ghaemiyeh.com
سرشناسه : مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، 1387 -
عنوان قراردادی : نهج البلاغه .برگزیده. شرح
عنوان و نام پدیدآور : حکمت های نهج البلاغه ( همراه با 25 ترجمه و شرح ) / محمد بن الحسین شریف رضی ( سید رضی ) و جمعی از نویسندگان.
حکمت های نهج البلاغه صفحه بندی نهج البلاغه دکتر صبحی صالح
مشخصات نشر : اصفهان: مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان٬ 1398-
مشخصات ظاهری : 98ص.
یادداشت : اثر حاضر شرح برگزیده ای از“ نهج البلاغه “ اثر “امیر المومنین علی علیه السلام“ است.
یادداشت : عنوان روی جلد: شرح روان نهج البلاغه (حکمت ها).
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهج البلاغه -- نقد و تفسیر
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I. Nahjol - Balaghah -- Criticism and interpretation
شناسه افزوده : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهج البلاغه. برگزیده. شرح
شناسه افزوده : Ali ibn Abi-talib, Imam I. Nahjol - Balaghah
رده بندی کنگره : BP38/0423/ص16 1396
رده بندی دیویی : 297/9515
کتاب نهج البلاغه کتابی است مملو از سخنان حکمت آمیز حضرت امیرالمومنین علیه السلام. از زمانی که توسط مرحوم سید رضی رحمه الله در سال 400 هجری تدوین شده است تا زمان حاضر علما برای آن شرح ها و ترجمه ها نوشته اند. تا کنون بیش از 80 کتاب ترجمه و شرح برای نهج البلاغه نگارش شده است.
این اثر دیجیتالی که توسط مؤسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان تنظیم شده است، اختصاص به بخش حکمت های نهج البلاغه دارد و منتخبی از ترجمه ها و شروح در ذیل هر حکمت آورده شده است. کوشش این مؤسسه این است که ان شاء الله در آینده سایر ترجمه ها و شروح را اضافه کند و بخش خطبه ها و نامه های نهج البلاغه نیز بر همین ترتیب نسخه ی حاضر تنظیم خواهد گردید.
ترجمه ها و شروحی که در این اثر درج شده است به قرار ذیل می باشد:
ترجمه ها
محمد دشتی (دشتی)
سید جعفر شهیدی (شهیدی)
حسین بن شرف الدین اردبیلی (اردبیلی)
عبدالمحمد آیتی (آیتی)
حسین انصاریان (انصاریان)
ترجمه انگلیسی؛ Yasin T. Al-Jibouri (English)
منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه/ قطب الدین راوندی (راوندی)
حدایق الحقایق فی شرح نهج البلاغه/ قطب الدین کیدری بیهقی (کیدری)
مصباح السالکین یا شرح نهجالبلاغه/ ابن میثم بحرانی (ابن میثم)
شرح نهج البلاغه/ ابوحامد عبدالحمید بن ابیالحدید(ابن ابی الحدید)
تنبیه الغافلین و تذکرة العارفین/ ملافتح الله کاشانی (کاشانی)
ترجمه و شرح نهج البلاغه آملی/ عزالدین جعفر بن شمسالدین آملی (آملی)
شرح روغنی قزوینی/ مولی محمد صالح روغنی قزوینی (قزوینی)
شرح نهج البلاغه نواب لاهیجی/ میرزا محمدباقر لاهیجی (لاهیجی)
منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة/ میرزا حبیب الله هاشم خویی (خویی)
بهج الصباغة فی شرح نهج البلاغة/ شیخ محمدتقی شوشتری (شوشتری)
فی ظلال نهج البلاغه/ محمدجواد مغنیه (مغنیه)
شرح نهج البلاغه/ محمد عبده (عبده)
ترجمه و تفسیر نهج البلاغه/ علامه جعفری (جعفری)
ترجمه و شرح نهج البلاغة/ سید علی نقی فیضالاسلام (فیض الاسلام)
ترجمه و شرح نهج البلاغه/ مصطفی زمانی (زمانی)
توضیح نهج البلاغه/ سید محمدحسینی شیرازی (سیدمحمد شیرازی)
شرح نهج البلاغه/ سید عباس علی موسوی (موسوی)
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید/محمود مهدوی دامغانی (دامغانی)
پیام امام امیرالمؤمنین علیهالسلام/ آیت الله مکارم شیرازی (مکارم شیرازی)
1.شروح و ترجمه ها هرکدام جداگانه، به ترتیب زمان تالیف قرار گرفته است.
2.برخی از شروح و ترجمه ها وجود ندارد. یعنی یا مولف شرحی ندارد و یا اینکه به دلیل اختلاف نسخه و نبود متن نهج البلاغه در آن نسخه شارح چیزی ننوشته و یا اینکه شارح به دلیل واضح بودن آن چیزی نگارش نکرده.
3.کلمه ای که مشخص کننده ی هر شرح و ترجمه می باشد در لیست فوق الذکر داخل پرانتز قرار گرفته است.
5.پاورقی های شروح و ترجمه ها داخل پرانتز قرار داده شده اند.
6.در صورت مشاهده ی هرگونه اختلاف با کتب اصلی و یا اشتباهات نوشتاری به مؤسسه قائمیه مراتب را اعلام نمایید.
باب المختار من حکم أمیر المؤمنین علیه السلام ویدخل فی ذلک المختار من أجوبه مسائله والکلام القصیر الخارج فی سائر أغراضه
قَالَ علیه السلام کُن فِی الفِتنَةِ کَابنِ اللّبُونِ لَا ظَهرٌ فَیُرکَبَ وَ لَا ضَرعٌ فَیُحلَبَ
ترجمهها:
درود خدا بر او، فرمود: در فتنهها، چونان شتر دو ساله باش، نه پشتی دارد که سواری دهد، و نه پستانی تا او را بدوشند .
هنگام فتنه چون شتر دو ساله باش نه پشتی تا سوارش شوند و نه پستانی تا شیرش دوشند- چنان زی که در تو طمع نبندند-.
باش در فتنه زمان همچو بچه شتر که در آمده باشد در سه سالگی هیچ پشتی نیست او را تا سوار شوند و نه پستانی که ازو شیر دوشند
باب گزیده سخنان حکمت آمیز و اندرزهای امیر المؤمنین علیه السلام و در این گزیده است پاسخ پرسشهایی که از آن حضرت شده و نیز سخنان کوتاه او در باره مطالبی که منظور نظرش بوده است.
علی (علیه السلام) فرمود: به هنگام بروز فتنه چون اشتر دو ساله باش که نه پشتی استوار دارد که بر آن سوار توان شد و نه پستانی شیرده، که از آن شیر توان دوشید.
آن حضرت فرمود:در فتنه همچون شتر بچه باش،او را نه پشتی است که سوارش شوند، و نه پستانی که شیرش دوشند .
شروح:
قوله علیهالسلام کن فی الفتنه اعلم ان ایام الفتنه دخلت بعد رسول الله صلی الله علیه و آله، و هی کذلک ای ان یعود الامر (بمره) الی اهل بیته علیهمالسلام. و ابن اللبون: ولد الناقه اذا استکمل السنتین و دخل فی الثالثه، و الانثی ابنه لبون، لان امه (ولدت ای) وضعت ولدا غیره علی الاغلب فصار لهالبن. و هو نکره یعرف بالالف و اللام. و الضرع: انما یقال لکل ذات خف او ظلف بمنزله الثدی للنساء. وصی علیهالسلام کل واحد من شیعته ان لا یجعل نفسه من اعوان الظلمه، بل یکون فی ایام دولتهم ضعیفا مستضعا غیر جامع للمال الکثیر حتی تکون مکفیا من قبلهم کل شر، فلا یتقوون بقوتک و لا یطمعون فی مالک، فقال: اجعل نفسک فی هذه الایام بمنزله الحوار. الذی اتی علیه سنتان، فلا له ظهر فیطمع فی رکوبه و لا له ضرع فیرغب فی طلب لبنه. و قوله لاظهر مبتدا و خبره محذوف، ای لا له ظهر، و کذا تقدیر و لا ضرع. و قوله فیرکب منصوب لانه جواب الامر، التقدیر ان کنت کذلک ترکب، فلما دخل الفاء التی للجزاء نصب الفعل بان المضمره مع الفاء و قیل: الفاء جواب النفی، و انما نصب لذلک.
ابن اللبون ولد الناقه اذا استکمل السنه الثانیه، و دخل فی الثالثه، لان امه وضعت غیره، فلها ابن و هو نکره و یعرف بالالف و اللام قال الشاعر: ابن اللبون اذا ما لز فی قرن لم یستطع صوله البزل القناعیس یعنی کن فی الفتنه، بحیث لا مطمع فیک لاحد من طریق القوه (و من طریق) المال، یعنی لا تهیج الفتنه بنفسک و ما لک. عبر عن القوه بالظهر و عن المال باللبن، و قیل یعنی لا تکن فی الفتنه منقادا لصاحبها، بحیث یرکبک ای یحملک وزره، و یستمد منک کما یستمد الحالب من اللبن. و المراد بالقولین لا تکن سلس القیاد فی الفتنه و الشر، و قیل انه فی الحقیقه نهی عن جمع المال و اظهار القوه من النفس فی زمن الفتنه کیلا یطمع اصحاب الفتن فی ماله و قوته و لا یتقووا به، و بالجمله فالمراد لا یکونن لک تاثیر فی الفتنه و لا علقه بها و لا ظهر مبتدا محذوف الخبر ای لا ظهر له. قوله فیرکب جواب النفی و انتصابه بان مضمره.
(در هنگام فتنه و آشوب هم چون کرهشتر نر دوساله که مادرش کرهی دیگری را شیر میدهد باش، که نه پشتی دارد تا بر او سوار شوند، و نه پستانی تا از او شیر بدوشند). ابناللبون، کره شتری است که دو سالش تمام و وارد سال سوم شده است، مادر چنین کره شتری غالبا کره دیگری میزاید که شیرخواره است. امام (علیه السلام) یاران خود را امر کرده است تا در هنگام فتنه و آشوب همچون، ابناللبون باشند و با عبارت: لا ظهر … به وجه شبه اشاره کرده، و مقصود آن است که در زمان فتنه، گمنام، ناتوان و کمثروت باشند تا برای کمک به ستمگران به جان و به مال شایستگی نداشته باشند و از آنان در فته و آشوب استفاده نکند، همانطوری که بچه شتر دوساله نه با گردهاش فایده میرساند و نه با شیرش. کلمهی: ظهر مبتدا است و خبر آن محذوف و تقدیر، له میباشد، و جملهی یرکب، عطف بر جمله قبل است، و بعضی (یرکب) به نصب روایت کردهاند، و همچنین جملهی فیحلب، که منصوب به ان مقدر در جواب نفی میباشند.
ابن اللبون ولد الناقة الذکر إذا استکمل السنة الثانیة و دخل فی الثالثة و یقال للأنثی ابنة اللبون و ذلک لأن أمهما فی الأغلب ترضع غیرهما فتکون ذات لبن و اللبون من الإبل و الشاة ذات اللبن غزیرة کانت أو بکیئة (البکیئة:قلیلة اللبن.) فإذا أرادوا الغزیرة قالوا لبنة و یقال ابن لبون و ابن اللبون منکرا أو معرفا قال الشاعر و ابن اللبون إذا ما لز فی قرن لم یستطع صولة البزل القناعیس ( لجریر،دیوانه 323.القرن:الحبل.و القناعیس:الشداد. ) .
و ابن اللبون لا یکون قد کمل و قوی ظهره علی أن یرکب و لیس بأنثی ذات ضرع فیحلب و هو مطرح لا ینتفع به.
و أیام الفتنة هی أیام الخصومة و الحرب بین رئیسین ضالین یدعوان کلاهما إلی ضلالة کفتنة عبد الملک و ابن الزبیر و فتنة مروان و الضحاک و فتنة الحجاج و ابن الأشعث و نحو ذلک فأما إذا کان أحدهما صاحب حق فلیست أیام فتنة کالجمل و صفین و نحوهما بل یجب الجهاد مع صاحب الحق و سل السیف و النهی عن المنکر و بذل النفس فی إعزاز الدین و إظهار الحق.
قال علیه السلام أخمل نفسک أیام الفتنة و کن ضعیفا مغمورا بین الناس لا تصلح لهم بنفسک و لا بمالک و لا تنصر هؤلاء و هؤلاء.
و قوله فیرکب فیحلب منصوبان لأنهما جواب النفی و فی الکلام محذوف تقدیره له و هو یستحق الرفع لأنه خبر المبتدإ مثل قولک لا إله إلا الله تقدیره لنا أو فی الوجود
(کن فی الفتنه کابن اللبون) باش در زمان فتنه همچو شتر بچهای که درآمده باشد در سه سالگی (لا ظهر فیرکب) نه پشتی است است او را که به سواری آن کوشند (و لا ضرع فیحلب) و نه پستانی که از آن شیر دوشند وجه شبه عدم انتفاع ظالمان است. یعنی به حیثیتی باش در آن زمان که کسی طمع نکند در تو، نه از طریق قوت و نه از رهگذر مال همچو ابن لبون که از رکب و ضرع آن منتفع نمیتوان شد، این نهی است از جمع مال و از اظهار قوت نفس در زمان فتنه، تا اصحاب فتن طمع نکنند در مال و قوت تو.
باش در فتنه و آشوب زمانه همچو (شتر بچه نر) نه پشتی است او را که برنشینند و نه پستانی که بدوشند وصیت میفرماید که در زمان فتنه و هرج و مرج درزی فقراء و مجردین و گمنامان و مساکین درآید تا از شر اشرار و دستانداز فجار ایمن ماند، و کس را طمع در مال و احوال و حرمات او نباشد
و قال علیهالسلام: «کن فی الفتنه کابن اللبون، لاظهر فیرکب و لا ضرع فیحلب.» یعنی و گفت امیرالمومنین علیهالسلام که باش در زمان فتنه یعنی در زمان خلفای جور، مانند بچهی شتر دو سالهی یائسه که نیست از برای او پشتی و قوتی تا اینکه سوار کرده شود و نه پستانی تا اینکه دوشیده شود. یعنی به حسب نفس و مال تقویت و اعانت ارباب جور و ستم مکن.
اللغه: منقوله من صحاح الجوهری: (الفتنه) الامتحان و الاختبار- الی ان قال- و قال الخلیل: الفتن الاحراق. (ابن اللبون) وصف سنی للبعیر- و فی الصحاح: و ابن اللبون ولد الناقه اذا استکمل السنته الثانیه و دخل فی الثالثه، و الانثی بنت لبون لان امه وضعت غیره فصار لها لبن و هو نکره و یعرف بالالف و اللام (الظهر) خلاف البطن و (الضرع) لکل ذات ظلف او خف. الاعراب: فی الفتنه ظرف مستقر حال عن الضمیر المستتر فی کلمه کن، و کابن اللبون ظرف مستقر ایضا، خبر لامر کن، و کلمه (لا) مشبهه بلیس، و ظهر اسمها و خبرها محذوف و هو (له) و قیل: موجودا، و الفاء للتفریع، و یرکب علی صیغه المبنی للمفعول مرفوع علی الاصل، و قال ابن ابیالحدید: منصوب فی جواب النفی و هو ضعیف و کذا الکلام فی: و لا ضرع فیحلب، بعینه و الجمله حالیه لابن اللبون، فیتعین ان یکون الخبر المخذوف (له) لیربطها به. المعنی: فسر الشراح کلمه الفتنه علی مفهومهاالعرفی، و هو الاضطراب الواقع بین جماعه او امه لغرض، و الاکثران یکون سیاسه او وسیله لکسب الامره و القوه و حیازه مقام الامامه، و فسروا الدستور بتکلف الانزواء و العزله و الخمول و عدم التدخل فی الامور، و خصصها ابن ابی الحدید بالخصومه بین رئیسین ضالین یدعوان کلاهما الی ضلاله کفتنه عبدالملک و ابنالزبیر، و فتنه مروان و الضحاک، و فتنه الحجاج و ابنالاشعث و نحو ذلک، قال: و اما اذا کان احدهما صاحب حق فلیست ایام فتنه، کالجمل و صفین و نحوهما، بل یجب الجهاد مع صاحب الحق. اقول: المقصود من الفتنه اعم و المراد من الدستور امر اتم، و لیس غرضه (علیه السلام) الامر بالانزواء و العزله و الاستراحه الی الخمول و التقافل و الغفله بل المقصود الحذر عن التعاون مع دعاه الفتنه و شد ازرهم فی مقاصدهم الفاسده و محق الحق، سواء کان الفتنه لغرض سیاسی کما مثل، او لغیره کما فی فتنه خلق القرآن فی ایام المامون، و سواء کانت لتخاصم بین ضالین کما ذکر، او تخاصم الحق و الباطل کفتنه السقیفه و الجمل و الصفین. فالمقصود الحذر من اعانه المفتنین، و تایید اغراض المبطلین و امر (علیه السلام) بالتمسک بالحق فی کل حین علی المسلمین، و لا عزله فی الاسلام و لا خمول للمسلم، بل یجب علیه القیام، کما قال عز من قائل (46: السباء) قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فرادی، و لا مندوحه عن الامر بالمعروف و النهی عن المنکر، بل یجب الکفاح عن الحق بما تیسر فی کل زمان و مکان.
الترجمه: در هنگام فتنه و آشوب چون شتر دو ساله بااش که نه بار کشد، و نه شیر دهد.
در فتنه چنان باش که بارت ننهند*** وز دست و زبانت استعانت نبرند
زین آتش تند در حذر باش و بهوش***تا مدعیان رند جانت نخرند
اللبون من الابل و الشاء هی ذات اللبن قل او کثر. و ابن اللبون فصیل الناقه قبل ان یقوی ظهره للرکوب، او یصلح ضرعها للحلیب، و ظهر بالرفع اسم (لا) العامله عمل لیس علی مذهب الحجازیین، و خبرها محذوف، و التقدیر لا ظهر صالحا للرکوب، و لا ضرع صالحا للحلیب، و الفعل المضارع هنا منصوب بان مضمره بعد الفاء لوقوعها بعد بالنفی المحض مثل ما اعرف دارک فازورک ای کی ازورک. و المراد بالفتنه هنا الباطل، و المعنی اذا رایت باطلا فلا تدخل فیه، و احذر من اهله ان یخدعوک و یستغلوک فی اغراضهم و ماربهم.. و سکت الامام فی حکمته هذه عن الحق و اهله، و لیس معنی سکوته عنه و عنهم انه ینهی عن الدخول فی شان المحقین و مناصرتهم، و انه یساوی بینهم و بین المبطلین.. کلا، و الف کلا، لان مثل هذا الکلام یقتصر فیه علی دلاله المنطوق دون المفهوم.. هذا، الی ان کلمات الامام و وصایاه بنصره الحق و اهله تجاوزت حد الاحصاء، من ذلک قوله لولدیه الحسن و الحسین: (کونا للظالم خصما، و للمظلوم عونا). کما جاء فی الرساله 46، و ذمه للذین لم یحاربوا معه الناکثین بانهم لم ینصروا الحق، و لم یخذلوا الباطل. و خفی المعنی المراد من هذه الحکمه علی کثیر من الشارحین، و خبطوا فیه، و فهموا منه ان الامام امرنا بان نسکت ایام الفتنه، و نعتزل اذا راینا باطلا یتبعه قوم و یعارضه آخرون، حتی ان بعض الشارحین قال: (اراد الامام ان یکون الانسان ایام الفتنه ضعیفا غیر مستکثر من المال)!. و لا اعرف السبب الموجب لحشر المال هنا! و حاشا لله و للامام الذی اوقف نفسه للحق، و ضحی بها فی سبیله ان یامر بالفرار من جهاد الباطل و الفساد. و بعد، فکلنا نحن- ابناه الهیئه العلمیه الدینیه- نحفظ هذه الحکمه عن ظهر قلب تماما کما نحفظ سوره الاخلاص، و نرویها و نوصی بها، و لکن ما لها فی اعمالنا او اعمال معظمنا من نصیب.. فهذا یوید زعیما طاغیه و یقول: ارید ان اعیش، و ذاک یوق عریضه مسمومه ملغومه ارضاه لشهوه رئیس او متزعم، و آخر یزیف و یحرف بوحی الشرکات و مکاتب الاستخبارات، و رابع امعه یستجیب لکل ناعق و شاهق.. و هنا یکمن السر فی اننا نسیر من ضعف الی ضعف، و یکثر فینا اهل الجهل و الدجل.
فی الفتنه کابن اللبون: ابن اللبون بفتح اللام و ضم الباء ابن الناقه اذا استکمل سنتین لا له ظهر قوی فیرکبونه و لا له ضرع فیحلبونه یرید تجنب الظالمین فی الفتنه لا ینتفعوا بک
امام علیهالسلام (درباره رفتار با فتنهجویان) فرموده است: در زمان فتنه و تباهکاری مانند ابن اللبون (بچه شتر نر که دو سالش تمام شده و مادرش بچهای را که پس از آن زائیده شیر میدهد) باش که نه پشت (توانائی) دارد تا بر آن سوار شوند، و نه پستانی که از آن شیر دوشند (هنگام فتنه و تباهکاری طوری رفتار کن که فتنهجویان در جان و مال تو طمع نکنند ولی این وقتی است که جنگ و زد و خورد بین دو رئیس و پیشوای گمراه و گمراه کننده باشد مانند فتنه عبدالملک و ابن زبیر و فتنه حجاج ابن اشعث، و اما هنگامی که یکی از آنها بر حق و دیگری بر باطل بود فتنه نیست مانند جنگ جمل و صفین که واجب است همراهی صاحب حق و بذل جان و مال در راه او).
ابن ابیالحدید در توضیح مطلب بالا مینویسد: (آشوب، جنگی است که میان دو ریاستمدار واقع شود، هر دو گمراهاند ومردم را بسوی گمراهی میکشانند مانند آشوب عبدالملک و ابنزبیر آشوب مروان و ضحاک، آشوب ابن اشعث و حجاج اما آنگاه که یکی از دو ریاستمدار ذیحق باشد و اختلافشان بالا گیرد، مانند جنگ جمل و صفین (که یک طرف امام علی (علیه السلام) بود و طرف دیگر معاویه) آشوب نیست، بلکه واجب است در کنار طرفدار حق ایستاد و برای پیروزی حق و سربلندی دین جانفشانی کرد.) به مطلب ابن ابیالحدید باید این موضوع را اضافه کرد که تا آنجا که انسان میتواند لازم است اختلاف دو رئیس را حل کند ولی آنگاه که نتوانست اختلاف را بر طرف گرداند باید از حق طرفداری نماید.
قال علیهالسلام: (کن من الفتنه ابناللبون) هو ابنالناقه اذ استکمل سنتین، و لبون کفعول وصف لامه (لا ظهر) له قوی یتحمل (فیرکب) فیکون قابلا لرکوب الناس (و لا) له (ضرع) و لبن (فیحلب) ای یحلبونه الناس، و المراد تجنب الفتنه، حتی لا ینتفع اهل الفتنه به، لا بنفسه، و لا بماله و ما یتعلق به.
اللغه: الفتنه: اختلاف الناس فی الاراء و ما یقع بینهم من القتال بحیث لا یعرف وجه الحق. ابناللبون: ولد الناقه اذا استکمل اسنه الثانیه و دخل فی الثالثه. الظهر: خلاف البطن، الرکاب التی تحمل الاثقال. الضرع: کالثدی للانسان و هو لکل ذات ظلف او خف. الشرح: الفتنه هی النزاع و القتال بین فئیتن ضل الحق بینهما و لم یعرف این مستقره فالانسان فی مثل ذلک یجتنب کلا الطائفتین المتنازعتین و لا یخوض مع واحده منهما لان طریق الحق لم یعرف مع ایهما فربما ساعد بنفسه او بموقفه او بماله من لا یستحق المساعده فیقع فی معصیه تاتی علی حسناته و من هنا نبه الامام و حذر و جعل المسلم کابن اللبون و هو ولد الناقه الذی لا یستفاد من ظهره فلا یرکب و لا یصلح للحمل کما انه لیس بذات لبن کی یستفاد من حلیبه. اما اذا کان الحق واضح المعالم فلابد من الوقوف الی جانبه و القتال معه ضد الباطل فان ذلک من مقتضی الایمان و ضروریات الاسلام.
امام علیه السلام در این حکمت پرمعنا میفرماید:«در فتنهها همچون شتر کم سن و سال باش؛نه پشت او قوی شده که سوارش شوند نه پستانی دارد که بدوشند»؛ (قَالَ علیه السلام:کُنْ فِی الْفِتْنَةِ کَابْنِ اللَّبُونِ،لَا ظَهْرٌ فَیُرْکَبَ،وَ لَا ضَرْعٌ فَیُحْلَبَ) .
برای روشن شدن محتوای این کلام بسیار پرمعنا لازم است قبلاً دو واژه «فتنه»و«ابن لبون»تفسیر شود:
فتنه،از ماده«فتن»(بر وزن متن) در اصل به معنای قرار دادن طلا در کوره است تا خالص از ناخالص جدا شود سپس به معنای هرگونه آزمایش و امتحان و بلا و عذاب و حتی شرک و بتپرستی و آشوبهای اجتماعی آمده است و در اینجا منظور همان آشوبهای اجتماعی است.
لبون،به شتری گفته میشود که به جهت زائیدن مکرر پیوسته در پستانش شیر است (لبون به معنای شیر دار است از ماده لبن) و ابن لبون به بچه چنین شتری گفته میشود که دو سال آن تمام شده و وارد سال سوم شده است؛نه قوت و قدرت چندانی دارد که بتوان بر پشت او سوار شد و نه پستان پر شیری (زیرا هم کم سن و سال است و هم نر) و به این ترتیب هیچ گونه استفادهای از آن در آن سن و سال نمیتوان کرد.
از اینجا روشن میشود که هدف امام این است که انسان به هنگام شورشهای اهل باطل و فتنههای ناشی از خصومت آنها با یکدیگر نباید آلت دست این و آن شود؛باید خود را دور نگه دارد و به هیچ یک از دو طرف که هر دو اهل باطلاند کمک نکند.
در این گونه موارد معمولاً هر کدام از طرفین به سراغ افراد بانفوذ و باشخصیت میآیند تا از نفوذ و قدرت آنها برای کوبیدن حریف استفاده کنند.
در این هنگام باید این افراد بلکه تمام افراد،خواه ضعیف باشند یا قوی نهایت مراقبت را به خرج دهند که در دام فتنهگران و غوغاسالاران نیفتند مبادا دین و یا دنیای آنها آسیب ببیند و همان گونه که در بالا آمد در بعضی از روایات جمله
«و لا وَبَر فَیُسْلَب» نیز به آن افزوده شده است یعنی شتر دو ساله پشمی هم ندارد که آن را بچینند و از آن استفاده کنند.
نمونه این فتنهها در صدر اسلام و قرون نخستین فراوان بود که امامان اهلبیت و یارانشان همواره از آن کنارهگیری میکردند حتی داستان قیام ابو مسلم بر ضد بنیامیه گرچه در ظاهر برای کوبیدن باطلی بود ولی در باطن برای تبدیل باطلی به باطل دیگر و حکومت بنی عباس به جای بنیامیه بود.به همین دلیل هنگامی که ابو مسلم به وسیله نامهای پیشنهاد حکومت و خلافت را به امام صادق علیه السلام کرد امام آن را نپذیرفت زیرا میدانست در پشت پرده این قیام چه اشخاصی کمین کردهاند و به تعبیر دیگر امام میدانست این یک فتنه است که دو گروه باطل به جان هم افتادهاند و نباید به هیچ کدام امتیازی داد.
روایاتی که از ائمه هدی علیهم السلام درباره فضیلت عزلت و گوشهگیری به ما رسیده است غالباً ناظر به اینگونه شرایط است.
از جمله امام امیرالمؤمنین علیه السلام طبق آنچه در غررالحکم آمده میفرماید:
«الْعُزْلَةُ أَفْضَلُ شِیَمِ الْأَکْیَاسِ؛ گوشهگیری برترین خصلت افراد باهوش و زیرک است». ( .غررالحکم،ص 318،ح 7350.)و در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم:
«سَلَامَةُ الدِّینِ فِی إعْتِزَالِالنَاسِ؛ سلامت دین انسان درکنارهگیری از مردم است». ( .همان،ص 319،ح 7365.)
در حدیث گویا و روشنی از امام صادق علیه السلام میخوانیم هنگامی از آن حضرت سؤال کردند:چرا گوشهگیری را انتخاب کردهاید؟ فرمود:
«فَسَدَ الزَّمَانُ وَتَغَیَّرَ الْإِخْوَانُ فَرَأَیْتُ الاِنْفِرَادَ أَسْکَنَ لِلْفُؤَاد؛ زمانه فاسد شده و برادران تغییر روش دادهاند به همین دلیل،آرامش دل را در تنهایی یافتم». ( .میزان الحکمه،ج 8،ماده عزلت،ح 12911.)
قرآن مجید نیز اشاراتی به این معنا دارد از جمله درباره حضرت ابراهیم میخوانیم که او گروه بتپرستان را مخاطب قرار داد و گفت: «وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ أَدْعُوا رَبِّی»؛ از شما و آنچه غیر از خدا میخوانید و میپرستید کنارهگیری میکنم و (تنها) پروردگارم را میخوانم». ( .مریم،آیه 48.)
در داستان اصحاب کهف نیز در آیه 16 سوره«کهف»اشاره به گوشهگیری آنها از گروه فاسد و مفسد شده است.
از آنچه گفته شد به خوبی روشن میشود که هرگز منظور امام علیه السلام این نبوده است که اگر گروهی باطل بر ضد مؤمنان و طرفداران حق برخیزند نباید به حمایت مؤمنان حقجو برخاست؛این سخن بر خلاف صریح قرآن است که میفرماید: ««فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ»؛ اگر گروهی از مسلمانان بر گروه دیگری ظلم و ستم روا داشتند (و اصلاح در میان آن دو از طریق مسالمتآمیز امکانپذیر نشد) با جمعیت ستمگر پیکار کنید تا به سوی حق باز گردند». ( .حجرات،آیه 9.)
ممکن است تفاوت بین جمله «لا ظَهْرٌ فَیُرْکَبُ» و جمله «وَ لا ضَرْعٌ فَیُحْلَبُ» در این باشد که نه کمکهای مستقیم به فتنهجویان کن (مانند سواری دادن مرکب) که خودش وارد معرکه شود و نه کمکهای غیر مستقیم مانند کمکهای مادی به این گروهها کردن رواست شبیه شیر دادن برای تغذیه افراد.
همانگونه که در سند این حکمت اشاره شد این کلام امیرمؤمنان علی علیه السلام بخشی از وصیت طولانی است که امام امیر مؤمنان علی علیه السلام به فرزند گرامیاش امام حسن مجتبی علیه السلام فرموده است که قسمتی از آغاز آن را برای مزید فایده در اینجا میآوریم.فرمود:
«کَیْفَ وَ أَنِّی بِکَ یَا بُنَیَّ إِذَا صِرْتَ فِی قَوْمٍ صَبِیُّهُمْ غَاوٍ وَ شَابُّهُمْ فَاتِکٌ وَ شَیْخُهُمْ لَا یَأْمُرُ بِمَعْرُوفٍ وَ لَا یَنْهَی عَنْ مُنْکَرٍ وَ عَالِمُهُمْ خَبٌّ مَوَّاهٌ مُسْتَحْوِذٌ عَلَیْهِ هَوَاهُ مُتَمَسِّکٌ بِعَاجِلِ دُنْیَاهُ أَشَدُّهُمْ عَلَیْکَ إِقْبَالًا یَرْصُدُکَ بِالْغَوَائِلِ وَ یَطْلُبُ الْحِیلَةَ بِالتَّمَنِّی وَ یَطْلُبُ الدُّنْیَا بِالْاِجْتِهَادِ خَوْفُهُمْ آجِلٌ وَ رَجَاؤُهُمْ عَاجِلٌ لَا یَهَابُونَ إِلَّا مَنْ یَخَافُونَ لِسَانَهُ وَ لَا یُکْرِمُونَ إِلَّا مَنْ یَرْجُونَ نَوَالَهُ دِینُهُمُ الرِّبَا کُلُّ حَقٍّ عِنْدَهُمْ مَهْجُورٌ یُحِبُّونَ مَنْ غَشَّهُمْ وَ یَمَلُّونَ مَنْ دَاهَنَهُمْ قُلُوبُهُمْ خَاوِیَةٌ لَا یَسْمَعُونَ دُعَاءً وَ لَا یُجِیبُونَ سَائِلاً قَدِ اسْتَوْلَتْ عَلَیْهِمْ سَکْرَةُ الْغَفْلَةِ إِنْ تَرَکْتَهُمْ لَمْ یَتْرُکُوکَ وَ إِنْ تَابَعْتَهُمْ اغْتَالُوکَ إِخْوَانُ الظَّاهِرِ وَ أَعْدَاءُ السَّرَائِرِ یَتَصَاحَبُونَ عَلَی غَیْرِ تَقْوَی فَإِذَا افْتَرَقُوا ذَمَّ بَعْضُهُمْ بَعْضاً تَمُوتُ فِیهِمُ السُّنَنُ وَ تَحْیَا فِیهِمُ الْبِدَعُ فَأَحْمَقُ النَّاسِ مَنْ أَسِفَ عَلَی فَقْدِهِمْ أَوْ سُرَّ بِکَثْرَتِهِمْ فَکُنْ عِنْدَ ذَلِکَ یَا بُنَیَّ کَابْنِ اللَّبُونِ لَا ظَهْرٌ فَیُرْکَبَ وَ لَا وَبَرٌ فَیُسْلَبَ وَ لَا ضَرْعٌ فَیُحْلَب؛ فرزندم چگونه خواهی بود هنگامی که در میان قومی گرفتار شوی که کودک آنها گمراه و جوانشان هواپرست و پیرانشان امر به معروف و نهی از منکر نمیکنند،عالم آنها حیلهگر فریبکاری است که هوای نفس بر او چیره شده و به دنیای زودگذر چسبیده و از همه بیشتر (ظاهرا) به تو روی میآورد و در انتظار حوادث دردناکی برای توست و با آرزوها چارهجویی میکند و دنیا را با تمام قدرت میطلبد.
(مردم آن زمان) ترسشان از نظر دور و امیدشان نزدیک است (به عذابهای آخرت بیاعتنا و به مواهب دنیا شدیداً علاقهمند هستند) تنها از کسی حساب میبرند که از زبانش میترسند و اکرام نمیکنند مگر کسی را که امید بخششی از او دارند.دینشان ربا و هر حقی نزد آنها به فراموشی سپرده شده،افراد فریبکار را دوست دارند و سراغ کسانی میروند که از همه بیشتر چاپلوسی کنند.
دلهای آنها خالی (از یاد خدا) است،سخن حقی را نمیشنوند و به درخواست سائلی پاسخ نمیگویند،مستی غفلت بر آنها غالب شده،اگر آنها را رها کنی دست از تو بر نمیدارند و اگر از آنها پیروی کنی فریبت میدهند،در ظاهر برادرند و در باطن دشمن،رفاقت آنها با یکدیگر بر اساس بیتقوایی است و هنگامی که از هم جدا شوند یکدیگر را نکوهش میکنند،سنتهای الهی در میان آنها میمیرد و بدعتها زنده میشود نادانترین مردان کسی است که از فقدان آنها متاثر شود یا از کثرت آنها خوشحال.فرزندم در چنین شرایطی که (آتش فتنهها شعلهور است) همچون شتر کم سن و سال باش نه پشتی دارد که سوار شوند و نه پشمی که بچینند و نه پستانی که بدوشند.... (.بحار الانوار،ج 74،ص 234،ح 3.)
Imam Ali ibn Abū Tālib said the following: “During sedition (civil disturbance), be like an adolescent camel that has neither a back strong enough to ride nor udders to milk.”
“Labūn” [which exists in the original Arabic text] means a “milch camel” and “ibnul-labūn” means its two-year old young. In this age, the young is neither suitable for riding nor does it have udders which can be milked. It is called “ibnullabūn” because during this two years period, its mother bears other young ones, and it begins yielding milk again.
The idea is that during a civil disturbance or trouble, a man should behave in such a manner that he may be regarded of no consequence and is thus ignored. No need should be felt for his participation in either contending party. This is so because during mischief making, only dissociation can save one from being targeted. Of course, when the clash is between right and wrong, it is not permissible to keep aloof, nor can it be called civil disturbance. But on such occasions, it is obligatory to rise up to support what is right and suppress what is wrong. For example, during the battles of Jamal and Siffin, it was obligatory to support what is right and to fight against wrongdoing.
وَ قَالَ علیه السلام أَزرَی بِنَفسِهِ مَنِ استَشعَرَ الطّمَعَ وَ رضَیَِ بِالذّلّ مَن کَشَفَ عَن ضُرّهِ وَ هَانَت عَلَیهِ نَفسُهُ مَن أَمّرَ عَلَیهَا لِسَانَهُ.
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آن که جان را با طمع ورزی بپوشاند خود را پست کرده ، و آن که راز سختیهای خود را آشکار سازد خود را خوار کرده ، و آن که زبان را بر خود حاکم کند خود را بیارزش کرده است .
آن که طمع را شعار خود گرداند خود را خرد نمایاند ، و آن که راز سختی خویش بر هر کس گشود، خویشتن را خوار نمود. و آن که زبانش را بر خود فرمانروا ساخت خود را از بها بینداخت.
حقیر داشت نفس خود را کسی که شعار خود ساخت طمع را و راضی شد به خواری کسی که پرده برداشت از بدی حال خود یعنی پریشانی خود را بمردمان ظاهر ساخت و خوار شد برو نفس او کسی که امیر ساخت بر خود زبان خود را چه زبان زبان مرد است.
و فرمود (علیه السلام): آنکه طمع را شعار خود سازد، خود را خوار ساخته و هر که پریشانحالی خویش با دیگران در میان نهد، تن به ذلت داده است و کسی که زبانش بر او فرمان راند، بی ارج شود.
و آن حضرت فرمود:آن که طمع را شعار خود نمود نفسش را خوار ساخت ، و کسی که سختی خود را فاش کرد راضی به پستی شد ،و آدمی که زبانش را بر خود امارت داد بیمقدار گشت .
شروح:
ثم قال: من بالغ فی کونه طامعا تهاون بنفسه. و استشعر الطمع: ای جعله شاملا لقلبه و صدره بمکان الشعار من الثیاب بالجسد، یقال: استشعر فلان خوفا ای اضمره، و یقال: ازریت به اذا قصرت به. و الازراء: التهاون بالشیء. و الضر: سوء الحال و الهزال و الضر ضد النفع.
ای من جعل الطمع شاملا له بمنزله الشعار، فقد حقر نفسه و قد قیل العبد حر ما قنع، و الحر عبد ما طمع. و رضی بالذل من کشف عن ضره. الضر سوء الحال، و الفقر، و الفقیر حقیر فی اعین ابناء الدنیا. قوله و هانت علیه نفسه من امر علیها لسانه. ذلک، لان الطبع یمیل الی التکلم بما یتاذی به الناس فمن انقاد للسانه قد تعرض لهوانه لانه یطرق علی نفسه بسفاهه سفاهه غیره، ثم ان کثره الکلام یذهب بمهابه المرء، و فی الخبر من کثر کلامه کثر سقطه، و فی الصمت حکم و قلیل فاعله و قد قال الشاعر: الصمت زین و السکوت سلامه فاذا نطقت فلا تکن مکثارا ما ان ندمت علی سکوت مره و لقد ندمت علی الکلام مرارا ثم الصمت و ان کان محمودا فانه یحسن (موضعه، و السکوت) حیث یجب الکلام، کالکلام حیث یجب السکوت فحری بالعاقل ان یکون لسانه منقادا له، و لا یکون هو منقادا للسان فیعد لکل مقام مقالا و لکل داء دواء.
بیست و یک سخن از سخنان مربوط به ادب و ترغیب بر مکارم اخلاق به شرح زیر: (خود را خوار کرد آن که طمع را پیشه ساخت. تن به ذلت داد، هر که گرفتاری خود را ابراز کرد. در نزد خود بیارزش است آن که زبانش را فرمانروای خود ساخته است. اول- خود را خوار کرد، آن که طمع را پیشه ساخت. این سخن جهت برحذر ساختن از طمع است که مخالف فضیلت قناعت میباشد، با یادآوری پیامدهای طمع، از قبیل خوار ساختن و پست کردن خود. توضیح آن که چشم طمع داشتن به مال دیگران، باعث نیازمندی بدیشان و کرنش در برابر آنهاست، و این خود انگیزهی پستی در نظر آنان، و افتادن از چشم آنهاست. صفت استشعار را استعاره برای پیوستگی و مباشرت طمع، نسبت به قلب آدمی همانند لباس زیر که مباشر و پیوسته به جسم است. دوم- تن به ذلت داد، آن که گرفتاری خود را ابراز کرد. و این سخن نیز، به منظور برحذر داشتن انسان از شکایت بردن از تهیدستی و گرفتاریاش به نزد مردم است، به وسیلهی یادآوری تن در دادن به ذلت و خواری که در پی دارد. سوم- در نزد خود بیارزش است، آن که زبانش را فرمانروای خود ساخته است. این سخن دورکنندهی انسان از پرحرفی بدون فکر و مراجعه به عقل است، چون این عمل دلیل بر پستی و بیارزشی انسان در نزد خویشتن است، اما در دنیا پرحرفی گاهی باعث نابودی میشود، و به همین اشاره دارد سخن شاعر که میگوید: احفظ لسانک ایها الانسان لا یلدغنک انه ثعبان کم فی المقایر من قتیل لسانه کانت تهاب لقاءه الاقران و اما در آخرت، به دلیل حدیث نبوی: (آیا چیزی جز محصول زبان مردم، باعث به رو درافتادن آنان در آتش دوزخ است). و هیچ ذلتی برای انسان بالاتر از هلاکت وی نیست. واژهی تامیر (فرمانروا ساختن)، را استعاره آورده است برای مسلط کردن زبان آدمی، بر آنچه باعث آزار روح است، بدون توجه به آنها، چنان که گویی مجبور به گفتن آنها شده است.
وَ قَالَ علیه السلام أَزْرَی بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَشْعَرَ الطَّمَعَ وَ رَضِیَ بِالذُّلِّ مَنْ کَشَفَ عَنْ ضُرِّهِ وَ هَانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ مَنْ أَمَّرَ عَلَیْهَا لِسَانَهُ .
هذه ثلاثة فصول الفصل الأول فی الطمع قوله علیه السلام أزری بنفسه أی قصر بها من استشعر الطمع أی جعله شعاره أی لازمه.
و فی الحدیث المرفوع أن الصفا الزلزال الذی لا تثبت علیه أقدام العلماء الطمع.
و فی الحدیث أنه قال للأنصار إنکم لتکثرون عند الفزع و تقلون عند الطمع. أی عند طمع الرزق.
و کان یقال أکثر مصارع الألباب تحت ظلال الطمع.
و قال بعضهم العبید ثلاثة عبد رق و عبد شهوة و عبد طمع.
و سئل رسول الله صلی الله علیه و آله عن الغنی فقال الیأس عما فی أیدی الناس و من مشی منکم إلی طمع الدنیا فلیمش رویدا .
و قال أبو الأسود البس عدوک فی رفق و فی دعة
قال عمر ما الخمر صرفا بأذهب لعقول الرجال من الطمع
و فی الحدیث المرفوع الطمع الفقر الحاضر.
قال الشاعر رأیت مخیلة فطمعت فیها و فی الطمع المذلة للرقاب .
الفصل الثانی فی الشکوی قال علیه السلام من کشف للناس ضره أی شکا إلیهم بؤسه و فقره فقد رضی بالذل .
کان یقال لا تشکون إلی أحد فإنه إن کان عدوا سره و إن کان صدیقا ساءه و لیست مسرة العدو و لا مساءة الصدیق بمحمودة.
سمع الأحنف رجلا یقول لم أنم اللیلة من وجع ضرسی فجعل یکثر فقال یا هذا لم تکثر فو الله لقد ذهبت عینی منذ ثلاثین سنة فما شکوت ذلک إلی أحد و لا أعلمت بها أحدا .
الفصل الثالث فی حفظ اللسان قد تقدم لنا قول شاف فی ذلک و کان یقال حفظ اللسان راحة الإنسان و کان یقال رب کلمة سفکت دما و أورثت ندما.
و فی الأمثال العامیة قال اللسان للرأس کیف أنت قال بخیر لو ترکتنی.
و فی وصیة المهلب لولده یا بنی تباذلوا تحابوا فإن بنی الأعیان یختلفون فکیف ببنی العلات إن البر ینسأ فی الأجل و یزید فی العدد و إن القطیعة تورث القلة و تعقب النار بعد الذلة اتقوا زلة اللسان فإن الرجل تزل رجله فینتعش و یزل لسانه فیهلک و علیکم فی الحرب بالمکیدة فإنها أبلغ من النجدة و إن القتال إذا وقع وقع القضاء فإن ظفر الرجل ذو الکید و الحزم سعد و إن ظفر به لم یقولوا فرط.
و قال الشاعر فی هذا المعنی یموت الفتی من عثرة بلسانه و لیس یموت المرء من عثرة الرجل
و فرموده است آن عالیحضرت بیست و یک کلمه را در بیان آداب مردم بر مکارم اخلاق. کلمه اولی این است که: (ازری بنفسه من استشعر الطمع) حقیر داشت و پست گردانید نفس خود را کسی که شعار خود ساخت طمع را یعنی آن را ملاصق و ملازم نفس خود گردانید همچو شعار که جامعهای است که ملاصق و مماس بدن است. و جای دیگر میفرماید که: الطامع فی وثاق الذل و نعم ما قیل العبد حر ما منع و الحر عبد ما طمع شعر: مرد طامع دارد اندر خانه خواری مقام از طمع خیزد مذلت و از قناعت احترام کلمه دوم: (و رضی بالذل من کشف عن ضره) راضی شد به مذلت و خواری کسی که برداشت پرده را از بدی حال خود یعنی ظاهر ساخت به مردمان پریشانی و تنگی معیشت خود را پس باید که فقیر، ننماید خود را در نظر مردمان، حقیر کلمه سوم: (و هانت علیه نفسه من امر علیها لسانه) ذلیل و خوار شد بر او نفس او کسی که امیر ساخت بر نفس خود زبان خود را یعنی کسی که زبان خود را محافظت ننمود و قادر نشد بر ضبط آن به مرتبهای که بی تامل و تفکر آنچه مشتهی طبع او بود بر زبان راند و قدر و منزلت او نزد مردمان باقی نماند و بسا که از جانب ایشان ایذاء به او برسد همچنانکه از جانب او ایذاء به ایشان رسید. پس معلوم شد که در اکثر زمان، زبان زیان مرد است در هر دو جهان و گاه است که موجب قتل او میشود در زمان زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد خموش باش که سر در سر زبان نکنی و کلمه (راحه الانسان فی حفظ اللسان) اشاره بدین معنی است. و ما احسن ما قال: ناصر زیان تو همگی از زبان بود یکی نقطه بر زبان چو فزائی زیان بود.
خوار و حقیر ساخت نفس خود را و معیوب نمود هر که طمع را شعار خویش کرد و شعار جامهایست که ملاصق تن آدمی است و راضی شد به مذلت و هوان هر که پرده برداشت از روی ضرر و سختی خویش (و قیل فی حکمهالشعر) گر ترا از زمانه رنج رسد مکن آن رنج پیش هر کس یاد کان شکایت ترا نگیرد دست دوست غمگین کنی و دشمن شاد و خوار و بیمقدار گشت بر او نفس او آنکس که امیر ساخت بر نفس خود زبان خود را. یعنی چون کسی زبان را بر خود امیر گرداند، و بند تحفظ از او بردارد او را در دین و دنیا هلاک گرداند پس چه خوار باشد آن نفس پیش صاحبش که او را در کار زبان فدای سخن کند. گهی که مرکب تقریر تازیانه کنی سخن بصرفه کن ای دوست تا زیان نکنی زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد بهوش باش که شر در سر زبان نکنی (و قیل: راحه الانسان فی حفظ اللسان) گفتهاند زیان زبان از همه اعضا بیشتر باشد، و همین بس است در اثبات این مدعی که به یک کلمه شخص مرتد و کافر گردد.
و قال علیهالسلام: «ازری بنفسه من استشعر الطمع» یعنی و گفت امیرالمومنین علیهالسلام که خوار ساخت نفس خود را کسی که شعار و لازم خود ساخت طمع کردن را.
«و رضی بالذل من کشف عن ضره» یعنی و راضی شد به مذلت و خواری، کسی که آشکار کرد در نزد کسی احتیاج و فقر خود را.
«و هانت علیه نفسه من امر علیها لسانه» یعنی خفت داد بر او نفس او کسی که امیر گرداند و مسلط ساخت بر نفس خود زبان خود را.
اللغه: فی الصحاح یقال (ارزیت به) اذا قصرت به و ازریته ای حقرته و (استشعر) فلان خوفا ای اضمره (طمع) فیه طمعا و طماعیه مخفف فهو طمع (الضر) بالضم الهزال و سوء الحال و الاعراب: ازری بنفسه الباء للتعدیه یتضمین ازری معنی قصر کما فسره فی الصحاح. المعنی: (الطمع) توقع ما لا یستحق او ما لیس بحق فقد یکون مباحا کطمع الجائزه من الامراء و الهبه من الاغنیا، و قد یکون امرا محرما کالطمع فیما لا یحل له من مال او جمال، و هو مذموم و ممنوع اخلاقا و هو من الصفات العامه قلما یخلو عنه انسان الا من ارتاض نفسه و ازال اصل هذه الصفه الذمیمه عن نفسه، فانه من لهبات الشهوه الکامنه فی الطبائع الانسانیه. و قد اشتهر اشعب احد التابعین بهذه الصفه و نسب الیه مطامع عجیبه الی حد السخف و السفه. فمنها: انه اجتمع علیه الصبیان یوذونه فاراد تفریقهم و طردهم، فاشار الیهم الی بیت انه یقسم فیه الحلوی، فشرعوا یرکضون نحوه، و رکض معهم فقیل له فی ذلک فاجاب انه ربما یکون صادقا. و منها: انه اذا مشی تحت السماء یبسط طرف ردائه، فسئل عن ذلک فقال: عسی ان یبیض طائر الهواء فیقع بیضته فی طرفی. فالطمع بما فی ایدی الناس یستلزم الخضوع لهم و یجر الهوان و سقوط المنزله عندهم و عند الله، و قد ورد فی ذم الطمع اخبار و احادیث کثیره. ورد فی الشرح المعتزلی: (و فی الحدیث المرفوع ان الصفا الزلزال الذی لا تثبت علیه اقدام العلماء الطمع) و قد اشتهر انه عز قنع و ذل من طمع و فی الکافی عن ابیجعفر (علیه السلام): بئس العبد عبد له طمع یقوده، و بئس العبد عبد له رغبه تذله (کشف الضر) للناس شکوی من الله الی عباده و هو خلاف رسم العبودیه و هتک ستر الربوبیه، و قد ورد فیه ذم کثیر. سمع الاحنف رجلا یقول: لم انم اللیله من وجع ضرسی، فجعل یکثر فقال: یا هذا لم تکثر فو الله ذهبت عینی منذ ثلاث سنین فما شکوت ذلک الی احد و لا اعلمت بها احدا، و هو مع ذلک یوجب تنفیر الناس و مذله عندهم. و اما حفظ اللسان و التسلط علیه فمما حث علیه فی غیر واحد من الاخبار و کان یقال: رب کلمه سفکت دما و اورثت ندما، و فی الحدیث ان لسان ابن آدم یشرف صبیحه کل یوم علی اعضائه و یقول لهم: کیف انتم؟ فقالوا: بخیر ان ترکتنا و فی شرح ابنمیثم:
احفظ لسانک ایها الانسان ***لا یلد غنک انه ثعبان
کم فی المقابر من قتیل لسانه ***کانت تهاب لقاءه الاقران.
الترجمه: هر که طمع در دل آرد خود را پست دارد- و هر که پرده از سختی و تنگدستی خویش برگیرد خود را بخواری بسپارد- و هر که بگستاخی زبان خود سر نهد خویش را بزبونی دهد-
(الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) اقول: قال (علیه السلام) هذا الکلام مع زیادات، للاشتر. ففی (تحف العقول لابن ابیشعبه الحلبی) قال (علیه السلام) للاشتر: یا مالک احفظ عنی هذا الکلام وعه، یا مالک بخس مروته من ضعف یقینه، و ازری بنفسه من استشعر الطمع. و رضی الذل من کشف ضره، و هانت علیه نفسه من اطلع علی سره، و اهلکها من امر علیه لسانه. (ازری بنفسه) ای: تهاون بها. (من استشعر الطمع) ای: جعله شعارا له. (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) فی (الکافی) عن ابیجعفر (علیه السلام): بئس العبد عبد له طمع یقوده، و بئس العبد عبد له رغبه تذله. و عن السجاد (علیه السلام): رایت الخیر کله قد اجتمع فی قطع الطمع عما فی ایدی الناس. و فی (الاغانی): لما و لی خالد بن عتاب الریاحی اصبهان خرج الیه اعشی همدان- و کان صدیقه بالکوفه- فلم یجد عنده ما یحب، فقال یهجوه: و ما کنت ممن الجاته خصاصه الیک و لا ممن تغر المواعد و لکنها الاطماع و هی مذله دنت بی و انت النازح المتباعد فی (الحلیه): مر فتح الموصلی بصبیین مع احدهما کسره علیها عسل و مع الاخر کسره علیها کامخ، فقال للذی علی خبزه العسل: اطعمنی من خبزک. قال: ان کنت کلبا لی. قال: نعم. فاطعمه و جعل فی فمه خیطا و جعل یقوده، فقال فتح: لو رضیت بخبزک ما کنت کلبا. لهذا قال الشاعر: کلفنی حبی للدراهم و قله البقوی علی المغارم خدمه من لست له بخادم و لبعضهم: ان الجدیدین فی طول اختلافهما لا یفسدان و لکن یفسد الناس لا یطمعا طمعا یدنی الی طبع ان المطامع فقر و الغنی الیاس للناس مال و لی مالان ما لهما اذا تحارس اهل المال حراس مالی الرضا بالذی اصبحت املکه و مالی الیاس مما یملک الناس (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) (و رضی بالذل من کشف عن ضره) قال ابن ابیالحدید: سمع الاحنف رجلا یقول: لم انم اللیله من وجع ضرسی- و جعل یکثر- فقال: یا هذا لم تکثر؟ فو الله لقد ذهبت عینی منذ ثلاثین سنه فما شکوت ذلک الی احد و لا اعلمت بها احدا. (و هانت علیه نفسه من امر علیها لسانه) فی (الاغانی): مر مروان بن ابیحفصه برجل من تیم اللات بن ثعلبه یعرف بالجنی، فقال له مروان: زعموا انک تقول الشعر. فقال له: ان شئت عرفتک ذلک. فقال له مروان: ما انت و الشعر؟! ما اری من طریقک و لا مذهبک و لا تقوله. فقال له الجنی: اجلس و اسمع. فجلس، فقال له الجنی یهجوه: ثوی اللوم فی العجلان یوما و لیله و فی دار مروان ثوی آخر الدهر غدا اللوم یبغی مطرحا لرحاله فنقب فی بر البلاد و فی البحر فلما اتی مروان خیم عنده و قال رضینا بالمقام الی الحشر و لیس لمروان علی العرس غیره و لکن مروانا یغار علی القدر فقال له مروان: ناشدتک الله الا کففت، فانت اشعر الناس. فحلف الجنی بالطلاق ثلاثا انه لا یکف حتی یصیر الیه بنفر من روساء اهل الیمامه ثم یقول بحضرتهم: (قاق فی استی بیضه)، فجلبهم الیه مروان و فعل ذلک بحضرتهم، فانصرفوا و هم یضحکون من فعله. و قال بعضهم: اللسان اجرح جوارح الانسان.
الطمع ضد القناعه، و لکن کثر استعماله ضد المروئه و الورع حتی صار حقیقه فیه، اما حکمه فیقاس بآثاره و نتائجه، ان خیرا فخیر، و ان شرا فشر. و قول الامام من استعشر الطمع معناه من اتخذه دنیا له و دیدنا بحث لا یلتزم بشیء الا علی اساس منفعته الخاصه. و من کان کذالک فقد حقر نفسه بنفسه، لان الانسان یقاس باهدافه و امانیه. و من کانت همته بطنه کانت قیمته ما یخرج منها کما قال الامام. و قد یبتلی الانسان بمرض او فقر او غیرهما من الافات. و ما من شک ان المرض بلاء، و الفقر مصیبه، و لکن الکشف و الاعلان عنهما و عن آیه آفه فضیحه. و قدیما قیل: الشکوی لغیر الله ذل.. و ایه جدوی من الشکوی الی الناس ما دامت لا تدفع ضرا، و لا تجلب نفعا، و تسوء المحب، و تسر المبغض؟ و ایضا لا جدوی من امر المبتلی وحثه علی الصبر و کتمان العله الا اذ کان ذا عقل رزین، لان الصبر علی قدر العقل. و الشکوی من مقوله الکلام و صفاته، و لذا عقبها الامام بالاشاره الی اللسان، و مر الحدیث عنه فی شرح الخطبه 94 فقره (السکوت) و غیرها. و قال مجرب حکیم: یتنازع لسانک عقلک و هواک، فان غلب الاول فهو لک، و ان غلب الثانی فهو علیک، فلا تطلق لسانک حتی تعلم ان کلامه لک لا علیک
من استشعر الطمع: ازری بها حقرها و استشعره تبطنه و تخلق به و من کشف ضره للناس دعاهم للتهاون به فقد رضی بالذل و امر لسانه جعله امیرا
امام علیهالسلام (در نکوهش طمع و آز و اظهار گرفتاری و تنگدستی و بیاندیشه سخن گفتن) فرموده است: کوچک گردانید خود را کسی که طمع و آز (به آنچه در دست مردم است) را روش خویش قرار داد (زیرا لازمه طمع نیازمندی و فروتنی است، و لازمه نیازمندی و فروتنی پستی و کوچکی) و به ذلت و خواری تن داده کسی که گرفتاری و پریشانی خود را (نزد دیگری) آشکار نماید (زیرا لازمه اظهار گرفتاری و پریشانی حقارت و زیردستی است) و نزد خویش خوار است کسی که زبانش را حکمران خود گرداند (بیتامل و اندیشه هر چه به زبانش آید بگوید که بسا موجب هلاک و تباهی او گردد، و چنین کس مقام و منزلتی برای خود در نظر نگرفته است).
چهار کلمه بالا به مذمت از مال دنیا و ارزش آن منتهی میگردد. این مطلب روشن است که خواستن مال برای آبرو و خدمت به جامعه خوب بلکه لازم است و اینجا فرمایش امام حسن (علیه السلام) زنده میشود که فرمود: هر کس بگوید: مال را دوست ندارم دروغ میگوید اگر یقین کنم که راست میگوید احمق است. اما هرگاه علاقه به مال دنیا فقط برای نگاهداری باشد و هدف دنیوی که هیچ نتیجه اخروی نداشته باشد اشتباه است و خدا عذاب دردناک به آنان وعده داده. ابن ابیالحدید در توضیح جملههای بالا مینویسد: آماده نبودن برای قیامت دلیل بر عجز شدید است. گفته شده: العجز المفرط ترک التاهب للمعاد: واماندگی شدید، آماده نبودن برای قیامت است. و گفته شده: (الصبر مر لا یتجرعه الاحر) صبر و استقامت در برابر ناملایمات و رسیدن به هدف، کار تلخی است که فقط آزادگان این تلخی را جرعه جرعه مینوشند. گفته شده روزگار خوش و ناپسند سرنوشت معینی دارند همانند روزگار و عمر مردم، در روزگاری که ناراحتی وجود دارد صبر کنید تا مدتش به پایان برسد. زهد و پارسائی این است که آنچه انسان را از توجه بخدا باز میدارد کنار بگذاریم. گفته شده وقتی عالم، پارسا نباشد بلای زمان خود خواهد بود زیرا که مردم میگویند اگر علم او زهد را تایید کرده بود پرهیزکاری میبود لذا مردم در ناپرهیزکاری از او پیروی میکنند و هم چنین در اشراف گیری! پرهیز از گناه مهمترین پناهگاه است زیرا پرهیز از گناه انسان را از آلودگی به گناه نجات میبخشد و عبادت خدا از گرفتار دشمن شدن. کسی که پرهیزکاری را پیشه خود سازد خدا راه فرار برای او بوجود میآورد.
و قال علیهالسلام: (ازری بنفسه) ای حقرها (من استشعر الطمع) ای اخفی الطمع فی باطنه و تخلن به اذ الناس یذلون الطامع (و رضی بالذل) ای بالذله و المهانه لدی الناس (من کشف عن ضره) بان بین للناس ضره وفاقته (و هانت علیه نفسه من امر علیها) ای علی نفسه (لسانه) بان جعله امیرا، یقول بلا رویه، فیقع فی المشکله مما یوجب اتعاب جسده لتنفیذ ما وعد و الخلاص مما تکلم، و هذا کنایه عن لزوم سجن اللسان حتی لا یتکلم بما یوقع الانسان فی المشکه.
اللغه: ازری: قصر به و حقره. استشعر الشیء: تخلق به من الشعار و هو ما یلی البدن من الثیاب. الطمع: ضد القناعه. الذل: ضد العز، الهوان و الضعه. الضر: کل ما کان من سوء حال و فقر او شده فی بدنه. هان: ذل و صغر. امر لسانه: جعله امیرا. الشرح: هذه امور یقراها الامام فی نفوس الناس و فی وجوههم و یرید منهم ان یترفعوا عنها و یعیشوا الاباء و العزه و الکرامه. (ازری بنفسه من استشعر الطمع) الذی یعیش الطمع بما فی ایدی الناس و یخضع لهم و یعطیهم من نفسه و یسایرهم فی کثیر من الامور یعیش الاهانه فی نفسه و الاحتقار عندهم. ام عندهم فلعلمهم بحاله و بما یتنازل عنه و اما عند نفسه فلانه یشعر بعمقه بالمساومه علی کثیر من مبادئه و قیمه فتهون علیه نفسه و فی الحدیث عن ابیجعفر (علیه السلام): بئس العبد عبد له طمع یقوده و بئس العبد عبد له رغبه تذله … (و رضی بالذل من کشف عن ضره) من کشف للناس ما به من بوس و سوء حال فقد تعری امامهم و هان علیهم و عاده الناس جاریه انهم یحترمون الاشخاص بصفاتهم و ما یسمعون عنهم و متی عرفوا حقیقتهم و انهم لیسوا کذلک سقطوا من اعینهم و فی المثل صیت الغنی و لا صیت الفقر لان الناس تحترم الاغنیاء و تزدری الفقراء فحف
ظ المقام بحفظ صیت الغنی … (و هانت علیه نفسه من امر علیها لسانه) من جعل لسانه امیر نفسه فقد صغرها و حقرها لان اللسان اذا تولی الامر و اخذ یتکلم کما یشاء فان سقطاته تکثر و اغلاطه تزداد و عثراته قد لا تقال فاجعل اللسان فی خدمه العقل و لا تنطق الا بعد ان تفکر فی کل کلمه تخرج من فمک و تعرف آثارها و ما تخلفه من الاحداث و المشاکل او تزرعه من الخیرات و الهدایه و هذه الحکمه دعوه الی ضبط اللسان الذی یحفظ کرامه الانسان …
در شرح این سخن احادیثی آمده است که برای نمونه به ترجمه برخی از آنها قناعت می شود. در حدیث مرفوع آمده است که «سنگ صاف لغزنده ای که گام دانشمندان هم بر آن پایدار نیست آز است.»، و گفته شده است: بیشترین کشته شدن خردها زیر سایه های طمع است. از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در باره توانگری پرسیدند، فرمود: «نا امیدی از آنچه در دست مردم است، و هر یک از شما آهنگ طمع دنیا می دارد، آهسته حرکت می کند.»
امام علیه السلام فرمود:
هر کس طمع را پیشه کند خود را حقیر کرده و کسی که ناراحتیهایش را (نزد این و آن بدون هیچ فایده) فاش کند به ذلت خویش راضی شده و آنکس که زبانش را بر خود امیر کند شخصیتش حقیر خواهد شد. ( . سند گفتار حکیمانه: این جمله به اضافه چهار جمله بعد از آن که خواهد آمد همگی در وصیتی که امام علیه السلام به مالک اشتر فرموده دیده میشود و مرحوم صاحب کتاب تحفالعقول که قبل از سیّد رضی میزیسته در شرح کلمات قصار علی علیه السلام تمام آن را با تفاوتهایی آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 9) و این نشان میدهد که بخشی از آنچه در بحث کلمات قصار نهجالبلاغه آمده جملههای به هم پیوستهای بوده است که مرحوم سیّد رضی به سبب معانی مستقلی که داشتهاند آنها را از هم جدا کرده است. )
امام علیه السلام در این کلام نورانیاش به پیامدها و آثار سوء سه رذیله اخلاقی در عباراتی کوتاه و فشرده اشاره فرموده است.
نخست میفرماید:«هر کس طمع را پیشه کند خود را حقیر ساخته است».
(أَزْرَی بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَشْعَرَ الطَّمَعَ) .
واژه«طمع»به معنای بیش از حق خود طالب بودن و گرفتن مواهب زندگی از دست دیگران است و تعبیر به«استشعر»که به معنای پوشیدن لباس زیرین است اشاره به این است که طمع را به خود چسبانده و از آن جدا نمیشود؛بدیهی است که افراد طماع برای رسیدن به مقصود خود باید تن به هر ذلتی بدهند و دست سؤال به سوی هرکس دراز کنند و شخصیت خود را برای نیل به اهداف طمعکارانه خود بشکنند.
در سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ لَهُ طَمَعٌ یَقُودُهُ إِلَی طَبَعٍ؛ در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره خطر این صفت مذموم مخصوصاً برای علما وارد شده است که فرمود:
«إن الصّفاة الزّلال الذی لا تَثْبُتُ عَلَیْهِ أقْدامُ و عجیب اینکه هنگامی که طمع فزونی یابد کارهایی از انسان سر میزند که کاملاً احمقانه است؛شبیه آنچه درباره طماع معروف عرب به نام«اشعب»نقل شده که بسیاری از اوقات هنگامی که راه میرفت دامن خود را به دست میگرفت و آن را در برابر آسمان باز نگه میداشت و میگفت:شنیدهام بعضی از پرندگان در حال پرواز تخم میگذارند شاید تخم آن پرنده در دامن من بیفتد.و یا نقل میکنند هنگامی که گروهی از کودکان او را در کوچه و بازار آزار میدادند برای پراکنده ساختن آنها گفت:شنیدهام در فلان خانه حلوا پخش میکنند بچهها به سوی آن خانه دویدند ناگهان دیدند خود اشعب نیز به سوی آن خانه میدود گفتند:تو چرا؟ گفت:شاید حرف من درست باشد.
این داستانها خواه واقعیت داشته باشد یا نه اشاره به کارهای ننگآوری است که انسان به جهت طمع انجام میدهد.
نقطه مقابل طمع قناعت است که سبب عزت آدمی میشود همانگونه که امیرمؤمنان فرمود:
«عَزَّ مَنْ قَنَعَ؛ آنکس که قناعت پیشه کند عزیز خواهد بود». ( .غررالحکم،ص 392،ح 9018.در بعضی از عبارات این جمله به این صورت نقل شده است:«عَزَّ مَنْ قَنَعَ وَ ذَلَّ مَنْ طَمَعَ»(شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 19،ص 50).)
و به گفته شاعر: آز بگذار و پادشاهی کن گردن بی طمع بلند بود!
در دومین نکته میفرماید:«کسی که سفره دل خویش را (نزد این و آن بدون هیچ فایده) باز کند (و مشکلات خود را فاش سازد) رضایت به ذلت خود داده است»؛ (وَ رَضِیَ بِالذُّلِّ مَنْ کَشَفَ عَنْ ضُرِّهِ) .
روشن است هر گاه انسان نزد طبیب درد خود را بگوید و از وی راه درمان بطلبد یا پیش قاضی ظلمی را که بر او رفته بیان سازد و از او احقاق حق بخواهد یا نزد دوستش از گرفتاری خود برای گرفتن وام سخن بگوید کار خلافی نکرده و به دنبال مشکلگشایی بوده؛اما طرح مشکلات نزد کسانی که هیچگونه توانایی بر حل آن ندارند اثری جز ذلت و سرافکندگی انسان نخواهد داشت.در اینگونه موارد باید خویشتندار بود و لب به شکایت نگشود.
آنگاه امام علیه السلام در جمله سوم میفرماید:«کسی که زبانش را بر خود امیر سازد شخصیت او تحقیر میشود»؛ (وَ هَانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ مَنْ أَمَّرَ عَلَیْهَا لِسَانَهُ) .
منظور از امیر شدن زبان آن است که از تحت کنترل عقل و فکر خارج شود و هرچه بر زبانش آمد بگوید.بدیهی است سخنانی که از فکر و عقل و تقوا سرچشمه نمیگیرد در بسیاری از موارد خطرهایی ایجاد میکند که انسان قادر بر جبران آن نیست و گاه اسباب رنجش افراد آبرومند و سبب ایجاد اختلاف در میان مردم و کینه و دشمنی نسبت به گوینده و دیگران میشود و چه زیبا میگوید شاعر عرب:
اِحْفَظْ لِسانَکَ ایُّهَا الْإنْسانُ لا یَلْدَغَنَّکَ إنَّهُ ثُعْبانٌ
کَمْ فِی الْمَقابِرِ مِنْ قَتیلِ لِسانِهِ کانَتْ تُهابُ لِقاءُهُ الاْقْرانُ
ای انسان زبان خود را حفظ کن-مراقب باش تو را نگزد که اژدهایی است.
چه بسیارند کسانی که در گورستانها خفتهاند و کشته زبان خویشند-همان کسانی که همطرازان آنها از ملاقات با آنها وحشت داشتند.
در حدیث دیگری در سلسله همین کلمات قصار میخوانیم:
«مَنْ کَثُرَ کَلَامُهُ کَثُرَ خَطَؤُهُ؛ کسی که زیاد سخن گوید اشتباهات زیادی خواهد کرد». ( .نهجالبلاغه،حکمت 349.)و این خطای بسیار باعت تحقیر و بیارزش شدن او در نظرها میشود.
کوتاه سخن اینکه انسان عاقل باید زبانش را در اختیار عقلش قرار دهد نه اینکه عقلش را در اختیار زبان که اولی مایه سعادت است و دومی اسباب حقارت.
شایان توجه است صفات سهگانه نکوهیدهای را که امام در این بیان کوتاه ذکر کرده (طمع،فاش کردن ناراحتیها نزد هرکس و امیر ساختن زبان بر خود) هرسه در این جهت مشترکند که سبب ذلت و خواری میشوند و این هماهنگی در اثر سبب شده است که امام علیه السلام هر سه را کنار هم قرار دهد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Whoever adopts greed as a habit demeans himself; whoever discloses his hardship agrees to be humiliated, and whoever allows his tongue to overpower his soul delittles the soul.”
وَ قَالَ علیه السلام البُخلُ عَارٌ وَ الجُبنُ مَنقَصَةٌ وَ الفَقرُ یُخرِسُ الفَطِنَ عَن حُجّتِهِ وَ المُقِلّ غَرِیبٌ فِی بَلدَتِهِ
ترجمهها:
بخل ننگ است و ترس نقصان ، و درویشی کند کننده زبان- زیرک در برهان ، و تنگدست بیگانه در دیار خود بر همگان.
و درود خدا بر او، فرمود: بخل ننگ و ترس نقصان است . و تهیدستی مرد زیرک را در برهان کند میسازد ، و انسان تهیدست در شهر خویش نیز بیگانه است .
و فرمود بخیلی سرزنش مرد است و بد دلی محل نقصانست و کم هستی و درویشی گنگ میسازد زیرکی را از حجت او و اندک مال غریب است در شهر خود
و فرمود (علیه السلام): بخل، ننگ است و ترس، نقص است و تنگدستی، زبان زیرک را از بیان حجتش بر بندد و بینوا در شهر خود غریب است.
و آن حضرت فرمود:بخل عار است ،و ترس نقصان ،تنگدستی زیرک را از برهانش لال کند ،انسان تهیدست در دیارش غریب است .
شروح:
و المقل: الفقیر.
و الفقر یخرس الفطن عن حجته: لانه یخاف من ضعه قدره عند الناس ان یرد علیه و یستخف به فیوثر السکوت. المقل: الفقیر.
تنگ نظری ننگ، و ترسو بودن کاستی است. تنگدستی شخص زیرک را از بیان دلیل و برهانش لال میکند. تهیدست در دیار خود غریب است. بردباری و استقامت، دلاوری و پارسایی سرمایه و دارایی است. پرهیزکاری به منزلهی سپر است. چهارم- تنگ نظری ننگ است توضیح آن که این صفت پست، دوری گزیدن از فضیلت بزرگواری و بخشندگی است، به هر اندازه که انسان برای بخشندگی و بزرگواری قابل ستایش است، به همان اندازه به خاطر خوی پست تنگ نظری سزاوار نکوهش است. پنجم- ترسو بودن، کاستی است، زیرا ترس، همان مرحله تفریط از فضیلت دلاوری است که ریشهی کمالات نفسانی میباشد، بنابراین نوعی کاستی و فرومایگی است. ششم- تنگدستی شخص زیرک را از بیان برهانش لال میسازد. از آن رو که تنگدستی باعث احساس شدید ذلت، گرفتگی، سستی و خجلت از دیگران در نفس انسانی میشود. و ریشهی تمام اینها، تصور ناتوانی و اندیشهی کمبود- به دلیل نداشتن ثروت- در برابر دشمنان است در نتیجه- هر چند که تنگدست، زیرک و هوشیار باشد- حالت ترس و عجز از سخن گفتن در او به وجود میآید. با ملاحظهی شباهت چنین کسی با گنگ و لال، صفت گنگی را استعاره برای او آورده است. هفتم- تهیدست در شهر خود غریب است. کلمهی: غریب را از نظر بیتوجهی مردم به او و کمی یاران و دوستان- به دلیل تهیدستیاش- استعاره آورده است، چه تهیدست بسان غریبی است که کسی او را نمیشناسد.
وَ قَالَ علیه السلام الْبُخْلُ عَارٌ وَ الْجُبْنُ مَنْقَصَةٌ وَ الْفَقْرُ یُخْرِسُ الْفَطِنَ عَنْ [حَاجَتِهِ] حُجَّتِهِ وَ الْمُقِلُّ غَرِیبٌ فِی بَلْدَتِهِ .
هذه ثلاثة فصول الفصل الأول فی البخل و قد تقدم لنا کلام مقنع فی ذلک.
و من کلام بعض الحکماء فی ذلک ما أقل من یحمده الطالب و تستقل به العشائر و یرضی عنه السائل و ما زالت أم الکرم نزورا و أم اللؤم ذلولا و أکثر الواجدین من لا یجود و أکثر الأجواد من لا یجد.
و ما أحسن قول القائل کفی حزنا أن الجواد مقتر علیه و لا معروف عند بخیل.
و کان یقال البخل مهانة و الجود مهابة.
و من أحسن ما نقل من جود عبد الله المأمون أن عمر بن مسعدة کاتبه مات فی سنة سبع عشرة و مائتین و خلف ترکة جلیلة فبعث أخاه أبا إسحاق المعتصم و جماعة معه من الکتاب لیحصروا مبلغها فجاء المعتصم إلیه و هو فی مجلس الخلافة و معه الکتاب فقال ما رأیتم فقال المعتصم معظما لما رآه وجدنا عینا و صامتا و ضیاعا قیمة ذلک أجمع ثمانیة آلاف ألف دینار و مد صوته فقال المأمون إنا لله و الله ما کنت أرضاها لتابع من أتباعه لیوفر هذا علی مخلفیه فخجل المعتصم حتی ظهر خجله للحاضرین الفصل الثانی فی الجبن و قد تقدم قولنا فی فضل الشجاعة.
و قال هشام بن عبد الملک لمسلمة أخیه یا أبا سعید هل دخلک ذعر فی حرب قط شهدتها قال ما سلمت فی ذلک عن ذعر ینبه علی حیلة و لا غشینی ذعر سلبنی رأیی فقال له هشام هذه و الله البسالة قال أبو دلامة و کان جبانا إنی أعوذ بروح أن یقدمنی
قال المنصور لأبی دلامة فی حرب إبراهیم تقدم ویلک قال یا أمیر المؤمنین شهدت مع مروان بن محمد أربعة عساکر کلها انهزمت و کسرت و إنی أعیذک بالله أن یکون عسکرک الخامس .
الفصل الثالث فی الفقر و قد تقدم القول فیه أیضا.
و مثل قوله الفقر یخرس الفطن عن حاجته قول الشاعر سأعمل نص العیس حتی یکفنی
و مثل قوله علیه السلام و المقل غریب فی بلدته قول خلف الأحمر لا تظنی أن الغریب هو النائی و لکنما الغریب المقل.
و کان یقال مالک نورک فإن أردت أن تنکسف ففرقه و أتلفه.
قیل للإسکندر لم حفظت الفلاسفة المال مع حکمتها و معرفتها بالدنیا قال لئلا تحوجهم الدنیا إلی أن یقوموا مقاما لا یستحقونه.
و قال بعض الزهاد ابدأ برغیفیک فاحرزهما ثم تعبد.
کلمه چهارم: (البخل عار) بخیلی نمودن، سرزنش مردمان است در روزگار بلکه سبب درآمدن است در نار. چنانکه در جای دیگر اشاره به این فرموده که: البخیل یکسب العار و یدخل النار هیچ ممسک ننگرد روی بهشت بلکه با او کم رسد بوی بهشت باش از بخل و بخیلی برحذر تا نسوزد مر تو را نار سقر کلمه پنجم: (و الجبن منقصه) و ترسناکی و بددلی محل نقصان است و کمی زیرا که کسب غنایم در دنیا و حصول درجه علیا و مرتبه عظمی در عقبی، متفرع است بر شجاعت نه به خیانت، پس همچنانکه شجاعت، اصل کمالات است در انسان، جبانت اصل نقصان است در ایشان کلمه ششم: (الفقر یخرس الفطن عن حجته) درویشی گنگ میسازد زیرک را از حجت او یعنی منقبض میسازد نفس او را و سست میگرداند زبان او را از حجت آوردن و اقامه برهان نمودن. چه فقیر میترسد که به واسطه بیاعتباری او نزد مردمان رو نکنند بر او به سخنان، پس سکوت اختیار میکند و اقدام نمینماید به مقاومت خصمان کلمه هفتم این است: (المقل غریب فی بلدته) اندک مال، غریب است در شهر خود به جهت عدم التفات مردمان به او
و جائی دیگر فرموده: (البخل یکسب العار و یدخل النار) صاحب (غررالحکم) از کلمات حضرت این کلمه را آورده است (کافر سخی ارجی الی الجنه من مسلم شحیح) بد دلی نقصان بزرگ است آدمی را چنانچه شجاعت کمال عظیم است او را، و تنگدستی گنگ و لال میگرداند زیرک را از حجت خود، چنانچه توانگری گویا میگرداند ابکم غبی را بحجت، مرد بیمال و درویش غریب است در شهر خویش
و قال علیهالسلام: «البخل عار و الجبن منقصه» یعنی بخل کردن عیب است و ترسناک بودن نقص است.
«و الفقر یخرس الفطن عن حجته» یعنی احتیاج گنگ میگرداند مرد زیرک را از اظهار کردن حجت و دلیل خود در مطالب.
«و المقل غریب فی بلدته» یعنی فقیر غریب است در شهر خود، یعنی مانند غریبان کسی از اهل شهر او با او انس نمیگیرد.
(الخرس) بالتحریک مصدر الاخرس و قد خرس و اخرسه الله و (المقل) الفقیر الذی لا مال له (و البخل) حبس ما یقدر علی انفاقه من مال او معاونه بید و لسان، فقد یصل الی حد منع اداء الحقوق الواجبه کمنع النفقه علی الاهل و الاقرباء الواجبه النفقه، او منع حق الزکاه للفقراء و سائر مصارفه، او الخمس عن اربابه فیوجب العقاب و المواخذه، و قد یکون سببا لمنع ذوی الحقوق العامه فیبلغ الی حد الوبال و النکال، و فی الحدیث انه لا یومن بالله و الیوم الاخر من بات شبعانا و جاره جائع، فلذا قال (علیه السلام): انه (عار). (و الجبن منقصه) لمضادته مع الشجاعه التی هی رکن من ارکان الایمان و حیله لنفس الانسان، فالجنون لا یقوم بالدفاع عن عرضه و دینه، و یخاف فی کل موطن علی نفسه. (و اما الفقر) قد ورد فیه الاخبار و کلمات الاخیار بالمدح تاره و الذم اخری، فقد ورد فی کلمات فی باب الکفر و الایمان (ج 3 صلی الله علیه و آله 452) من المطبوع مع الشرح و الترجمه الفارسیه بطهران عن بن ابراهیم عن ابیه عن النوفلی عن السکونی عن ابیعبدالله (علیه السلام) قال: قال رسولالله (صلی الله علیه و آله): کاد الفقر ان یکون کفرا، و کاد الحسد ان یغلب القدر. و قد وصف علی (علیه السلام) الفقر فی هذه العباره بطبعه الموثر فی الفقیر بالنظر الی الاجتماع فان الناس عبید الدینار و لا ینظرون الی الفقیر الا بعین الاحتقار و لا یتوجهون الی کلامه و حجته و ان کان حقا و یوثر هذا الامر فی الفقیر فلا نشاط له فی اظهار حجته عند المخاصمه حتی کانه اخرس، و نعم ما قیل:
فصاحه سحبان و خط ابنمقله ***و حکمه لقمان و زهد ابنادهم
لو اجتمعت فی المرء و المرء مفلس*** فلیس له قدر بمقدار درهم
و قد بین (علیه السلام) سو اثر الفقر بابلغ بیان فی الفقره التالیه و هی قوله (علیه السلام): (و المقل غریب فی بلدته) و ان یمکن التفریق بین الفقیر و المقل حیث ان الفقیر من اظهر حاجته للناس، و المقل ربما یظهر الغناء و الاستغناء و لکن الناس لا یفرقون بینهما، فانهم غالبا کالذباب یدورون حول الحلوی، فاذا کان الانسان مقلا لا یقدر علی جلبهم ببذل المال یعرضون عنه و لا یتقربون الیه و لا یسالون عن حاله و لا یتوجهون الیه، و بهذا النظر یصیر غریبا و ان کان فی بلدته و بین عشیرته، فان الغریب من لا یتوجه الیه و و لا یسال عن حاله و نعم ما قال:
لا تظن ان الغریب هو النائی*** و لکن الغریب المقل
الترجمه: بخل ننگ است- و ترس کاستی مرد است بینوائی هوشمند را از دلیل حق خود گنگ سازد- تنگ سرمایه در وطنش آواره است-
اقول: نقله (التحف) کالاول جزء وصیته للاشتر مع زیادات، و فیه بدل قوله (و الزهد ثروه): (و الشکر ثروه). ثم ان ابن ابیالحدید جعل هذا عنوانین، الاول الی قوله (فی بلدته) و بالعکس جعل ابن میثم سته من عناوین المتن من الثانی الی السابع عنوانا واحدا، و هو الاصح حیث ان نسخه ابن میثم بخط المصنف، و لان الجمیع وصیته (علیه السلام) للاشتر کما یفهم من (التحف). (البخل عار) قال الرضا (علیه السلام): البخیل بعید من الله بعید من الجنه قریب من النار. کان محمد بن یحیی البرمکی بخیلا بخلاف باقی بیته، و قال ابوه لاحد خواصه سوءه له: انت خاص به و ثوبک مخرق؟ قال: و الله ما اقدر علی ابره (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) اخیطه بها، و لو ملک محمد بیتا من بغداد الی النوبه مملوا ابراثم جاءه جبرئیل و میکائیل و معهما یعقوب النبی یضمنان له عنه ابره و یسالانه اعارته ایاها لیخیط بها قمیص یوسف الذی قد من دبره، ما فعل. قال: فصف مائدته. قال: هی فتر فی فتر، و صحافه منقوره من حب الخشخاش و بین ندیمه و بین الرغیف نقده جوزه. قال: فمن یحضره؟ قال: الکرام الکاتبون. قال: فمن یاکل معه؟ قال: الذباب. و فی (العیون): کان عمر بن یزید الاسدی علی شرطه الحجاج فاصابه قولنج فحقنه الطبیب بدهن کثیر فانحل بطنه فی الطست، فقال الغلام: ما تصنع به؟ قال: اصبه. قال: لا، و لکن میز منه الدهن، و استصبح به. و قیل: لو لم یکن فی ذمه الاقوله تعالی: (و لا یحسبن الذین یبخلون بما آتاهم الله من فضله هو خیر الهم بل هو شر لهم سیطوقون ما بخلوا به یوم القیامه … ) لکفی. و قالوا: ابخل الناس بماله اجودهم بعرضه. و قال عبدالملک لمصعب: لا یسود اخوک لثلاث: لبخله و عجبه و استبداده. و قال الشاعر: لا یسود امرو بخیل و لو مس بیافوخه عنان السماء و فی (بخلاء الجاحط) بعد ذکر حب الناس للجواد و مدحهم له و افراطهم فیه: ثم وجدنا هولاء بانعاتهم للبخیل علی ضد هذه الصفه و علی خلاف هذا (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) المذهب، وجدناهم یبغضونه مره، و یحقرونه مره، و یبغضون بفضل بغضه ولده، و یحتقرون بفضل احتقارهم له رهطه و یضیفون الیه من نوادر اللوم ما لم یبلغه، و من غرائب البخل مالم یفعله، و حتی ضاعفوا علیه من سوء الثناء بقدر ما ضاعفوا للجواد من حسن الثناء. و فی (تاریخ بغداد) عن اسحاق الموصلی: دخلت علی الرشید یوما فقال: انشدنی من شعرک، فانشدته: و آمره بالبخل قلت لها اقصری فذلک شیء ما الیه سبیل اری الناس خلان الجواد و لا اری بخیلا له فی العالمین خلیل و من خیر حالات الفتی لو علمته اذا نال خیرا ان یکون ینیل عطائی عطاء المکثرین تکرما و مالی کما قد تعلمین قلیل و انی رایت البخل یزری باهله و یحقر یوما ان یقال بخیل الی ان قال: فقال الرشید: یا فضل، اعطه مائه الف درهم لله در ابیات ناتینا بها، ما احسن فصولها و اثبت اصولها! فقلت: کلامک اجود من شعری. قال: احسنت یا فضل، اعطه مائه الف اخری. هذا، و کان عباس بن محمد عم ابیالرشید مکینا عنده، و کان اراد ان یخطب الیه ابنته، فجاءه یوما و قال له: هجانی ربیعه الرقی، فغضب و امر باحضاره و قال له: اتهجو عمی؟ فقال: قد مدحته بقصیده ما قیل مثلها فی احد من الخلفاء، فان رایت ان تامره باحضارها، فامره فتلکا فعزم علیه فعلم انه اخطا، فاحضرت فنظر الرشید فیها فقال: صدق ربیعه. ثم قال للعباس: بم اثبته؟ فسکت و تغیر لونه. قال ربیعه: بدینارین. فظن الرشید انه قال ذلک موجده. قال له: بحیاتی کم اثابک؟ قال: و حیاتک بدینارین. فغضب الرشید (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و قال للعباس: فضحت آباءک و فضحتنی و نفسک. فنکس راسه، فامر الرشید باعطائه ثلاثین الف درهم وخلعه و حمله علی بغله، و قال له: بحیاتی لا تذکره فی شعرک تصریحا او تلویحا. و فتر عما کان هم به من التزوج الیه و اطرحه بعد. و لا یزال ربیعه بعده یعبث به فی حضره الرشید، فجاء العباس یوما الی الرشید ببرنیه غالیه و قال: هذه غالیه صنعتها لک بیدی اختیر عنبرها من بحر عمان و مسکها من مفاوز التبت و بانها من ثغر تهامه، فالفضائل کلها مجموعه فیها، و النعت یقصر عنها. فاعترضه ربیعه فقال: ما رایت اعجب منک، ان تعظیمک هذا عند من تجبی الیه خزائن الارض و تذل له جبابره الملوک وتتحفه ببدائع ممالکها حتی کانک قد فقت به ما عنده، او ابدعت له ما لا یعرفه، لا تخلو فیه من ضعف عقل او قصر همه، انشدتک ایها الخلیفه الاجعلت حظی من کل جائزه سنتی هذه الغالیه حتی اوفیها حقها. فقال: ادفعوها الیه. فدفعت الیه فادخل یده فیها و اخرج ملئها و حل سراویله و ادخل یده فلطخ بها استه و اخذ حفنه اخری فطلی بها ذکره و انثبیه و اخرج حفنتین فطلی بها ابطیه، ثم قال للرشید: تامر غلامی یدخل الی؟ فادخل فدفع الیه البرنیه غیر مختومه و قال له: اذهب بها الی جاریتی فلانه و قل لها: طیبی بها حرک و استک حتی اجیء الساعه و انیکک، فاخذها الغلام و مضی، فضحک الرشید حتی غشی علیه،
و کاد العباس یموت غیظا. (و الجبن منقصه) فی (الظرائف): یقال: الشجاع محبب حتی الی عدوه، و الجبان مبغض حتی الی الله، و قال الشاعر: (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) یفر الجبان من ابیه و امه و یحمی شجاع القوم من لا یناسبه و لما قال المتنبی: یری الجبناءان الجبن عقل و تلک خدیعه الطبع اللئیم و کل شجاعه فی المرء تغنی و لا مثل الشجاعه فی الحکیم قیل له انی یکون الشجاع حکیما و هما علی طرفی النقیض؟ قال: هذا علی ابن ابیطالب شجاع و حکیم. (و الفقر یخرس الفطن عن حجته). فی (کامل المبرد) قال اعرابی من باهله: ساعمل نص العیص حتی یکفنی غنی المال یوما او غنی الحدثان فللموت خیر من حیاه یری لها علی الحر بالاقلال و سم هوان متی یتکلم یلغ حکم کلامه و ان لم یقل قالوا عدیم بیان کان الغنی عن اهله بورک الغنا بغیر لسان ناطق بلسان و قیل: اذا قل مال المرء قل حیاوه و ضاقت علیه ارضه و سماوه و اصبح لا یدری و ان کان حازما اقدامه خیر له ام و راوه و قال صالح بن عبدالقدوس: (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) بلوت امور الناس سبعین حجه و جربت صرف الدهر فی العسر و الیسر فلم ار بعد الدین خیرا من الغنی و لم ار بعد الکفر شرا من الفقر و فی (کامل المبرد): لما ولی عبیدالله بن زیاد حارثه بن بدر رامهرمز، و سرق، قال له انس بن ابیانیس: احار بن بدر قد و لیت اماره فکن جرزا فیهاتخون و تسرق و لا تحقرن یا حار شیئا وجدته فحطک من ملک العراقین سرق و باه تمیما بالغنی ان للغنی لسانا به المرء الهیوبه ینطق و فی (بیان الجاحظ): قال عروه بن الورد: ذرینی للغنی اسعی فانی رایت الناس شرهم الفقیر و اهونهم و احقرهم لدیهم و ان امسی له نسب و خیر و یقصی فی الندی او یزدریه حلیلته و ینهره الصغیر و یلفی ذوالغنی و له جلال یکاد فواد صاحبه یطیر قلیل ذنبه و الذنب جم و لکن للغنی رب غفور و فی (عیون القتیبی): قال النمر بن تولب: فالمال فیه تجله و مهابه و الفقر فیه مذله و قبوح و لاخر: رزقت لبا و لم ارزق مروته و ما المروه الا کثره المال اذا اردت مساماه یقعدنی عما ینوه باسمی رقه الحال (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و لاخر: یغطی عیوب المرء کثره ماله یصدق فیم اقال و هو کذوب و یزری بعقل المرء قله ماله یحمقه الاقوام و هو لبیب و قال حسان: رب حلم اضاعه عدم المال و جهل غطی علیه النعیم (و المقل غریب فی بلدته) قال ابن ابیالحدید: یقال: مالک نورک، فان اردت ان تنکسف ففرقه و اتلفه. و قال خلف الاحمر: لا تظنی ان الغریب هو النائی، و لکنما الغریب المقل. قلت: و قال الشاعر: الم تربیت الفقر یهجر اهله و بیت الغنی یهدی له و یزار و قال ایضا: اذا ما قل مالک کنت فردا و ای الناس زوار المقل و قال ایضا: و من یکن له نشب یحبب و من یفتقر یعش عیش ضر و یجنب سر النجی و لکن اخا المال محضر کل سر و قال ایضا: (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و لم ار مثل الفقر اوضع للفتی و لم ار مثل المال ارفع للرذل و لابن فارس. قد قال فیما مضی حکیم ما المعرء الا باصغریه فقلت قول امری لبیب ما المرء الا بدر همیه من لم یکن معه درهماه لم تلنفت عرسه الیه و کان من ذله حقیرا تبول سنوره علیه و لاخر: فلو کنت ذا مال لقرب مجلسی و قیل اذا اخطات انت رشید رایت الغنی قد صار فی الناس سوددا و کان الفتی بالمکرمات یسود و ان قلت لم یسمع مقالی و اننی لمبدی حق بینهم و معید
البخل یخطط لصاحبه منهجا یسیر علیه فی تفکیره و سلوکه، و لا یحید بحال، و هذا المنهج یرفض بطبعه التعاون علی الخیر و مصلحه الفرد و الجماعه، و یهدی الی القسوه و عدم الاکثرات بالناس و مشاکلهم.. و من لا یهتم بهموم الناس فلیس منهم و لا من الانسانیه فی شیء. و نعطف علی ذلک ما جاء فی الاثار من ان البخیل یعیش فی الدنیا عیش الفقراء، و یحاسب فی الاخره حساب الاغنیاء، و انه کالخنزیر لا نیتفع به الا بعد موته حیث تنهشه الکلاب، و ان البخل یفسد الرای، و یمنع صاحبه عن رویه الحقیقه، لانه ینظر الی الاشیاء من خلال ذاته الشحیحه الشاحبه. و اذا ان الامساک رذیله فالبذل و التضحیه فضیله فی کل زمان و مکان، و لکن اطعام الطعام قد بلغ الغایه و النهایه من التقدیس عند القدامی، و یخاصه العرب الذین اعتبروه سببا رئیسیا من اسباب السیاده و القیاده، و ملاوا الدنیا فی المدیح و الثناء نظما و نثرا علی صاحب الخوان، و کنوا عنه بجبان الکلب و کثیر الرماد و النیران.. و وضع الجاحظ کتابا فی البخلاء، و افرد الکثیر من المولفین بابا طویلا فی کتبهم لذم البخل و البخلاء، و مدح الجود و الاجود. و السر العسر و المعیشه الضنکی فی ذاک العصر حیث الجائعون من کل بلد بالالاف او بالمئات.. هذا، الی ان المسافرین کانوا یسیرون ایاما او اشهرا علی الاقدام او علی الحیوان، و لا مطاعم و فنادق، فلا بدع اذا کان لاطعام الطعام شانه و وزنه، و من هنا ساوی رسول الله (صلی الله علیه و آله) بینه و بین السلام فی قوله: (افضل الاعمال افشاء السلام، و اطعام الطعام). حتی الماء کان لباذله اجر و فضل علی قدر عطش الظمان و لهفته، لتعذر الوصول الی مجری الماء و مصدره.. اما الان، و قد غیر العلم الارض و من علیها و خطا بالبشریه خطوات یسرت لها العسیر، و قربت لها البعید، و حققت الکثیر من مطالبها، اما الان فلم یعد لاطعام الطعام و نحوه ذاک الوزن الاثر الذی کان له من قبل.. و لیس معنی هذا ان الکرم قد تحول عن طبیعته و نزل عن مرتبته، و انما یعنی ان مظاهر الکرم قد تغیرت و انتقلت من التعاون الفردی الی التعاون الاجتماعی، من اطعام الرغیف الی بناء دار للایتام، و مستشفی للمعوزین، و مدارس للمتعلمین، و من سقی الظمان الی ری الاراضی، و تحویل الصحراء الجرداء الی جنات و عیون، و معنی هذا ان معنی الکرم قد عم و اتسع بعد ان کان ضیقا و محدودا، و ان اسم الکریم قد تطور الی اسم المصلح و المنقذ. (و الجبن منقصه) لان الجبان یری المنکر فیتعامی عنه،
و یسمع دعوه الجهاد فی سبیل الله و الحق فیصد عنها، و اذا شکا الیه مظلوم ادار له ظهره، و اذا اراد ان یتکلم خاف من النقد.. و هکذا یسلبه الخوف ما یملک من طاقات، و یعیش حبیسا بین جدران الهواجس و الاوهام بلا شخصیه و اراده، و لا زهره او ثمره الا الهدیر و الثرثره.. و هل علمت او سمعت ان للجبان شانا او تاریخا؟. (و الفقر یخرس الفطن عن حجته) لان الفقر یضغط علی العقل، و یسد امامه منفل الرویه.. اللهم الا اذا کان للفقیر هدف اعلی یضحی بحیته من اجله، و ینسی معه نفسه و بوسه، کطلب العلم او الحریه لوطنه، کما حدث لکثیر من القفراء المناضلین الاحرار. و تقدم الکلام عن الفقر مرات و یاتی ایضا. (و المقل غریب فی بلدته) و مثله قول الامام: (الغنی فی الغربه وطن، و الفقر فی الوطن غربه) لان من شان الوطن ان یسهل لک العسیر، و یستجیب لحاجتک و امنیتک، و المال قاضی الحاجات، و الفقر اصل الویلات، و من هنا کان الفقر غربه فی الوطن، و الغنی وطنا فی الغربه.
المقل غریب فی بلدته: المقل بضم فکسر الفقیر و الجنه بالضم الوقایه
امام علیهالسلام (در نکوهش بخل و ترس و تنگدستی و بینوائی و واماندگی و ستایش شکیبائی و پارسائی و دوری از گناهان) فرموده است: بخل و تنگ چشمی ننگ است (چون مردم بخیل را بر اثر دلبستگی او به کالای دنیا سرزنش مینمایند) و ترسو بودن نقص و کاستی است (زیرا رسیدن به مقام فرع بر شجاعت و دلاوری است) و تنگدستی زیرک را از (بیان) حجت و دلیلش گنگ و لال میگرداند (همانطوری که توانگری پست و نادانی را گویا میسازد) و بینوا و بیچیز در شهر خود غریب است (کسی با او آمد و شد نمیکند) و عجز و واماندگی آفت و بیچارگی است (که شخص را از پا در میآورد) و شکیبائی دلاوری است، و پارسائی دارائی است (زیرا پارسا مانند مالدار که به کسی نیازمند نیست به دنیا و کالای آن نیازمند نمیباشد) و دوری از گناهان سپر است (از عذاب الهی، همانطور که سپر شخص را از شمشیر محافظت مینماید پرهیزکاری او را از سختیهای دنیا و آخرت رهائی میدهد).
چهار کلمه بالا به مذمت از مال دنیا و ارزش آن منتهی میگردد. این مطلب روشن است که خواستن مال برای آبرو و خدمت به جامعه خوب بلکه لازم است و اینجا فرمایش امام حسن (علیه السلام) زنده میشود که فرمود: هر کس بگوید: مال را دوست ندارم دروغ میگوید اگر یقین کنم که راست میگوید احمق است. اما هرگاه علاقه به مال دنیا فقط برای نگاهداری باشد و هدف دنیوی که هیچ نتیجه اخروی نداشته باشد اشتباه است و خدا عذاب دردناک به آنان وعده داده. ابن ابیالحدید در توضیح جملههای بالا مینویسد: آماده نبودن برای قیامت دلیل بر عجز شدید است.
و قال علیهالسلام: (البخل عار) علی الانسان یعیر به (و الجن منقصه) ای نقص فی الرجوله (و الفقر یخرس الفطن عن حجته) فلا یقدر ان یتکلم، لانه یعلم ان الناس لا یصغون الی کلامه (و المقل) ای قلیل المال (غریب فی بلدته) اذ یعامل معه معامله الغرباء، فلا یعرفه الناس و لا یعرف الناس و لا یسمع له کلام و لا یتمتع بلذائذ الحیاه، کالانسان الغریب فی غیر بلده
اللغه: البخل: الشح. العار: ما یعاب علیه الانسان و یخجل منه. الجبن: الخوف یصیب القلب فلا یقدر علی المواجهه لای امر. المنقصه: المذمه و العیب. یخرس: یسکت و یلجم و الخرس مرض یصیب اللسان یمنعه من الکلام. الفطن: اللبیب، صاحب الحجه. الحجه: البرهان، الدلیل. المقل: الفقیر الذی لا مال له. العجز: عدم القدره. آفه: جمع آفات العاهه، ما یفسد. الثروه: کثره المال. الجنه: بالضم الوقایه. الشرح: (البخل عار) البخل ضد الکرم و بمقدار ما یمدح الکرم و الکرام یذم البخل و البخلاء و للجاحظ کتاب سماه (البخلاء) یذکر اقوالهم و افعالهم و یذمهم بابلغ بیان و احسن لسان. و البخل هو الشح و عدم العطاء و البذل و هو صفه ذمیمه و قبیحه یخجل الانسان منها و یعاب علیه ان تکون فیه و لذا هی عار تلحق البخیل فی حیاته فتخجله و تسیر فی اعقابه فتکون و صمه عار یخجلون منها و یستحون من ذکرها. (و الجبن منقصه) و الجبن هو الخوف و الفزع و الهلع و هو ضد الشجاعه الممدوحه، و الجبان لا یدفع ضیما و لا یرفع حیفا و لا ینصر مظلوما و لا یقمع ظالما و لیس للجبناء حظ فی معالی الامور و کرائمها و کفی بذلک منقصه. (و الفقر یخرس الفطن عن حجته) الفقر قله ذات الید و عدم المال عند الشخص و هو فی الغالب یشغل الفکر و یذهب بالتوجه الصحیح فان الحجه السلیمه التی ینتصر بها الانسان تتوقف علی الذکاء و علی الانتباه التام و التوجه و عدم شغل الفکر فی امر آخر و اما اذا اشتغل الفکر فی کیفیه تحصیل القوت و سد الحاجات الاولیه لا یتوجه بشکل جید الی الحوار و الانتصار و یغفل عما لدیه من حجج نافذه و براهین شافیه … (و المقل غریب فی بلدته) و المقل هو من لا مال له و لا ثروه عنده و کونه غریب فی بلدته لان الناس تتعامل مع الاغنیاء و حاجتهم عندهم، یتوجهون الیهم و یترددون علیهم و یقصدونهم و لا تخلو بیوتهم منهم اما الفقراء فلا احد ینتبه الیهم فیصبحوا غرباء و ان کانوا فی بلدهم لعدم التعامل معهم و الاختلاط بهم و التردد علیهم و زیارتهم و هذا ما نشاهده و نراه فی زماننا و ایام حیاتنا.
ضمن شرح این سخن چنین آمده است: از بهترین مواردی که از جود عبد الله مأمون نقل شده این است که دبیر او عمر بن مسعده به سال دویست و هفده درگذشت و میراثی گران بر جای گذاشت. مأمون، برادر خود ابو اسحاق معتصم و گروهی از دبیران را برای تقویم میراث او گسیل داشت. معتصم در حالی که مأمون در مجلس خلافت نشسته بود، همراه دبیران بازگشت. مأمون پرسید چه دیدید؟ معتصم در حالی که آنچه را دیده بود بزرگتر از واقع نشان می داد، گفت: بسیاری زرینه و چهار پا و زمین و ملک یافتیم که ارزش آنها به هشت میلیون دینار می رسد و در این هنگام صدای خود را بلندتر و کشیده تر کرد. مأمون انا لله و انا الیه راجعون بر زبان آورد و گفت: به خدا سوگند این مقدار اندوخته و میراث را برای یکی از پیروان پیروان او بسیار نمی دانم. معتصم چندان شرمسار شد که نشان شرمندگی او برای حاضران آشکار گردید.
ابن ابی الحدید سپس سخنانی در باره اهمیت مال برای حفظ آبرو نقل کرده است و می گوید: گفته شده است مال تو پرتو و نور توست، اگر می خواهی منکسف و تاریک شوی همه آن را پراکنده و تباه ساز. به اسکندر گفته شد: به چه سبب فلاسفه با همه حکمت خود و شناختی که از دنیا دارند مال خود را حفظ می کنند گفت: برای اینکه دنیا ایشان را نیازمند نکند که کاری را که سزاوار ایشان نیست، انجام دهند. یکی از پارسایان گفته است: نخست دو گرده نان خود را فراهم ساز و سپس به عبادت پرداز.
امام حسن علیه السّلام فرموده است: هر کس مدعی شود و گمان برد که مال را دوست ندارد، در نظر من دروغگوست و اگر بدانم راست می گوید، در نظرم احمق است.
امام علیه السلام فرمود:
بخل ننگ است و ترس مایه نقصان،فقر شخص زیرک را از بیان دلیلش گنگ میسازد و آنکس که فقیر و تنگدست است حتی در شهر خود غریب است. ( .سند این حکمت در ذیل حکمت دوم گذشت. )
شرح و تفسیر
چهار نقطه ضعف
امام علیه السلام در این حکمت والا به چهار نقطه ضعف اخلاقی و اجتماعی انسان اشاره میکند و آثار سوء هر یک را بر میشمرد تا همگان از آنها فاصله بگیرند.
نخست میفرماید:«بخل ننگ است»؛ (الْبُخْلُ عَارٌ) .
بخل آن است که انسان حاضر نباشد چیزی از مواهب خداداد را در اختیار دیگران بگذارد،هرچند امکانات او بسیار بیش از نیازهای او باشد و نقطه مقابل آن سخاوت و کرم است که گاه سبب میشود انسان حتی وسائل مورد نیاز خود را به دیگران ببخشد و خود به کمترین مواهب حیات قناعت کند.
عار بودن بخل و افتخار بودن کرم و سخاوت بر کسی پوشیده نیست،زیرا اولاً بخل سبب نفرت مردم از بخیل میشود و افراد نزدیک و دور از او فاصله میگیرند و ثانیا بخل سبب سنگدلی و قساوت است،زیرا بخیل ناله مستمندان را میشنود و چهره رقتبار آنها را میبیند و در عین حال به آنها کمکی نمیکند و این مایه قساوت است.ثالثا بخل سبب میشود که بسیاری از منابع اقتصادی از گردش تجاری سالم خارج شود و به صورت کنز و اندوخته در آید در حالی که گروههایی در جامعه ممکن است به آن نیاز داشته باشند.رابعاً افراد بخیل گاه به زن و فرزند خود نیز تنگ و سخت میگیرند به اندازهای که مرگ او را آرزو میکنند و این عار و ننگ دیگری است.خامسا افراد بخیل به سبب دلبستگی فوقالعاده غیر منطقی به مال و ثروتشان از نظر تفکر اجتماعی بسیار ضعیف و ناتوانند و این هم ننگ و عار دیگری است،لذا امام علیه السلام در عهدنامه معروف مالک اشتر به او توصیه میکند که هرگز بخیل را در مشورت خود دخالت ندهد که او را به ترک حق دعوت میکند و از تهدستی و فقر میترساند؛
(لَا تُدْخِلَنَّ فِی مَشُورَتِکَ بَخِیلاً یَعْدِلُ بِکَ عَنِ الْفَضْلِ وَ یَعِدُکَ الْفَقْر) .
داستانهایی که از بخیلان و سخاوتمندان در تاریخ مانده دلیل روشنی بر گفتار امام علیه السلام است،هرچند گاهی این داستانها مبالغه آمیز است؛از جمله درباره «محمد بن یحیی»که بر خلاف باقی برامکه فوق العاده بخیل بود نوشتهاند که پدرش به یکی از خواص او گفت:تو چگونه از دوستان نزدیک«محمد بن یحیی»هستی در حالی که لباست پاره شده؟ گفت:سوزنی که پارگی لباس را با آن بدوزم ندارم و اگر«محمد بن یحیی»خانهای داشته باشد به وسعت فاصله میان بغداد و نوبه (.منطقهای است در جنوب مصر و نزدیک حبشه. ) مملو از سوزن سپس جبرئیل و میکائیل نزد او آیند و یعقوب نبی را به عنوان ضامن حاضر کنند و از او بخواهند سوزنی به عنوان عاریت دهد تا پیراهن پاره شده یوسف را بدوزند او هرگز چنین کاری نخواهد کرد. (.شرح نهجالبلاغه علّامه شوشتری،ج 13،ص 307.)
امام علیه السلام در یکی دیگر از این کلمات قصار (حکمت 378) سخن بسیار جامعی درباره بخل فرمود آنجا که میفرماید:
«الْبُخْلُ جَامِعٌ لِمَسَاوِئِ الْعُیُوبِ وَهُوَ زِمَامٌ یُقَادُ بِهِ إِلَی کُلِّ سُوءٍ؛ بخل تمام عیوب را در بر دارد و انسان را به سوی هر بدی و زشتی میکشاند».
در حدیث دیگری از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام میخوانیم:
«الْبُخْلُ یُمَزِّقُ الْعِرْض؛ بخل آبروی انسان را بر باد میدهد». ( .بحارالانوار،ج 75،ص 357. )
به همین دلیل در کلام بعضی از بزرگان آمده است:
«أبْخَلُ النّاسِ بِمالِهِ أجْوَدُهُمْ بِعِرْضِهِ؛ بخیلترین مردم در مورد مال خود سخاوتمندترین آنها در مورد آبروی خویش است». ( .شرح نهجالبلاغه علامه شوشتری،ج 13،ص 308.)
آنگاه امام به رذیله دوم اخلاقی اشاره کرده میفرماید:«ترس مایه نقصان میشود»؛ (وَ الْجُبْنُ مَنْقَصَةٌ) .
افراد ترسو هرگز نمیتوانند از قابلیتها،شایستگیها و استعدادهای خود استفاده کنند و نتیجه آن عقبماندگی در زندگی است.به علاوه هنگامی که دین و جان و ناموس و کشور آنها به خطر بیفتد از جهاد ابا دارند و به جای اینکه در صف مجاهدان باشند در صف قاعدان و بیماران و از کار افتادگان و کودکان قرار میگیرند.هرگز هیچ آدم ترسویی به مقامی نرسیده؛نه کشف مهمی کرده نه پیروزی چشمگیری به دست آورده و نه به قلههای کمال رسیده است.
از این رو در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«لَا یُؤْمَنُ رَجُلٌ فِیهِ الشُّحُّ وَ الْحَسَدُ وَ الْجُبْنُ وَ لَا یَکُونُ الْمُؤْمِنُ جَبَاناً وَ لَا حَرِیصاً وَ لَا شَحِیحاً؛ هیچ یک از کسانی که دارای بخل و حسد و جبن باشند به حقیقت ایمان نمیرسند و مؤمن ترسو و بخیل و حریص نخواهد بود». ( .بحارالانوار،ج 64،ص 364،ح 68.)حتی امیر مؤمنان علی علیه السلام به مالک اشتر توصیه میکند«که هرگز افراد ترسو را به حوزه مشاوران خود راه مده»؛
(وَ لَا تُدْخِلَنَّ فِی مَشوَرَتِکَ بَخِیلاً...وَ لَا جَبَاناً) و همانگونه که امام علیه السلام در نامه مالک اشتر اشاره فرموده سرچشمه جبن و ترس سوء ظن به ذات پاک پروردگار است، زیرا میدانیم خداوند به افراد با ایمان وعده داده که من شما را تنها نمیگذارم به جنگ مشکلات بروید و از من یاری بطلبید. آن گاه امام در سومین جمله اشاره به آثار فقر در زندگی انسانها میکند و میفرماید:«فقر شخص زیرک را از بیان دلیلش گنگ میسازد»؛ (وَ الْفَقْرُ یُخْرِسُ الْفَطِنَ عَنْ حُجَّتِهِ) .
اشاره به اینکه از یک سو افراد فقیر در خود احساس حقارت میکنند و هر اندازه فَطِن و باهوش باشند بر اثر این احساس حقارت از گفتن حرف حساب خود و دفاع از حقوق خویشتن باز میمانند و از سوی دیگر چون میدانند بسیاری از مردم برای سخنان آنها بهایی قائل نمیشوند چون غالباً دنیاپرستند و برای افراد ثروتمند شخصیت قائلند همین احساس سبب میشود که فقیران نتوانند حرف حق خود را بیان کنند.
درباره آثار سوء فقر و تنگدستی روایات زیادی از معصومین علیهم السلام وارد شده که حتی فقر را در سرحد کفر معرفی کردهاند و این به سبب آن است که پیروان خود را برای مبارزه با فقر تشجیع کنند.در دنیای امروز نیز در مقیاسهای عظیم این حقیقت به چشم میخورد که دولتهای ثروتمند و زورگو با شجاعت سخنان باطل خود را همه جا مطرح میکنند در حالی که دولتهای فقیر از رساندن حرف حساب خود به گوش جهانیان عاجزند.
البته این اصل استثنائاتی نیز دارد؛افراد فقیری را میشناسیم که همچون ابوذر شجاعانه به مبارزه با طاغوتهای زمان برخاستند و حجت خود را بر آنها تمام کردند هرچند این قیامها گاه به قیمت جان آنها تمام شد؛ولی این افتخار را در تاریخ برای خود ثبت کردند که در صف اول از صفوف مبارزان راه حق بودند.
اگر در بعضی از روایات مدحی از فقر شده و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آن را فخر خویش شمرده یا اشاره به فقر الی الله است که قرآن مجید بیان کرده: «یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ» 1 و یا اشاره به سادهزیستی و قناعت است که در ظاهر شباهت با فقر دارد.
حضرت در چهارمین و آخرین جمله که در واقع تکمیل کننده جمله سوم است میافزاید:«آنکس که فقیر و تنگدست است حتی در شهر خود غریب است»؛ (وَ الْمُقِلُّ غَرِیبٌ فِی بَلْدَتِهِ) .
زیرا غریب کسی است که دوست و آشنایی ندارد و احساس تنهایی میکند و میدانیم دنیاپرستان از افراد فقیر و تنگدست فاصله میگیرند و آنها را در شهر خود غریب میگذارند و به عکس ثروتمندان حتی در بلاد دوردست از وطنشان غریب نیستند همان گونه که شاعر میگوید:
منعم به کوه و دشت و بیابان غریب نیست هر جا که رفت خیمه زد و بارگاه ساخت
دیگری میگوید:
آن را که بر مراد جهان نیست دسترس در زاد و بوم خویش غریب است و ناشناس
بعضی میان فقیر و مُقِلّ این فرق را گذاشتند که فقیر به کسی میگویند که در عین فقر،فقر خویش را نیز اظهار میکند و مقل کسی است که فقیر است و خویشتندار.
ممکن است این تفاوت را از حدیثی که از معصومین علیهم السلام نقل شده است گرفته باشند،زیرا در حدیثی از امام صادق علیه السلام یا امام باقر علیه السلام میخوانیم که در پاسخ این سؤال که کدام صدقه افضل است فرمود:
«جُهْدُ الْمُقِلِّ؛ صدقه کسی که کم درآمد باشد (و در عین تنگدستی انفاق کند)»سپس به این آیه تمسک فرمود:
««وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ»؛ دیگران را بر خود مقدم میدارند هرچند در تنگدستی باشند». (.کافی،ج 4،ص 18،ح 3.)
ریشه«مُقِلّ»که از ماده«قِلّت»گرفته شده،نشان میدهد که با فقیر متفاوت است.
Imam Ali ibn Abū Tālib said the following: “Miserliness is a shame; cowardice is a defect; poverty disables an intelligent man from arguing his case, and a destitute person is a stranger in his own home town.'
وَ قَالَ علیه السلام العَجزُ آفَةٌ وَ الصّبرُ شَجَاعَةٌ وَ الزّهدُ ثَروَةٌ وَ الوَرَعُ جُنّةٌ وَ نِعمَ القَرِینُ الرّضَی
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ناتوانی، آفت و شکیبایی، شجاعت و زهد ثروت و پرهیزکاری سپر نگه دارنده است : و چه همنشین خوبی است راضی بودن و خرسندی .
ناتوانی آفت است ، و شکیبایی شجاعت و ناخواستن- دنیا- ثروت و پرهیزگاری سپری- نگه دار- و رضا نیکو همنشین- و یار-.
و عاجز بودن از کسب آفتست و صبر کردن در طاعت و از معصیت دلیری است و زهد از دنیا توانگریست و اختیار از محرّمات سپریست از عذاب و نیکو همنشینی است خوشنودی و خورسندی
و فرمود (علیه السلام): و ناتوانی، آفت است و شکیبایی، دلیری است و زهد، توانگری است و پارسایی، چونان سپر است. بهترین همنشین خشنودی است از خواست خداوند.
ناتوانی آفت ،پایداری شجاعت ،زهد در دنیا ثروت،و پاکدامنی سپر از بلاست .و رضا به قضا همنشینی نیکوست .
شروح:
و الثروه: الغنی. و الجنه فی الاصل: الترس لانه یستتر به.
العجز: آفه: ای من عجز عن تهذیب اخلاقه و امساک نفسه عند اقتحام الشهوات، فقد ادرکته الافه، و ان حمل علی العموم کان وجها. و الزهد ثروه، ای غنی من قول النبی صلی الله علیه و آله: القناعه مال لا ینفد، و الزهد ان یختار المرء الباقی علی الفانی، و یحقر الدنیا فی عینه و یتنزه عن اکثر المباحات مع القدره علیها، و لا یدخر الدنیا، و الزاهد المطلق هو الذی لا یضیع عمره فی اکتساب اللذات الدنیا الدنیه و یقبل علی اکتساب اللذات الموعوده. فی العقبی و هذا بیع یستعقب ربحا عظیما، قال الله تعالی: فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به و الزاهد من باع الفانی و اشتری الباقی و ذلک هو الثروه. قال بعض العارفین: ان بیع الدنیا بالاخره زهد ضعیف، لان مطلب العارف هو النسبه الشریفه التی بین العبد و المعبود، و هو الرضوان الاکبر، و العارف الحقیقی ان یاخذ الاموال و یتصرف فیها و یضعها فی مواضعها کما فعل امیرالمومنین علی علیهالسلام، و کان العارف مع اموال الدنیا فی یده زاهدا و ربما کان الفقیر الذی لا یقدر علی درهم واحد غیر زاهد لان قلبه معلق بالدنیا، و العارف منقطع عن الدنیا غیر ملتفت الیها و لا یشتغل بطلب الدنیا و لا یترکها. لا تشغله الدنیا من طریق الطلب و من طریق الانقطاع، و الهرب عنها و بینه، و بین الدنیا لا وصال و لا انقطاع. مثال ذلک انک تری انسانا فی مدینه او سفر و لا صداقه بینک، و بینه، و لا عداوه لان العداوه ایضا نوع من الاشتغال، و هذا لا یتیسر لکل احد بل النادر فی کل زمان، و قیل لعبد الله بن المبارک یا زاهد، فقال: الزاهد هو عمر بن عبدالعزیز، فانه متصرف فی اموال الدنیا، و هو مع ذلک زاهد فیها. فاما انا فلا اقدر علی درهم، فکیف اکون زاهدا، و قیل من الزهد ترک الطلب ایضا، لان من لا یقدر علی الدنیا و یطلبها سرا و علانیه. فلیس بزاهد، بل هو ممن خسر الدنیا و الاخره، ذلک هو الخسران المبین. و الورع: الذی یتنزه عن المعاصی.
هشتم: ناتوانی بلا است. کلمهی العجز لفظ مهملی است که احتمال دارد منظور ناتوانی جسمی باشد یعنی ناتوانی بر دخل و تصرفات بدنی از کارهایی که باید توان انجام آنها را داشته باشد، و ممکن است مقصود ناتوانی روحی، یعنی ناتوانی در برابر هوای نفس و جلوگیری از آن باشد. نوع اول، بلای جسمانی و کمبود در آن است، و دومی، بلا و نقصی در عقل و هوش است. نهم- بردباری دلاوری است، بردباری فضیلتی از شاخههای پاکدامنی و تعریف آن چنین است ایستادگی در برابر هوای نفس تا انسان را به سمت لذتهای ناروا سوق ندهد. یعنی مبارزه با نفساماره که لازمهاش داشتن فضیلت شجاعت است، از این رو حمل کلمهی: الشجاعه بر کلمهی الصبر حمل لازم بر ملزوم به شمار میآید. دهم- پارسایی سرمایه و دارایی است، پارسایی فضیلتی وابسته به پاکدامنی است. در تعریف آن گفتهاند: خودداری نفس از متاع و خوشیهای دنیاست و چون مالداری در عرف مردم عبارت است از بینیازی و فزونی ثروت، به خاطر شباهت پارسایی به بینیازی حاصل از ثروت، کلمهی ثروت را استعاره برای پارسایی آورده است از آن رو که هر دو باعث بینیازی میباشند. یازدهم- پرهیزکاری سپر است، حقیقت پرهیزکاری عبارت است از پایبندی به کارهای خوب و از این رو لفظ الجنه را استعاره آورده است که پارسایی نیز همانند سپر انسان را از عذاب خدا در آخرت و از بزرگترین گرفتاریها در دنیا نگه میدارد، چنان که با سپر و دیگر سلاحها نگهداری میشود.دوازدهم- خوشنودی به قضای الهی همدمی نیکوست. قبلا روشن شد که خوشنودی به قضای الهی، و آنچه مقدر باشد، خود دری بزرگ از درهای بهشت، و از جمله نتایج صفات پسندیده است. بدیهی است که چنین چیزی در دنیا و آخرت همدمی نیکوست.خوشنودی به قضای الهی، همدمی نیکوست.
وَ قَالَ علیه السلام الْعَجْزُ آفَةٌ وَ الصَّبْرُ شَجَاعَةٌ وَ الزُّهْدُ ثَرْوَةٌ وَ الْوَرَعُ جُنَّةٌ وَ نِعْمَ الْقَرِینُ [اَلرِّضَا] اَلرِّضَی .
فهذه فصول خمسة الفصل الأول قوله علیه السلام العجز آفة و هذا حق لأن الآفة هی النقص أو ما أوجب النقص و العجز کذلک.
و کان یقال العجز المفرط ترک التأهب للمعاد.
و قالوا العجز عجزان أحدهما عجز التقصیر و قد أمکن الأمر و الثانی الجد فی طلبه و قد فات.
و قالوا العجز نائم و الحزم یقظان .
الفصل الثانی فی الصبر و الشجاعة قد تقدم قولنا فی الصبر.
و کان یقال الصبر مر لا یتجرعه إلا حر.
و کان یقال إن للأزمان المحمودة و المذمومة أعمارا و آجالا کأعمار الناس و آجالهم فاصبروا لزمان السوء حتی یفنی عمره و یأتی أجله.
و کان یقال إذا تضیفتک نازلة فاقرها الصبر علیها و أکرم مثواها لدیک بالتوکل و الاحتساب لترحل عنک و قد أبقت علیک أکثر مما سلبت منک و لا تنسها عند رخائک فإن تذکرک لها أوقات الرخاء یبعد السوء عن فعلک و ینفی القساوة عن قلبک و یوزعک حمد الله و تقواه .
الفصل الثالث قوله و الزهد ثروة و هذا حق لأن الثروة ما استغنی به الإنسان عن الناس و لا غناء عنهم کالزهد فی دنیاهم فالزهد علی الحقیقة هو الغنی الأکبر.
و روی أن علیا علیه السلام قال لعمر بن الخطاب أول ما ولی الخلافة إن سرک أن تلحق بصاحبیک فقصر الأمل و کل دون الشبع و ارقع القمیص و اخصف النعل و استغن عن الناس بفقرک تلحق بهما.
وقف ملک علی سقراط و هو فی المشرفة قد أسند ظهره إلی جب کان یأوی إلیه فقال له سل حاجتک فقال حاجتی أن تتنحی عنی فقد منعنی ظلک المرفق بالشمس فسأله عن الجب قال آوی إلیه قال فإن انکسر الجب لم ینکسر المکان.
و کان یقال الزهد فی الدنیا هو الزهد فی المحمدة و الرئاسة لا فی المطعم و المشرب و عند العارفین الزهد ترک کل شیء یشغلک عن الله.
و کان یقال العالم إذا لم یکن زاهدا لکان عقوبة لأهل زمانه لأنهم یقولون لو لا أن علمه لم یصوب عنده الزهد لزهد فهم یقتدون بزهده فی الزهد .
الفصل الرابع قوله و الورع جنة کان یقال لا عصمة کعصمة الورع و العبادة أما الورع فیعصمک من المعاصی و أما العبادة فتعصمک من خصمک فإن عدوک لو رآک قائما تصلی و قد دخل لیقتلک لصد عنک و هابک.
و قال رجل من بنی هلال لبنیه یا بنی أظهروا النسک فإن الناس إن رأوا من أحد منکم بخلا قالوا مقتصد لا یحب الإسراف و إن رأوا عیا قالوا متوق یکره الکلام و إن رأوا جبنا قالوا متحرج یکره الإقدام علی الشبهات .
الفصل الخامس قوله و نعم القرین الرضا قد سبق منا قول مقنع فی الرضا.
و قال أبو عمرو بن العلاء دفعت إلی أرض مجدبة بها نفر من الأعراب فقلت لبعضهم ما أرضکم هذه قال کما تری لا زرع و لا ضرع قلت فکیف تعیشون قالوا نحترش ( فی اللسان:«حرش الضب یحرشه حرشا،و احترشه و تحرش و تحر عربه:أتی قفا جحره فقعقع بعصاه علیه و أتلج طرفها فی جحره فإذا سمع الصوت حسبه دابة ترید أن تدخل علیه فجاء یزحل علی رجلیه و عجزه مقاتلا و یضرب بذنبه فناهزه الرجل فأخذ بذنبه فضبب علیه-أی شد القبض-فلم یقدر أن یفیصه -أی یفلت منه». ) الضباب و نصید الدواب قلت فکیف صبرکم علی ذلک قالوا یا هذا سل خالق الخلق هل سویت فقال بل رضیت.
و کان یقال من سخط القضاء طاح و من رضی به استراح.
و کان یقال علیک بالرضا و لو قلبت علی جمر الغضا.
و فی الخبر المرفوع أنه صلی الله علیه و آله قال عن الله تعالی من لم یرض بقضائی فلیتخذ ربا سوائی.
کلمه هشتم: (العجز آفه) عاجز بودن مرد از کسب مال، آفت او است یعنی نقص مرتبت او است نزد عالمیان یا آنکه عجز از محافظت نفس و منع آن از اتباع شهوات و لذات دنیا موجب آفت است در آن جهان. کلمه نهم: (و الصبر شجاعه) و شکیبایی در طاعت و معصیت، دلیری است به اعتبار آنکه صبر، مقاومت نمودن است با نفس اماره تا منقاد نشود به قبایح لذات و آن مستلزم شجاعت است کلمه دهم: (الزهد ثروه) زهد توانگری است. زیرا که آن اعراض است از متاع دنیا و آن قناع نفس است و کلمه (القناعه کنز لا یفنی) موید این است شعر: قناعت توانگر کند مرد را خبر ده حریص جهانگرد را کلمه یازدهم: (الورع جنه) ورع- که اجتناب است از سیئات و ملازمت نفس بر حسنات- سپری است برای بازداشتن عذاب در روز حساب کلمه دوازدهم این است که: (نعم القرین الرضا) نیکو همنشینی است رضا دادن به قضا و در جمیع احوال خشنود شدن از خدای تعالی و آن وقتی متحقق شود که محبت الهی در طبیعت چنان راسخ باشد که احوال مختلفه مثل صحت و مرض و غنی و فقر و حیات و ممات، یکسان باشد نزد بنده و حضرت رسالت پناهی (صلی الله علیه و آله) فرموده (الرضا بالقضا باب الله الاعظم) شعر: قائد مرد به جنات صفا است فاتح گنج کرامات رضا است بی رضا روضه رضوان مطلب فیض سرچشمه حیوان مطلب
و عجز و بیطاقتی آفت است آدمی را در دین و دنیا بیالتباس، و صبر و شکیبایی شجاعت است بیخلاف، و زهد یعنی اعراض از نعیم دنیا که زائل و فانی است ثروت و توانگری است، و ورع یعنی پرهیزکاری و اجتناب از مناهی سپر است پیش روی آدمی او را حمایت کند از مکاره دو جهان. و بدانکه زهد از دنیا بر دو وجه است: زهد ظاهری و آن آن باشد که شخص رغبت به دنیا هیچ از خود ظاهر نگرداند هر چند در نفس او باشد، و عقلای جهان و ارباب شرف و مروت از مردمان غالبا به این زهد خود را متصف گردانند، چون زمانه با ایشان مساعدت ننماید، و ابواب حاجات بر روی ایشان نگشاید، در پناه زهد گریزند تا در نظرها خوار و بیاعتبار نگردند و مذلت و اهانت نه بینند. و زهد باطنی و او آن بود که شخص از وفور آگاهی و بصیرت و علو نفس و همت بدل از دنیا معرض و محترز بود و او را ساخط و مبغض از آن روی که مبغوض حضرت حق تعالی است، و رغبت در آن مانع وصول بر غایب دار عقبی و رضوان حضرت مولی است، یا از جهت آنکه در معرض زوال و فنا است یا از جهت آنکه هر محبوبی در جهان متضمن انواع مکروه و اقسام اندوه است و هر راحتی مقرون به صد محنت مصیبت، و هر که از راه دین در امر دنیا تامل کرده باشد از جهت همه این جهات دنیا را دشمن دارد، و باشد که قومی بدین متدین نباشند، دنیا را به اعتبار جهت دویم و سیم دشمن دارند، و به هر تقدیر زهد دلیل علو همت و وفور بصیرت و نشان مروت و از اسباب ثروت آدمی باشد. خوب همنشینی است رضا به ما قسم الله و تسلیم بما قضی الله. و از حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله و سلم مروی است (الرضاء بالقضاء باب الله الاعظم)
«والعجز آفه» یعنی واماندن از تحصیل و تکسب، مانند مرض است. یعنی چنانکه مرض منجر میشود به هلاکت، عجز از تحصیل نیز منجر شود به هلاکت.
«و الصبر شجاعه» یعنی و صبر و شکیبایی کردن در مصائب و بلایا، دلیری کردن است، یعنی چنانکه دلیر غالب و قاهر است صابر و شکیبا نیز غالب است بر مصائب و اذیت نمیکشد از مصائب.
«و الزهد ثروه» یعنی بیرغبت بودن به دنیا مال داشتن است، چنانکه مالدار مستغنی است و احتیاج به کسی ندارد، زاهد نیز مستغنی است و احتیاجی به دنیا ندارد.
«و الورع جنه» یعنی پرهیزگاری سپر است، یعنی چنانکه سپر محافظت میکند شخص را از تیغ خصم، پرهیزگاری نیز محافظت میکند متورع را از عذاب جهنم.
«و نعم القرین الرضا» یعنی خوب هم نشینی است راضی بودن به قضای خدا، یعنی چنانکه از همنشین خوب عقل و دین میافزاید، از راضی بودن به قضای خدا نیز عقل و دین میافزاید.
(و العجز آفه)فان العجز فی الانسان نوع من الفقر و الاقلال لانه عوز ما یحتاج الیه فی العمل و انفاد الامور الدنیویه او الدینیه، فکما ان الفقر و عدم المال نوع المال من العجز حیث ان الفقیر لا یقدر علی انفاد الامر المحتاجه الی بذل المال، فهو عاجز عن کثیر من الاعمال ای عاجز، فکذا العاجز الجسمی مثل الاعمی و الزمنی و الاشل، و العاجز النفسانی کالسفیه و الکسلان لا یقدر علی کثیر من الاعمال، فهو کمن عراه مرض او عاهه منعته عن العمل. (الشجاعه) هی المقاومه تجاه العدو المهاجم و دفع هجومه بما تیسر، او الهجوم علی العدو اللدود لدفعه، و کلما لا یلائم عدو کالبلاء و هجران الاصدقاء و مفارقه الاقرباء و ترک التمتع بما اشتهاه الانسان (و الصبر) هو المقاومه تجاه عدو المکاره و البلایا، فحقیقه الشجاعه هو الصبر، و هو من الصفات الممدوحه التی ورد فی الحث علیها آیات الکتاب و مستفیض السنه بغیر حساب. (و الثروه) المال و المتاع و المصروفان فی انجاز الحوائج، و الزاهد هو الذی ترک الحوائج العادیه و رغب عنها و کرهها، فیتحصل بالزهد للزاهد ما یحصله غیره بصرف الثروه مضافا الی ان الزاهد فی راحه عن تحصیل الحاجه و عواقبها، فمن صرف الدینار و الدرهم فی تحصیل غذاء لذیذ تعب نفسه بتحصیله و تحمل الم ما یعقبه من البطنه و الکسل و الدفع، و ربما بعض الامراض، و لکن الزاهد فی راحه عن ذلک کله، فالزهد ثروه بلا تعب. (و الورع) هو التحرز عما یضر عاجلا او آجلا فهو (جنه) دون ای بلیه و عاهه فی الدنیا و دون ای عذاب و عقوبه فی الاخره.
(و الرضا) هو حسن الاستقبال عما یعرض للانسان فی کل حال من حیث لا یقدر علی تغییره بتدبیره، فمن تلبس بالرضا تجاه ما قدر و قضی فقد قرن بما حسن حاله فی کل حین، و جعل لنفسه من نفسه رفیقا یفیض السرور فی قلبه.
و ناتوانی خود آفتی است جانی- و شکیبائی دلیریست- و زهد توانگری- و پارسائی سپریست محکم-
(و فی العجز آفه) فی (عیون القتیبی) قال ابوالمعافی: و ان التوانی انکح العجز بنته و ساق الیها حین زوجها مهرا فراشا و طیئا ثم قال لها اتکی قصارا هما لا بد ان یلدا الفقرا و قال الاصمعی: دخلت علی هارون الرشید و بین یدیه بدره، فقال: ان حدثتنی بحدیث فی العجز فاضحکتنی، و هبتک هذه البدره. فقلت: نعم، بینا انا فی صحاری الاعراب فی یوم شدید البرد و الریح و اذا باعرابی قاعد علی اجمه و هو عریان قد احتملت الریح کساءه فالقته علی الاجمه، فقلت: یا اعرابی ما (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) اجلسک ههنا علی هذه الحاله؟ فقال: جاریه وعدتها یقال لها سلمی انا منتظر لها. فقلت: و ما یمنعک من اخذ کسائک؟ فقال: العجز یوقفنی عن اخذه. فقلت له: فهل قلت فی سلمی شیئا؟ فقال: نعم. فقلت: اسمعنی- لله ابوک- فقال: لا اسمعک حتی تاخذ کسائی و تلقیه علی. فاخذته و القیته علیه فانشا یقول: لعل الله ان یاتی بسلمی فیبطحها و یلقینی علیها و یاتی بعد ذاک سحاب مزن تطهرنا و لا نسعی الیها فضحک الرشید حتی استلقی علی ظهره و قال: اعطوه البدره. و فی (دیوان معانی العسکری): و اکسل بیت سمعناه عن یحیی بن سعید الاموی لبعضهم: سالت الله ان یاتی بسلمی و کان الله یفعل ما یشاء فیاخذها و یطرحها بجنبی و یرقدها و قد کشف الغطاء و یاخذنی و یطرحنی علیها و یرقدها و قد قضی القضاء و یرسل دیمه سحبا علینا فیغسلنا و لا یلقی عناء (و الصبر شجاعه) لانه من قوه القلب، قال الشاعر: تصبر و لا تبد التضعضع للعدی و لو قطعت فی الجسم منک البواتر سرور الاعادی ان تراک بذله و لکنها تغتم اذ انت صابر و فی (مقاتل الطالبیین): اخذ عمرو بن شداد- من اصحاب ابراهیم بن عبدالله ابن الحسن- بعد قتله، فاتی به ابن دعلح- من قبل المنصور- فامر بقطع یده، فمدها فقطعت، ثم مد الیسری فقطعت، ثم رجله الیمنی فقطعت، ثم (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) مد الیسری فقطعت و ما یقربه احد و لا یمسه. ثم قال له: مد عنقک. فمدها فضربه ضارب بسیف کلیل فلم یصنع شیئا، فقال: اطلبوا سیفا صارما. فعجل الضارب فنبا فلم یصنع شیئا فقال عمر: و سیف اصرع من هذا. فسل ابن دعلج سیفا کان علیه فدفعه الی رجل فضربه، و قال ابن دعلج لعمرو بن شداد: انت والله الصارم. و فی (الطبری): قال ابن اسحاق: لما انهزم المشرکون فی حنین ادرک رجل من المسلمین درید بن الصمه فاخذ بخطام جمله و هو یظن انه امراه و ذلک انه کان فی شجار له، فاناخ به و اذا هو شیخ کبیر فقال له: ماذا ترید بی؟ قال: اقتلک. قال: و من انت؟ قال: ربیعه بن رفیع السلمی. ثم ضربه بسیفه فلم یغن شیئا. فقال: بئسما سلحتک امک، خذ سیفی هذا من موخر الرحل فی الشجار ثم اضرب به و ارفع عن العظام و اخفض عن الدماغ فانی کذلک کنت اقتل الرجال، ثم اذا اتیت امک فاخبرها انک قتلت دریدا فرب یوم و الله قد منعت نساءک. فزعمت بنو سلیم ان ربیعه قال: لما ضربته فوقع تکشف الثوب عنه فاذا عجانه و بطون فخذیه مثل القرطاس عن رکوب الخیل اعراء، فلما رجع الی امه اخبرها بقتله فقالت: و الله لقد اعتق امهات لک ثلاثا. (و الزهد ثروه) قال تعالی: (لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم … ) قالوا: جمع تعالی فی هاتین الکلمتین، و قال الشاعر: اذا ما شئت ان تحیا حیاه حلوه المحیا فلا تحسد و لا تحقد و لا تاسف علی الدنیا (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) (و الورع جنه): (و ان منکم الا واردها کان علی ربک حتما مقضیا ثم ننجی الذین اتقوا و نذر الظالمین فیها جثیا). و فی الخبر: (الصوم جنه من النار) و وجهه ان الصوم عله للورع و التقوی قال تعالی: ( … کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلهم لعلکم تتقون. و الورع جنه و سبب السبب سبب.
(و العجز آفه) و کلمه العجز تعم و تشمل و باء الفقر و المرض و الجهل، و هذه الاوباء الثلاثه آفه الانسانیه بکاملها، و منها تنبع القبائح و الرذائل، و بخاصه الفقر فانه السبب القریب و البعید لاکثر الافات
و المشکلات. (و الصبر شجاعه) و جهاد. و حین یتحدث الامام عن الصبر و فوائده فانه یتحدث عن علم و تجربه، فلقد رای و شاهد صبر رسول الله (صلی الله علیه و آله) و الصحابه علی الاذی و التنکیل فی سبیل الاسلام، و ثباتهم علیه مستهینین بکل شیء، و هذا الصبر هو الاصل و الاساس لحیاه الاسلام و انتشاره، و علی صخرته تخطم الکفر و الشرک، و لولا هذا الصبر و الثبات ما کانت الهجره و لا بدر و احد و الاحزاب، و بالتالی ما کان للاسلام عین و لا اثر. (و الزهد ثروه، و الورع جنه) المراد بالزهد التورع عن الحرام، و بالورع الکف عنه، و علیه یکون العطف للبیان و التفسیر، و المعنی ان العفیف النزیه فی غنی عن الناس، و امان من شرهم، لانه بعفته و نزاهته یرضی و یقنع بالمیسور، و یکف اذاه عن الاخرین، و القناعه کنز، و کف الاذی حصن و صیانه. و تقدم الکلام عن ذلک مرارا و تکرارا مفصلا و مجملا. انظر شرح الخطبه 189 فقره و (التقوی).
(نعم القرین الرضی) علیک ان تسعی جهدک للرزق، و لا تتکل علی القدر، و اذا سعیت و نلت من الحلال دون ما املت فارض بما تیسر و لا ترفضه و تتبرم به. و قدیما قیل لا یترک المیسور بالمعسور، کیف و الحرمان اقل منه، و بعض الشر اهون من بعض؟ خذ ما تیسر، و انتظر الفرصه الی ما هو افضل، و لا تتعجل الشیء قبل اوانه، فان الامور مرهونه باوقاتها.. و لا اظن مخلوقا حقق کل ما ینشد من سعاده الا من روض نفسه علی التسلیم و الرضا بما لا سبیل الی سواه، و لا یقول لشیء لم یکن: لیته کان، او لما کان: لیته لم یکن. و الرضا بمنطق الواقع هو الذی عناه الامام، و اثنی علیه بقوله: (نعم القرین الرضا) لانه یحرر صاحبه من الحیره و القلق، و التبرم و السخط بلا جدوی. و بالاختصار ان تعاسه الانسان قد تاتی من داخله لا من خارجه، و من صنع یده لا من صنع القدر، لانه یرفض الانسجام مع ظروفه الخاصه التی تمسه فی الصمیم، و توثر علیه و علی شوونه، و لا یجنی من معاندتها الا الاهات و الحسرات.. و رایت من الشباب الجامعی من یانف و یحتقر بعض الاعمال، لانها- بزعمه- عیب یمس بکرامته، و یطمح الی وظائف الاغوات و ابناء الذوات، فیبحث و یلهث وراء کل متزعم حتی اذا یئس عاد الی ما استنکف عنه من قبل، و طلبه بلهفه.. و لکن بد فوات الفرصه التی لا سبیل الی مردها.. فقعد کسیحا خاسرا، لانه اراد القفز اکثر مما تستطیع عضلاته. و هکذا قضت حکمه الخالق جلا و علا ان یعاقب بالحرمان من استنکف عن رزقه المکتوب. و ایضا ریات کثیرا من الشباب الجامعی یستسلمون لمنطق الواقع، و لا یانفون من وظیفه کاتب بسیط، و بعضهم من حمله الدکتوراه، و مع الصبر و الایام صار احدهم مدیرا عاما، و آخر استاذا جامعیا، او رئیسا لمصلحه، او قاضیا مرموقا.. و لا سر- فیما اعتقد- الا الرضا و الصبر الذی هو من مظاهر الحمد و الشکر، فانجز لهم سبحانه قوله و وعده: (لئن شکرتم لازیدنکم- 7 ابراهیم). حمدا لله و شکرا.
و الجنه بالضم الوقایه
و عجز و واماندگی آفت و بیچارگی است (که شخص را از پا در میآورد) و شکیبائی دلاوری است، و پارسائی دارائی است (زیرا پارسا مانند مالدار که به کسی نیازمند نیست به دنیا و کالای آن نیازمند نمیباشد) و دوری از گناهان سپر است (از عذاب الهی، همانطور که سپر شخص را از شمشیر محافظت مینماید پرهیزکاری او را از سختیهای دنیا و آخرت رهائی میدهد). رضاء و خشنودی بودن به قضاء نیکو همنشینی است (همانطور که همنشین شخص را در رفاه و آسایش دارد، خشنود به آن چه خداوند خواسته در رفاه و آسایش میباشد)
گفته شده: العجز المفرط ترک التاهب للمعاد: واماندگی شدید، آماده نبودن برای قیامت است. و گفته شده: (الصبر مر لا یتجرعه الاحر) صبر و استقامت در برابر ناملایمات و رسیدن به هدف، کار تلخی است که فقط آزادگان این تلخی را جرعه جرعه مینوشند. گفته شده روزگار خوش و ناپسند سرنوشت معینی دارند همانند روزگار و عمر مردم، در روزگاری که ناراحتی وجود دارد صبر کنید تا مدتش به پایان برسد. زهد و پارسائی این است که آنچه انسان را از توجه بخدا باز میدارد کنار بگذاریم. گفته شده وقتی عالم، پارسا نباشد بلای زمان خود خواهد بود زیرا که مردم میگویند اگر علم او زهد را تایید کرده بود پرهیزکاری میبود لذا مردم در ناپرهیزکاری از او پیروی میکنند و هم چنین در اشراف گیری! پرهیز از گناه مهمترین پناهگاه است زیرا پرهیز از گناه انسان را از آلودگی به گناه نجات میبخشد و عبادت خدا از گرفتار دشمن شدن. کسی که پرهیزکاری را پیشه خود سازد خدا راه فرار برای او بوجود میآورد.
(و العجز) ای التعاجز عن اداء الحقوق (آفه) ای بلاء علی الانسان (و الصبر شجاعه) للنفس اذ تتحمل المکاره کالشجعان الذین یتحملون شدائد الحرب و نحوها (و الزهد ثروه) اذ الزاهد کالمثری لا یحتاج الی احد، لنفرته عن الدنیا فلا یحتاج الیها (و الورع) عن محارم الله (جنه) ای وقایه للانسان عن مکاره الدنیا و الاخره.(نعم القرین) ای المقارن للانسان (الرضا) فان الانسان الراضی بقسمته فی فرح دائم
(العجز آفه) العجز یعنی عدم القدره او عدم التمکن من القیام بما یطمح الیه الانسان او العجز عما یطلب منه، فمن لم یکن عالما لم یتمکن من نشر العلم و بثه و من لم یکن غنیا لم یستطیع البذل و العطاء فالعجز اذا عاهه و مرض یقعد الانسان عن نیل مراده … (الصبر شجاعه) الصبر یعنی ضبط النفس و عدم اضطرابها عند الاحداث العظیمه حینما تعصف بهذا الانسان فهو ذو شجاعه یواجه بها مصاعب الحیاه و مشاکلها فلا ینهزم امامها او ینسحق تحت ضرباتها و الشجاعه صمود و رباطه جاش و اطمئنان و اقدام و قوه قلب و الصابر انسان متزن یحافظ علی سلامه فکره و استمراریه حل ما یعترض سبیله من قضایا معقده و مشاکل مستعصیه … (و الزهد ثروه) الزهد هو التعفف عن الدنیا و الاستغناء عما فیها و عمن هی فی ایدیهم فهو ثروه مال یستغنی به الانسان عن الناس و عما فی ایدیهم. و الزهد حاجته مقضیه بل لا حاجه له فهو اغنی ممن یملک الثروه و المال و یقضی حاجته بها مع فارق ان الزاهد لم یحتج الی الثوره لیقضی حاجته لعدم الحاجه بینما الثانی یحتاج الیها لیقضی بها حاجته … (و الورع جنه) الورع حاله نفسیه تستدعی من الانسان ان یبتعد عن المحرمات بل عن المشتبهات و بذلک یقی نفسه من النار و یدفع عنها عذاب الملک الجبار فکما ان الترس یحمی من ضربات سیوف الاعداء کذلک الورع یحمی الانسان من النار …و نعم القرین الرضی) ان ترضی بما انت فیه و ما انت علیه و تفکر بهدوء بما تحب ان تصیر الیه فهذا من احسن الامور و افضلها اما اذا لم ترض و سخطت فانک ستبتلی بازمه حاده تفقد فیها اعصابک و تعکر مزاجک و تعیش حیاه قلقه باستمرار.
روایت است که علی علیه السّلام هنگامی که عمر بن خطاب به خلافت رسید، به او گفت: اگر می خواهی به مقام دو سالار خود - پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و ابو بکر- برسی و شاد شوی، بر تو باد که آرزویت را کوتاه کنی و کمتر از حد سیری بخوری و پیراهن خویش را رقعه زنی و کفش خود را پاره دوزی و با فقر - و قناعت به آن- از مردم بی نیاز شوی، در آن صورت به آن دو ملحق خواهی شد.
سقراط در آفتاب نشسته و پشت به خاکهای چاهی که در آن می آرمید، داده بود. پادشاهی کنار او ایستاد و گفت: نیاز خود را بخواه. گفت: نیاز من این است که از کنار من دور شوی که سایه ات مانع استفاده من از آفتاب شده است.
و گفته شده است زهد در دنیا عبارت از زهد در ریاست و در دوست داشتن ستایش است نه در خوراک و آشامیدنی، و در نظر عارفان زهد، ترک هر چیزی است که تو را از خداوند باز دارد.
در مورد رضا خبری مرفوع از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آورده است که فرموده است: خداوند متعال می فرماید «هر کس به قضای من راضی نیست، پروردگار دیگری جز من برای خود برگزیند.»
امام علیه السلام فرمود:
عجز و ناتوانی آفت است و صبر،شجاعت و زهد،ثروت و تقوا و پرهیزگاری سپری است (در برابر گناهان و خطرات شیطان و هوای نفس) و رضایت و خشنودی (از تقدیرات الهی) بهترین همنشین است. ( .سند این حکمت در ذیل حکمت دوم گذشت. )
شرح و تفسیر
قویّ و صبور باش
امام در چهارمین کلمه از کلمات قصارش به پنج وصف از اوصاف انسانی اشاره میکند که یکی منفی و چهار وصف از آن مثبت است و آثار هر کدام را در جمله بسیار کوتاهی بر میشمارد.
نخست میفرماید:«عجز و ناتوانی آفت است»؛ (الْعَجْزُ آفَةٌ) .
عجز مفهوم وسیعی دارد که هرگونه ناتوانی علمی،جسمی،اقتصادی و فکری را شامل میشود و به یقین اینها بزرگترین آفات زندگی انسان است؛ انسان عاجز،ذلیل و خوار عقب مانده و شکست خورده و بیارزش و بیمقدار است به همین دلیل اسلام میگوید:بکوشید و هرگونه عجز را از خود دور سازید و با قدرت و قوت به اهداف مالی و معنوی خود برسید.البته گاه میشود که عجز و ناتوانی بدون اختیار دامان انسان را میگیرد،ولی غالباً چنین نیست، بلکه نتیجه کوتاهیها و بیبرنامگیهاست.همانگونه که در حدیث جالبی که کلینی در کافی از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل کرد میخوانیم:
«إِنَّ الْأَشْیَاءَ لَمَّا ازْدَوَجَتْ ازْدَوَجَ الْکَسَلُ وَالْعَجْزُ فَنُتِجَا بَیْنَهُمَا الْفَقْرَ؛ هنگامی که اشیاء با یکدیگر ازدواج کردند تنبلی و ناتوانی نیز به هم پیوستند و فرزند آنها فقر بود». (.کافی،ج 5،ص 86،ح 8. )
سپس در دومین نکته اشاره به آثار مثبت صبر و شکیبایی کرده میفرماید:
«صبر شجاعت است»؛ (وَ الصَّبْرُ شَجَاعَةٌ) .
بدیهی است صبر چه در مقابل عوامل معصیت باشد،چه در مسیر اطاعت پروردگار چه در برابر مصائب روزگار انجام گیرد،نوعی شجاعت محسوب میشود و تنها شجاعانند که از عهده شکیبایی در این مراحل سهگانه بر میآیند.
نمونه کامل این سخن همان چیزی است که امیر مؤمنان علی علیه السلام در صدر اسلام از پیغمبر و یاران باوفایش تجربه کرده بود که در برابر انواع مشکلاتی که از سوی دشمنان اسلام هر روز به شکلی انجام میشد صبر و استقامت کرده بودند و با شجاعت تمام آنها را پشت سر گذاشتند و اگر این شکیبایی شجاعانه مسلمانان صدر اول در دوران محاصره شعب ابیطالب و هجرت به حبشه و سپس هجرت به سوی مدینه و بعد از آن حضور در میدانهای جنگ بدر، خیبر،خندق و حنین نبود امروز آیینی به نام اسلام بر بخش عظیمی از جهان سایه نیفکنده بود.
در واقع مسلمانان هم در برابر خواستههای دل استقامت و صبر نشان دادند، هم در مسیر اطاعت پروردگار و هم در مقابل مصائب و مشکلات پی در پی.
همان گونه که در حدیثی در جلد دوم کافی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است که میفرماید:
«الصَّبْرُ ثَلَاثَةٌ صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصِیبَةِ وَ صَبْرٌ عَلَی الطَّاعَةِ وَ صَبْرٌ عَنِ الْمَعْصِیَة» . (.کافی،ج 2،ص 91،ح 15. )
در کلمات بزرگان نیز تعبیرات جالبی درباره صبر آمده است از جمله اینکه گفتهاند:
«الصَّبْرُ مُرٌّ لا یَتَجَرَّعُهُ إلاّ حُرٌّ؛ صبر تلخ است ولی جز آزادگان این شربت ناگوار را نمینوشند».
نیز گفتهاند
«إنَّ لِلْأزْمانِ الْمَحْمُودَةِ وَ الْمَذْمُومَةِ أعْماراً وَ آجالاً کَأَعْمارِ النّاسِ وَ آجالِهِمْ فَاصْبِرُوا لِزَمانِ السُّوءِ حَتّی یَفْنی عُمْرُهُ وَ یَأتی أجَلُهُ؛ دورانهای خوب
و بد عمر و اجلی دارند مانند عمر و اجل انسانها؛به هنگامی که دوران سختی پیش آید صبر کنید تا عمرش پایان گیرد و اجلش فرا رسد».
نیز گفتهاند:
«إذا تَضَیَّفَتْکَ نازِلَةٌ فَأقْرِهَا الصَّبْرُ عَلَیْها وَ أکْرِمْ مَثْواها لَدَیْکَ بِالتَّوَکُّلِ وَ الْإحْتِسابِ لِتُرِحِّلَ عَنْکَ وَ قَدْ أبْقَتْ عَلَیْکَ أکْثَرَ مِمّا سَلَبَتْ مِنْکَ؛ هنگامی که حادثه سختی به میهمانی تو آمد با صبر و شکیبایی از آن پذیرایی کن و جایگاه آن را با توکل بر خدا و حساب عند الله گرامی بدار تا زمانی که این میهمان از نزد تو برود در حالی که بیش از آنچه از تو گرفته است برای تو باقی خواهد گذارد». (.شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 90.)
آنگاه در سومین جمله میفرماید:«زهد ثروت است»؛ (وَ الزُّهْدُ ثَرْوَةٌ) .
اشاره به اینکه انسان از ثروت آیا چیزی جز بینیازی میخواهد و آدم زاهدِ قانع،از همه خلق بینیاز است و چه بسا ثروتمندانی که جزء نیازمندان هستند.
زهد همان بیاعتنایی به زرق و برق دنیا و مال و منال و شهرت و آوازه است.
زاهد کسی نیست که فاقد این امور باشد بلکه زاهد کسی است که دلبسته و وابسته به این امور نباشد؛خواه آن را داشته باشد یا نه! بلکه میتوان گفت:
زاهدان از ثروتمندان غنیترند،چرا که ثروتمندان از یک سو باید پیوسته ثروت خود را حساب و کتاب کنند و از سوی دیگر مراقب باشند سارق و دشمنی آن را از دست آنها نگیرد در حالی که زاهدان از همه اینها بینیازند.در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که خطاب به علی علیه السلام فرمود:
«یَا عَلِیُّ إِنَّ اللَّهَ قَدْ زَیَّنَکَ بِزِینَةٍ لَمْ یُزَیِّنِ الْعِبَادَ بِزِینَةٍ أَحَبَّ إِلَی اللَّهِ مِنْهَا؛زَیَّنَکَ بِالزُّهْدِ فِی الدُّنْیَا؛ ای علی خداوند تو را به زینتی آراسته که هیچ بندهای به زینتی بهتر از آن نزد خداوند آراسته نشده است تو را به زهد در دنیا آراسته است». ( .بحارالانوار،ج 39،ص 297،ح 103. )و در حقیقت چنین است چون آراستگی به زهد انسان را به بسیاری از صفات دیگر از فضایل اخلاقی میآراید.
به همین دلیل در حدیث دیگری از امام صادق صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«جُعِلَ الْخَیْرُ کُلُّهُ فِی بَیْتٍ وَ جُعِلَ مِفْتَاحُهُ الزُّهْدَ فِی الدُّنْیَا...حَرَامٌ عَلَی قُلُوبِکُمْ أَنْ تَعْرِفَ حَلَاوَةَ الْإِیمَانِ حَتَّی تَزْهَدَ فِی الدُّنْیَا؛ تمام نیکیها در خانهای قرار داده شده و کلید آن زهد در دنیاست...سپس فرمود:حلاوت ایمان بر دل و جان شما حرام است تا زمانی که دلهایتان زهد در دنیا پیشه کند». ( .کافی،ج 2،ص 128،ح 2. )
آنگاه در چهارمین جمله میفرماید:«تقوا و پرهیزگاری سپری است (در برابر گناهان و خطرات شیطان و هوای نفس)»؛ (وَ الْوَرَعُ جُنَّةٌ) .
ورع به معنای تقوا یا حد اعلای تقواست به گونهای که انسان حتی از شبهات پرهیز کند.این فضیلت انسانی از حالت خداترسی باطنی سرچشمه میگیرد که چون در برابر او گناهی ظاهر شود سدی در میان او و گناه ایجاد کند.
تعبیر به«جنة»تعبیر جالبی است،زیرا سپر وسیلهای دفاعی در مقابل آماج تیرهای دشمن یا شمشیرها و نیزههاست گویا هوای نفس و شیطان پیوسته قلب انسان را هدف تیرهای خود قرار میدهد و انسان با ورع به وسیله این سپر میتواند از آزار آنها در امان بماند.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«لِکُلِّ شَیْءٍ أُسٌّ وَ أُسُّ الْإیمانِ الْوَرَعُ؛ هر چیز اساس و شالودهای دارد و شالوده ایمان ورع است». (.کنزالعمال،ح 7284. )
در حدیثی که از امیر مؤمنان علی علیه السلام در غرر الحکم نقل شده میخوانیم:
«عَلَیْکَ بِالْوَرَعِ فَإنَّهُ عَوْنُ الدّینِ وَ شَیْمَةُ الْمُخْلِصینَ؛ بر تو باد به پیشه کردن ورع، زیرا (بهترین) یاور دین و روش مخلصان است». ( .غررالحکم،ح 5915.)
سپس در پنجمین و آخرین جمله میفرماید:«رضایت و خشنودی (از تقدیرات الهی) بهترین همنشین است»؛ (وَ نِعْمَ الْقَرِینُ الرِّضَی) .
همنشین خوب کسی است که به انسان آرامش بخشد و او را از بیتابی در برابر مشکلات باز دارد و در او روح امید بدمد و تمام این آثار در راضی بودن به قضای الهی است.
آنکس که مقدرات را از سوی خداوند حکیم و مهربان میداند هرگز از مصائبی که به هر حال در دنیا روی میدهد و مشکلاتی که گریبان انسان را ناخواسته میگیرد ناراحت نمیشود و بیتابی نمیکند و اعصاب خود را در هم نمیکوبد.
البته این بدان معنا نیست که انسان در برابر هر حادثهای تسلیم شود،بلکه به این معناست که تمام کوشش خود را برای پیروزی بر مشکلات به کار گیرد؛ولی اگر حوادثی خارج از حیطه قدرت او رخ دهد در برابر آن راضی باشد و زبان به ناشکری نگشاید و جزع و بیتابی نکند.
در روایتی آمده است که موسی بن عمران علیه السلام به پیشگاه خداوند عرضه داشت:مرا به عملی راهنمایی کن که اگر آن را انجام دهم رضای تو را به دست آورده باشم.خداوند به او وحی فرستاد که رضای من (گاه) در ناخوشنودی توست و طاقت آن را نداری...موسی بر زمین به سجده افتاد عرض کرد خداوندا افتخار سخن گفتنت با من را به من بخشیدهای و پیش از من به کس دیگری ندادهای و هنوز مرا به عملی راهنمایی نکردهای که با آن رضا و خوشنودیات را به دست آورم
«فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَیْهِ أَنَّ رِضَایَ فِی رِضَاکَ بِقَضَائِی؛ خداوند به او وحی فرستاد که رضای من در این است که تو راضی به قضای من باشی». ( .بحارالانوار،ج 79،ص 134.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Incapability is a catastrophe; endurance is bravery; abstinence is wealth; self-restraint is a shield (against sinning), and the best company is submission (to Allāh's will).”
وَ قَالَ علیه السلام العِلمُ وِرَاثَةٌ کَرِیمَةٌ وَ الآدَابُ حُلَلٌ مُجَدّدَةٌ وَ الفِکرُ مِرآةٌ صَافِیَةٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: دانش، میراثی گرانبها ، و آداب، زیورهای همیشه تازه ، و اندیشه، آیینهای شفّاف است .
دانش میراثی است گزین و آداب، زیورهای نوین- جان و تن- و اندیشه آینه روشن.
و علم میراث یافتنی است بس سودمند و ادبها حلّههائیست تازه و فکر آیینه صافیست و سینه عاقل صندوق سرّ اوست و گشادهروئی دام دوستیست و برداشتن سختیها گور عیبها و پوشاننده عارهاست و روایت کردهاند که آن حضرت فرمود در بیان کردن از همین معنی نیز که مصالحه کردن نهان کردن عیبهاست و هر که خوشنود باشند از نفس خود بجهة اعتقاد کمال و رفعت قدر خود بسیار باشد ناخشنود شده بر او و صدقه دادن و دوائیست حاجت برآرنده و عملهای مردمان در دنیای خودشان در پیش چشمهای آنهاست در آخرت خود
و فرمود (علیه السلام): و دانش، میراثی است گرانمایه و آداب، زیورهایی نو به نو و اندیشه، آینه ای صافی است.
و آن حضرت فرمود:دانش میراثی گرانبها ،آداب پسندیده زیورهای تازه ،و اندیشه آیینهای صاف است .
شروح:
و الاداب حلل مجدده: ای لا یبلی بل یزداد بکثره التجارب و الممارسه کل وقت جده و عنی بالاداب هنا آداب الشرع التی هی مکارم الاخلاق. (الفکر مراه صافیه). بالفکر ینتقش صور المعلومات فی العقل و ما لا یعلم بدیهه لابد من طلبه و لا یمکن طلبه الا بمعروفین یولف بینهما فتعرف من تالفهما المطلوب المجهول، و هما کاصلین له بمنزله راس المال و العلم بالتجاره للربح، فمن و جد راس المال، و لم یعرف التجاره ضیع راس ماله، و من عرف التجاره، فلا مال فلا فائده و من جاز کلی الامرین، فقد فاز بالربح العظیم. مثاله من اراد ان یعرف ان العقبی خیر من الدنیا لا یمکنه ذلک الا بمعرفه اصلین. احدهما: ان الباقی خیر من الفانی و الاخره ان العقبی باقیه، و الدنیا فانیه و هذان العلمان کالزند و المقدحه و التفکر، کحرکه ید القابس، و العلم المطلوب کالنار التی یخلقها الله بسبب الزند و المقدحه و الفکر و الحرکه درجتان اولاهما ان یتفکر فی نفسه، و اعماله المکروهه و رذایله الخبیثه لیخلص نفسه منها و الرذایل الظاهره کالمعاصی، و الباطنه کالحرص و الحسد و البخل و نحوها. و ثانیهما: التفکر فی افعال الله تعالی، و لذلک قال النبی صلی الله علیه و آله تفکروا فی المخلوق و لا تفکروا فی الخالق.
دانش میراثی ارزشمند است. آداب پسندیده، زیورهایی تازه و کهنگیناپذیرند. اندیشهی آدمی، آیینهای صاف است. دوازدهم- خوشنودی به قضای الهی همدمی نیکوست. قبلا روشن شد که خوشنودی به قضای الهی، و آنچه مقدر باشد، خود دری بزرگ از درهای بهشت، و از جمله نتایج صفات پسندیده است. بدیهی است که چنین چیزی در دنیا و آخرت همدمی نیکوست. سیزدهم- دانش میراثی ارزشمند است، علم و آگاهی فضیلت نفس عاقله و بالاترین کمالی است که مورد توجه است، و به همین جهت میراث ارزشمند دانشمندان بلکه ارزشمندترین میراث و دستاورد است. مقصود امام (علیه السلام) وراثت معنوی است چنان که در قرآن آمده است: فهب لی من لدنک ولیا یرثنی و یرث من آل یعقوب، یعنی دانش و حکمت. چهاردهم- آداب پسندیده، زیورهای تازه و کهنگیناپذیرند. مقصود امام (علیه السلام) آداب شرعی و اخلاقی پسندیده است، کلمهی الحلل و المجدده را استعاره آورده است به اعتبار زینت دائمی انسان به وسیلهی آداب، و تازگی شوکت و زیبایی رضای روحش در طول زمان، با رعایت آنها و بروز آثار نیک، آداب نیک، مانند زیورهایی که پیوسته صاحب زیور را تازه و باطراوات نشان میدهد. پانزدهم-
اندیشهی آدمی آینهای صاف است، گاهی مقصود از فکر، همان نیروی اندیشه و گاهی- بطور مطلق- حرکت نیروی فکری، به هر صورتی که باشد، و گاهی هم معنای دیگری مورد نظر است. اما در این جا منظور همان نیروی فکری است. کلمهی: المرآه یعنی آینه، را استعاره آورده است از آن جهت که نیروی اندیشه وقتی که در پی مطالب تصوری و یا تصدیقی برمیآید و آنها را درمییابد و عکس برداری میکند، چنان است که در آینه صورت اشیایی که برابر آنها قرار میگیرد، میافتد.
وَ قَالَ علیه السلام الْعِلْمُ وِرَاثَةٌ کَرِیمَةٌ وَ الآْدَابُ حُلَلٌ مُجَدَّدَةٌ وَ الْفِکْرُ مِرْآةٌ صَافِیَةٌ .
إنما قال العلم وراثة لأن کل عالم من البشر إنما یکتسب علمه من أستاذ یهذبه و موقف یعلمه فکأنه ورث العلم عنه کما یرث الابن المال عن أبیه و قد سبق منا کلام شاف فی العلم و الأدب.
و کان یقال عطیة العالم شبیهة بمواهب الله عز و جل لأنها لا تنفد عند الجود بها و تبقی بکمالها عند مفیدها.
و کان یقال الفضائل العلمیة تشبه النخل بطیء الثمرة بعید الفساد.
و کان یقال ینبغی للعالم ألا یترفع علی الجاهل و أن یتطامن له بمقدار ما رفعه الله علیه و ینقله من الشک إلی الیقین و من الحیرة إلی التبیین لأن مکافحته قسوة و الصبر علیه و إرشاده سیاسة.
و مثاله قول بعض الحکماء الخیر من العلماء من یری الجاهل بمنزلة الطفل الذی هو بالرحمة أحق منه بالغلظة و یعذره بنقصه فیما فرط منه و لا یعذر نفسه فی التأخر عن هدایته.
و کان یقال العلم فی الأرض بمنزلة الشمس فی الفلک لو لا الشمس لأظلم الجو و لو لا العلم لأظلم أهل الأرض .
و کان یقال لا حلة أجمل من حلة الأدب لأن حلل الثیاب تبلی و حلل الأدب تبقی و حلل الثیاب قد یغتصبها الغاصب و یسرقها السارق و حلل الآداب باقیة مع جوهر النفس .
و کان یقال الفکرة الصحیحة أصطرلاب روحانی.
و قال أوس بن حجر یرثی إن الذی جمع السماحة و النجدة
و من کلام الحکماء النار لا ینقصها ما أخذ منها و لکن یخمدها ألا تجد حطبا و کذلک العلم لا یفنیه الاقتباس و لکن فقد الحاملین له سبب عدمه.
قیل لبعضهم أی العلوم أفضل قال ما العامة فیه أزهد.
و قال أفلاطون من جهل الشیء و لم یسأل عنه جمع علی نفسه فضیحتین.
و کان یقال ثلاثة لا تجربة معهن أدب یزین و مجانبة الریبة و کف الأذی.
و کان یقال علیکم بالأدب فإنه صاحب فی السفر و مؤنس فی الوحدة و جمال فی المحفل و سبب إلی طلب الحاجة.
و کان عبد الملک أدیبا فاضلا و لا یجالس إلا أدیبا.
و روی الهیثم بن عدی عن مسعر بن کدام قال حدثنی سعید بن خالد الجدلی
قال لما قدم عبد الملک الکوفة بعد قتل مصعب دعا الناس یعرضهم علی فرائضهم فحضرنا بین یدیه فقال من القوم قلنا جدیلة فقال جدیلة عدوان قلنا نعم فأنشده عذیر الحی من عدوان
ثم أقبل علی رجل منا وسیم جسیم قدمناه أمامنا فقال أیکم یقول هذا الشعر قال لا أدری فقلت أنا من خلفه یقوله ذو الإصبع فترکنی و أقبل علی ذلک الرجل الجسیم فقال ما کان اسم ذی الإصبع قال لا أدری فقلت أنا من خلفه اسمه حرثان فترکنی و أقبل علیه فقال له و لم سمی ذا الإصبع قال لا أدری فقلت أنا من خلفه نهشته حیة فی إصبعه فأقبل علیه و ترکنی فقال من أیکم کان فقال لا أدری فقلت أنا من خلفه من بنی تاج الذین یقول الشاعر فیهم فأما بنو تاج فلا تذکرنهم و لا تتبعن عیناک من کان هالکا.
فأقبل علی الجسیم فقال کم عطاؤک قال سبعمائة درهم فأقبل علی و قال و کم عطاؤک أنت قلت أربعمائة فقال یا أبا الزعیزعة حط من عطاء هذا ثلاثمائة و زدها فی عطاء هذا فرحت و عطائی سبعمائة و عطاؤه أربعمائة ( یقال للرجل الصعب المنیع:حیة الأرض. ) .
و أنشد منشد بحضرة الواثق هارون بن المعتصم
أ ظلوم إن مصابکم رجلا
أهدی السلام تحیة ظلم ( نسبه ابن خلّکان و الحریری فی درة الغواص 43 إلی العرجی،و نسبه البغدادیّ فی الخزانة 1:317 إلی الحارث بن خالد المخزومی. ) .
فقال شخص رجل هو خبر إن و وافقه علی ذلک قوم و خالفه آخرون فقال الواثق من بقی من علماء النحویین قالوا أبو عثمان المازنی بالبصرة فأمر بإشخاصه إلی سر من رأی بعد إزاحة علته قال أبو عثمان فأشخصت فلما أدخلت علیه قال ممن الرجل قلت من مازن قال من مازن تمیم أم من مازن ربیعة أم مازن قیس أم مازن الیمین قلت من مازن ربیعة قال باسمک بالباء یرید ما اسمک لأن لغة مازن ربیعة هکذا یبدلون المیم باء و الباء میما فقلت مکر أی بکر فضحک و قال اجلس و اطمئن فجلست فسألنی عن البیت فأنشدته منصوبا فقال فأین خبر إن فقلت ظلم قال کیف هذا قلت یا أمیر المؤمنین ألا تری أن البیت إن لم یجعل ظلم خبر إن یکون مقطوع المعنی معدوم الفائدة فلما کررت القول علیه فهم و قال قبح الله من لا أدب له ثم قال أ لک ولد قلت بنیة قال فما قالت لک حین ودعتها قلت ما قالت بنت الأعشی تقول ابنتی حین جد الرحیل
قال فما قلت لها قال قلت أنشدتها بیت جریر ثقی بالله لیس له شریک و من عند الخلیفة بالنجاح ( دیوانه 33. ).
فقال ثق بالنجاح إن شاء الله تعالی ثم أمر لی بألف دینار و کسوة و ردنی إلی البصرة (دیوانه 36. )
کلمه سیزدهم این است که: (العلم وراثه کریمه) دانا شدن به احکام شریعت نبوی میراث یافتنی است سودمند و گرامی یعنی که میراث او از جانب پدر علم باشد و میراثی که به پسر رساند نیز علم باشد پس آن میراثی است بس گرامی و بسیار نفع، به خلاف میراث یافتن به مال و میراث گذاشتن به متاع سریعالزوال شعر: علم دادند به ادریس و به قارون زر و مال شد یکی فوق سما و دیگری تحت سمک و قال عز اسمه: (و الذین اوتوا العلم درجات) (و من یوت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا) و قال صلی الله علیه و آله (العلماء ورثه الانبیاء). شعر: هر که را علم نیست گمراه است دست او زان سرای کوتاه است مرد را علم رهدهد به نعیم مرد را جهل درکشد به جحیم کلمه چهاردهم: (و الاداب حلل مجدده) و آداب شریعت مصطفویه و مکارم اخلاق حمیده حلهایی است تازه و نو که هرگز کهنه نشود و مندرس نمیگردد استعاره فرموده لفظ (حلل مجدده) را از برای آداب به اعتبار دوام دینی که متلبس است به آن. چه به واسطه ممارست و مداومت بر آن آداب زیاده میشود و متجدد میگردد. کلمه پانزدهم: (و الفکر مرات صافیه) فکر که- آلت ارتسام صور معلومات است در عقل آینه است صافی برای رسیدن به یقین لفظ (مرات) از برای قوه مفکره به اعتبار انتقاش آن است به صور اشیاء همچنانکه مرات که در او صور، محسوس میشود
و علم وراثتی کریم است آری علم میراث انبیاء و اولیای خدا است (قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم العلما ورثه الانبیاء) هر که این میراث یافت کلید سعادت و خزاین کرامت در چنگ او درآمد (و قال تعالی،.. و من یوت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا.. و قال تعالی: و الذین اوتوا العلم درجات.) و آداب پسندیده و اخلاق حمیده حلها است همیشه نو و تازه هرگز کهنه و مندرس نگردد و پیوسته آدمی را به آن زینت و شرف باشد و فکر و تامل صواب آینه صافیه است حقایق اشیاء، و اسباب سعادات دین و دنیا آنجا پیدا باشد.
«و العلم وراثه کریمه» یعنی علم علما، مال موروث نفیسی است، یعنی چنانکه صاحبان اموال نفیسه بعضی از بعضی مال نفیس ارث میبرند، علما نیز بعضی از بعضی علم نفیس میبرند.
«و الاداب حلل مجدده» یعنی ادبها زیورهای نو پیدا شده است. یعنی آداب دادن همیشه آراسته است به زیورهای عزت تازه.
«و الفکر مرآه صافیه» یعنی فکر کردن در کارها آئینهی صاف است. یعنی چنانکه آئینهی صاف صورت را خوب مینماید، به فکر کردن کارها بر وفق دلخواه صورت میبندد.
(و العلم) فطری و هو موهبه الهیه الهم علی قلب العالم بعنایه الله، او اکتسابی اوحی الیه بعد تحصیل مقدماته المفضیه الیه، و التعبیر عنه بانه (وراثه) تشیر الی ان العلم و هو النور الساطع من باطن العالم ینکشف به الاشیاء المجهوله لدیه، موهبه من الله و ان تکلف تحصیل مقدماته فی العلوم الاکتسابیه، فهو کالرزق للابدان بذله الله لکل من یستحقه مومنا کان او غیره، الا ما کان من العلوم الالهیه و المعارف القدسیه التی تختص بالمومن و من یرد الله ان یهدیه. و الارث ما یتحصل للوارث بلا عوض، و بهذا الاعتبار عبر عنه بالوراثه و لیس المقصود ان العلم میراث من العلماء و الاساتذه، کما فی الشرحین لابنمیثم و ابن ابیالحدید، فان العلم اعم، و المقصود اتم. (و الاداب حلل مجدده) الادب لفظه یشعر بالنظم و التربیت، و منه مادبه لسفره الغذاء، لانه یراعی فیه النظم و الادب رعاعیه القوانین المقرره فی الشرع و تنظیم الوظائف الدینیه و رعایه القوانین المقرره فی المعاشره و المعامله مع الناس فرعایه الادب التحلی باعمال و اقوال تجاه الخالق او الخلق. و حیث ان الانسان دائما مسئول من فعله و قوله امام الخالق و المخلوق و لابد له من رعایه وظائفه حینا بعد حین فکانه برعایه الاداب یجدد حلیه جماله المعنوی، و یلبس حللا و یبدلها باخری، و هذا من احسن التعبیرات و الاستعمارات. و قد ذکر صاحب الشرح فی ذیل هذه الجمله قصه لنا علیها نکته و تعلیق نذکرها بنصها بهذه النکته و نعلق علیها و هذا نصها (فی صلی الله علیه و آله 96 ج 18 ط مصر عیسی البابی الحلبی) و انشد منشد بحضره الواثق هارون بن المعتصم: اظللوم ان مصابکم رجلا اهدی السلام تحیه ظلم فقال شخص: رجل هو خبر (ان) و وافقه علی ذلک قوم و خالفه آخرون فقال الواثق: من بقی من علماء النحویین؟ قالوا: ابوعثمان المازنی بالبصره فامر باشخاصه الی سر من رای بعد ازاحه علته، قال ابوعثمان فاشخصت، فلما ادخلت علیه قال: ممن الرجل؟ قلت: من مازن، قال: من مازن تمیم، ام من مازن ربیعه، ام من مازن قیس، ام مازن الیمن؟ قلت: من مازن ربیعه، قال: باسمک؟- بالباء- یرید (ما اسمک؟) لان لغه مازن ربیعه هکذا یبدلون المیم باء و الباء میما، فقلت: مکر ای (بکر) فضحک و قال: اجلس واطمئن، فجلست فسالنی عن البیت فانشدته منصوبا، فقال: فاین خبر (ان)؟ فقلت (ظلم) قال: کیف هذا؟ قلت: یا امیرالمومنین الا تری ان البیت ان لم یجعل (ظلم) خبر (ان) یکون مقطوع المعنی معدوم الفائده، فلما کررت القول علیه فهم، و قال: قبح الله من لا ادب له ثم قال: الک ولد؟ قلت: بنیه، قال: فما قالت لک حین ودعتها؟ قلت: ما قالت بنت الاعشی: تقول ابنتی حین الرحیل ارانا سواء و من قدیتم ابانا فلا رمت من عندنا فانا بخیر اذا لم ترم ابانا اذا اضمرتک البلاد نخفی و تقطع منا الرحم قال: فما قلت لها؟ قال: قلت: انشدتها بیت جریر: ثقی بالله لیس له شریک و من عند الخلیفه بالنجاح فقال: ثق بالنجاح ان شاء الله تعالی ثم امر لی بالف دینار و کسوه، و ردنی الی البصره انتهی. اقول: فیها نکتتان:
1- صاحب الشرح حمل لفظه الاداب الوارده فی کلام مولانا (علیه السلام) علی المعنی الاصطلاحی المحدث، و هو علم العربیه و ما یلحق بها و ما یسمونه بعلوم الادب، و الادبیات، و مفهوم العلوم الادبیه لیس بواضح من وجهین: الاول: ما هی العلوم الادبیه؟ الثانی: لماذا سمیت تلک العلوم بالادبیه و ادبیات؟ اما جواب سوال الاول فلیس بمحرر من حبث ان علم اللغه و الصرف و النحو و البلاغه و الشعر ادبیات و لکن هل تشتمل اللفظه علم التاریخ و المنطق؟ و نوضح اولا جواب سوال الثانی فتقول: ان لفظه ادب کما ذکر یشعر بالنظم و الترتیب، و علوم اللغه و الصرف و النحو ینظم الکلام فیقال لها: علوم الادب او الادب العربی قال فی (المنجد) آدب ایدابا السلطان البلاد ملاها قسطا و عدلا- و العدل هو استقرار النظم الاجتماعی الصحیح- الی ان قال: الاداب تطلق علی العلوم و المعارف عموما، او علی المستظرف منها فقط و یطلقونها علی ما یلیق بالشی او الشخص فیقال: آداب الدرس و آداب القاضی- الخ، و علم الادب هو علم یحترز به عن الخلل فی کلام العرب لفظا و کتابه انتهی. و علی کل حال حمل لفظه الاداب فی کلام مولانا (علیه السلام) علی هذا الاصطلاح، کما یشعر به کلام الشارح المعتزلی بعید جدا، فان هذا الاصطلاح غیر موجود فی هذا العصر و لیس بمقصود فی المقام، کما اوضحناه.
2- یظهر من هذه القصه انحطاط بلاط الخلاقه فی العلم و الادب الی حیث لا یفهم المعتصم هذا البیت العربی الصریح حتی فهمه المازنی و اوضح له المراد مع انه قریب العصر بالمامون العباسی الشهیر بالفضل و التوجه الی اهله. و اما تعلیقنا علی هذه القصه فقد نفلت نظر القراء الکرام الی وضع هذه الشخصیه الفذه و هو ابوعثمان المازنی احد اعیان العلوم الادبیه و واضح علم الصرف و قد کان من اعیان الشعیه الامامیه فی عصره الرهیب. قال فی تنقیح المقال ج 1 صلی الله علیه و آله 180: بکر بن محمد بن حبیب بن بقیه ابوعثمان المازنی- الی ان قال: قال النجاشی: بکر بن محمد بن حبیب بن بقیه ابوعثمان المازن مازن بنیشیبان کان سید اهل العلم بالنحو و الغریب و اللغه بالبصره و مقدمته مشهوره بذلک- الی ان قال: و لا اشکال فی کون الرجل امامیا، و قد سمع من النجاشی انه من علماء الامامیه الخ. اقول: و یشعر بعض مضامین القصه المنقوله انه من الامامیه حیث ان دعوته الی سر من رای بامر الخلیفه کانت رهیبه و معرض خطر، و بهذه المناسبه ساله المعتصم عن اولاده و عما قالت له ابنته حین سفره و اعطاه الامان بقوله: اجلس، و اطمئن، فیظهر منها انه کان معروفا بالتشیع و مبتلی بالضغط و ضیق المعاش، فطمع فیه ذمی و اعطاه مائتی دینار لیعلمه کتاب سیبویه، و کما نقل عن المبرد امتنع عن ذلک بان فی الکتاب ثلاثمائه و کذا کذا آیه من کتاب الله عز و جل، و لست اری ان امکن ذمیا منها، غیره و حمیه للاسلام، و یکشف ذلک عن غایه ورعه و تقواه. و ذکر العلامه الاوحد الاقا رضا الاصبهانی قدس سره احد اساتیدی و شیخ اجازتی ان حفظ حرمه کتاب الله صار سببا لحدوث المناقشه بحضره المعتصم و ادی الی احضاره و اکرامه و بذل المال و الکسوه و تعریفه بحضره الخلیفه استاذا منحصرا للادب و اللغه فی عصره، فنال تاییدا منه بمنه تعالی و صار سببا لشهرته و رفع الضیق عنه ببرکه حرمه القرآن الشریف، و من هنا یتوجه هذا السئوال: هل یجوز تعلیم القرآن بغیر المسلم ام لا؟ ربما یستفاد من ظاهر الایه الشریفه (لا یمسه الا المطهرون 79- سوره الواقعه) عدم الجواز، لان اظهر افراد مس القرآن درک صورته العلمیه و حفظه فی القلب، و یسنفاد من هذه الایه النهی عن مس غیر المطهر، و الکافر غیر مطهر. کما ان خباب بن ارت امتنع عن تسلیم جز من القرآن کان یعلمه فاطمه اخت عمر المسلمه حین طلبه عمر لیقرئه و قال او قالت (لا یسمه الا المطهرون). و یشعر امتناع المازنی احد شیوخ الامامیه عن تعلیم کتاب سیبویه المتضمن لایات القرآن الذمی الغیر المسلم بذلک، و لعله یتفرع علی ذلک حرمه بیع المصحف بغیر المسلم کما ذکره الفقهاء فی مسائل المکاسب المحرمه. و لکن یضعف ذلک کله ان القرآن الشریف اوحی الی النبی (صلی الله علیه و آله) لیقراها علی المشرکین فیفهمونه و یصیر سببا لاسلامهم، و کان تعلیم القرآن لغیر المسلم سیره ثابته للنبی (صلی الله علیه و آله). (و الفکر مراه صافیه) الفکر اشعاع عقلی ینور القلب و ینکشف به الحقائق و هی حرکه روحیه من المبادی الی المقاصد و من المقاصد الی المبادی و عرفه الشیخ البهائی قدس سره فی المبادی المنطقیه لزبده الاصول بانه تامل معقول لکسب مجهول. و وصفها (علیه السلام) بانها مرآه صافیه ینعکس فیها الحقائق فیجب علی کل استعمالها فی شتی اموره و یخلصها من شوب الوهم و التخیل لیری الاشیاء فیها کما هی. و رضا به پیشامد چه خوب رفیقی است خوشامد- و دانش بهرهایست ارجمند- رعایت آداب جامهایست زیبا و تازه- و اندیشه آئینهایست زلال-
و العلم وراثه کریمه فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): فضل العالم علی العابد کفضل القمر علی سائر النجوم لیله البدر، و ان العلماء ورثه الانبیاء، ان الانبیاء لم یورثوا دینارا و لا درهما، و لکن ورثوا العلم، فمن اخذ منه اخذ بحظ وافر. و فی (المعجم) فی حدیث سعید بن العاص قال النبی (صلی الله علیه و آله): ما نحل والد ولده افضل من ادب حسن. و یکفی العلم وراثه کریمه قوله تعالی: (شهد الله انه لا اله الا هو و الملائکه و اولو العلم قائما بالقسط) فقرن صاحب العلم بذاته تعالی و بملائکته. (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) و فی (طرائف المقدسی) قال علی (علیه السلام): کفی بالعلم شرفا انه یدعیه من لا یحسنه، و یفرح اذا نسب الیه. و یقال: العلماء فی الارض کالنجوم فی السماء، و لو لا العلم لکان الناس کالبهائم. و قال بعض الحکماء: العلم حیاه القلوب و مصباح الابصار. و فی (تاریخ بغداد): جلس ابن معروف یوما للحکم فی جامع الرصافه، فاستدعی اصحاب القصص الیه، فتتبعها و وقع علی اکثرها، ثم نظر فی بعضها، فاذا فیها ذکر له بالقبیح و وضاعته و سقوط اصله، فقلب الرقعه و کتب علی ظهرها: العالم العاقل ابن نفسه اغناه جنس علمه عن جنسه کن ابن من شئت و کن کیسا فانما المرء بفضل کیسه کم بین من تکرمه لغیره و بین من تکرمه لنفسه من انما حیاته لغیره فیومه اولی به من امسه و عن ابیالاسود: العلم زین و تشریف لصاحبه فاطلب هدیت فنون العلم و الادبا کم سید بطل آباوه نجب کانوا فاضحی بعدهم ذنبا و مقرف خامل الاباء ذی ادب نال المعالی بالاداب و الرتبا و لاخر: یعد رفیع القوم من کان عالما و ان لم یکن فی قومه بحسیب و ان حل ارضاعا عاش فیها بعلمه و ما عالم فی بلده بغریب و لابن جنی: فان اصبح بلا نسب فعلمی فی الوری نسبی (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) و فی (المروج): سئل انوشیروان ما اعظم الکنوز قدرا، و انفعها عند الاحتیاج الیها؟ فقال: معروف اودعته الاحرار، و علم تورثه الاعقاب. و قبل له: من اطول الناس عمرا؟ ققال: من کثر علمه فتادب به من بعده. و الاداب حلل مجدده قال (علیه السلام) اولا: العلم وراثه کریمه، و ثانیا و الاداب حلل مجدده، و بین العلم و الادب عموم و خصوص. و فی (المعجم) قالوا: الفرق بین الادیب و العالم ان الادیب من یاخذ من کل شیء احسنه فیولفه، و العالم من یقصد بفن من العلم فیتعلمه، و لذا قال علی (علیه السلام): العلم اکثر من ان یحصی، فخذوا من کل شیء احسنه، و قال عبدالله بن المبارک: تعلموا العلم شهرا و الادب شهرین. و فی تاریخ بغداد فی ابیتمام عنه: او یفترق نسب یولف بیننا ادب اقمناه مقام الوالد و روی الزبیر بن بکار عن النضر بن شمیل قال: دخلت علی المامون بمرو و علی اطمار، فقال: یا نضر تدخل علی فی مثل هذه الثیاب، قلت: ان حر مرو شدید لا یدفع الا بمثل هذه الاخلاق. قال: بل انت رجل متقشف. ثم تجارینا الحدیث، فاجری ذکر النساء، فقال: حدثنی هشبم عن مجالد عن الشعبی عن ابن عباس ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال اذا تزوج الرجل المراه لدینها و جمالها کان فیه سداد- و فتح السین- من عوز فقلت: صدقوک، و حدثنی عوف الاعرابی عن الحسن عن علی (علیه السلام) عن النبی اذا تزوج المراه لدینها و جمالها کان فیه سداد-و کسرت السین- من عوز، و کان المامون متکئا، فاستوی جالسا و قال: سداد لحن عندک؟ قلت: نعم هاهنا. قال: او تلحننی؟ (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) قلت: انما لحن هشیم، و تبعت لفظه. فقال: ما الفرق بینهما؟ قلت: السداد- ای: بالفتح- القصد فی الدین و الطریقه و الامر، و السداد- ای: بالکسر- البلغه، و کل ما سددت به شیئا فهو سداد، قال العرجی: اضاعونی و ای فتی اضاعوا لیوم کریهه و سداد ثغر فاطرق ملیا، ثم قال: قبح الله من لا ادب له، ثم اخذ قرطاسا، و انا لا ادری ما یکتب، و کتب فیه شیئا، ثم قال: کیف تقول اذا امرت من یترب الکتاب. قلت: اتربه. قال: فهو ماذا؟ قلت: فهو مترب. قال: فمن الطین؟ قلت: طنه. قال: فهو ماذا؟ قلت: فهو مطین. قال: هذه احسن من الاولی. ثم قال: یا غلام اتربه وطنه و ابلغ معه الی الفضل بن سهل، فلما قرا الفضل الکتاب قال: امر لک بخمسین الف درهم، فما کان السبب، فاخبرته فقال: لحنته؟ قلت: کلا، انما لحن هشیم- و کان لحانا- فتبع لفظه، فامر لی الفضل بثلاثین الف درهم، فاخذت ثمانین الف درهم بحرف استفید منی. و فی (المعجم) عن الشعبی قال: حلی الرجال العربیه و حلی النساء الشحم. و قال الاصمعی: کنت عند الرشید اذ دخل رجل و معه جاریه للبیع، فتاملها، ثم قال له: خذ جاریتک، فلو لا کلف فی وجهها، و خنس فی انفها لا شتریتها. فانطلق بها، فلما بلغت الستر قالت لهارون: ارددنی الیک انشدک بیتین حضرانی، فردها، فانشات تقول: ما سلم الظبی علی حسنه کلا و لا البدر الذی یوصف (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) الظبی فیه خنس بین و البدر فیه کلف یعرف فاعجبته بلاغتها، فاشتراها و قرب منزلتها، و کانت احظی جواریه. و فیه: قیل لما عرضت الخیزران علی المهدی قال: و الله یا جاریه، انک لعلی غایه المنی، غیر انک حمشه الساقین. فقالت: انک احوج ما تکون الیهما لا تراهما. فقال: اشتروها، فحظیت عنده، فاولدها موسی و هارون. و فی (المعجم): قال ابراهیم الصابی: کنت فی مجلس الوزیر المهلبی فی بعض ایام الحداثه جالسا فی مجلس انسه، و بین یدیه ابوالفضل بن الحسین، و ابواحمد بن عبدالرحمن، وابوعلی الانباری، وابوالفرج بن ابیهشام، و غیرهم من کتابه، و قد اخذ الشراب منهم، و زاد بهم علی حد النشوه، اذ حضر رسول معزالدوله یذکر ان معه امرا مهما، فقال الوزیر فلیدخل، فدخل و قال: الامیر یقول تکتب عنی الساعه الی محمد بن الیاس صاحب کرمان تخطب فیه ابنته لبختیار. فقال الوزیر: هذا کتاب یحتاج فیه الی تثبت، و ما فی الکتاب مع السکر من فیه فضل، ثعا التفت الی ابیعلی الانباری و قال له: تتمکن من کتابته؟ قال: اما اللیله فلا، ورآنی الوزیر مصغیا فقال: تکتبه یا ابراهیم؟ قلت:
نعم. قال: افعل فقمت الی صفه یشاهدنی فیها، و استدعیت دواتی، و کتبت کتابا اقتضبته بغیر رویه، و لا نسخه، و الوزیر و الحاضرون یلاحظوننی، و یعجبون من اقدامی، ثم اقتضابی و اطالتی، فلما فرغت منه و حملته الیه، وقف علیه و وجهه متهلل، ثم قال للجماعه: هذا کتاب حسن دال علی الکفایه المبرزه، و لو کتبه صاحیا مرویا لکان عجبا، فکیف اذ یکتبه منتشیا مقتضیا، قم یا ابااسحاق و اجلس حیث اجلستک الکفایه- او ما الی جانب ابنه ابیالغنائم. و فی (الاغانی) عن ابیهفان: کان العتابی ذات یوم جالسا ینظر فی (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) کتاب، فمر به بعض جیرانه فقال: ایش ینفع العلم و الادب من لا مال له. فقال العتابی: یا قاتل الله اقواما اذا نقموا ذا اللب ینظر فی الادب و الحکم قالوا و لیس بهم الا نفاسته انافع ذا من الاقتار و العدم و لیس یدرون ان الحظ ما حرموا لحاهم الله من علم و من فهم و قال ابن ابیالحدید: روی الهیثم عن سعید الجدلی قال: لما قدم عبدالملک الکوفه بعد قتل مصعب، دعا الناس یحرضهم علی فرائضهم، فحضرنا بین یدیه فقال: من القوم؟ قلنا: جدیله. فقال: جدیله عدوان؟ قلنا: نعم، فانشد: عذیر الحی من عدوا ن کانوا حیه الارض بغی بعضهم بعضا فلم یرعوا علی بعض و منهم کانت السادا ت و الموفون بالقرض و منهم حکم یقضی فلا ینقض ما یقضی و منهم من یجیز النا س بالسنه و الفرض ثم اقبل علی رجل منا و سیم جسیم قد مناه امامنا، فقال: ایکم یقول هذا الشعر؟ قال: لا ادری. فقلت انا من خلفه: یقول ذو الاصبع- فترکنی و اقبل علی ذلک الرجل الجسیم، فقال: ما کان اسم ذی الاصبع. قال: لا ادری. فقلت من خلفه اسمه حرثان- فترکنی و اقبل علیه، فقال له: و لم سمی ذا الاصبع؟ قال: لاادری، فقلت انا من خلفه نهشته حیه فی اصبعه- فاقبل علیه و ترکنی، فقال: من ایکم کان ذو الاصبع؟ قال: لاادری، فقلت انا من خلفه من بنیناج الذین قیل فیهم: فاما بنوناج فلا تذکرنهم و لا تتبعن عیناک من کان هالکا فاقبل علی الجسیم فقال: کم عطاوک؟ قال: سبعمائه درهم. ثم اقبل علی (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) و قال: کم عطاوک؟ قلت: اربعمائه. فقال، یا اباالزعیزعه، حط من عطاء هذا ثلاثمائه، و زدها فی عطاء هذا، فرحت و عطائی سبعمائه و عطاوه اربعمائه. و انشد منشد بحضره الواثق: اظلوم ان مصابکم رجلا اهدی السلام تحیه ظلم فقال رجل هو خبر ان و وافقه علی ذلک قوم و
خالفه قوم، فقال الواثق من بقی من علماء النحویین؟ قالوا: المازنی، فامر باشخاصه، فلما دخل علیه قال: ممن الرجل؟ قال: من مازن. قال: مازن ربیعه او قیس او الیمن؟ قال: بل ربیعه. قال: با اسمک- یرید ما اسمک، لان مازن ربیعه یبدلون المیم باء و الباء میما، فقال مکر- ای: بکر- فضحک الواثق و قال: اجلس، فساله عن البیت فانشده منصوبا، فقال: این خبر ان؟ فقال ظلم. قال: کیف؟ قال: الا تری ان لم یجعل ظلم الخبر یکون الکلام معدوم الفائده. فقال: قبح الله من لا ادب له. ثم قال: الک ولد؟ قال: بنیه. قال: فما قلت حین ودعتها؟ قال: ما قالت بنت الاعشی حیث یقول:
تقول ابنتی حین جد الرحیل*** ارانا سواء و من قدیتم
ابانا فلا رمت من عندنا*** فانا بخیر اذا لم ترم
ابانا اذا اضمرتک البلا د ***نجفی و تقطع منا الرحم
قال: فما قلت لها؟ قال: انشدتها بیت جریر:
ثقی بالله لیس له شریک ***و من عند الخلیفه بالنجاح
فقال: ثق بالنجاح، ثم امر له بالف دینار و کسوه، ورده الی البصره. و الفکر مرآه صافیه فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): کان امیرالمومنین (علیه السلام) یقول: نبه بالتفکر قلبک، و جاف عن اللیل جنبک، و اتق الله ربک. (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) و عنه (علیه السلام): سئل عما یروی الناس ان تفکر ساعه خیر من قیام لیله کیف یتفکر؟ فقال: یمر بالخربه او بالدار ققال: این ساکنوک، این بانوک، مالک لا تتکلمین. و عن الرضا (علیه السلام): لیس العباده کثره الصلاه و الصوم، انما العباده التفکر فی امر الله تعالی. و قال ابن ابیالحدید: کان یقال، الفکره الصحیحه اسطرلاب روحانی. و قال اوس بن حجر: ان الذی جمع السماحه و الن جد و الحزم و النهی جمعا الا لمعی الذی یظن بک ال ظن کان قد رای و قد سمعا
(و العلم وراثه کریمه) قال ابن ابیالحدید فی شرحه: (کل عالم یاخذ العلم من استاذه فکانه ورث العلم عنه) و تبعه میثم فی هذا التفسیر و قال: (العلم وراثه عن العلماء) و قال شارح ثالث: (اخطا الاثنان، و الحق فی التفسیر ان العلم یوخذ بلا عرض تماما کالارث).. و لو تنبه هولاء الشارحون لقول الامام فی الحکمه رقم 147 لاراحوا و استراحوا من هذا التکلیف و التعسف. قال الامام فی هذه الحکمه من جمله ما قال: (العلم یکسب الانسان جمیل الاحدوثه بعد وفاته) و هذا بالذات هو مراد الامام بقوله: (و العلم وراثه کریمه) فان کلام الامام یفسر بعضه بعضا، لان مصدره واحد.. و کلنا یعلم ان الناس یذکرون الانسان بعد وفاته بافعاله و صفاته، و ان العلم من الصفات الجلی. (و الاداب حلل مجدده). الحلل المجدده کنایه عن البهجه و الزینه الدائمه، و المراد بالاداب هنا الصفات الحمید عند العقل و العقلاء، کالبلاغه و الذکاء و حسن السلوک، و ما الی ذلک من الفضائل الشخصیه و الاجتماعیه.. نقول هذا مع العلم ان تحدیدت المفاهیم و معانی الالفاظ من ادق الاشیاء و اصعبها.. و لکن هذا ما فهمناه من سیاق الکلام، او منطق الواقع، فان کان هذا ما اراده الامام من کلامه هنا فذاک، و الا فان الامام لا یرفض المعنی الذی فهمناه لانه حق فی نفسه و من حیث هو. (و الفکر مرآه صافیه) المراد بالفکر هنا القوه المدرکه العاقله التی اذا اعملها الانسان بعیدا عن الهوی و المحاکاه دلت علی الحق و الصواب، و کنی الامام عن هذه الدلاله الصادقه بالمرآه الصافیه التی تعکس الشیء کما هو فی واقعه. و اخذنا هذا التفسیر من قول الامام فی الرساله 30: (من تفکر ابصر) و قوله فی الحکمه 113 (لا لم کالتفکیر) ای ان العلم بلا تفکیر اکثر خطوره من التفکیر الذی لا یدعمه علم، کما قال کونفوشیوس.
و دانائی میراثی است شریف و گرامی (که به هر که چنین ارثی برسد کلید سعادت و نیکبختی را دریافته) و خوهای پسندیده زیورهائی است تازه و نو (که کهنه نمیشود) و اندیشه (در هر کاری مانند) آیینه صاف و پاک است (که اندیشه کننده به سود و زیان کار بر میخورد).
ابن ابیالحدید مینویسد: از این نظر که انسانی که علم میآموزد تحت نظر دانشمندی پرهیزکار قرار میگیرد، همانند فرزند که ثروت را به ارث میبرد، او هم اخلاق و علم را به ارث میبرد این وظیفه مردم است که علم بیاموزند. یکی از حکماء گفته است: آتشی که روشن شد با استفاده از آن کم نمیگردد و خاموش نمیشود بلکه وقتی خاموش میشود که هیزم نباشد. علم هم با استفاده از عالم نابود نمیشود بلکه وقتی شاگرد نباشد از بین میرود. به همین جهت خدا مقام دانشمند را تا آنجا بالا برده که در ردیف فرشتگانش قرار داده و زکریا از خدا فرزندی میخواهد که علوم وی را درک کند.
(و العلم وراثه کریمه) فکما ان الارث یوجب غنی الورثه، کذلک العلم یوجب غنی الانسان، او المراد ان من ورث علما فقد ورث شیئا کریما، لانه یوجب حسن ثناء الناس له (و الاداب حلل مجدده) حلل جمع حله، و هی: الثوب الجدید فکما ان من لبس الحلل یعظم عند الناس، کذلک ذو الادب، و کلما تادب الانسان، کان کلابس حله جدیده (و الفکر) فی الامور (مراه صافیه) غیر کدره، فکما تری المرات وجه الانسان و المواضع التی لا تصل الیها عینه، من سائر جسده کذلک الفکر، یری الانسان ما خفی علیه ابتداء.
(العلم وراثه کریمه) العلم نور یکشف الامور و به تتضح القضایا و هو نعم ما یخلفه الانسان لنفسه فانه یذکر به بین العلماء و ارباب الفکر و الادب و نجد مصداق ذلک بما خلفه العلماء ورائهم من آراء و نظریات یذکرون بها و یمدحون علیها و یذکرهم اهل المعرفه بکل خیر. (الاداب حلل مجدده) الاداب الشرعیه و السلوکیه و الاجتماعیه من معاشره الناس بالحسنی و الاختلاط معهم بالادب و الاحترام و ما هو مفترض فی الدین کل ذلک حلل یتزین بها الانسان و تتجدد فی کل وقت فلا تبقی کما هی و لا تبلی کما تبلی الحلل و الثیاب و تتجدد من وقت آخر و آداب العلماء لها اسلوب و طریق یختلف مع الاول و الاداب بین الاباء و الابناء لها نمط ثالث و آداب الناس لها نمط رابع و هکذا … (الفکر مراه صافیه) الفکر الصافی الخالی من الهوی و المیول و الموثرات الوراثیه و المصالح و المنافع یصل من الامور الی حقیقتها و یدرک واقعها و کما هی فهو یعکس الاشیاء کما هی کما تعکس المراه الصافیه الصوره کما هی و تنقلها صحیحه سلیمه. و هذه منه دعوه الی التجرد العقلی و تحریر العقل من الضغوط علیه عندما یتوجه للحکم علی الامور او یرید ان یحلل القضایا و یتبنی النظریات.
ابن ابی الحدید ضمن شرح این سخن داستان زیر را آورده است: عبد الملک مروان، ادیبی فاضل بود و جز با ادیبان همنشینی نمی کرد. هیثم بن عدی، از مسعر بن کدام، از سعید بن خالد جدلی نقل می کند که می گفته است: عبد الملک پس از کشته شدن مصعب به کوفه آمد و مردم را به حضور فرا خواند و مقرری آنان را مقرر می داشت. ما هم به حضورش رفتیم، پرسید: از کدام قبیله اید گفتیم: از جدیله. گفت: یعنی جدیله عدوان؟ گفتیم: آری، این ابیات را خواند: «چه کسی از سوی قبیله عدوان که سخت دلیر و همچون مار زمین اند، پوزش خواه من است، همان گروهی که بر یکدیگر ستم روا داشتند و رعایت حال یکدیگر را نکردند...» آن گاه به مردی از ما که تنومند و زیبارو بود و او را بر خود مقدم داشته بودیم، رو کرد و گفت: این شعر را که خواندم کدام یک از شما سروده است گفت: نمی دانم. من گفتم: می دانم، این شعر را ذو الاصبع سروده است. عبد الملک مرا رها کرد و دوباره روی به همان مرد کرد و پرسید: می دانی نام ذو الاصبع چه بوده است گفت: نمی دانم، من گفتم: می دانم نام او حرثان بوده است. عبد الملک همچنان مرا رها کرد و از همان مرد پرسید: چرا معروف به ذو الاصبع شده است گفت: نمی دانم. من گفتم: می دانم، انگشت او را مار گزید و از آن سبب به ذو الاصبع معروف شد. عبد الملک همچنان مرا رها کرد و از او پرسید: ذو الاصبع از کدام خاندان شما بوده است گفت: نمی دانم. گفتم: می دانم، از خاندان بنی تاج است که شاعر در باره ایشان چنین سروده است: «بنی تاج را فرایاد میاور و چشم از پی کسی که نابود است، مدار.» عبد الملک به آن مرد تنومند روی کرد و پرسید مقرری تو چه قدر است گفت: هفتصد درهم. روی به من کرد و پرسید: مقرری تو چند است گفتم: چهار صد درهم. عبد الملک گفت: ای ابا الزعیزعة - دبیر و گنجور او بوده است- سیصد درهم از مقرری این مرد تنومند بکاه و بر مقرری این مرد بیفزای. سخت شاد شدم که مقرری من هفتصد درهم شد و مقرری او به چهار صد درهم کاسته شد. سپس داستانی دیگر که بیشتر جنبه تسلط بر صرف و نحو عربی را دارد آورده است که در بارگاه واثق عباسی صورت گرفته است و بیرون از بحث تاریخی است.
و قال علیه السلام الْعِلْمُ وِرَاثَةٌ کَرِیمَةٌ،وَ الْآدَابُ حُلَلٌ مُجَدَّدَةٌ،وَ الْفِکْرُ مِرْآةٌ صَافِیَةٌ .
امام علیه السلام فرمود:
علم و دانش میراث گرانبهایی است،آداب (انسانی) لباس زیبا و کهنگیناپذیر است و فکر آئینه صافی است. ( .سند این حکمت در ذیل حکمت دوم گذشت. )
شرح و تفسیر
علم و ادب و تفکر
امام در این بخش از کلمات قصار اشاره به سه نکته مهم میکند نخست میفرماید:«علم و دانش میراث گرانبهایی است»؛ (الْعِلْمُ وِرَاثَةٌ کَرِیمَةٌ) .
اشاره به اینکه گرانبهاترین میراثی که انسان از خود به یادگار میگذارد علم و دانش است و به ارث گذاشتن مواهب مادی افتخاری است.این سخن شبیه روایتی است که از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که میفرماید:
«إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیَاءِ إِنَّ الْأَنْبِیَاءَ لَمْ یُوَرِّثُوا دِینَاراً وَلَا دِرْهَماً وَ لَکِنْ وَرَّثُوا الْعِلْمَ فَمَنْ أَخَذَ مِنْهُ أَخَذَ بِحَظٍّ وَافِرٍ؛ دانشمندان وارثان انبیا هستند چرا که انبیا دینار و درهمی از خود به یادگار نگذاشتند،بلکه علم و دانش به ارث گذاشتند پس هر کس از آن بهرهای بگیرد بهره فراوانی برده است». ( .کافی،ج 1،ص 34،ح 1. )
نیز شبیه آن چیزی است که در حکمت 147 خواهد آمد.
بعضی از شارحان ارث را در اینجا طور دیگری تفسیر کردهاند و گفتهاند:
ارث درآمدی است که بی زحمت حاصل میآید دانشی را نیز که انسان از استاد فرا میگیرد شبیه ارث است؛ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
در دومین جمله میفرماید:«آداب (انسانی)،لباس زیبا و کهنگیناپذیر است»؛ (وَ الْآدَابُ حُلَلٌ مُجَدَّدَةٌ) .
منظور از«آداب»فضایل اخلاقی مخصوصاً چیزهایی است که مربوط به روابط اجتماعی است مانند:تواضع،امانت،صداقت،محبت،خوشرفتاری، فصاحت و بلاغت در بیان.
«حُلَل» جمع«حُلَّه» به معنای لباس زینتی است.
«مُجَدَّدَة» به معنای چیزی است که پیوسته تجدید و نو میشود و هرگز کهنه نخواهد شد.
بر این پایه،مفهوم کلام امام علیه السلام چنین است که این صفات برجسته انسانی همچون لباسهای زیبایی است که آدمی در تن میکند و هرگز فرسوده نمیشود بر خلاف لباسهای ظاهری که هم کهنه میشود و هم ممکن است دست سارقان به آن دراز شود و هم جنبه ظاهری دارد و در اعماق وجود انسان تأثیر گذار است.
در روایات اسلامی برای«أدب»تفسیرهای گوناگونی ذکر شده که در واقع هر کدام اشاره به مصداقی از آن است:
در حدیثی از امام امیر مؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«کَفاکَ أدَباً لِنَفْسِکَ اجْتِنابُ ما تَکْرَهُهُ مِنْ غَیْرِک؛ برای اینکه ادب داشته باشی همین بس که از آنچه برای دیگران نمیپسندی دوری کنی». (.نهج البلاغه،حکمت 412.)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«أدّبْنی أبی علیه السلام بِثَلاثٍ...؛ پدرم من را به سه چیز ادب کرد»فرمود:
«مَنْ یَصْحَب صاحِبَ السُوء لا یَسْلَم ومَن لا یُقَیَّد الفاظَه یَنْدَم،ومَن یَدْخُل مَداخل السُّوء یُتَّهَم؛ فرزندم کسی که با رفیق بد همنشین شود از آفات در امان نخواهد بود و کسی که سخنان خود را مهار نکند پشیمان میشود و کسی که در محلهای آلوده وارد گردد متهم و بدنام خواهد شد». (.بحارالانوار،ج 75،ص 261. )
امام صادق علیه السلام به یکی از دوستان خود سفارش کرد که پیام او را به همه شیعیان و علاقهمندانش برساند و فرمود:من شما را به تقوای الهی و ورع و تلاش برای خدا و راستگویی و ادای امانت...و خوشرفتاری با سایر مسلمانان دعوت میکنم و هرگاه کسی از شما در دینش ورع داشته باشد،راست بگوید، ادای امانت کند و با مردم خوشاخلاق باشد میگویند:
«هذا جَعْفَریٌّ فَیَسُرُّنی...» و نیز میگویند:
«هذا أَدَبُ جَعْفَرٍ؛ این جعفری است و این سبب سرور و خوشحالی من میشود کار اینها ادب جعفر بن محمد است». ( .کافی،ج 2،ص 636 (با تلخیص)،ح 5. )
در حدیث کوتاه دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم:
«الْأدَبُ یُغْنی عَنِ الْحَسَبِ؛ ادب انسان را از شرافت خانوادگی و فامیلی بینیاز میکند». ( .بحارالانوار،ج 72،ص 68،ح 8.)
همانگونه که در بالا گفتیم،ادب و آداب مفهوم وسیعی دارد که همه فضایل اخلاقی مخصوصا آنچه را مربوط به اخلاق اجتماعی است در بر میگیرد که بزرگترین افتخار آدمی و مایه آبرومندی او در اجتماع است.
سپس امام در سومین جمله میفرماید:«فکر آئینه صافی است»؛ (وَ الْفِکْرُ مِرْآةٌ صَافِیَةٌ) .
منظور از فکر همان اندیشیدن پیرامون مسائل مختلفی است که بر انسان وارد میشود و به تعبیر فلاسفه حرکتی ذهنی است به سوی مقدمات و از مقدمات به سوی نتیجهها.هرگاه این اندیشه از هوا و هوس و حجابهای معرفت دور بماند،آئینه شفافی خواهد بود که چهره حقایق را به انسان نشان میدهد و راه صحیح را در پرتو آن مییابد،دوست را از دشمن و صواب را از خطا و حق را از باطل خواهد شناخت.
به همین دلیل برترین عبادت در روایات اسلامی تفکر شمرده شده است:
در حدیثی که در امالی شیخ طوسی آمده است میخوانیم:
«لَا عِبَادَةَ کَالتَّفَکُّرِ فِی صَنْعَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل؛ هیچ عبادتی برتر از اندیشیدن در مخلوقات خداوند متعال نیست». ( .امالی صدوق،ص 146. )
در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است:
«تَفَکُّرُ سَاعَةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَة؛ یک ساعت اندیشیدن بهتر است از عبادت یک سال». ( .بحارالانوار،ج 68،ص 327،ح 22.)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«کَانَ أَکْثَرُ عِبَادَةِ أَبِی ذَرٍّ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَیْهِ التَّفَکُّرَ وَ الْاِعْتِبَارَ؛ بیشترین عبادت ابوذر اندیشیدن و عبرت گرفتن بود». ( .همان،ص 323،ح 6.)
در واقع همه اینها برگرفته از قرآن مجید است که میفرماید: ««قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنی وَ فُرادی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا»؛ من فقط شما را به یک چیز اندرز میدهم و دعوت میکنم و آن اینکه دستهجمعی یا به صورت فردی برای خدا برخیزید و فکر خود را به کار گیرید». ( .سبأ،آیه 46.)
دلیل آن هم روشن است،زیرا ریشه تمام نیکیها و پیشرفتها و موفقیتها در تفکر و اندیشه صحیح است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Knowledge is a venerable inheritance; good manners are ever-new outfits, and an intellect is a clear mirror.”
وَ قَالَ علیه السلام صَدرُ العَاقِلِ صُندُوقُ سِرّهِ وَ البَشَاشَةُ حِبَالَةُ المَوَدّةِ وَ الِاحتِمَالُ قَبرُ العُیُوبِ
وَ روُیَِ أَنّهُ قَالَ فِی العِبَارَةِ عَن هَذَا المَعنَی أَیضاً المَسأَلَةُ خِبَاءُ العُیُوبِ وَ مَن رضَیَِ عَن نَفسِهِ کَثُرَ السّاخِطُ عَلَیهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: سینه خردمند صندوق راز اوست ، و خوشرویی وسیله دوست یابی ، و شکیبایی، گورستان پوشاننده عیبهاست. و یا فرمود : پرسش کردن وسیله پوشاندن عیبهاست ، و انسان از خود راضی، دشمنان او فراوانند .
سینه خردمند صندوق راز اوست و گشادهرویی دام دوستی و بردباری گور زشتیهاست. [یا که فرمود:] آشتی کردن، نهان جای زشتیهاست و آن که از خود خشنود بود ناخشنودان او بسیار شود.
سینه عاقل صندوق سرّ اوست و گشادهروئی دام دوستیست و برداشتن سختیها گور عیبها و پوشاننده عارهاست و روایت کردهاند که آن حضرت فرمود در بیان کردن از همین معنی نیز که مصالحه کردن نهان کردن عیبهاست و هر که خوشنود باشند از نفس خود بجهة اعتقاد کمال و رفعت قدر خود بسیار باشد ناخشنود شده بر او
و فرمود (علیه السلام): سینه عاقل صندوقچه راز اوست و خوشرویی دام دوستی است و برد باری، گورگاه زشتیها. و نیز روایت شده که آن حضرت در بیان این معنی فرموده است که آشتی جویی، سرپوش عیبهاست. هر که از خود خشنود بود، خشم گیرندگانش بسیارند.
و آن حضرت فرمود:سینه عاقل مخزن راز اوست ،گشاده رویی دام محبت ،و تحمل آزار دیگران پوشاننده عیوب انسان است.
و روایت شده از آن حضرت که در زمینه فقره اخیر چنین فرموده :
صلح و مسالمت پوشش عیبهاست .و خشمگین بر آدم از خود راضی بسیار است .
شروح:
و البشاشه: طلاقه الوجه. و الحباله: الاله التی یصاد بها. و الاحتمال: هو ان یتکلف الشیء علی مشقه. و خبثت الشیء خباء ای سترته. و المسالمه: المصالحه، ای الصلح بین الناس ستر علی عیب کل واحد منهم.
ای لا یفشی سره و کتمان السر خلق محمود من الفضائل، و هو من باب الامانه و روی له علیهالسلام بیتان فی هذا المعنی اوردتهما فی انوار العقول و هما. لا تودع السر الا عند ذی کرم و السر عند کرام الناس مکتوم و السر عندی فی بیت له غلق قد ضاع مفتاحه و الباب مختوم (و البشاشه حباله الموده). ای صاحب طلاقه الوجه یصطاد القلوب بها فتحبه، و یحصل بالبشر و حسن المعاشره من الاصدقاء و المعارف ما لا یحصل بالمال و الجاه. (الاحتمال قبر العیوب). ای من لم یغضب و اختار الاناه عند سفاهه السفهاء استترت عیوبه ای لا یذکر، و المخاصمه تثیر نقع العیوب، فان الخصم مضطر الی اظهار معائب خصمه لیحقره فی اعین الناس و یفوز بالانتقام منه. و المسالمه، المصالحه و الخب الستر. و من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه: لانه انما یرضی عن نفسه اذا اعتقد الکمال له، و اذا اعتقد الکمال له اعتقد النقصان لغیره، فنظر الی غیره بعین الازدراء و التحقیر، فکثر الساخط علیه و ایضا فانه اذا رضی عن نفسه رفعها فوق قدرها، و من رفع نفسه فوق قدرها قد ردها الناس الی قدرها فکثر الساخط علیه و ایضا فمن رضی عن نفسه لم یجتهد فی طلب کماله، و بقی فی مهاوی النقصان و تصور نقصانه کمال و العقلاء یتصورون نقصانه نقصانا فکثر الساخط علیه.
سینهی عاقل گنجینهی راز اوست. گشادهرویی دام دوستی است. تحمل ناملایمات پوشندهی عیبهاست (صلح و سازش، باعث نهان ساختن عیبهاست) شانزدهم- سینهی عاقل گنجینهی راز اوست. عبارت صندوق السر، را استعاره از سینه آورده است، از آن رو که سینه هم چون صندوق، محتوای خود را نگهداری میکند. و این عبارت در حقیقت، دستوری برای انسان است، تا راز خود را پنهان دارد، و با آوردن کلمهی عاقل او را وادار و تشویق کرده است. گویا فرموده است: خردمند کسی است که سینهی خود را گنجینهی راز و نگهبان آن قرار دهد. هفدهم- گشادهرویی دام دوستی است. کلمه الحباله یعنی دام را استعاره از گشادهرویی آورده است از آن رو که انسان بدان وسیله مردم را جلب کرده و دلشان را برای دوستی و محبت خود به دست میآورد، مانند، دام شکارچی که پرنده را با آن صید میکند. هیجدهم- تحمل ناملایمات، پوشندهی عیبهاست، مقصود امام (علیه السلام) تحمل سختی و اذیت از طرف دوستان و سایر مردم است که خود فضیلت بزرگی از شاخههای شجاعت میباشد. عبارت: قبر العیوب را به اعتبار این که عیبهای شخصی را در نزد مردم میپوشاند، استعاره آورده است، همانطوری که قبر لاشهی مرده را که در داخل آن قرار گیرد، میپوشاند. سید- رحمت خدا بر او باد- فرموده است: بعضی گفتهاند، امام (علیه السلام) در تعبیر از این مطلب این چنین نیز فرموده است: المسالمه خباء العیوب، یعنی صلح و آشتی پنهان ساختن عیبهاست. جوهری میگوید: خباء مفرد است و جمع آن اخبیه خانهای است از کرک و یا پشم نه از مو که بر دو، یا سه عمود و یا بیشتر استوار میباشد. صلح و مسالمت فضیلتی از شاخههای پاکدامنی است، خباء را استعاره از مسالمت آورده است از آن رو که این فضیلت باعث جلب محبت و همچون خانه پوششی برای عیبهاست، و مستلزم آن است که زبان مردم از عیبجویی بسته و خاموش باشد. این مطلب که صلح و مسالمت لازمهاش عیب پوشی است، در صورتی ثابت میشود که میبینیم، نقیض آن یعنی، ستیزهجویی و سازش نکردن- با طغیان طبیعت افراد بر عیبجویی، و اظهار معایب، به منظور توهین و سرزنش همراه است.
وَ قَالَ علیه السلام [وَ] صَدْرُ الْعَاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ وَ الْبَشَاشَةُ حِبَالَةُ الْمَوَدَّةِ وَ الاِحْتِمَالُ قَبْرُ الْعُیُوبِ وَ رُوِیَ أَنَّهُ قَالَ فِی الْعِبَارَةِ عَنْ هَذَا الْمَعْنَی أَیْضاً [اَلْمُسَالَمَةُ خَبْءُ الْعُیُوبِ]
اَلْمَسْأَلَةُ خِبَاءُ الْعُیُوبِ وَ مَنْ رَضِیَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السَّاخِطُ عَلَیْهِ .
هذه فصول ثلاثة الفصل الأول قوله صدر العاقل صندوق سره قد ذکرنا فیما تقدم طرفا صالحا فی کتمان السر.
و کان یقال لا تنکح خاطب سرک.
قال معاویة للنجار العذری ابغ لی محدثا قال معی یا أمیر المؤمنین قال نعم أستریح منک إلیه و منه إلیک و أجعله کتوما فإن الرجل إذا اتخذ جلیسا ألقی إلیه عجره و بجره.
و قال بعض الأعراب لا تضع سرک عند من لا سر له عندک.
و قالوا إذا کان سر الملک عند اثنین دخلت علی الملک الشبهة و اتسعت علی الرجلین المعاذیر فإن عاقبهما عند شیاعه عاقب اثنین بذنب واحد و إن اتهمهما اتهم بریئا
بجنایة مجرم و إن عفا عنهما کان العفو عن أحدهما و لا ذنب له و عن الآخر و لا حجة علیه .
الفصل الثانی قوله البشاشة حبالة المودة قد قلنا فی البشر و البشاشة فیما سبق قولا مقنعا.
و کان یقال البشر دال علی السخاء من ممدوحک و علی الود من صدیقک دلالة النور علی الثمر ( فی د:«دلالة النور علی القمر»: ).
و کان یقال ثلاث تبین لک الود فی صدر أخیک تلقاه ببشرک و تبدؤه بالسلام و توسع له فی المجلس.
و قال الشاعر لا تدخلنک ضجرة من سائل
و قال البحتری لو أن کفک لم تجد لمؤمل
الفصل الثالث قوله الاحتمال قبر العیوب أی إذا احتملت صاحبک و حلمت
عنه ستر هذا الخلق الحسن منک عیوبک کما یستر القبر المیت و هذا مثل قولهم فی الجود کل عیب فالکرم یغطیه .
فأما الخبء فمصدر خبأته أخبؤه و المعنی فی الروایتین واحد و قد ذکرنا فی فضل الاحتمال و المسالمة فیما تقدم أشیاء صالحة.
و من کلامه علیه السلام وجدت الاحتمال أنصر لی من الرجال.
و من کلامه من سالم الناس سلم منهم و من حارب الناس حاربوه فإن العثرة للکاثر.
و کان یقال العاقل خادم الأحمق أبدا إن کان فوقه لم یجد من مداراته و التقرب إلیه بدا و إن کان دونه لم یجد من احتماله و استکفاف شره بدا.
و أسمع رجل یزید بن عمر بن هبیرة فأعرض عنه فقال الرجل إیاک أعنی قال و عنک أعرض.
و قال الشاعر إذا نطق السفیه فلا تجبه
کلمه شانزدهم: (و صدر العاقل صندوق سره) سینه خردمند، صندوق سر او و مخزن سخن پوشیده او است که نگه میدارد از اغیار کلمه هفدهم این است: (البشاشه حباله الموده) گشادهرویی در روی مردمان و خوشخویی با ایشان، دام دوستی است یعنی همچنان که حبال سبب اخذ صید است بشاشت نیز علت ادخال مردمان است در دام مودت شعر: به شیرینزبانی و لطف خوشی توانی که پیلی به مویی کشی کلمه هجدهم این است که: (الاحتمال قبر العیوب) برداشتن شداید و مکاره، گور عیبها و پوشاننده عارها است یعنی همچنانکه قبر، ستر جیفه میکند همچنین محتمل شداید شدن و ثبات ورزیدن در مکاره، عیوب را مستور میسازد. زیرا که مردمان به واسطه آن صفت پسندیده، عیب او را مذکور نمیسازند بلکه دایم به مدح او لب میگشاید و نیز هرگاه مردمان، کظم غیظ را شعار خود ساخته متحمل شداید و مکاره شوند که از ممر غیر به ایشان رسیده باشد صلح و صفا در میان هم پیدا شود و هیچکدام به عیب یکدیگر مشغول نشوند. کما قال السید: (و روی عنه انه علیهالسلام قال) و روایت کردهاند که امیرالمومنین صلوات الله علیه فرموده (فی العباره عن هذا المعنی ایضا) در بیان کردن از همین معنی. یعنی این کلمه را که (المسالمه خبث العیوب) مصالحه کردن، نهان کردن عیبها است. یعنی هرگاه که واقع شود مصالحه میان مردمان، عیب های ایشان مستور میماند و هیچ کس به عیب ایشان نمیپردازد.کلمه نوزدهم: (من رضی عن نفسه کثر الساقط علیه) کسی که خشنود باشد از نفس خود به جهت اعتقاد کمال و رفعت مقدار، بسیار باشد خشم کننده و ناخشنود شده بر او یعنی هر که بردارد نفس خود را زیاده بر قدر آن و اعتقاد نماید کمال خود را و حال آنکه نزد مردمان، کمتر از آن باشد بسیار شود انکار ایشان در حق او و ناخشنود و دشمن شوند بر او به واسطه این صفت رذیله
سینه خردمند صندوق سر او و مخزن راز او است، متاع سخن خویش به مخزن سینه میسپارد و مهر زبان بر سر آن میگذارد و گشادهروئی و خوشخوئی دام دوستی است، عقلا به آن دام دلهای مردمان صید و مودات ایشان قید میکنند، و تحمل جفا و بردباری از مردم قبر عیبها است از آدمی، آری چون شخص بردبار و حمول باشد، مردم از او خشنود باشند، پس چشم از عیوب او بپوشند، و در اخفای نقایض او بکوشند، بلکه او را همه وقت ستایند، و به مدح و ثنای او لب گشایند، یا گوئیم چون شخص بردباری نماید، و از سفاهت تیزی اعراض نماید عیوب او ظاهر نگردد، و نقایص عقل او فاش نشود. و روایت کردندهاند که آن حضرت در تعبیر از این مطلب فرمود: مصالحه و اتفاق نهان کردن عیبها است یا خیمهایست بر سر عیبها، چون میان دو کس نزاع و مخالفت باشد درصدد افشای عیوب هم درآیند، و چون صلح و اتفاق نمایند، لب به عیب هم نگشایند. بلکه در وقت صلح عیبهای نفوس به خود پنهان بماند، و چون خصومت و عداوت در میان آید عیبها بعیان آید. و در بعضی نسخ خباء ممدود همچو کساء یعنی خیمه، و هر که از خود خشنود گردد بسیار گردد خشم گرفته بر او،
و قال علیهالسلام: «صدر العاقل صندوق سره» یعنی دل عاقل صندوق راز اوست، چنانکه جوهری جواهر را پنهان میکند در صندوق، مرد دانا نیز جواهر رازهای خود را پنهان میسازد در دل خود.
«و البشاشه حباله الموده» یعنی بشاش و خوشرو بودن دام دوستی است، یعنی چنانکه با دام شکار مرغان شود، با بشاشت و خوشرویی شکار دل دوستان شود.
«و الاحتمال قبر العیوب» یعنی متحمل شدن مشقتهای مردم، قبر عیبها است، یعنی چنانکه قبر پنهانکنندهی بوی بد مرده است، متحمل شدن مشقتهای مردم پنهانکنندهی بوی بد عیبها است و مردم بروز نخواهند داد عیب آن شخص را.
«و روی انه علیهالسلام قال فی العباره عن هذا المعنی ایضا: المسالمه خباء العیوب» یعنی روایت شده است که آن حضرت علیهالسلام گفت در بیان کردن از این معنی نیز که: مصالحه کردن با مردم خیمهی عیبهاست. یعنی چنانکه خیمه مانع است از آشکار شدن شخص، صلح و سازش با مردم نیز مانع است از آشکار گردیدن عیبهای آن کس.
و قال علیهالسلام: «و من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه» یعنی کسی که راضی شد از نفس خود بسیار است خشم دارندگان او، زیرا که کسی که از خود راضی شد قبایح خود را ترجیح دهد بر فضایل دیگران و این باعث غضب و خشم بسیاری مردم شود نسبت به او.
اللغة: (الحباله) التی یصادبها.
المعنی:
(و صدر العاقل صندوق سره) کتمان الاسرار داب العقلا الاخیار، و قد امر فی غیر واحد من الاخبار بکتمان السر، و صدر الوصایه به عن غیر واحد من الحکما و ذوی البصیره سواء کان سر نفسه او السر المودع عنده من غیره. و قد کان سر الشیعه فی دوله الخلفاء الجائره ما افاده الیهم ائمه الحق من الاحکام و الاداب الخاصه و امروهم بحفظه و صیانته عن الاعداء، و وردت اخبار کثیره فی ذم یذیع هذه الاسرار عند الاغیار. (و البشاشه حباله الموده) البشر و حسن الخلق مما یجلب به و یحفظ موده الناس، و کما یصاد بالحباله الطیور النافره یصاد بالبشاشه و حسن الخلق القلوب الوحشیه، و قد وصی (علیه السلام) ابنه الحسن فی حدیث المعاشره بقوله: و بشرک للعامه یعنی ان حسن الخلق ادب مع کل الناس. (و الاحتمال قبر العیوب) الاحتمال نوع من الحلم تجاه ما یکره من قول او فعل یصدر عن المعاشر من صدیق او عدو، فاذا تحمله الانسان و لم یظهر الضجر یصیر سببا لدفن العیوب من وجهین:
1- ان کثیرا من العیوب یتولد من عدم الاحتمال نفسه، فکم من شخص غاظ من قول مکروه او فعل غیر ملائم فارتکب الجرائم و المعاصی و الذمائم و الماثم.
2- انه اذا لم یتحمل تلک المکاره و قام فی وجه المرتکب بالانتقام و السفه یبدون معائبه المکنونه و یفضحونه بما یعلمون من سرائر حاله، فتحمل المکاره موجب لستر العیوب. و قال فی شرح ابنالمیثم: و روی انه (علیه السلام) قال فی العباره عن هذا المعنی ایضا: (المسالمه خباء العیوب) قال الجوهری: الخباء: واحد الاخبیه بیت من وبر او صوف و لا یکون من شعر و یکون علی عمودین او ثلاثه، و ما فوق ذلک فهو بیت و المسالمه فضیله تحت العفه انتهی. و الانسب ان یجعل المسالمه من فروع الشجاعه الادبیه فان مرجعها الی المقاومه فی قبال هجوم الغضب و الطمانینه فی موفع الاستفزاز. و فی الشرح:
اذا نطق السفیه فلا تجبه*** فخیر من اجابته السکوت
سکت عن السفیه فظن انی***عیبت عن الجواب و ما عیبت
سینهی خردمند صندوق هر رازیست- خوشخوئی دام مهر و دوستی است و حلمورزی گورستان عیبها است- (سازش سر پوش عیبها است)-(من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه) الرضا عن النفس من شعب العجب الذی عد فی غیر واحد من الاخبار من المهلکات، ففی الحدیث: ثلاث من المهلکات: شح مطاع، و هوی متبع، و اعجاب المرء بنفسه. واثر هذه الخصله توقع الاحترام عن الناس و تحمیل الوظائف المربوطه به علیهم، فعند اللقاء یتوقع منهم الابتداء بالسلام و التحیه، و فی الورود علی المحافل و المجالس یتوقع منهم التعظیم و القیام، و عند البحث و ابداء الرای یتوقع منهم قبول قوله و هکذا، و هذه التوقعات ثقیله علی الناس فیحصل الناقم علیه و الساخط و المنتقد.
صدر العاقل صندوق سره فی (ادب کاتب الصولی): کان رجل من الکتاب یهوی مغنیه و یکاتبها، فکانت تخرق کتبه و تامر بتخریق کتبها، فکتب الیها: انی احتفظ بکتبک و تتهاونین بکتبی فتخرقینها، فکتبت الیه: یا ذا الذی لام فی تخریق قرطاس کم مر محلک فی الدنیا علی راسی الحزم تخریقه ان کنت ذا نظر و انما الحزم سوء الظن بالناس اذا اتاک و قد ادی امانته فاجعل کرامته دفنا بارماس وشق قرطاس من تهوی و کن حذرا یا رب ذی ضیعه من حفظ قرطاس فکتب الیها: الصواب رایک، و خرق رقاعها. و فی (کامل المبرد): احسن ما سمع فی صیانه السر ما یعزی الی علی بن ابیطالب علیهالسلام فقائل یقول هو له و قائل یقول قاله متمثلا و لم یختلف فی انه کان یکثر انشاده: فلا تفش سرک الا الیک فان لکل نصیح نصیحا و انی رایت غواه الرجا ل لایترکون ادیما صحیحا و قال امرو القیس: اذا المرء لم یخزن علیه لسانه فلیس علی شیء سواه بخازن و قال آخر: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) ساکتمه سری و احفظ سره و ما غرنی انی علیه کریم حلیم فینسی او جهول یضیعه و ما الناس الا جاهل و حلیم ایضا: اذا ضاق صدر المرء عن سر نفسه فصدر الذی یستودع السر اضیق و البشاشه حباله الموده عنه علیهالسلام انکم لن تسعوا الناس باموالکم فسعوهم بطلاقه الوجه و حسن اللقاء. و عن علی بن محمد التنوخی: الق العدو بوجه لا قطوب به یکاد یقطر من ماء البشاشات فاحزم الناس من یلقی اعادیه فی جسم حقد وثوب من مودات و عن اکثم بن صیفی: الانقباض من الناس مکسبه للعداوه، و افراط الانس مکسبه لقرناء السوء. و الاحتمال قبر العیوب قال ابن ابیالحدید و من کلامه علیهالسلام وجدت الاحتمال انصر لی من الرجال. و من کلامه علیهالسلام: من سالم الناس سلم منهم، و من حاربهم حاربوه، فان العثره للکاثر. و کان یقال: العاقل خادم الاحمق ابدا، ان کان فوقه لایجد بدا من مداراته و ان کان دونه لم یجد من احتماله و استکفاف شره بدا. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) او- و المسالمه خباء العیوب هکذا فی (الطبعه المصریه)، ولکن فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم): و (روی انه علیهالسلام قال فی العباره عن هذا المعنی ایضا: المسالمه خباء العیوب. و صرح الثانی بانه کلام الرضی) و هو الصحیح، و خباء العیوب خفاوها و استتارها. و فی معنی قوله هذا الاحتمال- او المسالمه- قبر العیوب او خباء العیوب و قوله علیهالسلام البشاشه حباله الموده و قوله علیهالسلام لیجتمع فی قلبک الافتقار الی الناس و الاستغناء عنهم، یکون افتقارک الیهم فی لین کلامک و حسن سیرک، و یکون استغناوک عنهم فی نزاهه عرضک و بقاء عزک. و من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه لانه یعجب بنفسه، و من اعجب بنفسه یتنفر الناس عنه و یکثرون السخط علیه. و قال ابن ابیالحدید مثله قول الشاعر: اذا کنت تقضی ان عقلک کامل و ان بنیحواء غیرک جاهل و ان مفیض العلم صدرک کله فمن ذا الذی یدری بانک عاقل … لکنه کما تری معنی آخر.
(صدر العاقل صندوق سره) بعض الحاجات لا یستقیم قضاوها الا بالکتمام، و من الجهل و الحمق افشاوها و اذاعتها.. و کان النبی (صلی الله علیه و آله) اذا اراد عزوا وری. و من ضاق بسره فلا یلومن من افشاه. و الحق خاص بصاحبه، و علی کل انسان ان یحترم هذا الحق و یقدسه، و یحرم التجسس علیه.. و لکن الغرب قد انتهک هذا الحق، و اخترع للتجسس علی الشعوب و البیوت و الافراد آلات مذهله شدیده الدقه، و قد هددت حریه الانسان و اصبحت حیاته و اسراره مشاعا للذین یملکون هذه الالات، و یبیعونها کالسلعه لمن یدفع الثمن، و فتحوا بنوکا و حوانیت لبیعها علانیه و علی علم من السلطه التی تصون الامن الحریات. و هکذا حولوا العلم من العمل لصالح الانسان و خدمته الی الاضرار به و الاعتداء علیه و القضاء علی حریته، و فرضوا علیه لونا جدیدا من الضغط لا نظیر له حتی فی عصور الجهل و التخلف. (و البشاشه حباله الموده) اذا خرجت الابتسامه من القلب دخلت فی القلب تماما ککلمه الصدق و الاخلاص، اما ابتسامه المکر فهی و کلمه النفاق سواء، تخرج من الحناجر و لا تتجاوز الاذان. (و الاحتمال قبر العیوب) المراد بالاحتمال، هنا الصبر علی کلمه تافهه او حرکه نابیه من زوجه او ولد او جار او ای سفیه، و المراد بقبر العیوب ان هذا الصبر فضیله تشفع فی بعض العیوب، او تسترها- علی الاقل- و ایه جدوی من اظهار الغیظ و الغضب الا البغضاء و الشحناء.
(و من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه). کثره الادعاء تدل علی کثره العیوب، و من استطال علی الناس بما فیه او بزور یدعیه فقد فتح علیه ابواب الذم و الطعن و السخریه و الاستهزاء و المقت و الکراهیه.. و العالم حقا یتواضع و یتوقع الخطا من نفسه، و الدعی اللصیق باهل العلم یری نفسه مصدر الحق و الصواب.. و لا حظت من تتبعی لاقوال العلماء و آرائهم ان العالم بحق یعرض رایه بحذر، اما الضعیف فی معرفته فیوکد اقواله جازما بانها الحق الذی لا ریب فیه، و ان غیرها هراء و هباء. و السر ان القوی بعلمه یعتمد علی العقل، و الضعیف یثق بعاطفته، و یقول یوحی منها، و یظن انه یقول باملاء العقل و الوجدان، و هذا هو الجهل المرکب.
… العاقل صندوق سره: لا یفتح الصندوق فیطلع الغیر علی ما فیه و الحباله بالضم شبکه الصید و البشوش یصید مودات القلوب و الاحتمال تحمل الاذی و من تحمل الاذی خفیت عیوبه کانما دفنت فی قبر
امام علیهالسلام (در ستایش رازداری و گشادهروئی و بردباری از سختیها) فرموده است: سینه خردمند مخزن راز او است (خردمند بیگانه را از راز خود آگاه نمیسازد) و گشادهروئی و خوشخوئی دام دوستی است (با خوشخوئی و گشادهروئی میتوان دلهای مردم را به دست آورد) و تحمل و بردباری از سختیها پوشنده بدیها است (چون شخص در برابر سختیها بردبار بود بود مردم از او خشنود بوده از عیوب و بدیهایش چشم میپوشند، یا آنکه به واسطه خودداری عیوب او آشکار نگشته نادانیهایش فاش نشود. سیدرضی علیهالرحمه میفرماید:) و روایت شده است که آن حضرت علیهالسلام در تعبیر این مطلب نیز فرموده است: صلح و آشتی پنهان کردن عیبها است (اگر به جای زد و خورد بین دو کس صلح و آشتی برقرار گردد مردم به بدیهای آنان آگاه نشوند. و در بعضی از نسخ نهجالبلاغه چنین ضبط شده: المسالمه خباء العیوب یعنی صلح و آشتی خرگاه و روپوش عیبها است، زیرا دو کس در زد و خورد عیوب یکدیگر را آشکار میسازند و اگر صلح و آشتی نمودند لب به عیب هم نگشایند).هر که خودبین باشد خشم کننده بر او بسیار شود (زیرا خودبین مردم را خوار پندارد و به این جهت همه بر او خشمگین گردند)
ابن ابیالحدید مینویسد: یکی از اعراب گفته است: اسرار خود را پیش کسی که هر چه دارد برای تو میگوید نگذار! درباره تحمل مینویسد (علیه السلام) فرمود: وجدت الاحتمال انصر بی من الرجال من تحمل حرفهای دیگران و حمل بر صحیح کردن را بهترین یاور از میان مردان یافتم. در صورتی که راه احتمال باز است مومن از کارهای دیگران جستجو نمیکند و کنجکاوی نمینماید.
و قال علیهالسلام: (صدر العاقل صندوق سره) فلا یفتح الصندوق لیطلع الناس علی ما فیه، کما لا یفتح الغنی صندوق ماله، حذرا من اطلاع الناس (و البشاشه) ای ملاقات الناس بوجه طلق (حباله الموده) ای مما توجب حب الناس للبشوش، کما تاتی الحباله- و هی الشبکه- بالصید (و الاحتمال) للمکاره (قبر العیوب) فان الانسان اذا لم یظهر المکروه الذی وصل الیه، خفی عیبه عند الناس، کالقبر الذی یستر البدن، اما اذا ظهر المکروه عرف الناس عیبه مثلا لو لم یتحمل الفقر و اضهره، ظهر للناس انه فقره و الفقر عیب، و هکذا … (و المسالمه) مع الناس بعدم اغضابهم بقول او عمل (خباء العیوب) فان الشخص لا یظهر عیب من سالمه، و انما یظهر عیب من عاداه، فالعیب موجود لکن علیه خباء و غطاء من المسالمه (و من رضی عن نفسه) فاظهر للناس فضله، و لذا (کثر الساخط علیه) لانهم لا یرونه اهلا کما یظن هو، و لذا یسخطونه حین یرون کبره و ریائه و ترفیع نفسه.
اللغه: الصندوق: و عاء تحفظ فیه الثیاب و الاشیاء الثمینه. السر: ما یکتمه الانسان فی نفسه. البشاشه: طلاقه الوجه و انشراحه. الحباله: شبکه الصیاد. الموده: المحبه. الاحتمال: تحمل الاذی. الشرح: (صدر العاقل صندوق سره) اذا اردت ان یبقی سرک محفوظا فلا تتحدث به امام احد و کما تحفظ اموالک فی صندوقک (خزنتک) و لا تکشف ما فیه و کم فیه و لا یعرف ذلک احد غیرک اجعل کذلک سرک فی صدرک و لا تکشفه الی احد. (البشاشه حباله الموده) شبه طلاقه الوجه و انشراحه فی جلب المحبه و الموده بشبکه الصیاد التی بها یصطاد الطیور فهذه للطیور و تلک للقلوب فان بشاشه الوجه تغرس المحبه فی القلوب و تجعلها تمیل الیها و تنطلق معها و تحبها و تحب اللقاء معها و لذا کان حسن اللقاء احسن القری. (الاحتمال قبر العیوب) و روی انه قال فی العباره عن هذا المعنی ایضا: المسالمه خباء العیوب و من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه. الصبر علی اذی الغیر و کظم الغیظ عما یصدر منهم یستر عیوب الانسان من جهه ان المواجهه بالمثل عیب بنفسه فاذا تحمل الاذی و لم یظهره فقد ستره و من جهه اخری ان الصبر علی الاذی یستدعی من الناس ان لا یکشفوا ما یعرفون عنه من عیوب و بذلک تموت. و ا
ما اذا کانت العباره خباء فالمعنی نفسه لا یخلتف عنه. (و من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه) لانه برضاه عن نفسه لا یقف علی عیوبه فیصبح کل ما یمارسه مع الناس من اخطاء و اسائات لا یلتفت الیها و کل اسائه تربی له عدوا و تخلق ساخطا علیه و غاضبا علی تصرفاته.
«سینه خردمند گنجینه راز اوست و گشاده رویی دام دوستی است و بردباری گور عیبهاست.» و روایت شده است که در همین باره این چنین هم فرموده است: با یکدیگر آشتی کردن مایه پوشیده ماندن زشتیهاست.
و قال علیه السلام
صَدْرُ الْعَاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ،وَ الْبَشَاشَةُ حِبَالَةُ الْمَوَدَّةِ،
وَ الْاِحْتِمَالُ قَبْرُ الْعُیُوبِ .
امام علیه السلام فرمود:
سینه عاقل گنجینه اسرار اوست،خوشرویی و بشاشت،دام محبت است و تحمل ناراحتیها گور عیبهاست. (.سند این حکمت در ذیل حکمت دوم گذشت.)
مرحوم سیّد رضی به دنبال این سه جمله حکمتآمیز اضافه میکند که در روایت دیگری از امام تعبیر دیگری در این باره دیده میشود که فرمود:
«مسالمتجویی وسیله پوشاندن عیبهاست و آنکس که از خود راضی باشد افراد خشمگین بر او بسیار خواهند بود»؛ (وَ رُوِیَ أَنَّهُ قَالَ فِی الْعِبَارَةِ عَنْ هَذَا الْمَعْنَی أَیْضاً:الْمَسْأَلَةُ خِبَاءُ الْعُیُوبِ،وَ مَنْ رَضِیَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السَّاخِطُ عَلَیْهِ) .
حفظ اسرار و حُسن رفتار
امام علیه السلام در این عبارات نورانی و آنچه در ذیل آن آمده بر چهار مطلب تأکید میکند:نخست میفرماید:«سینه عاقل گنجینه اسرار اوست»؛ (صَدْرُ الْعَاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ) .
یعنی همانگونه که صاحبان ثروت اشیاء قیمتی را در صندوقهای محکم نگاهداری میکنند،انسان عاقل نیز باید اسرارش را در دل خود پنهان دارد،چرا که اسرار او اگر به دست دوست بیفتد گاه سبب ناراحتی اوست و اگر به دست دشمن بیفتد ممکن است سبب آبروریزی او شود.به علاوه بعضی از اسرار ممکن است با سرنوشت ملتی ارتباط داشته باشد که اگر بیموقع فاش شود سبب خسارت عظیمی برای جامعه گردد.به همین دلیل در حالات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است:هنگامی که تصمیم بر غزوه و پیکاری با دشمن میگرفت کاملاً آن را پنهان میداشت.به عنوان نمونه مسئله فتح مکه بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله حد اکثر پنهانکاری را در آن به خرج داد که اگر این کار را نمیکرد و خبر به اهل مکه میرسید آنها بسیج میشدند و خونهای زیادی در حرم امن خدا ریخته میشد؛ولی پردهپوشی پیغمبر صلی الله علیه و آله بر این سرّ سبب شد که مکه بدون هیچگونه مقاومت و خونریزی تسخیر شود و فصل تازهای در پیشرفت اسلام و بازگشت مخالفان به سوی حق گشوده گردد.
مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود به اینجا که میرسد نکوهش شدیدی از وضع دنیای امروز میکند که انواع اسباب و وسایل برای تجسس و کشف اسرار افراد اختراع شده و به طرز وحشتناکی اسرار همگان فاش میگردد.
زمانی مرحوم مغنیه چنین سخنی را گفت که هنوز مسائل امروزی اختراع نشده بود.شرایط امروز چنان است که از طریق شنودها،ماهوارهها،دوربینها و وسایلی که مخفیانه در همه جا ممکن است به کار گذاشته شود تقریبا همه اسرار مردم را میتوان فاش کرد و این ناامنی عجیبی است برای دنیای امروز و برخلاف آنچه شعار داده میشود آزادی انسانها را سخت تهدید میکند.
در حدیثی که در غرر الحکم از امام علیه السلام نقل شده میخوانیم:
«سِرُّکَ أسیرُکَ وَ إنْ أفْشَیْتَهُ صِرْتَ أسیرَهُ؛ سرّ تو اسیر توست و هنگامی که آن را افشا کنی تو اسیر آن خواهی شد». (.غررالحکم،ص 320،ح 7415.)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إِظْهَارُ الشَّیْءِ قَبْلَ أَنْ یُسْتَحْکَمَ مَفْسَدَةٌ لَهُ؛ آشکار کردن چیزی پیش از استوار شدن آن سبب تباهی آن میگردد». ( .بحارالانوار،ج 88،ص 254.)
بعضی افراد هستند که میگویند ما سرّ خود را فقط به دوستان صمیمی میگوییم غافل از اینکه آن دوستان صمیمی نیز دوستان صمیمی دیگری دارند و به گفته سعدی:رازی که نهان خواهی با کس در میان منه؛گرچه دوست مخلص باشد که مر آن دوست را نیز دوستان مخلص باشند همچنین مسلسل: خامشی به که ضمیر دل خویش
سپس امام در دومین جمله میفرماید:«خوشرویی و بشاشت،دام محبت است»؛ (وَ الْبَشَاشَةُ حِبَالَةُ الْمَوَدَّةِ) .
بدون شک افراد خوشرو و خوشبرخورد که با چهره گشاده و لبهای پرتبسم با دیگران برخورد میکنند،دوستان زیادی خواهند داشت و به عکس، افرادی که با قیافه در هم کشیده و عبوس و خشمآلود با دیگران روبهرو میشوند مردم از آنها متنفر میگردند.
از آنجا که جلب محبت باعث اتحاد صفوف و وحدت کلمه میشود،در روایات اسلامی ثوابهای زیادی برای خوشرویی و بشاشت نقل شده است؛از جمله در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام در بحارالانوار میخوانیم که فرمود:
«إِذَا لَقِیتُمْ إِخْوَانَکُمْ فَتَصَافَحُوا وَ أَظْهِرُوا لَهُمُ الْبَشَاشَةَ وَ الْبِشْرَ تَفَرَّقُوا وَ مَا عَلَیْکُمْ مِنَ الْأَوْزَارِ قَدْ ذَهَبَ؛ هنگامی که برادران دینیخود را ملاقات میکنید با هم مصافحه کنید و بشاشت و مسرت را در برابر آنها اظهار کنید و در نتیجه هنگامی که از هم جدا میشوید گناهان شما بخشوده خواهد شد». ( .بحارالانوار،ج 73،ص 20،ح 3.)
در روایت معروفی از پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است که فرمود:
«یَا بَنِی عَبْدِالْمُطَّلِبِ إِنَّکُمْ لَنْ تَسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوَالِکُمْ فَالْقَوْهُمْ بِطَلَاقَةِ الْوَجْهِ وَ حُسْنِ الْبِشْرِ؛ شما نمیتوانید همه مردم را با اموال خود راضی کنید (چرا که نیازها بسیار زیاد و اموال کم است) بنابراین آنها را با چهره گشاده و خوشرویی ملاقات کنید (که سرمایهای فنا ناپذیر و مایه خوشنودی مردم است)». ( .کافی،ج 2،ص 103،ح 1. )
تعبیر به«حبالة»(دام) اشاره به این است که حتی افرادی که از انسان گریزانند با اظهار محبت و خوشرویی به سوی وی میآیند و کینهها از سینهها شسته میشود.
در بعضی از کلمات حکما آمده است که سه چیز است که محبت را در دل برادران دینی آشکار میسازد:با چهره گشاده با آنها روبهرو شدن و پیشدستی در سلام و جای مناسب را در مجالس برای آنها مهیا ساختن. ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18 صلی الله علیه و آله 98. )
در سومین جمله میفرماید:«تحمل ناراحتیها گور عیبهاست»؛ (وَ الْاِحْتِمَالُ قَبْرُ الْعُیُوبِ) .
اشاره به اینکه بسیار میشود انسان از رفتار بعضی از دوستان و آشنایان و یا حتی افراد عادی ناراحت میگردد و یا مشکلات و مسائلی در زندگی پیش میآید که انسان را نگران میسازد.کسانی که اینگونه ناملایمات را تحمل کنند به فضیلت بزرگی دست یافتهاند که عیوب انسان را میپوشاند و به عکس،افراد ناصبور و بیحوصله داد و فریاد بر میآورند و به سخنان یا کارهایی آلوده میشوند که سر تا پا عیب است.
این احتمال در تفسیر این جمله نیز هست که بسیاری از بیتابیهای انسان بر اثر شکستهایی است که در زندگی برای او پیش آمده که اگر بیتابی نکند دیگران از این شکستها که بر اثر ندانمکاریها به وجود آمده باخبر نمیشوند و به این ترتیب عیوب او پوشانیده خواهد شد.در غیر این صورت همه از نقطههای ضعف او باخبر میگردند.
مرحوم سیّد رضی به دنبال این سه جمله حکمتآمیز اضافه میکند که در روایتی از امام علیه السلام تعبیر دیگری در این باره دیده میشود که فرمود:
«مسالمتجویی وسیله پوشاندن عیبهاست»؛ (وَ رُوِیَ أَنَّهُ قَالَ فِی الْعِبَارَةِ عَنْ هَذَا الْمَعْنَی أَیْضاً:«الْمُسالِمَةُ خِبَاءُ الْعُیُوبِ»( .در اکثر نسخههای نهجالبلاغه«المسالمة»آمده است هرچند در نسخه صبحی صالح«المسئلة»ذکر شده که به نظر میرسد خطای چاپی باشد،زیرا معنای مناسبی ندارد.)
«خباء»به معنای خیمه است و محلی که چیزی را در آن میتوان پیدا کرد.
گر چه تعبیر به«مسالمت»با«احتمال»تفاوت زیادی ندارد ولی«احتمال» اشاره به خویشتنداری و«مسالمت»اشاره به خوشرفتاری با مردم است.در واقع«احتمال»مفهومی در رابطه با خویشتن دارد و«مسالمت»در رابطه با دیگران.
سپس امام علیه السلام در چهارمین و آخرین نکته میفرماید:«آنکس که از خود راضی باشد افراد خشمگین بر او بسیار خواهند بود»؛ (وَ مَنْ رَضِیَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السَّاخِطُ عَلَیْهِ) .
دلیل آن روشن است،زیرا فرد از خود راضی انتظار دارد دیگران برای او احترام فراوان قائل شوند،همه به او سلام کنند،در مجالس،صدر مجلس را به او اختصاص دهند،روی حرف او سخنی نگویند و پیوسته زبان به مدح و ثنایش بگشایند.هنگامی که اینگونه احترامات را نمیبیند و مردم او را در جایگاه اصلیاش میشناسند نه آنچه خودش ادعا دارد نسبت به مردم بدبین میشود و زبان به بدگویی میگشاید و بیاعتنایی پیشه میکند و همین امر مردم را به او خشمگین میسازد.به دیگر سخن،این صفت زشت هم او را نسبت به مردم خشمگین میسازد که به گمانش حق او را ادا نمیکنند و قدر او را نمیشناسند و هم مردم را نسبت به او.
به عکس،کسانی که خود را در جایگاه نقد و انتقاد قرار میدهند متواضعانه با مردم برخورد میکنند،هرگز خود را طلبکار نمیدانند و پیوسته برای دیگران احترام قائلند و این امر دوستان فراوانی برای آنها جلب میکند.
در نامه مالک اشتر خواندیم که فرمود:
«إِیَّاکَ وَالْإِعْجَابَ بِنَفْسِکَ وَالثِّقَةَ بِمَا یُعْجِبُکَ مِنْهَا وَحُبَّ الْإِطْرَاءِ فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّیْطَانِ فِی نَفْسِهِ لِیَمْحَقَ ( .«یمحق»به معنای نقصان و کم شدن تدریجی و سرانجام نابود شدن است.)مَا یَکُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِینَ؛ از خودپسندی و تکیه بر نقاط قوت خویش و علاقه به مبالغه در ستایش (ستایشگویان) شدیداً بپرهیز،زیرا این صفات از مطمئنترین فرصتهای شیطان است تا کارهای نیک نیکوکاران را محو و نابود کند».
در غرر الحکم نیز از امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده که فرمود:
«ثَمَرَةُ الْعُجْبِ الْبَغْضاءُ؛ میوه درخت خودپسندی عداوت و دشمنی است». ( .غررالحکم،ح 7106. )
ابن ابیالحدید از بعضی از دانشمندان نقل میکند که کسی نزد او آمد و از کتابی که نوشته بود بسیار راضی بود.آن عالم به او گفت:مردم چنین ارزشی برای کتاب تو قائل نیستند.گفت:مردم هم جاهلند.او در پاسخ گفت:آیا تو بر ضد آنها هستی؟ گفت:آری.گفت:بنابراین تو به اجماع مردم جاهلی و مردم تنها به قول تو جاهلند (کدام یک اقرب به صواب است). ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 100. )
زیانهای خودپسندی بسیار است که شرح آن در این مختصر نمیگنجد و این سخن را با حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم فرمود:هنگامی که موسی علیه السلام نشسته بود شیطان نزد او آمد در حالی که جبّه زیبای رنگارنگی بر تن کرده بود.از او پرسید:این لباس را برای چه پوشیدهای؟ گفت:برای اینکه قلوب بنیآدم را بربایم.موسی گفت:
«فَأَخْبِرْنِی بِالذَّنْبِ الَّذِی إِذَا أَذْنَبَهُ ابْنُ آدَمَ اسْتَحْوَذْتَ عَلَیْهِ؛ به من بگو گدام گناه است که اگر انسان مرتکب آن بشود به یقین بر او مسلط خواهی شد؟ شیطان گفت:
«إِذَا أَعْجَبَتْهُ نَفْسُهُ وَ اسْتَکْثَرَ عَمَلَهُ وَ صَغُرَ فِی عَیْنِهِ ذَنْبُهُ؛ هنگامی که از خود راضی باشد و عمل نیک خویش را بسیار بشمرد و گناهش در نظرش کوچک شود». ( .کافی،ج 2،ص 314،ح 8.)
Imam Ali ibn Abu Talib said the following : “ The wise man ' s bosom is his secrets' safe; cheerfulness is the bond of friendship, and forbearance is the graveyard of shortcomings.”
It is narrated that Imām Ali ibn Abū Tālib said the following in order to explain the same thought: “A plea is the hiding place of shortcomings; whoever admires his own self increases the numer of those who condemn him.”{In the last phrase, Imām Ali ibn Abū Tālidescribes the consequences and effects that result from self-admiration, conceit, arrogance, etc.: It brings about others' hatred and contempt. Thus, the man who demonstrates his “greatness” through every pretext, in order to make himself conspicuous, is never regarded with esteem. People despise him because of his seeking self-elevation. They are not prepared to accord him the esteem which he claims to have. They regard him much less than what he regards himself.}
وَ الصّدَقَةُ دَوَاءٌ مُنجِحٌ وَ أَعمَالُ العِبَادِ فِی عَاجِلِهِم نُصبُ أَعیُنِهِم فِی آجَالِهِم
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: صدقه دادن دارویی ثمر بخش است ، و کردار بندگان در دنیا، فردا در پیش روی آنان جلوهگر است .
صدقه دارویی است درمانبخش و کردار بندگان در دنیای آنان پیش دیدههاشان بود در آخرت ایشان- هرچه را در این جهان کنند، در آن جهان بینند-.
و صدقه دادن و دوائیست حاجت برآرنده و عملهای مردمان در دنیای خودشان در پیش چشمهای آنهاست در آخرت خود
و فرمود (علیه السلام): و صدقه دارویی است شفا بخش و اعمال بندگان در این جهان، مقابل چشم آنهاست در آن جهان.
و آن حضرت فرمود:صدقه دارویی است سودمند ،و کردار بندگان در این جهان پیش روی چشم آنان در آن جهان است .
شروح:
و انجح: ای صار ذا نجح، ای ظفر فهو منجح. و النصب مصدر نصبت الشیء اذا اقمته، و لذلک قیل للوثن: نصب لانهم رفعوه للعباده.
(الصدقه دواء منجح). ای یوصل الی النجح و هو الظفر بالمرام قال النبی صلی الله علیه و آله: داووا مرضاکم بالصدقه و قال بقراط: من الامراض امراض علاجه القرابین و الصدقات، و اذا کان الشافی فی الحقیقه هو الله فطلب الشفاء منه بالصدقات اولی، و الدواء و الطب الالهی لا شک انه ینفع و دواء الطبیب ربما ینفع و ربما لا ینفع بل ربما یضر. (اعمال العباد فی عاجلهم، نصب اعینهم فی آجالهم). ای ما عملوه فی الدنیا عاینوه فی الاخره، و النصب فی قولهم نصبت الشیء نصبا ای اقمته و انتصابه هنا علی المصدر، و الفعل مقدر ای تنصب نصبا لاعینهم، و الفعل المقدر خبر المبتدا الذی هو اعمال فلما حذف الفعل سد مصدره المنصوب مسد الخبر.
هر که از خود راضی باشد، خشمگیرندهی بر او بسیار است. صدقه دارویی مفید و شفابخش است. کردار بندگان خدا، در آخرت مقابل چشمانشان قرار میگیرد). نوزدهم- هر که از خود راضی باشد، خشمگیرنده بر او بسیار است و این مطلب به دو جهت است: یکی آن که شخص از خودراضی، معتقد است که از دیگران کاملتر است و به دیگران با چشم کاستی مینگرد، و حقوق دیگران را ادا نمیکند، در نتیجه افراد زیادی نسبت به او خشم میگیرند. دوم این که: با اعتقاد بر برتری خود نسبت به دیگران خود را بیش از اندازه تصور میکند در صورتی که دیگران او را در حد و مقدار خودش میبینند، به این ترتیب خردهگیران و خشمگینان بر او، روزافزون میگردند. بیستم: صدقه دارویی مفید و شفابخش است. عنوان داروی مفید و شفابخش را استعاره برای صدقه آورده است، از آن رو که صدقه همانند دارو است، اما در دنیا به دلیل حدیث نبوی (صلی الله علیه و آله): (بیمارانتان را با صدقه به درمان برسانید) و راز مطلب آن است که صدقه باعث جلب همتها و همسویی دلها بر محبت صدقهدهنده و گرایش به خداوند پاک در برطرف ساختن ناراحتیها از وی به منظور بقای اوست، بنابراین صدقه در این جهت همچون دارویی شفابخش است. و اما در آخرت از آن رو که صدقه وسیلهای، برای رفع گرفتاریهای اخروی است، همانطوری که قبلا توضیح داده شد. بیست و یکم- اعمال بندگان خدا در آخرت جلو چشمانشان قرار میگیرد یعنی آشکارا در برابر چشمانشان قرار میگیرد، و راز مطلب همان است که قبلا روشن شد، نفوس مردم تا وقتی که در دنیاست، هم نقض خوبی و هم بدی دارد، لکن در پوششهایی از اشکال جسمانی و موانعی که از درک واقعیتها وجود دارد، اما وقتی که این پوششها با جدایی از دنیا به یک طرف روند، تمام امور روشن میشود، و در نتیجه، هر کار خوبی را که انجام داده و زمیهی هر کار بدی را که داشته است، درمییابد، همانطوری که خداوند متعال فرموده است: فکشفنا عنک عطاءک فبصرک الیوم حدید و همینطور آیهی یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا
مَنْ رَضِیَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السَّاخِطُ عَلَیْهِ وَ الصَّدَقَةُ دَوَاءٌ مُنْجِحٌ وَ أَعْمَالُ الْعِبَادِ فِی عَاجِلِهِمْ نُصْبُ أَعْیُنِهِمْ فِی [آجِلِهِمْ]
آجَالِهِمْ .
هذه فصول ثلاثة الفصل الأول قوله من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه قال بعض الفضلاء لرجل کان یرضی عن نفسه و یدعی التمیز علی الناس بالعلم علیک بقوم تروقهم بزبرجک و تروعهم بزخرفک فإنک لا تعدم عزا و لا تفقد غمرا لا یبلغ مسبارهما غورک و لا تستغرق أقدارهما طورک.
و قال الشاعر أری کل إنسان یری عیب غیره
و قال بعضهم دخلت علی ابن منارة و بین یدیه کتاب قد صنفه فقلت ما هذا قال کتاب عملته مدخلا إلی التوریة فقلت إن الناس ینکرون هذا فلو قطعت الوقت بغیره ( فی د:«بغیر هذا») قال الناس جهال قلت و أنت ضدهم قال نعم قلت فینبغی أن یکون ضدهم جاهلا عندهم قال کذاک هو قلت فقد بقیت أنت جاهلا بإجماع الناس و الناس جهال بقولک وحدک و مثل هذا المعنی قول الشاعر إذا کنت تقضی أن عقلک کامل
الفصل الثانی الصدقة دواء منجح قد جاء فی الصدقة فضل کثیر و ذکرنا بعض ذلک فیما تقدم
و فی الحدیث المرفوع تاجروا الله بالصدقة تربحوا.
و قیل الصدقة صداق الجنة .
و قیل للشبلی ما یجب فی مائتی درهم فقال أما من جهة الشرع فخمسة دراهم و أما من جهة الإخلاص فالکل.
14- و روی أبو هریرة عن النبی صلی الله علیه و آله أنه سئل فقیل أی الصدقة أفضل فقال أن تعطی و أنت صحیح شحیح تأمل البقاء و تخشی الفقر و لا تمهل حتی إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ قلت لفلان کذا و لفلان کذا .
و مثل قوله علیه السلام الصدقة دواء منجح
قول النبی صلی الله علیه و آله داووا مرضاکم بالصدقة .
الفصل الثالث قوله أعمال العباد فی عاجلهم نصب أعینهم فی آجلهم هذا من قوله تعالی یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ
لَوْ أَنَّ بَیْنَها وَ بَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً ( سورة آل عمران 30. ) و قال تعالی فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ ( سورة الزلزلة 7،8. ) .
و من کلام بعضهم إنما تقدم علی ما قدمت و لست تقدم علی ما ترکت فآثر ما تلقاه غدا علی ما لا تراه أبدا.
و من حکمة أفلاطون اکتم حسن صنیعک عن أعین البشر فإن له ممن بیده ملکوت السماء أعینا ترمقه فتجازی علیه
کلمه بیستم: (الصدقه دواء منجح) صدقه دادن دوایی است حاجت برآورنده یعنی بردارنده امراض نفسانی و المهای جسمانی استعاره لفظ (دواء) از برای صدقه به اعتبار آن است که صدقه، حسنهای است که میبرد سیئه را که داء نفسانی است. و دیگر آنکه صدقه، مستجلب همم و ادعیه صالحه است به سوی دفع امراض بدنیه همچنانکه حضرت رسالت پناه (صلی الله علیه و آله) فرموده که (داوو امراضکم بالصدقه) کلمه بیست و یکم: (اعمال العباد فی عاجلهم نصب اعینهم فی اجلهم) و عملهای مردمان که واقع میشود رد عاجل ایشان، که این جهان است در میایستد ایستادنی در پیش چشمهای ایشان در آجل ایشان که در آن جهان است. و بر تقدیر رفع (نصب) مصدر است به معنی مفعول و معنی چنین است که ایشان آنچه که در این جهان میکنند بر پای کرده شده است در پیش چشمهای ایشان در آن جهان، چه مقرر است که در (یوم تبلی السرائر) آشکارا گردد هر آشکارا و نهانی و این به واسطه آن است که نفوس، منتقش میشوند در دنیا به ملکات خیر و شر لکن چونکه در اغطیه ابدانند از ادراک آن محجوبند پس در وقتی که زایل شود آن حجب به واسطه موت، مشاهده کنند و به نصبالعین ببینند آنچه کردند. کما قال الله سبحانه (فکشفنا عنک غطائک فبصرک الیوم حدید) پس معلوم شد که در آن روز، ظاهر شود جمیع اعمال عباد تا طیب آن از خبیث ممیز گرد و بسی رسوایی که بر افعال قبیحه مترتب شود شعر: گر پرده ز روی کار ما بر دارند آن کیست که رسوای دو عالم نشود
از این روی که چون از خود خشنود باشد خودبین و معجب بود، پس مردم را خوار انگارد و حرمت ایشان پاس ندارد، پس مردم او را ساخط گردند. و ایضا اصلاح عیوب خود نکند و اخلاق فاسد به صلاح باز نیارد، پس از نظرها بیفتد، یا جزای خود بین آن است که حق تعالی او را در نظرها خوار سازد و در دلها بیاعتبار. صدقه دوائی است حاجت برآرنده یا یافته، هر ضرر و مکروه که آدمی را رسد چون صدقه دهد آن بلا بگردد، و آن ضرر برخیزد. از حضرت رسالت پناه مروی است (داوو امرضاکم بالصدقه) و اعمال بندگان در این جهان نصب کرده شود پیش چشم ایشان در آن جهان. یعنی جزای آنچه میکنند از نیک و بد و بیتفاوت در آن جهان میبینند و پیش چشم ایشان میایستد.
«و الصدقه دواء منجح» یعنی صدقه دادن دوایی است نافع، زیرا که دفع میکند بلیات و امراض دنیا را و عقوبات آخرت را.
«و اعمال العباد فی عاجلهم نصب اعینهم فی آجالهم» یعنی عملهای بندگان در امروز دنیای ایشان حاضر و ظاهر است در پیش چشمهای ایشان در فردای آخرت ایشان، زیرا که آخرت سرای شهود است نه غفلت.
(و الصدقه دواء منجح) الصدقه تملیک مال للمستحق مجانا قربه الی الله تعالی و هی واجبه کالزکاه المقرر المقرر فی الشرع، و مندوبه و هی مقدره المتصدق و سخائه و کل منهما دواء منجح للالام الاجتماعیه و الفردیه. فان من مصارف الزکاه الواجبه اداء الدیون و تحریر الرقاب و الاعانه للفقراء و المساکین و الصرف فی الامور العامه من تسبیل السبل و تامین الصحه و ایجاد البیمارستانات و المساجد و الاعانه علی الجهاد و کل هذه الامور معالجه باته نافعه لالام محسوسه و موجعه للجمع و الفرد، و یوثر ذلک فی رفع آلام المتصدق و ینتفع به کغیره. کما ان الصدقه المندوبه دواء منجح فی معالجه الم الجوع و الحاجه للمستحق فتوجه بقلبه علی المتصدق و المنفق فیدفع آلامه و یقضی حوائجه باذن الله و قال (علیه السلام): داووا مرضاکم بالصدقه. و فی زکاه الجواهر: و یکفیک فیما ورد فی فضل الصدقه الشامله لها من ان الله یربیها لصاحبها کما یربی الرجل فصیله فیاتی بها یوم القیامه مثل احد، و انها تدفع میته السوء و تفک من سبعمائه شیطان، و لا شیء اثقل علی الشیطان منها و صدقه اللیل تطفیء غضب الرب و تمحق الذنب العظیم و تهون الحساب، و صدقه المال تنمی المال و تزید فی العمر. (و اعمال العباد فی عاجلهم نصب اعینهم فی آجلهم) هذه الجمله تدل علی تجسم الاعمال و یستفاد منها ان کل عمل یتجسم بصوره یناسبها من خیر او شر، و حسن او قبح، و یراها العامل بعینه فی آجله و هو حین حلول الموت الذی یرفع الحجاب و یکشف الغطاء الی القبر و البرزخ و القیامه. و یویدها ظاهر قوله تعالی (فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره) فان ظاهر الرویه بمفعول واحد هی الرویه بالبصر. الترجمه: هر که از خودراضی است دشمنش فراوانست- صدقه درمانی است موثر- و کارهای بندگان خدا در دیگر سرا برابر چشمان آنهااست.
هر آنکس که چشم طمع باز کرد*** بخود خواری و پستی آغاز کرد
زبونی پسندد بخود هر کسی*** شکایت ز سختی کند با کسی
زبان هر که فرمانده خویش کرد ***ز خواری دل خویش را ریش کرد
بود بخل ننگ و، بود ترس نقص*** چه درویشی از حجت خود مرقص
نداران غریبند اندر وطن*** بدان عجز را آفت خویشتن
شکیبا دلیر است و، زاهد غنی*** بود پارسائی دژ پر فنی
رضا خوش قرین است از کف مده*** چه دانش بری ارث ارجش بنه
ادب جامهی فاخری نو به نو ***ز اندیشه پاک آینه کن درو
خردمند را سینه صندوق راز ***ز خوشخوئیت دام مهری بساز
تحمل کن و عیب را خاک کن*** بسازش ز خود عیب را پاک کن
ز خودراضیان راست دشمن بسی*** ز صدقه بدرمان دردت رسی
بود بندگانرا بدیگر سرای ***همه کار در پیش چشم دوتای
اقول: و جعله ابن میثم و الخطیه جزء العنوان الثانی و لا یاباه ابن ابیالحدید. (الصدقه دواء منجح) قال ابن ابیالحدید هو مثل قول النبی (صلی الله علیه و آله) داووا مرضاکم بالصدقه. (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) (و اعمال العباد فی عاجلهم نصب اعینهم فی آجلهم) قال: هو من قوله تعالی (یوم تجد کل نفس ماعملت من خیر محضرا و ماعملت من سوء … ) (فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره)- و من بعضهم انما تقدم علی ما قدمت، و لست تقدم علی ما. ترکت فاثر ما تلقاه غدا علی ما لا تراه ابدا.
المراد بالصدقه هنا کل معونه تسد حاجه من حاجات الحیاه خاصه کانت کاغاثه الملهوف، ام عامه کبناء میثم یاوی المشردین، ام مصنعا ینتج الغذاء و الکساء و الدواء للمحتاجین. و ای دواء اکثر نفعا من خدمه الانسان و سد حاجاته؟ و لیست هذه الصدقه او المعونه تجیب دعوه المضطر و کفی، بل هی ایضا دواء و خلاص من عذاب الحریق لمن ضحی و اعان یوم الحساب و الجزاء. و یاتی قریبا قول الامام: (من کفاره الذنوب العظام اغاثه الملهوف، و التنفیس عن المکروب). هذا اذا کان الملهوف و المکروب واحدا، فکیف باغاثه الاجیال و الالوف؟ (و اعماله العباد فی عاجلهم الخ).. من عمل فی دنیاه لمنفعه الاخرین- یجد ثواب عمله مجسما نصب عینیه فی آخرته.
صدقه داروئی است سودمند و شفاءدهنده (زیرا صدقه دل را متوجه دهنده آن مینماید و آن سبب شود که خدایتعالی درد را از او رفع فرماید، و از این رو پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است: داوو امرضاکم بالصدقه یعنی بیمارانتان را به صدقه دادن معالجه و درمان نمائید) و کردار بندگان در دنیاشان در آخرت جلو چشمهاشان است (زیرا آخرت سرای شهود است که هر نهانی آشکار و دیده شود، چنانکه خداوند متعال در قرآن کریم س 3 ی 30 میفرماید: یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء تود لو ان بینها و بینه امدا بعیدا یعنی روزی که هر کسی کار نیکوئی کرده پیش روی خویش آشکار بیند، و بدی که کرده آرزو نماید که ایکاش بین او و کار بدش مسافتی جدائی بود )ای کاش آن کار را به جا نیاورده بود(.
در راه خدا صدقه دادن سبب میشود که صدقه گیرنده دعا کند و خدا مرض را شفا دهد و از سوی دیگر باید به پزشک هم مراجعه کرد تا خدا شفا را در داوئی که میدهد قرار دهد. زیرا تشخیص مرض از لطف خدا صحیح خواهد بود. روز قیامت گواهان اعمال خودنمائی میکنند و هر فردی هر عملی در دنیا انجام داده در مقابل چشم خود میبیند و میگوید: ای کاش میان من و اعمال من فرسنگها فاصله بود.
و قال علیهالسلام: (الصدقه دواء منجح) ای یوجب نجاح الانسان فی مهامه (و اعمال العباد فی عاجلهم) ای فی الدنیا التی هی عاجله (نصب اعینهم) ای امام عینهم (فی اجلهم) ای فی الاخره، فمن عمل خیرا رآه، و من عمل شرا رآه.
اللغه: الدواء: العلاج. العاجل: ضد الاجل، و العاجله هی الدنیا. نصب اعینهم: امامها. آجالهم: جمع اجل و هو الوقت المضروب، یوم القیامه. الشرح: (الصدقه دواء منجح) الصدقه عباره عن العطاء المجانی یقصد به وجه الله و قد جعلها علاجا ناجحا یشفی من الامراض و ذلک لان الفقیر یاخذها و یدعو للمعطی و هذا الدعاء و هو الدواء الناجح لانه توجه الی الله و الذی یمرض و هو الذی یشفی و قد ورد عن النبی قوله: داووا مرضاکم بالصدقه. (و اعمال العباد فی عاجلهم نصب اعینهم فی آجالهم) کل ما یعمله الانسان فی دنیاه یجده فی آخرته قال تعالی: (من یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره) و قال تعالی: (یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء تود لو ان بینها و بینه امدا بعیدا) و من هذه الایات و ما اشبهها و ما کان مثل هذه الکلمه استفاد بعضهم بتجسیم الاعمال فی الاخره …
«هر کس از خود خشنود بود ناخشنودان بر او بسیار شود، صدقه دارویی درمان بخش است، کردارهای بندگان در دنیای ایشان، در رستاخیزشان برابر دیدگان آنان است.»
و قال علیه السلام
الصَّدَقَةُ دَوَاءٌ مُنْجِحٌ،وَ أَعْمَالُ الْعِبَادِ فِی عَاجِلِهِمْ،
نُصْبُ أَعْیُنِهِمْ فِی آجَالِهِمْ .
امام علیه السلام فرمود:
صدقه (کمک به نیازمندان) داروی شفابخشی است و اعمال بندگان در این جهانِ زودگذر در برابر چشمان آنها در آن جهان (پایدار) است. ( .سند این حکمت در ذیل حکمت دوم گذشت. )
امام علیه السلام در این حکمت (حکمت هفتم) به دو موضوع که در زندگی مادی و معنوی او تأثیر فراوان دارد اشاره کرده نخست میفرماید:«صدقه (کمک به نیازمندان) داروی شفابخشی است»؛ (الصَّدَقَةُ دَوَاءٌ مُنْجِحٌ) .
در قرآن مجید و در روایات اسلامی اهمّیّت و تأثیر انفاق در راه خدا و صدقه بر نیازمندان به طور گسترده وارد شده است و یکی از مهمترین و مؤثرترین حسنات شمرده شده است.
تعبیر به«دواء»(دارو) و«منجح»(مؤثر و شفابخش) به طور مطلق نشان میدهد که این کار هم درمان کننده بیماریهای فردی و هم بیماریهای اجتماعی است.
صدقه به هرگونه بخشش گفته نمیشود،بلکه بخششهایی است که قصد قربت در آن باشد؛خواه واجب باشند مانند زکات یا مستحب مانند انفاق فی سبیل الله و خواه جنبه شخصی داشته باشد مانند کمک به یتیم یا محروم یا بیماری یا جنبه عام داشته باشد مانند بنای بیمارستان و دارالایتام که از آن تعبیر به صدقات جاریه نیز میشود.
اما چگونه این صدقات داروی شفابخشی است،بخشی از آن جنبه حسی دارد که با چشم خود میبینیم؛بیماران محروم از این طریق درمان میشوند،ایتام
سرپرستی میگردند و بر آلام مستمندان مرهم نهاده میشود و بخشی از آن جنبه معنوی دارد همانگونه که در حدیث معروف نبوی صلی الله علیه و آله آمده است:
«دَاوُوا مَرْضَاکُمْ بِالصَّدَقَةِ وَ رُدُّوا أَبْوَابَ الْبَلَاءِ بِالدُّعَاءِ؛ بیماران خود را با صدقه درمان کنید و درهای بلا را با دعا ببندید». ( .مستدرک الوسائل،ج 7،ص 7،ح 1.)
تجربه نیز نشان داده است که پرداختن صدقه برای درمان بیماران بسیار مؤثر است.
این سخن را با حدیثی از امام کاظم علیه السلام پایان میدهیم:شخصی خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد:فرزندان و همسر من ده نفرند که همه بیمارند.فرمود:
«داوِهِمْ بِالصَّدَقَةِ فَلَیْسَ شَیْءٌ أَسْرَعَ إِجَابَةً مِنَ الصَّدَقَةِ وَ لَا أَجْدَی مَنْفَعَةً عَلَی الْمَرِیضِ مِنَ الصَّدَقَة؛ آنها را با صدقه درمان کن،زیرا چیزی سریع الاجابهتر و چیزی مفیدتر برای درمان بیماران از صدقه نیست». ( .وسائل الشیعه،ج 2 صلی الله علیه و آله 648،ح 4.)
سپس در دومین نکته میفرماید:«اعمال بندگان در این جهانِ زودگذر در برابر چشمان آنها در آن جهان (پایدار) است»؛ (وَ أَعْمَالُ الْعِبَادِ فِی عَاجِلِهِمْ،نُصْبُ أَعْیُنِهِمْ فِی آجَالِهِمْ) .
همانگونه که بعضی از شارحان نهجالبلاغه تصریح کردهاند،این کلام امام اشاره روشنی به تجسم اعمال در قیامت دارد.
منظور از تجسم اعمال این است که اعمال نیک و بد هر یک در روز قیامت به صورت مناسب حسی درمیآید.مثلا نماز در قیافه یک انسان زیبا و صالح و ظلم و ستم به صورت دودی سیاه و خفقانآور مجسم میشود و انسانها در کنار اعمال مجسم خود خواهند بود و بخشی از پاداش و کیفر آنها از این طریق صورت میگیرد.
در قرآن مجید نیز آیات فراوانی وجود دارد که ظاهر آن تجسم اعمال است مانند آنچه در آخر سوره«زلزال»آمده است: ««فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ * وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ»؛ هر کس به اندازه سنگینی ذرهای کار نیک کند آن را میبیند و هرکس به قدر ذرهای کار بد کند نیز آن را خواهد دید». ( .زلزال،آیه 7 و 8.)
برای احاطه بیشتر در مورد آیات فراوانی که در قرآن در مورد تجسم اعمال و تفسیر آنها وارد شده به کتاب«پیام قرآن»جلد ششم،بحث تجسم اعمال مراجعه فرمایید.
نکته قابل توجه اینکه تعبیر به (آجالهم) که در نسخه صبحی صالح آمده ظاهرا تعبیر نادرستی است و صحیح آن (آجلهم) است و تقریبا تمام نسخ نهجالبلاغه به همین صورت (آجلهم) نوشته شده و قرینه مقابله با (عاجلهم) دلیل روشنی بر این معناست،زیرا (عاجل) به معنای شیء موجود (دنیا) است و (آجل) به معنای شیء مدتدار (در اینجا مراد آخرت) است و (آجال) که جمع اجل به معنای سررسید عمر است در اینجا مفهومی ندارد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Charity is an effective cure; people's actions in their present life will stand before their eyes in the next.”
This saying incorporates two phrases:
The first sentence relates to charity. Imām Ali ibn Abū Tālib describes it as an effective cure, medicine, balsam. This is so because when a man helps the poor and the destitute with his wealth by way of charity, they pray for his health from the depths of their hearts; therefore, their prayer is granted by the Almighty, so it brings him a cure from whatever ails him. In this regard, there is this saying of the Holy Prophet : “Cure your sick with charity.“
The second sentence relates to the disclosure of actions on the Day of Judgment: Good and bad actions which a person performs in this world cannot be perceived by human senses because of the veil of material elements. But on the Day of Judgment, when the curtains will be lifted, they will appear before one's eyes, in forms, in shapes, in sizes, etc., so much so that there will be no possibility of any denial. Allāh has said the following:
«یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتًا لِیُرَوْا أَعْمَالَهُمْ
«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ
«وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ
On that Day, people shall come out (of their graves) in (scattered) groups in order to be shown their own actions: Whoever has done an atom's weight of goodness shall see it, and whoever has done an atom's weight of evil shall see it (too) (Qur'ān, 99:6-8).
وَ قَالَ علیه السلام اعجَبُوا لِهَذَا الإِنسَانِ یَنظُرُ بِشَحمٍ وَ یَتَکَلّمُ بِلَحمٍ وَ یَسمَعُ بِعَظمٍ وَ یَتَنَفّسُ مِن خَرمٍ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: از ویژگیهای انسان در شگفتی مانید، که: با پارهای «پی» مینگرد، و با «گوشت» سخن میگوید، و با «استخوان» میشنود، و از «شکافی» نفس میکشد !!
از این آدمی شگفتی گیرید: با پیه مینگرد و با گوشت سخن میگوید: و با استخوان میشنود، و از شکافی دم بر میآورد.
تعجب کنید مر این آدمیرا که نظر میکند بر پیه چشم و سخن میکند بگوشت پاره زبان و باستخوان گوش میشنود و نفس میزند از شکاف بینی
و فرمود (علیه السلام): از این انسان در شگفت شوید، به قطعه ای پیه می بیند و به پاره گوشتی سخن می گوید و به تکه استخوانی می شنود و از شکافی نفس می کشد.
و آن حضرت فرمود:از این انسان شگفت زده شوید که با پیهی میبیند،با گوشتی میگوید،با استخوانی میشنود،و از حفرهای تنفس میکند .
شروح:
و الخرم: ثقب الانف، و اصل الخرم: القطع: و المخرم: منقطع انف الجبل. و قرا الصادق علیهالسلام قوله تعالی و خلق الانسان ضعیفا فقال: و کیف لا یکون ضعیفا من ینظر بشحم و یسمع بعظم و ینطق بلحم؟.
و یتنفس من خرم: و الخرم ثقب الانف و اصل الخرم: القطع و المخرم منقطع انف الجبل.
(در مورد این انسان در شگفت باشید که به وسیلهی پیهی (چشم) میبیند و با گوشتی (زبان) سخن میگوید، و به وسیلهی استخوانی (گوش) میشنود، و از شکافی نفس میکشد). امام (علیه السلام) به ظرافت آفرینش انسان، نسبت به برخی از رازهای حکمت خدا دربارهی آن توجه داده است، و هدف نهایی آن حضرت استدلال در حکمت آفریدگار و هستیبخش انسان بوده است و چهار مورد از موارد توجه و بیداری را یادآوری کرده است که عبارتند از ابزار دیدن، سخن گفتن، شنیدن، و نفس کشیدن، و این موارد را به خصوص یادآوری کرده است، از آن رو که اینها با همهی ناچیزیشان در هستی انسان با تمام بزرگی و مقام بلندی که در میان مخلوقات دارد، ضرورت دارند، و هستی انسان وابسته به آنهاست، تا این که جای تعجب و هوشیاری نسبت به آفریدگار دانا باشد، و مقصود امام (علیه السلام) همان چیزی است که به وسیله آن دیدن انجام میگیرد، همان مادهی نرمی که در اصطلاح پزشکان تخم، نامیده میشود، و یا همان زجاجیه چشم است، زیرا چشم از هفت پرده و سه نوع مادهی نرم تشکیل شده و هر کدام نام مخصوصی دارند. و مقصود امام (علیه السلام) از گوشت، زبان است زیرا زبان گوشت سفید نرمی آمیخته به مویرگهای کوچک فراوانی است که خون در
آنها جریان دارد و از این رو به رنگ سرخ مینماید و زیر زبان مویرگها و عصبهای زیادی موجود است و در زیر دو دهانه وجود دارد که آب دهان از آنها جاری میشود که این دو دهانه به گوشت غدهای نرمی میرسد که در بن آن قرار گرفته به نام مولد لعاب و به وسیلهی همین دو دهانه است که زبان و پیرامون آن بطور طبیعی تر و تازه است. و مقصود امام (علیه السلام) از استخوانی که به وسیلهی آن صداها را میشنود، همان استخوانی است که به آن، حجری میگویند، استخوانی سخت که در مجرای گوش با پیچ و خمهای زیادی قرار گرفته و همانطور ادامه مییابد تا میرسد به عصبی که از دماغ خارج میشود و جایی که مرکز جریان روحی حامل قوهی شنوایی است، و مقصود امام (علیه السلام) از خرم (شکاف) سوراخ بینی است. در تمام این موارد و نظایر اینها چه در بدن انسان و چه در سایر حیوانات، عبرتی است برای کسی که درصدد عبرت گرفتن است، و کمال گواهی به وجود آفریدگار حکیم آنهاست. و هر کسی که در اجزای بدن انسان دقت کند، دلایلی از حکمت خداوندی را مشاهده میکند که اندیشهی انسان مات و مبهوت، و عقل حیران و سرگردان میشود. امام صادق (علیه السلام) آیهی مبارکه: و خلق الانسان ضعیفا را قرائت فرمود، آنگاه گفت: چگونه ناتوان و ضعیف نباشد که به وسیلهی یک پیه میبیند، و با استخوانی میشنود و توسط گوشتی سخن میگوید؟ در چهار مورد امام (علیه السلام) رعایت سجع متوازی را نیز کرده است.
وَ قَالَ علیه السلام اعْجَبُوا لِهَذَا الْإِنْسَانِ یَنْظُرُ بِشَحْمٍ وَ یَتَکَلَّمُ بِلَحْمٍ وَ یَسْمَعُ بِعَظْمٍ وَ یَتَنَفَّسُ مِنْ خَرْمٍ .
هذا کلام محمول بعضه علی ظاهره لما تدعو إلیه الضرورة من مخاطبة العامة بما یفهمونه و العدول عما لا تقبله عقولهم و لا تعیه قلوبهم.
أما الإبصار فقد اختلف فیه فقیل إنه بخروج شعاع من العین یتصل بالمرئی و قیل إن القوة المبصرة التی فی العین تلاقی بذاتها المرئیات فتبصرها و قال قوم بل بتکیف الهواء بالشعاع البصری من غیر خروج فیصیر الهواء باعتبار تکیفه بالشعاع به آلة العین فی الإدراک.
و قال المحققون من الحکماء إن الإدراک البصری هو بانطباع أشباح المرئیات فی الرطوبة الجلدیة من العین عند توسط الهواء الشفاف المضیء کما تنطبع الصورة فی المرآة قالوا و لو کانت المرآة ذات قوة مبصرة لأدرکت الصور المنطبعة فیها و علی جمیع الأقوال فلا بد من إثبات القوة المبصرة فی الرطوبة الجلدیة و إلی الرطوبة الجلدیة وقعت إشارته علیه السلام بقوله ینظر بشحم .
و أما الکلام فمحله اللسان عند قوم و قال قوم لیس اللسان آلة ضروریة فی الکلام لأن من یقطع لسانه من أصله یتکلم و أما إذا قطع رأسه لم یتکلم قالوا و إنما الکلام باللهوات و علی کلا القولین فلا بد أن تکون آلة الکلام لحما و إلیه وقعت إشارة أمیر المؤمنین علیه السلام و لیس هذه البنیة المخصوصة شرطا فی الکلام علی الإطلاق لجواز وجوده فی الشجر و الجماد عند أصحابنا و إنما هی شرط فی کلام الإنسان و لذا قال أمیر المؤمنین اعجبوا لهذا الإنسان .
فأما السمع للصوت فلیس بعظم عند التحقیق و إنما هو بالقوة المودعة فی العصب المفروش فی الصماخ کالغشاء فإذا حمل الهواء الصوت و دخل فی ثقب الأذن المنتهی إلی الصماخ بعد تعویجات فیه جعلت لتجری مجری الیراعة المصوتة و أفضی ذلک الصوت إلی ذلک العصب الحامل للقوة السامعة حصل الإدراک و بالجملة فلا بد من عظم لأن الحامل اللحم و العصب إنما هو العظم.
و أما التنفس فلا ریب أنه من خرم لأنه من الأنف و إن کان قد یمکن لو سد الأنف أن یتنفس الإنسان من الفم و هو خرم أیضا و الحاجة إلی التنفس إخراج الهواء الحار عن القلب و إدخال النسیم البارد إلیه فجعلت الرئة کالمروحة تنبسط و تنقبض فیدخل الهواء بها و یخرج من قصبتها النافذة إلی المنخرین
(و قال علیهالسلام) و فرموده است آن قدوه ابرار (اعجبوا لهذا الانسان) تعجب کنید مر این انسان را و تفکر نمایید در آن تا به واسطه آن راه برید به صانع عالمیان (ینظر بشحم) که میبیند به پیه چشم (و یتکلم بلحم) و میگوید به گوشت پاره زبان (و تسمع بعظم) و میشنود به استخوان گوش (و یتنفس من خرم) و نفس میزند از شکاف بینی روایت است از امام جعفر صادق علیهالسلام که روزی قرائت نمود این آیه را که (خلق الانسان ضعیفا) فرمود که: چگونه انسان ضعیف نباشد و حال آنکه نظر میکند به شحم و میشنود به عظم و گویا میشود به لحم. آوردهاند که مردی در زیر درختی خفته بود و در درخت مینگریست. ناگاه برگی از درخت افتاد آن را برداشته بر زبانش جاری شد که (من ذا الذی انبت الورق علی الشجر) یعنی کیست آنکه رویانید برگ را بر درخت. در این حالت برگی از او بیفتاد بر وی نوشته (الذی انبت الورق علی الشجر هوالذی شق علی الوجه البصر و اسمع عظما فی راسک و انطق لحما فی فمک) یعنی آن کس برگ درخت رویانید که چشم را بر صفحه رو شکافته و استخوان در سر تو شنوا ساخته و گوشت پاره را در دهان تو گویا کرده.
تعجب کنید آدمی را نگاه میکند به قطعهای از پیه که چشم او است و سخن میگوید به پاره گوشتی که زبان او است و میشنود به استخوانی یعنی غضروف گوش او، و نفس میکشد از شکافی یعنی بینی.
و قال علیهالسلام: «اعجبوا لهذا الانسان! ینظر بشحم و یتکلم بلحم و یسمع بعظم و یتنفس من خرم.» یعنی و گفت امیرالمومنین علیهالسلام که تعجب کنید از برای این انسان که نگاه میکند به پیه چشم و سخن میگوید به گوشت زبان و میشنود به استخوان گوش و نفس میکشد از سوراخ بینی!
اللغه: (عجب) عجبا من الامر اخذه العجب منه الی ان قال: العجب جمع اعجاب انفعال نفسانی یعتری الانسان عند استعظامه او استظراه او انکاره ما یرد علیه- المنجد. (الحشم) القطعه منه شحمه جمع شحوم ما ابیض و خف من لحم الحیوان کالذی یغشی الکرش و الامعاء و نحوهما- المنجد. (الخرم) جمع خروم انف الجبل- المنجد و الصحاح. المعنی: من العلوم الهامه للبشر و خصوصا فی هذه القرون المعاصره علم فوائد الاعضاء، و البحث عن حقائق الحواس و مالها من خواص، و لم یکن تلک العلوم معروفه فی عصره (علیه السلام) و سیما للعرب العوام، و قد استلفت (علیه السلام) نظر ابناء الاسلام الی هذین العلمین باستفزاز العجب الذی منشاه، کما ذکر المنجد: انفعال النفس عن استعظام الامر او استظرافه. و هذه الحواس و الخصائص الانسانیه عظیمه و ظریفه جدا الی غیر النهایه و لکن لا یتوجه الی دقائقها افکار اولئک الاعراب فی هذا العصر، و لا یستعدون لدرک ما اودع فی هذه الحواس من دقائق الصنع و لطائف الخلقه التی ما زالت العلماء و البحاثه یتدارسونها و یبحثون عنها طیله القرون الماضیه و الحاضره و یعترفون بعدم الوصول الی غورها. فمسئله الابصار من مسائل الحکمه الطبیعه من عهد فلاسفه یونان، و توجه العلماء الیها الی الان، و اکتشفوا الطبقات السبعه للعین و ما فیها من المواد و النسوج و الاورده و الجلود، و لکن یتحیرون فی کیفیه ادراک النفس للصوره المنطبقه فی عدسه العین. کما ان تاثر عظلات اللسان من اراده المتکلم بسهوله و مران لا یتوجه الیه المتکلم سر لم ینکشف للعلماء الباحثین. و هکذا نقل اثر الارتجاجات القارعه علی الصماخ فی النفس الانسانیه امر مجهول للعلماء الباحثین. و هذا الثقب الخیشومی الذی وسیله لدخول الهوا دائما الی الریه من عجائب صنع الله. وقد استلفت علی (علیه السلام) نظر مستمعیه الی ظاهره هذه الحواس و الخواص و اختلاف مناحیها و آلاتها المودعه فیها، فالنظر بظاهره ینبعث من الشحم المودع فی العین، و التکلم یخرج من اللسان و الشفتین، و السمع یقع من عظمی الصماخین کما ان التنفش یتحقق من ثقب … الذی هو داخل الخرم. و من ناحیه اخری ینبه الانسان علی ضعفه فی اصول حیاته لینزله من مرکب غروره و هناته، و یشیر الی ان اعظم ارکان وجوده قائم علی امور خفیفه و مبان ضعیفه. فمبدا نظره الذی هو نور وجوده و ضیاء دیجوره الذی لو سلب عنه اظلمت علیه الدنیا و ما فیها، قطعه صغیره من الحشم الذی لو عرض علی احد لا یشتریه بفلس و کلامه الذی هو قوام انسانیته و مبدا فخره علی سائر ابناء جلدته الحیوانیه قائم علی قطعه صغیره من اللحم الذی لو بقی یوما لتعفن و فسد، و یتنفر عنه کل احد. و سمعه الذی یربطه بکل العالم و ینشد له بما شاء و یترنم قائم علی قطعه من العظم الفاقد للقیمه و البائد عند شروق الشمس و نفوذ البرد یوما بعد امس. و تتفسه الذی به یحیی کل ان یخرج من خرم بلا بنیان. الترجمه: در شگفت باشید از این بشر که بقطعهی پیهی بینا است، و بپاره گوشتی سخنور و بتیکه استخوانی شنوا، و از سوراخ بینی دم برآرد.
شگفت آرید بر انسان که از پیهی بود بینا ***سخن گوید بلحمی، بشنود با استخوانی نغمهی دنیا
برآرد دم ز یک سوراخ مبهم بر سر بینی ***که گر بندد برآید جان شیرینش ز سر تا پا
اقول: و کذا یجب ان یتعجب من محالها، و من طعوم فیها: اما الاول، ففی (توحید المفضل): انظر الان یا مفضل الی هذه الحواس التی خص بها الانسان فی خلقه، و شرف بها علی غیره، کیف جعلت العینان فی الراس کالمصابیح فوق المناره، لیتمکن من مطالعه الاشیاء، و لم تجعل فی الاعضاء التی تحتهن کالیدین و الرجلین فتعترضها الافات و یصیبها من مباشره العمل و الحرکه ما یعللها و یوثر فیها و ینقص منها، و لا فی الاعضاء التی وسط البدن کالبطن و الظهر فیعسر تقلبها و اطلاعها نحو الاشیاء، فلما لم یکن لها فی شیء من هذه الاعضاء موضع کان الراس اسنی المواضع للحواس، و هو بمنزله الصومعه لها، فجعل الحواس خمسا تلقی خمسا، لکیلا یفوتها شیء من المحسوسات، فخلق البصر لیدرک الالوان، فلو کانت الالون و لم یکن بصر یدرکها لم تکن فیها منفعه، و خلق السمع لیدرک الاصوات، فلو کانت الاصوات و لم یکن سمع یدرکها لم یکن فیها ارب، و کذلک سائر الحواس. و اما الثانی فروی ابونعیم فی (حلیته) عن عمرو بن جمیع قال: دخلت (الفصل الاول- فی التوحید) علی جعفر بن محمد انا و ابن ابیلیلی و ابوحنیفه. فقال لابن ابیلیلی: من هذا معک؟ قال: هذا رجل له بصر و نفاذ فی امر الدین.
قال: لعله یقیس الدین برایه. قال: نعم. فقال جعفر لابیحنیفه: ما اسمک؟ قال: نعمان. قال: یا نعمان! هل قست راسک بعد؟ قال: کیف اقیس راسی؟ قال: ما اراک تحسن شیئا، هل علمت ما الملوحه فی العینین، و المراره فی الاذنین، و الحراره فی المنخرین، و العذوبه فی الشفتین؟ قال: لا. قال: ما اراک تحسن شیئا، قال: فهل علمت کلمه اولها کفر و آخرها ایمان؟ فقال ابن ابیلیلی: یابن رسول الله! اخبرنا بهذه الاشیاء التی سالته عنها. فقال: اخبرنی ابی عن جدی ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال: ان الله تعالی بمنه و فضله جعل لابن آدم الملوحه فی العینین لانهما شحمتان، و لولا ذلک لذابتا، و ان الله تعالی بمنه و فضله و رحمته علی ابن آدم جعل المراره فی الاذنین حجابا من الدواب، فان دخلت الراس دابه و التمست الی الدماغ فاذا ذاقت المراره التمست الخروج، و ان الله تعالی بمنه و فضله و رحمته علی ابن آدم جعل الحراره فی المنخرین یستنشق بهما الریح، و لولا ذلک لانتن الدماغ، و ان الله تعالی بمنه و کرمه و رحمته لابن آدم جعل العذوبه فی الشفتین یجد بها استطعام کل شیء. (اعجبوا لهذا الانسان) قال ابن میثم: نبه (علیه السلام) علی لطف خلق الانسان ببعض اسرار حکمه الله تعالی فیه و غایته من ذلک الاستدلال علی حکمه صانعه و مبدعه، و ذکر اربعه من محال النظر و الاعتبار، و هی: آله البصر (الفصل الاول- فی التوحید) و الکلام و السمع و التنفس، و خصها بالذکر لکونها مع ضعفها ضروریه فی وجود الانسان علی شرفه و علو رتبته فی المخلوقات، و لا یقوم الا بها لیکون ذلک محل التعجب و اعتبار لطف الصانع الحکیم. (ینظر بشحم) قال ابن میثم: اراد بالشحم الذی ینظر به الرطوبه المسماه فی عرف الاطباء بالبیضه او الرطوبه الجلیدیه، فان العین مرکبه من سبع طبقات و ثلاث رطوبات، کل منها یختص فی عرفهم باسم. و قال ابن ابیالحدید: قیل: اما الابصار فقد اختلف فیه، فقیل: انه بخروج شعاع من العین یتصل بالمرئی، و قیل: ان القوه المبصره التی فی العین تلاقی بذاتها المرئیات فتبصرها، و قال قوم: بل یتکیف الهواء بالشعاع البصری من غیر خروج، فیصیر الهواء باعتبار تکیفه بالشعاع به آله للعین فی الادراک، و قال المحققون من الحکماء: ان الادراک البصری هو بانطباع اشباح المرئیات فی الرطوبه الجلیدیه من العین عند توسط الهواء الشفاف المضیء کما تنطبع الصوره فی المرآه. قلت: و یصدق الاخیر اخبارهم (علیه السلام)، فورد ان الدیصانی قال لهشام بن الحکم: ایقدر ربک- اذا کان قادرا- ان یدخل الدنیا کلها فی البیضه، لا یکبر البیضه و لا یصغر الدنیا؟ فراجع هشام فی ذلک الصادق (علیه السلام)، فقال (علیه السلام) له: کم حواسک؟ قال: خمس. قال: ایها اصغر؟ قال: الناظر. قال: و کم قدر الناظر؟ قال: مثل العدسه او اقل. فقال له: انظر امامک و فوقک و اخبرنی بما تری. فقال: اری سماء و ارضا و دورا و قصورا و جبالا و انهارا. فقال (علیه السلام): ان الذی قدر ان (الفصل الاول- فی التوحید) یدخل الذی تراه العدس او اقل قادر علی ان یدخل الدنیا کلها فی البیضه، لا یصغر الدنیا و لا یکبر البیضه. (و یتکلم بلحم) قال ابن میثم: و عنی (علیه السلام) باللحم اللسان، فانه لحم ابیض رخو تلتف به عروق صغار کثیره فیها دم، و لذلک یتبین احمر و تحته عروق و شریانات و اعصاب کثیره، و تحته فوهتان یسیل منهما اللعاب ینتهیان الی لحم غددی رخو موضوع فی اصله یسمی مولد اللعاب، و بهاتین الفوهتین یبقی للسان و ما حوله النداوه الطبیعیه. قلت: و فی (توحید المفضل): اطل الفکر یا مفضل فی الصوت و الکلام و تهیئه آلاته فی الانسان، فالحنجره کالانبوبه لخروج الصوت، و اللسان و الشفتان و الاسنان لصیاغه الحروف و النغم، الا تری ان من سقطت اسنانه لم یقم السین، و من سقطت شفته لم یصحح الفاء، و من ثقل لسانه لم یفصح الراء، و
اشبه شیء بذلک المزمار الاعظم، فالحنجره تشبه قصبه المزمار، و الرئه تشبه الزق الذی ینفخ فیه لتدخل الریح، و العضلات التی تقبض علی الرئه لیخرج الصوت کالاصابع التی تقبض علی الزق حتی تجری الریح فی المزامیر، و الشفتان و الاسنان التی تصوغ الصوت حروفا و نغما کالاصابع التی تختلف فی فم المزمار، فتصوغ صفیره الحانا، غیر انه و ان کان مخرج الصوت یشبه المزمار بالاله و التعریف، فان الزمار فی الحقیقه هو المشبه بمخرج الصوت- الی ان قال- تامل یا مفضل ما انعم الله به علی الانسان من هذا المنطق الذی یعبر به عما فی ضمیره و ما یخطر بقلبه و ینتجه فکره، و به (الفصل الاول- فی التوحید) یفهم عن غیره ما فی نفسه، و لولا ذلک کان بمنزله البهائم المهمله التی لا تخبر عن نفسها بشیء، و لا تفهم عن مخبر شیئا. قلت: و لکون نعمه اللسان بتلک المثابه فی تمییز الانسان من الحیوان، قال الرحمن- جل و علا- فی مقام الامتنان: (خلق الانسان علمه البیان). (و یسمع بعظم) قال ابن میثم: و اراد بالعظم الذی یسمع به العظم المسمی الحجری، و هو عظم صلب فیه مجری الاذن، کثیر التعاریج و العطفات، یمر کذلک الی ان یلقی العصبه النابته من الدماغ، التی هی مجری الروح الحامل للقوه
السامعه … قلت: و فی (توحید المفضل): و کذلک من عدم السمع یختل فی امور کثیره، فانه یفقد روح المخاطبه و المحاوره، و یعدم لذه الاصوات و اللحون المشجیه المطربه، و تعظم الموونه علی الناس فی محاورته حتی یتبرموا به، و لا یسمع شیئا من اخبار الناس و احادیثهم حتی یکون کالغائب و هو شاهد، و کالمیت و هو حی. و فی اذکار السجدتین (سجد وجهی للذی خلقه و شق سمعه و بصره) (و یتنفس فی خرم) بالضم، و هو ثقب الانف، قال ابن میثم: و فی هذه و امثالها من بدن الانسان و سائر الحیوان عبره لمن اعتبر، و کمال شهاده (الفصل الاول- فی التوحید) بوجود الصانع الحکیم لها، و من نظر فی تشریح بدن الانسان حضرته شواهد من الحکم الالهیه یحار فیها لبه و یدهش فیها عقله. و قرا الصادق (علیه السلام) قوله تعالی: ( … و خلق الانسان ضعیفا) ثم قال: کیف لا یکون ضعیفا و هو ینظر بشحم، و یسمع بعظم، و ینطق بلحم.
المراد بالشحم هنا غیر اللحم کالجلد الشفاف الذی یغطی شبکه العین و نحوه، اما العظم فالمراد به الغضروب، و هو عظم طری. اشار الامام الی اربعه اعضاء: البصر و اللسان و السمع و الانف. و للعین مهمتان الاولی انها نافذه الی القلب تتسرب الیه منها ما تراه فی الخارج. المهمه الثانیه انها مرآه تعکس فی کثیر من الاحیان ما هو مودع فی القلب من حب و بغض، و فطنه و بلاده، و خیر و شر، و معنی هذا ان العین تعطی القلب و تاخذ منه، توثر فیه، و یوثر فیها. و ایضا معنی هذا ان کل ما فی العین لابد ان یکون رقیقا شفافا یحکی عما ورائه، و نقیا صافیا ینعکس فیه ما تقع علیه العین، و من البداهه ان فی اللحم غلظه و کثافه، و ان کان اللحم اقل کثافه من العظم، و الشحم اخف و ارق من اللحم، و هو اشبه ب (النیلون). ام اللسان فهو اکثر الاعضاء حرکه و قبضا و بسطا.. تجری حرکته بسرعه بلا تعب و کلال عند الکلام و الشراب و الطعام، و عند ابتلاع الریق او قذفه، بل یتحرک عند السکوت و ترک الطعام و الشراب.. فاستدعی ذلک ان یکون لحما رطبا بلا عظم و عصب، و ان یکون فی الفم بمنزله الصدر للقلب صونا له من العوارض الخارجیه. و اما الاذن فهی الاداه اللاقطه للصوت، و الصوت یحمله الهواء، و لا یدخل الی الاذن الا بعد انکسار حدته، فجعلها سبحانه عضوا لینا لا لحما مسترخیا، و لا عظما صلبا بل عظما طریا متماسکا. اما التنفس فی الانسان فیقول اهل الاختصاص ان له عضلات کثیره، و اهمها الانف، و به یستغنی عن الفم لاستنشاق الهواء، و قد جعل سبحانه تجویفه بقدر الحاجه، و لو کان اوسع مما علیه لدخل الی الجوف من الهواء اکثر من المطلوب، او اضیق لدخل دون القدر اللازم، و ایضا جعل التجویف مستطیلا لینحصر فیه الهواء و تنکسر حدته قبل ان یصل الی الدماغ، و الا صدمه بقوته و اوقفه عن الحرکه. فسبحان الذی خلق فسوی، و قدر فهدی.
… بشحم و یتکلم بلحم: الشحم شحم الحدقه و اللحم اللسان و العظم عظام فی الاذن یضربها الهواء فتقرع عصب الصماخ فیکون السماع
امام علیهالسلام (در شگفتی آفرینش انسان) فرموده است: برای (آفرینش) این انسان به شگفت آئید (اندیشه نمائید تا به قدرت و توانائی آفریدگارش پی برید که او را طوری آفریده) که با پیهی (چشم) میبیند، و با گوشتی (زبان) سخن میگوید، و با استخوانی (گوش) میشنود، و از شکافی (بینی) نفس میکشد!!
در مورد دیدن اختلاف است که چگونه واقع میشود؟ بعضی میگویند: 1- شعاعی از چشم خارج میشود و به جسم میرسد و زمینه دیدن فراهم میگردد و بعضی میگویند: 2- نیروی بینائی مستقیما با جسم ارتباط پیدا میکند و انسان میبیند و بعضی دیگر معتقدند: 3- هوای مجاور چشم تحت تاثیر قرار میگیرد و چشم را تحت تاثیر قرار میدهد و آن را آماده دیدن میکند. بعضی دیگر میگویند: 4- عکس اجسام در چشم چاپ میشود که چشم میتواند آن را ببیند. امام علی (علیه السلام) در برابر اینگونه نظرها صریحا میفرماید خود پیه میبیند! در مورد شنوائی، لاله گوش که به جاری را دار است صدا را میگیرد و داخل گوش میفرستد، صدا به پرده گوش میرسد، پشت پرده کوبنده روی استخوانی میکوبد و صدا را منعکس میسازد و به مغز خبر میدهد! در هر حال خدا بشر را ضعیف خلق کرده است و در عین حال آنقدر ریزه کاری در نهاد بشر وجود دارد که درک آن برای دانشمندان طب هنوز مشکل است.
و قال علیهالسلام: (اعجبوا) ای تعجبوا (لهذ الانسان) المراد نوع البشر (ینظر بشحم) فان العین خلقت من الشحم (و یتلکم بلحم) ای بواسطه لحم اللسان (و یسمع بعظم) ای عظم الاذن یضربه موج الهواء فیقرع عصب الصماخ، و یکون السماع من ذلک (و یتنفس من خرم) ای من شق الانف و الفم.
اللغه: الشحم: ما ابیض و خف من لحم الحیوان و شحمه العین مقلتها. الخرم: الثقب و خرم الابره ثقبها التی یدخل منه الخیط. الشرح: الانسان عجیب التکوین و کل عضو فیه معجزه الهیه تحکی دقه الصنع و حکمه الخالق و عظمه المبدع القدیر و الامام یذکر عظمه الباری فی هذه الاعضاء الاربعه فینبه الانسان لیعتبر و یتعظ و یلتفت الی الله فیعبده و یتوجه الیه فهذه العین تترایء و کانها شحمه و بها یری الانسان مع ان فی البدن یوجد امثالها و کذلک یتکلم بلحم و هو اللسان و فی البدن اضعاف مضاعفه مثله فلماذا لا یکون الکلام الا به و لا یودی و ظیفته شیء آخر فی بدن الانسان و کذلک السمع یتم بواسطه الاذن و هی عظیمات مجتمعه و مولفه بشکل تتم بواسطتها نقل الاصوات و الاستماع مع ان فی البدن عظام اکبر منها و اصلب و کذلک من ثقب الانف یتم التنفس او من ثقب الفم مع ان فی البدن غیره فلماذا یکون التنفس منه سبحان من خلق فابدع و علی الانسان ان ینظر و یعتبر و یفکر و یتعظ و یرجع الی الله العلیم الخبیر …
«از این آدمی شگفتی گیرید، با پیه می نگرد و با پاره گوشتی سخن می گوید و با استخوانی می شنود و از شکافی نفس می کشد.»
و قال علیه السلام
اعْجَبُوا لِهَذَا الْإِنْسَانِ یَنْظُرُ بِشَحْمٍ،وَ یَتَکَلَّمُ بِلَحْمٍ، وَ یَسْمَعُ بِعَظْمٍ،وَ یَتَنَفَّسُ مِنْ خَرْمٍ.
امام علیه السلام فرمود:
از این انسان تعجب کنید که با یک قطعه پیه میبیند،با قطعه گوشتی سخن میگوید با استخوانی میشنود و از شکافی تنفس میکند! ( . سند گفتار حکیمانه: نویسنده مصادر نهجالبلاغه از ابن سمعون که واعظ معروفی بود (وفات او سنه 387 بود) و 13 سال قبل از تألیف نهجالبلاغه چشم از دنیا پوشید،نقل میکند در یکی از سخنان خود میگوید:«سُبْحانَ مَنْ أنْطَقَ بِاللَّحِْم وَبَصَّرَ بِالشَّحْمِ وَأبْصَرَ بِالْخَرْمِ؛منزه است آن خدایی که با یک قطعه گوشت انسان را به نطق درآورد و با یک قطعه پیه بینایی و با قطعهای استخوان شنوایی را»به او بخشید.نویسنده مصادر چنین نتیجهگیری میکند که«ابن سمعون»این سخن را از کلام مولی اقتباس کرده و بنابراین از منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه گرفته است سپس میافزاید:تنها«ابن سمعون بغدادی»نبود که از خطبههای امیرمؤمنان علیه السلام اقتباس میکرد پیش از او«حسن بصری»،«عبد الحمید بن کاتب»و«عبداللّه مقفع»و غیر آنها،بلکه هر خطیب توانایی از سرچشمه کلام آن حضرت سیراب شدند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 11).)
شگفتیهای انسان
امام علیه السلام در این بخش از سخنان حکمتآمیز خود اشارات لطیفی به عظمت آفرینش انسان و تدبیر عظیم خالق بشر میکند و مخصوصاً بر این معنا تکیه دارد که یکی از ویژگیهای خلقت خداوند قادر توانا این بوده که با وسایل کوچکی مسائل مهمی را ایجاد کرده و میکند.
در اینجا به چهار قسمت از این شگفتیهای آفرینش اشاره میکند،نخست میفرماید:«از این انسان تعجب کنید که با یک قطعه پیه میبیند»؛ (اعْجَبُوا لِهَذَا الْإِنْسَانِ یَنْظُرُ بِشَحْمٍ) .
میدانیم بافتهای بدن انسان عمدتا از گوشت تشکیل شده؛گوشتی که استخوانها آن را برپا میدارد؛ولی چشم در واقع یک قطعه پیه شفاف است که ساختمان بسیار عجیب و دقیقی دارد؛از هفت طبقه که روی هم قرار گرفتهاند و سه ماده سیال و شفّاف که در میان آنها قرار دارند تشکیل شده و یک دنیا نظم و حساب بر آن حاکم است.دقیقترین وسایل فیلمبرداری هرگز قدرت چشم را ندارد،زیرا بدون اینکه نیاز به این داشته باشد که فیلمی در آن بنهند گاه هفتاد یا هشتاد سال کار فیلمبرداری خود را انجام میدهد و تمام فیلمهای او سه بعدی است و در آن واحد میتواند خود را بر دور و نزدیک منطبق کند و در جهات چهارگانه با سرعت حرکت میکند بیآنکه نیاز به تنظیم کردن داشته باشد.
از عجایب چشم اینکه به طور خودکار خود را برای عکسبرداری از صحنههای مختلف آماده میکند؛در جایی که نور زیاد باشد مردمک چشم به سرعت تنگ میشود تا نور کمتری وارد شود نه چشم آسیب ببیند و نه عکسبرداری خراب شود و در جایی که کم باشد مردمک چشم بسیار فراخ میشود تا نور بیشتری را وارد چشم کند.
به هنگام عکسبرداری از صحنههای دور و نزدیک عدسی چشم به وسیله عضلات بسیار ظریفی که در اطراف آن قرار دارد گاه کشیده میشود تا صحنههای دور را کاملاً تصویربرداری کند و گاه رها میشود تا عدسی قطور گشته برای صحنههای نزدیک آماده باشد.
بسیار شده است که ناگهان در شب تاریک چراغها خاموش میشود،وقتی به اطراف نگاه میکنیم هیچ چیز را نمیبینیم؛ولی پس از چند لحظه چشم خود را بر آن تطبیق میکند و کم کم اشیای اطراف خود را میبینیم و راه رفت و آمد خود را پیدا میکنیم.
از شگفتیهای دیگر اینکه همه ذرات چشم موجود زندهای هستند و باید تغذیه شوند و تغذیه از طریق خون صورت میگیرد و اگر خون به همان شکلی که وارد اعضا می شود وارد چشم بشود همه جا در نظر ما تاریک میگردد ولی آفریدگار جهان پیش از آنکه خون وارد یاختههای چشم شود آن را چنان تصفیه و زلال میسازد که کمترین رنگی از خود نشان نمیدهد.
از دیگر عجایب چشم این است که دائماً به وسیله چشمههای بسیار کوچک اشک و حرکت پلکها نرم و مرطوب نگهداری میشود که اگر نباشد چشم میخشکد و کارآیی خود را از دست میدهد چشمههای اشک این آب زلال را تدریجاً روی چشم میفرستد و از مجرای دیگری که به منزله فاضلاب است عبور میکند و به داخل حلق میریزد و به هنگام گریه فعالیت این چشمهها به صورت خودکار فزونی مییابد.اشک چشم از بیش از بیست ماده ترکیب شده که برای تغذیه چشم و شست و شو و ضد عفونی کردن آن کاملاً مؤثر است و اگر بشر بتواند مادهای مانند اشک چشم بسازد به گفته بعضی یک غذای کامل مقوی خواهد بود و اشکهای مصنوعی که امروز ساختهاند هیچ کدام به پای اشک چشم نمیرسند.
شگفتیهای ساختمان چشم بیش از آن است که در یک کتاب بگنجد و از اینجا به عظمت کلام مولی میتوان پی برد که میفرماید:«انسان با یک قطعه چربی کوچک میتواند این همه صحنهها را ببیند».
قرآن مجید نیز به آفرینش چشمها در مسئله خداشناسی اشاره کرده و میفرماید: ««أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ»؛ آیا برای انسان دو چشم نیافریدیم؟». ( .بلد،آیه 8.)
این نکته نیز شایان توجه است که در مورد چگونگی بینایی فلاسفه قدیم معتقد بودند که شعاعی از درون چشم انسان بیرون میآید و با جسم برخورد میکند و انسان آن را میبیند در حالی که امروز عکس آن مسلم است درست همانگونه که نور از بیرون به دستگاههای عکسبرداری میتابد تا عکس اشیاء را منتقل کند چشم انسان نیز از نور بیرونی برای عکسبرداری بهره میگیرد.
مرحوم مغنیه در شرح نهجالبلاغه خود به نکته قابل ملاحظهای در اینجا اشاره کرده که با ذکر آن سخن را درباره چشم پایان میدهیم او میگوید:چشم دو کار مهم میکند نخست اینکه صحنههای خارج را به درون دل منتقل میسازد و انسان را از آنچه در اطرافش میگذرد آگاه میکند و دیگر اینکه آنچه در درون قلب است از محبت و عداوت و هوشیاری و بلاهت و خیر و شر به چشم منتقل میسازد و چشم میتواند آیینه اسرار درون انسان باشد.
آنگاه امام دومین شگفتی وجود انسان را بیان میفرماید که:«و (تعجب کنیدکه انسان) با قطعه گوشتی سخن میگوید»؛ (وَ یَتَکَلَّمُ بِلَحْمٍ) .
با اینکه سخن گفتن برای ما کار بسیار سادهای به نظر میرسد که حتی از کودکی با آن آشنا بودهایم ولی اگر درست بیندیشیم کار بسیار پیچیدهای است.به هنگام ادای یک جمله زبان باید با سرعت روی مخارج متعدد حروف بچرخد و مخرج لازم را مثلا برای حرف«ز»انتخاب کند و بلافاصله به سراغ حرف«ب» برود و آنگاه آرام بگیرد و اجازه دهد حرف«الف»از فضای دهان پخش شود بلافاصله روی مخرج«نون»قرار گیرد تا واژه زبان تلفظ شود.حال فکر کنید ورای خواندن یک مقاله یا بیان سخنرانی این زبان چه جوالانی باید در درون دهان داشته باشد که مسلسلوار جای خود را تغییر دهد که اگر دیر بجنبد کلمه غلطی بر زبان جاری میشود و جالب این است که چنان این جابجایی عادت انسان میشود که گویی به صورت خودکار در آمده است و انسان میتواند همه حوادث عالم هستی را با همین قطعه گوشت بسیار ساده ادا کند و این نکته نیز قابل توجه است که صدها یا هزاران زبان برای تکلم در دنیا وجود دارد و همگی با حرکات زبانشان میتوانند مقاصد خود را بیان کنند.
از آنجا که اگر این زبان دائماً تر و تازه نباشد نمیتواند چنین حرکات سریعی از خود نشان بدهد خداوند چشمههایی جوشان در زیر زبان و دهان انسان قرار داده است که مرتباً بزاق از آن تراوش میکند و زبان را نرم و فعال نگه میدارد و دیدهایم به هنگام تشنگی شدید و کم شدن آب دهان انسان بسیار به زحمت سخن میگوید.
نکته مهم در مسئله سخن گفتن این است که مطالبی را که انسان میخواهد برای دیگران بیان کند نخست به صورت کلی در روح و مغزش حاضر میشود و بعد کلمات را برای ادای آن انتخاب میکند سپس به زبان فرمان میدهد که با استفاده از مخارج حروف،کلمات را تنظیم کند و سپس جملهها را آماده سازد تا دیگران از مقاصد دورنی او آگاه شوند.حال فکر کنید یک کودک پنج ساله شیرین زبان هنگامی که میخواهد سخن بگوید تمام این مراحل پیچیده و بسیار حساس را طی می کند تا مقصود خود را به دیگران برساند.بزرگ است خدایی که چنین قدرتی به انسان و مخصوصاً به یک قطعه گوشت ساده در دهان او داده است.
آنگاه امام در سومین جمله از حس شنوایی انسان سخن میگوید و میفرماید:
«(این مایه تعجب است که) انسان با استخوانی میشنود»؛ (وَ یَسْمَعُ بِعَظْمٍ) .
در تفسیر«عظم»(استخوان) بسیاری از شارحان نهجالبلاغه به واسطه عدم آشنایی با تشریح بدن انسان و یا عدم پیشرفت این علم در زمان آنها گرفتار مشکلات زیادی شدهاند در حالی که امروز که این علم پیشرفته است ما به خوبی میفهمیم که منظور امام علیه السلام چیست.امواج صوتی از مجاری گوش وارد میشود و در آن پیچ و خم تعدیل مییابد سپس به پرده گوش میرسد.در پشت این پرده دو استخوان ظریف به نام استخوانهای چکشی و سندانی وجود دارد که بی شباهت به چکش و سندان نیست.دسته استخوان چکشی به پرده صماخ متکی است و از ارتعاش آن به حرکت در میآید.(دانشمندان میگویند:علاوه بر دو استخوان چکشی و سندانی،استخوان دیگری به نام استخوان رکابی نیز هست که آن نیز نقش مؤثری در شنوایی دارد.) این دو استخوان به حرکت درمیآیند و عصبی که در پشت آنهاست از این حرکت متأثر شده پیام را به مغز منتقل میکند و انسان کلمات و حروفی را که دریافته با آنچه قبلاً آموخته است تطبیق میدهد و مفاهیم سخنان را درمییابد و گاه زیر و بم ارتعاش صوتی و شدت و ضعف آن پیامهای خاصی با خود همراه دارد که آن را نیز درک میکند مثلاً پیامی که یک ناله ممتد و یا یک فریاد بلند یا نفسهای سریع و پی در پی با خود دارد همه از طریق این مجرا و این استخوان به درون روح و جان انسان منتقل میشود.
این نکته نیز حائز اهمّیّت است که بخش مهمی از تعادل بدن به هنگام ایستادن و راه رفتن به وسیله گوش تأمین میشود،لذا بعضی از بیماریهای گوش سبب می شود که انسان حالت سرگیجه به خود بگیرد و قدرت بر حفظ تعادل خویش نداشته باشد.
سپس امام علیه السلام در پایان این گفتار حکمتآمیز که ناظر به عظمت آفرینش انسان است و قدرت آفریدگار را نشان میدهد که با ابزار سادهای آثار مهمی را آفریده،میفرماید:«و (عجیب اینکه) انسان از شکافی تنفس میکند»؛ (وَ یَتَنَفَّسُ مِنْ خَرْمٍ) .
منظور از شکاف همان شکاف دوگانه بینی است که نفس کشیدن انسان غالباً در بیداری و خواب به وسیله آن انجام میشود،هرچند گاه به وسیله دهان نیز تنفس میکند؛ولی دهان مسلماً مجرای اصلی نیست و تنفس از طریق آن گاه آثار نامطلوبی دارد؛مخصوصاً در هوای سرد ممکن است به ریهها آسیب برساند در حالی که از طریق بینی هوای سرد تدریجاً گرم میشود و به داخل ریهها میرسد.
شایان توجه اینکه این شکاف دارای موهایی است که گرد و غبار را میگیرد و در مایه لزجی که از بالا ترشح میشود،به صورت آب بینی در آورده تا انسان بتواند آن را به خارج منتقل کند.
خداوند در این شکاف ساده یکی از مهمترین حواس انسان یعنی حس بویایی را آفریده که به وسیله آن میتواند خود را از خطراتی حفظ کند یا مطلوب خود را به دست آورد همانگونه که در زبان حس ذائقه و چشیدن را قرار داده که بازرس و مراقب بسیار خوبی جهت تشخیص غذاهای سالم از ناسالم است.
خدای متعال وسعت این شکاف را دقیقاً به اندازه نیاز برای تنفس قرار داده است؛اگر تنگتر بود انسان به تنگی نفس دچار میشد و اگر گشادتر بود ممکن بود فزونی هوا به ریه آسیب برساند «فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ».
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “I wonder about this human being: He speaks with a piece of) fat, talks with a piece of flesh, hears with a bone and breathes through a hole!”
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا أَقبَلَتِ الدّنیَا عَلَی أَحَدٍ أَعَارَتهُ مَحَاسِنَ غَیرِهِ وَ إِذَا أَدبَرَت عَنهُ سَلَبَتهُ مَحَاسِنَ نَفسِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: چون دنیا به کسی روی آورد، نیکیهای دیگران را به او عاریت دهد، و چون از او روی برگرداند خوبیهای او را نیز برباید .
چون دنیا به کسی روی آرد، نیکوییهای دیگران را بدو به عاریت سپارد، و چون بدو پشت نماید، خوبیهای او را برباید.
هر گاه رو آورد دنیا بر گروهی بعاریت بدهد ایشان را نیکوئیهای غیر ایشان را و هر گاه پشت کند از ایشان برباید نیکوئیهای نفسهای ایشان را
و فرمود (علیه السلام): وقتی که دنیا به قومی روی آورد، خوبیهای دیگران را به آنها عاریت دهد و چون پشت کند، خوبیهایشان را از ایشان بستاند.
و آن حضرت فرمود:چون دنیا به ملّتی روی کند خوبیهای دیگران را به آنان عاریت دهد،و چون پشت کند خوبیهایشان را از آنان سلب نماید .
شروح:
و قوله اذا اقبلت الدنیا علی قوم ای اذا کان قوم فی غنی و کل فعل حسن یحصل من غیرهم یمدحون به، و کذلک علی عکس ذلک اذا کانوا فقراء و تکون لهم مکارم و افعال حسنه فغیرهم من الاغنیاء فی جوارهم یمدحون به.
یعنی من وافقته الدوله اعتقد الناس فیه الکمال، و المحاسن، و الفضائل فینسبون محاسن غیره الیه، و اذا ادبرت الدوله عنه اعتقدوا فیه المثالب فربما اتی بمحمده ینسب الی غیره و لایظن به الا الادبار فی انوار العقول. لامیرالمومنین علیه السلام: کثیر المال لیس له عوار و لا فی کل ما یاتیه عار لان المال یستر کل عیب و فی الفقر المذله و الصغار کذالک الفقر بالاحرار یزری کما ازرت بشاربه العقار و مما ینسب الیه فیه: مساکن اهل الفقر حتی قبورهم علیه تراب الذل بین المقابر و قیل فی قوله اعارته محاسن غیره، یعنی ان العقلاء، و العلماء یتقربون الیه بتنبیهه علی عقائل الکلام، و محاسن الاعمال فکان الدوله اعارته محاسن غیره.
(هرگاه دنیا به کسی رو آورد نیکیهای دیگران را به او عاریه میدهد و هرگاه از وی روی برگرداند نیکیهای خودش را نیز از او میستاند). مقصود امام (علیه السلام) آن است که هرگاه دنیا برای فراهم آوردن وسایل خوشبختی دنیوی، با جاه و مال بر گروهی روآور شود، مردم به آنها توجه پیدا میکنند و به خاطر علاقه و دلبستگی به دنیا، با هر وسیلهی ممکن به ایشان نزدیک میشوند، و اینان در نظر مردم خوب جلوه میکنند، در نتیجه اوصاف خوبی را که در دیگران است- هر چند که در حقیقت آنطور نیستند- برای آنها به عاریه میگیرند، بطوری که نادان را به داشتن علم، و اسرافکار را به داشتن سخاوت، و بیباک را به دلاوری، میستایند، و همچنین، آدم پررو و بیحیا را به داشتن ظرفیت و خوشخویی معرفی میکنند. و چه بسا که روآوردن دنیا به ایشان نیز باعث آمادگی آنها برای کسب کمالات نفسانی و ملکات برجستهای میگردد که- هر چند که آنان قبلا شایستگی برای هیچ یک از اینها را نداشتند- این کمالات صفات خوبی برای افراد پیش از آنها بوده است. و احتمال دارد که مقصود از این نیکوییها، خوبیهای دنیوی از قبیل مرکب سواری، لباس، شکوه و حسن سیاست و تدبیر باشد، و این مطلب روشنی است. عاریه بودن اینها نیز به اعتبار ناپداری اینهاست. و همچنین وقتی که دنیا- برحسب فراهم آمدن وسایل بدبختی- بر گروهی پشت کند، در برابر چشم مردم بد جلوه کنند، بطوری که اگر فردی از آنها دارای فضیلتی هم باشد، مردم آن فضیلت را انکار و او را برخلاف آن معرفی کنند، اگر در دنیا پارسا باشد، او را به ریا و سمعه نسبت دهند، و اگر خوشخوی باشد به سبکی و بیحیایی معرفی کنند، و اگر شجاع و دلیر باشد او را به بیباکی و دیوانگی نسبت دهند. و این برگشت دنیاست که در حقیقت خوبیهای خود را از آنان سلب کرده است، چه بسا که بدین وسیله شخص دارای فضیلتی آمادهی رها کردن و یک سو نهادن فضیلت شود و متخلق به خوبی مخالف آن گردد، به حدی که بطور کلی فضیلت از او رخت بربندد.
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا أَقْبَلَتِ الدُّنْیَا عَلَی [قَوْمٍ أَعَارَتْهُمْ مَحَاسِنَ غَیْرِهِمْ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ عَنْهُمْ سَلَبَتْهُمْ مَحَاسِنَ أَنْفُسِهِمْ]
أَحَدٍ أَعَارَتْهُ مَحَاسِنَ غَیْرِهِ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحَاسِنَ نَفْسِهِ .
کان الرشید أیام کان حسن الرأی فی جعفر بن یحیی یحلف بالله أن جعفرا أفصح من قس بن ساعدة و أشجع من عامر بن الطفیل و أکتب من عبد الحمید بن یحیی و أسوس من عمر بن الخطاب و أحسن من مصعب بن الزبیر و کان جعفر لیس بحسن الصورة و کان طویل الوجه جدا و أنصح له من الحجاج لعبد الملک و أسمح من عبد الله بن جعفر و أعف من یوسف بن یعقوب فلما تغیر رأیه فیه أنکر محاسنه الحقیقیة التی لا یختلف اثنان أنها فیه نحو کیاسته و سماحته و لم یکن أحد یجسر أن یرد علی جعفر قولا و لا رأیا فیقال إن أول ما ظهر من تغیر الرشید له أنه کلم الفضل بن الربیع بشیء فرده علیه الفضل و لم تجر عادته من قبل أن یفتح فاه فی وجهه فأنکر سلیمان بن أبی جعفر ذلک علی الفضل فغضب الرشید لإنکار سلیمان و قال ما دخولک بین أخی و مولای کالراضی بما کان من الفضل ثم تکلم جعفر بشیء قاله للفضل فقال الفضل اشهد علیه یا أمیر المؤمنین فقال جعفر فض الله فاک یا جاهل إذا کان أمیر المؤمنین الشاهد فمن الحاکم المشهود عنده فضحک الرشید و قال یا فضل لا تمار جعفرا فإنک لا تقع منه موقعا.
و اعلم أنا قد وجدنا تصدیق ما قاله علیه السلام فی العلوم و الفضائل و الخصائص النفسانیة دع حدیث الدنیا و السلطان و الرئاسة فإن المحظوظ من علم أو من فضیلة تضاف إلیه شوارد تلک الفضیلة و شوارد ذلک الفن مثاله حظ علی علیه السلام من الشجاعة و من الأمثال الحکمیة قل أن تری مثلا شاردا أو کلمة حکمیة إلا و تضیفها الناس إلیه و کذلک ما یدعی العامة له من الشجاعة و قتل الأبطال حتی یقال إنه حمل علی سبعین ألفا فهزمهم و قتل الجن فی البئر و فتل الطوق الحدید فی عنق خالد بن الولید و کذلک حظ عنترة بن شداد فی الشجاعة یذکر له من الأخبار ما لم یکن و کذلک ما اشتهر به أبو نواس فی وصف الخمر یضاف إلیه من الشعر فی هذا الفن ما لم یکن قاله و کذلک جود حاتم و عبد الله بن جعفر و نحو ذلک و بالعکس من لا حظ له ینفی عنه ما هو حقیقة له فقد رأینا کثیرا من الشعر الجید ینفی عن قائله استحقارا له لأنه خامل الذکر و ینسب إلی غیره بل رأینا کتبا مصنفة فی فنون من العلوم خمل ذکر مصنفیها و نسبت إلی غیرهم من ذوی النباهة و الصیت و کل ذلک منسوب إلی الجد و الإقبال
(و قال علیهالسلام: اذا اقبلت الدنیا علی قوم) چون رو نهاد دنیا بر گروهی و متاع خود را به ایشان اعطا نمود. (اعارتهم محاسن غیرهم) عاریت داد به ایشان نیکوییهای دیگر آن را استعاره لفظ عاریه از برای این کمالات به اعتبار عدم دوام است (و اذا ادبرت عنهم) و چون پشت گردانید از ایشان (سلبتهم محاسن انفسهم) ربود از ایشان نیکوییهای نفسهای ایشان را یعنی کسی که موافقت کرد او را دولت، موافق او شد جمیع اسباب خیر و اعتقاد مردمان در شان او چنان میشود که او مجمع فضایل است. و بسا هست که نسبت میدهند به وی محاسن غیر او را. و چون پشت کرد دولت و رسید زمان نکبت، اعتقاد میکنند در شان او نقصان و بسیار هست که میربایند از او، محاسن را و نسبت میدهند آن را به دیگران. و چه زیبا گفتهاند: شعر: دوستند آنکه را زمانه نواخت دشمنند آنکه را زمانه فکند
هرگاه روی آورد دنیا بر قومی عاریت میدهد ایشان را نیکوئیهای دیگر آن را، و چون پشت گردانید از ایشان بر میکند از ایشان نیکوئیهای خودشان را. غرض آنکه در نظر ابناء دنیا بلکه ارباب علم و نهی مال و نعمت را قدری عظیم باشد، و توانگر عزیز و کریم نماید، نه خوار و لئیم چون کسی نعمتی یافت وصفهای حسنه که دیگران را است بر او بندند، و چون فقیر و تنگدست گردد آن کمالات که او را باشد هم از او سلب کنند و هر که دنیا به او روی آورد ابنای دنیا به او روی آورند و او را دوستدار گردند، و کمالات و محاسن درباره او افتراء کنند و بر هر که پشت کرد بر او پشت بگردانند و او را دشمن دارند، و کمالاتش پنهان سازند، و انکار کنند (و قد قیل) دوستند آنکه را زمانه نواخت دشمنند آنکه را زمانه فکند و دوست عیب موجود نبیند، و دشمن عیب معدوم ببیند.
و گفت امیرالمومنین علیهالسلام که در هر وقتی که روآورد دنیا بر کسی به عاریت دهد دنیا به او نیکوئیهای غیر او را، یعنی در نظر مردم نیکوئیهایی که در او نیست و در غیر او هست در او مینماید، مثلا اگر جاهل باشد او را در نظرها عالم مانند علماء مینماید و چنانچه بخیل باشد سخی مانند اسخیاء مینماید و هکذا و در هر وقتی که روگردانید دنیا از کسی، سلب میکند دنیا از آن کس نیکوئیهای نفس او را، یعنی اگر عالم باشد در نظرها جاهل مینماید و چنانچه سخی باشد بخیل جلوه میدهد و هم چنین.
نظم نعمت خان عالی احد ابطال الحکمه و الشعر من اهالی ایران فی الهند فی مثنویه قصه فی معارضه الحظ و العقل ایهما انفع للانسان، فقال الحظ للعقل: نجرب ذلک نختار اسوء الناس حالا فاقارنه و اویده و تفارقه مره، و تقارنه و تویده و افارقه مره اخری لیتبین الحق. فوجدا یتیما عاریا بلامال و لا ماوی یعمل لاحد الزارعین مشغول بحرس الارض مع الثیران فقال الحظ: انا له الان فلا تقربه، فاقبل علیه و صادف محراسه ثقبه کنز مملوء من الجواهرات الکریمه فاستخرجها و لا یعقل ما یعمل معها، فالقی مقدارا منها فی معلف الثیران، و صنع منها قلائد و علقها علی عنقها و اذنابها و قرونها، فشرعت تتلالا فی الصحراء کانها کوکب دری، و خرج ملک البلاد للصید و مر علی هذه الناحیه فاستجلبه بهاء هذه الجواهر و تلالوها، فعکف عنانه نحوها فرای الیتیم وراء الثیران و اعجب به حسنا و کیاسه و قال لاصحابه: ما رایت غلاما احسن و لا اکیس منه قط، فاحملوه مع هذه الجواهر الی القصر الملوکی، فحملوه و صار الملک لا یفکر الا فیه فوقع فی روعه انه لا ولد له یرث ملکه و یحفظه و انما له بنت واحده فقال: ازوجه بنتی و اجعله وارث ملکی فلا اجد الیق منه، فزوجه بنته و اقام الحفلات و المادب و صار یفتحر به عند الا باعدو الاقارب حتی زف مع بنت الملک و نام معها فی فراشها. فقال الحظ للعقل: هذا عملی رفعت یتیما عاریا من وراء الثور الی فراش بنت الملک و الان افارقه و اسلمه الیک بما لک من التدبیر و الازدهار. فلما فارق حظه و رجع الیه عقله ذهب النوم من راسه و جعل یفکر فی عاقبه امره فقال لنفسه: انت ما تعلم فلو سالک الملک بالبارحه عن ابیک و اسرتک ما تقول له، و لو علم بلوم نسبک و حسبک لقتلک فی الساعه، فمن حکم العقل الهرب من هذا الضرر المهلک و دبر العلاج فی الهرب عاریا فی ظلمه هذه اللیله، فخلع لباسه الملوکی و القی بنفسه من جدار القصر و راح یهرول فی البادیه هاربا، فتوجه الحظ الی العقل و قال: هذا من عملک. و قد سمع فی حدیث انه (علیه السلام) یدعو بهذا الدعاء: اللهم ارزقنی حظا یخدمنی به ذوو العقول، و لا ترزقنی عقلا اخدم به ذوی الحظوظ. الترجمه: چون دنیا بکسی رو آرد خوبیهای دیگران را بوی بخشد، و چون بکسی پشت دهد زیبائیهای او را بغارت برد.
چون دنیا رو کند با کس دهد خوبیش ازهر کس*** چه برگردد برد زیبائی و سازد و را چون خس
(الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) قال علیهالسلام: اقول: الاصل فیه کما فی (مروج المسعودی): نقل ضرار بن ضمره ذلک الکلام عنه علیهالسلام فی جمله کلمات اخری عنه علیهالسلام لمعاویه. و روی سبط ابن الجوزی فی (تذکرته) نقلا من (کتاب) سر العالمین للغزالی) ابیاتا له علیهالسلام قریبه من العنوان، و هی: المرء فی زمن الاقبال کالشجره و حولها الناس ما دامت لها الثمره حتی اذ ما عرت من حملها انصرفوا عنها عقوقا و قد کانوا لها برره و حاولوا قطعها من بعد ما شفقوا دهرا علیها من الاریاح و الغبره (الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) قلت مروات اهل الارض کلهم الا الاقل فلیس العشر من عشره لاتحمدن امرا حتی تجربه فربما لایوافی خبره خبره و من شواهد کلامه علیهالسلام ما فی (وزراء الجهشیاری) عن جبرئیل الطبیب- و کان صنیع البرامکه- قال: دخلت علی الرشید یوما و هو جالس علی بساط علی مشرعه باب خراسان فی ما بین الخلد و الفرات و ام جعفر من وراء ستر، فقال الرشید: قد وجدت شیئا فاشر علیها بما تعمل به. قال: فبینا انا انظر فی ذلک ارتفعت صیحه عظیمه، فسال عنها فقیل له: یحیی بن خالد ینظر فی امور المتظلمین. فقال: بارک الله علیه و احسن جزاءه فقد خفف عنی و حمل الثقل- و ذکره بجمیل. ففعلت ام جعفر مثل ذلک و لم تدع شیئا یذکره احد من جمیل الا ذکرته به. قال: فامتلات بذلک سرورا و قلت فی ذلک بما امکننی و خرجت مبادرا الی یحیی فخبرته بذلک فسر به. و مضت مده ثم جاءنی یوما رسول الرشید، فصرت الیه فوجدته جالسا فی ذلک المجلس بعینه و ام جعفر من وراء الستر ایضا و الفضل بن الربیع بین یدیه، و قد وجدت ام جعفر شیئا فامرنی بتامل علتها، و انی لفی ذلک اذ ارتفعت ضبحه شدیده، فقال الرشید: ما هذا؟ فقیل: یحیی ینظر فی امور المتظلمین. فقال: فعل الله به و فعل- و اقبل یذمه و یسبه- و قال: استبد بالامور دونی و امضاها علی غیر رایی و عمل بما احبه دون محبتی، و تکلمت ام جعفر بنحو من کلامه و ثلبته اکثر مما یثلب به احد، فورد علی من ذلک ما اقام و اقعد، ثم اقبل علی الرشید فقال لی: یا جبرئیل انه لم یسمع کلامی غیرک و غیر الفضل، و لیس الفضل ممن یحکی شیئا عنی و علی لئن تجاوزک لاتلفن نفسک. قال: فتبرات عنده من ذکره و اکبرت الاقدام علی حکایه شیء منه و انصرفت، (الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) فلم اصبر و قلت: و الله ان تلفت نفسی
فی الوفاء لم ابال. و صرت الی یحیی فعرفته ما جری، فقال لی: اتذکر و قد جئتنی فی یوم کذا من شهر کذا و انا فی هذا الموضع فحکیت عن الرشید الا حماد و الثناء و عن ام جعفر مثل ذلک؟ فقلت: نعم- و عجبت من حفظه الوقت- فقال: انه لم یکن منی فی هذه الحال التی ذمنی فیها شیء لم یکن منی فی ذلک الوقت الذی احمدنی فیه، ولکن المده اذا آذنت بالانقضاء جعلت المحاسن مساوی و من اراد ان یتجنی قدر. و فی السیر: قیل لیحیی البر مکی: اخبرنا باحسن ما رایت فی ایام سعادتک. فقال: رکبت یوما فی سفینه ارید التنزه، فلما اردت الخروج اتکات علی لوح من الواحها و کان باصبعی خاتم، فطار فصه من یدی و کان یاقوتا احمر قیمته الف مثقال من الذهب، فتطیرت من ذلک ثم عدت الی منزلی و اذا بالطباخ قد اتی بذلک الفص بعینه و قال: ایها الوزیر لقیت هذا الفص فی بطن حوت من حیتان اشتریتها للمطبخ. فقلت: هذا لایصلح الا للوزیر. فقلت: الحمد لله هذا بلوغ الغایه. و قیل له: اخبرنا ببعض ما لقیت من المحن. قال: اشتهیت لحما فی قدر و انا فی السجن، فغرمت الف دینار فی شهوتی حتی اتیت بقدر و لحم مقطع و اتیت بنار فاوقدت تحت القدر و نفخت- و لحیتی فی الارض حتی کادت روحی تخرج- فلما نضجت ترکتها تفور و تغلی و فتتت الخبز و عمدت لانزلها، فانفلتت من یدی و انکسر القدر علی الارض فبقیت التقط اللحم و امسح منه التراب و آکله و ذهب المرق الذی کنت اشتهیه. و فی (وزراء الجهشیاری): ذکر الکرمانی ان الفضل بن یحیی نقل من محبس کان فیه الی محبس آخر، فوقف له بعض العامه فدعا علیه، فاضطرب (الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) الفضل من ذلک اضطرابا لم یر منه مثل قبله فی شیء من حوادث النکبه، فقال لبعض من کان معه: احب ان تلقی هذا الرجل و تساله عما دعاه الی ما کان هل لحقه من بعض اسبابنا علی غیر علم منا ظلم فنتلا فیه، فصار الرسول الیه فساله هل لحقه منه ما یوجب ذلک؟ قال: لا و الله ولکن قیل لی ان هولاء کلهم زنادقه. فلما عاد الرسول الیه بذلک قال: و الله سریت عنی و فرجت عنی. ثم انشد: غیر ما طالبین ذحلا ولکن مال دهر علی اناس فمالوا و قال ابن ابیالحدید: کان الرشید ایام کان حسن الرای فی جعفر البر مکی یحلف بالله ان جعفرا افصح من قس بن ساعده و اشجع من عامر بن الطفیل و اکتب من عبدالحمید بن یحیی و اسوس من ابن الخطاب و احسن من مصعب بن الزبیر- و لم یکن جعفر حسن الصوره کان طویل الوجه جدا- و انصح له من الحجاج لعبد الملک و اسمح من عبدالله بن جعفر و اعف من یوسف بن یعقوب. فلما تغیر رایه فیه انکر محاسنه الحقیقیه التی لایختلف اثنان انها فیه نحو کیاسته و سماحته، و کان جعفر لم یجسر احد ان یرد علیه قولا و لا رایا، فیقال: ان اول ما ظهر من تغیر الرشید له انه کلم الفضل بن الربیع بشیء فرده علیه الفضل و لم تجر عادته من قبل ان یفتح فاه فی وجهه. فانکر سلیمان بن ابیجعفر ذلک علی الفضل، فغضب الرشید لانکار سلیمان و قال له: ما دخولک بین اخی و مولای- کالراضی بما کان من الفضل- ثم تکلم جعفربشیء قاله للفضل فقال الفضل للرشید: اشهد علیه. فقال له جعفر: فض الله فاک یا جاهل اذا کان الخلیفه الشاهد فمن الحاکم المشهود عنده. فضحک (الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) الرشید و قال: یا فضل لا تمار جعفرا فانک لاتقع عنه موقعا. و فی صله (تاریخ الطبری): غضب المقتدر فی سنه (299) علی وزیره علی ابن محمد بن فرات و کانت له ایاد جلیله و فضائل کثیره، فلم یمسک الناس عن انتقاصه و هجوه مع حسن آثاره. و فی (کامل المبرد): دخل یزید بن ابیمسلم کاتب الحجاج علی سلیمان بن عبدالملک و کان یزید دمیما، فلما رآه قال: قبح الله رجلا اجرک سنه و اشرکک فی امانته. فقال له یزید:
رایتنی و الامر لک و هو عنی مدبر، و لو رایتنی و الامر علی مقبل لاستکبرت منی ما استصغرت و استعظمت منی ما استحقرت. فقال له سلیمان: اتری الحجاج استقر فی قعر جهنم بعد. فقال: لا تقل ذلک، فان الحجاج و طالکم المنابر و اذل لکم الجبابر و هو یجیء یوم القیامه عن یمین ابیک و یسار اخیک فحیث کانا کان. و فی (کامل ابن الاثیر): توفی المعز لدین الله العلوی بمصر سنه (365) و کان سبب موته ان ملک الروم بالقسطنطنیه ارسل الیه رسولا کان یتردد الیه بافریقیه، فخلا به بعض الایام فقال له المعز: اتذکر اذ اتیتنی رسولا و انا بالمهدیه فقلت لک لتدخلن علی و انا بمصر مالکا لها؟ قال: نعم. قال: و انا اقول لک لتدخلن علی بغداد و انا خلیفه. فقال له الرسول: ان آمنتنی علی نفسی و لم تغضب قلت لک ما عندی. فقال له المعز: قل و انت آمن. قال الرسول: بعثنی الیک الملک ذلک العام فرایت من عظمتک فی عینی و کثره اصحابک ما کدت اموت منه، و وصلت الی قصرک فرایت علیه نورا عظیما غطی بصری، ثم (الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) دخلت علیک فرایتک علی سریرک فظننتک خالقا، فلو قلت لی انک لتعرج الی السماء لتحققت ذلک، ثم جئت الیک الان فما رایت من ذلک شیئا اشرفت علی مدینتک فکانت فی عینی سوداء مظلمه، ثم دخلت علیک فما وجدت لک من المهابه ما وجدته ذلک العام، فقلت: ان ذلک کان امرا مقبلا و انه الان بضد ما کان علیه. فاطرق المعز و خرج الرسول من عنده و اخذت المعز الحمی لشده ما وجد حتی مات.
المراد باقبال الدنیا علی الانسان ان ینال منها ما یغبط علیه او یحسد، و المراد باعارته محاسن غیره ان یرفع فوق منزلته، کمن ساد، و ما هو باهل للسیاده. و لیس من الضروری ان تنسب الیه فضائل الاخرین، کما توهم الشارحون، بل قد یکون ذلک، و قد لا یکون، و المعیار ان یقدر باکثر من ثمنه. و المراد بسلبته محاسن نفسه ان تبخس اشیاوه، و یبهظ حقه و مقامه. و الامثله علی ذلک لا تحصی کثره، منها ان یولف شهیر کتابا، فیقبل علیه الناس و یشتروه باغلی الاثمان، و یکیلوا له المدیح بلا حساب، و یستشهدوا بکلماته کدلیل علی الحق!. و لو نسب هذا الکتاب بالذات الی مغمور مجهول لاعرضوا عنه.. و ربما سخروا منه. و فی الخطبه 107 اوضح الامام السبب الموجب و بینه بقوله: (فهو عبد لها- ای الدنیا- و لمن فی یده شیء منها حیثما زالت زال الیها، و حیثما اقبلت اقبل علیها). انه یقبل و یدبر بوحی من دنیاه و مصلحته، و هو یظن انه ما فعل و ما ترک الا باملاء الحق و العدل.
امام علیهالسلام (در نکوهش دنیا) فرموده است: هر گاه دنیا به گروهی رو آورد نیکوئیهای دیگران را به ایشان به عاریه (نسبت) دهد، و هر گاه از آنها پشت گرداند نیکوئیهاشان را از آنان میگیرد (چون کسی توانگر شود و به جائی برسد دنیاپرستان نیکوئیها به او بندند، و اگر ناتوان و بینوا گردد کمالاتش را هم از یاد میبرند).
ابن ابیالحدید مینویسد: رشید موقعی که به جعفر ابن یحیی (برمکی) علاقه داشت سوگند خورد که جعفر از قس بن ساعده فصیحتر است، از عامر بن طفیل شجاعتر است، از عبدالحمید ابن یحیی بهتر خط مینویسد، سیاستش از عمر بن خطاب زیادتر است از مصعب بن زبیر خوش قیافهتر است (با اینکه جعفر بد قیافه بود). برای من اندرز گوتر از حجاج نسبت به عبدالملک است. از عبدالله بن جعفر سخیتر است، از یوسف عفیف تر است اما آنگاه که نظرش درباره جعفر برگشت حتی زیرکی و سخاوتش را هم منکر شد!! و این به خاطر کفران نعمت خدا بود که آفریدگار جهان برای آن وعده عذاب داده است.
و قال علیهالسلام: (اذا اقبلت الدنیا علی احد) بان ارتفع حظه، و قدر له العلو و المنزله (اعارته) ای اعطته بالعاریه (محاسن غیره) فالدیار التی بناها الغیر، و الاموال التی ادخرها الغیر. و الجاه الذی کافح لاجله الغیر، تعطی له (و اذا ادبرت) الدنیا (عنه) و قدر له الا نحطاط (سلبته محاسن نفسه) حتی انه یسلب ماله الذی جمعه، و یوخذ منه المنصب الذی کد و تعب لاجله، و هکذا.
اللغه: اقبلت الدنیا: اتت بخیراتها و ما فیها. العاریه: العطیه للشیء للانتفاع به علی ان یرده او مثله. المحاسن: جمع حسن و هو الجمال و المحاسن هنا افضل الاشیاء. ادبر عنه: تولی عنه و اعطاه دبر ذاهبا. سلب الشیء: انتزعه. الشرح: هذا هو حال الدنیا و هذه طریقتها مع بعض الناس، انها اذا اقبلت علیهم و توجهت نحوهم اخذت محاسن غیرهم فاعطتهم ایاها … اذا اصبح انسان غنیا و اعطی درهما حولت الدنیا هذا العطاء القلیل الی عطاء کثیر تتحدث به الناس و تنقله الرکبان و نحن قد قرانا لبعض من عاصرنا کتبا ضعیفه و مع ذلک تری و سائل الاعلام تحکی فیها و تتحدث عنها و تری الصحافه و رجالاتها تثنی علی مولفها و ذلک لانه شخصیه اجتماعیه مرموقه و لها و زنها علی الساحه السیاسیه و اما اذا ادبرت الدنیا و حاربت بعض الناس فانک تجد ما فیه من محاسن و کمالات تنقل عنه و تسلب منه …
ابن ابی الحدید ضمن شرح این سخن چنین آورده است: به روزگاری که رشید نسبت به جعفر بن یحیی برمکی خوش نظر بود، سوگند به خدا می خورد که جعفر از قس بن ساعده سخنورتر و از عامر بن طفیل دلیرتر و از عبد الحمید بن یحیی خوش قلم تر و از عمر بن خطاب سیاستمدارتر و از مصعب بن زبیر زیباتر است- و حال آنکه جعفر به هیچ روی زیبا نبود و صورتی به راستی کشیده و بد ترکیب داشت. رشید همچنان می گفت: جعفر برای او خیر خواه تر از حجاج برای عبد الملک است و از عبد الله بن جعفر بخشنده تر و از یوسف علیه السّلام پاکدامن تر است. چون نظرش در باره جعفر دگرگون شد، صفات پسندیده واقعی او را هم که هیچ کس در آن شک نداشت نظیر زیرکی و بخشندگی منکر شد، و حال آنکه پیش از آن هیچ کس را یارای آن نبود که سخن جعفر را رد کند و خلاف اندیشه او چیزی بگوید. گفته می شود: نخستین موردی که موجب دگرگونی نظر رشید به جعفر شد، این بود که جعفر به فضل بن ربیع چیزی گفت و فضل آن را پاسخ داد و رد کرد و پیش از آن هرگز در حضور جعفر دهان نمی گشود و چیزی نمی گفت. سلیمان بن ابی جعفر این کار را بر فضل خرده گرفت. رشید از خرده گرفتن سلیمان خشمگین شد و گفت: تو را چه کار به دخالت میان برادرم و دوستم و با این کار رضایت خود را از اعتراض فضل اظهار داشت. سپس جعفر سخنی به فضل گفت. فضل گفت: ای امیر المؤمنین گواه باش. جعفر گفت: ای نادان خدا دهانت را بشکند اگر امیر المؤمنین گواه باشد، چه کسی باید حاکم باشد و حکم کند. رشید خندید و به فضل گفت: با جعفر ستیز مکن که نمی توانی با او در افتی.
و قال علیه السلام
إِذَا أَقْبَلَتِ الدُّنْیَا عَلَی أَحَدٍ أَعَارَتْهُ مَحَاسِنَ غَیْرِهِ،
وَ إِذَا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحَاسِنَ نَفْسِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که دنیا به کسی روی آورد نیکیهای دیگران را به او عاریت میدهد و هنگامی که دنیا به کسی پشت کند نیکیهای خودش را نیز از او میگیرد. (. سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب مصادر نهجالبلاغه از«مسعودی»نقل میکند که«ضرار بن ضمرة»که از یاران نزدیک علی علیه السلام بود روزی بر معاویه وارد شد.معاویه از او خواست تا اوصاف علی علیه السلام را برایش شرح دهد او نیز اوصافی از آن حضرت را بر شمرد (همان چیزی که در حکمت 77 خواهد آمد) آنگاه معاویه گفت:بیشتر بگو.او نیز جملههای دیگری درباره آن حضرت نقل کرد از جمله گفت:«وَسَمِعْتُهُ یَقُولُ ذاتَ یَوْمٍ إنَّ هذِهِ الدُّنْیا إذا أقْبَلَتْ...»(مسعودی قبل از سیّد رضی میزیسته است) بعد از سیّد رضی نیز قاضی قضاعی در کتاب دستور معالم الحکم و آمُدی در غررالحکم و نویسنده الآداب در کتاب خود این جمله را با تفاوتهایی نقل کردهاند (که نشان میدهد از منبع دیگری گرفتهاند).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 11 و 12).این جمله نورانی در تحف العقول که قبل از نهجالبلاغه تألیف شده است نیز با تفاوتی در ضمن کلمات قصار علی علیه السلام آمده است (تحف العقول،ص 382).)
اقبال و ادبار دنیا
امام در این کلام عبرتآموز به دگرگونی حال مردم در برابر کسانی که دنیا به آنها روی میکند یا پشت مینماید اشاره کرده میفرماید:«هنگامی که دنیا به کسی روی آورد نیکیهای دیگران را به او عاریت میدهد و هنگامی که دنیا به کسی پشت کند نیکیهای خودش را نیز از او سلب مینماید»؛ (إِذَا أَقْبَلَتِ الدُّنْیَا عَلَی أَحَدٍ أَعَارَتْهُ مَحَاسِنَ غَیْرِهِ،وَ إِذَا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحَاسِنَ نَفْسِهِ) .
این یک واقعیت است که شواهد فراوان تاریخی دارد؛هنگامی که انسانهایی چه در امر حکومت و سیاست و چه در امور اجتماعی و اقتصادی و چه در علوم و دانشها مشهور و معروف میشدند بسیاری از کارهای خوبی را که دیگران انجام داده بودند به آنها نسبت میدادند.
ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه خود میگوید:بسیاری از اشعار خوب را دیدهایم که چون گویندهاش ناشناخته بود از او نفی میکردند و به افراد مشهور در شعر نسبت میدادند،بلکه کتابهایی در فنون و علوم از اشخاص غیر مشهور وجود داشته که آن را به صاحبان نبوغ و شهرت نسبت دادهاند.
نیز اشاره به داستان«جعفر برمکی»میکند که در آن زمان که مورد قبول «هارون الرشید»بود و اسم و شهرتش در همه جا پیچید،هارون او را در کیاست، سخاوت،فصاحت و مانند آن از برترینهای روزگار میشمرد؛در فصاحت برتر از«قُسّ بن ساعده»،در سیاست بالاتر از«عمر بن خطاب»و در زیبایی زیباتر از «مصعب بن زبیر»و در عفت پاکدامنتر از یوسف و...(در حالی که واقعاً چنین نبود.) ولی هنگامی که نظر هارون درباره او تغییر کرد صفاتی را هم که داشت مورد انکار قرار داد. ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 18. )
چرا چنین است؟ دلیل آن چند چیز است:
نخست اینکه متملقان و مداحان برای نزدیک شدن به این افراد دروغهای زیادی به هم میبافند و به آنها نسبت میدهند و زبان به زبان نقل میشود،کمکم اشخاص باور میکنند که واقعیتی در کار است و به عکس،کسانی که نسبت به افرادی حسادت دارند و به هنگام قدرت آنها نمیتوانند چیزی درباره آنها بگویند وقتی قدرتشان از دست رفت هر نسبت ناروایی را به آنان میدهند و تمام فضایلشان را نیز زیر سؤال میبرند.
علت دیگر این است که یکی از صفاتی که در بسیاری از افراد بهطور طبیعی دیده میشود قهرمان سازی است؛سعی دارند کسانی را به عنوان قهرمان در فنون و علوم و مسائل مختلف به جهان عرضه کنند و همین امر سبب میشود که محاسن دیگران را به حساب آنان بگذارند و در مقابل،عدهای به اصطلاح حس ضعیفکشی دارند که اگر کسی در جامعه ضعیف و ناتوان شد،هر بلایی بتوانند به سرش میآورند.
به یقین یک جمعیت مؤمن و سالم و با انصاف از این امر برکنارند.اقبال و ادبار دنیا نسبت به افراد در نظر آنها تأثیرگذار نیست همیشه حق را میگویند و از حق طرفداری میکنند.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “When this world advances towards anyone (with its riches), it attributes to him the good of others, and when it turns away from him, it deprives him of his own good.”{'The meaning is that when a man's fortune helps him and the world is favorable to him, people will describe his performances with exaggeration and give credit to him for others' actions. But if a man loses the favor of the world and the clouds of ill-luck and misfortune engulf him, people ignore his virtues and do not at all tolerate even to recall his name. }
They are friends of him whom the world favors, and they are foes of him whom the world hits.
وَ قَالَ علیه السلام خَالِطُوا النّاسَ مُخَالَطَةً إِن مِتّم مَعَهَا بَکَوا عَلَیکُم وَ إِن عِشتُم حَنّوا إِلَیکُم
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: با مردم آنگونه معاشرت کنید، که اگر مردید بر شما اشک ریزند، و اگر زنده ماندید، با اشتیاق سوی شما آیند .
با مردم چنان بیامیزید که اگر مردید بر شما بگریند، و اگر زنده ماندید به شما مهربانی ورزند.
اختلاط کنید با مردمان اختلاطی که اگر بمیرید با آن مخالطه گریه کنند بر شما و اگر زنده باشید میل کننده بسوی شما
و فرمود (علیه السلام): با مردم به گونه ای بیامیزید، که اگر بمیرید، بر شما بگریند و اگر بمانید با شما دوستی کنند.
و آن حضرت فرمود:با مردم آنچنان معاشرت کنید که چون از دنیا رفتید بر شما بگریند،و اگر زنده ماندید به شما میل نمایند .
شروح:
(با مردم چنان رفتار کنید که اگر در آن حال مردید، بر شما بگریند، و اگر زنده ماندید، علاقمند به معاشرت با شما باشند). امام (علیه السلام) بدین وسیله بر خوشرفتاری و معاشرت با اخلاق پسندیده با مردم سفارش کرده است، و عبارت: ان متم … کنایه از همان است، زیرا از لوازم خوشرفتاری آدم اهل معاشرت دلسوزی دیگران به او در زندگی و به هنگام نیازمندی او و گریه آنان پس از مرگ اوست. جملهی شرطیه در محل نصب صفت مخالطه است.
وَ قَالَ علیه السلام خَالِطُوا النَّاسَ مُخَالَطَةً إِنْ مِتُّمْ مَعَهَا بَکَوْا عَلَیْکُمْ وَ إِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا إِلَیْکُمْ .
و قد روی خنوا بالخاء المعجمة من الخنین و هو صوت یخرج من الأنف عند البکاء و إلی تتعلق بمحذوف أی حنوا شوقا إلیکم.
و قد ورد فی الأمر بإحسان العشرة مع الناس الکثیر الواسع و قد ذکرنا طرفا من ذلک فیما تقدم.
وفی الخبر المرفوع إذا وسعتم الناس ببسط الوجوه و حسن الخلق و حسن الجوار فکأنما وسعتموهم بالمال.
و قال أبو الدرداء إنا لنهش فی وجوه أقوام و إن قلوبنا لتقلیهم.
و قال محمد بن الفضل الهاشمی لأبیه لم تجلس إلی فلان و قد عرفت عداوته قال أخبئ نارا و أقدح عن ود.
و قال المهاجر بن عبد الله و إنی لأقصی المرء من غیر بغضة
و قال عقال بن شبة التمیمی کنت ردف أبی فلقیه جریر بن الخطفی علی بغلة
فحیاه أبی و ألطفه فلما مضی قلت له أ بعد أن قال لنا ما قال قال یا بنی أ فأوسع جرحی.
و قال محمد بن الحنفیة علیه السلام قد یدفع باحتمال المکروه ما هو أعظم منه
و قال الحسن علیه السلام حسن السؤال نصف العلم و مداراة الناس نصف العقل و القصد فی المعیشة نصف المئونة.
و مدح ابن شهاب شاعرا فأعطاه و قال إن من ابتغاء الخیر اتقاء الشر.
و قال الشاعر و أنزلنی طول النوی دار غربة
و فی الحدیث المرفوع للمسلم علی المسلم ست یسلم علیه إذا لقیه و یجیبه إذا دعاه و یشمته إذا عطس و یعوده إذا مرض و یحب له ما یحب لنفسه و یشیع جنازته إذا مات.
و وقف صلی الله علیه و آله علی عجوز فجعل یسألها و یتحفاها و قال إن حسن العهد من الإیمان إنها کانت تأتینا أیام خدیجة .
(و قال علیهالسلام: خالطوا الناس مخالطه) اختلاط کنید با مردمان اختلاط کردنی بر وجه احسن، به حیثیتی که (ان متم معها) که اگر بمیرید به آن مخالطه (بکوا علیکم) بگریند بر شما به جهت مکارم اخلاق و حسن ارتباط با شما (و ان عشتم) و اگر زنده باشید (حنوا الیکم) آرزومند شوند و میل کنند به سوی شما به فرح و انبساط
اختلاط نمائید با مردمان مخالطتی چنان که اگر بمیرید با آن حالت بگریند بر شما از غایت حسرت و اگر زنده باشید ناله کنند بسوی شما از غایب محبت.
یعنی و گفت امیرالمومنین علیهالسلام معاشرت کنید با مردمان معاشرت کردنی که اگر مردید با آن حال معاشرت، گریه کنند مردمان بر مفارقت شما و اگر تعیش و زندگی کردید، شوق کنند به سوی معاشرت شما.
اللغه: (خالطه) مخالطه و خلاطا: عاشره (حن) حنینا الیه: اشتاق- المنجد. المعنی: هذا بیان جامع لادب المعاشره و الخلطه مع الناس، و المقصود ان تکون المخالطه ودیه و علی قصد الاعانه للناس و جلب قلوبهم و التفانی فی مصالحهم بحیث یحسوا من فقده فقد محب و معین فیبکوا من فقده و فراقه، و اذا کان حیا یشتاقون الی لقائه. الترجمه: با مردم چنان دوستانه معاشرت کنید که اگر مردید بر شما بگریند، و اگر زنده باشید بملاقاتتان مشتاق باشند.
بمردم درآمیز با مهر و یاری ***که بر مردهات گریه آرند و زاری
و گر زنده مانی چه پروانه گردت*** برآیند و سوزند از شرمساری
(الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) اقول: فی (تذکره سبط بن الجوزی): قال ابوحمزه الثمالی: حدثنا ابراهیم بن سعید عن الشعبی عن ضرار بن ضمره قال: اوصی امیرالمومنین (علیه السلام) بنیه فقال: یا بنیعاشروا الناس بالمعروف معاشره ان عشتم حنوا الیکم و ان متم بکوا علیکم ثم قال: یرید بذاکم ان یهشوا لطاعتی و ان یکثروا بعدی الدعاء علی قبری و ان یمنحونی فی المجالس ودهم و ان کنت عنهم غائبا احسنوا ذکری (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) ومثله عن (مناقب ابن الجوزی). و فی (امالی الشیخ) عن ابیالمفضل مسندا عن الباقر (علیه السلام): لما احتضر امیرالمومنین (علیه السلام) جمع بنیه حسنا و حسینا و ابن الحنفیه و الاصاغر من ولده، فوصاهم و کان فی آخر وصیته (عاشروا الناس عشره ان غبتم حنوا الیکم و ان فقدتم بکوا علیکم، یا بنی ان القلوب جنود مجنده تتلاحظ بالموده و تتناجی بها و کذلک هی فی البغض، فاذا احببتم الرجل من غیر خیر سبق منه الیکم فارجوه، و اذا ابغضتم الرجل من غیر سوء سبق منه الیکم فاحذروه). (خالطوا الناس مخالطه) قد عرفت ان فی روایه اخری: (عاشروا الناس بالمعروف معاشره). فی (قرب الاسناد): عن الصادق (علیه السلام) ان علیا (علیه السلام) صاحب ذمیا فقال له الذمی: این ترید؟ قال (علیه السلام): الکوفه. فلما عدل الطریق بالذمی عدل معه علی (علیه السلام)، فقال له الذمی: الست زعمت انک ترید الکوفه فقد ترکت الطریق. فقال له: قد علمت. فقال: و لم عدلت معی؟ قال (علیه السلام) من تمام الصحبه ان یشیع الرجل صاحبه اذا فارقه، کذلک امرنا نبینا. فقال: لا جرم انما تبعه من تبعه لافعاله الکریمه، اشهدک انی علی دینک. فرجع الذمی معه (علیه السلام)، فلما عرفه اسلم. و قال بعضهم: انما الناس احادیث، فان استطعت ان تکون احسنهم حدیثا فافعل. (ان متم معها بکوا علیکم) فی (تاریخ بغداد): کان ابن ابیدواد مولفا لاهل (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) الادب من ای بلد کانوا، و قد کان ضم الیه جماعه یعولهم و یمونهم، فلما مات اجتمع ببابه جماعه منهم فقالوا: ایدفن من کان علی ساقه الکرم و تاریخ الادب و لا یتکلم فیه ان هذا لوهن و تقصیر. فلما طلع سریره قام ثلاثه منهم فقال احدهم: الیوم مات نطام الفهم و اللسن و مات من کان یستدعی علی الزمن و اظلمت سبل الاداب اذ حجبت شمس المعارف فی غیم من الکفن و تقدم الثانی فقال: ترک المنابر و السریر تواضعا و له منابر لو یشا و سریر و لغیره یجبی الخراج و انما یجبی الیه محامد و اجور و قام الثالث فقال: و لیس نسیم المسک ریح حنوطه و لکنه ذاک الثناء المخلف و لیس صریر النعش ما یسمعونه و لکنها اصلاب قوم تقصف و فی (الاغانی): عن مسرور خادم الرشید: لما امرنی بقتل جعفر دخلت علیه و عنده ابو زکار الاعمی و هو یغنیه بصوت لم اسمع بمثله: فلا تبعد فکل فتی سیاتی علیه الموت یطرق او یغادی و کل ذخیره لابد یوما و ان بقیت تصیرالی نفاد و لو یفدی من الحدثان شیء فدیتک بالطریف و بالتلاد فقلت له: فی هذا و الله اتیتک، فاخذت بیده فاقمته و امرت بضرب عنقه. فقال لی ابو زکار: نشدتک الله الا الحقتنی به. فقلت له: و ما رغبتک فی ذلک؟ قال: انه اغنانی عمن سواه باحسانه فما احب ان ابقی بعده … (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) و فیه: کان الفضل الرقاشی منقطعا الی آل برمک مستغنیا بهم عمن سواهم و کانوا یصولون به علی الشعراء و یروون اولادهم شعره و یدونونها القلیل منها و الکثیر تعصبا له و حفظا لخدمته و تنویها باسمه و تحریکا لنشاطه، فحفظ ذلک لهم، فلما نکبوا صار الیهم فی حبسهم فاقام معهم مده ایامهم ینشدهم حتی ماتوا، ثم رثاهم فاکثر من رثائهم، و کان فنی فی حبهم حتی خیف علیه، فمن قوله فی جعفر: کم هاتف بک من باک و باکیه یاطیب للضیف اذ تدعی و للجار ان یعدم القطر کنت المزن بارقه لمع الدنانیر لا ما خیل الساری و منه قوله: فلا یبعدنک الله عنی جعفرا بروحی و لو دارت علی الدوائر فالیت لا انفک ابکیک ما دعت علی فنن و رقاء او طار طائر و قال المدائنی: لما دارت الدوائر علی آل برمک و امر بقتل جعفر بن یحیی و صلب اجتاز به الرقاشی، فوقف یبکی احر بکاء ثم انشا یقول: اما و الله لو لا خوف و اش و عین للخلیفه لا تنام لطفناحول جذعک و استلمنا کماللناس بالحجر استلام فما ابصرت قبلک یابن یحیی حساما حتفه السیف الحسام علی اللذات و الدنیا جمیعا و دوله آل برمک السلام فکتب اصحاب الاخبار بذلک الی الرشید فاحضره، فقال له: ما حملک علی ما قلت؟ فقال: کان الی محسنا فلما رایته علی الحال التی هو علیها (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) حرکنی احسانه فما ملکت نفسی حتی قلت الذی قلته. قال: و کم کان یجری علیک؟ قال: الف دینار فی کل سنه. قال: قد اضعفناها لک. و فی کتاب (اخبار بنیالعباس) عن خادم المامون قال: طلبنی الخلیفه لیلا- و قد مضی من اللیل ثلثه- فقال: بلغنی ان شیخا یحضر لیلا الی آثار دور البرامکه و ینشد
شعرا و یذکرهم و یندبهم و یبکی علیهم، فاذهب مسرعا الی ذاک الموضع و استتر خلف بعض الجدر، فاذا رایت الشیخ قد جاء و بکی و ندبه و انشد ابیاتا فائتنی به. فاتیته فاذا بغلام قد اتی و معه بساط و کرسی حدید و اذا شیخ قد جاء و له جمال و علیه مهابه، فجلس علی الکرسی و جعل یبکی و ینتحب و یقول: و لما رایت السیف جندل جعفرا و نادی مناد للخلیفه فی یحیی بکیت علی الدنیا و زاد تاسفی علیهم و قلت الان لا تنفع الدنیا مع ابیات. فلما فرغ قبضنا علیه و قلنا اجب الخلیفه، ففزع و قال: دعنی اوصی. فاخذ من بعض الدکاکین ورقه و کتب وصیته و سلمها الی غلامه فادخلته علی الخلیفه فقال له: بما استوجب البرامکه معک ما تفعله فی خرائب دورهم. قال: کنت من اولاد الملوک و کنت فی دمشق فزالت الدوله عنی و رکبنی الدین حتی احتجت الی بیع بیتی، فاشاروا علی بالخروج الی البرامکه، فخرجت مع نیف و ثلاثین امراه و صبیا و صبیه حتی دخلنا بغداد و نزلنا فی بعض المساجد فدعوت ببعض ثیاب کنت اعددتها فلبستها و خرجت و ترکتهم جیاعا، فاذا انا بمسجد مزخرف و فی جانبه شیخ باحسن زی و علی الباب خادمان و فی الجامع جماعه جلوس، فطمعت فی القوم و دخلت و انا اقدم رجلا و اوخر اخری و العرق یسیل منی، و اذا بخادم قد اقبل (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) و دعاهم فقاموا فدخلوا دار یحیی بن خالد فدخلت معهم و اذا یحیی جالس علی دکه له وسط بستان، فسلمنا و هو یعدنا مائه و واحدا و بین یدیه عشره من ولده، و اذا بامرد نبت العذار فی خدیه قد اقبل من بعض المقاصیر و بین یدیه مائه خادم متمنطقون فی وسط کل منهم منطقه من ذهب یقرب و زنها من الف مثقال، و مع کل منهم مجمره من ذهب فی کل مجمره قطعه من العود و العنبر السلطانی، فوضعوه بین یدی الغلام و جلس الی جنب یحیی، فقال یحیی للقاضی: تکلم و زوج ابنتی فلانه من ابن اخی هذا. فخطب خطبه النکاح و زوجه و شهد اولئک الجماعه و اقبلوا علینا بالنثار ببنادق المسک و العنبر فالتقطت ملء کمی و نظرت فاذا نحن بین یحیی و ولده و الغلام مائه و اثنا عشر نفرا و اذا بمائه و اثنا عشر خادما قد اقبلوا و مع کل خادم صینیه من فضه علی کل صینیه الف دینار، فوضعوا بین یدی کل رجل منا صینیه، فرایت القاضی و المشائخ یضعون الدنانیر فی اکمامهم و یجعلون الصوانی تحت آباطهم و قاموا و بقیت لا اجسر علی اخذ الصینیه، فغمزنی الخادم فاخذتها و جعلت اتلفت الی و رائی مخافه ان امنع من الذهاب و یحیی یلاحظنی فقال: ما لی اراک تتلقت یمینا و شمالا؟ فقصصت علیه قصتی فقال للخادم: ایتنی بولدی موسی. و قال له: یا بنی هذا رجل غریب فخذه الیک و احفظه بنعمتک. فاخذ یدی و ادخلنی داره و اقمت عنده یومی و لیلتی فی الذ عیش، فلما اصبح دعا باخیه العباس و قال له: امرنی الوزیر بالعطف علی هذا الفتی و قد علمت اشتغالی فی بیت الخلیفه فاقبضه الیک و اکرمه. ففعل ثم تسلمنی فی الغد اخوه احمد، ثم تداولوا بی فی عشره ایام و لا اعرف خبر عیالی و صبیانی. فلما کان الیوم الحادی عشر جاءنی خادم و قال: اخرج الی عیالک (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) بسلام. فقلت: انا لله و انا الیه راجعون سلبت الصینیه و الدنانیر، فرفع الخادم سترا ثم آخر ثم آخر الی خمسه، فلما رفع الاخیر رایت حجره کالشمس حسنا و نورا و استقبلنی منها رائحه العود و نفحات المسک، و اذا بعیالی و صبیانی یتقلبون فی الحریر و الدیباج، و حمل الی مائه الف درهم و عشره آلاف دینار و منشور لضیعتین و تلک الصینیه التی کنت اخذتها بما فیها من الدنانیر و البنادق، و اقمت مع البرامکه فی دورهم ثلاث عشره سنه لا یعلم الناس انا من البرامکه ام غریب، فلما جاءتهم البلیه اجحفنی عمرو بن مسعده و الزمنی فی هاتین
الضیعتین من الخراج ما لا یفی دخلهما به، فلما تحامل علی الدهر کنت اقصد فی آخر اللیل خرابات دورهم فاندبهم و اذکر حسن صنیعهم و ابکی علیهم. فقال الخلیفه: علی بعمرو بن مسعده، فاتی به فقال له: تعرف هذا؟ قال: بعض صنائع البرامکه. قال: کم الزمته فی ضیعته؟ قال: کذا و کذا. فقال له: رد الیه کل ما اخذته منه و افرغهما له لیکونا له و لعقبه من بعده. فعلا نحیب الرجل، فلما رای الخلیفه کثره بکائه قال له: یا هذا قد احسنا الیک فما یبکیک؟ قال: و هذا ایضا من صنیع البرامکه لو لم آت خراباتهم فابکیهم و اندبهم حتی اتصل خبری بالخلیفه من این کنت اصل الی الخلیفه، فدمعت عینا الخلیفه و قال: لعمری هذا ایضا من البرامکه فابکهم و اشکرهم. و فی (العیون): کان سعید بن عمرو مواخیا لیزید بن المهلب، فلما حبس عمر ابن عبدالعزیز، یزید و منع من الدخول علیه، اتاه سعید فقال له: لی علی یزید خمسون الف درهم و قد حلت بینی و بینه فان رایت ان تاذن لی فاقتضیه. فاذن لی فدخل علیه فسر به یزید و قال له: کیف و صلت الی. فقال: بهذا التدبیر. (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) فقال یزید: و الله لا تخرج الا و هی معک. فامتنع سعید فحلف یزید لیقبضها. فقال ابن الرقاع: لم ار محبوسا من الناس واحدا حبا زائرا فی السجن غیر یزید سعید بن عمرو اذ اتاه اجازه بخمسین الف عجلت لسعید (و ان عشتم حنوا الیکم) من (حنا) ای: عطف و مال. فی (مستجاد التنوخی): مرض قیس بن سعد بن عباده فاستبطا اخوانه فقیل: انهم یستحیون مما لک علیهم من الدین. فقال: اخزی الله مالا یمنع الاخوان من الزیاره. ثم امر منادیا فنادی: من کان لقیس علیه حق فهو منه فی حل. فکسرت درجته بالعشی لکثره من عاده. و فی (الجهشیاری): ذکر مخلد بن ابان قال: کنت اکتب لمنصور بن زیاد، فشخص منصور مع الرشید الی خراسان- و کان ابنه محمد بن منصور سخیا سریا و کان الرشید یسمیه فنی العسکر- فامرنی بحفظ الاموال و المقام معه علی السواد بحضره محمد الامین ببغداد، فکنت مع محمد بن منصور و عمل علی تزویج ابنه زیاد بن محمد بن منصور، فسال محمد الامین ان یزوره فی اصحابه و قواده و کتابه من غیر ان یقدم فی هذا قولا الی، فاجابه الامین ثم دعانی فخبرنی الخبر فقلت له: هذا امر علینا فیه غلظه و نحتاج الی مال جلیل. فقال: قد وقع هذا و لا حیله فی ابطاله- و کان موضع بابه یضیق عن عشر دواب- فقلت له: فان لم تنظر فی المال و النفقه فمن این لنا رحبه تقوم فیها دواب الناس. فقال: لا و الله ما ادری و التدبیر و الامر الیک. ففکرت فی احسانهم الی جیرانهم، فخرجت الی مسجد علی بابه فجمعتهم (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) و اعلمتهم ما عزم علیه محمد ابن منصور من امر ابنه و استزارته الامین و انه لا رحبه له، و سالتهم تفریغ منازلهم و اعارتنا ایاها جمعه او عشره ایام حتی نهدمها ثم نبنیها اذا استغنینا عنها احسن بناء. قلت لهم هذا القول و انا خائف الا یجیبونی. فقالوا جمیعا بلسان واحد: نعم کرامه و مسره، غدا نفرغها. فشکرت ذلک لهم و قاموا من حضرتی و اخذوا فی تفریغها- و کان اکثرها باللبن و الاخصاص- فهدمناها و جعلنا مکانها رحبه و اتانا الامین و انفقنا اموالا جلیله، و کانت الغوالی فی تغارات فضه و اکثر الشمع من عنبر فی طساس ذهب، ثم انقضی العرس فبنیت للجیران منازلهم بالجص و الاجر. و فی (کامل المبرد): کان القعقاع بن شور اذا جالسه احد و رفه بالقصد الیه جعل له نصیبا فی ماله و اعانه علی عدوه له فی حاجته و غدا الیه بعد المجالسه شاکرا له حتی شهر بذلک، و فیه یقول القائل: و کنت جلیس قعقاع بن شور و لا یشقی بقعقاع جلیس ضحوک السن ان امروا بخیر و عند السوء مطراق عبوس و جالس رجل قوما من مخزوم، فاساووا عشرته و سعوا به الی معاویه، فقال: شقیت بکم و کنت لکم جلیسا فلست جلیس قعقاع بن ثور و من جهل ابوجهل اخوکم غزا بدرا بمجمره و تور و فی (تاریخ بغداد) عن عون بن محمد الکندی قال: لعهدی بالکرخ ببغداد و ان رجلا لو قال ابن ابیدواد مسلم لقتل فی مکانه، ثم وقع الحریق فی الکرخ- و هو الذی ما کان مثله قط، کان الرجل یقوم فی صینیه شارع الکرخ (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) فیری السفن فی دجله- فکلم ابن ابیدواد المعتصم فی الناس و قال له: رعیتک فی بلد آبائک و دار ملکهم نزل بهم هذا الامر فاعطف علیهم بشیء یفرق فیهم یمسک ارماقهم و یبنون به ما انهدم علیهم و یصلحون به احوالهم. فلم یزل ینازله حتی اطلق لهم خمسه آلاف الف درهم. فقال له: ان فرقها علیهم غیری خفت الا یقسم بینهم بالسویه فائذن لی فی تولی امرها لیکون الاجر اوفر و الثناء اکثر. قال: ذلک الیک. فقسمها علی مقادیر الناس و ما ذهب منهم بنهایه ما یقدر علیه من الاحتیاط و احتاج الی زیاده، فازدادها من المعتصم و غرم من ماله فی ذلک غرما کثیرا. فکانت هذه من فضائله التی لم یکن لاحد مثلها. فلعهدی بالکرخ لو ان انسانا قال (زر ابن ابیدواد و سخ) لقتل. فیه ایضا: اعتل ابن ابیدواد فعاده المعتصم و قال له: انی نذرت ان عافاک الله ان اتصدق بعشره آلاف دینار. فقال له: اجعلها لاهل الحرمین فقد لقوا من غلاء الاسعار عنفا. فقال: نویت ان اتصدق بها ههنا و انا اطلق لاهل الحرمین مثلها. فقیل للمعتصم فی ذلک- لانه عاده و لیس یعود اخوته و اجلاء اهله- فقال: و کیف لا اعود رجلا ما وقعت عینی علیه قط الا ساق الی اجرا او احب لی شکرا او افادنی فائده تنفعنی فی دنیای و دینی، و ما سالنی حاجه لنفسه قط. و بالعکس من اساء معاشره الناس یجتنبه الناس فی حیاته و یشمتون بموته بعد وفاته، قالوا: لما مات ابوعبیده معمر بن المثنی- مع کثره تالیفه فی الفنون المختلفه حتی قیل فیه ان علم الجاهلیه و الاسلام کان عنده- لم یحضر جنازته احد لانه لا یسلم منه شریف و لا غیره. و فی (تاریخ بغداد): و لی معاذ بن معاذ- و کان له منزله من الرشید- (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) قضاء البصره، فلم یحمدوا امره و کثر الکارهون له و الرقائع علیه، فلما صرف عن القضاء اظهر اهل البصره السرور به و نحروا الجزور و تصدقوا بلحمها و استتر فی بیته خوف الوثوب علیه ثم شخص مختفیا. و قالوا: لما نکب المعتصم الفضل بن مروان شمت به الناس لرداءه افعاله و اخلاقه، فقیل فیه: لتبک علی الفضل بن مروان نفسه فلیس له باک من الناس یعرف لقد صحب الدنیا منوعا بخیرها و فارقها و هو الظلوم المعنف الی النار فلیذهب و من کان مثله علی ای شیء فاتنامنه ناسف و فی (الیعقوبی): سخط المتوکل بعد اربعین یوما من خلافته علی محمد بن عبدالملک الزیات و استصفی امواله و عذبه حتی مات، کان شدید القسوه قلیل الرحمه کثیر الاستخفاف بهم لا یعرف له احسان الی احد و لا معروف عنده و کان یقول: الحیاء و الرحمه ضعف، و السخاء حمق. فلما نکب لم یر الا شامت به و فرح بنکبته. و فی (الطبری): قیل فی الامین بعد قتله: لم نبکیک لماذا للطرب یا اباموسی و ترویح اللعب و لترک الخمس فی اوقاتها حرصا منک علی ماء العنب و شنیف انا لا ابکی له و علی کوثر لا اخشی العطب لم تکن تعرف ما حد الرضا لا و لا ما حد الغضب و فی (انساب البلاذری): کان عمرو بن الزبیر عظیم الکبر شدید العجب، (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) و له یقال: (عمرو لا یکلم، من یکلمه یندم).
فرق بعید بین النفاق و حسن المعاشره، فالنفاق ان تضمر البغض و تظهر الحب، اما حسن المعاشره فهی ان تحسن و لا تسیء، و تحب و لا تکره، و تعین و لا تخذل.. و بهذا تکون محبوبا عند الناس یبکون علیک ان مت، و یحنون علیک ان غبت. قال سبحانه: (و قولوا للناس حسنا- 83 البقره). و قدیما قیل: احبب لغیرک ما تحب لنفسک.. و لا خیر فیمن لا یالف و لا یولف، و من اقوال الامام: اسوا الناس حالا من لم یثق باحد لسوء ظنه، و لم یثق به احد لسوء فعله. و قال: القریب من قربته الاخلاق، و الغریب من لم یکن له حبیب. و تقدم ذلک فی الرساله 30.
امام علیهالسلام (در سود خوشرفتاری با مردم) فرموده است: با مردم چنان آمیزش و رفتار نمائید که اگر در آن حال مردید (در مفارقت و جدائی) بر شما بگریند، و اگر زنده ماندید خواهان معاشرت با شما باشند.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بهترین نمونه این فرمایش است. دوست و دشمن برای آن حضرت احترام قائل بودند، زیرا آن حضرت با همه مردم خوشرفتاری داشت تا آنجا که ابن ابیالحدید مینویسد: (دیدند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کنار پیر زنی در راه ایستاد، از او احوال پرسی کرد، با صدای بلند با هم سخن گفتند: سپس حضرت فرمود: رعایت سابقه دوستی از علامت ایمان است این پیر زن در زمان خدیجه به دیدن ما میآمد. این یکی از امتیازات آن حضرت بود که رحم دل و به آن مامور بود.)
و قال علیهالسلام: (خالطوا الناس) ای عاشروهم (مخالطه) ای بنحو من المعاشره (ان متم معها) ای مع تلک المخالطه (بکوا علیکم) لحبهم لکم (و ان عشیتم) و بقیتم فی الحیاه (حنوا) ای مالوا و عطفوا (الیکم) لانکم عاشرتموهم معاشره حسنه.
اللغه: المخالطه: المعاشره. حنوا الیکم: اشتاقوا الیکم. الشرح: دعا الاسلام الی حسن العشره و ان یسیر الانسان مع الناس طیبه بان یلقاهم بالبشر و یتکلم معهم بالرقه و العطف و یشعرهم انه معهم فی سرائهم و ضرائهم و ما یصیبهم من شده و عناء و هذا بطبیعه الحال له نتائج و آثار و من آثاره و نتائجه انه اذا غاب عنهم افتقدوه و بحثوا عنه و حنوا الیه و اشتاقوا الی رویته و اما اذا مات فانهم یبکون علیه و یحزنون لانهم یشعرون بخسارتهم لفقده و هکذا ینبغی ان یکون المسلم ان غاب اشتاقوا الیه و ان مات بکوا علیه.
ابن ابی الحدید ضمن شرح این کلام حدیثی نقل کرده است که مضمون آن چنین است: مسلمان را بر مسلمان شش حق است، چون او را ببیند بر او سلام دهد و چون او را فرا خواند پاسخش دهد و چون عطسه کند سلامت باد گویدش و هر گاه بیمار شود به دیدارش رود و آنچه را برای خود دوست می دارد برای او دوست دارد و اگر بمیرد به تشییع پیکرش برود.
و قال علیهالسلام
خَالِطُوا النَّاسَ مُخَالَطَةً إِنْ مِتُّمْ مَعَهَا بَکَوْا عَلَیْکُمْ،وَ إِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا إِلَیْکُمْ .
امام علیه السلام فرمود:
آنگونه با مردم معاشرت کنید که اگر بمیرید بر مرگ شما اشک بریزند و اگر زنده بمانید به شما عشق ورزند. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم صدوق پیش از سیّد رضی این حکمت را ضمن وصیتی که امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام به فرزندش«محمد بن حنفیه»کرده است آورده و«سبط بن جوزی»که بعد از سیّد رضی میزیسته آن را در کتاب تذکره خود با سند متصلی به«ابو حمزه ثمالی»ذکر کرده که نشان میدهد آن را از جای دیگر گرفته،زیرا سیّد رضی اشارهای به سند این حدیث ننموده است همچنین شیخ طوسی در کتاب امالی از امام باقر علیه السلام آن را نقل نموده و مینویسد هنگامی که امام امیر مؤمنان علیه السلام در حال احتضار بود فرزندانش حسن و حسین و محمد بن حنفیه و فرزندان خردسال خود را نیز دعوت کرد و وصیتهایی به آنها کرد و در آخرش جملهای فرمود که شباهت با حکمت مورد بحث دارد و از آن نیز استفاده میشود که شیخ طوسی آن را از منبع دیگری به دست آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 12). )
روش معاشرت با مردم
میدانیم اسلام دینی اجتماعی است و آیات قرآن و روایات اسلامی بهطور گسترده از معاشرت خوب با مردم سخن گفته است و روایات متواتری در این باره در منابع حدیث وارد شده.کلام امام علیه السلام در اینجا نیز ناظر به همین معناست میفرماید:«آنگونه با مردم معاشرت کنید که اگر بمیرید بر مرگ شما اشک ریزند و اگر زنده مانید به شما عشق ورزند»؛ (خَالِطُوا النَّاسَ مُخَالَطَةً إِنْ مِتُّمْ مَعَهَا بَکَوْا عَلَیْکُمْ،وَ إِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا إِلَیْکُمْ) .
اشاره به اینکه پیوند محبت و دوستی را از طریق برخورد خوب و نیکی و خدمت کردن به مردم آنچنان محکم کنید که شما را به منزله نزدیکترین عزیزان خود بدانند؛هرگاه از دست بروید جای شما در میان آنها خالی باشد؛ ولی در دل همواره از شما یاد کنند و بر عواطف و محبتهایی که نسبت به آنها داشتید اشک بریزند و در حال حیات پروانهوار گرد شما بگردند و از معاشرت با شما لذت ببرند.
در واقع امام علیه السلام در اینجا مسئله محبت و نیکی کردن به مردم را با دلالت التزامی و ذکر لوازم بیان فرموده است،زیرا اشک ریختن بعد از مرگ و عشق ورزیدن در حال حیات از لوازم قطعی محبت با مردم است.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله حسن معاشرت با مردم،نشانه اسلام شمرده شده میفرماید:
«أَحْسِنْ مُصَاحَبَةَ مَنْ صَاحَبَکَ تَکُنْ مُسْلِماً؛ با کسی که همنشین توست خوشرفتاری کن تا مسلمان باشی». ( .بحارالانوار،ج 66،ص 368،ح 4. )
در حدیث دیگری از امام امیر مؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«صاحِبِ الْإخْوانَ بِالْإحْسانِ وَ تَغَمَّدْ ذُنُوبَهُمْ بِالْغُفْرانِ؛ با برادران نیکی کن و گناهانشان را ببخش». ( .غررالحکم،ص 415،ح 9486.)
امام صادق علیه السلام میفرماید:
«إِنَّهُ لَیْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یُحْسِنْ صُحْبَةَ مَنْ صَحِبَهُ وَ مُرَافَقَةَ مَنْ رَافَقَه؛ آنکس که با دوستانش خوشرفتاری نکند و با رفیقش رفاقت نداشته باشد از ما نیست». ( .بحارالانوار،ج 71،ص 161،ح 21.)
این دستورات که نمونههای فراوان دیگری نیز در روایات دارد بر خلاف چیزی است که در دنیای مادی امروز معمول است؛نه در زندگی با دوستان خود عشق میورزند و نه بعد از مرگشان بر آنها اشک میریزند،زیرا در دنیای مادی عواطف را درک نمیکنند و همواره دنبال منافع مادی خویشند.
در تاریخ اسلام نمونههای زیادی برای آنچه در بالا آمد دیده میشود که بعد از مرگ افراد نیکوکار شهر آنها یکپارچه عزا شد و در حیاتشان دوستان پروانهوار گرد آنها بودند. ( .مرحوم علامه شوشتری و ابن ابیالحدید نمونههایی را در اینجا آوردهاند که برای پرهیز از طولانی شدن بحث از ذکر آنها خودداری شد.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Deal with people in such a manner that if you die, they weep over you, and if you live they long for (miss) you.“{To the person who behaves with others with benignity and good manners, people extend their hand of cooperation. They honor and respect him and shed tears when he dies. Therefore, a person should lead such an agreeable life that no one should have any complaint against him, nor should he cause anyone harm so that during his life-time, he will attract others, and after his death, too, he will be well remembered.}
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا قَدَرتَ عَلَی عَدُوّکَ فَاجعَلِ العَفوَ عَنهُ شُکراً لِلقُدرَةِ عَلَیهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: اگر بر دشمنت دست یافتی، بخشیدن او را شکرانه پیروزی قرار ده .
اگر بر دشمنت دست یافتی بخشیدن او را سپاس دست یافتن بر وی ساز.
گامی که قادر شدی بر ضرر رسانیدن بدشمن خود پس بگردان عفو خود را از او و درگذشتن شکرانه مر قدرت یافتن تو بر او
و فرمود (علیه السلام): چون بر دشمن ظفر یافتی، عفو و گذشت را شکرانه پیروزیت قرار ده.
و آن حضرت فرمود:وقتی بر دشمن غلبه کردی،گذشت از او را شکرانه پیروزی بر وی قرار ده .
شروح:
(هرگاه بر دشمنت مسلط شدی، عفو و گذشت از او را، شکر و سپاس نعمت قدرتی بدان که نسبت به او یافتهای). این عبارت توجه دادن به فضیلت گذشت است، و امام (علیه السلام) با این بیان که گذشت، سپاسگزاری به خاطر توانمندی میباشد. یعنی لازمهی شکر نعمت قدرت، گذشت و بخشش است، بر این فضیلت دعوت کرده است، توضیح آن که دست یافتن بر دشمن، نعمتی از طرف خداست که سپاس بر آن، و ایمان و خضوع در برابر خدا را میطلبد. و لازمهی سپاس و ایمان نرمدلی و فرونشاندن آتش خشم است و به دنبال آن عفو و گذشت. به این ترتیب گذشت را جای سپاس قرار داده است از آنجا که این دو لازم و ملزومند. و چون شکر واجب است، عفو و گذشت نیز لازم است.
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا قَدَرْتَ عَلَی عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَیْهِ .
قد أخذت أنا هذا المعنی فقلت فی قطعة لی إن الأمانی أکساب الجهول فلا
و قد تقدم لنا کلام طویل فی الحلم و الصفح و العفو.
و نحن نذکر هاهنا زیادة علی ذلک شجر بین أبی مسلم و بین صاحب مرو کلام أربی فیه صاحب مرو علیه و أغلظ له فی القول فاحتمله أبو مسلم و ندم صاحب مرو و قام بین یدی أبی مسلم معتذرا و کان قال له فی جملة ما قال یا لقیط فقال أبو مسلم مه لسان سبق و وهم أخطأ و الغضب شیطان و أنا جرأتک علی باحتمالک قدیما فإن کنت للذنب معتذرا فقد شارکتک فیه و إن کنت مغلوبا فالعفو یسعک فقال صاحب مرو أیها الأمیر إن عظم ذنبی یمنعنی من الهدوء فقال أبو مسلم یا عجبا أقابلک بإحسان و أنت مسیء ثم أقابلک بإساءة و أنت محسن فقال الآن وثقت بعفوک.
و أذنب بعض کتاب المأمون ذنبا و تقدم إلیه لیحتج لنفسه فقال یا هذا قف مکانک فإنما هو عذر أو یمین فقد وهبتهما لک و قد تکرر منک ذلک فلا تزال تسیء و نحسن و تذنب و نغفر حتی یکون العفو هو الذی یصلحک.
و کان یقال أحسن أفعال القادر العفو و أقبحها الانتقام.
و کان یقال ظفر الکریم عفو و عفو ( من د:«و ظفر». ) اللئیم عقوبة.
و کان یقال رب ذنب مقدار العقوبة علیه إعلام المذنب به و لا یجاوز به حد الارتفاع إلی الإیقاع.
و کان یقال ما عفا عن الذنب من قرع به.
و من الحلم الذی یتضمن کبرا مستحسنا ما روی أن مصعب بن الزبیر لما ولی العراق عرض الناس لیدفع إلیهم أرزاقهم فنادی منادیه أین عمرو بن جرموز فقیل له أیها الأمیر إنه أبعد فی الأرض قال أ و ظن الأحمق أنی أقتله بأبی عبد الله قولوا له فلیظهر آمنا و لیأخذ عطاءه مسلما.
و أکثر رجل من سب الأحنف و هو لا یجیبه فقال الرجل ویلی علیه و الله ما منعه من جوابی إلا هوانی عنده.
و قال لقیط بن زرارة فقل لبنی سعد و ما لی و ما لکم و قال المأمون لإبراهیم بن المهدی لما ظفر به إنی قد شاورت فی أمرک فأشیر علی بقتلک إلا أنی وجدت قدرک فوق ذنبک فکرهت قتلک للازم حرمتک فقال إبراهیم یا أمیر المؤمنین إن المشیر أشار بما تقتضیه السیاسة و توجیه العادة إلا أنک أبیت أن تطلب النصر إلا من حیث عودته من العفو فإن قتلت فلک نظراء و إن عفوت فلا نظیر لک قال قد عفوت فاذهب آمنا.
ضل الأعشی فی طریقه فأصبح بأبیات علقمة بن علاثة فقال قائده و قد نظر إلی قباب الأدم وا سوء صباحاه یا أبا بصیر هذه و الله أبیات علقمة فخرج فتیان الحی فقبضوا علی الأعشی فأتوا به علقمة فمثل بین یدیه فقال الحمد لله الذی أظفرنی بک من غیر ذمة و لا عقد قال الأعشی أ و تدری لم ذلک جعلت فداک قال نعم لانتقم الیوم منک بتقوالک علی الباطل مع إحسانی إلیک قال لا و الله و لکن أظفرک الله بی لیبلو قدر حلمک فی فأطرق علقمة فاندفع الأعشی فقال أ علقم قد صیرتنی الأمور
فقال قد فعلت أما و الله لو قلت فی بعض ما قلته فی عامر بن عمر لأغنیتک طول حیاتک و لو قلت فی عامر بعض ما قلته فی ما أذاقک برد الحیاة.
قال معاویة لخالد بن معمر السدوسی علی ما ذا أحببت علیا قال علی ثلاث حلمه إذا غضب و صدقه إذا قال و وفاؤه إذا وعد
(و قال علیه اسلام: اذا قدرت علی عدوک) چون قادر شوی بر عدو به ضرر رسانیدن (فاجعل العفو عنه) پس بگردان عفو خود را از او در گذشتن از گناه او (شکرا للقدره علیه) بشکرانه قدرت یافتن بر اخذ او و اطلاق لفظ (شکر) بر عفو، بر سبیل مجاز است و از قبیل اطلاق اسم لازم است بر ملزوم. چه در گذشتن از انتقام دشمن، مستلزم اعتراف است به نعمت قدرت و اعتراف به نعمت قدرت، شکر است. پس عفو، مستلزم شکر باشد. شعر: فلا تترکن العفو عن کل زله فما العفو مذموم و ان عزم الجرم
هرگاه دست یابی بر دشمن خود و قادر گردی بر انتقام پس بگردان عفو از او را شکر قدرت بر آن، آری اول واجب در شکر این نعمت عفو از گناه دشمن باشد.
یعنی و گفت امیرالمومنین علیهالسلام که هر وقتی که توانا شدی تو بر انتقام دشمن تو، پس بگردان گذشت تو را از او شکر از برای نعمت توانائی بر انتقام او.
اللغه: (قدر) قدرا … علی الشیء: قوی علیه (العداوه) الخصومه و المباعده و العدو جمع الاعداء. المعنی: القدره من افضل النعم و امجد الکرم الذی من الله به علی الکائنات، فالقدره هی النشاط و الحرکه التی بها یستکمل کل موجود سیره و یصعد علی درجات الکمال و بها تتصور الماده علی انواع شتی الکائنات، فالقدره حرکه فی ذاتها و دفاع عن مضاداتها و کل عائق عن الحرکه عدو لدود لابد من دفعه و المضی فی سبیل الرقی و الکمال. و افضل الدفاع عن العدو تسخیره و تحویله الی رفیق مساعد کما یشاهد فی استکمال القوی الحیویه فانها تعمل فی مضاداتها و تجعل منها آلاتها و معداتها فاذا ظهر تجاه الانسان عدو یضاده و یعانده و انعم الله علی عبده بالقدره علی عدوه فلیحذر سل سیف الانتقام، بل یعفو عنه شکرا علی هذه النعمه، و یجعله بمنه من اصدقائه و معاونیه، فالشکر من موجبات مزید النعم و وفور الکرم، و العفو عن المسیء یوجب ذلک بتحول العدو صدیقا، و الساخط محبا رفیقا. و سیر الانبیاء و الاکابر ملیء بالعفو عند القدره کیف؟ و العفو من صفات الله تعالی اقدر القادرین، و القاهر فوق المذنبین کل حین. و نقل فی السیرانه لما دخل کورش الاکبر معبد بابل کمن له ارتب علی شجره فی طریقه لیرمیه بسهم قاتل، و لما رمی بسهمه کبا فرس کورش و هبط الی الارض فاخطا السهم فاخذ ارتب و مثل بین یدی کورش و لا یظن احد انه ینجو من القتل و لا طمع هو فیه، و لکن کورش عفا عنه فصار من اخلص اصدقائه و اوفی خدمه و جنده، و حضر معه کافه المعارک حتی اذا اصیب کورش بجرح و مات قتل ارتب نفسه فوق جنازته، و لم یحب الحیاه دونه بعده و هذا من اغرب آثار العفو عن العدو المذنب بعد القدره علیه. الترجمه: چون دشمنت در چنبر افتد، با گذشت از او شکر این نعمت ادا کن.
چه قدرت بدشمن تو را داده شد*** به بخشش تو را شکرش آماده شد.
((مجلد 12، صفحه 289، الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه)) فی (العیون): امر عبدالملک بقتل رجل فقال له الرجل: انک اعز ما تکون احوج ما تکون الی الله فاعف له فانک به تعان و الیه تعود، فخلی سبیله. و امر عمر بن عبدالعزیز بعقوبه رجل قد کان نذر ان امکنه الله لیفعلن به ولیفعلن فقال له رجاء بن حیاه: قد فعل الله ما تحب من الظفر فافعل ما یحب الله من العفو. و اتی الحجاج باساری فامر بضرب اعناقهم فقال له رجل منهم لما ارادوا ضرب عنقه: و الله لئن کنا اسانا فی الذنب فما احسنت فی المکافاه فقال ((مجلد 12، صفحه 290، الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه)) الحجاج: اف لهذا الجیف ما کان فیهم احد یحسن مثل هذا. و کف عن القتل. و اتی الهادی برجل کان فی حبسه فجعل یقرعه بذنوبه، فقال الرجل اعتذاری مما تقر عنی به رد علیک، و اقراری بما تعتده علی یلزمنی ذنبا لم اجنه ولکنی اقول: فان کنت ترجو فی العقوبه راحه فلا تزهدن عند المعافاه فی الاجر و فی (العقد): قال مبارک بن فضاله کنت عند المنصور اذ امر برجل ان یقتل فقلت له: قال النبی (صلی الله علیه و آله): اذا کان یوم القیامه نادی مناد بین یدی الله الا من کانت له عند الله ید فلیتقدم، فلا یتقدم الا من عفی عن مذنب، فامر باطلاقه. و قال: قد ضل الاعشی فی طریقه فاصبح بابیات علقمه بن علاثه فقال: قائده و قد نظر الی قباب الادم، و اسوء صباحاه! یا ابابصیر، هذه و الله ابیات علقمه فخرج فتیان الحی فقبضوا علی الاعشی فاتوا به علقمه فمثل بین یدیه. فقال: الحمد لله الذی اظفرنی بک من غیر ذمه و لاعقد، قال الاعشی: افتدری لم ذلک؟ قال: نعم لانتقم الیوم منک بتقوالک الباطل علی مع احسانی الیک، قال: لا و الله ولکن اظفرک الله بی لیبلو قدر حلمک فی … فاطرق علقمه فاندفع الاعشی فقال: اعلقم قد صیرتنی الامور الیک و ما کان بی منکص کساکم علاثه اثوابه وورثکم مجده الا حوص فهب لی ذنوبی فدتک النفوس فلازلت تنمی و لاتنقص فقال: قد فعلت اما و الله لو قلت فی ما قلت فی عامر لاغنیتک طول حیاتک و لو قلت فی عامر بعض ما قلت فی ما اذاقک برد الحیاه. (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) اقول: قال ابن ابیالحدید ضل الاعشی فی طریقه فاصبح بابیات علقمه بن علاثه فقال قائده- و نظر الی قباب الادم- و اسوء صباحاه یا ابابصیر هذه و الله ابیات علقمه فخرح فتیان الحی فقبضوا علی الاعشی فاتوا به علقمه فمثل بین یدیه، فقال: الحمد لله الذی اظفرنی بک من غیر ذمه و لا عقد علیک قال الاعشی او تدری لم ذلک؟ قال نعم لانتقم منک الیوم بتقوا لک علی الباطل مع احسانی قال: (لا و الله و لکن اظفرک الله بی لیبلو قدر حلمک فی) فاطرق علقمه، فاندفع الاعشی فقال: اعلقم قد صیرتنی الامور الیک و ما کان بی منکص کساکم علاثه اثوابه و ورثکم حلمه الاحوص فهب لی نفسی فدتک النفوس فلا تزال تنمی و لا تنقص فقال قد فعلت، اما و الله لو قلت فی بعض ما قلته فی (عامر) لا غنیتک طول حیاتک و لو کنت قلت فی (عامر) بعض ما قلته فی ما اذاقک برد الحیاه، و قال المامون لابراهیم بن المهدی لما ظفر به انی قد شاورت فی امرک فاشیر علی بقتلک الا انی وجدت قدرک فوق ذنبک فکرهت قتلک للازم حرمتک فقال ابراهیم (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) ان المشیر اشار بما تقتضیه السیاسه و توجبه العاده الا انک ابیت ان تطلب النصر الا من حیث عودته من العفو فان قتلت فلک نظراء و ان عفوت فلا نظیر لک، قال قد عفوت فاذهب آمنا. و روی ان مصعبا لما ولی العراق عرض الناس لیدفع الیهم ارزاقهم، فنادی منادیه این عمرو بن جرموز؟ فقیل له: انه ابعد فی الارض، قال اوظن الاحمق
انی اقتله بابی قولوا له فلیظهر آمنا و لیاخذ عطاءه مسلما قلت فی مستجاد التنوخی فی 21 من عناوینه لما افضت الخلافه الی بنیالعباس استخفی رجال من بنیامیه و منهم ابراهیم بن سلیمان بن عبدالملک حتی اخذ له داود بن العباس امانا- و کان ابراهیم عالما حدثا فخص بالسفاح فقال له حدثنی بما مر بک فی اختفائک قال: کنت مختفیا بالحیره فی منزل شارف علی الصحراء فبینا انا علی ظهر بیت اذ نظرت الی اعلام سود قد خرجت من الکوفه ترید الحیره فوقع فی روعی انها تریدنی فخرجت من الدار متنکرا حتی اتیت الکوفه و لا اعرف بها احدا اختفی عنده فبقیت متلددا فاذا انا بباب کبیر و رحبه واسعه فدخلت فیها و اذا رجل و سیم حسن الهیئه علی فرس قد دخل الرحبه و معه جماعه من غلمانه و اتباعه. فقال لی من انت؟ و ما حاجتک؟ قلت: رجل مستخف یخاف علی دمه استجار بمنزلک فادخلنی منزله. ثم صیرنی فی حجره تلی حرمه فکنت عنده فی کل ما احب من مطعم و مشرب و ملبس و لا یسالنی عن شیء من حالی الا انه یرکب فی کل یوم رکبه فقلت له یوما اراک تدمن الرکوب ففیم ذلک؟ فقال: ان ابراهیم بن سلیمان قتل ابیصبراو قد بلغنی انه مستخف و انا اطلبه لادرک منه ثاری فکثر و الله تعجبی من ادبارنا اذ ساقنی القدر الی حتفی (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) فی منزل من یطلب دمی و کرهت الحیاه فسالت الرجل عن اسمه و اسم ابیه فاخبرنی فعرفت ان الخبر صحیح و انا کنت قتلت اباه صبرا. فقلت یا هذا قد وجب علی حقک و من حقک علی ان ادلک علی خصمک و اقرب علیک الخطوه قال و ما ذاک قلت انا ابراهیم بن سلیمان قاتل ابیک فخذ بثارک فقال انی لاحسبک رجلا قد امضک الاختفاء فاحببت الموت قلت بل الحق ما قلت لک انا قتلته یوم کذا و کذا بسبب کذا و کذا. فلما عرف صدقی اربد وجهه واحمرت عیناه و اطرق ملیا ثم قال اما انت فستلقی ابی فیاخذ بثاره منک و اما انا فغیر مخفر ذمتی فاخرج عنی فلست آمن نفسی علیک و اعطانی الف دینار فلم آخذها و خرجت من عنده فهذا اکرم رجل رایته بعد امیرالمومنین (علیه السلام). و فی (الاغانی) لما قال عبدالله بن طاهر قصیدته التی یفخر فیها بماثر ابیه و اهله و یفخر بقتله المخلوع عارضه محمد بن یزید الاموی الحصنی - و کان رجلا من ولد مسلمه بن عبدالملک- فافرط فی السب و تجاوز الحد فی قبح الرد و توسط بین القوم و بین بنیهاشم فاربی فی التوسط فکان فی ما قاله فیه (من حسین من ابوک من مصعب غالتکم غول) فلما ولی عبدالله بن طاهر الشام علم الحصنی انه لایفلت منه ان هرب، فثبت فی موضعه و احرز حرمه و ترک امواله و دوابه و کل ما کان یملکه فی موضعه و فتح باب حصنه و جلس علیه، قال محمد بن الفضل الخراسانی- و هو من وجوه قواد عبدالله- و نحن نتوقع من عبدالله ان یوقع به فلما شارفنا بلده و کنا علی ان نصبحه دعانی عبدالله بن طاهر فی اللیل. فقال لی بت عندی اللیله و لیکن فرسک معدا عندک، ففعلت فلما کان فی (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) السحر صبح الحصنی فرای بابه مفتوحا ورآه جالسا مسترسلا فقصده و سلم علیه و نزل عنده و قال له ما اجلسک ههنا؟ و حملک علی ان فتحت بابک و لم تتحصن من هذا الجیش المقبل و لم تتنح عن عبدالله بن طاهر مع ما فی نفسه علیک و ما بلغه عنک؟ فقال (ان ما قلت لم یذهب علی و لکنی تاملت امری و علمت انی اخطات خطیئه حملنی علیها نزق الشباب و غره الحداثه، و انی ان هربت منه لم افته فباعدت البنات و الحرم و استسلمت بنفسی و کل ما املک فانا اهل بیت قد اسرع القتل فینا ولی بمن مضی اسوه فانی اثق بان الرجل اذا قتلنی و اخذ مالی شفی غیظه و لم یتجاوز ذلک الی الحرم و لا له فیهن ارب و لا یوجب جرمی اکثر مما بذلته). فو الله ما لقاه عبدالله الا بدموعه تجری علی لحیته. ثم قال
له اتعرفنی؟ قال لا و الله، قال (انا عبدالله بن طاهر و قد امن الله روعتک و حقن دمک و صان حرمک و حرس نعمتک، و عفا عن ذنبک و ما تعجلت الیک و حدی الا لتامن من قبل هجوم الجیش، و لئلا یخالط عفوی روعه تلحقک) فبکی الحصنی و قام فقبل راسه، فضمه عبدالله بن طاهر وادناه. ثم قال اما فلا بد یا اخی من عتاب جعلنی الله فداک قلت شعرافی قومی افخر بهم و لم اطعن فیه علی حسبک و لا ادعیت فضلا علیک، و فخرت بقتل رجل هو و ان کان من قومک الا انه من القوم الذین ثارک عندهم فکان یسعک السکوت او ان لم تسکت لا تعرق و لا تسرف فقال (ایها الامیر قد عفوت فاجعله العفو الذی لا یخالطه تثریب و لا یکدر صفوه تانیب) قال قد فعلت، ثم دعا بدواه فکتب له بتسویغه خراجه ثلاث سنین و قال له ان نشطت لنا فالحق بنا و الا فاقم بمکانک، فقال فانا اتجهز و الحق بالامیر، ففعل و لحق به بمصر و لم یزل معه حتی رحل عبدالله الی العراق فودعه و قام ببلده). (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و فی کامل الجزری لما ظفر عماد الدوله علی بن بابویه علی یاقوت و ملک شیراز وجد فی ما غنم برانس لبود علیها اذناب الثعالب، و وجدوا قیودا و اغلالا فسال اصحاب یاقوت عنها فقالوا ان هذه اعدت لکم لتجعل علیکم و یطاف بکم فی البلاد فاشار اصحاب ابن بویه ان یفعل بهم مثل ذلک فابی و قال انه بغی و لوم و ظفرت و لقد لقی یاقوت بغیه- ثم احسن الی الاساری و اطلقهم و قال هذه نعمه و الشکر علیها واجب یقتضی المزید و خیر الاساری بین المقام عنده و اللحوق بیاقوت فاختاروا المقام عنده فخلع علیهم. و فی السیر ضرب الحجاح اعناق اسری ثم قدم رجلا لیضرب عنقه، ققال و الله لئن کنا اسانا فی الذنب فما احسنت فی العفو فقال الحجاج اف لهذه الجیف اما کان فیها یحسن مثل هذا و امسک عن القتل و قال ابوتمام: اذاسیفه اضحی علی الهام حاکما غدا العفو منه و هو فی السیف حاکم
علمتنی التجربه و تکرارها اشیاء، منها ان من فر الی الله و قرع بابه مخلصا اغاثه و شمله بعنایته، و منها ان من شکر القلیل من فضله تعالی زاده اضعافا، و من رفضه و تبرم به طلبا للکثیر عاقبه بالحرمان، و ان من ابی الا القصاص بیده ممن اساء الیه ترکه سبحانه و شانه یشفی غیظه من عدوه ان استطاع، و ان من عفا عن حقه الخاص لوجه الله کان له ناصرا، و عوض علیه اضعافا مضاعفه. و یاتی قول الامام: اولی الناس بالعفو اقدرهم علی العقوبه. و قوله: اول عوض الحلیم من حلمه ان الناس انصاره علی الجاهل.
امام علیهالسلام (در عفو و گذشت از دشمن) فرموده است: هر گاه بر دشمنت دست یافتی پس بخشش و گذشت از او را شکر و سپاس (نعمت) توانائی بر او قرار ده (از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت شده: روز قیامت نداءکنندهای فریاد میکند هر که را بر خدا اجر و پاداشی است بایستد، و نمیایستند مگر گذشت کنندگان، آیا نشنیدید فرمایش خدایتعالی را فمن عفا و اصلح فاجره علی الله س 42 ی 40 یعنی پس کسی که از دشمن بگذرد و بین خود و او اصلاح نماید بر خدا است که اجر و پاداش او را عطا فرماید).
صرف نظر نمودن از دشمن، وقتی سودمند است که آزادیاش به صلاح جامعه باشد همان راهی که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در جنگهای گوناگون نسبت به مردم تعقیب کرد خدا هم نسبت به محمد (صلی الله علیه و آله).
و قال علیهالسلام: (اذا قدرت علی عدوکم) الذی عاداک و اذاک (فاجعل العفو عنه شکرا للقدره علیه) فان القدره من نعم الله سبحانه، و کل نعمه تحتاج الی الشکر، و العفو عن العدو شکر، لانه مما ندب الیه سبحانه، فهو اطاعه له.
اللغه: قدر علیه: قوی علیه. العفو: الصفح. الشرح: لکل نعمه شکرها المناسب لها، و القدره علی العدو نعمه کبری تستحق الشکر، فاذا اعطاک الله القدره البدنیه او العسکریه او العقلیه و انتصرت بذلک علی عدوک فاجعل شکر هذا النصر و القدره علی العدو ان تعفو عنه و تصفح. و فی التاریخ امثله عظیمه فی العفو و الصفح و کم حول هذا الاسلوب من التعامل الد الاعداء الی اصدقاء او فیاء هذا اذا کان المعفو عنه کریما شهما یعرف منابت العز فی رووس الرجال …
ابن ابی الحدید ضمن شرح این سخن می گوید: من این سخن را در قطعه ای تضمین کرده و چنین سروده ام که «اگر بر دشمن چیره شدی و خواستی انتقام بگیری، با بخشیدن دشمنانت سپاس پیروزی را به جای آور.» سپس می گوید: با آنکه سخنان بسیاری در باره بردباری و گذشت و بخشیدن آورده ایم، این جا مطالب دیگری می آوریم. میان ابو مسلم خراسانی و سالار مرو بگو و مگویی شد و سالار مرو در سخن تندی کرد. ابو مسلم او را تحمل کرد، سالار مرو پشیمان شد و برای پوزش خواهی در برابر ابو مسلم ایستاد. او ضمن سخنان خود به ابو مسلم گفته بود: ای بچه سر راهی. ابو مسلم به او گفت: آرام باش، سخنی گفته شد و گمانی به خطا رفت و خشم خود دیو است و من از قدیم با تحمل تو، تو را نسبت به خود گستاخ کرده ام. اینک اگر از گناه پوزش خواهی، من هم با تو در آن شریک ام و اگر مغلوب هستی عفو من تو را فرا می گیرد. سالار مرو گفت: ای امیر، بزرگی گناه من
آرامش را از من باز گرفته است. ابو مسلم گفت: شگفتا، در حالی که بدی کردی با نیکی مقابله کردم و پس از آن در حالی که نیکوکار بودی با بدی مقابله کردم. سالار مرو گفت: اینک به عفو تو اعتماد کردم.
یکی از دبیران مأمون گناهی کرد و پیش او رفت تا حجتی برای گناه خویش آورد. مأمون گفت: ای فلان بر جای باش که یا می خواهی پوزشی آوری یا سوگندی خوری که من هر دو را به خودت بخشیدم. و این کار از سوی تو مکرر شده است که همواره بدی می کنی و ما خوبی می کنیم و گناه می کنی و ما می بخشیم، شاید عفو چیزی باشد که تو را اصلاح کند.
و گفته شده است بهترین کار کسی که قدرت یافته است، عفو است و زشت ترین کار او، انتقام کشیدن است.
و از جمله بردباریها و گذشتی که با آنکه همراه با افتخار و کبر باشد، پسندیده است. کاری است که مصعب بن زبیر انجام داده است و چنان بود که چون والی عراق شد، مردم را به حضور پذیرفت تا مقرری ایشان را پرداخت کند. منادی او ندا داد عمرو بن جرموز -قاتل زبیر- کجاست؟ به مصعب گفته شد: او گریخته و به جایگاه بسیار دوری رفته است. گفت: آن احمق پنداشته است که من او را در قبال خون زبیر خواهم کشت، به او بگویید ظاهر شود و در کمال امان و سلامت مقرری خود را بگیرد.
مردی به احنف فراوان دشنام داد و احنف پاسخی نداد. آن مرد گفت: ای وای چیزی او را از پاسخ دادن به من باز نمی دارد، جز آنکه در نظرش خوار هستم.
مأمون چون بر ابراهیم بن مهدی پیروز شد به او گفت: در کار تو رایزنی کردم و به من به کشتن تو اشاره شد ولی من منزلت تو را فراتر از گناه تو دیدم و به سبب لزوم حرمت تو، کشتنت را خوش نمی دارم. ابراهیم گفت: ای امیر المؤمنین آن کس که با او مشورت کرده ای به مقتضای سیاست و عادت نظر داده است ولی تو می خواهی پیروزی را در پناه عفوی که به آن عادت کرده ای، به دست آوری، اگر بکشی تو را نظیر بسیار است و اگر عفو کنی نظیری نخواهی داشت. گفت: تو را بخشیدم، در کمال امان برو و به حال خود باش.
اعشی در راه خود گم شد و چون صبح فرا رسید کنار خیمه های علقمة بن علاثه بود- که دشمن سرسخت او بود. عصا کش اعشی گفت: ای ابو بصیر، وای از این بامداد نافرخنده و به خدا سوگند که این چادرهای چرمی خانه های علقمه است. در این هنگام
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص236
جوانان قبیله بیرون آمدند و اعشی را گرفتند و او را پیش علقمه بردند. همین که اعشی مقابل او قرار گرفت، علقمه گفت: خدای را سپاس که مرا بدون هیچ عهد و پیمانی بر تو پیروزی داد. اعشی گفت: فدایت گردم، می دانی این کار به چه منظور صورت گرفته است گفت: آری برای اینکه در قبال سخنان یاوه ای که در حق من گفته ای آن هم با نیکیهای من نسبت به تو، اینک از تو انتقام بگیرم. اعشی گفت: نه به خدا سوگند این چنین نیست، بلکه خداوند تو را بر من پیروزی داد تا اندازه بردباری تو را در مورد من بیازماید. علقمه خاموش شد و اعشی این ابیات را خواند: «ای علقمه کارها مرا به سوی تو آورد و بد گمان نبوده و نیستم، علاثه جامه های شرف خود را بر شما پوشانده و بردباری پوشیده خود را میراث شما قرار داد، اینک جانها فدای تو باد، جان مرا به من ببخش که همواره فزونی یابی و کاستی پیدا نکنی.» علقمه گفت: چنین کردم و حال آنکه به خدا سوگند اگر اندکی از آنچه در ستایش عامر بن عمر سروده ای در باره من می سرودی تو را برای تمام مدت زندگانی بی نیاز می کردم و اگر اندکی از نکوهشهایی که مرا سروده ای برای عامر گفته بودی، تو را زنده نمی گذاشت.
معاویه به خالد بن معمر سدوسی گفت: به چه سبب علی را این همه دوست می داشتی؟ گفت: برای سه چیز، بردباریش چون خشم می گرفت و راستی او هر گاه که سخن می گفت و وفای او به هر وعده ای که می داد.
و قال علیهالسلام
إِذَا قَدَرْتَ عَلَی عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَیْهِ .
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که بر دشمنت پیروز شدی عفو را شکرانه این پیروزی قرار ده. (. سند گفتار حکیمانه: از کسانی که پیش از سیّد رضی این سخن حکمت آمیز را نقل کردهاند ابوعثمان جاحظ است که یکصد جمله از کلمات امام گردآوری کرده و این سخن را یکی از آنها قرار داده است و راغب اصفهانی در کتاب محاضرات آن را با تفاوتی که نشان میدهد از منبع دیگری اخذ کرده آورده است و گروه دیگری نیز بعد از سیّد رضی آن را در کتابهای خود آوردهاند،گاه با تفاوتهایی که دلیل بر تعدد منبع است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 13 با تلخیص) و از آنچه در کتاب تمام نهجالبلاغه آمده چنین استفاده میشود که این جمله حکمتآمیز بخشی از نامهای است که امام علیه السلام برای فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام نوشت و در بخش نامهها در نامه 31 در نهجالبلاغه آمده است،هرچند مرحوم سیّد رضی این جمله و بعضی از جملههای دیگر را در آن نامه نیاوره است.(تمام نهجالبلاغه،ص 976). )
شکر قدرت
میدانیم هر نعمتی شکری دارد که اگر انجام گیرد موجب بقای نعمت و افزایش آن است و اگر انجام نگیرد نعمت به مخاطره خواهد افتاد؛ممکن است کم یا نابود شود.
نیز روشن است که شکر تنها شکر زبانی نیست،بلکه باید با عمل مناسبی نعمت را شکر گفت؛آنکس که خدا اموال و ثروت فراوانی به او داده شکرش آن است که دیگران را نیز در آن سهیم سازد و آنکس که خدا مقامی به او بخشیده شکرش آن است که به وسیله آن مشکلات نیازمندان را حل کند.
در مورد پیروزی بر دشمن،بهترین شکر آن عفو و گذشت است همانگونه که امام در اینجا میفرماید:«هنگامی که بر دشمنت پیروز شدی عفو را شکرانه این پیروزی قرار ده»؛ (إِذَا قَدَرْتَ عَلَی عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَیْهِ) .
آری عفو و گذشت سیره کریمان است و انتقام روش لئیمان.
در تاریخ زندگی پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و امامان اهلبیت علیهم السلام جلوههای فراوانی از این مطلب دیده میشود.در جریان فتح مکه هنگامی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بر دشمنانی که یک عمر خون به دل او کرده بودند و یارانش را کشته و مثله کرده بودند پیروز شد جمله تاریخی
«اذْهَبُوا فَأَنْتُمُ الطُّلَقَاءُ» ( .کافی،ج 3،ص 512،ح 2. )را فرمود و همه جنایتکاران را مورد عفو قرار داد و شعار
«الْیَوْمُ یَوْمُ الْمَرْحَمَةِ؛ امروز روز بخشش است»در مکه طنینانداز شد.
توصیههای امام امیرالمؤمنین علیه السلام درباره قاتلش«عبد الرحمان بن ملجم مرادی»نشانی از گذشت کریمانه آن حضرت است و همچنین در جریان جنگ صفین بعد از آن که یارانش بر شریعه فرات مسلط شدند اجازه نداد به عنوان انتقام آب را به روی آنها ببندند،بلکه آب را برای همه آزاد ساخت.همچنین در مورد فرزندان آن حضرت و امامان معصوم.
اضافه بر این،تبدیل انتقام به عفو اثر مهم اجتماعی دارد و آن این است که انتقام به صورت تصاعدی پیش میرود و دائما قتل و کشتار و ناامنی میآفریند و هرگز اجازه نمیدهد صلح و صفا و آرامشی در جامعه پدید آید در حالی که عفو و گذشت به خشونتها پایان میدهد و سبب آرامش جامعه است.بنابراین افزون بر اینکه عفو فضیلتی اخلاقی و مهم است،تدبیر پر ارزش اجتماعی است.
لذا در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
«أَلَا أُخْبِرُکُمْ بِخَیْرِ خَلَائِقِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ؟ الْعَفْوُ عَمَّنْ ظَلَمَکَ وَ تَصِلُ مَنْ قَطَعَکَ وَ الْإِحْسَانُ إِلَی مَنْ أَسَاءَ إِلَیْکَ وَ إِعْطَاءُ مَنْ حَرَمَکَ؛ آیا شما را از بهترین اخلاق دنیا و آخرت خبر ندهم؛عفو و گذشت از کسی که به تو ستم کرده و پیوند محبت با کسی که از تو بریده و نیکی به کسی که با تو بدی کرده و بخشیدن کسی که تو را محروم کرده است (اینها باارزشترین اخلاق است)». ( .کافی،ج 2،ص 107،ح 1. )
و در حدیثی از امام امیر مؤمنان علیه السلام در غررالحکم آمده است:
«الْعَفْوُ تاجُ الْمَکارِمِ؛ عفو تاج اخلاق والای انسانی است». ( .غررالحکم،ص 245،ح 5001.)
در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«تَعافُوا تَسْقُطُ الضَّغائِنُ بَیْنَکُمْ؛ یکدیگر را عفو کنید تا کینهها برچیده شود».( .کنز العمال،ج 3،ص 373،ح 7004. )
قرآن مجید نیز خطاب به مؤمنان میفرماید: «وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَکُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ». 2
از آثار و برکات مهم عفو از دشمنان و خطاکاران آن است که در بسیاری از موارد ناگهان منقلب میشوند و عداوت آنها تبدیل به دوستی صمیمانهای میشود که تاریخ نمونههای فراوانی از آن به یاد دارد.
البته این دستور یک استثنای مهم دارد و آن اینکه در آنجا که دشمن عفو را نشانه ضعف ببیند یا سبب جسارت و ادامه خصومت او شود،عفو کردن غلط و شبیه ترحم بر پلنگ تیزدندان است.در اینگونه موارد هیچ کس عفو را فضیلت نمیشمرد،بلکه نوعی بیتدبیری و رضایت به ادامه خشونت محسوب میشود.
به همین دلیل در اجرای حدود اسلامی در جایی به قاضی اجازه عفو داده شده است که آثار توبه و صلاح در شخص جانی آشکار گردد.
Imām Ali ibn Abū Talib said the following: “When you gain the upper hand over your adversary, pardon him as your way of expressing thanks (to Allāh] for being able to overpower him.”{The occasion for pardoning and forgiving is when there is the ability to avenge. But when there is no such ability, pardon is just the result of helplessness for which there is no credit. However, to practice pardon despite having power and ability to avenge is the essence of human distinction and an expression of thanks to Allāh for bestowing such power. The feeling of gratefulness necessitates it. It is then that man should bow down to Allāh in humbleness and humility by which the delicate feeling of pity and kindness will rise in his heart. The rising flames of rage and anger will cool down. Thereafter, there will be no urge to take revenge under the effect of which one will use his strength and ability to satisfy his anger instead of using it properly.}
وَ قَالَ علیه السلام أَعجَزُ النّاسِ مَن عَجَزَ عَنِ اکتِسَابِ الإِخوَانِ وَ أَعجَزُ مِنهُ مَن ضَیّعَ مَن ظَفِرَ بِهِ مِنهُم
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ناتوانترین مردم کسی است که در دوست یابی ناتوان است، و از او ناتوانتر آن که دوستان خود را از دست بدهد .
ناتوانترین مردم کسی است که نیروی به دست آوردن دوستان ندارد، و ناتوانتر از او کسی بود که دوستی به دست آرد و او را ضایع گذارد.
عاجزترین مردمان کسیست که عاجز باشد از دل بدست آوردن برادران و عاجزتر ازو کسیست که ضایع کرد و فرو گذاشت کسی را که فیروزی یافت باو از برادران
و فرمود (علیه السلام): ناتوانترین مردم، کسی است که در یافتن دوست ناتوان باشد و ناتوانتر از او، کسی است که دوستی فرا چنگ آرد و ضایعش گذارد.
و آن حضرت فرمود:ضعیفترین مردم کسی است که از یافتن دوستان ناتوان است، و ناتوانتر از او کسی است که دوستان به دست آورده را از دست بدهد .
شروح:
(ناتوانترین مردم کسی است که از یافتن دوستان، ناتوان باشد، و ناتوانتر از او کسی است که یاران به دست آورده را از دست بدهد). اخوان، جمع اخو است مانند خربان که جمع خرب است، مقصود دوستان صمیمی است. و در عبارت ترغیبی بر اخلاق پسندیدهاست، زیرا دوستان جز با اخلاق کریمه فراهم نیایند. و امام (علیه السلام) فرد ناتوان از دوستیابی را از آن رو ناتوانترین مردم، دانسته است که دوستیابی، نه به صرف نیروی بدنی نیاز دارد و نه به اعمال نیروی عقلی، بلکه تنها به اخلاق خوب و حسن رفتار و برخورد با گشادهرویی و چهرهی باز، نیازمند است. و این امور هم در بیشتر مردم، طبیعی و آسانترین کار برای آنهاست، بنابراین کسی که از اینها ناتوان باشد، ناتوانترین فرد بر انجام کارهاست. و اینکه امام (علیه السلام) آن کسی را که دوستی داشته و بعد از دست داده، ناتوانترین شخص شمرده است از آن روست که دوستیابی ناگزیر زحمتی برای شخص دارد، اما کسی که دوستی، فراهم آورده است، دیگر نیازی به این مقدار زحمت نیز ندارد، بنابراین، نگهداری دوستان آسانتر است از دوستیابی، پس کسی که دوستان را از دست میدهد، به خاطر ناتوانی در نگهداری از چیزی که آسانترین کارهاست، از کسی که در دوستیابی ناتوان است، ناتوانتر میباشد. اگر کسی اشکال کند که امام فرمود: کسی که دوستان را از دست بدهد، ناتوانتر از ناتوانترین مردم است، بنابراین مردم (به دلیل وجود ناتوانتر از خود) ناتوانترین مردم نمیشود، این خلف است در پاسخ میگوییم: لفظ الناس مطلق است، در صورتی خلف لازم میآمد که افادهی عموم میکرد.
وَ قَالَ علیه السلام أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکْتِسَابِ الْإِخْوَانِ وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ .
قد ذکرنا قطعة صالحة من الإخوانیات فیما تقدم
و فی الحدیث المرفوع أن النبی صلی الله علیه و آله بکی لما قتل جعفر بمؤتة و قال المرء کثیر بأخیه .
و قال جعفر بن محمد علیه السلام لکل شیء حلیة و حلیة الرجل أوداؤه.
و أنشد ابن الأعرابی لعمرک ما مال الفتی بذخیرة و لکن إخوان الصفاء الذخائر.
و کان أبو أیوب السختیانی ( ب:«السجستانیّ»،و الصواب ما أثبته من ا. ) یقول إذا بلغنی موت أخ کان لی فکأنما سقط عضو منی.
و کان یقال الإخوان ثلاث طبقات طبقة کالغذاء لا یستغنی عنه و طبقة کالدواء یحتاج إلیه عند المرض و طبقة کالداء لا یحتاج إلیه أبدا.
و کان یقال صاحبک کرقعة فی قمیصک فانظر بما ترقع قمیصک.
و کان یونس بن عبید یقول اثنان ما فی الأرض أقل منهما و لا یزدادان إلا قلة درهم یوضع فی حق و أخ یسکن إلیه فی الله.
و قال الشاعر أخاک أخاک إن من لا أخا له
و قال آخر و لن تنفک تحسد أو تعادی
و أوصی بعضهم ابنه فقال یا بنی إذا نازعتک نفسک إلی مصاحبة الرجال فاصحب من إذا صحبته زانک و إذا خدمته صانک و إذا عرضت لک مؤنة أعانک و إن قلت صدق قولک و إن صلت شد صولک و إن مددت یدک لأمر مدها و إن بدت لک ( فی د«و بغضاء التقی»و هو وجه أیضا. ) عورة سدها و إن رأی منک حسنة عدها و إن سألته أعطاک و إن سکت ابتدأک و إن نزلت بک ملمة واساک من لا تأتیک منه البوائق و لا تحتار ( ا:«عنک». ) علیک منه الطرائق و لا یخذلک عند الحقائق.
من الشعر المنسوب إلی علی علیه السلام
إن أخاک الحق من کان معک
و من الشعر المنسوب إلیه علیه السلام أیضا
أخوک الذی إن أجرضتک ملمة
و قال بعض الحکماء ینبغی للإنسان أن یوکل بنفسه کالئین أحدهما یکلؤه من أمامه و الآخر یکلؤه من ورائه و هما عقله الصحیح و أخوه النصیح فإن عقله و إن صح فلن یبصره من عیبه إلا بمقدار ما یری الرجل من وجهه فی المرآة و یخفی علیه ما خلفه و أما أخوه النصیح فیبصره ما خلفه و ما أمامه أیضا.
و کتب ظریف إلی صدیق له أنی غیر محمود علی الانقیاد إلیک لأنی صادقتک من جوهر نفسی و النفس یتبع بعضها بعضا.
وفی الحدیث المرفوع إذا أحب أحدکم أخاه فلیعلمه.
و قال الأحنف خیر الإخوان من إذا استغنیت عنه لم یزدک ودا و إن احتجت إلیه لم ینقصک.
و قال أعشی باهلة یرثی المنتشر بن وهب إما سلکت سبیلا کنت سالکها
و قال آخر یرثی صدیقا له أخ طالما سرنی ذکره
رأی بعض الحکماء مصطحبین لا یفترقان فسأل عنهما فقیل صدیقان قال فما بال أحدهما غنیا و الآخر فقیرا
(و قال علیهالسلام: اعجزالناس من عجز عن اکتساب الاخوان) عاجزترین مردمان، کسی است که عاجز باشد از دل بدست آوردن برادران و حسن معاشرت با ایشان و مدارا نمودن و مواسات کار فرمودن با خویشان و بیگانگان، زیرا که اکتساب اخوان، مفتقر است به کرم اخلاق و حسن سیرت با ایشان و آن از امور طبیعیه است که آسان است بر ایشان، پس عاجز از آن اکتساب، اعجز مردمان باشد (و اعجز منه) و عاجزتر از این کس (من ضیع من ظفر به منهم) شخصی است که ضایع کرد و فرو گذاشت کسی را که فیروزی یافت به او و او را مصاحب خود گرفت از برادران زیرا که نگهداشتن یاران، آسانتر است از کلفت تحصیل ایشان. پس سبب حفظ ایشان که آن ظفر است به ایشان اسهل باشد، و مضیع ایشان اعجز
عاجزترین مردمان آن کس است که عاجز باشد از اکتساب دوستان باوفا و عاجزتر از آنکس آنکس باشد که ضایع سازد دوستی را که به دست آورده است او را (سنائی) گوید: بد کسی دان که دوست کم دارد زو بتر آنکه داشت بگذارد و از آن حضرت در (دیوان) منقول است: علیک باخوان الصفاء فانهم عماد اذا استنجدتهم و ظهور فما بکثیر الف خل و صاحب و ان عدوا واحدا لکثیر مضمون این شعر آخری را در فارسی نیکو گفتهاند: دوستی با هزار شخص کم است دشمنی با یکی بود بسیار
و قال علیهالسلام: «اعجز الناس من عجز عن اکتساب الاخوان و اعجز منه من ضیع من ظفر به منهم.» یعنی و گفت امیرالمومنین علیهالسلام که عاجزترین مردمان کسی است که عاجز باشد از تحصیل برادران یعنی دوستان در دین و عاجزتر از او کسی است که ضایع گرداند کسی را که ظفر یافت به آن کس در حالتی که از جملهی برادران باشد. یعنی ضایع گرداند برادری کسی را که ظفر بر برادری او یافته است و عاجزتر بودن آن به سبب آسانتر بودن حفظ برادری است از تحصیل برادری.
اللغه: (الاخوان) جمع الاخ قال فی (المنجد): و الاخ و الاخ و الاخو و الاخو … من جمعک و ایاه صلب او بطن- الی ان قال: و یقال: هولا اخوه فلان، الصاحب و الصدیق و قیل: الاخوان جمع اخ من الصداقه یقال: هولاء اخوان الصفا، یستعار لکل مشارک لغیره فی القبیله او فی الدنیا او فی الصنعه او فی غیر ذلک من المناسبات. اقول: و الیق المناسبات فی لسان القرآن و الاخبار المشارکه فی الاسلام کما قال عز من قائل: (103- آل عمران- و اذکروا نعمه الله علیکم اذ کنتم اعدائا فالف بین قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا). الاعراب: اعجز مضافا متبدا، و جمله من عجز- الخ- موصوله خبره، و الرابط العموم المستفاد من الموصول. المعنی: یشیر الحدیث الی ان الانسان کما یتوجه الی المال و یصرف عمره فی تحصیله فلابد من توجهه الی امر آخر و هو صرف الوقت فی تحصیل الاخوان و الاصدقا و کما ان الوصول الی الاموال عاده لا یکون علی وجه الصدفه و الاختیار و لا یعتمد الناس فی تحصیل المال علیها، کذلک الاصدقاء و الاخوان لا یجتمعون حول الانسان علی وجهه التصادف، فلابد من صرف الهمه و بذل الثروه فی تحصیلهم فانه اهون من تحصیل الاموال، حیث ان حسن المعاشره و بذل المعاونه مما یکتسب به الاصدقاء و لا مونه فیه، و ربما یحصل الصدیق بمسابقه السلام و التحیه و بالزیاه و العیاده و سائر الروابط الحسنه الاجتماعیه المعموله بین الناس، فمن ترک کل ذلک فی سبیل تحصیل الاصدقاء و الاخوان فهو من اعجر الناس، و کما ان المال بعد تحصیله محتاج الی الحفظ و التنمیه حتی یبقی، کذلک الصداقه و الاخوه تحتاج الی التودد و حفظ الروابط حتی تبقی، فمن اکتسب صدیقا ثم ترکه وضیعه کان اعجز من الاعجز. الترجمه: ناتوانتر مردم آنکه برادرانی بدست نیارد، و ناتوانتر از وی آنکه برادران را از خود براند.
ناتوانتر ز جملهی مردم ***آنکه تحصیل دوست نتواند
ناتوانتر از او کسی که ز دوست*** رشتهی دوستی ببراند
(الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) (اعجز الناس من عجز عن اکتساب الاخوان) نظیره ما فی (العلل)، قال الاصبغ: کان امیرالمومنین (علیه السلام) اذا اراد ان یوبخ الرجل یقول له: (و الله لانت اعجز من تارک الغسل یوم الجمعه، فانه لا یزال فی هم الی الجمعه الاخری). و کذا ما عنه (علیه السلام): اسوا الناس حالا من لم یثق باحد لسوء ظنه و لم یثق به احد لسوء فعله. و فی (الظرائف و اللطائف): (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) تکثر من الاخوان ما استطعت انهم عماد اذا ما استنجدتهم و ظهیر و ما یکثر الف خل و صاحب و ان عدوا واحدا لکثیر الصدیق عمده الصدیق وعدته، و نصرته و عقدته، و ربیعه و زهرته، و مشتریه و زهرته، و لقاء الصدیق روح الحیاه، و فراقه اسم الممات، و الحاجه الی الاخ المعین کالحاجه الی الماء المعین. و قال ابن ابیالحدید قال الشاعر: اخاک اخاک ان من لا اخا له کساع الی الهیجا بغیر سلاح و ان ابن عم المرء- فاعلم- جناحه و هل ینهض البازی بغیر جناح لعمرک ما مال الفتی بذخیره و لکن اخوان الصفاء الذخائر و کان ایوب السختیانی اذا بلغه موت اخ له یقول: کانما سقط عضو منی. و قال جعفر بن محمد علیهماالسلام: لکل شیء
حلیه و حلیه الرجل او داوه. و فی الخبر: لما قتل بموته جعفر بکی النبی (صلی الله علیه و آله) و قال: المرء کثیر باخیه. (و اعجز منه من ضیع من طفر به منهم) نظیره ما فی (تاریخ بغداد) ان شعیب بن حرب اراد ان یتزوج بامراه فقال لها: انی سییء الخلق. قالت: و اسوا خلقا منک من احوجک الی ان تکون سییء الخلق. فقال: انت (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) اذن امراتی.
قالوا فی تعریف الصدق و صفاته و اکثروا. و الوصف الداخل فی ماهیته او اللازم لها هو ان الصدیق حقا و واقعا یرفض الشائعات عن صدیقه حتی و لو کان علی جهل بمصدرها. و هذا الصدیق ثروه وعده فی الدین و الدنیا، قال تعالی حکایه عن اهل النار: (فما لنا من شافعین و لا صدیق حمیم- 101 الشعراء). و قیل لحکیم قدیم: ما افضل ما یقتنیه الانسان؟ فقال: (الصدیق المخلص). و اذا کان الاخوان افضل قوه و ثروه یقتنیها الانسان فمن العجز ان یعیش بلا اصدقاء، و ان ضیعت واحدا منهم بعد الظفر به فانت اخسر الفاشلین، کما قال الامام. و قال بعض الشارحین: للصدقه طرق و اسباب، وعد منها (الملاقاه بالبشر و الطلاقه). و الحق ان السبب الوحید للصداقه هو التوافق فی الطباع حتی الطیور علی اشکالها تقع. و اشتهر عن نبی الرحمه (صلی الله علیه و آله): الارواح جنود مجنده ما تعارف منها ائتلف، و ما تناکر منها اختلف. و تقدم الکلام عن الصداقه فی الرساله 30 و فیها یقول الامام: و لا تضیعن حق اخیک اتکالا علی ما بینک و بینه. و بعد، فلا متعه اعذب و اطیب من حدیث تنفض به عن قلبک غبار الامام و الاشجان امام صدیق یصغی الیک بروح زاکیه تطمئن الیها، و عاطفه دافئه تلجا الیها.. و من فقد متعه الاحساس بالصداقه فقد حرمه الله اجمل ما فی الحیاه، و ان کان بیته مترفا و مزخرفا.
امام علیهالسلام (در نکوهش نداشتن و از دست دادن دوست) فرموده است: ناتوانترین مردم کسی است که از دوستیابی ناتوان باشد، و ناتوانتر او کسی است که از دست بدهد دوستی از یاران را که به دست آورده (زیرا دوست یافتن آسانتر است از نگاهداشتن او).
انسان در جامعه نیازمند دوست است. گفتهاند دستهای از دوستان مانند غذا هستند که انسان به آنها محتاج است و دستهای دیگر مانند دوا هستند که گاه و بیگاه به آن نیازمند است و دسته سوم مرضاند که باید از آنها پرهیز کرد. و باز گفته شده رفیق مانند وصلهای است که به پیراهن میزنند باید مناسبت و ارزش آن را به دست آورد. امام ششم (علیه السلام) فرمود: لکل شیء حلیه و حلیه الرجال او داوه هر چیزی زیوری دارد و زیور مرد دوستانش میباشند. شاعر میگوید: اخاک اخاک ان من لا اخاله کساع الی الهیجا بغیر سلاح و ان ابن عم المرء فاعلم جناحه و هل ینهض البازی بغیر جناح دوستت، دوستت! کسی که دوست نداشته باشد مانند جنگجوئی است که بدون اسلحه به جنگ میرود. بدانکه پسر عموی انسان بال انسان است. آیا باز شکاری بدون پر، پرواز میکند؟ اسلام همه هم کیشان را برادر خوانده و صریحا میگوید: (مومنین برادر یکدیگرند)
و قال علیهالسلام (اعجز الناس من عجز عن اکتساب الاخوان) لان اکتساب الاصدقاء لا یحتاج الی ازید من معاشره حسنه، و هی لیست بمال و لا فیها تعب فاذا عجز عنها المرء فهو اعجز الناس (و اعجز منه) ای من هذا الاعجز (من ضیع من ظفر به فهم) بان نسلک سلوکا تنفر منه صدیقه.
اللغه: اکتسب: ربح. ضیع الشیء: فقده. ظفر به: فاز به. الشرح: دعوه الی اکتساب الاخوان و عدم تنفیر و تهجیر من هم اصدقاء بالفعل بل یحافظ علی اصدقائه و یحاول ان یکتسب غیرهم. اعجز الناس من عجز عن اکتساب الاصدقاء لان اکتسابهم لا یحتاج الا الی بعض اللیاقه و الصدق و حسن اللقاء و الکلمه الطیبه و السوال عنهم و مد ید العون الیهم قدر الطاقه و من لم یقدر علی ذلک فهو من اعجز الناس عن اکتساب ما یحتاج الی جهد و کلفه و مشقه عالیه … و لکن اعجز من هذا من ضیع من ظفر به منهم ان یکون لک اصدقاء فتاتی باعمال تبعدهم عنک و تجعلهم یتخلون عن صداقتک فهذا اشد عجزا من اصل اکتسابهم لان هروب العصفور من الید اشد حسره و اکثر الما من تحصیل عصفور بعید لم یقع تحت یدک … و من عجز عن الاحتفاظ بما فی یده کان اعجز من ان یکتسب ما لم یقع فی یده.
ابن ابی الحدید ضمن شرح این سخن شواهدی از روایات و اخبار و اشعار آورده است که برای نمونه به ترجمه یکی دو مورد بسنده می شود:
در حدیث مرفوع آمده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پس از کشته شدن جعفر در جنگ موته گریست و فرمود: مرد با برادرش فزون است.
جعفر بن محمد علیه السّلام فرموده است: هر چیز را زیوری است و زیور مرد دوستان صمیمی اویند.
ابن الاعرابی چنین سروده است «سوگند به جان خودت که ثروت جوانمرد، اندوخته پسندیده نیست، بلکه برادران باصفا، اندوخته های پسندیده ترند.»
ابو ایوب سختیانی می گفته است: هر گاه خبر مرگ یکی از دوستانم - برادرانم- به من می رسد، چنان است که گویی اندامی از اندامهای من فرو می افتد.
گفته شده است، دوست تو همچون رقعه پیراهن توست، بنگر پیراهن خود را با چه چیزی وصله می زنی.
و قال علیهالسلام
أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکْتِسَابِ الْإِخْوَانِ،وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ .
امام علیه السلام فرمود:
عاجزترین مردم کسی است که از به دست آوردن دوستان عاجز باشد و از او عاجزتر کسی است که دوستانی را که بهدست آورده از دست بدهد. ( . سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که پیش از سیّد رضی رحمه الله این کلمه حکمت آمیز را از علی علیه السلام نقل کردهاند،ابوعلی قالی در ذیل الامالی است که جمله بالا را بدون هیچگونه تغییری از آن حضرت نقل کرده است و ابن ابیالحدید آن را با تفاوتی در الحکم المنثوره نقل میکند که نشان میدهد از منبع دیگری گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 14). در کتاب تمام نهجالبلاغه این جمله حکمتآمیز را در لابهلای نامه 31 که امام امیرالمؤمنین علیه السلام برای فرزندش امام مجتبی علیه السلام نوشته نقل کرده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 956). )
ناتوانترین مردم
شک نیست که یکی از مهمترین سرمایه انسان در زندگی دوستان صمیمی است؛این سرمایه نه تنها برای یاری کردن انسان در برابر مشکلات،بلکه برای انس گرفتن و از تجربهها و نظرات آنها بهرهگیری کردن ضروری است و جالب اینکه به دست آوردن دوستان خوب کار آسانی است؛نه همچون به دست آوردن مال است که احتیاج به تلاش و کوشش فراون و گاه نیاز به سرمایهگذاریهای کلان دارد و نه همچون مقام است که به دست آوردنش نیاز به روابط اجتماعی قوی دارد،بلکه با سرمایهای که در اختیار هر کس هست به دست میآید و آن سرمایه گشادهرویی،ادب و حسن معاشرت است.بر همین اساس امام علیه السلام میفرماید:«عاجزترین مردم کسی است که از به دست آوردن دوست عاجز باشد»؛ (أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکْتِسَابِ الْإِخْوَانِ) .
حدیث معروفی است از امیر مؤمنان علی علیه السلام که خطاب به مردم فرمود:
«إِنَّکُمْ لَنْ تَسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوَالِکُمْ فَسَعُوهُمْ بِطَلَاقَةِ الْوَجْهِ وَ حُسْنِ اللِّقَاءِ فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یَقُولُ إِنَّکُمْ لَنْ تَسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوَالِکُمْ فَسَعُوهُمْ بِأَخْلَاقِکُمْ؛ (ای مردم) شما نمیتوانید مردم را با اموال خود راضی نگه دارید،از این رو ایشان را با خوشرویی و رفتار خوب راضی نگه دارید،زیرا من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود:شما نمیتوانید خشنودی مردم را با اموال (محدودتان) به دست آورید بنابراین با اخلاق نیکتان خشنودی آنها را به دست آورید». ( .بحارالانوار،ج 68،ص 384،ح 22.)
آنگاه امام میافزاید:«و از او عاجزتر کسی است که دوستانی را که به دست آورده از دست بدهد»؛ (وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ) .
زیرا ممکن است به دست آوردن چیزی مقداری زحمت داشته باشد؛ولی نگهداشتن آن آسانتر است،بنابراین کسی که دوستان خود را با بیمهری یا بیاعتنایی از دست دهد عاجزتر از کسی است که نتوانسته دوستی به دست آورد.
در اینجا سؤالی مطرح است که اگر امام در جمله اول میفرماید:«از همه مردم عاجزتر کسی است که...»چگونه بعد از آن میفرماید:«و از او عاجزتر کسی است که دوستانش را از دست دهد»اگر جمله اول عمومیّت دارد،با جمله دوم سازگار نیست.
ولی پاسخ این سؤال روشن است و آن اینکه جمله اول عمومیّت نسبی دارد و عمومیّت نسبی با وجود بعضی از استثناها منافات ندارد و شبیه این تعبیر در کلمات روزانه مردم نیز زیاد است؛مثلا مردم میگویند:بدبختترین مردم کسی است که آبروی خود را از دست دهد و از او بدبختتر کسی است که ایمان خود را از دست دهد و هیچ گاه در عرف مردم تناقضی در میان این دو دیده نمیشود.
در حدیثی از امام امیر مؤمنان علیه السلام در غررالحکم میخوانیم:
«مَنْ لا صَدیقَ لَهُ لا ذُخْرَ لَهُ؛ کسی که دوست ندارد ذخیرهای ندارد». (.غررالحکم،ح 9460. )
امام صادق علیه السلام میفرماید:
«لَقَدْ عَظُمَتْ مَنْزِلَةُ الصَّدِیقِ حَتَّی إِنَّ أَهْلَ النَّارِ یَسْتَغِیثُونَ بِهِ وَ یَدْعُونَ بِهِ فِی النَّارِ قَبْلَ الْقَرِیبِ الْحَمِیمِ قَالَ اللَّهُ مُخْبِراً عَنْهُمْ (فَما لَنا مِنْ شافِعِینَ وَ لَا صَدِیقٍ حَمِیمٍ)؛ مقام دوست بسیار برجسته است تا آنجا که
دوزخیان نیز با فریاد خود از او-پیش از آنکه از نزدیکان کمک بخواهد-سخن میگویند همانگونه که خداوند در قرآن از آنها چنین خبر داده که میگویند:
امروز نه شفاعتکنندهای داریم نه دوست گرم و پر محبتی». ( .بحارالانوار،ج 71،ص 176،ح 11. )
اصولاً دوستان خوب بهترین زینت انسانند همانطور که امام صادق علیه السلام میفرماید:
«لِکُلِّ شَیْءٍ حِلْیَةٌ وَ حِلْیَةُ الرَّجُلِ أوِدّائُهُ؛ هرچیزی زینتی دارد و زینت انسان دوستان اوست». ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 112.)
در اهمّیّت دوستان همین بس که از بعضی از بزرگان سؤال شد:آیا برادر بهتر است یا دوست خوب.گفت:برادری خوب است که دوست انسان باشد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The most helpless of all men is one who cannot find a few brothers during his lifetime, but still more helpless is whoever finds such a brother but loses him.”{It is not difficult to attract others with good manners and cheerfulness and to befriend them by sweet talk because no physical exertion or mental worry is required for this. Having made friends, it is still easier to maintain the friendship and good relationship. For making real friends, some effort is needed, while for maintaining friendship, no difficulty is unsurmountable. Therefore, no one can be more wretched than one who cannot even retain a thing which could be retained just by keeping away from frowning. The idea here is that a man should meet everyone with good manners and cheerfulness so that people may like to associate with him and extend a hand of friendship to him.}
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا وَصَلَت إِلَیکُم أَطرَافُ النّعَمِ فَلَا تُنَفّرُوا أَقصَاهَا بِقِلّةِ الشّکرِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: چون نشانههای نعمت پروردگار آشکار شد، با ناسپاسی نعمتها را از خود دور نسازید .
چون طلیعه نعمتها به شما رسید، با ناسپاسی دنباله آن را مبرید.
هر گاه برسد بشما جوانب نعمتها پس مربانید پایان آنرا بکمی شکرگزاری
و فرمود (علیه السلام): چون سرآغاز نعمت به شما رسد با کم سپاسی دنباله آن را نبرید.
و آن حضرت فرمود:زمانی که مقدمات نعمتها به شما رسید، نهایت آن را با کمی شکر از خود مرانید .
شروح:
و اطراف النعم: ابعاضها التی هی ادناها و اقصاها، ای ابعدها. و هذا ایماء الی ان من شکر نعم الله التی عنده و ان کانت صغیره فهو تعالی یعطی اجز لها.
اذا وصلت الیکم اطراف النعم فلا تنفروا اقصاها بقله الشکر کفران النعم کالسبب لزوالها، و انقطاعها کما ان شکرها سبب لدوامها و زیادتها قال تعالی (لان شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید).
(هرگاه نعمتهای تازهای نصیب شما شد، زیادی آن نعمتها را با کمسپاسی از خود دور نسازید). امام (علیه السلام) در این گفتار توجه داده است، بر این که به منظور دوام و بقای نعمت باید شکر نعمت را به جای آورد، و از کمسپاسی- به دلیل پیامد ناگوار آن- برحذر داشته است بنابراین، زنهار به خاطر پیامد کمسپاسی است. لفظ تنفیر (حذر داشتن) را به ملاحظهی شباهت نعمت، به یک گروه پرنده استعاره آورده است، پرندگان به هم پیوسته که اگر اول آن گروه فرود آید، آخر آن نیز فرود خواهد آمد. و در این عبارت اشارتی است بر این که دوام شکر و سپاس باعث دوام و زیادت نعمت است، همانطوری که خداوند متعال فرموده است: و لئن شکرتم لا زیدنکم
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا وَصَلَتْ إِلَیْکُمْ أَطْرَافُ النِّعَمِ فَلاَ تُنَفِّرُوا أَقْصَاهَا بِقِلَّةِ الشُّکْرِ .
قد سبق القول فی الشکر و نحن نذکر هاهنا زیادة علی ذلک.
قال بعضهم ما شیبتنی السنون بل شکری من أحتاج أن أشکره.
و قالوا العفاف زینة الفقر و الشکر زینة الغنی.
و قالوا من سعادة المرء أن یضع معروفه عند من یشکره.
و من جید ما قیل فی الشکر قول أبی نواس قد قلت للعباس معتذرا
و قال البحتری فإن أنا لم أشکر لنعماک جاهدا فلا نلت نعمی بعدها توجب الشکرا ( دیوانه 71. ) .
و قال أیضا سأجهد فی شکری لنعماک إننی أری الکفر للنعماء ضربا من الکفر.
و قال ابن أبی طاهر شکرت علیا بره و بلاءه
و قال أبو الفتح البستی لا تظنن بی و برک حی
و قال أیضا و خر لما أولیت شکری ساجدا و مثل الذی أولیت یعبده الشکر.
البحتری
أراک بعین المکتسی ورق الغنی
آخر بدأت بمعروف و ثنیت بالرضا
(و قال علیهالسلام فیالذین اعتزلوا القتال معه:) فرموده است آن حضرت علیهالسلام در شان کسانی که گوشه گرفتند از کارزار نمودن به مصاحبت و موافقت او (خذلوا الحق) فرو گذاشتند راه حق را و تکاسل ورزیدند در آن (و لم ینصروا الباطل) و یاری ندادند کار باطل و ناحق را چون محمد بن سلمه و اسامه بن زید و سعد بن ابی وقاص و عبدالله بن عمر و ابوموسی اشعری و احنف بن قیس که رخصت حاصل کردند از آن زبده اشخاص که با آن حضرت به کارزار مشغول نشوند و مقرر است که اگر نصرت حق میکردند چون مالک اشتر و دیگران، فیروز میبودند در هر دو جهان. این کلام اشارت است به توسط ایشان در ضلالت، گوییا آن حضرت در حق ایشان فرموده که ایشان اگرچه فرو گذاشتند حق را و مدد ما ندادند در آن اما یاری ندادند امر باطل را و مدد خصمان ما ندادند در آن
هرگاه برسد به سوی شما اوائل نعمتها و شروع درآمدن کند نفرت مدهید و مرمانید آخر آن را به کمی شکر، چون شکر موجب مزید نعمت میگردد و ترک آن موجب انقطاع، پس چون فوجی از نعمت بر او داخل شوند، و او شکر آن نکند و پاس آن ندارد، آن فوجهای آخرین از آن صید که در راهند و از عقب وارد میشوند برمند و باز گردند.
و گفت امیرالمومنین علیهالسلام در وقتی که رسید به شما کنارهها و اوایل نعمتها، پس رم مدهید منتهای آن را به سبب کمی شکر کردن. یعنی به اندک نعمتی که رسیدید بسیار شکر کنید تا برسید به منتهای نعمت، زیرا که شکر، نعمت افزون کند.
اللغه: (الاطراف) جمع طریف و هو المکتسب من المال حدیثا کما فی- المنجد- او جمع طرف و هو الشیء و منتهی کل شیء کما فی- المنجد- و الاول انسب بالمقام. (النعمه) جمع نعم و انعم الحاله التی یستلذها الانسان، و فلان واسع النعمه ای کثیر المال- المنجد-. (نفر) ینفر نفورا الدابه: جزعت و تباعدت، و نفر ینفر الظبی: شرد و ابعد- المنجد-. المعنی: نال المسلمون فی عصره نعما لم یسبقوها و لم یکونوا یطمعوا فیها من السیاده و العزه و الاموال الکثیره التی مادتها غنائم الجهاد السریع الناجح و الفتوحات الواسعه التی ارسلت الی المدینه سیلا من طرائف الغنائم من ناحیه الفارس و الروم و قلما یصل البائس و الفقیر الی نعمه وافره الا بطر و طغی، و البطر و الطغیان کفران النعمه، و قد شاهد (علیه السلام) کیف اثر هذه الوضعیه فی روحیه المسلمین و شرعت تفسدهم و تغررهم حتی کبار الصحابه امثال طلحه و زبیر و عمرو بن العاص، فخاف علیهم عواقب هذه الغره و الطغیان الموجب للکفران و زوال النعم، فقد کان (علیه السلام) یتوقع للاسلام نفوذا عاما یشمل البشریه باجمعها و یجعلها تخضع لحکومه واحده عادله ملوها الاخلاق الفاضله و التوحید و العدل و السلام و الاسلام، و هی النعمه القصوی التی ینظر الیها بعینه النافذه، و حذر المسلمون من تنفیرها و لکن هیهات هیهات و یا اسفا اسفا من هذه الخلافات التی نفرت هذه النعم و ابعدتها الی ظهور الحجه عجل الله فرجه. الترجمه: چون نعمتهای نورستان در رسند، کمسپاسی نکنید تا دنبالهایشان برمند.
سر نعمت چه درآید ز درت ***میرسد از پس آن بیشترت
ناسپاسی مکن رم ندهش ***بر رگ خویش مزن نیشترت
(الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) اقول: ذکره (ابن ابیالحدید) بعد (17) ولکن فی (ابنمیثم) کما هنا. و کیف کان فروی المصنف فی (مجازاته النبویه) قریبا منه عن النبی (صلی الله علیه و آله) و لاغرو فهو. منه کالصنو من الصنو و الذراع من العضد فقال: و من ذلک قوله (صلی الله علیه و آله) لبعض ازواجه احسنی جوار نعم الله فانها قلما نفرت عن قوم فکادت ترجع الیهم، ثم قال: و هذه استعاره لانه (صلی الله علیه و آله) جعل النعم المتفاضله علی الانسان بمنزله الضیف النازل و الجار المجاور الذی یجب ان یعد قراه و یکرم مثواه و تصفی مشاربه و تومن مساربه فان اخیف سربه ورنق شربه و ضیعت قواصیه و اعتمیت مقاربه کان خلیقا بان ینتقل و جدیرا بان یستبدل فکذلک النعم اذا لم یجعل الشکر قری نازلها و الحمد مهاد منزلها کانت و شیکه بالانتقال و خلیقه بالزیال. و فی روایه اخری (احسنوا جوار نعم الدنیا فانها و حشیه) و باقی الخبر علی لفظه، فعلی هذه الروایه کانه (صلی الله علیه و آله) شبه النعم باوابد الوحش التی تقیم مع الایناس و تنفر مع الایحاش و یصعب رجوع شاردها اذا شرد ودنو نافرها اذا بعد. قلت: بل الظاهر اراده المعنی الاخیر علی الروایه الاولی ایضا فکما ان (الفصل التاسع و الثلاثون-
فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) الوحشیه قرینه لتشبیه النعم بالاواید کذلک قوله (لاتنفروا). قال تعالی (کانهم حمر مستنفره فرت من قسوره). و قال الشاعر: ازجر حمارک انه مستنفر فی اثراحمره عمدن لغرب و فی المثل: کل ازب نفور. قال الجوهری: ینبت علی حاجب البعیر شعیرات فاذا ضربته الریح نفر. قال الکمیت (او یتناسی الازب النفورا). و مما یشهد لما قلنا من التشبیه ما رواه محمد بن یعقوب عن الرضا (علیه السلام) انه قال لمحمد بن عرفه ان النعم کالابل المعتقله فی عطنها علی القوم ما احسنوا جوارها فاذا اساوا معاملتها و ابالتها نفرت عنهم. و کیف کان، فقال تعالی (ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم)، (لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید). و عن ابی عبدالله (علیه السلام) مکتوب فی التوراه: (اشکر من انعم علیک و انعم علی من شکرک فانه لا زوال للنعماء اذا شکرت و لا بقاء لها اذا کفرت الشکر زیاده للنعم و امان من الغیر). و عنه (علیه السلام) فی قوله تعالی (لقد کان لسبا فی مساکنهم آیه جنتان عن یمین (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) و شمال کلوا من رزق ربکم و اشکروا له بلده طیبه و رب غفور فاعرضوا فارسلنا علیهم سیل العرم و بدلناهم بجنتیهم جنتین ذواتی اکل خمط و اثل و شیء من سدر قلیل ذلک جزیناهم بما کفروا و هل نجازی الا الکفور و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها قری ظاهره و قدرنا فیها السیر سیروا فیها لیالی و ایاما آمنین فقالوا ربنا باعد بین اسفارنا و ظلموا انفسهم فجعلناهم احادیث و مزقناهم کل ممزق ان فی ذلک لایالت لکل صبار شکور): هولاء قوم کانت لهم قری متصله ینظر بعضهم الی بعض و انهار جاریه و اموال ظاهره فکفروا نعم الله و غیروا ما بانفسهم من عافیه الله فغیر الله ما بهم من نعمه فارسل علیهم سیل العرم ففرق قراهم و خرب دیارهم و ذهب باموالهم و ابدلهم مکان جناتهم جنتین ذواتی اکل خمط و اثل و شیء من سدر قلیل.
المراد باطراف النعم اوائلها او القلیل منها، و باقصاها نموها و زیادتها، و المعنی ان الله سبحانه اذا احدث لک نعمه فاحفظها و عظمها بالشکر و التدبیر، من ای نوع کانت و تکون، و ان حقرتها و قصرت فی حفظها و شکرها سلبها الله منک، و حرمک من غیرها، و تقدم فی الرساله 68 قول الامام: (و استصلح کل نعمه انعمها الله علیک، و لا تضیعن نعمه من نعم الله عندک). و قد من سبحانه علی المسلمین بدوله کریمه فلم یشکروها بالجهاد و الاخلاص و اضاعوها بالخلافات و اتباع الشهوات، فسیموا الخسف جزاء وفاقا.
… اقصاها بقله الشکر: اطراف النعم اوائلها فاذا بطرتم و لم تشکروها باداء الحقوق منها نفرت عنکم اقاصیها ای اواخرها فحرمتموها
امام علیهالسلام (در ترغیب به سپاسگزاری از نعمتهای خداوند) فرموده است: هر گاه نمونههای نعمتها به شمار رسید پس بازمانده آن را با کمی شکر و سپاس دور نسازید (به اندک نعمتی که رسیدید سپاسگزاری کنید تا به بسیاری از آن برسید، خداوند در قرآن کریم س 14 ی 7 میفرماید: لئن شکرتم لازیدتکم، و لئن کفرتم ان عذابی لشدید یعنی اگر شکر نعمت به جا آورید نعمت را برای شما میافزایم، و اگر ناسپاسی کنید هر آینه عذاب من سخت است )که گرفتار آن خواهید شد(.
به هنگام نعمت باید قدردانی و شکرگزاری کرد تا نعمت بماند و افزایش یابد. کفران نعمت، سبب میشود که نعمت از انسان روی گردان شود. شکر نعمتهای الهی اخلاقی است که خدا به همه کس نمیدهد. خدای عزیز در قرآن مجید میفرماید: (ما به لقمان حکیم حکمت دادیم. حکمت این بود که شکر خدای را انجام دهد معلوم میشود عاقلان و حکماء هستند که قدر نعمتهای خدا را دارند.
و قال علیهالسلام: (اذا وصلت الیکم اطراف النعم) ای اوائلها فکان النعم اشیاء ممتده طویله، یصل الی الانسان اولا اطرافها، کاول العلم و اول المال و اول الجاه و ما اشبه (فلا تنفروا) ای لا تبعدوا و تشردوا (اقصاها) ای اواخر النعم (بقله الشکر) فمن شکر النعمه (زیدفیها) و من کفر افلتت من یده، کما قال سبحانه: (لئن شکرتم لازیدنکم، و لئن کفرتم ان عذابی لشدید).
و قال علیهالسلام: (اذا وصلت الیکم اطراف النعم) ای اوائلها فکان النعم اشیاء ممتده طویله، یصل الی الانسان اولا اطرافها، کاول العلم و اول المال و اول الجاه و ما اشبه (فلا تنفروا) ای لا تبعدوا و تشردوا (اقصاها) ای اواخر النعم (بقله الشکر) فمن شکر النعمه (زیدفیها) و من کفر افلتت من یده، کما قال سبحانه: (لئن شکرتم لازیدنکم، و لئن کفرتم ان عذابی لشدید).
«هر گاه طلیعه نعمتها به شما رسید، دنباله آن را با کمی سپاس مرانید.»
و قال علیهالسلام
إِذَا وَصَلَتْ إِلَیْکُمْ أَطْرَافُ النِّعَمِ فَلَا تُنَفِّرُوا أَقْصَاهَا بِقِلَّةِ الشُّکْرِ .
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که مقدمات نعمتها به شما روی آورد ادامه آن را به واسطه کمی شکرگذاری از خود دور نسازید. ( . سند گفتار حکیمانه: پیش از مرحوم سیّد رضی ابوعثمان جاحظ عین همین عبارت را در کلمات خود آورده و بعید نیست که سیّد رضی از او روایت کرده باشد و از کسانی که بعد از مرحوم سیّد رضی بودهاند جماعتی آن را در کتابهای خود آوردهاند از جمله قاضی قضاعی در دستور معالم الحکم و آمدی در غررالحکم و زمخشری در ربیع الابرار.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 15). در کتاب تمام نهجالبلاغه این سخن حکمتآمیز در لا به لای دستوری که امام علیه السلام به یارانش درباره آداب دین و دنیا تعلیم داده آمده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 719). )
راه تداوم نعمتها
امام علیه السلام در این سخن حکمتآمیز به نکته دیگری درباره آثار شکر نعمت و آثار کفران بیان میکند و میفرماید:«هنگامی که مقدمات نعمتها به شما روی میآورد دنباله آن را به واسطه کمی شکرگزاری از خود دور نسازید»؛ (إِذَا وَصَلَتْ إِلَیْکُمْ أَطْرَافُ ( .«أطراف»جمع«طَرَف»در اینجا به معنای آغاز هر چیزی است به قرینه«اقْصاها»که در جمله بعد آمده،و به معنای انتهای چیزی است. )النِّعَمِ فَلَا تُنَفِّرُوا أَقْصَاهَا بِقِلَّةِ الشُّکْرِ) .
نعمتها غالباً بهصورت تدریجی بر انسان وارد میشود و وظیفه انسان هوشیار این است که به استقبال نعمت برود و استقبال از آن راهی جز شکرگزاری ندارد.هر گاه با آغاز روی آوردن نعمت به شکر قلبی و زبانی و عملی بپردازد ادامه خواهد یافت و تا پایان آن نصیب انسان میشود و به تعبیر دیگر به گفته بعضی از شارحان نهجالبلاغه،نعمتها مانند گروههای پرندگان است که وقتی تعدادی از آنها بر شاخه درختی نشستند بقیه تدریجا به دنبال آنها میآیند و شاخهها را پر میکنند؛ولی اگر گروه اول صدای ناهنجار و حرکت ناموزونی بشنوند یا ببینند فرار میکنند و بقیه هم به دنبال آنها میروند و صحنه از وجودشان خالی میشود.
همچنین بسیاری از نعمتها به صورت تدریجی زوال میپذیرند؛هر گاه انسان در آغاز زوالش هوشیار باشد و به شکر قلبی و زبانی و عملی بپردازد مانع بازگشت و زوال تدریجی آن میشود.
این سخن در اصل برگرفته از قرآن مجید است که میفرماید: ««وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِی لَشَدِیدٌ»؛ به خاطر بیاورید زمانی که پروردگارتان اعلام داشت اگر شکرگزاری کنید (نعمتخویش را) بر شما خواهم افزود و اگر ناسپاسی مجازاتم شدید است». ( .ابراهیم،آیه 7.)
قرآن مجید سرگذشت بسیار عبرتآموزی از قوم سبأ نقل میکند که خداوند نعمت بسیار وافری به آنها داد و فرمود: ««کُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّکُمْ وَ اشْکُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ»؛ ازروزی پروردگارتان بخورید و شکر او را به جا آورید؛ شهری پاک و پاکیزه در اختیار شماست و پروردگاری آمرزنده». ( .سبأ،آیه 15.)ولی آنها به کفران پرداختند و سد عظیمی که سبب آبادی کشور آنها شده بود بر اثر سیلاب و عوامل دیگر در هم شکست و تمام آبادی و باغها و مزارع ویران شد بهگونهای که نتوانستند در آنجا بمانند و ناچار در اطراف متفرق شدند.
قرآن در اینجا میافزاید: ««ذلِکَ جَزَیْناهُمْ بِما کَفَرُوا وَ هَلْ نُجازِی إِلاَّ الْکَفُورَ»؛ این کیفر را بر اثر کفرانشان به آنها دادیم و آیا جز کفران کننده را کیفر میدهیم». ( .سبأ،آیه 17.)
روایات فراوانی درباره اهمیت شکر از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام به دست ما رسیده که اهمیت این فضیلت انسانی را آشکار میسازد.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ أَنْعَمَ عَلَی قَوْمٍ بِالْمَوَاهِبِ فَلَمْ یَشْکُرُوا فَصَارَتْ عَلَیْهِمْ وَبَالاً وَ ابْتَلَی قَوْماً بِالْمَصَائِبِ فَصَبَرُوا فَصَارَتْ عَلَیْهِمْ نِعْمَةً؛ خداوند متعال به گروهی از مردم نعمت داد،اما آنها شکرش را به جا نیاوردند در نتیجه آن متاع مایه وبالشان شد و گروهی از مردم را به مصائبی گرفتار کرد لکن آنها صبر کردند و (شکرگزار بودند) در نتیجه مصیبتها به نعمتها تبدیل شد». ( .بحارالانوار،ج 68،ص 41،ح 31.)
در اینجا دو سؤال باقی میماند:
نخست اینکه حقیقت شکر چیست؟
شکر سه مرحله دارد:مرحله قلبی که انسان از نعمتهای خدا خشنود و راضی و سپاسگزار باشد و مرحله زبانی که آنچه را درون قلب اوست بر زبان جاری سازد؛ولی از همه مهمتر مرحله عملی شکر است و آن به طور شفاف این است که از نعمتهای الهی درست بهرهبرداری کند و اهداف این مواهب را در نظر گیرد و به سوی آن اهداف حرکت کند؛اگر خدا عقلی برای درک نیک و بد به او داده از این عقل در مسیر شیطنت استفاده نکند و اگر او را مشمول موهبت آزادی کرده از این آزادی برای پیشرفت و تکامل بهره گیرد نه در مسیر بیبند و باری و گناه و فساد همچنین در مورد اعضای بدن که هر کدام موهبتی عظیم است و در مورد مال و ثروت و فرزند و همسر.بسیارند کسانی که شکر قلبی و زبانی دارند؛ولی در مرحله شکر عملی مقصرند.
اگر در مفهوم شکر به آنگونه که در بالا گفته شد دقت کنیم فلسفه آن نیز روشن میشود،زیرا این مواهب مال ما نیست از سوی دیگری است و آن را برای اهداف خاصی آفریده و اگر در غیر آن اهداف به کار گرفته شود خیانت در آن نعمت است.
از اینجا پاسخ سؤال دیگری نیز روشن میشود که خدا چه نیازی به تشکر و سپاسگزاری ما دارد.ممکن است انسانها با سپاسگزاری تشویق شوند و آرامش روحی پیدا کنند.خدا که نیازی به اینها ندارد.
ولی از آنچه در بالا گفته شد فهمیدیم که سخن از نیاز خدا در میان نیست؛ سخن از نیاز من است که اگر نعمتها و مواهب الهی را که برای اهداف خاصی است در غیر آن به کار گیرم طبیعی است که از آن محروم خواهم شد،زیرا خداوند حکیم است و حکیم این مواهب را به افراد لایق و وظیفهشناس میدهد.
اضافه بر این کسانی که نعمتهای الهی را ضایع میکنند و در غیر اهداف آن مصرف مینمایند در واقع اهانتی به ساحت قدس پروردگار کردهاند و از این جهت درخور عقوبتی هستند.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “When you get (only) small blessings, do not push their greatest away by being ungrateful.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن ضَیّعَهُ الأَقرَبُ أُتِیحَ لَهُ الأَبعَدُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کسی را که نزدیکانش واگذارند، بیگانه او را پذیرا میگردد .
آن را که نزدیک واگذارد، یاری دور را به دست آرد.
کسی که ضایع سازد او را نزدیکتر از اهل و اقوام تقدیر کرده میشود برای معونت او
و فرمود (علیه السلام): کسی را که نزدیکانش واگذارند، بیگانگانش دست گیرند.
و آن حضرت فرمود:آن را که نزدیک واگذارد،یاری بیگانه بسیار دور را دریابد .
شروح:
و ابیح: ای قدر.
(اتیح: ای قدر).
(کسی که خویشاوندان نزدیک ترکش کنند، کسان بسیار دور، به او خواهند رسید. یعنی، خداوند مقرر کرده و ارادهاش بر این تعلق گرفته است که برای هر چیزی علت و سببی قرار دهد تا بدان وسیله و با وجود آن سبب، آن چیز ضرورت پیدا کند. چون اکثر وقتها نزدیکترین افراد خاندان و فامیل انسان برای منافع و کارهای لازم او اقدام میکنند، در حکمت خداوندی مقرر نشده است که جز از طریق آن سودی عاید انسان شود، بناچار اگر آنها وی را ترک گویند و رها سازند، باید خداوند کسانی را از افراد بسیار دور و بیگانه مقدر و معین کند تا مصالح و کمک و یاری او را عهدهدار شوند.
إن الإنسان قد ینصره من لا یرجو نصره و إن أهمله أقربوه و خذلوه فقد تقوم به الأجانب من الناس و قد وجدنا ذلک فی حق رسول الله صلی الله علیه و آله ضیعه أهله و رهطه من قریش و خذلوه و تمالئوا علیه فقام بنصره الأوس و الخزرج و هم أبعد الناس نسبا منه لأنه من عدنان و هم من قحطان و کل واحد من الفریقین لا یحب الآخر حتی تحب الأرض الدم و قامت ربیعة بنصر علی علیه السلام فی صفین و هم أعداء مضر الذین هم أهله و رهطه و قامت الیمن بنصر معاویة فی صفین و هم أعداء مضر و قامت الخراسانیة و هم عجم بنصر الدولة العباسیة و هی دولة العرب -و إذا تأملت السیر وجدت هذا کثیرا شائعا
(و قال علیهالسلام: من ضیع الاقرب) کسی که ضایع سازد نزدیکترین خود را و منفعت و موونت نرساند به او (اتیح له الابعد) تقدیر کرده شود برای معونت و منفعت او، دورتر، به جهت عنایت ملک علام
هر که ضایع گذارد او را نزدیکتر به او از قریب و خویش و آشنا، مقدر گرداند خدای برای او دورتری را تا اسعاد و اعانت او نماید (صدق ولی الله) و این علم را در تجارب زمان بسیار مشاهده نمودهایم
و قال علیهالسلام: «من ضیعه الاقرب اتیح له الابعد.» یعنی و گفت امیرالمومنین علیهالسلام که کسی که ضایع ساخت او را کسانی که نزدیکترند مقدر میشود از برای اعانت او کسانی که دورترند
اللغه: (ضیع) الشیء: اهمله اهلکه فقده، (تاح) توحا له الشیء: تهیا- المنجد-. الاعراب: اتیح مبنی للمفعول من اتاح یتیح، و الابعد نائب الفاعل مرفوع. المعنی: کل موجود له اثر و یترتب علیه غرض فی نظام التکوین، فالموجودات کلها کلمات الله و لیس فی کلماته مهمله من الذره الی الدره، و کل فرد من افراد الانسان عضو فی عالم الکون و جزء موثر فی الاجتماع البشری ایا من کان من عامل و زارع و تاجر و عالم و وصی و نبی، فنظام الخلقه یقتضی ظهور ماله من الاثر بما له من الاستعداد و الثمر، و ینبغی ان یثمر کل موجود فی محیط وجوده و کل انسان فی عشیره و اقربائه، و لکن یشترط ان یکون المحیط مستقبلا لذلک و الاقرباء مستعدون للاستفاده من هذا الفرد، فان رفضوه و طردوه یهیا له مناخا یثمر فیه و یوثر اثره. و فی هذه الجمله اشاره و عتاب الی قریش فی مکه حین ضیعوا النبی (صلی الله علیه و آله) و طردوه و لم یستفیدوا من مقام نبوته و لم ینصروه فی بث دعوته، فاتیح له من قبائل اوس و الخزرج الابعداء ان ینصروه و یازروه حتی بث دعوته و استکمل رسالته. و الی قریش و اتباعهم فی المدینه حیث رفضوا ولایته و امامته بعد وفاه النبی صلی الله علیه و آله و ترکوه فاتیح له انصار من الموالی و سائر العرب حتی بث دعوته و اظهر امامته فی الجمل و صفین، و بث تعالیمه العالیه فی الکوفه بین اظهر سائر الملل. الترجمه: هرکه را نزدیکانش بدور اندازند، بیگانگانش سر رسند و بنوازند.
هر که خویشان را ز دست دهند ***بر سر دست، دیگران ببرند
(الفصل الاول- فی التوحید) اقول: هو ایضا احدی آیات الله تعالی، فمن ضیعه الاقرب لو لم یقدر له الابعد لهلک، و نری ان کثیرا من المومنین الذین یتبرا منهم اقاربهم، و یدعونهم یقدر الله لهم من یخدمهم من الاباعد، کما ان موسی (علیه السلام) لما القته امه فی الیم اخذه عدوه و رباه.
لا تیاس اذا اصابک شر من الاقارب و الارحام فابواب الخیر و النجاح عند الله لا یبلغها الاحصاء، فان اغلق دونک باب منها فتح الله علیک ما هو خیر و اجدی.. و من توکل علیه کفاه حتی و لو کاد له اهل السموات و الارض و من بینهن.
… الاقرب اتیح له الابعد: اتیح له قدر له و کم من شخص اضاعه اقاربه فقدر الله له من الاباعد من یحفظه و یساعده
امام علیهالسلام (در اینکه خداوند بییاران را کمک کنید) فرموده است: کسی را که خویشان بسیار نزدیک (مانند برادر و عمو و دائی) رها کنند بیگانه بسیار دور برای (یاری و کمک) او خواهد رسید (خداوند کسانی را میگمارد که او را تنها نگذارند).
نمونههای عالی برای این فرمایش آغاز رسالت محمد (صلی الله علیه و آله) است. مردم مکه که عدهای از آنان خویشاوند آن حضرت بودند دست از یاری وی کشیدند اما مردم مدینه که هیچ ارتباطی با حضرتش نداشته او را یاری کردند. صرف نظر از لطف خدا استقامت پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم شرط اول این پیروی بود.
و قال علیهالسلام: (من ضیعه الاقرب) الیه من قرابه نسب و سبب، بان ترکه و لم یابه به (اتیح) ای قدر (له الابعد) فیاتی الابعدون لیتولوا امره و یحفظوه و یساعدوه.
اللغه: ضیع الشیء: فقده. اتیح له: قدر له و هییء له. الشرح: من لم یتنبه له الاهل و الاقارب و لم یهتموا بشوونه و یقفوا الی جنبه هیا الله له من هو ابعد منهم الیه یقومون بنفس دورهم و قد یکون اتم و اکمل و قد کان فی سیره رسولالله و دعوته اعظم العبر حیث ان قریشا فی مکه تخلت عنه و عن مساندته بل حاربته و لم تهتد و لم تتعاون معه فی دعوته فکانت الهجره الی المدینه و هیا الله له من الاوس و الخزرج ما کان به الفتح و النصر و قاموا مقام عشیرته و اقرب الناس الیه.
گاهی آدمی را کسانی یاری می دهند که امیدی به یاری دادن آنان ندارد، و اگر خویشاوندان نزدیکش او را یاری ندهند و رها سازند، گروهی از مردم بیگانه در مورد کار او قیام می کنند. این موضوع را در مورد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به وضوح می بینیم که نزدیکان و خویشاوندانش از قریش، او را یاری ندادند بلکه بر ضد او دست به دست دادند ولی افراد قبایل اوس و خزرج که از لحاظ نسبت از همه مردم از او دورتر بودند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عدنانی است و ایشان قحطانی، به یاری او قیام کردند. هیچ یک از آن دو گروه یعنی انصار و قریش یکدیگر را دوست نمی داشتند تا سر انجام خونها ریخته شد. قبیله ربیعه هم در جنگ صفین به نصرت علی علیه السّلام قیام کرد و حال آنکه دشمنان مضر بودند که خویشاوندان و عشیره علی بودند. یمانیها نیز در صفین به نصرت معاویه برخاستند و آنان هم دشمنان مضر بودند. خراسانیها که عجم بودند به یاری بنی عباس که دولتی عرب بود، قیام کردند و اگر به سیره و تاریخ تأمل کنی نظیر این موضوع را فراوان و به صورتی شایع خواهی دید.
و قال علیهالسلام
مَنْ ضَیَّعَهُ الْأَقْرَبُ أُتِیحَ لَهُ الْأَبْعَدُ .
امام علیه السلام فرمود:
کسی که نزدیکانش او را رها سازند آنها که دورند برای (حمایت از او و یاریاش) آماده میشوند. (. سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب نهایة الارب این جمله را در ضمن چند جمله دیگر به عنوان کلام علی علیه السلام نقل کرده است که نشان میدهد به صورت مجموعی از منبعی غیر از نهجالبلاغه گرفته است.میدانی نیز در مجمع الامثال آن را در کتاب خود آورده است.درست است که نویسنده نهایة الارب بعد از سیّد رضی میزیسته ولی نقل آن با جملههای دیگر نشان میدهد منبعی غیر از نهجالبلاغه داشته است همچنین میدانی هر چند بعد از مرحوم شریف رضی بوده ولی در آغاز کتاب خود منابع کتاب را ذکر کرده و نهجالبلاغه جزء منابع آن نیست.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 15). در کتاب تمام نهجالبلاغه نیز این جمله ضمن بیان مشروحی که امام علیه السلام برای مالک اشتر بیان کرده است آمده و این بیان مشروح در نهجالبلاغه نیامده و در آن کتاب منابع دیگری برای آن ذکر شده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 740). )
نتیجه بیمِهری بستگان
امام علیه السلام در این جمله به کسانی که بستگان نزدیکش نسبت به او بیمهری میکنند و رهایش میسازند دلداری و امیدواری میدهد که نباید از این جریان مایوس گردند؛خداوند راه دیگری به روی او میگشاید و میفرماید:«کسی که نزدیکانش او را رها سازند آنها که دورند برای (حمایت از او و یاریاش) آماده میشوند»؛ (مَنْ ضَیَّعَهُ الْأَقْرَبُ أُتِیحَ لَهُ الْأَبْعَدُ) .
در واقع این حکمت و رحمت الهی است که انسانها به وسیله بستگان و دوستان نزدیک حمایت شوند؛ولی اگر آنها به وظیفه خود عمل نکردند و به صله رحم و مسئولیتهای دوستی پشتپا زدند این مسئولیت را بر عهده دیگران میگذارد تا بندهاش در میان توفان حوادث تنها نماند.
مثلا پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله طائفه قریش که نزدیکترین نزدیکان او بودند نه تنها حمایتش نکردند بلکه به دشمنی او برخاستند؛اما خداوند دورافتادهترین قبائل را از قبیله قریش یعنی اوس و خزرج را به حمایت او برانگیخت که از جان و دل او را حمایت کردند و آئین او را پیش بردند و جالب اینکه اوس و خزرج با هم عداوت و دشمنی دیرینهای داشتند ولی در حمایت از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله متحد و متفق بودند و امثال این موضوع در طول تاریخ بسیار دیده شده است.
در حدیث پرمعنایی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که برای دلداری و تسلی خاطر میفرماید:
«کُنْ لِمَا لَا تَرْجُو أَرْجَی مِنْکَ لِمَا تَرْجُو؛ نسبت به آنچه امیدی به آن نداری از آنچه امید به آن داری امیدوارتر باش»و جالب اینکه در ذیل این حدیث اشاره به داستان موسی علیه السلام شده و میفرماید:«موسی برای به دست آوردن شعله آتشی به دنبال نوری که از درخت برمیخواست روان شد ولی در آنجا پیام نبوت را دریافت داشت». ( .کافی،ج 5،ص 83،ح 2.)
احتمال دیگری که در تفسیر این کلمه حکمتآمیز وجود دارد این است که امام میخواهد بفرماید:در صورتی که نزدیکان و بستگان از نیروهای یکدیگر استفاده نکنند و نسبت به هم بیاعتنا باشند ای بسا دورافتادگان آنها را میربایند و از وجود آنان بهره میگیرند.
نمونه این مطلب مسئلهای است که در این ایام کشور ما و بسیاری از کشورها با آن روبرو هستند که به نام فرار مغزها معروف است؛هنگامی که ما از مغزهای لایق و آماده و افکار بلند و استعدادهای سرشار جوانانمان استفاده نکنیم آنها از میان ما فرار کرده و دورافتادگان از نیروهای آنها استفاده میکنند که این ضایعهای است بزرگ و غیر قابل جبران.
در واقع تفسیر اول دلداری و تسلی خاطری است به تضییع شدگان و تفسیر دوم سرزنشی است نسبت به تضییع کنندگان.
البته تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد،هرچند جمع میان دو تفسیر نیز امکانپذیر است.
«أُتیحَ»از ماده«تَیح»(بر وزن شَیء) در اصل برای مهیا شدن برای انجام کاری است و هنگامی که به باب افعال میرود به معنای مهیا کردن است و گاه به معنای مقدر ساختن نیز آمده که آن هم نوعی مهیا کردن است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Whoever is abandoned by near ones is dear to distant ones.”
وَ قَالَ علیه السلام مَا کُلّ مَفتُونٍ یُعَاتَبُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هر فریب خوردهای را نمیشود سرزنش کرد .
هر فریب خورده را سرزنش نتوان کرد .
نیست هر فتنه افکنده شده بمعصیت که فائده
و فرمود (علیه السلام): هر فریب خورده ای درخور عتاب نیست.
و آن حضرت فرمود:نه هر گرفتاری باید در معرض سرزنش قرار گیرد .
شروح:
ما کل مفتون یعاتب: من وقع فی شده من شدائد الدنیا نظر فیه فان کان بسوء اختیاره او بسبب راجع الیه من شهوه او معصیه، فانه یلام علیه و یعاتب، و ان کان من فعل لله او من فعل غیره فانه یلام علیه و هو فی کلا الحالین، مفتون.
(هر گرفتار بلا را نباید سرزنش کرد). گرفتاری گاهی دینی و گاهی دنیوی و گاهی در هر دو مورد است، و به هر تقدیر، گاهی سبب گرفتاری از جانب خود انسان است مانند جهل بسیط و یا جهل مرکب و گاهی به سبب دیگری است که مقدر شده و معلوم و یا نامعلوم میباشد. افرادی به خاطر گرفتاریشان قابل سرزنشند که وسایل گرفتاری یا مقداری از آن، از جانب خودشان باشد، مانند گرفتاری به علت دوستی با بدکاران و نظایر آن. این در صورتی است که ما لفظ را به همان معنای ظاهریاش حمل کنیم، و احتمال دارد مقصود امام (علیه السلام) این باشد: سرزنش با هر گرفتاری، سودمند نیست.
وَ قَالَ علیه السلام مَا کُلُّ مَفْتُونٍ یُعَاتَبُ .
هذه الکلمة قالها علی علیه السلام لسعد بن أبی وقاص و محمد بن مسلمة و عبد الله بن عمر لما امتنعوا من الخروج معه لحرب أصحاب الجمل و نظیرها أو قریب منها قول أبی الطیب فما کل فعال یجازی بفعله
نیست هر فتنهای افکنده شده به معصیت که فایده دهد او را عتاب و سرزنش مردم روزگار بلکه بسا هست که عتاب مردمان، موجب اصرار او میشود در عصیان و سبب لجوجب او در طغیان
نه هر مفتونی را عتاب توان نمود بلکه بسا مفتون که عتاب کردن او محض خطا باشد که او را عذرها باشد، و جز عاقلان دوراندیش و اصحاب درد و انصاف آن درنیابند، و جاهل بیدرد و کوتهاندیش آن راه بیانصافی و اعتساف هیچ عذر او نپذیرد، پس زخم جگر آن مبتلا را به خار عتاب و انکار بخراشد، و نمک ملامت و سرزنش بر ریش دل او بپاشد، و بسیار باشد که عتاب هیچ سود ندهد که شخص نه چنان گرفتار باشد که خلاصی تواند مثلا به عشق شاهدی یا معاشرت فاجری یا به منافرت بعضی از قوم خویش مبتلا شده است و فیالجمله طریقه مومن و متدین و شیوه عاقل مستبصر آن باشد که چون کسی را در معصیتی و فتنتی افتاده بیند، بر او رحمت آرد و از برای او دعا کند، و از مثل آن به خدای پناه برد، نه آنکه همچو بیدردان ناآزموده نادان تیغ زبان به ملامت و توبیخ او بلند کند، و زخم او را ریش و ریش او را ناسورتر گرداند، و از روی خودبینی او را تحقیر و تسفیه نماید که چنین شخص از وقوع در مثل آن حال ایمن نباشد
نیست هر مبتلای به بلائی معاقب، یعنی نیست هر بلیهای که باشد عقوبت گناهی، بلکه شاید باشد به تقریب مزید اجری.
اللغه: (فتن) یفتن فتنه و مفتونا فلانا: اضله، و فتنا فلانا عن رایه: صده، فتن فی دینه: مال عنه- المنجد. (عاتب) عتابا و معاتبه علی کذا: لامه- المنجد. المعنی: قال فی الشرح: هذه الکلمه قالها علی (علیه السلام) لسعد بن ابیوقاص و محمد بن مسلمه و عبدالله بن عمر لما امتنعوا من الخروج معه لحرب اصحاب الجمل- الخ. اقول: المفتون فی لسان القرآن و مصطلح هذا الزمان هو الذی مال عن عقیدته و رجع الی الضلاله و الکفر بعد ایمانه و اسلامه و یقال له: المرتد الملی و حکمه ان یعاتب و یستتاب فان تاب قبل توبته، و العتاب و الملامه یوجه الی من یحتمل ان یوثر فیه العتاب و یرجع عن غیه، و لکن امثال هولاء الاکابر الذین رجعوا عن ولایته و فتنوا عن نصرته ممن لا یوثر فیهم عتاب و لا خطاب، فهو (علیه السلام) آیس منهم، و جعلهم ممن ختم الله علی سمعه و بصره. الترجمه: هر گمراهی را، سرزنش براه نیاورد.
اقول: قد عرفت فی العنوان التاسع من روایه ابیمخنف التی نقلها (جمل المفید): انه (علیه السلام) قال- لسعد و ابنعمر و اسامه و محمد بن مسلمه لما اعتذروا عن تخلفهم عنه-: (ما کل مفتون یعاتب الستم علی بیعتی؟) قالوا: بلی. قال: (فانصرفوا فسیغنی الله عنکم). و قلنا ثمه ان تبدیل ابیالحسین المعتزلی ذیل الخبر: (فانصرفوا فسیغنی الله عنکم) بقوله: (فاذا بایعتم فقد قاتلتم)، من تصرفاته فی الخبر دفعا للطعن عن سعد و ابنعمر، مع انک قد عرفت ان عدم بیعتهم متواتره، و ان الخبر شاذ و لو لم نطرحه لابد من تاویله بکون المراد بکونهم علی بیعته (علیه السلام) عدم اخلالهم بخلافته (علیه السلام). ثم ان المراد بقوله (علیه السلام): (ما کل مفتون یعاتب)، ان المفتون انما یعاتب (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) اذا کانت الفتنه عن التباس الامر علیه، فیعاتب و یقال له: و یحک الامر حقیقته کذا و کذا، و اما اذا کانت عن تلبیس علی نفسه لمرض فی قلبه، فلا یعاتب لان العتاب لا یفیده و مثلهم المغیره فیاتی انه (علیه السلام) قال: (المغیره عمدا لبس علی نفسه لیجعل الشبهات عاذرا لسقطاته). و مر انه (علیه السلام) قال لعمار- لما ذهب الی ابنعمر و ابنمسلمه و سعد و حاجهم و افحمهم و انصرف الیه (علیه السلام)-: دع هولاء الرهط، ام
ا ابنعمر فضعیف، و اما سعد فحسود، و ذنبی الی محمد بن مسلمه انی قتلت اخاه یوم حیبر. و مر فی الحادی عشر: ان سعدا لما ذکر لمعاویه ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال فیه (علیه السلام) یوم خیبر: (لاعطین الرایه غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله). و یوم تبوک: (انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی) قال له معاویه: ما کنت قط عندی الام منک الان لعدم بیعتک معه مع ذلک. و فی (خلفاء ابنقتیبه): ان معاویه لما کتب الی سعد: (قد نصر عثمان طلحه و الزبیر و هما شریکاک فی الامر و الشوری) کتب الیه سعد: ان اهل الشوری لیس منهم احد احق بها من صاحبه، غیر ان علیا کان له من السابقه ما لم یکن فینا، و شارکنا فی محاسننا ولم نشارکه فی محاسنه، و کان احقنا کلنا بالخلافه، ولکن مقادیر الله التی صرفتها عنه حیث شاء لعلمه و قدره، و قد علمنا انه احق بها منا ولکن لم یکن بد من الکلام فی ذلک و التشاجر … هکذا یقول سعد فی حقه و لا یبایعه، فای عتاب یفیده. (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) و اما قوله: (ولکن مقادیر الله التی صرفتها عنه) فیقال له: کل شیء یقع فی الدنیا بمقادیر الله، ولکن الذی صرفتها عنه (علیه السلام) تدابیر المنافقین لا مقادیر الله.
المراد بالمفتون هنا من فعل ما لا ینبغی فعله، و المعنی اذا رایت شذوذا من انسان فلا تبادر الی لومه و عتابه قبل ان تعرف السبب الموجب، فابحث و انظر، فان کان السبب مشروعا کمن اکل من المیته او سرق رغیفا لسد الجوعه فهو معذور اذا انحصر سبب الحیاه بذلک، او کان جاهلا بلا تقصر، و ان کان لمجرد الهوی و اللامبالاه بالدین و القیم فهو مازور، و علیک ان ترشده بالحسنی.. اللهم الا مع الیاس من صلاحه و اصلاحه کابن عمر و ابن وقاص و ابن مسیلمه حیث احجموا عن بیعه الامام، و لم ینصروا حقا، و یخذلوا باطلا.
… کل مفتون یعاتب: ای لا یتوجه العتاب و اللوم علی کل داخل فی فتنه فقد یدخل فیها من لا محیص له عنها لامر اضطره فلا لوم علیه
امام علیهالسلام (درباره گرفتاران) فرموده است: هر گرفتار فتنه و بلائی را نباید سرزنش نمود (زیرا بسا شخص از روی اضطرار و ناچاری گرفتار شده پس سرزنش نمودن او روا نبود چون سودی ندارد، بلکه بایستی او را کمک و یاری نمود یا دربارهاش دعا کرد تا از آن رهائی یابد).
ابن ابیالحدید مینویسد: آنگاه که امام علی (علیه السلام) قصد داشت با اصحاب جمل جنگ کند، عبدالله بن عمر سعد بن وقاص و امثالشان آن حضرت را یاری نکردند و از حرکت با وی صرف نظر کردند. حضرت جمله بالا را فرمود، کنایه از اینکه شما که به سلامتی، تن پروری و خوش گذرانی (که در حقیقت بلاست) آلوده شدهاید سرزنش نخواهید شد بروید من نیازی به شما ندارم! انسان بلا دیدهای که کنترل خود را از دست داد هیچ کجا ارزش ندارد، اما مومن در بلا استوار خواهد بود.
و قال علیهالسلام (ما کل مفتون) ای داخل فی الفتنه (یعاتب) ای یوجه الیه اللوم، لانه قد یدخل الانسان فی الفتن اضطرارا لا باختیار.
اللغه: المفتون: الواقع فی الفتنه. العتاب: اللوم. الشرح: نهی علیهالسلام عن اللوم للانسان لمجرد ان تجده یمارس امرا غیر مشروع اذ ربما کان له عذر فی اقدامه علی ذلک العمل فمن وجدته فی مکان لا یلیق به فلا تسارع فی لومه اذ ربما کان لوجوده فی ذلک المکان ما یسوغه. و ربما اراد علیهالسلام: لا تلم من لا توثر الملامه فیه او لا تنفع و یوید ذلک انهم قالوا: ان هذا الکلام منه علیهالسلام کان لسعد بن ابی و قاص و محمد بن مسلمه و عبدالله بن عمر لما امتنعوا من الخروج معه لحرب اصحاب الجمل فان هولاء لا یوثر فیهم العتاب و اللوم لانهم یعرفون الحقیقه و ینحرفون عنها فلا ینفعهم اللوم …
این سخن را علی علیه السّلام به سعد بن ابی وقاص و محمد بن مسلمه و عبد الله بن عمر فرموده است و این به هنگامی بوده که آنان از بیرون رفتن با او به جنگ جمل خود داری کردند، ابو الطیب متنبی هم شعری نظیر و نزدیک به این معنی دارد و گفته است: «هر کسی را به کاری که کرده است، مکافات نمی کنند و به نظر من هر گوینده را نباید پاسخ داد چه سخنان بسیار که از کنار گوش من می گذرد، همچنان که مگس در نیمروز وزوز می کند.»
و قال علیهالسلام
مَا کُلُّ مَفْتُونٍ یُعَاتَبُ .
امام علیه السلام فرمود:
هر شخص گرفتاری را نمیتوان سرزنش کرد (چه بسا بیتقصیر باشد). ( . سند گفتار حکیمانه: ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه خود میگوید:امام این سخن را به«سعد بن ابی وقاص»،«محمد بن مسلمه»،«اسامة بن زید»و«عبداللّه بن عمر»فرمود در آن زمان که آنها از همراهی امام برای جنگ با شورشیان جمل امتناع کردند.(و این نشان میدهد که ابن ابیالحدید آن را از جای دیگری گرفته است).اضافه بر این مرحوم شیخ مفید در کتاب خود به نام الجَمل از کتاب جمل ابی مخنف (متوفای 175) داستان مفصلی نقل میکند که چون علی علیه السلام میخواست به سوی بصره برای خاموش کردن آتش فتنه طلحه و زبیر حرکت کند باخبر شد که سه نفر فوق با اینکه با امام بیعت کرده بودند حاضر به همراهی امام در این مسیر نشدند.(ولی در بعضی از روایات آمده است که هیچ یک از این سه نفر با امام بیعت نکردند) امام علیه السلام فرمود:من شما را مجبور نمیکنم که با من بیایید ولی مگر با من بیعت نکردهاید؟ گفتند:بیعت کردهایم.فرمود:پس چرا همراه من نمیآیید؟ هر کدام از آنها عذری برای خود بیان کردند (عذرهایی ناموجه) امام در اینجا فرمود:«لَیْسَ کُلُّ مَفْتُونٍ یُعاتَبُ؛هر شخص گرفتاری را نباید سرزنش کرد».سپس فرمود:برگردید خداوند مرا از شما بینیاز خواهد ساخت.جمع دیگری نیز این جمله حکمت آمیز را در کتابهای خود از امام علیه السلام نقل کردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 16 با تلخیص).)
سرزنش گرفتاران چرا؟
امام علیه السلام در این کلام نورانیاش میفرماید:«هر شخص گرفتاری را نمیتوان سرزنش کرد (چه بسا بیتقصیر باشد)»؛ (مَا کُلُّ مَفْتُونٍ یُعَاتَبُ) .
سرچشمه گرفتاریها و مشکلات و مصائبی که دامنگیر انسان میشود کاملاً مختلف است؛گاه نتیجه مستقیم اعمال انسان است که بر اثر ندانمکاریها، سستیها،تنبلیها و استفاده نکردن به موقع از فرصتها دامان او را گرفته است.
به یقین چنین شخصی درخور سرزنش است؛ولی گاه میشود که این مشکلات کفاره گناهان انسان است و خداوند میخواهد او را به این وسیله در دنیا پاک کند.
چنین کسی گرچه به سبب گناهش درخور سرزنش است ولی چون مشمول لطف الهی شده سزاوار ملامت نیست و گاه سرچشمه آن آزمایشهای الهی است که خدا میخواهد با آن مشکل و گرفتاری بنده خود را پرورش دهد که همچون فولاد آبدیده در کوره حوادث مقاوم سازد و یا همچون طلای ناخالصی را که به کوره میبرند تا خالص گردد او را خالص سازد در اینجا نیز جای سرزنش نیست،بنابراین همه گرفتاران و بلا دیدگان را نمیتوان سرزنش کرد و حتی در آنجایی که انسان خود سرچشمه آن گرفتاری باشد باز گاهی جاهل قاصر است و گاه مقصر؛تنها اگر مقصر باشد در خور سرزنش است.
این سخن تفسیر دیگری نیز دارد و آن اینکه«مفتون»از ماده«فتن»و«فتنه» در اصل به معنای آزمایش کردن است؛مثلا هنگامی که میخواهند طلا را آزمایش کنند آن را به کوره میبرند تا وضع آن روشن شود و به همین جهت هر نوع فشار و گرفتاری و مشکلات و گمراهی به عنوان فتنه از آن یاد میشود و مفتون در عبارت بالا به معنای فریبخورده باشد؛همانگونه که درباره شخص گرفتار اشاره شد این حالت گاهی بر اثر تقصیر و گاه بر اثر قصور و گاه بدون اختیار دامان انسان را میگیرد به همین منظور امام میفرماید:تمام کسانی که مفتون هستند سزاوار سرزنش نیستند.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Not everyone who suffers from sedition is to be reproved.”{Imām Ali ibn Abū Tālib u uttered this sentence when Sa'd ibn Abū Waqqās, Muhammed ibn Maslamah and Abdullāh ibn 'Omar refused to support him against the people of the Jamal. He means to say that these people are so much against him that neither his words nor any evidence suffices to reproof, rebuke or correct them.}
وَ قَالَ علیه السلام تَذِلّ الأُمُورُ لِلمَقَادِیرِ حَتّی یَکُونَ الحَتفُ فِی التّدبِیرِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کارها چنان در سیطره تقدیر است که چاره اندیشی به مرگ میانجامد .
کارها چنان رام تقدیر است که گاه مرگ در تدبیر است .
ذلیل و رامند کارها برای مقدارها چه امور تابع قضا و قدرند تا آنکه میباشد مرگ در آنچه گمان میبرد آدمی تدبیر صلاح بیمار از دوا
و فرمود (علیه السلام): کارها دستخوش تقدیرند، آنسان، که گاه تدبیر سبب مرگ شود.
و آن حضرت فرمود:امور رام مقدّرات است،تا بدان جا که گاهی مرگ آدمی به تدبیر خود اوست .
شروح:
و الحتف: الهلاک.
یعنی من قدر الله هلاکه، تدبیره تدمیره، قوله علیهالسلام: فی حدیث الخضاب انما قال ذلک و الدین قل، فاما الان فقد اتسع نطافه. (ضرب بجرانه، فامرو و ما اختار).
(کارها تابع مقدراتند، به حدی که تدبیر و مالاندیشی باعث نابودی و هلاکت میگردد). به خاطر پیروی کارها از تقدیر الهی و جریان امور بر طبق قضای الهی، کلمهی ذل یعنی خواری، را استعاره آورده است، از آن رو که انسان از قدر ناآگاه است. امکان دارد از نتایج پیروی امور از مقدرات این باشد که آنچه را شخص ناآگاه مصلحت پنداشته و به تصور سود داشتن انجام میدهد همان باعث هلاکت و نابودی وی گردد. در این عبارت اشارتی است بر ضرورت استناد کارها به خدا و تکیه نداشتن بر تدبیر و دوراندیشی، و بریدن از ماسوا و توجه تنها به او.
وَ قَالَ علیه السلام تَذِلُّ الْأُمُورُ لِلْمَقَادِیرِ حَتَّی یَکُونَ الْحَتْفُ فِی التَّدْبِیرِ .
إذا تأملت أحوال العالم وجدت صدق هذه الکلمة ظاهرا و لو شئنا أن نذکر الکثیر من ذلک لذکرنا ما یحتاج فی تقییده بالکتابة إلی مثل حجم کتابنا هذا و لکنا نذکر لمحا و نکتا و أطرافا و دررا من القول.
فرش مروان بن محمد و قد لقی عبد الله بن علی أنطاعا و بسط علیها المال و قال من جاءنی برأس فله مائة درهم فعجزت الحفظة و الحراس عن حمایته و اشتغلت طائفة من الجند بنهبه و تهافت الجیش علیه لینتهبوه فغشیهم عبد الله بن علی بعساکره فقتل منهم ما لا یحصی و هزم الباقون.
و کسر إبراهیم بن عبد الله بن الحسن بن الحسن جیش أبی جعفر المنصور بباخمری و أمر أصحابه باتباعهم فحال بینهم و بین أصحاب أبی جعفر ماء ضحضاح فکره إبراهیم و جیشه خوض ذلک الماء و کان واسعا فأمر صاحب لوائه أن یتعرج باللواء علی مسناة ( المسناة:ضفیرة تبنی للسیل لترد الماء. ) کانت علی ذلک الماء یابسة فسلکها صاحب اللواء و هی تفضی بانعراج و انعکاس إلی الأرض الیبس فلما رأی عسکر أبی جعفر أن لواء القوم قد تراجع القهقری ظنوهم منهزمین فعطفوا علیهم فقتلوا منهم مقتلة عظیمة و جاء سهم غرب ( سهم غرب:لا یدری رامیه. )فأصاب إبراهیم فقتله.
و قد دبرت من قبل قریش فی حمایة العیر بأن نفرت علی الصعب و الذلول لتدفع رسول الله صلی الله علیه و آله عن اللطیمة ( اللطیمة:قافلة تحمل العطور. ) -فکان هلاکها فی تدبیرها.
و کسرت الأنصار یوم أحد بأن أخرجت النبی صلی الله علیه و آله عن المدینة ظنا منها أن الظفر و النصرة کانت بذلک و کان سبب عطبها و ظفر قریش بها و لو أقامت بین جدران المدینة لم تظفر قریش منها بشیء.
و دبر أبو مسلم الدولة الهاشمیة و قام بها حتی کان حتفه فی تدبیره.
و کذلک جری لأبی عبد الله المحتسب مع عبد الله المهدی بالمغرب .
و دبر أبو القاسم بن المسلمة رئیس الرؤساء فی إخراج البساسیری عن العراق حتی کان هلاکه علی یده و کذلک أیضا انعکس علیه تدبیره فی إزالة الدولة البویهیة من الدولة السلجوقیة ظنا منه أنه یدفع الشر بغیر الشر فدفع الشر بما هو شر منه.
و أمثال هذا و نظائره أکثر من أن تحصی
(و قال علیهالسلام: تذل الامور للمقادیر) ذلیل و راماند کارها برای مقدارها یعنی مطاوعند و فرمانبردار قدر، نه به حسب قضای آفریدگار و خالق قضا و قدر (حتی یکون الحتف فیالتدبیر) تا آنکه میباشد موت و هلاک، مقتضی مقدر در آنچه گمان میبرد آن را آدمی تدبیر صالح به سبب جهل او به سر قدر پس تدبیر او محض تدمیر او باشد. فنعم ما قیل: شعر: از قضا سرکنگبین صفرا فزود روغن بادام خشکی مینمود
یعنی و گفت امیرالمومنین علیهالسلام که منقاد و رام باشند کارها از برای احکام قضا و قدر تا اینکه حاصل میشود هلاکت و مرگ در تدبیر به جهت باقی ماندن.
اللغه: (ذل) ذلا و ذلا البعیر: سهل انقیاده (المقدار) جمع مقادیر (الحتف) جمع حتوف: الموت- المنجد. المعنی: الانسان مختار فی اعماله و افعاله، فصار مکلفا یثاب و یعاقب، و موظفا یستحسن و یعاتب، و لکن احاط به امور کثیره لا یقدر علی تغییرها و لا یمکن من تغیر مسیرها، و هو مع ذلک لا یحیط علما و خبرا بما یترتب علی اعماله من نتائج. لا یتیسر له تدبیر کل الحوائج، فربما یهرب من عدو و یقع فی الحباله، و ربما یتداوی بدواء فیزیده داء فهو بما له من القدره و المنعه کالعوبه فی ید المقادیر و کباحث حتفه بظلفه و ان کان حاذقا فی التدبیر. الترجمه: بشر در برابر قضا و قدر چنان منقاد است، که تدبیر خود انسان باعث مرگ او میشود.
قضا و قدر بر امورند حاکم*** که تدبیر با مرگ گردد ملازم
(الفصل الاول- فی التوحید) و قد مضی هذا المعنی فی ما تقدم بروایه تخالف بعض هذه الالفاظ. اقول: و حکاه الجهشیاری فی (وزرائه) بلفظ آخر فقال: دخل یحیی البرمکی علی الرشید لما ابتدات حاله فی الفساد و هو خال فرجع فعرف خبره. فقال لبعض الخدم: الحق یحیی و قل له: خنتنی فاتهمتنی، فابلغه الرسول فقال له: قل للرشید: اذا انقضت المده کان الحتف فی الحیله. و الله ما انصرفت عن خلوتک الا تخفیفا عنک. قال و هذا کلام لعلی بن ابیطالب کرم الله مثواه: (اذا انقضت المده کان الهلاک فی العده) قال: و سرق هذا المعنی ابن الرومی فقال: غلط الطبیب علی غلطه مورد عجزت محالته عن الاصدار و الناس یلحون الطبیب و انما غلط الطبیب اصابه المقدار و رواه (ارشاد المفید) مع الاصل فیه، و ان اصل المعنی لیزدجرد آخر ملوک فارس، فقال: سال امیرالمومنین (علیه السلام) شاهزنان بنت کسری حین اسرت: ما حفظت عن ابیک بعد وقعه الفیل؟ قالت: حفظت عنه انه کان یقول: (اذا غلب الله علی امر ذلت المطامع دونه، و اذا انقضت المده کان الحتف فی الحیله). فقال (علیه السلام): ما احسن ما قال ابوک! تذل الامور للمقادیر حتی یکون الحتف فی التدبیر. (الفصل الاول- فی التوحید) و مما یشهد للمعنی ما فی (عیون القتیبی): ان ابامسلم لما قدم المدائن فی الیوم الذی قتل فیه جعل یضرب بالسوط معرفه برذونه و یقول بالفارسیه کلاما معناه: ما تغنی المعرفه اذا لم تقدر علی دفع المحتوم. ثم قال: (جاره ذیلها تدعو یا ویلها بدجله او حولها، کانا بعد ساعه قد صرنا فی دجله). و ما فی (تاریخ الطبری): قال ابومسلم لنیزک: انی و الله ما رایت طویلا اعقل منک، فما تری فی اتیانی المنصور، فقد جاءت هذه الکتب، و قد قال القوم ما قالوا؟ قال: لا اری ان تاتیه، و اری ان تاتی الری فتقیم بها، فیصیر ما بین خراسان و الری لک، و هم جندک، ما یخالفک احد- الی ان نقل قول ابیمسلم- رایت ان اوجه ابااسحاق الی المنصور، فیاتینی برایه فانه ممن اثق به، فوجهه، فلما قدم تلقاه بنو هاشم بکل ما یحب، و قال له المنصور: اصرفه عن وجهه و لک ولایه خراسان، و اجازه فرجع ابواسحاق الی ابیمسلم، فقال له: ما انکرت شیئا رایتهم معظمین لحقک- الی ان قال- فقال له: نیزک: قد اجمعت علی الرجوع؟ قال: نعم، و تمثل: ما للرجال مع القضاء محاله ذهب القضاء بحیله الاقوام و یشهد له ما فی (المروج): ذکر المدائنی و العتبی و غیرهما ان مروان حین نزل علی الزاب جرد من رجاله من اختاره من سائر جیشه من اهل الشام و الجزیره و غیرهم مائه الف فارس علی مائه الف قارح، فلما کان یوم الوقعه و اشرف عبدالله بن علی فی المسوده، و فی اوائلهم البنود السود یحملها الرجال علی الجمال البخت، و قد جعلت اقتابها من خشب الصفصاف و الغرب، قال مروان لمن قرب منه: اما ترون رماحهم کانهم النخل غلظا، اما ترون الی (الفصل الاول- فی التوحید) اعلامهم فوق هذه الابل کانها قطع من الغمام سود، فبینا هو کذلک اذ طار من افرجه هنالک قطعه من الغرابیب سود فاجتمعت علی اول رایات عبدالله بن علی و اتصل سوادها بسواد تلک الرایات و البنود، و مروان ینظر فتطیر من ذلک، فقال: اما ترون السواد قد اتصل بالسواد، و کان الغرابیب کالسحب سوادا، ثم نظر الی اصحابه المحاربین، و قد استشعروا الجزع و الفزع و الفشل فقال: انها لعده و ما تنفع العده اذا انقضت المده. و ما فی (تاریخ الطبری): کان مروان لما لقیه اهل خراسان لا یدبر شیئا الا کان فیه الخلل و الفساد، کان یوم انهزم واقفا و الناس یقتتلون اذ امر بالاموال فاخرجت فقال للناس: اصبروا و قاتلوا فهذه الاموال لکم، فجعل ناس یصیبون من ذلک المال، فارسلوا الیه ان الناس قد مالوا علی هذا المال و لا نامنهم ان یذهبوا به، فارسل الی ابنه
عبدالله ان سر فی اصحابک الی موخر عسکرک، فاقتل من اخذ من ذلک المال و امنعهم، فمال عبدالله برایته و اصحابه فقال الناس الهزیمه فانهزموا. و فی (اذکیاء ابن الجوزی)- باب فی من احتال فانعکس علیه مقصوده- و نقل امورا، و منها: عن علی بن المحسن عن ابیه قال: حدثنا جماعه من اهل جند سابور- و فیهم کتاب و تجار و غیر ذلک- انه کان عندهم فی سنه نیف و اربعین و ثلاثمائه شاب من کتاب النصاری و هو ابن ابیالطیب القلانسی، فخرج الی بعض شانه فی الرستاق، فاخذته الاکراد و عذبوه و طالبوه ان یشتری نفسه منهم، و کتب الی اهله انفذوا الی اربعه دراهم افیون و اعلموا انی اشربها فتلحقنی سکته، فلا تشک الاکراد انی مت فیحملونی الیکم، فاذا (الفصل الاول- فی التوحید) حصلت عندکم فادخلونی الحمام و اضربونی لیحمی بدنی و سوکونی بالایارج، فانی افیق، و کان سمع ان من شرب افیونا اسکت، فاذا ادخل الحمام و ضرب و سوک بالایارج برا، فلم یعلم مقدارا لشربه، فشرب اربعه دراهم، فلم یشک الاکراد فی موته، فلفوه فی شیء و انفذوه الی اهله، فلما حصل عندهم ادخلوه الحمام و ضربوه و سوکوه، فما تحرک و اقام فی الحمام ایاما، و رآه اهل الطب فقالوا: قد تلف کم شرب؟ قالوا: اربعه دراهم.
فقالوا: هذا الوشوی فی جهنم ما عاش. انما یجوز ان یفعل هذا بمن شرب اربعه دوانیق او وزن درهم او حوالیه. فاما هذا فقد مات. فلم یقبل اهله ذلک، فترکوه فی الحمام حتی اراح و تغیر فدفنوه، و انعکست الحیله علیه. و منها: روی ان بلال بن ابیبرده بن ابیموسی الاشعری کان فی حبس الحجاج و کان یعذبه، و کان کل من مات فی الحبس رفع خبره الی الحجاح، فیامر باخراجه و تسلیمه الی اهله. فقال بلال للسجان: خذ منی عشره آلاف درهم و اخرج اسمی الی الحجاج فی الموتی، فاذا امرک بتسلیمی الی اهلی هربت فی الارض، فلم یعرف الحجاج خبری، و ان شئت ان تهرب معی فعلت و علی غناک ابدا. فاخذ السجان المال و رفع اسمه فی الموتی، فقال الحجاج مثل هذا لا یجوز ان یخرج الی اهله حتی اراه، هاته. فعاد الی بلال، فقال: اعهد. قال: و ما الخبر؟ قال: ان الحجاج قال کیت و کیت، فان لم احضرک الیه میتا قتلنی و علم انی اردت الحیله علیه، و لابد ان اقتلک خنقا، فبکی بلال و ساله ان لا یفعل، فلم یکن الی ذلک طریق، فاوصی، فاخذه السجان و خنقه و اخرجه الی الحجاج، فلما رآه میتا قال: سلمه الی اهله، فاخذوه، و قد اشتری القتل لنفسه بعشره آلاف درهم و جعلت الحیله علیه. (الفصل الاول- فی التوحید)
ثم معلوم بعد جمعنا بین العنوانین ان قول المصنف فی الثانی (و قد مضی هذا المعنی) اشاره الی ذکره فی الاول باختلاف فی بعض الفاظه.
یحذر الامام بهذا من المخبات و المفاجات التی لا تراها العیون، و لا تومیء الیها القرائن من قریب او بعید، یحذر کل انسان من ذلک کی یحتاط و یحترس.. علی ان الوقایه من الهلاک قد تکون هی السبب الموجب له، کالطبیب یصف نوعا من الدواء لمریضه بقصد الشفاء، فیقضی علیه، او یتحصن الجیش من عدوه فی مکان ملغوم، او یفر من الجهاد طلبا للسلامه فیقع فیما هو ادهی و امر.
… الحتف فی التدبیر: الحتف بفتح فسکون الهلاک
امام علیهالسلام (در اعتماد نداشتن به تدبیر و پایانبینی) فرموده است: کارها رام و پیرو احکام قضاء و قدر است به طوری که (گاهی) تباهی در تدبیر و پایانبینی میباشد (چون انسان به مصالح و مفاسد و اسرار و رازهای قضاء و قدر آگاه نیست نبایستی به تدبیر و اندیشه خود دلبستگی داشته باشد چه بسا تدبیر و اندیشه سبب تباهی میگردد).
هیچ کس نمیتواند با اعتماد به فکر و سیاست خود در هیچ کاری پیروز گردد، بلکه چه بسا نقشه کشیدن، وسیلهای میشود که انسان در دام قرار گیرد. مسلمانان در جنگ احد (بر خلاف جنگ خندق) از مدینه بیرون آمدند تا طبق طرح و نقشههای جنگی جنگ کنند، اما شکست خوردند چون به اتکای نقشه خود کار کردند. باید نقشه کشید و از خدا کمک خواست و به او توکل نمود که بهترین تکیهگاه است.
و قال علیهالسلام: (تذل الامور للمقادیر) ای ان الامور التی یاتی بها الانسان، انما هی مطیعه للتقدیر، فمثلا یتروج الانسان بتلک المرئه لانه قدر ان یتزوج بها، و التقدیر معناه علم الله سبحانه بما یکون فی الکون، لا ان القدر یجبر الانسان، او ان علمه عله للمعلوم (حتی یکون الحتف) ای هلاک الانسان (فی التدبیر) ای فی الامر الذی یدبره بظن المنفعه جاهلا بانه سبب هلاکه، کان یشرب الدواء بظن انه مفید له، و فی الدواء هلاکه.
اللغه: ذل البعیر: سهل انقیاده. المقادیر: جمع المقدار، القدره. الحتف: الموت. الشرح: قد تصبح الامور بین یدیک تصرفها کیف تشاء و تنجح فی تذلیل الصعاب فتری فی قبضه یدک کل شیء جاهزا و لکن قد یکون فی طیات ذلک موتک و القضاء علیک، فربما تسعی فی تقویه دوله و تعزیزها ثم یاتی اربابها علی نفسک و ینهون حیاتک کما وقع ذلک لابیمسلم الخراسانی فالتوکل علی الله و تفویض الامر الیه هو خیر معین …
هر گاه در احوال عالم تأمل کنی، درستی این کلمه را آشکار می بینی و اگر بخواهیم شواهد بسیاری در این مورد ارائه دهیم، می توانیم معادل همه این کتاب شاهد بیاوریم ولی ما فقط به نکته ها و لطایف و پاره ای از سخنان گزیده و اشاراتی بسنده می کنیم. هنگامی که مروان با محمد بن عبد الله بن علی - سالار بنی عباس- رویاروی شد چنان به پیروزی خویش مطمئن بود که سفره هایی گسترد و سکه ها را بر آنها ریخت و گفت هر کس برای من یک سر دشمن بیاورد، صد درهم جایزه اش خواهد بود، ولی پاسداران و نگهبانان از حمایت او ناتوان شدند و گروهی از سپاهیان سرگرم غارت آن پولها شدند و بقیه لشکر هم برای تاراج آن سفره ها هجوم آوردند، در نتیجه عبد الله بن علی با همه لشکرهای خود آنان را فرو گرفت و بیش از حد شمار از ایشان کشت و کسانی هم که باقی ماندند، گریختند.
ابراهیم بن عبد الله بن حسن بن حسن در منطقه با خمری، لشکر ابو جعفر منصور را شکست داد و به یاران خود دستور تعقیب ایشان را صادر کرد. سیلاب گسترده ای میان آنان و لشکر منصور قرار داشت که ابراهیم و یارانش خوش نداشتند از آن عبور کنند، ابراهیم به پرچمدار خود دستور داد پرچم را به سوی باریکه ای از خشکی ببرد تا از آنجا بگذرند و او چنان کرد و پرچم را به سوی آن خشکی برد. لشکر ابو جعفر منصور که چنان دیدند، پنداشتند که ایشان روی به گریز نهاده اند، بر آنان حمله آوردند و کشتاری بزرگ انجام دادند و در همین حال تیر ناشناخته ای به ابراهیم اصابت کرد و او را کشت.
قریش هم در جنگ بدر برای حمایت از کاروان خود سوار بر مرکوبهای رام و سرکش شدند و شتاب کردند که به پندار خویش پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را از تصرف کاروان باز دارند، و حال آنکه با این تدبیر همگی نابود شدند.
در جنگ احد، انصار می پنداشتند برای پیروزی و فتح باید پیامبر را برای جنگ از مدینه بیرون ببرند و همین کار موجب پیروز شدن قریش بر ایشان شد و حال آنکه اگر در مدینه باقی می ماندند، قریش بر ایشان پیروز نمی شد.
ابو مسلم خراسانی با تدبیر بسیار دولت هاشمی - بنی عباس- را بر پا ساخت و با این تدبیر زمینه مرگ خود را فراهم ساخت. در مغرب هم در مورد ابو عبد الله محتسب و عبد الله مهدی همین کار صورت گرفت.
ابو القاسم بن مسلمه که معروف به رئیس الروساء است برای بیرون راندن بسا سیری از عراق چاره اندیشی کرد ولی نابودی خود او به دست بساسیری صورت گرفت، همچنان که چاره اندیشی او در مورد نابودی دولت بویهی از سلجوقیان با این پندار که شر را از میان بردارد، نتیجه معکوس بار آورد و گرفتار شر بزرگتری شد، و نظایر این امور برون از حد شمار است.
و قال علیهالسلام
تَذِلُّ الْأُمُورُ لِلْمَقَادِیرِ،حَتَّی یَکُونَ الْحَتْفُ فِی التَّدْبِیرِ .
امام علیه السلام فرمود:
حوادث و امور،تسلیم تقدیرهاست تا آنجا که گاه مرگ انسان در تدبیر (و هوشیاری او) است. ( . سند گفتار حکیمانه: از کسانی که این سخن حکمتآمیز را پیش از مرحوم سیّد رضی در کتابهای خود نقل کردهاند مرحوم شیخ مفید در ارشاد و ابن شعبه (متوفای 332) در کتاب تحف العقول و جاحظ (متوفای 255) در کتاب المائة است که با تفاوتی آن را نقل کردهاند.و در حکمت 459 عبارتی نزدیک به آن خواهد آمد و بعد از سیّد رضی هم بسیارند که آن را به همین عبارت یا شبیه آن نقل کردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 17). )
پیشی گرفتن تقدیر و تدبیر
امام علیه السلام در اینجا به نکته مهمی اشاره میفرماید و آن اینکه چنان نیست که همیشه انسانهای مدیر و مدبر پیروز گردند؛گاه تقدیرات همه تدبیرات آنها را برهم میزند.میفرماید:«حوادث و امور،تسلیم تقدیرهاست تا آنجا که گاه مرگ انسان در تدبیر (و هوشیاری او) است»؛ (تَذِلُّ الْأُمُورُ لِلْمَقَادِیرِ،حَتَّی یَکُونَ الْحَتْفُ فِی التَّدْبِیرِ) .
هدف از بیان این نکته آن است که گرچه انسان باید در همه امور هوشیارانه و مدبرانه عمل کند؛اما چنین نیست که از لطف خدا بینیاز باشد.خداوند برای بیدار ساختن انسان و شکستن غرور و غفلت او گهگاه اموری مقدر میکند که بر خلاف تمام تدبیرها و پیشبینیها و مقدمهچینیهای انسان است تا به او بفهماند در پشت این دستگاه،دست نیرومندی است که هیچکس بینیاز از لطف و محبت او نیست.
در طول تاریخ گذشته و در زندگی خود بسیاری از این صحنهها را دیدهایم که گاه افراد بسیار هوشیار و قوی و صاحب تدبیر ضربههایی از تدبیر و هوشیاری خود خوردهاند و دست تقدیر مسیری جز آنچه آنها میخواستند برایشان فراهم ساخته است.
تنها مطلبی که در اینجا تذکر آن لازم است این است که هرگز مفهوم این سخن آن نیست که انسان دست از تدبیر و دقت و بررسی لازم در کارها بردارد و همه چیز را به گمان خود به دست تقدیر بسپارد،بلکه شعار ««وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی»؛ بهره انسان تنها با سعی و تلاش او ارتباط دارد» ( .نجم،آیه 39.)را نباید هرگز فراموش کند و به تعبیر دیگر انسان نباید از اراده و تقدیرات الهی و اینکه همه چیز به دست اوست غافل شود و نیز نباید دست از تلاش و کوشش بردارد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “All matters are subject to destiny, so much so that sometimes death results from effort.“
وَ سُئِلَ علیه السلام عَن قَولِ الرّسُولِ صلی الله علیه و آله غَیّرُوا الشّیبَ وَ لَا تَشَبّهُوا بِالیَهُودِ فَقَالَ علیه السلام إِنّمَا قَالَ صلی الله علیه و آله ذَلِکَ وَ الدّینُ قُلّ فَأَمّا الآنَ وَ قَدِ اتّسَعَ نِطَاقُهُ وَ ضَرَبَ بِجِرَانِهِ فَامرُؤٌ وَ مَا اختَارَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (از امام پرسیدند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: موها را رنگ کنید، و خود را شبیه یهود نسازید یعنی چه؟
فرمود) پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این سخن را در روزگاری فرمود که پیروان اسلام اندک بودند، امّا امروز که اسلام گسترش یافته، و نظام اسلامی استوار شده، هر کس آنچه را دوست دارد انجام دهد .
[و آن حضرت را از فرموده رسول (صلی الله علیه و آله) پرسیدند «پیری را با خضاب بپوشانید و خود را همانند یهود مگردانید» گفت:] او که درود خدا بر وی باد چنین فرمود:- و شمار مرد- دین اندک بود. اما اکنون که میدان اسلام فراخ گردیده و دعوت آن به همه جا رسیده، هر کس آن کند که خواهد.
و پرسیدند از آن حضرت از گفتار پیغمبر خدا تغییر دهید پیری را بخضاب و مانند مشوید بجهودان در ترک خضاب پس فرمود پیغمبر این را در وقتی که اصحاب دین اندک بودند پس اما اکنون که وسیعست لباس دین و زده است سینه خود را بر زمین پس مرد مقرون است با چیزی که اختیار نماید اگر خواهد بکند بکند و اگر خواهد نکند
از آن حضرت در باره این سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله) پرسیدند که فرموده بود: رنگ سفید موی را تغییر دهید و خود را همانند یهودان مسازید و او فرمود:
این سخن را رسول اللّه (صلی الله علیه و آله) زمانی فرمود که مسلمانان اندک بودند، اما اکنون که دایره اسلام فراخ گردیده و دین استقرار یافته، هرکس به اختیار خود است.
و سؤال کردند از آن حضرت از مفهوم گفته رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:
«موی سپید را تغییر دهید و خود را شبیه یهود ننمایید»پرسیدند،آن حضرت فرمود :
پیامبر این سخن را وقتی فرمود که شمار اهل دین اندک بود، اما امروز که سفره اسلام گسترده شده،و استوار و پابرجا گشته،مرد است و اختیارش .
شروح:
و معنی غیروا الشیب ای اخضبوا شعور رووسکم و محاسنکم، و تحقیقه غیروا الشیب بالخضاب. و انما کان الخضاب فی اول الاسلام مستحبا و ندبا لان المسلمین کانوا مشتغلین بالغزو و القتال اولا، و اذا کان الکفار یرون المقاتله من المومنین مسوده الشعور یرونهم شبانا فیخافونهم، فاما الان فلا یکون بیننا و بین المشرکین حرب و قد کثر المسلمون فلا استحباب فی الخضاب. و القل: و القلیل. و النطاق: شقه طویله عریضه ینجر علی الارض. و هذا استعاره من بروک البعیر اذا انیخ و ضرب بصدره علی الارض. و قوله فامرو و ما اختار کقولهم کل رجل و ضیعته. و روی الاویده بید الله.
کان المجاهدون فی بدو الاسلام ندبوا الی الخضاب لئلا ینظر الیهم الاقران بعین الازدراء بسبب الشیخوخه، فکان الشیوخ یخضبون بالسواد تشبها بالشبان، و قیل: کانوا یخضبون بالحناء. و النطاق: شقه طویله عریضه ینجر علی الارض اذا البست و جران البعیر ما یلی الصدر من العنق، و هما کنایتان عن انتظام امور الدین، و کماله و استقامته و استقراره، و ذکر بعض الرواه ان الخضاب نوع من الریاء، و اذا کان الشیب نور الله، فستر نور الله امر خارج عن الاعتدال. و قوله فامرء: مبتدا، و ما اختار: عطف علیه و الخبر محذوف ای فامری و ما اختاره مقرونان کقوله کل رجل و وضیعته.
نطاق: لباسی که هنگام پوشیدن به دلیل درازی و پهنا روی زمین کشیده میشود. جران البعیر: سینه شتر. (این سخن را پیامبر (صلی الله علیه و آله) هنگامی فرمود که مسلمانان اندک بودند، اما اکنون که اسلام گسترش یافته و پابرجا شده، هر مردی اختیار خودش را دارد). پیامبر (صلی الله علیه و آله) در آغاز اسلام، به پیرمردان مسلمان دستور میداد و آنان را وادار میکرد که پیری خود را تغییر دهند، و از ترک آن برحذر میداشت، به دلیل این که پیری شباهت به یهود دارد، زیرا یهودیها این کار را نمیکردند، این بود که به رنگ سیاه خضاب میکردند، و بعضی گفتهاند: با حنا خضاب میکردند. هدف این بود که کفار آنها را با چشم توانمندی و جوانی بنگرند، و از آنها بترسند و طمع بر آنها نکنند. از امام (علیه السلام) در زمان خلافتش راجع به آن (خضاب کردن) پرسیدند، امام (علیه السلام) آن را مباح قرار داد نه مستحب، و بر این مطلب اشاره فرمود که آن سنت هنگامی مقرر شد که مسلمانان اندک بودند، اما اکنون که زیادند و کافران ناتوان شدهاند، خضاب کردن مباح است، و عبارت: هر مردی اختیار دارد کنایه از همین است. و لفظ: النطاق را برای عظمت و گستردگی اسلام، استعاره آورده است و کلمهی (ضرب بالجران) استعاره برای پابرجایی و پایداری دین به لحاظ شباهت آن به شتری است که روی زانویش نشسته است. کلمهی امرو مبتدا و ما اختار عطف بر اوست ما مصدریه، و خبر مبتدا محذوف، و در تقدیر مقرونان است مانند این سخن عربها (کل امرء و ضیعته) توفیق از خداست.
وَ سُئِلَ علیه السلام عَنْ قَوْلِ اَلرَّسُولِ صلی الله علیه و آله غَیِّرُوا الشَّیْبَ وَ لاَ تَشَبَّهُوا بِالْیَهُودِ فَقَالَ علیه السلام إِنَّمَا قَالَ صلی الله علیه و آله ذَلِکَ وَ الدِّینُ قُلٌّ فَأَمَّا الآْنَ وَ قَدِ اتَّسَعَ نِطَاقُهُ وَ ضَرَبَ بِجِرَانِهِ فَامْرُؤٌ وَ مَا اخْتَارَ .
الیهود لا تخضب و کان النبی صلی الله علیه و آله أمر أصحابه بالخضاب لیکونوا فی مرأی العین شبابا فیجبن المشرکون عنهم حال الحرب فإن الشیخ مظنة الضعف.
قال علی علیه السلام کان ذلک و الإسلام قل أی قلیل و أما الآن و قد اتسع نطاقه و ضرب بجرانه فقد سقط ذلک الأمر و صار الخضاب مباحا غیر مندوب.
و النطاق ثوب تلبسه المرأة لبسة مخصوصة لیس بصدرة و لا سراویل
و سمیت أسماء بنت أبی بکر ذات النطاقین لأنها قطعت من ثوبها ذلک قطعة شدت بها سفرة لها حملها أبو بکر معه حین خرج من مکة مع النبی صلی الله علیه و آله یوم الهجرة فقال النبی صلی الله علیه و آله لقد أبدلها الله بها نطاقین فی الجنة .
و کان نفر الشام ینادون عبد الله ابنها حین حصره الحجاج بمکة یشتمونه کما زعموا یا ابن ذات النطاقین فیضحک عبد الله منهم و قال لابن أبی عتیق أ لا تسمع یظنونه ذما ثم یقول
و تلک شکاة ظاهر عنک عارها ( لأبی ذؤیب الهذلی،و صدره: و عیّرها الواشون أنّی أحبّها. ).
و استعار أمیر المؤمنین علیه السلام هذه اللفظة لسعة رقعة الإسلام و کذلک استعار قوله و ضرب بجرانه أی أقام و ثبت و ذلک لأن البعیر إذا ضرب بجرانه الأرض و جرانه مقدم عنقه فقد استناخ و برک.
و امرؤ مبتدأ و إن کان نکرة کقولهم شر أهر ذا ناب ( دیوان الهذلیین 1:21. ) لحصول الفائدة و الواو بمعنی مع و هی و ما بعدها الخبر و ما مصدریة أی امرؤ مع اختیاره
فأما القول فی الخضاب فقد
روی قوم أن رسول الله صلی الله علیه و آله بدا شیب یسیر فی لحیته فغیره بالخضاب خضب بالحناء و الکتم .
و قال قوم لم یشب أصلا.
و روی أن عائشة قالت ما کان الله لیشینه بالشیب فقیل أ و شین هو یا أم المؤمنین قالت کلکم یکرهه.
و أما أبو بکر فصح الخبر عنه بذلک و کذلک أمیر المؤمنین و قیل إنه لم یخضب و قتل الحسین علیه السلام یوم الطف و هو مخضوب
و فی الحدیث المرفوع رواه عقبة بن عامر علیکم بالحناء فإنه خضاب الإسلام إنه یصفی البصر و یذهب بالصداع و یزید فی الباه و إیاکم و السواد فإنه من سود سود الله وجهه یوم القیامة .
و عنه صلی الله علیه و آله علیکم بالخضاب فإنه أهیب لعدوکم و أعجب إلی نسائکم.
و یقال فی أبواب الکنایة للمختضب هو یسود وجه النذیر لأن النذیر الشیب قیل فی قوله تعالی وَ جاءَکُمُ النَّذِیرُ (سورة فاطر 35. ) إنه الشیب.
و کان عبد الرحمن بن الأسود أبیض الرأس و اللحیة فأصبح ذات یوم و قد حمرهما و قال إن عائشة أرسلت إلی البارحة جاریتها فأقسمت علی لأغیرن و قالت إن أبا بکر کان یصبغ.
و روی قیس بن أبی حازم قال کان أبو بکر یخرج إلینا و کان لحیته ضرام عرفج.
و عن أبی عامر الأنصاری رأیت أبا بکر یغیر بالحناء و الکتم و رأیت عمر لا یغیر شیئا من شیبه و قال إنی سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله یقول من شاب شیبة فی الإسلام کانت له نورا یوم القیامة و لا أحب أن أغیر نوری.
و کان أنس بن مالک یخضب و ینشد نسود أعلاها و تأبی أصولها و لیس إلی رد الشباب سبیل.
و روی أن عبد المطلب وفد علی سیف بن ذی یزن فقال له لو خضبت فلما عاد إلی مکة خضب فقالت له امرأته نثیلة أم العباس و ضرار ما أحسن هذا الخضاب لو دام فقال فلو دام لی هذا الخضاب حمدته
قال یعنی إنه صار شیخا فصار حکما بین الناس من قوله لا تغبط المرء أن یقال له أضحی فلان لسنه حکما.
و قال أسماء بن خارجة لجاریته اخضبینی فقالت حتی متی أرقعک فقال عیرتنی خلقا أبلیت جدته و هل رأیت جدیدا لم یعد خلقا.
و أما من یروی أن علیا علیه السلام ما خضب.
فیحتج بقوله و قد قیل له لو غیرت شیبک یا أمیر المؤمنین فقال الخضاب زینة و نحن فی مصیبة . یعنی برسول الله صلی الله علیه و آله .
و سئل الحسن علیه السلام عن الخضاب فقال هو جزع قبیح .
و قال محمود الوراق یا خاضب الشیب الذی و قد روی قوم عن النبی صلی الله علیه و آله کراهیة الخضاب و أنه قال لو استقبلتم الشیب بالتواضع لکان خیرا لکم.
قال الشاعر و صبغت ما صبغ الزمان فلم یدم صبغی و دامت صبغة الأیام.
و قال آخر یا أیها الرجل المغیر شیبه
و یقولون فی دیوان عرض الجیش ببغداد لمن یخضب إذا ذکروا حلیته مستعار و هی کنایة لطیفة و أنا أستحسن قول البحتری خضبت بالمقراض کنایة عن قص الشعر الأبیض فجعل ذلک خضابه عوضا عن الصبغ و الأبیات هذه لابس من شبیبة أم ناض و ملیح من شیبة أم راض ( دیوانه 2:72،من قصید یمدح فیها ابن الفیاض. )
و إذا ما امتعضت من ولع الشیب
(و سئل علیه اسلام عن قول النبی صلی الله علیه واله) و پرسیده شد آن حضرت از قول پیغمبر صلیالله علیه و آله که (غیروا الشیب و لا تشبهوا بالیهود) تغییر دهید پیری را به خضاب و مانند مشوید به جهودان در ترک خضاب تا کافران در میدان محاربه ببینند شما را در سن قوت و شباب (فقال انما قال صلی الله علیه و آله ذلک) پس آن حضرت فرمود در جواب به تحقیق که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود این کلمه طیبه را (والدین قل) که اصحاب دین اندک بودند از روی عدد و اصلا قوت نبود در اسلام (فاما الان و قد اتسع نطاقه) پس اما در این زمان که وسیع است و منبسط لباس دین (و ضرب بجرانه) و زده است سینه خود را به زمین در ثبات و تمکین (فامرء و ما اختار) پس مرد مقرون است با چیزی که اختیار نماید آن را بعد از مبالغه در ندبیت آن، یعنی اگر خواهد خضاب کند و اگر خواهد به ترک آن گراید. و اگرچه مندوب است در این زمان نیز اما تاکید آن به مرتبه اول نیست. استعاره فرموده لفظ (نطاق) را که آن شقه طویل است که کشیده شود بر زمین در حین لبس از برای اسلام به اعتبار عموم و انبساط آن و (جران) را که آن صدر بعیر است از برای دین، به اعتبار تمکن و ثبات و استقرار و استقامت آن
و سئل علیهالسلام عن قول النبی صلی الله علیه و آله: «غیروا الشیب و لا تشبهوا بالیهود» فقال علیهالسلام: «انما قال، صلی الله علیه و آله، ذلک و الدین قل، فاما الان و قد اتسع نطاقه و ضرب بجرانه، فامرو و ما اختار.»
و سوال شد از حضرت علیهالسلام از معنی قول پیغمبر صلی الله علیه و آله، که «تغییر دهید علامت پیری را که سفیدی ریش باشد، یعنی به خضاب کردن و مشوید مانند یهود»، پس گفت حضرت علیهالسلام که نگفت پیغمبر، صلی الله علیه و آله، آن قول را مگر در حالتی که اهل دین اسلام اندک بودند و اما در این وقت و حال آنکه وسیع شده است کمربند دین اسلام و زده است سینهی خود را به زمین و قائم و ثابت شده است، پس باشد هر مردی با اختیار و ارادهی خود. یعنی چون در ابتدای دین اسلام اهل اسلام اندک بودند و پیران را رغبتی نبود در جهاد کردن با جوانان کفار، امر شد به خضاب کردن پیران از برای نفع بخشیدن جهاد با کفار و اما در این زمان که اسلام قوت گرفته است و جوانان مسلمانان بسیار شدهاند، واجب نیست تغییر سفیدی ریش به خضاب کردن، بلکه مختارند به خضاب کردن و خضاب نکردن.
اللغه: (الشیب) بیاض الشعر، (القل) و القله مثل الذل و الذله- صحاح. (النطاق) شقه تلبسها المراه و تشد وسطها ثم ترسل الاعلی علی الاسفل الی الرکبه و الاسفل ینجر الی الارض و (جران) البعیر مقدم عنقه من مذبحه الی منحره- صحاح. الاعراب: الشیب مفعول، و لا تشبهوا امر من التشبه من باب التفعل، و الدین قل جمله مبتداء و خبر فی محل الحال، و الان متعلق باختار، و جمله و قد اتسع نطاقه، فی محل الحال من الدین، امرو، مبتداء نکره لعمومه ای کل امرء و لفظه ما، موصوله اختار جمله الصله و العائد محذوف و هی عطف علی امرء. و الخبر محذوف و هو مقرونان او ما یرادفه کقولهم: کل امر وضیعته. المعنی: امره صلی الله علیه و آله و سلم: بتغییر الشیب بالسواد او الحناء، ظاهره الوجوب لحکمه ذکره (علیه السلام) فقوله: فامرو و ما اختار، اعلام لنسخه فانه قد ینسخ السنه کما ینسخ القرآن، و الظاهر انه علی وجه الاستجاب فقوله: فامرء و ما اختار، ترخیص لترکه فان الاستجاب مرکب من الامر و ترخیص الترک و لا ینافی بقاء الحکم الاستحبابی زوال الحکمه التشریعیه کما فی وجوب او استحباب غسل الجمعه المشرعه لازاله عفونه الابط من الاعراب، و یشمل البریئون منها، فقول ابنمیثم فی الشرح: انه (علیه السلام) جعله من المباح، مورد تامل فان الاخبار الوارده فی فضل الخظاب و استحبابه مطلقا غیر قابله للرد و الانکار. الترجمه: از آن حضرت مقصود از قول رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را پرسیدند که فرموده (سپیدی موی پیری را بگردانید و خود را مانند یهود نسازید) فرمود: پیغمبر این دستور را فرمود در حالی که مسلمانان اندک و انگشت شمار بودند ولی اکنون که دائرهی اسلام وسعت یافته و دین پابرجا شده است هر کسی اجتیار خود را دارد.
(الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) قول المصنف (و سئل عن قول الرسول (صلی الله علیه و آله)) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (و سئل عن قول النبی (صلی الله علیه و آله)) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). (غیروا الشیب و لا تشبهوا بالیهود) فی (معارف ابن قتیبه): جاووا بابیقحافه (ابی ابیبکر) یوم فتح مکه الی النبی (صلی الله علیه و آله) و هو شیخ کبیر، راسه کالثغامه البیضاء، فاسلم، فقال النبی (صلی الله علیه و آله): غیروا شیبته. و فی (الاساس): کان راسه ثغامه، و هی شجره بیضاء الزهر و الثمر کان جماعتها هامه شیخ. (فقال (علیه السلام): انما قال ذلک و الدین قل) قل بالضم و الکسر القله، یقال: الحمد لله علی القل و الکثر. و القل و الکثر، و قال الشاعر: و قد یقصر القل الفتی دون همه و قد کان لو لا القل طلاع انجد و نظیره ما فی الخبر عن الباقر و الصادق (علیه السلام): سئلا عن رمل النبی (صلی الله علیه و آله) فی الطواف، فقالا: انه فعل ذلک فی غزوه الحدیبیه لیری قریش تجلده، و تجلد اصحابه. قال الباقر (علیه السلام): و من اجل ذلک یرمل الناس- ای العامه- غفله عن ان فعله (صلی الله علیه و آله) کان موقتا. قال (علیه السلام): و انی لامشی مشیا، و کان ابییمشی مشیا. و کذا فی (الروضه) ما عن النبی (صلی الله علیه و آله) الفرق بین المسلمین و المشرکین (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) التلحی بالعمائم، انما قال ذلک فی اول الاسلام. و روی ان الباقر (علیه السلام) سئل عن اکل لحم الحمر الاهلیه، فقال: انما نهی النبی (صلی الله علیه و آله) عنها و عن اکلها یوم خیبر، و انما نهی عن اکلها فی ذلک الوقت لانها کانت حموله الناس، و انما الحرام ما حرم الله فی القرآن. (فاما الان و قد اتسع نطاقه) النطاق: ما یشد علی الوسط. (و ضرب بجرانه) قال الجوهری: جران البعیر: مقدم عنقه من مذبحه الی منحره. و اتساع نطاق الدین و الاسلام کنایه عن فسحته. و ضرب الجران: کنایه عن استقراره و عدم تزلزله. (فامرو و ما اختار) من تغییر الشیب و عدمه، قال ابن ابیالحدید: فصار الخضاب مباحا غیر مندوب. قلت: غایه ما یدل علیه کلامه (علیه السلام): رفع الایجاب، و اما عدم الاستحباب فلا. و عن الصادق (علیه السلام): نفقه درهم فی الخضاب افضل من نفقه درهم فی سبیل الله. ان فیه اربععشره خصله: یطرد الریح من الاذنین، و یجلو الغشاء من البصر، و یلین الخیاشیم، و یطیب النکهه، و یشد اللثه، و یذهب بالغشیان، و یقل وسوسه الشیطان، و تفرح به الملائکه، و یستبشر به المومن، و یغیظ به (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) الکافر، و هو زینه، و هو طیب، و براءه فی قبره، و یستحیی منه منکر و نکیر. و یمکن الاستدلال لبقاء استحبابه بما روی ان قوما دخلوا علی الحسین (علیه السلام) قراوه مختضبا بالسواد، فسالوه عن ذلک، فمد یده الی لحیته ثم قال: امر النبی (صلی الله علیه و آله) فی غزاه غزاها ان یختضبوا بالسواد، لیقووا به علی المشرکین. هذا، و قالوا: اول من اختضب بالسواد من اهل مکه عبدالمطلب بن هاشم، کان رجل من حمیر خصه بذلک من الیمن و زوده بالوسمه.
الدین قل ای لم ینتشر بین الناس و یکثر اتباعه. و النطاق: الحزام. و الجران مقدم البعیر یضرب به الارض اذا استراح، و کان النبی (صلی الله علیه و آله) قد امر الشیوخ من اصحابه ان یستروا الشیب عن العدو بالخصاب لیظهروا امامه فی هیئه الاقویاء. فقال الامام: ذاک حیث کان الاسلام ضعیفا بقله اتباعه، اما الیوم و قد ظهر علی الدین کله فلم یبق لهذا الحکم من موضوع، فمن شاء فلیترک الخضاب، و من شاء فلیخضب، و بهذا القصد الغی عمر سهم المولفه قلوبهم. و تسال: الا یتنافی هذا مع الحدیث المشهور عن رسول الله (صلی الله علیه و آله): حلال محمد حلال الی یوم القیامه، و حرامه حرام الی یوم القیامه؟. الجواب: ان الاحکام الشرعیه الاسلامیه علی نوعین: الاول منهما یرتبط بطبیعه الانسان و فطرته من حیث هو انسان، و هذا النوع من الاحکام لا یتغیر و لا یتبدل تماما کنظام الکون و الافلاک فی حرکاتها الدائبه، و لو اختل شیء منه لانهار الکون بما فیه. و هذا النوع هو المقصود بالحدیث المشهور. و النوع الثانی یرتبط بالحیاه الاجتماعیه، و هذا تتغیر احکامه تبعا لتغیر المجتمع من حال الی حال حیث یتغیر موضوع الحکم و سببه الموجب، و خضاب الشیب او عدم خضابه من هذا النوع و تقدم الکلام عن ذلک فی شرح الخطبه 174 فقره (التحلل و التحریم بین الاسلام و المسیحیه).
… غیروا الشیب: غیروا الشیب بالخضاب لیراکم الاعداء کهولا اقویاء ذلک و الدین قل بضم القاف ای قلیل اهله و النطاق ککتاب الحزام العریض و اتساعه کنایه عن العظم و الانتشار و الجران علی وزن النطاق مقدم عنق البعیر یضرب به علی الارض اذا استراح و تمکن ای بعد قوه الاسلام الانسان مع اختیاره ان شاء خضب و ان شاء ترک
از امام علیهالسلام (در زمان خلافتش سبب خضاب نکردن را به این طریق) پرسیدند که معنی فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله- که فرموده تغییر دهید پیری را (ریش را رنگین نمائید) و خود را بیهود مانند نسازید، چیست؟ آن بزرگوار فرمود: این سخن را پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود هنگامی که (اهل) دین اندک بود پس (مسلمانان را امر نمود خضاب نمایند و به یهود نمانند چون آنها خضاب نمیکردند، ولی) در این زمان که کمربند دین گشاده شده (اسلام در همه جا منتشر گردیده) و سینه خود را بر زمین نهاده (مستقر و پا برجا گشته) هر مردی به اختیار و اراده خود میباشد (میخواهد خضاب نماید و میخواهد ننماید، خلاصه امری است مباح یعنی جائز و روا، نه واجب و مستحب، بله خضاب یک نوع زینت و آرایشی است، چنانکه در فرمایش چهارصد و شصت و پنج بیاید که به این نکته اشاره فرموده است).
با توجه به نکته فوق روشن میشود روایاتی که درباره استفاده از حنا و خضاب نمودن وجود دارد برای صدر اسلام بیشتر مورد توجه بوده و صادر شده است و در عصر ما آزادی است و هر کس در اعمال خود دنبال علاقه ذاتی میرود. خدا میفرماید: (سرزمین پاک به اذن پروردگارش گیاهش میروید ولی سرزمین ناپاک فقط خار و خاشاک میدهد.)
و سئل علیهالسلام: عن قول الرسول (صلی الله علیه و آله): (غیروا الشیب) ای الشعر الابیض فی اللحیه، و تغیره بالحناء و نحوه (و لا تشبهوا بالیهود) الذین یترکون لحاهم بیضا، ما معنی هذا الکلام؟، فقال علیهالسلام فی الجواب: (انما قال (صلی الله علیه و آله) ذلک والدین قل) ای قلیل بقله انصاره (فاما الان و قد اتسع نطاقه) النطاق الحزام العریض، و اتساعه کنایه عن انتشاره و کثره المسلمین، کما ان الانسان یتسع نطاقه اذا سمن (و ضرب بجرانه) جران البعیر مقدم عنقه، یضرب به علی الارض اذا نام و استراح، و هذا کنایه عن قوه الاسلام الباعثه لاطمینانه و عدم خوف اهله من الاعداء (ف) کل (امرء و ما اختاره) الخضاب او الترک، و هذا لا ینافی کون الافضل الخضاب، کما فی الاحادیث.
اللغه: غیروا: بدلوا. الشیب: بیاض الشعر. تشبه به: قلده و حاکاه. قل: بضم القاف الی قلیل اهله. النطاق: الحزام. الجران: مقدم عنق البعیر. الشرح: دعا رسولالله اصحابه من اهل الشیب ان یغیروا شیبهم بالخضاب بالحناء و السواد او غیرها من الاصباغ و لا یتشبهوا بالیهود الذین لا یصبغون شیبهم و امره علیهالسلام انما کان لاجل ان یظهروا فی فتوه و شباب فیها بهم الاعداء و انما قال ذلک یوم کان المسلمون قله و اما بعد ان اکثر المسلمون و انتشر الاسلام و توطدت ارکانه و ثبتت دعائمه فکل مسلم و ما اختار فمن احب ان یخضب فهو مباح له و من اراد ترکه فله الحریه الکامله …
و سئل علیه السّلام عن قول الرسول صلّی اللّه علیه و آله: غیّروا الشیب، و لا تشبّهوا بالیهود، فقال علیه السّلام: انّما قال صلّی اللّه علیه و آله ذلک و الدین قل، فامّا الآن و قد اتّسع نطاقه، و ضرب بجرانه، فامرؤ و ما اختار. «از علی علیه السّلام در باره این سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرموده است: موهای سپید را خضاب کنید و خود را همانند یهود مگردانید پرسیدند، گفت: این سخن را پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هنگامی فرموده است که شمار متدینان اندک بوده است ولی اینک که دامنه اش گسترده و همه جا کشیده شده است هر کس هر گونه که می خواهد رفتار کند.»
ابن ابی الحدید در شرح این سخن چنین گفته است: یهودیان خضاب نمی بستند و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به یاران خود فرمان داده بود خضاب ببندند تا در نظر مردم جوان دیده شوند و مشرکان در حال جنگ از ایشان بترسند زیرا داشتن موهای سپید موجب گمان ناتوانی است. شارح سپس در باره لغات و کنایات آن توضیح داده است و پس از آن سخنانی را در مورد موی سپید و خضاب کردن آورده است که به ترجمه یکی دو مورد بسنده می شود.
گروهی روایت کرده اند که چند تار موی سپید در ریش پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ظاهر شد و آن حضرت آن را با خضاب تغییر داد و با حنا و کتم - دانه های رنگی- رنگ کرد.
گروهی هم گفته اند که هرگز خضاب نبسته است، و روایت شده است که عایشه می گفته است: خداوند پیامبر خود را با موی سپید معیوب نفرمود. گفتند: ای ام المؤمنین مگر موی سپید عیب است گفت: آری که همه تان آن را خوش نمی دارید. اما در مورد ابو بکر اخبار صحیح رسیده است که خضاب می کرده است. همچنین در مورد امیر المؤمنین علیه السّلام، هر چند که در باره ایشان گفته شده است که خضاب نبسته است.
امام حسین علیه السّلام روز عاشورا در حالی که موهایش را خضاب فرموده بود، کشته شد. و در حدیث مرفوعی که آن را عقبة بن عامر روایت کرده چنین آمده است: «بر شما باد به حنا که خضاب اسلام است، چشم را پر نور می کند، درد سر را از میان می برد، بر نیروی جنسی می افزاید و از رنگ سیاه بر حذر باشید که هر کس موهای خود را سیاه کند خداوند چهره اش را روز رستاخیز سیاه می کند.»
گروهی هم در مورد کراهت خضاب بستن از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت می کنند که فرموده است: اگر با فروتنی پذیرای موهای سپید باشید، برای شما بهتر است.
و از امام حسن علیه السّلام در مورد خضاب پرسیدند، فرمود: بی تابی زشتی است.
کسانی که معتقدند علی علیه السّلام خضاب نبسته است، چنین استناد می کنند که به آن حضرت گفته شد چه می شود که موهای سپید خود را خضاب ببندی، فرمود: خضاب زینت است و ما سوگواریم یعنی سوگوار رحلت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.
وَ سُئِلَ علیه السلام عَنْ قَوْلِ الرَّسُولِ صلی الله علیه و آله:«غَیِّرُوا الشَّیْبَ وَ لَا تَشَبَّهُوا بِالْیَهُودِ»
فقال علیهالسلام
إِنَّمَا قَالَ صلی الله علیه و آله ذَلِکَ وَ الدِّینُ قُلٌّ،فَأَمَّا الْآنَ وَ قَدِ اتَّسَعَ نِطَاقُهُ،
وَ ضَرَبَ بِجِرَانِهِ،فَامْرُؤٌ وَمَا اخْتَارَ .
از امام علیه السلام درباره این گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله سؤال شد که فرموده است:«موهای سفید خود را تغییر دهید (و آن را رنگ و خضاب کنید) و خود را شبیه یهود نسازید».
امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
این سخن را پیامبر صلی الله علیه و آله زمانی فرمود که پیروان اسلام کم بودند اما امروز که اسلام گسترش یافته و آرامش و امنیت برقرار گشته (و دین استقرار یافته است) هر کسی مختار است (که رنگ و خضاب بکند یا نه). ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است که این جمله حکمتآمیز را ابوبکر باقلانی (متوفای 372) که قبل از مرحوم سیّد رضی میزیسته است در کتاب اعجاز القرآن آورده است و همچنین عبداللّه بن معتزّ نیز در کتاب بدیع آن را ذکر کرده و بعد از سیّد رضی،زمخشری در ربیع الابرار و بسیاری از نویسندگان کتاب مسانید صدر آن را در احادیث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 19). )
تغییر حکم یا تغییر شرایط
این سخن حکمتآمیز در واقع پاسخی است به سؤالی که بعضی از یاران امام درباره تفسیر یکی از سخنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کردهاند به این ترتیب که:«از امام درباره این گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله سؤال شد که فرموده است:موهای سفید خود را تغییر دهید (رنگ و خضاب کنید) و خود را شبیه یهود نسازید»؛ (وَ سُئِلَ علیه السلام عَنْ قَوْلِ الرَّسُولِ صلی الله علیه و آله:غَیِّرُوا الشَّیْبَ،وَ لَا تَشَبَّهُوا بِالْیَهُودِ) .
امام علیه السلام فرمود:«این سخن را پیامبر صلی الله علیه و آله زمانی فرمود که پیروان اسلام کم بودند اما امروز که اسلام گسترش یافته و آرامش و امنیت برقرار گشته (و اسلام استقرار یافته است) هر کسی مختار است (که رنگ و خضاب بکند یا نه)»؛ (فَقَالَ علیه السلام:إِنَّمَا قَالَ صلی الله علیه و آله ذَلِکَ وَ الدِّینُ قُلٌّ،فَأَمَّا الْآنَ وَ قَدِ اتَّسَعَ نِطَاقُهُ،وَ ضَرَبَ بِجِرَانِهِ،فَامْرُؤٌ وَ مَا اخْتَارَ) .
«نطاق»در اصل به معنای کمربند و یا کمربندهای خاصی است که زنان به کمر میبستند؛ولی در اینجا به معنای محدوده و قلمرو است،بنابراین جمله «اتَّسَعَ نِطاقُهُ» یعنی قلمرو اسلام گسترش یافته است.
«جِران»به معنای قسمت پایین گردن شتر است که به هنگام استراحت آن را به زمین مینهد و تعبیر به«ضَرَبَ بِجِرانِهِ»کنایه از حاکمیت امنیت بر محیط اسلام است.
در آغاز اسلام که عدد مسلمانان کم بود و در میان آنها گروهی از پیران نیز وجود داشتند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اصرار داشت که پیران چهره جوان به خود بگیرند تا مایه ترس و وحشت دشمن شوند و نشانی از ضعف در آنها دیده نشود به همین دلیل دستور خضاب و رنگ کردن صادر شد.منتها برای اینکه دشمنان اعم از یهود و مشرکان،از نکته این کار باخبر نشوند و دوستان نیز احساس ضعف نکنند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله این دستور را مستند به عدم شباهت با یهود کرد که این کار را به خود اجازه نمیدادند.
امام علیه السلام به این نکته دقیق اشاره میکند که هر حکمی تابع موضوع خود است؛ اگر موضوع تغییر یابد آن حکم نیز عوض میشود،همانگونه که اگر شراب سرکه شود و یا کافر مسلمان گردد حکم آن تغییر پیدا میکند.
امام علیه السلام میفرماید:موضوع این حکم رعب افکندن در دل دشمنان از طریق جوان نمایی پیران بوده و این مربوط به زمانی است که عدد مسلمانان کم بود اما در عصر امام که اسلام سراسر منطقه را فرا گرفته بود و حکومت اسلامی تثبیت یافته بود نه ترسی از مشرکان وجود داشت و نه خوفی از یهود،دیگر موضوعی برای رعب افکندن در دل دشمن از طریق رنگ کرد موهای سفید باقی نمانده بود.
در اینجا دو سؤال پیش میآید:
سؤال اول اینکه ما معتقدیم:
«حَلَالُ مُحَمَّدٍ حَلَالٌ أَبَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ أَبَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَة؛ حلال و حرام اسلام تا دامنه قیامت تغییر ناپذیر است». ( .کافی،ج 1،ص 58،ح 19. )و این اصل با آنچه در این حدیث آمده چگونه سازگار است؟
مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود پاسخ خوبی به این سؤال داده است که با توضیحی آن را میآوریم:احکام شرع دو گونه است:احکامی که بر اساس موضوعات ثابت و فطری تشریع شده مانند نماز و روزه و حج و...که تغییرپذیر نیست،همچون قوانین ثابتی که در جهان آفرینش حکمفرماست و احکامی که بر اساس موضوعات متغیر وارد شده است که با تغییر موضوع،حکم عوض میشود؛مثلا ما میدانیم خرید و فروش خون و اعضای بدن انسان در سابق جزء محرمات بود،زیرا هیچ فایده مباحی نداشت ولی امروز که برای نجات جان مصدومان یا پیوند اعضا آثار حیاتبخش دارد کاملاً قابل خرید و فروش به قیمتهای بالاست.امثال این احکام در میان احکام اسلامی کم نیست.
مسئله رنگآمیزی موهای سفید که در این کلام نورانی به آن اشاره شده است نیز از همین قبیل بوده،زیرا پغمبر اکرم در زمانی که یارانش کم و در میان این عده کم جمعی از ریشسفیدان بودند این دستور را صادر کرد تا چهره پیرمردان جوان شود و سبب ترس دشمن گردد.(علاوه بر اینکه در روحیه خود آنها نیز اثر میگذارد و روح جوانی در آنها جوانه میزند.) ولی هنگامی که شرایط عوض شد و جمعیت مسلمانان آن اندازه فزونی یافت که وجود پیرمردان محاسن سفید در میان آنها تأثیری در قوت و قدرت مسلمانان نداشت،طبعاً حکم هم عوض میشود. ( .منظور از تغییر موضوع این نیست که خون یا اعضا عوض میشود و یا اینکه خضاب تبدیل به چیز دیگری میشود،بلکه مقصود آن است که شرایط و ملاک و فلسفه حکم تغییر مییابد؛فلسفهای که به منزله قید موضوع است.مثلاً خون بیفایده و مفید دو موضوع است و خضاب زمان ضعف مسلمانان و خضاب زمان قوت دو موضوع محسوب میشود. )
واضح است که حدیث«حَلالُ مُحَمَّد»اشاره به بخش اول است.شبیه این موضوع چیزی است که در بعضی از روایات آمده است که از امام باقر علیه السلام سؤال شد که ما شنیدهایم پیغمبر (و یارانش) در طواف با سرعت و شبیه دویدن حرکت میکردند آیا ما هم اینگونه عمل کنیم و یا به طور معمولی راه برویم؟ آن بزرگوار پاسخ دقیقی به این سؤال دادند،فرمودند:پیغمبر اکرم این دستور را در ماجرای حدیبیه داد تا قریش چابکی آن حضرت و یارانش را ببینند (و بترسند) ولی جمعی از عامه به سبب غفلت از این موضوع که این یک حکم موقت و در شرایط خاصی بوده است هنوز این کار را ادامه میدهند ولی من و پدرم در طواف راه میرویم». ( .وسائل الشیعه،ج 9 باب 29 از ابواب طواف ح 2.(با کمی تلخیص و اقتباس)؛فی ظلال نهجالبلاغه،ج 4،ص 226. )
سؤال دوم اینکه میدانیم خضاب یکی از مستحبات است چگونه امام میفرماید:امروز هر کس مخیر است بین خضاب و ترک آن؟
پاسخ این سؤال این است که در آن زمان پیغمبر اکرم به یاران مسن خود الزام کرده بود که خضاب کنند و امام علیه السلام میفرماید:آن الزام اکنون بر طرف شده و هرکس آزاد است و این امر منافاتی با استحباب خضاب ندارد،زیرا آثار دیگری در روحیه خود انسان و همسر و فرزندان و اطرافیان او ممکن است داشته باشد. ( .بهج الصباغه،ج 2 صلی الله علیه و آله 483.)
Imām Ali ibn Abū Tālib was asked once to explain this saying of the Messenger of Allāh: “Change your gray hair (with dye) and do not acquire resemblance to the Jews.” Imām Ali ibn Abū Tālib replied: “The Prophetarung said this at a time when the religion was confined to only a few, but now since its expanse has widened and it is firmly settled, everyone is free to choose.”{The idea here is that since in the dawn of Islam the number of Muslims was limited, it was necessary to keep them distinct from the Jews in order to maintain their collective entity. The Prophet therefore, ordered the use of hair-dye which was not in use among the Jews. Besides, it was also the aim that when facing the enemy, people should not look old and weak.}
وَ قَالَ علیه السلام فِی الّذِینَ اعتَزَلُوا القِتَالَ مَعَهُ خَذَلُوا الحَقّ وَ لَم یَنصُرُوا البَاطِلَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (در باره آنان که از جنگ کناره گرفتند) حق را خوار کرده، باطل را نیز یاری نکردند .
[و در باره کسانی که از جنگ در کنار او کناره جستند، فرمود:] حق را خوار کردند و باطل را یار نشدند.
و فرمود در حق کسانی که گوشه گرفتید این کارزار کردنست آن حضرت فرو گذاشتند حق را و یاری ندادند باطل را
در باره کسانی که از پیکار در کنار او، کناره گرفته بودند، چنین فرمود: حق را واگذاشتند و باطل را یاری نکردند.
و آن حضرت در باره کسانی که از جهاد در کنار او دوری جستند فرمود:حق را فرو گذاشتند، و به یاری باطل بر نخاستند .
شروح:
(حق را خوار کردند و به باطل هم کمکی نکردند) عبدالله بن عمر و گروهی از قاریان، و دیگران مانند ابوموسی اشعری، و احنف بن قیس در جنگ صفین از آن جمله بودند. و ممکن است که این گفتار امام (علیه السلام) اشاره به بینابین بودن درجهی گمراهی آنان و به منزلهی بهانهای برای آنها باشد. گویا فرموده باشد: براستی آنها هر چند که حق را در همراهی ما خوار گذاشتند، باطل را نیز با همراهی دشمنان یاری نکردند.
وَ قَالَ علیه السلام فِی الَّذِینَ اعْتَزَلُوا الْقِتَالَ مَعَهُ خَذَلُوا الْحَقَّ وَ لَمْ یَنْصُرُوا الْبَاطِلَ .
قد سبق ذکر هؤلاء فیما تقدم و هم عبد الله بن عمر بن الخطاب و سعد بن أبی وقاص و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل و أسامة بن زید و محمد بن مسلمة و أنس بن مالک و جماعة غیرهم.
و قد ذکر شیخنا أبو الحسین فی الغرر أن أمیر المؤمنین علیه السلام لما دعاهم إلی القتال معه و اعتذروا بما اعتذروا به قال لهم أ تنکرون هذه البیعة قالوا لا لکنا لا نقاتل فقال إذا بایعتم فقد قاتلتم قال فسلموا بذلک من الذم لأن إمامهم رضی عنهم .
و معنی قوله خذلوا الحق و لم ینصروا الباطل أی خذلونی و لم یحاربوا معی معاویة و بعض أصحابنا البغدادیین یتوقف فی هؤلاء و إلی هذا القول یمیل شیخنا أبو جعفر الإسکافی
(و قال علیهالسلام فیالذین اعتزلوا القتال معه:) فرموده است آن حضرت علیهالسلام در شان کسانی که گوشه گرفتند از کارزار نمودن به مصاحبت و موافقت او (خذلوا الحق) فرو گذاشتند راه حق را و تکاسل ورزیدند در آن (و لم ینصروا الباطل) و یاری ندادند کار باطل و ناحق را چون محمد بن سلمه و اسامه بن زید و سعد بن ابی وقاص و عبدالله بن عمر و ابوموسی اشعری و احنف بن قیس که رخصت حاصل کردند از آن زبده اشخاص که با آن حضرت به کارزار مشغول نشوند و مقرر است که اگر نصرت حق میکردند چون مالک اشتر و دیگران، فیروز میبودند در هر دو جهان. این کلام اشارت است به توسط ایشان در ضلالت، گوییا آن حضرت در حق ایشان فرموده که ایشان اگرچه فرو گذاشتند حق را و مدد ما ندادند در آن اما یاری ندادند امر باطل را و مدد خصمان ما ندادند در آن
و درباره جمعی که کناری گرفته بودند از قتال با او یعنی در جنگها نه با آن حضرت شدند و نه با مخالفان گفت: فرو گذاشتند حق را و نصرت نکردند باطل را، این کلام را در تقبیح حال ایشان میفرماید، گویا قومی دیگر از اشرار که نصرت باطل نمودند به عذر نزدیکترند از این معتزلین، چه نصرت باطل کانه مانعی است نصرت حق را، نوع عذری است برای خذلان حق، و معتزلین را این شایبهای از عذر نباشد و هم اشارت است بلغو بودن وجود ایشان و عدم صدور اثری از حق و باطل از ایشان و شارح (کاشی) گوید: غرض تعیین امر ایشان است در وسط، نه در حد کمال شقاوت همچو ناصران باطل از امثال (عمرو بن العاص) و غیرهم، و نه کمال سعادت همچو ناصران آن حضرت
یعنی و گفت امیرالمومنین علیهالسلام دربارهی کسانی که دوری کردند از جهاد کردن به اتفاق او را که: واگذاشتند حق را و یاری نکردند باطل را، یعنی در نزد حق و باطل بر باطل باشند.
اللغه: (خذله) خذلانا اذا ترک عونه و نصرته قال الاصمعی: اذا تخلف الظبی عن القطیع قیل: خذل- صحاح الاعراب: جمله و لم ینصروا الباطل، فی محل الحال من فاعل خذلوا. المعنی: فی الشرح المعتزلی قد سبق ذکر هولاء فیما تقدم، و هم: عبدالله بن عمر ابن الخطاب و سعد بن ابیوقاص و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل و اسامه بن زید، و محمد بن مسلمه، و انس بن مالک، و جماعه غیرهم، و نقل عن شیخه ان امیرالمومنین (علیه السلام) لما دعاهم الی القتال معه و اعتذروا بما اعتذروا قال لهم: اتنکرون هذه البیعه؟ قالوا: لا لکنا لا نقاتل، فقال: اذا بایعتم قاتلتم قال: فسلموا بذلک من الذم لان امامهم رضی عنهم انتهی. و غر بذلک ابنمیثم فقال: و یشبه ان یکون هذا اشاره الی توسط درجتهم فی الضلال، و یجری مجری العذر لهم- الخ اقول: هذه الجمله ابلغ تعبیر فی تعییرهم و تقبیحهم و حط درجتهم و مرجعها الی ان هولاء ممن لا مبدا لهم فی الحیاه و لم یوفقوا لاتخاذ عقیده یجاهدون لها، فان الحیاه المعنویه للانسان- عقبیده و جهاد- فمن لا عقیده له بحق او باطل کان مهملا و ملحقا بالکائنات غیر ذات الشعور، فمن اعتقد و جاهد دونه و ان کان خطا افضل من لا عقیده له اصلا. فظهور الفتن و نشوب الحروب بین المسلمین ناش عن اعتزال هولاء الخاذلین، حیث انهم لو نصروا علیا (علیه السلام) یغلب علی الباطل فیدمغه و لا یتجرء امثال معاویه علی القیام فی وجهه و الایذان بحربه، و لو نصروا الباطل ربما صار عذرا لعلی (علیه السلام) فتخلی عن تصدی الزعامه التی اکرهوه علیها کما فی ایام ابیبکر و عمر، فانه لم یتصد للزعامه الا بعد ضغط شدید من العامه. فاعتزال هولاء منقصه روحیه و فقدان عقیده و ایمان معنویه لا عیب فوقه و سبب لبروز الحرب و نشوب القتال بین فئتی الحق و الباطل، فاعتقد ان تحت هذه الجمله لهیبا حراقا فی قلبه اللطیف الربانی وجهه علی هولاء بهذه الجمله الموجزه. الترجمه: دربارهی آنان که از جهاد باوی کناره گرفتند فرمود: حق را وا گزاردند و بباطل هم یاری ندادند.
نه دنبال حق و، نه جویای باطل*** تو انسان نهای، پیکری هستی از گل
قول المصنف: (و قال (علیه السلام) فی الذین اعتزلوا القنال معه) قال ابن ابیالحدید: هم ابنعمر و سعد بن ابی و قاص و سعید بن زید و اسامه بن زید و محمد بن مسلمه و انس بن مالک و جمع آخر، و قال ابوالحسین من شیوخ المعتزله فی کتاب (غرره): انه (علیه السلام) لما دعاهم الی القتال معه، و اعتذروا بما اعتذروا به قال لهم: اتنکرون هذه البیعه؟ قالوا: لا، لکنا لا نقاتل فقال: (اذا بایعتم فقد قاتلتم) قال: فسلموامن الذم. قلت: مع ان اصل بیعتهم غیر معلومه و الروایات فیها مختلفه، روایته (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) روایه باطله فکیف یعقل ان یقول (علیه السلام) لهم: (اذا بایعتم فقد قاتلتم)؟ بدون عذر صحیح و هم الذین ذکر الله تعالی عذرهم فی الجهاد فی قوله: (لیس علی الضعفاء و لا علی المرضی و لا علی الذین لا یجدون ما ینفقون حرج اذا نصحوا لله و رسوله ما علی المحسنین من سبیل و الله غفور رحیم و لا علی الذین اذا ما اتوک لتحملهم قلت لا اجد ما احملکم علیه تولوا و اعینهم تفیض من الدمع حزنا الا یجدوا ما ینفقون)، و اولئک کان لهم معاذیر کاذبه فهم مصادیق قوله تعالی: (و جاء المعذرون من الاعراب لیوذن لهم و قعد الذین کذبوا الله و رسوله سیصیب الذین کفروا منهم عذاب الیم). و کیف یصح ما روی؟ و من بایعه (علیه السلام) کان الواجب علیه اطاعته، حتی عند العامه فی جمیع اموره و اوامره، و کیف سلموا من الذم و قد خذلوا الحق؟ و یکفیهم ذلک خزیا. و قلنا: ان الروایات فی اصل بیعتهم مختلفه، و الاصح روایات العدم لکثرتها و شهرتها، بل لیس بالبیعه الا خبر واحد قابل للتاویل. فروی الطبری: انهم جاووا بسعد فقال علی (علیه السلام): بایع، قال: لا ابایع حتی یبایع الناس و الله ما علیک منی باس، قال: خلوا سبیله، و جاووا بابن عمر فقال: بایع، قال: لا ابایع حتی یبایع الناس، قال: اننی بحمیل. قال: لا اری حمیلا، قال الاشتر: خل عنی اضرب عنقه. قال علی (علیه السلام): دعوه انا حمیله انه ما علمت لسیی الخلق صغیرا و کبیرا. و روی ابومخنف فی (جمله) فی خبر: ان المسلمین بایعوا علیا (علیه السلام) الا محمد بن مسلمه و عبدالله بن عمر و اسامه بن زید و سعد و کعب بن مالک (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) و حسان بن ثابت و عبدالله بن سلام، فامر باحضار ابنعمر فقال له: بایع، فقال: لا ابایع حتی یبایع جمیع الناس- الی ان قال-: فلما انصرف قال (علیه السلام): لقد کان صغیرا و هو سیی الخلق و هو فی کبره اسوا خلقا، ثم اتی بسعد فقال له: بایع، فقال له: خلنی فاذا لم یبق غیری بایعتک، فو الله لا یاتیک من قبلی امر تکرهه ابدا، فقال: صدق خلوا سبیله. ثم بعث الی محمد بن مسلمه فلما اتاه قال له: بایع، قال: ان النبی امرنی اذا اختلف الناس و صاروا هکذا- و شبک بین اصابعه- ان اضرب بسیفی فاضرب به عرض (احد) فاذا انقطع اتیت منزلی لا ابرحه. فقال (علیه السلام) له: فانطلق اذن فکن کما امرت. ثم بعث الی اسامه فلما جاء قال له: بایع، فقال: انی مولاک و لا خلاف منی علیک و ستاتیک بیعتی اذا سکن الناس. فامره (علیه السلام) بالانصراف و لم یبعث الی احد غیرهم، فقیل له الا تبعث الی حسان بن ثابت و کعب بن مالک و عبدالله بن سلام فقال (علیه السلام): لا حاجه لنا فی من لا حاجه له فینا. و روی ایضا انه (علیه السلام) لما تکلم ابنعمر فی البیعه فامتنع علیه، اتاه فی الیوم الثانی فقال له: انی لک ناصح ان بیعتک لم یرض بها کلهم فلو نظرت لدینک و رددت الامر شوری بین المسلمین. فقال (علیه السلام): و یحک و هل کان ما کان عن طلب منی، الم یبلغک صنیعهم بی، قم عنی یا احمق ما انت و هذا الکلام … و روی (الارشاد) عن الشعبی قال: لما اعتزل سعد و من معه و توقفوا عن بیعته (علیه السلام) قال (علیه السلام) فی جمله کلام له: (و هذه بیعه عامه من رغب عنها رغب عن دین الاسلام، و اتبع غیر سبیل اهله- الی ان قال-: و قد بلغنی عن سعد و ابنمسلمه و اسامه و عبدالله و حسان امور (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) کرهتها و الحق بینی و بینهم). و روی المسعودی فی (مروجه): ان سعدا و اسامه و ابنعمر و محمد بن مسلمه ممن قعد عن علی (علیه السلام)، و ابوا ان یبایعوه هم و غیرهم ممن ذکرنا من القعاد عن بیعته و ذلک انهم قالوا: انها فتنه، و منهم من قال لعلی (علیه السلام): اعطنا سیوفا نقاتل بها معک فاذا ضربنا بها المومنین لم تعمل فیهم و نبت عن اجسامهم، فاذا ضربنا بها الکافرین سرت فی ابدانهم. فاعرض عنهم علی (علیه السلام) و قال: (و لو علم الله فیهم خیرا لاسمعهم و لو اسمعهم لتولوا و هم معرضو ن). و فی (خلفاء ابنقتییه): ذکروا ان عمار اقام الی علی (علیه السلام) فقال: ایذن لنا آت ابنعمر لعله یخف معنا فی هذا الامر. فقال (علیه السلام): نعم. فاتاه و قال له: قد بایع علیا المهاجرون و الانصار و من ان فضلناه علیک لم یسخطک، و ان فضلناک علیه لم یرضک، و قد انکرت السیف فی اهل الصلاه، و قد علمت ان علی القاتل القتل و علی المحصن الرجم. فقال له ابنعمر: ان ابی جمع اهل الشوری فکان احقهم بها علی، غیر انه جاء امر فیه السیف و لا اعرفه، لکن ما احب ان لی الدنیا و ما علیها و انی اضمرت عداوه علی. فانصرف عنه و اخبر علیا (علیه السلام) بقوله، فقال له: لو اتیت محمد بن مسلمه. فاتاه فقال له محمد بن مسلمه: لو لا ما فی یدی من النبی لبایعت علیا، ولکن کان منه امر ذهب فیه الرای فقال له عمار: کیف؟ قال: قال النبی اذا رایت المسلمین یقتتلون- او اذا رایت اهل الصلاه- فقال عمار: فان کان قال لک (اذا رایت المسلمین) فو الله لا تری مسلمین یقتتلان بسیفهما ابدا، و ان کان قال (اهل الصلاه)، فمن سمع هذا معک انما انت احد الشاهدین، (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) افترید من النبی (صلی الله علیه و آله) قولا بعد یوم حجه الوداع: (دماوکم و اموالکم علیکم حرام الا بحدث)؟ فنقول انت یا محمد بن مسلمه لا تقاتل المحدثین. فقال له: حسبک. ثم اتی سعدا فکلمه فاظهر الکلام القبیح. فانصرف الیه (علیه السلام) فقال له علی (علیه السلام): دع هولاء الرهط، اما ابنعمر فضعیف، و اما سعد فحسود، و اما محمد بن مسلمه فذنبی الیه انی قتلت اخاه یوم خیبر. و فی (اخبار الطوال) للدینوری- بعد ذکر بیعه الناس له-: ثم ان علیا (علیه السلام) نادی فی الناس بالتاهب للمسیر الی العراق، فدخل علیه سعد و ابنعمر و محمد بن مسلمه فقال لهم: قد بلغنی عنکم هنات کرهتها لکم. فقال سعد: قد کان ما بلغک فاعطنی سیفا یعرف المسلم من الکافر- الی ان قال-: فقال الاشتر له (علیه السلام): انا و ان لم نکن من المهاجرین و الانصار فانا من التابعین باحسان، و ان القوم و ان کانوا اولی بما سبقونا الیه فلیسوا باولی مما شرکناهم فیه و هذه بیعه عامه، الخارج منها طاعن مستعتب، فعط هولاء الذین یریدون التخلف عنک باللسان فان ابوا فادبهم بالحبس. فقال علی (علیه السلام): بل ادعهم و رایهم الذی هم علیه. و فی (الاستیعاب): قیل لنافع: ما بال ابنعمر بایع معاویه ولم یبایع علیا؟ فقال: کان ابنعمر لا یعطی یدا فی فرقه و لا یمنعها من جماعه، ولم یبایع معاویه حتی اجتمعوا علیه. قلت: قبح الله دینا یستلزم کون عدو النبی (صلی الله علیه و آله) اولی بالولایه من (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) ولی النبی (صلی الله علیه و آله) بل نفسه. و فی (نقض عثمانیه) الاسکافی: لم یمیز ابنعمر بین امام الرشد و امام الغی، فانه امتنع من بیعه علی (علیه السلام)، و طرق علی الحجاج بابه لیلا لیبایع لعبد الملک کیلا یبیت تلک اللیله بلا امام، زعم لانه روی عن النبی (صلی الله علیه و آله) انه قال: (من مات و لا امام له مات میته جاهلیه) و حتی بلغ من احتقار الحجاج له و استرذاله حاله ان اخرج رجله من الفراش و قال: اصفق بیدک علیها. فهذه روایات تسع داله صریحه علی عدم بیعتهم. و روی ابومخنف کما فی (جمل المفید)- انه (علیه السلام) لما هم بالمسیرالی البصره، بلغه عن سعد و ابن مسلمه و اسامه و ابنعمر تثاقلهم عنه، فبعث الیهم فلما حضروا قال لهم: قد بلغنی عنکم هنات کرهتها لکم، و انا لا اکرمکم علی المسیر معی. الستم علی بیعتی؟ قالوا: بلی، قال: فما الذی یقعدکم عن صحبتی؟ فقال له سعد: انی اکره الخروج فی هذه الحرب فاصیب مومنا، فان اعطیتنی سیفا یعرف المومن من الکافر قاتلت معک. و قال له اسامه: انت اعز الخلق علی و لکنی عاهدت الله الا اقاتل اهل (لا اله الا الله) و ذکر فی قتله رجلا شهد بالوحدانیه وظن انه قالها تعوذا فی عهد النبی (صلی الله علیه و آله) و انکار النبی (صلی الله علیه و آله) علیه ذلک- و قال عبدالله بن عمر: لست اعرف فی هذه الحرب بشیء اسالک الاتحملنی علی ما لا اعرف. فقال (علیه السلام) لهم: لیس کل مفتون یعاتب. الستم علی بیعتی؟ قالوا: بلی، قال: فانصرفوا فسیغنی الله. ولم نقف فی بیعتهم علی غیر هذا الخبر، مع ان ابامخنف الذی رواه روی ضده، مع. انه یمکن حمل قوله: (الستم علی بیعتی)، علی ان المراد عدم (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) الاخلال فی بیعتی، فانهم و ان قعدوا عن مشاهده، الا انهم لم یخلوا فی خلافته کطلحه و الزبیر و مروان و سعید بن العاص و الولید بن عقبه. و اما روایه ابیالحسن المعتزلی فی (غرره) المرفوعه، فهی عین هذا الخبر بدلیل ان ابن ابیالحدید نقلها عنه فی شرح قوله (علیه السلام): (فتداکوا علی)، هکذا قال علی (علیه السلام) لهم: ما کل مفتون یعاتب، اعندکم شک فی بیعتی؟ قالوا: لا، قال فاذ بایعتم فقد قاتلتم. الا انه لما اراد تنزیه سعد احد عشرتهم المبشره، واحد سته شوراهم و ابن فاروقهم، نقل کلامه (علیه السلام) عند نفسه بالمعنی فبدل قوله (علیه السلام): (انصرفوا فسیغنی الله عنکم) بقوله: (فاذا بایعتم فقد قاتلتم)، لکنه کما تری و هل یصلح العظار ما افسد الدهر؟! قوله (علیه السلام) (خذلوا الحق ولم ینصروا الباطل) فی (الطبری): قال عبد خیر الخیوانی لابی موسی: هل کان هذا الرجلان- یعنی طلحه و الزبیر- ممن بایع علیا؟ قال: نعم، قال: هل احدث حدثا یحل به نقض بیعته؟ قال: لا ادری، قال: لا دریت فانا تارکوک حتی تدری، هل تعلم یا اباموسی احدا خارجا من هذه التی تزعم انها فتنه؟ انما بقی اربع قرون علی (علیه السلام) بطهر الکوفه، و طلحه و الزبیر بالبصره، و معاویه بالشام و فرقه اخری بالحجاز، لا یجبی بها فیء و لا یقاتل بها عدو. فقال له ابوموسی: اولئک خیر الناس و هی فتنه، فقال له عبد خیر: یا اباموسی غلب علیک غشک.
امام علیهالسلام درباره کسانی (عبدالله ابن عمر ابن خطاب و سعد ابن ابیوقاص و سعید ابن عمرو ابن نفیل و اسامه ابن زید و محمد ابن مسلمه و انس ابن مالک و ابوموسی اشعری و احنف ابن قیس و مانند ان ایشان) که از جنگیدن به همراهی آن حضرت (با دشمنان) کنارهگیری کردند فرموده است: با حق (امام علیهالسلام) همراهی ننمودند و باطل (معاویه) را کمک نکردند (اشاره به اینکه آنان که باطل را یاری نمودند بهانهای دارند و آنان که بیطرفی اختیار نمودند عذری ندارند، و یا اشاره است به بیهوده بودن وجود کسانی که اثری از حق و نشانهای از باطل در آنها نیست، و یا اشاره به آنست که ایشان در شقاوت و گمراهی به عمرو ابن عاص و دیگران که باطل را یاری نمودند نرسیده بودند).
ابن ابیالحدید مینویسد: آنگاه که امام علی (علیه السلام) قصد داشت با اصحاب جمل جنگ کند، عبدالله بن عمر سعد بن وقاص و امثالشان آن حضرت را یاری نکردند و از حرکت با وی صرف نظر کردند. حضرت جمله بالا را فرمود، کنایه از اینکه شما که به سلامتی، تن پروری و خوش گذرانی (که در حقیقت بلاست) آلوده شدهاید سرزنش نخواهید شد بروید من نیازی به شما ندارم! انسان بلا دیدهای که کنترل خود را از دست داد هیچ کجا ارزش ندارد، اما مومن در بلا استوار خواهد بود.
و قال علیهالسلام- فی الذین اعتزلوا القتال معه-: (خذلوا الحق) فلم ینصروه (و لم ینصروا الباطل) اذ لم یلتفوا حوله، بل ابتعدوا عن الطرفین.
اللغه: اعتزل الشیء: تنحی عنه و ترکه. خذل الحق: ترک نصرته و معونه اربابه. الشرح: بعض الناس فی عهد الامام اعتزلوا القتال فلم یقاتلوا معه و لا ضده منهم عبدالله بن عمر و سعد ابی و قاص و ابیموسی الاشعری و غیرهم فقال لهم الامام: انهم خذلوا الحق بالقعود عن القتال دونه و لم ینصروا الباطل بالقتال معه، فهم لم ینصروا الباطل لکنهم خذلوا الحق و هذه الکلمه منه لهم کلمه ذم بلیغه اصابتهم اصابه موجعه لان المومن لا یکون الا ناصرا للحق مدافعا عنه خاذلا للباطل مقاتلا له.
ابن ابی الحدید ضمن شرح این سخن می گوید: نامهای این گروه را در مباحث پیشین آوردیم که عبد الله بن عمر بن خطاب و سعد بن ابی وقاص و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل و اسامة بن زید و محمد بن مسلمه و انس بن مالک و جماعتی دیگر بودند.
شیخ ما ابو الحسین در کتاب الغرر آورده است که امیر المؤمنین علیه السّلام هنگامی که آنان را برای شرکت در جنگ فراخواند و آنان بهانه آوردند، به آنان فرمود: آیا منکر این بیعت هستید؟ گفتند: نه، ولی جنگ هم نمی کنیم. فرمود: اینک که بیعت کرده اید، چنان است که در جنگ هم شرکت کرده اید و بدین گونه آنان از نکوهش به سلامت ماندند که امام ایشان از آنان خشنود بوده است. معنی سخن علی علیه السّلام هم این است که مرا یاری ندادند و همراه من با معاویه جنگ نکردند. گروهی از یاران بغدادی ما در باره این قوم متوقف هستند و اظهار نظر نمی کنند، از جمله شیخ ما ابو جعفر اسکافی هم به همین عقیده مایل است.
و قال علیهالسلام
فِی الَّذِینَ اعْتَزَلُوا الْقِتَالَ مَعَهُ: خَذَلُوا الْحَقَّ،وَ لَمْ یَنْصُرُوا الْبَاطِلَ .
امام علیه السلام در مورد کسانی که از جنگ در رکاب حضرت کنارهگیری کردند فرمود:حق را تنها گذاشتند و باطل را یاری نکردند! ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم شیخ طوسی (متوفای 460) در کتاب امالی خود این جمله حکمتآمیز را با تفاوتی و در ضمن حدیث مشروحتری آورده است که ابوبکر هذلی میگوید:حارث بن حوط لیثی به امیرمؤمنان علی علیه السلام عرض کرد:ای امیرمؤمنان من فکر میکنم طلحه و زبیر و عایشه بر حق بودند (به ملاحظه سوابق آنها) امام علیه السلام فرمود:ای حارث! تو پایین پای خود را نگاه کردی و بالای سرت را ندیدی (اشاره به اینکه تنها به بعضی از حوادث گذشته قناعت کردی و حوادثی که بعد از آن و امروز رخ داده است را نمیبینی) سپس امام افزود:حق و باطل را به وسیله اشخاص نمیتوان شناخت،باید نخست حق را بشناسی و سپس پیروان آن را و باطل را بشناسی،آنگاه کسانی را که از آن پرهیز کردند.حارث گفت:چه مانعی دارد که من مانند«عبداللّه بن عمر»و«سعد بن مالک»باشم (که نه با تو در جنگ جمل همراه شدند و نه مخالفت کردند)؟ امیر مؤمنان فرمود:«إنَّ عَبْدَاللّهِ بْنِ عُمَرَ وَ سَعْداً خَذلا الْحَقَّ وَ لَمْ یَنْصُرا الْباطِلَ مَتی کانا إمامَیْنِ فَیُتَّبعانِ؛عبداللّه بن عمر و سعد بن مالک (سعد بن ابی وقاص) دست از یاری حق برداشتند و باطل را نیز یاری کردند.آنها کی پیشوا بودهاند که از آنها پیروی شود».نویسنده مصادر نهجالبلاغه بعد از ذکر این داستان میگوید:جماعتی از دانشمندان مانند جاحظ،یعقوبی و ابن جوزی بخشهایی از این ماجرا را در کتابهای خود آوردند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 19).در کتاب تمام نهجالبلاغه نیز داستانی قریب به همین مضمون با ذکر کلام مشروحی از امام آمده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 426). )
بیطرفهای منفی
همان گونه که در سند این حکمت آمد،این سخن حکیمانه امام مربوط به بعضی افراد سرشناس از مسلمانان مانند«سعد بن ابیوقاص»و«عبداللّه بن عمر» است که در جنگ جمل وصفین با امام همراهی نکردند وبه دشمنان او نیز نپیوستند، بلکه بیطرف ماندند وبه عذرهای واهی متوسل شدند.امام درباره آنها میفرماید:
«حق را تنها گذشتند و باطل را یاری نکردند»؛ (خَذَلُوا الْحَقَّ،وَ لَمْ یَنْصُرُوا الْبَاطِلَ) .
اشاره به اینکه گرچه آنها به یاری باطل نشتافتند و در صف مقابل ما قرار نگرفتند؛ولی چون به یاری حق برنخاستند و به پیام قرآن که میگوید: ««فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ»؛ به آن گروه ظالمی که بر ضد پیروان حق (و امام مسلمین) برخاسته بجنگید تا به فرمان گردن نهند» ( .حجرات،آیه 9.)عمل نکردند درخور هر گونه سرزنش و ملامتند.
در اینکه آیا این گروه با علی علیه السلام بیعت کرده بودند ولی در مسئله مبارزه با اصحاب جمل و جنایتکاران شام کوتاه آمده بودند یا از ابتدا زیر بار بیعت نرفته بودند،در میان مورخان اختلاف نظر است.در بعضی از نقلها آمده که اینها بیعت را پذیرفتند ولی به فرمان امام در مبارزه با اهل باطل عمل نکردند و مطابق برخی دیگر از نقلها از ابتدا زیر بار بیعت با آن حضرت نرفتند و جزء اقلیت ناچیزی بودند که بر خلاف جمهور مسلمین از بیعت با امام سر باز زدند.
مرحوم علامه شوشتری معتقد است که اکثر روایات حاکی از آن است که این گروه بیعت نکردند. ( .شرح نهج البلاغه مرحوم تستری،ج 9،ص 577. )
در اینجا این سؤال پیش میآید که اگر آنها بیعت نکردند چگونه امام انتظار داشت که به لشکر او بپوندند و با باطل مبارزه کنند.
پاسخ این سؤال روشن است،زیرا اوّلاً جمهور مسلمانان و اکثریت قاطع مهاجران و انصار بیعت کرده بودند و این حجت برای همه مردم بود و ترک بیعت گناه بزرگی بود که از آنها سر زد.ثانیاً به فرض که آنها بیعت نکرده باشند ولی وظایف یک مسلمان را باید انجام دهند و به آیات قرآن باید عمل کنند یعنی همانگونه که نماز و روزه و حج را باید انجام دهند،به آیه شریفه «فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ» نیز باید گردن نهند.این یک وظیفه اسلامی است که به بیعت ربطی ندارد.
به خصوص اینکه در حدیثی نیز از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:
«السّاکِتُ عَنِ الْحَقِّ شَیْطانٌ أَخْرَسٌ؛ کسی که نسبت به حق بیطرف و بیتفاوت بماند و سکوت اختیار کند شیطان گنگی است». ( .شرح نهجالبلاغه مغنیه،ج 4،ص 227.)به ویژه اینکه کنارهگیری اینگونه افراد که به عنوان شخصیتهای معروف جامعه اسلامی شناخته میشدند ضربات شدیدتری بر پیکر حق وارد میکرد.
قابل توجه اینکه ابن عبد البر در کتاب استیعاب در شرح حالات«عبد الله بن عمر»مینویسد که به هنگام وفات میگفت:هیچ چیزی ناراحت کنندهای در دلم از امر دنیا نیست جز اینکه که من با آن گروه ستمگر همراه علی بن ابیطالب پیکار نکردم». ( .مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 17.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following about those who avoided fighting on his side: “They abandoned righteousness but did not support wrong.“{This saying is about those who claimed to be neutral, such as Abdullāh ibn 'Omar, Sa'd ibn Abū Waqqās, Abū Mūsa al-Ash'ari, al-Ahnaf ibn Qays, Muhammed ibn Maslamah, Usamah ibn Zaid and Anas ibn Mālik. Undoubtedly, these people did not openly support wrong but did not support right, either. Such a conduct is also a kind of support for wrong. Therefore, they will be counted among the opponents of what is right.}
وَ قَالَ علیه السلام مَن جَرَی فِی عِنَان أَمَلِهِ عَثَرَ بِأَجَلِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آن کس که در پی آرزوی خویش تازد، مرگ او را از پای در آورد .
هر که همراه آرزوی خویش تازد، مرگش به سر در اندازد.
هر که رود در عنان آرزوی خود و بدست گیرد لجام آنرا بسر در آید باجل خود
و فرمود (علیه السلام): هر که عنان مرکب آرزو را رها کند و در پی آن بشتابد مرگش بلغزاند و بر زمین زند.
و آن حضرت فرمود:آن که در پی آرزویش بشتابد به اجل خویش به سر درآید .
شروح:
(هر کس در پی آرزوی خود شتافت، و عنان مرکب آرمانش را رها ساخت اجل او را لرزاند). امام (علیه السلام) با یادآوری از هم گسستن آرزوها به وسیلهی مرگ، از زیادهروی در آرزو داشتن برحذر داشته، و کلمهی عنان را به ملاحظهی شباهت آرزو به اسب سواری و لفظ جری را برای شتافتن در راستای طول آرزو، و کلمهی عثار را برای خودداری از سرعت، استعاره آورده است، به دلیل فرا رسیدن مرگ و موانع شتاب از قبیل لغزش دونده در اثر برخورد با مانعی همچون سنگ و غیره.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ جَرَی فِی عِنَان أَمَلِهِ عَثَرَ بِأَجلِهِ .
قد تقدم لنا قول کثیر فی الأمل و نذکر هاهنا زیادة علی ذلک.
قال الحسن علیه السلام لو رأیت الأجل و مسیره لنسیت الأمل و غروره و یقدر المقدرون و القضاء یضحک.
و روی أبو سعید الخدری أن أسامة بن زید اشتری ولیدة بمائة دینار إلی شهر فقال رسول الله صلی الله علیه و آله أ لا تعجبون من أسامة یشتری إلی شهر إن أسامة لطویل الأمل.
أبو عثمان النهدی قد بلغت نحوا من ثلاثین و مائة سنة فما من شیء إلا قد عرفت فیه النقص إلا أملی فإنه کما کان.
قال الشاعر أراک تزیدک الأیام حرصا
و قال آخر من تمنی المنی فأغرق فیها
یعنی هر که رود در عنان آرزوی خود و به دست گیرد لجام آن را، ناگاه به سر درآید به اجل خود پس روان شدن در پی امل نشاید و غافل گشتن از اجل نباید شعر: چند در بند امیدی بگذر از فکر جهان کین کمین گاه است اجل بر سر بتازد ناگهان استعاره فرموده لفظ (جری) را از برای سرعت خوض در امل و لفظ (عثار) را از برای فجاه اجل به اعتبار غافل بودن از آن.
هر که برود رفتن به شتاب در عنان امید و طول امل خویش، ناگاه به سر درآید به اجل خویش، شیفته آرزوها و حریص به دنیا توسن امید خود در میدان طول امل میتازد، و آنگاه خبردار میگردد که لشکر مرگ از کمین آفات بر او میتازد، و توسن سخت او در میدان امتحان به سر درمیآید، هان بیشتر از آنکه این توسن به سر درآید عنان او بکشید، و ملاحظه راه و چاه نمائید
یعنی و گفت امیرالمومنین علیهالسلام که کسی که رها کرد لجام مرکب آرزوی خود را به سر در افتد در مرگ خود.
اللغه: (الامل) الرجاء، امل یامل املا و امل تامیلا: رجاه- المنجد. المعنی: فسر اللغویون الامل بالرجاء، و لکن الاخبار مملوءه بذم الامل و مدح الرجاء، فیظهر انه بینهما فرق بین من ناحیه الاخلاق، و قد ذم (علیه السلام) فی هذه الجمله الامل مطلقا و لم یقیده بطول الامل کما فی بعض الاخبار، فالامل توقع ما لا ینبغی و لم یحسن مابه و لم یتهیا اسبابه، بخلاف الرجاء فانه توقع ما ینبغی و یتیسر، و شبه (علیه السلام) الامل بفرس شموس لابد من ضبط عنانه و صده عن الجری الی حیث یشاء، فمن القی عنانه و ارسله و جری معه فحاله کحال من رکب فرسا شموسا فارسل عنانه یرکض حیث شاء، فلم یلبث ان یعثر او یقع فی بئر و یهلک راکبه. الترجمه: هر که با آرزو همعنان رود، بمرگ و نابودی رسد.
هر که با آرزو رود سرکش ***مرگ گویدش ای فلان درکش
العثره: الزله یقال: (عثربه فسقط)، شبه علیهالسلام من یستغرق فی لذاته بمن رکب فرسا و اغرق فی جریه بتخلیه عنانه، فیعثر به، فیسقطه و یهلکه. و المصداق الکامل لکلامه علیهالسلام ظاهرا و باطنا، یزید بن معاویه. و فی (انساب البلاذری): یزید کان اول من اظهر شرب الشراب، و الاستهتار بالغناء و الصید، و اتخاذ القیان و الغلمان، و التفکه بما یضحک منه المترفون، من القرود و المعاقره بالکلاب و الدیکه ثم جری علی یده قتل الحسین علیهالسلام و قتل اهل الحره و رمی البیت و احراقه. و فیه: کان ینادم علی الشراب سرجون مولی معاویه. قلت: و هو الذی اشار علیه بتولیه عبیدالله بن زیاد علی الکوفه لقتل الحسین علیهالسلام، و ینادم علی الشرب مسلم بن عمرو الباهلی اباقتیبه ایضا و یغنیه مسلم ایضا. قلت: و هو الذی ارسله یزید الی عبیدالله بعهده علی الکوفه وجاء معه من البصره الی الکوفه، و قال لمسلم بن عقیل لما استسقی لا تسقی الا من الحمیم. و فیه: کان لیزید قرد یجعله بین یدیه و یکنیه، و یقول: هذا شیخ من بنی (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) اسرائیل اصاب خطیئه فمسخ. قلت: استهزاء بالقرآن فی حکمه بمسخ قوم من بنیاسرائیل باعتدائهم. قال: و کان یسقیه النبیذ و یضحک مما یصنع و کان یحمله علی اتان وحشیه و یرسلها مع الخیل فیسبقها، فحمله علیه یوما و جعل یقول: تمسک اباقیس بفضل عنانها فلیس علیها ان هلکت ضمان فقد سبقت خیل الجماعه کلها و خیل امیرالمومنین اتان قال: و ذکر لی شیخ من اهل الشام ان سبب وفاه یزید انه حمل قرده علی الاتان و هو سکران ثم رکض خلفها فسقط، فاندقت عنقه او انقطع فی جوفه شیء. و روی عن ابن عیاش قال: خرح یزید یتصید بحوارین، و هو سکران، فرکب و بین یدیه اتان وحشیه قد حمل علیها قردا و جعل یرکض الاتان و یقول: اباخلف احتل لنفسک حیله فلیس علیها ان هلکت ضمان فسقط فاندقت عنقه. و فیه: قال ابن عراده السعدی فی موت یزید: طرقت منیته و عند و ساده کوب وزق راعف مرثوم و مرنه تبکی علی نشوانه بالصنج تقعد ساعه و تقوم و فیه: کان یزید هم باتیان الیمن فقال رجل من تنوخ: یزید صدیق القرد مل جوارنا فحن الی ارض القرود یزید (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) فتبا لمن امسی علینا خلیفه صحابته الادنون منه قرود
کل الاعمال بالامال، و لو لا الامل لبطل العمل. و المذموم هو ان تطلق العنان لاملک فی الدنیا و حطامها، و تزاحم الاخرین، و تعلن الحرب من اجلها غیر مکترث بواجب او حرام، و لا بدین و شریعه. و من کان هذا شانه نسی الموت و ما بعده، و اختطفه علی حین غره، و ذهب به الی خالقه بلا زاد و استعداد.
… امله عثر باجله: ای من کان جریه الی سعادته بعنان الامل یمنی نفسه بلوغ مطلبه بلا عمل سقط فی اجله بالموت قبل ان یبلغ شیئا مما یرید و العنان ککتاب سیر اللجام تمسک به الدابه
امام علیهالسلام (در نکوهش آرزوی دراز) فرموده است: هر که دنبال آرزوی خود بشتابد و مهارش را رها کند مرگ او را میلغزاند (به آرزویش نرسیده میمیرد، پس در پی آرزوهای دراز نروید و از مرگ غافل نباشید).
آرزوهای دور و دراز، انسان را از مسیر حق منحرف میگرداند آرزوی دراز تا آنجا مورد نفرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود که وقتی شنید اسامه بن زید کنیزی خریده است یک ماهه به یکصد دینار فرمود: از اسامه تعجب نمیکنید که کنیز را به یک ماهه میخرد او آرزوئی طولانی دارد! خدای مهربان آرزوی صحیح را در کار خیر و بنیاد نیک میداند.
و قال علیهالسلام: (من جری فی عنان امله) بان سار فی آماله، یتمن المستقبل المشرق بدون ان یعمل له (عثر باجله) ای سقط فی اجله بالموت قبل ان یبلغ شیئا مما یرید، و عنان سیر اللجام تمسک به الدابه، و المراد ترک العنان، و لم یاخذه لئلا یسیر امله.
اللغه: جری: سار. العنان: وزن کتاب سیر اللجام تمسک به الدابه. عثر: سقط و وقع. الاجل: الوقت المضروب، الموت. الشرح: الامال کثیره و کلما تحقق من آمالک شیء تجددت آمال و هکذا … فاذا استرسلت وراء تحقیقها و بقیت تسعی دون رافه او رحمه و دون نظر الی حلال او حرام او جائز و ممنوع و مارست فی سبیلها کل السبل و شتی الطرق یاتیک الموت فجاه فیقطع آمالک و یقضی علیها و تنتقل الی ربک فی حاله تمرد و عصیان … فکلامه علیهالسلام تنبیه لهذا الانسان ان یسترسل وراء الامل دون التفات الی الله و دون حساب للموت …
ابن ابی الحدید در شرح این سخن می گوید: در مباحث گذشته سخنان بسیاری در مورد آرزو گفته ایم و اینک برخی دیگر می گوییم. امام حسن علیه السّلام فرموده است: اگر در باره مرگ و مسیر آن بیندیشی، آرزو و فریب آن را فراموش می کنی، تقدیر کنندگان برای خود پندارها دارند و سرنوشت می خندد.
ابو سعید خدری روایت می کند که اسامة بن زید کنیزکی را به صد دینار خرید که پس از یک ماه آن را بپردازد. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: آیا از اسامه شگفت نمی کنید که چیزی را یک ماهه خریداری می کند همانا که اسامه دراز آرزوست.
ابو عثمان نهدی گوید: به حدود یکصد و سی سالگی رسیده ام، هیچ چیز نیست که در آن کاستی نیافته باشم مگر آرزویم که همچنان بر حال خود است.
شاعری چنین سروده است: «می بینمت که روزگار، حرص تو را بر دنیا می افزاید، گویی که نمی میری، آیا حد و نهایتی داری که اگر روزی بر آن برسی، بگویی مرا بس است و خشنود شدم». دیگری گفته است «هر کس آرزوها را آرزو کند و در آن غرقه شود پیش از رسیدن به آرزویش می میرد...».
و قال علیهالسلام
مَنْ جَرَی فِی عِنَان أَمَلِهِ عَثَرَ بِأَجَلِهِ .
امام علیه السلام فرمود:
کسی که در مسیر آرزوهایش گام بردارد در (دام) مرگ خواهد افتاد! (. سند گفتار حکیمانه: این جمله حکمت آمیز در کتاب المائة ابو عثمان جاحظ که قبل از سیّد رضی میزیسته آمده است و در کتاب طراز به صورت فصیحتری:«مَنْ أرْخی عِنانَ أملِهِ»دیده میشود و از عبارت فتال نیشابوری در کتاب روضة الواعظین استفاده میشود که امیر مؤمنان این جمله را در لابهلای چندین جمله حکمتآمیز دیگر بیان فرموده.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 20) و در کتاب تمام نهجالبلاغه این جمله را در لابهلای خطبه سی و پنجم نهجالبلاغه آورده در حالی که مرحوم سیّد رضی آن را در این خطبه نیاورده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 476). )
نتیجه تسلیم در برابر آرزوها
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و حکمتآمیز خود به مسئله طول آرزوها و سرنوشتی که دامان انسان را میگیرد اشاره کرده میفرماید:«کسی که در مسیر آرزوها گام بردارد در (دام) مرگ خواهد افتاد»؛ (مَنْ جَرَی فِی عِنَان أَمَلِهِ عَثَرَ بِأَجَلِهِ ( .«با»در«بِأجَلِهِ»همانگونه که جمعی از محققان گفتهاند به معنای«فی»است؛یعنی چنین شخصی که اختیار خود را به دست آرزوها سپرده در مرگش سقوط میکند در حالی که عمل مثبتی انجام نداده است. ) .
أمل به معنای هر نوع آرزو است؛خواه آرزوی معقول باشد یا نامعقول،از این رو این واژه در مورد معصومان و اشخاص برجسته نیز به کار رفته آنها را کعبه آمال مینامند و حتی خداوند به عنوان«منته الأمل»شمرده شده که همان آخرین نقطه آرزو است.در مناجات مفتقرین از مناجات پانزدهگانه امام سجاد علیه السلام میخوانیم:
«یا مُنْتَهی أَمَلِ الْآمِلینَ» و در حدیث نیز از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
«الْأَمَلُ رَحْمَةٌ لِأُمَّتِی وَ لَوْ لَا الْأَمَلُ مَا رَضَعَتْ وَالِدَةٌ وَلَدَهَا وَ لَا غَرَسَ غَارِسٌ شَجَراً؛ آرزو مایه رحمت برای امت من است و اگر آرزو نبود هیچ مادری فرزندش را شیر نمیداد و هیچ باغبانی درختی نمیکاشت». ( .بحارالانوار،ج 74،ص 175.)زیرا آرزوهاست که انسان را به تلاش و کوشش برای رسیدن به اهداف برتر و بالاتر وا میدارد.
ولی همین آرزو هر گاه به صورت نامعقول درآید و تبدیل به آرزوهای دور و دراز و دستنیافتنی شود انسان را چنان به خود مشغول میدارد که از همه چیز حتی خداوند و مرگ و معاد غافل میشود و چنان سرگرم میگردد که ناگهان مرگش فرا میرسد در حالی که دستش از همه چیز ته است.
تعبیر به«مَنْ جَری...»(مطابق برخی نقلها)«مَنْ أَرْخی عِنانَ أَمَلِهِ»(کسی که لجام آرزو را سست و رها کند.) اشاره به همین آرزوهاست و به تعبیر دیگر، آرزو تشبیه به مرکب سرکشی شده که اگر عنان و زمام او را رها کنند طغیان میکند و انسان را در پرتگاه میافکند.
درباره طول امل و درازی آرزوها و پیامدهای سوء آن بحث گستردهای در روایات معصومان آمده است که به چند نمونه آن اشاره میشود.
از جمله در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم:
«الأَمَلُ یُفْسِدُ الْعَمَلَ وَیَفْنِی الْأَجَلَ؛ آرزوهای دراز اعمال انسان را تباه میکند و مرگ را به فراموشی میافکند». ( .غررالحکم،ح 7252. )
در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم:
«الأَمَلُ سُلْطانُ الشَّیاطینِ عَلَی قُلُوبِ الْغافِلینَ؛ آرزوی دور و دراز مایه سلطه شیاطین بر دلهای غافلان است». ( .همان،ح 7206. )
باز در حدیثی از همان حضرت آمده است:
«الأَمَلُ کَالسَّرابِ یُغِرُّ مَنْ رَآهُ وَ یَخْلِفُ مَنْ رَجاهُ؛ آرزوهای دور و دراز همچون سراب است بیننده را میفریبد و آن کس را که بر آن دل ببندد مأیوس میسازد».( .همان،ح 7207. )
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Whoever gallops with a loose rein stumbles on death.“
وَ قَالَ علیه السلام أَقِیلُوا ذوَیِ المُرُوءَاتِ عَثَرَاتِهِم فَمَا یَعثُرُ مِنهُم عَاثِرٌ إِلّا وَ یَدُ اللّهِ بِیَدِهِ یَرفَعُهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: از لغزش جوانمردان درگذرید، زیرا جوانمردی نمیلغزد جز آن که دست خدا او را بلند مرتبه میسازد .
از لغزش جوانمردان در گذرید که کسی از آنان نلغزید، جز که دست خدایش برفرازید.
درگذرید از خداوندان مروتها از سر در آمدنهای ایشان پس نمیلغزد از ایشان لغزنده بجز بتوفیق و عنایت خدا بدست اوست بر میدارد او را از آن نجات میدهد
و فرمود (علیه السلام): از لغزشهای جوانمردان درگذرید، که هیچیک از آنان نلغزد، مگر آنکه دست او در دست خدا باشد و برداردش.
و آن حضرت فرمود:از لغزش جوانمردان بگذرید،چه اینکه کسی از آنها نیست که بلغزد جز آنکه خدایش دست گیرد و بلندش سازد .
شروح:
یهدی الله صاحب المروه فی عواقب اموره الی ما یحب و یرضی و ید الله عباره عن توفیقه و تسدیده.
(از لغزشهای افراد جوانمرد، چشمپوشی کنید، که کسی از ایشان نمیلغزد مگر آن که دست خدا به دست اوست و او را بلند میکند). امام (علیه السلام) با یادآوری این مطلب که دست خدا به دست جوانمردان است و آنان را بلند میکند، در مورد، گذشت از لغزشهای جوانمردان، که به ندرت لغزش از آنها سر میزند، تشویق کرده است مانند داد و ستد آنان که ممکن است پشیمان شوند. کلمهی: (عثرات) را برای خطایی که از روی بیتوجهی از آنان سرزند، و لفظ (ید) را برای عنایت و قدرت خداوندی، استعاره آورده است. و اینکه دست خدا به دست آنهاست و آنان را بلند میکند، کنایه از وابستگیهای آنان به خدا و جبران حال ایشان است، توضیح آن که جوانمردی، فضیلت بزرگی است که باعث جلب توجه مردم و میل قلبی و کمک آنان میگردد، بدین ترتیب، خطاکار جوانمرد، برای عنایت خدا، و همچنین به پا خواستن و جبران لغزش خود، آمادگی پیدا میکند.
وَ قَالَ علیه السلام أَقِیلُوا ذَوِی الْمُرُوءَاتِ عَثَرَاتِهِمْ فَمَا یَعْثُرُ مِنْهُمْ عَاثِرٌ إِلاَّ وَ [یَدُهُ بِیَدِ اللَّهِ]
یَدُ اللَّهِ بِیَدِهِ یَرْفَعُهُ .
قد رویت هذه الکلمة مرفوعة ذکر ذلک ابن قتیبة فی عیون الأخبار و أحسن ما قیل فی المروءة قولهم اللذة ترک المروءة و المروءة ترک اللذة.
و فی الحدیث أن رجلا قام إلی رسول الله صلی الله علیه و آله فقال یا رسول الله أ لست أفضل قومی فقال إن کان لک عقل فلک فضل و إن کان لک خلق فلک مروءة و إن کان لک مال فلک حسب و إن کان لک تقی فلک دین .
و سئل الحسن عن المروءة فقال جاء فی الحدیث المرفوع أن الله تعالی یحب معالی الأمور و یکره سفسافها.
و کان یقال من مروءة الرجل جلوسه بباب داره.
و قال الحسن لا دین إلا بمروءة
و قیل لابن هبیرة ما المروءة فقال إصلاح المال و الرزانة فی المجلس و الغداء و العشاء بالفناء.
و جاء أیضا فی الحدیث المرفوع حسب الرجل ماله و کرمه دینه و مروءته خلقه.
و کان یقال لیس من المروءة کثرة الالتفات فی الطریق.
و یقال سرعة المشی تذهب بمروءة الرجل.
و قال معاویة لعمرو ما ألذ الأشیاء قال مر فتیان قریش أن یقوموا فلما قاموا قال إسقاط المروءة.
و کان عروة بن الزبیر یقول لبنیه یا بنی العبوا فإن المروءة لا تکون إلا بعد اللعب و قیل للأحنف ما المروءة قال العفة و الحرفة تعف عما حرم الله و تحترف فیما أحل الله.
و قال محمد بن عمران التیمی لا أشد من المروءة و هی ألا تعمل فی السر شیئا تستحیی منه فی العلانیة و سئل النظام عن المروءة فأنشد بیت زهیر الستر دون الفاحشات و لا یلقاک دون الخیر من ستر ( دیوانه 95. ) .
و قال عمر تعلموا العربیة فإنها تزید فی المروءة و تعلموا النسب فرب رحم مجهولة قد وصلت به.
و قال میمون بن مهران أول المروءة طلاقة الوجه و الثانی التودد إلی الناس و الثالث قضاء الحوائج.
و قال مسلمة بن عبد الملک مروءتان ظاهرتان الریاش و الفصاحة.
و کان یقال تعرف مروءة الرجل بکثرة دیونه.
و کان یقال العقل یأمرک بالأنفع و المروءة تأمرک بالأجمل.
لام معاویة یزید ابنه علی سماع الغناء و حب القیان و قال له أسقطت مروءتک فقال یزید أتکلم بلسانی کلمة قال نعم و بلسان أبی سفیان بن حرب و هند بنت عتبة مع لسانک قال و الله لقد حدثنی عمرو بن العاص و استشهد علی ذلک ابنه عبد الله بصدقه أن أبا سفیان کان یخلع علی المغنی الفاضل و المضاعف من ثیابه و لقد حدثنی أن جاریتی عبد الله بن جدعان غنتاه یوما فأطربتاه فجعل یخلع علیهما أثوابه ثوبا ثوبا حتی تجرد تجرد العیر و لقد کان هو و عفان بن أبی العاص ربما حملا جاریة العاص بن وائل علی أعناقهما فمرا بها علی الأبطح و جلة قریش ینظرون إلیهما مرة علی ظهر أبیک و مرة علی ظهر عفان فما الذی تنکر منی فقال معاویة اسکت لحاک الله و الله ما أحد ألحق بأبیک هذا إلا لیغرک و یفضحک و إن کان أبو سفیان ما علمت لثقیل الحلم یقظان الرأی عازب الهوی طویل الأناة بعید القعر و ما سودته قریش إلا لفضله
(و قال علیهالسلام: اقیلوا ذوی المروات عثراتهم) عفو کنید و در گذرید از خداوندان مروتها زلت و سر آمدنهای ایشان را در ارتکاب گناهها (فما یعثر منهم عاثر) پس نمیلغزد از ایشان لغزندهای و برو در آمدهای (الا و ید الله بیده) مگر که ید توفیق و عنایت خدای تعالی به دست او است (یرفعه) بر میدارد او را و از آن ورطه نجات میدهد زیرا که صاحب مروت، تنزیه نفس خود مینماید از اشیایی که لایق به حال او نباشد. پس او سبحانه موفق میسازد او را بر آن و اگر احیانا زلت صادر میشود از او، حق تعالی او را از این مرتبه وضیع به درجه رفیع میرساند. و از این کلام مستفاد میشود که هرگاه بندهای نوعی سلوک نماید که موجب رضای آفریدگار باشد، او سبحانه نزد زلت قدم او حافظ او باشد. و نعم ما قیل شعر: دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشتهات به دو دست دعا نگه دارد
و در بعضی نسخ چنین است (الا و یده بید الله یرفعه) یعنی در گذرید از خداوندان مروتها از خطا و زلالت ایشان که نمیلغزد از ایشان لغزندهای و به سر درنمیآید از ایشان به سر درآیندهای، مگر دست خدای به دست او است او را برمیدارد از آن لغزیدن، زهی سعادت صاحب این منزلت، آری مروت منزلی شریف است و صاحب آن شایسته است که دستش را گاه افتادن خداوند جهان بگیرد او را افتاده نگذارد و مروت از (مرء) ماخوذ است یعنی مردی و جوانمردی آن از کرامت نفس و شرف ذات برمیخیزد و صاحب این صفت حمید اگر خطائی کند چون ذات او بر نیکی و سماحت و فتوت مشتمل است، حق سبحانه تعالی او را توفیق قیام و اصلاح آن و تدارک مافات دهد، و در (باب خطب) گذشت که خدای بنده را دوست میدارد و عملش را دشمن میدارد. مثلا آدم علی نبینا و علیهالسلام چون از ارباب مروات بود چون بلغزید دست او در دست خدای بود او را از خاک مذلت برداشت به خطاب اصطفاء برافراشت (ابلیس) پر تلبیس که نه از ارباب مروات بود چون بلغزید، قدمش هیچ جا تا هاویهبند نگردید آدم اگر بلغزد هدایت الهی چراغ در راهش داشت تا راستی و تواضع پیش آورد، و به خطای خویش مستبصر و معترف گشت و ابلیس بلغزید خذلان را شایسته بود فضل الهی تدارک آن لغزش ننمود، پس دعوی و استکبار در گرفت، و بر گناه خویش اصرار نمود. و نگوئی که لغزش صاحب مروت بزرگتر است از بیمروت که صاحب مروت باز براه آید و به آن خطا بینا شود، و بیمروت بینا نشود که از اصل کور و بیبصر باشد اگر ابلیس لغزید دو چشم روشن داشت پس به راه بینا شد، و از گمراهی باز به راه آمد، کور را لغزیدن عادت باشد پیوسته بلغزد و بینا را به عمرها لغزیدنی افتد بخ حکم (اذا جاء القدر عمی البصر) مولوی گوید: آدما تو نیستی کور از نظر لیک اذا جاء القضا عمی البصر عمرها باید بنا در گاه گاه تا که بینا از قضا افتد بچاه کور را خود این قضا همراه اوست که مر او را اوفتادن طبع و خواست در حدث افتد نداند بوی چیست از من است این بوی یا آلودگی است ور کسی بر وی کند مشکی نثار هم ز خود داند نه از احسان یار پس دو چشم روشن ای صاحب نظر بهتر از صد مادر است و صد پدر خاصه چشم دل که آن هفتاد تو است پیش چشم حس که خوشهچین او است
و قال علیهالسلام: «اقیلوا ذوی المروءات عثراتهم، فما یعثر منهم عاثر الا و ید الله بیده یرفعه.» یعنی و گفت امیرالمومنین علیهالسلام که عفو کنید و درگذرید از صاحبان مروت و عفت لغزیدنها و از پیش در رفتن پاهای ایشان را، یعنی عفو کنید اگر قرض دار شما بشوند، زیرا که نمیلغزد از ایشان لغزندهای مگر اینکه دست توانایی خدا با دست ناتوانایی ایشان است. بلند میگرداند او را یعنی از اوفتادگی فقر به رفعت غنی میرساند او را.
اللغه: (اقلته) البیع اقاله و هو فسخه- صحاح- اقال اقاله الله عثرتک: انهضک من سقوطک، و منه الاقاله فی البیع- المنجد. (المروءه) کمال الرجولیه- المنجد- (العثره) جمع عثرات: السقطه- المنجد. الاعراب: عثراتهم مفعول ثان لاقیلوا، عاثر فاعل یعثر و تنکیره لافاقده العموم و ید الله بیده جمله مبتداء و خبر یفسره قوله: یرفعه. المعنی: اصحاب المروءه محبوبون عند الله و الناس لان المروءه خلق حسن و سماح و عفه و خدمه و اعانه للناس. قیل للاحنف: ما المروءه؟ قال: العفه و الحرفه، تعف عما حرم الله و تحترف فیما احل الله، و فی حدیث عن رسولالله (صلی الله علیه و آله): ان کان لک خلق فلک مروءه. الترجمه: از لغزش مردان بزرگ در گذرید، هر کدام بلغزند خدا دست در دست آنانرا برفرازد.
چشم از لغزش مردان تو بپوشان که خدا ***دست بر دست برآرد همه را تا به سها
اقول: و روی المصنف فی مجازاته النبویه قریبا منه عن النبی (صلی الله علیه و آله) فقال ثمه (و من ذلک قوله (صلی الله علیه و آله) (اقیلوا ذوی الهیئات عثراتهم فان احدهم لیعثر و یده بید الله یرفعها) و قال هذا القول منه (صلی الله علیه و آله) مجاز و المراد بذکر ید الله ههنا معونه الله تعالی و نصرته فکانه (صلی الله علیه و آله) اراد ان احدهم لیعثر و ان معونه الله لمن و راءه تنهضه من سقطته و تقیله من عثرته، الا انه (صلی الله علیه و آله) لما جاء بلفظ العثار اخرج الکلام بعده علی عرف العادات لان العاده جاریه ان یکون المنهض (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) للعاثر و المقیم للواقع انما یستنهضه بیده، و یستعین علیه بجلده، و المراد بذی الهیئات هنا ذوو الادیان لا ذوو و الملابس الحسنه، کما یظن من لا علم له لان هیئه الدین و ظاهره احسن الهیئات و الظواهر و افخم المعارض و الملابس، بل الظاهر کون اصلهما واحدا و مثل ذاک الاختلاف الیسیر یقع فی الروایات لکلام واحد قطعی کما لایخفی الا ان المصنف لم یتفطن ثمه، و هنا لذلک حتی یشیر الیه کما اشار غیر مره الی مثله ثمه و هنا. و رواه زکاه (الکافی) مسندا عن الصادق (علیه السلام) هکذا (اقیلوا لاهل المعروف عثراتهم، و اغفروها لهم فان کف الله عز و جل علیهم هکذا- قال سیف بن عمیره و اوما (علیه السلام) بیده کانه یظل بها شیئا-) و علم الائمه علیهم السلام من امیرالمومنین (علیه السلام) و علمه من النبی (صلی الله علیه و آله) و علمه من الله تعالی لم التعبیر (بالمروءات) کما هنا احسن من التعبیر (بالهیئات) کما فی المخابرات. (اقیلوا ذوی المروءات عثراتهم) الاصل فی الاقاله اقاله البیع، و المراد الغض عما صدر من اهل المروءه کان لم یکن و فی الخصال ست من المروءات ثلاث منها فی الحضر و ثلاث منها فی السفر، فاما التی فی الحضر: فتلاوه کتاب الله تعالی، و عماره مساجد الله و اتخاذ الاخوان فی الله تعالی، و اما التی فی السفر: فبذل الزاد، و حسن الخلق، و المزاح فی غیر معاصی الله. وقال ابن ابیالحدید (لام معاویه ابنه یزید علی سماع الغناء وحب القیان و قال له اسقطت مروءتک، فقال یزید: اتکلم بلسانی کله؟ قال نعم، و بلسان ابیسفیان بن حرب و هند بنت عتبه مع لسانک، قال: و الله لقد حدثنی عمرو بن العاص و استشهد- علی ذلک ابنه عبدالله بن عمرو بن العاص فصدقه- ان اباسفیان کان یخلع علی المغنی الفاضل المضاعف من ثیابه: و لقد حدثنی ان جاریتی عبدالله بن جدعان غنتاه یوما فاطربتاه فجعل یخلع (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) علیهما اثوابه ثوبا ثوبا حتی تجرد تجرد العیر، و لقد کان هو و عفان بن ابیالعاص ربما حملا جاریه العاص بن وائل فمرا بها علی الابطح، و جله قریش ینظرون الیهما مره علی طهر ابیک و مره علی ظهر عفان، فما تنکر منی فقال معاویه اسکت لحاک الله ما احد الحق بابیک. هذا، الا لیفزک و یفضحک و ان کان ابوسفیان ما علمت لثقیل الحکم یقطان الرای، عازب الهوی، طویل الاناءه، بعید القعر، و ما سودته قریش الا لفضله) قلت فعلی نقل عمرو بن العاص کان یزید بن عبدالملک و ابنه الولید بن یزید اقتدیا فی طربهما المعروف اولا بشیخیهما ابیسفیان والد معاویه و عفان والد عثمان و ثانیا بیزید بن معاویه جدهما لامهما و انکار معاویه فی ابیه دفعا للعار عنه غیر مسموع بعد البینه و یاتی فی (8) ماله ربط. (فما یعثر منهم عاثر) العثره الزله. (الا و ید الله بیده) هکذا فی (المصریه): (الا و یده بید الله) کما فی غیرها. (یرفعه) و قد عرفت من مجازات المصنف المراد من ذلک، و فی (الخصال) مسندا عن السجاد (علیه السلام) قال: خرح النبی (صلی الله علیه و آله) ذات یوم وصلی الفجر ثم قال: معاشر الناس ایکم ینهض الی ثلاثه نفر قد حلفوا باللات و العزی لیقتلونی. و قد کذبوا و رب الکعبه؟ فاحجم الناس و ما تکلم احد فقال النبی (صلی الله علیه و آله) ما احسب ان علی بن ابیطالب فیکم، فقام الیه عامر بن قتاده فقال انه وعک فی هذه اللیله و لم یخرج یصلی معک فتاذن لی ان اخبره، فقال النبی (صلی الله علیه و آله) شانک فمضی فاخبره فخرح امیرالمومنین (علیه السلام) و کانه نشط من عقال و علیه ازار قد عقد طرفیه علی رقبته فقال یا رسول الله ما الخبر؟ فقال هذا رسول ربی یخبرنی عن ثلاثه نفر قد نهضوا الی لیقتلونی و قد کذبوا و رب الکعبه فقال (علیه السلام): انا لهم سریه و حدی هذا البس علی ثیابی فقال النبی (صلی الله علیه و آله) بل (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) هذه ثیابی و هذا درعی و هذا سیفی فالبسه و درعه و عممه و قلده و ارکبه فرسه، و خرج (علیه السلام) فمکث ثلاثه ایام لایاتیه جبرئیل بخبر السماء و لا خبر من الارض، فاقبلت فاطمه علیهماالسلام بالحسن و الحسین (علیه السلام) تصحبهما و تقول اوشک ان یوتم هذان الغلامان فاسبل النبی (صلی الله علیه و آله) عینه یبکی ثم قال معاشر الناس من یاتینی بخبر علی ابشره بالجنه، و افترق الناس فی الطلب لعظیم ما راوا بالنبی (صلی الله علیه و آله) و اقبل عامر بن قتاده یبشر به (علیه السلام)، و دخل (علیه السلام) و معه اسیران و راس و ثلاثه ابعره، و ثلاثه افراس، و هبط جبرئیل (علیه السلام) فخبر النبی (صلی الله علیه و آله) بماکان. فقال له (علیه السلام) تحب ان اخبرک بما کنت فیه؟ فقال: المنافقون هو منذ الساعه قد اخذه المخاض و هو الساعه یرید
ان یحدثه، فقال النبی (صلی الله علیه و آله): بل تحدث انت یا اباالحسن لتکون شهیدا علی القوم؟ فقال نعم، لما صرت فی الوادی رایت هولاء رکبانا علی الاباعر فنادونی من انت فقلت انا علی بن ابیطالب ابن عم رسول الله، فقالوا ما نعرف لله من رسول، سواء علینا وقعنا علیک او علی محمد و شد علی هذا المقتول و دار بینی و بینه ضربات و هبت ریح حمراء و سمعت صوتک فیها و انت تقول قد قطعت لک جربان درعه فاضرب حبل عاتقه فضربته ثم هبت ریح سوداء سمعت صوتک فیها و انت تقول: (قد قلبت لک الدرع عن فخذه فاضرب فخذه) فضربته فقطعته و وکزته و قطعت راسه و رمیت به، و قال لی هذان الرجلان بلغنا ان محمدا رفیق شفیق و احملنا الیه و لا تعجل علینا و صاحبنا کان یعد بالف فارس فقال النبی (صلی الله علیه و آله) اما الصوت الاول الذی صک مسامعک فصوت جبرئیل، و اما الصوت الاخر فصوت میکائیل قدم الی حد الرجلین فقدم فقال: قل لا اله الا الله و انی رسوله فقال: لنقل جبیل ابیقبیس احب الی من ان اقول هذه الکلمه، فقال: اخره (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و اضرب عنقه ثم قال: قدم الاخر فقدم فقال، قل لا اله الا الله و انی رسوله فقال الحقنی بصاحبی قال: اخره یا اباالحسن و اضرب عنقه فاخره و قام (علیه السلام) لی
ضرب عنقه فهبط جبرئیل (علیه السلام) فقال یا محمد ان ربک یقرئک السلام و یقول لک: لا تقتله فانه حسن الخلق سخی فی قومه، فقال الرجل- و هو تحت السیف- هذا رسول ربک یخبرک؟ قال: نعم، فقال و الله ما ملکت درهما مع اخ لی و لا قطبت وجهی فی حرب و انا اشهد ان لا اله الا الله و انک رسوله، فقال النبی (صلی الله علیه و آله): هذا ممن جره حسن خلقه و سخاوه الی جنات النعیم.
المراد بذوی المروئات کل من یانف من القبیح، و ینزه نفسه عما یشین، و یتغافل عن زلل الاخوان، و قال بعض السلف: رایت المعاصی مذله، فترکتها مروئه. اما العثرات فالمراد بها بعض الهفوات و السقطات التی لا یخلو منها الا من عصم ربک، و المعنی تجاهلوا هفوه من کریم.. و ای الرجال المهذب؟. و لا یقیم الحد من کان لله علیه حد، کما قال الامام امیرالمومنین، و قال السید المسیح: من کان منکم بریئا فلیرمها بحجر. یرتد الزانیه (و ید الله بیده یرفعه) ای انه تعالی یتدارکه برحمته، و ذلک بان یهیء له اسباب التکفیر عن هفوته و عثرته بالتوبه او بایه فضیله عن الفضائل: (ان الحسنات یذهبن السیئات- 114 هود).
… ذوی المروئات عثراتهم: العثره السقطه و اقاله عثرته رفعه من سقطته و المروئه بضم المیم صفه للنفس تحملها علی فعل الخیر لانه خیر و قوله یرفعه جمله حالیه من لفظ الجلاله و ان کان مضافا الیه لوجود شرطه
امام علیهالسلام (درباره جوانمردان) فرموده است: از خطاء و لغزشهای جوانمردان بگذرید که از آنان کسی نمیلغزد مگر آنکه دست (لطف) خدا به دست او است که او را (از آن لغزش) بلند مینماید (موفق میسازد تا از آن خطاء و زشتی باز گردد، خلاصه خداوند نیکوکاران را توفیق عطاء فرماید تا بر اصلاح خطای خود بکوشند).
جوانمردی تنها به کمک به بیچارگان و از درماندگان حمایت کردن نیست، بلکه حقوق الهی را رعایت کردن و خدا را ناظر اعمال خویش دانستن دلیل اول جوانمردی است شاعر میگوید: الستردون الفاحشات و لا یلقاک دون الخیر من ستر با کارهای ناشایسته فاصله گرفتن و میان کار خیر فاصله نینداختن علامت جوانمردی است. آن جوانمردانی که این مشخصات را داشته باشند هرگاه لغزیدند نباید آنها را مواخذه کرد و خدا او را نجات میبخشد و لغزشش را جبران میکند و پشیمانی برای کسی است که غیبت کرده، تهمت زده و ناراحتی ایجاد کرده است.
و قال علیهالسلام: (اقیلوا ذوی المرات عثراتهم) العثره السقطه، و اقالتها اغماض العین عینها، فاذا عمل ذو مره عملا غیر لائق فاغمضوا عنه العین و لا تفضحوه (فما یعثر منهم عاثر) ای لا یسقط منهم ساقط فی امر قبیح- صدفه- (الا و ید الله فی یده) کنایه عن کونه سبحانه معه- جزائا لمروته السابقه- (یرفعه) حتی لا یبقی فی السقطه.
اللغه: الاقاله فی البیع: فسخه و هنا یراد بها الاغضاء و العفو و الستر. المروئه: فعل الاکمل و الاجمل و ترک القبیح و ما یغض من شیمه الشخص. العثرات: جمع عثره السقطه و الهفوه. الشرح: من کان صاحب مروئه یانف من القبیح و یترفع عن السفائف و الصغار اذا وقعت منه زله او هفوه فاصفح عنه و لا تواخذه علیها او تعاتبه بها … دعوه الی الصفح عن اصحاب الشیم الکریمه و علل ذلک بان الله بقوته یرفعهم منها و یسددهم للنهوض من هذه الکبوه و ذلک لکثره افعالهم الطیبه التی تستر هذه الزله و تغطیها.
ابن ابی الحدید می گوید: این سخن را به صورت مرفوع هم روایت کرده اند و ابن قتیبه در کتاب عیون الاخبار آن را آورده است و بهترین سخنی که در باره مروت گفته شده این سخن است که لذت در ترک مروت است و مروت در ترک لذت.
و در حدیث آمده است که مردی برخاست و به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گفت: ای رسول خدا آیا من فاضل ترین قوم خود نیستم فرمود: اگر تو را خردی باشد، فضلی خواهد بود، و اگر اخلاقی پسندیده باشد مروتی خواهد بود، و اگر تو را مالی باشد شرفی خواهد بود، و اگر تو را تقوایی باشد تو را دینی خواهد بود.
از حسن بصری در مورد مروت پرسیده شد، گفت: در حدیث مرفوع آمده است که خداوند متعال کارهای برتر و پسندیده را دوست می دارد و کارهای پست و فرو مایه را خوش نمی دارد. و همو گفته است دین جز با جوانمردی وجود نخواهد داشت. و گفته شده است از مروت مرد این است که بر در خانه خویش نشیند.
ابن ابی الحدید سپس داستان زیر را آورده است که بی ارتباط به تاریخ و اوضاع اجتماعی نیست: معاویه پسر خود یزید را به سبب گوش دادن به موسیقی و دوست داشتن کنیزکان سرزنش کرد و به او گفت: مروت خود را تباه کرده و بر باد داده ای. یزید گفت: آیا حق دارم یک کلمه از زبان خودم بگویم گفت: آری و می توانی از زبان ابو سفیان بن حرب و هند دختر عتبه هم بگویی. یزید گفت: به خدا سوگند، عمرو بن عاص برای من این سخن را نقل کرد و پسرش عبد الله را هم به راستی گفتار خویش گواه گرفت که ابو سفیان در قبال آواز خوش مغنی، جامه های اضافی خویش را از تن بیرون می آورده است، و نیز برای من نقل کرد که روزی دو کنیز آوازه خوان عبد الله بن جدعان برای او ترانه خواندند و او را چنان به طرب آوردند که جامه های خود را یکی یکی بیرون آورد تا آنجا که همچون گورخر برهنه شد. او و عفان بن ابی العاص گاهگاه کنیز آوازه خوان عاص بن وائل را بر دوش خود می نهادند و همان گونه او را به ناحیه ابطح می بردند و تمام بزرگان قریش بر آن دو می نگریستند و آن کنیزک گاه بر دوش پدر تو - ابو سفیان- و گاه بر دوش عفان سوار بود. اینک ای پدر چه چیز را بر من خرده می گیری؟ معاویه گفت: خاموش باش که خدایت زشت روی کناد، به خدا سوگند هیچ کس چنین سخنی را به پدر بزرگ تو نسبت نمی دهد مگر برای اینکه تو را فریب دهد و رسوا سازد، تا آنجا که من می دانم ابو سفیان خردمند و روشن بین و بر کنار از هوس و پر تحمل و ژرف اندیش بود و قریش او را فقط به سبب فضل و برتری، سیادت داده بود.
و قال علیهالسلام
أَقِیلُوا ذَوِی الْمُرُوءَاتِ عَثَرَاتِهِمْ،فَمَا یَعْثُرُ مِنْهُمْ عَاثِرٌ
إِلَّا وَ یَدُ اللَّهِ بِیَدِهِ یَرْفَعُهُ .
امام علیه السلام فرمود:
از لغزشهای افراد با شخصیت (و جوانمرد) چشمپوشی کنید،چرا که هیچ کس از آنها گرفتار لغزش نمیشود مگر اینکه دست خدا به دست اوست
و او را بلند میکند. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم کلینی در کتاب کافی این حدیث را از امام صادق علیه السلام با تفاوتی نقل کرده است (که قاعدتاً از اجدادش از امیرمؤمنان علی علیه السلام دریافت داشت) و ابن قتیبه در عیون الاخبار آن را آورده است و ابن ابیالحدید نیز در شرح نهج البلاغه خود آن را با سند خود نقل کرده است و آمدی نیز در غررالحکم آن را با تفاوتی ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 21).در کتاب تمام نهجالبلاغه در ضمن یکی از وصایای مشروح امیر مؤمنان ذکر شده است (تمام نهجالبلاغه،ص 714).)
چشمپوشی از لغزش جوانمردان
امام علیه السلام در این کلمه حکمتآمیز به لغزشهایی اشاره دارد که گاه از اشخاص با شخصیت سر میزند و همگان را توصیه میکند از آن چشم بپوشند.
میفرماید:«از لغزشهای افراد با شخصیت (و) جوانمرد چشمپوشی کنید،چرا که هیچ کس از آنها گرفتار لغزش نمیشود مگر اینکه دست خدا به دست اوست و او را بلند میکند»؛ (أَقِیلُوا ذَوِی الْمُرُوءَاتِ عَثَرَاتِهِمْ،فَمَا یَعْثُرُ مِنْهُمْ عَاثِرٌ إِلَّا وَ یَدُ اللَّهِ بِیَدِهِ یَرْفَعُهُ) .
«اقیلوا»از ماده«اقاله»در اصل به معنای باز پس گرفتن معامله در جایی است که خریدار،پشیمان میشود،سپس به هر نوع چشمپوشی اطلاق شده است.
«مروءات»جمع«مروءه»به معنای شخصیت و جوانمردی است.
«عثرات»جمع«عثره»به معنای لغزش و خطاست.
روشن است که هر انسانی-به جز معصومان علیهم السلام-در زندگی خود گرفتار لغزش یا لغزشهایی میشوند.اگر آنها افراد با شخصیت و نیکوکاری باشند باید به موجب حسن اعمال و رفتارشان از این لغزشها چشمپوشی کرد؛هر گونه نقل آن برای دیگران یا سرزنش یا بزرگنمایی کاری است خطا و بر خلاف انصاف و جوانمردی،زیرا خدا هم مدافع اینگونه افراد است.امام میفرماید:
هرگاه یکی از این افراد نیکوکار و با شخصیت به زمین بخورند خداوند فورا وی را از زمین بلند میکند و اجازه نمیدهد آبروی او برود.
از این جمله حکمتآمیز دو نتیجه میتوان گرفت:نتیجه اول که در متن جمله آمده این است که لغزشهای نیکوکاران و افراد پاک و با تقوا را باید نادیده گرفت و حسن ظنِ به آنها را نباید با این لغزشها به سوء ظن مبدل کرد.این همان چیزی است که در روایت معروف که به صورت ضرب المثل در آمده میخوانیم:
«الْجَوادُ قَدْ یَکْبُو» یا «قَدْ یَکْبُو الْجَوادُ» (اسب ارزشمند و کارآمد گاه ممکن است گرفتار لغزشی شود) و در بعضی از عبارات این جمله به آن افزوده شده که
«الصّارِمُ قَدْ یَنْبُو؛ شمشیر برنده نیز گاهی کارگر نمیشود».
نتیجه دومی که میتوانیم از آن بگیریم این است که اگر راه تقوا و نیکوکاری و جوانمردی را پیش گیریم خداوند به هنگام لغزشها ما را تنها نمیگذارد و دست ما را میگیرد و از زمین بلند میکند و آبروی ما را حفظ مینماید.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Forgive the shortcomings of people of esteem because when they fall into error, Allāh lifts them.”
وَ قَالَ علیه السلام قُرِنَتِ الهَیبَةُ بِالخَیبَةِ وَ الحَیَاءُ بِالحِرمَانِ وَ الفُرصَةُ تَمُرّ مَرّ السّحَابِ فَانتَهِزُوا فُرَصَ الخَیرِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ترس با ناامیدی، و شرم با محرومیّت همراه است ، و فرصتها چون ابرها میگذرند، پس فرصتهای نیک را غنیمت شمارید .
ترس با نومیدی همراه است، و آزرم با بی بهرگی همعنان ، و فرصت چون ابر گذران. پس فرصتهای نیک را غنیمت بشمارید.
پیوسته شده است بترسکاری نومیدی و شرمندگی بمحرومی فرصت طاعت میگذرد همچون گذشتن ابر در سرعت پس مبادرت نمائید بفرصتهای خیرات
و فرمود (علیه السلام): ترس قرین نومیدی است و شرم، موجب محرومی است و فرصت می گذرد، چونان که ابرها می گذرند. فرصتهای نیکو را غنیمت شمرید.
و آن حضرت فرمود:ترس قرین یأس،و کم رویی همراه با محرومیت است .
فرصت به مانند ابر گذرا میگذرد،پس فرصتهای نیک را غنیمت دانید .
شروح:
و معنی قرنت الهیبه بالخییه: ان الناس مما فی ایدی الناس من کان ذاک خلیقته و یکون مهیبا فی النفوس، و قیل معناه: ان هاب عدوه خاب من الظفر به). و انتهزوا: ای استلبوا.
قوله علیهالسلام: (قرنت الهیبه بالخیبه). من عظم صغار الامور فی نفسه او کبر صغیر الناس فی وهمه، و هابه ربما کان ذلک سبب حرماته، مما قدر له فی الرزق او حسن الذکر.
(ترس قرین زیان، و شرم همراه نومیدی است، و فرصت هم چون ابر گذرا میگذرد، پس فرصتهای خوب را غنیمت شمرید). مقصود امام (علیه السلام) از هیبت، ترس از طرف مقابل است. بدیهی است که ترس مانع برآورده شدن حاجت و رسیدن به هدف است، چون با روی باز سخن گفته نمیشود، و معنای نزدیکی ترس با زیان هم همین است و همچنین، شرم با ناامیدی به دلیل همراهی شرم با فروگذاردن خواسته و ابراز نکردن آن، این سخن برای برحذر داشتن از ترس و شرم که هر دو نکوهیدهاند، میباشد. آنگاه به غنیمت شمردن فرصتهای خوب فرمان داده، یعنی در موقع به دست آمدن فرصت، هر چه زودتر کار را باید انجام داد. و به وسیلهی قیاس مضمری ما را بدین کار واداشته است که صغرای آن عبارت (فرصت، همانند ابر گذرا میگذرد) است یعنی: براستی فرصت زودگذر است، و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر کاری که آنطور باشد، باید به سوی آن شتافت و زمان امکان آن را غنیمت شمرد.
وَ قَالَ علیه السلام قُرِنَتِ الْهَیْبَةُ بِالْخَیْبَةِ وَ الْحَیَاءُ بِالْحِرْمَانِ وَ الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَیْرِ .
فی المثل من أقدم لم یندم و قال الشاعر لیس للحاجات إلا
و کان یقال الفرصة ما إذا حاولته فأخطأک نفعه لم یصل إلیک ضره.
و من کلام ابن المقفع انتهز الفرصة فی إحراز المآثر و اغتنم الإمکان باصطناع الخیر و لا تنتظر ما تعامل فتجازی عنه بمثله فإنک إن عوملت بمکروه و اشتغلت برصد المکافأة عنه قصر العمر بک عن اکتساب فائدة و اقتناء منقبة و تصرمت أیامک بین تعد علیک و انتظار للظفر بإدراک الثأر من خصمک و لا عیشة فی الحیاة أکثر من ذلک.
کانت العرب إذا أوفدت وافدا قالت له إیاک و الهیبة فإنها خیبة و لا تبت عند ذنب الأمر و بت عند رأسه
(و قال علیهالسلام: قرنت الهیبه بالخیبه) و نیز میفرماید که مقرون شده است و پیوسته گشته، ترسکاری به نومیدی (والحیاء بالحرمان) و ملازم است شرمندگی به محرومی یعنی هرکه خوف داشته باشد از شان کسی، نومید خواهد بود از مکرمت او، و هرکه حیاء داشته باشد از شخصی محروم خواهد بود از عطیه او و مصدوقه (الحیاء یمنع الرزق) موید این است. و غرض از ایراد این کلام تنفیر مردمان است از هیبت و حیا که مذموم است در نظر عقلاء (و الفرصه تمر مر السحاب) و فرصت طاعت و عبادت میگذرد چون گذشتن ابر در سرعت (فانتهزوا فرص الخیر) پس مبارت نمایید به فرصتهای خیرات و مبرات تا فوت نشود آن اوقات و کلمه (للتاخیر افات) مقوی این است شعر: کار امروز به فردا نگذاری زنهار که به فردا برسی وعده کار دگر است
مقرون گشته است هیبت. یعنی ترسناکی با خیبت، یعنی نومیدی و خسران. آری گوی سعادت در میدان دنیا و آخرت آنکس برد که دل قوی دارد و هول بخود راه ندهد، و سپر پیش هر عارضه نیفکند، پس در کار مردانه بکوشد، و سعی و مجاهدت نماید و خواهد آمد در ذکر شک که بر چهار شعبه است یکی از آن هول است و فرمود (و من هاله ما بین یدیه نکص علی عقبیه) هر که بترسد از کاری که پیش روی او آید برگردد بر دو پاشنه خود قهقری (قوله: و الحیاء) و مقرون گشته است حیاء بحرمان. یعنی بنومیدی چنانچه آمده است (الحیاء یمنع الرزق) و حیاء هر چند صفتی به غایت محمود است ولیکن ناکامی بار آورد، و تعجب نکنی که از ایمان و تقوی بهتر خصلتی در دنیا و آخرت نیست، و آن نیز جفا و عنا و حرمان دنیا بار آورد، و ایضا باشد که حیاء از حد درگذرد و البته موجب محرومی گردد (و الفرصه الخ) و فرصت میگذرد همچو گذشتن ابر عاقل آن باشد که از روی عزم به کار بشتابد و عنان عزیمت به دست تهاون نسپارد که وقت کار همچو ابر بهاری تا چشم به هم زدی گذشته باشد و انده و حسرت از فوت وقت در دل مانده، پس بشتابید به فرصتهای کار خیر، و وقت آن دریابید پیش از آن که بگوئید: ای دریغا نیست از کس یار
یم عمر ضایع گشت در بیکاریم تا توانستم ندانستم چه سود چون بدانستم توانستم نبود
و قال علیهالسلام: «و قرنت الهیبه بالخیبه و الحیاء بالحرمان و الفرصه تمر مر السحاب، فانتهزوا فرص الخیر.» یعنی و گفت امیرالمومنین علیهالسلام که مقرون است خوف و ترس از سلطان با خسران و زیان رعیت، زیرا که خوف مانع است از عرض حاجت و مقرون است حیا و شرم محتاج با محروم شدن از عطا، زیرا که شرم مانع است از سوال و فرصت میگذرد مثل گذشتن ابر، پس پیشی گیرید اوقات فرصت عمل خیر را.
اللغه: (الهیبه) المخافه ضد الانس خاب خیبه: لم یظفر بما طلب (الحیاء) الحشمه، انقباض النفس ترکه خوفا من اللوم- المنجد. الاعراب: الهیبه نائب مناب الفاعل، و بالخیبه ظرف متعلق بقرنت، و الفرصه مبتداء و جمله تمر خبرها مر السحاب مفعول مطلق للنوع. المعنی: الهیبه و الحیاء صفتان عامتان ممدوحتان فی محلهما و من اهلهما و مذمومتان فی غیر موقعها، و کلامه (علیه السلام) هذا بیان للمذموم منهما، و ذلک انه فی الغالب تتولد الهیبه من العجب فکثیر من الناس یهابون دخول امور تعد من وظائفهم و توجب اکتساب المنافع لهم بسبب العجب فلم تقض حوائجهم و لا یصلون الی ماربهم و لو کانت حقا، کما ان الحیاء فی الشباب ناش عن نوع من الخمول و الانکماش یحول دونهم و دون فوائدهم و حقوقهم و ربما اداء ما یجب علیهم من امور الدین و السئوال عن واجباتهم، و کلتا الصفتین موجبتان لفوت الفرص التی ربما لا یمکن تدارکها، فنبه (علیه السلام) الی معالجتهما و حفظ الفرص التی لو فاتت لا یمکن تدارکها بسهوله و ربما یتعذر. الترجمه: هیبت قرین نومیدی و خیبت است، و حیاء توام با حرمان و بینصیبی، فرصت بشتاب ابر از دست میرود پس فرصتهای خوب را مغتنم شمارید.
هیبت نومیدی آرد، شرم زاید بینصیبی*** فرصت از دستت رود چون ابر، فرصت را بپا.
و قال علیهالسلام: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) اقول: و روی الشیخ فی (امالیه) مسندا عن الرضا علیهالسلام قال: قال امیر المومنین علیهالسلام: الهیبه خیبه و الفرصه خلصه و الحکمه ضاله المومن فاطلبوها و لو عند المشرک تکونوا احق بها و اهلها. و فی (الاغانی): قال دعبل: ما حسدت احدا قط علی شعر کما حسدت العتابی علی قوله: هیبه الاخوان قاطعه لاخی الحاجات عن طلبه فاذا ما هبت ذا امل مات ما املت من سببه قال ابن مهرویه: هذا سرقه العتابی من قول علی بن ابیطالب: الهیبه مقرونه بالخیبه، و الحیاء مقرون بالحرمان، و الفرصه تمر مر السحاب. حدثنی محمد بن داود عن محمد بن ابیالازهر عن عیسی بن الحسن بن داود الجعفری عن اخیه عن علی بن ابیطالب بذلک. قرنت الهیبه بالخیبه قال (ابن ابیالحدید): کانت العرب اذا اوفدت وافدا قالت له: ایاک و الهیبه فانها خیبه، و لا تبت عند ذنب الامر و بت عند راسه … و قال الشاعر: من راقب الناس مات غما و فاز باللذه الجسور و الحیاء بالحرمان فی (المعجم) قال البلاذری: کانت بینی و بین عبید الله بن یحیی بن خاقان حرمه منذ ایام المتوکل، و ما کنت اکلفه حاجه (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) لاستغنائی عنه، فنالتنی فی ایام المعتمد اضاقه، فدخلت علیه و هو جالس للمظالم فشکوت الیه تاخر رزقی و ثقل دینی و قلت: ان عیبا علی الوزیر حاجه مثلی فی ایامه و غض طرفه عنی. فوقع لی بعض ما اردت و قال: ان حیاءک المانع لک من الشکوی عن الاستبطاء. فقلت له: غرس البلوی یثمر الشکوی. و انصرفت و کتبت الیه: لحانی الوزیر المرتضی فی شکایتی زمانا احلت للجدوب محارمه و قال لقد جاهرتنی بملامه و من لی بدهر کنت فیه اکاتمه فقلت: حیاء المرء ذی الدین و التقی یقل اذا قلت لدیه دراهمه و قال (ابن ابیالحدید): قال الشاعر: لیس للحاجات الا من له وجه وقاح و لسان طرمذی من له وجه وقاح فعلیه السعی فیها و علی الله النجاح و الفرصه تمر مر السحاب قال (ابن ابیالحدید): قال ابن المقفع: انتهز الفرصه فی احراز الماثر، و اغتنم الامکان باصطناع الخیر، و لا تنتظر ما تعامل فتجازی عنه بمثله، فانک ان عوملت بمکروه و اشتغلت ترصد المکافاه عنه قصر العمر بک عن اکتساب فائده و اقتناء منقبه … فانتهزوا فرص الخیر ای: اغتنموها و لاتدعوها تفوت فتندموا.
الخوف من الله حتم، و هو مقام الربانیین، و الخوف من القول و الفعل بلا علم حسن و جمیل، و هو من صفات العلماء و المتقین، و کل خوف ما عدا هذین فهو حین و خور. فاقدم علی ما یطمئن الیه قلبک، و ان قال الناس و قالوا.. و ان احجمت خوفا من قیلهم و قالهم عشت حیاتک سلبیا فاشلا.. علی انک لا تسلم من السنه الناس و ان حذرت منها و منهم.. و احمد الله سبحانه الذی عافانی من هذا الداء، و لو شاء الفعل. و تقدم الکلام عن ذلک فی الحکمه رقم 2 عند شرح قوله: (الجبن منقصه). (و الحیاء بالحرمان). الحیاء من فعل ما لا یقره عقل و لا دین، و تاباه الکرامه و المروئه هو من الدین فی الصمیم، و سنه من سنن الانبیاء و المرسلین، و خلق من خلق الاباه و السراه، اما الحیاء من الحلال، و بخاصه ما ینفع الناس فهو عجز و خوف، و خنوع و استکانه، و خلق من خلق الضعفاء و الجبناء. هذا النوع من الخوف هو مراد الامام، و من اقواله: (تکلموا تعرفوا) و من الامثال العامه: (لا ینجب اولادا من یستحی من زوجته). و بهذه المنسبه نشیر الی ما قیل فی تفسیر هذا الحدیث: (مما ادرک الناس من کلام النبوه: اذا لم تستح فافعل ما شئت). قیل فی تفسیره: اذا لم تستح من الله و الناس فافعل
ما بدا لک من حلال و حرام، و حسن و قبیح. و هذا المعنی معروف بین الناس. و قیل: معناه اذا لم یکن فی الفعل ما تستحی منه فافعله، و لا باس علیک. و کل من المعنیین صحیح یتحمله لفظ الحدیث. اما فرض الخیر فانها تمر من السحاب، کما قال الامام، و اغتنامها سعاده و کرامه، و فواتها حسره و ندامه. و لا اری مثیلا لمن اضاع الفرصه الا منکر الجمیل. هذا اخذ و لم یشکر، و ذاک رفض ما یستوجب الشکر، و کل مقصر. و تقدم الکلام عن ذلک فی الرساله 30.
… قرنت الهیبه بالخیبه: ای من تهیب امرا خاب من ادراکه و من افرط به الخجل من طلب شیء حرم منه و الافراط فی الحیاء مذموم کطرح الحیاء و المحمود الوسط
امام علیهالسلام (در نکوهش ترس و شرمندگی بیجا و از دست دادن فرصت) فرموده است: ترس همراه زیان و شرمندگی پیوسته نومیدی است (رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده: الحیاء حیاء ان حیاء عقل و حیاء حمق، فحیاء العقل هو العلم و حیاء الحمق هو الجهل مجلسی )رحمهالله( در مجلد پانزدهم کتاب بحارالانوار پس از نقل این روایت از کتاب کافی مینویسد: فرمایش پیغمبر صلی الله علیه و آله دلالت میکند بر اینکه حیاء بر دو قسم است یکی ممدوح و آن حیائی است که ناشی از عقل و خردمندی است به اینکه شخص از چیزی شرمنده باشد که عقل صحیح یا شرع به زشتی آن حکم کند مانند شرمندگی از گناهان و ناشایستهها، و دیگری مذموم و آن حیائی است که ناشی از حمق و بیخردی است به اینکه شخص شرمنده شود از کاری که عوام مردم آن را زشت پندارند و در واقع زشت نیست و عقل صحیح و شرع به آن حکم مینماید مانند شرمندگی از پرسش مسائل علمیه یا بجا آوردن عبادات شرعیه) و فرصت (وقت مناسب) مانند ابر گذرنده میگذرد، پس فرصتهای نیکو را از دست ندهید.
بهرهبرداری از لحظهها و فرصتها یک وظیفه الی و مخصوص بندگان شایسته خداست. فرصت با سرعتی سرسامآور از دست میرود و بازگشتش نزدیک به محال است و هرگاه انسان فرصت طلب نباشد، ترسو و خجالتی هم باشد روی جریان طبیعی همیشه در زندگی عقب میماند. امام (علیه السلام) سرعت حرکت فرصت را به سرعت حرکت ابر تشبیه کرده است. ابر از نظر قرآن کریم حرکت دارد.
و قال علیهالسلام (قرنت الهیبه بالخیبه) فمن تهیب امرا خاب من ادارکه (و الحیاء بالحرمان) فمن افرط من الخجل فی شیء لم ینله (و الفرصه) ای التوافق بین الاسباب التی توجب وصول الانسان الی سعاده (تمر مرالسحاب) ای کما یمر السحاب فی السرعه، فان الاسباب لا تهییء الا نادرا (فانتهزوا) ای ادرکوا (فرص الخیر) فاذا و انت الفرصه، اعملوا لاجل البلوغ الی السعاده.
اللغه: الهیبه: المخافه. الخیبه: عدم الظفر بالمطلوب. الحیاء: الحشمه و الخجل. الحرمان: عدم توافر الشیء. الفرصه: الوقت السانح و المناسب. السحاب: الغیوم. انتهزوا: استغلوا الفرصه. الشرح: (قرنت الهیبه بالخیبه) اذا خفت من امر لم تقدم علیه و لم تجرو علی الطلب به فهذا یفوت علیک المطلوب و هو اسلوب قبیح و طریقه غیر صحیحه بل اذا اردت امرا فاقتحم ابوابه و لا تاخذک هیبه الرجال و قوتهم فیضیع مطلوبک … (و الحیاء بالحرمان) و هذا الحیاء و هو الخجل الذی یمنع الانسان من الطلب بمراده فمن خجل و استحی ان یطلب حقه منع منه و لم یعطی و هذه دعوه الی رفض الحیاء اذا کان یوجب حرمان الناس من حقوقهم و منعهم منها … (و الفرصه تمر مر السحاب فانتهزوا فرص الخیر) الفرصه فسحه من الوقت تستطیع ان تحقق مطلوبک خلالها و هی قد لا تعود الیک و قد لا تراها مره اخری فلذا یجب علی الانسان ان یبادر الی الاستفاده من فرص الخیر و یترقب حلولها لیستفید منها و لا یقولن بعد فواتها (لیتنی) و خصوصا اذا کانت الفرصه لعمل الخیر کمن آتته الفرصه لخدمه محتاج فینبغی علیه ان یبادر الی قضائها و لا یتاخر اذ ربما قضاها غیره او فات محلها او عجز بعد ذلک فیقع فی خساره الاجر و الثواب …
«بیم با نا امیدی و آزرم با بی بهرگی همراه است، فرصت همچون گذر ابر می گذرد، فرصتهای پسندیده را دریابید.»
و قال علیهالسلام
قُرِنَتِ الْهَیْبَةُ بِالْخَیْبَةِ وَ الْحَیَاءُ،بِالْحِرْمَانِ،وَ الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ، فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَیْرِ .
امام علیه السلام فرمود:
ترس (نابجا) با ناامیدی مقرون است و کمرویی با محرومیت همراه،فرصتها همچون ابر در گذرند؛ازاینرو،فرصتهای نیک را غنیمت بشمارید
(و پیش از آنکه از دست برود،از آن استفاده کنید). ( . سند گفتار حکیمانه: جمعی از دانشمندان اسلامی این حدیث را پیش از سیّد رضی در کتابهای خود آوردهاند از جمله ابن عبد ربه (متوفای 328) در عقد الفرید و ابن قتیبه (متوفای 276) در عیون الاخبار و ابن شعبه (متوفای 332) در تحف العقول البته با تفاوتی.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 21). در کتاب تمام نهجالبلاغه این جملههای حکمتآمیز را در ضمن خطبهای معروف به خطبة الوسیلة با تفاوتهایی نقل کرده است که با این جمله شروع میشود«الْحَمْدُ للّهِ الَّذی مَنَعَ الأَوْهَامَ أَنْ تَنَالَ وُجُودَه».(تمام نهجالبلاغه،ص 154). )
نتیجه ترس و کمرویی
امام علیه السلام در این سخن پرمعنای خود به سه نکته مهم اشاره میکند.
نخست میفرماید:«ترس (نابجا) با ناامیدی مقرون است»؛ (قُرِنَتِ الْهَیْبَةُ بِالْخَیْبَةِ) .
بدون شک ترس از عوامل و اشیای خطرناک،حالتی است که خداوند در انسان برای حفظ او آفریده است.هنگامی که حادثه خطرناکی رخ میدهد یا موجود خطرناکی به انسان حمله میکند و خود را قادر بر دفاع نمیبیند ترس بر او غالب میشود و خود را به سرعت از صحنه دور میسازد اینگونه ترس منطقی و موهبت الهی برای حفظ انسان از خطرات است.هر گاه سیلاب عظیمی حرکت کند و انسان خود را در مسیر آن ببیند و بترسد و با سرعت خود را کنار بکشد چه کسی میگوید این صفت مذموم است؟ ترس بجا سپری است در برابر اینگونه حوادث.
ولی ترس نابجا که ناشی از توهم یا ضعف نفس یا عدم مقاومت در مقابل مشکلات باشد به یقین مذموم و نکوهیده است و اینگونه ترسهاست که انسان را از رسیدن به مقاصد عالیه باز میدارد.به همین دلیل از قدیم گفتهاند:شجاعان اند که به موفقیتهای بزرگ دست مییابند.
شاعر میگوید: مَنْ راقَبَ النّاسَ ماتَ هَمّاً وَ نالَ بِاللَّذةِ الْجَسُورُ
«کسی که ملاحظه سخنان این و آن کند (و از آن بترسد) از غصه میمیرد؛ولی افراد جسور و شجاع به لذات و کامیابیها میرسند».
واژه«هیبه»گاه به معنای شکوه و جلال آمده که موجب خوف دیگران میشود و گاه به معنای ترس است و در جمله بالا معنای دوم اراده شده است آن هم ترس بیجا،و واژه«خیبة»به معنای خسران و شکست و ناکامی و محرومیت است و این دو همواره با هم قرین اند و به این ترتیب امام میخواهد پیروان خود را به شجاعت در تمام امور دعوت کند.
در جمله کوتاه و پرمعنای دوم میفرماید:«کمرویی با محرومیت همراه است»؛ (وَ الْحَیَاءُ بِالْحِرْمَانِ) .
حیاء مانند هیبت دو معنای باارزش و ضد ارزش دارد؛حیای ارزشمند آن است که انسان از هر کار زشت و گناه و آنچه مخالف عقل و شرع است بپرهیزد و حیای ضد ارزش آن است که انسان از فراگرفتن علوم و دانشها و یا سؤال کردن از چیزهایی که نمیداند یا احقاق حق در نزد قاضی و جز او اجتناب کند، همان چیزی که در عرف،از آن به کمروییِ ناشی از ضعف نفس تعبیر میشود.
منظور امام علیه السلام در گفتار بالا همان معنای دوم است که انسان را گرفتار محرومیتها میسازد.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الْحَیَاءُ حَیَاءَانِ حَیَاءُ عَقْلٍ وَ حَیَاءُ حُمْقٍ فَحَیَاءُ الْعَقْلِ هُوَ الْعِلْمُ وَ حَیَاءُ الْحُمْقِ هُوَ الْجَهْلُ؛ شرم و حیا دو گونه است حیای عاقلانه و حیای احمقانه؛حیای عاقلانه از علم سرچشمه میگیرد و حیای احمقانه از جهل». ( .کافی،ج 2،ص 106،ح 6. )
در حدیثی نیز از امام صادق آمده است که فرمود:
«الْحَیَاءُ عَلَی وَجْهَیْنِ فَمِنْهُ ضَعْفٌ وَ مِنْهُ قُوَّةٌ وَ إِسْلَامٌ وَ إِیمَانٌ؛ حیا بر دو گونه است قسمی از آن ضعف
و ناتوانی و قسمی دیگر،قوت و اسلام و ایمان است». ( .بحارالانوار،ج 75،ص 242. )
در حدیث دیگری در غرر الحکم از علی علیه السلام آمده است:
«مَنِ اسْتَحیی مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ فَهُوَ أَحْمَقٌ؛ کسی از گفتن حق شرم کند احمق است». ( .غررالحکم،ح 988.)
بعضی از علما در تعریف حیا چنین گفتهاند:«حیا ملکهای نفسانی است که سبب انقباض و خودداری نفس از انجام کارهای قبیح و انزجار از اعمال خلاف آداب به سبب ترس از ملامت میشود».البته این همان حیای ممدوح و باارزش است.
در تفسیر حیای مذموم گفتهاند:«همان انقباض نفس و خودداری از انجام کارهایی است که قبیح نیست،بلکه لازم است انسان بر اثر کمرویی آن را ترک میکند». ( .سفینة البحار،ماده حیاء. )
در حدیثی از امام صادق علیه السلام در این باره میخوانیم:
«مَنْ رَقَّ وَجْهُهُ رَقَّ عِلْمُهُ؛ افراد کمرو کم دانشاند». ( .کافی،ج 2،ص 106،ح 3. )
آنگاه امام در سومین جمله حکمتآمیز به اهمّیّت استفاده از فرصتها پرداخته میفرماید:«فرصتها همچون ابر در گذرند،ازاینرو فرصتهای نیک را غنیمت بشمارید (و پیش از آن که از دست برود از آنها استفاده کنید»؛ (وَ الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ (.«السحاب»به گفته لسان العرب جمع«سحابة»به معنای ابر است و جمع الجمع آن«سُحُب»بر وزن«کُتُب»است. )،فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَیْرِ) .
منظور از فرصت،آماده شدن کامل اسباب کار خوب است مثل اینکه تمام مقدمات جهت تحصیل علم برای کسی فراهم گردد؛هم تن سالم دارد،هم هوش و استعداد،هم استاد لایقی آماده تدریس او و هم فضای آموزشی خوبی در اختیار اوست که در عرف نام آن را فرصت میگذارند و از آنجایی که فرصتها ترکیبی از عوامل متعددی است و هر کدام از این عوامل ممکن است بر اثر تغییراتی زایل شود از این رو فرصتها زودگذرند.
لذا در حدیث دیگری از همان امام علیه السلام میخوانیم:
«الْفُرْصَةُ سَرِیعَةُ الْفَوْتِ بَطِیئَةُ الْعَوْدِ؛ فرصت با سرعت از دست میرود و به زحمت به دست میآید». ( .بحارالانوار،ج 75،ص 113.)
به همین دلیل روایات فراوانی در باب«اغتنام فرصت»آمده است و به ما دستور دادهاند فرصتها را غنیمت بشمریم،چرا که ترک آن اندوهبار است.
امیرمؤمنان علی علیه السلام در نامه 31 نهجالبلاغه در ضمن وصایایی که به فرزند دلبندش امام مجتبی علیه السلام میکند میفرماید:
«بَادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ أَنْ تَکُونَ غُصَّةً؛ به سراغ استفاده از فرصت برو (پیش از آنکه از دست برود و) مایه اندوه گردد».
به هر حال تمام مواهب الهی که در دنیا نصیب انسان میشود فرصتهای زودگذرند؛جوانی،تندرستی،امنیت،آمادگی روح و فکر،بلکه عمر و حیات انسان همگی فرصتهای زودگذری هستند که اگر آنها را غنیمت نشمریم و بهره کافی نگیریم نتیجهای اندوهبار خواهد داشت.
ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنی
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “The consequence of fear is disappointment and of bashfulness is frustration. Opportunity passes away like a cloud; therefore, make use of good opportunities.”{However bad a thing may be regarded among people, and however it may be looked down on, if it is not really bad, then to feel bashful about it is quite foolish because it will often cause deprivation from things which are the source of success and achievements in this as well as in the next world. For example, if a man fears lest people should regard him as being ignorant, he feels bashful in asking about an important and a necessary issue, then this misplaced bashfulness will result in his being deprived of knowledge. Hence, no sane person should feel bashful about making enquiries. Thus, an old man who was learning despite his old age was asked once whether he did not feel ashamed of learning in his old age. He replied in the following words: “I do not feel any shame for being ignorant in my old age. How can I feel shame for learning in old age? Of course, to feel shame in doing things which are really bad and mischievous is the essence of humanity and nobility. For instance, there are immoral deeds which are bad according to religion, intelligence and ethics. In any case, the first kind of bashfulness is bad and the second is good.” In this regard, the Holy Prophet's saying is this: “Bashfulness is of two kinds: bashfulness of intelligence and bashfulness of foolishness. The bashfulness of intelligence is knowledge, whereas the bashfulness of foolishness is ignorance.”}
وَ قَالَ علیه السلام لَنَا حَقّ فَإِن أُعطِینَاهُ وَ إِلّا رَکِبنَا أَعجَازَ الإِبِلِ وَ إِن طَالَ السّرَی
قال الرضی و هذا من لطیف الکلام وفصیحه ومعناه أنا إن لم نعط حقنا کنا أذلاء و ذلک أن الردیف یرکب عجز البعیر کالعبد والأسیر و من یجری مجراهما.
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ما را حقّی است اگر به ما داده شود، و گر نه بر پشت شتران سوار شویم و برای گرفتن آن برانیم هر چند شب روی به طول انجامد .
(این از سخنان لطیف و فصیح است، یعنی اگر حق ما را ندادند، خوار خواهیم شد و باید بر ترک شتر سوار چون بنده بنشینیم)
ما را حقی است اگر دادند- بستانیم- و گرنه ترک شتران سوار شویم و برانیم هر چند شبروی به درازا کشد. [و این از سخنان لطیف و فصیح است و معنی آن این است که اگر حق ما را ندادند ما خوار خواهیم بود چنانکه ردیف شتر سوار بر سرین شتر نشیند، چون بنده و اسیر و مانند آن.]
و فرمود که ما راست حقی که آن خلافتست اگر داده شدیم بآن فبها و اگر ندادند سواره میشویم بر کفلهای شتران و اگر چه دراز باشد بشب رفتن سید میفرماید که این که خوشنود باد خدا ازو و این گفتار از کلام لطیف و فصیح حضرتست و معنی اینست که اگر داده نشدیم بحق خود باشیم خوار و بیمقدار و این بجهة آنست که سواره در عقب شخصی سوار میشود بر کفل شتر مانند بنده و اسیر شده و آنچه جاری باشد در مجرای ایشان چون مردمان حقیر
و فرمود (علیه السلام): ما را حقی است که اگر آن را به ما دادند، بگیریم و اگر ندادند، بر ترک شتر سوار می شویم، هر چند، سیر در شب باشد و به دراز کشد.
[سید رضی گوید: این سخن، سخنی لطیف و فصیح است. یعنی اگر حق ما را ندهند، ما در زمره خوارشدگان باشیم زیرا بنده و اسیر و امثال آنها را بر سرین شتر می نشانند یعنی پشت سر آنکه شتر را می راند].
و آن حضرت فرمود:ما را حقّی است اگر به ما داده شود(چه بهتر)،ور نه بر ترک شتران سوار شویم هر چند این شبروی طولانی شود .
این از سخنان لطیف و فصیح امام است.مفهومش این است که اگر حقّ ما داده نشود به مانند افراد از چشم افتاده خواهیم بود.و این به خاطر این است که آن که پشت سر راکب سوار میشود مانند برده و اسیر و کسی است که در مرتبه اینان است .
شروح:
و فسر السید قوله لنا حق فان اعطیناه و الارکبنا اعجاز الابل علی سبیل الاجمال، و قد رایت فی تهذیب اللغه تفصیلا لذلک حسنا. قال الازهری: قال القتبی: اعجاز الابل ماخیرها جمع عجز و هو مرکب شاق، قال: و معناه ان منعنا حقنا رکبنا مرکب المشقه و صبرنا علیه و ان طال و لم نضجر منه مخلین بحقنا. ثم قال الازهری: لم یرد علی علیهالسلام رکوب المشقه، ولکنه ضرب اعجاز الابل مثلا لتقدم غیره علیه فی حقه و تاخیره ایاه عن الامامه و التقدم فیه، فاراد: انا ان منعنا حقنا منها و اخرنا عن ذلک صبرنا علی الاثره علیها و ان طالت الایام. و السری: سیر اللیل خاصه.
من منع حقه مع حاجته الیه، و لم یقدر علی استیفائه، فقد ظلم، و المظلوم یلحقه مذله. و فی تهذیب الازهری: قال القتیبی: اعجاز الابل ماخیرها جمع عجز و هو مرکب شاق، قال: و معناه ان منعنا حقنا رکبنا مرکب المشقه و صبرنا علیه، و ان طال و لم نضجر منه مخلین بحقنا. ثم قال الازهری: لم یرد علی علیهالسلام رکوب المشقه، و لکنه ضرب اعجاز الابل مثلا لتقدم غیره علیه فی حقه و تاخیره ایاه عن الامامه و التقدم فیه، فاراد ان منعنا حقنا منها، و اضربنا عن ذلک صبرنا علی الاثره علیها و ان طالت الایام و السری سیر اللیل.
(ما حقی داریم، اگر آن را به ما دادند، خواهیم گرفت، و اگر ندادند، بر شتر مشقت، سوار میشویم، اگر چه شبروی دراز باشد). سیدرضی میگوید: این سخن از سخنان لطیف و فصیح امام (علیه السلام) است، و معنای آن چنین است، که اگر حق ما را ندهند، گرفتار سختی شده و خوار خواهیم بود، توضیح آن که کلمهی ردیف یعنی کسی که بر پشت سر دیگری سوار شود، مانند برده، اسیر و کسانی که همانند آنهاست. ازهری، در تهذیب اللغه از قول قتیبی میگوید: اعجاز الابل: آخرهای شتر جمع عجز، یعنی مرکب ناهموار و سخت، گفته است: معنای سخن امام (علیه السلام) چنین است: اگر ما را از حق خود بازداشتند، به مرکب مشقت سوار میشویم و هر چند طول بکشد، بر آن شکیبا خواهیم بود، و از کسانی که حق ما را حلال شمردهاند، نخواهیم گذشت. آنگاه ازهری میگوید: مقصود علی (علیه السلام) سواری بر مرکب سخت نبوده، بلکه اعجاز شتر را مثل برای عقب ماندن او از حق امامتش و جلو افتادن دیگران از او، آورده است بنابراین هدف امام (علیه السلام) این است که اگر ما را از حق امامتمان بازداشتند، و از این حق عقب نگهداشته شدیم، در دنبال آن ایستادگی و پایداری میکنیم، هر چند که روزگار درازی باشد. السری: حرکت در شب. به نظر من، آن کسی که هر سه احتمال را نقل کرده نظرش صحیحتر و به حقیقت نزدیکتر است زیرا سوار شدن بر پشت سر، محتمل است. خواری، سختی و عقب افتادن مقام و منزلت باشد و احتمال میرود تمام اینها مورد نظر امام (علیه السلام) باشد. ازهری بین مثل و کنایه تفاوت نگذاشته است، زیرا سواری بر پشت سر، کنایه از امور یاد شده است، و همچنین طولانی بودن حرکت در شب کنایه از مشقت زیاد است، زیرا این جای تصور و لازمهی سیر طولانی در شب است، و احتمال دارد که عبارت امام (علیه السلام)، کنایه باشد، به صورت یک ضربالمثل.
وَ قَالَ علیه السلام لَنَا حَقٌّ فَإِنْ أُعْطِیْنَاهُ وَ إِلاَّ رَکِبْنَا أَعْجَازَ الْإِبِلِ وَ إِنْ طَالَ السُّرَی.
[قال الرضی رحمه الله تعالی و هذا القول من لطیف الکلام و فصیحه و معناه أنا إن لم نعط حقنا کنا أذلاء و ذلک أن الردیف یرکب عجز البعیر کالعبد و الأسیر و من یجری مجراهما ]
هذا الفصل قد ذکره أبو عبید الهروی فی الجمع بین الغریبین و صورته أن لنا حقا إن نعطه نأخذه و إن نمنعه نرکب أعجاز الإبل و إن طال السری.
قال قد فسروه علی وجهین أحدهما أن راکب عجز البعیر یلحقه مشقة و ضرر فأراد أنا إذا منعنا حقنا صبرنا علی المشقة و المضرة کما یصبر راکب عجز البعیر و هذا التفسیر قریب مما فسره الرضی و الوجه الثانی أن راکب عجز البعیر إنما یکون إذا کان غیره قد رکب علی ظهر البعیر و راکب ظهر البعیر متقدم علی راکب عجز البعیر فأراد أنا إذا منعنا حقنا تأخرنا و تقدم غیرنا علینا فکنا کالراکب ردیفا لغیره و أکد المعنی علی کلا التفسیرین ( فی د:«التقدیرین». ) بقوله و إن طال السری لأنه إذا طال السری کانت المشقة
علی راکب عجز البعیر أعظم و کان الصبر علی تأخر راکب عجز البعیر عن الراکب علی ظهره أشد و أصعب.
و هذا الکلام تزعم الإمامیة أنه قاله یوم السقیفة أو فی تلک الأیام و یذهب أصحابنا إلی أنه قاله یوم الشوری بعد وفاة عمر و اجتماع الجماعة لاختیار واحد من الستة و أکثر أرباب السیر ینقلونه علی هذا الوجه
(و قال علیهالسلام: لنا حق) میفرماید آن حضرت که ما را حقی است لازم و متحتم که آن امر خلافت است (فان اعطیناه) پس اگر داده شدیم به آن حق (فبها و الا رکبنا) و اگر ندادند حق ما را سوار میشویم (اعجاز الابل) بر کفلهای شتران (رکوب بر اعجاز ابل) مستعار است از برای مشقت شدیده و صبر بر بلیه، یعنی اگر حق ما به ما نمیرسد متحمل مشقت شدیده میشویم و صبر میکنیم بر مذلت تا وقتی که آن حق به ما عاید شود (و ان طال السری) و اگرچه دراز باشد به شب رفتن و سید - قدس سره- میفرماید که (و هذا القول من لطیف الکلام) این کلام از کلام بلیغ آن عالی حضرت است (و فصیحه) و سخن فصیح آن عالی جناب (و معناه) و معنی این کلام شریف آن است که (انا ان لم نعط حقنا) به درستی که ما اگر داده نشویم به حق خود (کنا اذلاء) باشیم خوار و بیمقدار و پریشان و سوگوار (و ذلک ان الردیف یرکب عجز البعیر) خروج این معنی از آن کلمه بهیه از آن جهت است که سواره در عقب شخصی سوار میباشد بر کفل شتر (کالعبد الاسیر) مانند بنده و اسیر کرده (و من یجری مجریهما) و مانند کسی که جاری شده باشد در مکان و مرتبه ایشان از مردم حقیر فقیر
ما را حقی است لازم. یعنی خلافت و امامت اگر ما را دهند و اگر نه سوار شویم بر کفلهای شتران و میرویم، و دست یکباره برنمیداریم، و عنان شتر به غاصب نمیسپاریم، هر چند دراز باشد این سیر و شبروی، و از آنچه ما بیان کردیم حاجت به ترجمه بیان سید نماند، بلکه بیان سید در این مدعی چنان تمام نیست.
و قال علیهالسلام: «لنا حق، فان اعطیناه و الا رکبنا اعجاز الابل و ان طال السری.»
و هذا من لطیف الکلام و فصیحه و معناه: انا ان لم نعط حقنا، کنا اذلاء و ذلک ان الردیف یرکب عجز البعیر کالعبد و الاسیر و من یجری مجراهما.
یعنی و گفت امیرالمومنین علیهالسلام از برای ما حقی است در اموال مسلمانان، پس اگر عطا کرده شود آن حق به ما پس ما عزیز باشیم و اگر منع کرده شود حق ما را از ما، پس سوار شدیم ما عقب شتر را. یعنی مشقت و زحمت را و اگر چه دراز باشد سیر کردن در شب.
سید رحمهالله، میگوید که این کلام از لطائف کلام و فصیح کلام است و معنای آن این است که اگر عطا نشود حق ما به ما، باشیم ما ذلیل و خوار. و سر آن این است که ردیف سوار میشود عقب شتر را، مثل بنده و اسیر و کسی که جاری مجرای این دو کس است.
اللغه: (العجز) جمع اعجاز موخر الشیء او الجسم یقال: رکب اعجاز الابل ای رکب الذل و المشقه (السری) سیر اللیل- المنجد. الاعراب: لنا جار و مجرور متعلق بفعل مقدر خبر مقدم لقول حق و هو مبتدا نکره جوزه تقدیم الخبر ظرفا، و الا ترکیبیه ای ان نعطاه شرط حذف منه فعله، و جمله رکبنا- الخ- جزاوه. المعنی: قال فی الشرح: هذا الفصل قر ذکره ابیعبید الهروی فی الجمع بین الغریبین و صورته: ان لنا ان نعطاه ناخذه، و ان نمنعه نرکب اعجاز الابل و ان طال السری- الی ان قال: و هذا الکلام تزعم الامامیه انه قاله یوم السقیفه او فی تلک الایام و یذهب اصحابنا الی انه قاله یوم الشوری بعد وفاه عمر و اجتماع الجماعه لاختیار واحد من السته، و اکثر ارباب السیر ینقلونه علی هذا الوجه. اقول: شان ورود هذه الجمله کما ذکره یدل علی ان مراده (علیه السلام) من هذه الجمله هو تحمل المشقه و الصبر الطائل الی اوان ظهور الدوله الحقه و الحکومه الاسلامیه المحقه، و فیها اشاره و بشاره الی ظهور الحجه عجل الله فرجه، و فی جمله (و ان طال السری) اشاره الی ان دوران حکومه حکام الجور مظلم، و العالم فی ایام سلطتهم کاللیل لا یهتدی فیها عموم البشر و لا یتنور البصائر بنور الحق و العداله. الترجمه: برای ما- خاندان پیغمبر- حقی است (حق است) اگر بما بدهندش چه بسیار خوب است، و اگر نه، باید سختی بکشیم و صبر کنیم و بدنبال آن برویم تا آنرا بدست آریم اگر چه این شبروی به درازا کشد.
حقی است برای ما بر امت*** گر ز آنکه ادا شود برافت
ور آنکه دریغ آید از آن*** رنجی است برای ما فراوان
سختی بکشیم بردباریم*** تا حق ز عدو بدست آریم
(الفصل السابع- فی الامامه العامه) اقول: روی الطبری: انه (علیه السلام) تکلم بذلک یوم الشوری مع زیاده هکذا: (الحمد لله الذی بعث محمدا (صلی الله علیه و آله) منا نبیا، و بعثه الینا رسولا، فنحن بیت النبوه، و معدن الحکمه، و امان اهل الارض، و نجاه لمن طلب، لنا حق ان نعطه ناخذه، و ان نمنعه نرکب اعجاز الابل، و لو طال السری، لو عهد الی رسول الله (صلی الله علیه و آله) عهدا لانفذنا عهده، و لو قال لنا قولا لجادلنا علیه حتی نموت. لن یسرع احد قبلی الی دعوه حق و صله رحم، و لا حول و لا قوه الا بالله. اسمعوا کلامی، و عوا منطقی عسی ان تروا هذا الامر من بعد هذا المجمع، تنتضی فیه السیوف و تخان فیه العهود). و رواه (غریب) ابن قتیبه الی قوله: (و صله رحم). و بعده: (و الامر الیک یابن عوف علی صدق الیقین و جهد النصح. استغفر الله لی و لکم). قال ابن ابیالحدید: هذا الکلام تزعم الامامیه انه قاله یوم السقیفه او فی تلک الایام، و یذهب اصحابنا الی انه قاله یوم الشوری. (الفصل السابع- فی الامامه العامه) قلت: کون ذاک الکلام قاله (علیه السلام) یوم السقیفه او یوم الشوری لیس بمذهب، حتی یفصل بین اصحابه و الامامیه، و انما فی مثله یرجع الی مستنده، و فی مستنده صرح بوروده یوم الشوری کما عرفته من الطبری، و نقله هو عن ابیعبید فی الجمع بین غریبیه، و نقله ابن میثم عن القتیبی فی (غریبه)، و الازهری فی (تهذیبه)، و لعله رای ذلک فی کلام الراوندی قاله حدسا، فنسبه الی الامامیه، و هذا ابن شهر آشوب احد علماء الامامیه صرح بانه (علیه السلام) قال هذا الکلام لابن عوف یوم الشوری. ثم کونه یوم الشوری لا یثبت له امضاءه (علیه السلام) یوم السقیفه. فقد قال (علیه السلام) ذلک الیوم اقوالا اشد من هذا، کما تقف علیه فی محله. (لنا حق فان اعطیناه) روی الطبری فی (ذیله) عن المنهال بن عمرو قال: دخلت علی علی بن الحسین (علیه السلام) فقلت: کیف اصبحت اصلحک الله؟ قال: ما کنت اری ان شیخا من اهل المصر مثلک لا یدری کیف اصبحنا؟ فاما اذا لم تدرا، فساخبرک: اصبحنا فی قومنا بمنزله بنیاسرائیل فی آل فرعون اذ کانوا یذبحون ابناءهم و یستحیون نساءهم، و اصبح شیخنا و سیدنا یتقرب الی عدونا بشتمه و سبه علی المنابر- الی ان قال- فلئن کانت العرب صدقت ان لها فضلا علی العجم، و صدقت قریش ان لها الفضل علی العرب، لان محمدا منها، فلقد فاصبحوا یاخذون بحقنا و لا یعرفون لنا حقا، فهکذا اصبحنا اذا لم (الفصل السابع- فی الامامه العامه) تعلم کیف اصبحنا؟ قال: فظننت انه اراد ان یسمع من فی البیت. و فی (تاریخ بغداد): توفی محمد بن جعفر الصادق بخراسان فرکب المامون لشهوده، فلما نظر الی السریر نزل فترجل، و رفع عن تراقیه، ثم دخل بین العمودین فلم یزل بینهما حتی وضع، و تقدم فصلی علیه، ثم حمله حتی بلغ به القبر، ثم دخل قبره، فلم یزل فیه حتی بنی علیه، ثم خرج فقام علی القبر و هو یدق، فقال له عبدالله بن الحسن: انک قد تعبت فلو رکبت. فقال له المامون: ان هذه رحم قطعت من مائتی سنه. قال الحسن بن محمد بن یحیی: قال جدی: … و روی فی هذا الحدیث انه قال: هذا حق ضیع من مائتی سنه. قلت: ای من یوم وفاه النبی (صلی الله علیه و آله). (و الا رکبنا اعجاز الابل و ان طال السری) قد عرفت المراد منه من بیان الرضی رضوان الله علیه. هذا، و فی السیر: دخل ابوبجیله الشاعر علی السفاح، فقال له: افتاذن لی فی انشادک؟ فقال له: لعنک الله الست القائل فی مسلمه بن عبدالملک: امسلم انی یابن کل خلیفه و یا فارس الهیجا و یا جبل الارض شکرتک ان الشکر حبل من التقی و ما کل من اولیته نعمه یقضی و احییت لی ذکری و ما کان خاملا ولکن بعض الذکر انبه من بعض قال: فانا الذی اقول: لما راینا استمسکت یداکا کنا اناسا نرهب الملاکا و نرکب الاعجاز و الاوراکا من کل شیء ما خلا الاشراکا و کل ما قلته فی سواکا زور و قد کفر هذا ذاکا (الفصل السابع- فی الامامه العامه) فرضی عنه و اجازه. و قال الشاعر: و ما عن رضی کان الحمار مطیتی ولکن من یمشی سیرضی بما رکب و فی الامثال: رکب فی الطلب اعجاز الابل. هذا، و عبر (علیه السلام) یوم الشوری عن حاله بعد اخذ حقه استعاره بما مر، و اوضح المراد فی اول انتقال الامر الیه (علیه السلام)، فروی المدائنی عن عبدالله بن جناده: انه (علیه السلام) خطب یومئذ. فقال: اما بعد، فانه لما قبض الله نبیه (صلی الله علیه و آله) قلنا: نحن اهله و ورثته و عترته و اولیاوه دون الناس، لا ینازعنا سلطانه احد، و لا یطمع فی حقنا طامع، اذ انبری لنا قومنا، فغصبونا سلطان نبینا. فصارت الامره لغیرنا، و صرنا سوقه یطمع فینا الضعیف و یتعزز علینا الذلیل، فبکت الاعین منا لذلک، و خشنت الصدور، و جزعت النفوس، و ایم الله لو لا مخافه الفرقه بین المسلمین، و ان یعود الکفر، و یبور الدین لکنا علی غیر ما کنا لهم …
الراکب اعجاز الابل هو الردیف ای الراکب خلف الراکب، و السری: سیر اللیل، و المراد به هنا طول الامد. و لا خلاف بین احد فی ان الامام کان یری انه احق بالخلافه من جمیع الصحابه دون استثناء، و انه احتج لحقه هذا بالحسنی، و اقواله فی النهج و غیر النهج صریحه فی ذلک. و قال هنا: ان اعطی هذا الحق عن رضا و طیب نفس فذاک، و ان زاحمه علیه مزاحم صبر و لا یثیر حربا حتی و لو جاء ردیفا، بل و رابعا، و طال الامد سنوات و سنوات.. لا لشیء الا حرصا علی مصلحه الاسلام و المسلمین، و خوفا من الفتنه و انشقاق الکلمه. و هذا ما حدث بالفعل. و قیل: یجوز ان یکون مراد الامام انه اذا لم یحصل علی حقه فی الخلافه رکب الصعاب من اجله. و هذا المعنی قرب من دلاله اللفظ، و بعید عن الواقع، لان الامام ما زاد شیئا عن النقاش و الجدال بالتی هی احسن، اما تفسیر الشریف الرضی بالذل فابعد من بعید، لان الله و رسولله یابی الذله لاهل البیت.
… حقنا کنا اذلاء: و قد یکون المعنی ان لم نعط حقنا تحملنا المشقه فی طلبه و ان طالت الشقه و رکوب موخرات الابل مما یشق احتماله و الصبر علیه
امام علیهالسلام (درباره غصب خلافتش) فرموده است: برای ما حقی (خلافت) است (که پیغمبر اکرم تعیین نموده) پس اگر آن را به ما بدهند خواهیم گرفت و اگر ندادند بر کفل شترها سوار میشویم هر چند این سیر و شبروی دراز باشد (سختی را بر خود هموار نموده شکیبائی از دست نمیدهیم هر چند بطول انجامد. سیدرضی )رحمهالله( فرماید:) این فرمایش از فرمایشهائی است که با دقت و تامل فهمیده میشود و رسا است، و معنی آن این است که اگر حق ما را ندهند در سختی بوده و خواریم، و این برای آن است که ردیف یعنی آنکه پشت سر سوار میشود مانند بنده و اسیر و کسی که در مرتبه ایشان است بر کفل شتر سوار میشود (خلاصه مراد از اینکه امام علیهالسلام فرموده است اگر حق ما را ندهند بر کفل شترها سوار میشویم آن است که مانند ردیف در رنج و سختی میمانیم، و ممکن است فرایش امام علیهالسلام را این طور ترجمه نمود که از بیان سید )علیهالرحمه( درست تر یا رساتر باشد: خلافت بهره ما است اگر آن را به ما دادند خواهیم گرفت و اگر ندادند بر کفل شترها سوار شده هرگز دست بر نداشته مهار شتر را یکباره به دست غصب کنندگان نمیسپاریم هر چند به طول انجامد، و دور نیست امام علیهالسلام این سخن را در روز سقیفه یا در آن ایام فرموده باشد(.
احقاق حق و زیر بار ظلم نرفتن یکی از اخلاق شایسته است تا آنجا که زیر بار ظلم رفتن یکی از گناهان بزرگ است علی (علیه السلام) میفرماید: تا آنجا که قدرت دارم از حق خود دفاع میکنم و اگر بحق خود نرسیدم استقامت میکنم تا خواسته خود را بدست آورم و این مظلوم است که هرگاه هیچ کس یاورش نباشد خدا یاور اوست.
و قال علیهالسلام: (لنا حق) فی الخلافه و الاماره (فان اعطیناه) فهو (والا) لفظ (رکبنا اعجاز الابل) ای تحملنا المشاق فی سبیل الوصول الیه فان رکوب موخر الابل مما یصعب علی الانسان (و ان طال السری) ای السیر مما یوجب اکثریه المشقه،؟ هذا ما یظهر من هذا الحکمه، لکن الشریف فشره هکذا (قال الرضی) (ره): و هذا من لطیف الکلام و فصیحه و معناه: انما ان لم نعط حقنا کنا اذلا، و ذلک ان الردیف یرکب عجز البعیر کالعبد و الاسیر و من یجری مجرا هما) و الله العالم بمراد اولیائه.
قال الرضی: و هذا من لطیف الکلام و فصیحه، و معناه: انا ان لم نعط حقنا کنا اذلاء. و ذلک ان الردیف یرکب عجز البعیر، کالعبد و الاسیر و من یجری مجراهما. اللغه اعجاز الابل: ما خیرها جمع عجز و هو مرکب شاق. الابل: الاباعر، الجمال. السری: سیر اللیل. الشرح فهم الرضی ما فهمه من کلام … علیهالسلام ان الخلافه من حقوقنا و هی لنا فان اعطینا حقنا فهو المطلوب و ان منعنا منه صبرنا و احتسبنا و لم نترکه مهما طالت الایام و امتدت السنون … و قال بعضهم: ان مراده انه ان لم یحصل علی حقه رکب الصعاب من اجله …
«ما را حقی است اگر بدهندمان- می ستانیم- و گرنه بر ترک شتران سوار می شویم، هر چند شبروی به درازا کشد.» سید رضی که خدایش رحمت کناد می گوید: این از سخنان لطیف و فصیح است و معنای آن چنین است که اگر حق ما داده نشود، زبون خواهیم بود و این بدان جهت است که کسی که پشت سر سوار بر شتر می نشیند همچون برده و اسیر و نظیر آنان خواهد بود.
ابن ابی الحدید می گوید: این سخن را ابو عبید هروی در کتاب الجمع بین الغریبین به این صورت آورده است «ما را حقی است اگر آن را به ما بدهند، می گیریم و اگر ندهند بر ترک شتران سوار می شویم، هر چند شبروی به درازا کشد. ابو عبید می گوید: این سخن را به دو گونه تفسیر کرده اند، یکی این است که سوار بر ترک شتر را سختی و دشواری بسیاری است و علی علیه السّلام خواسته است بگوید هر گاه حق ما را ندهند، بر سختی و دشواری شکیبا خواهیم بود، همان گونه که سوار بر ترک شتر آن سختی را تحمل می کند و این تفسیر نزدیک به همان تفسیری است که سید رضی از این سخن کرده است. معنی دوم این است که آن کس که سوار بر پشت شتر است به هر حال مقدم بر کسی است که بر ترک شتر سوار است و مقصود این است که هر گاه حق ما را ندهند، ما عقب می افتیم و دیگران بر ما پیشی می گیرند و به هر حال پشت سر دیگری واقع می شویم، و به هر صورت سخن خود را تأکید می فرماید که اگر شبروی به درازا کشد، باز هم شکیبا خواهیم بود و بدیهی است در آن صورت مشقت شبروی بر آن کس که بر ترک شتر سوار است بیشتر و دشوارتر است و شکیبایی او هم از آن کس که بر پشت شتر و جلوتر نشسته است، بیشتر و دشوارتر است.
امامیه چنین می پندارند که علی علیه السّلام این سخن را به روز سقیفه یا همان روزها فرموده است، ولی یاران معتزلی ما بر این عقیده اند که این سخن را پس از مرگ عمر و به روز شوری و هنگامی که آن گروه شش نفره برای انتخاب یک تن از میان خود اجتماع کرده بودند، گفته است. و بیشتر مورخان و سیره نویسان هم آن را همین گونه نقل کرده اند.
و قال علیهالسلام
لَنَا حَقٌّ،فَإِنْ أُعْطِینَاهُ،وَ إِلَّا رَکِبْنَا أَعْجَازَ الْإِبِلِ،وَ إِنْ طَالَ السُّرَی .
امام علیه السلام فرمود:
ما را حقی است که اگر به ما داده شود (آزادیم) و الّا (همچون اسیران و بردگانی خواهیم بود که) در عقب شتر سوار خواهیم شد،
هرچند زمانی طولانی این سیر در تاریکی بگذرد. ( . سند گفتار حکیمانه: طبری (متوفای 310) در تاریخ خود در حوادث سنه 23 آن را ضمن خطبهای از امام نقل کرده است و ازهری در کتاب تهذیب اللغة نیز آن را آورده است.مورخان نوشتهاند این سخن جزء خطبه 74 بوده است که امام در روز شوری بعد از مرگ عمر و اجتماع شش نفر برای انتخاب خلیفه فرموده است (مصادر نهجالبلاغه،ج 18،ص 133). در کتاب تمام نهجالبلاغه این جمله را ضمن خطبه 38 (طبق شمارش همان کتاب) نقل میکند.(تمام نهجالبلاغه،ص 397).در بعضی از نقلها آمده است که امیر مؤمنان علی علیه السلام این سخن را درباره ماجرای سقیفه فرمود.(شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 4،ص 252). )
سید رضی در ادامه این سخن میگوید:«این کلام از سخنان لطیف و فصیح امام است و معنای آن این است که اگر حق ما به ما داده نشود همچون افراد خوار و بیمقدار خواهیم بود و این بدان سبب است که کسی که پشت سر دیگری سوار بر مرکب میشود در قسمت عقب مرکب خواهد بود،همچون برده و اسیر و مانند آنها»؛
(قالَ الرَّضیُ وَهذا مِنْ لَطیفِ الْکَلامِ وَفَصیحِهِ وَمَعْناهُ أنّا إنْ لَمْ نُعْطَ حَقَّنا کُنّا أذِلاّءُ وَذلِکَ أنَّ الرَّدیفَ یَرْکَبُ عَجُزَ الْبَعیرِ کَالْعَبْدِ وَالْأسیرِ وَمَنْ یَجْری مَجْراهُما) .
اگر حق ما را بگیرند...
این جمله حکمتآمیز خواه مقارن ایام سقیفه گفته شده باشد یا در شورای شش نفره عمر برای انتخاب خلیفه پس از او،اشاره به مسئله خلافت دارد که حق مسلّم اهلبیت و امیر مؤمنان علی علیه السلام بود.میفرماید:«ما را حقی است که اگر به ما داده شود (آزادیم) وگرنه (همچون اسیران و بردگانی خواهیم بود که) در عقب شتر سوار خواهیم شد،هرچند زمانی طولانی این سیر در تاریکی بگذرد»؛ (وَ قَالَ علیه السلام:لَنَا حَقٌّ،فَإِنْ أُعْطِینَاهُ،وَ إِلَّا رَکِبْنَا أَعْجَازَ الْإِبِلِ،وَ إِنْ طَالَ السُّرَی) .
با توجه به اینکه«اعجاز»جمع«عَجُز»به معنای پشت و«سُری»به معنای سیر شبانه است مفسران در اینکه منظور از این تشبیه چیست،احتمالاتی دادهاند:مرحوم سیّد رضی میگوید:«این کلام از سخنان لطیف و فصیح امام است و معنای آن این است که اگر حق ما به ما داده نشود همچون افراد خوار و بیمقدار خواهیم بود و این بدان سبب است که کسی که پشت سر دیگری سوار بر مرکب میشود در قسمت عقب مرکب خواهد بود،همچون برده و اسیر و مانند آنها»؛ (قالَ الرَّضیُ وَ هذا مِنْ لَطیفِ الْکَلامِ وَ فَصیحِهِ وَ مَعْناهُ أنّا إنْ لَمْ نُعْطَ حَقَّنا کُنّا أذِلّاءُ وَ ذلِکَ أنَّ الرَّدیفَ یَرْکَبُ عَجُزَ الْبَعیرِ کَالْعَبْدِ وَ الْأسیرِ وَ مَنْ یَجْری مَجْراهُما) .
تفسیر دیگر اینکه منظور این است اگر حق ما را به ما ندهند به زحمت و مشقت فراوان خواهیم افتاد همانگونه که شخص ردیف دوم به هنگام سوار شدن بر شتر چنین حالی را خواهد داشت.
تفسیر سوم اینکه اگر ما به حقمان نرسیم مخالفان ما برای مدتی طولانی ما را به عقب خواهند انداخت و ما هم طبق فرموده پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله صبر میکنیم و برای گرفتن حق خویش دست به شمشیر نخواهیم برد.
این احتمال نیز بعید نیست که هر سه تفسیر در مفهوم کلام امام جمع باشد به این معنا که اگر ما را از حق خود محروم سازند هم ما را به خواری میکشانند و هم به زحمت و مشقت میافکنند و هم مدت طولانی ما را از حقمان محروم میدارند و به فرمان پیغمبر اکرم ناچاریم صبر کنیم.
هر یک از این تفسیرهای سه گانه را انتخاب کنیم اشاره به این نکته است که مخالفان ما افراد بیرحمی هستند که تنها به غصب حق ما قناعت نمیکنند،بلکه اصرار دارند ما را به ذلت و زحمت بیفکنند و هرچه بیشتر رسیدن ما را به حقمان تأخیر بیندازند،همانگونه که تاریخ این واقعیت را نشان داد که دشمنان امام هفتاد سال بر فراز تمام منابر در سراسر جهان اسلام آن حضرت را لعن میکردند و فرزندانش را در کربلا به خاک و خون کشیدند و خاندان او را به اسارت کشاندند و آنچه از دستشان بر میآمد از ظلم و ستم بود روا داشتند ولی آنها صبر کردند،تا این شب تاریک و سیاه و ظلمانی برطرف شود و البته باور ما این است که پایان این شب سیاه و ظلمانی همان ظهور مهدی موعود خواهد بود که در آن زمان حق به صاحب حق میرسد و جهان دگرگون میشود و عالم دیگری جای این عالم ظلمانی را خواهد گرفت.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “We have a right.
If it is granted to us, that is good; otherwise, we will ride on the hind of the camel even though the night journey may be long.”
Sayyid ar-Radi says the following: “This is a very fine and eloquent expression. It means that if we are not allowed to enjoy our right, we will be regarded as weak. This meaning comes out of this expression because on the rear part of the camel only servants, prisoners or other people of this type used to ride.“{The interpretation written by Sayyid ar-Radi is that Imām Ali ibn Abū Tālib intends to say that if our right, it lies with others in our status, as with the Imām whom it is obligatory to obey, is acknowledged and we are given the chance of worldly rule, it is well and good; otherwise, we will have to bear all sorts of hardships and ignominies, and we shall be compelled to live the life of ignominy and humiliation for some come. Some commentators have adopted a different meaning than this, namely that: “If our status is belittled and put aside while others are awarded precedence over us, we shall bear it patiently and agree to remain behind, and this is what is meant by riding on the hind part of the camel because the person who rides on the hind part is on the rear while the person who sits on its back is in the fore.” Some people take it to mean:If we are allowed our right, we will accept it, but if it is not given to us, we shall not behave like the rider who gives over the rein of his animal to someone else who is free to take him wherever he likes, but we shall stick to our right even though a long time may elapse, rather than surrender to the usurpers.}
وَ قَالَ علیه السلام مَن أَبطَأَ بِهِ عَمَلُهُ لَم یُسرِع بِهِ نَسَبُهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کسی که کردارش او را به جایی نرساند، افتخارات خاندانش او را به جایی نخواهد رسانید .
آن که کرده وی او را بجایی نرساند نسب او وی را پیش نراند .
هر که کاهل سازد او را کردار او که موجب رفع مرتبه او باشد تیزرو نگرداند او را نیکوئیهای او
و فرمود (علیه السلام): هر که در کارها درنگ کند، شرف نسب، سبب سرعت در کارش نشود.
و آن حضرت فرمود:آن که کردارش او را به کندی حرکت دهد،نسبش وی را سرعت ندهد .
شروح:
و قوله من ابطا به عمله ای من لم یکن له افعال حسنه فلا ینفعه شرف آبائه الکرام.
ای من کان عاریا عن صفات الکمال، لم ینفعه کمال اسلافه، بل کان ذلک اشد تاثیرا فی اظهار معایبه، و قد قلت فیمن یفتخر بفضل ابیه و لیس هو الفاضل النبیه). اغرکم یوما ان یقال ابنفاضل و انت بحمد الله اجهل جاهل فان زانک الفضل الذی فیه قد بدا فقد شانه ان لست تحظی بطائل وان لم یکن ذاالجهل عنک بزائل الیه فذاک الفضل لیس بزائل و من عجائب هذا الزمن من یتفوق بفضل ابیه علی من هو بدرجات فی الفضل فوق ابیه.
(هر کس را که عملش کند سازد، تبارش او را تند نگرداند). یعنی: هر کس که عمل شایستهی خوب نداشته باشد و بدان جهت از مراتب بلند دنیوی و اخروی عقب بماند، بزرگی و شرافت خانوادگی- هر چند که دارای شرافتی باشد- او را تند نگرداند. کندی عمل، کنایه از نرسیدن او به نیکی است، به دلیل نداشتن چیزی از اعمال پاکیزه که او را به نیکی برساند. امام (علیه السلام) اسراع (تند گرداندن) را در برابر بطو (کند ساختن) قرار داده است.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ أَبْطَأَ بِهِ عَمَلُهُ لَمْ یُسْرِعْ بِهِ [حَسَبُهُ]
نَسَبُهُ .
هذا الکلام حث و حض و تحریض علی العبادة و قد تقدم أمثاله ( فی د«مثله». ) و سیأتی له نظائر کثیرة و هو مثل قول النبی صلی الله علیه و آله یا فاطمة بنت محمد إنی لا أغنی عنک من الله شیئا یا عباس بن عبد المطلب إنی لا أغنی عنک من الله شیئا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ ( سورة الحجرات 13.)
(و قال علیهالسلام: من ابطاء به عمله) هرکه کامل سازد او را عمل او (لم یسرع به حسبه) تیز رو نگرداند او را نیکوییهای او که معدود باشد او در مقام افتخار مراد از عدم اسراع، تاخر او است، یعنی هرکه نباشد او را عمل نیکویی که رفع مرتبه او کند و نصب درجه او، پس متاخر شود به سبب این از محاسن و ماثری که تعداد مینماید او را در موضع مفاخرت. و در روایتی (نسبه) واقع شده. یعنی تند نسازد او را بلکه در عقب اندزاد او را نسب آبا و اجداد بزرگوار او
هر که کند سیر دهد او را عمل او نخواهد شتافت به او حسب او. یعنی تا کس نشتابد به کار و ماثر ابرار داخل ارباب شرف و مروت و قدر و منزلت نگردد، و در روایتی به جای حسبه نسبه واقع شده و این ظاهر است، یعنی تا کار نکند و به خود تمام نگردد نسب او را به مقامی از دنیا و آخرت نرساند.
و قال علیهالسلام: «من ابطا به عمله، لم یسرع به حسبه.» و گفت امیرالمومنین علیهالسلام که کسی که کند گرداند او را عمل صالح او، یعنی کند باشد در عمل صالح و کردار نیک، تندی نمیکند بزرگی او، یعنی حسب و بزرگی او وامیماند از رسیدن به او و او به بزرگی نخواهد رسید.
اللغه: و (ابطا) ضد اسرع (النسب) مصدر جمع انساب: القرابه- المنجد. الاعراب: الباء فی به للتعدیه مثل ذهب به، لان ابطا بنفسه لا یتعدی. المعنی: الانسان کمسافر رحل من عالم الطبیعه الی عالم القدس و الحقیقه، و من اسفل درکات الخسیسه الحیوانیه الی اعلی درجات الکمالات النفسانیه، و مرکبه فی هذا السیر العلوی و المعراج الروحی لیس الا عمله، سواء کان نفسانیا کتحصیل المعارف الحقه المعروفه بالحکمه العلمیه، او تحصیل ملکات اخلاقیه فاضله و هی المعروفه بالحکمه العملیه، و یعبر عنهما بجناحی العلم و العمل، فان قصر الانسان فی هذین النوعین من العمل فقد ابطا فی سیره الی الکمال و وقف فی طریقه حتی یرجع قهقری الی درکات الحیوانیه و یسقط فی اسفل ظلمات الطبیعه و لا یعاونه فی هذا السیر العلوی الحسب و المال، و لا النسب و الجمال. الترجمه: هر کس که کردارش او را از رفتار باز دارد، نسبش بشتاب وا ندارد.
هر که در کار و عمل، کند بود*** نسبش تند و شتابان نبرد.
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: اقول: نسبه المصنف فی (مجازاته) الی النبی (صلی الله علیه و آله)، و من العجب انه لم یومی ثمه و لا هنا الی اختلاف روایه، کما ان ابن ابیالحدید تفرد بنقله فی (389) من الباب و زاد: و فی روایه اخری من فاته حسب نفسه لم ینفعه حسب آبائه و اما نقل (المصریه) له نسبه بدل حسبه فغلط. ثم الظاهر فی معناه ما قاله المصنف فی (مجازاته)، فانه قال فی شرحه له: و هذه استعاره، و المراد ان من تاخر بسوء عمله عن غایات الفضل و مواقف الفخر لم یتقدم الیها بشرف نسبه و کریم حسبه، فجعل (صلی الله علیه و آله) الابطاء و الاسراع مکان التاخر و التقدم، لان المبطی متاخر و المسرع متقدم، و اضافهما الی العمل و النسب و هما فی الحقیقه لصاحبهما لا لهما، ولکن العمل و النسب لما کانا سبب الابطاء و الاسراع، حسن ان یضاف ذلک الیهما علی طریق المجاز و الاتساع. لا ما قاله ابن ابیالحدید من ان کلامه علیهالسلام ذاک حث علی العباده مثل قول النبی (صلی الله علیه و آله) یا فاطمه بنت محمد انی لا اغنی عنک من الله شیئا، یا عباس (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) بن عبدالمطلب انی لا اغنی عنک من الله شیئا، ان اکرمکم عند الله اتقاکم …، فانه عنه بعید. کان بحر ولد الاحنف- و به کان الاحنف یکنی- مضعوفا، قیل له: ما یمنعک ان تجری فی بعض اخلاق ابیک؟ فقال: الکسل. و کان لا یری جاریه الا قال لها یا فاعله، فتقول لو کنت کما تقول، اتیت اباک بمثلک. و کما لا یوجب الحسب الشبع و الکسوه کذلک لا یوجب رفع الدرجه، فمن ادعی لنفسه درجه بحسبه کان کالوحیدی الذی یختال فی مشیته فی ازار فی یوم قر، فقیل له: من انت یا مقرور؟ قال: انا ابن الوحید امشی الخیزلی، و یدفئنی حسبی و نسبی.
لیست الفضیله بالمال و الانساب، بل بالعلم و العمل. و لا فرق بین اعمی بصر یعتمد علی عصا، و اعمی بصیره یعتمد علی عظام المقابر. و صدق الله العظیم: (ان اکرمکم عند الله اتقاکم- 13 الحجرات).
امام علیهالسلام (در ترغیب بکردار نیکو) فرموده است: هر که کردارش او را کند گرداند (عبادت و بندگی نکرده کار نیکو انجام ندهد) مقام و منزلتش او را تند نمیگرداند (حسب و بزرگی ظاهری مقام دنیا و آخرتی به او نمیدهد چون مقام و منزلت عارضی است و اثر کردار نیکو ذاتی است و از بین نمیرود).
در قیامت هر کس پاداش عمل خویش را میگیرد مقام، خویشاوندی و امثال آن بکار نیاید گرامیترین مردم در نزد خدا پرهیزکارترین مردم است.
و قال علیهالسلام: (من ابطاء به عمله) بان لم یعمل عملا موصلاله الی الخیر و السعاده (لم یسرع به نسبه) فان نسبه الرفیع لا یلحقه بصفوف العاملین.
اللغه: ابطا: تاخر. النسب: القرابه. الشرح: المقرب من الله و من الناس هو عمل المرء و سلوکه و بمقدار جهادک و تضحیاتک ترتفع منزلتک عند الله و ترتفع اسهمک عند الخلق و هذا هو المیزان الصحیح و اما النسب و القرابه من الصالحین و العظماء و اصحاب الجاه فلیس بنافع ان لم یشفع بالعمل الصالح و اذا اجتمع الحسب و العمل و التقی طیب العنصر مع طیب العمل کان الکمال و التوفیق و الفوز … و هذه دعوه الی عدم الاتکال علی الحسب و النسب فیرید ان یرکب اعناق الناس بحجه انه یتحدر من آباء اصحاب خدمات و امجاد و هذا غیر صحیح و لیس له حق …
«هر کس را کردارش از پیشرفت باز دارد، نسب و حسب او، او را جلو نخواهد برد.»
این سخن تشویق بر عبادت و بندگی است و نظیر آن در مباحث گذشته بسیار آمده است. و نظیر این گفتار رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است که فرموده است: «ای فاطمه دختر محمد از من برای تو در قبال خداوند متعال کاری ساخته نیست، ای عباس بن عبد المطلب از من برای تو در قبال خداوند متعال کاری ساخته نیست.»، «همانا گرامی ترین شما در پیشگاه خداوند پرهیزگارترین شماست.»
و قال علیهالسلام
مَنْ أَبْطَأَ بِهِ عَمَلُهُ لَمْ یُسْرِعْ بِهِ نَسَبُهُ .
امام علیه السلام فرمود:
کسی که عملش او را (از پیمودن مدارج کمال) کُند سازد
نَسَبش به او سرعت نخواهد بخشید. ( . سند گفتار حکیمانه: ابن اثیر در کتاب نهایه همین کلام حکمتآمیز را با تفاوتی نقل کرده که نشان میدهد آن را از جای دیگری گرفته است و نیز ابن عبد ربه (متوفای 328) در عقد الفرید و آمدی در غررالحکم آن را از علی علیه السلام نقل کردهاند در حالی که فخر رازی در تفسیر خود آن را (ذیل آیه 81 سوره بقره) از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل نموده (و این دو منافاتی با هم ندارد،زیرا امیر مؤمنان باب مدینه علم النبی است و علوم زیادی را از پیامبر فرا گرفته است).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 24).قابل توجه اینکه مرحوم سیّد رضی در حکمت 389 عین این جمله را آورده و نسخه دیگری با کمی تفاوت برای آن ذکر کرده است. در کتاب تمام نهجالبلاغه این جملههای حکمتآمیز را نیز در ضمن خطبهای معروف به«خطبة الوسیلة»آورده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 159).)
مرد عمل باش!
امام علیه السلام در این سخن پربار و حکمتآمیز به اهمیت عمل صالح و نیک در سرنوشت انسان اشاره دارد و تلویحاً کسانی را که بر نسب خود تکیه میکنند در خطا میشمرد و میفرماید:«کسی که عملش او را (از پیمودن مدارج کمال) کُند سازد نَسَبش به او سرعت نخواهد بخشید»؛ (مَنْ أَبْطَأَ بِهِ عَمَلُهُ لَمْ یُسْرِعْ بِهِ نَسَبُهُ) .
قرآن مجید و روایات اسلامی در جای جای خود بر فرهنگ عمل تکیه کرده است و آن را مقدم بر هر چیز میشمرد و این آیه شریفه قرآنی که به صورت شعار برای مسلمانان در آمده شاهد این گفتار است: «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ». 1
درست است که نسب عالی یکی از مزایای اجتماعی افراد محسوب میشود ولی در واقع جنبه تشریفاتی دارد؛آنچه به حقیقت و واقعیت مقرون است اعمال خود انسان است و بسیار دیدهایم افرادی که از خانوادههای پایین بودند به سبب جد و جهد و تلاش و کوشش به مقامات عالی رسیدهاند در حالی که افراد دیگری با نسبهای عالی بر اثر سستی و تنبلی خوار و بیمقدار شدند.
از آنچه گفتیم روشن میشود که عمل در اینجا-بر خلاف آنچه ابن ابیالحدید نگاشته-به معنای عبادت نیست بلکه هرگونه عمل مثبت معنوی و مادی را شامل میشود.
در حدیث معروف و مشروحی این حقیقت در لباس دیگری از امام سجاد نقل شده است و خلاصه حدیث چنین است که«اصمعی»میگوید:شبی در مکه بودم که شبی مهتابی بود هنگامی که اطراف خانه خدا طواف میکردم صدای زیبا و غمانگیزی گوش مرا نوازش داد.به دنبال صاحب صدا میگشتم که چشمم به جوان زیبا و خوشقامتی افتاد که آثار نیکی از او نمایان بود.دست در پرده خانه کعبه افکنده و با جملههای پرمعنا و تکان دهندهای با خدا مناجات میکند.
مناجات او مرا سخت تحت تأثیر قرار داد.آن قدر ادامه داد و گفت و گفت که مدهوش شد و به روی زمین افتاد.نزدیک رفتم و سرش را به دامان گرفتم و به صورتش خیره شدم دیدم امام زین العابدین علی بن الحسین علیهما السلام است.سخت به حال او گریستم.قطره اشکم بر صورتش افتاد و به هوش آمد و فرمود:
«مَنِ الَّذِی أَشْغَلَنِی عَنِ ذِکْرِ مولای؛ کیست که مرا از یاد مولایم به خود مشغول داشته» عرض کردم:«اصمعی»هستم ای سید و مولای من این چه گریه و چه زاری است؟ تو از خاندان نبوت و معدن رسالتی.مگر خدا در مورد شما نفرمود: «إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» 1 امام برخاست و نشست و فرمود:
«هَیْهاتَ هَیْهاتَ خَلَقَ اللَّهُ الْجَنَّةَ لِمَنْ أَطَاعَهُ وَ أَحْسَنَ وَ لَوْ کَانَ عَبْداً حَبَشِیّاً وَ خَلَقَ النَّارَ لِمَنْ عَصَاهُ وَ لَوْ کَانَ وَلَداً قُرَشِیّاً؛ هیهات هیهات خداوند بهشت را برای مطیعان و نیکوکاران آفریده،هرچند غلام حبشی باشد و دوزخ را برای عاصیان خلق کرده،هرچند فرد بزرگی از قریش باشد مگر این سخن خدا را نشنیدهای که میفرماید:هنگامی که در صور دمیده شود و قیامت برپا گردد نسبها به درد نمیخورد و کسی از آن سؤال نمیکند».( .بحر المحبة غزالی،ص 41-44 (با تلخیص).علاقهمندان میتوانند برای شرح بیشتر به تفسیر نمونه،ج 14،ذیل آیه 101 سوره«مؤمنون»مراجعه کنند. )
شبیه همین داستان در بحار الانوار،جلد 46،صفحه 81،از طاووس یمانی نقل شده است.
تنها مسئله معاد و نجات یومالقیامة نیست که نسبها در آن تأثیری ندارد بلکه در گرو اعمال آدمی است،در دنیا نیز افرادی را میشناسیم که از نسبهای برجستهای برخوردار بودند؛اما بر اثر سستی و تنبلی عقب ماندند و راه به جایی نبردند و افرادی را سراغ داریم که از نظر نسب از یک خانواده به ظاهر پایین اجتماعی بودند؛ولی لیاقت و کاردانی و تلاش و کوشش آنها را به مقامات بالا رساند.
سعدی حال این دو گروه را در شعر خود به خوبی سروده است و میگوید:
وقتی افتاد فتنهای در شام
در اینجا این سؤال پیش میآید که ما در روایات اسلامی درباره فضیلت سادات و فرزندان پیامبر مطالب زیادی داریم و در نامه مالک اشتر،علی علیه السلام به او توصیه میکند که فرماندهان لشکرش را از خانوادههای اصیل برگزیند
(ثُمَّ الْصِقْ بِذَوِی الْأحْسابِ ...) و در دستورات مربوط به انتخاب همسر نیز آمده است که همسران خود را از خانوادههای اصیل برگزینید و اینها نشان میدهد که نسب و اصالت خانوادگی نیز مؤثر است.
پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود و آن اینکه منظور امام از نسب،نسبهای تشریفاتی دنیوی است که فلان کس شاهزاده است یا پدرانش از مالکان بزرگ و ثروتمندان معروف شهر بودهاند؛و اما نسبهای معنوی که بر اساس ارزشهای والای اخلاقی و انسانی بنا شده به یقین مؤثر و در عین حال باز هم اصالت با عمل است و اینگونه نسبها نیز در درجات بعد قرار دارد.
به همین دلیل افرادی از خانوادههای اصیل بودهاند،همچون فرزند نوح و جعفر کذاب که بر اثر سوء عمل به اشقیا پیوستند و برعکس افرادی از خانوادههای فاسد بودند که بر اثر حسن عمل در صف سعدا جای گرفتند.
در حدیثی در حالات«سعد بن عبد الملک»که از خاندان بنیامیه بود آمده است که نزد امام باقر علیه السلام آمد و همچون زنان مصیبتزده گریه و ناله میکرد.
امام علیه السلام فرمود:چرا گریه میکنی؟ عرض کرد:چگونه نگریم در حالی که من از همان طایفهای هستم که به عنوان شجره ملعونه در قرآن از آنها نام برده شده! امام علیه السلام فرمود:تو از آنها نیستی؛گرچه از بنیامیهای؛ولی از ما اهل بیتی.آیا این آیه را نشنیدی که خداوند از زبان ابراهیم در قرآن فرموده: ««فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی»؛ آن کس که از من پیروی کند او از من (و از خانواده من) است».(از این رو سعد را به موجب اعمال نیکش سعد الخیر مینامیدند). ( .بحارالانوار،ج 46،ص 337،ح 25.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “If the actions of someone accord (him) a back status, he cannot be given a front status simply on account of his lineage.”
وَ قَالَ علیه السلام مِن کَفّارَاتِ الذّنُوبِ العِظَامِ إِغَاثَةُ المَلهُوفِ وَ التّنفِیسُ عَنِ المَکرُوبِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: از کفّاره گناهان بزرگ، به فریاد مردم رسیدن، و آرام کردن مصیبت دیدگان است .
از کفاره گناهان بزرگ، فریاد خواه را به فریاد رسیدن است، و غمگین را آسایش بخشیدن.
از کفارات گناهانست که بزرگ باشد بفریاد رسیدن بیچاره مظلوم و غم و ابرون از اندوهگین مغموم
و فرمود (علیه السلام): از کفاره های گناهان بزرگ، به فریاد رسیدن ستمدیدگان است و شاد کردن غمگینان.
و آن حضرت فرمود:از کفّارههای گناهان بزرگ به داد دادخواه رسیدن،و اندوه اندوهگین را برطرف کردن است .
شروح:
و استغاثنی فاغثته اغاثه. و الملهوف: المظلوم یستغیث. و الکرب. الغم الذی یاخذ بالنفس و کربه الغم اذا اشتد علیه فهو مکروب.
لان الاغاثه طاعه متعدیه، و فیه فوائد منها زجر الظالم، و نجاه المظلوم، و توطین النفس، علی قهر القوه الغضبیه و اکتساب مودات القلوب، و اذا کانت الطاعه عظیمه، کانت کفاره للمعصیه العظیمه، و قیل ان کفاره المعصیه الظاهره الطاعه الظاهره المتعدیه، و لا طاعه فی الظهور مثل اغاثه الملهوف، و اعانه العقل عند استیلاء الهوی علیه من باب اغاثه الملهوف.
ملهو: ستمدیدهای که یاور بطلبد تنفیس: رهایی از غمی که او را فراگرفته بود. (از کفارههای گناهان، به داد ستمدیده رسیدن، و غمگین را شاد گرداندن است). امام (علیه السلام) این اعمال را از کفارههای گناهان بزرگ قرار داده از آن رو که آنها فضیلت بزرگی هستند که فضیلتهایی همچون شفقت، عدالت، سخاوت، مروت و نظایر آنها را در پی دارند و بدیهی است که وجود این خصلتها در آدمی باعث پوشش و محو گناهان و از بین رفتن خصلتهای بدی میگردند که از آنها به بدیها و گناهان تعبیر میشود، چنان که قبلا به این مطلب اشاره شد.
وَ قَالَ علیه السلام مِنْ کَفَّارَاتِ الذُّنُوبِ الْعِظَامِ إِغَاثَةُ الْمَلْهُوفِ وَ التَّنْفِیسُ عَنِ الْمَکْرُوبِ .
قد جاء فی هذا المعنی آثار کثیرة و أخبار جمیلة کان العتابی قد أملق فجاء فوقف بباب المأمون یسترزق الله علی یدیه فوافی یحیی بن أکثم فعرض له العتابی فقال له إن رأیت أیها القاضی أن تعلم أمیر المؤمنین مکانی فافعل فقال لست بحاجب قال قد علمت و لکنک ذو فضل و ذو الفضل معوان فقال سلکت بی غیر طریقی قال إن الله أتحفک منه بجاه و نعمة و هو مقبل علیک بالزیادة إن شکرت و بالتغییر إن کفرت و أنا لک الیوم خیر منک لنفسک لأنی أدعوک إلی ما فیه ازدیاد نعمتک و أنت تأبی علی و لکل شیء زکاة و زکاة الجاه رفد المستعین فدخل یحیی فأخبر المأمون به فأحضره و حادثه و لاطفه و وصله
(و قال علیهالسلام: من کفارات الذنوب العظام) از کفارتهای گناهان عظیم است و پوشانندههای خطایای بزرگ (اغاثه الملهوف) فریاد رسی بیچاره مظلوم (و التنفیس عن الکروب) و غم را بردن از اندوهگین مغموم چه اعانت طاعتی است متعدی به غیر و مندرج است در تحت فواید بسیار از آن جمله زجر ظالم است و نجات مظلوم و توطین نفس بر قهر قوت غضبیه. و هر چند که طاعت کسی عظیم باشد مدخلیت او در کفاره معصیت او اکثر خواهد بود.
از کفارتهای گناهان بزرگ دادرسی مظلوم و غمگین و برداشتن اندوه از شخص اندوهگین است، مناسبت این امر به کفارت شاید به این نکته باشد چون شخص به ارتکاب معصیت خاطر اولیای خدا را بلکه فرشتگان ملااعلی را غمین کرده است هممناسب است که در کفارت و عوض آن خاطرهای اندوهگین را شاد کند، و دلهای خراب را آباد سازد.
یعنی و گفت امیرالمومنین علیهالسلام که از کفارههای گناه بزرگ است به فریاد رسیدن درماندگان و خوشحال گردانیدن غمناکان.
اللغه: (الکفاره) مونث الکفار: ما یکفر به ای یعظی به الاثم، ما کفر به من صدقه او صوم او غیرهما (الملهوف) الحزین ذهب له مال او فجع بحمیم المظلوم ینادی و یستغیث (نفس) عنه الکربه: لطفها و فرجها- المنجد. الاعراب: من کفارات الذنوب- الخ- جار و مجرور متعلق بفعل مقدر، و الجمله خبر مقدم، و اغاثه الملهوف مبتداء موخر. المعنی: هذه الحکمه تدل علی ان الذنوب قابله للتکفیر و التدارک و ان کانت کبارا و عظاما، فاذا ارتکب الانسان ذنبا لا یتعلق بحق الناس ثم عمل خیرا کمن یغیث ملهوفا او یفرج عن مکروب، یزول ذنبه و یغفر له. الترجمه: یکی از کفارات گناهان بزرگ، دادرسی از بیچاره و کارگشائی از گرفتار بلا است.
کفارهی گناه بزرگ تو، میشود*** گر درد مستمند و حزین را دوا کنی
اقول: فی الخبر (کفاره عمل السلطان قضاء حوائج الاخوان) و فی المعجم فی کتاب هلال بن المحسن ان رجلا اتصلت عطلته فزور کتابا عن الوزیر ابیالحسن بن الفرات الی ابیزنبور المادرانی عامل مصر یتضمن الوصایه به و التاکید فی الاقبال علیه و الاحسان الیه، و خرج الی مصر فلقیه به فارتاب ابوزنبور فی امره لتغیر الخطاب علی ما جرت به العاده و کون الدعاء اکثر مما یقتضیه محله فراعاه مراعاه قریبه و وصله بصله قلیله، و احتبسه عنده علی وعد وعده به. و کتب الی ابیالحسن بن الفرات یذکر الکتاب الوارد علیه و انفذه بعینه الیه و استثبته فیه، فوقف ابن الفرات علی الکتاب المزور فوجد فیه ذکر الرجل و انه من ذوی الحرمات و الحقوق الواجبه علیه فعرض الکتاب علی کتابه و عرفهم الصوره فیه و عجب الیهم منها و مما اقدم علیه الرجل و قال لهم ما (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) الرای فی امر الرجل؟ فقال بعضهم بتادیبه او حبسه، و قال آخر اقطع ابهامه لئلا یعاود مثل هذا و لئلا یقتدی به غیره و قال احسنهم محضرا یکتب الی ابیزنبور بطرده و حرمانه، فقال ابن الفراد ما ابعدکم عن الحریه رجل توسل بنا المشقه الی مصر فی تامیل الصلاح بجاهنا و یکون احسن احواله عند احسنکم محضراتکذیب ظنه لا کان هذا ابدا، ثم انه اخذ القلم من دواته و وقع علی الکتاب المزور. (هذا کتابی و لست اعلم لم انکرت امره و اعترضتک فیه شبهه و لیس کل من خدمنا تعرفه و هذا رجل خدمنی فی ایام نکبتی فاحسن تفقده و وفر رفده) و رد الکتاب الی ابیزنبور، فلما مضت مده دخل یوما علی ابن الفرات رجل ذو هیئه مقبوله و اقبل یدعو له و یبکی و یقبل الارض فقال ابن الفرات من انت بارک الله فیک و هذه- کانت کلمته- قال انا صاحب الکتاب المزور الی عامل مصر الذی صححه کرم الوزیر و تفضله، فضحک ابن الفرات و قال له کم وصل الیک منه؟ قال: وصل الی من ماله و تقسیط قسطه علی عماله عشرون الف دینار، فقال ابن الفرات الحمد لله الزمنا فانا نعرضک لما یزداد به صلاح حالک ثم اختبره فوجده کاتبا سدیدا الخ. و فی (الخصال) عن الباقر (علیه السلام) (ثلاث منجیات: خوف الله فی السر و العلن، و القصد فی الغنی و الفقر، و کلمه العدل فی الرضا و السخط. و ثلاث موبقات: شح مطاع، و هوی متبع، و اعجاب المرء بنفسه. و ثلاث درجات: افشاء السلام، و اطعام الطعام، و الصلاه و الناس نیام. و ثلاث کفارات: اسباغ الوضوء فی السبرات، و المشی باللیل و النهار الی الصلوات، و المحافظه علی الجماعات). (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) (و فی (ثواب الاعمال) عن الصادق (علیه السلام) من اغاث اخاه المومن اللهفان عند جهده فنفس کربته و اعانه علی نجاح حاجته کانت له بذلک عند الله اثنان و سبعون رحمه من الله یعجل له منها واحده تصلح بها معیشته، و یدخر له احدی و سبعین رحمه لافزاع یوم القیامه و اهوالها) و عنه (علیه السلام) من نفس عن مومن کربه نفس الله عنه کرب الاخره و خرج من قبره و هو ثلج الفواد و من اطعمه من جوع اطعمه الله ثمار الجنه، و من سقاه شربه سقاه الله من الرحیق المختوم.
التنفیس عن المکروب عطف تفسیر علی اغاثه الملهوف. و الصدقه عامه و خاصه کما اشرنا فی شرح الحکمه 6 و کلام الامام هنا عن الخاصه، و من امثله الملهوف مریض لا یملک اجره الطبیب و ثمن الدواء، و ذو عیال و اطفال یعجز عن قوتهم و نفقتهم، و مدین لا سبیل له الی الوفاء، و مظلوم لا یجد المعین علی ظالمه الا الله. و لکل واحد من هولاء و من الیه- کبد حری لا هفه تائهه لا تدری ما الحیله و الوسیله؟ فمن رد لهفتها، و رحم حیرتها صفح الله تعالی العظیمات من سیئاته و کان فی عونه دنیا و آخره. و فی الحدیث: من لا یرحم لا یرحم. و قال الامام: کما تدین تدان، و کما تزرع تحصد.
امام علیهالسلام (در سفارش ستمدیدگان و افسردگان) فرموده است: از کفارات (سببهای آمرزش) گناهان بزرگ دادرسی ستمدیده و شاد نمودن غمگین است (چون گناهکار بر اثر گناه خاطرها را اندوهگین نموده جا دارد که دلهای افسرده را شاد نماید تا خدا از او درگذرد).
هر قدر شخصیت انسان بالاتر برود مسئولیتش زیادتر میگردد. راه کم کردن مسئولیت این است که به فریاد ستمدیدگان و بیچارگان برسیم. معصومین (علیه السلام) همیشه بیاد بیچارگان و درماندگان بودند و به آنها کمک میکردند، زیرا هر مسلمانی مامور است در کار خیر کمک کند.
و قال علیهالسلام: (من کفارات الذنوب العظام) ای من الاشیاء التی تکفرها و توجب محو تلک الذنوب (اغاثه الملهوف) ای المظلوم، و اغاثته رفع الظلم عنه (و التنفیس) ای التفریج (عن المکروب) الذی وصل الیه کرب وغم، بان یزیل الانسان غمه.
الکفارات: جمع کفاره فدیه او عمل یغطی بها الاثم و یمحی الذنب. الذنوب: المعاصی. اغاثه: اعانه. الملهوف: الحزین، المفجوع فی امر ما. نفس عنه: فرج عنه. الکرب: الاحزان و المشقات. الشرح: هناک ذنوب کبیره یفعلها الانسان یستطیع فی حیاته ان یکفر عنها و یمحو اثرها و ذلک بالتوبه الصادقه و کذلک ربما تکون بعض الاعمال النافعه للناس مکفره عن هذه الذنوب العظام کما هو الحال فی اغاثه الملهوف فمن کان بحاجه الی لقمه یسد بها رمقه او قطعه یستر بها عورته او ترد ظالما او تقضی حاجته فان کل ذلک یکفر عنک سیئائک الکبیره و یمحوها من دفتر السیئات و کذلک التنفیس عن المکروب ان تخرج انسانا وقع فی شده او تنقذ انسانا من ازمه حاقت به فهذه موجبه لمحو الذنوب الکبیره.
«از کفاره های گناهان بزرگ، یاری دادن اندوه رسیده و زدودن اندوه از اندوهگین است.»
در این مورد اخبار و روایات فراوان رسیده است و سخنان پسندیده بسیاری گفته شده است. عتّابی تنگدست شده بود. بر در بارگاه مأمون آمد و ایستاد تا خداوند به دست مأمون او را گشایشی ارزانی فرماید. در این هنگام یحیی بن اکثم رسید، عتابی به او گفت: ای قاضی اگر مصلحت می بینی که به امیر المؤمنین بگویی من این جا هستم، بگو. یحیی گفت: من پرده دار نیستم. گفت: این را می دانم ولی شخصی با فضیلت هستی و انسان با فضیلت یاری دهنده است. یحیی گفت: می خواهی مرا به راهی غیر از راه خودم ببری. گفت: خداوند به تو جاه و نعمت ارزانی فرموده است اگر سپاسگزاری کنی، نعمت را بر تو افزون می فرماید و اگر کفران ورزی، آن را دگرگون می سازد، و امروز من برای تو از خودت بهتر و سودمندترم که تو را به انجام دادن کاری فرا می خوانم که در آن افزونی نعمت تو خواهد بود ولی تو پیشنهاد مرا نمی پذیری، وانگهی هر چیزی را زکاتی است و زکات جاه و مقام، یاری کردن یاری خواه است. یحیی پیش مأمون رفت و او را از بودن عتابی بر در خانه آگاه کرد. مأمون عتابی را احضار کرد و با او سخن گفت و مهربانی کرد و جایزه اش داد.
و قال علیهالسلام
مِنْ کَفَّارَاتِ الذُّنُوبِ الْعِظَامِ إِغَاثَةُ الْمَلْهُوفِ،وَ التَّنْفِیسُ عَنِ الْمَکْرُوبِ .
امام علیه السلام فرمود:
از جمله کفارههای گناهان بزرگ،به فریاد بیچاره و مظلوم رسیدن
و تسلّی دادن به افراد غمگین است. ( . سند گفتار حکیمانه: نویسنده کتاب مصادر نهجالبلاغه میگوید:این سخن حکمتآمیز را أبو حیان توحیدی که پیش از سیّد رضی میزیسته در البصائر و الذخائر و بعد از سیّد رضی،قاضی قضاعی در دستور معالم الحکم،سبط ابن جوزی در تذکرة الخواص آورده است.با توجه به اینکه ابن جوزی در کتاب خود تصریح میکند این کلمات را که با سندهای معتبری نزد من ثابت شده در کتاب خود آوردهام،نشان میدهد آن را از منبع دیگری گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 24). در کتاب تمام نهجالبلاغه نیز این جملههای حکمتآمیز در ضمن خطبهای معروف به«خطبة الوسیلة»آمده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 158). )
کفّاره گناهان بزرگ
امام علیه السلام در این سخن نورانیاش اشاره به بعضی از کفارات گناهان بزرگ میکند؛کفارهای که میتواند آن گناه را جبران نماید.میفرماید:«از جمله کفارههای گناهان بزرگ،به فریاد بیچاره و مظلوم رسیدن و تسلّی دادن به افراد غمگین است»؛ (مِنْ کَفَّارَاتِ الذُّنُوبِ الْعِظَامِ إِغَاثَةُ الْمَلْهُوفِ،وَ التَّنْفِیسُ عَنِ الْمَکْرُوبِ) .
«ملهوف»معنای وسیعی دارد که هر فرد مظلوم و بیچارهای را شامل میشود؛ خواه بیمار باشد یا گرفتار طلبکار و یا فقیر نادار و یا زندانی بیگناه.کسی که به کمک اینگونه افراد بشتابد میتواند عفو الهی را در برابر گناهانی که انجام داده به خود متوجه سازد.
«مکروب»به هر شخص غمگین گفته میشود؛خواه غم او در مصیبت عزیزش باشد یا غم بیماری یا فقر یا شکست در امر تجارت و یا هر غم دیگر.
«تنفیس»همان زدودن غم است.در جایی که ممکن است عامل غم برطرف شود زدودنش از این طریق خواهد بود؛مانند زدودن فقر از طریق کمک مالی و آنجا که نمیتوان عامل آن را برطرف کرد میتوان از طریق تسلی دادن،غم و اندوه را سبک نمود مانند کسی که عزیزش را از دست داده با تسلیت گفتن و دلداری دادن به وسیله دوستان،غم و اندوهش کاهش مییابد یا برطرف میشود.اینها همه مصداق تنفیس است.
در یک جمله کمکهای مردمی در اسلام به هر شکل و به هر صورت اهمیت فوق العادهای دارد؛هم موجب برکت در زندگی و هم سبب برطرف شدن بلاها و هم کفاره گناهان است.
در کتاب تمام نهجالبلاغه این سخن حکمتآمیز با اضافاتی آمده است.
میفرماید:
«مِنْ کَفّارَاتِ الذُّنُوبِ الْعِظَامِ إِغَاثَهُ الْمَلْهُوفِ،وَ مِنْ أَفْضَلِ الْمَکَارِمِ التَّنْفیسُ عَنِ الْمَکْرُوبِ،إِقْرَاءُ الضُّیُوفِ،وَ مِنْ أَفْضَلِ الْفَضَائِلِ اصْطِنَاعُ الصَّنَائِعِ، وَ بَثُّ الْمَعْرُوفِ؛ از جمله کفارات گناهان بزرگ کمک به مظلوم و از برترین فضایل اخلاقی برطرف ساختن غم اندوهگین و پذیرایی از مهمانان و از افضل فضایل،نیکی کردن و نشر کارهای پسندیده است». ( .تمام نهج البلاغه،ص 158.)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:
«مَنْ أَعَانَ مُؤْمِناً نَفَّسَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ عَنْهُ ثَلَاثاً وَ سَبْعِینَ کُرْبَةً وَاحِدَةً فِی الدُّنْیَا وَ ثِنْتَیْنِ وَ سَبْعِینَ کُرْبَةً عِنْدَ کُرَبِهِ الْعُظْمَی قَالَ حَیْثُ یَتَشَاغَلُ النَّاسُ بِأَنْفُسِهِمْ؛ کسی که انسان باایمانی را یاری دهد خداوند متعال هفتاد و سه اندوه را از او زایل میکند؛یکی در دنیا و هفتاد و دو اندوه به هنگام اندوه بزرگ (در قیامت) در آنجا که همه مردم مشغول به خویشند». ( .کافی،ج 2،ص 199،ح 2. )
کفاره-چنانکه از نامش پیداست-چیزی است که امر دیگری را میپوشاند.
در روایات اسلامی امور زیادی به عنوان کفاره گناه ذکر شده است؛از جمله:فقر، بیماری،ترس از حاکم ظالم،خسارات مالی،غم و اندوه،ترس و وحشت، سجدههای طولانی،انجام حج و عمره،زیارت قبور معصومان علیهم السلام مخصوصاً زیارت امام حسین علیه السلام و صلوات بر محمد و آل محمد. ( .برای آگاهی از روایات مربوط به این موضوع میتوانید به میزان الحکمه،ح 6661-6699 (باب مکفرات الذنوب) مراجعه نمائید. )
این سخن را با کلامی از امام علی بن موسی الرضا علیهما السلام پایان میدهیم که میفرماید:
«مَنْ لَمْ یَقْدِرْ عَلَی مَا یُکَفِّرُ بِهِ ذُنُوبَهُ فَلْیُکْثِرْ مِنَ الصَّلَاةِ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ فَإِنَّهَا تَهْدِمُ الذُّنُوبَ هَدْما؛ کسی که توانایی ندارد کفارهای برای گناهان خود فراهم سازد فراوان بر محمد و آل محمد صلوات بفرستد که گناهان را نابود میکند». ( .بحارالانوار،ج 91،ص 47،ح 2.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “To render relief to the grief-stricken and to provide comfort in hardship is the atonement of great sins.”
وَ قَالَ علیه السلام یَا ابنَ آدَمَ إِذَا رَأَیتَ رَبّکَ سُبحَانَهُ یُتَابِعُ عَلَیکَ نِعَمَهُ وَ أَنتَ تَعصِیهِ فَاحذَرهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ای فرزند آدم! زمانی که خدا را میبینی که انواع نعمتها را به تو میرساند تو در حالی که معصیت کاری، بترس .
پسر آدم؟ چون دیدی پروردگارت پی در پی نعمتهای خود به تو میرساند و تو او را نافرمانی میکنی از او بترس.
ای فرزند آدم هر گاه که دیدی که پروردگار تو پیوسته میفرستد بر تو نعمتهای خود را با وجود معصیت تو بترس از آنکه آن مظنه استدراج است یعنی کفران نعمت موجب انتقام است
و فرمود (علیه السلام): ای پسر آدم، اگر دیدی که خدای سبحان، نعمتش را پی درپی به تو ارزانی می دارد و تو نافرمانیش می کنی، از کیفر او بترس.
و آن حضرت فرمود:ای پسر آدم،چون ببینی خداوند سبحان نعمتهایش را پی در پی به سوی تو میفرستد در حالی که او را نافرمانی میکنی از وی برحذر باش .
شروح:
ای احذر ان تقع فی معاصیه، بما انعم علیک به علی التواتر من صحه البدن و کثره المال و الاولاد، و استقامه الاحوال، فیکون استحقاقک للعاقب آکد، و روی ان الله تعالی یقول: یابن آدم خیری علیک نازل و شرک الی صاعد، اتحبب الیک بالنعم و تتمقت الی بالمعاصی.
(فرزند آدم! هرگاه دیدی پروردگار سبحان نعمتهایش را در پی هم به تو ارزانی میدارد در حالی که تو نافرمانی او را میکنی، پس برحذر باش و از او بترس). آدمی را از نافرمانی خدا، در حالی که نعمتهای الهی پیاپی به او میرسد، به وسیلهی ترس از خدا برحذر داشته است، توضیح آن که چون سپاس دائمی زمینهساز فزونی نعمت است، ناسپاسی در برابر نعمت، و نافرمانی خداوند که مستلزم ناسپاسی است، موجب فزونی نیافتن نعمت بلکه زمینه برای کاستی نعمت و نزول بلاست، چنان که خدای تعالی فرموده است: و لئن کفرتم ان عذابی لشدید و همین است جای ترس از خدا. واو، در سخن امام: و انت واو حالیه است.
وَ قَالَ علیه السلام یَا ابْنَ آدَمَ إِذَا رَأَیْتَ رَبَّکَ سُبْحَانَهُ یُتَابِعُ عَلَیْکَ نِعَمَهُ وَ أَنْتَ تَعْصِیهِ فَاحْذَرْهُ .
هذا الکلام تخویف و تحذیر من الاستدراج قال سبحانه سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ ( سورة الأعراف 182. )و ذلک لأن العبد بغروره یعتقد أن موالاة النعم علیه و هو عاص من باب الرضا عنه و لا یعلم أنه استدراج له و نقمة علیه.
فإن قلت کیف یصح القول بالاستدراج علی أصولکم فی العدل أ لیس معنی الاستدراج إیهام العبد أنه سبحانه غیر ساخط فعله و معصیته فهل هذا الاستدراج إلا مفسدة و سبب إلی الإصرار علی القبیح.
قلت إذا کان المکلف عالما بقبح القبیح أو متمکنا من العلم بقبحه ثم رأی النعم تتوالی علیه و هو مصر علی المعصیة کان ترادف تلک النعم کالمنبه له علی وجوب الحذر مثال ذلک من هو فی خدمة ملک و هو عون ذلک الملک فی دولته و یعلم أن الملک قد عرف حاله ثم یری نعم الملک مترادفة إلیه فإنه یجب بمقتضی الاحتیاط أن یشتد حذره لأنه یقول لیست حالی مع الملک حال من یستحق هذه النعم و ما هذه إلا مکیدة و تحتها غائلة فیجب إذن علیه أن یحذر
(و قال علیهالسلام یابن آدم) ای فرزند آدم (اذا رایت ربک سبحانه) هرگاه ببینی که پروردگار تو که پاک است (ینابع علیک نعمه) دما دم میدهد بر تو نعمتهای خود را بی تشویش (و انت تعصیه) و تو عصیان میورزی با او و نافرمانی میکنی در اوامر او (فاحذره) پس بترس از او و دور شو از گناه که تتابع نعمت با وجود معصیت استدراج است از اله تا داخل نشوی در کریمه (سنستدرجهم من حیث لا یعلمون)
یعنی ای ابن آدم هرگاه دیدی که خدای سبحانه تو را پیدرپی نعمت میدهد و تو او را معصیت میکنی پس بترس که وقت حلول عقاب و نزول عذاب است. لطف حق با تو مداراها کند چونکه از حد بگذرد رسوا کند
و قال علیهالسلام: «یابن آدم، اذا رایت ربک، سبحانه، یتابع علیک نعمه فاحذره.» یعنی و گفت امیرالمومنین علیهالسلام که ای پسر آدم، هرگاه دیدی که پروردگار تو پی در پی فرستاد نعمت خود را بر تو، پس بترس از او زیرا که مظنهی کفران و موجب انتقام است.
اللغه: (آدم) ابو البشر و اصله بهمزتین لانه افعل الا انهم لینوا الثانیه، و اذا احتجت الی تحریکها جعلتها واوا و قلت: اوادم فی الجمع (التتابع) الولاء صحاح. الاعراب: یا ابن آدم، منادی مضاف، و لفظه آدم غیر منصرف، سبحانه مصدر منصوب بفعل مقدر وجوبا، ای سبحته سبحانه. المعنی: یتوقع الانسان تعجیل عقوبه العصیان و قطع نعمه الله عنه، فاذا تاخر ذلک اجترء و غر، و ربما جحد و کفر، و قد حکی الله ذلک عن اهل النفاق فی (8- سوره المجادله) الم تر الی الذین نهوا عن النجوی و یتناجون بالاثم و العدوان و معصیت الرسول و اذا جاوک حیوک بما لم یحیک به الله و یقولون فی انفسهم لولا یعذبنا الله بما نقول. و هو غافل من ان اشد عقوبه علی العاصی المجتریء الاستدراج، و هو انه یعصی الله فیزید فی نعمه لیزداد طغیانا و اثما، و هو (علیه السلام) فی هذا الکلام حذر الانسان من هذه الورطه و الهلکه، و قال: ایها العاصی لا یغرک تتابع النعم فاحذر من الله ان یکون ذلک مزیدا فی هلاکک. الترجمه: ای آدمیزاده چون دیدی پروردگارت سبحانه نعمت پیاپی دهد و تو گناه پیاپی کنی، باید از خدا در حذر باشی.
چه اندر گناهی و نعمت پیاپی ***ز حق بر تو وارد شود کن حذر
خداوند از بهر اتمام حجت ***بعاصی دهد نعمت بیشتر
فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): ان الله تعالی اذا اراد بعبد خیرا فاذنب ذنبا اتبعه بنقمه و یذکره الاستغفار و اذا اراد بعبد شرا فاذنب ذنبا اتبعه بنعمه لینسیه الاستغفار و یتمادی بها. و هو قوله تعالی ( … سنستدرجهم من حیث لایعلمون) ای بالنعم عند المعاصی. و قال عزوجل (فلما نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شیء حتی اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغنه فاذا هم مبلسون).
تکرر هذا المعنی فی کلام الامام باسالیب شتی، و ایضا یاتی قوله: (کم من مستدرج بالاحسان الیه، و مغرور بالستتر علیه). و القصد الاول و الاخیر التحذیر من معصیه الله و الرکون الی الدنیا و زینتها. و تسال: لقد راینا الکثیر یزدادون طغیانا کلما ازدادوا مالا و جاها، و مع هذا یمضون بلا مواخذه.. و لا یتفق هذا مع التخویف من العقوبه؟. الجواب: المراد هنا التحذیر من عذاب الاخره، و هی اشد و اخزی من آلام الدنیا و ضرباتها. قال سبحانه: (انما یوخرهم لیوم تشخص فیه الابصار 42- ابراهیم). و بکلمه: ان الله یمهل و لا یهمل.
امام علیهالسلام (درباره ناسپاسان) فرموده است: ای پسر آدم هر گاه دیدی پروردگار منزهت نعمتهایش را پی در پی به تو عطا میفرماید در حالی که تو او را معصیت و نافرمانی مینمائی پس از (عذاب) او بر حذر باش (چون کفران و ناسپاسی موجب انتقام و کیفر است).
خدای عزیز نه تنها از اعمال بشر آگاه است بلکه از نیتهای آنان هم آگاه است و هرگاه در برابر نافرمانیهایش عذاب نمیکند، نباید فکر کنیم که از ما غافل است، به بیان دیگر تاخیر در کیفر دلیل بر این نیست که کیفر وجود ندارند. البته کیفر مخصوص کسانی است که امیدی به اصلاح آنان باشد اما کسانی که قابل اصلاح نیستند در این دنیا بصورت ظاهر آزادند خدا به پیامبرش درباره اینگونه افراد سفارش میکند آنها را رها کن، بخورند، بهره ببرند، آرزو آنها را به بازیچه بگیرد بزودی میفهمند.
و قال علیهالسلام: (یابن آدم اذا رایت) ای ادرکت (ربک سبحانه یتابع علیک نعمه) ای یتفضل علیک بنعمه اثر نعمه (و انت تعصیه) فی اوامره و نواهیه (فاحذره) ای خف منه ان یکون التتابع لاجل ان تزید اثما، اذ عدم الشکر موجب لانقطاع النعمه، فاذا کان عدم الشکر و لم یکن انقطاع دل علی اراده الشر، کما قال سبحانه: (انما نملی لهم لیزدا و اثما).
اللغه: احذره: خف منه و اخشاه. الشرح: تحذیر لهذا الانسان من ان الله اذا تابع علیه العطاء و النعم و هو مع ذلک مستمر علی المعصیه ان یکون ذلک من باب الاستدراج کی یضاعف علیه العقوبه فتکون النعمه نقمه و تتحول هذه العطایا الی و سائل للعذاب و العقاب و هذا ماخوذ من قوله تعالی: (ایحسبون انما نمدهم به من مال و بنین نسارع لهم فی الخیرات بل لا یشعرون).
«ای پسر آدم هر گاه دیدی پروردگار سبحان، نعمتهای خود را پیاپی به تو ارزانی می دارد و تو او را نافرمانی می کنی از او بترس.»
و قال علیهالسلام
یَا بْنَ آدَمَ،إِذَا رَأَیْتَ رَبَّکَ سُبْحَانَهُ یُتَابِعُ عَلَیْکَ نِعَمَهُ
وَ أَنْتَ تَعْصِیهِ فَاحْذَرْهُ .
امام علیه السلام فرمود:
ای فرزند آدم! هنگامی که میبینی پروردگارت نعمتهایش را پیدرپی بر تو میفرستد در حالی که تو معصیت او را میکنی از او بترس
(مبادا مجازات سنگینش در انتظار تو باشد). ( . سند گفتار حکیمانه: این سخن حکمتآمیز را آمدی در غررالحکم با تفاوتی آورده که نشان میدهد از منبع دیگری گرفته است و همچنین ابن جوزی در تذکرة الخواص.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 25). در کتاب تمام نهجالبلاغه این جمله حکمتآمیز ضمن کلام مبسوطی که امیر مؤمنان علی علیه السلام به شخص نیازمندی فرمود آمده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 556). )
از مهلت الهی بترس
امام علیه السلام در این سخن حکمتآمیزش به گنهکاران مغرور هشدار میدهد و میفرماید:«ای فرزند آدم! هنگامی که میبینی پروردگارت نعمتهایش را پی در پی بر تو میفرستد در حالی که تو معصیت او را میکنی از او بترس (مبادا مجازات سنگینش در انتظار تو باشد)»؛ (یَا بْنَ آدَمَ،إِذَا رَأَیْتَ رَبَّکَ سُبْحَانَهُ یُتَابِعُ عَلَیْکَ نِعَمَهُ وَ أَنْتَ تَعْصِیهِ فَاحْذَرْهُ) .
گنهکاران سه دستهاند:گروهی آلودگی کمی دارند و یا اعمال نیک بسیار توأم با صفای دل.خداوند این گروه را در همین جهان گرفتار مجازاتهایی میکند تا پاک شوند و پاک از جهان بروند.
گروه دیگری گناهان سنگینتر و مجازات بیشتری دارند که خداوند به آنها فرمان توبه داده و اگر توبه نکنند در آخرت گرفتارند.
گروه سومی هستند که طغیان و سرکشی را به حد اعلی رساندهاند خداوند آنها را در همین دنیا گرفتار عذاب استدراج میکند.منظور از عذاب استدراجی این است که لطف و رحمت خود را از آنها میگیرد و توفیق را از آنها سلب میکند،میدان را برای آنها باز میگذارد،بلکه هر روز نعمت بیشتری به آنها میدهد تا پشت آنها از بار گناه سنگین گردد.ناگهان مجازات سنگین و دردناکی به سراغشان میآید و آنها را در هم میکوبد و به یقین مجازات در این حالت که در ناز و نعمت به سر میبرند بسیار دردناکتر است.این درست به آن میماند که شخصی ساعت به ساعت از شاخههای درختی بالا برود و هنگامی که به انتهای آن برسد ناگهان تعادل خود را از دست بدهد و فرو افتد و تمام استخوانهایش در هم بشکند.
قرآن مجید بارها به عذاب استدراجی اشاره میفرماید؛درباره گروهی از امتهای پیشین میگوید:ما آنها را گرفتار رنج و ناراحتی ساختیم شاید بیدار شوند و تسلیم گردند... ««فَلَمّا نَسُوا ما ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَیْهِمْ أَبْوابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتّی إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ»؛ هنگامی که آنچه را به آنها تذکر داده شده بود به فراموشی سپردند درهای همه چیز (از نعمتها) را به روی آنها گشودیم تا (کاملاً) خوشحال شدند (و به آن دل بستند) ناگهان آنها را گرفتیم (و سخت مجازات کردیم) و در این هنگام همگی مأیوس شدند». ( .انعام،آیه 44.)
در سوره اعراف آیه 182 و 183 نیز میخوانیم: ««وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ* وَ أُمْلِی لَهُمْ إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ»؛ و آنها که آیات ما را تکذیب کردند به تدریج از جایی که نمیدانند گرفتار مجازاتشان خواهیم کرد* و به آنها مهلت میدهیم (تا مجازاتشان دردناکتر باشد) زیرا تدبیر من قوی (و حسابشده) است».
در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السلام چنین نقل شده:
«إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَیْراً فَأَذْنَبَ ذَنْباً أَتْبَعَهُ بِنَقِمَةٍ وَ یُذَکِّرُهُ الْاِسْتِغْفَارَ وَ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ شَرّاً فَأَذْنَبَ ذَنْباً أَتْبَعَهُ بِنِعْمَةٍ لِیُنْسِیَهُ الْاِسْتِغْفَارَ وَ یَتَمَادَی بِهَا؛ هنگامی که خداوند نیکی بندگی را بخواهد، به هنگامی که گناهی انجام میدهد او را گوشمالی میدهد تا به یاد توبه بیفتد و هنگامی که بدی برای بندهای (بر اثر اعمالش بخواهد) هنگامی که گناهی میکند نعمتی به او میبخشد تا استغفار را فراموش کند و به کار خود ادامه دهد و این همان چیزی است که خداوند متعال میفرماید: ««سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ» بالنعم عند المعاصی؛ما آنها را تدریجا از آنجا که نمیدانند (به سوی عذاب) میبریم با بخشیدن نعمت به هنگام گناه». ( .کافی،ج 2،ص 452،ح 1. )
در اینجا این سؤال پیش میآید که کار خداوند هدایت و بیدار ساختن است نه غافل کردن و گرفتار نمودن.در پاسخ به این سؤال باید به این نکته توجه داشت که توفیقات الهی بر اثر لیاقتهاست؛گاه افرادی چنان مست و مغرور و سرکش میشوند که هر گونه شایستگی هدایت را از دست میدهند و در واقع اعمال آنهاست که آنها را آنقدر از خدا دور کرده که حتی لیاقت هشدار ندارند، بلکه به عکس مستحق مجازاتهای سنگیناند.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “O son of Adam!
When you see that your Lord, the Glorified One, bestows His favors on you while you are disobeying Him, you should fear Him.”<a href=
وَ قَالَ علیه السلام مَا أَضمَرَ أَحَدٌ شَیئاً إِلّا ظَهَرَ فِی فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجهِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کسی چیزی را در دل پنهان نکرد جز آن که در لغزشهای زبان و رنگ رخسارش، آشکار خواهد گشت .
هیچ کس چیزی را در دل نهان نکرد، جز که در سخنان بی اندیشهاش آشکار گشت و در صفحه رخسارش پدیدار.
در دل نگرفت هیچکس چیزی را بجز آنکه ظاهر شد از آن در گفتارهای زبان او که بی اندیشه ازو صادر شد و در صفحههای رخسار او
و فرمود (علیه السلام): هیچکس چیزی را در دل نهان ننمود، مگر آنکه، در سخن نابجایی که از دهانش می پرد، یا در صفحات چهره اش، هویدا شود.
و آن حضرت فرمود:کسی چیزی را در درونش پنهان نمیکند مگر اینکه از سخنان بیتأمّلش و از صفحات رخسارش آشکار میگردد .
شروح:
و فلتات اللسان: سقطاته و الکلام یقع من غیر تفکر، یقال: کان ذلک فلته ای فجاه اذا لم یکم عن تدبر و لا تفکر و لا تردد. و صفحات الوجه: بشرانه، و صفحه الوجه: بشره جلده، و صفحه کل شیء جانبه.
الاعتقاد الذی فی صمیم الفواد کالرطوبه التی فی اعراق الشجره و اصولها، فلا شک انه یظهر آثارها بالاوراق و الازهار، علی اغصانها، و فلتات اللسان سقطاته و ما یقع منه من غیر تفکر و صحفه الوجه بشره جلده.
فلته: کاری که بدون اندیشه سر بزند صفحه الوجه: ظاهر چهره (کسی چیزی را دل پنهان نمیکند مگر این که در بین سخنان نیندیشیده از رنگ رخسارهاش آشکار میگردد). چون انسان مطلب مهمی از قبیل دشمنی، کینه و یا دوستی و نظایر اینها را در دل پنهان میدارد و پدیدههای زبانی عبارت از نوعی وجود نفسانی و وسیلهی اظهار آن است، برای شخص ممکن نیست بطور کامل آنچه در دل دارد مخفی نگه دارد، زیرا رعایت این پنهانکاری تنها برای عقل میسر است تا بر طبق مصلحتی که میبیند که آن را پنهان دارد، اما عقل گاهی به یک کار مهم دیگری سرگرم و از مراقبت بر پنهان داشتن غفلت میورزد، در نتیجه خیال، آن را از دست عقل میرباید و در ضمن سخنان بیاندیشه بر زبان میآورد، و همینطور، چون تصورات و امور نفسانی ریشهی آثار ظاهری انسان مانند زردی ترس و سرخی شرم میباشند، بعضی از امور پنهانی را نمیشود از آثار ظاهری در رنگ چشم و صورت جدا کرد، گواه بر این مطلب تجربه است.
وَ قَالَ علیه السلام مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَیْئاً إِلاَّ ظَهَرَ فِی فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجْهِهِ .
قال زهیر بن أبی سلمی و مهما تکن عند امرئ من خلیقة و إن خالها تخفی علی الناس تعلم ( دیوانه:257. ) .
و قال آخر تخبرنی العینان ما القلب کاتم و ما جن بالبغضاء و النظر الشزر.
و قال آخر و فی عینیک ترجمة أراها و کان یقال العین و الوجه و اللسان أصحاب أخبار علی القلب و قالوا القلوب کالمرایا المتقابلة إذا ارتسمت فی إحداهن صورة ظهرت فی الأخری
(و قال علیهالسلام ما اضمر احد شیئا) در دل نگرفت هیچ کس چیزی را (الا ظهر فی فلتات لسانه) مگر که ظاهر شود در گفتارهای زبان که بیاندیشه و تفکر از او صادر شود و آن در وقت غلفت او است از آن و اشتغال او به مهمی غیر از آن (و صفحات وجه) در صفحههای رخسار او چه وجود لسانی و وجهی، مظهر وجود ذهنی است، پس تصورات نفسانی، مبادی آثار ظاهره است چون ظهور آثار خشم و عدوات در وجه و مانند زردی روی وجل و سرخی خجل شعر: گر نهان دارد کسی سری توان دریافتن در کنار روی آن کس یا در اثنای زبان
هیچ کس پنهان نکرد در ضمیر خود چیزی را از مثل حالات رضا و سخط و حزن و سرور و خوف و خجالت مگر ظاهر شد از فلتات زبان او، یعنی بر زبان او کلمه بیتامل سر بزند که از حالت ضمیر او نشان دهد، و پیدا گشت از صفحات رخسار او مثل زردی روی که از خوف نشان دهد، و سرخی از خجالت بیان کند، و امثال آن.
و قال علیهالسلام: «ما اضمر احد شیئا الا ظهر فی فلتات لسانه و صفحات وجهه.» یعنی و گفت امیرالمومنین علیهالسلام که در دل نگرفت کسی چیزی را از محبت و عداوت، مگر اینکه ظاهر شد در غفلتهای زبان او و از صفحههای روی او. یعنی آشکار شد از روی غفلت در مکالمات و گفتگوی او و جنات احوال او.
اللغه: (الفلته) الامر یقع من غیر ترو، حدث الامر فلته ای فجاه من غیر تدبر (الصفحه) من الشی جمع صفحات: جانبه و وجهه- المنجد-. الاعراب: الا ظهر فی فلتات لسانه، فی حکم الاستثناء المنقطع. المعنی: القلب محفظه للحقائق و محزون للاسرار، و لکل شیء ثقل بحسبه یبحث عنه العلم الطبیعی، و من مهمات هذا العلم العمیق الدقیق تشخیص الاوزان الخاصه بکل جسم او غاز، و ینظمون لها فهارس مفصله تبین دستورا لکل منها و للاسرار و الحقائق ثقل یقع عبئها علی القلوب، و کلما کان السر استر کان علی القلب اثقل، فیضیق و یضغط حتی یختل روحیه الانسان و یعرض له الاختلال و من اهم مسائل علم النفس الحدیث معالجه المبتلی به، و احد طرقه المفیده جلب اطمینان المبتلی بحیث یطمئن ان یحدث بکل ما اضمر فی قلبه من سره، و لعل الامر بالاعتراف علی الخطایا و المعاصی فی حال المناجاه مع الله و فی اماکن مقدسه کما عند الکعبه او عرفات نوع من هذه المعالجه لضائقی القلوب بما اسروا فیها من سیئات یتهموا علی سترها عن کل احد، و اذا ضاق القلب بالسر یترشح من اللسان و ان کرهه الانسان، و هو الذی عبر عنه بالفلته، کما انه یظهر علی صفحه الوجه الوجدان الباطنی الذی هو اثر الاسرار الکامنه فی القلب. الترجمه: هیچکس رازی در درون نگیرد، جز آنکه از زبانش برآورد، و از رخسارهاش هویدا گردد.
راز درون هر چه بود گاه گاه ***تیغ زبانش بدر آرد ز چاه
صفحهی رخسار چه یک آینه*** فاش کند راز دل از دود آه
و قال علیهالسلام: اقول: قد اکثروا من المعنی فی الشعر، قال ابن داود الاصبهانی: لا خیر فی عاشق یبدی صبابته بالقول و الشوق فی زفراته بادی یخفی هواه و ما یخفی علی احد حتی علی العیس و الرکبان و الحادی و قال ابن المعتز: تفقد مساقط لحظ المریب فان العیون وجوه القلوب و طالع بوادره فی الکلام فانک تجنی ثمار العیوب (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال البحتری: نمت علی مافی ضمیری ادمعی و تتابع الصعداء من انفاسی و قال سوید: تحدثنی العینان ما القلب کاتم و ما جن بالبغضاء و النظر الشزر ای لاخفاء و لاستر بهما، و قال آخر: و مراقبین تکاتما بهواهما جعلا القلوب لما تجن قبورا یتلاحظان تلاحظا فکانما یتناسخان من الجفون سطورا ایضا: ان کاتمونا القلی نمت عیونهم و العین تظهر ما فی القلب او تصف ایضا: اذا قلوب اظهرت غیر ما تضمره انبتک عنها العیون ابو العتاهیه: و للقلب علی القلب دلیل حین یلقاه و للناس من الناس مقاییس و اشباه یقاس المرء بالمرء اذا ما هو ماشاه و فی العین غنی ان تنطق افواه اعرابیه: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و مودع یوم الفراق بلحظه شرق من العبرات ما یتکلم اعرابی: و ما خاطبتها مقلتای بنظره فتفهم نجوانا العیون النواظر ولکن جعلت الوهم بینی و بینها رسولا فادی ما تجن الضمائر زهیر: و ما یک فی عدو او صدیق تخبرک العیون عن القلوب درید: و ما تخفی الضغینه حیث کانت و لا النظر الصحیح من السقیم آخر: کتمت الهوی حتی اذا نطقت به بوادر من دمع تسیل علی الخد و شاع الذی اضمرت من غیر منطق کان ضمیر القلب یرشح من جلدی آخر: العین تبدی الذی فی نفس صاحبها من المحبه او بغض اذا کانا و العین تنطق و الافواه صامته حتی تری من ضمیر القلب تبیانا آخر: و عین الفتی تبدی الذی فی ضمیره و تعرف تری من ضمیر القلب تبیانا آخر: عین الفتی تبدی الذی فی ضمیره و تعرف بالنجوی الحدیث المغمما (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قالوا: رب طرف افصح من لسان و فی المثل کاد المریب یقول خذونی. و فی (العقد) عن بعضهم: انی لاعرف فی العین اذا عرفت و اذا انکرت، و اذا لم تعرف و لم تنکر. اما اذا عرفت فتخوص و اذا انکرت فتجحظ و اذا لم تعرف و لم تنکر فتشجو. و فی (موفقیات الزبیر بن بکار)- فی خبر-: قال المامون للاصمعی: هات بیتا انظر فی معناه، فقال: فلا غرو الا جارتی و سوالها الاهل لنا اهل سئلت کذلکا فجعل یفکر فیه، و هم ان یقول فقال له الاصمعی: اعد نظرا. فقال: و کیف علمت. قلت: رایت ناظریک یجولان و قد استقرتا کان اوضح لاصابتک. فضحک حتی انثنی ثم قال فاصاب، فقلت: اصبت و الله و احسنت. و فی (الاغانی): ادرک النمر بن تولب العکلی النبی (صلی الله علیه و آله) فاسلم و حسن اسلامه و عمر فطال عمره، و کان جوادا واسع القری کثیر الاضیاف وهابا لماله، فلما کبر خرف و اهتر فکان هجیراه اصبحوا الراکب، اغبقوا الراکب، اقروا انحروا للضیف، اعطوا السائل، تحملوا لهذا فی حمالته کذا و کذا لعادته بذلک فی ایام استقامته، فلم یزل مده خرفه یهذی بهذه حتی مات. و خرفت امراه من حی کرام عظیم خطرها فیهم، فکان هجیرها زوجونی قولوا لزوجی یدخل، مهدوا لی الی جانب زوجی، فبلغ خبرها عمر (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) فقال: ما لهج به اخو عکل فی خرفه اجمل مما لهجت به صاحبتهم. هذا و فی (البیان) دخل رجل علی آخر یاکل اترجه بعسل، فاراد ان یقول السلام علیکم فقال عسلیکم. و دخلت جاریه رومیه علی راشد البستی لتبلغه عن مولاتها، فبصرت بحمار قد ادلی فی الدار فقالت: قالت مولاتی کیف ایر حمارکم؟ و من امثالهم لحظ اصدق من لفظ یعنی اثر الحب و البغض یظهر فی العین فیفهم ان اللفظ الذی علی خلافه کذب و مین.
للتعبیر عما فی النفس العدید من الوسائل، منها اللفظ و الکتابه و الاشاره، و منها الرقص و الرسم و الالحان، و منها نظرات العین، و ابتسام الفم و صفحات الوجه و العبوس و الدموع، حتی المینی جوب و شعر الخنافس بل و الصمت ایضا بعض الاحیان من وسائل التعبیر.. و بالاولی فلتات اللسان. و قال ادیب شهیر: یستحیل اخفاء الحقیقه، لان قانون الفعل یقابله قانون رد الفعل، و ان هذا القانون یطبق فی المجال النفسی کما یطبق فی المجال المیکانیکی، و علیه فان فعل الاخفاء یصطدم برد فعله، و هو الاظهار باسلوب او باخر، و بالتالی من وضع ستارا علی الواقع هتکه رد فعله لا محاله.
امام علیهالسلام (درباره پنهان نماندن راز) فرموده است: کسی چیزی را در دل پنهان نمیکند مگر آنکه در سخنان بیاندیشه و رنگ رخسارش هویدا میگردد (مانند زردی رو که علامت ترس و سرخی آن که نشانه شرمندگی است).
زندگانی انسان دارای اسراری است که باید آنها را آشکار نسازیم و به کسی نگوئیم. توجه و فکر درباره آن اسرار سبب میشود که گاه و بیگاه در میان کلماتمان از آنها ذکری به میان بیاوریم و یا به هنگامی که بحث از موضوع اسرار ما به میان آمد خود را ببازیم و از نظر قیافه عکسالعمل نشان دهیم. افراد پخته و با تجربه در هر حال مراقب خود هستند و خویشتن را نمیبازند اما این راه در برابر خدا بیارزش است، زیرا خدا از نیتها هم آگاه است.
و قال علیهالسلام: (البخل عار) علی الانسان یعیر به (و الجن منقصه) ای نقص فی الرجوله (و الفقر یخرس الفطن عن حجته) فلا یقدر ان یتکلم، لانه یعلم ان الناس لا یصغون الی کلامه (و المقل) ای قلیل المال (غریب فی بلدته) اذ یعامل معه معامله الغرباء، فلا یعرفه الناس و لا یعرف الناس و لا یسمع له کلام و لا یتمتع بلذائذ الحیاه، کالانسان الغریب فی غیر بلده (و العجز) ای التعاجز عن اداء الحقوق (آفه) ای بلاء علی الانسان (و الصبر شجاعه) للنفس اذ تتحمل المکاره کالشجعان الذین یتحملون شدائد الحرب و نحوها (و الزهد ثروه) اذ الزاهد کالمثری لا یحتاج الی احد، لنفرته عن الدنیا فلا یحتاج الیها (و الورع) عن محارم الله (جنه) ای وقایه للانسان عن مکاره الدنیا و الاخره.
اللغه: اضمر: اسر و اخفی. الفلتات: جمع الفلته و هو الامر الذی یقع عن غیر رویه. صفحات الوجه: بشرته، جهاته. الشرح: مهما تکن قادرا علی اخفاء ما فی نفسک فلن تستطیع ان تقضی علی ذلک بالکلیه او تمحو اثره بل لا بد و ان تند منک کلمه تظهر فی ساعات اللهو و الاسترخاء او ساعات الهرج و المرج او ساعات التحدی و الجد و قد یظهر آثار ذلک علی وجهک فاذا کنت لا تحب شخصا و جری الطعن فیه بادرت الی الطعن فیه مع الطاعنین و لو سهوا او ظهر استبشار علی وجهک او برزت بعض علامات الرضا و قال بعضهم فی تقریب هذا: ان الاعتقاد الذی فی صمیم الفواد کالرطوبه التی فی اعماق الشجره و اصولها فلا شک انه تظهر آثارها بالاوراق و الازهار علی اغصانها.
«کسی چیزی را در اندیشه نهان نمی دارد مگر اینکه در سخنان بی اندیشه و صفحه رخسارش آشکار می شود.»
و قال علیهالسلام
مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَیْئاً إِلَّا ظَهَرَ فِی فَلَتَاتِ لِسَانِهِ،وَ صَفَحَاتِ وَجْهِهِ .
امام علیه السلام فرمود:
هیچ کس چیزی را در دل پنهان نمیکند مگر اینکه در سخنان بیاندیشهای که از او صادر میشود و در صفحه صورتش، آشکار میگردد. (. سند گفتار حکیمانه: این کلام نورانی و پر معنا را ابوعثمان جاحظ در کتاب المائة المختارة من کلامه علیه السلام پیش از سیّد رضی آورده است و بعد از سیّد رضی نیز قاضی قضاعی در کتاب دستور معالم الحکم و همچنین گروه دیگری نیز در کتابهای خود آن را آوردهاند.منصور دوانیقی (خلیفه عباسی) از این کلمه حکمتآمیز در یکی از خطبههای خود به نفع خویش بهرهبرداری کرده است آنجا که میگوید:«مَعْشَرَ النّاسِ لا تُضْمِرُوا غَشَّ الْأئِمَّةَ فَإنَّهُ مَنْ أضْمَرَ ذلِکَ أظْهَرَهُ اللّهُ عَلی سَقَطاتِ لِسانِهِ،وَفَلَتاتِ أقْوالِهِ،وَسَحْنَةِ وَجْهِهِ؛ای مردم خیانت نسبت به پیشوایانتان را در دل پنهان نکنید،زیرا هر کس نیتی در دل داشته باشد خداوند آن را در سخنانی که از او صادر میشود و اشتباهات لفظی و صفحه صورتش ظاهر خواهد ساخت».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 25).در کتاب تمام نهجالبلاغه نیز آن را لابهلای اندرزهای امام به فرزند گرامیاش امام حسن مجتبی علیه السلام آورده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 983).)
برای همیشه پنهان نمیماند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش به یکی از اصول مهم روانشناسی اشاره کرده میفرماید:«هیچ کس چیزی را در دل پنهان نمیکند مگر اینکه در سخنان بیاندیشهای که از او صادر میشود و در صفحه صورتش،آشکار میگردد»؛ (مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَیْئاً إِلَّا ظَهَرَ فِی فَلَتَاتِ ( .«فَلَتات»جمع«فَلْتَة»به معنای کار یا سخنی است که بدون فکر از انسان صادر میشود.) لِسَانِهِ،وَ صَفَحَاتِ وَجْهِهِ) .
این نکته مسلم است که اعمال انسان بازتاب نیات،خواستهها و سجایای اوست که به صورت طبیعی ظاهر میگردد؛بخشی از آن اختیاری است مثل اینکه به هنگام ترسیدن از چیزی تصمیم به فرار میگیرد و بخش دیگری غیر اختیاری است که مثلا در پریدن رنگ از صورت او احساس میشود یا به هنگام غضب صورتش بیاختیار برافروخته میگردد و گاه اندامش میلرزد و نیز عکس العملهایی در افعال و اعمال خود ظاهر میسازد.
اما گاه میشود انسان چیزی در درون دارد که نمیخواهد آن را آشکار کند در این صورت سعی میکند دوگانگی در میان سخن و کردار خود با آنچه در درون دارد ایجاد کند این دوگانگی در آنجا که انسان هشیار و مراقب باشد ممکن است ظاهر نشود،اما به هنگام غفلت و عدم توجه،آنچه در درون است خود را در عمل یا سخنهای نیندیشیده ظاهر میکند.به علاوه پنهان کردن بخش غیر اختیاری مانند آثاری که در چهره انسان نمایان میشود کار آسانی نیست.
این پدیده قانونی در روانشناسی است که به وسیله آن بسیاری از مجرمان را به اعتراف وامیدارند و مطالبی را که اصرار بر اخفایش دارند آشکار میسازند.
امیر مؤمنان علی علیه السلام این قانون مهم را در عبارتی کوتاه و بسیار پرمعنا در بالا بیان فرموده است.
در قرآن مجید درباره منافقان میخوانیم: ««أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَنْ یُخْرِجَ اللّهُ أَضْغانَهُمْ* وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَیْناکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ وَ اللّهُ یَعْلَمُ أَعْمالَکُمْ»؛ آیا کسانی که در دلهایشان بیماری (نفاق) است گمان کردند خداوند کینههایشان را آشکار نمیسازد*و اگر ما بخواهیم آنها را به تو نشان میدهیم تا آنان را با قیافههایشان بشناسی،هرچند میتوانی آنها را از طرز سخنانشان شناسایی کنی و خداوند اعمال شما را میداند». ( .محمد،آیه 29 و 30. )
همان گونه که منافقان و مجرمان را میتوان از سخنان ناسنجیده و اشتباهآلود یا از رنگ رخساره آنها شناخت،نیکوکاران و مؤمنان راستین را هم میتوان از این طریق شناسایی کرد،لذا قرآن درباره یاران صدیق پیامبر میفرماید: «سِیماهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ» 2 این اثر سجده لازم نیست که حتما به صورت پینههای پیشانی باشد،بلکه نورانیت درون سبب نورانیت برون میشود.
این اصل کلی نه تنها در کلمات حکما و اندیشمندان و روانشناسان آمده، بلکه در اشعار شعرا نیز بازتاب گستردهای دارد.بسیاری از ادیبان عرب و عجم در این زمینه اشعاری سرودهاند«ابن معتز»شاعر عرب میگوید: تَفَقَّدْ مَساقِطَ لَحْظِ الْمُریبِ
«از نگاه کردن مشکوک و خطرناک حال او را بشناس-زیرا چشمها صورت دلها است.
و به سخنان نسنجیدهاش دقت کن،زیرا این سخنان میوههای عیوب را میچیند.(و در اختیار تو میگذارد)».
سعدی نیز در شعر معروفش میگوید:
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون پنهان نمیماند که خون از آستانم میرود
در جای دیگر میگوید: ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Whenever a person conceals a thing in his heart, it manifests itself through his unintentional words and (in the form of) expressions on his face.“{The things which a man wants to conceal from others do, indeed, come out on his tongue one time or another, and his effort at concealment is unsuccessful. This is so because although the far-sighted mind desires to keep them concealed, sometimes it gets entangled in some more important matters and becomes careless on this score when the concealed thing comes out in articulated words. When the mind becomes attentive, it is not possible to undo the matter just as an arrow cannot be recalled after being shot. Even if this is not the case and the mind is fully cautious and attentive, the thing cannot remain concealed because the lines of the face are indicative of mental feelings and reflect the heart's emotions; consequently, redness of the face can easily point out to the sense of shame.}
وَ قَالَ علیه السلام امشِ بِدَائِکَ مَا مَشَی بِکَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: با درد خود بساز، چندان که با تو سازگار است .
با درد خود بساز چندان که با تو بسازد.
ببر درد خود را ما دام که برد درد تو را یعنی بجلدی خود دفع بیماری خود کن
و فرمود (علیه السلام): تا درد همراه توست تو نیز با او همراهی کن.
و آن حضرت فرمود:با بیماریت راه برو تا جایی که با تو راه میرود .
شروح:
ای امش فی صوره الاصحاء مع علتک و لا تضع جنبک علی الفراش و ذلک راجع الی اخفاء المرض (کما قال النبی صلی الله علیه و آله: من کنوز البر کتمان الصدقه، و المرض، و المصیبه و الفائده الطیبه فی ذلک ان اخفاء المرض) معاونه للطبیعه علی دفع المرض فانه نوع تجلد و التجلد یکون اعانه الطبیعه و تقویتها و من الامراض امراض تحلل الحرکات الجسمانیه و موادها.
(با دردی که داری به سر ببر، تا وقتی که درد با تو همراه است). در روایتی، ما حملک است، یعنی: تا وقتی که بیماری تو را از پا درنیاورده و ناتوان نساخته، تحت تاثیر بیماری قرار نگیر و از دست او ناتوان مشو، بلکه به صورت افراد تندرست باش. بعضی گفتهاند در این سخن اشارتی است بر پوشیده داشتن بیماری، چنان که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده است: (پوشیده داشتن صدقه، بیماری و مصیبت از جمله گنجهای نیکوکاری است) و چه بسا فایدهی آن نوعی تحمل مشقت و ریاضت باشد، و ریاضیت و تحمل سختی کمک به طبیعت انسان است و او را در برابر بیماری مقاوم میسازد، و بعضی از بیماریها به وسیلهی حرکات بدن از بین میروند. صفت ماشی را برای بیماری به اعتبار این که او زمین و فرش لازم ندارد، استعاره آورده است، پس در حقیقت شخص بیماری را همراه داشته و او را میبرد.
وَ قَالَ علیه السلام امْشِ بِدَائِکَ مَا مَشَی بِکَ .
یقول مهما وجدت سبیلا إلی الصبر علی أمر من الأمور التی قد دفعت إلیها و فیها مشقة علیک و ضرر لاحق بک فاصبر و لا تلتمس طریقا إلی تغییر ما دفعت إلیه أن تسلکها بالعنف و مراغمة الوقت و معاناة الأقضیة و الأقدار و مثال ذلک من یعرض له مرض ما یمکنه أن یحتمله و یدافع الوقت فإنه یجب علیه ألا یطرح جانبه إلی الأرض و یخلد إلی النوم علی الفراش لیعالج ذلک المرض قوة و قهرا فربما أفضی به مقاهرة ذلک المرض الصغیر بالأدویة إلی أن یصیر کبیرا معضلا
(و قال علیهالسلام: امش بدائک ما مشی بک) ببر درد خود را مادام که برد درد تو را و در صدد بهوض تو نباشد یعنی باید که مرد مریض، یاری طبیعت خود کند بر جلدی نمودن در دفع بیماری به حرکات بدنی تا ماده روی به تحلیل آورد، و تقویت دادن آن به دواهای مقویه تا مقاومت نماید در دفع علت. و میتواند بود که معنی بر این نهج باشد که هرگاه مرض بر تو مستولی شد باید که در اخفای آن کوشی چنانکه در حدیث ورود یافته که: از کنوز بر است در کتمان صدقه و مرض و مصیبت کوشیدن و شربت الم نوشیدن و بر مردم پوشیدن
ببر به راه درد خود را چندانکه او تو را به راه میبرد و تو را از پای نینداخته است. و به عبارتی دیگر با درد به سر رو چندانکه او با تو به سر میرود. غرض آن است که شخص برای اندک مرضی خود را از پای نیفکند و صاحب فراش نشود، و هم زیاده در مقام معالجه و عداوت و کاویدن با تن در نیاید که بسیار باشد که شخص را اندک خللی یا بیشتر در مزاج رو دهد و تن از صحت کامله نگردد، و او در معالجه ناصواب مبالغه نماید و یکباره خود را بیمار کند بلکه هلاک سازد. و قول شارح (کاشی) اینجا مرضی نیست و مطابق این معنی روایت شده است (اجتنب الدواء ما احتمل بدنک الدآء)
و قال علیهالسلام: «امش بدائک ما مشی بک.» یعنی و گفت علیهالسلام که رفتار و مماشات کن با درد تو مادامی که درد میرود در تو. یعنی چارهی درد تحمل و مماشات است.
اللغه: (الداء) جمع ادواء: المرض و العله- المنجد-. الاعراب: الباء فی بدائک، للتعدیه، و لفظه ما اسمیه زمانیه المعنی: یشیر (علیه السلام) فی هذه الجمله الی الحذر من التعجیل بمراجعه الطبیب عند ظهور الداء، لان المراجعه الی الاطباء بنفسه مرض و عله خصوصا فی تلک العصور و فی تلک البیئه التی کانت صنعه الطب ابتدائیه جدا و الاطباء الحذاق، قلیلون و المریض عندهم کاله اختبار یجرونه من دواء الی دواء و من معالجه الی الاخری حتی یبراء بمصادفه دواء ناجع او بکشف مرضه عن اصابه دواء مبرء، و ربما یموت و یهلک طیله اختبار الطبیب و ما له من نصیب، علی ان لبعض الاماض دوره و ثوره فی جسم الانسان تزول بالمزاوله و المماشاه معه، و لعل کثیرا من نتائج المعالجات و خصوصا فی العصور القدیمه التی کانت صنعه الطب علی اساس التجربه و الاستعلام من آثار المرض کاحوال النبض و الوان القاروره، یرجع الی ذلک، و کان اثر معالجه الطبیب تقویه نفس المریض و امراره علی هذه الدوره و الثوره برفق و هناء. الترجمه: تا دردت با تو بسازد و از پایت نیدازد، با او بساز.
تا که دردت ز پا نیندازد*** تو بهمراه او بساز و برو
و قال علیهالسلام: اقول: روی (الخصال) عن الصادق علیهالسلام قال: من ظهرت صحته علی سقمه فیعالج بشیء فمات فانا الی الله منه بریء.
اذا احسست بفتور ام الم فلا تسرع الی الطبیب، او تخلد الی الفراش، بل اصبر و تجلد ما استطعت وامض فی عملک. فربما کان الحادث طارثا لا یلبث ان یزول. و متی عجزت عن الحرکه فاخلد الی الراحه و خفف الطعام، و لا تلجا الی الطبیب الا عند الضروره.. و معنی هذا ان الامام لا یشیر باستعمال الدواء الا للمضطر الذی لا یجد وسیله الی الشفاء الا به، لان الدواء ان افاد من جهه اضر من جهه ثانیه. و تقدم قوله فی الرساله 30: (ربما کان الدواء داء). و فی مستدرک النهج. عن الامام انه قال: لا یتداوی المرء حتی یغلب مرضه صحته. و قرات عن المعمرین ان اکثرهم لا یعرف طبیبا و لا دواء. و قال بعض الشارحین: اوصی الامام فی حکمته هذه بالصبر علی کل مکروه مادام الصبر ممکنا! و الرضا بمنطق الواقع حسن، و لکن بعد الجهاد و افراغ الوسع.
… بدئک ما مشی بک: ای مادام الداء سهل الاحتمال یمکنک معه العمل فی شوونک فاعمل فان اعیاک فاسترح له
امام علیهالسلام (درباره خودداری از بیماریها) فرموده است: درد خود را به سر ببر چندانکه او تو را راه میبرد (از پا نینداخته یعنی برای اندک بیماری بستری مشو).
بسیاری هستند که از مرض میترسند با دیدن علائم مرض فورا به دکتر مراجعه میکنند و یا بستری میگردند. امام علی (علیه السلام) سفارش میکند در برابر مرض، خود را نبازید تا استقامتتان در برابر ناملایمات افزایش و بتوانید در برابر حوادث بدنی دوام بیاورید.
و قال علیهالسلام: (امشی بدائک) ای سایره و لا تطلب له دوائا (ما مشی بک) و لم یوقعک فی اذیه، و ذلک لان الادویه غالبا تسبب امراضا جدیده، و لذا نقل عنه علیهالسلام انه قال: (ما من دواء الا و یهیج دئا) و قد اید ذلک الطب.
اللغه: الداء: المرض. الشرح: لا تتوقف عن عملک و تتمدد فی فراشک بمجرد ان تشعر بالمرض بل تابع عملک و لا تتوقف عنه الا اذا اقعدک عن الحرکه و لم تعد تحتمله. و هذا علاج نفسی یقوی العزیمه و یشد الهمه و یحفزک للوقوف امام المرض العارض الموقت.
«با درد و بیماری خود تا آنجا که با تو راه می آید، بساز.»
و قال علیهالسلام
امْشِ بِدَائِکَ مَا مَشَی بِکَ .
امام علیه السلام فرمود:
با بیماریات همراهی کن مادامی که با تو همراهی میکند. ( . سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که این کلام حکمتآمیز را در کتاب خود نقل کردهاند مرحوم آمدی در غررالحکم است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 25). همچنین قطب الدین راوندی در کتاب الدعوات آن را ذکر کرده است و در کتاب تمام نهجالبلاغه این جمله با چند جمله مناسب آن در ضمن اندرزنامه امام به فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام آمده ولی این کتاب مدرکی برای آن ذکر نکرده است. )
مدارا کردن با بیماری
امام علیه السلام در این گفتار حکمتآمیز خود به یک اصل مهم بهداشتی و درمانی اشاره میکند میفرماید:«با بیماریات بساز مادامی که با تو همراهی میکند»؛ (امْشِ بِدَائِکَ مَا مَشَی بِکَ) .
اشاره به اینکه تا زمانی که بیماری فشار شدید نیاورده بگذار بدنت بدون نیاز طبیبان و دارو آن را دفع کند.
این مسئله شاید در آن روز که امام این را میفرمود روشن نبود؛اما امروز روشن است که بدن خود دارای نیروی دفاعی است و هرگاه بیماری با استفاده از قدرت دفاعی بدن از بین برود هم زیانهای دارو و درمان را ندارد و هم بدن را تقویت کرده و برای آینده بیمه میکند.البته هرگاه نیروی دفاعی بدن عاجز بماند باید با استفاده از طبیب و دارو به کمک او شتافت تا بیماری را دفع کند.
اضافه بر این بسیاری از بیماریها دورانی دارد که با پایان دورانش خود به خود دفع میشود.از این گذشته انسان وقتی در مقابل بیماری تسلیم میشود و با مختصر ناراحتی در بستر میخوابد به خودش تلقین بیماری میکند،تلقین خود اثر تخریبی دارد.به عکس اگر برخیزد و کار روزانه خود را ادامه دهد عملا تلقین سلامت کرده و در روح او بسیار مؤثر است.
این نکته امروز بر همه روشن است که هر دارو هرچند اثر درمانی داشته باشد،زیانی نیز با خود همراه دارد.در حدیثی از امام کاظم علیه السلام نقل شده است که فرمود:
«لَیْسَ مِنْ دَوَاءٍ إِلَّا وَ هُوَ یُهَیِّجُ دَاءً وَ لَیْسَ شَیْءٌ فِی الْبَدَنِ أَنْفَعَ مِنْ إِمْسَاکِ الْیَدِ إِلَّا عَمَّا یُحْتَاجُ إِلَیْهِ؛ هیچ دارویی نیست مگر اینکه دردی را تحریک میکند و هیچ چیز در بدن سودمندتر از امساک جز نسبت به چیزی که به آن نیاز دارد نیست». ( .بحارالانوار،ج 59،ص 68،ح 18.)
در حدیث دیگری از همان امام علیه السلام میخوانیم:
«ادْفَعُوا مُعَالَجَةَ الْأَطِبَّاءِ مَا انْدَفَعَ الْمُدَاوَاةُ عَنْکُمْ؛ از معالجه طبیبان پرهیز کنید تا زمانی که بیماری به شما فشار نیاورده است». ( .همان،ص 63،ح 4.)
این سخن به بیان دیگری نیز از امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده است که میفرماید:
«لَا تَضْطَجِعْ مَا اسْتَطَعْتَ الْقِیَامَ مَعَ الْعِلَّةِ؛ تا زمانی که میتوانی با داشتن بیماری سرپا باشی در بستر نخواب». ( .همان،ج 78،ص 204،ح 7.)و نظیر این روایت روایات دیگری نیز هست.
تکرار میکنیم:مفهوم این سخنان این نیست که انسان با طبیب و دارو خود را معالجه نکند بلکه مفهومش آن است که در مراجعه به طبیب و استفاده از داروها - که معمولاً آثار زیانباری دارد-عجله ننماید.
بعضی از شارحان،برای این حدیث به جای این معنای طبی و درمانی مفهوم اخلاقی ذکر کردهاند و گفتهاند:انسان باید در برابر حوادث و مشکلات و بیماریها خویشتندار باشد و تا میتواند با مشکلات بسازد و زبان به شکایت نگشاید که با روح رضا و تسلیم سازگار نیست.
ولی این معنا با ظاهر جمله و روایات مشابه که در این زمینه وارد شده چندان سازگار نیست.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Keep walking in your sickness as long as it carries you.“{The idea here is that as long as sickness does not become serious, do not give it importance because by giving it importance, the feelings get affected and the illness intensifies. Therefore, continue your activity and regard yourself as being well. This will dispel your sickness and also prevent the power of resistance from getting weak. It keeps up its psychological power, while the psychological power curbs small ailments by itself, provided it is not forced to give up resistance by surrendering the imagination to the ailment.}
وَ قَالَ علیه السلام أَفضَلُ الزّهدِ إِخفَاءُ الزّهدِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: برترین زهد، پنهان داشتن زهد است !
برترین پارسایی نهفتن پارسایی است.
فاضلترین زهد که اعراض است از دنیا پنهان کردن زهد است
و فرمود (علیه السلام): برترین پارساییها آن است که در نهان باشد.
و آن حضرت فرمود:برترین زهد نهان داشتن زهد است .
شروح:
من ابتهج باطلاع الخلق علی زهده، و عبادته فهو قارع باب الریاء الا ان یکون ابتهاجه بسبب انه اراد اخفاء طاعته، فاظهر الله حسن طاعته من غیر طلب منه، و اخفی معاصیه التی خباها و هذا لطف کامل، و فضل وافر، فابتهج بان لطف الله تعالی یظهر حسناته. و عفوه یستر سیئاته. محصل الکلام فی اظهار الزهد ان الطاعه، و ترک المعاصی مما یتقرب بهما الی رضاء الله فاذا اظهره للناس فلا یخلو من ان یکون الخلق فی قلبه اکرم و اعظم من الله، و من کان الله فی قلبه اکرم و اعظم فهو یخفی الطاعه و الزهد.
(بالاترین نوع پارسایی، پنهان داشتن آن است). پارسایی دو گونه است: پارسایی آشکارا و پارسایی پنهان که همین است پارسایی واقعی و سودمند، پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده است: براستی که خداوند نه به چهرههای ظاهر شما مینگرد و نه به رفتار شما، بلکه به دلهای شما مینگرد و از همین جهت است که این بالاترین نوع پارسایی است. و مقصود امام (علیه السلام) هم پارسایی پنهان است. به این ترتیب صفت را به موصوف اضافه کرده و آن را مقدم داشته است چون پنهان داشتن، مهمتر از خود پارسایی است، و از طرفی پارسایی ظاهری شاید از ریا و سمعه غیر قابل انفکاک باشد بنابراین کم ارزش است.
وَ قَالَ علیه السلام أَفْضَلُ الزُّهْدِ إِخْفَاءُ الزُّهْدِ .
إنما کان کذلک لأن الجهر بالعبادة و الزهادة و الإعلان بذلک قل أن یسلم من مخالطة الریاء و قد تقدم لنا فی الریاء أقوال مقنعة.
رأی المنصور رجلا واقفا ببابه فقال مثل هذا الدرهم بین عینیک و أنت واقف ببابنا فقال الربیع نعم لأنه ضرب علی غیر السکة.
شاعر معشر أثبت الصلاة علیهم
(و قال علیهالسلام: افضل الزهد اخفاء الزهد) فاضلترین زهد- که اعراض است از متاع دنیا- نهان داشتن آن است از نظر برایا تا دور باشد از مخالطت سمعه و شایبه ریا و آن چیزی که پیوسته میشود به غنا
فاضلترین زاهدی پنهان داشتنن زهد خویش است تا از مخالطت ریا و اغراض فاسده دورتر باشد.
و قال علیهالسلام: «افضل الزهد اخفاء الزهد.» یعنی و گفت علیهالسلام که بهترین بیرغبتیهای به دنیا، پنهان داشتن آن است. یعنی با حصول دولت دنیا است، زیرا که مظنهی میل در آن بیشتر است.
اللغه: (زهد) و زهد و زهد زهدا و زهاده فی الشیء و عنه: رغب عنه و ترکه و منه الزهد فی الدنیا ای تخلی عنها للعباده فهو زاهد- المنجد-. المعنی: لکل شیء آفه و آفه العبودیه الریاء، و سمی شرکا خفیا لانه قلما یخلو عنه الانسان، و الریاء التظاهر بعمل شرعی جلبا لقلوب الناس، و یدخل فی کل عباده ظاهره و خصوصا الزهد و التظاهر بترک الدنیا و لذاتها، فطال ما اتخذه المروان اکبر وسیله للنفوذ فی قلوب الناس و استمالتهم، و هو وسیله سهله لا تحتاج الی ریاضه علمیه و لا عملیه فقال (علیه السلام): افضل الزهد ترک التظاهر به عند الناس. الترجمه: بهترین اقسام زهد، نهان داشتن زهد است.
گر زهد نهان کنی ز مردم ***داری تو بزاهدان تقدم
اقول: فاذا اشاعه فهو دلیل حرصه علی الدنیا لازهده فیها فالزهد لیس ترک التنعم من نعمه تعالی بل ترک التعلق بالدنیا کما قال تعالی: (لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم … ) ((فقالوا علیهم السلام جمع الله تعالی الزهد فی هاتین الکلمتین، و فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) قال: بینا انا فی المطاف و اذا برجل یجدب ثوبی، و اذا هو عباد بن کثیر البصری. فقال یا جعفر بن محمد تلبس مثل هذه الثیاب!! و انت فی هذا الموضع مع المکان الذی انت فیه من علی فقلت ثوب قرقبی اشتریته بدینار و کان علی (علیه السلام) فی زمان یستقیم له مالبس و لو لبست مثل ذلک اللباس فی زماننا لقال الناس هذا مراء مثل عباد و روی ایضا اعتراض سفیان الثوری علیه (علیه السلام) فی لباسه، و قال له ما لبس النبی (صلی الله علیه و آله)) مثل ذلک فقال (علیه السلام): ان النبی (صلی الله علیه و آله) کان فی زمان قتر مقتر و ان الدنیا ارخت بعد ذلک عزالیها فاحق اهلها بها ابرارها (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) - ثم تلا (علیه السلام) (قل من حرم زینه الله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق … )- و نحن احق من اخذ منها ما اعطاه الله غیر انی یا ثوری ما تری علی من لوب لبسته للناس- ثم اجتذب ید سفیان الیه و رفع الثوب الاعلی و اخرج ثوبا تحت ذلک علی جلده غلیظا- فقال هذا لبسته لنفسی و ما رایته للناس. - ثم جذب ثوبا علی سفیان اعلاه غلیظ جشن و داخل ذلک ثوب لین- فقال لبست انت هذا الاعلی للناس و لبست هذا لنفسک تسترها.
فی الخطبه 79 حدد الامام الزهد بقوله: (الزهاده قصر الامل، و الشکر عند النعم، و التورع عن المحارم). و فی الخطبه 32 قسم الناس الی اصناف، منهم من طلب الدنیا فنفرت منه، و بعد الیاس تحلی باسم القناعه، و تزین بلباس الزهاده. و اذا عطفنا قوله هنا: افضل الزهد اخفاء الزهد، عطفناه علی ما تقدم- نتج معنا ان الزاهد حقا و صدقا هو الذی ارادته الدنیا فاعرض عنها، و اذا اخفی ذلک عن الناس فقد اضاف فضلا الی فضل، و زاده الله اجرا علی اجر. اما طریق الاخفاء فهو ان یلبس للناس المالوف لامثاله، و لا یتحدث عن زهده، و ان حضر مائده فیها ما لذ وطاب، اکل کاحد الحاضرین دون ان یشعروا انه من الزاهدین.
امام علیهالسلام (درباره زهد) فرموده است: نیکوترین پارسائی پنهان داشتن آن است (زیرا زهد آشکار از ریاء و خودنمائی جدا نیست، ابن میثم )علیهالرحمه( در اینجا از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل فرموده: ان الله لاینظر الی صورکم و لا الی اعمالکم ولکن ینظر الی قلوبکم یعنی خداوند به صورتها و کردارهای شما نگاه نمیکند بلکه به دلهای شما مینگرد).
آشکار ساختن عبادت و خدمت به مردم بسیاری از اوقات انسان را به ریاء وخودنمائی میاندازد، زیرا اخلاص کمتر یافت میشود. منصور داونیقی دید مردی با پیشانی بالا آمده (در اثر عبادت) به در خانه وی آمده و تقاضای کمک میکند. منصور به وی گفت: تو که این پول بر پیشانی داری چرا به در خانه من آمدهای؟ ربیع گفت: این برآمدگی (پول) مسکوک نیست. منظور ربیع این بود که چون عبادتش خالصانه نبوده، این برآمدگی قابل معامله در درگاه خدا نشده و نیازش به منصور افتاده است. ناگفته پیداست که مقام اخلاص مخصوص پیامبران و مردان خداست که پس از جانفشانی و خدمت به این مقام میرسند.
و قال علیهالسلام: (افضل الزهد اخفاء الزهد) اذ الانسان کثیرا ما یظهر زهده، لیطلع الناس علی حسن عمله، و هذا مما یوجب بطلان الزهد لانه یکون ریائا و انما الزاهد الحقیقی من یعمل لله فقط، حتی اذا عرف الناس زهده، حزن و تاثر.
الشرح: الزهد مشوب بالریاء و السمعه و حب الظهور و قد یکون فی بعض الاحیان مشبعا لفضول الانسان و تطلعاته و مدح الناس له، و قد یکون بابا من ابواب الثناء المریح و من هنا کان اخفاوه عن الناس و عدم الظهور امامهم بمظهر الزهد هو الزهد الحقیقی و افضل الزهد لانه یبعد عن الریاء و اشباع فضول الانسان.
«برترین پارسایی پوشیده داشتن پارسایی است.»
و قال علیهالسلام
أَفْضَلُ الزُّهْدِ إِخْفَاءُ الزُّهْدِ .
امام علیه السلام فرمود:
برترین نوع پارسایی مخفی داشتن پارسایی است. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه آمده است که این جمله حکمتآمیز را قبل از سیّد رضی مرحوم کلینی در کتاب روضه کافی آورده است (البته ما آن را در روضه کافی نیافتیم) و سبط بن جوزی (متوفای 597) در کتاب تذکرة الخواص آن را با تفاوتی نقل کرده است به این صورت:«افضل الزهد اخفائه».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 26). در کتاب مستدرک الوسائل،ج 12،ص 46،باب استحباب الزهد فی الدنیا،آن را با اضافه جملههای دیگری ذکر کرده و در بحارالانوار،ج 67،ص 316،ح 23 به نقل از روضة الواعظین این جمله حکمتآمیز،با جملههای دیگری ذکر شده که نشان میدهد از منبع دیگری گرفتهاند. در کتاب تمام نهجالبلاغه این جمله حکمتآمیز را در ضمن خطبهای معروف به«خطبة الوسیلة»نقل کرده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 148). )
برترین زهد
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه و گهربارش میفرماید:«برترین نوع پارسایی مخفی داشتن پارسایی است»؛ (أَفْضَلُ الزُّهْدِ إِخْفَاءُ الزُّهْدِ) .
این سخن اشاره به برنامهای است که زاهدان ریایی در آن عصر و این عصر برای جلب قلوب مردم انتخاب میکردند؛لباسهای ساده و مندرس و گاه از کرباس و خانهای محقر و طعامی بسیار ساده برای خود برمیگزیدند تا مردم به آنها اقبال کنند و گاه آنها را مستجاب الدعوه پندارند و از این طریق مقامی در اجتماع پیدا کنند و یا اموالی را پنهانی گرد میآوردند.بسیار میشد که زندگانی درونی و بیرونی آنها با هم بسیار متفاوت بود و با توجه به اینکه ریاکاری نوعی شرک و خودپرستی است آنها گرچه ظاهرا زاهد ولی در باطن مشرک بودند و گاه سرچشمه خطراتی برای جامعه میشدند.
زاهد واقعی آن کس نیست که به سراغ دنیا رفته،ولی چون آن را به چنگ نیاورده ناچار لباس زهد به خود پوشیده است.زاهد واقعی کسی است که دنیا به سراغش آمده و او آن را نپذیرفته و زندگی زاهدانه را بر نعیم دنیا ترجیح داده است.همان گونه که امیر مؤمنان علی علیه السلام در خطبه 32 از خطب نهج البلاغه میفرماید:
«وَ مِنْهُمْ مَنْ أَبْعَدَهُ عَنْ طَلَبِ الْمُلْکِ ضُئُولَةُ نَفْسِهِ وَ انْقِطَاعُ سَبَبِهِ فَقَصَرَتْهُ الْحَالُ عَلَی حَالِهِ فَتَحَلَّی بِاسْمِ الْقَنَاعَةِ وَ تَزَیَّنَ بِلِبَاسِ أَهْلِ الزَّهَادَةِ وَ لَیْسَ مِنْ ذَلِکَ فِی مَرَاحٍ وَ لَا مَغْدًی؛ بعضی از آنها کسانی هستند که ناتوانیاشان آنها را از رسیدن به جاه و مقام بازداشته و دستشان از همه جا کوتاه شده آنگاه خود را به زیور قناعت آراسته و به لباس زاهدان زینت بخشیدهاند در حالی که در هیچ زمان نه در شب و نه در روز در سلک زاهدان راستین نبودهاند».
بسیاری از بنیانگذاران مذاهب باطله نیز در سلک همین زاهدان ریایی بودند.
به تعبیری دیگر:زاهد کسی است که وابسته به دنیا و اسیر آن نباشد نه آنکس که دستش از همه چیز ته است.همانگونه که امیر مؤمنان علی علیه السلام در تفسیر زهد از آیه شریفه «لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ» استفاده کرده است و میفرماید:«تمام زهد در دو جمله از قرآن آمده است،خداوند سبحان میفرماید:بر گذشته تأسف نخورید و نسبت به آنچه به شما داده است دلبند و شاد نباشید». ( .نهج البلاغه،کلمات قصار،کلمه 439.)
امام علیه السلام در روایت دیگری که در غرر الحکم آمده تعبیر جالب دیگری دارد و میفرماید:
«الزُّهْدُ أَقَلُّ ما یُوجَدُ وَ أَجَلُّ ما یَعْهَدُ وَ یَمْدَحُهُ الْکُلُّ وَ یَتْرُکُهُ الْجُلُّ؛ زهد و پارسایی کمیابترین چیزها و ارزشمندترین آنهاست همگان آن را میستایند ولی اکثر مردم به آن عمل نمیکنند».(.غررالحکم،ح 6054. )
درباره اهمیت زهد و پارسایی و مراتب و درجات آن بحث مشروحی ذیل خطبه 81 از همین کتاب آمده است.
این سخن را با ذکر دو نکته پایان میدهیم:نخست اینکه اگر سؤال شود چگونه میتوان زاهد بود و زهد را پنهان کرد در پاسخ میگوییم:شخص زاهد باید در مجامع مانند دیگران رفتار کند؛مثلاً اگر سر سفرهای است که غذاهای مختلف در آن است مقداری از هر کدام تناول کند نه اینکه همه غذاها را کنار بزند مثلا به نان و پنیری قناعت نماید و از نظر لباس،لباس ساده معمولی بپوشد نه لباس غیر متعارف زاهدانه و به این ترتیب میتواند در باطن زاهد باشد و در ظاهر فردی معمولی.
نکته دیگر اینکه هر گاه زاهد به زهدش افتخار کند و آن را اظهار نماید در واقع زاهد نیست،چرا که دلبستگی به زهد و افتخار به آن و جلب نظر مردم از این طریق خود عین رغبت در دنیا و بر ضد زهد است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “The best kind of asceticism is concealing it.”
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا کُنتَ فِی إِدبَارٍ وَ المَوتُ فِی إِقبَالٍ فَمَا أَسرَعَ المُلتَقَی
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هنگامی که تو زندگی را پشت سر میگذاری و مرگ به تو روی میآورد، پس دیدار با مرگ چه زود خواهد بود .
اگر تو به زندگی پشت کردهای و مرگ به تو روی آور است پس چه زود دیدار میسر است.
هر گاه باشی از مطلوب در پشت گردانیدن و بمقصود نرسیدن و مرگ بسوی تو در روی نهادن پس چه نیک شتابان است
و فرمود (علیه السلام): اگر تو روی به بازگشت نهاده باشی و مرگ روی در آمدن داشته باشد، چه زود به هم خواهید رسید.
و آن حضرت فرمود:زمانی که به دنیا پشت کردهای و مرگ به تو روی نموده، به هم رسیدن تو و مرگ چه سریع است !
شروح:
(وقتی که تو پشت به دنیا میکنی و مرگ رو به تو میآورد، پس چه زود با هم روبرو میشوید). این سخن در مورد دعوت به فرا رسیدن مرگ و آمادگی برای ملاقات با مرگ و دنیای پس از مرگ، به وسیلهی انجام اعمال شایسته میباشد. پشت کردن و رو آوردن، امور اعتباریاند، زیرا انسان به اعتبار لحظات مدت عمرش لحظه به لحظه در حال پشت کردن به دنیا است، و با این حساب، به همان نسبت که عمرش سپری میشود، مرگ به او نزدیک میشود و با در نظر گرفتن هر دو جهت، تلاقی به سرعت انجام میگیرد، و زود به هم میرسند. کلمهی: ملتقی مصدر میمی است.
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا کُنْتَ فِی إِدْبَارٍ وَ الْمَوْتُ فِی إِقْبَالٍ فَمَا أَسْرَعَ الْمُلْتَقَی .
هذا ظاهر لأنه إذا کان کلما جاء ففی إدبار و الموت کلما جاء ففی إقبال فیا سرعان ما یلتقیان و ذلک لأن إدباره هو توجهه إلی الموت و إقبال الموت هو توجه الموت إلی نحوه فقد حق إذن الالتقاء سریعا و مثال ذلک سفینتان بدجلة أو غیرها تصعد إحداهما و الأخری تنحدر نحوها فلا ریب إن الالتقاء یکون وشیکا
(و قال علیهالسلام: اذا کنت فی ادبار) هرگاه که باشی تو از مطلوب در پشت گردانیدن و نرسیدن به مقصود (و الموت فی اقبال) و مرگ به سوی تو در رو نهادن (فما اسرع الملتقی) پس چه نیک شتابان است آن چیزی که به هم پیوسته میشود به فنا از قطع منازل عمر و طی مراحل آن
هرگاه تو باز پس میرفته باشی، و مرگ روی به تو میآمده باشد پس چه زود خواهد رسید وقت ملاقات. تمثیل فرموده است به شخصی که از راهی باز گردد، و دیگری روی به او میآمده باشد البته زود به هم رسند.
و قال علیهالسلام: «اذا کنت فی ادبار و الموت فی اقبال، فما اسرع الملتقی!» یعنی و گفت علیهالسلام که هرگاه باشی تو در پشت کردن به عمر تو و باشد مرگ در روی آوردن به تو، به هجوم و غموم و شدائد، پس چه بسیار زود باشد ملاقات تو با مرگ.
اللغه: (الادبار) نقیص الاقبال- صحاح. الاعراب: فی ادبار، جار و مجرور متعلق بمقدر، و الجمله خبر کنت، و الادبار و الاقبال اعتبرا ظرف لزمان الماضی و الاستقبال. المعنی: قد اشار (علیه السلام) فی هذا الموجز من الکلام الی سرعه مضی العمر و الخروج من هذه الدنیا العاریه، و افاد ان الانسان بین حرکتین سریعتین نحو الموت: 1- ادباره علی هذه الدنیا و سفره عن هذه الحیاه المادیه، فانه من یوم ولد من امه کمن تجهز راحلا عن هذه الدار، انفاسه اقدام تقع للمسیر، و ایامه منازل، و لیاله مراحل، فکل مسافر له استراحه ما طی سفره و لکن الانسان فی الادبار عن هذه الدار لا یستریح قید ساعه و یدیم سیره بکل تنفس. 2- ان الموت اقبل نحو الانسان یطلبه دائما، فانه عباره عن اختلال شرائط الصحه، و الحیاه اثر حادث یعرض للانسان کالتصادم او السقوط او الحرق او الغرق او غیر ذلک من الحوادث الموجبه للموت فجاه او باناه او بزوال القوه الغریزیه الکامنه فی الانسان تنقص رویدا الی ان یبید و یحل الموت الطبیعی و بکلا الوجهین کان الموت الی اقبال دائم و سریع نحو الانسان. الترجمه: چون تو را پشت بزندگی است و مرگ رو به تو، چه زود برخورد خواهد شد.
چون تو را پشت به دنیا باشد ***مرگ بهر تو مهیا باشد.
فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام فی قوله تعالی: (قل ان الموت الذی تفرون منه فانه ملاقیکم ثم تردون الی عالم الغیب و الشهاده فینبئکم بما کنتم تعلمون) تعد السنون ثم تعد الشهور ثم تعد الایام ثم تعد الساعات ثم تعد (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) النفس (فاذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعه و لا یستقدمون). و مثال لما قاله علیهالسلام السیارات العصریه اذا کانتا متواجهتین فقد یکون بعد هما بحیث لاتری احداهما من الاخری الاشبحا فلا تمضی الا انات یسیره تلتقیان.
المراد بالادبار هنا مضی الامام من العمر، و باقبال الموت انه آت فی اجله لا یتقدم علیه، و لا یتاخر عنه، و المعنی انت مسرع الی الموت فاستعد له. و فی الرساله 30 (من کانت مطیته اللیل و النهار یسار به و ان کان واقفا، و یقطع المسافه و ان کان مقیما).
… و الموت فی اقبال: یطلبک الموت من خلفک لیلحقک و انت مدبر الیه تقرب علیه المسافه
امام علیهالسلام (درباره یاد مرگ بودن) فرموده است: هنگامی که تو پشت (به دنیا) میکنی و مرگ (به تو) رو میآورد پس چه زود ملاقات و به هم رسیدن (بین تو و مرگ) پیش خواهد آمد.
پایان زندگی هر فردی مرگ است. از آن لحظهای که انسان چشم به دنیا میگشاید، گام به گام بسوی قبر نزدیک میگردد، از سوی دیگر مرگ هم آغوش باز کرده و برای پایان دادن به زندگی انسان به سویش میشتابد و سرانجام یکدیگر را ملاقات میکنند، همان طوری که این ملاقات برای نیرومندان، پیامبران و امامان (علیه السلام) همه و همه پیش آمده برای زندگان هم پیش خواهد آمد. خدا میفرماید: (هر جانداری مرگ را میچشد … )
و قال علیهالسلام: (اذا کنت فی ادبار) من عمرک، لان فی کل یوم یبتعد الانسان عن الدنیا بقدر یوم (و الموت فی اقبال) بان اخذ یقبل الیک، لان الموت فی کل یوم یتقدم الی الانسان بمقدار یوم (فما اسرع الملتقی) بینک و بین الموت.
الشرح: اذا کان عمرک فی ادبار یقصر شیئا فشیئا- و اکبر ما تکون عند ولادتک- فانت تمشی نحو الاخره و الموت فی المقابل یمشی نحوک فما اسرع ما تلتقی و ایاه فیاخذک معه فاذا کان شخصان متقابلان و یسیران معا نحو هدف فی منتصف الطریق فانهما سیلتقیان بسرعه … و هذه دعوه الی الاستعداد للاخره و العمل لها و ان یکون الانسان باستمرار متاهبا للرحیل فی ای وقت یاتیه الاجل …
«هر گاه تو در حال پشت کردن و مرگ در حال روی آوردن است، دیدار چه شتابان خواهد بود.»
و قال علیهالسلام
إذَا کُنْتَ فِی إِدْبَارٍ،وَ الْمَوْتُ فِی إِقْبَالٍ،فَمَا أَسْرَعَ الْمُلْتَقَی .
امام علیه السلام فرمود:
در حالی که تو به زندگی پشت میکنی و مرگ به تو روی میآورد ملاقات
(با یکدیگر) چه سریع خواهد بود. (. سند گفتار حکیمانه: این سخن حکمتآمیز را جمعی از دانشمندان در کتابهای خود آوردهاند از جمله آمدی در غررالحکم،قاضی قضاعی در کتاب الدستور و ابن جوزی در تذکره.شایان توجه اینکه فتال نیشابوری در کتاب روضة الواعظین این جمله را با آنچه در حکمت هجدهم آمده (نوزدهم طبق نوشته ما) با هم ذکر کرده و همه را جزء خطبه 38 میداند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 20 و 26).در کتاب تمام نهجالبلاغه،این جمله را مانند بسیاری از جملات دیگر جزء مجموعه نصایح علی علیه السلام به امام مجتبی آورده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 962).)
ملاقات سریع!
امام علیه السلام در این جمله حکمتآمیز در مورد سرعت گذشت عمر و فرارسیدن لحظات مرگ به همگان هشدار میدهد میفرماید:«در حالی که تو به زندگی پشت میکنی و مرگ به تو روی میآورد ملاقات (با یکدیگر) چه سریع خواهد بود!»؛ (إِذَا کُنْتَ فِی إِدْبَارٍ،وَ الْمَوْتُ فِی إِقْبَالٍ،فَمَا أَسْرَعَ الْمُلْتَقَی) .
نکته مهمی در این سخن پرمحتوای امام علیه السلام است که نخست همه انسانها را در حال حرکت به سوی پایان عمر معرفی میکند و این یک واقعیت است.از لحظهای که انسان متولد میشود و هر ساعتی که بر او میگذرد بخشی از سرمایه عمر او کاسته و هر نفسی که میزند یک گام به پایان زندگی نزدیک میگردد، زیرا عمر انسان به هر حال محدود است و اگر هیچ مشکلی هم برای او پیش نیاید روزی پایان میپذیرد.درست مانند چراغی که ماده اشتعالزایش تدریجاً کم میشود و روزی تمام و سرانجام خاموش خواهد شد.این حرکت سریع بدون یک لحظه توقف ادامه دارد و به این ترتیب،از اینسو همه انسانها شتابان به سوی مرگ حرکت میکنند.
از سوی دیگر،پیوسته عوامل مرگ به سوی انسان در حرکت اند خواه این عوامل از طریق حوادث ناگهانی،زلزلهها،طوفان و سیلاب،تصادفها و مانند آن باشد یا به صورت بیماریهایی که با گذشت عمر و ضعف و ناتوانی اعضا خواه ناخواه دامان انسان را میگیرد و بدین ترتیب دو حرکت از دو سو رو به روی یکدیگر دائماً در حال انجامند از یکسو،انسان بهسوی نقطه پایان زندگی و از آنسو،حوادث بهسوی انسان در حرکت است و در چنین شرایطی ملاقات با یکدیگر سریع خواهد بود؛مانند دو وسیله نقلیهای که از دو طرف روبروی یکدیگر با سرعت در حرکتاند و چیزی نمیگذرد که به هم میرسند.
قرآن مجید خطاب به قوم یهود میفرماید: ««قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلی عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»؛ بگو آن مرگی که (به پندار خود) از آن فرار میکنید به یقین با شما ملاقات خواهد کرد سپس به سوی کسی باز میگردید که از پنهان و آشکار باخبر است و شما را از آنچه انجام میدادید باخبر میسازد». ( .جمعه،آیه 8.)
در این زمینه روایات فراوانی از معصومین علیهم السلام نقل شده است از جمله در همین کلمات قصار،امام علیه السلام (در کلمه 74) فرموده است:
«نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَی أَجَلِهِ؛ نَفَسهای انسان گامهای او به سوی مرگ اوست».
در نامه 27 از بخش نامههای امام علیه السلام خواندیم که میفرماید:
«وَ أَنْتُمْ طُرَدَاءُ الْمَوْتِ إِنْ أَقَمْتُمْ لَهُ أَخَذَکُمْ وَ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنْهُ أَدْرَکَکُمْ وَ هُوَ أَلْزَمُ لَکُمْ مِنْ ظِلِّکُمْ،الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَوَاصِیکُمْ وَ الدُّنْیَا تُطْوَی مِنْ خَلْفِکُم؛ شما رانده شدگان و تعقیبشدگان مرگ هستید (و صید شدگان به وسیله آن) اگر بایستید شما را دستگیر خواهد کرد و اگر فرار کنید به شما خواهد رسید و مرگ از سایه شما به شما همراهتر است و با موی پیشانی شما گره خورده و دنیا در پشت سر شما به سرعت در هم پیچیده میشود (و پایان عمر دور نیست)».
هدف از تمام این هشدارها این است که زندگی دنیا غفلتزاست و هنگامی که انسان به آن سرگرم شود گاه همه چیز را فراموش میکند و چنان گام برمیدارد که گویی زندگی دنیا ابدی است نه خبری از آخرت نه توشهای برای آن سفر و نه اندوختهای برای آن دیار تهیه میکند این هشدارها برای این است که انسان را تکانی دهد و از این خواب غفلت بیدار کند و پیش از آنکه فرصتها از دست برود او را به تهیه زاد و توشه وا دارد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “When you are running away from the world and death is approaching you, there is no question of delay in the encounter.
“Endurance, again, has four aspects: eagerness, apprehension, abstention (from the allurements of the world) and anticipation (of death). So, whoever is eager for Paradise will ignore his passions; whoever fears the Fire (of Hell) will refrain from committing prohibited actions; whoever abstains from the world takes hardships lightly, and whoever anticipates death will hasten towards good deeds.
وَ قَالَ علیه السلام الحَذَرَ الحَذَرَ فَوَاللّهِ لَقَد سَتَرَ حَتّی کَأَنّهُ قَد غَفَرَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هشدار! هشدار! به خدا سوگند، چنان پردهپوشی کرده که پنداری تو را بخشیده است !
بترسید! بترسید! که خدا چنان پرده- بر بنده- گستریده که گویی او را آمرزیده.
قطع منزل و فرمود در کلامیکه مر او را بود یعنی در اثنای آن بترس و حذر کن از معاصی پس بخدا سوگند که هر آینه پوشانید خدا در نظر تو عقوبت معصیت تا آنکه گویا آمرزیده است
و فرمود (علیه السلام): بترسید، بترسید، به خدا سوگند، که گاه چنان گناه را می پوشاند که پنداری آن را بخشیده است.
و آن حضرت فرمود:حذر،حذر!به خدا قسم هر آینه بر گناه پرده پوشیده،تا جایی که گویا آمرزیده است .
شروح:
و قوله: الحذر الحذر ای الزم الحذر من اقوالک الفاحشه و افعالک القبیحه.
الحذر الحذر: ای الزمه من المعاصی.
(زنهار، به خدا سوگند، آن چنان پنهان داشته که گویی آمرزیده است). امام (علیه السلام) بدین وسیله انسان را از خشم الهی به سبب نافرمانی از او برحذر داشته است، به خاطر سهلانگاری و پوشیده داشتن گناه خود تا بدانجا که گویی آمرزیده است. عبارت: فوالله … مقدمهی صغرا برای قیاس مضمری است که کبرای مقدر آن چنین است: هر کس تا بدان حد گناه بندهاش را پوشیده دارد، لازم است که بنده از خشم او برحذر بوده و از نافرمانیاش بپرهیزد و رو به اطاعت او آورد که هدف از لطف او نسبت به پوشیده داشتن گناه همین است که بنده برگردد.
وَ قَالَ علیه السلام الْحَذَرَ الْحَذَرَ فَوَاللَّهِ لَقَدْ سَتَرَ حَتَّی کَأَنَّهُ قَدْ غَفَرَ .
قد تقدم هذا المعنی و هو الاستدراج الذی ذکرناه آنفا
(و قال علیهالسلام فی کلام له الحذر الحذر) حذر کن همچنانکه حق حذر است از معاصی و اجتناب نمای از ملاهی (فو الله لقد ستر) پس قسم به ذات خدای که هر آینه مستور ساخت او سبحانه و پوشانیده در نظر تو عقوبت معصیت را (حتی کانه قد غفر) تا آنکه گویا آمرزیده پس برحذر باش از گرفتن او تو را فجاه
یعنی بپرهیزید پس به خدای که پوشیده است بر گناهان عباد پرده عفو و اغماض حتی گویا به تحقیق آمرزیده است و البته بخشنده است.
و قال علیهالسلام: «الحذر الحذر! فو الله لقد ستر، حتی کانه غفر.» یعنی و گفت علیهالسلام که بترس از خدا، بترس از خدا! پس سوگند به خدا که هر آینه به تحقیق که پوشید خدا گناهان را، تا به آن حدی که گویا در گذشته است از عقوبت. یعنی بترس از غضب حلیم بردبار که اگر حلمش شدید است عقوبتش اشد است.
اللغه: (الحذر) حذر حذرا الرجل: تحرز منه (ستر) سترا الشیء: غطاه- المنجد. الاعراب: الحذر مفعول مطلق لفعل محذوف وجوبا ای احذر الحذر. المعنی: هذه الجمله اشاره الی المنع من الاغترار بامهال الله تعالی لعبده فی ارتکاب الخطایا و المعاصی، فانه تعالی بلطفه و عنایته یحفظ عبده عند ارتکاب الخطاء من ان یفضحه بین الناس فیغظی معاصی و یصون عرضه، و بهذه المناسبه شدد فی تحریم الغیبه و جعله اشد من الزنا، فان العصیان مادام مستورا یحفظ المرتکب عن التجری، و یعده للتوبه و الانابه، و قد اهتم الله بستر المعصیه کانه غفرها و عفا عنها، و لکن هذا الستر لیس غفرانا و عفوا، فعلی العبد ان یتدارک خطایاه بالتوبه و الندم. الترجمه: در حذر باش حذر، سوگند بخداوند که پردهپوشی کند تا آنجا که گویا آمرزیده باشد.
در حذر باش ز ستاری حق*** توبه آور ز گناه اسبق
پردهپوش است خداوند کریم*** تا بری ظن گذشت مطلق
(الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) اما ستره تعالی ففی الخبر: لو لاستره لما دفنوا اکثر الناس لسوء اعمالهم و قبح افعالهم. و اما وجوب الحذر من ذلک فعنه (علیه السلام): لاتبدین عن واضحه و قد علمت الاعمال الفاضحه و لاتامنن البیات و قد عملت السیئات. و عن الصادق (علیه السلام) تعوذوا بالله من سطوات الله باللیل و النهار، قیل: له و ما سطوات الله؟ قال: الاخذ علی المعاصی. و عن ابیالحسن (علیه السلام): ان لله تعالی فی کل یوم و لیله منادیا ینادی مهلا مهلا! عباد الله عن معاصی الله فلو لا بهائم رتع، و صبیه رضع، و شیوخ رکع، لصب علیکم العذاب صبا ترضون به رضا.
الی متی تتمادی فی غیک- ایها العاصی- اتظن انک مهمل و مغفول عنک، او مغفور لک؟ کلا، انه تعالی یمهل و لا یهمل، و ما سکت عنک الا امتحانا لک، و رحمه بک عسی ان تثوب الی رشدک و عقلک. و تقدم مثله مرارا، و آخرها فی الحکمه 24.
… حتی کانه قد غفر: الضمیر لله ستر مخازی عباده حتی ظن انه غفرها لهم و یوشک ان یاخذهم بمکره
امام علیهالسلام (در ترغیب به دوری از گناه) فرموده است: (از نافرمانی) دوری کنید دوری کنید به خدا سوگند هر آینه (گناهان را چنان) پنهان نموده که گویا (آنها را) آمرزیده و بخشیده است (پس اکنون که مهلت داده و گناهان را پنهان نموده ترس و دوری از خشم او واجب است، و باید معصیت نکرده از گذشته پشیمان بوده توبه نمائید، زیرا همان طور که حلم و بردباریش بسیار است عقاب و کیفرش سخت میباشد).
از لطف خدا نسبت به بندگانش این است که فرشتگانی که اعمال را مینویسد آنقدر فراوان هستند که فرشته امروز، دیگر نوبت ضبط اعمال را نمییابد و فقط از اعمال یک روز آگاه است، اما هرگاه انسان اقرار به گناه کرد فرشتهای که اقرار را شنیده آگاه میگردد. بدین … اگر انسان اقرار به گناه نکند فقط خدا و دو ملک از گناه آگاه هستند، اما این مخفی داشتن گناهان و لطف خدا دلیل بر این نیست که از اعمال ما غافل است و عقاب نمیکند. امام (علیه السلام) اعلام خطر میکند که صورت ظاهر را که خبری نیست ننگرید، بلکه بفکر توبه هم باشید اما توبهای که بار دیگر نشکنید.
و قال علیهالسلام: احذر (الحذر الحذر) من المعاصی، و التکرار للتاکید (فو الله لقد ستر) الله المعاصی (حتی کانه قد غفر) و الحال انه لم یغفر، و انما ستر و عن قریب یواخذ بالسیئات حیث لا مفر و لا رجوع، و هذا تحذیر عن العصیان.
الشرح: احذر سطوات الله و نقماته فانه یستر علیک العیوب و لا یکشفها لیفضحک به و لکنه قد یوخرها لیوم شدید یاخذک فیه. فاذا اذنبت فتدارک ذنبک بالتوبه و ارجع الیه تعالی بالاستغفار و الانابه.
«پرهیز کنید پرهیز کنید به خدا سوگند که چنان پرده پوشی کرده که گویی آمرزیده است.»
و قال علیهالسلام
الْحَذَرَ الْحَذَرَ فَوَاللَّهِ لَقَدْ سَتَرَ،حَتّی کَأَنَّهُ قَدْ غَفَرَ .
امام علیه السلام میفرماید:
(از مجازات الهی) برحذر باش،برحذر باش،به خدا سوگند آن قدر پردهپوشی کرده،که گویی آمرزیده است. ( . سند گفتار حکیمانه: از کسانی که پیش از مرحوم سیّد رضی این سخن حکمتآمیز را از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل کردهاند جاحظ در کتاب مائة المختارة است و قبلا در ذیل حکمت شماره نوزده از فتال نیشابوری در کتاب روضة الواعظین آوردیم که او این جمله و چند جمله دیگر را یکجا از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل کرده است که نشان میدهد از منبعی غیر از نهجالبلاغه گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 27). اضافه بر آنچه گفته شد در کتاب غررالحکم،آمدی با بعضی از اضافات و در مناقب خوارزمی نیز ذکر شده است. در کتاب تمام نهجالبلاغه این کلام حکمت آمیز را جزو خطبهای نقل کرده که در زمانی که امیر مؤمنان علی علیه السلام وارد کوفه شد آن را ایراد فرمود.(تمام نهجالبلاغه،ص 362). )
از پردهپوشی خداوند مغرور مباش
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش به همه معصیتکاران هشدار میدهد که از صبر الهی در مقابل معاصیشان مغرور نشوند.میفرماید:«(از مجازات الهی) برحذر باش برحذر باش،به خدا سوگند آنقدر پردهپوشی کرده که گویی آمرزیده است»؛ (الْحَذَرَ الْحَذَرَ فَوَاللَّهِ لَقَدْ سَتَرَ،حَتّی کَأَنَّهُ قَدْ غَفَرَ) .
اشاره به اینکه یکی از صفات پروردگار،ستار العیوب بودن است.با رحمت واسعهاش گناهان پنهانی بندگان را افشا نمیکند تا آبروی آنها در نزد دوست و دشمن ریخته نشود شاید بیدار شوند به سوی خدا باز گردند و از گناهان خویش توبه کنند و دست بردارند.اما بسیار میشود که افراد از این لطف و رحمت الهی سوء استفاده میکنند و گمان دارند گناهی نکردهاند یا اگر گناهی مرتکب شدهاند خداوند بدون توبه آنها را مشمول عفو خود قرار داده است.
امام علیه السلام در اینجا هشدار میدهد که از این لطف و عنایت الهی مغرور نشوید به خصوص اینکه ممکن است این از قبیل نعمتهای استدراجی باشد یعنی خداوند گروهی از گنهکاران را لایق عفو و بخشش نمیبیند؛آنها را به حال خود رها میکند تا مجازاتشان را به تأخیر بیندازد تا پشتشان از بار گناه سنگین شود و آنگاه به شدت آنها را گرفته و مجازات میکند.
در ضمن این سخن درسی است برای بندگان که آنها هم ستار العیوب باشند و به محض اطلاع از گناهان پنهانی کسی،به افشاگری برنخیزند و آبرویش را نریزند و به او مجال اصلاح خویشتن و توبه دهند.
اضافه بر این کمتر کسی است که عیب و خطایی در پنهان نداشته باشد اگر باب افشاگری گشوده شود،همگان نسبت به یکدیگر بیاعتماد میشوند و سرمایه اصلی جامعه که اعتماد است از دست میرود.
وَ سُئِلَ علیه السلام عَنِ الإِیمَانِ فَقَالَ الإِیمَانُ عَلَی أَربَعِ دَعَائِمَ عَلَی الصّبرِ وَ الیَقِینِ وَ العَدلِ وَ الجِهَادِ وَ الصّبرُ مِنهَا عَلَی أَربَعِ شُعَبٍ عَلَی الشّوقِ وَ الشّفَقِ وَ الزّهدِ وَ التّرَقّبِ فَمَنِ اشتَاقَ إِلَی الجَنّةِ سَلَا عَنِ الشّهَوَاتِ وَ مَن أَشفَقَ مِنَ النّارِ اجتَنَبَ المُحَرّمَاتِ وَ مَن زَهِدَ فِی الدّنیَا استَهَانَ بِالمُصِیبَاتِ وَ مَنِ ارتَقَبَ المَوتَ سَارَعَ إِلَی الخَیرَاتِ وَ الیَقِینُ مِنهَا عَلَی أَربَعِ شُعَبٍ عَلَی تَبصِرَةِ الفِطنَةِ وَ تَأَوّلِ الحِکمَةِ وَ مَوعِظَةِ العِبرَةِ وَ سُنّةِ الأَوّلِینَ فَمَن تَبَصّرَ فِی الفِطنَةِ تَبَیّنَت لَهُ الحِکمَةُ وَ مَن تَبَیّنَت لَهُ الحِکمَةُ عَرَفَ العِبرَةَ وَ مَن عَرَفَ العِبرَةَ فَکَأَنّمَا کَانَ فِی الأَوّلِینَ وَ العَدلُ مِنهَا عَلَی أَربَعِ شُعَبٍ عَلَی غَائِصِ الفَهمِ وَ غَورِ العِلمِ وَ زُهرَةِ الحُکمِ وَ رَسَاخَةِ الحِلمِ فَمَن فَهِمَ عَلِمَ غَورَ العِلمِ وَ مَن عَلِمَ غَورَ العِلمِ صَدَرَ عَن شَرَائِعِ الحُکمِ وَ مَن حَلُمَ لَم یُفَرّط فِی أَمرِهِ وَ عَاشَ فِی النّاسِ حَمِیداً وَ الجِهَادُ مِنهَا عَلَی أَربَعِ شُعَبٍ عَلَی الأَمرِ بِالمَعرُوفِ وَ النهّیِ عَنِ المُنکَرِ وَ الصّدقِ فِی المَوَاطِنِ وَ شَنَآنِ الفَاسِقِینَ فَمَن أَمَرَ بِالمَعرُوفِ شَدّ ظُهُورَ المُؤمِنِینَ وَ مَن نَهَی عَنِ المُنکَرِ أَرغَمَ أُنُوفَ الکَافِرِینَ وَ مَن صَدَقَ فِی المَوَاطِنِ قَضَی مَا عَلَیهِ وَ مَن شَنِئَ الفَاسِقِینَ وَ غَضِبَ لِلّهِ غَضِبَ اللّهُ لَهُ وَ أَرضَاهُ یَومَ القِیَامَةِ وَ الکُفرُ عَلَی أَربَعِ دَعَائِمَ عَلَی التّعَمّقِ
وَ التّنَازُعِ وَ الزّیغِ وَ الشّقَاقِ فَمَن تَعَمّقَ لَم یُنِب إِلَی الحَقّ وَ مَن کَثُرَ نِزَاعُهُ بِالجَهلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ الحَقّ وَ مَن زَاغَ سَاءَت عِندَهُ الحَسَنَةُ وَ حَسُنَت عِندَهُ السّیّئَةُ وَ سَکِرَ سُکرَ الضّلَالَةِ وَ مَن شَاقّ وَعُرَت عَلَیهِ طُرُقُهُ وَ أَعضَلَ عَلَیهِ أَمرُهُ وَ ضَاقَ عَلَیهِ مَخرَجُهُ وَ الشّکّ عَلَی أَربَعِ شُعَبٍ عَلَی التمّاَریِ وَ الهَولِ وَ التّرَدّدِ وَ الِاستِسلَامِ فَمَن جَعَلَ المِرَاءَ دَیدَناً لَم یُصبِح لَیلُهُ وَ مَن هَالَهُ مَا بَینَ یَدَیهِ نَکَصَ عَلَی عَقِبَیهِ وَ مَن تَرَدّدَ فِی الرّیبِ وَطِئَتهُ سَنَابِکُ الشّیَاطِینِ وَ مَنِ استَسلَمَ لِهَلَکَةِ الدّنیَا وَ الآخِرَةِ هَلَکَ فِیهِمَا
قال الرضی و بعد هذاکلام ترکنا ذکره خوف الإطالة والخروج عن الغرض المقصود فی هذاالکتاب
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (از ایمان پرسیدند، جواب داد)
ایمان بر چهار پایه استوار است: صبر، یقین، عدل و جهاد . صبر نیز بر چهار پایه قرار دارد. شوق، هراس، زهد و انتظار . آن کس که اشتیاق بهشت دارد، شهوتهایش کاستی گیرد، و آن کس که از آتش جهنّم میترسد، از حرام دوری میگزیند، و آن کس که در دنیا زهد میورزد، مصیبتها را ساده پندارد، و آن کس که مرگ را انتظار میکشد در نیکیها شتاب میکند . یقین نیز بر چهار پایه استوار است: بینش زیرکانه، دریافت حکیمانه واقعیّتها، پند گرفتن از حوادث روزگار، و پیمودن راه درست پیشینیان . پس آن کس که هوشمندانه به واقعیّتها نگریست، حکمت را آشکارا بیند، و آن که حکمت را آشکارا دید، عبرت آموزی را شناسد، و آن که عبرت آموزی شناخت گویا چنان است که با گذشتگان میزیسته است . و عدل نیز بر چهار پایه بر قرار است: فکری ژرف اندیش، دانشی عمیق و به حقیقت رسیده، نیکو داوری کردن و استوار بودن در شکیبایی. پس کسی که درست اندیشید به ژرفای دانش رسید و آن کس که به حقیقت دانش رسید، از چشمه زلال شریعت نوشید، و کسی که شکیبا شد در کارش زیاده روی نکرده با نیکنامی در میان مردم زندگی خواهد کرد . و جهاد نیز بر چهار پایه استوار است:
امر به معروف، و نهی از منکر، راستگویی در هر حال، و دشمنی با فاسقان . پس هر کس به معروف امر کرد، پشتوانه نیرومند مؤمنان است، و آن کس که از زشتیها نهی کرد، بینی منافقان را به خاک مالید، و آن کس که در میدان نبرد صادقانه پایداری کند حقّی را که بر گردن او بوده ادا کرده است، و کسی که با فاسقان دشمنی کند و برای خدا خشم گیرد، خدا هم برای او خشم آورد، و روز قیامت او را خشنود سازد .
و کفر بر چهار ستون پایدار است: کنجکاوی دروغین، «1» ستیزهجویی و جدل، انحراف از حق، و دشمنی کردن ، پس آن کس که دنبال توهّم و کنجکاوی دروغین رفت به حق نرسید. «2» و آن کس که به ستیزهجویی و نزاع پرداخت از دیدن حق نا بینا شد، و آن کس که از راه حق منحرف گردید، نیکویی را زشت، و زشتی را نیکویی پنداشت و سر مست گمراهیها گشت، و آن کس که دشمنی ورزید پیمودن راه حق بر او دشوار و کارش سخت، و نجات او از مشکلات دشوار است . و شک چهار بخش دارد: جدال در گفتار، ترسیدن، دو دل بودن، و تسلیم حوادث روزگار شدن . پس آن کس که جدال و نزاع را عادت خود قرار داد از تاریکی شبهات بیرون نخواهد آمد، و آن کس که از هر چیزی ترسید همواره در حال عقب نشینی است، و آن کس که در تردید و دو دلی باشد زیر پای شیطان کوبیده خواهد شد، و آن کس که تسلیم حوادث گردد و به تباهی دنیا و آخرت گردن نهد، و هر دو جهان را از کف خواهد داد .
(سخن امام طولانی است چون در این فصل، حکمتهای کوتاه را جمع آوری میکنم از آوردن دنباله سخن خودداری کردم)
[و او را از ایمان پرسیدند، فرمود:] ایمان بر چهار پایه استوار است، بر شکیبایی، و یقین و داد و جهاد. و شکیبایی را چهار شاخه است: آرزومند بودن، و ترسیدن، و پارسایی و چشم امید داشتن. پس آن که مشتاق بهشت بود، شهوتها را از دل زدود، و آن که از دوزخ ترسید، از آنچه حرام است دوری گزید، و آن که ناخواهان دنیا بود، مصیبتها بر وی آسان نمود، و آن که مرگ را چشم داشت، در کارهای نیک پای پیش گذاشت. و یقین بر چهار شعبه است: بر بینایی زیرکانه، و دریافت عالمانه و پند گرفتن از گذشت زمان و رفتن به روش پیشینیان. پس آن که زیرکانه دید حکمت بر وی آشکار گردید، و آن را که حکمت آشکار گردید عبرت آموخت، و آن که عبرت آموخت چنان است که با پیشینیان زندگی را در نوردید. و عدل بر چهار شعبه است: بر فهمی ژرف نگرنده، و دانشی پی به حقیقت برنده، و نیکو داوری فرمودن، و در بردباری استوار بودن. پس آن که فهمید به ژرفای دانش رسید و آنکه به ژرفای دانش رسید از آبشخور شریعت سیراب گردید، و آن که بردبار بود، تقصیر نکرد و میان مردم با نیکنامی زندگی نمود. و جهاد بر چهار شعبه است: به کار نیک وادار نمودن، و از کار زشت منع فرمودن. و پایداری در پیکار با دشمنان، و دشمنی با فاسقان. پس آن که به کار نیک واداشت، پشت مؤمنان را استوار داشت، و آن که از کار زشت منع فرمود بینی منافقان را به خاک سود، و آن که در پیکار با دشمنان پایدار بود، حقی را که بر گردن دارد ادا نمود، و آن که با فاسقان دشمن بود و برای خدا به خشم آید، خدا به خاطر او خشم آورد و روز رستاخیز وی را خشنود نماید. و کفر بر چهار ستون پایدار است: پی وهم رفتن و خصومت کردن و از راه حق به دیگر سو گردیدن و دشمنی ورزیدن. پس آن که پی وهم گرفت به حق بازنگشت، و آن که از نادانی فراوان، خصومت ورزید، از دیدن حق کور گشت، و آن که از راه حق به دیگر سو شد، نیکویی را زشت و زشتی را نیکویی دید و مست گمراهی گردید، و آن که دشمنی ورزید راهها برایش دشوار شد و کارش سخت و برون شو کار ناپایدار.
و شک بر چهار شعبه است: در گفتار جدال نمودن و ترسیدن و دو دل بودن، و تسلیم حادثههای روزگار گردیدن. پس آن که جدال را عادت خود کرد، خویش را از تاریکی شبهت برون نیاورد، و آن که از هر چیز که پیش رویش آمد ترسید، پیوسته واپس خزید، و آن که دو دل بود پی شیطان او را بسود، و آن که به تباهی دنیا و آخرت گردن نهاد هر دو جهانش را به باد داد. [و پس از این سخن گفتاری بود که از بیم درازی و برون شدن از روش کاری که در این کتاب مقصود است نیاوردیم.]
و پرسیدند آن حضرترا از تفسیر ایمان پس فرمود که ایمان بر چهار اصل و ستونست بر صبر و یقین و عدل و جهاد پس صبر از آن چهار صفت بر چهار شعبه است بر آرزومندی بجنت و ترسیدن از دوزخ و ترک دنیا و چشم مرگ که شکننده لذاتست پس هر که مشتاقست ببهشت زایل شد ازو آرزوهای نفس و هر که ترسید از آتش دور شد از حرامها و هر که بی رغبت شد در دنیا خوار شمرد مصیبتها تا در زمان بلیات و هر که چشم داشت مرگ را شتاب نمود در نیکوئیها و یقین از آن چهار صفت بر چهار شعبه است بر بینا گردانیدن زیرکی و بر تفسیر قرآن و استخراج حقایق آن و بر پند گرفتن از عبرت مردمان و بر طریقه و روش پیشینیان پس هر که بینا شده در فتنه و زیرکی خود روشن شد مر او را حکمت عملی و علمی و هر که هویدا شد مر او را حکمت شناسا شد بعبرت گرفتن از حال دیگران و هر که بشناخت عبرت گرفتن را بود در میان پیشینیان و عدل از آن بر چهار شعبه است بر فهم غوص کننده در قعر؟؟؟
دانست فرو رفتن در دانش خود و هر که بر طراوت و تازگی حکمتهای صادره از عدالت و بردباری و استواری آن پس هر که فهم کرد دانست بنهایت دانستن خود را باز گردید از مواضع آبخور حکم و حکمت و هر که بردبار باشد تقصیر نکرد در امور سهل و شدید خود و زیست کرد در مردمان ستوده شده و جهاد از آن بر چهار شعبه است بر فرمودن بنیکوئی و بازداشتن از کار بد و راستی در مواضع آن و دشمنی با فاسقان پس هر که امر کرد بنیکوئی سخت ساخت پشتهای مؤمنان را و هر که نهی کرد از منکر در خاک مذلت مالید بینیهای منافقانرا و هر که راست بود در جایهای گذارد آنچه بر او بود و هر که دشمن داشت فاسقان را و غضب کرد برای رضای خدا غضب کرد خدا برای او بر اعدای او و خوشنود گردانید او را در روز سختر اگر خواهد خدا و کفر نیز بر چهار ستون برپاست بر دور شدن و افراط ورزیدن در طلب حق و بر نزاع کردن بر یکدیگر و بر کج شدن که رذیله تفریط است و بر خلاف ورزیدن پس هر که تعمق ورزید بازگشت بحق و هر که بسیار کرد نزاع بمردمان بنادانی دائم شد کوری او از اصل مطلب هر حق و هر که کج رفت بد نمود نزد او نیکی و نیکو نمود نزد او بدی و مست شد مستی گمراهی و هر که خلاف ورزید دشوار شد بر او راههای امور بینش او و سخت شد بر او کار او و تنگ شد جای بیرون آمدن او و شک بر چهار شعبه است بر جدال کردن بر آنچه حقست و بر خوف بر اقدام نمودن بر امور و متردد گشتن و بر گردن نهادن برای تباهی پس هر که گردانید جدال را عادت خود صبح نکرد شب ظلمانی او و هر که ترسانید او را آنچه در پیش اوست از امور هائله بازگشت بر پاشنههای خود و هر که تردّد کرد در شک کردن بکثرت پایمال کرد او را سمهای دیوان و هر که گردن نهاد هلاکت دنیا را و آخرت را هلاک گشت هم در دنیا و هم در آخرت سید رضی میفرماید و پس ازین کلامی طویلست ترک کردیم یاد کردن آنرا بجهة ترس دراز کشیدن سخن و بیرون رفتن از غرضی که مقصود است در این کتاب و آن اختصار الفاظ است
از امیر المؤمنین معنی ایمان را پرسیدند، فرمود: ایمان را چهار پایه است: شکیبایی و یقین و عدل و جهاد.
شکیبایی را نیز چهار شعبه است: شوق و ترس و پارسایی و انتظار.
پس، هر که در او شوق بهشت باشد، باید که از شهوات دوری جوید و هر که از آتش دوزخ ترسد، باید که از محرمات اجتناب کند، و هر که در دنیا پارسایی گزیند، تحمل مصیبتها بر وی آسان شود و هر که در انتظار مرگ باشد، به کارهای نیک شتاب کند.
و یقین را چهار شعبه است: بینایی هوشمندانه و دریافت از روی حکمت و پند گرفتن از چیزهای عبرت آمیز و رفتن به روش پیشینیان.
هر که از روی هوشمندی نگرد، حکمت بر وی آشکار شود و هر که از حکمت بر وی آشکار شود، آموخته است که چگونه از حوادث عبرت گیرد و هر که عبرت گرفتن را آموزد، گویی با گذشتگان در گذشته، زیسته است.
و عدالت را چهار شعبه است: فهمی که به عمق چیزها رسد و علمی که حقایق را دریابد و داوری کردنی نیکو و راسخ بودن در بردباری. آنکه نیکو فهم کند به عمق دانایی رسد و هر که به عمق دانایی رسد، از آبشخور احکام دین سیراب بیرون آید و هر که بردباری را شعار خود سازد، در کارها تقصیر ننماید و در میان مردم، ستوده زیست کند.
جهاد را نیز چهار شعبه است: امر به معروف و نهی از منکر و پیکار در راه دین و دشمنی با فاسقان.
پس، هر که امر به معروف کند، مؤمنان را پشتیبانی نیکوست و هر که نهی از منکر نماید، بینی منافقان را بر خاک مالیده و هر که در راه خدا پیکار کند، آنچه را بر عهده داشته به جای آورده و هر که با فاسقان دشمنی کند و برای خدا خشمگین شود، خدا را در روز جزا خشنود ساخته است.
کفر را چهار پایه است: کنجکاوی بیهوده و خصومت کردن و انحراف از حق و دشمنی ورزیدن.
کسی که در کارها بیهوده کنجکاوی کند، به حق نرسد. هر که به سبب نادانی به خصومت پردازد، همواره دیده اش از دیدن حق نابینا باشد و هر که از حق منحرف گردد، نیکی را بدی انگارد و بدی را نیکی پندارد و به باده گمراهی مست شود و هر که دشمنی ورزد، راههایش ناهموار و پر وحشت گردد و کارش دشوار شود و راه بیرون شدن بر او بسته ماند.
شک را نیز چهار شعبه است: جدال بیهوده و هول و هراس و دودلی و تسلیم.
هر که جدال را عادت خود سازد شبش به روز بدل نگردد و هر که از کارهایی که در پیش دارد بترسد، واپس ماند و به مقصود نرسد و هر که به تردید و دودلی گرفتار آید، پس سپر سمهای شیاطین شود و هر که به تباهی دنیا و آخرت تن در دهد، هم در دنیا هلاک شود و هم در آخرت.
سید رضی گوید: پس از این کلامی است، که ما از ذکر آن خودداری کردیم از بیم به درازکشیدن سخن و خارج بودنش از موضوع ما.
از حضرتش در رابطه با ایمان سؤال شد،پاسخ داد:ایمان استوار بر چهار پایه است:
شکیبایی،باور،عدالت،جهاد .
شکیبایی را چهار شعبه است:اشتیاق،ترس، زهد،انتظار .آن که مشتاق بهشت است دل از شهوات گرداند.آن که در ترس از آتش است از محرمات دوری کرد.آن که بیرغبت به دنیاست مصائب را آسان شمرد.و آن که در انتظار مرگ است به سوی خیرات شتافت .
باور را چهار شعبه است:بینایی زیرکانه، دریافت حکیمانه،پندگیری از دیگران،و اقتدا به روش پاکان .آن که در زیرکی بینایی یافت حکمت برایش روشن شد.و هر که را حکمت روشن شد پندگیری را دانست.و هر که پندگیری را دانست چنان ماند که در میان گذشتگان بوده .
عدالت را چهار شعبه است:فهم درست،غواصی دانش،داوری روشن،استواری در بردباری.آن که درست فهمید اعماق دانش را دریافت.کسی که اعماق دانش را دریافت از آبشخور احکام شریعت سیراب بازگشت.
و هر که بردباری ورزید در کارش کوتاهی نکرد،و در میان مردم به ستودگی و نیکی زندگی نمود .
جهاد را چهار شعبه است:امر به معروف، نهی از منکر،صداقت در مواضع حق،دشمنی با بدکاران .آن که به امر به معروف برخاست مردم مؤمن را توانا نمود.
و هر که نهی از منکر کرد بینی منافقان را به خاک ذلت رساند.و آن که صدق در مواضع حق را رعایت نمود به وظیفهاش عمل کرد.و هر کس با بدکاران دشمنی کرد و برای خدا خشم گرفت خداوند به خاطر او خشم گیرد و او را در قیامت خشنود سازد .
کفر استوار بر چهار پایه است:کنجکاوی ناصواب،زد و خورد با مردم،انحراف از حق، و دشمنی .آن که کنجکاوی ناصواب کرد به حق باز نگشت.و آن که از پی جهالت به زد و خورد با مردم برخاست پیوسته از دیدن حق کور شد.و آن که از حق منحرف گشت خوبی را بدی و بدی را خوبی دیده و دچار مستی گمراهی شد.
و آن که دشمنی نمود راههایش دشوار،و کارش سخت،و راه نجاتش تنگ گشت .
شک بر چهار پایه است:جدال،ترس،دو دلی، و خود باختن .آن که جدال را شیوه خود کرد شب گمراهیش صبح هدایت نشد.
و هر که را ترساند آنچه پیش رو داشت عقب گرد نمود.و هر کس ملازم دو دلی گشت گامهای شیطان پایمالش کرد.و آن که به هلاکت دنیا و آخرت تن داد
در هر دو جهان نابود شد .
پس از این سخن گفتاری بود که آن را از ترس طولانی شدن و بیرون رفتن از روشی که قصد ما در این کتاب است واگذاشتیم .
شروح:
ساله علیهالسلام عن لباس الایمان السائل، لان حقیقه الایمان هو تصدیق بالقلب فقط بمیع ما اوجبه الله و اتی به رسوله صلی الله علیه و آله و رواه حججه علیهالسلام، ممن یقول بتوحید الله و عدله. و ان اوامره تعالی و نواهیه کلها حق. فاجاب علیهالسلام ان هذا الایمان لا یحصل الا بالصبر فی تحصیله، و لا یثبت الا بالیقین لکونه حقا، و لا یتم شرائطه الا بعد العلم بعدل الله، و بعد ان یعدل و ینصف بینه و بین الخالق و الخلق، و لا یستقر الا بمجاهده النفس فی دفع الکفر الذی هو ضده، و الشک الذی هو یجری مجری الضد و مجاهده الشیطان و کل عدو. فمبنی الایمان علی هذه الاربع الدعائم کما تری و ان الایمان تصدیقا مخصوصا کما قدمناه. ثم قال: ان فروع الخصال التی هی لباس الایمان و زینته هی ست عشره خصله، و ذکرها علی مرتبتین لفرض صحیح، فقال: دعائمه اربع. ثم ذکر تفصیل هذه الجمله ان لکل واحده منها اربع شعب، فالاصول اربعه و جمیعها عشرون خصله. و الدعائم: عماد بیوت العرب التی هی الخیام تعتمد علیها، و الدعامتان: خشبتا البکره، و الجمع دعائم. و الشعبه بالضم واحده الشعب، و هی الاغصان، و کلاهما ههنا استعاره. و لیس کل صبر من الایمان، لان الصبر عن المباح لیس بشرط فیه. و کذلک القول فی الیقین، لان علم الیقین بکثیر من الاشیاء لا یکون من الایمان، و لذلک ذکر من اقسام الصبر و الیقین و العدل و الجهاد ما هو من الایمان. و الشفق: الخوف، و اشفق: خاف. و الترقب: الانتظار. وسلا عن الشهوات: ای طیب نفسه عن جمیع ما یشتهیه. و الفطنه کالفهم، یقول: فطنت الشیء بالفتح و قد فطن بالکسر فطنه. و التبصر: التامل و التعرف. و الحکمه: العلم الذی تدفع الانسان عن فعل القبیح، مستعار من حکمه اللجام، و هی ما احاط بحنک الدابه یمنعها من الخروج علی مرادها. و التاویل و التاویل بمعنی، و هو تفسیر ما یول الیه الشیء، یقال: اولته تاولته ای فسرته. و العبره: الاسم من الاعتبار، فقوله فمن تبصر فی الفطنه ای من نظر و تفکر فی العلوم تحققت و ظهرت له حکمه الدین قبله، و اذا کان کذلک اعتبر بذلک، و من قرا احوال الماضین و کانت له عبرا و کانه کان معهم. و غایص الفهم اضافه الصفه الی الموصوف للتاکید، مستعار من الغوص الذی هو النزول تحت الماء، و قد غاص فی الماء. و الفهم الغائص: الذی یهجم علی الشیء فیطلع علی ما هو علیه کالذی یغوص علی اللولو. و غور کل شیء: قعره، یقال فلان بعید الغور. و الزهره: النور. و زهره الحکم: حسن الحکمه و غضارتها. و الرساخه: الثبوت. و الشنان: البغض، یقال شنیء فلان فلانا ای ابغضه.
و انما ذکر الکفر و الشک و قد سئل عن الایمان لانهما ضدان له و بضدها تتبین الاشیاء. و التعمق فی الکلام: التقعر و التباعد فیه، بان یتعسف الانسان فی ذلک و یترک ظاهره (المحمود) الذی یوافق دلیل العقل (حسنا). و التنازع: التخاصم. و الزیغ: المیل. و الشقاق: المشاقه، و هی المعاداه و المخاصمه الشدیده. و لم ینب: ای لم یرجع. و زال عن الطریق: مال عنه. و زاغ البصر: کل. و النزاع مصدر نازعته اذا جاذبته فی الخصومه. و یقال: شاق فلان فلانا: ای کان هذا فی شق و ذاک فی شق ای جانب لتباعد قلوبهما بغضا و عداوه. و وعر الطریق: ای صعب، و وعرت من طرقه صارت وعره: ای صعبه. و اعضل امره: ای اشتد. و الشک فی اصول الدین نوع من الکفر. و التماری: التخاصم، و تماری فی کذا شک فیه، و التماری اعظم الشک. و هاله الشیء هولا: افزعه، و الهول: الخوف. و الاستسلام: الانقیاد. و المراء مصدر ماریت الرجل اذا جادلته. و الدیدن: العاده. و نکص علی عقبیه: ای رجع و ارتد. و الریب: الشک. و السنابک: جمع سنبک، و هو معرب، ای من کان شاکا و یتردد فی الشک غلب علیه الشیطان و استولی علیه جنود ابلیس. و معانی هذا الفصل عجیبه یستخرجها اقل امتحان و تدبیر، و اکثار التفکر فیه مثمر للعلوم الجمه.
عنی بالایمان ما اراد الله تعالی فی قوله: ما کنت تدری ما الکتاب و لا الایمان، یعنی معالم الایمان و توابعه و فروعه و حلیته، و ما ینبغی ان یکون المومن علیه من الاقوال و الاحوال و الاعمال لما ثبت من الدلیل فی مظانه ان الایمان هو التصدیق القلبی بجمیع ما یجب التصدیق به، و قدم علیه فیما عده من معالم الایمان الصبر لانه اشد الاعمال، و لا یستغنی المومن عنه لان المومن اما فی النعمه، و اما فی المحنه. فاذا کان فی النعمه، فلو لم یصبر و لم یملک نفسه حصل له البطر و الطغیان کما قال تعالی: (کلا ان الانسان لیطغی ان راه استغنی) و الصبر فی العافیه و النعمه من علامات الصدیقین، و قال تعالی فی حق ثعلبه حین لم یصبر علی النعمه و العافیه، فلما اتاهم من فضله بخلوا به و تولوا و هم معرضون، و الصبر علی النعمه ان لا یسکن الیها و لا یطمئن بها و یعرف انها عاریه، و اما فی المحنه فلا غنی عن الصبر فی الاحوال التی لا یلائم الانسان من القیام بالطاعات و الاجتناب عن المعاصی و موت الاعزه و نقص الاموال و الامراض. قال تعالی: فاصبر لحکم ربک فانک باعیننا و لم، یرد بالیقین ما یتعلق باصل الایمان بل اراد حصول العلم بما هو فرع علیه علی ما فسره بعد و العدل ما عدل الیک و اما الی غیرک فالعدل الیک الاحتزاز من الخسران و الطغیان فی ضعف القوه الشهوانیه، و الغضبیه و تسلطهما فیکن الغضبیه بالشهوانیه و الشهوانیه بالغضبیه و هذا هو المیزان الحقیقی. قال تعالی: و اقیموا الوزن بالقسط و لا تخسروا المیزان، و عنی بالشوق الاشتیاق الی ثواب الله کما فسره بعد، و قد یکون الشوق عند قوم محبه لقاء الله تعالی و من احسن واحد فهو محبوبه کما قال النبی صلی الله علیه و آله: جبلت القلوب علی حب من احسن الیها، و بغض من اساء الیها، و اذا کان العاقل یحب نفسه و یحب بقاء نفسه، و یحب کمال نفسه فکذلک یحب من اوجد نفسه و ابقاه و اکمله. روی عن النبی صلی الله علیه و آله انه قال فی الدعاء: اسالک الشوق الی لقائک، و الشوق فی الشاهد یکون الی ما هو شاهد، من وجه غائب من وجه کالمعشوق، فانه غائب من جهه شخصه حاضر فی الخیال و الشوق تقاضی الطبع حتی یکون محسوسا مشاهدا فاذا اعتبرنا حال القلب و ما ارتسم فیه من معرفه الله فذلک هو الانس، و اذا اعتبرنا حال القلب، و ما لم یحصل للانسان من تفاضیل معرفه الله تعالی، ذلک و طلب المرء تحصیله فهذا هو الشوق، و هذا تمام المطلوب، و هو الذی قال تعالی فی ذلک: ربنا اتمم لنا نورنا. اما الزهد فقد مضی ذکره قبل هذا، و الترقب و المراقبه معنی قول الله تعالی: و لتنظر نفس ما قدمت لغد، و فی الخبر حاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا، و مراقبه الصدیق ان یکون قلبه مستغرقا فی ذکر الله و لا یلتفت الی غیر الله کما قال النبی صلی الله علیه و آله: من اصبح و همه هم واحد کفاه الله هم الدنیا و الاخره و مراقبه الصلحاء و اصحاب الیمین معرفتهم بان الله تعالی مطلع علیهم و لم یساعدهم الاستغراق فی سبیل الله. بل لهم التفات الی انفسهم و احوالهم و حقیقه الترقب ان ینظر الی افکاره و خواطره مما کان منها موافقا لرضی الله اقبل علیه بالاتمام و ما کان منها مخالفا لرضا الله استحی من الله و امتنع منه و اما الفطنه فذکاء العقل و تبصرته هو اکتساب العلوم فان العقل و العلم الاولی اذا لم یقترن به العلم المکتسب یسمی اعمی و انما یخرج عن العمی اذا توصل به الی العلوم المکتسبه. قوله علیهالسلام: (و تاول الحکمه). هو العلم بمراد الحکماء فیما قالوا و اولی الحکمه بان یعلم قول الله و رسوله قال تعالی: و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه. (و موعظه العبره). هو الاعتبار و التفکر فیما یری مما یحدثه الله فی خلفه من الزیاده و النقصان، و تصریف الاحوال، فیستدل بها علی صانع حکیم، و علی فناء الدنیا و زوالها، و ان البقاء ورائها. (و سنه الاولین). هو الاحتذاء علی سیره الانبیاء فی الاستقامه و استدامه التقوی سرا و جهرا، و قولا و عقیده. قوله صدر عن شرائع الحکم: لان العالم بمعانی کلام الله و رسوله، یکون فاصلا بین الناس بالحکومه العادله، و السیره الفاضله من جعل المرء دیدنا لم یصبح لیله ای من صار المماراه و اللجاج عادته، فلیس للیله حیرته صباح، و لا بمغلاق جهالته انفتاح، و لا لظالمه ضیاء و لا لحواره و کلامه بهجه و رواء و فی المثل اصبح لیل یضرب فیمن یتوقع النجاه من البلاء و لا ینجو قالته امراه امرئالقیس و کانت لا یطیق معه البیتوته و کان امرائالقیس فروکا. اما الفاظه قالد عامه: العماد، و الشعبه: الغصن و کلاهما هاهنا مجاز. و الحکمه: العلم الذی یدفع الانسان عن فعل القبیح مستعار من حکمه اللجام. تبصره: ای نظر و تفکر و صار ذابصیره. و غائص الفهم: اضافه الصفه الی الموصوف للتاکید، و الفهم الغائص ما یهجم علی الشیء، فیطلع علی ما هو علیه، کمن یغوص علی الدرر و اللولو. و غور کل شیء: قعره و الشریعه: المورد، و الزهره، النور، و الرساخه: الثبوت، و الشنان: البغض، و انما ذکر الکفر و الشک، و قد سئل عن الایمان لانهما ضدان له و بالضد یتبین الاشیاء. و التعمق: فی الکلام: التقعر و التباعد فیه. و الشقاق: المعاداه، و المخاصمه الشدیده. و الانابه: الرجوع و اعضل الامر: اشتد. ونکص علی عقبیه: ای ارتد.
دعائم: ستونهای خانه شعبه: شاخه تبصر: بینش، آگاهی تاویل: تفسیر، بیان کردن زهره: روشنایی شنئان: کینه، دشمنی (ایمان بر چهار پایه استوار است: بردباری، باور داشتن، دادگری و جهاد. اما بردباری چهارگونه است: دلبستگی، ترس، پارسایی و انتظار، بنابراین هر کس دلبسته و علاقمند به بهشت باشد خواهشهای نفسانی را فراموش میکند و از آنها چشم میپوشد، و هر کس از آتش دوزخ بیمناک باشد، از آنچه حرام و ناروا است میپرهیزد، و هر کس در دنیا پارسا است غمهای دنیا را سبک میشمارد، و هر کس انتظار مرگ را دارد، به کارهای نیک میشتابد. اما یقین نیز، چهار قسم است: بینا بودن در عین زیرکی، توجه و رسیدن به حقیقت، پندگیری از راه عبرت و روش پیشینیان، پس هر که در عین زیرکی بینا بود، سخنان دلاویز برای او روشن باشد، و هر که سخن حکمتآمیز بر او روشن باشد، با عبرت گیری از دیگران آشنا میشود، و هر کس با عبرت گرفتن آشنا شد، گویا با پیشینیان زندگی میکرده است و با آنها بوده است. اما عدل و داد نیز چهار نوع است: توجه عمیق، رسیدن به حقیقت دانش، داوری صحیح و بردباری ثابت، به این ترتیب، هر کس دریافت و دقت کرد، به حقیقت دانش رسید و هر که به ح
قیقت دانش رسید، از روی اساس و اصول، داوری صحیح کرد، و آن که بردبار بود، در کارها کوتاهی نمیورزد و در میان مردم به خوشنامی زندگی میکند. اما جهاد نیز بر چهار گونه است: امر به معروف، نهی از منکر، راستگویی در همه جا، و دشمنی با تبهکاران، بنابراین هر کس امر به معروف کند، پشت مومنان را محکم و آنها را نیرومند ساخته، و هر که نهی از منکر کند، دماغ مناقان را به خاک مالیده، و آن که در همه جا راستگو باشد، وظیفهاش را انجام داده، و هر کس با بدکاران دشمنی کند، و برای خدا خشمگین شود، خداوند به خاطر او خشم گیرد، و او را روز قیامت خوشنود گرداند). سیدرضی میگوید: و پس از این عبارت سخنی است که ما آن را از ترس به درازا کشیدن مطلب، و انحراف از هدف مورد نظر در این کتاب، بیان نکردیم. بدان که این سخن از زیباترین سخنان دلاویز است، محور سخن بر شرح اصول ایمان و اشاره به فروع آن و پس از آن به نتایج آن فروع است. و چون کفر نقطهی مقابل ایمان است و شک نیز با ایمان تقابلی از نوع تقابل عدم و ملکه دارد، به ارکان و اصول کفر و فروع و شاخههای شک اشاره فرموده است تا ایمان را بدان وسیله واضح و روشن سازد. زیرا هر چیزی به ضد خود بیان میشود اما ایمان، مقصود امام (علیه السلام) ایمان کامل است که دارای یک اصل و چند کمال است که به وسیلهی آن کمالات ایمان به تمام و کمال میرسد. بنابراین اصل ایمان، عبارت است از تصدیق و باور داشتن وجود آفریدگار بزرگ، با همهی صفات کمال و اوصاف جلال و بدانچه کتابهای الهی نازل گشته، و ابلاع گردیده است. و کمالاتی که ایمان به وسیلهی آنها کامل میگردد، عبارتند از سخنان مطابق با واقع و راست و اخلاق پسندیده و عبادات، بنابراین اصل ایمان و شاخههای تکمیل کنندهی آن، همان کمال نفس آدمی است، زیرا نفس آدمی دارای دو نوع قوهی علمی و عملی است و کمال آن نیز به کمال این دو بستگی دارد. پس اصل ایمان کمال قوهی عملی است و متممهای آن، یعنی اخلاق پسندیده و عبادات، کمال قوهی عملی است. اکنون با توجه به مقدمهی بالا: چون اصول و پایههای فضایل اخلاقی که باعث کمال ایمانند چهارتا یعنی حکمت، عفت، شجاعت و عدالت است، امام (علیه السلام) بدانها اشاره کرده و کلمهی (دعائم) را از آن رو که وجود ایمان کامل- مانند پایههای خانه- بدانها وابسته است، از آنها استعاره آورده است، و از حکمت تعبیر به یقین فرموده است. حکمت دارای دو بخش است. حکمت علمی، که همان کامل ساختن قوهی نظری و فک
ری به وسیلهی تصور امور، و تصدیق به حقایق نظری و عملی است به قدری که در توان آدمی میباشد، و این بخش از حکمت را در صورتی حکمت میگویند که این کمال با یقین برهانی برای نفس حاصل شده باشد. و حکمت عملی، عبارت از رسیدن نفس به کمال مطلوب است به وسیلهی ملکهی دانش و آگاهی به فضایل اخلاقی و کیفیت به دست آوردن آنها و همچنین آگاهی به جهات مختلف ناپسندیهای اخلاقی و چگونگی دوری جستن از آنها، و بدیهی است علمی که به صورت ملکه درآید، همان یقین خواهد بود. امام (علیه السلام) از عفت تعبیر به صبر فرموده است، و عفت همان خودداری از حرص در انواع شهوتهای محسوس و اطاعت نکردن از قوهی شهوت و سرکوب ساختن آن و تغییر جهت هوای نفس است، بر طبق اندیشهی صحیح و حکمتی که در بالا بدان اشاره شد. و اما جهت این که امام (علیه السلام) از آن، تعبیر به صبر کرده آنست که عفت یکی از لوازم صبر است، زیرا تعریف صبر، عبارت است از کنترل نفس و سرکوب کردن آن از راه اجرا نکردن فرمانش در مورد لذات ناروا. بعضی گفتهاند: صبر، عبارت از مواظفت نفس است از این که، مبادا رنج ناگواری او را سرکوب کند در حالی که عقل تحمل آن رنج را لازم شمرد، و با مبادا علاقهی به آنچه مورد کشش نفس است آدمی را به طرف خود جذب کند و نفس را مغلوب سازد، در صورتی که اجتناب از آن به حکم عقل ضرورت داشته است، مگر این که از راه مشروع بدان نائل گردد، و روشن است که صبر با این تعریف لازمهی عفت است. و همچنین امام (علیه السلام) از شجاعت به جهاد تعبیر کرده به دلیل این که لازمهی جهاد داشتن شجاعت است، و این تعبیر از باب اطلاق اسم ملزوم بر لازم است، و شجاعت عبارت است از ملکهی اقدام لازم بر اموری که انسان باید خود را بدان وسیله برای تحمل ناگواریها و رنجهایی که به او متوجه میشود، آماده میسازد. اما عدل عبارت است از ملکهی برجستهای که از سه فضیلت مشهور، ریشه گرفته و همواره با آنهاست و قبلا روشن شد که هر کدام از این فضایل محدود به دو رذیلت یعنی دو طرف افراط و تفریط و در مقابل خوی ناپسندی است که ضد و مخالف آن است. اما شاخههای این پایههای اصلی از این قرار است: امام (علیه السلام) برای هر پایه از چهار پایه اصلی، چهار شاخه از فضایل را تعیین کرده که از همان اصول ریشه میگیرند و هم چون فروع و شاخههایی از آنها جدا میشوند: اما شاخههای صبر که خود عبارت از ملکه عفت است: 1- علاقه به بهشت و دوست داشتن خیراتی است که باقی میماند. 2- ترس، یعنی خوف از آتش جهنم و آنچه به آتش میانجامد. 3- پارسایی در دنیا، یعنی دل نبستن به کالا و خوشیهای دنیا. 4- انتظار مرگ. این چهار چیز فضیلتهای نشات گرفته از ملکه عفتند، زیرا هر کدام از اینها با عفت همراه است. اما شاخههای یقین عبارتند از: 1- بینش در عین هوشیاری و به کار بستن آن، هوشیاری همان سرعت یورش نفس بر حقایقی است که از راه حواس بر نفس وارد میشود. 2- توجه به حقیقت و تفسیر آن و کسب حقایق به وسیلهی دلایل و براهین، و استخراج فضیلتهای گوناگون و اخلاق پسندیده از موارد ممکن، مانند سخن مفید و عبرت گرفتن از کارهای عبرتانگیز. 3- پند گرفتن از طریق عبرت، یعنی حصول عبرت از راه پندپذیری و کراهت (از پیامد اعمال زشت). 4- مورد توجه قرار دادن روش پیشینیان، بطوری که گویا با آنان زندگی میکرده است. و این چهار، فضیلتهایی تحت فضیلت کلی حکمت، مانند شاخههای آنند، و بعضی به منزلهی شاخههای بعضی دیگر میباشند. اما اقسام عدالت: 1- درک عمیق، امام (علیه السلام) صفت را به موصوف اضافه کرده و آن را به دلیل اهمیت بیشتر، مقدم داشته است، و در تعریف این فضیلت فرموده است، قوهی درک معناست که به وسیلهی لفظ یا نوشتار و یا اشاره و امثال آن، به آن معنی اشاره شده باشد. 2- رسیدن به حقیقت و ژرفای دانش، یعنی دانستن حقیقت و کنه هر چیز. 3- نورانیت حکم، یعنی احکام صادرهی از جانب او، درخشان و روشن باشد، خطا و اشتباه در آن وجود نداشته باشد. 4- ملکهی شکیبایی، و امام (علیه السلام) از آن تعبیر به رسوخ و نفوذ کرده است، زیرا از ویژگیهای ملکه بودن، رسوخ و نفوذ است، شکیبایی عبارت است از اقدام نکردن به داوری مطابق خواست قوهی خشم، در مورد کسی که مرتکب جنایت نسبت به او شده است که ناخوشایندیاش عاید او میگردد. باید توجه داشت که دو فضیلت بینش دقیق و دانش عمیق داخل در فضیلت حکمتند، و همینطور، فضیل حلم و بردباری وارد در ملکهی شجاعت است جز این که به دلیل وجود فضیلت عدالت در هر سه اصل مزبور، در حقیقت تمام آن فضایل و فروعشان، شاخههایی از عدالتند. توضیح آن که تمام این فضائل، ملکاتی میان دو طرف افراط و تفریطند، و همین در میانه و وسط دو طرف بودن، معنای عدل است. بنابراین تمام اینها شاخههایی برای عدل و جزئیاتی زیر پوشش آنند. و اما شاخههای شجاعت که از آن تعبیر به جهاد شده است: 1- امر به معروف 2- نهی از منکر 3- راستگویی در جاهای ناگوار. البته وجود شجاعت در این سه مورد روشن است. 4- دشمنی با بدکاران، بدیهی است که در مواردی لازمهی دشمنی با آنان، دشمنی برای خدا و طغیان قوهی غضبیه در راه خدا برای جهاد با آنان است، که خود مستلزم شجاعت است. و اما به نتایج این فضایل، به خاطر تشویق به داشتن خود این فضایل به شرح زیر اشاره کرده است: نتایج شاخههای عفت و پاکدامنی چهارتا است: 1- نتیجهی علاقه و اشتیاق به بهشت، عبارت از فراموش کردن شهوات است، و روشن است که این حالت نتیجهی اشتیاق به بهشت است. زیرا سالک به جانب قرب خدا، تا وقتیکه بدانچه خداوند به پرهیزگاران وعده فرموده است دلبستگی پیدا نکند، انگیزهای ندارد تا او را از خواستههای نفسانی حاضر و آماده- با وجود انگیزههای فراوان- باز دارد، بنابراین از خواستههای نفسانی چشم نمیپوشد. 2- نتیجهی ترس از آتش دوزخ، که همان پرهیز از محرمات است. 3- نتیجهی پارسایی، که عبارت از سبک شمردن ناگواریهاست، زیرا بیشتر ناملایمات بلکه همهی آنها به دلیل از دست دادن چیزی از امور دنیایی است که مورد علاقهی انسان میباشد، بنابراین هر که از دنیا روی دلش را برگرداند، ناگواریهای دنیا برای او سهل و آسان میگردد. 4- نتیجهی انتظار مرگ که شتافتن به سوی کارهای نیک و انجام امور برای مرگ و عالم پس از مرگ است. اما نتایج یقین، بعضی از اقسام آن نتیجهی بعضی دیگر است، زیرا فرا رسیدن و فراگرفتن نتایجی برای به کار بستن هوش و اندیشه، شناخت موارد عبرت و عبرتانگیزی از پیشینیان بوده و استدلال کردن از روی اینها به وجود آفریدگار دانا ثمرهای است برای روشن شدن جنبههای مختلف حکمت و کیفیت پند و عبرت گرفتن. اما نتایج عدالت نیز بعضی نتیجه بعضی اقسام دیگر آن است، توضیح آن که، درک عمیق و رسیدن به حقیقت دانش، مستلزم آگاهی از ژرفا و حقیقت دانش است، و آگاهی از حقیقت دانش مستلزم آگاهی بر راه و روش گوناگون داوری به عدل و اجرای آنها میان مردم از روی قضاوت درست است. اما نتیجهی بردباری، نیفتادن شخص بردبار در سمت کمبود و کاستی از این فضیلت یعنی صفت ناپسند ترس بوده، و در بین مردم، با فضیلت پسندیدهی بردباری زندگی کردن است. اما نتایج جهاد: 1- نتیجهی امر به معروف، محکم کردن پشت مومنان و کمک به آنها در راه انجام این فضیلت است. 2- نتیجه نهی از منکر، دماغ منافقان را به خاک مالیدن و خوار ساختن آنهاست از طریق ممانعت و جلوگیری از انجام کارهای ناپسند و تظاهر برخلاف شرع و قانون. 3- نتیجهی راستگویی در موارد ناگوار، همان انجام دستور واجب الهی در دفع دشمنان خدا، و دفاع از حریم الهی است. 4- نتیجهی دشمنی با بدکاران و خشم برای خدا عبارت از خشم خداست به آن کسانی که او خشم گرفته و خوشنود سازی وی در روز رستاخیز و در بهشت برین.
تعمق: انحراف در معنای سخن اعضل: سخت شد تماری: سخن ناروا گفتن به دیگری هول: ترس دیدن: عادت سنابک، جمع سنبک: زیر سم اسب و باز امام (علیه السلام) فرمود: کفر بر چهار پایه استوار است: کنجکاوی، ستیزهجویی، روگرداندن از حق، و دشمنی با حق، بنابراین کسی که کنجکاو (وسواسی) باشد، در راه راست قدم ننهاده، و کسی که از روی نادانی ستیزهجویی کند، نابینایی وی نسبت به حق همیشگی باشد، و کسی که پشت به حق کند، خوبی نزد او بد، و بدی پیش او خوب جلوه کند، و به مستی گمراهی مبتلا شود. و کسی که با حق دشمنی نماید، راههای حق بر او دشوار و کار بر او سخت شود و راه نجات بر او تنگ گردد. و شک نیز چهار گونه است: گفتگوی ناروا، ترسویی، سرگردانی و دودلی و بیتفاوتی: پس کسی که به گفتگوی نابجا عادت کند هیچگاه شب تارش به روز روشن نرسد، و آن که از پیشامد بترسد، عقبگرد میکند، و کسی که دو دل و سرگردان است، زیر سم شیاطین پایمال میگردد، و کسی که در برابر هلاکت دنیا و آخرت تسلیم و بیتفاوت باشد، هم در دنیا و هم در آخرت هلاک میشود. اما تعریف کفر، عبارت است از انکار آفریدگار و با یکی از پیامبران خدا، و یا یکی از ضروریاتی که پیامبران آوردهاند.
کفر، اصولی دارد که ما قبلا گفتیم، و کمالات و متممهایی نیز دارد که عبارتند از چهار صفت ناپسندی که امام (علیه السلام) آنها را پایههای کفر شمرده است و آنها صفات ناپسند و رذائلی در مقابل اصول چهارگانهی فضیلتهای اخلاقی به شرح زیر است: 1- کنجکاوی، یعنی زیادهروی در جستجوی حق، و انحراف از حق به دلیل نادانی و رفتن به سمت افراط که همان صفت ناپسند ستمکاری در برابر فضیلت دادگری است، و چنین کسی به تصور جستجوی حق به جهل و نادانی خود متکی است. امام (علیه السلام) از این صفت ناپسند با بیان پیامد آن که عبارت از بازنگشتن به جانب حق است- به دلیل ملکه شدن این خوی ناپسند- بر حذر داشته است. 2- ستیزهجویی که عبارت از صفت ناپسند افراط و انحراف از فضیلت دانش است که انسان، نام او را جربزه میگذارد در صورتی که گرفتار جهل مرکب است، از این رو، امام (علیه السلام)، به خاطر پیامد آن که عبارت از نابینایی و ناآگاهی مداوم نسبت به حق است- آنگاه که فزونی گیرد و به صورت ملکه درآید- از این صفت ناپسند برحذر داشته است. 3- روگردانی از حق، گویی همان صفت ناپسند انحراف از فضیل عفت میباشد، یعنی انحراف از حد وسط آن به سمت خوی ناپسند تبهکاری، از روی نادانی از این رو کسی که بدین صفت آلوده است همواره، خوب را بد، و بد را خوب میشمرد، و مست گمراهی است. امام (علیه السلام) کلمهی سکر را استعاره از غفلت و نادانی آورده است از آن رو که افراد گرفتار به هر دوی اینها برخورد نادرست دارند، هیچ چیزی را به جای خود به کار نمیبرند. و ممکن است اشاره به خوی ناپسند کاستی از فضیلت حکمت به نام کودنی و بیخبری داشته باشد. 4- دشمنی با حق که خود صفت پست زیادهروی و انحراف از فضیلت شجاعت است با نام بیباکی و یا آنچه لازمهی بیباکی است. و لازمهی داشتن این صفت، دشواری راهها و با همهی سختی از عهدهی کارها برآمده است، زیرا اساس سهولت کارها و گشایش و سادگی آغاز و انجام امور، رفتار خوش با مردم، و چشمپوشی از خطای مردم، و بردباری و تحمل ناگواریها میباشد. اما شک عبارت از دو دلی در باور داشتن یکی از دو طرفی است که نقیض یکدیگر و مقابل همند، و این صفت چنان که قبلا گفته شد در برابر یقین است. امام (علیه السلام) برای این صفت چهار شاخه نام برده است: 1- گفتگوی ناروا، بدیهی است که اساس سخن ناروا، شک و دو دلی است: و امام (علیه السلام) هر که را که این صفت را ملکه و عادت خود قرار دهد با این بیان برحذر داشته است که شبش را به روز نرساند، کنایه از روشن نشدن حق از تاریکی شب تیرهی شک و نادانی است. 2- ترس و دلهره، زیرا شک در امور باعث ناآگاهی از مصلحت و فساد آنها میگردد، و این خود باعث دلهره و ترس از اقدام به آن امور میشود. و نتیجهاش سرافکندگی و عقبگرد است. 3- دو دلی در همان شک و تردید، یعنی تحول از حالتی به حالتی و از شک به حالت شک دیگر، بدون اطمینان به چیزی، و این خود نوعی از ابتلای به شک و دو دلی در کارهاست. امام (علیه السلام) با بیان پیامد این صفت که به صورت کنایه فرموده زیر سمهای شیاطین قرار میگیرد، از آن برحذر داشته است، زیرا چنین کسی که در زمین قلبش تخم وهم و خیال پاشیده و قدرت عقل را که میتواند تصمیمگیری کند از خود سلب کرده است. 4- تسلیم شدن و بیتفاوت بودن در برابر نابودی دنیا و آخرت، که از پیامدهای شک است، زیرا شخص دو دل در کارهای دنیا و آخرت خود مبتلا به دو دلی است و هیچ کاری را انجام نمیدهد، و به فکر وسایل کار نیست به همین جهت در برابر پیشامدها تسلیم و بیتفاوت است و این که به دلیل بیتقاوتی در دنیا و آخرت نتیجهی چنین حالتی هلاکت و نابودی است روشن و واضح است. توفیق از آن خداست.
وَ سُئِلَ علیه السلام عَنِ الْإِیمَانِ فَقَالَ الْإِیمَانُ عَلَی أَرْبَعِ دَعَائِمَ عَلَی الصَّبْرِ وَ الْیَقِینِ وَ الْعَدْلِ وَ الْجِهَادِ وَ الصَّبْرُ مِنْهَا عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَی الشَّوْقِ وَ الشَّفَقِ وَ الزُّهْدِ وَ التَّرَقُّبِ فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَی اَلْجَنَّةِ سَلاَ عَنِ الشَّهَوَاتِ وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ اَلنَّارِ اجْتَنَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ مَنْ زَهِدَ فِی الدُّنْیَا اسْتَهَانَ بِالْمُصِیبَاتِ وَ مَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ [فِی] إِلَی الْخَیْرَاتِ وَ الْیَقِینُ مِنْهَا عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَی تَبْصِرَةِ الْفِطْنَةِ وَ تَأَوُّلِ الْحِکْمَةِ وَ مَوْعِظَةِ الْعِبْرَةِ وَ سُنَّةِ الْأَوَّلِینَ فَمَنْ تَبَصَّرَ فِی الْفِطْنَةِ تَبَیَّنَتْ لَهُ الْحِکْمَةُ وَ مَنْ تَبَیَّنَتْ لَهُ الْحِکْمَةُ عَرَفَ الْعِبْرَةَ وَ مَنْ عَرَفَ الْعِبْرَةَ فَکَأَنَّمَا کَانَ فِی الْأَوَّلِینَ وَ الْعَدْلُ مِنْهَا عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَی غَائِصِ الْفَهْمِ وَ غَوْرِ الْعِلْمِ وَ زُهْرَةِ الْحُکْمِ وَ رَسَاخَةِ الْحِلْمِ فَمَنْ فَهِمَ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ وَ مَنْ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ صَدَرَ عَنْ شَرَائِعِ [اَلْحِلْمِ]
اَلْحُکْمِ وَ مَنْ حَلُمَ لَمْ یُفَرِّطْ فِی أَمْرِهِ وَ عَاشَ فِی النَّاسِ حَمِیداً وَ الْجِهَادُ مِنْهَا عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَی الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ الصِّدْقِ فِی الْمَوَاطِنِ وَ شَنَآنِ الْفَاسِقِینَ فَمَنْ أَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ شَدَّ ظُهُورَ الْمُؤْمِنِینَ وَ مَنْ نَهَی عَنِ الْمُنْکَرِ أَرْغَمَ أُنُوفَ الْمُنَافِقِینَ وَ مَنْ صَدَقَ فِی الْمَوَاطِنِ قَضَی مَا عَلَیْهِ وَ مَنْ شَنِئَ الْفَاسِقِینَ وَ غَضِبَ لِلَّهِ غَضِبَ اللَّهُ لَهُ وَ أَرْضَاهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ الْکُفْرُ عَلَی أَرْبَعِ دَعَائِمَ عَلَی التَّعَمُّقِ وَ التَّنَازُعِ وَ الزَّیْغِ وَ الشِّقَاقِ فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ یُنِبْ إِلَی الْحَقِّ وَ مَنْ کَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ الْحَقِّ وَ مَنْ زَاغَ سَاءَتْ عِنْدَهُ الْحَسَنَةُ وَ حَسُنَتْ عِنْدَهُ السَّیِّئَةُ وَ سَکِرَ سُکْرَ الضَّلاَلَةِ وَ مَنْ شَاقَّ وَعُرَتْ عَلَیْهِ طُرُقُهُ وَ أَعْضَلَ عَلَیْهِ أَمْرُهُ وَ ضَاقَ عَلَیْهِ مَخْرَجُهُ وَ الشَّکُّ عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَی التَّمَارِی وَ الْهَوْلِ وَ التَّرَدُّدِ وَ الاِسْتِسْلاَمِ فَمَنْ جَعَلَ الْمِرَاءَ دَیْدَناً لَمْ یُصْبِحْ لَیْلُهُ وَ مَنْ هَالَهُ مَا بَیْنَ یَدَیْهِ نَکَصَ عَلی عَقِبَیْهِ وَ مَنْ تَرَدَّدَ فِی الرَّیْبِ وَطِئَتْهُ سَنَابِکُ اَلشَّیَاطِینِ وَ مَنِ اسْتَسْلَمَ لِهَلَکَةِ الدُّنْیَا وَ الآْخِرَةِ هَلَکَ فِیهِمَا.
[قال الرضی رحمه الله تعالی و بعد هذا کلام ترکنا ذکره خوف الإطالة و الخروج عن الغرض المقصود فی هذا الکتاب ]
من هذا الفصل أخذت الصوفیة و أصحاب الطریقة و الحقیقة کثیرا من فنونهم فی علومهم و من تأمل کلام سهل بن عبد الله التستری و کلام الجنید و السری و غیرهم رأی هذه الکلمات فی فرش کلامهم تلوح کالکواکب الزاهرة و کل المقامات و الأحوال المذکورة فی هذا الفصل قد تقدم قولنا فیها
و نذکر هاهنا الصدق فی المواطن و بین یدی الملوک و من یغضب لله و ینهی عن المنکر و یقوم بالحق و لا یبالی بالسلطان و لا یراقبه.
دخل عمر بن عبد العزیز علی سلیمان بن عبد الملک و عنده أیوب ابنه و هو یومئذ ولی عهده قد عقد له من بعده فجاء إنسان یطلب میراثا من بعض نساء الخلفاء فقال سلیمان ما إخال النساء یرثن فی العقار شیئا فقال عمر بن عبد العزیز سبحان الله و أین کتاب الله فقال سلیمان یا غلام اذهب فأتنی بسجل عبد الملک الذی کتب فی ذلک فقال له عمر لکأنک أرسلت إلی المصحف فقال أیوب بن سلیمان و الله لیوشکن الرجل یتکلم بمثل هذا عند أمیر المؤمنین فلا یشعر حتی یفارقه رأسه فقال عمر إذا أفضی الأمر إلیک و إلی أمثالک کان ما یدخل علی الإسلام أشد مما یخشی علیکم من هذا القول ثم قام فخرج.
و روی إبراهیم بن هشام بن یحیی قال حدثنی أبی عن جدی قال کان عمر بن عبد العزیز ینهی سلیمان بن عبد الملک عن قتل الحروریة و یقول ضمنهم الحبوس حتی یحدثوا توبة فأتی سلیمان بحروری مستقتل و عنده عمر بن عبد العزیز فقال سلیمان للحروری ما ذا تقول قال ما أقول یا فاسق یا ابن الفاسق فقال سلیمان لعمر ما تری یا أبا حفص فسکت فقال أقسمت علیک لتخبرنی ما ذا تری علیه فقال أری أن تشتمه کما شتمک و تشتم أباه کما شتم أباک فقال سلیمان لیس إلا قال لیس إلا فلم یرجع سلیمان إلی قوله و أمر بضرب عنق الحروری.
و روی ابن قتیبة فی کتاب عیون الأخبار قال بینما المنصور یطوف لیلا بالبیت سمع قائلا یقول اللهم إلیک أشکو ظهور البغی و الفساد و ما یحول بین الحق و أهله من الطمع فخرج المنصور فجلس ناحیة من المسجد و أرسل إلی الرجل یدعوه فصلی رکعتین و استلم الرکن و أقبل علی المنصور فسلم علیه بالخلافة فقال المنصور ما الذی سمعتک تقوله من ظهور البغی و الفساد فی الأرض و ما یحول بین الحق و أهله من الطمع فو الله لقد حشوت مسامعی ما أرمضنی ( ب:«أ مرضی»؛و الصواب ما أثبته من ا،د و عیون الأخبار. ) فقال یا أمیر المؤمنین إن أمنتنی علی نفسی أنبأتک بالأمور من أصولها و إلا احتجزت منک و اقتصرت علی نفسی فلی فیها شاغل قال أنت آمن علی نفسک فقل فقال إن الذی دخله الطمع حتی حال بینه و بین إصلاح ما ظهر من البغی و الفساد لأنت قال ویحک و کیف یدخلنی الطمع و الصفراء و البیضاء فی قبضتی و الحلو و الحامض عندی قال و هل دخل أحد من الطمع ما دخلک إن الله عز و جل استرعاک المسلمین و أموالهم فأغفلت أمورهم و اهتممت بجمع أموالهم و جعلت بینک و بینهم حجبا من الجص و الآجر و أبوابا من الحدید و حجبة معهم السلاح ثم سجنت نفسک فیها منهم و بعثت عمالک فی جبایة الأموال و جمعها فقویتهم بالسلاح و الرجال و الکراع و أمرت بألا یدخل علیک إلا فلان و فلان نفر سمیتهم و لم تأمر بإیصال المظلوم و الملهوف و لا الجائع و الفقیر و لا الضعیف و العاری و لا أحد ممن له فی هذا المال حق فما زال هؤلاء النفر الذین استخلصتهم لنفسک و آثرتهم علی رعیتک و أمرت ألا یحجبوا عنک یجبون الأموال و یجمعونها و یحجبونها و قالوا هذا رجل قد خان الله فما لنا لا نخونه و قد سخرنا فائتمروا علی ألا یصل إلیک من أخبار الناس شیء إلا ما أرادوا و لا یخرج لک عامل فیخالف أمرهم إلا بغضوه ( عیون الأخبار:«قصبوه»أی عابوه. ) عندک و بغوه الغوائل حتی تسقط منزلته و یصغر قدره فلما انتشر ذلک عنک و عنهم أعظمهم الناس و هابوهم و کان أول من صانعهم عمالک بالهدایا و الأموال لیقووا بها علی ظلم رعیتک ثم فعل ذلک ذوو القدرة و الثروة من رعیتک لینالوا به ظلم من دونهم فامتلأت بلاد الله بالطمع بغیا و فسادا و صار هؤلاء القوم شرکاءک فی سلطنتک و أنت غافل فإن جاء متظلم حیل بینه و بین دخول دارک و إن أراد رفع قصته إلیک عند ظهورک وجدک و قد نهیت عن ذلک و وقفت للناس رجلا ینظر فی مظالمهم فإن جاء المتظلم إلیه أرسلوا إلی صاحب المظالم ألا یرفع إلیک قصته و لا یکشف لک حاله فیجیبهم خوفا منک فلا یزال المظلوم یختلف نحوه و یلوذ به و یستغیث إلیه و هو یدفعه و یعتل علیه و إذا أجهد و أحرج و ظهرت أنت لبعض شأنک صرخ بین یدیک فیضرب ضربا مبرحا لیکون نکالا لغیره و أنت تنظر و لا تنکر فما بقاء الإسلام علی هذا.
و لقد کنت أیام شبیبتی أسافر إلی الصین فقدمتها مرة و قد أصیب ملکها بسمعه فبکی بکاء شدیدا فحداه ( عیون الأخبار:«فحثه». ) جلساؤه علی الصبر فقال أما إنی لست أبکی للبلیة النازلة و لکن أبکی للمظلوم بالباب یصرخ فلا أسمع صوته ثم قال أما إذ ذهب سمعی فإن بصری لم یذهب نادوا فی الناس ألا یلبس ثوبا أحمر إلا مظلوم ( د:«متظلم». ) ثم کان یرکب الفیل طرفی نهاره ینظر هل یری مظلوما فهذا مشرک بالله غلبت رأفته بالمشرکین علی شح نفسه و أنت مؤمن بالله من أهل بیت نبیه لا تغلبک رأفتک بالمسلمین علی شح نفسک فإن کنت إنما تجمع المال لولدک فقد أراک الله تعالی عبرا فی الطفل یسقط من بطن أمه ما له علی الأرض مال و ما من مال یومئذ إلا و دونه ید شحیحة تحویه فلا یزال الله یلطف بذلک الطفل حتی تعظم رغبة الناس إلیه و لست بالذی تعطی و لکن الله یعطی من یشاء ما یشاء و إن قلت إنما أجمع المال لتشیید السلطان فقد أراک الله عبرا فی بنی أمیة ما أغنی عنهم ما جمعوا من الذهب و الفضة و أعدوا من الرجال و السلاح و الکراع حین أراد الله بهم ما أراد و إن قلت أجمع المال لطلب غایة هی أجسم من الغایة التی أنا فیها فو الله ما فوق ما أنت فیه إلا منزلة لا تدرک إلا بخلاف ما أنت علیه انظر هل تعاقب من عصاک بأشد من القتل قال لا قال فإن الملک الذی خولک ما خولک لا یعاقب من عصاه بالقتل بالخلود فی العذاب الألیم و قد رأی ما قد عقدت علیه قلبک و عملته جوارحک و نظر إلیه بصرک و اجترحته یداک و مشت إلیه رجلاک و انظر هل یغنی عنک ما شححت علیه من أمر الدنیا إذا انتزعه من یدک و دعاک إلی الحساب علی ما منحک.
فبکی المنصور و قال لیتنی لم أخلق ویحک فکیف أحتال لنفسی قال إن للناس أعلاما یفزعون إلیهم فی دینهم و یرضون بقولهم فاجعلهم بطانتک یرشدوک و شاورهم فی أمرک یسددوک قال قد بعثت إلیهم فهربوا منی قال نعم خافوا أن تحملهم علی طریقک و لکن افتح بابک و سهل حجابک و انظر المظلوم و اقمع الظالم و خذ الفیء و الصدقات مما حل و طاب و اقسمه بالحق و العدل علی أهله و أنا الضامن عنهم أن یأتوک و یسعدوک علی صلاح الأمة.
و جاء المؤذنون فسلموا علیه و نادوا بالصلاة فقام و صلی و عاد إلی مجلسه فطلب الرجل فلم یوجد ( عیون الأخبار 2:333-337. ) .
و روی ابن قتیبة أیضا فی الکتاب المذکور أن عمرو بن عبید قال للمنصور إن الله أعطاک الدنیا بأسرها فاشتر نفسک منه ببعضها و اذکر لیلة تتمخض لک صبیحتها عن یوم القیامة قال یعنی لیلة موته فوجم المنصور فقال الربیع حسبک فقد عممت أمیر المؤمنین فقال عمرو بن عبید إن هذا صحبک عشرین سنة لم یر علیه أن ینصحک یوما واحدا و لم یعمل وراء بابک بشیء مما فی کتاب الله و لا فی سنة نبیه قال أبو جعفر فما أصنع قد قلت لک خاتمی فی یدک فهلم أنت و أصحابک فاکفنی فقال عمرو دعنا بعدلک نسخ بأنفسنا بعونک و ببابک مظالم کثیرة ( عیون الأخبار:«ألف مظلمة».) فارددها نعلم أنک صادق ( عیون الأخبار:«ألف مظلمة». ) .
و قال ابن قتیبة فی الکتاب المذکور و قد قام أعرابی بین یدی سلیمان بن عبد الملک بنحو هذا قال له إنی مکلمک یا أمیر المؤمنین بکلام [فیه بعض الغلظة]
( زیادة من عیون الأخبار.) فاحتمله إن کرهته فإن وراءه ما تحب قال قل قال إنی سأطلق لسانی بما خرست عنه الألسن من عظتک تأدیة لحق الله إنک قد تکنفک رجال أساءوا الاختیار لأنفسهم فابتاعوا دنیاهم بدینهم فهم حرب الآخرة سلم الدنیا فلا تأمنهم علی ما ائتمنک الله علیه فإنهم لم یألوا الأمانة تضییعا و الأمة خسفا و أنت مسئول عما اجترحوا و لیسوا مسئولین عما اجترحت فلا تصلح دنیاهم بفساد آخرتک فإن أعظم الناس غبنا من باع آخرته بدنیا غیره قال فقال سلیمان أما أنت یا أعرابی فإنک قد سللت علینا عاجلا لسانک و هو أقطع سیفیک فقال أجل لقد سللته و لکن لک لا علیک ( عیون الأخبار:237،238. )
(و من کلام له علیهالسلام) و از کلام معجز نظام آن امام همام است (و قد سئل عن الایمان) در وقتی که سوال کرده شد از ماهیت ایمان و علامات فروع آن از احوال و افعال و اقوال (فقال) پس فرمود که (الایمان علی اربع دعائم) ایمان کامل، قائم است بر چهار ستون که فقد یکی از آنها موجب نقص ایمان است. و مخفی نیست که اصل ایمان استکمال قویه نظریه به تصور امور و تصدیق به حقایق نظریه و عملیه به قدر طاقت بشریه و کمالات آن منجلی شدن است به ملکات فاضله و مکارم اخلاق که متفرع میشود بر چهار ستون: (علی الصبر) اول بر شکیبایی نمودن که آن از لوزام عفت است (والیقین) و دوم بر یقینی که آن حکمت است و علم به حقایق نظری و عملی که کمال معرفت است. چه این کمال، تا ملکه و یقین نشود مسمی نگردد به حکمت (والعدل) و سوم بر عدل که ناشی است از فضیلت حکمت و عفت و شجاعت (والجهاد) و چهارم بر جهاد که آن ملکهای است از برای اقدام نمودن بر اموری که مقاومت و مدافعه آن واجب است و لازم آن شجاعت است. و آن حضرت صفت صبر را مقدم داشت بر دیگر صفات. زیرا که او اشد اعمال است از جمیع جهات و مومن از او خالی نیست به هیچ حالی از حالات به جهت آنکه صبر در نعمت میباشد و هم در محنت، در نعمت آن است که خود را تسکین ندهد در نعمت فانی این جهان و مطمئن نشود به آن و بداند که آن امری است عاریت و چیزی است گذاشتنی پس اگر صبر نکرد در آن و عنان آرزوی خود را کشیده نداشت از آن عارض میشود او را بطر و کبر و طغیان و به واسطه آن میرسد به حجیم و نیران. و صبر بر محنت و شکیبایی است از چیزی که منافر طبیعت است از موت اعزه و فوت اموال و اعراض و حدوث آلام و امراض و قیام به طاعات و اجتناب از معاصی و منهیات تا محروم نگردد از اجور و حسنات (فالصبر منها اربع شعب) پس شکیبایی که یکی از آن چهار صفت است بر چهار شعبه است که هریک از آنها لازم عفت است: (علی الشوق) اول صبر بر آرزومندی است به جنت و نعیم (والشفق) و دوم صبر بر ترسیدن است از جحیم (والزهد) و سوم صبر بر ترک دنیا و شهوات است (والترقب) و چهارم صبر بر چشم داشتن مرگ که شکننده لذات است (فمن اشتاق الی الجنه) پس هر که مشتاق شد به بهشت (سلا عن الشهوات) زایل شد از آرزوها و بیرون رفت از لذتها (و من اشفق من النار) و هر که ترسید از آتش دوزخ (اجتنب من المحرمات) دوری گزید از چیزهای محرمه (و من زهد فی الدنیا) و هرکه زهد ورزید و رغبت نکرد به متاع دنیا (استهان بالمصیبات) سبک یافت مصیبتها را در زمان بلیات (و من ارتقب الموت) و هرکه چشم داشت مرگ را و انتظار آن کشید (سارع فی الخیرات) شتاب نمود در خیرات و مبرات (والیقین منها علی اربع شعب) و یقین که از جمله آن چهار دعائم است بر چهار اغصان است: (علی تبصره الفطنه) بر بینا گردانیدن زیرکی و کار فرمودن آن در مسائل علمی (و تاول الحکمه) و بر تفسیر قرآن و استخراج کلام ملک علام و سید انام و ائمه کرام علیهم السلام (و موعظه العبره) و بر پند گرفتن عبرت از ارباب خیرات و شرور (و سنه الاولین) و بر ملاحظه نمودن طریقت و روش پیشینیان و سرگذشت اهل قرون و دهور (فمن تبصر فیالفطنه) پس هرکه بینا گردید در فطنت و زیرکی خود (تبینت له الحکمه) متبین و هویدا شد برای او حکمت علمی و عملی (و من تبینت له الحکمه) و هرکه هویدا گشت او را حکمت و خبرت (عرف العبره) شناسا شد به عبرت گرفتن از حال دیگران (و من عرف العبره) و هرکه بشناخت عبرت گرفتن را از قرون ماضیه (فکانما کان فی الاولین) پس گویا که بوده است در میان پیشینیان (والعدل منها علی اربع شعب) و عدل که از اوصاف اربعه مذکوره است مشتمل است بر چهار غصن (علی غائص الفهم) بر فهم غوص کننده در بحر دقایق تا برسد به درر معانی (و غور العلم) و فرو رفتن در ته دریای بیپایان دانش و حقایق (و زهره الحکم) و بر طراوت و تازگی حکمتهای صادره از عدالت و نورانیت و وضوح آن (و رساخه الحلم) و بر استواری و بردباری که نقیض سفاهت است و سبکباری و بدانکه فضیلت جودت فهم و غور علم اگرچه داخلند در تحت حکمت، و فضیلت حلم داخل در تحت شجاعت لکن چون عدل، فضیلتی است موجوده در اصول ثلاثه پس فیالحقیقه آن اصول با فروغ خودش، شعب عدل باشند (فمن فهم) پس هرکه فهم کرد و به طور زیرکی رسید (علم غور العلم) و هرکه دانا شد به فرو رفتن در قعر بحر علم (صدر عن شرایع الحکم) باز گردید از مواضع آبخور حکم و حکمت زیرا که عالم به معانی کلام یزدانی و کلام نبوی، فصل کننده است میان مردمان به حکومت عادله و سیرت فاضله (و من حلم) و هرکه حلم ورزید و بردباری نمود (لم یفرط فی امره) تقصیر نکرد در امور سهل و شدید خود (و عاش فیالناس حمیدا) و زیست در میان مردمان در حالتی که ستوده شده است بر مردمان (والجهاد منها علی اربع شعب) و جهاد که یکی از آن ستون است بر چهار اغصان است (علی الامر بالمعروف) بر فرمودن به نیکویی (والنهی عنالمنکر) و باز داشتن از فعل زشت و قول ناشایست (و شنئان الفاسقین) و دشمنی با فاسقان و فاجران (فمن امر بالمعروف) پس هرکه امر نمود به معروف و نیکویی (شد ظهور المومنین) سخت خواست پشتهای مومنان را و ظهیر ایشان شد (و من نهی عن المنکر) و هرکه بازداشت فعل منکر و ناشایست را (ارغم انوف المنافقین) در خاک مذلت مالید بینیهای منافقان را و ایشان را به خاک برابر کرد (و من صدق فی المواطن) و هرکه راست بود در جایها (قضی ما علیه) گذارد آنچه بر او واجب بود از ظاهر و باطن (و من شنیء الفاسقین) و هر که دشمن داشت فاسقان را (و غضب لله) و غضب کرد بر ایشان از برای رضای رحمان (غضب الله له) خشم کند حق جلا و علا بر ایشان از برای او (و ارضاه یوم القیمه) و راضی و خشنود ساخت حق سبحانه او را در روز قیامت.
و اگرچه آن حضرت علیهالسلام مسئول شده از ایمان، نه از کفر و گمان اما چونکه اشیاء به اضدادها معلوم میشود از این جهت بعد از این تبیین مینماید دعایم کفر و شکر را که اضداد دعایم ایمانند. بر این وجه (والکفر علی اربع دعائم) و کفر نیز قائم است بر چهار دعائم و اصل آن جهل است به صانع عالم یا دانستن خالق نه بر وجه لایق و انکار نمودن بعضی از پیعمبران یا چیزی از ضروریات دین یا شک در یکی از آن و متممات کفر رذایل است که موصول است به عذاب هایل و اینها متفرع میشوند بر این دعایم اربعه: (علی التعمق) بر دور شدن و افراط ورزیدن در طلب حق و بیراه رفتن در او به عنف و آن رذیله جور است و لازم آن عدم انابت است به حق (و التنازع) و بر نزاع کردن با یکدیگر و مکابره نمودن و آن رذیله افراط است از فضیلت علم که مسمی به جزبره میباشد و منشا این اعتماد است بر جهل مرکب و لازم آن دوام عمی است در راه حق (و الزیغ) و بر کج شدن که آن رذیله تفریط است از فضیلت علم و این مسمی است به غباوت و جهل بسیط که لازم او است قبح حسن و حسن قبح (والشقاق) و بر خلاف ورزیدن و طریقه اعتساف مرعی داشتن و آن رذیله افراط است از فضیلت شجاعت و این مسمی است به تهور و لازم آن، عسر مسالک است بر صاحب آن و ضیق مخرج او از امور سانحه چنانچه میفرماید: (فمن تعمق) پس کسی که تعمق ورزید به جور (لم یتب الی الحق) بازنگشت به حق و نشد به اهل حق ملحق (و من کثر نزاعه) و کسی که بسیار شد نزاع و خصومت او (بالجهل) به سبب جهالت و نادانی (دام عماه عن الحق) دائم شد کوری او از اصل هر مطلب حق (و من زاغ) و هرکه میل کرد از راه راست الهی (سائت عنده الحسنه) بد نمود نزد او نیکی و خیرخواهی (و حسنت عنده السیئه) و نیک نمود نزد او بدی و تباهی (و سکر سکر الضلاله) و مست شد مستی گمراهی (و من شاق) و کسی که خلاف ورزید به اصحاب حق و دانش (و عرت علیه طرقه) دشوار شد بر او راههای امور پیش او به سبب فساد تدبر و کثرت تجبر (و اعضل علیه امره) و سخت شد و دشوار گردید بر او کار او به واسطه سفاهت و بد کرداری (و ضاق علیه مخرجه) و تنگ شد بر او جای بیرون رفتن او از امور به جهت عدم حلم و بردباری (والشک علی اربع شب) و شک که تردد ذهن است در احد طرفی نقیض نیز متشعب است بر چهار شعبه (علی التماری) بر جدال کردن بر آنچه حق است و صواب (والهول) و خوف بر اقدام نمودن بر امور، چه شک در امور مستلزم خوف است در اقدام به آن (والتردد) و متردد گشتن و منتقل شدن از بعضی از جزئیات شک به بعضی دیگر و این داب کسی است که ریب و شک ملکه او شده باشد (و الاستسلام) و برگردن نهادن برای تباهی و بزهکاری و هلاکت دنیوی و اخروی (فمن جعل المراء دیدنا) پس کسی که گردانید جدال را عادت خود در اقوال و افعال (لم یصبح لیله) صبح نکرد شب ظلمانی او و این کنایت است از عدم وضوح حق او از شب دیجور شک و جهل و ترسیدن او به روز نورانی حق در هیچ محل (و من هاله) و کسی که ترسانید او را (ما بین یدیه) آنچه در پیش او است از اهوال (نکص علی عقبیه) بازگشت بر پاشنههای پای خود به استعجال (و من تردد فی الریب) و هرکه تردد کرد در شک کردن به کثرت انتقال در آنچه او را سانح شد از انبوهی احتمال (و طئته سنابک الشیاطین) پامال کردند و بیازردند او را سمهای دیوان سرکش در بیابانهای حیرت و ضلال (و من استسلم) و کسی که منقاد شد و گردن نهاد (لهلکه الدنیا و الاخره) مر تباهی دنیا و آخرت را (هلک فیهما جمیعا) هلاک شد در دنیا به انواع شدت و در آخرت به اصناف عقوبت (و قال السید الرضی رضی الله عنه) و سید رضیالدین (صلی الله علیه و آله) میفرماید که: (و بعد هذا کلام ترکنا ذکره) بعد از این مقال، کلامی است که ترک کردیم آن را. (خوف الاطاله) از جهت ترس دراز کشیدن اقوال در آن باب (و الخروج عن الفرض المقصود فی هذا الکتاب) و بیرون رفتن از غرضی که مقصود است در این کتاب و آن اختصار الفاظ است و اقتصار ابواب.
مردی از حضرت امیر پرسید ایمان چیست؟ فرمود چون فردا شود بیا پیش من تا خبر دهم تو را در حضور اسماع مردم تا اگر تو فراموش کنی سخن مرا دیگری برای تو نگه دارد چه به تحقیق سخن همچو وحشیئی است رمنده یکی درمییابد آن را و از دیگری میجهد و چون فردا بیامد در جواب آن سوال فرمود: ایمان بر چهار دعامه یعنی ستون نهاده شده: بر صبر و یقین و عدل و جهاد. و صبر از آنها بر چهار شعبه است: شوق و شفق و آن خوف است، و زهد یعنی اعراض بدل از دنیا و ترقب یعنی پاس داشتن و منتظر بودن نه اغفال و اهمال به کار داشتن هر بندهای که مشتاق جنت و نعیم عقبی گردد دل از شهوات دنیا بگرداند و چشم از زهدات او بپوشد و چون از آتش خایف باشد از محرمات اجتناب نماید و هر که زاهد گردد در دنیا و دل از آن بگرداند خوار گیرد مصیبات دنیا را، و هر که منتظر و مترقب مرگ باشد و به حقیقت آن امر بشناسد، سوی خیرات و طاعات بشتابد. و بنای صبر بر این چهار شعبه نزد تامل ظاهر میگردد، چه هر که شوق نعیم و خوف جحیم بر او غالب باشد و زهد از دنیا و انتظار مرگ او را حاصل، البته بر مرارت طاعات و از حلاوت معاصی صبر نماید و در مصیبات جزع نکند و در کار دین کاهلی و سستی ننماید و از این چهار شعبه شعبه اول نظر سوداگرانه است که برای متاع نفس رغبت از متاع خسیس بگرداند و برای نفع جلیل دل از نفع حقیر بکند، و شعبه دوم یعنی خوف نظر غلامانه است از ترس عذاب ترک محرمات بگوید، و شعبه سیم نظر حکیمانه جهان و کاملان و عالیهمتان است، چون تامل در دنیا و فنا و زوال و عنا و جفا و تلون و تبدل و غدر و مکر آن نمایند هم مصیبتی در دنیا بر دل ایشان آسان گردد و بر هیچ نعمت آن منافست ننمایند، پس زبان حال ایشان پیوسته به این بیت مترنم باشد: چیست دنیا و چیست مکر و فنش به خدا کرکری کند سخنش و بسرور دنیا هیچ مسرور نگردند، چنانچه از مصیبت آن جزع ننمایند از آن نظر که (متنبی) گفت: اشد الغم عندی فی سرور تیقن عنه صاحبه انتقالا و دنیا در چشم بینا و عقل هشیار ایشان صورت خیال و حکم پرده لعبت باز را داشته. و اما شعبه چهارم یعنی ترقب مرگ نظر حازمان متیقظ و مجرمان مستحفظ باشد، و سالکان آگاه که از راهزن و دشمن غافل و از وقت فرصت کار ذاهل نگردند. اما یقین آن بر چهار شعبه است: بر بینائی فطنت. یعنی زیرکی و هشیاری و تاول حکمت. یعنی مبین شدن طریق صواب و سداد در علم و عمل پیش نظر عقل و موعظه عبرت. یعنی پند و اعتبار گرفتن از حالات ناجین و هالکین. و سنت اولیان یعنی وقایع و حالات امم ماضیه و آنچه ایشان را پیش آمد از مکافات اعمال و عذاب و نکال و اغرار به دنیای غدار. و بیان این مقال آنکه هر که متبصر و بینا گردد در فطنت مبین و آشکار میگردد از برای او حکمت و هر که مبین شود برای او حکمت عارف شود به مواضع عبرت و هر که عارف شود به عبرت گرفتن از حال دیگران گویا بوده است در اولیان و به رایالعین مشاهده کرده است سرگذشت ایشان را و تجربه نموده است آثار و اطوار هر قوم را، و نتایج هر حال را از طاعت و عصیان، پس از کار مبداء و معاد بر یقین باشد نه غرت و جهالت، و بر نظر دور بین باشد نه رعونت و غفلت و اما دعامه سیم از دعایم ایمان عدل بود، و آن در ظاهر و به علم اقناعی وضع شیء در موضع خود باشد، و پیش علم غایر و فهم غایص اولی الابصار حکم زاهره و حلم راسخ این باشد که حضرت میفرماید. هم بر چهار شعبه باشد: بر غایص فهم. یعنی فهم ارباب بصیرت که غواصی دریای حقیقت نموده باشند. و غور علم. یعنی دانش اصحاب غور تعمیق که به تدقیق نظر دقایق حکمت دریابند. و زهرت حکم. یعنی حکمت زاهره که همچو کوکب دری از سماء هدایت الهی میتابیده باشد تا سالک به آن روشنائی راه به سرچشمه حیات عدل برد، و در ظلمات شبهات و جهل سرگردان نماند. و رساخت حلم. یعنی حلم و عقل راسخ که در رزانت و استحکام با جبال راسخ البنیان مسامات نماید و خیل دشمن و سبکساری راه حصن حصین او نیابد. پس هر که فهم عمیق کرد به تحقیق دریافت و به غور علم رسید و هر که به غور علم رسید بازگشت از آبشخورهای حکمت و معرفت حقه سیراب از آب حیات علم و حلم، و هر که حلم ورزید و بردباری و ثبات پیشه کرد تفریط نکند در امر خود، و زندگانی کند میان مردمان پسندیده و محمود. آری هر که فهم عمیق و علم دقیق مسلوک دارد و در راه حق قدم صبر بفشارد و به فضیلت عدل و علم متحلی، و از رذیلت جهل و ظلم متخلی گردد، پس همه کار او بر طبق صواب و نهج حق و راستی باشد، و در میان خلق بر حکمت عادله عمل نماید حق سبحانه و تعالی فرمود (اعدلوا هو اقرب للتقوی.) پس عدل او را به طریق تقوی و پرهیزکاری و متابعت او امرو احکام باری کشاند. و اما دعامه چهارم از دعایم ایمان جهاد است. یعنی سعی کردن در طریق دین و کوشش نمودن در نصرت حق و ازاله باطل. و آن نیز مبتنی بر چهار شعبه است: اول امر به معروف. دوم نهی از منکر، سوم صدق در مواطن. یعنی راستی و وفا در مواضع حق. چهارم شنان فاسقین. یعنی دشمن داشتن خارجان از طاعت و متابعت باری و داخلین در اثم و بزهکاری. پس هر که امر به معروف کند و پشتی حق نماید پشتهای مومنان را سخت کند، و امر ایشان قوی گرداند، و هر که نهی از منکر کند و مناهی خوار گرداند بینیهای منافقان را بر خاک مذلت مالد و گردنهای گردنکشان بشکند و هر که در مواطن رستگاری صادق و راستکار باشد بر نفس خود حکم کند، و آنچه بر ذمت او لازم باشد از حقوق حق بگذارد، و انصاف از خود بدهد، و امری نفرماید تا خود اول به جای بیارد و هر که دشمن دارد فاسقین را و در خشم شود از ایشان باری رضای حضرت رحمن، در خشم شود خدای دیان برای او، و خشنود گرداند او را از خود روز قیامت و وقت مجازات احسان. این است تعریف ایمان پیش نظر حکیمان خوردهدان و عالمان قدسینشان که از مشکاه نور انبیاء، و علم اوصیاء اقتباس نماید و اما تعریف متکلمان ایمان را یکبار به اقرار لسان و اذعان جنان، و یکبار باضم عمل و ارکان به جان حقیقت شناسان که هیچ از حق و تحقیق معنی نیست، این قدر علم کودکان را در شناخت (مویز) و (گردگان) کافی نباشد، چه جای اسلام و ایمان و السلام.
و اگر چه سائل از ایمان سوال کرده بود آن حضرت کفر و شک را نیز بیان نمود، تا حقیقت ایمان خوبتر واضح شود که (الاشیاء تعرف باضدادها) پس میفرماید: و کفر هم بر چهار دعامه مبتنی باشد، تعمق ناصواب که به وسوسههای باطل کشد و از حق دور گرداند و از اندازه عقل بیرون باشد. و تنازع، یعنی راه نزاع سپردن و مکابره نمودن و این رذیله در حد افراط است از فضیلت علم و مناسب است با جهل مرکب. و زیغ، یعنی میل از حق و صواب و این رذیله در حد تفریط است و اقرب به جهل بسیط. و شقاق، یعنی طریق نزاع و خلاف. و مسلک جور و اعتساف سپردن. پس هر که تعمق کند و عنان توسن اندیشه در مهالک رها کند بازگشت به حق نکند و هر که بسیار باشد کوشش او بر وجه جهل پیوسته گردد عمای او از حق، و هر که مایل گردد از نظر صواب بد نماید نزد او حسنه و نیکو نماید نزد او سیئه، و مست گردد مستی ارباب ضلالت، و هر که مجادله و خلاف پیشه کند و از اهتدای به هدایت اصحاب حق یکسو شود دشوار شود بر او راههای او، مشکل و سخت شود بر او امر او و تنگ گردد راه بیرون شدن او. و شک نیز بر چهار شعبه مبتنی است. بر تماری. یعنی مراء جدال نمودن به باطل و هول. یعنی ترسیدن و بد دلی نمودن در اقدام بخ حق و عزیمت در طلب صواب. و تردد. تردد یعنی سرگردان بودن و آمد و شد از روی حیرت نمودن. و استسلام یعنی سپر انداختن و تسلیم داعی ضلالت شدن و گردن به عجز نهادن و دست از مجاهده باز داشتن. (قوله، فمن جعل) پس هر که گردانید مراء و خصومت را عادت خود در همه حال صبح نکند هرگز شب جهالت او، و منکشف نگردد پرده ضلالت او، و هر که بترساند او را آنچه پیش دو دست او است یعنی جهاد در راه حق، باز گردد بر دو عقب خود ترسان، و هر که آمد و شد کند در شک و ملازم گردد بدگمانی را، و خود را به مامن یقین نرساند بسپرد او را در زیر گام سمهای شیاطین، و هر که مستسلم شود و گردن نهد هلاک و فساد دنیا و آخرت را و سعی نکند در اصلاح آن هالک گردد هم در دنیا و هم در آخرت. قال السید رضی الله عنه: و بعد هذا کلام ترکنا ذکره الاطاله و الخروج عن الغرض المقصود فی هذا الکتاب و (سید رضی الله عنه میگوید: و بعد از این کلمات کلام طویلی است ترک دادیم ما ذکر آن را از ترس تطویل و خارج شدن از غرضی که مقصود اصلی است در این کتاب.
و سئل علیهالسلام عن الایمان، فقال: «الایمان علی اربع دعائم: علی الصبر و الیقین و العدل و الجهاد، فالصبر منها علی اربع شعب: علی الشوق و الشفق و الزهد و الترقب، فمن اشتاق الی الجنه سلا عن الشهوات و من اشفق من النار اجتنب المحرمات و من زهد فی الدنیا استهان بالمصیبات و من ارتقب الموت سارع الی الخیرات.» یعنی و پرسیده شد علیهالسلام از اوصاف ایمان، پس گفت که ایمان قائم است بر چهار ستون: بر صبر کردن و یقین داشتن و عادل بودن و جهاد کردن، پس ستون صبر از آن چهار ستون بر چهار شعبه است: بر شوق است و بر خوف است و بر بیرغبتی است و بر انتظار کشیدن است، پس کسی که مشتاق شد به سوی بهشت فراموش کرد خواهشها و لذتها را و کسی که ترسید از آتش دوری کند از محرمات و کسی که بیرغبت شد از دنیا آسان میدارد مصیبتها را و کسی که انتظار میکشد مرگ را میشتابد به سوی خیرات و کار نیک کردن.
«و الیقین منها علی اربع شعب: علی تبصره الفطنه و تاول الحکمه و موعظه العبره و سنه الاولین، فمن تبصر فی الفطنه تبینت له الحکمه و من تبینت له الحکمه. عرف العبره و من عرف العبره فکانما کان فی الاولین.» یعنی و یقین داشتن از آن چهار ستون بر چهار شعبه است بر بینا شدن به زیرکی و تفسیر کردن حکمت است و پند گرفتن به آزمایش است و طریقهی پیشینیان است، پس کسی که بینا شد از زیرکی ظاهر میشود از برای او حکمت که کامل شد به علم و عمل باشد و کسی که ظاهر شد از برای او حکمت، شناخت آزمودن خود را، پس گویا که بوده است در حزب انبیای پیشین.
«و العدل علی اربع شعب: علی غائص الفهم و غور العلم و زهره الحکم و رساخه الحلم، فمن فهم علم غور العلم و من علم غور العلم صدر عن شرایع الحکم و من حلم لم یفرط فی امره و عاش فی الناس حمیدا.» یعنی و عدل کردن از آن چهار ستون بر چهار شعبه است: بر غوص کردن به فهم است و فرورفتن به علم است و روشن کردن حکم است و ثابت گردانیدن حلم و بردباری است، پس کسی که فهمید غرض از کلام را دانست فرورفتن در علم را و کسی که دانست فرورفتن در علم را برگشته است از آبگاههای حکم کردن و کسی که حلیم و بردبار شد تقصیری نمیکند در کار خود و زندگی میکند در میان مردمان در حالتی که ستوده شده است.
و الجهاد منها علی اربع شعب: علی الامر بالمعروف و النهی عن المنکر و الصدق فی المواطن و شنان الفاسقین، فمن امر بالمعروف شد ظهور المومنین و من نهی عن المنکر ارغم انوف المنافقین و من صدق فی المواطن قضی ما علیه و من شنیء الفاسقین و غضب لله، غضب الله له و ارضاه یوم القیامه.» یعنی و جهاد کردن از آن چهار ستون بر چهار شعبه است: بر امر کردن مردم است به آنچه خدا امر کرده است و بازداشتن مردم است از آنچه خدا نهی کرده است و راست گفتن در موقع راستی و بغض و دشمن داشتن فاسقان است، پس کسی که امر کرد مردم را به اوامر خدا قوت داد پشت مومنان را و کسی که منع کرد مردم را از منهیات خدا به خاک مالید بینیهای منافقان را و کسی که راست گفت در مواقعش ادا کرد و بجا آورد آنچه را که واجب است بر او و کسی که دشمن دارد فاسقان را و خشم کند از برای خشنودی خدا خشم کند خدا از برای او بر دشمنان او و خشنود گرداند او را در روز قیامت.
«و الکفر علی اربع قوائم: علی التعمق و التنازع و الزیغ و الشقاق، فمن تعمق لم ینب الی الحق و من کثر نزاعه بالجهل دام عماه عن الحق و من زاغ ساءت عنده الحسنه و حسنت عنده السیئه و سکر سکر الضلاله و من شاق وعرت علیه طرقه و اعضل علیه امره و ضاق مخرجه.» یعنی و کفر ثابت است بر چهار ستون: بر ستون تعمق و کنجکاوی کردن در کارهای خدا و منازعه و مجادله کردن و منحرف گشتن از حق و مخالفت کردن از حق، پس کسی که تعمق و کنجکاوی کند در کارهای خدایی، رجوع نکند به سوی حق، بلکه میرسد به ضلالت و گمراهی و کسی که بسیار باشد منازعه و مجادلهی او به جهل و نادانی، همیشه باشد کوری او از حق، زیرا که هر که ملکه شود از برای او جهل و کسی که منحرف گردد از حق، بد آینده شود در نظر او کارهای نیک و خوش آینده شود در نظر او کارهای بد و مست گردد به مستی گمراهی و کسی که مخالفت حق کند دشوار شود بر او راههای رفتار او و مشکل گردد بر او کار او و تنگ گردد جای بیرون شدن از دشوار او.
«و الشک علی اربع شعب: علی التماری و الهول و التردد و الاستسلام، فمن جعل المراء دیدنا، لم یصبح لیله و من هاله ما بین یدیه، نکص علی عقبیه و من تردد فی الریب و طئته سنابک الشیاطین و من استسلم لهلکه الدنیا و الاخره هلک فیهما.» یعنی و تشکیک در ایمان بر چهار شعبه است: مجادله کردن است و ترسیدن است و تردد داشتن است و گردن نهادن و تن در دادن است، پس کسی که گردانید مجادله کردن را عادت خود، به صبح شادی نمیرسد شب اندوه او و کسی که بترساند او را چیزهای پیش روی او، برگردد در کارهای خود بر پاشنهی پای خود، یعنی باز پس رود از کارهای ضروریهی خود و کسی که متردد خاطر باشد به سبب شبهه کردن، گام زند و پامال گرداند او را سمهای شیاطین و کسی که گردن نهاد و تن در داد امر هلاکت دنیا و آخرت را، هلاک شود در دنیا و آخرت.
اللغه: (الدعامه) جمع دعائم: عماد البیت، (شفق) شفقا من الامر: خاف (ترقب) انتظره، (سلا) عن الشیء: ذهل عن ذکره و هجره (الشعبه) الطائفه من الشیء (الفطنه) فطن فی الامر و به و الیه: ادرکه، فهمه و حذق فیه (اول) الکلام: فسره و قدره (غاص) علی المعانی: بلغ غایته القصوی، (غار) غورا: دقق النظر فیه (رسخ) رسوخا: ثبت فی موضعه (فرط) فی الشیء قصر و اظهر العجز فیه (شنیء) شنئانا: ابغضه مع عدواه و سوء خلق- المنجد. الاعراب: علی اربع دعائم، جار و مجرور متعلق بفعل مقدر خبر لقوله: الایمان علی الصبر بدل الجزء من الکل لاربع دعائم، فمن اشتاق الی الجنه شرطیه، و جمله سلاعن الشهوات جزاوها، الاضافه فی الموعظه العبره بیانیه، الاضافه فی غائص الفهم من اضافه الصفه الی الموصوف، و فی غور العلم من اضافه المصدر الی المفعول و فی رساخه الحلم من اضافه المصدر الی الفاعل، و فی شنئان الفاسقین من اضافه المصدر الی المفعول، لفظه ما، فی قضی ما علیه موصوله، و جمله الظرف صلتها. المعنی: روی هذا الحدیث فی الاصول من الکافی باب صفه الایمان بالاسناد الاول عن ابنمحبوب، عن یعقوب السراج، عن جابر، عن ابیجعفر (علیه السلام)- و الاسناد الاول هو علی بن ابراهیم، عن ابیه، و محمد بن یحیی، عن احمد بن محمد بن عیسی و عده من اصحابنا عن احمد بن محمد بن خالد عن الحسن بن محبوب- الخ. قال المجلسی رحمه الله فی شرحه: و هو صحیح و هو من تتمه الخبر السابق، و هو مروی فی الکتب الثلاثه بتغییر نشیر الی بعضه، قال فی النهج: سئل علی (علیه السلام) عن الایمان، فقال: الایمان علی اربع دعائم. قال ابنالمیثم: اما الایمان فاعلم انه اراد الایمان الکامل، و ذلک له اصل و له کمالات بها یتم اصله، فاصله لهو التصدیق بوجود الصانع تعالی و ما له من صفات الکمال و نعوت الجلال- الخ. اقول: الاسلام حقیقه مرکبه قولا و فعلا، اما بالنظر الی القول فهو مرکب من الشهادتین: التوحید و النبوه کلمتی اشهد ان لا اله الا الله، و اشهد ان محمد رسولالله، و اما فعلا فهو فروع الدین المقرره فله سبعه اسهم کما فی الحدیث. ام الایمان فهو حقیقه بسیطه و عقیده جازمه قلبیه و نور یتشعشع من باطن الانسان و ینبسط علی مشاعره و اعضائه، فله قوه و ضعف و یعتبر له بهذا النظر درجات اشیر الی انها عشر درجات فی بعض الاخبار. ففی الکافی عن عبدالعزیز القراطیسی قال: قال لی ابوعبدالله (علیه السلام): یا عبدالعزیز الایمان عشر درجات بمنزله السلم یصعد منه مرقاه بعد مرقاه فلا یقولن صاحب الواحده لصاحب الاثنین: لست علی شیء حتی ینتهی الی العاشره فلا تسقط من هو دونک فیسقطک من هو فوقک و اذا رایت من هو اسفل منک بدرجه فارفعه الیک برفق و لا تحملن علیه ما لا یطیق فتکسره فان من کسر مومنا فعلیه جبره. و ما ذکره (علیه السلام) فی هذا الحدیث من الدعائم و الشعب فهی باعتبار مبادیه و آثاره و بسطه علی المشاعر الانسانیه و وجدان الانسان و اخلاقه، و بتعبیر آخر فسر علیهالسلام فی هذا الکلام الایمان من وجهته الاخلاقیه و العلمیه و وصفه توصیفا بلیغا. و الظاهر ان السئوال لیس ما هو الایمان؟ او علی ما هو الایمان؟ فاجاب (علیه السلام) بان الایمان علی اربع دعائم، و ظاهره ان اقامه هذه الدعائم الاربعه شرط وجود الایمان، و لا یمکن اقامته علی ثلاثه منها او اثنین منها، و قوه الایمان و ضعفه یقاس بقوه هذه الدعائم و ضعفها، لا بتمامها و نقصانها. فاول الدعائم الصبر، و هو المقاومه تجاه المکاره و تحمل المشاق لنیل المقاصد و بیدا من الاشتیاق نحو المقصد الاعلی، و الاشتیاق یتمن فراق المحبوب و یستلزم تحمل الم وجده ربما یصل الی مقام العشق و الوله، فلابد من الصبر دون ذلک و اما الخوف و الزهد و الترقب الذی فسره بانتظار الموت و التهیا له فالام کلها. و فسر الصبر فی الاشتاق بان الشوق الی الجنه و هو المقصد المتعارف لاهل الایمان ملازم لمفارقه کل الشهوات المادیه و الطبیعیه و مزاوله الریاضات، فیحتاج الی صبر ثابت و اکید فهو اشد الما من الخوف و الاشفاق الذی یلازم اجتناب المحرمات فحسب، لانه لیس کل محرم من الشهوات، کما ان کل الشهوات لیست من المحرمات. فالصبر هو ما یعبر عنه فی لسان ارباب الحکمه بالعفه و اعتبروها احد الارکان الاربعه لاستکمال النفس و هی: الحکمه، و العفه، و الشجاعه، و العداله و فسروا العداله بانها الامساک عن الشره فی فنون الشهوات المحسوسه و عدم الانقیاد للشهوه و قهرها و تصریفها بحسب الرای الصحیح و مقتضی الحکمه المذکوره، فالعفه عند الحکماء صوره حاصله للنفس الانسانیه بتعدیل القوه الشهویه و تقییدها بما حکم به العقل الصحیح و قرره الشرع الصریح، و لکن الصبر علی ما فسره (علیه السلام) بین شعبه اعم و اتم مما ذکره الحکماء فی هذا المقام. و اما الیقین الذی هو الحکمه المتعالیه النظریه عند الفلاسفه، فیحتاج الی فطنه بصیره و نظر ثاقب فی العواقب یخرق حجاب الماده و ینفذ الی ماوراء العالم المحسوس المحدود، و وجدان تیقظ یتاثر من الامور و دراسه لاحوال الامم السالفه الناجیه منها و الهالکه، وهذه کلها دروس القیت فی ضمن آیات القرآن الکریمه. و قد رتب (علیه السلام) هذه الامور و جعلها درجات متتالیه یصعد السالک فیها من درجه الی درجه علیا، فمهما لم یتحصل للانسان فطنه بصیره و قاده لا یتبین له الحکمه و لا یقدر ان یقدر الموازین الصحیحه للحقائق و الدلاله علی حصول هذه الدرجه هو العبره و التاثر عن احوال الماضین، فقوه الایمان و عفه یدور مدار قوه العقل و ضعفه، فقد ورد فی باب العقل و الجهل اخبار کثیره فی ذلک نذکر شطرا منها:
1- سیف بن عمیره عن اسحاق بن عمار قال: قال ابوعبدالله (علیه السلام): من کان عاقلا کان له دین و من کان له دین دخل الجنه.
2- عن محمد بن سلیمان الدیلمی عن ابیه قال: قلت لابیعبدالله (علیه السلام): فلان من عبادته و دینه و فضله کذا، فقال: کیف عقله؟ قلت: لا ادری، فقال: ان الثواب علی قدر العقل، ان رجلا من بنیاسرائیل کان یعبد الله فی جزیره من جزائر البحر خضراء نضره کثیره الشجر ظاهره الماء، و ان ملکا من الملائکه مر به فقال: یا رب ارنی ثواب عبدک هذا، فاراه الله ذلک فاستقله الملک، فاوحی الله الیه ان اصحبه، فاتاه الملک فی صوره انسی فقال له: من انت؟ قال: انا رجل عابد بلغنی مکانک و عبادتک فی هذا المکان فاتیتک لاعبد الله معک، فکان معه یومه ذلک فلما اصبح قال له الملک: ان مکانک لنزه و ما یصلح الا للعباده فقال له العابد: لمکاننا هذا عیب فقال له: و ما هو؟ قال: لیس لربنا بهیمه فلو کان له حمار لرعیناه فی هذا الموضع فان هذا الحشیش یضیع، فقال له الملک: لیس لربک حمار، فقال: لو کان له حمار ما کان یضیع مثل هذا الحشیش، فاوحی الله الی الملک انما اثیبه علی قدر عقله. کما ان العدل یحتاج الی فهم القوانین الصحیحه و الاحاطه بحقائقها مقرونا بحسن اجرائها و الدقه فی تطبیقها علی مواردها، فلابد من فهم غواص و علم غوار للحقائق و احکام قضائیه زاهره صریحه، و حلم ثابت فی مقام اجرائها بین الخلیفه، و قد اشار (علیه السلام) الی شخصیه قاض عادل و حاکم ربانی بانه لا یقصر فی اموره و یعیش بین الناس محمود الخصائل و الفضائل و نذکر هنا اخبارا فی القاضی و القضاء:
1- روی فی الکافی فی کتاب القضاء فی باب ان الحکومه انما هی للامام عن سلیمان بن خالد، عن ابیعبدالله (علیه السلام) قال: اتقوا الحکومه فان الحکومه انما هی للامام العالم بالقضاء العادل فی المسلمین لنبی او وصی نبی.
2- عن ابیعبدالله (علیه السلام) قال: قال امیرالمومنین (علیه السلام) لشریح: یا شریح قد جلست مجلسا لا یجلسه الا نبی او وصی نبی او شقی.
3- عن سعید بن ابیخضیب البجلی قال: کنت مع ابن ابیلیلی مزامله حتی جئنا الی المدینه فبینا نحن فی مسجد الرسول (صلی الله علیه و آله) اذ دخل جعفر بن محمد فقلت لابن ابیلیلی: تقوم بنا الیه، قال: و ما نصنع عنده؟ فقلت: نسائله و نحدثه، فقال: قم، فقمنا الیه فسائلنی عن نفسی و اهلی ثم قال: من هذا معک؟ فقلت: ابن ابیلیلی: قاضی المسلمین فقال: انت ابن ابیلیلی قاضی المسلمین؟ فقال: نعم قال: تاخذ مال هذا فتعطیه هذا و تقتل و تفرق بین المرء و زوجه لا تخاف فی ذلک احدا؟ قال: نعم قال: (علیه السلام) فبای شی تقضی؟ قال: بما بلغنی عن رسولالله صلی الله علیه و آله و عن علی و عن ابیبکر و عمر قال: فبلغک من رسولالله انه قال ان علیا اقضاکم؟ قال: نعم قال: فکیف تقضی بغیر قضاء علی و قد بلغک هذا؟!- الخ. و الرکن الرابع للایمان الجهاد، فلابد للمومن ان یکون دائما مشمر الذیل یجاهد فی سبیل الحق و یکافح الجاهلین و المعاندین یامر بالمعروف و ینهی عن المنکر و یصدق فی المعارک و میادین النضال و المبارزه القائمه بین فئتی الحق و الباطل فی کل حال، و یحتاج المبارزه و النضال الی وجدان حقانی یبیغض المنافق و الفاسق فیقدر المومن ان یکافحه و یقوم فی وجهه و یقاتله و یستاصله، فمن لم یبغض الباطل و یشنئه لا یقدر علی دفعه بما یقتضیه الحال، فالامر بالمعروف یقوی جامعه اهل الایمان، کما ان النهی عن المنکر یهزم فئه الاعداء المنافقین الذین هم اشد نکایه علی اهل الایمان من الکفار المحاربین علنا فی المیدان. و نذکر هنا قصه من صور الصدق فی المواطن و المقاومه علی وجه الباطل من الشرح لابن ابیالحدید و نترجمها فی ذیل الترجمه: فانها مفیده جدا، قال الشارح المعتزلی فی الجزء (18 صلی الله علیه و آله 144): و روی ابنقتیبه فی کتاب (عیونالاخبار) قال: بینما المنصور یطوف لیلا بالبیت سمع قائلا یقول: اللهم الیک اشکو ظهور البغی و الفساد و ما یحول بین الحق و اهله من الطمع، فخرج المنصور فجلس ناحیه من المسجد، و ارسل الی الرجل رسولا یدعوه، فصلی رکعتین، و استلم الرکن، و اقبل علی المنصور و سلم علیه بالخلافه، فقال المنصور: ما الذی سمعتک تقوله من ظهور البغی و الفساد فی الارض و ما یحول بین الحق و اهله من الطمع؟ فو الله لقد حشوت مسامعی ما ارمضنی، فقال یا امیرالمومنین ان امنتنی علی نفسی انباتک بالامور من اصولها، و الا احتجزت منک، و اقتصرت علی نفسی فلی فیها مشاغل، قال: انت آمن علی نفسک فقل فقال: ان الذی دخله الطمع حتی حال بینه و بین اصلاح ما ظهر من البغی و الفساد لانت، قال: ویحک و کیف یدخلنی الطمع و الصفراء و البیضاء فی قبضتی و الحلو و الحامض عندی، قال: و دخل احد من الطمع ما دخلک اذ الله عز و جل استرعاک المسلمین و اموالهم، فاغفلت امورهم، و اهتممت بجمع اموالهم، و جعلت بینک و بینهم حجبا من الجص و الاجر، و ابوابا من الحدید، و حجبه مع السلاح، ثم سجنت نفسک فیها منهم، و بعثت عمالک فی جبایه الاموال و جمعها، و قویتهم بالسلاح و الرجال و الکراع، و امرت بان لا یدخل علیک الا فلان و فلان، نفر سمیتهم، و لم تامر بایصال المظلوم و المهلوف، و لا الجائع و الفقیر، و لا الضعیف و العاری، و لا احد ممن له فی هذا المال حق، فما زال هولاء النفر الذین استخلصتهم لنفسک و آثرتهم علی رعیتک و امرت ان لا یحجبوا عنک یحبون الاموال و یجمعونها و یحجبونها و قالوا: هذا رجل قد خان الله، فما لنا لا نخونه، و قد سخرنا فائتمروا علی ان لا یصل الیک من اخبار الناس شیء الا ما ارادوا، و لا یخرج لک عامل فیخالف امرهم الا بغضوه عندک و بغوه الغوائل، حتی تسقط منزلته و یصغر قدره، فلما انتشر ذلک عنک و عنهم اعظمهم الناس و هابوهم و کان اول من صانعهم عما لک بالهدایا و الاموال لیقووا بها علی ظلم رعیتک، ثم فعل ذلک ذوو القدره و الثروه من رعیتک لینالوا ظلم من دونهم، فامتلات بلاد الله بالطمع بغیا و فسادا و صار هولاء القوم شرکاوک فی سلطنتک و انت غافل، فان جاء متظلم حیل بینه و بین دخول دارک و ان اراد رفع قصه الیک عند ظهورک و جدک و قد نهیت عن ذلک، و وقفت للناس رجلا ینظر فی مظالمهم، فان جاءک المتظلم الیه ارسلوا الی صاحب المظالم ان لا یرفع الیک قصته، و لا یکشف لک حاله، فیجیبهم خوفا منک، فلا یزال المظلوم یختلف نحوه و یلوذبه، و یستغیث الیه و هو یدفعه، و یعتل علیه، و اذا اجهد و احرج و ظهرت انت لبعض شانک صرخ بین یدیک، فیضرب ضربا مبرحا لیکون نکالا لغیره و انت تنظر و لا تنکر فما بقاء الاسلام علی هذا. فقد کنت ایام شبیبتی اسافر الی الصین، فقدمتها مره و قد اصیب ملکها بسمعه، فبکی بکاء شدیدا، فحداه جلساوه علی الصبر، فقال: اما انی لست ابکی علی البلیه النازله و لکن ابکی للمظلوم بالباب یصرخ فلا اسمع صوته، ثم قال: اما اذ ذهب سمعی فان بصری لم یذهب، نادوا فی الناس ان لا یلبس ثوبا احمر الا مظلوم، ثم کان یرکب الفیل طرفی نهاره ینظر هل یری مظلوما. فهذا مشرک بالله غلبت رافته بالمشرکین علی شح نفسه، و انت مومن بالله من اهل بیت نبیه لا تغلبک رافتک بالمسلمن علی شح نفسک، فان کنت انما تجمع المال لولدک فقد اراک الله تعالی عبرا فی الطفل یسقط من بطن امه ما له علی الارض مال، و ما من مال یومئذ الا و دونه ید شحیحه تحویه، فلا یزال الله یلطف بذلک الطفل حتی تعظم رغبه الناس الیه، لست بالذی تعطی و لکن الله یعطی من یشاء ما یشاء. و اذ قلت: انما اجمع المال لتشیید السلطان، فقد اراک الله عبرا فی بنیامیه ما اغنی عنهم ما جمعوا من الذهب و الفضه و اعدوا من الرجال و السلاح و الکراع حن اراد الله بهم ما اراد. و ان قلت: اجمع المال لطلب غایه هی اجسم من الغایه التی انافیها، فو الله ما فوق ما انت فیه الا منزله لا تدرک الا بخلاف ما انت علیه، انظر هل تعاقب من عصاک باشد من القتل؟ قال: لا، قال: فان الملک الذی خولک ما خولک لا یعاقب من عصاه بالقتل، بل بالخلود فی العذاب الالیم، و قد رای ما قد عقدت علیه قلبک و عملته جوارحک، و نظر الیه بصرک، و اجترحته یداک، و مشت الیه رجلاک، و انظر هل یغنی عنک ما شححت علیه من امر الدنیا اذا انتزعه من یدک و دعاک الی الحساب علی ما منحک. فبکی المنصور و قال: لیتنی لم اخلق، ویحک! فکیف احتال لنفسی؟ فقال: ان للناس اعلاما یفزعون الیهم فی دینهم، و یرضون بقولهم، فاجعلهم بطانتک یرشدونک، و شاورهم فی امرک یسددوک قال: قد بعثت الیهم فهربوا، قال: نعم خافوا ان تحملهم علی طریقک، و لکن افتح بابک، و سهل حجابک، و انظر المظلوم و اقمع الظالم، خذ الفیء و الصدقات مما حل و طاب، و اقسمه بالحق و العدل علی اهله، و انا الضامن عنهم ان یاتوک و یسعدوک علی صلاح الامه. و جاء الموذنون فسلموا علیه و نادوا بالصلاه، فقام و صلی و عاد الی مجلسه فطلب الرجل فلم یوجد.
الترجمه: سئوال شد علی (علیه السلام) از ایمان، در پاسخ فرمود: ایمان بر چهار پایه استوار است: بر صبر و یقین و عدالت و جهاد. و از آنجمله صبر بر چهار شعبه است: بر اشتیاق، و بیم، و زهد، و مراقبت هر کس مشتاق بهشت است از همه شهوات بدور است، و هر کس از دوزخ بهراسد از همه محرمات بر کنار است، و هر کس در دنیا زهد ورزد از هیچ مصیبت نلرزد وهر کس مراقب مرگ است به هر کار خیری بشتابد. و از آنجمله یقین بر چهار شعبه است: بر بینائی هوش، و عاقبت سنجی درست و پندآموزی از عبرت، و توجه به روش گذشتگان، هر که هوش بینا دارد عاقبت سنجی او روشن است و هر کس بدرستی عاقبت را سنجیده عبرت آموخته، و هر که عبرت آموخته گویا با گذشتگان بوده و تجربه آندوخته. عدالت از آنجمله بر چهار شعبه است: فهم رسا، و دانش موشکاف و عمیق و حکم شکوفان و درست، و حلم ثابت و پا برجا، هر که فهم دارد دانش موشکاف بدست آرد، و هر که دانش موشکاف بدست آرد از سرچشمهی احکام درست سرشار باشد و هر کس حلم ورزد در کار خود کوتاهی نکند، در میان مردم ستوده زندگی کند. جهاد را چهار شعبه است: امر بمعروف نهی از منکر، صدق و وفا در میدانهای مبارزه و نبرد، و بد داشتن مردمان فاسق و فاسد، هر که امر بمعروف کند پشت مومنان را نیرومند ساخته، و هر کس بنهی از منکر بپردازد بینی منافقان را بخاک مالیده، و هر کس در میدان مبارزه به راه صدق و وفا رود هر چه بر عهدهی او است انجام داده، و هر کس فاسقان را بد دارد و برای خدا خشم آرد خدا برای او خشم آرد و روز قیامت او را خوشنود سازد.
از علی شد سئوال از ایمان*** گفت بر چار پایه باشد آن
صبر باشد یقین و عدل و جهاد*** صبر را چار شعبه گشت عماد
شوق و اشفاق و زهد و خودپائی*** که بیارد بمرد بینائی
هر که شوق بهشتش اندر سر*** باید از شهوتش برید نظر
هر که از نار بیم جان دارد ***دست از هر حرام بردارد
هر که را زهد میشود پیشه ***از مصائب ندارد اندیشه
هر که در انتظار مرگ بود*** او شتابان بکار خیر رود
شد یقین را چهار شعبه ستون*** هوشمندی و حکمتی موزون
پند عبرت مدار و رسم کهن*** که بیاموزدش هزاران فن
هر که باهوش و تیزبین گردد*** حکمت روشنش قرین گردد
هر که عبرت گرفت و پند گزید*** وضع پیشینیان بخوبی دید
عدل بر چهار شعبه شد ستوار*** فهم غواص و دانش غوار
گل احکام و حلم پا برجا ***که معطر شود از آن دلها
هر که فهمد بغور علم رسد ***وز تک علم حکم شرع برد
شخص باحلم کی کند تقصیر*** بین مردم بزندگی است بصیر
چار شعبه جهاد را پایه است*** امر معروف و نهی ناشایست
مردی اندر برابر دشمن*** کینهجوئی ز فاسقان زمن
هر که را شیوه امر بمعروف ***پشت مومن قوی کند بوقوف
هر که را نهی منکر است شعار ***هر منافق ازو بخاک دمار
هر که مردی کند بگاه نبرد*** هر چه بر عهده دارد ایفاء کرد
هر که با فاسقان بود دشمن*** خشم کرد است در ره ذوالمن
خشم گیرد خدا به دشمن او ***در قیامت از او شود دلجو
ترجمه القصه: و ابنقتیبه در کتاب عیونالاخبارش چنین آورده گوید: منصور شبی در طواف خانه کعبه بود گویندهای را شنید که چنین مینالید: بار خدایا به درگاه تو شکایت آرم از ظهور ستم و تباهی و از طمعی که میان مردم و حق سایه افکنده، منصور از طوافگاه به در آمد و در گوشهای از مسجد بنشست و بدنبال آن مرد فرستاد و او را بار داد، آن مرد دوگانه بپرداخت و پس از استلام حجر نزد وی شتافت و سلام خلافت را تسلیم کرد. ممنصور بدو گفت: این فریاد که از ظهور ستم و بیدادت از تو بگوشم رسید چه بود؟ و مقصودت از طمعکار حائل میان مردم و حق که بود؟ بخدا هر چه گوش دادم از درد و الم بیاگندی، گفت: یا امیرالمومنین اگر بر جانم امان بخشی از ریشه هر کارت آگاه سازم وگرنه از اظهار حقیقت دریغ نمایم و خود را نگه دارم که با خود کارها دارم، منصور گفت: جان تو در امان است هر چه داری بگو، در پاسخ گفت: آنکه طمعش میان مردم و حق حائل است و از اصلاح ستم و تباهی مانع، خودت هستی، منصور گفت: وای بر تو چگونه طمع بهمن درآید که همه سیم و زر جهان در دست دارم و هر ترش و شیرینم فراهم است؟ در پاسخ گفت: هیچ کس را چون تو طمع در نگرفته، خداوند عزوجل تو را سرپرست جان و مال مسلمانان ساخته، و تو از کارهای آنان به غفلت اندری، و به چپاول اموالشان چیره و خودسر، در این میان پردهها از گچ و آجر برآوردی، و درهای آهنین بر آنها نهادی، و دربانان مسلح برگماشتی و خویش را در درون آن زندانی ساختی و کارمندانت را به گرد آوردن اموال و انباشتن آن گسیل نمودی، و با اسلحه و دژبانان وسائل نقلیه نیرومندشان ساختی، و دستور دادی جز فلان و فلان که نامبردهای به حضورت نرسند و از پذیرش ستمدیده و درمانده و گرسنه و درویش و ضعیف و برهنه دریغ داری، و اینان که حق در بیتالمال دارند دور نگهداشتی. همیشه آن چند نفر مخصوصانت که از همه رعیت برگزیده داشتی و حجاب از پیش آنان برداشتی، اموال را بگیرند و گرد کنند و انباشته و پسانداز خویش سازند. گویند: این مرد خود به خدا خائن است چرا ما بدو خیانت نکنیم با اینکه مسخر او شدیم، اینان میان خود سازش کردند نگزارند وضع مردم و احوال آنان بتو گوشزد شود مگر آنچه را بخواهند و به سود خود دانند، و هر کارگزاری از درت برآید و با آنان مخالفت آغازد او را پیش تو مبغوض سازند و از در برانند و برای او پرونده بسازند تا از نظر بیفتد و خوار گردد، چون این وضع میان تو و آنان گوشزد همگان شده مردم آنان را بزرگ شمارند و از آنها بهراسند و نخستین دستهای که که سازش با آنها بشتابند کارگزاران تو باشند که بدانها هدیه برند و رشوه دهند تا دست ستمشان بر سر رعایا باز باشد، و سپس مردم بانفوذ و ثروتمند از طبقه رعیت با آنها سازش کنند تا بر دیگران ستم نمایند و سراسر بلاد خدا پر از طمع و ستم و تباهی شود این چند نفر با تو شریک سلطنت شده و تو در غفلت اندری، اگر دادخواهی به درگاه آید نگذارند بر تو درآید، اگر خواهد هنگام خروج از خانهات به تو شکایت برد مانع گماشتی ببهانهای که برای مردم بازرس مظالم مقرر داشتی، و چون متظلمی آید هم آنان ببازرسی مظالم فرستند که به شکایت او گوش ندهد و عرض حالش را به تو نرساند و بازرس از بیم آنان و ترس تو بپذیرد و پیوسته مظلوم و بیچاره نزد او رفت و آمد کند و بدو پناه برد و استغاثه نماید و او امروز و فردا کند و بهانه بتراشد و چون بجان آید و تو بیرون آئی برابرت فریاد کشد و ناله سر دهد دربانانت او را بسختی بزنند و برانند تا عبرت دیگران شود، و تو به چشم بنگری و مانع نشوی با این وضع چگونه مسلمانی بیاید. داستانی در داستانی: من در روزگار جوانی به چین مسافرت میکردم، در یک سفری پادشاهشان به کری دچار شده بود و سخت میگریست، ندیمانش او را دلداری میدادند و به شکیبائی میکشانیدند گفت: من از درد خود گریه ندارم ولی بر مظلومان دربارم گریه میکنم که مینالند و آواز نالهشان را نمیشنوم، سپس گفت: اگر گوشم رفته چشمم بر جا است میان مردم جار بزنید که جز مظلوم جامه سرخ نپوشد، و هماره بامداد و پسین بر فیل سوار میشد و گردش میکرد تا مظلومی را به چشم خود بیند و دادخواهی کند. این مردیست مشرک بخدا که با مشرکان چنین مهربانست و از خود دریغمند و نگران، تو مردی هستی خداپرست و از خاندان نبوت، مهر تو بر مسلمانان جلو خودخواهیت را نباید بگیرد؟ اگر برای فرزندانت مال جمع میکنی خدا به تو نموده است که کودکی از شکم مادر در افتد در روی زمین پشیزی ندارد و بر هر مالی دست بخیلی گذاشته است که نگهش دارد، ولی خدا پیوسته لطف خود را شامل حال کودک سازد تا مردم را بدو راغب کند، تو نیستی که عطا میکنی ولی خدا است که هر چه به هر که خواهد عطا میکند، و اگر بگوئی جمع مال برای تقویت سلطنت تو است خدا برای تو وسیله عبرت از بنیامیه فراهم کرده که جمع زر و سیم و آماده کردن ساز و برگ و لشکر و اسب و استر و شتر در برابر اراده الهی به زوال ملکشان فائده نداشت، و اگر بگوئی جمع مال برای یک هدف عالیتر از مقامی است که داری بخدا بالاتر از مقام تو مقامی هست ولی ادراک آن میسر نیست مگر از راهی که مخالف راه تو است (یعنی زهد و قطع طمع از مال دنیا). تو نگاه کن آیا مخالف خود را به بدتر از کشتن مجازات توانی کرد؟ گفت: نه، در پاسخ گفت: آن پادشاهی که بتو عطا کرده آنچه عطا کرده، گنهکار را بکشتن شکنجه ندهد، بلکه با عذابی دردناک و مخلد، او بخوبی میداند چه در دل داری و در چه کاری چشمت به کجا است و دستت چه کار میکند و پایت به چه سوی میرود بنگر که هر آنچه از دنیا را خاص خود کردی چون از دستت گرفت چه فائدهای برایت دارد در موقعی که تو را پای حساب کشید. منصور گریست و گفت: کاش آفریده نبودم، وای بر تو، چگونه چارهی کار خود کنم؟ گفت: همه مردم را رهبرانیست که در دیانت خود بدانها پناهند و به گفتارشان رضا دهند، تو آنان را محرمان خود ساز تا راه به تو بنمایند و در کارهایت با آنها مشورت کن، منصور گفت: من به دنبال آنان فرستادم از من گریختند، گفت: آری، ترسیدند آنها را به راه خودت ببری، ولی در خانهات را باز گزار و حجاب را بردار و هموارساز مظلوم را باش و ظالم را از بن برانداز و فیء و صدقات از راه حلال و پاک بگیر و به حق و عدالت بر مستحقانش پخش کن، در این صورت من ضامنم که رهبران حق و مخلص نزد تو آیند و در اصلاح کار امت بر معاونت دهند. موذنان سر رسیدند و سلامش دادند و اعلام به نماز کردند، برخاست نماز گزارد و بجای خود برگشت و هر چه آن مرد را جستند نیافتند- پایان ترجمه قصه-. از تامل در این داستان مطالبی درک میشود که برای این زمان هم بینتیجه نیست.
اللغه: (التعمق) تعمق فی الامر: بالغ فیه و تشدد طالبا اقصی غایاته و فی کلامه تنطع- ای تفصح فیه- (التنازع) تنازع القوم: اختلفوا (الزیغ) المیل عن الحق الشک (الشقاق) شاق شقاقا و مشاقه: خالفه و عاداه (الوعر) المکان المخیف الوحش (اعضل الامر) اشتد و استغلق (التماری) ماری مراء و مماراه: جادل و نازع و لاج- المنجد-. (الدیدن) الداب و العاده (النکوص) الاحجام عن الشیء یقال: نکص علی عقبیه ای رجع- صحاح- (السنبک) جمع: سنابک طرف الحافر- المنجد. الاعراب: سکر سکر الضلاله مصدر نوعی منصوب علی انه مفعول مطلق، طرقه فاعل و عرت و هو فعل لازم، دیدنا مفعول ثان لقوله جعل، عقبیه تثنیه عقب مجرور بحذف النون. المعنی: الایمان نور یتشعشع فی قلب الانسان و یضیء علی جمیع حواسه و اعضائه فیلمع من کل منهاما یقتضیه، فالعقل یتنور به و یفهم الحقائق الالهیه و المسائل الکونیه، و الوهم و الخیال ینکمشان من الصور الزائغه و الاباطیل، و اعضاء البدن تشتغل بالاعمال الخیریه التی تشع علی الجامعه الانسانیه بالفوائد و السرور و الراحه و الازدهار و یتجلی الانسان فی ضوئه ملکا روحانیا سماویا و ان کان جثمانا ارضیا مادیا و بین (علیه السلام) سعه افقه و مد اضوائه الی ماوراء الحس و الماده و ماوراء اشعه فوق بنفش. فالکفر یقابله من جمیع نواحیه لان الکفر فی الحقیقه فقدان هذا النور الساطع و ظلمات بعضها فوق بعض و لا امتیاز فی الظلمه و العدم الا باعتبار درک ما یقابله من النور، فالکفر بجمیع دعائمه و شعبه اعدام ملکات یدرک من ناحیه عدم النور اللائق فی محله کما یعین علی فهم النور الذی یقابله، فلو لم یکن فی العالم ظلمه اصلا کان فهم الضوء و النور صعبا جدا لو لم یکن متعذرا راسا. فتدعیم الکفر علی هذا الدعائم و تشعبه بهذه الشعب عرضی باعتبار الملکات النوریه الایمانیه، فالتعمق و التنازع و الزیغ و الشقاق، تقابل الصبر و الیقین و العدل و الجهاد التی هی دعائم الایمان بوجه ما، فیقال: المراد من التعمق هنا عدم الثبات و الاستقامه علی ما هو مقتضی الفطره من الاعتقاد بالصانع و الانقیاد له بالعبودیه و الطاعه الذی علیه مدار دعوه الرسل فالمتعمقون هم المعاندون لدعوه الرسل و المقترحون علیهم ما لا ینبغی، کما ان المشرکون یواجهون النبی (صلی الله علیه و آله) بقولهم (لولا انزل علینا الملائکه او نری ربنا 21- الفرقان) او بقولهم: (لن نومن لک- او تسقط السماء کما زعمت علینا کسفا او تاتی بالله و الملئکه قبیلا) و کما ان عامه المنکرین للمعاد و ما یعرض للعباد بعدالموت یقولون: لم نرمیتا قام من مرقده معذبا، و حکی عن نجز احد کبار الالمان المنکر للمبدا بانه لو کان وجود لاله حی قادر کما اعتقده الالهیون اعلن نفسه بتعلیق لوح مکتوب معلق بین السماء و الارض. کما ان التنازع ناش عن فقدان الیقین الموجب للاطمینان و الاعتماد علی الحقیقه، فمن یومن بالله یهدء قلبه و لکن لفاقد للایمان قلب مظلم متزلزل دائما بین صدره و حنجرته کما فی الحدیث، فیفور و یثور بالتنازع فی الحق مع اهله. و الزیغ یقابل العدل کملا، لان العدل استقامه فی الفکر و التعقل و العمل لا میل فیه و لا انحراف، و لکن الفاقد للعدل فی تعقله و تفکیره یمیل قلبه المتزلزل الی الباطل، و ینحرف الی الاباطیل. و الشقاق فت عضد الاجتماع بالضوضاء و الجدل لاغراض شخصیه او قبیله باطله، فیقابل الجهاد الذی هو الاستقامه و النضال لاجل الحق و صیانه المله و الامه. فالمتعمق المعاند لا ینیب الی الحق و لا یهتدی الی سبیل الرشد کرجال القریش المعاندین للنبی (صلی الله علیه و آله) و القرآن. و الجاهل المتنازع یتخبط فی عماه حتی یدرک منیه قبل درک مناه. و القلب الزائع عن الحق متعاکس و منکوس یدرک الحسنه سیئه فیجتنب منها و السیئه حسنه فیرغب الیها، و لایلمس الحقیقه کالسکران. و من شاق الله فقد فارق جماع الشعب و الامه فهو کالتائه فی طریق و عر اینما یتوجه یقابله عقبه صعبه کاداء و عقده معقده لا یهتدی لحلها فضاق علیه المخرج و یقع دائما فی حرج. و الشاک یماری الحق و یحس بهول و مخافه و یتردد فی طی طریق السعاده فیرجع قهقری الی اسفل درکات الطبیعه، و یفقد شخصیه و یستلسم لجیوش الباطل فیقع تحت اقدام الشیاطین، و یصیر من الخاسرین الهالکین. قوله: (و بعد هذا کلام ترکناه) و رد فی الکافی فی باب دعائم الکفر و شعبه حدیثا طویلا یظهر انه تتمه الحدیث الذی ارسله المصنف رحمه الله و اشار الی بقیته، و قطعه صاحب الکافی و قسمه علی باب صفه الایمان و باب دعائم الکفر و باب صفه النفاق و المنافق، و لکن المری فی باب دعائم الکفر یخالف مع ما روی فی باب صفه الایمان سندا و مع ذکره الرضی رحمه الله متنا، فقد رواه هنا عن علی بن ابراهیم، عن ابیه عن حماد بن عیسی، عن ابراهیم بن عمر الیمانی، عن عمر بن اذنیه، عن ابان بن ابیعیاش، عن سلیمان بن قیس الهلالی، عن امیرالمومنین (علیه السلام) و عد المجلسی فی شرحه السند فختلفا فیه من حیث الصحه و الضعف. قال (علیه السلام): بنی الکفر علی اربع دعائم: الفسق و الغلو، و الشک، و الشبهه. والفسق علی اربع شعب: علی الجفاء، و العماء، و الغفله، و العتو، فمن جفا احتقر الخلق و مقت الفقهاء و اصر علی الحنث العظیم، و من عمی عن الحق نسی الذکر و اتبع الظن و بارز خالقه و الح علیه الشیطان و طلب المغفره بلا توبه و لا اسکانه و لا غفله، و من غفل جنی علی نفسه و انقلب علی ظهره و حسب غیه رشدا و غرته الامانی و اخذته الحسره و الندامه اذا قضی الامر و انکشف عنه الغطاء و بدا له ما لم یکن یحتسب، و من عتا عن امر الله شک و من شک تعالی الله علیه فاذله بسلطان و صغره بجلاله کما اغتر بربه الکریم و فرط فی امره. و الغو علی اربع شعب: علی التعمق بالرای، و التنازع فیه، و الزیع و الشقاق، فمن تعمق لم ینب الی الحق و لم یزدد الا غرقا فی الغمرات و لم تنحسر عنه فتنه الا غشیته اخری و انخرق دینه فهو امر مریج، و من نازع فی الرای و خاصم شهر بالعثل من طول اللجاج، و من زاغ قبحت عنده الحسنه و حسنت عنده السیئه و من شاق اعورت علیه طرقه و اعترض علیه امره فضاق مخرجه اذ لم ینبع سبیل المومنین. و الشک علی اربع شعب: علی المریه، و الهوی، و التردد، و الاستسلام و هو قول الله (فبای آلاء ربک تتماری) و فی روایه اخری: علی المریه، و الهول من الحق، و التردد، و الاستسلام للجهل و اهله، فمن هله مابین یدیه نکص علی عقبیه و من امتری فی الدین تردد فی الریب و سبقه الاولون من المومنین و ادرکه الاخرون و وطئته سنابک الشیطان، و من استسلم لهلکه الدنیا و الاخره هلک فیما بینهما، و من نجا من ذلک فمن فضل الیقین و لم یخلق الله خلقا اقل من الیقین. و الشبهه علی اربع شهب: اعجاب بالزینه، و تسویل النفس، و تاول العوج و لبس الحق بالباطل، و ذلک بان الزینه تصدف عن البینه، و ان تسویل النفس یقحم علی الشهوه، و ان العوج یمیل بصاحبه میلا عظیما، و ان اللبس ظلمات بعضها فوق بعض، فذلک الکفر و دعائمه و شعبه. اقول: قد شرحنا و ترجمنا هذا الحدیث فی شرح اصول الکافی و ترجمته (ج 3) فمن اراد مزید الاطلاع فیلرجع هنا لک. الترجمه: در دنباله توصیف دعائم ایمان فرمود (علیه السلام): کفر بر چهار ستون استوار است: بر تعمق و تنازع و کجدلی و تفرقهاندازی هر که راه تعمق پیش گیرد بسوی حق باز نگردد، و هر که از روی نادانی ستیزهجوئی را پیشه کند چشم دلش همیشه از دیدار حق نابینا بماند، و هر کس دلی کج دارد نیکی رابد شمارد و بدکرداری را نیک پندارد و در مستی گمراهی بسر برد، و هر کس تفرقه اندازد و تک روی پیشه سازد به راههای سخت و ناشناخته و هراسناک افتد و کارها بر او پیچیده و غیر قابل حل گردد، و در تنگنائی افتد که نتواند از آن بیرون آید. شک بر چهار شعبه تقسیم شود: بر خودنمائی در بحث و بر هراس و دودلی و خودباختگی، هر کس مراء را شیوه خود ساخت شب تارش به روز روشن مبدل نشود، و هر کس از آنچه در پیش دارد به هراس باشد بعقب برگردد و از پیشروی باز ماند، و هر کس درباره حقیقت دودلی دارد و حس تشخیص ندارد زیر سم شیاطین پایمال شود.
کفر بر چار پایه شد ستوار*** بر تعمق، تنازع دشوار
کجدلی و شقاق در دنبال*** بهر کفرند پایه در هر حال
هر که دارد تعمق اندر حق*** نگراید بسوی حق مطلق
هر که از جهل پر نزاع بود*** دائما کور دل بسر ببرد
دل کج نیک را بدی بیند*** ور بدی بهر نیک میچیند
مست گمراهی است و لایعقل*** نیست او را شعوری اندر دل
هر که تک رو شود جدا ز خدا*** راه سختی به پیش دارد،ها
کار او مشکل است و پیچیده*** و اندرین تنگنا است رنجیده
شک، بر چار شعبه قائم شد ***بر مراء و هراس و شد و نشد
چارمش را شمار استسلام*** که نه امید ماند و نه مرام
هر که را شیوه شد مراء و جدال ***شب او را نه پی نه صبح زوال
بهراسد از آنچه در پیش است*** در عقب گردد پر ز تشویش است
ور بتردید و ریب تمکین است*** پایمال سم شیاطین است
(الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) اقول رواه (الکافی) و (الامالیان)، و (التحف) ایضا بالسند المذکور فی سابقه، ففی (الکافی) بعدما مر (باب صفه الایمان) بالاسناد الاول عن ابن محبوب، عن یعقوب السراج عن جابر عن ابیجعفر (علیه السلام) قال سئل امیرالمومنین (علیه السلام) عن الایمان مثله مع تغییر یسیر و فیه، (والاشفاق) بدل (و الشفق) و فیه (و معرفه العبره) بد ل قوله (و موعظه العبره) و فیه (و من عرف العبره عرف السنه، و من عرف السنه فکانما کان مع الاولین و اهتدی للتی هی اقوم، و نظر الی من نجا بما نجا، و الی من هلک بما هلک. و انما اهلک الله من اهلک بمعصیته، و انجا من انجا بطاعته) بدل قوله، (و من عرف العبره فکانما کان فی الاولین)- و فی (الامالی) (و من عرف العبره عرف السنه و من عرف السنه فکانما کان فی الاولین)- و مثله (التحف) لکن فیه (فکانما عاش فی الاولین). (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) و کیف کان فزاد هذا علی سابقه بروایه (الخصال) له، (عن ابیه عن سعد عن محمد بن الحسین بن ابیالخطاب و احمد بن فضال عن ابناسباط، عن الحسن ابنزید عن محمد بن سالم عن سعد بن طریف عن الاصبغ عنه (علیه السلام)- ورواه (تنبیه) البکری عن ابندرید عن محمد بن عثمان عن منجاب بن الحارث عن بشر بن عثمان عن محمد بن سوقه قال: سال رجل علیا(علیه السلام) عن الایمان مع اختلاف یسیر فی آخره فقام الرجل فقبل راسه. الایمان علی اربع دعائم جمع دعامه عماد البیت. علی الصبر جعل الصبر الدعامه الاولی من الایمان لانه بمنزله الراس من الجسد. و الیقین فعیل. فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) ان العمل الدائم القلیل علی الیقین، افضل عند الله من العمل الکثیر علی غیر یقین. و عنه (علیه السلام) کان امیرالمومنین (علیه السلام) یقول لایجد عبد طعم الایمان، حتی یعلم ان ما اصابه لم یکن لیخطیه، و ان ما اخطاه لم یکن لیصیبه، و ان الضار النافع هو الله تعالی. و العدل قال تعالی: ( … و اوفوا الکیل و المیزان بالقسط لانکلف نفسا الا وسعها و اذا قلتم فاعدلوا و لو کان ذا قربی و بعهد الله اوفوا ذلکم وصاکم به لعلکم تذکرون و ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوه و لاتتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله ذلکم وصاکم به لعلکم تتقون). اعدلوا هو اقرب للتقوی- ( … فانکحوا ما طاب لکم من النساء مثنی (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) و ثلاث و رباع فان خفتم الا تعدلوا فواحده … ) (ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملئکه الا تخافوا و لاتحزنوا و ابشروا بالجنه التی کنتم توعدون). و الجهاد (و جاهدوا فی الله حق جهاده … ). فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) ان الله تعالی بعث رسوله بالاسلام الی الناس عشر سنین فابوا ان یقبلوا حتی امره بالقتال فالخیر فی السیف، و تحت السیف، و الامر یعود کما بدا. و فی (الاسد) عن عمرو بن و اثله، ضحک النبی (صلی الله علیه و آله) حتی استغرب فقال: الا تسالونی مم ضحکت؟ فقالوا الله و رسوله اعلم قال عجبت من قوم یقادون الجنه بالسلاسل و هم یتقاعسون عنها،- قالوا و کیف؟ قال اقوام من العجم سباهم المهاجرون یدخلونهم فی الاسلام و هم کارهون. و الصبر منها علی اربع شعب جمع شعبه قال الجوهری الشعب الاغصان. علی الشوق قال الجوهری الشوق و الاشتیاق نزاع النفس الی الشیء. و الشفق قال الجوهری الشفقه و الشفق الاسم من الاشفاق قال تهوی حیاتی و اهوی موتها شفقا. و الزهد فی (الکافی) عن النبی (صلی الله علیه و آله) لایجد الرجل حلاوه الایمان فی قلبه، حتی لایبالی من اکل الدنیا- ثم قال (علیه السلام) حرام علی قلوبکم ان تعرف حلاوه الایمان حتی تزهد فی الدنیا. (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) و الترقب قال الجوهری الترقب النتظار. فمن اشتاق الی الجنه
سلا عن الشهوات (و یوم یعرض الذین کفروا علی النار اذهبتم طیباتکم فی حیاتکم الدنیا و استمتعتم بها فالیوم تجزون عذاب الهون بما کنتم تستکبرون فی الارض بغیر الحق و بما کنتم تفسقون). و من اشفق من النار اجتنب المحرمات (و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنه هی الماوی) و قال النبی (صلی الله علیه و آله) حفت الجنه بالمکاره و حفت النار بالشهوات. و من زهد فی الدنیا استهان بالمصیبات فی (الکافی) عن ابیبصیر شکوت ابی عبدالله (علیه السلام) الوسواس فقال یا ابامحمد اذکر تقطع او صالک فی قبرک و رجوع احبائک عنک، اذا دفنوک فی حفرتک و خروج بنات الماء من منخریک، و اکل الدود لحمک فان ذلک یسلی عنک،- قال فو الله ما ذکرته الا سلا عنی. و من ارتقب الموت سارع الی کذا فی (المصریه) و الصواب: (فی) کمافی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم و الخطیه). الخیرات (ان الذین هم من خشیه ربهم مشفقون و الذین هم بایات ربهم یومنون و الذین هم بربهم لایشرکون و الذین یوتون ما اتوا و قلوبهم و جله انهم الی ربهم راجعون اولئک یسارعون فی (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) الخیران و هم لها سابقون). و الیقین منها ای: من دعائم الایمان الاربع. علی اربع شعب فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) قال لابی بصیر لیس شیء الا و له حد، فقال ابوبصیر: فما حد التوکل؟ قال (علیه السلام) الیقین، قال فما حد الیقین؟ قال الا تخاف مع الله شیئا. علی تبصره الفطنه الاضافه فی التبصره بمعنی (فی) کما یشهد له قوله بعد (فمن تبصر فی الفطنه). قال تعالی: (ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید). و تاول الحکمه ای: فهم مالها، قال الشاعر: علی انها کانت توول حبها تاول ربعی السقاب فاصحبا فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) من صحه یقین المرء المسلم، الا یرضی الناس بسخط الله، و لایلومهم علی ما لم یوته الله، فان الرزق لایسوقه حرص حریص، و لایرده کراهیه کاره، و لو ان احدکم فر من رزقه کما یفر من الموت لادرکه رزقه، کما یدرکه الموت. و موعظه العبره الاضافه فی (الموعظه) بمعنی (من) او (فی). (لقد کان فی قصصهم عبره لاولی الالباب … )- ( … فاتاهم الله من حیث لم یحتسبوا و قذف فی قلوبهم الرعب یخربون بیوتهم بایدیهم و ایدی المومنین فاعتبروا یا اولی الابصار). (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) (قد کان لکم آیه فی فئتین التقتا فئه تقاتل فی سبیل الله و اخری کافره یرونهم مثلیهم رای العین و الله یوید بنصره من یشاء ان فی ذلک لعبره لاولی الابصار). (یقلب الله اللیل و النهار ان فی ذلک لعبره لاولی الابصار)- (فاخذه الله نکال الاخره و الاولی ان فی ذلک لعبره لمن یخشی) (و ان لکم فی الانعام لعبره نسقیکم مما فی بطونها ولکم فیها منافع کثیره و منها تاکلون)- (و ان لکم فی الانعام لعبره نسقیکم مما فی بطونه من بین فرث و دم لبنا خالصا سائغا للشاربین). و سنه الاولین (قد خلت من قبلکم سنن فسیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبه المکذبین)- (یرید الله لیبین لکم و یهدیکم سنن الذین من قبلکم و یتوب علیکم و الله علیم حکیم). ( … و لایحیق المکر السییء الا باهله فهل ینظرون الا سنت الاولین فلن تجد لسنت الله تبدیلا و لن تجد نسلکه الله تحویلا). (فلم یک ینفعهم ایمانهم لما راوا باسنا سنت الله التی قد خلت فی عباده و خسر هنالک الکافرون). (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) ( … ان ینتهوا یغفر لهم ما قد سلف و ان یعودوا فقد مضت سنت الاولین).- (کذلک نسلکه فی قلوب المجرمین لایومنون به و قد خلت سنه الاولین). (و ما منع الناس ان یومنوا اذ جائهم الهدی و یستغفروا ربهم الا ان تاتیهم سنه الاولین او یاتیهم العذاب قبلا). فمن تبصر ای: صار ذا بصیره. فی الفطنه تبینت له الحکمه قالوا: الحکمه العلم الذی یدفع الانسان عن فعل القبیح مستعار من حکمه اللجام. و من عرف العبره فکانما کان فی الاولین قد عرفت ان (الکافی) نقله و من عرف العبره عرف السنه و من عرف السنه فکانما کان فی الاولین- الخ- کما مر. و العدل منها ای: من تلک الدعائم. علی اربع شعب الاولی. علی غائص الفهم ای: فهم یغوص علی الحقائق کمن یغوص علی الدر، و اللولو- و عرفت ان فی (الکافی) و (الامالی) (علی غامض الفهم). و غور العلم ای: قعره. و زهره الحکم ای: بهجه الفقه و القضاء. و رساخه ای: ثبو ت. الحلم. (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) و فی (الخصال) و (الامالی) و (التحف) و (الکافی): (و روضه الحلم) و هو الانسب بسابقه، (و زهره الحکم). فمن فهم علم غور العلم لان شرط العلم الفهم. و من علم غور العلم صدر عن شرائع الحکم و الصدور عن شرائع الحکم کنایه عن الاصابه فی الحکم، لان الشرائع موارد استقاء الناس، و الصدور عنها: الرجوع عنها. و من حلم لم یفرط من الافراط تجاوز الحد لاالتفریط- کما فی المرآه- لعدم مناسبته مع الحلم. فی امره و عاش فی الناس حمیدا فی الخبر: اذا وقعت منازعه بین رجلین نزل ملکان فیقولان للسفیه منهما: قلت و قلت و انت اهل لما قلت و ستجزی بما قلت. و یقولان للحلیم: صبرت و حلمت سیغفر الله لک ان اتممت ذلک. و الجهاد منها علی اربع شعب، علی الامر بالمعروف و النهی عن المنکر فی (الکافی): کان ابو عبدالله (علیه السلام) اذا مر بجماعه یختصمون لایجوزهم حتی یقول ثلاثا: اتقوا الله. (یرفع بها صوته). و عن النبی (صلی الله علیه و آله): ان الله تعالی لیبغض المومن الضعیف الذی لا دین له. قیل من هو؟ قال: الذی لاینهی عن المنکر. و عن الصادق (علیه السلام): الامر بالمعروف و النهی عن المنکر خلقان من خلق، الله فمن نصر هما اعزه الله و من خذلهما خذله الله. و الصدق فی المواطن قولا و عملا، خوفا و امنا، (لیس البر ان تولوا وجوهکم قبل المشرق و المغرب ولکن البر من آمن بالله و الیوم الاخر و الملائکه و الکتاب و النبیین و آتی المال علی حبه ذوی القربی و الیتامی و المساکین و ابنالسبیل و السائلین و فی الرقاب و اقام الصلاه و آتی الزکاه (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرین فی الباساء و الضراء و حین الباس اولئک الذین صدقوا و اولئک هم المتقون). و فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): لما نزلت (ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه) قام رجل و قال للنبی (صلی الله علیه و آله): الرجل یاخذ سیفه فیقاتل حتی یقتل الا انه یقترف من هذه المحارف اشهید هو؟ فانزل تعالی: (التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنین) فبشر النبی (صلی الله علیه و آله) المجاهدین من المومنین الذین هذه صفتهم و حلیتهم بالشهاده و الجنه و قال: التائبون من الذنوب، العابدون الذین لایعبدون الا الله و لایشرکون به شیئا، الحامدون الذین یحمدون الله علی کل حال فی الشده و الرخائ، السائحون و هم الصائمون، و الراکعون الساجدون الذین یواظبون علی الصلوات الخمس، الحافظون لها و المحافظون علیها برکوعها و سجودها و فی الخشوع فیها، و فی اوقاتها، الامرون بالمعروف بعد ذلک و العاملون به، الناهون عن المنکر و المنتهون عنه. فبشر من قتل و هو قائم بهذه الشروط بالشهاده و الجنه. و شنان ای: بغض. الفاسقین فی (الکافی) عن الباقر(صلی الله علیه و آله) اوحی تعالی الی شعیب (علیه السلام) انی معذب من قومک مائه الف، اربعین الفا من شرارهم، و ستین الفا من خیارهم، فقال فما بال الاخیار قال: داهنوا اهل المعاصی (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان والنفاق) و لم یغضبوا لغضبی. فمن امر بالمعروف شد ای: احکم. ظهور المومنین قال تعالی: (و ان طائفتان من المومنین اقتتلوا فاصلحوا بینهما فان بغت احداهما علی الاخری فقاتلوا التی تبغی حتی تفی الی امر الله … ). و من نهی عن المنکر ارغم ای: الصق بالرغام، و هو التراب. انوف الکافرین هکذا فی المصریه و الصواب: (المنافقین) کما فی ابن ابیالحدید و ابنمیثم و الخطیه. (محمد رسولالله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم … ) و قال (علیه السلام) امرنا النبی (صلی الله علیه و آله) ان نلقی اهل المعاصی بوجوه مکفهره. و من صدق فی المواطن قضی ما علیه من التکلیف و الوظائف الالهیه. (و ما ادریک ما العقبه فک رقبه او اطعام فی یوم ذی مسغبه یتیما ذا مقربه او مسکینا ذا متربه ثم کان من الذین آمنوا و تواصوا بالصبر و تواصوا بالمرحمه اولئک اصحاب المیمنه). (فاما من اعطی و اتقی و صدق بالحسنی فسنیسره للیسری). و من شنیء الفاسقین و غضب لله غضب الله له، و ارضاه یوم القیامه فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) ان الله عزوجل بعث ملکین الی اهل مدینه لیقلباها علی اهلها، فوجدا رجلا یدعو الله و یتضرع، فقال: احدهما للاخر اما تری هذا؟ فقال بلی ولکن امضی لما امر به ربی و قال الاخر لکنی اراجع ربی، فعاد، فقال (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) یا رب انی انتهیت الی المدینه. فوجدت عبدک فلانا یدعوک، و یتضرع الیک، فقال له تعالی: امض لما امرت فان ذا رجل لم یتمعر وجهه غیظا لله قط. هذا و کما فصل (علیه السلام) فی هذا الکلام دعائم الایمان و شعب کل دعامه فصل (علیه السلام) ارواح الایمان فی کلام آخر. ففی (الکافی) عن الاصبغ جاء رجل الیه (علیه السلام) فقال ان ناسا زعموا ان العبد یزنی و هو مومن و لایسرق و هو مومن و لایشرب الخمر و هو مومن، و لایاکل الربا و هو مومن، و لایسفک الدم الحرام و هو مومن، و قد ثقل هذا علی، و حرج منه صدری حین ازعم ان هذا العبد یصلی صلاتی، و یدعو دعائی و یناکحنی و اناکحه، و یوارثنی و اوارثه، و قد خرج من الایمان من اجل ذنب یسیر اصابه- فقال (علیه السلام) صدقت، سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: - و الدلیل علیه کتاب الله- خلق الله الناس علی ثلاث طبقات، و انزلهم ثلاث منازل و ذلک قوله تعالی: فی الکتاب اصحاب المیمنه، و اصحاب المشامه، و السابقون، فاما ما ذکره من امر السابقین، فانهم انبیاء مرسلون و غیر مرسلین، جعل الله فیهم خمسه ارواح، روح القد س، و روح الایمان، و روح القوه، و روح الشهوه، و روح البدن، فبروح القدس بعثوا انبیاء مرسلین و غیر مرسلین و بها علموا اشیاء و بروح الایمان عبدواالله و لم یشرکوا به شیئا، و بروح القوه جاهدوا عدوهم و عالجوا معاشهم، و بروح الشهوه اصابوا لذیذ الطعام، و نکحوا الحلال من شباب النسائ، و بروح البدن، دبوا و درجوا، قال تعالی: (تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض منهم من کلم الله، و رفع بعضهم درجات، و آتینا عیسی بن مریم البینات، و ایدناه بروح القدس … )- ثم قال فی جماعتهم ( … و ایدهم (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) بروح منه … ) یقول اکرمهم بها ففضلهم علی من سواهم فهولاء مغفور لهم مصفوح عن ذنوبهم ثم ذکر اصحاب المیمنه و هم المومنون حقا باعیانهم، جعل تعالی فیهم اربعه ارواح روح الایمان و روح القوه، و روح الشهوه، و روح البدن، فلا یزال العبد یستکمل هذه الارواح الاربعه حتی تاتی علیه حالات،- فقال الرجل ما هذه الحالات؟- قال اما اولاهن فهو کما قال تعالی: ( … و منکم من یرد الی ارذل العمر لکی لایعلم بعد علم شیئا … ) فهذا ینتقص منه جمیع الارواح، و لیس بالذی یخرج من دین الله لان الفاعل به رده، الی ارذل العمر فهو لایعرف للصلاه وقتا و لایستطیع التهجد باللیل و لا بالنهار، و لا القیام فی الصف مع الناس فهذا نقصان من روح الایمان و لیس یضره شیئا و فیهم من ینتقص منه روح الشهوه فلو مرت به اصبح بنات آدم لم یحن الیها و تبقی روح البدن فیه، فهو یدب. و یدرج حتی یاتیه ملک الموت، فهذا بحال خیر لان الله تعالی هو الفاعل به، و قد تاتی علیه حالات فی قوته و شبابه فیهم بالخطیئه فتشجعه روح القوه و تزین له روح الشهوه، و تقوده روح البدن حتی توقعه فی الخطیئه فاذا لامسها نقص من الایمان و تقضی عنه، و لیس یعود فیه حتی یتوب فاذا تاب تاب الله علیه و ان عاد ادخله الله نار جهنم فاما اصحاب المشامه، فهم الیهود و النصاری. یقول الله تعالی: (الذین آتیناهم الکتاب یعرفونه کما یعرفون ابنائهم … ) یعرفون محمدا (صلی الله علیه و آله) و الو لایه فی التوراه، و الانجیل، کما یعرفون ابنائهم فی منازلهم و ان فریقا منهم لیکتمون الحق و هم یعلمون- (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) انک الرسول الیهم- فلا تکونن من الممترین فلما جحدوا ما عرفوا ابتلاهم بذلک فسلبهم روح الایمان، و اسکن ابدانهم ثلاثه ارواح، روح القوه، و روح الشهوه و روح البدن، ثم اضافهم الی الانعام فقال ان هم الا کالانعام، لان الدابه انما تحمل بروح القوه، و تعتلف بروح الشهوه، و تسیر بروح البدن، فقال السائل احییت قلبی باذن الله. هذا و فی 266 باب الحکم ساله رجل ان یعرفه ما الایمان فقال (علیه السلام): اذا کان الغد، فاتنی حتی اخبرک علی اسماع الناس، فان نسیت مقالتی حفظها علیک غیرک فان الکلام کالشارده یثقفها هذا و یخطئها هذا- و قد ذکرنا ما اجابه (علیه السلام) به فی ما تقدم من هذا الباب و هو قوله (علیه السلام) الایمان علی اربع شعب و قد شرحناه فی فصل اجوبته التمثیلیه و ادب السوال.
کل من قال: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله یسمی مسلما، و تجری علیه احکام الاسلام، کالارث و الزواج و الدیه سواء انطق بهذه الشهاده عن علم او جهل، و عن صدق ام نفاق.. و فی صدر الاسلام کانت کلمتا: المومن و المسلم مترادفین او متقاربتین فی المعنی، و قد اطلق القرآن کلمه المومنین علی المسلمین، و خاطب الجمیع بیا ایها الذین آمنوا فی العدید من آیاته. و هناک آیه تشترط فی المومن الحق معرفه القلب، و خشوعه لذکر الله، و خوفه منه، و توکله علیه مع اقامه الصلاه و ایتاء الزکاه، و هی قوله تعالی: (انما المومنون الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا و علی ربهم یتوکلون الذین یقیمون الصلاه و مما رزقناهم ینفقون اولئک هم المومنون حقا لهم درجات عند ربهم و مغفره و رزق کریم- 4 الانفال). و فی معنی هذه الایه او قریب منه قول الامام: الایمان معرفه بالقلب، و اقرار باللسان، و عمل بالارکان. و وجه الجمع بین هذه الایه و غیرها من الایات التی اطلقت کلمه المومن علی کل من نطق بالشهادتین هو ان هذا الناطق یعامل فی الدنیا معامله المسلم لمجرد النطق و کفی، و فی الاخره یعامل علی اساس القول و العمل معا.
و لا یکتفی منه بمجرد النطق. و مهما یکن فان الامام هنا لا یتکلم عن الایمان من حیث هو و علی وجه العموم و الشمول، بل عن ایمان خاص یاتی بعد العصمه من غیر فاصل بدلیل انه جعل العدل من دعائمه، و لیس من شک ان الایمان اعم، و العدل اخص. و هذا الایمان الذی یتکلم عنه الامام یقوم علی اربع دعائهم، و هی: 1- الصبر، و له اربع علامات: الاولی الشوق الی رحمه الله و جنته. و من البداهه ان من تطلعت نفسه الی نعیم الاخره انصرف بجیمع کیانه عن الدنیا و زینتها. الثانیه الشفق ای الخوف من عذاب النار، و من خاف من شیء ابتعد عما یودی الیه. العلامه الثالثه اللامبالاه بالدنیا و اشیائها، اقبلت ام ادبرت، سالمت ام حاربت. الرابعه العده و التاهب للموت بالتقوی و العمل الصالح. 2- الیقین الصادق الثابت، و ایضا له اربع علامات: الاولی الثقه بکل ما یصدر عنه، کما قال الامام فی الرساله 61: (انی لعلی بصیره من نفسی و یقین من ربی). و فی الخطبه 4: (ما شککت فی الحق مذ اریته. الثانیه معرفته الحقائق علی وجهها، کتنزیه الباری عن الماده و الزمان و المکان و التشبیه و التعطیل و الجهل و الظلم، و کالعلم بالشریعه و اسرارها و بالبدع و آثارها. العلامه الثالثه الاتعاظ بالعبر و الانتفاع بالنذر. الرابعه العمل بسنه السلف الصالح. 3- العدل، و علاماته اربع: الاولی (غور العلم) ای اسراره و دقائقه. الثانیه (غائص الفهم) ای تطبیق العلم علی موارده، و لا یکفی مجرد الحفظ و الاطلاع، و القدره علی الجدل و استخدام البراهین. العلامه الثالثه (زهره الحکم) و هی وضوحه لکل الناس فی الفصل بین الحق و الباطل. الرابعه (رساخه الحلم) بحیث اذا غضب العادل فلا یخرجه الغضب من الحق و لا یدخله فی الباطل. 4- الجهاد، و له اربع علامات: الامر بالمعروف، و النهی عن المنکر، و الصبر و الثبات فی میدان القتال، و کراهیه الظلم و الفساد. و کل هذه الدعائم التی ذکرها الامام، و العلامات لکل دعامه- تدل دلاله قاطعه علی انه یتحدث عن الایمان الکامل المتاخم للعصمه، کما اشرنا.
للکافر عند المسلمین اصناف، منها ان یجحد الخالق من الاساس، او یومن به و ینکر الیوم الاخر، او یومن بهما معا و ینکر نبوه محمد (صلی الله علیه و آله). و منها ان یجعل مع الله الها آخر، او ینسب الیه صاحبه و ولدا، و منها ان یغالی فی مخلوق و ینعته بصفه من صفات الخالق، او ینصب العداء لاهل بیت الرسول (صلی الله علیه و آله)، و منها ان ینکر ضروره دینیه ثبتت باجماع المسلمین، کوجوب الصوم و الصلاه، و تحریم القتل و السلب و النهب. و اشار الامام الی اصناف الکافر بقوله: (الفکر علی اربع دعائهم) و هی. 1- التعمق، و المراد به اقتحام السدود المضروبه دون الغیب کالبحث عن ذات الله سبحانه و کنهه، و تقدم ذلک فی شرح الخطبه 89، و جاء فیها: (ان الراسخین فی العلم هم الذین اغناهم عن اقتحام السدود المضربه دون الغیوب الاقرار بجمله ما جهلوا تفسیره من الغیب المحجوب، فمدح الله اعترافهم بالعجز عن تناول ما لم یحیطوا به علما، و سمی ترکهم التعمق فیما لم یکلفهم البحث عن کنهه رسوخا). 2- التنازع، ای الجدال فی الله بغیر علم و لا هدی و لا کتاب منیر، کما فی الایه 8 من سوره الحج. 3- الزیغ، و هو الانحراف عن الحق الذی یشمل الجحود بالله و النصب و المغالاه. 4- الشقاق، ای انکار الحق عنادا و مکابره، و یصدق هذا فیما یصدق علی منکر الضروره. (فمن تعمق لم ینب الی الحق) المراد بلم ینب لم یرجع، و المعنی من بحث عن ذات الله و کنهه یبقی حائرا مدی عمره، و لا یرجع الی رشده اطلاقا، لان المحدود لا یدرک غیر المحدود (و من کثر نزاعه بالجهل دام عماه عن الحق) لا شیء وراء الجدال و النقاش بالجهل الا الحیره و الضلال، اما الجدال مع العلم بالحق و اخفائه فهو نفاق و کذب متعمد (و من زاغ الخ).. عن طریق الهدی رای الخیر شرا، و الشر خیرا (و من شاق الخ).. ای تمرد علی الحق فقد رکب الصغب و سلک مسالک التهلکه، و لن یجد فرجا و لا مخرجا. (و الشک علی اربع شعب). الاولی التماری، و معناه الجدال بلا تعمق، و المراد به هنا السفسطه و اللعب بالالفاظ البراقه التی تریک المستحیل ممکنا، و الممکن مستحیلا. الثانیه الهول، ای الخوف من الوقوع فی الخطا، و الخائف ینفر من خیاله، و یحسبه عدوا جاء لا غتیاله. الثالثه التردد فی العزم و النیه، و من کان هذا حاله لا یاتی بخیر. الرابعه الاستسلام لکل راکب و قائد الی الهلاک و الدمار.
… علی الشوق و الشفق: الشفق بالتحریک الخوف … الفطنه و تاول الحکمه: تاول الحکمه الوصول الی دقائقها و العبره الاعتبار و الاتعاظ باحوال الاولین و مارزئوا به عن الغفله و ما حظوا به عند الانتباه … العلم و زهره الحکم: غور العلم سره و باطنه و زهره الحکم بضم الزای ای حسنه … عن شرائع الحکم: الشرائع جمع شریعه و هی الظاهر المستقیم من المذاهب و مورد الشاربه و صدر عنها ای رجع عنها بعد ما اغترف لیفیض علی الناس مما اغترف فیحسن حکمه … و الصدق فی المواطن: مواطن القتال فی سبیل الحق و الشنان بالتحریک البغض… علی التعمق و التنازع و الزیغ: التعمق الذهاب خلف الاوهام علی زعم طلب الاسرار و الزیغ الحیدان عن مذاهب الحق و المیل مع الهوی الحیوانی و الشقاق العناد … لم ینب الی الحق: لم بنب ای لم یرجع اناب ینیب رجع … و اعضل علیه امره: و عر الطریق ککرم و وعد و ولع خشن و لم یسهل السیر فیه و اعضل اشتد و اعجزت صعوبته … و التردد و الاستسلام: التماری التجادل لاظهار قوه الجدل لا لاحقاق الحق و الهول بفتح فسکون مخافتک من الامر لا تدری ما هجم علیک منه فتندهش و التردد انتقاض العزیمه و انفساخها ثم عودها ثم انفساخها و الاستسلام القاء النفس فی تیار الحادثات ای ما اوتی علیها یاتی و المراء بکسر المیم الجدل و الدیدن العاده و قوله لم یصبح لیله ای لم یخرج من ظلام الشک الی نهار الیقین … وطئته سنابک الشیاطین: الریب الظن ای الذی یتردد فی ظنه و لا یعقد العزیمه فی امره تطوه سنابک الشیاطین جمع سنبک بالضم طرف الحافر ای تستزله شیاطین الهوی فتطرحه فی الهلکه
از امام علیهالسلام از ایمان پرسیدند، پس آن حضرت (درباره علامات و نشانههای ایمان و ضد آن کفر و شک) فرموده است: ایمان بر روی چهار ستون استوار است: صبر و شکیبائی، یقین و باور، عدل و داد، جهاد و کوشش (در راه دین) و صبر از آنها بر چهار گونه است: علاقمندی، ترس، پارسائی، انتظار داشتن، پس هر که به بهشت علاقه داشت خواهشهای نفس را فراموش میکند و از آنها چشم میپوشد، و هر که از آتش ترسید از آنچه حرام و نارواست دوری میگزیند، و هر که در دنیا پارسا شد اندوهها را سبک میشمارد، و هر که منتظر مرگ باشد به نیکوکاریها شتاب مینماید. و یقین از آنها بر چهار گونه است: بینا شدن در زیرکی، رسیدن به حقائق، عبرت گرفتن از دیگران، روش پیشینیان، پس هر که در زیرکی بینا شد راه راست (در علم و عمل) برای او هویدا گشت، و هر که حکمت و راه راست برای او آشکار گردید به پند گرفتن از احوال آشنا شد، و هر که به پند گرفتن از احوال آشنا شد به آن ماند که در پیشینیان بوده (و حال آنها را دیده و نتائج کردارشان را آزموده پس در مبدا و معاد بر یقین و باور) است. و عدل از آنها بر چهار گونه است: دقت در فهمیدن درست، رسیدن به حقیقت دانائی، حکم نیک
و، استوار داشتن بردباری، پس هر که دقت کرد و درست بفهمید حقیقت دانائی را دریافت و هر که حقیقت دانائی را یافت از روی قواعد دین حکم نیکو صادر کرد، و هر که بردبار بود در کار خود کوتاهی نکرده است و در بین مردم خوشنام زندگی کند. و جهاد از آنها بر چهارگونه است: امر به معروف، نهی از منکر، راستی در گفتار، دشمنی با بدکاران، پس هر که امر به معروف (کار شایسته) کند مومنین را همراهی کرده و ایشان را توانا گرداند، و هر که نهی از منکر (ناپسندیده) نماید بینی منافقین و دوروها را به خاک مالیده، و هر که در گفتار راستگو باشد آنچه بر او بوده بجا آورده، و هر که با بدکاران دشمنی نمود و برای خدا خشمناک گردید خدا برای او (بر آنها) بخشم آید و در روز رستخیز او را خشنود (از رحمتش بهرهمند) میگرداند.
و کفر بر چهار ستون استوار است: کنجکاوی (بیجا که از وسوسه نادرست و از اندازه عقل و خرد بیرون باشد) مکابره و زد و خورد نمودن (که آن در حد افراط یعنی تجاوز از حق است) دست کشیدن از حق (که آن در حد تفریط یعنی کوتاهی از حق است) دشمنی و زیر بار حق نرفتن، پس کسی که کنجکاوی (بیجا) کند در راه راست قدم ننهاده، و کسی که بر اثر نادانی بسیار مکابره و زد و خورد نماید کوری و نابینائی او از حق همیشگی است، و کسی که از حق دست بکشد شایستگی نزد او زشت و زشتی و ناپسندی نیکو گردد، و به مستی گمراهی مست شود، و کسی که دشمنی نموده زیر بار حق نرود راههایش دشوار و کارش سخت و طریق بیرون آمدنش (از ضلالت و گمراهی) تنگ باشد. و شک (دو دلی) بر چهار گونه است: گفت و شنود (به باطل و نادرستی) ترسیدن (از اقدام به حق) سرگردانی، تن دادن (به گمراهی و کوشش نمودن در راه رستگاری) پس کسی که جدال و گفت و شنود را عادت و شیوه خویش گردانید شب او بامداد نگشته (از تاریکی شک و دودلی به روشنائی یقین و باور نرسیده) و کسی را که آنچه پیش دارد (جهاد و کوشش در راه حق) بترساند به عقب برمیگردد (در کارهای خود به جائی نرسد) و کسی که در دو دلی حیران و سرگردان باشد (و خود را به جایگاه امن و آسوده یقین و باور نرساند) سمهای شیاطین او را پایمال نماید (شیاطین بر او دست یافته هلاکش سازند) و کسی که تباه کردن دنیا و آخرت تن دهد در دنیا و آخرت تباه گردد. (سیدرضی رحمهالله فرماید:)
ایمان و کفر دو نیروی متضاد هستند که در سرنوشت انسان و زندگی وی نقش مهمی دارند. کسی که میخواهد مومن باشد باید شرائط آنرا احراز کند تا در دنیا و آخرت سربلند باشد. به همان مقدار که از شرایط ایمان کسر گردید به شرائط کفر اضافه میگردد و به تدریج انسان سقوط میکند.
ایمان و کفر دو نیروی متضاد هستند که در سرنوشت انسان و زندگی وی نقش مهمی دارند. کسی که میخواهد مومن باشد باید شرائط آنرا احراز کند تا در دنیا و آخرت سربلند باشد. به همان مقدار که از شرایط ایمان کسر گردید به شرائط کفر اضافه میگردد و به تدریج انسان سقوط میکند.
و سئل علیهالسلام عن الایمان، فقال: (الایمان علی اربع دعائم) جمع دعامه بمعنی العمود، فکما یبنی سقف البیت علی العمود، کذلک بنی الایمان علی الاعمده (علی الصبر) علی الطاعه (و الیقین) بالمبدء و المعاد و ما اشبه (و العدل) فی الامور کلها (و الجهاد) فی سبیل الله سبحانه. (و الصبر منها علی اربع شعب) جمع شعبه، بمعنی: القسم: ای علی اربعه اقسام (علی الشوق) الی الجنه (و الشق) ای الخوف (و الزهد) فی الدنیا (و الترقب) ای الترصد للموت (فمن اشتاق الی الجنه) و یغمها (سلا) ای ابتعد (عن الشهوات) المحرمه الموجبه للنار (و من اشفق) و خاف (من النار اجتنب المحرمات) المسببه لدخول الانسان فی جهنم. (و من زهد فی الدنیا) فلم یرها مقره و محله و علم قصر مدتها (استهان بالمصیبات) ای عدها هینه لانه یعلم قصر مده المصیبه و انها موجبه للاجر و الثواب (و من ارتقب الموت) و انتظره (سارع الی الخیرات) لئلا تفوته الفرصه بالموت، و کل هذه الامور لا تکون الا بالصبر و التحمل. (و الیقین منها علی اربع شعب) ای علی اربعه اقسام (علی تبصره الفطنه) الفطنه الذکاء، و تبصرتها ای التبصره الناشئه منها (و تاول الحکمه) ای الوصول الی الدقائق التی تئول و تنتهی الیها الحکمه، و الحکمه هی معرفه وضع الاشیاء مواضعه (و موعظه العبره) العبره ما یسبب اعتبار الانسان و درکه الضار من النافع- بسبب ما یری من الاحداث و التقلبات- و موعظتها هی الوعظ الذی یاخده الانسان بسببها، فان العبره تعظ الانسان و ترشده. (و سنه الاولین) ای معرفه طریقه الاولین من الانبیاء و الصالحین حتی یتبعها الانسان (فمن تبصر فی الفطنه) ای فی ذکائه و معرفته للامور (تبینت) ای ظهرت له (الحکمه) بان عرف مواضع الاشیاء (و من تبینت له الحکمه عرف العبره) اذ العارف بمواضع الاشیاء یتمکن ان یدرک مواضع الاعتبار منها (و من عرف العبره فکانما کان فی الاولین) اذ هو باکتسابه منهم مواضع الخطاء و الصواب فکانه کان فیهم ورای ماذا عملوا، و ماذا نتج عملهم. (و العدل منها علی اربع شعب) ای علی اربعه اقسام (علی غائض الفهم) ای الفهم الغائص فی الامور، فانه بدون الفهم لا یکون عدل، اذ الفاهم یتمکن من اقامه العدل (و غور العلم) ای العلم الذی یغور فی باطن الاشیاء (و زهره الحکم) ای حسن الحکم، بان یتمکن من ان یحکم علی الاشیاء بالحکم الحسن المطابق للواقع (و رساخه الحلم) ای ان یکون له حلم راسخ ثابت حتی اذ اعصی علیه الفهم او التطبیق حلم حتی یصل الی معرفه العدل فی الامر، و یتمکن من تطبیقه (فمن فهم) ای کان له فهم حاد (علم غور العلم) ای باطنه و سره، ای انه یدرک عمق الاشیاء. (و من علم غور العلم) و باطنه (صدر عن شرائع الحکم) شرائع: جمع شریعه، و هو المحل الذی علی الماء یرده الشارب، و صدر ای رجع ریانا بعد وروده، ای انهل شرب من منهل الحکم عن صدر عارفا بالاحکام (و من حلم لم یفرط فی امره) بالزیاده و النقصان بل اخذ العدل و الوسط (و عاش فی الناس حمیدا) لان العادل فی الامور، محمود لذی الناس. (و الجهاد منها علی اربع شعب) ای علی اربعه اقسام (علی الامر بالمعروف و النهی عن المنکر) لانها القاء النفس فی التعب، و الجهاد من الجهد بمعنی التعب فی الامر (و الصدق فی المواطن) بان یصدق الانسان فی کل موطن سواء ضره الصدق او نفعه (و شنان الفاسقین) ای بغضهم و عدواتهم (فمن امر بالمعروف شد) و قوی (ظهور المومنین) لانه کلما کثر العدد اشتد الامر و قوی (و من نهی عن المنکر ارغم انوف الکافرین) ای اذلهم لانهم هم اصل المنکرات، و اصله الارغام الایصال الی الرغام ای التراب (و من صدق فی المواطن) ای المواضع کلها (قضی ما علیه) ای ادی الشیء الذی وجب علیه من صدق الحدیث و صدق العمل (و من شنیء الفاسقین) ای عادتهم (و غضب لله) تعالی اذا رای محرما (غضب الله له) فاذا اراد احد ایذائه دفع الله عنه (و ارضاه یوم القیامه) بارساله الی الجنه التی وعدها الله المتقین.
و قال علیهالسلام: (الکفر علی اربع دعائم) ای له اربعه اعمده. کما للسقف اعمده لا یقف الا بها (علی التعمق فی العقائد تعمقا غیر عقلائی، کالوسوسه (و التنازع) فی الحق (و الزیغ) ای المیل مع الهوی (و الشقاق) ای العناد فی الحق (فمن تعمق لم ینب) ای لم یرجع (الی حق) لانه دائما یذهب وراء التدقیقات الفلسفیه و الاوهام حتی یکون ذلک ملکه له، و من صار مثل ذلک ملکه له لا یرجع الی طرق العقلاء فی الفهم و الاستدلال (و من کثر نزاعه بالجهل) بان یکون کثیر المجادله یعینه و ما لا یعنیه (دام عماه عن الحق) فلا یبصره. (و من زاغ) ای مال مع الهوی (سائت عنده الحسنه) ای رآها سیئه (و حسنت عنده السیئه) بان رئاها حسنه، لانه زائغ مائل (و سکر سکر الضلاله) بان تملی من الباطل و اشتغل به فلا تستفیق الی الحق (و من شاق) ای عاند فی الحق (و عرت) ای صعبت (علیه طرقه) یقال طریق و عر، اذا صعب السیر فیه (و اعضل) ای اشکل (علیه امره) فلا یعرف وجه الحق (و ضاق علیه مخرجه) فلا یدری کیف یخرج من المشکلات لانه یعاند فی کلشیء، فلا یعلم وجه الخروج. (و الشک علی اربع شعب) ای علی اربعه اقسام (علی التماری) ای التجادل، لاظهاره للناس قوه جدله، لا لاحقاق الحق (و الهول) بان یخاف الحق فلا یقبله (و التردد) فی الحق بان لا یدری ای الطرفین صحیحا (و الاستسلام) بان یستسلم الانسان لکل شیء بدون دلیل و معرفه فانه یشک فی الحق لانه لم یاخذ الامر عن ذلیل (فمن جعل المراء دیدنا) ای جعل الجدال عاده (لم یصبح لیله) ای لا یخرج فی ضلام الشک الی نهار الیقین (و من هاله ما بین یدیه) من الحق (نکص علی عقبیه) ای رجع الی الجاهلیه، و عقب وراء الرجل، و هذا کنایه عن الارتداد الی الجاهلیه، کما یرتد الماشی بالقهقری (و من تردد فی الریب) ای الشک (وطئته سنابک الشیاطین) سنابک جمع سنبک، و هو طرف الحافر، ای ان الشیاطین یجمعلونه فرشا لهم یمرون علیه کیفما شائوا، و هذا کنایه عن انه لیس من الدین فی شیء (و من استسلم لهلکه الدنیا و الاخره) بان لم ینظم امر نجاته بل سار غیر واع کیفما ساروا با (هلک فیهما) فلا دنیا مطمئنه له، و لا آخره حسنه. (قال الرضی (ره): و بعد هذا کلام ترکنا ذکره خوف الاطاله و الخروج عن الغرض المقصود فی هذا الباب) و هو ذکر الحکم و قصار الکلمات.
اللغه: الدعائم: اعمده البیت. شعب: جمع شعبه الفرقه الطائفه من الشیء. الشفق: الخوف. الترقب: الانتظار. سلا: هجر و ترک. استهان: لم یعر المر اهتماما. المصیبات: جمع مصیبه و هی البلیه و الکارثه. ارتقب: انتظر. سارع: بادر. التبصر: التعرف. الفطنه: الفهم، و الحذق فی الامر. تبینت: ظهرت. العبره: العظه و الاعتبار. غاص فی البحر: دخل تحت الماء الی العمق. غور العلم: باطنه و عمقه. زهره الحکم: حسنه و نوره. رساخه الحلم: ثبوته و استقراره. صدر: رجع ضد ورد. یفرط: یقصر. حمیدا: محمودا ممدوحا. المواطن: المواقع. الشنان: البغض. شد الظهور: قواها. ارغم انفه: اجبره علی الرضوخ. الشرح: (و سئل عن الایمان فقال: الایمان علی اربع دعائم علی الصبر و الیقین و العدل و الجهاد) فی هذا الجواب عن الایمان یوضح الامام الایمان و یفصله علی حقیقته و یبین بعض خصوصیاته و جوانبه و جزئیاته فیقول: ان الایمان یقوم علی اربع قواعد اسیاسیه راسخه قویه علیها یقوم صرح الایمان و بها یکون و لو لاها لهوی و سقط. انها الصبر و الیقین و العدل و الجهاد ثم جاء الی کل واحده لیفصلها و یشرحها و علی ای شیء تبنی و ما هی مقوماتها … (و الصبر منها علی اربع شعب: علی الشوق و الشفق و الزهد و الترقب فمن اشتاق الی الجنه سلا عن الشهوات و من اشفق من النار اجتنب المحرمات و من زهد فی الدنیا استهان بالمصیبات و من ارتقب الموت سارع الی الخیرات) هذا هو الرکن الاول من الرکان الایمان: انه الصبر و هو ایضا علی اربع شعب: ا- علی الشوق الی الجنه و من اشتاق الیها و رغب فیها و حن الیها هجر الشهوات المحرمه و ما ترغب فیه النفس من الامور الباطله. ب- و علی الشفق و هو الخوف من النار و من خاف من عذاب النار و المها ابتعد عن المحرمات و المعاصی و الاثام فلم یترک واجبا و لم یفعل محرما. ج- و علی الزهد فی الدنیا و الرغبه عنها و من زهد فی الدنیا و عزفت نفسه عنها اضحت عنده کل مصیبه و بلیه و محنه شیئا عابرا لا یعتنی بها و لا یهتم لانها الی زوال و انقضاء … د- و علی الترقب لحلول الموت و من انتظر الموت و ترقبه و عاینه و شعر بقربه بادر الی فعل الخیرات فاعان الضعفاء و اغاث الملهوفین و کف الاذی عن الناس و امر بالمعروف و نهی عن المنکر و هکذا سارع الی کل فعل طیب خیر … (و الیقین منها علی اربع شعب علی تبصره الفطنه و تاول الحکمه و موعظه العبره و سنه الاولین فمن تبصر فی الفطنه تبینت له الحکمه و من تبینت له الحکمه عرف العبره و من عرف العبره فکانما کان فی الاولین) هذا هو الرکن الثانی من ارکان الایمان: انه الیقین الذی یبنی علی اربع شعب و کل واحده مبتنیه علی الاخری و موسسه علیها: ا- بنی علی تبصره الفطنه ای یکون ذکیا حاذقا بصیرا فی الامور عمیقا فی حقائقها. ب- تاول الحکمه و هو تفسیرها و ادراک عمقها. ج- و من تبینت له الحکمه و ادرک عمق الامور عرف العبره و هی الموعظه النافعه التی تقربه من الله و تبعده عن الشیطان. د- و من عرف العبره و العظه فکانه کان فی الاولین من الانبیاء و الصالحین الذین سنوا طریق الحیاه السلیم و منهاجها القویم. (و العدل منها علی اربع شعب: علی غائص الفهم و غور العلم و زهره الحکم و رساخه الحلم فمن فهم علم غور العلم و من علم غور العلم صدر عن شرائع الحکم و من حلم لم یفرط فی امره و عاش فی الناس حمیدا) هذا هو الرکن الثالث مما بنی علیه الایمان انه العدل و هو ایضا علی اربع شعب: ا- علی غائص الفهم ای یقف علی عمق العلم و ابعاده و یفهمه کما هو. ب- علی غور العلم و هو الاحاطه بالعلم من جمیع جوانبه و الوصول الی کنهه و عمقه. ج- نور الحکم ای یصل الی الحکم بشکل واضح لا غبار علیه و لا شبهه فیه. د- الحلم و هو الملکه
التی یملک بها زمام غضبه و یسیطر بها علی اعصابه فلا یخرج عن الحلال الی الحرام و لا مما یجوز الی ما لا یجوز و بذلک لا یظلم و لا ینحرف فیعیش فی دنیاه محمودا یذکره الناس بجمیل الخصال و کریم الصفات. (و الجهاد منها علی اربع شعب علی الامر بالمعروف و النهی عن المنکر، و الصدق فی المواطن و شنان الفاسقین فمن امر بالمعروف شد ظهور المومنین و من نهی عن المنکر ارغم انوف الکافرین و من صدق فی المواطن قضی ما علیه و من شنیء الفاسقین و غضب لله غضب الله له و ارضاه یوم القیامه) و هذا هو الرکن الرابع للایمان انه الجهاد و هو علی اربع شعب: ا- علی الامر بالمعروف الذی یعنی الامر بکل ما یحبه الله و یرضاه و یامر به و یریده و نتیجته و ثمرته ان یقوی المومنون و یصبحوا اصحاب قوه و شده و باس لانه متی قوی الایمان قوی المومنون. ب- و علی النهی عن المنکر: الذی هو ردع الناس عن کل قبیح و معصیه و ما لا یریده الله و فی ذلک اذلال للمنافقین و قهر لهم و قمع و ردع لهم عن ارتکاب المعاصی. ج- و علی الصدق فی المواطن: الذی یعنی الثبات و الصمود فی المعارک و الحروب و عدم الفرار منها و الهروب من حرابها و سیوفها و فی ذلک انتصار الله و رضی له و دفاع عن المقدس
ات و الحرمات. د- و علی شنان الفاسقین: ای بغض المنحرفین و کراهتهم لفسقهم و انحرافهم و ضلالهم ففی ذلک غضب منک لله و ارضاء له.
التعمق: الذهاب خلف الاوهام علی زعم طلب الاسرار. التنازع: الخصام. الزیغ: الانحراف عن الحق. الشقاق: العناد و الخلاف. ینب: یرجع و یعود. الطریق الوعر: الصعب السلوک لخشونته. اعضل الامر: اشتد و استغلق. التماری: المجادله بغیر الحق. الهول: الفزع. التردد: عدم الجزم بالشیء بل یقطع بالشیء ثم ینقضه و هکذا. الاستسلام: عدم المقاومه. المراء: بکسر المیم الجدال. الدیدن: العاده. نکص: رجع و احجم. هاله: افزعه. نکص علی عقبیه: رجع متقهقرا. الریب: الشک. و طاته: داسته. السنابک: جمع سنبک طرف الحافر. (و الکفر علی اربع دعائم: علی التعمق و التنازع و الزیغ و الشقاق: فمن تعمق لم ینب الی الحق و من کثر نزاعه بالجهل دام عماه عن الحق و من زاغ سائت عنده الحسنه و حسنت عنده السیئه و سکر سکر الضلاله، و من شاق و عرت علیه طرقه و اعضل علیه امره و ضاق علیه مخرجه) ذکر الکفر بعد الایمان لانه نقیضه و ضده و اراد ان یبین علی ای شیء یبنی و ما هی قواعده و اسسه الباطله لیجتنب عنه و عنها من اراد الایمان فقال: انه یبنی علی اربع دعائم: ا- و بنی الکفر علی التعمق و هو الدخول فی بحث الامور المستعصیه التی لا یدرک قعرها و لا یصل فکر الانسان الیها ومن اصبحت هوایته التعسف و التفلسف فی بواطن الامور و اصبحت ملکه عنده لم یرجع الی الحق اذا اتضح له لان الشبهه لدیه قد اضحت حقیقه و ظن انه الوحید الذی ادرک الامور علی حقیقتها فلا یقنع بغیر ما وصل الیه و لو کان ما وصل الیه انحرافا و ضلالا … ب- و بنی الکفر علی التنازع و هو الجدال فی علم الله و صنعه و حکمه و الجدال ولید الجهل و عدم العلم فمن اصبح ملکه عنده استمر فی ضلاله و استغرق فی انحرافه و لم یعد الی حق و لم یرجع الی صواب. ج- و بنی الکفر علی الزیغ و هو الانحراف عن الحق و السیر وراء الباطل و من انحرف انعکست عنده الموازین فاصبح یری السیئه حسنه و الحسنه سیئه یری الحق باطلا و الباطل حقا و کذلک یصبح یسییء التصرف و لا یضع الامور مواضعها کحال السکران الذی لا یدرک تصرفه و لا یعرف ماذا یفعل … د- و بنی الکفر علی الشقاق: و هو معانده الحق و عداوته و محاربته و مثل هذا تصعب علیه الطرق الطیبه یصل الی خیر و لا یهتدی الی هدی و استعصی علیه واقعه و لم یقدر علی الخروج منه لشدته و ضیقه. (و الشک علی اربع شعب: علی التماری و الهول و التردد و الاستسلام فمن جعل المراء دیدنا لم یصبح لیله و من هاله ما بین یدیه نکص علی عقبیه و من تردد فی الریب و طیئته سنابک الشیاطین و من استستلم لهلکه الدنیا و الاخره هلک فیهما) و بین حکم الشک و وضع الشاک الذی لم یتخذ القرار الواضح و لم یقدر علی اتخاذه و بین انه علی اربع شعب. ا- بنی الشک علی التماری و هو الجدال لیظهر قوته لا لیثبت الحق و من اتخذ هذا الاسلوب عاده دائمه له و ملکه یبقی فی جهل دائم لا یصحو منه و لا یهتدی بعده. ب- و بنی الشک علی الهول و هو الخوف لان الشاک یدافع او یهاجم فهو لیس علی یقین مما یقول فیخاف من کل من یقول و من عاش الخوف من شکه رجع القهقری و لم یستطع التقدم ابدا لانه وجل یخشی الاقدام بل یخشی الثبات فی مواقعه. ج- و بنی الشک علی التردد و هو عدم الجزم فی الامور بل یبنی علی هذا تاره و علی خلافه اخری و یحتمل هذا مره و یحتمل غیره اخری و مثل هذا یقع فریسه الاهواء الباطله التی تتقاذفه من جهه الی اخری و لا یستطیع الصمود لضعفه و تردده و عدم تمکنه من الوقوف عما یثار فی وجهه و هذا الشاک لما استسلم لمن لهم بیان و لسان و کانوا علی باطل هلک فی الدنیا و الاخره لانه فی الدنیا یعیش الهوان و العذاب لانه لم تستقر نفسه و لم تهداء و اما فی الاخره فلعدم ایمانه بالله و الرسول و الکتب المنزله علی الانبیاء..
«از آن حضرت در باره ایمان پرسیدند، فرمود: ایمان بر چهار پایه استوار است. بر شکیبایی و یقین و دادگری و جهاد.»
در باره این گفتار علی علیه السّلام که در واقع خطبه ای است، ابن ابی الحدید چنین آورده است: سید رضی که خدایش رحمت کناد گفته است، این کلام را تتمه ای است که ما از ترس به درازا کشیدن مطلب و بیرون شدن از غرض و مقصود از آوردن آن خود داری می کنیم. سپس می گوید: صوفیان و یاران طریق حقیقت بسیاری از فنون و سخنان خود را از این فصل گرفته اند و هر کس به سخنان سهل بن عبد الله تستری و جنید و سری و دیگران با دقت بنگرد، این سخنان را در گستره سخنان ایشان می بیند که همچون ستارگان درخشان می درخشد، و البته در باره همه احوال و مقامات مذکور در این فصل در مباحث گذشته سخن و عقیده ما بیان شده است. ابن ابی الحدید سپس مبحث آموزنده و لطیف زیر را آورده است.
پاره ای از حکایات لطیف که در حضور پادشاهان صورت گرفته است:
ما اینک مواردی را در باره صدق گفتار در مواطن دشوار و حضور پادشاهان بیان می کنیم و اینکه چه کسانی به پاس خداوند خشم گرفته و نهی از منکر کرده اند و به حق قیام کرده اند و از پادشاه بیم نکرده و اعتنایی به او نداشته اند.
عمر بن عبد العزیز پیش سلیمان بن عبد الملک رفت، ایوب پسر سلیمان هم که در آن هنگام ولیعهد بود و برای خلافت او پس از پدرش بیعت گرفته شده بود، حضور داشت. در این هنگام کسی آمد و میراث یکی از زنان خلفا را مطالبه کرد. سلیمان گفت: تصور نمی کنم زنان از زمین و ملک چیزی به ارث برند. عمر بن عبد العزیز گفت: سبحان الله حکم کتاب خدا چه می شود؟ سلیمان به غلام خود گفت: برو و فرمانی را که عبد الملک در این مورد نوشته است بیاور. عمر بن عبد العزیز گفت: گویا خیال می کنی می خواهی قرآن را برای من بیاوری. ایوب پسر سلیمان گفت: به خدا سوگند هر کس چنین سخنی به امیر المؤمنین بگوید شایسته است بدون توجه او، سرش را ببرند. عمر بن عبد العزیز گفت: آری هنگامی که حکومت به تو و امثال تو برسد آنچه که بر سر اسلام آید سخت تر از این گفتار تو خواهد بود و برخاست و بیرون رفت.
ابراهیم بن هشام بن یحیی می گوید: پدرم، از قول پدر بزرگم برای من روایت کرد
که عمر بن عبد العزیز همواره سلیمان بن عبد الملک را از کشتن خوارج نهی می کرد و می گفت: آنان را به زندان افکن تا توبه کنند. روزی یکی از خوارج را که اعلان جنگ داده و پیکار کرده بود، پیش سلیمان آوردند، عمر بن عبد العزیز هم حاضر بود. سلیمان به آن مرد خارجی گفت: چه می گویی و حرف حساب تو چیست گفت: ای تبهکار پسر تبهکار چه بگویم. سلیمان به عمر بن عبد العزیز گفت: ای ابا حفص عقیده تو چیست، عمر سکوت کرد. سلیمان گفت: تو را سوگند می دهم که عقیده و حکم خود را در مورد او به من بگویی، عمر بن عبد العزیز گفت: چنین عقیده دارم که او و پدرش را دشنام دهی همان گونه که او تو و پدرت را دشنام داد. سلیمان به سخن او اعتنایی نکرد و فرمان به زدن گردن مرد خارجی داد.
ابن قتیبه در کتاب عیون الاخبار نقل کرده است که شبی منصور در حال طواف شنید مردی می گوید: بار خدایا من از ظهور تباهی و ستم و طمعی که میان حق جویان و حق مانع می شود به پیشگاه تو شکوه می کنم. منصور از طواف بیرون شد و در گوشه ای از مسجد نشست و کسی را پیش آن مرد فرستاد و او را فرا خواند. آن مرد دو رکعت نماز طواف گزارد و حجر را استلام کرد و پیش منصور آمد و بر او به خلافت سلام داد. منصور گفت: این چه سخنی بود که از تو شنیدم که در باره ظهور تباهی و ستم در زمین و اینکه طمع میان حق جویان و حق مانع شده است می گفتی به خدا سوگند با این سخن سراپای گوش مرا آکنده از سوز و گداز کردی. آن مرد گفت: ای امیر المؤمنین اگر مرا بر جانم امان دهی، خرابی کارها را از بن و ریشه برای تو باز گو می کنم و گرنه از تو کناره می گیرم و به اندوه خویش می پردازم که گرفتار تن خویشتنم. منصور گفت: تو در امانی هر چه می خواهی بگو. گفت: آن کس که پایبند طمع شده است و طمع مانع میان او و اصلاح آنچه از تباهی و ستم ظاهر شده، گردیده است، بدون تردید تو هستی. منصور گفت: ای وای بر تو، چگونه ممکن است طمع در من نفوذ کند و حال آنکه سیمینه و زرینه در دست من و خوراک ترش و شیرین برای من حاضر است گفت: مگر طمع در کسی به اندازه تو نفوذ کرده است خدای عز و جل تو را به رعایت احوال مسلمانان و اموال ایشان گماشته است و تو از کارهای ایشان غفلت می ورزی و به جمع آوری اموال ایشان همت می گماری و میان خودت و ایشان پرده هایی از گچ و آجر کشیده ای و درهای آهنی نهاده ای و پرده داران مسلح گماشته ای و خود را از مسلمانان میان این موانع زندانی کرده ای، و کارگزاران خود را برای گرد آوری و انباشتن اموال گسیل
داشته ای و آنان را با مردان و ستوران و سلاح نیرو بخشیده ای و فرمان داده ای که جز فلان و بهمان و تنی چند که نام برده ای حق ورود پیش تو را نداشته باشند، و فرمان نداده ای که ستمدیده و اندوه رسیده و گرسنه و فقیر و ناتوان و برهنه بتوانند به حضورت آیند و نه هیچ کس که او را حقی در این اموال است. همان کسانی که ایشان را برای خود برگزیده ای و آنان را بر رعیت خود ترجیح نهاده ای و فرمان داده ای مانع از آمدن آنان به حضورت نشوند، اموال را می چینند و برای خود گرد می آورند و اندوخته می سازند، آنان می گویند: این منصور مردی است که نسبت به خدا خیانت می کند به چه سبب اینک که ما را تسخیر کرده است ما بر او خیانت نکنیم. آنان با یکدیگر رایزنی کردند که چیزی از اخبار مردم جز آنچه را که خود می خواهند به اطلاع تو نرسانند، هر کارگزاری از تو که با فرمان ایشان مخالفت کند چندان او را در نظرت دشمن جلوه گر می کنند و چندان برای او غائله بر می انگیزند تا منزلتش فرو افتد و ارج او کاسته شود، و چون این موضوع از جانب تو و ایشان میان مردم شایع شده است کارگزاران و مردم از آنان می ترسند و کار ایشان را بزرگ می شمرند. در نتیجه کارگزاران تو نخست با همان گروه زد و بند می کنند و هدیه های گران و اموال فراوان به آنان می دهند تا بدان وسیله برای ستم به رعیت نیرو یابند. دیگر توانگران و نیرومندان رعیت تو همچنین رفتار می کنند تا بتوانند به زیر دستان خود ستم کنند، بنابر این همه سرزمینهای خدا را به سبب طمع، تباهی و ستم انباشته است و آن قوم در سلطنت تو با تو شریک شده اند و تو غافلی. اگر متظلمی به درگاه تو آید، بین او و آمدن پیش تو مانع می شوند و هر گاه که آشکار می شوی اگر بخواهد داستان خود را به اطلاع تو برساند، می بیند که تو خود از این کار منع کرده ای هر چند به خیال خویش مردی را برای رسیدگی به دادخواهی ایشان گماشته ای، ولی اگر شخص دادخواه پیش او رود، همانها به او پیام می دهند که قصه او را به تو گزارش ندهد و حال او را برای تو آشکار نسازد و او هم از ترس تو سخن ایشان را می پذیرد، بدین گونه آن شخص مظلوم پیوسته پیش او می رود و به او پناه می برد و از او فریاد رسی می خواهد ولی او همچنان بهانه می آورد و او را سرگردان می دارد: و وقتی شخص مظلوم چنان درمانده شود که اگر تو برای کاری بیرون آمده باشی فریاد برآورد- که صدایش به گوش تو برسد- او را چنان می زنند که مایه عبرت دیگران گردد و تو می نگری و اعتراضی نمی کنی، چگونه بر این حال ممکن است اسلام باقی بماند. من به روزگار جوانی خویش به چین سفر می کردم، یک بار که وارد چین شدم، پادشاه آن سرزمین کر شده بود. او سخت گریست،
همنشینانش او را به شکیبایی فرا خواندند، گفت: من بر این بلا که بر من نازل شده است نمی گریم، بلکه از آن می گریم که ممکن است ستمدیده ای بر درگاه من فریاد بر آرد و من فریادش را نشنوم. سپس گفت: اینک اگر شنوایی من از میان رفته است، بینایی من بر جای است، میان مردم ندا دهید که هیچ کس جز ستمدیده فریاد خواه، جامه سرخ نپوشد. آن گاه همه روز صبح و عصر سوار بر فیل می شد و می نگریست که آیا مظلومی را می بیند یا نه. او مشرک به خدا بود ولی مهربانی او نسبت به مشرکان بر بخل او چیره شد، و تو مؤمن به خدا و از خاندان رسول خدایی در عین حال مهربانی تو نسبت به مؤمنان بر بخل تو چیره نمی شود. اگر تو برای فرزندانت مال اندوزی می کنی، خداوند متعال برای تو عبرتی در کودک نوزاد قرار داده است که چون از شکم مادر زاییده می شود هیچ مال و ثروتی بر روی زمین ندارد و هر مالی هم که داشته باشد دستی بخیل آن را تصرف می کند، در عین حال لطف خداوند همواره آن کودک را فرو می پوشد تا آنکه رغبت مردم به او فزون می شود و این تو نیستی که عطا می کنی بلکه خداوند هر چه بخواهد به هر کس که اراده فرماید، لطف و عطا می کند. و اگر می گویی برای استوار ساختن پایه های حکومت مال جمع می کنی، همانا خداوند متعال برای تو در بنی امیه عبرتی را نشان داد و دیدی آنچه سیم و زر و مردان و سلاح و مرکوب فراهم آوردند کاری برای ایشان فراهم نساخت و اراده خداوند در باره آنان صورت گرفت. و اگر می گویی مال را برای رسیدن به هدف و نهایتی بزرگتر از آنچه در آن هستی گرد می آوری، به خدا سوگند منزلت بزرگتر از آنچه در آن هستی منزلتی است که آن را درک نمی کنی مگر آنکه به خلاف آنچه اکنون هستی رفتار کنی- یعنی وصول به منزلت آخرت. وانگهی دقت کن مگر تو کسانی را که نسبت به تو عصیان کنند، عقوبتی دشوارتر از کشتن ایشان می کنی؟ منصور گفت: نه. آن مرد گفت: ولی آن پادشاهی که چنین مال و حکومتی به تو ارزانی داشته است کسی را که از فرمانش سر پیچی کند با کشتن عقوبت نمی کند بلکه او را جاودانه در شکنجه دردناک قرار می دهد، و آن پادشاه - خداوند- عقیده قلبی و اعمال تو و آنچه را چشم بر آن اندازی و دست بر آن یازی و به سویش گام برداری، می بیند و می داند. اینک بنگر هر گاه که خداوند این پادشاهی را از دست تو بیرون کشد و تو را برای حساب پس دادن نعمتهایی که به تو ارزانی داشته است، فرا خواند آیا این اموال که با بخل و امساک فراهم آورده ای، گرهی از کار تو می گشاید؟
منصور گریست و گفت: ایکاش آفریده نمی شدم، ای وای بر تو، من چگونه باید برای خویش چاره سازی کنم؟ گفت: برای مردم بزرگانی هستند که در کارهای دینی خود به ایشان مراجعه می کنند و به سخن ایشان راضی می شوند، آنان را نزدیکان خود گردان تا تو را هدایت کنند و در کار خود با آنان رایزنی کن تا تو را در کار خیر استوار بدارند. منصور گفت: به آنان پیام دادم که بیایند ولی از من گریختند. گفت: آری، بیم آن دارند که مبادا تو ایشان را به راه و روش خود کشانی. اینک در دربار خویش را بگشای و دسترسی به خودت را آسان گردان و بر ستمدیده با مهر بنگر و ستمگر را سرکوب کن، و غنایم و زکات و صدقات را از آنچه روا و پاکیزه است، بگیر و با حق و عدالت میان مستحقان تقسیم کن. من ضمانت می کنم که آن فرزانگان و بزرگان خود به حضورت آیند و برای صلاح کار امت تو را یاری دهند و سعادتمند کنند. در این هنگام مؤذنان آمدند و سلام دادند و بانگ نماز برداشتند. منصور برخاست و نماز گزارد و بر جای خود بازگشت و به جستجوی آن مرد بر آمدند، او را نیافتند.
ابن قتیبة همچنان در همان کتاب می افزاید که عمرو بن عبید به منصور گفت: خداوند تمام نعمت این جهانی را به تو ارزانی فرموده است و با پرداخت اندکی از آن خویشتن را خریداری کن و شبی را فرایاد آور که فردای آن روز رستاخیز را برای تو آشکار می سازد- یعنی شب مرگ. منصور خاموش ماند. ربیع به عمرو بن عبید گفت: کافی است که امیر مؤمنان را اندوهگین ساختی. عمرو بن عبید به منصور گفت: این شخص- ربیع وزیر- بیست سال با تو مصاحبت کرده است و وظیفه خود ندانسته است که یک روز برای تو خیر خواهی کند و اندرزت دهد، و در بیرون درگاه تو، به چیزی از احکام کتاب خدا و سنت پیامبرش رفتار نکرده است. منصور گفت: چه کنم همانا به تو گفته ام که این انگشتری من در دست تو باشد، تو و یارانت بیایید و مرا کفایت کنید. عمرو گفت: تو برای ما دادگری خود را ارزانی دار تا ما هم به یاری تو جانبازی کنیم، بر درگاه تو ستمهای بسیاری است، داد ستمدیدگان را بده تا بدانیم که راست گویی.
ابن قتیبه در همان کتاب می افزاید: عربی صحرا نشین برخاست و به سلیمان بن عبد الملک سخنی مانند سخن عمرو بن عبید گفت. گوید آن اعرابی گفت: ای امیر مؤمنان من با تو سخنی می گویم که اندکی درشت است اگر آن را ناخوش می داری تحمل کن که در پی آن چیزی است که آن را دوست می داری. سلیمان گفت: بگو. گفت: من برای
ادای حق خداوند زبان خود را در مورد پند دادن به تو می گشایم و چیزی می گویم که زبانها از گفتن آن فرو مانده است. همانا گروهی تو را زیر چتر حمایت خود گرفته اند که برای خویشتن هم بدی را برگزیده اند، بدین معنی که دین خود را به دنیای خود فروخته اند، آنان با آخرت در ستیزند و با دنیا در آشتی. تو در مورد آنچه خدایت در آن امین دانسته است از ایشان در امان مباش، آنان امانت را نابود می کنند و کار دین و امت را به تباهی می کشند. تو نسبت به آنچه ایشان انجام می دهند مسئولی و ایشان از آنچه تو می کنی باز پرسیده نمی شوند. دنیای ایشان را با تباهی آخرت خویش آباد مکن که مغبون تر مردم کسی است که آخرت خود را به دنیای دیگران بفروشد. سلیمان گفت: ای اعرابی تو شتابان زبان خود را که برنده تر از شمشیر توست بر ما کشیدی. گفت: آری چنان کردم ولی به سود تو نه به زیان تو.
فقال علیه السلام
وَ سُئِلَ عَنِ الْإِیمَانِ الْإِیمَانُ عَلَی أَرْبَعِ دَعَائِمَ:عَلَی الصَّبْرِ،وَ الْیَقِینِ،وَ الْعَدْلِ،وَ الْجِهَادِ.
وَ الصَّبْرُ مِنْهَا عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ:عَلَی الشَّوْقِ،وَ الشَّفَقِ،وَ الزُّهْدِ،وَ التَّرَقُّبِ:
فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَی الْجَنَّةِ سَلَا عَنِ الشَّهَوَاتِ؛وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النَّارِ اجْتَنَبَ الْمُحَرَّمَاتِ؛وَ مَنْ زَهِدَ فِی الدُّنْیَا اسْتَهَانَ بِالْمُصِیبَاتِ؛وَ مَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ إِلَی الْخَیْرَاتِ.وَ الْیَقِینُ مِنْهَا عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ:عَلَی تَبْصِرَةِ الْفِطْنَةِ، وَ تَأَوُّلِ الْحِکْمَةِ،وَ مَوْعِظَةِ الْعِبْرَةِ،وَ سُنَّةِ الْأَوَّلِینَ.فَمَنْ تَبَصَّرَ فِی الْفِطْنَةِ تَبَیَّنَتْ لَهُ الْحِکْمَةُ؛وَ مَنْ تَبَیَّنَتْ لَهُ الْحِکْمَةُ عَرَفَ الْعِبْرَةَ؛وَ مَنْ عَرَفَ الْعِبْرَةَ فَکَأَنَّمَا کَانَ فِی الْأَوَّلِینَ.وَ الْعَدْلُ مِنْهَا عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ:عَلَی غَائِصِ الْفَهْمِ، وَ غَوْرِ الْعِلْمِ،وَ زُهْرَةِ الْحُکْمِ،وَ رَسَاخَةِ الْحِلْمِ،فَمَنْ فَهِمَ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ؛وَ مَنْ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ صَدَرَ عَنْ شَرَائِعِ الْحُکْمِ؛وَ مَنْ حَلُمَ لَمْ یُفَرِّطْ فِی أَمْرِهِ وَ عَاشَ فِی النَّاسِ حَمِیداً.وَ الْجِهَادُ مِنْهَا عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ:عَلَی الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ، وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ،وَ الصِّدْقِ فِی الْمَوَاطِنِ،وَ شَنَآنِ الْفَاسِقِینَ:فَمَنْ أَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ شَدَّ ظُهُورَ الْمُؤْمِنِینَ،وَ مَنْ نَهَی عَنِ الْمُنْکَرِ أَرْغَمَ أُنُوفَ الْکَافِرِینَ؛وَ مَنْ صَدَقَ فِی الْمَوَاطِنِ قَضَی مَا عَلَیْهِ،وَ مَنْ شَنِئَ الْفَاسِقِینَ وَ غَضِبَ لِلَّهِ، غَضِبَ اللَّهُ لَهُ وَ أَرْضَاهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ.
ترجمه
از امام علیه السلام درباره ایمان سؤال شد فرمود:ایمان بر چهار پایه استوار است:بر «صبر»و«یقین»و«عدالت»و«جهاد».
صبر از میان آنها،بر چهار شعبه استوار است؛بر اشتیاق،ترس،زهد و انتظار.
آنکس که مشتاق بهشت باشد،شهوات و تمایلات سرکش را به فراموشی میسپارد و آنکس که از آتش جهنم بیمناک باشد از گناهان دوری میگزیند و کسی که زاهد و بیاعتنا به دنیا باشد مصیبتها را ناچیز میشمرد و آنکس که انتظار مرگ را میکشد برای انجام اعمال نیک سرعت میگیرد.
یقین نیز بر چهار شاخه استوار است:بر بینش هوشمندانه و عمیق و پی بردن به دقایق حکمت و پند گرفتن از عبرتها و اقتدا به روش پیشینیان (صالح).
کسی که بینایی هوشمندانه داشته باشد حکمت و دقایق امور برای او روشن میشود و کسی که دقایق امور برای او روشن شود عبرت فرا میگیرد و کسی که درس عبرت گیرد چنان است که گویا همیشه با گذشتگان بوده است.
عدالت نیز چهار شعبه دارد:فهم دقیق،علم و دانش عمیق،قضاوت صحیح و روشن و حلم و بردباری راسخ.کسی که درست بیندیشد به اعماق دانش آگاهی پیدا میکند و کسی که به عمق علم و دانش برسد از سرچشمه احکام، سیراب میگردد و آن کس که حلم و بردباری پیشه کند گرفتار تفریط و کوتاهی در امور خود نمیشود و در میان مردم با آبرومندی زندگی خواهد کرد.
جهاد (نیز) چهار شاخه دارد:امر به معروف،نهی از منکر،صدق و راستی در معرکههای نبرد،و دشمنی با فاسقان.آن کس که امر به معروف کند پشت مؤمنان را محکم ساخته و آن کس که نهی از منکر کند بینی کافران (و منافقان) را به خاک مالیده و کسی که صادقانه در میدانهای نبرد با دشمن (و هرگونه مقابله با آنها) بایستد وظیفه خود را (در امر جهاد) انجام داده و کسی که فاسقان را دشمن دارد و برای خدا خشم گیرد خداوند به خاطر او خشم و غضب میکند (و او را در برابر دشمنان حفظ مینماید) و روز قیامت وی را خشنود میسازد. ( . سند گفتار حکیمانه: نویسنده مصادر نهجالبلاغه،سند این گفتار مبسوط و حکیمانه امام علیه السلام را در ذیل کلمه حکمتآمیز 266 آورده است،زیرا آن کلمه در واقع مقدمهای است برای این بیان و در اینکه سؤال کننده چه کسی بوده که امام این جواب را بیان فرمود طبق گفته غزالی در احیاء العلوم،«عمار یاسر»و طبق نوشته کلینی در کافی«ابن الکوّاء»بود.(احتمال اول نزدیکتر به نظر میرسد).سپس میافزاید:این سخن به طور متواتر از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده که بعضی آن را به صورت مسند و بعضی به صورت مرسل آوردهاند،سپس نام عده کثیری را ذکر میکند که قبل از سیّد رضی آن را نقل کردهاند؛مانند:مرحوم کلینی در اصول کافی،ابن شعبه حرّانی در تحف العقول،صدوق در خصال و جمعی دیگر.آنگاه میافزاید:گروهی نیز بعد از سیّد رضی آن را با تفاوت روشنی آوردهاند که نشان میدهد از منبع دیگری گرفتهاند از جمله کتاب مناقب خوارزمی و کتاب دستور معالم الحکم را نام میبرد.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 214). در کتاب تمام نهجالبلاغه نیز این کلام مشروح حکمتآمیز را در لا به لای خطبه مشروح دیگری آورده است که با جمله«الْحَمْدُ للّهِ الَّذِی ابْتَدَأَ الأُمُورَ بِعِلْمِهِ فیهَا»آغاز میشود.(تمام نهجالبلاغه،ص 180). )
ارکان ایمان
امام علیه السلام در این کلام جامع،تفسیری برای ایمان ذکر کرده که در هیچ منبع دیگری به این گستردگی و وضوح دیده نمیشود؛ایمان را فراتر از جنبههای عقیدتی،از جنبههای عملی و رفتاری نیز مورد توجه قرار داده است و تمام ریزهکاریها و نکات دقیقی را که در تشکیل ایمان مؤثر است برشمرده است.
نخست ایمان را بر چهار پایه و هر یک از پایهها را بر چهار پایه دیگر استوار دانسته که مجموعاً شانزده اصل از اصول ایمان (عقیدتی و عملی) را تشکیل میدهد و به یقین اگر کسی بتواند این اصول شانزدهگانه را در خود زنده کند در اوج قله ایمان قرار خواهد گرفت و چنین ایمانی است که میتواند دنیا را به سوی امنیت و آرامش و عدل و داد رهبری کند و انسان را به مقام قرب پروردگار و اوج افتخار انسانی برساند.
همانگونه که در ذیل این حدیث شریف خواهد آمد،امام برای کفر هم چهار ستون قائل شده است و همچنین برای شک و از کلام مرحوم سیّد رضی استفاده میشود که این حدیث شریف دارای ذیل قابل ملاحظهای بوده که سیّد رضی آن را از بیم طولانی شدن سخن حذف کرده و مطابق آنچه بعضی نقل کردهاند امام علیه السلام در ذیل،پایههای نفاق را نیز مشروحا بیان فرموده است.
همانگونه که در شرح مصدر این کلام حکمتآمیز آمد در اینکه سؤال کننده از امام علیه السلام درباره حقیقت ایمان چه کسی بوده اختلاف است؛بعضی آن را یکی از بهترین یاران آن حضرت یعنی«عمار یاسر»و بعضی آن را یکی از دشمنان سرسخت آن حضرت یعنی«ابن کواء»میدانند که احتمال اول به ذهن بسیار نزدیکتر است.ولی در هر حال در بعضی از روایات آمده که امام علیه السلام از دادن پاسخ شخصی به او امتناع ورزید و چون سؤال و جواب را بسیار مهم میدانست فرمود:برو فردا بیا تا در جمع اصحاب و یاران به تو پاسخ گویم،تا اگر تو فراموش کنی دیگری آن را حفظ کند،زیرا اینگونه سخنان همچون مرکبی فراری است که یکی آن را نمیتواند بگیرد و دیگری آن را میگیرد. ( .تمام نهجالبلاغه،ص 176.)
امام علیه السلام در آغاز،برای ایمان چهار ستون قائل میشود و در پاسخ سؤال پیش گفته میفرماید:«ایمان بر چهار پایه استوار است:بر صبر و یقین و عدالت و جهاد»؛ (وَ سُئِلَ عَنِ الْإِیمَانِ فَقَالَ علیه السلام:الْإِیمَانُ عَلَی أَرْبَعِ دَعَائِمَ:عَلَی الصَّبْرِ، وَ الْیَقِینِ،وَ الْعَدْلِ،وَ الْجِهَادِ) .
بعضی از شارحان نهجالبلاغه معتقدند که این پایههای چهارگانه همان اصول چهارگانه اخلاق است که در مبانی اخلاق ارسطو آمده است،وی میگوید:
اصول علم اخلاق چهار چیز است:حکمت،عفت،شجاعت و عدالت.بسیاری از علمای اخلاق اسلامی نیز اخلاق اسلام را بر پایه آن تفسیر کردهاند.
آنها معتقدند که روح انسان دارای سه قوه است:قوه ادراک،جاذبه و دافعه؛ قوه ادراک حقایق را تشخیص میدهد و انسان را به تعالی علمی میرساند.قوه جاذبه،همان قوه جلب منافع است که از آن به قوه شهوت تعبیر میشود.البته نه فقط شهوت جنسی،بلکه هرگونه خواستهای به معنای وسیع کلمه مراد است.
قوه دافعه همان است که از آن به غضب تعبیر میکنند و حافظ دفع زیانها از انسان است.
آنها بر این عقیدهاند که این سه قوه دارای حد وسط و حد افراط و تفریط است،حد وسط آنها فضایل اخلاقی را تشکیل میدهد و منظور از«عدل»همان بهرهگیری از حد وسط است،بنابراین هرگاه نیروی شهوت و غضب در اختیار قوه ادراک قرار گیرد و عدالت حاصل شود،اخلاق آدمی به کمال رسیده است. ( .شرح بیشتر در این باره را در کتاب اخلاق در قرآن،ج 1،ص 99 به بعد مطالعه فرمائید.)
ولی تطبیق کلام امام بر تقسیم ارسطویی در اخلاق بعید به نظر میرسد،زیرا همان گونه که در شرح این چهار اصل خواهد آمد امام اموری را ذکر میکند که فراتر از آنهاست مثلا صبر بر مصیبت را به زحمت میتوان در مسئله شجاعت یا عفت جای داد و امر به معروف و نهی از منکر را به سختی میتوان در این دو موضوع وارد دانست و همچنین موارد دیگری از شاخههایی که امام برای این چهار اصل شمرده است،بنابراین سزاوار است ما آن را تحلیل و ارزیابی کنیم و سخن مستقلی درباره تفسیر ایمان و فضایل انسانی بدانیم که از سرچشمه قرآن و علم امام علیه السلام جوشیده است.
از آنجا که هدف امام علیه السلام در این پاسخ به سؤال،شرح و بیان ایمان از نظر اعتقاد قلبی و آثار لسانی و جنبههای عملی به طور کامل است برای هر یک از این پایههای چهارگانه،چهار شاخه بیان فرموده که در عمق حقیقت ایمان پیش رفته است.
پایه اول ایمان: صبر
میفرماید:«صبر از میان آنها،بر چهار شعبه استوار است؛اشتیاق،ترس،زهد وانتظار»؛ (وَ الصَّبْرُ مِنْهَا عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ:عَلَی الشَّوْقِ،وَ الشَّفَقِ،وَ الزُّهْدِ،وَ التَّرَقُّبِ) .
«شوق»به معنای علاقه و اشتیاق به چیزی و«شفق»در اصل به معنای آمیخته شدن روشنایی روز به تاریکی شب است،سپس به ترس آمیخته با علاقه به کسی یا چیزی به کار رفته است و«زهد»عدم وابستگی به دنیا و زخارف دنیاست و«ترقب»به هرگونه انتظار گفته میشود.
سپس به ریشههای هر یک از این چهار شاخه که از آن منشعب میشود پرداخته میفرماید:«آنکس که مشتاق بهشت باشد،شهوات و تمایلات سرکش را به فراموشی میسپارد و آنکس که از آتش جهنم بیمناک شد از گناهان دوری میگزیند و کسی که زاهد و بیاعتنا به دنیا باشد مصیبتها را ناچیز میشمرد و آنکس که انتظار مرگ را میکشد برای انجام اعمال نیک سرعت میگیرد»؛ (فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَی الْجَنَّةِ سَلَا عَنِ الشَّهَوَاتِ؛وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النَّارِ اجْتَنَبَ الْمُحَرَّمَاتِ؛ وَ مَنْ زَهِدَ فِی الدُّنْیَا اسْتَهَانَ بِالْمُصِیبَاتِ؛وَ مَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ إِلَی الْخَیْرَاتِ) .
«سلا»به معنای فراموش کردن چیزی است.
در واقع صبر و شکیبایی گاه در مقابل شهوت و در مسیر اطاعت خداست و گاه در مقام پرهیز از گناهان و گاه در مقابل مصائب و درد و رنجهای دنیوی است و گاه در مقابل پایان عمر و مرگ.
برای اینکه انسان بتواند مواضع خود را در مقابل این امور چهارگانه روشن سازد باید متکی به عقاید صحیح گردد؛عشق به بهشت و نعمتهای بیپایانش او را از غلطیدن در شهوات سرکش دنیا حفظ میکند و این همان صبر بر طاعت است و ایمان به عذاب الهی در آخرت و خوف از دوزخ او را از گناهان باز میدارد،چرا که گویی آتش دوزخ را با چشم خود میبیند.
از آنجا که بیتابی در برابر مصائب به دلیل دلبستگیهای دنیوی است آنکس که زاهد و بیاعتنا به دنیا باشد و از این دلبستگیها وا رَهَد مصیبت در برابر او کوچک میشود و صبر در برابر آن آسان میگردد.
امام علیه السلام علاوه بر سه شاخه معروف صبر شاخه چهارمی هم در اینجا بیان فرموده و آن صبری است که از انتظار مرگ ناشی میشود کسی که در هر لحظه احتمال میدهد پرونده حیاتش بسته شود و پنجه مرگ گلویش را بفشارد،با سرعت به سوی کارهای خیر میدود تا در فرصت باقیمانده کفه عمل صالح خود را سنگین سازد و این نیاز به صبر و استقامت فراوان دارد.
از آنچه در بالا آمد روشن شد که امام تمام شاخههای چهارگانه صبر را مرتبط به اعتقادات قلبی میشمارد؛اعتقاد به بهشت،دوزخ،به بیاعتباری دنیا و مرگ.
توجه به این نکته نیز لازم است که چون ایمان دارای درجاتی است و مطابق بعضی از روایات،ده درجه دارد،صبر و شوق به بهشت و ترس از دوزخ و زهد در دنیا و انتظار مرگ نیز در افراد مختلف است؛بعضی در اعلا درجه ایمان قرار دارند و این شاخهها به طور کامل در باغستان روح آنها نمایان است و بعضی در ادنا درجه ایمانند و از هر کدام از این امور بهره کمی دارند.
پایه دوم ایمان: یقین
سپس امام علیه السلام از شاخههای یقین سخن میگوید و میفرماید:«یقین بر چهار شاخه استوار است:بر بینش هوشمندانه و عمیق و پی بردن به دقایق حکمت و پند گرفتن از عبرتها و اقتدا به روش پیشینیان (صالح)»؛ (وَ الْیَقِینُ مِنْهَا عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ:عَلی تَبْصِرَةِ الْفِطْنَةِ،وَ تَأَوُّلِ الْحِکْمَةِ،وَ مَوْعِظَةِ الْعِبْرَةِ،وَ سُنَّةِ الْأَوَّلِینَ) .
ممکن است این چهار شاخه اشاره به چهار رشته از علوم انسانی باشد:
نخست علوم تجربی است که از«تبصرة الفطنة»سرچشمه میگیرد و دوم علوم نظری است که از«تأویل الحکمه»به دست میآید سوم علومی است که از تاریخ نصیب انسان میشود و مایه عبرت اوست و چهارم علوم نقلی است که از سنن پیشنیان به دست میآید.هنگامی که انسان این چهار رشته علمی را پیگیری کند و از آنها بهره کافی ببرد به مقام یقین میرسد.
مثلاً درباره خداشناسی نخست چشم باز کند و به خوبی آثار پروردگار را در جهان هستی ببیند سپس با اندیشه عمیق رابطه آن را با مبدأ آفرینش قادر و حکیم درک کند آنگاه از حوادث تاریخی عبرت بگیرد و خدا را از لابهلای آن بشناسد و پس از آن بر آنچه از پیشنیان صالح و عالم به دست آمده مرور کند و علوم آنها را به علم خود بیفزاید تا یک خداشناس کامل گردد.همچنین در مورد خودسازی و عوامل تقرب به پروردگار.
آنگاه امام علیه السلام میوههای هر یک از این شاخههای چهارگانه را بیان میکند و میفرماید:«کسی که بینایی هوشمندانه داشته باشد حکمت و دقایق امور برای او روشن میشود و کسی که دقایق امور برای او روشن شود عبرت فرا میگیرد و کسی که درس عبرت گیرد چنان است که گویا همیشه با گذشتگان بوده است»؛ (فَمَنْ تَبَصَّرَ فِی الْفِطْنَةِ تَبَیَّنَتْ لَهُ الْحِکْمَةُ؛وَ مَنْ تَبَیَّنَتْ لَهُ الْحِکْمَةُ عَرَفَ الْعِبْرَةَ؛وَ مَنْ عَرَفَ الْعِبْرَةَ فَکَأَنَّمَا کَانَ فِی الْأَوَّلِینَ) . ( .از بسیاری از نسخههای این حدیث شریف استفاده میشود که در کلام مرحوم سیّد رضی سقط و حذفی وارد شده و صحیح آن چنین بوده است:«وَ مَنْ عَرَفَ الْعِبْرَةَ عَرَفَ السُّنَّةَ وَ مَنْ عَرَفَ السُّنَّةَ فَکَأَنَّمَا کَانَ مَعَ الْأَوَّلِین»که ترجمه آن چنین میشود:آن کس که درس عبرت بیاموزد بر سنتها آگاهی پیدا میکند و کسی که سنتهای پیشینیان را فرا گیرد (و از تجربیات آنها استفاده کند) گویا همیشه در میان آنها و با آنها بوده است.(کافی،ج 2،ص 51،ح 1). از جمله اموری که گواهی میدهد عبارت مرحوم سیّد رضی سقط و حذفی دارد این است که مطابق نقل او یقین سه شاخه پیدا میکند در حالی که تمام پایههای چهارگانه ایمان هر کدام دارای چهار شاخه است. )
از آنچه گفته شد روشن میشود که یک پایه مهم ایمان،بر یقینِ حاصل از علم استوار است؛علومی که از مبدأهای متعدد سرچشمه میگیرد و روح را سیراب میکند و اعتقادِ انسان را به مبدأ و معاد محکم میسازد و آثارش در اخلاق و عمل ظاهر میگردد.
پایه سوم ایمان: عدل
سپس امام علیه السلام به سراغ شاخه های عدالت میرود و شاخههای این پایه مهم را چنین شرح میدهد:«عدالت نیز چهار شعبه دارد:فهم دقیق،علم و دانش عمیق، قضاوت صحیح و روشن و حلم و بردباری»؛ (وَ الْعَدْلُ مِنْهَا عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ:عَلی غَائِصِ الْفَهْمِ،وَ غَوْرِ الْعِلْمِ،وَ زُهْرَةِ الْحُکْمِ،وَ رَسَاخَةِ الْحِلْمِ) .
در واقع کسی که بخواهد حکم عادلانهای کند نخست باید از قابلیت و استعداد شایستهای در فهم موضوع برخوردار باشد تا هرگونه خطا در تشخیص موضوع موجب خطا در نتیجه حکم نشود.سپس آگاهی لازم را در ارتباط با حکم پیدا کند و آن را دقیقا منطبق بر موضوع نماید،آنگاه حکم نهایی را به طور واضح و روشن و خالی از هرگونه ابهام بیان کند و در این مسیر،موانع را با حلم و بردباری برطرف سازد.
گرچه فهم به معنای مطلق دانستن و پی بردن به حقیقت است و با علم چندان تفاوتی ندارد؛ولی چون در اینجا در مقابل علم قرار گرفته مناسب است که فهم ناظر به موضوع و علم ناظر به حکم باشد.
چه بسا ممکن است ارباب دعوا با سخنان خشن و حرکات ناموزون و اصرارهای بیجا،روح قاضی را آزرده سازند.حلم و بردباری راسخ او نباید اجازه دهد این گونه امور در روحش اثر بگذارد و کمترین تغییری در حکم ایجاد کند.
اینها اموری است که امام علیه السلام در عهدنامه مالک اشتر درباره قضاوت،با اضافاتی به آن اشاره کرده میفرماید:
«ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُکْمِ بَیْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِیَّتِکَ فِی نَفْسِکَ مِمَّنْ لَا تَضِیقُ بِهِ الْأُمُورُ وَ لَا تُمَحِّکُهُ الْخُصُومُ وَ لَا یَتَمَادَی فِی الزَّلَّةِ وَ لَا یَحْصَرُ مِنَ الْفَیْءِ إِلَی الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ وَ لَا تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَی طَمَعٍ وَ لَا یَکْتَفِی بِأَدْنَی فَهْمٍ دُونَ أَقْصَاهُ وَ أَوْقَفَهُمْ فِی الشُّبُهَاتِ وَ آخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ وَ أَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَةِ الْخَصْمِ وَ أَصْبَرَهُمْ عَلَی تَکَشُّفِ الْأُمُورِ وَ أَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُکْمِ مِمَّنْ لَا یَزْدَهِیهِ إِطْرَاءٌ وَ لَا یَسْتَمِیلُهُ إِغْرَاءٌ وَ أُولَئِکَ قَلِیلٌ؛ سپس از میان رعایای خود برترین فرد را در نزد خود برای قضاوت در میان مردم برگزین.کسی که امور مختلف آنها را در تنگنا قرار ندهد و برخورد مخالفان و خصوم با یکدیگر او را به خشم و لجاجت وا ندارد و در لغزش و اشتباهاتش پافشاری نکند و هنگامی که خطایش بر او روشن شود بازگشت به سوی حق بر او مشکل نباشد و نفس او به طمع تمایل نداشته باشد و در فهم مطالب به اندک تحقیق اکتفا نکند و تا پایان پیش رود و در شبهات از همه محتاطتر باشد و در تمسک به حجت و دلیل از همه بیشتر پافشاری کند و با مراجعه مکرر اطراف دعوا کمتر خسته شود و در کشف حقایق امور شکیباتر باشد و به هنگام آشکار شدن حق در انشای حکم از همه قاطعتر باشد.او باید از کسانی باشد که ستایش فراوان،او را مغرور نسازد (و فریب ندهد) و مدح و ثنای بسیار او را به ثنا خوان و مدح کننده متمایل نکند و البته این گونه افراد کماند».
البته این تفسیر را درباره جملههای فوق نمیتوان از نظر دور داشت که این جملهها تنها مربوط به مقام قضاوت نیست،بلکه ناظر به تمام قضاوتهای اجتماعی و زندگی مادی و معنوی است همه جا باید برای تشخیص موضوع دقت کرد؛همه جا باید دقیقا احکام را بر موضوعات منطبق نمود؛همه جا باید تصمیم قاطع و شفاف داشت و همه جا در برابر ناملایمات و خشونت نابخردان و نسبتهای ناروای آنها حلم و بردباری نشان داد.
آنگاه امام علیه السلام در یک نتیجهگیری حکیمانه،آثار هر یک از این شاخههای چهارگانه عدالت را بیان میکند،میفرماید:«کسی که درست بیندیشد به اعماق دانش آگاهی پیدا میکند و کسی که به عمق علم و دانش برسد از سرچشمه احکام،سیراب باز میگردد و آنکس که حلم و بردباری پیشه کند گرفتار تفریط و کوتاهی در امور خود نمیشود و در میان مردم با آبرومندی زندگی خواهد کرد»؛ (فَمَنْ فَهِمَ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ؛وَ مَنْ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ صَدَرَ عَنْ شَرَائِعِ الْحُکْمِ؛
وَ مَنْ حَلُمَ لَمْ یُفَرِّطْ فِی أَمْرِهِ وَ عَاشَ فِی النَّاسِ حَمِیداً) .( .با توجه به اینکه امام شاخههای عدالت را چهار امر شمرده و بعد آثار یک یک آنها را بیان فرموده روشن میشود که عبارت مرحوم شریف رضی نیز سقط و حذفی دارد،چرا که فقط اثر سه شاخه در آن بیان شده و از یک شاخه دیگر خبری نیست در کتاب تمام نهجالبلاغه به نقل از امالی شیخ طوسی و تحف العقول این جمله محذوف ذکر شده است و بعد از شرایع الحکم چنین آمده«وَمَنْ عَرَفَ شَرَائِعَ الْحُکْمِ لَمْ یَضِلَّ»یعنی«کسی که از سرچشمه احکام سیراب گردد هرگز گمراه نمیشود».)
آری دقت در فهم،انسان را به ژرفای علم و دانش میرساند و آنکس که به ژرفای علم و دانش برسد احکام الهی را به خوبی درک میکند و هرکس احکام خدا را دقیقاً بداند هرگز گمراه نخواهد شد و کسانی که در مقابل نابخردان حلم و بردباری داشته باشند و به گفته قرآن: «لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلاّ تَعْدِلُوا»؛ عداوت نسبت به قومی شما را مانع از اجرای عدالت نشود» ( .مائده،آیه 8.) از حق و عدالت دور نخواهد شد و چنین انسانی قطعا محبوب القلوب مردم است.
در روایات اسلامی درباره اهمیت حلم و بردباری و نقش آن در پیروزی انسان در زندگی روایات فراوانی وارد شده است از جمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است که فرمود:
«کَادَ الْحَلِیمُ أَنْ یَکُونَ نَبِیّاً؛ آدم بردبار نزدیک است به مقام نبوت برسد». ( .بحارالانوار،ج 43،ص 70،ح 61.)
امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
«تَعَلَّمُوا الْحِلْمَ فَإِنَّ الْحِلْمَ خَلِیلُ الْمُؤْمِنِ وَ وَزِیرُه؛ حلم و بردباری را بیاموزید (و آن را تمرین کنید) زیرا دوست مؤمن و وزیر اوست». ( .همان،ج 75،ص 62،ح 140.)
امام صادق علیه السلام نیز در صفات مؤمن میفرماید:
«لَا یُرَی فِی حِلْمِهِ نَقْصٌ وَ لَا فِی رَأْیِهِ وَهْنٌ؛ نه در بردباری او کاستی است و نه در اندیشهاش سستی». ( .همان،ج 64،ص 295،ح 18.)
پایه چهارم ایمان: جهاد
سپس امام علیه السلام از چهارمین پایه ایمان یعنی جهاد دم میزند و برای آن مانند سه پایه گذشته چهار شاخه ذکر میکند و میفرماید:«جهاد (نیز) چهار شاخه دارد:امر به معروف،نهی از منکر،صدق و راستی در معرکههای نبرد،و دشمنی با فاسقان»؛ (وَ الْجِهَادُ مِنْهَا عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ:عَلَی الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ،وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ،وَ الصِّدْقِ فِی الْمَوَاطِنِ،وَ شَنَآنِ الْفَاسِقِینَ) .
در واقع امام جهاد را به معنای وسیع کلمه تفسیر فرموده نه تنها جهاد نظامی در میدان جنگ با دشمنان که نتیجه همه آنها عظمت اسلام و مسلمانان و دفع شر کافران و فاسقان و منافقان است و به تعبیر دیگر امام به هر چهار محور جهاد:
جهاد با قلب،با زبان،با عمل و با اسلحه در میدان نبرد اشاره میکند که جهادی است فراگیر و شامل تمام مصداقها.
آنگاه آثار هر یک از این شاخههای چهارگانه را به روشنی برمیشمرد و میفرماید:«آنکس که امر به معروف کند پشت مؤمنان را محکم ساخته»؛ (فَمَنْ أَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ شَدَّ ظُهُورَ الْمُؤْمِنِینَ) .
«و آنکس که نهی از منکر کند بینی کافران (منافقان) را به خاک مالیده»؛ (وَ مَنْ نَهَی عَنِ الْمُنْکَرِ أَرْغَمَ أُنُوفَ الْکَافِرِینَ) . (.در بسیاری از نسخ به جای«کافرین»،«منافقین»آمده است که با مسئله نهی از منکر تناسب بیشتری دارد.)
«و کسی که صادقه در میدانهای نبرد با دشمن (و هرگونه مقابله با آنها) بایستد وظیفه خود را (در امر جهاد با دشمن) انجام داده است»؛ (وَ مَنْ صَدَقَ فِی الْمَوَاطِنِ قَضَی مَا عَلَیْهِ) .
«و کسی که فاسقان را دشمن دارد و برای خدا خشم گیرد خدا نیز به خاطر او خشم میکند (و او را در برابر دشمنان حفظ مینماید و روز قیامت وی را خشنود میسازد)»؛ (وَ مَنْ شَنِئَ الْفَاسِقِینَ غَضِبَ لِلَّهِ،غَضِبَ اللَّهُ لَهُ وَ أَرْضَاهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ) .
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام که در غرر الحکم آمده میخوانیم:
«قِوامُ الشَّریعَةِ الْأمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیُ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ إقامَةُ الْحُدُودِ؛ اساس شریعت و دین امر به معروف و نهی از منکر و اجرای حدود الهی است». ( .غررالحکم،ح 7639.)
در حدیث دیگری از آن حضرت در همان کتاب آمده است:
«الْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ أَفْضَلُ أَعْمَالِ الْخَلْقِ؛ امر به معروف برترین اعمال بندگان خداست». (.همان،ح 7632. )
در روایت دیگری آمده است:
«کَانَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام إِذَا مَرَّ بِجَمَاعَةٍ یَخْتَصِمُونَ لَا یَجُوزُهُمْ حَتَّی یَقُولَ ثَلَاثاً اتَّقُوا اللَّهَ یَرْفَعُ بِهَا صَوْتَهُ؛ امام صادق علیه السلام هنگامی که از کنار گروهی عبور میکرد که با یکدیگر در حال پرخاش بودند میایستاد و با صدای بلند فریاد میزد:از خدا بترسید،از خدا بترسید،از خدا بترسید (تا شرمنده شوند و دست از نزاع بردارند)». ( .کافی،ج 5،ص 59،ح 12.)
قرآن مجید صادقان را در سوره بقره آیه 177 چنین معرفی میکند: ««لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ.. .وَ الصّابِرِینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ أُولئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ»؛ نیکی (تنها) این نیست که (به هنگام نماز) روی خود را به سوی مشرق یا مغرب کنید (و تمام در فکر تغییر قبله باشید) بلکه نیکی (و نیکوکار) کسی است که به خدا ایمان داشته باشد...و در برابر مشکلات و بیماریها و در میدان جنگ استقامت به خرج دهد.آنها کسانی هستند که راست میگویند و آنها پرهیزگارانند».
تعبیر به«مواطن»ممکن است اشاره به میدانهای نبرد باشد،همانطور که در قرآن مجید آمده است: «لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ فِی مَواطِنَ کَثِیرَةٍ» 4 و ممکن است معنی گستردهای داشته باشد که هرگونه مقابله با دشمنان را چه در میدان نبرد و چه درغیر آن شامل شود.
منظور از غضب برای خدا این است هنگامی که حدی از حدود الهی شکسته شود یا مظلومی گرفتار ظالمی گردد انسان خشمگین شود و به دفاع برخیزد.در حدیثی میخوانیم هنگامی که موسی علیه السلام از خداوند سؤال کرد:چه کسانی را روز قیامت که سایهای جز سایه تو نیست در سایه عرشت قرار میدهی؟ خداوند به او وحی فرمود و گروهی را برشمرد از جمله فرمود:
«وَ الَّذِینَ یَغْضَبُونَ لِمَحَارِمِی إِذَا اسْتُحِلَّتْ مِثْلَ النَّمِرِ إِذَا حَرِدَ؛ کسانی که به سبب حلال شمردن محارم الهی خشمگین میشوند همچون پلنگی که مجروح شده است». ( .بحارالانوار،ج 13،ص 351،ح 42.)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است هنگامی که دو فرشته مأمور شدند شهری از معصیتکاران را زیر و رو کنند پیرمردی را دیدند که به دعا و تضرع در پیشگاه الهی مشغول است یکی از آن دو فرشته به دیگری گفت:مگر این پیرمرد دعا کننده را نمیبینی؟ بار دیگر از خدا کسب تکلیف کنیم خطاب آمد که بروید و دستور مرا انجام دهید و در بیان علت آن فرمود:
«فَإِنَّ ذَا رَجُلٌ لَمْ یَتَمَعَّرْ وَجْهُهُ غَیْظاً لِی قَطُّ؛ این مردی است که هرگز چهرهاش به دلیل خشم بر معصیتِ معصیتکاران دگرگون (و سرخ) نمیشد». (.کافی،ج 5،ص 58،ح 8.)
منظور از جمله «غَضِبَ اللّهُ لَهُ وَ أرْضاهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ» این است که اگر ستمی به او برود و حقی از او ضایع شود خداوند به سبب آن خشمگین میشود و اگر در دنیا جبران نکند در قیامت او را خشنود خواهد ساخت.
نکته: اصول موفقیت در کارها
اصول موفقیّت در کارها
آنچه امام علیه السلام در این بخش از سخنان پرمعنایش درباره ارکان ایمان و شاخههای آن بیان فرموده،علاوه بر اینکه راه رسیدن به ایمان کامل را برای تمام رهپویان این راه نشان داده،در واقع اصول موفقیت و پیشرفت برای هر کار است؛خواه جنبه معنوی داشته باشد یا جنبه مادی.و آن اصول چنین است:
1.علم و آگاهی کافی برای انجام آن کار.
2.جهاد و تلاش و کوشش در راه رسیدن به مقصود.
3.صبر و شکیبایی در برابر موانع راه و هر گونه کارشکنی از سوی مخالفان.
4.غوطهور نشدن در هوا و هوسها و عدم وابستگی و ترک اسارت در چنگال آنها.
حال اگر بر این ارکان چهارگانه اصول شانزدهگانه نیز افزوده شود و نتایج هر یک به دقت مورد بررسی قرار گیرد برنامه کاملی را تشکیل میدهد که صراط مستقیم برای رسیدن به پیروزیهاست.
Imam Ali ibn Abu Talib was asked once about faith . He said the following: “Faith stands on four pillars: endurance, conviction, justice and jihād.
“Conviction also has four aspects: prudent perception, intelligence and understanding, drawing lessons from instructive things and following the precedents of past people. So, whoever perceives with prudence, wise knowledge will be manifested to him. To whomsoever wise knowledge becomes manifest appreciates instructive objectives. Whoever appreciates instructive objectives is just like past people.
“Justice also has four aspects: keen understanding, deep knowledge, a good power of decision and firm forbearance. Therefore, whoever understands comes to acquire the depth of knowledge; whoever acquires the depth of knowledge drinks from the spring of judgment, and whoever exercises forbearance never commits evil actions in his affairs and leads a praiseworthy life among the people.
“Jihād, also, has four aspects: enjoining others to do good deeds, keeping others away from doing evil, fighting (in the way of Allāh) sincerely and firmly on all occasions and detesting anyone who is vicious. So, whoever commends others to do good deeds provides strength to the believers; whoever dissuades others from committing evil humiliates the unbelievers; whoever fights sincerely on all occasions carries out all his obligations, and whoever detests the vicious folks and becomes angry for the sake of Allāh, then Allāh will be angry in favor of him and will keep him pleased on the Day of Judgment.
“Unbelief stands on four pillars: hankering after whims, quarreling with others, deviating from the truth and dissenting. So, whoever hankers after whims does not incline towards righteousness; whoever quarrels much on account of ignorance remains permanently blinded from what is right; whoever deviates from the truth, for him good becomes evil and evil becomes good:He remains intoxicated with misguidance. Whoever makes a breach (with Allāh and His Messenger), his path becomes difficult, his affairs become complicated and his way of escape becomes narrow.
“Doubt has also four aspects: irrationality, fear, wavering and undue surrender to everything. So, whoever adopts irrationality as his way of life, for him there is no dawn after the night; whoever is afraid of what befalls him has to run on his heels; whoever wavers in doubt, the demons trample on him with their feet, and whoever surrenders to the destruction of all of this, his Hereafter succumbs to it.”
Sayyid ar-Radi adds the following: “We have left out the remaining portion of this statement for fear of being too lengthy and for being outside the scope of this chapter.”
وَ قَالَ علیه السلام فَاعِلُ الخَیرِ خَیرٌ مِنهُ وَ فَاعِلُ الشّرّ شَرّ مِنهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: نیکوکار، از کار نیک بهتر و بدکار از کار بد بدتر است .
نیکوکار از کار نیک بهتر است، و بد کردار از کار بد بدتر.
و فرمود کننده نیکوئی بهتر است از نیکوئی و کننده بدی بدتر است از بدی زیرا علت اقوی از معلول است
و فرمود (علیه السلام): نیکوکار از کار نیکویش بهتر است و، بدکار از کار بدش بدتر.
و آن حضرت فرمود:از نیکی بهتر نیکوکار،و از بدی بدتر بدکار است .
شروح:
الخیر و الخیر مخففا و مشددا: هو الفاضل من کل شیء، قال الاخفش: الخیر لما وصف به فقیل فلان خیرا شبه الصفات، فادخلوا فیه الهاء للمونث و لم یریدوا به افعل، فان اردت معنی التفضیل قلت: فلانه خیر النساء و لم تقل اخیرهن و فلان خیر الناس و لم تقل: اخیرهم، لا یثنی و لا یجمع لانه فی معنی افعل. و الشر: نقیض الخیر، و یوصف بالشر ایضا و یکون للتفضیل کذلک.
(انجامدهندهی کار نیک از نیکی بهتر، و کنندهی کار بد از بدی بدتر است). البته که چنین است زیرا علت قویتر از معلول، و در نتیجه از نظر نیک و بد بودن و اثر آنها نیز بالاتر از خیر و یا شری است که برخاسته از آن علت است.
وَ قَالَ علیه السلام فَاعِلُ الْخَیْرِ خَیْرٌ مِنْهُ وَ فَاعِلُ الشَّرِّ شَرٌّ مِنْهُ .
قد نظمت أنا هذا اللفظ و المعنی فقلت فی جملة أبیات لی خیر البضائع للإنسان مکرمة
فإن قلت کیف یکون فاعل الخیر خیرا من الخیر و فاعل الشر شرا من الشر مع أن فاعل الخیر إنما کان ممدوحا لأجل الخیر و فاعل الشر إنما کان مذموما لأجل الشر فإذا کان الخیر و الشر هما سببا المدح و الذم و هما الأصل فی ذلک فکیف یکون فاعلاهما خیرا و شرا منهما.
قلت لأن الخیر و الشر لیسا عبارة عن ذات حیة قادرة و إنما هما فعلان أو فعل و عدم فعل أو عدمان فلو قطع النظر عن الذات الحیة القادرة التی یصدران عنها لما انتفع أحد بهما و لا استضر فالنفع و الضرر إنما حصلا من الحی الموصوف بهما لا منهما علی انفرادهما فلذلک کان فاعل الخیر خیرا من الخیر و فاعل الشر شرا من الشر
(و قال علیهالسلام: فاعل الخیر خیر منه) و فرموده است حضرت ولایت پناه صلوات الله علیه- که کننده خیر و نیکویی بهتر است از آن نیکویی (و فاعل الشر شر منه) و کننده شر و بدی، بدتر است از بدی. زیرا که علت، افضل و اقوی است از معلول
فاعل خیر از خیر بهتر است و فاعل شر از شر بدتر است.
و قال علیهالسلام: «فاعل الخیر خیر منه و فاعل الشر شر منه.» یعنی و گفت علیهالسلام که فاعل منفعت و احسان بهتر است از آن منفعت و احسان و فاعل مضرت و نقصان بدتر است از آن مضرت و نقصان. یعنی فاعل احسان به کسی، بهتر و محبوبتر است در نزد آن کس از آن احسان و فاعل مضرت و نقصان، در نزد آن کس بدتر و مبغوضتر است از آن مضرت و نقصان.
اللغه: (فاعل) اسم فاعل مضاف الی مفعوله و ذی الاضافه اسمها لفظیه فلا یفید التعریف فان اعتبر متبداء کان من باب الابتداء بالنکره و لا یجوز الابتداء بالنکره الا لفائده، فتامل. المعنی: الفعل من الفاعل کالثمره من الشجره و التمره من النخله و الضوء من القمر فهو فرع علی اصله و کونه افضل، اوضح من ان یذکر و یفصل، و الظاهر ان غرضه علیهالسلام التنبیه علی تقدیر عمال الخیر بذاتهم و تشویقهم لیکثروا، و المبارزه مع عمال الشر و محوهم لیبادوا، او تنبیه علی نحو من الاصول العلمیه و الوصول من المعلول الی العله. الترجمه: فاعل خیر بهتر از خیر است، فاعل شر ز شر بود بدتر.
هر که نیکی کند به از نیک است*** وانکه بد کرد بدتر است از بد
اقول و ورد (نیه المومن خیر من عمله و نیه الکافر شر من عمله) - و وجه الکلامین کلامه (علیه السلام) و کلام الخبر ان الخیر و الشر الخارجیین جزئیان منقطعان و فاعلهما کنیتی المومن و الکافر موجبان لصدور الخیر و الشر دائما. هذا، و فی (الخصال) عنه (علیه السلام) جمع الخیر کله فی ثلاث خصال: النظر (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) و السکوت و الکلام فکل نظر لیس فیه اعتبار فهو سهو و کل سکوت لیس فیه فکره فهو غفله و کل کلام لیس فیه ذکر فهو لغو فطوبی بمن کان نظره عبرا و سکوته فکرا و کلامه ذکرا و بکی علی خطیئته و امن الناس شره.
کل ما فیه جهه صلاح للناس بلا ضرر علی احد فهو خیر، و کل ما فیه جهه فساد بلا نفع او کان ضره اکثر من نفعه فهو شر. و لیس من شک ان الفاعل عله للفعل، و العله اقوی و اکمل من المعلول، لان لها من الصفات الذاتیه ما لا یظهر و لا یمکن ان یظهر فی المعلول ای ان فی العله ما فی المعلول، و زیاده. و غیر بعید ان یکون مراد الامام مجرد الحث علی فعل الخیر و ترک الشر، و لیس من قصده التفاضل بین الفعل و فاعله.
امام علیهالسلام (در برتری علت از معلول) فرموده است: کننده کار نیکو از نیکی بهتر و کننده کار بد از بدی بدتر است (زیرا کار بسته به کننده آن است پس کننده از کار برتر است).
امام علی (علیه السلام) عظمت و پستی افراد را به ذات آنان میداند که اعمال از آن سرچشمه میگیرد، نظری به خود کار انها ندارد و این همان مضمون روایت مشهور است: (نیت مومن بهتر از عمل اوست.)
و قال علیهالسلام (فاعل الخیر خیر منه) لانه مبعث الخیر و علته، و عله الشیء افضل منه بدیهه (و فاعل الشر شر منه) لانه مبعث الشر و علته، و من یاتی منه الشر الشر منه.
الشرح: هذا حث علی فعل الخیر و زجر عن فعل الشر و ترغیب فی الاول و نهی عن الثانی. و اما کون فاعل الخیر خیر من نفس الخیر فلانه العله الفاعله لوجود و لو لاه لما وجد موجوده فالخیر تابع للفاعل و نابع منه و صادر عن نفسه الطیبه و روحه الطاهره و نزاهته الکریمه فکان خیرا من الخیر و کذلک فاعل الشر شر من الشر لنفس السبب …
«انجام دهنده کار خیر از خود خیر بهتر است و انجام دهنده کار شر از خود شر بدتر است.» ابن ابی الحدید در شرح این سخن چنین می گوید: من این سخن و معنی آن را به نظم سروده ام و ضمن اشعاری چنین گفته ام: «بهترین کالاها برای انسان مکرمت است که هر گاه دیگر کالاهایش از میان برود، آن رشد و نمو می کند، خیر پسندیده است و بهتر از آن انجام دهنده آن است و شر ناپسند است و بدتر از آن انجام دهنده آن است.» اگر بگویی چگونه ممکن است انجام دهنده خیر از خیر بهتر و انجام دهنده شر از شر بدتر باشد و حال آنکه انجام دهنده خیر به سبب خیر پسندیده و انجام دهنده شر به سبب شر نکوهیده است و با این ترتیب خود خیر و شر سبب ستایش و نکوهش است پس چگونه ممکن است انجام دهنده خیر از خیر بهتر و انجام دهنده شر از شر بدتر باشد؟ می گویم خیر و شر به خودی خود دو چیز زنده نیستند بلکه عبارت از انجام دادن و انجام ندادن است و اگر منطبق بر ذات زنده و توانایی نباشد، سود و زیانی از آن دو به کسی نمی رسد و سود و زیان آنها وابسته به موجود زنده ای است که آن دو کار از او سر می زند نه از خیر و شر به تنهایی و بدین سبب انجام دهنده خیر از خیر بهتر است و انجام دهنده شر از شر بدتر.
و قال علیهالسلام
فَاعِلُ الْخَیْرِ خَیْرٌ مِنْهُ،وَ فَاعِلُ الشَّرِّ شَرٌّ مِنْهُ .
امام علیه السلام فرمود:
انجام دهنده کار نیک از کارنیکش بهتر است و انجام دهنده کار بد
از کار بدش بدتر. ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است:جمعی از دانشمندانی که بعد از مرحوم سیّد رضی میزیستهاند آن را در کتاب خود-گاه با تغییراتی-آوردهاند از جمله زمخشری در ربیع الابرار در باب«الخیر و الصلاح»و آمدی در غررالحکم در حرف فاء و از کسانی که قبل از سیّد رضی میزیستهاند و آن را در کتاب خود نقل کردهاند ابوعلی قالی (متوفای 356) در کتاب خود به نام امالی ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 30).در کتاب تمام نهجالبلاغه نیز به عنوان جزیی از خطبه«الوسیله»ذکر شده که در نهجالبلاغه نیامده آمده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 157).)
بهتر از خوب و بدتر از بد
امام علیه السلام در این جمله کوتاه و پرمعنا میفرماید:«انجام دهنده کار نیک از کارنیکش بهتر است و انجام دهنده کار بد از کار بدش بدتر»؛ (فَاعِلُ الْخَیْرِ خَیْرٌ مِنْهُ،وَ فَاعِلُ الشَّرِّ شَرٌّ مِنْهُ) .
در اینکه چگونه فاعل خیر بهتر از فعل خود است و فاعل شر بدتر از فعل خود؛وجوهی به نظر میرسد:
نخست اینکه همواره فاعل از فعل قویتر است به همین دلیل اگر کار نیک باشد آن فاعل از کارش قویتر و اگر کار بد باشد از کارش بدتر است.
دیگر اینکه شخصی که کاری انجام میدهد غالبا دارای ملکه آن است و آن ملکه میتواند سرچشمه کارهای فراوانی بشود،بنابراین اگر کسی را ببینیم که مثلا یتیمی را نوازش میکند و دست افتادهای را میگیرد میدانیم که او دارای صفتی است درونی که میتواند سرچشمه دهها و گاه صدها و هزاران از اینگونه کارها شود و به همین دلیل از کارش بهتر است.
سوم اینکه کسانی که کار نیکی انجام میدهند بسیار میشود که آرزو دارند بهتر از آن را انجام دهند ولی امکانات آن در اختیارشان نیست و به تعبیر دیگر همتشان از آنچه انجام میدهند بسیار بالاتر است و گاه به زبان جاری کرده میگویند:افسوس که بیش از آن توان نداریم و اگر میتوانستیم چنین و چنان میکردیم.همینگونه،شروران بسیار میشود که دارای چنین باطنی هستند؛ یعنی اگر قدرت و توانی داشتند شرارت را به مرتبه بالاتری میرساندند.
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«نِیَّةُ الْمُؤْمِنِ خَیْرٌ مِنْ عَمَلِهِ وَ ذَلِکَ لِأَنَّهُ یَنْوِی مِنَ الْخَیْرِ مَا لَا یُدْرِکُهُ وَ نِیَّةُ الْکَافِرِ شَرٌّ مِنْ عَمَلِهِ وَ ذَلِکَ لِأَنَّ الْکَافِرَ یَنْوِی الشَّرَّ وَ یَأْمُلُ مِنَ الشَّرِّ مَا لَا یُدْرِکُهُ؛ نیت مؤمن از عملش بهتر است،زیرا کارهای خیری در دل دارد که نمیتواند آنها را انجام دهد و نیت کافر بدتر از عمل اوست،زیرا کارهای بدی در سر دارد که توان آن را ندارد». ( .بحارالانوار،ج 67،ص 190.)
وجه چهارمی نیز بعضی برای این تفاوت ذکر کردهاند که هر کس کار خیری انجام میدهد معمولا عوامل بازدارندهای از جمله هوا و هوسها را در دل دارد و در برابر آنها مقاومت میکند و آن عوامل را به عقب میراند و کار خیر را انجام میدهد به همین دلیل از کارش با ارزشتر است و به عکس کسی که کار بدی انجام میدهد نیز عوامل بازدارنده از قبیل فطرت الهی،اوامر و نواهی آسمانی در برابر اوست ولی پشت پا به همه آنها میزند و به سراغ شر میرود.به همین دلیل از عملش بدتر است. ( .راه روشن،ج 1،ص 153.)
البته منافاتی میان این وجوه چهارگانه نیست و همه آن ممکن است در معنای حدیث جمع باشد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The doer of goodness is better than goodness itself, and the doer of evil is worse than evil itself.”
وَ قَالَ علیه السلام کُن سَمحاً وَ لَا تَکُن مُبَذّراً وَ کُن مُقَدّراً وَ لَا تَکُن مُقَتّراً
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: بخشنده باش امّا زیاده روی نکن، در زندگی حسابگر باش امّا سخت گیر مباش .
بخشنده باش نه با تبذیر و اندازه نگه دار و بر خود سخت مگیر.
و فرمود باش جوانمرد در بخشندگی و نبوده باش اسراف کننده در بخشش و باش اندازه نگاه دارنده و مباش تقصیر کننده در انفاق
و فرمود (علیه السلام): بخشنده باش و اسرافکار مباش و میانه رو باش و سختگیر مباش.
و آن حضرت فرمود:بخشنده باش نه بیش از حدّ،اندازه نگاه دار نه در حدّ سختگیری .
شروح:
و السمح: الجواد السهل، و المسامحه: المساهله. و المبذر اذی یفسد ماله، و تبذیر المال: تفریقه اسرافا. و المقتر: الذی یضیق النفقه علی عیاله، یقال: قتر علی عیاله و اقتر و قتر ای ضیق علیهم (فی) النفقه. و المقدر: الذی ینفق نفقه العیال بالتقدیر.
کن سمحا و لا تکن مبذرا السمح: الجواد السهل و المبذر: المفرق ما له اسرافا. و کن مقدرا و لا تکن مقترا المقدر: الذی ینفق علی عیاله بمقدار ما ینبغی و المقتر الذی یضیق علیه فی النفقه.
(بخشنده باش، اما اسرافکاری نکن و میانهرو باش، ولی سختگیر مباش). این سخن امام (علیه السلام) فرمانی است به کسب فضیلت بخشش و بزرگواری و خودداری از انحراف به سمت افراط و تفریط، طرف افراط، همان اسرافکاری و طرف تفریط سختگیری و تنگ نظری است.
وَ قَالَ علیه السلام کُنْ سَمَحاً وَ لاَ تَکُنْ مُبَذِّراً وَ کُنْ مُقَدِّراً وَ لاَ تَکُنْ مُقَتِّراً .
کل کلام جاء فی هذا فهو مأخوذ من قوله سبحانه وَلَا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلَی عُنُقِکَ وَلَا تَبْسُطْهَا کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَحْسُورًا ( سورة الإسراء 29).
و نحو قوله إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کَانُوا إِخْوَانَ الشَّیَاطِینِ وَکَانَ الشَّیْطَانُ لِرَبِّهِ کَفُورًا ( سورة الإسراء 27. )
(و قال علیهالسلام: کن سمحا) و نیز فرمود آن حضرت که باش جوانمرد در بخشندگی (و لا تکن مبذرا) و مباش اسراف کننده که آن جانب افراط سماحت است (و کن مقدرا) و باش اندازه نگه دارنده و انفاق نماینده بر عیال به مقدار ما ینبغی. یعنی بر وجه اعتدال (فلا تکن مقترا) و مباش تقصیر کننده در انفاق به هیچ حال که آن طرف تفریط سماحت است و افراط و تفریط هر دو مذمومند بدان دلیل که: خیر الامور اوسطها.
باش جوانمرد و مباش مبذر. یعنی از حدگذراننده در انفاق (قال تعالی: ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین و کان الشیطان لربه کفورا) و باش اندازه نهنده در انفاق و مباش مقتر یعین تنگ گیرنده.
و قال علیهالسلام: «کن سمحا و لا تکن مبذرا و کن مقدرا و لا تکن مقترا.» یعنی و گفت علیهالسلام که باش بخشنده و مباش اسرافکننده و باش انفاقکننده به اندازه و مباش تنگ گیرندهی بر خود و عیال.
اللغه: (سمح) صار من اهل الجود فهو سمح، (بذر) المال فرقه اسرافا و بدده (قتر) علی عیاله: ضیق علیهم فی النفقه- المنجد. المعنی: قد تعرض (علیه السلام) فی هذه الحکمه الی اهم مسائل تدبیر المنزل و تنظیم المعاش، و وصی بالسماحه و الجود، بما یسعه المال الموجود، و لکن منع التبذیر و لو فی العطاء و الانفاق علی ذوی الحاجه، فلو احتاج بنفسه او بعیاله الی ما فی یده فاعطاه لغیره فهو نوع من التبذیر کما انه لو صرف ماله فی ضیافه فکاهیه کان من التبذیر، و التقتیر ان یضیق علی نفسه او اهله فی المعیشه بما یضر حالهم او یخالف شانهم مع سعته و یسره، کما هو عاده بعض الاثریاء حبا لجمع المال و الادخار. الترجمه: بخشنده باش و ولخرج مباش، اندازهگیر باش ولی سخت گیر و تنگ نظر مباش.
بخشنده باش لیک ز تبذیر دور باش*** اندازه گیر خرج، ولی کم بده مباش
اقول: التبذیر و التقتیر مذمومان اما الاول فقال تعالی: ( … و لا تبذر تبذیرا ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین و کان الشیطان لربه کفورا). و اما الثانی فقال تعالی: (قل لو انتم تملکون خزائن رحمه ربی اذن لامسکتم خشیه الانفاق و کان الانسان قتورا) و انما الممدوح السمح المقدر فقال تعالی: (و الذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواما). و فی الخبر اخذ الصادق (علیه السلام) قبضه من حصی و قبضها بیده فقال هذا (الاقتار) الذی ذکره الله تعالی. (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) ثم اخذ قبضه اخری و ارخی کفه کلها ثم قال هذا (الاسراف) الذی ذکره تعالی ثم اخذ قبضه اخری فارخی بعضها و امسک بعضها و قال هذا (القوام) الذی ذکره تعالی. و فی (الکافی) جاء سائل الی الصادق (علیه السلام) فقام الی مکتل فیه تمر فملا یده فناوله ثم جاء آخر فساله فقام فاخذ بیده فناوله، ثم جاء آخر فساله فقام فاخذ فناوله بیده ثم جاء آخر فقال (علیه السلام): الله رازقنا و ایاک ثم قال ان النبی (صلی الله علیه و آله) کان لا یساله احد الا اعطاه فارسلت امراه ابنها الیه یساله و قالت له: فان قال لیس عندنا شیء فقل اعطنی قمیصک، ففعل فاخذ (صلی الله علیه و آله) قمیصه فرمی به الیه فادبه الله تعالی علی القصد فقال: (و لا تجعل یدک مغلوله الی عنقک و لا تبسطها کل البسط فتقعد ملوما محسورا) و روی ان الکاظم (علیه السلام) سئل عن النفقه علی العیال فقال بین المکروهین الاسراف و الاقتار.
المبذر: ینفق المال فیما لا ینبغی، و المقدر: یقدر العواقب، فینفق دون ما یکسب، و یدخر الفاضل لوقت الحاجه، و علی الاقل قدرا بقدر. و المقتر: یضیق فی النفقه علی نفسه و عیاله بلا ضروره، و السمح هو السهل اللین لا یقتر و لا یبذ، و یضع کل شیء فی محله، و المعنی: کن بین بین، کما نطقت الایه 29 من سوره الاسراء: (و لا تجعل یدک مغلوله الی عنقک و لا تبسطها کل البسط فتقعد ملوما محسورا.
… مقدرا و لا تکن مفترا: المقدر المقتصد کانه یقدر کل شیء بقیمته فینفق علی قدره و المقتر المضیق فی النفقه کانه لا یعطی الا القتر ای الرمقه من العیش
امام علیهالسلام (در نهی از افراط و تفریط) فرموده است: بخشنده باش ولی نه به حد اسراف و بیجا (که افراط و تجاوز از حد باشد) و میانهرو باش و سختگیر مباش (که آن تفریط و تقصیر در حد باشد).
میانهروی در مخارج یکی از روشهای پسندیده است که سفارشهای فراوانی درباره آن شده است و ولخرجی که در حد اسراف و تبذیر برسد تا آنجا که مورد نکوهش قرار گرفته که (مبذر برادر شیطان معرفی شده است.)
و قال علیهالسلام: (کن سمحا) ای سخیا (و لا تکن مبذرا) ای مسرفا فی الاعطاء (و کن مقدرا) بان تنفق بقدر الصلاح و الحکمه (و لا تکن مقترا) ای مضیقا فی الانفاق.
اللغه: السمح: الجواد من غیر تقتیر و لا تبذیر. المبذر: الذی یضع المال فی غیر محله. المقدر: المقتصد. المقتر: المضیق علی نفسه فی النفقه. الشرح: امر علیهالسلام ان یکون الانسان فی حاله الاعتدال فی تدبیر اموره و صرف امواله فلا یکون مبذرا یبدد امواله و یفرقها بدون فائده و لا یکون مقترا علی نفسه مضیقا علیها و علی من یعول من اهله حبا فی المال و رغبه فی جمعه و ادخاره بل یجب ان یکون سمحا یعطی بدون تبذیر و مقدرا یصرف بحسب قدرته و دون تقتیر و هذا ماخوذ من قوله تعالی: (و لا تجعل یدک مغلوله الی عنقک و لا تبسطها کل البسط فتقعد ملوما محسورا … ) و قوله تعالی: (ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین و کان الشیطان لربه کفورا … )
«بخشنده باش و اسراف کار مباش و اندازه نگهدار و سختگیر مباش.»
ابن ابی الحدید در شرح این کلمه می گوید: این سخنان همه مقتبس از آیات 27 و 29 سوره بنی اسرائیل است.
و قال علیهالسلام
کُنْ سَمَحاً وَ لَا تَکُنْ مُبَذِّراً،وَ کُنْ مُقَدِّراً وَ لَا تَکُنْ مُقَتِّراً .
امام علیه السلام فرمود:
سخاوتمند باش و در این راه اسراف مکن و در زندگی حسابگر باش
و سختگیر مباش. ( . سند گفتار حکیمانه: این کلام حکمتآمیز را آمدی در غررالحکم در حرف کاف آورده است و از روایت فتال نیشابوری (متوفای 508) در کتاب روضة الواعظین استفاده میشود که این جمله در ذیل حکمت شماره 2 بوده است و این نشان میدهد از مصدری غیر از نهجالبلاغه گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 31).در کتاب تمام نهجالبلاغه آن را در لابهلای وصیتنامه مشروح امام به فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام آورده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 967).)
افراط و تفریط ممنوع!
امام علیه السلام در این سخن کوتاه و پرمعنا دعوت به اعتدال در بذل و بخششهای مالی میکند و میفرماید:«سخاوتمند باش و در این راه اسراف مکن و در زندگی حسابگر باش و سختگیر مباش»؛ (کُنْ سَمْحاً وَ لَا تَکُنْ مُبَذِّراً،وَ کُنْ مُقَدِّراً وَ لَا تَکُنْ مُقَتِّراً) .
میدانیم بسیاری از علمای اخلاق اسلامی،تمام فضایل اخلاقی را حد وسط در میان افراط و تفریط میدانند.این مسئله هرچند عمومیت ندارد؛ولی در مورد بسیاری از صفات از جمله فضیلت سخاوت صادق است که در میان دو صفت رذیله قرار گرفته:اسراف و تبذیر،و بخل و تقتیر.
مُبذّر از ماده«تبذیر»از ریشه«بذر»(بر وزن نذر) در اصل به معنای پاشیدن دانه است؛ولی چون این واژه در مورد اموال به کار رود به کار کسانی اطلاق میشود که اموال خود را به صورت نادرست مصرف کرده و آن را حیف و میل میکنند.معادل آن در فارسی امروز ریخت و پاش است و تفاوت آن با اسراف این است که اسراف مصرف بیرویه و تبذیر اتلاف بیرویه است.البته این در صورتی است که این دو واژه در مقابل هم قرار گیرند؛ولی هرگاه جداگانه استعمال شوند ممکن است مفهوم عامی داشته باشند.
«مُقتِّر»از ماده«تقتیر»در اصل به معنای تنگ گرفتن است و هنگامی که در مورد اموال به کار رود به معنای بخیل و خسیس بودن است.«مقدّر»از ماده تقدیر به معنای مدیریت صحیح اموال است که حد وسط در میان تبذیر و تقتیر است.
قرآن مجید درباره مبذّرین میفرماید: ««وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ وَ الْمِسْکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِیراً* إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کانُوا إِخْوانَ الشَّیاطِینِ»؛ حق خویشاوندان و مستمندان و واماندگان در راه را ادا کن و تبذیر مکن،چرا که تبذیر کنندگان برادران شیطانند». ( .اسراء،آیه 26 و 27.)
در جای دیگر درباره صفات والای بندگان برگزیده و عباد الرحمان میفرماید: ««وَ الَّذِینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً»؛ آنها کسانی هستند که هنگامی که انفاق میکنند نه اسراف میکنند و نه بخل و سختگیری دارند و در میان این دو،حد اعتدال را رعایت میکنند». ( .فرقان،آیه 67.)
در روایتی از امام صادق علیه السلام با ذکر مثال روشن و جالبی این حد اعتدال بیان شده است.راوی میگوید:
«فَأَخَذَ قَبْضَةً مِنْ حَصیً وَ قَبَضَهَا بِیَدِهِ فَقَالَ هَذَا الْإِقْتَارُ الَّذِی ذَکَرَهُ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ ثُمَّ قَبَضَ قَبْضَةً أُخْرَی فَأَرْخَی کَفَّهُ کُلَّهَا ثُمَّ قَالَ هَذَا الْإِسْرَافُ ثُمَّ أَخَذَ قَبْضَةً أُخْرَی فَأَرْخَی بَعْضَهَا وَ أَمْسَکَ بَعْضَهَا وَ قَالَ هَذَا الْقَوَامُ؛ امام مشتی از سنگریزه برداشت و محکم در دست خود گرفت سپس فرمود:بخل و اقتار که خداوند فرموده همین است.آنگاه مشت دیگری بر داشت و چنان دست خود را گشود که همه آن روی زمین ریخت و فرمود این اسراف است آنگاه مشت دیگری برداشت و آن را به طوری گشود که مقداری در کف دست باقی ماند و مقداری از لابهلای انگشتان فرو ریخت و فرمود این همان قوام است (که در قرآن مجید آمده است)». ( .کافی،ج 4،ص 54،ح 1. )
در شأن نزول آیه 29 سوره«اسراء»نیز آمده است که شخص سائلی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تقاضای پیراهن کرد.پیامبر پیراهن خود را به او بخشید و همین امر سبب شد که آن روز نتواند برای نماز به مسجد برود.این جریان سبب شد که زبان منافقان باز گردد و بگویند محمد خواب مانده یا مشغول لهو و سرگرمی شده و نمازش را به فراموشی سپرده است.(ولی هنگامی که از جریان کار باخبر شدند شرمنده گشتند) آیه فوق نازل شد و به پیامبر چنین دستور داد: ««وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلی عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً»؛ دست خود را بر گردن خویش زنجیر مکن (و انفاق و بخشش را ترک منما) و بیش از حد (نیز) دست خود را مگشای که خانهنشین شوی و مورد سرزنش قرارگیری و از کار خود فرو مانی».
در اینجا این سؤال پیش میآید که تاکید در میانهروی در انفاق چگونه با ایثار (مقدم داشتن دیگران بر خویشتن) که در حالات بسیاری از پیشوایان آمده سازگار است مثل آنچه در شأن نزول سوره«دهر»و داستان مسکین و یتیم و اسیر آمده و به دنبال آن آیه شریفه «وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً» نازل شد.
پاسخ این سؤال روشن است،مسئله اعتدال حکمی عام است و ایثار حکمی خاص که مربوط به موارد معینی است.به عبارت دیگر:اصل بر اعتدال در مسئله انفاق و ایثار یک استثناست.به علاوه،دستور به ایثار مربوط به جایی است که بخشش فراوان،نابسامانی فوق العادهای در زندگی انسان ایجاد نکند و«ملوم» و«محسور»نگردد در غیر این صورت باید از دستور اعتدال پیروی کرد.
Imam Ali ibn Abu Talib said the following : “ Be generous but not extravagant; be thrifty but not stingy.”
وَ قَالَ علیه السلام أَشرَفُ الغِنَی تَرکُ المُنَی
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: بهترین بینیازی، ترک آرزوهاست .
شریفترین بینیازی، وانهادن آرزوهاست.
شریفترین توانگری ترک آرزوست
و فرمود (علیه السلام): برترین توانگری ترک آرزوهاست.
و آن حضرت فرمود:برترین بینیازی واگذاردن آرزوهاست .
شروح:
و المنی جمع منیه، و الامانی جمع امنیه، و کلاهما بمعنی من تمنیت الشیء. و هو قریب من رجوت.
(بالاترین توانگری ترک آرزوهاست). منی جمیع منیه به معنی آرزو داشتن. از آنجا که این خوی ناپسند همراه با صفات پست دیگری مانند حرص و آز و امثال آنهاست، و کمترین حد آرزو سرگرمی به کارهای بیفایده است، امام (علیه السلام) در تشویق به ترک آن، تعبیر به برترین توانگری و بلکه عین آن فرموده است. بدیهی است که رها کردن آرزو مستلزم پیشه ساختن قناعت، و لازمهی قناعت، توانگری معنوی و بینیازی روحی است.
وَ قَالَ علیه السلام أَشْرَفُ الْغِنَی تَرْکُ الْمُنَی .
قد سبق منا قول کثیر فی المنی و نذکر هاهنا ما لم نذکره هناک.
سئل عبید الله بن أبی بکر أی شیء أدوم متاعا فقال المنی.
و قال بلال بن أبی بردة ما یسرنی بنصیبی من المنی حمر النعم.
و کان یقال الأمانی للنفس کالرونق للبصر.
و من کلام بعض الحکماء الأمانی تعمی أعین البصائر و الحظ یأتی من لا یأتیه و ربما کان الطمع وعاء حشوه المتالف و سائقا یدعو إلی الندامة و أشقی الناس بالسلطان صاحبه کما أن أقرب الأشیاء إلی النار أسرعها إحراقا و لا یدرک الغنی بالسلطان إلا نفس خائفة و جسم تعب و دین منکتم و إن کان البحر کدر الماء فهو بعید الهواء
(و قال علیهالسلام: اشرف الغنی ترک المنی) شریف ترین توانگری ترک آرزوها است زیرا که او لازم قناعت است و قناعت مستلزم غنی به دلیل: القناعه کنز لا یفنی
شریفترین توانگری ترک آرزوهاست چنانچه در وصیت (امام مجتبی حسن علیهالسلام) فرموده (ایاک و الاتکال علی المنی فانها بضایع النوکی)
و قال علیهالسلام: «اشرف الغنی ترک المنی.» یعنی و گفت علیهالسلام که شریفترین بینیازی ترک آرزوست.
المعنی: (المنی:) جمع منیه و هی توقع ما لا یمکن وجوده او یتعذر تخصیله، و هی بنفسها حاجه شدیده و فقرمولم یتولد منها حاجات کثیره و شدائد مولمه غیر یسیره تمس بکرامه الانسان و شرفه، فالمنی الشهوانیه تجر الانسان الی الخضوع لربات الجمال و تحمل ما یکلفنه بالغنج و الدالال، و المنی فی الجاه و تحصیل الرتب العالیه تخضع الانسان تجاه الرجال الانذال، و منیه جمع المال و الادخار تکلف الانسان بتحمل مشاق صعبه ماسه بالشرف، فاشرف الغنی ترک الامنیات و ملازمه القناعه و الثبات. الترجمه: باشرفترین بینیازی، ترک آرزو و آزمندی است.
بهترین بینیازی، هر کس*** آنکه گوید به آرزو؛کن بس
و قال علیهالسلام: اقول: نقله المصنف جزء عنوانه 3/211. فذکره هنا تکرار، و وجهه ما قاله فی الدیباجه من الاعتذار. و کیف کان فوجه ما قاله علیهالسلام ان من ترک المنی استغنی عن کثیر من علائق الدنیا فیکون غناه اشرف غنی.
کل انسان یتمنی ان تکون له زوجه صالحه و ولد بار، و ان یکون عالما عاقلا، و سلیما معافی، و غنیا عن الناس. و هذا النوع من التمنی لا یوصف بخیر و لا بشر، لانه لازم قهری لطبیعه الانسان و فطرته، اما الذی یتمنی العفو و الرحمه من الله، و الخیر لکل الناس، و ان یمحق الله الظلم و اهله فهو من الطیبین الاخیار. و لیس من شک ان النبی و علیا و صالح المومنین تمتوا الهدایه الناس اجمعین. و علیه فالامام یتکلم عن التمنی الذی هو بالحمق اشبه، کالطمع فی غیر مقبل. و علی ایه حال فان التمنی لا یجلب نفعا، و لا یدفع ضرا. و قد یخدع الشهوات و یخدرها الی حین، کما قال المتنبی: منی ان تکن حقا تکن احسن المنی و الا فقد عشنا بها زمنا رغدا
… الغنی ترک المنی: المنی جمع منیه ما یتمناه الانسان لنفسه و فی ترکها غنی کامل لان من زهد شیئا استغنی عنه
امام علیهالسلام (در دل نبستن به آرزوها) فرموده است: برترین توانگری و بینیازی به دل راه ندادن آرزوها است (زیرا آرزو انسان را نیازمند میسازد).
توضیح آرزوهای دور و دراز آن هم در امور دنیوی، نه تنها انسان را نیازمند مردم میسازد، بلکه مسیر زندگی معنوی انسان را هم عوض میگرداند و چه بسا انسان را سقوط میدهد. شاهد زنده آرزوی حکومت ری بود که ابنسعد را به سوی کربلاء کشاند و سرانجام دستش بخون امام حسین آلوده شد به حکومت ری هم نرسید! روز قیامت هم تاسف میخورد که چرا با یزیدیان بیعت کرد.
و قال علیهالسلام: (اشرف الغنی ترک المنی) جمع منیه، و هی ما یتمناه الانسان لنفسه، و فی ترک هذا غنی للانسان اذ من یتمنی الاشیاء، انما یتمناها لفقر کامن فیه، فاذا ترکها، کان غنی النفس، و غنی النفس اشرف اقسام الغنی بالمال و نحوه.
اللغه: المنی: جمع المنیه و هو التمنی، ما یتمناه الانسان لنفسه. الشرح: بتمنی الانسان کثیرا من الاشیاء و یعیش حیاته یطلب ما یتمنی و هذه الامنیات تلح علیه و کلما تاخر تحقیقها ازدادت تعاسته و هکذا یعیش فی سبیل تحقیقها یبذل من نفسه و کرامته و یتعرض للاهانه و فی ذلک من الذل ما فیه و من هنا کان اشرف الغنی و اعلاه ان یترک الامنیات و یهملها …
«شریف ترین توانگری رها کردن آرزوهاست.»
و قال علیهالسلام
أَشْرَفُ الْغِنَی تَرْکُ الْمُنَی .
امام علیه السلام فرمود:
برترین غنا و بینیازی،ترک آرزوهاست. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه میخوانیم:این گوهر گرانبها بخشی از خطبهای است معروف به خطبه«وسیله»که بسیاری از علما قبل از سیّد رضی آن را نقل کردهاند (هرچند این خطبه در نهجالبلاغه نیامده است) از جمله:صاحب کتاب تحف العقول این خطبه را در کتاب خود نقل کرده و جمله مورد بحث عیناً در آن است و نیز مرحوم کلینی پیش از سیّد رضی آن را در روضه کافی آورده است و اما بعد از سیّد رضی عده زیادی آن را نقل کردهاند که نیازی به ذکر نام آنها نمیبینم.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 31). اضافه بر این مرحوم شیخ صدوق نیز آن را در کتاب من لا یحضره الفقیه،ج 4،ص 389 به علاوه عین این جمله در ادامه کلمات قصار در لابهلای جمله 211 ذکر شده است. )
برترین غنا
امام علیه السلام در این سخن کوتاه و پربارش درس بزرگی به همه طالبان غنا و بینیازی میدهد،میفرماید:«برترین غنا و بینیازی،ترک آرزوهاست»؛ (أَشْرَفُ الْغِنَی تَرْکُ الْمُنَی) .
«مُنی»جمع«أُمنیة»به معنای آرزو است و در این عبارت نورانی امام علیه السلام، منظور آرزوهای دور و دراز و دور از منطق عقل و شرع است.بدیهی است اینگونه آرزوها غنا و بینیازی را از انسان سلب میکند،زیرا از یک سو چون همه آنها به وسیله خود انسان دست نیافتنی است او را وادار به متوسل شدن به این و آن میکند و باید در مقابل هر انسانی خواه شریف باشد یا وضیع،باارزش باشد یا بیارزش،دست حاجت دراز کند و این با غنا و بینیازی هرگز سازگار نیست.
از سوی دیگر برای رسیدن به چنین آرزوهایی باید در مصرف کردن ثروت خود بخل ورزد و همه آن را ذخیره کند و عملاً زندگی فقیرانهای داشته باشد.
از سوی سوم چنین کسی آرامش روح و فکر خود را باید برای رسیدن به این آرزوها هزینه کند.در روایتی در غررالحکم آمده است:
«أَنْفَعُ الْغِنَی تَرْکُ الْمُنَی؛ سودمندترین دارو (ی اضطراب و نگرانی) ترک آرزوهای دور و دراز است». ( .غررالحکم،ح 7213. )
تمام این وابستگیها زاییده آرزوهای دور و دراز است؛هرگاه آن آرزوها از صفحه فکر انسان پاک شود،انسان به غنا و بینیازی پرارزشی دست مییابد و به همین دلیل امام علیه السلام ترک این آرزوها را برترین و بهترین غنا شمرده است.
در تعبیر دیگری که در حکمت 371 آمده است امام علیه السلام میفرماید:
«لَا کَنْزَ أَغْنَی مِنَ الْقَنَاعَة؛ هیچ گنجی بینیاز کننده تر از قناعت نیست (همان قناعتی که نقطه مقابل آرزوهای طولانی محسوب میشود)».
امام هادی علیه السلام طبق روایتی که علامه مجلسی آن را از درة الباهرة نقل کرده است،فرمود:
«الْغِنَی قِلَّةُ تَمَنِّیکَ وَ الرِّضَا بِمَا یَکْفِیکَ وَ الْفَقْرُ شِرَّةُ النَّفْسِ وَ شِدَّةُ الْقُنُوط؛ غنا و توانگری آن است که دامنه آرزو را کم کنی و به آنچه خدا به تو داده است خرسند باشی و فقر آن است که نفس آدمی سیری ناپذیر و شدیدا (از رسیدن به همه آرزوها) نومید باشد». ( .بحارالانوار،ج 75،ص 368،ح 3.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “The best of riches is the abandonment of desires.“
وَ قَالَ علیه السلام مَن أَسرَعَ إِلَی النّاسِ بِمَا یَکرَهُونَ قَالُوا فِیهِ بِمَا لَا یَعلَمُونَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کسی در انجام کاری که مردم خوش ندارند، شتاب کند، در باره او چیزی خواهند گفت که از آن اطّلاعی ندارند .
هر که بی محابا به مردمان آن گوید که نخواهند، در بارهاش آن گویند که ندانند.
و فرمود هر که شتاباند بسوی مردمان چیزی را که مکروه شمردند گویند در حق او آنچه ندانند بجهة غلبت قوت غضبه
و فرمود (علیه السلام): هر که به کاری بشتابد، که مردمش ناخوش دارند، در باره اش آن گویند که ندانند.
و آن حضرت فرمود:کسی که به کارهایی که مردم را خوشایند نیست بشتابد، مردم آنچه را نمیدانند در حق او میگویند .
شروح:
(هر کس به عملی بشتابد که باعث رنجش مردم گردد، دربارهی او، چیزهایی بگویند که نمیدانند). از آنجا که طبع انسانی از آزار نفرت دارد، و نسبت به آزاردهندهی کینه و دشمنی میورزد، بیشتر مردم طبعا نام شخص موذی را به راست یا دروغ و یا به احتمال به زشتی میبرند، تا شنوندگان را در رفع اذیت او، با خود موافق و هماهنگ سازند.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ أَسْرَعَ إِلَی النَّاسِ بِمَا یَکْرَهُونَ قَالُوا فِیهِ [مَا]
بِمَا لاَ یَعْلَمُونَ .
هذا المعنی کثیر واسع و لنقتصر هاهنا فیه علی حکایة ذکرها المبرد فی الکامل قال لما فتح قتیبة بن مسلم سمرقند أفضی ( أفضی؛أی اتسع و صار عریضا. )إلی أثاث لم یر مثله ( الکامل:«مثلها».) و إلی آلات لم یر مثلها فأراد أن یری الناس عظیم ما أنعم الله به علیه و یعرفهم أقدار القوم الذین ظهر علیهم فأمر بدار ففرشت و فی صحنها قدور یرتقی إلیها بالسلالم فإذا الحضین بن المنذر بن الحارث بن وعلة الرقاشی قد أقبل و الناس جلوس علی مراتبهم و الحضین شیخ کبیر فلما رآه عبد الله بن مسلم قال لأخیه قتیبة ائذن لی فی معاتبته قال لا ترده لأنه خبیث الجواب فأبی عبد الله إلا أن یأذن له و کان عبد الله یضعف و قد کان تسور حائطا إلی امرأة قبل ذلک فأقبل علی الحضین فقال أ من الباب دخلت یا أبا ساسان قال أجل أسن عمک عن تسور الحیطان قال أ رأیت هذه القدور قال هی أعظم من ألا تری قال ما أحسب بکر بن وائل رأی مثلها قال أجل و لا غیلان و لو کان رآها سمی شبعان و لم یسم غیلان قال له عبد الله یا أبا ساسان أ تعرف الذی یقول عزلنا و أمرنا و بکر بن وائل تجر خصاها تبتغی من تحالفه ( هو حارثة بن بدر-رغبة الآمل. ) .
قال أجل أعرفه و أعرف الذی یقول بأدنی العزم قاد بنی قشیر
یرید یا خیبة من یخیب قال أ فتعرف الذی یقول کأن فقاح الأزد حول ابن مسمع إذا عرقت أفواه بکر بن وائل .
قال نعم أعرفه و أعرف الذی یقول قوم قتیبة أمهم و أبوهم لو لا قتیبة أصبحوا فی مجهل.
قال أما الشعر فأراک ترویه فهل تقرأ من القرآن شیئا قال أقرأ منه الأکثر الأطیب هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً (سورة الإنسان 1. ) فأغضبه فقال و الله لقد بلغنی أن امرأة الحضین حملت إلیه و هی حبلی من غیره قال فما تحرک الشیخ عن هیئته الأولی ثم قال علی رسله و ما یکون تلد غلاما علی فراشی فیقال فلان بن الحضین کما یقال عبد الله بن مسلم فأقبل قتیبة علی عبد الله و قال لا یبعد الله غیرک.
قلت هو الحضین بالضاد المعجمة و لیس فی العرب من اسمه الحضین بالضاد المعجمة غیره ( الکامل 3:13،14؛قال أبو العباس:«الحضین بن المنذرین بن الحارث بن و علة.و کان الحضین بیده لواء علیّ بن أبی طالب رحمه اللّه علی ربیعة؛و له یقول القائل: لمن رایة سوداء یخفق ظلّها إذا قیل قدّمها حضین تقدّما. . )
(و قال علیهالسلام: من اسرع الی الناس بما یکرهون) کسی که شتاباند به سوی مردمان چیزی را که مکروه شمرند و کاره آن باشند (قالوا فیه ما لا یعلمون) گویند در حق او چیزی را که ندانند به واسطه غالب شدن قوت غضبیت بر عقول ایشان نزد تصور مکروه
هر که بشتابد به مردمان به آنچه کارهند آن را گویند در حق او آنچه نمیدانند از معایب و نقائص
و قال علیهالسلام: «من اسرع الی الناس بما یکرهون، قالوا فیه ما لایعلمون.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که بشتابد به سوی مردمان به کاری که راضی نباشند، گویند در شان او آنچه را که علم به وقوع آن ندارند، یعنی تهمت بر او نهند.
اللغه: (اسرع) الی الامر: بادر و عجل، و بالامر: بادر به- المنجد. الاعراب: الی، فی الی الناس رابطه بین المعمول و الفعل، و الباء فی بما یکرهون، للالصاق. المعنی: من اهم الامور ملاحظه حال السامع و المامور و المتعظ فی استعداده للتبلیغ و تحمل القوانین، و الاخبار الملقاه الیه و خصوصا اذا کان طرف الخطاب و الامر عامه الناس، فانه لابد لنفوذ الکلام فیهم و اجراء الاوامر بینهم، و ینبغی ان یکون ذلک الکلام او الدستور ملائما لطبعهم و موافقا لامیالهم بوجه ما، فلو کان مولما لهم مکروها فی نظر هم یوجهون سهام البهتان الی القائل و الامر و ان کان حقا کما هو المعروف من حال الناس تجاه الانبیاء و الهداه و الحکماء و الدعاه و کانه اشار الی ما لقیه من الناس تجاه اوامره و بیانه للحقائق و القوانین الالهیه. الترجمه: هر که عجولانه چیزی را بمردم اظهار کند که ناخواه آنها است، ندانسته هر سخنی دربارهی او بگویند.
هر که آرد بهر مردم چیز ناخواهی شتابان*** در پیش گویند نادانسته هر حرفی فراوان
(الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) و الصواب: (ما) کما فی غیرها- لا یعلمون. اقول: کان المغیره بن الاسود المعروف بالاقیشر یغضب اذا قیل له اقیشر. فمر یوما بقوم من بنیعبس فقال رجل منهم: یا اقیشر، فسکت ساعه ثم قال: اتدعونی الاقیشر ذاک اسمی و ادعوک ابن مطفئه السراج تناجی خدنها باللیل سرا و رب الناس یعلم ما تناجی فسمی الرجل (ابن مطفئه السراج) و ولده یسبون بذلک الی الیوم. و دس جریر رجلا الی الاقیشر و قال قل له: انی جئت لا هجو قومک و تهجو قومی، فصار الیه فقال له ذلک، فقال له: ممن انت؟ قال: من تمیم. فقال: فلا اسدا اسب و لا تمیما و کیف یحل سب الاکرمینا و لکن التقارض حل بینی و بینک یابن مضرطه العجینا فسمی الرجل (ابن مضرطه العجین). و قالوا: شهد اعرابی عند معاویه بشیء کرهه، فقال له معاویه: کذبت. فقال له الاعرابی: الکاذب و الله متزمل فی ثیابک. فقال معاویه: هذا جزاء من عجل. (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) و قالوا: قل خیرا تسمع خیرا. قل خیرا تغنم. و من العجب ان ذلک موثر حتی فی العشاق، فقالوا: کان ذوالرمه المعروف بعشق میه قائلا فیها اشعارا کثیره، فمکثت میه زمانا طویلا لا تراه و تسمع شعره، فجعلت لله علیها ان تنحر بدنه ان راته، فلما راته رات رجلا اسود دمیما. فقالت: و اسواتاه- کانها لم ترضه- فقال ذوالرمه: علی وجه میمسحه من ملاحه و تحت الثیاب الشین لو کان بادیا الم تران الماء یخبث طعمه و ان کان لون الماء ابیض صافیا و قالوا: و فد ملاعب الاسنه مع اخوته و معهم لبید- و هو غلام- علی النعمان ابن المنذر، فوجدوا عنده الربیع بن زیاد العبسی- و کان ینادم النعمان و کانوا له اعداء، فکان اذ خلا الربیع بالنعمان طعن فیهم و ذکر معائبهم، ففعل ذلک بهم مرارا، فدخلوا علیه یوما فراوا منه تغیرا و جفاء و قد کان یکرمهم قبل ذلک- الی ان قال- غدوا بلبید معهم الی النعمان فوجدوه یتغدی و معه الربیع و هما یاکلان لیس معه غیره، فلما فرغ من الغداء دخلوا علیه فذکروا له حاجتهم فاعترض الربیع فی کلامهم فقام لبید یرتجز و یقول: یا رب هیجاهی خیر من دعه اکل یوم هامتی مقزعه نحن بنو ام البنین الاربعه و من خیار عامر بن صعصعه المطعمون الجفنه المذعذعه و الضاربون الهام تحت الخیضعه یا واهب الخیر الکثیر من سعه الیک جاوزنا بلادا مسبعه مخبر عن هذا خبیرا فاسمعه مهلا ابیت اللعن لا تاکل معه ان استه من برص ملمعه و انه یدخل فیها اصبعه (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) یدخلها حتی یواری اشجعه کانمایطلب شیئا اطمعه فالتفت النعمان الی الربیع شزرا یرمقه فقال: اکذا انت؟ قال: لا و الله لقد کذب علی و انصرف. فبعث الیه النعمان بضعف ما کان یحبوه به و امره بالانصراف الی اهله. فکتب الیه الربیع: انی قد تخوفت ان یکون قد وقر فی صدرک ما قال لبید و لست برائم حتی تبعث من یجردنی فیعلم من حضرک من الناس انی لست کما قال. فارسل الیه: انک لست صانعا بانتفانک مما قال لبید شیئا و لا قادرا علی ما زلت به الالسن فالحق باهلک.
من اساء الی الاخرین ذموه بالحق و بالباطل، و اتخذ منهم اعداء لنفسه، و البادی اظلم، بل من ادعی ما لیس فیه مقته الناس، و ذموه باکثر مما یستحق.
امام علیهالسلام (در زیان رنجانیدن) فرموده است: هر که بشتابد به چیزی که مردم (از آن) میرنجند (بیاندیشه سخنی گوید یا کاری کند که برخلاف میل و خواسته آنها باشد) درباره او میگویند چیزی را که نمیدانند (زیرا انسان از کسی که رنجید طبعا باک ندارد که درباره او آنچه شنیده راست یا دروغ بیان نماید.
کسانی که میخواهند با افکار عمومی مبارزه کنند، باید هدفی روشن داشته باشند و در کار خویش استوار، تا راهی را که آغاز کردهاند به پایان برسانند. البته این روش برای موقعی است که افکار عمومی برخلاف اسلام و علیه انسان باشد، اما موقعی که افکار عمومی طبق دستورات الهی است انسان هیچ گاه حق مخالفت ندارد و در صورت مخالفت، نه تنها مردم بلکه خدا او را میکوبد، زیرا چنین فردی علیهالسلام و جامعه قیام کرده است و حسابش روشن است.
و قال علیهالسلام: (من اسرع الی الناس بما یکرهون) بان قال فیهم بالصفات التی لا یحبونها، کاظهار نقائصهم (قالوا فیه بما لا یعلمون) لانهم یریدون الانتقام منه بوصمه بعیوب کثیرا ما یکون بریئا منها، و لعل ما لا یعلمون، کنایه عما لا یکون فیه.
الاسائه الی الناس توجب الکراهه و البغض منهم له و هذا یوجب بنفسه بحسب طبایع الناس الی القول فی المسییء بما اساء و بما لم یسء و ینسبون الیه امورا کثیره سیئه قد یکون بریئا منها تشفیا منه و انتقاما.
«هر کس شتابان نسبت به مردم آن کند و بگوید که خوش ندارند درباره اش چیزهایی را که نمی دانند می گویند.» این معنی گسترده و بسیار است و ما فقط به داستانی که آن را مبرد در کتاب الکامل آورده است قناعت می کنیم.
در مجلس قتیبة بن مسلم باهلی:
مبرّد می گوید: هنگامی که قتیبة بن مسلم سمرقند را گشود به ابزار و اثاثی دست یافت که نظیر آنها دیده نشده بود. قتیبه تصمیم گرفت نعمتهای بزرگی را که خداوند به او ارزانی فرموده بود به مردم نشان دهد تا قدر و منزلت کسانی را که بر ایشان چیره شده بود بدانند. بدین منظور دستور داد خانه ای را فرش کنند که در صحن آن چنان دیگهای بزرگی قرار داشت که برای دیدن درون آن بر نردبان بالا می رفتند، همچنان که مردم بر طبق منزلت خود بر جایگاه خویش نشسته بودند، حضین بن منذر بن حارث بن وعله رقاشی که پیری فرتوت بود آمد. عبد الله بن مسلم برادر قتیبه از قتیبه اجازه خواست تا با حضین گفتگوی عتاب آمیزی کند. قتیبه گفت: چنین مکن که او پاسخ نکوهیده می دهد و حاضر جواب است. عبد الله نپذیرفت و اصرار کرد که به او اجازه داده شود، عبد الله متهم به سستی و سبکی بود و پیش از این گفتگو از دیوار خانه زنی بالا رفته بود. عبد الله روی به حضین کرد و پرسید: ای ابو ساسان آیا از در خانه وارد شدی گفت: آری، مگر عموی تو سنت از دیوار بالا رفتن را نهاده است. عبد الله گفت: آیا این دیگها را دیدی گفت: آری بزرگتر از این است که دیده نشود. گفت: خیال نمی کنم قبیله بکر بن وائل نظیر این دیگها را دیده باشد. حضین گفت: آری، قبیله غیلان هم آن را ندیده است که اگر دیده بود شبعان - سیر و شکم پر- نام می داشت نه غیلان - مردم خوار- عبد الله گفت: ای ابو ساسان سراینده این بیت را می شناسی که گفته است: «ما حکومت کردیم و عزل شدیم در حالی که قبیله بکر بن وائل در حالی که خایه کشیده های خود را از پی می کشید در جستجوی کسی بود که با او هم سوگند شود.» گفت: آری، هم او را می شناسم و هم کسی را که این ابیات را سروده است: «با کمترین تصمیم، بنی قشیر و کسی را که اسیران بنی کلاب را در اختیار داشت زیر فرمان خود کشید.» عبد الله گفت: آیا سراینده این بیت را می شناسی که گفته است:
«گویی در آن هنگام که دهان قبیله بکر بن وائل عرق می کند، خوشه های خرماهای بنی ازد برگرد ابن مسمع است.» حضین گفت: آری، او را می شناسم، آن را هم که شعر زیر را سروده است می شناسم: «مردمی که قتیبه هم مادر ایشان است و هم پدرشان و اگر قتیبه نمی بود آنان ناشناخته باقی می ماندند.» عبد الله گفت: در مورد شعر می بینم که خوب می دانی، آیا چیزی از قرآن هم می خوانی گفت: آری بیشترین و بهترین آن را می خوانم و آیه نخست سوره دهر را خواند که «آیا آمد بر آدمی زمانی از روزگار که نبود چیزی یاد کرده شده»، بدین گونه عبد الله را به خشم آورد. عبد الله گفت: به خدا سوگند به من خبر رسیده است که همسر حضین را در حالی پیش او برده اند که از دیگری آبستن بوده است. گوید: پیرمرد بدون اینکه حرکت کند و تکانی بخورد و با همان وضع که نشسته بود گفت: چیز مهمی نیست، در آن صورت در خانه من پسری می آورد که به او فلان بن حضین می گفتند، همان گونه که عبد الله بن مسلم می گویند. قتیبه روی به عبد الله کرد و گفت: خداوند کسی جز تو را دور نگرداند.
می گویم، حضین با ضاد نقطه دار صحیح است و در عرب کس دیگری نیست که نامش «حضین» با ضاد باشد.
و قال علیهالسلام
مَنْ أَسْرَعَ إِلَی النَّاسِ بِمَا یَکْرَهُونَ،قَالُوا فِیهِ بِمَا لَا یَعْلَمُونَ .
امام علیه السلام فرمود:
کسی که در نسبت دادن کارهای بد به مردم شتاب کند،مردم (نیز) نسبتهای ناروایی به او میدهند. (. سند گفتار حکیمانه: این جمله حکمتآمیز را آمدی در غررالحکم در حرف میم آورده است سپس میافزاید:رشید الدین وطواط (متوفای 573) در الغرر و العرر علاوه بر جملهای که مرحوم سیّد رضی نقل کرده این جمله را نیز افزوده است:«وَمَنْ تَتَبَّعَ مَسَاوِئَ الْعِبَادِ فَقَدْ نَحَلَهُمْ عِرْضَهُ؛کسی که از بدیها و زشتیهای مردم جستجو کند آبروی خود را به آنها بخشیده»همین مضمون با تفاوتی در کلمات امام زین العابدین علیه السلام آمده است آنجا که فرمود:«مَنْ رَمَی النَّاسَ بِمَا فِیهِمْ رَمَوْهُ بِمَا لَیْسَ فِیهِ؛کسی که عیوبی را که در مردم است (برای تحقیر) به آنها نسبت دهد،اموری را به او نسبت میدهند که در او نیست».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 32).در کتاب تمام نهجالبلاغه این جمله حکمتآمیز به اضافه جملات دیگری در ضمن خطبه«الوسیله»که از جمله خطب امیرالمؤمنین است که در نهجالبلاغه نیامده ذکر شده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 150).)
اثر نسبتهای ناروا
امام علیه السلام در این سخن پربار میفرماید:«کسی که در نسبت دادن اموری که مردم ناخوش دارند به آنها شتاب کند،مردم نسبتهای ناروایی به او میدهند»؛ (مَنْ أَسْرَعَ إِلَی النَّاسِ بِمَا یَکْرَهُونَ،قَالُوا فِیهِ بِمَا لَا یَعْلَمُونَ) .
عیبجویی و ذکر عیوب مردم هرچند آشکار باشد کاری است بسیار ناپسند و اگر کسی نیت امر به معروف و نهی از منکر داشته باشد نباید منکراتی را که از بعضی سر زده آشکارا و در ملأ عام بگوید،بلکه اینگونه تذکرات باید خصوصی و مخفیانه باشد؛ولی به هر حال از آنجا که مردم از گفتن عیوب و کارهای زشتشان به صورت آشکارا ناراحت میشوند و در مقام دفاع از خود بر میآیند یکی از طرق دفاع این است که گوینده را متهم به اموری میکنند که چه بسا واقعیت هم نداشته باشد تا از این طریق ارزش سخنان او را بکاهند و بگویند:فرد آلوده حق ندارد دیگران را به آلوده بودن متهم کند.
بنابراین اگر انسان بخواهد مردم احترام او را حفظ کنند و نسبتهای ناروا به او ندهند و حتی عیوب پنهانی او را آشکار نسازند باید از تعبیراتی که سبب ناراحتی مردم میشود بپرهیزد و در یک کلمه،باید احترام مردم را حفظ کرد تا آنها احترام انسان را حفظ کنند و لذا در ذیل این جمله در خطبه«وسیله»آمده است:
«وَ مَنْ تَتَبَّعَ مَسَاوِئَ الْعِبَادِ فَقَدْ نَحَلَهُمْ عِرْضَهُ.وَ مَنْ سَعی بِالنَّمیمَةِ حَذِرَهُ الْبَعیدُ وَمَقَتَهُ الْقَریبُ؛ کسی که در جستجوی عیوب مردم باشد آبروی خود را به آنها بخشیده و کسی که سخنچینی کند افراد دور از او اجتناب میکنند و نزدیکانش او را دشمن میدارند». ( .تمام نهجالبلاغه،ص 150.)
مرحوم علامه مجلسی در جلد 72 بحار الانوار در باب«تَتَبَّعُ عُیُوبِ النّاسِ وَ إفْشاءِها»روایت جالبی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرمود:
«کَانَ بِالْمَدِینَةِ أَقْوَامٌ لَهُمْ عُیُوبٌ فَسَکَتُوا عَنْ عُیُوبِ النَّاسِ فَأَسْکَتَ اللَّهُ عَنْ عُیُوبِهِمُ النَّاسَ فَمَاتُوا وَ لَا عُیُوبَ لَهُمْ عِنْدَ النَّاسِ وَ کَانَ بِالْمَدِینَةِ أَقْوَامٌ لَا عُیُوبَ لَهُمْ فَتَکَلَّمُوا فِی عُیُوبِ النَّاسِ فَأَظْهَرَ اللَّهُ لَهُمْ عُیُوباً لَمْ یَزَالُوا یُعْرَفُونَ بِهَا إِلَی أَنْ مَاتُوا؛ در مدینه اقوامی دارای عیوبی بودند آنها از ذکر عیوب مردم سکوت کردند،خداوند هم مردم را از ذکر عیوب آنها ساکت کرد.آنها از دنیا رفتند در حالی که مردم آنها را از هرگونه عیب پاک میدانستند و (به عکس) در مدینه اقوام (دیگری) بودند که عیبی نداشتند ولی درباره عیوب مردم سخن گفتند خداوند برای آنها عیوبی آشکار ساخت که پیوسته به آن شناخته میشدند تا از دنیا رفتند». ( .بحارالانوار،ج 72،ص 213،ح 4. )
در تواریخ داستانهای بسیاری در این زمینه ذکر شده که بعضی از افراد جسور در مجلسی ابتدا به ساکن با فرد دیگری شوخی اهانتآمیزی کردند و آنها پاسخ کوبندهای دادند که آبروی او را برد و گاه نام زشتی از این رهگذر بر او ماند از جمله در تاریخ آمده است که«مغیرة بن اسود»(یکی از شعرای عرب) معروف به لقب«اقیشر»بود.او از این لقب سخت خشمگین میشد.(زیرا اقیشر به معنای کسی است که صورتش سرخ شده و پوست آن ریخته است) روزی یک نفر از قبیله«بنیعبس»او را صدا زد«یا اقیشر»او ناراحت شد و پس از چند لحظه سکوت،این شعر را درباره او انشا کرد:
أَ تَدْعُونی الأَقیشَر ذاکَ اسْمی وَ أدْعُوکَ ابْنَ مُطْفِئَةِ السِّراجِ
تُناجی خِدْنَها بِاللَّیْلِ سِرّاً وَ ربُّ النّاسِ یَعْلَمْ ما تُناجی
«تو به من اقیشر میگویی آری این اسم من است ولی من به تو میگویم:«ابْنِ مُطْفِئَةُ السِّراج»یعنی فرزند زنی که چراغ را نیمه شب خاموش کرد،زیرا با دوست فاسقش شبانه آهسته سخن میگفت و خدا میداند چه سخنانی میگفت». (.شرح نهجالبلاغه علامه شوشتری،ج 13،ص 387.)
از آن به بعد این لقب زشت بر آن مرد و فرزندانش باقی ماند.
و نیز نقل شده مرد عربی نزد معاویه سخنی گفت که معاویه ناراحت شد.
معاویه گفت:دروغ گفتی.مرد اعرابی گفت:به خدا سوگند دروغگو کسی است که در لباسهای توست.معاویه گفت:این جزای کسی است که در قضاوتش عجله میکند.
ابن ابیالحدید از کامل مبرد نقل میکند:هنگامی که«قتیبة بن مسلم»سمرقند را فتح کرد اثاث و وسایلی در کاخهای آنجا دید که امثال آن دیده نشده بود تصمیم گرفت بار عام دهد و مردم بیایند و موفقیتهایی را که نصیب او شده ببینند.مردم از هر سو به آنجا آمدند و به ترتیب مقاماتشان در آن مجلس نشستند.
از جمله پیرمردی بود به نام«حُضَین».هنگامی که وارد شد برادر قتیبه گفت به من اجازه بده سخن درشتی به او بگویم.قتیبه گفت:این کار را نکن او جوابهای تند و بدی میدهد.برادر قتیبه اصرار کرد و رو به حضین کرد و گفت:
ای ابو ساسان آیا از در وارد شدی یا از دیوار؟ حضین گفت:آری (من از در وارد شدم زیرا) عمویت (اشاره به خودش کرد) سنش بیش از آن است که بتواند از دیوار وارد شود (و این اشاره به عمل زشتی بود که برادر قتیبه قبلا انجام داده بود و از دیوار خانه زنی بالا رفته بود و به او تجاوز کرده بود). ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 152.)
امثال این داستانها فراوان است و همه گواهی است بر آنچه امام علیه السلام بیان فرموده که هرگاه کسی به مردم چیزی بگوید که ناخوش دارند آنها نیز به او نسبتهای ناروا میدهند (یا اعمال زشت مخفیانه آنها را آشکار میکنند).
Imam Ali ibn Abu Talib said the following : “ If someone is quick in saying about people what they dislike, they will speak about him that with which they have no knowledge.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن أَطَالَ الأَمَلَ أَسَاءَ العَمَلَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کسی که آرزوهایش طولانی است کردارش نیز ناپسند است .
آن که آرزو را دراز کرد، کردار را نابساز کرد.
و فرمود هر که دراز گرداند امید و آرزوی خود را بد ساخت عمل خود را
و فرمود (علیه السلام): هر که دامنه آرزوهایش گسترده شود، کردارش ناروا گردد.
و آن حضرت فرمود:آن که آرزو را طولانی کند کارش را زشت سازد .
شروح:
و الامل: الرجاء.
(هر کس آرزوهای دور و دراز در سر بپروراند، عمل و کردارش ناپسند گردد). از آن رو که آرزوی زیاد در دنیا باعث توجه به دنیا و کوشش بیاندازه در کار دنیا و غفلت از آخرت است، نسبت به کار اخروی عملی بد و ناپسندی است.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ أَطَالَ الْأَمَلَ أَسَاءَ الْعَمَلَ .
قد تقدم منا کلام فی الأمل.
و قیل لبعض الصالحین أ لک حاجة إلی بغداد قال ما أحب أن أبسط أملی حتی تذهب إلی بغداد و تعود.
و قال أبو عثمان النهدی قد أتت علی ثلاثون و مائة سنة ما من شیء إلا و أجد فیه النقص إلا أملی فإنی وجدته کما هو أو یزید
(و قال علیهالسلام: من اطال الامل) کسی که دراز گردانید آرزوی خود را و بسیار ساخت امید خود را (اساء العمل) بد ساخت عمل خود را زیرا که طول امل مستلزم غفلت است و تصیر در عمل
هر که دراز کند آرزو را بد گرداند عمل خود را آری هر که به طول امل مبتلا گردد به کار بد خویش بینا نگردد تتبع منی. یعنی آرزوهای دور دلیل حماقت و غرور باشد. و طول امل. یعنی امیدهای دراز پیش گرفتن موجب حرص و سوء عمل باشد، و اما رجای در دنیا و آخرت ستوده و صفت مومنان و حکیمان بوده باشد، و آن امید بر اندازه داشتن است.
و قال علیهالسلام: «من اطال الامل اساء العمل.» یعنی و گفت علیهالسلام: کسی که دراز گردانید آرزو را بد گردانید عمل را، یعنی طول امل موجب بدی عمل است.
المعنی: ان اخوف ما اخاف علیکم اثنان: اتباع الهوی و طول الامل، اما اتباع الهوی فیصد عن الحق، و اما طول الامل فینسی الاخره. الترجمه: هر که رشتهی آرزو را دراز کند، به کار بد آغاز کند.
هر کسی آرزو دراز کند ***شیوهی کار زشت، ساز کند
اقول: رواه (الکافی) هکذا: (ما اطال عبد الامل الا اساء العمل) قال بعضهم: و منتظر للموت فی کل ساعه یشید بیتا دائما و یحصن له حین یتلوه حقیقه موقن و افعاله افعال من لیس یوقن عیان و انکار و کالجهل علمه بمذهبه فی کل ما یتیقن (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) و قال خالد بن صفوان: بت لیلتی اتمنی کلها فکسیت البحر الاخضر بالذهب الاحمر فاذا الذی یکفینی رغیفان و کوزان و طمران.
الامل هو الطاقه المحرکه لحیاه الانسان، و القوه الدافعه له علی العمل. فالتاجر یفتح حانونه املا بالریح، و الفلاح یزرع املا بالحصاد، و الطالب یجد و یجتهد املا بالنجاح.. و هکذا، و من هنا قال الامام: طول الامل، و لم یقل الامل. و لیس من شک ان طوله ینسی الموت، و ان الانسان فی طریقه الی الرحیل، و من نسی هذا المصیر تحدی جمیع القیم، و تعالی علی الحق و العدل عنادا و استکبارا.
… الامل اساء العمل: طول الامل الثقه بحصول الامانی بدون عمل لها او استطاله العمر و التسویف باعمال الخیر
امام علیهالسلام (در زیان آرزوی دراز) فرموده است: هر که آرزو را دراز گردانید کردار را بد نمود (زیرا آرزوی دراز سبب بیخبری از آخرت و واماندن از نیکبختی زندگی جاوید است، اما رجاء و امیدواری به اندازه ستوده میباشد).
و قال علیهالسلام: (من اطال الامل) بان کان رجائه فی بقائه طویل (اساء العمل) اذ انه یعمل الاعمال السیئه معتمدا علی انه اذا قرب وقته ادرک و تدراک.
الشرح: اطاله الامل هی المکروهه- و لیس اصل الامل- فمن اطال امله سوف توبته و تراخی فی عمله بل اجله فتراه ینسی الاخره و یقبل علی الدنیا بکل و سیله و طریق و نری من یعتد بقوته و یحسب انه لن یموت عن قریب یسیء العمل فیفعل ما لا یجوز اعتمادا علی انه سیتوب و یرجع الی الصلاح بعد ذلک …
«هر کس آرزو را دراز کرد، کار را بد کرد.»
و قال علیهالسلام
مَنْ أَطَالَ الْأَمَلَ أَسَاءَ الْعَمَلَ .
امام علیه السلام فرمود:
کسی که آرزویش را طولانی کند اعمال بد انجام میدهد. ( . سند گفتار حکیمانه: این سخن حکمتآمیز در منابع بسیاری آمده است از جمله در فروع کافی با مختصر تفاوتی و در تحف العقول و خصال شیخ صدوق و در المائة کلمه جاحظ اینها کسانی هستند که قبل از سیّد رضی این سخن حکمتآمیز را در کتابهای خود آوردهاند و در کتابهای بعد از آن مانند تذکرة الخواص ابن جوزی و تنبیه الخاطر نوشته ورام بن ابیفراس آن را با تفاوتهایی ذکر کردند که نشان میدهد از منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه گرفتهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 32). در کتاب تمام نهجالبلاغه این جمله حکمتآمیز در ضمن خطبه«الوسیله»که از جمله خطب امیرالمؤمنین است و در نهجالبلاغه نیامده ذکر شده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 151). )
آرزوهای طولانی و سوء عمل
امام علیه السلام در این سخن کوتاه و حکمتآمیز میفرماید:«کسی که آرزویش را طولانی کند اعمال بد انجام میدهد»؛ (مَنْ أَطَالَ الْأَمَلَ أَسَاءَ الْعَمَلَ) .
شک نیست که آرزوها انگیزه حرکت انسان برای هرگونه فعالیت است؛ جوانی که آرزو دارد به مقامات عالیه علمی برسد تلاش و کوشش را در فراگیری علم افزایش میدهد،کشاورزی که آرزو دارد مزارع پربار و باغهای سرشار از برکات مادی داشته باشد در امر کشاورزی فعالیت میکند و مادری که آرزو دارد جوان برومندی در سنین آخر عمر در کنار او باشد در حفظ و تربیت فرزندش میکوشد.
همین معنا در حدیث معروف پیغمبر اکرم آمده است که فرمود:
«الْأَمَلُ رَحْمَةٌ لِأُمَّتِی وَ لَوْ لَا الْأَمَلُ مَا رَضَعَتْ وَالِدَةٌ وَلَدَهَا وَ لَا غَرَسَ غَارِسٌ شَجَراً؛ آرزو برای امت من مایه رحمت است و اگر امید و آرزو نبود هیچ مادری کودک خود را شیر نمیداد و هیچ باغبانی نهالی نمینشاند». ( .بحارالانوار،ج 74،ص 175.)
ولی هرگاه آرزو از حد اعتدال خارج شود و انسان به سراغ امور دست نیافتنی و یا غیر ضرروی و خارج از حد نیاز برود،طبیعی است که باید تمام تلاش و کوشش خود را برای رسیدن به آن بگذارد و همه چیز جز آن را فراموش کند و شب و روز به دنبال آن بدود.چنین کسی از یک سو آخرت را به کلی به دست فراموشی میسپارد و از سوی دیگر برای رسیدن به هدف خود هر وسیلهای را مباح میشمرد و از سوی سوم در مقابل هر کس خضوع ذلیلانه میکند و سرانجام گرفتار«سوء العمل»میشود که امام در جمله حکمتآمیز بالا به آن اشاره فرمود.
در حالی که اگر دامنه آرزو را کوتاه میکرد و به آنچه مورد نیازش بود قناعت مینمود،وقت کافی برای رسیدن به وظایف الهی و اندوختن ذخیرههای آخرت پیدا میکرد و از آلوده شدن به حرام در امان میماند و عزت و کرامت خود را بر باد نمیداد.
در حدیثی قدسی که در کتاب شریف کافی آمده میخوانیم:خداوند به موسی بن عمران فرمود:
«یَا مُوسَی لَا تُطَوِّلْ فِی الدُّنْیَا أَمَلَکَ فَیَقْسُوَ قَلْبُکَ وَ الْقَاسِی الْقَلْبِ مِنِّی بَعِیدٌ؛ آرزوهایت را در دنیا طولانی مکن که مایه قساوت قلب تو میشود و شخص قسیّ القلب سنگدل از من دور خواهد بود». ( .کافی،ج 2،ص 329،ح 1.)
روشن است،قساوت و سنگدلی ناشی از فراموش کردن ذکر خدا و یاد مرگ و قیامت است و افرادی که گرفتار آرزوهای دراز هستند هم خدا را فراموش میکنند و هم مرگ و قیامت را.
اولیای خدا به قدری آرزوهایشان کوتاه بود و آماده سفر آخرت بودند که هر لحظه احتمال میدادند فرمان رحیل و کوچ کردن از دنیا صادر شود.
در حدیث پرمعنایی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«وَ الَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ مَا طَرَفْتُ عَیْنَایَ إِلَّا ظَنَنْتُ أَنَّ شُفْرَیَّ لَا یَلْتَقِیَانِ حَتَّی یَقْبِضَ اللَّهُ رُوحِی؛ قسم به آن کسی که جان محمد به دست اوست هرگز پلکهای چشم من به هم نخورد مگر اینکه گمان میبردم که پیش از آنکه پلکها به روی هم بیایند قبض روح شوم». ( .بحارالانوار،ج 70،ص 166،ح 27.)
منظور از گمان داشتن همان آماده بودن است.
حدیث معروفی است که هم از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و هم از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده که فرمودند:خطرناکترین چیزی که بر شما میترسیم پیروی از هوای نفس و آرزوهای دراز است،زیرا پیروی از هوای نفس انسان را از حق باز میدارد و آرزوهای دراز موجب نسیان آخرت میشود؛
(أَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَی فَإِنَّهُ یَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَیُنْسِی الْآخِرَةَ) . ( .کافی،ج 2،ص 335،ح 3. )
قرآن مجید هم میگوید:یکی از دامهای مهم شیطان همین طول امل است:
««وَ قالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِکَ نَصِیباً مَفْرُوضاً* وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّیَنَّهُمْ وَ لَآمُرَنَّهُمْ ... یَعِدُهُمْ وَ یُمَنِّیهِمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلاّ غُرُوراً»؛ شیطان چنین گفته که از بندگان خود سهم معینی خواهم گرفت؛آنها را گمراه میکنم و به آرزوها سرگرم میسازم و به آنها فرمان میدهم...شیطان به آنها وعدههای دروغین میدهد و به آرزوها سرگرم میسازد و جز فریب و نیرنگ به آنها فرمان نمیدهد». ( .نساء،آیه 118-120. )
Imam Ali ibn Abu Talib said the following : “ Whoever prolongs his desire ruins his actions.
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَد لَقِیَهُ عِندَ مَسِیرِهِ إِلَی الشّامِ دَهَاقِینُ الأَنبَارِ فَتَرَجّلُوا لَهُ وَ اشتَدّوا بَینَ یَدَیهِ فَقَالَ
مَا هَذَا ألّذِی صَنَعتُمُوهُ فَقَالُوا خُلُقٌ مِنّا نُعَظّمُ بِهِ أُمَرَاءَنَا فَقَالَ وَ اللّهِ مَا یَنتَفِعُ بِهَذَا أُمَرَاؤُکُم وَ إِنّکُم لَتَشُقّونَ عَلَی أَنفُسِکُم فِی دُنیَاکُم وَ تَشقَونَ بِهِ فِی آخِرَتِکُم وَ مَا أَخسَرَ المَشَقّةَ وَرَاءَهَا العِقَابُ وَ أَربَحَ الدّعَةَ مَعَهَا الأَمَانُ مِنَ النّارِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (در سر راه صفّین دهقانان شهر انبار (شهر انبار یکی از شهرهای شام، در شصت کیلو متری بغداد قرار داشت که در سال دوازدهم هجری به دست مسلمانان افتاد.) تا امام را دیدند پیاده شده، و پیشاپیش آن حضرت میدویدند .
فرمود چرا چنین میکنید؟ گفتند عادتی است که پادشاهان خود را احترام میکردیم، فرمود) به خدا سوگند که امیران شما از این کار سودی نبردند، و شما در دنیا با آن خود را به زحمت میافکنید، و در آخرت دچار رنج و زحمت میگردید ، و چه زیانبار است رنجی که عذاب در پی آن باشد، و چه سودمند است آسایشی که با آن، امان از آتش جهنّم باشد .
[و چون دهقانان انبار هنگام رفتن امام به شام او را دیدند، برای وی پیاده شدند و پیشاپیش دویدند. فرمود:] این چه کار بود که کردید؟ [گفتند: عادتی است که داریم و بدان امیران خود را بزرگ میشماریم. فرمود:] به خدا که امیران شما از این کار سودی نبردند، و شما در دنیایتان خود را بدان به رنج میافکنید و در آخرتتان بدبخت میگردید. و چه زیانبار است رنجی که کیفر در پی آن است، و چه سودمند است آسایشی که با آن از آتش امان است.
و فرمود در وقتی که رسید باو نزد رفتن او بشام دهقاقین شهر انبار پس پیاده شدند برای تعظیم آن حضرت و دویدند بنده وار نزد رکاب او چیست این کار که میکنید پس گفتند این روش این روش و عادتیست از ما که تعظیم کنیم بآن امیران خود را پس فرمود که بخدا سوگند که نمیگیرند امیر آن شما باین بدرستی که شما مشقت مینهید بر نفسهای خود در دنیای خود و شقاوت حاصل میکنید بآن در آخرت خود و چه زیانکار است مشقتی و محنتی که باشد در پس آن عذاب و چه سودمند است آسایشی که باشد با آن ایمنی از آتش دوزخ
هنگامی که به شام می رفت، دهقانان شهر انبار به دیدارش آمدند. از اسبها پیاده شدند و پیشاپیش او دویدند. پرسید: این چه کار است که می کنید؟ گفتند که این عادت ماست در بزرگداشت فرمانروایانمان. امام (علیه السلام) فرمود: این کاری است که امیرانتان از آن سود نبردند و شما خود را در زندگی خود به مشقت می افکنید و در آخرت به بدبختی گرفتار می آیید. چه زیانبار است مشقتی که در پی آن عذاب باشد و چه سودمند است آسودگی همراه با ایمنی از عذاب خدا.
و آن حضرت در وقت رفتن به شام که کشاورزان شهر انبار با دیدن حضرت به نشانه احترام از اسبها پیاده شده و پیشاپیش آن بزرگوار دویدند ،فرمود:این چه عملی بود از شما سر زد؟! گفتند:برنامهای است که با آن سران خود را بزرگ میشماریم.فرمود :
به خدا قسم زمامداران شما از این کار سود نمیبرند،و شما با این عمل در دنیا به مشقت میافتید،و در آخرت دچار بدبختی میشوید .و چه خسارتبار است مشقتی که به دنبال آن کیفر الهی است،و چه سودمند است آسایشی که به همراه آن ایمنی از آتش جهنم است !
شروح:
و الدهاقین جمع دهقان، و دهاقین الانبار ارباب تلک البلده، و هی علی الفرات من الجانب الشرقی، و هیت من الجانب الغربی بازاء الانبار. فترجلوا: ای کانوا رکبانا و فرسانا فنزلوا و صاروا راجلین. و اشتدوا: ای عدوا بین یدیه ای قدام امیرالمومنین علیهالسلام، فمنعهم عن ذلک بهذا الکلام. و انکم لتشقون به علی انفسکم: ای تحملون تلک المشقه علیها و تکلفون ذلک العدو مع الترجل علیها، یقال: شق علی النفس شقا من المشقه، فتشقون: ای تصیرون اشقیاء، ورائها العقاب محله نصب علی الحال من المشقه. و لو قال و ما اخسر المشقه لکان ورائها العقاب صفاتها، فقال: ما ابین الخسران فی هذه المشقه کائنه عقوبه الله بعدها. و انما یکون باحتمال المشقه الثواب اذا کان ذلک مشروعا. و الداعه: الراحه، ای ما اریح تلک الراحه و معها الامان.
فترجلوا: ای نزلوا عن مراکبهم و صاروا رجاله. و اشتدوا: عدوا و یشقون: من المشقه و یشقون من الشقاء. ما اخسر المشقه ورائها العقاب قوله ورائها العقاب جمله من مبتدا و خبر منصوبه المحل صفه للمشقه لان المشقه و ان کانت فیها اداه التعریف فانها غیر موقت علی وتیره قول الشاعر. و لقد امر علی اللئیم یسبنی. و یجوز ان تکون الجمله فی حکم حال مقدره کقولهم: مررت برجل معه صقر صائدا به غدا ای مقدرا به الصید غدا فکان التقدیر هنا ما اخسر المشقه مقدرا بعدها العقاب و مترقبا.
دهقانان شهر انبار، امام (علیه السلام) را به هنگام رفتن به شام، ملاقات کردند و برای احترام از اسبها پیاده شدند و در پیشاپیش آن بزرگوار شروع به دویدن کردند، امام (علیه السلام) فرمود: (این چه کاری است؟ گفتند: این رسم ماست که فرمانروایان خود را بدین وسیله احترام میکنیم. آنگاه امام (علیه السلام) فرمود: به خدا قسم، فرمانروایان شما در این کار سودی نمیبرند و شما خود را در دنیا به زحمت انداختهاید و در آخرت به عذاب و بدبختی دچار میکنید. و چه زیانبخش است رنجی که به دنبال آن کیفری باشد، و چه سودمند است آن آسایشی که ایمنی از عذاب دوزخ را به همراه داشته باشد). اشتدوا بین یدیه، یعنی پیشاپیش او دویدند، و بدبختی اخروی در همین است، زیرا این عمل تعظیم غیر خداست. حاصل سخن، برحذر داشتن مردم از عملی است که انجام دادند، به وسیلهی قیاس مضمری که صغرای آن عبارت: و الله … آخرتکم است. و به کبرای قیاس با این جمله اشاره فرموده است: و ما اخسر المشقه و رائها العقاب، که در حقیقت چنین است و هر چه برای انسان رنجی داشته باشد که به دنبال آن کیفری باشد، بدترین نوع خسارت است. و از طرفی به وسیلهی پیامد آسایش و راحتی در دنیا به همراه ایمنی از آتش دوزخ آنان را به ترک این عمل وادار نموده است، گویا فرموده است: سزاوار است که آنان این زحمت را قبول نکنند، زیرا ترک این عمل باعث آسایش و راحتی به همراه ایمنی از آتش است، و هر آنچه این چنین باشد، بالاترین سودها خواهد بود. و البته این عمل باعث بدبختی آنها در آخرت است، چون تعظیم غیر خداست به نحوی که جز برای خدا سزاوار نیست
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَدْ لَقِیَهُ عِنْدَ مَسِیرِهِ إِلَی اَلشَّامِ دَهَاقِینُ اَلْأَنْبَارِ فَتَرَجَّلُوا لَهُ وَ اشْتَدُّوا بَیْنَ یَدَیْهِ فَقَالَ مَا هَذَا الَّذِی صَنَعْتُمُوهُ فَقَالُوا خُلُقٌ مِنَّا نُعَظِّمُ بِهِ أُمَرَاءَنَا فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا یَنْتَفِعُ بِهَذَا أُمَرَاؤُکُمْ وَ إِنَّکُمْ لَتَشُقُّونَ عَلَی أَنْفُسِکُمْ فِی دُنْیَاکُمْ وَ تَشْقَوْنَ بِهِ فِی [أُخْرَاکُمْ]
آخِرَتِکُمْ وَ مَا أَخْسَرَ الْمَشَقَّةَ وَرَاءَهَا الْعِقَابُ وَ أَرْبَحَ الدَّعَةَ مَعَهَا الْأَمَانُ مِنَ اَلنَّارِ .
اشتدوا بین یدیه أسرعوا شیئا فنهاهم عن ذلک و قال إنکم تشقون به علی أنفسکم لما فیه من تعب الأبدان و تشقون به فی آخرتکم تخضعون للولاة کما زعمتم أنه خلق و عادة لکم خضوعا تطلبون به الدنیا و المنافع العاجلة فیها و کل خضوع و تذلل لغیر الله فهو معصیة .
ثم ذکر أن الخسران المبین مشقة عاجلة یتبعها عقاب الآخرة و الربح البین دعة عاجلة یتبعها الأمان من النار
(و قال علیهالسلام و قد لقیمه) فرموده آن حضرت صلواتالله و سلامه علیه در حالتیکه رسیدند به او (عند مسیره الی الشام) نزد رفتن او به جانب شام (دهاقین الانبار) دهقانان بلده انبار که در حوالی شام است (فترجلوا له) پس پیاده شدند برای تعظیم و توقیر آن جناب (و اشتدوا بین یدیه) و دویدند بندهوار در پیش رکاب آن عالی انتساب (ما هذا الذی صنعمتموه) چیست این کاری که کردید شما آن را در این حال (فقالوا خلق منا) پس گفتند این خویی است و روشی از ما (نعظم به امرائنا) که تعظیم میکنیم به آن امیران و حاکمان خود را (فقال) پس فرمود آن حضرت علیهالسلام (و الله ما ینتفع بهذا امرائکم) به خدا سوگند که فایده نمیگیرند به این کار، امیران شما (و انکم لتشقون به علی انفسکم) به درستی که شما هر آینه مشقت مینهید به این کار بر نفسهای خود یعنی خود را در ریاضیت و محنت میاندازید (و تشقون به فی اخرتکم) و شقاوت میکنید به این در آخرت خودتان به جهت تعظیم غیر خدا (و ما اخسر المشقه) و چه زیان کاری است مشقت و محنتی که باشد (ورائها العقاب) در پس آن، عقاب و عذاب (و اربح الدعه) و چه سودمند است آسایشی که باشد (معها الامان من النار) با آن ایمنی از آتش دوزخ در روز حساب
و گفت آن حضرت وقتی که به او برخورده بودند وقت رفتن به (شام) (دهقانان بلده انبار) یعنی بزرگان ارباب ملک و مال ایشان، پس پیاده شده بودند و میدویدند پیش روی آن حضرت، گفت این چه کار است که شما میکنید، گفتند: عادتی است از ما که به آن تعظیم امرای خود میکنیم، پس گفت آن حضرت: و الله که منتفع نمیگردند به این امر امرای شما، و شما مشقت مینهید به این کار بر نفوس خود در دنیای خودتان، و زیانکار میگردید به این سبب در کار آخرت خود، و چه زیانکاری بزرگ است مشتقتی که در عقب آن عقاب باشد، و چه سود جلیل است راحتی که با آن امان از عذاب نار باشد.
و قال علیهالسلام: و قد لقیه عند مسیره الی الشام دهاقین الانبار، فترجلوا له و اشتدوا بین یدیه، فقال: «ما هذا الذی صنعتموه؟» فقالوا: خلق منا نعظم به امراءنا. فقال علیهالسلام: و الله ما ینتفع بهذا امراوکم و انکم لتشقون به علی انفسکم و تشقون به فی آخرتکم. و ما اخسر المشقه ورائها العقاب و اربح الدعه معها الامان من النار!» یعنی و گفت علیهالسلام و حال آنکه ملاقات کرده بودند او را در وقت حرکت به سوی شام، مردمان دهقان ولایت انبار، پس پیاده گردیدند از مرکبها از برای تعظیم او و دویدند پیش روی او، پس گفت علیهالسلام که «چه چیز است این رفتاری که شما کردید؟» پس گفتند: خصلت و عادتی است از ما که تعظیم میکنیم ما به آن امیران و بزرگان ما را. پس گفت علیهالسلام: سوگند به خدا که منتفع نمیشوند به این عمل امیران و بزرگان شما و به تحقیق که هر آینه مشقت و زحمت میدهید شما به آن، بر نفسهای شما و بدبخت میگردید به سبب آن در آخرت شما. پس چه بسیار زیان دارنده است مشقتی که در پشت سر آن باشد عذاب خدا و چه بسیار سودمند است آسایشی که باشد با آن ایمنی از آتش جهنم!
اللغه: (الدهقان) معرب ان جعلت النون اصلیه من قولهم تدهقن الرجل و له دهقنه موضع کذا صرفته لانه فعلان، و ان جعلته من الدهق لم تصرفه لانه فعلان و (انبار) اسم بلد- صحاح. (اشتدوا) عدوا بین یدیه، و (شق) علی الشیء شقا و مشقه- صحاح. (الدعه) السکینه، اراحه و خفض العیش- المنجد. الاعراب: و قد لقیه عند مسیره، جمله حالیه برابطه قد و الواو، ما هذا الذی- الخ- لفظه ما اسمیه استفهامیه خبر مقدم لهذا الذی، ما اخسر المشقه، بصیغه التعجب- یفید الاستغطام و التحسر، و مثلها اربح الدعه المعطوفه علی اخسر. المعنی: نهض الاسلام و القرآن بالبشر نهضه دیمو قراطیه عمیقه مقرونه بالعلم و المعرفه، فرفع العرب من حضیض الجهاله فصارو امه عالمه دیمو قراطا بطبعهم المنزه عن تشریفات ملوکیه مصنوعه فی الفارس و الروم، و هذا هو سر تقدم المسلمین الجدد فی القرون الاولی الهجریه و نشر الاسلام فی بلاد کفارس و الروم. المکبله بقیود التشریفات منذ قرون، فکان من شان الاسلام تحریر الناس عن هذه القیود الثقیله، و کان الامام (علیه السلام) فی هذا المضیق من الفرصه و علی اهبه سفر مهیب شاغل الی مقصد هائل و هو معرکه صفین الدامیه الهدامه، یفتح مدرسه جدیده فی محیط الاسلام و یبدا تعلیمات عالیه انسانیه فی هذه الجمل القصار الوجیزه فی الاعداد التالیه: 1- التشریفات البلاطیه بهذه الصور مما لا ینتفع به الامراء نفعا عقلانیا للدنیا او الاخره، فهی من اللهو الباطل الممقوت. 2- تحمل هذه المشتقات مبغوض عند الاسلام و موجب لعذاب الاخره. 3- اخسر المشتقات ما یتبعها العقاب، و اربح الاستراحه الاشتغال بما فیه امان من النار. الترجمه: علی (علیه السلام) بسوی شام سفر کرد و چون بشهر انبار رسید- در کنارهی فرات- دهقانان انبار در برابر آنحضرت از مرکبهای خود پیاده شدند و در جلوی او دویدند- و به اصطلاح پاکوبی کردند- علی (علیه السلام) به آنها فرمود: این کار شما چه معنی دارد؟ در پاسخ گفتند: این رسمی است که ما بوسیلهی آن امراء خود را تعظیم میکنیم- اظهار احساسات- آنحضرت فرمود: بخدا این کار برای امراء شما سودی ندارد و براستی که شما خود را بدین کار در دنیا رنج میدهید و در دیگر سرای بدان بدبخت میشوید، وه چه بسیار زیانبار است رنجی که عذابش در دنبال، و چه بسیار سودمند است استراحتی که قرین امان از دوزخ و وبال است.
کار مولا چه به پیکار کشید*** در ره شام به انبار رسید
بر علی چشم دهاقین افتاد*** همه از شوق شعف در فریاد
میدویدند به پی شش چالاک*** پای کوبان همه اندر سر خاک
گفت مولا به دهاقین کاین چیست؟*** همه گفتند که یک رسم شهی است
ما به پیش امرا میتازیم*** نرد تعظیم چنین میبازیم
گفت: این کار ندارد سودی ***که تن خویش از آن فرسودی
خویش را رنجه بدنیا سازید*** با شقاوت سوی عقبا تازید
چه زیانبار بود آن سختی*** که به دنبال کشد بدبختی
چه خوش آن راحت بیدرد و وبال*** که امان آورد از وزر و وبال
(الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) اقول: رواه نصر بن مزاحم فی (صفینه) هکذا، فقال: و جاء علی (علیه السلام) حتی مر بالانبار فاستقبله بنوخشنوشک دهاقنتها. قال سلیمان (خش) طیب (نوشک) راض، یعنی (بنیالطیب الراضی) بالفارسیه، فلما استقبلوه نزلوا ثم جاوا یشتدون معه، قال: ما هذه الدواب التی معکم و ما اردتم بهذا الذی صنعتم؟ قالوا: اما هذا الذی صنعنا فهو خلق منا نعظم به الامرائ، و اما هذه البراذین فهدیه لک و قد صنعنا لک و للمسلمین طعاما و هیانا لدوابکم علفا کثیرا. فقال (علیه السلام): اما هذا الذی زعمتم انه منکم خلق تعظمون به الامراء فو الله ما ینفع هذا الامرائ، و انکم لتشقون به علی انفسکم و ابدانکم فلا تعودوا له، و اما دوابکم هذه فان احببتم ان ناخذها منکم فنحسبها من خراجکم اخذناها منکم، و اما طعامکم الذی صنعتم لنا فانا نکره ان ناکل من اموالکم شیئا الا بثمن. قالوا: نقومه ثم نقبل ثمنه. قال: اذن لا تقومونه قیمته، نحن نکتفی بما هو دونه. قالوا: یا امیرالمومنین فان لنا من العرب موالی و معارف فتمنعنا ان نهدی لهم و تمنعهم ان یقبلوا منا؟ قال: کل العرب لکم موال و لیس ینبغی لاحد من المسلمین ان یقبل هدیتکم، و ان غصبکم احد فاعلمونا، قالوا: یا امیرالمومنین انا نحب ان تقبل هدیتنا و کرامتنا. قال لهم: و یحکم، نحن اغنی منکم. فترکهم ثم سار. (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) قول المصنف: (و قال (علیه السلام) و قد لقیته عند مسیره) من الکوفه (الی الشام) فی طریقه (دهاقین الانبار) جمع دهقان. قال الجوهری: الدهقان، معرب، ان جعلت النون اصلیه من قولهم (تدهقن الرجل) صرفته لانه فعلال، و ان جعلته من الدهق لم تصرفه لانه فعلان. قلت: لا وجه لاحتمال کونه من الدهق، لان الکلمه معربه مرکبه من (ده) بمعنی القریه و (قان) مبدل (پان) مخفف (پاینده) بمعنی الحافظ. و فی (تاریخ الطبری): منوشهر اول من خندق الخنادق و جمع آله الحرب، و اول من وضع الدهقنه فجعل لکل قریه دهقانا و جعل اهلها له خولا و عبیدا و امرهم بطاعته. (فترجلوا له) ای: نزلوا من مراکبهم و قاموا علی ارجلهم (و اشتدوا) ای: عدوا. قال الشاعر: هذا اوان الشد فاشتدی زیم (بین یدیه) ای: قدامه (فقال (علیه السلام) هکذا فی (المصریه)، و الکلمه زائده فلیست فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه)، و لانها تکرار لانه قال اولا (و قال (علیه السلام). (ما هذا الذی صنعتموه) من الاشتداد و العدو بین یدی (فقالوا (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه...) خلق) بضمتین ای: عاده (منا نعظم به امرائنا. فقال (علیه السلام): و الله ما ینتفع بهذا امراوکم) بل یضر بهم لانه یحدث لهم خیلاء و کبرا (و انکم لتشقون) بالتشدید من المشقه (علی انفسکم) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (به علی انفسکم) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) (فی دنیاکم) متعلق بقوله (لتشقون) (و تشقون) بالتخفیف من الشقاء (به فی آخرتکم) لفعلکم العبث (و ما اخسر المشقه ورائها العقاب) فالمشقه ان لم یکن ورائها ثواب، کالمشقه لتحصیل دنیا او آخره خساره، فان کان ورائها عقاب فهی اخسر. (و اربح الدعه) ای: الاستراحه (معها الامان من النار) فالدعه ان لم یکن ورائها شیئ، ربح، فان کان معها امان من النار، بان یکون ضدها موجبا للنار و ترکها الانسان لذلک فهی اربح. هذا، و مر فی فصل صفین ان حرب بن شرحبیل الشبامی اقبل یمشی معه (علیه السلام) و هو راکب، فقال (علیه السلام) له: ارجع، فان مشی مثلک مع مثلی فتنه للوالی و مذله للمومن. و فی (معجم بلدان الحموی): قال احمد بن یحیی بن جابر: مر علی بن ابیطالب (علیه السلام) بالانبار فخرج الیه اهلها بالهدایا الی معسکره فقال: اجمعوا الهدایا و اجعلوها باجا واحدا. ففعلوا فسمی موضع معسکره بالانبار الباج الی الان.
قال الشریف الرضی: مر الامام فی طریقه الی حرب معاویه بمکان من بلاد العراق یسمی الانبار، و لما رآه زعماء الفلاحین نزلوا عن خیولهم و اسرعوا بین یدیه، فاستنکر ذلک و قال: ما هذا الذی صنعتموه؟ قالوا: خلق منا نعظم به امرائنا. فقال: و ایه جدوی لکم و لامرائکم بهذا التقلید البغیض؟ انه تعب و نصب علیکم فی الدنیا، و شقاء و ارزاء فی الاخره. (و ما اخسر المشقه ورائها عقاب). اخسر الناس صفقه من اتعب نفسه فی دنیاه، و شقی فی آخرته (و اربح الدعه معها الامان من النار). النعمه الکبری ان تعیش دنیاک فی هدوه و طمانینه، و ان تامن فی آخرتک من عذاب النار و غضب الجبار.. اللهم انا فی هذه النعمه راغبون، و انت الوسیله الیها وحدک لا شریک لک.
… الشام دهاقین الاثبار: جمع دهقان زعیم الفلاحین فی العجم و الانبار من بلاد العراق و ترجلوا ای نزلوا عن خیولهم مشاه و اشتدوا اسرعوا … انفسکم فی دنیاکم: تشقون بضم الشین و تشدید القاف من المشقه و تشقون الثانیه بسکون الشین من الشقاوه و الدعه بفتحات الراحه
امام علیهالسلام هنگام رفتن به شام که خدایان و بزرگان انبار (شهری در عراق) به آن حضرت برخورده به تعظیم و احترامش از اسبها پیاده شده در پیش رکابش دویدند، فرمود: این چه کاری بود که کردید؟ گفتند: این خوی او است که سرداران و حکمرانان خود را به آن احترام مینمائیم، پس آن بزرگوار (در نکوهش فروتنی برای غیر خدا) فرمود: سوگند به خدا حکمرانان شما در این کار سود نمیبرند و شما خود را در دنیاتان به رنج و در آخرتتان با این کار به بدبختی گرفتار میسازید (چون فروتنی برای غیر خدا گناه و مستلزم عذاب است) و چه بسیار زیان دارد رنجی (فروتنی برای غیر خدا) را که پی آن کیفر باشد، و چه بسیار سود دارد آسودگی (رنج نبردن برای خوش آمدن مخلوق) را که همراه آن ایمنی از آتش (دوزخ) باشد.
تواضع و احترام برای بشر هر چند امام و یا پیامبر (صلی الله علیه و آله) باشد وقتی گناه و در حد شرک است که نوع احترام برای خدا باشد: بخاک افتادن، تعظیم کردن، پیشانی گذاشتن همه و همه حرام است. اینکه میبینم در کنار قبر امامان (علیه السلام) بخاک میافتند سجده شکر بجا میآورند که موفق به زیارت شدهاند اما اگر برای امام (علیه السلام) بخاک میافتند حرام و شرک است سجده مخصوص خداست که هر کس به نوعی آنرا اجراء میکند.
و قال علیهالسلام- و قد لقیه عند مسیره الی الشام (لمحاربه معاویه) دهاقین الانبار (دهاقین) جمع دهقان و هو زعیم الفلاحین، معرب (ده بان) ای حافظ القریه، فترجلوا له و اشتدوا ما اشتروا بین یدیه (ای نزلوا عن خیولهم و اخذوا یرکضون) فقال علیهالسلام: (ما هذا الذی صنعتموه)؟ من الترجل و الرکض (فقالوا خلق منا) ای عاده لنا (نعظم به امرائنا) و ذلک لدلاله هذه الحرکه علی انا حاضرون بخدمتکم راکضون فی امرکم. (فقال علیهالسلام): (و الله ما ینتفع بهذا امرائکم و انکم لتشقون علی انفسکم فی دنیاکم) لما تلاقون من صعوبه المشی و الرکض (و تشقون) بالتخفیف من الشقاوه، و الاول بالتشدید من المشقه (به فی آخرتکم) اذا انه موجب لتکبر الکبراء، و اذ لال النفس، و ما اشبه من المحرمات الموجبه للعقاب (و ما اخسر المشقه ورائها العقاب)؟ ای انه اکبر اقسام المشقه خساره، لانها توجب ذهاب الدنیا و الاخره (ف) ما (اربح الدعه) ای الراحه (معها الامان من النار) لانه لم یفعل محرما یستحق به دخول النار.
اللغه: الدهاقین: جمع دهقان زعیم الفلاحین عند العجم. الانبار: بلد فی العراق. ترجلوا: نزلوا من خیولهم و مشوا. اشتدوا: اسرعوا. خلق: طبیعه و عاده. تشقون: من المشقه و هی التعب و ان یکلف النفس اکثر مما تطیق. تشقون: بسکون السین من الشقاوه و هی التعاسه و البوس. الدعه: الراحه. الشرح: هذه حاله یراها الامام فلا یرتضیها فینبه اهلها للکف عنها … یمر الامام بزعماء الفلاحین من العجم فی بلده الانبار و هو یقصد الشام فیخرج الیه هولاء ینزلون عن دوابهم و یسرعون الیه فیستفهم الامام عن ذلک فیقولون عاده نکرم بها امرائنا. فاجابهم الامام. اولا: ان امرائکم لا ینتفعون بذلک. و ثانیا: ان فیما تقومون به مشقه علی انفسکم فی الدنیا و هی مشقه غیر مطلوبه. و ثالثا: انکم بعملکم هذا تعذبون و علیه تعاقبون لانه امر لغیر الله و لم یشرع فی الدین و نفر عنه ان الانسان یحتمل المشقه و العذاب فی الدنیا و مع ذلک یعاقب فی الاخره فیجمع مشقه الدنیا و عذاب الاخره. و رغب فی ضده و هی الدعه و الراحه فی الدینا التی تکون بدون هذا العمل و مع ذلک ینجو الانسان من النار فیعیش الراحه فی الدنیا و الامان من العذاب فی الاخره …
«به هنگام رفتن امام علیه السّلام به شام دهقانان انبار او را دیدند، برای او پیاده شدند و پیشاپیش او دویدند. پرسید این چه کاری بود که کردید گفتند: خوی ماست که با آن امیران خود را بزرگ می داریم. فرمود: به خدا سوگند که امیران شما از این کار سودی نمی برند و شما در دنیای خود خویشتن را به رنج می افکنید و در آخرت بدبخت می شوید، چه زیان بار است رنجی که پس از آن کیفر است و چه سودمند است آسایشی که با آن زینهاری از آتش است».
و قال علیه السلام وَ قَدْ لَقِیَهُ عِنْدَ مَسِیرِهِ إِلَی الشَّامِ دَهَاقِینُ الْأَنْبَارِ،فَتَرَجَّلُوا لَهُ وَ اشْتَدُّوا بَیْنَ یَدَیْهِ.
فقال علیهالسلام
مَا هَذَا الَّذِی صَنَعْتُمُوهُ؟ فَقَالُوا:خُلُقٌ مِنَّا نُعَظِّمُ بِهِ أُمَرَاءَنَا،فَقَالَ:وَ اللَّهِ مَا یَنْتَفِعُ بِهَذَا أُمَرَاؤُکُمْ! وَ إِنَّکُمْ لَتَشُقُّونَ عَلی أَنْفُسِکُمْ فِی دُنْیَاکُمْ،
وَ تَشْقَوْنَ بِهِ فِی آخِرَتِکُمْ.وَ مَا أَخْسَرَ الْمَشَقَّةَ وَرَاءَهَا الْعِقَابُ،
وَ أَرْبَحَ الدَّعَةَ مَعَهَا الْأَمَانُ مِنَ النَّارِ .
این سخن را امام علیه السلام زمانی بیان فرمود که در مسیر حرکتش به شام کشاورزان و دهبانان شهر«انبار»با او ملاقات کردند (و به عنوان احترام) از مرکب پیاده شده و با سرعت پیش روی او حرکت کردند (و این مراسمی را که نشانه خضوع فوقالعاده در برابر امرای ستمگر بود انجام دادند).
امام علیه السلام فرمود:
«این چه کاری بود که کردید؟»عرض کردند:این رسوم و آدابی است که ما امیران خود را با آن بزرگ میداریم.امام علیه السلام فرمود:به خدا سوگند زمامداران شما از این عمل بهرهای نمیبرند و شما با این کار در دنیا مشقت زیاد بر خود هموار میسازید و در قیامت بدبخت میشوید.چه زیانبار است مشقتی که به دنبال آن عقاب الهی باشد و چه پرسود است آرامشی که با آن امان از آتش دوزخ فراهم گردد. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه آمده است که قبل از مرحوم سیّد رضی،نصر بن مزاحم (متوفای 202) در کتاب صفین آن را با تفاوتهایی (که بعداً اشاره خواهیم کرد) ذکر کرده است ولی مضمون هر دو یکی است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 34). اضافه بر این ابن اعثم کوفی (متوفای 314) که قبل از سیّد رضی میزیسته نیز آن را در کتاب فتوح آورده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 651). )
تشریفات زشت و زیانآور
«این سخن را امام زمانی بیان فرمود که در مسیر حرکتش به شام کشاورزان و دهبانان شهر انبار با او ملاقات کردند (و به عنوان احترام به امام) از مرکب پیاده شده و با سرعت پیش روی او حرکت کردند (و این مراسم را که نشانه خضوع فوق العاده در برابر امرای ستمگر بود انجام دادند) امام علیه السلام فرمود:این چه کاری بود که کردید؟»؛ (وَ قَالَ علیه السلام:وَ قَدْ لَقِیَهُ عِنْدَ مَسِیرِهِ إِلَی الشَّامِ دَهَاقِینُ الْأَنْبَارِ، فَتَرَجَّلُوا ( .«تَرَجَّلوا»به معنی پیاده شدن از مرکب است. )لَهُ وَ اشْتَدُّوا (.«اشتدّوا»بهمعنی دویدن و راه رفتن با سرعت است. )بَیْنَ یَدَیْهِ،فَقَالَ:مَا هَذَا الَّذِی صَنَعْتُمُوهُ) .
«عرض کردند این رسوم و آدابی است که ما امیران خود را با آن بزرگ میداریم»؛ (فَقَالُوا:خُلُقٌ مِنَّا نُعَظِّمُ بِهِ أُمَرَاءَنَا) .
«امام علیه السلام فرمود:به خدا سوگند زمامداران شما از این عمل بهرهای نمیبرند و شما با این کار در دنیا مشقت بر خود هموار میسازید و در قیامت بدبخت میشوید»؛ (فَقَالَ:وَ اللَّهِ مَا یَنْتَفِعُ بِهَذَا أُمَرَاؤُکُمْ! وَ إِنَّکُمْ لَتَشُقُّونَ عَلی أَنْفُسِکُمْ فِی دُنْیَاکُمْ،وَ تَشْقَوْنَ بِهِ فِی آخِرَتِکُمْ) .
سپس افزود:«چه زیانبار است مشقتی که به دنبال آن عقاب الهی باشد و چه پرسود است آرامشی که با آن امان از آتش دوزخ فراهم گردد»؛ (وَ مَا أَخْسَرَ الْمَشَقَّةَ وَرَاءَهَا الْعِقَابُ،وَ أَرْبَحَ الدَّعَةَ مَعَهَا الْأَمَانُ مِنَ النَّارِ) .
«تَشُقُّونَ»از ماده«شقاء»به معنای مشقت و«تَشْقَوْنَ»از ماده شقاوت به معنای بدبختی است و«دَعَة»همان آرامش است
در کتاب صفین بعد از این جمله چنین آمده که امام علیه السلام فرمود:«این کار را دیگر تکرار نکنید؛فَلا تَعُودُوا لَهُ».
در زمانهای گذشته معمول بوده-و هم اکنون نیز در بعضی از نقاط جهان معمول است-که اهل یک کشور یا اهل یک شهر برای تعظیم امرا و سلاطین اعمالی انجام میدادند که نشانه نهایت ذلت بود.آنها نیز از این رفتار خشنود میشدند،چراکه علاقه داشتند همواره شهروندانشان خود راذلیل و خوار و بیمقدار در برابر آنها بدانند تا فکر قیام در مغزشان خطور نکند و سلطه آنان باقی بماند.
ولی اسلام که به انسانها شخصیت داده و آدمی را مسجود فرشتگان و اشرف مخلوقات میداند و جهان را مسخر او میشمرد،اجازه نمیدهد افراد با ایمان برای بزرگداشت امرا تن به کارهای ذلیلانه بدهند.به یقین اگر به جای علی علیه السلام معاویه بود آنها را به این کار تشویق میکرد ولی امام به آنها هشدار داد و به سه دلیل آنان را بر حذر داشت.
نخست این که امرا هیچ گونه نفع عاقلانهای از این کار نمیبرند،بلکه ممکن است باعث غرور و کبر آنها شود و شخصیت خود را گم کنند.
دیگر اینکه زحمت فوق العادهای بر دوش تودههای مردم میافتد و گاه ممکن است در چنین شرایطی افرادی ضعیف زیر دست و پا بمانند.
سوم اینکه این عمل ناصالح مایه گرفتاری در آخرت میشود،زیرا نوعی شرک محسوب میشود.
به عکس،اگر آنها به احترامات معقول قناعت کنند و به جای این مشقت، آرامش را برای خود بپذیرند،آرامشی که امان از آتش دوزخ را نیز به همراه دارد، هم امرا گرفتار کبر و غرور نمیشوند و هم مردم مشقت توأم با ذلت را نمیبینند و هم در آخرت سربلند خواهند بود.
قابل توجه است که در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:روزی امیر مؤمنان به سراغ اصحابش آمد در حالی که بر مرکب سوار بود.گروهی پشت سر حضرت به راه افتادند.امام نگاهی به آنها کرد و فرمود:با من کاری دارید؟ عرض کردند:نه یا امیرالمؤمنین ولی دوست داریم همراه تو راه برویم.امام به آنها فرمود:
«انْصَرِفُوا فَإِنَّ مَشْیَ الْمَاشِی مَعَ الرَّاکِبِ مَفْسَدَةٌ لِلرَّاکِبِ وَ مَذَلَّةٌ لِلْمَاشِی؛ برگردید،زیرا راه رفتن پیاده در کنار سوار موجب مفسده (غرور و خودبرتربینی) برای شخص سوار و سبب ذلت برای پیاده است».
سپس امام صادق علیه السلام افزود:دفعه دیگری باز امام سوار بود و جمعی پشت سر او پیاده به راه افتادند.امام علیه السلام فرمود:
«انْصَرِفُوا فَإِنَّ خَفْقَ النِّعَالِ خَلْفَ أَعْقَابِ الرِّجَالِ مَفْسَدَةٌ لِقُلُوبِ النَّوْکَی؛ بازگردید،زیرا صدای کفشها پشت سر انسانها موجب فساد دلهای احمقان میشود (نوکی جمع أنوَک بر وزن أحمق و به معنای احمق است». ( .بحارالانوار،ج 41،ص 55،ح 2.)
باید توجه داشت که هدف از این سخنان این نیست که مردم،بزرگان را احترام نکنند،بلکه منظور این است که احتراماتی که نسبت به شاهان و مانند آنها داشتند و نشانه ذلت و بدبختی احترامکنندگان بوده و مایه غرور و نخوت احترام شوندگان ترک شود.
روایت«نصر بن مزاحم»
از آنچه«نصر بن مزاحم»در کتاب صفین آورده استفاده میشود که دهقانهای شهر انبار علاوه بر این کار اسبها و غذاهای خوب برای امام و لشکریان و علف بسیار برای مرکبهای آنها را به عنوان هدیه آورده بودند و امام افزون بر اینکه مراسم ذلتبار آنها را تخطئه کرد افزود:اما این چهارپایانی که آوردهاید ما میپذیریم؛ولی به عنوان خراجتان قبول میکنیم و غذاهایی را هم که آوردهاید در صورتی میپذیریم که قیمت آن را از ما بگیرید. ( .صفین،ص 144. )
البته پذیرفتن هدیه مسلمان نه تنها عیب نیست،بلکه سنتی است و حتی در روایات گفته شده که از پذیرش هدیه برادران مسلمان خودداری نکنید،ولی هدف امام این بوده که این سنت نادرست را بشکند که برای در امان ماندن از شر امرا برای آنان هدایایی میبردند و روشن سازد که حکومت اسلامی همچون حکومت سلاطین جبار نیست.
Once Imām Ali ibn Abū Tālib was proceeding to Syria when the Anbār{The vast Anbār area is now the largest western governorate in Iraq, about one third of the entire country with the exclusion of northern Iraq (Kurdistan), and its population-mostly tribal—is predominantly Sunni. Its metropolis is Ramadi City, 110 km west of Baghdad.} countrymen met him. Seeing him, they began to walk on foot then ran in front of him. He inquired why they were doing so. They replied that this was the way they expressed respect for their chiefs. He is said the following: “By Allāh, this does not benefit your chiefs. You are belaboring yourselves in this world and earning misery for the next by thus behaving. How harmful the labor in the wake of which there is punishment, and how profitable the case with which there is deliverance from the Fire (of Hell) is!”
وَ قَالَ علیه السلام لِابنِهِ الحَسَنِ علیه السلام یَا بنُیَّ احفَظ عنَیّ أَربَعاً وَ أَربَعاً لَا یَضُرّکَ مَا عَمِلتَ مَعَهُنّ إِنّ أَغنَی الغِنَی العَقلُ وَ أَکبَرَ الفَقرِ الحُمقُ وَ أَوحَشَ الوَحشَةِ العُجبُ وَ أَکرَمَ الحَسَبِ حُسنُ الخُلُقِ یَا بنُیَّ إِیّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الأَحمَقِ فَإِنّهُ یُرِیدُ أَن یَنفَعَکَ فَیَضُرّکَ وَ إِیّاکَ وَ مُصَادَقَةَ البَخِیلِ فَإِنّهُ یَقعُدُ عَنکَ أَحوَجَ مَا تَکُونُ إِلَیهِ وَ إِیّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الفَاجِرِ فَإِنّهُ یَبِیعُکَ بِالتّافِهِ وَ إِیّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الکَذّابِ فَإِنّهُ کَالسّرَابِ یُقَرّبُ عَلَیکَ البَعِیدَ وَ یُبَعّدُ عَلَیکَ القَرِیبَ
ترجمهها:
به فرزندش امام حسن علیه السّلام فرمود:
پسرم! چهار چیز از من یاد گیر (در خوبیها)، و چهار چیز به خاطر بسپار (هشدارها)، که تا به آنها عمل میکنی زیان نبینی:
خوبی ها: 1- همانا ارزشمندترین بینیازی عقل است، 2- و بزرگترین فقر بیخردی است، 3- و ترسناکترین تنهایی خودپسندی است. 4- و گرامیترین ارزش خانوادگی، اخلاق نیکوست .
هشدارها: 1- پسرم! از دوستی با احمق بپرهیز، چرا که میخواهد به تو نفعی رساند امّا دچار زیانت میکند.
2- از دوستی با بخیل بپرهیز، زیرا آنچه را که سخت به آن نیاز داری از تو دریغ میدارد .
3- و از دوستی با بدکار بپرهیز، که با اندک بهایی تو را میفروشد .
4- و از دوستی با دروغگو بپرهیز، که او به سراب ماند: دور را به تو نزدیک، و نزدیک را دور مینمایاند .
[و به فرزند خود حسن (علیه السلام) فرمود:] پسرکم! چهار چیز از من بیاد دار، و چهار دیگر به خاطر سپار که چند که بدان کار کنی از کرده خود زیان نبری: گرانمایهترین بینیازی خرد است، و بزرگترین درویشی بیخردی است و ترسناکترین تنهایی خودپسندی است و گرامیترین حسب خوی نیکوست. پسرکم! از دوستی نادان بپرهیز، چه او خواهد که تو را سود رساند لیکن دچار زیانت گرداند، و از دوستی بخیل بپرهیز، چه او آنچه را سخت بدان نیازمندی از تو دریغ دارد ، و از دوستی تبهکار بپرهیز که به اندک بهایت بفروشد ، و از دوستی دروغگو بپرهیز که او سراب را ماند، دور را به تو نزدیک و نزدیک را به تو دور نمایاند.
و فرمود مر پسر خود را حسن که ای پسرک من نگاه دار از من چهار گفتار را در کسب فضایل و چهار را در باب رذایل که ضرر نرساند بتو آنچه کنی با آنها بدرستی که بهترین انواع توانگری عقل است و بزرگترین انواع درویشی کم خردیست و وحشتناکترین وحشت خود بینی است و گرامیترین حسب خوشخوئیست ای پسرک من بپرهیز از دوستی کردن با احمق بیخرد پس بدرستی که احمق میخواهد سود رساند بتو پس ضرر میرساند و بترس از مصاحبت بخیل پس بدرستی که بخیل مینشیند از دوستی تو در محتاجترین چیزی که باشی محتاج آن و بترس از مصاحبت بدکار پس بدرستی که میفروشد او تو را بچیزی اندک و بترس از دوستی دروغگو پس بدرستی که او همچو سرابست در بیابان که نزدیک میگرداند بر تو دور را و دور میگرداند بر تو نزدیک را
به فرزند خود امام حسن (علیه السلام) فرمود: ای فرزند، از من چهار و چهار چیز را به خاطر بسپار که چون کارهایت را به آنها به انجام رسانی، هرگز زیانی به تو نرسد:
برترین بی نیازیها عقل است و بزرگترین بینواییها حماقت است و ترسناکترین ترسها خودپسندی است و گرامیترین حسب و نسب، خلق نیکوست.
ای فرزند، بپرهیز از دوستی با احمق، زیرا احمق خواهد که به تو سود رساند، ولی زیان می رساند و بپرهیز از دوستی با بخیل که او چیزی را که بسیار به آن نیازمند هستی از تو دریغ می دارد و بپرهیز از دوستی با تبهکار که تو را به اندک چیزی می فروشد. و بپرهیز از دوستی دروغگو، که او چون سراب است، دور را نزدیک نشان می دهد و نزدیک را دور می نمایاند.
به فرزندش حضرت حسن علیه السّلام فرمود:پسرم!دو چهار برنامه را از من حفظ کن که آنچه با آنها به جای آوری دچار زیانت نمیکند:برترین بینیازی خرد است،بزرگترین ناداری بیخردی است،بالاترین وحشت خود بینی، و گرامیترین حسب حسن خلق است .
پسرم،از دوستی با احمق برحذر باش،که میخواهد تو را سود دهد ولی زیان میرساند.از رفاقت با بخیل بپرهیز،چه اینکه آنجا که به شدت به او نیازمندی از تو دریغ خواهد کرد .و از دوستی با بدکار کناره بگیر،زیرا تو را به اندک چیزی میفروشد .و از رفاقت با دروغگو حذر کن،چرا که مانند سراب است،دور را در نظرت نزدیک،و نزدیک را دور میکند .
شروح:
و انما قال احفظ عنی اربعا و اربعا و لم یقل: ثمانیا، لان اربع خصال منها علی الاثبات و اربع خصال منها علی النفی. و احوج ما تکون الیه ما مصدریه و نصبه علی الحال، و هذا احسن من کونه مرفوعا. و الفاجر: الفاسق المائل. و التافه: الیسیر الحقیر. و البخیل: من لا یعطی ما یجب علیه من الزکاه و الخمس و غیرهما. و الاحمق: من یسبق کلامه فکره، و هو من لا یتامل عند النطق هل ذلک الکلام صواب ام لا فیتکلم به من غفله. و السراب: الال الذی یری فی المفازه وقت الهاجره کالماء.
انما فصلها و لم یقل ثمانیا لان اربعا منها مما یطلب و یفعل و اربعا مما یهرب عنه و یهمل. قوله علیهالسلام: (یعبد عنک احوج ما تکون الیه). احوج حال من الضمیر فی عنک، و ما مصدریه و الاوقات مقدره قبله، و خبر کان محذوف سد مسده، ما یتعلق به و هو الیه، و التقدیر احوج اوقات کونه محتاجا الیه، و یجوز ان یکون احوج علی هذا ظرفا لانه فی التقدیر مضاف الی الظرف، فاکتسب من المضاف الیه الظرفیه، فعلی الاول یکون احوج فی المعنی من صفه المخاطب، و علی الثانی من صفه الوقت علی طریق الاتساع. التافه: الیسیر الحقیر.
امام (علیه السلام) به فرزندش امام حسن (علیه السلام) فرمود: (پسرک من، از من، چهار نصیحت را به یاد داشته باش، و همچنین چهار چیز را که با وجود آنها هر چه را به جای آوری، زیانی به تو نرساند: بالاترین توانگری عقل، و بزرگترین بیچارگی بیخردی، و ترسناکترین چیز خودبینی، و گرامیترین بزرگی، خوشخویی است. پسرم، مبادا با احمق دوستی کنی که چون بخواهد به تو نفعی برساند، زیان میرساند، و از دوستی با بخیل دوری کن، که او تو را از آنچه بیشتر بدان نیازمندی، باز میدارد، و از دوستی بدکار بپرهیز، که تو را به اندک چیزی بفروشد، و از دوستی با کسی که پر دروغگو است دوری کن که او همچون سرابی، دور را نزدیک و نزدیک را دور مینمایاند). امام (علیه السلام) فرمود: (اربعا و اربعا) برای این که چهار مورد اول، در یک زمینه یعنی کسب فضایل اخلاقی نفسانی و چهار مورد دوم از سنخ رفتار با مردم است. بعضی گفتهاند: از آن جهت است که دستهی اول از سنخ اثباتی و دستهی دوم سلبی میباشند. اما چهار مورد اول عبارتند: 1- عقل، مقصود امام (علیه السلام) مرتبهی دوم از مراتب عقل نظری موسوم به عقول بالملکه، است که بدان وسیله از علوم بدیهی، حسی و تجربی، قوهای برای نفس حاصل میشود، که آنرا به علوم نظری میرساند. تا در نتیجه، مراتب عقلی پس از این مرتبه، به دست آید. و امام (علیه السلام) با بیان این که عقل، بالاترین سرمایه و توانگری است، فرزند خود را بدان ترغیب فرموده است توضیح آن که چون به وسیلهی عقل، دنیا و آخرت به دست میآید، بنابراین، عقل بزرگترین وسیلهی توانگری است و بینیازی بدان وسیله حاصل میشود. 2- حماقت که عبارت از همان صفت ناپسند کودنی، و جنبهی کمبود عقل مورد ذکر است امام (علیه السلام) با بیان این که آن بزرگترین بیچارگی است فرزند را از آن برحذر داشته است، زیرا وسیلهی تهیدستی از کمالات بویژه کمالات نفسانی است که باعث بینیازی تمام عیار است بنابراین بیخردی و حماقت بزرگترین بیچارگی است. 3- خودبینی، که عبارت از صفت ناپسند تکبر و نقطهی مقابل تواضع و فروتنی است. امام (علیه السلام) با بیان این که خودبینی ترسناکترین چیز است فرزندش را از آن برحذر داشته است. بدیهی است که آن مهمترین عامل ترس و بیزاری دوستان است، زیرا تواضع شخص فروتن چون باعث نزدیک شدن دیگران و علاقهی شدید آنها به انسان میگردد، بنابراین ضد آن (تکبر) باعث نفرین و ترس بیشتر مردم از وی خواهد بود. 4- خوشخویی، امام (علیه السلام) با بیان این که خوشخویی گرامیترین بزرگی و شخصیت است از آن رو که والاترین کمالات جاودانه است، آدمیان را تشویق به خوشخویی فرموده است. این صفات مورد نفرت و یا مورد ترغیب، مقدمات صغرا برای قیاسهای مضمرند. اما چهار مورد دوم: 1- زنهار از دوستی نادان، امام (علیه السلام) از این عمل برحذر داشته است به دلیل پیامدی که نادانی دوست نادان دارد، یعنی نهادن زیان به جای سود- آنجا که به قصد سود رساندن است- چون بین سود و زیان فرقی نمیگذارد. 2- زنهار از دوستی با بخیل. امام (علیه السلام) از آن رو که بخل شخص بخیل باعث خودداری او از برآوردن نیاز دوستش میگردد، از این عمل برحذر داشته است. کلمه: احوج حال است برای ضمیر در عنک. 3- زنهار از دوستی بدکار، بدکاری صفت ناپسند رها کردن فضیل عفت و پاکدامنی است. امام (ع به دلیل پیامد آن که بیوفایی و فروختن دوست به اندک چیزی است، از دوستی بدکار برحذر داشته است. 4- زنهار از دوستی با کذاب. امام (علیه السلام) با تشبیه آن به سراب از چنین دوستی برحذر داشته است و با این عبارت: یقرب …، به وجه شبه اشاره فرموده است. توضیح مطلب از این قرار است که شخصی که پر دروغگو است، حقیقت آنچه را که به زبان میآورد پوشیده میدارد و در نتیجه کارهای مشکل و دور را آسان جلوه میدهد و دسترسی بدانها را ساده مینماید، و کارهای آسان نزدیک را دور ساخته و مطابق هدفهایی که دارد با سخن دروغش آنها را دور جلوه میدهد، با این که در واقع آنطور نیست، مانند سرابی که آب به نظر میرسد در صورتی که آب نیست. تمام چهار مورد زنهار که با عبارت: فانه همراهند، مقدمات صغرا برای قیاسات مضمری هستند که کبرای مقدر آنها چنین است: و هر آن کس که اینطور باشد از دوستی و همصحبتی با او باید حذر کرد. توفیق از جانب خداست.
وَ قَالَ علیه السلام لاِبْنِهِ اَلْحَسَنِ علیه السلام یَا بُنَیَّ احْفَظْ عَنِّی أَرْبَعاً وَ أَرْبَعاً لاَ یَضُرُّکَ مَا عَمِلْتَ مَعَهُنَّ إِنَّ أَغْنَی الْغِنَی الْعَقْلُ وَ أَکْبَرَ الْفَقْرِ الْحُمْقُ وَ أَوْحَشَ الْوَحْشَةِ الْعُجْبُ وَ أَکْرَمَ الْحَسَبِ حُسْنُ الْخُلُقِ یَا بُنَیَّ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْأَحْمَقِ فَإِنَّهُ یُرِیدُ أَنْ یَنْفَعَکَ فَیَضُرُّکَ وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْبَخِیلِ فَإِنَّهُ یَقْعُدُ عَنْکَ أَحْوَجَ مَا تَکُونُ إِلَیْهِ وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْفَاجِرِ فَإِنَّهُ یَبِیعُکَ بِالتَّافِهِ وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْکَذَّابِ فَإِنَّهُ کَالسَّرَابِ یُقَرِّبُ عَلَیْکَ الْبَعِیدَ وَ یُبَعِّدُ عَلَیْکَ الْقَرِیبَ .
هذا الفصل یتضمن ذکر العقل و الحمق و العجب و حسن الخلق و البخل و الفجور و الکذب و قد تقدم کلامنا فی هذه الخصال أجمع و قد أخذت قوله علیه السلام إیاک و مصادقة الأحمق فإنه یرید أن ینفعک فیضرک فقلت فی أبیات لی حیاتک لا تصحبن الجهول
(و من وصیته لابنه الحسن علیهالسلام) و از وصیت آن حضرت است که فرمود مر پسر خود امام حسن علیهالسلام را: (یا بنی) ای پسرک من تصغیر از برای شفقت است و مرحمت (احفظ عنی اربعا) نگاهدار از من چهار گفتار را در باب اکتساب فضایل (و اربعا) و چهار دیگر را در باب اجتناب از ارباب رذایل (لا یضرک) که ضرر نرساند به تو (ما عملت معهن) آنچه کنی به مصاحبت اینها و ایثار تکرار (اربعا) در مکان ثانیا به جهت آن است که اربع اولی از باب کسب فضایل خلقیت است و اربع ثانی از باب معامله نمودن با خلقان، یا آنکه اولی از باب اثبات است و ثانیه از باب نفی پس بینهما تباعد باشد و متبادر از ثانیا تجانس است، یا آنکه رابع اولی مرغوب فیه است و اربع اخیره مرغوب عنه. اما اربع اول این است که: (ان اغنی الغنی العقل) به درستی که بهترین انواع توانگری خرد است زیرا که به سبب آن سرمایه آخرت حاصل میشود (و اکبر الفقر الحمق) و بزرگترین انواع دویشی، حماقت است و کم خردی زیرا که مستلزم حرمان است از سعادت ابدی: شعر: بدترین درویش حمق است ای جان جهان بشنو از من این کلام شاه مردان را بیان (و اکرم الحسب حسن الخلق) و گرامیترین حسب و شرفی به حسب عرف، خوش خویی است و بشاشت وجه و شیرین زبانی اما به حسب حقیقت اشرف حسب کمالات نفسانیه باقی است مثنوی بهترین چیزها خلق نکو است خلق، خلق نیک را دارند دوست هر که خلق از خلق او خشنود نیست هیچ قدرش بر در معبود نیست (و اوحش الوحشه العجب) و وحشتناکترین وحشتی، عجب است و خودبینی زیرا که معجب به جهت اعتقاد فضیلت در حق خود، خود را هم صحبت دیگران نمیبیند و مردمان از او رمیده و گریزانند به جهت سربلندی او و استحقار غیر شعر: مرد خودبین بیرفیق و غمگسار و مهربان مانده اندر تنگنای وحشتآباد جهان و چهارمی که اجتناب از ایشان لازم و واجب است اینست که میفرماید: (یا بنی) ای پسرک من (ایاک و مصادقه الاحمق) بپرهیز از دوستی نمودن با احمق و بیخرد (و انه یرید ان ینفعک) پس به درستی که احمق میخواهد که نفع رساند به تو (فیضرک) پس ضرر میرساند به تو به سبب حماقت و ابلهی و غباوت و کم خردی (و ایاک و مصادقه البخیل) و بپرهیز از دوستی کردن با بخیل (و انه یقعد عنک) پس به تحقیق که او بنشیند از دوستی نمودن با تو یعنی برنخیزد به یاری دادن تو (احوج ما تکون الیه) در محتاجترین چیزی که باشی تو محتاج به سوی آن (و ایاک و مصادقه الفاجر) و بپرهیز از دوستی کردن با بدکار تبهروزگار (فانه یبیعک بالتافه) پس به درستی که او بفروشد مرتبه تو را به چیزی اندک و بیبضاعت به واسطه بدکاری و بزهکاری شعر: با بدان کم نشین که صحبت بد گرچه پاکی تو را پلید کند آفتاب بدین بلندی را ذرهای ابر ناپدید کند (و ایاک و مصادقه الکذاب) و اجتناب کن از محبت ورزیدن با دروغگوی (فانه کالسراب) پس به درستی که او همچو سراب است و سراب آن است که شعاع آفتاب در نیمروز بر زمین مستوی افتد لمعان آن درخشنده در نظر آید چون آب مواج (یقرب علیک البعید) نزدیک گرداند بر تو دور را (و یبعد عنک القریب) و دور گرداند از تو نزدیک را به گفتار ناصواب همچنانکه لازمه سراب است
و گفت با پسر خود (حضرت حسن علیهالسلام) ای پسرک من حفظ کن از من چهار چیز و چهار چیز را تا ضرر نکند تو را آنچه بکنی با آن دو چهار وصیت: به درستی که بینیازتر بینیازی عقل است و بزرگتر فقری حمق است، و با وحشت تر وحشتی عجب است. یعنی خودبینی، و کریمتر حسنی و شرفی حسن خلق است، ای پسرک من بپرهیز از دوستی احمق چه به تحقیق او میخواهد تو را نفع رساند ضرر میرساند، و بپرهیز از دوستی بخیل که او از تو قاعد میگردد محتاجتر وقتی که با او باشی. یعنی یاری تو نمیکند. و پرهیز از دوستی بدکار که او میفروشد تو را به اندک چیز. و بپرهیز از دوستی دروغگو یعنی اهل باطل که او همچو سراب بیآب است، نزدیک میگرداند بر تو دور را و دور میگرداند از تو نزدیک را بگفتار ناصواب چنانچه عادت سراب است.
و قال علیهالسلام لابنه الحسن، علیهالسلام یعنی و گفت علیهالسلام از برای پسر خود امام حسن علیهالسلام: «یا بنی احفظ عنی اربعا و اربعا، لایضرک ما عملت معهن: ان اغنی الغنی العقل و اکبر الفقر الحمق و اوحش الوحشه العجب و اکرم الحسب حسن الخلق» یعنی ای پسرک من به خاطر نگاه دار از من چهار وصیت از اخلاق را با چهار وصیت از افعال را که چنانچه به خاطر نگاه داشتی ضرر نمیرساند تو را هر کاری که کردی با عمل کردن به آن وصیتها و آن چهار اول این است که: بینیازکنندهترین بینیازیها عقل است که دانشمندی باشد، زیرا که دانشمند هرگز منت از کسی نکشد و سوال نکند اگر چه فقیر باشد و بزرگترین احتیاجها بیعقلی است زیرا که بیعقل همیشه سوال کند اگر چه غنی باشد و موحشترین موحشات کبر است، زیرا که متکبر با هیچ کس انس نگیرد و گرامیترین بزرگیها حسن خلق است، زیرا که صاحب حسن خلق در نزد همه کس مکرم و معزز است.
«یا بنی ایاک و مصادقه الاحمق، فانه یرید ان ینفعک فیضرک و ایاک و مصادقه البخیل، فانه یقعد عنک احوج ما تکون الیه و ایاک و مصادقه الفاجر، فانه یبیعک بالتافه و ایاک و مصادقه الکذاب فانه کالسراب یقرب علیک البعید و یبعد عنک القریب.» یعنی و آن چهار دیگر این است که ای پسرک من بپرهیز از دوستی کردن با نادان، پس به تحقیق که نادان میخواهد که نفع رساند به تو پس ضرر میرساند به تو، زیرا که نمیداند نافع را از مضر و بپرهیز از دوستی کردن با بخیل، پس به تحقیق که بخیل مینشیند از یاری کردن تو در حالت شدت احتیاج تو به سوی اعانت او و بپرهیز از دوستی کردن با گناهکار پس به تحقیق که میفروشد تو را و فرومیگذارد دوستی تو را به بهای بیقدر پستی، زیرا که کسی که آخرت خود را بفروشد به دنیای حقیری، البته تو را نیز بفروشد به قیمت حقیر پستی و بپرهیز از دوستی کردن با دروغگو پس به تحقیق که دروغگو مانند سراب است، نزدیک میگرداند از برای تو دور از مطلوب تو را و دور میگرداند از تو نزدیک به مطلوب تو را.
اللغه: (الحمق) و الحمق: قله العقل. الاعراب: بنی، منادی ابن مصغرا و مضافا الی ضمیر المتکلم، و فتحه لرفع التقاء الساکنین، ما تکون الیه عنک احوج، عنک جار و مجرور متعلق بیبعد فصل بینهما ما تکون الیه، و ما مصدریه زمانیه، و احوج خبر تکون، و العجب من ابنمیثم الشارح حیث جعل احوج حالا من ضمیر عنک، فتدبر. المعنی: ذکر (علیه السلام) فی هذه الجمل من الکلام فصلان: احدهما فی التدبیر النفس و من اهم مسائل الحکمه العلمیه، و الثانی فی آداب المعاشره و تدبیر الاجتماع و لهذا فصل احدهما عن الاخر و قال: اربعا و اربعا. عرف وفور العقل بانه اغنی العقل، و المقصود من غنی العقل ان یکون تعقل الانسان مضیئا یوضح له کافه جوانب حیاته و جمیع نواحی حوائجه، فیهدیه فی کل شان من الشئون الی ما هو صلاحه، و یحفظه عن ارتکاب ما یضره و لا یحتاج الی من یکفله و یحافظه کالقیم علیه، و من نواحی الحیاه درک لزوم التعلم عند العالم فیما کان جاهلا، و الرجوع الی المشیر اذا کان الامر علیها مبهما، فلا یکون المراد من غنی العقل التفرد بکل شیء و الاستغناء عن التعلیم و الاستشاره، کیف؟ و النبی (صلی الله علیه و آله) مع کونه کل العقل و غیر محتاج الی المعلم مامور بالاستشاره مع امته فی الامور فقال تعالی: (و شاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی الله- 159 آل عمران). و تبین من ذلک ان اکبر الفقر الحمق لا یهتدی الی ان یرجع الی العالم فیما یجهل، و لا الی المشاره فیما لا یفهم و لا یعقل. و العجب یوجب الترفع و توقع الاحترام من الانام، فالمعجب یری نفسه فی مقام لا یری معه غیره فیبتلی بالوحشه و یمنع ترفعه من الانس و الخلطه مع ابناء جنسه، فیزید بذلک وحشته، فالعجب اوحش الوحشه. و الحسب هو الانتماء الی بیت رفیع یختلف الیه الناس و یحبون ذویه فاذا کان الانسان صاحب خلق حسن مع ابناء جنسه و بنی نوعه یجتمعون الیه و یحبونه. و المصادقه رابطه ودیه بین الصدیقین تقتضی المعاونه فی الامور و المشارکه فی دفع المحذور، فاذا کان الصدیق احمقا لا یمیز النفع من الضر، و لا الخیر من الشر و یجلبه رابطه الصداقه الی ایصال النفع الی صدیقه و لکن غباوته و حقه یجره الی ایصال الضرر الیه کما حکی فی اسطوره: رجل یصادق دبا فنام و اجتمع علی وجهه الذبان فاراد الدب دفعها فالقی علی وجهه حجرا قتله به. من اثر الصداقه الاعتماد علی الصدیق عند حدوث حاجه ماسه تقتضی الاستعانه المالیه او العملیه، و لکن اذا کان الصدیق بخیلا فربما یمنع اعانته احوج ما یکون الصدیق، و لو لم یعتمد علیه فربما لجا بقضاء حاجته الی غیره ممن کان یقضیها. و الفاجر المنهمک فی الشهوه قد خرق ستر الحیاء و خلع العفه فلا یبالی بما یصدر منه و لو کان بیع صدیقه بابخس ثمن، فلا یصلح للصداقه و یجب الحذر عنه و سلب الاعتماد علیه. و اما الکذاب فهو الذی صار الکذب عاده له و یحکی عما لا واقع له فشبهه (علیه السلام) بالسراب یتلالو فی البریه کانه ماء قریب المکان و کلما اسرع نحوه العطشان یبعد عند فلا یصل الیه ابدا، و الکذاب یعد الانسان فیخلفه و یقرب الیه المقاصد و یجلب الانسان نحوها، و لکن لا یصل الانان الی تلک المقاصد. الترجمه: بفرزندش حسن (علیه السلام) فرمود: پسر جانم چهار سفارش را از من نگهدار و چهار سفارش دیگر را که تا آنها را بکار بندی زیان نبری: راستی که بالاتر از هر بینیازی بینیازی در خردمندی است، و بزرگترین فقر و بینوائی حماقت است، وحشتناکترین همه وحشتها خودپسندیست، و ارجمندترین حسب خوشخوئی. پسر جانم مبادا با احمق دوستی کنی که میخواهد به تو سود رساند در عوض زیانت میرساند، و مبادا با بخیل دوستی کنی که هنگام نیازمندی به وی از تو روگردان میشود و مبادا با هرزه دوستی کنی که تو را به پشیزی میفروشد، و مبادا با دروغزن یارگردی که چون سراب است دور را به تو نزدیک نشان میدهد و نزدیک را دور.
گفت علی با حسنش کای پسر ***چار سخن دار ز من در نظر
چار دیگر نیز فزایم تو را ***تا که نیفتی تو به هر ماجرا
به ز خرد بهر تو سرمایه نیست ***حمق سر حاجت و بیمایهگی است
عجب زهر وحشتی افزونتر است ***خوشخوئی از هر حسبی بهتر است
دست کش از دوستی احمقان ***چون عوض نفع، دهندت زیان
دوست مگیری ز بخیلان که چون*** بیندت اندر، به زیانی فزون
از بر تو دور شود همچو باد*** دوستیت هیچ نیارد بیاد
دوستی هرزه مبادت نصیب*** چونکه فروشد به پشیزت، حبیب
هیچ به کذاب مکن دوستی*** همچو سراب است و تهی پوستی
دور نماید که به نزدیک تو است*** وآنچه بر تو است کند دور چست
(الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) قول المصنف: (و قال (علیه السلام) لابنه الحسن) و فی (الکافی): ان السجاد (علیه السلام) وصی ابنه الباقر (علیه السلام) بهذه الاربعه الاخیره، و زاد: و ایاک و مصاحبه القاطع لرحمه، فانی وجدته ملعونا فی کتاب الله فی ثلاثه مواضع، قال عز و جل: (فهل عسیتم ان تولیتم ان تفسدوا فی الارض و تقطعوا ارحامکم اولئک الذین لعنهم الله فاصمهم و اعمی ابصارهم)، (.. الذین ینقضون عهد الله من بعد میثاقه و یقطعون ما امر الله به ان یوصل و یفسدون فی الارض اولئک لهم اللعنه و لهم سوء الدار)، (الذین ینقضون عهد لله من بعد میثاقه و یقطعون ما امر الله به ان یوصل و یفسدون فی الارض اولئک هم الخاسرون). قوله (علیه السلام): (احفظ عنی اربعا و اربعا) لم یقل (علیه السلام) ثمانیا لان الکل لیست من واد واحد بل اربع منها من و ادبع من واد. (لا یضرک ما عملت معهن) هو دلیل علی اهمیه تلک الاربع. و لک الاربع: (اغنی الغنی العقل) روی (الکافی) عن الباقر (علیه السلام): لما خلق الله تعالی العقل استنطقه ثم قال له: اقبل. فاقبل، ثم قال له: ادبر. فادبر، ثم قال: و عزتی و جلالی ما خقلت خلقا هو احب الی منک و لا اکملتک الا فیمن احب، اما انی ایاک آمر و ایاک انهی و ایاک اعاقب و ایاک اثیب. (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) (و اکبر الفقر الحمق) روی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): ان الثواب علی قدر العق، ان رجلا من بنیاسرائیل کان یعبد الله فی جزیره من جزائر البحر خضراء نضره کثیره الشجر طاهره المیاه، و ان ملکا من الملائکه مر به فقال: یارب ارنی ثواب عبدک هذا. فاراه الله فاستقله، فاوحی الیه ان اصحبه فاتاه فی صوره انسی فقال له: من انت؟ قال: رجل عابد بلغنی مکانک و عبادتک فی هذا المکان فاتیتک لا عبد الله معک، فکان معه یومه ذلک. فلما اصبح قال له: ان مکانک لنزه و ما یصلح الا للعباده. فقال العابد: ان لمکاننا هذا عیبا. قال: و ما هو؟ قال: لیس لربنا بهیمه، فلو کان له حمار لرعیناه فی هذا الموضع فان هذا الحشیش یضیع. فاوحی تعالی الی الملک: انما اثیبه علی قدر عقله. و عن (مناقب ابن الجوزی): قال امیرالمومنین (علیه السلام): لا یزال العقل و الحمق یتغالبان علی الرجل الی ثمانیه عشر سنه، فاذا بلغها غلب علیه اکثرهما فیه. و فی (عیون القتیبی): قال اعرابی: لو صور الحمق لاضاء معه اللیل- یعنی تکون ظلمه اللیل بالنسبه الیه مضیئه. و فی کتاب (کلیله و دمنه): الادب یذهب عن العاقل السکر و یزید الاحمق سکرا، کما ان النهار یزید کل ذی بصر بصرا و یزید الخفافیش سوء بصر. (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) و فی(مجالس الشیخ) مسندا عن الباقر(علیه السلام) قال: اردت سفرا فاوصی الی ابی فقال: و ایاک ان تصاحب الاحمق او تخالطه، ان الاحمق هجنه، غائبا کان او حاضرا، ان تکلم فضحه حمقه و ان سکت قصر به عیه، و ان عمل افسد، و ان استرعی اضاع، لا علمه من نفسه یغنیه و لا علم غیره ینفعه، لا یطیع ناصحه و لا یستریح مقارنه، تود امه انها ثکلته و امراته انها فقدته، و یود جاره بعد داره، و جلیسه الوحده من مجالسته، ان کان اصغر من فی المجلس اعیی من فوقه و ان کان اکبرهم افسد من دونه. هذا، و قالوا: ارسل عجل بن لجیم فرسا له فی حلبه فجاء سابقا، فقیل له سمه یعرف به، فقام ففقا عینه و قال: قد سمیته اعور، فقال شاعر: رمتنی بنوعجل بداء ابیهم و ای عباد الله انوک من عجل الیس ابوهم عار عین جواده فاضحت به الامثال تضرب بالجهل و قالوا: قال ابوکعب القاص فی قصصه: ان النبی قال: فی کبد حمزه ما علمتم فادعوا الله ان یطعمنا من کبد حمزه. و قال مره فی قصصه: اسم الذئب الذی اکل یوسف کذا و کذا. فقیل له: ان یوسف لم یاکله الذئب. فقال: فهذا اسم الذئب الذی لم یاکل یوسف. و قالوا: خرج الخلیفه یوم عید الی المصلی و الطبول تضرب بین یدیه و الاعلام تخفق علی راسه، فقال رجل: اللهم لا طبل الا طبلک. فقیل له: لا تقل (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) هکذا فلیس لله طبل. فبکی و قال: ارایتم یجیء هو وحده لا یضرب بین یدیه طبل و لا ینصب علی راسه علم، فاذن هو دون الامیر. (و اوحش الوحشه العجب) روی(الکافی) عن الصادق(علیه السلام): ان عیسی(علیه السلام) کان من شرائعه السیح فی البلاد، فخرج فی بعض سیحه و معه رجل من اصحابه قصیر و کان کثیر اللزوم لعیسی، فلما انتهی عیسی(علیه السلام) الی البحر قال: (بسمالله) بصحه یقین منه، فمشی علی ظهر الماء. فقال الرجل القصیر- حین نظرالی عیسی(علیه السلام) جازه- (بسمالله) بصحه یقین منه، فمشی علی ظهر الماء و لحق بعیسی، فدخله العجب بنفسه فقال: هذا عیسی روحالله یمشی علی الماء و انا امشی علی الماء، فما فضله علی. فرمس فی الماء فاستغاث بعیسی (علیه السلام) فتناوله فاخرجه ثم قال له: ماقلت یا قصیر؟ قال: قلت کذا و دخلنی عجب. فقال(علیه السلام) له: لقد وضعت نفسک فی غیر الموضع الذی وضعک الله فیه فمقتک فتب الی الله تعالی. (و اکرم الحسب حسن الخلق) روی(الکافی) ان النبی(صلی الله علیه و آله) قال لبنی عبدالمطلب: الکم لن تسعوا الناس باموالکم فالقوهم بطلاقه و حسن البشر. و عن الصادق(علیه السلام): هلک رجل علی عهد النبی(صلی الله علیه و آله) فاتی الحفارین فاذا بهم لم یحفروا شیئا و شکوا ذلک الی النبی فقالوا: ما یعمل حدیدنا فی الارض فکانما یضرب به فی الصفاء. فقال: و لم، ان کان صاحبکم حسن الخلق ایتونی بقدح من ماء، فاتوه به فادخل یده فیه ثم رشه علی الارض رشا ثم قال: احفروا فحفروا فکانما کان رملا یتهایل علیهم. (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) و عنه(علیه السلام): اذا خالطت الناس فان استطعت الا تخالط احدا من الناس الا کانت یدک العلیا علیه فافعل، فان العبد یکون فیه بعض التقصیر من العباد و یکون له حسن الخلق فیبلغه الله بحسن خلقه درجات الصائم القائم. و فی خبر: ان قومالم یکن باس فی احسابهم سلبوها لسوء خلقهم، و ان قوما لم یکونوا ذوی احساب اعطوا لحسن خلقهم. (یا بنی ایاک و مصادقه الاحمق فانه یرید ان ینفعک فیضرک) فی(الکامل): کان ابوالحسن بن الفرات یقول: ان المقتدر یقتلنی- فصح قوله- فمن ذلک انه عاد من عنده یوما و هو مفکر کثیر الهم، فقیل له فی ذلک فقال: کنت عند المقتدر فما خاطبته فی شیء من الاشیاء الا قال لی: نعم. قلت له الشیء و ضده، فی کل ذلک یقول: نعم. فقیل له: هذا لحسن طنه بک و ثقته بما تقول و اعتماده علی شفقتک. فقال: لا و الله و لکنه اذن لکل قائل، و ما یومنی ان یقال له مر بقتل الوزیر فیقول: نعم. و الله انه قاتلی: اتق الاحمق ان تنصحه انما الاحمق کالثوب الخلق کلما رقعت منه جانبا حرکته الریح و هنا فانخرق او کصدع فی زجاج بین او کفتق و هو یعیی من رتق و اذا جالسته فی مجلس افسد المجلس منه بالخرق و اذا نهنهته کی یرعوی زاد جهلا و تمادی فی الحمق و قال آخر: فان النوک للاحساب غول و اهون دائه داء العیاء و من ترک العواقب مهملات فایسر سعیه سعی العناء فلا تثقن بالنوکی لشیء و لو کانوا بنی ماء السماء (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) و لیسوا قابلی ادب فدعهم و کن من ذاک منقطع الرجاء و من امثالهم(انت شوله الناصحه) قال ابن السکیت: کانت(شوله) امه لعدوان، رعناء و کانت تنصح لموالیها فتعود نصیحتها و بالا علیها لحمقها. و فی(الاغانی): کان الولید بن یزید یوما جالسا و عنده عمر الوادی و ابورقیه- و کان ضعیف العقل، و کان یمسک المصحف علی ام الولید- فقال الولید لعمر الوادی، و قد غناه صوتا: احسنت و الله انت جامع لذتی. و ابورقیه مضطجع و هم یحسبونه نائما، فرفع راسه الی الولید فقال له: و انا جامع لذات امک. فغضب الولید و هم به فقال له عمر الوادی: ما یعقل ابورقیه و هو صاح فکیف و هو سکران. فامسک عنه. (و اباک و مصادقه البخیل فانه یقعد) و نقل الطبعه(المصریه) (یبعد) غلط. (عنک احوج ما تکون الیه) الف سهل بن هارون- متولی خزانه حکمه المامون- رساله فی مدح البخل و ارسلها الی الحسن بن سهل، فوقع الحسن علیها: لقد مدحت ما ذم الله و حسنت ما قبح، و ما یقوم صلاح لفظک بفساد معناک، و قد جعلنا ثواب عملک سماع قولک فما نعطیک شیئا. (و ایاک و مصادقه الفاجر فانه یبیعک بالتافه) ای: الحقیر الیسیر. کان ابراهیم الصولی صدیقا لابن الزیات، فولی ابن الزیات الوزاره و الصولی علی الاهواز، فقصده ابن الزیات و وجه الیه بابی الجهم و امره (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) بکشفه فتحامل علیه تحاملا شدیدا، فکتب الیه یشکو ابا الجهم و یقول: هو کافر لا یبالی ما عمل. و کتب الیه: و کنت اخی باخاء الزمان فلما نبا حربت حربا عوانا و کنت اذم الیک الزمان فاصبحت فیک اذم الزمانا و کنت اعدک للنائبات فما انا اطلب منک الامانا ثم وقف الواثق علی تحامله علیه، فرفع یده عنه و امره ان یقبل منه ما رفعه و یرد الی الحضره مصونا، فلما احس بذلک بسط فی ابن الزیات و هجاه هجاء کثیرا فقال:
قدرت فلم تضرر عدوا بقدره و سمت بها اخوانک الذل و الرغما و کنت ملیا بالتی قد یعافها من الناس من یابی الدنیه و الذما و قال: دعوتک فی بلوی المت صروفها فاوقدت من ضغن علی سعیرها و انی اذا ادعوک عند ملمه کداعیه ببن القبور نصیرها و فی(الاغانی): قال بشار: و ما تحرک ایر فامتلا شبقا الا تحرک عرق فی آست ثم قال: فی آست من. و مر به تسنیم بن الحواری فسلم علیه فقال (فی است تسنیم) فقال له: ای شیء ویلک؟ فقال: لا تسل. فقال: قد سمعت ما اکره فاذکر لی سببه. فانشده البیت. فقال: ویلک ای شیء حملک علی هذا؟ قال: سلامک علی. قال: لا سلم الله علیک و لا علی ان سلمت علیک (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) بعدها. و بشار یضحک. (و ایاک و مصادقه الکذاب، فانه کالسراب یقرب علیک البعید و یبعد علیک القریب) السراب: الذی تراه نصف النهار کانه ماء. فی(المناقب): کتب ملک الروم الی معاویه یساله عن خصال، فکان فیما ساله: اخبرنی عن لا شیء. فتحیر فقال عمرو بن العاص: وجه فرسا فارها الی عسکر علی لیباع، فاذا قیل للذی معه: بکم؟ یقول: بلا شیء، فعسی ان تخرج المساله. فجاء الرجل الی عسکر امیرالمومنین فمر(علیه السلام) به و معه قنبر فقال: یا قنبر ساومه. فقال: بکم الفرس. قال: بلا شیء. قال: یا قنبر خذ منه. قال: اعطنی لا شیء. فاخرجه الی الصحراء واراه السراب فقال: و کیف؟ قال: اما سمعت الله تعالی یقول( … یحسبه الظمان ماء حتی اذا جاءه لم یجده شیئا … ).
و تسال: لماذا قال: اربعا و اربعا، و لم یقل: ثمانی وصایا؟. و اجاب بعض الشارحین بان الاربع الاولی تعود الی ذات الانسان من حیث هو، و الثانیه من حیث سلوکه مع الناس!.. و هذا مجرد حدس و تکهن، و الاقرب حمل الکلام علی التوکید و التحقیق، و مهما یکن فالمعنی واحد، و الوصایا الثمانیه هی: 1- العقل، و لیس المراد به هنا عقل اینشتاین و ادیسون و غیر هما من العقول الریاضیه، بل المراد العقل الذی یقدر العواقب، و یدفع بصاحبه الی التواضع و فعل الخیرات، و یبتعد به عن الرذائل و المهلکات کالکذب و الظلم و العجب، و ما الی ذلک. 2- الحمق، و هو ضد العقل الذی اشرنا الیه، و الاحمق افقر الفقراء، لا ینتفع بعظه، و لا یستفید من تجره، و یتعجل الامور بلا رویه، و لا یدرک عواقبها الا بعد الفوات. 3- العجب، و هو جهل و صلافه، و المعجب بنفسه ثقیل علی کل قلب، و لذا یعیش غریبا بین قومه. قال الامام فی الرساله 30: الغریب من لم یکن له حبیب. 4- حسن الخلق، و اساسه الصبر و الرفق و سعه الصدر، و البعد عما یشین الکرام و اهل المروئات. 5- مصادقه الاحمق، لانه تضر و لا تنفع.. انه ینصحک بصدق و اخلاق و لکن بلا عقل و لا علم. 6- مصادقه البخیل، لانه ضنین بالحق و الوفاء.. یاخذ منک و لا یعطیک الا التجاهل و الخذلان. 7- مصادقه الفاجر، لانه لا یعرف و لا یتعرف الا علی صکوک البیع و الشراء و یعقد الصفقات مع الشیطان علی دینه و وطنه، فلا بدع اذا باع صدیقه بانجس الاثمان. 8- مصادقه الکذاب، لانها نفاق و ریاء، و تلبیس و تضلیل تریک الممکن مستحیلا، و المستحیل ممکنا.
… اوحش الوحشه العجب: العجب بضم فسکون و من اعجب بنفسه مقته الناس فلا یوجد له انیس فهو فی وحشه دائما … احوج ما تکون الیه: احوج حال من الکاف فی عنک … فانه یبیعک بالتافه: التافه القلیل
امام علیهالسلام (در اندرز) به فرزندش (امام) حسن علیهالسلام- فرموده است: ای پسرک من به خاطر دار از من چهار و چهار چیز را که با آنها آنچه به جا آوری تو را زیان نرساند (گفتهاند: اینکه امام علیهالسلام فرموده چهار و چهار برای آن است که چهار اول مربوط به خود شخص است و چهار دوم درباره رفتار با دیگران میباشد، پس اول از چهار چیزی که مربوط به خود شخص است) سرآمد بینیازیها خرد است (که به وسیله آن شخص سعادت و نیکبختی در دنیا و آخرت را به دست میآورد) و (دوم) بیشترین نیازمندی بیخردی است (که سبب بدبختی دو سرا است) و (سوم) بالاترین ترس خودپسندی است (که خودپسند با کسان خو نگیرد و به این جهت با او دشمن شوند و همیشه ترسناک باشد) و (چهارم) گرامیتر بزرگی نیکخوئی است (که نیکخو نزد همگان بزرگوار است). ای پسرک من (اول از چهار چیزی که درباره رفتار با دیگران است) از دوستی با احمق بپرهیز که او میخواهد به تو سود رساند زیان میرساند (چون احمق موارد سود و زیان را تشخیص نمیدهد) و (دوم) بپرهیز از دوستی به انجیل که او (بر اثر بخل و زفتی که دارد) از تو باز میدارد آنچه را که بسیار به آن نیازمند باشی، و (سوم) بپرهیز از دوستی با بدکار که او تو را به اندک چیزی میفروشد (چون کسی که سعادت خود را بر اثر چیز کمی از دست بدهد البته تو را به بهای کمتری خواهد فروخت) و (چهارم) بپرهیز از دوستی با کسی که بسیار دروغ میگوید که او مانند سراب (آب نمائی که در زمین هموار به شکل آب دیده میشود) است که دور را برای تو نزدیک و نزدیک را دور میگرداند (برای انجام دادن اغراض نادرست خودکار سخت را آسان و آسان را سخت مینمایند).
عظمت عقل و حسن خلق و ارزش آنها روشن است همین دو صفت بزرگ بود که در وجود نازنین پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بود و سبب رونق اسلام گردید. نادانی و خودخواهی سرچشمه بیشتر رذائل اخلاقی است به همین جهت قرآن آن همه راجع به تقویت عقل و رشد فکری سفارش نموده است.
و قال علیهالسلام لابنه الحسن علیهالسلام: (یا بنی) اصله (ابنی) حذف الالف للتصغیر، و التصغیر هنا یفید العطف و اللطف (احفظ عنی اربعا و اربعا) و حیث ان کل اربع مسلوک فی سلک خاص، لم یقل ثمانیا (لا یضرک) ضررا بالغا (ما عملت معهن) من الاعمال التی لیست بمحرمه، و من المعلوم ان الاعمال المباحه ایضا فیها ضرر عدم ادراک الدرجات الرفیعه المهیات للمتقین، بالاضافه الی الحساب-. اما الاربعه الاولی ف (ان اغنی الغنی العقل) فانه یوجب کل خیر، و لذا هو من الفضل اقسام الغنی بالمال او بالجاه او بالاولاد او ما اشبه، و من المعلوم ان العقل فسم منه اکتسابی، فهذا تحریض علی اکتساب ذلک و العمل به (و اکبر الفقر الحمق) لانه یوجب ذهاب دنیا الانسان و آخرته، و ای فقر شر من هذا؟ و الحمق باعتبار ان قسما منه اکتسابی یصح التحذیر منه (و اوحش الوحشه العجب) فان من اعجب بنفسه کرهه الناس فلا یجد انیسا، فهو فی وحشه الانفراد طیله حیاته (و اکرم الحسب حسن الخلق) الحسب ما یکتسبه الانسان- مقابل النسب الذی لیس للانسان فیه صنیع- و من المعلوم ان حسن الخلق یحصل من خیر الدنیا و الاخره ما لا یحصله غیره، و لو کان افضل الناس علما و مالا و ما اشبه (یابنی ایاک و مصادقه الاحمق) فلا تکن صدیقا له (فان یرید ان ینفعک فیضرک) لانه یعمل ما لا یلیق بک لحمقه، فیکون عمله سببا لضررک (و ایاک و مصادقه البخیل) فلا تکن صدیقه (فانه یبعد عنک) ای یتبعد لئلا تطلبه بحاجه (احوج ما تکون الیه) ای فی حاله احتیاجک الشدید، لانه بخیل لا یرید ان ینفق علیک، و ما فائده مثل هذا الصدیق؟. (و ایاک و مصادقه الفاجر) ای الفاسق الذی کل همه شهوته (فانه یبیعک بالتافه) ای الشیء القلیل، اذ لو دار الامر بینک و بین شهوته باعک فی سبیل ارضاء شهوته، و مصادقه مثل هذا الانسان غبن و خساره. (و ایاک و مصادقه الکذاب فانه کالسراب) الذی یترائی للانسان فی الصحراء مائا، فاذا جائه لم یجده شیئا (یقرب علیک البعید) بکذبه (و یبعد علیک القریب) و ذلک یوجب اختلال المیزان عندک فترتب آثار البعید علی القریب، و بالعکس، و ذلک ما یوجب خبلا و فسادا.
اللغه: الحمق: قله العقل و ضعفه او فساده. العجب: حاله نفسیه یری الانسان من خلاله انه اعظم من غیره. الفاجر: الفاسق الذی لا دین له. التافه: القلیل الحقیر. السراب: ما یترایء فی الصحراء انه شیء و هو لیس بشیء. الشرح: وصیه حنونه من قلب کبیر و برقه و عطف الابوه یخاطبه یا بنی … انها امور ثمانیه تغطی کل العیوب و تقضی علی کل الهنات و تقیل کل العثرات. 1- ان اغنی الغنی العقل: و العقل جوهره مکنونه بها یصح ان یسمی الانسان انسانا … بالعقل یکتسب الانسان طاعه الرحمن و به یعصی الشیطان … به یعرف مصادر الامور و مواردها و به یدرک الانسان الحسن من القبیح به یبعد عن الشر و یقبل نحو الخیر … انه اغنی الغنی و اعظم الثروات لان به یکتسب الدنیا و الاخره … 2- و اکبر الفقر الحمق: لان الحمق ضد العقل و الاحمق لا یسمع الی موعظه و لا یقبل رای عاقل و یتعجل الامور قبل اوانها و یفسدها فی وقتها فهو اکبر الفقر لانه یفقد به الاصدقاء و الصالحات. 3- و اوحش الوحشه العجب: فان المعجب بنفسه الذی یراها اعظم من غیره و فوق غیره فیتکبر علی الناس ینفرون منه و یبتعدون عنه فیعیش الوحده و الوحشه عکس المتواضع السموح. 4- و اکرم الحسب حسن الخلق: فان حسن الخلق یستقطب حولک الخلق و یوجب لک ثناء الناس و مدحهم فان سعه الصدر و طول الاناه و العفو و الصفح من اعظم ما یوجب المدح و الاطراء … 5- یا بنی ایاک و مصادقه الاحمق فانه یرید ان ینفعک فیضرک: حذره من مصادقه الاحمق الذی مر ذکره لان تصرفاته لا تستند الی عقل و لا تعتمد علی فکر و علل ذلک من حیث انه یرید ان ینفعک فیضرک. 6- و ایاک و مصادقه البخیل فانه یقعد عنک احوج ما تکون الیه: نهاه ایضا عن مصادقه البخیل الذی یسییء الظن بالله فیشد یده علی الدرهم فان هذا لا یعینک عندما تکون باشد الحاجه بل یتخلی عنک و ما انت فیه من الحاجه … 7- و ایاک و مصادقه الفاجر فانه یبیعک بالتافه: و نهی عن مصادقه الفاجر و هو العاهر الذی لیس له هم الا قضاء شهوته و الوصول الی لذته فانه لدنائته و سفالته یستبدلک باقل الاثمان و احقرها ففی مقابل لذته یقضی علیک من اجل امراه او کاس خمر او امنیه ینشدها. 8- و ایاک و مصادقه الکذاب فانه کالسراب یقرب علیک البعید و یبعد علیک القریب: و نهاه عن مصادقه الکذاب الذی لا یتورع عن اختلاق الاحداث و نسبتها الی من یشاء بدون رادع من دین او ضمیر انه کالسراب فی الصحراء تظن انه شیء و هو لیس بشیء تتحرک نحوه و کلما تحرکت ابتعد عنک و هکذا الکذاب اذا اراد امرا قربه منک و سهله علیک و زینه لک و اذا ابغض شیئا عظمه و حقره و بعده و قبحه فی عینک … انه ینتقل من الضد الی ضده فیرمیک فی المشاکل و الاحداث و یجری علیک المصائب و الویلات.
«امام علیه السّلام به پسرش حسن علیه السّلام فرموده است: پسرم چهار چیز و چهار چیز دیگر را از من به یاد دار که هر گاه به آنها عمل کنی زیان نبینی. توانگرترین توانگری، خرد است و نابخردی، بزرگترین درویشی است، وحشت آورترین تنهایی، خود پسندی است و گرامی ترین نسب، خوش خویی است. پسرم از دوستی با نابخرد بپرهیز که می خواهد به تو سود رساند ولی زیان می زند، و از دوستی با بخیل پرهیز کن که او چیزی را که سخت نیازمند آن باشی از تو دریغ می دارد، و از دوستی تبهکار بپرهیز که تو را به بهای اندک می فروشد، و از دوستی دروغگو بپرهیز که چون سراب است دور را به تو نزدیک و نزدیک را به تو دور می نماید.»
و قال علیهالسلام
لِاِبْنِهِ الْحَسَنِ علیه السلام:یَا بُنَیَّ،احْفَظْ عَنِّی أَرْبَعاً،وَ أَرْبَعاً،لَا یَضُرُّکَ مَا عَمِلْتَمَعَهُنَّ:إِنَّ أَغْنَی الْغِنَی الْعَقْلُ،وَ أَکْبَرَ الْفَقْرِ الْحُمْقُ،وَ أَوْحَشَ الْوَحْشَةِ الْعُجْبُ، وَ أَکْرَمَ الْحَسَبِ حُسْنُ الْخُلُقِ.یَا بُنَیَّ،إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْأَحْمَقِ،فَإِنَّهُ یُرِیدُ أَنْ یَنْفَعَکَ فَیَضُرَّکَ؛وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْبَخِیلِ،فَإِنَّهُ یَقْعُدُ عَنْکَ أَحْوَجَ مَا تَکُونُ إِلَیْهِ؛وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْفَاجِرِ،فَإِنَّهُ یَبِیعُکَ بِالتَّافِهِ؛وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْکَذَّابِ، فَإِنَّهُ کَالسَّرَابِ:یُقَرِّبُ عَلَیْکَ الْبَعِیدَ،وَ یُبَعِّدُ عَلَیْکَ الْقَرِیبَ .
امام علیه السلام به فرزندش امام حسن علیه السلام فرمود:
فرزندم! چهار چیز:و چهار چیز را،از من حفظ کن که با حفظ آن هر کار کنی به تو زیان نخواهد رسید:بالاترین سرمایهها عقل است و بزرگترین فقر حماقت و نادانی است،بدترین وحشت خودپسندی است و برترین حسب و نسب اخلاق نیک است.فرزندم از دوستی با احمق برحذر باش،چرا که او میخواهد به تو منفعت رساند ولی زیان میرساند (زیرا بر اثر حماقتش سود و زیان را تشخیص نمیدهد) و از دوستی با بخیل دوری کن،زیرا به هنگامی که شدیدترین نیاز را به او داری تو را رها میسازد و از دوستی با انسان فاجر بپرهیز،چرا که تو را به اندک چیزی میفروشد و از دوستی با دروغگو بر حذر باش،چرا که او مثل سراب است؛دور را در نظر تو نزدیک و نزدیک را در نظر تو دور میسازد (و حقایق را به تو وارونه نشان میدهد). ( . سند گفتار حکیمانه: قسمتی از این گفتار پرمایه حکمتآمیز را جاحظ قبل از سید در کتاب المائة المختارة آورده و قاضی قضاعی هم که بعد از سیّد رضی میزیسته آن را با سخنان دیگری از امیر مؤمنان تحت عنوان«وصیت علی علیه السلام به فرزندش امام حسن هنگامی که ابن ملجم فرق مبارکش را با شمشیر شکافت»بیان کرده است و اضافات آن به خوبی نشان میدهد که آن را از منبع دیگری گرفته است.زمخشری نیز آن را در جزء اول از ربیع الابرار آورده و ابن عساکر مورخ معروف نیز در تاریخ خود آن را با اضافاتی ذکر نموده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 36). در کتاب تمام نهجالبلاغه،این سخن به عنوان بخشی از اندرزنامه امام به فرزندش آمده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 964). )
چهار نکته سرنوشتساز
امام علیه السلام در این گفتار پربار حکمتآمیزش خطاب به فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام و در واقع خطاب به همه انسانها میفرماید:«فرزندم! چهار چیز و چهار چیز را از من حفظ کن که با آن هر کار کنی به تو زیان نخواهد رسید»؛ (قَالَ لْاِبْنِهِالْحَسَنِ علیه السلام:یَا بُنَیَّ،احْفَظْ عَنِّی أَرْبَعاً،وَ أَرْبَعاً،لَا یَضُرُّکَ مَا عَمِلْتَ مَعَهُنَّ) .
در اینجا این سؤال پیش میآید که امام علیه السلام چرا نفرمود من هشت چیز را به تو توصیه میکنم،بلکه فرمود:چهار چیز و چهار چیز.
پاسخ سؤال این است که امام میخواهد بدین وسیله مخاطب را متوجه تفاوت این دو را با هم سازد،زیرا چهار قسمت اول ناظر به صفات«اخلاقی» است و چهار قسمت دوم ناظر به امور«رفتاری»و اضافه بر این چهار قسمت اول از باب اوامر است و چهار قسمت دوم از باب نواهی.
امام در چهار قسمت اول نخست میفرماید:«(فرزندم) بالاترین سرمایهها عقل است»؛ (إِنَّ أَغْنَی الْغِنَی الْعَقْلُ) .
انسانی که دارای عقل کافی است هم از نظر معنوی غنی است و هم از نظر مادی؛از نظر معنوی عقل،او را به سوی خدا و اعتقاد صحیح و فضایل اخلاقی و اعمال صالحه دعوت میکند،زیرا عواقب شوم رذایل اخلاقی را به خوبی درک مینماید و او را از آن باز میدارد و در امور مادی با حسن تدبیر و همکاری صحیح با دیگران و تشخیص دوست و دشمن و درک فرصتها و استفاده صحیح از نیروی دیگران به فواید و برکات مادی میرساند،بنابراین سرمایه پیروزی در دنیا و آخرت عقل است.
استثنایی که بعضی از شارحان به این اصل کلی زدهاند که منظور از عقل، آنجاست که از طریق مشورت نتوان کاری کرد صحیح به نظر نمیرسد،زیرا در مورد مشورت نیز عقل است که انسان را به استفاده از افکار دیگران و عمل کردن به نتیجه مشورت دعوت میکند.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«قِوَامُ الْمَرْءِ عَقْلُهُ وَ لَا دِینَ لِمَنْ لَا عَقْلَ لَهُ؛ اساس کار انسان عقل اوست و آنکس که عقل ندارد دین ندارد». ( .بحارالانوار،ج 1،ص 94،ح 29.)
در حدیث دیگری از امیر مؤمنان میخوانیم:
«الْعَقْلُ مَرْکَبُ الْعِلْمِ وَ الْعِلْمُ مَرْکَبُ الْحِلْمِ؛ عقل مرکب علم و دانش و علم مرکب حلم (و اخلاق) است». ( .غررالحکم،ص 52،ح 437 و صلی الله علیه و آله 44،ح 114.)
در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَا قَسَمَ اللَّهُ لِلْعِبَادِ شَیْئاً أَفْضَلَ مِنَ الْعَقْلِ فَنَوْمُ الْعَاقِلِ أَفْضَلُ مِنْ سَهَرِ الْجَاهِل؛ خداوند چیزی برتر از عقل در میان بندگانش تقسیم نکرده،لذا خواب عاقل برتر از بیداری (و شبزندهداری) جاهل است». ( .کافی،ج 1،ص 12،ح 11. )
در حدیث دیگری در کتاب شریف کافی«اصبغ بن نباته»از علی علیه السلام نقل میکند که جبرئیل بر آدم نازل شد و گفت:من مامورم تو را در میان سه چیز مخیر سازم که یکی را بر گزینی و آن دو را رها سازی.آدم گفت:آن سه چیز کدام است؟ جبرئیل گفت:عقل و حیا و دین است.آدم گفت:من عقل را برگزیدم.
جبرئیل به حیا و دین گفت:شما برگردید و عقل را رها کنید.آنها گفتند:ای جبرئیل
«إِنَّا أُمِرْنَا أَنْ نَکُونَ مَعَ الْعَقْلِ حَیْثُ کَانَ؛ ما ماموریم هر جا که عقل است با او باشیم.جبرئیل گفت پس به ماموریت خود عمل کنید و به آسمان رفت». ( .کافی،ج 1،ص 10،ح 2.)
البته منظور از عقل در اینجا کمال عقل است،زیرا آدم دارای عقل بود که در این گزینش آن را برگزید.
نقطه مقابل جمله اول چیزی است که امام علیه السلام در دومین جمله از گفتار حکیمانه خود بیان کرده است.میفرماید«بزرگترین فقر حماقت و نادانی است»؛ (وَ أَکْبَرَ الْفَقْرِ الْحُمْقُ) .
زیرا آدم احمق هم آخرت خود را به باد میدهد و هم دنیایش را.او منافع زودگذر را بر سعادت جاویدانش مقدم میدارد و لذت ناپایدار را بر سعادت پایدار.به همین دلیل روز رستاخیز دستش از حسنات ته است و پشتش از بار سیئات سنگین.در دنیا نیز بر اثر ندانمکاریها دوستان خود را از دست میدهد و منافع آنی را بر درآمدهای آینده مقدم میشمرد.بخل و تنگنظری که لازمه حماقت است مردم را به او بدبین میکند و تدبیر لازم برای تمشیت امور مادی را از دست میدهد وبه همین دلیل فقر عقل باعث فقر در زندگی مادی او نیز میشود.
یکی از مشکلات مهم کار احمق نیز مشکل بودن درمان اوست،زیرا او مانند بیماری است که نه دارو میخورد و نه پرهیز میکند.مطابق آنچه مرحوم مفید در کتاب اختصاص آورده در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إنَّ عیسَی بْنَ مَرْیَمَ قالَ:دَاوَیْتُ الْمَرْضَی فَشَفَیْتُهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أَبْرَأْتُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ عَالَجْتُ الْمَوْتَی فَأَحْیَیْتُهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ عَالَجْتُ الْأَحْمَقَ فَلَمْ أَقْدِرْ عَلَی إِصْلَاحِه؛ حضرت عیسی بن مریم گفت:من بیماران (غیر قابل علاج) را مداوا کردم و آنها را به اذن خدا بهبودی بخشیدم.نابینای مادرزاد و مبتلا به بیماری برص را به اذن خدا شفا دادم حتی مردگان را به اذن خدا زنده کردم؛ولی به سراغ معالجه احمق رفتم و نتوانستم او را اصلاح کنم. ( .میزان الحکمه،ماده احمق،ح 4418؛بحارالانوار،ج 14،ص 323،ح 35. )
در ذیل حدیث بالا تفسیری برای احمقِ غیر قابل علاج آمده؛هنگامی که از آن حضرت سؤال کردند احمق کیست گفت:احمق کسی است که تنها به رأی خود و شخص خود عقیده دارد و تمام فضیلت را برای خود روا میداری و چیزی بر ضد خود قائل نیست،حق را به طور کامل برای خود میشمرد و هیچ حقی برای دیگری بر خود روا نمیداند.این همان احمقی است که راهی برای درمان او نیست.
در اینکه احمق چه کسی است نیز روایات متعددی از معصومان علیهم السلام وارد شده است.در حدیثی از امام امیرمؤمنان علی علیه السلام در کلمات قصار میخوانیم:
«مَنْ نَظَرَ فِی عُیُوبِ النَّاسِ فَأَنْکَرَهَا ثُمَّ رَضِیَهَا لِنَفْسِهِ فَذَلِکَ الْأَحْمَقُ بِعَیْنِهِ؛ کسی که عیوب مردم را میبیند و آن را بد میشمرد سپس آن را برای خود میپذیرد،او عینا آدم احمقی است». ( .کلمات قصار،حکمت 349.)
از تفسیرهایی که برای احمق در بالا ذکر شد روشن میشود که چرا احمق هم دین خود را از دست میدهد و هم دنیای خود را.
در تواریخ داستانهای زیادی از افراد احمق نقل شده که نشان میدهد تا چه اندازه آنها از نظر اعتقاد و مسائل اجتماعی ناتوان هستند.در شرح نهج البلاغه علّامه شوشتری آمده است که روزی یکی از خلفا در عید فطر یا قربان به سوی مصلّا میرفت،طبلها در مقابل او مشغول به زدن بودند و پرچمها در بالای سر او در اهتزاز مرد نادانی حضور داشت سر به آسمان بلند کرد و عرض کرد:«أللّهُمَّ لا طَبْلَ إلّا طَبْلُکَ؛خداوندا طبل تنها طبل توست!»کسی به او گفت:این سخن را نگو.خدا طبل ندارد.گریه کرد و گفت:پس فکر میکنید او هنگامی که میآید تک و تنهاست نه طبلی جلوی او مینوازند و نه پرچمی بالای سر اوست.در این صورت او از خلیفه زمان ما هم پایینتر است.
در عیون الاخبار«ابن قتیبه دینوری»طبق نقل علّامه شوشتری آمده است شخص احمقی میگفت من اسم گرگی که یوسف را خورد میدانم؛اسمش فلان بود.به او گفتند:یوسف را گرگ نخورد.گفت:پس این اسم،اسم همان گرگی است که یوسف را نخورد. ( .بهج الصباغه،ج 13 صلی الله علیه و آله 417.)
سپس در سومین جمله از این کلمات نورانی میفرماید:«بدترین تنهایی و وحشت خودبینی و خودپسندی است»؛ (وَ أَوْحَشَ الْوَحْشَةِ الْعُجْبُ) .
«وحشت»در لغت هم به معنای تنهایی آمده است و هم به معنای ترس و ناراحتی ناشی از آن و به یقین،افراد خودبزرگبین دوستان خود را به زودی از دست میدهند،زیرا مردم حاضر نیستند زیر بار چنین افراد خودبین و خودخواهی بروند و به این ترتیب در زندگی تنهای تنها میمانند.
در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام که در غررالحکم آمده میخوانیم:
«آفَةُ اللُّبِّ العُجْبُ؛ آفت عقل خودبینی و خودپسندی است». (.غررالحکم،ح 848. )
در حدیث دیگری از همان حضرت در همان منبع آمده است:
«إزراءُ الرَّجُلِ عِلَّةَ نَفْسِهِ بُرْهانُ رِزانَةِ عَقْلِهِ وَ عِنْوانُ وُفُورِ فَضْلِهِ وَ إعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ بُرْهانُ نَقْصِهِ وَ عُنْوانُ ضَعْفِ عَقْلِهِ؛ خوردهگیری انسان نسبت به خویشتن (و کارهای خود) دلیل بر قوت عقل او و گواه فزونی فضل اوست و خودپسندی انسان دلیل بر نقص او و گواه ضعف عقل اوست». ( .همان،ح 4814.)
سرانجام در چهارمین دستور انسانساز میفرماید:«برترین حسب و نسب اخلاق نیک است»؛ (وَ أَکْرَمَ الْحَسَبِ حُسْنُ الْخُلُقِ) .
حسب در لغت هم به شرافتهای ذاتی و صفات برجسته اطلاق شده و هم به شرافت پدران و اجداد،بنابراین منظور امام این است که بالاترین شرافت ذاتی و اکتسابی از پدران و اجداد دارا بودن حسن خلق است،زیرا بیش از هر چیز جاذبه دارد و قلوب را متوجه انسان میکند و شرافتهای دیگر تا این حد توان ندارند.
درباره اهمیت حسن خلق آیات و روایات فراوانی وارد شده تا آنجا که قرآن حسن خلق را یکی از عوامل مهم پیروزی پیغمبر میشمرد و میفرماید: ««فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ»؛ پس تو به لطف و رحمت الهی با آنان نرمخو شدی و اگر درشتخوی و سختدل بودی بیشک از گرد تو پراکنده میشدند»و در جای دیگر خطاب به پیغمبر اکرم میفرماید: ««وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ»؛ تو اخلاق بسیار برجستهای داری». (.قلم،آیه 4.)تأثیر این اخلاق در پیشرفت پیغمبر به اندازهای بود که بعضی آن را به عنوان معجزه اخلاقی پیغمبر میشمرند.
در حدیثی از پیغمبر اکرم میخوانیم:
«حُسْنُ الْخُلُقِ یُثْبِتُ الْمَوَدَّةَ؛ اخلاق خوب دوستی را (با مردم) تثبیت میکند». ( .بحار الانوار،ج 74،ص 150،ح 71. )
در فواید حسن خلق از امیر مؤمنان در غرر الحکم چنین آمده است:
«حُسْنُ الْخُلْقِ یَدِّرُ الْأرْزاقِ وَ یُونِسُ الرِّفاقَ؛ حسن خلق روزی انسان را فراوان میسازد و به دوستان آرامش میبخشد». ( .غرر الحکم،ح 5382.)
ما خود میبینیم که افراد صاحب حسن خلق در زندگی مادی خویش نیز بسیار موفقاند،همان گونه که در بحار الانوار از علی علیه السلام نقل شده:
«فِی سَعَةِ الْأَخْلَاقِ کُنُوزُ الْأَرْزَاق؛ در حسن خلق گنجهای روزی نهفته شده است». ( .غرر الحکم،ح 5383. )
امام علیه السلام بعد از ذکر این چهار جمله حکمتآمیز درباره عقل و حمق و عُجب و حسن خلق به چهار نکته دیگر درباره ترک دوستی با چهار گروهی که صفات زشتی دارند میپردازد.
نخست میفرماید:«فرزندم از دوستی با احمق برحذر باش،چرا که او میخواهد به تو منفعت برساند ولی زیان میرساند (زیرا بر اثر حماقتش سود و زیان را تشخیص نمیدهد)»؛ (یَا بُنَیَّ،إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْأَحْمَقِ،فَإِنَّهُ یُرِیدُ أَنْ یَنْفَعَکَ فَیَضُرَّکَ) .
«مصادقت»به معنای دوستی است و میدانیم دوستی افراد با یکدیگر سرنوشت آنها را به هم پیوند میزند و هر یک در زندگی دیگری تأثیر میگذارد.
احمق کسی است که بر اثر نادانی گرفتار اشتباهات بزرگ میشود؛خوب را بد و بد را خوب میپندارد.تنها به ظاهر امور قضاوت میکند غافل از اینکه گاه آنچه ظاهرش زیانآور است باطنی پرسود دارد و یا آنچه آغازش ضرر دارد پایانش بسیار پر فایده است.
به همین دلیل گاه با اصرار،دوست خود را وادار به انجام کاری میکند که عاقبت دردناکی دارد و به عکس از کاری باز میدارد که سرانجامش بسیار قرین موفقیت و سعادت است و چون وسوسههای چنین فرد احمقی خواه ناخواه ممکن است در انسان اثر بگذارد،امام میفرماید پیوند دوستی خود را با چنین افرادی قطع کن.
در بعضی از روایات آمده است که با احمق مشورت نکنید:امام صادق علیه السلام مطابق آنچه در کتاب تحف العقول آمده است میفرماید:
«لَا تُشَاوِرْ أَحْمَقَ؛ با فرد نادان مشورت نکن (که از آن زیان خواهی دید)». ( .تحف العقول،ص 315.)
در حدیث دیگری از امام صادق از پیغمبر میخوانیم:چهار چیز قلب انسان را میمیراند از جمله گفت و گوی با احمق است
(وَ مُماراةُ الْأحْمَقِ) . ( .بحار الانوار،ج 70،ص 349.)
سپس در جمله حکمتآمیز دوم میفرماید:«از دوستی با بخیل برحذر باش، زیرا به هنگامی که شدیدترین نیاز را به او داری تو را رها میسازد»؛ (وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْبَخِیلِ،فَإِنَّهُ یَقْعُدُ عَنْکَ أَحْوَجَ مَا تَکُونُ إِلَیْهِ) .
بخیل انواع و اقسامی دارد.سادهترین آن این است که حاضر نیست از مواهبی که خدا به او داده در اختیار دیگران بگذارد،هرچند بسیار بیش از نیاز در اختیار دارد و نوع دیگر از بخیل این است که خودش هم حاضر به مصرف آن مواهب نیست؛یعنی نسبت به خود بخل میورزد و بدترین انواع بخل کسی است که از استفاده کردن مردم از مواهب یکدیگر ناراحت میشود.
امام در اینجا میفرماید:دوستان گاه به یکدیگر نیازمند میشوند و حتی گاهی به قدری نیاز شدید است که سرنوشت انسان را رقم میزند و اگر دوست،بخیل باشد در چنین حالتی نیز انسان را رها میسازد.اما اگر خودش نیازمند شود انتظار هرگونه کمک را دارد.
در روایات مشورت،از شور با بخیل نیز نهی شده است؛در عهدنامه مالک اشتر قبلا خواندیم که امام به مالک دستور میدهد:
«لَا تُدْخِلَنَّ فِی مَشُورَتِکَ بَخِیلاً یَعْدِلُ بِکَ عَنِ الْفَضْلِ وَ یَعِدُکَ الْفَقْر؛ هرگز بخیل را در مشاوران خود داخل مکن، زیرا از کمک کردن به دیگران مانع میشود و وعده فقر به تو میدهد». ( .نهج البلاغه،نامه 53.)
سومین کسی را که امام فرزندش را از دوستی با او نهی میکند افراد فاجر و فاسق و بیبند و بار اند.میفرماید:«از دوستی با انسان فاجر بپرهیز،چرا که تو را به اندک چیزی میفروشد»؛ (وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْفَاجِرِ،فَإِنَّهُ یَبِیعُکَ بِالتَّافِهِ ( .«تافه»بهمعنای چیز بیارزش است. )) .
اینگونه افراد پیوسته به دنبال هوا و هوس خویش اند؛نه وجدان بیداری دارند و نه شخصیت و شرف و نه دین و ایمان درستی.به همین دلیل هر زمان هوا و هوس آنها اقتضا کند به دنبال آن میروند و دوستان خود را به اندک چیزی میفروشند.
در آخرین و چهارمین جمله پرنور و حکمتآمیزش میفرماید:«از دوستی با دروغگو برحذر باش،چرا که او مثل سراب است؛دور را در نظر تو نزدیک و نزدیک را در نظر تو دور میسازد (و همچون سراب،حقایق را به تو وارونه نشان میدهد)»؛ (وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْکَذَّابِ،فَإِنَّهُ کَالسَّرَابِ:یُقَرِّبُ عَلَیْکَ الْبَعِیدَ، وَ یُبَعِّدُ عَلَیْکَ الْقَرِیبَ) .
آدم کذاب و بسیار دروغگو خواه این رذیله اخلاقیاش ناشی از بیبند و باری و ضعف ایمان باشد یا بر اثر علاقه به منافع زودگذر خود،دوستی با او خطرناک است.گاه عوامل پیروزی برای رسیدن به یک هدف فراهم میشود؛اما او با دروغهایش رسیدن به آن را غیر ممکن و محال میشمرد و فرصتها از این طریق از دست میرود و گاه به عکس،کارهایی پیش روی انسان است که شرایط آن فراهم نشده و ورود در آن مایه شکست است؛اما این دروغگوی بیبند و بار چنان سخن میگوید که گویی فردا انسان به مقصود میرسد.
میدانیم سراب منظرهای است که در بیابان به هنگام گرمای هوا پیدا میشود و از دور چیزی شبیه آب به چشم میخورد (در حالی که بر اثر اختلاف فشردگی طبقات در آن هوای گرمای آفتاب عکس گوشهای از آسمان آبی به روی زمین میافتد که انسان آن را آب میپندارد) ولی هنگامی که نزدیک میرود اثری از آب در آنجا نمیبیند.کسانی که واقعیتها را در نظر انسان وارونه جلوه میدهند شباهت زیادی به سراب دارند و امیر مؤمنان علی علیه السلام مخصوصاً روی این مطلب تکیه فرموده که دورغگویان،دور را نزدیک و نزدیک را دور میسازند و این نوعی تغییر واقعیت است.
در احادیث اسلامی از مشاورت با کذاب هم نهی شده است:در غرر الحکم از علی علیه السلام نقل شده که فرمود:«با کذاب مشورت مکن که دور را برای تو نزدیک و نزدیک را برای تو دور میسازد؛
لا تَسْتَشِرِ الْکَذّابِ فَإنَّهُ کَالسَّرابِ یُقَرِّبُ عَلَیْکَ الْبَعیدَ وَ یَبْعَدُ عَلَیْکَ الْقَریبَ» . ( .غررالحکم،ح 10092.)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است:
«لَا یَنْبَغِی لِلْمُسْلِمِ أَنْ یُوَاخِیَ الْفَاجِرَ وَ لَا الْأَحْمَقَ وَ لَا الْکَذَّابَ؛ سزاوار نیست افراد با ایمان با فاجران و افراد احمق و دروغگویان طرح برادری بریزند». ( .کافی،ج 2،ص 375،ح 5. )
در روایت دیگری از امام علی بن الحسین آمده است که فرزند دلبندش امام باقر را از همنشینی و رفاقت و گفت و گو و همسفر شدن با پنج گروه نهی فرموده است؛چهار گروهش با آنچه در بالا آمد مشترک است و گروه پنجم شخص قاطع رحم است،همان کسی که پیوند خویشاوندی را با بستگانشمی گسلد،فرمود:
«إِیَّاکَ وَ مُصَاحَبَةَ الْقَاطِعِ لِرَحِمِهِ فَإِنِّی وَجَدْتُهُ مَلْعُوناً فِی کِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی ثَلَاثَةِ مَوَاضِعَ؛ از رفاقت و همنشینی با شخصی که قاطع رحم است (پیوند خویشاوندیاش را با بستگانش بریده) بپرهیز،زیرا من او را در سه جا از قرآن مجید مورد لعن دیدم. (.همان،ص 377،ح 7. )(اشاره به آیات:سورههای«محمد»،آیه 22 و 23،«بقره»، آیه 27 و«رعد»،آیه 25).
The Imām admonishing his son:
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following to his son al-Hassan : “O son! Learn four things and (a further) four things from me:Nothing will harm you if you practice them. The richest of all riches is intelligence; the biggest destitution is foolishness; the most wild of the wild is vanity, and the best achievement is goodness of the moral character.
“O my son! You should avoid making friends with a fool because if he intends to benefit you, he harms you. You should avoid making friends with a miser because he will run away from you when you need him the most. You should avoid making friends with a sinful person because he will sell you for naught. And you should avoid making friends with a liar because he is like a mirage, making you see far things as near and near things as far.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا قُربَةَ بِالنّوَافِلِ إِذَا أَضَرّت بِالفَرَائِضِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: عمل مستحب (نافله: یعنی مستحب، و فریضه یعنی واجب.) انسان را به خدا نزدیک نمیگرداند، اگر به واجب زیان رساند .
اگر مستحبات واجبات را زیان رساند- بنده را به خدا- نزدیک نگرداند.
و فرمود هیچ نزدیک جستن نیست برحمت خدا بافعال سنتی وقتی که ضرر رساند بافعال واجبی
و فرمود (علیه السلام): در به جای آوردن مستحبات قربتی نیست اگر به واجبات زیان رساند.
و آن حضرت فرمود:با انجام مستحبات در حالی که به واجبات زیان رساند تقرّبی به حق نیست .
شروح:
(مستحباب در صورتی که به واجبات زیان رساند، موجب تقرب به خدا نمیشود). زیان رساندن به واجبات، همان کاستی بعضی ارکان و شرایط آنهاست، گاهی انسان به دلیل خستگی از کار مستحب و یا به خاطر انجام آن در آینده، مرتکب چنان زیانی میگردد. در آنچه باعث ترک واجب گردد، نزدیکی به رحمت خدا معنا ندارد، زیرا آن باعث نافرمانی و کیفر میشود، و مخالف با قرب و نزدیکی است.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ قُرْبَةَ بِالنَّوَافِلِ إِذَا أَضَرَّتْ بِالْفَرَائِضِ .
هذا الکلام یمکن أن یحمل علی حقیقته و یمکن أن یحمل علی مجازه فإن حمل علی حقیقته فقد ذهب إلی هذا المذهب کثیر من الفقهاء و هو مذهب الإمامیة و هو أنه لا یصح التنفل ممن علیه قضاء فریضة فاتته لا فی الصلاة و لا فی غیرها فأما الحج فمتفق علیه بین المسلمین أنه لا یصح الابتداء بنفله و إذا نوی نیة النفل و لم یکن قد حج حجة الإسلام وقع حجه فرضا فأما نوافل الزکاة فما عرفت أحدا قال إنه لا یثاب المتصدق بها و إن کان لم یؤد الزکاة الواجبة و أما إذا حمل علی مجازه فإن معناه یجب الابتداء بالأهم و تقدیمه علی ما لیس بأهم فتدخل هذه الکلمة فی الآداب السلطانیة و الإخوانیة نحو أن تقول لمن توصیه لا تبدأ بخدمة حاجب الملک قبل أن تبدأ بخدمة ولد الملک فإنک إنما تروم القربة للملک بالخدمة و لا قربة إلیه فی تأخیر خدمة ولده و تقدیم خدمة غلامه و حمل الکلمة علی حقیقتها أولی لأن اهتمام أمیر المؤمنین علیه السلام بالأمور الدینیة و الشرعیة فی وصایاه و منثور کلامه أعظم
(و قال علیهالسلام: لا قربه بالنوافل) و فرمود آن حضرت علیهالسلام که: هیچ نزدیکی جستن نیست به رحمت خدا به افعال سنتی (اذا اضرت بالفرائض) وقتی که ضرر رساند به افال واجبی به تخفیف آن و نقص فضل آن به جهت تعب و ملالی که حاصل شده باشد از ادای نوافل. و مراد به نفی قربت، نفی کمال قربت است و فضیلت آن نه نفی ذات آن.
هیچ نزدیکی جستن به خدا روا نباشد به افعال سنتی هرگاه ضررد رساند به افعال واجبی.
و قال علیهالسلام: «لا قربه بالنوافل اذا اضرت بالفرائض.» یعنی و گفت علیهالسلام که تقربی به خدا نشود در به جا آوردن کارهای مستحبه در وقتی که ضرر برساند به کارهای واجبه.
اللغه: (النافله) ج: النوافل ما تفعله مما لم یفرض و لم یجب علیک- المنجد. الاعراب: لا، لنفی الجنس، و قربه، اسمه مبنیه علی الفتح لتضمن معنی من الجنسیه و الخبر محذوف و هو حاصل، بالنوافل جار و مجرور متعلق بقربه، اذا ظرف زمان مضاف الی جمله بالفرائض. المعنی: قال الشارح المعتزلی: فان حمل علی حقیقته فقد ذهب الی هذا المذهب کثیر من الفقهاء و هو مذهب الامامیه و هو انه لا یصح التنفل ممن علیه قضاء فریضه فاتته لا فی الصلاه و لا فی غیرها، فاما الحج فمتفق علیه بین المسلمین- الخ. اقول: نسبه عدم جواز التنفل لمن علیه فائنه الی مذهب الامامیه محل اشکال، قال العلامه المجلسی رحمه الله فی شرحه علی الکافی فی باب التطوع فی وقت الفرضیه فی الشرح الحدیث الاول من هذا الباب: و اختلف الاصحاب فی جواز التنفل لمن علیه فریضه فقیل: بالمنع، و ذهب ابنبابویه و ابنالجنید الی الجواز انتهی. و الاقرب ان یقال: ان کلامه (علیه السلام) یدل علی نفی التقرب و الثواب فی النوافل اذا اضرت بالفرائض، لا علی البطلان و عدم الصحه، و بینهما فرق ظاهر و لیس المقصود ان اتیان النافله صار سببا تاما لترک الفریضه او النقص فیها، بل المراد ان التهیا للفریضه اهم، و حفظ کمالها الزم، فمن اشتغل اللیل بتلاوه القرآن او النوافل و اتعب نفسه حتی غلب علیه النوم وفات عنه فریضه الصبح، فلا ثواب له و لا قربه فی نوافله. الترجمه: نوافل موجب قربت نشوند در صورتیکه مایهی نقصان در فرائض باشند.
در نوافل قربت حق را مجو***گر فرائض در ضرر افتند زو
ای اترکوها فی (المقنع) لا یجوز ان یتطوع الرجل و علیه شیء من الفرائض کذلک وجدته فی کل الاحادیث. و روی الشیخ عن زراره سالت اباجعفر (علیه السلام) رکعتی الفجر قال قبل الفجر- الی ان قال- اترید ان تقایس لو کان علیک من شهر رمضان اکنت تتطوع، اذا دخل علیک وقت الفریضه فابدا بالفریضه. و عن معاویه بن عمار عن الصادق (علیه السلام) فی امراه اوصت بثلثها یتصدق به عنها و یعتق عنها و یحج عنها فلم یسع المال ذلک فقال ابدا بالحج فان الحح فریضه و ما بقی فضعه فی النوافل- ای العتق و الصدقه. و فی (الکافی) عن الباقر (علیه السلام) جعل الذراع و الذراعان لمکان الفریضه فاذا بلغ الفیء ذراعا بدات بالفریضه و ترکت النافله عنه (علیه السلام) قال لی رجل من (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) اهل المدینه مالی لا اراک تتطوع بین الاذان و الاقامه کالناس قلت انا اذا اردنا ان نتطوع کان تطوعنا فی غیر وقت فریضه فاذا دخلت الفریضه فلا تطوع. هذا و قال (علیه السلام) ایضا فی ذلک غیر ما نقله المصنف ما رواه الحلبی فی (تحفه) فقال: قال (علیه السلام) لا تقضوا النافله فی وقت الفریضه و لکن ابداوا بالفریضه ثم صلوا ما بدا لکم و لا یصل الرجل نافله فی وقت فریضه و لا یترکها الا من عذر و لیقض بعد ذلک اذا امکنه القضاء فانه عز و جل یقول (الذین هم علی صلوتهم دائمون) و هم الذین یقضون ما فاتهم من اللیل بالنهار و من النهار باللیل. هذا، و فی خبر ان النبی (صلی الله علیه و آله) نام عن صلاه الصبح حتی طلعت الشمس فقضی او لا النافله ثم الفریضه لفوت الوقتین و علی صحه الخبر فهو استثناء من العنوان (لا قربه بالنوافل اذا اضرت بالفرائض) و کذا العنوان الاخر لکون قضاء الفریضه فورا.
النافله یرحج فعلها و یجوز ترکها، و الفریضه یجب فعلها و یحرم ترکها، فان امکن الجمع بین الاثنتین فذاک، و کلام الامام منصرف من هذه الحال، لانها من الوضوح بمکان، و ان تعذر الجمع و لم تسنح الفرصه الا لواحد دون الاخر- کما هو الفرض- فالواجب اولی و اهم، و مثال ذلک فی العباده ان یتسع الوقت للفریضه فقط فتقدم علی النافله بلا ریب، و مثاله فی غیر العباده ان لا یتسع المال الا لوفاء الدین فیقدم علی الصدقه. هذه فی القاعده کمبدا و منهج، و علی المجتهد ان یفرع و یطبق. و التفصیل فی کتب الفقه.
… اذا اضرت بالفرائض: کمن ینقطع للصلاه و الذکر و یفر من الجهاد
امام علیهالسلام (در اهمیت دادن به واجبات) فرموده است: تقرب و نزدیک شدن به رحمت خدا به مستحبات روا نیست در صورتی که به واجبات زیان رساند (زیرا کسی که در انجام واجبات کوتاهی کند نافرمانی کرده به کیفر خواهد رسید، و کسی که نافرمانی کرد در حقیقت به خدا تقرب نجسته چون تقرب با نافرمانی منافات دارد).
(به حکمت 285 مراجعه شود)
و قال علیهالسلام: (لا قربه بالنوافل) ای لا یقترب الانسان الی الله سبحانه بسبب النافله، و هو العمل المستحب (اذا اضرت بالفرائض) ای الواجبات، کمن لا یصلی لانه یرید الزیاره المستحبه، اولا ینفق الخمس، لانه یعمر المسجد.
اللغه: النوافل: هی المستحبات و ما لم یوجبه الله علیک. الفرائض: جمع فریضه و هی الامر الواجب. الشرح: هذا حث علی المحافظه علی الواجبات و الاهتمام بها و ان المستحبات اذا وقفت فی طریقها و کانت سببا فی الاخلال بها فلا اجر علیها فاذا کانت صلاه اللیل تضر بصلاه النهار فلا اجر فیها و هکذا …
«اگر مستحبات، واجبات را زیان رساند موجب نزدیک شدن- به خدا- نخواهد بود.» این سخن را ممکن است به حقیقت معنی کرد و ممکن است بر مجاز حمل کرد.
اگر آن را به حقیقت معنی کنیم بسیاری از فقیهان در مذاهب مختلف همین گونه معنی کرده اند و در مذهب امامیه هم همین گونه است، یعنی انجام دادن کار مستحبی بر کسی که قضای واجب بر عهده اوست صحیح نیست نه در مورد نماز و نه در دیگر عبادات. در مورد حج میان همه مسلمانان اتفاق است که برای کسی که مستطیع بوده و حج واجب انجام نداده است، جایز نیست حج مستحبی انجام دهد و بر فرض که نیت مستحب کند حج او به حساب حج واجب نهاده می شود. اما در مورد زکات هیچ کس را نمی شناسم که بگوید پرداخت زکات مستحبی - صدقه- برای کسی که زکات واجب را پرداخت نکرده است ثواب ندارد. و اگر این سخن را به مجاز معنی کنیم، معنی آن چنین است که باید آنچه را که مهم است بر آنچه که مهم نیست مقدم بدارند و در آداب درباری و برادرانه هم همین گونه است، نظیر آنکه به کسی سفارش می کنی و می گویی نباید پیش از تعظیم و خدمت به فرزند پادشاه به حاجب تعظیم و خدمت کنی که مقصود تو از تعظیم و خدمت تقرب به پادشاه است و در صورتی که خدمت به غلام پادشاه را مقدم بر خدمت به پسر او قرار دهی، بدیهی است که مایه تقرب نیست.
ولی باید سخن علی علیه السّلام را حمل بر معنی حقیقی کرد که اهتمام امیر المؤمنین علیه السّلام در سفارشهای خود و خطبه های خویش بیشتر در مورد کارهای دینی و شرعی است و امور شرع در نظرش بزرگتر است.
و قال علیهالسلام
لَا قُرْبَةَ بِالنَّوَافِلِ إِذَا أَضَرَّتْ بِالْفَرَائِضِ .
امام علیه السلام فرمود:
هرگاه کارهای مستحب به واجبات زیان برساند موجب قرب به خدا نمیشود. (. سند گفتار حکیمانه: به گفته صاحب مصادر نهجالبلاغه،آمدی که بعد از سیّد رضی میزیسته در کتاب غررالحکم این حکمت را چنین نقل کرده است:«إذا أضَّرَتِ النَّوافِلُ بِالْفَرائِضِ فَارْفُضُوها؛هنگامی که نوافل به فرائض ضرر برساند آن را رها کنید».این تفاوت نشان میدهد که آمدی آن را از منبع دیگری گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 37).ولی گویا مرحوم خطیب صاحب مصادر از این موضوع غفلت کرده که در کلمات قصار نهجالبلاغه،کلمه 279 عین این عبارت«آمدی»آمده است. در کتاب تمام نهجالبلاغه این دو جمله با اضافات دیگری که همه مربوط به همین مضمون و محتواست در ضمن وصیتنامهای که برای اصحابش در زمینه تعلیم آداب دین و دنیا بیان فرموده ذکر شده است.عبارات آن چنین است: «إِذَا أَضَرَّتِ النَّوَافِلُ بِالْفَرَائِضِ فَارْفُضُوهَا لَاتَقْضُوا النّافِلَةَ فی وَقْتِ الْفَریضَةِلکِنِ ابْدَؤُوا بِالْفَریضَةِ ثُمَّ صَلُّوا مَا بَدَا لَکُمْ فَإِنَّهُ لَاقُرْبَةَ بِالنَّوَافِلِ إِذَا أَضَرَّتْ بِالْفَرَائِضِ وَلَا یُصَلِّی الرَّجُلُ نَافِلَةً فی وَقْتِ فَریضَةٍ،وَلَا یَتْرُکُهَا إِلّا مِنْ عُذْرٍ،وَلکِنْ یَقْضی بَعْدَ ذَلِکَ إِذَا أَمْکَنَهُ الْقَضَاءَ فَإِنَّ اللّهَ-عَزَّ وَجَلَّ-یَقُولُ:(الَّذِینَ هُمْ عَلی صَلاتِهِمْ دائِمُونَ) یَعْنِی الَّذینَ یَقْضُونَ مَا فَاتَهُمْ مِنَ اللَّیْلِ بِالنَّهَارِ وَمَا فَاتَهُمْ مِنَ النَّهَارِ بِاللَّیْلِ...» .(تمام نهجالبلاغه،ص 728).)
مستحبّات بیارزش
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه میفرماید:«کارهای مستحب اگر به واجبات زیان برساند موجب قرب به خدا نمیشود»؛ (لَا قُرْبَةَ بِالنَّوَافِلِ إِذَا أَضَرَّتْ بِالْفَرَائِضِ) .
روشن ترین تفسیری که برای این گفتار حکیمانه امام علیه السلام به نظر میرسد این است که هر گاه کارهای مستحب ضرری به واجبات بزند ارزش آن کاسته میشود و ثواب آن کم میگردد،مثل اینکه کسی از سر شب تا بعد از نیمه شب مشغول عزاداری باشد ولی خواب بماند و نماز صبح او قضا شود.همه میگویند آن مستحبی که به این فریضه لطمه زد کمارزش است.یا اینکه به سراغ کارهای خیر و کمک به مستمندان برود؛ولی در ادای دیون خود و یا حج واجب کوتاهی کند.
دلیل آن هم روشن است فرائض و واجبات مصالحی دارد که اگر ترک شود به انسان لطمه جدّی میزند در حالی که مستحبّات چنین نیست و به این میماند که کسی داروی اصلی درد خود را رها کرده و به داروهای اضافی و غیر ضروری بپردازد.در حدیثی که در غرر الحکم از امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده میخوانیم:
«یَسْتَدَّلُ عَلی إدْبارِ الدُّوَلِ بِأرْبَعٍ تَضییعِ الْاُصُولِ وَ التَمَسُّکِ بِالْفُرُوعِ وَ تَقْدیمِ الْأراذِلِ وَ تَأخیرِ الْأفاضِلِ؛ چهار چیز است که دلیل بر سقوط دولتها میشود:
ضایع ساختن اصول،و چسبیدن به فروع و مقدم داشتن اراذل و مؤخر داشتن افاضل». ( .غرر الحکم،ح 7835. )
تفسیر دیگری که برای این گفتار حکیمانه است اینکه در بعضی از عبادات اگر واجبات را رها کنند و به مستحبات بپردازند مستحب اساساً باطل است؛ مانند کسی که روزه قضای واجب بر اوست اگر روزه مستحب بگیرد از اساس باطل است و یا اینکه حج واجب را رها کند و به سراغ حج مستحب برود که به عقیده جمعی حج مستحب او باطل است.
احتمال سوم نیز در تفسیر این سخن این است که اشاره به مسئله ضدین که در علم اصول آمده باشد،زیرا جمعی معتقدند که امر به شی نهی از ضدّ خاص آن میکند و بر این اساس معتقدند کسی که بدهکاری فوری داشته باشد اگر در وسعت وقت نماز بخواند نماز او باطل است،زیرا انجام نماز در وسعت وقت به واجب فوری لطمه زده و چون امر به شی نهی از ضد میکند این نماز قابل تقرب نیست و باطل است؛ولی اخیراً محققان این مطلب را نپذیرفتهاند و امر به شی را سبب نهی از ضد خاص نمیدانند.
البته جمع میان همه این تفسیرها نیز منعی ندارد؛ولی مناسبتر همان تفسیر اوّل است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Supererogatory worship cannot bring about nearness to Allāh if it hampers what is obligatory.“
وَ قَالَ علیه السلام لِسَانُ العَاقِلِ وَرَاءَ قَلبِهِ وَ قَلبُ الأَحمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ
قال الرضی و هذا من المعانی العجیبة الشریفة والمراد به أن العاقل لایطلق لسانه إلا بعدمشاورة الرویة ومؤامرة الفکرة والأحمق تسبق حذفات لسانه وفلتات کلامه مراجعة فکره ومماخضة رأیه فکأن لسان العاقل تابع لقلبه وکأن قلب الأحمق تابع للسانه
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: زبان عاقل در پشت قلب اوست، و قلب احمق در پشت زبانش قرار دارد . (بقول سعدی: اوّل اندیشه وانگهی گفتار.)
(این از سخنان ارزشمند و شگفتی آور است، که عاقل زبانش را بدون مشورت و فکر و سنجش رها نمیسازد ، امّا احمق هر چه بر زبانش آید میگوید بدون فکر و دقّت، پس زبان عاقل از قلب او و قلب احمق از زبان او فرمان میگیرد) .
زبان خردمند در پس دل اوست، و دل نادان پس زبان او. [و این از معنیهای شگفت و شریف است و مقصود امام (علیه السلام) این است که: خردمند زبان خود را رها نکند تا که با دل خویش مشورت کند و با اندیشه خود رأی زند ، و نادان را آنچه بر زبان آید و گفتهای که بدان دهان گشاید، بر اندیشیدن و رأی درست را بیرون کشیدن سبقت گیرد. پس چنان است که گویی زبان خردمند پیرو دل اوست و دل نادان پیرو زبان او.]!
زبان عاقل در پس دل اوست یعنی اول تامّل میکند و بعد از آن میگوید و زبان نادان در پس دل اوست فرموده سید رضی که این از معانی عجیبه بزرگوار است و مراد باین آنست که عاقل روان نمیگرداند زبان خود را آنجز بعد از مشورت کردن با اندیشه خود و صلاح دیدن بتفکر خود و احمق سبقت میگرداند انداختههای زبان او و گفتارهای کلام او بی تامل بر باز گردانیدن بخاطر او و بر متحرک شدن ضمیر او پس گوئیا زبان خردمند تابع دل اوست و گوئیا دل احمق پیرو زبان اوست و بتحقیق که مرویست از آن حضرت این معنی بلفظ دیگر و آن گفتار اوست که دل نادان در دهان اوست و زبان خردمند در دل اوست و معنی هر دو کلام یکیست
و فرمود (علیه السلام): زبان خردمند آن سوی دل اوست و دل بی خرد آن سوی زبانش.
سید رضی گوید: این از معانی عجیب و شریف است. مراد این است که عاقل زبان نمی گشاید مگر پس از آنکه با اندیشه و فکر خود مشورت کند و بی خرد، سخنان بیهوده اش بر فکر و تأمل و اندیشه اش پیشی گیرد. گویی زبان عاقل، تابع دل اوست و دل احمق، تابع زبان اوست.
و آن حضرت فرمود:زبان عاقل در پس قلب او،و دل نادان پشت زبان اوست .
این قطعه از معانی شگفت و شریف است.منظور این است که عاقل در هر سخنی جز با مشورت دل و صلاح دید فکر وارد نمیشود ،ولی احمق سخن گفتن و ریخت و پاش زبانش پیش از رجوع به اندیشه و تأمّل و تدبّر است.بنا بر این چنان است که زبان عاقل پیرو قلب او،و قلب احمق تابع زبان اوست .
شروح:
(زبان خردمند پشت قلب، و قلب بیخرد، پشت زیان اوست). سیدرضی میگوید: این سخن امام (ع از جمله مطالب شگفتآور دلپذیر است، و مقصود آن است که خردمند زبانش را آزاد نمیکند مگر پس از مشورت با فکر و اندیشه و مراجعه به آن و بیخرد حرکات زبان و لغزشهای سخنش، از مراجعهی به فکر و بررسی اندیشهاش جلو میافتد بنابراین گویی زبان خردمند به دنبال دل وی، و دل بیخرد، پیرو زبان اوست. و این مقصود به عبارت دیگری نیز از آن حضرت نقل شده است. (دل بیخرد در دهان او، و زبان خردمند در دل اوست.) و معنی این دو سخن یکی است. امام (علیه السلام)، کلمهی الوراء را در دو مورد استعاره آورده است، برای کار عاقلانهای که یک فرد عاقل انجام میدهد و پس از اندیشه سخن میگوید، و همچنین برای بیخرد که به دنبال سخنی که بدون مراجعهی به فکر و خرد میگوید، و پس از آن میاندیشد که چه گفته است. مقصود امام (علیه السلام) همان است که سیدرضی (رحمه … ) اشاره کرده و بنا به روایت دیگر مقصود آن است که آنچه مورد نظر نادان است در داخل دهان اوست یعنی بیاندیشه بر زبان میآورد، و اما سخن خردمند ریشه در عقل دارد و جز بر اساس اندیشهی درست، بر زبان نمیراند. کلمهی (قلب) در مورد اول به مجاز شامل تصوراتی است که در قالب الفاظ ظاهر میشود و کلمهی لسان به مجاز در مورد الفاظ ذهنی به کار رفته است.
وَ قَالَ علیه السلام لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ وَ قَلْبُ الْأَحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ.
قال الرضی رحمه الله تعالی و هذا من المعانی العجیبة الشریفة و المراد به أن العاقل لا یطلق لسانه إلا بعد مشاورة الرویة و مؤامرة الفکرة و الأحمق تسبق حذفات لسانه و فلتات کلامه مراجعة فکره و مماخضة رأیه فکان لسان العاقل تابع لقلبه و کان قلب الأحمق تابع للسانه قال و قد روی عنه علیه السلام هذا المعنی بلفظ آخر و هو قوله قلب الأحمق فی فیه و لسان العاقل فی قلبه و معناهما واحد قد تقدم القول فی العقل و الحمق و نذکر هاهنا زیادات أخری
قالوا کل شیء یعز إذا قل و العقل کلما کان أکثر کان أعز و أغلی.
و کان عبد الملک یقول أنا للعاقل المدبر أرجی منی للأحمق المقبل.
قیل لبعضهم ما جماع العقل فقال ما رأیته مجتمعا فی أحد فأصفه و ما لا یوجد کاملا فلا حد له.
و قال الزهری إذا أنکرت عقلک فاقدحه بعاقل.
و قیل عظمت المئونة فی عاقل متجاهل و جاهل متعاقل.
و قیل الأحمق یتحفظ من کل شیء إلا من نفسه.
و قیل لبعضهم العقل أفضل أم الجد فقال العقل من الجد.
و خطب رجلان إلی دیماووس الحکیم ابنته و کان أحدهما فقیرا و الآخر غنیا فزوجها من الفقیر فسأله الإسکندر عن ذلک فقال لأن الغنی کان أحمق فکنت أخاف علیه الفقر و الفقیر کان عاقلا فرجوت له الغنی.
و قال أرسطو العاقل یوافق العاقل و الأحمق لا یوافق العاقل و لا أحمق کالعود المستقیم الذی ینطبق علی المستقیم فأما المعوج فإنه لا ینطبق علی المعوج و لا علی المستقیم.
و قال بعضهم لأن أزاول أحمق أحب إلی من أن أزاول نصف أحمق أعنی الجاهل المتعاقل.
و اعلم أن أخبار الحمقی و نوادرهم کثیرة إلا أنا نذکر منها هاهنا ما یلیق بکتابنا فإنه کتاب نزهناه عن الخلاعة و الفحش إجلالا لمنصب أمیر المؤمنین .
قال هشام بن عبد الملک یوما لأصحابه إن حمق الرجل یعرف بخصال أربع طول لحیته و بشاعة کنیته و نقش خاتمه و إفراط نهمته فدخل علیه شیخ طویل العثنون فقال هشام أما هذا فقد جاء بواحدة فانظروا أین هو من الباقی قالوا له ما کنیة الشیخ قال أبو الیاقوت فسألوه عن نقش خاتمه فإذا هو وَجَاءُوا عَلَی قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ ( سورة یوسف 18.) فقیل له أی الطعام تشتهی قال الدباء ( الدباء:القرع.) بالزیت فقال هشام إن صاحبکم قد کمل.
و سمع عمر بن عبد العزیز رجلا ینادی آخر یا أبا العمرین فقال لو کان له عقل لکفاه أحدهما و أرسل ابن لعجل بن لجیم ( ورد الاسم محرفا فی ا،ب.و أصلحته من د،و العقد 6:156.) فرسا له فی حلبة فجاء سابقا فقیل له سمه باسم یعرف به فقام ففقأ عینه و قال قد سمیته الأعور فقال شاعر یهجوه رمتنی بنو عجل بداء أبیهم
و قال أبو کعب القاص فی قصصه إن النبی صلی الله علیه و آله قال فی کبد حمزة ما علمتم فادعوا الله أن یطعمنا من کبد حمزة .
و قال مرة فی قصصه اسم الذئب الذی أکل یوسف کذا و کذا فقیل له إن یوسف لم یأکله الذئب فقال فهذا اسم الذئب الذی لم یأکل یوسف .
و دخل کعب البقر الهاشمی علی محمد بن عبد الله بن طاهر یعزیه فی أخیه فقال له أعظم الله مصیبة الأمیر فقال الأمیر أما فیک فقد فعل و الله لقد هممت أن أحلق لحیتک فقال إنما هی لحیة الله و لحیة الأمیر فلیفعل ما أحب.
و کان عامر بن کریز أبو عبد الله بن عامر من حمقی قریش نظر إلی عبد الله و هو یخطب و الناس یستحسنون کلامه فقال لإنسان إلی جانبه أنا أخرجته من هذا و أشار إلی متاعه.
و من حمقی قریش العاص بن هشام المخزومی و کان أبو لهب قامره فقمره ماله ثم داره ثم قلیله و کثیره و أهله و نفسه فاتخذه عبدا و أسلمه قینا فلما کان یوم بدر بعث به بدیلا عن نفسه فقتل ببدر قتله عمر بن الخطاب و کان ابن عم أمه.
و من الحمقی الأحوص بن جعفر بن عمرو بن حریث قال له یوما مجالسوه ما بال وجهک أصفر أ تشتکی شیئا فرجع إلی أهله و قال یا بنی الخیبة أنا شاک و لا تعلموننی اطرحوا علی الثیاب و ابعثوا إلی الطبیب.
و من حمقی بنی عجل حسان بن الغضبان من أهل الکوفة ورث نصف دار أبیه فقال أرید أن أبیع حصتی من الدار و أشتری بالثمن النصف الباقی فتصیر الدار کلها لی.
و من حمقی قریش بکار بن عبد الملک بن مروان و کان أبوه ینهاه أن یجالس خالد بن یزید بن معاویة لما یعرف من حمقه فجلس یوما إلی خالد فقال خالد یعبث به هذا و الله المردد فی بنی عبد مناف فقال بکار أجل أنا و الله کما قال الأول مردد فی بنی اللخناء تردیدا.
و طار لبکار هذا بازی فقال لصاحب الشرطة أغلق أبواب دمشق لئلا یخرج البازی.
و من حمقی قریش معاویة بن مروان بن الحکم بینا هو واقف بباب دمشق ینتظر أخاه عبد الملک علی باب طحان و حمار الطحان یدور بالرحی و فی عنقه جلجل فقال للطحان لم جعلت فی عنق هذا الحمار جلجلا فقال ربما أدرکتنی نعسة أو سآمة فإذا لم أسمع صوت الجلجل علمت أنه قد نام فصحت به فقال أ رأیته إن قام و حرک رأسه ما علمک به أنه قائم فقال و من لحماری بمثل عقل الأمیر.
و قال معاویة لحمیه و قد دخل بابنته تلک اللیلة فافتضها لقد ملأتنا ابنتک البارحة دما فقال إنها من نسوة یخبأن ذلک لأزواجهن.
و من حمقی قریش سلیمان بن یزید بن عبد الملک قال یوما لعن الله الولید أخی فلقد کان فاجرا أرادنی علی الفاحشة فقال له قائل من أهله اسکت ویحک فو الله إن کان هم لقد فعل.
و خطب سعید بن العاص عائشة ابنة عثمان فقالت هو أحمق لا أتزوجه أبدا له برذونان لونهما واحد عند الناس و یحمل مؤنة اثنین.
و ممن کان یحمق من قریش عتبة بن أبی سفیان بن حرب و عبد الله بن معاویة بن أبی سفیان و عبد الله بن قیس بن مخرمة بن المطلب و سهل بن عمرو أخو سهیل بن عمرو بن العاص و کان عبد الملک بن مروان یقول أحمق بیت فی قریش آل قیس بن مخرمة .
و من القبائل المشهورة بالحمق الأزد کتب مسلمة بن عبد الملک إلی یزید بن المهلب لما خرج علیهم أنک لست بصاحب هذا الأمر إن صاحبه مغمور موتور و أنت مشهور غیر موتور فقام إلیه رجل من الأزد فقال قدم ابنک مخلدا حتی یقتل فتصیر موتورا.
و قام رجل من الأزد إلی عبید الله بن زیاد فقال أصلح الله الأمیر إن امرأتی هلکت و قد أردت أن أتزوج أمها و هذا عریفی فأعنی فی الصداق فقال فی کم أنت من العطاء فقال فی سبعمائة فقال حطوا من عطائه أربعمائة یکفیک ثلاثمائة.
و مدح رجل منهم المهلب فقال نعم أمیر الرفقة المهلب أبیض وضاح کتیس الحلب.
فقال المهلب حسبک یرحمک الله.
و کان عبد الملک بن هلال عنده زنبیل ( الزنبیل،بالکسر و قد یفتح:القفة أو الجراب أو الوعاء.) مملوء حصا للتسبیح فکان یسبح بواحدة واحدة فإذا مل طرح اثنتین اثنتین ثم ثلاثا ثلاثا فإذا ازداد ملالة قبض قبضة و قال سبحان الله عددک فإذا ضجر أخذ بعرا الزنبیل و قلبه و قال سبحان الله بعدد هذا.
و دخل قوم منزل الخریمی لبعض الأمر فجاء وقت صلاة الظهر فسألوه عن القبلة فقال إنما ترکتها منذ شهر.
و حکی بعضهم قال رأیت أعرابیا یبکی فسألته عن سبب بکائه فقال بلغنی أن جالوت قتل مظلوما.
وصف بعضهم أحمق فقال یسمع غیر ما یقال و یحفظ غیر ما یسمع و یکتب غیر ما یحفظ و یحدث بغیر ما یکتب.
قال المأمون لثمامة ما جهد البلاء یا أبا معن قال عالم یجری علیه حکم جاهل قال من أین قلت هذا قال حبسنی الرشید عند مسرور الکبیر فضیق علی أنفاسی فسمعته یوما یقرأ وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ ( سورة المرسلات 19. ) بفتح الذال فقلت له لا تقل أیها الأمیر هکذا قل لِلْمُکَذِّبِینَ و کسرت له الذال لأن المکذبین هم الأنبیاء فقال قد کان یقال لی عنک أنک قدری فلا نجوت إن نجوت اللیلة منی فعاینت منه تلک اللیلة الموت من شدة ما عذبنی.
قال أعرابی لابنه یا بنی کن سبعا خالصا أو ذئبا حائسا ( یقال؛یحوس الذئب الغنم؛أی یتخللها و یفرقها. )أو کلبا حارسا و لا تکن أحمق ناقصا.
و کان یقال لو لا ظلمة الخطإ ما أشرق نور الصواب.
و قال أبو سعید السیرافی رأیت متکلما ببغداد بلغ به نقصه فی العربیة أنه قال فی مجلس مشهور إن العبد مضطر بفتح الطاء و الله مضطر بکسرها و زعم أن من قال الله مضطر عبد إلی کذا بالفتح کافر فانظر أین بلغ به جهله و إلی أی رذیلة أداه نقصه.
وصف بعضهم إنسانا أحمق فقال و الله للحکمة أزل عن قلبه من المداد عن الأدیم الدهین.
مر عمر بن الخطاب علی رماة غرض فسمع بعضهم یقول أخطیت و أسبت فقال له مه فإن سوء اللحن شر من سوء الرمایة.
تضجر عمر بن عبد العزیز من کلام رجل بین یدیه فقال له صاحب شرطته قم فقد أوذیت أمیر المؤمنین فقال عمر و الله إنک لأشد أذی لی بکلامک هذا منه.
و من حمقی العرب و جهلائهم کلاب بن صعصعة خرج إخوته یشترون خیلا فخرج معهم فجاء بعجل یقوده فقیل له ما هذا فقال فرس اشتریته قالوا یا مائق ( المائق:الأحمق. ) هذه بقرة أ ما تری قرنیها فرجع إلی منزله فقطع قرنیها ثم قادها فقال لهم قد أعدتها فرسا کما تریدون فأولاده یدعون بنی فارس البقرة .
و کان شذرة بن الزبرقان بن بدر من الحمقی جاء یوم الجمعة إلی المسجد الجامع فأخذ بعضادتی ( عضادتا الباب:خشبتاه من جانبیه.) الباب ثم رفع صوته سلام علیکم أ یلج شذرة فقیل له هذا یوم لا یستأذن فیه فقال أ و یلج مثلی علی قوم و لم یعرف له مکانه.
و استعمل معاویة عاملا من کلب فخطب یوما فذکر المجوس فقال لعنهم الله ینکحون أمهاتهم و الله لو أعطیت عشرة آلاف درهم ما نکحت أمی فبلغ ذلک معاویة فقال قبحه الله أ ترونه لو زادوه فعل و عزله.
و شرد بعیر لهبنقة و اسمه یزید بن شروان فجعل ینادی لمن أتی به بعیران فقیل له کیف تبذل ویلک بعیرین فی بعیر فقال لحلاوة الوجدان.
و سرق من أعرابی حمار فقیل له أ سرق حمارک قال نعم و أحمد الله فقیل له علی ما ذا تحمده قال کیف لم أکن علیه.
و خطب وکیع بن أبی سود ( ب:«أسود»تصحیف صوابه فی د. ) بخراسان فقال إن الله خلق السماوات و الأرض فی ستة أشهر فقیل له إنها ستة أیام فقال و الله لقد قلتها و أنا أستقلها.
و أجریت خیل فطلع فیها فرس سابق فجعل رجل من النظارة یکبر و یثبت من الفرح فقال له رجل إلی جانبه یا فتی أ هذا الفرس السابق لک قال لا و لکن اللجام لی.
و قیل لأبی السفاح الأعرابی عند موته أوص فقال إنا الکرام یوم طخفة ( طخفة:موضع فی طریق البصرة إلی مکّة؛و یوم طخفة من أیامهم،لبنی یربوع علی المنذر بن ماء السماء. ) قالوا قل خیرا یا أبا السفاح قال إن أحبت امرأتی فأعطوها بعیرا قالوا قل خیرا قال إذا مات غلامی فهو حر.
و قیل لرجل عند موته قل لا إله إلا الله فأعرض فأعادوا علیه مرارا فقال لهم أخبرونی عن أبی طالب قالها عند موته قالوا و ما أنت و أبو طالب فقال أرغب بنفسی عن ذلک الشریف.
و قیل لآخر عند موته أ لا توصی فقال أنا مغفور لی قالوا قل إن شاء الله قال قد شاء الله ذلک قالوا یا هذا لا تدع الوصیة فقال لابنی أخیه یا ابنی حریث ارفعا وسادی و احتفظا بالحلة الجیاد(1) فإنما حولکما الأعادی.
و قیل لمعلم بن معلم ما لک أحمق فقال لو لم أکن أحمق لکنت ولد زنا
(و قال علیهالسلام: لسان العاقل وراء قلبه) زبان خردمند در پس دل او است یعنی عاقل، اول تامل نماید در گفتن و نیک و بد آن را ملاحظه فرماید و بعد از آن اظهار کند. و چه زیبا گفتهاند: شعر: بیتامل دم مزن اول به دل اندیشه کن تا نیندیشد به دل دانا نیاید در سخن (و قلب الاحمق وراء لسانه) و دل احمق و بیخرد، در پس زبان او است یعنی احمق، اول ظاهر سازد قول خود را و بعد از آن در او تامل نماید. شعر: گر دل نادان نبودی تابع قول زبان از زبان خود بیفتادی مدام اندر زیان (و قال السید) و سید قدس سره میفرماید (و هذا من المعانی العجیبه الشریفه) یعنی این الفاظ بلیغه از معنیهای عجیبه شریفه بدیعه لطیفه است (و المراد به ان العاقل لا یطلق لسانه) و مراد به این کلام آن است که عاقل، روان نمیسازد زبان خود را (الا بعد مشاوره الرویه) مگر بعد از مشورت نمودن با اندیشه خود، (و موامره الفکره) و صلاح دیدن به تفکر خود (و الاحمق تسبق حذفات لسانه) و بیعقل سبقت میگیرد انداختههای زبان او و الفاظی که بیتاملانه صادر میشود از آن (و فلتات کلامه) و گفتارهای سخنان او که بیتفکر و بیتامل از او به فعل آمده باشد (
علی مراجعه فکره) بر باز گردانیدن به خواطر فکرت پیشه او (و مماحضه رایه) و متحرک شدن ضمیر بر اندیشه او و بسیاری نگریستن او در امور سانحه (و کان لسان العاقل تابع لقلبه) پس گویا زبان خردمند تابع دل او است (و کان قلب الاحمق تابع للسانه) و گویا که دل نادان پیرو زبان او است.
قال السید رضی الله عنه: و هذا من المعانی العجیبه الشریفه، و المراد به ان العاقل لا یطلق لسانه الا بعد مشاوره الرویه و موامره الفکره، و الاحمق تسبق حذفات لسانه و فلتات کلامه مراجعه فکره و مماخضه رایه فکان لسان العاقل تابع لقبه، و کان قلب الاحمق تابع للسانه (زبان) مرد عاقل از پس (دل) او است و (دل) احمق از پس (زبان) او است (سید رضی الله عنه) میگوید: و این از معانی عجیبه شریفه است و مراد آن است که عاقل رها نمیکند (زبان) خود را مگر بعد از مشورت با اندیشه و مصلحت را تفکر و احمق پیشی میگیرد آنچه (زبان) او میافکند و از گفتار او ناگاه سر میزند بر مراجعت اندیشه و مماخضت رای. یعنی جنبانیدن آن و هر طرف گردانیدن و پیش و پس آن دیدن پس گویا (زبان) عاقل تابع (دل) او است که به صوابدید (دل) گوید چنانچه شاعر گفته: زبان دان سنجیده مرد کهن بیندیشد آنگه بگوید سخن و (دل) احمق تابع (زبان) او است، چه بیتامل گوید پس به فکر افتد که صواب هست یا نه و خاموشی در مقامی که معنی سنجیده نشده باشد بهترین خاموشیها بود، و گفتار آنجا ناخوبترین گفتارها، و همچنین کردار از عقلاء بر قیاس گفتار بعد از اندیشه و تامل در جهات آن باشد،
و کردار سفها قبل از تامل و تانی صادر گردد. چنانچه در امثال گویند: (عقل روستائی از پی میآید) و بالجمله عاقل آن بود که از ابتدای کار نظر در پایان کار کند و تامل صواب در اثر و نتیجه و صحت و فساد آن نماید خواه در گفتار و خواه در کردار، و نیک بخت در دنیا و آخرت آن کس است که عقل از او پیش پیش رود، بدبخت آن کس است که عقل از پس او آید. مرد آخربین مبارک بندهایست از پس هر گریه آخر خندهایست عاقلان خود نوحها پیشین کنند جاهلان آخر به سر بر میزنند.
و قال علیهالسلام: «لسان العاقل وراء قلبه و قلب الاحمق وراء لسانه.» یعنی و گفت علیهالسلام که زبان شخص دانا در پشت سر دل اوست که عقل او باشد، یعنی هر چه میگوید اول میسنجد به عقل خود و میفهمد و آنگاه میگوید و دل نادان پشت سر زبان اوست، یعنی اول میگوید نفهمیده و آنگاه میفهمد نفهمیدن خود را.
الاعراب: وراء، منصوب علی الظرفیه مضاف الی قلبه و متعلق بفعل مقدر، و الجمله خبر قوله: لسان العاقل. المعنی: قال الرضی رحمه الله: و هذا من المعانی العجیبه الشریفه، و المراد به ان العاقل لا یطلق لسانه الا بعد مشاوره الرویه و موامره الفکر، و الاحمق تسبق حذفات لسانه و فلتات کلامه علی مراجعه فکره و مماخضه رایه، فکان لسان العاقل تابع لقلبه، و کان قلب الاحمق تابع للسانه.
و قال علیهالسلام: قال الرضی: و هذا من المعانی العجیبه الشریفه، و المراد به ان العاقل لایطلق لسانه الا بعد مشاوره الرویه و موامره الفکره، و الاحمق تسبق حذفات لسانه و فلتت کلامه مراجعه فکره و مماخضه رایه، فکان لسان العاقل تابع لقلبه، و کان قلب الاحمق تابع للسانه. و قد روی عنه علیهالسلام هذا المعنی بلفظ آخر، و هو قوله: (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) قلب الاحمق فی فیه، و لسان العاقل فی قلبه. و معناهما واحد. اقول: و مر فی فصل الخوارج روایه اخری عنه علیهالسلام فی نظیره، و هو: و ان لسان المومن من وراء قلبه، و ان قلب المنافق من وراء لسانه. و قال ابن ابیالحدید ثمه مراده علیهالسلام بالمومن العاقل و بالمنافق الاحمق. و قلنا ثمه بل هما معنیان، و اغلب المنافقین فی غایه الفطانه، و انما قال علیهالسلام ثمه: ان لسان المومن من وراء قلبه یعنی فی امر دینه، بدلیل قوله علیهالسلام بعد: لان المومن اذا اراد ان یتکلم بکلام تدبره فی نفسه فان کان خیرا ابداه و ان کان شرا و اراه. و قال علیهالسلام: و ان قلب المنافق من وراء لسانه یعنی فی عدم مبالاته بالدین حتی یتجنب من کذب او غیبه بشهاده قوله علیهالسلام بعد: و ان المنافق یتکلم بما اتی علی لسانه لایدری ماذاله و ماذا علیه. لسان العاقل وراء قلبه قالت الحکماء: لسان المرء من خدم الفواد. اذا قلت قدر ان قولک عرضه لبادره او حجه لمخاصم و ان امرا لم یخش قبل کلامه الجواب فینهی نفسه غیر حازم و فی (العقد): دخل صعصعه بن صوحان علی معاویه و ابن العاص جالس معه علی سریره، فقال له: وسع له علی ترابیه فیه. فقال صعصعه: انی و الله لترابی، منه خلقت، و الیه اعود، و منه ابعث، و انک لمارج من مارج من نار. فقال له معاویه: انما انت هاتف بلسانک لاتنظر فی اود الکلام و استقامته، فان کنت تنظر فی ذلک فاخبرنی عن افضل المال. فقال: و الله انی لادع الکلام حتی (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) یختمر فی صدری ثم اهب و لا اهتف به حتی اقیم اوده و اجیز متنه، و ان افضل المال لبره سمراء فی بریه غبراء،او نعجه صفراء فی نبعه خضراء، او عین فواره فی ارض خواره. فقال معاویه: لله انت! فاین الذهب و الفضه؟ قال: حجران یصطکان، ان اقبلت علیهما نفدا و ان ترکتهما لم یزیدا. و قلب الاحمق وراء لسانه فی بیان الجاحظ، کان ابن ضحیان الازدی یقرا (قل یا ایها الکافرین) فقیل له فی ذلک، فقال: قد عرفت القراءه فی ذلک ولکنی لا اجل امر الکفار. و فی ابن ابیالحدید: ارسل ابن لعجل بن لجیم فرسا. له فی حلبه فجاء سابقا، فقیل له: سمه باسم یعرف به. فقام ففقا عینه و قال: سمیته اعور. فقال شاعر یهجوه: رمتنی بنوعجل بداء ابیهم و ای عباد الله انوک من عجل الیس ابوهم عار عین جواده فاضحت به الامثال تضرب بالجهل و کتب مسلمه بن عبدالملک الی یزید بن المهلب لما خرج علیهم: انک لست بصاحب هذا الامر، ان صاحبه مغمور موتور، و انت مشهور غیر موتور. فقال له رجل من الازد: قدم ابنک مخلدا حتی یقتل فتصیر موتورا. قال: و مدح رجل من الازد المهلب فقال: نعم امیر الرفقه المهلب ابیض و ضاح کتیس الحلب (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) فقال له حسبک. قال: و خرج کلاب بن صعصعه مع اخوته، فاشتری اخوته خیلا و جاء کلاب بعجل یقوده، فقیل له: ما هذا؟ قال: فرس اشتریته. قالوا: یا مائق! هذه بقره، اما تری قرنیها، فرجع الی منزله فقطع قرنیها ثم قادها فقال: اعددتها فرسا کما تریدون، فاولاده یدعون بنیفارس البقره. و قال: و شرد بعیر من هبنقه، فجعل ینادی من اتی به له بعیران. قیل له: تبذل بعیرین فی بعیر. قال: لحلاوه الوجدان. و قال: و سرق من اعرابی حمار فحمد الله علی انه لم یکن علیه. و قال: و قال المامون یوما لثمامه: ما جهد البلاء؟ قال: عالم یجری علیه حکم جاهل، حبسنی الرشید عند مسرور الکبیر فسمعته یوما یقرا: (ویل یومئذ للمکذبین) بفتح الذال. قلت له: المکذبین الانبیاء قل المکذبین بکسر الذال. فقال لی: یقال لی عنک انک قدری فلا نجوت ان نجوت منی اللیله، فعاینت منه تلک اللیله الموت من شده ما عذبنی. و قال: و دخل کعب البقر الهاشمی علی محمد بن عبدالله بن طاهر یعزیه فی اخیه، فقال له: اعظم الله مصیبه الامیر. فقال: اما فیک فقد فعل. و قال: و قال ابوکعب القاص فی قصصه: ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال فی کبد حمزه: ما فعلتم فادعوا الله ان یطعمنا من کبد حمزه. (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) و قال: و قال ایضا مره اسم الذئب الذی اکل یوسف کذا و کذا. فقیل له: ان یوسف لم یاکله الذئب. فقال: ان هذا اسم الذئب الذی لم یاکله. و قال: و طار لبکار بن عبدالملک بازی فقال لصاحب الشرطه: اغلق ابواب دمشق لئلا یخرج البازی. و قال: و وقف معاویه بن مروان علی باب طحان و حماره یدور بالرحی و فی عنقه جلجل، فقال للطحان: لم جعلت هذا فی عنقه؟ فقال: اذا لم اسمع الصوت علمت انه قد نام فصحت به، فقال: ارایته ان قام و حرک راسه ما علمک به انه قائم؟ قال: و این لحماری بمثل عقل الامیر. قلت: ما ذکره امثله لاعمال الحمقاء فعلا و قولا لا شواهد لکلامه علیهالسلام. و قد روی عنه علیهالسلام هذا المعنی بلفظ آخر، و هو قوله: قلب الاحمق فی فیه و لسان العاقل فی قلبه فی (بلاغات نساء البغدادی) قال المدائنی: قالت خالده بنت هاشم ابن عبدمناف لاخ لها- و قد سمعته تجهم صدیقا له- ای اخی! لاتطلع من الکلام الا ما قد روات فیه قبل ذلک و مزجته بالحلم و داویته بالرفق، فان ذلک اشبه بک. فسمعها ابوها فقام الیها فاعتنقها و قال: و اهالک یا قبه الدیباج. فکانت تلقب بذلک. و معناهما واحد هذا الکلام زائد بعد قوله اولا و قد روی عنه علیهالسلام هذا المعنی بلفظ آخر.
اللسان ترجمان القلب و انعکاس عنه، و وظیفه المترجم ان یصغی و یعقل عن المترجم عنه، ثم یحکی و یروی ما سمع و وعی بالحرف الواحد، فان غیر و بدل فقد خان، و ان سبق و نطق قبل ان یسمع و یتدبر فهو مجنون، لان الغیب لله وحده.. و هکذا یسرع الاحمق و یتعجل القول قبل ان یتدبره فی عقله و قلبه، و قبل ان یعرف العواقب، اما العاقل فیخزن لسانه، و لا یقول الا بعد الرویه و التفکیر و العلم بالعاقبه و انها له لا علیه، و تقدم مثله فی الخطبه 174 و لکن الامام ذکر هناک المومن مکان العاقل هنا، و المنافق مکان الاحمق. و یومیء هذا الی ان الایمان لا یستقیم الا مع العقل. و فی الحدیث الشریف: اصل دینی العقل.
… کلامه مراجعه فکره: مراجعه و ما بعده مفعول تسبق و حذفات فاعله و مماخضه الرای تحریکه حتی یظهر زبده و هو الصواب
امام علیهالسلام (در نکوهش احمق) فرموده است: زبان خردمند پشت دل او است (عاقل آنچه بگوید نخست نیک و بد آن را به عقل خویش سنجیده و آنگاه میگوید) و دل احمق پشت زبان او است (بیخرد نفهمیده آنچه خواست میگوید سپس در درستی و نادرستی و سود و زیان آن اندیشه میکند. سیدرضی )علیهالرحمه( میفرماید:) این فرمایش از جمله معانی نیکوی دلپذیر است، و مقصود از آن است که خردمند زبانش را رها نمیکند (سخنی نمیگوید) مگر پس از مشورت و صلاح دید با اندیشه، و بیخرد بیرون دادههای زبان و گفتارهای بیاندیشهاش به مراجعه به اندیشه و تدبر و تامل در پایان کار پیشی میگیرد، پس به آن ماند که زبان خردمند پیرو دل او است و دل بیخرد پیرو زبانش میباشد.
مرحوم سیدرضی مینویسد: این مطلب امام (علیه السلام) از معانی جالب و تعجبآور است و منظور این است که عاقل زبانش را پس از مشورت و صلاحدید فکر آزاد میگذارد اما نادان زبانش او را از فکر و دقت باز میدارد لذا گویا زبان عاقل تابع قلب اوست و قلب احمق تابع زبانش.
و قال علیهالسلام: (لسان العاقل وراء قلبه) فهو یتفکر اولا و یزن الکلام، ثم یتکلم (و قلب الاحمق وراء لسانه) فهو یسرع فی التکلم، ثم یفکر فیما قال هل کان صحیحا ام لا؟
الشرح: العاقل یفکر و یتعقل الامور ثم یطلق لسانه فیما ینفع فینصر حقا او یدفع باطلا. و اما الاحمق فانه یتکلم بدون رویه و تدبر یطلق الکلام ثم بعد ذلک یفکر فیه و لکن ما وقع قد وقع و آثاره ظهرت و لا یمکن رد ما وقع … قال الرضی: و هذا من المعانی العجیبه الشریفه و المراد به ان العاقل لا یطلق لسانه الا بعد مشاوره الرویه و موامره الفکره. و الاحمق تسبق خذفات لسانه و فلتات کلامه مراجعه فکره و مما خضه رایه فکان لسان العاقل تابع لقلبه و کان قلب الاحمق تابع للسانه.
سید رضی می گوید: این سخن به گونه دیگری هم از علی علیه السّلام نقل شده است که چنین است «قلب الاحمق فمه، و لسان العاقل فی قلبه» و معنای هر دو کلمه یکی است.
ابن ابی الحدید می گوید: سخن در باره عقل و حماقت در مباحث گذشته بیان شد و این جا افزونیهای دیگری می آوریم. او سپس بحثی در باره سخنان و حکایات افراد احمق آورده است که به ترجمه برخی از آنها قناعت می شود.
گفته اند هر چیزی چون کمیاب شود، گران و ارزشمند می شود ولی عقل هر چه افزون گردد گرانتر و ارزشمندتر می گردد.
عبد الملک می گفته است: من به عاقلی که به من پشت کرده باشد امیدوارتر از احمقی هستم که به من روی آورده باشد.
به یکی از دانشمندان گفته شد، عقل کامل چیست؟ گفت: آن را در کسی به صورت اجتماع و کمال ندیده ام که آن وصف کنم و هر چه در کمال یافت نشود آن را حد و مرزی نیست. گفته شده است احمق از هر چیز خود را حفظ می کند جز از خویشتن.
دو مرد، دختر دیماووس حکیم را خواستگاری کردند یکی از آن دو توانگر و دیگری فقیر بود، او دخترش را به آن مرد فقیر داد. اسکندر از او سبب این کار را پرسید، گفت: آن توانگر احمق بود و بیم آن داشتم که فقیر شود و آن فقیر عاقل بود، امیدوار شدم که توانگر گردد.
بدان که داستانهای لطیف افراد احمق بسیار است ولی ما در این کتاب آنچه را که لایق این کتاب است می آوریم و این کتاب را به حرمت امیر المؤمنین علی علیه السّلام از هر گونه سخن زشت و سبک منزه ساخته ایم.
عمر بن عبد العزیز شنید مردی، دیگری را با کنیه ابو العمرین صدا می زند. گفت: اگر عقلی می داشت یکی هم او را کفایت می کرد.
یکی از پسران عجل بن لجیم اسبی را برای مسابقه فرستاد، اسب برنده شد. گفتند نامی روی این اسب بگذار که شناخته شود، برخاست یکی از چشمهای اسب را کور کرد و گفت: اینک او را اعور - یک چشم- نام نهادم و شاعری ضمن نکوهش او این موضوع را در شعر هم گنجانده و گفته است: «بنی عجل مرا به درد پدرشان متهم کرده اند و کدام یک از بندگان خدا خرفت تر از عجل است، مگر پدر ایشان یک چشم اسب خود را کور نکرد و موجب آن شد که در جهل او مثلها زده شود.»
ابو کعب افسانه سرا ضمن افسانه های خود گفت: پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است در جگر حمزه چیزی است که می دانید، اینک دعا کنید که خداوند از جگر حمزه به ما روزی فرماید. بار دیگر در افسانه سرایی خود گفت: نام گرگی که یوسف را خورده است، چنین و چنان بوده است. گفتند: یوسف را گرگ نخورده است. گفت: بسیار خوب این نام که گفتم نام همان گرگی است که یوسف را نخورده است.
یکی از افراد احمق بنی عجل حسان بن غضبان است که ساکن کوفه بوده است. او نیمی از خانه پدرش را به ارث برد و می گفت می خواهم این نیمه خودم را بفروشم تا با پول آن نیمه دیگر را بخرم و تمام خانه از من بشود.
یکی از افراد احمق قریش، بکّار بن عبد الملک بن مروان است. باز شکاری او پرید و رفت او به سالار شرطه دمشق گفت: دروازه های شهر را ببند که باز بیرون نرود.
دیگر از افراد احمق قریش، معاویة بن مروان بن حکم است. روزی کنار دروازه دمشق بر در دکان آسیابانی منتظر آمدن برادر خود عبد الملک بن مروان بود، خر آسیابان بر گرد سنگ آسیاب می گردید و بر گردنش زنگوله ای بود، معاویة بن مروان به آسیابان گفت: چرا بر گردن این خر زنگوله بسته ای گفت: وقتی چرت می زنم یا خسته هستم اگر صدای زنگوله را نشنوم، می فهمم که خر بر جای خود ایستاده است و حرکت نمی کند، فریاد می کشم و او حرکت می کند. معاویه گفت: اگر خر بر جای خود بایستد و
فقط سرش را تکان دهد زنگوله صدا خواهد داد و از کجا می فهمی که او بر جای خود ایستاده است، گفت: این خر من عقلی مانند عقل امیر ندارد.
از جمله قبائل مشهور به حماقت، قبیله ازد است. گویند چون یزید بن مهلب بر مروانیان خروج کرد، مسلمة بن عبد الملک برای یزید بن مهلب نوشت: تو صاحب حکومت و فرمانروایی نیستی، صاحب آن شخصی اندوهگین و مصیبت رسیده و خون خواه است و تو مرد مشهوری هستی ولی مصیبت دیده و خون خواه نیستی. مردی از قبیله ازد برخاست و به یزید گفت: پسرت مخلد را روانه کن تا کشته شود و مصیبت زده و خونخواه شوی.
معاویه مردی از قبیله کلب را به حکومت گماشت، آن مرد روزی خطبه خواند و ضمن خطبه از مجوسیان نام برد و گفت: خدایشان لعنت کناد، آنان با مادران خود ازدواج می کنند، به خدا سوگند اگر به من ده هزار درهم بدهند با مادرم ازدواج نمی کنم، چون این خبر به معاویه رسید، گفت: خداوند او را زشت بدارد، یعنی اگر بیش از ده هزار درهم به او بدهند، آن کار را انجام می دهد و او را از حکومت عزل کرد.
شتری از هبنّقه - این مرد ضرب المثل حماقت است- گم شد. نام اصلی هبنّقه، یزید بن شروان است، او ندا می داد هر کس شتر را بیاورد دو شتر به او خواهم داد. گفتند: به چه سبب در قبال یک شتر دو شتر می پردازی گفت: برای شیرینی پیدا شدن.
از عربی صحرا نشین خری دزدیدند. به او گفتند: خرت را دزدیدند گفت: آری و خدا را حمد می کنم. گفتند: برای چه حمد خدا را به جای می آوری گفت: برای اینکه خودم سوارش نبودم.
در مسابقه اسب سواری همین که اسبی که از همه جلو افتاده بود، ظاهر شد یکی از تماشاچیان شروع به گفتن تکبیر کرد و از شادی به جست و خیز پرداخت. مردی که کنارش بود از او پرسید ای جوانمرد آیا این اسب پیشتاز از توست گفت: نه، لگامش از من است.
یکی از افراد جاهل و احمق عرب کلاب بن صعصعة است، برادرانش برای خریدن اسبی بیرون رفتند، او هم با ایشان رفت و در حالی که گوساله ای را از پی می کشید بازگشت. پرسیدند: این چیست گفت: اسبی است که خریده ام، گفتند: این گاو است، ای احمق مگر شاخهایش را نمی بینی. او به خانه اش رفت و شاخهای گوساله را برید و با آن برگشت و گفت همان گونه که می خواستید او را به اسب تبدیل کردم. به فرزندانش، فرزندان سوار کار گاو می گفتند.
و قال علیهالسلام
لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ،وَ قَلْبُ الْأَحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ .
امام علیه السلام فرمود:
زبان عاقل پشت قلب او قرار دارد در حالی که قلب احمق پشت زبان اوست! ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر بعد از ذکر این گفتار حکیمانه و حکمت 41 میگوید:هر دو را جاحظ (متوفای 255) عیناً در کتاب المائة المختارة آورده است ولی مدرک دیگری برای آن ذکر نکرده جز اینکه میگوید:این کلام حکمتآمیز در خطبه 176 نیز آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 38). اضافه بر این خوارزمی در کتاب مناقب میگوید:از امیر مؤمنان علیه السلام یکصد کلمه حکمتآمیز نقل شده که هر کدام از آنها معادل هزار جمله از بهترین جملههای عرب است و در لابهلای آن حکمت 40 و 41 را نقل کرده است.(مناقب خوارزمی،ص 376)،در غررالحکم نیز این کلام حکمتآمیز با تفاوتی ذکر شده که نشان میدهد از منبع دیگری اخذ کرده است. )
فرق جایگاه زبان عاقل و احمق
آنچه امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه بیان فرموده کنایه زیبایی است درباره کسانی که سنجیده یا نسنجیده سخن می گویند می فرماید:«زبان عاقل پشت قلب او قرار دارد در حالی که قلب احمق پشت زبان اوست»؛ (لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ،وَ قَلْبُ الْأَحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ) .
اشاره به اینکه انسان عاقل نخست اندیشه می کند سپس سخن می گوید در حالی که احمق نخست سخن می گوید و بعد در اندیشه فرو می رود به همین دلیل سخنان عاقل حساب شده،موزون،مفید و سنجیده است؛ولی سخنان احمق ناموزون و گاه خطرناک و بر زیان خود او.
همین عبارت با شرح جالبی در خطبه 176 آمده است و در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إنَّ لِسانُ الْمُؤمِنِ وَراءَ قَلْبِهِ فَإذا أرادَ أنْ یَتَکَلَّمَ بِشَیْءٍ تَدَبِّرُهُ بِقَلْبِهِ ثُمَّ أمْضاهُ بِلِسانِهِ وَ إنَّ لِسانُ الْمُنافِقِ أمامَ قَلْبِهِ فَإذا هَمَّ بِشَیْءٍ أمْضاهُ بِلِسانِهِ وَ لَمْ یَتَدَبَّرَه بِقَلْبِهِ؛ زبان انسان با ایمان پشت قلب (و فکر) او است،لذا هنگامی که میخواهد سخنی بگوید نخست در آن تدبّر میکند سپس بر زبانش جاری میسازد،ولی زبان منافق جلو قلب او است،لذا هنگامی که تصمیم به چیزی میگیرد بدون هیچگونه تدبّر بر زبانش جاری میسازد». ( .المحجة البیضاء،ج 5،ص 195. )
از آنجا که علی علیه السلام باب علم پیامبر صلی الله علیه و آله است این سخن را از او آموخته است.
امام حسن عسکری علیه السلام این سخن را با عبارت لطیف دیگری بیان فرموده:
«قَلْبُ الْأحْمَقِ فی فَمِهِ وَفَمِ الْحَکیمِ فی قَلْبِهِ؛ قلب (و فکر) احمق در دهان او و دهان شخص حکیم در قلب اوست!».( .میزان الحکمه،ح 18176. )
مرحوم سیّد رضی پس از ذکر این کلام حکمتآمیز میگوید:«این سخن از مطالب شگفتانگیز و پرارزش است و منظور این است که عاقل زبانش را به کار نمیگیرد مگر بعد از مشورت با عقل خویش و فکر و دقت؛ولی احمق سخنانی که از زبانش میپرد و حرفهایی که بدون دقت میگوید بر مراجعه به فکر و اندیشه و دقت رأیش پیشی میگیرد،بنابراین گویا زبان عاقل پشت قلب او قرار گرفته و قلب احمق پشت زبان اوست»؛ (قالَ الرَّضیُ وَ هذا مِنَ الْمَعانِی الْعَجیبَةِ الشَّریفَةِ،وَ الْمُرادُ بِهِ أنَّ الْعاقِلَ لا یَطْلُقُ لِسانَهُ،إلاّ بَعْدَ مُشاوَرَةِ الرَّوِیَّةِ وَ مُؤامِرَةِ الْفِکْرَةِ.وَ الْأحْمَقُ تَسْبِقُ حَذَفاتِ لِسانِهِ وَ فَلَتاتِ کَلامِهِ مُراجَعَةَ فِکْرِهِ وَ مُماخَضَةَ رَأیِهِ فَکانَ لِسانُ الْعاقِلِ تابِعٌ لِقَلْبِهِ،وَ کأنَ قَلْبُ الْأحْمَقِ تابِعٌ لِلِسانِهِ) .
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “The tongue of the wise man is behind his heart, while the heart of the fool is behind his tongue.”
Sayyid ar-Radi says the following: “This sentence has an unusual and beautiful meaning. It means that the wise man does not speak with his tongue except after consulting his mind and exercising his imagination, but the fool quickly utters whatever comes to his tongue without pondering on it. In this way, the tongue of the wise man follows his heart while the heart of the fool follows his tongue.”
و قدروی عنه علیه السلام هذاالمعنی بلفظ آخر و هو قوله
قَلبُ الأَحمَقِ فِی فِیهِ وَ لِسَانُ العَاقِلِ فِی قَلبِهِ
ومعناهما واحد
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: قلب احمق در دهان او، و زبان عاقل در قلب او قرار دارد .
[و این معنی به لفظی دیگر از آن حضرت روایت شده است که:] دل بیخرد در دهان اوست و زبان خردمند در دل او [و معنی هر دو یکی است.]
و بتحقیق که مرویست از آن حضرت این معنی بلفظ دیگر و آن گفتار اوست که دل نادان در دهان اوست و زبان خردمند در دل اوست و معنی هر دو کلام یکیست
این معنی از آن حضرت به عبارات دیگری هم آمده است، مانند این عبارت:
دل احمق در دهان اوست و زبان عاقل در دلش، و هر دو یک معنی است.
این معنا به لفظی دیگر از حضرت روایت شده و آن سخن آن حضرت است:دل احمق در دهان او،و زبان خردمند در قلب اوست.و معنای هر دو جمله یکی است .
شروح:
(و قد روی عنه علیهالسلام) و به تحقیق که روایت کرده شده است از آن حضرت علیهالسلام: (هذاالمعنی بلفظ اخر) این معنی به لفظ دیگر به عبارتی غیر از این عبارت (و هو قوله) و آن قول آن حضرت است که (قلب الاحمق فی فیه) یعنی دل احمق در دهان او است (و لسان العاقل فی قلبه) و زبان عاقل در دل او است (و معناهما واحد) و معنی این عبارت و عبارت اول بالمال یکی است در نظر عقل
و این مطلب را نوعی دیگر هم از آن حضرت روایت کردهاند به این لفظ (دل) احمق در (دهان) او است و (زبان) عاقل در (دل) او است، از آنجا که احمق اندیشه نکرده بگوید گویا دلش به جای (زبان) نهاده است، و چون عاقل تامل کند پس بگوید گویا زبانش در جای (دل) نهاده است و چه نیکو فرموده (صلوات الله علیه)
و قد روی عنه هذا المعنی بلفظ آخر و هو قوله علیهالسلام: «قلب الاحمق فی فیه و لسان العاقل قلبه.» یعنی و روایت شده است از او علیهالسلام این معنی به لفظ دیگر و آن لفظ قول اوست علیهالسلام که دل نادان در دهن او است، یعنی نفهمیدن او بعد از گفتار اوست و زبان دانا در دل او است، یعنی گفتار او بعد از فهمیدن او است.
و روی عنه (علیه السلام) هذا الکلام بلفظ آخر و هو: قلب الاحمق فی فیه، و لسان العاقل فی قلبه. الترجمه: زبان خردمند دنبال دل اوست، و دل نابخرد دنبال زبان اوست. سیدرضی رحمه الله در شرح این جمله فرموده: این بیان علی (علیه السلام) از معانی مبتکر و شگفتآور و ارجمند است، و مقصود اینست که خردمند لب به سخن نگشاید و دم برنیاورد مگر پس از اینکه در دل سخن خود را بسنجد و باعقل و خرد آن را در میان نهد و سفته کند، ولی نابخرد نسنجیده زبانپرانی کند و بیاختیار از چاک دهانش کلمات ناهموار بیرون ریزد و سخنش بر تدبیر و سنجش نظرش پیشی گیرد، به این نظر گویا زبان خردمند دنبال دل او قرار دارد اول فکر میکند و بعد سخن میگوید، و گویا دل نابخرد و احمق در پس زبان اوست که ناسنجیده سخن میگوید، و این سخن بتعبیر دیگر هم از آنحضرت روایت شده که: دل احمق در دهان اوست، و زبان خردمند در دل اوست.
زبان خردمند اندر پس ***دل از اینرو نگوید سخنهای باطل
سخنهای باطل ز احمق تراود ***که پشت زبان قلب او هست کامل
و این معنی به لفظ دیگر هم از آن حضرت علیهالسلام روایت شده و آن کلام آن بزرگوار است: دل احمق در دهان او است، و زبان عاقل در دل او، و معنی هر دو فرمایش یکی است.
این مطلب با بیان دیگری از آن حضرت نقل شده است: (قلب الاحمق فی فیه و لسان العاقل فی قلبه.) قلب احمق در دهانش میباشد و زبان عاقل در قلبش. ابن ابیالحدید هشت صفحه از داستانهای احمقان را در این مورد نقل میکند که به چند نمونه آن که گویای حقایق مختلفی است اشاره میشود. عاص بن هشام مخزومی از احمقهای قریش بود ابولهب با او قمار بازی کرد روی ثروتش و از او برد. سپس روی خانهاش قمار زد و برد. باز روی زن، فرزند و خودش قمار زد و همه را برد در نتیجه غلام ابولهب گردید. در جنگ بدر ابولهب او را بجای خود فرستاد و در جنگ بدست عمر بن خطاب کشته شد. این است جاهلیت قبل از اسلام که نمونههای گوناگونش را در قرن اتم مشاهده میکنیم. روزی سلیمان بن یزید بن عبدالملک گفت: خدا لعنت کند ولید را او جنایتکار بود موقعی میخواست با من عملی انجام دهد کسی گفت مرگ بر تو ساکت باش بخدا سوگند اگر قصد کرده انجام داده او جسور بود. نبض سرنوشت اسلام به دست اینگونه افراد افتاد که مسیرش عوض شد. مامون از ثمامه پرسید بلای سخت کدام است؟ ثمامه گفت: سختی دانشمندی که قضاوتش در دست جاهل بیافتد! مامون گفت: این مطلب را از کجا میگوئی ثمامه گفت: هارون الرشید مرا پیش مسرور کبیر زندان کرده بود او نفس کشیدن را هم برای ما مشکل کرده بود یک شب شنیدم قران میخواند او آیه (ویل یومئذ للمکذبین) را به صیغه مفعول خواند گفتم: امیر! باید مکذبین (بکسر ذال بخوانید) چون به فتح ذال منظور پیغمبران میشود که آنان را مذمت میکنی. امیر در جواب من گفت: من شنیدهام که (قدری) هستی. زنده نمانم اگر تو را امشب زنده بگذارم. آنقدر مرا شکنجه داد که مرگ را دیدم. معاویه حاکمی از طایفه کلب انتخاب کرد. او یک روز در سخنرانیهای خود به کلمه مجوس رسید، گفت خدا لعنت کند مجوسیان را با مادران خود همبستر میشوند بخدا سوگند اگر ده هزار درهم به من بدهند این کار را با مادرم نمیکنم. خبر بگوش معاویه رسید. معاویهگفت: خدا زشتش کند آیا اگر بیشتر به او میدادند با مادر خود همبستر میشد. او را عزل کرد.
(و قد روی عنه علیهالسلام هذا المعنی بلفظ آخر و هو قوله علیهالسلام): (قلب الاحمق فی فیه) فما یمر بقلبه یقوله بلسانه بلا رویه و تفکیر، کان قلبه فی فمه (و لسان العاقل فی قلبه) فلا یتکلم بشیء الا اذا تفکر و تروی، فکان لسانه فی قلبه، اذ لا یخرج الکلام الا عن مشوره القلب و تبینه (و معناهما واحد).
و قد روی عنه (علیه السلام) هذا المعنی بلفظ آخر، و هو قوله: قلب الاحمق فی فیه، و لسان العاقل فی قلبه. و معناهما واحد. الشرح: فالکلام یصدر بدون رویه من الاحمق بینما العاقل لا یطلقه الا بعد تفکر و هذا یرجع الی ما تقدم …
و قد روی عنه علیهالسلام
هذا الْمَعْنی بِلَْفظٍ آخَرٍ،وَهُوَ قَوْلِهِ: قَلْبُ الْأَحْمَقِ فِی فِیهِ،
وَ لِسَانُ الْعَاقِلِ فِی قَلْبِهِ.وَ مَعْناهُما واحِدٌ .
همان جمله (پرمایه) قبل،از امام علیه السلام به تعبیر دیگری بدین صورت نقل شده است که فرمود:قلب احمق در دهان اوست و زبان عاقل در درون قلبش! و هر دو یک معنا را بازگو میکنند. ( . سند گفتار حکیمانه: مدارک این جمله که شباهت زیادی با جمله حکیمانه گذشته دارد قبلاً ذکر شد. )
باز هم فرق عاقل و احمق
مرحوم سیّد رضی در آغاز این سخن حکیمانه میگوید:«همان جمله پرمایه قبل از امام علیه السلام به تعبیر دیگری بدین صورت نقل شده است:«قلب احمق در دهان اوست و زبان عاقل در درون قلبش قرار دارد»؛ (وَ قَدْ رُوِیَ عَنْهُ علیه السلام هذا الْمَعْنی بِلَْفظٍ آخَرٍ،وَ هُوَ قَوْلِهِ:قَلْبُ الْأَحْمَقِ فِی فِیهِ،وَ لِسَانُ الْعَاقِلِ فِی قَلْبِهِ) .
سپس میافزاید:«و هر دو یک معنا را بازگو میکنند»؛ (وَ مَعْناهُما واحِدٌ.) .
تفاوت این دو تعبیر آن است که در تعبیر اول میفرماید:زبان عاقل پشت قلب (عقل) اوست.در اینجا میفرماید:در درون قلب اوست و در آنجا میفرمود:قلب احمق پشت زبان اوست و در اینجا میفرماید:در دهان اوست.
به یقین هر دو بیان تعبیری کنایی زیبا و صحیحی است و هر دو اشاره به یک حقیقت دارد و آن اینکه افراد عاقل بی مطالعه،فکر و دقت سخن نمیگویند؛ حسن و قبح،سود و زیان،مناسبت و عدم مناسبتِ گفتار خود را به دقت بررسیده و سپس آن را بر زبان جاری میکنند در حالی که افراد نادان به عکس آن هستند؛سخنی را بی مطالعه میگویند و بعد که به آثار زیانبارش برخورد کردند در فکر فرو میروند که آیا صلاح بود ما چنین سخنی را بگوییم؟
در کتاب محجة البیضاء همین مضمون کلام امام علیه السلام با شرح بیشتری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که میفرماید:
«إنَّ لِسانُ الْمُؤمِنِ وَراءَ قَلْبِهِ فَإذا أرادَ أنْ یَتَکَلَّمَ بِشَیْءٍ تَدَبِّرُهُ بِقَلْبِهِ ثُمَّ أمْضاهُ بِلِسانِهِ وَ إنَّ لِسانُ الْمُنافِقِ أمامَ قَلْبِهِ فَإذا هَمَّ بِشَیْءٍ أمْضاهُ بِلِسانِهِ وَ لَمْ یَتَدَبَّرَه بِقَلْبِهِ ؛زبان مؤمن در پشت قلب (عقل) اوست و هنگامی که اراده کند سخنی بگوید نخست با عقل خود آن را بررسی میکند سپس بر زبانش جاری میسازد ولی زبان منافق جلو قلب (عقل) اوست هنگامی که تصمیم به چیزی بگیرد بدون مطالعه بر زبانش جاری میسازد».
در حدیث دیگری از امام امیرالمؤمنین علیه السلام میخوانیم:
«یَسْتَدَلُّ عَلی عَقْلِ کُلِّ امْرِءٍ بِما یَجْری عَلی لِسانِهِ؛ سخنانی که بر زبان هر انسانی جاری میشود دلیل بر میزان عقل اوست». ( .غررالحکم،ص 209،ح 4033.)
نیز در همان کتاب در عبارت کوتاهتری آمده است:
«کَلامُ الرَّجُلِ میزانُ عَقْلِهِ؛ سخن انسان معیار عقل اوست». ( .همان. )
در ادامه همین کلمات قصار در جمله 392 خواهد آمد:
«تَکَلَّمُوا تُعْرَفُوا فَإِنَّ الْمَرْءَ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ؛ سخن بگویید تا شناخته شوید؛زیرا شخصیت انسان زیر زبان او پنهان شده است».
هرگاه در مورد عبادات و طاعات و گناهان و سیئات دقت کنیم میبینیم قسمت عمده طاعات با زبان و قسمت مهم گناهان نیز با زبان است،بنابراین زبانی که در اختیار صاحبش نباشد بلای بزرگی است و به عکس،زبانی که در اختیار عقل انسان باشد منبع برکات و طاعات فراوانی است.
مفهوم واقعی عقل و حمق در اینجا این سؤال پیش میآید که عقل و حماقت در انسانها ذاتی ایشان است؛نه عاقل را میتوان بر عقلش ستایش کرد و نه احمق را بر حماقتش نکوهش.
پاسخ سؤال این است که منظور در اینجا عقل و حماقت اکتسابی است.کسی که ذاتا احمق است در واقع نوعی بیماری دارد که در صورت امکان باید به وسیله دیگران معالجه شود؛ولی گاه انسان حماقت را با اراده خود فراهم میسازد؛با نیکان و پاکان و عاقلان و خردمندان معاشرت نمیکند و بر عکس به دنبال هوای نفس میرود و با افراد نادان و شرور طرح دوستی میریزد،تحصیل علم را رها میکند و با اختیار خود در وادی جهل گام بر میدارد و هنگامی که مسئله سرنوشتسازی پیش آید با اینکه میتواند تأمل کند،به مشورت بپردازد و از این و آن نظر بخواهد همه اینها را ترک کرده و بیگدار به آب میزند و گرفتار غرقاب میشود.نکوهش حضرت از چنین حماقتی است.
همانگونه که امام علیه السلام در غررالحکم میفرماید:
«الْعَقْلُ غَریزَةٌ تَزیدُ بِالْعِلْمِ بِالتَّجارُبِ؛ عقل غریزهای است که با علم و تجربه افزون میشود.(و در نقطه مقابل با ترک علم و عدم بهرهگیری از تجارب ضایع میگردد)». ( .غررالحکم،ص 53،ح 443.)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«کَثْرَةُ النَّظَرِ فِی الْحِکْمَةِ تَلْقَحُ الْعَقْلَ؛ نگاهکردن در حکمت باعث باروری عقل انسان است». ( .بحارالانوار،ج 75،ص 247،باب 23.)
This very thought has been related from Imām Ali ibn Abū Tālib in a different way thus: The heart of a fool is in his mouth, while the tongue of the wise man is in his heart.” The meaning of both sayings (40 and 41) is the same.
وَ قَالَ علیه السلام لِبَعضِ أَصحَابِهِ فِی عِلّةٍ اعتَلّهَا جَعَلَ اللّهُ مَا کَانَ مِن شَکوَاکَ حَطّاً لِسَیّئَاتِکَ فَإِنّ المَرَضَ لَا أَجرَ فِیهِ وَ لَکِنّهُ یَحُطّ السّیّئَاتِ وَ یَحُتّهَا حَتّ الأَورَاقِ وَ إِنّمَا الأَجرُ فِی القَولِ بِاللّسَانِ وَ العَمَلِ باِلأیَدیِ وَ الأَقدَامِ وَ إِنّ اللّهَ سُبحَانَهُ یُدخِلُ بِصِدقِ النّیّةِ وَ السّرِیرَةِ الصّالِحَةِ مَن یَشَاءُ مِن عِبَادِهِ الجَنّةَ
قال الرضی وأقول صدق علیه السلام إن المرض لاأجر فیه لأنه لیس من قبیل مایستحق علیه العوض لأن العوض یستحق علی ما کان فی مقابلة فعل الله تعالی بالعبد من الآلام والأمراض و مایجری مجری ذلک والأجر والثواب یستحقان علی ما کان فی مقابلة فعل العبد فبینهما فرق قدبینه علیه السلام کمایقتضیه علمه الثاقب ورأیه الصائب.
ترجمهها:
و به یکی از یارانش که بیمار بود فرمود: خدا آنچه را که از آن شکایت داری (بیماری) موجب کاستن گناهانت قرار داد، در بیماری پاداشی نیست امّا گناهان را از بین میبرد، و آنها را چونان برگ پاییزی میریزد، و همانا پاداش در گفتار به زبان، و کردار با دستها و قدمهاست ، و خدای سبحان به خاطر نیّت راست، و درون پاک، هر کس از بندگانش را که بخواهد وارد بهشت خواهد کرد .
میگویم: (راست گفت امام علی علیه السّلام «درود خدا بر او باد» که بیماری پاداشی ندارد، بیماری از چیزهائی است که استحقاق عوض دارد، و عوض در برابر رفتار خداوند بزرگ است نسبت به بنده خود، در ناملایمات زندگی و بیماریها و همانند آنها ، امّا اجر و پاداش در برابر کاری است که بنده انجام میدهد. پس بین این دو تفاوت است که امام علیه السّلام آن را با علم نافذ و رأی رسای خود، بیان فرمود .
[و به یکی از یاران خود فرمود هنگامی که او از بیماری شکوه نمود.] خدا آنچه را از آن شکایت داری موجب کاستن گناهانت گرداند، چه در بیماری مزدی نیست، لیکن گناهان را میکاهد و میپیراید چون پیراستن برگ درختان، و مزد در گفتارست به زبان، و کردار با گامها و دستان ، و خدای سبحان به خاطر نیت راست و نهاد پاک- بنده- هر بنده را که خواهد به بهشت در آورد. [و میگویم، امام علیه السّلام راست گفت که در بیماری مزد نیست، چه بیماری از جمله چیزهاست که آن را عوض است نه مزد- چرا که استحقاق عوض مقابل بلا و مصیبتی است که از جانب خدا بر بنده آید، چون دردها و بیماریها و مانند آن ، و مزد و پاداش در مقابل کاری است که بنده کند، و میان عوض و مزد فرق است و امام چنانکه علم نافذ و رأی رسای او اقتضا کند آن را بیان فرمود.]
و فرمود مر بعضی از یاران خود را در مرضی که بیمار شده بود آن کس بان گردانید حق تعالی آنچه واقع شده از بیماری تو انداختن مر گناهان تو را بدرستی که بیماری هیچ مزدی نیست در آن و لیکن میافکند گناهان را و میتراشد آنرا همچو تراشیدن برگهای درخت و جز این نیست که مزد در گفتار بزبان است و کردار بدستها و پاهاست و بدرستی که خدا داخل میسازد براستی نیت و اعتقاد و باطن شایسته هر که را میخواهد از بندگان خود ببهشت گفته است سید که من میگویم که راست فرموده است آن حضرت بدرستی که بیماری را هیچ مزدی نیست در آن زیرا که آن از قبیل آن چیزیست که سزاوار میشوند بر آن بر عوضی زیرا که عوض مستحقست و آنچه واقع شده در مقابل فعل خدا با بنده از المها و مرضها و آنچه جاری میشود در مجرای آن و مزد و ثواب هر دو مستحق میشوند و سزاوار میگردند بر آنچه واقع است در برابر فعل بنده پس میان اجر و عوض فرق است بسیار بتحقیق که بیان فرموده است چنانکه اقتضا کرده آنرا دانش با هر و لامع و اندیشه رسنده او بصواب
به یکی از اصحابش که بیمار شده بود چنین فرمود:
خداوند بیماری تو را که از آن شکوه می کنی، سبب کاستن از گناهانت قرار داده. زیرا در بیماری اجر و ثوابی نیست، ولی گناهان را می ریزد، آنسان، که برگ درختان می ریزند. اجر و ثواب، حاصل گفتار به زبان است و کردار به دست و پای. خداوند به سبب صدق نیت و باطن پاک، هر کس را که خواهد، به بهشت می برد.
سید رضی می گوید: امام (علیه السلام) راست گفته است و در بیماری اجر و ثوابی نیست زیرا بیماری از چیزهایی است که آن را عوض است نه مزد. عوض در برابر دردها و بیماریهایی است که از سوی خداوند بر بنده می رسد، ولی اجر و ثواب در برابر عملی است که از بنده سر زده است پس میان عوض و ثواب فرقی است که امام با علم نافذ و رأی صواب خویش بیان فرموده است.
و آن حضرت به یکی از یارانش به وقتی که بیمار شده بود،فرمود :
خداوند آنچه را از بیماری به تو رسیده سبب سقوط گناهانت قرار داد،زیرا در بیماری اجری نیست ولی گناهان را همچون ریختن برگها از درخت از صفحه پرونده میریزد.پاداش در گفتار به زبان،و عمل به دست و پاست .خداوند سبحان محض صدق نیّت و شایستگی باطن، هر کدام از بندگانش را بخواهد وارد بهشت میکند .
مؤلف گوید:اینکه امام فرموده«بیماری را از جانب خدا پاداش نیست»صحیح است،چه اینکه بیماری از جمله اموری است که آن را عوض است نه مزد،زیرا استحقاق عوض در برابر دردها و بیماریها و امثال اینهاست که از جانب خدا به عبد میرسد ، و اجر پاداش در برابر کاری است که عبد انجام میدهد و مستحق آنها میگردد،روی این حساب بین عوض و پاداش فرق است که امام آن فرق را با علم نافذ و رأی صائب و درست خود بیان نموده .
شروح:
و یحط من حط السرج و الرحل و یتحتهاحت الاوراق: ای یفرقها و یقطعها، یعنی یکون المرض سبب الغفران و انتشار الذنوب من المریض و ذهابها و سقوطها کانتشار الورق من الغصن. و قول السید لتفسیر کلامه علیهالسلام ان المرض لا اجر فیه لیس ذلک علی الاطلاق، و ذلک لان المریض اذا احتمل المشقه التی حملها الله علیه احتسابا کان له اجر الثواب علی ذلک و العوض علی المریض، فعلی فعل العبد اذا کان مشروعا الثواب و علی فعل الله اذا کان الما علی سبیل الاعتبار العوض.
المرض لا اجر فیه: للمریض بمجرد الالم العوض، و اذا احتمل المریض ما حمل احتسابا اثیب علی ذلک.
امام (علیه السلام) به یکی از یارانش که بیمار بود فرمود: (خداوند، رنج تو را باعث برطرف شدن گناهانت قرار داده، البته بیماری پاداشی ندارد، اما گناهان را از بین میبرد، و آنها را مانند برگ درختان میریزد، بلکه پاداش در گروی گفتار زبان و کردار دست و پاهاست، خداوند پاک- هر که را از بندگانش بخواهد- به دلیل شایستگی و پاکدلی وارد بهشت میسازد). سیدرضی- خدایش رحمت کند- میگوید: مقصود امام (علیه السلام) این است که بیماری خود پاداشی ندارد، زیرا بیماری از قبیل چیزهای است که سزاوار عوض دادن است، از آن رو که فعل خدای متعال از بیماری و درد و نظیر اینها نسبت به بنده عوض دارد، اما مزد و پاداش تنها در برابر کاری است که بنده انجام میدهد، بنابراین امام (علیه السلام) فرق بین عوض و پاداش را بر اساس علم فراوان و اندیشهی رسای خود بیان کرده است. امام (علیه السلام)، برای صحابی خود، بدانچه امکان داشت دعا فرموده است، که همان از بین رفتن گناهان به وسیلهی بیماری است، اما برای او اجر و مزد نخواسته است، با این استدلال که بیماری پاداش ندارد. راز مطلب این است که اجر و پاداش در گرو کارهایی است که باید انجام گیرد، همانطوری که امام (علیه السلام) با این بیان اشاره فرموده است: براستی که پاداش در گفتار و … پاهاست. امام (علیه السلام) عبارت: اقدام (پاها) را از اقدام به عبادت، و همینطور، هر ترک عادتی که مانند روزه گرفتن و امثال آن به منزلهی انجام کاری میباشد. کنایه آورده است. و لیکن بیماری نه کار بنده است و نه ترک عملی که معمولا انجام میگیرد. اما این که بیماری، گناهان را از بین میبرد به دو جهت است: 1- براستی نیروی شهوت و غضب بیمار، که ریشهی تمام گناهان و مفاسد است. شکسته و سست میشود. 2- اقتضای بیماری این است که انسان، در آن حال، با توبه و پشیمانی از گناه به طرف پروردگارش باز میگردد و تصمیم بر ترک آن قبیل کارها میگیرد، همانطوری که خدای تعالی فرموده است: اذا مس الانسان الضر دعانا لجنه او قاعدا او قائما. به این ترتیب آن گناهان که در حقیقت نفس جایگزین نشدهاند، بزودی از بین میروند، و گناهانی که به صورت ملکه درآمدهاند، بسا که در طول بیماری، با ادامهی پشیمانی و بازگشت به جانب خدا، برطرف میگردند. امام (علیه السلام) کلمهی حط: نابودی را برای نابودی گناهان استعاره آورده از باب تشبیه- در قدرت نابود سازی و زدودن- به محو کردن اوراق کتاب. آنگاه امام (علیه السلام) با عبارت: ان الله … بر این نکته توجه داده است که هرگاه بندهی خدا- با صدق نیت و با قلبی پاک- رنج بیماری خود را به حساب خدا بگذارد، این خود، زمینهی رسیدن اجر و پاداش بر او شده و باعث ورود او به بهشت میگردد. و از بین بردن ملکاتی که با قصد قرب به خدا همراهند نیز وارد در این قسمتند. سخن سیدرضی- رحمه الله- به روش مذهب معتزله است.
وَ قَالَ علیه السلام لِبَعْضِ أَصْحَابِهِ فِی عِلَّةٍ اعْتَلَّهَا جَعَلَ اللَّهُ مَا کَانَ مِنْکَ مِنْ شَکْوَاکَ حَطّاً لِسَیِّئَاتِکَ فَإِنَّ الْمَرَضَ لاَ أَجْرَ فِیهِ وَ لَکِنَّهُ یَحُطُّ السَّیِّئَاتِ وَ یَحُتُّهَا حَتَّ الْأَوْرَاقِ وَ إِنَّمَا الْأَجْرُ فِی الْقَوْلِ بِاللِّسَانِ وَ الْعَمَلِ بِالْأَیْدِی وَ الْأَقْدَامِ وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ یُدْخِلُ بِصِدْقِ النِّیَّةِ وَ السَّرِیرَةِ الصَّالِحَةِ مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ اَلْجَنَّةَ .
[قال الرضی رحمه الله تعالی و أقول صدق علیه السلام إن المرض لا أجر فیه لأنه من قبیل ما یستحق علیه العوض لأن العوض یستحق علی ما کان فی مقابلة فعل الله تعالی بالعبد من الآلام و الأمراض و ما یجری مجری ذلک و الأجر و الثواب یستحقان علی ما کان فی مقابل فعل العبد فبینهما فرق قد بینه علیه السلام کما یقتضیه علمه الثاقب و رأیه الصائب ]
ینبغی أن یحمل کلام أمیر المؤمنین علیه السلام فی هذا الفصل علی تأویل یطابق ما تدل علیه العقول و ألا یحمل علی ظاهره و ذلک لأن المرض إذا استحق علیه الإنسان العوض لم یجز أن یقال إن العوض یحط السیئات بنفسه لا علی قول أصحابنا و لا علی قول الإمامیة أما الإمامیة فإنهم مرجئة لا یذهبون إلی التحابط و أما أصحابنا فإنهم لا تحابط عندهم إلا فی الثواب و العقاب فأما العقاب و العوض فلا تحابط بینهما لأن التحابط بین الثواب و العقاب إنما کان باعتبار التنافی بینهما من حیث کان أحدهما یتضمن الإجلال و الإعظام و الآخر یتضمن الاستخفاف و الإهانة و محال أن یکون الإنسان الواحد مهانا معظما فی حال واحدة و لما کان العوض لا یتضمن إجلالا و إعظاما و إنما هو نفع خالص فقط لم یکن منافیا للعقاب و جاز أن یجتمع للإنسان الواحد فی الوقت الواحد کونه مستحقا للعقاب و العوض إما بأن یوفر العوض علیه فی دار الدنیا و إما بأن یوصل إلیه فی الآخرة قبل عقابه إن لم یمنع الإجماع من ذلک فی حق الکافر و إما أن یخفف علیه بعض عقابه و یجعل ذلک بدلا من العوض الذی کان سبیله أن یوصل إلیه و إذا ثبت ذلک وجب أن یجعل کلام أمیر المؤمنین علیه السلام علی تأویل صحیح و هو الذی أراده علیه السلام لأنه کان أعرف الناس بهذه المعانی و منه تعلم المتکلمون علم الکلام و هو أن المرض و الألم یحط الله تعالی عن الإنسان المبتلی به ما یستحقه من العقاب علی معاصیه السالفة تفضلا منه سبحانه فلما کان إسقاط العقاب متعقبا للمرض و واقعا بعده بلا فصل جاز أن یطلق اللفظ بأن المرض یحط ( ا:«یحط عنه السیئات». ) السیئات و یحتها حت الورق کما جاز أن یطلق اللفظ بأن الجماع یحبل المرأة و بأن سقی البذر الماء ینبته إن کان الولد و الزرع عند المتکلمین وقعا من الله تعالی علی سبیل الاختیار لا علی الإیجاب و لکنه أجری العادة و أن یفعل ذلک عقیب الجماع و عقیب سقی البذر الماء.
فإن قلت أ یجوز أن یقال إن الله تعالی یمرض الإنسان المستحق للعقاب و یکون إنما أمرضه لیسقط عنه العقاب لا غیر.
قلت لا لأنه قادر علی أن یسقط عنه العقاب ابتداء و لا یجوز إنزال الألم إلا حیث لا یمکن اقتناص العوض المجزی به إلیه إلا بطریق الألم و إلا کان فعل الألم عبثا أ لا تری أنه لا یجوز أن یستحق زید علی عمرو ألف درهم فیضربه و یقول إنما أضربه لأجعل ما یناله من ألم الضرب مسقطا لما استحقه من الدراهم علیه و تذمه العقلاء و یسفهونه و یقولون له فهلا وهبتها له و أسقطتها عنه من غیر حاجة إلی أن تضربه و تؤلمه و البحث المستقصی فی هذه المسائل مذکور فی کتبی الکلامیة فلیرجع إلیها و أیضا فإن الآلام قد تنزل بالأنبیاء و لیسوا ذوی ذنوب و معاص لیقال إنها تحطها عنهم .
فأما قوله علیه السلام و إنما الأجر فی القول إلی آخر الفصل فإنه علیه السلام قسم أسباب الثواب أقساما فقال لما کان المرض لا یقتضی الثواب لأنه لیس فعل المکلف و إنما یستحق المکلف الثواب علی ما کان من فعله وجب أن یبین ما الذی یستحق به المکلف الثواب و الذی یستحق المکلف به ذلک أن یفعل فعلا إما من أفعال الجوارح و إما من أفعال القلوب فأفعال الجوارح إما قول باللسان أو عمل ببعض الجوارح و عبر عن سائر الجوارح عدا اللسان بالأیدی و الأقدام لأن أکثر ما یفعل بها و إن کان قد یفعل بغیرها نحو مجامعة الرجل زوجته إذا قصد به تحصینها و تحصینه عن الزناء و نحو أن ینحی حجرا ثقیلا برأسه عن صدر إنسان قد یقتله و غیر ذلک و أما أفعال القلوب فهی العزوم و الإرادات و النظر و العلوم و الظنون و الندم فعبر علیه السلام عن جمیع ذلک بقوله بصدق النیة و السریرة الصالحة و اکتفی بذلک عن تعدید هذه الأجناس.
فإن قلت فإن الإنسان قد یستحق الثواب علی ألا یفعل القبیح و هذا یخرم الحصر الذی حصره أمیر المؤمنین قلت یجوز أن یکون یذهب مذهب أبی علی فی أن القادر بقدرة لا یخلو عن الأخذ و الترک
(فقال علیهالسلام لبعض اصحابه فی عله اعتلها) فرموده است آن حضرت علیهالسلام مر یکی از صحابه خود را در مرضی که بیمار شده آن کس به آن، این قول را که: (جعل الله ما کان) گردانید حق سبحانه و تعالی آنچه واقع شده (من شکواک) از بیماری تو (حطا لسیاتک) انداختن گناهان تو (فان المرض لا اجر فیه) پس به درستی که بیماری نیست هیچ مزدی در او (لکنه یحط السیئات) و لکن میافکند گناهان و کردارهای بد تو را (و یحثها حت الاوراق) و میتراشد آن سیئات را همچه تراشیدن برگهای درخت وجه شبه او به تراشیدن برگ از درختان، ریزیدن آن گناهان است به تمامی از آن به اعتبار کسر قوت شهوی و غضبی که مبدا ذنوبند و رجوع مریض به توبه و انابه و خضوع و خشوع او به درگاه رب العزه که باعث مغفرت است (و انما الاجر فی القول باللسان) به درستی که مزد در گفتار به زبان است (و العمل بالایدی و الاقدام) و در کار کردن به دستها و قدمها (و ان الله سبحانه یدخل) و به تحقیق که حق سبحانه و تعالی داخل میگرداند (بصدق النیه) به واسطه درستی و راستی قصد و اعتقاد (و السریزه الصالحه) و سر شایسته و حسن طویه (من یشاء من عباده) هرکه را که میخواهد از بندگان خود (الجنه) بهشت عنبر سرشت. و سید قدس سره میفرماید که: (اقول صدق علیهالسلام) میگویم من که راست فرموده است آن حضرت علیهالسلام (ان المرض لا اجر فیه) که بیماری هیج مزدی نیست در او (لانه من قبیل ما یستحق علیه العوض) زیرا که مریض از قبیل آن چیزی است که سزاوار میشوند برآن در عوضی از حضرت منان (لان العوض یستحق) زیرا که عوض مستحق است و سزاوار (علی ما کان) بر آنچه واقع است (فی مقابله فعل الله تعالی بالعبد) در برابر فعل خدای تعالی به بنده (من الالام و الامراض) از المها و مرضها که عارض میشوند (و ما یجری مجری ذلک) و آنچه جاری میشود در جای آن از اصناف هموم و غموم (والاجر و الثواب یستحقان) و مزد و ثواب هر دو مستحق میشوند و سزاوار میگردند. (علی ما کان فی مقابله فعل العبد) بر آنچه واقع است در برابر کردار بنده (فبینهما فرق) پس میان عوض و اجر فرقی بسیار است (و قد بینه علیهالسلام) و به حقیق که بیان فرموده است این فرق را آن حضرت علیهالسلام (کما یقتضیه علم الثاقب) چنانچه اقتضا کرد آن را دانش او که سوراخ کننده امور است و فرو رونده به قعر بحر آن (و رایه الصائب) و فکر او که رسنده است به صواب
قال السید رضی الله عنه: و اقول: صدق علیهالسلام ان المرض لا اجر فیه لانه من قبیل مایستحق علیه العوض، لان العوض یستحق علی ما کان فی مقابله فعل الله تعالی بالعبد من الالام و الامراض و ما یجری مجری ذلک و الاجر و الثواب یستحقان علی ما کان فی مقابله فعل العبد فبینهما فرق قد بینه علیهالسلام کما یقتضیه علمه الثاقب و رایه الصایب. و گفت آن حضرت با بعضی از اصحاب خود در بیمارئی که او را بود: بگرداند خدای آنچه بود از مرض تو موجب حط. یعنی سقوط گناهان تو، چه به تحقیق که مرض در آن اجر نیست، ولیکن ساقط میگرداند گناهان را و میریزاند آن را همچو ریختن برگ و اجر نباشد مگر در قول بلسان، و عمل بدستها و قدمها، و حق سبحانه و تعالی داخل میگرداند به نیت صادقه و سریرت صالحه هر که را خواهد از عباد خود به بهشت. یعنی مناط همه عمل دست و پا نیست بلکه آن را که خدای خواهد به نیت خیر داخل بهشت میگرداند، پس اگر به سبب امراض بلیات که او را رسد و صبر نماید و سریرت خویش نیکو دارد، داخل جنت شود، چه عجب باشد. (سید) میگوید: و من میگویم: حق گفت آن حضرت این که مرض را اجر نیست چرا که آن را عوض است از آن رو که بنده مستحق عوض آنجا میشود که خدای به او امری کند از مثل الام و امراض و مانند آن و اجر و ثواب آنجا مستحق گردد که فعل از عبد صادر گردد، و میانه فرق است، و حضرت آن فرق به علم ناقب و رای صائب بیان نموده
و قال علیهالسلام لبعض اصحابه فی عله اعتلها: یعنی و گفت علیهالسلام مر بعضی از اصحاب خود را دربارهی مرضی که مریض شده بود به آن: «جعل الله ما کان من شکواک حطا لسیئاتک، فان المرض لا اجر فیه، ولکنه یحط السیئات و یحتها حت الاوراق و انما الاجر فی القول باللسان و العمل بالایدی و الاقدام و ان الله سبحانه یدخل بصدق النیه و السریره الصالحه، من یشاء من عباده الجنه» یعنی گردانید خدا نالیدن تو را از مشقت مرض، پستکننده و رفعکننده مر گناهان تو، پس به تحقیق که ثوابی نمیباشد از برای مرض، ولیک مرض پست میکند و دفع میکند گناهان را و میریزد از شخص گناهان را، مانند ریختن برگها از درخت، زیرا که مرض فعل خدا است از برای پاک گردانیدن بنده از گناهان و نیست ثواب مگر از برای گفتار نیک به زبان و کردار خوب به دستها و پاهای ظاهر و باطن، زیرا که عمل بنده موجب ثواب است و به تحقیق که خدا سبحانه داخل میگرداند در بهشت به سبب راستی نیت و باطن نیکو، کسی را که بخواهد از بندگان خود.
اللغه: (الشکوی) الامر او العله ذکرهما او توجع منهما، (حط) حطا وضعه او ترکه، (حت) حتا عن الشجر: اسقط ورقه و قشره (السریره) جمع سرائر السر الذی یکتم، ما یسره الانسان من امره، النیه یقال هو طیب السریره ای سلیم القلب صافی النیه- المنجد. الاعراب: اعتلها افتعال من العله فاعله مستتر فیه، و الضمیر ترجع الی العله منصوب علی الحذف و الایصال ای اعتل بها، من شکواک ظرف مستقر خبر کان، و حطا مفعول ثان لجعل، حت الاوراق مفعول مطلق نوعی، فی القول ظرف مستقر خبر الاجر، بصدق النیه ظرف متعلق بیدخل: و الباء للسببیه، الجنه مفعول ثان المعنی: فی کلامه (علیه السلام) نکات من مهمات مسائل علم الکلام: منها استحقاق الاجر علی العمل. و منها ان الثواب بالاستحقاق او بالتفضل، و یظهر من کلامه هذا ان ترتب الثواب علی العمل بالاستحقاق لا بالتفضل لوجهین: 1- انه (علیه السلام) عبر عن الثواب بالاجر، و الاجر ما یستحقه الاجیر فی مقابل عمله، و لا یطلق علی ما یتفضل به. 2- انه (علیه السلام) حصر الاجر فی العمل الاختیاری الصادر من المکلف سواء کان قولا باللسان، او عملا بالارکان، او نیه بالجنان فان النوایا الحسنه افعال قلبیه اختیاریه للانسان، و قد عبر عنها (علیه السلام) بصدق النیه و السریره الصالحه، و المقصود بالسریره الصالحه القصد نحو عمل الخیر، و لیست النیه و السریره من قبیل الغرائز و المیول الغیر الاختیاریه، و یویده الحدیث المعروف: نیه المومن خیر من عمله و نیه الکافر شر من عمله، و الحدیث المستفیض عن الرسول (صلی الله علیه و آله): لکل امرء مانوی، بناء ان لفظه ما مصدریه و المقصود لکل امرء نیته ان خیرا فخیر و ان شرا فشر. و منها مسئله الاحباط و التکفیر، و ومحصله ان السیئه تقبل السقوط بغیر توبه بوسیله عمل الخیر او غیره، و الحسنه تسقط بوسیله ارتکاب سیئه کالغیبه مثلا ام لا و ظاهر کلامه (علیه السلام) ثبوت التکفیر للسیئات، و لذا دعا لهذا المریض و طلب من الله العزیز ان یجعله مرضه حطا لسیئاته، و یظهر منه ان تاثیر المرض فی تکفیر السیئه و حطها لیس ذاتیا، بل المرض مقتضی لذالک و لابد من تقویته بالابتهال الی الله او بحسن النیه و السریره کما اشار الیه (علیه السلام) فی آخر کلامه. و لکل من هذه المسائل الکلامیه المندرجه فی طی کلامه (علیه السلام) علی ایجازه مباحث مفصله فی الکتب الکلامیه لا مجال لاستیفاء البحث حولها فی هذا الشرح الوجیز، فمن اراد الاطلاع علیها فلیطلبها من مظانها. و مما ینبغی التوجه الیه هنا ان الاجر و الثواب مترادفان ام بینهما فرق فقد است عمل الاجر فی جزاء الاعمال الصالحه فی آیات من القرآن المجید اشهرها قوله تعالی (انا لا نضیع اجر من احسن عملا- 30- الکهف) (ان الله لا یضیع اجر المحسنین- 120- التوبه) کما استعمل لفظ الثواب فی هذا المعنی: فی قوله تعالی: (ثوابا من عند الله و الله عنده حسن الثواب- 195- آل عمران) و لکن لا یستعمل کلمه الثواب بمعنی الاجره فی العرف، فکان الثواب یختص بالامور المعنویه و الاخرویه. و قد شار الرضی فی شرح کلامه الی مسئله کلامیه رابعه، و هی: ان کل الم و مرض یعرض للعبد بفعل الله یستحق العبد علیه عوضا من الله، و کلام الرضی یزید المقام اعضالا، فانه اذ استحق العوض علی المرض فهل هو الا ترتب الثواب و الاجر، فما الفرق بین عوض المرض و فعل الطاعه، و یظهر من کلام الامام (علیه السلام) ان الفرق بین المرض و فعل الطاعه معنوی، فالمرض لا اجر له و ینحصر الاجر فی الطاعه، و لکن کلام الشارح الرضی یشعر بان الفرق بینهما لفظی، و تنقیح الکلام یحتاج الی بحث لا یسعه المقام. الترجمه: به یکی از یارانش هنگام عیادت او دربارهی دردی که دچار شده بود فرمود: خداوند آنچه را از آن مینالی جبران گناهانت سازد، راستی که بیماری بذات خود ثوابی ندارد، ولی جبران گناهان میشود و بمانند برگهای خزانی آنها را فرو میریزد، و همانا ثواب در گفتار با زبان و کردار با دستها و پاها است و براستی که خداوند سبحانه بوسیلهی پندار نیک و نهاد پاک و شایسته هر کدام از بندههای خود را خواهد به بهشت میبرد. رضی رحمه الله گوید: من میگویم: علی (علیه السلام) درست فرموده است: راستی که بیماری خود بخود ثوابی ندارد، زیرا از قبیل اموریست که عوضی دارد، زیرا در برابر هر درد و بیماری و امثال آنها که خدا به بنده خود داده بنده مستحق عوضی است، ولی استحقاق اجر و ثواب در برابر کار خود بنده است، و میان این دو فرقی است که آنحضرت بعلم ثاقب و رای درست خویش بیان فرموده است.
علی گفت با یار بیمار خویش*** خدایت ببخشد ز تیمار خویش
ندارد مرض اجر از سوءبخت*** بریزد گناهان چه برگ از درخت
بود اجر در گفتههای زبان*** و یا کار با دست و پا ای فلان
خداوند سبحان برد در بهشت ***هر آن بنده خواهد نکو سرنوشت
به پندار نیک و نهاد نکو ***که رمز بهشتند بیگفتگو
و قال علیهالسلام: قال الرضی: و هذا من المعانی العجیبه الشریفه، و المراد به ان العاقل لایطلق لسانه الا بعد مشاوره الرویه و موامره الفکره، و الاحمق تسبق حذفات لسانه و فلتت کلامه مراجعه فکره و مماخضه رایه، فکان لسان العاقل تابع لقلبه، و کان قلب الاحمق تابع للسانه. و قد روی عنه علیهالسلام هذا المعنی بلفظ آخر، و هو قوله: (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) قلب الاحمق فی فیه، و لسان العاقل فی قلبه. و معناهما واحد. اقول: و مر فی فصل الخوارج روایه اخری عنه علیهالسلام فی نظیره، و هو: و ان لسان المومن من وراء قلبه، و ان قلب المنافق من وراء لسانه. و قال ابن ابیالحدید ثمه مراده علیهالسلام بالمومن العاقل و بالمنافق الاحمق. و قلنا ثمه بل هما معنیان، و اغلب المنافقین فی غایه الفطانه، و انما قال علیهالسلام ثمه: ان لسان المومن من وراء قلبه یعنی فی امر دینه، بدلیل قوله علیهالسلام بعد: لان المومن اذا اراد ان یتکلم بکلام تدبره فی نفسه فان کان خیرا ابداه و ان کان شرا و اراه. و قال علیهالسلام: و ان قلب المنافق من وراء لسانه یعنی فی عدم مبالاته بالدین حتی یتجنب من کذب او غیبه بشهاده قوله علیهالسلام بعد: و ان المنافق یتکلم بما اتی علی لسانه لایدری ماذاله و ماذا علیه. لسان العاقل وراء قلبه قالت الحکماء: لسان المرء من خدم الفواد. اذا قلت قدر ان قولک عرضه لبادره او حجه لمخاصم و ان امرا لم یخش قبل کلامه الجواب فینهی نفسه غیر حازم و فی (العقد): دخل صعصعه بن صوحان علی معاویه و ابن العاص جالس معه علی سریره، فقال له: وسع له علی ترابیه فیه. فقال صعصعه: انی و الله لترابی، منه خلقت، و الیه اعود، و منه ابعث، و انک لمارج من مارج من نار. فقال له معاویه: انما انت هاتف بلسانک لاتنظر فی اود الکلام و استقامته، فان کنت تنظر فی ذلک فاخبرنی عن افضل المال. فقال: و الله انی لادع الکلام حتی (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) یختمر فی صدری ثم اهب و لا اهتف به حتی اقیم اوده و اجیز متنه، و ان افضل المال لبره سمراء فی بریه غبراء،او نعجه صفراء فی نبعه خضراء، او عین فواره فی ارض خواره. فقال معاویه: لله انت! فاین الذهب و الفضه؟ قال: حجران یصطکان، ان اقبلت علیهما نفدا و ان ترکتهما لم یزیدا. و قلب الاحمق وراء لسانه فی بیان الجاحظ، کان ابن ضحیان الازدی یقرا (قل یا ایها الکافرین) فقیل له فی ذلک، فقال: قد عرفت القراءه فی ذلک ولکنی لا اجل امر الکفار. و فی ابن ابیالحدید: ارسل ابن لعجل بن لجیم فرسا. له فی حلبه فجاء سابقا، فقیل له: سمه باسم یعرف به. فقام ففقا عینه و قال: سمیته اعور. فقال شاعر یهجوه: رمتنی بنوعجل بداء ابیهم و ای عباد الله انوک من عجل الیس ابوهم عار عین جواده فاضحت به الامثال تضرب بالجهل و کتب مسلمه بن عبدالملک الی یزید بن المهلب لما خرج علیهم: انک لست بصاحب هذا الامر، ان صاحبه مغمور موتور، و انت مشهور غیر موتور. فقال له رجل من الازد: قدم ابنک مخلدا حتی یقتل فتصیر موتورا. قال: و مدح رجل من الازد المهلب فقال: نعم امیر الرفقه المهلب ابیض و ضاح کتیس الحلب (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) فقال له حسبک. قال: و خرج کلاب بن صعصعه مع اخوته، فاشتری اخوته خیلا و جاء کلاب بعجل یقوده، فقیل له: ما هذا؟ قال: فرس اشتریته. قالوا: یا مائق! هذه بقره، اما تری قرنیها، فرجع الی منزله فقطع قرنیها ثم قادها فقال: اعددتها فرسا کما تریدون، فاولاده یدعون بنیفارس البقره. و قال: و شرد بعیر من هبنقه، فجعل ینادی من اتی به له بعیران. قیل له: تبذل بعیرین فی بعیر. قال: لحلاوه الوجدان. و قال: و سرق من اعرابی حمار فحمد الله علی انه لم یکن علیه. و قال: و قال المامون یوما لثمامه: ما جهد البلاء؟ قال: عالم یجری علیه حکم جاهل، حبسنی الرشید عند مسرور الکبیر فسمعته یوما یقرا: (ویل یومئذ للمکذبین) بفتح الذال. قلت له: المکذبین الانبیاء قل المکذبین بکسر الذال. فقال لی: یقال لی عنک انک قدری فلا نجوت ان نجوت منی اللیله، فعاینت منه تلک اللیله الموت من شده ما عذبنی. و قال: و دخل کعب البقر الهاشمی علی محمد بن عبدالله بن طاهر یعزیه فی اخیه، فقال له: اعظم الله مصیبه الامیر. فقال: اما فیک فقد فعل. و قال: و قال ابوکعب القاص فی قصصه: ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال فی کبد حمزه: ما فعلتم فادعوا الله ان یطعمنا من کبد حمزه. (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) و قال: و قال ایضا مره اسم الذئب الذی اکل یوسف کذا و کذا. فقیل له: ان یوسف لم یاکله الذئب. فقال: ان هذا اسم الذئب الذی لم یاکله. و قال: و طار لبکار بن عبدالملک بازی فقال لصاحب الشرطه: اغلق ابواب دمشق لئلا یخرج البازی. و قال: و وقف معاویه بن مروان علی باب طحان و حماره یدور بالرحی و فی عنقه جلجل، فقال للطحان: لم جعلت هذا فی عنقه؟ فقال: اذا لم اسمع الصوت علمت انه قد نام فصحت به، فقال: ارایته ان قام و حرک راسه ما علمک به انه قائم؟ قال: و این لحماری بمثل عقل الامیر. قلت: ما ذکره امثله لاعمال الحمقاء فعلا و قولا لا شواهد لکلامه علیهالسلام. و قد روی عنه علیهالسلام هذا المعنی بلفظ آخر، و هو قوله: قلب الاحمق فی فیه و لسان العاقل فی قلبه فی (بلاغات نساء البغدادی) قال المدائنی: قالت خالده بنت هاشم ابن عبدمناف لاخ لها- و قد سمعته تجهم صدیقا له- ای اخی! لاتطلع من الکلام الا ما قد روات فیه قبل ذلک و مزجته بالحلم و داویته بالرفق، فان ذلک اشبه بک. فسمعها ابوها فقام الیها فاعتنقها و قال: و اهالک یا قبه الدیباج. فکانت تلقب بذلک. و معناهما واحد هذا الکلام زائد بعد قوله اولا و قد روی عنه علیهالسلام هذا المعنی بلفظ آخر.
المراد بالشکوی هنا المرض. و کان بعض اصحاب الامام مریضا فقال له: (جعل الله ما کان من شکواک الخ).. یستحق الانسان الاجر و الثواب علی خیر یودیه و یفعله مختارا، لا علی ما یحدث له قهرا کالمرض، فانه تماما کالطول و القصر.. اجل، قد یکون المرض مع الرضا بقضاء الله سببا للتخفیف من وطاه الذنوب او زوال اثرها و العذاب علیها، لان المرض ضرب من العذاب. هذا عن الثواب الذی کتبه الله تعالی علی نفسه، و جعله حقا لفاعل الخیرات، اما الثواب تفضلا وجودا و کرما فیجوز للمریض و لمن کف اذاه عن الناس، و لکل ذی نیه صادقه، و غایه صادقه، و لذا استدرک الامام و قال: (و ان الله سبحانه یدخل بصدق النیه و السریره الصالحه من یشاء من عباده الجنه) تفضلا منه و کرما، لانه اهل العفو و المغفره، و الجود و الرحمه.
… و یحتها حت الاوراق: حت الورق عن الشجره قشره و الصبر علی العله رجوع الی الله و استسلام لقدره و فی ذلک خروج الیه من جمیع السیئات و توبه منها لهذا کان یحت الذنوب اما الاجر فلا یکون الا علی عمل بعد التوبه … ما یستحق علیه العوض: الضمیر فی لانه للمرض ای ان المرض لیس من افعال العبدلله حتی یوجر علیها و انما هو من افعال الله بالعبد التی ینبغی ان الله یعوضه عن آلامها و الذی قلناه فی المعنی اظهر من کلام الرضی
امام علیهالسلام به یکی از اصحابش هنگامی که او بیمار شده بود (درباره این که بیماری سبب آمرزش گناهان میشود) فرموده است: خداوند بیماری تو را (سبب) برطرف شدن گناهانت قرار داده، پس بیماری را پاداشی نیست، بلکه (چون شخص را شکسته و ناتوان مینماید و انسان در چنین حالتی به سوی پروردگارش توبه و بازگشت کرده از معصیت و نافرمانیش پشیمان و تبرک آن تصمیم میگیرد سبب شده که) گناهان را از بین میبرد، و آنها را مانند ریختن برگها (از درخت) میریزد، و مزد و پاداش در گفتار به زبان و کردار به دستها و پاها است (و بیماری نه از گفتار و نه از کردار است) و خداوند سبحان به سبب پاکی نیت و شایستگی باطن هر که را از بندگانش بخواهد به بهشت داخل میگرداند (پس اگر کسی در بیماری شکیبا و دارای باطن نیکو و دل پاک باشد ممکن است خداوند بدون عمل دست و پا او را بیامرزد. سیدرضی )علیهالرحمه( فرماید:) میگویم: امام علیهالسلام راست فرموده که بیماری را پاداشی نیست، زیرا بیماری از قبیل چیزی است که سزاوار عوض میشود چون عوض در برابر فعل خدایتعالی از دردها و بیماریها و مانند آن به بنده است، و مزد و پاداش در برابر فعل بنده میباشد، پس بین عوض و پاداش امتیازی است که امام علیهالسلام به مقتضی علم نافذ و رای رسای خود بیان فرموده است.
مرض کار خداست و عبادت کار بنده بنابراین خدا برای کار خود ثواب نمیدهد، بلکه برای کار بنده ثواب میدهد ولی صبر به هنگام مرض از ناحیه بنده است که پاداش دارد و برای اصل مرض سود میآورد که همان ریزش گناهان است و خدا پاداش بیحساب برای صبر کنندگان در نظر گرفته است.
و قال علیهالسلام: (لبعض اصحابه، فی عله اعتلها) ای فی مرض اصابه (جعل الله ما کان من شکواک حطا لسیئاتک) ای جعل مرضک موجبا لغفران ذنبک (فان المرض لا اجر فیه) اذ الاجر انما یترتب علی ما عمله الانسان، و الانسان لم یعمل شیئا تیاره، اذا مرض (و لکنه) ای المرض (یحط السیئات) و یزیلها (و یحتها) ای یسقطها (حت الاوراق) ای مثل اسقاط الشجره لاورقها، و هذا فضل من الله سبحانه حیث اورد علی عبده اذی، یعوض عن ذلک بحط سیئاته. (و انما الاجر فی) العمل الاختیاری مثل (القول باللسان) ذکرا و شکر و تلاوه و ارشادا و ما اشبه (و العمل بالایدی و الاقدام) کالجهاد فی سبیل الله و الانفاق و ما اشبه (و ان الله سبحانه یدخل بصدق النیه) بان تکون نیته فی اعمال الخیر صادقه، لا انه قصد بها الریاء و ما اشبه (و السریره الصالحه) بان یکون قلب الانسان نظیفا عن الصفات الزدیله (من یشاء من عباده الجنه) و هذا الکلام کالاستدراک لقوله (و انما الاجر) حتی لا یتوهم ان الاجر خاص بعمل الجوارح، بل یعم عمل القلب، ایضا.
قال الرضی: و اقول: صدق علیهالسلام، ان المرض لا اجر فیه، لانه لیس من قبیل ما یستحق علیه العوض، لان العوض یستحق علی ما کان فی مقابله فعل الله تعالی بالعبد، من الالام و الامراض، و ما یجری مجری ذلک. و الاجر و الثواب یستحقان علی ما کان فی مقابله فعل العبد، فبینهما فرق قد بینه علیهالسلام، کما یقتضیه علمه الثاقب و رایه الصائب. اللغه: العله: المرض. الشکوی: المرض. حط حطا: وضعه او ترکه. حت الورق: قشره و اسقطه. الشرح: یتوجه الامام الی بعض اصحابه الذین اصابهم المرض فیدعو له ان یکون ما به من مرض سببا لمحو سیئاته و ازاله عثراته و نفی علیهالسلام ان یکون فی المرض اجر او ثواب و لکنه یزیل السیئات و یسقط الاثام کما تسقط اوراق الشجر ثم بین موارد الاجر و انه یکون فی العمل المتجسد باللسان ذکرا و تسبیحا و العمل بالید باعانه الفقراء وشد ازرهم و مساعدتهم و کذلک بالسعی بالاقدام فی قضاء حاجاتهم و تنفیس کربهم … ثم انه علیهالسلام بین ان العبد اذا احتسب ما اصابه فی مرضه من التعب و العذاب و الالم و کان ذلک بصدق نیه مع صلاح سریرته فانه سبحانه یعطی العبد الاجر و الثواب تفضلا منه و یدخله الجنه بمنه و احسانه …
«و او که درود بر او باد به یکی از یارانش در بیماری او چنین فرمود: خداوند آنچه را که از آن شکایت داری - بیماری تو را- مایه کاستن گناهانت قرار دهد. در بیماری مزدی نیست ولی گناهان را می کاهد و همچون فرو ریختن برگ درختان آن را فرو می ریزد. مزد در گفتار با زبان و کردار با دستها و گامهاست و همانا که خداوند سبحان به سبب نیت راست و نهاد پسندیده، هر کس از بندگان خود را که بخواهد به بهشت در می آورد.»
و قال علیهالسلام
لِبَعْضِ أَصْحَابِهِ فِی عِلَّةٍ اعْتَلَّهَا:
جَعَلَ اللَّهُ مَا کَانَ مِنْ شَکْوَاکَ حَطّاً لِسَیِّئَاتِکَ،فَإِنَّ الْمَرَضَ لَا أَجْرَ فِیهِ،وَ لَکِنَّهُ یَحُطُّ السَّیِّئَاتِ،وَ یَحُتُّهَا حَتَّ الْأَوْرَاقِ.وَ إِنَّمَا الْأَجْرُ فِی الْقَوْلِ بِاللِّسَانِ،
وَ الْعَمَلِ بِالْأَیْدِی وَ الْأَقْدَامِ،وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ یُدْخِلُ بِصِدْقِ النِّیَّةِ
وَ السَّرِیرَةِ الصَّالِحَةِ مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ الْجَنَّةَ.
امام علیه السلام هنگامی که یکی از یاران خود را بیمار میبیند (ضمن احوالپرسی) به او میفرماید:
«خداوند این درد و بیماری تو را سبب ریزش گناهانت قرار داد،زیرا بیماری پاداشی در آن نیست؛ولی گناهان را میریزد همچون ریزش برگ درختان،اجر و پاداش،تنها در گفتار به زبان و عمل با دست و قدم (و اعضا) است و خداوند سبحان کسانی را از بندگانش که بخواهد (و لایق بداند)،به موجب صدق نیت و پاکی باطن (نیز) داخل بهشت میکند. ( . سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه را نصر بن مزاحم در کتاب صفین و طبری در تاریخ معروف خود آوردهاند.عیاشی نیز در تفسیر خویش با کمی تفاوت و شیخ طوسی در کتاب امالی ذکر کردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 39). )
مرحوم سیّد رضی در ذیل این کلام حکمتآمیز نیاز به توضیح دیده و با عبارات شیوایی آن را شرح میدهد و میگوید:آنچه امام علیه السلام در اینجا فرموده راست و درست است؛بیماری اجر و پاداش ندارد،هر چند از قبیل اموری است که استحقاق عوض دارد (نه اجر و ثواب) زیرا انسان عوض را در مقابل کارهای خداوند نسبت به بندگانش مانند بیماریها و مانند آن مستحق میشود؛اما اجر و ثواب،در مقابل فعل بندگان است،بنابراین بین این دو فرق است؛فرقی که امام علیه السلام با آن علم نافذ و نظریه صائب خود به آن اشاره فرموده است؛ (قالَ الرَّضیُ:وَ أقُولُ:صَدَقَ علیه السلام،إنَّ الْمَرَضَ لا أجْرَ فیهِ،لِأنَّهُ لَیْسَ مِنْ قَبیلِ ما یُسْتَحِقُّ عَلَیْهِ الْعِوَضُ،لِأنَّ الْعِوَضَ یُسْتَحِقُّ عَلی ما کانَ فی مُقابِلَةٍ فِعْلِ اللّهِ تَعالی بِالْعَبْدِ، مِنَ الْآلامِ وَ الْأمْراضِ،وَما یَجْری مَجْری ذلِکَ.وَ الْأجْرٌ وَ الثَّوابُ یُسْتَحِقانِ عَلی ما کانَ فی مُقابِلَةِ فِعْلِ الْعَبْدِ،فَبَیْنَهُما فَرْقٌ قَدْ بَیَّنَهُ علیه السلام،کَما یَقْتَضیهِ عِلْمُهُ الثّاقِبُ وَ رَأیُهُ الصّائِبُ) .
بیماری و ریزش گناهان
مطابق این روایت،امام علیه السلام هنگامی که یکی از یاران خود را بیمار میبیند (ضمن احوالپرسی) به او میفرماید:«خداوند این درد و بیماری تو را سبب ریزش گناهانت قرار داد»؛ (وَ قَالَ علیه السلام:لِبَعْضِ أَصْحَابِهِ فِی عِلَّةٍ اعْتَلَّهَا:جَعَلَ اللَّهُ مَا کَانَ مِنْ شَکْوَاکَ حَطّاً لِسَیِّئَاتِکَ) .
این بشارت بزرگی بود که امام علیه السلام به آن یار بیمار داد که قطعا سبب شادی او شد،و فشار درد و بیماری را برای او کاست و روحیهای را که بیمار برای مبارزه با مرض باید پیدا کند در او دمید.
میدانیم درد و رنجها و بلاها و حوادث ناگوار فلسفهها متعددی دارد؛یکی از آن فلسفهها آمرزش گناهان است؛یعنی خداوند میخواهد بنده صالحش را که لغزشی داشته در همین دنیا پاک کند تا حساب او به قیامت نیفتد.
اضافه بر این،انسان در حال بیماری توجه خاصی به خدا پیدا میکند و گاه به یاد مرگ میافتد و از گناهان خود توبه میکند و همین بیداری و آگاهی و توبه نیز سبب دیگری برای ریزش گناهان اوست.
قرآن مجید در آیه 12 سوره یونس میفرماید: ««وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً»؛ هنگامی که به انسان زیان (و ناراحتی و بیماری) برسد ما را (در هر حال) در حالی که به پهلو خوابیده یا نشسته یا ایستاده است میخواند»،هر چند برای بعضی این بیداری موقتی است و با تغییر احوال و اوضاع و برطرف شدن آن ناراحتی به حال سابق باز میگردند،همانگونه که قرآن در ادامه این آیه میفرماید: ««فَلَمّا کَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَنْ لَمْ یَدْعُنا إِلی ضُرٍّ مَسَّهُ»؛ اما هنگامی که ناراحتی او را برطرف ساختیم چنان میرود که گویی هرگز ما را برای حل مشکلی که به او رسیده بود نخوانده است».
آنگاه امام راز این نکته را که چرا فرمود:بیماری سبب سقوط گناهان است و نفرمود:پاداش و اجر دارد،بیان میکند و میفرماید:«زیرا بیماری پاداشی در آن نیست؛ولی گناهان را میریزد،همچون ریزش برگ درختان»؛ (فَإِنَّ الْمَرَضَ لَا أَجْرَ فِیهِ،وَ لَکِنَّهُ یَحُطُّ السَّیِّئَاتِ،وَ یَحُتُّهَا حَتَّ الْأَوْرَاقِ) .
«حطّ»به معنای هرگونه ریزش و پایین آوردن است و«حتّ»در اصل به معنای ریزش برگ از درختان است.
سپس برای توضیح بیشتر میفرماید:«اجر و پاداش،تنها در گفتار به زبان و عمل با دست و پاست»؛ (وَ إِنَّمَا الْأَجْرُ فِی الْقَوْلِ بِاللِّسَانِ،وَ الْعَمَلِ بِالْأَیْدِی وَ الْأَقْدَامِ) .
روشن است که پاداش مربوط به عمل است؛خواه با زبان انجام گیرد و یا با اعضای بدن انسان؛ولی یک بیماری ناخواسته که به انسان عارض میشود کاری نیست که او انجام داده باشد تا خداوند اجر و پاداشی برای او قرار دهد.
البته اگر این بیماری بر اثر اعمال و طاعاتی باشد؛مثلا سرباز مجاهدی که به سوی میدان جنگ میرود،خسته و ناتوان و بیمار گردد این بیماری که زاییده اطاعات اوست ممکن است اجر داشته باشد،همانطور که قرآن درباره مجاهدان فی سبیل الله میفرماید: ««ذلِکَ بِأَنَّهُمْ لا یُصِیبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ وَ لا مَخْمَصَةٌ فِی سَبِیلِ اللّهِ. ..إِلاّ کُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ»؛ این به خاطر آن است که هیچ تشنگی، خستگی و گرسنگی در راه خدا به آنها نمیرسد...مگر اینکه به خاطر آن،عمل صالحی برای آنها نوشته میشود». (.توبه،آیه 120)
آنگاه امام علیه السلام در پایان این سخن میافزاید:«خداوند سبحان کسانی را از بندگانش که بخواهد (و لایق بداند)،به موجب صدق نیت و پاکی باطن داخل بهشت میکند»؛ (وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ یُدْخِلُ بِصِدْقِ النِّیَّةِ وَ السَّرِیرَةِ الصَّالِحَةِ مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ الْجَنَّةَ) .
اشاره به اینکه خداوند به نیت خوب و اراده اعمال صالح به انسان پاداش میدهد،زیرا نیت و اراده،عملی است باطنی که در بسیاری از روایات برای آن پاداش ذکر شده است.سریره صالح و باطن نیکو نیز مولود اعمال صالحی است که در گذشته انجام داده و آن هم دارای پاداش نیک است.گاه کسانی هستند که تصمیم بر کارهای نیک گستردهای دارند؛ولی دستشان به جایی نمیرسد و یا در سایه خودسازی دارای سریره صالحه شدهاند.خداوند به لطف و کرمش، اینگونه افراد را وارد بهشت میکند. ( .درباره آثار نیت خوب و بد در ذیل حکمت 32 بحث کردهایم. )
مرحوم سیّد رضی در ذیل این کلام حکمتآمیز (گویا نیاز به توضیح دیده و با عبارات شیوایی آن را شرح میدهد و) میگوید:«آنچه امام علیه السلام فرموده راست و درست است؛بیماری اجر و پاداش ندارد،چرا که از قبیل اموری است که استحقاق عوض دارد (نه اجر و ثواب) زیرا عوض و پاداش را انسان در مقابل کارهای خداوند نسبت به بندگانش مانند بیماریها و مانند آن مستحق میشود؛ اما اجر و ثواب،در مقابل فعل بندگان است،بنابراین بین این دو فرق است؛فرقی که امام با آن علم نافذ و نظریه صائب خود به آن اشاره فرموده است»؛ (قالَ الرَّضیُ:وَ أقُولُ:صَدَقَ علیه السلام،إنَّ الْمَرَضَ لا أجْرَ فیهِ،لِأنَّهُ لَیْسَ مِنْ قَبیلِ ما یُسْتَحِقُّ عَلَیْهِ الْعِوَضُ،لِأنَّ الْعِوَضَ یُسْتَحِقُّ عَلی ما کانَ فی مُقابِلَةٍ فِعْلِ اللّهِ تَعالی بِالْعَبْدِ، مِنَ الْآلامِ وَ الْأمْراضِ،وَ ما یَجْری مَجْری ذلِکَ،وَ الْأجْرٌ وَ الثَّوابُ یُسْتَحِقانِ عَلی ما کانَ فی مُقابِلَةِ فِعْلِ الْعَبْدِ،فَبَیْنَهُما فَرْقٌ قَدْ بَیَّنَهُ علیه السلام،کَما یَقْتَضیهِ عِلْمُهُ الثّاقِبُ وَ رَأیُهُ الصّائِبُ) .
در واقع مرحوم سیّد رضی به نکته تازهای اشاره میکند و آن فرق میان عوض با اجر و پاداش است؛یکی را مربوط به فعل خدا میداند و دیگری را مربوط به فعل بندگان خدا.این شبیه چیزی است که متکلمان در علم کلام گفتهاند که خداوند حکیم اگر گروهی را گرفتار آفات و بلاها میکند حکمتش ایجاب میکند که در برابر آن عوضی به آنها بدهد وگرنه با حکمت خدا سازگار نیست.
آنچه در کلام حکمتآمیز بالا آمد بیان یکی از آثار بیماری است در حالی که در حدیث پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دو اثر دیگر نیز برای بیماری ذکر شده است آنجا که رسول خدا صلی الله علیه و آله در عیادت سلمان فارسی فرمود:
«یَا سَلْمَانُ إِنَّ لَکَ فِی عِلَّتِکَ إِذَا اعْتَلَلْتَ ثَلَاثَ خِصَالٍ أَنْتَ مِنَ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی بِذِکْرٍ وَ دُعَاؤُکَ فِیهَا مُسْتَجَابٌ وَ لَا تَدَعُ الْعِلَّةُ عَلَیْکَ ذَنْباً إِلَّا حَطَّتْهُ؛ ای سلمان برای تو به هنگام بیماری سه فایده (بزرگ است) تو به یاد خدا میافتی و دعای تو در این حالت مستجاب است و بیماری هیچ گناهی بر تو نمیگذارد مگر اینکه آن را فرو میریزد». ( .من لا یحضره الفقیه،ج 4،ص 375. )
بدیهی است انسان در مشکلات بیش از هر زمان دیگر به یاد خداست مخصوصاً در حال بیماری که افزون بر یاد خدا به فکر مرگ و معاد و قیامت نیز میافتد و از گناهان خود توبه میکند و سعی دارد مسیر زندگی نادرست خویش را اصلاح کند و روشن است که در چنین حالتی دعا به استجابت مقرونتر است.
مجموعه این جهات سبب میشود که گناهان انسان به سبب بیماری فرو بریزد.
این نکته نیز شایان توجه است که در بعضی از روایات اجر و ثوابهایی برای بیماری ذکر شده که منظور از آن همان فرو ریختن گناهان و یا تفضلات الهی به بیماران با ایمانی است که تقصیری در ابتلای به بیماری نداشتند.از بعضی از روایات نیز استفاده میشود که عباداتی که انسان در حالت سلامت انجام میداد اگر بر اثر بیماری ترک شود خداوند از باب تفضل ثواب آنها را برای او مینویسد. (.کافی،ج 3،ص 113،ح 1. )
یک داستان آموزنده
در کتاب صفین نصر بن مزاحم چنین نقل شده است هنگامی که امیرمؤمنان علی علیه السلام از صفین باز میگشت و گروهی همراه او بودند به«نخیله»(اردوگاهی نزدیک کوفه) رسیدند و خانههای کوفه از دور نمایان بود.امام پیرمردی را دید که در سایه دیواری نشسته و آثار بیماری در چهرهاش نمایان است.به او فرمود:
چرا چهره تو را اینگونه درهم و منقلب میبینم؟ آیا از بیماری است؟ عرض کرد:آری.فرمود:شاید از این بیماری ناراحت شده باشی؟ عرض کرد:دوست نمیداشتم که چنین بیماریای به من عارض شود.فرمود:آیا این بیماری را تقدیر نیک الهی نمیدانی؟ عرض کرد:آری میدانم.امام علیه السلام فرمود:بشارت باد بر تو به رحمت پروردگار و آمرزش گناهانت.سپس فرمود:نامت چیست؟ عرض کرد:صالح بن سلیم فرمود:از کدام قبیله؟ عرض کرد:اصل من از«سلامان بن طیّ»و زندگی من در کنار«بنی سلیم بن منصور»است.امام علیه السلام فرمود:سبحان الله چه اسم خوبی تو داری و چه نام خوبی پدرت دارد و چه اسم خوبی قبیلهات.(تمام آنها سلامت است و صلاح).آنگاه امام علیه السلام از او سؤال کرد:تو در میدان صفین با ما بودی؟ عرض کرد:والله نبودم ولی دلم میخواست شرکت میکردم! این بیماری و آتش سوزان تب مرا باز داشت.امام علیه السلام آیه شریفه «لَیْسَ عَلَی الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَی الْمَرْضی ...». ( .توبه،آیه 91.)را تلاوت فرمود که دلیل بر معذور بودن اینگونه افراد از شرکت در میدان جهاد است.سپس فرمود:بگو ببینم مردم درباره آنچه میان ما و اهل شام اتفاق افتاد چه میگویند؟ عرض کرد:گروهی خوشحالاند (که این جنگ به نتیجه نهایی منته نشد) آنها افراد نادان و کودنی هستند؛ولی گروهی دیگر تأسف میخورند و آنها خیرخواهان تو در برابر مردماند.آن مرد میخواست از خدمت امام مرخص شود که امام به او فرمود:
«صَدَقْتَ جَعَلَ اللَّهُ مَا کَانَ مِنْ شَکْوَاکَ حَطّاً لِسَیِّئَاتِک ...؛راست گفتی خداوند این بیماری تو را سبب ریزش گناهان تو قرار داد...(تا پایان عبارتی که در بالا آمد)». ( .صفین،ص 528.مرحوم علّامه شوشتری نیز در جلد 14،صفحه 518 آن را از صفین نقل کرده است.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following to one of his companions during the latter's sickness: “May Allāh make your illness a means for wiping out your sins because there is no reward for sickness except that it obliterates sins and makes them fall like (dried) leaves. Reward lies in saying by the tongue and doing something with the limbs. Certainly, Allāh, the Glorified One, admits into Paradise, by virtue of truthfulness of intention and purity of the heart, whomsoever He pleases from among His servants.“
Sayyid ar-Radi says the following: “Imām Ali ibn Abū Tālib is right in saying that there is no reward for sickness as such because compensation is admissible with regard to how Allāh, the Sublime One, deals with His creatures such as causing them grief, illness and the like. However, reward and recompense become admissible with regard to the actions of a creature. This is the difference between the two. Imām Ali ibn Abū Tālib has clarified it through his lustrous knowledge and sound view.“
وَ قَالَ علیه السلام فِی ذِکرِ خَبّابِ بنِ الأَرَتّ یَرحَمُ اللّهُ خَبّابَ بنَ الأَرَتّ فَلَقَد أَسلَمَ رَاغِباً وَ هَاجَرَ طَائِعاً وَ قَنِعَ بِالکَفَافِ وَ رضَیَِ عَنِ اللّهِ وَ عَاشَ مُجَاهِداً
ترجمهها:
در یاد یکی از یاران، «خبّاب بن أرت» فرمود: خدا خبّاب بن أرت «1» را رحمت کند، با رغبت مسلمان شد، و از روی فرمانبرداری هجرت کرد، و با قناعت زندگی گذراند، و از خدا راضی بود، و مجاهد زندگی کرد .
[و آن گاه که از خبّاب یاد کرد فرمود:] خدا بیامرزاد خبّاب پسر أرتّ را. به رغبت اسلام آورد و از روی فرمانبرداری هجرت کرد و به گذران روز قناعت، و از خدا راضی بود و مجاهد زندگی نمود.
و فرمود در یاد کردن خباب بن ارت رحمت کناد خدا خبّاب را پس بدرستی که اسلام آورد رغبت کننده و هجرت کرد فرمان برنده و زندگی کرد کوشش نماینده
هنگامی که از خبّاب من الارت یاد می کرد چنین فرمود:
خداوند خبّاب بن الارتّ را رحمت کند. به رغبت اسلام آورد و در عین اطاعت، مهاجرت کرد و به آنچه روزیش داده بودند، قناعت نمود و از خدا راضی بود و مجاهد زیست.
و آن حضرت در باره خبّاب بن ارت فرمود:خداوند خبّاب بن ارت را رحمت کند،از روی رغبت اسلام آورد،و به خاطر اطاعت از حق هجرت نمود،و به آنچه او را کافی بود قناعت ورزید،و از خداوند خشنود بود،و جهاد گر در راه حق زیست .
شروح:
و خباب بن الارت مات قبل الفتنه کانه فعال من الخبب و هو ضرب من العدو. و الارت من فی کلامه رته، و هی عجمه لا بین الکالم. و الکفاف من الرزق: القوت، و هو ما کف عن الناس، ای اغنی. و فی الحدیث اللهم اجعل رزق آل محمد کفافا.
و الکفاف: من الرزق القدر الذی یکف، و یغنی عن السئوال، و فی الدعاء الماثور، اللهم ارزقنی العفاف و الکفاف، لا کثیرا فاطغی و لا قلیلا فاشقی.
امام (علیه السلام) دربارهی خباب بن ارت فرموده: (خداوند خباب بن ارت را بیامرزد، که با علاقه مسلمان شد و با علاقه از وطن مهاجرت کرد، و جهادگر بود. خوشا به حال کسی که به یاد روز قیامت باشد و برای حساب کار کند و به اندازهی معین از روزی بسنده کرده، و از خداوند خوشنود باشد). خباب با خای نقطهدار و بای مشدد، نام یکی از مهاجران و یاران امام (علیه السلام) است، او پس از بازگشت از جنگ صفین، در کوفه از دنیا رفت، و نخستین کسی است که امام (علیه السلام) با دست خود او را دفن کرد، و با سه صفت از اوصاف صالحان او را ستوده است: 1- اسلام آوردن از روی میل و رغبت که اسلام سودمندی است. 2- مهاجرت علاقهمندانهی وی با پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله)، که هجرت کامل از روی میل و رغبت در راه خدا و پیامبر خداست. 3- زندگی خود را با پیامبر خدا در جهاد با کفار و در زمان امام (علیه السلام) در جهاد با سرکشان، خوارج و بیعت شکنان، گذراند. عبارت امام (علیه السلام): طوبی، در زمینهی تعریف خباب و مشعر بر این است که وی آنچنان بوده است. طوبی وزن فعلی از صفت طیب است. در تفسیر آمده است که آن، درختی در بهشت است. و با این عبارت امام (علیه السلام) وادار به یاد کردن روز قیامت و حساب آن روز فرموده است که خود باعث عمل برای آنهاست. و همچنین انگیزه برای فضیلت قناعت و خوشنودی از خدا و رضایت به قضا و قدر اوست. قناعت فضیلتی از شاخههای عفت، و رضا فضیلتی از شاخههای عدالت است.
وَ قَالَ علیه السلام فِی ذِکْرِ [ خَبَّابٍ ]
خَبَّابِ بْنِ الْأَرَتِّ رَحِمَ اللَّهُ خَبَّابَ بْنَ الْأَرَتِّ فَلَقَدْ أَسْلَمَ رَاغِباً وَ هَاجَرَ طَائِعاً وَ [عَاشَ مُجَاهِداً طُوبَی لِمَنْ ذَکَرَ الْمَعَادَ وَ عَمِلَ لِلْحِسَابِ وَ قَنِعَ بِالْکَفَافِ وَ رَضِیَ عَنِ اللَّهِ]
قَنِعَ بِالْکَفَافِ وَ رَضِیَ عَنِ اللَّهِ وَ عَاشَ مُجَاهِداً طُوبَی لِمَنْ ذَکَرَ الْمَعَادَ وَ عَمِلَ لِلْحِسَابِ وَ قَنِعَ بِالْکَفَافِ وَ رَضِیَ عَنِ اللَّهِ .
هو خباب بن الأرت بن جندلة بن سعد بن خزیمة بن کعب بن سعد بن زید مناة بن تمیم یکنی أبا عبد الله و قیل أبا محمد و قیل أبا یحیی أصابه سبی فبیع بمکة ( الاستیعاب:«کان قینا یعمل السیوف فی الجاهلیة،فأصابه سباء فبیع بمکّة،فاشترته أم أنمار بنت سباع الخزاعیة». ) .
و کانت أمه ختانة و خباب من فقراء المسلمین و خیارهم و کان به مرض و کان فی الجاهلیة قینا حدادا یعمل السیوف و هو قدیم الإسلام قیل إنه کان سادس ستة و شهد بدرا و ما بعدها من المشاهد و هو معدود فی المعذبین فی الله سأله عمر بن الخطاب أیام خلافته ما لقیت من أهل مکة فقال انظر إلی ظهری فنظر فقال ما رأیت کالیوم ظهر رجل فقال خباب أوقدوا لی نارا و سحبت ( ب:«و سخنت»،و أثبت ما فی ا،د،و الاستیعاب. ) علیها فما أطفأها إلا ودک ظهری.
و جاء خباب إلی عمر فجعل یقول ادنه ادنه ثم قال له ما أحد أحق بهذا المجلس منک إلا أن یکون عمار بن یاسر نزل خباب إلی الکوفة و مات بها فی سنة سبع و ثلاثین و قیل سنة تسع و ثلاثین بعد أن شهد مع أمیر المؤمنین علی علیه السلام صفین و نهروان و صلی علیه علی علیه السلام و کانت سنه یوم مات ثلاثا و سبعین سنة و دفن بظهر الکوفة ( انظر ترجمة خباب فی الاستیعاب 1:438. ) .
و هو أول من دفن بظهر الکوفة و عبد الله بن خباب هو الذی قتلته الخوارج فاحتج علی علیه السلام به و طلبهم بدمه و قد تقدم ذکر ذلک
(و قال علیهالسلام فی ذکر الخباب بن الارت) و فرموده است حضرت ولایت پناه علیهالسلام در یاد کردن اوصاف حمیده و صفات پسندیده خباب بن ارت و (خباب) به خاء معجمه و باء مشدده، مردی بود از مهاجرین که وفات نمود در کوفه بعد از بازگشتن امیرالمومنین علیهالسلام از مجادله صفین و او اول کسی بود که آن حضرت او را در کوفه دفن فرمود و بعد از دفن، او را مدح نمود به سه وصف به این طریق که: (یرحم الله خبابا) رحم کند خدای تعالی خباب بن ارت را (و لقد اسلم راغبا) پس به درستی که اسلام آورد در حالتی که رغبت کننده بود به اسلام آوردن با خلوص اعتقاد (و هاجر طائعا) و هجرت اختیار نمود از وطن مالوف خود و آمد به ملازمت حضرت رسالت، در حینی که فرمان برنده بود در کمال انقیاد (و عاش مجاهدا) و زندگانی کرد در حالتی که کوشش نماینده بود در جهاد (طوبی لمن ذکر المعاد) خوشا کسی که یاد کرد معاد و مرجع خود را و اعتقاد نمود به آن از روی صدق و ثواب (و عمل للحساب) و عمل نیکو کرد از برای روز حساب (و قنع بالکفاف) و قناعت کرد به مقدار رزقی که منع نمود او را از سوال و خواست برای یافتن ثواب (و رضی عن الله تعالی) و راضی شد و خشنود از حضرت ربالارباب بر آنچه عطا فرمود به او از وجه معاش و ثواب در روز حساب
و در ذکر (خباب بن الارت) میفرماید و او از (مهاجرین) است و در صحبت آن حضرت میبود، و بعد از مراجعت از حرب (صفین) در (کوفه) وفات یافت و اول کسی است که آن حضرت او را در (کوفه) دفن فرموده گفت: رحمت کند خدای بر (خباب) به تحقیق اسلام آورد از روی رغبت و مهاجرت نمود از روز طوع و رضا و زندگانی نمود سعیکننده و جهادنماینده در راه خدای تعالی خوشا حال آن کس که یاد کرد روز معاد را، و عمل کرد از برای روز حساب، و قناعت نمود از دنیا به کفاف، و راضی شد از حق تعالی به آنچه قضا کرد درباره او از رخاء و عناء
و قال علیهالسلام فی ذکر خباب بن الارت: «یرحم الله خبابا، فلقد اسلم راغبا و هاجر طائعا و عاش مجاهدا. طوبی لمن ذکر المعاد و عمل للحساب و قنع بالکفاف و رضی عن الله.» یعنی و گفت علیهالسلام در وصف خباب پسر ارت که در جاهلیت شمشیر گیر و توانگر بود و در اسلام فقیر و محترم بود که: رحمت کند خدا خباب را، پس به تحقیق که اسلام آورد در حالتی که رغبت داشت به دین اسلام و هجرت کرد با پیغمبر، صلی الله علیه و آله، در حالتی که مطیع پیغمبر بود و زندگانی کرد در حالتی که جهادکننده بود در راه خدا، خوشا به حال کسی که به خاطر آورد روز برگشت خود را به سوی جزا و کار کرد از برای روز حساب کشیدن و قناعت کرد از دنیا به قدری که کفایت کرد حالش را و خشنود شد از خدا به دادهی او.
اللغه: (الطوبی): الغبطه و السعاده، الخیر و الخیره، یقال: طوبی لک، ای لک الحظ و العیش الطیب- المنجد. الاعراب: الظاهر ان طوبی متبدا و و الظرفیه و هی لمن ذکر- الخ- خبره، ای السعاده لمن کان کذا، و الجمله اسمیه خبریه فی مقام الدعاء او التحسر باختلاف المقام او التغبط، و مقتضی المقام هو الاول، و الظاهر ان طوبی علم للجنس فتدبر. المعنی: کان خباب بن الارت من افذاذ اصحاب النبی (صلی الله علیه و آله) المخلصین و الحاملین لاسرار الشریعه الاسلامیه، ممن تلمسوا الحقیقه بقلوبهم و بلغوا الدرجه القصوی من الیقین بالنسبه الی معالم الدین، و من الذین کانوا شهداء علی الناس و موازین للحق عند ظهور الخلاف، فکونه فی صف اصحاب امیرالمومنین مجاهدا معه فی صفین من الادله القاطعه علی ان علی مع الحق و الحق مع علی یدور معه اینما دار فمثله اصحابه (علیه السلام) مثل عمار. و قال الشارح المعتزلی: و هو قدیم الاسلام، قیل: انه کان سادس سته و شهد بدرا و ما بعدها من المشاهد، و هو معدود فی المعذبین فی الله. و فی التنقیح قال العلامه الطباطبائی رحمه الله: ان فیه و فی سلمان و ابیذر و العمار انزل الله تعالی (و لا تطرد الذین یدعون ربهم بالغداه و العشی یریدون وجهه 52- الانعام) الخ. و عن الخصال عن علی (علیه السلام) السابق خمسه: فانا سابق العرب، و سلمان سابق الفرس، و بلال سابق الحبشه، و صهیب سابق الروم، و خباب سابق النبط. و فی حاشیه التنقیح عن الیافعی فی تاریخه ان فضائل صهیب و سلمان ابیذر و خباب لا یحیط بها کتاب. و قد وصفه علی (علیه السلام) فی هذا الوجیز من الکلام بما لا مزید علیه، و اثبت له فضیله الرغبه الی الاسلام و الطوع علی الجهره و صرف الحیاه فی الجهاد فناهیک بهذه الفضائل عن التتبع للاقوال، و ثناء سائر الرجال، و الظاهر ان ما ذکره (علیه السلام) فی الجمل التالیه تغبط علی خباب عرضه علی سائر الاصحاب و حثهم بذلک علی سلوک سیرته و الاقتداء بطریقته. ذکر ابنهشام فی سیرته (ج 1 صلی الله علیه و آله 211 ط مصر فی اسلام عمر بن الخطاب): قال ابناسحاق: و کان اسلام عمر فیما بلغنی ان اخته فاطمه بنت الخطاب و کانت عند سعید بن زید بن عمرو بن نفیل و کانت قد اسلمت و اسلم بعلها سعید بن زید و هما مستخفیان باسلامها من عمر، و کان نعیم بن عبدالله النحام من مکه رجل من قومه من بنیعدی بن کعب قد اسلم و کان ایضا یستخفی باسلامه فرقا من قومه و کان خباب بن الارت یختلف الی فاطمه بنت الخطاب یقرئها القرآن- الخ انتهی. و کفی بذلک دلیلا علی ان خباب احد دعاه الاسلام السابقین الذین یعاونون النبی فی بث الدعوه الاسلامیه ابان غربه الاسلام و اضطهاده من اعدائه الالداء قال ابن ابیالحدید: انه اول من دفن بظهر الکوفه من الصحابه. الترجمه: در مورد یادآوری از خباب بن ارت فرمود: خدای رحمت کناد خباب بن ارت را که محققا از شوق مسلمان شد و باطوع و رغبت راه هجرت پیش گرفت و زندگانی را به جهاد گزرانید، خوشا به حال کسی که در یاد معاد است و برای هنگام حساب قیامت کار میکند و بکفاف معیشت قناعت دارد و از خدا خشنود است.
علی یاد میکرد و گفت*** خدا رحمت آرد به ابنارت جفت
که از دل مسلمان شد و باشعف*** به هجرت گرائید تا در نجف
نمود عمر خود صرف اندر جهاد*** خوشا حال آن کو به یاد معاد
برای حساب خدا کارگر*** قناعت منش راضی از دادگر
و قال علیهالسلام: لبعض اصحابه: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) قول المصنف: (و قال علیهالسلام لبعض اصحابه): هو صالح بن سلیم بن سلامان بن طی (فی عله اعتلها) فلم یشهد معه صفین لمرضه، فقال علیهالسلام ما نقل المصنف له لما رجع من صفین فی طریقه. ففی (صفین نصر بن مزاحم): قال عبدالرحمن بن جندب: لما اقبل علی علیهالسلام من صفین اقبلنا معه- الی ان قال- حتی جزنا النخیله و راینا بیوت الکوفه، فاذا نحن بشیخ جالس فی ظل بیت علی وجهه اثر المرض، فاقبل الیه علی علیهالسلام و نحن معه، فقال له: مالی اری وجهک منکفتا؟ امن مرض؟ قال: نعم. قال: فلعلک کرهته. فقال: ما احب ان یعتری. قال: الیس احتساب بالخیر فی ما اصابک منه؟ قال: بلی. قال: ابشر برحمه ربک و غفران ذنبک، من انت یا عبد الله؟ قال: انا صالح بن سلیم. قال: ممن؟ قال: اما الاصل فمن سلامان بن طی، و اما الجوار و الدعوه فمن بنیسلیم بن منصور. قال: سبحان الله ما احسن اسمک و اسم ابیک و اسم من اعتزیت الیه، هل شهدت معنا غزاتنا هذه؟ قال: لا و الله ما شهدتها و لقد اردتها ولکن ما تری بی من لحب الحمی خذلنی عنها. قال علیهالسلام: (لیس علی الضعفاء و لاعلی المرضی و لا علی الذین لا یجدون ما ینفقون حرج اذا نصحوا لله و رسوله ما علی المحسنین من سبیل و الله غفور رحیم) اخبرنی ما یقول الناس فیما کان بیننا و بین اهل الشام؟ قال: منهم المسرور فیما کان بینک و بینهم و اولئک اغبیاء الناس، و منهم المکبوت الاسف لما کان من ذلک و اولئک نصحاء الناس لک، و ذهب لینصرف فقال علیهالسلام له: صدقت جعل الله ما کان من شکواک حطا لسیئاتک، فان المرض لا اجر فیه (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) ولکن لایدع للعبد ذنبا الا حطه، انما الاجر فی القول باللسان و العمل بالید و الرجل، و ان الله عزوجل یدخل بصدق النیه و السریره الصالحه من عباده الجنه. جعل الله ما کان من شکواک حطا لسیئاتک فی الخبر عاد النبی (صلی الله علیه و آله) سلمان فی علته فقال: ان لک فیها ثلاث خصال: انت من الله تعالی بذکر، و دعاوک فیه مستجاب، و لاتدع العله علیک ذنبا الا حطته. و فی الخبر: حمی لیله کفاره سنه لانه یبقی اثرها الی سنه. و فی (الطرائف): بری الفضل بن سهل من عله فقال: ان فی المرض لنعما لاینبغی للعقلاء ان یجحدوها، منها تمحیص للذنوب و تعرض للثواب و الصبر و ایقاظ من الغفله و ادکار للنعمه الموجوده فی الصحه و رضا بما قدر الله و قضائه و استدعاء للتوبه و حض علی الصدقه. فان المرض لا اجر فیه ولکنه یحط السیئات و یحتها حت الاوراق یقال: حت الدم عن الثوب و حت الورق عن الشجر. و فی (ادب کاتب الصولی) لبعضهم تشبیها بمقط القلم لاصلاحه: فان تکن الحطوب فرین منی ادیما لم یکن قدما یعط فان کرائم الاقلام تحفی فیصلح من تشعثها المقط هذا، و فی (تاریخ بغداد) اعتل الحسن بن وهب من حمی نافض و صالب و طاولته فکتب الیه ابوتمام: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) لیت حماک فی و کان لک الاجر فلا تشتکی و کنت المریضا (و فیه): اعتل الفضل بن سهل ذو الریاستین بخراسان ثم بری فجلس للناس فهناوه بالعافیه و تصرفوا فی الکلام، فلما فرغوا اقبل علی الناس فقال: ان فی العلل لنعما ینبغی للعقلاء ان یعلموها: تمحیص للذنوب، و تعرض لثواب الصبر، و ایقاظ من الغفله، و ادکار للنعمه فی حال الصحه، و استدعاء للتوبه، و حض علی الصدقه، و فی قضاء الله و قدره بعدم الخیار. فنسی الناس ما تکلموا به و انصرفوا بکلام الفضل. و انما الاجر فی القول باللسان و العمل بالایدی و الاقدام و المرض لیس منهما فلیس فیه اجر، و اما قوله (ذلک بانهم لا یصیبهم ظما و لا نصب و لا مخمصه فی سبیل الله و لا یطون موطئا یغیظ الکفار و لا ینالون من عدو نیلا الا کتب لهم به عمل صالح ان الله لایضیع اجر المحسنین و لاینفقون نفقه صغیره و لا کبیره و لایقطعون وادیا الا کتب لهم لیجزیهم الله احسن ما کانوا یعملون). فی جعل اصابتهم الجوع و العطش و التعب- و هی لیست من اعمال الجوارح- مثل وطی الاقدام فی غیظ الکفار و النیل منهم و الانفاق و قطع الوادی فی الجهاد و نحوها مما هو العمل بالایدی و الاقدام، فلا ینافی کلامه علیهالسلام لان ما ذکر اولا مسبب عن اعمال الجوارح، فان الجوع و العطش و التعب کانت بواسطه الجهاد. و ان الله سبحانه یدخل بصدق النیه و السریره الصالحه من یشاء من مباده الجنه الظاهر کون الکلام استدراکا من قوله علیهالسلام السابق و انما الاجر …، (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) بمعنی ان النیه و ان لم تکن عمل الجوارح الا انها لما کانت سببا لاعمال الجوارح کانت ایضا موجبا للاجر ان کانت صالحه، و للوزر ان کانت فاسده. قال النبی (صلی الله علیه و آله): نیه المومن خیر من عمله و نیه الکافر شر من عمله، و قال تعالی ( … ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسوولا). و قال الصادق علیهالسلام: انما خلد اهل النار فی النار لان نیاتهم فی الدنیا ان لو خلدوا فیها ان یعصوا الله ابدا، و انما خلد اهل الجنه فی الجنه لان نیاتهم ان لو بقوا فی الدنیا ان یطیعوا الله ابدا، فبالنیات خلد هولاء و هولاء. ثم تلا قوله تعالی (قل کل یعمل علی شاکلته). و فی (الکافی): و ان المومن الفقیر یقول: رب ارزقنی حتی افعل کذا و کذا من البر، فاذا علم تعالی ذلک منه بصدق نیه کتب له من الاجر مثل ما لو عمله، ان الله واسع کریم. هذا، و قال علیهالسلام بصدق النیه، لانه لیست کل نیه صادقه، فقد قال تعالی (و منهم من عاهد الله لئن آتانا من فضله لنصدقن و لنکونن من الصالحین فلما آتاهم من فضله بخلوا به و تولوا و هم معرضون فاعقبهم نفاقا فی قلوبهم الی یوم یلقونه بما اخلفوا الله ما وعدوه و بما کانوا یکذبون). و قال الصادق علیهالسلام فی صدق النیه: عند تصحیح الضمائر تبدو الکبائر، تصفیه العمل اشد من العمل، تخلیص النیه من الفساد اشد علی العالمین (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) من طول الجهاد. (قال الرضی: و اقول: صدق علیهالسلام، ان المرض لا اجر فیه لانه لیس من قبیل ما یستحق علیه العوض، لان العوض یستحق علی ما کان فی مقابله فعل الله تعالی بالعبد من الالام و الامراض و ما یجری مجری ذلک، و الاجر و الثواب یستحقان علی ما کان فی مقابله فعل العبد، فبینهما فرق قد بینه کما یقتضیه علمه الثاقب و رایه الصائب) و قد قال علیهالسلام فی المرض یصیب الصبی: انه کفاره لوالدیه، و ورد ان النوم الموحش کفاره.
قال ابن عبدالبر فی الاستیعاب: اختلفوا فی نسب خباب، و الصحیح انه تمیمی النسب، خزاعی الولاء، لحقه سباء فی الجاهلیه، فاشترته امراه من خزاعه و اعتقته، و کان حدادا یعمل السیوف، و فاضلا قدیم الاسلام، و ممن عذب فی الله، و صبر علی دینه، و من المهاجرین الاولین، شهد بدرا و ما بعدها من المشاهد مع رسول الله (صلی الله علیه و آله). و قال ابن حجر فی الاصابه: روی انه اسلم سادس سنه، و نزل الکوفه و مات بها سنه سبع و ثلاثین. و قال ابن ابیالحدید: صلی علیه امیرالمومنین (علی) و دفن فی ظهر الکوفه، و شهد مع الامام صفین و نهروان. و ابنه عبدالله قتله الخوارج، فاحتج الامام علیهم به و طالبهم بدنه. و اثنی علیه الامام بهذه الصفات: (اسلم راغبا) عن بصیره و یقین، و صدق و اخلاص، و اوذی بالکثیر من عتاه قریش فی سبیل الاسلام، من ذلک انهم اوقدوا النار علی ظهره کی یرتد عن دینه، فثبت و صبر.. و لا جهاد اعظم من الصبر علی التنکیل و الاذی من اجل الحق و نصرته، و جاء یوما الی رسول الله (صلی الله علیه و آله) و قال له: الا تستنصر لنا؟ الا تدعو لنا؟ فقال له: قد کان من قبلکم یوخذ فیحفر له، ثم یوتی بالمنشار فیوضع علی راسه، فیجعل نصفین، و یمشط بامشاط الحدید ما دون لحمه و عظمه ما یصده ذلک عن دینه. و الله لیتمن الله هذا الامر حتی یسیر الراکب الی حضر موت فلا یخاف الا الله، و لکنکم تستعجلون. (و هاجر طائعا). نشا الاسلام فی مکه فتالب علیه صنادید الشرک و الطغیان، و ساموا اهله سوء العذاب، و هم لا یملکون ایه قوه سوی الصبر و الثبات، و بعد 13 سنه من صبر الاحرار علی البلاد- هاجر النبی (صلی الله علیه و آله) بالاسلام لیکون قوه رادعه لاهل الضلال، و حلقه جدیده من النضال و التضحیه و الفداء، فهاجر معه لهذه الغایه جماعه من الصحابه، منهم خباب، و انشاوا معکسرا للدفاع عن الدین و حمایه المستضعفین، و تادیب المعتدین. فصدق علیهم قوله تعالی: (ان الذین آمنوا و الذین هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله اولئک یرجون رحمه الله- 218 البقره). (و قنع بالکفاف) رضی من الرزق بما یکفیه و یغنیه عن الناس بلا زیاده، و هذه فضیله من اعظم الفضائل، لانه بهذا الرضا قدم خباب خدمه کبری للانسانیه بعامه، و للمعوزین بخاصه حیث ساواهم بنفسه، و لو اخذ الزائد عن سد حاجته، و تمتع به لکان قد حرم المحتاجین قوتهم الضروری، و صدق علیه قول الامام فی الحکمه الایه: (فما جاع فقیر الا بما متع به غنی). (و رضی عن الله) ای فرج بجزائه و ثوابه (و عاش مجاهدا) یقاتل دفاعا عن الدین، و صیانه لارواح المستضعفین، و ضمانا لحریتهم و کرامتهم. المراد بذکر المعاد هنا الایمان بالبعث. و من لم یومن به فلا یجدیه الایمان بالله شیئا، لان الایمان بالله حقا یدخل فی مفهومه الایمان بکل ما یلیق به من صفات الکمال و الجلال کالعلم و القدره علی احیاء العظام و هی رمیم، و من کفر بهذه القدره فقد کفر بالله من حیث یرید او لا یرید.. اما دعواه بانه یومن بالله فهی خیال و سراب، لانه یومن بکائن عاجز، و العاجز لا یکون الها، بحکم البدیهه. قال الامام الصادق: ربما توهمت انک تدعو الله و انت تدعو سواه. (و عمل للحساب). و ایضا مجرد الایمان بالله و البعث معا لا یجدی نفعا الا مع العمل الذی ینال علیه العامل اجزا (یوم تجد کل نفس ما علمت من خیر محضرا و ما علمت من سوء- 30 آل عمران). و بکلمه الامام جعفر الصادق (علیه السلام): (الایمان عمل کله). (و قنع بالکفاف، و رضی عن الله) تماما کخباب الذی تحدثنا عنه قبل قلیل فی الحکمه 42.
… و یحتها حت الاوراق: حت الورق عن الشجره قشره و الصبر علی العله رجوع الی الله و استسلام لقدره و فی ذلک خروج الیه من جمیع السیئات و توبه منها لهذا کان یحت الذنوب اما الاجر فلا یکون الا علی عمل بعد التوبه … ما یستحق علیه العوض: الضمیر فی لانه للمرض ای ان المرض لیس من افعال العبدلله حتی یوجر علیها و انما هو من افعال الله بالعبد التی ینبغی ان الله یعوضه عن آلامها و الذی قلناه فی المعنی اظهر من کلام الرضی
امام علیهالسلام درباره (نیکبختی و اوصاف پسندیده) جناب ابن ارت (که یکی از نیکان اصحاب رسول خدا- صلی الله علیه و آله- و از دانشمندان اولین مهاجرین بوده و در جنگ بدر و جنگهای بعد از آن رسول اکرم را همراهی نموده و در کوفه در سن هفتاد و سه سالگی در سال سی و هفت یا سی و نه هجری پس از آنکه در جنگ صفین و نهروان همراه امیرالمومنین علیهالسلام بوده دار دنیا را بدرود گفته امام علیهالسلام بر او نماز خوانده در بیرون کوفه دفن شد و او اول کسی است که در بیرون کوفه دفن گشته و پیش از آن مردم مردگانشان را در خانهها یا جلو خانههاشان دفن مینمودند، خلاصه حضرت در حق او) فرموده است: خدا جناب ابن ارت را بیامرزد که از روی رغبت اسلام آورد (نه به اکراه و اجبار) و از وطن هجرت نمود (و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد) برای فرمانبری، و قناعت کرد (از کالای دنیا) به اندازه کفایت، و از خدا (به داده او از خوشی و سختی و بیماری و تندرستی) راضی و خشنود بود، و در زندگانی (همه عمر در راه خدا) جهاد کننده بود (پس از آن او را ستوده و میفرماید:) خوشا به حال کسی که به یاد معاد و بازگشت باشد، و برای حساب و وارسی (در آن روز) کار کند، و به اندازه روزی خود قناعت نماید، و از (داده) خدا راضی و خشنود باشد.
خباب بن ارت در زمان جاهلیت آهنگر بود و شمشیر میساخت در یکی از جنگها اسیر گردید و در مکه بفروش رفت … مانند مادرش ختانه از فقراء و نیکان مسلمانان بود نقل شده که ششمین نفری است که اسلام آورد. در جنگ بدر و بعد از آن شرکت کرده، از افراد انگشت شماری است که در راه خدا شکنجه دیده است. یک روز عمر بن خطاب در زمان ریاست خود از خباب پرسید در راه اسلام از مردم مکه چه دیدی؟ خباب گفت به دوشم نگاه کن! عمر نگاه کرد سپس گفت: تا امروز دوش کسی را این چنین ندیده بودم. خباب توضیح داد آتش را روشن میکردند و مرا آنقدر روی آن میکشانیدند تا از روغن دوشم آتش خاموش گردد. یکی از روزها خباب پیش عمر رفت. عمر آنقدر او را بالا برد تا نزدیک خود نشانید سپس گفت: بعد از تو هیچ کس به این مکان شایستهتر از عمار بن یاسر نیست. خباب در جنگهای صفین و نهروان همراه علی (علیه السلام) شرکت کرد و در سال 37 و یا 39 هجری در سن 73 سالگی جان به جان آفرین تسلیم کرد و علی (علیه السلام) بر او نماز گزارد و در کنار کوفه دفنش کرد. قبلا مردم مردگان را در خانهها و در برابر منازل خود دفن میکردند.
و قال علیهالسلام- فی ذکر خباب ابنالارت (و هو من الصحابه الاولین الذین اوذوا فی سبیل الله بایدی المشرکین): (یرحم الله خباب ابنالارت) دعاء بلفظ المضارع، ای اللهم ارحمه (فلقد اسلم) فی مکه (راغبا) فی الاسلام لا طمعا او خوفا (و هاجر) الی المدینه (طائعا) بلا کره له فی مفارقه بلده (و قنع بالکفاف) ای بما یکفیه من المال، دون زیاده (و رضی عن الله) سبحانه بما قسم له (و عاش مجاهدا) فی سبیل الاسلام، حتی ذهب الی الاخره. (طوبی) اذ تکون حالته طیبه.
اللغه: قنع: رضی. الکفاف: ما یکفی الانسان لحاجاته الاساسیه. طوبی: سعاده و خیر و غبطه. المعاد: یوم الحساب، یوم القیامه. الکفاف: ما یکفی الانسان لحاجاته الضروریه. ذکر الامام لخباب بن الارت او صافا کریمه. 1- اسلم راغبا و من یسلم رغبه فی الاسلام لانه دین الحق دون مطمع فی مال او جاه او سلطان او دون خوف من العذاب مثل ذلک الانسان هو فی ارقی درجات الایمان و خصوصا ان خباب کان من اوائل المسلمین مع ما فی تلک الظروف من المشقات و الالام … 2- هاجر طائعا: ای ترک مکه مسقط راسه و لم یترک دینه فطاعه لرسولالله بالهجره هاجر. 3- قنع بالکفاف: کان زاهدا یقنع بما یکفیه لحاجاته الضروریه علی طریقه الصالحین و الزهاد المخلصین. 4- رضی عن الله: ای رضی بکل امر اراده الله منه و امتنع عما نهی عنه و علم انه عبد مامور فارتاحت نفسه لاراده الله و حکمه. 5- عاش مجاهدا: فهو یعیش حاله الجهاد فی زمن رسولالله حیث حضر جمیع مشاهده و شهد معارک امیرالمومنین فهو شاخص فی سبیلالله باستمرار. ترجمه خباب بن الارت: قال ابنسعد فی طبقاته: خباب بن الارت ابن جندله بن سعد بن خزیمه بن کعب من بنی سعد بن زید مناه ابن تمیم اباعبدالله و کان من المستضعفین فی مکه الذین یعذبون لیرجعوا عن دینهم. اسلم قبل دخول رسولالله- صلی الله علیه و آله- دار الارقم و قبل ان یدعو فیها و قیل: انه کان سادس سته. هاجر خباب الی المدینه فی جمله من هاجر من المسلمین و آخی النبی بینه و بین جبیر بن عتیک و شهد بدرا و احدا و الخندق و المشاهد کلها مع رسولالله- صلی الله علیه و آله-. شهد مع امیرالمومنین النهروان و صفین و نزل الکوفه فتوفی فیها سنه سبع و ثلاثین و له من العمر ثلاثا و سبعین سنه و صلی علیه الامام و دفن بظهر الکوفه فکان اول من دفن هناک … الامام یغبط و یحکی سعاده هذا الانسان الذی یصرف وجهه الی هذه الامور التی بها یکتسب الاخره. 1- ذکر المعاد: عرف ان له یوما سیعود فیه الی الله فهو علی ذکر دائم له و من ذکر الوقوف بین یدی الله اصلح سریرته و اصلح عمله. 2- و عمل للحساب: فهو یعرف انه سیحاسب فلذا یعمل من اجل ان یقف ذلک الموقف فیرید ان یحقق ربحا من وراء حسابه. 3- و قنع بالکفاف: ای بما یحتاجه علی وجه الضروره فلم تمتد عیناه الی زهره الحیاه الدنیا و هذا تعبیر اخر عن الزهد فی متاع الدنیا. 4- و رضی عن الله: تقبل ما ورد عن الله من احکام و تشریعات و آداب و وصایا برضی نفس و اطمئنان الی عداله التشریع و حکمه المشرع و انه سبحانه لا یفعل الا لمصلحه هذا الانسان …
«خدای خباب بن ارت را رحمت فرماید، که با میل و رغبت مسلمان شد و فرمانبردار هجرت کرد و به آنچه بسنده بود قناعت کرد و از خدای خشنود بود و مجاهد زندگی کرد. خوشا بر آن کس که معاد را فرایاد آورد و برای حساب کار کرد و به آنچه بسنده بود قناعت کرد و از خدای خشنود بود.»
خبّاب بن الارت:
نام و نسب او، خباب بن ارت بن جندلة بن سعد بن خزیمة بن کعب بن سعد بن زید منات بن تمیم است، کنیه او را ابو عبد الله و ابو محمد و ابو یحیی گفته اند. گروهی او را به اسیری گرفتند و در مکه او را فروختند. مادرش هم از زنانی بود که ختنه می کردند. خبّاب از فقرای برگزیده مسلمانان است. او بیمار هم بود. در دوره جاهلی هم بنده ای آهنگر بود که شمشیر می ساخت. او از مسلمانان بسیار قدیمی است و گفته شده است ششمین مسلمان است. در جنگ بدر و دیگر جنگها شرکت کرد و از شمار شکنجه شدگان در راه خداوند است. عمر بن خطاب به روزگار خلافت خود از او پرسید از مردم مکه چه کشیدی؟ گفت: پشت مرا نگاه کن، عمر به پشت او نگریست و گفت: تا کنون پشت هیچ مردی را چنین ندیده ام، خباب گفت: آری، برای من آتشی می افروختند و مرا با پشت بر آن می افکندند و چربی و آب گوشتهای پشت من آن را خاموش می کرد.
باری دیگر که خباب پیش عمر آمد، عمر گفت: او را نزدیک و نزدیکتر بنشانید. سپس به او گفت: هیچ کس جز تو شایسته برای نشستن این جا نیست، مگر عمار بن یاسر اگر بیاید. خباب ساکن کوفه شد و در همان شهر به سال سی و هفت و هم گفته شده است به سال سی و نهم پس از شرکت در جنگهای صفین و نهروان در التزام علی علیه السّلام درگذشت. علی علیه السّلام بر پیکرش نماز گزارد و عمر او به هنگام مرگ هفتاد و سه سال بود و پشت کوفه به خاک سپرده شد. پسرش عبد الله بن خباب را خوارج کشتند و علی علیه السّلام خون او را از ایشان مطالبه کرد و همین موضوع را بر ایشان حجت آورد، و این موضوع را پیش از این آوردیم.
و قال علیهالسلام
یَرْحَمُ اللَّهُ خَبَّابَ بْنَ الْأَرَتِّ،فَلَقَدْ أَسْلَمَ رَاغِباً،وَ هَاجَرَ طَائِعاً،وَ قَنِعَ بِالْکَفَافِ،وَ رَضِیَ عَنِ اللَّهِ،وَ عَاشَ مُجَاهِداً .
امام علیه السلام به هنگام ذکر نام«خباب بن ارت»فرمود:
خدا رحمت کند خباب بن الارت را او از روی رغبت اسلام آورد و برای اطاعت خداوند هجرت کرد،به زندگی ساده قناعت نمود،از خدا خشنود و در تمام دوران عمرش مجاهد بود. ( . سند گفتار حکیمانه: طبق بعضی از روایات،امام علیه السلام این جمله حکمتآمیز و جمله 44 را یک جا بیان فرمود و آن زمانی بود که از صفین باز میگشت.هنگامی که به دروازه کوفه رسید هفت قبر در طرف راست دروازه مشاهده فرمود و گفت:این قبرها چیست؟ عرض کردند:ای امیر مؤمنان بعد از آنی که شما به سوی میدان صفین حرکت کردید«خباب بن ارتّ»(که از یاران قدیمی پیغمبر اکرم بود از دنیا رفت و وصیت کرده بود که او را در بیرون دروازه کوفه دفن کنند در حالی که در آن زمان مردم،مردگان خود را در اطراف خانه خویش دفن میکردند (بعضی دیگر نیز که چنین دیدند مردگان خود را در کنار قبر خباب دفن کردند) آنگاه امام علیه السلام جمله بالا را بیان فرمود و سپس رو به سوی قبرهای آنان کرد و جمله معروف:«السلام علیکم یا اهل الدیار...»را بیان فرمود.به هر حال این گفتار حکیمانه را پیش از سیّد رضی،نصر بن مزاحم در کتاب صفین و طبری در تاریخ معروف خود و جاحظ در البیان و التبیین و ابو نعیم در حلیة الاولیاء و گروه دیگر نقل کردهاند (مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 40 با تلخیص). )
مجاهدی وارسته
امام علیه السلام در این گفتار پرمایه خود تعریف و تمجیدی از یکی از مجاهدان اسلام و مسلمانان راستین به نام«خبّاب بن الارتّ»دارد،اوصافی که میتواند برای همه الگو باشد و از آن پند و اندرز گیرند.
آن حضرت علیه السلام به هنگام ذکر نام«خبّاب بن الارت»چنین فرمود:«خدا رحمت کند خباب بن الارت را او از روی رغبت اسلام آورد و برای اطاعت خداوند هجرت کرد،به زندگی ساده قناعت نمود،از خدا خشنود و در تمام دوران عمرش مجاهد بود»؛ (وَ قَالَ علیه السلام:فِی ذِکْرِ خَبَّابِ بْنِ الْأَرَتِّ:یَرْحَمُ اللَّهُ خَبَّابَ بْنَ الْأَرَتِّ،فَلَقَدْ أَسْلَمَ رَاغِباً،وَ هَاجَرَ طَائِعاً،وَ قَنِعَ بِالْکَفَافِ،وَ رَضِیَ عَنِ اللَّهِ،وَ عَاشَ مُجَاهِداً) .
امام علیه السلام در اینجا پنج وصف مهم برای خبّاب به دنبال طلب رحمت الهی، برای او ذکر میکند:
نخست اسلام وی از روی عشق و علاقه و رغبت است نه از روی ترس و نه از روی طمع و نه به سبب تقلید کورکورانه.آری او اسلام را به خوبی شناخت و به آن عشق ورزید و مسلمان شد و بهترین دلیل برای عشق و علاقه او به اسلام این بود که بارها مشرکان او را شکنجه کردند که دست از اسلام بر دارد، شکنجهها را تحمل کرد و دست از دامان پیامبر نکشید.
وصف دوم اینکه او جزء مهاجران بود و مهاجرتش برای اطاعت خدا صورت گرفت.شاید هجرت بعضی از مکه به مدینه برای ترس از مشرکان یا طمع در آینده اسلام بود؛ولی این مرد مجاهد تنها به موجب اطاعت خداوند هجرت کرد و میدانیم هجرت مهاجران فصل جدیدی در تاریخ اسلام گشود، زیرا آنها با انصار مدینه دست به دست هم داده لشکر نیرومندی برای اسلام فراهم شد که در سایه آن توانست در مبارزات خود با دشمنان پیروز گردد و حکومت اسلامی به کمک آنها تحقق یابد.جالب اینکه در حالات خبّاب نوشتهاند که او در میدان بدر و تمام غزواتی که بعد از آن صورت گرفت از پیغمبر صلی الله علیه و آله جدا نشد.
سوم اینکه او مرد قانعی بود و زندگی ساده و زاهدانهای داشت و میدانیم افراد قانع افرادی عزیز و سربلندند و در برابر ثروتمندان از خدا بیخبر هرگز سر تعظیم فرود نمیآورند.در حقیقت او در این کار از پیغمبر گرامی اسلام الگو میگرفت.
در چهارمین جمله خشنودی او را از تقدیرات الهی بیان میکند با اینکه او دورانهای سخت و طوفانی اسلام را از نزدیک مشاهده کرد و زجر بسیار کشید و تحمل شدائد نمود؛اما با این حال همیشه از خدا راضی بود؛راضی از مقدرات الهی و به پاداشهای نیک.قرآن مجید درباره گروهی از مؤمنان راستین میفرماید: ««رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ»؛ هم خدا از آنها راضی بود و هم آنها از خدا» ( .مائده،آیه 119. )و درباره صاحبان نفس مطمئنه میفرماید: ««راضِیَةً مَرْضِیَّةً»؛ هم آنها از خدا خشنود بودند و هم خدا از آنها خشنود». ( .فجر،آیه 28. )
در پنجمین و آخرین توصیف میفرماید:او در تمام عمر مجاهد بود؛در مکه جهادی آمیخته با شکنجه داشت.مشرکان آتش افروختند،او را به پشت بر آتش خواباندند به گونهای که قسمت زیادی از پشت او سوخت؛ولی هرگز از اسلام باز نگشت.در دوران مدینه که دوران جهادهای سخت و سنگین اسلامی بود در تمام میدانهای نبرد حضور داشت و میجنگید و در دوران حکومت امیر مؤمنان علی علیه السلام گفتهاند در جنگ صفین و نهروان حضور داشت،هرچند بعضی از مورخان معتقدند او در اواخر عمرش بیمار بود و نتوانست در صفین شرکت کند و پیش از جنگ نهروان از دنیا چشم پوشید.
صفات بالا نشان میدهد چه کسانی میتوانند محبوب اولیاء الله باشند و چه صفاتی انسان را به خدا و معصومان علیهم السلام نزدیک میکند.
خباب بن ارتّ که بود؟
«خباب بن ارت»که کنیه او ابو عبداللّه یا ابو محمد یا ابو یحیی بود از سابقین در اسلام و بزرگان صحابه.او از طایفه بنیتمیم بود.در زمان جاهلیت او را اسیر کردند و به مکه آورند و فروختند و سپس آزاد شد.در عصر جاهلیت کار او آهنگری و ساختن شمشیر بود.
بعضی میگویند:ششمین نفری است که اسلام را پذیرفت و بعضی معتقدند پس از چند نفری به افتخار اسلام درآمد و همانگونه که قبلاً اشاره کردیم او شکنجههای سختی از مشرکان مکه دید.در بعضی از تواریخ آمده است که خلیفه دوم در ایام خلافتش از او سؤال کرد:مشرکان مکه با تو چه کردند؟ پشت خودش را نشان داد و گفت:نگاه کن.هنگامی که خلیفه آثار آتشی را که بر پشت او افروخته بودند مشاهده کرد که پس از سالها باقی بود گفت:تا امروز پشت کسی را اینچنین ندیده بودم و همانگونه که در بالا اشاره شد،او در جنگ بدر و تمام غزوات اسلامی بعد از آن شرکت داشت.در اواخر عمرش به کوفه رفت و در سال 37 و بعضی گفتهاند 39 هجری چشم از جهان بربست.
بعضی گفتهاند در جنگ صفین و نهروان در لشکر علی علیه السلام بود در حالی که از بعضی از روایات استفاده میشود هنگامی که امیر مؤمنان از صفین بازگشت قبری را در بیرون دروازه کوفه دید.از صاحب آن پرسید عرض کردند:قبر خباب است.
او فرزندی داشت،که در زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله متولد شده و حضرت نام «عبداللّه»را بر او نهاد.به این ترتیب او هم جزء صحابه محسوب میشد.او مردی پارسا و از شیعیان مخلص علی علیه السلام بود که خوارج وی و همسرش را به طرز بسیار بیرحمانهای کشتند؛او را ذبح و شکم همسرش را که باردار بود پاره کردند.امیر مؤمنان هنگامی که جنایات خوارج را برمیشمرد،شهادت عبداللّه را مطرح فرمود و آنها را مسئول خون او دانست. ( .استیعاب و أسد الغابه در شرح حال«خباب بن الارت»و شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 171.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following about Khabbab ibn al-`Aratt: “May Allāh have mercy on Khabbab ibn al-`Arātt, for he accepted Islam willingly, immigrated (from Mecca) obediently, remained content with what sufficed him, was pleased with Allāh and lived the life of a mujāhid.”
Khabbāb ibn al-'Arātt (586 - 659 A.D.) was a distinguished companion of the Holy Prophetare and an early Muhājir. He suffered various sorts of hardships at the hands of the tribesmen of Quraish. He was made to stand in the scorching sun and to lie down on burning pieces of timber, but he did not at all abandon his support for the Holy Prophet accompanied the Holy Prophet in Badr and other battles. He supported Imām Ali ibn Abū Tālib in Siffin and Nahrawān. He left Medīna and settled in Kūfa. Thus, he died there in 39 A.H./659 A.D. at the age of 73. Imām Ali ibn Abū Tālib led his funeral prayer service, and he was buried outside Kūfa. Imām Ali ibn Abū Tālib uttered these mercy-invoking words above as he stood at his grave.”
وَ قَالَ علیه السلام طُوبَی لِمَن ذَکَرَ المَعَادَ وَ عَمِلَ لِلحِسَابِ وَ قَنِعَ بِالکَفَافِ وَ رضَیَِ عَنِ اللّهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: اگر با شمشیرم بر بینی مؤمن بزنم که دشمن من شود، با من دشمنی نخواهد کرد، و اگر تمام دنیا را به منافق ببخشم تا مرا دوست بدارد، دوست من نخواهد شد ، و این بدان جهت است که قضای الهی جاری شد، و بر زبان پیامبر امّی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گذشت که فرمود:
«ای علی! مؤمن تو را دشمن نگیرد، و منافق تو را دوست نخواهد داشت.»
خوشا کسی که معاد را به یاد آورد، و برای حساب کار کرد، و به گذران روز قناعت نمود، و از خدا راضی بود.
و فرمود خوشا مر کسی را که یاد کرد معاد و مرجع خود را و عمل نیکو کرد برای روز حساب و قناعت کرد بمقدار رزقی که کفایت او بود و خوشنود شد از حق به آن چه باو عطا فرمود
خوشا به حال کسی که همواره به یاد معاد باشد و برای روز حساب عمل کند و به آنچه روزیش داده اند، قانع باشد و از خدای راضی.
و آن حضرت فرمود:خوشا به حال کسی که به یاد معاد بود،و برای حساب کار کرد، و به آنچه او را کفایت مینمود قناعت ورزید،و با خشنودی از خدا زیست .
شروح:
و قال علیهالسلام
طُوبَی لِمَنْ ذَکَرَ الْمَعَادَ،وَ عَمِلَ لِلْحِسَابِ،وَ قَنِعَ بِالْکَفَافِ،وَ رَضِیَ عَنِ اللَّهِ .
امام علیه السلام فرمود:
خوشا به حال کسی که (پیوسته) به یاد معاد باشد و برای روز حساب عمل کند.به مقدار کفایت قانع گردد و از خدا راضی باشد. ( . سند گفتار حکیمانه: همانگونه که در شرح مدرک حکمت 43 آمد،جمعی آن جمله حکمتآمیز را جمله 44 یکجا آوردهاند و مدرک آن را در یکجا ذکر کردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 40 و 41). )
خوشا به حال چنین کسان
امام علیه السلام در این گفتار پرمعنای خود به چهار جمله اشاره میکند و آن را مایه خوشبختی انسان میداند که جمله سوم و چهارم آن با حکمت 43 مشترک است.
در جمله اول و دوم میفرماید:«خوشا به حال کسی که (پیوسته) به یاد معاد باشد و برای روز حساب عمل کند»؛ (طُوبَی لِمَنْ ذَکَرَ الْمَعَادَ،وَ عَمِلَ لِلْحِسَابِ) .
هنگامی که واژه معاد گفته میشود دنیایی در برابر انسان مجسم میگردد که در آن موازین سنجش اعمال برپاست و نامههای اعمال به دست افراد است؛ گروهی (نیکوکاران) به دست راست و گروهی (بدکاران) به دست چپ؛همان نامه عملی که ««لا یُغادِرُ صَغِیرَةً وَ لا کَبِیرَةً إِلاّ أَحْصاها»؛ هیچ عمل کوچک و بزرگی از صاحب آن سر نزده مگر اینکه در آن احصا شده است» ( .کهف،آیه 49.)همه از سرنوشت خود نگرانند و اضطراب بر همه حاکم است.تمام اعضای بدن انسان در آن دادگاه بزرگ گواه بر اعمال او هستند و نیازی به گواهی فرشتگان ثبت اعمال نیست،هرچند آنها نیز گواهی میدهند.
آنکس که چنین دادگاهی را باور داشته باشد و به یاد آن بیفتد به یقین به سراغ گناه و ظلم و فساد نمیرود،زیرا چنین ایمانی انگیزه عمل است؛عملی پاک و خالی از هرگونه آلودگی و اگر لغزشی از او سر زند به زودی توبه میکند و به سراغ جبران میرود.ممکن نیست ایمان به چیزی در دل انسان راسخ باشد و عملی هماهنگ آن انجام ندهد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام در کتاب شریف کافی آمده است که شخصی از او سؤال کرد
«أَ لَا تُخْبِرُنِی عَنِ الْإِیمَانِ أَ قَوْلٌ هُوَ وَ عَمَلٌ أَمْ قَوْلٌ بِلَا عَمَلٍ؛ عرض کرد آیا به من خبر نمیدهی که ایمان اعتقاد و عمل هر دو است یا فقط اعتقاد است»امام در پاسخ فرمود:
«الْإِیمَانُ عَمَلٌ کُلُّهُ وَ الْقَوْلُ بَعْضُ ذَلِکَ الْعَمَلِ؛ تمام ایمان عمل است و ایمان بعضی از آن عمل است.(اشاره به اینکه رکن اصلی ایمان عمل است)». ( .کافی،ج 2،ص 33،ح 1.)
آنگاه در سومین و چهارمین جمله میفرماید:«به مقدار کفایت قانع گردد و از خدا راضی باشد»؛ (وَ قَنِعَ بِالْکَفَافِ،وَ رَضِیَ عَنِ اللَّهِ) .
منظور از قانع بودن به مقدار کفایت این است که حداقل لازم زندگی را داشته باشد،زیرا بالاتر از آن خالی از مسئولیت نیست و کمتر از آن خالی از ذلت.
قانع بودن به مقدار کفایت به قدری اهمیت دارد که در حدیث معروفی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که با یارانش از بیابانی میگذشت،ساربانی در آنجا بود، حضرت برای رفع عطش یا برای نیاز به غذا مقداری شیر از او طلب کردند (البته در برابر وجه) و او بخل ورزید و گفت:آنچه از شیر در پستان و یا در ظرفهاست همه برای صبحانه و شام قبیله است و به دیگری نمیرسد.پیامبر در حق او دعا کرد:خداوندا مال و فرزندانش را افزایش ده.بعدا به چوپان دیگری رسید و همین درخواست را نمود.چوپان نه تنها شیری را که در ظرف داشت بلکه آنچه در پستان گوسفند بود را نیز دوشید و به عنوان هدیه،با احترام به نزد پیامبر آورد و به آن حضرت تقدیم کرد.پیغمبر در حق او نیز دعا کرد؛ولی چنین عرضه داشت:
«اللّهُمَّ ارْزُقْهُ الْکَفافِ؛ خداوندا به حد کفاف به او مرحمت کن»بعضی از یاران تعجب کردند که چگونه در حق آن بخیل پیغمبر اکرم دعای فزونی مال و فرزند کرد ولی درباره این مؤمن سخاوتمند دعایی کمتر از آن فرمود.از این مطلب سؤال کردند و پیامبر در جواب فرمود:
«إِنَّ مَا قَلَّ وَ کَفَی خَیْرٌ مِمَّا کَثُرَ وَ أَلْهَی؛ مقدار کم که برای زندگانی انسان کافی باشد بهتر از مقدار فراوانی است که آدمی را از خدا غافل سازد». ( .کافی،ج 2،ص 140،ح 4 با تلخیص. )
منظور از رضایت پروردگار که در سخن پربار بالا به آن اشاره شده همان رضایت از مقدارات خداست چه مطابق میل انسان باشد و چه بر خلاف میل او همانگونه که در حدیثی از امام صادق میخوانیم:
«رَأْسُ طَاعَةِ اللَّهِ الصَّبْرُ وَالرِّضَا عَنِ اللَّهِ فِیمَا أَحَبَّ الْعَبْدُ أَوْ کَرِهَ وَ لَا یَرْضَی عَبْدٌ عَنِ اللَّهِ فِیمَا أَحَبَّ أَوْ کَرِهَ إِلَّا کَانَ خَیْراً لَهُ فِیمَا أَحَبَّ أَوْ کَرِهَ؛ برترین طاعت الهی صبر و شکیبایی و رضایت و خشنودی از خداست؛چه در اموری که بنده او دوست دارد یا دوست ندارد و هیچ بندهای از مقدرات الهی در آنچه دوست دارد یا دوست ندارد راضی نمیشود مگر اینکه در هر دو صورت خیر اوست». ( .همان،ص 60،ح 1. )
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Blessed is the person who keeps the next life in mind, acts so as to be able to render his account, remains contented with what suffices him and remains pleased with Allāh.”
وَ قَالَ علیه السلام لَو ضَرَبتُ خَیشُومَ المُؤمِنِ بسِیَفیِ هَذَا عَلَی أَن یبُغضِنَیِ مَا أبَغضَنَیِ وَ لَو صَبَبتُ الدّنیَا بِجَمّاتِهَا عَلَی المُنَافِقِ عَلَی أَن یحُبِنّیِ مَا أحَبَنّیِ وَ ذَلِکَ أَنّهُ قضُیَِ فَانقَضَی عَلَی لِسَانِ النّبِیّ الأمُیّّ صلی الله علیه و آله أَنّهُ قَالَ یَا عَلِیّ لَا یُبغِضُکَ مُؤمِنٌ وَ لَا یُحِبّکَ مُنَافِقٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: اگر با شمشیرم بر بینی مؤمن بزنم که دشمن من شود، با من دشمنی نخواهد کرد، و اگر تمام دنیا را به منافق ببخشم تا مرا دوست بدارد، دوست من نخواهد شد ، و این بدان جهت است که قضای الهی جاری شد، و بر زبان پیامبر امّی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گذشت که فرمود:
«ای علی! مؤمن تو را دشمن نگیرد، و منافق تو را دوست نخواهد داشت.»
اگر بدین شمشیرم بر بینی مرد با ایمان زنم که مرا دشمن گیرد، نگیرد، و اگر همه جهان را بر منافق ریزم تا مرا دوست دارد، نپذیرد ، و این از آن است که قضا جاری گشت و بر زبان پیامبر امّی گذشت که فرمود:
ای علی! مؤمن تو را دشمن نگیرد و منافق دوستی تو نپذیرد.
و فرمود اگر بزنم بینی مؤمن را باین شمشیر خود بر آن که مرا دشمن گیرد دشمن نگیرد مرا و اگر بریزم دنیا را با همه اموال و بر منافق بر آنکه دوست دارد مرا دوست ندارد مرا و این بجهة این است که قضا تعلق گرفته است پس بگذشته بر زبان نبی تا نویسنده ناخوانده که فرمود ای علی دوست نمیدارد تو را بجز مؤمن و دشمن نمیدارد تو را بغیر از منافق
و فرمود (علیه السلام): اگر به این شمشیرم بر بینی مؤمن زنم که با من دشمن شود، دشمن نشود و اگر همه جهان را به کام منافق ریزم که با من دوست گردد، دوست نگردد. و این، از آن روست، که حکم خدای بر زبان پیامبر امّی (صلی الله علیه و آله) گذشت که فرمود: یا علی، مؤمن تو را دشمن نشود و منافق دوست نگردد.
و آن حضرت فرمود:اگر با این شمشیر بر بن بینی مؤمن زنم که با من دشمنی ورزد دشمنی نخواهد کرد.و اگر تمام جهان را در کام منافق ریزم که مرا دوست بدارد دوست نخواهد داشت .زیرا قضا جاری شده و بر زبان پیامبر امّی صلّی اللّه علیه و آله گذشته که فرمود:یا علی،مؤمن تو را دشمنی نکند،و منافق تو را دوست ندارد .»
شروح:
و بجماتها: بجملتها، جمع جمه و هی الموضع الذی یجمع فیه الماء. و قوله قضی ای حکم. فانقضی: ای مضی. و النبی الامی محمد صلی الله علیه و آله، منسوب الی امالقری و هی مکه، و قیل هو من کان علی بقیه مجئیه من الالم لم یتعلم من آدمی شیئا و لم یقعد عند معلم.
بجماتها: ای باجمعها و جملتها. قضی: ای حکم النبی الامی: منسوب الی ام القری، و هی مکه او الی ام ای هو علی ما ولدته امه لم یتعلم من آدمی شیئا من القرائه و الکتابه.
خیشوم: بیخ و بن بینی (اگر با شمشیر بر انتهای بینی مومن بزنم تا با من دشمنی کند، با من دشمن نخواهد شد، و اگر تمام دنیا را بر سر منافق بریزم تا مرا دوست بدارد، دوست من نخواهد شد، این بدان دلیل است که در قضای الهی گذشته و بر زبان پیامبر امی (صلی الله علیه و آله) جاری شده است که فرمود: یا علی، مومن کینهی تو را بر دل نمیگیرد و منافق دوست تو نمیشود). جمات جمع جمه، عبارت است از جایی از زمین که در آن جا آب گرد آید. و از آن رو که ایمان راستین باعث اتحاد و محبت خالص میان مومنان در راه خداست، ناگزیر دشمنی و کینهی امام (علیه السلام) با آن در یک دل جمع نشود. و از طرفی چون نفاق مخالف ایمان است، با آنچه لازمهی ایمان است یعنی محبت در راه خدا نیز مخالف است و با آن جمع شدنی نیست، هر چند به بهای دادن مال فراوانی به شخص منافق باشد. کلمهی جمات را از باب تشبیه معقول به محسوس، برای محل اجتماع اموال دنیا، استعاره آورده است، آری گاهی به وسیلهی مال دنیا محبت عرضی حاصل میشود که با از بین رفتن علت یعنی صرف مال و نظیر آن، محبت نیز از بین میرود، و سخن در این نوع از محبت نیست، این است راز سخن امام (علیه السلام): دشمن نمیدارد … و امام (علیه السلام) این مطلب را بر قضای الهی که بر زبان پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) مقدر شده، نسبت داده است.
وَ قَالَ علیه السلام:لَوْ ضَرَبْتُ خَیْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَیْفِی هَذَا عَلَی أَنْ یُبْغِضَنِی مَا أَبْغَضَنِی وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْیَا بِجَمَّاتِهَا عَلَی الْمُنَافِقِ عَلَی أَنْ یُحِبَّنِی مَا أَحَبَّنِی وَ ذَلِکَ أَنَّهُ قُضِیَ فَانْقَضَی عَلَی لِسَانِ اَلنَّبِیِّ الْأُمِّیِّ صلی الله علیه و آله أَنَّهُ قَالَ یَا عَلِیُّ لاَ یُبْغِضُکَ مُؤْمِنٌ وَ لاَ یُحِبُّکَ مُنَافِقٌ .
جماتها بالفتح جمع جمة و هی المکان یجتمع فیه الماء و هذه استعارة و الخیشوم أقصی الأنف .
و مراده علیه السلام من هذا الفصل إذکار الناس
ما قاله فیه رسول الله صلی الله علیه و آله و هو
لا یبغضک مؤمن و لا یحبک منافق .
و هی کلمة حق و ذلک لأن الإیمان و بغضه علیه السلام لا یجتمعان لأن بغضه کبیرة و صاحب الکبیرة عندنا لا یسمی مؤمنا و أما المنافق فهو الذی یظهر الإسلام و یبطن الکفر و الکافر بعقیدته لا یحب علیا علیه السلام لأن المراد من الخبر المحبة الدینیة و من لا یعتقد الإسلام لا یحب أحدا من أهل الإسلام لإسلامه و جهاده فی الدین فقد بان أن الکلمة حق
و هذا الخبر مروی فی الصحاح بغیر هذا اللفظ لا یحبک إلا مؤمن و لا یبغضک إلا منافق.
و قد فسرناه فیما سبق
(و قال علیهالسلام: لو ضربت خیشوم المومن) و فرمود آن حضرت علیهالسلام اگر بزنم بر اصل بینی مومن (بسیفی هذا) به شمشیر خود که این است (علی ان یبغضنی) بر آنکه دشمن دارد مرا و عداوت مرا در دل گیرد (ما ابغضنی) دشمن ندارد مرا (و لو صببت الدنیا) و اگر بریزم دنیا را (بجماتها) به همه اموال و اسباب آن (علی المنافق) بر نفاق دارنده دورو (علی ان یحبنی) بر آنکه دوست دارد مرا (ما احبنی) دوست ندارد مرا (و ذلک) و آن رسوخ محبت مومن و ثبات عداوت منافق (لانه قضی) به جهت آن است که قضا تعلق گرفته بدان و حکم الهی جاری شده است بر آن (فانقضی علی لسان النبی الامی صلی الله علیه واله) پس گذشت بر زبان پیغمبر نانویسنده ناخوانده (انه قال یا علی لا یبغضک مومن تقی) آنکه دشمن ندارد تو را مومن متقی زیرا که پاک اصل است و پاک دین (و لا یحبک منافق) و دوست ندارد تو را منافق شقی زیرا که ناپاک زاده است و بدآیین، وصف حضرت رسالت با میت تنبیه است بر آنکه کمال علم او با وجود این صفت، یکی از معجزات او است. شعر: نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسالهآموز صد مدرس شد
اگر بزنم بر (دماغ) مرد مومن به این شمشیر خود تا مرا و دشمن دارد، دشمن ندارد، و اگر بریزم دنیا را بر منافق به تمامها تا مرا دوست دارد دوست ندارد، و این از آن است که قضا شده است پس منقضی گشته بر زبان پیغمبر امی این که گفته است یا علی دشمن ندارد تو را مومنی، و دوست ندارد تو را منافقی
و قال علیهالسلام: «لو ضربت خیشوم المومن بسیفی هذا علی ان یبغضنی ما ابغضنی و لو صببت الدنیا بجماتها علی المنافق علی ان یحبنی ما احبنی و ذلک انه قضی فانقضی علی لسان النبی الامی، صلی الله علیه و آله: (لا یبغضک مومن و لایحبک منافق).» یعنی و گفت علیهالسلام که اگر بزنم به فرق سر مومن این شمشیرم را، از برای اینکه دشمن دارد مرا، دشمن نخواهد داشت مرا و اگر بریزم تمام مال دنیا را بر سر منافق از برای اینکه دوست دارد مرا، دوست نخواهد داشت مرا و آن از جهت این است که در علم قضائی خدا گذشته است و جاری شده است بر زبان پیغمبر امی لقب صلی الله علیه و آله که (دشمن نمیشود با تو-یعنی امیرالمومنین علیهالسلام-مومن و دوست نمیشود با تو منافق) یعنی دروغ در حکم خدا و رسول صلی الله علیه و آله چون محال است، پس دشمنی مومن و دوستی منافق نیز محال باشد و به سعی و تلاش میسر نشود.
اللغة:
(الخیشوم) أصل الأنف، (الجمّات) جمع جمّة و هو مجتمع الماء من الأرض- من شرح ابن میثم.
الاعراب:
لو حرف شرط لتعلیق نفی علی نفی و مفادها امتناع وجود الجزاء لامتناع وجود الشرط، أنّه قضی فانقضی، اسم أنّ ضمیر الشأن، و قضی فعل مجهول و نائب الفاعل مستتر فیه یرجع إلی الشأن الّذی یستفاد من ضمیر أنّه، أو جملة أنّه قال التّالیة علی سبیل التنازع بینه و بین قوله فانقضی، فیجعل الجملة نائب مناب فاعل قضی و یستتر ضمیر الفاعل فی قوله فانقضی یرجع إلیه.
المعنی:
کان علیّ علیه السّلام صراط الحقّ، و مدار الحقیقة، و جوهر الإیمان، و مرآة صافیة لتجلّی ما فی قلوب النّاس فیه إذا واجهوه، و المسلمون عهدئذ مؤمن و منافق و کان من مهامّ الامور، تمییز المؤمن عن المنافق، و قد کان النبیّ صلّی اللَّه علیه و آله یعرف المنافق بنور نبوّته و وحی اللَّه، و قد عرّفهم لبعض الصحابة أصحاب الأسرار النبویّة منهم عمّار بن یاسر، و کان علیّ علیه السّلام مرآة صافیة لتمییز المؤمن عن المنافق فصدر النّبی هذا التوقیع المقیاس و جعل بغض و حبّ علیّ مقیاسا لتشخیص الایمان و النّفاق.
قال الشارح المعتزلی: و هذا الخبر مرویّ فی الصحاح بغیر هذا اللفظ: «لا یحبّک إلّا مؤمن، و لا یبغضک إلّا منافق».
أقول: ما دعاه إلی إسقاط لفظة یا علی من صدر الحدیث.
الترجمة:
فرمود: اگر با همین شمشیرم بینی مؤمن را از بن ببرم تا بلکه مرا دشمن دارد، دشمنم نمی دارد، و اگر دنیا را با هر چه اندوخته دارد بکام منافق بریزم که دوستم دارد، دوستم نمی دارد، و این بخاطر اینست که أمری مقرّر شده و گذشته بر زبان پیغمبر امّی صلّی اللَّه علیه و آله که فرموده: ای علی! مؤمنت دشمن ندارد، و منافقت دوست نگردد.
گفت علی گر که بشمشیر من*** بینی مؤمن ببرم تا به بن
بلکه شود دشمن و بد داردم***می نشود دشمن و می خواهدم
ورکه جهان را بهمه گنج و سور*** باز دهم من بمنافق بزور
تا که شود دوست من کی شود؟*** حکم قضا هست و چنین طی شود
گفته پیغمبر امّی است کو***بغض مرا هیچ ز مؤمن مجو
دوستی من ز منافق بدور***تا که بپوشد تن او خاک گور
(الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) اقول: رواه ابراهیم الثقفی فی (غاراته) و الکلینی فی (روضته) و الشیخ فی (امالیه) و الطبرسی فی (بشارته)، و رواه ابوالطفیل و حبه العرنی. (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) اما الاول فروی کما فی البحار و نقل ابن ابیالحدید فی موضع آخر، و عن اسماعیل بن ابان الازدی عن عمرو بن شمر عن جابر عن رفیع عن فرقد البجلی قال: سمعت علیا (علیه السلام) یقول: ان قلت لکم انفروا الی عدوکم قلتم القر یمنعنا، افترون عدوکم لا یجدون القر کما تجدونه؟ و لکنکم اشبهتم قوما قال لهم النبی (صلی الله علیه و آله): انفروا فی سبیل الله، فقال کبراوهم: لا تنفروا فی الحر فقال تعالی لنبیه: (قل نار جهنم اشد حرا لو کانوا یفقهون) و الله لو ضربت خیشوم المومن بسیفی هذا- الخ. مثله لکن فیه بدل بجماتها بحذافیرها- و زاد و قد خاب من حمل ظلما و افتری. و اما الثانی فروی عن ابییحیی کوکب الدم قال: قال ابوعبدالله (علیه السلام): ما کان حواری عیسی (علیه السلام) باطوع له من حوارینا لنا، و انما قال عیسی لهم من انصاری الی الله قالوا نحن انصار الله، فلا و الله ما نصروه من الیهود و لا قاتلوهم دونه، و شیعتنا و الله لم یزالوا منذ قبض الله تعالی رسوله (صلی الله علیه و آله) ینصروننا، و یقاتلون دوننا، و یعذبون، و یحرقون، و یشردون فی البلاد، جزاهم الله عنا خیرا، و قد قال امیرالمومنین (علیه السلام): و الله لو ضربت خیشوم محبینا بالسیف ما ابغضونا، و الله لو ادنیت الی مبغضینا، و حثوت لهم من المال ما احبونا. و اما الثالث فروی عن الجعابی باسناده عن سوید بن غفله قال: سمعت علیا (علیه السلام) یقول: و الله لو صببت الدنیا علی المنافق صبا ما احبنی، و لو ضربت بسیفی هذا خیشوم المومن لاحبنی، و ذلک انی سمعت الرسول (صلی الله علیه و آله) یقول: یا (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) علی لا یحبک الامومن و لا یبغضک الا منافق. و اما الرابع فروی عن ابن عقده باسناده عن اسماعیل بن رجاء عن ابیه قال: سمعت علیا (علیه السلام) یقول: و الذی فلق الحبه و برا النسمه انه لعهد النبی الامی: انه لا یحبک الا مومن و لا یبغضک الا منافق، و لو ضربت انف المومنین بسیفی هذا ما ابغضونی ابدا، و لو اعظیت المنافقین هکذا و هکذا ما احبونی ابدا. و اما الخامس فروی عنه (علیه السلام): لو ضربت خیاشیم المومن بالسیف ما ابغضنی، و لو صببت علی المنافق ذهبا و فضه ما احبنی، ان الله اخذ میثاق المومنین بحبی و میثاق المنافقین ببغضی فلا یبغضنی مومن و لا یحبنی منافق ابدا. و اما السادس فروی- و قد نقله ابن ابیالحدید فی موضع آخر کسابقه- انه (علیه السلام) قال: ان الله اخذ میثاق کل مومن علی حبی و میثاق کل منافق علی بغضی، فلو ضربت وجه المومن بالسیف ما ابغضنی، و لو صببت الدنیا علی المنافق ما احبنی. لو ضربت خیشوم ای: اقصی انف المومن بسیفی هذا علی ان یبغضنی ما ابغضنی. فی (الکافی) عن الحارث بن حصیره قال: مررت بحبشی و هو یستقی بالمدینه و اذا هو اقطع، فقلت له: من قطعک؟ قال: خیر الناس، کنا ثمانیه اخذنا فی سرقه، فذهب بنا الی علی بن ابیطالب، فاقررنا فقال: اما تعرفون انها (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) حرام؟ قلنا: نعم، فامر بنا، فقطعت اصابعنا من الراحه، و خلیت الابهام، ثم امر بنا، فحبسنا فی بیت یطعمنا فیه السمن و العسل حتی برئت ایدینا، ثم امر بنا، فاخرجنا و کسانا، فاحسن کسوتنا، ثم قال: ان تتوبوا و تصلحوا فهو خیر لکم یلحقکم الله بایدیکم فی الجنه، و الا تفعلوا یلحقکم الله بایدیکم فی النار. و فی (المناقب) عن ابن عباس: دخل اسود علی امیرالمومنین (علیه السلام) و اقر انه سرق فقال: طهرنی فانی سرقت، فامر بقطع یده، فاستقبله ابن الکواء فقال: من قطعک؟ قال: لیث الحجاز، و کبش العراق، و مصادم الابطال، و المنتقم من الجهال، کریم الاصل، شریف الفضل، محل الحرمین، وارث المشعرین، ابوالسبطین، اول السابقین، و آخر الوصیین من الریسین، الموید بجبرئیل، المنصور بمیکائیل، الحبل المتین، المحفوظ بجند السماء اجمعین، ذاک و الله امیرالمومنین، علی رغم الراغمین. فقال له ابن الکواء: قطع یدک و تثنی علیه. قال: لو قطعنی اربا اربا ما ازددت له الا حبا. فدخل ابن الکواء علیه (علیه السلام) و اخبره بقصه الاسود، فقال (علیه السلام) له: یا ابن الکواء ان محبینا لو قطعناهم اربا اربا ما ازدادوا لنا الا حبا، و ان فی اعدائنا من لو العقناهم السمن و العسل ما ازدادوا لنا الا بغضا. و لو صببت الدنیا بجماتها قال ابن درید: الجم الکثیر من کل شیء، قال ابوخراش الهذلی ان تغفر اللهم تغفر جما علی المنافق علی ان یحبنی ما احبنی فی (تاریخ الطبری)- بعد ذکر ضربه ابن ملجم له (علیه السلام)- فادخل اللعین علیه، فقال له: ای عدو الله الم احسن الیک؟ قال: بلی. قال: فما حملک علی هذا؟ (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) قال: شحذته اربعین صباحا، و سالت الله ان یقتل به شر خلقه. فقال (علیه السلام): لا اراک الا مقتولا به، و لا اراک الا من شر خلقه. و ذلک انه قضی ای: قدر فانقضی ای: تقضی و فرغ منه علی لسان النبی الامی من ام القری و هو مکه انه قال: یا علی هکذا فی (المصریه و ابن ابیالحدید)، و لیس یا علی فی (ابن میثم و الخطیه) لا یبغضک مومن روی الثعلبی فی (تفسیره) مسندا عن البراء بن عازب قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله) لعلی: قل اللهم اجعل لی عندک عهدا و اجعل لی فی صدور المومنین ودا فقالها فانزل تعالی: (ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا). قال سبط ابن الجوزی: قال ابن عباس: هذا الود جعله الله لعلی (علیه السلام) فی قلوب المومنین. و فی (مروج المسعودی): قال معاویه لضرار بن ضمره: کیف حزنک علی ابیالحسن؟ قال: حزن من ذبح ولدها علی صدرها فما ترقا عبرتها و لا یسکن حزنها. و فی (الاستیعاب): قال معاویه لابیالطفیل: کیف وجدک علی خلیلک ابیالحسن؟ قال: کوجد ام موسی علی موسی، و اشکو الی الله التقصیر. و لا یحبک منافق روی الخطیب- فی ابی علی بن هشام- عن زر بن حبیش عنه (علیه السلام) قال: ان فیما عهد الی رسولالله: الا یحبک الا (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) مومن، و لا یغبضک الا منافق. و روی- فی الربیع بن سهل- عن علی بن ربیعه قال: سمعت علیا علی منبرکم هذا و هو یقول عهد النبی (صلی الله علیه و آله) الی انه لا یحبک الا مومن، و لا یبغضک الا مناقق. و روی فی- الحسن بن مزید- ابوعلی الحنظلی الجصاص المخرمی الذی وثقه عن سوید بن غفله ان عمر بن الخطاب رای رجلا یسب علیا فقال: انی اظنک منافقا، سمعت رسولالله (صلی الله علیه و آله) یقول: انما علی منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی. و روی (ارشاد المفید) مسندا عن الحرث الهمدانی قال: رایت علیا (علیه السلام) و قد جاء ذات یوم فصعد المنبر فحمد الله و اثنی علیه ثم قال: قضاء قضاه الله علی لسان النبی انه لا یحبنی الا مومن، و لا یبغضنی الا منافق، و قد خاب من افتری. و روی ابن عقده- کما فی (امالی الشیخ)- باسناده عن عبدالله بن یحیی قال: سمعت علیا (علیه السلام) یقول: صلیت مع النبی (صلی الله علیه و آله) قبل ان یصلی معه احد من الناس ثلاث سنین، فکان مما عهد الی الا یبغضنی مومن، و لا یحبنی کافر او منافق، و الله ما کذبت و لا کذبت، و لا ضللت و لا ضل بی، و لا نسیت ما عهد الی. و روی البلاذری و الترمذی و السمعانی- کما فی (مناقب السروی)- عن ابیسعید الخدری قال: کنا لنعرف المنافقین نحن معاشر الانصار ببغضهم علی ابن ابیطالب (علیه السلام). (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) و روی (فضائل احمد بن حنبل)- کما فیه- ان جابرا و اباسعید الخدری قالا: کنا نعرف المنافقین علی عهد رسولالله (صلی الله علیه و آله) ببغضهم علیا. و روی ابانه العکبری- کما فیه- عن جابر و زید بن ارقم قالا: ما کنا نعرف المنافقین و نحن مع النبی (صلی الله علیه و آله) الا ببغضهم علیا (علیه السلام). و بالجمله قول النبی (صلی الله علیه و آله) له لا یحبک الا مومن، و لا یبغضک الا منافق) من الاخبار المتواتره، قال السروی: صرح ابوالقاسم البلخی بانه رواه کثیر من ارباب الحدیث عن جمع من الصحابه. و قال ابن ابیالحدید فی موضع آخر: قال شیخنا ابوالقاسم البلخی: قد اتفقت الاخبار الصحیحه التی لا ریب عند المحدثین فیها، علی ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال لعلی: لا یبغضک الا منافق، و لا یحبک الا مومن. ثم ان من الواضح ان عدم حب اولیاء الله ینافی الایمان، الا ان حبهم لا یستلزمه، فهو اعم قضیه الشرط و المشروط، و کذلک فی جنب بغضهم فان بغضهم ینافی الایمان، و اما عدم بغضهم فهو اعم من الایمان، فیمکن ان یکون منافقا غیر مبغض لهم، لکنه خصوصیه لامیرالمومنین (علیه السلام) حسب ما قال نفسه بانه قضی علی لسان النبی فانقضی ان یکون حبه و بغضه (علیه السلام) مع الایمان و النفاق کالسبب و المسبب. و روی ابن عقده- کما فی (امالی الشیخ)- باسناد عن عبدالله بن یحیی ان علیا (علیه السلام) قال: ان ابنی فاطمه یشترک فی حبهم البر و الفاجر، و انی کتب لی (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) ان یحبنی کل مومن، و یبغضنی کل منافق. و بمضمونه اخبار اخر، و وجدنا الامر کذلک، فابن الزبیر کان لا یظهر البغض مع الحسن و الحسین، بل کان یجالس الحسین کثیرا، و کان من اشد مبغضی امیرالمومنین. و عن الباقر (علیه السلام): ان الله تعالی نصب علیا علما بینه و بین خلقه، فمن عرفه کان مومنا، و من انکره کان کافرا، و من جهله کان ضالا، و من نصب معه شیئا کان مشرکا، و من جاء بولایته دخل الجنه. هذا و محبه (علیه السلام) یراه حال احتضاره حیث یحب، و مبغضه یراه فی ذاک الوقت بحیث یکره. روی (الکافی) عن عبایه عنه (علیه السلام) قال: و الله لا یبغضنی عبد ابدا یموت علی بغضی الا رآنی عند موته حیث یکره، و لا یحبنی عبد ابدا فیموت علی حبی الارآنی عند موته حیث یحب. و قال ابن ابیالحدید فی موضع آخر: روی ابوغسان النهدی قال: دخل قوم من الشیعه علی علی (علیه السلام) فی الرحبه، و هو علی حصیر خلق، فقال: ما جاء بکم؟ قالوا: حبک. قال: اما انه من احبنی رآنی حیث یحب ان یرانی، و من ابغضنی رآنی حیث یکره ان یرانی. ثم قال: ما عبدالله احد قبلی الا نبیه (صلی الله علیه و آله)، و لقد هجم علینا ابوطالب و انا و هو ساجدان، فقال: او فعلتموها. ثم قال لی و انا غلام: و یحک انصر ابن عمک. و روی الکشی عن الشعبی قال: سمعت الحرث الاعور یقول: اتیت (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) علیا (علیه السلام) ذات لیله فقال: یا اعور ما جاء بک؟ فقلت: حبک و الله. فقال: اما انی ساحدثک لتشکرها، اما انه لایموت عبد یحبنی فتخرج نفسه حتی یرانی حیث یحب، و لایموت عبد یبغضنی فتخرج نفسه حتی یرانی حیث یکره- الخبر. و فی (الکافی) عن ابن ابییعفور: دخلت علی خطاب الجهنی- و کان شدید النصب- و هو فی الموت، فسمعته یقول: یا علی مالی و لک، فاخبرت بذلک اباعبدالله (علیه السلام) فقال: رآه و رب الکعبه. هذا، و کما امر بحبه (علیه السلام) حتی روی الخوارزمی فی (مناقبه): ان الناس لو اجتمعوا علی حبه لما خلق الله تعالی النار کذلک امر بحب شیعته الخاص کسلمان و ابیذر و المقداد، روی الطبری فی ذیله عن بریده قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله): ان الله تعالی امرنی بحب اربعه. قیل: یا رسولالله من هم سمهم لنا؟ فقال: علی منهم- یقول ذلک ثلاثا- و ابوذر، و المقداد، و سلمان، امرنی بحبهم و اخبرنی انه یحبهم. هذا، و کما کانوا یعرفون المنافقین من زمان حیاه النبی (صلی الله علیه و آله) ببغضه (علیه السلام) کذلک کان یعرف اصحاب ابیالخطاب المبتدع ببغض اجله اصحاب الباقر و الصادق (علیه السلام): زراره، و محمد بن مسلم، و ابوبصیر، و برید العجلی. روی الکشی عن جمیل بن دراج قال: دخلت علی ابیعبدالله (علیه السلام) فاستقبلنی رجل خارجا من عنده فقال (علیه السلام): لقیت الرجل؟ قلت: بلی هو من اصحابنا من اهل الکوفه. فقال: لا قدس الله روحه، انه ذکر اقواما کان ابی (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) ائتمنهم علی حلال الله و حرامه، و کانوا عیبه علمه، و کذلک الیوم هم عندی هم مستودع سری اصحاب ابی حقا، اذا اراد الله باهل الارض سوءا صرف بهم عنهم السوء، هم نجوم شیعتی احیاءا و امواتا، یحیون ذکر ابی بهم یکشف الله کل بدعه ینفون عن هذا الدین انتحال المبطلین و تاول الغالین. فقلت: من هم؟ فقال: من علیهم صلوات الله و رحمته احیاءا و امواتا برید العجلی، و زراره، و ابوبصیر، و محمد بن مسلم، یا جمیل سیبین لک امر هذا الرجل. قال جمیل: فوالله ما کان الا قلیلا حتی رایت ذلک الرجل ینسب الی اصحاب ابیالخطاب. فقلت: الله اعلم حیث یجعل رسالته و کنا نعرف اصحاب ابیالخطاب ببغض هولاء. هذا و کما ان حبه (علیه السلام) علامه الایمان، و بغضه علامه النفاق، کذلک حبه علامه طیب المولد، و بغضه علامه عدم طیب المولد، فعن الهروی فی الغریبین قال عباده بن الصامت: کنا نسبر اولادنا بحب علی بن ابیطالب (علیه السلام)، فاذا راینا احدهم لا یحبه علمنا انه لغیر رشده. و فی (المناقب) عن انس: کان الرجل بعد یوم خیبر یحمل ولده علی عاتقه، ثم یقف علی طریق علی (علیه السلام)، فاذا نظر الیه قال: یا بنی تحب هذا الرجل؟ فان قال نعم قبله، و ان قال لا خرق به، و قال له: الحق بامک. و عن کتاب ابن مردویه عن احمد بن حنبل عن الشافعی عن مالک بن انس ان انس بن مالک قال: ما کنا نعرف الرجل لغیر ابیه الا ببغض علی بن ابیطالب (علیه السلام). (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) و قال ابن ابیالحدید- فی موضع آخر- روی جعفر بن زیاد عن ابیهارون العبدی، عن ابیسعید الخدری قال: کنا نختبر اولادنا بحب علی بن ابیطالب، فمن احبه عرفنا انه منا. و روی الکشی فی (رجاله) و الصدوق فی (معانیه و امالیه) عن ابیالزبیر المکی قال: رایت جابرا متوکئا علی عصاه و هویدور فی سکک الانصار و مجالسهم و هو یقول: علی خیر البشر فمن ابی فقد کفر، یا معشر الانصار ادبوا اولادکم علی حب علی بن ابیطالب، فمن ابی فانظروا فی شان امه. و روی (العلل) عن ابیایوب الانصاری قال: اعرضوا حب علی (علیه السلام) علی اولادکم، فمن احبه فهو منکم، و من ابی فاسالوا امه من این جاءت به، سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول لعلی: لا یحبک الا مومن، و لا یبغضک الا منافق، او ولد زنیه، او من حملت به امه و هی طامث. و فی (مروج المسعودی): ذکر عیسی بن ابیدلف ان دلفا اخاه- و کان ابوه یکنی ابادلف به- کان ینتقص علیا (علیه السلام) و یضع منه و من شیعته، و ینسبهم الی الجهل، و انه قال یوما- و هو فی مجلس ابیه و لم یکن ابوه حاضرا- انهم یزعمون انه لا ینتقص علیا احد الا کان لغیر رشده، و انتم تعلمون غیره الامیر و انه لا یتهیا الطعن علی احد من حرمه و انا ابغض علیا، فما کان باو شک من ان خرج ابوه، فقال: قد سمعت ما قاله دلف، و الحدیث لایکذب و الخبر الوارد فی هذا المعنی لا یختلف، هو و الله لزنیه و حیضه، و ذلک (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) انی کنت علیلا، فبعثت اختی الی جاریه لها کنت معجبا بها، فلم اتمالک ان وقعت علیها- و کانت حائضا- فعلقت بدلف، فلما ظهر حملها وهبتها لی. و بلغ من عداوه دلف هذا لابیه و نصبه- لان الغالب علی ابیه التشیع- ان شنع علیه بعد وفاته و قال- کما حدث الفرهیانی- رایت فی المنام آتیا اتانی فقال: اجب الامیر، فقمت معه، فادخلنی دارا و حشه و عره و اصعدنی علی درج منها، ثم ادخلنی غرفه فی حیطانها اثر الرماد، و اذا به عریان واضع راسه بین رکبتیه فقال- کالمستفهم- دلف؟ قلت: دلف. و فی نهج العلامه قال لی والدی: اجتزت یوما فی بعض دروب بغداد مع اصحابی فاصابنی عطش، فقلت لبعض اصحابی: اطلب ماء من بعض الدروب، فمضی یطلب الماء، و وقفت انا و باقی اصحابی ننتظر الماء و صبیان یلعبان احدهما یقول: الامام هو علی، و الاخر یقول: ابوبکر. فقلت صدق النبی (صلی الله علیه و آله) فی قوله ما یحبک یا علی الا مومن، و لا یبغضک الا ولد حیضه، فخرجت المراه بالماء، فقالت: بالله علیک یا سیدی اسمعنی ما قلت. فقلت: حدیث رویته عن النبی لا حاجه الی ذکره، فکررت السوال، فرویته لها، فقالت: یا سیدی و الله انه لخبر صدق، ان هذین ولدای، فالذی یحب علیا ولد طهر، و الذی یبغضه حملته فی الحیض، جاء والده الی، فکابرنی علی نفسی حاله الحیض، فنال منی، فحملت بهذا الذی یبغض علیا هذا و کما کان واجبا موالاته (علیه السلام) کذلک موالاه اولیائه، و روی (امالی المفید) عن حنش بن المعتمر- فی خبر- انه (علیه السلام) قال له: من سره ان یعلم امحب لنا ام مبغض فلیمتحن قلبه، فان کان یحب ولینا فلیس بمبغض لنا، و ان (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) کان یبغض ولینا فلیس بمحب لنا. و فی زیاراتهم (علیه السلام) انی عدو لمن عاداکم و ولی لمن والاکم.
قال ابن ابیالحدید: (الخیشوم اقصی الانف، و الجمات جمع جمه مکان یجتمع فیه الماء، و مراد الامام اذکار الناس بحدیث: (یا علی لا یبغضک مومن، و لا یحبک منافق). و بلغ هذا الحدیث عن رسول الله (صلی الله علیه و آله) حد التواتر المفید للقطع، فلقد نقل بعشرات الطرق و الاسانید فی العدید من الکتب، ذکر منها صاحب کتاب: الفضائل الخمسه من الصحاح السنه ج 2 صلی الله علیه و آله 207 و ما بعدها، ذکر من کتب السنه حوالی 16 کتابا، منها صحیح مسلم طبعه بولاق سنه 1290 ه. و صحیح الترمذی ج 2 صلی الله علیه و آله 301 طبعه بولاق سنه 1292 و صحیح النسائی ج 2 صلی الله علیه و آله 271 طبعه مصر سنه 1312 و مسند احمد ج 1 صلی الله علیه و آله 84 طبعه مصر سنه 1313 و مستدرک الصحیحین ج 3 صلی الله علیه و آله 129 طبعه حیدرآباد سنه 1324 و الاستیعاب ج 2 صلی الله علیه و آله 464 طبعه حیدرآباد سنه 1336.
… ان یبغضنی ما ابغضنی: الخیشوم اصل الانف و الجمات جمع جمه بفتح الجیم هو من السفینه مجتمع الماء المترشح من الواحها ای لو کفات علیهم الدنیا بجلیلها و حقیرها
امام علیهالسلام (درباره مومن و منافق) فرموده است: اگر با این شمشیرم ببن بینی مومن بزنم که با من دشمن شود دشمنی نخواهد نمود، و اگر همه (کالای) دنیا را بر سر منافق بریزم که مرا (به راستی) دوست دارد دوست نخواهد داشت، و این برای آن است که (در حکم الهی) گذشته و به زبان پیغمبر امی صلی الله علیه و آله جاری گشته که فرموده: یا علی مومن با تو دشمن نمیشود و منافق تو را دوست نمیدارد.
از این نظر که حق علی (علیه السلام) را غصب کردند و دنیاطلبان دست از آن حضرت برداشتند برای اینکه فرمایش پیامبر اسلام را بیاد مردم بیاورد مطلب بالا را فرمود. این مطلبی است حتمی که عقیده با هیچ چیز قابل تغییر نیست بر فرض اینکه کسی در موردی با گرفتن پول ساکت شد خودش میداند که برخلاف عقیده خود پول گرفته است. ناگفته پیداست که عقیده هم به تدریج قابل تغییر است و به تدریج انسان منحرف میگردد.
و قال علیهالسلام: (لو ضربت خیشوم المومن) الخیشوم اصل الانف، و الضرب علیه اشد، لانه ادماء و ارغام (بسیفی هذا علی ان یبغضنی ما ابغضنی) لان المومن یرید الاخره، و حیث ان الامام قائد الیها، لا یبغضه من یریدها، و لو اوذی واهین (و لو صببت الدنیا) کنایه عن تملیکها (بجماتها) جمع جمه، و هو مجتمع الماء من الارض، و المراد بحذافیرها، جلیلها و حقیرها (علی المنافق) الذی هو من اهل الدنیا، و انما جعل الدین ستارا (علی ان یحبنی ما احبنی) فان اهل الدنیا لا یحبون اهل الاخره فیکف بقائدهم؟. (و ذلک) ای بیان ذلک (انه قضی) ای هکذا قدر- و السبب ما ذکرناه- (فانقضی) ای ذکر (علی لسان النبی الامی (صلی الله علیه و آله)) المنسوب الی ام القری، و هی مکه (انه قال: یا علی لا یبغضک مومن و لا یحبک منافق) و کلامه حق و صدق لا یمکن ان یخالف.
اللغه: الخیشوم: اصل الانف. صببت: کفات و سکبت. الجمات: جمع جمه و هو مجتمع الماء من الارض و هذا استعاره. الشرح: المومن لا یبغض الامام مهما کانت الظروف و الاحوال لان محبته جزء من الایمان و المنافق لا یحب الامام لان المنافق کافر و الکافر لا یحب الایمان و دعامته و عمدته و لذا یقول الامام: لو ضربت کنایه عن انه مهما کانت مواقف الامام قاسیه مع المومن حتی لو ادی الامر الی ضربی له علی موضع کرامته و عزه ما ابغضنی و فی المقابل لو جمعت للمنافق الدینا بکل ما فیها من جلیل اموالها و حقیرها و وضعتها فی حجره و سلمتها الی یده ما احبنی ثم بین سبب ذلک و ان رسولالله- صلی الله علیه و آله- حکم و قضی بما کان و هو انه لا یبغض علیا مومن و لا یحبه منافق و بهذا القول النبوی حسم الموقف و اتضحت الصوره و انجلت الامور فلا مراجعه فیها و لا شک …
«اگر با این شمشیر خود بر بینی مؤمن زنم تا مرا دشمن بدارد، مرا دشمن نخواهد داشت و اگر همه جهان را بر منافق فرو ریزم که مرا دوست بدارد، دوستم نخواهد داشت و این بدان سبب است که قضا جاری شد و بر زبان پیامبر امّی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گذشت که فرمود: ای علی مؤمن تو را دشمن نمی دارد و منافق تو را دوست نمی دارد.»
مراد علی علیه السّلام از بیان این فصل یاد آوری مطالبی است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مورد او فرموده است که «تو را مؤمن دشمن نمی دارد و منافق دوست نمی دارد»، و این سخن حقی است که ایمان و دشمن داشتن علی علیه السّلام با یکدیگر جمع نمی شود، زیرا دشمن داشتن علی علیه السّلام گناه کبیره است و کسی که مرتکب گناه کبیره می شود در نظر و عقیده ما، مسلمان نامیده نمی شود. منافق هم کسی است که تظاهر به اسلام می کند و در باطن کافر است، و کافر نمی تواند به اعتقاد خود علی را دوست بدارد زیرا مقصود از این خبر، محبت دینی است و کسی که معتقد به اسلام نباشد نمی تواند هیچ کس از اهل اسلام را به سبب مسلمانی دوست بدارد تا چه رسد در مورد علی علیه السّلام آن هم با توجه به جهاد او در راه دین. بنابر این، این سخن حق است و در کتابهای صحاح به صورتی دیگر نقل شده است که چنین است: «کسی جز مؤمن تو را دوست نمی دارد و کسی جز منافق تو را دشمن نمی دارد.»، و ما در مباحث گذشته این کلمه را شرح دادیم.
و قال علیهالسلام
لَوْ ضَرَبْتُ خَیْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَیْفِی هَذَا عَلی أَنْ یُبْغِضَنِی مَا أَبْغَضَنِی؛وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْیَا بِجَمَّاتِهَا عَلَی الْمُنَافِقِ عَلی أَنْ یُحِبَّنِی مَا أَحَبَّنِی.وَ ذَلِکَ أَنَّهُ قُضِیَ فَانْقَضی عَلی لِسَانِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ صلی الله علیه و آله؛أَنَّهُ قَالَ:یَا عَلِیُّ،لَا یُبْغِضُکَ مُؤْمِنٌ،وَ لَا یُحِبُّکَ مُنَافِقٌ.
امام علیه السلام فرمود:
اگر با شمشیرم بر بُن بینی مؤمن بزنم که مرا دشمن بدارد دشمن نخواهد داشت! و اگر تمام دنیا را بر منافق بریزم که مرا دوست بدارد دوست نمیدارد! چرا که مقدر شده و بر زبان پیامبر درسنخوانده جاری شده که فرمود:ای علی! هیچ مؤمنی تو را دشمن نمیدارد و هیچ منافقی تو را دوست نخواهد داشت! (. سند گفتار حکیمانه: این کلام نورانی و پر معنا بخشی از خطبهای است که«رفیق بن فرقد»آن را از امام علیه السلام نقل کرده است و گروه زیادی از مورخان و راویان شیعه و اهل سنت قبل از سیّد رضی و بعد از او آن را در کتابهای خود آوردهاند از جمله:ابو جعفر طبری در کتاب بشارة المصطفی و شیخ طوسی در امالی و زمخشری در ربیع الابرار و مسلم در صحیح خود (در کتاب الایمان،باب 33،ح 131) و امام احمد در مسند و نسایی در سنن و ابن عبدالبر در استیعاب و ابو نعیم اصفهانی در حلیة و متّقی هندی در کنز العمال و حاکم در مستدرک بخش اخیر این کلام حکمتآمیز که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است را با تفاوتهایی آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 42 با تلخیص). )
دوستان و دشمنان واقعی من
امام علیه السلام در این سخن حکمتآمیزش به حقیقتی قابل توجه اشاره میکند که آثارش در طول تاریخ زندگی امام علیه السلام دیدنی است.میفرماید:«اگر با این شمشیرم بر بن بینی مؤمن بزنم که مرا دشمن بدارد دشمن نخواهد داشت و اگر تمام دنیا را بر منافق بریزم که مرا دوست بدارد دوست نخواهد داشت»؛ (لَوْ ضَرَبْتُ خَیْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَیْفِی هَذَا عَلَی أَنْ یُبْغِضَنِی؛مَا أَبْغَضَنِی؛وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْیَا بِجَمَّاتِهَا عَلَی الْمُنَافِقِ عَلی أَنْ یُحِبَّنِی مَا أَحَبَّنِی) .
آنگاه امام علیه السلام به گفتاری از پیغمبر اکرم در این زمینه استناد میجوید و میفرماید:«این به دلیل آن است که مقدر شده و بر زبان پیامبر امّی و درس نخوانده جاری شده که فرمود:ای علی! هیچ مؤمنی تو را دشمن نمیدارد و هیچ منافقی تو را دوست نخواهد داشت»؛ (وَ ذَلِکَ أَنَّهُ قُضِیَ فَانْقَضی عَلی لِسَانِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ صلی الله علیه و آله؛أَنَّهُ قَالَ:یَا عَلِیُّ،لَا یُبْغِضُکَ مُؤْمِنٌ،وَ لَا یُحِبُّکَ مُنَافِقٌ) .
جمله «قُضِیَ فَانْقَضَی عَلَی لِسَانِ النَّبِیِّ ...»اشاره به این است که این حقیقت که مؤمنان هرگز علی را مبغوض نمیدارند و منافقان هرگز او را دوست نخواهند داشت نخست در علم الهی گذشته و مقدر گشته سپس بر لسان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله جاری شده است.
از این حدیث شریف استفاده میشود که وجود مبارک امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام با آن معرفت بالا و آن صفات والا،معیار سنجش مؤمن و منافق بود.
مؤمنان که صفات خود را پرتوی از صفات آن بزرگوار میدیدند به مناسبت تجانس روحی و اعتقادی و اخلاقی به آن حضرت عشق میورزیدند و منافقان که صفات و اعتقاد خود را در تضاد با صفات و معارف اعتقادی علی علیه السلام مشاهده میکردند بغض و کینه او را در دل میپروراندند.
راستی شگفتانگیز است که عالمان معروف اهل سنّت این حدیث را در اکثر منابع خود آوردهاند و در عین حال،غیر علی علیه السلام را بر او ترجیح دادهاند.
اینکه امام علیه السلام میفرماید:«اگر خیشوم مؤمن (خیشوم به معنای نقطه بالای بینی است که اگر قطع شود در واقع تمام بینی قطع شده) را با شمشیر بزنم مرا مبغوض نخواهد داشت»برای این است که مؤمن میداند به یقین در آن مصلحتی بوده و نیز اینکه میفرماید: «لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْیا بِجَمّاتِها ( .«جَمّات»جمع«جَمَّة»به معنای محل تجمع آب است.) عَلَی الْمُنافِقِ...» مفهومش این است که منافقان به قدری تعصب و کینه و عداوت دارند که تمام دنیا را هم اگر به آنها بدهند دست از راه و روش زشت و انحرافی خود بر نمیدارند.
امام علیه السلام به کلام پیغمبر صلی الله علیه و آله استناد میجوید و حدیث معروف آن حضرت را بازگو میکند،زیرا همه مدعیاند که سخن پیغمبر صلی الله علیه و آله برای آنها قول فصل و آخرین سخن است.
این سخن ادعا نیست بلکه واقعیت است و در طول تاریخ زندگی امام علیه السلام نمونههای زندهای دارد از جمله مرحوم«کلینی»در کتاب کافی از«حارث بن حصیره»(یکی از یاران علی علیه السلام) نقل میکند که در اطراف مدینه مرد سیاهپوستی از اهل حبشه را دیدم که مشغول آبیاری است و انگشتان یک دستش قطع شده است.به او گفتم:چه کسی انگشتان تو را قطع کرده؟ گفت:بهترین مردم دنیا. سپس افزود:ما هشت نفر بودیم که دست به سرقتی زدیم.ما را دستگیر کردند و خدمت علی بن ابیطالب بردند و ما به گناه خود اقرار کردیم.امام علیه السلام فرمود:از حرام بودن سرقت با خبر نبودید؟ گفتیم:میدانستیم.دستور داد چهار انگشت ما را (به عنوان حد سرقت) قطع کردند.سپس دستور داد در خانهای از ما پذیرایی کنند و روغن و عسل (و مواد غذایی مقوی) به ما بدهند تا جای زخمها خوب شود سپس ما را از آن خانه بیرون آورند و لباسی نو بر ما پوشاند و فرمود:اگر توبه کنید و راه صلاح را پیش گیرید به نفع شماست و انگشتان شما به شما در بهشت باز میگردد و اگر چنین نکنید در دوزخ به شما باز میگردد. ( .کافی،ج 7،ص 264،ح 25. )
در داستان ابن ملجم قاتل امام علی بن ابیطالب علیه السلام نیز میخوانیم:هنگامی که ضربهای بر سر مبارک آن حضرت وارد ساخت او را خدمت علی آوردند.به او فرمود:ای دشمن خدا مگر من به تو نیکی نکردم؟ گفت:آری به من نیکی کردی.
فرمود پس چه چیزی باعث شد که این جنایت را انجام دهی؟ گفت:چهل روز شمشیر خود را تیز کردم و از خدا خواستم که به وسیله آن بدترین خلق خدا را به قتل برسانم (و چنین شد.) امام علیه السلام فرمود:
«فَلَا أَرَاکَ إِلَّا مَقْتُولاً بِهِ وَ مَا أَرَاکَ إِلَّا مِنْ شَرِّ خَلْقِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل» (دعای تو مستجاب شده است زیرا) تو را با همین شمشیر خواهند کشت و تو بدترین خلق خدایی. ( .شرح نهجالبلاغه علامه شوشتری،ج 7،ص 435.)
جالب توجه این که روایات فراوانی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و صحابه آن حضرت درباره شناختن مؤمنان با محبت علی بن ابیطالب علیه السلام و منافقان با بغض و کینه او در کتب معروف اهل سنت و شیعه به طور گسترده نقل شده است.از جمله «بلاذری»در انساب الاشراف (ج 2،ص 96) و«ترمذی»در سنن (ج 5،635 در باب مناقب علی بن ابیطالب) از«ابوسعید خدری»نقل کردهاند که میگفت:
«کُنّالَنَعْرِفُ الْمُنافِقینَ نَحْنُ مَعاشِرُ الْأنْصارِ بِبُغْضِهِمْ عَلیَّ بْنَ أبیطالِبٍ؛ ما جمعیت انصار،منافقان را به سبب بغضشان به علی بن ابیطالب میشناختیم».
این بیان را با سخنی از ابن ابیالحدید پایان میدهیم.او میگوید:استادم من «ابوالقاسم بلخی»میگفت:
«قَدِ اتَّفَقَتِ الْأخْبارُ الصَّحیحَةِ الَّتِی لا رَیْبَ فِیها عِنْدَ الْمُحَدِّثینَ عَلی أنَّ النَّبیَّ قالَ:لا یَبْغِضُکَ إلّا مُنافِقٌ وَ لا یُحِبُّکَ إلّا مُؤمِنٌ؛ اخبار صحیحی که اتفاق بر این در نزد راویان اخبار شکی در آن نیست متفق است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود:دشمن نمیدارد تو را جز منافق و دوست نمیدارد تو را جز مؤمن». ( .شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید،ج 4،ص 83.)
Imam Ali ibn Abu Talib said the following : Even if I strike the nose of a believer with my sword, so he may hate me, he will not hate me, and even if I pile all the wealth of the world before a hypocrite (Muslim) so he may love me, he will not love me. This is so because it is a verdict pronounced by the tongue of the revered Prophet ne who said the following:“O Ali! A believer will never hate you and a hypocrite (Muslim) will never love you.”{This is one of the authentic traditions (ahādīth) of the Holy Prophet the authenticity of which scholars of traditions have never doubted. It was narrated by certain companions of the Holy Prophet such as Abdullāh ibn Abbās, 'Imrān ibn al-Haseen, Umm al-Mu'minin (mother of the faithful) Umm Salamah and others such as Imām Ali ibn Abū Tālib himself who also narrated saying: “By the One Who split the seed and created the soul, verily the Messenger of Allāh men and his progeny gave me a promise that no one but a true believer will love me, and none but a hypocrite will hate me.” For references, refer to these sources:Muslim, Sahih, Vol. 1, p. 60; (Muslim, in his book, regards the love of Ali as the sign of dissemblance); al-Bukhāri, Al-Jāmi' al-Sahīh (better known as simply Sahīh or Sahih al-Bukhāri), Vol. 5, pp. 635, 643; Ibn Mājah, AlSunan, Vol. 1, p. 55; al-Nisā'i, Al-Sunan, Vol. 8, pp. 115 - 116, 117; imām Ahmed ibn Hanbal, Al-Musnad, Vol. 1, pp. 84, 95, 128; Vol. 6, p. 292; Abū Hātim, Ilal al-Hadīth, Vol. 2, p. 400; Abū Nu'aym, Hilyat alAwliyā', Vol. 4, p. 185; Ibn al-Athīr, Jāmi' al-Usūl, Vol. 9, p. 473; Ali ibn Abū Bakr al-Haithami, Majma' az-Zawā'id, Vol. 9, p. 133; Ibn alMaghāzili, Manāqib Ali ibn Abū Tālib, pp. 190 - 195; Ibn Abd al-Barr, AlIstī'āb, Vol. 3, p. 1100; Ibn al-Athīr, Usd al-Ghāba, Vol. 4, p. 26; Ibn Hajar al-'Asqalāni, Al-Isāba fi Akhbār al-Sahāba, Vol. 2, p. 509, al-Khatīb al-Baghdādi, Tārīkh Baghdad, Vol. 2, p. 255; Vol. 8, p. 417 and Vol. 14, p. 426; Ibn Kathīr, Tārīkh, Vol. 7, p. 354, to cite just few. It was in this way that the revered Sahāba, companions of the Holy Prophet used to test the faith (īmān) or hypocrisy (nifaq) of the Muslims through their love or hatred towards Imām Ali ibn Abū Tālib , as is related by Abū Dharr alGhifāri, Abū Sa'id al-Khudri, Abdullāh ibn Mas'ūd and Jābir ibn Abdullāh [al-Ansāri] that: “We (companions of the Holy Prophetarum used to distinguish the hypocrites by their hatred towards Ali ibn Abū Tālib,” as we read in the following classic references:al-Tirmidhi, Sunan, Vol. 5, p. 635; Al-Mustadrak, Vol. 3, p. 129; Hilyat al-Awliyā', Vol. 6, p. 294; Majma' az-Zawā'id, Vol. 9, pp. 132 - 133; Jāmi' al-Usūl, Vol. 9, p. 473; Al-Durr al-Manthūr, Vol. 6, pp. 66 - 67; Tārīkh Baghdād, Vol. 13, p. 153; Ar-Riyād an-Nadira, Vol. 2, pp. 214 - 15; Al-Istī'āb, Vol. 3, p. 1110; Usd al-Ghāba, Vol. 4, pp. 29-30). }
وَ قَالَ علیه السلام سَیّئَةٌ تَسُوءُکَ خَیرٌ عِندَ اللّهِ مِن حَسَنَةٍ تُعجِبُکَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: گناهی که تو را پشیمان کند بهتر از کار نیکی است که تو را به خود پسندی وا دارد .
گناهی که تو را زشت نماید نزد خدا بهتر است از کار نیکی که پسندت آید.
و فرمود بدی که اندوه رساند بتو بهتر است نزد خدا از نیکوئی که عجب آورد تو را
و فرمود (علیه السلام): گناهی که اندوهگینت سازد، در نزد خدا بهتر است از کار نیکی که به خودپسندیت وادارد.
و آن حضرت فرمود:کار زشتی که تو را برنجاند،نزد خداوند از عملی که تو را دچار خود بینی نماید بهتر است .
شروح:
سیئه تسوئک: ای تحزن بعدها و تندم علیها خیر من حسنه تورث العجب، و قد تقدم ان العجب من المهلکات.
(بدی و گناهی که تو را غمگین سازد، نزد خدا بهتر از عمل نیکی است که تو را به خودبینی وادارد). مقصود امام (علیه السلام) از بدی و گناهی که تو را غمگین سازد، عملی مانند گناهی است که از انسان سر میزند، در نتیجه او پشیمان شده و نسبت به انجام آن کار غمگین میشود، و مقصود از عمل نیک که انسان را به خودبینی وادارد، امثال نماز، و یا صدقهای است که بدان وسیله خودبینی و غرور حاصل میشود. اما این که چنان گناه و بدی در نزد خدا بهتر از این نیکی است، از آن رو است که پشیمانی که به دنبال بدی میآید گناه را از بین میبرد، در صورتی که آن خوبی که در پی آن خودخواهی است با نابودسازی و محو کردن نیکی دارای اثر بد و پستی است که صفحهی دل را سیاه میسازد، بنابراین آن بدی سهلتر و در نزد خدا بهتر است.
وَ قَالَ علیه السلام سَیِّئَةٌ تَسُوءُکَ خَیْرٌ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُکَ .
هذا حق لأن الإنسان إذا وقع منه القبیح ثم ساءه ذلک و ندم علیه و تاب حقیقة التوبة کفرت توبته معصیته فسقط ما کان یستحقه من العقاب و حصل له ثواب التوبة و أما من فعل واجبا و استحق به ثوابا ثم خامره الإعجاب بنفسه و الإدلال علی الله تعالی بعلمه و التیه علی الناس بعبادته و اجتهاده فإنه یکون قد أحبط ثواب عبادته بما شفعها من القبیح الذی أتاه و هو العجب و التیه و الإدلال علی الله تعالی فیعود لا مثابا و لا معاقبا لأنه یتکافأ الاستحقاقان.
و لا ریب أن من حصل له ثواب التوبة و سقط عنه عقاب المعصیة خیر ممن خرج من الأمرین کفافا ( الکفاف من الشیء،مثله.) لا علیه و لا له
(و قال علیهالسلام: سیئه تسوک) بدی که اندوه رساند به تو به جهت پشیمان شدن تو از اکتساب آن. (خیر عند الله) بهتر است نزد خدای تعالی. (من حسنه تعجبک) از نیکوئی که عجب آورد ترا و در تکبر اندازد زیرا که پشیمانی و پریشانی بر گناه ماحی آن است بیاشتباه و عجب در حسنه گناهی است که میگرداند آن حسنه را تباه.
سیئه که تو را غمگین کند بهتر است نزد خدا از حسنه که تو را در عجب افکند.
و قال علیهالسلام: «سیئه تسوک خیر عندالله من حسنه تعجبک.» یعنی و گفت علیهالسلام که کار بدی که تو را بدحال و نادم گرداند، بهتر است از کار نیکی که تو را خوشحال گرداند و به عجب و کبر بیندازد.
اللغه: (السییء) القبیح یقال هو سییء الظن ای لا یظن خیرا فی الناس، السیئه ج: سیئات مونث السییء، نقیض الحسنه: الخطیئه- المنجد. الاعراب: تسوءک جمله فعلیه صفه لیسئه جوزت الابتداء بها. المعنی: کل عمل یصدر من الفاعل المختار یبدا من شعور قلبی یدعو الیه، و یتعقب بوجدان باطنی یترتب علیه، و انما یوزن هذا العمل بهذا الشعور الذی دعا الیه و بهذا الوجدان الذی ترتب علیه، فمن استشعر تعظیم رجل فعمل علیه یعد فعله تعظیما و ان اخطا فی اداء الصنیعه او کیفیه الصنیه، و من اهان رجلا ثم ندم و اعذر بجبران هذا التاثر الوجدانی سوء عمله، فمن ارتکب سیئه بداعی شهوته او طمعه ثم تاثر من عمل نفسه و استاء به فکانه ندم و طلب العذر و العفو فتدارک سوء فعله و من دخله العجب من حسنه اتی بها و رای فیها نفسه فقد ازال اخلاصه و عمله لله تعالی فکانه استرجع عمله من الله و حوله الی نفسه الشیطانیه و ابطله. الترجمه: گناهت که تو را بد آید، به از کار نیکت که خودبینی فزاید.
گناهی که کردارش آزاردت*** به از کار نیکی که عجب آردت
اقول: فی خبر: صام رجل اربعین سنه ثم دعا الله تعالی فی حاجه فلم یستجب له، فرجع الی نفسه فقال: منک اتیت. فکان اعترافه افضل من صومه. و قیل لرابعه الفیسیه: هل عملت عملا قط ترین انه یقبل منک؟ قالت: ان کان شیء فخوفی من ان یرد علی. و فی (الکافی) عن النبی (صلی الله علیه و آله): بینا موسی (علیه السلام) جالس اذ اقبل ابلیس و علیه برنس ذو الوان، فلما دنا منه خلع البرنس و سلم علیه، فقال له موسی: (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و من انت؟ قال: انا ابلیس. قال: لا قرب الله دارک. قال: انی جئت لاسلم علیک لمکانک من الله تعالی. فقال له موسی (علیه السلام): فما هذا البرنس؟ قال: به اختطف قلوب بنیآدم. فقال له: ما الذنب الذی اذا فعله ابن آدم استحوذت علیه؟ فقال: اذا اعجبته نفسه استکثر عمله و صغر فی عینه ذنبه. و عن الصادق (علیه السلام): ان الله تعالی علم ان الذنب خیر للمومن من العجب، و لو لا ذلک ما ابتلی مومنا بذنب. و عنه (علیه السلام): ان الرجل لیذنب الذنب فیندم علیه و یعمل العمل فیسره ذلک فیتراخ عن حاله تلک، فلان یکون علی حاله تلک خیر له مما دخل فیه. و عنه (علیه السلام): اتی عالم عابدا فقال له: کیف صلاتک؟ فقال: مثلی یسال عن صلاته و انا اعبد الله منذ کذا و کذا. قال: فکیف بکاوک؟ قال: ابکی حتی تجری دموعی. قال: فان ضحکک و انت خائف افضل من بکائک و انت مدل ان المدل لا یصعد من عمله شیء. و عنه (علیه السلام) دخل رجلان المسجد احدهما عابد و الاخر فاسق، فخرجا من المسجد و الفاسق صدیق و العابد فاسق، و ذلک ان العابد دخل المسجد مدلا بعبادته فکرته فی ذلک، و الفاسق دخل و فکرته فی التندم علی فسقه و کان یستغفر الله تعالی من ذنوبه. و عنه (علیه السلام): قال تعالی لداود: بشر المذنبین و انذر الصدیقین. قال: کیف ذلک یا رب؟ قال تعالی: بشر المذنبین انی اقبل التوبه و اعفو عن المذنب، و انذر الصدیقین الا یعجبوا باعمالهم فلیس عبد انصبه للحساب الا هلک. (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و فی (الحلیه) عن وهیب بن الورد: بلغنا ان عیسی (علیه السلام) مر هو و رجل من حواریه بلص فی قلعه له، فلما رآهما اللص قال لنفسه: هذا روح الله و کلمته و هذا حواریه و من انت یا شقی؟ لص قطعت الطریق و اخذت الاموال و سفکت الدماء. ثم هبط الیهما نادما علی ما کان منه، فلما لحقهما قال لنفسه: ترید ان تمشی معهما لست بذلک باهل. امش خلفهما کما یمشی المذنب مثلک. فالتفت الیه الحواری فعرفه فقال فی نفسه: انظر الی هذا الخبیث و مشیه و راءنا. فاطلع الله علی ما فی قلوبهما من ندامه اللص و من ازدراء الحواری ایاه و تفضیله نفسه، فاوحی الله تعالی الی عیسی ان مر الحواری و اللص ان یستانفا العمل، اما اللص فقد غفرت له ما مضی لندامته و توبته، و اما الحواری فقد حبط عمله لعجبه بنفسه و ازدرائه هذا التائب. و فیه: عن محمد بن النضر: بلغنی ان عابدا یعبد ثلاثین سنه و یعبد آخر عشرین، فاظلت صاحب الثلاثین غمامه و استظل صاحب العشرین فی ظله، فقال له صاحب الثلاثین: لو لا انا ما اظلتک. قال: فانحازت الی صاحب العشرین و بقی صاحب الثلاثین لا غمامه له. و عنه: ان عابدا من بنیاسرائیل عبدالله ثمانین سنه، فکان له مصلی لا یجتری احد منهم ان یقوم مقامه اعظاما له، فقدم رجل غریب فنظر الی موضع خال فقام یصلی فیه اذ جاء العابد فقام الی جنبه فغمزه بمنکبه ینحیه عن موضعه، فاوحی تعالی الی نبیه ان مر فلانا یستانف العمل- ای: لعجبه. و فیه: قال ابوتراب النخشبی: قال حاتم الاصم: العجب اشد من الریاء علیک، و مثلهما ان یکون کلبک فی البیت کلب عقور و کلب آخر خارج البیت (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) فایهما اشد علیک الداخل معک او الخارج؟ قال: العجب داخل فیک و الریاء یدخل علیک. و عن (تنبیه خواطر و رام): روی ان عابدا من بنیاسرائیل کان یاوی الی جبل، فقیل فی النوم: ائت فلان الاسکاف فاساله ان یدعو لک. فاتاه فساله عن عمله فاخبره انه یصوم النهار و یکتسب فیتصدق ببعضه و یطعم عیاله بعضه. فرجع و قال: ان هذا لحسن و لکن لیس کالتفرغ فی العباده. فاتی فی النوم ثانیا ان یاتیه. فاتاه فساله عن عمله. فقال الاسکاف: ما رایت احدا من الناس الا وقع فی نفسی انه سینجو و اهلک انا. فقال العابد: هذه العباده.
کل منا یخطیء و یسیء، و العصمه لاهلها.. و الفرق ان بعض الافراد یصر علی الخطا بعد بیانه، و یرفض النقد، بل یزداد اصرارا اذا نبه الی خطئه و اسائته.. و لیس شک فی انه مجنون، قال الامام: (الحده ضرب من الجنون، لان صاحبها یندم، فان لم یندم فجنونه مستحکم). و قال ایضا: اشد الذنوب ما استهان به صاحبه. و المنصف العاقل یجابه الواقع بصمود و شجاعه، و یعترف بالخطا، و یصدق مع نفسه و مع الاخرین. و بهذا تصیر سیئته من الحسنات، قال سبحانه عن التوابین: (فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات- 70 الفرقان). و قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): (من رای انه مسیء فهو محسن) و العکس صحیح ای: من رای انه محسن فهو مسیء، لانه افسد احسانه بالعجب و التیه. و رب کلمه افسدت الایمان و قوضته من الاساس.
… عند الله من حسنه تعجبک: لان الحسنه المعجبه ربما جر الاعجاب بها الی سیئات و السیئه المسیئه ربما بعث الکدر منها الی حسنات
امام علیهالسلام (در نکوهش خودبینی) فرموده است: سیئه و بدی که تو را اندوهگین سازد (مانند دروغی که بگوئی و پشیمان شوی که چرا گفتی) نزد خدا بهتر است از حسنه و خوبی (مانند نماز خواندن یا روزه گرفتن) که تو را به خودبینی و سرفرازی وادارد (زیرا پشیمانی گناه را بر طرف مینماید و خودبینی در حسنه گناهی است که آن را تباه میگرداند).
منظور امام علی این نیست که انسان گناه کند و ناراحت شود تا ثواب ببرد، بلکه نظر آن حضرت این است که موقعی که گناهکار از گناه خود پشیمان شد وجدانش ناراحت میگردد و برای همین ناراحتی ثواب میبرد یعنی گناهش آمرزیده میشود به این شرط که دیگر آن گناه را تکرار نکند ولی شخص نیکوکار که مغرور به عبادت خویش شد به ریاء گرفتار میشود که عمل را باطل میسازد و یا خودپسند میشود به تدریج این خودپسندی او را سقوط میدهد مانند شیطان که بنابر قول مشهور ششهزار سال عبادت کرد اما در اثر غرور بار سجده برای آدم نرفت و تمام عبادتهایش باطل گردید وقتی خدا به او اعتراض کرد عرض کرد: (من از آتش خلق شدهام و آدم از خاک و آتش برتر از خاک است).
و قال علیهالسلام: (سیئه تسوک) ای معصیه تاتیها فتندم (خیر عند الله من حسنه تعجبک) ای تفرح بها و تظن انک قد اتیت بالواجب، و ذلک لان الندم علی السیئه موجب لمحوها، فلا اثم علیک من ورائها، اما الحسنه المعجبه فانها تمحق بذاتها، و تورث الاثم، لان عجب الانسان بعمله محرم.
الشرح: السیئه- و هی کل ذنب تمارسه او یقع منک- اذا صدرت منک فتاثرت لصدورها و حزنت لوقوعها و ندمت لحدوثها فانت انسان صالح تعیش فی عمقک الایمان بالله و الخوف منه لان هذا الاحساس بالذنب موشر ایمان فلذا احدثت عندک هذه الرده القویه و جعلتک تشعر بعظیم الجرم فتندم و یغفرها الله لک بالتوبه. اما اذا عملت حسنه فاعجبتک نفسک بها و ذهبت بک الامور الی ان تقول: انه لیس فی الدنیا احد مثلک فهذا العجب ممقوت عند الله مردود علیک لانه یدل علی مرض فی النفس ردیء …
«گناهی که تو را زشت آید در پیشگاه خداوند بهتر از کار نیکی است که تو را شگفت آید.»
این سخن حق است زیرا هر گاه گناهی از انسان سر زند و او را زشت آید و پشیمان شود و به راستی توبه کند، توبه او گناهش را از میان می برد و عقابی را که مستحق آن بوده است، بر طرف می سازد و پاداش توبه هم برای او حاصل می شود. ولی آن کس که واجبی را اطاعت می کند و مستحق ثواب می شود اگر بر خود شیفته شود و به خداوند متعال با علم خود ناز فروشد و بر مردم تکبر کند، ثواب عبادتش به سبب شیفتگی و غرور و ناز کردن به خداوند متعال از میان می رود، نه ثوابی می برد و نه عقابی می بیند و آن دو یکدیگر را نفی می کند، و تردید نیست آن کس که ثواب توبه برای او فراهم می شود و عقاب معصیت از او ساقط می گردد، بهتر از کسی است که کاری انجام دهد که نه برایش سودی داشته باشد و نه زیانی.
و قال علیهالسلام
سَیِّئَةٌ تَسُوءُکَ خَیْرٌ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُکَ .
امام علیه السلام فرمود:
کار بدی که تو را ناراحت (و پشیمان) میسازد نزد خدا بهتر است از کار نیکی که تو را مغرور میکند. (. سند گفتار حکیمانه: این جمله نورانی را صاحب کتاب عقد الفرید و همچنین سبط بن جوزی در تذکره آوردهاند.ابن ابیالحدید نیز در الحکم المنثورة آن را با تفاوتی ذکر کرده (که نشان میدهد آن را از منبع دیگری گرفته است).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4 ص،46). در کتاب تمام نهجالبلاغه این جمله با جملههای پرمعنای مشابه دیگری به عنوان جزیی از وصیتنامه امام علیه السلام به فرزندش امام مجتبی آمده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 973). )
بلای عُجب
امام علیه السلام در این سخن کوتاه و پرمحتوا به نکته مهمی اشاره میفرماید که در سیر و سلوک انسان به سوی خدا بسیار تأثیرگذار است.میفرماید:«کار بدی که تو را ناراحت (و پشیمان) میسازد نزد خدا بهتر است از کار نیکی که تو را مغرور میکند»؛ (سَیِّئَةٌ تَسُوءُکَ خَیْرٌ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُکَ) .
دلیل آن روشن است،زیرا انسان معصیتکاری که از عمل زشت خود ناراحت میشود به سوی پشیمانی و توبه و جبران آن گام بر میدارد حال آنکه آنکس که از کار نیک خود مغرور میگردد گامی به سوی ریاکاری بر میدارد.
توبه آثار شوم آن معصیت را میشوید در حالی که غرور عُجب و ریا از کارهای نیک،انسان را به پرتگاه گناهان کبیره میکشاند.
در حدیثی از پیغمبر اکرم میخوانیم:
«مَنْ رَأی أنَّهُ مُسیءٌ فَهُوَ مُحْسِنٌ؛ کسی که خود را بدکار میداند او نیکوکار است». ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 20،ص 317،ح 641.)
به گفته مرحوم مغنیه در فی ظلال نهج البلاغه عکس این مطلب نیز صادق است و آن اینکه گفته شود
«مَنْ رَای إنَّهُ مُحْسِنٌ فَهُوَ مَسیءٌ؛ کسی که خود را نیکوکار بداند بدکار است»زیرا عُجب و غرور احسانش را تباه کرده و چه بسا سخنانی که ایمان را نیز از اساس متزلزل سازد. (.فی ظلال،ج 4،ص 245. )
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:«خداوند متعال به داود وحی فرستاد:
«بَشِّرِ الْمُذْنِبینَ وَ انْذُرِ الصِّدیقینَ؛ گنهگاران را بشارت ده و صدیقین (والا مقام) را بیم ده»(داود تعجب کرد و) عرض کرد:ای پروردگار چگونه چنین چیزی ممکن است؟ خداوند فرمود:گنهکاران (پشیمان و نادم) را بشارت ده که من توبه آنها را میپذیرم و از گناهانشان صرف نظر میکنم و صدیقین را بیم ده که از اعمالشان عُجب به خود راه ندهند».(.کافی،ج 2،ص 314،ح 8. )
در حدیث دیگری از آن حضرت چنین آمده است که میفرماید:دو نفر وارد مسجد شدند یکی عابد بود و دیگری فاسق اما هنگامی که از مسجد خارج میشدند فاسق،جزء صدیقان شده بود و عابد از فاسقان.سپس فرمود:این بدان رو است که چون عابد وارد مسجد شد به عبادت خود میبالید و در این فکر بود و فاسق هنگامی که وارد شد فکرش در پشیمانی بود و پیوسته از گناهان خویش استغفار میکرد. ( .همان،ح 6. )
این سخن را با حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم:خداوند به آن حضرت وحی فرستاد که بعضی از بندگان من در مسیر عبادت تلاش میکند و شب از خواب خوش و بستر لذتبخش بر میخیزد و مشغول عبادت میشود و خود را در عبادت من به سختی و تعب میاندازد.گاه من او را یک شب یا دو شب گرفتار خواب میکنم تا در مسیر صحیح گام بردارد،زیرا هنگامی که به خواب میرود و صبح بیدار میشود نسبت به خود خشمگین است و خود را سرزنش میکند و اگر او را در آنچه از عبادت من میخواهد آزاد بگذارم،چه بسا عُجب و خودپسندی به او عارض شود و از این راه حالتی به او دست دهد که هلاکش در آن است. ( .همان،ص 60،ح 4. )
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “The sin that displeases you is better in the view of Allāh than the virtue that makes you proud.”
وَ قَالَ علیه السلام قَدرُ الرّجُلِ عَلَی قَدرِ هِمّتِهِ وَ صِدقُهُ عَلَی قَدرِ مُرُوءَتِهِ وَ شَجَاعَتُهُ عَلَی قَدرِ أَنَفَتِهِ وَ عِفّتُهُ عَلَی قَدرِ غَیرَتِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ارزش مرد به اندازه همّت اوست، و راستگویی او به میزان جوانمردیاش، و شجاعت او به قدر ننگی است که احساس میکند، و پاکدامنی او به اندازه غیرت اوست .
ارزش مرد به اندازه همت اوست و صدق او به مقدار جوانمردیاش و دلیری او به میزان ننگی- که از بدنامی- دارد و پارسایی او به مقدار غیرتی که آرد.
و فرمود مرتبه مرد بقدر همت اوست و راستی مرد بر مقدار مروت اوست و دلیری مرد بر مقدار حمیت و خشم اوست و پاک دامنی او بر قدر غیرت اوست
و فرمود (علیه السلام): مقام و مرتبت هرکس به قدر همت اوست و صدق او به قدر جوانمردی اوست و شجاعتش به قدر حمیّت اوست و عفّت او به قدر غیرت اوست.
و آن حضرت فرمود:اندازه مرد به اندازه همت او،و صداقتش به مقدار جوانمردی او،و دلیریش به اندازه عار داشتنش از کار زشت،و پاکدامنیش به میزان غیرت اوست .
شروح:
و الانفه: الحمیه. و الغیره علی النساء معروفه.
الانفه: الحمیه العفه: تحصیل تمام حسن الخلق من کسر القوه الشهوانیه، و الغضبیه.
(مقام و ارزش هر کسی به قدر همت او، و راستی و درستیاش به اندازهی جوانمردی او و دلاوریاش به مقدار عار و ننگ او از کار زشت، و پاکدامنیاش به اندازهی غیرت اوست). امام (علیه السلام) به چهار چیز اشاره فرموده و آنها را پایه و اساس چهار چیز قرار داده است: 1- همت، که آن را اساس ارزش انسان قرار داده است. قدر انسان یعنی همان میزان اعتبار وی در نزد مردم، چه والامقامی و ارجمندی و یا پستی و بیارزشی نتیجهی بلندهمتی و یا دونهمتی خود او است. بلندهمتی آن است که انسان بر یک حد معین از امور که باعث فزونی فضیلت و شرف او میگردد، بسنده نکند تا به بالاتر از آن که ارزشمندتر و والاتر است برسد، و نتیجهی چنین کاری، بزرگی، عظمت و ستایش اوست. و دونهمتی آن است که انسان بر کارهای ناچیز و پست بسنده کند و از امور باارزش صرف نظر نماید، و به همین نسبت او ناچیز و کمارزش محسوب میشود. 2- جوانمردی را اساس راستی قرار داده است. جوانمردی فضیلتی است که با وجود آن، انسان کارهای نیک انجام میدهد و از آنچه پیامد آن کاستی است- هر چند مباح باشد- دوری میکند، از این رو در گفتارش رعایت راستی و صداقت را میکند، قوت و ضعف این فضیلت (راستی) بستگی به قوت و ضعف لازمهی آن (جوانمردی) دارد. 3- عار داشتن از کار زشت را پایه و اساس دلیری و شجاعت قرار داده است. ننگ و عار، عبارت از حرارت قوهی دماغ و طغیان خشم است در مورد آنچه ناپسند است و برخلاف میل او بر او عرضه میشود و او از انجامش سر باز میزند و بودن آن اساس شجاعت و انگیزهی اقدام بر کارها، امری است روشن، و اندازهی قوت و ضعف اقدام بر انجام کار، بستگی به آن دارد. 4- غیرت را اساس پاکدامنی قرار داده است، غیرت، عبارت از انزجار طبیعی انسان است نسبت به تصور شرکت دیگران در کاری که مورد علاقهی اوست و یا عقیده به ضرورت نگهبانی از آن دارد. و بر حسب شدت و ضعف این عقیده و تخیل و همچنین تصور وقوع چنین کاری دربارهی او، و یا اطرافیان او- به طور مثال- پیشگیری او از شرکت دیگران، و خودداریاش از پیروی از شهوت، در شرکت مردم نسبت به موارد مورد علاقهی او مانند همسر و نظایر آن، خواهد بود، معنای عفت و پاکدامنی هم، همین است.
وَ قَالَ علیه السلام قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَی قَدْرِ هِمَّتِهِ وَ صِدْقُهُ عَلَی قَدْرِ مُرُوءَتِهِ وَ شَجَاعَتُهُ عَلَی قَدْرِ أَنَفَتِهِ وَ عِفَّتُهُ عَلَی قَدْرِ غَیْرَتِهِ .
قد تقدم الکلام فی کل هذه الشیم و الخصال ثم نقول هاهنا إن کبر الهمة خلق مختص بالإنسان فقط و أما سائر الحیوانات فلیس یوجد فیها ذلک و إنما یتجرأ کل نوع منها الفعل بقدر ما فی طبعه و علو الهمة حال متوسطة محمودة بین حالتین طرفی رذیلتین و هما الندح و تسمیة الحکماء التفتح و صغر الهمة و تسمیة الناس الدناءة فالتفتح تأهل الإنسان لما لا یستحقه و صغر الهمة ترکه لما یستحقه لضعف فی نفسه فهذان مذمومان و العدالة و هی الوسط بینهما محمودة و هی علو الهمة و ینبغی أن یعلم أن المتفتح جاهل أحمق و صغیر الهمة لیس بجاهل و لا أحمق و لکنه دنیء ضعیف قاصر و إذا أردت التحقیق فالکبیر الهمة من لا یرضی بالهمم الحیوانیة و لا یقنع لنفسه أن یکون عند رعایة بطنه و فرجه بل یجتهد فی معرفة صانع العالم و مصنوعاته و فی اکتساب المکارم الشرعیة لیکون من خلفاء الله و أولیائه فی الدنیا و مجاوریه فی الآخرة و لذلک قیل من عظمت همته لم یرض بقنیة مستردة و حیاة مستعارة فإن أمکنک أن تقتنی قنیة مؤبدة و حیاة مخلدة فافعل غیر مکترث بقلة من یصحبک و یعینک علی ذلک فإنه کما قیل إذا عظم المطلوب قل المساعد.
و کما قیل طرق العلاء قلیلة الإیناس.
و أما الکلام فی الصدق و المروءة و الشجاعة و الأنفة و العفة و الغیرة فقد تقدم کثیر منه و سیأتی ما هو أکثر فیما بعد إن شاء الله تعالی
(و قال علیهالسلام قدر الرجل علی قدر همته) قدر و منزلت مرد بر مقدار همت او است یعنی منزلت و مرتبت مرد نزد مردم روزگار در تعظیم و اعتبار و تصغیر و احتقار بر قدر همت او است در اکتساب اسباب شرف و فضیلت. پس بلند همت، بر مرتبهای از آن اقتصار نمینماید و روز به روز بر مقدار خود میافزاید. و از پست همت این کار بر نمیآید زیرا که همت قوتی است داعیه بر بلندی مرتبه (و صدقه علی قدر مروته) و راستی مرد، بر قدر و مروت او است زیرا که مروت خصلتی است که موجب ارتکاب حسن است و اجتناب از چیزی که باعث بر خست نفس است و امر مستهجن، پس لازم آن صدق باشد و قوت و ضعف آن به حسب قوت و ضعف مروت است (و شجاعته علی قدر انفته) و شجاعت و دلیری مرد بر قدر حمیت و هیجان خشم او بر آنچه محافظت آن باید کرد زیرا که حمیت، ننگ داشتن است از مکروه و دفع کردن کار زشت و ناشایست. پس حمیت و غیرت مبدا شجاعت باشند (و عفته علی قدر غیرته) و پاکدامنی مرد، بر قدر غیرت او است زیرا که غیرت، نفرت طبیعت است از تخیل مشارکت غیر در امری که مخصوص است به او و محبوب است نزد او، و این نفرت باز میدارد او را از پیروی کردن شهوات در اموری که مختص است به غیر و مرغوب است نزد آن غیر
قدر هر کس به قدر همت او است و صدق هر مرد به قدر مروت او است، و شجاعت او به قدر انفه او است. یعنی ننگ داشتن از نالایق و عار داشتن و خشم گرفتن از ناشایست، و عفت او به قدر غیرت او است هر که غیور باشد روا ندارد در حرمات دیگران آنچه بهر خود روا ندارد تا به مثل آن گرفتار نگردد. چو بد کردی مشو ایمن ز آفات که واجب شد طبیعت را مکافات و از این جا است قول (مازنی غیور قط) (مولوی) گوید: ای دریده پوستین یوسفان گر بدرد گرگت آن از خویش دان ز آنچه میبافی همه روزه بپوش ز آنچه میکاری همه ساله بنوش فعل توست این غصههای دمبدم این بود معنی قد جف القلم که نگردد سنت ما از رشد نیک نیکی را بود بد را است بد روایت شده است این موضوع که هر که بدی قصد کند در حرمات مردم مثل آن بر خود بیند از قبیل (من حفر بئرا لاخیه فقد وقع فیه) و از قبیل (من سل سیف البغی قتل به) و (من قتل قتل)
و قال علیهالسلام: «قدر الرجل علی قدر همته و صدقه علی قدر مروته و شجاعته علی قدر انفته و عفته علی قدر غیرته.» یعنی و گفت علیهالسلام که مرتبه و منزلت مرد در اعزاز و احترام به قدر همت و کرم او است و راست گفتاری به قدر مروت اوست و شجاعت مرد به قدر حمیت او است و پاک دامنی مرد به قدر عصبیت او است.
اللغه: (الانفه) هی عزه النفس، (العفه) ترک الشهوات الدنیه، طهاره النفس (غار) الرجل علی امراته من فلان و هی علیه من فلانه: انف من الحمیه و کره شرکه الغیر فی حقه بها- المنجد. الاعراب: علی قدر همته، جار و مجرور متعلق بفعل عام، و الجمله خبر قدر الرجل و الظاهر ان لفظه علی بمعنی باء المقابله، و قد صرح فی شرح التصریح بان احد معانیها موافقه الباء. المعنی: المقصود من القدر هو الاعتبار و الوجاهه عند الله او عند الناس علی سبیل منع الخلو، و الهمه توجه النفس و بذل الجهد فی حصول غایه من الغایات المعنویه او المادیه، فمن اهتم فی غرض معنوی الهی و سلک طریقه التقرب الی الله فیساوی فی الاعتبار و الوجاهه بمقدار ما بذل الهمه فی هذا السبیل، کما انه من اهتم الی تحصیل المال و الجاه عند الناس یساوی اعتباره عند ارباب الاحوال و العامه ما بذل من الهمه فی هذا الطریق. و الصدق فی القول و العمل میزان یوزن به الرجولیه و یعبرون بها عنه و خصوصا فی مورد الوعد و انجازه، فالمروه و الرجولیه التی تتصف بها الانسان فتصیر مبدءا لتعاطی الافعال الجمیله و موجبا لترک ما یعود الی النقص توزن مع صدق الانسان فی اقواله و مواعیده. و الشجاعه ثوران الغضب للدفاع عن الحق و الحریم فتوزن مع الانفه و عزه النفس، فمن کان حقیرا فی نفسه و لا یبالی علی ما یراه من التعدی فی حقه و حریمه فلا اقدام له فی الدفاع، و لا یوصف بانه شجاع. و الغیره نفره الانسان عن مشارکه غیره فیما اختص به من حریم او وظیفه او وطن بالنسبه الی الاجانب، فالغیره تعتبر مبدءا للدفاع تجاه تجاوز الاجنبی و لها مصادیق متکثره باعتبار شتی الامور، و اکثر موارد استعمالها فی الحریم و الاقارب، و العفه هو کف النفس عما یختص بالغیر من الحقوق و الحرمات و عفه کل شخص و کفه عن حریم غیره یوزن بغیرته بالنسبه الی ما یختص به نفسه و ما یهتم بحفظه و صیانته. الترجمه: قدر هر مردی باندازه همت او است، راستی و درستیش به اندازه مردانگی او است، و دلیری هر کس برابر عزت منشی، و پارسائی به اندازه غیرتمندیست.
قدر هر مردی تو هماندازه دان با همتش*** صدق او را با مروت چون دلیری عزتش
پارسائیش تو با غیرت بسنج و هوشدار ***هر که را عفت نباشد نیست هرگز غیرتش
و قال علیهالسلام: قدر الرجل علی قدر همته فی (تاریخ بغداد) غلب عبدالله بن طاهر علی الشام و وهب له المامون ما وصل الیه من الاموال هنالک، ففرقه علی القواد ثم وقف علی باب مصر فقال: اخزی الله فرعون ما کان اخسه و ادنی همته، ملک هذه القریه فقال (انا ربکم الاعلی) و الله لادخلتها. و فی (المعجم) قال الصاحب بن عباد: و قائله: لم عرتک الهموم و امرک ممتثل فی الامم (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) فقلت دعینی و ما قد عری فان الهموم بقدر الهمم و فی (الکامل): سافر کعب بن مامه الایادی مع رجل من بنیالنمر بن قاسط، فقل الماء فتصافناه- و التصافن ان یطرح حجر فی الاناء ثم یصب فیه من الماء ما یغمره لئلا یتغابنوا-، فجعل النمری یشرب نصیبه فاذا اخذ کعب نصیبه قال: اسق اخاک النمری فیوثره، حتی جهد کعب و رفعت له اعلام الماء، فقیل له رد کعب- و لا ورود به- فمات عطشا. و وفد اوس بن حارثه بن لام الطائی و حاتم الطائی علی عمرو بن هند ملک الحیره، فدعا اوسا فقال له: انت افضل ام حاتم؟ فقال له: ابیت اللعن، لو ملکنی حاتم و ولدی و لحمتی لو هبنا فی غداه واحده، ثم دعا حاتما فقال له: انت افضل ام اوس؟ فقال: ابیت اللعن انما ذکرت باوس، و لاحد ولده افضل منی. و کان النعمان بن المنذر دعا بحله و عنده وفود العرب من کل حی فقال: احضرونی فی غد فانی ملبس هذه الحله اکرمکم، فحضر القوم جمیعا الا اوسا، فقیل له لم تخلفت؟ فقال: ان کان المراد غیری فاجمل الاشیاء بی الا اکون حاضرا، و ان کنت انا المراد فسا طلب و یعرف مکانی، فلما جلس النعمان لم یر اوسا فقال: اذهبوا الی اوس فقولوا له: احضر آمنا مما خفت، فحضر فلبس الحله فحسده قوم من اهله فقالوا للحطیئه: اهجه و لک ثلاثمائه ناقه. فقال: کیف اهجو رجلا لااری فی بیتی اثاثا و لا مالا الا من عنده، ثم قال: کیف الهجاء و ما تنفک صالحه من آل لام بظهر. الغیب تاتینی (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) فقال لهم بشر بن ابیخازم الاسدی: انا اهجوه لکم، فاخذ الابل و فعل، فاغار اوس علی الابل فاکتسحها و جعل بشر لا یستجیر حیا الا قالوا قد اجرناک الا من اوس- و کان فی هجائه ایاه ذکر امه- فاتی به فدخل علی امه فقال: قد اتینا ببشر الهاجی لک ولی فما ترین فیه؟ قالت: اری ان ترد علیه ماله و تعفو عنه و تحبوه و افعل مثل ذلک، فانه لایغسل هجاه الا مدحه، فخرج الیه و قال له: ان امی سعدی التی کنت تهجوها امرت لک بکذا و کذا. فقال: لاجرم، لا و الله لا مدحت احدا حتی اموت غیرک. و صدقه علی قدر مروته فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: لاتنظروا الی طول رکوع الرجل و سجوده، فان ذلک شیء اعتاده فلو ترکه استوحش لذلک، ولکن انظروا الی صدق حدیثه و اداء امانته. و عنه علیهالسلام: انما سمی اسماعیل صادق الوعد لانه وعد رجلا فی مکان فانتظره فی ذلک المکان سنه فاتاه بعد سنه فقال له اسماعیل: مازلت منتظرا لک. و فی (الخصال) عن النبی (صلی الله علیه و آله): ست من المروه، ثلاث منها فی الحضر، و ثلاث منها فی السفر: فاما التی فی الحضر، فتلاوه کتاب الله عزوجل و عماره مساجد الله و اتخاذ الاخوان فی الله عزوجل، و اما التی فی السفر، فبذل الزاد و حسن الخلق و المزاح فی غیر معاصی الله. و شجاعته علی قدر انفته فی (وزراء الجهشیاری): بلغ موسی بن المهدی- و هو الهادی- حال بنت لعماره بن حمزه- مولاهم- و هی جمیله (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) فراسلها فقالت لابیها ذلک، فقال: ابعثی الیه فی المصیر الیک و اعلمیه انک تقدرین علی ایصاله الیک فی موضع یخفی اثره، فارسلت الیه بذلک و حمل موسی علی المصیر نفسه، فادخلته حجره قد فرشت و اعدت له، فلما صار الیها دخل علیه عماره فقال: السلام علیک ایها الامیر! ماذا تصنع ها هنا؟ اتخذناک ولی عهد فینا او فحلا فی نسائنا؟ ثم امر به فبطح فی موضعه فضربه عشرین دره خفیفه و رده الی منزله، فحقد علیه فلما ولی الخلافه دس الیه رجلا یدعی علیه انه غصبه الضیعه المعروفه بالبیضاء بالکوفه- و کانت قیمتها الف الف درهم- فبینا الهادی ذات یوم جالس للمظالم و عماره بحضرته، وثب الرجل فتظلم منه، فقال الهادی لعماره: ما تقول؟ قال: ان کانت الضیعه لی فهی له و ان کانت له فهی له و وثب فانصرف عن المجلس. (و عفته علی قدر غیرته) کان علیهالسلام یقول لاهل العراق: نبئت ان نساءکم یدافعن الرجال فی الطریق، اما تستحون و لا تغارون؟ و فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: ان الله تعالی غیور یحب کل غیور، و لغیرته حرم الفواحش ظاهرها و باطنها، و اذا لم یغر الرجل فهو منکوس القلب. و عنه علیهالسلام: لما اقام العالم الجدار اوحی تعالی الی موسی علیهالسلام: انی مجازی الابناء بسعی الاباء، ان خیرا فخیر و ان شرا فشر، لا تزنوا فتزنی نساوکم، و من وطی فراش امری مسلم وطی فراشه، کما تدین تدان. و عن الصادق علیهالسلام: کانت فی بنیاسرائیل بغی و کان رجل منهم یکثر (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) الاختلاف الیها، فلما کان فی آخر ما اتاها اجری الله علی لسانها: اما انک سترجع الی اهلک فتجد معها رجلا، فارتفعا الی موسی علیهالسلام فنزل جبرئیل علیهالسلام و قال: یا موسی من یزن یزن به، فنظر موسی الیهما فقال: عفوا تعف نساوکم.
کثیرا ما تطلق الکلمات من غیر قیاس و تحدید، و بالخصوص فی عالم الاخلاق و القیم، فیودی ذلک الی الخلط و سوء الفهم و التفاهم بین الناس.. و اشار الامام هنا الی المقیاس الصحیح الذی یجب ان یقاس به قدر الرجل و صدقه و شجاعته و عفته: 1- (قدر الرجل علی قدر همته) و ثقته بانه یملک من الطاقات ما یغیر بها مجری الطبیعه و الحیاه، و انه بالعلم و العمل یصل الی ما هو افضل و اروع.. و کل من یومن بهذه الحقیقه، و یعمل بموجبها یجب ان یقاس بها تقدیره و تکریمه ای یحترم و یعظم لعلمه و عمله الی ما هو اتم و اکمل. و کان الامام یومیء بهذا الی نفسه، لانه المثل الاعلی لبعد الهمه و علوها، فلقد کان فی سن العاشره حین قال لرسول الله (صلی الله علیه و آله): انا یا رسول الله، یوم دعا الرسول الی مائدته صنادید قریش، و قال لهم فیما قال: ایکم یوازرنی علی هذا الامر علی ان یکون اخی و وصیی و خلیفتی فیکم. قال علی: انا، و ما هاب و ارتاع من الرووس الکبار الذین یملکون الجاه و المال، و استخف بهم و بهزئهم و سخریتهم، و هو لا یملک الا همته و مواهبه. و فی کتاب (عبقریه الامام) علق العقاد علی ذلک بقوله: (فما منعته الطفوله و سن العاشره ان یعلم انه قوه لها جوار یرکن الیها المستجیر). 2- (و صدقه علی قدر مروئته) و معنی المروئه یجمع بین الایجاب بفعل ما یستوجب المدح و الثناء، و بین السلب یترک ما یستدعی اللوم و الذم، اما الصدق هنا فلیس المراد به مطابقه الکلام للواقع بحسب اعتقاد المتکلم و کفی، بل المراد به حسن السلوک الذی لا یشاب بعیب و نقص، و هو بهذا المعنی مرادف للمروئه او لازم لها، و لذا یستدل علی الصدق بالمروئه، و بها علیه. 3- (و شجاعته علی قدر انفته) و الشجاعه تشمل الصمود فی القتال، و تحمل المسوولیات، و مواجهه الصعاب بقلب ثابت، و ایضا تشمل الاعتراف بالخطا. و الانفقه استنکاف عن الجبن و العار، و اذن الشجاعه من لوازم الانفه، و کل واحده منهما تدل علی اختها. 4- (و عفته علی قدر غیرته) و العفه تشمل نزاهه الید و اللسان، و البطن و الفرج، و لکن المراد بها عفه الفرج فقط مکان کلمه الغیره، و یقال: غار الرجل علی امراته ای انف ان یشارکه الغیر فیها، و من کان کذلک ینبغی له ان لا یعتدی علی اعراض الاخرین، و من هنا قیل: ما زنا غیور قط، و معنی هذا ان الزانی لا یکون عفیفا و لا غیورا، و انه بحکم الدیوث الذی یدخل الرجال علی زوجته. و یروی ان جماعه من اهل الجاهلیه ترکوا الزنا لهذه الغایه.
امام علیهالسلام (درباره صفات نیکو) فرموده است: مقام و مرتبه مرد به اندازه همت او است (پس اگر بلند همت بود ارجمند و بزرگوار و اگر پست همت باشد خوار و زیردست است) و راستی او به اندازه جوانمردی او است (زیرا جوانمردی سبب میشود که شخص آنچه شایسته است به جا آورد از زشتیها که یکی از آنها دروغ است دوری گزیند، پس اندازه راستگوئی او از جوانمردیش شناخته میشود) و شجاعت و دلیری او به اندازه حمیت و ننگ داشتن او است از کار زشت و ناشایسته (پس هر چه بیشتر کار زشت را ننگ بداند شجاعت و دلیری بیشتر دارد) و عفت و پاکدامنی او به اندازه غیرت او است (پس هر اندازه که غیرت او یعنی ننگ داشتن از مشارکت با دیگری در چیزی که مخصوص به او نیست بیشتر باشد پاکدامنتر است، زیرا غیرت است که شخص را از پیروی شهوات و کارهای ناروا باز میدارد و او را پاکدامن نگاه میدارد.
به همان اندازه که بلند همتی ارزش دارد کوتاه نظری و کوتاه همتی بیارزش است. این نکته حتمی است که همت بلند و یا کوتاه باید نسبت به افراد سنجیده شود و قدرتشان. جوانمرد دروغ نمیگوید، فرد با شخصیت شجاع است و آدم غیرتمند پاکدامن. بنابراین کسی که دروغ میگوید جوانمرد نیست کسی که گناه میکند شخصیت ندارد و شجاع هم نخواهد بود، زیرا در برابر گناه به زانو در آمده و کسی که پاکدامن نبود غیرت ندارد و نمیشود به او اعتماد کرد.
و قال علیهالسلام: (قدر الرجل) ای منزلته و مکانته (علی قدر همته) بمعالی الامور (فمن کان اعلا همه کان افضلا) (و صدقه) فی العمل و الکلام (علی قدر مروئته) ای رجولته، فان النفس الشریفه لا تکذب (و شجاعته علی قدر انفته) ای رفعه نفسه، فان النفس الرفیعه لا تتمکن ان تری النقائص فتشجع لازالتها (و عفته) بان لا ینساق وراء الشهوات (علی قدر غیرته) علی نفسه ان تنحط، و علی الاعراض ان تهتک، فکلما کانت غیرته اکثر، کانت عفته اکثر.
اللغه: قدر الرجل: قیمته. المروه: النخوه و کمال الرجوله. الانفه: عزه النفس. الغیره: النخوه و الغیره علی الزوجه حفظها و عدم المس بها من الاجنبی. الشرح: اشار علیهالسلام الی امور اربعه تتولد منها اربعه: 1- بمقدار همه الرجل و علو نفسه و ما یطلبه من الامور یکون قدره فان طلب الامور العظیمه الجلیله طلب المعالی من الامور فان قدره یعظم فی اعین الناس و یحتل مرتبه جلیله عندهم و یکبر فی نظرهم، اما اذا کانت همته صغائر الامور و محقراتها و الامور الصغیره فان الاعین تزدریه و یصغر و یکون مقداره و قیمته ما یتطلع الیه من هذه الصغائر. 2- و علی قدر مروئه الرجل و کماله و ما یتصف به من صفات کریمه رفیعه یکون صدقه فان هذه الصفات تمنع الانسان عن الکذب لانه یحط من شانه و تانف مروئته ان تتعاطاه لانه یتنافی و ما یحمله من مروئه … 3- و شجاعه الرجل بمقدار انفته، و بمقدار ما یکون عزیز النفس شامخ الروح یابی الدنیه و یرفض الذله فبالتالی یمتلک الشجاعه التی یحفظ بها هذا الشموخ و الاباء. 4- و عفته علی قدر غیرته: بمقدار ما یکون غیورا علی عرضه و حریمه و مقدساته و یابی لها ان تدنس بعیب تکون عفته و امتناعه لانه کما یابی للغیر ان یدنسوا شرفه و یهتکوا حرمته یابی لنفسه ان یدنس اعراض الناس و یهتک و حرمتهم و قد قیل: ما زنا غیور قط.
«ارزش مرد به اندازه همت اوست و راستی او به اندازه جوانمردی اش، دلیری او به اندازه ننگ داشتن اوست و پاکدامنی او به اندازه غیرت اوست.»
و قال علیهالسلام
قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَی قَدْرِ هِمَّتِهِ،وَ صِدْقُهُ عَلَی قَدْرِ مُرُوءَتِهِ،وَ شَجَاعَتُهُ عَلَی قَدْرِ أَنَفَتِهِ،وَ عِفَّتُهُ عَلی قَدْرِ غَیْرَتِهِ .
امام علیه السلام فرمود:
ارزش هر کس به اندازه همت او و راستگویی و صداقتِ هر کس به اندازه شخصیت اوست و شجاعت هر کس به اندازه بیاعتنایی وی (به ارزشهای مادی) است و عفت هر کس به اندازه غیرت اوست. ( . سند گفتار حکیمانه: جمله اول از این چهار جمله حکمتآمیز را میدانی در مجمع الامثال و ابن طلحه شافعی در مطالب السؤول آورده ولی نویسنده الغرر با تفاوتی آن را ذکر کرده و نوشته است: «قَدْرُ الْمَرْءِ عَلی قَدْرِ فَضْلِهِ» و جمله دوم را به این صورت: «صِدْقُ الرَّجُلِ عَلی قَدْرِ مُرُوئَتِهِ» و جمله سوم و چهارم را به صورت:«شُجاعَةِ الرَّجُلِ عَلی قَدْرِ هِمَّتِهِ وَ غِیْرَتُهُ عَلی قَدْرِ حَمِیَّتِهِ»و این تفاوتها نشان میدهد که از منبع دیگری آن را گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 46).در کتاب تمام نهجالبلاغه،این چند جمله در ضمن نامه امام به فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام نقل شده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 974).)
چهار فضیلت مهم اخلاقی
امام علیه السلام در این چند جمله حکیمانه به رابطه چهار موضوع مهم با چهار موضوع دیگر از صفات انسانی اشاره فرموده است.
نخست میفرماید:«ارزش هر کس به اندازه همت اوست»؛ (قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَی قَدْرِ هِمَّتِهِ) .
منظور از همت تصمیماتی است که انسان برای انجام کارهای مهم میگیرد و به دنبال آن تلاش میکند.هر اندازه این تصمیمات والاتر و این تلاشها گسترده باشد همت انسان بلندتر است و اینکه امام میفرماید:ارزش هر کسی به اندازه همت اوست برای آن است که اشخاص والا همت معمولاً تلاش میکنند تا به مقامات عالی برسند پس نباید ارزش وجودی ظاهری آنها را امروز ملاحظه کرد بلکه آن نیروی نهفته در درون آنها که نامش همت است باید مقیاس و معیار شمرده شود.
در کتاب غررالحکم از امام همین معنا به صورت دیگری بیان شده است، میفرماید:
«مَنْ شَرَفَتْ هِمَّتُهُ عَظَمَتْ قِیْمَتُهُ؛ کسی که همت عالی داشته باشد قیمت و ارزش او زیاد است». (.غررالحکم،ص 448،ح 10278.)
در حدیث دیگری از همان حضرت و در همان کتاب میخوانیم:
«ما رَفَعَ أمْرَءٌ کَهِمَّتِهِ وَ لا وَضَعَهُ کَشَهْوَتِهِ؛ هیچ چیز انسان را به مانند همت او بلندمقام نمیکند و هیچ چیز،او را مانند شهوتش پست نمیسازد». ( .غررالحکم،ح 10271. )
به گفته شاعر:
همت بلند دار که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیدهاند
در دومین جمله پرمعنای خود میفرماید:«راستگویی و صداقتِ هر کس به اندازه شخصیت اوست»؛ (وَ صِدْقُهُ عَلَی قَدْرِ مُرُوءَتِهِ) .
زیرا انسان با شخصیت این کار را برای خود ننگ میداند که به دیگران دروغ بگوید.اضافه بر این،غالبا دیده شده است که دروغها بعد از مدتی فاش میگردد؛انسان با شخصیت حاضر نمیشود کاری انجام دهد که در آینده آبروی او را ببرد.
در احادیث دیگری از امام امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«الصِدْقُ عِزّ؛ راستگویی سبب عزت است»و در حدیث دیگری میافزاید:
«الصِّدْقُ صَلاحُ کُلُّ شَیءٍ وَالْکِذْبُ فَسادُ کُلُّ شَیْءٍ» .
یکی از یاران امام صادق علیه السلام به نام ابو کهمس خدمت آن حضرت رسید و عرض کرد:(یار وفادار شما) ابن ابی یعفور به شما سلام فرستاده است فرمود:
سلام بر تو و بر او.هنگامی که نزد او رفتی سلام مرا به او برسان و بگو:جعفر بن محمد به تو میگوید:
«انْظُرْ مَا بَلَغَ بِهِ عَلِیٌّ علیه السلام عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَالْزَمْهُ فَإِنَّ عَلِیّاً علیه السلام إِنَّمَا بَلَغَ مَا بَلَغَ بِهِ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بِصِدْقِ الْحَدِیثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ؛ نگاه کن ببین علی علیه السلام با چه صفاتی آن مقام را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله پیدا کرد آن صفات را داشته باش،زیرا علی تنها به این سبب به آن مقام نزد پیغمبر رسید که در سخن گفتن،صادق بود و در ادای امانت امین». ( .کافی،ج 2،ص 104،ح 5. )
این سخن را با حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم،فرمود:
«الْجَمالُ صَوابُ الْقَوْلِ بِالْحَقِّ وَ الْکَمالُ حُسْنُ الْفِعالِ بِالصِّدْقِ؛ جمال،به سخن حق گفتن است و کمال،به انجام کارهای نیک توأم با صدق». ( .کنز العمال طبق نقل میزان الحکمه ماده«صدق». )
باید توجه داشت که«مروءة»به معنای جوانمردی،مردانگی،و فتوت و مجموعهای از شایستگیهاست که در یک انسان باارزش جمع میشود که شخصیت او را تشکیل میدهد.
سپس در سومین سخن حکمتآمیز خود میفرماید:«شجاعت هر کس به اندازه بیاعتنایی او (به ارزشهای مادی) است»؛ (وَ شَجَاعَتُهُ عَلَی قَدْرِ أَنَفَتِهِ) .
روشن است وابستگیهای انسان به مقام و مال و شهوات دنیا از شجاعت او میکاهد و او را به اسارت میکشاند؛اما هنگامی که خود را از این امور آزاد سازد، با شجاعت حرف خود را میزند و راه خود را میپیماید و در برابر کسی ذلیلانه سر تعظیم فرو نمیآورد و با توکل بر خدا در برابر حوادث سخت میایستد.
در لسان العرب آمده است که«أنَفْ»(بر وزن هدف) به معنای کراهت داشتن چیزی و خود را برتر از آن دانستن است،بنابراین«أنف»در جمله بالا میتواند اشاره به بیاعتنایی نسبت به ارزشهای مادی باشد.
آنگاه امام علیه السلام در چهارمین و آخرین سخن حکیمانهاش میفرماید:«عفت هر کس به اندازه غیرت اوست»؛ (وَ عِفَّتُهُ عَلَی قَدْرِ غَیْرَتِهِ) .
«غیرت»به گفته بعضی از شارحان نهجالبلاغه عبارت از انزجار طبیعی انسان نسبت به تصور شرکت دیگران در اموری است که مورد علاقه اوست و به تعبیر دیگر غیرت به معنای حفظ ارزشهای مربوط به خود و جلوگیری از تجاوز دیگران به حریم اوست که غالباً در عرف ما در امور ناموسی به کار میرود.
بدیهی است کسی که نسبت به نوامیس خود غیرت دارد هرگز حاضر نمیشود به نوامیس دیگران چشم خیانت بدوزد،بنابراین هر اندازه غیرت انسان بیشتر باشد عفت او هم بیشتر خواهد بود.
گرچه عفت و غیرت هر دو غالباً در عرف امروز ما بیشتر در مسائل ناموسی به کار میرود؛ولی از نظر ارباب لغت و علمای اخلاق،هر دو معنایی وسیع دارند:«عفت»به معنای خودداری و حالت انزجار از ملاحظه صحنههای زشت و«غیرت»هرگونه اهتمام و دفاع از حقوق الهی و انسانی خویش است و بعید نیست که منظور از امام علیه السلام از جمله بالا همان معنای وسیع کلمه در هر دو مورد باشد.
از این رو در حدیثی از امام باقر علیه السلام در کتاب کافی میخوانیم:
«إِنَّ أَفْضَلَ الْعِبَادَةِ عِفَّةُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ؛ برترین عبادت پاک بودن از نظر تغذیه و امور جنسی است». ( .کافی،ج 2،ص 79،ح 2. )
نیز از همان امام نقل شده که فرمود:
«مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَیْءٍ أَفْضَلَ مِنْ عِفَّةِ بَطْنٍ وَ فَرْجٍ؛ هیچکس خدا را عبادتی بهتر از این نداشته که عفت را در مورد شکم و امور جنسی رعایت کند»، ( .همان،ح 1. )لذا در حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ؛ شخص با غیرت هرگز زنا نمیکند». ( .نهجالبلاغه،کلمات قصار،شماره 305.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “The worth of a man is according to his courage, his truthfulness is according to his balance of temper, his valor is according to his self-respect and his chastity is according to his sense of shame.”
وَ قَالَ علیه السلام الظّفَرُ بِالحَزمِ وَ الحَزمُ بِإِجَالَةِ الرأّیِ وَ الرأّیُ بِتَحصِینِ الأَسرَارِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: پیروزی در دوراندیشی، و دور اندیشی در به کار گیری صحیح اندیشه، و اندیشه صحیح به راز داری است .
پیروزی به دور اندیشی است و دور اندیشی در به کار انداختن رأی و به کار انداختن رأی در نگاهداشتن اسرار.
و فیروزی یافتن بمطالب باحتیاط است و هوشیاری بعمل در آوردن فکر است و اندیشه شایسته باستوار کردن سرّهاست از کجی
و فرمود (علیه السلام): پیروزی به دوراندیشی است و دوراندیشی به جولان اندیشه و اندیشه به نگاه داشتن اسرار است.
و آن حضرت فرمود:پیروزی به احتیاط،و احتیاط در به کار گیری رأی، و رأی به حفظ اسرار است .
شروح:
(پیروزی بسته به مالاندیشی، و مالاندیشی نتیجهی به کار انداختن فکر، و اندیشه و فکر در گرو رازداری است). دوراندیشی آن است که انسان در رویدادها تا جایی که ممکن است، پیش از هر عمل، کاری را که به سلامت نزدیکتر و از فریب خوردن به دور است، انجام دهد. اجاله الرای، یعنی به کار انداختن فکر، و نگهداری رازها که همان پوشیده داشتن سر و رازداری است. امام (علیه السلام) به نزدیکترین وسیلهی پیروزی یعنی دوراندیشی، و به دورترین آن، یعنی رازداری اشاره فرموده است، و همچنین به حد وسط آن که به کار انداختن فکر و اندیشه است. اما این که رازداری وسیله اندیشهی درست از آن روست که فاش کردن راز در تصمیمات جنگی و امثال آن باعث اطلاع دشمن از آن و اقدام متقابل و موجب بهم ریختن آنها میگردد. که این خود ناشی از فکر غلط است. و اما این که به کار انداختن فکر در انتخاب مورد مصلحت، باعث دوراندیشی است، از آن جهت است که اگر فکر به کار نیفتد ممکن است کاری که پیش از رخدادها انجام میگیرد با آنها هماهنگی نداشته باشد و در نتیجه دوراندیشی به عمل نیامده است. و اما این که دوراندیشی باعث پیروزی است امر واضحی است.
وَ قَالَ علیه السلام الظَّفَرُ بِالْحَزْمِ وَ الْحَزْمُ بِإِجَالَةِ الرَّأْیِ وَ الرَّأْیُ بِتَحْصِینِ الْأَسْرَارِ .
قد تقدم القول فی کتمان السر و إذاعته.
و قال الحکماء السر ضربان أحدهما ما یلقی إلی الإنسان من حدیث لیستکتم و ذلک إما لفظا کقول القائل اکتم ما أقوله لک و إما حالا و هو أن یجهر ( ب:«یحدث». ) بالقول حال انفراد صاحبه أو یخفض صوته حیث یخاطبه أو یخفیه عن مجالسیه و لهذا قیل إذا حدثک إنسان و التفت إلیه فهو أمانة.
و الضرب الثانی نوعان أحدهما أن یکون حدیثا فی نفسک تستقبح إشاعته و الثانی أن یکون أمرا ترید أن تفعله.
و إلی الأول أشار النبی صلی الله علیه و آله بقوله من أتی منکم شیئا من هذه القاذورات فلیستتر بستر الله عز و جل.
و إلی الثانی أشار من قال من الوهن و الضعف إعلان الأمر قبل إحکامه و کتمان الضرب الأول من الوفاء و هو مخصوص بعوام الناس و کتمان الضرب الثانی من المروءة و الحزم و النوع الثانی من نوعیه أخص بالملوک و أصحاب السیاسات.
قالوا و إذاعة السر من قلة الصبر و ضیق الصدر و یوصف به ضعفة الرجال و النساء و الصبیان و السبب فی أنه یصعب کتمان السر أن للإنسان قوتین إحداهما آخذة و الأخری معطیة و کل واحدة منهما تتشوق إلی فعلها الخاص بها و لو لا أن الله تعالی وکل المعطیة بإظهار ما عندها لما أتاک بالأخبار من لم تزود فعلی الإنسان أن یمسک هذه القوة و لا یطلقها إلا حیث یجب إطلاقها فإنها إن لم تزم و تخطم تقحمت بصاحبها فی کل مهلکة
(و قال علیهالسلام: الظفر بالحزم) فیروزی یافتن به اسباب مطالب دنیوی و اخروی به احتیاط است و هوشیاری (والحزم باجاله الرای) و هوشیاری به اعمال فکر است و اندیشه در تحصیل مقاصد (و الرای بتحصین الاسرار) و اندیشه شایسته به استوار کردن سرها است این اشارت است به اسباب ظفر قریب و بعید و متوسط. پس حزم آن است که مقدم دارد عمل را برای حوادث ممکنه پس از وقوع آن به چیزی که ابعد است از غرور و اقرب است به سلامت. و آن سبب اقرب است از برای فیروزی یافتن به مطالب و متوسط اجاله رای است و عمل فرمودن آن در تحصیل مارب و آن سبب اقرب است از برای حزم و ابعد تحصین اسرار آن چیزی است که مطلوب است و آن سبب اقرب است از برای رای شایسته
ظفر به حزم است یعنی احتیاط و آگاهی، و حزن به جولان دادن رای است و نظر در اطراف آن کردن و حقیقت آن دانستن، و رای زدن به تحصین و محافظت اسرار است. هر که سر خویش فاش کند رای او محفوظ نماند، پس از حزم دور باشد پس ظفر بر مراد نیابد، و بر دشمن غالب نگردد
و قال علیهالسلام: «الظفر بالحزم و الحزم باجاله الرای و الرای بتحصین الاسرار.» یعنی و گفت علیهالسلام که فیروزی یافتن در کارها در احتیاط کردن است و احتیاط کردن در جولان دادن فکر و اندیشه است و اندیشه کردن در کتمان و پنهان کردن اسرار است.
اللغه: (الحزم) ضب الرجل امره و اخذه بالثقه، (الاجاله) الاداره- صحاح. الاعراب: بالحزم جار و مجرور و ظرف مستقر خبر لقوله: الظفر، و الباء للالصاق او الاستعانه. المعنی: قد بین (علیه السلام) فی هذه الجمل سبیل الظفر بالمقاصد فی میادین النضال و المبارزه سواء کانت فی المعارک الهائله بین خصمین مع السلاح و العتاد، او فی میادین الحرب البارده و بوسیله التبلیغ و الاعداد. و افاد (علیه السلام) ان مبدا الظفر الاصلی هو کتمان الاسرار و ضبطها و حفظها من مظان تطلع الخصم، و قد توجه الی هذه النکته فی هذه العصور الاخیره الدول الکبری و اسسوا ادارات ضخمه و هیئوا وسائل هامه لحفظ اسرارها عن العد و قاموا بوسائل هائله من الرجال و الاموال فی طریق التجسس عن اسرار الخصم و کشف برامجه و طلع فی غضون هذه الاعمال ما لا یحصی من المکائد و التدابیر التی اشغلت بعض ما ظهر منها کتبا عدیده الفت و نشرت فی هذا الشان. و اجاله الرای اشاره الی طرح البرامج و اقامه حفلات الشور فی شتی متاحی انضال و علیه العمل و الاعتماد فی هذه الاعصار، و یصعب حفظ الاسرار و تحصینها اذا دارت بین افراد عدیده یشترکون فی المشاورات، و من امتیازات الام الراقیه وفور الرجال المحافظ للاسرار فیها، فکل شعب یفوز بوفر من اولئک الرجال الابطال فی حفظ الاسرار مقرون بالظفر فی مختلف المیادین، فباجاله هولاء الرجال آرائهم فی شتی نواحی المبارزه و القتال یتحصل الحزم و النظر الصائب فی العواقب، و الحزم هو الانظار الصائبه فی عواقب الحوادث و تنظیم الامور بحیث تصل الی المطلوب، و یحصل بها الغرض. الترجمه: پیروزی به دوراندیشی است، و دوراندیشی به رای زنی، و رای زنی نیازمند رازداری است.
ز دوراندیشیت پیروزی آید*** ز شور رای دوراندیشی آید
اگر خواهی ز شورت رای صائب*** تو را کتمان راز خویش باید.
هو قیاس منتج: ان الظفر بتحصین الاسرار و هو قیاس ینحل الی و قال علیهالسلام: قیاسین، لان القضیه الثانیه کبری بالنسبه الی الاولی و صغری بالنسبه الی الثالثه. اما کون الظفر بالحزم ففی العیون: قیل لرجل من بنیعبس: ما اکثر صوابکم! فقال: نحن الف رجل و فینا حازم واحد و نحن نطیعه، فکانا الف حازم. و یقال: رو بحزم فاذا استوضحت فاعزم. و اما کون الحزم باجاله الرای فکان عامر بن الظرب حکیم العرب یقول: دعوا الرای یغب حتی یختمر، و ایاکم و الرای الفطیر. و لما استعجل الحجاج المهلب فی حرب الازارقه قال المهلب: ان من (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) البلاء ان یکون الرای لمن یملکه دون من یبصره. و یقال: لیس بین الملک و بین ان یملک رعیته او تملکه رعیته الا حزم او توان. و قیل: من التمس الرخصه من الاخوان عند المشوره و من الاطباء عند المرض و من الفقهاء عند الشبهه اخطا الرای و ازداد مرضا و حمل الوزر. و اما کون الرای بتحصین الاسرار فیقال: ما کنت کاتمه من عدوک فلا تظهر علیه صدیقک. و فی (وزراء الجهشیاری): کان موسی بن عیسی الهاشمی یتقلد للرشید مصر، و کثر التظلم منه و اتصلت السعایات به- و قیل انه قد استکثر من العبید و العده- فقال الرشید لیحیی البرمکی: اطلب لی رجلا کاتبا عفیفا یکمل لمصر و یستر خبره فلا یعلم موسی بن عیسی حتی یفجاه. قال: قد وجدته هو عمر بن مهران- و کان کتب للخیزران و لم یکتب لغیرها قط- و کان رجلا احول مشوه الخلق خسیس اللباس- فامر باحضاره قال: فاستدنانی الرشید و نحی الغلمان و امرنی ان استر خبری حتی افاجی موسی بن عیسی فاتسلم العمل منه، فاعلمته انه لایقرالی ذکرا فی کتب اصحاب الاخبار حتی اوافی مصر، فکتب لی بخطه الی موسی، فخرجت من غد مبکرا علی بغله لی و معی غلام اسود علی بغل استاجرته، معه خرج فیه قمیص و مبطنه و طیلسان و شاشیه و خف و مفرش صغیر، و اکتریت لثلاثه من اصحابی اثق بهم ثلاثه ابغل، و اظهرت انی وجهت ناظرا فی امور بعض العمال، کلما وردت (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) بلدا توهم من معی انی قصدته و لیس یعرف خبری احد من اهل البلدان امر بها فی نزولی و نفوذی. حتی وافیت الفسطاط فنزلت جنابا و خرجت منه و حدی فی زی متظلم او تاجر، فدخلت دار الاماره و دیوان البلد و بیتالمال، و سالت و بحثت عن الاخبار و جلست مع المتظلمین و غیرهم، فمکثت ثلاثه ایام افعل ذلک حتی عرفت جمیع ما احتجت الیه، فلما نام الناس دعوت اصحابی فقلت للذی اردت استکتابه علی الدیوان: قد رایت مصر و قد استکتبتک علی الدیوان فبکر الیه فاجلس فیه، فاذا سمعت الحرکه فاقبض علی الکاتب و وکل به و بالکتاب و الاعمال، و لایخرج من الدیوان احد حتی او افیک، و دعوت باخر فقلدته بیتالمال و امرته بمثل ذلک، و قلدت الاخر عملا من الاعمال بالحضره، و امرتهم ان یبکروا و لا یظهروا انفسهم حتی یسمعوا الحرکه، و بکرت فلبست ثیابی و وضعت الشاشیه علی راسی و مضیت الی دار الاماره، فاذن موسی للناس اذنا عاما، فدخلت فیمن دخل، فاذا موسی علی فرش و القواد وقوف عن یمینه و شماله و الناس یدخلون فیسلمون و یخرجون و انا جالس بحیث یرانی و حاجبه ساعه بساعه یقیمنی و یقول لی تکلم بحاجتک، فاعتل علیه حتی خف الناس، فدنوت منه و اخرجت الیه کتاب الرشید فقبله و وضعه علی عینه ثم قراه فامتقع لونه و قال: السمع و الطاعه تقری اباحفص السلام و تقول له: ینبغی لک ان تقیم بموضعک حتی نعد لک منزلا یشبهک و یخرج غدا اصحابنا یستقبلونک فتدخل مدخل مثلک. فقال له: انا عمر بن مهران قد امرنی الرشید باقامتک للناس و انصاف المظلوم منک و انا فاعل ذلک. فقال: انت عمر بن مهران؟ قلت: نعم. قال: لعن الله فرعون حیث یقول (الیس لی ملک مصر) و اضطرب الصوت فی الدار، فقبض کاتبی علی الدیوان و صاحبی الاخر علی بیتالمال و ختما علیه(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و وردت علیه رقاع اصحاب اخباره بذلک، فنزل عن فرشه و قال: لا اله الا الله هکذا تقوم الساعه ما ظننت ان احدا بلغ من الحزم و الحیله ما بلغت، فانک قد تسلمت الاعمال و انت فی مجلسی ثم نهضت الی الدیوان فقطعت امور المتظلمین منه و انصرفت علی بغلتی التی دخلت علیها و معی غلامی الاسود. و فی (عیون ابن قتیبه) قال النبی (صلی الله علیه و آله): استعینوا علی الحوائج بالکتمان، فان کل ذی نعمه محسود. و کان علی علیهالسلام یتمثل بهذین البیتین: و لا تفش سرک الا الیک فان لکل نصیح نصیحا فانی رایت غواه الرجال لا یترکون ادیما صحیحا و قال الشاعر: و لو قدرت علی نسیان ما اشتملت منی الضلوع من الاسرار و الخبر لکنت اول من ینسی سرائره اذ کنت من نشرها یوما علی خطر
یشیر الامام بهذا الی ان التخطیط شرط اساسی للظفر و النجاح، و ان ای عمل من غیر تصمیم و تخطیط یذهب سدی، و ربما کان ضررا محضا، و هذه الحقیقه سمعه العصر الحدیث فی المجتمعات الاشتراکیه و الراسمالیه علی السواء، انهم یخططون لکل شیء للانتاج و الخدمات و المواصلات.. حتی الحمل فی بطن امه یخططون له، بل الکذب فی صوره دعایه، ایضا له عندهم تخطیط و دراسه. و الشرط الاساس فی التخطیط الحزم، و فسره الامام باجاله الرای ای بالدراسه العلمیه علی ان تبقی هذه الدراسه طی الکتمان، لا یعلن عنها الا بعد التجربه و النجاح التام، لان الاعلان قبل العلم بالنتیجه حماقه و تنبو قبل الاوان، و متی تمت الدراسه، و نجحت التجربه اعلنت علی الجمیع لیستفید منها القاضی و الدانی، و لا یجوز اخفاوها بقصد الریح و الاحتکار، کما هو شان المستغلین و المستعمرین فی هذا العصر و کل عصر.
امام علیهالسلام (درباره فیروزی) فرموده است: فیروزی یافتن به حزم و خودداری است، و حزم به کار انداختن اندیشه است، و اندیشه به نگهداری اسرار و نهانیها است (پس هر که سر و نهان خویش فاش کند رای و اندیشه را محافظت نکرده از حزم و دوراندیشی خارج گشته و در نتیجه به مقصودش نمیرسد).
حفظ اسرار، شرط پیروزی افراد است خواه اسرار خود باشد و یا اسراری که دیگران به او میگویند و باید نگاهداری کند. آنانکه اسرار را فاش میکنند یا ناتوانند و یا ظرفیت ندارند و این دو طبقه در میان کودکان و زنان بیشتر یافت میشود لذا نباید اسرار زند گی را در اختیار آنان گذاشت. مطالب اسلامی هم گاهی قابل فهم برای افراد نیست به همین جهت همه مطلبی را نباید در اختیار عموم گذاشت. آنگاه که یوسف (علیه السلام) میخواست از برادرش انتقام بگیرد کیل را دربارهای آنان گذاشت و به آنها حرفی نزد.
و قال علیهالسلام: (الظفر بالحزم) ای انما یظفر الانسان بمراده بحزمه، و التفاته الی الامور و ترتیبه الاشیاء کما ینبغی (و الحزم باجاله الرای) بان یجیل الانسان آرائه و یحرکها لکی یعرف الصواب (و الرای بتحصین الاسرار) ای انما یکون عالیا اذا اخفی الانسان اسراره، لانه یتمکن ان یستنتج منها، اما اذا فشی سره، حالت دون تنفیذ آرائه عوائق و موانع.
الظفر: النصر. الحزم: ضبط الرجل امره و اخذه بالثقه. الاجاله: الاداره و اجاله الرای اعماله. تحصین الاسرار: کتمانها. الشرح: اذا اردت ان تنتصر فی معرکه او فی موقف یجب ان تجزم علی وجه الیقین بصحه ما تقدم علیه، و لکن الجزم بذلک لا یکون بالرای الفطیر الذی یخطر علی بالک لاول مره المعبر عنه بالنظره الحمقاء بل یکون باجاله الرای و قلب الامور ظهرا لبطن و دراسه الاراء و الاحتمالات و سد المنافذ التی یمکن ان تکون غیر صحیحه او سلیمه و اختیار افضل الاراء و الاحتمالات و اجاله الارائ، و اختیار الافضل لا یکون مفیدا الا ان یکون بین الخبراء محفوظا عندهم بحیث لا یتسرب منها شیء الی الاعداء فیکتشفوا الخطط و یضعوا لها ما یواجهها فمن هنا کانت الاسرار ضروریه الحفظ.
«پیروزی به دور اندیشی است و دور اندیشی در به کار گیری اندیشه و اندیشه در نگهداشتن رازهاست.»
و قال علیهالسلام
الظَّفَرُ بِالْحَزْمِ،وَ الْحَزْمُ بِإِجَالَةِ الرَّأْی،وَ الرَّأْیُ بِتَحْصِینِ الْأَسْرَارِ .
امام علیه السلام فرمود:
پیروزی در گرو تدبیر است،حزم و دوراندیشی در گرو به کار گرفتن فکر، و تفکر صحیح در گرو نگهداری اسرار است. ( . سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب نهایة الارب (شهاب الدین نویری) این کلام حکمتآمیز را با تفاوتهایی ذکر کرده میگوید:علی (رضی الله عنه) فرمود:«الظَفَرُ بِالْحَزْمِ وَالْحَزْمُ بِأصالَةِ الرَّأیِ وَالرَّأیُ بِتَحْصینِ السِّرِ»این تفاوت آشکار نشان میدهد که او این کلام را از نهجالبلاغه نگرفته بلکه از منبع دیگری اخذ نموده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج4،ص 47).در کتاب تمام نهجالبلاغه،این جمله حکمتآمیز در ضمن نامه امام به فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام نقل شده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 972).)
راه پیروزی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه و پرمایه در سه جمله کوتاه رمز پیروزی را در کارها بیان میکند.نخست میفرماید:«پیروزی در گرو تدبیر است»؛ (الظَّفَرُ بِالْحَزْمِ) .
«حَزْم»که به معنای دوراندیشی و مطالعه عواقبِ کار است،یکی از مهمترین عوامل پیروزی است،زیرا افراد سطحینگر که گرفتار روزمرّگی هستند در برابر حوادث پیشبینی نشده به زودی به زانو در میآیند و رشته کار از دستشان بیرون میرود و شکست میخورند.
در حدیث دیگری در غرر الحکم امام میفرماید:
«مَنْ أخَذَ بِالْحَزْمِ اسْتَظْهَرَ وَ مَنْ أضاعَ الْحَزْمَ تَهَوَّرَ؛ کسی که حزم و دوراندیشی بر گیرد پیروز میگردد و کسی که آن را ضایع کند به هلاکت میافتد». ( .غررالحکم،ص 457،ح 10870.)
سپس امام علیه السلام در جمله دوم میفرماید:«حزم و دوراندیشی در گرو به کار گرفتن فکر است»؛ (وَ الْحَزْمُ بِإِجَالَةِ الرَّأْیِ) .
«اجالة»به معنای جولان دادن و«رأی»به معنای فکر است و منظور از جولان دادن فکر این است که انسان همچون اسب سواری که در تمام اطراف میدان نبرد،قبل از شروع گردش میکند تا از نقاط ضعف و قوت با خبر شود،باید در مسائل مهم نیز چنین کند و تمام جوانب یک مسئله را از خوب و بد بدون اغماض بررسی کند تا بتواند تصمیم صحیح بگیرد.
شخصی به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد:ای رسول خدا! به من سفارشی کن.
فرمود:اگر بگویم میپذیری؟ عرض کرد:آری! پیامبر این جمله را سه بار تکرار کرد و در هر سه بار آن مرد گفت:آری ای رسول خدا! پیامبر فرمود:
«فَإِنِّی أُوصِیکَ إِذَا أَنْتَ هَمَمْتَ بِأَمْرٍ فَتَدَبَّرْ عَاقِبَتَهُ فَإِنْ یَکُ رُشْداً فَامْضِهِ وَ إِنْ یَکُ غَیّاً فَانْتَهِ عَنْهُ؛ من به تو سفارش میکنم هنگامی که تصمیم بر انجام کاری گرفتی در عاقبتآن بیندیش اگر کار صحیحی بود انجام ده و اگر گمراهی بود از آن خودداری کن». ( .کافی،ج 8،ص 149،ح 130. )
به یقین حزم و دوراندیشی ایجاب میکند که انسان افزون بر استفاده از فکر خویش،از افکار دیگران نیز بهره بگیرد،همانگونه که در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم که فرمود:«از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیدند حزم و دوراندیشی چیست؟ فرمود:مشورت با صاحب نظران و پیروی از آنها». ( .بحارالانوار،ح 72،ص 100،ح 16. )
گاه برای رسیدن به پیروزی باید از نقشه پیچیده و مختلفی استفاده کرد که آگاهی دشمن بر آن سبب نابود شدن وی است،از این رو امام علیه السلام در سومین و آخرین جمله حکمتآمیز فوق میفرماید:«تفکر صحیح در گرو نگهداری اسرار است»؛ (وَ الرَّأْیُ بِتَحْصِینِ الْأَسْرَارِ) .
در حدیث دیگری که از امام علیه السلام در غرر الحکم نقل شده میخوانیم:
«سِرُّکَ أسیرُکَ فَانْ أفْشَیْتَهُ صِرْتَ أسیرَهُ؛ راز تو اسیر توست؛اما اگر آن را افشا کردی تو اسیر آن میشوی». ( .غررالحکم،ص 320،ح 7415.)
در حدیث دیگری از امام جواد علیه السلام آمده است:
«إِظْهَارُ الشَّیْءِ قَبْلَ أَنْ یُسْتَحْکَمَ مَفْسَدَةٌ لَهُ؛ اظهار کردن چیزی (سری از اسرار) پیش از آنکه مستحکم شود و به نتیجه برسد موجب فساد آن است». ( .بحارالانوار،ج 72،ص 71،ح 13.)
از بعضی روایات معصومین استفاده میشود که اسرارتان را حتی به همه دوستان هم نگویید،زیرا احتمال تغییر حالت در آنان وجود دارد.امام صادق علیه السلام میفرماید:
«لَا تُطْلِعْ صَدِیقَکَ مِنْ سِرِّکَ إِلَّا عَلَی مَا لَوِ اطَّلَعَ عَلَیْهِ عَدُوُّکَ لَمْ یَضُرَّکَ فَإِنَّ الصَّدِیقَ قَدْ یَکُونُ عَدُوَّکَ یَوْماً مَا؛ اسرارت را حتی به دوستت مگو مگر در آنجا که اگر دشمن تو بر آن سر آگاه شود ضرری به تو نمیرساند،زیرا دوست ممکن است روزی به صورت دشمن درآید». ( .همان،ج 71،ص 177،ح 15.)
گفتنی است که انسان گاهی سر خود را برای دوست مطمئنی بیان میکند غافل از آنکه آن دوست نیز ممکن است دوست مطمئن دیگری داشته باشد و سومی نیز به همین صورت،ناگاه متوجه میشود که اسرارش همه جا بر سر زبانهاست.
از این رو شاعر پرمایه،سعدی شیرازی میگوید: به دوست گرچه عزیز است راز دل مگشای که دوست نیز بگوید به دوستان عزیز!
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Victory is (won) with determination; deter-mination is pondering over thoughts and thoughts are formed by guarding secrets.“
وَ قَالَ علیه السلام احذَرُوا صَولَةَ الکَرِیمِ إِذَا جَاعَ وَ اللّئِیمِ إِذَا شَبِعَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: از یورش بزرگوار به هنگام گرسنگی، و از تهاجم انسان پست به هنگام سیری، بپرهیز .
بپرهیزید از صولت جوانمرد چون گرسنه شود و از ناکس چون سیر گردد.
و فرمود بترسید از حمله بردن بلند همت و کریم النفس هنگامی که گرسنه شود و ناکس هنگامی که سیر شود
و فرمود (علیه السلام): از تعرض کریمان، چون گرسنه شوند و از تعرض فرومایگان، چون سیر شوند، حذر کنید.
و آن حضرت فرمود:از حمله کریم چون گرسنه شود،و از حمله پست چون سیر شود بپرهیزید .
شروح:
و الصوله: الحمله.
احذروا صوله الکریم: ای حملته، الکریم لا یحتمل اذی الجوع، و اللیئم بعد الشبع یبطن عیبک.
(از حملهی کریم آنگاه که گرسنه شود و همچنین از حملهی فرومایه هنگامی که سیر باشد بترسید). مقصود امام (علیه السلام) از کریم شخص بلندطبع و والاهمت است، گرسنگی وی کنایه از نیاز مبرم اوست. توضیح آن که نیاز مبرم- در وقت بیاعتنایی مردم به وی- باعث جوشش غیرت و خشم او میشود و خود را وادار به یافتن کار مهمتری میکند تا بدان وسیله بر آن مردم دست یابد و بر آنان مسلط گردد، تا ایشان را درهم شکند و مجازاتشان کند. مانند این که زمام حکومت را به دست بگیرد و یا چیزی نظیر آن، از این رو لازم است با توجه به او و نیازهایش به گرفتاری و رفع نیازمندیاش از حملهی وی حذر کرد و از آن دوری جست. مقصود از سیری شخص فرومایه توانگری و بینیازی اوست و آن نیز باعث استمرار وی در فرومایگی است که اقتضای طبع اوست، و سیر بودنش باعث تاکید این ویژگی است، اما گرسنگی او چه بسا که باعث دگرگونی خلق و خوی او شود و برای هدف خاصی از فرومایگی دست بردارد. دوام پستی فرومایگان سیر برخاسته از طبع پست آنهاست و باعث آزردن زیردستان و مردمی است که به آنان نیازمندند، بنابراین باید از حملهی آنان بیمناک بود و در صورت امکان موجبات سیری ایشان را از بین برد.
وَ قَالَ علیه السلام احْذَرُوا صَوْلَةَ الْکَرِیمِ إِذَا جَاعَ وَ اللَّئِیمِ إِذَا شَبِعَ .
لیس یعنی بالجوع و الشبع ما یتعارفه الناس و إنما المراد احذروا صولة الکریم إذا ضیم و امتهن و احذروا صولة اللئیم إذا أکرم و مثل المعنی الأول قول الشاعر لا یصبر الحر تحت ضیم و إنما یصبر الحمار.
و مثل المعنی الثانی قول أبی الطیب إذا أنت أکرمت الکریم ملکته و إن أنت أکرمت اللئیم تمردا (دیوانه 1:288.)
(و قال علیهالسلام: احذروا صوله الکریم اذا جاع) حذر کنید از حمله بردن شریفالنفس بلندهمت، وقتی که گرسنه شود. یعنی سخت شود حاجت او زیرا که به جوش میآید او را حمیت و میاندازد خود را در کارهای بلند و انتقام کشیدن از گردنکشان زورمند (و اللئیم اذا شبع) و حذر کنید از حمله بردن ناکس چون سیر شود و توانگر گردد به مال جسیم زیرا که مستمر میشود در لئامت بر مقتضای طبع مستقیم
بپرهیزید از صولت کریم چون گرسنه و تنگدست گردد و از صولت و شرارت لئیم چون سیر و قوی گردد. گرسنگی و سختی و خواری کریم را از خلق و از حال خود بیرون برد و نسبت به حال خوشی صولتی و حدتی خلقتش را عارض شود از تنگدلی و ناکامی، و اما لئیم این حال در او وقت سیری و خوشی سختتر باشد که نعمت موجب بطر و طغیان او گردد، و اخلاقش را بگرداند، و وقت سختی و تنگی از ضرورت افتادگی و عجز درگیرد بیت: مردم سفله بسان گرسنه گربه است گاه بنالد بزار و گاه بخرد تاش همی خوار داری و ندهی چیز از تو چه فرزند مهربانت نبرد راست چو چیزی بدست کرد و فرو خورد گر تو بدو بنگری چو شیر بغرد
و قال علیهالسلام: «احذروا صوله الکریم اذا جاع و اللئیم اذا شبع.» یعنی و گفت علیهالسلام که بپرهیزید از سطوت صاحب کرم وجود در وقتی که گرسنه و بیمال شد، زیرا که نداشتن مال سبب شدت شوق کرم کریم است و از سطوت صاحب بخل و خست در وقتی که سیر و با دولت شد، زیرا که دولت لئیم موجب زیادتی لئامت و حرص او است.
اللغه: (الصوله): السطوه القهر الجوله و الحمله فی الحرب، لوم کان دنی الاصل، شحیح النفس مهینا فهو لئیم ج: لئام- المنجد. الاعراب: صوله الکریم منصوب علی الحذف و الیصال توسعا ای من صوله الکریم، اذا جاع، جمله ظریفیه باحذروا و تقید الامر المستفاد منه. المعنی: قد فسر الشرحان قوله: احذروا اصوله الکریم اذا جاع، علی ثورته عند شده الحاجه و الاضطرار او الضیم و الامتهان، قال الشارح المعتزلی: لیس یعنی بالجوع و الشبع ما یتعارفه الناس، و انما المراد، احذروا صوله الکگریم اذا ضیم و امتهن، و تبعه ابنمیثم فقال: و جوعه کنایه عن شده حاجته، و ذلک مستلزم لثوران حمیته. اقول: الشرح الذی علقاها علی الجمله الاولی لا یستقیم لوجهین: 1- ان الصوله عند الاضطرار و الحاجه لیست مقصوره علی الکریم و لا مدحا له، بل الصوله من اللئیم عند مسیس الحاجه و الاضطرار اشد و الیق بالحذر. 2- ان ثوران الحمیه و الغضب عند عدم التفات الناس و طلب امر کبیر کما افاده ابنمیثم لا یناسب مقام الکریم فی نظره (علیه السلام) و لا یتبع عملا للانام بالنسبه الیه، فهل یکلف الناس باشباعه و رفع حاجته، فالمقصود من هذه الحکمه الحذر من اللئیم اذا شبع و حصلت له قدره و سلطه، فتشیر الی المثل السائر: عبد ملک عبدا فاخذ الناس تلدا. و الظاهر ان المراد من الجوع معناه الحقیقی و یشیر الی خصله معروفه عند کرام الابطال فی میادین القتال فی هذه الاعصار و هی: انهم اذا خاضوا حربا هائله احسوا منها باخطر لا یاکلون شیئا حذرا من ان اصیبوا ببطونهم، و یظهر منهم ما یفضحهم و یشینهم، و قد نقل فی ذلک قصه عن بعض ایام صفین فی شان مالک الاشتر رضوان الله علیه حیث افلت من یده … فسئل عن ذلک فاجاب بانی ما اکلت شیئا منذ یومین، فالمقصود الحذر من صوله البطل الکریم فی المعرکه اذا جاع و وطن نفسه علی الموت او الظفر. الترجمه: از حمله کریم در حذر باشید چون گرسنه بجنگ آیند، و از لئیمان بهراسید چون سیر برایند.
از حملهی کریم حذر کن چه گرسنه است ***لیک از لئیم چونکه شود سیر الحذر
و قال علیهالسلام: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) اقول: نسبه الجاحظ الی اردشیر و ابن قتیبه الی کسری، فان فرض صحه قولهما فکسری لم یعبر باللفظ بل بمعناه. و کیف کان فهو نظیر کلامه علیهالسلام الاخر الکریم یلین اذا استعطف و اللئیم یقسو اذا الطف. احذروا صوله الکریم ذا جاع قال الصولی فی ابن الزیات: اسد ضار اذا ما نعته و اب بر اذا ما قدرا یعرف الابعد ان اثری و لا یعرف الادنی اذا ما افتقرا و قال البحتری: اراقب صول الوغد حین یهزه اقتدار وصول الحر حین یضام و قال قرواش بن مقلد الحجازی لله در النائبات فانها صدا اللئام و صیقل الاحرار ما کنت الا زبره فطبعننی سیفا و اطلق صرفهن غراری و کان یحیی البرمکی یقول: مطلک الغریم احسم من مطلک الکریم، لان الغریم لا یسلف الا من فضل و الکریم لایطلب الا من جهد. و اللئیم اذا شبع لیس المراد اختصاص ذمه بحال شبعه، فاللئیم مذموم فی جمیع احواله و فی حال شبعه اسوا، قال مسکین الدارمی: انما الفحش و من یعتاده کغراب السوء ما شاء نعق (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) او حمارالسوء ان اشبعته رمح الناس و ان شاء نهق او غلام السوء ان جوعته سرق الجار و ان یشبع فسق و قال بعضهم لعبد: اشتریک من مولاک؟ قال: لا. قال: ولم؟ قال: لانی ان اشبعت احببت نوما، و ان جعت ابغضت قوما- ای: قیاما-. و فی (الاغانی): اتی عثمان بعبد بنیالحسحاس لیشتریه فاعجب به فقالوا: انه شاعر و ارادوا ان یرغبوه فیه. فقال-: لا حاجه لی به، العبد الشاعر ان شبع تشبب بنساء اهله و ان جاع هجاهم. هذا، و فی (الاغانی) آلی امرو القیس ان لا یتزوج امراه حتی یسالها عن ثمانیه و اربعه و ثنتین، فجعل یخطب النساء فاذا سالهن عن هذا قلن: اربعه عشر، فبینا هو یسیر فی جوف اللیل اذا هو برجل یحمل ابنه صغیره کانها البدر، فاعجبته فقال لها: یا جاریه! ما ثمانیه و اربعه و ثنتان؟ فقالت: اما ثمانیه فاطباء الکلبه، و اما اربعه فاخلاف الناقه، و اما ثنتان فثدیا المراه. فخطبها الی ابیها فزوجه ایاها و شرطت هی علیه ان تساله لیله بنائها عن ثلاث خصال فجعل لها ذلک و علی ان یسوق الیها مائه من الابل و عشره اعبد و عشر و صائف و ثلاثه افراس ففعل ذلک. ثم انه بعث عبدا له الی المراه و اهدی الیها نحیا من سمن و نحیا من عسل و حله من قصب، فنزل العبد ببعض المیاه فنشر الحله و لبسها فتعلقت بشجره فانشقت، و فتح النحیین فطعم اهل الماء منهما فنقصا ثم قدم علی حی المراه و هم خلوف، فسالها عن ابیها و امها و اخیها و دفع الیها هدیتها، فقالت (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) له: اعلم مولاک ان ابیذهب یقرب بعیدا و یبعد قریبا، و ان امی ذهبت تشق النفس نفسین، و ان اخی یرعی الشمس، و ان سماءکم انشقت، و ان وعاءیکم نضبا. فقدم الغلام علی مولاه فاخبره فقال: اما قولها: ذهب ابی یقرب بعیدا و یبعد قریبا فان اباها ذهب یحالف قوما علی قومه، و اما قولها: ذهبت امی تشق النفس نفسین فان امها ذهبت تقبل امراه نفسا، و اما قولها: ان اخی یرعی الشمس فان اخاها فی سرح له یرعاه فهو ینتظر وجوب الشمس لیروح به، و اما قولها: ان سماءکم انشقت فان البرد الذی بعثت به انشق، و اما قولها: ان وعاءیکم نضبا فان النحیین اللذین بعثت بهما نقصا فاصدقنی. فقال: نزلت بماء فسالونی عن نسبی فاخبرتهم انی ابن عمک و نشرت الحله فانشقت و فتحت النحیین و اطعمت منهما اهل الماء فقال: اولی لک. ثم ساق مائه من الابل و خرج نحوها و معه الغلام، فنزلا منزلا فخرج الغلام یسقی الابل فعجز فاعانه امرو القیس فرمی به الغلام فی البئر و ذهب الی المراه بالابل و اخبرهم انه زوجها، فقالت: و الله ما ادری اهو ام لا ولکن انحروا له جزورا و اطعموه من کرشها و ذنبها، ففعلوا فقالت: اسقوه لبنا خازرا- و هو الحامض- فسقوه فشرب، فقالت: افرشوا له عند الفرث و الدم ففرشوا له فنام، فلما اصبحت ارسلت الیه انی ارید ان اسالک، فقال: سلی عما شئت. فقالت: مم تختلج شفتاک؟ قال: لتقبیلی ایاک. قالت: فمم تختلج کشحاک؟ قال: لا لتزامی ایاک. قالت: فمم یختلج فخذاک؟ قال: لتوریکی ایاک. قالت: علیکم العبد فشدوا ایدیکم به. ففعلوا. قال: و مر قوم فاستخرجوا امرا القیس من البئر، فرجع الی حیه فاستاق (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) مائه من الابل و اقبل الی امراته، فقیل لها قد جاء زوجک، قالت ما ادری ولکن انحروا له جزورا و اطعموه من کرشها و ذنبها، فلما اتوه بذلک قال: و این الکبد و السنام و الملحاء فابی ان یاکل، فقالت: اسقوه لبنا خازرا فابی ان یشربه و قال: فاین الصریف والرثیئه، فقالت: افرشوا له عند الفرث و الد م فابی ان ینام و قال: افرشوا لی فوق التلعه الحمراء و اضربوا علیها خباء، ثم ارسلت الیه هلم شریطتی علیک فی المسائل الثلاث، فارسل الیها ان سلی عما شئت، فقالت: مم یختلج شفتاک؟ قال: لشربی المشعشعات. قالت: فکشحاک؟ قال: للبسی الحبرات. قالت: ففخذاک؟ قال: لرکضی المطهمات. قالت: هذا زوجی لعمری فعلیکم به و اقتلوا العبد.
تتمثل کرامه الکریم فی تواضعه للفقراء اذا استغنی، و تیهه علی الاغنیاء اذا افتقر، و فی تحمله الکلمه الموجعه من اهل الضعف و القله و صفحه عند المقدره، و فی ثورته و غضبه حین تمس کرامته من قریب او بعید، لانها لقلبه الشد الجروح ایلاما. اما اللئیم فعلی العکس.. اذا استغنی بطر و طغی، و ربما ترفع عن رد السلام الواجب علی الفقراء، و اذا افتقر ذل و وهن.. و لا یبالی بما یقال له و لا بما یفعل به (من یهن یسهل الهوان علیه ما لجرح بمیت ایلام).
امام علیهالسلام (درباره جوانمرد و ناکس) فرموده است: بپرهیزید از حمله کردن کریم و جوانمرد هنگامی که گرسنه شود (نیازمند گردد، چون در این حال بیاعتنائی مردم خشمش را بر انگیخته خود را به خطر میاندازد تا بر ایشان مسلط شده انتفام بکشد) و بپرهیزید از حمله لئیم و ناکس هنگامی که سیر شود (توانگر گردد، چون توانگری او را به آرزویش کامیاب ساخته به مقتضی طبعش به زیردستان آزار میرساند).
خدا میگوید بشر ضعیف خلق شده، ظرفیت ندارد، شخص نیرومند موقعی که قدرتش از دست رفت به فریاد میآید و ناله میکند و تا آخرین نفس برای اعاده موقعیت خود میکوشد، اما فرومایه وقتی به قدرت ریسد دست به ایجاد ناراحتی، حقکشی و ظلم به بیچارگان میزند، به همین جهت صلاح خیلی از درماندگان این است که به همان حال باقی باشند چون ظرفیت ندارند، غالب بدمستیها، عربده زدنها، تجاوز به ناموسها آدمکشیها و … در مناطقی صورت میگیرد که فقیرند، با یک شکم سیر جنجال برپا میکنند ابوطیب شاعر میگوید: اذا انت اکرمت الکریم ملکته و ان انت اکرمت الئیم تمردا موقعی که به جوانمرد لطف کردی نوکرت میشود و اگر به فرومایه احترام کردی یاغی میشود. علم هم نعمت خداست و لطف او که وقتی بدست نااهل (بلعم باعورا) افتاد به فکر خیانت به موسی فرورفت و از نظر خدا مقامش از سگ هم فروترآمد.
و قال علیهالسلام: (احذروا صوله الکریم) ای هجومه، و ثوران غضبه (اذا جاع) ای اذا احتاج، فان کریم النفس، لا یتذلل، و لا یخنع، و انما یصول لاخذ حقه (و اللئیم اذا شبع) فان لئیم النفس یطغی اذا رآه استغنی.
اللغه: احذروا: خافوا، و تنبهوا مع اخذ الحیطه. الصوله: السطوه. اللئیم: الدنییء الاصل، المهین. شبع: امتلا من الطعام و هنا کنایه عن الغنی. الشرح: حذر علیهالسلام من رجلین: 1- من الکریم اذا جاع فان شریف النفس کبیر الهمه اذا مسته الحاجه و مر فی ضیق و ازمه شدیده لم تطق نفسه ذلک بل بادر الی الانتقام و اخذ الحق بالقوه و انعدمت الرحمه فی نفسه لمن کان السبب فی ذلک او یرید ان یقف فی وجهه لتحقیق مقاصده و رفع الحاجه عنه. 2- و اللئیم اذا شبع: لان مستحدث النعمه من ضعته یتکبر و یتجبر من حیث انه یعیش عقده النقص التی کانت فیه فهذا النقص الذی کان فیه یحرک فیه الحس للانتقام من الضعفاء و الفقراء و یتحول الی جبار عنید …
«حذر کنید از حمله شخص بزرگوار هنگامی که گرسنه شود و از فرو مایه و زبون چون سیر شود.»
منظور از گرسنگی و سیری آنچه میان مردم معمول است، نیست، بلکه منظور این است که از حمله شخص گرامی هنگامی که ستم بر او شود و خوار گردد، پرهیز کنید و از حمله فرو مایه به هنگامی که توانگر گردد. نظیر و مناسب با معنی اول این سخن شاعر است که می گوید: «آزاده زیر ستم و زبونی شکیبایی نمی ورزد و همانا خر شکیبایی می کند.» و نظیر و مناسب معنی دوم، این شعر ابو الطیب متنبّی است که می گوید: «هر گاه بزرگوار را گرامی داری، او را مالک شده ای و اگر فرو مایه را گرامی داری سرکشی می کند.»
و قال علیهالسلام
احْذَرُوا صَوْلَةَ الْکَرِیمِ إِذَا جَاعَ،وَ اللَّئِیمِ إِذَا شَبِعَ .
امام علیه السلام فرمود:
بترسید از حمله افراد با شخصیت به هنگام نیاز و گرسنگی،
و از حمله افراد پست به هنگام سیری! ( . سند گفتار حکیمانه: دانشمند معروف آمدی در غررالحکم این کلام حکیمانه را با تفاوتی نقل کرده که نشان میدهد از جای دیگری گرفته و همچنین ابن ابیالحدید در الحکم المنثورة آن را با تفاوتی نقل کرده و آن نیز نشان میدهد که منبع ابن ابیالحدید غیر از نهجالبلاغه بود.هرچند نویسنده کتاب مصادر نهجالبلاغه بعد از ذکر کلام این دو نفر میگوید:مرحوم سیّد رضی روایتش موثقتر و آشناییاش به لحن کلام جدش بیشتر است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 48). در کتاب تمام نهج البلاغه این جمله حکمتآمیز در خطبه«الوسیله»که در نهج البلاغه نیامده ذکر شده است.(تمام نهج البلاغه،ص 166). )
حملههای خطرناک
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیزش به یکی از تفاوتهای میان افراد با شخصیت و بزرگوار و افراد پست و بیارزش اشاره میکند و میفرماید:«بترسید از حمله افراد با شخصیت به هنگام نیاز و گرسنگی و از حمله افراد پست به هنگام سیری»؛ (احْذَرُوا صَوْلَةَ الْکَرِیمِ إِذَا جَاعَ،وَ اللَّئِیمِ إِذَا شَبِعَ) .
در اینکه منظور از گرسنگی و سیری در این عبارت حکیمانه معنای کنایی آن مراد است یا معنای حقیقی در میان مفسران نهجالبلاغه گفت و گو است؛جمعی گرسنگی را کنایه از هرگونه نیاز و یا تحت فشار و ظلم واقع شدن دانستهاند بدین ترتیب معنای جمله چنین میشود:افراد بزرگوار و با شخصیت تنها هنگامی دست به حمله میزنند که به آنها ستم شود و یا نیاز مبرم برای ادامه حیات پیدا کنند که در این صورت برای گرفتن حق خود و دفاع در مقابل ظالمان غیرت آنها به جوش میآید و حمله جانانهای میکنند؛ولی لئیمان هنگامی که به نوایی برسند و بر مراد خویش سوار گردند طغیان میکنند و افراد بیگناه را مورد حمله قرار میدهند همچون حیوانات درندهای که پس از سیری،مست میشوند.
در حالی که بعضی دیگر معتقدند«جُوع»در اینجا به همان معنای حقیقی یعنی گرسنگی است و«شَبَع»به معنای سیری است و آن را اشاره به این نکته میدانند که افراد شجاع و با شخصیت پیش از رفتن به میدان نبرد کمتر غذا میخوردند مبادا ضربهای بر شکم آنها وارد شود و غذا بیرون ریزد و موجب سرافکندگی آنان شود؛ولی لئیمان چنین نیستند و در هر حال تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
شاعر عرب میگوید: لا یَصْبِرُ الْحُرُّ تَحْتَ ضَیْمٍ وَ إنَّما یَصْبِرُ الْحِمارُ
آزادمرد در زیر ستم صبر نمیکند.این الاغ است که صبر میکند!
شاعر دیگری نیز میگوید:
إذا أنْتَ أکْرَمتَ الکَریمَ مَلَکَتَهُ وَ إنْ أنْتَ أکْرَمتَ اللَئیمَ تَمَرَّدَا
اگر شخص کریم را اکرام و احترام کنی مالک او میشوی ولی اگر لئیم را اکرام کنی (بیشتر) سرپیچی میکند. ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 179. )
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Beware of the might of a noble person when he is hungry and of an ignoble one when his belly is full.”{The person who feels ashamed and repentant after committing a sin and offers repentance before Allāh remains safe from the penalty of that sin and deserves the reward of repentance. But the person who, having done a virtuous deed, begins to feel his “superiority” over others and becomes proud of his virtues thinks that he has no apprehension whatever. Thus, he destroys his virtue and remains deprived of the reward of that virtuous deed. Obviously, whoever has erased the shame of his sin by repentance will be better than one who ruins his action by being proud of it without having repented. ?The meaning is that a man of prestige and esteem never tolerates humiliation or disgrace. If his honor is assailed, he will leap like a hungry lion and break away the shackles of humiliation. If a low and narrow minded person is raised in status above what he deserves, he will not be able to contain himself but, regarding himself very high, he will assail the status of others.}
وَ قَالَ علیه السلام قُلُوبُ الرّجَالِ وَحشِیّةٌ فَمَن تَأَلّفَهَا أَقبَلَت عَلَیهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: دلهای مردم گریزان است، به کسی روی آورند که خوشرویی کند .
دلهای مردان رمنده است، هر که آن را به خود خو داد، روی بدو نهاد.
و فرمود دلهای مردان رمنده است بحسب فطرت پس هر که بدست آورد محبت آنها را رو آورند بر او
و فرمود (علیه السلام): دلهای مردان رمنده است، هر که آنها را به دست آورد، به او روی نهند.
و آن حضرت فرمود:دلهای مردمان وحشی است،هر کس به آنها الفت جوید به او روی آورند .
شروح:
و قوله قلوب الرجال وحشیه ای هی بمنزله حیوان البر یتوحش من الناس و یستبعد فمن تالفها انست علیه، ای من طلب الفتها احبته، یقال: تالفته و الفته کما یقال: اولته و تاولته، و یقال: تالفته علی الاسلام، و منه المولفه قلوبهم و قوله لایلاف قریش.
(دلهای مردم رمنده است، هر کس آنها را به دست آورد به وی رو میآورند). امام (علیه السلام) وحشت را در اینجا اصل قرار داده است، بدان جهت که انس و الفت امری اکتسابی است، وحشت آن نامانوسی و بیگانگی است که در خور آشنایی و انس و الفت است. معنای عبارت روشن است.
وَ قَالَ علیه السلام قُلُوبُ الرِّجَالِ وَحْشِیَّةٌ فَمَنْ تَأَلَّفَهَا أَقْبَلَتْ عَلَیْهِ .
هذا مثل قولهم من لان استمال و من قسا نفر و ما استعبد الحر بمثل الإحسان إلیه و قال الشاعر و إنی لوحشی إذا ما زجرتنی و إنی إذا ألفتنی لألوف.
فأما قول عمارة بن عقیل تبحثتم سخطی فکدر بحثکم
فیکاد یخالف قول أمیر المؤمنین علیه السلام فی الأصل لأن أمیر المؤمنین علیه السلام جعل أصل طبیعة القلوب التوحش و إنما تستمال لأمر خارج ( الکامل للمبرد 1:29. ) و هو التألف و الإحسان و عمارة جعل أصل طبیعة النفس الصفو و السلامة و إنما تتکدر و تجمح لأمر خارج ( الکامل للمبرد 1:29. ) و هو الإساءة و الإیحاش
(و قال علیهالسلام: قلوب الرجال وحشیه) دلهای مردمان، رمنده است به حسب فطرت و تحقیق این در خطب سابقه، سمت ذکر یافت.(فمن تالفها) پس کسی که به دست آورد به الفت و محبت، آن دلها را (اقبلت علیه) رو آورند بر او به معونت و نصرت
دلهای مردمان وحشی است و رمنده هر که آنها را تالف کند. یعنی به الفت رام گرداند رو به سوی او آوردند.
و قال علیهالسلام: «قلوب الرجال وحشیه، فمن تالفها اقبلت علیه.» یعنی و گفت علیهالسلام که دلهای مردان وحشی باشد، انس با کسی نگیرند، پس کسی که الفت گرفت با آنها به احسان و محبت کردن به آنها، روآورند بر آن کس.
اللغه: (الوحش) الوحوش و هی حیوان البر، الواحد وحشی- صحاح. المعنی: المعروف المتسالم علیه ان الانسان مدنی بالطبع و میال الی الاجتماع و الانس، و الاکثر علی ان انسان علی وزن فعلان و ماخوذ من انس و الانسی ضد الوحشی، فلو شرح کلامه علی وجه العموم کان المقصود ان قلوب الناس وحشیه بناء علی ان ذکر الرجال فی المقام من باب التغلیب کما فی الشرحین قال ابنمیثم: جعل الوحشه هنا اصلیه، و قال المعتزلی بعد نقل شعر عماره بن عقیل و هی:
و ما النفس الا نطفه بقراره*** اذا لم تکدر کان صفوا غدیرها
فیکاد یخالف قول امیرالمومنین (علیه السلام) فی الاصل، لان امیرالمومنن (علیه السلام) جعل اصل طبیعه القلوب التوحش، و انما تستمال لامر خارج- انتهی. اقول: جعل التوحش اصلا فی الانسان مشکل لانه مخالف لکونه مدنی بالطبع، و لما یشاهد من استیناس الاطفال بمجرد التلاقی بعضهم مع بعض فالظاهر ان المقصود من الرجال العظماء من الناس بحمل الالف و اللام علی العهد الخارجی فتدبر. الترجمه: دل مردان رمنده است، هر کس آنها را رام کند بوی گرایند.
دل مردان رمنده چون آهو است ***هر که رامش کند جهان با اوست
و قال علیهالسلام: اقول: فی (کامل ابن الاثیر) فی حروب عبد المومن المغربی مع عرب کانت هناک فی سنه (548): ثم جهز عبد المومن من الموحدین ما یزید علی ثلاثین الف فارس- و کان العرب اضعافهم- فاستجرهم الموحدون و تبعهم العرب الی ان وصلوا الی ارض شطیف، فحمل علیهم عسکر عبد المومن و العرب علی غیر اهبه، و التقی الجمعان و اقتتلوا اشد قتال، فانجلت المعرکه عن انهزام العرب و نصره الموحدین، و ترک العرب جمیع ما لهم من اهل و ولد و اثاث و نعم، فاخذ الموحدون جمیع ذلک، فقسم عبد المومن جمیع الاموال علی عسکره و ترک النساء و الاولاد تحت الاحتیاط، و وکل بهم من الخدم الخصیان من یخدمهم و یقوم بحوائجهم و امر بصیانتهم، فلما وصلوا معه الی مراکش انزلهم فی المساکن الفسیحه و اجری لهم النفقات الواسعه، و امر ابنه محمدا ان یکاتب امراء العرب و یعلمهم ان نساءهم و اولادهم تحت الحفظ و الصیانه و انه قد بذل لهم الامان و الکرامه. فلما وصل الکتاب الی العرب سارعوا الی المسیر الی مراکش، فاعطاهم عبد المومن نساءهم و اموالهم و احسن الیهم و اعظاهم اموالا جزیله، فاسترق قلوبهم بذلک و اقاموا عنده و کان بهم حفیا، و استعان بهم علی ولایه ابنه محمد للعهد (الفصل الخامس و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی القلوب) علی ما سنذکره فی سنه (551). و قال ابن ابیالحدید: من لان استمال، و من قسا نفر، و ما استعبد الانسان بمثل الاحسان الیه. و قال الشاعر: و انی لوحشی اذا ما زجرتنی و انی اذا الفتنی لالوف و اما قول عماره بن عقیل: تبحثتم سخطی فکدر بحثکم نخیله نفس کان صفوا ضمیرها و لم یلبث التخشین نفسا کریمه علی قومها ان یستمر مریرها و ما النفس الا نطفه بقراره اذا لم تکدر کان صفوا غدیرها فیکاد یخالف قوله علیهالسلام، لانه علیهالسلام جعل اصل طبیعه القلوب التوحش و انما تستمال لامر من خارج و هو التالف و الاحسان، و عماره جعل اصل طبیعه النفس الصفو و السلامه و انما تتکدر لامر خارج. قلت: ما قاله (ابن ابیالحدید) من مخالفه شعر عماره لکلامه علیهالسلام خلاف الصواب، فان شعر عماره فی مقام، و کلام امیرالمومنین فی مقام آخر، فامیرالمومنین یقول: القلوب متوحشه ممن لاتعرفه و لایوصل نفعا الیها، و من تالفها بالمعروف و بذل المال او حسن الفعال و المقال، اقبلت علیه. و اما عماره فیقول: السخط یحتاج الی سبب و الاصل فی النفوس عدم السخط و العداوه. و کلاهما صحیحان، فکل شیء یحتاج الی سبب، فالموده تحتاج الی سبب کما ان العداوه تحتاج الی سبب، و شعره الاول تضمن المعنیین.
و مثله الحکمه الاتیه: (التودد نصف العقل). و قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): (تحبب الی الناس یحبوک.. ثلاث یصفین ود المرء لاخیه: یلقاه بالبشر، و یوسع له فی المجلس، و یدعوه باحب الاسماء الیه) شریطه ان لا یکون ذلک نفاقا.
امام علیهالسلام (در سفارش دلها) فرموده است: دلهای مردم رمنده است (با هم آشنائی ندارند) پس هر که آنها را (با همراهی و نیکی و دوستی) به دست آورد به او رومیآورند.
غالب مردم در اثر ناراحتیهای گوناگون انزواطلب هستند و سعی میکنند در حد نیاز رفیق انتخاب کنند، کسانی که اجتماعی باشند و با اخلاق خوش با مردم مواجه شوند در اجتماع خیلی زود نفوذ میکنند همان راهی که پیامبران میپیمودند و نسبت به زیردستان و جامعه مهربان بودند.
و قال علیهالسلام: (قلوب الرجال وحشیه) ای کالوحش یتنفر من الانسان (فمن تالفها) بان هی اسباب التالف من الاحسان و البشاشه، و ما اشبه (اقبلت علیه) و تصادقت معه، و من لم یتالفها بقیت متنفره منه.
الشرح: الاصل فی القلوب انها بعیده عن بعضها فمن لا تعرفه لا تالفه و لا تانس به و تری بینک و بینه حواجز کثیره و لکن تقبل النفوس علی بعضها و تلتقی فیما بینها و تستانس اذا وجدت ما یجمعها و یوحدها سواء کان بالکلمه و الطیبه و الحدیث الطریف و البسمه المفرحه و المعامله الحسنه، و الاعانه و بمثل هذه الامور تقبل النفوس علی بعضها و ترتاح …
«دل مردمان رمنده است، هر کس به آن الفت بخشید به او رو می آورد.»
و قال علیهالسلام
قُلُوبُ الرِّجَالِ وَحْشِیَّةٌ،فَمَنْ تَأَلَّفَهَا أَقْبَلَتْ عَلَیْهِ .
امام علیه السلام فرمود:
دلهای انسانها وحشی و رمنده است،هرکس با آنها انس گیرد
رو به سوی او میکنند! ( . سند گفتار حکیمانه: این کلام حکمتآمیز را زمخشری (متوفای 538) در جزء اول ربیع الابرار و طرطوشی (متوفای 520) در کتاب سراج الملوک آوردهاند و بعید به نظر میآید که آنها از نهج البلاغه سیّد رضی گرفته باشند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 48).در کتاب تمام نهجالبلاغه این جمله را جزء خطبهای دانسته است که امام آداب دین و دنیا را به اصحابش فرمود.(تمام نهجالبلاغه،ص 717).)
راه تسخیر دلها
امام در این کلام حکمتآمیز درس مهمی برای صید دلها و جلب و جذب دوستان میدهد.میفرماید:«دلهای انسانها وحشی و رمنده است هرکس با آنها انس گیرد رو به سوی او میکنند»؛ (قُلُوبُ الرِّجَالِ وَحْشِیَّةٌ،فَمَنْ تَأَلَّفَهَا أَقْبَلَتْ عَلَیْهِ) .
اشاره به اینکه انسان،نسبت به کسانی که نمیشناسد نوعی احساس بیگانگی میکند؛ولی اگر طرف مقابل از طریق محبت وارد شود در برابر او رام میشود.به گفته بعضی از شارحان نهجالبلاغه این مطلب برای انسانی که تازه در شهر یا در محلهای وارد میشود و سکنا گزیند کاملاً محسوس است او حتی از همسایگان نزدیکش فاصله میگیرد اما اگر چند بار با او سلام و علیک کنند و به دیدارش بروند و هدیهای برایش بفرستند رابطه دوستی آنها مستحکم میشود.
آنچه بعضی پنداشتهاند که این کلام حکمتآمیز با اصل مدنیّ بالتبع بودن انسان سازگار نیست اشتباه بزرگی است.درست که انسان ذاتاً روح اجتماعی دارد و نمیتواند تنها زندگی کند و تمام پیشرفتها و موفقیتها بشر در سایه همین روح اجتماعی است؛ولی این بدان معنا نیست که در برابر هر فرد ناشناختهای اظهار محبت و دوستی کند و با او الفت بگیرد؛الفت گرفتن احتیاج به مقدمات دارد همانگونه که عداوت و دشمنی نیز مقدماتی میخواهد و نظر امام علیه السلام به این حقیقت است که در روایات دیگری نیز وارد شده و در گفتار معروف:
«الْإنْسانُ عَبیدُ الْإحْسانِ؛ انسان بنده احسان است»منعکس است.
شاعر عرب نیز میگوید: وَ إنّی لَوَحْشِیٌّ إذا ما زَجَرْتَنی وَ إنّی إذا ألَّفْتَنی لَاَلُوفٌ
هنگامی که از من دوری کنی من از تو رمیده میشوم ولی هنگامی که از در الفت در آیی با تو الفت میگیرم.
اینکه در بعضی از شروح به واسطه حل نشدن مشکل«مدنیٌّ بالطبع»بودن انسان یا وحشی بودن قلوب این تفسیر را پذیرفتهاند که منظور از«رجال»همه انسانها نیستند بلکه افراد بزرگ و قدرتمندِ اجتماعاند،تفسیر نادرستی به نظر میرسد،زیرا ظاهر عبارت اشاره به همه یا اغلب انسانهاست نه گروه اندکی.
شاهد این سخن حدیثی است که از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
«ثَلَاثٌ یُصْفِینَ وُدَّ الْمَرْءِ لِأَخِیهِ الْمُسْلِمِ یَلْقَاهُ بِالْبُشْرِ إِذَا لَقِیَهُ وَ یُوَسِّعُ لَهُ فِی الْمَجْلِسِ إِذَا جَلَسَ إِلَیْهِ وَ یَدْعُوهُ بِأَحَبِّ الْأَسْمَاءِ إِلَیْهِ؛ سه چیز است که محبت انسان را نسبت به برادر دینیاش صفا میبخشد با چهره گشاده با او روبرو شود و در مجلس جای مناسب به او دهد و او را به محبوبترین نامهایش صدا بزند». ( .کافی،ج 2،ص 643،ح 3. )
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “People's hearts are like wild beasts. If someone tries to tame them, they will pounce back on him.”{This statement confirms the theory that by nature, human hearts love wildness and that the feeling of love and affection in them is an acquired attribute. Consequently, when elements and causes of love and affection crop up, they are tamed. But when these elements disappear, or when the feelings of hatred are created against them, people return to wildness and thereafter return to the path of love and affection but with a great deal of difficulty. Do not tease the heart because it is a wild bird. If once it flies away, it will come down with a great deal of difficulty, if at all.}
وَ قَالَ علیه السلام عَیبُکَ مَستُورٌ مَا أَسعَدَکَ جَدّکَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: عیب تو تا آن گاه که روزگار با تو هماهنگ باشد، پنهان است .
عیب تو نهان است چندان که ستاره بختت تابان است.
و فرمود عیب تو پوشیده است ما دام که یاری میکند نیکوئی بخت تو
و فرمود (علیه السلام): عیب تو پوشیده است تا بخت مساعد توست.
و آن حضرت فرمود:عیبت پوشیده است تا وقتی که دولت و نعمت تو را مساعدت کند .
شروح:
و قوله عیبک مستور ما اسعدک جدک ای ما دمت غنیا لا تظهر معایبک عند الناس، و الفقیر منتهک السر عندهم. و الجد: البخت.
مستور ما اسعدک جدک، ای ما دمت غنیا محفوظا حلیف بخت بحیث لا یطعن احد فیک، و لا یثیر دفاعین عوارک فاذا زلت بک قدم صرت مرمی لملاوم، هکذا آداب الناس.
(عیب تو از دید مردم پنهان است، تا وقتی که نیک بختی یار تو است). سعاده الجد، یعنی خوشبختی و فراهم آمدن اسباب مصلحت دربارهی انسان، و از جملهی مصالح آدمی پوشیده ماندن عیبها و پستیهای اوست، و دوام پوشیده ماندن آنها وابسته به دوام اسباب و وسایل مصلحت است.
وَ قَالَ علیه السلام عَیْبُکَ مَسْتُورٌ مَا أَسْعَدَکَ جَدُّکَ .
قد قال الناس فی الجد فأکثروا و إلی الآن لم یتحقق معناه و من کلام بعضهم إذا أقبل البخت باضت الدجاجة علی الوتد و إذا أدبر البخت أسعر الهاون فی الشمس.
و من کلام الحکماء إن السعادة لتلحظ الحجر فیدعی ربا.
و قال أبو حیان نوادر ابن الجصاص الدالة علی تغفله و بلهه کثیرة جدا قد صنف فیها الکتب من جملتها أنه سمع إنسانا ینشد نسیبا فیه ذکر هند فأنکر ذلک و قال لا تذکروا حماة النبی صلی الله علیه و آله إلا بخیر و أشیاء عجیبة أظرف من هذا و کانت سعادته تضرب بها الأمثال و کثرة أمواله التی لم یجتمع لقارون مثلها قال أبو حیان فکان الناس یعجبون من ذلک حتی أن جماعة من شیوخ بغداد کانوا یقولون إن ابن الجصاص أعقل الناس و أحزم الناس و أنه هو الذی ألحم الحال بین المعتضد و بین خمارویه بن أحمد بن طولون و سفر بینهما سفارة عجیبة و بلغ من الجهتین أحسن مبلغ و خطب قطر الندی بنت خمارویه للمعتضد و جهزها من مصر علی أجمل وجه و أعلی ترتیب و لکنه کان یقصد أن یتغافل و یتجاهل و یظهر البله و النقص یستبقی بذلک ماله و یحرس به نعمته و یدفع عنه عین الکمال و حسد الأعداء.
قال أبو حیان قلت لأبی غسان البصری أظن ما قاله هؤلاء صحیحا فإن المعتضد مع حزمه و عقله و کماله و إصابة رأیه ما اختاره للسفارة و الصلح إلا و المرجو منه فیما یأتیه و یستقبله من أیامه نظیر ما قد شوهد منه فیما مضی من زمانه و هل کان یجوز أن یصلح أمر قد تفاقم فساده و تعاظم و اشتد برسالة أحمق و سفارة أخرق فقال أبو غسان إن الجد ینسخ حال الأخرق و یستر عیب الأحمق و یذب عن عرض المتلطخ و یقرب الصواب بمنطقه و الصحة برأیه و النجاح بسعیه و الجد یستخدم العقلاء لصاحبه و یستعمل آراءهم و أفکارهم فی مطالبه و ابن الجصاص علی ما قیل و روی و حدث و حکی و لکن جده کفاه غائلة الحمق و حماه عواقب الخرق و لو عرفت خبط العاقل و تعسفه و سوء تأتیه و انقطاعه إذا فارقه الجد لعلمت أن الجاهل قد یصیب بجهله ما لا یصیب العالم بعلمه مع حرمانه.
قال أبو حیان فقلت له فما الجد و ما هذا المعنی الذی علقت علیه هذه الأحکام ( د:«الأحوال». ) کلها فقال لیس لی عنه عبارة معینة و لکن لی به علم شاف استفدته بالاعتبار و التجربة و السماع العریض من الصغیر و الکبیر و لهذا ( ا:«و قد سمع». ) سمع من امرأة من الأعراب ترقص ابنا لها فتقول له رزقک الله جدا یخدمک علیه ذوو العقول و لا رزقک عقلا تخدم به ذوی الجدود
(و قال علیهالسلام: عیبک مستور) عیب تو پوشیده شده است (ما اسعدک جدک) مادام که یاری میکند تو را نیکویی بخت تو و توافق اسباب مطالح زیرا که غنا و توانگری و موافقت اسباب دنیوی میپوشاند عیبها را و لهذا عیوب ملوک و اکابر، مذکور نمیشود واگرچه کثیر باشد و کبیر. و چون آنها مفقود شدند، عیوب از پرده خفا رخ نمودند و صاحب خود را هدف تیر طعن و ملامت ساختند
عیب تو پنهان است مادام که مساعدت کند تو را بخت و دولت و ناز و نعمت چنانچه فرمود چون شخص توانگر شود عیوب او را بر دیگران بندند، و چون فقیر گردد عیوب دیگران را بر او نهند. و این دو بیت در (دیوان) در این باب است یغطی عیوب المرء کثره ماله فصدق فیما قال و هو کذوب و یزری بعقل المرء قله ماله فحمقه الاقوام و هو لبیب
و قال علیهالسلام: «عیبک مستور، ما اسعدک جدک.» یعنی و گفت علیهالسلام که عیب تو پنهان است از نظرها مادامی که نیکبخت دارد تو را حظ و نصیب دولت دنیای تو، یعنی مادامی که دولت دنیا با تو است.
اللغه: (اسعده) الله جعله سعیدا (الجد) الحظ- المنجد. الاعراب: لفظه ما، اسمیه ظرف زمان مبهم مضاف الی جمله اسعد جدک. المعنی: المقصود هو الحث علی معالجه العیوب و عدم الاغترار بالاخفاء و الستر من الناس، فانه اذا ارتکب الانسان ما کان عیبا و منقصه فلا یقدر علی ستره الا من طریق الحظ و البخت الذی لیس باختیاره. الترجمه: عیبت نهان است تا بختت جنبان است.
عیب نهان است به یاری بخت ***چون ثمر کرمزده بر درخت
و قال علیهالسلام: اقول: فی (الصحاح) الجد الحظ و البخت، و فی الدعاء و لاینفع ذا الجد منک الجد ای: لاینفع ذا الغنی عندک غناء، و منک ای عندک، و قوله تعالی (تعالی جد ربنا) ای عظمته، و قیل غناه. و فی اخبارنا ان الجن قالوا ذلک الکلام جهاله. فحکاه تعالی عنهم فلابد انهم ارادوا بالجد الحظ و البخت، و تعالی ربنا عن الجد بمعنی قالوا. (الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) و مما قیل فی الجد: و مالب اللبیب بغیر حظ باغنی فی المعیشه من فتیل رایت الحظ یستر کل عیب و هیهات الحظوظ من العقول قلت: و فی المصراع الاخیر قلب، و الاصل و هیهات العقول من الحظوظ. ایضا: ان المقادیر اذا ساعدت الحقت العاجز بالحازم ایضا: و اذا جددت فکل شیء نافع و اذا حددت فکل شیء ضائر ایضا: الا فاخش ما یرجی وجدک هابط و لاتخش ما یخشی وجدک رافع فلا نافع الامع النحس ضائر و لا ضائرالا مع السعد نافع و قال ابن ابیالحدید: اکثر الناس فی الجد والی الان لم یتحقق معناه، و من کلام بعضهم اذا اقبل البخت باضت الدجاجه علی الوتد و اذا ادبر البخت انشغر الهاون فی الشمس. و من کلام الحکماء: ان السعاده لتلحظ الحجر فیدع
ی ربا. و قال ابو حیان: نوادر ابن الجصاص الداله علی تغفله و بلهه کثیره جدا، قد صنف فیها الکتب، و من جملتها انه سمع انسانا ینشد نسیبا فیه ذکر هند فقال: لاتذکروا حماه النبی الا بخیر. و اشیاء عجیبه اظرف من هذا، و کانت (الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) سعادته تضرب بها الامثال و کثره امواله التی لم یجمع لقارون مثلها، فکان الناس یعجبون من ذلک، حتی ان جماعه من شیوخ بغداد کانوا یقولون ان ابن الجصاص اعقل الناس و احزمهم، و انه هو الذی الحم الحال بین المعتضد و بین خمارویه بن احمد بن طولون و سفر بینهما سفاره عجیبه و بلغ من الجهتین احسن مبلغ، خطب قطر الندی بنت خمارویه للمعتضد و جهزها من مصر علی اجمل وجه و اعلی ترتیب، ولکنه کان یقصد ان یتغافل و یتجاهل و یظهر البله و النقص یستبقی بذلک ماله و یحرس به نعمته و یدفع عنه عین الکمال و حسد الاعیان، فقلت لابیغسان البصری: اظن ما قاله هولاء صحیحا، فان المعتضد مع حزمه و عقله و کماله و اصابه رایه ما اختاره للسفاره و الصلح الا و المرجو منه فیما یاتیه و یستقبله من ایامه نظیر ما قد شوهد منه فیما مضی من زمانه، و هل کان یجوز ان یصلح امرا قد تفاقم فساده برساله احمق و سفاره اخرق. فقال ابوغسان: ان الجد ینسلخ حال الاخرق و یستر عیب الاحمق و یذب عن عرض الملطخ و یقرب الصواب: بمنطقه و الصحه برایه و النجاح بسعیه، و الجد یستخدم العقلاء لصاحبه و یستعمل آراءهم و افکارهم فی مطالبه، و ان ابن الجصاص علی ما قیل و حکی ولکن جده کفاه غائله الحمق، و لو عرفت خبط العاقل اذا فارقه الجد لعلمت ان الجد قد یصیب بجهله ما لایصیب العالم بعلمه مع حرمانه. فقلت له: فما الجد؟ فقال: لیس لی عنه عباره معینه ولکن لی به علم شاف و استفدته بالتجربه و السماع العریض من الصغیر و الکبیر، و سمعت امراه من الاعراب ترقص ابنا لها و تقول: رزقک الله جدا یخدمک علیه ذو و العقول، و لا رزقک عقلا تخدم به ذوی الجدود.
المراد بالجد هنا الغنی و اقبال الدنیا، و هی تستر العیوب و تغفر الذنوب عند ابنائها حیث ینظرون الی الاشیاء من خلالها لا من خلال العقل، فمن کان فی یده شیء منها ستر عن اعینهم هذره و جهله، و جبنه و بخله، و ربما راوا الجهل منه عقلا، و الضعف حلما، و الهذر بلاغه. و تقدم مع الشرح قول الامام فی الحکمه 8: اذا اقبلت الدنیا علی احد اعارته محاسن غیره.
… ما اسعدک جدک: الجد بالفتح الحظ ای ما دامت الدنیا مقبله علیک
امام علیهالسلام (درباره کسی که دنیا به او رو آورد) فرموده است: عیب تو (از دیدهها) پنهان است مادامی که نصیب و بهرهات تو را نیکبخت دارد (دنیا با تو همراه باشد. و از این رو زشتیهای پادشاهان و بزرگان اگر چه بسیار باشد گفته نمیشود تا نابود شوند یا دنیا از آنها رو برگرداند).
خدا میفرماید: (روزگار، قدرت، ثروت در دست این و آن در گردش است،) هر روز در دست کسی به عاریه است، چند صباحی که روزگار به نفعت بود عیب هایت پوشیده میماند ولی وقتی چرخ برگشت، عیبها آشکار میگردد. بنابراین دانا کسی است که به هنگام قدرت به فکر روز بدختی هم باشد.
و قال علیهالسلام: (عیبک مستور) لدی الناس لا یعرفونه و لا یظهرونه (ما اسعدک جدک) ای حظک فما دام حظ الانسان مخالف له، لا یذکر بعیب، اما اذا خالفه حظه، فان عیوبه تذکر بالالسنه، و تشهر عند الناس.
اللغه: اسعده الله: جعله سعیدا. الجد: الحظ. الشرح: ما دام حظک سعیدا و ایامک مقبله و دنیاک غنیه فانت فی مامن من اظهار عیوبک … انها ستبقی مستوره بل ربما تتحول العیوب الی محاسن عند بعض الناس کما لو سکت صاحب الحظ عن عی قالوا: لحکمه سکت و ان بخل بشیء قالوا: اقتصد و اراد تعلیم الناس و ان اسرف فی شیء قالوا: کرم وجود. و اما اذا عثر الزمان فسقط الحظ فی الطریق عندها تکون الطامه الکبری فتتحول الحسنات سیئات و الاعمال الطیبه الی قبائح و معایب.
«تا هنگامی که بخت تو را یاری کند عیب تو پوشیده خواهد بود.»
در باره بخت و اقبال مردم بسیار سخن گفته اند و تا کنون در باره معنی آن تحقیق نشده است، یکی از مردم گفته است چون بخت روی آورد، ماکیان روی میخ تخم می نهند و چون بخت برگردد هاون سنگی در آفتاب می ترکد، و از سخن حکیمان است که بخت سنگی را چنان در بر می گیرد که او را پروردگار می خوانند.
ابو حیان می گوید: کارهای شگفت انگیزی که از ابن جصاص سر زده و نشانه کودنی و نابخردی اوست، بسیار زیاد است به گونه ای که در آن باره کتابهایی تصنیف شده است. از جمله آنکه شنید کسی غزل عاشقانه ای می خواند که در آن نام هند آمده بود، آن را کاری بسیار زشت دانست و گفت: خویشاوندان پیامبر را جز به نیکی یاد مکنید. چیزهای ظریف تر از این هم از او نقل شده است، در عین حال بخت و سعادت او هم ضرب المثل بود و اموال او چنان بود که برای قارون هم آن اندازه گرد نیامده بود.
ابو حیان می گوید: مردم از این موضوع شگفت می کردند و چنان شده بود که گروهی از کامل مردان بغداد می گفتند: ابن جصاص دور اندیش تر و عاقل تر مردم است، و همو بود که توانست کدورت میان معتضد و خمارویه بن احمد بن طولون را بر طرف سازد و عهده دار سفارت میان آن دو گردید و به طرز بسیار پسندیده ای توفیق یافت و از قطر الندی دختر خمارویه برای معتضد خواستگاری کرد و او را از مصر به بهترین ترتیب و صورت به بغداد گسیل کرد. ولی ابن جصاص تظاهر به نادانی و غفلت و بلاهت و کم عقلی می کرد تا بدان وسیله اموال و نعمت خویش را پاسداری کند و چشم تنگ نظران و رشک دشمنان را از خویش دفع کند.
ابو حیان می گوید: به ابو غسان بصری گفتم چنین گمان می کنم که آنچه کامل مردان بغداد می گویند درست است زیرا معتضد عباسی با حزم و عقل و کمال و درست اندیشی خود، در غیر آن صورت او را برای سفارت و مذاکره در باره صلح
انتخاب نمی کرد و معلوم است که نسبت به کارهای آینده او اعتماد داشته است و لا بد از گذشته او هم کارهای بزرگ مشاهده شده است و گرنه مگر ممکن است کاری که به تباهی کشیده و سخت دشوار شده است با فرستادن شخصی کودن و سفارت مردی بیخرد به اصلاح انجامد ابو غسان گفت: به هر حال بخت و اقبال، احوال نابخرد را دگرگون می کند و عیب احمق را پوشیده می دارد و از آبروی سفله و نادان دفاع می کند. به زبان او سخن درست و به فکر او رأی روشن القاء می کند و کوشش او را نتیجه بخش قرار می دهد و بخت و اقبال چنان است که عاقلان را به استخدام در می آورد و کسی که نیکبخت است و اقبال یار اوست همه آراء و افکار عاقلان و دانشمندان را در بر آوردن مطالب خود به کار می گیرد. ابن جصاص هم همان گونه بوده است که گفته اند و حکایت شده است، ولی بخت و اقبال او حماقت و آثار نابخردی او را کفایت کرده است، و اگر بدانی که چگونه خردمند بی اقبال گرفتار سختی و اشتباه و محروم بودن می شود، خواهی دانست که شخص نادان خوش اقبال به چیزهایی می رسد که عالم در پناه علم خود به آن نمی رسد.
ابو حیان می گوید: به ابو غسان بصری گفتم: این بخت و اقبال چیست که همه این احکام بر آن وابسته است گفت: عبارتی که بتوانم آن را بیان کنم ندارم ولی از راه اعتبار و تجربه و شنیدن از کوچک و بزرگ به آن علم کافی دارم، و به همین سبب از زنی از اعراب شنیده شد که چون پسرک خویش را می گرداند، برایش چنین سخن می گفت: خداوند به تو بخت و اقبالی ارزانی فرماید که خردمندان در پناه آن خدمتکار تو باشند نه اینکه عقلی دهد که بدان وسیله خدمتکار نیک بختان باشی.
و قال علیهالسلام
عَیْبُکَ مَسْتُورٌ مَا أَسْعَدَکَ جَدُّکَ .
امام علیه السلام فرمود:
عیب تو (از چشمها) پنهان است تا وقتی دنیا به تو اقبال دارد!
(همین که دنیا پشت کند عیوب تو آشکار میشود). (. سند گفتار حکیمانه: تنها منبعی که نویسنده کتاب مصادر برای این جمله حکیمانه امام به جز نهجالبلاغه ذکر کرده ربیع الابرار دانشمند معروف اهل سنت زمخشری است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 48). در کتاب تمام نهجالبلاغه این جمله حکیمانه در لابهلای خطبه وسیله ذکر شده است (این خطبه در نهجالبلاغه نیامده است و در کتاب تمام از جلد هشتم کافی نقل شده در حالی که با مراجعه به کافی روشن میشود که این جمله در آنجا نیست،هرچند جملههای بعد از آن ذکر شده است و معلوم نیست کتاب تمام نهجالبلاغه آن را از کجا آورده است).(تمام نهجالبلاغه،ص 166). جمله حکیمانه پیش گفته علاوه بر کتاب ربیع الابرار زمخشری در کتب دیگری از دانشمندان هم عصر زمخشری یا بعد از او نیز آمده است. )
عیوب پنهان
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش اشاره به نکته مهمی کرده میفرماید:«عیب تو (از چشمها) پنهان است تا وقتی دنیا به تو اقبال دارد» (عَیْبُکَ مَسْتُورٌ مَا أَسْعَدَکَ جَدُّکَ) .
«جَدّ»در لغت معانی زیادی دارد از جمله:عظمت،که آیه شریفه «أَنَّهُ تَعالی جَدُّ رَبِّنا» به آن ناظر است و به معنای بهره،نصیب،نعمت و بخت.در جمله بالا اشاره به همان بهره و نصیب دنیوی است که گاهی از آن به بخت و شانس تعبیر میشود.
امام در واقع در این عبارت کوتاه به چند نکته اشاره فرموده است:
نخست هنگامی که دنیا به کسی اقبال کند تمام عیوب او را به فراموشی میسپارند،بلکه گاهی عیب را حُسن معرفی میکنند و به عکس،هنگامی که دنیا به کسی پشت کند صفات برجسته او را نادیده میگیرند،بلکه گاهی عیب میشمرند و این اشتباه بزرگی است که بسیاری از مردم گرفتار آناند.
دیگر اینکه انسان باید تنها نگاه به سخنان مردم نکند و بکوشند عیوب خویش را که از چشم آنها به سبب اقبال دنیا پنهان شده،دریابد و نیز محاسن و صفات نیک خود را که به دلیل پشت کردن دنیا به او در نظر مردم ناچیز شمرده میشود کم نشمرد.
دیگر اینکه از زوال نعمتها نگران نشود شاید خداوند میخواهد بدین وسیله عیوب او را روشن سازد تا برای برطرف کردن آن بکوشد که این خود نعمتی از سوی پروردگار محسوب میشود.
این گفتار حکیمانه امام پیام دیگری نیز دارد و آن اینکه به هنگام اقبال دنیا به انسان،مغرور نشود و خود را بریء از عیوب نداند،چرا که مردم عیوب او را نادیده میگیرند و ای بسا از وی چنان تمجید کنند که سبب غرور او گردد.
شبیه این گفتار سخن حکیمانهای است که در حکمت نهم آمده بود که امام فرموده بود:
(إِذَا أَقْبَلَتِ الدُّنْیَا عَلَی أَحَدٍ أَعَارَتْهُ مَحَاسِنَ غَیْرِهِ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحَاسِنَ نَفْسِهِ؛ هنگامی که دنیا به کسی روی آورد نیکیهای دیگران را به او عاریت میدهد و هنگامی که دنیا به کسی پشت کند نیکیهای خودش را نیز از او سلب مینماید).
در زبان عرب-و احتمالاً زبانهای دیگر-نیز ضربالمثلهای جالبی در این زمینه آمده است از جمله در یک ضرب المثل عربی میخوانیم:«إذا أقْبَلَ الْبَخْتُ لَباضَتِ الدُّجاجَةُ عَلَی الوَتَد،وَ إذا أدْبَرَ الْبَخْتُ أسْعَرَ الْهاوَنُ فِی الشَّمْسِ؛هنگامی که دنیا به انسان اقبال کند مرغ روی نوک میخ تخم میگذارد و هنگامی که دنیا به انسان پشت کند هاون در برابر آفتاب آتش میگیرد». ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 181.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “So long as your status is good, your defects will remain covered.”
وَ قَالَ علیه السلام أَولَی النّاسِ بِالعَفوِ أَقدَرُهُم عَلَی العُقُوبَةِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: سزاوارترین مردم به عفو کردن، تواناترینشان به هنگام کیفر دادن است .
سزاوارتر مردم به بخشودن، تواناترشان است به کیفر نمودن.
و فرمود سزاوارترین مردمان بعفو کردن قادرترین ایشانست بر عقوبت
و فرمود (علیه السلام): سزاوارترین مردم به عفو تواناترین آنهاست به عقوبت.
و آن حضرت فرمود:سزاوارترین مردم به گذشت،تواناترین آنان به مجازات است .
شروح:
(شایستهترین فرد به گذشت و بخشش، تواناترین مردم به مجازات و کیفر دادن است). چون فضیلت بخشش در عرف مردم شامل کسی است که قادر بر مجازات است، اما مجازات نمیکند، و چون عفو و قدرت از دو مقولهی اشد و اضعفند، ناگزیر اولویت عفو، تابع اولویت و اشدیت قدرت است، یعنی هر کس تواناتر بر کیفر کردن و کیفر نکردن باشد، سزاوارتر به بخشندگی خواهد بود.
وَ قَالَ علیه السلام أَوْلَی النَّاسِ بِالْعَفْوِ أَقْدَرُهُمْ عَلَی الْعُقُوبَةِ .
قد تقدم لنا قول مقنع فی العفو و الحلم.
و قال الأحنف ما شیء أشد اتصالا بشیء من الحلم بالعز.
و قالت الحکماء ینبغی للإنسان إذا عاقب من یستحق العقوبة ألا یکون سبعا فی انتقامه و ألا یعاقب حتی یزول سلطان غضبه لئلا یقدم علی ما لا یجوز و لذلک جرت سنة السلطان بحبس المجرم حتی ینظر فی جرمه و یعید النظر فیه.
و أتی الإسکندر بمذنب فصفح عنه فقال له بعض جلسائه لو کنت إیاک أیها الملک لقتلته قال فإذا لم تکن إیای و لا کنت إیاک لم یقتل.
و انتهی إلیه أن بعض أصحابه یعیبه فقیل له أیها الملک لو نهکته عقوبة فقال یکون حینئذ أبسط لسانا و عذرا فی اجتنابی.
و قالت الحکماء أیضا لذة العفو أطیب من لذة التشفی و الانتقام لأن لذة العفو یشفعها حمید العاقبة و لذة الانتقام یلحقها ألم الندم و قالوا العقوبة ألأم حالات ذی القدرة و أدناها و هی طرف من الجزع و من رضی ألا یکون بینه و بین الظالم إلا ستر رقیق فلینتصف
(و قال علیهالسلام: اولی الناس بالعفو) سزاوارترین مردمان به عفو کردن (اقدرهم علی العقوبه) قادرترین ایشان است به عقوبت نمودن زیرا که عفو، صادق نمیآید مگر با قدرت بر عقوبت، پس تواناتر اولی است که مسمی باشد به آن صفت
اولیترین مردمان بعفو قادرترین ایشان بر عقوبت است. هم به حکم مروت و جوانمردی و هم به حکم شکر نعمت حضرت باری.
و قال علیهالسلام: «اولی الناس بالعفو اقدرهم علی العقوبه.» یعنی و گفت علیهالسلام که سزاوارترین مردمان به گذشت کردن از عقوبات تواناترین ایشان است بر عقوبت.
المعنی: حث کل القادرین علی الانتقام و العقوبه من المعتدین، علی العفو و الصفح عن المذنبین فی کل مورد یلیق به، للعفو موارد لا یتعداها، و مواقع لا یتجاوزها فالعفو فی الحقوق الخاصه بالمقتدر، فاذا کان هناک حقوق تتعلق بالله کالحدود المقرره لارتکاب بعض المعاصی او بالناس فلا مورد للعفو و انما یستحق العفو من تادب بما حل علیه من النکال و الاسر و ظهر عنه آثار الندم و الانابه، و اما المصر علی الخلاف الذی یرجع الی ذنبه بعدالعفو فلا یستحقه، و جعل (اولی الناس بالعفو اقدرهم علی العقوبه) لان العفو مع کمال القدره ادل علی صفه الرافه، و آثر فی توبه المذنب و رجوعه الی الحق. الترجمه: سزاوارتر بگذشت، تواناتر بر عقوبت است.
هر کسی باشد تواناتر به کیفر از گناه*** عفو از او شایستهتر بر مذنبان روسیاه
و قال علیهالسلام: فی (العیون): قال رجل لبعض الامراء: اسالک بالذی انت بین یدیه اذل (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) منی بین یدیک، و هو علی عقابک اقدر منک علی عقابی، الا نظرت فی امری نظر من برئی احب الیه من سقمی و براءتی احب الیه من جرمی. و امر عبدالملک بقتل رجل فقال له: انک اعز ما تکون احوج ما تکون الی الله تعالی، فاعف عنی له فانک به تعان و الیه تعود. فخلی سبیله. و قالوا: وقف رجل جنی جنایه بین یدی المامون، فقال له: و الله لاقتلنک. فقال الرجل: تان علی فان الرفق نصف العفو. قال: و کیف و قد حفت؟ فقال: ت لان تلقی الله حانثا خیر من ان تلقاه قاتلا. فخلی سبیله.
تقدم مثله مرارا، آخرها فی الحکمه 10: اذا قدرت علی عدوک فاجعل العفو شکرا للقدره علیه. و لا جدید عندنا نضیفه و نعطفه علی ما قلناه هناک.
امام علیهالسلام (درباره عفو) فرموده است: سزاوارترین مردم به عفو و بخشودن تواناترین ایشان است به کیفر رساندن (زیرا عفو فرع بر قدرت است، پس ناتوانان را عفوی نیست).
عفو از دیگران در موردی است که به حقوق شخصی تجاوز شده است اما آنگاه که به حق عموم تجاوز شده عفو معنی ندارد. بدون تردید عفو از اشتباه نابخردان آنان را جسور میگرداند و آنگاه که خواستیم انتقام بگیریم باید توجه داشته باشیم که غضب آلوده نباشیم، زیرا در چنین مواردی عملی انجام میدهیم که پشیمان میگردیم. در هر صورت لذت عفو از لذت انتقام بیشتر است، زیرا لذت عفو پایانش خوب است و عواقب سوء ندارد ولی لذت انتقام دنبالش ناراحتی و پشیمانی است، زیرا بسیاری از اوقات کسی که مورد انتقام قرار گرفته باز به فکر تلافی میافتد، لذا خدای مهربان آن همه سفارش درباره عفو کرده است تا آنجا که آنرا از انفاق در راه خدا بالاتر برده است.
و قال علیهالسلام: (اولی الناس بالعفو اقدرهم علی العقوبه) ای اکثرهم قدره علی ان یعاقب، و ذلک لان القدره نعمه من الله سبحانه و شکرها العفو عن عباده، و العفو فضیله، فاذا تفضل الله علی الانسان، یلزم ان یتفضل هو علی الناس.
الشرح: اقدر الناس علی العقوبه و اقواهم علیها اولی الناس بالعفو و الصفح و ذلک لان عظیم قدرته مع عفوه یدل علی رحمته و کمال رافته و هذا من الشکر لتلک النعمه التی هی القدره، هذا اذا کان العفو یرد الجانی و یودبه و یصلحه و ایضا اذا کان فی الامور الشخصیه التی لیست من قبیل الحدود و الحقوق الالهیه التی لا یجوز العفو عنها.
«سزاوارترین مردم به عفو کردن، تواناترین ایشان بر عقوبت است.»
در مورد عفو و بردباری سخنان مفصل و کافی بیان داشته ایم. احنف گفته است: هیچ چیز به چیزی پیوسته تر از بردباری به عزت نیست.
حکیمان گفته اند: برای آدمی شایسته است که چون کسی را که مستحق عقوبت است عقوبت می کند، در انتقام گرفتن همچون جانور درنده نباشد و نباید تا شدت خشم او تسکین نیافته است، عقوبت کند که مبادا مرتکب کاری شود که روا نیست و بدین سبب است که سنت پادشاه بر این قرار گرفته است که نخست گنهکار را زندانی کند تا بر گناه او بنگرد و دقت کند. گنهکاری را به حضور اسکندر آوردند، از گناهش درگذشت، یکی از همنشینان گفت: پادشاها اگر من به جای تو بودم او را می کشتم. اسکندر گفت: اینک که تو به جای من نیستی و من به جای تو نیستم، او کشته نخواهد شد.
به اسکندر خبر رسید که یکی از یارانش بر او عیب می گیرد. به اسکندر گفته شد: پادشاها اگر صلاح دانی باید او را به سختی عقوبت کنی. گفت: در آن صورت برای اجتناب از من زبان گسترده تر و دارای عذر بیشتر خواهد بود.
و حکیمان همچنین گفته اند: خوشی عفو گواراتر از خوشی انتقام است، که همراه خوشی عفو، عاقبت پسندیده هم هست و حال آنکه خوشی انتقام را درد پشیمانی همراه است. و هم گفته اند پست تر و فرومایه تر حالت قدرتمند، عقوبت کردن است که در واقع نموداری از بی تابی است، و هر کس خشنود باشد که میان او و ستمگر فقط پرده نازکی وجود داشته باشد، باید که داد دهد.
و قال علیهالسلام
أَوْلَی النَّاسِ بِالْعَفْوِ أَقْدَرُهُمْ عَلَی الْعُقُوبَةِ .
امام علیه السلام فرمود:
شایستهترین مردم به عفو،قادرترین آنها به مجازات است. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب نهایة الادب این جمله حکمتآمیز به همین صورت آمده است؛ولی بعد از آن حکمت یازدهم را که قبلا گذشت با تفاوتی نقل میکند و از مجموع آن چنین برداشت میشود که دسترسی به منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه داشته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 48). )
رابطه عفو و قدرت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود،همان مطلبی را که در حکمت یازدهم آمده بود به شکل دیگر بیان میکند و میفرماید:«شایستهترین مردم به عفو، قادرترین آنها به مجازات است»؛ (أَوْلَی النَّاسِ بِالْعَفْوِ أَقْدَرُهُمْ عَلَی الْعُقُوبَةِ) .
میدانیم یکی از عوامل ادامه نزاعها و درگیریها که گاه در میان دو قبیله یا فرزندان یک خانواده دهها سال ادامه پیدا میکند،روح انتقام جویی و عدم گذشت است که هرچه جلوتر میرود مانند سیلاب شدیدتر میشود در حالی که اگر در همان مراحل آغازین یکی از دو طرف بزرگواری و گذشت کند نزاع برای همیشه پایان مییابد.
به علاوه،عفو و گذشت،شخص خطاکار را به تجدید نظر در کار خود و جبران خطا وا میدارد که برکات آن بر کسی پوشیده نیست.
مطالعه تاریخ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امیر مؤمنان و سایر امامان علیهم السلام معصوم نشان میدهد که آنها با استفاده از این روش،دشمنان سرسخت را به زانو در آوردند و یا آنها را به دوستان فداکار بدل کردند.
عفو و گذشت عجیب پیامبر در داستان فتح مکه و عفو امیر مؤمنان بعد از پیروزی در جنگ جمل و عفو امام حسن مجتبی در برابر آن مرد شامی و همچنین سایر مواردی که در تاریخ زندگی آن بزرگواران ثبت شده نمونههای روشنی از این معناست.
اما اینکه میفرماید:شایسته ترین مردم به عفو قادرترین آنها بر مجازات است به دلیل این است که هر چه قدرت بر مجازات بیشتر باشد عفو و گذشت اهمیت بیشتری پیدا میکند و هیچ کس نمیتواند بگوید این عفو بر اثر ضعف و ناتوانی از مجازات بوده است.
جالب این است که در قرآن مجید آنجا که عفو از قاتل عمد را مطرح میکند با تعبیر به«برادر»از او یاد مینماید؛ ««فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ»؛ پس اگر کسی از سوی برادر (دینی) خود چیزی به او بخشیده شود (و حکم قصاص او تبدیل به خونبها گردد) باید از راه پسندیده پیروی کند».
در کتاب کنز العمال این حدیث کوتاه و پر معنا از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده:
«تَعافُوا تَسْقُط الضَغائِنُ بَیْنَکُم؛ یکدیگر را عفو کنید تا دشمنیها در میان شما از میان برود». ( .کنز العمال مطابق نقل میزان الحکمه،ماده«عفو». )
در حدیث دیگری از امام صادق میخوانیم:
«إنّا أهْلُ بَیْتٍ مُرَّوتُنَا الْعَفْوُ عَمَّنْ ظَلَمَنا؛ ما خاندانی هستیم که شخصیت ما ایجاب میکند کسی را که ستمی در حق ما روا داشته عفو کنیم.
در حالات امام علی بن الحسین زین العابدین علیهما السلام میخوانیم که هشام بن اسماعیل (والی مدینه از طرف عبد الملک بن مروان) آن حضرت را زیاد آزار میداد ولی هنگامی که«ولید بن عبد الملک»بر سر کار آمد (بر اثر شکایات زیاد مردم) او را عزل کرد و دستور داد او را در برابر مردم حاضر کنند که هر کس از او ستمی دیده انتقام گیرد.او میگفت:من بیش از همه از علی بن الحسین بیم دارم (زیرا بیش از همه به او آزار رساندم) امام با یارانش از آنجا میگذشت،به آنها سفارش فرموده بود که حتی یک کلمه به او بدگویی نکنند.هنگامی که امام ازآنجا گذشت«هشام»صدا زد:
«اللّهُ أعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالاتِهِ؛ خدا آگاهتر است که نبوت (و امامت) را در کدام خاندان قرار دهد». ( .بحارالانوار،ج 46،ص 94.)
آیات و روایات اسلامی درباره اهمیت عفو بسیار زیاد است.این سخن را با حدیث دیگری از پیغمبر اکرم پایان میدهیم.
«عَلَیْکُم بِالْعَفْوُ فَإنَّ الْعَفْوَ لا یَزیدُ الْعَبْدَ إلاّ عِزّاً فَتَعافُوا یُعِزَّکُمُ اللّهُ؛ بر شما باید به عفو و بخشش،زیرا چیزی جز عزت به انسان نمیافزاید،عفو کنید تا خداوند شما را عزت دهد». ( .کافی،ج 2،ص 108. )
بدیهی است-همانگونه که قبلاً نیز اشاره شده-دستور عفو شامل کسانی نمیشود که از عفو و گذشت سوء استفاده کرده و بر جسارت خود میافزایند.
آنها را جز کیفر و عقوبت اصلاح نمیکند.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The most capable of pardoning is one who is the ablest to punish.”
وَ قَالَ علیه السلام السّخَاءُ مَا کَانَ ابتِدَاءً فَأَمّا مَا کَانَ عَن مَسأَلَةٍ فَحَیَاءٌ وَ تَذَمّمٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: سخاوت آن است که تو آغاز کنی، زیرا آنچه با درخواست داده میشود یا از روی شرم و یا از بیم شنیدن سخن ناپسند است .
سخاوت بی خواستن بخشیدن است، و آنچه به خواهش بخشند یا از شرم است و یا از بیم سخن زشت شنیدن.!
و فرمود سخاوت آنست که باشد در ابتدا بی سابقه ریا و سمعه پس آن سخا که باشد از سؤال پس آن شرمندگیست و ننگ داشتن
و فرمود (علیه السلام): سخاوت هنگامی است که بخشش بدون سؤال بود و پس از سؤال یا از شرم است و یا از بیم بدگویی مردم.
و آن حضرت فرمود:سخاوت آن است که بی درخواست باشد،ولی آنچه را به درخواست بخشند به خاطر حیا و برای رهایی از بدگویی است .
شروح:
التذمم: التحرز من الذم.
تدمم: خودداری از نکوهش سخاء: ملکه بذل مال به کسی که مستحق است به مقداری که شایسته است، آن هم بدون مقدمه و از روی میل قلبی و با رعایت برابری به کسی که نیازمند آن است. (سخاوت و بخشندگی آن است که بی درخواست انجام گیرد، زیرا آنچه به خاطر درخواست باشد، از روی شرم و فرار از نکوهش است). با این تعریف روشن شد، آنچه که از روی درخواست، بخشش شود، سخاوت نیست و امام (علیه السلام) برای اثبات این مطلب دو دلیل ذکر کرده است: 1- شرم از درخواست کننده و یا از مردم، شخص را به بخشش وامیدارد. 2- رهایی از نکوهش درخواست کننده، که سماجت میکند و او را بخیل میخواند و نظیر اینها.
وَ قَالَ علیه السلام السَّخَاءُ مَا کَانَ ابْتِدَاءً فَإِذَا کَانَ عَنْ مَسْأَلَةٍ فَحَیَاءٌ وَ تَذَمُّمٌ .
یعجبنی فی هذا المعنی قول ابن حیوس إنی دعوت ندی الکرام فلم یجب
و قال آخر ما اعتاض باذل وجهه بسؤاله
(و قال علیهالسلام: السخاء ما کان ابتداء) سخاوت- که ملکه احسان است و بذل به مستحقان- آن است که باشد ابتدای سوال از مردمان. چه آن خالص است از سمعه و ریا و غیر آن (فاما ما کان عن مساله) پس اما آن سخا که باشد از سوال سائلان و خضوع فقیران (فحیاء و تذمم) پس آن شرمندگی است و ننگ داشتن از الحاح ایشان و مذمت مردمان است
بخشش آن است که ابتدا باشد و اما آن عطا که بعد از سوال بود آن از روی حیا و بیم معیوب و مذموم شدن باشد.
و قال علیهالسلام: «السخاء ما کان ابتداء، فاما ما کان عن مساله فحیاء و تذمم.» یعنی و گفت علیهالسلام که سخاوت آن بخششی است که باشد پیش از سوال سائل و اما بخششی که باشد بعد از سوال سائل، پس آن شرم کردن از سائل است و استنکاف از ملامت مردم است، نه سخاوت.
اللغه: (السخاء): السخاوه: الجود، (تذمم) منه: استکف و استحیا- المنجد. الاعراب: السخاء مبتدا و ما موصوله و ضمیر کان اسم و رابطه، و ابتداء خبر کان من باب المبالغه و من قبیل زید عدل، و یمکن اعتبار کان تامه فیکون ابتداء حالا عن ضمیره ای السخاء ما وجد مبتدا به، و ما فی الجمله الثانیه موصوله و مبتداء، و حیاء خبره زید فیه الفاء باعتبار ان المبتداء موصول. المعنی: حقیقه الجود و السخاء بذل بلا عوض و لا ریاء، فاذا کان للمبذول عوض و لو حکما لا یسمی سخاء و جودا، فاذا سبقه السئوال یصیر عوضا عنه و ثمنا لما بذله السائل من وجهه و عرضه طی سئواله، او عوضا عما یطرء علی رد السائل من الذم و المنقصه. و اذا النوال الی السئوال قرنته رجح السئوال و خف کل نوال الترجمه: بخشش آن است که که آغاز شود، و آنچه به دنبال خواهش است شرم و آبرو نگهداریست.
بخشش آنست که بی گفت و تقاضا باشد ***ور نه خود در عوض عرض تمنا باشد
و قال علیهالسلام: فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام قال: بعث امیرالمومنین علیهالسلام الی رجل یرجو نوافله و لا یساله بخمسه اوساق تمر. فقال له علیهالسام رجل: و الله ما سالک فلان و لقد کان یجزیه من الخمسه اوساق وسق واحد. فقال امیر المومنین علیهالسلام: لا کثر الله فی المومنین ضربک، اعطی انا و تبخل انت! اذا انا لم اعط الذی یرجونی الا من بعد المساله فلم اعطه ثمن ما اخذت منه، و ذلک لانی عرضته ان یبذل لی وجهه الذی یعفره فی التراب لربی و ربه عند تعبده له و طلب حوائجه الیه، فمن فعل هذا باخیه المسلم و قد عرف انه موضع لصلته و معروفه فلم یصدق الله تعالی دعاءه له فی قوله: اللهم اغفر للمومنین و المومنات، فاذا دعا لهم بالمغفره فقد طلب لهم الجنه فما انصف من فعل هذا بالقول و لم یحققه بالفعل. و قال الاحنف: اذا لم اصل مجتدی حتی ینتح جبینه عرقا کما ینتح الحمیت فو الله ما وصلته- و الحمیت الزق الذی لا شعر فیه. و فی (تاریخ بغداد): لما خرج عبدالله بن طاهر الی المغرب کان معه (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) کاتبه احمد بن نهیک، فلما نزل دمشق اهدیت الی احمد هدایا کثیره فی طریقه و بدمشق و کان یثبت کل ما یهدی الیه فی قرطاس و یدفعه الی خازن له، فلما نزل عبدالله بن طاهر دمشق امر احمد ان یعود علیه بعمل کان امره ان یعمله، فامر احمد خازنه ان یخرج الیه قرطاسا فیه العمل الذی امر باخراجه و یضعه فی المحراب بین یدیه لئلا ینساه وقت رکوبه فی السحر، فغلط الخازن فاخرج الیه القرطاس الذی فیه ثبت ما اهدی الیه فوضعه فی المحراب، فلما صلی احمد الفجر اخذ القرطاس و وضعه فی خفه، فلما دخل علی عبدالله ساله عما امره به، فاخرج الدرج من خفه فدفعه الیه، فقراه عبدالله من اوله الی آخره و تامله ثم ادرجه و دفعه الی احمد و قال له: لیس هذا الذی اردت. فلما نظر احمد فیه اسقط فی یدیه، فلما انصرف الی مضربه وجه الیه عبدالله یعلمه انی قد وقفت علی ما فی القرطاس فوجدته سبعین الف دینار، و اعلم انک لزمتک موونه عظیمه فی خروجک و معک زوار و غیرهم، و انک تحتاج الی برهم و لیس مقدار ما صار الیک یفیء بموونتک، و قد وجهت الیک بمائه الف دینار لتصرفها فی الوجوه التی قلت.
التذمم: الفرار من الذم، و التاثم: الفرار من الاثم: و التحرج: الفرار من الحرج ای الشده و الضیق، و المعنی ان العطاء من غیر سوال کرم و سخاء بالطبع، و هو عن مساله تکلف و تطبع لسبب او لاخر. و فی راینا ان کل عطاء یسد الحاجه و الاعسار فهو خیر عند الله طبعا کمان ام تطبعا.
… مساله فحیاء و تذمم: التذمم الفرار من الذم کالتاثم و التحرج
امام علیهالسلام (در معنی جود) فرموده است: جود و بخشش (همراهی کردن به آنکه سزاوار است) آن است که بیدرخواست باشد، و اما آنچه از روی درخواستست شرمندگی و رهیدن از سرزنش است (از خواهنده یا از مردم).
سخاوت از علامتهای نیکوکاران است. این عده خود باید نیازمندیها را درک کنند و به آنها کمک نمایند تا پاداش سخاوت را دریابند بهمین جهت خدای مهربان پیروان اسلام را به سخاوت و ترک بخل دعوت کرده و از بخل مذمت نموده است.
و قال علیهالسلام: (السخاء ما کان ابتدائا) بان تعطی الشیء بدون ان یطلب منک (فاما) الاعطاء من (ما کان عن بعد مساله) ای بعد السئوال (فحیاء) من الرد (و تذمم) ای فرار من الذم، اذا لم تعط، لا انه سخاء.
اللغه: السخاء: الجود. التذمم: الاستنکاف و الاستحیاء. الشرح: السخاء هو الکرم و الجود و لا یکون الا اذا ابتدا به الانسان من تلقاء نفسه و بادر الی العطاء بدون جزاء و اما اذا کان العطاء عن مساله تقدمت و ید امتدت و ماء وجه بذله صاحبه فی الطلب فهذا لیس سخاء بل قد یکون عن حیاء و خجل من رد السائل او خوفا من ذمه فیکون عندئذ له مقابل فیتعری عن صفه الجود و الکرم و السخاء …
«سخاوت آن است که در آغاز - بدون خواهش- باشد و آن گاه که در پی خواهش باشد، شرمندگی یا از بیم نکوهش است.»
و قال علیهالسلام
السَّخَاءُ مَا کَانَ ابْتِدَاءً،فَأَمَّا مَا کَانَ عَنْ مَسْأَلَةٍ فَحَیَاءٌ وَ تَذَمُّمٌ .
امام علیه السلام فرمود:
سخاوت آن است که ابتدایی (و بدون درخواست) باشد،اما آنچه در برابر تقاضا داده میشود یا از روی«حیا»است و یا برای فرار از«مذمّت». ( . سند گفتار حکیمانه: صاحب مصادر نهجالبلاغه میگوید:در تاریخ ابن عساکر این چنین آمده است:به امام عرض کردند:«ما السخاء؟؛سخاوت چیست؟»در پاسخ فرمود:«ما کانَ عَنْهُ إبْتِداءً وَ أمّا ما کانَ عَنْ مَسْألَةٍ فَحَیاءٌ وَتَکرُّمٌ»این سخن را سیوطی در تاریخ الخلفاء از ابن عساکر نقل کرده است.این تفاوت تعبیر با آنچه در نهجالبلاغه آمده نشان میدهد که ابن عساکر منبعی غیر از نهجالبلاغه در اختیار داشته است.همچنین این کلام حکمتآمیز در کتاب أدب الدین و الدنیا مارودی و در کتاب روض الاخیار با تفاوتی که نشان دهنده تعدد منبع است ذکر شده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 49).)
سخاوت واقعی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته دقیق و آموزندهای اشاره کرده، میفرماید:«سخاوت آن است که ابتدایی (و بدون درخواست) باشد؛اما آنچه در برابر تقاضا داده میشود یا از روی حیاست و یا برای فرار از مذمّت»؛ (السَّخَاءُ مَا کَانَ ابْتِدَاءً،فَأَمَّا مَا کَانَ عَنْ مَسْأَلَةٍ فَحَیَاءٌ وَ تَذَمُّمٌ) .
سخاوت را اینگونه تفسیر کردهاند:حالت و فضیلتی درونی است که انسان را به بذل مال به مستحقان و نیازمندان بدون عوض وا میدارد.
بر این اساس اگر کسی درخواستی کند و از آبروی خود به وسیله درخواست مایه بگذارد،آنچه سخاوتمندانه میبخشد در واقع عوض آبروی اوست و به راحتی نمیتوان نام آن را سخاوت گذاشت و نیز بخشش که پس از درخواست صورت میگیرد ممکن است بدین سبب باشد که اگر بخشش نکند،درخواست کننده و یا مردمی که از آن آگاهی مییابند او را نکوهش و مذمت کنند،بنابراین بخشش در برابر نجات از مذمت مردم واقع شده است و بدون عوض نیست و به تعبیر عموم مردم برای رودربایستی است.بنابراین سخاوت خالص و حقیقی آن است که انسان پس از آگاهی بر نیازمندی افراد آبرومند،در حل مشکل آنها به صورت پنهانی بکوشد و نیازی به سؤال نباشد.
قرآن مجید در سوره«بقره»هنگامی که سخن از اهمیت انفاق و آثار و برکات آن به میان میآورد بر انفاق به کسانی تأکید میکند که روی سؤال ندارند و به دلیل عفت و مناعت طبع مردم آنها را در زمره اغنیا میدانند،میفرماید: «یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیماهُمْ لا یَسْئَلُونَ النّاسَ إِلْحافاً».
قرآن مجید در سوره«بقره»هنگامی که سخن از اهمیت انفاق و آثار و برکات آن به میان میآورد بر انفاق به کسانی تأکید میکند که روی سؤال ندارند و به دلیل عفت و مناعت طبع مردم آنها را در زمره اغنیا میدانند،میفرماید: «یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیماهُمْ لا یَسْئَلُونَ النّاسَ إِلْحافاً».
درباره اهمیت سخاوت در آیات قرآن و روایات اسلامی بحثهای زیادی آمده است از جمله در حدیثی از پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«السَّخاءُ خُلْقُ اللّهِ الْأعْظَمِ؛ سخاوت صفت بزرگ خداست». ( .کنز العمال،مطابق نقل میزان الحکمه،ماده سخاء. )
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«السَّخَاءُ مِنْ أَخْلَاقِ الْأَنْبِیَاءِ وَ هُوَ عِمَادُ الْإِیمَانِ وَ لَا یَکُونُ مُؤْمِنٌ إِلَّا سَخِیّاً؛ سخاوت از اخلاق پیامبران و ستون ایمان است و هیچ مؤمنی نیست مگر اینکه صاحب سخاوت است». ( .بحارالانوار،ج 68،ص 355،ح 17.)
بیشک،سخاوت هر قدر بیشتر و در مورد مناسبتتر و بدون هیچگونه عوض مادی و معنوی و کاملاً به صورت ابتدایی باشد پرارزشتر است.
این سخن را با حدیثی از کتاب کافی از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم،فرمود:
گروهی از یمن خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند و میان آنها مردی بود در مکالمه با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درشتگو و سرسخت تا آنجا که رسول خدا صلی الله علیه و آله خشمگین شد و از شدت غضب عرق در پیشانی او آشکار گشت و چهره در هم کشید و چشم از او برداشت و به زمین نگاه کرد.جبرئیل نازل شد و عرض کرد:پرورگارت به تو درود میفرستد و میگوید:این مرد سخاوتمندی است که پیوسته اطعام میکند.خشم پیامبر صلی الله علیه و آله فرو نشست سر را بلند کرد و فرمود:اگر جبرئیل از سوی خداوند متعال به من خبر نداده بود که تو مرد سخاوتمندی هستی و پیوسته اطعام طعام میکنی تو را طرد میکردم تا عبرتی برای دیگران باشی.آن مرد گفت:
آیا پروردگار تو سخاوت را دوست دارد؟ پیامبر فرمود:آری.آن مرد شهادتین بر زبان جاری کرد و مسلمان شد و گفت:به خداوندی که تو را به حق مبعوث کرده هرگز کسی را از مالم محروم نساختم. ( .کافی،ج 4،ص 39،ح 5. )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Generosity is that which is by one's own initiative because giving on being asked is either due to one's esteem or to avoid rebuke.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا غِنَی کَالعَقلِ وَ لَا فَقرَ کَالجَهلِ وَ لَا مِیرَاثَ کَالأَدَبِ وَ لَا ظَهِیرَ کَالمُشَاوَرَةِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هیچ ثروتی چون عقل، و هیچ فقری چون نادانی نیست. هیچ ارثی چون ادب «1»، و هیچ پشتیبانی چون مشورت نیست .
هیچ بینیازی چون خرد نیست، و هیچ درویشی چون نادانی و هیچ میراثی چون فرهیخته بودن و هیچ پشتیبان چون مشورت نمودن.
و فرمود نیست هیچ توانگری همچو خرد و نه درویشی همچو نادانی و نه میراثی همچو ادب که رعایت مکارم نفس است و نه یاری دهنده همچو مشورت کردن
و فرمود (علیه السلام): هیچ بی نیازیی چون عقل و هیچ بینوایی چون جهل و هیچ میراثی چون ادب و هیچ پشتیبانی چون رأی زدن با دیگران نباشد.
و آن حضرت فرمود:ثروتی چون عقل،و فقری چون جهل، و میراثی چون ادب،و پشتیبانی همچون مشورت نیست .
شروح:
و روی لا غنی کالعقل ای کاستعمال العقل. و الظهیر: المعین. و الماده: الزیاده المتصله.
الظهیر: المعین.
(توانگریی چون خردمندی، و تنگدستیی همچون نادانی، و میراثی مانند ادب، و پشتوانهای بسان مشورت با دیگران وجود ندارد). 1- هیچ توانگریی مانند خردمندی نیست، چون در سخنان پیش گذشت که آن بینیازترین بینیازی است و هیچ بینیازی چون آن نیست. 2- هیچ تنگدستی چون نادانی نیست و این نیز بدان جهت است که قبلا گذشت که بزرگترین بیچارگی نادانی است مقصود از جهل در این جا چیزی است که مقابل عقل بالملکه است. یعنی حماقت و یا چیزی که ملازم آن است. 3- هیچ میراثی مانند ادب نیست، ادب عبارت است از آراستگی به اخلاق پسندیده، و این از هر ارثیهای- مال و اندوخته- بهتر است. 4- هیچ پشتوانهای همچون مشورت وجود ندارد. نتیجهی مشورت بیشتر وقتها، اندیشهی درست در کار مورد نظر انسان است، و اندیشه درست در تدبیر امور، سودمندتر از قدرت و افراد زیاد است چنان که ابوالطیب میگوید: اندیشه، مقدم بر دلاوری دلیران است … مسلما در میان چیزهایی که انسان برای به دست آوردن مصالح امور از آنها استمداد میکند چیزی بهتر از مشورت وجود ندارد.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ غِنَی کَالْعَقْلِ وَ لاَ فَقْرَ کَالْجَهْلِ وَ لاَ مِیرَاثَ کَالْأَدَبِ وَ لاَ ظَهِیرَ کَالْمُشَاوَرَةِ .
روی أبو العباس فی الکامل عن أبی عبد الله علیه السلام أنه قال خمس من لم یکن فیه لم یکن فیه کثیر مستمتع العقل و الدین و الأدب و الحیاء و حسن الخلق.
و قال أیضا لم یقسم بین الناس شیء أقل من خمس الیقین و القناعة و الصبر و الشکر و الخامسة التی یکمل بها هذا کله العقل.
وعنه علیه السلام أول ما خلق الله العقل قال له أقبل فأقبل ثم قال له أدبر فأدبر فقال ما خلقت خلقا أحب إلی منک لک الثواب و علیک العقاب.
عنه علیه السلام قال قال رسول الله صلی الله علیه و آله إن الله لیبغض الضعیف الذی لا زبر له قال الزبر العقل.
و عنه علیه السلام عن رسول الله صلی الله علیه و آله ما قسم الله للعباد أفضل من العقل فنوم العاقل أفضل من سهر الجاهل و فطر العاقل أفضل من صوم الجاهل و إقامة العاقل أفضل من شخوص الجاهل و ما بعث الله رسولا حتی یستکمل العقل و حتی یکون عقله أفضل من عقول جمیع أمته و ما یضمره فی نفسه أفضل من اجتهاد جمیع المجتهدین و ما أدی العبد فرائض الله تعالی حتی عقل عنه و لا یبلغ جمیع العابدین فی عباداتهم ما یبلغه العاقل و العقلاء هم أولو الألباب الذین قال الله تعالی عنهم وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاّ أُولُوا الْأَلْبابِ .
6- قال أبو العباس و قال رجل من أصحاب أبی عبد الله علیه السلام له و قد سمعه یقول بل یروی ( ا:«و یروی». ) مرفوعا إذا بلغکم عن رجل حسن الحال فانظروا فی حسن عقله فإنما یجازی بعقله یا ابن رسول الله إن لی جارا کثیر الصدقة کثیر الصلاة کثیر الحج لا بأس به فقال کیف عقله فقال لیس له عقل فقال لا یرتفع بذاک منه .
و عنه علیه السلام ما بعث الله نبیا إلا عاقلا و بعض النبیین أرجح من بعض و ما استخلف داود سلیمان علیه السلام حتی اختبر عقله و هو ابن ثلاث عشرة سنة فمکث فی ملکه ثلاثین سنة.
وعنه مرفوعا صدیق کل امرئ عقله و عدوه جهله.
عنه مرفوعا أنا معاشر الأنبیاء نکلم الناس علی قدر عقولهم.
6- قال أبو العباس و سئل أبو عبد الله علیه السلام ما العقل فقال ما عبد به الرحمن و اکتسبت به الجنان .
2- قال و قال أبو عبد الله سئل الحسن بن علی علیه السلام عن العقل فقال التجرع للغصة و مداهنة الأعداء .
قلت هذا کلام الحسن علیه السلام و أنا أقطع بذلک.
قال أبو العباس و قال أبو عبد الله العاقل لا یحدث من یخاف تکذیبه و لا یسأل من یخاف منعه و لا یثق بمن یخاف عذره و لا یرجو من لا یوثق برجائه.
5- قال أبو العباس و روی عن أبی جعفر علیه السلام قال کان موسی علیه السلام یدنی رجلا من بنی إسرائیل لطول سجوده و طول صمته فلا یکاد یذهب إلی موضع إلا و هو معه فبینا هو یوما من الأیام إذ مر علی أرض معشبة تهتز فتأوه الرجل فقال له موسی علی ما ذا تأوهت قال تمنیت أن یکون لربی حمار و أرعاه ( د:«أرعاه». ) هاهنا فأکب موسی طویلا ببصره إلی الأرض اغتماما بما سمع منه فانحط علیه الوحی فقال ما الذی أنکرت من مقالة عبدی إنما آخذ عبادی علی قدر ما آتیتهم .
1- قال أبو العباس و روی عن علی علیه السلام هبط جبرائیل علیه السلام علی آدم علیه السلام بثلاث لیختار منها واحدة و یدع اثنتین و هی العقل و الحیاء و الدین فاختار العقل فقال جبرائیل للحیاء و الدین انصرفا فقالا إنا أمرنا أن نکون مع العقل حیث کان فقال فشأنکما ففاز بالثلاث .
فأما قوله علیه السلام و لا میراث کالأدب فإنی قرأت فی حکم الفرس عن بزرجمهر ما ورثت الآباء أبناءها شیئا أفضل من الأدب لأنها إذا ورثتها الأدب اکتسبت بالأدب المال فإذا ورثتها المال بلا أدب أتلفته بالجهل و قعدت صفرا من المال و الأدب.
قال بعض الحکماء من أدب ولده صغیرا سر به کبیرا.
و کان یقال من أدب ولده أرغم حاسده.
و کان یقال ثلاثة لا غربة معهن مجانبة الریب و حسن الأدب و کف الأذی.
و کان یقال علیکم بالأدب فإنه صاحب فی السفر و مؤنس فی الوحدة و جمال فی المحفل و سبب إلی طلب الحاجة.
و قال بزرجمهر من کثر أدبه کثر شرفه و إن کان قبل وضیعا و بعد صیته و إن کان خاملا و ساد و إن کان غریبا و کثرت الحاجة إلیه و إن کان مقلا.
و قال بعض الملوک لبعض وزرائه ما خیر ما یرزقه العبد قال عقل یعیش به قال فإن عدمه قال أدب یتحلی به قال فإن عدمه قال مال یستتر به قال فإن عدمه قال صاعقة تحرقه فتریح منه العباد و البلاد.
و قیل لبعض الحکماء متی یکون العلم شرا من عدمه قال إذا کثر الأدب و نقصت القریحة یعنی بالقریحة العقل.
فأما القول فی المشورة فقد تقدم و ربما ذکرنا منه نبذا فیما بعد
(و قال علیهالسلام: لاغناء کالعقل) نیست هیچ توانگری همچه خرد زیرا که دلیل صواب است و دور از جدال و توانگری بدون عروض زوال (و لا فقر کالجهل) و نیست هیچ درویشی مانند نادانی زیرا که آن موجب ضلالت است و بلا (و لا میراث کالادب) و نیست هیچ میراثی همچو ادب یعنی میراث گرفتن ادب از آباء، که آن عبارت است از متجلی شدن به مکارم اخلاق از جهت تفضل آن بر مال (و لا ظهیر کالمشاوره) و نیست هیچ یاری دهندهای همچو مشورت کردن و صلاح اندیشیدن با اهل دانش زیرا که آن انفع است از قوت و کثرت عدد بیقیل و قال شعر: به هنگام تدبیر یک رای نیک به از صد سپاهی چو دریای ریگ
نیست توانگری همچو عقل. و نه فقری همچو جهل، و نه میراثی همچو ادب و نه پشتی و مددی همچو مشورت نمودن.
و قال علیهالسلام: «لا غنی کالعقل و لا فقر کالجهل و لا میراث کالادب و لا ظهیر کالمشاوره.» یعنی و گفت علیهالسلام که نیست هیچ توانگری مانند دانا بودن، زیرا که دانشمند در کمالات نفسیهی علمیه و عملیه که سعادت دنیا و آخرت است توانگر باشد و نیست هیچ احتیاجی مانند نادان بودن، زیرا که بیدانش در کمالات نفسیهی علمیه و عملیه محتاج به سوال غیر باشد و نیست هیچ مال موروثی که اکتساب معیشت دنیا است بیزحمت مانند ادب داشتن، زیرا که با ادب داشتن تحصیل معیشت آخرت و دنیا میشود بدون مشقت و نیست هیچ یاری دهندهای مانند شور کردن، زیرا که مشورت با دانشمندان درمانده ندارد صاحبش را تا اینکه محتاج شود به ظهیر و معین.
اللغه: (المیراث): اصله موارث انقلبت الواو یاء لکسره ما قبلها- صحاح. الاعراب: خبر لاء نفی الجنس محذوف، و المجرور مع جاره ظرف مستقر صفه لاسم لا مرفوعه محلا. المعنی: قد سبقه مفاد الجملتین الاولتین فی ضمن وصایاه لابنه الحسن (علیه السلام) فی الحکمه السابعه و الثلاثون (و الادب) هو التحلی بمکارم الاخلاق کما فسره ابنمیثم، و قد سبق الکلام فیه و (المشاوره) هی طلب الرای بالشور عمن هو اهلها. و روی الشارح المعتزلی عن کامل ابیالعباس المبرد عن ابیعبدالله (علیه السلام) قال: خمس من لم یکن فیه لم یکن فیه لم یکن فکثیر مستمع: العقل، و الدین و الادب، و الحیاء، و حسن الخلق. و عنه (علیه السلام) عن رسولالله (صلی الله علیه و آله) ما قسم الله للعباد افضل من العقل، فنوم العاقل افضل من سهر الجاهل، و فطر العاقل افضل من صوم الجاهل، و اقامه العاقل افضل من شخوص الجاهل،- ای قعوده افضل من جهاد الجاهل- و ما بعث الله رسولا حتی یستکمل العقل، و حتی یکون عقله افضل من عقول جمیع امته، و ما یضمره فی نفسه افضل من اجتهاد جمیع المجتهدین، و ما ادی العبد فرائض الله تعالی حتی عقل عنه، و لا یبلغ جمیع العابدین فی عباداتهم ما یبلغه العاقل و العقلاء هم اولوا الالباب الذین قال الله تعالی عنهم (و ما یذکر الا اولوا الالباب) الترجمه: هیچ توانگری چون خردمندی نیست، و هیچ فقری چون نادانی و هیچ میراثی چوب ادب، و هیچ پشتیبانی چون کنگاش و مشورت.
چون خرد هیچ بینیازی نیست*** همچنان جهل هم نیازی نیست
هیچ میراث چون ادب نبود ***پشتبانی چه مشورت نشود
(الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) و قال علیهالسلام: لا غنی کالعقل قال ابن ابیالحدید: فی (کامل المبرد) قال ابوعبدالله علیهالسلام: خمس من لم تکن فیه، لم یکن فیه کثیر مستمتع: العقل، والدین، و الادب، و الحیاء، و حسن الخلق. و قال ایضا: لم یقسم بین الناس شیء اقل من خمس: الیقین و القناعه و الصبر و الشکر و الخامسه التی یکمل بها هذا کله العقل. و قال ایضا: قال النبی (صلی الله علیه و آله): ان الله لیبغض الضعیف الذی لا زبر له و الزبر العقل. و قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله): ما قسم الله للعباد افضل من العقل، فنوم العاقل افضل من سهر الجاهل، و فطر العاقل افضل من صوم الجاهل، و اقامه العاقل افضل من شخوص الجاهل، و ما بعث الله رسولا حتی یستکمل فیه العقل حتی یکون عقله افضل من عقول جمیع امته، و ما یضمره فی نفسه افضل من (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) اجتهاد جمیع المجتهدین، و ما ادی العبد فرائض الله تعالی حنی عقل عنه، و لا یبلغ جمیع العابدین فی عباداتهم ما یبلغه العاقل، و العقلاء هم اولوالالباب الذین قال تعالی عنهم (و ما یذکر الا اولواالالباب). و قال رجل من اصحاب ابیعبدالله علیهالسلام- و قد سمعه یقول بل یروی مرفوعا (اذا بلغکم عن رجل حسن حال فانظروا فی حسن عقله فانما یجازی بعقله)- یا ابن رسولالله ان لی جارا کثیر الصدقه کثیر الصلاه کثیر الحج. فقال: کیف عقله؟ فقال: لیس له عقل. فقال: لایرتفع بذاک منه. و قال: ما بعث الله نبیا الا عاقلا، و بعض النبیین ارجح من بعض، و ما استخلف داود سلیمان حتی اختبر عقله و هو ابن ثلاث عشره سنه، فمکث فی ملکه ثلاثین سنه. و قال: صدیق کل امری عقله، و عدوه جهله. و قال النبی (صلی الله علیه و آله): انا معاشر الانبیاء نکلم الناس علی قدر عقولهم. و سئل ما العقل؟ فقال: ما عبد به الرحمن، و اکتسب به الجنان. و قال: سئل الحسن بن علی علیهماالسلام عن العقل فقال: التجرع للغصه، (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) و مداهنه الاعداء. و قال علیهالسلام: العاقل لایحدث من یخاف تکذیبه، و لایسال من یخاف منعه، و لایثق بمن یخاف غدره، و لایرجو من لایوثق برجائه. و قال: قال المبرد: روی عن ابیجعفر علیهالسلام قال: کان موسی علیهالسلام یدنی رجلا لطول سجوده و طول صمته، فلا یکاد یذهب الی موضع الا هو معه، فبینا هو یوما من الامام اذ مر علی ارض معشبه تهتز، فتاوه الرجل، فقال له موسی علیهالسلام: علی ماذا تاوهت؟ قال: تمنیت ان یکون لربی حمار ارعاه هنا. فاکب موسی علیهالسلام طویلا ببصره الی الارض اغتماما بما سمع منه، فانحط علیه الوحی: ما الذی انکرت من مقاله عبدی، انما آخذ عبادی علی قدر ما آتیتهم. قال: و روی عن علی علیهالسلام: هبط جبرئیل علی آدم علیهالسلام بثلاث لیختار واحده و یدع اثنتین، و هی العقل و الحیاء و الدین، فاختار العقل فقال جبرئیل: للحیاء و الدین انصرفا، فقالا: انا امرنا ان نکون مع العقل حیث کان. فقال: فشانکما، ففاز بالثلاث. قلت: و فی السیر: اتی نصیب الشاعر عبدالملک، فانشده فاستحسن شعره و وصله ثم دعا بالطعام فاکل معه، فقال له: هی فک فی المنادمه؟ فقال له: تاملنی. قال: قد اراک. قال: جلدی اسود و خلقی مشوه و وجهی قبیح و لست فی منصب، و انما بلغ بی مجالستک و مواکتک عقلی، و انا اکره ان ادخل علیه (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) ما ینقصه، فاعجبه کلامه فاعفاه. و لا فقر کالجهل قال شاعر: و لم ار مثل الجهل ادنی الی الردی و لا مثل بغض الناس غمض صاحبه ایضا: تعلم فلیس المرء یولد عالما و لیس اخو علم کمن هو جاهل و ان کبیر القوم لا علم عنده صغیر اذا التفت علیه المحافل و فی (عیون ابن قتیبه): خرج الولید بن یزید حاجا و معه عبدالله بن معاویه بن عبدالله بن جعفر، فکانا ببعض الطریق یلعبان بالشطرنج، فاستاذن علیه رجل من ثقیف، فاذن له و ستر الشطرنج بمندیل، فلما دخل سلم فساله حاجته فقال له الولید: اقرات القرآن. قال: لا. قال: افتعرف الفقه. قال: لا. قال: افرویت من الشعر شیئا؟ قال: لا. قال: افعلمت من ایام العرب شیئا؟ قال: لا. فکشف الولید المندیل و قال لعبدالله ما معنا احد. و فی السیر: لما قدم عبدالملک الکوفه بعد قتل مصعب، جلس لعرض احیاء العرب، فقام الیه معبد الجدلی- و کان قصیرا دمیما- فتقدمه الیه رجل حسن الهیئه، فنظر الیه عبدالملک و قال: من انت؟ فسکت و لم یقل شیئا- قال معبد و کان منا- فقلت من خلفه: نحن من جدیله، فاقبل علی الرجل و ترکنی و قال له: من ایکم ذو الاصبع. قال الرجل: لاادری. قلت: کان عدوانیا، فاقبل علی الرجل و ترکنی و قال له: لم سمی ذو الاصبع. قال: لاادری. قلت: نهشته حیه فی اصبعه فیبست فاقبل علی الرجل و ترکنی. فقال: و بم کان یسمی قبل (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) ذلک؟ قال: لاادری. قلت: کان یسمی حرثان. فاقبل علی الرجل و ترکنی و قال له: من ای عدو ان کان؟ فقلت من خلفه: من بنی ناج الذین یقول فیهم الشاعر: و اما بنو ناج فلا تذکرنهم و لا تنبعن عینیک ما کان هالکا اذا قلت معروفا لاصلح بینهم یقول و هیب لا اسلم ذلکا فاضحی کظهر الفحل جب سنامه یدب الی الاعداء احدب بارکا فاقبل علی الرجل و ترکمی فقال له: انشدنی قوله عذیر الحی من عدوان قال: لاادری. قلت: ان شئت انشدتک. قال: ادن منی فانی اراک بقومک عالما، فانشدته ابیاته فقال للرجل: کم عطاوک؟ قال: الفان. و قال لی: کم عطاوک؟ قلت: خمسمائه. فاقبل علی کاتبه و قال: اجعل الالفین لهذا و الخمسمائه لهذا، فانصرفت بها. و لا میراث کالادب فی ادب کاتب الصولی: قال فضل البریدی: کان ولد محمد بن نصر بن بسام یقراون علی الشعر، و کذلک اولاد عبدالله بن اسحاق بن ابراهیم و کانوا ادباء، و کان محمد بن نصر و عبدالله بن اسحاق منفردین، فجلسا یوما فی مجلس فیه اولادهما و مدت ستاره لم یسمع الناس باحذق فی الغناء ممن خلفها، و فی المجلس ما یکون مثله فی مجالس الخلفاء و ازید، فغنت صاحبه الستاره شعرا لجریر: الا حی الدیار بسعد انی احب لحب فاطمه الدیارا فقال عبدالله لمحمد: لولا جهل الاعراب ما معنی السعد هاهنا. فقال محمد: لاتغفل، فانه یقوی معدهم و یصلح اسنانهم.
قال فضل البریدی: فقال لی علی بن محمد: یا استاذ! اصفع ایا شئت (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) منهما و اجعله ابی. و فی (بیان الجاحظ): لحن الولید بن عبدالملک علی المنبر، فقال الکروس: لا و الله ان رایته علی هذه الاعواد قط فامکننی ان املا عینی منه، من کثرته فی عینی و جلالته، فاذا لحن هذا اللحن الفاحش صار عندی کبعض اعوانه- قال عبدالملک: اضر بالولید حبنا له فلم نوجهه الی البادیه. و من الادباء فی عصر السفاح، خالد بن صفوان الذی نقل (مروج المسعودی) عنه مباحثه بین رجل و امراه و ان المراه تقول للرجل: من ای قبیله انت؟ فیقول الرجل: من القبیله الفلانیه. فتقول المراه هذه القبیله: قال الشاعر فیها: و تذکر ابیات هجو- و یقول الرجل بل من قبیله اخری، فتفعل کذلک فی کل قبیله سماها حتی قبیله هاشم، فقال السفاح لخالد: ان کنت تقولت هذا الخبر و نظمت فیمن ذکرت هذه الاشعار، فانت سید الکاذبین، و ان کان الخبر حقا فتلک المراه من احضر الناس جوابا و ابصرهم بمثالب الناس. و کان الجاحظ یتعجب من قول خالد فی وصف اهل الیمن انهم بین حائک برد، و دابغ جلد، ملکتهم امراه، و اغرقتهم فاره، و دل علیهم هدهد. و من الادباء فی عصر المتوکل،
ابوالعیناء، کان آیه عجیبه فی ذلک. و قال ابن ابیالحدید: فی حکم الفرس عن بزرجمهر: ما ورثت الاباء ابناءها شیئا افضل من الادب، لانها اذا ورثتها الادب اکتسبت بالادب المال، (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) و اذا ورثتها المال بلا ادب اتلفتها بالجهل و قعدت صفرا من المال و الادب. و قال بعض الحکماء: من ادب ولده صغیرا سر به کبیرا. و ثلاثه لا غربه معهن، مجانبه الریب، و حسن الادب، و کف الاذی. و علیکم بالادب، فانه صاحب فی السفر، و مونس فی الوحده، و جمال فی المحفل، و سبب الی طلب الحاجه. و قال بزرجمهر: من کثر ادبه کثر شرفه و ان کان قبل وضیعا، و بعد صیته و ان کان خاملا، و ساد و ان کان غریبا، و کثرت الحاجه الیه و ان کان مقلا. و قال بعض الملوک لبعض وزرائه: ما خیر ما یرزقه العبد؟ قال: عقل یعیش به. قال: فان عدمه؟ قال: ادب یتحلی به. قال: فان عدمه؟ قال: مال یستتر به. قال: فان عدمه؟ قال: صاعقه تحرقه فتریح منه العباد و البلاد. و لا ظهیر کالمشاوره قال اعرابی: ما غبنت حتی یغبن قومی. قیل له: کیف ذلک؟ قال: لانی لاافعل شیئا حتی اشاورهم. و قال بشار: اذا بلغ الرای المشوره فاستعن بحزم نصیح او نصاحه حازم و لاتجعل الشوری علیک غضاضه فریش الخوافی تابع للقوادم (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) و عن الاصمعی قلت لبشار: رایت رجال الرای یعجبون من ابیاتک فی المشوره. فقال: او ما علمت ان المشاور بین احدی الحسنیین: صواب یفوز بثمرته، او خطا یشارک فی مکروهه. فقلت له: انت و الله فی هذا الکلام اشعر منک فی شعرک. و فی (المبهج): ثمره رای الادیب المشیر احلی من الاری.
لا جدوی من مال و لا سلطان بلا عقل.. ان العقل مصدر العلم و المال و الجاه و کل خیرات الدنیا و الاخره. و قال الامام جعفر الصادق (علیه السلام): العقل ما عبد به الرحمن، و اکتسب به الجنان. فقیل له: و الذی عند معاویه؟ قال: تلک النکراء- ای الدهاء- تلک الشیطنه. و لا یعرف التاریخ دنیا کالاسلام اشاد بالعقل، و اعتمد علیه فی مبادئه و تعالیمه، و قد جاء ذکر العقل و العلم و مشتقاتهما فی القرآن الکریم- 880 مره للدوله علی احقاق الحق و ابطال الباطل.. هذا ما عدا الایات المشتمله علی ذکر الهدی و النور. و هنا یمکن السر فی تقدم المسلمین و حضارتهم التاریخیه، و اذا انحطوا و تخلفوا، الیوم، و فلانهم ترکوا الجهاد المقدس الذی امرهم به الاسلام، و انقسموا علی انفسهم، فالذنب ذنبهم لا ذنب الاسلام. (و لا قهر کالجهل) لانه اصل کل رذیله، و انه یلحق الانسان بالحیوان. و فی اصول الکافی قال سول الله (صلی الله علیه و آله): (یا علی لا فقر اشد من الجهل، و لا مال اعود من العقل.. اذا رایتم کثیر الصلاه کثیر الصیام فلا تباهوا به حتی تنظروا کیف عقله). (و لا میراث کالادب) المراد بالمیراث ما یترکه المرء من الاحدوثه، و بالادب حسن السیره (و لا ظهیر کالمشاوره) الظهیر: المعین، و المراد بالمشاوره مشاوره العاقل الناصح. قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): ما یمنع احدکم اذا ورد علی ما لا قبل له به ان یستشیر عاقلا له دین و ورع. و قال الامام جعفر الصادق (علیه السلام) للمشوره حدود: الاول ان یکون المشیر عاقلا. الثانی ان یکون متورعا. الثالث ان یکون صدیقا. الرابع ان تطلعه علی سرک حتی یکون علمه به کعلمک بنفسک. فان کان عاقلا انتفعت بمشورته، و ان کان متورعا جهد نفسه فی النصیحه، و ان کان صدیقا کتم سرک، و اذا اطلعته علی سرک کملت النصیحه. و تقدم الکلام عن ذلک فی الرساله 52 فقره (المشوره).
امام علیهالسلام (درباره پارهای از صفات) فرموده است: نیست بینیازی مانند خرد (زیرا خرد راه به دست آوردن سعادت و نیکبختی دنیا و آخرت را نشان میدهد) و نیست بیچیزی مانند نادانی (زیرا نادان در به دست آوردن هر چیز به پرسش از دیگری نیازمند است) و نیست میراثی مانند ادب (آنچه که شخص را از ناپسندیدهها باز میدارد، زیرا آنچه از مرده بیمشقت و رنج میرسد از دست رفتنی است ولی ادب همیشه همراه است) و نیست پشتیبانی مانند مشورت و کنگاش (زیرا از مشورت اندیشه درست به دست میآید).
خدای عزیز که پیامبران الهی را اعزام فرمود به منظور تقویت فکر و عقل بود. قرآن کریم هم که به دقت، تدبر و تفکر امر میکند میخواهد عقل جامعه رشد یابد تا آنجا که در موارد حساس میگوید: (فقط عاقلان مطلب را درک میکنند.) درباره معرفی عقل گفتهاند: (ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان) چیزی است که بوسیله آن عبادت گردد و بهشت کسب شود. امام حسن مجتبی (علیه السلام) در جواب همین سوال فرمود: (التجرع للغصه و مداهنه الاعداء): جرعه، جرعه غصهها را نوشیدن و با دشمنان سازش کردن. از امام باقر (علیه السلام) نقل شده است که حضرت موسی مردی را دید که سجده را طول میدهد، روزه زیاد میگیرد، فریفته او شد و همه جا او را با خود میبرد. یک روز به بیابانی رسیدند که علف فراوان داشت، آن شخص آهی کشید. موسی گفت: چراآه کشیدی؟ آن مرد گفت: آرزو کردم که خدا الاغی داشت که من آن را میچرانیدم. حضرت موسی مدتی مبهوت شد و از شدت غصه سر به زیر افکند. جبرئیل آمد عرض کرد چرا از حرف بنده ما ناراحتی؟ ما به مقداری که به آنها (عقل) میدهیم از آنان مطالبه میکنیم. ادب تربیت فرزند یکی از کارهای لازم جامعه است و نتیجه آنرا پس از اینکه فرزند بزرگ شد مشاهده میکنیم. انسان در مشاوره از عقل و تجربه دیگران استفاده میکند و در کارها بهتر پیش میرود اما به این شرط که با فردی عاقل، دانا و مورد اعتماد مشورت کند.
و قال علیهالسلام: (لا غنی کالعقل) فعلی الانسان ان یحصل القدر الکسبی من العقل، و کونه اغنی الغنی، لانه یورث سعاده الدنیا و الاخره (و لا فقر کالجهل) الذی یسبب الشقاء فی النشاتین (و لا میراث کالادب) فان الانسان المتصف بالاداب یسعد بادبه، اما المال الموروث فانه ینفذ (و لا ظهیر کالمشاوره) فان المشوره تبین وجه الصواب و تجعل الذین استشارهم الانسان ظهرا له فی عمله.
الشرح: (لا غنی کالعقل) من کان ذا عقل کان من اغنی الناس لانه بالعقل یحصل الانسان علی المال و الجاه و السلطان و کل شیء و قد اشاد الاسلام بالعقل و اناط به الثواب و العقاب، و علی العکس من ذلک من اعطی مالا و ثروه و لم یعط عقلا فانه یضیع المال و یبدده و کذلک من اعطی سلطانا و مقاما و لم یعط عقلا ضیع السلطان و المقام و من هنا کان العقل اغنی الغنی. (و لا فقر کالجهل) و الجهل یقابل العلم تقابل الملکه و العدم کما یقول اصحاب المنطق و الجهل ام الرذائل و مجمع القبائح، فالجاهل یبدد ما بیده و یقضی علی ما بید غیره و اضرب ببصرک الی الامم الجاهله کیف تستعبد و کیف تستعمر و کیف تسلب منها خیرات بلادها و ثمرات ارضها و یعیش اهلها اذلاء محتقرین لا یستطیعون الوقوف و المواجهه … الجهل هو الفقر الحقیقی فی مقام تعداد درجات الفقر و انواعه … (و لا میراث کالادب) فخیر ما تورثه ابنائک حسن الادب ان یکونوا اصحاب اخلاق طیبه و سلوک جید و عشره حسنه و معامله صادقه و اخلاق عالیه فان هذا هو المیراث الذی یتعاملون به مع الناس و علی اساسه یمدحون و یعرفون و لذا کان افضل میراث تترکه لابنائک حسن تادیبهم … (و لا ظهیر کالمشاوره) ای لا نصیر و لا معین کالمشاوره مع الناس العقلاء و اهل الخبره فان مشاوره الرجال و معرفه آرائهم ینکشف بها الکثیر من الحقائق و یتوصل بها الانسان الی وجه الصواب و الوصول الی الحقیقه و یکون رایهم اقوی معین علی الخیر و الوصول الی الصواب و الیقین.
«هیچ توانگری چون عقل نیست و هیچ فقری چون جهل نیست، هیچ میراثی همچون ادب نیست، و هیچ پشتیبانی چون مشورت نیست.»
ابو العباس مبرد در کتاب الکامل از قول ابو عبد الله علیه السّلام نقل می کند که فرموده است: پنج چیز است که اگر در کسی نباشد خیر و بهره درخوری در او نخواهد بود، عقل و دین و ادب و حیا و حسن خلق.
و نیز فرموده است: چیزی میان مردم از این پنج چیز کمتر تقسیم نشده است. یقین و قناعت و صبر و شکر و پنجمی که با آن همه اینها کامل می شود عقل است.
و نیز فرموده است: نخستین چیزی که خداوند آفرید عقل بود و به او فرمود روی کن، عقل روی کرد و سپس فرمود پشت کن، پشت کرد. خدای فرمود هیچ آفریده ای محبوب تر از تو در نظر خود نیافریده ام، که پاداش و عقاب ویژه توست.
و همو که درود بر او باد گفته است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: خداوند ناتوانی را که دارای زبر نیست دشمن می دارد و فرمود زبر یعنی عقل.
و از همو که درود بر او باد از قول رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل شده که فرموده است: «چیزی را برتر از عقل، خداوند برای بندگان تقسیم نفرموده است، خواب عاقل برتر از بیداری جاهل است و روزه نگرفتن مستحبی او و برتر از روزه جاهل است و بر جای ماندن عاقل و درنگ او برتر از حرکت جاهل است، و خداوند هیچ پیامبری را تا به کمال عقل نرسد، مبعوث نمی فرماید و باید که عقل او از عقل همه امتش برتر باشد و آنچه در دل دارد، برتر از اجتهاد همه مجتهدان است. و بنده، فرایض خدای متعال را ادا نخواهد کرد مگر آنکه نخست اندیشیده باشد و همه عبادت کنندگان در عبادت خود به آن چیزی که عاقل می رسد، نمی رسند. عاقلان همان اولوا الالباب هستند که خدای متعال در باره آنان فرموده است «و پی نبرند مگر خردمندان- اولو الالباب».
مردی از یاران ابو عبد الله - امام صادق- علیه السّلام که خود از ایشان شنیده بود که می فرمود هر گاه حسن احوال مردی را برای شما نقل کردند، به حسن عقل او بنگرید که به میزان عقل خود پاداش داده می شود، به ایشان گفت: ای پسر رسول خدا، مرا
همسایه ای است که بسیار صدقه می دهد و بسیار نماز می گزارد و بسیار به حج می رود، و او را بدی و زیانی نیست. امام صادق پرسید عقل او چگونه است گفت: عقلی ندارد، فرمود: آن اعمال او فرا نمی رود.
و از همان حضرت روایت است که خداوند هیچ پیامبری را جز عاقل بر نمی انگیزد و برخی از پیامبران در آن باره بر برخی دیگر رجحان دارند و داود (علیه السلام)، سلیمان (علیه السلام) را به جانشینی خود نگماشت تا عقل او را بیاموزد و سلیمان سیزده ساله بود. و سی سال در پادشاهی درنگ کرد.
به صورت مرفوع از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل شده است که عقل هر کس، دوست او و نادانی هر کس، دشمن اوست و نیز به صورت مرفوع از همان حضرت نقل شده است که «ما گروه پیامبران با مردم به میزان عقل ایشان سخن می گوییم.»
ابو العباس مبرد می گوید: از ابو عبد الله علیه السّلام پرسیده شد: عقل چیست؟ فرمود: آنچه با آن خداوند رحمان پرستش و بهشت کسب شود.
و همو می گوید: از ابو جعفر علیه السّلام روایت است که فرموده است: موسی علیه السّلام مردی از بنی اسرائیل را به سبب طولانی بودن سجده ها و طولانی بودن سکوت او به خود نزدیک ساخت و هر جا که می رفت، او همراهش بود. روزی همراه او از کنار مرغزاری که علفهای آن موج می زد گذشت، آن مرد آهی کشید، موسی (علیه السلام) فرمود: چرا آه کشیدی؟ گفت: آرزو کردم که ای کاش خدای مرا خری می بود که آن را در این مرغزار می چرانیدم. موسی (علیه السلام) از اندوه این سخن که از او شنید مدتی دراز چشم بر زمین دوخت. به موسی وحی آمد که چه چیز از سخن این بنده مرا زشت شمردی، من بندگان خویش را به میزان عقلی که به آنان عرضه داشته ام می گیرم.
ابو العباس می گوید: از علی علیه السّلام روایت شده است که جبریل علیه السّلام سه چیز برای آدم علیه السّلام آورد که یکی را برگزیند و دو چیز را رها کند. آن سه چیز عقل و آزرم و دین بود، آدم علیه السّلام عقل را برگزید، جبریل به آزرم و دین گفت: برگردید، آن دو گفتند به ما فرمان داده شده است آنجا باشیم که عقل آنجاست، گفت: خود دانید و آدم علیه السّلام بر هر سه فائز آمد.
در باره این سخن علی علیه السّلام که فرموده است «و میراثی چون ادب نیست.»، من در پند نامه های ایرانیان از گفته بزرگمهر دیده ام که گفته است: پدران برای پسران خویش میراثی ارزنده تر از ادب بر جای نمی گذارند که اگر فرزندان از پدران ادب به ارث برند، در پناه آن مال هم به دست می آورند، در حالی که اگر مال بدون ادب برای ایشان به میراث نهند، مال را هم با جهل و بی ادبی از میان می برند و از ادب و مال تهی دست می شوند.
و گفته شده است: بر شما باد به ادب که در سفر یار است و در تنهایی همنشین و مایه زیور انجمن و وسیله ای برای حاجت خواستن است.
بزرگمهر گوید: آن کس که ادبش فزون شود، شرفش فزون می شود، هر چند پیش از آن از فرو مایگان بوده باشد، نامور می شود، اگر چه گمنام بوده باشد و سروری و مهتری خواهد کرد، هر چند بیگانه و غریب بوده باشد، و حاجتها به سوی او افزون می شود، هر چند تهیدست باشد.
یکی از پادشاهان به یکی از وزیران خود گفت: بهترین چیز که به بنده ارزانی شود چیست؟ گفت: عقلی که در پناه آن نیکو زندگی کند. گفت: اگر آن را نداشت، گفت: ادبی که با آن آراسته گردد. گفت: اگر آن را نداشت، گفت: مالی که در پناهش پوشیده بماند. گفت: اگر آن را نداشت، گفت: صاعقه ای که او را بسوزاند و بندگان و سرزمینها را از او آسوده گرداند.
و قال علیهالسلام
لَا غِنی کَالْعَقْلِ؛وَ لَا فَقْرَ کَالْجَهْلِ؛وَ لَا مِیرَاثَ کَالْأَدَبِ؛ وَ لَا ظَهِیرَ کَالْمُشَاوَرَةِ .
امام علیه السلام فرمود:
هیچ ثروت و بینیازی همچون عقل،و هیچ فقری همچون جهل و هیچ میراثی همچون ادب و هیچ پشتیبانی همچون مشورت نیست. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر آمده است که این چهار جمله حکمت آمیز در کتاب تحفالعقول به صورت پراکنده ذکر شده،و در بعضی از موارد تفاوتهایی دارد (که نشان میدهد از منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه است) اضافه بر این،همین تعبیرات با مختصر تفاوتی در حکمت 113 که از این جملههای حکمتآمیز نیز مشروحتر است به چشم میخورد.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 49). )
چهار جمله پربار
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه و پرمایه خود در ضمن چهار جمله کوتاه به چهار مطلب مهم اشاره کرده،میفرماید:
«هیچ ثروت و بینیازی چون عقل»؛ (لَا غِنَی کَالْعَقْلِ) ؛
«و هیچ فقری همچون جهل»؛ (وَ لَا فَقْرَ کَالْجَهْلِ) ؛
«و هیچ میراثی چون ادب»؛ (وَ لَا مِیرَاثَ کَالْأَدَبِ) ؛
«و هیچ پشتیبانی چون مشورت نمیباشد»؛ (وَ لَا ظَهِیرَ کَالْمُشَاوَرَةِ) .
درباره اهمیت عقل همین بس که اگر عقل و تدبیر باشد همه چیز به دنبال آن خواهد آمد مال و ثروت را با عقل و تدبیر به دست میآورند،مقام و شخصیت نیز زاییده عقل است و آسایش و آرامش و سعادت دو جهان با عقل حاصل میشود.
به گفته بعضی از شارحان نهجالبلاغه در قرآن مجید واژه عقل و علم و مشتقات آنها 880 مرتبه آمده است و این نشانه اهمیت فوقالعاده قرآن و اسلام به مسأله عقل است. ( .فی ظلال نهجالبلاغه،ج 4،ص 249.)
روایات اسلامی نیز درباره اهمیت عقل فوق حد احصا و شمارش است.
مرحوم کلینی در جلد اول کافی در کتاب العقل والجهل احادیث بسیار فراوان و پرمایهای درباره اهمیت عقل از پیغمبر اکرم و امامان معصوم علیهم السلام نقل کرده است.
ابن ابیالحدید بخشی از آن را در شرح خود ذیل همین کلام حکمتآمیز از کتاب کامل مبرد نقل کرده از جمله اینکه رسول خدا فرمود:
«ما قَسَمَ لِلْعِبادِ أفْضَلُ مِنَ الْعَقْلِ فَنَوْمُ الْعاقِلِ أفْضَلُ مِنْ سَهَرِ الْجاهِلِ وَ فِطْرُ الْعاقِلِ أفْضَلُ مِنْ صَوْمِ الْجاهِلِ وَ إقامَةُ الْعاقِلِ أفْضَلُ مِنْ شُخُوصِ الْجاهِلِ وَ ما بَعَثَ اللّهُ رَسُولاً حَتّی یَسْتَکْمِلَ الْعَقْلَ وَ حَتّی یَکُونَ عَقْلُهُ أفْضَلَ مِنْ عُقُولِ جَمیعِ أُمَّتِهِ؛ خداوند هیچ نعمتی را برتر از عقل در میان بندگانش تقسیم نکرده است.خواب عاقل از شب زندهداری جاهل (و عبادت شبانه او) برتر و روزه نگرفتنش از روزه (مستحبی) جاهل برتر و توقفش از سفر جاهل (برای اطاعت پروردگار یا جهاد) مهمتر است و خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر اینکه عقلش کامل شد و عقل او برتر از عقول تمام امتش بود.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«صَدیقُ کُلُّ أمْرءٍ عَقْلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُهُ؛ دوست هر کس عقل اوست و دشمنش جهل اوست».
در نقطه مقابل عقل جهل و نادانی بدترین فقر و تنگدستی است،زیرا انسان جاهل و نادان هم ثروتش را از دست میدهد و هم آبرو و حیثیتش را و در یک کلمه دین و دنیایش را تباه میکند. ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 185 به بعد. )
البته منظور از عقل،همانگونه که در روایات اسلامی آمده همان هوش و فراستی است که انسان را به خدا و اطاعت او نزدیک میکند و از زشتیها دور میسازد.در دنیای دیروز و امروز افراد ظاهراً عاقلی بودهاند که سالها بر کشورهایی حکومت کردهاند ولی بسیاری از آنها فاقد عقل به معنایی که در بالا آمد بودهاند.هوش و ذکاوت آنها نوعی شیطنت بوده است،همانگونه که در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که بعضی از یاران آن حضرت درباره عقل از محضرش سؤال کردند فرمود:
«ما عُبِدَ بِهِ الرَّحْمانُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنانُ؛ عقل چیزی است که انسان به وسیله آن خدا را پرستش میکند و بهشت را به دست میآورد».راوی عرض کرد میگویند معاویه عاقل است؟ فرمود:این نوعی شیطنت شبیه عقل است و عقل نیست. ( .اصول کافی،ج 1،ص 11.)
اما در مورد ادب همین بس که امیرمؤمنان علی علیه السلام در حدیثی که در غرر الحکم آمده میفرماید:
«خَیْرُ ما وَرَّثَ الْاباءُ لِلْأبْناءِ الْأدَبُ؛ بهترین چیزی که پدران برای فرزندان به ارث میگذارند ادب است».و در حدیث دیگری در همان کتاب از آن حضرت میخوانیم:
«قَلیلُ الْأدَبِ خَیْرٌ مِنْ کَثِیرِ النَّسَبِ؛ کمی ادب بهتر از برجستگی بسیار نسب است».
منظور از ادب حسن معاشرت با مردم و تواضع در برابر خلق و خالق و برخورد پسندیده با همه افراد است.
معنی اصلی واژه ادب دعوت کردن است و از آنجایی که اخلاق نیک و برخورد شایسته مردم را به خوبیها دعوت میکند آن را ادب نامیدهاند.
جمله زیبایی نیز از حکیم ایرانی بزرگمهر در این زمینه نقل شده است که میگوید:بهترین میراثی که پدران برای فرزندان گذاردهاند ادب است،زیرا کسی که دارای ادب باشد به وسیله آن میتواند اموال فراوانی کسب کند؛ولی اگر پدر مال فراوانی بدون ادب برای فرزند گذاشته باشد فرزند با بیادبی و نادانی همه را تلف کرده و از مال و ادب ته دست میشود.
آنچه امام علیه السلام درباره مشورت در اینجا بیان فرموده و آن را بهترین پشتیبان شمرده است مطلبی است که به تعبیرات دیگر در سایر سخنان امام علیه السلام وارد شده است.
حقیقت این است که اسلام دین استبداد به رای نیست؛اسلام میگوید:
خداوند تمام علم و دانش و عقل را به یک یا چند نفر نداده بلکه در میان بندگان خدا تقسیم کرده است.اگر کسی میخواهد به کمالِ علم و دانش و عقل برسد باید از افکار دیگران استفاده کند و چه بسا یک مشورت،جلوی خطاهای بسیاری را میگیرد به خصوص اینکه کسی که قصد کاری را دارد آنچه را مطابق میل اوست بر غیر آن ترجیح میدهد و نمیتواند به قضاوت بیطرفانه بنشیند و به همین دلیل ممکن است گرفتار اشتباهات وسیعی شود؛اما افرادی که از محدوده کار او خارجند بهتر و روشنتر میتوانند درباره آن قضاوت و داوری کنند.
همانگونه که در روایات متعدد وارد شده باید طرف مشورت عاقل و خداترس و راستگو و راز نگهدار و شجاع و خیرخواه باشد تا بتوان از مشورت او بهره گرفت.
درست است که غیر معصومین ممکن است گرفتار خطا شوند؛ولی ضریب خطا در یک نفر هر قدر باشد در دو نفر نصف میشود و در ده نفر به یک دهم میرسد و احتمال آن بسیار کمتر میشود،از این رو نقل است که مرد عربی میگفت:من هرگز مغبون نمیشوم مگر اینکه تمام قبیله من مغبون شوند.به او گفتند:چرا و چگونه؟ گفت:برای اینکه من بدون مشورت آنها کاری انجام نمیدهم.اگر همه اشتباه کنند آنگاه من هم اشتباه میکنم.
شاعر میگوید:
مشورت ادراک و هشیاری دهد
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “There is no wealth like wisdom, no destitution like ignorance, no inheritance like refinement and no support like consultation.”
وَ قَالَ علیه السلام الصّبرُ صَبرَانِ صَبرٌ عَلَی مَا تَکرَهُ وَ صَبرٌ عَمّا تُحِبّ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: شکیبایی دو گونه است: شکیبایی بر آنچه خوش نمیداری و شکیبایی در آنچه دوست میداری .
شکیبایی دو گونه است: شکیبایی بر آنچه خوش نمیشماری و شکیبایی از آنچه آن را دوست میداری.
و فرمود صبر دو صبر است یکی صبر است که مکروه میشماری و یکی صبر است از آنچه دوست میداری
و فرمود (علیه السلام): صبر بر دو گونه است: یکی صبر در آنچه آن را ناخوش می داری و یکی صبر از آنچه دوستش می داری.
و آن حضرت فرمود:صبر دو صبر است:صبر بر آنچه میل نداری(عبادت)، و صبر از آنچه دوست داری(شهوات ) .
شروح:
(صبر دو نوع است: صبر بر آنچه نمیپسندی، و صبر بر آنچه دوست داری). تعدد صبر، در اینجا تعدد وصفی است، زیرا که حقیقت آن در هر دو مورد- بطوری که قبلا تعریف شد- یکی است.
اَلصَّبْرُ صَبْرَانِ صَبْرٌ عَلَی مَا تَکْرَهُ وَ صَبْرٌ عَمَّا تُحِبُّ .
النوع الأول أشق من النوع الثانی لأن الأول صبر علی مضرة نازلة و الثانی صبر علی محبوب متوقع لم یحصل و قد تقدم لنا قول طویل فی الصبر.
سئل بزرجمهر فی بلیته ( د:«بلواه». ) عن حاله فقال هون علی ما أنا فیه فکری فی أربعة أشیاء أولها أنی قلت القضاء و القدر لا بد من جریانهما و الثانی أنی قلت إن لم أصبر فما أصنع و الثالث أنی قلت قد کان یجوز أن تکون المحنة أشد من هذه و الرابع أنی قلت لعل الفرج قریب.
و قال أنو شروان جمیع أمر الدنیا منقسم إلی ضربین لا ثالث لهما أما ما فی دفعه حیلة فالاضطراب دواؤه و أما ما لا حیلة فیه فالصبر شفاؤه
(و قال علیهالسلام: الصبر صبران) صبر، دو صبر است. یعنی دو قسم است نزد ارباب اعتبار (صبر علی ما نکره) اول صبر نمودن بر آنچه میشماری آن را از حوادث روزگار و این قسم داخل است در تحت شجاعت (و صبر عما تحب) و دوم شکیبایی نمودن از آنچه دوست میداری آن را از مشتهیات به جهت ترس از حضرت آفریدگار و این فضیلت داخل است در تحت عفت
صبر دو صبر است: صبری بر مکروه و صبری از محبوب.
و قال علیهالسلام: «الصبر صبران: صبر علی ما تکره و صبر عما تحب.» یعنی و گفت علیهالسلام که صبر و شکیبایی دو نوع صبر و شکیبایی است: یک نوع صبر و شکیبایی است بر یافتن چیزی که مکروه و ناگوار است و نوع دیگر صبر و شکیبایی است بر نیافتن چیزی که محبوب و گواراست.
الاعراب: صبر علی ما تکره، بدل بعض من قوله (علیه السلام): صبران، و صبر علی ما تحب، عطب علیه، و یمکن ان تعتبر الجملتان خبرا ثانیا لقوله: الصبر. المعنی: قال ابنمیثم: التعدد فی الصبر هنا تعدد وصفی، لان حقیقه الصبر فی الموضعین واحده علی ما عرفت حقیقته. اقول: فیه تامل لان الصبر علی ما تکره مقاومه للنفس تجاه القوه الغضبیه، فحقیقته کف النفس عن الثوران، و الصبر الناشی عن المحبوب ناشیه عن القوه الشهویه و حقیقته کف النفس عن الانطلاق الیه و اختلاف متعلقه بلفظه علی و عن یدل علی اختلاف جوهره او وصفه فقط، فتدبر. الترجمه: شکیبایی دو تا است: شکیبایی بر پیش آمد ناخواه، شکیبایی از دوری دلخواه.
شکیبا باش چون ناخواه آید*** و یا دلخواه را جستن نشاید
اقول: و فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) اذا کان یوم القیامه یقوم عنق من الناس فیاتون باب الجنه فیضربونه فیقال لهم من انتم؟ فیقولون اهل الصبر فیقال لهم علی ما صبرتم فیقولون کنا نصبر علی طاعه الله و نصبر عن معاصی الله فیقول تعالی صدقوا ادخلوهم الجنه و هو قوله تعالی ( … انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب). و عن النبی (صلی الله علیه و آله) الصبر ثلاثه صبر عند المصیبه و صبر علی الطاعه و صبر علی المعصیه فمن صبر عند المصیبه حتی یردها بحسن عزائها کتب الله له ثلاثمائه درجه ما بین الدرجه الی الدرجه کما بین السماء و الارض و من صبر علی الطاعه کتب الله له ستمائه درجه ما بین الدرجه الی الدرجه کما بین تخوم الارض الی العرش و من صبر عن المعصیه کتب الله له تسعمائه درجه ما بین الدرجه الی الدرجه کما بین تخوم الارض الی منتهی العرش). و عن الصادق (علیه السلام) (من ابتلی من المومنین ببلاء فصبر علیه کان له مثل اجر الف شهید). (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و عنه (علیه السلام) (انه تعالی انعم علی قوم فلم یشکروا فصارت علیهم و بالا، و ابتلی قوما بالمصائب فصبروا فصارت علیهم نعمه). و عنه (علیه السلام) (ان الله تعالی بعث محمدا (صلی الله علیه و آله) بالصبر و الرفق فقال (و اصبر علی ما یقولون و اهجرهم هجرا جمیلا و ذرنی و المکذبین اولی النعمه … ) و قال ( … ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوه کانه ولی حمیم و ما یلقاها الا الذین صبروا و ما یلقاها الا ذو حظ عظیم) فصبر حتی نالوه بالعظائم فضاق صدره فانزل تعالی (و لقد نعلم انک یضیق صدرک بما یقولون فسبح بحمد ربک و کن من الساجدین) ثم کذبوه و رموه فانزل (و لقد کذبت رسل من قبلک فصبروا علی ما کذبوا و اوذوا حتی اتاهم نصرنا … ) فالزم النبی (صلی الله علیه و آله) نفسه الصبر، فتعدوا و ذکروا الله فقال لا صبر لی علی ذکر ربی فانزل تعالی (و لقد خلقنا السماوات و الارض و ما بینهما فی سته ایام و ما مسنا من لغوب فاصبر علی ما یقولون … ) فصبر فی جمیع احواله ثم بشر فی عترته بالائمه و وصفوا بالصبر فقال (و جعلنا منهم ائمه یهدون بامرنا لما صبروا و کانوا بایاتنا یوقنون). فعند ذلک قال النبی (صلی الله علیه و آله) (الصبر من الایمان کالراس من الجسد فشکر تعالی ذلک له فانزل ( … و تمت کلمه ربک الحسنی علی بنیاسرائیل بما (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) صبروا و دمرنا ما کان یصنع فرعون و قومه و ما کانوا یعرشون). فقال النبی (صلی الله علیه و آله) بشری و انتقام فاباح الله تعالی له قتال المشرکین فانزل ( … فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم و خذوهم و احصروهم و اقعدوا لهم کل مرصد … ) فقتلهم الله علی ایدی النبی (صلی الله علیه و آله) و احبائه و عجل له ثواب صبره، مع ما ادخر له فی الاخره، فمن صبر و احتسب لم یخرج من الدنیا حتی یقر الله تعالی عینه فی اعدائه مع ما یدخر له فی آخرته.
و من امثله الصبر الاول: جائع لا یجد الی القوت سبیلا، و مریض لا یملک ثمن الدواء، و سجین لا عم له و لا خال. و من امثله الصبر الثانی فلاح زرع و اجتهد املا بالحصاد، و لما استوی الزرع علی سوقه اتت علیه آفه، فاصبح هشیما تذروه الریاح. و الصبر ممدوح و حسن اذا کان وسیله لغایه نبیله کالصبر فی الجهاد المقدس، و فی طلب العلم و قوت العیال، اما الصبر علی الفقر مع القدره علی العمل، و الصبر علی الاضطهاد بلا مقاومه- فهو مذموم و قبیح شرعا و عقلا. و روی انه کان فی العصور الخالیه اسره فی الصین عاشیت فی بیت واحد، و انها کانت تضم جدا و عشرات الاولاد و الاحفاد ذکورا و اناثا، و مر علیها امد غیر قصیر و ما کدر صفوها کلمه و لا حرکه من واحد من ابنائها و افرادها حتی کان یضرب المثل بسعادتها و هنائها، و لما سال امبراطور الصین الجد الاعلی عن سبب هذه السعاده کرر فی جوابه کلمه الصبر مئه مره.
امام علیهالسلام (درباره شکیبائی) فرموده است: شکیبائی دو جور است: (یکی) شکیبائی بر آنچه نمیپسندی (که این نوع از شکیبائی از شجاعت و دلاوری است) و (دیگر) شکیبائی از آنچه دوست داری (که این نوع از صبر از عفت و پاکدامنی است).
در برابر مریضی، فقر و بیچارگی داوم آوردن صبر است و پاداش دارد. در برابر مال، ثروت، ناموس مردم و … دوام آودرن و از مرز شرع خارج نشدن عفت است که مشکلات بر این نوع صبر از نوع اول زیادتر است و لغزشهایش بیشتر. خدای عزیز میفرماید: (برای مردم خوشگذرانیها: زن، فرزند، پولهای نقره و طلای فراوان، حیوانات زیبا … جلوه داده میشود، اما اینها بازیچه دنیاست … )
و قال علیهالسلام: (الصبر صبران) ای قسمان (صبر علی ما تکره) کالصبر علی المصیبه و الصبر علی الطاعه الشاقه، کالجهاد، و بذل المال (و صبر عما تحب) بان تترک محبوبک و لذتک لاجل امراه، کان یترک النظر الی الاجنبیه.
الشرح: الصبر معناه ضبط النفس و عدم الانهیار امام الاحداث سواء کانت ایجابیه ام سلبیه ثم التفکیر فی الخروج من هذا الضیق … و الصبر تاره یکون علی ما یکره هذا الانسان کالصبر علی المصیبه ففی مثل ذلک یجب ان یضبط اعصابه و لا ینهار امامها بل یفکر فی حکمه الله و تقدیره و ما سیصل هو بنفسه الیه … و الصبر تاره اخری یکون علی ما یحب فانت تحب المال و لکنک امین علی بعض الاموال فیجب ان تصبر علی الامانه و تودیها لاهلها و کذلک انت تحب الجاه فیجب ان لا تتخذ الطرق الملتویه من اجل الوصول الیه بل تسلک المشروع منها و هکذا کل ما تحب یجب ان تضبط اعصابک و تمتنع عنه اذا کان فیه معصیه لله و انحرافا عن خطه …
«شکیبایی دو گونه است، شکیبایی بر آنچه خوش نمی داری و شکیبایی از آنچه خوش می داری.»
نوع نخست از نوع دوم دشوارتر است، زیرا اولی شکیبایی بر مضرت و زیانی است که نازل می شود و دومی صبر از چیزی است که آدمی انتظار وصول آن را دارد و هنوز حاصل نشده است، و در گذشته سخنی مفصل در باره صبر گفتیم.
از بزرگمهر در گرفتاری که برای او پیش آمده بود، پرسیدند: چگونه ای، گفت: اندیشیدن در چهار مورد این گرفتاری را بر من سبک می کند، نخست آنکه می گویم از قضا و سرنوشت چاره ای نیست، دوم آنکه می اندیشم که اگر شکیبایی نکنم، چه کنم، سوم آنکه می گویم ممکن است گرفتاری ای از این سخت تر هم وجود داشته باشد و چهارم آنکه می گویم شاید گشایش کار نزدیک باشد.
انوشروان گفته است: همه کارهای دنیا بر دو گونه است و نوع سومی ندارد، یا چیزهایی است که برای دفع آن چاره ای هست که در آن صورت شکیبایی و حوصله کردن داروی آن است، یا چیزهایی است که برای آن چاره ای نیست که صبر و شکیبایی شفای آن است.
و قال علیهالسلام
الصَّبْرُ صَبْرَانِ:صَبْرٌ عَلَی مَا تَکْرَهُ،وَ صَبْرٌ عَمَّا تُحِبُّ .
امام علیه السلام میفرماید:
صبر بر دو قسم است صبر در برابر انجام کار خوبی که دوست نداری
و صبر بر ترک کار بدی که دوست داری. ( . سند گفتار حکیمانه: این جمله حکمتآمیز و پربار عیناً در غررالحکم آمده ولی در اصول کافی با تفاوتهایی ذکر شده و در تحف العقول نیز مانند غررالحکم آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 49).در کتاب تمام نهجالبلاغه نیز این کلام حکمت آمیز در ضمن وصایای علی علیه السلام به فرزندش«محمد بن حنفیه»آمده و این اضافه را نیز دارد:«وَأَحْسَنُ مِنْهُ الصَّبْرُ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ-عَزَّوَجَلَّ-عَلَیْکَ».(تمام نهجالبلاغه،ص 697).)
دو شاخه مهم صبر
امام در این گفتار حکیمانه،صبر و شکیبایی را بر دو گونه تقسیم میکند.
میفرماید:«صبر بر دو قسم است صبر در برابر انجام کار خوبی که دوست نداری و صبر بر ترک کار بدی که دوست داری»؛ (الصَّبْرُ صَبْرَانِ:صَبْرٌ عَلَی مَا تَکْرَهُ، وَ صَبْرٌ عَمَّا تُحِبُّ) .
در واقع نوع اول اشاره به صبر در برابر مشکلات عبادت است و نوع دوم اشاره به شکیبایی در مقابل ترک معصیت و آنچه بعضی از شارحان گفتهاند:نوع اول از نوع دوم سختتر است،گفتار صحیحی به نظر نمیرسد،زیرا موارد، کاملاً مختلف است؛گاه مورد اول مهمتر است و گاه مورد دوم تا اطاعت چه اطاعتی باشد و معصیت چه معصیتی.
نیز آنچه بعضی دیگر از آنان گفتهاند که صبر در این دو مورد از دو مقوله و دو ماهیت است آن هم به نظر درست نمیآید،زیرا صبر به معنای کف نفس و خویشتنداری و مقاومت در برابر مشکلات است؛گاه مشکل انجام طاعتی است و گاه مشکل ترک معصیتی.
بر این پایه پیمودن راه حق و رسیدن به مقام قرب پروردگار و حتی رسیدن به اهداف و مقامات مادی در دنیا راه صاف و همواری نیست.در این راه سنگلاخها،گردنههای صعب العبور،پرتگاهها و حیوانات درنده و دزدان خطرناک وجود دارد.اگر صبر و مقاومت انسان کم باشد،با برخورد به این موانع از راه میماند و به مقصد نمیرسد.به همین دلیل صبر و استقامت مهمترین وسیله پیروزی انسان در دنیا و آخرت است،از این رو قرآن مجید میفرماید:
««إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ»؛ به یقین کسانی که گفتند:پروردگار ما خدای یگانه است سپس استقامت ورزیدند فرشتگان بر آنان نازل میشوند و میگویند:
نترسید و غمگین مباشید و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است». ( .فصلت،آیه 30. )
بنابراین نزول و حمایت فرشتگان از مؤمنان در درجه اول مشروط به صبر و استقامت است و در جای دیگر،قرآن مجید میگوید:«فرشتگان بر بهشتیان از هر دری وارد میشوند به آنها به خاطر صبر و استقامتشان درود میگویند.چه نیکو است سرانجام آن سرای جاویدان؛ «وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ * سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّارِ».
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Patience is of two kinds:patience over what pains you, and patience regarding what you covet.”
وَ قَالَ علیه السلام الغِنَی فِی الغُربَةِ وَطَنٌ وَ الفَقرُ فِی الوَطَنِ غُربَةٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ثروتمندی در غربت، چون در وطن بودن، و تهیدستی در وطن، غربت است .
توانگری در غربت چون در وطن ماندن است و درویشی در وطن، در غربت به سر بردن.
و فرمود توانگری در غربت وطن است که مستلزم راحتیست و درویشی در وطن غربتست بجهة عدم استراحت
و فرمود (علیه السلام): توانگری در غربت، وطن است و فقر در وطن، غربت است.
و آن حضرت فرمود:ثروت در غربت وطن،و تهیدستی در وطن غربت است .
شروح:
(مالداری در غربت وطن است و تهیدستی در وطن غربت است). کلمهی وطن را از آن رو برای مالداری و ثروتمندی در غربت استعاره آورده است که برای شخص مایهی آرامش خاطر و باعث دلگرمی است، و با وجود آن، غربت در انسان اثر نمیکند. و لفظ غربت را نیز از آن جهت برای تهیدستی در وطن استعاره آورده است که غربت و تهیدستی هر دو باعث کج خلقی و دشواری کارهاست.
وَ قَالَ علیه السلام الْغِنَی فِی الْغُرْبَةِ وَطَنٌ وَ الْفَقْرُ فِی الْوَطَنِ غُرْبَةٌ .
قد تقدم لنا قول مقنع فی الفقر و الغنی و مدحهما و ذمهما علی عادتنا فی ذکر الشیء و نقیضه و نحن نذکر هاهنا زیادة علی ذلک.
قال رجل لبقراط ( ا:«سقراط». ) ما أشد فقرک أیها الحکیم قال لو عرفت راحة الفقر لشغلک التوجع لنفسک عن التوجع لی الفقر ملک لیس علیه محاسبة.
و کان یقال أضعف الناس من لا یحتمل الغنی.
و قیل للکندی فلان غنی فقال أنا أعلم أن له مالا و لکنی لا أعلم أ غنی هو أم لا لأننی لا أدری کیف یعمل فی ماله.
قیل لابن عمر توفی زید بن ثابت و ترک مائة ألف درهم قال هو ترکها لکنها لم تترکه.
و قالوا حسبک من شرف الفقر أنک لا تری أحدا یعصی الله لیفتقر أخذه الشاعر فقال یا عائب الفقر ألا تزدجر
و کان یقال الحلال یقطر و الحرام یسیل
و قال بعض الحکماء أ لا ترون ذا الغنی ما أدوم نصبه و أقل راحته و أخس من ماله حظه و أشد من الأیام حذره و أغری الدهر بنقصه و ثلمه ثم هو بین سلطان یرعاه و حقوق تسترعیه و أکفاء ینافسونه و ولد یودون موته قد بعث الغنی علیه من سلطانه العناء و من أکفائه الحسد و من أعدائه البغی و من ذوی الحقوق الذم و من الولد الملالة و تمنی الفقد لا کذی البلغة قنع فدام له السرور و رفض الدنیا فسلم من الحسد و رضی بالکفاف فکفی الحقوق
(و قال علیهالسلام: الغنی فی الغربه وطن) توانگری در غریبی وطن است زیرا که مستلزم سکون و راحت است همچنانکه در حضر باشد (والفقر فی الوطن غربه) و درویشی در وطن غربت است زیرا که مستلزم تهوین خلق و عدم استراحت است مانند سفر
توانگری در غربت وطن است، و پریشانی در وطن غربت است.
و قال علیهالسلام: «الغنی فی الغربه وطن و الفقر فی الوطن غربه.» یعنی و گفت علیهالسلام که بودن مالدار در شهر غربت مانند بودن او است در وطن، زیرا که همه کس با او آشنا است و بودن فقیر در وطن مانند بودن او است در شهر غربت، زیرا که همه کس از او بیگانه است.
الاعراب: فی الغربه، جار و مجرور متعلق بالغنی، و وطن خبر الغنی. المعنی: (الوطن) تربه مولد الانسان و منشائه و اول ارض مس جلده ترابها و وجد فیه نفسه بعد ما لم یکن شیئا مذکورا و فتح عینیه علی وجه الوالدین و الاقارب، و تلمس الوداد و المواهب من ایدی الجیران و الاحباب فکان یحبه و یهواه و یتوقع منه کلما یرید و یشتهیه، فقال (علیه السلام): ان فوائد الوطن و ما یتوقع منه الانسان یتحصل من الغنی و الثروه اذا تیسر فی ای بلد کان، و لکن اذا اتبلی الانسان بالفقر فاته مواهبه، و بعد عنه اقاربه، فیجد نفسه غریبا و لو کان فی وطنه. الترجمه: توانگری در غربت وطن محسوب است، و درویشی در وطن غربت و آوارهگی است.
منعم به کوه و دشت و بیابان غریب نیست*** بیچاره بینوا، که غریب است در وطن
و قال علیهالسلام: اقول: نظم معنی قوله علیهالسلام الغنی فی الغربه وطن بالفارسیه من قال: (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) منعم بکوه و دشت و بیابان غریب نیست هر جا که رفت خیمه زد و بارگاه کرد و نظم معنی و الفقر فی الوطن غربه بالعربیه مع تصرف فیه من قال: فلو انی جعلت امیر جیش لما قاتلت الا بالسوال فان الناس ینهزمون منه و قد ثبتوا لاطراف العوالی و نظم معنی الجملتین من قال: الم تر.ان الفقر یهجر بیته و بیت الغنی یهدی له ویزار
کلمه الوطن توحی بالقوه و الاهل و جمع الشمل، و بالمتعه و الراحه و الطمانینه. و الغنی الواجد تتوافر له هذه الاوصاف، لان المال قوه و متعه، و به تطمئن النفس و ترتاح، و الی صاحبه تتودد الرجال و اخوان الزمان.. اما کلمه الغربه فانها توحی بالضعف و الوحده و الوحشه و بالالم و الخوف و الضیاع، و معنی هذا ان الغنی وطن بذاته سواء اکان فی مکان الولاده ام فی غیره، و ان الفقر غربه و سجن و تشرید اینما کان و یکون حتی فی مسقط الراس، بل هو کفر ایضا کما قال الرسول (صلی الله علیه و آله)، و الموت الاکبر کما قال الامام فی الحکمه الاتیه، و الوصف بالاکبر یومیء الی ان الفقر اقسی و اشد من الموت المعتاد. و تقدم الکلام عن ذلک فی الحکمه 3. و لابد من الاشاره الی ان مراد الامام بالغنی ان یملک المرء من اسباب العیش ما فیه الکفایه له و لعیاله مع الکرامه ایضا، و لیس المراد به الذهب و الفضله و الدیباج و الریاش.
امام علیهالسلام (درباره دارائی و بیچیزی) فرموده است: دارائی (برای شخص) در غربت وطن و میهن است (زیرا به واسطه آن همه اظهار دوستی و آشنائی کنند) و بیچیزی در وطن غربت است (زیرا بر اثر آن همه از شخص دوری مینمایند).
ثروت وقتی خوب است که در خدمت به اجتماع قرار گیرد و انسان مورد احترام باشد ثروتی که به نفع مردم نباشد مردم از ترس و به صورت ظاهر احترام میکنند بنابراین احترام مردم به معنویت است و فقیری هم که معنویت داشته باشد مورد احترام همگان است. با توجه به نکته فوق نظر امام (علیه السلام) بحث درباره چاپلوسان و رذل پروران است. کسی که پول ندارد چاپلوس ندارد و نمیتواند رذل به پرورد و فقیر چون دستش از مال دنیا کوتاه است اطرافش خالی است. به بقراط گفتند خیلی فقیر شدهای؟ بقراط (یا سقراط) در جواب گفت: اگر آسایش فقر را میدانستی به حال ناراحتی خود فریاد میزدی. فقر قدرت و ریاستی است که حسابگر و بازرس ندارد. این نکته روشن است که انسان هر قدر هم ثروت داشته باشد باز نسبت به خدا فقیر است.
و قال علیهالسلام: (الغنی فی الغربه وطن) اذ المال یجمع حول الانسان الاصدقاء، و المرافق الناعمه، فکان الانسان فی السفر، اذا کان ذا مال، انه فی وطنه (و الفقر فی الوطن غربه) فان الفقیر لا صدیق له و لا عیش، و لذا کان کالغریب الذی لا یجد مرافق الحیاه و سعادتها.
الشرح: الوطن هو مکان ولاده الانسان و فیه یقیم اهله و اقاربه و احبابه … هذا الوطن یتحول الی غربه بالنسبه الی الشخص اذا کان فقیرا لانه یفقد الاحباب و لا یسال عنه الاقارب و ینقطع عنه من یحب بل الفقیر فی وطنه یعیش مشردا یفقد الماوی و لقمه العیش و ما یستر العوره و علی العکس من ذلک ذا کان الشخص غنیا فان الاصدقاء یکثرون و الاحباب لا یعدون و من یطلب رضاه اکثر من ان یحصی و هو لغناه یعیش موفور الکرامه عزیز الجانب انه و ان کان فی الغربه فانها تتحول الی وطن …
«توانگری در غربت چون در وطن ماندن است و فقر در وطن در غربت به سر بردن.»
در مطالب گذشته سخن کافی در باره توانگری و فقر و ستودگی و ناستودگی آن گفته ایم همان گونه که عادت ماست که خوبیها و بدیهای چیزی را می گوییم و اینک افزون بر آن می گوییم.
مردی به بقراط گفت: ای حکیم سخت درویش و بینوایی، گفت: اگر آسایش درویشی را بشناسی، اندوه خوردن بر خودت، تو را از اندوه خوردن برای من باز می دارد، درویشی پادشاهی است که بر آن محاسبه نیست.
و گفته اند: ناتوان ترین مردم کسی است که توانگری را تحمل نکند.
به کندی گفته شد: فلان کس توانگر است، گفت: می دانم که مال دارد، ولی نمی دانم توانگر است یا نه، چون نمی دانم در مال خود چگونه عمل می کند.
به ابن عمر گفته شد: زید بن ثابت درگذشته است و دویست هزار درهم بر جای نهاده و ترک کرده است. گفت: آری، او از مال دست برداشته و رها کرده است ولی مال - گرفتاری حساب آن- او را رها نکرده است.
و گفته شده است: برای تو در شرف فقر همین بس که کسی را نمی بینی برای اینکه فقیر شود، عصیان پروردگار را پیشه سازد و همین موضوع را شاعری هم در شعر گنجانیده و گفته است: «ای سرزنش کننده درویشی، دلگیر مباش که اگر پند و عبرت بگیری، عیب توانگری بیشتر است، تو در جستجوی توانگری از فرمان خدا سرپیچی می کنی ولی برای آنکه فقیر شوی عصیان خدا نمی کنی.»
و گفته شده است: حلال قطره قطره فرو می چکد و حرام به صورت سیل می آید.
و قال علیهالسلام
الْغِنَی فِی الْغُرْبَةِ وَطَنٌ؛وَ الْفَقْرُ فِی الْوَطَنِ غُرْبَةٌ .
امام علیه السلام فرمود:
بینیازی در غربت وطن است و نیازمندی در وطن غربت! (. سند گفتار حکیمانه: این کلام نورانی در غررالحکم با تفاوت و اضافاتی نقل شده که نشان میدهد از منبع دیگری گرفته شده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 50). این سخن،در کتاب تمام نهجالبلاغه در لابهلای خطبه«وسیله»آمده است (تمام نهجالبلاغه،ص 154). )
دامنه غنا و فقر
امام در این کلام پربارش اشاره به آثار غنا و فقر میکند و میفرماید:«بینیازی در غربت وطن است و نیازمندی در وطن غربت»؛ (الْغِنَی فِی الْغُرْبَةِ وَطَنٌ؛وَ الْفَقْرُ فِی الْوَطَنِ غُرْبَةٌ) .
وطن جایی است که انسان در آنجا متولد شده و چشم به روی خویشاوندان و بستگان و نزدیکان گشوده و مورد علاقه آنها قرار گرفته و در هر گوشه و کنار، آشنایی دارد و غربت جایی است که انسان نه آشنایی دارد و نه دوست مهربانی و نه یار و مددکاری.امام میفرماید:شخص غنی هر جا برود به موجب غنایش پیوندهای محبت را با این و آن برقرار میسازد و به سبب بذل و بخشش یاران و مددکارانی پیدا میکند؛ولی شخص فقیر حتی در وطن خویش دوستان و بستگان را از دست میدهد و گاه به صورت موجودی فراموش شده در میآید.
پیام امام در این سخن این است که مؤمنان باید بکوشند و بینیاز شوند و به هنگام غنا و بینیازی از مال و ثروت خویش برای جلب و جذب قلوب و کمک به نیازمندان استفاده کنند،از عواقب فقر بترسند،چرا که فقر مایه ذلت و گاه مطابق بعضی از روایات سبب کفر میشود.البته این فقر با فقری که در روایات از آن تعریف شده تفاوت آشکاری دارد؛فقر ممدوح به معنای«ساده زیستن»و یا «فقر الی الله»است.
در این باره در ذیل حکمت سوم شرح بیشتری داشتیم.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “With wealth, a strange land is a homeland, while with destitution, even a homeland is a strange land.{A person who has wealth and riches will get friends and acquaintances wherever he may be. He, therefore, will not feel strange in any foreign land. But if he is poor and destitute, he will have no friends even in his homeland because people do not like to make friends with the poor and the destitute, nor do they establish relationships with them. He is, therefore, a stranger even at home and has no friends or well-wishers. One who has no worldly successor remains unknown.} With destitution, one is a stranger even in his own homeland.”
وَ قَالَ علیه السلام القَنَاعَةُ مَالٌ لَا یَنفَدُ
قال الرضی و قدروی هذاالکلام عن النبی صلی الله علیه و آله
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: قناعت، ثروتی است پایان ناپذیر .
(این سخن از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نیز نقل شده است)
قناعت مالی است که پایان نیابد.
و فرمود قناعت مالیست که فانی نشود و روایت کرد شده که ابتدای این گفتار از رسول خداست
و فرمود (علیه السلام): قناعت ثروتی است که از میان نرود.
سید رضی گوید: این سخن از پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم روایت شده است.
و آن حضرت فرمود:قناعت گنجی است که تمام نمیشود .
و این سخن از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله هم نقل شده .
شروح:
(قناعت ثروتی است بیپایان). قناعت، عبارت است از سرگرم نشدن به چیزی که از اندازهی کفایت و مقدار حاجت زندگی و خورد و خوراک بیشتر باشد، و چشم نداشتن بر آنچه دیگران دارند. کلمهی مال را با صفت بیپایان از آن رو استعاره از قناعت آورده که بینیازی ناشی از قناعت نیز همچون ثروت زیاد، بیپایان است.
وَ قَالَ علیه السلام الْقَنَاعَةُ مَالٌ لاَ یَنْفَدُ.
[قال الرضی رحمه الله تعالی و قد روی هذا الکلام عن النبی صلی الله علیه و آله ]
قد ذکرنا نکتا جلیلة الموقع فی القناعة فیما تقدم و نذکر هاهنا زیادة علی ذلک.
فمن کلام الحکماء قاوم الفقر بالقناعة و قاهر الغنی بالتعفف و طاول عناء الحاسد بحسن الصنع و غالب الموت بالذکر الجمیل.
و کان یقال الناس رجلان واجد لا یکتفی و طالب لا یجد أخذه الشاعر فقال و ما الناس إلا واجد غیر قانع بأرزاقه أو طالب غیر واجد.
قال رجل لبقراط ( ا،ب:«سقراط». ) و رآه یأکل العشب ( د:«عشبا». ) لو خدمت الملک لم تحتج إلی أن تأکل الحشیش فقال له و أنت إن أکلت الحشیش لم تحتج أن تخدم الملک
(و قال علیهالسلام: القناعه مال لا ینفد- و یروی ابتداوه عن رسولالله صلی الله علیه و آله) قناعت، که تساهل است در امر معاش، مالی است که فانی نمیشود و همیشه صاحب آن محترم است نزد مردم مصرع هرکه قانع شد به خشک و تر، شه بحر و بر است و استعاره لفظ (لا ینفد) به مال از برای قناعت به اعتبار آن است که با وجود آن، احتیاج نمیافتد به مال
قناعت مالی است ک تمام شدن ندارد.
و قال علیهالسلام: «القناعه مال لاینفد.» یعنی و گفت علیهالسلام که قناعت کردن مالی است که نیست شدن ندارد، زیرا که با قناعت معیشت نقصانپذیر نیست.
اللغه: (القناعه) بالفتح الرضا بالقسم (نفد) الشیء بالکسر نفادا ادا فنی- صحاح. الاعراب: مال، خبر المتبداء، و لا ینفد جمله فعلیه صفه له. المعنی: (المال) متاع یصرفه الانسان فیما یحتاج الیه من حوائجه و شهواته، و اذا قنع الانسان بما تیسر له من الحوائج و کف عن الزوائد ماده و کیفیه و ضبط نفسه عن الاشتغال بما یخرج عن مقدار الکفایه و مبلغ الحاجه، فله مال لا ینفد. الترجمه: قناعت ثروتی است بیپایان.
گنج افتادگی و گنج قناعت مالی است ***که بپایان نرسد هر چه از آن صرف کنی
اقول: هذا من المواضع التی کررها المصنف کما عرفت سهوا و اما قوله و قد روی بعضهم هذا الکلام عن النبی (صلی الله علیه و آله) فانما هو فی الموضع الثانی اتفق علیه الکل ابن ابیالحدید و ابن میثم و (الخطیه) و نقل (المصریه) تحریف. و اما فی الموضع الاول فانما تفرد بنقله ابن ابیالحدید و لیس فی (ابن میثم) الذی نسخته بخط المصنف. و کیف کان فسر الحیاه الطیبه فی قوله تعالی (من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مومن فلنحیبنه حیاه طیبه … ) بالقناعه و لبعضهم (اذا شئت ان تحیا سعیدا فلا تکن علی حاله الارضیت بدونها و من طلب العلیا من العیش لم یزل حقیرا و فی الدنیا اسیر غبونها) و قال بعض الحکماء لابنه (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) (العبد حر اذا قنع و الحر عبد اذا طمع) و عنه (علیه السلام) (من رضی فی الدنیا بما یجزیه کان ایسر ما فیها یکفیه و من لم یرض من الدنیا بما یجزیه لم یکن فیها شیء یکقیه) و عن الباقر (علیه السلام) (ایاک ان تطمح بصرک الی من هو فوقک فکفی بما قال الله لنبیه (صلی الله علیه و آله) (و لا تعجبک اموالهم و لا اولادهم … ) (و لا تمدن عینک الی ما متعنا به ازواجا منهم زهره الحیاه الدنیا … ) فان دخلک من ذلک شیء قاذکر عیش رسوله فانما کان قوته الشعیر و حلوه التمر- الخبر-
القناعه ان ترضی بما تیسر من الحلال، و تیاس عما فی ایدی الناس. و من البداهه ان من رای الثروه فیما تیسر له من حلال- یستحیل ان تنفد ثروته، لان المفروض ان المیسور هو الثروه بالذات، و ان غیر المیسور لم ینظر الیه علی الاطلاق. و کان النبی (صلی الله علیه و آله) فی طعامه لا یرد موجودا و لا یتکلف مفقودا. و فی شرح ابن ابیالحدید: ان رجلا قال لسقراط، و هو یاکل العشب: لو خدمت الملک ما احتجت الی هذا الحشیش. فقال له سقراط: و انت لو اکلت الحشیش ما احتجت خدمه الملک.
امام علیهالسلام (در سود قناعت) فرموده است: قناعت دارائی است که نابود نمیشود (زیرا قناعت و خرسند بودن به آنچه رسیده نیازمندی را دور میسازد. سیدرضی )رحمهالله( فرماید:) این فرمایش از پیغمبر صلی الله علیه و آله (نیز) روایت شده است.
هرگاه انسان قانع نباشد از مال دنیا هر چه بدست آورد باز هم گم کرده دارد و حرص میزند به بقراط (یا سقراط) گفتند: اگر به خدمت دولت درآمده بودی از گرسنگی گیاهان را نمیخوردی؟ او در جواب گفت: اگر گیاهان را میخوردی ناگزیر نمیشدی نوکر شوی! در هر صوت هرگاه انسان قانع نباشد به حرص، دزدی، اختلاس، نزول و هزاران زیان اخلاقی و زندگی گرفتار میگردد.
و قال علیهالسلام: (القناعه مال لا ینفد) اذ القنوع لا یحتاج الی احد، کالانسان الذی له مال کثیرا ما ذو المال فانه قد یحتاج اذا نفذ ماله، کما یتفق کثیرا (قال الرضی (ره): و قد روی هذا الکلام عن النبی (صلی الله علیه و آله)).
الشرح: القناعه تعبیر آخر عن الرضا بالحال التی علیها الانسان و ما هو فیه فلا تذهب نفسه حسرات علی ما لم یقع فی یدیه، و اذا قنع الانسان بما عنده کان راضیا و اذا رضی کان سعیدا، و القناعه هی المال الذی لا ینفد من حیث انها باستمرار توجب علی المرء کفایه ما عنده و الاستغناء عن الناس و الحاجه الیهم بینما المال یزول بالانفاق و الصرف.
«قناعت مالی است که پایان نمی پذیرد.» سید رضی که خدایش رحمت کناد می گوید: این سخن از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هم روایت شده است.
در مباحث گذشته نکته های گرانقدری در باره قناعت گفتیم و اینک افزونیهای دیگری می آوریم. از سخن حکیمان است که در قبال درویشی با قناعت مقاومت کنید، و بر توانگر با تعفف چیره شوید، و با کردار نیک رنج حسود را افزون کنید و با نام نیک بر مرگ غلبه کنید.
و گفته شده است: مردم دو گروهند، کسی که می یابد و بسنده نمی کند و کسی که در جستجو است و نمی یابد، و شاعر این سخن را گرفته و چنین گفته است: «مردم یا یابنده غیر قانع به روزی خود هستند یا جستجوگری که نمی یابند.»
مردی، بقراط را دید که علف می خورد، گفت: اگر خدمت پادشاه می کردی نیازمند به خوردن علف نمی بودی. بقراط گفت: و اگر تو علف می خوردی نیازمند خدمت به پادشاه نبودی.
و قال علیهالسلام
الْقَنَاعَةُ مَالٌ لَا یَنْفَدُ .
امام علیه السلام فرمود:
قناعت مالی است که هرگز تمام نمیشود. (. سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه آمده است که این سخن در موارد متعددی از امیر مؤمنان علی علیه السلام به وسیله کسانی که پیش از سیّد رضی میزیستند نقل شده است و چون عین این عبارت در حکمت 475 تکرار خواهد شد نقل منابع را به آنجا موکول کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 50) و در تحف العقول هم این کلام در ضمن خطبه الوسیله نقل شده است.(تحف العقول،ص 100). این سخن حکمتآمیز،در کتاب تمام نهجالبلاغه در لابهلای خطبه«وسیله»آمده است (تمام نهجالبلاغه،ص 162). )
سیّد رضی میگوید:این کلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز نقل شده است؛ (قالَ الرَّضِیُ:وَ قَدْ رُوِیَ هذا الْکَلامُ عَنِ النَّبِیِ صلی الله علیه و آله) .
سرمایه بیپایان
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و حکمتآمیز به اهمیت قناعت اشاره کرده میفرماید:«قناعت مالی است که هرگز تمام نمیشود»؛ (الْقَنَاعَةُ مَالٌ لَا یَنْفَدُ) .
در تعریف قناعت میتوان گفت:حالتی است که انسان با داشتن آن به حد اقل ضروریات زندگی میسازد و به دنبال زرق و برق و اضافاتی که فکر و وقت انسان را پیوسته به خود مشغول میدارد و آلوده انواع محرمات میکند نمیرود.
داشتن این روحیه به منزله ثروت پایان ناپذیر است،چرا که انسان را از تمام ثروتهای دنیا بینیاز میسازد؛همواره سربلند زندگی میکند و با عزت و آبرو ادامه حیات میدهد.دست نیاز به سوی دیگران دراز نمیکند و عمر خود را در مسیر تشریفات و تجملات بر باد نمیدهد.
در گفتار حکیمانه 44 که قبلاً گذشت امام علیه السلام در فضیلت قناعتپیشگان فرمود:
«طُوبَی لِمَنْ ذَکَرَ الْمَعَادَ وَ عَمِلَ لِلْحِسَابِ وَ قَنِعَ بِالْکَفَافِ؛ خوشا به حال کسی که (پیوسته) به یاد معاد باشد و برای روز حساب عمل کند.به مقدار کفایت قانع گردد و از خدا راضی باشد».
در خطبه 192 نیز امام در میان اوصاف انبیا این وصف برجسته را شمرده بود:
«مَعَ قَنَاعَةٍ تَمْلَأُ الْقُلُوبَ وَ الْعُیُونَ غِنًی؛ آنها دارای قناعتی بودند که دلها و چشمها را پر از بینیازی میکرد».
در بحار الانوار نیز از آن حضرت نقل شده که فرمود:
«طَلَبْتُ الْغِنَی فَمَا وَجَدْتُ إِلَّا بِالْقَنَاعَةِ عَلَیْکُمْ بِالْقَنَاعَةِ تَسْتَغْنُوا؛ من در جستجوی توانگری برآمدم ولی آن را جز در قناعت نیافتم (زیرا حرص،غالب توانگران را راحت نمیگذارد) بنابراین قناعت پیشه کنید تا غنی شوید». ( .بحار الانوار،ج 66،ص 399،ح 91.)
قابل توجه اینکه این گفتار حکیمانه از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز نقل شده است همانگونه که سیّد رضی میگوید: «وَ قَدْ رُوِیَ هذا الْکَلامُ عَنِ النَّبِیُ صلی الله علیه و آله» .
این حدیث را«متقی هندی»در کتاب کنز العمال که از منابع معروف اهل سنت است آورده است. ( .کنز العمال،ج 3،ص 389،ح 7080. )
این نکته نیز حائز اهمیت است که سرچشمه بسیاری از نارضاییهای مردم و شکایت آنها از وضع زندگی کمبودها و فقر نیست،بلکه گاه میبینیم همه چیز دارند اما باز ناله و فریاد میکنند.عامل اصلی آن عدم قناعت و توقعات بیحد و حساب است و اگر همگی به مقدار نیاز قانع باشند آرامش بیمانندی در جامعه حاکم میشود و بسیاری از پروندههای جنایی و تجاوز بر اموال برچیده خواهد شد و کرامت انسانی و پاکی دامان از گناه فراهم میشود.
ابن ابیالحدید در اینجا گفتار زیبایی از«بقراط»(سقراط) نقل میکند که مردی او را در حال خوردن بعضی از سبزیهای بیابان دید.به او گفت:اگر در خدمت پادشاه بودی نیاز به خوردن این نداشتی.سقراط گفت:اگر تو نیز اینگونه غذا میخوردی نیازمند نوکری پادشاه نبودی.
شاعر میگوید:
گنج آزادگی و گنج قناعت گنجی است که به شمشیر میسر نشود سلطان را
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Contentment is wealth that never diminishes.“{Contentment means that a man should remain satisfied with what he gets and should not complain if he gets less. If he is not so contented, he will try to satisfy his greed by committing social crimes such as misappropriation, cheating and deceiving others because greed compels one to satisfy one's needs by any means whatever. Then the satisfaction of one's need opens the gate for another need, and so on. As a man's needs get satisfied, his craving increases, and he can never get rid of his needs or dissatisfaction. The increasing dissatisfaction can be stopped only by contentment which makes a man carefree from all wants except the most essential ones. Such is everlasting wealth that gives satisfaction for good.}
Sayyid ar-Radi says, “This saying has also been related from the Prophet“
وَ قَالَ علیه السلام المَالُ مَادّةُ الشّهَوَاتِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ثروت، ریشه شهوتهاست .
مال مایه شهوتهاست.
و فرمود مال مادّه آرزوهای نفسست
و فرمود (علیه السلام): ثروت اصل و مایه شهوتهاست.
و آن حضرت فرمود:مال مادّه شهوات است .
شروح:
المال ماده الشهوات: یعنی بالمال یحصل المشتهی فیکون سببا للشهوات و کالمحرض علی تهییجها، و علی طلب المشتهی.
(دارایی و ثروت، اساس خواهشهای نفس است). یعنی: مال باعث نیرو گرفتن و فزونی شهوات است. ماده، همان فزونی است. این سخن در مورد بیزاری از افزونخواهی مال و ثروت است، از آن جهت که باعث کمک رسانی و نیرو بخشیدن به شهوت در برابر نافرمانی از عقل و خرد میگردد.
وَ قَالَ علیه السلام الْمَالُ مَادَّةُ الشَّهَوَاتِ .
قد تقدم لنا کلام فی المال مدحا و ذما.
و قال أعرابی لبنیه اجمعوا الدراهم فإنها تلبس الیلمق و تطعم الجردق ( الیلمق:القباء المحشو؛و هو بالفارسیة:«یلمه»و الجردق:الرغیف؛فارسیة أیضا. ) .
و قال أعرابی و قد نظر إلی دینار قاتلک الله ما أصغر قمتک و أکبر همتک.
و من کلام الحکماء ما اخترت أن تحیا به فمت دونه.
سئل أفلاطون عن المال فقال ما أقول فی شیء یعطیه الحظ و یحفظه اللؤم و یبلعه الکرم.
و کان یقال ثلاثة یؤثرون المال علی أنفسهم تاجر البحر و المقاتل بالأجرة و المرتشی فی الحکم و هو شرهم لأن الأولین ربما سلما و لا سلامة للثالث من الإثم.
ثم قالوا و قد سمی الله تعالی المال خیرا فی قوله إِنْ تَرَکَ خَیْراً ( سورة البقرة 180. ) و فی قوله وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ ( سورة العادیات 8. ) .
کان عبد الرحمن بن عوف یقول حبذا المال أصون به عرضی و أقرضه ربی فیضاعفه لی و قالوا فی ذم المال المال مثل الماء غاد و رائح طبعه کطبع الصبی لا یوقف علی سبب رضاه و لا سخطه المال لا ینفعک ما لم تفارقه.
و فیه قال الشاعر و صاحب صدق لیس ینفع قربه و لا وده حتی تفارقه عمدا.
و أخذ هذا المعنی الحریری فقال و لیس یغنی عنک فی المضایق إلا إذا فر فرار الآبق.
و قال الشاعر أ لم تر أن المال یهلک ربه
(و قال علیهالسلام: المال ماده الشهوات) مال، ماده شهوتها است زیرا که به مال حاصل میشود مشتهیات که میکشد به عقوبات. و لهذا گفتهاند: شعر: ای دل اگر به دیده تحقیق بنگری درویشی اختیار کنی بر توانگری
مال ماده شهوتها است. آری تنگدست آرزوها در وی بمیرد، و مرادات در دل او سر برنگیرد.
و قال علیهالسلام: «المال ماده الشهوات.» یعنی و گفت علیهالسلام که مال دنیا مایهی همهی خواهشها است.
المعنی: (الشهوه) هی تعاطی ما یلائم طبع الانسان و غرائزه الحیوانیه من ماکل و ملبس و تمایل جنسی، و اقوی شهوات الانسان حب الجاه و الشیطره و تصدی الحکم و قهر بنی نوعه، و کل هذه الشهوات تستمد و تقوی بالمال و الثروه حیث تحتاج الی اعداد الاسباب و الوسائل، و المال مسبب الاسباب. الترجمه: توانگری سرمایه همه شهوتها است.
اگر دولت بود، پیری غمی نیست*** که شهوت نیست کان را درهمی نیست
و قال علیهالسلام: اقول: فی (عیون القتیبی) کان یقال: عیب الغنی انه یورث البله، و فضیله الفقر انه یورث الفکره. و قال الحسن: عیرت الیهود عیسی علیهالسلام بالفقر فقال: من الغنی اوتیتم. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قیل: حسبک من شرف الفقر، انک لاتری احدا یعصی الله لیفتقر، و العاصی لتحصیل الغنی کثیر. و قال محمود الوراق: یا عائب الفقر الا تزدجر عیب الغنی اکثر لو تعتبر من شرف الفقر و من فضله علی الغنی ان صح منک النظر انک تعصی الله تبغی الغنی و لست تعصی الله کی تفتقر و فی (الخصال) عن الصادق علیهالسلام: یقول ابلیس: ما اعیانی من ابن آدم فلن یعینی منه واحده من ثلاث: اخذ مال من غیر حقه، او منعه من حقه، او وضعه فی غیر وجهه. و فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام قال تعالی لموسی علیهالسلام: اذا رایت الفقر مقبلا فقل: مرحبا بشعار الصالحین، و اذا رایت الغنی مقبلا فقل: ذنب عجلت عقوبته. و عنه علیهالسلام: جاء رجل موسر نقی الثوب الی النبی (صلی الله علیه و آله) فجلس الیه، فجاء معسر درن الثوب فجلس الی جنبه، فقبض الموسر ثیابه من تحت فخذیه فقال له النبی (صلی الله علیه و آله): اخفت ان یمسک من فقره شیء؟ قال: لا. قال: فخفت ان یصیبه من غناک شیء؟ قال: لا. قال: فخفت ان توسخ ثیابک؟ قال: لا. قال: فما حملک علی ما صنعت؟ قال: ان لی قرینا یزین لی کل قبیح و یقبح لی کل حسن، و قد جعلت له نصف مالی. فقال النبی (صلی الله علیه و آله) للمعسر: اتقبل؟ قال: لا. فقال له الرجل: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و لم؟ قال: اخاف ان یدخلنی ما دخلک. و قال تعالی: (ایحسبون انما نمدهم به من مال و بنین نسارع لهم فی الخیرات بل لایشعرون) () فلا تعجبک اموالهم و لا اولادهم انما یرید الله لیعذبهم بها فی الحیاه الدنیا و تزهق انفسهم و هم کافرون) (و ما اموالکم و لا اولادکم بالتی تقربکم عندنا زلفی الا من آمن و عمل صالحا فاولئک لهم جزاء الضعف بما عملوا و هم فی الغرفات آمنون).
و کلمه الشهوات هنا تشمل شهوه البطن و الفرج، و حب التعالی و التباهی، و الرغبه فی الانتقام و السیطره، و غیر ذلک. و لیس من شک ان المال مطیه و وسیله لاشباع هذه الرذائل و القبائح، و متی شبعت بغت وطغت علی العقل و القیم الانسانیه، و اصبح الانسان مسیرا لها لا یملک من امره شیئا، و قد ثبت بالحس و المشاهده ان الانسان کلما اسرف فی المادیات و الشهوات ازداد بعدا عن الروحیات. و عن ابن عباس انه قال: اول درهم و دینار ضربا فی الارض وضعهما ابلیس علی عینیه و قال: قره عینی انتما، لا ابالی الان ان یعبد بنوآدم صنما و وثنا. حسبی ان یعبدوا الدرهم و الدینار. و کتب مصطفی صادق الرافعی مقالا بعنوان (الدینار و الدرهم) جاء فیه: الفقیه الذی یتعلق بالمال هو فقیه فاسد، یفسد الحقیقه التی یتکلم بها.. فلقد رایت فقهاء یعظون الناس فی الحلال و الحرام و نصوص الکتاب و السنه.. و تسخر منهم الحقیقه بذات الاسلوب الذی یسخر به لص یعظ لصا آخر، و یقول له: ایاک ان تسرق). و بالمناسبه قال الاشتراکیون فی ردهم علی النظام الراسمالی بانه یفتح الطریق للاغنیاء ان یسیطروا علی رجال الدوله و الحکم و یخضعوا السیاسه لمصالحهم الخاصه و الا حاربوهم بالاموال. والضحیه الشعب و المستضعفون. و من احب التفصیل فلیرجع الی کتابا (فلسفه التوحید و الولایه)، فصل (بین الشیوعیه و الراسمالیه).
امام علیهالسلام (در زیان دارائی) فرموده است: دارائی مایه و پایه شهوتها و خواهشها است (زیرا دارائی دست را برای رسیدن به آرزوهای نفسانی باز میگذارد).
خدای عزیز مال را به عنوان (خیر و نیکی) یاد کرده است. و این موقعی است که انسان را اسیر نسازد و در خدمت مصالح اجتماع درآید اما آنگاه که زمام انسان را در دست گرفت و انسان ثروت پرست شد سرنوشتش روشن است. نمونه عالی آن قارون است که در اثر علاقه به مال زیر بار زکاه دادن به موسی (علیه السلام) نرفت و در گناه سقوط کرد و خدا او را با ثروتش بزمین فرو بود.
و قال علیهالسلام: (المال ماده الشهوات) لانه الفقیر لا یتمکن من تنفیذ رغباته و شهواته، اما ذو المال فانه یفعل بماله ما یشتهی من تناول الاثام، و اقتراف الملذات المحرمه.
الشرح: الشهوات هی رغبات المرء و تطلق علی کل امر تهواه النفس و ان کان بعیدا عن الدین قریبا من الهوی و تحقیق هذه الشهوات من الاکل الطیب و الملبس الفاخر و الجاه العریض و السطوه و السیطره کلها او اغلبها او فی اکثر الاحیان تتحقق عن طریق المال فمتی وجد المال استطعت به ان تاتی بکل هذه الامور و غیرها و الفارق ان اصحاب الدین یتخذونه وسیله لتحقیق رضا الله من التوسعه علی العیال و اعانه الفقراء و صیانه وجوههم من الابتذال امام الاغنیاء و یحجون به و یزورون و یتصدقون بینما الفساق و الفجار یتخذونه فی حبک الموامرات و الفتن و الرشوه و مظالم العباد و اقامه الحفلات الداعره الماکره و السهرات الماجنه الساقطه و هکذا …
«مال مایه شهوتهاست.»
در گذشته سخن ما در باره نکوهش و ستایش مال بیان شد. عربی صحرا نشین به پسران خود گفت: درهمها را جمع کنید که مایه پوشیدن جامه پسندیده و خوراندن گرده نان است.
گفته شده است: سه تن مال را بر جان خویش ترجیح می دهند: بازرگان دریایی و جنگجوی مزدور و کسی که برای صدور حکم رشوه می گیرد و این یکی از همه بدتر است، برای اینکه آن دو تن دیگر چه بسا به سلامت مانند ولی سومی از گناه به سلامت نمی ماند.
در عین حال گفته اند: خداوند متعال در گفتار خود مال را خیر نامیده است در آنجا که می فرماید «اگر خیری باقی بگذارد» و آنجا که می فرماید «او در دوست داشتن خیر - مال- سخت استوار است.»
و قال علیهالسلام
الْمَالُ مَادَّةُ الشَّهَوَاتِ .
امام علیه السلام فرمود:
مال و ثروت ماده اصلی همه شهوات است. ( . سند گفتار حکیمانه: این کلام حکمتآمیز به عین همین عبارت در کتاب غررالحکم و مجمع الامثال میدانی و مطالب السؤول آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 50). در کتاب تمام نهجالبلاغه نیز این کلام حکمتآمیز را ضمن خطبه«وسیله»نقل کرده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 162). )
ریشه اصلی شهوات
امام علیه السلام در این کلام کوتاه و پرمایه اشاره به نکتهای درباره رابطه ثروت با شهوت کرده میفرماید:«مال و ثروت ماده اصلی همه شهوات است»؛ (الْمالُ مادَّةُ الشَّهَواتِ) .
بدیهی است که منظور از شهوت در اینجا هر گونه علاقه مفرط نفسانی و هوسآلود است.اعم از اینکه مربوط به شهوت جنسی باشد یا مقام یا تشریفات و زرق و برق دنیا و یا انتقام جویی و امثال آن.
این نکته نیز روشن است که برای رسیدن به خواستههای نفسانی و هوا و هوسها مال نقش اصلی را بازی میکند و هر قدر فزونی یابد خطر افتادن در شهوات بیشتر است.
اضافه بر این ثروت مایه غرور است و غرور ریشه اصلی بسیاری از گناهان، به علاوه مال هر چه بیشتر شود انسان را به خود مشغولتر میسازد و طبعاً از یاد خدا و اطاعت حق باز میدارد.
روی این جهات سه گانه میتوان به عمق کلام امام پی برد.
بدیهی است آنچه امام در این گفتار حکیمانه فرموده هشداری است به غالب مردم که در فزونی مال نکوشند،زیرا خطرات زیادی را به دنبال دارد اما چنان نیست که هر ثروتمندی هواپرست و شهوت پرست باشد.این حکم کلی مانند احکام دیگری نظیر آن استثنائاتی دارد.گروه زیادی راه قارون را پیمودند و اموالشان مایه غرور و کفرشان شد،جمع اندکی نیز از مال برای رسیدن به مهمترین طاعات الهی بهره گرفتند.
این معنا در آیات مربوط به قارون آمده است: ««وَ ابْتَغِ فِیما آتاکَ اللّهُ الدّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا وَ أَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ اللّهُ إِلَیْکَ وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ»؛ در آنچه خدا به تو داده سرای آخرت را بطلب و بهره خویش را از دنیا فراموش مکن و همانگونه که خدا به تو نیکی کرده (به بندگان خدا) نیکی کن وهرگز در جستجوی فساد در زمین مباش که خدا مفسدان را دوست ندارد». ( .قصص،آیه 77)
بر همین اساس است که در بسیاری از آیات قرآن از مال نکوهش شده و در بعضی از آیات از آن مدح و ستایش به عمل آمده و به عنوان خیر (نیکی) از آن یاد شده است.
در آیه 180 سوره«بقره»در مورد وصیت میفرماید: ««إِنْ تَرَکَ خَیْراً ...»؛ کسی که اموالی از خود به یادگار گذاشته است...».و در آیه 8 سوره«عادیات»در مذمت بعضی از طغیانگران میفرماید: ««وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ»؛ اموال را بسیار دوست دارند».
در روایات اسلامی نیز آثار این مذمت و مدح درباره اموال فراوان دیده میشود که آوردن آنها ما را از شرح این کلام دور میکند.
تنها به ذکر این روایات پرمعنا که از ابن عباس نقل شده و قاعدتاً آن را از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله یا امیرمؤمنان علی علیه السلام شنیده است قناعت میکنیم.او میگوید:
«إنَّ أوَّلَ دِرْهَمٍ وَدینارٍ ضُرِبا فِی الْأرْضِ...أنْ یُحِبُّوکُما؛ نخستین درهم و دیناری که سکه آن در زمین زده شد شیطان نگاهی به آنها افکند هنگامی که آن را دید آنها را برگرفت و روی چشم خود گذارد سپس به سینه خود چسبانید آنگاه فریاد شادی کشید بار دیگر آن را به سینه خود چسبانید سپس خطاب به آنها گفت:شما نور چشمان من و میوه دل من هستید هرگاه بنیآدم شما را دوست دارند من به آن قانعم،هر چند بتی را پرستش نکنند (چه بتی بالاتر از شما) برای من همین بس که فرزندان آدم به شما عشق بورزند». ( .بحارالانوار،ج 70،ص 137،ح 3. )
کوتاه سخن آنکه مال ابزاری است مشترک مانند انرژی اتم که هم میتوان از آن بمب ویرانگر ساخت و هم به وسیله آن نیروی برق تولید کرد که دنیا را روشن سازد و کارخانه ها را به حرکت درآورد،هر چند این نیرو هنگامی که به دست ناصالحان بیفتد غالباً در جنبههای ویرانگر به کار گرفته میشود.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Wealth is the substance of passions.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن حَذّرَکَ کَمَن بَشّرَکَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آن که تو را هشدار داد، چون کسی است که مژده داد .
آن که تو را- از گزندی- ترساند چون کسی است که تو را مژده رساند.
و فرمود هر که ترسانید تو را در امری همچو کسیست که مژده داد تو را برستگاری
و فرمود (علیه السلام): آنکه تو را از چیزی بر حذر می دارد، همانند کسی است که تو را مژده ای می رساند.
و آن حضرت فرمود:آن که تو را از بدی بیم دهد چون کسی است که به خوبی مژده دهد .
شروح:
(من حذرک کمن بشرک) لان اندفاع الضرر جار مجری وصول النفع. و ربما یکون ابلغ.
(آن کس که تو را هشدار دهد همچون کسی است که به تو مژده دهد). مقصود امام (علیه السلام) آن است که برحذر دارندهی از پیشامد بد مانند کسی است که مژده نجات از آن را میدهد، که وجه شبه روشن است. این عبارت برای وادار ساختن بر توجه به هشدار دهنده و شنیدن هشدار او به منظور نجات است با تشبیه وی به کسی که بشارت دهنده است.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ حَذَّرَکَ کَمَنْ بَشَّرَکَ .
هذا مثل قولهم اتبع أمر مبکیاتک لا أمر مضحکاتک (المیدانی 1:30،و لفظه هناک:«أمر مبکیاتک لا أمر مضحکاتک». ) و مثله صدیقک من نهاک لا من أغراک و مثله رحم الله أمرءا أهدی إلی عیوبی.
و التحذیر هو النصح و النصح واجب و هو تعریف الإنسان ما فیه صلاحه و دفع المضرة عنه
14- و قد جاء فی الخبر الصحیح الدین النصیحة فقیل یا رسول الله لمن فقال لعامة المسلمین .
و أول ما یجب علی الإنسان أن یحذر نفسه و ینصحها فمن غش نفسه فقلما یحذر غیره و ینصحه و حق من استنصح أن یبذل غایة النصح و لو کان فی أمر یضره و إلی ذلک وقعت الإشارة فی الکتاب العزیز بقوله سبحانه یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلَّهِ وَلَوْ عَلَی أَنْفُسِکُمْ ( سورة النساء 135.) و قال سبحانه وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ کَانَ ذَا قُرْبَی( سورة الأنعام 152. ) .
و معنی قوله علیه السلام کمن بشرک أی ینبغی لک أن تسر بتحذیره لک کما تسر لو بشرک بأمر تحبه و أن تشکره علی ذلک کما تشکره لو بشرک بأمر تحبه لأنه لو لم یکن یرید بک الخیر لما حذرک من الوقوع فی الشر
(و قال علیهالسلام: من حذرک) هرکه ترسانید تو را در امری از روی یاری (کمن بشرک) همچون کسی است که بشارت دهد تو را به رستگاری چه به سبب آن رستگار میشوی از آن فعل محذر منه
هر که تو را تحذیر کند و از شر بیم دهد، همچو آن کس باشد که تو را به خیر بشارت دهد. بلکه منت او بیشتر باشد، چرا که دفع ضر اهم باشد از جلب نفع.
و قال علیهالسلام: «من حذرک کمن بشرک.» یعنی کسی که تو را ترساند از شری، مانند کسی است که تو را مژده داد به خیری، زیرا که واپائیدن از شر خیر است.
اللغه: (الحذر) و الحذر: التحرز، یقال (بشرته) بمولود فابشر ابشارا ای سر- صحاح. الاعراب: من، موصوله و مبتدا، و کمن، ظرف مستقر جمله خبر لها. المعنی: البشاره ابلاغ یوجب السرور و یتعقب بادراک ما یتمناه المسرور، و من حذر من خطر یستقبله و یهیوه للنجاه فقد افاده ما یفید البشاره من المسرور آجلا و درک المطلوب عاجلا. الترجمه: هر کس به تو اعلام از خطری کند، چون کسی باشد که بتو مژدهای دهد.
هر که تو را برحذر از شر کند*** مژدهای آورده برایت به خیر
و قال علیهالسلام: اقول: وجه کون المحذر کالمبشر ان المبشر یبشر بوقوع محبوب و نجاه و المحذر یحذر من الوقوع فی المهالک. و کما کان النبی (صلی الله علیه و آله) بشیرا بالثواب للمطیعین کان نذیرا بالعقاب للعاصین. و فی (الکافی) قال محمد بن عذافر: قال ابوعبدالله علیهالسلام لابی: نبئت انک تعامل اباایوب و الربیع، فما حالک اذا نودی بک فی اعوان الظلمه. قال: فوجم (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) ابی فقال علیهالسلام له: انما خوفتک بما خوفنی امه تعالی به. قال: فلم یزل ابی مغموما مکروبا حتی مات.
المراد بالتحذیر النصح بعلم و اخلاص، و التخویف من سوء العاقبه باتباع الشهوات، و المراد بالبشاره الاخبار بالخیر و الهناء، و المعنی: من حذرک من الشر فقد بشرک بالخیر لو سمت و اطعت. و مثله رحم الله من اهدی الی عیوبی.
امام علیهالسلام (درباره پنددهنده) فرموده است: کسی که تو را بر حذر دارد (از بدیها بیم دهد) مانند کسی است که تو را (به خیر و نیکی) مژده دهد (زیرا دفع شر سود است).
مومن نسبت به برادر دینی مثل عضو بدن است موقعی که برای او احساس خطر میکند باید آگاهش سازد. شنونده آگاه باید توجه داشته باشد که پرهیز از خطر جلوگیری از ضرر است. کسی که بشارت میدهد سود میرساند و کسی که اعلام خطر میکند در حقیقت سود میرساند و همین بود وظیفه انبیاء: (انذار) و در عین حال بشارت به رفع خطر و راه فرار از آن را نشان میدادند.
و قال علیهالسلام: (من حذرک کمن بشرک) ای المحذر، بسبب وقایتک عن الاخطار، یکون نافعا لک، کمن یبشرک بامر، مما تنتفع به، فاللازم ان تفرح بالمحذر، کما تفرح بالمبشر.
الشرح: التحذیر هو التنبیه و التخویف من امر مضر کی یاخذ المحذر استعداده و یتوقی الوقوع فیما حذر منه و فیه و فی ذلک سرور و فرح لانه یدفع المضره عنک و هو عند المقارنه علی حد من بشرک بشیء یفرحک و یدخل علی قلبک السرور فینبغی ان یکون فرحک بمن حذرک علی مستوی فرحک بمن بشرک.
«آن کس که تو را می ترساند و بر حذر می دارد چون کسی است که تو را مژده رساند.»
این سخن نظیر سخنی است که گفته اند از فرمان کسانی که تو را به گریه وا می دارند، پیروی کن، نه از فرمان کسانی که تو را به خنده وا می دارند. و نظیر آن این است که دوست تو کسی است که تو را نهی کند، نه آن کس که تو را تشویق کند. و این سخن که خدای رحمت کند کسی را که عیبهای مرا نشانم دهد. منظور از تحذیر، خیر خواهی است که واجب است و آن شناساندن چیزی به انسان است که صلاح او در آن است و مایه دفع زیان می گردد.
در خبر صحیح آمده است که «دین همان خیر خواهی است.»، گفته شد: ای رسول خدا نسبت به چه کسی فرمود: «برای عموم مسلمانان». نخستین چیزی که بر انسان واجب است، این است که خود را بیم دهد و نفس خویش را خیر خواهی کند، هر چند به ظاهر این خیر خواهی برای او زیان داشته باشد و به همین مورد در کتاب خدا اشاره شده که فرموده است: «ای کسانی که گرویده اید برای خدا به عدالت گواهی دهندگان باشید اگر چه به زیان خودتان باشد» و فرموده است «و چون می گویید عدالت کنید هر چند که خویشاوند باشند.»
معنی این سخن علی علیه السّلام که فرموده است «چون کسی است که تو را مژده دهد» این است که سزاوار است از بیم دادن و تحذیر او شاد شوی، همان گونه که اگر به کاری که آن را دوست داری مژده ات دهد، شاد می شوی و باید در این باره از او سپاسگزاری کنی، که اگر او برای تو اراده خیر نکرده باشد، تو را از اینکه در شر گرفتار شوی بر حذر نمی دارد.
و قال علیهالسلام
مَنْ حَذَّرَکَ کَمَنْ بَشَّرَکَ .
امام علیه السلام فرمود:
کسی که تو را (از چیز خطرناکی) بترساند مانند کسی است که تو را (به امر خیری) بشارت دهد. (. سند گفتار حکیمانه: نویسنده مصادر نهجالبلاغه مرحوم خطیب میگوید این جمله حکمتآمیز را طرطوشی در کتاب سراجالملوک و آمدی در کتاب غررالحکم آورده،هر چند این دو نویسنده بعد از مرحوم سیّد رضی میزیسته اند ولی آمدی چیزی افزون بر آنچه در نهجالبلاغه است آورده که نشان میدهد از منبع دیگری آن را گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 51). )
هشداری که بشارت است!
امام علیه السلام با هشداری بجا در این سخن کوتاه و گرانمایه به اهمیت هشدارهای بجا و سودمند پرداخته میفرماید:«کسی که تو را (از اموری که خطرناک است) بترساند همچون کسی است که به تو بشارت دهد (به اموری که مایه سرور و خوشحالی است)»؛ (مَنْ حَذَّرَکَ کَمَنْ بَشَّرَکَ) .
در مصادر نهج البلاغه در ذیل این حدیث شریف افزون بر ذکر مدارک،نکته قابل ملاحظهای آمده که میگوید:تحذیر شناساندن انسان به چیزی است که مصلحت او در آن است و زیان و خطر را از او دفع میکند و اینکه امام میفرماید چنین کسی مانند کسی است که به تو بشارت میدهد مفهومش این است که باید از این هشدارها همانگونه خوشحال شوی که از خبرهای مسرتبخش خوشحال میشوی و باید از چنین کسی همانگونه تشکر کنی که از بشارتدهنده تشکر میکنی،زیرا او اگر خیر تو را نمیخواست به تو هشدار نمیداد و از افتادن در شر بر حذر نمیداشت.
تحذیر به معنای ترساندن و هشدار دادن در برابر خطرات قطعی یا احتمالی است و تبشیر به معنای بشارت دادن در برابر پیروزیهاست.از آنجا که پرهیز از خطرات خود یک پیروزی بزرگ است امام میفرماید:کسی که تو را از خطر و ضرر قطعی یا احتمالی برحذر میدارد مانند کسی است که تو را بشارت دهد به اموری که مایه خوشحالی توست.
بنابراین،دوستان خوب کسانی هستند که هم انسان را نسبت به پیروزیها دلگرم سازند و هم نسبت به خطرات آگاه نمایند و اینکه یکی از حقوق مؤمنان بر یکدیگر نصیحت شمرده شده اشاره به همینگونه هشدارهاست،بلکه گاه میشود برحذر داشتن و هشدار دادن به خطرها اثرات مهمتری از بشارتها دارد،زیرا بشارت دهنده بسیار میشود که به کارهای نیک انجام شده و پیروزیها بشارت میدهد،بشارتی که تغییری در سرنوشت نخواهد داشت؛ ولی تحذیرکننده همیشه پیش از خطر هشدار میدهد و چه بسا سبب برطرف شدن خطرات مهمی میگردد.
پیام این گفتار حکیمانه مولا این است که هنگام ترساندن و برحذر داشتن نسبت به خطرات نه تنها ناراحت نشوید،بلکه آن را به منزله یک بشارت برای خود تلقی کنید.
در حدیثی در کتاب شریف کافی از امام باقر علیه السلام میخوانیم که به یکی از یاران خود فرمود:
«اتَّبِعْ مَنْ یُبْکیکَ و هُو لَکَ ناصِحٌ وَ لا تَتَّبِع مَن یُضحِکَکَ وَ هُو لَکَ غاشٍّ؛ از کسی پیروی کن که تو را میگریاند ولی خیرخواه توست از کسی که تو را میخنداند اما به تو دروغ میگوید و حقایق را وارونه نشان میدهد،پیروی مکن». ( .کافی،ج2،ص 638،ح 2. )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “One who warns you is like one who gives you glad tidings (of safety).”
وَ قَالَ علیه السلام اللّسَانُ سَبُعٌ إِن خلُیَّ عَنهُ عَقَرَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: زبان تربیت نشده، درندهای است که اگر رهایش کنی میگزد !
زبان درندهای است، اگر واگذارندش بگزد.
زبان دریست درنده اگر باز گذاشته شود بخودش بگزد گزندهتر از هر گزنده
و فرمود (علیه السلام): زبان، درنده ای است که اگر به خود واگذارندش، بگزد.
و آن حضرت فرمود:زبان درندهای است،که اگر آزادش گذارند بگزد .
شروح:
و اللسان سبع: ای بمنزله سبع. یعقر الساق: ای یقطعه، و عقرت البعیر: ضربت قوائمه بالسیف.
اللسان سبع ان خلی عنه عقر: ای قتل او قطع العرقوب ای من لا یملک لسانه فقد عرض نفسه للهلاک او الهوان، و علی العاقل ان یخزن لسانه کما یخزن عقیانه، فان من قتله اللسان اضعاف من قتله السیف و السنان.
(زبان را اگر به حال خود رها کنند، چون درندهای است که میگزد). کلمهی سبع را از آن رو برای زبان استعاره آورده است که اگر آن را از کنترل عقل آزاد کنند، سخنی خواهد گفت که مانند درندهای یله و رها، باعث نابودی صاحبش میگردد.
وَ قَالَ اللِّسَانُ سَبُعٌ إِنْ خُلِّیَ عَنْهُ عَقَرَ .
قد تقدم لنا کلام طویل فی هذا المعنی.
و کان یقال إن کان فی الکلام درک ففی الصمت عافیة.
و قالت الحکماء النطق أشرف ما خص به الإنسان لأنه صورته المعقولة التی باین بها سائر الحیوانات و لذلک قال سبحانه خَلَقَ الْإِنْسَانَ عَلَّمَهُ الْبَیَانَ ( سورة الرحمن 3،4. ) و لم یقل و علمه بالواو لأنه سبحانه جعل قوله عَلَّمَهُ الْبَیانَ تفسیرا لقوله خَلَقَ الْإِنْسَانَ لا عطفا علیه تنبیها علی أن خلقه له و تخصیصه بالبیان الذی لو توهم مرتفعا لارتفعت إنسانیته و لذلک قیل ما الإنسان لو لا اللسان إلا بهیمة مهملة أو صورة ممثلة.
و قال الشاعر لسان الفتی نصف و نصف فؤاده فلم یبق إلا صورة اللحم و الدم ( ینسب لزهیر،من معلقته بشرح الزوزنی 94. ).
قالوا و الصمت من حیث هو صمت مذموم و هو من صفات الجمادات فضلا عن الحیوانات و کلام أمیر المؤمنین علیه السلام و غیره من العلماء فی مدح الصمت محمول علی من یسیء الکلام فیقع منه جنایات عظیمة فی أمور الدین و الدنیا کما روی فی الخبر أن الإنسان إذا أصبح قالت أعضاؤه للسانه اتق الله فینا فإنک إن استقمت نجونا و إن زغت هلکنا.
فأما إذا اعتبر النطق و الصمت بذاتیهما فقط فمحال أن یقال فی الصمت فضل فضلا عن أن یخایر و یقایس بینه و بین الکلام
(و قال علیهالسلام: اللسان سبع) زیان ددی است درنده (ان خلی عنه) اگر باز داشته شود به خودش بیتفکر و تدبر (عقر) بگزد گزیدگی بدتر از هر گزنده پس واجب است حفظ زبان نمودن و سخن بیاندیشه بر زبان نراندن. لفظ (سبع) و وصف (عقر) مستعارند از برای اهمال لسان به اعتبار آنکه آن در اکثر احوال، سبب هلاکت است و موجب اذیت
زبان سبعی است درنده، اگر دست از او باز داشته شود بدرد صاحب را و دیگران را، در دیوان آن حضرت این ابیات در این معنی مذکور است: فلا تکثرن القول فی غیر وقته و ادمن علی الصمت المزین للعقل یموت الفتی من عثره بلسانه و لیس یموت المرء من عثره الرجل فلاتک مبثاثا لقولک مفشیا فتستجلب البغضاء من زله النعل
و قال علیهالسلام: «اللسان سبع، ان خلی عنه عقر.» یعنی و گفت علیهالسلام که زبان شخص مانند حیوان درنده است، چنانچه خالی کرده شود از برای او راه او را و حفظ راههای درآمدن او نشود، میگزد این کس را.
اللغه: (سبع) الذئب الغنم ای فرسها، (عقره) ای جرحه فهو عقیر- صحاح. المعنی: قد ورد فی مدح اللسان و ذمه اخبار عدیده و عبائر کثیره، و تعبیره هذا علیهالسلام ابلغ تعبیر فی ذمه و لزوم المحافظه علیه، انه بطبعه سبع یصول و یجرح اذا خلی عنانه. الترجمه: زبان درندهایست، اگر رها باشد زخم زند.
زبان در دهان گرگ درندهایست*** مهارش بزن ور نه زخمندهایست
ای: جرح. فی (الحلیه): قیل لقیس بن سکن: الا تتکلم؟ قال: لسانی سبع من السباع اخاف ان ادعه فیعقرنی. و فی (الموشی) عن ثعلب: کان بکر بن عبدالله المزنی یقل الکلام، فقیل له فی ذلک. فقال: لسانی سبع ان ترکته اکلنی. و انشد: لسان الفتی سبع علیه شذایه فالا یزع من غربه فهو آکله و ما الغی الا منطق متبرع سواء علیه حق امر و باطله (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و لبعضهم: حتف امری لسانه فی جده او لعبه بین اللها مقتله رکب فی مرکبه و رب ذی مزح امیتت نفسه فی سببه و لامری القیس: اذا المرء لم یخزن علیه لسانه فلیس علی شیء سواه بخزان و قیل: اجرح جوارح الانسان لسانه. ایضا: اللسان سبع صغیر الجرم کبیر الجرم. و فی (الاغانی): عن الزبیر بن بکار عن عمه و غیره ان سبب قتل بنیامیه ان السفاح انشد قصیده مدح بها، فاقبل علی بعضهم فقال: این هذا مما مدحتم به؟ فقال: هیهات لا یقول فیکم احد و الله مثل قول ابن قیس الرقیات فینا: ما نقموا من بنیامیه الا انهم یحلمون ان غضبوا و انهم معدن الملوک و لا تصلح الا علیهم العرب فقال: یا ماص کذا و کذا من امه او ان الخلافه لفی نفسک بعد، فاخذوا فقتلوا و دعا بالغداء حین قتلوا و امر ببساط فبسط علیهم و جلس فوقه یاکل و هم یضطربون تحته، فلما فرغ من الاکل قال: ما اعلمنی اکلت اکله قط اهنا لنفسی و لا اطیب منها. فلما فرغ قال: جروا بارجلهم فالقوافی الطریق یلعنهم الناس امواتا کما لعنوهم احیاء، فرایت الکلاب تجر بارجلهم و علیهم (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) سراویلات الوشی حتی انتنوا، ثم حفرت لهم بئر فالقوا فیها. ایضا: کان الحارث بن ابیربیعه علی البصره ایام ابن الزبیر، فخاصم الیه رجل من بنیتمیم یقال له مره بن محکان رجلا فلما اراد امضاء الحکم علیه انشا مره یقول: احار تثبت فی القضاء فانه اذا ما امام جار فی الحکم اقصدا و انک موقوف علی الحکم فاحتفظ و مهما تصبه الیوم تدرک به غدا فانی مما ادرک الامر بالانا و اقطع فی راس الامیر المهندا فلما ولی مصعب دعاه فانشده الابیات فقال: اما و الله لاقطعن السیف فی راسک قبل ان تقطعه فی راسی، و امر به فحبس ثم دس الیه فقتله. ایضا: کان عند المهدی رجل من بنیمروان فاتی بعلج، فامر المروانی بضرب عنقه، فاخذ السیف و قام فضربه فنبا السیف عنه، فرمی به المروانی و قال: لو کان من سیوفنا ما نبا. فسمع المهدی الکلام فغاظه حتی تغیر لونه و بان فیه، فقام یقطین فاخذ السیف و حسر عن ذراعیه ثم ضرب العلج فرمی براسه ثم قال للمهدی: ان هذه سیوف الطاعه لا تعمل الا فی ایدی الاولیاء و لا تعمل فی ایدی اهل المعصیه. ثم قام ابودلامه فقال للمهدی: قد حضرنی بیتان افاقولهما؟ قال: قل. فانشده: ایها ذا الامام سیفک ماض و بکف الولی غیر کهام فاذا ما نبا بکف علمنا انها کف مبغض للامام فسری عن المهدی، فقام عن مجلسه و امر بقتل المروانی فقتل. ایضا: قال المدائنی: قال المهدی یوما و بین یدیه مروان بن ابیحفصه: (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) این ما تقوله فینا من قولک فی ابی: له لحظات عن حفافی سریره اذا کرها فیها عقاب و نائل فاعترضه آدم بن عمر بن عبدالعزیز فقال: هیهات و الله ان یقول هذا، و لا ابن هرمه کما قال الاخطل فینا: شمس العداوه حتی یستقاد لهم و اعظم الناس احلاما اذا قدروا فغضب المهدی حتی استشاط و قال: کذب و الله ابن النصرانیه العاض بظر امه و کذبت یا عاض بظر امک، و الله لو لا ان یقال خفرت لعرفتک، خذوا برجل ابن الفاعله فاخرجوه و هو یجر. ایضا: کان عبدالله بن موسی الهادی معربدا- و کان قد احفظ المامون مما یعربد علیه اذا شرب معه- فامر بان یحبس فی منزله فلا یخرج، و اقعد علی بابه حرسا ثم تذمم من ذلک فصرف الحرس عن بابه ثم نادمه فعربد علیه ایضا و کلمه بکلام احفظه، فامر المامون خادما من خواص خدمه فسمه. ایضا: قال عماره بن بلال بن جریر: ما هاجیت شاعرا قط الا کفیت مونته فی سنه او اقل من سنه اما بموت او قتل و اما افحمه حتی هاجنی ابوالردینی العکلی فقال: اتو عدنی لتقتلنی نمیر متی قتلت نمیر من هجاها فلقیته بنونمیر فقتلوه، فقتلت به بنوعکل- و هم یومئذ ثلاثمائه رجل- اربعه آلاف رجل من بنینمیر و قتلت لهم شاعرین راس الکلب و شاعرا آخر. (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و فی (عیون القتیبی) اجتمع ملک فارس و ملک الهند و ملک الروم و ملک الصین فکلهم قالوا کلمه واحده: قال احدهم اذا تکلمت بالکلمه ملکتنی و لم املکها، و قال الاخر: قد ندمت علی ما قلت و لم اندم علی ما لم اقل، و قال آخر: انا علی رد ما لم اقل اقدر منی علی رد ما قلت، و قال آخر: ما حاجتی الی ان اتکلم بکلمه ان وقعت علی ضرتنی و ان لم تقع علی لم تنفعنی. قلت: ما قالوه غالبی حیث ان الکلام خطاه اکثر من صوابه. ایضا: قال ابن اسحاق: النسناس خلق بالیمن لاحدهم عین و ید و رجل یقفز بها و اهل الیمن یصطادونهم، فخرج قوم فی صیدهم فراوا ثلاثه نفر منهم فادرکوا واحدا فعقروه و ذبحوه و تواری اثنان فی الشجر، فقال الذی ذبحه: انه لسمین، فقال احد الاثنین: انه اکل ضروا. فاخذوه و ذبحوه، فقال الذی ذبحه: ما انفع الصمت؟ قال الثالث: فها انا الصمیت. فاخذوه و ذبحوه. و فی خطبه زیاد لما ولی البصره من قبل معاویه- و کان قبل و الیها من قبله (علیه السلام)- فلیشتمل کل امری منکم علی ما فی صدره و لا تکون لسانه شفره تجری علی او داجه. هذا و کلامه (علیه السلام) قریب من کلام النبی (صلی الله علیه و آله) (البلاء موکل بالمنطق). فاخذه شاعر فقال: احفظ لسانک ان تقول فتبتلی ان البلاء موکل بالمنطق و قال ابن هرمه: و امسک باطراف الکلام فانه نجاتک مما خفت امرا مجمجما (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) فلست صلی رجع الکلام بقادر اذ القول عن زلاته فارق الفما و کائن تری من وافر العرض صامتا و آخر اردی نفسه ان تکلما و قال آخر: یموت الفتی من عثره بلسانه و لیس یموت المرء من عثره الرجل فعثرته من فیه ترمی براسه و عثرته بالرجل تبرا علی مهل هذا، و قالوا: کان حسان بن ثابت یضرب بلسانه روثه انفه من طوله و کان یقول: و الله لو وضعته علی شعر لحلقه او علی صخره لفلقه. و الظاهر انه قاله استعاره، ای: من حده شعره فی هجاه. و فی (المروج): کان الامین فی نهایه الشده و القوه الا انه کان عاجز الرای غیر مفکر فی امره، و حکی انه اصطبح یوما و قد کان خرج اصحاب اللبابید و الحراب علی البغال- و هم الذین کانوا یصطادون السباع- الی سبع کان بلغهم خبره بناحیه کوثی و القصر، فاحتالوا فی السبع الی ان اتوا به فی قفص من خشب علی جمل بختی فحط بباب القصر و ادخل فمثل فی صحن القصر و الامین مصطبح فقال: خلوا عنه و شیلوا باب القفص. فقیل له: انه سبع هائل اسود و حش. فقال: خلوا عنه. فشالوا باب القفص فخرج سبع اسود له شعر عظیم مثل الثور فزار و ضرب بذنبه الارض فتهارب الناس و غلقت الابواب فی وجهه، و بقی الامین و حده جالسا موضعه غیر مکترث بالاسد، فقصده الاسد حتی دنا منه فضرب الامین بیده الی مرفقه ارمنیه، فامتنع منه بها و مد السبع یده الیه فجذبها الامین و قبض علی اصل اذنیه و غمزه ثم هزه و دفع به الی خلف فوقع السبع میلا علی موخره، و تبادر الناس الامین فاذا اصابعه و مفاصل یدیه قد زالت عن مواضعها، فاتی بمجبر فرد عظام اصابعه (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) الی مواضعها فشقوا بطن الاسد فاذا مرارته انشقت عن کبده. و فی الخبر: جاء رجل الی النبی (صلی الله علیه و آله) فقال: اوصنی. قال: احفظ لسانک. قال: اوصنی. قال: احفط لسانک. قال: اوصنی. قال: احفظ لسانک و یحک و هل یکب الناس علی مناخرهم الا حصائد السنتهم. و عنهم علیهم السلام: یعذب الله اللسان بعذاب لا یعذب به شیئا من الجوارح. فیقول: ای: رب عذبتنی بعذاب لم تعذب به شیئا من الجوارح. فیقال له: خرجت منک کلمه فبلغت مشارق الارض و مغاربها فسفک و انتهک به الاموال و الفروج.
اللسان کثیر الحرکات و العثرات، و لابد من مراقبته و سجنه و الا اهلک و دمر. و تقدم الکلام عنه فی الخطبه 174 و 231 و الحکمه 39.
امام علیهالسلام (در زیان گفتار بیاندیشه) فرموده است: زبان (مانند حیوان) درندهای که اگر به خود واگزار شود (بیاندیشه و راهنمائی عقل هر چه بخواهد بگوید گوینده را) میگزد (سبب تباهی او میشود).
خدا به انسان سخن گفتن را آموخته و بیان داده است و پس از بیان خلقت انسان، نعمت بیان و آموختن آنرا یادآور شده است. ولی این نعمت تا وقتی ارزش دارد که تحت کنترل و بسود جامعه و قیامت انسان باشد اما هرگاه به زیان جامعه و قیامت انسان شد آثارش از گزیدن حیوانات زیادتر و خطرناکتر خواهد بود، زیرا مثلا مار و یا عقرب کسی را میگزد، او را مداوا میکنند و یا جان میدهد، اما زبان که دروغ گفت، غیبت کرد، تهمت زد، فحش داد چه بسا شهر، مملکت و یا جهانی را به آتش میکشد و نابود میکند. با توجه به نکات یاد شده حرف زدن و سکوت کردن هر دو خوب است اما در مورد خود.
و قال علیهالسلام: (اللسان سبع) ای کالسبع الضاری (ان خلی عنه) و لم یقید (عقر) ای جرح الانسان فان الانسان، ربما تکلم بکلام یکون فیه اذاه و یسبب اهانته، فاللازم ان یحفظ الانسان لسانه.
اللغه: السبع: المفترس من الحیوان مطلقا. عقر: جرح. الشرح: السبع هو الحیوان المفترس اذا ترک قضی علی کل حیوان ضعیف و هذه طبیعه فیه … و اللسان اذا لم یحفظه الانسان و یراقبه و یعرف متی یکون الکلام؟ و کیف یکون؟ و انی یکون قد یقضی علی الانسان و ینهی حیاته فمن اطلق لسانه فی سب الناس و شتمهم و اغتیابهم و القاء التفن بینهم زرع البغضاء له و حصد العداوه و المقت و الکراهه لوجوده و قد یکون جرمه فی بعض الاحیان ان یقضی علیه فیقتل من جراء عثرات لسانه کما لو اثار بلسانه فتنه تذهب بالارواح و تقضی علی الحرث و النسل …
«زبان درنده ای است که اگر واگذارندش، بگزد.»
قبلا در این باره سخنی مفصل گفتیم. گفته شده است: اگر در سخن گفتن رسیدن و درک کردن است، در سکوت عافیت نهفته است.
حکیمان گفته اند: سخن گفتن شریف ترین چیزی است که انسان به آن ویژه شده است زیرا بزرگترین مشخصه آدمی از دیگر جانوران است و بدین جهت خداوند سبحان فرموده است «آدمی را آفرید گفتار روشن را به او آموخت.»، بدون آنکه میان این دو جمله واو عطف بیاورد، و این بدان سبب است که جمله دوّم تفسیر جمله نخست است و عطف بر آن نیست، یعنی اگر گفتار از آدمی گرفته شود انسانیت او مرتفع می شود و به همین سبب است که گفته شده است: اگر زبان نباشد، آدمی فقط جاندار مهمل و صورتی بیش نیست. شاعر هم گفته است: «نیمی از جوانمرد زبان و نیمی دیگر دل اوست و گرنه چیزی جز صورتی مرکب از گوشت و خون باقی نمی ماند.»
و قال علیهالسلام
اللِّسَانُ سَبُعٌ،إِنْ خُلِّیَ عَنْهُ عَقَرَ .
امام علیه السلام میفرماید:
زبان درندهای است که اگر رهایش کنی به تو آسیب میرساند و میدَرَد. (. سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر آمده است که این جمله حکمتآمیز بخشی از وصیتی است که امام برای فرزندش محمد بن حنفیه بیان فرمود و این وصیت را قبل از سیّد رضی مرحوم شیخ صدوق در بخش نوادر کتاب من لا یحضره الفقیه به ضمیمه جملههای دیگری آورده است.مرحوم شیخ مفید نیز در کتاب اختصاص آن را از امیرمؤمنان با تفاوتی نقل کرده است).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 51). )
خطرات زبان
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود به خطرات زبان اشاره کرده میفرماید:
«زبان درندهای است که اگر رهایش کنی به تو آسیب میرساند و تو را میدَرَد»؛ (اللِّسَانُ سَبُعٌ،إِنْ خُلِّیَ عَنْهُ عَقَرَ) .
شک نیست که یکی از بزرگترین افتخارات انسان نطق و بیان است که به وسیله زبان انجام میگیرد و به واسطه آن بر تمام جانداران ترجیح دارد به همین دلیل خدا در سوره«الرحمن»که سوره شرح نعمتهای الهی است بعد از آفرینش انسان به نعمت نطق و بیان اشاره میکند و میفرماید: «الرَّحْمنُ* عَلَّمَ الْقُرْآنَ* خَلَقَ الْإِنْسانَ* عَلَّمَهُ الْبَیانَ» و قسمت عمده علوم و دانشها از طریق زبان از نسلی به نسل بعد منتقل شده و دامنه تمدن انسان را گسترش داده است و اگر زبان نبود انسان همچون حیوانی بود.
نعمتها هر چه بزرگتر باشد چنانچه از آن بهطرز بدی استفاده شود خطراتش عظیمتر است.هیچ عضوی از اعضای انسان به اندازه زبان بیقیدوبند خطرناک نیست بهطوری که گاه میشود یک جمله آتش جنگی را میافروزد و سبب ریختن خونها و هتک نوامیس و از بین رفتن آرامش و امنیت جامعه میگردد،لذا در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که خداوند زبان را عذابی میکند که هیچ یک از اعضای بدن را با آن عذاب نمیکند.زبان عرضه میدارد
ای پروردگار تو مرا مجازاتی کردی که هیچ چیز را با آن مجازات نکردی خداوند به او میفرماید:
«خَرَجَتْ مِنْکَ کَلِمَةٌ فَبَلَغَتْ مَشارِقَ الْأرْضِ وَ مَغارِبَها،فَسَفَکَ بِها الدَّمُ الْحَرامُ وَ انْتَهَبَ بِهَا الْمالُ الْحَرامُ وَ انْتَهَکَ بِهَا الْفَرجُ الْحَرامُ،وَ عِزَّتی وَ جَلالی لَأُعَذَّبَنَّکَ بِعَذابٍ لا أُعَذِّبُ بِهِ شَیْئاً مِنْ جَوارِحِکَ؛ سخنی از تو خارج شد و به شرق و غرب زمین رسید و به سبب آن خون بیگناهان ریخته شد و اموال مردم غارت گردید و نوامیس مردم بر باد رفت به عزت و جلالم سوگند تو را مجازاتی میکنم که هیچیک از اعضا را با آن مجازات نخواهم کرد». ( .کافی،ج 2،ص 115،ح 16. )
قبلاً نیز گفتهایم که قسمت مهمی از گناهان کبیره و خطرناک (حدود سی گناه) با زبان انجام میشود.زبانی خالی از قید و بند و بدون مانع و قانع در حالی که این زبان میتواند بهترین وسیله خیر و سعادت باشد.
به همین دلیل در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم که ابوذر رحمه الله میگفت:
«یا مُبْتَغِی الْعِلْمِ إنَّ هذا اللِّسانَ مِفْتاحُ خَیْرٍ وَ مِفْتاحُ شَرٍ فَاخْتِمْ عَلی لِسانِکَ کَما تَخْتِمُ عَلی ذَهَبِکَ وَ وَرَقِکَ؛ ای طالب علم این زبان کلید خیر و شر است،بنابراین بر زبانت قفل و بند نه همانگونه که بر درهم و دینارت قفل و بند مینهی». ( .همان،ص 114،ح 10. )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The tongue is a beast; when it is let loose, it devours.”
وَ قَالَ علیه السلام المَرأَةُ عَقرَبٌ حُلوَةُ اللّسبَةِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: نیش زن شیرین است .
زن کژدمی است، گزیدنش شیرین.
زن کژدمی است که شیرینسیت گزیدن او
و فرمود (علیه السلام): زن کژدمی است که گزیدنش شیرین است.
و آن حضرت فرمود:زن عقربی است که گزیدنش شیرین است .
شروح:
و اللسبه: اللدغه.
ای اللدغهای مصاحبتها ضرر فی صوره نفع.
(زن همچون کژدمی است که گزیدنش شیرین است) در مورد کژدم گزیدنش را لسبه گویند و کلمه عقرب را با صفت مزبور از آن جهت استعاره از زن آورده است که کار زن آزردن است، اما زاری آمیخته با لذت بطوری که شخص احساس اذیت نمیکند، مانند اذیت و آزارگری که آمیخته با لذتی که ناشی از خارش آن است.
وَ قَالَ علیه السلام الْمَرْأَةُ عَقْرَبٌ حُلْوَةُ اللَّسْبَةِ .
اللسبة اللسعة لسبته العقرب بالفتح لسعته و لسبت العسل بالکسر أی لعقته.
و قیل لسقراط أی السباع أجسر قال المرأة.
و نظر حکیم إلی امرأة مصلوبة علی شجرة فقال لیت کل شجرة تحمل مثل هذه الثمرة.
مرت بسقراط امرأة و هی تتشوف ( د:«تتشرف». ) فقالت یا شیخ ما أقبحک فقال لو لا أنک من المرایا الصدئة لغمنی ما بان من قبح صورتی فیک.
و رأی بعضهم مؤدبا یعلم جاریة الکتابة فقال لا تزد الشر شرا إنما تسقی سهما سما لترمی به یوما ما.
و رأی بعضهم جاریة تحمل نارا فقال نار علی نار و الحامل شر من المحمول.
و تزوج بعضهم امرأة نحیفة فقیل له فی ذلک فقال اخترت من الشر أقله.
کتب فیلسوف علی بابه ما دخل هذا المنزل شر قط فقال له بعضهم اکتب إلا المرأة.
و رأی بعضهم امرأة غریقة فی الماء فقال زادت الکدر کدرا و الشر بالشر یهلک.
وفی الحدیث المرفوع استعیذوا بالله من شرار النساء و کونوا من خیارهن علی حذر.
و فی کلام الحکماء أعص هواک و النساء و افعل ما شئت.
دعا بعضهم لصاحبه فقال أمات الله عدوک فقال لو قلت زوج الله عدوک لکان أبلغ فی الانتقام.
و من الکنایات المشهورة عنهن سلاح إبلیس .
و فی الحدیث المرفوع أنهن ناقصات عقل و دین.
و قد تقدم من کلام أمیر المؤمنین علیه السلام فی هذا الکتاب ما هو شرح و إیضاح لهذا المعنی.
و جاء فی الحدیث أیضا شاوروهن و خالفوهن.
و فی الحدیث أیضا النساء حبائل الشیطان .
و فی الحدیث أیضا ما ترکت بعدی فتنة أضر من النساء علی الرجال.
و فی الحدیث أیضا المرأة ضلع عوجاء إن داریتها استمتعت بها و إن رمت تقویمها کسرتها.
و قال الشاعر فی هذا المعنی هی الضلع العوجاء لست تقیمها
و من کلام بعض الحکماء لیس ینبغی للعاقل أن یمدح امرأة إلا بعد موتها.
و فی الأمثال لا تحمدن أمة عام شرائها و لا حرة عام بنائها.
و من کلام عبد الله المأمون أنهن شر کلهن و شر ما فیهن ألا غنی عنهن.
و قال بعض السلف إن کید النساء أعظم من کید الشیطان لأن الله تعالی ذکر الشیطان فقال إِنَّ کَیْدَ اَلشَّیْطانِ کانَ ضَعِیفاً ( سورة النساء 76. ) .
و ذکر النساء فقال إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ ( سورة یوسف 28. ) .
و کان یقال من الفواقر امرأة سوء إن حضرتها لسبتک و إن غبت عنها لم تأمنها.
و قال حکیم أضر الأشیاء بالمال و النفس و الدین و العقل و العرض شدة الإغرام بالنساء و من أعظم ما یبتلی به المغرم بهن أنه لا یقتصر علی ما عنده منهن و لو کن ألفا و یطمح إلی ما لیس له منهن.
و قال بعض الحکماء من یحصی مساوئ النساء اجتمع فیهن نجاسة الحیض و الاستحاضة و دم النفاس و نقص العقل و الدین و ترک الصوم و الصلاة فی کثیر من أیام العمر لیست علیهن جماعة و لا جمعة و لا یسلم علیهن و لا یکون منهن إمام و لا قاض و لا أمیر و لا یسافرن إلا بولی.
و کان یقال ما نهیت امرأة عن أمر إلا أتته.
و فی هذا المعنی یقول طفیل الغنوی إن النساء کأشجار نبتن معا
(و قال علیهالسلام: المراه عقرب) زن کژدمی است با نیش و آزار (حلوه اللسبه) که شیرین است گزیدن آن به جهت لذت مباشرت که ناقص ماده حیات است و موجب ضعف قوا، پس آن لذت به مثابه زهر است در آخر کار و زن ماری است در صورت یار
زن عقربی است گزیدنش شیرین، زهرش در جان دلنشین. اشارت به محبت آدمی است با زنان با همه اضرار و آزار ایشان در دین و دنیا.
و قال علیهالسلام: «المراه عقرب حلوه اللسبه.» یعنی و گفت علیهالسلام که زن عقربی است که شیرین و لذیذ باشد گزیدن آن.
اللغه: (السبه) بتقدیم السین علی الباء: اللعقه، لدغ العقرب. الاعراب: حلوه اللسبه، خبر بعد خبر لقوله (علیه السلام): المراه، اوصفه للعقرب. المعنی: شبهت المراه بالعقرب حیث ان تماس الرجل به خصوصا فی عنفوان الشباب و طغیان القوی الشهویه معرض للافات و البلایا الروحیه و الجسمیه، و تنفذ المراه بجاذبتها و فتانتها فی وجود الرجل و تنفث علی قلبه و روحه سم العشق، و ای سم اضر منه و اوجع و آلم منه و انقع، و اذا احصیت وجدت المقتولین و المعتاهین بسم الحیات و العقارب معدودین فی کل عصر و مصر، و لکن المقتولین روحا و معنا بسم فتنه المراه غیر محصور جدا، و کفی لک بذلک ما ترنم به الشعراء فی کل زمان و من اهل کل لسان فی اشعارهم- و الشعر شعور الامه و الشعب- من التاثر بلقاء المراه الحسناء حتی قتلا و جرحا للقلب و الکبد، فبلغ شکواهم عنان السماء و ملا صریخهم ارجاء الفضاء، و قد اشار (علیه السلام) ان هذا السم الناقع حلوه و لذیذه. الترجمه: زن کژدمی است شیرین گزش.
زهر زن، زهر عقرب جرار*** لیک شیرین گزد بوقت شکار
و قال علیهالسلام: المراه عقرب فی (اللسان) العقرب یکون للذکر و الانثی، و الغالب علیه التانیث، و یقال للانثی: عقربه و عقرباء، و العقربان: الذکر منها، قال ایاس بن الارت: کان مرعی امکم اذ غدت عقربه یکومها عقربان و عقرب بن ابیعقرب کان من تجار المدینه مشهورا بالمطل، قال الزبیر ابن بکار: عامله الفضل بن عباس بن عتبه بن ابیلهب فلزم الفضل بیته زمانا فلم یعطه شیئا، فقال الفضل: قد تجرت فی سوقنا عقرب لا مرحبا بالعقرب التاجره کل عدو یتقی مقبلا و عقرب تخشی من الدابره ان عادت العقرب عدنالها و کانت النعل لها حاضره (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) کل عدو کیده فی استه فغیر مخشی و لاضائره حلوه اللبسه هکذا فی (الطبعه المصریه)، و الصواب: (اللسبه) کما نقله (ابن ابیالحدید و اللسبه من لسب بالفتح، قال ابن السکیت یقال لسبته العقرب اذا لسعته، و اما لسب بالکسر فبمعنی لعق، یقال لسبت العسل ای لعقته. و لکون المراه عقربا حلوه اللسبه قال کثیر فی صاحبته عزه: هنیئا مریئا غیر داء مخامر لعزه من اعراضنا ما استحلت و عن مجنون فی صاحبته لیلی: حلال للیلی شتمنا وانتقاصنا هنیئا و مغفور للیلی ذنوبها و فی (الاغانی): قدم الولید بن عبدالملک مکه فاراد ان یاتی الطائف فقال: هل من رجل عالم یخبرنی عنها. قالوا: عمر بن ابیربیعه. قال: لا حاجه لی به، ثم عاد فسال فذکروه فقال: هاتوه. فاتی و رکب معه، فجعل یحدثه ثم حول رداءه لیصلحه علی نفسه، فرای الولید علی ظهره اثرا فقال: ما هذا؟ قال: کنت عند جاریه لی اذ جاءتنی جاریه برساله من عند جاریه اخری و جعلت تسارنی بها، فغارت التی کنت عندها فعضت منکبی، فما وجدت الم عضتها من لذه ما کانت تلک تنفت فی اذنی حتی بلغت ما تری- و الولید یضحک. (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) و قال حجر آکل المرار فی هند امراته: حلوه العین و الحدیث و مر کل شیء اجن منها الضمیر و قال ابوالعتاهیه: رایت الهوی جمر الغضا غیر انه علی جمره فی صدر صاحبه حلو و فی (الجمهره) (زینب) اشتقاقه من زنابه العقرب و هی ابرته التی تلذع بها، فاما زبانیا العقرب فهما قرناها.
قال بعض الشارحین: المراد باللبسه اللسعه. و قال الشیخ محمد عبده: اللبسه هنا من اللباس سوی ان المراه تلبس دون العقرب. و هذا القول اقرب الی الایه 187 من سوره البقره: (هن لباس لکم و انتم لباس لهن). و المراه و الرجل من طبیعه واحده و طینه واحده، و الفرق ان لکل منها وظیفه تخصه.. و شبهها الامام بالعقرب لانها تسرع الی الغضب علی الرجل و تجحد معروفه لامر تافه، و قد توذیه بکلمه موجعه و حرکه نابیه بلا سبب موجب و معقول، فاوصاه الامام بان یصبر علیها، و یتحملها علی علائها، لانها مهما تکن فهی اخف و خیر من العقرب التی لا یمکن معها العیش بحال.. اقول هذا تعبیرا عن فهمی لا تفسیرا لقول الامام (علیه السلام).
امام علیهالسلام (در نکوهش زن) فرموده است: زن (چون) کژدم (آزار رساننده) است که شیرین است گزیدن (آمیزش با) او.
زندگی بدون زن، غذای بینمک است. به همان اندازه که نمک اضافه شد ارزش غذا تمام میشود، زن هم در زندگی هر قدر بیشتر نفوذ کند ارزش زندگی را بیشتر در هم فرومیریزد و بجائی میرسد که خدا در قرآن میگوید: (حیله زنان خیلی بزرگ است) اما در مورد حیله شیطان میگوید (نیرنگ شیطان ضعیف است). در روایات، زن به عنوان استخوان کج معرفی شده است برای بهرهبرداری و زندگی با او باید با کجی او هم ساخت. این نکته روشن است که امام علی (علیه السلام) با داشتن حضرت زهرا (علیه السلام) بانوئی با آن عظمت این جمله را که میفرمایند منظورشان زنانی است که تربیت خانوادگی ندارند و یا با مرد تفاهم اخلاقی پیدا نکردهاند که نمونههای آن فراوان است.
و قال علیهالسلام: (المراه عقرب حلوه اللبسه) ای فی لباس جمیل، اذ هی تسبب وقوع الانسان فی المعاصی و الاثام، مما یتضرر بها الانسان، کما یتضرر الانسان بالعقرب اذا لدغته.
اللغه: العقرب: دویبه من ذات السموم تطلق علی الذکر و الانثی و قد یقال للانثی عقربه و عقرباء. اللسبه: اللسعه. الشرح: العقرب لها لسعه موذیه و قد تکون ممیته فی بعض الاحیان و المراه لها لسعه و لکن الملسوع یفرح و یستانس بها فتری المغرم بامراه قد توذیه فیغض عنها و قد ترمیه فی بلیه و هو راض عنها و قد تطلب منه امرا یکون فیه هلاک دینه فیستجیب لها و هو فرح مسرور فهی علی اذیتها محبوبه الفعل لا یستغنی عنها احد مع علمه بمشاکلها …
«زن کژدمی است شیرین گزنده.»
به سقراط گفته شد کدام یک از درندگان گستاخ تر است؟ گفت: زن.
حکیمی به زنی که بر درختی به دار کشیده شده بود نگریست و گفت: ای کاش هر درختی چنین میوه ای داشته باشد.
یکی از حکیمان معلمی را دید که به دوشیزه ای نوشتن می آموزد، گفت: بر بدی، بدی میفزای، همانا تیری را زهر آلود می کنی که روزی آن را خواهد زد.
یکی از حکیمان کنیزکی را دید که آتش با خود می برد، گفت: آتش بر آتش و آن کس که آن را می برد بدتر است از چیزی که می برد.
یکی از حکیمان زنی لاغر را به همسری گرفته بود، در آن باره از او پرسیدند گفت: از بدی و شر کمتر و کوچکترش را برگزیده ام.
فیلسوفی بر در خانه خود نوشته بود: هرگز شری به این خانه وارد نشده است. یکی از یارانش گفت: بنویس «جز زن».
در حدیث مرفوع آمده است «از زنان بد به خدا پناه برید و از نیکان ایشان هم بر حذر باشید.»
«سلاح ابلیس» از کنایه های مشهوری است که در مورد زنان گفته شده است.
در حدیث آمده است «زنان دامهای شیطان اند» و «فتنه ای را زیان بخش تر از زنان برای مردان پس از مرگ خودم باقی نگذاشته ام.»
و هم در حدیث آمده است که زن دنده کژ است، اگر با او مدارا کنی از او بهره مند می شوی و اگر بخواهی آن را راست کنی، او را خواهی شکست.
در امثال آمده است هیچ کنیزی را در سالی که او را خریده ای و هیچ زن آزاده ای را در سال نخست ازدواج با او ستایش مکن.
یکی از گذشتگان گفته است: مکر زنان از مکر شیطان بزرگتر است که خداوند متعال ضمن یاد کردن از شیطان فرموده است «همانا کید شیطان سست است.» و زنان را یاد کرده و فرموده است: «این از مکر و کید شماست که کید شما بزرگ است.»
از سخنان عبد الله مأمون در باره زنان است که آنان همگی بد هستند و بدترین چیزی که در مورد ایشان است، این است که چاره ای از آنان نیست.
و قال علیهالسلام
ألْمَرْأَةُ عَقْرَبٌ حُلْوَةُ اللَّبْسَةِ .
امام علیه السلام میفرماید:
زن عقربی است که نیش او شیرین است. (. سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه سند خاصی غیر از نهجالبلاغه برای این کلام حکمت آمیز نقل نشده و در کتاب تمام نهجالبلاغه آن را جزء خطبةالوسیله شمرده است؛ولی با مراجعه به تحفالعقول و کافی که خطبه وسیله را نقل کردهاند این جمله پیدا نشد. )
گزیدن شیرین!
امام علیه السلام در این سخن حکیمانه به یکی از ویژگیهای متضاد زنان اشاره کرده میفرماید:«زن عقربی است که نیش زدن او شیرین است»؛ (ألْمَرْأَةُ عَقْرَبٌ حُلْوَةُ اللَّبْسَةِ) .
شارحان نهج البلاغه هم در تفسیر این جمله اختلاف فراوان دارند و هم در اینکه آیا نسخه اصلی لَسبه است یا لِبسه (بر وزن حسبه).
در نسخه محمد عبده لِبسه آمده که به معنای معاشرت و ملابست است، بنابراین نسخه،تفسیر جمله بالا چنین است:زن گرچه همچون عقرب گزنده است؛اما معاشرت با او دارای فواید و برکات و آثار مثبتی است که آن را جبران میکند و به دلیل این آثار معاشرت با او مطلوب است.همانگونه که قرآن مجید هم به آن اشاره کرده میفرماید: ««وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها»؛ از آیات خدا این است که برای شما همسرانی از جنس شما آفرید تا در کنار آنها آرامش پیدا کنید»و در جایی دیگر میفرماید: ««هُنَّ لِباسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ»؛ زنان برای شما همچون لباس هستند و شما برای آنها همانند لباس (هر دو زینت هم هستید و هر دو سبب حفظ یکدیگر)».
ولی در غالب نسخههای دیگر مانند نسخه مورد بحث ما«لَبسه»آمده است که به معنی نیش زدن است.
در اینکه اگر زن همچون عقرب باشد چگونه نیش زدن او شیرین است شاید از آن رو که در کنار نیشهای او نوشهای فراوانی نیز وجود دارد که نیشهای او را قابل تحمل بلکه شیرین میکند.
با توجه به اینکه آنچه در مورد عقرب مناسب میرسد نیش است نه معاشرت کردن این تفسیر از تفسیر عبده مناسبتر است.
در اینجا تفسیر سومی است که مرحوم کمرهای آن را در شرح نهج البلاغه خود آورده و میگوید:منظور از این کلام حکمتآمیز این است که به همه مردان و مخصوصاً جوانان هشدار داده شود که از زنان آلوده بپرهیزند،زیرا آنها همچون عقربند،هرچند ظاهراً نیش شیرینی دارند؛ولی هرگز نباید فریب ظاهر زیبای آنها را خورد و در دام سم کشنده آنها افتاد.
این تفسیر نیز مناسب به نظر نمیرسد،زیرا لحن جمله حکمتآمیز بالا برحذر داشتن نیست،بلکه تحمل کردن و مدارا نمودن است که با همسران مشروع سازگار است.
بنابراین همان تفسیر دوم بهترین تفسیرها برای این جمله حکیمانه است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که آیا این تعبیر درباره همه زنان صادق است یا درباره گروهی از آنها؟ به یقین منظور همه زنان نیستند،زیرا بسیاری از آنان دارای چنان ایمان و تربیت و اخلاقی هستند که هرگز همسرانشان از آنها نیشی احساس نمیکنند،بنابراین منظور این است که در طبیعت زن اگر تربیت کافی نداشته باشد و از ایمان و معرفت،روح او سیراب نشود حالت گزندگی به خود میگیرد و این سخن حکیمانه برای همسران اینگونه زنان این پیام را دارد که به دلیل فواید وجودی آنان نیشهای آنها را تحمل کنند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:«یکی از حقوق زن بر مرد این است که اگر کار جاهلانهای انجام دهد او را ببخشد و از او درگذرد»؛
(وَاِنْ جَهِلَت غَفَرَ لَها) . ( .کافی،ج 5،ص 510. )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Woman is a scorpion whose touch is pleasant.“
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا حُیّیتَ بِتَحِیّةٍ فحَیَّ بِأَحسَنَ مِنهَا وَ إِذَا أُسدِیَت إِلَیکَ یَدٌ فَکَافِئهَا بِمَا یرُبیِ عَلَیهَا وَ الفَضلُ مَعَ ذَلِکَ للِباَدِئِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: چون تو را ستودند، بهتر از آنان ستایش کن ، و چون به تو احسان کردند، بیشتر از آن ببخش. به هر حال پاداش بیشتر از آن آغاز کننده است .
چون تو را درودی گویند درودی گوی از آن به ، و چون به تو احسانی کنند، افزونتر از آن پاداش ده، و فضیلت او راست که نخست به کار برخاست.
و فرمود (علیه السلام): چون تو را درود گفتند، در پاسخ، درودی بهتر گوی و چون دستی از سر احسان به سوی تو دراز شد، به احسانی بیشتر، پاداشش ده و فضیلت از آن کسی است که آغاز کرده است.
و آن حضرت فرمود:چون تو را سلام کنند بهتر از آن را پاسخ ده ، و هرگاه احسانت نمایند آن را به افزونتر پاداش ده،گر چه برتری برای کسی است که ابتدای به تحیّت و احسان نموده .
شروح:
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا حُیِّیتَ بِتَحِیَّةٍ فَحَیِّ بِأَحْسَنَ مِنْها وَ إِذَا أُسْدِیَتْ إِلَیْکَ یَدٌ فکَاَفِئْهَا بِمَا یُرْبِی عَلَیْهَا وَ الْفَضْلُ مَعَ ذَلِکَ لِلْبَادِئِ .
اللفظة الأولی من القرآن ( و هو قوله تعالی فی سورة النساء: وَإِذَا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا . ) العزیز و الثانیة تتضمن معنی مشهورا .
و قوله و الفضل مع ذلک للبادئ یقال فی الکرم و الحث علی فعل الخیر.
و روی المدائنی قال قدم علی أسد بن عبد الله القشیری بخراسان رجل فدخل مع الناس فقال أصلح الله الأمیر إن لی عندک یدا قال و ما یدک قال أخذت برکابک یوم کذا قال صدقت حاجتک قال تولینی أبیورد قال لم قال لأکسب مائة ألف درهم قال فإنا قد أمرنا لک بها الساعة فنکون قد بلغناک ما تحب و أقررنا صاحبنا علی عمله قال أصلح الله الأمیر إنک لم تقض ذمامی قال و لم و قد أعطیتک ما أملت قال فأین الإمارة و أین حب الأمر و النهی قال قد ولیتک أبیورد و سوغت لک ما أمرت لک به و أعفیتک من المحاسبة إن صرفتک عنها قال و لم تصرفنی عنها و لا یکون الصرف إلا من عجز أو خیانة و أنا بریء منهما قال اذهب فأنت أمیرها ما دامت لنا خراسان فلم یزل أمیرا علی أبیورد حتی عزل أسد .
قال المدائنی و جاء رجل إلی نصر بن سیار یذکر قرابة ( د:«قرابته». ) قال و ما قرابتک قال ولدتنی و إیاک فلانة قال نصر قرابة عورة قال إن العورة کالشن البالی یرقعه أهله فینتفعون به قال حاجتک قال مائة ناقة لاقح و مائة نعجة ربی أی معها أولادها قال أما النعاج فخذها و أما النوق فنأمر لک بأثمانها.
و روی الشعبی قال حضرت مجلس زیاد و حضره رجل فقال أیها الأمیر إن لی حرمة أ فأذکرها قال هاتها قال رأیتک بالطائف و أنت غلیم ذو ذؤابة و قد أحاطت بک جماعة من الغلمان و أنت ترکض هذا مرة برجلک و تنطح هذا مرة برأسک و تکدم مرة بأنیابک فکانوا مرة ینثالون علیک و هذه حالهم و مرة یندون عنک و أنت تتبعهم حتی کاثروک و استقووا علیک فجئت حتی أخرجتک من بینهم و أنت سلیم و کلهم جریح قال صدقت أنت ذاک الرجل قال أنا ذاک قال حاجتک قال الغنی عن الطلب قال یا غلام أعطه کل صفراء و بیضاء عندک فنظر فإذا قیمة کل ما یملک ذلک الیوم من الذهب و الفضة أربعة و خمسون ألف درهم فأخذها و انصرف فقیل له بعد ذلک أنت رأیت زیادا و هو غلام بذلک الحال قال إی و الله لقد رأیته و قد اکتنفه صبیان صغیران کأنهما من سخال المعز فلو لا أنی أدرکته لظننت أنهما یأتیان علی نفسه.
و جاء رجل إلی معاویة و هو فی مجلس العامة فقال یا أمیر المؤمنین إن لی حرمة ( د:«حرمة و ذماما». ) قال و ما هی قال دنوت من رکابک یوم صفین و قد قربت فرسک لتفر و أهل العراق قد رأوا الفتح و الظفر فقلت لک و الله لو کانت هند بنت عتبة مکانک ما فرت و لا اختارت إلا أن تموت کریمة أو تعیش حمیدة أین تفر و قد قلدتک العرب أزمة أمورها و أعطتک قیاد أعنتها فقلت لی اخفض صوتک لا أم لک ثم تماسکت و ثبت و ثابت إلیک حماتک و تمثلت حینئذ بشعر أحفظ منه و قولی کلما جشأت و جاشت مکانک تحمدی أو تستریحی ( لابن الإطنابة؛الکامل 4:68،و قبله: أبت لی عفّتی و أبی بلائی و أخذی الحمد بالثّمن الرّبیح و إجشامی علی المکروه نفسی و ضربی هامة البطل المشیح. . ) .
فقال معاویة صدقت وددت أنک الآن أیضا خفضت من صوتک یا غلام أعطه خمسین ألف درهم فلو کنت أحسنت فی الأدب لأحسنا لک فی الزیادة
امام علیهالسلام (در عوض دادن به کار نیک) فرموده است: هر گاه کسی به تو درود فرستد تو (در پاسخ) بهتر از آن درود بفرست، و هر گاه دستی به احسان و نیکی سوی تو دراز شد آن را به افزودن بر آن پاداش ده (نیکی را به نیکی بهتری تلافی کن) و گر چه فضیلت برای کسی است که در ابتداء نیکی کرده (این فرمایش در همه نسخ نهجالبلاغه نیست و چون روش ما تنظیم نسخه کامله آن است لذا آن را از نسخه ابن ابیالحدید و یک نسخه خطی قدیم نقل نمودیم).
عکس العمل دربرابر لطف، خدمت و احترام دیگران یکی از کارهای مهم جامعه است. روش معصومین (علیه السلام) و یارانشان بر همین برنامه استوار بود همیشه نیکی را به بهتر از آن جبران میکردند و این همان سفارش قرآن مجید است: (وقتی کسی سلام کرد به بهتر از آن و یا مساوی آن پاسخ گوئید). ابن ابیالحدید در این مورد داستانهای گوناگونی از روش ریاستمداران در پاسخ به نیکیها نقل میکند که به یک نمونه آن اشاره میشود: یکی از روزها که معاویه در مجلسی عمومی خود نشسته بود مردی آمد و گفت: یا امیرالمومنین من از شما طلب کار هستم و باید آن را جبران کنی؟ معاویه گفت: از کجا؟ آن شخص گفت: در جنگ صفین نزدیک رکاب اسبت بودم که نزدیک بود فرار کنید و پیروزی در دست مردم عراق بود. من گفتم: بخدا سوگند اگر هند دختر عتبه جای تو بود فرار نمیکرد حتما مرگ با شرافت و یا زندگی آبرومند بهتر از فرار است. کجا میروی؟ عرب تو را رئیس خود قرار داده و زمام امور را بدست تو دادهاند. در آن موقع به من گفتی یتیم شوی آهسته باش و حمله کردی و پیروز شدی. معاویه گفت: راست میگوئی اکنون هم آهسته باش. سپس معاویه بغلامش دستور داد پنجاه هزار درهم به او داد و به او گفت: اگر با ادب تر بودی بیشتر به تو میدادم.
و قال علیهالسلام: (اذا حییت بتحیه فحی باحسن منها) ای اذا اکرمت باکرام، کما لو سلم علیک، او اهدی الیک شیء او نحو ذلک، فرد التجیه بالاحسن (و اذا اسدیت الیک ید) ای عمل معک احسان و عمل جمیل (فکافئها) ای ائت بما یقابلها (بما یریی) ای یفضل (علیها) لتکون انت ارفع من المبتدء فی تلک التحیه و ذلک الید (و الفضل مع ذلک للبادی) لانه ابتدء بالاحسان، و المبتدء لیس کالمکافی، فالمبتدء بالاسائه اظلم، و المبتدء بالاحسان اکرم.
اللغه: حیا تحیه: سلم علیه. اسدی الیه: احسن الیه. ید: نعمه او احسان. کافاه: جزاه علیه. یربی: یزید. البادیء: المبتدء. الشرح: ادب من آداب الاسلام الذی یجب ان یتادب به المسلمون … مفردات رفیعه الشان لو امتثلها المسلمون لکانوا فی قمه الاخلاق و ادوا رساله الله الی الناس و شکلوا الدعاه الصادقین للاسلام … اذا حییت بتحیه فحیی باحسن منها فالسلام کلمات معدوده و لکنه یحمل معه الامان بجمیع مراتبه و علی کل المستویات فمن ابتداک به وجب علیک ان ترد مثله و لکن الافضل و الاکمل ان ترد باحسن منه و هذا ماخوذ من قوله تعالی: (و اذا حییتم بتحیه فحیوا باحسن منها او ردوها … ) و قد ورد استحباب التسلیم قال رسولالله (صلی الله علیه و آله): اولی الناس بالله و برسوله من بدا بالسلام. و عن ابی عبدالله علیهالسلام: ابخل الناس من بخل بالسلام. و عن ابی عبدالله علیهالسلام: من التواضع ان تسلم علی من لقیت و اما رد السلام فهو واجب بمثله و استحبابا باحسن منه … و التحیه عنوان لکل خیر فاذا اکرمک انسان بکرامه و قدم الیک معروفا من هدیه او ضیافه او هبه فعوضه عن معروفه بمعروف اکبر منه و اعظم ثم اعلم ان له الفضل علیک لانه الذی ابتداک و انت انما ترد الجمیل، و الفضل للمبتدیء لانه المتبرع الذی بادر ابتداء …
«چون تو را تحیت و درودی گویند به از آن پاسخ گوی، و چون دستی به تو نعمتی ارزانی داشت با نعمتی فزون تر آن را جبران کن و با این همه فضیلت برای آغازگر است.»
جمله نخست مقتبس از قرآن عزیز است و جمله دوم متضمن معنی مشهوری است و مقصود از جمله سوم تحریض به کرم و بزرگواری و تشویق به کار پسندیده است. مدائنی نقل می کند که در خراسان مردی همراه مردم به حضور اسد بن عبد الله قشیری آمد و گفت: خداوند کارهای امیر را قرین به صلاح دارد، مرا بر تو حق نعمتی است. اسد گفت: نعمت تو چیست؟ گفت: فلان روز رکابت را گرفتم سوار شدی، گفت: راست می گویی نیاز تو چیست؟ گفت: مرا به حکومت ابیورد بگمار. گفت: به چه سبب؟ گفت: برای آنکه صد هزار درهم به چنگ آورم. اسد گفت: هم اکنون فرمان می دهیم که صد هزار درهم را به تو بدهند و بدین گونه تو را به آنچه دوست می داری رسانده ایم و آن دوست خود را هم بر حکومتش باقی گذاشته ایم. آن مرد گفت: خدای کار امیر را قرین صلاح دارد، خواسته مرا آن چنان که باید بر نیاوردی. اسد گفت: برای چه، من آنچه را که آرزو داشتی به تو دادم. گفت: پس امیری و محبت امر و نهی کردن کجا می رود. اسد گفت: تو را حاکم ابیورد قرار می دهم و پولی را هم که برای تو فرمان دادم، در اختیارت می گذارم و اگر هم تو را از حکومت ابیورد بر کنار سازم، از محاسبه معاف خواهم داشت. گفت: به چه سبب مرا بر کنار سازی که بر کناری یا به سبب ناتوانی است یا به سبب خیانت و من از آن دو بری هستم، اسد گفت: تا هنگامی که خراسان در اختیار ما باشد تو امیر ابیورد خواهی بود. و آن شخص تا هنگامی که اسد از حکومت خراسان بر کنار شد، همچنان حاکم ابیورد بود.
مدائنی می گوید: مردی پیش نصر بن سیار آمد و قرابت خود را با او متذکر شد. نصر پرسید: قرابت تو چیست؟ گفت: فلان بانو، من و تو را زاییده است. نصر گفت: قرابتی با رخنه و گسسته است، آن مرد گفت: در این صورت چون مشک فرسوده و پاره ای است که اگر آن را رقعه زنند از آن استفاده می شود. نصر گفت: نیازت چیست؟ گفت: صد ماده شتر باردار و صد ماده بز همراه بزغاله هایش. نصر گفت: صد بز آماده است، آن را بگیر، اما در مورد ماده شترها فرمان می دهیم بهای آن را به تو بپردازند.
شعبی می گوید: در مجلس زیاد بن ابیه حضور داشتم، مردی هم حضور داشت که گفت: ای امیر مرا بر تو حرمتی است، اجازه می دهی بگویم؟ گفت: بگو. آن مرد به زیاد گفت: تو را در حالی که پسر بچه ای بودی و دو زلف داشتی در طائف دیدم که گروهی از پسر بچه ها تو را احاطه کرده بودند و تو یکی از آنان را با لگد و دیگری را با سر از خود می راندی و دیگری را با دندانهایت گاز می گرفتی، آنها گاهی از تو کناره می گرفتند و گاه فرصت پیدا می کردند و تو را می زدند، تا آنکه شمارشان بیشتر شد و از تو نیرومندتر شدند. من خود را رساندم و در حالی که سلامت بودی از میان ایشان بیرون کشیدم و حال آنکه آنان همگی زخمی بودند. زیاد پرسید: راست می گویی تو همان مردی؟ گفت: آری من همانم. زیاد گفت: نیاز تو چیست؟ گفت: اینکه از گدایی بی نیاز شوم. زیاد به غلام خود گفت: ای غلام هر سیمینه و زرینه ای که پیش توست به او بده و چون نگریست در آن روز پنجاه و چهار هزار درهم گرفته بود که آن مرد همه را گرفت و رفت. پس از این موضوع به آن مرد گفتند: آیا به راستی زیاد را در کودکی به آن حال دیده ای؟ گفت: آری به خدا سوگند او را در حالی دیدم که فقط دو پسر بچه که چون دو بزغاله بودند، اطراف او را گرفته بودند و اگر من به یاری او نمی شتافتم، گمان می کنم همان دو او را کشته بودند.
مردی پیش معاویه که در جلسه بارعام خود بود آمد و گفت: ای امیر المؤمنین مرا بر تو حق و حرمتی است. گفت: چیست؟ گفت: روز جنگ صفین که اسبت را آورده بودند که از آوردگاه بگریزی و عراقیان هم نشانه های پیروزی را دیده بودند، من خود را به تو نزدیک ساختم و گفتم به خدا سوگند اگر هند دختر عتبه - مادر معاویه- به جای تو بود، نمی گریخت و فقط مرگ با کرامت یا زندگی ستوده را می پذیرفت، تو کجا می گریزی و حال آنکه عرب لگام کارها و رهبری خود را به تو سپرده است و تو به من گفتی: ای بی مادر آرام سخن بگو. ولی پایداری کردی و در آن حال نگهبانان ویژه تو و خودت به جنبش آمدید و به شعری تمثل جستی که این بیت آن را حفظ کردم «هر چه دلم نیرومندتر و استوارتر می شد، می گفتم بر جای باش تا ستوده باشی یا از زندگی آسوده شوی.» معاویه گفت: راست گفتی، هم اکنون هم دوست می دارم آرام و آهسته سخن بگویی. سپس معاویه به غلام خود گفت: پنجاه هزار درهم به این مرد بده و خطاب به او گفت: اگر ادب بیشتری می داشتی، ما هم بر نیکویی نسبت به تو می افزودیم.
و قال علیهالسلام
إِذَا حُیِّیتَ بِتَحِیَّةٍ فَحَیِّ بِأَحْسَنَ مِنْهَا،وَ إِذَا أُسْدِیَتْ إِلَیْکَ یَدٌ فَکَافِئْهَا بِمَا یُرْبِی عَلَیْهَا،وَ الْفَضْلُ مَعَ ذَلِکَ لِلْبَادِی .
امام علیه السلام میفرماید:
هنگامی که به تو تحیتی گویند به صورتی بهتر پاسخ گوی و هرگاه هدیهای برای تو فرستند آن را به صورت افزونتر پاداش ده.
با این حال فضیلت از آن آغازگر است. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر آمده است که صدر این کلام حکمت آمیز از آیه قرآن (85 سوره نساء) گرفته شده و ذیل آن در جزء ششم نهایة الارب نویری به شکل دیگری آمده است که نشان میدهد منبع دیگری به جز نهجالبلاغه در اختیار داشته است.
پاداش برتر
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیز به یک اصل مهم قرآنی و اسلامی اشاره کرده میفرماید:«هنگامی که به تو تحیتی گویند به صورتی بهتر پاسخ گوی و هرگاه هدیهای برای تو فرستند آن را به صورت افزونتر پاداش ده.با این حال فضیلت از آن کسی است که ابتدا کرده است»؛ (إِذَا حُیِّیتَ بِتَحِیَّةٍ فَحَیِّ بِأَحْسَنَ مِنْهَا،وَ إِذَا أُسْدِیَتْ إِلَیْکَ یَدٌ فَکَافِئْهَا بِمَا یُرْبِی عَلَیْهَا،وَ الْفَضْلُ مَعَ ذَلِکَ لِلْبَادِی) .
اخلاق اسلامی میگوید هیچ کار خوبی را نباید بدون پاداش گذاشت؛خواه سخن احترامآمیزی باشد یا اقدام عملی،بلکه بهتر آن است که پاداش برتری داشته باشد؛مثلاً اگر کسی به ما بگوید«سلام علیکم»بهتر آن است که در پاسخ بگوییم«سلام علیکم و رحمة الله»و هر گاه کسی هدیه مختصری برای ما بفرستد ما در موقع مناسب هدیه بهتر و بیشتر برای او بفرستیم.این کار سبب میشود پیوند محبت و دوستی در میان افراد جامعه روز به روز بیشتر شود و روح حقجویی و حقطلبی و حقشناسی تقویت گردد و زندگی در چنین جامعهای بسیار توأم با آرامش خواهد بود.
در حالات بزرگان اسلام نمونههای عملی این دستور بهوضوح دیده میشود.
از جمله اینکه یکی از راویان اخبار میگوید من نزد حسن بن علی علیه السلام بودم کنیزی بر آن حضرت وارد شد و دسته گلی تقدیم آن حضرت کرد.حضرت فرمود:
«أنْتِ حُرُّ لِوَجْهِ اللّهِ تَعالی؛ تو برای خدا آزادی».
به این ترتیب حضرت در برابر اهدای یک دسته گل این کنیز را برای همیشه آزاد کرد.
راوی میگوید عرض کردم او فقط یک دسته گل به شما داد که قیمت چندانی ندارد شما او را آزاد کردید.امام در پاسخ فرمود:
«(هکذا) أدَّبَنی اللّهُ تَعالی؛ خداوند این گونه ما را تربیت کرده است».سپس امام آیه شریفه «وَ إِذا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ...» را تلاوت فرمود و افزود:اینکه خدا فرموده به صورت بهتر پاداش دهید بهتر از آن همین بود که او را آزاد کنم. ( .بحارالانوار،ج 44،ص 195،ح 8. )
اینکه امام در ذیل این کلام حکمت آمیز میفرماید:برتری و فضیلت از آنِ کسی است که ابتدا کرده به سبب این است که شخص دوم هرکاری کند جنبه پاداش عمل دارد در حالی که شخص اول بدون اینکه خدمتی به او بشود اقدام به نیکی کرده و مطلقاً جنبه پاداش نداشته است،بنابراین شخص اول بر دومی برتری دارد.
به همین دلیل در حدیثی از امام حسین صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«لِلسَّلام سَبْعُونَ حَسَنَةُ تِسْعُونَ وَ سِتُّونَ لِلْمُبْتَدی وَ واحِدَةٌ لِلرّادِ؛ سلام هفتاد حسنه دارد که شصت و نه حسنه آن از کسی است که سلام کرده و یک حسنه از آن کسی که پاسخ میگوید». ( .همان،ج 75،ص 120،ح 17.)
این حدیث از امیرمؤمنان نیز در بحار الانوار و مستدرک الوسائل نقل شده است.
اضافه بر این کسی که ابتدا به سلام و تحیت یا کار نیک میکند یک فضیلت اخلاقی دیگری را نیز برای خود آشکار ساخته و آن مسأله تواضع در برابر برادر دینی است در حالی که پاسخ گوینده تواضع خاصی ندارد جزء اینکه حقشناسی میکند.
عجب اینکه اصل این کلام حکمتآمیز در شرح نهج البلاغه مرحوم کمرهای و ابنمیثم و مغنیه و همچنین شرح نهج البلاغه مرحوم شوشتری در اینجا نیامده است.
شایان دقت است که واژه «أُسْدِیَتْ» از ماده«سَدْو»بر وزن«سرو»در اصل به معنی دراز کردن دست به سوی دیگری است،بنابراین «أُسْدِیَتْ إلَیْکَ یَدٌ» در کلام امام مفهومش این است که دستی بهسوی تو دراز شد و این جمله کنایه از بخشش و اهدای هدیه است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “If you are met with a greeting, give a better greeting in return. If a helping hand is extended to you, do a better favor in return, although the credit will remain with the one who was the first.
وَ قَالَ علیه السلام الشّفِیعُ جَنَاحُ الطّالِبِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: شفاعت کننده چونان بال و پر در خواست کننده است .
پایمرد، خواهنده را- همچون- پر است.
شفاعت خواه بال طالبست میرساند او را بمطالب
و فرمود (علیه السلام): شفاعت کننده، برای کسی که طالب چیزی است، چونان بال است برای پرنده.
و آن حضرت فرمود:شفاعت کننده پر و بال شفاعت خواه است .
شروح:
(واسطهی در کار به منزله پر و بال کسی است که در پی حاجتی است). کلمه جناح را از آن رو که شخص واسطه همچون بال پرنده وسیلهی رسیدن طالب، به مقصود خود میباشد، استعاره آورده است.
وَ قَالَ علیه السلام الشَّفِیعُ جَنَاحُ الطَّالِبِ .
جاء فی الحدیث مرفوعا اشفعوا إلی تؤجروا و یقضی الله علی لسان نبیه ما شاء.
و قال المأمون لإبراهیم بن المهدی لما عفا عنه إن أعظم یدا عندک من عفوی عنک أنی لم أجرعک مرارة امتنان الشافعین.
و من کلام قابوس بن وشمکیر بزند الشفیع توری نار النجاح و من کف المفیض ینتظر فوز القداح.
قال المبرد أتانی رجل یستشفع بی فی حاجة فأنشدنی لنفسه إنی قصدتک لا أدلی بمعرفة
قال فشفعت له و قمت بأمره حتی بلغت له ما أحب.
بزرجمهر من لم یستغن بنفسه عن شفیعه و وسائله وهت قوی أسبابه و کان إلی الحرمان أقرب منه إلی بلوغ المراد و مثله من لم یرغب أوداؤه فی اجتنابه لم یحظ بمدح شفعائه و مثله إذا زرت الملوک فإن حسبی شفیعا عندهم أن یعرفونی.
کلم الأحنف مصعب بن الزبیر فی قوم حبسهم فقال أصلح الله الأمیر إن کان هؤلاء حبسوا فی باطل فالحق یخرجهم و إن کانوا حبسوا فی حق فالعفو یسعهم فأمر بإخراجهم.
آخر إذا أنت لم تعطفک إلا شفاعة فلا خیر فی ود یکون بشافع.
خرج العطاء فی أیام المنصور و أقام الشقرانی من ولد شقران مولی رسول الله صلی الله علیه و آله ببابه أیاما لا یصل إلیه عطاؤه فخرج جعفر بن محمد من عند المنصور فقام الشقرانی إلیه فذکر له حاجته فرحب به ثم دخل ثانیا إلی المنصور و خرج و عطاء الشقرانی فی کمه فصبه فی کمه ثم قال یا شقران إن الحسن من کل أحد حسن و إنه منک أحسن لمکانک منا و إن القبیح من کل أحد قبیح و هو منک أقبح لمکانک منا فاستحسن الناس ما قاله .
و ذلک لأن الشقرانی کان صاحب شراب قالوا فانظر کیف أحسن السعی فی استنجاز طلبته و کیف رحب به و أکرمه مع معرفته بحاله و کیف وعظه و نهاه عن المنکر علی وجه التعریض قال الزمخشری و ما هو إلا من أخلاق الأنبیاء.
کتب سعید بن حمید شفاعة لرجل کتابی هذا کتاب معتن بمن کتب له واثق بمن کتب إلیه و لن یضیع حامله بین الثقة و العنایة إن شاء الله.
أبو الطیب
إذا عرضت حاج إلیه فنفسه
إلی نفسه فیها شفیع مشفع دیوانه ( 2:243. )
کان المنصور معجبا بمحادثة محمد بن جعفر بن عبید الله بن العباس و کان الناس لعظم قدره عند المنصور یفزعون إلیه فی الشفاعات و قضاء الحاجات فثقل ذلک علی المنصور فحجبه مدة ثم تتبعته نفسه فحادث الربیع فیه و قال إنه لا صبر لی عنه لکنی قد ذکرت شفاعاته فقال الربیع أنا أشترط ألا یعود فکلمه الربیع فقال نعم فمکث أیاما لا یشفع ثم وقف له قوم من قریش و غیرهم برقاع و هو یرید دار المنصور فسألوه أن یأخذ رقاعهم فقص علیهم القصة فضرعوا إلیه و سألوه فقال أما إذ أبیتم قبول العذر فإنی لا أقبضها منکم و لکن هلموا فاجعلوها فی کمی فقذفوها فی کمه و دخل علی المنصور و هو فی الخضراء یشرف علی مدینة السلام و ما حولها بین البساتین و الضیاع فقال له أ ما تری إلی حسنها قال بلی یا أمیر المؤمنین فبارک الله لک فیما آتاک و هنأک بإتمام نعمته علیک فیما أعطاک فما بنت العرب فی دولة الإسلام و لا العجم فی سالف الأیام أحصن و لا أحسن من مدینتک و لکن سمجتها فی عینی خصلة قال ما هی قال لیس لی فیها ضیعة فضحک و قال نحسنها فی عینک ثلاث ضیاع قد أقطعتکها فقال أنت و الله یا أمیر المؤمنین شریف الموارد کریم المصادر فجعل الله باقی عمرک أکثر من ماضیه و جعلت الرقاع تبدر من کمیه فی أثناء کلامه و خطابه للمنصور و هو یلتفت إلیها و یقول ارجعن خاسئات ثم یعود إلی حدیثه فقال المنصور ما هذه بحقی علیک أ لا أعلمتنی خبرها فأعلمه فضحک فقال أبیت یا ابن معلم الخیر إلا کرما ثم تمثل بقول عبد الله بن معاویة بن عبد الله بن جعفر بن أبی طالب لسنا و إن أحسابنا کملت
ثم أخذها و تصفحها و وقع فیها کلها بما طلب أصحابها.
قال محمد بن جعفر فخرجت من عنده و قد ربحت و أربحت.
قال المبرد لعبد الله بن یحیی بن خاقان أنا أشفع إلیک أصلحک الله فی أمر فلان فقال له قد سمعت و أطعت و سأفعل فی أمره کذا فما کان من نقص فعلی و ما کان من زیادة فله قال المبرد أنت أطال الله بقاءک کما قال زهیر و جار سار معتمدا إلینا
و قال دعبل و إن امرأ أسدی إلی بشافع
آخر مضی زمنی و الناس یستشفعون بی فهل لی إلی لیلی الغداة شفیع.
آخر و نبئت لیلی أرسلت بشفاعة
آخر و من یکن الفضل بن یحیی بن خالد شفیعا له عند الخلیفة ینجح.
آخر و إذا امرؤ أسدی إلیک صنیعة من جاهه فکأنها من ماله.
و هذا مثل قول الآخر و عطاء غیرک إن بذلت عنایة فیه عطاؤک.
ابن الرومی ینام الذی استسعاک فی الأمر إنه
(و قال علیهالسلام: الشفیع جناح الطالب) شفاعت خواه، بال طالب است به این اعتبار که میرساند او را به مطالب شعر: چون نیابد مرغ بیپر بر مراد خود ظفر شد شفاعت خواه حاجتمند را چون بال و پر
شفاعتگر پر و بال صاحب حاجت باشد که به مدد او پرواز نماید و بال بر صید مراد بگشاید.
و قال علیهالسلام: «الشفیع جناح الطالب.» یعنی و گفت علیهالسلام که شفاعتکنندهی حاجت مانند پر است از برای پرواز کردن حاجتمند، زیرا که به شفاعت او میرسد به حاجتش.
المعنی: الشفاعه توسط من له جاه عند المراد فی انجاح حاجه المشفوع له، فکان المشفوع له یطیر نحو ما قصده بوسیله الشفیع، فشبهه بجناح الطائر. الترجمه: واسطه و شفیع چون پر است برای جویندهی حاجت.
و قال علیهالسلام: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) قالوا: الشفاعات مفاتیح الطلبات. و قیل فی فضل البرمکی: و من یکن الفضل بن یحیی بن خالد شفیعا له عند الخلیفه ینجح و فی (تاریخ بغداد): اشتری اخ لشعبه من طعام السلطان فخسر هو و شرکاوه، فحبس بسته آلاف دینار بحصته، فخرج شعبه الی المهدی لیکلمه فیه، فلما دخل علیه قال للمهدی: انشدنی قتاده و سماک بن حرب لامیه بن ابی الصلت یقوله لعبد اللله بن جدعان: ااذکر حاجتی ام قد کفانی حیاوک ان شیمتک الحیاء کریم لا یعطله صباح عن الخلق الکریم و لا مساء فارضک ارض مکرمه بنتها بنوتیم و انت لهم سماء فقال: لا، لا تذکرها قد عرفناها و قضیناها لک، ارفعوا الیه اخاه لا تلزموه شیئا. هذا، و فی المعجم قال ابوالعیناء: کان لی صدیق فجاءنی یوما و قال: ارید الخروح الی فلان العامل و احببت ان یکون معی الیه وسیله و قد سالت عن صدیقه فقیل لی الجاحظ و هو صدیقک فاحب ان تاخذ لی کتابه الیه بالعنایه، فصرت الی الجاحظ فقلت له جئتک مسلما و قاضیا للحق و لبعض اصدقائی حاجه و هی کذا و کذا. فقال: لا تشغلنا الساعه عن المحادثه و اذا کان فی غد وجهت الیک بالکتاب، فلما کان فی غد، وجه الی بالکتاب، فقلت لابنی: وجه هذا الکتاب الی فلان ففیه حاجته. فقال لی: ان الجاحظ بعید الغور فینبغی ان نفضه و ننظر ما فیه، ففعل فاذا فی الکتاب: هذا الکتاب مع من لا اعرفه و قد کلمنی فیه من لا اوجب حقه، فان (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) قضیت حاجته لم احمدک، و ان رددته لم اذممک. فلما قرات الکتاب مضیت من فوری الی الجاحظ فقال: قد علمت انک انکرت ما فی الکتاب، فقلت او لیس موضع نکره، فقال لاهذه علامه بینی و بین الرجل فی من اعتنی به، فقلت: لا اله الا الله ما رایت احدا اعلم بطبعک و ما جبلت علیه من هذا الرجل، انه لما قرا هذا الکتاب قال: ام الجاحظ عشره آلاف فی عشره آلاف قحبه و ام من یساله حاجه. فقلت له: یا هذا تشتم صدیقنا. فقال: هذه علامه فی من اشکره. فضحک الجاحظ.
المعنی واضح، و هو ان الشفیع یوصل الطالب الی مطلبه، تماما کالجناح بالنسبه الی الطائر.. و اعظم شفیع عند الله التوبه، و التوسل به الیه تعالی، و لا واسطه- فی دین الاسلام- بین العبد و ربه. و قرات من جمله ما قرات ان رجلا قال الکریم: انت الذی احسنت الی فیما مضی. فقال له: (مرحبا بمن توسل بنا الینا و قضی حاجته).. و هکذا کل جواد کریم.. اما الشفیع عند ناس هذا الزمان فهو النفاق و الرشوه و الخیانه.
امام علیهالسلام (در سود شفاعت) فرموده است: خواهشگر برای درخواست کننده (از دیگری مانند) بال است (برای پرنده که به سبب آن به حاجت خود دست مییابد).
وساطت و شفاعت در امور مردم و حل مشکلاتشان یکی از خدمات بزرگ اجتماعی است، آنانکه فکر، تدبیر و نقشه دارند سعی میکنند نیاز به واسطه و شفیع پیدا نکنند چون چه بسا از اوقات واسطهها نمیتوانند حاجت انسان را برآورند و آنانکه خود را وقف خدمت جامعه کردهاند سعی میکنند نسبت به دوست و دشمن کمک و خدمت کنند: شقرانی (که از اولاد شقران غلام رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود) روزی بر در خانه منصور دوانیقی ایستاده بود تا کمکی بگیرد. او مردی شراب خوار بود. امام جعفر صادق (علیه السلام) که او را میشناخت و از خانه منصور بیرون آمد شقرانی پیش حضرت رفت و از وی کمک خواست. امام صادق (علیه السلام) از شقرانی احترام کرد و برای انجام کارش به خانه منصور بازگشت و عطای او را گرفته در آستین خود نهاد و بیرون آمده در آستین شقرانی گذاشت سپس فرمود: یاشقران ان الحسن من کل احد حسن و انه منک احسن لمکانک منا و ان القبیح من کل احد قبیح و هو منک اقبح لمکانک منا: کار خوب از هر کسی خوب است و از تو خوب تر است چون به ما منسوبی و کار بد از هر کس بد است و از تو بدتر است چون با ما نسبت داری. مردم گفتند: ببیند با این که از وضع شقرانی آگاه است چگونه از او احترام میکند و نیازش را برمیآورد و بطور اشاره او را موعظه میکند. زمخشری که از علمای سنت است مینویسد: (این روش فقط از اخلاق پیامبران است.)
و قال علیهالسلام: (الشفیع جناح الطالب) فمن طلب شیئا، و ذهب معه بشفیع الی المطلوب منه، کان کالطائر الذی یطیر بجناحه، فانه اولا الجناح لما نهض الطائر، و لو لا الشفیع فی کثیر من الاحیان لم تقض الحاجه.
اللغه: الشفیع من العدد: الزوج جمع شفعاء الذی یتولی التوسط فی قضاء حاجه … الجناح: ما یطیر به الطائر. الشرح: الشفیع هو الذی یسعی بحاجتک الی من یقضیها لک و عبر عنه بالجناح لانه یوصل حاجته الی المشفوع عنده و لذا ینبغی ان یکون الجناح- الشفیع- قویا کی ینهض بالامر و یستطیع ان یقضی حاجتک …
«شفاعت کننده بال و پر طلب کننده است.»
در حدیث مرفوع آمده است «مرا شفیع آورید تا پاداش بیشتری داده شوید، و خداوند هر چه را خواهد از گفتار پیامبرش را بر می آورد.»
مأمون به ابراهیم بن مهدی هنگامی که او را عفو کرد، گفت: بهترین و بزرگترین نعمت من بر تو در عفو کردن من از تو، این است که تو را از منت کشیدن از شفیعان راحت کردم و تلخی آن را به تو نچشانیدم.
از سخنان قابوس بن وشمگیر است که گفته است: با آتش زنه شفیع چراغ رستگاری بر افروخته می شود و از دست بخشنده انتظار بر آمدن و رسیدن به اهداف می رود.
احنف با مصعب بن زبیر در مورد گروهی که ایشان را زندانی کرده بود سخن گفت و چنین اظهار داشت: خدای کار امیر را قرین صلاح دارد، اگر این گروه به ناحق زندانی شده اند، حق ایشان را از زندان بیرون خواهد آورد و اگر به حق زندانی شده اند، عفو باید آنان را فرو گیرد. مصعب فرمان به آزادی ایشان داد.
شاعری چنین سروده است: «هر گاه چنان باشی که فقط شفاعت تو را به مهربانی وا دارد، بدان در دوستی و مودتی که به شفاعت وابسته باشد، خیری نیست.»
به روزگار منصور بر در کاخ او مقرری پرداخت می شد مردی معروف به شقرانی که از فرزند زادگان شقران برده آزاد کرده پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود، چند روز بر در کاخ می ایستاد و مقرری او پرداخت نمی شد. قضا را جعفر بن محمد علیه السّلام از پیش منصور بیرون آمد، شقرانی برخاست و نیاز خود را به ایشان عرضه داشت. جعفر بن محمد به او خوشامد گفت و دوباره پیش منصور برگشت و در حالی بیرون آمد که مقرری او را در آستین داشت و بر آستین شقرانی افشاند و سپس به او فرمود: ای شقرانی کار نیک از هر کسی پسندیده است و از تو به سبب پیوستگی تو به ما پسندیده تر است، و کار نکوهیده از هر کس نکوهیده تر است و از تو به همان سبب نکوهیده تر. مردم سخن جعفر بن محمد (علیه السلام) را بسیار ستودند و این بدان سبب بود که شقرانی باده نوشی می کرد. مردم گفته اند: بنگرید که چگونه جعفر بن محمد در عین حال که به شقرانی با اطلاع از کار او محبت ورزیده و برای بر آوردن نیاز او کوشش کرده است و با گرامی داشتن او، او را پند و اندرز داده و نهی از منکر کرده است، آن هم نه به صورت تصریح بلکه به صورت تعریض. زمخشری گفته است: این گونه رفتار از اخلاق پیامبران است.
سعید بن حمید برای مردی توصیه ای نوشت و در آن چنین آورد: این نامه من با توجه به عنایت نسبت به کسی که سفارش شده است و با اعتماد به لطف کسی که به او توصیه شده است، فراهم آمده است و هرگز به خواست خدا حامل این نامه نا امید و تباه نمی شود.
محمد بن جعفر و منصور:
منصور شیفته معاشرت و گفتگوی با محمد بن جعفر بن عبید الله بن عباس بود. مردم هم به سبب گرانقدری او در نظر منصور، برای شفاعت او در مورد بر آمدن نیازهای خود به او متوسل می شدند، این کار بر منصور گران آمد و مدتی از پذیرفتن او خود داری کرد ولی سر انجام دلش هوای او را کرد و با ربیع - وزیر خود- در آن باره گفتگو کرد و گفت: مرا از دیدار او صبر و چاره نیست ولی چه کنم که شفاعتهای او را به یاد می آورم. ربیع گفت: من با او شرط می کنم که دیگر شفاعت نکند، ربیع با محمد بن جعفر گفتگو کرد و محمد پذیرفت. مدتی گذشت و او شفاعت نکرد. روزی که آهنگ رفتن به خانه منصور را داشت، گروهی از قریش و دیگران با نامه هایی بر سر راهش ایستادند و از او خواستند نامه های ایشان را بگیرد. او داستان را برای ایشان گفت، آنان تضرع کردند و با اصرار از او خواستند. محمد گفت: اینک که شما عذر را نمی پذیرید من آنها را از شما نمی گیرم، ولی بیایید و خودتان آنها را در آستین من نهید و آنان چنان کردند. محمد پیش منصور رفت. منصور میان کاخ خضرای خود که مشرف به مدینة السلام - بغداد- بود، میان باغها و قطعات سر سبز آن حرکت می کرد. منصور به محمد بن جعفر گفت: زیبایی این کاخ را می بینی گفت: آری ای امیر المؤمنین، خداوند به تو برکت و فرخندگی دهاد و همه نعمتهای خویش را بر تو تمام کناد، عرب در طول حکومت اسلام و عجم به روزگاران گذشته، شهری به این خوبی و استواری نساخته اند ولی در نظر من یک عیب کوچک دارد. منصور گفت: چه عیبی؟ گفت: مرا در آن قطعه زمینی نیست، منصور خندید و گفت: آن را در نظرت آراسته می کنیم، سه قطعه زمین را به تو بخشیدم. محمد گفت: ای امیر المؤمنین به خدا سوگند که از هر جهت شریف و بزرگواری، خداوند باقی مانده عمرت را بیش از آنچه گذشته است قرار دهد. ضمن گفتگوی محمد با منصور آن نامه ها گاهی از میان آستین او ظاهر می شد و او نگاهی به آنها می کرد و می گفت: خاموش بر جای خود برگردید و دوباره به گفتگو با منصور می پرداخت. منصور گفت: موضوع چیست و تو را به حق خودم بر تو سوگند می دهم که داستان را به من بگویی، محمد موضوع را به او گفت. منصور خندید و گفت ای پسر آموزگار خیر و نیکی تو جز کرم و بزرگواری چیزی را نمی پذیری و سپس به این ابیات عبد الله بن معاویة بن عبد الله بن جعفر بن ابی طالب تمثل جست که گفته است: «هر چند تبار و حسب ما کامل است ولی مباد آن روز که بر حسب و نسب خود تکیه کنیم، ما هم باید همان گونه که نیاکان ما ساختند و رفتار کردند، بسازیم و رفتار کنیم.» منصور آن نامه ها را گرفت و همه را نگریست و بر همه توقیع کرد که نیاز صاحب نامه بر آورده شود. محمد بن جعفر می گفته است: از پیش منصور بیرون آمدم، در حالی که هم سود بردم و هم سود رساندم.
مبرد به عبد الله بن یحیی بن خاقان گفت: خدای کار تو را قرین صلاح بدارد من در باره فلان کس پیش تو شفاعت می کنم. عبد الله بن یحیی گفت: شنیدم و اطاعت می کنم و در مورد کار او چنین رفتار خواهم کرد، هر کاستی بر عهده من است و هر افزونی که شد برای او خواهد بود. مبرد گفت: خداوند عمرت را طولانی بدارد که تو چنانی که زهیر گفته است: «پناهنده ای که به سوی ما آمد، بیم و امید او را آورده است، ما برای او ضمانت کردیم و به سلامت ماند، کاستی او بر عهده ماست و افزونی از آن اوست.» ابن ابی الحدید سپس ابیات دیگری را هم در این معنی شاهد آورده است.
و قال علیهالسلام
الشَّفِیعُ جَنَاحُ الطَّالِبِ .
امام علیه السلام میفرماید:
شفاعتکننده بال و پَرِ طلبکننده است. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر آمده است جاحظ که پیش از سیّد رضی میزیسته در کتاب المائة المختاره آن را آورده است و بعد از سیّد رضی عده زیادی آن را نقل کردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 53). )
نقش شفاعت کننده
امام علیه السلام در این جمله کوتاه و پرمعنا اشاره به اهمیت شفاعت کرده میفرماید:
«شفاعت کننده بال و پَرِ طلب کننده است»؛ (الشَّفِیعُ جَنَاحُ الطَّالِبِ) .
شفاعت بر دو گونه است:تکوینی و تشریعی؛شفاعت تکوینی آن است که موجودات قویتر این جهان به موجودات ضعیفتر برای پرورش و تکامل و نموّ کمک کنند،تابش آفتاب،ریزش باران و وزش نسیم نوعی شفاعت در عالم تکوین نسبت به پرورش گیاهان است.باغبان نیز در حدّ خود در مورد گیاهان و درختان شفاعت میکند.اینگونه شفاعت دامنه وسیعی در جهان هستی دارد.
در عالم تشریع نیز انسانهایی که در درگاه خدا مقربترند افراد ضعیف و آلوده به گناه و وامانده در راه را کمک کرده آنها را به سرمنزل سعادت میرساند.
به یقین هر دو نوع شفاعت هنگامی مؤثر واقع میشود که در شفاعت شونده قابلیت و لیاقت لازم وجود داشته باشد وگرنه به یک دانه فاسد گیاه هر قدر آفتاب بتابد و باران ببارد و نسیم بوزد گیاهی از آن نمیروید و همچنین انسانی که رابطه خود را با شفیعان به کلی قطع کرده شفاعت شافعان نفعی به حال او نخواهد داشت.
اینکه امام در گفتار حکیمانه بالا میفرماید:شفاعت کننده بال و پر طلب کننده است واقعیت مسلّم عقلی و نقلی است،همانگونه که هیچ پرندهای بدون بال و پر نمیتواند پرواز کند بسیاری از طلبکنندگان نیز بیبال و پر شفاعت پرواز در آسمان قرب خدا برای آنها غیر ممکن است.
این جمله کوتاه در واقع هم اشارهای به فلسفه شفاعت و هم مفهوم و معنای آن و هم شرایط شفاعت کننده و شفاعت شونده دارد.
پرنده باید همه چیز او کامل باشد تا بعد از رویش بال و پر بتواند پرواز کند و استفاده از بال و پر برای پرنده عیب نیست،بلکه افتخار است و عالم اسباب در جهان هستی در واقع چهرههایی از همین شفاعت است.
در عالم تشریع نیز گاه معصومان و پیشوایان بزرگ شفاعت میکنند،گاهی علمای دین و شهدا و صالحان و زمانی اعمال خوب انسان مانند نماز و روزه و جهاد او با دشمن یا با نفس سبب شفاعتش میشود.در هر حال شفیع به منزله بال و پر محسوب میشود.
برای توضیح بیشتر در مورد حقیقت شفاعت و آثار و شرایط آن به جلد اوّل تفسیر نمونه ذیل آیه 48 سوره«بقره»مراجعه فرمایید.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “One who intercedes is the wing of one who seeks.”
وَ قَالَ علیه السلام أَهلُ الدّنیَا کَرَکبٍ یُسَارُ بِهِم وَ هُم نِیَامٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: اهل دنیا سوارانی در خواب ماندهاند که آنان را میرانند .
مردم دنیا همچون سوارانند که در خوابند و آنان را میرانند.
و فرمود اهل دنیا همچو سوارانید؟؟؟ ایشان و حال آنکه ایشان هستند در خواب نمودن
و فرمود (علیه السلام): مردم دنیا چون کاروانیانی هستند که می برندشان و آنها در خواب اند.
و آن حضرت فرمود:اهل دنیا چون کاروانی هستند که آنان را میبرند در حالی که در خوابند .
شروح:
(مردم دنیا مانند کاروانی هستند که آنها را میبرند در صورتی که خود در خوابند). وجه شبه، جملهی یسار بهم و هم نیام (آنها را در حالی که خوابند میبرند) است. توضیح آن که دنیا به منزلهی راهی است برای اهل دنیا که از آن راه به سمت آخرت میروند، در حالی که که از نتیجهی آن، و کار و تلاش برای آن در غفلتند، تا وقتی که به سرمنزل میرسند، بنابراین همانند کاروانی هستند که در حال خواب که آنها را راه میبرند تا وقتی که به سرمنزل خود میرسند.
وَ قَالَ علیه السلام أَهْلُ الدُّنْیَا کَرَکْبٍ یُسَارُ بِهِمْ وَ هُمْ نِیَامٌ .
هذا التشبیه واقع و هو صورة الحال لا محالة.
و قد أتیت بهذا المعنی فی رسالة لی کتبتها إلی بعض الأصدقاء تعزیة فقلت و لو تأمل الناس أحوالهم ( ا:«فی أحوالهم». ) و تبینوا مآلهم لعلموا أن المقیم منهم بوطنه و الساکن إلی سکنه أخو سفر یسری به و هو لا یسری و راکب بحر یجری به و هو لا یدری
(و قال علیهالسلام: اهل الدنیا کرکب یساربهم) اهل این جهان مانند کاروانید که میبرد ایشان را (و هم نیام) و حال آنکه ایشان هستند در خواب گران یعنی ایشان سیر مینمایند و نزدیک میشوند به عالم آخرت در حالتی که هستند به خواب غفلت شعر: مردمان در خواب و روز عمر در کوتهی چون بمیرند از غرور خویش یابند آگهی
اهل دنیا همچو کاروانیند که ایشان را سیر میفرمایند و به منزل میبرند و ایشان در خوابند بیخبر که ناگاه راه طی گشته و به منزل رسیدهاند، و منادی ندا میکند که این منزل است فرود آئید و بار بگشائید.
و قال علیهالسلام: «اهل الدنیا کرکب یسار بهم و هم نیام.» یعنی و گفت علیهالسلام که اهل دنیا مانند سوارانی باشند که سیر و سفر کرده باشند و حال آنکه ایشان خوابیده باشند، یعنی اهل دنیا سفر میکنند به سوی آخرت و حال آنکه غافلند.
الاعراب: یسار بهم، فعل مبنی للمفعول، و بهم، جار و مجرور متعلق به، و الباء للتعدیه، و اقیم مقام الفاعل، و هم نیام، مبتدء و خبر، و الجمله حالیه عن الضمیر فی بهم، و المبتداء بنفسه رابطه ایدت بالواو. المعنی: اذا یسار بالنائم لا یلتفت الی ما یقطه من الطریق و لا یتوجه الی قطع المسافات و طی المراحل، فما ینتبه الا و هو واصل الی المقصد، و المقصد من السیر فی دنیا هو الوصول الی الاخره بالموت، و اهل دنیا لا یلتفتون الی ذلک، فیاخذهم الموت بغته و یثیرهم من غفلتهم، و المراد من اهل الدنیا المشتغلون بها و الناسون الموت و الاخره. الترجمه: اهل دنیا چون کاروانی باشند که در خواب آنان را براه میبرند.
اهل دنیا کاروانی لیک خواب ***میبرند آنها به عقبی با شتاب
اقول: و زید علیه قاذا ماتوا انتبهوا. و قال شاعر: عجبا لمنتبه یضیع ما یحتاج فیه لیوم رقدته و عن الصادق علیهالسلام: (عجب لقوم حبس اولهم عن آخرهم و هم یلعبون) و المقصود من هذا التشبیه انه کما لا یحس النائم فی المحمل سیره و لو کان فی غایه السرعه کذلک الناس لا یحسون بانقضاء ایام حیاتهم و عمرهم مع دوام مرورها لیلا و نهارا، و قد شبه ایضا انقضاء العمر مع عدم احساس صاحبه بجری النهر فیری الناظر النهر باقیا الا ان کل ماء مضی لا یرجع، فقیل بالفارسیه: (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
و مثله ما جاء فی الرساله 30: من کانت مطیته اللیل و النهار فانه یسار به و ان واقفا، و یقطع المسافه و ان کان مقیما وادعا. و تقدم البیان و الشرح
امام علیهالسلام (درباره غفلت) فرموده است: اهل دنیا مانند کاروانی هستند که ایشان را میبرند در حالی که خوابند (و آگاه نیستند که ناگهان راه طی شده به جایگاه همیشگی رسیدهاند و منادی فریاد میکند: فرود آئید و بار بگشائید).
زندگی دنیا مثل مسافرت با کشتی است چند ساعتی انسان بیدار است و درک میکند، گردش مینماید و غذا میخورد، اماآنگاه که خسته شد میخوابد ولی کشتی به حرکت خود ادامه میدهد تا مسافر را به مقصد برساند. مسافران کشتی که به وطن بازگشتهاند خوشحال هستند، آنانکه پول با خود دارند آزادند ولی مجرمین که با مامورین محافظ تحویل گمرگ میشوند با ترس و لرز پیاده میشوند و از دیدن شهر و پیادهشدن وحشت دارند.
و قال علیهالسلام: (اهل الدنیا کرکب) جمع راکب، و هو المسافر (یسار بهم و هم نیام) جمع نائم، فان الناس لا یعرفون سیرهم نحو الاخره- فهم کالنائم الذی لا یعرف السیر- و ان کان الدهر یسیر بهم سیرا حثیثا نحو الاخره.
اللغه: الرکب: رکبان الابل و الخیل. الشرح: هذا تحذیر لنا و تنبیه ان نستیقظ من غفلتنا و نتوجه الی العمل الصالح … ان نجد من اجل الاخره خوفا من ان لا نستفیق الا بالموت … فالناس فی الدنیا کرکبان الابل و هو نیام علیها فهی تسیر و تجد فی السیر و هم یغطون فی النوم فلا یفیقون الا و قد ادرکوا مقاصدهم و کذلک الناس فی الدنیا فالایام تمضی و السنون تمر و هم فی غفله لا یستیقظون الا عندما یدرکهم الموت …
«اهل دنیا همچون مسافرانی هستند که ایشان را می برند و آنان خفتگان اند.»
این تشبیه صورت حالی است که ناچار صورت می گیرد، من هم در نامه تسلیتی که برای یکی از دوستان خود نوشته ام، همین معنی را مورد استفاده قرار داده ام.
و قال علیهالسلام
أَهْلُ الدُّنْیَا کَرَکْبٍ یُسَارُ بِهِمْ وَ هُمْ نِیَامٌ .
امام علیه السلام میفرماید:
اهل دنیا همچون کاروانیانی هستند که آنان را به سوی مقصدی میبرند و آنها در خوابند. (. سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر مصدر جدیدی برای این جمله حکمتآمیز نقل نکرده است همین اندازه میگوید این جمله مانند کلام دیگری است که از امام امیرمؤمنان علی علیه السلام در وصیتش به فرزند گرامیاش امام مجتبی علیه السلام بیان فرموده آنجا که میگوید: «وَ اعْلَمْ أنَّ مَن کانَ مَطِیَّتُهُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ فَإنَّهُ یُصارُ بِهِ وَ إنْ کانَ لا یَصیرُ» (و در نسخههای موجود نهجالبلاغه «وَ إنْ کانَ واقِفَاً» آمده است). در کتاب تمام نهجالبلاغه در وصیت امام به فرزندش امام حسن هر دو جمله را در کنار هم نقل کرده است؛هم حکمت 64 و هم جمله«وَاعْلَم...». )
سوارانی در خواب!
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه تشبیه جالبی درباره غافلان اهل دنیا دارد میفرماید:«اهل دنیا همچون کاروانیانی هستند که آنان را بهسوی مقصدی میبرند و آنها در خوابند».
میدانیم دنیا مسیر آخرت است و در این مسیر منزلگاههایی است که در آنجا باید زاد و توشه برای آخرت برگرفت تا هنگامی که انسان به مقصد میرسد دستش خالی نباشد؛ولی دنیاپرستانی که در تمام عمر به دنیا مشغولاند،همچون کسانی هستند که بر مرکب سوار و در خوابند و ساربان آنها را بهسوی مقصد میبرد.انتهای این مسیر همان مرگ است آنها زمانی که سیلی اجل در گوششان نواخته شود از این خواب غفلت بیدار میشوند و ته دست بهسوی آخرت میروند.همان گونه که در روایت معروف آمده است:
«النّاسُ نِیامٌ فَإذا ماتُوا انْتَبَهُوا» .مردم در خوابند هنگامی که بمیرند از خواب بیدار میشوند. (.بحارالانوار،ج4،ص 43؛مجموعه ورام،ج 1،ص 150.)
به بیان دیگر انسانها سرمایهدارانی هستند که وارد بازار دنیا میشوند مدت این بازار-مانند بسیاری از بازارهای جهانی محدود است-و سرمایه آنها ساعات و شبها و روزهای عمر آنهاست هرگاه در این مدت در خواب باشند سرمایه از دست میرود و تجارتی حاصل نمیشود.
به گفته شاعر:
سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The people of the world are like travelers who are being carried away as they asleep.”
وَ قَالَ علیه السلام فَقدُ الأَحِبّةِ غُربَةٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: از دست دادن دوستان غربت است .
از دست شدن دوستان، غربت است.
نایافتن دوستان غربتست که موجب وحشتست
و فرمود (علیه السلام): فقدان دوستان به مثابه غربت است.
و آن حضرت فرمود:از دست رفتن دوستان غربت است .
شروح:
(از دست دادن دوستان غربت است). لفظ غریب را از آن رو برای از دست دادن دوستان استعاره آورده است که هر دو باعث وحشت و تنهایی است.
وَ قَالَ علیه السلام فَقْدُ الْأَحِبَّةِ غُرْبَةٌ .
مثل هذا قول الشاعر فلا تحسبی أن الغریب الذی نأی و لکن من تنأین عنه غریب ( نأی:بعد. )
و مثله
قوله علیه السلام الغریب من لیس له حبیب.
و قال الشاعر أسرة المرء والداه و فیما
و قال آخر إذا ما مضی القرن الذی کنت فیهم و خلفت فی قرن فأنت غریب ( الحضن:ما دون الإبط إلی الکشح. )
(و قال علیهالسلام: فقد الاحبه غربه) نیافتن دوستان، غربت است زیرا که موجب تنهایی است و وحشت
فقدان دوستان غربت باشد، چنانچه فرمود (و الغریب من لیس له حبیب)
و قال علیهالسلام: «فقد الاحبه غربه.» یعنی و گفت علیهالسلام که نداشتن دوستان، غربت این کس است، یعنی اگر چه در وطن خویش باشد، پس داشتن دوستان وطن است، اگر چه در شهر خویش نباشد و چنانکه در جای دیگر گفت علیهالسلام: «الغریب من لیس له حبیب» یعنی غریب کسی است که از برای او دوستی نباشد.
المعنی: الوطن یفید الانسان من نواح شتی یاویه فی ظله و یسکنه فی بیته و یدله علی طرق معاشه، و اعظم فوائده الانس مع الاحبه و الاصدقاء و الاخوان، فاذا فقد الانسان احبته و اصدقاءه فکانه خرج عن وطنه المالوف، و وقع فی وحشه و حتوف. الترجمه: از دست دادن دوستان، آوارگی است.
هرکه را دوستان ز دست برفت ***همچو آوارهایست در صحرا
فی(العیون): قال ایوب السختیانی: اذا بلغ موت اخ لی فکانما سقط عضو منی. و فی الخبر(المرء کثیر باخیه) و قال: لعمرک ما مال الفتی بذخیره و لکن اخوان الثقات الذخائر و قال ابن ابیالحدید قال الشاعر: فلا تحسبی ان الغریب الذی نای و لکن من تناین عنه غریب (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) اذا ما مضی القرن الذی کنت فیهم و خلفت فی قرن فانت غریب و مثله قوله(علیه السلام): (الغریب من لیس له حبیب).
احب بین اثنین صوره من صور التعامل و التعاقد بین الارواح علی تبادل الصفاء و الاخلاص، و العطف و الحنان، و الانس و السرور، و الرضا و الاطمئنان. و من فقد هذه الثروه عاش غریبا و اعزل من کل سلاح. و تقدم مع الشرح فی الرساله 30: الغریب من لم یکن له حبیب.
امام علیهالسلام (در زیان بیکسی) فرموده است: از دست دادن دوستان غربت است (زیرا مانند دورماندگی از وطن است).
انسان که یک موجود اجتماعی است نیازمند رفیق است باید در بدست آوردن آن دقت کند و برای نگاهداریش مواظبت، تا غریب نگردد. مهمترین رفیق، عمل انسان که باید در انتخاب آن کوشا باشیم.
و قال علیهالسلام: (فقد الاحبه) جمع حبیب (غربه) لانه الانسان الفاقد لهم کالغریب الذی لا یجد صدیقا یانس به، و لا یتمکن ان یتوصل الی حوائجه بواسطه اصدقائه.
اللغه: فقده: غاب عنه و عدمه. الشرح: اذا فقد الانسان احبابه و اقاربه و اهله و الاعزاء علی نفسه فقد اضحی فی غربه لا ناصر له و لا معین و لا محب و لا محبوب و لا من یسال عنه او یهتم بشانه و هذه هی الغربه …
«از دست شدن - نا یافتن- دوستان غربت است.»
و قال علیهالسلام
فَقْدُ الْأَحِبَّةِ غُرْبَةٌ .
امام علیه السلام فرمود:
از دست دادن دوستان غربت است! ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه آمده است که این کلام حکمتآمیز مانند کلام دیگری که از آن حضرت نقل شده که فرمود:«الْغَریبُ مَنْ لَیْسَ لَهُ حَبیبٌ»سپس میافزاید:این کلام در مجمع الامثال میدانی آمده است.سپس میافزاید:مصادر این کتاب که میدانی بر آنها تکیه کرده کتابهایی است که قبل از نهجالبلاغه تألیف یافته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 53).)
غربت واقعی
امام علیه السلام در این گفتار بسیار کوتاه و پرمعنایش به اهمیت دوستان صمیمی اشاره کرده میفرماید:«از دست دادن دوستان غربت است»؛ (فَقْدُ الْأَحِبَّةِ غُرْبَةٌ) .
روشن است که انسان در وطن علاقههای فراوانی دارد؛که در مسائل مادی و معنوی از آنها بهره میگیرد و احساس تنهایی نمیکند چون در وطن خویش است و در مشکلات بدون پناه نیست،آرامش خاطر دارد و احساس امنیت میکند؛ولی در غربت و دوری از وطن همه اینها را از دست میدهد،خود را تنهای تنها میبیند؛بدون یار و یاور و بی پناه و بدون آرامش.
امام میفرماید:انسان اگر در وطن خویش هم باشد ولی دوستان را از دست دهد گویی در غربت و دور از وطن است.
همین مضمون در نامه 31 که اندرزنامه امام به فرزند دلبندش امام حسن مجتبی علیه السلام است به صورت دیگری نقل شده فرمود:
«الْغَریبُ مَنْ لَیْسَ لَهُ حَبیبٌ؛ غریب کسی است که دوستی ندارد».
در حدیث دیگری از مستدرک الوسائل از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:
«الْمَرْءُ کَثیرٌ بِأخیهِ؛ انسان به وسیله برادران (دینی) خود کثرت و فزونی مییابد». ( .مستدرک الوسائل،ج 9،ص 70،ح 3. )
اضافه بر اینها،انسان دارای روح اجتماعی است و جوامع بشری در سایه همین روح به وجود آمد.تمدنها،پیروزیهای علمی و پیشرفت صنایع و علوم همه مولود این روح اجتماعی است.
به همین دلیل انسان پیوسته تلاش و کوشش میکند دوستان بیشتر و بهتری پیدا کند و آنها که علاقه به انزوا دارند و از انتخاب دوست عاجزند در واقع بیمارند.حال اگر دوستانش را از دست دهد گرفتار حالتی میشود که گویی بخشی از وجود خود را از دست داده است.
پیام این کلام حکمتآمیز این است که هر مسلمانی باید بکوشد و دوستان بیشتری برای خود فراهم سازد ولی مسلم است که هر کسی شایسته دوستی نیست بلکه باید دوستانی انتخاب کرد که کمک بر دین و دنیا باشند.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The loss of friends is estrangement.”
وَ قَالَ علیه السلام فَوتُ الحَاجَةِ أَهوَنُ مِن طَلَبِهَا إِلَی غَیرِ أَهلِهَا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: از دست دادن حاجت بهتر از درخواست کردن از نا اهل است .
روا نشدن حاجت، آسانتر، تا آن را از نا اهل خواستن.!
و فرمود فوت کردن حاجت آسانتر است از طلب نمودن آن بغیر اهل آن
و فرمود (علیه السلام): از دست شدن حاجت، آسانتر است از خواستن آن از نااهلان.
و آن حضرت فرمود:به حاجت نرسیدن آسانتر از درخواست آن از نا اهل است .
شروح:
(از دست رفتن حاجت، آسانتر از درخواست آن، از کسی است که نااهل است). مقصود از نااهل، فرومایگان و تازه به نعمت رسیدههای بیریشهاند، از آن رو دست نیافتن به حاجت آسانتر است که از دست رفتن حاجت یک غصه است، اما درخواست از نااهلان که غالبا بینتیجه است، علاوه بر غم از دست رفتن حاجت، موجب تحمل سنگینی خودداری طرف از برآوردن حاجت و پشیمانی از عرض حاجت به آنان و همچنین غم ذلت حاجتمندی نسبت به فرومایگان میشود همانطور که (جای دیگر) فرموده است: (مرگ گواراتر از درخواست از فرومایگان است). و بعد از همهی اینها غم آنست که اینان حاجاترا برنمیآورند، که اینها چهار نوع غم و اندوهند. و همینطور اگر حاجت برآورده شود، باز هم، غم سنگینی خودخواهی طرف، به علاوهی ذلت عرض حاجت بدیشان، بنابراین- به هر حال- از نرسیدن به حاجت آسانتر است. این سخن باعث جذب دو فضیلت قناعت و بلندهمتی است.
وَ قَالَ علیه السلام فَوْتُ الْحَاجَةِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِهَا إِلَی غَیْرِ أَهْلِهَا .
قد سبق هذا المعنی و ذکرنا کثیرا مما قیل فیه.
و کان یقال لا تطلبوا الحوائج إلی ثلاثة إلی عبد یقول الأمر إلی غیری و إلی رجل حدیث الغنی و إلی تاجر همته أن یستربح فی کل عشرین دینارا حبة واحدة ( ساقطة من ا. )
(و قال علیهالسلام: فوت الحاجه اهون من طلبها الی غیر اهلها) فوت کردن حاجت آسانتر است از طلب نمودن آن به غیر اهلش زیرا که در آن طلب، غالبا عدم وصول است به حاجت و مع هذا موجب زیادتی ذل سوال است از ایشان
فوت حاجت بر دل آزادان آسانتر باشد از طلب کردن حاجت از غیر اهل آن.
و قال علیهالسلام: «فوت الحاجه اهون من طلبها الی غیر اهلها.» یعنی و گفت علیهالسلام که فوت شدن (نیاز) و مایوس شدن از آن، آسانتر است از طلب کردن آن حاجت از غیر اهلش، یعنی از کسان با اهل پست فطرت، چنانکه در جای دیگر گفت علیهالسلام: «الموت احلی من سوال اللئام» یعنی مردن شیرینتر و گواراتر است از سوال کردن از مرد لئیم.
الاعراب: من طلبها، متعلق باهون، و لفظه من، متمم اهون الدال علی التفضیل، و الی غیر اهلها، متعلق بطلبها و طلب منه اشهر من طلب الیه، و کان العدول من لفظه من الی لفظه الی یشعر بانه جر الحاجه الی غیر مظان حصولها. المعنی: طالب الحاجه لابد و ان یکون لامر دینی او دنیوی، فاذا کان المطلوب منه غیر اهل لانجاز الحاجه فطلب حاجه دینیه منه موثر لرفع الحاجه فان المراد من غیر الاهل کما هو المتبادر من لا یصلح لطلب الحاجه لمنقصه فیه من بخل او لوم، و من یکون کذلک فلا یتحصل منه حاجه دینیه، و ان کان لامر دنیوی فتحصیله ممن لا اهل له متعسر الا بعد کد شدید یساوی کد فقد هذه الحاجه ففوت الحاجه و ترک طلبها من غیر اهلها اهون علی ای حال الترجمه: از دست رفتن حاجت آسانتر است از آنکه از نااهل طلب شود.
فوت حاجت بسی است آسانتر ***تا ز نااهل خواهی آن حاجت
و قال علیهالسلام: اقول: فی الکافی عن الحسن علیهالسلام: اذا طلبتم الحوائج فاطلبوها من اهلها. قیل: یا ابن رسولالله! من اهلها. قال: الذین ذکرهم الله فی کتابه فقال (انما یتذکر اولوالالباب و هم اولو العقل. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و لما مطل احمد بن ابیداود اباالاسد فی حاجته قال: فصرت من سوء ما رمیت به اکنی اباالکلب لا اباالاسد
مهما کان الصبر مرا و ثقیلا فانه اخف و احلی من اللجوء الی لئیم. و النفوس الطیبه الابیه توثر الم العوز و الصبر علی منه اللئیم و تعنیفه.. انه بطبعه لا یعطی الا الاذی و الاسائه، و ان اعطی قلیلا عن رغبه او رهبه عنف و تعالی، و لا یحتمل هذا منه الا خسیس وضیع.
امام علیهالسلام است (در ترغیب زیر بار ناکس نرفتن) فرموده است: از دست رفتن حاجت و نیاز آسانتر است از خواستن آن از ناکس (زیرا از دست رفتن آن مستلزم اندوهی است ولی درخواست از ناکس روا بشود یا نشود موجب شرمندگی است).
برآوردن حاجت برای بندگان خدا یکی از وظائف انسانی است ولی چند دستهاند که نباید از آنها خواهش کرد نوکران، زیرا از خود ارادهای ندارند، نوکیسهها و تازه به دوران رسیدهها، زیرا که مغرور هستند و برای کسی حساب قائل نیستند بازرگانی که سعی میکند از راه نزول پول و بهره ثروت بیندوزد، زیرا چنین فردی به فکر منافع شخصی خویش است. چه بهتر اینکه انسان هر حاجتی دارد از خدا بخواهد که خدا حاجت را برمیآورد.
و قال علیهالسلام: (فوت الحاجه) بان لا یدرک الانسان حاجته (اهون من طلبها الی غیر اهلها) فان طلب الحاجه من غیر الاهل صعب علی النفس، و صعوبته اکثر من صعوبه فوت الحاجه.
اللغه: فوت الحاجه: ذهابها و عدم ادراکها. اهون: اسهل و ایسر. الشرح: لقضاء الحاجات اهل و هم اهل الفضل و الکرم و الدین و الحاجه عندهم تقضی مع حفظ کرامه المحتاج و صون ماء وجهه بتصغیرها و کتمانها و تعجیلها … و لکن المصیبه اذا کانت عند غیر اهلها … اذا کانت عند لئام الناس الذین یقضون علی کرامه الانسان قبل قضائها فمثل هولاء یقینا اذا فاتت الحاجه و النعدمت من الوجود و بقی الانسان بامس ما یکون الیها فان ذلک ایسر و اسهل من طلبها منهم و المذله الیهم … و الامام هنا یردع صاحب الحاجه ان یتوجه بها الی غیر اهلها و یقول: ان بقائک فی حاجه اهون علیک و ایسر من تطلبها من غیر اهلها …
«از دست دادن نیاز آسان تر است از خواستن آن از نا اهل.»
نظیر این معنی در مباحث گذشته بیان شد و بسیاری از سخنانی را که در این باره گفته شده است آوردیم. گفته شده است: از سه کس حاجت مطلبید، از بنده ای که بگوید در این مورد اختیار و فرمان با کس دیگری غیر از من است، و از کسی که تازه به ثروت رسیده است و از بازرگانی که تمام همت او در این است که در هر بیست دینار یک حبه سود برد.
و قال علیهالسلام
فَوْتُ الْحَاجَةِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِهَا إِلَی غَیْرِ أَهْلِهَا .
امام علیه السلام فرمود:
از دست رفتن حاجت بهتر از طلب کردن آن از نااهلان است! (. سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:این کلام حکیمانه پیش از سید رضی در تحف العقول آمده است؛ولی آن را به امام صادق علیه السلام نسبت میدهد و متن آن کمی با آنچه در نهج البلاغه آمده تفاوت دارد و در غررالحکم آن را از امیر مؤمنان با تفاوتی ذکر کرده است.و همچنین«أبشیهی»در مستطرف آن را بدون تفاوت آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 53 و 54). )
طلب از نااهل
امام علیه السلام در این کلام پربار حکمتآمیز به نکتهای اشاره میکند که سبب عزت و سربلندی هر انسانی است،میفرماید:«از دست رفتن حاجت بهتر از آن است که آن را از نااهل طلب کنی»؛ (فَوْتُ الْحَاجَةِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِهَا إِلَی غَیْرِ أَهْلِهَا) .
بیشک انسانها در زندگی فردی و اجتماعی به یکدیگر نیازمند اند و اصولاً فلسفه زندگی اجتماعی و مدنیّ بالتبع بودن انسان همین تعاون و برطرف ساختن حاجت و نیازهای یکدیگر است،زیرا هر کس قدرت محدودی دارد که با آن نمیتواند همه نیازهای خود را برطرف سازد ولی با کمک دیگران میتواند بر مشکلات غلبه کند.
کسانی که انسان دست حاجت به سوی آنها دراز میکند دو گروه اند:گروه اهل و نااهلان؛اهل کسی است که دارای سخاوت و انساندوستی و مهر و محبت و علو طبع باشد.نااهلان آنها که بخیل اند و تنگنظر و منتگذار.
بدیهی است هر گاه انسان دست طلب به سوی نااهل دراز کند از یک سو خود را حقیر کرده و از سوی دیگر،احتمال امتناع با توجه به بخل و تنگنظری طرف کاملاً وجود دارد و از سوی سوم،اگر اقدام به رفع نیاز و حاجت کند ممکن است ماهها یا سالها دست از منتگذاری بر ندارد،پس چه بهتر که قناعت ورزد و علو همت و شخصیت خود را حفظ نماید و از دست رفتن حاجتی را تحمل کند و دست نیاز به سوی اینگونه افراد دراز نکند.
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میخوانیم که امیر مؤمنان در محضرش عرضه داشت:خداوندا مرا به احدی از خلقت نیازمند نکن.رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:ای علی! این سخن را مگو،زیرا هر انسانی نیازمند به دیگران است.امیر مؤمنان عرض کرد:ای رسول خدا! چگونه بگویم فرمود بگو:
«قُلْ اللَّهُمَّ لَا تُحْوِجْنِی إِلَی شِرَارِ خَلْقِکَ؛ خدایا مرا به انسانهای شرور نیازمند مکن».علی علیه السلام عرض کرد:
«یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَنْ شِرَارُ خَلْقِهِ؛ شرار خلق کیانند؟»فرمود:
«الَّذِینَ إِذَا أَعْطَوْا مَنُّوا وَ إِذَا مَنُّوا عَابُوا؛ کسانی که اگر چیزی ببخشند منت میگذارند و هنگامی که منت میگذارند بر انسان عیب میگیرند». ( .مستدرک الوسائل،ج 5،ص 263،ح 2.)
آری شرار خلق و به تعبیر امیر مؤمنان،نااهلان ممکن است نیاز مادی انسان را برطرف سازند ولی صدمات روحانی و معنوی به وی وارد کنند که تحمل آن بسیار سخت و سنگین است.گاه به منت گذاردن اکتفا نمیکنند بلکه عیبها بر انسان میگیرند که فلان کس ضعیف و ناتوان و بیعرضه و حقیر است،ازاینرو به ما نیازمند شده است.
در روایات اسلامی حاجت خواستن از تازه به دوران رسیدهها نهی شده است که قطعاً با منت و ذلت همراه است؛در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که به یکی از یارانش فرمود:
«تُدْخِلُ یَدَکَ فِی فَمِ التِّنِّینِ إِلَی الْمِرْفَقِ خَیْرٌ لَکَ مِنْ طَلَبِ الْحَوَائِجِ إِلَی مَنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَ کَانَ؛ دست خود را تا مرفق در دهان اژدها کنی برای تو بهتر از آن است که حاجت از کسی بطلبی که چیزی نداشته و سپس به نوایی رسیده است». ( .بحار الانوار،ج 75،ص 248.)
اینگونه اشخاص اگر چیزی به انسان بدهند سرمایه گرانبهاتری را از بین میبرند،آبی میدهند و آبرویی میبرند.سعدی شیرازی در کتاب گلستان خود بعد از ذکر داستانی میگوید:حکیمان گفتهاند:آب حیات اگر فروشند فی المثل به آبروی،دانا نخرد که مردن به علت به از زندگی به ذلت. هرچه از دونان به منت خواستی در تن افزودی و از جان کاستی!
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ To miss what one needs is easier than to beg the wrong person.”{The shame that is felt in putting a request before an inappropriate person gives more mental pain than the grief in not obtaining its fulfillment. That is why non-fulfillment of a request can be tolerated, but the obligation of a low and humble person is intolerable. Every self-respecting person will, therefore, prefer deprivation to being under obligation to an inappropriate man and will not tolerate placing his request before a low and mean person.}
وَ قَالَ علیه السلام لَا تَستَحِ مِن إِعطَاءِ القَلِیلِ فَإِنّ الحِرمَانَ أَقَلّ مِنهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: از بخشش اندک شرم مدار که محروم کردن، از آن کمتر است .
از بخشیدن اندک شرم مدار که محروم کردن اندکتر از آن بود.
حیا مکن از دادن اندک پس بدرستی که نومیدی کمتر است از آن
و فرمود (علیه السلام): از بخشش اندک شرمنده مباش، زیرا نومید ساختن، اندکتر از آن است.
و آن حضرت فرمود:از عطای اندک حیا مکن،که نومید کردن کمتر از آن است .
شروح:
(از بخشش اندک شرم نکن، زیرا نومید ساختن کسی اندکتر از آن است). مقصود امام (علیه السلام) (از اندکتر بودن) کماعتبار و کمارزش بودن آن است. توضیح آن ناامید کردن، نبخشیدن چیزی است که شایستهی بخشش باشد، و این مطلب، قابل شمارش و از مقولهی کمیت نیست تا قابل کم و زیاد باشد. امام (علیه السلام) از شرم داشتن نسبت به بخشش اندک به وسیلهی قیاس مضمری برحذر داشته است که صغرای آن جملهی: (فان الحرمان اقل منه). و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر چه که ناامید ساختن بیارزشتر از آن باشد، شایسته است که از آن شرم نکنند، بلکه باید از نومید کردن شرم داشت که از آن بیارزشتر است.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ تَسْتَحِ مِنْ إِعْطَاءِ الْقَلِیلِ فَإِنَّ الْحِرْمَانَ أَقَلُّ مِنْهُ .
هذا نوع من الحث علی الإفضال و الجود لطیف و قد استعمل کثیرا فی الهدیة و الاعتذار لقلتها و قد تقدم منا قول شاف فی مدح السخاء و الجود.
و کان یقال أفضل علی من شئت تکن أمیره و احتج إلی من شئت تکن أسیره و استغن عمن شئت تکن نظیره.
و سئل أرسطو هل من جود یستطاع أن یتناول به کل أحد قال نعم أن تنوی الخیر لکل أحد
(و قال علیهالسلام: لا تستحیی من اعطاء القلیل) حیا مکن از دادن اندک (فان الحرمان اقل منه) پس به درستی که نومیدی کمتر است از آن یعنی حقارت آن بیشتر است نزد اهل اعتبار.
حیا مکن و عیب مشمار عطاء کم را که به تحقیق محروم ساختن کمتر است از آن عطاء کم. غرض آن است که اگر قادر بر عطاء بسیار نباشی از کم شرم نکنی.
و قال علیهالسلام: «لا تستح من اعطاء القلیل، فان الحرمان اقل منه.» یعنی و گفت علیهالسلام که شرم مکن از بخشش اندک زیرا که به تحقیق که محروم کردن حاجتمند کم قدرتر است از بخشش اندک، پس سزاوار است شرم از حرمان نه از آن اندک.
الاعراب: لا تستح، استفعال من الحیاء خفف یاوه، من اعطاء القلیل ظرف متعلق به. المعنی: العطاء و ان کان قلیلا خیر من ترکه راسا، سواء کان مسبوقا بالسئوال و اظهار الحاجه کما یشعر به لفظ الحرمان، ام کان ابتداء، و تعبیره (علیه السلام) بان الحرمان اقل، استعاره لطیفه فی استعمال لفظه اقل حیث ان القله فی العطیه صارت سبیا لترکها استحیاء، فیقول (علیه السلام): ان کانت القله موجبه للحیاء فترکها راسا اولی بالحیاء لانه یعتبر اقل منه. الترجمه: از بخشش کم شرم مدار، که محروم ساختن از آن هم کمتر است.
مکن شرم اگر بخششت کم بود ***که حرمان سائل از آن کمتر است
و قال علیهالسلام: اقول: فی (تاریخ بغداد) کتب کلثوم بن عمرو الی رجل: اذا تکرهت ان تعطی القلیل و لا تکون ذا سعه لم یظهر الجود بث النوال و لا یمنعک قلته فکل ما سد فقرا فهو محمود فشاطره ماله حتی بعث بنصف خاتمه و فرد نعله.
الوجود، و ان قل، خیر من العدم ما فی ذلک ریب.. هذا، الی ان الاشیاء تقاس بعواقبها، و رب جرعه ماء او لقمه عیش احیت نفسا زکیه. و یاتی قول الامام: افعلوا الخیر و لا تحقروا شیئا منه، فان صغیره کبیر، و قلیله کثیر.
امام علیهالسلام (درباره بخشش) فرموده است: از بخشیدن اندک شرم مکن، زیرا نومید کردن کمتر از آن (و به شرمندگی سزاوارتر) است.
نیکی به بندگان خدا یکی از وظائف انسان است هر چند نیکی کم ارزش باشد، زیرا چیز کم بهتر از هیچ است. نه تنها نیکی کردن سود اخروی دارد بلکه نتیجه دنیوی هم دارد. گفته شده که به هر کس نیکی کردی امیر او خواهی بود، اما حاجت پیش دیگران بردن انسان را اسیرش وانمود میسازد و بینیازی از دیگران این نتیجه را دارد که در ردیف دیگران قرار خواهیم گرفت. از ارسطو پرسیدند آیا بخششی هست که عمومی باشد و انسان بتواند به همه کمک کند؟ ارسطو گفت: آری. نسبت به همه کس نیت خوب داشتن.
و قال علیهالسلام: (لا تستح من اعطاء القلیل) بل اعط القلیل، اذا لم تتمکن اولم ترد اعطائه الکثیر (فان الحرمان اقل منه) ای حرمان الطرف بعدم اعطائه اطلاقه، اقل من الاعطاء القلیل، و لفظه (اقل) مجاز لطیف.
اللغه: لا تستح: لا تخجل. الحرمان: المنع. الشرح: لا تخجل ان تعطی القلیل مما بیدک- مهما کان قلیلا- فانه یبقی شیء بینما الحرمان و عدم العطاء بتاتا- فهو عدم و لا شیء- و الشیء افضل من لا شیء و الشیء یکون له اثر نافع و یقع فی محله … و هذه الکلمه ترغیب فی العطاء مهما کان قلیلا و ان لا یخجل المعطی فیمتنع لقلته …
«از بخشیدن اندک آزرم مدار که محروم کردن از آن اندک تر است.»
این سخن تشویق بر بخشش و جود است و فراوان در مورد هدیه و پوزش خواهی از اندکی آن به کار رفته است. ما بحثی مفصل در ستایش جود و سخاوت در مباحث گذشته آورده ایم.
و گفته شده است: بر هر کس که می خواهی فضل و بخشش کن تا امیر او شوی، و به هر کس می خواهی اظهار نیاز کن تا اسیر او شوی، و از هر کس می خواهی بی نیازی کن تا همانند او شوی.
از ارسطو پرسیده شد: آیا جود و بخششی وجود دارد که از آن همگان بهره مند شوند؟ گفت: آری، اینکه برای همگان نیت خیر داشته باشی.
و قال علیهالسلام
لَا تَسْتَحِ مِنْ إِعْطَاءِ الْقَلِیلِ،فَإِنَّ الْحِرْمَانَ أَقَلُّ مِنْهُ .
امام علیه السلام فرمود:
از بخشش کم حیا مکن،زیرا محروم کردن،از آن هم کمتر است. ( . سند گفتار حکیمانه: این سخن حکمت آمیز را نویری در کتاب نهایة الإرب از امام صادق علیه السلام با تغییر مختصری نقل کرده است در حالی که آمدی در غررالحکم آن را از امیر مؤمنان روایت نموده و نویسنده مستطرف،«أبشیهی»(متوفای 850) آن را با تفاوتی ذکره کرده است که نشان میدهد از منبع دیگری آن را گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 54). )
بخشش کم
امام علیه السلام در این سخن حکیمانهاش از محروم کردن نیازمندان به هر اندازه که ممکن باشد نهی میکند و میفرماید:«از بخشش کم حیا مکن،زیرا محروم کردن از آن هم کمتر است»؛ (لَا تَسْتَحِ مِنْ إِعْطَاءِ الْقَلِیلِ،فَإِنَّ الْحِرْمَانَ أَقَلُّ مِنْهُ) .
بسیارند کسانی که معقتدند باید بخشش به مقدار قابل ملاحظه باشد و اگر انسان توان آن را نداشت،ترک کند،در حالی که بخشش کم (توأم با عذرخواهی و ادب) حد اقل دو فایده دارد:نخست اینکه در بسیاری از موارد همین مقدار حل مشکلی میکند و دیگر اینکه دست رد به سینه درخواست کننده زدن نوعی اهانت است و این کار جلوی اهانت را میگیرد.اضافه بر اینها روح سخاوت را در انسان در تمام حالات پرورش میدهد.
تعبیر به «إنَّ الْحِرْمانَ أقَلُّ مِنْهُ؛ محروم ساختن از آن کمتر است»نوعی کنایه و تشبیه است،زیرا محروم کردن قابل مقایسه با مقدار مالی که انسان میبخشد نیست تا بگوییم این از آن کمتر است.امام علیه السلام در واقع محروم کردن را نیز نوعی بخشش بسیار کم محسوب کرده که هر بخششی از آن بیشتر است.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:«هر کار نیکی صدقهای محسوب میشود خواه به غنی باشد یا فقیر،بنابراین صدقه را ترک نکنید هرچند به نیمی از یک دانه خرما باشد و خود را از آتش دوزخ دور دارید هرچند به نیمی از یک دانه خرما باشد،زیرا خداوند متعال این صدقه کوچک را برای صاحبش پرورش میدهد،همانگونه که شما بچه اسب یا بچه شتر خود را پرورش میدهید و در روز قیامت پرورش یافته آن را به او باز میگرداند تا جایی که بزرگتر از کوه عظیمی خواهد بود؛
«کُلُّ مَعْرُوفٍ صَدَقَةٌ إِلَی غَنِیٍّ أَوْ فَقِیرٍ فَتَصَدَّقُوا وَ لَوْ بِشِقِّ تَمْرَةٍ وَ اتَّقُوا النَّارَ وَ لَوْ بِشِقِّ التَّمْرَةِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یُرَبِّیهَا لِصَاحِبِهَا کَمَا یُرَبِّی أَحَدُکُمْ فَلُوَّهُ أَوْ فَصِیلَهُ حَتَّی یُوَفِّیَهُ إِیَّاهَا یَوْمَ الْقِیَامَةِ حَتَّی یَکُونَ أَعْظَمَ مِنَ الْجَبَلِ الْعَظِیمِ» . ( .بحارالانوار،ج 71،ص 410،ح 16.)
در گفتار حکیمانه 422 تعبیر دیگری از همین موضوع مهم آمده است میفرماید:
«افْعَلُوا الْخَیْرَ وَ لَا تَحْقِرُوا مِنْهُ شَیْئاً؛ کار نیک را انجام دهید و هیچ مقدار از آن را کم مشمارید».
مهم این است که انسان در انفاق خود،هرچند کم اخلاص داشته باشد.این خلوص نیت کم را بسیار و کوچک را بزرگ میکند.شاهد این سخن داستانی است که در شأن نزول آیه 79 سوره توبه آمده است:
لشکر اسلام برای مقابله احتمالی با دشمن در جنگ تبوک آماده میشد.
پیغمبر اکرم دستور به جمعآوری کمکهای غذایی برای سربازان اسلام داد.
هرکس به اندازه توانایی خود مقداری خرما به عنوان زکات یا تبرع به مسجد میآورد و کسانی که امکانات بیشتری داشتند مقدار فزونتری میآوردند.
کارگر مسلمانی به نام«ابو عقیل انصاری»که از چاههای اطراف مدینه آب برای منازل میآورد و با مبلغ مختصری که از این کار دریافت میکرد هزینه زندگی خانواده خود را در حد پایین تأمین میکرد نیز به فکر کمک به ارتش اسلام افتاد و چون اندوختهای نداشت گفت:یک شب را اضافه کار میکنم و درآمد آن را خدمت پیامبر میآورم.محصول کار شبانه او دو من خرما بود که یک من آن را برای خانواده خود گذارد و یک من را خدمت پیامبر آورد.منافقان عیبجو هنگامی که دیدند«ابو عقیل»مشتی خرمای خشکیده در دامن ریخته خدمت پیامبر میآورد او را به باد مسخره و استهزا گرفتند و سخنها گفتند.آیه شریفه نازل شد،کار«ابو عقیل»را کاملاً ستود و استهزا کنندگان را به عذاب الیم الهی تهدید کرد: ««الَّذِینَ یَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِینَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فِی الصَّدَقاتِ وَ الَّذِینَ لا یَجِدُونَ إِلاّ جُهْدَهُمْ فَیَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللّهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ»؛ کسانی که از صدقات مومنان اطاعتکار عیبجویی می کنند،و آنهایی را که دسترسی جز به مقدار (ناچیز) توانائیشان ندارند مسخره می نمایند خدا آنها را مسخره می کند (کیفر استهزا کنندگان را به آنها میدهد) و برای آنان عذاب دردناکی است». ( .توبه،آیه 79. )ببخش مال و مترس از کسی که هرچه دهی جزای آن به یکی ده ز دادگر یابی.
البته گاه به هفتصد برابر و بیشتر میرسد.
Imam Ali ibn Abi Talib said : “ Do not feel ashamed of giving little because refusal is even less than that.”
وَ قَالَ علیه السلام العَفَافُ زِینَةُ الفَقرِ وَ الشّکرُ زِینَةُ الغِنَی
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: عفّت ورزیدن زینت فقر، و شکرگزاری زینت بینیازی است .
پارسایی زیور درویشی است، و سپاس زیور توانگری.
و فرمود پاک دامنی آرایش دراویشیست
و فرمود (علیه السلام): پاکدامنی، زیور بینوایی است و سپاسگزاری، آرایش توانگری است.
و آن حضرت فرمود:پاکدامنی زینت تهیدستی،و شکر زینت توانگری است .
شروح:
(پاکدامنی زینت تهیدستی است). قبلا معلوم شد که پاکدامنی فضیلت قوهی شهویه است، و فقیر اگر شهوت خود را به وسیلهی عقل از خواستهای طبیعی خود، باز دارد، نفسش با فضیلت پاکدامنی کمال مییابد و تهیدستاش را در انتظار اهل بینش به فضیلت خود آراسته میگرداند و اگر خواستههای خود را به حال خود یله و رها گذارد او را به زشتیها وامیدارد، و به حرص و آز و بخل و حسد و دریوزگی میکشاند و بدان وسیله زشتترین چهره را به خود خواهد گرفت.
وَ قَالَ علیه السلام الْعَفَافُ زِینَةُ الْفَقْرِ وَ الشُّکْرُ زِینَةُ الْغِنَی .
من الأبیات المشهورة فإذا افتقرت فلا تکن متخشعا و تجمل.
و من أمثالهم المشهورة تجوع الحرة و لا تأکل بثدییها ( المیدانی 1:81؛قال:أی لا تکون ظئرا و إن آذاها الجوع.و یروی:«و لا تأکل ثدییها» قال:«و أول من قال ذلک الحارث بن سلیل الأسدی»فی خبر معروف ذکره هناک. ) .
و أنشد الأصمعی لبعضهم أقسم بالله لمص النوی
و قال بعضهم وقفت علی کنیف و فی أسفله کناف و هو ینشد و أکرم نفسی عن أمور کثیرة ألا إن إکرام النفوس من العقل
و أبخل بالفضل المبین علی الألی
و أما کون الشکر زینة الغنی فقد تقدم من القول ما هو کاف.
و کان یقال العلم بغیر عمل قول باطل و النعمة بغیر شکر جید عاطل
(و قال علیهالسلام: العفاف زینه الفقر) پاکدامنی آرایش درویشی است زیرا که آن فضیلتی است که مزین صاحب خود است و محسن حال او.
عفاف نفس زینت فقر باشد. یعنی فقیر چون عفیف باشد او را آن زینت بس بود.
و قال علیهالسلام: «العفاف زینه الفقر و الشکر زینه الغنی.» یعنی و گفت علیهالسلام که عفت، یعنی کف از محرمات، زینت است از برای محتاجان و شکر نعمت کردن، یعنی گناه نکردن، زینت است از برای توانگران.
اللغه: (عف) عفافا: کف و امتنع عما لا یحل او لا یجمل- المنجد. المعنی: العفاف کف النفس عن الشهوات و الصبر علی فوت الحاجات، و الفقر یوجب عدم تناول ما یشتهیه الفقیر و ان کان مباحا و عاده الفقیر ان یسال الناس لتحصیل حوائجه او یشکر عندهم من فقره، و مقتضی العفاف ترک السئوال و اظهار الحاجه، و هو زینه للفقر کما ان زینه الغنی الشکر، و هو صرف المال فیما ینبغی من حوائج نفسه، و الاعانه لغیره. الترجمه: خود داری و پارسائی، زیور فقر و نداری است، و شکر و سپاسگذاری، زیور ثروتمندی.
زیور فقر عفاف است ولی ***زیور از بهر غنی، شکر خدا است
و قال علیهالسلام: اقول: کرره المصنف فی (340) سهوا، لکن نقله عنه هنا ابن میثم بدون الفقره الاخیره و انما نقله عنه معها ابن ابیالحدید. العفاف زینه الفقر و قد وصف الله تعالی الفقراء المتزینین بالعفاف فی قوله (یحسبهم الجاهل اغنیاء من التعفف تعرفهم بسیماهم لا یسالون الناس الحافا). و الشکر زینه الغنی قال سلیمان علیهالسلام (رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی) و قال ایضا لما رای عرش ملکه سبا مستقرا (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) عنده فی اقل من طرفه عین (هذامن فضل ربی لیبلونی ءاشکر ام اکفر و من شکر فانما یشکر لنفسه و من کفر فان ربی غنی کریم).
العفاف زینه و فضیله للفقیر و الغنی و ایضا للملوک.. و خص الامام الفقر بالذکر لانه منقصه عند الناس، و العفاف یکفر عنه. و ایضا الشکر زینه و فضیله من کل الناس، بل هو واجب عام، من کل حسب طاقته، و ذکر الامام الغنی بالخصوص لانه فی الغالب یبعث علی الکبریاء و الطغیان، فاذا شکر الغنی و تواضع فمعنی هذا انه من الطیبین الاخیار. و یاتی قول الامام: ما احسن تواضع الاغنیاء للفقراء طلب لما عند الله، و احسن منه تیه الفقراء علی الاغنیاء اتکالا علی الله.
امام علیهالسلام (در پاکدامنی و سپاسگزاری) فرموده است: پاکدامنی زینت و آرایش بیچیز و درویش است، و سپاسگزاری (از نعمتهای خداوند) آرایش توانگر.
پاکدامنی یکی از اخلاق نیکوست اما از فقیر نیکوتر است، زیرا او در اثر شدت فقر اگر زن باشد نجابت را از دست میدهد و اگر مرد باشد در اثر ناملایمات دست به دزدی، گدائی و … میزند به همین جهت فقیر بیشتر نیاز به عفت دارد و باید ایمانش کاملتر باشد. ثروت هم گاهی انسان را یاغی میسازد و دست به نافرمانی خدا و ایجاد ناراحتی برای مردم میزند لذا خدا میگوید: (انسان در اثر ثروت یاغی میشود) و برای کنترل این گروه میفرماید: (کسی که طغیان کند و زندگی دنیا را برای خود انتخاب کند (و نسبت به دیگران بیاعتنائی نماید) جهنم جایگاه اوست.)
و قال علیهالسلام: (العفاف زینه الفقر) فاذا کان الانسان فقیرا فزینته بین الناس ان یعف و لا یتناول اللذائذ کیف ما وجدها (و الشکر زینه الغنی) فاذا استغنی الانسان کانت زینته ان یشکر.
اللغه: العفاف: الکف عما لا یحل. زین الشیء: حسنه و زخرفه. الشرح: ان تکون فقیرا فلیس ذلک عیب و انما العیب ان تکون فقیرا تقف علی ابواب الناس تستجدی منهم لقمه العیش فیقابلک هذا بالاستهزاء و الاخر بالشتم و الثالث بالاعراض فاذا کنت فقیرا فکن متعففا تتیه علی اصحاب المال و علی الاغنیاء و هذه زینته الفقراء … و اذا کنت غنیا فانک ستحاسب علی غناک و ستودی الضریبه قاسیه و لکن تستطیع ان تودی حقه و توجر علیه بشکره، و شکر الغنی ان تاخذه من حله و تصرفه فی محله فاذا انت قد ادیت شکره عندها یکون الشکر زینه هذا الغنی.
«پارسایی - پاکدامنی- زیور درویشی و سپاسگزاری زیور توانگری است.»
و قال علیهالسلام
الْعَفَافُ زِینَةُ الْفَقْرِ،وَ الشُّکْرُ زِینَةُ الْغِنَی .
امام علیه السلام فرمود:
خویشتنداری و عفت زینت فقر و شکرگزاری زینت غناست. ( . سند گفتار حکیمانه: این سخن حکمت آمیز پیش از نهجالبلاغه در کتاب تحف العقول در وصیت امام به فرزند دلبندش امام حسن علیه السلام آمده است و نیز مرحوم مفید پیش از نهجالبلاغه آن را در ارشاد نقل کرده و این جمله را نیز بر آن افزوده است:«وَالصَبْرُ زینَةُ البَلْوی».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 54). )
زینت فقر و غنا
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش از زینت فقر و زینت غنا سخن میگوید و میفرماید:«خویشتنداری و عفت زینت فقر و شکرگزاری زینت غناست»؛ (الْعَفَافُ زِینَةُ الْفَقْرِ،وَ الشُّکْرُ زِینَةُ الْغِنَی) .
فقیر در معرض آفات مختلفی قرار دارد:اظهار حاجت توأم با ذلت،دست بردن به سوی اموال حرام،ناسپاسی در برابر خداوند و مانند اینها.اما اگر خویشتندار باشد نه دست حاجت به سوی لئیمان میبرد و نه عزت نفس خود را زیر پا میگذارد،نه آلوده حرام میشود و نه زبان به ناشکری میگشاید، بنابراین عفت به معنای خویشتنداری،زینت فقر است،از این رو خداوند از اینگونه فقیران در قرآن مجید با عظمت یاد کرده و میفرماید: ««لِلْفُقَراءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ لا یَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی الْأَرْضِ یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیماهُمْ لا یَسْئَلُونَ النّاسَ إِلْحافاً»؛ (انفاق شما مخصوصاً باید) برای نیازمندانی باشد که در راه خدا در تنگنا قرار گرفتند (از وطن خود برای شرکت در میدان جهاد آواره شده و در تأمین زندگی واماندهاند) آنها نمیتوانند (برای تأمین روزی) مسافرتی کنند و از شدت خویشتنداری افراد ناآگاه آنها را بینیاز میپندارند؛اما آنها را از چهرههایشان میتوانی بشناسی.آنان هرگز با اصرار چیزی از کسی نمیخواهند». ( .بقره،آیه 273. ) این همان عفت است که زینت فقر است.
البته باید توجه داشت که عفت معنای عام و معنای خاصی دارد:معنای خاص آن پاکدامنی در مقابل آلودگیهای جنسی و معنای عام آن هر گونه خویشتنداری در برابر گناه و کارهای زشت و پست است.
در حدیث دیگری از امام علیه السلام در غرر الحکم میخوانیم:
«مَنْ عَفَّ خَفَّ وِزْرُهُ وَ عَظُمَ عِنْدَاللّهِ قَدْرُهُ؛ آنکس که عفاف پیشه کند بار گناهش سبک و قدر و مقامش در پشگاه خدا افزون میشود».
اما در مورد غنا که بهترین زینت شکرگزاری است؛نه تنها شکر لفظی بلکه شکر عملی.اغنیا و ثروتمندانی که شرک عملی به جا میآورند،به نیازمندان کمک میکنند،در کارهای خیر و عام المنفعه سرمایهگذاری مینمایند،به آنها که وام میخواهند وام میدهند و حتی به کسانی که محتاجند و روی سؤال ندارند به طور پنهانی کمک میکنند آنها برترین زینت را در زندگی برای خود فراهم کردهاند،در پیشگاه خدا آبرومندند و در برابر خلق خدا نیز دارای شخصیت و آبرو و چه زینتی از این بالاتر.
اما اگر غنیّ راه طغیان پیش گیرد،در کمک به دیگران بخل بورزد،آلوده شهوات و عیش و نوش گردد،در نظر همه زشت و منفور خواهد شد.
البته همه باید شکر نعمتهای خدا را به جا آورند؛ولی این کار برای آنها که مشمول نعمت بیشتری هستند زیبندهتر،بلکه لازمتر است.
شکر نعمت را باید از پیامبران بزرگ الهی یاد گرفت؛سلیمان که ملک و حکومت بیمانندی داشت و جن و انس سر بر فرمان او بودند و بسیاری از قوای زمین و آسمان در خدمت او قرار داشتند هنگامی که میبیند یکی از شاگردانش به نام«آصف بن برخیا»چنان مقام والای روحانی پیدا کرده که میتواند تخت«بلقیس»را در یک چشم بر هم زدن از شهر سبأ به شام نزد وی حاضر کند میگوید: ««هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ»؛ خداوند چنین نعمتی را در اختیار من گذاشته تا مرا بیازماید که آیا شکر نعمت به جای میآورم یا نه (و به یقین من شاکر و سپاسگزار اویم». (.نمل،آیه 40.)
شکرگزاری نه تنها برای غنیّ زینت،بلکه موجب فزونی نعمت است.رسول خدا صلی الله علیه و آله»فرمود:
«مَا فَتَحَ اللَّهُ عَلَی عَبْدٍ بَابَ شُکْرٍ فَخَزَنَ عَنْهُ بَابَ الزِّیَادَةِ؛ خدا درِ شکرگزاری را به روی کسی نگشود که زیادی نعمت را از او باز دارد». ( .کافی،ج 2،ص 94،ح 2. )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Charity is the adornment of destitution, while gratefulness (to Allāh) is the adornment of riches.”
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا لَم یَکُن مَا تُرِیدُ فَلَا تُبَل مَا کُنتَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: اگر به آنچه که میخواستی نرسیدی، از آنچه هستی نگران مباش .
اگر آن که خواهی نیستی باری بدان ننگر که کیستی.
و فرمود هر گاه واقع نشود آنچه خواهی پس باید که باک نداشته باشی بهر کیفیت که باشی
و فرمود (علیه السلام): اگر آنچه می خواستی میسرت نشد، به هر حال که هستی، قانع باش.
و آن حضرت فرمود:هرگاه آنچه خواهی نباشد،از اینکه چگونه باشی باک مدار .
شروح:
و روی فلا ینال، و هذا علی الاصل، لان الیاء سقط فی الجزم و هذا کاف الا انه ربما یحذف الالف ایضا للتخفیف، کقولهم لم یکن ثم یقولون للتخفیف لم یک.
فلا تبل: ای لا تبال حذفوا الالف تخفیفا لکثره الاستعمال، کما حذفوا الیاء، من قولهم لا ادر، و النون من لم یکن، و کانهم لما حذفوا لام الفعل التی هی الیاء، من تبالی للجزم، و کثر استعماله حتی صار المحذوف نسیا منسیا جزموا اللام علی توهم ان الجازم ما عمل بعد و ان الساقط لیس من جمله الاصل، بل عمله هو هذا الانجزم، و لما انجزم اللام سقط الالف قبله لالتقاء الساکنین.
(هرگاه به خواستهی خود نرسیدی، در هر حال باکی نداشته باش). یعنی هرگاه در موردی به هدف خود نائل نشدی، در هر حالی که نسبت به آن کار هستی اهمیت نده، مفهوم این سخن، جلوگیری از اهمیت دادن و افسوس خوردن نسبت به کارهایی است که انجام نشده، با این توضیح که افسوس خوردن برای از دست رفتن هدف، غم و اندوه است و این در حال حاضر زیانی است که هیچگونه فایدهای بر آن مترتب نمیباشد، بنابراین مرتکب شدن چنین کار زیانباری از نادانی است.
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا لَمْ یَکُنْ مَا تُرِیدُ فَلاَ تُبَلْ [کَیْفَ]
مَا کُنْتَ .
قد أعجم تفسیر هذه الکلمة علی جماعة من الناس و قالوا المشهور فی کلام الحکماء إذا لم یکن ما ترید فأرد ما یکون و لا معنی لقوله فلا تبل کیف کنت و جهلوا مراده ع.
و مراده إذا لم یکن ما ترید فلا تبل بذلک أی لا تکترث بفوت مرادک و لا تبتئس بالحرمان و لو وقف علی هذا لتم الکلام و کمل المعنی و صار هذا مثل قوله فلا تکثر علی ما فاتک منها أسفا و مثل قول الله تعالی لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ ( سورة الحدید 23. ) لکنه تمم و أکد فقال کیف کنت أی لا تبل بفوت ما کنت أملته و لا تحمل لذلک هما کیف کنت و علی أی حال کنت من حبس أو مرض أو فقر أو فقد حبیب و علی الجملة لا تبال الدهر و لا تکترث بما یعکس علیک من غرضک و یحرمک من أملک و لیکن هذا الإهوان به و الاحتقار له مما تعتمده دائما علی أی حال أفضی بک الدهر إلیها و هذا واضح
(و قال علیهالسلام: اذا لم یکن ما ترید) هرگاه که واقع نشود آنچه خواهی (فلا تبل کیف کنت) پس باید که باک نداشته باشی به هر کیفیتی که باشی از عدم حصول مرادات دنیاوی زیرا که سعی در استحصال آن موجب مضرت است و تباهی. بدانکه (لا تبل) در اصل (لا تبالی) بوده که الف، محذوف باشد به جهت کثرت استعمال، از قبیل (لاادر) و در بعضی بر اصل حق واقع شده.
(لا تبل) نهی است از (بالی یبالی) بر خلاف قیاس. هرگاه آن نباشد که تو میخواهی پس پروا مدار هر گونه باشی. چون کعبتین اقبال نقش مراد بر نیارد هر نقش که خواهد بر آرد در سر العالمین این ابیات را در مثل این باب به (امیرالمومنن علیهالسلام) نسبت داده است: اذا ما لم تکن ملکا مطاعا کما ترضی فکن عبدا مطیعا فان لم تملک الدنیا جمیعا کما تختار فاترکها جمیعا هما شیئان من نسک و ملک ینیلان الفتی شرفا رفیعا اذا ما المرء عاش بکل شیء سوی هذین عاش بها و ضیعا
و قال علیهالسلام: «اذا لم یکن ما ترید فلا تبل کیف کنت.» یعنی و گفت علیهالسلام که هرگاه حاصل نشود خواهشهای تو، پس مبالاتی و اعتنائی مکن به اینکه چگونه بودهای در زمان گذشته از کامروا بودن تو، زیرا که اعتنا کردن بر حال پیشین کدورت دیگر است بر کدورت این ناکامی.
اللغه: (بالی) مبالاه بالامر: اهتم به و اکترث له- المنجد. الاعراب: لا تبل ما کنت، خطاب نهی عن بالی یبالی، و القیاس ان تکون فلا تبال بحذف لام الفعل جزما فقط و لکن حذف الف المفاعله علی غیر قیاس کحذف النون من یک، و نقل الجزم الی اللام، و ما، اسمیه نکره منعوته بقوله: کنت ای شیئا کنته، فهی مفعول لقوله لا تبل. المعنی: هی کلمه تسلیه لمن یسعی نحو مقصود و غرض بحسب شخصیته، و قلما یخلو عنه ای انسان، فکل احد یقصد هدفا فی حیاته و یسعی للوصول الیه بحسب. مقامه، و قلما یصل الانسان الی ما یقصده و یریده، فان اکثر الناس یقصدون هدفا لا یتهیا لهم اسبابه او یقصر همتهم عن سلوک طریقه، فلا یکونون ما یریدون، فقال علیهالسلام: اذا لم تصل الی هذا المقصد الذی تریده لفقد الوسائل او قصور الهمه او وفور الموانع، فارض بما وصلت الیه من الاحوال، و لا تغتم بمافات منک من الامال. الترجمه: چون آنچه خواستی نشدی، از آنچه هستی نگران مباش.
چون آنچه خواستی نشدت حاصل از تلاش*** رو شکر کن، مباد که از بد بتر شود
و قال علیهالسلام: اقول: هکذا فی (الطبعه المصریه)، و الصواب ما فی ابن ابیالحدید و ابن میثم و النسخه الخطیه فلا تبل کیف کنت و تبل بضم التاء و الاصل فیه تبال، حذفوا الالف تخفیفا لکثره الاستعمال کما حذفوا الیاء من قولهم لاادر قال زهیر: لقد بالیت مظعن ام اوفی ولکن ام اوفی لاتبالی قالوا: کان لامراه ابن واحد، فمات فقالت اردت ان لا یموت هذا، فمن شاء بعده عاش و من شاء مات.
فلا تبل ای لا تبال من المبالاه بمعنی الاکتراث، و حذفت الالف للتخفیف، و المعنی لا تاسف علی ما فات مهما کانت ظروفک و احوالک، لان الحزن لا یرجع ما فات، و الفرح لا یبقی ما هو آت. و قال واحد من الزاهدین: (ما اصنع بدنیا ان بقیت لها لم تبق لی، و ان بقیت لی لم ابق لها؟). و اذن فعلام التاسف و التهلف؟.
… فلا تبل ما کنت: اذا کان لک مرام لم تنله فاذهب فی طلبه کل مذهب و لا تبال ان حقروک او عظموک فان محط السیر الغایه و ما دونها فداء لها و قد یکون المعنی اذا عجزت عن مرادک فارض بای حال علی رای القائل. اذا لم تستطع شیئا فدعه و جاوزه الی ما تستطیع
امام علیهالسلام (درباره آرزوها) فرموده است: هر گاه به آنچه میخواهی نرسیدی پس به هر حال هستی باک نداشته باش (زیرا برای نرسیده اندوه به خود راه دادن بیخردی است).
دنیا جای تزاحم منافع است و هیچ گاه بسود یک نفر نمیچرخد، بلکه خدا منافع نوع و جامعه را در نظر میگیرد و به همین جهت خیلی از اوقات افراد به هدفهای خود که آرزو داشتهاند نمیرسند و چه بسا دشمن آنان پیروز میگردد. هر چند این شکستها تجربهآور است و راه پیروزی را برای انسان در مراحل دیگر هموار میسازد اما بخودی خود تلخ است و امام (علیه السلام) میفرماید به این تلخیها اعتناء نکن! با توجه به همین نکته است که انسان در هر حال باید بیاد خدا و شاکر باشد تا خدا در هر حال او را یاری کند.
و قال علیهالسلام: (اذا لم یکن ما ترید) ای لم تتمکن مما قصدت و ارادت (فلا تبل) ای لا تبال (ما کنت) فی طلبه حقیرا او کبیرا، ای اذا صعب مرادک، فاعمل کل عمل لتصل الیه، و یحتمل ان یراد بهذه الحکمه النهی عن الاسف عما فات الانسان.
اللغه: لا تبل: لا تکترث و لا تهتم. الشرح: اذا لم تتحقق اغراضک کما ترید بل فاتتک و لم تستطع ادراکها فلا تاسف او تتحسر علی ما فاتک و ما کنت تامله بل مر علیه مرور الکرام و انظر الیه بعدم المبالاه …
«چون آنچه می خواهی نباشد بدان منگر که چگونه بوده ای.»
شرح این سخن بر گروهی از مردم دشوار گردیده است و گفته اند مشهور سخن حکیمان این است که چون آنچه خواهی نباشد، همان را خواه که هست - زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز. و معنی گفتار امیر المؤمنین که فرموده است: «بدان منگر که چگونه بوده ای» روشن نیست، و آنان مقصود و مراد امیر المؤمنین علیه السّلام را درک نکرده اند. مقصود آن حضرت این است که اگر آنچه می خواهی نبود، اندوهگین مشو و اعتنایی مکن و از اینکه مرادت بر آورده نشد و محروم گشتی، نومید مشو. این سخن نظیر گفته دیگر علی علیه السّلام است که فرموده است: «بر آنچه از نعمت دنیا که از دست می دهی، اندوه بسیار مخور» و نظیر این گفتار خداوند متعال است که فرموده است: «برای آنچه از دست می دهید اندوه مخورید»، در عین حال امیر المؤمنین سخن خود را مؤکد ساخته و فرموده است به هر حال که باشی اندوه مخور، و اگر آنچه را که آرزومند بودی از دست دادی به هر حال که باشی، بر آن اندوه مخور، چه بیمار و چه زندانی و چه تنگدست و چه دوست از دست داده باشی و به هر حال بر روزگار اعتنا مکن و اگر تو را از آرزویت نومید ساخت و با خواسته تو بر عکس رفتار کرد، اندوه بر دل مگیر و این حال سبک و کوچک شمردن روزگار را در همه احوال در نظر داشته باش و این واضح است.
و قال علیهالسلام
إِذَا لَمْ یَکُنْ مَا تُرِیدُ فَلَا تُبَلْ مَا کُنْتَ .
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که آنچه را میخواهی انجام نمیگیرد،هرگونه باشی اعتنا نکن
(و نگران مباش).( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه این کلام حکمتآمیز از غررالحکم با مختصر تفاوتی نقل شده است:به جای«ما کُنْتَ»«کَیْفَ أنْتَ»آمده است (که احتمالاً از منبع دیگری گرفته شده است) در نسخه ابن ابیالحدید و ابن میثم نیز«کَیْفَ أنْتَ»آمده است. ابن ابیالحدید در شرح این جمله میگوید:«تفسیر این کلام برای بسیاری از مردم پیچیده شده است».این تعبیر-به گفته صاحب مصادر-نشان میدهد که این از کلمات مشهور آن حضرت است که اندیشمندان بسیاری درباره آن امعان نظر کردهاند،زیرا اگر این کلام از سخنان مشهور آن حضرت نبود دلیلی نداشت که برای به دست آوردن تفسیر صحیح آن تلاش و کوشش کنند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 55).)
نگران مباش
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به افرادی که در رسیدن به مقصودشان ناکام میمانند دستوری میدهد که مایه آرامش است،میفرماید:«هنگامی که آنچه را میخواهی انجام نمیگیرد،هرگونه باشی اعتنا نکن»؛ (إِذَا لَمْ یَکُنْ مَا تُرِیدُ فَلَا تُبَلْ ( .«لا تُبَلْ»از ماده«بَلْو»بر وزن«دَلو»به معنای اهمیت دادن به چیزی گرفته شده و این صیغه در اصل«لا تُبالَ»بوده و در حالت جزمی واو آن حذف شده سپس الف باب مفاعله نیز به عنوان تخفیف حذف گردیده و«لا تُبَلَ»شده سپس جزم که روی واو محذوف بوده،منتقل به لام شده است و«لا تُبَلْ»شده است. )مَا کُنْتَ) .
برای این جمله تفسیرهای متعددی از سوی شارحان نهجالبلاغه ذکر شده است؛اکثر شارحان بر این عقیدهاند که این سخن حکیمانه اشاره به همان چیزی است که در قرآن مجید آمده: «لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ» یعنی هنگامی که به مقصد نرسیدی غمگین مباش،چرا که اگر مقصود مادی است دنیای مادی بقایی ندارد و اگر مقصود معنوی است خداوند برای تلاشی که کردی به تو اجر و پاداش میدهد.
بعضی دیگر مانند«محمد عبده»گفتهاند که منظور این است که اگر به مقصود نرسیدی دست از تلاش و کوشش بر ندار و به سخنان این و آن اعتنا مکن.
بعضی دیگر گفتهاند:مقصود این است که اگر به مقصود نرسیدی به همان حال که هستی راضی باش تا از مقام و مرتبه تو نزد خداوند کاسته نشود.
تفسیر چهارمی برای این سخن به نظر میرسد که از بعضی جهات مناسبتر است و آن اینکه اگر به مقصود نرسیدی به هر صورت باشی تفاوتی نمیکند مثل اینکه کسی هدفش این بوده که در فلان شهر زندگی کند و موفقیت خود را تنها در آنجا میبیند.اگر این مقصود برای او حاصل نشود چه تفاوتی میکند که در هر شهر دیگری باشد،زیرا همه شهرها نسبت به خواسته او یکسان است و نباید در اینباره سختگیری کند.این شبیه چیزی است که مرحوم«علامه شوشتری» در شرح نهج البلاغه خود آورده که زنی تنها یک پسر داشت و از دنیا رفت.آن مادر گفت:من میخواستم این فرزند من زنده بماند حال که از دنیا رفت هر کس دیگری میخواهد بعد از او زنده بماند یا نماند.
بارها گفتهایم که اراده چند معنای مختلف از عبارت واحد مانعی از نظر ادبی ندارد و در نثر و نظم کلام عرب و سایر لغات،نمونههای فراوانی از آن هست، بنابراین ممکن است تمام معانی فوق در محتوای کلام امام علیه السلام جمع باشد.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ If what you aim at does not come about, then do not worry as to what you were.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا تَرَی الجَاهِلَ إِلّا مُفرِطاً أَو مُفَرّطاً
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: نادان را یا تندرو یا کند رو میبینی .
نادان را نبینی جز که کاری را از اندازه فراتر کشاند، و یا بدانجا که باید نرساند.
و نمیبینی نادان را بجز از حد در گذرنده یا تقصیر کننده بخود و دانا بحد اعتدالست
و فرمود (علیه السلام): جاهل دیده نشود مگر در افراط یا تفریط.
و آن حضرت فرمود:نادان جز به افراط و تفریط دیده نشود .
شروح:
و المفرط: من قصر فی الامور و ضیعه حتی فات. و المفرط فی الدمر: المجاوز الحد فیه.
المفرط: الغالی و المفرط المقصر.
(شخص نادان جز در یکی از دو حالت تندروی و یا کندروی مشاهده نمیشود). جهل یا جهل بسیط است که همان طرف کندروی از فضیلت و به کودنی موسوم است. و یا جهل مرکب است که همان طرف تندروی است. توضیح آن که نادانی که در جهل مرکب است، گاهی در پیگیری از حق زیادهروی میکند و در نتیجهی تلاش پردهای جلو چشم بصیرت او پدید میآید که او با قطع بر این که این دلیل رسیدن وی به حق است، از دریافت حق و حقیقت بازمیماند، که گاهی این طرف را جربزه مینامند و همواره چنین فردی در یکی از دو طرف است و به اندازهی نادانیاش حالت وی در تمام رفتارها و گفتارها بر یکی از دو سمت: تندروی یا کندروی است.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ [یُرَی الْجَاهِلُ]
تَرَی الْجَاهِلَ إِلاَّ مُفْرِطاً أَوْ مُفَرِّطاً .
العدالة هی الخلق المتوسط و هو محمود بین مذمومین فالشجاعة محفوفة بالتهور و الجبن و الذکاء بالغباوة و الجربزة ( الجربزة:الخب و المکر. ) و الجود بالشح و التبذیر و الحلم بالجمادیة و الاستشاطة و علی هذا کل ضدین من الأخلاق فبینهما خلق متوسط و هو المسمی بالعدالة فلذلک لا یری الجاهل إلا مفرطا أو مفرطا کصاحب الغیرة فهو إما أن یفرط فیها فیخرج عن القانون الصحیح فیغار لا من موجب بل بالوهم و بالخیال و بالوسواس و إما أن یفرط فلا یبحث عن حال نسائه و لا یبالی ما صنعن و کلا الأمرین مذموم و المحمود الاعتدال.
و من کلام بعض الحکماء ( ا:«و من کلام الحکماء».) إذا صح العقل التحم ( ا«التأم».) بالأدب کالتحام ( ا:«کالتئام». ) الطعام بالجسد الصحیح و إذا مرض العقل نبا عنه ما یستمع من الأدب کما یقیء الممعود ما أکل من الطعام فلو آثر الجاهل أن یتعلم شیئا من الأدب لتحول ذلک الأدب جهلا کما یتحول ما خالط جوف المریض من طیب الطعام داء
(و قال علیهالسلام: لا تری الجاهل) نمیبینی نادان را (الا مفرطا) مگر آنکه به سبب جهالت از حد درگذرنده است (او مفرطا) یا تقصیر کننده و این هر دو طرف عدولند از عدالت به خلاف دانا که اختیار میکند وسط آن را که حد اعتدال است
نمیبینی تو جاهل را مگر در حد افراط از وسط یا تفریط (قالوا فی قوله تعالی اذ یقول امثلهم طریقه..) یعنی (اوسطهم) پس عاقل در همه امور میانه رود و جاهل یا در گذراند تیر از نشانه، یا نرساند و در همه امور حق در وسط است از این روی (سواء الطریق حق) گویند (الا ماشذ) مثلا ایمان و ایقان میانه صورت ندارد که باید در کمال باشد.
و قال علیهالسلام: «لا یری الجاهل الا مفرطا او مفرطا.» یعنی و گفت علیهالسلام که دیده نمیشود نادان را در کارها مگر اینکه یا از حد در گذراند و یا اینکه تقصیر و کوتاهی در آن کند، یعنی کاری را بر وفق عدل نکند.
اللغه: (افرط) اعجل بالامر، جاوز الحد من جانب الزیاده و الکمال (فرط) ترکه- المنجد. الاعراب: لا تری، من باب علم، الجاهل، مفعوله الاول، و الاستثناء مفرغ، و مفرطا مفعول ثان. المعنی: اقامه کل امر فی محله اللائق به من دون زیاده و نقصان هو الصراط المستقیم و العدل المامور به، و هذه القاعده عامه لکل شئون الانسان مما هو فی داخل نفسه او فی اعضائه، و مما هو خارج عنه یرتبط به من تدبیر منزله و المعاشره مع اهله و جیرانه و المعامله مع الناس کافه، و رعایه العداله فی الامور یحتاج ای علم واسع و دقه نظر عمیق، فاذا کان الانسان جاهلا لا یقدر علی رعایه العداله و الاستقامه فی الامور، فیتجاوز الحد فیکون مفرطا او یقف دونه فیکون مفرطا و مقصرا. الترجمه: نبینی نادان را جز اینکه از حد گزرانیده، یا به سرحد نرسیده.
نادان نتواند به سرحد باشد ***یا کمتر از آنست و یا رد باشد
الافراط، تجاوز الحد، و التفریط، التقصیر و التضییع له حتی یفوت، و کلاهما مذمومان، و انما الممدوح الحد الوسط. و من کلمات النبی (صلی الله علیه و آله) الجامعه: خیر الامور اوساطها، و قال الشاعر: و ان بین التفریط و الافراط مسلکا منجیا من الایراط الایراط مصدر اورطه، ای: اوقعه فیما لا خلاص له منه. و صدق (علیه السلام): فالجاهل اما ان یبخل و لا ینفق اصلا. او ینفق و یسرف مع ان الله تعالی قال: (و الذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) بین ذلک قواما). و کذلک الجاهل اما ان یترک آخرته لدنیاه، و اما دنیاه لاخرته، و قالوا (علیه السلام): لیس منا من ترک آخرته لدنیاه و من ترک دنیاه لاخرته، و الجاهل اما لا یکسب و یکون کلا علی الناس و اما یحرص و لا یجمل فی کسبه، و کلاهما ضلال. و فی (بیان الجاحظ): قال النبی (صلی الله علیه و آله): یوتی یوم القیامه بالوالی جلد فوق ما امر الله به، فیقول له الرب: عبدی! لم جلدت فوق ما امرتک به؟ فیقول: رب غضبت لغضبک. فیقول: اکان ینبغی لغضبک ان یکون اشد من غضبی!؟ ثم یوتی بالمقصر فیقول له: عبدی لم قصرت عما امرتک به؟ فیقول: رب رحمته. فیقول: اکان ینبغی لرحمتک ان تکون اوسع من رحمتی؟! فیصیرهما الی النار. و فی (تاریخ بغداد): ذکر عند ابیحنیفه جهم و مقاتل فقال: کلاهما مفرط، افرط جهم حتی قال انه تعالی لیس بشیء، و افرط مقاتل حتی جعله مثل خلقه. هذا، و انشد شاعر نصر بن سیار بخراسان ارجوزه تشبیبها مئه و مدیحها فی نصر عشره، فقال له نصر: و الله ما ترکت کلمه عذبه و لا معنی لطیفا الا و قد شغلته عن مدیحی بتشبیبک، فان اردت مدیحی فاقتصد، فاتاه فانشده: هل تعرف الدار لام عمرو دع ذا و حبر مدحه فی نصر (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) فقال له نصر: لا هذا و لا ذاک، و لکن امر بین الامرین. و فی (المعجم): قال الجاحظ: یجب للرجل ان یکون سخیا لا یبلغ التبذیر، شجاعا لا یبلغ الهوج، محترسا لا یبلغ الجبن، ماضیا لا یبلغ القحه، قوالا لا یبلغ الهذر، صموتا لا یبلغ العی، حلیما لا یبلغ الذل، منتصرا لا یبلغ الظلم و قورا لا یبلغ البلاده، ناقدا لا یبلغ الطیش، ثم وجدنا النبی (صلی الله علیه و آله) قد جمع ذلک کله فی کلمه واحده، و هو قوله (خیر الامور اوساطها)، فعلم انه (صلی الله علیه و آله) قد اوتی جوامع الکلم و علم فصل الخطاب.
مفرط: مقصر مهمل، و مفرط، مسرف متجاوز للحدود فی جمیع اموره لا یعرف معنی القصد، و لا یهتدی الی رشد، و مثل الجهل او اسوا علم بلا دین و عمل. و تقدم الکلام عن ذلک مرات، آخرها فی الحکمه 53.
امام علیهالسلام (در نکوهش نادان) فرموده است: دیده نمیشود نادان مگر آنکه تندرو است (از حد و اندازه خود میگذرد) یا کندرو (به حد و اندزه خود نمیرسد).
اخلاق در دو قطب مخالف است شخصی خسیس است و دیگری اسرافکار. یکی هوشیار است و دیگری نافهم. یکی متهور و دیگری ترسو. این گونه خصلتها در هر طرف، علامت جهل و نادانی است، بلکه آنکه روی حد متوسط و اعتدال باشد قابل توجه است. مثلا غیر تمندی که به وسواس و سوء ظن نسبت به خانوادهاش بیفتد نادان است و آن کس هم که اعتنائی به سرنوشت ناموس خود نکند نادان است، بلکه حد معتدل، علامت دانایان و عاقلان است به همین جهت برای ریشه کن کردن مفاسد اخلاقی باید رشد فکری به وجود آورد.
و قال علیهالسلام: (لا تری الجاهل الا مفرطا) الافراط الزیاده عن الوسط (او مفرطا) التفریط التقصیر عن القصد فلو سقیت الدابه عشره ارطل کان افراطا، و لو سقیتها خمسه کان تفریطا- مثلا- و انما القصد السبعه، و الجاهل حیث لا یعلم مقدار کل شیء، و ما ینبغی لکل امر، اما یذهب بعیدا اکثر من القصد، او یبطیء فی العمل اقل من القاعده.
اللغه: افرط: جاوز الحد. فرط: قصر. الشرح: الجاهل خلاف العالم ففی حین یضع العالم الامور مواضعها یقف الجاهل لیضع الامور فی غیر محلها فهو اما ان یکون مسرفا او بخیلا … متهورا او جبانا … غیورا دون مبرر او لا مبالی … و هکذا الجاهل لا یعرف این یضع قدمه فهی دائما اما متقدمه عن المطلوب او متاخره عنه …
«نادان دیده نمی شود مگر آنکه در کارها افراط -زیاده روی- می کند یا تفریط - کوتاهی- می کند.»
دادگری و عدالت عبارت از اخلاق متعادل و پسندیده ای است که حد میان دو چیز نکوهیده است. چنان که شجاعت محصور میان بی باکی و ترس است و زیرکی حد فاصل میان کودنی و گربزی است و بخشش حد فاصل بخل و تبذیر است و بردباری حد فاصل بی تفاوتی و خشم است و به همین گونه میان هر دو چیزی از اخلاق که ضد یکدیگرند حد متوسط و اخلاق میانه ای است که موسوم به اعتدال است و به همین سبب است که جاهل دیده نمی شود مگر آنکه یا مرتکب افراط می شود یا تفریط، مثلا غیرتمند اگر در غیرت افراط و زیاده روی کند، از قانون صحیح پای بیرون می نهد و بدون هیچ موجبی فقط با پندار و گمان و وسواس غیرت نشان می دهد یا چنان کاستی می کند که از احوال زنان خود نمی پرسد و اعتنا نمی کند که چه می کنند که این هر دو حال ناستوده است و آنچه ستوده خواهد بود اعتدال است.
از سخنان یکی از حکیمان است که گفته است: هر گاه عقل صحیح باشد با ادب چنان التیام می پذیرد که التیام خوراک با بدن سالم، و چون عقل بیمار باشد هر ادبی از آن گریزان است و از هر ادبی رویگردان، همچنان که شخص با معده بیمار، هر خوراکی را بخورد بر می گرداند، و بر فرض که نادان بخواهد چیزی از ادب بیاموزد، آن ادب در او به جهل تبدیل می شود، همان گونه که هر خوراک پسندیده که درون معده شخص بیمار می شود به بیماری مبدل می گردد.
و قال علیهالسلام
لَا تَرَی الْجَاهِلَ إِلَّا مُفْرِطاً أَوْ مُفَرِّطاً .
امام علیه السلام فرمود:
همیشه جاهل را یا افراطگر میبینی و یا تفریط کار! ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب غرر الحکم این جمله حکمتآمیز با کمی تفاوت ذکر شده است:«الْجاهِلُ لَنْ یُلقی إلاّ مُفْرِطاً اوْ مُفَرِّطاً»و ابن اثیر نیز آن را در کتاب نهایه از علی علیه السلام نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 56).)
افراط و تفریط نشانه جهل است
امام در این کلام حکمتآمیز به مسئله مهمی اشاره کرده که سراسر زندگی انسانها را در بر میگیرد،میفرماید:«همیشه جاهل را یا افراطگر میبینی و یا تفریط کار»؛ (لَا تَرَی الْجَاهِلَ إِلَّا مُفْرِطاً أَوْ مُفَرِّطاً) .
راه صحیح به سوی مقصد راه مستقیم است که ما پیوسته در نمازها هر روز خدا را میخوانیم تا ما را بر آن راه ثابت بدارد.در اطراف راه مستقیم خطوط انحرافی فراوانی هست که پیدا کردن راه مستقیم از میان آن خطوط نیاز به دقت و علم و دانش دارد.به همین دلیل،جاهل غالبا گرفتار خطوط انحرافی یا در جانب زیاده روی میگردد و یا در سوی کوتاهی و کندروی.این مسئله در تمام شئون زندگی اعم از فردی و اجتماعی و سیاسی و غیر آن دیده میشود؛مثلاً حفظ ناموس و پاسداری آن از هرگونه انحراف یک فضیلت است ولی افراد جاهل گاهی به طرف افراط کشیده میشوند و با وسواس هر حرکتی از همسر خود را زیر نظر میگیرند و با نگاه اتهام و گمان سوء به او نگاه میکنند به طوری که زندگی برای آنها تبدیل به دوزخی میشود و گاه هیچگونه نظارتی بر وضع خانه و همسر خود ندارند که کجا رفت و آمد و با چه کسی صحبت میکند و امثال آن.
در مسائل بهداشتی فرد جاهل گاه چنان گرفتار افراط میشود که دست به سوی هیچ آب و غذایی نمیبرد به گمان اینکه همه آنها آلوده است،در هیچ مهمانی شرکت نمیکند،هیچ هدیهای را نمیپذیرد و باید تنها خودش غذای خویش را تهیه کند و گاه در جهت مخالف قرار میگیرد و فرقی میان آلوده و غیر آلوده،بیمار مسری و غیر بیمار نمیگذارد.
بعضی از شارحان،این مطلب را با موضوع عدالت در مسائل اخلاقی پیوند زده و گفتهاند:همیشه فضایل اخلاقی حد وسط در میان دو دسته از رذایل است:
شجاعت حد اعتدالی است که در میان صفت تهور (بیباکی) و جبن (ترس و بزدلی) قرار گرفته است.عالم به سراغ حد وسط و جاهل یا در طرف افراط قرار میگیرد و یا در جانب تفریط و همچنین سخاوت حد اعتدال میان بخل و اسراف است همانگونه که قرآن مجید خطاب به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
««وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلی عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً»؛ هرگز دستت را بر گردنت زنجیر مکن (و ترک انفاق و بخشش منما) و بیش از حد آن را مگشا تا مورد سرزنش قرار گیری و از کار فرو مانی». ( .اسراء،آیه 29.)
در مسائل مربوط به اعتقادات،گروهی از جاهلان درباره عظمت علی علیه السلام چنان افراط کردند که قائل به الوهیت و خدایی او شده و گروه دیگر چنان کوتاه آمدند که در صف ناصبان قرار گرفتند و به یقین هر دو گروه گمراهند.خط صحیح همان پذیرش ولایت به معنای امام مفترض الطاعه بودن است.
در خطبه 127 نیز این مطلب به صورت شفاف و روشن آمده است:
«وَ سَیَهْلِکُ فِیَّ صِنْفَانِ مُحِبٌّ مُفْرِطٌ یَذْهَبُ بِهِ الْحُبُّ إِلَی غَیْرِ الْحَقِّ وَ مُبْغِضٌ مُفْرِطٌ یَذْهَبُ بِهِ الْبُغْضُ إِلَی غَیْرِ الْحَقِّ؛ به زودی دو گروه در مورد من هلاک و گمراه میشوند:
دوست افراطی که محبتش او را به غیر حق (غلو) میکشاند و دشمن افراطی که به سبب دشمنی قدم در غیر حق مینهد (و مرا کافر خطاب میکند).
سپس افزود:
«وَ خَیْرُ النَّاسِ فِیَّ حَالاً النَّمَطُ الْأَوْسَطُ فَالْزَمُوهُ؛ بهترین مردم درباره من گروه میانهرو هستند از آنان جدا نشوید».
در بحار الانوار نیز آمده است که امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود:
«أَلَا إِنَّ خَیْرَ شِیعَتِی النَّمَطُ الْأَوْسَطُ إِلَیْهِمْ یَرْجِعُ الْغَالِی وَ بِهِمْ یَلْحَقُ التَّالِی؛ بهترین شیعیان من گروه میانهرو هستند،غلو کننده باید به سوی آنان باز گردد و کوتاهی کننده عقب افتاده باید (شتاب کند و) به آنها ملحق شود». ( .بحارالانوار،ج 6،ص 178،ح 7.)
با دقت به جوامع بشری میبینیم که غالب نابسامانیها بر سر افراط و تفریطهاست که زاییده جهل و نادانی است؛گاه آنچنان در مسائل اقتصادی قائل به آزادی میشوند که فرآیند آن نظام سرمایهداری ظالم است و گاه چنان سلب آزادی میکنند که نتیجه آن نظام کمونیسم و گرفتاریهای آن است،مهم یافتن خط اعتدال و ثابت ماندن بر آن است.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که در روز قیامت حاکمی (از حاکمان مسلمین) را میآورند که بیش از آنچه خداوند دستور داده عمل کرده،خداوند به او میگوید:بنده من چرا بیش از آنچه باید تازیانه بزنی زدی؟ عرض میکند:من برای غضب تو غضبناک شدم.به او گفته میشود:آیا سزاوار است غضب تو شدیدتر از غضب من باشد؟ سپس حاکم دیگری را میآورند که کوتاهی کرده خداوند به او میفرماید:چرا در برابر آنچه به تو امر کرده بودم کوتاهی کردی؟ عرض میکند:پروردگارا من به او رحم کردم؟ به او گفته میشود:آیا رحمت تو از رحمت من وسیعتر است؟ سپس هر دو را به سوی دوزخ میبرند. ( .شرح نهجالبلاغه علامه شوشتری،ج 8،ص 247. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ You will not find an ignorant person but at one extreme: exaggerating or neglecting.”
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا تَمّ العَقلُ نَقَصَ الکَلَامُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: چون عقل کامل گردد، سخن اندک شود .
چون خرد کمال گیرد، گفتار نقصان پذیرد.
و فرمود هنگامی که تمام شد خرد مرد نقصان پذیرفت سخن او
و فرمود (علیه السلام): چون عقل به کمال باشد، سخن اندک گردد.
و آن حضرت فرمود:چون عقل کامل شود سخن کم گردد .
شروح:
یعنی العاقل لا یتکلم بما لا یعنیه فیقل کلامه.
(هرگاه عقل کامل باشد، سخن کم گفته شود). کامل بودن عقل باعث کنترل قوای جسمانی و به کار بردن آنها به مقتضای نظرات پسندیده و شایسته، و نیز سنجش بیشتر آنچه که از آن قوا به صورت گفتار و رفتار بروز میکند، میگردد، و این زحمت و شرایطی دارد که باعث کاستی سخن میشود، برخلاف آن که سخنان نسنجیده و بیتوجه بر زبان آید.
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْکَلاَمُ .
قد سبق القول فی هذا المعنی.
و کان یقال إذا رأیتم الرجل ( ا:«رجلا». ) یطیل الصمت و یهرب من الناس فاقربوا منه فإنه یلقی الحکمة
(و قال علیهالسلام: اذا تم العقل نقص الکلام) چون تمام شد خرد مرد، نقصان یافت کلام او زیرا که عاقل، به کلام بیهوده نمیشود قایل بلکه میگوید سخن پسندیده و گفتار سنجیده و آن موجب نقص کلام است. شعر: مرد چون عقلش بیفزاید بکاهد در سخن تا نیاید فرصت گفتار نگشاید دهن
چون عقل تمام گردد سخن کم گردد. اشارت است به فضیلت خاموشی که دال است بر تمام عقل شخص چندانکه کممایه و تنگ حوصله باشد گفتار او بسیار بود همچو دریای تنگ آب جنبنده و با اضطراب باشد، و چون پرمایه و سنجیده و مملو گردد همچو میان دریای زخار خاموش و آسوده و بیخطر گردد.
و قال علیهالسلام: «اذا تم العقل نقص الکلام.» یعنی و گفت علیهالسلام که هرگاه تمام باشد دانائی این کس اندک باشد گفتارش.
الاعراب: اذا، ظرف زمان یجب اضافته الی جمله فعلیه فهو معنا مفعول فیه یقید الفعل الواقع بعده بمنزله الجزاء. المعنی: العقل قیم علی الاعضاء، و هی مندفعه بالاحساسات الشهویه و الغضبیه و اللسان خطیب الحواس ینطلق بما لها من التاثر الناشی عن الشهوه او الغضب و قلما یخلو الانسان منه فیرید ان یتکلم دائما بما یبین احساسه، مضافا الی ان شهوه الکلام غریزه مستقله فی الانسان، فاذا تم العقل، و تسلط علی الحواس یمنع مما لا یفید من الکلام فینقص الکلام. الترجمه: چون خرد کامل شود، سخن کم گردد.
مرد خردمند، سخن کم کند ***تا که گهی خویش چه ابکم کند.
و وجه الملازمه بین تمام العقل و قله الکلام- ان العقل من العقال، فاذا قوی و تم تغلب علی اللسان و امسکه عن اللغو و العبث، و لا یطلقه الا فیها ینتفع، فاذا نقص العقل و ضعف انطلق اللسان من عقاله، و جری علی غیر هدی هابطا و صاعدا.. و قد راینا الجاهل یثرثر بغیر حساب، و یخبر بما لا یسال عنه، و یحدث من لا یصدقه و یضیق به و بحدیثه. و تکلم رجل امام الاحنف فاکثر، و لما سکت قال له: یا هذا ما ستر الله منک اعظم. و تقدم مثله و یاتی ایضا.
امام علیهالسلام (در نشانه عقل) فرموده است: چون عقل و خرد به مرتبه کمال رسد گفتار کم گردد (زیرا کمال مستلزم تسلط بر ضبط و نگاهداری قوای بدنیه است، پس در هر چه و هر کجا بیجا سخن نمیگوید).
کسی که عاقل شد بر نیروهای خود تسلط پیدا میکند و نیروهای خود از جمله نیروی بیان را بیمورد مصرف نمیکند، بلکه سعی میکند بجای خود مصرف نماید تا هنگامی که نامه اعمالش باز میشود شرمنده نگردد.
و قال علیهالسلام: (اذا تم العقل نقص الکلام) فان غالب کلام الانسان هذر لا فائده فیه، فاذا تم العقل و کمل ادراک الانسان الکلام النافع من غیره فیقتصر علی النافع من الکلام فقط، و یقل کلامه.
اللغه: تم: کمل. الشرح: العقل هو الحاکم- اذا تم- و اللسان هو الناطق فمتی تم العقل و اکتمل لم یسمح للسان ان یثرثر او یکثر الکلام بل یلجمه و یحدد له مواقع الکلام و ازمنته و امکنته فلا یتکلم الا اذا کان فی الکلام فائده و بذلک ینقص الکلام و یقل …
و قال علیهالسلام
إِذَا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْکَلَامُ .
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که عقل کامل گردد سخن کم میشود. ( . سند گفتار حکیمانه: این سخن حکمت آمیز را جاحظ در کتاب خود المائة المختاره پیش از سیّد رضی ذکر کرده است و در میان کسانی که بعد از سیّد رضی بودهاند ابن طلحه شافعی در مطالب السؤول و زمخشری در ربیع الابرار و میدانی در مجمع الامثال آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 56). در کتاب تمام نهجالبلاغه این کلام حکمتآمیز به ضمیمه کلمات متعدد مشابه دیگری در ضمن وصیت امام برای فرزندش امام مجتبی ذکر شده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 957) ولی ما آن را در وصیت مزبور نیافتیم. )
نشانه کمال عقل
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیز به اهمیت سکوت و کمگویی اشاره کرده میفرماید:«هنگامی که عقل کامل گردد سخن کم میشود»؛ (إِذَا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْکَلَامُ) .
رابطه کمال و تمام عقل با کم سخن گفتن از اینجا روشن میشود که اولاً ریشه مفهوم عقل،منع و جلوگیری است و زانوبند شتر را از این جهت«عقال» میگویند که او را از حرکت باز میدارد و از آنجا که سخنان سنجیده،کم است و سخنان نسنجیده،بسیار،عقل به انسان میگوید:بیشتر بیندیش و کمتر بگو.
ثانیاً مطالبی که گفتن آن ضرورت دارد نسبت به فضول کلام و سخنان زیادی بسیار کمتر است،از این رو افراد عاقل غالباً خاموشاند و به موقع سخن میگویند.
ثالثاً انسان عاقل میداند که بیشترین و مهمترین گناهان با زبان انجام میشود بدین سبب برای محفوظ ماندن از عواقب زیانبار گناه سعی میکند کمتر سخن بگوید؛ولی متاسفانه افرادی را میبینیم که دم از ایمان میزنند و گویی سخنان خود را جزء اعمال خود به حساب نمیآورند؛در مجالس از آغاز تا پایان از سخنان لغو و بیهوده یا سخنانی که آمیخته با غیبت،اهانت و تهمت باشد ابا ندارند.انسان عاقل هرگز خود را گرفتار عواقب سوء پرگویی نمیکند.
رابعاً گفتار زیاد،نیروها و انرژیهای ذخیره انسان را بر باد میدهد و وقت عزیز او را تلف میکند و موجب دشمنیها و عداوتها میشود،بنابراین عقل و شرع به ما فرمان میدهد که کمبگوئید و گزیده بگوئید.
در حدیثی از همان حضرت در غرر الحکم میخوانیم:
«إیّاکَ وَ فُضُولَ الْکَلامِ فَإنَّهُ یُظْهِرُ مِنْ عُیُوبِکَ ما بَطَنَ وَ یُحَرِّکُ عَلَیْکَ مِنْ أعْدائِکَ ما سَکَنَ؛ از زیادهگویی بپرهیز که عیبهای نهانی تو را ظاهر میسازد و کینههای آرامگرفته دشمنانت را بر ضد تو تحریک میکند». ( .غررالحکم،طبق نقل میزان الحکمه،ح 11849«باب النهی عن کثرة الکلام».)
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إنَّ الرَّجُلَ لَیَتَحَدَّثُ بِالْحَدیثِ ما یُریدُ بِهِ سُوءًا إلاّ لِیُضْحِکَ بِهِ الْقَوْمُ یَهْوی بِهِ أبْعَدَ مِنَ السَّماءِ؛ انسان گاهی سخنی میگوید که قصد بدی ندارد جز اینکه میخواهد مردم را بخنداند و به سبب آن (از مقام خود) سقوط میکند بیش از فاصله زمین و آسمان». ( .میزان الحکمه،همان باب. )
احادیث اسلامی درباره سکوت و کم سخن گفتن و پرهیز از خطرات زبان بسیار زیاد است که در این مختصر نمیگنجد.این سخن را با حدیث دیگری از پیغمبر اکرم پایان میدهیم که فرمود:
«مِنْ حُسْنِ إِسْلَامِ الْمَرْءِ تَرْکُهُ مَا لَا یَعْنِیهِ؛ از نشانههای خوبی اسلام انسان سخن نگفتن درباره اموری است که به او ارتباطی ندارد. ( .بحارالانوار،ج 1،ص 216،ح 28.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “As intelligence increases, speech decreases. “{Being talkative is an indication of a diffused thinking, while diffusion of thought is the result of immaturity. When wisdom attains perfection and understanding ripens, one's mind and thoughts are balanced. Wisdom acquires power and control over the tongue. As over other parts of the body, the tongue does not need any thinking or anything outside the dictates of wisdom. Obviously, uttering after thinking is short and free from extras. As a man's intelligence increases, his speech decreases and he does not speak save at the opportune moment.}
وَ قَالَ علیه السلام الدّهرُ یُخلِقُ الأَبدَانَ وَ یُجَدّدُ الآمَالَ وَ یُقَرّبُ المَنِیّةَ وَ یُبَاعِدُ الأُمنِیّةَ مَن ظَفِرَ بِهِ نَصِبَ وَ مَن فَاتَهُ تَعِبَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: دنیا بدنها را فرسوده، و آرزوها را تازه میکند، مرگ را نزدیک و خواستهها را دور و دراز میسازد، کسی که به آن دست یافت خسته میشود، و آن که به دنیا نرسید رنج میبرد .
روزگار تنها را بفرساید، و آرزوها را تازه نماید، و مرگ را نزدیک آرد ، و امیدها را دور و دراز دارد. کسی که بدان دست یافت رنج دید، و آن که از دستش داد سختی کشید.
روزگار کهنه میسازد بدنها را و تازه میسازد آرزوها را و نزدیک میگرداند مرگ را و دور میگرداند آرزو را هر که فیروزی یافت به آن چه مراد او بود در دنیا رنجور نشد بجهة؟؟؟ هر که فوت کرد دنیا را رنج و زحمت کشید بر نیافتن ما یحتاج و کسی که زحمت کشید و نصب نمود نفس خود را برای مردمان امام و پیشوا پس واجبست بر او که ابتدا کند بتعلیم دادن خود پیش از تعلیم کردن غیر خود را و باید که باشد که ادب ساختن او غیر خود را بسیرت جمیل خود پس از ادب کردن او بزبان خود و آموزنده نفس خود و ادب کننده آن سزاوارتر است بتعظیم و تکریم از آموزاننده مردمان و ادب کننده ایشان
و فرمود (علیه السلام): روزگار بدنها را فرسوده سازد و آرزوها را تازه گرداند و مرگ را نزدیک و امیدها را دور کند. هر که بر آن ظفر یابد به رنج افتد و هر که از دستش بدهد، سختی کشد.
و آن حضرت فرمود:روزگار بدنها را کهنه،و امیدها را نو و مرگ را نزدیک،و آرزو را دور میکند.آن که به روزگار دست یافت ناراحتی دید، و هر که آن را از دست داد در سختی افتاد .
شروح:
و المنیه: الموت لانه مقدر. و الامنیه: الرجاء. و نصب فی حفظ المال و تعب فی جمعه، و التعب و النصب بمعنی، و التعب اعم.
من ظفر به: ای بالدهر، یعنی حصل منه مراده، و نال المال و الجاه، صار فی کد و عناء من حراسه ذلک، و طلب الزیاده علیه، و الاشتغال به و من حرم ذلک و استولت علیه الحاجه و الفاقه فتعبه و عناه اعظم.
(روزگار بدنها را فرسوده و آرزوها را تازه میگرداند و مرگ را نزدیک و خواهشهای دل را دور میسازد هر که بر زمانه چیره گشت، به رنج افتاد، و هر که بر روزگار دست نیافت، گرفتار سخنی شد). فرسوده کردن بدنها، همان آماده ساختن آنست برای فتور و تباهی، با گذشت زمان، و در اثر آنچه از گرما و سرما و دشواریهای مربوط ب زمان که توسط ایام و فصول بر تن آدمی وارد میشود. و این که روزگار آرزوها را تازه میگرداند در اثر فریبی است که از زنده بودن و تندرستی، انسان حاصل میشود، و بیشتر اشخاص سالخورده در معرض آنند چرا که طول عمر و تجربههایی که از نیازمندی و بیچیزی دارند آنان را میفریبد و بر جمع مال حریصشان میکند و سبب آرزوهای دراز آنها برای تحصیل دنیا میگردد. و نزدیک ساختن مرگ نظر به فرسودن بدنها و دور و دراز کردن آرزوها با توجه به نزدیک ساختن مرگ است. و هر که بر زمانه چیره گشت، یعنی با تباه کردن عمر و به کار بردن آن در راه متاع دنیا، به رنج میافتد و با جمعآوری و اندوختن مال دنیا دچار بدبختی میگردد، و هر کس روزگار را از دست داد، در راه به دست آوردن دنیا رنج برد ولی با از بین رفتن آن گرفتار بدبختی شد. امام (علیه السلام) در دو جملهی اول سجع متوازن، و در دو جمله وسط سجع مطرف، و در دو جملهی آخر سجع متوازی، را رعایت کرده است.
وَ قَالَ علیه السلام الدَّهْرُ یُخْلِقُ الْأَبْدَانَ وَ یُجَدِّدُ الآْمَالَ وَ یُقَرِّبُ الْمَنِیَّةَ وَ یُبَاعِدُ الْأُمْنِیَّةَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ نَصِبَ وَ مَنْ فَاتَهُ تَعِبَ .
قد سبق لنا قول طویل عریض فی ذکر الدهر و الدنیا و نذکر الآن شیئا آخر قال بعض الحکماء الدنیا تسر لتغر و تفید لتکید کم راقد فی ظلها قد أیقظته و واثق بها قد خذلته بهذا الخلق عرفت و علی هذا الشرط صوحبت.
و کتب الإسکندر إلی أرسطوطالیس عظنی فکتب إلیه إذا صفت لک السلامة فجدد ذکر العطب و إذا اطمأن بک الأمن فاستشعر الخوف و إذا بلغت نهایة الأمل فاذکر الموت و إذا أحببت نفسک فلا تجعل لها نصیبا فی الإساءة و قال شاعر فأحسن کأنک لم تسمع بأخبار من مضی جامعوا الأموال لم یتزودوا
(و قال علیهالسلام: الدهر یخلق الابدان) روزگار کهنه گرداند بدنها را به مهیاساختن اسباب فنا (و یجدد الامال) و تازه و نو میسازد آرزوها را به امید طول صحت و بقا (و یقرب المنیه) و نزدیک میگرداند مرگ را (و یباعد الامنیه) و دور میگرداند آرزوها را (من ظفر به) کسی که فیروزی یافت به آنچه مراد او بود از متاع دنیا (نصب) رنجور شد به جهت کد و عنا و حراست و طلب زیادتی آن (و من فاته) و کسی که فوت کرد متاع دنیا را (تعب) رنج و زحمت کشید بر نیافتن آنچه به آن محتاج است و به واسطه عدم مراد، به فقر و فاقه مبتلا شد.
زمانه تنها را کهنه میکند، و امیدها را نو میگرداند (کما روی: یشیب ابن آدم و یشیب فیه الخصلتان الحرص و طول الامل) و نزدیک میگرداند مرگ را، و دور میگرداند آرزو و امید را، هر که ظفر یابد به زمانه. یعنی به مال دنیا در رنج و زحمت افتد در حراست مال و طلب زیادتی و معارضت مکافحت باخصماء، و هر که فوت شود زمانه از او در تعب و سختی افتد از پریشانی تنگدستی، پس هیچ خوشی از زمانه متوقع نباشد، و از شر او حذر اولی بود.
و قال علیهالسلام: «الدهر یخلق الابدان و یجدد الامال و یقرب المنیه و یباعد الامنیه، من ظفر به نصب و من فاقه تعب.» یعنی روزگار کهنه میگرداند بدنها را و نو میگرداند آرزوها را و نزدیک میگرداند مرگ را و دور میگرداند امیدها را به سبب نزدیک شدن مرگ و کسی که فیروزی یافت بر دولت روزگار رنج برده است و کسی که فوت کرد و نیافت آن را رنج برده است، یعنی روزگار سرای رنج و آزار است، ناکام باشد و یا کامکار.
اللغه: (اخلق) الثوب: جعله بالیا (المنیه) ج منایا: الموت (الامنیه): البغیه ما یتمنی (نصب) تعب و اعیا- المنجد. الاعراب: یخلق الابدان، جمله مبدوه بالمضارع خبر المبتداء و یدل علی الاستمرار و هکذا الجمل التالیه المعطوفه علیها. المعنی: فسر الدهر بالنازله و الامد المحدود و الزمان الطویل، و الظاهر ان المقصود العرفی منه الزمان بما یحواه من الحوادث و یعبر عنه بالفارسیه (روزگار) فالاسناد فی قوله (یخلق الابدان) و توالیها اسناد حقیقی، لان انکسار الابدان و بلیها معلول لهذه العوامل الزمینه من االمرض و العمل و الحوادث، و تاثر المشاعر و الاحساسات، و کذلک تجدید الامال و اقراب المنیه و بعد الامانی، و کلما دخل الانسان فی ما یقرب من الشیخوخه و الهرم یکثر امانیه علی رغم بعدها، لانه یمنع منها رویدا رویدا، و الانسان حریص علی ما منع، و لو کان المقصود من الدهر نفس الزمان المنصرم لابد و ان یکون الاسناد فی الجمل مجازیا علی حد قوله (اشاب الصغیر و افنی الکبیر مر الغداه و کر العشی) و هو خلاف الظاهر مضافا الی انه لا یوافق قوله (علیه السلام): (من ظفر به نصب، و من فاته تعب) لان نفس الزمان لیس شیئا یظفر به احد و یفوت عن غیره، او کان الظفر به موجبا للنصب فالمقصود من الدهر ما یحویه من النعم و الاموال، و المواهب و الامال، فمن حصلها نصب و اعیا من حفظها و صرفها فی مصارفها، و من فاته تعب من فقدها و الم الحاجه الیها. الترجمه: روزگار تنها را فرسوده کند، و آرزوها را تازه سازد، و مرگ را نزدیک آرد، و هوسها را دور نماید، هر که بدان دست یابد خسته شود، و هر که بدست نیاورد به رنج افتد.
روزگار است که فرسوده نماید تنها ***آرزوهای جدید آرد و مرگش ز قفا
دور سازد هوس و هر که بدستش آرد*** خسته و هر که نیارد رسدش رنج و عنا
الدهر یخلق الابدان فی (الاغانی): قال محمد بن الحجاج الاسدی مرت علی (میه) -و هی ابنه ابن قیس بن عاصم المنقری - و قد اسنت فوقفت علیها و انا یومئذ شاب فقلت: یا میه ما اری ذا الرمه الا ضیع فیک قوله: اما انت عن ذکراک میه مقصر و لا انت ناسی العهد منها فتذکر تهیم بها ما تستفیق و دونها حجاب و ابواب و ستر مستر فضحکت و قالت: رایتنی یا ابن اخی و قد و لیت و ذهبت محاسنی و یرحم الله غیلان فلقد قال هذا فی و انا احسن من النار الموقده فی اللیله القره فی عین المقرور و لن تبرح حتی اقیم عندک عذره، ثم صاحت: یا اسماء فخرجت جاریه کالمهاه ما رایت مثلها فقالت: اما لمن شبب بهذه و هواها عذر؟ فقلت: بلی، فقالت: و الله لقد کنت زمان کنت مثلها احسن منها و لو رایتنی یومئذ لازدریت هذه ازدرائک الیوم ایای انصرف راشدا. و قال ابوالعتاهیه: (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) المرء فی تاخیر مدته کالثوب یخلق بعد جدته و لبعضهم: الم تر ان الدهر یوم و لیله یکران من سبت علیک الی سبت فقل لجدید الدهر لابد من بلی و قل لاجتماع الشمل لابد من شت و یجدد الامال یشیب ابن آدم و یشب فیه خصلتان: الحرص و طول الامل.
و یقرب المنبه ای: الموت، قال الشاعر: کیف یهوی امرو لذاذه ایام علیه الانفاس فیها تعدم حیاتک انقاس تعد فکلما مضی نفس منها نقصت به جزئا و یباعد الامنیه امل الامال و ما تتمنی (اف للدهر ما اکدر صافیه و اخیب راجیه و اعدی ایامه و لیالیه) (یسار الدهر فی الاخذ اسرع من یمینه فی البذل، لا یعطی بهذه الا ارتجع بتلک). من ظفر به نصب (الصاحب) الزمان حدید الظفر لئیم الطفر و فی (وزراء الجهشیاری): کان عماره بن حمزه یقول یخبز فی داری کل یوم الفا رغیف یوکل منها الف و تسعمائه و تسع و تسعون رغیفا حلالا وآکل رغیفا واحدا حراما و کان یقول ما اعجب قول الناس فلان رب الدار انما هو کلب الدار. و من فاته تعب (الصاحب) اثر الدهر عند المرء کاثر السیف فی (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) الضریبه و اللیث فی الفریسه.
(الدهر یخلق الابدان). کلما تقدمت بنا الحیاه و هن العظم، و اشتعل الراس شیبا (و یجدد الامال). اذا امتدت الحیاه بالانسان فی هذه الدنیا قویت العلاقه و الالفه بینه و بینها، و ازداد بالدنیا املا و تعلقا، و قد شاع و ذاع: (اذا شاب المرء شابت معه خصلتان: الحرص و طول الامل). (و یقرب المنیه) لان العمر فی ادبار، و الموت فی اقبال، کما فی الحکمه 28 (و یباعد الامنیه) لقرب المنیه (من ظفر به نصب، و من فاته تعب). الهاء فی (به وفاته) تعود الی مال الدهر و متاعه، و المعنی من نال شیئا من مال الدهر غرق فی الغرس و التعمیر و التجاره و التثمیر، و ان حرمه الدهر کدح و اجتهد سعیا وراء المال.. و اذن هو فی تعب دائم معدما و مثریا. و الخلاصه ان الامام یقول للشیخ العجوز: بالامس عملت لدنیاک، فتقاعد عنها الان، و اعمل لاخرتک فقد ازف الرحیل.
امام علیهالسلام (درباره روزگار) فرموده است: روزگار بدنها را فرسوده میسازد (پیر مینماید) و (با کمی آسایش) آرزوها را تازه و نو میکند، و (با گردش خود) مرگ را نزدیک میگرداند، و (با نزدیک شدن مرگ) آرزوها را دور میسازد، هر که به روزگار فیروزی یافت (کالای آن را به دست آورد برای نگاهداری وافزونیش) به رنج افتاد، و هر که آن را نیافت (بر اثر نداشتن) به سختی گرفتار شد (خلاصه روزگار برای ناکام یا کامیاب سرای رنج و آزار است، پس خردمند به آن دل نبندد و فریب نخورد).
دنیا عفریتی است رنگارنگ آنکس که مشغول تماشای رنگی از آن شد مبهوت آن میگردد و از تماشای رنگهای دیگر باز میماند و ناگهان عفریت، او را مورد حمله قرار میدهد و مغلوبش میسازد. عاقل کسی است که گول یک رنگ را نخورد و اسیر عفریت رنگارنگ و تماشای آن نشود بلکه هدف خویش را از آمدن به جهان و رفتن از آن درک و به وظیفه خود عمل بداند که آمدن برای رفتن است.
و قال علیهالسلام: (الدهر) ای الزمان (یخلق الابدان) ای ینقصها و یاخذ من قواها، (و یجدد الامال) فان الانسان اذا قدم به العمر یکثر امله، کما قال الرسول (صلی الله علیه و آله) (یشیب ابن آدم، و یشب فیه خصلتان: الحرص و طول الامل) (و یقرب المنیه) ای الموت (و یباعد الامنیه) ای یبعد آمال الانسان، فکلما زاد عمر الانسان، عرف ان آماله ابتعدت، اذ کانت تحتاج الی نشاط و قوه و مده، و کلها فی نقص (من ظفر به) ای بالامل (نصب) ای کل شیء من امور الدنیا یتعب الانسان (و من وفاته) امله (تعب) لادراکه.
اللغه: الدهر: الزمن، الوقت. یخلق: یفنی و یبلی. الابدان: جمع البدن و هو جسم الانسان. جدد الشیء: صیره جدیدا و هو ضد القدیم. المنیه: الموت. الامنیه: ما یتمناه الانسان. النصب: التعب. الشرح: الدهر هو الزمن المکور من اللیل و النهار و کلما مرت لحظه اثرت فی بدن الانسان وقضت علی ملایین الخلایا و تجددت غیرها و هکذا یبقی الدهر یقضی علی الابدان حتی تعجز و لا تبقی قابله للنمو فتموت الخلایا و یتحول الشاب القوی هرما عاجزا لا یقدر علی الحرکه. و من خصائص الدهر انه یجدد الامال فتری الانسان کلما کبر و امتد به العمر ازدادت آماله و توسعت و اضحی اشد حرصا من ایام الشباب و لذا نری الکبار فی السن یاملون باستمرار بقائهم و یتعاملون مع اموالهم بحرص فیحافظون علیها و یبخلون بها حتی علی انفسهم و ان کانوا بحاجه الیها و کلما سقط امل تجددت عندهم آمال … و من خصائص الدهر ایضا انه یقرب المنیه فان الانسان کلما کبر عمره قرب من الموت و دنی الموت منه. و من خصائص الدهر انه یباعد الامنیه لان آمال المرء یقطعها الموت فلا یتحقق کثیر منها کما هو المشاهد عند الکثیرین الذین کانوا یتمنون امورا و یعملون لها و اذا بالموت یقضی علی امانیهم …
ثم ذکر علیهالسلام انه اذا جائت الدنیا للمرء تعب فی حفظها و صیانتها و اداره شوونها و اذا فاتته و لم یظفر بها او یدرکها تراه فی شقاء و تعب لعدم حصوله علیها فالمدرک للدنیا یعیش التعب و کذلک غیر المدرک لها یعیش التعب …
«روزگار تنها را فرسوده می سازد و آرزوها را تازه می کند، مرگ را نزدیک و امید را دور و دراز می کند، هر کس به آن دست یافت، اندوهگین شد و آن کس که آن را از دست داد، به رنج افتاد.»
گفتاری مفصل در باره روزگار و دنیا در مباحث گذشته، گذشت و اینک می گوییم یکی از حکیمان گفته است: دنیا برای آنکه فریب دهد، شادی می آورد و برای مکر و حیله گری بهره ای می رساند، چه بسیار خفته در سایه خود را که از خواب پرانده است و چه بسیار کسان را که به او اعتماد داشته اند، زبون ساخته است. دنیا با این خوی و سرشت شناخته شده و با همین شرط قرین و مصاحب بوده است.
اسکندر به ارسطو نوشت: اندرزم بده. ارسطو برای او نوشت: هر گاه در کمال سلامتی، از رنج و گرفتاری یاد آور، و هر گاه در کمال امانی، احساس بیم و ترس کن، و هر گاه به نهایت آرزوی خود رسیدی، مرگ را به یاد آور و هر گاه می خواهی خواسته دل خود را بر آوری، برای او بهره ای در بدی و بی ادبی قرار مده. شاعری در این باره چنین سروده و چه نیکو گفته است: «گویا تو اخبار گذشتگان را نشنیده ای و ندیده ای که روزگار با بازماندگان چه کرده است...».
و قال علیهالسلام
الدَّهْرُ یُخْلِقُ الْأَبْدَانَ،وَ یُجَدِّدُ الْآمَالَ،وَ یُقَرِّبُ الْمَنِیَّةَ،وَ یُبَاعِدُ الْأُمْنِیَّةَ:
مَنْ ظَفِرَ بِهِ نَصِبَ،وَ مَنْ فَاتَهُ تَعِبَ .
امام علیه السلام فرمود:
روزگار،بدنها را کهنه و آرزوها را نو میسازد،مرگ را نزدیک و خواستهها را دور میکند.کسی که (تلاش کند و) به مواهب دنیا برسد خسته میشود
و کسی که به آن نرسد رنج میبرد.( . سند گفتار حکیمانه: نویسنده کتاب مصادر میگوید:آمدی این کلام حکمت آمیز را در غررالحکم با تفاوتهای متعددی ذکر کرده که نشان میدهد مصدر دیگری در اختیار داشته،ابن جوزی نیز در کتاب تذکره آن را با تفاوت مختصری آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 57). )
بیداد روزگار
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیز و بیدارگر،آثار گذشت روزگار را در وجود انسانها بیان میدارد و میفرماید:«روزگار،بدنها را کهنه و آرزوها را نو میسازد مرگ را نزدیک و خواستهها را دور میکند.کسی که (تلاش کند و) به مواهب آن برسد سخت خسته میشود و کسی که (بعد از تلاش) به آن نرسد رنج میبرد»؛ (الدَّهْرُ یُخْلِقُ الْأَبْدَانَ،وَ یُجَدِّدُ الْآمَالَ،وَ یُقَرِّبُ الْمَنِیَّةَ،وَ یُبَاعِدُ الْأُمْنِیَّةَ: مَنْ ظَفِرَ بِهِ نَصِبَ،وَ مَنْ فَاتَهُ تَعِبَ) .
امام علیه السلام در این چند جمله کوتاه و پر معنا چند نکته مهم را یادآورد میشود:
نخست اینکه گذشت روزگار بدنها را کهنه و فرسوده میکند و این از واضحات است که بسیاری از مردم به آن توجه ندارند؛هر سال و ماه،بلکه هر روز و ساعتی که بر انسان میگذرد،بخشی از قوا و نیروهای خود را از دست میدهد.
درست مانند لباسی که بر اثر مرور زمان کهنه و پوسیده میشود و هیچگونه استثنایی در آن نیست،بنابراین باید کوشید در مقابل آنچه از دست میرود چیزی به دست آورد تا گرفتار خسران نشود.آیات شریفه «وَ الْعَصْرِ* إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ» نیز به همین معنا اشاره دارد.
در دومین نکته میفرماید:«گذشت روزگار آرزوها را نو میکند»این مطلب به تجربه ثابت شده که حرص بزرگسالان بر جمع مال و به دست آوردن مقام از جوانان بیشتر است و شاید دلیل آن این باشد که انسان هر چه خود را به مرگ نزدیکتر میبیند احساس میکند وقت کمتری برای رسیدن به آرزوها در اختیار دارد.به عکس جوانان فکر میکنند وقت طولانی برای رسیدن به آرزوها دارند.
در حدیث معروف نبوی میخوانیم:
«یَشیبُ ابْنُ آدَمَ وَیَشُبُّ فیهِ خِصْلَتانِ؛ انسان پیر میشود ولی دو صفت در او جوان خواهد شد:حرص و آرزوهای دور و دراز». ( .بحار الانوار،ج 70،ص 22. ) آدمی پیر چو شد حرص جوان میگردد خواب در وقت سحرگاه گران میگردد
در سومین و چهارمین نکته به نزدیک شدن انسان به مرگ و فاصله گرفتن از خواستهها اشاره میکند.فاعل این دو فعل همان«دهر»و گذشت روزگار است زیرا عمر انسان به هر حال محدود است و سرمایهای است که با گذشت زمان تدریجاً نقصان میپذیرد و به همان نسبت،انسان از خواستههایش دور میشود چون زمان کوتاهتری برای رسیدن به خواستهها در اختیار دارد.اضافه بر این نیروهای او هم رو به ضعف و کاستی میرود و این عامل دیگری است که او را از خواستههایش دور میسازد.
گرچه«آمال»و«امنیّه»هر دو معنای قریب به یکدیگر دارند و به معنای آرزوها و خواستههاست؛ولی به نظر میرسد«آمال»بیشتر در مورد آرزوهای دست یافتنی و«امنیّه»در مورد آرزوهای دست نیافتنی به کار میرود،هرچند گاه در غیر این مورد نیز استفاده میشود.
بنابراین جمله «یُجَدِّدُ الْآمالَ» اشاره به این است که انسان هر روز آرزوی تازهای برای خود پیدا میکند و برای رسیدن به آن مشغول تلاش میشود و هر روز خواستههای او بر اثر گذشت زمان از دسترس وی دورتر میشود.
سپس امام علیه السلام به پنجمین و ششمین نکته اشاره فرموده و کسانی را که به خواستههای دنیوی خود میرسند گرفتار خستگی و آنان راکه به آن نمیرسند گرفتار درد و رنج معرفی میکند و مفهوم آن این است که نه آنها که بر خواستههای دنیوی خود پیروز میشوند آرامش و راحتی دارند و نه آنان که ناکام میمانند،زیرا همان گونه که به دست آوردن مواهب مادی با مشکلاتی روبروست،نگه داشتن آن مشکلات بیشتری را در پی دارد.
ضمیر در«به»گرچه ظاهراً به«دهر»(روزگار) باز میگردد؛ولی از آنجا که پیروزی به روزگار معنا ندارد،منظور از آن همان مواهب دنیاست و قرینه آن جملههای«ظَفِرَ»و«فاتَ»است.
دقت در نکات حکمتهای بالا کافی است انسان را به موقعیت خود در زندگی دنیا آشنا سازد و از هر گونه زیادی روی و خیالپردازی و غفلت باز دارد و به تلاش درباره فراهم ساختن زاد و توشه آخرت توجه دهد.
این نکته نیز شایان دقت است که«دهر»در اصل و ریشه لغت به معنای غلبه است؛ولی از آنجا که زمان بر هر کس و هر چیز غلبه پیدا میکند،آن را دهر نامیدهاند،بنابراین دهر همان گذشت شب و روز و سال و ماه است و گاه (مانند آنچه در ذیل کلام حکمتآمیز بالا آمد) به معنای مواهب دنیا آمده است.
در حدیثی از امام امیرالمؤمنین علیه السلام میخوانیم که میفرمود:دهر سه روز است و تو در میان این سه روز قرار گرفتهای:روزی که گذشت و آنچه در آن بودی که هرگز باز نمیگردد.اگر در آن روز عمل نیکی انجام دادهای از گذشتن آن غمگین نخواهی شد و از رفتن به استقبال آینده خوشحال خواهی بود و اگر کوتاهی و تقصیر در آن کردهای از رفتنش شدیدا غمگین میشوی و از کوتاهی خود حسرت میخوری.روز دیگر همان است که تو امروز در آن از صبحگاهان آغازکردهای و نمیدانی به آخر میرسانی یا نه و اگر آن را به آخر برسانی نمیدانی آیا بهره تو در آن همان کوتاهی و تقصیر همانند روز گذشته است یا نه.و روز سوم روزی است که در انتظار آن هستی و باز نمیدانی آیا در آن کوتاهی خواهی کرد یا نه (و هرگز نمیدانی آن را درک خواهی نمود یا نه) بنابراین آنچه را که الان در آن هستی غنیمت بشمار و فکر کن که غیر از امروز و امشب را در اختیار نداری. ( .کافی،ج 2،ص 453،ح 1.(با تلخیص))
ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه خود در اینجا اشعاری را آورده و نام شاعرش را ذکر نکرده است؛اشعاری بسیار گویا و بیدار کننده که ذیلاً به چند بیت آن اشاره میشود:
کَأنَّکَ لَمْ تَسْمَعْ بِأخْبارِ مَنْ مَضی وَ لَمْ تَرَ بِالْباقینَ ما صَنَعَ الدَّهْرُ
فَإنْ کُنْتَ لا تَدْری فَتِلْکَ دِیارُهُمْ عَفاها مَحالُ الرّیحِ بَعْدَکَ وَ الْقَطْرُ
وَ هَلْ أبْصَرَتْ عَیْناکَ حَیّاً بِمَنْزِلٍ عَلَی الدَّهِرِ إلاّ بِالْعَراءِ لَهُ قَبْرٌ
فَلا تَحْسَبَنَّ الْوَفْرَ مالاً جَمَعْتَهُ وَ لکِنْ ما قَدَّمْتَ مِنْ صالِحٍ وَفْرٌ
مَضی جامِعُوا الْأمْوالٍ لَمْ یَتَزَوَّدُوا سِوَی الْفَقْرَ یا بُؤسی لِمَنْ زادَهُ الْفَقْرُ
فَحَتّامَ لا تَصْحُو وَ قَدْ قَرُبَ الْمَدی وَ حتّامَ لا یَنْجابُ عَنْ قَلْبِکَ السُّکرُ
گویا اخبار پیشینیان را نشنیدهای و گویا ندیدهای که روزگار با آنان که باقی ماندند،چه میکند.
اگر نمیدانی این خانهها و کاخهای آنهاست که ورزش بادها گرد و غبار کهنگی بر آن پاشیده و بارانها بر آن باریده و فرسوده ساخته است.
آیا هرگز چشم تو انسان زندهای را دیده است که از گردش روزگار کنار برود جز اینکه زمانه قبری برای او در بیابان فراهم خواهد ساخت؟
گمان نکن اموالی را که جمع کردهای چیز پرارزشی است،بلکه اعمال صالحی را که از پیش فرستادهای پر ارزش است.
گردآورندگان اموال رفتند و زاد و توشهای جز فقر با خود نبردند وای به حال کسی که زاد و توشهاش فقر باشد.
تا کی بیدار نمیشوی هنگام رفتن نزدیک شده و تا کی مستی شهوات از قلب تو خارج نمیشود. ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 218. )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Time wears out bodies, renews desires, brings death nearer and takes away aspirations. Whoever is successful with it encounters grief, and whoever misses its favors also undergoes hardships.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن نَصَبَ نَفسَهُ لِلنّاسِ إِمَاماً فَلیَبدَأ بِتَعلِیمِ نَفسِهِ قَبلَ تَعلِیمِ غَیرِهِ وَ لیَکُن تَأدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبلَ تَأدِیبِهِ بِلِسَانِهِ وَ مُعَلّمُ نَفسِهِ وَ مُؤَدّبُهَا أَحَقّ بِالإِجلَالِ مِن مُعَلّمِ النّاسِ وَ مُؤَدّبِهِم
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کسی که خود را رهبر مردم قرار داد، باید پیش از آن که به تعلیم دیگران پردازد، خود را بسازد، و پیش از آن که به گفتار تربیت کند، با کردار تعلیم دهد ، زیرا آن کس که خود را تعلیم دهد و ادب کند سزاوارتر به تعظیم است از آن که دیگری را تعلیم دهد و ادب بیاموزد .
آن که خود را پیشوای مردم سازد پیش از تعلیم دیگری باید به ادب کردن خویش پردازد، و پیش از آنکه به گفتار تعلیم فرماید باید به کردار ادب نماید ، و آن که خود را تعلیم دهد و ادب اندوزد، شایستهتر به تعظیم است از آن که دیگری را تعلیم دهد و ادب آموزد.
و فرمود (علیه السلام): هر که خود را پیشوای مردم خواهد، باید که پیش از ادب کردن دیگران به ادب کردن خود پردازد و باید که ادب کردن دیگران به کردار باشد، نه به گفتار. کسی که آموزگار و ادب کننده خویش است، سزاوارتر به تعظیم است، از آنکه آموزگار و ادب کننده مردم است.
و آن حضرت فرمود:آن که خود را در مرتبه پیشوایی قرار میدهد باید پیش از مؤدب نمودن مردم به مؤدب نمودن خود اقدام کند،و پیش از آنکه دیگران را به گفتار ادب نماید،باید به کردارش مؤدب به آداب کند ،و آن که خود را بیاموزد و ادب نماید به تعظیم سزاوارتر است از کسی که فقط دیگران را بیاموزد و تأدیب کند .
شروح:
و من نصب نفسه اماما: ای من اقامه لذلک. و قوله ولیکن تادیبه بسیرته یعنی یفعل الحسنات و یجتنب السیئات لینظر الیه فیقتدی به.
من نصب نفسه للناس اماما: فلیبدا بتعلیم نفسه ای اقامها و کفی بهذا الکلام و اعظا للائمه و العلماء.
(هر کس خود را به پیشوایی مردم گمارد، باید پیش از تعلیم دیگری نخست به تعلیم خود بپردازد و به جای آن که به گفتار، دیگری را تربیت کند، باید به رفتار ادب کنندهی او باشد. و آن کس که آموزنده و ادب کنندهی خویشتن است سزاوارتر به احترام است تا آن که مردم را آموزش و پرورش میدهد. امام (علیه السلام) به آداب رهبران علم و فضایل اخلاقی اشاره فرموده است: 1- بر پیشوا واجب است که نخست خویشتن را تعلیم دهد، یعنی: نسبت به آدابی که داناست خویشتن را تمرین دهد تا رفتار و گفتارش موافق علم و آگاهیاش باشد، برای این که مردم برای پیروی از آنچه از رفتار و حالات پیشوایان ببینند آمادهترند تا گفتار تنها، بخصوص وقتی که در رفتارها خلاف آن را مشاهده کنند، چه، این خود باعث بدگمانی در گفتههای مخالف رفتار، و گستاخی در مخالفت سخنانی که از آنان زبانزد شده، میگردد، هر چند که به ظاهر راست و درست باشند. و به چنین مطلبی شعر زیر اشاره دارد: از دیگران آنچه را که خود نظیر آن را انجام میدهی، نهی نکن که اگر چنین کنی، برای تو ننگ بزرگی است 2- امام او را راهنمایی کرده است، بر این که آموزش دیگران نخست به وسیله روش درست و رفتار پسندیده انجام گیرد به همان دلیلی که بیان شد، طبیعت انسانها با دیدن رفتار، رامتر و اثرپذیرتر است تا گفتار، و بعد هم آن روش و رفتار باید با گفتار مطابق باشد. آنگاه امام (علیه السلام) با این بیان که آن کسی که خود را ادب کند، سزاوارتر به بزرگداشت و احترام است تا آن که دیگران را ادب کند، وی را به تادیب نفس واداشته است. توضیح آن که کسی که خود را به فضیلتی ادب میکند کامل میگردد و ادب کردن دیگران فرع بر ادب کردن خویشتن است، و اصل ارزشمندتر و سزاوارتر به تعظیم است تا فرع.. این مطلب به منزلهی صغرا برای قیاس مضمری است که کبرای مقدر آن چنین است: آن کس که سزاوارتر به احترام باشد، لازم است چیزی را اول خود انجام دهد که به خاطر آن نسبت به دیگران شایستهتر به احترام گشته است.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً [فَعَلَیْهِ أَنْ یَبْدَأَ]
فَلْیَبْدَأْ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیْرِهِ وَ لْیَکُنْ تَأْدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِهِ بِلِسَانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلاَلِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ .
الفروع تابعة للأصول فإذا کان الأصل معوجا استحال أن یکون الفرع مستقیما کما قال صاحب المثل و هل یستقیم الظل و العود أعوج فمن نصب نفسه للناس إماما و لم یکن قد علم نفسه ما انتصب لیعلمه الناس کان مثل من نصب نفسه لیعلم الناس الصیاغة و النجارة و هو لا یحسن أن یصوغ خاتما و لا ینجر لوحا و هذا نوع من السفه بل هو السفه کله ثم قال علیه السلام و ینبغی أن یکون تأدیبه لهم بفعله و سیرته قبل تأدیبه لهم بلسانه و ذلک لأن الفعل أدل علی حال الإنسان من القول .
ثم قال و معلم نفسه و مؤدبها أحق بالإجلال من معلم الناس و مؤدبهم و هذا حق لأن من علم نفسه محاسن الأخلاق أعظم قدرا ممن تعاطی تعلیم الناس ذلک و هو غیر عامل بشیء منه فأما من علم نفسه و علم الناس فهو أفضل ( ا:«و أعظم». ) و أجل ممن اقتصر علی تعلیم نفسه فقط لا شبهة فی ذلک
(و قال علیهالسلام: من نصب نفسه) کسی که نصب نمود نفس خود را (للناس اماما) برای مردمان، امام و پیشوا یعنی هرکه خود را پیشوای مردم گردانید (فعلیه) پس واجب است بر او (ان یبدا بتعلیم نفسه) که ابتدا کند به تعلیم دادن و آزمودن نفس خود را به آداب و احکام اسلام (قبل تعلیم غیره) پیش از تعلیم دادن غیر خود را تا تعلیم او بر وفق قوانین شریعت باشد (ولیکن تادیبه بسیرته) و باید که باشد ادب ساختن و تعلیم دادن او غیر خود را به سیرت و فعل جمیل خود (قبل تادیبه بلسانه) پیش از ادب کردن او به زبان خود زیرا که فرمان بردن مردمان به افعال بیشتر است از فرمان بردن ایشان به اقوال (و معلم نفسه و مودبها) و آموزنده نفس خود و ادب کننده آن (احق بالاجلال) سزاوارتر است به تعظیم و تکریم (من معلم الناس) از آموزاننده مردمان (و مودبهم) و ادب کننده ایشان به مکارم اخلاق و محاسن اعمال
هر که نصب کند نفس خود را از برای مردمان امام و معلم مودب ایشان، بر او لازم است آن که ابتداء کند به تعلیم نفس خود پیش از تعلیم دیگران، و باید تادیب او به سیرت خود مردم را بیشتر باشد از تادیب او به زبان. یعنی اول سیرت خویش نیکو گرداند تا به آن اقتدا نمایند، و ادب پذیرند، و بیریب تاثیر آن بیشتر باشد از تعلیم به زبان، چه هر که فعل و سیرتش مطابق با قولش نبود موعظه و تادیب او اثر ندهد و چگونه اثر دهد آن موعظه که مستمع خلاف آن در واعظ به رایالعین مشاهده نماید و معلم نفس خود و مودب خود احق اولی باشد با جلال و تعظیم از معلم مردمان و مودب ایشان.
و قال علیهالسلام: «من نصب نفسه للناس اماما، فعلیه ان یبدء بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره ولیکن تادیبه بسیرته قبل تادیبه بلسانه و معلم نفسه و مودبها احق بالاجلال من معلم الناس و مودبهم.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که نصب کرد نفس خود را از برای امامت مردمان، پس لازم است بر او اینکه ابتدا کند به دانا گردانیدن نفس خود پیش از دانا گردانیدن غیر خود، زیرا که نادان غیر را دانا نتواند کرد و هر آینه باید باشد ادب دادن او مر غیر را به رفتار خود پیش از ادب دادن او مر غیر را به گفتار خود و معلم نفس خود و مودب نفس خود سزاوارتر است به تعظیم و اکرام از معلم مردمان و مودب مردمان.
اللغه: ام یوم امامه و اماما القوم و بالقوم: تقدمهم و کان لهم اماما- الامام للمذکر و المونث ج ائمه: من یوتم به ای یقتدی به، سیره الرجل صحیفه اعماله، کیفیه سلوکه بین الناس- المنجد. الاعراب: اماما ثانی مفعولی نصب، قبل، منصوب علی الظرفیه متعلق بقوله: فلیبدا بسیرته، ظرف مستقر خبر لقوله و لیکن، و احق بالاجلال، خبر لقوله: و معلم نفسه. المعنی: فیه تعریض علی من تصدی الامامه و تقمصها من غیر حق، کما افتتح (علیه السلام) خطبه الشقشقیه بقوله: و لقد تقمصها فلان- الخ، و فیه اشعار بان الامامه منصب الهی هیا الله لها رجال ادبهم بقدرته و احاطته، و هذبهم بالفطره و طهرهم تطهیرا، لان المقصود من الامام فی کلامه هذا هو الرئیس الذی یحکم فی الناس، فمن لم یکن مستعدا لهذا المقام لا یقدر علی تعلیم نفسه و رفع نقصه الی ان ینال هذه الدرجه القصوی و المرتبه العلیا، و خصوصا بالنظر الی مقام العلم الشامل المحیط العمیق الذی یلزم لمنصب کهذا، فاذا کان الرجل جاهلا بذاته کیف یقدر علی تعلیم نفسه فان العلم الکسبی یحصل اما بموهبه من الله فیفیضه علی قلوب الانبیاء و الاوصیاء و اما بتحصیله من الاساتذه و العلماء، فکیف یقدر الانسان علی تعلیم نفسه بشخصه نعم تادیب السیره و اصلاح الاخلاق و الاعمال الذی یعد من باب الحکمه العملیه مما یمکن للانسان ان یباشره بنفسه، فیحسن اخلاقه بالریاضیه و یزیل عنه الاخلاق السیئه، و یخلی ضمیره عنها و یحلیه بالاخلاق الحسنه و الفضائل و اما العلم و المعرفه الخاصه بمقام الامامه فکیف یقدر علیه الانسان بنفسه اذا لم یکن من عنایه الله تعالی، و یوید ذلک قوله (و معلم نفسه و مودبها اخق بالاجلال) فانه تعریض بان تصدی غیر الاهل للامامه انما یکون لکسب الجاه و الاعتبار عند الناس و جلب الاجلال و الاحترام، و اذا تصدی شخص لتعلیم نفسه و تادبیها یکون احق بالاجلال، اللهم الا ان یکون المراد من تعلیم النفس الاشتغال بالریاضه و تصفیه النفس بحیث یستعد للافاضه کما اشیر الیه فی بعض الا حادیث و یشعر به قوله (علیه السلام): العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء، و مع هذا لا یخلو الکلام من تعریض علی من ذکرنا. الترجمه: هر که خود را پیشوا و رهبر مردم سازد باید پیش از آموختن به مردم به آموزش خویش پردازد، و باید به روش و عمل خود ادب آموزد پیش از آنکه دستور ادب را با زبان به دیگران بیاموزد، کسی که خود را آموزد و ادب نماید به احترام سزاوارتر است از کسی که آموزگار و مودب مردم باشد.
هر که خود را رهبر مردم کند*** باید اول رهبری از خود کند
خود بیاموزد و زان پس دیگران*** با عمل تادیب سازد نی زبان
هر که خود آموخت و تادیب کرد*** احترامش بیش از آن دیگر بود
که دهد تادیب و آموزش به غیر***چونکه او سوی خدا باشد به سیر
هکذا فی (المصریه)، و الصواب: فعلیه ان یبدا کما فی (ابن ابیالحدید (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) و ابن میثم و الخطیه). بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره بحملها علی العمل، و فی الامثال العربیه ان کنت ذا طب- بالحرکات الثلاث- فطب لعینیک و فی الفارسیه گراگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی. و لیکن تادیبه بسیرته قبل تادیبه بلسانه و لذا قال شعیب (علیه السلام) لقومه: (و ما ارید ان اخالفکم الی ما انهاکم عنه ان ارید الا الاصلاح ما استطعت). و فی خطبه عمرو بن کلثوم: اما بعد فانه لا یخبر عن قصد المرء اصدق من ترکه تزکیه نفسه، و لا یعبر عنه فی تزکیه اصحابه اصدق من اعتماده ایاهم برغبته و ائتمانه ایاهم علی حرمته. و معلم نفسه و مودبها احق بالاجلال من معلم الناس و مودبهم الذی لم یکن معلم نفسه و مودبها، لانه ممن یامر الناس بالمعروف و ینسی نفسه، و هو فی غایه القبح. هذا، و مر فی فصل علمه قوله (علیه السلام) لکمیل: ان هذه القلوب اوعیه- الی- و العلماء باقون ما بقی الدهر، اعیانهم مفقوده، و امثالهم فی القلوب موجوده- الی- کذلک یموت العلم بموت حاملیه).
المراد بالامام هنا المرشد و المعلم.. و لمرشد السوء علامات، منها ان یعظ و یتصرف بعکس ما یقول، و منها ان یطلب الدنیا بالدین، و یخالط السلطان و اهل الیسار طلبا للعزه و الجاه، و منها ان یکون الکلام احب الیه من الاستماع الی العلم، و ان نبه الی خطئه انف و ثار.. الی غیر ذلک مما رایناه و شاهدناه من کثیر من المتسمین بسمه الدین و اهله. ان الارشاد یستهدف العمل قبل کل شیء، فاذا کان المرشد مناقضا لنفسه و دینه تابعا لاهوائه و میوله ذهب ارشاده مع الریح.. و ربما احدث رده فعل عند بعض السامعین و قال: لو کان الدین کما یصفه هذا الواعظ لظهر اثره فی سلوکه. و غیر بعید ان یکون الوعظ مکروها ممن یعلم بان المستعین الیه علی علم بفسقه و انه یعظ و لا یتعظ.. و مهما یکن فان العقلاء یستقبحون دعوه الصلاح من الفاسد، و الاخلاص من العمیل الخائن. و فی الحدیث: ان الله سبحانه اوحی الی عیسی (علیه السلام): عظ نفسک، فان اتعظت فعظ الناس و الا فاستح منی. و بعد، فینبغی للواعظ ان یکون عالما بالدین و احکامه، و عاملا بعلمه، و مخلصا فی قصده، و فصیحا یواتیه لسانه علی بیان ما یرید، و ذا رویه نافذه یضع الکلام فی مواضعه، و جریئا فی الحق لا یخشی فیه لومه لائم.
امام علیهالسلام (درباره پیشوایان) فرموده است: هر که خود را پیشوای مردم نمود باید پیش از یاد دادن به دیگری نخست به تعلیم نفس خویش بپردازد (زیرا اثر سخن کسی که گفتار و کردارش یکسان باشد بیشتر است و مردم در مخالفت با او نمیکوشند) و باید پیش از ادب کردن و آراسته دیگری به زبان، به روش خود او را ادب و آراسته سازد (مثلا پیش از آنکه به دیگری بگوید نماز بخوان تا رستگار شوی باید خود نماز بخواند) و آموزنده و ادب کننده نفس خود از آموزنده و ادب کننده مردم به تعظیم و احترام سزاوارتر است (چون پیرو هوا نیست).
تعلیم اخلاق و احکام هم مانند تعلیم سائر صنایع است کسی که صنعتگری نمیداند نمیتواند به کسی صنعتگری بیاموزد. مقام پیشوائی مقامی است که هر قدر پیروان زیادتر باشند، خطر و مسئولیت زیادتر است. از این رو مقام پیشوائی مردم، بسیار مهم است و در انتخاب آن حداکثر دقت لازم است زیرا فردی را انتخاب میکنیم که روز قیامت با او محشور میشویم. و از طرفی سرنوشت خود و جامعه را به او دادهایم.
و قال علیهالسلام: (من نصب نفسه للناس اماما) ای مقتدی (فلیبدء بتعلیم نفسه) الاداب و الشرائع (قبل تعلیم غیره) فان الناس انما یقبلون الادب من العامل، لا من القائل (و لیکن تادیبه بسیرته) ای باعماله الحسنه (قبل تادیبه بلسانه) و کلامه فان عمل الا ما معیار عمل الناس، لا کلامه اذا کان عمله مخالفا (و معلم نفسه) ای الذی یتعلم العلم (و مودبها) الذی یتادب بالاداب (احق بالاجلال من معلم الناس و مودبهم) لان العمل اصعب من الکلام، فالعامل احق بالاکرام من القائل.
اللغه: نصب نفسه: اقامها. الامام: القدوه. الشرح: الامام هو المقدم فی کل شیء. هو مجمع الکمالات و ملتقی حمید الصفات فمن اراد ان یکون اماما للناس و موجها لهم و معلما فقبل کل شیء یجب ان یبدا بتعلیم نفسه و تهذیبها و الزامها بقبول الحق و رفض الباطل … یجب علیه ان یستقیم و یاخذ نفسه باحسن ما یکون من الاقوال و الافعال اولا و لیکن ذلک بسیرته و سلوکه و لا یکتفی بالاقوال الصادره عنه و التصریحات و الارشادات فان تحریک اللسان سهل هین و لکن الالتزام هو االاساس و به العسر و الشده. هذه دعوه الی الدعاه و العلماء و الائمه و القاده و الرعاه ان یکونوا فی موضع الکمال و الثقه حتی توثر کلماتهم فی الناس و یکون لها نفع و فائده …
«هر کس خویشتن را پیشوای مردم سازد بر اوست که پیش از تعلیم دیگری به تعلیم خویش پردازد و باید تعلیم او با کردار خود مقدم بر تعلیم زبانی باشد، و آن کس که خویش را تعلیم می دهد و نفس خود را ادب می کند سزاوارتر به تعظیم است از آن کس که مردم را ادب می کند و تعلیم می دهد.»
فروع، تابع اصول است و اگر اصل چیزی کژ باشد، محال است فرع آن مستقیم باشد آن چنان که در مثل گفته شده است «مگر ممکن است وقتی چوب کژ است، سایه آن راست باشد.» آن کس که خود را برای مردم پیشوا می سازد و خویشتن را تعلیم نداده است همچون کسی است که خود را برای آموزش زرگری یا درودگری پیشوای مردم قرار دهد و خود نتواند انگشتری و لوحی بسازد، و این نه تنها نوعی سفاهت بلکه تمام سفاهت است.
آن گاه علی علیه السّلام فرموده است: و سزاوار است تعلیم دادن مردم را پیش از آنکه با زبان خویش شروع کند با کردار و رفتار خود آغاز کند که کردار از گفتار برای نشان دادن احوال آدمی رساتر است.
سپس فرموده است: کسی که خود را تعلیم می دهد و ادب می آموزد، برای تعظیم شایسته تر از کسی است که معلم مردم و مؤدب ایشان باشد، و این حق است، زیرا آن کس که محاسن اخلاق را به خود می آموزد، بزرگ منزلت تر از کسی است که عهده دار آموزش مردم می شود و خود به چیزی از آن عمل نمی کند. اما آن کس که خود آموخته است و به مردم هم می آموزد، بدون تردید برتر و گرامی تر از کسی است که فقط به آموختن قناعت می کند و به دیگران آموزش نمی دهد.
و قال علیهالسلام
مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَلْیَبْدَأْ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیْرِهِ، وَ لْیَکُنْ تَأْدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِهِ بِلِسَانِهِ؛وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ
وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلَالِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ .
امام علیه السلام فرمود:
کسی که خود را در مقام پیشوایی و امامت بر مردم قرار میدهد باید پیش از آنکه به تعلیم دیگران میپردازد به تعلیم خویش بپردازد و باید تأدیب و تعلیم او نسبت به دیگران پیش از آنکه با زبانش باشد با عمل صورت گیرد و کسی که معلّم و ادبکننده خویشتن است به احترام سزاوارتر از کسی است که معلّم و مربّی مردم است. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مستطرف نوشته«ابوالفتوح محمد بن احمد مصری شافعی»(معروف به خطیب ابشیهی از علمای قرن نهم) این سخن حکمت آمیز با تفاوتهایی نقل شده و این نشان میدهد که او منبعی غیر از نهجالبلاغه در اختیارش بوده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 57). )
روش تعلیم و تربیت
امام علیه السلام در این گفتار گهربار به سه نکته شایان توجه اشاره میکند:نخست میفرماید:«کسی که خود را در مقام پیشوایی و امامت بر مردم قرار میدهد باید پیش از آنکه به تعلیم دیگران میپردازد به تعلیم خویش بپردازد»؛ (مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَلْیَبْدَأْ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیْرِهِ) .
کلام امام علیه السلام در اینجا مطابق ظاهر اطلاق کلام،هم رئیس حکومت بر مردم را شامل میشود و هم تمام کسانی را که به نوعی ارشاد و هدایت مردم را بر عهده میگیرند.این جمله اشاره به یک واقعیت مسلم عقلانی است که تا انسان خودش چیزی را نداشته باشد نمیتواند به دیگران اهدا کند.
خشک ابری که بود ز آب ته کی شود منصب او آب دهی
ضرب المثلی در میان عرب است که میگویند:«چوبی که کج است چگونه ممکن است سایه آن راست باشد».
اضافه بر این،مردم سخنان کسی را که به گفتار خود پایبند و آثارش در زندگی او نمایان نیست،هرگز نمیپذیرند و به خود میگویند:اگر او این سخنان را باور میداشت نخست خودش به آن عمل میکرد.
به همین دلیل امام علیه السلام در دومین جمله میفرماید:«باید تأدیب و تعلیم او نسبت به دیگران پیش از آنکه با زبانش باشد با عمل صورت گیرد»؛ (وَ لْیَکُنْ تَأْدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِهِ بِلِسَانِهِ) .
اصلی مسلم در روانشناسی است که مردم سخنان کسی را میپذیرند که به گفته خود معتقد باشد و به تعبیر معروف:تا سخن از دل بر نیاید بر دل ننشیند و نشانه روشن این اعتقاد این است که به گفته خود عمل کند.
فی المثل اگر طبیبی سخنرانیهای متعددی درباره زیانهای دخانیات ایراد کند و بیماریهای متعدد ناشی از آن را یکی پس از دیگری برشمرد؛ولی مردم ببینند از دهانش بوی سیگار میآید هیچ کس سخن او را جدی نخواهد گرفت.
به همین دلیل در حدیثی که در کتاب کافی آمده از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ الْعَالِمَ إِذَا لَمْ یَعْمَلْ بِعِلْمِهِ زَلَّتْ مَوْعِظَتُهُ عَنِ الْقُلُوبِ کَمَا یَزِلُّ الْمَطَرُ عَنِ الصَّفَا؛ هنگامی که عالم به علمش عمل نکند موعظه او از دلها فرو میریزد همانگونه که قطرههای باران از سنگ سخت فرو میریزد». ( .کافی،ج 1،ص 44،ح 3. )
اشاره به اینکه دلهای مردم حالت مقاومت و نفوذناپذیری در برابر مواعظ آنها به خود میگیرد.نیز به همین دلیل امیر مؤمنان علی علیه السلام در خطبه 175 میفرماید:
«أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی وَاللَّهِ مَا أَحُثُّکُمْ عَلَی طَاعَةٍ إِلَّاأَسْبِقُکُمْ إِلَیْهَا وَ لَا أَنْهَاکُمْ عَنْ مَعْصِیَةٍ إِلَّا وَ أَتَنَاهَی قَبْلَکُمْ عَنْهَا؛ ای مردم به خدا سوگند من شما را به هیچ طاعتی ترغیب نمیکنم مگر اینکه خودم پیش از شما به آن عمل مینمایم و شما را از هیچ معصیتی باز نمیدارم مگر اینکه خودم پیش از شما از آن دوری میجویم».
سپس در سومین و آخرین جمله بر آنچه در جملههای پیش آمد تأکید نهاده میفرماید:«کسی که معلم و ادب کننده خویشتن است به احترام سزاوارتر از کسی است که معلم و مربی مردم است»؛ (وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلَالِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ) .
اشاره به اینکه هر گاه انسان نخست به تعلیم و تادیب خویشتن پردازد،تأثیر سخنانش بیشتر و عمیقتر است در حالی که اگر کسی تنها به تأدیب مردم پردازد و از خویش غافل بماند روزی فرا میرسد که مردم از این امر آگاه میشوند و از او روی برمیگردانند.
بلکه از روایات استفاده میشود که این کار از نشانه منافقان است که انسان دیگران را به نیکیها و ترک بدیها دعوت کند و خود به این اندرز عمل ننماید:
در حدیثی از امام سجاد علی بن الحسین علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«إِنَّ الْمُنَافِقَ یَنْهَی وَ لَا یَنْتَهِی وَ یَأْمُرُ بِمَا لَا یَأْتِی؛ منافق دیگران را از بدیها باز میدارد؛ولی خویشتن را باز نمیدارد و دیگران را به نیکیها دعوت میکند و خود بدان عمل نمینماید». ( .کافی،ج 2،ص 396،ح 3. )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Whoever places himself as a leader of the people should commence with educating his own self before educating others, and his teaching should be by his own conduct before teaching by the tongue. The person who teaches and instructs his own self is more entitled to esteem than whoever teaches and instructs others.”
وَ قَالَ علیه السلام نَفَسُ المَرءِ خُطَاهُ إِلَی أَجَلِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: انسان با نفسی که میکشد، قدمی به سوی مرگ میرود .
آدمی با دمی که برآرد گامی به سوی مرگ بردارد.
و فرمود نفسهای مرد گامهای اوست بسوی اجل خود
و فرمود (علیه السلام): نفسهای آدمی، گامهای اوست به سوی مرگ.
و آن حضرت فرمود:نفس کشیدن انسان گام برداشتن او به سوی مرگ است .
شروح:
و النفس بالتحریک، واحدا انفاس الانسان و غیره.
(هر دم انسان به منزلهی گامی به سوی مرگ است). کلمهی خطا (گام) را از آن رو استعاره برای دم زدن، آورده است که دم نیز پیاپی است و تا دمی پایان نیابد، دم دیگر بر نیاید، پس در نتیجه دم، آدمی را به پایان عمر یعنی مرگ نزدیک میسازد همانطوری که گامهای پیاپی انسان را به پایان راه خود میرساند.
وَ قَالَ علیه السلام نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَی أَجَلِهِ .
وجدت هذه الکلمة منسوبة إلی عبد الله بن المعتز فی فصل أوله الناس وفد البلاء و سکان الثری و أنفاس الحی خطاه إلی أجله و أمله خادع له عن عمله و الدنیا أکذب واعدیه و النفس أقرب أعادیه و الموت ناظر إلیه و منتظر فیه أمرا یمضیه فلا أدری هل هی لابن المعتز أم أخذها من أمیر المؤمنین علیه السلام .
و الظاهر ( ا:«و یظهر». ) أنها لأمیر المؤمنین علیه السلام فإنها بکلامه أشبه و لأن الرضی قد رواها عنه و خبر العدل معمول به
(و قال علیهالسلام: نفس المرء خطاه الی اجله) نفس زدن مرد گامهای او است به سوی اجل خود زیرا که نفسی که میزند چیزی از عمر او کم میشود و به سوی مرگ نزدیکتر میگردد.
نفسهای مرد گامهای او است به سوی اجل موعود، هر نفس که میزند گامی به مرگ نزدیک میگردد، و خشتی از بنای عمر او میافتد.
و قال علیهالسلام: «نفس المرء خطاه الی اجله.» یعنی و گفت علیهالسلام که نفس زدن مرد گام زدن او است به سوی مرگ او، زیرا که در هر نفس زدن نزدیک شود به مرگش.
اللغه: (النفس) مصدر ج: انفاس (الخطوه) ج: خطی و خطوات: مابین المقدمین عند المشی- المنجد. المعنی: التنفس شغل دائم للانسان الحی لا یخلو منه حال من الاحوال قیاما و قعودا، و یقظه و نوما، صحیحا کان ام مریضا، و مع ذلک کان الذما ما یتناوله من الحوائج و اروح و اخف، و قیل: صعوده یمد الحیاه، و نزوله یفرح الذات، و لکنه خطوه نحو الممات. الترجمه: هر دمی بسوی مرگ قدمی است.
هر دم که برآوری تو، گامی***برداشتهای بسوی مردن
اقول: الخطی: جمع خطوه (بالضم) ای: مسافه ما بین القدمین فی المشی. قال ابن ابیالحدید بعد نقل العنوان: لا ادری الکلمه له علیهالسلام او لابن المعتز اخذها منه، فانه قال: (الناس و فد البلائ، و سکان الثری، و انفاس الحی خطاه الی اجله، و امله خادع له عن عمله، و الدنیا اکذب و اعدیه، و النفس اقرب اعادیه، و الموت ناظر الیه، و منتظر فیه امرا یمضیه. قلت: قول ابن ابیالحدید له علیهالسلام او لابن المعتز اخذها منه علیهالسلام، بلا محصل، لان الثانی فی معنی الاول، و انما کان له محصل لو کان قال: هل اخذ الکلمه منه علیهالسلام ابن المعتز او قالها بتوارد الخواطر؟ و کیف کان، فاغلب کلمات من تاخر عنه علیهالسلام تلفیق من کلامه علیهالسلام و قد اعترف بذلک عبدالحمید، کاتب مروان بن محمد آخر خلفاء بنیامیه، ففی (وزراء الجهشیاری): قیل لعبد الحمید: ما الذی مکنک من البلاغه و خرجک فیها؟ فقال: حفط کلام الاصلع، یعنی امیرالمومنین علیهالسلام. و مر فی اول الکتاب نسبه غیر واحده من خطبه علیهالسلام الی غیره من (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) الخلفاء و الخوارج، لانهم خطبوابها من غیر نسبه الیه علیهالسلام. و مر فی اول العنوان)
کل نفس من انفاسک یدفع بک الی حفره موحشه مظلمه، و یعظک قائلا بلسان الحال: انت الان علی ظهر الارض ضیف موقت، و غدا فی جوفها، و هو مقرک الاخیر، فانسجم مع نفسک، و تزود عن دار الضیافه لدار القرار. … خطاه الی آجله: کان کل نفس یتنفسه الانسان خطوه یقطعها الی الاجل امام علیهالسلام (در نزدیکی مرگ) فرموده است: نفس کشیدن مرد گام او است به سوی مرگ خود (زیرا هر نفس از عمر او کم کرده و به مرگ نزدیک مینماید مانند گام برداشتن که شخص را به مقصدش نزدیک میگرداند). نیروی بدن محدود است و آنگاه که تمام شد مرگ انسان میرسد. به چراغ خوراکپزی و کپسول گاز دقت کنید تا موقعی که نفت و گاز وجود دارد نیاز ما بر طرف میگردد ولی آنگاه که نفت و گاز تمام شد تمام کارهای مربوطه تعطیل میگردد، نیروی بدن انسان هم وقتی پایان یافت یک مرتبه نفس قطع میگردد. همین نفسهائی که میکشیم اعلام خطری است به ما از مرگ، زیرا تعداد نفسها محدود است و سرانجام مرگ است، مرگ! و قال علیهالسلام: (نفس المرء) المراد به الجنس، ای انفاسه (خطاه الی اجله) فان کل نفس خطوه، فلو قدر بقاء الانسان فی الدنیا بمقدار مائه الف نفس، کان کل نفس ینقص جزئا من عمره. اللغه: الخطوه: جمعها خطوات و خطی ما بین القدمین عند المشی. الاجل: الوقت المضروب، الموت. الشرح: کلما تنفس المرء مره مرت علیه لحظه انقضت من عمره فهو یخطو الی الاخره و یقرب اجله و یدنو نحو الموت کلما تنفس نفسا … و فی هذا الکلام تزهید عظیم بالدنیا فلا یغتر الانسان فیها و لا یرکن الیها بل علیه ان یعد العده للقاء الله و یکون باستمرار علی حذر من الموت ان یفاجئه بدون استعداد … «نفس آدمی، گام او به سوی مرگ اوست.»
این سخن را منسوب به عبد الله بن معتز دیدم در فصلی که آغاز آن چنین است: «مردم گرفتاران بلا و ساکنان خاک اند، نفسهای شخص زنده گامهای او به سوی مرگ است و آرزویش او را از کردارش فریب می دهد و دنیا دروغگوترین وعده دهنده اوست و هوای نفس نزدیک ترین دشمن اوست و مرگ بر او نگران است و منتظر است که فرمان را در باره او اجرا کند.» من -ابن ابی الحدید- نمی دانم آیا این کلمه به راستی از ابن معتز است یا از امیر المؤمنین علیه السّلام گرفته است، ولی ظاهر موضوع این است که این سخن از علی علیه السّلام است و به کلمات آن حضرت شبیه تر است، وانگهی سید رضی آن را از قول آن حضرت روایت کرده است و خبری را که شخص عادل نقل کرده است باید به آن عمل کرد.مقنیه
محمد عبده
فیض الاسلام
زمانی
سید محمد شیرازی
موسوی
دامغانی
و قال علیهالسلام
نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَی أَجَلِهِ .
امام علیه السلام فرمود:
نفسهای انسان گامهای او به سوی پایان زندگی و مرگ است. ( . سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب مصادر مینویسد:از کسانی که بعد از سیّد رضی آن را نقل کردهاند صاحب غررالحکم است در حالی که او در مقدمه کتابش میگوید:«من سندهای این روایات را برای اختصار حذف کردهام»و این نشان میدهد که آنچه را مرحوم آمدی در کتاب غررالحکم آورده از منابعی به صورت مسند به دست او رسیده بوده که اسنادش را برای اینکه حجم کتاب زیاد نشود حذف کرده است و اگر او آن را از نهجالبلاغه گرفته بود نیازی به بیان حذف اسناد نبود سپس میافزاید:بسیاری از فصحای عرب مانند ابن مقفع و ابن نباته و امثال آنها که از یکه تازان میدان بلاغت و از قهرمانان بیاناند مطالب زیادی از کلمات علی علیه السلام بر گرفتهاند و اگر در سخنان ابن المعتز این جمله دیده میشود به یقین از کلام امام گرفته است؛ولی با توجه به اینکه جمعی به جای«نَفْسُ الْمَرْءِ»«أنْفاسُ الْمَرْءِ»نقل کرده اند نشان میدهد منابع آنها غیر از کلام سیّد رضی بوده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 57). )
هر نفسی گامی است!
امام علیه السلام در این کلام کوتاه و بیدار کننده اشاره به پایان تدریجی عمر انسان کرده میفرماید:«نفسهای انسان گامهای او به سوی سرآمد زندگی و مرگ است»؛ (نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَی أَجَلِهِ) .
خُطی جمع«خُطْوة»به معنای فاصله میان دو قدم به هنگام راه رفتن است که در فارسی از آن به عنوان«گام»نام میبرند.
این نکته مهمی است که انسان دائما در حال نفس کشیدن است؛در خواب و بیداری و قیام و قعود و در همه حال و اگر مدت کوتاهی راهِ نفس را بر او ببندند مرگ او فرا میرسد.
از سوی دیگر،دستگاه تنفس انسان و قلب و مغز و سایر اعضا استعداد محدودی دارند؛مثلا دستگاه تنفس میتواند حداکثر چندین میلیارد بار هوا را به درون کشیده اکسیژن آن را جذب کند و گاز کربن را همراه باقیمانده آن بیرون بفرستد.همچنین قلب توان دارد میلیاردها مرتبه باز و بسته شود به یقین هنگامی که این عدد به نهایت رسید تاب و توان این دستگاهها تمام میشود؛خود به خود از کار میایستند؛مانند اتومبیلی که آخرین قطره سوخت آن تمام شود و در این هنگام از کار باز میایستد،بنابراین همانگونه که در اتومبیل هر قطرهای از سوخت مصرف میشود گامی به سوی پایان است،هر نفسی که انسان میکشد و هر ضربانی که قلب او میزند او را یک گام به پایان زندگی نزدیک میسازد.
همانگونه که گامهای پی در پی انسان را به مقصد نزدیک میکند.به همین دلیل بعضی معتقدند که ورزش کردن زیاد از عمر انسان میکاهد،زیرا به هنگام ورزش نفسها سریعتر و ضربان قلب بیشتر میشود.
در کتاب کافی نقل شده است که امام صادق علیه السلام فرمود:
«مَا مِنْ یَوْمٍ یَأْتِی عَلَی ابْنِ آدَمَ إِلَّا قَالَ لَهُ ذَلِکَ الْیَوْمُ یَا ابْنَ آدَمَ أَنَا یَوْمٌ جَدِیدٌ وَ أَنَا عَلَیْکَ شَهِیدٌ فَقُلْ فِیَّ خَیْراً وَ اعْمَلْ فِیَّ خَیْراً أَشْهَدْ لَکَ بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَإِنَّکَ لَنْ تَرَانِی بَعْدَهَا أَبَداً؛ هر روزی که بر انسان میگذرد به او میگوید:ای انسان من روز جدیدی هستم و بر اعمال تو گواهم.در من از نیکیها سخن بگو و کار نیک انجام ده تا روز قیامت برای تو گواهی دهم،زیرا من که بگذرم دیگر هرگز مرا نخواهی دید». ( .کافی،ج 2،ص 523،ح 8. )
این همان چیزی هست که قرآن مجید در سوره«والعصر»به آن اشاره کرده و میفرماید: ««وَ الْعَصْرِ* إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ»؛ سوگند به عصر که انسان (همواره) در حال خسران است».
فخر رازی در تفسیر این آیه سخنی دارد که جالب به نظر میرسد وی میگوید:یکی از بزرگان پیشین میگفت معنای این سوره را من از مرد یخ فروشی آموختم فریاد میزد:
«ارْحَمُوا مَنْ یَذُوبُ رَأسُ مالِهِ،ارْحَمُوا مَنْ یَذُوبُ رَأسُ مالِهِ؛ به کسی که سرمایهاش مرتبا ذوب میشود رحم کنید».پیش خود گفتم:این است معنای «إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ».
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Each breath taken by a man is a step towards his death.”{That is just as each step makes way for the other, and this exercise by steps is the means of nearing the goal. Similarly, every breath of life serves as a death-knell for the previous one and carries life towards death, as if the breath the motion of which is regarded as a sign of life is, in fact, the sign of the passing away of one moment of life and a means of nearing death because each breath is death for the previous one, and life is the name of those very death-carrying breaths. Every breath is a dead body of the life that passed by. Life is the name of living by facing successive deaths.}
وَ قَالَ علیه السلام کُلّ مَعدُودٍ مُنقَضٍ وَ کُلّ مُتَوَقّعٍ آتٍ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هر چیز که شمردنی است پایان میپذیرد، و هر چه را که انتظار میکشیدی، خواهد رسید .
هر چه شمردنی است به سر رسد و هر چه چشم داشتنی است در رسد.
و فرمود هر شمرده شده که عمر است بسر آینده است و هر چشم داشته مانند مرگ آینده است
و فرمود (علیه السلام): هر چه شمردنی است به پایان رسد و، هر چه چشم به راه آن هستی، فرا می رسد.
و آن حضرت فرمود:هر شمرده شدهای تمام شدنی،و هر انتظار کشیدهای رسیدنی است .
شروح:
و المتوقع: المنتظر.
(آنچه شمردنی است پایانپذیر است، و هر چه پیش آمدنی است، خواهد آمد. هر دو جمله به صورت کلی از مواد مشهور صنعت خطابه و در زمینهی موعظه است، جملهی نخستین اشاره به نفسها و حرکتهای بندگان خدا، و دومی بیم دادن به وسیلهی پیشآمدهایی از قبیل مرگ و پیامدهای آن است.
وَ قَالَ علیه السلام کُلُّ مَعْدُودٍ مُنْقَضٍ وَ کُلُّ مُتَوَقَّعٍ آتٍ .
الکلمة الأولی تؤکد مذهب جمهور المتکلمین فی أن العالم کله لا بد أن ینقضی و یفنی و لکن المتکلمین الذاهبین إلی هذا القول لا یقولون یجب أن یکون فانیا و منقضیا لأنه معدود فإن ذلک لا یلزم و من الجائز أن یکون معدودا و لا یجب فناؤه و لهذا قال أصحابنا إنما علمنا أن العالم یفنی عن طریق السمع لا من طریق العقل فیجب أن یحمل کلام أمیر المؤمنین علیه السلام علی ما یطابق ذلک و هو أنه لیس یعنی أن العدد علة فی وجوب الانقضاء کما یشعر به ظاهر لفظه و هو الذی یسمیه أصحاب أصول الفقه إیماء و إنما مراده ( ا:«و مراده». ) کل معدود فاعلموا أنه فان و منقض فقد حکم علی کل معدود بالانقضاء حکما مجردا عن العلة کما لو قیل زید قائم لیس یعنی أنه قائم لأنه یسمی زیدا.
فأما قوله و کل متوقع آت فیماثله قول العامة فی أمثالها لو انتظرت القیامة لقامت و القول فی نفسه حق لأن العقلاء لا ینتظرون ما یستحیل وقوعه و إنما ینتظرون ما یمکن وقوعه و ما لا بد من وقوعه فقد صح أن کل منتظر سیأتی
(و قال علیهالسلام: کل معدود منقض) هر شمرده شدهای- که عمر است- به سر آینده است (و کل متوقع ات) و هر چشم داشته شدهای- که مرگ است- آینده است پس پشت کن به دنیای بیاعتبار و روی آور به دارالقرار
هر شمرده شده منقضی شونده است، و هر انتظار برده شده البته آینده است.
و قال علیهالسلام: «کل معدود منقض و کل متوقع آت.» یعنی و گفت علیهالسلام که هر چیزی که مدت و بقای او معدود و متناهی است، چه دولت و چه نکبت و چه منفعت و چه مضرت، البته درگذرنده و نیست شونده است و هر چیزی که متوقع است از مقتضیات قضا و قدر، چه خیر و چه شر، خواهد آمد. یعنی پس فرح و سرور دنیا بیجا و حزن و اندوه آن بیثمر باشد.
الاعراب: منقض، فاعل عن الانقضاء خبر و منقوص و رفعه مستتر، و کذلک آت. المعنی: المقصود من المعدود عمر الانسان من اشهره، و ایامه، و ساعاته، و دقائقه، و ثوانیه، فانه اذا عد بکل اعتبار ینقضی لا محاله، و المقصود من المتوقع الموت الذی یاتی بلا شبهه. الترجمه: هر چه برشمرده میشود پایان میپذیرد، و هر چه باید بیاید میاید.
عمر را چون بشمری آخر شود*** چون که آخر گشت مردن میرسد
اقول: (کل معدود منقض)، (منقض) منفعل من (انقضی) لا مفعل من (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) (انقض) فانه لا مناسبه له، فیقال: انقض الحمل ظهره ای: اثقله حتی صوته. قال ابن ابیالحدید: (کلامه علیهالسلام یوکد مذهب جمهور المتکلمین فی ان العالم کله لابد ان ینقضی، لکن قالوا: انما علمنا ان العالم یفنی من طریق السمع لا العقل فیجب ان یحمل کلامه علیهالسلام علی ان العدد لیس عله فی وجوب الانقضائ، کما یشعر به ظاهر لفظه، و هو الذی تسمیه اصحاب اصول الفقه ایمائ، و انما مراده کل معدود فاعلموا، انه فان و منقض فقد حکم علی کل معدود بالانقضاء حکما مجردا عن العلیه، نحو لو قیل: زید قائم، لیس یعنی انه قائم لانه یسمی زیدا). قلت: ما طوله نفخ فی غیر ضرام، فان مراده علیهالسلام ان سنی عیش الانسان و شهوره، و ایامه، و ساعاته، و آناته و انفاسه فی الدنیا معدوده محصوره، فلابد ان تنقضی، فهو نظیر قوله تعالی: (انما نعد لهم عدا)، ورد فی تفسیره ان الاباء و الامهات یعدون سنیه و هو تعالی یعد انفاسه، و مر فی العنوان السابق خبر تفسیر قوله تعالی: (قل ان الموت الذی تفرون منه فانه ملاقیکم … ). (و کل متوقع آت) قال ابن ابیالحدید: (یماثل قوله علیهالسلام قول العامه فی امثالها (لو انتظرت القیامه لقامت) و القول فی نفسه حق، لان العقلاء لا یتوقعون ما یستحیل وقوعه، و انما ینتظرون ما یمکن و قوعه و ما لابد من و قوعه، فقد صح ان کل منتظر فسیاتی). قلت: تطویله هنا ایضا بلا طائل فان المراد بالمتوقع الموت، و الموت (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) حتم آت و انما اتی علیهالسلام بلفظه (کل) لان المتوقع کل حتمی لا یعلم ساعه وقوعه، لا ما یمکن وقوعه، فانه لا یجب وقوعه کالمظر فی الشتاء. و بالجمله: کلامه علیهالسلام استدلال بالعله و المعلول، حتی یلتزم بالقبول، و هو جعله ککلام عامی مرذول.
المراد بالمعدود هنا کل کائن ممکن الحدوث و هو الذی لا یحدث بنفسه، بل بسبب خارج عنها، لان طبیعته بما هی لا تحمل السبب الکافی لوجوده، و المعنی ان کل ما عدا الله سبحانه فهو فان لا محاله (و کل متوقع آت) المراد بالمتوقع ما لا مفر من وقوعه و حدوثه فی المستقبل القریب او البعید، کالموت و البعث و النشر، و علیه تکون کلمه (آت) لمجرد التوضیح. و مثله کل آت قریب.
امام علیهالسلام (در شادی و افسردگی بیجا) فرموده است: هر چه به شمار آید (پایان دارد چون خوشی و افسردگی و سود و زیان و تندرستی و بیماری) بسر آینده (از بین رونده) است، و هر چه باید برسد (خیر یا شر مقدر گشته) خواهد رسید (پس خردمند در این گونه امور شاد و افسرده نشود).
امام علی (علیه السلام) برای آنانکه مغرور به دنیا و ثروت آن هستند میفرماید: آنچه قابل شماره است تمام میشود و نابود میگردد و آنچه وعده داده شده مانند مرگ، قبر و رستاخیز به زودی مشاهده خواهد شد: حادثهای که تردیدی در به وجود آمدنش نیست. (آنگاه که قیامت برپا شد قیامتی که تردیدی در آن نیست، دستهای را پائین میآورد و دسته دیگر را بالا میبرد)
و قال علیهالسلام: (کل معدود منقض) من انقضی، ای فات، فان ما یعد ینقضی بکل عدد عدد یذهب و یفنی منه فمثلا عمر الانسان معدود بستین سنه، فاذا ذهب سنه انقضی جزء من العمر (و کل متوقع) ای ما یتوقع و یترقب مجیئه (آت) ای یاتی لا محاله، فلابد للانسان ان یعمل للاتی، و یصرف النظر عن المنقضی.
اللغه: انقضی الشیء: فنی و تصرم. توقع الشیء: ترقبه. الشرح: العمر معدود بالساعات و الایام و الاشهر و السنین و هی منقضیه بسرعه … بالامس کنا اطفالا و الیوم شبابا و غدا شیبا و بعده فی عالم الاخره … و کل ما نتوقعه ابتداء بالموت و مرورا بالبرزخ و الحساب فیوم القیامه کل ذلک آت لا محاله فاین المفر؟ لا مفر الا الی الله و العمل بما اراد و امر …
کل معدود منقض، و کل متوقع آت. «هر چیز قابل شمردن سپری می شود و هر چه چشم داشتنی است، فرا رسنده است.»
سخن نخست، مذهب عموم متکلمان را تأکید می کند که گفته اند همه جهان به ناچار سپری و نابود می شود، البته متکلمانی که این عقیده را دارند نمی گویند جهان از این جهت که شمردنی است، واجب است که نابود و سپری شود و آن را لازم نمی دانند و می گویند ممکن است معدودی وجود داشته باشد و فنای آن واجب و لازم نباشد. به همین سبب است که یاران معتزلی ما می گویند علم ما به اینکه عالم فنا می شود از طریق سمع و شنیدن اخبار است نه از طریق عقل، و بنابر این باید سخن امیر المؤمنین را هم همین گونه معنی کرد، یعنی عدد و شمردنی بودن دلیل تامه برای وجوب فنای آن نیست، ظاهر سخن هم همین معنی را می دهد که در اصطلاح اصولیان به آن ایماء می گویند، مقصود آن حضرت این است که بدانید هر چیز قابل شمارش سپری شونده و منقضی است، و بدین گونه در مورد هر معدودی حکم به انقضاء داده است ولی حکمی که مجرد از علت است، همان گونه که اگر گفته شود زید ایستاده است، معنی آن این نیست که چون نام او زید است ایستاده است.
اما این سخن آن حضرت که فرموده است: «هر چه چشم داشتنی است فرا رسنده است.»، نظیر این گفتار عامه مردم است که می گویند: «اگر منتظر قیامت هستی، فرا خواهد رسید.» و این سخن حقی است زیرا خردمندان و عاقلان معمولا منتظر کاری که امکان آن محال باشد، نیستند و منتظر چیزی هستند که وقوع آن امکان دارد و آنچه که قریب الوقوع و مورد انتظار است، خواهد آمد.
و قال علیهالسلام
کُلُّ مَعْدُودٍ مُنْقَضٍ،وَ کُلُّ مُتَوَقَّعٍ آتٍ .
امام علیه السلام فرمود:
هرچیز که قابل شمردن است سرانجام پایان میگیرد و آنچه مورد انتظار است سرانجام فرا میرسد. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب غرر الحکم این گفتار پربار با تفاوت روشنی نقل شده است بدین صورت: «کُلُّ مَعْدودٍ مُنْتَقَصٍ کُلُّ سُرورٍ مُنْقَضٍ کُلُّ جَمْعٍ إلی شَتاتٍ کُلُّ مُتَوَقِّعٍ آتٍ» .این تفاوت آشکار نشان میدهد که صاحب غررالحکم آن را از منبع دیگری گرفته و احتمالا کلام امام همان گونه بوده که در غررالحکم آمده است و مرحوم سیّد رضی آنچه را حکمت بالا آمده از آن گزینش کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 59).در خطبه 103 نیز این جمله مطابق آنچه در نهجالبلاغه است ذکر شده است.و در کتاب تمام نهجالبلاغه این جمله قریب به آنچه در غررالحکم آمده ذکر شده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 569).)
همه معدودها محدودند!
این گفتار حکیمانه هرچند با حکمت پیشین در یک عبارت ذکر نشده؛ولی در واقع مکمل آن است.نخست میفرماید:«هرچیز که شمرده میشود سرانجام پایان میگیرد»؛ (کُلُّ مَعْدُودٍ مُنْقَضٍ) .
این اشاره به قانون کلی فلسفی است که هرچیز تحت عدد در آید محدود است و هرچه محدود است پایان پذیر است و از آنجا که عمر انسانها تحت عدد قرار میگیرند؛مثلا میگوییم:عمر شصت ساله،یا هشتاد ساله.مفهومش این است که هر ساعتی که بر انسان میگذرد تدریجا از آن کاسته میشود و این سرمایه به سرعت رو به فنا میرود و مهم این است که گذشتن و کاستن آن در اختیار ما نیست چه بخواهیم،چه نخواهیم به سرعت در حال عبور است.
آنگاه در ادامه میفرماید:«و آنچه مورد انتظار است سرانجام فرا میرسد»؛ (وَ کُلُّ مُتَوَقَّعٍ آتٍ) .
منظور از«متوقَّع»اموری است که به طور قطع میدانیم در آینده رخ میدهد؛ مانند مرگ و پایان زندگی و قیام قیامت.اشاره به اینکه کسی که به این امور آگاه است باید توجه داشته باشد که روزی مرگ دامان او را میگیرد و روزی در دادگاه عدل الهی حضور مییابد.
به همین دلیل در تفسیر آیه شریفه «وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ» یقین را به مرگ تفسیر کردهاند. ( .حجر،آیه 99.)
آنچه امام در دو جمله بالا بیان فرموده در واقع اشاره به دنیای فانی و گذاران است؛دنیایی که عمرش در برابر جهان آخرت بسیار ناچیز است،همانگونه که در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَا الدُّنْیَا فِی الْآخِرَةِ إِلَّا مِثْلُ مَا یَجْعَلُ أَحَدُکُمْ إِصْبَعَهُ فِی الْیَمِّ فَلْیَنْظُرْ بِمَ یَرْجِعُ؛ عمر دنیا در برابر آخرت مانند این است که یکی از شما انگشت خود را در دریایی فرو کند (و سپس بیرون آورد) در این حال نگاه کند ببیند چه اندازه از آب دریا بر انگشت او باقی مانده». ( .بحارالانوار،ج 70،ص 119،ح 111. ) این هشداری است به همه دنیا طلبان و آنها که به آخرت و زندگی جاویدان پشت کردهاند تا بدانند چه چیز به دست میآوردند و چه چیز را از دست میدهند.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Every countable thing is to pass away; every expected thing must come about.”
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ الأُمُورَ إِذَا اشتَبَهَت اعتُبِرَ آخِرُهَا بِأَوّلِهَا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: حوادث اگر همانند یکدیگر بودند، آخرین را با آغازین مقایسه و ارزیابی میکنند .(سالی که نکوستاز بهارش پیداست.)
چون کارها همانند شود- یکی را بر دیگری قیاس کردن توانست و- پایان آن را از آغاز دانست.
و فرمود بدرستی که کارها چون پوشیده شود اعتبار کرده شود آخر آن باول آن
و فرمود (علیه السلام): چون کارها به هم شبیه گردند آخرشان را به اولشان قیاس کن.
و آن حضرت فرمود:زمانی که امور مشتبه شود،پایان آنها به اوّلشان سنجیده شود .
شروح:
و قوله ان الامور اذا اشتبهت ای اذا التبست. و روی: استبهمت. و اعتبر: ای قیس، و الاعتبار: قیاس مخصوص.
(هرگاه کارها مشتبه و درهم شد، آخر و اولش را با هم مقایسه کنند). یعنی هرگاه در آغاز کارها راه و روش دست یافتن بدانها نامعلوم بود، و اقدام به آنها دشوار بود، پایانش را به آغازش بسنجد، و استدلال شود بر این که آن نیز در دشواری چنین است، و در این صورت خودداری کرده و اقدام با زحمت نکنند.
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ الْأُمُورَ إِذَا اشْتَبَهَتْ اعْتُبِرَ آخِرُهَا بِأَوَّلِهَا .
روی إذا استبهمت و المعنی واحد و هو حق و ذلک أن المقدمات تدل علی النتائج و الأسباب تدل علی المسببات و طالما کان الشیئان لیسا علة و معلولا و إنما بینهما أدنی ( 1) ا:«أقرب». ) تناسب فیستدل بحال أحدهما علی حال الآخر و إذا کان کذلک و اشتبهت أمور علی العاقل الفطن و لم یعلم إلی ما ذا تئول فإنه یستدل علی عواقبها بأوائلها و علی خواتمها بفواتحها کالرعیة ذات السلطان الرکیک الضعیف السیاسة إذا ابتدأت أمور مملکته تضطرب و استبهم علی العاقل کیف یکون الحال فی المستقبل فإنه یجب علیه أن یعتبر أواخرها بأوائلها و یعلم أنه سیفضی أمر ذلک الملک إلی انتشار و انحلال فی مستقبل الوقت لأن الحرکات الأولی منذرة بذلک و واعدة بوقوعه و هذا واضح
(و قال علیهالسلام: ان الامور اذا اشتبهت) به درستی که کارها چون پوشیده شود (اعتبر اخرها باولها) اعتبار کرده میشود آخر آن به اول آن یعنی هرگاه که ملتبس شود در مبادی امور، معرفت وجه تحصیل آن و تعسر داخل شدن در آن قیاس میباید کرد بر آن آخر آن را و استدلال میباید نمود بر آن که آخر آن همچنین خواهد بود در عسر. پس لازم است توقف نمودن درنیامدن در آن
یعنی چون امور مشتبه گردند باید اعتبار کرده شود آخر آن به اول آن. و این حکمتی جلیل و علمی عظیم است، و مدار اعتبار بر آن باشد چنانچه در وصیت فرزند خود (حضرت حسن مجتبی علیهالسلام) فرمود (استدل علی ما لم یکن بما قد کان فان الامور اشباه)
و قال علیهالسلام: «ان الامور اذا اشتبهت اعتبر آخرها باولها.» یعنی و گفت علیهالسلام که هر گاه مشتبه باشد عاقبت کارها در نیک و بد بودن، آزموده میشود غایت و انجام آنها را به ابتدا و آغاز آن و چنانچه آغاز آن کار بر قصد خیر و غرض خوب بوده، انجام آن نیز خیر و خوب خواهد بود در دنیا و آخرت و چنانچه شر و بد بوده شر و بد خواهد بود.
اللغه: (اشتبه) الامر علیه: خفی و التبس- المنجد. المعنی: الامور المشتبهه هی التی لا یتضح حقیقتها باعتبار العقل او الشرع، کالمسافر یرید مقصدا معینا فاشتبه علیه الطریق و لا یدری ان سلوک الطریق الذی یرید ان یمشی علیه یوصله الی مقصده ام لا، و کمن یقصد ان یقتدی بامام و لا یدری انه حق و متابعه یوصله الی الحق ام لا، فیقول (علیه السلام): اذا اشتبه الامر من اول الدخول فیه فلا رجاء بوضوحه فی نهایته، فلابد من التوقف و البحث حتی یتضح و یکون الدخول فیه علی بصیره و اطمینان، و الظاهر ان المقصود انه اذا وقع خطاء فی اول امر، یودی الی الخطاء فی آخره. الترجمه: براستی که اگر کارها از نخست دچار اشتباه و خطا شدند، پایان آنها با آغاز آنها سنجیده شوند.
خشت از اول گر نهد معمار ***کج تا ثریا میرود دیوار کج
توجه: قسمتی که در بین علامت (()) قرار گرفته است توضیح علامه در رابطه با فصل (فی الفتن و الشبهه و البدع) میباشد و به عنوان مقدمه ذکر شده است. (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) ((فی اول الباب الثالث من النهج باب المختار من حکم امیرالمومنین علیهالسلام و یدخل فی ذلک المختار من اجوبه مسائله و الکلام القصیر الخارج فی سایر اغراضه. قال علیهالسلام: قول المصنف: باب المختار هو القسم الاخیر من کتابه من حکم امیرالمومنین (علیه السلام) اقتصر علیه فی (المصریه) و زاد ابن ابیالحدید و ابن میثم: و مواعظه و هو الصحیح لاصحیه نسختیهما لاسیما الاخیر الذی نسخته بخط المصنف. و لان فیه مواعظ کثیره و منها فی العنوان. (150) کلامه علیهالسلام لرجل ساله ان یعظه الذی قال المصنف فیه و لو لم یکن فی هذا الکتاب الا هذا الکلام لکفی به موعظه ناجعه. (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) و وصف الشعبی کلامه علیهالسلام فی الحکم و غیرها فقال: تکلم امیر المومنین علیهالسلام بتسع کلمات ارتجلهن ارتجالا فقان عیون البلاغه و ایتمن جواهر الحکمه و قطعن جمیع الانام عن اللحاق بواحده منهن، ثلاث منهن فی الحکمه و ثلاث فی المناجاه و ثلاث فی الادب، اما اللائی فی الحکمه فقال: قیمه کل امری ما یحسنه، و ما هلک امرو عرف قدره، و المرء مخبوء تحت لسانه. و اما اللائی فی المناجاه فقال: اللهم کفی بی عزا ان اکون لک عبدا، و کفی بی فخرا ان تکون لی ربا، انت کما احب فاجعلنی کما تحب. و اما اللائی فی الادب فقال: امنن علی من شئت تکن امیره، و استغن عمن شئت تکن نظیره و احتج الی من شئت تکن اسیره. و یدخل فی ذلک المختار من اجوبه مسالته تری اجوبه مسالته فی (227) (150) (120) (94) (30) (16) (470) (356) (318) (300) (294) (287) (266) (235) (229). و الکلام القصیر کان حاجب هشام بن عبدالملک یامر منتجعیه بالایجاز فی الکلام، فقام اعرابی فقال: ان الله تعالی جعل العطاء محبه و المنع مبغضه فلان نحبک خیر من ان نبغضک. فاعطاه و اجزل له. الخارج فی سائر اغراضه ای باقی مقاصده، والاصل فی (الغرض) الهدف و (سائر) یاتی بمعنی الجمیع و معنی الباقی، و الاخیر هو المراد هنا. قوله کن فی الفتنه الاصل فی الفتنه قولهم دینار مفتون فتن بالنار، و کل شیء ادخل النار فقد فتن، و قالوا الناس عبید الفتانین ای الدرهم و الدینار. کابن اللبون ابن اللبون: ولد الناقه الذکر اذا دخل فی الثالثه،
لان امه (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) وضعت غیره فصار لها لبن، و الانثی بنت اللبون، و یجمعان بنات اللبون. لاظهر فیرکب و لاضرع فیحلب نظیره قول حاجب بن زراره فی القعقاع: ما هو رطب فیعصر و لایابس فیکسر. و فی المثل: لاتکن حلوا فتزدرد و لا مرا فتلفظ. و من الامثال فی الاعتزال قولهم: لا ناقه لی فی هذا و لا جمل. و قالوا: ان کنت من اهل الفظن فلاتدر حول الفتن. ثم کما لاینتفع بابن اللبون لصغره کذلک بالثلب لکبره، و هو الذی انکسرت انیابه من شده هرمه، و انما الانتفاع الکامل بالناب الذی فی وسط الشباب، قال بعضهم: الم تر ان الناب یحلب علبه و یترک ثلب لاضراب و لاظهر قال ابن ابیالحدید: ایام الفتنه هی ایام الخصومه بین رئیسین ضالین یدعوان کلاهما الی ضلاله، کفتنه عبدالملک و ابن الزبیر و فتنه مروان و الضحاک و فتنه الحجاج و ابن الاشعث، و اما اذا کان احدهما صاحب حق فلیست ایام فتنه کالجمل و صفین. قلت: ان جانبوا العصبیه و ارادوا فهم الحقیقه فاول ایام الفتنه ایام اولهم، ففی (الطبری): قال ابومویهبه مولی النبی (صلی الله علیه و آله): بعث الی النبی من جوف اللیل فقال: یا ابامویهبه! انی قد امرت ان استغفر لاهل البقیع فانطلق معی. فانطلقت معه فلما وقف بین اظهرهم قال: السلام علیکم اهل المقابر، لیهن لکم ما اصبحتم مما اصبح الناس فیه، اقبلت الفتن کقطع اللیل المظلم یتبع آخرها اولها، الاخره شر من الاولی- الی ان قال- ثم انصرف. فبدا (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) بالنبی (صلی الله علیه و آله) وجعه الذی قبض فیه. و فی (بلاغات نساء احمد بن ابیطاهر البغدادی) من رجالهم فی ذکره خطبه سیده نساء العالمین باتفاق فرق المسلمین لما منعها ابوبکر فدک و فی الخطبه: فانقذکم الله برسوله (صلی الله علیه و آله) بعد اللتیا و التی، و بعد ما منی ببهم الرجال و ذوبان العرب، کلما حشوا نارا للحرب اطفاها و نجم قرن للضلال و فغرت فاغره من المشرکین قذف باخیه فی لهواتها، فلا ینکفی حتی یطا صماخها باخمصه و یخمد لهبها بحده، مکدودا فی ذات الله قریبا من رسولالله سیدا فی اولیاء الله، و انتم فی بلهنیه و ادعون آمنون، حتی اذا اختار الله تعالی لنبیه دار انبیائه ظهرت خله النفاق و سمل جلباب الدین و نطق کاظم الغاوین و نبغ خامل الافلین و هدر فنیق المبطلین، فخطر فی عرصاتکم و اطلع الشیطان راسه من مغرزه صارخا بکم، فوجدکم لدعائه مستجیبین و للغره فیه ملاحظین، فاستنهضکم فوجدکم خفافا و احمشکم فالفاکم غضابا، فوسمتم غیر ابلکم و اوردتموها غیر شربکم، هذا و العهد قریب و الکلم رحیب والجراح لما یندمل، بدارا زعمتم خوف الفتنه الا فی الفتنه سقطوا و ان جهنم لمحیطه بالکافرین. و روی الاسکافی منهم فی نقضه (عثمانیه الجاحظ) عن ابیرافع قال: اتیت اباذر بالربذه اودعه، فلما اردت الانصراف قال لی و لا ناس معی: ستکون فتنه فاتقوا الله و علیکم بالشیخ علی بن ابیطالب فاتبعوه، فانی سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول له: انت اول من آمن بی و اول من یصافحنی یوم القیامه، و انت الصدیق الاکبر، و انت الفاروق الذی تفرق بین الحق و الباطل، (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) و انت یعسوب المومنین و المال یعسوب الکافرین، و انت اخی و وزیری و خیر من اترک بعدی. ثم ما قاله ابن ابیالحدید: من فتنه الحجاج و ابن الاشعث خلاف عقیده اهل نحلته، فان عندهم کان قیام ابن الاشعث فتنه، و اما الحجاج فکان عامل من بایعه جمیع الناس و کان عندهم خلیفه حقا و امیراللمومنین به. و کذلک قوله فتنه عبدالملک و ابن الزبیر غیر صحیح عند اهل ملته، فانه عندهم کان ابتداء ابن الزبیر ولی الله و عبدالملک عدو الله، و لما غلب عبد الملک صار هو ولی الله و ابن الزبیر عدو الله. ففی (کامل المبرد): خرج مصعب بن الزبیر الی باجمیراء، ثم اتی الخوارج خبر مقتله بمسکن و لم یات المهلب و اصحابه، فتواقفوا یوما علی الخندق، فناداهم الخوارج: ما تقولون فی المصعب؟ قالوا: امام هدی. قالوا: فما تقولون فی عبدالملک؟ قالوا: ضال مضل. فلما کان بعد یومین اتی المهلب قتل صعب و ان اهل الشام اجتمعوا علی عبدالملک، و ورد علیه کتاب عبدالملک بولایته، فلما تواقفوا ناداهم الخوارج: ما تقولون فی مصعب؟ قالوا: لا نخبرکم. قالوا: فما تقولون فی عبدالملک؟ قالوا: امام هدی. قالوا: یا اعداء الله بالامس ضال مضل و الیوم امام هدی، یا عبید الدنیا علیکم لعنه الله. و الخوارج و ان طعنوا علیهم بکون ما علیهم خلاف العقل و خلاف الفطره التی فطر الناس علیها، الا انه یقال لهم: ان ذلک لازم لکم ایضا بموافقه العامه فی امامه صدیقهم و صدیقه، فلایمکن القول بالملزوم و ترک اللازم. (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) و اما قوله اذا کان احدهما صاحب حق فلیست ایام فتنه کالجمل و صفین فایضا اهل ملته غیر معترفین به، فهذا ابن عبد البر من ائمتهم قال فی سعد بن ابیوقاص الذی لم یشهد الجمل و صفین مع امیرالمومنین علیهالسلام: کان ممن قعد و لزم بیته فی الفتنه و امر اهله ان لا یخبروه من اخبار الناس بشیء حتی تجتمع الامه علی امام. و قال فی ترجمه ابن فاروقهم: قیل لنافع: ما بال ابن عمر بایع معاویه و لم یبایع علیا؟ فقال: کان ابن عمر لایعطی یدافی فرقه و لایمنعها من جماعه، و لم یبایع معاویه حتی اجتمعوا علیه. قبح الله هذا الدین الذی یصیر معاویه الذی کان النبی (صلی الله علیه و آله) لعنه فی غیر موطن و عدو الدین اولی بالامامه من امیرالمومنین علیهالسلام الذی جعله الله تعالی فی کتابه کنفس النبی (صلی الله علیه و آله) فی قوله ( … و انفسنا و انفسکم … ) و جعله النبی بمنزله نفسه فی المتواتر منه فی قوله للناس: من کنت اولی به من نفسه فعلی اولی به من نفسه. لایقال: انما قال من کنت مولاه فعلی مولاه لا ما قلت. قلت: ما ذکرته ان لم یکن لفظه هو معناه، الم یکن قال تلک الجمله بعد قوله للناس الست بکم اولی من انفسکم و قول الناس له بلی انت اولی بنا من انفسنا فهل یصیر معناها غیر ما قلناه. قبح الله هذا الدین الذی هو خلاف ناموس الانسانیه، حتی ان الحجاج الذی قال عمر بن عبدالعزیز الذی هو احد خلفائهم: لو ان جمیع الامم جاءت (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) یوم القیامه کل واحده منهم بشرارهم و جئناهم بالحجاج لغلبنا جمیعهم. لم یرضه، فقال الاسکافی احد ائمتهم فی نقض (عثمانیته): امتنع ابن عمر من بیعه علی علیهالسلام و طرق علی الحجاج بابه لیلا لیبایع لعبد الملک کیلا یبیت تلک اللیله بلا امام، زعم لانه روی ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال من مات و لا امام له مات میته جاهلیه و حتی بلغ من احتقار الحجاج له و استرذاله حاله ان اخرج رجله من الفراش فقال: اصفق بیدک علیها. قال و رواه بعضهم و زاد: و لما خرج قال الحجاج: ما احمق هذا یترک بیعه علی و یاتینی مبایعا فی لیله.)) و قال علیهالسلام: کان العباسیون یدعون اجراء العداله اذا ظهروا الا انه کان حالهم فی الاخر معلومه من اولها. (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) و لما بایعت الاوس ابابکر لئلا یصیر الامر الی الخزرج و کانت بینهما رقابه من الجاهلیه، قال لهم المنذر بن الحباب: فعلتموها اما و الله لکانی بابنائکم علی ابواب ابنائهم قد وقفوا یسالونهم باکفهم و لایسقون الماء. و صار کما قال.
الاشیاء تقاس بنتائجها، فالاقتصاد و التدبیر خیر و حسن لان نتیجته صیانه المال و الراحه فی المستقبل و الاستغناء عن الناس، و التبذیر و الاسراف شر و قبیح لان نتیجته الفقر و ضیاع الثروه.. و ایضا البدایه تدل علی النهایه، و المقدمه تبشر بالنتیجه، فالتدبیر یدل علی حسن العاقبه، و التبذیر علی سوئها. و کلام الامام یشیر الی ذلک و یقول: کل عاقل یستطیع التنبو بما سیحدث غدا من الوضع الحاضر، و فکسل التلمیذ الان یدل علی رسوبه فی الامتحان، و نشاطه علی نجاحه، و تخاذل العرب و ضعف الثقه بانفسهم دلاله قاطعه علی هزیمتهم امام کل غاز و طامع.
… اعتبر آخرها باولها: ای یقاس آخرها علی اولها فعلی حسب البدایات تکون النهایات
امام علیهالسلام (در اندیشه پایان کار) فرموده است: هر گاه کارها مشتبه شد (نیکی و بدی پایان آنها دانسته نشد) انجام آنها به آغازشان مقایسه و برابری میشود (پس اگر آغاز کار نیک یا بد باشد انجام آن نیک یا بد خواهد بود، زیرا سال نیکو از بهارش آشکار است).
مسائل اجتماعی، ریاستها و شخصیت افراد مبهم است و در هر پیشامدی انسان حیران است تکلیفش چیست؟ امام علی (علیه السلام) میفرماید پایان این نوع کارها را باید از آغازش شناخت. سوابق کار و افراد بخوبی نشان میدهد که قابل دوام است یا نه؟
و قال علیهالسلام: (ان الامور اذا اشتبهت اعتبر اخرها باولها) فانه علی حسب الابتداء، یکون الانتهاء، فاذا لم یعلم الانسان کیف یصیر، یتمکن ان یعرف ذلک من ملاحظه اوله، الذی صار، اذ الاشیاء انما تجری علی و تیره واحده.
اللغه: اشتبهت: التبست. اعتبر الشیء: اختبره. الشرح: تستطیع ان تعرف اواخر الامور و نهایاتها بما یبدو و یظهر من اولها فاذا کانت المقدمات سلیمه کانت النتیجه سلیمه و اذا کانت احدی المقدمات مخطئه کانت النتیجه مخطئه و اذا اشتبهت الامور فی اولها لم تتضح فی آخرها و علی العاقل ان یعتبر باواخر الامور بما یجری فی اولها …
«همانا کارها هنگامی که مشتبه شوند، پایان آن را به اول آن قیاس توان کرد.» ا
ین کلمه به صورت «استبهمت»، «مبهم شود» نیز نقل شده است و معنی یکی است و این سخن حق است که مقدمات دلالت بر نتایج و اسباب دلالت بر مسببات دارد و چه بسا که میان دو چیز رابطه علت و معلولی وجود ندارد ولی میان آن دو اندک تناسبی وجود دارد و به حال یکی بر دیگری استدلال می شود. هر گاه چنین باشد و کارهایی بر خردمند زیرک مشتبه شود و نداند کار به کجا می کشد، از انجام و آغاز آن می توان به پایان و فرجام آن استدلال کرد. مثلا اگر رعیتی دارای پادشاهی سست عنصر و سیاست ضعیف باشد و امور کشور او شروع به اضطراب و نا آرامی کند و بر عاقل مبهم گردد که آینده چگونه خواهد بود، بر او واجب است که پایان آن را بر آغاز آن قیاس گیرد و بداند که کار آن سامان به زودی در آینده به پراکندگی و انحلال خواهد کشید، زیرا کارهای نخستین دلیل و بیم دهنده بر آن است و وقوع آن را وعده می دهد و این واضح است.
و قال علیهالسلام
إِنَّ الْأُمُورَ إِذَا اشْتَبَهَتْ اعْتُبِرَ آخِرُهَا بِأَوَّلِهَا .
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که کارها مشتبه شوند (و آینده روشن نباشد) آخرشان را باید به اوّلشان سنجید. ( . سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب مصادر نهجالبلاغه این حدیث شریف را از دو نفر از دانشمندانی که قبل از سیّد رضی میزیستهاند:ابن قتیبه دینوری (متوفای 276) در کتاب الامامة و السیاسه و نصر بن مزاحم (متوفای 202) در کتاب صفین نقل کرده است که دلیل بر تعدد منابع این گفتار حکیمانه است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 59). )
سالی که نکوست...
امام علیه السلام در اینجا درس مهمی میدهد که برای همه مدیران،بلکه همه رهروان راه حق کارگشاست.میفرماید:«هنگامی که کارها مشتبه شوند (و آینده روشن نباشد) آخرشان را باید به اولشان سنجید»؛ (إِنَّ الْأُمُورَ إِذَا اشْتَبَهَتْ اعْتُبِرَ آخِرُهَا بِأَوَّلِهَا) .
اشاره به اینکه همیشه آغاز و انجام کارها با یکدیگر پیوند ناگسستنی دارند و در واقع شبیه علت و معلولاند،بنابراین اگر ما در چگونگی پایان کاری شک و تردید داشتیم باید ببینیم آغازش چگونه بوده است؛هر گاه در مسیر صحیح بوده عاقبت آن نیز چنین است و مطابق ضرب المثل فارسی:«سالی که نکوست از بهارش پیداست»و اگر آغاز آن در مسیر نادرستی قرار گرفته باید بدانیم که عاقبت آن نیز نادرست و خطرناک است و به گفته معروف:
خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج!
این سخن پیام دیگری نیز دارد و آن اینکه اگر میخواهیم نتیجههای خوب و پربار از کارهای خودمان بگیریم باید در آغاز مراقب زیربناهای آن باشیم.
تفاوت بنای مسجد قبا و مسجد ضرار در همین امر است که اولی به مصداق «لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی التَّقْوی» پایه صحیحی داشت و سرانجام به مضمون «فِیهِ رِجالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا» عبادتگاه مؤمنان شد و مسجد ضرار که پایه آن بر اساس نفاق و کفر و شرک و تفرقه میان مؤمنان بنا شده بود عاقبتش این بود که به دستور پیغمبر طعمه حریق شود.
قریب این معنا در عهدنامه مالک اشتر نیز آمده است آنجا که امام میفرماید:
«اسْتَدِلَّ عَلَی مَا لَمْ یَکُنْ بِمَا قَدْ کَانَ،فَإِنَّ الْأُمُورَ أَشْبَاهٌ؛ «با آنچه در گذشته واقع شده است نسبت به آنچه واقع نشده استدلال کن،زیرا امور جهان شبیه به یکدیگرند».
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ If matters get mixed up , the last ones should be appreciated compared to the previous ones.”{By looking at a seed, a cultivator can say what plant will come out of it, what fruits, flowers or leaves it will bring about, and what its expanse will be. Likewise, a guess can be made about the success of a student by looking at his endeavor and effort. The same applies to the failure of some other student by looking at his leisureliness and idleness. This is so because the beginning is indicative of the end and the premises of the conclusion. Therefore, if the end of any matter is not visible, its beginning should be looked at. If its beginning is bad, the end, too, will be bad, and if the beginning is good, the end, too, will be good. An auspicious river begins from the very spring.}
وَ مِن خَبَرِ ضِرَارِ بنِ حَمزَةَ الضبّاَئیِّ
عِندَ دُخُولِهِ عَلَی مُعَاوِیَةَ وَ مَسأَلَتِهِ لَهُ عَن أَمِیرِ المُؤمِنِینَ علیه السلام وَ قَالَ فَأَشهَدُ لَقَد رَأَیتُهُ فِی بَعضِ مَوَاقِفِهِ وَ قَد أَرخَی اللّیلُ سُدُولَهُ وَ هُوَ قَائِمٌ فِی مِحرَابِهِ قَابِضٌ عَلَی لِحیَتِهِ یَتَمَلمَلُ تَمَلمُلَ السّلِیمِ وَ یبَکیِ بُکَاءَ الحَزِینِ وَ یَقُولُ یَا دُنیَا یَا دُنیَا إِلَیکِ عنَیّ أَ بیِ تَعَرّضتِ أَم إلِیَّ تَشَوّقتِ لَا حَانَ حِینُکِ هَیهَاتَ غرُیّ غیَریِ لَا حَاجَةَ لِی فِیکِ قَد طَلّقتُکِ
ثَلَاثاً لَا رَجعَةَ فِیهَا فَعَیشُکِ قَصِیرٌ وَ خَطَرُکِ یَسِیرٌ وَ أَمَلُکِ حَقِیرٌ آهِ مِن قِلّةِ الزّادِ وَ طُولِ الطّرِیقِ وَ بُعدِ السّفَرِ وَ عَظِیمِ المَورِدِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: حکمت را هر کجا که باشد، فراگیر، گاهی حکمت در سینه منافق است و بیتابی کند تا بیرون آمده و با همدمانش در سینه مؤمن آرام گیرد .
[و در خبر ضرار پسر ضمره ضبابی است که چون بر معاویه در آمد و معاویه وی را از امیر المؤمنین (علیه السلام) پرسید، گفت: گواهم که او را در حالی دیدم که شب پردههای خود را افکنده بود، و او در محراب خویش بر پا ایستاده، محاسن را به دست گرفته چون مار گزیده به خود میپیچید و چون اندوهگینی میگریست ، و میگفت:] ای دنیا! ای دنیا! از من دور شو!- با خودنمایی- فرا راه من آمدهای؟ یا شیفتهام شدهای؟ مباد که تو در دل من جای گیری. هرگز! جز مرا بفریب! مرا به تو چه نیازی است؟ من تو را سه بار طلاق گفتهام و بازگشتی در آن نیست. زندگانیات کوتاه است و جاهت ناچیز، و آرزوی تو داشتن خرد- نیز- آه از توشه اندک و درازی راه و دوری منزل و سختی در آمدنگاه.
و پرسیدن معاویه از او یعنی از ضرار از حالات امیر مؤمنان گفت پس گواهی میدهم بتحقیق که دیدم آن حضرت را در بعضی مواضع وقوف او در حالتی که فرو گذاشته بود شب پردههای خود را و او ایستاده بود در محراب عبادت خود بدست گرفته بود محاسن خود را از بسیاری اندوه میچیند و بود بی آرام همچو بی آرام بودن مار گزیده و گریه میکرد همچو گریه کردن غم رسیده و میفرمود که ای دنیا ای دنیا دور شو از من آیا بمن خود را عرض میکنی یا بسوی من آرزومندی مینمائی نزدیک مباد بمن وقت فریب دادن تو دور است این طمع تو بمن فریب ده غیر مر او هیچ حاجتی نیست مرا در تو و متاع بی ثبات تو بتحقیق که طلاق دادم تو را سه طلاق هیچ رجوعی نیست در تو پس عیش تو بغایت اندکست و کوتاه و قدر بزرگ تو اندکست و امید تو خوار آه از کمی توشه و درازی راه و دوری سفر و بزرگی جای فرود آمدن
در خبر آمده است که چون ضرار بن ضمرة الضّبابی بر معاویه داخل شد، معاویه او را از امیر المؤمنین (علیه السلام) پرسید. ضرار گفت: شهادت می دهم که او را در جایی که عبادت می کرد دیدم. شب پرده برافکنده بود و او در محراب خود ایستاده بود. محاسن خود را به دست گرفته، چون مار گزیده به خود می پیچید و چون اندوهگینان می گریست و می گفت:
ای دنیا، ای دنیا، از من دور شو. آیا خود را به من می نمایانی یا به من مشتاق شده ای؟ هنگام فریبت نزدیک مباد. هیهات دیگری را بفریب، مرا به تو نیازی نیست. تو را سه طلاق گفته ام که دیگر در آن بازگشتی نباشد. زندگیت کوتاه است و آرزویت حقیر است. آه، از اندک بودن راه توشه و درازی راه و دوری سفر و سختی منزلگاه.
از خبر ضرار پسر ضمره ضبابی است وقتی بر معاویه وارد شد و معاویه در رابطه با امیر المؤمنین علیه السّلام از او پرسید،ضرار گفت:شهادت میدهم که او را در بعضی از مواقف دیدم به وقتی که شب پردههای خود را فرو افکنده بود،و او در محرابش به عبادت ایستاده، و محاسنش را به دست گرفته و چون شخص مار گزیده به خود میپیچید،و مانند انسان غمگین گریه میکرد و میگفت :
ای دنیا،ای دنیا،از من دوری گزین،خود را به من عرضه میکنی؟!یا آرزومندم شدهای؟!زمان وصالت نزدیک مباد،هرگز!غیر مرا فریب ده،که مرا به تو نیازی نیست ،تو را سه طلاقه کردهام که آن را باز گشتی نیست.زندگیت کوتاه، بزرگیت اندک،و مرادت کوچک است .آه از کمی زاد،و درازی راه،و دوری سفر،و عظمت قیامت !
شروح:
الضرار مصدر ضاره یضاره. و الضمره فی اللغه: اللطیف الجسم. و ضباب النخل: طلعه، و الضباب: الحقود ایضا، و ضباب قبیله. و ضرار بن ضمره الضبابی الفهری کان من اصحاب علی علیهالسلام، فدخل بعد وفاته علی معاویه فقال له: صف لی علیا. فقال: او تعفینی عن ذلک؟ فقال: و لله لنفعلن. فتکلم بذلک الفصل و بکی معاویه حتی اخضلت لحیته. و الفهر فی اللغه الحجر ملیء الکف، و فهر ابوقبیله من قریش، و هو فهر ابن مالک بن التضر بن کنانه، و ضباب بطن منه. و ارخی اللیل ستره: ای ارسله. و السدول جمع سدل، و هو ما اسبل علی الهودج من الثیاب، و ذکره هنا مجاز. و هو یتململ علی فراشه: اذا لم یستقر من الوجع کانه علی مله و هی الرماد الحار. و السلیم: الملدوغ، سمی به تفالا، ای لعله یسلم کما تسمی البریه مغازه ای سیفوز من یدخلها و انما هی مهلکه. و قوله علیهالسلام یا دنیا الیک عنی هذا الخطاب مع الدینا مجاز، اخبر بذلک انه طیب نفسه عن زخارفها، وانه لا یرغب. ای خذی زینتک عنی الیک، فانی زهدت فیک. و یتعلق الیک بفعل مضمر، ای اجمعی زینتک الیک. و کذا یتعلق عنی بفعل مضمر و استریها عنی. ثم استفهم علی سبیل الانکار فقال: ابی تعرضت؟ و الاستفهام یقتضی الفعل ای اتعرضت بنفسی للشر، و یقال: تعرضت لفلان بکذا ای تصدیت له به، و تعرضت بکذا، و یحذفون جمیع ذلک ایضا و یقولون: تعرضت اسالهم، و تعرض بمعنی تعوج، و یقال: تعرض الجمل فی الجبل اذا اخذ فی سیره یمینا و شمالا، و کان دلیل رسول الله (صلی الله علیه و آله) یحدو بناقته فیقول. تعرضی مدارجا و سومی تعرض الجوزاء للنجوم و هو ابوالقاسم فاستقیمی قال الاصمعی: الجوزاء تمر علی جنب و تعارض النجوم معارضه لیست بمستقیمه فی السماء. ام الی تشوفت ام هذه متصله عدیله همزه الاستفهام، و روی بالقاف ایضا من الشوق، و هو نزاع النفس الی الشیء، یقال: شاقنی الشیء یشوقنی و شوقنی فتشوقت: اذا هیج شوقک. و بالفاء اجود. و التسوف: الانتظار، یقال تسوفت الی الشیء ای تطلعت، و تشوفت الجاریه: تزینت، یقول علیهالسلام: یا دنیا اتزینت للجلوه الی. و الی ههنا یتعلق بتشوفت، یقال: شفت المراه الی زوجها و جلوتها الیه. و قوله لاحان حینک ای لاقرب وقتک، یقال حان حینه ای آن و قرب وقته. و روی قد بینتک ثلاثا لا رجعه لی فیک. و معنی الروایتین واحد، و کلاهما مجاز، ای ترکتک ترکا لا ارجع الیک بعده، و تقدیره: طلقتک ثلاث تطلیقات. و نصب ثلاثا علی الظرف او علی المصدر، و فیها الضمیر یعود الی ثلاثا، و یقال لیه علی امراته رجعه و الفتح افصح، و یسال فیقال: انتم تقولون ان التطلیقات الثلاث لا یقع بمره، فلو کانت کذلک لما قال علی هذه الکلمه، و متی کان تزوجها حتی طلقها؟ قلنا: الکلام ههنا مجاز و استعاره، فلا یتوجه السوالان، و اصل التطلبق و الاطلاق: التخلیه. یقال: اطلقت الاسیر و طلقته ای خلیته. علی ان قوله طلقتک ثلاثا لا یدل علی انه فی دفعه، لان معناه طلقتک ثلاث مرات، فیکون المراد طلقتک مره لما علمت ان فی حلالک حساب و حرامک عقاب، و طلقتک مره لما رایت افعالک بمن کان قبلی، و طلقتک مره لما تحققت ان الاخره ضرتک و هی باقیه و انت فانیه متاع الی حین. فهذا معنی قوله طلقتک ثلاثا و نحو ذلک (و هو اخبار عما مضی لا عن الحال). و الخطر: القدر و المنزله. و الیسیر: القلیل. و آه من کذا یقال: عند الشکایه، و انما هو توجع و اصله آوه فقلبوا الواو الفا.
و قول ضرار ارخی اللیل سدوله: ای ارسل و اسبل ستوره و هو کنایه عن شده ظلام اللیل. یتململ تململ السلیم: ای یضطرب و یتردد تردد الدیغ و اصل یتململ من المله، و هی لرماد کانه بمنزله من یبیت علی رماد حار فلا یکون علی ثبات و قرار، و سمی اللدیغ سلیما علی طریق التفال ای انه سیسلم کما سمی المهلکه مفازهای سیفوز سالکها. قوله علیهالسلام: (یا دنیا، الیک عنی): ای ابعدی عنی و لا تتزینی له فانی لا اغتربک، و تملق عنی بالیک لانه من اسماء الافعال، فتعمل عملها. (ابی تعرضت). تعرض له ای تصدی و انبری له، و تعرض ای تعرج، ای بسبب اغتراری تصدیت، او اراد ابی تعرجت یعنی اردت ان تمیلی بی عن سنن الاستقامه، قاله علی طریق الاستبعاد و الاستنکار. (ام الی تشوفت). ای تطلعت، یقال النساء یتشوفن من السطوح ای ینظرن و یتطاولن، و تشوفت الجاریه تزینت ای اتزینت توسلا الی، و روی بالقاف من الشوق، لا حان حینک: دعاء علیها، ای لا قرب وقتک. (طلقتک ثلاثا لا رجعه فیها): هذا عباره عن المفارقه الحقیقیه بالکلیه علی طریق الاستعاره فان قیل الطلاق یوذن بتقدم نکاح، قلنا هذه استعاره و فی الاستعارات لا یطلب الاحکام الشرعیه، علی انه قد یقع الطلاق قبل النکاح، عند قوم من الفقهاء. و قوله ثلاثا: ای ثلاث تطلیقات فیکون انتصابه علی المصدر او ثلاث مرات، فیکون منصوبا علی الظرف، و التطلیقات الثلاث عند الامامیه لا یقع دفعه واحده، و انما یقع بثلاث دفعات، مع شروط اخر و من اراد معرفه احکام الطلاق، و شروطها و تفاصیلها. فعلیه بکتابنا الموسوم بشریعه الشریعه، و هو تهذیب کتاب المهذب فانها و سائر الاحکام الشریعه، مستقصاه مسترفاه فیه علی غایه ما یرام من التهذیب و التخلیص و الترتیب. آه و آوه: کلمه توجع و الخطب فی هذا الفصل و ان کان موجها الی الدنیا فانه فی الحقیقه نهی للنفس عن التعرض لها، و الاغترار بها، و تلک طریقه انیقه فی کلام العرب مشهوره یقولون لا ارینک هاهنا و المراد لا تحضر هاهنا فاراک فیه.
از خبر ضرار بن ضمره ضبائی است هنگامی که پیش معاویه آمد، و معاویه، راجع به امیرالمومنین (علیه السلام) از او پرسید. گفت: گواهی میدهم که در بعضی جاهایی که عبادت میکرد، او را دیدم، هنگامی که شب پردههای تاریکی را گسترده، و او در محراب عبادت ایستاده بود، محاسنش را روی دست گرفته و بر خود مانند مارگزیده میپیچید، و همچون غم رسیدهای میگریست و (دربارهی) دنیا میفرمود: ضباء: تیرهای از اولاد قهر بن مالک بن نضر بن کنانه بود. سدول، جمع سدل: چیزی که بر کجاوه آویزند. تململ: بر خود پیچیدن از شدت درد و اندوه. سلیم: مارگزیده. وله: غم زیاد. (ای دنیا! ای دنیا! از من دور شو. آیا خود را به من مینمایانی؟ و خواهان من هستی؟ آن هنگام نزدیک مبادا! هیهات! مرا به تو نیازی نیست شخص دیگری را بفریب! من تو را سه طلاقه کردهام که از آن راه بازگشتی نیست! پس زندگانی تو کوتاه و ارزش تو اندک و آرزوی تو ناچیز است. آه از کمی توشه، و درازی راه و دوری سفر و سختی منزلگاه). این مرد (ضرار) از اصحاب امام (علیه السلام) بود. وقتی که پس از شهادت آن حضرت بر معاویه وارد شد، معاویه به او گفت: علی را برای من توصیف کن. او گفت: مرا از این کار معاف بدار. معاویه گفت: به خدا سوگند که باید این کار را بکنی، این بود که ضرار این مطالب را گفت، معاویه به قدری گریست که ریشش از اشک چشم تر شد. علی (علیه السلام) دنیا را به صورت زنی میدید که خود را آراسته و طوری خود را بر او عرضه میکند تا به وصالش برسد در حالی که برای وی (علی (علیه السلام)) ناخوشایند بود. پس امام (علیه السلام) خطاب به او، چنین میگفت: و الیک: از اسماء افعال است یعنی: دور شو، و عنی متعلق به چیزی است که معنای فعل را دارد. و استفهام امام (علیه السلام) در عبارت: آیا خود را به من مینمایانی، و خواهان من هستی؟ استفهام انکاری و نیز نوعی بیارزش ساختن دنیا و دور شمردن موافقت خود با خواستهی آن است. و لاحان حینک! یعنی: آن وقت نزدیک مباد! یعنی هنگام فریب خوردن من از تو و این که تو مرا گول بزنی. عبارت: هیهات یعنی آنچه را تو از من میخواهی بسیار دور است. آنگاه امام (علیه السلام) او را امر به فریفتن دیگری کرده است، کنایه از این که دنیا چشم طمعش را از او ببرد، نه آن که مقصود امام (علیه السلام) این باشد، دیگران را بفریبد، این سخن مانند آن است که به فریبندهاش- وقتی که از فریب او اطلاع یافته است- بگوید: دیگری را فریب بده، یعنی فریب تو در من اثر نمیکند. آنگاه مانند یک همسر ناراضی، در حالی که از او بیزار است، دنیا را مخاطب میسازد، و به او اطلاع میدهد که از او بینیاز است. سپس طلاق سهبارهی او را عنوان میکند تا جدایی او را مورد تاکید قرار دهد با این عبارت: لا رجعه فیها (راه برگشتی نیست) و این جمله کنایه از نهایت نارضایتی است- و طلاق دنیا را به خاطر توجه امام (ع به زیانبخش بودن آن که همان زیبائی و جلوهی آن باشد، مورد تاکید قرار داده است. و بعد به عیبهایی اشاره فرموده است که به خاطر آن که معایب از او ناراضی بوده و طلاقش داده است. و آنها عبارتند از کوتاهی زندگانی، یعنی مدت زندگی در دنیا، و کمی ارزش، یعنی کمی ارزش و جایگاه آن در نظر امام (علیه السلام) و بعد، ناچیزی آرزویی که از دنیا نمیرود. سپس از چند چیز نالیده است: 1- از کمی توشه در سفر الی الله، و قبلا روشن شد که توشه همان تقوا و اعمال شایسته است، و روش عارفان در ناچیز شمردن اعمال خود چنین است. 2- درازی راه و طریق الی الله، و چیزی در نزد عقل درازتر از نامتناهی نیست. 3- دوری سفر، به دلیل دوری نتیجه و سرانجام کار و نامتناهی بودن آن. 4- سختی منزلگاه، و نخستین منزلگاهها مرگ است، و بعد از آن عالم برزخ سپس قیامت کبرا. و خدا یار و یاور است. نیز روایت شده است.
وَ مِنْ خَبَرِ ضِرَارِ بْنِ [مْرَةَ الضَّابِیِّ]
حَمْزَةَ الضَّبَائِیِّ عِنْدَ دُخُولِهِ عَلَی مُعَاوِیَةَ وَ مَسْأَلَتِهِ لَهُ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام قَالَ فَأَشْهَدُ لَقَدْ رَأَیْتُهُ فِی بَعْضِ مَوَاقِفِهِ وَ قَدْ أَرْخَی اللَّیْلُ سُدُولَهُ وَ هُوَ قَائِمٌ فِی مِحْرَابِهِ قَابِضٌ عَلَی لِحْیَتِهِ یَتَمَلْمَلُ تَمَلْمُلَ السَّلِیمِ وَ یَبْکِی بُکَاءَ الْحَزِینِ وَ [هُوَ]
یَقُولُ یَا دُنْیَا یَا دُنْیَا إِلَیْکِ عَنِّی أَ بِی تَعَرَّضْتِ أَمْ إِلَیَّ [تَشَوَّفْتِ]
تَشَوَّقْتِ لاَ حَانَ حِینُکِ هَیْهَاتَ غُرِّی غَیْرِی لاَ حَاجَةَ لِی فِیکِ قَدْ طَلَّقْتُکِ ثَلاَثاً لاَ رَجْعَةَ فِیهَا فَعَیْشُکِ قَصِیرٌ وَ خَطَرُکِ یَسِیرٌ وَ أَمَلُکِ حَقِیرٌ آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِیقِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ عَظِیمِ الْمَوْرِدِ .
السدول جمع سدیل و هو ما أسدل علی الهودج و یجوز فی جمعه أیضا أسدال و سدائل و هو هاهنا استعارة و التململ و التملل أیضا عدم الاستقرار من المرض کأنه علی ملة و هی الرماد الحار.
و السلیم الملسوع .
و یروی تشوقت بالقاف.
و قوله لا حان حینک دعاء علیها أی لا حضر وقتک کما تقول لا کنت
فأما ضرار بن ضمرة فإن الریاشی روی خبره و نقلته أنا من کتاب عبد الله بن إسماعیل بن أحمد الحلبی فی التذییل علی نهج البلاغة قال دخل ضرار علی معاویة و کان ضرار من صحابة علی علیه السلام فقال له معاویة یا ضرار صف لی علیا قال أ و تعفینی قال لا أعفیک قال ما أصف منه کان ( ب:«و کان»،و الصواب ما أثبته. ) و الله شدید القوی بعید المدی یتفجر العلم من أنحائه و الحکمة من أرجائه حسن المعاشرة سهل المباشرة خشن المأکل قصیر الملبس غزیر العبرة طویل الفکرة یقلب کفه و یخاطب نفسه و کان فینا کأحدنا یجیبنا إذا سألنا و یبتدئنا إذا سکتنا و نحن مع تقریبه لنا أشد ما یکون صاحب لصاحب هیبة لا نبتدئه الکلام لعظمته یحب المساکین و یقرب أهل الدین و أشهد لقد رأیته فی بعض مواقفه .
..و تمام الکلام مذکور فی الکتاب.
و ذکر أبو عمر بن عبد البر فی کتاب الإستیعاب هذا الخبر فقال حدثنا عبد الله بن محمد بن یوسف قال حدثنا یحیی بن مالک بن عائد قال حدثنا أبو الحسن محمد بن محمد بن مقلة البغدادی بمصر و حدثنا أبو بکر محمد بن الحسن بن درید قال حدثنا العکلی عن الحرمازی عن رجل من همدان قال قال معاویة لضرار الضبابی ( فی الاستیعاب:«الصدائی». ) یا ضرار صف لی علیا قال اعفنی یا أمیر المؤمنین قال لتصفنه قال أما إذ لا بد من وصفه فکان و الله بعید المدی شدید القوی یقول فصلا و یحکم عدلا یتفجر العلم من جوانبه و تنطق الحکمة من نواحیه یستوحش من الدنیا و زهرتها و یأنس باللیل و وحشته و کان ( من الاستیعاب. ) غزیر العبرة طویل الفکرة یعجبه من اللباس ما قصر و من الطعام ما خشن کان فینا کأحدنا یجیبنا إذا سألناه و ینبئنا إذا استفتیناه و نحن و الله مع تقریبه إیانا و قربه منا لا نکاد نکلمه هیبة له یعظم أهل الدین و یقرب المساکین لا یطمع القوی فی باطله و لا ییئس الضعیف من عدله و أشهد لقد رأیته فی بعض مواقفه و قد أرخی اللیل سدوله و غارت نجومه قابضا علی لحیته یتململ تململ السلیم ( السلیم:اللدیغ. ) و یبکی بکاء الحزین و یقول یا دنیا غری غیری أ بی ( الاستیعاب:«ألی». ) تعرضت أم إلی تشوقت هیهات هیهات قد باینتک ثلاثا لا رجعة لی فیها فعمرک قصیر و خطرک حقیر آه من قلة الزاد و بعد السفر و وحشة الطریق فبکی معاویة و قال رحم الله أبا حسن کان و الله کذلک فکیف حزنک علیه یا ضرار قال حزن من ذبح ولدها فی حجرها ( الاستیعاب 1107،1108،و هو أیضا فی أمالی القالی 2:147. ) .
(و من خبر ضراربن ضمره الضیابی عند دخوله الی معویه) از خبر ضراربن ضمره ضیابی است از حال امیرالمومنین و امامالمتقین علیهالسلام نزد داخل شدن او به سوی معاویه (و مسالته له عن امیرالمومنین) و پرسیدن معاویه از او از حالت امیرالمومنین علیهالسلام (قال فاشهد) گفت پس گواهی میدهم (لقد رایته) به تحقیق که دیدم آن قدوه ارباب معارف را (فی بعض مواقفه) در بعضی از موضع وقوف (و قد ارحی الیل) در حالتی که فرو گذاشته بود شب (سدوله) پردههای خود را و این کنایت است از شدت ظلمت و تاریکی او، یعنی دیدم آن حضرت را در شب تار (و هو قائم فی محرابه) وقتیکه ایستاده بود در محراب عبادت به خضوع و خشوع (قابض علی لحیته) به دست گرفتن محاسن خود را از بسیاری اندوه و آلام (یتململ) میجنبید و میبود بیآرام (تململ السلیم) مانند بیآرام بودن مار گزیده (و یبکی بکاء الحزین) و گریه میکرد همچو گریه کردن غم رسیده (و یقول) و میفرمود که (یا دنیا یا دنیا الیک عنی) یعنی ای دنیا البته رجوع کن از من و دور شو و رجوع کن به سوی خود و به خود مشغول باش این هردو جار و مجرورند متعلق به فعل محذوف و در این تقدیر است که (ارجعی عنی الیک) تکریر نداء از جهت تاکید است. (ابی تعرضت) آیا به سبب فریب دادن من پیش میآیی و خود را به من عرض میکنی (ام الی تشوقت) یا به سوی من آرزومندی مینمایی و به طلب من برمیخیزی (لا حان حینک) نزدیک مباد به من وقت فریفتن و غرور تو (هیهات) دور است این طمع تو به من (غری غیری) فریب ده غیر مرا از غافلان مغرور (لا حاجه لی فیک) هیچ حاجتی نیست مرا در متاع بیثبات تو در هیچ امری از امور بعد از آن خطاب نمودند به دنیا همچو خطاب کردن با زوجه مکروهه و فرمود که: (قد طلقتک ثلاثا) به تحقیق که طلاق دادم تو را سه طلاق (لا رجعه فیها) که هیچ رجوعی نیست مرا در طلاق تو این کنایت است از مفارقت حقیقی بالکلیه بر طریق استعاره. بدانکه لفظ (طلاق) در این مقام موذن نیست بر تقدم نکاح آن حضرت، به واسطه آنکه در استعارات مطلوب نیست احکام شرعیه. و نصب (ثلاثا) بر مصدریه است و در این تقدیر است که ثلاث طلقات است یا بر طرف بودن یعنی ثلاث مرات، دیگر به طریق تخاطب فرمود که: (فعیشک قصیر) پس عیش تو کوتاه است (و خطرک یسیر) و قدر بزرگ تو اندک است (و املک حقیر) و امید تو خوار (آه من قله الزاد) آه از کمی توشه در راه اله (و طول الطریق) و درازی راه (و بعد السفر) و دوری سفر و قرارگاه (و عظیم المورد) و بزرگی جای فرود آمدن و منزلگاه خطاب در این فصل اگرچه متوجه است به دنیا اما فی الحقیقه خطاب و عتاب با نفس است و نهی کردن او از مشتهیات دنیا و عدم اغترار او به لذت این سرا.
و از خیر (ضرار بن ضمره الضبائی) است که وقتی که داخل شد بر (معاویه) و سوال کرد معاویه او را از (امیرالمومنین علیهالسلام) گفت گواهی میدهم که دیدم او را در بعضی مواقف او وقتی که فرو گسترده بود شب پردههای ظلمت خود را، و او ایستاده بود در محراب خود، و گرفته بود به دست ریش مبارک خود را میتپید همچو تپیدن شخص مار گزیده، و میگریست گریستن شخص غم رسیده و میگفت: ای دنیا ای دنیا دور شو از من، آیا به من تعرض کردهای. یعنی خود را بر من عرض میکنی برای فریب، یا به سوی من تشویق نمودهای. یعنی آرزومند گشته به من و هستی مرا خواهان نزدیک مباد هرگز وقت تو و مرساد زمان وصل تو، و دور است این کار و طمع تو به فریب غیر مرا، و بجوی صیدی ورای من، نیست حاجتی مرا در تو به تحقیق طلاق دادهام تو را سه طلاق که دیگر رجعت روا نیست مرا در آن، چه زندگانی تو کوتاه است، و قدر تو که بزرگ میشمارند اندک است، و امید تو و مرادهای تو خرد است، آه از کمی توشه و از درازی طریق و دوری سفر و بزرگی موضع و رود و شاعر اهل بیت اشاره به طلاق آن حضرت دنیا را گفته است: عتبت علی الدنیا و قلت الی متی اکابد دهرا همه لیس ینجلی فقالت نعم بابن الکرام رمیتکم بسهم عناد حیث طلقنی علی
«و من خبر ضرار بن ضمره الضبابی، عند دخوله علی معاویه و مسالته له عن امیرالمومنین علیهالسلام، قال: فاشهد لقد رایته فی بعض مواقفه و قد ارخی اللیل سدوله و هو قائم فی محرابه، قابض علی لحیته، یتململ تململ السلیم و یبکی بکاء الحزین و یقول: «یا دنیا! الیک عنی، ابی تعرضت؟ ام الی تشوقت؟ لاحان حینک هیهات غری غیری! لا حاجه لی فیک، قد طلقتک ثلاثا، لارجعه فیها! فعیشک قصیر و خطرک یسیر و املک حقیر! آه من قله الزاد و طول الطریق و بعد السفر و عظیم المورد!» یعنی و از جملهی حدیث ضرار پسر ضمرهی ضبابی است که در نزد داخل شدن او بر حضور معاویه، بعد از رحلت حضرت و سوال کردن معاویه از او از احوال امیرالمومنین علیهالسلام، گفت که شهادت میدهم که هر آینه به تحقیق دیدم امیرالمومنین علیهالسلام را در بعضی از اوقات حج گزاردن او و حال آنکه به زیر انداخته بود شب پردههای تاریکی خود را و بود آن حضرت ایستاده در جای نماز خود، به دست گرفته بود محاسن شریفش را، میپیچید بر خود مانند بر خود پیچیدن مار گزیده و میگریست گریهای با حزن و اندوه و میگفت: «ای دنیا، ای دنیا! برگرد به سوی اهل تو از جانب من، آیا متعرض من شدهای؟ یا به سوی من مشتاق گشتهای؟ نزدیک مباد هنگام رسیدن تو، چه بسیار دور است مراد تو از من! فریب بده غیر مرا، نیست احتیاجی مرا در تو! به تحقیق که طلاق گفتم و قطع علاقه از تو کردم در سه دفعه، یعنی دفعهای در عقل و دفعهای در خیال و دفعهای در حس، نیست رجوعی از برای من در آن و تو حرام موبد شدی بر من! پس زندگانی تو کوتاه است و بزرگی تو اندک است و آرزوی تو پست است! آه از اندک بودن توشه و درازی راه و دوری سفر و بزرگی منزل!»
<meta info="اللغه: (السدل) ج: اسدال و سدول و اسدل: الستر، یقال: ارخی اللیل سدوله ای ارسل استار ظلمته (سلمته) الحیه: لدغته فهو سلیم ج: سلمی- المنجد. و (التململ) عدم الاستقرار من المرض کانه علی مله و هی الرماد الحار (لاحان حینک) ای لا حضر وقتک، (تشوفت) الجاریه ای تزینت- صحاح. الاعراب: و قد ارخی اللیل سدوله، جمله حالیه عن فاعل رایته، و هو قائم یصلی- الخ حالیکه اخری عن المفعول الاول له و هو الضمیر الثانی، قائم فی محرابه، خبر هو، قابض، خبر ثان له، یتململ- الخ، حال عنه، یا دنیا، من باب المنادی المعرفه لاحان حینک، دعاء علیها ای لا حضر وقتک کما تقول: لا کنت. المعنی: (ضرار بن ضمره) قال فی التنقیح: من خلص اصحاب امیرالمومنین (علیه السلام) حسن الحال، فصیح المقال، انتهی. و ننقل هذه الروایه عن شرح المعتزلی بسند ثان فهو اوفی و اکمل قال: و ذکر ابوعمر بن عبدالبر فی کتاب الاستیعاب، هذا الخبر فقال: حدثنا عبدالله بن محمد بن یوسف، قال: حدثنا یحیی بن مالک بن عائد، قال: حدثنا ابوالحسن محمد بن محمد بن مقله البغدادی بمصر. و حدثنا ابوبکر محمد بن الحسن بن درید، قال: حدثنا العکلی، عن الحرمازی، عن رجل من همدان، قال: قال معاویه لضرار الضبائی: یاضرار صف لی علیا، قال: اعفنی یا امیرالمومنین قال: لتصفنه، قال: اما اذ لابد من وصفه، فکان و الله بعید المدی، شدید القوی، یقول فصلا، و یحکم عدلا، یتفجر العلم من جوانبه، و تنطق الحکمه من نواحیه یستوحش من الدنیا و زهرتها، و یانس باللیل و وحشتها، و کان غریزه العبره، طویل الفکره، یعجبه من اللباس ما قصر، و من الطعام ما خشن، کان فینا کاحدنا یجیبنا اذا سالناه، و ینبئنا اذا استفتیناه، و نحن و الله مع تقربیه ایانا و قربه منا، لا نکاد نکلمه هیبه له، یعظم اهل الدین، و یقرب المساکین، لا یطمع القوی فی باطله، و لا ییاس الضعیف من عدله، و اشهد لقد رایته فی بعض موافقه و قد ارخی اللیل سدوله، و غارت نجومه، قابضا علی لحیته، یتململ تململ السلیم، و یبکی بکاء الحزین، و یقول: یا دنیا غری غیری، ابی تعرضت؟ ام الی تشوقت؟ هیهات هیهات، قد باینتک ثلاثا لا رجعه فیها، فعمرک قصیر، و خطرک حقیر آه من قله الزاد، و بعد السفر، و وحشه الطریق، فبکی معاویه و قال: رحم الله اباحسن، کان و الله کذلک، فکیف حزنک علیه یا ضرار؟ قال: حزن من ذبح ولدها فی حجرها. اقول: من اخبث مکائد معاویه بعد تسلطه علی الکوفه و سیطرته علی اصحاب امیرالمومنین ان یجلبهم الی الشام بشتی الوسائل من دعوه و دیه او تهریب من ظلم عماله او تهدید او غیر ذلک من الوسائل ثم یحضرهم فی حفلته الغاصه بالرجال و یسالهم عن وصف علی (علیه السلام) حتی یذکروا له عیبا بحضره الناس و یتهموه فیستفیذ من کلامهم لتایید سیاسته. و ممن وقع فی حبالته ضرار بن ضمره و کان من خواص علی و من اهل الزهد و العباده فامره بتوصیف علی (علیه السلام) و قد وصفه ضرار بهذا الوصف البالغ فی الخطوره من نواح شتی، معرضا بذلک علی معاویه و ناصحا و واعظا له، و نشیرالی بعض ما ذکره رضوان الله علیه: افتتح ضرار رضوان الله علیه توصیفه لعلی (علیه السلام) بانه (کان بعید المدی) ای عالی الهمه ناظر الی المعالی القدسیه، و تارک للاهواء الخسیسه المادیه مع شده قواه المعنویه، و نوایاه الملکوتیه، و کانه اشاره الی قوله تعالی فی سوره النجم (علمه شدید القوی) و هو وصف جبرئیل حامل الوحی الی النبی (صلی الله علیه و آله) (یقول: فصلا) ای ینطق بما هو الحق الصریح، ماخوذا من الوحی الصحیح و کانه اشاره الی قوله تعالی فی سوره الطارق (انه لقول فصل و ما هو بالهزل) و کان یحکم بالعدل لا یخالطه جور و باطل، منبع ذخار للعلم قولا و عملا و بحرضخم للحکمه من کل ناحیه، زاهد فی الدنیا متنفر عنها، یطلب الخلوه و الانعزال عن اهل الدنیا فی اوی الی اللیل و وحشته، هذه صفاته المعنویه العقلیه و الوجدانیه. ثم شرع فی وصفه الظاهر فقال: یبکی و یسیل الدموع الغزیزه من خوف الله و من ترحمه علی الضعفاء و الفقراء، و یفتکر طویلا فی اصلاح الامور. ثم وصفه (علیه السلام) فی زیه و لباسه و ماکله فقال: یعیش عیش الفقراء و المساکین حتی یعجبه اللباس القصیر و الطعام الخشن لم یلاحظ لنفسه امتیازا و لا مثاره و اماره للریاسه، بل کان فینا کاحدنا یجیب مسائلنا و یفتینا، و لکن له هیبه معنویه فی قلوبنا، ثم یبین معاملته مع عموم الناس و رعایته للعدل الاجتماعی فی هذه الفصول:
1- یعظم اهل الدین فلا حرمه عنده الا للدین و اهله.
2- یقرب المساکین و لا یلتفت الی زبرجه الاغنیاء و المثرین.
3- لا نفوذ فیه لاهل القوه و الثروه فیستمیلونه لاغراضهم، بل لا طمع لهم فی ذلک.
4- لا یقطع رجاء الضعیف من عدله و اخذه له بحقه و ان کان خصمه قویا ذا مال و جاه و ثروه. ثم شرع بعد ذلک فی بیان خوفه عن الله و زهده فی الدنیا و صوره لمعاویه بما لا مزید علیه حتی اثر فی هذه الصخره الصماء و القلب القاسی الاعمی فبکی. و اظن ان بکاء معاویه لم یکن عن خوف من الله و اذعان للحق، بل کان کما یبکی الصبی من الم الابره اذا نفذت فی جسمه حیث ان کل جمله القاها الیه هذا البطل المجاهد فی فضیله علی (علیه السلام) تکون اوقع من السهم علی قلبه و کبده فهو مع کمال تجلده و تحلمه الذی کان الرکن الوثیق لسیاسه العوجاء، لم یقدر علی المقاومه تجاه هذه الضربات البطولیه النافذه علی قلبه القاسی، فلم یحر جوابا و لم یجتری علی اسکات القائل لما اخذ منه العهد ضمنا بقوله او تعفینی، فتحلم الم هذه الرمیات المتتابعات حتی نفد صبره و شرع یبکی من الالم و الغم الذی دخله من مشاهده هذا البطل الذی یجاهده بسیف لسانه فی عقر داره، و هو یری نفسه متکا علی سریر الملک و السطوه، ثم اخبره هذا البطل فی آخر کلامه عن مقدار حبه لعلی (علیه السلام) و بغضه له حیث اجابه بان خزنی علی علی (علیه السلام) کحزن ام ذبح ولدها فی حجرها، هذا تصریح بحبه لعلی (علیه السلام) بما لا مزید علیه و تلویح لبغضه له، و هل قتل علی (علیه السلام) الا بمخالفه معاویه معه و بکیده و مکره؟ الترجمه: متن کامل خبر به روایت مندرجه در شرح معتزلی ترجمه میشود: معاویه به ضرار ضبابی گفت: ای ضرار علی را برای من وصف کن، در پاسخ گفت: یا امیرالمومنین مرا معاف دار، گفت: البته باید او را وصف کنی، در پاسخ گفت: چون ناچارم میگویم: به خدا، والاهمت بود، شدیدالقوی بود، صریح و قاطع سخن میگفت، بدادگری حکومت میکرد، دانش از همه سویش فرو میریخت و در پیرامونش حکمت گویا بود، از دنیا و شکوفانیش گریزان بود، به شب پر هراس انس داشت، اشکش فراوان، اندیشهاش طولانی بود، جامه کوتاه درویشانه را خوش میداشت و خوراک ناهموار را، در میان جمع ما چون یکی از ما بود هر پرسشی داشتیم جواب میداد، و چون از او فتوی میخواستیم ما را آگاه میکرد به خدا با اینکه ما را به خود بسیار نزدیک میکرد و با او همنشین بودیم، بسا که از هیبت الهیه او جرئت سخن با او را نداشتیم، اهل دین را بزرگ میداشت و مساکین را بخود نزدیک میکرد، هیچ نیرومندی طمع نداشت که ناحقی به سود خود از او بخواهد، و هیچ بینوایی از دادگری او نومید نبود. من خود گواهم که در یکی از مواقفش وی را دیدم در حالی که شب از نیمه گذشته، و پردههای تاریکی خود را بر جهان گسترده بود، و اخترانش در چاه مغرب فرو شده بودند، دست بر ریش داشت و چون مارگزیده بر خود پیچ و تاب میخورد و به مانند مصیبت زدهای میگریست و میگفت: ای دنیا دیگری را فریب بده، خود را بمن عرضه میداری؟ برای من زیور نمائی و کرشمه میکنی؟! هیهات هیهات، من تو را سه طلاقه کردم که رجوع ندارد، عمرت کوتاه است، و قدرت اندک، آه و افسوس از توشهی کم، و دوری سفر، و راه پرخطر. معاویه گریست و گفت: خدا ابوالحسن را رحمت کناد، بخدا همچنین بود ای ضرار اندوه تو بر وی چونست؟ گفت: چون اندوه مادری که فرزندش را در دامنش سر بریده باشند.
علی را یکی یار همگام بود***ضرار بن ضمره ورا نام بود
بچرخید چرخ و کشاندش بزور*** بدرگاه بن حرب نیرنگ پور
از او خواست وصف علی را بجد***بپاسخ برآمد، یل و مستعد
بگفتا گواهم که خود دیدمش ***بیک ایستگاهی و سنجیدمش
شب افکنده صد پرده نیلگون*** سراسر جهان در سکوت و سکون
علی بر سر پا بمحراب خویش***نظر سوی حق است پاکش بریش
چنان در تلاطم که مارش زده ***سرشکش رخ غمگسارش زده
بدنیا همی گفت از من بدور ***مکن عرضه خود را بمن ای شرور
کرشمه بمن می فروشی برو***نیاید چنین روزت اندر گرو
بدوری ز من دیگری را فریب ***نخواهم ز تو حاجت و نی نصیب
طلاق تو دادم سه بار و دیگر***ندارم رجوعی برایت بسر
که عیش تو کوتاه و قدرت زبون ***تو را آرزو کوچک و سرنگون
صد افسوس زین توشه کم مرا***و زین راه پر طول و پر خم مرا
سفر بس دراز است و پر ترس و بیم*** ورودم بدرگاه حق بس عظیم
(الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) اقول: رواه (مروج المسعودی) هکذا قال: دخل ضرار بن ضمره- و کان من خواص علی (علیه السلام)- علی معاویه و افدا، فقال له صف لی علیا. قال: اعفنی! قال: لابد من ذلک، فقال: اما اذا کان لابد من ذلک، فانه کان و الله بعید المدی شدید القوی یقول فصلا و یحکم عدلا، یتفجر العلم من جوانبه و تنطق الحکمه من نواحیه، یعجبه من الطعام ما خشن و من اللباس ما قصر، و کان و الله یجیبنا اذا دعوناه و یعطینا اذا سالناه، و کنا و الله علی تقریبه لنا و قربه منا لا نکلمه هیبه له، و لا نبتدئه لعظمه فی نفوسنا، یبسم عن ثغر کاللولو المنظوم، یعظم اهل الدین، و یرحم المساکین و یطعم فی المسغبه یتیما ذا مقربه او مسکینا ذا متربه، یکسو العریان و ینصر اللهفان، یستوحش من الدنیا و زهرتها و یانس باللیل و ظلمته، و کانی به و قد ارخی اللیل سدوله و غارت نجومه و هو فی محرابه قابض علی لحیته یتململ تململ السلیم و یبکی بکاء الحزین و یقول: یا دنیا غری غیری، الی تعرضت ام الی تشوقت؟ هیهات هیهات! لا حان حینک قد ابنتک ثلاثا لارجعه لی فیک، عمرک قصیر و عیشک (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) حقیر و خطرک یسیر، آه من قله الزاد و بعد السفر و وحشه الطریق. فقال له معاویه: زدنی شیئا من کلامه. الی ان قال: قال کیف حزنک علیه؟ قال: حزن من ذبح ولدها علی صدرها، فما ترقا عبرتها و لا یسکن حزنها! و رواه المصنف فی (خصائصه) - و فی روایته- فان تبسم فعن غیر اشر و لا اختیال، و ان نطق فعن الحکمه و فصل الخطاب، یعظم اهل الدین و یحب المساکین و لا یطمع الغنی فی باطله و لا یویس الضعیف من حقه- الی ان قال- فوکت دموع معاویه ما یملکها! و یقول: هکذا کان علی، فکیف حزنک علیه یا ضرار؟ قال: حزنی علیه و الله حزن من ذبح واحدها فی حجرها فلا ترقی دمعتها و لا تسکن حرارتها. و رواه ابن بابویه فی (امالیه) مسندا عن الاصبغ قال: دخل ضرار بن ضمره النهشلی علی معاویه فقال: صف لی علیا! قال: او تعفینی؟ قال: لا، بل صفه لی، فقال ضرار: کان و الله فینا کاحدنا، یبدا بنا اذا اتیناه و یجیبنا اذا سالناه و یقربنا اذا زرناه، لا یغلق له دوننا باب و لا یحجبنا عنه حاجب، و نحن و الله مع تقریبه لنا و قربه منا لا نکلمه لهیبته و لا نبتدوه لعظمته، فاذا تبسم فعن مثل اللولو المنظوم. فقال معاویه: زدنی فی صفته، فقال ضرار: کان و الله طویل السهاد، قلیل الرقاد، یتلو کتاب الله آناء اللیل و اطراف النهار، یجود الله بمهجته و یبوء الیه بعبرته، لا تغلق له الستور و لا یدخر عنا البدور، و لا یستلین الاتکاء و لا یستخشن الحفائ، و لو رایته اذ مثل فی محرابه، و قد ارخی اللیل سدوله، (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) و غارت نجومه و هو قابض علی لحیته یتململ تململ السلیم و یبکی بکاء الحزین و هو یقول: یا دنیا ابی تعرضت ام الی تشوقت- الی ان قال-: فبکی معاویه و قال: حسبک یا ضرار، کذلک و الله کان علی، رحم الله اباالحسن! و روی (الاستیعاب) عن حاله (علیه السلام) عن الحرمازی قال: قال معاویه لضرار الصدائی: صف لی علیا. قال: اعفنی، قال: لتصفنه! قال: اما اذ لابد من وصفه فکان و الله بعید المدی شدید القوی، یقول فضلا و یحکم عدلا، یتفجر العلم من جوانبه و تنطق الحکمه من نواحیه، و یستوحش من الدنیا و زهرتها و یستانس باللیل و وحشته، و کان غزیر العبره طویل الفکره، یعجبه من اللباس ما قصر و من الطعام ما خشن، کان فینا کاحدنا یجیبنا اذا سالناه و ینبئنا اذا استنباناه و نحن و الله مع تقریبه ایانا و قربه منا لا نکاد نکلمه هیبه له، یعطم اهل الدین و یقرب المساکین، لا یطمع القوی فی باطله و لا ییاس الضعیف من عدله، و اشهد لقد رایته فی بعض مواقفه و قد ارخی اللیل سدلته و غارت نجومه قابضا علی لحیته یتململ تململ السلیم و یبکی بکاء الحزین و یقول. یا دنیا غری غیری، الی تعرضت ام الی تشوقت، هیهات هیهات! قد باینتک ثلاثا لارجعه فیها، فعمرک قصیر و خطرک حقیر، آه، من قله الزاد و بعد السفر و وحشه الطریق، فبکی معاویه و قال: رحم الله اباالحسن، کان و الله کذلک فکیف حزنک علیه یا ضرار؟ قال: حزن من ذبح ولدما و هو فی حجرها. و قال ابن ابیالحدید: رواه الریاشی و نقلته من کتاب عبدالله بن اسماعیل الحلبی فی التذییل علی النهج، قال: دخل ضرار علی معاویه- و کان (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) من صحابه علی (علیه السلام)- فقال له معاویه: صف لی علیا! قال: او تعفینی؟ قال: لا، قال: ما اصف له، کان و الله شدید القوی بعید المدی، یتفجر العلم من انحائه و الحکمه من ارجائه، حسن المعاشره سهل المباشره، خشن الماکل قصیر الملبس، غزیر العبره طویل الفکره، یقلب کفه و یخاطب نفسه، و کان فینا کاحدنا، یجیبنا اذا سالنا و یبتدینا اذا سکتنا، و نحن مع تقریبه لنا اشد ما یکون صاحب لصاحب هیبه، لا نبتدیه الکلام لعظمته- الخ-. ثم نقله عن (الاستیعاب). و اقول: فی تلک الروایات (فوکت دموع معاویه ما یملکها، و قال هکذا و الله کان ابوالحلسن) اثرت حقیقه امیرالمومنین (علیه السلام) فی معاویه، مع انه لعمری کان ممن قال تعالی فیهم: (و لو اننا نزلنا الیهم الملائکه و کلمهم الموتی و حشرنا علیهم کل شیء قبلا ماکانوا لیومنوا). و اما قوله له (کیف حزنک علیه) - الخ- فمثله ابوالطفیل، ففی (المروج): قال له معاویه: کیف وجدک علی خلیلک ابیالحسن؟ قال: کوجد ام موسی علی موسی و اشکو الی الله التقصیر. و قول المصنف: (و من خبر ضرار بن حمزه) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (بن ضمره) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) (الضبائی) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (الضیابی) کما فی (ابن ابیالحدید) و غیره، و لکن (الاستیعاب) جعله (لصدائی) کما وجدت و ان نقل ابن ابیالحدید ایضا عنه (الضبابی)، و قد عرفت ان (الامالی) قال (لنهشلی) (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) و الحقیقه غیر معلومه، و نهشل من تمیم و صداء من مذحج و ضباب عده قبائل بعضها بالفتح و بعضها بالکسر. و اما قول ثم (لضباب بطن من فهر بن مالک بن النضر بن کنانه) الدال علی ان هذا من ضباب قریش فبلا شاهد، مع ان قوله (بطن من فهر) کالتعریف بالجنس البعید، و انما الصواب: ان یقال بطن من عامر بن لوی لو قال دلیل علی کونه من قریش. (عند دخوله علی معاویه و مسالته له عن امیرالمومنین (علیه السلام) بوصفه له (و قال) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (قال) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم). (فاشهد لقد رایته فی بعض مواقفه و قد ارخی) ای: ارسل (للیل سدوله) ای: استاره، و ارخاء اللیل سدوله کنایه عن شده ظلامه. (و هو قائم فی محرابه) عن ابانه العکبری قالت ام سلیمان بن المغیره: سالت ام سعید سریه علی (علیه السلام) عن صلاته فی شهر رمضان فقالت: رمضان و شوال سوائ، کان یحیی اللیل کله. و فی (امالی ابن بابویه) عن انس سمعه رجل انه قال: نزل قوله تعالی: (امن هو قانت آناء اللیل ساجدا و قائما یحذر الاخره و یرجو رحمه ربه) فی علی (علیه السلام). قال: فاتیته (علیه السلام) لانظر الی عبادته، فاشهد بالله لقد اتیته وقت (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) المغرب فوجدته یصلی باصحابه المغرب، فلما فرغ جلس فی التعقیب الی ان قام الی العشائ، فلما فرغ دخل منزله، فدخلت معه فوجدته طول اللیل یصلی و یقرا القرآن الی ان طلع الفجر، ثم جدد وضوئه و خرج الی المسجد و صلی بالناس صلاه الفجر، ثم جلس فی التعقیب الی ان طلعت الشمس، ثم قصده الناس
فجعل یختصم الیه رجلان فاذا فرغا قاما و اختصم آخران، الی ان قام، فجدد لصلاه الظهر وضوئه ثم صلی باصحابه الظهر، ثم قعد فی التعقیب الی ان صلی بهم العصر، ثم اتاه الناس فجعل یقوم رجلان و یقعد آخران یقضی بینهم و یفتیهم الی ان غابت الشمس، فخرجت و انا اقول: اشهد بالله لقد نزلت هذه الایه فیه. (قابض علی لحیته یتململ) ای: ما یستقر کانه علی مله، ای: حفره اوقدت فیها النار، (تململ السلیم) ای: من لدغته حیه، قالوا له السلیم تفولا له بالسلامه (و یبکی بکاء الحزین). روی (امالی ابن بابویه) مسندا عن عروه بن الزبیر قال: کنا جلوسا فی مسجد النبی (صلی الله علیه و آله) فتذاکرنا اعمال اهل بدر و بیعه الرضوان، فقال ابوالدرداء: الا اخبرکم باقل القوم مالا و اکثرهم ورعا و اشدهم اجتهادا فی العباده فقالوا: قل، قال: علی بن ابیطالب (علیه السلام)، فما کان فی المجلس احد الا اعرض عنه بوجهه، ثم انتدب له رجل من الانصار فقال له: یا عویمر لقد تکلمت بکلمه ما وافقک علیها احد منذ اتیت بها! فقال: انی قائل ما رایت و لیقل کل قوم منکم ما راوا، شهدت علیا(علیه السلام) بشویحاط بنی النجار و قد اعتزل عن موالیه و اختفی مما یلیه و استتر بمغیلات النخل، فافتقدته فقلت: لحق بمنزله، فاذا انا بصوت حزین و نغمه شجی و هو یقول: (الهی کم من موبقه حلمت عنی فی مقابلتها (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) بنعمتک؟ و کم من جریره تکرمت عن کشفها بکرمک؟ الهی، ان طال فی عصیانک عمری و عظم فی الصحف ذنبی فما انا مومل غیر غفرانک و لا انا براج غیر رضوانک). ثم فزع الی الدعاء و البث و الشکوی، فکان مما ناجی الله به ان قال (الهی افکر فی عفوک فتهون علی خطیئتی، ثم اذکر العظیم من اخذک فتعظم علی بلیتی! آه ان قرات فی الصحف سیئه انا ناسیها و انت محصیها فتقول خذوه، فیاله من ماخوذ لا تنجیه عشیرته و لا تنفعه قبیلته، یرحمه الملا اذا اذن فیه بالندائ، آه من نار تنضج الاکباد و الکلی، آه من نار نزاعه للشوی، آه من غمره من ملهبات لظی). ثم انعم فی البکاء فلم اسمع له حسا، فقلت: غلبه النوم لطول السهر اوقظه لصلاه الفجر، فاتیته فاذا هو کالخشبه الملقاه فحرکته فلم یتحرک، فقلت: (انا لله و انا الیه راجعون) مات و الله علی! فاتیت منزله مبادرا انعاه، فقالت فاطمه علیها سلام: ما کان من شانه فاخبرتها فقالت: هی و الله یا اباالدرداء الغشیه التی تاخذه من خشیه الله- الخبر. و لابن فارض فیه (علیه السلام): هو البکاء فی المحراب لیلا هو الضحاک اذا اشتد الضراب (و یقول یا دنیا یا دنیا الیک) ای: امسک (عنی ابی تعرضت ام الی تشوقت لا حان حینک) ای: لا صار ذاک الوقت. قالت بثینه: و ان سلوی عن جمیل لساعه من الدهر ما حانت و لا حان حینها فی (المناقب): یروی انه (علیه السلام) کان فی بعض حیطان فدک و فی یده مسحاه، فهجمت علیه امراه من اجمل النساء فقالت: یا ابن ابیطالب ان تزوجتنی اغنیک عن هذه المسحاه، و ادلک علی خزائن الارض، و یکون لک (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) الملک ما بقیت، قال لها: فمن انت؟ قالت: انا الدنیا! فقال (علیه السلام): ارجعی فاطلبی زوجا غیری فلست من شانی، و اقبل علی مسحاته و انشا: لقد خاب من غرته دنیا دنیه و ما هی ان غرت قرونا بباطل اتتنا علی ذی العروس بثینه و زینتها فی تلک الشمائل فقلت لها: غری سوای فاننی عزوف عن الدنیا و لست بجاهل و ما انا و الدنیا و ان محمدا رهین بقفر بین تلک الجنادل و هبنا اتتنا بالکنوز و درها و اموال قارون و ملک القبائل الیس جمیعا للفناء مصیرها و یطلب من خزانها بالطوائل فغری سوای اننی غیر راغب لما فیک من عز و ملک و نائل و قد قنعت نفسی بما قد رزقته فشانک یا دنیا و اهل الغوائل فانی اخاف الله یوم لقائه و اخشی عذابا دائما غیر زائل (هیهات غری غیری) عن ابیالاسود الدولی- و قد نقله ابن ابیالحدید فی موضع آخر-قال: لما ظهر علی (علیه السلام) یوم الجمل دخل بیت المال بالبصره فی ناس من المهاجرین و الانصار و انا معهم، فلما رای کثره ما فیه قال (غری غیری) مرارا- ثم نظر الی المال و صعد فیه بصره و صوب فقال: اقسموه بین اصحابی خمسمائه، فقسم بینهم، فلا و الذی بعث محمدا (صلی الله علیه و آله) بالحق ما نقص درهما و لا زاد درهما، کانه کان یعرف مبلغه، و مقداره کان سته آلاف درهم و الناس اثناعشر الفا. و عن حبه العرنی: قسم علی (علیه السلام) بیت مال البصره علی اصحابه خمسمائه خمسمائه و اخذ خمسمائه درهم کواحد منهم، فجائه انسان لم یحضر الوقعه فقال له (علیه السلام): کنت شاهدا معک بقلبی و ان غاب عنک جسمی (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) فاعطنی من الفیء شیئا، فدفع الیه الذی اخذه لنفسه و هو خمسمائه و لم یصب من الفیء شیئا. و فی (غارات الثقفی) و فی (المناقب): و اتی (علیه السلام) بمال فکوم کومه من ذهب و کومه من فضه و قال: یا صفراء اصفری یا بیضاء ابیضی و غری غیری! هذا جنای و خیاره فیه اذ کل جان یده الی فیه هذا، و فی قصه یوذاسف و بلوهر التی رواها (الاکمال): ان رجلا کان فی قوم، فرکبوا سفینه، فساروا فی البحر لیالی و ایاما، ثم انکسرت سفینتهم بقرب جزیره فیها الغیلان، فغرقوا سواه و القاه البحر الی الجزیره، و کانت الغیلان یشرفن من الجزیره الی البحر، فاتی غولا فهواها و نکحها حتی اذا کان مع الصبح قتلته، و قسمت اعضائه بین صواحبها، و اتفق مثل ذلک لرجل آخر فاخذته ابنه ملک الغیلان فانطلقت به فبات معها ینکحها- و قد علم الرجل مالقی من کانه قبله- فلم ینام حذرا، حتی اذا کان مع الصبح نامت الغول فانسل الرجل حتی اتی الساحل، فاذا هو بسفینه فنادی اهلها و استغاث بهم فحملوه حتی اتوا به اهله، فاصبحت الغیلان فاتوا الغوله التی باتت معه فقالوا لها: این الرجل الذی بات معک؟ قالت: انه قد فر منی فکذبوها و قالوا: اکلتیه و استاثرت به علینا فلنقتلنک ان لم تاتنابه، فمرت فی الماء حتی اتته فی منزله و رحله، فدخلت علیه و جلست عنده و قالت له: ما لقیت فی سفرک هذا؟ قال: لقیت بلاء خلصنی الله منه- و قص علیها ذلک- فقالت: و قد تخلصت؟ قال: نعم! فقالت: انا الغول و جئت لاخذک! فقال لها: انشدک الله ان لا تهلکینی فانی ادلک (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) علی مکان رجل، قالت: فانی ارحمک، فانطلقا حتی اذا دخلا علی الملک قالت: اسمع منا اصلح الله الملک، انی تزوجت بهذا الرجل و هو من احب الناس الی، ثم انه کرهنی و کره صحبتی، فانظر فی امرنا، فلما رآها الملک اعجبه جمالها فخلا بالرجل فساره و قال له: انی احببت ان تترکها فاتزوجها. قال: نعم، ما تصلح الا للملک. فتزوج بها، و بات معها حتی اذا کانت مع السحر ذبحته و قطعت اعضائه و حملته الی صواحبها. و فی (المناقب): و ساله (علیه السلام) اعرابی شیئا فامر له بالف، فقال الوکیل: من ذهب او فضه؟ فقال (علیه السلام) کلاهما عندی حجران فاعط الاعرابی انفعهما له. و فی (جمل المفید): لما خرج عثمان بن حنیف من البصره و عاد طلحه و الزبیر الی بیت المال فتاملا الی ما فیه من الذهب و الفضه، قالوا: هذه الغنائم التی وعدنا الله بها و اخبرنا انه یعجلها لنا. قال ابوالاسود: سمعت هذا منهما، و رایت علیا(علیه السلام) بعد ذلک و قد دخله (ای: بیت المال) فلما رای ما فیه قال: یا صفراء! یا بیضاء! غری غیری، المال یعسوب الظلمه، و انا یعسوب المومنین، فلا و الله ما التفت. الی ما فیه. (لا حاجه لی فیک قد طلقتک ثلاثا لا رجعه فیها) قال تعالی: (الطلاق مرتان) الی ان قال (فان طلقها فلا تحل له من بعد)- الایه. و لقد اجاد العطار النیسابوری بالفارسیه فی وصفه (علیه السلام): (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) چنان مطلق شد اندر فقر و فاقه که زر و نقره بودش سه طلاقه اگر علمش بدی بحر مصور دراو یک قطره بودی بحر اخضر چه در سر عطا اخلاص او را است سه نان هفده آیه خاص او راست گرفته این جهان وصف سنانش کذشته زان جهان وصف سه نانش و فی (العقد الفرید): کان علی (علیه السلام) یقسم بیت المال فی کل جمعه حتی لا یبقی منه شیئا، ثم یرش له، و یقیل فیه، و یتمثل بهذا البیت: هذا جنای و خیاره فیه اذ کل جان یده الی فیه هذا، و قال المعری مخاطبا الدنیا: یا ام دفر نحاک الله والده فیک الخناء و فیک البوس و السرف لو انک العرس اوقعت الطلاق بها لکنک الام مالی عنک منصرف و قال بعضهم: طلق اللهو فوادی ثلاثا لا ارتجاع لی بعد الثلاث و قالوا: کان المعدل و اویس یطلقان ثم یرجعان، فطلق رجل آخر امراته -و کانت من بنیغلاب- فقال: لقد طلقت اخت بنیغلاب طلاقا ما اظن له ارتدادا و لم اک کالمعدل او اویس اذا ما طلقا ندما فعادا و قال احمد بن اسحاق بن بهلول فی ابن الفرات، و قد کان صار وزیرا ثلاث مرات: قل لهذا الوزیر قول محق بثه النصح ایما ابثاث قد تقلدتها ثلاثا ثلاثا و طلاق البتات عند الثلاث و کان الامر کما قاله فقتل ابن الفرات فی وزارته الثالثه فی محبسه. (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) (فعیشک قصیر) فقالوا: الدنیا اشبه شیء بظل الغمام و حلم النیام. و فی السیر: ان عبدالملک لما قتل مصعبا و ملک العراق و دخل الکوفه، صنع عمرو بن حریث له طعاما کثیرا و امر به الی الخورنق و اذن اذنا عاما، فدخل الناس و اخذوا مجالسهم، و اجلس عبدالملک، عمرو بن حریث معه علی سریره، ثم جائت الموائد فاکلوا، فقال عبدالملک: ما الذ عیشنا لو دام، و لکنا کما قال الاول: و کل جدید یا امیم الی بلی و کل امری یوما یصیرالی کان فلما فرغوا من الطعام طاف عبدالملک فی القصر، و عمرو بن حریث معه، و هو یساله لمن هذا البیت و من بنی هذا البیت، و عمرو یخبره، فقال عبد الملک: اعمل علی مهل فانک میت و اکدح لنفسک ایها الانسان فکان ما قد کان لم یک اذ مضی و کان ما هو کائن قد کان (و خطرک) ای: قدرک و منزلتک (یسیر)، فی الخبر لو کانت الدنیا تعدل عند الله تعالی جناح بعوضه ما سقی کافرا منها شربه ماء. (و املک حقیر) قالوا: المرء فی دنیاه بین امانی ممدوده و عواری مردوده. و قال تعالی: (زین للناس حب الشهو
ات من النساء و البنین و القناطیر المقنطره من الذهب و الفضه و الخیل المسومه و الانعام و الحرث ذلک متاع الحیاه الدنیا و الله عنده حسن الماب قل اونبئکم بخیر من ذلکم للذین اتقوا عند ربهم جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها و ازواج مطهره و رضوان من الله، و الله بصیر بالعباد الذین یقولون ربنا اننا آمنا فاغفر لنا (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) ذنوبنا و قنا عذاب النار الصابرین و الصادقین و القانتین و المنفقین و المستغفرین بالاسحار). (آه) فی (القاموس): بکسر الهاء بدون التنوین، و معه تقال عند الشکایه او التوجع (من قله الزاد) ای: زاد الاخره و هی التقوی. هذا، و فی (القاموس): ازواد الرکب مسافر بن ابیعمرو و زمعه بن الاسود و ابوامیه بن المغیره، لانه لم یکن یتزود معهم احد فی سفر یطعمونه و یکفونه الزاد، و زاد الرکب فرس اعطاه سلیمان (علیه السلام) للازد لما وفدوا علیه. (و طول الطریق) فی البرزخ (و بعد السفر) فی المحشر (و عظیم المورد) النار. (قالوا یا ویلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون)، (یوما یجعل الولدان شیبا)، (و ان منکم الا واردها کان علی ربک حتما مقضیا ثم ننجی الذین اتقوا و نذر الظالمین فیها جثیا).
قال الشریف الرضی و الذین شرحوا النهج من بعده: ان ضرار بن ضمره کان من اصحاب الامام امیرالمومنین و خاصته، و بعده دخل علی معاویه فقال له: یا ضرار صف لی علیا، قال: اعفنی. قال معاویه: لا اعفیک. قال ضرار: ما اصف منه، کان و الله شدید القوی بعید المدی، یتفجر العلم من جوانبه، و الحکمه من ارجائه، حسن المعاشره، سهل المباشره، خشن الماکل، قصیر الملبس، غزیر العبره، طویل الفکره، یقلب کفه و یخاطب نفسه، و کان فینا کاحدنا یجیبنا اذا سالناه، و یبتدئنا اذا سکتنا، و نحن مع تقریبه لنا اشد ما یکون صاحب لصاحب هیبه، لا نبتدئه الکلام لعظمته، یحب المساکین، و یقرب اهل الدین، و اشهد لقد رایته فی بعض موافقه، و قد ارخی اللیل سدوله و هو قائم فی محرابه قابض علی لحیته یتململ تململ السلیم، و یبکی بکاء الحزین، و یقول: (یا دنیا یا دنیا الیک عنی الخ).. هذا هو نهج علی.. وضعه هو لنفسه، و عاشه بعمله، و استهان بالموت من اجله.. ابدا لا دینا تذوق منه و یذوق منها. انها محرمه علیه تحریما ابدیا لا حل لها و لا محلل.. و معنی لا دنیا لا شهوه و هوی، و لا متعه و لذه، و لا فردیه و انانیه، و لا سعاده لحظه واحده، بل عناء قائم، و بلاء دائم.. و هکذا کانت حیاه علی لا لشیء الا لانه طلق الدنیا ثلاثا، و لکنه تقبل هذه الحیاه عن رضا و طیب نفس.. و اذا طلق الدنیا ثلاثا لا رجعه فیها، و هجر حلاوتها و زینتها- فکیف یمکن الجمع و التوفیق بینه و بین اهلها و محبیها؟ و من الذی یجمع بین الضره و شریکتها؟. و هنا یمکن السر فی نقمه الناقمین علی ابن ابیطالب، و ثوره بالناکثین و الفاسقین و المارقین، و فی عزله المعتزلین عن بیعته و نصرته، و فی قول من قال: علی لا یعرف السیاسه.. و من قبلهم قال المشرکون لمحمد (صلی الله علیه و آله): (یا ایها الذی نزل علیه الذکر انک لمجنون- 6 الحجر)
… و هو قائم فی محرابه: سدوله حجب ظلامه … یتململ تململ السلیم: السلیم الملدوغ من حیه و نحوها … لا حان حینک: تعرض به کتعرضه تصداه و طلبه و لا حان حینک لا جاء وقت وصولک لقلبی و تمکن حبک منه … السفر و عظیم المورد: المورد موقف الورود علی الله فی الحساب
از خبر ضرار ابن ضمره ضبابی (که از خواص و نیکان اصحاب امام علیهالسلام) است هنگامی که نزد معاویه آمد و معاویه از امیرالمومنین علیهالسلام از او پرسید، گفت: گواهی میدهم که در بعضی از جاهائیکه عبادت میکرد دیدم او را هنگامی که شب پردههای تاریکی گسترده و آن حضرت در محراب عبادت ایستاده، ریش خویشتن در دست گرفته، میپیچید مانند پیچیدن مار گزیده، و گریه میکرد مانند گریه کردن اندوه رسیده، و (درباره دنیا) میفرمود: ای دنیا ای دنیا از من بگذر، آیا (برای فریب) خود را به من عرضه میکنی و مینمائی؟ یا به من شوق داشته مرا خواهانی؟ نزدیک مباد هنگام (فریب) تو، و چه دور است آرزوی تو! دیگری را بفریب که مرا به تو نیازی نیست، و تو را سه بار طلاق گفتهام (از تو چشم پوشیدهام) که در آن بازگشت نیست، پس زندگانی تو کوتاه، و اهمیت تو اندک، و آرزوی تو پست است، آه از کمی توشه (عبادت و بندگی) و درازی راه، و دوری سفر (آخرت) و سختی ورودگاه (قبر و برزخ و قیامت. پس از این معاویه گریست و گفت: خدا اباالحسن را رحمت کند چنین بود، ای ضرار اندوه تو بر آن حضرت چگونه است؟ گفت مانند اندوه زنی که فرزندش را کنارش سر ببرند).
ضرار از یاران نزدیک امام (علیه السلام) است که پیش معاویه میرود. معاویه هم از او درخواست میکند که اوصاف آن حضرت را برایش نقل کند، او هم پس از مطالبی که درباره علی (علیه السلام) نقل میکند مطالب بالا را از امام (علیه السلام) درباره دنیا ذکر میکند. معاویه پس از اینکه مطالب ضرار را میشنود گریه میکند و میگوید خدا رحمت کند اباحسن را بخدا سوگند همین طور بود که گفتی آیا برای مرگ او تا چه حدودی غمگینی؟ ضرار گفت: غم من مانند کسی است که فرزندش در دامنش کشته شده باشد.
(و من خبر ضرار بن حمزه الضبابی، عند دخوله علی معاویه، و مسئلته (ای سوال معاویه) له عن امیرالمومنین علیهالسلام قال: فاشهد لقد رایته فی بعض مواقفه، و قد ارخی اللیل سدوله (کنایه عن ظلمته، فان السدول حجب الضلام) و هو قائم فی محرابه، قابض علی لحیته (و القبض علی اللحیه انما یکون لمن یرید التفکر) یتململ السلیم (التململ: التحرک و سلیم الملدوغ من حیه، و نحوها، سمی بذلک تفائلا، کما تسمی الصحراء بالمفازه) و یبکی بکاء الحزین و یقول: (یا دنیا یا دنیا) امثال هذا الخطاب، من غیر امثال الامام علیهالسلام: انما هو لاظهار الحزن او الفرح او ما اشبه، نحو (ایا شجر الخابور) اما من امثال الامام، فیحتمل ذلک، کما یحتمل ان یکون خطابا حقیقیا بان یسمع کلامهم الکون و اجزائه، علی حد قوله سبحانه: (و ان من شیء الا یسبح بحمده) (الیک عنی) ای ابتعدی (ابی تعرضت) الهمزه للاستفهام، و الباء حرف جر، و الیاء للمتکلم، و هو استفهام انکار. (ام الی تشوقت) ای اشتقت، و التعرض التصدی و الطلب، و التشوق حاله نفسیه (لا حان حنیک) ای لا جاء وقت وصولک الی، و هذا دعاء علیها بعدم حصول طلبتها (هیهات) ای ابتعد الامر فلا تصل الدنیا الی (غری غیری) ای اخدعی غیرک حتی یلتذ بملذاتک (لا حاجه لی فیک قد طلقتک ثلاثا لارجعه فیها) فانه لا یمل للرجل اخذ المرئه بعد اطلاق الثالث، و هذا کنایه عن انه علیهالسلام ترک الدنیا ترکا لا یرجع الیها ابدا (فعیشک قصیر) اذ امد الدنیا ینتهی بسرعه. (و خطرک) ای عظمک و مقدارک (یسیر) هین لا اهمیه له (و املک حقیر) ای الذی یامله الانسان من الدنیا حقیر تافه (اه) کلمه ترجع (من قله الزاد) هو ما یاخذه المسافر من الطعام و نحوه لسفره. (و طول الطریق) فان طریق الانسان الی ان یصل الی الجنه یستغرق الاف السنین، و زاد العمر الذی هیئه الانسان طیله حیاته بمقدار سنی عمره، لو لا فضل الله سبحانه (و بعد السفر) ای امتداده باعتبار الزمان، و الطریق باعتبار المکان (و عظیم المورد) ای محل الورود علی الله سبحانه، فانه ورود علی محکمه تفحص عن طول عمر الانسان و جزئیات اعماله و نوایاه.
اللغه: السدول: جمع سدیل و هو ما اسدل علی الهودج و مراده بارخی سدوله ای حجب ظلامه. التململ: عدم الاستقرار من المرض کانه علی مله و هی ارماد الحار. السلیم: الملدوغ من الحیه و شبهها سمی بذلک تفاولا. الیک عنی: ابعدی عنی. تعرض: تصدی. لا حان حینک: لا حضر وقتک. تشوقتی: رغبتی و تزینتی. الشرح: ذکر ابن ابیالحدید نقلا عن کتاب الاستیعاب لابن عبد البر بسنده قال: قال معاویه لضرار الضبابی: یا ضرار صف لی علیا. قال: اعفنی یا امیرالمومنین. قال لتصفنه. قال: اما اذا لابد من وصفه فکان و الله بعید المدی شدید القوی، یقول فصلا و یحکم عدلا یتفجر العلم من جوانبه و تنطق الحکمه من نواحیه، یستوحش من الدنیا و زهرتها و یانس باللیل و وحشته و کان غزیر العبره طویل الفکره، یعجبه من اللباس ما قصر و من الطعام ما خشن، کان فینا کاحدنا یجیبنا اذا سالناه و ینبئنا اذا استفتیناه و نحن و الله مع تقریبه ایانا و قربه منا لا نکاد نکلمه هیبه له، یعظم اهل الدین و یقرب المساکین لا یطمع القوی فی باطله و لا ییئس الضعیف من عدله و اشهد لقد رایته فی بعض مواقفه و قد ارخی اللیل سدوله و غارت نجومه قابضا علی لحیته یتململ تململ السلیم و یبکی بکاء الحزین و یقول: یا دنیا غری غیری … الی آخر الکلمه المتقدمه. فبکی معاویه و قال: رحم الله اباحسن کان و الله کذلک فکیف حزنک علیه یا ضرار؟. قال: حزن من ذبح ولدها فی حجرها … اقول: هذه صوره علی یحکیها احد رواده و اصحابه … صوره الزاهد العابد الراهب الراغب … صوره تشد الانسان لیعیش مع علی بضع لحظات و هو ینشد یا دنیا الیک عنی فالرغبه فیها مفقوده … انه ینحیها عن ناظریه و ینعیها بابلغ بیان … الیک عنی … ابعدی من امامی و ابحثی عمن یحبک و یرغب فیک … انت تتصدین لی و تعترضین سبیلی بما فیک و انت فی شوق الی ان ترمینی بدواهیک و لکن لا کان ذلک الوقت الذی اقع فیه فریسه سائغه بین ایدیک … هیهات … ان ما تطلبینه منی بعید فانا املک حصانه قویه تمنعک من القرب منی و لکن ابحثی عن غیری و اخدعیه و استدرجیه الی احضانک اما انا فال حاجه لی فیک قد طلقتک ثلاثا بائنا یحرم الرجوع فیه حاکیا شده کراهته لها ثم بین اسباب کراهیته لها. فعیشک قصیر: مده العمر قلیله ضئیله فما هی الا سنوات معدوده مملوئه بالمنغصات و الالام و العذاب. و خطرک یسیر: قیمتک فی عینی قلیله ضئیله لا تستحق العنایه و الاهتمام. و املک حقیر: فما یومل منها حقیر لا یطلبه ذو همه عالیه و هل المال و الجاه و السلطان و امثالها الا الامور تافه ان لم تحقق مرضاه الله و تنفیذ امره. آه من قله الزاد: کلمه تاوه خرجت من عمق القلب العلوی … علی فی جهاده و ایمانه و کل حیاته التی تحولت الی ساحه و اسعه لرضا الله کل هذا و هو یقول: انه قلیل الزاد الیوم المعاد … نعم انها نظره الاولیاء و الائمه الی ارفع درجات الجنه … علی یتاوه فلنعد نحن النظر فی سلوکنا … نحن الذین نعیش الخطایا طیله نهارنا و لیلنا و لا نکف عن المعاصی حتی فی اوقات نومنا آه من قله الزاد و طول الطریق و ما اطوله و اشقه انه یحتاج الی ترویض لهذه النفس و تعوید علی الخیر و ما ابعده من سفر قد یصل الانسان خلاله سلیما فی دینه ضامنا لاخرته و قد یسقط فی وسط الطریق فی المعاصی و الماثم. ثم اخیرا ما اعظمه من مورد انه مورد عظیم انه الموت و الحساب فاما الی جنه و اما الی نار انه مورد عظیم لمن لم یجعل الله له نورا …
«از جمله خبر ضرار بن حمزه ضبابی است که چون پیش معاویه رفت و معاویه در باره امیر المؤمنین علیه السّلام از او پرسید، گفت: گواهی می دهم که شبی در حالی که پرده های تاریکی خود را آویخته بود در یکی از جنگهایش او را در محراب عبادتش دیدم که ایستاده و ریش خود را به دست گرفته بود و چون مار گزیده بر خود می پیچید و اندوهگینانه می گریست و می گفت: ای دنیا از من دور شو، خود را به من عرضه می داری، یا شیفته من شده ای، هرگز زمان تو نرسد، هرگز، جز مرا فریب ده که مرا نیازی به تو نیست، تو را سه طلاقه کرده ام و در آن بازگشتی نیست، عیش زندگی تو کوتاه و ارزش تو اندک و آرزوی تو کوچک و حقیر است، آه از اندکی توشه و درازی راه و دوری سفر و سختی آنجا که باید در آن در آمد.»
ابن ابی الحدید پس از توضیح پاره ای از لغات و اصطلاحات، در این مورد چنین آورده است: خبر رفتن ضرار بن ضمره را پیش معاویه، ریاشی نقل کرده است و من -ابن ابی الحدید- آن را از قول عبد الله بن اسماعیل بن احمد حلبی در کتاب التذییل علی نهج البلاغه نقل می کنم. او می گوید: ضرار که از یاران علی علیه السّلام بود، پیش معاویه آمد. معاویه به او گفت: ای ضرار علی را برای من وصف کن. گفت: آیا مرا از این کار معاف نمی داری؟ گفت: نه معافت نمی دارم. ضرار گفت: چه بگویم، به خدا سوگند سخت نیرومند و دارای اندیشه ای ژرف بود که از همه حرکات و سکنات او دانش و حکمت می تراوید. نیک محضر و خوش رفتار بود. در حالی که خوراکش خشن و جامه هایش کوتاه بود، اشکش روان بود و همواره در تفکر بود. کف دست خویش را مقابل چهره اش می گرفت و خویشتن را مخاطب می ساخت. میان ما همچون یکی از ما بود، هر گاه چیزی از او می پرسیدیم ما را پاسخ می داد و هر گاه ما سکوت می کردیم او شروع به سخن می کرد. ما با همه نزدیکی و دوستی او، از هر کسی هیبت او را بیشتر می داشتیم و به سبب بزرگی او هرگز آغاز به سخن نمی کردیم. درویشان را دوست می داشت و دینداران را به خود نزدیک می ساخت و گواهی می دهم که او را در یکی از جنگهایش دیدم که... تا آخر کلام.
ابو عمر بن عبد البر هم این خبر را در کتاب الاستیعاب آورده و گفته است: عبد الله بن محمد بن یوسف، از قول یحیی بن مالک بن عائله، از قول ابو الحسن محمد بن محمد بن مقله بغدادی در مصر و ابو بکر محمد بن حسن بن درید، از قول عکلی، از حرمازی، از قول مردی از قبیله همدان نقل می کردند که معاویه به ضرار ضبابی گفت: ای ضرار برای من علی را توصیف کن، گفت: ای امیر مؤمنان مرا معاف دار. گفت: باید او را توصیف کنی. گفت: اینک که چاره ای نیست، به خدا سوگند سخت ژرف اندیش و نیرومند بود. سخن حق می گفت و به عدل حکم می کرد. از همه جوانب او دانش می تراوید و همه اعضای او به حکمت گویا بود. از دنیا و فریبندگی آن بیم داشت و با شب و تنهایی آن انس می ورزید. اشکش روان بود و همواره در تفکر بود. لباسهای کوتاه را خوش می داشت و خوراکهای خشن را. میان ما همچون یکی از ما بود، هر گاه پرسشی می کردیم پاسخ می داد و چون فتوایی از او می خواستیم آگاهمان می کرد. به خدا سوگند با همه نزدیکی او به ما و اینکه ما را به خود نزدیک می فرمود، از هیبت او یارای سخن گفتن با او نداشتیم. اهل دین را تعظیم می کرد و بینوایان را به خود نزدیک می ساخت. هیچ نیرومندی در باطل خود به او طمع نمی بست و هیچ ناتوانی از عدل او نومید نمی شد. گواهی می دهم در آوردگاه به نیمه شبی که گیسوی شب فرو هشته به دامن و ستارگان در حال فرو شدن بود، بر پای ایستاده و ریش خود را به دست گرفته بود و همچون مار گزیده بر خود می پیچید و اندوهگین می گریست و می گفت: ای دنیا کس دیگری جز مرا بفریب، آیا خود را به من عرضه می داری یا شیفته من شده ای، هرگز هرگز من تو را سه طلاقه کرده ام و مرا در آن حق رجوع نیست، عمر تو کوتاه و ارزش تو اندک است، آه از کمی توشه و دوری سفر و وحشت راه.
معاویه گریست و گفت: خداوند ابا حسن را رحمت کناد، آری به خدا سوگند همین گونه بود. اینک ای ضرار اندوه تو بر جدایی از او چون است؟ گفت: اندوه مادری که فرزندش را میان دامنش بکشند.
و قال علیهالسلام
وَ مِنْ خَبَرِ ضِرَارِ بْنِ حَمْزَةَ الضَّبَائِیِّ عِنْدَ دُخُولِهِ عَلَی مُعَاوِیَةَ وَ مَسْأَلَتِهِ لَهُ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام،وَ قَالَ:فَأَشْهَدُ لَقَدْ رَأَیْتُهُ فِی بَعْضِ مَوَاقِفِهِ وَ قَدْ أَرْخَی اللَّیْلُ سُدُولَهُ وَ هُوَ قَائِمٌ فِی مِحْرَابِهِ قَابِضٌ عَلَی لِحْیَتِهِ یَتَمَلْمَلُ تَمَلْمُلَ السَّلِیمِ،وَ یَبْکِی بُکَاءَ الْحَزِینِ،وَ یَقُولُ:
یَا دُنْیَا یَا دُنْیَا،إِلَیْکِ عَنِّی،أَ بِی تَعَرَّضْتِ؟ أَمْ إِلَیَّ تَشَوَّقْتِ؟ لَا حَانَ حِینُکِ هَیْهَاتَ غُرِّی غَیْرِی،لَا حَاجَةَ لِی فِیکِ،قَدْ طَلَّقْتُکِ ثَلَاثاً لَا رَجْعَةَ فِیهَا! فَعَیْشُکِ قَصِیرٌ،وَ خَطَرُکِ یَسِیرٌ،وَ أَمَلُکِ حَقِیرٌ.آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ،وَ طُولِ الطَّرِیقِ،وَ بُعْدِ السَّفَرِ،وَ عَظِیمِ الْمَوْرِدِ.
در خبری آمده است که«ضرار بن حمزه ضبایی» ( .در نسخه مسعودی و بعضی نسخ دیگر به جای«ضرار بن حمزه»،«ضرار بن ضَمُره»آمده است و ظاهراًصحیح همان«ضمره»است و او از یاران خاص امیر مؤمنان علی علیه السلام بود که با شجاعت اوصاف برجسته امیرمؤمنان را برای معاویه شرح داد. در مورد قبیله او در نسخه صبحی صالح و بعضی نسخ دیگر«ضبایی»آمده در حالی که در میان عرب قبیلهای به نام«ضباء»معروف نیست؛ولی در نسخ متعدد دیگری ضِبابی آمده و«ضباب»جد محمد بن سلیمان بن منصور بوده و بعضی گفتهاند:ضباب قلعهای بوده در اطراف کوفه که جماعتی از علما به آن منسوب میباشند.(معجم البلدان،ج 3،ص 451). ) به هنگام ورودش بر معاویه و سؤال معاویه از او درباره حالات امیرمؤمنان علیه السلام چنین گفت:گواهی میدهم که من او را در بعضی از مواقف دیدم در حالی که شب پرده تاریک خود را فرو افکنده بود و او در محرابش به عبادت ایستاده محاسن مبارک را به دست خود گرفته و همچون مار گزیده به خود میپیچید و از سوز دل گریه میکرد و میگفت:ای دنیا! ای دنیا! از من دور شو تو خود را به من عرضه میکنی یا اشتیاقت را به من نشان میدهی؟ (تا مرا به شوق آوری؟) هرگز چنین زمانی برای تو فرا نرسد (که در دل من جای گیری) هیهات (اشتباه کردی و مرا نشناختی) دیگری را فریب ده،من نیازی به تو ندارم.تو را سه طلاقه کردم؛طلاقی که رجوعی در آن نیست.زندگی تو کوتاه و مقام تو کم و آرزوی تو را داشتن ناچیز است.آه از کمی زاد و توشه (آخرت) و طولانی بودن راه و دوری سفر و عظمت (مشکلات مقصد). ( . سند گفتار حکیمانه: از کتاب مصادر نهجالبلاغه استفاده میشود که این کلام حکمتآمیز بخشی از گفتار مفصلی است که در میان«ضرار»و«معاویه»رد و بدل شد و ضرار که از یاران خاص امیر مؤمنان علی علیه السلام بود به هنگام ملاقات با«معاویه»آن را برای او نقل کرد.سپس میافزاید:این سخن را پیش از مرحوم سیّد رضی و بعد از وی بعضی به طور مسند و بعضی به طور مرسل از آن حضرت نقل کردهاند از جمله کسانی که مسند آن را روایت کردهاند مرحوم صدوق در امالی و مرحوم ابوعلی قالی (متوفای 356) در کتاب خود به نام امالی و نیز ابونعیم در حلیة الاولیاء و ابوالفرج در کنز الفوائد و ابن عبدالبر در استیعاب و گروه دیگر هستند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 61). )
برو این دام بر مرغ دگر نه!
اصل ماجرای«ضِرار بن ضَمُره»به گونهای که مسعودی در مروج الذهب نقل میکند چنین است که او وارد بر معاویه شد.معاویه به او گفت:اوصاف علی را برای من بازگو کن ضرار گفت:مرا از این کار معاف کن (زیرا تصور میکرد بر خلاف میل معاویه است و ناراحت میشود و ممکن است خطری از ناحیه او وی را تهدید کند) ولی معاویه اصرار کرد و گفت:چارهای نیست جز اینکه برای من شرح دهی.
ضِرار گفت:اکنون که چنین است بدان به خدا سوگند او مقامی بسیار والا داشت،(از نظر روحی و جسمی) بسیار قدرتمند و قوی بود.سخن حق میگفت و حکم به عدالت میکرد و چشمهای علم و دانش از اطراف او میجوشید و سخنان حکمتآمیز از جوانب او صادر میشد.غذای او ساده و ناگوار و لباس او کوتاه (در آن زمان،کوتاهی لباس نشانی تواضع،و بلندی دامان لباس نشانه تکبر بود) بود.به خدا سوگند هر وقت او را میخواندیم به ما پاسخ میگفت و اگر تقاضایی از او داشتیم به ما مرحمت میکرد و ما به خدا سوگند با اینکه خود را به ما نزدیک میکرد و ما هم به او نزدیک بودیم بر اثر هیبت و جلالِ او قدرت تکلم در مجلسش نداشتیم و به دلیل عظمتِ او در فکرِ ما هرگز در مجلس او آغاز سخن نمیکردیم.تبسم او دندانهایی را همچون دانههای مروارید منظم نشان میداد.دینداران را بزرگ میداشت و مستمندان را مورد ترحم قرار میداد و هنگام قحطی یتیمان نزدیک و مستمندان خاک نشین را اطعام میکرد و برهنگان را لباس میپوشید و مظلومان را یاری میکرد و از دنیا و زرق و برق آن وحشت داشت.به تاریکی شب انس داشت.گواهی میدهم شبی او را دیدم در حالی که پردههای تاریک شب فرو افتاده بود و او در محراب عبادتش ایستاده بود.محاسن مبارکش را با دست گرفته و همچون مار گزیده به خود میپیچید و به صورت سوزناک گریه میکرد و میگفت:...». ( .مروج الذهب،ج 2،ص 421؛شبیه به همین ابن ابیالحدید از کتب دیگر نقل کرده است.ابن ابیالحدید این داستان را با تفاوتی از کتاب استیعاب نقل کرده است.(شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 225). )
سپس عبارت بالا را با مختصر عبارتی آورده است.
مرحوم سیّد رضی آنچه را در بالا آمد به این صورت تلخیص کرده است:«در خبری از ضِرار بن حَمزه ضِبائی به هنگام ورودش بر معاویه و سؤال معاویه از او درباره حالات امیرمؤمنان علیه السلام چنین آمده است که ضِرار (در پاسخ معاویه) گفت:
گواهی میدهم که من او را در بعضی از مواقف دیدم در حالی که شب پرده تاریک خود را فرو افکنده بود و او در محرابش به عبادت ایستاده بود،محاسن مبارک را به دست گرفته و همچون مار گزیده به خود میپیچید و از سوز دل گریه میکرد و میگفت:»؛ (وَ مِنْ خَبَرِ ضِرَارِ بْنِ حَمْزَةَ الضَّبَائِیِّ عِنْدَ دُخُولِهِ عَلَی مُعَاوِیَةَ وَ مَسْأَلَتِهِ لَهُ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام،وَ قَالَ:فَأَشْهَدُ لَقَدْ رَأَیْتُهُ فِی بَعْضِ مَوَاقِفِهِ وَ قَدْ أَرْخَی اللَّیْلُ سُدُولَهُ وَ هُوَ قَائِمٌ فِی مِحْرَابِهِ قَابِضٌ عَلَی لِحْیَتِهِ یَتَمَلْمَلُ تَمَلْمُلَ السَّلِیمِ، وَ یَبْکِی بُکَاءَ الْحَزِینِ،وَ یَقُولُ:)
از آنجا که محبت دنیا بر طبق حدیث معروف نبوی که گفته میشود:انبیا و اولیا بر آن متفق بودهاند:
«حُبُّ الدُّنْیا رَأسُ کُلُّ خِطیئَةٍ» ( .مستدرک الوسائل،ج 12،ص 40،ح 17.) سرچشمه همه گناهان است، بیاعتنایی به زرق و برق و مقامات و ثروتهای دنیوی دلیل بر زهد در دنیا و بیمه کننده در برابر معاصی است،لذا امام در این سخنان پربار خود دنیا را مخاطب قرار داده میفرماید:«ای دنیا! ای دنیا! از من دور شو»؛ (یَا دُنْیَا یَا دُنْیَا، إِلَیْکِ عَنِّی) .
سپس میافزاید:«تو خود را به من عرضه میکنی یا اشتیاقت را به من نشان میدهی؟ (تا من را به شوق آوری؟) هرگز چنین زمانی برای تو فرا نرسد (که در دل من جای گیری)»؛ (أَ بِی تَعَرَّضْتِ؟ أَمْ إِلَیَّ تَشَوَّقْتِ؟ لَا حَانَ حِینُکِ) .
در ادامه برای تأکید بیشتر میفرماید:«هیهات (اشتباه کردی و مرا نشناختی) دیگری را فریب ده،من نیازی به تو ندارم.تو را سه طلاقه کردم؛طلاقی که رجوعی در آن نیست»؛ (هَیْهَاتَ غُرِّی غَیْرِی،لَا حَاجَةَ لِی فِیکِ،قَدْ طَلَّقْتُکِ ثَلَاثاً لَا رَجْعَةَ فِیهَا!) .
جمله «لَا حَانَ حِینُکِ» در واقع جمله انشائیه و نفرین است نه جمله خبریه.
امام در واقع از خدا میخواهد که زمانی فرا نرسد که زرق و برق دنیا در دلش نفوذ کند.
جمله «غُرِّی غَیْرِی» مفهومش این نیست که مرا رها کن و به سراغ دیگران برو و آنها را بفریب،بلکه منظور این است که هرگز به سراغ من نیا و شبیه چیزی است که در شعر معروف فارسی آمده است:
برو این دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلند است آشیانه
تعبیر به سه طلاقه کردن دنیا ناظر بر این است که انسان به حسب طبع و آفرینش پیوندی با دنیا دارد که در حکم ازدواج است و امام میفرماید:من این پیوند را قطع کرده و عطایت را به لقایت بخشیدهام.
در ادامه این سخن،حضرت دلیل این نفرت بر زر و زیور دنیا و مقامات و ثروتها را بیان کرده میفرماید:«زندگی تو کوتاه و مقام تو کم و آرزوی تو داشتن ناچیز است»؛ (فَعَیْشُکِ قَصِیرٌ،وَ خَطَرُکِ یَسِیرٌ،وَ أَمَلُکِ حَقِیرٌ) .
به راستی عمر دنیا کوتاه است و مقامات آن کم ارزش و گاه بیارزش.
جمله «أَمَلُکِ حَقِیرٌ» اشاره به این است که کسانی که تو را آرزو دارند،آرزوی حقیر و پستی برای خود پیدا کردهاند.
در پایانِ این سخن،امام علیه السلام از کمبود زاد و توشه سفر طولانی آخرت شکایت کرده میفرماید:«آه از کمی زاد و توشه (آخرت) و طولانی بودن راه و دوری سفر و عظمت (مشکلات مقصد)»؛ (آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ،وَ طُولِ الطَّرِیقِ،وَ بُعْدِ السَّفَرِ، وَ عَظِیمِ الْمَوْرِدِ) .
با اینکه میدانیم امام علیه السلام بیشترین ذخیره را برای عالم آخرت فراهم ساخته تا آنجا که به مقتضای حدیث نبوی معروف:
«لِضَرْبَة عَلیٍّ یَوْمَ الْخَنْدَقِ أفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلَیْنِ» ( .این حدیث با تعبیرات مختلف و با یک مضمون در بحارالانوار،ج 39،ص 1،و در کتب دیگر از قبیل اقبال،ص 467 و ینابیع الموده قندوزی،ج 1،ص 282،مستدرک حاکم،ج 3،ص 32 نیز نقل شده است. ) ضربه کاری آن حضرت (بر پیکر عمرو بن عبد ودّ در آن لحظه بسیار حساس تاریخ اسلام) برتر از عبادت جن و انس است و نیز میدانیم آن حضرت در تمام غزوات اسلامی فداکاری فراوان کرد و عبادتهای شبانه او گاه به هزار رکعت نماز در یک شب میرسید و یک هزار برده را از دسترنج خود خرید و آزاد کرد و عبادات و اطاعات فراوان دیگر،جایی که امام با این همه زاد و توشه از کمی زاد و توشه سفر آخرت اظهار ناراحتی و نگرانی کند ما چه بگوییم و چه کاری انجام دهیم؟
بدیهی است هرگاه انسان زاد و توشه خود را برای این سفر طولانی کم ببیند، برای افزایش آن کوشش میکند؛ولی اگر گرفتار غرور گردد و اعمال ناچیز خود را بزرگ ببیند هرگز به فکر افزایش نمیافتد.
تعبیر به«مورد»اشاره به روز قیامت است که انسان در آن وارد میشود و تعبیر به«عظیم»اشاره به مشکلات حساب و کتاب و عبور از صراط و هول و وحشت آن است.
It is related that when Dirār ibn Hamzah (the correct is “Damrah”) ad-Dibabi (or as-Suda'i{Dirār ibn Damrah was one of the companions of Imām Ali ibn Abū Tālib. After the death of Imām Ali ibn Abū Tālib , he went to Syria where he met Muāwiyah. The latter said to him, “Describe Ali to me.“ He replied, “Will you please excuse me from answering?” But Mu'āwiyah insisted, “You must describe him,” whereupon Dirār said the following: “If there is no alternative, then you should know that Ali was a man whose personality knew no limits, terrific in power, his speech was decisive, his judgments based on justice, his knowledge spread out in all directions and wisdom manifested itself on all his behavior. Among the food he liked the most was the coarse kind, and among the clothes, the short (and humble) ones. By Allāh, he was among us like one of us. He used to respond to our questions and fulfill all our requests. By Allāh, although he used to let us get close to him and he himself was close to us, we did not dare address him due to our feeling of awe towards him, nor did we dare to speak first due to his greatness in our hearts. His smile displayed a row of pearls. He used to honor the pious. He liked to be kind to the needy, to feed the orphans, the near of kin or the needy in the day of hunger, clothe bare ones and help the vulnerable person. He used to detest the world and its flowering. I testify to all of this.” So far, the testimony is as quoted above by Sayyid ar-Radi. When Mu'āwiyah heard this from Dirār, his eyes became full of tears and he said: “May Allāh have mercy on Abul-Hassan. He really was so.” Then, turning to Dirăr, he said: “How do you feel in his absence, 0 Dirās?” Dirār replied, “My grief is like that of a woman whose only child is butchered in her own arms,” as we read in these references:Al-Istī'āb, Vol. 3, pp. 1107 - 1108; Hilyat al-Awliyā', Vol. 2, p. 84; Sifatul-Safwah, Ibn al-Jawzi, Vol. 1, p. 121; Al-Amāli, Abū Ali alQāli, Vol. 2, p. 147; Zahr al-Adab, al-Husari, Vol. 1, pp. 40 - 41; Murūj alDhahab, Vol. 2, p. 421; Ar-Riyād al-Nadira, Al-Muhibb al-Tabari, Vol. 2, p. 212; Ibn Abul-Hadid, Vol. 18, pp. 225 - 26).}) went to Mu'āwiyah, and the latter inquired from him about Imām Ali ibn Abū Tālib , he said the following: “I testify that I have seen him on several occasions when night had spread and he was standing in the niche (of the mosque) holding his beard, groaning like a man bitten by a snake and weeping as a grieved man, saying:0 world, O world! Get away from me! Why do you present yourself tome?! Or are you eager for me?! You may not get that opportunity to impress me. Deceive some other person. I have no concern with you. I have divorced you thrice after which there is no restitution. Your life is short, your importance is little and your liking is humble. Alas! The provision is little, the way is long, the journey is far and the goal is hard to reach.”
وَ مِن کَلَامٍ لَهُ علیه السلام لِلسّائِلِ الشاّمیِّ لَمّا سَأَلَهُ أَ کَانَ مَسِیرُنَا إِلَی الشّامِ بِقَضَاءٍ مِنَ اللّهِ وَ قَدَرٍ بَعدَ کَلَامٍ طَوِیلٍ هَذَا مُختَارُهُ
وَیحَکَ لَعَلّکَ ظَنَنتَ قَضَاءً لَازِماً وَ قَدَراً حَاتِماً لَو کَانَ ذَلِکَ کَذَلِکَ لَبَطَلَ الثّوَابُ وَ العِقَابُ وَ سَقَطَ الوَعدُ وَ الوَعِیدُ إِنّ اللّهَ سُبحَانَهُ أَمَرَ عِبَادَهُ تَخیِیراً وَ نَهَاهُم تَحذِیراً وَ کَلّفَ یَسِیراً وَ لَم یُکَلّف عَسِیراً وَ أَعطَی عَلَی القَلِیلِ کَثِیراً وَ لَم یُعصَ مَغلُوباً وَ لَم یُطَع مُکرِهاً وَ لَم یُرسِلِ الأَنبِیَاءَ لَعِباً وَ لَم یُنزِلِ الکُتُبَ لِلعِبَادِ عَبَثاً وَ لَا خَلَقَ السّمَاوَاتِ وَ الأَرضَ وَ مَا بَینَهُمَا بَاطِلًاذلِکَ ظَنّ الّذِینَ کَفَرُوا فَوَیلٌ لِلّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النّارِ
ترجمهها:
و در جواب مردی شامی فرمود: (مرد شامی پرسید آیا رفتن ما به شام، به قضا و قدر الهی است؟ امام با کلمات طولانی پاسخ او را داد که برخی از آن را برگزیدیم) وای بر تو! شاید قضاء لازم، و قدر حتمی را گمان کردهای؟ اگر چنین بود، پاداش و کیفر، بشارت و تهدید الهی، بیهوده بود ! خداوند سبحان! بندگان خود را فرمان داد در حالی که اختیار دارند، و نهی فرمود تا بترسند، احکام آسانی را واجب کرد، و چیز دشواری را تکلیف نفرمود، و پاداش اعمال اندک را فراوان قرار داد، با نافرمانی بندگان مغلوب نخواهد شد، و با اکراه و اجبار اطاعت نمیشود ، و پیامبران را به شوخی نفرستاد، و فرو فرستادن کتب آسمانی برای بندگان بیهوده نبود، «1» و آسمان و زمین و آنچه را در میانشان است بیهدف نیافرید.
این پندار کسانی است که کافر شدند و وای از آتشی که بر کافران است .
[و از سخنان آن حضرت است، چون کسی از او پرسید: «رفتن ما به شام به قضا و قدر خدا بود؟» پس از گفتار دراز، و این گزیده آن است:] وای بر تو! شاید قضاء لازم و قدر حتم را گمان کردهای، اگر چنین باشد پاداش و کیفر باطل بود، و نوید و تهدید عاطل. خدای سبحان بندگان خود را امر فرمود- و در آنچه بدان مأمورند- دارای اختیارند، و نهی نمود تا بترسند و دست باز دارند. آنچه تکلیف کرد آسان است نه دشوار و پاداش او بر- کردار- اندک، بسیار. نافرمانیش نکنند از آنکه بر او چیرند، و فرمانش نبرند از آن رو که ناگزیرند. پیامبران را به بازیچه نفرستاد، و کتاب را برای بندگان بیهوده نازل نفرمود و آسمانها و زمین و آنچه میان این دو است به باطل خلق ننمود. «این گمان کسانی است که کافر شدند. وای بر آنان که کافر شدند از آتش.»!
و فرمود مر شامی را وقتی که پرسید از آن حضرت آیا هست رفتن تو بسوی شام بقضای خدا و قدر او پس از کلامی دراز که این برگزیده شده است وای بر تو شاید تو گمان برده باشی قضائی که لازم است و متحتم و قدری که واجبست و ملزم و اگر باشد قضا و قدر بهمان معنی که تو اراده کرده هر آینه باطل گردد ثواب و عقاب و ساقط گردد وعده ابرار و وعید اشرار بدرستی که فرمود حق سبحانه بندگان خود را از روی اختیار دادن و نهی کرد ایشان را از روی ترسانیدن و تکلیف نمود مردمان را بکار آسان و تکلیف نکرد بکار دشوار و داد بر اندکی از کردار ثواب بسیار و عاصی کرده نشد بنده در حالتی که مجبور بوده باشد و فرمانبردار نشد بنده در وقتی که مکره باشد و مضطر و نفرستاد پیغمبران را بر خلقان از روی بازی و فرو نفرستاد کتابها را برای بندگان بدون فایده و نیافرید آسمان و زمین را و آنچه در میان آنهاست هرزه این گمان فاسد گمان آنانست که کافر شدند پس وای مر آنانرا که کافر شدند از آتش دوزخ
هنگامی که کسی از او پرسید آیا رفتن ما به شام، قضا و قدر خداوند است، پاسخی دراز فرمود که گزیده اش چنین است:
وای بر تو، گویا به قضای لازم و قدر حتمی گمان می بری! اگر چنین باشد دیگر ثواب و عقاب باطل شود و وعد و وعید ساقط گردد.
خداوند بندگانش را امر کرده با اختیار و نهی کرده تا بترسند. آنان را به آسان مکلف ساخته و به دشوار مکلّف نساخته. در برابر عمل اندک، پاداشهای بسیار داده است. نباید مغلوبش پندارند و نافرمانیش کنند و نباید از روی اکراه اطاعتش نمایند.
او پیامبران را به بازیچه نفرستاد و، بعبث، کتابهای آسمانی را نازل ننمود و آسمان و زمین را و آنچه میان آنهاست به باطل نیافریده. «این گمان کسانی است که کافر شده اند و وای بر کسانی که کافر شده اند از آتش.»
از سخنان آن حضرت است در پاسخ مردی از اهل شام زمانی که پرسید:آیا رفتن ما به سوی شام به قضاء و قدر الهی بود؟پس از گفتاری طولانی که این برگزیدهای از آن است :
وای بر تو!شاید قضاء لازم و قدر حتم را گمان بردهای؟!اگر این گونه بود هر آینه پاداش و عقاب باطل،و بشارت و تهدید ساقط میشد .
خداوند سبحان بندگانش را بر اساس اختیار آنان امر فرموده،و محض ترساندن نهی نموده، آسان را به آنان تکلیف کرده،و سخت را تکلیف نکرده،به اندک عمل عطای بسیار عنایت کرده، از این باب که مغلوب خلق است نافرمانی نشده،و خلق فرمانش را بردهاند نه از جهت اینکه مجبورشان کرده، ارسال انبیاء بازیچه نیست،و کتب آسمانی را برای بندگان به بیهودگی نفرستاده، و آسمانها و زمین و آنچه بین آنهاست را بر وجه باطل نیافریده، «این گمان مردمی است که کافر شدند،پس وای بر کافران از عذاب دوزخ » .
شروح:
(و قال علیهالسلام) للشامی لما سال: اکان مسیره الی الشام بقضاء من الله و قدر؟ بعد کلام طویل هذا مختاره: ویحک، لعلک ظننت قضاء لازما و قدرا حاتما، و لو کان ذلک کذلک لبطل الثواب و العقاب و سقط الوعد و الوعید. ان الله سبحانه امر عباده تخییرا و نهاهم تحذیرا، و کلف یسیرا، و لم یکلف عسیرا، و اعطی علی القلیل کثیرا و لم یعص مغلوبا، و لم یطع مکرها، و لم یرسل الانبیاء لعبا، و لم ینزل الکتب للعباد عبثا، و لا خلق السماوات و الارض و ما بینهما باطلا. ذلک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار. و کان الشامی سال علیا علیهالسلام فقال: اکان مسیرک الی الشام بقضاء من الله و قدر؟ فقال علیهالسلام: نعم فقال: اذا کان کذلک فلا تستحق به الثواب. فقال علیهالسلام: ویحک لعلک ظنت قصاء لازما. بین علیهالسلام ان القضاء فی اللغه و ان کان بمعنی الحکم فقد یکون بمعنی الامر، و القضاء مشترک بین الامر و الحکم و یستعمل فیهما حقیقه و انما یحمل علی احدهما لقرینه، و لا یختص باحدهما الا لدلاله منفصله. و مراده علیهالسلام فی هذا الموضع الامر، کقوله تعالی و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه ای امر. و ویحک کله ترحم.. و الحاتم: الواجب. و القدر یکون ما قدره الله من القضاء و ما یکلفه، فالاول یکون بالاخبار و الثانی بالاختیار، و قد ذکر علیهالسلام مصرحا ان المراد بذلک التخییر. و قوله و لم یطع مکرها روی: بفتح الراء و کسرها فالمکره اسم الفاعل و المکره مصدر ای لم یطع اکراها. و عبثا ای لعبا.
اما حدیث القضاء و القدر فروی ان السائل لما قال له علیهالسلام اخبرنا عن مسیرنا الی الشام اکان بقضاء الله و قدره، قال علیهالسلام: و الذی فلق الحبه و برا النسمه ما وطئنا موطنا و لا هبطنا وادیا الا بقضاء و قدر. فقال السائل: عند الله احتسب عنای ما اری لی من الاجر شیئا فقال له مه ایها الشیخ لقد عظم الله اجرکم فی مسیرکم، و انتم سائرون و فی منصرفکم و انتم منصرفون و لم تکونوا فی شیء من حالاتکم مکرهین و لا الیها مضطرین، فقال: فکیف القضاء و القدر ساقانا. فقال: ویحک لعلک ظننت قضاء لازما و قدرا حتما و لو کان کذلک لبطل الثواب و العقاب و الوعد و الوعید و الامر و النهی، و لم تات لائمه من الله لمذنب و لا محمده لمحسن و لم یکن المحسن اولی بالمدح من المسییء و لا المسییء اولی بالذم من المحسن. تلک مقاله عباد الاوثان، و جنود الشیطان، و شهود الزور و اهل العمی عن الصواب و هم قدریه هذه الامه و مجوسها ان الله امر تخییرا و نهی تحذیرا او کلف یسیرا لم یعص مغلوبا و لم یطع مکرها و لم یرسل الرسل الی خلقه عبثا، و لم یخلق السموات و الارض، و ما بینهما باطلا ذلک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار. فقال الشیخ: ما القضاء و القدر اللذان ما سرنا الا بهما، فقال: هو الامر من الله تعالی، و الحکم، وتلا قوله تعالی: (و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه) فنهض الشیخ مسرورا، و هو یقول: انت الامام الذی نرجو بطاعته یوم النشور من الرحمن رضوانا اوضحت من دیننا ما کان ملتبسا جزاک ربک عنا فیه احسانا و انما اوردنا هذه الروایه لان فیها کشفا و بیانا لما فی متن الکتاب و فیها ایضا تفسیر القضاء و القدر و السائل انما وهم لاجل الاشتراک اللفظی و ذلک ان القضاء فی اللغه قد ورد بمعنی الخلق، و التقدیر و الاتمام کقوله (و قضهن سبع سموات) و بمعنی الالزام و الایجاب کقوله (و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه). و بمعنی الاعلام و الاخبار کقوله (و قضینا الی بنیاسرائیل فی الکتاب لتفسدن فی الارض مرتین)، و السائل ظن انه اراد بالقضاء المعنی الاول، اعنی الخلق و التقدیر. هو علیهالسلام لم یرد ذلک، و انما اراد ما فعله علیهالسلام، من جهاد العدو و المسیر نحوهم، انما فعله بامر الله تعالی و اخباره ایاه بذلک علی لسان النبی صلی الله علیه و آله، حیث قال: انک ستقاتل الناکثین و القاسطین و المارقین بعدی، و نحو ذلک من الاخبار المشهوره کما فسره هو علیهالسلام و کذا القول فی القدر، فانه بمعنی التقدیر، و التقدیر قد یکون بمعنی الخلق کقوله تعالی: (و قدر فیها اقواتها)، و بمعنی الکتاب کقول: (قدرناها من الغابرین) و قال الشاعر: و اعلم بان ذا الجلال قد قدر فی الصحف الاولی التی کان سطر فهو علیهالسلام اراد بالقدر ان الله تعالی کتب ذلک فی اللوح المحفوظ، و الشیخ ظن انه اراد ان الله تعالی خلق تلک الافعال، فغلط من جهه التاویل حین بینه امیرالمومنین، بکلام صار اصلا لجمیع کتب علماء العدل. ج- القضاء مشترک بین الامر و الحکم، حقیقه و انما یحمل علی احدهما لقرینه و دلاله، منفصله و کذا القدر، مشترک بین ما قدره الله من القضاء و بین ما کلف به. و الاول یکون بالاجبار، و الثانی بالاختیار، و الحتم: الواجب، و کذا الحاتم، مکرها و روی بفتح الراء و کسرها و بالفتح بمعنی المصدر.
از سخنان امام (علیه السلام) به مرد شامی، وقتی که از آن بزرگوار پرسید: آیا رفتن ما به شام از روی قضا و قدر الهی است؟ از سخنان زیادی که امام (علیه السلام) بیان فرموده است ما قسمتی از آن را به شرح زیر برگزیدهایم: (وای بر تو، شاید تو قضا و قدر حتمی را گمان کردهای، که اگر اینطور بود، پاداش و کیفر معنی نداشت و وعدهی خوب و ترساندن از بدی، بیاعتبار بود. خداوند پاک به بندگانش امر کرده با اختیار و نهی فرموده با ترس و بیم، و تکلیف کرده آسان، نه تکلیف دشوار، و عمل اندک را اجر و پاداش زیاد داده است. و در مقابل او سرکشی نکردهاند به خاطر آن که ناچار به سرکشی بودهاند و از او فرمان نبردهاند از آن جهت که به فرمانبرداری مجبور بودهاند. پیامبران را به بازیچه نفرستاده، و کتابهای آسمانی را بیهوده نازل نکرده، و آسمانها و زمین و موجودات آسمان و زمین را بیهدف نیافریده است، ذلک ظن الذین کفرو فویل للذین کفرو من النار). نقل کردهاند، مردی شامی وقتی به امام عرض کرد: راجع به رفتن ما به شام بفرمایید آیا به قضا و قدر الهی است یا نه؟ امام (علیه السلام) فرمود: (سوگند به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید، ما هیچ جا قدم ننهادیم، و به درهای فرود نیامدیم مگر به قضا و قدر الهی.) آن مرد گفت: پس نزد خدا پاداشی نداریم، یعنی: من برای خود پاداشی نزد خدا نمیبینم. امام (علیه السلام) فرمود: (ساکت باش، ای شیخ! خداوند، پاداش شما را در رفتن به شام وقتی که میرفتید، و در بازگشتتان وقتی که برمیگشتید، زیاد گردانید، در صورتی که شما در هیچ حال مجبور و ناچار نبودید). آن مرد گفت: چگونه! با این که قضا و قدر ما را راند؟ آنگاه امام (علیه السلام) فرمود: ویحک، جز این که پس از کلمهی و الوعید عبارت چنین بوده است: … و امر و نهی، و هیچ سرزنشی از جانب خدا برای گناهکار و نه ستایشی برای نیکوکار نیامده است، این سخن بت پرستان و پیروان اهریمنان و شاهدان جور و ستم و کسانی است که چشمانشان از دیدن حقیقت کور است و اینان فرقهی قدریه و مجوس این امتند، زیرا که خداوند متعال بندگانش را از روی اختیار امر فرموده است تا آخر … بعد آن مرد گفت: پس قضا و قدر چیست که ما جز بدان وسیله حرکت نکردیم؟ امام (علیه السلام) فرمود: آن فرمان خدای تعالی و دستورات اوست آنگاه این آیه را قرائت کرد: و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه. در اینجا آن مرد خوشحال از جا جست و گفت: تو آن امامی که با پیروی تو روز قیامت خوشنودی خداوند بخشنده را امید داریم، تو آنچه از دین ما پوشیده بود آشکار کردی، پروردگار از طرف ما تو را در این کار پاداش نیکو عطا کند. الویح کلمهی ترحم است (از باب دلسوزی گفته میشود) و الحاتم به معنای واجب میباشد. توضیح پرسش آن مرد این است: اگر رفتن ما به قضا و قدر بوده است در زحمتی که کشیدهایم بیاجریم؟ و این از آن روست که در گفتار از قضا و آفرینش اراده میشود و آنچه که خداوند در بنده آفریده است بدون اختیار بنده و هر چه که غیراختیاری باشد اجر و مزدی در انجام آن وجود ندارد. عبارت امام (علیه السلام): ویحک … الوعید بیانگر ریشهی گمان اوست و آن شاید چیزی است که وی در مورد تفسیر قضا و قدر، میپنداشته، یعنی علم خدا که خواه و ناخواه کار باید مطابق آن انجام بگیرد. و عبارت: ان الله سبحانه امر عباده تخییرا اشاره است به تفسیر قضا به معنی امر و فرمان الهی، همانطوری که امام (علیه السلام) در پاسخ کسی که از معنای آن میپرسد- با استشهاد به آیه شریفه (و قضی ربک) برای اثبات این تفسیر- تصریح کرده است، و بدیهی است که امر و نهی الهی با مختار بودن بنده در کار خود، منافاتی ندارد. البته این پاسخ نسبت به مقدار فهم طرف سوال یک پاسخ اقناعی است و گاهی در تفسیر قضا گفتهاند: قضا، عبارت است از آفرینش خدای متعال تمام صورتهای کلی و جزئی موجودات را که این صورتهای در عالم عقول به تعداد زیاد و بینهایتند، سپس از آنجا که ایجاد آن گروه صورتهایی را که به ماده وابستگی دارند در مادهی خود، و بیرون آوردن از مرحلهی قوه و استعداد به مرحلهی فعلیت یعنی پذیرش صورتها، یکی پس از دیگری و تدریجی بوده است، بنابراین قدر عبارت است از ایجاد آن امور و تفصیل آنها یکی پس از دیگری، همانطور که خدای متعال فرموده است: و ان من شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم. اکنون مطابق این تفسیر، پاسخ گفتن به پرستش بالا نیز امکانپذیر است، با این توضیح که قضا به معنی یاد شده با مختار بودن بنده و سن تکلیف و پاداش و کیفر او، منافاتی ندارد زیرا که معنای اختیار همان آگاهی بنده است از این که وی دارای نیرویی است که هرگاه میل به فعل- که از آن تعبیر به اراده میکنند- و یا نفرت از فعل- که از آن تعبیر به کراهت میکنند- بدان ضمیمه شود وی هم قادر بر فعل و هم بر ترک آن است و هر دو برایش امکان دارد و این جریانی است که با علم خدای تعالی بر وقوع یا عدم وقوع هر یک از دو طرف، منافاتی ندارد، هر چند که یکی از دو طرف در علم خدا بطور قطع به عنوان عرض خارجی صادر خواهد شد. وانگهی تکلیف بر حسب آنچه در علم خدا گذشته است، متوجه بنده نمیشود، بلکه علاوه بر آن، دو عامل دیگر در کار است: اول- عامل فعلی که همان حکمت خدای تعالی است، یعنی پروردگار، موجودات را به بهترین و استوارترین صورت آفریده و هدایت هر موجود ناقص به کمال مطلوبش، به نحوی است که در خور اوست. دوم: عامل قابلیت، یعنی، بنده دارای صفت اختیار- با تعریفی که گذشت- بوده باشد، از این رو، امام (علیه السلام) ده چیز را به شرح زیر از خصوصیات اختیار و تکلیفی شمرده است که برای رسیدن به نتیجه، مقصود اصلی حکمت است: 1- خداوند بندگانش را مامور کرده است با اختیار، تخییرا مصدر جانشین حال است. 2- آنان را تهی کرده است از روی بیم و ترس. تحذیرا مفعول له است. 3- تکلیف آنان را آسان قرار داده است، تا کار بر آنها آسان باشد و میل و علاقه پیدا کند. 4- تکلیف آنان را دشوار قرار نداده، تا این که حالت اختیار نداشته باشند و با تکلیف سخت دچار تکلیف طاقت فرسا و غیر قابل تحمل نشوند، همانطوری که خداوند متعال اشاره فرموده است: یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر. 5- عمل اندک را پاداش زیاد دادن که این خود نیز از خصوصیات اختیار است. 6-نافرمانی خدا صورت میپذیرد اما نه از آن جهت که ذات اقدسش مغلوب بندگان است زیرا خدا بر همهی بندگان مسلط است، بندگان از آن رو نافرمانی میکنند که خدا آنها را در کارهاشان آزاد گذاشته و اختیار کار را بر دست آنها داده است، و این از خصوصیات اختیار و آزادی آنهاست. 7- از روی اجبار سر به فرمان او ننهادهاند، یعنی فرمانبرداری فرمانبرداران از روی اجبار از طرف خداوند نیست و این نیز یکی از خصوصیات اختیار است. 8- پیامبران را به بازیچه نفرستاده است، بلکه فرستاده تا فرمانبرداران را به بهشت بشارت دهند و گنهکاران را از آتش دوزخ برحذر دارند، و این خود از لوازم اختیار است. 9- کتابهای آسمانی را بیهوده برای بندگان نازل نفرموده است، بلکه آنها را نازل کرده تا بندگان انواع تکالیف و احکام کارهایی را که مامور به انجام آنها هستند، از آن کتابها باز شناسد، و حدود الهی که به رعایت آن مامورند بر ایشان بیان شود و تمام اینها از خصوصیات اختیار آنان است. 10- آسمانها و زمین و موجودات آسمان و زمین را بیهوده نیافریده است، بلکه بر اساس حکمتی چند آفریده که از آن جمله است: بندگان به وسیله موهبت اندیشه در آیات قدرت حق، بینشی حاصل کنند، و بدان وسیله به راز حکمت او متوجه شوند. و پی به کمال عظمت او ببرند، چنان که خدای متعال فرموده است: ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لایات لاولی الالباب و مخاطب را از اعتقادی، جز آن برحذر داشته است: ذلک ظن الذین کفروا.
وَ مِنْ [کَلاَمِهِ]
کَلاَمٍ لَهُ علیه السلام لِلسَّائِلِ الشَّامِیِّ لَمَّا سَأَلَهُ أَ کَانَ مَسِیرُنَا إِلَی الشَّامِ بِقَضَاءٍ مِنَ اللَّهِ وَ [قَدَرِهِ]
قَدَرٍ بَعْدَ کَلاَمٍ طَوِیلٍ هَذَا مُخْتَارُهُ وَیْحَکَ لَعَلَّکَ ظَنَنْتَ قَضَاءً لاَزِماً وَ قَدَراً حَاتِماً لَوْ کَانَ ذَلِکَ کَذَلِکَ لَبَطَلَ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ وَ سَقَطَ الْوَعْدُ وَ الْوَعِیدُ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَمَرَ عِبَادَهُ تَخْیِیراً وَ نَهَاهُمْ تَحْذِیراً وَ کَلَّفَ یَسِیراً وَ لَمْ یُکَلِّفْ عَسِیراً وَ أَعْطَی عَلَی الْقَلِیلِ کَثِیراً وَ لَمْ یُعْصَ مَغْلُوباً وَ لَمْ یُطَعْ مُکْرِهاً وَ لَمْ یُرْسِلِ الْأَنْبِیَاءَ لَعِباً وَ لَمْ یُنْزِلِ الْکُتُبَ لِلْعِبَادِ عَبَثاً وَ لاَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً ذلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ اَلنّارِ .
قد ذکر شیخنا أبو الحسین رحمه الله هذا الخبر فی کتاب الغرر و رواه عن الأصبغ بن نباتة قال قام شیخ إلی علی علیه السلام فقال أخبرنا عن مسیرنا إلی الشام أ کان بقضاء الله و قدره فقال و الذی فلق الحبة و برأ النسمة ما وطئنا موطئا و لا هبطنا وادیا إلا بقضاء الله و قدره فقال الشیخ فعند الله أحتسب عنائی ما أری لی من الأجر شیئا فقال مه أیها الشیخ لقد عظم الله أجرکم فی مسیرکم و أنتم سائرون و فی منصرفکم و أنتم منصرفون و لم تکونوا فی شیء من حالاتکم مکرهین و لا إلیها مضطرین فقال الشیخ و کیف القضاء و القدر ساقانا فقال ویحک لعلک ظننت قضاء لازما و قدرا حتما لو کان ذلک کذلک لبطل الثواب و العقاب و الوعد و الوعید و الأمر و النهی و لم تأت لائمة من الله لمذنب و لا محمدة لمحسن و لم یکن المحسن أولی بالمدح من المسیء و لا المسیء أولی بالذم من المحسن تلک مقالة عباد الأوثان و جنود الشیطان و شهود الزور و أهل العمی عن الصواب و هم قدریة هذه الأمة و مجوسها إن الله سبحانه أمر تخییرا و نهی تحذیرا و کلف یسیرا و لم یعص مغلوبا و لم یطع مکرها و لم یرسل الرسل إلی خلقه عبثا و لم یخلق السماوات وَ الْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلًا ذَلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ( سورة صلی الله علیه و آله 27. ) فقال الشیخ فما القضاء و القدر اللذان ما سرنا إلا بهما فقال هو الأمر من الله و الحکم ثم تلا قوله سبحانه وَقَضَی رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ ( سورة الإسراء:23. ) فنهض الشیخ مسرورا و هو یقول أنت الإمام الذی نرجو بطاعته.
ذکر ذلک أبو الحسین فی بیان أن القضاء و القدر قد یکون بمعنی الحکم و الأمر و أنه من الألفاظ المشترکة
(و من کلام له علیهالسلام) و از جمله کلام آن حضرت علیهالسلام است که فرموده (عند مسیره الی الشام) نزد رفتن او به جانب شام (للشامی) مر شامی را (لما سئله) وقتی که پرسید از آن حضرت (اکان مسیرک الی الشام) آیا هست رفتن تو به طرف شام (بقضاء الله و قدره) به قضای خدا و قدر او (بعد کلام طویل) بعد از کلامی دراز (هذا مختاره) که این کلام مختار و برگزیده شده است از آن و بعضی از آن کلام طویل این است که فرمود در جواب شامی: (والذی فلق الحبه و برء النسمه) یعنی به حق آن خدایی که بشکافت دانه را در زیر زمین و آفرید بنیآدم را از کتم عدم (ما وطئنا موطئا) پا نزدیم در هیچ موضع قدم (و لا هبطنا وادیا) و فرود نیامدیم به هیچ وادی در آن عرصه بر مردم عالم (الا بقضاء و قدر) مگر به قضا و قدر پروردگار عالم و آدم شامی بعد از استماع این کلام گفت نمیبینم برای خود مزدی در این سفر پر خطر، زیرا که ثواب مترتب میشود بر امور اختیاریه نه بر امور اجباریه آن حضرت فرمود که: (مه ایها الشیخ) خاموش باش ای پیر بیتدبیر (لقد اعظم الله اجرکم) هر آینه بزرگ و بسیار گردانیده خدای تعالی مزد شما را (فی سیرکم) در رفتن شما (و انتم سائرون) در آن حال که سیر کننده بودید شما (و فی منصرفکم) و در بازگشتن شما (و انتم منصرفون) در وقتی که بازگردنده بودید (و لم تکونوا فی شیء من حالاتکم) و نبودید در هیچ چیز از حالات خود (مکرهین) به اکراه و اجبار داشتهشدگان (و الیها) و به جانب آن (مضطرین) مضطر و مجبورشدگان شامی گفت چگونه چنین باشد و حال آنکه قضا ما را راند به سوی آن امور (فقال علیهالسلام) پس آن حضرت علیهاسلام فرمود که (ویحک) یعنی خدای بر تو رحم کناد از این نوع سخنان و تو را بیامرزاد و این کلمهای است که در وقت ترحم گویند همچنانکه (ویل) کلمهای است که در وقت عذاب گویند. (لعلک ظننت قضاء لازما) شاید گمان برده باشی قضایی که لازم است و متحتم (و قدرا حاتما) و قدری که واجب است و ملزم گوییا شامی تفسیر کرده بود قضا را به علم واجب تعالی که آن الزام کننده بنده باشد در کردار و قدر را بر ایجادی واجب و لازم بر وفق آن علم و حال آنکه قضا و قدر ورود یافته به معنی خلق و به معنی ایجاب و به معنی اعلام اول: (فقضیهن سبع سموات) دوم: (و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه) سوم: (و قضینا الی بنی اسرائیل فیالکتاب) و همچنین قدر مشترک است میان آنچه تقدیر شده از قضا و میان آنچه تکلیف کرده شده به آنچه قضا حکم اجمالی است و قدر تفصیل آن حکم است. پس اول میباشد به اجبار و دوم و سوم به اختیار. پیر بیتدبیر، اراده معنی اول کرد که آن خلق است و تقدیر که از قبیل حتم است. از این جهت حضرت علیهالسلام فرمود: (و لو کان ذلک کذلک) و اگر باشد قضا و قدر به همان معنی که تو اراده کردی (لبطل الثواب و العقاب) هر آینه باطل باشد ثواب و عقاب در دارالقرار (و سقط الوعد والوعید) و ساقط گردد وعده ابرار و وعید اشرار که آن ثواب و عقاب است (ان الله سبحانه) به درستی که حق سبحانه و تعالی (امر عباده) امر فرمود بندگان خود را (تخییرا) از روی اختیار دادن و مخیر ساختن (و نهاهم) و نهی نمود ایشان را (تحذیرا) از روی ترسانیدن پس بنده مخیر باشد رد فعل خود که اگر اطاعت کند ثواب یابد و اگر عصیان ورزد مستوجب عذاب شود. پس آنچه آن حضرت با یاغیان و عصایان کرد به فرموده حق سبحانه بود که اعلام نمود به پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و پیغمبر اخبار کرده بود به او و فرمود که: (یا علی انک ستقاتل الناکثین و القاسطین و المارقین بعدی) نه آنکه در آن مکره بود و بیاختیار به این طریق که حق سبحانه بداشته بود او را به اجبار در آن کار، بلکه مشغول شد به آن کردار به اختیار و به واسطه آن رسید به ثوب بیشمار. از این جهت فرمود که: (و کلف یسیرا) یعنی تکلیف نمود حق تعالی بندگان را به کار آسان به اختیار (و لم یکلف عسیرا) و تکلیف نکرد به کار دشوار به اجبار (و اعطی علی القلیل کثیرا) و داد بر اندکی از کرده ثواب بسیار (و لم یعص مغلوبا) و عصیان کرده نشد، یعنی بنده عاصی نشد از او در حالتی که مجبور بوده باشد بیاختیار (و لم یطع مکرها) و فرمانبردار گردانیده نشد، یعنی بنده فرمان او نبرده در وقتی که مکروه بوده باشد و مضطر (و لم یرسل الانبیاء لعبا) و نفرستاد پیغمبران را به جانب خلقان از روی بازی (و لم ینزل الکتب للعباد عبثا) و فرو نفرستاد کتابها را برای بندگان بدون فایده و امر مجازی (و لا خلق السموات و الارض) و نیافرید آسمانها و زمینها را (و ما بینهما) و آنچه در میان آنها است (باطلا) هرزه و لا طایل (ذلک) این کار فاسد و باطل (ظن الذین کفروا) گمان آنان است که کافر بودند و بیدین (من النار) از آتش دوزخ درون دین بعد از این فرمود که ای پیر! این مقاله عبده اوثان و جنود شیطان است و شهود دروغ و اهل عمی از صواب و آن طایفه که مذعن این مقوله باشند قدریه و مجوس این امت هستند. پیر گفت چیست قضا و قدری که ما سیر نکریدم الا به آن؟ فرمود که آن امر خدا است و حکم او بعد از آن این آیه را تلاوت نمود که: (و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه) یعنی حکم کرد و واجب گردانید پروردگار تو آنکه نپرستید الا او را پس قضا اینجا به معنی وجوب است نه به مرتبهای که بنده را از اختیار بیرون برد و به سرحد اجبار کشد. پیر چون استماع این قول نمود بر پای خاست فرحناک و خوشحال و گفت: انت الامام الذی ترجوا بطاعته یوم النشور من الرحمن رضوانا او ضحت من دیننا ما کان ملتبسا جزاک ربک عنا فیه احسانا یعنی تو آن امام و پیشوایی که امید میداریم ما به سبب فرمانبرداری امر تو، در روز بعث و نشور از حضرت خداوند بخشاینده خشنودی را. روشن گردانیدی و ظاهر و هویدا ساختی دین ما را آنچه پوشیده بود بر ما. جزا دهاد تو را پروردگار تو از ما در ایضاح تو امر ملتبس ما را جزای مشتمل به احسان و انعام.
و گفت: آن حضرت با سایلی (شامی) که گفت: آیا رفتن ما به شام به قضای خدا و قدر او تعالی بود بعد از کلام درازی که این مختار آن کلام است و بعضی از آن کلام این است که: به حق آن خدای که دانه در دل خاک بشکافت و آدمیان را از خاک بیافرید که گام ننهادیم بر موضعی و فرو نرفتیم بوادئی مگر بقضای خدا و قدر او تعالی. پس گفت (سایل شامی) از این قرار نمیبینم از برای خود مزدی در این سفر پرخطر که نه به اختیار از ما صادر شده، بلکه قضا و قدر باعث و موجب گشته. آن حضرت فرمود: هر آینه البته بزرگ گردانید خدای تعالی دیان روز جزا اجر شما را در رفتن شما در آن حال که رونده بودید، و در باز گشتن شما در آن حال که باز گردنده بودید، و نه بودید شما در هیچ حالتی از حالات خود اکراه کرده شده، و به آن حالت مضطر و مجبور گشته شامی گفت: چگونه چنین باشد و قضا و قدر ما را میراند به آن حرکت و میخواند به آن حالت؟ پس آن حضرت گفت: ویحک تا آخر آنچه اینجا مذکور شده عرب کلمه ویحک را غالبا در مقام ترحم گوید، و کلمه ویلک را در مقام خشم و عذاب مگر تو پنداشتی قضائی لازم و قدری واجب را و اگر این چنین میبود هر آینه باطل میشد ثواب و عقاب، و ساقط میگشت وعده و وعید حضرت رب الارباب، به تحقیق که حق سبحانه و تعالی امر کرده است بندگان خود را بر وجه تخییر و نهی کرده است ایشان را بر وجه تحذیر. یعنی ایشان را در او امر و مناهی مسلوبالاختیار و مرفوعالقدره نگردانیده و تکلیف کرده است اندک آسان، و تکلیف نکرده است بسیار دشوار و عطا کرده است بر وجه مزد به ازاء فعل قلیل اجر بسیار و معصیت کرده نشده است از روی مغلوب شدن، و طاعت کرده نشده از روی مکروه و مجبور بودن، و نفرستاده است انبیا را به بازی و لهو، و نفرستاده است کتابها را برای عباد به عبث و لغو. یعین اگر عباد را هیچ اختیار در کار نمیبود ارسال رسل و انزال کتب محض عبث میبود. و خلق نکرده است آسمانها و زمین را و آنچه ما بین آنها است بر وجه باطل این گمان آنان است که کافر گشتهاند و وای مر کافران را از عذاب نار. و بعد از آن فرمود: ای شیخ آن مقاله بت پرستان و جنود شیطان و گواهان دروغ و کوران از راه صواب است و ایشان قدریه این امت و مجوس این امتند. این بیان مطابق نقل فاضل بحرانی است و دلالت کند که قدریه در کلام رسول صلی الله علیه و آله و سلم که (القدریه مجوس هذه الامه) مجبرهاند، و عبارت حدیث مختلف واقع شده است و در کافی چنین است (تلک مقاله اخوان عبده الاوثان و خصماء الرحمن و جنود الشیطان و قدریه هذه الامه) و در بعضی کتب لفظ اخوان نیست، پس آن نیز دلالت کند که قدریه مجبرهاند نه مفوضه که عبد را فاعل علی الاستقلال میدانند و میگویند خدای بنده را امر و نهی کرد و بایشان تفویض نمود اگر کنند و اگر نکنند در آن مختارند، و در قدرت مستقلند، و اصح آن است که (قدریه) مفوضهاند چنانچه از حدیث ظاهر میشود. و این کلمات تاویلی دارد من در شرح (اصول کافی) بیان کردهام. پیر گفت: پس چیست قضاء و قدری که ما سیر نکردیم الا به آن؟ فرمود آن امر خدا است و حکم او و این آیه تلاوت نمود (و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه) یعنی حکم کرده و امر نمود خدای تو آنکه عبادت مکنید الا او را، پس همه چیز به قضای خدا است. یعنی به حکم او است و به دستور او، ولیکن نه بر وجهی که بنده از اختیار مطلقا بیرون رود، و امر و نهی و وعده و وعید و ثواب و عقاب او را روا نباشد، اگر چنین بودی انزال کتب و ارسال رسل عبث بودی و ثواب و عقاب باطل بودی، و وجود جنت و نار بیحکمت و ضایع بودی. گویند پیر چون این استماع نمود بر پای خواست خوشحال و فرحناک و این ابیات گفت: انت الامام الذی نرجو بطاعته یوم النشور من الرحمن رضوانا اوضحت من دیننا ما کان ملتبسا جزاک ربک عنافیه احسانا
و قال علیهالسلام للشامی، لما ساله: اکان مسیره الی الشام بقضاء من الله و قدر؟ بعد کلام طویل، هذا مختاره: یعنی و از کلام امیرالمومنین علیهالسلام است از برای شخص شامی در وقتی که پرسید از آن حضرت، بعد از مراجعت از جنگ صفین که آیا بود سفر ما به سوی شام به قضای از خدا و قدر از خدا؟ بعد از کلام درازی که این کلام برگزیدهی آن است. و غرض سائل آن بود که چون سفر ما به قضا و قدر بود پس ما مجبور بودیم در آن سفر، پس مشقت ما در آن بیاجر و ثمر باشد: «ویحک! لعلک ظننت قضاء لازما و قدرا حاتما، لو کان ذلک کذلک، لبطل الثواب و العقاب و سقط الوعد و الوعید. ان الله سبحانه، امر عباده تخییرا و نهاهم تحذیرا و کلف یسیرا و لم یکلف عسیرا و اعطی علی القلیل کثیرا و لم یعص مغلوبا و لم یطع مکرها و لم یرسل الانبیاء لعبا و لم ینزل الکتب للعباد عبثا و لا خلق السماوات و الارض و ما بینهما باطلا، (ذلک ظن الذین کفروا، فویل للذین کفروا من النار).» یعنی ترحم بر تو باد، ای سائل، شاید که تو گمان کرده باشی که بود آن سفر از جهت قضای لازم گردانیده و قدر واجب سازنده و تو مجبور بودهای در آن سفر نه مختار؟ اگر بود قضا و قدر چنانکه تو گمان کردهای، یعنی موجب از برای سلب اختیار تو در فعل تو، هر آینه باطل و بیجا بودی ثواب دادن خدا بر اطاعتکنندگان را، زیرا که مطیع مجبور مستحق ثواب نباشد، بلکه مستحق عقاب باشد، زیرا که اگر جبر نبود اطاعت نمیکرد، پس او عاصی باشد نه مطیع و باطل و بیجا بودی عذاب کردن خدا مر گناهکار را، زیرا که عاصی مجبور مستحق عذاب نباشد، بلکه مستحق ثواب باشد، زیرا که اگر جبر نبود گناه نمیکرد، پس او مطیع باشد نه عاصی و هر آینه از درجهی اعتبار ساقط و بیثمر بودی وعد به ثواب و وعید به عذاب، زیرا که با مجبور و مضطر بودن بنده در طاعت و عصیان، وعد و وعید را اثری در او نباشد و حال آنکه به عنوان جزم، ثواب و عقاب حق و وعد و وعید با اثر باشد، به تحقیق که خدای سبحانه امر کرده است بندگانش را به عبادت، از جهت اختیار دادن به ایشان و نهی کرده است از معاصی از جهت ترساندن ایشان و تکلیف کرد تکلیف آسان دون طاقت و تکلیف نکرد تکلیف دشواری فوق طاقت و عطا کرد بر عبادت اندک ثواب بسیار را، به سبب اختیار کردن آخرت بر دنیا و عصیان کرده نشد از جهت مقهور بودن گناهکاران در گناه و اطاعت کرده نشد از جهت مجبور بودن اطاعتکنندگان در طاعت و نفرستاد پیغمبران را از روی بازی کردن و بیثمر بودن و نازل نکرد کتابها را از برای بندگان از روی بیفایده بودن، یعنی چنانچه بندگان مجبور بودند، ارسال رسل و انزال کتب عبث و بیفایده بود و فعل حکیم عبث نمیتواند بود و خلق نکرد آسمانها و زمینها را با آنچه در میان آنها است از روی ضایع و بیاثر بودن، بلکه خلق کرد با منافع و مصالح بیحساب و شمار، پس چگونه تواند بود که حکیم درست کردار راستگفتار، ظالم و جبار باشد، «آن گمان تو گمان آنچنان کسانی است که کافر شدهاند پس چاه از آتش جهنم ثابت است از برای کسانی که کافر شدهاند.»
اللغه: (ویح): کلمه ترحم و توجع و قد تاتی بمعنی المدح و التعجب.. و نصبه باضمار فعل کانک قلت الزمه الله ویحا (حتم) حتما بالشیء: قضی (لعب) لعبا: فعل فعلا بقصده اللذه او التنزه، فعل فعلا لا یجدی علیه نفعا- المنجد. الاعراب: بعد کلام، ظرف متعلق بقوله: و من کلامه، ویحک منصوب بفعل مقدر ای الزم الله ویحک، تخییرا مفعول له، و کذلک تحذیرا، کثیرا مفعول ثان لاعطی و الاول منه متروک، مغلوبا حال من ضمیر یعص. المعنی: روی الحدیث فی باب الجبر و القدر من الکافی بهذا اللفظ: علی بن محمد عن سهل بن زیاد و اسحاق بن محمد و غیرهما رفعوه قال: کان امیرالمومنین (علیه السلام) جالسا بالکوفه بعد منصرفه من صفین اذ اقبل شیخ فجثی بین یدیه، ثم قال له: یا امیرالمومنین، اخبر عن مسیرنا الی اهل الشام ابقضاء من الله و قدر؟ فقال امیرالمومنین (علیه السلام) اجل یا شیخ ما علوتم تلعه و لا هبطتم بطن واد الا بقضاء من الله عز و جل و قدره، فقال له الشیخ: عند الله احتسب عنائی یا امیرالمونین فقال له: مه شیخ فو الله لقد عظم الله لکم الاجر فی مسیرکم و انتم سائرون، و فی مقامکم و انتم مقیمون، و فی منصرفکم و انتم منصرفون، و لم تکونوا فی شیء من حالاتکم مکرهین، و لا الیه مضطرین، فقال له الشیخ: و کیف لم نکن ففی شیء من حالاتنا مکروهین و لا الیه مضطرین و کان بالقضاء و القدر مسیرنا و منقلبنا و منصرفنا؟ فقال له: و تظن انه کان قضاء حتما و قدرا لازما، انه لو کان کذلک لبطل الثواب و العقاب، و الامر و النهی و الزجر من الله، و سقط معنی الوعد و الوعید فلم تکن لائمه للمذنب، و لا محمده للمحسن، و لکان المذنب اولی بالاحسان من المحسن و لکان المحسن اولی بالعقوبه من المذنب، تلک مقاله اخوان عبده الاوثان و خصماء الرحمن، و حزب الشیطان، و قدریه هذه الامه و مجوسها. ان الله تبارک و تعالی کلف تخییرا، و نهی تحذیرا، و اعطی علی القلیل کثیرا و لم یعص مغلوبا، و لم یطع مکرها، و لم یملک مفوضا، و لم یخلق السموات و الارض و ما بینهما باطلا، و لم یبعث النبین مبشرین و منذرین عبثا، ذلک ظن الذین کفروا من النار، فانشا الشیخ یقول:
انت الامام الذی نرجو بطاعته ***یوم النجاه من الرحمن غفرانا
اوضحت من امرنا ما کان ملتبسا*** جزاک ربک بالاحسان احسانا
اقول: و قد تری ما فیه الاختلاف بین ما ذکره الرضی- رحمه الله- من هذا الحدیث و ما ورد فی الکافی الشریف، فلابد و ان یکون احد المضمونین منقولا بالمعنی، و ما اختاره الرضی اوضح و افصح و یحتمل تعدد الواقعه، و ذکر الرضی- رحمه الله- هذا السائل کان شامیا، و لکن لا اشعار فی روایه الکافی بکونه شامیا و لعل الرضی اخذه من روایه اخری و کتاب آخر عرف السائل بانه شامی، و لکن یشعر صدر الحدیث بانه من اهل الکوفه حیث قال: اخبرنا عن مسیرنا الی اهل الشام فتدبر. قال فی شرح ابنمیثم: امر عباده تخییرا، و تخییرا مصدر سد مسد الحال، انتهی. و لم یبین فی کلامه ذا الحال، فان جمله حالا من المفعول و هو عباده، یکون المعنی: امر عباده حالکونهم مخیرین، و لا یستفاد من لفظه مخیرین المختارین الا علی تکلف، ففیه تکلفان: حمل المصدر علی الصفه، ثم حمل تلک الصفه من الباب الی باب آخر، و ان جعله حالا من الفاعل و هو الله فلم لم یجعله مفعولا مطلقا، کما فی قوله: نهاهم تحذیرا، کما صرح به، و لا فرق بین جعله حالا او مفعولا مطلقا من جهه المعنی، فتدبر. قال فی شرح المعتزلی: قد ذکر شیخنا ابوالحسین رحمه الله: هذا الخبر فی کتاب الغرور، و رواه عن اصبغ بن نباته انتهی. و المتن الذی ذکره مختلف مع متن حدیث الکافی فی موارد، فصدر مقاله علی (علیه السلام) فیه بقول: (و الذی فلق الحبه و بریء النسمه) و لم یذکر فیه قوله: (و لکان المذنب اولی بالاحسان من المحسن ، و لکان المحسن اولی بالعقوبه من المذنب) و هذه الجمله من مشکلات هذا الحدیث. وقد ذکر المجلسی رحمه الله فی شرحه علی الکافی وجوها خمسه فی حله نذکر خلاصه منها هنا: الاول- انه (یکون) متفرعا علی انه اذا بطل الثواب و العقاب بالجبر علی التکلیف فالمذنب صار اولی بالاحسان لنیله فی هذه الدنیا الی ملاده و شهواته و المحسن اسوء حالا منه لتحمله مشاق التکلیف و العبادات. الثانی- انه لو کان المذنب مجبورا علی عمل السیئه و المحسن علی عمل الطاعه فالاولی الاحسان بالمنذب لتدارک جبره علی الخلاف الواقع منه، و عقوبه المحسن لیساوی حاله مع المذنب و یراعی العداله بینهما. الثالث- ما قیل انه انما کان المذنب اولی بالاحسان لانه لا یرضی بالذنب کما یدل علیه جبره، و المحسن اولی بالعقوبه لانه لا یرضی بالاحسان لدلاله الجبر علیه، و من لا یرضی بالاحسان اولی بالعقوبه من الذی یرضی به، و لا یخفی ما فیه. الرابع- انه لما اقتضی ذات المذنب ان یحسن الیه فی الدنیا باحداث اللذات فیه، فینبغی ان یکون فی الاخره ایضا کذلک، لعدم تغیر الذوات فی النشاتین و اذا اقتضی ذات المحسن المشقه فی الدنیا و ایلامه بالتکالیف الشاقی ففی الاخره ایضا ینبغی ان یکون کذلک. الخامس- ما… : لعل وجه ذلک ان المذنب بصدور القبائح و السیئات منه متالم منکسر البال لظنه انها وقعت منه باختیاره، و قد کانت بجبر جابر و قهر قاهر فیستحق الاحسان، و ان المحسن بفرحاته بصدور الحسنات عنه و زعمه انه قد فعلها باختیار اولی بالعقوبه من الذنب. قال المجلسی رحمه الله فی سند الحدیث: انه مرفوع، لکن رواه الصدوق رحمه الله فی العیون باسانید عنه، و مذکور فی رساله ابیالحسن الثالث (علیه السلام) الی اهل الاهواز، و سائر الکتب الحدیثیه و الکلامیه، و اشارالمحقق الطوسی فی التجرید الیه، و رواه العلامه فی شرحه عن الاصبغ بن نباته بادنی تغییر. اقول: هذا الحدیث باعتبار تعرضه لمسئله الجبر و الاختیار و القضاء و القدر فی اعمال العباد من مشکلات الاحادیث و یحتاج الی شرح مفصل، و توضیح ینحل به هذا المعضل، و لا مجال لهذا البحث فی هذا الشرح الموجز، و قد بحثت عن هذه المسئله مفصلا فی شرح اصول الکافی و ترجمته بالفارسیه المطبوعه فی الجزء الاول، فمن اراد تحقیق المقام و توضیح المرام فلیرجع الیه، و نحن نترجم الحدیث تماما علی متن رواه الشارح المعتزلی، لانا ترجمنا متن الکافی فی شرحه. الترجمه: اصبغ بن نباته گفت: پیرمردی در برابر علی (علیه السلام) ایستاد و گفت: به ما بگو که رفتن ما بشام بقضاء خدا و قدر بود؟ در پاسخ فرمود: بدان خدا که دانه را میشکافد و جاندار میافریند، ما گامی برنداشتیم و بر دری فرو نشدیم جز بقضاء خدا و قدر او، آن شیخ گفت: رنجی که بردم باید بحساب خدا بگذارم، هیچ ثوابی ندارم، علی فرمود: ای شیخ خاموش باش محققا خدا در این سفر به شما پاداش بزرگی عطا کرده چه در رفتن چه در برگشتن، شما در هیچ حالی وا داشته نبودید و ناچار و بیاختیار نبودید، آن شیخ گفت: چگونه چنین نبودیم با اینکه قضا و قدر ما را سوق دادهاند، حضرت فرمود: وای بر تو، شاید گمان میکنی قضا لازم و قدر حتم و ملزمی در میان است اگر چنین باشد ثواب و عقاب و وعد و وعید و امر و نهی همه باطل و بیهوده گردند و گنهکار را سرزنش نباید و نیکوکار را آفرین نشاید، و نیکوکار از بدکار سزاوارتر بمدح و تحسین نباشد، و بدکار سزاوارتر نباشد به مذمت و نکوهش از نیکوکار، این گفتار بت پرستان و سپاه شیطان و گواهان ناحق و نابینایان از راه صواب است، و آنان قدریه این امت و گبران این امت محسوبند. راستی که خداوند سبحان، فرمان داده برای مختار ساختن بندگان خود و غدقن کرده برای برحذر داشتن و تکلیف آسانی فرموده، نافرمانیش بمعنی این نیست که در برابر بنده خود مغلوب شده است، و از روی وادار کردن و اعمال زور اطاعت نمیشود، رسولان خود را بیهوده و عبث بسوی بندگانش گسیل نداشته، و آسمانها و زمین و آنچه در آنها است بیهوده نیافریده- اینست گمان آن کسانی که کافر شدند، وای از دوزخ بر کافران- آن شیخ گفت: پس قضا و قدری که ما بوسیله آنها سفر کردیم چیستند؟ فرمود: این قضا و قدر بمعنی امر و دستور خدا است، سپس این گفته خداوند سبحان را تلاوت فرمود که: (و قضی ربک ان لا تعبدوا الا ایاه)- پروردگارت فرمان داده که نپرستید جز او را- آن شیخ شادمانه برخاست و میگفت:
توئی آن امامی که با طاعتش***امید بهشت از خدا در سر است
ز دودی تو هر شبهه از دین ما***جزای تو با حضرت داور است
چون که برگشت علی از صفین***غم صفین بدلش بد سنگین
بستمکار شکستی نرسید***فتنه ای سخت از آن گشت پدید
شیخی اندر بر او سخت ایستاد***که بگو رفتن شام ای استاد
بقضا بود مقدّر ز خدا***یا بدلخواه بشر شد پیدا
گفت سوگند بخلّاقی حق ***که قضا و قدرش بد ز سبق
هیچ گامی ننهادیم براه*** جز قضا و قدرش بد همراه
شیخ گفتا که خدایا صبری***که نداریم از این ره اجری
گفت خاموش ایا شیخ دژم***که خدا داده ثوابی معظم
طی این راه باکراه نبود***هر کس از میل خود این ره پیمود
شیخ گفتا که قضا ما را برد*** گفت وه نیست قضا حتم ای گرد
ور نه بیهوده ثوابست و عقاب*** نه بود أمر و نه نهی و نه عذاب
نه خدا سرزنش مذنب کرد*** نه ستایش ز نکوکار ای مرد
این بود گفته عبّاد وثن***گفته لشکر شیطان کهن
راستش حضرت سبحان فرمان***داده آزاد بدین خلق جهان
نهی کرد است برسم تحذیر*** کرده تکلیف ولی سهل و یسیر
از گنه چیره بر او کس نشده*** باطاعت کسی مکره نشده
نه عبث خیل رسل کرده گسیل***تا که باشند بمخلوق دلیل
آسمانها و زمین بیهده نیست***در جهان بیهده را نبود زیست
این گمان شیوه کفّار بود***که مکان همه در نار بود
شیخ گفتا چه قضا و قدری***کرده این راه بماها سپری؟
گفت فرمان خدا و حکمش***دیگر ای شیخ زبان را در گش
گفته حق بود اندر قرآن***که «قضی ربک» روخوش برخوان
شیخ فهمید و بشد شاد و سرود*** چند شعری و علی را بستود
(الفصل السابع و العشرون- فی القضاء و القدر) اقول: رواه المفید فی (ارشاده) و الکلینی فی (کافیه) و الصدوق فی (توحیده)، قال الاول: روی الحسن البصری ان رجلا جاء الی امیرالمومنین (علیه السلام) بعد انصرافه من حرب صفین فقال: خبرنی عما کان بیننا (الفصل السابع و العشرون- فی القضاء و القدر) و بین هولاء القوم من الحرب اکان بقضاء من الله و قدر؟ فقال (علیه السلام) له: ما علوتم تلعه و لا هبطتم وادیا الا و لله فیه قضاء و قدر. فقال الرجل: فعند الله احتسب عنائی. فقال له: و لم؟ قال: اذا کان القضاء و القدر الی العمل فما وجه الثواب لنا علی الطاعه؟ و ما وجه العقاب لنا علی المعصیه؟ فقال (علیه السلام): او ظننت یا رجل انه قضاء حتم و قدر لازم، لا تظن ذلک، فان القول به مقال عبده الاوثان، و حزب الشیطان، و خصماء الرحمن، و قدریه هذه الامه و مجوسها، ان الله جل جلاله امر تخییرا، و نهی تحذیرا، و کلف یسیرا، و لم یطع مکرها، و لم یعص مغلوبا، و لم یخلق السماء و الارض و ما بینهما باطلا، (ذلک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار). فقال الرجل: فما القضاء و القدر الذی ذکرته؟ قال (علیه السلام): الامر بالطاعه و النهی عن المعصیه، و التمکن من فعل الحسنه و ترک السیئه، و المعونه علی القربه الیه و الخذلان لمن عصاه، و الوعد و الوعید، کل ذلک قضاء الله فی افعالنا و قدره لاعمالنا، فاما غیر ذلک فلا تظنه، فان الظن له محبط للاعمال. فقال الرجل: فرجت عنی فرج الله عنک، و انشا یقول: انت الامام الذی نرجو بطاعته یوم الماب من الرحمن غفرانا اوضحت من دیننا ما کان ملتبسا جزاک ربک بالاحسان احسانا قال: و هذا الحدیث موضح عن قوله (علیه السلام) فی معنی العدل و نفی الجبر و اثبات الحکمه فی افعاله تعالی و نفی العبث عنها. و قال الثانی: علی بن محمد عن سهل بن زیاد و اسحاق بن محمد و غیرهما رفعوه قال: کان امیرالمومنین (علیه السلام) جالسا بالکوفه بعد منصرفه من صفین اذ اقبل شیخ فجثا بین یدیه ثم قال له: اخبرنا عن مسیرنا الی اهل (الفصل السابع و العشرون- فی القضاء و القدر) الشام بقضاء من الله و قدر؟ فقال (علیه السلام) له: اجل یا شیخ، ما علوتم تلعه و لا هبطتم بطن واد الا بقضاء من الله و قدر. فقال له الشیخ: فعند الله احتسب عنائی. فقال له: مه، فو الله لقد عظم الله لکم الاجر فی مسیرکم و انتم سائرون، و فی مقامکم و انتم مقیمون، و فی منصرفکم و انتم منصرفون، و لم تکونوا فی شیء من حالاتکم مکرهین، و لا الیه مضطرین. فقال له الشیخ: و کیف لم نکن فی شیء من حالاتنا مکرهین و لا الیه مضطرین، و کان بالقضاء و القدر مسیرنا و منقلبنا و منصرفنا؟ فقال (علیه السلام) له: و تظن انه کان قضاء حتما و قدرا لازما؟ انه لو کان کذلک لبطل الثواب و العقاب، و الامر و النهی. و الزجر من الله، و سقط معنی الوعد و الوعید، فلم تکن لائمه للمذنب، و لا محمده للمحسن، و لکان المذنب اولی بالاحسان من المحسن، و لکان المحسن اولی بالعقوبه من المذنب، تلک مقاله اخوان عبده الاوثان، و خصماء الرحمن، و حزب الشیطان، و قدریه هذه الامه و مجوسها، ان الله تعالی کلف تخییرا، و نهی تحذیرا، و اعطی علی القلیل کثیرا، و لم یعص مغلوبا، و لم یطع مکرها، و لم یملک مفوضا، و لم یخلق السماوات و الارض و ما بینهما باطلا، و لم یبعث النبیین مبشرین و منذرین عبثا (ذلک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار). فانشا الشیخ … و روی الثالث مسندا عن السکونی عن الصادق (علیه السلام) عن آبائه و عن الهادی عن آبائه (علیه السلام) قال: دخل رجل من اهل العراق علی امیرالمومنین (علیه السلام) فقال: اخبرنا عن خروجنا الی اهل الشام ابقضاء من الله و قدر؟ فقال له: اجل یا شیخ، فو الله ما علوتم تلعه و لا هبطتم بطن واد الا بقضاء من الله و قدر؟ فقال الشیخ: عندالله احتسب عنائی.
فقال (علیه السلام): مهلا یا شیخ! لعلک تظن قضاء حتما (الفصل السابع و العشرون- فی القضاء و القدر) و قدرا لازما، لو کان کذلک لبطل الثواب و العقاب، و الامر و النهی و الزجر، و لسقط معنی الوعید و الوعد، و لم یکن علی مسیء لائمه، و لا لمحسن محمده، و لکان المحسن اولی باللائمه من المذنب، و المذنب اولی بالاحسان من المحسن، تلک مقاله عبده الاوثان، و خصماء الرحمن، و قدریه هذه الامه و مجوسها. یا شیخ! ان الله عز و جل کلف تخییرا، و نهی تحذیرا، و اعطی علی القلیل کثیرا، و لم یعص مغلوبا، و لم یطع مکرها، و لم یخلق السماوات و الارض و ما بینهما باطلا، (ذلک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار). فنهض الشیخ و هو یقول- الی ان قال زائدا علی ما مر من الشعر-: فلیس معذره فی فعل فاحشه قد کنت راکبها فسقا و عصیانا لا لا و لا قائلا ناهیه اوقعه فیها عبدت اذن یا قوم شیطانا فلا احب و لا شاء الفسوق و لا قتل الولی له ظلما و عدوانا و رواه مسندا عن عبدالله بن نجیح عن جعفر عن محمد عن آبائه (علیه السلام)، و عن عکرمه عن ابن عباس- الی ان قال- و ذکر الحدیث مثله سواء الا انه زاد: فقال الشیخ: فما القضاء و القدر اللذان ساقانا و ما هبطنا وادیا و لا علونا تلعه الا بهما؟ فقال (علیه السلام): الامر من الله و الحکم، ثم تلا هذه الایه (و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه و بالوالدین احسانا). و قال ابن ابیالحدید: ذکره ابوالحسین فی (غرره) فی بیان ان القضاء و القدر قد یکون بمعنی الحکم و الامر. و روی عن الاصبغ قال: قام شیخ الی علی (علیه السلام) فقال: اخبرنا عن مسیرنا الی الشام اکان بقضاء الله و قدره؟ فقال: و الذی فلق الحبه و برا النسمه ما وطئنا موطئا و لا هبطنا وادیا الا بقضاء الله و قدره. فقال الشیخ: فعند الله (الفصل السابع و العشرون- فی القضاء و القدر) احتسب عنائی ما اری علی من الاجر شیئا. فقال: مه، لقد عظم الله اجرکم فی مسیرکم و انتم سائرون، و فی منصرفکم و انتم منصرفون، و لم تکونوا فی شیء من حالاتکم مکرهین و لا الیها مضطرین. فقال: و کیف و القضاء و القدر ساقانا؟ فقال: ویحک لعلک ظننت قضاء لازما و قدرا حتما، لو کان ذلک کذلک لبطل الثواب و العقاب، و الوعد و الوعید، و الامر و النهی، و لم تک لائمه من الله لمذنب، و لا محمده لمحسن، و لم یکن المحسن اولی بالمدح من المسیء، و لا المسیء اولی بالذم من المحسن، تلک مقاله عباد الاوثان، و جنود الشیطان، و شهود الزور، و اهل العمی عن الصواب، و هم قدریه هذه الامه و مجوسها، ان الله سبحانه امر تخییرا و نهی تحذیرا، و کلف یسیرا، و لم یعص مغلوبا و لم یطع مکرها، و لم یرسل الرسل الی خلقه عبثا و لم یخلق السماوات و الارض و ما بینهما باطلا، (ذلک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار). فقال الشیخ: فما القضاء و القدر اللذان ما سرنا الا بهما؟ فقال: هو الامر من الله و الحکم، ثم تلا قوله سبحانه (و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه). قلت: و رواه الزمخشری فی (فائقه) مثله. قلت: شتان بینه (علیه السلام) و بین فاروقهم. روی الخطیب عن ابن مسعود قال: خطب عمر الناس بالجابیه فقال فی خطبته: ان الله یضل من یشاء و یهدی من یشاء. فقال قس من القسوس: ما یقول امیرکم؟ هذا. قالوا: یقول: ان الله یضل من یشاء و یهدی من یشاء. فقال القس: برقست. الله اعدل من ان یضل احدا فبلغ عمر ذلک فبعث الیه: بل الله اضلک و لو لا عهدک لضربت عنقک. (الفصل السابع و العشرون- فی القضاء و القدر) قول المصنف: (و من کلام له (علیه السلام) للسائل) هکذا فی (المصریه الاولی) و لکن فی ابن ابیالحدید: و من کلامه (علیه السلام) للسائل الشامی. و فی (ابن میثم): و من کلام له للشامی. فالظاهر ان اصل النهج کان هکذا لصحه نسختهما، فیرد علیه ان السائل لم یکن شامیا بل عراقیا شهد معه صفین، کما صرح به فی طریق الصدوق. نعم ورد ورود شیخ شامی علیه (علیه السلام) فی خبر آخر و سواله و سوالات اخر، فروی (الفقیه): انه بینا امیرالمومنین (علیه السلام) یعبی اصحابه للحرب اذ اتاه شیخ علیه سجیه السفر، فقال له: انی اتیتک من ناحیه الشام، و انا شیخ کبیر قد سمعت فیک من الفضائل، و انی اظنک ستغتال، فعلمنی مما علمک الله. قال: نعم یا شیخ، من اعتدل یوماه فهو مغبون- الی ان قال- فقال الشیخ: فاین اذهب و ادع الجنه، و اری الجنه و اهلها معک … (لما ساله اکان مسیرنا الی الشام بقضاء و قدر بعد کلام طویل هذا مختاره) اشاره الی قوله (علیه السلام) (ما علوتم تلعه و لا هبطتم وادیا الا و لله فیه قضاء و قدر) و قوله: (مه یا شیخ فو الله لقد عظم الله لکم الاجر فی مسیرکم و انتم سائرون و فی مقامکم و انتم مقیمون و فی منصرفکم و انتم منصرفون و لم تکونوا فی شیء من حالاتکم مکرهین و لا الیه مضطرین). (ویحک لعلک ظننت قضاء لازما و قدرا حاتما) قد عرفت ان لفظ الروایات (و قدرا حتما) و هو احسن، فلم نر استعمال (حاتم) الا بمعنی الغراب الاسود، کقوله: (الفصل السابع و العشرون- فی القضاء و القدر) و لقد غدوت و کنت لا اغدو علی واق و حاتم و قوله: و لیس بهیاب اذا شد رحله یقول عدانی الیوم واق و حاتم هذا، و روی (مجالس المفید) عن عیسی بن عمر قال: کان ذو الرمه یذهب الی النفی فی الافعال، و کان روبه یذهب الی الاثبات فیها، فاجتمعا یوما عند بلال ابن ابیبرده- و هو والی البصره و کان یعرف ما بینهما من الخصومه- فحضهما علی المناظره، فقال روبه: و الله لا یفحص طائر فحوصا و لا یقرمص سبع قرموصا الا کان ذلک بقضاء الله و قدره. فقال له ذو الرمه: ما اذن الله للذئب ان یاخذ حلوبه عاله عیایل صرایل. فقال له روبه: افبمشیته اخذها ام بمشیه الله؟ فقال ذو الرمه: بل بمشیته. فقال روبه: هذا و الله الکذب علی الذئب. فقال ذو الرمه: و الله الکذب علی الذئب اهون من الکذب علی رب الذئب. (و لو کان کذلک لبطل الثواب و العقاب) هکذا فی (المصریه)، و لکن فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم): (لو کان ذلک کذلک). و هو الصحیح. هذا و قال محمود الوراق: اعاذل لم آت الذنوب علی جهل و لا انها من فعل غیری و لا فعلی و لا جراه منی علی الله جئتها و لا ان جهلی لا یحیط به عقلی ولکن بحسن الظن منی بعفو من تفرد بالصنع الجمیل و بالفضل فان صدق الظن الذی قد ظننته ففی فضله ما صدق الظن من مثلی (الفصل السابع و العشرون- فی القضا
ء و القدر) و ان نالنی منه العقاب فانما اتیت من الانصاف فی الحکم و العدل و فی (الطرائف): رووا ان اباحنیفه اجتاز علی موسی بن جعفر (علیه السلام) فاراد امتحانه فقال له: المعصیه ممن؟ فقال له: اجلس حتی اخبرک، فجلس بین یدیه فقال له: لابد ان تکون من العبد او من ربه او منهما، فان کانت من الله فهو اعدل و انصف من ان یظلم عبده الضعیف و یاخذه بما لم یفعله، و ان کانت منهما فهو شریکه و القوی اولی بانصاف عبده الضعیف، و ان کانت من العبد فعلیه وقع الامر و الیه توجه النهی، و له حق الثواب و العقاب، و وجبت له الجنه او النار. فقال ابوحنیفه: (ذریه بعضها من بعض). (و سقط الوعد و الوعید) عن (المنیه و الامل): کتب ابن عباس الی مجبره الشام: اتامرون الناس بالتقوی و بکم ضل المتقون؟ و تنهون الناس عن المعاصی و بکم ظهر العاصون؟ یا ابناء سلف المقاتلین و اعوان الظالمین، و خزان مساجد الفاسقین، و عمار سلف الشیاطین، هل منکم الا مفتر علی الله یحمل اجرامه علیه و ینسبها علانیه الیه؟ و هل منکم الا السیف قلادته و الزور علی الله شهادته؟ اعلی هذا توالیتم ام علیه تمالیتم؟ حظکم منه الاوفر، و نصیبکم منه الاکبر، عمدتم الی موالاه من لم یدع لله مالا الا اخذه، و لا منارا الا هدمه، و لا مالا لیتیم الا سرقه او خانه، فاوجبتم لاخبث خلق الله اعظم حق الله، و تخاذلتم اهل الحق حتی ذلوا و قلوا، و اعنتم اهل الباطل حتی غروا و کثروا. ایضا: کتب غیلان الی عمر بن عبدالعزیز: هل وجدت حکیما یعیب ما یصنع، او یصنع ما یعیب، او یعذب علی ما قضی، او یقضی ما یعذب علیه؟ ام هل وجدت رشیدا یدعو الی الهدی ثم یضل عنه؟ ام هل وجدت رحیما یکلف (الفصل السابع و العشرون- فی القضاء و القدر) العباد فوق الطاقه او یعذبهم علی الطاعه؟ ام هل وجدت عدلا یحمل الناس علی الظلم و التظالم؟ و هل وجدت صادقا یحمل الناس علی الکذب و التکاذب بینهم؟ کفی بهذا بیانا، و بالعمی عنه عمی. هذا، و فی (الطبری): ان المهدی کتب الی جعفر بن سلیمان عامل المدینه ان یحمل الیه جماعه اتهموا بالقدر، فحمل الیه رجالا منهم عبدالله بن محمد بن عمار بن یاسر و عبدالله بن یزید بن قیس الهذلی، و عیسی بن یزید بن داب اللیثی، و ابراهیم بن محمد بن ابیبکر الاسامی، فادخلوا علی المهدی، فانبری له من بینهم عبدالله بن محمد بن عمار فقال له: هذا دین ابیک و رایه. قال: لا ذاک عمی داود. قال: لا الا ابوک، علی هذا فارقنا، و به کان یدین، فاطلقهم. (ان الله سبحانه امر عباده تخییرا) (انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا) و اما ثمود فهدیناهم فاستحبوا العمی علی الهدی). (و نهاکم تحذیرا) (و یحذرکم الله نفسه). (و کلف یسیرا و لم یکلف عسیرا) (ما جعل علیکم فی الدین من حرج)، (یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر). (و اعطی علی القلیل کثیرا) (من جاء بالحسنه فله عشر امثالها)، (مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله کمثل حبه انبتت سبع سنابل فی کل (الفصل السابع و العشرون- فی القضاء و القدر) سنبله مئه حبه و الله یضاعف لمن یشاء). (و لم یعص مغلوبا) فی (کنز الکراجکی): سال اهل العدل المجبره عن مساله الزموهم بها، فقالوا لهم: اخبرونا عن رجل نکح احدی المحرمات علیه فی احد المساجد العظیمه فی نهار شهر رمضان و هو عالم غیر جاهل اتقولون ان الله تعالی اراد منه هذا الفعل علی هذه الصفه. قالت المجبره: بلی لله اراده. قال لهم اهل العدل: اخبرونا عن ابلیس هل اراد ذلک ام کرهه؟ قالت المجبره: بلی هذا انما یریده ابلیس و یوثره. قال لهم اهل العدل: فاخبرونا لو حضر النبی (صلی الله علیه و آله) و علم بذلک اکان یریده ام یکرهه. قالت المجبره: بل یکرهه و لا یریده. قال لهم اهل العدل: فقد لزمکم علی هذا ان تثنوا علی ابلیس و تقولوا انه محمود لموافقه ارادته لاراده الله تعالی، و تذموا النبی لمخالفه ارادته لاراده الله تعالی. و قد کنت اوردت هذه المساله فی مجلس بعض الروساء و عنده جمع فقال احدهم- و کان یمیل الی الجبر- ان کانت هذه المساله لا حیله للمجبره فیها فعلیکم ایضا مساله اخری لا خلاص لکم مما یلزمکم منها. فقلت: و ما هی؟ فقال: اذا کان الله لا یشاء المعصیه و ابلیس یشاوها ثم وقعت معصیه من المعاصی فقد لزم من هذا ان تکون مشیه ابلیس غلبت مشیه الله. فقلت له: انما تصح الغلبه عند الضعف و عدم القدره، و لو کنا نقول ان الله تعالی لا یقدر ان یجبر العبد علی الطاعه و یضطره الیها و ان یحول بینه و بین المعصیه بالقسر و الا لجاء لزمنا ما ذکرت، و قد ابان تعالی ذلک فقال (و لو شاء ربک لجعل الناس امه واحده) و قال (و لو شئنا لاتینا کل نفس هداها) و انما لم (الفصل السابع و العشرون- فی القضاء و القدر) یفعل لما فیه الخروج عن سنن التکلیف و بطلان استحقاق العباد للمدح و الذم. و فی (الطبری): قال هشام بن عبدالملک لغیلان: ویحک! قد اکثر الناس فیک فنازعنا بامرک فان کان حقا اتبعناک، و ان کان باطلا نزعت عنه. قال: نعم. فدعا هشام میمون بن مهران لیکلمه، فقال له غیلان: اشاء الله ان یعصی؟ فقال له میمون: افعصی کارها، فسکت فقال هشام: اجبه فلم یجبه فقال هشام: لا اقالنی الله ان اقلته، و امر بقطع یدیه و رجلیه. (و لم یرسل الانبیاء لعبا و لم ینزل الکتاب للعباد عبثا) قال الکراجکی: مما یدل علی انه سبحانه لا یرید المعاصی و القبائح و لا یجوز ان یشاء شیئا منها و انه کاره لها ساخط لجمیعها، فهو انه تعالی نهی عنها، و النهی انما یکون بکراهه الناهی للفعل المنهی عنه، الا تری ان احدنا لا یجوز ان ینهی الا عما یکرهه، فلو کان النهی فی کونه نهیا غیر مفتقر الی الکراهیه، لم یجب ما ذکرناه، لانه لا فرق بین قول احدنا لغیره: (لا تفعل کذا) و قوله: (انا کاره له)، کما لا فرق بین قوله: (افعل) امرا له و قوله: (انی مرید منک ان تفعل)، و اذا کان سبحانه کارها لجمیع المعاصی و القبائح من حیث کان ناهیا عنها استحال ان یکون مریدا لها لاستحاله ان یکون مریدا و کارها لامر واحد علی وجه واحد. و یدل علی ذلک ایضا انه لو کان مریدا للقبیح لوجب ان یکون علی صفه نقص و ذم ان کان مریدا له بلا اراده، و ان کان مریدا باراده وجب ان یکون فاعلا لقبیح، لان اراده القبیح قبیحه. و قد دل السمع من ذلک علی مثل ما دل (الفصل السابع و العشرون- فی القضاء و القدر) علیه العقل، قال عز و جل: (و ما الله یرید ظلما للعباد)، (و ما الله یرید ظلما للعالمین) (کل ذلک کان سیئه عند ربک مکروها)، (یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر) و نعلم ان الکفر اعظم العسر، و قال تعالی (و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون) فاذا کان خلقهم للعباده فلا یجوز ان یرید منهم غیرها، و قال تعالی: (و لا یرضی لعباده الکفر و ان تشکروا یرضه لکم). و فی (الطرائف): سال رجل من المجبره بعض اهل العدل عن آیه ظاهرها ان الله اضلهم. فقال له: تفصیل الجواب یطول علیک و ربما لا تفهمه و لا تحفظه و لکن عرفنی: اما تعتقد انت و سائر المسلمین ان القرآن نزل حجه لمحمد (صلی الله علیه و آله) فلو کانت هذه الایات التی تتعلق بها باطنها مثل ظاهرها فی انه تعالی منع الکفار و العصاه من الطاعه کان القرآن نزل حجه للکفار و العصاه للنبی علی النبی، فکانوا یستغنون بهذه الایات عن محاربته و قتل انفسهم و یقولون له: ان ربک الذی جئت برسالته و کتابک الذی جئت به، یشهدان انه قد منعنا عن الاسلام و قد لزمک ترکنا، فکان القرآن یصیر حجه لهم علیه. (و لا خلق السماوات و الارض و ما بینهما باطلا و ذلک) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (ذلک) بلا و او کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) (ذلک (الفصل السابع و العشرون- فی القضاء و القدر) ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار). قال الکراجکی: ان جنایه المجیره علی الاسلام کثیره، بحملها المعاصی علی الله تعالی و قولها: انه لا یکون ما اراده تعالی، و انه لا قدره للکافر علی الخلاص من کفره، و لا سبیل للفاسق الی ترک فسقه، و ان الله قضی بالمعاصی علی قوم و خلقهم لها و جعلها فیهم لیعاقبهم علیها، و قضی بالطاعات علی قوم و خلقهم لها و فعلها فیهم لیثیبهم علیها، و هذا الاعتقاد القبیح یسقط عن المکلف الحرص علی فعل الطاعه و الاجتناب عن المعصیه، لانه یری ان اجتهاده لا ینفع، و حرصه لا یغنی. نعوذ بالله مما یقولون. و انشدت بعض اهل العدل: سالت المخنث عن فعله علی م تخنثت یا ماذق فقال ابتلانی بداء العضال و اسلمنی القدر السابق و لمت الزناه علی فعلهم فقالوا بهذا قضی الخالق و قلت لاکل مال الیتیم و انت امرو فاسق فقال- و لجلج فی قوله- اکلت و اطعمنی الرازق و کل یحیل علی ربه و ما فیهم احد صادق و فی (الطرائف): کان ثمامه فی مجلس الخلیفه و ابوالعتاهیه حاضر، فالتمس ابوالعتاهیه من الخلیفه مناظره ثمامه، فاذن له، فحرک ابوالعتاهیه یده- و کان مجبرا- و قال: من حرک هذه؟ قال ثمامه- و کان یقول بالعدل- من امه زانیه. فقال ابوالعتاهیه للخلیفه: شتمنی ثمامه فی مجلسک. فقال ثمامه للخلیفه: ترک مذهبه، یزعم ان الله حرکها فلای شیء غضب (الفصل السابع و العشرون- فی القضاء و القدر) و لیس له امر، فانقطع. هذا، و روی ابن شعبه فی (تحفه): ان الحسن البصری کتب الی الحسن بن علی (علیه السلام): اما بعد! فانکم معشر بنیهاشم الفلک الجاریه فی اللجج الغامره و الاعلام النیره الشاهره، و کسفینه نوح التی نزلها المومنون و نجا فیها المسلمون، کتبت الیک یا ابن رسول الله عند اختلافنا فی القدر و حیرتنا فی الاستطاعه، فاخبرنا بالذی علیه رایک و رای آبائک، فان من علم الله علمکم و انتم شهداء علی الناس، و الله الشاهد علیکم (ذریه بعضها من بعض و الله سمیع علیم). فاجابه الحسن (علیه السلام): و صل الی کتابک، و لو لا ما ذکرت من حیرتک و حیره من مضی قبلک اذن ما اخبرتک، اما بعد فمن لم یومن بالقدر خیره و شره و ان الله یعلمه فقد کفر، و من احال المعاصی علی الله فقد فجر، ان الله لم یعص مکرها و لم یعص مغلوبا، و لم یهمل العباد سدی من المهلکه، بل هو المالک لما ملکهم و القادر علی ما علیه اقدرهم، بل امرهم تخییرا و نهاهم تحذیرا
، فان ائتمروا بالطاعه لم یجدوا عنها صادا، و ان انتهوا الی المعصیه فشاء ان یمن علیهم بان یحول بینهم و بینها فعل، و ان لم یفعل فلیس هو الذی حملهم علیها جبرا و لا الزموها کرها، بل من علیهم بان بصرهم و عرفهم و حذرهم و امرهم و نهاهم، لا جبلا لهم علی امرهم به فیکونوا کالملائکه، و لا جبرا لهم علی ما نهاهم عنه، و لله الحجه البالغه فلو شاء لهداکم اجمعین. و رواه (المنیه و الامل) مع اختلاف علی نقل (جمهره الرسائل).
روی جماعه، منهم الکلینی فی (اصول الکافی) و ابوالحسین فی کتاب (الغرر)، و الشریف الرضی: ان رجلا شامیا حارب مع الامام فی صفین، و بعد منصرفه منها سال الامام: هل کان مسیرنا الی حرب اهل الشام بقضاء من الله و قدره؟. فقال له: ما وطئنا موطئا، و لا هبطنا و ادیا الا بقضاء الله و قدره. فقال السائل: عند الله احتسب عنای.. ما اری لی اجرا. فقال له الامام: مه، لقد عظم الله اجرکم فی مسیرکم و فی منصرفکم، و لم تکونوا فی شیء من حالاتکم مکرهین و لا مضطرین. فقال السائل: کیف و قد ساقنا القضاء و القدر؟. فقال الامام: (ویحک لعلک ظننت الخ).. و فیما یلی البیان. القضاء و الاختبار: هناک مواضیع ثلاثه متشابه متشابکه، الاول: القضاء و القدر. الثانی: الجبر و الاختیار. و الثالث: الهدی و الضلال. و تکلمنا عن کل منها مفصلا فی کتاب (فلسفه التوحید و الولایه). و نشیر هنا بایجاز الی معنی القضاء و القدر و الاختیار بحکم الموضوع الذی نحن بصدده. لکل من القضاء و القدر معان، و اوضح معانی القضاء انه البت و الامضاء الذی لا مرد له. و اوضح معانی القدر انه التقدیر. قال الامام الکاظم نجل الامام الصادق: القدر هو تقدیر الشیء من طوله و عرضه، و القضاء هو امضاء لا مرد له. و قال الامام الرضا حفید الامام الصادق: القدر هندسه، و القضاء ابرام. اما مساله الجبر و التفویض فالذی علیه الشیعه الامامیه هو (لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین). و معنی الجبر ان الانسان لا اثر له اطلاقا فی افعاله، و انما هی بالنسبه الیه تماما کجریان الدم فی عروقه، و خروج النفس من انفه. و معنی التفویض ان الله امر العبد و نهاه، و اعطاء القدره علی الطاعه و المعصیه، ثم فوض الیه امر هذه القدره یفعل بها ما یشاء، و قطع سبحانه کل علاقه بینه و بین هذه القدره بحیث اصبح الله بالنسبه الی قدره العبد بعیدا عنها تماما کالبائع الذی باع سلعته للمشتری یفعل بها ما یرید بلا مزاحم و معارض. و معنی (امر بین الجبر و التفویض) ان الله بعد ان امر العبد و نهاه منحه القدره و لم یحرمه ایاها کما زعم الجبریون، و لکنه تعالی لم یعرض کلیه عن هذه القدره و یقطع العلاقه بینه و بینها کما ادعی المفوضیه، بل بقیت قدره العبد فی قبضه خالقها و تحت سلطته ینزعها من العبد متی شاء، و العبد لا یستطیع ان یرفض هذه القدره، و یقول لله: لا اریدها، و ایضا لا یستطیع ابقائها اذا اراد سبحانه ان ینزعها منه، و بهذا الاعتبار یکون العبد مسیرا لا مخیرا، و ایضا بالقدره التی منحها الله له یستطیع ان یفعل و یترک، و یکون من هذه الجهه مخیرا لا مسیرا، و معنی هذا ان العبد مسیر من جهه، و مخیر من جهه، هذا هو معنی بین بین، و امر بین امرین. و للتوضیح نقدم هذا المثال: اب قوی مسیطر علی ولده اعطاه مالا، و قال له: اتجر به، فاخذ الولد المال لانه لا یستطیع رفضه بحال، و ایضا لا یستطیع الاحتفاظ به اذا اراد الولد نزعه منه، و لکنه قادر علی الاتجار به وفقا لاراده ابیه، و ایضا هو قادر ان یجمد المال و لا یتاجر، و معنی هذا انه مسیر فی رفض المال و ابقائه، و مخیر فی التجاره و عدمها. و هکذا القدره التی منحها الله للانسان، انها فی الانسان یفعل بها و یترک، و لکنها فی الوقت نفسه فی قبضه الله ایضا تماما کالمال الذی اعطاه الوالد لولده. و من اراد المزید فلیرجع الی کتاب (فلسفه التوحید و الولایه). و بعد هذا التمهید المفید ان شاء الله نشرع بایجاز بتفسیر الکلمات (و لو کان ذلک کذلک) ای لو کان الانسان مسیرا ما یقول الجبریون (لبطل الثواب و العقاب) حیث یکون الانسان، و الحال هذه، تماما کریشه فی مهب الریح، و فعله کالثمره علی الشجره (و سقط الوعد) علی الطاعه (و الوعید) علی المعصیه، لان الوعد و الوعید فرع عن وجود الثواب و العقاب. (ان الله سبحانه امر عباده تخییرا) ای ما امرهم ان یفعلوا الا لانهم قادرون و مخیرون، و لو کانوا مسیرین ما کلفهم بشیء. کیف و هو القائل: (لا یکلف الله نفسا الا وسعها لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت- 286 البقره). (و نهائم تحذیرا) من غضبه و عقابه، و من البداهه انه لا معنی التحذیر الا مع القدره و الاختیار (و کلف یسیرا) و سهلا یستطیع الانسان ان یسمع و یطیع بلا عسر و حرج قال سبحانه: (ما یرید الله لیجعل علیکم من حرج- 6 المائده). (و لم یکلف عسیرا) عطف تفسیر علی (کلف یسیرا) تماما کقوله تعالی: (یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر- 185 البقره) فان الیسر بطبعه یستدعی نفی العسر. (و اعطی علی القلیل کثیرا) اعطی الثواب الکثیر علی العمل الیسیر الذی فعله الانسان بملء ارادته و تمام قدرته (و لم یعص مغلوبا) اذا عصی الانسان فلیس معنی هذا ان الله عاجز عن ردعه عن المعصیه.. کلا، انه علی کل شیء قدیر، و لکن یترک للانسان حریته لانه لا انسانیه بلا حریه (و لم یطع مکرها) و ایضا لو اراد ان یمنعه عن الطاعه لفعل، و لکنه لا یفعل لانه عادل و حکیم، لا تتناقض اقواله مع افعاله (و لم یرسل الانبیاء لعبا) بل لیرشدوا الخلق الی الحق (و لم ینزل الکتاب للعباد عبثا)، عطف تفسیر، لان الحکمه من ارسال الرسل و انزال کتب واحده (و لا خلق السموات و الارض و ما بینهما باطلا) بل لتتجلی فیها قدرته و علمه و جلاله و کماله.
… سقط الوعد و الوعید: القضاء علم الله السابق بحصول الاشیاء علی احوالها فی اوضاعها و القدر ایجاده لها عند وجود اسبابها و لا شیء منهما یضطر العبد لفعل من افعاله فالعبد و ما یجد من نفسه من باعث علی الخیر و الشر و لا یجد شخص الا ان اختیاره دافعه الی ما یعمل و الله یعلمه فاعلا باختیاره اما شقیا به و اما سعیدا و الدلیل ما ذکره الامام
از سخنان آن حضرت علیهالسلام است (درباره قضاء و قدر) به مرد شامی که از آن بزرگوار (پس از بازگشت از جنگ صفین) پرسید: آیا رفتن ما به (جنگ اهل) شام به قضاء و قدر از جانب خدا بود؟ (امام علیهالسلام فرمود: سوگند به خدائی که دانه را زیر خاک شکافت و انسان را آفرید گام ننهادیم به جائی و بدرهای سرازیر نشدیم مگر به قضاء و قدر، شامی گفت: پس رنج ما در این سفر پاداشی ندارد )چون به اختیار نبوده( امام علیهالسلام فرمود: ای شیخ خدا بزرگ گردانید پاداش شما را در رفتنتان که میرفتند و در بازگشتتان که بر میگشتید و در هیچ حال مجبور نبودید، شیخ گفت: چگونه است با اینکه قضاء و قدر ما را میراند؟ امام علیهالسلام) پس از (این) سخن دراز که آنچه را ما از آن اختیار نمودهایم این است (فرمود): ویحک (خدا به تو رحم کند) شاید تو قضاء و قدر لازم و حتمی را (که باید انجام گیرد) گمان کردی، اگر چنین بود پاداش و کیفر نادرست بود، و نوید به خیر و خوبی (بهشت) و بیم به شر و بدی (دوزخ) ساقط میگشت (و از جانب خدا برای گناهکار کیفر و برای فرمانبر پاداش تعیین نمیشد، و نیکوکار به ستودن و بدکار به نکوهش سزاوار نبود، این گفتار بتپرستان و پیروان شیطان و گواهان دروغ و کوران از راه صواب و حق است و ایشان قدریه و محبوس این امتند. ناگفته نماند که لفظ قدری در اخبار ما به جبری و تفویضی هر دو گفته میشود، و مرا در اینجا جبری است که میگوید: کاری که هر بندهای انجام دهد به اراده و اختیار خود نیست بلکه به تقدیر و مشیت خدا مجبور است بخلاف تقویضی که قدرت خدایتعالی را منکر است و میگوید: خداوند بنده را امر و نهی نمود و به خود واگذارد که بکنند یا نکنند استقلال دارند، خلاصه امام علیهالسلام فرمود:( خداوند سبحان بندگانش را امر کرده با اختیار و نهی فرموده با بیم و ترس )از عذاب( و تکلیف کرده )به کار( آسان )که به رغبت انجام میدهند( و دستور نداده )به کار( دشوار )تا در انجام آن مجبور نباشند( و کردار اندک را پاداش بسیار عطاء فرموده )که این خود لازمه اختیار داشتن است( و او را نافرمانی نکردهاند از جهت اینکه مغلوب شده باشد )زیرا بر بندگانش قاهر و غالب میباشد( و فرمانش را نبردهاند از جهت اینکه مجبور کرده باشد )بلکه همه را اختیار داده و اسباب هر کار را آماده ساخته است( و پیغمبران را از جهت بازی نفرستاده )بلکه آنها را فرستاده تا اطاعت کنندگان را به بهشت مژده داده و نافرمانان را از دوزخ بترسانند( و کتابها )مانند توریه و انجیل و قرآن( را برای بندگان بیهوده نفرستاده )بلکه آنها را فرستاده تا به دستور خدا آشنا باشند( و آسمانها و زمین و آنچه در آنها است را بیجا نیافریده )بلکه همه آنها را به حکمت آفریده، پس چگونه میشود که حکیم درست کردار کسی را مجبور سازد، در قرآن کریم س 38 ی 27 میفرماید: ذلک ظن الذین کفروا، فویل للذین کفروا من النار یعنی( آن گمان کسانی است که کافر شدند و نگرویدند، پس وای بر آنان که کافر شدند از آتش )پس شیخ گفت: قضاء و قدر چیست که ما نرفتیم مگر به سبب آن؟ فرمود: آن دستور و حکم خداوند است پس از آن این آیه را قرائت نمود س 17 ی 23: و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه یعنی پرودگار تو حکم فرموده که جز او را نپرستید. پس شیخ خشنود از جای خود برخاسته گفت: یعنی تو امام و پیشوائی هستی که با پیروی از تو روز رستخیز رضاء و خشنودی خداوند بخشنده را امیدواریم، آنچه از دین و کیش ما پوشیده بود آشکار ساختی، پروردگارت از جانب ما در این خدمت به تو پاداش نیکو عطاء فرمود(.
موضوع قضاء و قدر یک موضوع کلامی و علمی است آنچه اینجا میتوان نقل کرد این است که سرنوشت گاهی حتمی است و گاهی مشروط: حتمی این است که چه بخواهیم و چه نخواهیم انجام میشود مانند مرگ خیلی دیگر از حوادث جهان مشروط است مانند تاریخ مرگ، اگر صدقه دادیم، بدیدن اقوام رفتیم، از ظلم پرهیز کردیم عمر ما بصورت طبیعی پایان میپذیرد و به قضاء حتمی میرسیم و آنگاه که علل طول عمر را تعقیب نکردیم زودتر و قبل از قضاء و قدر حتمی از دنیا میرویم. برای روشن شدن مطلب به این مثال توجه فرمائید: دستگاه بدن انسان، قلب و جهاز هاضمه بخواهیم یا نخواهیم بطور منظم برنامه خود را انجام میدهند اما حرکت دست، پا، چشم، گوش، فکر و زبان به اختیار ماست در دستگاه آفرینش هم خیلی از برنامهها به خواسته ما نیست و روی نظم جهان میچرخد و خیلی از برنامهها در عین اینکه تحت شعاع نظم جهان و نظارت خداست، برای مردم آزادی است. فرمایش امام (علیه السلام) در جواب شامی اشاره به همین دو مطلب است که رفتن به شام از کارهای اختیاری ماست برای پاداش گرفتن.
و من کلام له علیهالسلام، للسائل الشامی لما ساله: اکان مسیرنا الی الشام (لقتال معاویه) بقضاء من الله و قدر؟- بعد کلام طویل، هذا مختاره: (و یحک) کلمه تستعمل للمدح و الذم، باعتبار اختلاف الاماکن، قال له الامام ان السفر کان بقضاء الله و قدره، فاظهر الرجل الحسره، حیث انه لو کان بقضاء الله لم یکن لهم ثواب، اذ ما یفعله الله سبحانه لا یعطی بازاء فعله الثواب لعبده، فاجابه الامام بقوله: (لعلک ظننت قضائا لازما) لا یمکن التخلف عنه. (و قدرا حاتما) ای محتوما لا یمکن خلافه، و القضاء هو حکم الله علی الاشیاء بان تکون بکیفیات خاصه، و القدر التقدیر المجعول لکلشیء، مثلا اذا قال المهندس یلزم ان تبنی الدار، کان قضائا، و اذا عین مکانها و خصوصیاتها کان قدرا، لکن بعد ذلک، بید البناء ان شاء اطاع و عمل و ان شاء خالف و لم یعمل، و هکذا الانسان کالبناء بالنسبه الی قضاء الله و قدره، اذ فیه اراده یتوجه بها کیف شاء. (و لو کان ذلک) القضاء و القدر (لکذلک) الذی ذکرت من اللزوم و الحتمیه (لبطل الثواب و العقاب) اذ لو اجبر الانسان علی الطاعه لم یکن لعلمه ثواب، و لو اجبر علی المعصیه لم یکن لعصیانه عقاب (و سقط) ای بطل و لغی (الوعد) بالثواب (و الوعید) بالعقاب، فان کلیهما باطلان مع الجبر (ان الله سبحانه امر عباده تخییرا) ای فی حالکونهم مختارین ان شائوا عملوا و ان لم یشائوا ترکوا (و نهاهم تحذیرا) لا جبرا، ای حذرهم، و قال ان فعلتم وقعتم فی المحذور. (و کلف یسیرا) ای تکالیف سهله دون طاقه الانسان (و لم یکلف عسیرا) ای لیست تکالیفه عسره صعبه (و اعطی علی القلیل کثیرا) ففی مقابل العمل القلیل یعطی الثواب الجزیل (و لم یعص مغلوبا) ای لیس سبحانه مغلوبا فی معصیه العصاصین له، بل هو الذی اعطاهم المجال، لیظهر کل انسان مالدیه (و لم یطع مکرها) فلیست اطاعه المطیعین له، باکراهه ایاهم، بحیث سلب الاختیار منهم. (و لم یرسل الانبیاء لعبا) ای لاجل اللعب و العبث، بل لغایه السعاده للانسان، و نیل الدرجات الرفیعه (و لم ینزل الکتاب) ای جنس الکتب السماویه (للعباد عبثا) و بدون غایه و فائده (و خلق السماوات و الارض و ما بینهما باطلا) بلا داع و لاغرض، بل الغرض من الکل الاطاعه، و نیل السعاده للمطیع (و ذلک) بان الکون باطل عبث (ظن الذین کفروا) بالله (فویل للذین کفروا من النار) التی یدخلونها لعقیدتهم الباطله و اعمالهم السیئه.
اللغه: ویح: کلمه ترحم و توجع و قد تاتی بمعنی المدح و التعجب. القضاء: الحتم و الجزم. القدر: التقدیر. الحتم: الجزم الذی لا مفر منه. الوعد: یکون بالامر الحسن علی الحسن. الوعید: التوعد بالعقاب علی الامر القبیح. العبث: ما لا فائده فیه. الشرح: فی کتاب الکافی روی الحدیث: کان امیرالمومنین جالسا بالکوفه بعد منصرفه من صفین اذ اقبل شیخ فجثی بین یدیه ثم قال له: یا امیرالمومنین اخبرنا عن مسیرنا الی اهل الشام ابقضاء من الله و قدره؟ فقال امیرالمومنین: اجل یا شیخ ما علوتم تلعه و لا هبطتم بطن واد الا بقضاء من الله عز و جل و قدره. فقال الشیخ: عند الله احتسب عنائی یا امیرالمومنین عندها التفت الیه امیرالمومنین و قال له: و یحک لعلک ظننت … حوار رقیق و دقیق بین شیخ اشتبهت علیه الامور فاراد ان یستوضحها من الامام … سوال و جواب. ابقضاء الله و قدره کان المسیر الی اهل الشام فاجابه الامام نعم … کل ذلک بتقدیر الله فذهب فهم الشیخ الی انه لا اجر اذن فی مسیره حیث کان مجبرا علیه عندها التفت الامام لیصحح له ما اراد و یبین له ما یجب ان یفهمه من کلامه … ظن الشیخ ان المسیر لازم حتم لا یمکن ان یتخلص منه فرد علیه الامام انه لوکان الامر کذلک لبطل الثواب و العقاب و سقط الوعد و الوعید لان هذه الامور مرهونه بالاختیار و ان یملک الانسان حریته فی الفعل و عدم الفعل فاذا ملک الاختیار ترتب الاجر و الثواب وصح الوعد و الوعید و الا کیف یعاقب او یثاب من لا یملک حریته و یکون ما وقع منه مکرها علیه … ثم بین له ان الله صدر الاوامر و الزواجر و ترک حریه الطاعه و العصیان للمکلف … انه سبحانه کلف الانسان بما یقدر علیه و لم یکلفه بما یعسر علیه او یشق و مع ذلک اعطی علی العمل القلیل الاجر الجزیل … ثم بین له بعض الخصوصیات الدقیقه: ان الله لم یعص مغلوبا: فمن عصاه لم یعصه لانه سبحانه عاجز مقهور لا یقدر علی ردعه و رده بل لو اراد ذلک لفعل و لکنه یترکه لیری مقدار طاعته و التزامه. و لم یطع مکرها: فمن اطاعه سبحانه لم یطعه عن جبر و اکراه و انه ملزم لا یمکنه ترکه. لم یرسل الانبیاء لعبا و لم ینزل الکتاب عبثا: انه سبحانه لم یرسل الانبیاء للتلهی و قضاء الوقت و قتله دون غایه عظیمه تتجسد فی تکامل الانسان و رفعته و صیرورته قریبا من الله و کذلک لم ینزل الکتاب للعباد عبثا فما انزله من کتب له یقصد به العبث و انما انزله لهدایه الخلق وردهم الی الله و الاخذ بیدهم الی ما فیه صلاحهم و لم یخلق السماوات و الارض و ما بینهما باطلا بل خلقهما بالحق من اجل الانسان و سعادته … و من ظن بانه خلقهما باطلا فذلک هو ظن الذین کفروا و العذاب لهم علی هذا الظن و لهم العقاب …
و از سخنان آن حضرت به آن مرد شامی است که چون پرسید: آیا این رفتن ما به شام از قضا و قدر خداوند بود پس از سخنی طولانی که این گزیده آن است، گفت: «وای بر تو شاید قضا و قدر لازم و حتمی را پنداشته ای اگر چنین بود که دیگر پاداش و عقاب باطل است و وعد و وعید از میان برداشته است، خداوند سبحان بندگان خود را در حالی که دارای اختیار هستند، امر فرموده است و برای ترس و بیم نهی فرموده است. خداوند آنچه را آسان است تکلیف فرموده و کار دشوار را تکلیف قرار نداده است و در قبال کار اندک پاداش فراوان عنایت می کند. خداوند را هرگز در حالی که مغلوب باشد، عصیان نمی کنند و با زور و ناگزیر اطاعت نمی شود، پیامبران را به یاوه و بازیچه گسیل نفرموده است و برای بندگان کتابها را بیهوده نازل نکرده است، آسمانها و زمین و آنچه را میان آنهاست باطل نیافریده است، «این گمان کسانی است که کافر شده اند، وای بر آنان که کافر شده اند از آتش».
شیخ ما ابو الحسین که خدایش رحمت کناد این خبر را در کتاب الغرر از اصبغ بن نباته نقل کرده و چنین آورده است که پیرمردی برخاست و از علی علیه السّلام پرسید که به ما بگو آیا این رفتن ما به شام به قضا و قدر خداوند بوده است؟ علی فرمود: سوگند بدان کس که دانه را می شکافد و جان را پرورش می دهد، بر هیچ جا گام ننهادیم و بر هیچ جا فرود نیامدیم مگر به قضا و قدر خداوند. آن مرد گفت: من رنج خود را در پیشگاه خدا حساب می کنم هر چند در این صورت برای خود پاداشی نمی بینم. علی فرمود: ای شیخ خاموش باش که خداوند متعال پاداش شما را در مسیرتان و هنگامی که می رفتید و هم در بازگشت شما هنگامی که باز می گشتید بسیار بزرگ قرار داده است، شما در هیچ یک از حالات خود مجبور نبوده اید و اضطراری نداشته اید. شیخ پرسید: پس چگونه قضا و قدر ما را برده اند؟ فرمود: ای وای بر تو، شاید قضای لازم و قدر محتوم را گمان کرده ای؟ اگر چنان می بود، که پاداش و عقاب باطل می شد و بیم و امید و امر و نهی یاوه می بود و هرگز از جانب خداوند سرزنشی برای گنهکار و ستایشی برای نیکوکار نمی آمد و نیکوکار از تبهکار شایسته تر برای ستایش و تبهکار از نیکوکار سزاواتر به نکوهش نبودند. این اعتقاد بت پرستان و سپاهیان شیطان و دروغگویان و کوردلان است که قدریه و مجوس این امت اند، خداوند سبحان بندگان خود را در حالی که مختار هستند به کاری فرمان داده است و آنان را با بیم دادن از کاری نهی کرده است. کار آسان را تکلیف قرار داده است و با او در حالی که مغلوب باشد، عصیان نمی شود و به زور هم فرمان برده نمی شود. او پیامبران را یاوه برای خلق خود گسیل نفرموده است و آسمانها و زمین و آنچه را میان آنهاست بیهوده نیافریده است «این پندار کسانی است که کافر شده اند وای بر آنان که کافر شده اند از آتش».
آن شیخ پرسید: پس آن قضا و قدری که ما به سبب آن رفته ایم چیست؟ فرمود: امر و حکم خداوند و سپس این آیه را تلاوت فرمود: «و خدایت فرمان داده است که پرستش مکنید مگر او را.»، شیخ خشنود برخاست و این دو بیت را می خواند: «تو همان امامی هستی که ما با اطاعت از او، روز رستاخیز از خدای رحمان رضوان را آرزو می کنیم، آنچه از دین را که بر ما مشتبه بود واضح ساختی، خدایت از جانب ما پاداش و نیکی ارزانی دارد.»
ابو الحسین این خبر را در این مورد آورده است که کلمه قضا و قدر گاه به معنی حکم و امر و از الفاظ مشترک است.
و قال علیهالسلام
لِلسَّائِلِ الشَّامِیِّ لَمَّا سَأَلَهُ:أَ کَانَ مَسِیرُنَا إِلَی الشَّامِ بِقَضَاءٍ مِنَ اللَّهِ وَ قَدَرٍ؟ بَعْدَ کَلَامٍ طَوِیلٍ هَذَا مُخْتَارُهُ:
وَیْحَکَ! لَعَلَّکَ ظَنَنْتَ قَضَاءً لَازِماً،وَ قَدَراً حَاتِماً! لَوْ کَانَ ذَلِکَ کَذَلِکَ لَبَطَلَ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ،وَ سَقَطَ الْوَعْدُ وَ الْوَعِیدُ.إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَمَرَ عِبَادَهُ تَخْیِیراً، وَ نَهَاهُمْ تَحْذِیراً،وَ کَلَّفَ یَسِیراً،وَ لَمْ یُکَلِّفْ عَسِیراً،وَ أَعْطَی عَلَی الْقَلِیلِ کَثِیراً؛ وَ لَمْ یُعْصَ مَغْلُوباً،وَ لَمْ یُطَعْ مُکْرِهاً،وَ لَمْ یُرْسِلِ الْأَنْبِیَاءَ لَعِباً،وَ لَمْ یُنْزِلِ الْکُتُبَ لِلْعِبَادِ عَبَثاً،وَ لَا خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً:«ذلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا،فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النّارِ».
این بخشی از یک کلام طولانی امام علیه السلام است که به سؤال کننده شامی هنگامی که پرسید:آیا رفتن ما به شام به قضا و قدر الهی بود؟ بیان فرمود:وای بر تو شاید گمان کردی منظورم قضای لازم و قدر حتمی است (و مردم در کارهایشان مجبورند و اختیاری از خود ندارند.) اگر چنین بود،ثواب و عقاب الهی به یقین باطل میشد و وعده و وعید ساقط میگشت.خداوند سبحان، بندگانش را امر کرده،و آنها را اختیار بخشیده،و نهی کرده و برحذر داشته، تکالیف آسانی بر دوش آنان نهاده و هرگز تکلیف سنگینی (به کسی) نکرده.در برابرِ (اطاعت اندک) پاداش کثیری قرار داده،و هرگز کسی از روی اجبار،او را معصیت نکرده،و از روی اکراه اطاعت ننموده است،خدا پیامبران را بیهوده نفرستاده و کتب آسمانی را برای بندگانش عبث نازل نکرده،و آسمانها و زمین و آنچه در میان آنهاست باطل و بیهدف نیافریده است.این گمان کافران است.
وای بر کافران از آتش دوزخ! ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است که این سخن را گروهی از علمای شیعه و اهل سنت به صورت مسند و مرسل نقل کردهاند که از جمله آنها مرحوم کلینی در جلد اول اصول کافی و صدوق در کتاب توحید و عیون اخبار الرضا علیه السلام و ابنشعبه در تحف العقول و طبرسی در احتجاج و شیخ محمد بن الحسین المعتزلی در غرر الادلة است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 63). )
دلایل بطلان مکتب جبر
این کلام پربار همان گونه که در ذکر اسناد آن آمد،از سخنان مهم و معروفی است که از امیر مؤمنان علی علیه السلام در زمینه قضا و قدر (و جبر و اختیار) نقل شده و یکی از بهترین طرق حل این مسئله است.مرحوم سیّد رضی بخشی از آن را گزینش کرده و صدر حدیث را نیاورده است.
ما برای روشن شدن محتوای حدیث بهطور کامل صدر آن را از کتاب کافی میآوریم و آن چنین است:امیر مؤمنان علی علیه السلام پس از بازگشت از جنگ صفین در کوفه بود که پیرمردی آمد در برابر آن حضرت دو زانو نشست و عرض کرد:
ای امیر مؤمنان به ما خبر ده که آیا رفتن ما به سوی اهل شام به قضا و قدر الهی بود؟
امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:آری ای پیرمرد.شما هیچ تپهای را بالا نرفتید و هیچ درهای را فرود نیامدید مگر اینکه به قضا و قدر الهی بود.
پیرمرد گفت:اگر چنین باشد پس ما در برابر این همه زحمت اجر و پاداشی نخواهیم داشت.
امام علیه السلام فرمود:خاموش باش ای پیرمرد! به خدا سوگند خداوند پاداش بزرگی برای شما در مسیر این راه قرار داد و همچنین در توقفهایی که داشتید و نیز در بازگشتتان.شما در هیچ یک از این حالات مکره و مجبور نبودید.
پیرمرد سؤال کرد:چگونه ما مکره و مجبور نبودیم در حالی که رفت و آمد ما تمام به قضا و قدر الهی بود؟
امام علیه السلام فرمود:(بقیه همانگونه است که در نهجالبلاغه آمده است).
مرحوم سیّد رضی از این حدیث شریف به این چند جمله قناعت کرده میگوید:«این بخشی از کلام امام علیه السلام است که به سؤال کننده شامی هنگامی که پرسید:آیا رفتن ما به شام به قضا و قدر الهی بود بعد از سخنی طولانی بیان فرمود که گزیدهاش این است»؛ (وَ مِنْ کَلَامٍ لَهُ علیه السلام:لِلسَّائِلِ الشَّامِیِّ لَمَّا سَأَلَهُ:أَ کَانَ مَسِیرُنَا إِلَی الشَّامِ بِقَضَاءٍ مِنَ اللَّهِ وَ قَدَرٍ؟ بَعْدَ کَلَامٍ طَوِیلٍ هَذَا مُخْتَارُهُ) .
امام علیه السلام در ادامه این سخن چنین میفرماید:«وای بر تو شاید گمان کردی منظورم قضای لازم و قدر حتمی است (و مردم در کارهایشان مجبورند و اختیاری از خود ندارند)»؛ (وَیْحَکَ! لَعَلَّکَ ظَنَنْتَ قَضَاءً لَازِماً،وَ قَدَراً حَاتِماً! ( .در تعدادی از نسخ به جای«حاتم»«حتم»آمده و همان صحیحتر به نظر میرسد،زیرا به گفته بعضی«حاتم»به معنای حتم و قطعی در لغت عرب نیامده است.(بهج الصباغه،ج 8،ص 280) ولی با مراجعه به کتب لغت از جمله لسان العرب و کتاب العین روشن میشود که به شخص قاضی و داور نیز«حاتم»گفته میشود؛یعنی حکمی را قطعی میکند حتی اگر به کلاغ نیز«حاتم»گفته میشود برای آن است که عرب معتقد بود هنگامی که او در برابر جریانی صدا میکند شوم بودن آن را حتمی خواهد کرد،بنابراین معنای«حاتم»با قدر تناسب دارد. ) .
سپس افزود:«اگر چنین بود،ثواب و عقاب الهی به یقین باطل میشد و وعده و وعید ساقط میگشت»؛ (لَوْ کَانَ ذَلِکَ کَذَلِکَ لَبَطَلَ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ،وَ سَقَطَ الْوَعْدُ وَ الْوَعِیدُ) .
یعنی چگونه ممکن است خداوند کسی را به کار خوب مجبور کند و بعد به او پاداش دهد یا مجبور به گناه سازد بعد او را مجازات نماید؟ این کاری ظالمانه و غیر عادلانه است و چگونه ممکن است به کسی که از خود اختیار ندارد وعده بدهند که اگر فلان کار نیک را انجام دهی پاداشی چنین و چنان به تو خواهیم داد و یا تهدید کنند که اگر فلان کار بد را انجام دادی چنین و چنان کیفر داده خواهی شد؟ به یقین این وعد و وعید لغو و بیهوده است.
آیا به کسی که بر اثر بیماری رعشه،دست او پیوسته بیاختیار میلرزد میتوان گفت:اگر دستت را ثابت نگه داری فلان پاداش را به تو میدهیم و اگر لرزش را ادامه دهی مجازاتت میکنیم؟ اگر کسی چنین بگوید همه مردم او را نادان و بیخبر میخوانند.
در حدیث کافی این جملههای امام علیه السلام که در حقیقت تالی فاسد قول به جبر است به صورت مشروحتری آمده است،میفرماید:
«لَوْ کَانَ کَذَلِکَ لَبَطَلَ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ وَ الْأَمْرُ وَ النَّهْیُ وَ الزَّجْرُ مِنَ اللَّهِ وَ سَقَطَ مَعْنَی الْوَعْدِ وَ الْوَعِیدِ فَلَمْ تَکُنْ لَائِمَةٌ لِلْمُذْنِبِ وَ لَا مَحْمَدَةٌ لِلْمُحْسِنِ وَ لَکَانَ الْمُذْنِبُ أَوْلَی بِالْإِحْسَانِ مِنَ الْمُحْسِنِ وَ لَکَانَ الْمُحْسِنُ أَوْلَی بِالْعُقُوبَةِ مِنَ الْمُذْنِبِ تِلْکَ مَقَالَةُ إِخْوَانِ عَبَدَةِ الْأَوْثَانِ وَ خُصَمَاءِ الرَّحْمَنِ وَ حِزْبِ الشَّیْطَانِ وَ قَدَرِیَّةِ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ مَجُوسِهَا؛ اگر اینگونه باشد که تو پنداشتی-یعنی مردم در کارهایشان مجبور باشند-ثواب و عقاب و امر و نهی از سوی خداوند باطل میشود و وعد و وعید ساقط میگردد،نه هیچ گنهکاری درخور سرزنش و نه هیچ نیکوکاری شایسته ستایش است،بلکه گنهکار سزاوارتر به نیکی از نیکوکار است (زیرا نیکوکار ثمره نیکوکاری خود را هم علاوه بر پاداش میبرد) و نیز نیکوکار شایستهتر به کیفر از گنهکار است (زیرا گنهکار از گناه خود نیز زجر میبیند) این گفتار برادران بتپرستان و دشمنان رحمان و حزب شیطان و قَدَریه این امت و مجوس آن است». ( .کافی،ج 1،ص 155،ح 1. )
منظور از«قدریه»قائلین به جبر است و تعبیر از آنها به«مجوس این امت»به سبب آن است که مجوس حتی در مبدأ آفرینش جهان قائل به جبر بودند و معتقد بودند خدای خیر و نیکیها (یزدان) فقط میتواند امور خیر ایجاد کند و خدای شر و بدیها (اهریمن) فقط شر میآفریند.
امام علیه السلام در این عبارت کوتاه و پرمعنا محکمترین دلیل را برای ابطال جبر بیان فرموده و چهار تالی فاسد برای آن ذکر کرده که در نسخه کافی به ده تالی فاسد ارتقا یافته و نشان میدهد که مرحوم سیّد رضی در اینجا گزینشی عمل کرده است.
در نسخه نهجالبلاغه آمده است که اگر جبر در کار باشد ثواب و عقاب و وعد و وعید باطل و ساقط میشود،زیرا هیچ عقلی نمیپذیرد کسی را مجبور به کاری کنند و بعد او را پاداش یا کیفر دهند و یا قبل از شروع به کار به او بگویند اگر این کار را انجام دهی چنین تشویق خواهی شد و اگر ندهی چنان توبیخ میشوی.
اینها همه در صورتی است که انسان اختیاری از خود داشته باشد در غیر این صورت پاداش و کیفر ظالمانه و وعد و وعید لغو و بیهوده است.
در نسخه کافی اضافه بر این فرموده:هیچ گنهکاری را در فرض جبر نمیتوان ملامت نمود و هیچ نیکوکاری را نمیتوان ستایش کرد،زیرا ملامت و سرزنش در چنین حالتی ظالمانه و تشویق و ستایش غیر عاقلانه است.
بلکه شخص گنهکار در فرض جبر اولی به احسان است،زیرا گناه دامان او را گرفته و او را تحت فشار قرار داده،بنابراین باید به جای مجازات مورد محبت قرار گیرد و به عکس نیکوکار به مجازات سزاوارتر است،زیرا از کار نیک خود بهرهمند میشود و هیچ یک از این امور با منطق و عقل و عدالت پروردگار سازگار نیست.به عبارت دیگر نه نیکوکار اختیاری از خود داشته و نه بدکار، بنابراین نه مجازات در مورد آنها عادلانه است نه پاداش عاقلانه و اگر بنا شود بدون استحقاق کیفر و پاداشی در کار باشد پاداش را باید به بدکار داد تا تخفیف رنج او شود و کیفر را باید به نیکوکار داد تا تعادلی حاصل گردد و به هر حال هدف امام این است که روشن سازد در فرض جبر مسئله ثواب و عقاب و اوامر و نواهی ومؤاخذه و تشویق همه به هم میریزد و مفهوم خود را از دست میدهد.
این سخن را میتوان به صورت دیگری بیان کرد و آن اینکه در تمام اقوام و ملتها برای مجرمان بازجویی و دادگاه و مجازات و زندان و مانند آن قائلند و به عکس،برای افراد وظیفهشناس انواع سپاسها و تشویقها و بزرگداشتها ترتیب میدهند.حتی کسانی که از نظر فلسفی تفکر جبری دارند در زندگی اجتماعی خود وجود دادگاهها و مجازات بدکاران را از لوازم زندگی بشر و عاقلانه میشمرند.اگر ما معتقد به جبر باشیم باید بگوییم تمام این برنامهها ظالمانه است.درست به این میماند که ما انسانی مبتلا به رعشه (پارکینسون) را به دادگاه حاضر کنیم که چرا دست تو میلرزد و یا بیماری را که به علت قطع نخاع قادر بر حرکت نیست مورد مذمت و ملامت قرار دهیم.
شاید به همین دلیل معتقدان به جبر ناچار عدالت خدا را نیز نفی کرده و گفتهاند خدا هر کار کند عین عدالت است حتی اگر تمام نیکان را به دوزخ بفرستد و ظالمان و گنهکاران را به بهشت،کار خلافی رخ نداده است؛سخنی که هر عاقلی بر آن میخندد.
آنگاه امام در ادامه این سخن و پس از ذکر تالی فاسدها به توضیح مسئله اختیار پرداخته و به صورت بسیار شفاف و روشنی آن را بیان میکند و میفرماید:«خداوند سبحان بندگانش را امر کرده و آنها را اختیار بخشیده و نهی کرده و برحذر داشته،تکالیف آسانی بر دوش آنان گذارده و هرگز تکلیف سنگینی نکرده است.در برابرِ (اطاعت کم) پاداش کثیری قرار داده و هرگز کسی از روی اجبار،او را معصیت نکرده و از روی اکراه اطاعت ننموده است»؛ (إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَمَرَ عِبَادَهُ تَخْیِیراً،وَ نَهَاهُمْ تَحْذِیراً،وَ کَلَّفَ یَسِیراً،وَ لَمْ یُکَلِّفْ عَسِیراً، وَ أَعْطَی عَلَی الْقَلِیلِ کَثِیراً؛وَ لَمْ یُعْصَ مَغْلُوباً،وَ لَمْ یُطَعْ مُکْرِهاً) .
امام علیه السلام در اینجا اوامرونواهی تشریعی راآمیخته با صفت اختیار ذکرکرده وفضل الهی را نیز در سنگین نبودن تکالیف و افزون بودن پاداشها بر آن افزوده است.
سپس در ادامه سخن سه تالی فاسد دیگر برای قول به جبر ذکر کرده و آن اینکه اگر واقعاً مردم مجبور باشند ارسال رسل و انزال کتب آسمانی همه لغو و بیهوده است،زیرا نه نیکوکارِ مجبور را میتوان از نیکوکاری باز داشت و نه گنهکارِ مجبور را از گناه.میفرماید:«خدا پیامبران را بیهوده نفرستاده و کتب آسمانی را برای بندگان عبث نازل نکرده است»؛ (وَ لَمْ یُرْسِلِ الْأَنْبِیَاءَ لَعِباً،وَ لَمْ یُنْزِلِ الْکُتُبَ لِلْعِبَادِ عَبَثاً) .
اصولاً اگر ما قائل به جبر باشیم تمام مکتبهای اخلاقی و توصیههای علمای اخلاق فرو میریزد،زیرا کسانی که کار غیر اخلاقی را به حکم جبر انجام میدهند هرگز گوششان بدهکار توصیههای علمای اخلاق یا برنامههای پیامبران الهی و دستورات کتب آسمانی نیست.
در آخرین تالی فاسد میفرماید:«خداوند آسمانها و زمین و آنچه در میان آنهاست را باطل و بیهدف نیافریده.این گمان کافران است.وای بر کافران از آتش دوزخ»؛ (وَ لَا خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً: «ذلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا،فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النّارِ» ) .
یعنی آفرینش آسمان و زمین به حکم روایاتی که سخن از تسخیر آنها برای انسانها میگویند برای این انسان است تا مسیر حق را در پیش گیرد و راه تکامل را بپیماید.اگر گفتار طرفداران جبر صحیح باشد آفرینش آسمانها و زمین و آنچه در میان آنهاست باطل و بیهوده خواهد بود،چون انسان برای پیمودن راه تکامل اختیاری ندارد و میدانیم تکامل جبری تکامل نیست.
اینکه امام-مطابق نسخه کافی-فرموده است:این نظر،عقیده بتپرستان و دشمنان رحمان و قائلان به قدَر و مجوس این امت است اشاره به این است که مجوس قائل به ثنویت و دوگانه پرستی بودند:یزدان را خدای خیر میدانستند که صدور شر از او غیر ممکن است و اهریمن را خدای شر که صدور خیر از او غیر ممکن.حوادث و موجودات جهان را نیز به خیر و شر تقسیم میکردند؛خیرات را به یزدان و شرور را به اهریمن نسبت میدادند و به این ترتیب در مبدأ جهان هستی نیز قائل به جبر بودند و به طریق اولی،انسانها را در افعالشان مجبور میپنداشتند.آنکس که باطن او مخلوق یزدان است جز خیر انجام نمیدهد و آنکس که باطن روحش مخلوق اهریمن است همواره تمایل به شر دارد.
آنچه امام علیه السلام فرموده:جبر عقیده مشرکان نیز هست گویا اشاره به آیه شریفه 35 از سوره«نحل»است: ««وَ قالَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شاءَ اللّهُ ما عَبَدْنا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ نَحْنُ وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ کَذلِکَ فَعَلَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَهَلْ عَلَی الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِینُ»؛ مشرکان گفتند:اگر خدا میخواست نه ما و نه پدران ما غیر او را پرسش نمیکردیم و چیزی را بدون اراده او حرام نمیساختیم (آری) کسانی که پیش از ایشان بودند نیز همینگونه عمل میکردند ولی آیا پیامبران وظیفهای جز ابلاغ آشکار دارند».
در روایت کافی آمده است:هنگامی که امام علیه السلام این جواب شافی و کافی را به آن پیرمرد شامی در مورد مسئله جبر و اختیار بیان فرمود،او شادمان شد و (بالبداهه) اشعاری سرود که دو بیتش چنین است:
أَنْتَ الْإِمَامُ الَّذِی نَرْجُو بِطَاعَتِهِ یَوْمَ النَّجَاةِ مِنَ الرَّحْمَنِ غُفْرَاناً
أَوْضَحْتَ مِنْ أَمْرِنَا مَا کَانَ مُلْتَبِساً جَزَاکَ رَبُّکَ بِالْإِحْسَانِ إِحْسَانا
تو امامی هستی که به وسیله اطاعت تو آمرزش خداوند رحمان را در روز نجات آرزو داریم.
آنچه از امر دین ما پیچیده و مشتبه بود بر ما واضح ساختی.پروردگارت در برابر این احسان که به ما کردی به تو احسان کند. ( .کافی،ج 1،ص 155،ح 1. )
A man inquired from Imām Ali ibn Abū Tālib saying, “Was our going to fight the Syrians destin-ed by Allāh?” Imām Ali ibn Abū Tālib detailed his reply, a selec-tion from which is here: Woe to you! You take it as a final and un-avoidable des-tiny{The end of this story is that after this encounter, the man inquired, “What kind of destiny it was by which we had to go?” Imām Ali ibn Abū Tālib said, “قضاء(destiny) means the command of Allāh.” For example, He has said: وقضی ربک أن لا تعبدوا الا ایاه wa qada rabbuka alla ta ' budu illa iyyah (And your Lord commanded that you shall worship none but Him [Qur'ān, 17:23]). Here, the Arabic word slias qadā' in the original text) stands for destiny, fate, Divine command.} (according to which we are bound to act). If it were so, there will have been no question of reward or chastisement, and there will have been no sense in Allāh's promises or warnings. (On the other hand) Allāh, the Glori-fied One, has ordered His ser-vants to act according to their free will and has cautioned them and protected them (from evil). He has placed easy obligations on them and has not put heavy obligations. He gives them much (reward) in return for little action. He is disobeyed, not because He is overpowered. He is obeyed but not by force. He did not send prophets just for fun. He did not send down the Book for the people without a purpose. He did not create the heavens, the earth and all that is in between them in vain. That is the imagination of those who disbelieve ... فویل للذین کفروا من النار then woe to those who disbelieve because of the Fire (Qur'ān, 38:27).”
وَ قَالَ علیه السلام خُذِ الحِکمَةَ أَنّی کَانَت فَإِنّ الحِکمَةَ تَکُونُ فِی صَدرِ المُنَافِقِ فَتَلَجلَجُ فِی صَدرِهِ حَتّی تَخرُجَ فَتَسکُنَ إِلَی صَوَاحِبِهَا فِی صَدرِ المُؤمِنِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: حکمت را هر کجا که باشد، فراگیر، گاهی حکمت در سینه منافق است و بیتابی کند تا بیرون آمده و با همدمانش در سینه مؤمن آرام گیرد .
حکمت را هر جا باشد فراگیر! که حکمت- گاه- در سینه منافق بود پس در سینهاش بجنبد تا برون شود و با همسانهای خود در سینه مؤمن بیارمد.
و فرمود فرا گیر حکمت را که کلامیست مطابق واقع از هر کجا که باشد از موافق و منافق پس بدرستی که علم حکمت میباشد در سینه منافق پس میآید و میرود؟؟
تا آنکه بیرون آید و آرام گیرد بسوی صاحبان خود در سینه مؤمن
و فرمود (علیه السلام): حکمت را در هر جا که باشد فراگیر که گاه در سینه منافق باشد و در آنجا آرام نگیرد تا بیرون آید و، با همانندان خود در سینه مؤمن جای گیرد.
و آن حضرت فرمود:حکمت را هر جا هست فراگیرید،که حکمت در سینه منافق هم هست،در آنجا قرار نمیگیرد تا بیرون آید و در سینه مؤمن با دیگر یارانش آرام گیرد .
شروح:
و انی کانت ای کیف کانت و این و متی کانت و روی فتختلج، و التخلج ههنا احسن، یقال: تخلج الشیء فی صدری ای اظطراب و تمایل. و اختلجه اذا جذبه و انتزعه، و یکون غیر متعد.
و روی فتخلج یقال: تخلج الشیء فی صدری ای اضطرب (و تماثل) و اختلجه ای جذبه و انتزعه و یکون غیر متعد
قرار گیرد). امام (علیه السلام) دستور داده است تا حکمت را در هر جا که باشد- هر چند از منافقان- بیاموزند، و کسانی را که شاید از فراگیری از بعضی موارد (از منالقان) نفرت دارند با قیاس مضمری وادار کرده است تا حکمت را هر جا بیابند فراگیرند، که صغرای قیاس جملهی: فان الحکمه است. و با کلمهی تلجلج و یا اختلاج بنا به دو روایتی که نقل شده، اشاره به بیثباتی حکمت و مضطرب بودن حکمت در سینهی منافق فرموده است، به این ترتیب که سینهی منافق جای مناسب حکمت نیست و حکمت در آن جا ناآرام است تا به جای مناسب خود یعنی سینهی مومن وارد شود و در سینهی صاحبان اصلی که جای حکمتهاست، قرار گیرد، و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر چه اینطور باشد بر مومن فراگرفتن آن و نهادن در جای مناسب و بیرون آوردن از جای نامناسب لازم و واجب است.
وَ قَالَ علیه السلام خُذِ الْحِکْمَةَ أَنَّی کَانَتْ فَإِنَّ الْحِکْمَةَ تَکُونُ فِی صَدْرِ الْمُنَافِقِ فَتَلَجْلَجُ فِی صَدْرِهِ حَتَّی تَخْرُجَ فَتَسْکُنَ إِلَی صَوَاحِبِهَا فِی صَدْرِ الْمُؤْمِنِ:
[قَالَ اَلرَّضِیُّ رَحِمَهُ اللَّهِ تَعَالَی وَ قَدْ قَالَ عَلِیٌّ علیه السلام فِی مِثْلِ ذَلِکَ:اَلْحِکْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ فَخُذِ الْحِکْمَةَ وَ لَوْ مِنْ أَهْلِ النِّفَاقِ]
80وَ قَالَ علیه السلام الْحِکْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ فَخُذِ الْحِکْمَةَ وَ لَوْ مِنْ أَهْلِ النِّفَاقِ .
خطب الحجاج فقال إن الله أمرنا بطلب الآخرة و کفانا مئونة الدنیا فلیتنا کفینا مئونة الآخرة و أمرنا بطلب الدنیا.
فسمعها الحسن فقال هذه ضالة المؤمن خرجت من قلب المنافق.
و کان سفیان الثوری یعجبه کلام أبی حمزة الخارجی و یقول ضالة المؤمن علی لسان المنافق تقوی الله أکرم سریرة و أفضل ذخیرة منها ثقة الواثق و علیها مقة الوامق لیعمل کل امرئ فی مکان نفسه و هو رخی اللبب طویل السبب لیعرف ممد یده و موضع قدمه و لیحذر الزلل و العلل المانعة من العمل رحم الله عبدا آثر التقوی و استشعر شعارها و اجتنی ثمارها باع دار البقاء بدار الآباد الدنیا کروضة یونق مرعاها و تعجب من رآها تمج عروقها الثری و تنطف فروعها بالندی حتی إذا بلغ العشب إناه و انتهی الزبرج منتهاه ضعف العمود و ذوی العود و تولی من الزمان ما لا یعود فحتت الریاح الورق و فرقت ما کان اتسق فأصبحت هشیما و أمست رمیما
(و قال علیهالسلام: خذ الحکمه انی کانت) فراگیر حکمت را- که آن کلامی است مطابق واقع- از هر کجا که باشد از موافق و منافق (فان الحکمه) پس به درستی که علم حکمت (تکون فی صدر المنافق) میباشد در سینه منافق (تلجلج فی صدره) پس میآید و میرود در سینه او و قرار نمیگیرد به جهت عدم صلاحیت موضع آن و در بعضی نسخ (فتختلج) است. یعنی میجهد و اضطراب میکند در سینه منافق (حتی تخرج) تا آن که بیرون میآید (فتسکن الی صواحبها) پس آرام میگیرد به سوی صاحبان خود (فی صدر المومن) در سینه مومن موافق زیرا که او از اهل آن است و کلمه (لا تنظروا الی من قال و انظروا الی ما قال) از قبیل این است.
بگیر حکمت را یعنی دانش حق و فایده صحیحه و قول مطابق واقع را از هر جا باشد از صالحطالح و مومن و منافق، بدرستی که حکمت میباشد در سینه منافق و آنجا قرار نمیگیرد تا بیرون میآید و آرام میگیرد به سوی رفیقان و یاران خود در سینه مومن. و از این مقام است قول (لا تنظروا الی من قال و انظروا الی ما قال)
و قال علیهالسلام: «خذ الحکمه انی کانت، فان الحکمه تکون فی صدر المنافق، فتلجلج صدره، حتی تخرج فتسکن الی صواحبها، فی صدر المومن.» یعنی و گفت علیهالسلام که فراگیرید علم حکمت را که علم به حقایق اشیا باشد در هر کجا که باشد، پس به تحقیق که بعضی از علم حکمت میباشد در سینهی منافق، پس مضطرب میشود در سینهی او تا بیرون میآید، یعنی از زبان او، پس ساکن میگردد به سوی مصاحبهای خود در سینهی مومن، یعنی فرامیگیرد مومن از او و منضم میسازد به سایر اعتقادات حقهی خود.
اللغه: (الحکمه) ج: حکم: الکلام الموافق للحق، الفلسفه، صواب الامر و سداده (تلجلج) تردد فی الکلام و فی صدره شیء تردد- المنجد. الاعراب: انی کانت: انی ظرف زمان و مفعول فیه ای من این کانت، و کانت تامه ای وجدت، فاعلها الضمیر المستتر العائد الی الحکمه، فتلجلج، ای تتلجلج مونث المضارع حذفت احدی تائیه تخفیفا و تدل علی الاستمرار. المعنی: الحکمه فی لسان الکتاب و السنه تطلق علی قضایا حقیقه تزید معرفه الانسان بالمبدا و المعاد، او تهدیه الی عمل نافع للمعاش او المعاد، و بهذا الاعتبار قال الله تعالی (و من یوت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا- 269- البقره) و قد فسرت بعلم الشرایع، و معالم کل شریعه حقه لا تخلو من احد القسمین و منبع الحکمه تعلیم الانبیاء المتکی علی الوحی من الله تعالی، او ضوء عقلانی یفاض بعنایته تعالی علی الخلائق، و حیث ان المنافق یاخذ من تعلیمات الانبیاء و الاوصیاء فتقع فی یده کلمه حکمه، و ربما استضاء عقله فتجدها و لکن لا یعتقد بها لانه منافق فلا تستقر الحکمه فی قلبه، فکانت کخروف ضال عن قطیع الغنم یرکض الی هنا و هنا و تتلجلج فی صدر المنافق و لا یقدر علی کتمانه فینطق بها و یظهرها، فامر المومن باخذها و الحاقها بالحکم المستقره فی صدره حتی تسکن الی صواحبها، فهو کرد الخروف الضال الی قطیع الغنم فیسکن فیها و یطمئن الیها و المراد نفور قلب المنافق عن الحکمه و نفور الحکمه عنه، و التوصیه بانه لابد و ان ینظر الی ما قال لا الی من قال، فلا یترک الکلام الحق بحجه انه خرج من فم المنافق، و یشعر بتاکید طلب العلم و الحکمه من مظانها و ان وجد عند غیر اهلها. الترجمه: سخن درست و حکیمانه را از هر کس باشد دریافت کن، زیرا سخن حکمت در دل منافق هم هست و بدین سو و آن سو میچرخد تا از آن بدر آید و خود را به یاران خود برساند که در سینهی مومن جای دارند.
ز هر کس حکمت و پندی بیاموز*** چراغ معرفت در دل بیفروز
اگر گوینده بیایمان شناسی*** ز پند و حکمتش چون در هراسی؟
بسا حکمت که در قلب منافق*** بود حیران و لرزان همچو وامق
بچرخد تا برآید از زبانش*** بر مومن رسد بر همگنانش
اقول: رواه (امالی الشیخ) عن ابیالمفضل عن عبیدالله بن الحسین العلوی النصیبی عن الجواد (علیه السلام) عن آبائه (علیه السلام) هکذا: (الهیبه خیبه و الفرصه خلسه و الحکمه ضاله المومن فاطلبوها و لو عند المشرک تکونوا احق بها و اهلها). وروی عنه عن جعفر بن محمد العلوی الحسنی عن احمد بن عبد المنعم الصیداوی عن حماد بن عثمان عن حمران بن اعین عن السجاد (علیه السلام) (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) عنه (علیه السلام) ان الکلمه من الحکمه لتلجلج فی صدرالمنافق نزاعا الی مظانها حتی یلفظ بها فیسمعها المومن فیکون احق بها و اهلها فیلفقها. خذ الحکمه (یوتی الحکمه من یشاء و من یوت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا و ما یذکر الا اولوا الالباب). و فی (الخصال): تبع حکیم حکیما سبعمائه فرسخ فی سبع کلمات، فلما لحق به قال له: یا هذا ما ارفع من السمائ، و اوسع من الارض، و اغنی من البحر، و اقسی من الحجر، و اشد حراره من النار، و اشد بردا من الز مهریر، و اثقل من الجبال الراسیات؟- فقال له: یا هذا، الحق ارفع من السمائ، و العدل اوسع من الارض، و غنی النفس اغنی من البحر، و قلب الکافر اقسی من الحجر، و الحریص الجشع اشد حراره من النار، و الیاس من روح الله تعالی ابرد من الزمهریر، و البهتان علی البریء اثقل من الجبال الراسیات. هذا و فی (عیون ابنقتیبه)، قال بزرجمهر لاهل الحبس: سلوا الملک ان یرزقکم مکان الادم الا ترج لیکون القشر لطیبکم و لحمته لفاکهتکم، و الحماض لصباغکم، و الحب لدهنکم فکان ذلک اول ما عرفت من حکمته. انی ای: این. کانت و لاتترکها و لو کانت من عدوک. و فی (المروح): کان ابراهیم بن المدبر مع محله فی العلم و الادب و المعرفه سیء الرای فی ابیتمام، و یحلف انه لایحسن شیئا فقال له محمد بن ابیالازهر: ما تقول فی قوله؟: غدا الشیب مختطا بفودی خطه سبیل الردی منها الی النفس مهیع فو الله لکانی اغریته به حتی سبه و لعنه قال: فقلت اذا فعلت ذلک فقد (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) حدثنی عمر بن ابیالحسین الطوسی ان اباه وجه به الی ابن الاعرابی یقرا علیه اشعار هذیل فمرت بنا اراجیز فانشدته ارجوزه لابی تمام لم انسبها الیه و هی: عاذل عذلته من عذله فظن انی جاهل، من جهله- الخ- فقال لابنه: اکتبها فکتبها علی ظهر کتاب من کتبه فقلت له جعلت فداک انها لابی تمام فقال، خرق خرق- قال المسعودی: و هذا من ابنالمدبر قبیح لان الواجب ان لایدفع احسان محسن عدوا کان او صدیقا، و ان توخذ الفائده من الوضیع و الرفیع فقد روی عن امیرالمومنین (علیه السلام) انه قال: الحکمه ضاله المومن فخذ ضالتک و لو من اهل الشرک- و قد ذکر عن بزرجمهر- و کان من حکماء الفرس- انه قال: اخذت من کل شیء احسن ما فیه حتی من الکلب و الهره و الخنزیر و الغراب، قیل ما اخذت من الکلب؟ قال: الفه لاهله، و ذبه عن صاحبه- قیل فما اخذت من الغراب؟ قال: شده حذره- قیل فمن الخنزیر؟ قال: بکوره فی حوائجه، قیل: فمن الهره؟ قال: حسن نغمتها و تملقها لاهلها عند المساله- و من عاب مثل هذه الاشعار التی ترتاح لها القلوب و تحرک بها النفوس و تصغی الیها الاسماع و تشحذ لها الاذهان و یعلم کل من له قریحه، و فضل و معرفه ان قائلها قد بلغ فی الاجاده ابعد غایه و اقصی نهایه- فانما غض من نفسه و طعن علی معرفته و اختیاره. فان الحکمه انما تکون فی صدر المنافق فتلجلج ای: تدار و تردد. فی صدره حتی تخرج من صدره. فتسکن الی صواحبها فی صدر المومن قالوا: خرج ابنالمبارک مرابطا فبینما یمشی فی ازقه المصیصه اذ لقی سکران قد رفع عقیرته یتغنی و یقول: اذ لنی الهوی و انا الذلیل و لیس الی الذی اهوی سبیل (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) فاخذ برنامجا من کمه، فکتب البیت- فقیل له: اتکتب شعر اسمعته من سکران؟ فقال: اما سمعتم المثل؟ رب جوهره فی مزبله قالوا نعم، قال فهذه جوهره فی مزبله.
الحکمه عصاره افکار العقلاء المجربین، و من شانها ان تهدی للتی هی اقوم. و فیما مضی کان النفاق نعتا لمن یضمر الکفر و یظهر الایمان، و الیوم یوسف به کل من اضمر شرا، و اعلن خیرا، و معنی قول الامام هو ان المنافق یمارس الحیاه و یجربها کغیره من المجربین و العارفین، و یستخرج الحکمه و الحقیقه من تجاربه کای عاقل، و ینطق بها من حیث یرید او لایرید، لان الحقیقه فی حرکه دائبه لاتستقر فی مکان، و المراد بالمومن هنا من یبحث عن الحق لوجه الحق، هذا المومن رائده الحقیقه و الحکمه یاخذها انی کانت و تکون، حتی من الملحد و المنافق، و ینتفع بها فی سلوکه، اما المنافق فانه یحسها و ینطق بها، و لکن لا تنفعه فی کثیر او قلیل، لانه یقول و لا یفعل، و یفعل ما لا یقول، و لا یتحرک و یتصرف الا فی الاتجاه المعاکس للحق و الواقع. و المنافقون فی عصرنا لا یحصون کثره، و منهم الذین حولوا اقوات الخلائق الی اسلحه الهلاک و الموت بالجمله، و هم یتسترون بکلمات الدفاع عن الحریه و صیانه السلم و المدنیه، و یصنعون سفن القضاء للتجسس علی الشعوب و یقولون: هی لمنفعه الانسان و سعادته، و لقضاء شهور العسل فی القمر و الزهره، و ایضا یقتلون الاحرار باسم القصاص من العناصر التی یسمونها (هدامه) و یعتدون علی الشعوب دفاعا عن الحدود الامنه! و لکن الحقیقه تخرق بقوتها الاسوار، و تدور فی الافاق معلنه عن نفسها، و یسمعها و یراها القریب و البعید.
… المنافق فتلجلج فی صدره: تلجلج ای تتحرک
امام علیهالسلام (درباره حکمت) فرموده است: حکمت (سخن درست و موافق حق) را فراگیر هر جا باشد (خواه از نیکوکار خواه از بدکار) که حکمت در سینه منافق و دورو هم هست و در آنجا (که شایسته نگاهداری حکمت نیست) در اضطراب و نگرانی است تا (از زبان او) بیرون آید و در سینه صاحب خود مومن جا گیرد.
دانشی که انسان را به رموز جهان برساند و خداشناسی را در انسان تقویت کند مخصوص همه کس نیست. این سرمایه در اختیار افرادی انگشت شمار قرار میگیرد. هرگاه منافق و یا کافر آنرا بیاموزد و چون ظرفیت ندارد آن مطالب را آشکار میسازد و در اختیار مومن قرار میگیرد. بدین جهت وظیفه مومن است تاآنجا که برای دین او زیانی ندارد از بیگانگان علم بیاموزد و از این راه خود و ملتش را بینیاز گرداند.
و قال علیهالسلام: (خذ الحکمه انی کانت) سواء عند المومن او المنافق او الکافر (فان الحکمه تکون فی صدر المنافق) الذی لا یعمل بها (فتلجلج فی صدره) ای تتحرک، باضطراب النفس حولها هل تقولها ام لا؟ (حتی تخرج) الحکمه من لسانه (فتسکن الی صواحبها) ای سائر الکلمات الحکمیه الموجوده (فی صدر المومن) اذ صدر المومن معدن الحکم و الارشادات و معنی تسکن: ان المومن لا یتردد حول الحکمه، بل یعیها و یعلم انه یلزم ان یعمل بها.
اللغه: تلجلج: تتحرک و تتردد. تسکن: تقر و تثبت. الشرح: دعوه الی اخذ الحکمه و عدم الترفع عن اخذها من ای مصدر کانت حتی لو کانت عند المنافقین، و الحکمه لا تستقر فی صدر المنافق بل تضطرب و تتحرک لانه لیس من اهلها فتجده فی حیره من امرها یبحث عن انسان یلقیها الیه فتخرج عنه قهرا و تدخل صدر المومن فتسکن و تستقر الی صواحبها من الحکمیات التی یحویها صدر المومن فینتفع بها و یرتاح الیها …
«حکمت را هر کجا باشد فراگیر، که حکمت گاه در سینه منافق است و همچنان در سینه اش می جنبد تا بیرون آید و در سینه مومن، کنار دیگر حکمتها آرام گیرد.»
سید رضی که خدای متعال او را رحمت فرماید می گوید: علی علیه السّلام سخن دیگری هم نظیر این فرموده است که: «حکمت گمشده مؤمن است، حکمت را هر چند از منافقان فرا گیر.»
حجاج خطبه خواند و ضمن آن گفت: خداوند متعال ما را به طلب آخرت فرمان داده و زحمت و هزینه دنیای ما را کفایت کرده است، ای کاش زحمت آخرت ما کفایت می شد و به طلب دنیا فرمان داده می شدیم. چون حسن بصری این سخن را شنید، گفت: آری گمشده مؤمن است که از دل منافق برون آمده است. سفیان ثوری هم از سخنان ابو حمزه خارجی همین گونه یاد کرده و گفته است گمشده مؤمن است که از دل منافق تراوش کرده است.
و قال علیهالسلام
خُذِ الْحِکْمَةَ أَنَّی کَانَتْ،فَإِنَّ الْحِکْمَةَ تَکُونُ فِی صَدْرِ الْمُنَافِقِ فَتَلَجْلَجُ فِی صَدْرِهِ حَتَّی تَخْرُجَ فَتَسْکُنَ إِلَی صَوَاحِبِهَا فِی صَدْرِ الْمُؤْمِنِ .
امام علیه السلام فرمود:
حکمت و دانش را فرا گیر هرجا که باشد،زیرا حکمت گاهی در سینه منافق است؛اما در سینه او آرام نمیگیرد تا از آن خارج شود و در کنار
حکمتهای دیگر در سینه مؤمن جای گیرد. ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است که این سخن حکمتآمیز را قبل از شریف رضی جماعتی نقل کردهاند از جمله جاحظ در البیان و التبیین و برقی در کتاب مصابیح الظلم از کتاب محاسن و وطواط در غُرر و عُرر در ضمن کلماتی که امام علیه السلام به فرزندش امام حسن مجتبی فرموده است...و این سخن حکمتآمیز در صدر اسلام از آن حضرت مشهور بوده است سپس داستان«عمر بن علی»و«سعید بن مسیب»را در این زمینه نقل میکند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 65 و 66). )
دانش را هر جا بیابی فرا گیر!
خلاصه این کلام گهربار این است که سخنان حکمتآمیز را از هر کس باید پذیرفت حتی اگر گوینده آن منافق باشد.میفرماید:«حکمت و دانش را فرا گیر هرجا که باشد»؛ (خُذِ الْحِکْمَةَ أَنَّی کَانَتْ) .
سپس به دلیل آن اشاره کرده،میافزاید:«زیرا حکمت گاهی در سینه منافق است؛اما در سینه او آرام نمیگیرد تا از آن خارج شود و در کنار حکمتهای دیگر در سینه مؤمن جای گیرد»؛ (فَإِنَّ الْحِکْمَةَ تَکُونُ فِی صَدْرِ الْمُنَافِقِ فَتَلَجْلَجُ ( .در بعضی از نسخ نهج البلاغه از جمله در بحار الانوار به جای«تلجلج»،«تتخلّج»آمده که از نظر معنا چندانتفاوتی با آن ندارد. ) فِی صَدْرِهِ حَتَّی تَخْرُجَ فَتَسْکُنَ إِلَی صَوَاحِبِهَا فِی صَدْرِ الْمُؤْمِنِ) .
تعبیر به «تَلَجْلَجُ...» با توجه به اینکه این واژه به معنای اضطراب و ناآرامی است اشاره به آن است که جایگاه کلام حکمتآمیز سینه منافق نیست،ازاینرو در آنجا پیوسته ناآرامی میکند تا خارج شود و در جایگاهی که متناسب آن است؛ یعنی سینه شخص مؤمن در کنار سایر سخنان حکمتآمیز قرار گیرد.
نتیجه این سخن همان است که از روایات مختلف معصومان علیهم السلام استفاده کردیم که علم و دانش هیچ محدودیتی ندارد؛نه از نظر زمان:
«أُطْلُبُوا الْعِلْمِ مِنَ الْمَهْدِ إلَی اللَّحَدِ» و نه از نظر مکان:
«أُطْلُبُوا الْعِلْمِ وَ لَو بِالصّینِ» و نه از نظر مقدار
تلاش و کوشش:
«أُطْلُبُوا الْعِلْمِ وَ لَوْ بِخَوْضِ اللُّجَجِ وَ شَقِّ الْمُهَجِ» و نه از نظر گوینده همانگونه که در این حکمت و در حکمت بعد آمده است.
آری علم وحکمت به حدی اهمیت داردکه هیچ محدویتی را بهخودنمیپسندد.
در اینجا این سؤال مطرح میشود که در بعضی از روایات از جمله روایتی که از امام باقر علیه السلام در ذیل آیه شریفه «فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلی طَعامِهِ» آمده است که امام علیه السلام فرمود:منظور از طعام
«عَلْمُهُ الَّذی یَأخُذُهُ مِمَّنْ یَأخُذُهُ؛ دانشی است که فرا میگیرد باید نگاه کند از چه کسی فرا میگیرد» (.بحارالانوار،ج 2،ص 96.) بنابراین گرفتن سخن حکمتآمیز از منافق چه معنا دارد.
پاسخ سؤال این است که گاه سخن حکمتآمیز به قدری واضح و روشن است که از هر جا و از هر کس که باشد باید آن را پذیرفت؛ولی در موارد دیگر که انسان مطالب را به اعتماد استاد فرا میگیرد باید نزد کسی برود که از نظر دیانت و علمیت مورد اعتماد باشد.
در شرح نهج البلاغه علّامه شوشتری اشاره به نکته جالبی شده است که با ذکر آن این سخن را پایان میدهیم،نقل میکند:«ابن مبارک»به عنوان نظارت بر شهر در کوچهها راه میرفت چشمش به مرد مستی افتاد که آواز میخواند و میگفت:
أضَلَّنی الْهَوی وَ أنَا ذَلیلٌ وَ لَیْسَ إلی الَّذی أهْوی سَبیلٌ
هوای نفس مرا ذلیل کرد و افسوس که راهی به آنکس که به او علاقه دارم،نیست.
ابن مبارک از آستین خود کاغذی درآورد و این بیت را نوشت.به او گفتند:
شعری را از شاعر مست مینویسی؟ او گفت:مگر ضربالمثل معروف را نشنیدهاید که«رُبَّ جَوْهَرَةٍ فی مَزْبَلَةً»ای بسا گوهری در میان زبالهها افتاده باشد؟ گفتند:آری.گفت:این هم گوهری بود از مزبله! ( .بهج الصباغه،ج 12،ص 597.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Take wisdom from wherever it may be because if a wise saying is in the bosom of a hypocrite, it flutters in his bosom till it comes out and settles with others of its own category: in the bosom of the believer.”
وَ قَالَ علیه السلام الحِکمَةُ ضَالّةُ المُؤمِنِ فَخُذِ الحِکمَةَ وَ لَو مِن أَهلِ النّفَاقِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: حکمت گمشده مؤمن است، حکمت را فراگیر هر چند از منافقان باشد .
حکمت گمشده مؤمن است. حکمت را فرا گیر هر چند از منافقان باشد.
و فرمود در مثل این گفتار که حکمت کم شده مؤمنست پس فرا گیر حکمت را و اگر چه باشد ماخذ آن از اهل نفاق
و فرمود (علیه السلام): حکمت گمشده مؤمن است. پس حکمت را فراگیر، هر چند، از زبان منافقان باشد.
و آن حضرت در همین زمینه فرمود:حکمت گمشده مؤمن است، پس حکمت را فراگیر گر چه از اهل نفاق باشد .
شروح:
و الحکمه کالضاله عند المنافق لا تسکن نفسه الا باظهارها فان الجاهل اذا علم شیئا صار العلم عنده کالنادر یتعجب بنفسه، و یکاد یعجز عن الامساک عنه حتی یظهره فاذا تکلم بالحکمه و سمعها المومن ازداد علم المومن بها، الی علمه فیسکن عنده، ثم اذا احتیج الی علمه بثه و من اخلاق المومن الوقار و عادته الاصطبار.
(حکمت گم شدهی مومن است، پس حکمت را فراگیر هر چند که از شخص منافق باشد). کلمهی ضاله (گم شده) را برای حکمت نسبت به مومن، از آن جهت استعاره آورده که حکمت خواستهی مومن است و او در پی آن است، و میجویدش چنان که صاحب هر گمشدهای، گمشدهی خود را میجوید.
(و قال علیهالسلام فی مثل ذلک) و فرموده است آن حضرت در مثل این گفتار (الحکمه ضاله المومن) حکمت گم شده مومن است در آفاق (فخد الحکمه) پس فراگیر حکمت را (و لو من اهل النفاق) و اگرچه باشد یابنده آن از اهل نفاق استعاره لفظ (ضاله) از برای حکمت به اعتبار آن است که از شان مومن آن است که طلب آن کند همچنانکه صاحب ضاله که در طلب آن است.
و هم در مثل این فرموده است: حکمت گم شده مومن است و مومن او را همه جا میجوید، پس فراگیر حکمت را اگر چه از اهل نفاق باشد.
و قال علیهالسلام فی مثل ذلک: «الحکمه ضاله المومن، فخذ الحکمه و لو من اهل النفاق.» یعنی و گفت علیهالسلام در حدیثی مانند حدیث سابق که علم حکمت گم شدهی مومن است، یعنی مومن متفحص و طالب و شایق تحصیل او است، پس فراگیرید علم حکمت را و اگر چه از اهل نفاق باشد.
اللغه: (الضاله) ج: ضوال مونث الضال: الشیء المفقود الذی تسعی ورائه. المعنی: عبر (علیه السلام) عن الحکمه بالضاله للمومن باعتبار ان الایمان ماوی الحکمه و ینبغی ان یکون المومن هو الذی اجتمع شوارد الحکم و حضنها من ان تقع فی ایدی المنافقین فجعلوها وسیله لترویج آرائهم الفاسده و اغراضهم الباطله، کما اتفق فی عصرنا هذا من تسلط الکفار و المخالفین علی فنون الحکمه الطبیعه، فسادوا بها و ضلوا و اضلوا شباب الاسلام. الترجمه: حکمت گمشدهی مومن است، حکمت را دریاب گرچه از اهل نفاق باشد.
گمشده مومن حکمت بگیر ***ور چه در دست منافق شد اسیر
قول المصنف فی الثانی و قال (علیه السلام) هکذا فی (المصریه) و فیها سقط ففی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم الخطیه) (و قال (علیه السلام) فی مثل ذلک) و یشهد له المقام. قوله (علیه السلام) الحکمه ضاله المومن فخذ الحکمه و لو من اهل النفاق. قد عرفت ان المسعودی رواه (الحکمه ضاله المومن فخذ ضالتک و لو من اهل الشرک)- ورواه (التحف): (و الحکمه ضاله المومن فلیطلبها و لو فی ایدی اهل الشر). قال ابن ابیالحدید خطب الحجاج فقال: (ان الله امرنا بطلب الاخره و کفانا مونه الدنیا، فلیتنا کفینا مونه الاخره و امرنا بطلب الدنیا) فسمعها الحسن فقال هذه ضاله المومن خرجت من قلب المنافق. قال: و کان سفیان الثوری یعجبه کلام ابیحمزه الخارجی- و یقول ضاله المومن علی لسان المنافق- تقوی الله اکرم سریره و تفضل ذخیره، منها ثقه الواثق، و علیها مقه الوامق، لیعمل کل امریء فی مکان نفسه و هو رخی البال، طویل السبب و لیعرف ممد یده و موضع قدمه، و لیحذر الزلل و العلل المانعه من العمل، رحم الله عبدا آثر التقوی، و استشعر شعارها و اجتنی ثمارها، باع دار الفناء بدار الابد- الدنیا کروضه تونق مرعاها، و تعجب من رآها تمج عروقها الثری، و تنطف فروعها بالندی، حتی اذا بلغ الشعب اناه، و انتهی الزبرج منتهاه، ضعف العمود و ذوی العود، و تولی من الزمان ما لایعود، فحتت الریاح الورق، و فرقت ما کان اتسق، فاصبحت (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) هشیما، و امست رمیما. قلت: و یمکن ان یجعل من مصادیق کلامه (علیه السلام) قول زیاد بن ابیه، لو ان لی الف درهم ولی بعیر اجرب لقمت علیه قیام من لایملک غیره، و لو ان عندی عشره دراهم لا املک غیرها و لزمنی حق لوضعتها فیه. هذا، و فی الکشی قال ابوعمر البزاز: قال الشعبی لی ذات یوم- و کان اذا راح الی القضاء و رجع جلس عندی- ان لک عندی حدیثا احدثک به، فقلت مازال لی ضاله عندک؟- فقال: لی لا ام لک فای ضاله تقع لک عندی و ابی ان یحدثنی یومئذ- ثم سالته بعد فقال: سمعت الحرث الاعور یقول: اتیت علیا (علیه السلام) ذات لیله فقال: یا اعور ما جاء بک؟ فقلت: حبک و الله، فقال: اما انه لایموت عبد یحبنی فتخرج نفسه حتی یرانی حیث یحب و لایموت عبد یبغضنی فخر نفسه حتی یرانی حیث یکره. ثم قال: قال لی الشعبی بعد- اما ان حبه لاینفعک، و بغضه لایضرک.
الحکمه رائد کل عاقل مومنا کان ام ملحدا، و انما خص المومن بالذکر للاشاره الی ان من طلب الحق لوجه الحق ینبغی ان یکون مومنا بالله و الیوم الاخر، لان هذا الایمان حق و عدل، و العمل یودی الی الحق و الحقیقه، و الذی یناقض هذا الایمان هو الفسق و الانحلال، و الخیانه و الاستقلال (و لو من اهل النفاق) و منهم المسیطرون علی وسائل الاعلام فی هذا العصر. و سبق الکلام عن الحکمه فی الرقم السابق بلا فاصل، و بعض الشارحین جمع بین الرقمین لوحده الموضوع و الهدف.
امام علیهالسلام مانند همین بیان (نیز درباره حکمت) فرموده است: حکمت گمشده مومن است (همیشه باید در پی آن باشد) پس آن را فراگیر اگر چه از مردم دور باشد.
و قال علیهالسلام: (الحکمه ضاله المومن) ای الشیء الذی فقده، کما یفقد الانسان ماله مثلا (فخذ الحکمه و لو من اهل النفاق) کما یاخذ الانسان ضالته این وجدها، و لو عند المنافق، او فی المزبله، او ما اشبه، و هذا تحریض لتعلم الکلمات الحکمیه، و الاداب، من ای شخص کان، فالاعتبار بما یقال، لا بمن یقول.
اللغه: الضاله: الشیء المفقود. الشرح: المومن یبحث عن الحکمه و یفتش عنها لانه الانسان المستفید منها فهی له و هو لها هی الضاله التی یهمه ان یصل الیها و لذا یاخذها و لا یترفع عنها و لو کانت لدی المنافقین فان المنافق لیس من اهلها و لا علاقه له بها …
و قال علیهالسلام
اَلْحِکْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ،فَخُذِ الْحِکْمَةَ وَ لَوْ مِنْ أَهْلِ النِّفَاقِ .
امام علیه السلام فرمود:
علم و دانش و حکمت گمشده مؤمن است،بنابراین حکمت را بگیر
هرچند از اهل نفاق باشد. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه آمده است از جمله کسانی که قبل از سیّد رضی این سخن حکمتآمیز را در کتابهای خود نقل کردهاند،ابن قتیبه در عیون الاخبار و ابو علی قالی در امالی و ابن عبد ربه در عقد الفرید و مسعودی در مروج الذهب است. بعضی از راویان حدیث آن را به این صورت نقل کردهاند: «الْحِکْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤمِنِ فَلْیَطْلُبَها وَ لَوْ فی أیْدی أهْلِ الشِّرْکِ» و بعضی:«وَ لَوْ فی أیْدی أهْلِ الشَّرِ»که مضمون همه با یکدیگر نزدیک است».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 67).در کتاب تمام نهجالبلاغه نیز این گفتار حکمتآمیز در ضمن اندرزهایی که امام به فرزندش«محمد بن حنفیه»فرمود آمده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 699).)
دانش گمشده مؤمن است
آنچه در این کلام گهربار آمده است شبیه چیزی است که در کلام قبل آمد؛اما به تعبیر و به شکل دیگر.
امام علیه السلام برای اینکه نامحدود بودن منبع علم را روشن سازد تشبیه زیبایی کرده میفرماید:«علم و دانش گمشده مؤمن است،بنابراین دانش را بگیر، هرچند از اهل نفاق باشد»؛ (الْحِکْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ،فَخُذِ الْحِکْمَةَ وَ لَوْ مِنْ أَهْلِ النِّفَاقِ) .
روشن است هر گاه انسان گمشده پرارزشی داشته باشد دائماً به دنبال آن میگردد و آن را نزد هرکس ببیند از او میگیرد؛خواه آن شخص مؤمن باشد یا کافر،منافق باشد یا مشرک،نیکوکار باشد یا بدکار.این سخن در واقع نشان میدهد که صاحبان اصلی علم ودانش افراد باایمان اند و منافقان و فاسدان غاصبانه از آن استفاده میکنند و چه بسا آن را وسیلهای برای رسیدن به اهداف سوء خود قرار میدهند،بنابراین،صاحب حقیقی آن که مؤمنان اند هر جا که آن را بیابند به آن سزاوارترند.
شبیه چیزی که به صورت گستردهتر در قرآن مجید آمده است؛در سوره «اعراف»،آیه 32 میخوانیم: ««قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا خالِصَةً یَوْمَ الْقِیامَةِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ»؛ بگو چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده و (همچنین) روزیهای پاکیزه را حرام کرده است.بگو اینها در زندگی دنیا از آن کسانی است که ایمان آوردهاند (هرچند دیگران نیز از آن استفاده میکنند ولی) در قیامت خالص برای مؤمنان خواهد بود.اینگونه آیات خود را برای کسانی که آگاهند شرح میدهیم».
گرچه آیه ناظر به مواهب مادی است؛ولی مواهب معنوی را به طور مسلم شامل میشود.
در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید آمده است که روزی«حجاج»خطبه خواند و در ضمن آن گفت:
«إنَّ اللّهَ أمَرَنا بِطَلَبِ الْآخِرَةِ وَ کَفانا مَؤنَةَ الدُّنْیا فَلْیَتَنا کُفینا مَؤنَةُ الْآخِرَةِ وَ أُمرْنا بِطَلَبِ الدُّنْیا؛ خداوند ما را به طلب آخرت دستور داده و روزی دنیوی ما را ضمانت کرده.ای کاش آخرت را برای ما تضمین میکرد و ما مأمور به طلب دنیا بودیم».حسن بصری این سخن را شنید و گفت:
«هذهِ ضالَّةُ الْمؤمِنْ خَرَجَتْ مِنْ قَلْبِ الْمُنافِقِ؛ این همان گمشده مؤمن است که از قلب منافقی خارج شده است». ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 229.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Wisdom is the believer's pursuit; therefore, attain wisdom even if it may be from the people of hypocrisy.”
وَ قَالَ علیه السلام قِیمَةُ کُلّ امرِئٍ مَا یُحسِنُهُ
قال الرضی وهی الکلمة التی لاتصاب لها قیمة و لاتوزن بهاحکمة و لاتقرن إلیها کلمة
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ارزش هر کس به مقدار دانایی و تخصّص اوست .
(این از کلماتی است که قیمتی برای آن تصوّر نمیشود، و هیچ حکمتی هم سنگ آن نبوده و هیچ سخنی، والایی آن را ندارد) (جاحظ: یکی از دانشمندان اهل سنّت میگوید، اگر نداشتیم جز همین رهنمود، امّت اسلامی را شافی و کافی و بی نیاز کننده بود. «البیان و التبیین ج 1، صلی الله علیه و آله 83».)
مرد را آن بهاست که بدان نیک داناست- آن ارزی که میورزی ، [و این کلمهای است که آن را بها نتوان گذارد، و حکمتی همسنگ آن نمیتوان یافت و هیچ کلمهای را همتای آن نتوان نهاد.]
قیمت و مرتبه هر مردی چیزیست که نیکو میداند آنرا سید میفرماید و این کلمهایست که رسانیده نمیشود مر آنرا قیمتی و سنجیده نمیشود در مقابله آن حکمتی و قرین و قرین کرده نمیشود بآن کلمه
و فرمود (علیه السلام): ارزش هر کس چیزی است که نیکویش می داند.
سید رضی گوید: این سخن را بها نتوان کرد که هیچ سخن حکمت آمیزی همسنگ آن نیست و هیچ کلامی قرین آن نتواند بود.
و آن حضرت فرمود:قیمت هر مرد کاری است که آن را نیکو انجام میدهد .
این سخنی است که نمیتوان برایش قیمت گذاشت،و حکمتی را با آن سنجید،و کلامی را با آن برابر نمود .
شروح:
من اشعار انوار العقول له علیهالسلام: و قیمه امرء ما قد کان یحسنه و المجاهلون لاهل العلم اعداء و المعنی ان جمیع ما خلقه الله انما خلقه کاملا علی وجه الحکمه و قیمه کل شیء تبع لمقصوده، و اذا کان المقصود من خلق العاقل العمل الصالح، و التقوی من القبائح، و لا سبیل له الیها الا بالعلم، فکان المقصود معرفته و علمه فمتی ازداد علمه ازداد قیمته (و قیمه الانسان یظهر بامرین حسن الثناء فی العباد، و حصول الثواب فی المعاد، فبمجموعهما یظهر قیمته، و یقضی حقه). قیل: ان من فاز بالعلم، انتفع بکل ما سمعه و شاهده، و من کان جاهلا استبصر بکل ما سمعه و شاهده، و لذلک قال: البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه و الذی خبث لا یخرج الا نکدا، فالخبیث من الارض و ان طاب بذره، و عذب ماوه لم ینبت الا خبیثا و الطیب من الارض فان فسد بذره، و صلح ماوه لم ینبت الا طیبا، و لذلک قال تعالی: یسقی بماء واحد و یفضل بعضها علی بعض فی الاکل. قال فی صفه القرآن: (قل هو للذین آمنوا هدی و شفاء)، (و الذین لا یومنون بالاخره فی آذانهم و قر و هو علیهم عمی)، و من لم یتخصص بالعلم و العمل، فلیس بانسان و لا قیمه له فان القیمه للانسان بقوله تعالی: (و لقد کرمنا بنی آدم)، و لو توهمنا سلب العقل عن الانسان لما کان الا بهیمه مرسله او صوره ممثله، و لا انتفاع بالعقل الا بعد تحصیل العلم. لذلک نفی الله تعالی العقل عن اقوام لا ینتفعون به و لا انتفاع بالعلم الا بعد الاهتداء بالشرع لذلک قال تعالی: (و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون) فلا قیمه لسریر لا یمکن الجلوس علیه، و لا لطعام لا یمکن التغذی به و لا للباس لا یمکن ستر العوره، و دفع الحر و البرد به، و لا لفرس لا یمکن رکوبه و قطع المسافه به، فکذلک لا قیمه لا مری لا علم له، و لا هدایه. قال تعالی: (الرحمن. علم القرآن، خلق الانسان علمه البیان) فابتدا بتعلیم القرآن ثم بخلق الانسان ثم بتعلیم البیان، و لم یدخل الواو فیما بینهما، و کان الوجه علی متعارف الناس ان یقول: خلق الانسان، و علمه البیان، و علمه القرآن، فانه ایجاد الانسان مقدم علی تعلیم البیان، و تعلیم البیان مقدم علی تعلیم القرآن، لکن الله تعالی لما لم یعد المخلوق انسانا ما لم یتخصص بالقرآن (ابتدا بالقرآن) ثم خلق الانسان. نبه علی ان تعلیم القرآن هو الذی جعله انسانا علی الحقیقه، ثم قال علمه البیان، نبه علی ان البیان الحقیقی المختص بالانسان یحصل بعد معرفه علم القرآن و ترک حرف العطف، و جعل کل جمله بدلا مما قبله لا عطفا، و الانسان لفظ المدح فلا یقال للکافر و الجاهل انسان، الا من طریق التوسع و کونه مستعدا للانسانیه التی ذکرناها کما یقال للقطن انه ثوب مستعد ان یتخذ منه الثوب.
(ارزش هر کسی به چیزی است که آن را خوب میداند). هدف از این سخن، تشویق در حد اعلای آن به کسب کمالات نفسانی و فراگیری صنعتها و نظایر آنهاست. ارزش شخص، مقام وی در نظر ارباب خرد، و جایگاه او در دل آنان و شایسته بودن به تعظیم و بزرگداشت و یا تحقیر و ناقص شمردن اوست. بدیهی است که تمام اینها در گرو چیزی است که خوب میشمارد و کمالات نامبردهای است که به دست آورده بنابراین پرازشترین و والاترین افراد در نزد مردم با کمالترین آنان، و فرومایهترین آنها کسانی هستند که پست ترین حرفه و شغل را دارند، و تمام اینها برحسب ارزشی است که عقل مردم برای کمالات و لوازم کمالات قائلند.
وَ قَالَ علیه السلام قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ.
[قال الرضی رحمه الله تعالی و هذه الکلمة التی لا تصاب لها قیمة و لا توزن بها حکمة و لا تقرن إلیها کلمة ]
قد سلف لنا فی فضل العلم أقوال شافیة و نحن نذکر هاهنا نکتا أخری.
یقال إن من کلام أردشیر بن بابک فی رسالته إلی أبناء الملوک بحسبکم دلالة علی فضل العلم أنه ممدوح بکل لسان یتزین به غیر أهله و یدعیه من لا یلصق به قال و بحسبکم دلالة علی عیب الجهل أن کل أحد ینتفی منه و یغضب أن یسمی به.
و قیل لأنوشروان ما بالکم لا تستفیدون من العلم شیئا إلا زادکم ذلک علیه حرصا قال لأنا لا نستفید منه شیئا إلا ازددنا به رفعة و عزا و قیل له ما بالکم لا تأنفون من التعلم من کل أحد قال لعلمنا بأن العلم نافع من حیث أخذ.
و قیل لبزرجمهر بم أدرکت ما أدرکت من العلم قال ببکور کبکور الغراب و حرص کحرص الخنزیر و صبر کصبر الحمار.
و قیل له العلم أفضل أم المال فقال العلم قیل فما بالنا نری أهل العلم علی أبواب أهل المال أکثر مما نری أصحاب الأموال علی أبواب العلماء قال ذاک أیضا عائد إلی العلم و الجهل و إنما کان کما رأیتم لعلم العلماء بالحاجة إلی المال و جهل أصحاب المال بفضیلة العلم.
و قال الشاعر تعلم فلیس المرء یخلق عالما
(و قال علیهالسلام: قیمه کل امرء ما یحسنه) قیمت هر مردی و مرتبه هر شخصی نزد مردمان چیزی است که نیکو میکند و نیکو میداند آن را از هنر و عرفان. پس کوشش نمایید در تحصیل آنچه اعلاء کمالات است نسبت به انسان دانش آموز ار تو را در سر هوای دولت است زآنکه هرکس را به قدر دانش او قیمت است (قال السید الرضی) سید رضی- قدس سره- میفرماید که: (هذه الکلمه التی لا تصاب لها قیمه) یعنی این کلمهای است که رسانیده نمیشود مر او را تعیین قیمتی (و لا توزن بها حکمه) و سنجیده نمیشود با او در مثل این کلمه نصیحتی چه مقرر است که از علوم و صناعات مباحه که هرکه علم او بیشتر است قیمت او وافرتر است و اگر علم و عقل نبودی انسان مثل بهایم میبود و حیوان با صورت ممثله که منقش باشد بر بنیان. پس به جهت اختلاف درجات او در علم و معرفت، مختلف میگردد مقدار مرد در قدر و قیمت. (و لا تقرن الیها کلمه) و قرین کرده نمیشود به او در مثل این کلمه یعنی نصیحتی چه مقرر است که از علوم و صناعات مباحه، هرکه علم او بیشتر است قیمت او اوفر است و اگر علم و عقل نبودی انسان چون بهایم بودی
قال السید رضی الله عنه و هذه الکلمه التی لا تصاب لها قیمه و لا توزن لها حکمه و لا تقرن الیها کلمه. قیمت هر مردی و مرتبه او در عیار عقل آن چیزی است که نیکو میکند و میداند آن را از هر نوع کمال. و سید میگوید: این کلمهایست که نمیتوان رسید برای او به قیمت، و وزن کرده نمیشود در مقابل او حکمتی، و مقرون نمیگردد با آن کلمتی. و فیالحقیقه هر چیزی که در بازار هستی یافت شود قیمت آن به اندازه نفع و هنر و دانش او است. و بالفرض اگر آدمی را به قیمت در آرند قیمت او در نظر خاص و عام به قدر دانش و هنر و نفع و اثر او باشد.
و قال علیهالسلام: «قیمه کل امریء ما یحسن.» یعنی و گفت علیهالسلام که قیمت و قدر و مقدار مرد به قدر و نیکوکاری اوست.
المعنی: قیمه کل شیء باعتبار ما یترتب علیه من الفوائد و الاثار المرغوبه عند الله او عند خلقه، و یلحظ فی ذلک ما یتحمل فی تحصیله من مونات و متاعب، و هی ما تبذل بازاء المتاع عند العقلاء، و من الاشیاء ما لا یقوم لخسته او فقد الرغبه فی بذل العوض بازائه لوفوره و عدم الحاجه الی شرائه کالماء فی شطوط الانهار، و التراب فی البراری و القفار، او لکرامته عند الله او عند الناس کالانسان، فانه حر بالذات و قد القی الرقیه منذ قرون فی الجامعه البشریه. فالتعبیر بالقیمه فی کلامه (علیه السلام) استعاره بتشبیه المرء بالنظر الی کمالاته المعنویه و صناعاته الیدویه و مهارته فی التعبیرات اللسانیه علی المتاع، و نبه الی ان اعتبار المرء یقاس بما یحسنه و یجیده من صنعه او زراعه او تجاره او غیرها فمن اراد ان یکون مرجعا فی امر من الامور فلابد و ان یتعب نفسه لتحصیل التخصص فی هذا الامر. و قد اهتم الشعوب الراقیه فی القرون المعاصره بهذه الحکمه القیمه فتوجهوا الی تقسیم فنون المعارف و العلوم و الصناعات الی شعب ضیقه، و فرضوا علی المتعلمین اختیار ما یناسب ذوقهم، و الجد فی تعلمه و کسب التخصص فیه. فعصرنا عصر المتخصصین فی الفنون و الصناعات، عصر العمل بهذه الحکمه القیمه و الدستور الراقی، و قد ظل المسلمون قرونا قلما یلتفتوا الی هذه الحکمه العلویه فیدخلون فی کل شان بادنی ممارسه، فیختل الامور، و لا ینالون بالمطلوب. الترجمه: ارزش هر مردی همانست که نیکو میداند و میتواند.
ارزش هر کس به کار خوب اوست ***اوستادیش به هر کاری نکو است
اقول: رواه (العیون و الخصال و المعانی و امالی الشیخین و الکافی)، و رواه ابوهلال العسکری فی (صناعتیه)، و رواه الجاحظ فی (بیانه)، و رواه الحموی فی (معجمه)، و رواه ابن عبد ربه فی (عقده)، و رواه الخطیب فی احمد بن محمد ابن جناح، و رواه (تذکره سبط ابن الجوزی)، و رواه (الشعراء). (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) روی (الکافی) فی نوادر کتاب عقله مسندا عن ابن عائشه البصری رفعه ان علیا (علیه السلام) قال فی بعض خطبه: ایها الناس، اعلموا انه لیس بعاقل من انزعج من قول الزور فیه، و لا بحکیم من رضی بثناء الجاهل علیه، الناس ابناء ما یحسنون، و قدر کل امری ما یحسن، فتکلموا فی العلم تبین اقدارکم. و روی عنه (علیه السلام) قال: اقل الناس قیمه اقلهم علما، اذ قیمه کل امری ما یحسنه، و کفی بالعلم شرفا انه یدعیه من لا یحسنه و یفرح اذا نسب الیه، و کفی بالجهل ضعه، انه یتبرا منه من هو فیه، و یغضب اذا نسب الیه. و روی (المعانی): ان الباقر (علیه السلام) قال للصادق: اعرف منازل الشیعه علی قدر روایتهم و معرفتهم، فان المعرفه هی الدرایه للروایه، و بالدرایات للروایات یعلو المومن الی اقصی درجات الایمان، انی نظرت فی کتاب لعلی (علیه السلام) فوجدت فیه ان قیمه کل امری و قدره معرفته ان الله تعالی یحاسب الناس علی قدر ما آتاهم من العقول فی دار الدنیا. و فی معجم الحموی قال علی (علیه السلام): قیمه کل انسان ما یحسن، فنظمه شاعر و قال: لایکون الفصیح مثل العیی لا و لا ذو الذکاء مثل الغبی قیمه المرء قدر ما یحسن المرء قضاء من الامام علی و قال العسکری فی (صناعتیه): وجد ابن طباطبا قول علی (علیه السلام): قیمه کل امری ما یحسنه، فقال: فیا لائمی دعنی اغالی بقیمتی فقیمه کل امری ما یحسنه (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) و قال السبط فی (تذکرته): و من کلام علی (علیه السلام) فیما رواه السدی عنه: قیمه کل امری ما یحسنه، و من هاهنا اخذ القائل: قال علی بن ابیطالب و هو الامام العالم المتقن کل امری قیمته عندنا و عند اهل الفضل ما یحسن و تاتی روایات الباقین. قول المصنف: (و قال (علیه السلام)) قاله علی ما قال ابن عبد ربه لصعصعه، ففی (عقده): کتب صعصعه بن صوحان الیه (علیه السلام) یساله فی شیء، فوقع فی کتابه قیمه کل امری ما یحسنه. قوله (علیه السلام) فیمه کل امری ما یحسنه فی (المعجم): قال سعید بن سلم: دخلت علی الرشید فبهرنی هیبه و جمالا، فلما لحن خف فی عینی. و قال الواقدی: صلی رجل من آل الزبیر خلف المنصور و قرا (الهاکم التکاثر) فلحن فی موضعین، فلما سلم التفت الزبیری الی رجل کان الی جانبه فقال: ما کان اهون هذا القرشی علی اهله. و قال ابوعمرو الشیبانی: تکلم المنصور فی مجلس فیه اعرابی فلحن، فصر الاعرابی اذنیه، فلحن مره اخری اعظم من الاولی، فقال الاعرابی: اف لهذا ما هذا، ثم تکلم فلحن فی الثالثه، فقال الاعرابی: اشهد لقد و لیت هذا الامر بقضاء و قدر. (قال الرضی) من الغریب ان بیان الرضی لیس فی (ابن میثم) راسا. و لعله سقط من النسخه. و کیف کان فقوله قال الرضی لیس (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) کلام المصنف لخلو الخطیه عنه. (و هی) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: هذه کما فی (ابن ابیالحدید و الخطیه) (الکلمه التی لا تصاب لها قیمه) و یکفیها قیمه انه صدقها الله تعالی. روی الشیخ فی (امالیه) مسندا عن عبدالعظیم الحسنی عن ابیجعفر الثانی عن آبائه (علیه السلام) عن امیرالمومنین (علیه السلام) قال: قلت اربعا انزل تعالی تصدیقی فی کتابه لها قلت: المرء مخبوء تحت لسانه فاذا تکلم ظهر، فانزل تعالی: (و لتعرفنهم فی لحن القول)، و قلت: من جهل شیئا عاداه، فانزل تعالی (بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه)، و قلت: قیمه کل امری ما یحسن، فانزل تعالی فی قصه طالوت: (ان الله اصطفاه علیکم و زاده بسطه فی العلم و الجسم)، و قلت: القتل یقل القتل، فانزل تعالی: (و لکم فی القصاص حیاه یا اولی الالباب). (و لا توزن بها حکمه) روی (الخصال) مسندا عن الشعبی قال: تکلم علی (علیه السلام) بتسع کلمات ارتجلهن ارتجالا فقان عیون البلاغه، و ایتمن جواهر الحکمه، و قطعن جمیع الانام عن اللحاق بواحده منهن، ثلاث منها فی المناجاه، و ثلاث منها فی الحکمه، و ثلاث منها فی الادب، فاما اللاتی فی المناجاه فقال: الهی کفی لی عزا ان اکون لک عبدا، و کفی بی فخرا ان تکون لی ربا، انت کما احب، فاجعلنی کما تحب، و اما اللاتی فی الحکمه فقال: قیمه (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) کل امری ما یحسنه، و ما هلک امرو عرف قدره، و المرء مخبوء تحت لسانه، و اما اللاتی فی الادب فقال: امنن علی من شئت تکن امیره، و احتج الی من شئت تکن اسیره، و استغن عمن شئت تکن نظیره. و لا تقرن الیها کلمه روی المفید فی (امالیه): ان الخلیل بن احمد قال: احث کلمه علی طلب العلم قول علی (علیه السلام): قدر کل امری ما یحسن. و روی الخطیب ان الجاحظ قال: لا اعلم فی کلام الناس کلمه احکم من هذه الکلمه، ای قیمه کل امری ما یحسن. و فی (بیان الجاحظ): قال علی بن ابیطالب (علیه السلام) قیمه کل امری ما یحسن، فلو لم تقف من هذا الکتاب الاعلی هذه الکلمه لوجدناها کافیه شافیه، و مجزیه مغنیه، بل لوجدناها فاضله علی الکفایه، و غیر مقصره عن الغایه، و احسن الکلام ما کان یغنیک قلیله عن کثیره، و معناه فی ظاهر لفظه، و کان الله تعالی قد البسه من الجلاله، و غشاه من نور الحکمه، علی حسب نیه صاحبه، و تقوی قائله، فاذا کان المعنی شریفا، و اللفظ بلیغا، و کان صحیح الطبع بعیدا من الاستکراه، و منزها عن الاخلال مصونا عن التکلف، صنع فی القلب صنیع الغیث فی التربه الکریمه، و متی فصلت الکلمه علی هذه الشریطه، و نفذت من قائلها علی هذه الصفه اصحبها الله من التوفیق، و منحها من التایید ما لا یمتنع من تعظیمها به صدور الجبابره، و لا یذهل عن فهمها عقول الجهله. و فیه ایضا: اجمعوا علی انهم لم یجدوا کلمه اقل حرفا، و لا اکثر ریعا، و لا اعم نفعا، و لا احث علی بیان، و لا ادعی الی تبیین، و لا اهجر لمن ترک (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) التفهم و قصر فی الافهام من قول علی (علیه السلام): قیمه کل امری ما یحسنه.
یشیر الامام بهذا الی معیار التقویم للاشخاص و الافراد فی المجتمع، و ان الفرد لا ینبغی ان یقدر و یعتبر لنسبه و لقبه، و لا لماله و منصبه، و لا لفصاحته و انتصاراته فی میادین القتال و المباریات الریاضیه، و لا لعلمه و ما یحمل من شهادات و اوسمه، بل لما یحسنه ای ینتجه و یسدیه لاخیه من نفع و احسان، و عن النبی الکریم: (ان من الذنوب ذنوبا لا یکفرها صوم و لا صلاه و لا حج و انما یکفرها سعی الرجل علی عیاله) فکیف اذا سعی لعیال الله سبحانه من المحاویج و البائسین؟. و فی حدیث آخر: (ان لله عبادا فی الارض یسعون فی حوائج الناس هم الامنون یوم القیامه). و یومیء هذا الحدیث الی الصله الوثیقه بین الاخره و الدنیا، و ان من کان فی هذه اعمی فهو فی تلک اعمی و اضل سبیلا. و قد ینادی مخادع ماکر بامانی الناس، و یتلاعب باحلامهم، فیقدمون له بعض النضحیات عن سذاجه و برائه حتی اذا بلغ منهم ما یرید قلب لهم ظهر المجن!. و هذا من المنافقین الذین سبقت الاشاره الیهم قبل قلیل.
امام علیهالسلام (درباره هنر) فرموده است: ارزش هر مرد (مقام او نزد مردم به اندازه) چیزی (هنری) است که آن را نیکو میداند (و به کار میبرد، سیدرضی )علیهالرحمه( فرماید:) برای این سخن نمیتوان بهائی تعیین کرد، و حکمت و اندرزی را با آن سنجید، و سخنی را با آن برابر نمود.
مرحوم سیدرضی پس از نقل مطلب بالا مینویسد: برای این کلمه نمیتوان ارزشی قائل شد و حکمت و کلمهای مساوی آن یافت نمیشود. این مطلب روشن است که هر قدر تخصص انسان زیادتر باشد، ارزش انسان زیادتر خواهد شد ولی مطلبی که هست این است که افراد، کمتر میخواهند زحمت آموختن را تحمل کنند. از بزرگمهر پرسیدند از چه راهی به علم دست یافتی؟ گفت: با صبح خیزی که از کلاغ و حرصی که از خنزیر و صبری که از الاغ آموختم. بدون تردید بدون حرص داشتن به آموختن، بدون صبح خیزی و پشت کار و بدون صبر در برابر ناملایمات کسی به هدف خود نمیرسد و این همان شرح صدری است که موسی از خدا میخواست تا با داشتن آن بر فرعون پیروز گردد.
و قال علیهالسلام: (قیمه کل امرء ما یحسنه) فان بمقدار معرفه الانسان للعلوم و الاداب یکون وزنه و قیمته عند الله و عند الناس (قال الرضی (ره): و هی الکلمه التی لا تصاب لها قیمه، و لا توزن بها حکمه، و لا تقرن الیها کلمه).
اللغه: قیمه الرجل: قدره. الشرح: اذا اردت ان تعرف قیمتک عند الله و عند الناس فانظر ما قدمت نحو الله و الناس، فهل قدمت جهادا و تضحیه و دفاعا عن الوطن؟ هل قدمت عباده من صلاه و صیام و حج و صدق و اخلاص؟ هل قدمت للناس خدمه و اعانه و اغاثه و رفع حاجه؟ هل قدمت مشروعا عاما یستفید منه اهل الفاقه و الحاجه و العوز من مستشفی و مصح و مدرسه؟ هل استطعت ان تصلح بین متخاصمین و تجمع مفترقین و توحد قلبین؟ هل استطعت ان تقدم شیئا نافعا للبشریه و تسعدها فی ایامها؟ انظر مقدار ما قدمت و اعرف ان قیمتک بقدره … و اما اذا لم تقدم الا الرذیله و الفجور و الانحلال و الخلاعه و الفساد فقیمتک و قدرک ما قدمته …
«ارزش هر مرد آن چیزی است که آن را خوب بداند.» سید رضی که خدای متعال او را رحمت کناد گفته است: این کلمه ای است که قیمتی برای آن نمی توان تعیین کرد و هیچ حکمتی همسنگ آن نیست، و هیچ سخنی همتای آن نمی شود.
سخنان بسنده در فضیلت علم در گذشته بیان داشته ایم و اینک نکته های دیگری می آوریم. گفته می شود: از جمله سخنان اردشیر بابکان در رساله او که برای شاهزادگان نوشته، این است که برای شما بهترین دلیل در مورد فضیلت علم این است که با همه زبانها آن را ستوده اند و کسانی که علم ندارند مدعی عالم بودن می شوند و خود را با آن می آرایند و بهترین دلیل برای عیب جهل که شما را بسنده است، این که همه کس آن را از خود دفع می کند و اگر او را جاهل بنامند، خشمگین می شود.
به انوشروان گفته شد: شما را چه می شود که هر چه از علم چیزی می آموزید باز هم بر آموزش آن کوشاتر می شوید؟ گفت: بدین سبب که هر چه از آن می آموزیم بر عزت و بلندی رتبت ما افزوده می شود. گفتندش چرا از آموختن از هیچ کس خود داری نمی کنید؟ گفت: چون می دانیم علم از هر کجا گرفته شود، سود بخش است.
به بزرگمهر گفته شد: به این همه دانش که فرا گرفته ای چگونه رسیده ای؟ گفت: به سحر خیزی چون سحر خیزی کلاغ و آزی چون آزمندی خوک و صبری چون صبر خر.
و به بزرگمهر گفته شد: علم بهتر است یا مال؟ گفت: علم. گفتند: پس به چه سبب اهل علم را بر در خانه توانگران بیشتر می بینیم تا توانگران را بر در خانه عالمان؟ گفت: این هم به علم و جهل بر می گردد و آن چنان که می بینید بدین سبب است که عالمان به نیاز به مال آگاه هستند و توانگران از فضیلت علم آگاه نیستند.
شاعر گفته است: «بیاموز که آدمی عالم آفریده نشده است و قرین علم و دانش قابل مقایسه و همچون جاهل نیست، سالخورده و بزرگ قوم اگر دانش نداشته باشد به هنگام حضور در انجمنها کوچک و خردسال خواهد بود.»
و قال علیهالسلام
قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ .
امام علیه السلام فرمود:
قیمت و ارزش هر کس به اندازه کاری است که میتواند
آن را به خوبی انجام دهد. ( . سند گفتار حکیمانه: این کلام بسیار پربار و گرانبها را جماعتی قبل از سیّد رضی نقل کردهاند و آن را فوقالعاده ستودهاند از جمله اینکه در کتاب مصادر نهجالبلاغه آمده است مرحوم سیّد رضی نخستین کسی نیست که این سخن حکمتآمیز را ستوده و به اهمیت آن پی برده و به ارزش آن اشاره کرده است پیش از او ابوعثمان جاحظ در دو جا از کتاب البیان والتبیین خود آن را آورده است سپس افزوده که اگر در این کتاب جز همین کلمه حکمتآمیز نبود آن را کافی و شافی و مجزی و مغنی مییافتی...و بهترین کلام کلامی است که مقدار کم آن از مقدار زیاد انسان را بینیاز کند و مفهوم آن ظاهر و آشکار باشد و خداوند متعال لباس جلالت و پوستهای از دانش مطابق نیت صاحب و تقوای قائلش بر آن پوشانده باشد.... سپس صاحب مصادر از ابن عبدالبَرّ در کتاب جامع بیان العلم نقل میکند که سخن علی بن ابیطالب علیه السلام «قِیْمَةُ کُلُّ أمرءٍ ما یُحْسِنُهُ» احدی بر او در این سخن پیشی نگرفته و هیچ گفتاری برای تشویق بر طلب علم از این سخن مؤثرتر نیست.سپس مصادر نهجالبلاغه افزوده که بسیاری از شعرا همین سخن را گرفتهاند و در اشعار خود از آن بهره بردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 69 و 70).)
مرحوم سیّد رضی میگوید:این از کلماتی است که قیمتی برای آن تصور نمیشود و هیچ سخن حکیمانهای هم وزن آن نیست و هیچ سخنی نمیتواند همردیف آن قرار گیرد؛ (قالَ الرَّضیُ:وَ هِی الْکَلِمَةُ الَّتی لا تُصاب لَها قیمَةٌ،وَ لا تُوزَنُ بِها حِکْمَةٌ،وَ لا تُقْرَنُ إلَیْها کَلِمَةٌ) .
معیار ارزش انسان
امام علیه السلام ارزش هر انسانی را در این عبارت حکیمانه کوتاه به روشنی بیان کرده است میفرماید:«قیمت و ارزش هر کس به اندازه کاری است که میتواند آن را به خوبی انجام دهد»؛ (قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ) .
اشاره به اینکه حسب و نسب،مقام و مال و پستهای اجتماعی و رسمی هیچکدام دلیل بر ارزش انسان نیست.ارزش واقعی انسان را کارهای مهمی تشکیل میدهد که از عهده آن بر میآید.جراحی بسیار ماهر،معلمی شایسته، شاعری توانا،نویسندهای قوی و فقیهی ماهر که میتواند مردم را به احکام الهی آشنا سازد ارزش آنها به قدر همان کاری است که به خوبی از عهده آن بر میآیند.
نه تنها در نزد مردم چنین است،در نزد خداوند هم کسانی قیمت و ارزش دارند که اعمال شایستهتر و مجاهدتهای بیشتر و اصلاحات بهتری انجام میدهند.
برای این حدیث شریف جز آنچه در بالا آمد تفسیرهای دیگری هم شده است.بعضی گفتهاند منظور از «ما یُحْسِنُهُ» علم و دانشهایی است که شخص دارد،بنابراین ارزش هر انسان به مقدار معرفت و علم و دانشی است که به خوبی آن را فرا گرفته است.
بعضی این دو را با هم آوردهاند:معرفت بالا و عمل با ارزش.
برخی دیگر تفسیر چهارمی برای این حدیث شریف ذکر کردهاند و «ما یحسنُهُ» را به معنی احسان و نیکوکاری تفسیر نموده گفتهاند:ارزش هر کس به اندازه احسان و نیکوکاری اوست.
گرچه جمع بین هر چهار تفسیر در مفهوم جمله امکانپذیر است،زیرا استعمال لفظ در بیش از یک معنا کاملاً بیمانع است؛ولی تفسیر اول صحیحتر و مناسبتر به نظر میرسد.
شاهد این سخن حدیث زیبایی است که امام جواد علیه السلام از پدرانش از امیرمؤمنان علیهم السلام نقل کرده است که فرمود:«چهار سخن را من گفتم و خداوند متعال تأیید آن را در کتابش نازل فرمود.من گفتم:
«الْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ فَإِذَا تَکَلَّمَ ظَهَرَ؛ شخصیت انسان در زیر زبانش نهفته است هنگامی که سخن بگوید آشکار میشود».خداوند این آیه را نازل فرمود: ««وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ»؛ منافقان را از طرز سخنانشان میشناسی».من گفتم:
«فَمَنْ جَهِلَ شَیْئاً عَادَاهُ؛ کسی که نسبت به چیزی جاهل است با آن دشمنی میکند».خداوند این آیه را نازل فرمود: ««بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ»؛ آنها (دشمنان) چیزی را که از آن آگاهی نداشتند تکذیب کردند»نیز گفتم:
«قَدْرُ أَوْ قِیمَةُ کُلِّ امْرِی مَا یُحْسِنُ؛ ارزش هر انسانی به اندازه چیزی است که به خوبی انجام میدهد».خداوند این آیه را در قصه طالوت نازل کرده: ««إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ»؛ خداوند او (طالوت) را بر شما برگزیده و از نظر علم و جسم او را افزایش داده است».و نیز گفتم:
«الْقَتْلُ یُقِلُّ الْقَتْلَ؛ کشتن (قصاص) کشتن را کم میکند» خداوند این آیه را نازل فرمود: ««وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ»؛ قصاص مایه حیات و زندگی شماست ای صاحبان مغز و خرد». ( .شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید،ج 7،ص 382؛بحارالانوار،ج 1،ص 165،ح 5. )
مرحوم سیّد رضی بعد از ذکر این گفتار حکمتآمیز جملهای بیان کرده که نشان میدهد تا چه اندازه این سخن حکیمانه در دل و جان این مرد فصیح و بلیغ تأثیر گذاشته میگوید:«این از کلماتی است که قیمتی برای آن تصور نمیشود و هیچ سخن حکیمانهای هم وزن آن نیست و هیچ سخنی نمیتواند همردیف آن قرار گیرد»؛ (قالَ الرَّضیُ:وَ هِی الْکَلِمَةُ الَّتی لا تُصاب لَها قیمَةٌ،وَ لا تُوزَنُ بِها حِکْمَةٌ،وَ لا تُقْرَنُ إلَیْها کَلِمَةٌ) .
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The worth of every man lies in his accomplishments.”
Sayyid ar-Radi says that this is the statement the value of which is too precious to assess, one compared to which no wise saying can be weighed and with which no other sentence can be matched.
وَ قَالَ علیه السلام أُوصِیکُم بِخَمسٍ لَو ضَرَبتُم إِلَیهَا آبَاطَ الإِبِلِ لَکَانَت لِذَلِکَ أَهلًا لَا یَرجُوَنّ أَحَدٌ مِنکُم إِلّا رَبّهُ وَ لَا یَخَافَنّ إِلّا ذَنبَهُ وَ لَا یَستَحِیَنّ أَحَدٌ مِنکُم إِذَا سُئِلَ عَمّا لَا یَعلَمُ أَن یَقُولَ لَا أَعلَمُ وَ لَا یَستَحِیَنّ أَحَدٌ إِذَا لَم یَعلَمِ الشیّءَ أَن یَتَعَلّمَهُ وَ عَلَیکُم بِالصّبرِ فَإِنّ الصّبرَ مِنَ الإِیمَانِ کَالرّأسِ مِنَ الجَسَدِ وَ لَا خَیرَ فِی جَسَدٍ لَا رَأسَ مَعَهُ وَ لَا فِی إِیمَانٍ لَا صَبرَ مَعَهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: شما را به پنج چیز سفارش میکنم که اگر برای آنها شتران را پر شتاب برانید و رنج سفر را تحمّل کنید سزاوار است : کسی از شما جز به پروردگار خود امیدوار نباشد، و جز از گناه خود نترسد، و اگر از یکی سؤال کردند و نمیداند، شرم نکند و بگوید نمیدانم، و کسی در آموختن آنچه نمیداند شرم نکند ، و بر شما باد به شکیبایی، که شکیبایی، ایمان را چون سر است بر بدن و ایمان بدون شکیبایی چونان بدن بیسر، ارزشی ندارد .
شما را به پنج چیز سفارش میکنم که اگر برای دسترسی بدان رنج سفر را بر خود هموار کنید، در خور است: هیچ یک از شما جز به پروردگار خود امید نبندد، و جز از گناه خود نترسد، و چون کسی را چیزی پرسند که نداند شرم نکند که گوید ندانم، و هیچ کس شرم نکند از آنکه چیزی را که نمیداند بیاموزد ، و بر شما باد به شکیبایی که شکیبایی ایمان را چون سر است تن را، و سودی نیست تنی را که آن را سر نبود، و نه در ایمانی که با شکیبایی همبر نبود.
و فرمود وصیت میکنم شما را به پنج کلمه اگر بزنید پاشنههای خود را برای طلب آن زیر بغلهای شتران هر آینه باشد باین کار سزاوار باید که امیدوار نباشد هیچیک از شما بخود پروردگار خود و نترسد مگر از گناه خود و شرم نکند هیچکس هر گاه که بپرسند او را از چیزی که نداند از آنکه گوید که نمیدانم که نمیدانم و حیا نکند یکی هر گاه که نداند چیزی را آنکه تعلیم گیرد آنرا و بر تو باد بشکیبائی در طاعت پس بدرستی که شکیبائی از ایمانست همچنان که سر از بدن و هیچ خیری نیست در بدن که سر با او نباشد و نه در ایمانی که صبر نباشد با او
و فرمود (علیه السلام): شما را به پنج چیز وصیت می کنم که برای به دست آوردن آنها اگر بر شتر سوار شوید و تند بتازید، شایسته است:
هیچ یک از شما جز به پروردگار خود امید نبندد و از چیزی جز گناه خود نترسد و اگر چیزی که از او پرسند که نداند از گفتن «نمی دانم» شرمنده نباشد و از آموختن چیزی که نمی داند، ننگ نداشته باشد.
بر شما باد به شکیبایی، زیرا شکیبایی نسبت به ایمان چون سر است نسبت به بدن، در بدنی که سر نباشد، خیری نیست. همچنین است در ایمانی که با شکیبایی توأم نباشد.
و آن حضرت فرمود:شما را به پنج برنامه وصیت میکنم که اگر برای یافتنش مشقت سفری سخت را عهده دار شوید هر آینه سزاوار است :احدی از شما جز به پروردگارش امید نبندد،و جز از گناهش وحشت نکند،و از اعلام«نمیدانم»به وقت پرسش شدن از چیزی که نمیداند حیا نکند،و از آموختن علمی که دارا نیست شرم ننماید .و بر شما باد به شکیبایی،چه اینکه شکیبایی نسبت به ایمان به منزله سر نسبت به بدن است،در بدنی که سر نیست،و در ایمانی که شکیبایی نباشد خیری نیست .
شروح:
و الاباط جمح الابط. و قوله: و لو ضربتم الیها آباط الابل ای لو سافرتم السفر البعید الی تعلم تلک الکلمات التی اوصیکم بها و حرکتم الابل فی طلبها و سیرتموها علی عجل. و قوله و الصبر ای اوصیکم بالصبر. و افرط فی الثناء: ای تجاوز الحد فیه.
عباره عن السفر لان الراکب یضرب برجله ابط الابل و اراد لو سافرتم و سرتم الیها ای فی طلبها، متعبین الابل و خص آباطها لانها اصول القوائم التی بها یقع السیر، و قد یسند الفعل الی بعض من حصل منه لزیاده اختصاص بذلک البعض، کما یقال راته عینی و سمعته اذنی و عملته یدی، وان کان الفعل حصل من الکل لا من ذلک العضو فکانه قال لو سرتم و اتعبتم آباط الابل ای اتعبتم الابل، و خصوصا قوائمها و آباطها. (لا یرجون احد منکم الا ربه). لان کل مرجو سواه زائل فان، و بفناء المرجو یفنی الرجاء المتعلق به. (لا یخافن الا ذنبه). لان خوف المریض من مرضه، لا من طبیبه و دوائه. (لا یستحین احد منکم اذا سئل عما لا یعلم ان یقول: لا اعلم) من تکلم فیما لا یعلم فانه لم یمیز فی ذاته بین علمه و جهله، او اراد ان یلبس علی الناس و یبرز عندهم مجهوله فی زی معلومه، و روی عن النبی صلی الله علیه و آله انه قال: من افتی الناس بغیر علم لعنته ملائکه السماء و الارض، و من قال فیما لا یعلم لا اعلم افاده العلماء حتی علم. (لا یستحین احد اذا لم یعلم الشیء ان یتعلمه). قیل لبعض من یتعلم علی کبر سنه: اما تستحی ان تتعلم علی الکبر فقال: اذا لم استحی من الجهل علی کبری، فکیف استحی من التعلم علی کبری، و العلم شفاء لمرض الجهل، و طلب الشفاء حسن من الشاب و الشیخ. و بالصبر: ای و اوصیکم بالصبر و الصبر من الایمان ای من معالم الایمان و جلاه.
(شما را به پنج چیز سفارش میکنم، که اگر برای به دست آوردن آنها به زیر بغل شتران با زانو بزنید، سزاوار است: کسی از شما به کسی جز به پروردگارش امید نبندد. از چیزی نترسد مگر از گناه خود. و شرم نکند از کسی به گفتن نمیدانم، وقتی چیزی را از او بپرسند که نمیداند و شرم نکند از کسی به آموختن چیزی که آن را نمیداند. و بر شما باد گرویدن به شکیبایی زیرا شکیبایی نسبت به ایمان، همچون سر است، نسبت به بدن، و خیری در آن بدن نیست که سر نداشته باشد، چنان که در ایمان بدون صبر نیست). امام (علیه السلام) آباط الابل (زیر بغل شتران) را کنایه آورده است از مسافرت در جستجوی آن چیزها توضیح آن که شترسوار با زانوهایش به بغل شتر میزند. اما آن پنج چیز عبارتند از: 1- امید داشتن تنها به خدا و نه به جز او. از جمله لوازم این کار اخلاص در عمل برای خدا و پیوسته مطیع فرمان او بودن است. 2- از چیزی جز گنان خود نباید بترسید. توضیح آن که ترسناکترین چیز، کیفر خداوندی است و چون این کیفر در اثر گناه به بندهی خدا میرسد، بنابراین سزاوارتر آن است که از گناه بترسیم، نه از چیز دیگر و این سخن دعوت به دوری از گناه است با یادآوری ترس از آن. 3- شرم نداشتن از آن که چون چیزی را نمیداند، بگوید، نمیدانم. زیرا شرم از گفتن چنین سخنی باعث سخن گفتن از روی نادانی است، و این هم گمراهی و نادانی است که گمراه ساختن و نادان کردن دیگری را در پی دارد، و باعث هلاکت اخروی است. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: (هر کس ندانسته فتوا دهد، فرشتگان آسمان و زمین او را لعنت کنند) و گاهی باعث هلاکت در دنیا نیز میگردد. 4- شرم نداشتن از آموختن چیزی که آن را نمیداند، از آن رو که شرم داشتن نادان از فراگیری باعث باقی ماندن او در حالت نادانی و کاستی و هلاک، و هلاکت اخروی است. 5- فضیلت شکیبایی، و امر به داشتن صبر و شکیبایی، زیرا هیچ فضیلتی بدون صبر ممکن نیست، و کمترین مرحلهی آن استقامت در راه فراهم آوردن فضیلتها و بعد پایدار داشتن آنها و همچنین از دست ندادن آنهاست، از این روست که صبر را نسبت به ایمان تشبیه به سر نسبت به تن نموده است، به دلیل آن که ایمان بدون صبر ممکن نیست. آنگاه تشبیه و مناسبت بین آن دو را با این بیان مورد تاکید قرار داده است که: در آن بدنی که سر نداشته باشد خیری نیست. و عبارت فان الصبر مقدمهی صغرا برای قیاس مضمری است که بدان وسیله وادار به صبر کرده است و کبرای قیاس چنین است: و هر آن
چه که این طور باشد به دست آوردن و فراهم کردنش واجب است.
وَ قَالَ علیه السلام أُوصِیکُمْ بِخَمْسٍ لَوْ ضَرَبْتُمْ إِلَیْهَا آبَاطَ الْإِبِلِ لَکَانَتْ لِذَلِکَ أَهْلاً لاَ یَرْجُوَنَّ أَحَدٌ مِنْکُمْ إِلاَّ رَبَّهُ وَ لاَ یَخَافَنَّ إِلاَّ ذَنْبَهُ وَ لاَ یَسْتَحِیَنَّ أَحَدٌ مِنْکُمْ إِذَا سُئِلَ عَمَّا لاَ یَعْلَمُ أَنْ یَقُولَ لاَ أَعْلَمُ وَ لاَ یَسْتَحِیَنَّ أَحَدٌ إِذَا لَمْ یَعْلَمِ الشَّیْءَ أَنْ یَتَعَلَّمَهُ وَ عَلَیْکُمْ بِالصَّبْرِ فَإِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الْإِیمَانِ کَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ وَ لاَ خَیْرَ فِی جَسَدٍ لاَ رَأْسَ مَعَهُ وَ لاَ خَیْرَ فِی إِیمَانٍ لاَ صَبْرَ مَعَهُ .
قد تقدم الکلام فی جمیع الحکم المنطوی علیها هذا الفصل و قال أبو العتاهیة و الله لا أرجو سواک
و کان یقال من استحیا من قول لا أدری کان کمن یستحیی من کشف رکبته ثم یکشف سوءته و ذلک لأن من امتنع من قول لا أدری و أجاب بالجهل و الخطإ فقد واقع ما یجب فی الحقیقة أن یستحیا منه و کف عما لیس بواجب أن یستحیا منه فکان شبیها بما ذکرناه فی الرکبة و العورة.
و کان یقال یحسن بالإنسان التعلم ما دام یقبح منه الجهل و کما یقبح منه الجهل ما دام حیا کذلک یحسن به التعلم ما دام حیا .
و أما الصبر فقد سبق فیه کلام مقنع و سیأتی فیما بعد جملة من ذلک
(و قال علیهالسلام: اوصیکم بخمس) فرمود آن حضرت که وصیت میکنم شما را به پنج کلمه حکمت آثار (لو ضربتم الیها) که اگر بزنید به سوی طلب آن گفتار (اباط الابل) بغلهای شتران را یعنی اگر سوار شوید به سرعت هرچه تمامتر شتران را روان سازید در اسفار به واسطه رسیدن به این کلمات با برکات این است: (لا یرجون احد منکم الا بربه و لا یخافن الا ذنبه) باید که امیدوار نباشد یکی از شما مگر از پروردگار خود و نترسد مگر از گناه و کردار خود زیرا که مرجوی غیر او در طلب در معرض زوال و فنا است و به فنای آن مرجو فانی میشود در جایی که متعلق است به او (و لا یستحیین احد) و شرم نکند هیچ یک (اذا سئل عما لا یعلم) چون پرسیده شود از چیزی که نداند (ان یقول لا اعلم) از آنکه گوید که نمیدانم و آن را عیب خود نداند چه در حدیث آمده که (هرکه فتوا دهد به غیر علم داشتن به احکام دین، لعنت کنند بر او ملائکه آسمان و زمین) (و لا یستحیین احد) و حیا نکند هیچ کس و شرم ننماید (اذا لم یعلم الشیء) چون نداند چیزی را (ان یتعلمه) از آنکه بیاموزد آن را و خود را دانا کند به آن زیرا که علم شفای مرض جهل است و طلب شفا حسن است از پیر و جوان.
آوردهاند که یکی تعلیم میگرفت در اوان بزرگسالی. شخصی گفت: تو را شرم نمیآید در این سن تعلیم گرفتن؟ گفت که هرگاه مرا شرم نیامد از جهل در بزرگسالی و بد حالی، چگونه شرم میآید مرا بر کبر سن، تعلیم گرفتن آن (و علیکم بالصبر) و دیگر وصیت میکنم شما را به شکیبایی نمودن در طاعت یزدان و اجتناب از عصیان (فان الصبر من الایمان) پس به درستی که صبر، از ایمان (کالراس من الجسد) همچه سراست از بدن (و لا خیر فی جسد لا راس معه) هیچ خیری نیست در بدنی که نباشد سر با آن (و لا فی ایمان لا صبر معه) و نه در ایمانی که نباشد صبر و شکیبایی با آن و از اینجا است که گفتهاند: هرکه را صبر نیست، ایمان نیست.
وصیت میکنم شما را به پنج چیز که اگر بزنید به سوی طلب آن زیر بغلهای شتران را به پاشنههای پای خود برای شتافتن در طلب آن هر آینه باشند آن کلمات به آن سعی و جد سزاوار و لایق. امید نداشته باشد کسی از شما البته مگر به خدای خود، و نترسد هیچ یک از شما مگر از گناه خود، و شرم نکند یکی زمانیکه پرسیده شود از چیزیکه نمیداند اینکه بگوید نمیدانم، و شرم نکند یکی که نداند علمی را از تعلم آن، بر شما باد به صبر، چه به تحقیق صبر از ایمان به منزله سر است از تن، و نیست خیر در تنی که با آن سر نباشد، و نه در ایمانی که با آن صبر نباشد.
و قال علیهالسلام: «اوصیکم بخمس، لو ضربتم الیها آباط الابل لکانت لذلک اهلا: لایرجون احد منکم الا ربه و لا یخافن الا ذنبه و لا یستحین احد اذا سئل عما لایعلم ان یقول لا اعلم و لا یستحین احد اذا لم یعلم الشیء ان یتعلمه و علیکم بالصبر فان (الصبر من الایمان کالراس من الجسد) و لا خیر فی جسد لا راس معه و لا فی ایمان لاصبر معه.» یعنی و گفت علیهالسلام که وصیت میکنم شما را به پنج چیز که اگر بزنید شما به سوی تحصیل آن به پهلوهای شتر، یعنی سوار بر شتران شده دوانیده باشید به سوی تحصیل آن، هر آینه باشد از برای آن سزاوار: باید امیدوار نباشد کسی از شما مگر به پروردگار خود و باید نترسد مگر گناه خود را و باید شرم نکند هیچ کس در وقتی که بپرسند از او چیزی که نداند از اینکه بگوید که نمیدانم و باید که شرم نکند هیچ کس در وقتی که نداند چیزی را از اینکه فراگیرد آن را و ملازم باشید شما به صبر و شکیبائی در مشقتها، پس به تحقیق که شکیبا بودن از برای ایمان مانند سر است از برای بدن، نیست منفعتی در بدنی که سر با او نباشد و نیست منفعتی در ایمانی که صبر و شکیبائی با او نباشد.
اللغه: (الابط) ج: آباط: باطن الکتف، یذکر و یونث. الاعراب: بخمس، ای بخمس وصایا حذف الممیز و نون العدد عوضا عن المحذوف لو، استعیرت هنا لمعنی ان الشرطیه بعنایه ان الشرط غیر واقع عاده، لا یرجون نهی غائب موکد بالنون التاکید الثقیله، و یمکن ان یکون نفیا بمعنی النهی فیکون آکد و ابلغ و کذا فی الجمل التالیه، و المستثنی فی هذه الجمل مفرغ، و المستثنی منصوب علی انه مفعول للفعل الواقع قبل الا، لا یستحین: استفعال من حیی اللفیف المقرون حذف احدی یائیه تخفیفا. المعنی: اکد (علیه السلام) التمسک بهذه الوصایا و بالغ فیها بقوله: لو ضربتم الیها آباط الابل لکانت لذلک اهلا، و قد ادرج فی هذه الوصایا اهم ما یجب علی کل احد فی رابطته مع المبدا، و فی تدبیره لنفسه، و ادبه فی طریق العلم و المعرفه تعلیما و تعلما و فی مواجهته مع ما یحیط به من المکاره و الالام، و ما یجب علیه من اداء التکالیف و رعایه القوانین و الاحکام. فبدا بلزوم التوجه الی الله فی نیل کل خیر و درک کل المارب، فیعتقد بانه لا ینال بما یرید من الرزق و المنصب و کلما یحتاج الیه الا بفضل من الله و ان کان لحصول کل مقصد اسباب و وسائل، فهو مسبب الاسباب و مجهز الوسائل فی کل باب فیلزم علی العبد ان لا یرجو ای شیء الا من عنده، و الرجاء یرجع الی کل ما یطلبه یدعوه الیه شهوته. و یتلو القوه الشهویه الطالبه لدرک ما یلائم طبع الانسان، القوه الغضبیه النافره عن کل ما یخالف طبعه، و یتولد منه الخوف من اصابه مکروه، او فوت محبوب، فبقدر ما یدرک الانسان شهواته یحیط به الخوف فقال (علیه السلام): عدو الانسان نفسه الاماره، و کلما یجر الیه من المکاره یتولد من ذنوبه و یکون کسب یده (و ما اصابتکم من مصیبه قدمت ایدیکم) فیجب ان لا یخاف الانسان الا من ذنبه، فلو ترک الذنوب، دفع عن نفسه المخاوف و العیوب. و یصر (علیه السلام) فی ترک الحیاء من الاعتراف بالجهل علی کل احد فی الجواب عن سئوال ما لا یعلمه، و هذا التاکید و التعمیم یرجع الی من نصب نفسه علما للناس یرجعون الیه و یستفتونه فی امورهم و هو لا یعلم و یصعب علیه ان یعترف بجهله و یقول لا ادری. و هم الذین یصعب علیهم ان یتعلموا ما لم یعلموا لیکونوا علی هدی و بصیره فیما یتصدونه من المنصب و الموقف. فالحیاء من قول لا ادری و من التعلم فیما لا یدری من الحیاء المذموم الذی تقدم الکلام فیه. و من التاسف ان اکثر اهل العلم مغمورون فی امواج هذا البحر المظلم فاذا قاموا فی المحراب او استقروا علی المنبر و دعوا واعظا او صاروا مرجعا للسئوال فی احکام الدین یصعب علیهم ان یجیبوا بلا ادری، و اصعب منه ان یشتغلوا بعد ذلک بالتعلیم، فتجد فی غالب البلاد عددا کثیرا منهم لا یجتمعون بعضهم مع بعض فیبحثون فی العلوم و المسائل المرجوعه الیهم مع وجود الفرصه الکافیه و ذلک لانه اعتراف ضمنی بالاشتغال بالتعلم او الاعتراف بانه لا ادری. ثم وصی (علیه السلام) بالصبر و جعله راس الایمان و حیاته و بصیرته و قوامه، و جعل الصبر للایمان کالراس من الجسد، یشعر بانه من لا صبر له لا ایمان له، و ان درجات الایمان یقاس بدرجات الصبر. الترجمه: فرمود: من پنج سفارش بشما دارم که اگر به دنبال آنها شتر برانید و برای آنها رنج سفرهای طولانی را بر خود هموار سازید سزاوار آنند. نباید هیچکدام شما امیدی داشته باشد جز به پروردگار خویش، و نباید ترسی بخود راه دهد جز از گناه خویش، نباید هیچکدام در برابر پرسش از آنچه نمیداند شرم کند که بگوید من نمیدانم، و نه کسی که چیزی را نمیداند شرم کند از اینکه آنرا بیاموزد، بر شما لازمست صبر و شکیبائی را پیشه خود سازید زیرا صبر برای ایمان چون سر است برای تن، تنی که سر ندارد هیچ خیری و اثر حیاتی در آن نیست، ایمانی هم که صبر با آن نیست هیچ خیری و اثری ندارد.
علی گوید سفارش پنج دارم*** که یک یک را براتان میشمارم
سزاوارند اگر دنبال آنها ***شتر رانید اندر کوه و صحرا
مدار امید جز از پروردگارت ***مترس از هیچ چیزی جز گناهت
اگر پرسندت و پاسخ ندانی ***مکن شرم از جواب ناتوانی
اگر چیزی نمیدانی مکن شرم***که آموزیش از استاد، دلگرم
شما را صبر میباید مکرر*** که ایمان را چه سر باشد ز پیکر
تن بیسر ندارد خیر همراه*** چه ایمانی که صبرش نیست همراه
اقول: رواه ابن قتیبه فی (عیونه) مسندا هکذا قال: روی ابوخالد بن الاحمر عن عمرو بن قیس عن ابیاسحاق قال: قال علی (علیه السلام): کلمات لو رحلتم المطی فیهن لا تصیبوهن قبل ان تدرکوا مثلهن: لا یرجون عبد الاربه، و لا یخافن الا ذنبه، و لا یستحیی من لایعلم ان یتعلم، و لا یستحیی اذا سئل عما لایعلم ان یقول الله اعلم- الخ. و رواه الجاحظ مرفوعا فی (بیانه) مع ادنی اختلاف. و رواه (الخصال) مسندا عن الرضا عن آبائه (علیه السلام) قال علی (علیه السلام): خمس لو رحلتم فیهن ما قدرتم علی مثلهن: لا یخاف عبد الا ذنبه، و لا یرجو الا ربه، و لا یستحیی الجاهل اذا سئل عما لایعلم ان یتعلم، و الصبر من الایمان بمنزله الراس من الجسد، و لا ایمان لمن لا صبر له. (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) و روی عن الشعبی قال: قال علی (علیه السلام): خذوا عنی کلمات لو رکبتم المطی فانضیتموها لم تصیبوا مثلهن: الا لا یرجو احد الا ربه، و لا یخافن الا ذنبه، و لا یستحیی اذا لم یعلم ان یتعلم، و لا یستحیی اذا سئل عما لایعلم ان یقول الله اعلم، و اعلموا ان الصبر من الایمان بمنزله الراس من الجسد و لا خیر فی جسد لا راس له. اوصیکم بخمس خصال لو ضربتم الیها ای: الی تحصیلها آباط الابل قال الجوهری: الابط ما تحت الجناح یذکر و یونث، و الجمع آباط. و ضرب آباط الابل کنایه عن غایه الاسراع، کما ان الضرب علی الاذان کما فی قوله تعالی: (فضربنا علی آذانهم فی الکهف سنین عددا) کنایه عن الانامه، کما ان ضرب المسکنه علی انسان کما فی قوله تعالی: (و ضربت علیهم الذله و المسکنه) کنایه عن الزام المذله. لکانت لذلک اهلا فی (تاریخ بغداد): قال عبدالرحمن بن یوسف بن خراش: شربت بولی فی الحدیث خمس مرات، احسب ان ابن خراش فعل ذلک فی السفر اضطرارا عند عدم وجود الماء. لا یرجون احد منکم الا ربه و لا یخافن الا ذنبه عدم رجاء غیر الرب، و عدم خوف غیر الذنب اثنتان من الخمس القیمه. و فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) قال: کان فی وصایا لقمان الاعاجیب، و کان اعجب ما فیها ان قال لابنه: خف الله خیفه لو جئته ببر الثقلین لعذبک، و ارج الله رجاء لو جئته بذنوب الثقلین لرحمک. (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) و کان ابی (علیه السلام) یقول: لیس من عبد مومن الا و فی قلبه نوران: نور خیفه، و نور رجاء، لو وزنا لم یزد احدهما علی الاخر. هذا، و فی (المناقب): سال رسول ملک الروم ابابکر عن رجل لا یرجر الجنه، و لا یخاف النار، و لا یخاف الله، و یحب الفتنه، و یبغض الحق، و یشهد بما لا یری. فلم یجبه ابوبکر، و قال له عمر: ازددت کفرا الی کفرک، فاخبر بذلک علی (علیه السلام) فقال: هذا رجل من اولیاء الله، لا یرجو الجنه، و لا یخاف النار، و لکن یخاف الله و یرجوه، و لا یخاف الله من ظلمه، و انما یخاف الله من عدله، و یحب المال و الولد و هما فتنه، و یبغض الموت و هو حق، و یشهد بالجنه و النار و هو لم یرهما- الخبر. و لا یستحین احد اذا سئل مما لایعلم ان یقول لا اعلم قد عرفت ان (عیون القتیبی) و (خصال الصدوق) فی احد طریقیه رواه و لا یستحیی اذا سئل عما لایعلم ان یقول الله اعلم و الاصح روایه المصنف ان یقول لا اعلم، ففی الکافی عن الصادق (علیه السلام): للعالم اذا سئل عن شیء و هو لا یعلمه ان یقول: الله اعلم، و لیس لغیر العالم ان یقول ذلک. و عنه (علیه السلام): اذا سئل الرجل منکم عما لایعلم فلیقل: لا ادری، و لا یقل: الله اعلم، فیوقع فی قلب صاحبه شکا، و اذا قال المسوول: لا ادری فلا یتهمه السائل. و کیف کان فهذا هو الثالثه من الخمس، و فی (الکافی) عن ابیجعفر (علیه السلام): من افتی الناس بغیر علم و لا هدی لعنته ملائکه الرحمه، و ملائکه (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) العذاب، و لحقه وزر من عمل بفتیاه. و عن ابن شبرمه: ما ذکرت حدیثا سمعته من جعفر بن محمد (علیه السلام) الا کاد ان یتصدع له قلبی، فقال حدثنی ابی عن جدی عن النبی (صلی الله علیه و آله)- و اقسم بالله ما کذب ابوه علی جده و لا جده علی النبی (صلی الله علیه و آله)- قال: من عمل بالمقاییس فقد هلک و اهلک، و من افتی الناس بغیر علم و هو لایعلم الناسخ من المنسوخ، و المحکم من المتشابه، فقد هلک و اهلک. هذا، و فی (الاغانی) قال محمد بن حبیب: سالت ابن الاعرابی عن ثمان عشره مساله کلها من غریب شعر الطرماح، فلم یعرف منها واحده یقول فی جمیعها لا ادری لا ادری. و فی (المعجم): زعموا ان المبرد ورد الدینور زائرا لعیسی بن ماهان، فاول ما دخل علیه و قضی سلامه قال له عیسی: ایها الشیخ، ما الشاه المجثمه التی نهی النبی (صلی الله علیه و آله) عن اکل لحمها؟ فقال: هی الشاه القلیله اللبن مثل اللجبه، فقال: هل من شاهد؟ قال قول الراجز: لم یبق من آل الحمید نسمه الا عنیز لجبه مجثمه فاذا بالحاجب یستاذن لابیحنیفه الدینوری، فلما دخل قال له: ایها الشیخ ما الشاه المجثمه التی نهینا عن اکلها؟ فقال: هی التی جثمت علی رکبها، و ذبحت من خلف قفاها. فقال له: کیف تقول و هذا شیخ العراق- یعنی المبرد- یقول هی مثل اللجبه القلیله اللبن- و انشده البیتبن- فقال الدینوری ایمان البیعه تلزمنی ان کان هذا التفسیر سمعه هذا الشیخ او قراه و ان کان البیتان الا لساعتهما هذه. فقال المبرد: صدق الدینوری، فاننی انفت ان ارد علیک من العراق و ذکری ما قد شاع، فاول ما تسالنی عنه لا اعرف، (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) فاستحسن منه الاقرار و ترک البهت. و لا یستحین احد اذا لم یعلم الشیء ان یتعلمه هذا هو الرابعه من الخصال الخمس القیمه. عن ابیجعفر (علیه السلام): العلم خزائن و مفاتیحها السوال، فاسالوا فانه یوجر فی العلم اربعه: السائل، و المتکلم، و المستمع، و المحب لهم. و عن ابیعبدالله (علیه السلام): لوددت ان اصحابی ضربت رووسهم بالسیاط حتی یتفقهوا. و عن النبی (صلی الله علیه و آله): اف لکل مسلم لا یفرغ نفسه فی کل جمعه لامر دینه فیتعاهده و یسال عن دینه. هذا، و فی (تاریخ الطبری): دخل علی المنصور رجل، فازدراه و اقتحمنه عینه، فجعل لا یساله عن شیء الاوجد عنده منه علما، فقال له: انی لک هذا؟ قال: لم ابخل بعلم علمته، و لم استحی من علم اتعلمه. قال: فمن هناک. و علیکم بالصبر فان الصبر من الایمان کالراس من الجسد و لا خیر هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (لا خیر) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم) (فی جسد لا راس معه و لا فی ایمان لا صبر معه). و فی الخبر: دخل (علیه السلام) المسجد، فاذا هو برجل علی بابه کئیب حزین، فقال (علیه السلام) له: مالک؟ قال: اصبت بابی و اخی. فقال له: علیک بتقوی الله الذی تقدم علیه غدا، و الصبر فی الامور، فانه بمنزله الراس من الجسد، فاذا فارق الراس (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) الجسد فسد الجسد، و اذا فارق الصبر الامور قسدت الامور. و لکون الصبر بتلک المنزله من الایمان قال تعالی لنبیه (صلی الله علیه و آله): (و اصبر علی ما یقولون و اهجرهم هجرا جمیلا)، و قال له: (ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوه کانه ولی حمیم و ما یلقاها الا الذین صبروا و ما یلقاها الا ذو حظ عظیم)، و قال له: (قد نعلم انه لیحزنک الذی یقولون فانهم لا یکذبونک و لکن الظالمین بایات الله یجحدون و لقد کذبت رسل من قبلک فصبروا علی ما کذبوا و او ذوا حتی اتاهم نصرنا)، و قال له (فاصبر کما صبر اولواالعزم من الرسل). و قال الصادق (علیه السلام) لحفص بن غیاث- بعد ذکر الایات المتقدمه فی امر الله تعالی نبیه بالصبر- ثم بشره فی عترته، فقال: (و جعلنا منهم ائمه یهدون بامرنا لما صبروا و کانوا بایاتنا یوقنون. فعند ذلک قال النبی: الصبر من الایمان کالراس من الجسد، فانزل تعالی: (و تمت کلمه ربک الحسنی علی بنیاسرائیل بما صبروا و دمرنا ما کان یصنع فرعون و قومه و ما کانوا یعرشون). فقال النبی (صلی الله علیه و آله): انه بشری و انتقام، فاباح الله تعالی له قتال المشرکین، فقتلهم علی ایدی نبیه و احبائه، و جعل له ثواب صبره مع ما ادخر له فی الاخره، فمن صبر، و احتسب، لم یخرج من الدنیا حتی یقر الله عینه فی (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) اعدائه مع ما یدخر له فی الاخره.
اوصی الامام فی حکمته هذه بخمس وصایا: 1- (لا یرجون احد منکم الا ربه) المراد بالرجاء هنا السوال و طلب الحاجه، و هو بطبعه یستدعی الخضوع و المذله. و قدیما قیل: السوال ذل و لو این الطریق؟ و التذلل لله سبحانه عز و اباء، و لغیره خسه و دنائه، لانه خضوع محتاج الی محتاج، و تحمل للمنه من معدم علی معدم.. قال الامام زین العابدین (علیه السلام) فی بعض مناجاته: اللهم ان و کلتنی الی نفسی عجزت، و ان و کلتنی الی خلقک تجهمونی، و ان الجاتنی الی قرابتی حرمونی، و ان اعطوا اعطوا قلیلا، و ملوا طویلا، و ذموا کثیرا. و الشرط الرئیسی فی الرجاء طاعه الله فی السعی و العمل و الثقه بالنفس مع الایمان بان ورائها و وراء کل شیء قوه علیا تعین و تمهد لبلوغ المطلوب. 2- (و لا یخافن الا ذنبه). کل ما یجری علیه حساب و عقاب فهو اثم و ذنب، و ما عداه لا حساب علیه و لا عقاب، و اذن فلا موضوع و مبرر للخوف من العذاب و العقاب علی غیر الذنوب و الاثام.. اما الخوف من حدوث مکروه کالفقر و المرض و فقد حبیب او قریب فهو طبیعه و غریزه، و قصد الامام بعید عن ذلک، و مراده الاول التحذیر من معصیه الله، و التخویف من عذابه و غضبه. و تقدم مثله مرارا. 3- (و لا یستحین احد منکم اذا سئل عما لا یعلم ان یقول: لا اعلم) و من ترک هذا القول اصیبت مقاتله، کما قال الامام فی الحکمه الاتیه. و قال لولده الامام الحسن: ما اکثر ما تجهل، و قال سبحانه لنبیه الکریم: (و قال ربی زدنی علما- 114 طه). و من استقل ما لدیه من علم سعی و اجتهد فی طلب المزید، و من ادعی کثره العلم تحول علمه الی جهل، و قد عرفت و بلوت اشخاصا یحسبون کل ما یخطر فی قلبهم من وهم و خیال و حیا و علما حتی کان علمهم عین ذاتهم، و معنی هذا من واقعه انهم یدعون الربوبیه من حیث لا یشعرون. 4- (و لا یستحین احد اذا لم یعلم الشیء ان یتعلمه) و یسهر اللیالی فی العلم و تحصیله، و یتحمل المشقه فی سبیله، و من استخف بطلب العلم فقد استخف بنفسه و حقرها. 5- (و علیکم بالصبر الخ).. و من لم یحمل نفسه علی الصبر فلا یتم له دین و لا عقل و لا عمل.. ان الصبر هو الاساس و الرکن الرکین لکل خیر و فضیله لا للذین و الایمان فقط، و من الصبر ترک الشکوی و اخفاء الضر و البلوی، و ایه جدوی من الجزع و القلق الا مضاعفه المصاب و تراکمه؟. و بالصبر خرج یوسف من البئر و صار عزیز مصر، و بترک الصبر و عدم العزم خرج آدم من الجنه و لاقی هو و ذریته من العذاب و الاوصاب فی الحیاه الدنیا ما یفوق التصور.
… الیها آباط الابل: الاباط جمع ابط ضرب الاباط کنایه عن شد الرحال وحث المسیر
امام علیهالسلام (در اندرز) فرموده است: شما را به پنچ چیز سفارش میکنم که برای به دست آوردن آنها اگر (با پاشنههای خود) زیر بغلهای شترها بزنید (به شتاب رفته رنج و سختی را بر خود هموار سازید) سزاوار است: (اول) باید هیچیک از شما امیدوار نباشد مگر به پرودگار خود (زیرا امیدواری و توجه به او مستلزم اخلاص در عمل و دوام عبادت و بندگی است، دوم) و نترسد مگر از گناه خود (زیرا بزرگترین ترسها از عذاب و کیفر خداوند است و به بنده نمیرسد مگر بر اثر گناه، سوم) و اگر چیزی را که نمیداند از او بپرسند باید شرم نکند که بگوید نمیدانم (زیرا اگر شرم کند ندانسته میگوید دیگری را گمراه میسازد و آن موجب تباهی است، چهارم) و اگر چیزی را نمیدانید باید شرم ننماید از اینکه آن را بیاموزد (زیرا اگر شرم نماید در جهل و نادانی باقی میماند و بیچاره میشود، و بر شما باد به صبر و شکیبائی زیرا )هیچیک از فضائل و کمالات از صبر خالی نیست و( شکیبائی از ایمان مانند سراست از تن، و خیر ونیکی نیست در تنی که سر نداشته باشد و در ایمانی که با آن شکیبائی نباشد.
کسی که مطلبی را نمیداند و خجالت میکشد بگوید نمیدانم، موقعی که وارد آن میشود و اشتباه میکند بیشتر شرم میکند. انسان پیامبر و یا امام (علیه السلام) نیست که از همه علوم آگاه باشد، نه مردم چنین توقعی را دارند و نه اینکه انسان باید چنین فکری را به خود راه بدهد و بگوید هر چه میخواهید سوال کنید پاسخ میگویم این سخن فقط از علی (علیه السلام) شایسته بود که میفرمود (سلونی قبل ان تفقدونی) پیش از اینکه مرا از دست بدهید هر چه میخواهید بپرسید. صبر یکی از صفتهای پسندیده است که به دارنده آن بهشت وعده داده شده.
و قال علیهالسلام: (او صیکم بخمس) ای بنصائح خمسه (لو ضربتم الیها) ای للسفر الی تحصیل هذه النصائح (اباط الابل) جمع ابط، و ضرب الاباط کنایه عن السفر، لان الانسان اذا سافر علی الابل، و ابطیء فی السیر، ضرب برجله ابطه لیسرع (لکانت) هذه الخمس (لذلک) الضرب علی الاباط (اهلا) لعظمها، حتی ینبغی للانسان ان یسافر لاجلها، و الخمس هی: (لا یرجون احد منکم الا ربه) فیرجو کل خیر منه، و یرجو دفع کل شر منه، فان هذا هو التوحید الخالص، و هذا لا ینافی رجاء غیره رجائا الیا و واسطه جعلها الله سبحانه لانجاز تلک الغایه المتوخات. (و لا یخافن الا ذنبه) بان یخصص خوفه به، لان عاقبه الذنب اشد من عاقبه کل مخوف، و معنی لا یخاف، لا یخاف الخوف الکامل، و ذلک لا ینافی الخوف العقلائی من الاضرار (و لا یستحین احد منکم اذا سئل عما لا یعلم) بان سئله الناس عما لا یعلم جوابه، فلا یستحی (ان یقول: لا اعلم) فان فضیله الصدق عند الله و عند الناس تزین هذا الانسان، بخلاف ما اذا اجاب بخلاف الواقع، فانه یشینه فی الدنیا و الاخره (و لا یستحین احد اذا لم یعلم الشی ان یتعلمه) فانه لا نقص فی التعلم، و انما النقص فی الجهل. (و علیکم) اسم فعل، بمعنی (الزموا) (بالصبر) فی الامور کلها (فان الصبر من الایمان کالراس من الجسد) ای بهذه المنزله الشریفه (و لا خیر فی جسد لا راس معه) اذ هو میت، لا ینتفع و لا ینتفع به (و لا فی ایمان لا صبر معه) فان من لا یصبر عن المعصیه یفعلها و من لا یصبر علی الطاعه یترکها، و من لا یصبر عند المصیبه یجزع، و ایمان بتوبه ترک الطاعه و فعل المعصیه و الجزع المحرم، لا یاتی منه خیر مطلوب.
اللغه: الابط: جمعه آباط باطن الکتف. ضرب الاباط: کنایه عن شد الرحال فی طلبها. الشرح: هذه امور خمسه لو خرجتم فی طلبها مهاجرین و سعیتم الیها جادین تضربون فی سبیلها الجمال و تحرکونها من اجلها هذا فی القدیم- اما الیوم- فلو رکبتم الطائرات و الصواریخ فی سبیلها لکانت اهلا ان یهاجر من اجل طلبها و هذه الامور هی: (لا یرجون احد منکم الا ربه) لا تتوقع الخیر و لا تطلبه الا من الله فاحصر مطلوبک بالله و عند الله و اجعل الوسائط و الاسباب التی علی یدیها یجری الامر و یحصل المطلوب انها و سائل و وسائط و فرها الله و سخرها لقضاء حاجتک و رجاء الله و الطلب منه فیه عز و رفعه لانه الخالق و الرازق المطلق … (و لا یخافن الا ذنبه) لانه یدخله النار و ینال به غضب الله الجبار و هو معصیه و تمرد علی امر الله و یکفی للانسان ان یتصور العقوبه علی الذنب حتی یخاف منه و یحذر و یفر الی الله بترکه و البعد عنه و هجره … (و لا یستحین احد منکم اذا سئل عما لا یعلم ان یقول: لا اعلم) و هذا نهی عن القول بغیر علم و ان الانسان اذا سئل عن امر لا یعلمه ربما اخذه الحیاء من اجابه السائل انه لا یدری لانه صاحب مقام او لکونه شخصیه اجتماعیه یحط من منزلته قوله لا ادری او لغیر ذلک من الاسباب فنهی الامام عن الغرور لان فی ذلک هلاک النفس و الدین و فی ذاکرتی ان رجلا سال عالما مساله و کان جالسا للوعظ فاجابه العالم لا ادری فقال الرجل: انزل عن الکرسی لمن یدری فاجابه العالم: و یلک ان هذا الکرسی لمن یقول اعلم تاره، و لا اعلم اخری اما من یعلم کل شیء فلا مکان له، یشیر الی الله و انه العالم بکل شیء … (و لا یستحین احد اذا لم یعلم الشیء ان یتعلمه) لان بقائه بدون علم لذلک الشیء جهل و الجهل قبیح بل اقبح- ان کان هناک قبح فرضا- من طلب العلم و قصد العلماء وشد الرحال الیهم فی سبیل ان یرفع جهله و فی قصه موسی و العبد الصالح عبر و عظات … (و علیکم بالصبر) و هو ضبط النفس و لزوم الاتزان و عدم الضعف و السقوط امام الاحداث و المشاکل و التفکیر فی حلها بهدوء ورزانه علیکم بالصبر. (فان الصبر من الایمان کالراس من الجسد و لا خیر فی جسد لا راس معه و لا فی ایمان لا صبر معه) فالجسد بدون الراس لا فائده فیه و لا خیر یرجی منه و کذلک الایمان یفقد مدلوله و مفعوله و یصبح مجرد دعوی و شعار اذا کان خالیا من الصبر لان الصبر یتضمن التسلیم الله و الرضا بقضاء الله و قدره و بقاء الانسان امام الاحداث مهما کانت عظیمه و جسمیه متزنا محافظا علی توازنه و طاعته لله …
«شما را به پنج چیز سفارش می کنم که اگر شتران را با شتاب برای دسترسی به آن برانید سزاوار است هیچ یک از شما جز از خدای خویش امیدی نداشته باشد و جز از گناه خویش نترسد و چون از یکی از شما چیزی را که نمی داند بپرسند، آزرم نکند که بگوید نمی دانم، و چون یکی از شما چیزی را نمی داند از آموختن آن آزرم نکند، و بر شما باد به صبر که صبر ایمان را چون سر است تن را، و خیری در جسد بدون سر نیست و نه در ایمانی که با شکیبایی نبود.»
در همه حکمتهای مندرج در این فصل به تفصیل سخن گفته ایم. ابو العتاهیه، در این باره چنین سروده است: «ای خدا، به خودت سوگند که به کسی جز تو امید ندارم و از چیزی جز گناهانم بیم ندارم. ای مهربان، گناهانم را بیامرز که تو پوشنده عیبهایی.»
گفته شده است کسی که از گفتن «نمی دانم» آزرم کند، همچون کسی است که از برهنه کردن زانوی خود آزرم کند و بعد عورت خویش را برهنه کند. و این بدان جهت است که هر کس از گفتن «نمی دانم» آزرم کند و با نادانی پاسخ دهد و به خطا افتد، در واقع به کاری افتاده است که باید از آن آزرم کند و از چیزی که آزرمی نداشته است خود داری کرده است و شبیه همان زانو و عورتی است که گفته ایم.
و گفته شده است تا هر گاه که نادانی برای آدمی نکوهیده است، آموختن ستوده است، و همان گونه که تا آدمی زنده است نادانی برای او نکوهیده است، کسب دانش و آموختن برای او ستوده است.
در باره صبر در مطالب گذشته به اندازه کافی سخن گفته شده است و در مباحث آینده هم بخشی دیگر گفته خواهد شد.
و قال علیهالسلام
أُوصِیکُمْ بِخَمْسٍ لَوْ ضَرَبْتُمْ إِلَیْهَا آبَاطَ الْإِبِلِ لَکَانَتْ لِذَلِکَ أَهْلاً:لَا یَرْجُوَنَّ أَحَدٌ مِنْکُمْ إِلَّا رَبَّهُ،وَ لَا یَخَافَنَّ إِلَّا ذَنْبَهُ،وَ لَا یَسْتَحِیَنَّ أَحَدٌ مِنْکُمْ إِذَا سُئِلَ عَمَّا لَا یَعْلَمُ أَنْ یَقُولَ:لَا أَعْلَمُ،وَ لَا یَسْتَحِیَنَّ أَحَدٌ إِذَا لَمْ یَعْلَمِ الشَّیْءَ أَنْ یَتَعَلَّمَهُ،وَ عَلَیْکُمْبِالصَّبْرِ،فَإِنَّ الصَّبْرَ،مِنَ الْإِیمَانِ کَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ،وَ لَا خَیْرَ فِی جَسَدٍ لَا رَأْسَ مَعَهُ،وَ لَا فِی إِیمَانٍ لَا صَبْرَ مَعَهُ .
امام علیه السلام فرمود:
شما را به پنج چیز سفارش میکنم که اگر برای تحصیل آن شتران راهوار را به سرعت حرکت دهید (و همه جا را برای بهدست آوردن آن گردش کنید) سزاوار است:
هیچ یک از شما جز به پرورگارش امیدوار نباشد (و دل نبندد).
هیچ کس جز از گناه خود نترسد.
هیچ کس از شما اگر چیزی را از او پرسیدند که نمیداند حیا نکند و (صریحاً) بگوید:نمیدانم.و اگر کسی از شما چیزی را نمیدانست از فرا گرفتن آن خجالت نکشد.
بر شما باد که صبر و استقامت پیشه کنید،زیرا صبر و استقامت در برابر ایمان همچون سر است در برابر تن.تن بی سر فایدهای ندارد همچنین ایمان بدون صبر و استقامت. ( سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه،درباره اسناد این کلام گهربار آمده است:این کلام از روایات متواتره است که از آن حضرت نقل شده سپس به گروهی از کسانی که از قبل از سیّد رضی آن را نقل کردهاند اشاره کرده و نه منبع معروف را ذکر میکند از جمله صحیفة الامام الرضا علیه السلام و ابن قتیبه در عیون الاخبار و جاحظ در البیان والتبیین و صدوق در خصال و بعد از مرحوم سیّد رضی نیز از گروه کثیر دیگری که یازده مورد آن را ذکر کرده است نقل میکند از جمله خوارزمی در مناقب و فتّال نیشابوری در روضة الواعظین و سبط بن جوزی در تذکرة الخواص و ابن عساکر در تاریخ مدینة دمشق و سیوطی در تاریخ الخلفاء.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 79 و 80). )
پنج اصل مهم
امام در این حکمت پربار به پنج موضوع از مهمترین مسائلی که در زندگی انسان سرنوشتساز است و اهمیت فوق العادهای دارد با تأکید اشاره میکند.
نخست میفرماید:«شما را به پنج چیز سفارش میکنم که اگر برای تحصیل آن شتران راهوار را به سرعت حرکت دهید (و همه جا را برای بهدست آوردن آن گردش کنید) سزاوار است»؛ (أُوصِیکُمْ بِخَمْسٍ لَوْ ضَرَبْتُمْ إِلَیْهَا آبَاطَ الْإِبِلِ لَکَانَتْ لِذَلِکَ أَهْلاً) .
تعبیر به «ضَرَبْتُمْ إلَیْها آباطَ الْإبِلِ ؛زیر بغل شتران را بزنید) کنایه از نهایت تلاش و کوشش در این راه است،زیرا هنگامی که میخواستند شتر را با سرعت به سوی مقصد حرکت دهند به یکی از نقاط حساس بدن او از جمله زیر بغل ضربه میزدند تا با سرعت حرکت کند.
آنگاه به بیان آنها یکی پس از دیگری پرداخته میفرماید:«هیچ یک از شما جز به پرورگارش امیدوار نباشد (و دل نبندد)»؛ (لَا یَرْجُوَنَّ أَحَدٌ مِنْکُمْ إِلَّا رَبَّهُ) .
زیرا اولاً:مسبب الاسباب خداست و بر اساس توحید افعالی معتقدیم:لا مؤثر فی الوجود الا الله؛همه چیز به فرمان او و رشته تمام امور در قبضه قدرت اوست،بنابراین چه بهتر که انسان آب را از سرچشمه بگیرد و هرچه میخواهد از او بخواهد و سرنوشت خود را در تفکری شرکآلود در دست دیگری نبیند.
ثانیاً به فرض که دیگران هم سرنوشتساز باشند،خضوع و تواضع در برابر غیر خدا ذلت است و در برابر پروردگار عزت.
در روایتی آمده است هنگامی که برادران یوسف میخواستند او را به چاه بیفکنند و بر اثر حسادت او را میزدند ناگهان یوسف شروع به خندیدن کرد.
برادران سخت در تعجب فرو رفتند که اینجا جای خنده نیست گویی برادر ما مسئله به چاه افکندن را شوخی میانگارد؛ولی یوسف پرده از این راز برداشت و درس بزرگی به آنها و به همه ما آموخت.گفت:به خاطر دارم روزی به شما برادران نیرومند با آن بازوان قوی و قدرت فوق العاده نظر انداختم و با خود گفتم کسی که این همه یار و یاور نیرومند دارد چه غمی دارد.آن روز بر شما تکیه کردم و به بازوان نیرومندتان دل بستم ولی امروز خود را در چنگال شما گرفتار میبینم و از شما به شما پناه میبرم ولی به من پناه نمیدهید.خدا از این طریق به من آموخت که من بر غیر او تکیه نکنم. ( .تفسیر نمونه،ج 9،ذیل آیه 15،سوره یوسف. )
البته این مسئله منافاتی با استفاده از عالم اسباب و نیروهای دیگران برای رسیدن به اهداف مادی و معنوی ندارد؛مهم آن است که انسان بداند هر سببی که تأثیری دارد آن هم از ناحیه خداست و اگر لحظهای چشم الطاف الهی بر جهان اسباب بسته شود همه آنها از کار باز میمانند.آری باید در پشت پرده اسباب مسبب الاسباب را دید.
سپس امام علیه السلام دومین توصیه را بیان میدارد و میفرماید:«هیچ کس جز از گناه خود نترسد»؛ (وَ لَا یَخَافَنَّ إِلَّا ذَنْبَهُ) .
دلیل آن روشن است چیزی که دشمن واقعی انسان است گناه اوست که او را در دنیا و آخرت به درد و رنج گرفتار میکند.در حالی که اسباب هولناک این جهان حتی بمب اتم آخرین کاری که با انسان میکند این است که حیات او را میگیرد.اگر این مسئله در راه رضای خدا باشد به افتخار شهادت میرسد که بزرگترین افتخار است.
آنگاه به سومین دستور پرداخته میافزاید:«هیچ کس از شما اگر چیزی را از او پرسیدند که نمیداند حیا نکند و (صریحاً) بگوید:نمیدانم»؛ (وَ لَا یَسْتَحِیَنَّ أَحَدٌ مِنْکُمْ إِذَا سُئِلَ عَمَّا لَا یَعْلَمُ أَنْ یَقُولَ:لَا أَعْلَمُ) .
گفتن نمیدانم عیب نیست.عیب آن است که انسان جواب خطایی بدهد و دیگران را به گمراهی بیفکند و عقلاً و شرعاً در برابر آنها مسئول باشد.
مخصوصاً هرگاه قول بدون علم در مقام قضاوت یا فتوا بوده باشد که مسئولیت بسیار عظیمی دارد.
در کتاب شریف کافی حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ أَفْتَی النَّاسَ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لَا هُدًی لَعَنَتْهُ مَلَائِکَةُ الرَّحْمَةِ وَ مَلَائِکَةُ الْعَذَابِ وَ لَحِقَهُ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِفُتْیَاهُ؛ کسی که بدون علم و هدایت فتوا بدهد فرشتگان رحمت و عذاب،او را لعنت میکنند و گناه کسانی که به فتوای او عمل کردهاند بر دوش او خواهد بود». ( .کافی،ج 1،ص 42،ح 3. )
شمول لعن فرشتگان عذاب نسبت به چنین کسی روشن است؛اما چرا ملائکه رحمت او را لعن میکنند؟ ظاهرا به این دلیل است که از گفتن نمیدانم در جواب،که مایه رحمت الهی است خودداری کرده است.
افراد مغرور به علم،خود باید بدانند که به قول معروف«همه چیز را همگان میدانند و همگان از مادر نزادهاند»بلکه میتوان گفت:همگان نیز همه چیز را نمیدانند.پس چه عیبی دارد که انسان جمله نمیدانم را در این گونه موارد به فراموشی نسپارد.
آنگاه در چهارمین دستور میافزاید:«اگر کسی از شما چیزی را نمیدانست از فرا گرفتن آن خجالت نکشد»؛ (وَ لَا یَسْتَحِیَنَّ أَحَدٌ إِذَا لَمْ یَعْلَمِ الشَّیْءَ أَنْ یَتَعَلَّمَهُ) .
هنگامی که انسان از مادر متولد میشود چیزی نمیداند و با گذشت زمان با سؤالات پی در پی از این و آن حقایق بسیاری را فرا میگیرد.بزرگترین دانشمندان جهان یکی از دلایل پیشرفتشان در علم و دانش،سؤال بوده است.
آری سؤال،کلید علم و دانش است.
همانگونه که در حدیثی از امام باقر علیه السلام آمده است:
«الْعِلْمُ خَزَائِنُ وَالْمَفَاتِیحُ السُّؤَالُ فَاسْأَلُوا یَرْحَمُکُمُ اللَّهُ فَإِنَّهُ یُؤْجَرُ فِی الْعِلْمِ أَرْبَعَةٌ السَّائِلُ وَ الْمُتَکَلِّمُ وَ الْمُسْتَمِعُ وَ الْمُحِبُّ لَهُمْ؛ علم و دانش به منزله خزائنی است و کلید آن سؤال و پرسش است،بنابراین (هرچه را نمیدانید) سؤال کنید،زیرا در آموزش علم چهار کس پاداش میگیرند:سؤال کننده،گوینده،شنونده (زیرا ممکن است در مجلس شنوندگانی غیر از سؤال کننده وجود داشته باشند) و آنکس که آنها را دوست دارد». (.بحارالانوار،ج 1،ص 196،ح 1. )
در پایان به پنجمین و مهمترین دستور پرداخته میفرماید:«بر شما باد که صبر و استقامت را پیشه کنید،زیرا صبر و استقامت در برابر ایمان همچون سر است در برابر تن.تن بی سر فایدهای ندارد همچنین ایمان بدون صبر و استقامت»؛ (وَ عَلَیْکُمْ بِالصَّبْرِ،فَإِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الْإِیمَانِ کَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ،وَ لَا خَیْرَ فِی جَسَدٍ لَا رَأْسَ مَعَهُ،وَ لَا فِی إِیمَانٍ لَا صَبْرَ مَعَهُ) .
میدانیم مهمترین حواس انسان در سر اوست:بینایی،شنوایی،چشایی و بویایی و مهمترین ابزار ارتباط انسان با دیگران که زبان است در سر قرار دارد.
دروازه ورود غذا به بدن؛یعنی دهان نیز جزء این پیکر است.از همه مهمتر، فرمانده تمام اعضا که مغز است در وسط جمجمه قرار دارد که اگر کمترین آسیبی به آن برسد بخشی از فعالیتهای بدن تعطیل میشود.در سکته مغزی که گاه نیمی از بدن انسان فلج میگردد عامل اصلی خونریزی بعضی از رگهای مغز است که آن بخش را از کار انداخته است.
امروز در بسیاری از شهرهای صنعتی اتاق کنترلی وجود دارد که از آنجا به تمام بخشها فرمان لازم داده میشود و یا دستور توقف میدهند.مغز انسان در واقع اتاق کنترل تمام بدن است.
همه اینها در سر قرار دارد؛اگر سر از بدن جدا شود،انسان دست و پای مذبوحانهای میزند و پس از چند دقیقه تمام دستگاهها تعطیل میشود.صبر و استقامت نسبت به ایمان نیز چنین است.اگر از ایمان جدا شود دوام و بقایی برای ایمان نخواهد بود،زیرا نه در برابر گناه تاب تحمل ترک دارد،نه در برابر مشکلات اطاعت،توانی در خود میبیند و نه در مصائب صبر میکند.
به همین دلیل هنگامی که فرشتگان رحمت به استقبال بهشتیان میآیند به آنها میگویند:«این همه نعمت در برابر صبر و استقامتی است که به خرج دادید»:
««وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ* سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّارِ»؛ مؤمنان وارد باغهای جاویدان بهشتی میشوند و همچنین پدران، همسران و فرزندان صالح آنها و فرشتگان از هر دری بر آنان وارد میشوند و به آنها میگویند سلام بر شما (اینها همه) به دلیل صبر و استقامتتان است چه نیکو است سرانجام آن سرای جاویدان». (.رعد،آیه 23 و 24. )
این سخن را با حدیث پرمعنایی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم.فرمود:
«الصَّبْرُ خَیْرُ مَرْکَبٍ ما رَزَقَ اللّهُ عَبْداً خَیْراً لَهُ وَ لا أوْسَعَ مِنَ الصَّبْرِ؛ صبر بهترین مرکب راهوار است و خداوند هیچ بندهای را چیزی بهتر و گستردهتر از صبر (و استقامت) نداده است. ( .میزان الحکمه،ج 5،ح 10025.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ I impart to you five things which, if you ride your camels fast in search of them, you will find them worth the effort:None of you should rest his hope save on his Lord (Allāh); none of you should fear anything save his sin; none of you should feel ashamed of saying, “I do not know when asked about a matter which he does not know; none of you should feel ashamed of learning a thing that he does not know and you should practice endurance because endurance is for belief what the head is for the body:Just as there is no good in a body without the head, there is no good in belief without endurance.
'The real value of a person is his knowledge (and perfection of attainment). His worth and status will be in accordance with the status of knowledge and attainment which he holds. Eyes that are conscious of real values do not look at the face, features, tallness of stature, size or worldly pomp and status. Rather, they look at the attainments of a person and assess his worth according to these attainments. The conclusion is that a man should strive to acquire distinction and be admonished. The worth of every person is according to the extent of his knowledge.
وَ قَالَ علیه السلام لِرَجُلٍ أَفرَطَ فِی الثّنَاءِ عَلَیهِ وَ کَانَ لَهُ مُتّهِماً أَنَا دُونَ مَا تَقُولُ وَ فَوقَ مَا فِی نَفسِکَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (به شخصی که در ستایش امام افراط کرد، و آنچه در دل داشت نگفت) من کمتر از آنم که بر زبان آوردی، و برتر از آنم که در دل داری .
[و به مردی که در ستودن او افراط کرد، و آنچه در دل داشت به زبان نیاورد فرمود:] من کمتر از آنم که بر زبان آری و برتر از آنم که در دل داری.
و فرمود مر مردی را که افراط میکرد در ثنا کردن بر او و از حد در گذرانید و حال آنکه بود مر آن حضرت را تهمت زده بعداوت آن حضرت من زیر انم که تو میگوئی و بالای آنم که در نفس پنهان میداری
به مردی که در ستایش او افراط می کرد و او می دانست که دلش با زبانش یکی نیست چنین فرمود: من فروترم از آنچه می گویی و فراترم از آنچه در دل داری.
و آن حضرت به مردی که در ستایش حضرت افراط کرد ولی نظر خوبی در باره آن حضرت نداشت فرمود:من از آنچه میگویی پایینتر،و از آنچه در اعتقاد داری برترم .
شروح:
ای مدحتنی باکثر مما فی و عظمتنی فوق ما ینبغی، و سریرتک فی ذلک یخالف علانیتک، و عقیدتک تناقض فعل صورتک، حیث تعتقد نقصانی و تضمر عداوتی، لما ظهر لی بالامارات فکلا فعلیک مخالف للصواب مجانب سنن السداد.
امام (علیه السلام) به کسی که در ستایش آن بزرگوار افراط میکرد، در حالی که به بیاعتقادی نسبت به آن حضرت متهم بود، فرمود: (من کمتر از آنم که میگویی و برتر از آنم که در باطن میپنداری). عبارت: من کمتر از آنم که میگویی پاسخ زیادهروی آن مرد در ستایش آن بزرگوار است، و عبارت: و برتر از آنم که در باطن میپنداری پاسخ به آن مطلب باطن اوست که امام (علیه السلام) را به نداشتن فضیلت متهم میکرد.
وَ قَالَ علیه السلام لِرَجُلٍ أَفْرَطَ فِی الثَّنَاءِ عَلَیْهِ وَ کَانَ لَهُ مُتَّهِماً أَنَا دُونَ مَا تَقُولُ وَ فَوْقَ مَا فِی نَفْسِکَ .
قد سبق منا قول مقنع فی کراهیة مدح الإنسان فی وجهه.
و کان عمر جالسا و عنده الدرة إذ أقبل الجارود العبدی فقال رجل هذا الجارود سید ربیعة فسمعها عمر و من حوله و سمعها الجارود فلما دنا منه خفقه بالدرة فقال ما لی و لک یا أمیر المؤمنین قال ما لی و لک أما لقد سمعتها قال و ما سمعتها فمه قال لیخالطن قلبک منها شیء و أنا أحب أن أطأطئ منک.
و قالت الحکماء إنه یحدث للممدوح فی وجهه أمران مهلکان أحدهما الإعجاب بنفسه و الثانی إذا أثنی علیه بالدین أو العلم فتر و قل اجتهاده و رضی عن نفسه و نقص تشمیره و جده فی طلب العلم و الدین فإنه إنما یتشمر من رأی نفسه مقصرا فأما من أطلقت الألسن بالثناء علیه فإنه یظن أنه قد وصل و أدرک فیقل اجتهاده و یتکل علی ما قد حصل له عند الناس و لهذا قال النبی صلی الله علیه و آله لمن مدح إنسانا کاد یسمعه ویحک قطعت عنق صاحبک لو سمعها لما أفلح.
فأما قوله علیه السلام له و فوق ما فی نفسک فإنه إنما أراد أن ینبهه علی أنه قد عرف أنه کان یقع فیه و ینحرف عنه و إنما أراد تعریفه ذلک لما رآه من المصلحة إما لظنه أنه یقلع عما کان یذمه به أو لیعلمه بتعریفه أنه قد عرف ذلک أو لیخوفه و یزجره أو لغیر ذلک
(و قال علیهالسلام: لرجل افرط فی الثناء علیه) و فرمود آن حضرت علیهالسلام به مردی که افراط مینمود در ثنا کردن به او و از حد میگذرانید در ستایش نمودن (و کان له متهما) و حال آنکه بود مر آن حضرت را تهمت نهنده به سبب بغض و عداوت (انا دون ما تقول) من زیر آنم که تو میگویی (و فوق ما فی نفسک) و بالای آنکه در نفس، پنهان میداری یعنی تو مدح میکنی مرا به زیادت از آنچه در ذات من است و تعظیم مینمایی فوق آنچه سزاوار است و حسن، و حال آن که ظاهر تو مخالف باطن تو است چه زبان تو به ثنای من گویا است و دل تو به عداوت من برپا است.
و گفت با مردی که از حد گذرانید در ثنای بر آن حضرت و بود به او متهم در اخلاص و اعتقاد: من کمتر از آنم که تو میگویی و بالاتر از آنم که در نفس تو مضمر است یعنی آن اعتقاد که به من داری و برخلاف آن مدح و ثنا ظاهر میکنی.
و قال علیهالسلام لرجل افرط فی الثناء علیه و کان له متهما: «انا دون ما تقول و فوق ما فی نفسک.» یعنی و گفت علیهالسلام مر مردی را که از حد گذشته بود در ستایش بر آن حضرت و حال آنکه بود متهم به عداوت مر آن حضرت که: من پستترم از آنچه تو میگویی و بالاترم از آنچه در دل تو است. یعنی لایق نیست به من آنچه در دل تو است از عداوت من.
الاعراب: دون، ظرف مستقر مضاف الی ما تقول، و الجمله خبر لقوله: انا، و لفظه ما یجوز ان تکون مصدریه، و یجوز ان تکون اسمیه نکره ای دون شیء تقول، فتکون مبتدا و تقول خبره باعتبار انه جمله فعلیه و الرابط محذوف ای تقوله، و لفظه ما فی قوله: ما فی نفسک اسمیه، و فی نفسک، ظرف مستقر خبر لها. المعنی: کلامه هذا تواضع منه (علیه السلام) مقرون بکرامه و لویه، و هی الاخبار عما فی نفسه من النفاق و ارشاد الی انابته الی الحق و اتباعه للصدق. الترجمه: بمردی که در ستایش وی مبالغه کرد و نزد آن حضرت به بدخواهی و نفاق متهم بود فرمود: من کمتر از آنم که گوئی، و برتر از آنم که دانی.
مردی علی ستود و زبانی و بیش گفت*** و اندر دلش ز کینه او زهر نیش سفت
فرمود: کمترم من از آنها که گفتهای*** بهتر از آنچه در دل تارت نهفتهای
اقول: قال الجاحظ فی (بیانه) و الرضی فی (خصائصه): قال الاصمعی (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) اثنی رجل علی علی (علیه السلام) فافرط، فقال علی (علیه السلام) و کان یتهمه: انا دون ما تقول، و فوق ما فی نفسک. هذا، و روی (الکافی) انه (علیه السلام) بعث الی بشر بن عطارد التمیمی فی کلام بلغه عنه، فمر به رسوله فی بنیاسد فقام الیه نعیم بن دجاجه. الاسدی فافلته، فبعث (علیه السلام) الیه فاتوه به، و امر به ان یضرب، فقال له نعیم: اما و الله ان المقام معک لذل و ان فراقک لکفر. فقال (علیه السلام) له: قد عفونا عنک، ان الله عز و جل یقول: (ادفع بالتی هی احسن السیئه) اما قولک ان المقام معک لذل فسیئه اکتسبتها، و اما قولک ان فراقک لکفر فحسنه اکتسبتها، فهذه بهذه، ثم امر ان یخلی عنه. هذا و ذکروا ان صدیقا لعیسی بن هبه الله البزاز کتب الیه رقعه فزاد فی خطابه فاجابه: قد زدتنی فی الخطاب حتی خشیت نقصا فی الزیاده فاجعل خطابی خطاب مثلی خشیت نقصا فی الزیاده و نقل ابن ابیالحدید هنا: ان عمر کان جالسا و عنده الدره، اذ اقبل الجارود العبدی، فقال رجل: هذا سید ربیعه، فسمعها عمر و من حوله، و سمعها الجارود، فلما دنا منه خفقه بالدره، فقال لعمر: مالی و لک. قال: اما لقد سمعتها، قال: و ما سمعتها فمه! قال: لیخالطن قلبک منها شیء و انا احب ان اطاطی منک. قلت: الجنایه للمادح لا للممدوح، فکان علی عمر ان یونب المادح، مع (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) ان المادح انما یونب اذا کان مدح رجلا فی وجهه، و هو لم یذکر ذلک للجارود، بل لجلسائه، و کلامه کان کلام حقیقه. مع ان الضرب بالدره انما یکون لمن جنی جنایه لا فی مثله! روی (لکافی) عن رزین قال: کنت اتوضا فی میضاه الکوفه، فاذا رجل قد جاء فوضع نعلیه و وضع درته فوقها ثم دنا فتوضا معی فزحمته فوقع علی یدیه، فقام فتوضا فلما فرغ ضرب راسی بالدره ثلاثا ثم قال: ایاک ان تدفع فتکسر فتغرم! فقلت: من هذا؟ فقالوا: امیرالمومنین، فذهبت اعتذر الیه. فمضی و لم یلتفت الی. و انما الاصل فی عمل عمر مع الجارود ضغن فی قلبه منه، لما اراد عمر تضییع حد الشرب علی قدامه بن مظعون صهره فالزمه الجارود بذلک.
افرط بعضهم فی الثناء علی الامام، و کان له متهما فقال: (انا دون ما تقول الخ).. کان الامام یکره الثناء و یا باه بطبعه، و هذا حتم و ضروره لمن عظم الخالق فی نفسه.. و عاتب الامام بعض اصحابه علی الاطراء و قال: کرهت ان یجول بخاطرکم انی احب الاطراء.. فلا تثنوا علی بجمیل، و لا تکلمونی بما تکلم به الجبابره، و لا تخالطونی بالمصانعه، و لا تظنوا بی التماس اعظام لنفسی.. الی آخر ما جاء فی الخطبه 214. و فی کتاب (الحکمه الخالده) ان الامام قال: (احذر من یطریک بما لیس فیک، فیوشک ان یبهتک بما لیس فیک. و لا ادری ماذا قال هذا المتهم للامام، لان ما لدی من المصادر لم یشر الی ذلک من قریب او بعید. و ربما اطراه بما هو فیه او دون ذلک، و لکن المطری کان فی قلبه مرض، کما یشعر جواب الامام.
امام علیهالسلام به مردی که در حالی که به آن حضرت عقیده نداشت (روش فروتنی را آموخته و) فرموده است: من کمترم از آنچه (مدح و ثنای لائق به خدا و رسول) که تو میگوئی و بالاترم از چیزی (اعتقاد و باور نداشتن تو به فضائل و مناقب من) که در اندیشه میگذرانی.
امام (علیه السلام) با بیان مطلب خود به ستایشگر خویش فهماند که چاپلوسی میکند و از سوی دیگر با ذکر این موضوع خود را از عوارض خودپسندی نجات داد. زیرا موقعی که کسی از انسان ستایش میکند او فکر میکند کامل گردیده و دیگر نیازی به تکامل مخصوصا تکامل اخلاقی، علمی و معنوی ندارد. با توجه به فرمایش امام علی (علیه السلام) برای اینکه به هنگام تعریف کردن از ما مغرور نشویم و از رشد باز نمانیم باید بلافاصله از معایب خود سخن بگوئیم و یا حداقل آنها را در نظر آوریم.
و قال علیهالسلام- لرجل افرط فی الثناء علیه (بان بالغ فی مدح الامام) و کان علیهالسلام له متهما (بان کان الامام یظن انه منافق لیس فی قلبه ما یقوله علی لسانه)-: (انا دون ما تقول) ای اقول من هذه الاوصاف و المدائح التی تذکرها، و لعله اثبت له بعض صفات الله الخاصه به، او صفه خاصه بالنبی (صلی الله علیه و آله) (و فوق ما فی نفسک) اذ نفسک تحط من شانی.
اللغه: افرط: تجاوز الحد. الثناء: المدح. الشرح: افرط الرجل فی مدح الامام و الثناء علیه دون ان یکون معتقدا ذلک فلذا رد الامام علی الافراط بانه دون ما یقول و یثنی و اتهمه بعدم الاخلاص و الصدق فی قوله بقوله: و فوق ما فی نفسک لانک تظهر غیر ما تضمر …
و قال علیه السّلام لرجل افرط فی الثناء علیه و کان له متهما: انا دون ما تقول، و فوق ما فی نفسک. به مردی که در ستایش آن حضرت افراط کرد و در نظر علی علیه السّلام متهم بود، فرمود: «من کمتر از آنم که می گویی و برتر از آنم که در دل داری.»
در مورد نکوهیده بودن ستایش آدمی در حضور او بیش از این به حد کافی سخن گفته شد. عمر نشسته بود و تازیانه اش کنار او بود. جارود عبدی آمد، مردی گفت: این جارود سرور ربیعه است. عمر و کسانی که گرد او بودند و خود جارود این سخن را شنیدند. همین که جارود نزدیک آمد، عمر بر روی او تازیانه کشید. جارود گفت: ای امیر المؤمنین چه چیزی میان من و تو پدید آمده است؟ عمر گفت: چه چیزی مگر سخن او را نشنیدی؟ گفت: در آنچه شنیدم چه زیانی؟ گفت: از آن سخن در دل تو چیزی پدید می آید که دوست دارم آن را از تو بزدایم.
حکیمان گفته اند برای کسی که او را در حضورش می ستایند، دو چیز خطرناک پیش می آید یکی آنکه به خود شیفته می شود، دیگر آنکه اگر او را به دینداری یا علم ستایش کنند، در کار خود سست می شود و کوشش او کاستی می پذیرد و از خود راضی می شود در نتیجه کوشش او در طلب دین و علم سستی می پذیرد. معمولا کسی دامن همت به کمر می زند که خود را در کاری کامل نبیند، ولی هنگامی که زبانها به ستایش او می پردازند، او گمان می کند به حد کمال رسیده است و همه چیز را درک کرده است و به همان حیثیتی که برای او در نظر مردم پدید آمده است، اعتماد می کند و کوشش او کم می شود.
به همین سبب است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به کسی که دیگری را ستود و آن شخص آن را نشنید فرمود: «ای وای بر تو که گردن دوست خود را زدی، اگر این ستایش را شنیده بود هرگز رستگار نمی شد.»
اما این گفتار علی علیه السّلام که فرموده است «و از آنچه در دل داری برترم» ظاهرا برای این بوده است که او را آگاه سازد که می داند چگونه است و او را از آن کار منصرف سازد و مصلحت دانسته است موضوع را به او بفهماند تا به گمان خود او را از آن حال بیرون آورد یا بدان گونه او را بیم و اندرز دهد یا به هدفی دیگر.
و قال علیهالسلام
لِرَجُلٍ أَفْرَطَ فِی الثَّنَاءِ عَلَیْهِ،وَ کَانَ لَهُ مُتَّهِماً:
أَنَا دُونَ مَا تَقُولُ،وَ فَوْقَ مَا فِی نَفْسِکَ .
امام علیه السلام به کسی که زیاد مدح او کرد ولی در دل وی را متهم میساخت،
فرمود:«من کمتر از آن هستم که تو میگویی (و بر زبانت جاری میسازی) و بالاتر از آنم که در دل داری!». ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر تصریح میکند که قبل از سیّد رضی این سخن حکمتآمیز را جاحظ در دو موضع از کتاب البیان والتبیین آورده و همچنین ابن قتیبه در عیون الاخبار و بلاذری در انساب الاشراف و بعد از مرحوم رضی نیز جماعتی آن را در کتابهای خود آوردهاند از جمله:راغب در محاضرات و میدانی در مجمع الامثال و سید مرتضی در کتاب امالی و رشید الدین وطواط در غرر و عرر ذکر کردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 80). )
دوگانگی و غلوّ
گرچه مدح و ثنای افراد به سبب کارهای خوبی که انجام دادهاند باعث تشویق آنها میشود؛ولی به یقین افراط در مدح و ثنا افزون بر اینکه دروغ و گناه کبیرهای محسوب میشود سبب اغفال طرف مقابل میگردد و او را از کوشش و تلاش برای رسیدن به مقامات بالاتر باز میدارد و آثار غرور و خودبرتربینی در او آشکار میگردد.
به همین دلیل،امام در برابر کسی که در ستایش او مبالغه میکرد ولی در دل او را متهم میدانست فرمود:«من کمتر از آن هستم که تو میگویی و بالاتر از آنم که در دل داری»؛ (قال علیه السلام:لِرَجُلٍ أَفْرَطَ فِی الثَّنَاءِ عَلَیْهِ،وَ کَانَ لَهُ مُتَّهِماً:أَنَا دُونَ مَا تَقُولُ،وَ فَوْقَ مَا فِی نَفْسِکَ) .
ممکن است آن شخص در مورد امام غلو کرده باشد و امام با این سخن میخواهد جلوی غلو او را بگیرد؛ولی این احتمال نیز داده شده است که چه بسا او تنها بخشی از صفات واقعی امام را برشمرده ولی امام متواضعانه چنین سخنی را میگوید.در هر حال جمله ذیل این سخن که میفرماید«برتر از آنم که در دل داری»در واقع کرامتی است از سوی امام علیه السلام که باطن و درون مخاطب خود را میخواند و میداند او منافقانه تعریف و تمجید میکند و در دلش حتی صفات واقعی امام علیه السلام را نیز قبول ندارد.
در روایات اسلامی نیز مذمت زیادی در مورد مداحان و مبالغهگران در مدح و ستایش آمده است.از جمله در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«إذا لَقیتُمُ الْمَدّاحینَ فَاحْثُوا فی وُجُوهِهِمُ التُّرابَ؛ هنگامی که مداحان را ملاقات کردید خاک در صورتشان بپاشید»کنایه از اینکه از کار آنها برائت و بیزاری جویید و اجازه ادامه سخن به آنها ندهید». ( .سنن ابن داود مطابق نقل میزان الحکمه،ج 9،ص 3785.شبیه همین معنا در منابع معروف پیروان اهلبیت از جمله من لا یحضره الفقیه،ج 4،ص 11 آمده است. )
در حدیث دیگری میخوانیم که مردی ستایش مبالغهآمیزی درباره شخص دیگری در محضر پیغمبر صلی الله علیه و آله کرد پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«لا تُسْمِعْهُ فَتُهْلِکُهُ لَوْ سَمِعَکَ لَمْ یُفْلَحْ؛ آنچه را گفتی به گوش او نرسان که سبب هلاکت او میشود و اگر مدح مبالغهآمیز تو را بشنود هرگز رستگار نخواهد شد». ( .کنزالعمال،ج 3،ص 652،ح 8339. )
در فرمان مالک اشتر نیز همین مطلب به صورت جامعتری آمده است آنگاه که امام علیه السلام فرمود:«
(ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَی أَلَّا یُطْرُوکَ وَ لَا یَبْجَحُوکَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ فَإِنَّ کَثْرَةَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ وَ تُدْنِی مِنَ الْعِزَّةِ؛ سپس آنها را طوری تربیت کن که از تو ستایش بیجا نکنند (و از تملق و چاپلوسی بپرهیزند.نیز) تو را نسبت به اعمال نادرستی که انجام ندادهای تمجید ننمایند،زیرا مدح و ستایش فراوان عُجب و خودپسندی به بار میآورد و انسان را به کبر و غرور نزدیک میسازد».
متأسفانه در هیچیک از کتبی که ما دیدهایم سخنی در اینباره که آن شخص در مقام افراط در ثنا چه گفت که امام برآشفت نیامده است و اگر عین آن کلام نقل میشد میتوانستیم قضاوت کنیم که افراط در مدح بوده است یا تواضع امام.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following about a man who praised him much, although he did not admire him: “I am below what you express and above what you feel in your heart.”
وَ قَالَ علیه السلام بَقِیّةُ السّیفِ أَبقَی عَدَداً وَ أَکثَرُ وَلَداً
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: باقی ماندگان شمشیر و جنگ، شماره شان با دوامتر، و فرزندانشان بیشتر است .
آنچه از کشتار برهد دیرتر پاید و بیشتر زاید.!
و فرمود آنچه باقی مانده از ضرب شمشیر باقی ماندهتر است از روی عدد و بیشتر از جهت فرزند
و فرمود (علیه السلام): آنان که از شمشیر می رهند، بیش از دیگران بمانند و صاحب فرزندان بیشتری شوند.
و آن حضرت فرمود:به جا ماندگان از جنگ عددشان پایدارتر،و توالد و تناسلشان بیشتر است .
شروح:
من سنه الله تعالی ان من قتل مظلوما و قتلت ذریته، ثم یبقی واحد منهم، فانه یملی له و یمد فی املائه، حتی ربما ازداد طول املائه علی قرنه و اهل زمانه، کما فعل ذلک بزینالعابدین علی بن الحسین علیهماالسلام، فانه خلق من صلبه ذریه طیبه مبارکه، ینوب نسله عن نسل کثیر من الناس حتی لو بقی المقتولون من اهله لما وفوا فی النسل بنسل هذا الواحد، و بقیه السیف من ابقاه بان قتل غیره و تخطاه.
(به کسانی که در جهاد با دشمنان اسلام به شهادت نرسیدهاند، خداوند عمر طولانیتر و فرزندان بیشتر عطا میفرماید). در این سخن، چیزی جز عبارت پروردگار بر باقی ماندن نوع بشر و حفظ و پایداری آن و جایگزیی کشتهها با بازماندگان، به نظر من نمیرسد. و خداوند داناتر به حقایق است.
وَ قَالَ علیه السلام بَقِیَّةُ السَّیْفِ [أَنْمَی]
أَبْقَی عَدَداً وَ أَکْثَرُ وَلَداً .
قال شیخنا أبو عثمان لیته لما ذکر الحکم ذکر العلة.
ثم قال قد وجدنا مصداق قوله فی أولاده و أولاد الزبیر و بنی المهلب و أمثالهم ممن أسرع القتل فیهم.
و أتی زیاد بامرأة من الخوارج فقال لها أما و الله لأحصدنکم حصدا و لأفنینکم عدا فقالت کلا إن القتل لیزرعنا فلما هم بقتلها تسترت بثوبها فقال اهتکوا سترها لحاها الله ( لحاه اللّه،أی قبحة و لعنة.) فقالت إن الله لا یهتک ستر أولیائه و لکن التی هتک ( ا:«هتکت». ) سترها علی ید ابنها سمیة فقال عجلوا قتلها أبعدها الله فقتلت
(و قال علیهالسلام: بقیه السیف ابقی عددا) آنچه باقی مانده است از ضرب شمشیر باقی ماندهتر است از نظر عدد (و اکثر ولدا) و از حیث ولد، چه عنایت الهی و لطف بینهایت پادشاهی مصروف شده به بقای نوع انسانی و باز پس ماندن نفس مقتول به فضل نامتناهی و معیار این قول نسل ذریت طاهرهاند که در بحر و بر منتشر شدند و پدران آنها درجه شهادت یافتهاند
و فرمود بقیه شمشیر. یعنی بازمانده قوم از قتل باقیتر میباشد از روی عدد، و بیشتر میباشد از روی تناسل و ولد. و فیالحقیقه هر که در احوال عالمیان میبیند این علم به رایالعین مشاهده مینماید فریقی را پادشاهان یا امثال ایشان از شمشیر میگذرانند، و از آنجا که غیرت و مرحمت الهی است اندک از ایشان که میماند به اندک وقتی بسیار میگردند، و مال و نعمت مییابند، و احوال ذریت طاهره آن حضرت کافی است برای تصدیق این حکمت.
و قال علیهالسلام: «بقیه السیف ابقی عددا و اکثر ولدا.» یعنی و گفت علیهالسلام که آثار و منافعی که از شمشیر زدن در راه خدا باقی میماند، بقاء عدد آن درازتر باشد و نتایج منفعت آن بیشتر باشد از بقای عدد اموال و بسیاری اولاد.
المعنی: قال المعتزلی فی شرحه: قال شیخنا ابوعثمان: لیته لما ذکر الحکم ذکر علته و قال ابنمیثم رحمه الله: لا اری ذلک الا للعنایه الالهیه ببقاء النوع و حفظه و اقامته- الخ. اقول: هذا حکم یعلل نفسه و من القضایا التی برهانها معها و لکن لم یلتفت الیه هذا الشیخ، و لم یوضحه ابنمیثم و اکتفی بکونه من عنایه الله و نحن نعتقد بان کل شیء من عنایته، و لکن الکلام فی شرح هذه العنایه. و کان نظره (علیه السلام) فی هذه الحکمه الی اصل انتخاب الاحسن الاصل الرابع من اصول فلسفه النشوء و الارتقاء الذی بحث فیه العلماء المعاصرون فی اروپا منذ قرون و افتخروا بکشفه کانه اصل علمی لم یهتد الیه الاوائل. و حاصله ان موالید الماده باجمعها فی تنازع مستمر لعلل لا یقتضی المقام ذکرها، و هذا التنازع یودی الی فناء الارذل و بقاء الاحسن، و هذا هو سر التطور الدائم فی الکائنات، و الاحسن الباقی هو بقیه السیف التی وقعت فی کلامه (علیه السلام) و معنی کونها ابقی عددا و اکثر ولدا، انه هذا الخارج من معرکه التنازع اشد و اقوی، و یتولد منه اکثر مما فنی فی التنازع، و هنا بحث طویل لا یسع المقام الخوض فیه، و العاقل یکفیه الاشاره. الترجمه: آنچه از دم شمشیر بجا ماند، آبدیده تر و پر ثمرتر است.
آنکه از پیکار بر جا مانده است*** پایدار است ثمرآورتر است
اقول: الاصل فی العنوان ان الحصین بن المنذر کتب الیه (علیه السلام) کما فی العقد، ان السیف اکثر فی ربیعه، فوقع (علیه السلام) فی جوابه: بقیه السیف انمی عددا. و فی (بیان الجاحظ): قال علی کرم الله وجهه: بقیه السیف انمی عددا و اکرم ولدا، و وجد الناس ذلک بالعیان الذی صار الیه ولده من نهک السیف، و کثره الذرء و کرم النجل. و قال ابن ابیالحدید: قال شیخنا ابوعثمان (یعنی الجاحظ): لیته (علیه السلام) (الفصل الاول- فی التوحید) لما ذکر الحکم ذکر العله، ثم قال: قد وجدنا مصداق قوله اولاده، و اولاد الزبیر، و بنی المهلب و امثالهم. قلت: اما العله فالعنایه الالهیه بجبران من وقع علیه ظلم، فمضر حیث کانت فیهم السلطنه، و کانوا اعداء ربیعه فاکثروا من افنائهم، ثم الذی وجدت فی کتاب الجاحظ الاقتصار علی ولده، و اما جمعه معهم ولد الزبیر و ولد المهلب- کما نقل- ففی غیر محله، حیث ان الزبیر انما قتل جمع من ولده ایام نهوض عبدالملک فقط، فقتل مع عبدالله بن الزبیر ابناه الزبیر و عروه، و اخوه المنذر، و ابن اخیه عمرو بن عروه، و قتل مع مصعب اخیه ابنه عیسی، کما ان المهلب قتل جمع من ولده ایام خرج یزید بن المهلب علی یزید بن عبدالملک. و اما ولده (علیه السلام) فکان القتل فیهم فی کل زمان فی مده سلطنه بنی امیه و سلطنه بنی العباس، سوی وقعه الطف التی ارادوا فیها استیصالهم حتی قتلوا رضیعهم و ارادوا قتل علیلهم، حتی صنف فی مقاتلهم کتب کثیره بالخصوص، و منها (مقاتل الطالبیین) لابی الفرج الاصبهانی الاموی، و مع ذلک ولده (علیه السلام) اکثر من جمیع طوائف قریش حتی مع العباسیین، مع بنی هاشم، و قد کانوا کثروا ایام سلطنتهم، و قد کان المامون امر باحصائهم لما اراد جعل علی بن موسی الرضا (علیه السلام) ولی عهده، فکانوا ثلاثه و ثلاثین الفا صغیرا و کبیرا، فقال المامون للناس انه نظر فی ولد العباس و ولد علی (علیه السلام) فلم یجد فی وقته احدا افضل و لا احق بالامر من علی بن موسی (علیه السلام). نقل ذلک (الفصل الاول- فی التوحید) الطبری و المسعودی، بل المعروف من جمیع قریش- منذ قرون و فی کل قرن- کل صقع مشحون من ولده (علیه السلام)، و ذلک من آیات الله الخاصه فیه (علیه السلام). قال محمد بن محمد بن النعمان فی (ارشاده): و من آیات الله تعالی فیه (علیه السلام) انه لم یمن احد فی ولده و ذریته بمثل ما منی (علیه السلام) فی ذریته، و ذلک انه لم یعرف خوف شمل جماعه من ولد نبی، و لا امام، و لا ملک زمان، و لا بر و لا فاجر کالخوف الذی شمل ذریه امیرالمومنین (علیه السلام)، و لا لحق احدا من القتل و الطرد عن الدیار و الاوطان و الاخافه و الارهاب ما لحق ذریه امیر المومنین (علیه السلام) و ولده، و لم یجر علی طائفه من الناس من ضروب النکال ما جری علیهم من ذلک، فقتلوا بالفتک و الغیله و الاحتیال، و بنی علی کثیر منهم و هم احیاء البنیان، و عذبوا بالجوع و العطش حتی ذهبت انفسهم علی الهلاک، و احوجهم ذلک الی التمزق فی البلاد، و مفارقه الدیار و الاهل و الاوطان، و کتمان نسبهم عن اکثر الناس، و بلغ بهم الخوف الی الاستخفاء عن احبائهم فضلا عن الاعداء، و بلغ هربهم من اوطانهم الی اقصی الشرق و الغرب، و المواضع النائیه عن العماره، و زهد فی معرفتهم اکثر الناس، و رغبوا عن تقریبهم، و الاختلاط بهم مخافه علی انفسهم و ذراریهم من جبابره الزمان، و هذه کلها اسباب تقتضی انقطاع نظامهم و اجتثاث اصولهم و قله عددهم، و هم مع ما وصفناه اکثر ذریه من الانبیاء و الصالحین و الاولیاء، بل اکثر من ذراری کل احد من الناس، قد طبقوا بکثرتهم البلاد، و غلبوا فی الکثره علی ذراری اکثر العباد. (الفصل الاول- فی التوحید) هذا مع اختصاص مناکحهم فی انفسهم دون البعداء، و حصرها فی ذوی انسابهم دینه من الاقرباء، و فی ذلک خرق العاده علی ما بیناه، و هو دلیل الایه الباهره فی امیرالمومنین (علیه السلام) کما وصفناه و بیناه، و هذا ما لا شبهه فیه. قلت: و کثره اولاد امیرالمومنین (علیه السلام) مع قتلهم و حبسهم و طردهم فی کل زمان و مکان شاهده لتصدیق وعد الله تعالی نبیه (صلی الله علیه و آله) الکوثر، کما ان انقراض جماهیر قریش الشانئین للنبی (صلی الله علیه و آله) و اهل بیته علیهم السلام دلیل لتصدیق و عید الله تعالی شانئه (صلی الله علیه و آله) لکونه ابتر بالخصوص، مضافا الی و عیده تعالی الظالمین عموما بقطع دابرهم فی قوله تعالی: (فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمد لله رب العالمین). و مما یشهد لقوله (علیه السلام) فی کون بقیه السیف اکثر عددا عنایه منه تعالی ببقاء النوع الانسانی فی غیر الظالمین، فبعد الحربین العالمیتین کانت النساء فی اوربا- کما قالوا- لم یلدن غیر البنین لفناء رجال کثیرین منهن.
نقل ابن ابیالحدید عن شیخه انه قال: (لیت الامام ذکر العله لذلک) و ارجح ما قرات فی التعلیل قول الشیخ محمد عبده: (بقیه السیف هم الذین یبقون بعد الذین قتلوا فی حفظ شرفهم و دفع الضیم عنهم، و فضلوا الموت علی الذل، فیکون الباقی شرفاء نجباء، و عددهم ابقی، و ولدهم اکثر بخلاف الاذلاء، فان مصیرهم الی المحو و الفناء). و یتفق هذا التفسیر تماما مع قول الامام فی الخطبه 51: (الموت فی حیاتکم مقهورین، و الحیاه فی موتکم قاهرین) و قول ولده سیدالشهداء: لا اری الموت الا سعاده، و الحیاه مع الظالمین الا برما.
… عددا و اکثر ولدا: بقیه السیف هم الذین یبقون بعد الدین قتلوا فی حفظ شرفهم و دفع الضیم عنهم و فضلوا الموت علی الذل فیکون الباقون شرفاء نجداء فعددهم ابقی و ولدهم یکون اکثر بخلاف الاذلاء فان مصیرهم الی المحو و الفناء
امام علیهاسلام (در بقای نسل و فرزندان نیکان) فرموده است: مانده از شمشیر (که در کارزار شرافت کشته شدهاند) از شمار باقیتر و از فرزند بیشتر است (مانند فرزندان حضرت سیدالشهداء علیهالسلام و پیروان آن بزرگوار که بسیار و باقی و پایدارند به خلاف و دشمنان فرومایهاش که با انبوهی اثر و نشانهای از آنان باقی نماند).
کتاب (مقاتل الطالبیین) نمونههای زندهای برای مطلب بالا دارد: آن همه کشتار، قتل، زندان، تبعید که به دست بنیامیه و بنیعباس انجام گرفت اما بازماندگان مقتولین از نظر فرزند و عدد فزونتر از قاتلین گردیدند و اکنون نامی از آن همه ستمگران به چشم نمیخورد ولی همه جا نام امامان (علیه السلام) و دودمانشان با احترام برده میشود و این بخاطر این است که خدا برای بازماندگان مقتول نیروی مخصوصی در نظر گرفته است. زنی از خوارج را پیش زیاد آوردند. زیاد گفت: بخدا سوگند شمارا درو میکنم و تا آخرین نفرتان را نابود میگردانم. زن گفت: اشتباه میکنی! کشتن، ما را تکثیر میکند. آنگاه که زیاد تصمیم قتل او را گرفت لباسش را روی خود انداخت و خویشتن را پوشانید. زیاد گفت: خدا او را لعنت کند چادرش را پاره کنید! زن گفت: خدا احترام دوستانش را حفظ میکند آن کس که پردهاش بدست فرزندش (زیاد) دریده شد سمیه (مادر زیاد) بود (چون زنی بد کاره بود)! زیاد گفت: هر چه زودتر او را به قتل برسانید خدا او را از رحمت خود بدور دارد. زن را به قتل رسانیدند.
و قال علیهالسلام: (بقیه السیف) ای الباقون بعد القتال الذین بقوا و قتل اقربائهم و انصارهم (ابقی عددا) ای احسن بقائا (و اکثر ولدا) ای و یکون اولاد هم اکثر، و ذلک لان الجماعه اذا رضوا بالذل و لم یحاربوا من یطمع فیهم، لا تکون اهمیته لعددهم، و لا عنوان لولدهم، اما اذا حاربوا و بقی بعضهم، کان الباقی شرفاء مرفوعی الراس، فهم ابقی و اکیء، عند التعداد للکرماء.
الشرح: قال ابن ابیالحدید: قال شیخنا ابوعثمان: لیته لما ذکر الحکم ذکر العله … و المعنی ان من نجی من السیوف و انتصر فی المعرکه کان ابقی عددا و اکثر ولدا ممن عاش الذل و القهر و الاضطهاد و ان کان کثیر العدد و الولد فان المنتصر یکون اقوی و اقدر علی افناء خصومه و قتلهم …
«باز مانده شمشیر از لحاظ شمار نمو کننده تر و از نظر فرزند فزون تر است.»
شیخ ما ابو عثمان جاحظ در باره این کلمه نخست گفته است ای کاش این حکم را که بیان کرده است علت آن را هم می فرمود. سپس گفته است: مصداق این گفتار را در شمار فرزندان و اعقاب خود علی علیه السّلام و زبیر و خاندان مهلب و امثال ایشان که سخت مورد حمله و کشتار واقع شده اند، می بینم.
زنی از خوارج را پیش زیاد آوردند، زیاد به او گفت: همانا به خدا سوگند شما را درو می کنم درو کردنی و شما را بی شمار نابود می سازم. گفت: هرگز، که کشتار مایه کاشتن و روییدن ماست. و چون خواست او را بکشد آن زن با جامه خویش خود را پوشیده داشت. زیاد گفت: پرده اش را بدرید که خدایش لعنت کناد. گفت: خداوند پرده و پوشش اولیای خود را نمی درد، و آن کس که پرده اش به دست پسرش دریده شده است، سمیه است، زیاد گفت: در کشتن او شتاب کنید، خدای از رحمت خود دورش دارد و آن زن کشته شد.
و قال علیهالسلام
بَقِیَّةُ السَّیْفِ أَبْقَی عَدَداً،وَ أَکْثَرُ وَلَداً .
امام علیه السلام فرمود:
باز ماندگان شمشیر،دوام و بقایشان فزونتر و فرزندانشان بیشترند. ( . سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که پیش از سیّد رضی این کلام پر بار را نقل کردهاند ابن عبد ربه در عقد الفرید در باب توقیعات الخلفا است؛ولی بهجای أبْقا عَنْ ماءٍ ذکر کرده است و جاحظ نیز آن را در کتاب البیان و التبیین آورده و نیز ابن قتیبه در عیون الاخبار و آنها غالباً تأیید کردهاند که تاریخ نشان داده طوائفی از مسلمین که دشمنان عده زیادی از آنها را کشتهاند باقی ماندگان به سرعت فزونی یافتند و عدد کثیری را تشکیل دادند که نمونه اتمّ آن آل ابیطالب است که با شهادت عدد کثیری از فرزندان آنها چنان نمو و رشد کردهاند که جهان را گرفتهاند.(با اقتباس از مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 81). )
نسل پربار
امام علیه السلام در این کلام حکمت آمیز خود به نکته پیچیدهای اشاره کرده که شارحان در تفسیر آن به زحمت افتادهاند میفرماید:«باز ماندگان شمشیر دوام و بقایشان زیادتر و فرزندانشان بیشتر است»؛ (بَقِیَّةُ السَّیْفِ أَبْقَی عَدَداً،وَ أَکْثَرُ وَلَداً) .
اشاره به طوایفی است که دشمنان بیرحمانه از آنها قربانی گرفتند؛ولی باقی ماندگانشان بقای بیشتر دارند و فرزندانشان فزونتر خواهند بود.
همانگونه که در ذکر سند این کلام حکمت آمیز گفته شد تجربههای تاریخی این حقیقت را تأیید و مورخان به طوایفی اشاره کردهاند که عدد کثیری از آنها کشته شد ولی چندان نگذشت که فرزندانشان به طور چشمگیری فزونی یافتند.
نمونه بارز آن-چنان که گفتیم-فرزندان امیرمومنان علی علیه السلام بودند که بنیامیه آنها را هر جا یافتند از دم شمشیر گذراندند و بنیعباس نیز بیرحمانه از آنها قربانی گرفتند ولی نسل آنها بهقدری فزونی یافته که بحمدالله در تمام بلاد عدد کثیری از آنها دیده میشود.
درباره اینکه چه رابطهای میان آن کشتار بیرحمانه و فزونی باقیماندگان است بعضی از شارحان مانند«ابنمیثم»معتقدند که رابطه طبیعی در میان این دو نمیتوان یافت تنها عنایات الهیه و الطاف خداوندی است که به چنین مظلومانی چنان برکتی در نسل میدهد.
بعضی دیگر مانند مرحوم کمرهای در شرح این عبارت آن را اشاره به مسئله انتخاب اصلح که نتیجه تنازع بقاست میدانند وی میگوید:به هنگام تنازع بقا (درگیریهایی که در میان افراد و قبائل برای ادامه حیات رخ میدهد) آنها که قویترند باقی میمانند و آنها که ضعیفترند کشته میشوند و قویترها نسل پربارتر و زاد و ولد بیشتری دارند،ازاینرو جمله «أقْوی عَدَداً وَ أکْثَرُ وَلَداً» در مورد آنها صادق است.
ولی تفسیر روشنتری برای کلام امام علیه السلام میتوان گفت که رابطه طبیعی صدر و ذیل آن را روشن میسازد و آن اینکه اقوامی که شهید و قربانی میدهند بازماندگانشان در نظر تودههای مردم عزیز و شریف میشوند و به همین دلیل مردم دوست دارند از آنها داماد بگیرند و به آنها عروس بدهند و همین سبب میشود که زاد و ولد آنها فزونی یابد.به تعبیر دیگر ارتباط سببی با آنها مایه افتخار و اعتبار است و همین امر موجب میشود که مردم برای برقرار ساختن چنین رابطهای تلاش و کوشش کنند.ما در عصر و زمان خود نیز میبینیم که یکی از امتیازاتی که به هنگام خواستگاری برای عروس یا داماد ذکر میکنند این است که میگویند از خانواده شهداست تا طرف مقابل به ازدواج به این خانواده ترغیب شود.
البته جمع میان تفسیرهای بالا امکانپذیر است،هر چند تفسیر اخیر مناسبتر است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The survivors of the sword are large in number and have many offspring.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن تَرَکَ قَولَ لَا أدَریِ أُصِیبَت مَقَاتِلُهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کسی که از گفتن «نمیدانم» روی گردان است، به هلاکت و نابودی میرسد .
آن که گفتن ندانم واگذارد، به هلاکتجای خود پای در آرد.
هر که ترک کند گفتار نمیدانم را رسیده شود مواضع هلاکت اگر نادانسته دهن بگشاید
و فرمود (علیه السلام): هر که از گفتن «نمی دانم» سر باز زند به هلاکت رسد.
و آن حضرت فرمود:کسی که کلمه«نمیدانم»را از دست بگذارد تیر هلاکت بر مواضع حساس کشتنیاش نشیند .
شروح:
ای من تعود الاخبار بما لا یعلم، کان ذلک سبب هلاکه دینا او دنیا، و مقاتل الانسان مواضعه التی یقتل باصابتها.
(هر که عبارت: نمیدانم، را ترک کند، به کشتنگاههایش نزدیک شده است). فروگذاردن این سخن کنایه از گفتار بدون علم است، و رسیدن به گشتنگاهها کنایه از هلاکتی است که در اثر سخن از روی نادانی نصیب گوینده میشود، از آن رو که باعث گمراه شدن و گمراه کردن است، و چه بسا باعث هلاکت هم در دنیا و هم در آخرت است.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ تَرَکَ قَوْلَ لاَ أَدْرِی أُصِیبَتْ مَقَاتِلُهُ .
جاءت امرأة إلی بزرجمهر فسألته عن مسألة فقال لا أدری فقالت أ یعطیک الملک کل سنة کذا کذا و تقول لا أدری فقال إنما یعطینی الملک علی ما أدری و لو أعطانی علی ما لا أدری لما کفانی بیت ماله.
و کان یقول قول لا أعلم نصف العلم.
و قال بعض الفضلاء إذا قال لنا إنسان لا أدری علمناه حتی یدری و إن قال أدری امتحناه حتی لا یدری
(و قال علیهالسلام: من ترک قول لا ادری) کسی که ترک کند گفتار نمیدانم را و نادانسته به جواب دهان بگشاید (اصیبت مقاتله) رسیده شود به جانب او مواضع قتل او، ینی کسی که معتاد بود به اخبار نمودن به چیزی که نداند سبب هلاکت دنیا و آخرت او گردد.
هر که ترک کند قول (لا ادری) یعنی (نمیدانم) را و پیش هر سوال زبان بگشاید، رسیده میشود زخم هلاک بر مقاتل او. یعنی آن مواضع که چون زخم به آنجا رسد شخص هلاک شود.
و قال علیهالسلام: «من ترک قول «لا ادری» اصیبت مقاتله.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که واگذاشت گفتن «نمیدانم» را، یعنی اگر سوال کنند از او چیزی را که نداند و نگوید که نمیدانم، میرسد هلاکتها به او یعنی در دنیا و آخرت.
اللغه: (اصابه): ادرکه، (المقتل) ج: مقاتل: العضو الذی اذا اصیب لا یکاد صاحبه یسلم کالصدغ- المنجد. الاعراب: اصیبت مقاتله، مبنی للمفعول من الاصابه، و مقاتله نائب الفاعل. المعنی: هذه الجمله دعاء بالهلاک علی من لا یبالی من الفتوی بغیر علم و مستند صحیح و الجواب عن السئوال بغیر علم و دلیل معتمد. الترجمه: هر کس نمیدانم را فراموش کند، هلاک باد.
هر که ننگ از نمیدانم*** بر رگ زندگیش نشتر باد
اقول: نسبه الجاحظ فی (بیانه) و ابن قتیبه فی (عیونه) الی ابن عباس، الا انه نقل ذلک عنه (علیه السلام) قبل ذلک فلو ثبت ان ابن عباس قاله، فلابد انه اخذه منه (علیه السلام). (الفصل الثالث عشر- فی اجوبته(علیه السلام) التمثیلیه … ) و کیف کان، فمقاتل الانسان المواضع التی اذا اصیبت قتلته، فهو جمع المقتل لا المقتول، و فی الخبر مقتل الرجل بین فکیه. و ادعی کثیر انه یدری کل شیء فافتضح و اصیبت مقاتله، و منهم مقاتل، ففی (العقد الفرید) قال مقاتل و قد دخلته ابهه العلم: سلونی عما تحت العرش الی اسفل من الثری. فقام الیه رجل و قال: ما نسالک عما تحت العرش و لا اسفل من الثری، و لکن نسالک عما کان فی الارض، و ذکره الله فی کتابه، اخبرنی عن کلب اهل الکهف ما کان لونه؟ فافحمه! و قاله آخر: فسئل عن نمله سلیمان، ذکرا کانت ام انثی؟ فلم یدر و افحم! و فیه ایضا قال قتاده: ما سمعت شیئا قط و لا حفظت شیئا قط فنسیته، ثم قال: یا غلام هات نعلی، فقال هما فی رجلیک. و فی (عیون ابن قتیبه) قال الخلیل: الرجال اربعه: رجل یدری، و یدری انه یدری فسلوه، و رجل یدری و لا یدری انه یدری فذاک ناس فذکروه، و رجل لا یدری و یدری انه لا یدری فذاک مسترشد فعلموه، و رجل لا یدری و لا یدری انه لا یدری فذاک جاهل فارفضوه. و قال ابن ابیالحدید: جائت امراه الی بزرجمهر فسالته عن مساله فقال: لا ادری! فقالت: ایعطیک الملک کل سنه کذا و کذا و تقول لا ادری، فقال انما یعطینی الملک علی ما ادری، و لو اعطانی علی ما لا ادری لما کفانی بیت ماله.
تقدم الکلام عن ذلک قبل قلیل. انظر الحکمه 80 و فی کتاب (الحکمه الخالده: (تعلم قول لا ادری. فانک ان قلت لا ادری علموک حتی تدری. و ان قلت انی ادری سالوک حتی لا تدری. و ما احد من اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله): قال سلونی الا علی بن ابیطالب علیهالسلام).
… لا ادری اصیبت مقاتله: مواضع قتله لان من قال ما لا یعلم عرف بالجهل و من عرفه الناس بالجهل مقتوه فحرم خیره کله فهلک
امام علیهالسلام (در زیان نگفتن نمیدانم) فرموده است: کسی که (از او بپرسند چیزی را که نمیداند و) نمیدانم را نگوید کشتنگاههایش (مواضعی که شخص هلاک میشود) به او میرسد (رسوا و تباه میگردد).
از امامان (علیه السلام) و پیامبران که بگذریم که در اثر ارتباط با خدای عزیز از علوم آگاه بودند ما بقی مردم اطلاعتشان محدود است و آنچه را که نمیدانند بیش از آن است که میدانند. زنی پیش بزرگمهر آمد و مطلبی از او سوال کرد. بزرگمهر نتوانست جواب بدهد و گفت: نمیدانم. زن گفت: از سلطان همه ساله آنقدر پول میگیری و تازه میگوئی نمیدانم! بزرگمهر گفت: آنچه سلطان به من میدهد به خاطر مطالبی است که میدانم اگر میخواست برای ندانستهها حقوق بدهد خزینهاش برای من کافی نبود!
و قال علیهالسلام: (من ترک قول: (لا اداری) بان لم یقل هذه الکلمه فی جواب الاسئله التی توجه الیه، بل اجاب جوابا خلافا للواقع (اصیبت مقاتله) هذا کنایه عن الهلاک، ای هلک لانه قال بما لا یعلم، و مقاتل جمع مقتل، محل القتل- کالنحر- و اصیبت، ای اصاب الهلاک موضع قتله فقتله.
اللغه: المقاتل: موضع قتله الذی اذا اصاب صاحبه لا ینجو. الشرح: من سئل عن کل شیء و اجاب بانه یدری اجاب بالخطاء و الجهل و هذا الجواب فیه هلاک الدین و الدنیا لان من یدری کل شیء هو الله و من یجیب علی کل مساله هو الله او من انتجبه الله من خلقه کالانبیاء … و هذا تعلیم لنا ان لا یاخذنا الغرور فنحسب انفسنا علماء بکل شیء و محیطین بکل شیء. بل ان عرفنا شیئا یبقی ما نجهله اکثر مما نعرفه و یجب ان نکون امام کل سوال بین امرین … ادری و لا ادری بحسب معرفتنا و عدم معرفتنا …
«هر کس گفتن نمی دانم را رها کند، جایگاه کشته شدنش به او می رسد.»
زنی پیش بزرگمهر آمد و مسأله ای از او پرسید، گفت: نمی دانم. گفت: آیا پادشاه همه ساله چنین و چنان به تو می پردازد که بگویی نمی دانم. بزرگمهر گفت: آری، پادشاه این مقدار را در قبال چیزهایی که می دانم عطا می کند و اگر بخواهد در قبال چیزهایی که نمی دانم به من عطا کند، تمام موجودی بیت المال او کافی نخواهد بود. و بزرگمهر می گفته است: کلمه «نمی دانم» نیمی از علم است.
یکی از فاضلان گفته است: هر گاه کسی به ما بگوید «نمی دانم»، او را تعلیم می دهیم تا بداند، و اگر بگوید می دانم، او را چندان می آزماییم تا بفهمد که نمی داند.
و قال علیهالسلام
مَنْ تَرَکَ قَوْلَ«لَا أَدْرِی»أُصِیبَتْ مَقَاتِلُهُ .
امام علیه السلام فرمود:
کسی که جمله«نمیدانم»را ترک کند مواضع آسیبپذیر خود را در معرض ضربههای خطرناک (مخالفان) قرار داده است. (. سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است که این کلام حکمتآمیز را آمدی در غررالحکم به عین این عبارت آورده است البته او از کسانی است که بعد از مرحوم سیّد رضی میزیسته ولی جاحظ که قبل از وی میزیسته آن را در کتاب البیان و التبیین از ابن عباس با کمی تفاوت نقل کرده است و از آنجا که ابن عباس از شاگردان خاص امیرمؤمنان علی علیه السلام است به نظر میرسد آن را از آن اقیانوس علم گرفته است به خصوص اینکه در روایتی از ابنعباس میخوانیم:«دانش رسول خدا از خدا و دانش علی از دانش پیامبر است و دانش من از دانش علی است و علم من و علم اصحاب پیامبر در مقابل علم علی علیه السلام نیست جز مانند قطره در هفت دریا».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 82).)
خطرات ترک«نمیدانم»
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه سخنی را که در حکمت 82 آمده بود به صورت جالب دیگری بیان میکند و میفرماید:«کسی که جمله«نمیدانم»را ترک کند مواضع آسیبپذیر خود را در معرض ضربههای خطرناک (مخالفان) قرار داده است»؛ (مَنْ تَرَکَ قَوْلَ«لَا أَدْرِی»أُصِیبَتْ مَقَاتِلُهُ) .
اشاره به اینکه با این کار خود را به هلاکت میافکند و این هلاکت ممکن است جنبه دنیوی داشته باشد در آنجا که سخنان نسنجیده و خطرآفرین است و یا جنبه اخروی،در آنجا که سخنانش لطمه به حیثیت و آبروی اشخاص وارد میکند یا مردم را به گمراهی میکشاند.
«مقاتل»جمع«مقتل»است.ارباب لغت آن را به مواضعی از بدن که اگر ضربه بر آن وارد شود حیات انسان به مخاطره میافتد تفسیر کردهاند؛مانند سر و سینه و امثال آن.
ابن ابیالحدید در شرح این سخن حکیمانه داستان جالبی از بوذرجمهر نقل میکند که زنی نزد او آمد و از مسئلهای سؤال کرد.بوذرجمهر گفت:نمیدانم.زن عصبانی شد.گفت:پادشاه هر سال آلاف و الوفی به تو میدهد که بگویی نمیدانم؟ بوذرجمهر گفت:آنچه را به من میدهد در برابر چیزهایی است که میدانم و اگر میخواست در برابر آنچه نمیدانم چیزی به من بدهد تمام بیتالمال او نیز کفایت نمیکرد (اشاره به اینکه مسائلی را که ما نمیدانیم بسیار بیشتر از آن است که میدانیم).
نیز از بعضی فضلا نقل میکند که اگر کسی در برابر چیزهایی که نمیداند بگوید:نمیدانم،او را تعلیم میدهیم تا بداند و اگر بگوید:میدانم،امتحانش میکنیم تا بگوید نمیدانم (و رسوا شود). ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 236. )
شبیه این سخن را مرحوم مغنیه در فی ظلال نهج البلاغه از کتاب«الحکمة الخالده»نقل میکند که دانشمندی میگفت:گفتن«لا أدری»(نمیدانم) را یاد بگیرید،چرا که اگر بگویید نمیدانم به شما تعلیم میدهند تا بدانید و اگر بگویید میدانم از شما سؤال میکنند و نمیدانید و رسوا میشوید.سپس میافزاید:
احدی از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله ادعا نکرد که همه چیز را میداند و به طور مطلق نگفت:«سلونی»(از من بپرسید) به جز علی بن ابیطالب علیه السلام ( .فی ظلال نهجالبلاغه،ج 4،ص 266.).
در همین رابطه ضرب المثلی نقل شده است که آن نیز محتوای کلام امام را دارد:«مَقْتَلُ الرَّجُلِ بَیْنَ فَکَّیْهِ»موضع آسیب پذیر انسان در میان دو فک او قرار دارد (یعنی زبان او مایه هلاکت او میشود). ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 7،ص 90. )
مرحوم شوشتری از قتاده (فقیه معروف اهل سنت) نقل میکند که روزی ادعا کرد که من هر چه را تا به حال شنیدهام یا به حافظه سپردهام هرگز فراموش نکردهام.
بعد از این سخن به خدمتکارش گفت:کفش مرا بیاور بپوشم.خدمتکار گفت:
کفش شما در پای شماست (وی از آن ادعا و این عمل سخت شرمنده شد). ( .شرح نهجالبلاغه علامه شوشتری،ج 6،ص 359.)
Imam Ali ibn Abi Talib said : “ Whoever abandons saying , ' I do not know' meets his destruction.”
وَ قَالَ علیه السلام رأَیُ الشّیخِ أَحَبّ إلِیَّ مِن جَلَدِ الغُلَامِ وَ روُیَِ مِن مَشهَدِ الغُلَامِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: اندیشه پیر در نزد من از تلاش جوان خوشایندتر است.
(و نقل شده که تجربه پیران از آمادگی رزمی جوانان برتر است)
تدبیر پیر را از دلیری جوان دوستتر میدارم. [و در روایتی است] از حاضر و آماده بودن جوان- برای کارزار-.
و فرمود اندیشه پیر دانا و دوستدارتر نزد من از حضور نوجوانی توانا و روایت شده دوستر است نزد من از مردانگی جوان
و فرمود (علیه السلام): تدبیر پیر را از دلاوری جوان دوست تر دارم.
[در روایت دیگر آمده]: از حضور جوان.
و آن حضرت فرمود:تدبیر پیر مرد را از رشادت جوان دوستتر دارم.
[در روایتی دیگر:]از جنگیدن جوان دوستتر دارم .
شروح:
کلام له علیهالسلام، یتمثل به و المشهد الحضور یعنی ان رای الشیخ یکون صادرا عن عقله و تجاربه، و حضور الشاب ینبیء عن حرصه و هواه و قله تفکره فی العواقب.
(اندیشهی پیر را از چابکی و نیرومندی جوان بیشتر دوست دارم). در روایتی به جای کلمه جلد، مشهد الغلام آمده است. جلد شخص همان نیرو و توانمندی اوست. قبلا گذشت که اندیشه مقدم بر نیرومندی و دلاوری است، زیرا که اصل سودمندی، اندیشه است. البته امام (علیه السلام) اندیشه را مخصوص پیر، و دلاوری را ویژهی جوان دانسته است، از آن رو که هر یک از آنها متناسب با آن ویژگیاند. چون پیری به دلیل تجربههای زیاد و سر و کار با امور، جای توقع اندیشهی درست است. و از جوانی انتظار نیرومندی و توان میرود. اما بنا به روایت دیگر (مشهده، حضوره) آمده است و معنای این عبارت نیز روشن است.
وَ قَالَ علیه السلام رَأْیُ الشَّیْخِ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ جَلَدِ الْغُلاَمِ وَ [یُرْوَی]
رُوِیَ مِنْ مَشْهَدِ الْغُلاَمِ .
إنما قال کذلک لأن الشیخ کثیر التجربة فیبلغ من العدو برأیه ما لا یبلغ بشجاعته الغلام الحدث غیر المجرب لأنه قد یغرر بنفسه فیهلک و یهلک أصحابه و لا ریب أن الرأی مقدم علی الشجاعة و لذلک قال أبو الطیب الرأی قبل شجاعة الشجعان
و من وصایا أبرویز إلی ابنه شیرویه لا تستعمل علی جیشک غلاما غمرا ترفا قد کثر إعجابه بنفسه و قلت تجاربه فی غیره و لا هرما کبیرا مدبرا قد أخذ الدهر من عقله کما أخذت السن من جسمه و علیک بالکهول ذوی الرأی.
و قال لقیط بن یعمر الإیادی فی هذا المعنی و قلدوا أمرکم لله درکم
(و قال علیهالسلام: رای الشیخ احب الی) اندیشه پیر دانا دوستتر است به سوی من (من جلد الغلام) از جلادت و مردانگی نوجوان توانا زیرا که رای پیر صاحب تدبیر، صادر میشود از عقل و تجربه و فکر صائب و اندیشه ثاقب و آن موجب اطفاء فتن جمیع عالم است. و جلادت جوان، مبتنی است بر تهور و القای نفس در امور مهلکه و آن موجب هلاکت معدودی چندند از اشرار بنیآدم. و از این قبیل است: الرای قبل شجاعه الشجعان. (و روی من مشهد الغلام) و در بعضی روایت آمده که (من مشهد الغلام) یعنی رای پیر تدبیر خردمند، دوستتر است نزد من از حضور نوجوان نیرومند زیرا که حضور و مصاحبت و مجالست او موجب کسب حرص است و هوی و قلت تفکر و تدبر
رای و تدبیر شیخ یعنی کهنسال دوست تر است نزد من در وقایع از جلادت غلام، یعنی نوسال، و روایت کرده میشود از مشهد غلام. یعنی از نبرد مشهود و مشهور غلام حدیثالسن.
و قال علیهالسلام: «رای الشیخ احب الی من جلد الغلام.» یعنی و گفت علیهالسلام که فکر و تدبیر شخص پیر دوستتر است در نزد من از قوت دادن جوان نورس و قد روی: «من مشهد الغلام» یعنی و روایتی وارد است که از حاضر گردیدن جوان نورس یعنی به جهت امداد و کمک.
اللغه: (الشیخ): من استبانت فی السن و ظهر علیه الشیب (الغلام) ج غلمان الطار الشارب- المنجد. المعنی: سبب التقدم فی المور امران: البرنامج الصحیح، و العمل المجد و خصوصا فی المعارک و الحروب فان الظفر و النصیر فیها یحتاج الی هذین الامرین، و الاول ینتج من الرای الصحیح المستفاد من التجربه و العقل المتکامل و القوه، و الجد فی العمل ینتج اذا کان علی منهاج موثر و الا، فربما یکون اعمال القوه سببا للهلاک و تاییدا للخصم، و الرای المجرب غالبا رای الشیوخ فقال (علیه السلام): رای الشیخ احب الی من جلد الشاب و قوته. الترجمه: رای پیرهمرد، محبوب تر است پیش من از چالاکی نوجوان. و در این معنی گفته شده:
به رایی، لشکری را بشکنی پشت ***بشمشیر از یکی تا ده توان کشت
و روی من مشهد الغلام. اقول: و رواه الجاحظ فی (بیانه): (رای الشیخ احب الی من جلد الشاب). و فی (العقد الفرید): وقع علی (علیه السلام) فی کتاب جاءه من الحسن بن علی علیهماالسلام: رای الشیخ خیر من جلد الغلام. (رای الشیخ احب الی من جلد) بفتحتین، ای الشده و الضرب بالسیف. (الغلام) فان رای الشیخ فی الظفر یمکن ان یکون اشد تاثیرا من قوه الف غلام. و فی (الطبری): حضر مع هوازن فی غزوه حنین درید بن الصمه و کان شیخا کبیرالیس فیه شیء الا معرفته بالحرب و لرایه- الی ان قال- فلما نزلوا باوطاس قال لمالک بن عوف رئیس القوم: انک قد اصبحت رئیس قومک و ان (الفصل الثامن و الاربعون- فی آداب الحرب) هذا یوم له ما بعده، مالی اسمع رغاء البعیر و نهاق الحمیر و یعار الشاء و بکاء الصغیر. قال: سقت مع الناس ابناءهم و نساءهم و اموالهم. قال: لم؟ قال: لیقاتل کل رجل عن اهله و ماله. قال: هل یرد المنهزم شیء، انها ان کانت لک لم ینفعک الا رجل بسیفه و رمحه و ان کانت علیک فضحت فی اهلک و مالک، ارفعهم الی متمنع بلادهم و علیا قومهم ثم الق الشبان علی متون الخیل فان کانت لک لحق بک من وراءک، و ان کانت علیک کفاک ذلک و قد احرزت اهلک و مالک. قال: لا افعل انک قد کبرت و کبر علمک و قال لقومه: لتطیعننی او لا تکئن علی هذا السیف حتی یخرج من ظهری. و کره ان یکون لدرید فیها ذکر و رای. فقال درید: هذا یوم لم اشهده و لم یفتنی … و کان صواب الرای ما قال درید. و فی (الکامل) للمبرد: قال المهلب ما یسرنی ان فی عسکری الف شجاع بدل بیهس بن صهیب، فیقال له: ایها الامیر بیهس لیس بشجاع. فیقول: اجل و لکنه سدید الرای محکم العقل، و ذوالرای حذر سوول، فانا آمن ان یغتفل، فلو کان مکانه الف شجاع قلت انهم یتشامون حتی یحتاطون. و کان المهلب شیخا ذا رای متین، فلولا تدابیره فی حرب الخوارج لخربوا البصره و قتلوا رجالها و سبوا نساءها و لما ارجفوا بان المهلب قتل یوم سلی و سلبری و هم اهل البصره بالنقله الی البادیه ثم ورد کتابه بظفره فاقام الناس و تراجع من ذهب منهم قال الاحنف: البصره بصره المهلب، بل لولاه لغلبوا علی جمیع العراق الکوفه و غیرها، و لذا قال الحجاج لاهل الکوفه بعد ظفر المهلب بالخوارج: انتم عبید المهلب. (الفصل الثامن و الاربعون- فی آداب الحرب) و کانت الخوارج تسمیه الساحر، لانهم کانوا یدبرون امرا فیجدونه سبقهم الی نقضه، و تمثل کل من قطری رئیس الخوارج و الحجاج فی شان المهلب بابیات لقیط الایادی: ما زال یحلب هذا الدهر اشطره یکون متبعا طورا و متبعا حتی استمرت علی شزر سریرته مستحکم الرای لا قحما و لا ضرعا و من آرائه فی التدبیر علی الخوارج: ان رجلا حدادا من الازارقه کان یعمل نصالا مسمومه فیرمی بها اصحاب المهلب، فرفع ذلک الیه فقال: انا اکفیکموه، فوجه رجلا من اصحابه بکتاب و الف درهم الی عسکر قطری فقال: الق هذا الکتاب فی عسکره و احذر علی نفسک ففعل، و کان فی الکتاب (اما بعد، فان نصالک قد وصلت الی و قد وجهت الیک بالف درهم فاقبضها و زدنا من هذه النصال) فوقع الکتاب و الدراهم الی قطری فدعا بالرجل فقال: ما هذا الکتاب؟ قال: لا ادری. قال: فهذه الدراهم؟ قال: ما اعلم. فامر به فقتل، فجاءه عبد ربه الصغیر مولی بنی قیس بن ثعلبه فقال له: اقتلت رجلا علی غیر ثقه و لا تبین. فقال له: ما حال هذه الدراهم؟ فقال: یجوز ان یکون امرها کذبا و یجوز ان یکون حقا. فقال له قطری: قتل رجل فی صلاح الناس غیر منکر، و للامام ان یحکم بما رآه صالحا، و لیس للرعیه ان تعترض علیه. فتنکر له عبد ربه و جماعه و لم یفارقوه. فبلغ ذلک المهلب فدس اله رجلا نصرانیا فقال له: اذا رایت قطریا فاسجد له، فاذا نهاک فقل سجدت لک. ففعل فقال له قطری: انما السجود لله. فقال له: ما سجدت الا لک. فقال له رجل من الخوارج: (الکم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم انتم لها واردون) فقال قطری: ان هولاء النصاری قد (الفصل الثامن و الاربعون- فی آداب الحرب) عبدوا عیسی ابن مریم فما ضر ذلک عیسی شینا. فقام رجل من الخوارج الی النصرانی، فقتله، فانکر ذلک علیه قطری و قال: اقتلت ذمیا؟ فاختلفت الکلمه، فبلغ ذلک المهلب. فوجه الیهم رجلا یسالهم عن شیء تقدم به الیه، فاتاهم الرجل فقال: ارایتم رجلین خرجا مهاجرین الیکم فمات احدهما فی الطریق و بلغکم الاخر فامتحنتموه فلم یجز المحنه. فقال بعضهم: اما المیت فمومن من اهل الجنه و اما الاخر الذی لم یجز المحنه فکافر حتی یجیزها. و قال قوم آخرون: بل هما کافران حتی یجیزا المحنه، فکثر الاختلاف، فخرج قطری الی حدود اصطخر فاقام شهرا و القوم فی اختلافهم. و من امثالهم (زاحم بعود اودع) و العود المسن من الابل و الشاء، قال الکرمانی فی (امثاله): ای لا تستعن الا باهل السن و التجربه فی الامور. و قال الشاعر: حنی الشیب ظهری فاستمرت عزیمتی و لولا انحناء القوس لم ینفذ السهم و قال ابن المعتز: و ما ینتقص من شباب الرجال یزد فی نهاها و البابها و قال البحتری فی خضر بن احمد: و مصیب مفاصل الرای ان حارب کانت آراوه من جنوده و قال المتنبی کما فی (ابن ابیالحدید): (الفصل الثامن و الاربعون- فی آداب الحرب) الرای قبل شجاعه الشجعان هو اول و هی المحل الثانی فاذا هما اجتمعا لنفس مره بلغت من العلیاء کل مکان و لربما طعن الفتی اقرانه بالرای قبل تطاعن الاقران لولا العقول لکان ادنی ضیغم ادنی الی شرف من الانسان قول المصنف: (و روی) هکذا فی (المصریه و ابن میثم) و لکن فی (ابن ابیالحدید) و یروی). (من مشهد لهد الغلام) قد عرفت ان الجاحظ رواه (من جلد الشاب). و کیف کان فنظیر قوله (علیه السلام) هذا قوله (وصول مقل خیر من جاف مکثر). هذا، و کما ان رای الشیخ خیر من جلد الشاب، قالوا: قضاء الحوائج عند الشبان اسرع منها عند الشیوخ. و فی (عیون ابن قتیبه): قال عثمان بن عطا: قضاء الحوائج عند الشباب اسهل منها عند الشیوخ، ثم قرا شاهدا قول یوسف لاخوته ( … لا تثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم … ) و قول یعقوب لهم ( … سوف استغفر لکم ربی انه هو الغفور الرحیم). قال البحتری فی محمد بن یوسف: علم الروم ان غزوک ما کان عقابا لهم و لکن فناء (الفصل الثامن و الاربعون- فی آداب الحرب) بسباء سقاهم البین صرفا و بقتل نسوا لدیه السباء یوم فرقت من کتائب آرائک جندا لا یاخذون عطاء بین حزب یفلق الهام انصافا و طعن یفرج الغماء وبود العدو لو تضعف الجیش علیهم و تصرف الاراء
الشیوخ المجربون للرای و التخطیط، و الشباب للشجاعه و العمل، و لیس من شک ان العمل و الشجاعه بلا تخطیط فوضی و مجازفه. و تقدم الکلام عن ذلک فی شرح الحکمه 46 عند قول الامام: (و الحزم باجاله الرای).
… الی من جلد الغلام: جلد الغلام صبره علی القتال و مشهده ایقاعه بالاعداء و الرای فی الحرب اشد فعلا فی الاقدام
امام علیهالسلام (درباره رای پیر) فرموده است: اندیشه پیرمرد را (در جنگ و هر کار) از توانائی و دلاوری جوان بیشتر دوست دارم (زیرا جوان بر اثر کمی آزمایش ممکن است مغرور شده خود و یارانشان را تباه سازد). و (به جای من جلد الغلام) روایت شده من مشهد الغلام یعنی (رای و اندیشه پیر را بیشتر دوست دارم) از حضور جوان.
از امامان (علیه السلام) و پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) که بگذریم که در هر حال هم مرد جنگ بودند و هم مرد فکر غالب مردم یا مرد جنگ، دلاوری و چالاکی هستند و یا مرد فکر، نقشه و تدبیر. این هر دو صفت خیلی کم برای یک فرد جمع میشود. پیشرفت هر کاری با وجود نقشه و برنامه صحیح قابل تصور است، شجاعت و دلاوری پس از نقشه و برنامه است، از این رو مرد متفکر در نظر امام علی (علیه السلام) بیش از مرد جنگاور ارزش دارد، زیرا متفکر کمتر یافت میشود و جنگاور زیاد.
و قال علیهالسلام: (رای الشیخ) فی الامور (احب الی من جلد الغلام) ای صبره علی القتال، بل علی کلشیء، فان الاشیاء انما تعالج بالاراء ثم بالاعمال، اما العمل بدون الرای و التخطیط فحری بالفشل.. و روی: (من مشهد الغلام) ای من حضوره للمحاربه و المقاتله.
اللغه: الشیخ: من تقدم فی السن و ظهر علیه الشیب. جلد الغلام: صبره علی القتال. مشهد الغلام: ایقاعه بالاعداء. الشرح: الحکمه و الرای السدید فیمن عاش تجارب السنین و اختبر الحیاه کما و ان القوه و العزیمه تکون فی الشباب. و الحرب تحتاج الی الحکمه و التجربه کما تحتاج الی القوه و العزم … و الحکمه و الرای السدید و التجربه اقوی فی الحروب من القوه و اشد فعلا و تاثیرا فلذا فضل الامام رای الشیخ و حکمته الصادره منه علی قتال الشاب و صبره و قوته علی النزال.
رأی الشیخ احبّ الیّ من جلد الغلام. و یروی: «من مشهد الغلام». «تدبیر پیر در نظر من دوست داشتنی تر و بهتر از چابکی جوان است. و روایت شده است از حضور جوان در کارزار.»
این سخن را از این جهت فرموده است که پیر دارای تجربه است و با رأی و اندیشه خود دشمن را چنان از پای در می آورد که جوان کم سن و سال و بی تجربه در پناه دلیری خود نمی تواند به آن برسد. چه بسا که جوان کار ناآزموده به خود شیفته گردد و خود و یارانش را به هلاکت اندازد، و شک نیست که رأی و اندیشه مقدم بر دلیری است. بدین سبب ابو الطیب متنبی چنین سروده است: «جایگاه اندیشه مقدم بر دلیری دلیران است، اندیشه نخست و دلیری در مرتبه دوم است، هر گاه آن دو برای نفس نیرومندی جمع شود، به تمام برتری می رسد، چه بسا که جوانمرد هماورد خویش را پیش از نیزه زدن هماوردان با اندیشه نیزه می زند...»
از جمله سفارشهای خسرو پرویز به پسرش شیرویه این است که بر سپاه خود نوجوان شیفته و آسایش پرورده را فرمانده مساز که تجربه او در مورد دیگران اندک و شیفتگی او به خودش بسیار است، و پیر سالخورده شکسته حال را هم که روزگار همان گونه که از لحاظ جسمی او را فرسوده کرده، عقل او را هم گرفته است بر فرماندهی سپاه مگمار و بر تو باد به گماشتن میان سالان خردمند و با اندیشه.
و قال علیهالسلام
رَأْیُ الشَّیْخِ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ جَلَدِ الْغُلَامِ.وَ رُوِیَ«مِنْ مَشْهَدِ الْغُلَامِ» .
امام علیه السلام فرمود:
رأی و تدبیر پیر نزد من بهتر از چالاکی جوان است.در روایت دیگری آمده است:از جنگجویی جوان بهتر است. ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه،این سخن حکیمانه را از کسانی که پیش از سیّد رضی میزیستهاند از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کرده است از جمله ابن عبد ربه در عقد الفرید و جاحظ در کتاب البیان و التبیین و از ابوهلال عسکری در کتاب جمهرة الامثال نقل کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 83). )
اهمیت رأی پیر
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیزش،مقایسهای میان رأی و تدبیر پیران و چالاکی و دلاوری جوانان میکند و میفرماید:«رای و تدبیر پیر نزد من بهتر از چالاکی جوان (در میدان نبرد) است.در روایت دیگری آمده است:از جنگجویی جوان بهتر است»؛ (رَأْیُ الشَّیْخِ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ جَلَدِ الْغُلَامِ وَ رُوِیَ«مِنْ مَشْهَدِ الْغُلَامِ») .
«جَلَد»به معنای چابکی و نیرومندی و«غلام»در اینجا به معنای جوان و«مشهد»در اینگونه موارد به معنای میدان جنگ است.
بدیهی است برای پیروزی در نبرد با دشمن در درجه نخست نقشههای صحیح لازم است و در درجه بعد دلاوری و چالاکی جنگجویان و به یقین تا نقشه صحیحی نباشد دلاوریها به نتیجهای نمیرسد،ازاینرو امام علیه السلام میفرماید:تدبیر پیران نزد من از شجاعت و چالاکی جوانان بهتر است،زیرا مردان بزرگسالی که سالها میدانهای نبرد را دیدهاند و تجربهها آموختهاند بر اساس آن تجربهها قادر به تنظیم برنامه صحیح هستند در حالی که جوانان،چنین توانی را ندارند؛ولی به عکس پیران،دارای قدرت و توانایی جسمی کافی و دلاوری و چالاکی هستند،گرچه هر یک امتیازی دارند؛ولی پایه اصلی را رأی و تدبیر پیران تشکیل میدهد.
تاریخ نیز این کلام حکیمانه را کاملاً تأیید میکند مثلا در جنگ خندق تدبیری که سلمان فارسی در پیشنهاد حفر خندق اندیشید توانست مدینه را از سقوط در چنگال دشمن حفظ کند.
این گفتار حکیمانه در ضمن به جوانانی که نسبت به پیران بیاعتنا هستند و خود را کانون همه چیز و پیران را خارج از گردونه اجتماع میپندارند هشدار میدهد که به بزرگسالان احترام بگذارید و خود را از تجارب آنها بینیاز ندانید.
به گفته ابو الطیب:
الرّأْیُ قَبْلَ شُجاعَةِ الشَّجْعانِ هُوَ أوَّلٌ وَ هِیَ الْمَحَلُّ الثّانی
فَإذا هُما اجْتَمَعا لِنَفْسٍ مَرَّةً بَلَغَتْ مِنَ الْعُلْیاءِ کُلَّ مَکانٍ
علم و تجربه پیش از شجاعت شجاعان است آن اول است و این در محل دوم قرار دارد.
ولی هنگامی که هر دو با هم برای شخص نیرومندی جمع شوند به بالاترین محل صعود میکنند. ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 337. )
ابن ابیالحدید بعد از ذکر شعر بالا نصیحتی از یکی از سلاطین به فرزندش نقل میکند که میگفت:فرمانده لشکر خود را جوان مغرور و کمتجربهای انتخاب نکن و نه پیر از کار افتادهای را که گذشت روزگار از عقلش کاسته،چنان که گذشت عمر جسمش را ضعیف کرده.بر تو باد که بزرگسالان پرتجربه را برگزینی. ( .همان. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : I love the opinion of an old man more than the determination of a young man: (or according to another version: more than the martyrdom of a young man).
وَ قَالَ علیه السلام عَجِبتُ لِمَن یَقنَطُ وَ مَعَهُ الِاستِغفَارُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: در شگفتم از کسی که میتواند استغفار کند و ناامید است .
در شگفتم از آن که نومید است و آمرزش خواستن تواند.
و فرمود عجب دارم مر کسی را که نومید شود از رحمت و مغفرت الهی و حال آنکه با او باشد استغفار کردن و حکایت کرده از آن حضرت ابو جعفر محمد بن علی باقر و آن حضرت فرمود بود در زمین دو چیز که امان بودند از عقوبت خدای سبحانه و تعالی و بتحقیق که برداشته شد یکی از آنها پس نزد نگه دارید امان دیگر را پس متمسک شوید بآن اما امانی که برداشته شده است پس او رسول خدایست و اما امان باقی پس آمرزش خواستن است فرموده است که ارجمند است در حالتی که گوینده اینست که نزد خدا که عذاب کند خلقان را و حال آنکه تو ایشان باشی و نسزد خدا عذاب کننده ایشان و حال آنکه ایشان آمرزش خواهند و این گفتار را از نیکوئیهای بیرون آوردن اسرار است و از لطیفههای ظاهر کردن افکار
و فرمود (علیه السلام): در شگفتم از کسی که از رحمت خداوند نومید می شود و حال آنکه، توان آمرزش خواستنش هست.
و آن حضرت فرمود:از کسی که مأیوس است در شگفتم در حالی که استغفار با اوست .
شروح:
(از نومیدی کسی که امکان استغفار و توبه را دارد در شگفتم). قنوط، یعنی ناامیدی از رحمت، و چون طلب آمرزش از روی اخلاص، به شهادت قرآن کریم- چنان که خواهد آمد- ریشه و اساس بخشش است، از این رو نومیدی با وجود استغفار، جای تعجب است.
وَ قَالَ علیه السلام عَجِبْتُ لِمَنْ یَقْنَطُ وَ مَعَهُ الاِسْتِغْفَارُ .
قالوا الاستغفار حوارس الذنوب.
و قال بعضهم العبد بین ذنب و نعمة لا یصلحهما إلا الشکر و الاستغفار.
و قال الربیع بن خثعم ( کذا فی ا،و فی ب:«خثبم». ) لا یقولن أحدکم أستغفر الله و أتوب إلیه فیکون ذنبا و کذبا إن لم یفعل و لکن لیقل اللهم اغفر لی و تب علی .
و قال الفضیل الاستغفار بلا إقلاع ( الإقلاع:ترک الذنوب. ) توبة الکذابین.
و قیل من قدم الاستغفار علی الندم کان مستهزئا بالله و هو لا یعلم
(و قال علیهالسلام: عجبت لمن یقنظ) عجب دارم کسی را که نومید شود از رحمت خدا و مغفرت الهی (و معه الاستغفار) و حال آنکه با او باشد استغفار نمودن و طلب غفران کردن و پشیمان شدن از تباهی
عجب دارم مر آن کس را که نومید گردد از رحمت و عفو حضرت عزت و با او استغفار هست یعنی اگر معصیتی از او صادر گردد باید به استغفار شتابد، و راه نومیدی نسپرد که استغفار کافی باشد شفاعت عاصی را هر چند معصیت بزرگ کرده باشد، ولیکن با شرایط استغفار و آن شرایط در آخر کتاب از کلام آن حضرت مذکور میگردد، در تضییق آن مبالغت میرود تا هر جاهل مجتری به معاصی مسارعت ننماید، مغرور به آن که استغفار البته آن را محو مینماید، و تحقیق حال این که استغفار نه مجرد لفظ و مقال است بلکه از حالات و کیفیات قلب و حال است و نسبت لفظ به آن حالت همچو نسبت کلام است با معنی آن، و خبر مستفاد از آن مثلا شخص گوید: من تو را دوست میدارم اگر معنی متحقق است از محبین شمرده گردد، و الا لفظی خالی از معنی از راه تملق و نفاق گفته باشد و از اثر محبت بیبهره بود.
و قال علیهالسلام: «عجبت لمن یقنط و معه الاستغفار.» یعنی و گفت علیهالسلام که تعجب میکنم از کسی که مایوس باشد از رحمت خدا و حال آنکه با او باشد از جانب خدا رخصت استغفار کردن، یعنی طلب مغفرت کردن و توبه کردن.
المعنی: قال الله تعالی (52- التنزیل- قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا و هو الغفور الرحیم) و القنوط هو قطع الرجاء عن الله و الیاس عن رحمه، و قد عد من الکبائر الموبقه، لانه اذا وصل بوس الانسان الی الیاس و القنوط من رحمه الله تعالی فقد انسد علیه باب العمل و الرجوع الی الحق و استسلم نفسه للشیطان و وقع فی الهلاک و الخسران. الترجمه: در شگفتم از کسی که نومید است و استغفار به همراه دارد.
و قال علیهالسلام: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) اقول: روی عنه علیهالسلام هذا المعنی بلفظ آخر، فعنه علیهالسلام قال العجب لمن یهلک و النجاه معه قیل: ما هی؟ قال علیهالسلام: الاستغفار. و ورد ان الزهری لما حصل له القنوط من عقوبته رجلا فمات قال له علی بن الحسین علیهالسلام: اخاف علیک من قنوطک ما لا اخاف علیک من ذنبک. و امره ببعث دیته ثم الاستغفار، فقال له فرجت عنی یا سیدی! الله اعلم حیث یجعل رسالته. و فی (الکافی) عن النبی (صلی الله علیه و آله): الاستغفار و قول لا اله الا الله خیر العباده، قال تعالی (فاعلم انه لا اله الا الله و استغفر لذنبک … ) و قد قال تعالی ( … و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون).
المراد بالقنوط هنا الیاس من عفو الله و رحمته، و بالاستغفار التوبه. و یشیر الامام بهذا الی قوله تعالی: (قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفور الرحیم- 53 الزمر).
… یقنط و معه الاستغفار: ای التوبه
امام علیهالسلام (درباره استغفار) فرموده است: عجب دارم برای کسی که (از آمرزش خداوند) نومید میشود در حالی که با او (برای گناهانش) استغفار و طلب آمرزش هست (ولیکن یا شرایط آن که امام علیهالسلام در سخن چهار صد و نهم در آخر کتاب بیان میفرماید).
معنای توبه و استغفار در کلمه 422 ذکر خواهد شد.
و قال علیهالسلام: (عجبت لمن یقنط) من رحمه الله (و معه الاستغفار) ای فتح الله سبحانه لباب التوبه، لا یدع مکانا للقنوط.
اللغه: القنوط: الیاس. الیاس من رحمه الله اعظم الذنوب و اشدها اذ هو تحجیم لقدره الله و تعجیز له لان من یتصور ان ذنبه اعظم من ان یغفر فقد اخطا و اساء الظن بالله و رفض قوله تعالی: (ان الله یغفر الذنوب جمیعا) فاذا آمن بقدره الله و استغفر الله غفر الله له ذنوبه.
«در شگفتم از آن کس که نومید می شود و حال آنکه آمرزش خواهی همراه اوست.»
گفته اند: استغفار، باز دارنده گناهان است. یکی از بزرگان گفته است: بنده محصور میان گناه و نعمت است و چیزی جز سپاسگزاری و استغفار آن دو حالت را اصلاح نمی کند.
ربیع بن خثعم -خیثم- گفته است، هیچ یک از شما نباید بگوید از خدای آمرزش می خواهم و به بارگاهش توبه می کنم، که این را اگر چنان که شاید و باید انجام ندهد، گناه و دروغ است، و باید بگوید: بار خدایا بیامرزم و توفیق توبه ام ارزانی فرمای.
فضیل گفته است: آمرزش خواهی بدون رها کردن گناه، توبه دروغگویان است.
و گفته شده است: هر کس آمرزش خواهی را بر پشیمانی از گناه مقدم بدارد، بدون اینکه بداند، خدا را مسخره کرده است.
و قال علیهالسلام
عَجِبْتُ لِمَنْ یَقْنَطُ وَ مَعَهُ الْاِسْتِغْفَارُ .
امام علیه السلام فرمود:
در شگفتم از کسی که نومید میشود در حالی که استغفار با اوست. ( . سند گفتار حکیمانه: این سخن حکیمانه را پیش از مرحوم سیّد رضی،مبرد در کتاب کامل و ابن عبد ربه در عقد الفرید و ابن قتیبه در عیون الاخبار و بعد از سیّد رضی،شیخ طوسی آن را با تفاوتی در امالی آورده است که نشان میدهد از مصدر دیگری گرفتهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 83). )
نومیدی چرا؟
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود راه امیدواری را به روی همه گنهکاران گشوده است میفرماید:«در شگفتم از کسی که نومید میشود در حالی که استغفار با اوست»؛ (عَجِبْتُ لِمَنْ یَقْنَطُ وَ مَعَهُ الْاِسْتِغْفَارُ) .
اشاره به اینکه خداوند درهای توبه و استغفار را به روی بندگانش گشوده و آنها را به رحمت خود امیدوار ساخته است و فرمود: ««قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ»؛ ای بندگانی که راه اسراف به خود را درپیش گرفتهاید و مرتکب گناهان شدهاید از رحمت خداوند مأیوس نشوید،چرا که او همه گناهان (توبه کنندگان) را به یقین او آمرزنده مهربان است». ( .زمر،آیه 53.)
«یَقْنَطُ»از ماده«قُنوط»به معنای ناامیدی است و میدانیم یأس از رحمت خدا بالاترین گناهان است،زیرا کسی که از رحمت حق مأیوس شود از هیچ گناهی إبایی ندارد،چون میگوید:آب از سر من گذشته و من غرق شدهام چه یک قامت چه صد قامت.نومیدی خطرناکترین راه نفوذ شیطان در دل آدمی است که او را آلوده هر گونه گناه میکند،لذا در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که لقمان به فرزندش چنین میگفت:
«خَفِ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ خِیفَةً لَوْ جِئْتَهُ بِبِرِّ الثَّقَلَیْنِ لَعَذَّبَکَ وَارْجُ اللَّهَ رَجَاءً لَوْ جِئْتَهُ بِذُنُوبِ الثَّقَلَیْنِ لَرَحِمَک؛ از خداوند آنگونه بترس که اگر تمام عبادات و اعمال نیک جن و انس را انجام داده باشی امکان دارد به سبب لغزشی تو را مجازات کند و آنقدر به رحمت خدا امیدوار باشد که اگر تمام گناه جن و انس را کرده باشی امکان دارد تو را (به موجب توبه واستغفار و امر خیری) رحمت کند». ( .کافی،ج 3،ص 67،ح 1. )
قرآن مجید نیز با صراحت میگوید: ««إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ»؛ از رحمت خدا تنها کافران مأیوس میشوند». (.یوسف،آیه 87.)
شایان توجه است که ابن ابیالحدید در شرح این کلام سخنی با نظر موافق از ربیع بن خثعم نقل میکند که بسیار نادرست به نظر میرسد و آن اینکه او میگفت:هیچ کس نگوید:«أسْتَغْفِرُ اللّهِ وَ أتُوبُ إلَیْهِ»چرا که ممکن است دروغ و گناه باشد اگر به آن عمل نکند،و به جای آن بگوید:
«اللّهُمَّ اغْفِرْ لی وَ تُبْ عَلَیَّ» (خدایا مرا ببخش و به سوی من باز گرد (و رحمت خود را فرو فرست).
این سخن با تعبیرات زیادی که به عنوان استغفار در دعاها وارد شده سازگار نیست.اضافه بر این در قرآن امر به استغفار شده از جمله در داستان نوح میخوانیم:
«اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفّاراً» 3 و در آیات متعدد دیگری نیز همین تعبیر دیده میشود.گویی ربیع بن خثعم آشنایی چندانی با این آیات قرآنی نداشته است.
افزون بر این،اگر انسان واقعاً به سوی خدا باز نگردد و از او طلب غفران نکند چگونه ممکن است خداوند به سوی او برگردد و او را مشمول رحمت کند؟ آیا میتوان گفت:خدایا! ما گناه را ادامه میدهیم اما تو ما را ببخش! ما از تو دور میشویم ولی تو به ما نزدیک شو؟! چه گفتار بیاساسی!
کوتاه سخن اینکه هیچگونه تفاوتی میان
«أسْتَغْفِرُ اللّه» و «أللّهُمَّ اغْفِر لی» نیست.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ I wonder about one who loses hope despite his ability to seek forgiveness.”
وَ حَکَی عَنهُ أَبُو جَعفَرٍ مُحَمّدُ بنُ عَلِیّ البَاقِرُ علیهما السلام أَنّهُ
قَالَ کَانَ فِی الأَرضِ أَمَانَانِ مِن عَذَابِ اللّهِ وَ قَد رُفِعَ أَحَدُهُمَا فَدُونَکُمُ الآخَرَ فَتَمَسّکُوا بِهِ أَمّا الأَمَانُ ألّذِی رُفِعَ فَهُوَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَ أَمّا الأَمَانُ الباَقیِ فَالِاستِغفَارُ قَالَ اللّهُ تَعَالَیوَ ما کانَ اللّهُ لِیُعَذّبَهُم وَ أَنتَ فِیهِم وَ ما کانَ اللّهُ مُعَذّبَهُم وَ هُم یَستَغفِرُونَ
قال الرضی و هذا من محاسن الاستخراج ولطائف الاستنباط
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (امام باقر علیه السّلام از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام نقل فرمود) دو چیز در زمین مایه امان از عذاب خدا بود: یکی از آن دو برداشته شد، پس دیگری را دریابید و بدان چنگ زنید، امّا امانی که برداشته شد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود، و أمان باقی مانده، استغفار کردن است ، که خدای بزرگ به رسول خدا فرمود:
«خدا آنان را عذاب نمیکند در حالی که تو در میان آنانی، و عذابشان نمیکند تا آن هنگام که استغفار میکنند»
(این روش استخراج نیکوترین لطایف معنی، و ظرافت سخن از آیات قرآن است) .
[و ابو جعفر محمد بن علی باقر از او (علیه السلام) حکایت کرد که فرمود:] دو چیز در زمین مایه أمان از عذاب خدا بود، یکی از آن دو برداشته شد پس دیگری را بگیرید و بدان چنگ زنید: امّا امانی که برداشته شد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود. و امّا امانی که مانده است آمرزش خواستن است. خدای تعالی فرماید «و خدا آنان را عذاب نمیکند حالی که تو در میان آنانی و خدا عذابشان نمیکند حالی که آمرزش میخواهند» [و این از نیکوتر لطایف معنی را برون آوردن است و ظرافت سخن را آشکار کردن.]
ابو جعفر، امام محمد باقر (علیه السلام) از آن حضرت حکایت کند که فرمود:
بر روی زمین مردم را از عذاب خدا، دو چیز مایه امان بود: یکی از آن دو برداشته شد و دیگری برجاست آنرا بگیرید و بدان تمسک جویید. آن امان که برداشته شد رسول الله (صلی الله علیه و آله) بود. و آن امان که برجای ماند، استغفار است. خدای تعالی فرماید: «تا آن گاه که تو در میانشان هستی، خدا عذابشان نکند و تا آن گاه که از خدا آمرزش می طلبند خدا عذابشان نخواهد کرد».
سید رضی گوید: امام (علیه السلام) این معنی را چه نیکو بیرون کشیده اند و استنباط کرده اند.
ابو جعفر محمد بن علی باقر علیهما السّلام از حضرت روایت کرده که فرمود :
دو امان از عذاب خدا در زمین بود،یکی از آنها برداشته شد، پس دیگری را که باقی مانده بگیرید و به آن چنگ بزنید.اما امانی که برداشته شد رسول خداست صلّی اللّه علیه و آله.و امّا امانی که باقی است استغفار است ،خداوند بزرگ فرمود:«خداوند آنان را عذاب نمیکند در حالی که تو در میان آنانی،و عذابشان نمینماید در حالی که به استغفار مشغولند ».
این بیان از محاسن استخراج و لطائف استنباط حضرت از قرآن است .
شروح:
و قوله فدونکم الاخر ای الزاموا الاخر.
فدونکم الاخر: ای خذوه و الزموه.
ابوجعفر، امام محمد بن باقر (علیه السلام) نقل کرده است که علی (علیه السلام) فرمود: (دو امان از عذاب خدا روی زمین وجود دارد، یکی از آنها از دست رفته است ولی دیگری در دسترس شماست، پس به آن چنگ بزنید: اما امانی که از دست رفته وجود پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) است و اما امانی که باقی مانده استغفار و طلب آمرزش است، خداوند به پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون. سیدرضی میگوید: این سخن از سخنان نیکو و از ظریف ترین نکته یابیهاست. این که وجود پیامبر (ص در بین امت و برگرداندن آنان به سوی خداوند برای برخورداری از آمرزش او و همچنین آمرزشطلبی بااخلاص، دو مقدمه برای نزول رحمت خدا و برطرف کردن عذاب پروردگار است، از مطالبی است که دلیل عقلی گواه آن است و امام (علیه السلام) آن را با گواه راستین قرآنی همانطوری که بیان فرمود مورد تاکید قرار داده است.
وَ حَکَی عَنْهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْبَاقِرُ علیهما السلام أَنَّهُ [کَانَ ع]
قَالَ کَانَ فِی الْأَرْضِ أَمَانَانِ مِنْ عَذَابِ اللَّهِ وَ قَدْ رُفِعَ أَحَدُهُمَا فَدُونَکُمُ الْآخَرَ فَتَمَسَّکُوا بِهِ أَمَّا الْأَمَانُ الَّذِی رُفِعَ فَهُوَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ أَمَّا الْأَمَانُ الْبَاقِی فَالاِسْتِغْفَارُ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَمَا کَانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ یَسْتَغْفِرُونَ (سورة الأنفال 33. ) .
[قال الرضی رحمه الله تعالی و هذا من محاسن الاستخراج و لطائف الاستنباط ]
قال قوم من المفسرین وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ فی موضع الحال و المراد نفی الاستغفار عنهم أی لو کانوا ممن یستغفرون لما عذبهم و هذا مثل قوله تعالی وَمَا کَانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ الْقُرَی بِظُلْمٍ وَأَهْلُهَا مُصْلِحُونَ ( سورة هود 117. ) فکأنه قال لکنهم لا یستغفرون فلا انتفاء للعذاب عنهم.
و قال قوم معناه و ما کان الله معذبهم و فیهم من یستغفروهم المسلمون بین أظهرهم ممن تخلف عن رسول الله صلی الله علیه و آله ( ساقط من ا. ) من المستضعفین (ساقط من ا. ) .
ثم قال وَمَا لَهُمْ أَلَّا یُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ ( سورة الأنفال 34. ) أی و لأی سبب لا یعذبهم الله مع وجود ما یقتضی العذاب و هو صدهم المسلمین و الرسول عن البیت فی عام الحدیبیة و هذا یدل علی أن ترتیب القرآن لیس علی ترتیب الوقائع و الحوادث لأن سورة الأنفال نزلت عقیب وقعة بدر فی السنة الثانیة من الهجرة و صد الرسول صلی الله علیه و آله عن البیت کان فی السنة السادسة فکیف یجعل آیة نزلت فی السنة السادسة فی سورة نزلت فی السنة الثانیة.
و فی القرآن کثیر من ذلک و إنما رتبه قوم من الصحابة فی أیام عثمان
(و حکی عنه ابو جعفر محمد بن علی الباقر علیهما السلام) و حکایت کرده از امیرالمومنین علیهالسلام ابوجعفر محمد بن علی الباقر علیه و علی آبائه الکرام الصلوه والسلام (انه قال علیهالسلام) که فرمود آن حضرت، صلوات الله علیه (کان فی الارض امانان) که بود در زمین دو امان (من عذاب الله تعالی) از عذاب و عقاب خدای جهان (و قد رفع احدهما) پس برداشته شد یکی از آن هر دو از میان (فدونکم الاخر) پس نزد شما است آن یکی دیگر (فتمسکوا به) پس چنگ در زنید به آن امان (اما الامان الذی رفع) اما آن امان که برداشته شده (فهو رسولالله صلی الله علیه و آله) پس آن پیغمبر خدای بود (صلی الله علیه و آله) (و اما الامان الباقی) و اما آن امان که باقی مانده است (فا لاستغفار) پس آن آمرزش خواستن است از گناهان (قال الله عز و جل) فرمود خدایی که غالب است بر عالمیان و بزرگ قدر است بر جمیع ایشان، در حق پیغمبر آخرالزمان (و ما کان الله لیعذبهم) یعنی نیست خدای تعالی که عذاب کند خلقان را (و انت فیهم) و حال آنکه تو باشی در میان ایشان زیرا که تو هستی رحمت عالمیان، وفرمود در باب استغفار (و ما کان الله معذبهم) و نیست خدای غفار، عذاب کننده اهل روزگار (و هم یستغفرون) و حال آنکه آن قوم گناهکار آمرزش خواهند از آفریدگار و سید قدس سره میفرماید که (و هذا من محاسن الاستخراج) یعنی این گفتار از نیکوییهای استخراج اسرار است و بیرون آوردن آن (و لطائف الاستنباط) و از لطایف استنباط افکار است و استظهار آن
قال السید رضی الله عنه: و هذا من محاسن الاستخراج و لطایف الاستنباط. و حکایت کرده است از آن حضرت (ابوجعفر محمد باقر علیهالسلام) که گفت: بود در زمین دو امان از عذاب ایزد سبحان، و به تحقیق مرفوع شد یکی از آن دو، پس بگیرید این دیگر را، و چنگ در زنید به او، اما امانی که مرفوع شد از میان شما آن رسول خدای بود (صلی الله علیه و آله و سلم) و آن امان که باقی است میان شما استغفار است تا بدانید و از کار غافل نمانید. پس شاهد این هر دو از قرآن ذکر میفرماید که گفت خدای عزوجل (ما کان الله لیعذبهم و انت فهیم و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون) خطاب با حضرت رسول است. یعنی و نیست خدای عزوجل که عذاب کند ایشان را و تو در میان ایشانی، و نیست خدای عزوجل که عذاب کننده ایشان را و ایشان استغار میکرده باشند. (سید) میگوید: و این از محاسن استخراج و لطایف استنباط است و فیالواقع چنین است (جزاء الله عن شیعته خیر الجزا).
و حکی عنه ابوجعفر محمد بن علی الباقر-علیهماالسلام-انه، صلی الله علیه، قال: «کان فی الارض امانان من عذاب الله سبحانه و قد رفع احدهما، فدونکم الاخر فتمسکوا به، اما الامان الذی رفع فهو رسول الله، صلی الله علیه و آله و اما الامان الباقی فالاستغفار، قال الله، عز من قائل (و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون).» یعنی و حکایت کرده است از امیرالمومنین علیهالسلام، ابوجعفر پسر علی بن الحسین امام محمد باقر علیهماالسلام که آن حضرت، صلی الله علیه گفت که بود در زمین دو چیز امان دهندهی از عذاب کردن خدای سبحانه و به تحقیق برداشته شد در میان شما یکی از آنها، پس در نزد شما است امان دیگر، پس چنگ در زنید به آن، اما امانی که برداشته شد، پس آن رسول خدا، صلی الله علیه و آله، بود، اما امانی که باقی است پس استغفار و طلب مغفرت کردن از گناهان است. گفته است در قرآن خدائی که غالب بر هر گوینده است که (نبوده است خدا که عذاب کند بندگان را و حال آنکه تو در میان ایشان باشی و گفته است که نبوده است خدا عذابکنندهی بندگان و حال آنکه ایشان استغفار کنند و طلبکنندهی بخشایش گناهان باشند).»
قال الرضی رحمه الله: و هذا من محاسن استخراج و لطائف الاستنباط. قال الشارح المعتزلی بعد نقل تفسیر هذه الایه: ثم قال (و ما لهم ان لا یعذبهم الله) ای و لای سبب لا یعذبهم الله مع وجود ما یقتضی العذاب و هو صدهم المسلمین و الرسول عن البیت فی عام الحدیبیه و هذا یدل علی ان ترتیب القرآن لیس علی ترتیب القرآن لیس علی ترتیب الوقائع و الحوادث، لان سوره الانفال نزلت عقیب وقعه بدر فی السنه الثانیه من الهجره، و صد الرسول عن البیت کان فی السنه السادسه، فکیف یجعل آیه نزلت فی السنه السادسه فی سوره نزلت فی السنه الثانیه، و فی القرآن کثیر من ذلک و انما رتبه قوم من الصاحبه فی ایام عثمان. اقول: و فی کلامه موارد للنظر: 1- ترتیب القرآن لیس علی ترتیب الوقائع و الحوادث، غیر واضح المعنی: و لا یلائم مع ما فرعه علیه، و لعل غرضه ان ترتیب لیس علی ترتیب النزول. 2- ان صد المسلمین عن البیت مما عزم علیه مشرکو مکه فی صدر الهجره، و الایه ینددهم علی هذه العزیمه، و لذا عبر عنه بالفعل المضارع الدال علی الاستمرار، و یویده الایات التالیه المتعرضه لکیفیه صلاتهم عند البیت و انفاق اموالهم فی الصد عن سبیل الله. 3- قد صح ان القرآن جمع و رتب، سوره و آیاته علی هذا الترتیب الذی بین ایدینا فی زمن النبی (صلی الله علیه و آله) و ختمه علی النبی جمع من الصحابه، و جمع القرآن فی زمن عثمان انما کان من ناحیه رسم الخط و الاملاء و حصره فی هذا الاملاء الذی بین ایدینا، صیانه له عن دخول التحریف فیه من هذه الناحیه، و القول بمداخله بعض الصحابه فی ترتیب آیات القرآن تجری علی کلام الله الذی لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه. الترجمه: امام پنجم محمد بن الباقر (علیه السلام) از آن حضرت روایت کرده که میفرمود: در روی زمین دو پناه از عذاب خدا وجود داشت، یکی از آن دو برداشته شد پس نگهدارید دیگری را و بدان بچسبد، اما آن پناهی که برداشته شد خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود، و اما آن پناهی که باقی است استغفار است، خدای تعالی فرموده (نباشد که خدا آنان را عذاب کند در حالی که تو میان آنان باشی، و نباشد که خدا عذاب کننده آنها شود با اینکه آمرزش خواهند).
و هذا من محاسن الاستخراج و لطائف الاستنباط. قول المصنف: (و حکی عنه ابوجعقر محمد بن علی الباقر علیهماالسلام) و قریب مما حکی عنه (علیه السلام) الباقر (علیه السلام) ما حکی الصادق (علیه السلام) لکن عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال: ان لکم فی حیاتی خیرا، و فی مماتی خیرا، اما فی حیاتی فقد قال تعالی: (و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم) و اما فی مماتی فتعرض علی اعمالکم فاستغفر لکم. (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) (انه قال کان فی الارض امانان … فهو رسول الله (صلی الله علیه و آله) عن ابیسعید الخدری ان عمارا قال للنبی (صلی الله علیه و آله): وددت انک عمرت فینا عمر نوح (علیه السلام). فقال (صلی الله علیه و آله): یا عمار حیاتی خیر لکم، و وفاتی لیس بشر لکم، اما فی حیاتی فتحدثون واستغفر الله لکم، و اما بعد وفاتی فاتقوا الله و احسنوا الصلاه علی و علی اهل بیتی فانکم تعرضون علی باسمائکم و اسماء آبائکم و قبائلکم، و ان یکن خیرا حمدت الله تعالی، و ان یکن سوءا استغفر الله لذنوبکم. فقال المنافقون و الشکاک و الذین فی قلوبهم مرض: یزعم ان الاعمال تعرض علیه بعد وفاته باسماء الرجال، و اسماء آبائهم و انسابهم الی قبائلهم، ان هذا لهو الافک. فانزل الله تعالی: (و قل اعملوا فسیری الله عملکم و رسوله و المومنون) فقیل له: و من المومنون؟ فقال: عامه و خاصه، اما الذین قال الله تعالی و المومنون فهم آل محمد(صلی الله علیه و آله) و الائمه منهم علیهمالسلام. و روی ابن دیزیل عن الحسن بن الربیع البجلی، عن ابیاسحاق الفزاری، عن حمید الطویل، عن انس بن مالک فی قوله تعالی: (فاما نذهبن بک فانا منهم منتقمون او نرینک الذی وعدناهم فانا علیهم مقتدرون) قال: اکرم الله تعالی نبیه (صلی الله علیه و آله) ان یریه فی امته ما یکره، رفعه الیه و بقیت النقمه. (و اما الامان الباقی فالاستغفار) قال تعالی: (و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاووک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما)، (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) (و من یعمل سوءا او یظلم نفسه ثم یستغفر الله یجد الله غفورا رحیما). (قال الله تعالی) فی الانفال فی الایه (33). (و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون) و قبل الایه: (و اذ قالوا اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک فامطر علینا حجاره من السماء او ائتنا بعذاب الیم) و بعد الایه: (و مالهم الا یعذبهم الله و هم یصدون عن المسجد الحرام). و فی تفسیر الایه روایات، احداها: ما اشار الیه المصنف، و الثانیه: ما فی (تفسیر القمی) ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال لقریش: ان الله بعثنی ان اقتل جمیع ملوک الدنیا، و اجر الملک الیم، فاجیبونی الی ما ادعوکم الیه تملکوا بها العرب و تدین لکم بها العجم، و تکونوا ملوکا فی الجنه. فقال ابوجهل: اللهم ان کان هذا الذی یقوله محمد (هو الحق من عندک فامطر علینا حجاره من السماء او ائتنا بعذاب الیم) حسدا للنبی (صلی الله علیه و آله) ثم قال: کنا و بنو هاشم کفرسی رهان نحمل اذا حملوا، و نطعن اذا طعنوا، و نوقد اذا اوقدوا. فلما استوی بنا و بهم الرکب قال قائل منهم: منا نبی، لا نرضی بذلک ان یکون فی بنیهاشم، و لا یکون فی بنیمخزوم. ثم قال: غفرانک اللهم. فانزل الله تعالی فی ذلک: (و ما کان الله … و هم یستغفرون) حین قال: (غفرانک اللهم) فلما هموا بقتل النبی (صلی الله علیه و آله) و اخرجوه من مکه قال الله تعالی: (و ما لهم الا یعذبهم الله و هم یصدون عن (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) المسجد الحرام و ما کانوا اولیاءه … ) یعنی قریشا ما کانوا اولیاء مکه (ان اولیاوه الا المتقون) انت و اصحابک یا محمد. فعذبهم الله بالسیف یوم بدر فقتلوا. و الثالثه: ما رواه (الکافی) فی خبر مضمونه: ان النبی (صلی الله علیه و آله) لما بین مناقب امیرالمومنین (علیه السلام) غضب الحارث الفهری، و قال: (اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک فامطر علینا حجاره من السماء او ائتنا بعذاب الیم) فانزل تعالی مقالته، و انزل آیه: (و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون) فقال له النبی (صلی الله علیه و آله): و اما تبت و اما رحلت؟ فقال: بل ارحل. فلما صار بظهر المدینه اتته جندله، فرضت هامته، ثم انزل: (سال سائل بعذاب واقع للکافرین لیس له دافع). و روی قریبا منه الثعلبی فی (تفسیره) کما نقله عنه سبط ابن الجوزی فی (تذکرته) الا انه روی ان النبی (صلی الله علیه و آله) لما قال یوم الغدیر للناس: من کنت مولاه فعلی مولاه، قال الحارث: اللهم ان کان ما یقول محمد حقا … الی آخره مثله. هذا، و روی (الکافی) فی خطب التوحید عن امیرالمومنین (علیه السلام) فی وصف النبی (صلی الله علیه و آله): اصطفاه بالتفضیل، و هدی به من التضلیل، اختصه لنفسه، و بعثه الی خلقه برسالاته و بکلامه، یدعوهم الی عبادته و توحیده، و الاقرار (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) بربوبیته، و التصدیق بنبیه، بعثه علی حین فتره من الرسل، و صدف عن الحق، و جهاله بالرب، و کفر بالبعث و الوعید، فبلغ رسالاته، و جاهد فی سبیله، و نصح لامته، و عبده حتی اتاه الیقین. و روی الخطیب فی عبدالوهاب- کاتب عیسی بن المقتدر- مسندا عن امیرالمومنین (علیه السلام) فی وصف النبی (صلی الله علیه و آله) قال: لم یکن بالطویل الممعط و لا القصیر المتردد، و کان ربعه و لم یکن بالجعد القطط، و لا السبط، کان جعدا رجلا و لم یکن بالمطهم، و لا المکلثم کان فی الوجه تدویرا، ابیض مشربا، ادعج العینین، اهدب الاشفار، جلیل المشاش و الکتد، ذا مسربه، شثن الکفین و القدمین، اذا مشی تقلع کانما یمشی فی صبب، و اذا التفت التفت جمیعا، بین کتفیه خاتم النبوه، و هو خاتم النبیین، اجرا الناس صدرا، و اصدق الناس لهجه، و اوفاهم بذمه، و الینهم عریکه، من رآه بدیهه هابه، و من خالطه معرفه احبه، یقول ناعته: لم ار قبله و لا بعده مثله (صلی الله علیه و آله).
هذه الایه الکریمه رقمها 33 فی سوره الانفال، و للمفسرین فیها تاویلات و اقوال تترک القاریء فی ظلمات لیس بخارج منها، و الذی نفهمه نحن ان ضمیر الغائبین فی لیعذبهم یعود الی اهل مکه، و ان المراد بالاستغفار هنا الاسلام، لانه نجاه من عذاب الله، و المعنی ان الله لا یعذب اهل مکه مادام فیهم رسول الله (صلی الله علیه و آله) اکراما و تعظیما لشانه و مقامه. و ایضا هو سبحانه لا یعذبهم من بعده شریطه ان یومنوا برسالته. و قول الامم: (دونکم الاخر فتمسکوا به) معناه تمسکوا بالاسلام قولا و فعلا، و دافعوا عنه بکل ما تستطیعون، و الذی یوید اراده هذا المعنی قوله فی الخطبه 150: (الاسلام اسم سلامه) و السلامه و الاسان کلمتان مترادفتان.
حضرت ابوجعفر (امام) محمدباقر ابن علی (ابن الحسین) علیهماالسلام نقل کرده که امام علیهالسلام در ترغیب به استغفار( فرموده است: دو آسودگی و پناه از کیفر خداوند در زمین بود یکی از آنها از دست رفت و دیگری نزد شما است پس به آن چنگ زنید )نگهداری کنید( اما پناهی که از دست رفت رسول خدا- صلی الله علیه و آله- بود )که از بین شما رخت بر بست( و اما پناهی که باقی است استغفار و درخواست آمرزش (گناهان) است، خدایتعالی (در قرآن کریم س 8 ی 33) فرموده: و ما کان الله لیغذبهم وانت فیهم و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون یعنی خدا مرد را عذاب نمیکند تا تو در بین ایشان هستی و خدا آنان را به کیفر نمیرساند و حال آنکه ایشان )از گناهانشان( آمرزش میطلبند )سیدرضی علیهالرحمه فرموده:( این بیان )گواه آوردن از قرآن کریم( از سخنان نیکو و از مو شکافیهای درک حقائق میباشد )که امام علیهالسلام آن را آشکار و بیان فرموده است).
استفاده از آیات و مطالب قرآن یکی از علوم مهمی است که خدا به اهلش عنایت میفرماید. مطلب بالا که برداشت از آیه قرآن است مورد توجه مرحوم رضی قرار گرفته و گفته است: فرمایش امام علیهالسلام از مو شکافیها و ریزه کاریهای اجتهادی آن حضرت است. ناگفته پیداست که تا زمانی که بندگان شایسته و عبادتگر در جامعه وجود داشته باشند هر چند انگشت شمار باشند خدا به برکت آنان عذاب را از جامعه و ملت برمیدارد.
و حکی عنه ابوجعفر محمد بن علی الباقر، علیهماالسلام: انه علیهالسلام قال: (کان فی الارض امانان من عذاب الله) بان کانا سببا لعدم نزول العذاب علی اهل الارض (و قد رفع احدهما) ای ذهب احد الامانین (فدونکم الاخر) ای خذوه (فتمسکوا به) و لا تترکوه (اما الامان الذی رفع ف) کان وجود (رسول (صلی الله علیه و آله)، و اما الامان الباقی) الذی لم یرفع (فالاستعفار) و التوبه من الذنب. (قال الله تعالی: (و ما کان الله لیعذبهم و انت) یا رسول الله (فیهم، و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون) و لعل سر الاتیان ب (لیعذبهم) فی الاول و (معذبهم) فی الثانی، لما ذکر من انقطاع الاول، و استمرار الثانی، فان الاسم یدل علی الاستمرار (قال الرضی (ره): و هذا من محاسن الاستخراج، و لطائف الاستنباط) الذی استنبطه الامام علیهالسلام من الایه الکریمه.
قال الرضی: و هذا من محاسن الاستخراج و لطائف الاستنباط. الشرح: وجود رسولالله و برکته القائمه امان من العذاب لاهل ملته و زمانه و بلده فلا یاخذهم بالخسف و الهدم و الصیحه و غیرها مما اخذ به الامم من العذاب … و بعد رحیله عن دار الفناء و غیابه ترک لامته الاستغفار الذی یعنی الاقلاع عن الذنب و الرجوع الی الله و التوبه عن المعصیه فان من قال استغفر الله تضمن قوله توبه صادقه و اقلاعا عن المعصیه و الله یتقبل منه توبته و یومنه من العذاب. و هذا الاستنباط من الامام هو دابه و داب الائمه من ذریته و لا عجب فی ذلک فهم خزان علم الله و معادن حکمته و ورثه رسولالله قال النبی (صلی الله علیه و آله): انا مدینه العلم و علی بابها …
«ابو جعفر محمد بن علی الباقر علیهما السّلام نقل فرموده که علی علیه السّلام می فرموده است: «بر زمین دو امان از عذاب خدا بوده که یکی از آن دو برداشته شده است، بر شما باد به آن یکی دیگر و به آن دست یازید، امانی که برداشته شده رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است، اما آن یکی که باقی مانده، آمرزش خواهی است که خداوند متعال فرموده است: خداوند آنان را در حالی که تو میان آنان باشی عذاب نمی فرماید و خداوند آنان را تا استغفار کنند عذاب نمی فرماید».
سید رضی که خدایش رحمت کناد می گوید: و این از پسندیده ترین استنباط و بیرون کشیدن لطایف است.
و قال علیهالسلام
وَ حَکَی عَنْهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْبَاقِرُ علیهما السلام أَنَّهُ قَالَ: کَانَ فِی الْأَرْضِ أَمَانَانِ مِنْ عَذَابِ اللَّهِ،وَ قَدْ رُفِعَ أَحَدُهُمَا،فَدُونَکُمُ الْآخَرَ فَتَمَسَّکُوا بِهِ:أَمَّا الْأَمَانُالَّذِی رُفِعَ فَهُوَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ أَمَّا الْأَمَانُ الْبَاقِی فَالْاِسْتِغْفَارُ.قَالَ اللَّهُ تَعَالَی:
وَ ما کانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ ما کانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ .
ابوجعفر محمد بن علی الباقر علیهما السلام از آن حضرت نقل کرده است که فرمود:
«در زمین دو امان (دو وسیله نجات) از عذاب الهی بود که یکی از آنها برداشته شد دومی را دریابید و به آن چنگ زنید؛اما امانی که برداشته شد وجود رسول اللّه صلی الله علیه و آله بود (که خداوند به برکت وجود او هرگز عذابی بر این امت نازل نکرد،ولی او از میان ما رفت) و امانی که باقی مانده«استغفار»است،همانگونه که خداوند متعال میفرماید:«تا تو در میان آنها هستی خداوند آنان را عذاب نمیکند و تا آنان نیز از گناهان خود استغفار میکنند،خداوند عذابشان نخواهد کرد». ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه آمده است که مرحوم طبرسی این حدیث را با تفاوت آشکاری از امام امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده است و این نشان میدهد که از منبع دیگری جز نهجالبلاغه گرفته و همچنین فتال نیشابوری در کتاب روضة الواعظین با مقداری اضافه و کم نسبت به نهجالبلاغه آورده است.همینگونه سبط بن جوزی در تذکرة الخواص سپس میافزاید:فخر رازی در تفسیرش آن را از«ابن عباس»نقل کرده در حالی که معلوم است«ابن عباس»علم خود را-به تصریح خودش-از علوم امیر مؤمنان اخذ کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 85).)
به گفته مرحوم سیّد رضی:«این استنباط امام یک نمونه از بهترین استفادهها و لطیفترین استنباطها از آیات قرآن کریم است»؛ (قالَ الرَّضیُ:وَ هذا مِنْ مَحاسِنِ الْإسْتِخْراجِ وَ لَطائِفِ الْإسْتِنْباطِ) .
دو امان از عذاب الهی
مرحوم سیّد رضی این گفتار حکیمانه امیر مؤمنان علی علیه السلام را به توسط فرزندزاده گرامیاش امام باقر علیه السلام نقل کرده میگوید:ابو جعفر محمد بن علی الباقر علیهما السلام از آن حضرت چنین نقل کرده است که فرمود:«در زمین دو امان و وسیله نجات از عذاب الهی بود که یکی از آنها برداشته شد دومی را دریابید و به آن چنگ زنید»؛ (وَ حَکَی عَنْهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْبَاقِرُ علیهما السلام أَنَّهُ قَالَ کَانَ فِی الْأَرْضِ أَمَانَانِ مِنْ عَذَابِ اللَّهِ،وَ قَدْ رُفِعَ أَحَدُهُمَا،فَدُونَکُمُ الْآخَرَ فَتَمَسَّکُوا بِهِ) .
آنگاه امام علیه السلام به شرح این دو بر اساس استنباطی که از یکی از آیات قرآن مجید کرده میپردازد و میفرماید:«اما امانی که برداشته شد وجود رسول اللّه صلی الله علیه و آله بود (که خداوند به برکت وجود او هرگز عذابی بر این امت نازل نکرد؛ولی او از میان ما رفت) و امانی که باقی مانده استغفار است،همانگونه که خداوند متعال میفرماید:«تا تو در میان آنها هستی خداوند آنها را عذاب نمیکند و تا آنان نیز از گناهان خود استغفار میکنند خداوند عذابشان نخواهد کرد»؛ (أَمَّا الْأَمَانُ الَّذِی رُفِعَ فَهُوَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله،وَ أَمَّا الْأَمَانُ الْبَاقِی فَالْاِسْتِغْفَارُ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی:وَ ما کانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ ما کانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ) .
به گفته مرحوم سیّد رضی«این استنباط امام یک نمونه از بهترین استفادهها و لطیفترین استنباطها از آیات قرآن کریم است»؛ (قالَ الرَّضیُ:وَ هذا مِنْ مَحاسِنِ الْإسْتِخْراجِ وَ لَطائِفِ الْإسْتِنْباطِ) .
هنگامی که به عقل و خرد خویش رجوع کنیم نیز آنچه را که در این آیه مبارکه آمده و استنباطی را که امام علیه السلام از آن کرده درمییابیم.پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله مطابق آیه شریفه «وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ» 1 رحمتی برای تمام جهانیان بود چگونه ممکن است این کانون رحمت الهی در میان امت باشد و خدا آنها را عذاب کند.
از سویی دیگر،استغفار یکی از وسایل جلب رحمت خداست،زیرا خودش بندگان را دعوت به استغفار کرده و وعده غفران و آمرزش داده و فرمود: ««قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ»؛ ای بندگانی که راه اسراف به خود را درپیش گرفتهاید و مرتکب گناهان شدهاید از رحمت خداوند مأیوس نشوید،چرا که او همه گناهان (توبه کنندگان) را به یقین او آمرزنده مهربان است». (.زمر،آیه 53.)
بنابراین بعد از رحلت پیغمبر خدا و رفتن آن حضرت به دیار باقی مسلمانان میتوانند خود را به وسیله توبه و انابه و استغفار از عذاب الهی مصون دارند و امام علیه السلام با استنباطی که در بالا آمد راه را به آنها نشان داده و بر آن تأکید ورزیده است.
ایشان نه تنها میتوانند از عذاب الهی در امام بمانند بلکه با استغفار درهای رحمت و نعمت و سعادت را میتوانند به روی خود بگشایند.همانگونه که در سوره«نوح»آمده است: ««اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفّاراً* یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً* وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهاراً»؛ من به آنها گفتم از پروردگار خویش آمرزش بطلبید او بسیار آمرزنده است تا بارانهای پربرکت آسمان را پی در پی بر شما بفرستد و شما را با اموال و فرزندان فراوان کمک کند و باغهای سرسبز و نهرهای جاری در اختیارتان قرار دهد». (.نوح،آیه 10-12. )
مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود میگوید:ضمیر در«لِیُعَذِّبَهُمْ»به اهل مکه بر میگردد و منظور از«استغفار»در این آیه ترک شرک و روی آوردن به اسلام است،بنابراین معنای آیه این است که«خداوند اهل مکه را مادامی که پیغمبر در میان آنهاست عذاب نمیکند و بعد از او نیز اگر ایمان به رسالت آن حضرت بیاورند مجازات نخواهد کرد». ( .فی ظلال نهجالبلاغه،ج 4،ص 267.)
به نظر میرسد که مرحوم مغنیه مفهوم آیه را محدود کرده است،زیرا ظاهر آیه با توجه به اینکه-در سوره«انفال»که از سورههایی است که در مدینه نازل گردیده وجود دارد-همه مسلمانان را شامل میشود نه فقط اهل مکه را همچنین استغفار نیز معنای وسیعی دارد که هم گناه شرک و هم گناهان دیگر را در بر میگیرد و میدانیم بسیاری از عذابهای اقوام پیشین به سبب گناهانی بود که غیر از شرک انجام میدادند؛مانند عذاب قوم لوط.
بنابراین،آیه مفهوم وسیعی دارد که همه مسلمانان در هر زمان را شامل میشود و استغفار نیز هرگونه توبه از گناه است.
قابل توجه اینکه در آیه بعد از این آیه در سوره«انفال»میخوانیم: ««وَ ما لَهُمْ أَلاّ یُعَذِّبَهُمُ اللّهُ وَ هُمْ یَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ ما کانُوا أَوْلِیاءَهُ إِنْ أَوْلِیاؤُهُ إِلاَّ الْمُتَّقُونَ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ»؛ چرا خدا آنها را مجازات نکند با اینکه آنها (مؤمنان را از عبادت کردن در کنار) مسجدالحرام جلوگیری میکنند در حالی که آنها سرپرست آن نیستند؛سرپرست آن فقط پرهیزگارانند؛ولی بیشتر آنها نمیدانند». ( .انفال،آیه 34. )
بعضی-مانند ابن ابیالحدید-چنین پنداشتهاند که این آیه در سال حدیبیه (سال ششم) که کفار مکه پیغمبر را از زیارت خانه خدا باز داشتند نازل شده و بعداً به هنگام جمعآوری قرآن و ترتیب آن به وسیله اصحاب رسول اللّه صلی الله علیه و آله در اینجا جای داده شده است.
در حالی که این سخن از دو جهت اشتباه است:اولاً جلوگیری مشرکان از زیارت مسلمانان نسبت به خانه خدا تنها در سال حدیبیه نبود پیش از این نیز چنین بود و ثانیاً قرآن در زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به صورت کنونی جمع آوری شد و اصحاب بر رسول اللّه صلی الله علیه و آله خواندند. ( .شرح بیشتر در این باره را در تفسیر نمونه ذیل آیات سوره حمد در جلد اول مطالعه فرمایید. )
(Imām) “Abū Ja'far” Muhammed ibn Ali al-Bāqir has related from Imām Ali ibn Abū Tālib that the Imām had said: “There are two sources of deliverance from the punishment of Allāh:one of them has been raised up, while the other is before you. You should, therefore, adhere to it. The source of deliverance, which has been raised up is the Messenger of Allāh Muhammed , while the source of deliverance that remains is the seeking of forgiveness. Allāh, the Glorified One, has said the following:And Allāh is not to chastise them while you are among them, nor is Allāh to chastise them while yet they seek (His) forgiveness (Qur'ān, 8:33).”
Sayyid ar-Radi says that this is one of the most beautiful ways of deriving the meaning and a most delicate manner of an interpretation.
وَ قَالَ علیه السلام مَن أَصلَحَ مَا بَینَهُ وَ بَینَ اللّهِ أَصلَحَ اللّهُ مَا بَینَهُ وَ بَینَ النّاسِ وَ مَن أَصلَحَ أَمرَ آخِرَتِهِ أَصلَحَ اللّهُ لَهُ أَمرَ دُنیَاهُ وَ مَن کَانَ لَهُ مِن نَفسِهِ وَاعِظٌ کَانَ عَلَیهِ مِنَ اللّهِ حَافِظٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کسی که میان خود و خدا اصلاح کند، خداوند میان او و مردم را اصلاح خواهد کرد ، و کسی که امور آخرت را اصلاح کند، خدا امور دنیای او را اصلاح خواهد کرد، و کسی که از درون جان واعظی دارد، خدا را بر او حافظی است.
آن که میان خود و خدا را به صلاح دارد، خدا میان او و مردم را به صلاح آرد ، و آن که کار آخرت خود درست کند، خدا کار دنیای او را سامان دهد، و آن که او را از خود بر خویشتن واعظی است، خدا را بر او حافظی است.
و فرمود هر که بصلاح آرد آنچه میان اوست و میان خدا از تقوی بصلاح آرد خدا آنچه میان اوست و میان مردم است از معاشرت و هر که بصلاح آرد کار آخرت خود را بصلاح آرد خدا کار دنیای او را و هر که باشد مر او را از نفس خود وعظ دهنده که منع کند او را از معاصی باشد بر او از خدا نگاه دارنده
و فرمود (علیه السلام): هر که رابطه میان خود و خدا را نیکو سازد، خداوند نیز، رابطه او را با مردم نیکو سازد. و هر که کار آخرت خود را به صلاح آورد، خداوند، کار دنیایش را به صلاح آورد و هر که اندرز دهنده خود باشد از سوی خدا برای او نگهبانی بود.
و آن حضرت فرمود:هر کس آنچه را میان او و خداست اصلاح نماید، خداوند آنچه را بین او و مردم است اصلاح کند .و هر کس کار آخرتش را به اصلاح آورد،خداوند کار دنیایش را اصلاح کند.و آن را که از خود بر خود واعظ است از خدا بر او نگهبان است .
شروح:
(هر که مابین خود و خدا اصلاح کند، خداوند مابین او و مردم را اصلاح نماید، هر که کار آخرت را اصلاح کند، خدا کار دنیای او را اصلاح نماید، و هر که از جانب خود پند دهندهای داشته باشد، از طرف خدا نگهبانی خواهد داشت). اصلاح مابین خود و خدا به وسیلهی تقواست که باعث خوشنودی خدا میگردد، و چون از جمله آثار تقوا اصلاح قوای شهوت و غضب، که اساس فساد در میان مردمند، و نیز پایبندی به اعتدال در مورد این قوا میباشد، بنابراین اصلاح مابین او و مردم نیز وابسته به اصلاح همان قواست. و همچنین از جمله لوازم اصلاح امر آخرت، جذب نشدن مردم به طرف دنیا و خودداری از حرص نسبت به مال دنیاست، و این نیز بسته به برخورد صحیح آنان و رفتارشان با اخلاق حسنه است که خود موجب اصلاح امر آخرت و باعث تحت تاثیر قرار گرفتن و علاقهمندی آنان به کسی است که واجد این صفات است و باعث سودرسانی و کمک و آزار نرساندن مردم به او میگردد، و به این ترتیب باعث اصلاح دنیای او میشود. از طرفی تحصیل دنیای مطلوب برای کسی که امر آخرتش را اصلاح کند سهل است و دنیای مطلوب همان حد اعتدال از نیاز وی میباشد. و این هم امری است که عنایت پروردگار و فراهم آوردن و اصلاح آن را در طول مدت زندگانی دنیا، عهدهدار است. اما مطلب سوم، خود را موعظه کردن باعث تقوای الهی و پایبندی به اعتدال در مورد قوای شهوت و غضب است که اینها اساس شر و ریشهی فسادی هستند که مستلزم هلاکت دنیا و آخرت میباشند، اما موعظه کردن خویش باعث آن میگردد که خدا انسان را از شر آنها نگاه دارد.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ أَصْلَحَ مَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ أَصْلَحَ اللَّهُ مَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النَّاسِ وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ أَصْلَحَ اللَّهُ أَمْرَ دُنْیَاهُ وَ مَنْ کَانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ وَاعِظٌ کَانَ عَلَیْهِ مِنَ اللَّهِ حَافِظٌ .
مثل الکلمة الأولی قولهم رضا المخلوقین عنوان رضا الخالق
و جاء فی الحدیث المرفوع ما من وال رضی الله عنه إلا أرضی عنه رعیته .
و مثل الکلمة الثانیة دعاء بعضهم فی قوله أنا شاکر أنا مادح أنا حامد
و مثل الکلمة الثالثة قوله تعالی إِنَّ الله مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ ( سورة النحل 128. )
(و قال علیهالسلام: من اصلح ما بینه و بین الله) کسی که به صلاح آورد آنچه میان او است و میان یزدان به تقوا و پرهیزگاری (اصلح الله بینه و بین الناس) به صلاح آورد خداوند عالمیان، آنچه میان او است و میان مردمان از معاشرت و زندگانی زیرا که به تقوا، اصلاح قوه شهوت و غضب میشود که فساد ایشان مبدا فساد است در میان خلقان. (و من اصلح امر اخرته) و کسی که به صلاح آورد آخرت و عقبای خود را (اصلح الله امر دنیاه) به اصلاح آورد خدای تعالی کار دنیای او را زیرا که مصلح آخرت، معامل است مر حق را به مکارم اخلاق و این مستلزم صلاح دنیای او است. (و من کان له من نفسه واعظ) و هرکه باشد مر او را از قبل نفس خودش واعظی و پند دهندهای که منع کند او را از معاصی (کان علیه من الله حافظ) باشد بر او از خدا نگاهبانی که خلاصی دهد او را از عذاب اخروی
هر که اصلاح کند آنچه را میان او است میان خدای او به امتثال فرمان، اصلاح کند خدای منان آنچه را میان او است و میان مردمان. از بعضی عارفین منقول است که میگفته (انی لا عصی فاعرف ذلک فی خلق خادمی و حماری) و هر که اصلاح کند امر آخرت خود را اصلاح کند خدای تعالی امر دنیای او را برای او، و هر که بوده باشد او را از نفس خود واعظی. یعنی از پیش خود منع نفس از معاصی و کف از شهوات کند و مجاهدت در مخالفت نفس نماید، باشد بر او از جانب خدای عزیز حافظ و عاصمی. غرض از فقره آخر آنکه نباید شخص عنان نفس خویش سر دهد پس خواهد عصمت الهی او را حافظ باشد، باین شبهه که هم به تصدیق حق تعالی نفس آدمی او را اماره است به سوء اگر نه خدای تعالی عاصم و حافظ باشد، مگر طریق بنده آنست که پاس خویش دارد و با نفس مجاهدت نماید، و او را از مخالفت امر تحذیر کند، و به طاعت وعظ و تذکیر کند چون چنین باشد. اهل آن گردد که عصمت الهی او را محافظت نماید. و از اینجا است (قول شاعر): لم ترجع الانفس عن غیها ما لم یکن منها لها زاجر و اما دو فقره او با هم قریب مینماید و از جمله فرق در میانه آنست که به حکم فقره اول اگر کسی را مردم دشمن شوند و قصد کنند به تهمت جریمتی و امر منکری، از آن باک نداشته باشد چون میان او و خدا از آن جریمت که به او حوالت کنند بری باشد. و فقره دوم در بیان آنست که نباید آدمی همه همت بر اصلاح دنیا و امر رزق و معیشت گمارد که چون او به اصلاح دین اشتغال نماید حق سبحانه و تعالی امر دنیای او را به اصلاح آرد (کما قال تعالی: و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب..)
و قال علیهالسلام: «من اصلح ما بینه و بین الله اصلح الله ما بینه و بین الناس و من اصلح امر آخرته، اصلح الله امر دنیاه و من کان له من نفسه واعظ، کان علیه من الله حافظ.» یعنی و گفت علیهالسلام که: کسی که اصلاح و سازگاری کرد در میان خود و میان خدا، یعنی به اطاعت کردن خدا، اصلاح کند خدا میان او و میان مردم، یعنی مردمان را سازگار او گرداند و کسی که اصلاح کرد کار آخرتش را به عبادت خدا، اصلاح کند خدا کار دنیای او را به آسانی در معیشت و کسی که باشد از جانب نفس خود مر خود را پند دهندهای، میباشد از جانب خدا از برای او نگاه دارندهای.
الاعراب: ما، فی مابینه، موسوله و بینه ظرف مستقر صلته، و الموصول مفعول اصلح من نفسه، جار و مجرور متعلق بقوله: واعظ قدم مراعاه للسجع، و له ظرف مستقر خبر کان، و من الله متعلق بحافظ. المعنی: الرابطه بین العبد و ربه هی رابطه العبودیه و اصلاح ما بین العبد و الرب باداء ما یجب علیه من حق الله و حسن الطاعه له، و قد امن الله فیما اوجب علی عبده جمیع ما یلزم له من حسن المعامله مع الناس و جلب مودتهم له، فاصلاج ما بینه و بین الناس اثر لازم یترتب علی اصلاح مابینه و بین ربه، کما ان اصلاح امر الاخره باقامه الفرائض و التجنب عن کل محرم، اثره اداء وظیفه العبودیه، فاصلح الله امر دنیا ذلک العبد بکفاله رزقه و تحسین احواله، و من یعظ نفسه فهو شاغل بها مصلح لها دائما و مراقب علیها، فکان فی حفظ الله تعالی. الترجمه: فرمود: هر کس میان خود و خدا را درست کند، خدا میان او و سائر مردم را درست مینماید، و هر کس کار آخرتش را درست کند، خدا کار دنیای او را درست میکند، و هر کس از خود پند گیرد، خداوند نگهدار او است.
هر که اصلاح کند بین خداوند و خودش ***خالق اصلاح کند بین وی و خلق جهان
هرکه اصلاح کند کار سرای دیگرش ***کار دنیای وی اصلاح کند باریء جان
هر که را خویشتنش واعظ و پندآموز است*** حافظ او است به هر حال خدای سبحان
و قال علیهالسلام: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) اقول: روی (روضه الکافی) فی حدیثه (477) عن الصادق علیهالسلام: قال امیر المومنین علیهالسلام: کانت الفقهاء و العلماء اذا کتب بعضهم الی بعض کتبوا بثلاثه لیس معهن رابعه: من کانت همته آخرته کفاه الله همه من الدنیا، و من اصلح سریرته اصلح الله علانیته، و من اصلح فیما بینه و بینه تعالی اصلح الله فیما بینه و بین الناس. قوله علیهالسلام فی الاول: من اصلح ما بینه و بین الله تعالی اصلح الله ما بینه و بین الناس و فی الثانی: و من احسن فی ما بینه و بین الله احسن الله ما بینه و بین الناس علی ما فی (الطبعه المصریه و ابن ابیالحدید)، ولکن فی (ابن میثم و النسخه الخطیه): کفاه اللله ما بینه و بین الناس. قال الصادق علیهالسلام: ما نقل الله عبدا من ذل المعاصی الی عز التقوی الا اغناه من غیر مال و اعزه من غیر عشیره و آنسه من غیر بشر. و فی الاول و من اصلح امر آخرته اصلح الله له امر دنیاه و فی الثانی و من عمل لدینه کفاه الله امر دنیاه قال تعالی: (و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لایحتسب). و عن عیسی علیهالسلام: اوحی الله تعالی الی الدنیا: من خدمنی فاخدمیه، و من خدمک فاستخدمیه. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و عن الباقر علیهالسلام: قال تعالی: و عزتی و جلالی لا یوثر عبد مومن هوای علی هواه فی شیء من امر الدنیا الا جعلت غناه فی نفسه و همه فی آخرته، و ضمنت السماوات و الارض رزقه، و کنت له من وراء تجاره کل تاجر. و فی (المروج) کان اسحاق بن ابراهیم بن مصعب علی بغداد- ای: فی خلافه المتوکل- فرای فی منامه کان النبی (صلی الله علیه و آله) یقول له اطلق القاتل، فارتاع لذلک روعا عظیما و نظر فی الکتب الوارده لاصحاب الحبوس فلم یجد فیها ذکر قاتل، فامر باحضار السندی و عباس فسالهما هل رفع الیهما احد ادعی علیه بالقتل. فقال له العباس: نعم و قد کتبنا بخبره، فاعاد النظر فوجد الکتاب فی اضعاف القراطیس و اذا الرجل قد شهد علیه بالقتل و اقر به، فامر باحضاره و قال له: ان صدقتنی اطلقتک، فذکر انه کان هو وعده من اصحابه یرتکبون کل عظیمه و یستحلون کل محرم و انه کان اجتماعهم فی منزل بمدینه المنصور یعکفون فیه علی کل بلیه، فلما کان فی هذا الیوم جاءتهم عجوز تختلف الیهم للفساد و معها جاریه بارعه الجمال، فلما توسط الجاریه الدار صرخت صرخه، فبادرت الیها من بین اصحابی فادخلتها بیتا و سکنت روعتها و سالتها عن قصتها. فقالت: الله الله فی فان هذه العجوز خدعتنی و اعلمتنی ان فی خزانتها حقا لم یر مثله، فشوقتنی الی النظر الیه فخرجت معها و اثقه بقولها فهجمت بی علیکم، و جدی رسولالله (صلی الله علیه و آله) و امی فاطمه علیهماالسلام و ابیالحسن بن علی علیهماالسلام فاحفظوهم فی، فضمنت خلاصها و خرجت الی اصحابی فعرفتهم، فکانی اغریتهم بها و قالوا: لما قضیت حاجتک منها اردت صرفنا عنها، و بادروا الیها و قمت دونها امنع عنها، فتفاقم الامر بیننا الی ان نالتنی جراح، فعمدت الی اشدهم فی امرها و اکلبهم علی هتکها فقتلته، و لم (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) ازل امنع عنها الی ان خلصتها و اخرجتها من الدار. فقالت: سترک الله کما سترتنی و کان لک کما کنت لی. و سمع الجیران الضجه فتبادروا الینا و السکین فی یدی و الرجل یتشحط فی دمه، فرفعت علی هذه الحاله. فقال له اسحاق: قد عرفت لک ما کان من حفظک للمراه و وهبتک لله و لرسوله. قال: فوحق من وهبتنی له لا عاودت معصیه و لادخلت فی ریبه حتی القی الله تعالی، فاخبره اسحاق بالرویا التی رآها و ان الله لم یضیع له ذلک، و عرض علیه برا واسعا فابی قبول شیء. و فی (المعجم) عن المبرد ان یهودیا بذل للمازنی مائه دینار لیقرئه کتاب سیبویه، فامتنع من ذلک فقیل: لم امتنعت مع حاجتک و عیلتک؟ فقال: ان فی کتاب سیبویه کذا و کذا آیه من کتاب الله فکرهت ان اقری کتاب الله للذمه، فلم یمض علی ذلک الا مدیده حتی ارسل الواثق فی طلبه و اخلف الله علیه اضعاف ما ترکه لله، فبعث الیه یساله عن قول الشاعر: اظلیم ان مصابکم رجلا اهدی السلام تحیه ظلم هل یصح رفع رجل؟ فاجابه: لا. لانه لیس بخبر و انما الخبر ظلم لان به یتم الکلام، فامر له بالف دینار و فی کل شهر مائه. و فی الاول: و من کان له من نفسه واعظ کان علیه من الله حافظ قال تعالی: (و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا) و فی الثانی: من اصلح سریرته (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) اصلح الله و علانیته نقل کشکول البهائی عن تفسیر القاضی قال: روی الحارث الهمدانی عن امیرالمومنین کرم الله وجهه قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله): یا علی ما من عبد الا و له جوانی و برانی- یعنی سریره و علانیه- فمن اصلح جوانیه اصلح الله برانیه، و من افسد جوانیه افسد الله برانیه، و ما من احد الا و له صیت فی اهل السماء، فاذا حسن وضع الله له ذلک فی اهل الارض، و اذا ساء صیته فی السماء وضع له ذلک فی الارض، فسئل عن صیته ما هو، قال: ذکره. و اقول: الصیت یقال له بالفارسیه:آوازه.
(من اصلح ما بینه و بین الله الخ).. اذا اردت ان تکسب قلوب الناس و ولائهم نحوک فلابد- قبل کل شیء- ان تکف اذاک عنهم یدا و لسانا، و ان تعمل لصالحهم قدر جهدک، و ان تکون مستعدا لتقبل الصدمات منهم و من غیرهم و الصبر علیها، و متی توافرت فیک هذه الصفات کنت مرضیا عند الله لطاعتک له، و عند الناس لجهادک من اجلهم. (و من اصلح امر آخرته الخ).. لیست الاخره مجرد نظریه کمثل افلاطون، و لا قیمه انسانیه تهدف الی الترغیب و الترهیب و کفی، کما یظن.. کلا، ان الاسلام لا یعنی ابدا بالنظریات المجرده، و لا بالقیمه فی ذاتها.. انه دین علم و عمل، و الاخره عنده و فی الواقع عالم خارجی یحس و یلمس، فیه طعام و شراب، و نعیم و عذاب تماما کعالمنا هذا، و الفرق ان الدنیا یعمل فیها، و الاخره یعمل بها، و العمل الاهم فی الدنیا من اجل الاخره هو الصدق و الامانه، و الاخلاص فی العمل و النضال لخدمه الانسان و حل مشاکله و استصلاح احواله.. و کما ان العمل فی هذا المیدان سبب للفوز بسعاده الاخره فهو ایضا سبب للنجاح و الرفعه فی الحیاه الدنیا. قال سبحانه: (و من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخره اعمی و اضل سبیلا- 72 الاسراء). و کل باحث متصف مسلما کان ام غیر مسلم یعترف بان اول دین ربط بین الدنیا و الاخره، و جعل تلک مطیه لهذه هو دین الاسلام. (و من کان له من نفسه الخ).. ان الوظیفه الاولی للعقل السلیم هی وقایه صاحبه من المجازفه. و من البداهه ان من کان له هذا الحصن الحصین عاش فی امن و امان فی المهالک و المخاوف. و عبر الامام عن هذا العقل الواقی بالواعظ من النفس و الداخل. و فیه ایماء الی ان المواعظ الخارجیه لا تجدی نفعا الا اذا ترکت اثرا طیبا فی النفس و العقل. و سبق الکلام عن ذلک عند قول الامام فی الحکمه 37: (اغنی الغنی العقل).
امام علیهالسلام (درباره رسیدن به سعادت) فرموده است: هر که آنچه را بین او و بین خدا است درست کند (به دستور خدا عمل نماید) خدا آنچه را بین او و بین مردم است درست کند (او را از گرفتاریها رهائی دهد) و هر که کار آخرتش را درست کند (کاری انجام دهد که از عذاب رستخیز برهد و همه کوشش را در دنیا به کار نبرد) خدا کار دنیای او را درست نماید (او را در امر زندگی سرگردان نکند، چنانکه در قرآن کریم س 65 ی 2 میفرماید: و من یتق الله یجعل له مخرجا ی 3 و یرزقه من حیث لایحتسب یعنی هر که از خدا ترسیده پرهیزکار شود خدا راه بیرون شدن )از گرفتاریها( را بر او بگشاید، و از جائی که گمان نبرد و به او روزی عطاء فرماید) و هر که از جانب خود پنددهندهای باشد (با اندیشه نفس را از معاصی بازداشته و از عذاب دوزخ بترساند) از جانب خدا او را نگهبانی خواهد بود (که او را از هر بلاء و سختی حفظ مینماید).
اعمال بندگان، با نفوذ بر دلها رابطه مستقیم دارد. هر قدر انسان در راه خدا بیشتر بکوشد، خدا او را در نظر مردم محبوب تر گرداند و نگرانیهایش را سریعتر برطرف سازد. خدا بطور صریح میگوید: (کسی که پرهیزکاری را پیشه خود سازد، خدا فرارگاهی (از مشکلات) برای او فراهم آورد و از جائی که گمان نمیبرد به او رزق میدهد.)
و قال علیهالسلام: (من اصلح ما بینه و بین الله) بان عمل باوامره، و ترک نواهیه (اصلح الله ما بینه و بین الناس) بان جعله محبوبا مطاعا لدیهم (و من اصلح امر آخرته) بالایمان و العمل الصالح (اصلح الله له امر دنیاه) بان یکفیه مهام الدنیا (و من کان له من نفسه واعظ) بان کانت له حاله نفسیه تامره بالفضیله و الدین (کان علیه من الله حافظ) یحفظه عن الافات و المکاره.
اللغه: الصلح الشیء: ضد افسده. الشرح: من اصلح ما بینه و بین الله اصلح الله ما بینه و بین الناس و ذلک لان من قام بحقوق الله و عمل بما امر الله انعکس ذلک علی علاقته بالاخرین فاصبح تعامله فیما بینه و بین الناس جیدا فاحسن عشرتهم و صفح عن مسیئهم و اعان ضعیفهم و بذلک یصلح ما بینه و بینهم فیرتفع الشر و الاذی و تصلح الامور معهم. و من اصلح امر آخرته اصلح الله له امر دنیاه: من اصلح امر آخرته فصلی و صام وسعی فی سبیل تحصیل رضا الله و جاهد اصلح الله له امر دنیاه لان اوامر الله فیها صلاح الدنیا و سعاده الاخره و متی اتجه الانسان نحو الاخره و سعی لها صلحت دنیاه بشکل طبیعی لانه یتنازل عن کثیر من الکمالیات و غیر الضروریات و لم ینافس اهل الدنیا فی دنیاهم بل یسعی فی الارض و یکد علی عیاله کما امر الله و بذلک تحصل عنده القناعه و الرضا و یکسب الدنیا. و من کان له من نفسه واعظ کان علیه من الله حافظ فان العاقل من یفکر فی عواقب الامور و ما ینفع الناس و یروض نفسه علی قبول الحق مهما کان مرا و مثل هذا یعیش الامان و السلام و یرفع الاذی عن نفسه لانه یعرف بعقله کیف یسلک فی الحیاه.
من اصلح ما بینه و بین الله اصلح الله ما بینه و بین الناس. و من اصلح امر آخرته اصلح الله امر دنیاه. و من کان له من نفسه واعظ، کان علیه من الله حافظ. «هر کس آنچه را که میان او و خداوند است به صلاح آرد، خداوند آنچه را که میان او و مردم است به صلاح می آورد، و آن کس که کار آن جهانی خود را به صلاح آورد، خداوند کار دنیای او را به صلاح می آورد، و هر که را بر خود از خویشتن واعظ است، خدا را بر او نگهدارنده ای است.»
مثال سخن نخست، این گفتار است که گفته اند: رضایت مخلوق عنوان رضایت خالق است، و در حدیث مرفوع آمده است «هر حاکمی که خدای از او راضی باشد رعیتش را از او راضی می فرماید.»
مثال سخن دوم دعای یکی از شاعران در این ابیات اوست: «من سپاسگزار و ستایشگر و نیایش کننده و ترسان و گرسنه و برهنه ام، این شش خصلت است که نیمی از آن را من ضامنم، ای پروردگار تو نیز ضامن نیم دیگر آن باش.»
مثال سخن سوم، این گفتار خداوند متعال است که می فرماید: «خداوند همراه کسانی است که پرهیزگارند و همراه آنان که نیکوکاران اند.»
و قال علیهالسلام
مَنْ أَصْلَحَ مَا بَیْنَهُ وَبَیْنَ اللَّهِ أَصْلَحَ اللَّهُ مَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النَّاسِ،وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ أَصْلَحَ اللَّهُ لَهُ أَمْرَ دُنْیَاهُ،وَ مَنْ کَانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ
وَاعِظٌ کَانَ عَلَیْهِ مِنَ اللَّهِ حَافِظٌ .
امام علیه السلام فرمود:
کسی که میان خود و خدا را اصلاح کند خداوند میان او و مردم را اصلاح خواهد کرد،و کسی که امر آخرتش را اصلاح کند خداوند امر دنیایش را اصلاح میکند و کسی که در درون وجودش واعظی داشته باشد خداوند حافظی برای او قرار خواهد داد. ( . سند گفتار حکیمانه: از کسانی که قبل از مرحوم سیّد رضی این کلام حکمتآمیز را از امام نقل کردهاند،شیخ صدوق است که هم در کتاب خصال و هم در کتاب امالی با ذکر سند آورده است.مرحوم شیخ کلینی نیز در روضه کافی با همان عبارت شیخ صدوق آورده،هرچند روایت آن متفاوت و متن آن با آنچه در نهجالبلاغه آمده کمی متفاوت است.مرحوم برقی نویسنده کتاب المحاسن نیز صدر روایت را آورده.از علمای اهل سنت نیز ابن جوزی در کتاب تذکره آن را با تفاوتی ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 85 و 86). در کتاب تمام نهجالبلاغه این کلام حکمت آمیز با مقداری تفاوت از کتاب جعفریات که پیش از مرحوم سیّد رضی تدوین شده نقل کرده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 600). )
راه اصلاح و به سامان رسیدن امور
امام علیه السلام در این کلام نورانی که در واقع مرکّب از سه جمله است به سه امر مهم اشاره میکند و میفرماید:«کسی که میان خود و خدا را اصلاح کند خداوند میان او و مردم را اصلاح میکند و کسی که امر آخرتش را اصلاح کند خداوند امر دنیایش را اصلاح خواهد کرد و کسی که در درون وجودش واعظی داشته باشد خداوند حافظی برای او قرار خواهد داد»؛ (مَنْ أَصْلَحَ مَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ أَصْلَحَ اللَّهُ مَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النَّاسِ،وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ أَصْلَحَ اللَّهُ لَهُ أَمْرَ دُنْیَاهُ،وَ مَنْ کَانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ وَاعِظٌ کَانَ عَلَیْهِ مِنَ اللَّهِ حَافِظٌ) .
از بعضی از روایات استفاده میشود که بزرگان علما در گذشته هنگامی که نامهای به یکدیگر مینوشتند غالباً از این سه جمله حکیمانه،در نامه خود بهره میگرفتند و به راستی سزاوار است که با آب طلا نوشته شود و همه روز انسان بر آن نظر بیفکند.
در اینکه رابطه میان نتیجههای سهگانهای که در این کلمات حکمتآمیز آمده و مقدمات آن،رابطهای طبیعی و منطقی است یا روحانی و معنوی شارحان نهجالبلاغه راههای مختلفی را پیمودهاند؛ولی میتوان گفت:هم رابطه الهی و معنوی است و هم رابطه منطقی.
زیرا کسی که میان خود و خدا را اصلاح کند؛یعنی در برابر هر امری قرار میگیرد نخست نگاه کند که رضای خدا در چیست و آن را برگزیند،چنین کسی به یقین مشمول عنایات الهی قرار میگیرد و خداوند رابطه او را با مردم سامان میبخشد.اضافه بر این اصلاح رابطه با خدا مسلتزم صدق و امانت و راستی است.کسی که صدق و امانت و راستی پیشه کند به یقین مردم به او علاقهمند میشوند و امین مردم خواهد بود و به او اعتماد میکنند و مشکلی با او نخواهند داشت.
همچنین کسی که امر آخرت خویش را اصلاح کند؛یعنی اوامر الهی را اطاعت و نواهی او را ترک گوید مشمول لطف خداوند خواهد شد؛خداوند کار دنیای او را نیز سامان میدهد.افزون بر این،اصلاح امر آخرت به تقوا و پرهیزگاری است و به یقین انسانهای با تقوا در زندگی مادی خود نیز موفق خواهند بود،زیرا راه خلاف در پیش نمیگیرند؛به کسی ظلم و ستم نمیکنند، همه با او مهربان هستند و او نیز با همه مهربان.
نیز کسی که واعظ نفسانی؛یعنی وجدان بیدار و تقوای درونی داشته باشد که در برابر گناهان به او هشدار دهد،لطف پروردگار بر او سایه خواهد افکند و او را از گزند حوادث محفوظ میدارد.اضافه بر این شخصی که چنین واعظی درونی دارد از امور خطرناک میپرهیزد و چنین کسی از گزند حوادث محفوظ خواهد بود.
بنابراین رابطه این سه امر با آن سه نتیجه هم رابطه معنوی است و هم رابطه منطقی و طبیعی.
این سخن را با حدیثی از امام باقر علیه السلام که مرحوم کلینی در اصول کافی آورده پایان میدهیم.مطابق این حدیث امام باقر علیه السلام فرمود:خداوند عزّوجلّ چنین فرموده است:
«وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی وَ عَظَمَتِی وَ عُلُوِّی وَ ارْتِفَاعِ مَکَانِی لَا یُؤْثِرُ عَبْدٌ هَوَایَ عَلَی هَوَی نَفْسِهِ إِلَّا کَفَفْتُ عَلَیْهِ ضَیْعَتَهُ وَ ضَمَّنْتُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ رِزْقَهُ وَ کُنْتُ لَهُ مِنْ وَرَاءِ تِجَارَةِ کُلِّ تَاجِرٍ؛ به عزت و جلال و عظمت و نورانیت و علو مقامت سوگند یاد میکنم که هیچ بنده مؤمنی خواسته مرا بر خواسته خود در چیزی از امور دنیا مقدم نمیشمرد مگر اینکه من بینیازی او را در دل او و همّت او را در آخرتش و آسمانها و زمین را ضامن روزی او قرار میدهم و برای او از تجارت هر تاجری بهتر خواهم بود». ( .کافی،ج 2،ص 137،ح 1. )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “If a man behaves properly in matters between himself and Allāh, then Allāh will keep proper the matters between him and others. And if a man keeps proper the affairs of his next life, Allāh will keep proper for him the affairs of this world. Whoever admonishes himself is protected by Allāh.”
وَ قَالَ علیه السلام الفَقِیهُ کُلّ الفَقِیهِ مَن لَم یُقَنّطِ النّاسَ مِن رَحمَةِ اللّهِ وَ لَم یُؤیِسهُم مِن رَوحِ اللّهِ وَ لَم یُؤمِنهُم مِن مَکرِ اللّهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: فقیه کامل کسی است که مردم را از آمرزش خدا مأیوس، و از مهربانی او نومید نکند، و از عذاب ناگهانی خدا ایمن نسازد .
فقیه کامل کسی است که مردم را از آمرزش خدا مأیوس نسازد، و از مهربانی او نومیدشان نکند و از عذاب ناگهانی وی ایمنشان ندارد.
و فرمود دانا هر که دانا باشد در علم راسخ و استوار کسیست که نومید نگرداند مردمان را از رحمت خدا و مایوس نسازد ایشان را از روح و راحت خدا و ایمن نگرداند ایشان را از اخذ و عقوبت خدا
و فرمود (علیه السلام): فقیه کامل کسی است که مردم را نه از آمرزش خداوند نومید گرداند و، نه از رحمت حق مأیوسشان سازد، نه از مکر خدا ایمنی دهد.
و آن حضرت فرمود:فهمیده کامل کسی است که مردم را از رحمت خدا نا امید نکند،و از لطف الهی مأیوس نسازد،و از مجازات حق ایمن ننماید .
شروح:
(فهیمده و زیرک واقعی، آن کسی است که مردم را از رحمت خدا ناامید نکند و آنها را از آسایش و راحتی از طرف خدا مایوس نگرداند، و از مکر و کیفر الهی ایمن نسازد). مقصود امام (علیه السلام) از کل الفقیه کنایه از فهم کامل، یعنی کسی که در دانایی کامل است، توضیح آن که هر کس دربارهی قرآن مجید بینشی پیدا کند میفهمد که نخستین هدف قرآن، دعوت مردم به سمت خدا از راههای مخصوصی به صورت تشویق، تهدید، وعدهی خوب، وعدهی عذاب، بشارت، بیم دادن و امثال اینها است، پس در این صورت لازمهی چنین درکی آن است که مردم را به وسیلهی آیاتی که وعدهی عذاب و بیم داده از رحمت خدا ناامید نکند و بدان وسیله از آسایش و خوشی مایوس نگرداند، زیرا لازمهی نومیدی، وادار ساختن گنهکاران به گناه و پیروی از هوی و هوس دنیایی است چرا که امیدی به نتیجهی اخروی و خودداری از گناه ندارند، و از این رو است که خدای متعال فرموده است: قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفور الرحیم. و نیز فرموده است: انه لا ییاس من روح الله الا القوم الکافرون. و از مکر الهی با اعتقاد به آیات وعده و بشارت خدا، آنها را ایمن نسازد، تا مبادا، آیات بشارت باعث اطمینان و اعتماد آنان شود و دچار گناه و پیروی از هوی گردند، و از این رو خدای متعال فرموده است: افامنوا مکر الله فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون بلکه در موعظه و دعوت به سوی خدا باید از هدفهای سنت و قوانین الهی پیروی کند.
وَ قَالَ علیه السلام الْفَقِیهُ کُلُّ الْفَقِیهِ مَنْ لَمْ یُقَنِّطِ النَّاسَ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ وَ لَمْ یُؤْیِسْهُمْ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ وَ لَمْ یُؤْمِنْهُمْ مِنْ مَکْرِ اللَّهِ .
قل موضع من الکتاب العزیز یذکر فیه الوعید إلا و یمزجه بالوعد مثل أن یقول إِنَّ رَبَّکَ سَرِیعُ الْعِقابِ ثم یقول وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ و الحکمة تقتضی هذا لیکون المکلف مترددا بین الرغبة و الرهبة.
و یقولون فی الأمثال المرموزة لقی موسی و هو ضاحک مستبشر عیسی و هو کالح قاطب فقال عیسی ما لک کأنک آمن من عذاب الله فقال موسی علیه السلام ما لک کأنک آیس من روح الله فأوحی الله إلیهما موسی أحبکما إلی شعارا فإنی عند حسن ظن عبدی بی.
و اعلم أن أصحابنا و إن قالوا بالوعید فإنهم لا یؤیسون أحدا و لا یقنطونه من رحمة الله و إنما یحثونه علی التوبة و یخوفونه إن مات من غیر توبة و بحق ما قال شیخنا أبو الهذیل لو لا مذهب الإرجاء لما عصی الله فی الأرض و هذا لا ریب فیه فإن أکثر العصاة إنما یعولون علی الرحمة و قد اشتهر و استفاض بین الناس أن الله تعالی یرحم المذنبین فإنه و إن کان هناک عقاب فأوقاتا معدودة ثم یخرجون إلی الجنة و النفوس تحب الشهوات العاجلة فتهافت الناس علی المعاصی و بلوغ الشهوات و المآرب معولین علی ذلک فلو لا قول المرجئة و ظهوره بین الناس لکان العصیان إما معدوما أو قلیلا جدا
(و قال علیهالسلام: الفقیه کل الفقیه) دانای هر دانا که باشد در علم دین کامل و توانا (من لم یقنط الناس) کسی است که نومید نگرداند مردمان را (من رحمه الله) از رحمت و آمرزش خدا (و لم یویسهم) و مایوس و محروم نسازد ایشان را (من روح الله) از روح و راحت حق جل و علا (و لم یومنهم) و ایمن نگرداند ایشان را (من مکر الله) از مکر خدا و باس او تا دلیر نشوند در گناه. پس لازم است بر حکیم آگاه که هر نفسی را دوا نماید به دوای خاص و تشخیص نماید هر مرضی را و مناسب آن علاج فرماید نسبت به هر عام و خاص تا شاید که از امراض جهل و معاصی، خلاصی یابند. پس کسانی که صحیح باشند و مبرا از آلام جهالت و عصیان و مطیع باشند به فرمان یزدان، وعده دهد، و جماعتی که مستقیم باشند به اسقام عصیان و طغیان، شربت زهرآمیز وعید فرماید.
فقیه تمام فقیه و کمال فقیه آن کس است که نومید نگرداند مردم را از رحمت خدا، و مایوس نسازد از آسایش و خوشی که نزد خدا است، و ایمن نگرداند از مکر خدای یعنی اخذ خدای بنده را به غافل و بر وجه استدراج.
و قال علیهالسلام: «الفقیه کل الفقیه من لم یقنط الناس من رحمه الله و لم یویسهم من روح الله و لم یومنهم من مکرالله.» یعنی و گفت علیهالسلام که فقیه کامل تمام در فقاهت کسی است که نومید نسازد مردمان را از بخشش خدا و مایوس نگرداند ایشان را از راحت و خلاصی از عذاب خدا و ایمن نگرداند ایشان را از مکر و خذلان خدا.
الاعراب: کل الفقیه، بدل من قوله: الفقیه او عطف بیان له، و من فی قوله: من لم یقنط الناس، موصوله و خبر المتبداء. المعنی: الفقیه فی الاصطلاح هو العالم بالاحکام الشرعیه الفرعیه عن ادلتها التفصیلیه و لکن المقصود منه فی الکتاب و السنه هو البصیر باحکام الاسلام و المتضلع فی علم الدین و فهمه اصولا و فروعا، و الی هذا المعنی: ینظر قوله تعالی (فلولا نفر من کل فرقه منهم طائفه لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون- 122- التوبه) خصوصا علی التفسیر الاخر الذی جعل المتفقه المنذر هو النافر المجاهد المسافر باعتبار ما یراه فی النفر و السفر من آیات الله و نزول النصر و الظفر، فیفهم الاسلام و یعتقد به. فیقول (علیه السلام): ان البصیر بالدین و مقاصده التعلیمیه یفهم ان اساس التربیه و الاصلاح للجاهل هو سلوکه بین الخوف و الرجاء، و الوعد و الوعید، فلو انقطع رجاه من رحمه الله و آیس من افاضه نعم الله علیه و اعتقد بانه محروم من باب الله و مطرود من رحمته و لا طریق له الیه فیسد علیه باب التوبه و الرجوع و یلحق باتباع الشیاطین، و یرتکب کل ذنب یدعوه الیه شهوته او غضبه، لان داعی التجنب عن ارتکاب المعاصی و الاشتغال بالطاعات هو رجاء التقرب الی الله تعالی و الفوز بالجنه و النعیم الابد، کما انه من رای نفسه آمنا من مکر الله و عذابه، یزول عنه الخوف و یتجری بارتکاب المعاصی، و اذا تدبرت فی آیات الکتاب العزیز و القرآن الشریف وجدته مملوء من الوعد و الوعید و التبشیر و الانذار و التوصیف البلیغ من الجنه و النار بهذا الاعتبار. الترجمه: فقیه کامل کسی است که مردم را از راه رحمت خدا نومید نسازد، و از فیض درگاهش مایوس نکند، و از عذاب او تامین ندهد.
دانای دین کسی است که نومید مینکرد ***مردم ز درک رحمت پهناور خدا
مایوس مینساخت ز فیض نسیم او*** تامین مینداد گنهکار از بلا
اقول: رواه (الکافی و المعانی و التحف و مناقب ابن الجوزی و تذکره سبطه) و روایه الاول هکذا: الا اخبرکم بالفقیه حق الفقیه؟ من لم یقنط الناس من رحمه الله، و لم یومنهم من عذاب الله، و لم یرخص لهم فی معاصی الله، و لم یترک القرآن رغبه عنه الی غیره، الا لا خیر فی علم لیس فیه تفهم، الا لا خیر فی قراءه لیس فیها تدبر، الا لا خیر فی عباده لیس فیها تفکر، و مثله المعانی (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) و التحف، لکن فیهما: الا لا حیر فی عباده لیس فیها تفقه و اسناد الاخیرین ابونعیم باسناده عن عاصم بن ضمره عنه (علیه السلام). الفقیه کل الفقیه بنصب کل علی المصدریه، ای: ققیه کامل الفقه (من لم یقنط الناس من رحمه الله لانه تعالی قال: (لا تقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا). و لم یویسهم من روح الله فقد قال تعالی: (و لا تیاسوا من روح الله انه لا ییاس من روح الله الا القوم الکافرون). و لم یومنهم من مکر الله فقد قال تعالی: (فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون) و قال لنبیه: (قل انی اخاف ان عصیت ربی عذاب یوم عظیم).
المراد بکل الفقیه، و الفقیه الکامل الذی توافرت فیه صفات الهادی و المرشد، و المعنی ان الله سبحانه جنه و نارا، و المومن العاقل یصدر باقواله و افعاله عن خوف من هذه و طمع فی تلک. و المرشد العارف بحقیقه الاسلام یسلک بالناس هذه السبیل، فاذا خوفهم من النار فتح لهم باب الامل و الرجاء فی الجنه، و اذا رغبهم فی الجنه خوفهم من النار، کما هو شان القرآن الکریم: (و اعلموا ان الله شدید العقاب، و ان الله غفور رحیم- 98 المائده). و سبق الکلام عن ذلک بنحو من التفصیل فی شرح الخطبه 158 فقره (فلسفه الرجاء و الخوف).
… و لم یویسهم من روح الله: روح الله لطفه و رافته و هو بالفتح و مکر الله اخذه للعبد بالعقاب من حیث لا یشعر فالفقیه هو الفاتح للقلوب بابی الخوف و الرجاء
امام علیهالسلام (درباره روش تبلیغ) فرموده است: دانای فهمیده و زیرک کسی است که مردم را از رحمت و آمرزش خدا مایوس نکند، و ایشان را آسایش و خوشی از جانب خدا نومید نسازد، و آنها را از مکر و کیفر خدا ایمن و آسوده ننماید.
پیامبران الهی در برنامه تبلیغی خود دو صفت ممتاز داشتند: در همان شرائطی که به مردم اعلام خطر میکردند، به پیروزی، آسایش، بهشت و لطف خدا هم توجه میدادند. در قرآن مجید دوازده مرتبه کلمه (بشیر)، (مبشر) و (مبشرین) درباره پیامبران آمده و در تمام این موارد کلمه (نذیر) هم آمده است این هم ردیف شدن کلمات به منظور توجه دادن به هر دو مقام است کسانی هم که راه انبیاء را میپیمایند باید هم مردم را از خطرها آگاه سازند و هم راه نجات را بیان نمایند. این روش هم در قرآن مجید تعقیب گردیده است.
و قال علیهالسلام: (الفقیه کل الفقیه) هذا مبالغه فی الفقاهه، کانه کل الفقهاء علما و فقها، اذ یعرف کل ما یعرفه الفقهاء کما قال الشاعر: لو جئته لرایت الناس فی رجل و الدهر فی ساعه و الارض فی دار. (من لم یقنط الناس من رحمه الله) بان یقول ان ذنوبهم سبب عدم مغفره الله لهم ابدا حتی ییئسوا (و لم یویسهم من روح الله) ای لطفه و رحمته و سمی روحا، لانه یوجب السعه و الراحه. و کان الرحمه فی الاخره، و الروح فی الدنیا (و لم یومنهم من مکر الله) المکر لغه بمعنی المعالجه خفیه للوصول الی الشیء، و المراد بمکره الله عقابه المفاجی، و ذلک بان لا یقول لهم ان الله کریم فافعلوا ما شئتم فالفقیه الکامل هو الذی یترک الناس بین الخوف و الرجاء.
اللغه: القنوط: الیاس و قنطه یاسه. الیاس: القنوط و قطع الرجاء. روحالله: لطفه و رافته. الشرح: الفقیه هو الرجل الذی فهم الشریعه و وعاها و ادرک عمقها و متطلباتها و ان الفقیه الکامل هو الذی یحمل الناس علی ان یکونوا بین الخوف و الرجاء فمهما عملوا من سیئات و ارتکبوا من تجاوزات یبقی لهم الامل بعفو الله و غفرانه و مهما عملوا من حسنات و طاعات یبقی احتمال الخطر علی مستقبلهم قائم فلا یوصد ابواب الرحمه عنهم مهما عصوا و لا یدخلهم الجنه مهما اطاعوا و هذا ماخوذ من قوله تعالی: (یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفور الرحیم) و قوله تعالی: (انه لا ییاس من روح الله الا القوم الکافرون) و قوله تعالی: (افامنوا مکر الله فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون).
«فقیه به راستی کامل، کسی است که مردم را از رحمت خدا نومید نکند و آنان را از مهربانی خدا مأیوس نسازد و از مکر خداوند ایمنشان ندارد.»
کمتر جایی در قرآن مجید است که در آن تهدیدی آمده باشد مگر اینکه با امید آمیخته نباشد، مثلا ضمن آن که فرموده: «همانا خداوند سخت عقوبت است.» پس از آن فرموده است: «و همانا آمرزنده مهربان است.»، حکمت هم همین را مقتضی است که شخص مکلف میان بیم و امید باشد.
ضمن امثال آموزنده آمده است که موسی علیه السّلام در حالی که شاد و خندان بود عیسی علیه السّلام را که دژم و افسرده بود، دید. عیسی به موسی گفت: تو را چه می شود، گویا از عذاب خداوند در امان هستی؟ موسی گفت: تو را چه می شود گویا از مهر خداوند نا امیدی، و خداوند به آن دو وحی فرمود که شعار موسی برای من محبوب تر است که من در جایگاه حسن ظن بنده خود هستم.
و بدان که یاران معتزلی ما با آنکه معتقد به بیم هستند، در عین حال هیچ کس را نا امید و مأیوس از رحمت خداوند نمی کنند، بلکه آنان را به توبه تشویق می کنند و بیم می دهند که مبادا بدون توبه بمیرند و شیخ ما ابو الهذیل به حق گفته است که اگر مذهب مرجئه نمی بود بر روی زمین هرگز عصیان علیه خداوند نمی شد، و در این موضوع شک و تردیدی نیست که بیشتر گنهکاران متکی بر رحمت خدا می شوند و از سوی دیگر میان مردم هم مشهور شده است که خداوند متعال بر گنهکاران رحمت می آورد و در قیامت اگر عذابی هم هست، محدود و موقت است و سپس گنهکاران را به بهشت می برند. نفوس آدمیان هم شهوتهای نقدی را دوست می دارند و بدین سبب به انواع گناه و رسیدن به آرزوها و شهوتها روی می آورند و به رحمت خدا تکیه می کنند و اگر اعتقاد مرجئه و ظهور آن میان مردم نباشد، گناه و سرپیچی نابود یا به راستی اندک می شود.
و قال علیهالسلام
الْفَقِیهُ کُلُّ الْفَقِیهِ مَنْ لَمْ یُقَنِّطِ النَّاسَ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ،وَ لَمْ یُؤْیِسْهُمْ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ،وَ لَمْ یُؤْمِنْهُمْ مِنْ مَکْرِ اللَّهِ .
امام علیه السلام فرمود:
فقیه و بصیر در دین در حدّ کمال کسی است که مردم را از رحمت الهی نومید نسازد و از لطف او مأیوس نکند و از مجازاتهای او ایمن ننماید. ( . سند گفتار حکیمانه: این کلام حکیمانه را پیش از مرحوم سیّد رضی شیخ صدوق در کتاب معانی الاخبار و ابن شعبه در تحف العقول و مرحوم کلینی در کافی آوردهاند و از کتب اهل سنّت در حلیة الاولیاء نوشته ابونعیم اصفهانی ذکر شده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 87). در کتاب تمام نهجالبلاغه،بخش اول این کلام را از کنز العمال و تاریخ مدینه دمشق نقل کرده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 311). )
فقیه کامل
امام علیه السلام در حقیقت در این کلام پربار خود مسئله تعادل خوف و رجا را به صورت جدیدی مطرح میکند و میفرماید:«فقیه و بصیر در دین در حدّ کمال کسی است که مردم را از رحمت الهی نومید نکند و از لطف او مأیوس نسازد و از مجازاتهای او ایمن ننماید»؛ (الْفَقِیهُ کُلُّ الْفَقِیهِ مَنْ لَمْ یُقَنِّطِ النَّاسَ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ، وَ لَمْ یُؤْیِسْهُمْ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ،وَ لَمْ یُؤْمِنْهُمْ مِنْ مَکْرِ اللَّهِ) .
منظور از«فقیه»در این کلام حکمتآمیز فقیهِ اصطلاحی یعنی عالم به احکام فرعیه دین نیست،بلکه فقیهِ به معنای لغوی و به معنای وسیع کلمه است یعنی عالم دینی و«کُلُّ الْفَقیه»به معنای عالم کامل از هر جهت است.
تعبیرات سه گانهای که امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود به کار برده در واقع از آیات قرآن گرفته شده است:جمله «مَنْ لَمْ یُقَنِّطِ النّاسَ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ؛ کسی که مردم را از رحمت الهی مأیوس نکند»برگرفته از این آیه است: ««قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ»؛ ای بندگانی که راه اسراف به خود را درپیش گرفتهاید و مرتکب گناهان شدهاید از رحمت خداوند مأیوس نشوید،چرا که او همه گناهان (توبهکنندگان) را به یقین او آمرزنده مهربان است». (.زمر،آیه 53.)
و جمله «وَ لَمْ یُؤیِسْهُمْ مِنْ رَحْمَةَ اللّهِ» بر گرفته از کلام یعقوب است که به فرزندان خود میگوید: ««اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ»؛ بروید و در جستجوی یوسف و برادرش باشید و از رحمت الهی مأیوس نشوید چون از رحمت الهی جز قوم کافر مأیوس نمیشوند». ( .یوسف،آیه 87.)
جمله سوم بر گرفته از این آیه شریفه است که میفرماید: ««أَ فَأَمِنُوا مَکْرَ اللّهِ فَلا یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ»؛ آیا آنها از مجازات الهی خود را در امان دیدند (مکر در اینگونه موارد به معنای عذاب غافلگیرانه است) و تنها جمعیت زیانکاران خود را از عذاب الهی در امان میدانند». ( .اعراف،آیه 99.)
در اینکه چه تفاوتی میان جمله اول و دوم است که هر دو سخن از امیدواری به رحمت خدا میگوید بعضی از شارحان نهجالبلاغه گفتهاند:جمله نخست اشاره به رحمت خدا در قیامت و جمله دوم اشاره به رحمت الهی در دنیاست.
(همان گونه که در داستان یعقوب و یوسف آمده است). ( .توضیح نهجالبلاغه،ج 4،ص 300.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The perfect jurist of Islam is whoever does not let people lose hope of the mercy of Allāh, does not make him despondent of Allāh's kindness and does not make them feel safe from Allāh's punishment.”
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ هَذِهِ القُلُوبَ تَمَلّ کَمَا تَمَلّ الأَبدَانُ فَابتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الحِکَمِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: همانا این دلها همانند بدنها افسرده میشوند، پس برای شادابی دلها، سخنان زیبای حکمت آمیز را بجویید . (اشاره به علم: پسیکیاتریPSYCHIATRY (شناخت امراض روانی) )
این دلها همچون تنها به ستوه آید، پس برای- آسایش- آن سخنان گزیده حکمت را بجوئید- از هر جا که باید!
و فرمود بدرستی که این دلها ملال میگیرد همچنان که ملال میگیرد بدان از یک طعام پس طلب کنید برای آن دلها لطایف حکمت را
و فرمود (علیه السلام): این دلها هم ملول می شوند، آنسان، که تن ها ملول می شوند. پس برای شادمان ساختنشان سخنان نغز و حکمت آمیز بجویید.
و آن حضرت فرمود:دلها همچون بدنها خسته میشود، برای رفع ملالت دلها لطائف حکمت را بجویید .
شروح:
و ان هذه القلوب تمل: ای تضجر. فابتغوا: ای اطلبوا. و الطرائف جمع طریفه، و هی الحکمه المستحدثه یکون طرفه عندکم.
یعنی من التفکر ای یضجر. فابتغوا لها طرائف الحکم: ای مستحدثاتها و طرفها، و الطرف الکریم من الفتیان، و الانثی طرفه، و یقال للبضاعه الکریمه طرفه، و الحکمه اصابه الحق و وضع الشیء فی. موضعه حتی لا یشوبه رین و اصله الاحکام و هو المنع، و منه حکمه الدابه لانها یمنع الدابه من الاعوجاج، و منه الحاکم لانه یمنع الظالم، و اراد بالحکمه هاهنا الکلام النافع الذی لا یحتاج فی استماعه الی التفکر.
(این دلها نیز همانند بدنها خسته و افسرده میشوند، بنابراین در جستجوی حکمتهای تازه برای آنها باشید). گاهی نفوس انسانی از یک نوع علم و دانش زده میشوند، و به دلیل یکنواختی مطالب آن از نگرش در آن افسرده میگردند. وقتی که بر بخشی از مطالب آن آگاهی یابند قسمتهای دیگر را نیز با آن مقایسه میکنند و این قسمت بر ایشان تازگی ندارد تا لذتبخش باشد و توجه به آن را ادامه بخشد، از طرفی چون حالت افسردگی و زدگی برای نفس آدمی ناپسند است، امام (علیه السلام) امر فرموده است تا حکمتهای تازه برای نفس بجویند. مقصود، حکمتهای تازه و شگفتآور برای نفس است که لذتآور باشد به حدی که همیشه دنبال دانش و بهرهگیری از مطالب گوناگون برآید. مقصود امام (علیه السلام) از حکمت، حکمت عملی و اقسام مختلف آن و یا شامل همه اینهاست.
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ کَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ [اَلْحِکْمَةِ] اَلْحِکَمِ .
لو قال إنها تمل کما تمل الأبدان فأحمضوا ( یقال:أحمض القوم إحماضا؛إذا أفاضوا فیما یؤنسهم من الحدیث و الکلام،کما یقال:فکه و متفکه.) کما نقل عن غیره لحمل ذلک علی أنه أراد نقلها إلی الفکاهات و الأخبار و الأشعار و لکنه لم یقل ذلک و لکن قال فابتغوا لها طرائف الحکمة فوجب أن یحمل کلامه علیه السلام علی أنه أراد أن القلوب تمل من الأنظار العقلیة فی البراهین الکلامیة علی التوحید و العدل فابتغوا لها عند ملالها طرائف الحکمة أی الأمثال الحکمیة الراجعة إلی الحکمة الخلقیة کما نحن ذاکروه فی کثیر من فصول هذا الباب مثل مدح الصبر و الشجاعة و الزهد و العفة و ذم الغضب و الشهوة و الهوی و ما یرجع إلی سیاسة الإنسان نفسه و ولده و منزله و صدیقه و سلطانه و نحو ذلک فإن هذا علم آخر و فن آخر لا تحتاج القلوب فیه إلی فکر و استنباط فتتعب و تکل بترادف النظر و التأمل علیها و فیه أیضا لذة عظیمة للنفس.
و قد جاء فی إجمام النفس کثیر.
قال بعضهم روحوا القلوب برواتع ( د:«تعی». ) الذکر.
و عن سلمان الفارسی أنا أحتسب نومتی کما أحتسب قومتی.
و قال عمر بن عبد العزیز إن نفسی راحلتی إن کلفتها فوق طاقتها انقطعت بی.
و قال بعضهم روحوا الأذهان کما تروحوا الأبدان.
و قال أردشیر بن بابک إن للآذان مجة و للقلوب ملة ففرقوا بین الحکمتین (د:«الحکمین». ) بلهو یکن ذلک استجماما
(و قال علیهالسلام: ان هذه القلوب تمل) به درستی که این دلها ملال میگیرند و سیر میشوند (کما تمل الابدان) همچنانکه ملال میگیرند و سیر میشوند بدنها از یک طعام (فابتغوا لها) پس طلب کنید و بجویید برای دلها (طرائف الحکمه) لطایف حکمت که آن کلمه (مستحدثه) است و غرایب معجبه نفس، تا باشد همیشه در اکتساب علوم به نشاط تمام. و مراد به کلمه (طرائف الحکمه) در این مقام، کلامی است نافع که محتاج نباشد به تفکر تا سبب کلال و ملال نشود.
به درستی که این دلها ملول و مانده میشوند از کار، و نشاط ایشان کم میشود در امر جد همچنانکه ملول و خسته میشود ابدان از کاری از مثل سواری و جامهبافی، یا از تناول غذای واحد مدتی، پس بجوئید از برای ملال دلها طرایف حکمت را. یعنی از علوم آنچه نفس را از آن نشاطی و انبساطی حاصل میگردد از کلمات لطیفه حکیمان، و افادات مستحسنه عارفان، و خطب بلیغه خطیبان، و اشعار سحر اطوار ظریف طبعان حکمت دان، و نقلها حکایات از قبیل کتاب (مثنوی) و امثال آن و از قبیل کتاب (محاضرات) و (ظرائف) و (یتیمه الدهر) و در کلام آن حضرت از جمله طرائف مستحسنه بسیار باشد.
و قال علیهالسلام: «ان هذه القلوب تمل کما تمل الابدان، فابتغوا لها طرائف الحکمه.» یعنی و گفت علیهالسلام که به تحقیق که این دلها ملول و خسته میگردند مانند ملول شدن بدنها، پس طلب کنید از برای آنها نوپدیدآمدههای حکمت را یعنی تجدید کنید انحاء حکمت را.
اللغه: (مل) یمل ملاله عن الشیء: سئمه و ضجر منه (الطریف) ج: طرف: الغریب النادر من الثمر و نحوه.. الحدیث النادر المستحسن، الی ان قال: الطریفه ج: طرائف مونث الطریف الاعراب: کما تمل الابدان: لفظه ما، مصدریه و الجمله فی محل المفعول المطلق النوعی لقوله: تمل. المعنی: سر التقدم فی جمیع نواحی الحیات، و کسب المعالی و الحسنات، هو نشاط القلب و توجهه نحو کل مقصد من المقاصد، فاذا نشط القلب ینفخ فی کل القوی روح الانبعاث، و فی کل العضلات و الاعضاء روح التحرک و العمل، و اذا کسل و مل یتوقف معمل وجود الانسان عن الحرکه و لا یقدر علی ای عمل و قد توجه انظار اهل الصنعه و سائر حوائج الحیات الی هذا السرود بروا لاحیاء نشاط العمال و الجیوش تدبیرات متنوعه، و اهتموا بالالعاب الریاضیه، و حازت الصنائع الظریفه فی المجتمع الانسانی محلا رفیعا، و ذهب الناس باختلاف مذاهبهم و احوالهم فی هذا المیدان کل مذهب. فاشار (علیه السلام) الی هذا الموضوع و حدد التوجه الی ما ینشط القلوب بما لا یفسدها من الفنون التافهه: کالموسیقی و المسکرات و الالعاب الدنسه، و حصرها فی الحکم الطریفه، و المقصود منها ما کانت مفیده و معقوله لا تمس بکرامه الانسان و شرفه العقلانی کالسبق و الرمایه المشرعین، و المزاح المتعادل، و المعاشره مع الاصدقاء و الاحباب، و اشتغال بالملذات المباحه و نحو ذلک. الترجمه: دلها خسته شوند بمانند تنها، شما را باید که حکمتهای تازه و دلنشین برای آنها بجوئید.
دل شود خسته و فرسوده چه تن از کارش*** حکمتی تازه بیاور که بکاهد بارش
(الفصل الخامس و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی القلوب) و قال علیهالسلام: اقول: و کرره فی 3/197 ایضا غفله، و رواه مرفوعا حفص بن البحتری عنه علیهالسلام هکذا: روحوا انفسکم ببدیع الحکمه، فانها تکل کما تکل الابدان. و رواه الحموی فی ادبائه هکذا: اجموا هذه القلوب و التمسوا لها طرائف الحکمه، فانها تمل کما تمل الابدان. ثم ان فی (النهج) کلیهما بلفظ الحکمه و نقل الطبعه (المصریه) الاول بلفظ الحکم تصلیف، و فی نسخه غیر مصححه من (ابن میثم) (الفصل الخامس و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی القلوب) لیس الثانی، و کانه سقط من النسخه، کما ان فی (النسخه الخطیه) لیس فی الثانی لفط هذه ولکنه موجود فی (ابن ابیالحدید). و کیف کان ففی (کامل المبرد) قال انوشروان: القلوب تحتاج الی اقواتها من الحکمه کاحتیاج الابدان الی اقواتها من الغذاء. (و فیه): قال اردشیر: ان للاذان مجه و للقلوب مللا ففرقوا بین الحکمتین یکن ذلک استجماما. و قال الحسن: جاذبوا هذه القلوب فانها سریعه الدثور. و فی (المروج): قال ابوالعتاهیه: بعث الی المامون فصرت الیه فالفیته مطرقا متفکرا مغموما، فاحجمت، فاطرق ملیا ثم رفع راسه فقال: شان الناس حب الاستطراف. قلت: اجل ولی فی هذا بیت شعر و هو: لایصلح النفس اذ کانت مطرفه الا التنقل من حال الی حال و فی (الاغانی): قیل لبشار: انک لتجیء بالشیء الهجین المتفاوت بینما تقول شعرا و تخلع به القلوب مثل قولک: اذا ما غضبنا غضبه مضریه هتکنا حجاب الشمس او تمطر الدما اذا ما اعرنا سیدا من قبیله ذری منبر صلی علینا و سلما تقول: ربابه ربه البیت تصب الخل فی الزیت (الفصل الخامس و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی القلوب) لها عشر دجاجات و دیک حسن الصوت فقال: لکل موضع، فالقول الاول جد، و هذا قلته فی ربابه جارینی و انا لا آکل البیض من السوق، و ربابه. لها عشر دجاجات و دیک فهی تجمع لی البیض فهذا عندی من قولی احسن من: قفا نبک من ذکری حبیب و منزل بسقط اللوی بین الدخول فحومل فی (عیون الاخبار): قیل لعطاء بن مصعب: کیف غلبت علی البرامکه و عندهم من هو آدب منک؟ قال: لیس للقرباء ظرافه الغرباء، کنت بعید الدار، غریب الاسم عظیم الکبر صغیر الجرم، کثیر الالتواء شحیحا بالاملاء، فقربنی الیهم تباعدی منهم، و رغبهم فی رغبتی عنهم. و فی (الاغانی): لما قال علی بن امیه: یا ریح ما تصنعین بالدمن؟ کم لک من محو منظر حسن کثر الناس انشاده و غناه عمرو الغزال، فقال ابوموسی الاعمی: یا رب خذنی و خذ علیا و خذ یا ریح ما تصنعین بالدمن عجل الی النار بالثلاثه و الرابع عمرو الغزال فی قرن ثم ندم و قال هولاء اهل بیت و هم اخوتی و لااحب ان انشب بینی و بینهم شرا، فاتی امیه فقال: قد اذنبت فیما بینی و بینکم ذنبا و قد جئتک مستجیرا بک من فتیانک. فدعا بعلی بن امیه فقال: یا هذا! عمک ابوموسی قد اتاک معتذرا من الشعر الذی قاله. قال: و ما هو؟ فانشده فقال له: قد ضجرنا نحن و الله منه کما ضجرت انت و اکثر، و انت آمن من ان یکون منا جواب. (الفصل الخامس و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی القلوب) و فی (تاریخ بغداد): قال روح بن عباده: کصصصا عند شعبه فضجر من الحدیث، فرمی بطرفه فرای ابازید سعید بن اوس فی اخریات الناس، فقال: یا ابازید! استعجمت دارمی ما تکلمنا و الدار لو کلمتنا ذات اخبار الی یا ابازید! فجعلا یتناشدان الاشعار.
کل ما فی الطبیعه من روعه و جمال هو من حکمه الله الخالده التی اعطت الکون و الانسان ما اعطت، و لا تنحصر الحکمه بخصوص الامثال و الکلمات القصار فی مدح الزهد و التقوی کما فهم ابن ابیالحدید و غیره من الشارحین، لان الامام الارد بالحکم هنا ما یذهب عن القلب الملل و السام، و علیه فمطلع الفجر و حدائق الزهر و الصفصاف علی ضفاف النهر، و کل ما فیه عظمه الاعجاز الالهی، و یرضی النفس و یوقظ فیها الحیاه و الامل- فهو من الحکمه، و علینا ان ننشده و نتمتع به کلما احسسنا بالتعب و الفتور لیعود الینا النشاط و الامل، و نستانف الجهاد و النضال.
… لها طرائف الحکم: طرائف الحکم غرائبها لتبسط الیها القلوب کما تنبسط الابدان لغرائب المناظر
امام علیهالسلام (درباره به ستوده نیامدن از علم و دانش) فرموده است: این دلها (از فکر و اندیشه در یک موضوع) به ستوه آمده خسته میشوند (به جهت یکنواخت بودن اجزاء آن با یکدیگر) چنانکه بدنها و تنها (از خوردن یک خورش و کار یکرنگ انجام دادن) به ستوه آمده خسته میشوند، پس برای (رفع خستگی) آن دلها حکمتها و دانشهای تازه و شگفتآور (که به آنها لذت و خوشی میبرند مانند سخنان گوناگون پیشوایان دین و دانشمندان) را بطلبید (تا در کسب حکمت و به دست آوردن دانش کوشش داشته خسته نشوید).
همان طوری که بدن خستگی پیدا میکند و نیاز به استراحت و آسایش دارد فکر هم احساس خستگی میکند و نیاز به استراحت دارد. برای رفع خستگی فکر، روانشناسان داروهای تقویتی و یا گردش و استراحت بدنی را سفارش میکنند امام علی (علیه السلام) توجه به مطالب جالب و کلمات حکمتانگیز میدهد. نکته دیگری که قابل توجه است این است که مطلب امام (علیه السلام) در مورد خستگی روح به قلب نسبت داده شده و همین روش در قرآن کریم وجود دارد و علت این است که قلب مرکز حفظ سلامتی فکر است اگر قلب سالم نباشد فکر هم سالم نخواهد بود چون فکر و قلب رابطه مستقیم دارند.
و قال علیهالسلام: (ان هذه القلوب تمل) و تکسل، من الملاله (کما تمل الابدان) و تتعب من العمل (فابتغوا) ای اطلبوا (لها طرائف الحکم) ای غرائبها الموجب لانبساط القلوب، فان القلب ینشرح للامور الغریبه الطریفه.
اللغه: مل الشیء و من الشیء: سئمه و ضجر منه. الابدان: الاجسام. ابتغوا: اطلبوا. طرائف الحکم: غرائبها المستطرفه. الشرح: اذا کلت الابدان و تعبت من العمل توجه اصحابها لاراحتها بنوع من الریاضه او التسلیه و الترفیه الذی یتجدد به نشاطها و تعود الیها حیویتها و القلوب تصاب ایضا کما تصاب الابدان فالعقل یتوقف عن التفکیر و النفس تتراخی و تتکاسل و التوجه نحو المطالب التی تحتاج الی تحقیق و تدقیق لا یتوفر فهذه الحالات تحتاج الی نکته لطیفه مریحه و لطیفه ادبیه ظریفه و فکاهه خفیفه فیعود النشاط الفکری و التوجه النفسی و النشاط الروحی و کل منا قد یمر فی بعض ایامه بهذا النوع من الملل و السام و الضجر فباجتماع مع اصحاب النکته او بنزهه او بطریفه او بوسیله من وسائل الترفیه یرتفع عنه کل ذلک و یعود الیه اقباله علی ما هو فیه …
«همانا که این دلها ملول می شود همان گونه که بدنها خسته و ملول می شود، برای آنها سخنان گزیده را بجویید.»
منظور این است که دلها از مباحث و مناظرات عقلی و کلامی در باره توحید و عدل خسته می شود و باید امثال و حکمتهایی را که مربوط به امور اخلاقی است، جستجو کرد، چون ستودن صبر و دلیری و پارسایی و پاکدامنی و نکوهیدن شهوت و غضب، و خلاصه آنکه اموری را که به تدبیر شخصی و خانواده و دوستان و حکومت وابسته است گاه مورد گفتگو قرار دهید که در این امور دلها نیاز به اندیشیدن بسیار ندارد و لازم نیست در آن تأمل و نظر دقیق داشته باشد و مایه آرامش می شود.
در این باره سخنان دیگر هم گفته اند، از جمله آن که با گردش در بوستان «یاد خدا» دلها را آرامش بخشید.
سلمان فارسی می گفته است: من خواب خود را هم همچون برپا داشتن نماز خویش حساب می کنم.
عمر بن عبد العزیز می گفته است: نفس من شتر راهوار من است اگر افزون از توانش بر آن بار کنم، مرا در راه خواهد گذاشت.
و قال علیهالسلام
إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ کَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ،فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِکَمِ .
امام علیه السلام فرمود:
این قلبها همچون بدنها ملول و افسرده میشوند برای رفع ملالت آنها لطائف حکمتآمیز را انتخاب کنید. ( . سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه را جاحظ در رساله نفی التشبیه و ابن عبد ربه در کتاب عقد الفرید آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 87) و هر دو نفر قبل از مرحوم سیّد رضی میزیستند.قابل توجه اینکه عین این کلام حکمتآمیز در شماره 197 تکرار شده است و نشان میدهد که مرحوم سیّد رضی کلمات قصار را با فواصل زمانی جمعآوری کرده به گونهای که به هنگام نوشتن حکمت 197 فراموش کرده که در حکمت 91 آن را بعینه آورده است. )
راه رفع خستگی روح
امام در این سخن حکمتآمیز خود به نکته مهم روانی که در زندگی انسان تأثیر شایان توجهی دارد اشاره کرده میفرماید:«این قلبها همچون بدنها ملول و افسرده میشوند،بنابراین برای رفع ملالت آنها لطائف حکمتآمیز را انتخاب کنید»؛ (إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ کَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ،فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِکَمِ) .
بیشک،انسان بعد از انجام کاری سنگین،خسته میشود و نیاز به استراحت و تفریح برای رفع خستگی دارد که آن استراحت اهمیتش کمتر از آن کار نیست، زیرا بدن وی را آماده برای شروع به کار دیگر میکند.روح انسان نیز چنین است؛مسائل پیچیده علمی و حل مشکلات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی او را خسته میسازد.باید به او آرامش داد؛آرامش آن از طرق مختلفی تأمین میشود.
گاه رفتن به دامان طبیعت و دیدن مناظر زیبا،باغها و گلستانها،آبشارها و سبزهها و شنیدن صدای مرغان چمن و مشاهده پرندگان زیبا و گاه به وسیله شنیدن طنزهای پر معنا و گاه گفت و گوهای دوستانه با رفقای مورد علاقه و گاه مطالعه تاریخ پیشینیان.همه اینها میتواند به روح خسته انسان آرامش دهد؛ولی از همه مهمتر همان سخنان زیبای حکمتآمیز است که گاه در قالب شعر و گاه در قالب نثر ادا میشود که هم چیزی بر دانش انسان میافزاید و هم برای انسان شادی میآفریند.
شاید به همین دلیل است که جمعی از بزرگان علمای دین کتابهای مشتمل بر قصههای زیبا،شعرهای جالب و لطیفههای خوب نوشتهاند تا طالبان علم به هنگام خستگی آنها را بخوانند و رفع خستگی کنند.
به کار بستن این دستور مبارک امام علیه السلام میتواند به صورت شخصی باشد یا به صورت جمعی و عام به این معنا که هر انسانی لازم است برای خود جهت موارد خستگی از کارهای علمی یا اجتماعی برنامهریزی داشته باشد تا بتواند با نشاط بیشتر به کارهای مثبت خود ادامه دهد و نیز برای مراکز علمی و جمعیتهای مختلف باید برنامهریزیهایی شود که آنها را به هنگام خستگی از کار و ملالت، نشاط و آرامش بخشد.
بیتردید ساعات یا دقایقی که انسان به طرائف الحکم میپردازد («طرائف» جمع«طریفه»به هر چیز تازه و جالب و شگفتانگیز گفته میشود) از ساعات مفید عمر اوست،زیرا هم آموزندگی دارد و هم نشاط و هم سبب میشود بازدهی کار او بیشتر گردد.همانگونه که در حکمت 390 نیز آمده که امام علیه السلام میفرماید:
«لِلْمُؤْمِنِ ثَلَاثُ سَاعَاتٍ فَسَاعَةٌ یُنَاجِی فِیهَا رَبَّهُ وَسَاعَةٌ یَرُمُّ مَعَاشَهُ وَسَاعَةٌ یُخَلِّی بَیْنَ نَفْسِهِ وَبَیْنَ لَذَّتِهَا فِیمَا یَحِلُّ وَیَجْمُلُ وَلَیْسَ لِلْعَاقِلِ أَنْ یَکُونَ شَاخِصاً إِلَّا فِی ثَلَاثٍ مَرَمَّةٍ لِمَعَاشٍ أَوْ خُطْوَةٍ فِی مَعَادٍ أَوْ لَذَّةٍ فِی غَیْرِ مُحَرَّمٍ؛ انسان با ایمان ساعات زندگی خود را به سه بخش تقسیم میکند:بخشی را صرف عبادت و مناجات با پروردگارش مینماید بخش دیگری را در طریق اصلاح معاش و زندگی به کار میگیرد و بخش سوم را در راه بهرهگیری از لذتهای حلال و دلپسند صرف میکند».
شبیه این مضمون در بحار الانوار از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به عنوان یکی از مطالبی که در صحف ابراهیم از سوی خدا نازل شد،آمده است. (.بحارالانوار،ج 12،ص 71،ح 14.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The hearts become bored as bodies become bored; so look for beautiful wise sayings for them.”
وَ قَالَ علیه السلام أَوضَعُ العِلمِ مَا وُقِفَ عَلَی اللّسَانِ وَ أَرفَعُهُ مَا ظَهَرَ فِی الجَوَارِحِ وَ الأَرکَانِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: بیارزشترین دانش، دانشی است که بر سر زبان است، و برترین علم، علمی است که در اعضا و جوارح آشکار است .
فروتر علم آن است که بر سر زبان است و برترین، آن که میان دل و جان است.
و فرمود پسترین دانش و زبونترین بینش آنست که بایستد بر زبان و مودتی نشود بعمل و بلندترین دانش آنست که ظاهر شود آثار او در اعضا و ارکان بندگان
و فرمود (علیه السلام): بی قدرترین علمها، علمی است که بر سر زبان باشد و ارجمندترین علمها، علمی است که بر اعضا و ارکان آدمی آشکار شود.
و آن حضرت فرمود:پستترین دانش آن است که سر زبان مانده، و برترین دانش آن است که اثرش در اندام و ارکان ظاهر گردد .
شروح:
و قوله اوضع العلم ما وقف علی اللسان یعنی ان العلم الرفیع هو ما یعمل به و یعلم، فاذا کان یتکلم به فحسب فذاک علم وضیع، ای لا یکون له ثواب عظیم.
لا فساد اعظم لعوام الناس من العلماء الذین یخالف افعالهم اقوالهم، فان اصحاب الظواهر اکثر ما یعتقدون دون الاقوال، و یتمسکون بانه لو کان لما یقوله الوعاظ حقیقه لما کانوا اجرا منا علی اختطاف الحطام و احتقاب الاثام لا بل غرضهم ان نلقیها فیتلقوها و نقیبها فیبتلعوها، و مثل العالم الذی یخوف الناس الدنیا، و یحذرهم من تبعاتها حتی یخلو عن بعضها. ثم یرغب هو فیها، و یشارکهم فی اقتنائها کمن یضرب الکلب حتی بقی ما اکله، ثم یاخذ فیاکله هو و لا یستبعدن هذا التمثیل فانه من متن الحدیث الدنیا جیقه، و الناس کلابها، و مصداق ما ذکرنا عظم مورد التهدید، فی ذلک نحو قوله تعالی: (یا ایها الذین آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون کبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون).
(بیارزشترین دانش، آن دانشی است که بر زبان متوقف است، و بالاترین دانش آن است که در همهی اعضا و جوارح آشکار است). علم اول، کنایه از دانشی است که به همراه آن عمل نباشد و تنها بر زبان جا گرفته و در آن بروز کند که پست ترین درجه علم است و از دومی منظور آن علمی است که مقرون به عمل باشد. از آن رو که اعمال شایسته از جمله نتایج شناخت خدا و آنچه شایسته اوست، میباشد. این نوع علم در اعضا و جوارح بندهی خدا بسان ظهور علت در معلول آشکار است و این همان علمی است که در آخرت سودمند است.
وَ قَالَ علیه السلام أَوْضَعُ الْعِلْمِ مَا وُقِفَ عَلَی اللِّسَانِ وَ أَرْفَعُهُ مَا ظَهَرَ فِی الْجَوَارِحِ وَ الْأَرْکَانِ .
هذا حق لأن العالم إذا لم یظهر من علمه إلا لقلقة لسانه من غیر أن تظهر منه العبادات کان عالما ناقصا فأما إذا کان یفید الناس بألفاظه و منطقه ثم یشاهده الناس علی قدم عظیمة من العبادة فإن النفع یکون به عاما تاما و ذلک لأن الناس یقولون لو لم یکن یعتقد حقیقة ما یقوله لما أدأب نفسه هذا الدأب.
و أما الأول فیقولون فیه کل ما یقوله نفاق و باطل لأنه لو کان یعتقد حقیقة ( د:«أحقیة». ) ما یقول لأخذ به و لظهر ذلک فی حرکاته فیقتدون بفعله لا بقوله فلا یشتغل (ا:«یشتغلون». )أحد منهم بالعبادة و لا یهتم بها
(و قال علیهالسلام: اوضع العلم) پستترین دانش و زبونترین بینش (ما وقف علی اللسان) این است که بایستد بر زبان و مودی نشود به عمل و ظاهر نشود اثر آن در اعضا و ارکان زیرا که قول بیعمل فایده ندارد در دو جهان. چه، در این سرا سبب اغوای جاهلان است و در آن سرا موجب زیان در زیان (و ارفعه) و بلندترین دانش (ما ظهر فی الجوارح و الارکان) آن است که ظاهر شود آثار او در اعضا و ارکان بندگان یعنی مقرون باشد به عمل به حیثیتی که ظاهر شود آثار آن علم در عبادت بدنیه بر جوارح همچو ظهور علت در معلول و این علم، منقطع به است در عالم آخرت.
پست ترین علمی آنست که بر زبان شخص موقوف باشد، و برترین علمی آنست که ظاهر گردد اثر آن در جوارح و ارکان. یعنی در اعضاء و در فعل.
و قال علیهالسلام: «اوضع العلم ما وقف علی اللسان و ارفعه ما ظهر فی الجوارح و الارکان.» یعنی و گفت علیهالسلام که پست مرتبهترین علم آن است که ظاهر گردد در جمیع اعضا و جوانب، یعنی علم با عمل.
المعنی: العلم صوره حاصله فی الذهن و نور یشع علی القلب فیکشف به الاشیاء فینطق العالم ببیانه، و یوثر فی جوارحه و ارکانه، و له درجات و منازل فاوضع درجاته ان یقف علی لسان العالم فیقول به و لا یعمل علیه، فهو حینئذ کالشجر بلا ثمر و الهلاک بلا اثر، و المخاطب بقوله عز من قائل (2- الصف- یا ایها الذین آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون کبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون) و کفی بذلک لوما وضعه، و قد ذم الله تعالی العالم بلا عمل بما لا مزید علیه فقال عز من قائل (5- الجمعه- مثل الذین حملوا التوریه ثم لم یحملوها کمثل الحمار یحمل اسفارا) فاذا عمل العالم بعلمه و ظهر علمه فی جوارحه و ارکانه فقد بلغ الی اعلا درجاته. الترجمه: پستترین دانش آنست که تنها بر سر زبانست، و والاترین دانش آنچه دراندام دانشمند عیانست.
علمی که سر زبان بود پست بود*** آن علم بود که، بر سر دست بود
و در همین معنا گفته است:
علمی بطلب که بدل نور است*** سینه ز تجلی او طور است
علمی که مجادله را سبب است*** نورش ز چراغ ابیلهب است
اقول: هکذا فی (المصریه) فی العدد، و هو محرف عن موضعه، ففی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) هذا قبل حکمه(91) ان هذه القلوب تمل کما تمل الابدان. و کیف کان فهذا نظیر ما مر عن النبی (صلی الله علیه و آله): العلم علمان، علم فی القلب، فذلک العلم النافع، و علم فی اللسان، فذلک حجه علی العباد. اما علم وقف علی اللسان، فکونه اوضع علم لان صاحبه کالکلاب و القرده، و الحمیر و البعیر، قال تعالی: (واتل علیهم نبا الذی آتیناه آیاتنا فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین و لو شئنا لرفعناه بها و لکنه اخلد الی الارض و اتبع هواه فمثله کمثل الکلب (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث). و فی الخبر عن الصادق (علیه السلام): کان لموسی جلیس قد وعی علما کثیرا، فاستاذنه لزیاره اقاربه، فقال (علیه السلام): ان الله قد حملک علما فلا تضیعه. فقال: لایکون الا خیرا، و مضی، فطالت غیبته، فسال موسی عنه، فلم یخبره عنه احد، فسال جبرئیل عنه، فقال له: هو ذا علی الباب قد مسخ قردا فی عنقه سلسله، ففزع موسی و قال: یا رب صاحبی و جلیسی، فاوحی الیه لو دعوت حتی تنقطع ترقوتاک ما استجلب لک فیه، انی حملته علما، فضیعه و رکن الی غیره. و قال تعالی: (مثل الذین حملوا التوراه ثم لم یحملوها کمثل الحمار یحمل اسفارا بئس مثل القوم الذین کذبوا بایات الله) ای: کذبوه عملا، و ان صدقوه لسانا، و قال الشاعر: زوامل للاشعار لا علم عندهم بجیدها الا کعلم الاباعر لعمرک ما یدری البعیر اذا غدا باوساقه او راح ما فی الغرائر و کیف لایکون ذاک العلم اوضع علم، و صاحبه اسوا حالا من الجاهل، و عن الصادق (علیه السلام): یغفر للجاهل سبعون ذنبا قبل ان یغفر للعالم ذنب واحد. و عن الباقر (علیه السلام) فی قوله تعالی: (فکبکبوا فیها هم و الغاوون) هم قوم وصفوا عدلا بالسنتهم، ثم خالفوه الی غیره. (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) و فی الخبر: ان اهل النار لیتاذون من ریح العالم التارک لعلمه. و قال عیسی (علیه السلام): ویل لعلماء السوء، کیف تلظی علیهم النار. و اما کون علم ظهر فی الجوارح و الارکان ارفع علم فلانه الذی قال تعالی فی صاحبه: (یرفع الله الذین آمنوا منکم و الذین اوتوا العلم درجات) و قال الصادق (علیه السلام) فیه: ان العلماء ورثه الانبیاء، و ذلک ان الانبیاء لم یورثوا دینارا و لا درهما، و انما ورثوا احادیث، فمن اخذ منها اخذ بحظ وافر. و قال النبی (صلی الله علیه و آله) فی صاحب ذلک العلم: اللهم ارحم خلفائی، اللهم ارحم خلفائی، اللهم ارحم خلفائی. قیل: و من هم؟ قال: الذین یتعلمون حدیثی و سنتی، ثم یعلمونها امتی. و قال الصادق (علیه السلام): من تعلم العلم، و عمل به، و علم لله، دعی فی ملکوت السماوات عظیما، فقیل: تعلم لله، و عمل لله، و علم لله. و عن امیرالمومنین (علیه السلام): یا طالب العلم، ان العلم ذو قضائل کثیره، فراسه التواضع، و عینه البراءه من الحسد، و اذنه الفهم، و لسانه الصدق، و حفظه الفحص، و قلبه حسن النیه، و عقله معرفه الاشیاء و الامور، و یده الرحمه، و رجله زیاره العلماء، و همته السلامه، و حکمته الورع، و مستقره (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) النجاه، و قائده العافیه، و مرکبه الوفاء، و سلاحه لین الکلمه، و سیفه الرضا، و قوسه المداراه، و جیشه محاوره العلماء، و ماله الادب، و ذخیرته اجتناب الذنوب، و زاده الموادعه، و دلیله الهدی، و رفیقه محبه الاخیار.
جوارح الانسان اعضاوه التی یستعین بها علی العمل، و العضو الرئیسی فی جسد الانسان یطلق علیه الرکن. و العلم فهم و درایه، لا حفظ و روایه، و من وثق بالکلام و اکتفی به عن الوعی و العمل فهو اسطوانه و شریط مسجل.. و الفرق ان هذا الشریط یتکلم و لا یسمع، اما الحافظ فانه یتکلم و یسمع، و ایضا یحب الاستماع الی صوته.. و العالم حقا هو الذی لا یهتم بالحفظ و التفوق بالجدال علی الاقران، بل ینظر الی الالفاظ کوسیله، و العمل النافع هو الغایه فی نظره. قال فیلسوف صینی: (ان حب الانسان للکلمات هی الخطوه الاولی فی طریق جهله و عدم وعیه) ذلک بان الحقیقه لا تتخلی عن الحیاه و العمل، و الخرافه وحدها هی التی لا تتصل بالحیاه من قریب او بعید. و یاتی قول الامام: (العلم مقرون بالعمل، فمن علم عمل، و العلم یهتف بالعمل، فان اجابه و الا ارتحل عنه). و باختصار ان العالم الکامل هو الذی یجعل الحیاه اکثر خصبا و عدلا و امنا.
… ما وقف علی اللسان: اوضع العلم ای ادناه ما وقف علی اللسان و لم یظهر اثره فی الاخلاق و الاعمال و ارکان البدن اعضاوه الرئیسه کالقلب و المخ
امام علیهالسلام (در نکوهش علم بیعمل) فرموده است: بیقدرترین دانش دانشی است که بر زبان جا گرفته است (دانائی است که سخص به آن رفتار نکند) و برترین علم علمی است که در همه اندام هویدا باشد (دانائی است که شخص به آن رفتار نماید، و چنین عملی در آخرت سود دارد).
علم و دانش وقتی در جامعه اثر دارد و منشا تحول میگردد که دانشمند به آن عمل کند، وقتی عالم به دانش خویش عمل نکرد، نه تنها پیش خدا بیارزش میگردد بلکه مردم هم برای او احترام قائل نخواهند شد. خدای عزیز در قرآن مجید این گروه را سرزنش کرده میفرماید: (اینکه بگوئید و عمل نکنید از نظر خدا عذابی سخت دارید.)
و قال علیهالسلام: (اوضع العلم) ای ادناه و اخسه (ما وقف علی اللسان) بان تلکم الانسان به بدون ان یعمل (و ارفعه) ای ارفع العلم و اشرفه (ما ظهر فی الجوارح) جمع جارحه، و هی الاعضاء (و الارکان) ای ارکان البدن کالقلب و المخ، فاذا شغل الانسان بالعمل الصالح، و النوایا الطیبه، کان مشتملا علی اشرف العلم، و لو تکلم به فقط کان مشتملا علی ادناه
اللغه: اوضع العلم: ادناه. الجوارح: الاعضاء. ارکان البدن: اعظاوه الرئیسیه. الشرح: العلم هو حصول صوره الشیء فی الذهن هذا قد یحصل علیه کثیر من الناس و الامام یجعل لهذا العلم درجات فادنی درجاته و احقرها ان یظهر اثره علی اللسان فحسب فالعالم یرشد و یعظ و یخطب و لا یتاثر بما یقول او لا یفعل ما یقول … و هناک درجه الاخری هی الارفع و الاعظم و قد حث النبی و الائمه علیها و هی ان یقترن العلم بالعمل فتنطلق الجوارح و الاعضاء لتنفیذ ما یعلم و یعرف، و العمل ثمرته العمل و الا تحول الی کنز مدفون فی اعماق الارض لا یستفید منه احد بل وجوده یوجب الاسی و الحسره.
«فرو مایه ترین علم آن است که زبانی باشد و بلندترین آن چیزی است که در دل و جان ظاهر می شود.»
این موضوع کاملا بر حق و درست است زیرا هر گاه علم عالم فقط در حد گفتن به زبان باشد و عبادت و عملی از او آشکار نشود، آن شخص دانشمندی ناقص است. اما هر گاه مردم را با زبان و سخنان بهره رساند و مردم او را در حال عبادت استوار ببینند بهره اش تمامتر و عامتر خواهد بود و مردم می گویند: اگر به آنچه می گوید به حقیقت معتقد نباشد، خود را در عبادت به چنین زحمتی نمی اندازد. و حال آنکه در مورد نخست مردم می گویند: آنچه می گوید نفاق آمیز و یاوه است که اگر به راستی به آنچه می گوید معتقد بود، پای بند گفته خود می شد و در اعمال و حرکات او ظاهر می شد. به هر حال مردم به کردار شخص اقتدا می کنند نه به گفتار و در غیر این صورت هیچ یک از مردم به عبادت سرگرم نمی شود و اهتمامی به آن نمی ورزد.
و قال علیهالسلام
أَوْضَعُ الْعِلْمِ مَا وُقِفَ عَلَی اللِّسَانِ،وَ أَرْفَعُهُ مَا ظَهَرَ فِی الْجَوَارِحِ وَ الْأَرْکَانِ .
امام علیه السلام فرمود:
بیارزشترین دانشها آن است که تنها بر زبان متوقف شود (و در عمل ظاهر نگردد) و پرارزشترین دانشها آن است که در اعضا و ارکان بدن آشکار شود.
(و دارندهاش آن را در زندگی خود به کار بندد). ( . سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که (بعد از مرحوم سیّد رضی) این کلام حکمتآمیز را در کتاب خود نقل کردهاند،زمخشری در ربیع الابرار و ابن یعقوب در روض الاخبار است و آمدی آن را با تفاوتی در غررالحکم آورده که نشان میدهد از منبع دیگری گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 88). در کتاب تمام نهجالبلاغه،آن را ضمن وصیتنامه معروفی که امام برای فرزندش امام حسن علیه السلام بیان فرمود آورده است.(تمام نهجالبلاغه،ص966). )
بهترین و بدترین نوع علم
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود به علوم بیارزش و باارزش اشاره کرده نشانههای آن را بازگو میکند ومیفرماید:«بیارزشترین دانشها آن است که تنها بر زبان متوقف شود (و هرگز در عمل ظاهر نگردد) و پرارزشترین دانشها آن است که در اعضا وارکان بدن آشکار گردد (و دارندهاش آن را در زندگی خود به کار بندد)»؛ (أَوْضَعُ الْعِلْمِ مَا وُقِفَ عَلَی اللِّسَانِ،وَ أَرْفَعُهُ مَا ظَهَرَ فِیالْجَوَارِحِ وَ الْأَرْکَانِ) .
تعبیر به «ما وُقِفَ عَلَی اللِّسانِ» اشاره به این که علمی خالی از هر گونه عمل و به تعبیر معروف تنها لقلقه زبان است و به یقین چنین علمی بیارزشترین علم و دانش است،زیرا از یک سو برای صاحبش مسئولیتآفرین است چون طبق روایات و حکم عقل،خداوند جاهل بیعمل را زودتر از عالم بیعمل میبخشد و از سوی دیگر چنین عالمی گرفتار خسارت فراوان شده چون اسباب نجات را در اختیار داشته و از آن استفاده نکرده و در واقع شکر این نعمت را بجا نیاورده بلکه کفران نموده است و از سوی سوم چنین عالمی منافق است،زیرا به زبان علومی را بازگو میکند که در عمل به آنها پشت کرده است و از سوی چهارم چنین کسی در میان مردم منفور است،زیرا همه میگویند:اگر این عالم راست میگوید چرا خودش عمل نمیکند و به همین سبب هیچ کس به او اعتماد نخواهد کرد.
به عکس،عالم با عمل که آثار علم در جوارح او (جوارح جمع جارحه به معنای اعضای بدن) و ارکان بدنش (اشاره به اعضای مهم و رئیسی مانند چشم و زبان و دست) ظاهر شده در نظر همه مردم محترم و مورد اعتماد و در پیشگاه خدا نیز رو سفید است.اضافه بر این علم آمیخته با عملش مردم را به سوی خدا و فضایل اخلاقی جذب میکند و پاداشها و برکاتِ هدایت ناس را برای خود فراهم میسازد.
قرآن مجید،عالم بیعمل را به چهارپایی که کتابهایی بر او حمل کردهاند تشبیه نموده میفرماید: «کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً».
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که پیوسته عرضه میداشت:
«أللّهُمَّ إنّی أعُوذُ بِکَ مِنْ عِلْمٍ لا یَنْفَعُ وَمِنْ قَلُبٍ لا یَخْشَعُ وَمِنْ نَفْسٌ لا تَشْبَعُ وَمِنْ دَعْوَةٍ لایُسْتَجابُ لَها؛ خدایا به تو پناه میبرم از علمی که سودی نمیبخشد و قلبی که خشوع در آن نیست و نفسی که هرگز سیر نمیشود و دعایی که هرگز مستجاب نمیگردد». ( .میزان الحکمه،ح 14005 و نظیر آن در مستدرک،ج 5،ص 70،ح 5381 آمده است. )
در خطبه 110 از خطبههای نهجالبلاغه خواندیم که امام علیه السلام میفرماید:
«وَ إِنَّ الْعَالِمَ الْعَامِلَ بِغَیْرِ عِلْمِهِ کَالْجَاهِلِ الْحَائِرِ الَّذِی لاَ یَسْتَفِیقُ مِنْ جَهْلِهِ؛بَلِ الْحُجَّةُ عَلَیْهِ أعْظَمُ،وَ الحَسْرَةُ لَهُ أَلْزَمُ،وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ أَلْوَمُ؛ به یقین،عالمی که به غیر علمش عمل میکند همچون جاهل سرگردانی است که هرگز از جهل خویش به خود نمیآید! بلکه حجّت بر او عظیمتر و حسرتش پایدارتر و سرزنش او در پیشگاه خدا سزاوارتر است!».
بلکه از بعضی از روایات استفاده میشود که اگر انسان به علمش عمل نکند، علم از او گرفته میشود و در ظلمت جهل قرار میگیرد.امام صادق علیه السلام میفرماید:
«الْعِلْمُ یَهْتِفُ بِالْعَمَلِ فَإِنْ أَجَابَهُ وَ إِلَّا ارْتَحَلَ عَنْهُ؛ علم،عمل را فرا میخواند اگر اجابت کرد باقی میماند وگرنه از آن کوچ میکند». ( .کافی،ج 1،ص 44،ح 2. )
همانطور که در بالا اشاره شد،مهمترین فایده وجود یک عالم در میان مردم آن است که مایه هدایت گردد و با سخنانش در دلها اثر بگذارد.در حالی که عالم بیعمل هرگز چنین آثاری ندارد.همانگونه که در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«إِنَّ الْعَالِمَ إِذَا لَمْ یَعْمَلْ بِعِلْمِهِ زَلَّتْ مَوْعِظَتُهُ عَنِ الْقُلُوبِ کَمَا یَزِلُّ الْمَطَرُ عَنِ الصَّفَا؛ هنگامی که عالم به علمش عمل نکند پند و اندرز او از دلها فرو میریزد همانگونه که باران از سنگ سخت فرو میریزد». (.همان،ح 3. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The most humble knowledge is that which remains on the tongue, and the most honorable one is that which manifests itself through (the action of) the limbs and the organs of the body.“
وَ قَالَ علیه السلام لَا یَقُولَنّ أَحَدُکُم أللّهُمّ إنِیّ أَعُوذُ بِکَ مِنَ الفِتنَةِ لِأَنّهُ لَیسَ أَحَدٌ إِلّا وَ هُوَ مُشتَمِلٌ عَلَی فِتنَةٍ وَ لَکِن مَنِ
استَعَاذَ فَلیَستَعِذ مِن مُضِلّاتِ الفِتَنِ فَإِنّ اللّهَ سُبحَانَهُ یَقُولُوَ اعلَمُوا أَنّما أَموالُکُم وَ أَولادُکُم فِتنَةٌ وَ مَعنَی ذَلِکَ أَنّهُ یَختَبِرُهُم بِالأَموَالِ وَ الأَولَادِ لِیَتَبَیّنَ السّاخِطَ لِرِزقِهِ وَ الراّضیَِ بِقِسمِهِ وَ إِن کَانَ سُبحَانَهُ أَعلَمَ بِهِم مِن أَنفُسِهِم وَ لَکِن لِتَظهَرَ الأَفعَالُ التّیِ بِهَا یُستَحَقّ الثّوَابُ وَ العِقَابُ لِأَنّ بَعضَهُم یُحِبّ الذّکُورَ وَ یَکرَهُ الإِنَاثَ وَ بَعضَهُم یُحِبّ تَثمِیرَ المَالِ وَ یَکرَهُ انثِلَامَ الحَالِ
قال الرضی و هذا من غریب ماسمع منه فی التفسیر
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: فردی از شما نگوید: خدایا از فتنه به تو پناه میبرم، زیرا کسی نیست که در فتنهای نباشد، لکن آن که میخواهد به خدا پناه برد، از آزمایشهای گمراه کننده پناه ببرد، همانا خدای سبحان میفرماید:
«بدانید که اموال و فرزندان شما فتنه شمایند» معنی این آیه آن است که خدا انسانها را با اموال و فرزندانشان میآزماید، تا آن کس که از روزی خود ناخشنود، و آن که خرسند است، شناخته شوند، گر چه خداوند به احوالاتشان از خودشان آگاهتر است، تا کرداری که استحقاق پاداش یا کیفر دارد آشکار نماید ، چه آن که بعضی مردم فرزند پسر را دوست دارند و فرزند دختر را نمیپسندند، و بعضی دیگر فراوانی اموال را دوست دارند و از کاهش سرمایه نگرانند .
کسی از شما نگوید خدایا از فتنه به تو پناه میبرم! چه هیچ کس نیست جز که در فتنهای است، لیکن آن که پناه خواهد از فتنههای گمراه کننده پناهد که خدای سبحان فرماید: «بدانید که مال و فرزندان شما فتنه است» ، و معنی آن این است که خدا آنان را به مالها و فرزندان میآزماید تا ناخشنود از روزی وی، و خشنود از آنرا آشکار نماید، و هر چند خدا داناتر از آنهاست بدانها، لیکن برای آنکه کارهایی که مستحق ثواب است از آنچه مستحق عقاب است پدید آید ، چه بعضی پسران را دوست دارند و دختران را ناپسند میشمارند، و بعضی افزایش مال را پسندند و از کاهش آن ناخرسندند.
[و این از تفسیرهای شگفت است که از او شنیده شده.]
و فرمود که باید نگوید یکی از شما که بار خدایا بدرستی که من پناه میگیرم بتو از فتنه و بلیه زیرا که نیست هیچ یک از شما بجز آنکه او مشتمل است بر فتنه و بلا و لیکن هر که پناه میگیرد بخدا پس باید که پناه گیرد از فتنههای گمراه کنندگان پس بدرستی که خدا میفرماید که بدانید که مالهای شما و فرزندان شما فتنهاند و بلا در دنیا و معنی این آنست که او سبحانه میآزماید ایشان را بمالها و فرزندان تا روشن شود خشم گیرنده مر روزی خود را و خوشنود شونده بقسمت خود و اگر چه هست او سبحانه داناتر بایشان از نفسهای ایشان و لیکن تا ظاهر شود فعلهایی که بآن مستحق میشوند بثواب و عقاب زیرا که بعضی از ایشان دوست میدارند پسران را و کراهت دارند دختران را و برخی از ایشان دوست دارند بسیار گردانیدن مال را و کراهت دارند رخنه شدن و پریشان گشتن حال و این از عجیب آن چیزیست که شنیده شده از آن حضرت در تفسیر این این آیت
و فرمود (علیه السلام): کسی از شما نگوید که خداوندا پناه می برم به تو از آزمایش. زیرا هیچکس نیست مگر آنکه، به نحوی به آزمایش گرفتار است، ولی اگر کسی خواهد که به خدا پناه جوید، از او بخواهد که از آزمایشهای گمراه کننده اش پناه دهد. خدای سبحان می فرماید: «بدانید که داراییها و فرزندان شما وسیله آزمایش شمایند». معنی آن است که خداوند بندگانش را به اموال و اولاد می آزماید تا معلوم دارد که چه کسی به روزی او ناخشنود است و چه کسی خشنود. هر چند، خداوند به آنها از خود آنها آگاهتر است، ولی برای آن است که کارهای مستحق ثواب را از کارهایی که درخور عقاب است معلوم دارد، زیرا برخی فرزند پسر را دوست دارند و آنان را از دختر خوش نیاید. بعضی بارورساختن مال را می پسندند و از کاهش آن ناخشنودند.
سید رضی گوید: و این تفسیری عجیب است که از آن حضرت شنیده شده.
و آن حضرت فرمود:کسی از شما نگوید:«الهی،از امتحان به تو پناه میبرم»چه اینکه کسی نیست مگر اینکه مشمول امتحان است.
اما اگر کسی خواست از خدا پناه جوید باید از فتنههای گمراه کننده پناه جوید،خداوند سبحان میفرماید:«بدانید که اموال و فرزندانتان مایه امتحانند ».
معنی آیه این است که خداوند آنان را به اموال و فرزندان آزمایش میکند تا ناخشنود از رزق او و راضی به نصیب او را معلوم سازد،اگر چه خداوند سبحان از خود آنها به آنها آگاهتر است،ولی آزمایش برای این است که کارهایی که سزاوار ثواب و اعمالی که موجب کیفر است آشکار گردد ،زیرا بعضی از مردم عاشق فرزند پسر و متنفر از دخترند،و برخی عاشق افزایش مال و ناراحت از نقصان ثروتند.
این از تفسیرهای اعجاب آور است که از حضرت شنیده شده .
شروح:
و اصل الفتنه: الامتحان. روی لتبین الساخط و بان و بین و ابان و استابن و تبیین کلها یتعدی و لا یتعدی. و الله یعلم کلی شیء قبل جوده، و انما یتحقق ذلک عند الوجود عباد الله. تثمیر المال: تکثیره.
(مبادا کسی از شما بگوید، خدا از فتنه و آزمون به تو پناه میبرم. زیرا کسی نیست که آزمایش نشود، اما آن که پناه میبرد باید از فتنههای گمراهکننده پناه ببرد چون خدای سبحان میفرماید: و اعلموا انما اموالکم و اولادکم فتنه. این بدان معناست که خداوند مردم را به وسیلهی مال و فرزندشان میآزماید، تا کسی که از روزی خود ناراضی است، و کسی که نسبت به نصیبت خود راضی است، آشکار گردد، اگرچه خداوند از خود آنان بدانها آگاهتر است. اما آزمون برای آن است که کارهای شایستهی پاداش و کیفر برای خودشان روشن شود. زیرا بعضی از مردم، فرزندان پسر را دوست دارند، و از داشتن دختران ناراضیاند، و بعضی دیگر مال فراوان میخواهند و از پریشانحالی ناراحتند). خلاصهی کلام، آن که آزمایش اعم از آزمایشی است که از آن باید به خدا پناه برد، زیرا شامل مال و فرزندان نیز میگردد، به دلیل آن که خداوند بندگانش را با آن دو آزموده است. در صورتی که اگر بندهای دربارهی آنها دستور خدا را رعایت کند و فرمان الهی را ببرد، جای پناه بردن به خدا نیست، اما آزمایشی که باید به خدا پناه برد، آن آزمایشی است که باعث گمراهی از راه خدا میشود، مانند کسی که مال و ثروت او را از راه عدلت بیرون ببرد و او مال را در راه شهوات و پیروی هوای نفس صرف کند.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ یَقُولَنَّ أَحَدُکُمْ اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنَ الْفِتْنَةِ لِأَنَّهُ لَیْسَ أَحَدٌ إِلاَّ وَ هُوَ مُشْتَمِلٌ عَلَی فِتْنَةٍ وَ لَکِنْ مَنِ اسْتَعَاذَ فَلْیَسْتَعِذْ مِنْ مُضِلاَّتِ [مَضَلاَّتِ]
الْفِتَنِ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ یَقُولُ وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ وَ مَعْنَی ذَلِکَ أَنَّهُ [سُبْحَانَهُ]
یَخْتَبِرُ عِبَادَهُ بِالْأَمْوَالِ وَ الْأَوْلاَدِ لِیَتَبَیَّنَ السَّاخِطَ لِرِزْقِهِ وَ الرَّاضِیَ بِقِسْمِهِ وَ إِنْ کَانَ سُبْحَانَهُ أَعْلَمَ بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ لَکِنْ لِتَظْهَرَ الْأَفْعَالُ الَّتِی بِهَا یُسْتَحَقُّ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ لِأَنَّ بَعْضَهُمْ یُحِبُّ الذُّکُورَ وَ یَکْرَهُ الْإِنَاثَ وَ بَعْضَهُمْ یُحِبُّ تَثْمِیَر الْمَالِ وَ یَکْرَهُ انْثِلاَمَ الْحَالِ.
[قال الرضی رحمه الله تعالی و هذا من غریب ما سمع منه علیه السلام فی التفسیر ]
الفتنة لفظ مشترک فتارة تطلق علی الجائحة و البلیة تصیب الإنسان تقول قد افتتن زید و فتن فهو مفتون إذا أصابته مصیبة فذهب ماله أو عقله أو نحو ذلک قال تعالی إِنَّ الَّذِینَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ ( سورة البروج 10. ) یعنی الذین عذبوهم بمکة لیرتدوا عن الإسلام و تارة تطلق علی الاختبار و الامتحان یقال فتنت الذهب إذا أدخلته النار لتنظر ما جودته و دینار مفتون و تارة تطلق علی الإحراق قال تعالی یَوْمَ هُمْ عَلَی اَلنارِ یُفْتَنُونَ ( سورة الذاریات 13.) و ورق مفتون أی فضة محرقة و یقال للحرة فتین کأن حجارتها محرقة و تارة تطلق علی الضلال یقال رجل فاتن و مفتن أی مضل عن الحق جاء ثلاثیا و رباعیا قال تعالی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ بِفاتِنِینَ إِلاّ مَنْ هُوَ صالِ الْجَحِیمِ ( سورة الصافّات 162،163.) أی بمضلین و قرأ قوم مفتنین فمن قال إنی أعوذ بک من الفتنة و أراد الجائحة أو الإحراق أو الضلال فلا بأس بذلک و إن أراد الاختبار و الامتحان فغیر جائز لأن الله تعالی أعلم بالمصلحة و له أن یختبر عباده لا لیعلم حالهم بل لیعلم بعض عباده حال بعض و عندی أن أصل اللفظة هو الاختبار و الامتحان و أن الاعتبارات الأخری راجعة إلیها و إذا تأملت علمت صحة ما ذکرناه
(و قال علیهالسلام: لا یقولن احدکم) و فرمود آن حضرت که: نگوید یکی از شما یعنی استعاذه نکند به حق تعالی به این عوذه (اللهم انی اعوذ بک من الفتنه) یعنی بار خدایا من پناه میگیرم به تو از فتنه زمان (لانه لیس احد منکم) زیرا که نیست هیچ یک از شما (الا و هو مشتمل علی فتنه) مگر که او مشتمل است بر فتنه و محیط است بر بلیه که مشکل است رفع آن (و لکن من استعاذ) و لکن کسی که پناه گیرد به خدا (فلیستعذ) پس باید که پناه گیرد (من مضلات الفتن) از فتنههای گمراه کننده و هلاک سازنده (فان الله سبحانه یقول) پس به درستی که حق سبحانه و تعالی میفرماید در کلام معجز نظام: (و اعلموا انما اموالکم و اولادکم فتنه) یعنی بدانید که مالهای شما و فرزندان شما فتنه است در دنیا (و معنی ذلک) و معنی این کلام عالی مقام (انه سبحانه یختبرهم) آن است که حق سبحانه و تعالی میآزماید یعنی معامله آزمایش کنندگان میکند با بندگان (فی الاموال و الاولاد) در مالها و فرزندان ایشان (لیتبین الساخط لرزقه) تا ظاهر شود و هویدا گردد خشم کننده مر روزی خود را (و الراضی بقسمه) و راضی شونده به قسمت روزی خود (و ان کان سبحانه) و اگرچه هست حق تعالی (اعلم بهم) داناتر به ایشان (من انفسهم) از نفسهای ایشان (و لکن لتظهر) ولکن تا ظاهر شود و آشکارا گردد (الافعال التی بها) فعلها و کردارهایی که به سبب آن (یستحق الثواب و العقاب) مستحق میشوند به ثواب و عقاب و میرسند به مثوبات و عقوبات (لان بعضهم) زیرا که بعضی از مردمان (یحب الذکور) دوست میدارند پسران را (و یکره الاناث) و مکروه میشمارند دختران را (و بعضهم) و جماعتی دیگر از ایشان (یحب تثمیر المال) دوست میدارند بسیار گردانیدن مال را (و یکره انثلام الحال) و مکروه میشمارند رخنه شدن و پریشان گشتن حال را.
نباید که بگوید کسی از شما خداوندا من پناه میبرم به تو از فتنه، چرا که نیست هیچ احدی مگر او مشتمل است بر فتنه، ولیکن هر که استعاذه کند باید استعاذه از مضلات فتن کند یعنی بگوید: خداوندا پناه میبرم به تو از آن فتنهها که گمراهکننده باشد، برای آن که الله تعالی میگوید در کتاب کریم(و اعلموا انما اموالکم و اولادکم فتنه) یعنی و بدانید که مالها و فرزندان شما فتنه است شما را، پس نشاید که کسی از مطلق فتنه استعاذه کند، و به خدای پناه برد، و آدمی را از مال و فرزند چارهای نباشد. قال السید رضی الله عنه: و هذا من غریب ما سمع منه فی التفسیر. و معنی آیه این است که حق سبحانه عباد را میآزماید و امتحان مینماید به مال و اولاد، تا مبین گردد ناراضی به رزق خود و راضی به قسمت خود از هم، و اگر چه حق سبحانه داناتر است به ایشان از ایشان، ولیکن برای آنکه ظاهر گردد کارها از هر کس که به آن مستحق ثواب و عقاب میگردد، چه بعضی مردم فرزندان نرینه دوست دارند و کاره باشند از دختر، و چون خدای عزوجل ایشان را دختر روزی کند ساخط گردند، و به آن ممتحن شوند چنانچه فرمود (و اذا بشر احدهم بالانثی ظل وجهه مسودا و هو کظیم) و بعضی مردم دوست دارند بسیار کردن مال را د کاره باسند انثلام حال را. یعنی رخنه شدن در چیزی از نعمت و مال او پس چون چیزی از مال ایشان کم شود ساخط گردند و امر ایشان در امتحان ظاهر گردد. و سید میگوید: و این از غریب آن تفسیرها است که از آن حضرت شنیده شده غرض آن است که مشهور و مقرر در اذهان در بیان امتحان ولد غیر این نکته است که حضرت اینجا ظاهر ساخته است، و کمتر اذهان به این معنی راه برد، و حضرت خواسته است که آن نکته با یاد مردم دهد، در امتحان مال نیز مثل این توان گفت
و قال علیهالسلام: «لایقولن احدکم: «اللهم انی اعوذبک من الفتنه»، لانه لیس احد الا و هو مشتمل علی فتنه و لکن من استعاذ فلیستعذ من مضلات الفتن، فان الله سبحانه یقول (و اعلموا انما اموالکم و اولادکم فتنه) و معنی ذلک انه سبحانه، یختبرهم بالاموال و الاولاد، لیتبین الساخط لرزقه و الراضی بقسمه و ان کان سبحانه، اعلم بهم من انفسهم و لکن لتظهر الافعال التی بها یستحق الثواب و العقاب، لان بعضهم یحب الذکور و یکره الاناث و بعضهم یحب تثمیر المال و یکره انثلام الحال.» یعنی و گفت علیهالسلام که باید نگوید کسی از شما که «پروردگارا به تحقیق که من پناه میبرم به تو از گرفتار شدن به فتنه»، از جهت اینکه نیست کسی مگر اینکه فروگرفته شده و گرفتار است بر فتنه، یعنی اموال و اولاد، ولکن کسی که پناه میبرد، هر آینه باید پناه ببرد از فتنههای گمراه کننده، پس به تحقیق که خدای سبحانه، میگوید که (بدانید که نیست مالهای شما و فرزندان شما مگر فتنه) و معنی آن این است که به تحقیق خدای سبحانه آزمایش میکند ایشان را به مالها دادن به ایشان و فرزندان دادن به ایشان، تا اینکه ظاهر شود نارضامند مر روزی او و رضامند به روزی او و اگر چه خدای سبحانه، داناتر است به احوال ایشان از نفسهای ایشان، ولکن تا اینکه ظاهر شود کارهای آنچنانی که به سبب آنها مستحق میشوند ثواب و عقاب را، از جهت اینکه بعضی از ایشان دوست میدارد از اولاد پسران را و دشمن میدارند دختران را و بعضی از ایشان دوست میدارند منفعت کردن و زیاد شدن مال را و دشمن میدارند رخنه شدن و مختل بودن حال را.
اللغه: (ثلم) الاناء: کسره من حافته فانثلم- المنجد. الترجمه: فرمود: مبادا یکی از شماها در دعای خود بگوید: (بار خدایا من به تو پناه میبرم از فتنه) زیرا هیچکس نباشد جز اینکه در فتنه فرو رفته است، ولی هر کس طلب پناه از خدا میکند باید از فتنههای گمراهکننده به خدا پناهنده شود، زیرا خدای سبحانه میفرماید (و بدانید که همانا اموال و اولاد شماها فتنهاند) و مقصود از این سخن آنست که خدا بوسیلهی دارائیها و فرزندها مردم را میآزماید تا روشن شود چه کسی نسبت بدانچه خدا باو روزی کرده است خشمگین و نگرانست، و چه کسی به قسمت خدا خشنود و دلگرم است، و اگر چه خداوند سبحانه داناتر است به هر کسی از خود او، ولی این آزمایش برای آنست که همه آن کارهائی که بسبب آنها مردم سزوار ثواب یا شکنجه و عقاب میشود پدیدار شوند، زیرا برخی مردم هستند که اولاد ذکور را دوست دارند و از دختران بدشان میاید، و برخی هستند که دوست دارند دارائی را بثمر برسانند و پرسود کنند، و از گسیختگی حال خود کراهت دارند. سیدرضی- ره- فرموده است: این بیان حضرت از غرائب تفسیریست که از او شنیده شده.
مگو بار الها پناهم بده ***زهر فتنه باشد ز که تا به مه
پناه آور از فتنههای مضل ***که گمراه سازند و بیچاره دل
خدا مال و اولاد را فتنه خواند*** کسی مال و اولاد از خود نراند
بدانها بشر آزمایش شوند*** که از یکدیگر گوی سبقت برند
که ساخط ز راضی شود آشکار*** به هر چیز دانا است پروردگار
ولی تا که کار ثواب و عقاب ***هویدا ز مردم شود بیحجاب
چه برخی پسر دوست و ز دخترش ***بد آید که پرورده اندر برش
دگر مردمی مال جویند بیش*** نخواهند درویشی وضع خویش
توجه: قسمتی که در بین علامت (()) قرار گرفته است توضیح علامه در رابطه با فصل (فی الفتن و الشبهه و البدع) میباشد و به عنوان مقدمه ذکر شده است. (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) ((فی اول الباب الثالث من النهج باب المختار من حکم امیرالمومنین علیهالسلام و یدخل فی ذلک المختار من اجوبه مسائله و الکلام القصیر الخارج فی سایر اغراضه. قال علیهالسلام: قول المصنف: باب المختار هو القسم الاخیر من کتابه من حکم امیرالمومنین (علیه السلام) اقتصر علیه فی (المصریه) و زاد ابن ابیالحدید و ابن میثم: و مواعظه و هو الصحیح لاصحیه نسختیهما لاسیما الاخیر الذی نسخته بخط المصنف. و لان فیه مواعظ کثیره و منها فی العنوان. (150) کلامه علیهالسلام لرجل ساله ان یعظه الذی قال المصنف فیه و لو لم یکن فی هذا الکتاب الا هذا الکلام لکفی به موعظه ناجعه. (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) و وصف الشعبی کلامه علیهالسلام فی الحکم و غیرها فقال: تکلم امیر المومنین علیهالسلام بتسع کلمات ارتجلهن ارتجالا فقان عیون البلاغه و ایتمن جواهر الحکمه و قطعن جمیع الانام عن اللحاق بواحده منهن، ثلاث منهن فی الحکمه و ثلاث فی المناجاه و ثلاث فی الادب، اما اللائی فی الحکمه فقال: قیمه کل امری ما یحسنه، و ما هلک امرو عرف قدره، و المرء مخبوء تحت لسانه. و اما اللائی فی المناجاه فقال: اللهم کفی بی عزا ان اکون لک عبدا، و کفی بی فخرا ان تکون لی ربا، انت کما احب فاجعلنی کما تحب. و اما اللائی فی الادب فقال: امنن علی من شئت تکن امیره، و استغن عمن شئت تکن نظیره و احتج الی من شئت تکن اسیره. و یدخل فی ذلک المختار من اجوبه مسالته تری اجوبه مسالته فی (227) (150) (120) (94) (30) (16) (470) (356) (318) (300) (294) (287) (266) (235) (229). و الکلام القصیر کان حاجب هشام بن عبدالملک یامر منتجعیه بالایجاز فی الکلام، فقام اعرابی فقال: ان الله تعالی جعل العطاء محبه و المنع مبغضه فلان نحبک خیر من ان نبغضک. فاعطاه و اجزل له. الخارج فی سائر اغراضه ای باقی مقاصده، والاصل فی (الغرض) الهدف و (سائر) یاتی بمعنی الجمیع و معنی الباقی، و الاخیر هو المراد هنا. قوله کن فی الفتنه الاصل فی الفتنه قولهم دینار مفتون فتن بالنار، و کل شیء ادخل النار فقد فتن، و قالوا الناس عبید الفتانین ای الدرهم و الدینار. کابن اللبون ابن اللبون: ولد الناقه الذکر اذا دخل فی الثالثه، لان امه (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) وضعت غیره فصار لها لبن، و الانثی بنت اللبون، و یجمعان بنات اللبون. لاظهر فیرکب و لاضرع فیحلب نظیره قول حاجب بن زراره فی القعقاع: ما هو رطب فیعصر و لایابس فیکسر. و فی المثل: لاتکن حلوا فتزدرد و لا مرا فتلفظ. و من الامثال فی الاعتزال قولهم: لا ناقه لی فی هذا و لا جمل. و قالوا: ان کنت من اهل الفظن فلاتدر حول الفتن. ثم کما لاینتفع بابن اللبون لصغره کذلک بالثلب لکبره، و هو الذی انکسرت انیابه من شده هرمه، و انما الانتفاع الکامل بالناب الذی فی وسط الشباب، قال بعضهم: الم تر ان الناب یحلب علبه و یترک ثلب لاضراب و لاظهر قال ابن ابیالحدید: ایام الفتنه هی ایام الخصومه بین رئیسین ضالین یدعوان کلاهما الی ضلاله، کفتنه عبدالملک و ابن الزبیر و فتنه مروان و الضحاک و فتنه الحجاج و ابن الاشعث، و اما اذا کان احدهما صاحب حق فلیست ایام فتنه کالجمل و صفین. قلت: ان جانبوا العصبیه و ارادوا فهم الحقیقه فاول ایام الفتنه ایام اولهم، ففی (الطبری): قال ابومویهبه مولی النبی (صلی الله علیه و آله): بعث الی النبی من جوف اللیل فقال: یا ابامویهبه! انی قد امرت ان استغفر لاهل البقیع فانطلق معی.
فانطلقت معه فلما وقف بین اظهرهم قال: السلام علیکم اهل المقابر، لیهن لکم ما اصبحتم مما اصبح الناس فیه، اقبلت الفتن کقطع اللیل المظلم یتبع آخرها اولها، الاخره شر من الاولی- الی ان قال- ثم انصرف. فبدا (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) بالنبی (صلی الله علیه و آله) وجعه الذی قبض فیه. و فی (بلاغات نساء احمد بن ابیطاهر البغدادی) من رجالهم فی ذکره خطبه سیده نساء العالمین باتفاق فرق المسلمین لما منعها ابوبکر فدک و فی الخطبه: فانقذکم الله برسوله (صلی الله علیه و آله) بعد اللتیا و التی، و بعد ما منی ببهم الرجال و ذوبان العرب، کلما حشوا نارا للحرب اطفاها و نجم قرن للضلال و فغرت فاغره من المشرکین قذف باخیه فی لهواتها، فلا ینکفی حتی یطا صماخها باخمصه و یخمد لهبها بحده، مکدودا فی ذات الله قریبا من رسولالله سیدا فی اولیاء الله، و انتم فی بلهنیه و ادعون آمنون، حتی اذا اختار الله تعالی لنبیه دار انبیائه ظهرت خله النفاق و سمل جلباب الدین و نطق کاظم الغاوین و نبغ خامل الافلین و هدر فنیق المبطلین، فخطر فی عرصاتکم و اطلع الشیطان راسه من مغرزه صارخا بکم، فوجدکم لدعائه مستجیبین و للغره فیه ملاحظین، فاستنهضکم فوجدکم خفافا و احمشکم فالفاکم غضابا، فوسمتم غیر ابلکم و اوردتموها غیر شربکم، هذا و العهد قریب و الکلم رحیب والجراح لما یندمل، بدارا زعمتم خوف الفتنه الا فی الفتنه سقطوا و ان جهنم لمحیطه بالکافرین. و روی الاسکافی منهم فی نقضه (عثمانیه الجاحظ) عن ابیرافع قال: اتیت اباذر بالربذه اودعه، فلما اردت الانصراف قال لی و لا ناس معی: ستکون فتنه فاتقوا الله و علیکم بالشیخ علی بن ابیطالب فاتبعوه، فانی سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول له: انت اول من آمن بی و اول من یصافحنی یوم القیامه، و انت الصدیق الاکبر، و انت الفاروق الذی تفرق بین الحق و الباطل، (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) و انت یعسوب المومنین و المال یعسوب الکافرین، و انت اخی و وزیری و خیر من اترک بعدی. ثم ما قاله ابن ابیالحدید: من فتنه الحجاج و ابن الاشعث خلاف عقیده اهل نحلته، فان عندهم کان قیام ابن الاشعث فتنه، و اما الحجاج فکان عامل من بایعه جمیع الناس و کان عندهم خلیفه حقا و امیراللمومنین به. و کذلک قوله فتنه عبدالملک و ابن الزبیر غیر صحیح عند اهل ملته، فانه عندهم کان ابتداء ابن الزبیر ولی الله و عبدالملک عدو الله، و لما غلب عبد الملک صار هو ولی الله و ابن الزبیر عدو الله. ففی (کامل المبرد): خرج مصعب بن الزبیر الی باجمیراء، ثم اتی الخوارج خبر مقتله بمسکن و لم یات المهلب و اصحابه، فتواقفوا یوما علی الخندق، فناداهم الخوارج: ما تقولون فی المصعب؟ قالوا: امام هدی. قالوا: فما تقولون فی عبدالملک؟ قالوا: ضال مضل. فلما کان بعد یومین اتی المهلب قتل صعب و ان اهل الشام اجتمعوا علی عبدالملک، و ورد علیه کتاب عبدالملک بولایته، فلما تواقفوا ناداهم الخوارج: ما تقولون فی مصعب؟ قالوا: لا نخبرکم. قالوا: فما تقولون فی عبدالملک؟ قالوا: امام هدی. قالوا: یا اعداء الله بالامس ضال مضل و الیوم امام هدی، یا عبید الدنیا علیکم لعنه الله. و الخوارج و ان طعنوا علیهم بکون ما علیهم خلاف العقل و خلاف الفطره التی فطر الناس علیها، الا انه یقال لهم: ان ذلک لازم لکم ایضا بموافقه العامه فی امامه صدیقهم و صدیقه، فلایمکن القول بالملزوم و ترک اللازم. (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) و اما قوله اذا کان احدهما صاحب حق فلیست ایام فتنه کالجمل و صفین فایضا اهل ملته غیر معترفین به، فهذا ابن عبد البر من ائمتهم قال فی سعد بن ابیوقاص الذی لم یشهد الجمل و صفین مع امیرالمومنین علیهالسلام: کان ممن قعد و لزم بیته فی الفتنه و امر اهله ان لا یخبروه من اخبار الناس بشیء حتی تجتمع الامه علی امام. و قال فی ترجمه ابن فاروقهم: قیل لنافع: ما بال ابن عمر بایع معاویه و لم یبایع علیا؟ فقال: کان ابن عمر لایعطی یدافی فرقه و لایمنعها من جماعه، و لم یبایع معاویه حتی اجتمعوا علیه. قبح الله هذا الدین الذی یصیر معاویه الذی کان النبی (صلی الله علیه و آله) لعنه فی غیر موطن و عدو الدین اولی بالامامه من امیرالمومنین علیهالسلام الذی جعله الله تعالی فی کتابه کنفس النبی (صلی الله علیه و آله) فی قوله ( … و انفسنا و انفسکم … ) و جعله النبی بمنزله نفسه فی المتواتر منه فی قوله للناس: من کنت اولی به من نفسه فعلی اولی به من نفسه. لایقال: انما قال من کنت مولاه فعلی مولاه لا ما قلت. قلت: ما ذکرته ان لم یکن لفظه هو معناه، الم یکن قال تلک الجمله بعد قوله للناس الست بکم اولی من انفسکم و قول الناس له بلی انت اولی بنا من انفسنا فهل یصیر معناها غیر ما قلناه. قبح الله هذا الدین الذی هو خلاف ناموس الانسانیه، حتی ان الحجاج الذی قال عمر بن عبدالعزیز الذی هو احد خلفائهم: لو ان جمیع الامم جاءت (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) یوم القیامه کل واحده منهم بشرارهم و جئناهم بالحجاج لغلبنا جمیعهم. لم یرضه، فقال الاسکافی احد ائمتهم فی نقض (عثمانیته): امتنع ابن عمر من بیعه علی علیهالسلام و طرق علی الحجاج بابه لیلا لیبایع لعبد الملک کیلا یبیت تلک اللیله بلا امام، زعم لانه روی ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال من مات و لا امام له مات میته جاهلیه و حتی بلغ من احتقار الحجاج له و استرذاله حاله ان اخرج رجله من الفراش فقال: اصفق بیدک علیها. قال و رواه بعضهم و زاد: و لما خرج قال الحجاج: ما احمق هذا یترک بیعه علی و یاتینی مبایعا فی لیله.)) و قال علیهالسلام: لایقولن احدکم اللهم انی اعوذ بک من الفتنه قال ابن بابویه فی (توحیده): الفتنه علی عشره اوجه: فوجه الضلال، و الثانی: الاختبار و هو قوله تعالی ( … و فتناک فتونا … ) (الم احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لایفتنون) و الثالث: الحجه و هو قوله تعالی (ثم لم تکن فتنتهم الا ان قالوا (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) و الله ربنا ما کنا مشرکین) و الرابع: الشرک و هو قوله تعالی ( … و الفتنه اشد من القتل … ) و الخامس: الکفر و هو قوله تعالی ( … الا فی الفتنه سقطوا … ) و السادس: الاحراق بالنار و هو قوله تعالی (ان الذین فتنوا المومنین و المومنات … ) و السابع: العذاب کقوله تعالی (یوم هم علی النار یفتنون) ذوقوا فتنتکم هذا الذی کنتم به تستعجلون) و من یرد الله فتنته فلن تملک له من الله شیئا … ) و الثامن: القتل کقوله تعالی ( … ان خفتم ان یفتنکم الذین کفروا … ) فما آمن لموسی الا ذریه من قومه علی خوف من فرعون و ملئهم ان یفتنهم … ) و التاسع: الصد کقوله تعالی (و ان کادوا لیفتنونک عن الذی اوحینا الیک … ) و العاشر: شده المحنه کقوله تعالی ( … ربنا لاتجعلنا فتنه للقوم الظالمین)، و قد زاد علی بن ابراهیم وجها آخر، و هو المحبه کقوله تعالی ( … انما اموالکم و اولادکم فتنه … ) و عندی انه المحنه بالنون لا المحبه بالباء لقول النبی (صلی الله علیه و آله) الولد مجبنه مبخله. (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) قلت: و المفهوم من الخلیل ان الاصل فی معناه الاحراق، فقال: الفتن الاحراق، قال تعالی (یوم هم علی النار یفتنون)، و ورق فتین ای فضه محرقه و یقال للحره فتین کان حجارتها محرقه. هذا، و عن الاصمعی لایقال افتنته بل فتنته، ورد علیه بقول اعشی همدان فی سعید بن جبیر: لئن افتنتنی فهی بالامس افتنت سعیدا فامسی قد قلی کل مسلم و عن ام عمرو بنت الاهتم: مررنا بمجلس فیه سعید بن جبیر و نحن جوار و معنا جاریه تغنی بدف معها و تنشد البیت لئن افتنتنی …، فقال سعید: کذبتن کذبتن. لانه لیس احد الا و هو مشتمل علی فتنه و لو بالمال او الولد، و لان سنته تعالی فتن عباده و لن تجد لسنته تبدیلا، قال تعالی (احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لایفتنون و لقد فتنا الذین من قبلهم فلیعلمن الله الذین صدقوا و لیعلمن الکاذبین. ولکن من استعاذ فلیستعذ بالله من مضلات الفتن کما فی فتنه بنیاسرائیل بالعجل الذی اضلهم السامری به حتی ترکوا هارون و ارادوا قتله. و کما فی فتنه المسلمین بعد وفاه النبی (صلی الله علیه و آله) بمثل فتنه بنیاسرائیل بجعل الثانی الاول عجله حتی ترکوا خلیفه نبیهم و ارادوا قتله، و کان النبی (صلی الله علیه و آله) قال لهم فی المتواتر: لتتبعن بنیاسرائیل حذوا بحذو حتی لو دخلوا جحر ضب لدخلتموه. (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) و فی (خلفاء ابن قتیبه)- فی قصه السقیفه- فاخرجوا علیا فمضوا به الی ابیبکر، فقالوا له: بایع. فقال: ان انا لم افعل فمه؟ قالوا: اذن و الله الذی لا اله الا هو لضرب عنقک. قال: اذن تقتلون عبدالله و اخا رسوله. قال عمر: اما عبد الله فنعم و اما اخو رسوله فلا. و ابوبکر ساکت لایتکلم، فقال له عمر: الا تامر فیه؟ فقال: لااکرهه علی شیء ما کانت فاطمه الی جنبه. فلحق علی بقبر رسولالله (صلی الله علیه و آله) یصیح و یبکی و ینادی: یابن ام ان القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی- الی آخر ما ذکر. هذا، و روی (توحید الصدوق) انه تعالی قال: ان من عبادی المومنین لمن یرید الباب من العباده فاکفه عنه لئلا یدخله عجب فیفسده، و ان منهم لمن لایصلح ایمانه الا بالفقر و لو اغنیته لافسده، و ان منهم لمن لایصلح ایمانه الا بالغنی و لو افقرته لافسده، و ان منهم لمن لایصلح ایمانه الا بالسقم و لو صححت جسده لافسده ذلک، و ان من عبادی المومنین لمن لایصلح ایمانه الا بالصحه و لو اسقمته لافسده، و انی ادبر عبادی بعلمی بقلوبهم فانی علیم خبیر. فان الله سبحانه یقول (و اعلموا انما اموالکم و اولادکم فتنه و ان الله عنده اجر عظبم). و معنی ذلک انه سبحانه سقطت کلمه سبحانه من (المصریه) مع و جودها فی (ابن میثم و ابن ابیالحدید و الخطیه). (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) یختبرهم ای: یمتحنهم. بالاموال و الاولاد لیتبین الساخط لرزقه فی الاموال. و الراضی بقسمه فی الاولاد. و ان کان سبحانه اعلم بهم من انفسهم ( … فلیعلمن الله الذین صدقوا و لیعلمن الکاذبین). ولکن لتظهر الافعال التی بها یستحق الثواب و العقاب لان الجزاء علی العمل لا مجرد النیه و مقتضی الطویه، و ان کان هو تعالی یثیب علی مجردهما تفضلا و لایواخذ علی صرفهما تکرما. لان بعضهم یحب الذکور و یکره الاناث حتی قال تعالی فی مثلهم (و اذا بشر احدهم بالانثی ظل وجهه مسودا و هو کظیم یتواری عن القوم من سوء ما بشر به ایمسکه علی هون ام یدسه فی التراب الاساء ما یحکمون. قالوا: و لحب الناس الذکور و کراهتم للاناث- و کان الواجب علیهم التسلیم لمشیته تعالی شانه- قدم عزوجل هبه الاناث علی الذکور فقال ( … یهب لمن یشاء اناثا و یهب لمن یشاء الذکور). و بعضهم یحب تثمیر المال و یکره انثلام الحال ای وقوع الخلل فیه، قال تعالی (و انه لحب الخیر لشدید) و فسر الخیر هنا بالمال. و قال تعالی فی امتحان عبیده بالمال و الولد و غیرهما (و لنبلونکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) و بشر الصابرین). و هذا من غریب ما سمع منه فی التفسیر و لو کان قال ما روی عنه علیهالسلام بدل ما سمع منه علیهالسلام کان احسن. جعله من غریب التفسیر لان المتبادر من کون الاموال فتنه ان الانسان یطغی ان رآه استغنی، و ان کثیرا من الناس یمیل المال بهم الی الشهوات کما ان کثیرا منهم یصعب علیهم اخراج الحقوق التی اوجب الله تعالی علیهم فی المال فیهلکون کما ان المتبادر من کون الاولاد فتنه انهم یصیرون سببا للتخلف عن الجهاد، و البخل عن الزکاه، و تحصیل المال لهم من غیر طریق المشروع لو ضاق علیه المشروع و لموافقه الاباء غالبا اهواء ابنائهم المهویه، کما اتفق للزبیر مع ابنه، فقال علیهالسلام: ما زال الزبیر منا حتی نشا ابنه المیشوم. و روت العامه فی تفسیر الایه عن بریده: ان النبی (صلی الله علیه و آله) کان یخطب فجاء الحسن و الحسین علیهماالسلام قمیصان احمران یمشیان و یعثران، فنزل النبی (صلی الله علیه و آله) الیهما فاخذهما و وضعهما فی حجره علی المنبر و قال: صدق الله تعالی (انما اموالکم و اولادکم فتنه … ) نظرت الی هذین الصبیین یمشیان و یعثران فلم اصبر حتی قطعت حدیثی و رفعتهما. هذا، و مما روی عنه علیهالسلام من غریب التفسیر غیر ما مر انه علیهالسلام قال: الاستثناء فی الیمین متی ما ذکر و لو بعد اربعین صباحا- ثم تلا هذه الایه ( … و اذکر ربک اذا نسیت … ). و انه علیهالسلام قال: تستحب المقاربه مع اهله لیله اول شهر الصیام لقوله (الفصل الثالث و الخمسون- فی الفتن و الشبه و البدع) تعالی (احل لکم لیله الصیام الرفث الی نسائکم … ).
المراد بالفتنه هنا الامتحان و الاختبار بالمال و الجاه و البنین، و المراد بمعضلات الفتن الطغیان بسبب المال و الولد و ما اشبه، و المعنی لا تتوذ من الفتنه بوجه العموم، فان منها زینه الحیاه الدنیا و الطیبات من الرزق التی احلها سبحانه لعباده، بل تعوذ من اغراء الفتنه و حبائلها، لان الدنیا و زینتها کثیرا ما تصرف الانسان عن دینه و ضمیره.. و قد شاهدنا الانسان یبتعد عن الخیر کلما امعن فی الماده و الترف. (و معنی ذلک انه یختبرهم الخ).. ان الله سبحانه یعلم من عباده ما فعلوا و ما سیفعلون من خیر او شر، و لکن سبق فی عدله و قضائه ان لا یحاسب احدا علی ما یعلم منه، و ما ینطوی علیه صدره و سره، و بل یحاسبه و یجازیه علی ما ظهر منه بالفعل بعد ان وهبه القدره و العقل و الاراده، و رزقه من الخیرات و الطیبات، و امره و نهاه، فان خالف و عصی قامت علیه الحجه و استحق المواخذه و العقاب.
… یحب تثمیر المال: تثمیر المال انماوه بالربح و انثلام الحال نقصه
امام علیهالسلام (درباره پناه بردن از فتنه به خدا) فرموده است: نباید یکی از شما بگوید- خدایا از فتنه و آسایش به تو پناه میبرم، زیرا کسی نیست که گرفتار فتنه نباشد، ولی کسی که پناه میبرد باید از فتنههای گمراه کننده (از راه حق) پناه ببرد، چون خداوند سبحان (در قرآن کریم س 8 ی 28 میفرماید: واعلموا انما اموالکم و اولادکم فتنه بعنی بدانید دارائیها و فرزندان شما فتنه هستند، و معنی این فرمایش این است که خداوند سبحان آنان را به دارائیها و فرزندان آزمایش مینماید تا آنکه خشمگین از روزی و راضی به بهره خود هویدا گردد و اگر چه خداوند سبحان از خود آنها به آنها داناتر است، ولی آزمایش برای آن است که کردارهائی که شایسته پاداش و کیفر است )به خود ایشان( آشکار گردد، زیرا برخی از فرزندان پسر را دوست دارند و از دختر برنجند، و بعضی از آنها بسیار نمودن مال و دارائی را دوست داشته و از کم شدن آن برنجند )سیدرضی علیهالرحمه فرماید:( این فرمایش از جمله سخنان شگفتی است که از آن حضرت در تفسیر )و بیان آیه شریفه( شنیده شده است.
گاهی انسان از نظر معنوی مغرور میگردد و فکر میکند ایمانش کامل گردیده است خدای عزیز برای اینکه به اینگونه افراد هشدار دهد، آنان را در مسیر امتحان قرار میدهد تا خودشان را بشناسند. از طرفی افراد مذهبی برای مردم شناخته نشدهاند، حوادث روزگار به خوبی آنانرا به مردم معرفی میکند. امام علی (علیه السلام) سفارش میکند که به خدا از امتحانهائی که عقائد انسان را متزلزل میگرداند پناه ببرید تا خدا به شما کمک کند و در امتحان پیروز گردید. با توجه به نکات فوق امتحانات و حوادث روزگار برای بشر مفید و برای صلاح اوست خدا در این صحنهها نتیجهای برای خود در نظر نمیگیرد. لذا مرحوم رضی مطلب را که به پایان میرساند مینویسد: این تفسیر عجیبی است که از امام (علیه السلام) در تفسیر امتحان بدست آمده است.
و قال علیهالسلام: (لا یقولن احدکم: (اللهم انی اعوذبک من الفتنه)) بان یطلب ان لا یبتلیه الله بالفتنه، فان ذلک ما لا یکون (لانه لیس احد الا و هو مشتمل علی فتنه) ای ما یوجب الامتحان کالبدن و الحیاه، و المال، و ما اشبه، فان کلها فتنه و امتحان للناس، یعرف بها ان المرء حسن او خبیث، فاذا صرفها فی الطاعه کان صالحا، و ان صرفها فی المعصیه کان طالحا. (و لکن من استعاذ) ای من یرید الاستعاذه (فلیستعذ من مضلات الفتن) ای ما یوجب ضلاله، بان یدعو ان لا یعطیه الله ما لا یسبب طغیانه، او اولادا تسبب ارهاقه بالکفر، او ما اشبه ذلک: (فان الله سبحانه یقول: (و اعلموا انما اموالکم و اولادکم فتنه)) و یصح الاستعاذه من اصل المال و الولد؟ و (ذلک انه) سبحانه (یختبرهم) ای یمتحنهم (بالاموال و الاولاد لیتبین) ای یظهر (الساخط لرزقه) اذا کان قلیلا، و الطاغی بماله اذا کان کثیرا. (و الراضی بقسمه) الذی قسمه الله سبحانه له (و ان کان) هذا الاستظهار لیس له (سبحانه) اذ هو (اعلم بهم من انفسهم)، (لکن لتظهر الافعال التی بها یمتحق الثواب و العقاب) فیکونان عن استحقاق و عمل لا بمجرد علمه سبحانه، ثم بین علیهالسلام کیف یختبرهم سبحانه لیظهر نوایاهم بقوله- فی بیان اختلاف النوایا- (لان بعضهم یحب الذکور و یکره الاناث) من الاولاد- بالنسبه الی قوله سبحانه (و اولادکم). (و بعضهم یحب تثمیر المال) ای انمائه بالربح و المثر (و یکره انثلام الحال) ای نقصه، و هذا بالنسبه الی قوله سبحانه (انما اموالکم) فلکی تظهر هذه الاقسام من المحبه الکامنه فی النفوس یعطی الله المال و الاولاد، لکی یستحق المطیع الثواب و الغاصی العقاب (قال الرضی (ره)، و هذا من غریب ما سمع منه فی التفسیر) بهذا الاسلوب اللطیف و الشکل الطریف.
اللغه: قال الرضی: و هذا من غریب ما سمع عنه فی التفسیر. الفتنه: الاختبار و الامتحان. اشتمل بالثوب: تلفف به و اداره علی جسمه کله. الساخط: الغاضب. تثمیر المال: انماوه بالربح. ثلم الاناء: کسره من حافته. الشرح: نهی علیهالسلام ای فرد منا ان یتسعیذ من الفتنه التی تعنی الاختبار و الامتحان لانه لیس احد الا و هو فی موقع الامتحان و ما الدنیا کلها و وجودنا فیها الا من اجل ان یختبرنا الله فیها و یمتحننا. نعم من اراد ان یتسعیذ فلیستعذ من مضلات التفن و هی التی یفقد الانسان فیها الرویه الصحیحه و یضل وجه الحق عنده فهذه تحتاج الی استعاذه. و علل ذلک بقول الله: (و اعلموا انما اموالکم و اولادکم فتنه) و کل منا یمتحن فی امواله و اولاده لیعرف هل یطیع الله فیهم ام یضل بسببهم؟ هل یعصی الله بسببهم ام یطیع الله فان الاختبار لیری الساخط الغاضب علی حکم الله و ارادته من الراضی بذلک و ان کان سبحانه یعلم احوالهم و انفسهم و لکن من اجل ان یقیم الحجه علیهم و یقطع اعذارهم و ما یتعللون به انه لکی یستبین من یستحق الثواب بعمله و من یستحق العقاب بعمله … ثم ذکر جزئین من ذلک فبعضهم یحب الذکور و یکره الاناث فهل یطیع الله فیما یکره و فیما یحب ام لا و بعضهم یحب زیاده المال و عدم نقصانه فهل یستغل الطریق المنحرف لزیاده المال کان یرابی و یغش او یقنع بما یرضی الله و ان کان فیه نقص المال و قلته …
«کسی از شما نگوید بار خدایا من از فتنه به تو پناه می برم. زیرا هیچ کس نیست مگر آنکه در فتنه ای است، هر کس هم به خدا پناه می برد از فتنه های گمراه کننده پناه ببرد که خداوند سبحان فرموده است: «و بدانید که همانا اموال و اولاد شما فتنه اند.» و معنی آن این است که خداوند سبحان بندگان خویش را با اموال و اولاد می آزماید تا ناخشنود و خشنود از روزی او را روشن سازد، هر چند که خداوند از خود بندگان به ایشان داناتر است ولی برای اینکه کارهایی را که سزاوار پاداش است از کارهایی که سزاوار عقاب است آشکار فرماید، که برخی فرزند پسر را دوست دارند و دختر را ناخوش می دارند و برخی افزایش مال را دوست می دارند و کاهش آن و دگرگونی آن را خوش نمی دارند.
سید رضی که خدای متعال رحمتش فرماید می گوید: و این از تفسیرهای شگفتی است که از آن حضرت علیه السّلام شنیده شده است.
فتنه کلمه مشترکی است که گاه بر گرفتاری و بلایی که به انسان می رسد اطلاق می شود، چنانکه می گویی زید مفتون است و مقصود این است که سوگی به او رسیده و مال یا عقل او را از میان برده است. خداوند متعال می فرماید «إِنَّ الَّذِینَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ» یعنی کسانی که زنان و مردان مسلمان را در مکه شکنجه می دادند تا از اسلام برگردند. گاهی هم این کلمه به آزمون و سنجش معنی می شود، می گویند طلا را مفتون کردم یعنی در کوره نهادم که عیار آن را روشن سازم و دینار مفتون یعنی دینار سره. گاه این کلمه به سوزاندن اطلاق می شود چنانکه خداوند متعال می فرماید: «روزی
که آنان در آتش مفتون می شوند» و در مورد نقره هم گفته می شود یعنی نقره آتش دیده. به زمین سنگلاخ هم فتین گفته می شود، یعنی گویی سنگهای آن را در کوره نهاده اند. گاهی هم بر ضلالت و گمراهی اطلاق می شود و گفته می شود مرد فاتن و مفتن یعنی گمراه از حق و خداوند متعال فرموده است: « ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ بِفاتِنِینَ» یعنی گمراهان، و هر کس بگوید خدایا من به تو از فتنه پناه می برم و منظورش گمراهی و بلا و سوختن در آتش باشد جایز است، ولی اگر منظور امتحان و سنجش باشد جایز نیست که خداوند متعال بر مصلحت داناتر است. حق اوست که بندگان را بیازماید نه از این جهت که خود احوال ایشان را بداند بلکه برای اینکه برخی از بندگانش حال برخی دیگر را بدانند، و به عقیده من معنی اصلی کلمه فتنه همان آزمون و سنجش است و معانی دیگر معانی بعدی است و اگر دقت کنی درستی این را خواهی دانست.
و قال علیهالسلام
لَا یَقُولَنَّ أَحَدُکُمْ:«اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنَ الْفِتْنَةِ»لِأَنَّهُ لَیْسَ أَحَدٌ إِلَّا وَ هُوَ مُشْتَمِلٌ عَلَی فِتْنَةٍ،وَ لَکِنْ مَنِ اسْتَعَاذَ فَلْیَسْتَعِذْ مِنْ مُضِلَّاتِ الْفِتَنِ،فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ یَقُولُ: «وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ» ،وَ مَعْنَی ذَلِکَ أَنَّهُ یَخْتَبِرُهُمْ بِالْأَمْوَالِ وَ الْأَوْلَادِ لِیَتَبَیَّنَ السَّاخِطَ لِرِزْقِهِ،وَ الرَّاضِیَ بِقِسْمِهِ،وَ إِنْ کَانَ سُبْحَانَهُ أَعْلَمَ بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ،وَ لَکِنْ لِتَظْهَرَ الْأَفْعَالُ الَّتِی بِهَا یُسْتَحَقُّ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ؛لِأَنَّ بَعْضَهُمْ یُحِبُّ الذُّکُورَ وَ یَکْرَهُ الْإِنَاثَ،وَ بَعْضَهُمْ یُحِبُّ تَثْمِیرَ الْمَالِ،وَ یَکْرَهُ انْثِلَامَ الْحَالِ.
امام علیه السلام فرمود:
هیچ کس از شما نگوید خداوندا! به تو پناه میبرم از اینکه مرا امتحان کنی، زیرا هیچ کس نیست مگر اینکه امتحانی دارد.ولی اگر کسی میخواهد به خدا پناه برد و دعا کند،از آزمونهای گمراهکننده به خدا پناه برد،خداوند سبحان میفرماید:«بدانید اموال و اولاد شما وسیله آزمایش شماست».
معنای این سخن آن است که خداوند مردم را با اموال و اولادشان آزمایش میکند تا آن کس که از روزیاش خشمگین است از آن که شاکر و راضی است شناخته شود،هرچند خداوند سبحان به مردم از خودشان آگاهتر است،ولی این به دلیل آن است که کارهایی که موجب استحقاق ثواب و عقاب میشود ظاهر گردد،زیرا بعضی از مردم (مثلاً) پسر را دوست دارند و از فرزندان دختر ناخشنودند و بعضی افزایش مال را میخواهند و از نقصان آن ناراحتند (هیچ یک از این نیات سبب پاداش و کیفر نمیشود مگر زمانی که در میدان عمل آشکار گردد). ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه،حدیثی شبیه این حدیث (البته با تفاوتهایی) از امیرمؤمنان از کتاب تنبیه الخاطر مالکی و امالی شیخ طوسی نقل کرده که تفاوتهایش نشان میدهد از منبع دیگری گرفته شده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 89).)
مرحوم سیّد رضی میگوید:«آنچه امام علیه السلام در این بیان آورده است از تفسیرهای عمیق و پیچیدهای است که از آن حضرت شنیده شده است»؛
(قالَ الرَّضی:وَهذا مِنْ غَریبِ ما سُمِعَ مِنْهُ فِی التَّفْسیرِ) .
فلسفه امتحان الهی
امام علیه السلام در این گفتار حکمتآمیز خود به نکته مهمی اشاره میکند و آن عمومیت امتحان برای همه انسانها و حتمی بودن آن در هر شرایط است.
نخست میفرماید:«هیچ کس از شما نگوید خداوندا! به تو پناه میبرم از اینکه امتحان شوم»؛ (لَا یَقُولَنَّ أَحَدُکُمْ:«اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنَ الْفِتْنَةِ») .
سپس به ذکر علت آن پرداخته میفرماید:«به این دلیل که هیچ کس نیست مگر اینکه امتحانی دارد»؛ (لِأَنَّهُ لَیْسَ أَحَدٌ إِلَّا وَ هُوَ مُشْتَمِلٌ عَلَی فِتْنَةٍ) .
اصولا دنیا دار امتحان،تکالیف و مسئولیتهاست و بشر برای تکامل آفریده شده و تکاملها از مسیر امتحانات میگذرد و بی امتحان راهی به سوی کمال نیست،بنابراین چنین دعایی مثل این است که انسان بگوید:خداوندا مرا به هیچ تکلیفی مکلّف نکن.بدیهی است چنین دعایی دور از استجابت است.
آنگاه امام در ادامه این سخن راه صحیح دعا کردن و پناه بردن را درباره امتحانات به انسانها میآموزد و میفرماید:«ولی اگر کسی میخواهد به خدا پناه ببرد و دعا کند،از امتحانات گمراه کننده به خدا پناه ببرد»؛ (وَ لَکِنْ مَنِ اسْتَعَاذَ فَلْیَسْتَعِذْ مِنْ مُضِلَّاتِ الْفِتَنِ) .
به بیان دیگر از خدا توفیق پیروزی در امتحانات را بخواهد و از ذات پاکش در این راه یاری بطلبد تا توفیق الهی شامل حال او گردد و در آزمایشهای الهی رو سفید شود.
آنگاه امام در ادامه این سخن به دو دلیل نقلی و عقلی تمسک میجوید:
نخست میفرماید:«زیرا خداوند سبحان میگوید:بدانید اموال و اولاد شما وسیله آزمایش شما هستند»؛ (فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ یَقُولُ: «وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ» ) .
لازم به ذکر است که«فتنه»در اصل به معنای قرار دادن طلا در کوره است تا ناخالصیهای آن گرفته شود و خالص از ناخالص شناخته گردد سپس به هرگونه آزمایش اطلاق شده البته این واژه گاه به معنای شکنجه،گمراه ساختن و ایجاد مشکلات اجتماعی و آشوبگری نیز استعمال شده است. ( .برای شرح بیشتر به تفسیر نمونه،ج 2،ص 32 (ذیل آیه 191 سوره بقره) مراجعه شود. )
آیات زیادی درباره حتمی بودن امتحانات الهی در قرآن مجید وجود دارد.
امام انگشت روی دو مورد از موارد بسیار روشن امتحانی گذارده است.
سپس در تفسیر این آیه به بیان دلیلی عقلی میپردازد و میفرماید:«معنای این سخن آن است که خدا مردم را با اموال و اولادشان آزمایش میکند تا آنکس که از روزیاش خشمگین است از آنکس که شاکر و راضی است شناخته شود، هرچند خدای سبحان به مردم از خودشان آگاهتر است؛ولی این برای آن است که کارهایی که موجب استحقاق ثواب و عقاب میشود ظاهر گردد»؛ (وَ مَعْنَی ذَلِکَ أَنَّهُ یَخْتَبِرُهُمْ بِالْأَمْوَالِ وَ الْأَوْلَادِ لِیَتَبَیَّنَ السَّاخِطَ لِرِزْقِهِ،وَ الرَّاضِیَ بِقِسْمِهِ،وَ إِنْ کَانَ سُبْحَانَهُ أَعْلَمَ بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ،وَ لَکِنْ لِتَظْهَرَ الْأَفْعَالُ الَّتِی بِهَا یُسْتَحَقُّ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ) .
این سخن اشاره به نکته پرمعنایی است و آن اینکه صفات درونی و نیات اشخاص هرگز سبب پاداش و عقاب نمیشود جز آنکه این صفات و نیات در عمل آشکار گردد.به بیان دیگر معیار ثواب و عقاب،اعمال است نه نیات و صفات درونی،بنابراین خدا در عین اینکه نیات و صفات درونی انسانها را کاملاً میداند،بلکه از خودشان به آن آگاهتر است،باز هم امتحان میکند تا در صحنه اعمال ظاهر شوند و معیار ثواب و عقاب تحقق یابد.به تعبیر دیگر مسیر تکامل از طریق افعال میگذرد و آزمایشهای الهی همه برای همین هدف است.
باز به زبان دیگر،آنچه ملاک پاداش و کیفر است حسن فعلی است نه تنها حسن فاعلی.
آنگاه امام در پایان این سخن انگشت روی چند مصداق از نیات انسانها گذارده میفرماید:«زیرا بعضی از مردم (مثلا) پسر را دوست دارند و از فرزندان دختر ناخشنودند و بعضی افزایش مال را میخواهند و از نقصان آن ناراحتند (هیچ یک از این نیات سبب پاداش و کیفر نمیشود مگر زمانی که در میدان عمل آشکار گردد)»؛ (لِأَنَّ بَعْضَهُمْ یُحِبُّ الذُّکُورَ وَ یَکْرَهُ الْإِنَاثَ،وَ بَعْضَهُمْ یُحِبُّ تَثْمِیرَ الْمَالِ،وَ یَکْرَهُ انْثِلَامَ الْحَالِ) .
آنها که تنها فرزندان پسر را دوست دارند و از دختر متنفرند کسانی هستند که از نعمتهای الهی ناخرسندند و از عهده امتحان الهی بر نیامدهاند و آنها که در پی جمع مالاند و از هرگونه نقصان ناراحت،نیز گروهی هسنند که در این امتحان قبول نشدهاند.
مرحوم سیّد رضی بعد از بیان این کلمات حکمتآمیز میگوید:«آنچه امام در این بیان آورده است از تفسیرهای عمیق و پیچیدهای است که از آن حضرت شنیده شده است»؛ (قالَ الرَّضی:وَ هذا مِنْ غَریبِ ما سُمِعَ مِنْهُ فِی التَّفْسیرِ) .
اشاره به اینکه تفسیری است فشرده و پرمعنا بر مسئله آزمایشهای الهی، زیرا امام روشن میسازد که آزمایشهای الهی برای کشف مجهول نیست،بلکه برای به فعلیت رسیدن استعدادها و نیات و صفات درونی است.
1-جهان میدان آزمایش
آزمونهای بشری با دو هدف انجام میشود:گاه برای کشف مجهولی است مانند تمام امتحاناتی که در سطوح مختلف آموزش و پرورش و دانشگاههاست؛ همه برای این است که بدانند کدام شاگرد دروس خود را به گونه صحیح و کامل آموخته و کدام نیاموخته است و یا اینکه طلای مشکوکی را به درون کوره میبرند تا معلوم شود باطن آن چیست؛آیا واقعاً طلاست یا فلز دیگر و اگر طلاست خالص است یا ناخالص.
نوع دیگری از امتحان برای کشف مجهول نیست،بلکه برای رساندن به کمال صورت میگیرد،مثل اینکه میدانیم فلان طلا ناخالصی دارد،آن را به کوره میبریم تا ناخالصیها بسوزد و طلای خالص به دست آید و از این قبیل تمام تمرینهایی است که ورزشکاران پیش از حضور در میدان مسابقه انجام میدهند؛همه اینها برای پرورش و رسیدن به کمال مطلوب است.
آزمونهای الهی به معنای اول نیست،همانگونه که امام علیه السلام در جمله بالا به آن اشاره فرموده و میگوید: «وَإنْ کانَ سُبْحانَهُ أعْلَمَ بِهِمْ مِنْ أنْفُسِهِمْ» و همانگونه که در سوره«عنکبوت»آمده ««أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ * وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبِینَ»؛ آیا مردم گمان کردند همین که بگویند ایمان آوردیم به حال خود رها میشوند و آزمایش نخواهند شد؟ ما کسانی را که پیش از آنها بودند آزمودیم (و اینها را هم آزمایش میکنیم) باید علم خدا درباره کسانی که راست میگویند و کسانی که دروغ میگویند تحقق یابد». ( .عنکبوت،آیه 2 و 3. )
بنابراین تمام امتحانات الهی برای این است که ناخالصیها برطرف گردد و بندگان به خلوص واقعی برسند،همانگونه که در آیه شریفه 155 سوره«بقره» آمده است: «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرِینَ».
مطابق این آیه خداوند با انواع مشکلات،ناامنیها،گرسنگیها،کمبود محصولات زمینی و آفات انسانی بندگانش را میآزماید تا صابران یعنی کسانی که دربرابر این آزمایشها مقاومت کردند به وجود آیند و به آنها بشارت نیل به مقامات عالیه داده شود.
و در آیه 141«آل عمران»این مطلب با وضوع بیشتری بیان شده،زیرا بعد از ذکر پارهای از امتحانات الهی میفرماید: ««وَ لِیُمَحِّصَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَمْحَقَ الْکافِرِینَ»؛ هدف این است که خداوند افراد باایمان را خالص گرداند و کافران را نابود سازد».
2-معیار پاداش و کیفر؟
به یقین نیت انسان رابطه نزدیکی با صفات درونی او دارد.کسی که نیت کار خیری میکند انسان وارسته،با سخاوت و ایثارگری است،هرچند به مقصود خود نرسد و آنکس که نیت آزار و اذیت و کشتار مردمان دارد به یقین آدم شروری است؛ولی نه در شرع و نه در عرف عقلا کسی را بر نیتش کیفر نمیدهند مگر اینکه بر طبق آن کاری انجام داده باشد.نیز کسی را به دلیل نیتش مستحق پاداش نمیبینند.
در اینجا این سؤال پیش میآید که اگر چنین است چرا در روایات اسلامی آمده است که نیت شر،کیفر ندارد اما نیت خیر،پاداش دارد؟ در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ الْعَبْدَ الْمُؤْمِنَ الْفَقِیرَ لَیَقُولُ یَا رَبِّ ارْزُقْنِی حَتَّی أَفْعَلَ کَذَا وَکَذَا مِنَ الْبِرِّ وَوُجُوهِ الْخَیْرِ فَإِذَا عَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ ذَلِکَ مِنْهُ بِصِدْقِ نِیَّةٍ کَتَبَ اللَّهُ لَهُ مِنَ الْأَجْرِ مِثْلَ مَا یَکْتُبُ لَهُ لَوْ عَمِلَهُ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ کَرِیمٌ؛ بنده مؤمن تنگدست میگوید خداوندا به من روزی فراوان ده تا چنین و چنان از کارهای نیک و برنامههای خوب انجام دهم.هنگامی که خدا بداند او در این نیتش صادق است اجر و پاداشی را که اگر عمل میکرد به او میداد،به سبب نیتش میدهد.
خداوند بخشنده و کریم است». ( .کافی،ج 2،ص 85،ح 3. )
در روایت دیگری نیز در همان باب آمده است که هرگاه افراد با ایمان نیت خیری کنند و موفق بر انجام آن نشوند یک حسنه برای آنها نوشته میشود و اگر عمل کنند ده حسنه؛ولی هنگامی که نیت معصیتی کنند تا عمل نکردهاند چیزی برای آنها نوشته نمیشود. ( .همان،ص 498،ح 2.)
پاسخ این سؤال روشن است و آن اینکه ثواب بر دوگونه است ثواب استحقاقی و ثواب تفضلی؛پاداشی که بر عمل داده میشود از باب استحقاق است (هرچند استحقاق نیز خود نوعی تفضل الهی است) و پاداشی که به نیت داده میشود پاداش تفضلی است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : None of you should say: O Allāh! I seek Your protection against affliction' because there is none who is not afflicted. But whoever seeks Allāh's protection should seek it from misguiding troubles because Allāh, the Glorified One, says the following:And be admonished that your wealth and children are a trial (Qur'ān, 8:28). It means that He tries people with wealth and progeny in order to distinguish one who is displeased with his livelihood from one who is happy with what he has been given. Even though Allāh, the Glorified One, knows them more than they know themselves, He does so in order to let them perform actions with which they earn rewards or penalties. This is so because some of them like to have male (children) and dislike to have females, whereas some like to amass wealth and dislike adversity.”
Sayyid ar-Radi says that this is a wonderful interpretation related from the Imam.
وَ سُئِلَ عَنِ الخَیرِ مَا هُوَ فَقَالَ لَیسَ الخَیرُ أَن یَکثُرَ مَالُکَ وَ وَلَدُکَ وَ لَکِنّ الخَیرَ أَن یَکثُرَ عِلمُکَ وَ أَن یَعظُمَ حِلمُکَ وَ أَن تبُاَهیَِ النّاسَ بِعِبَادَةِ رَبّکَ فَإِن أَحسَنتَ حَمِدتَ اللّهَ وَ إِن أَسَأتَ استَغفَرتَ اللّهَ وَ لَا خَیرَ فِی الدّنیَا إِلّا لِرَجُلَینِ رَجُلٍ أَذنَبَ ذُنُوباً فَهُوَ یَتَدَارَکُهَا بِالتّوبَةِ وَ رَجُلٍ یُسَارِعُ فِی الخَیرَاتِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (از امام پرسیدند «خیر» چیست؟ فرمود) خوبی آن نیست که مال و فرزندت بسیار شود، بلکه خیر آن است که دانش تو فراوان، و بردباری تو بزرگ و گران مقدار باشد، و در پرستش پروردگار در میان مردم سر فراز باشی، پس اگر کار نیکی انجام دهی شکر خدا به جا آوری، و اگر بد کردی از خدا آمرزش خواهی .
در دنیا جز برای دو کس خیر نیست.
یکی گناه کاری که با تو به جبران کند، و دیگر نیکوکاری که در کارهای نیکو شتاب ورزد .
[و او را از خیر پرسیدند فرمود:] خیر آن نیست که مال و فرزندت بسیار شود، بلکه خیر آن است که دانشت فراوان گردد و بردباریات بزرگمقدار، و بر مردمان سرافرازی کنی به پرستش پروردگار. پس اگر کاری نیک کردی خدا را سپاس گویی و اگر گناه ورزیدی از او آمرزش جویی ، و در دنیا خیری نبود جز دو کس را: یکی آن که گناهانی ورزید و به توبه آن گناهان را در رسید، و دیگری آن که در کارهای نیکو شتابید.
و پرسیدند از آن حضرت از خیر که چه چیز است پس فرمود نیست خیر آنکه بسیار شود مال تو و فرزند تو و لیکن خیر آنست که زیاد شود دانش تو و آنکه بزرگ شود بردباری تو و آنکه مفاخرت کنی با مردم بپرستش پروردگار خود پس اگر نیکوئی کنی حمد گوئی خدای را و اگر بد کنی آمرزش خواهی خدای را و نیست هیچ خیری در دنیا بجز برای دو مرد مردیکه گناه کرد گناهی چند و او تلافی نمود آنرا بتوبت و مردیکه بشتافت در خیرات و فرمود اندک نیست هیچ عملی با پرهیزگاری و چگونه اندک باشد چیزی که مقبول افتد نزد خدا
هنگامی که از او پرسیدند که خیر چیست چنین فرمود: خیر آن نیست که مالت فراوان یا فرزندانت بسیار باشند، بلکه خیر آن است که علمت افزون و بردباریت بسیار باشد و اگر بر مردم می بالی، بالیدنت به پرستش پروردگارت بود. پس اگر نیکی کنی، خدای را سپاس گویی و اگر بدی کنی، از او آمرزش خواهی.
در این جهان خیری نیست، مگر برای دو کس: کسی که گناهی می کند و به توبه جبرانش می نماید و کسی که برای کارهای خیر می شتابد.
در باره خیر از حضرت سؤال شد فرمود:خیر افزون شدن مال و فرزند نیست،خیر آن است که دانشت زیاد،و بردباریت بزرگ گردد،و به بندگی پروردگارت به مردم مباهات نمایی،پس اگر خوبی کردی خدا را شکر کنی،و اگر بدی نمودی به طلب مغفرت برخیزی .خیری در دنیا نیست مگر برای دو نفر:مردی که مرتکب گناهانی شده و با توبه جبران نماید، و مردی که به جانب کارهای خیر میشتابد .
شروح:
و سئل عن الخیر فاوما فی الجواب الی قوله تعالی ایحسبون انما نمدهم به من مال و بنین نسارع لهم فی الخیرات بل لا یشعرون ان الذین هم من خشیه ربهم مشفقون و الذین هم بایات بومنون و الذین هم بربهم لا یشرکون و الذین یوتون بما اتوا و قلوبهم وجله انهم الی ربهم راجعون اولئک یسارعون فی الخیرات و هم لها سابقون. فان قیل: کیف یصح الدعاء الذی یتوجهون به عند الدخول فی الصلاه من قولکم الخیر فی یدیک و الشر لیس الیک و تروون فی الدعاء اللهم انت خالق الخیر و الشر؟. فجوابه: ان المراد بالاول انم الافعال التی فعلها الله او امر بها حسنه کلها و لیس القبایح من افعاله تعالی و لا من اوامره، و معنی الدعاء الثانی انه تعالی خلق الجنه و النار. و ان تباهی الناس: ای تفاخرهم، و المباها: المفاخره بالشیء البهی: الحسن.
ای تذاکر الناس ان الفخر الحقیقی فی عباده الله و تعتقد فی نفسک ذلک، لا علی طریق العجب و الریاء، و السمعه، و قیل تباهی من البهاء، و هو الانس ای توانس. و کیف یقل ما یتقبل: المقبول من الافعال هو الذی حکم لفاعله بالثواب، و رضوان الله، و المرضی اعم من المقبول، لان الله یرضی العدل و الاحسان من کل کافر، و لا یقبلهما من الکفار، فالمقبول من الافعال المحکوم لفاعله، باستحقاق الثواب، و اذا حکم بالفوز و الثواب، لا یقال انه قلیل.
از امام (علیه السلام) پرسیدند، خیر چیست؟ امام (علیه السلام) فرمود: (خیر آن نیست که مال و فرزندت زیاد شود، بلکه آن است که دانشت زیاد و بردباریات بیشتر شود و برای بندگی خدا به مردم فخر کنی، پس اگر نیکی کردی، سپاس و شکر خدا را بگویی، و اگر بد کردی، از خدا طلب مغفرت کنی. هیچ خوبی در دنیا مفهوم ندارد مگر برای دو نفر، یکی آن که گناه خود را با توبه جبران کند، و دیگر آن کسی که در پی کارهای نیک بشتابد، و هیچ کاری که توام با تقوا صورت پذیرد، اندک نیست، چگونه عملی را که مورد قبول است، ممکن است اندک شمرد؟). خیر در عرف تودهی مردم عبارت از مال فراوان و اندوختههای دنیوی است اما در اصطلاح عارفان و سالکان در راه خدا، سعادت اخروی و آنچه از کمالات نفسانی است که وسیلهی رسیدن به سعادت اخروی باشد. بسا که گروهی خیر را اعم از هر دو مورد تفسیر کردهاند البته امام (علیه السلام) خیر بودن مورد اول را هم به دلیل ناپایداری و مفارقت آن و هم به دلیل آنکه چه بسا باعث شر در آخرت گردد نفی فرموده و خیر را به معنی دوم تفسیر کرده و آن را ریشهی کمال قوای انسانی شمرده است، بنابراین دانش زیاد، کمال قوای نظری برای نفس عاقله است، و بردباری زیاد از کمال قوهی عملی، و همان فضیلت قوه غضبیه است و افتخار به مردم به خاطر بندگی پروردگار، یعنی افتخار به زیادی عبادت، اخلاص و سپاس خدا نسبت به توفیق کار نیک که داده، و طلب مغفرت برای گناهی که مرتکب شده، از جمله فضایل قوهی شهوی و کمال قوهی عملی است. آنگاه امام (علیه السلام) خیر دنیا را منحصر در دو چیز دانسته است، توضیح آن که انسان یا سرگرم نابودسازی و از بین بردن گناهان و جبران گناهانی است که از او سر زده، تا بدین وسیله خود را برای کسب نیکیها آماده سازد و یا مشغول انجام خوبیهاست. دیگر خیر قابل تحصیلی که حد وسط این دو کار باشد، وجود ندارد. سپس امام (علیه السلام) به اندک نبودن آن عملی که توام با تقوای الهی است حکم کرده است تا بدین وسیله توجه دهد که جبران گناهان یا از بین بردن آنها و شتافتن به کارهای نیک مستلزم داشتن تقواست، و این کار کوچکی نیست از آن رو که نزد خدا پذیرفته است و آنچه نزد خدا قبول افتد مستلزم اجر فراوانی است. و این سخن تشویقی است به دو عمل یاد شده.
وَ سُئِلَ عَنِ الْخَیْرِ مَا هُوَ فَقَالَ لَیْسَ الْخَیْرُ [الْخَیْرَ]
أَنْ یَکْثُرَ مَالُکَ وَ وَلَدُکَ وَ لَکِنَّ الْخَیْرَ أَنْ یَکْثُرَ عِلْمُکَ وَ أَنْ یَعْظُمَ حِلْمُکَ وَ أَنْ تُبَاهِیَ النَّاسَ بِعِبَادَةِ رَبِّکَ فَإِنْ أَحْسَنْتَ حَمِدْتَ اللَّهَ وَ إِنْ أَسَأْتَ اسْتَغْفَرْتَ اللَّهَ وَ لاَ خَیْرَ فِی الدُّنْیَا إِلاَّ لِرَجُلَیْنِ رَجُلٍ أَذْنَبَ ذُنُوباً فَهُوَ یَتَدَارَکُهَا بِالتَّوْبَةِ وَ رَجُلٍ یُسَارِعُ فِی الْخَیْرَاتِ وَ لاَ یَقِلُّ عَمَلٌ مَعَ التَّقْوَی وَ کَیْفَ یَقِلُّ مَا یُتَقَبَّلُ .
قد قال الشاعر لهذا المعنی لیس السعید الذی دنیاه تسعده بل السعید الذی ینجو من النار .
قوله علیه السلام و لا یقل عمل مع التقوی أی مع اجتناب الکبائر لأنه لو کان موقعا لکبیرة لما تقبل منه عمل أصلا علی قول أصحابنا فوجب أن یکون المراد بالتقوی اجتناب الکبائر فأما مذهب المرجئة فإنهم یحملون التقوی هاهنا علی الإسلام لأن المسلم عندهم تتقبل أعماله و إن کان مواقعا للکبائر.
فإن قلت فهل یجوز حمل لفظة التقوی علی حقیقتها و هی الخوف قلت لا أما علی مذهبنا فلأن من یخاف الله و یواقع الکبائر لا تتقبل أعماله و أما مذهب المرجئة فلأن من یخاف الله من مخالفی ملة الإسلام لا تتقبل أعماله فثبت أنه لا یجوز حمل التقوی هاهنا علی الخوف.
فإن قلت من هو مخالف لملة الإسلام لا یخاف الله لأنه لا یعرفه.
قلت لا نسلم بل یجوز أن یعرف الله بذاته و صفاته کما نعرفه نحن و یجحد النبوة لشبهة وقعت له فیها فلا یلزم من جحد النبوة عدم معرفة الله تعالی
(و سئل علیهالسلام) و سوال کرده شد آن حضرت علیهالصلوه و التحیه (عن الخیر ما هو) از خیر که چیست آن و چه چیز است (فقال) پس فرمود که: (لیس الخیر ان یکثر مالک) نیست خیر، آنکه بسیار شود مال تو (و ولدک) و فرزندان تو (و لکن الخیر ان یکثر عمک) و لکن خیر آن است که بسیار گردد دانش و علم تو (و ان یعظم حلمک) و بزرگ شود و بسیار گردد حلم و بردباری تو (و ان تباهی الناس) و آنکه فخر کنی و نازش نمایی با مردم روزگار (بعباده ربک) به پرستش پروردگار خود زیرا که فخر حقیقی در پرستش خدای تعالی و فرمانبرداری حق جل و علا است و اعتقاد کردن اصول دین در نفس خود نه بر طریقه عجب و سمعه و ریا (فان احسنت) پس اگر نیکویی کنی در احوال و اقوال (حمدت الله) حمد گویی و ستایش نمایی خدای را (و ان اسات) و اگر بدی کنی و مرتکب عصیان شوی (استغفرت الله) آمرزش خواهی از حضرت باری تعالی (و لا خیر فی الدنیا) و هیچ خیری نیست در دنیا (الا لرجلین) مگر مر دو مرد را (رجل اذنب ذنوبا) مردی که گناهی کرد گناهی چند (فهو یتدارکها بالتوبه) پس تلافی نمود آن را به توبه و بازگشت به خداوند (و رجل یسارع فی الخیرات) و مردی که بشتافت در خیرات و مبرات و پیشی گرفت در حسنات (و لا یقل عمل مع التقوی) و اندک نیست هیچ عملی و کرداری با تقوا و پرهیزگاری (و کیف یقل) و چگونه اندک باشد (ما یتقبل) چیزی که مقبول افتد نزد حضرت باری چه افعال مقبوله مترتب میشود بر او ثواب و حاصل میشود رضای رب الارباب و بدانکه مرضی اعم است از مقبول. زیرا که خدای تعالی راضی است به عدل و احسان مومن و کافر اما قبول نمیکند آن را الا از مومن. پس مقبول از افعال آن است که فاعل او مستحق ثواب باشد و مرضی اعم. فلهذا آن حضرت صلوات الله علیه ایثار لفظ (یتقبل) نمود بر (یرضی)
و پرسیدند از خیر که آن چیست، فرمود: نیست خیر آنکه بسیار شود مال و فرزندت بلکه خیر آن است که بسیار گردد علمت، و بزرگ گردد حلمت، واینکه مباهات کنی بر مردمان به عبادت خداوند خود، و آن را فخر و نعمت و خیر و دولت شناسی، پس اگر کار نیکو کنی خدای را حمد کنی، و اگر کار بد کنی از خدای مغفرت و عفو طلبی. و نیست خیر در دنیا مگر دو مرد را: مردی که گناه کند پس آن را به توبه تدارک نماید، و مردی که میشتابد به سوی خیرات، و ملازم میباشد بر طاعات (قوله: و لا یقل.. الخ) یعنی و کم نباشد عملی که با تقوی مقرون باشد، و چگونه کم باشد طاعتی که قبول کرده شود. نظر در آنکه خدای در کتاب کریم گفت (.. انما یتقبل الله من المتقین) یعنی عمل جز از متقین مقبول نگردد، پس از متقین مقبول گردد، و آن عمل که مقبول گردد کجا آن را کم توان گفت. و اینجا (شارح کاشی) افاده کرده است که عمل مرضی اعم است از عمل مقبول، زیرا که عمل و احسان از مومن زیرا که عمل و احسان از مومن و کافر مرضی است، اما جز از مومن مقبول نگردد، و مستحق ثواب نباشد فلهذا آن حضرت بلفظ قبول ادا نمودند نه لفظ رضا. و مخفی نیست که اختیار لفظ قبول برای اشارت به آیت است چنانچه مذکور شد، و اما رضا چون به عمل تعلق گیرد شاید در پایه قبول نباشد، و چون به صاحب عمل تعلق گیرد بر قبول فایق آید.
و سئل علیهالسلام، عن الخیر ما هو؟ فقال: «لیس الخیر ان یکثر مالک و ولدک، ولکن الخیر ان یکثر علمک و عملک و ان یعظم حلمک و ان تباهی الناس بعباده ربک، فان احسنت حمدت الله و ان اسات استغفرت الله و لا خیر فی الدنیا الا لرجلین: رجل اذنب ذنوبا فهو یتدارکها بالتوبه و رجل یسارع فی الخیرات و لا یقل عمل مع التقوی و کیف یقل ما یتقبل؟» یعنی و پرسیده شد علیهالسلام از اینکه خیر چه چیز است؟ پس گفت علیهالسلام که نیست خیر اینکه بسیار گردد مال تو و فرزند تو، ولکن خیر آن است که بسیار گردد علم تو و عمل تو و اینکه بزرگ گردد حلم و بردباری تو و اینکه تو فخر کنی به مردمان به سبب عبادت کردن پروردگار تو. پس اگر کار نیک کردی شکر کن خدا را و اگر کار بد کردی طلب مغفرت کن از خدا و توبه کن و نیست خیری در دنیا مگر از برای دو مرد: مردی که بکند گناهان را پس تدارک کند آنها را به توبه کردن و مردی که پیشی گیرد در عملهای خیر بسیار و اندک نمیگردد عمل با تقوی و پرهیزکاری و چگونه اندک باشد عملی که قبول کرده شود؟ یعنی چنانکه خدا در قرآن گفته است که «انما یتقبل الله من المتقین» یعنی قبول نمیکند خدا عمل را مگر از متقیان.
الاعراب: لا خیر فی الدنیا الا لرجلین، فی الدنیا، جار و مجرور متعلق بقوله: خیر و الاستثناء مفرغ، و لرجلین فی محل خبر لاء النافیه للجنس المحذوف و هو لاحد رجل اذنب، خبر لمبتداء محذوف ای احدهما رجل، و رجل یسارع عطف علیه. المعنی: قد استعمل لفظ الخیر فی القرآن بمعنی الاسلام کما فی قوله تعالی (70- الانفال- یا ایها النبی قل لمن فی ایدیکم من الاسری ان یعلم الله فی قلوبکم خیرا یوتکم خیرا مما اخذ منکم و یغفر لکم و الله غفور رحیم). و قد نفی علیهالسلام فی حکمته هذه ان یکون کثره المال و الولد خیرا علی خلاف ما یعتقده عامه الناس من ان الخیر فی کثره المال و الولد و یجهدون فی تحصیلهما و تکثیرهما بکل وجه ممکن. و هذا النفی قد یکون نفیا حقیقیا، و المقصود منه تخطئه الناس فی هذا الاعتقاد و کثیرا ما یشتهر فی العرف و عند العامه امورا لا واقعیه لها اصلا، کالعنقاء و اکثر الاساطیر الشایعه بین عامه الناس. و اما ان یکون المراد من النفی نفی آثار الخیر من کثره الاموال و الاولاد و انها غیر موثره فی تحصیل السعاده المعنویه. و ربما یکون المراد من هذه الجمله نفی الکمال کما فی قوله (علیه السلام): یا اشباح الرجال و لا رجال. المعنی: پرسش شد از اینکه خیر چیست؟ فرمود: خیر این نیست که دارائی و فرزندت افزون شود، بلکه خیر و خوبی اینست که دانشت افزون شود و حلم و بردباریت بزرگ و ثابت گردد، و بتوانی میان مردم بپرستش پروردگارت فخر و مباهات کنی، اگر کار نیک کردی خدا را سپاسگزاری نمائی، و اگر کار بدی از تو سر زد از خدا آمرزش بجوئی. در این دنیا خیری نیست مگر برای یکی از دو کس: مردی که مرتکب گناهانی شده است ولی پشیمانست و با توبه و برگشت بسوی حق آنها را جبران میکند و مردی که به کارهای خیر میشتابد، هیچ کار نیکی کم محسوب نیست در صورتی که همراه تقوی و پرهیزکاری باشد، و چگونه میتوان کم شمرد آن عملی که پذیرفته و قبول درگاه حق شده است.
((مجلد 13، صفحه 214، الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … )) اقول: رواه تذکره سبط ابن الجوزی عن (حلیه ابینعبم) مسندا عن عبد خیر قال قال علی (علیه السلام) لی (لیس الخیر ان یکثر مالک و ولدک و لکن الخیر ان یکثر علمک و یعظم حلمک و لا خیر فی الدنیا الا لاحد رجلین رجل اذنب ذنوبا فهو یتدارک ذلک بتوبه و رجل یسارع فی الخیرات و لا یقل عمل فی تقوی فکیف یقل ما یتقبل) و رواه الحلیه فی ابن خفیف. قول المصنف (و سئل (علیه السلام) عن الخیر) قد عرفت من روایه الحلیه انه (علیه السلام) قال لعبد خیر- و فی (الامالی) عنه (علیه السلام) لا یزال الناس بخیر ما تفاوتوا فاذا استووا هلکوا- و روی ان رجلا قال له (علیه السلام) اوصنی فقال اوصیک الا یکون لعمل الخیر عندک غایه فی الکثره و لا لعمل الاثم عندک غایه فی القله ((مجلد 13، صفحه 215، الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … )) و عنهم (علیه السلام) ابواب الخیر ثلاثه: الصوم و الصدقه و صلاه اللیل- و عنهم (علیه السلام) جعل الخیر کله فی بیت و جعل مفتاحه الزهد فی الدنیا. قوله (علیه السلام) (لیس الخیر ان یکثر مالک و ولدک) (ایحسبون انما نمدهم به من مال و بنین نسارع لهم فی الخیرات بل لا یشعرون) (و لکن الخیر ان یکثر علمک و یعظم حلمک) و ان تباهی الناس بعباده ربک فان احسنت حمدت الله و ان اسات استغفرت الله) (ان الذین هم من خشیه ربهم مشفقون و الذین هم بایات ربهم یومنون و الذین هم بربهم لا یشرکون اولئک یسارعون فی الخیرات و هم لها سابقون). و قیل له (علیه السلام)- کما فی (المروج) - من خیار العباد قال الذین اذا احسنوا استبشروا و اذا اساووا استغفروا و اذا ابتلوا صبروا و اذا غضبوا غفروا- و فی (الاسد) کتب سلمان الی ابیالدرداء کتبت الی ان الله رزقک مالا و ولدا، فاعلم ان الخیر لیس بکثره المال و الولد بل ان یکثر حلمک و ان ینفعک علمک و کتبت الی انک نزلت الارض المقدسه ان الارض لا تعمل لاحد اعمل کانک تری و اعدد نفسک من الموتی: (و لا خیر فی الدنیا الا لرجلین رجل اذنب ذنبا فهو یتدارکها بالتوبه و رجل یسارع فی الخیرات) (یا ایها الذین آمنوا لا تلهکم اموالکم و لا اولادکم عن ذکر الله و من یفعل ذلک فاولئک هم الخاسرون). (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) اقول: جعلته (المصریه) عنوانا مستقلا و الصواب جعله ذیل سابقه کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم و الخطیه) ورواه تذکره سبط ابنالجوزی ایضا جزء سابقه و سئل عن الخیر و الی الاصل فی روایته استند المصنف و ان کان (امالی المفید) رواه مستقلا ورواه اواخر حلیه ابینعیم فی عنوان ابنخفیف عن عبد خیر عنه (علیه السلام) جزء سابقه ورواه باسناده عن قیس بن ابیحازم قال قال علی بن ابیطالب (علیه السلام) کونوا لقبول العمل اشد اهتماما بالعمل فانه لن یقبل عمل الامع التقوی و کیف یقل عمل یتقبل. لایقل هکذا فی (المصریه) و الصواب: (و لایقل) کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم) و ایضا عرفت انه ذیل سابقه فلابد ان یعطف علی ما قبله. عمل مع التقوی قال الشاعر: قلیلک لایقال له قلیل کما لایکثر عمل مع الفجور، قال تعالی: (و قدمنا الی ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا). و کیف یقل ما یتقبل قال تعالی حاکیا عن لسان هابیل لقابیل: ( … انما یتقبل الله من المتقین).
المال من حیث هو لا یحمد و لا یذم، لانه حجر او ورق، و انما ینظر الیه من حیث اثره و مفعوله، ان خیرا فخیر، و ان شرا فشر، قال سبحانه کمثال علی الشر: (ان الذین کفروا ینفقون اموالهم لیصدوا عن سبیل الله فسینفقونها ثم تکون علیهم حسره- 36 الانفال). و قال کمثال علی الخیر: (مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله کمثل حبه انبتت سبع سنابل فی کل سنبله مئه حبه و الله یضاعف لمن یشاء- 261 البقره) و قال الرسول الاعظم (صلی الله علیه و آله): (نعم المال الصالح للرجل الصالح) و کذلک الولد هو خیر ان کان صالحا، و شر ان کان طالحا، و العلم خیر کله ان جعل الحیاه اکثر خصبا و امنا و عدلا، و شر ان قتل الادمیین و روع الامنین. و تسال: اذا کان کل المال و الولد و العلم یحمد من حیث هو خیر، و یذم من حیث هو شر- فلماذا نفی الامام الخیر عن المال و الولد دون العلم، مع ان الجمیع من فضیله واحده؟. الجواب: لا یرید الامام بقوله هنا ان یوازن بین المال و الولد من جهه، و العمل من جهه ثانیه، بل هدفه الرد علی من یری الخیر کل الخیر فی الاموال و الاولاد، و لا یری خیرا فی غیرهما اطلاقا علما کان ام حلما. و من قبل قال المترفون: (نحن اکثر اموالا و اولادا و ما نحن بمعذبین- 35 سبا). (و ان تباهی بعباده ربک). لیس المراد بالتباهی هنا التفاخر، بل المرد ان لا تری نفسک شیئا مذکورا بالمال و الولد، بل بالعلم و الحلم و طاعه الله و حسن السلوک (فان احسنت حمدت الله) الذی هداک الی عمل الخیرات (و ان اسات استغفرت الله) من سیئاتک، و تدارکتها بالتوبه و المسارعه الی الصالحات (و لا خیر فی الدنیا الخ).. الشیء الاعظم فی کل عمل فی الدنیا هو ما ینفعک فی الاخره کالتوبه من الذنب، و العمل لخدمه الانسان. التقوی ان تتقی غضب الله سبحانه، و لا تعتدی حدوده و شریعته.. و ایضا من التقوی اتقاء الشبهات و التورع عما لا تدری احلال هو ام حرام، و المراد بالعمل القلیل هنا الاقتصار علی ما وجب بلا زیاده و نقصان، و من وفق لذلک فقد زحزح عن النار، و من زحزح عنها فقد فاز. و کفی بهذها الفوز فضیله و سعاده.
از امام علیهالسلام پرسیدند که خیر و نیکی چیست؟ آن حضرت (در تفسیر آن) فرمود: خیر و نیکی آن نیست که دارائی و فرزندت بسیار گردد، بلکه خیر آن است که دانشت افزون و حلم و بردباریت بزرگ شود، و بر اثر اطاعت و بندگی پروردگارت به مردم سرفرازی کنی، پس اگر نیکی کردی خدا را سپاسگزاری، و اگر بد کردی از خدا آمرزش بخواهی، و در دنیا خیر و نیکی نیست مگر برای دو مرد: مردی که گناهان به جا آورده را به تو به تلافی نماید، و مردی که در کارهای خداپسند بشتابد (هر چند اندک باشد) و کاری که با تقوی و پرهیزکاری انجام گیرد اندک نیست، و چگونه عملی که مقبول و پذیرفته میشود اندک میباشد؟
کوتاه فکران عظمت افراد را به مال، ثروت، مقام و امور دنیوی و عظمت آن میدانند امام علی (علیه السلام) شخصیت افراد را به علم با عمل، پرهیزکاری، توجه به خدا، اخلاص در عمل میداند. تا آنجا امام (علیه السلام) شخصیت معنوی را بالا میبرد که گناهکاری را که توبه کرده در ردیف مقامات عالی معرفی مینماید و از وی تجلیل میکند چون این سعادت نصیب همه کس نمیگردد و خدا درباره این گروه در قرآن میفرماید: (منافقین بطور حتم در (درک اسفل) آتش جهنم هستند و برای آنان یاوری نمیجوئی، مگر اینکه توبه کنند و اصلاح گردند و بخدا پناه ببرند و دینشان را از روی خلوص برای خدا در نظر بگیرند در این صورت این عده، از مومنین خواهند بود. بزودی خدا به مومنین پاداشی بزرگ عنایت میفرماید).
و سئل علیهالسلام: عن الخیر، ما هو؟ فقال علیهالسلام: (لیس الخیر ان یکثر مالک و ولدک) کما یزعم الناس (و لکن الخیر ان یکثر علمک) بالامور (و حلمک) فی المشاکل (و ان تباهی الناس) ای تزید علیهم، لا بمعنی المفاخره (بعباده ربک) تعالی (فان احسنت حمدت الله) علی ان وفقک للاحسان (و ان اسات استغفرت الله) و طلبت منه العفو و الغفران (و لا خیر فی الدنیا الا لرجلین) ای صنفین من الناس (رجل اذنب ذنوبا، فهو یتدراکها بالتوبه) و الانابه، فالخیر فی توبته عن ذنوبه السالفه (و رجل یسارع فی الخیرات) ای یسرع الیها. و قال علیهالسلام: (لا یقل عمل مع التقوی) لانه یقبل و ما یقبل لیس قلیلا، لان المهم رضاه سبحانه، و قد رضی بدلیل القبول (و کیف یقل ما یتقبل)؟ استفهام انکار، قال سبحانه: (انما یتقبل الله من المتقین).
اللغه: تباهی: تفاخر. تدارکه: اتبعه و الحقه. الشرح: بعض الناس ینظر الی ان الخیر کل الخیر فی جمع الاموال و کثره الاولاد و هذا میزانهم و الامام هنا یرد علی هذا المیزان بان الخیر کل الخیر فی امور: ان یکثر علمک لانه الموصل الی مغفره الله و رضوانه و ان یعظم حلمک فلا تغضب لاتفه الاسباب و احقرها بل تکون واسع الصدر تستقبل الامور الصعبه فتحللها و تصبر علیها و ان تباهی الناس تفتخر علیهم بعباده الله لانها الرصید العظیم الذی یجب ان یتقاضل به الناس و به ترتفع درجاتهم فی الاخره … ثم علمنا امرا و هو ان نحمد الله ان احسنا شکرا له علی التوفیق للطاعه و ان نستغفره سبحانه و تعالی ان اسانا و اخطانا. ثم انه علیهالسلام اعطی للحیاه قیمتها و انه لا یستحقها الا رجلان: رجل اذنب و عصی الله فزلت قدمه و عثر فی مشیته فسقط فی المعصیه فهذا یتدارک ذنبه بالتوبه و الانابه الی الله و الرجوع الیه و الاستغار فتمحی السیئات و مثل هذا تکون الحیاه بالنسبه له عظیمه و ذات قیمه و یستحق البقاء و الاستمرار و رجل لم یعص و لم یخطیء و لکنه صاحب اعمال طیبه و خیرات یبحث عن الحسنات و یدور وراء الاجر و الثواب و اعمال البر فمثل هذا یستحق الحیاه لترتفع درجاته و تعلو منزلته … و اما من یقضی العمر و لیس باحد الرجلین فلا فائده من حیاته و لا ثمره لعمره طال ام قصر فان الدنیا لیس للاکل و اللذه و التمتع بالطیبات دون ان تکون ذات هدف عظیم او مرمی بعید … الشرح: لا یقبل الله عملا بدون تقوی مهما کان العمل کبیرا قال تعالی: (انما یتقبل الله من المتقین) و فی المقابل یقبل الله کل عمل مع التقوی و من قبل الله عمله کان العمل کبیرا و عظیما لانه مقبول عند الله و من قبل الله عمله ادخله الجنه …
و سئل عن الخیر ما هو فقال: لیس الخیر ان یکثر ما لک و ولدک، و لکن الخیر ان یکثر علمک، و ان یعظم حلمک، و ان تباهی الناس بعبادة ربک، فان احسنت حمدت الله، و ان اسأت استغفرت الله، و لا خیر فی الدنیا الّا لرجلین: رجل اذنب ذنوبا فهو یتدارکها بالتوبة، و رجل یسارع فی الخیرات، و لا یقل عمل مع التقوی، و کیف یقل ما یقبل. «و از آن حضرت در باره خیر پرسیدند فرمود: «خیر آن نیست که مال و فرزندت افزون شود ولی خیر آن است که دانشت افزون و بردباریت گرانقدر شود و بر مردمان به عبادت خدای خود سرفرازی کنی، اگر کاری نیک کردی خدا را ستایش کنی و اگر بد کردی از خدای آمرزش خواهی و در دنیا جز برای دو کس خیری نیست، یکی آن که گناهانی کرده است اما با توبه آنها را جبران کرده است و دیگری که در انجام دادن کارهای خیر شتاب گیرد، و هیچ کاری که همراه با پرهیزگاری باشد اندک نیست و چگونه آنچه پذیرفته می شود، اندک است.»
شاعر در این مورد چنین سروده است: «کامیاب کسی نیست که دنیای او کامیابش سازد، بلکه کامیاب رستگار کسی است که از آتش رهایی یابد.»
فقال علیهالسلام
وَ سُئِلَ عَنِ الْخَیْرِ مَا هُوَ؟
لَیْسَ الْخَیْرُ أَنْ یَکْثُرَ مَالُکَ وَ وَلَدُکَ،وَ لَکِنَّ الْخَیْرَ أَنْ یَکْثُرَ عِلْمُکَ.وَ أَنْ یَعْظُمَ حِلْمُکَ،وَ أَنْ تُبَاهِیَ النَّاسَ بِعِبَادَةِ رَبِّکَ؛فَإِنْ أَحْسَنْتَ حَمِدْتَ اللَّهَ،وَ إِنْ أَسَأْتَ اسْتَغْفَرْتَ اللَّهَ.وَ لَا خَیْرَ فِی الدُّنْیَا إِلَّا لِرَجُلَیْنِ:رَجُلٍ أَذْنَبَ ذُنُوباً فَهُوَ یَتَدَارَکُهَا بِالتَّوْبَةِ،وَ رَجُلٍ یُسَارِعُ فِی الْخَیْرَاتِ.
از آن حضرت پرسیدند:خیر و نیکی چیست؟
امام علیه السلام فرمود:
خیر و خوبی در آن نیست که مالت فراوان و فرزندانت زیاد شوند،خیر در این است که علمت زیادوحلمت فزونگردد وبا پرستش پروردگاربه مردم مباهات کنی،هر گاه کار نیکی از تو صادر شد خدا را سپاس گویی و اگر گناهی سر زد استغفار نمایی،دنیا فقط برای دوکس خوب است:کسی که گناهانی کرده ومیخواهد با توبه جبرانکندوکسیکه با سرعت بهسراغ کارهای خیر میرود. ( . سند گفتار حکیمانه: از کسانی که پیش از مرحوم سیّد رضی این گفتار حکمتآمیز را نقل کردهاند،برقی در کتاب محاسن است و از کسانی که بعد از سیّد رضی آن را نقل کردهاند،ابونعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء است که آن را با تفاوتهایی نقل کرده که نشان میدهد از منبع دیگری گرفته است و نیز زمخشری در کتاب ربیع الابرار و فتال در روضة الواعظین و آمدی در غررالحکم را می توان نام برد.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 89). )
خیر در چیست؟
امام علیه السلام در این کلام پربار حکمتآمیز،پاسخ به سؤال کنندهای میدهد که«از آن حضرت پرسید:خیر و نیکی چیست؟»؛ (وَ سُئِلَ عَنِ الْخَیْرِ مَا هُوَ) .
امام در پاسخ جامع خود خیر را در پنج چیز خلاصه کرد:
نخست فرمود:«خیر و خوبی در آن نیست که مالت فراوان و فرزندانت زیاد شوند»؛ (فَقَالَ لَیْسَ الْخَیْرُ أَنْ یَکْثُرَ مَالُکَ وَ وَلَدُکَ) .
منظور از این سخن نفی دیدگاه غالب در مسئله مال و فرزندان (نیروی انسانی) است که ارزش والا را در مال و فرزند خلاصه میکنند و شخصیت را برای کسانی قائل هستند که اموال بیشتری در اختیار دارند و ثروت آنها زیاد و نفرات آنها نیز فراوان است.به تعبیر دیگر،تنها از جنبههای مادی و دنیوی به مال و فرزند نگاه میکنند و گرنه اگر این مواهب در راه خدمت به خلق و جلب رضای خالق صرف شود آن هم مصداق خیر است،چرا که در قرآن مجید در آیات متعددی واژه خیر بر مال اطلاق شده است.از جمله در آیه 180 سوره «بقره»میخوانیم: ««کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی الْمُتَّقِینَ»؛ بر شما نوشته شده هنگامی که یکی از شما را مرگ فرا رسد اگر چیز خوبی (مالی) از خود به جای گذارده برای پدران و مادران و نزدیکان به طور شایسته وصیت کند».
سپس میافزاید:ولی خیر در این است که علمت زیاد گردد و حلمت فزونی یابد و با پرستش پروردگار به مردم مباهات کنی و هر گاه کار نیکی از تو صادر شد خدا را سپاس گویی و اگر گناهی سر زد استغفار نمایی»؛ (وَ لَکِنَّ الْخَیْرَ أَنْ یَکْثُرَ عِلْمُکَ.وَ أَنْ یَعْظُمَ حِلْمُکَ،وَ أَنْ تُبَاهِیَ النَّاسَ بِعِبَادَةِ رَبِّکَ؛فَإِنْ أَحْسَنْتَ حَمِدْتَ اللَّهَ،وَ إِنْ أَسَأْتَ اسْتَغْفَرْتَ اللَّهَ) .
در واقع،امام علیه السلام در این عبارات پر معنا نظام ارزشی اسلام را بیان میکند و بر خلاف آنچه در دنیای مادی دیده میشود که ارزش را در مال و ثروت و قدرت ناشی از نفرات خلاصه میکنند،امام علیه السلام ارزش را در علم و حلم و عبادت و شکر و استغفار خلاصه میفرماید،زیرا مال و ثروت و قدرت اگر جدا از علم و حلم و بندگی پروردگار باشد مایه فساد و تباهی و ابزاری است که در مسیر شر قرار خواهد گرفت.
البته علم اگر از عبودیت پروردگار و حلم جدا شود نیز ممکن است در مسیر انحراف و بدبختی قرار گیرد،لذا امام آن را به ضمیمه امور دیگری که علم را به کنترل در میآورد به عنوان خیر معرفی فرموده است.
تعبیر به کثرت ولد مربوط به زمانهایی است که فرزندان نیروی حامی و مدافع خانواده محسوب میشدند و زیادی آنها سبب قوت و قدرت بود و در آیات قرآن نیز کراراً به آن اشاره شده است؛ولی در امثال زمان ما میتوانیم آن را به معنای وسیعتری تفسیر کنیم و بگوییم:فزونی نیروهای انسانی؛خواه فرزند باشد یا قبیله و یا طرفداران دیگر.هدف امام علیه السلام این است که بفرماید:خیر و سعادت انسان در فزونی مال و نیروهای انسانی اطراف او نیست،بلکه در علم و حلم و عبادت است.
منظور از«حلم»بردباری آمیخته با تدبیر است.ممکن است انسانی عالم باشد اما شتابزده و بیتدبیر.چنین کسی به جایی نمیرسد؛ولی وقتی علم،آمیخته با بردباری و تدبیر شد آثار عمیقی از خود به جای میگذارد.
منظور از مباهات به عبادت و بندگی پروردگار این نیست که انسان عباداتش را به رخ مردم بکشد،بلکه مقصود آن است که افتخار واقعی او به بندگی پروردگار باشد و در درون وجود خود به آن مباهات کند.شبیه جملهای که از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده که به پیشگاه خداوند عرضه میدارد:
«إِلَهِی کَفَی بِی عِزّاً أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْداً» . ( .بحارالانوار،ج 74،ص 402،ح 23.)
آنگاه امام علیه السلام در پایان این گفتار به نکته مهم دیگری اشاره کرده و خیر و سعادت دنیا را در دو چیز خلاصه میکند و میفرماید:«دنیا فقط برای دو کس خوب است:کسی که گناهانی کرده و میخواهد با توبه جبران کند و کسی که با سرعت به سراغ کارهای خیر میرود»؛ (وَ لَا خَیْرَ فِی الدُّنْیَا إِلَّا لِرَجُلَیْنِ:رَجُلٍ أَذْنَبَ ذُنُوباً فَهُوَ یَتَدَارَکُهَا بِالتَّوْبَةِ،وَ رَجُلٍ یُسَارِعُ فِی الْخَیْرَاتِ) .
حقیقت امر نیز همین است،زیرا اگر ما دنیا را به صورت یک گذرگاه برای زندگی جاویدان آخرت تصور کنیم به عنوان یک منزلگاه و هدف،خواهیم دانست بهرهای که انسان میتواند از این مزرعه یا از این بازار برای سرای دیگر ببرد یا جبران گناهان است و یا سرعت در خیرات.
Imam Ali ibn Abu Talib was asked what goodness is . He replied thus:“ Goodness is not that your wealth and progeny should be much, but goodness is that your knowledge should be much, your forbearance should be great and that you should vie with other people in worshipping Allāh. If you do good deeds, you should thank Allāh, but if you commit evil, you should seek forgiveness of Allāh. In this world, goodness is for two persons only:the man who commits sins but rectifies them by repentance, and the man who hastens towards good deeds.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا یَقِلّ عَمَلٌ مَعَ التّقوَی وَ کَیفَ یَقِلّ مَا یُتَقَبّلُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هیچ کاری با تقوا اندک نیست، و چگونه اندک است آنچه که پذیرفته شود؟
هیچ کاری با تقوی اندک نیست و چگونه اندک بود آنچه پذیرفتنی است.
عملی که با تقوا توأم باشد، اندک نیست، پس چگونه عملی که به درگاه خداوند مقبول افتاده، اندک باشد.
و آن حضرت فرمود:کم نیست عملی که با تقوا همراه است،و عملی که پذیرفته حق است چگونه اندک باشد ؟!
شروح:
«... و هیچ کاری که همراه با پرهیزگاری باشد اندک نیست و چگونه آنچه پذیرفته می شود، اندک است.»
اینکه فرموده است: «هیچ کاری که همراه با پرهیزگاری باشد اندک نیست.»، منظور از تقوی و پرهیزگاری، اجتناب از گناهان کبیره است، زیرا به عقیده یاران معتزلی ما آن کس که مرتکب گناه کبیره می شود هیچ عملی از او پذیرفته نیست و بنابر این عقیده، مراد از تقوی اجتناب از گناهان کبیره است. ولی در مذهب مرجئه چنان است که تقوی را به اسلام معنی می کنند و در نظر آنان اعمال مسلمان هر چند مرتکب گناه کبیره شود، پذیرفته می شود.
اگر بگویی: آیا ممکن است کلمه تقوی را به همان معنی حقیقی آن که خوف از خداوند است معنی کرد می گویم: نه، زیرا به عقیده ما آن کس هم که از خدا می ترسد اگر مرتکب گناه کبیره شود، باز هم اعمال او پذیرفته نیست. در مذهب مرجئه هم آن کس که از خدا می ترسد ولی مخالف اسلام است اعمالش پذیرفته نیست، بنابر این معنی کردن تقوی در این جا به معنی خوف درست نیست. اگر بگویی: آن کس که مخالف آیین اسلام است از خدای نمی ترسد چون خدا را نمی شناسد؛ می گویم: این مسلم و قطعی نیست، بلکه جایز است کسی خدا را با همه ذات و صفات او بشناسد همان گونه که ما می شناسیم ولی نبوت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به سبب شبهه ای منکر باشد بنابر این لازم نیست هر کس منکر نبوت پیامبر باشد، خدای متعال را نشناسد.
و قال علیهالسلام
لَا یَقِلُّ عَمَلٌ مَعَ التَّقْوَی،وَ کَیْفَ یَقِلُّ مَا یُتَقَبَّلُ؟
امام علیه السلام فرمود:
عملی که توأم با تقوا است کم نیست (هرچند ظاهراً کم باشد) چگونه عملی که مقبول درگاه خداست کم است؟! ( . سند گفتار حکیمانه: جمعی از راویان و شارحانِ این حدیث،آن را با حکمت سابق همراه ذکر کرده و جزئی از آن دانستهاند،در حالی که مرحوم سیّد رضی و جمعی دیگر آن را جدا نمودهاند.ارتباط معنوی قابل توجهی نیز بین این سخن و گفتار سابق دیده نمیشود،بنابراین مستقل بودن آن مناسبتر است.از کسانی که پیش از مرحوم سیّد رضی آن را نقل کردهاند مرحوم کلینی در جلد دوم اصول کافی و ابن شعبه حرانی در تحف العقول و شیخ مفید-اعلی اللّه مقامه-در کتاب مجالس به سندی که متصل به امام باقر علیه السلام میشود نقل میکند که«کانَ أمیرُالْمُؤمِنینَ علیه السلام یَقُولُ:...»عبارتی که نشان میدهد امیر مؤمنان علیه السلام آن را کراراً ذکر میفرمود.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 90). )
ارزش تقوی
امام علیه السلام در این سخن کوتاه و حکمتآمیزش اشاره به نقش تقوا در قبولی اعمال میکند،یا به تعبیری دیگر،کیفیت عمل را معیار قبولی در درگاه خدا قرار میدهد نه کمیت عمل را و میفرماید:«عملی که توأم با تقواست کم نیست (هرچند ظاهراً کم باشد) چگونه عملی که مقبول درگاه خداست کم میباشد؟»؛ (لَا یَقِلُّ عَمَلٌ مَعَ التَّقْوَی،وَ کَیْفَ یَقِلُّ مَا یُتَقَبَّلُ؟) .
این سخن برگرفته از قرآن مجید است؛آنجا که در داستان فرزندان آدم (هابیل و قابیل) میفرماید: ««إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ»؛ خداوند تنها اعمال پرهیزگاران را قبول میکند». ( .مائده،آیه 27.)
بسیاری از بزرگان در کتب فقهی این مطلب را یادآور شدهاند که شرایط صحت عمل با شرایط قبول متفاوت است.عمل صحیح عملی است که جامع تمام شرایط و اجزا و خالی از موانع باشد؛ولی گاه این عمل،با اعمال دیگری پیش و پس از آن یا صفات ناشایستهای همراه میگردد که مانع قبولی آن در درگاه خداوند میشود (قبولی به معنای پاداش عظیم و تحقق اهداف و فلسفههای عمل).
مثلاً در روایات آمده است که کسی که شرب خمر کند اعمال او تا چهل روز پذیرفته نمیشود.
«مَنْ شَرِبَ الْخَمْرَ لَمْ یَقْبَلِ اللَّهُ لَهُ صَلَاةً أَرْبَعِینَ یَوْماً» . ( .کافی،ج 6،ص 401،ح 4. )
در حدیث دیگری میخوانیم:کسی که به پدر و مادرش نگاه غضبآلود کند خدا نماز او را قبول نمیکند، ( .همان،ج 2،ص 392. ) همچنین در مورد خوردن غذای حرام یا شبههناک. ( .بحارالانوار،ج 73،ص 361. )
بنابراین اعمالی مقبول درگاه خداوند واقع میشود که توأم با تقوا باشد و بیتقوایان ممکن است عمل صحیحی انجام دهند و اسقاط تکلیفی شود؛اما عمل آنها بیارزش و فاقد پاداش عظیم و فلسفه و روح عمل باشد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Action accompanied by fear for Allāh does not fail; how can a thing fail that has been accepted?!”{'Allāh says the following: انما یتقبل الله من المتقین “Verily, Allāh does accept (an offering only) from those who guard (themselves against evil)” (Holy Qur'ān, 5:27).}
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ أَولَی النّاسِ بِالأَنبِیَاءِ أَعلَمُهُم بِمَا جَاءُوا بِهِ ثُمّ تَلَاإِنّ أَولَی النّاسِ بِإِبراهِیمَ لَلّذِینَ اتّبَعُوهُ وَ هذَا النّبِیّ وَ الّذِینَ آمَنُواالآیَةَ ثُمّ قَالَ إِنّ ولَیِّ مُحَمّدٍ مَن أَطَاعَ اللّهَ وَ إِن بَعُدَت لُحمَتُهُ وَ إِنّ عَدُوّ مُحَمّدٍ مَن عَصَی اللّهَ وَ إِن قَرُبَت قَرَابَتُهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: نزدیکترین مردم به پیامبران، داناترین آنان است، به آنچه که آوردهاند.
سپس این آیه را تلاوت فرمود: «همانا نزدیکترین مردم به ابراهیم آنانند که پیرو او گردیدند، و مؤمنانی که به این پیامبر خاتم پیوستند» (سپس فرمود) دوست محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کسی است که خدا را اطاعت کند هر چند پیوند خویشاوندی او دور باشد، و دشمن محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کسی است که خدا را نافرمانی کند، هر چند خویشاوند نزدیک او باشد .
نزدیکترین مردم به پیامبران، داناترین آنان است بدانچه آوردهاند. [سپس برخواند:] «همانا نزدیکترین مردم به ابراهیم آنانند که پیرو او گردیدند و این پیامبر و کسانی که گرویدند.» [سپس فرمود:] دوست محمد (صلی الله علیه و آله) کسی است که خدا را اطاعت کند هرچند نسبش به محمد (صلی الله علیه و آله) نرسد، و دشمن محمد (صلی الله علیه و آله) کسی است که خدا را نافرمانی کند هرچند خویشاوند نزدیک محمد (صلی الله علیه و آله) بود.
و فرمود بدرستی که سزاوارترین مردمان بر پیغمبران داناتر ایشانست به آن چه آوردند آنرا پس از آن بخواند از قرآن که بدرستی که سزاوارترین مردمان بابراهیم پیغمبرانند که پیروی کردهاند و پیروی کنند این پیغمبر را مراد محمّد است و آنانکه گرویدند بعد از آن فرمود بدرستی که دوست حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله) آن کسیست که فرمانبرد خدا را و اگر چه دور باشد خویشی او از پیغمبر و بدرستی که دشمن محمّد آن کسیست که فرمان نبرد خدا را و اگر چه نزدیک باشد خویشی پیغمبر مانند ابو جهل
و فرمود (علیه السلام): نزدیکترین مردم به پیامبران کسانی هستند که به آنچه آورده اند داناتر باشند. [سپس این آیه را تلاوت نمود] «نزدیکترین کسان به ابراهیم همانا پیروان او و این پیامبر و مؤمنان هستند.» سپس فرمود: دوست محمد (صلی الله علیه وآله) کسی است که خدا را اطاعت کند، هر چند به نسب از او دور باشد و دشمن محمد (صلی الله علیه وآله) کسی است که خدا را اطاعت نکند هرچند، خویشاوند نزدیک او بود.
و آن حضرت فرمود:نزدیکترین مردم به انبیا آگاهترین آنان است به آنچه آنها از جانب حق آوردهاند.سپس این آیه را تلاوت فرمود:
«نزدیکترین مردم به ابراهیم آنهایند که از او پیروی کردند و این پیامبر اسلام و گرویدگان به اویند.»سپس فرمود :دوست محمّد(صلی الله علیه و آله)کسی است که خدا را اطاعت کند هر چند پیوندش با محمّد دور باشد،و دشمن محمّد(صلی الله علیه و آله)کسی است که خدا را نافرمانی نماید هر چند قرابتش به آن حضرت نزدیک باشد .
شروح:
و اللحمه بالضم القرابه، من لا حمت الشیء بالشیء اذا الصقته به.
لان من عصی الله فقد عصی محمدا و لا یکون عدو الله ولی محمد. و اللحمه: القرابه من لا حمت الشیء بالشیء اذا الصقته به.
(نزدیکترین افراد به پیامبران، آگاهترین آنهاست به آنچه آنان از جانب خدا آوردهاند). آنگاه امام (علیه السلام) این آیه را تلاوت کرد: ان اولی الناس بابراهیم للذین اتبعوه و هذا النبی و الذین آمنوا. سپس فرمود: (دوستدار حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) کسی است که خدا را اطاعت کند هر چند خویشاوند نزدیک او نباشد، و دشمن حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) کسی است که فرمان خدا را نبرد اگر چه خویشاوند نزدیک آن بزرگوار باشد.) چون هدف انبیا (علیه السلام) دعوت مردم به اطاعت پروردگار بوده است، بنابراین هر کس که خدا را بیشتر اطاعت کند، موافقتر با آنان بوده، و به دل و جان آنها نزدیکتر، و نسبتش به ایشان استوارتر خواهد بود. و چون اطاعت ایشان جز با آگاهی بدانچه از جانب خدا آوردهاند میسر نیست، آگاهترین مردم بدانها، نزدیکترین فرد و شایستهترین کس به وابستگی با ایشان خواهد بود، و دلیل این مطلب، آیهی مورد ذکر است. امام (علیه السلام) حالت انبیا را بیان کرده است، تا بطور اجمال مقصود آن حضرت روشن شود، و بعد نام حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) را- همانطور که روش یک سخنگوست- بطور خصوص ذکر کرده است. و مراد به ولی در این جان همان اولی و دوست است. و اشاره نموده است بر این که اطاعت خدا دلیل اولویت به محمد (صلی الله علیه و آله)، و نافرمانی خدا دلیل دشمنی با اوست، هر چند که شخص مطیع، خویشاوندی نزدیکی نداشته و یا شخص عاصی خویشاوندی نزدیکی داشته باشد، برای این که معلوم شود، طاعت و معصیت دو علت مستقل برای دوستی و دشمنی با حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) هستند تا میل به اطاعت و نفرت از معصیت به وجود آید.
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِالْأَنْبِیَاءِ أَعْلَمُهُمْ بِمَا جَاءُوا بِهِ ثُمَّ تَلاَ [ع]
إِنَّ أَوْلَی النّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا اَلنَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الآْیَةَ ثُمَّ قَالَ [ع]
إِنَّ وَلِیَّ مُحَمَّدٍ مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ وَ إِنْ بَعُدَتْ لُحْمَتُهُ وَ إِنَّ عَدُوَّ مُحَمَّدٍ مَنْ عَصَی اللَّهَ وَ إِنْ قَرُبَتْ قَرَابَتُهُ .
هکذا الروایة أعلمهم و الصحیح أعملهم لأن استدلاله بالآیة یقتضی ذلک و کذا قوله فیما بعد إن ولی محمد من أطاع الله ...إلی آخر الفصل فلم یذکر العلم و إنما ذکر العمل و اللحمة بالضم النسب و القرابة و هذا مثل الحدیث المرفوع ایتونی بأعمالکم و لا تأتونی بأنسابکم إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ .
و فی الحدیث الصحیح یا فاطمة بنت محمد إنی لا أغنی عنک من الله شیئا.
قال رجل لجعفر بن محمد علیه السلام أ رأیت قوله صلی الله علیه و آله إن فاطمة أحصنت فرجها فحرم الله ذریتها علی النار أ لیس هذا أمانا لکل فاطمی فی الدنیا فقال إنک لأحمق إنما أراد حسنا و حسینا لأنهما من لحمة أهل البیت فأما من عداهما فمن قعد به عمله لم ینهض به نسبه .
(و قال علیهالسلام: ان اولی الناس بالانبیاء) و فرمود آن حضرت: به درستی که سزاوارترین مردمان به پیغمبران (اعلمهم بما جائوا به) داناترین ایشان است به آنچه آوردند آن را از نزد یزدان (ثم تلی علیهالسلام قوله تعالی) پس از آن خواند این آیه را از قرآن که (ان اولی الناس بابراهیم للذین اتبعوه و هذا النبی و الذین امنوا) یعنی سزاوارترین مردمان به ابراهیم پیغمبر هر آینه آنانند که پیروی نمایند او را به آنچه به وی آمد از احکام الهی و دیگر پیروی کند این پیغمبر را- مراد حضرت محمد است (صلی الله علیه و آله) و کسانی را که به وی ایمان آوردند و عالم شدند به آنچه به او نازل شد از اوامر و نواهی (ثم قال علیهالسلام) بعد از آن فرمود که (ان ولی محمد صلی الله علیه و آله) به درستی که دوست محمد (صلی الله علیه و آله) (من اطاع الله) کسی که فرمان برد خدای را (و ان بعدت لحمته) و اگرچه دور باشد خویشاوندی او از حضرت رسالت همچو سلمان و مقداد و ابوذر و بلال (و ان عدو محمد صلی الله علیه و آله) و به درستی که دشمن محمد (صلی الله علیه و آله) (من عصی الله) کسی است که عاصی شد و فرمان نبرد خدا را (و ان قربت قرابته) و اگرچه نزدیک باشد خویشی و پیوند او به حضرت رسالت پناه مانند ابولهب و ابوجهل نافرمان عاقبت نیران. و از این مقوله است قول سیدالعابدین و زینالعارفین علی بن حسین علی بن ابی طالب صلواتالله و سلامه علیهم اجمعین که: (انما خلقتالنار لمن عصی الله و لو کان سیدا قرشیا و الجنه لمن اطاع الله و لو کان عبدا حبشیا) یعنی جز این نیست که آفریده شده است آتش دوزخ مر کسی را که نافرمان بود خدا را اگرچه سید قرشی باشد، و مخلوق شده بهشت برای کسی که فرمان برد خدا را اگرچه غلام حبشی باشد.
به تحقیق که اولیترین مردمان یه پیغمبران داناترین ایشان است به آنچه آوردهاند آن را از نزد خدای یعنی علم دین. پس گفت (ان اولی الناس بابراهیم..) یعنی به درستی که اولیترین مردمان به (ابراهیم علیهالسلام) آنانند که او را اتباع نمودند و این پیغمبر، اشاره به رسول ما صلی الله علیه و آله و سلم است و آنانکه ایمان آوردهاند گویند رد است بر یهود یا یهود و نصاری که خود را به (ابراهیم علیهالسلام) انتساب مینمودند و آن حضرت را از خود میدانستند چنانچه در کتاب کریم آمده (ما کان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا..) و دلیل است بر اولویت آن حضرت به خلافت حضرت رسالت و قیام در مقام او در امت. پس گفت: به تحقیق ولی محمد آن کس است که اطاعت کند خدای را هر چند دور باشد پیوند او، و دشمن محمد آن کس است که نافرمانی کند خدای را عزوجل هر چند نزدیک باشد خویشی او به آن حضرت. و در این مقام ذکر کرده است (حضرت زینالعابدین علیهالسلام) که فرمود (انما خلقت النار لمن عصی الله و لو کان سیدا قریشا و الجنه لمن اطاع الله و لو کان عبدا حبشیا) آری خدای دیان (بهشت) و (دوزخ) بر نسب ننهاد که بر طاعت و معصیت نهاد.
و قال علیهالسلام: «ان اولی الناس بالانبیاء، اعلمهم بما جاووا به» ثم تلا علیهالسلام (ان اولی الناس بابراهیم للذین اتبعوه و هذا النبی و الذین آمنوا) ثم قال علیهالسلام: «ان ولی محمد من اطاع الله و ان بعدت لحمته و ان عدو محمد من عصی الله و ان قربت قرابته.» یعنی و گفت علیهالسلام که به تحقیق که سزاوارترین مردمان به انتساب به پیغمبران داناترین ایشان است به چیزی که آوردهاند پیغمبران آن چیز را، یعنی یقین به اعتقادات حقه و عمل به احکام شرعیه، پس تلاوت کرد علیهالسلام این آیه را و معنی آن این است که: (به تحقیق که سزاوارترین مردمان به ابراهیم علیهالسلام هر آینه کسانی باشند که پیروی کردند او را از امت او و این پیغمبر که خاتم النبیین باشد و آنچنان کسانی که ایمان آوردند به این پیغمبر آخر زمان). پس گفت علیهالسلام: به تحقیق که دوست محمد، صلی الله علیه و آله، کسی است که اطاعت کرده است خدا را و اگر چه دور باشد خویشی او با پیغمبر صلی الله علیه و آله و به تحقیق که دشمن محمد، صلی الله علیه و آله، کسی است که نافرمانی کرده باشد خدا را و اگر چه نزدیک باشد خویشی او با پیغمبر صلی الله علیه و آله.
اللغه: (اللحمه) بالضم: القرابه- صحاح. المعنی: یشترک الانسان مع سائر بنی جلدته من الحیوانات من امه، فله اب و ام بالولاده الطبیعیه، و لکن یمتاز الانسان عن انواع الحیوان بولاده ثانیه و هی باعتبار خروج روحه عن القوه الی الفعل بالتعلیم و التربیه، و بهذا الاعتبار یصیر الانسان جسما ملکوتیا روحانیا روحه متعلق بالملاء الاعلی و ان کان جثمانه فی هذه الدنیا. و کما ان للانسان باعتبار جسمه و طبیعته صله بامه و ابیه و یعبر عنها بلحمه النسب، فله باعتبار روحه و حقیقته صله بمعلمه و مصدر ولادته الثانیه و هم الانبیاء و الرسل و الاوصیاء و الائمه (علیه السلام). و اماره هذه الصله الروحیه و الرابطه المعنویه حسن الاتباع و الاطاعه عن النبی (صلی الله علیه و آله) کما ان اماره الصله المادیه ورقه الشهاده او ورقه الجنسیه. فبین (علیه السلام) ان اولی الناس بمحمد (صلی الله علیه و آله) من اطاع الله، و اشار الی ان استحقاقه للخلافه لیس باعتبار صلته المادیه بالنبی (صلی الله علیه و آله) فقط، و لا تکون القرابه هی المناط التامه لاستحقاق الخلافه کما ادعاه قریش و المخالفین، بل القرابه الروحیه و الصله المعنویه هی المناط فی تصدی مقام الولایه و الخلافه. الترجمه: فرمود: اولیتر مردم به پیغمبران- که سزاوار جانشینی آنها را دارند- کسانی هستند که به همه آنچه که انبیاء از جانب خدا آوردند داناترند، سپس این آیه را خواند (براستی اولی از همه مردم به ابراهیم هر آینه کسانیند که از وی پیروی کردند و این پیغمبر و آن کسانی که به او گرویدند) سپس فرمود: براستی ولی و جانشین محمد (صلی الله علیه و آله) کسی است که خدا را اطاعت کند و اگر چه در خویشی از او دور باشد، و براستی دشمن محمد (صلی الله علیه و آله) کسی است که نافرمانی خدا کند و اگر چه خویشاوند نزدیک وی باشد.
هر که داناتر بود بر کیش پاک انبیا ***هست اولیتر بدانها از همه خلق خدا
پیرو امر خدا بیشک محمد را ولی ***است گرچه باشد در نژاد و در نیا از وی جدا
هر که نافرمان حق شد دشمن آن حضرتست ***گر چه باشد با پیمبر خویش و باشد ز اقربا
(الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) (ان اولی الناس بالانبیاه اعملهم) قال ابن ابیالحدید الروایه (اعلمهم)، و الصحیح (اعملهم) لان استدلاله بالایه یقتضی، و کذا قوله (علیه السلام) فیما بعد. و قال ابن میثم: (اعلمهم) صحیح لان العمل موقوف علی العلم. قلت: العلم شرط للعمل لا سبب له، و انما یطلق السبب علی المسبب لتلازمهما، لا الشرط علی المشروط، لا سیما مع کثره تخلف العمل عن العلم، و کون العلماء غیرالعاملین اکثر من العلماء العاملین، و هو (علیه السلام) فی مقام بیان الاهمیه لنفس العمل، فالصحیح (اعملهم) و حیث ان الفرق بینه و بین (اعلمهم) فی الخط قلیل وقع التصحیف من المصنف او غیره قبله او بعده. (بما جاووا) من الشرائع. (ثم تلا) شاهدا لکلامه قوله تعالی: (ان اولی الناس بابراهیم للذین اتبعوه و هذا النبی … ) لانه (صلی الله علیه و آله) کان اتبع الناس لابراهیم. قال تعالی: (ثم اوحینا الیک ان اتبع مله ابراهیم حنیفا … ). و فی (طبقات کاتب الواقدی): قال قوم من بنیمدلج لعبدالمطلب: احتفظ به (یعنون محمدا (صلی الله علیه و آله)) فانا لم نر قدما اشبه بالقدم التی فی المقام منه. فقال عبدالمطلب لابیطالب: اسمع ما یقول هولاء. فکان ابوطالب یحتفط به. (و الذین آمنوا) ایمانا حقیقیا، و الایه فی سوره آل عمران. (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) (ثم قال ان ولی محمد (صلی الله علیه و آله) من اطاع الله و ان بعدت لحمته، و ان عدو محمد (صلی الله علیه و آله) من عصی الله، و ان قربت لحمته) لحمه بالضم: القرابه، قال ابن ابیالحدید فی الحدیث الصحیح: یا فاطمه بنت محمد انی لا اغنی عنک من الله شیئا. و قال رجل لجعفر بن محمد (علیه السلام): ارایت قول النبی (صلی الله علیه و آله): ان فاطمه احصنت فرجها فحرم الله ذریتها علی النار، الیس هذا امانا لکل فاطمی فی الدنیا؟ فقال: انک لاحمق انما اراد حسنا و حسینا لانهما من الخمسه اهل البیت، فاما من عداهما فمن قعد به عمله لم ینهض به نسبه. قلت: و روی (عیون ابن بابویه) عن یاسر، و الوشا، و ابن الجهم: ان الرضا (علیه السلام) قال لاخیه زید بن موسی المعروف بزید النار: اغرک قول سفله اهل الکوفه (ان فاطمه احصنت فرجها فحرم الله ذریتها علی النار) ذلک للحسن و الحسین خاصه، ان کنت تری انک تعصی الله عز و جل و تدخل الجنه، و موسی بن جعفر اطاع الله و دخل الجنه، فانت اذن اکرم علی الله عز و جل من موسی بن جعفر، و الله ما ینال احد ما عند الله عز و جل الا بطاعته، و زعمت انک تناله بمعصیته، فبئس ما زعمت. فقال له زید: انا اخوک، و ابن ابیک. فقال له: انت اخی ما اطعت الله عز و جل، ان نوحا قال: ( … رب ان ابنی من اهلی و ان وعدک الحق و انت احکم الحاکمین) فقال عز و جل له: ( … یا نوح انه لیس من اهلک انه عمل غیر صالح … ) فاخرجه الله عز و جل من ان یکون اهله بمعصیه- و زاد فی (روایه الوشا): انه (علیه السلام) التفت الی الوشا، و قال له: و انت اذا (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) اطعت الله تعالی فانت منا اهل البیت- و زاد فی (روایه ابن الجهم): و قال (علیه السلام) له: یابن الجهم من خالف دین الله فابرا منه کائنا من کان، من ای قبیله کان، و من عادی الله فلا تواله کائنا من کان، و من ای قبیله کان. فقلت: یابن رسول الله، و من الذی یعادی الله؟ قال: من یعصیه. و عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال لبنی عبدالمطلب، و بنیهاشم: انی رسول الله الیکم، و انی شفیق علیکم و ان لی عملی، و لکل رجل منکم عمله، لا تقولوا: ان محمدا منا، و سندخل مدخله، فلا و الله ما اولیائی منکم و لا من غیرکم یا بنی عبدالمطلب الا المتقون، الا فلا اعرفکم یوم القیامه تاتون تحملون الدنیا علی ظهورکم، و یاتون الناس یحملون الاخره، الا انی قد اعذرت الیکم فیما بینی و بینکم، و فیما بینی و بین الله عز و جل فیکم. و قال: یا بنی عبدالمطلب ایتونی باعمالکم لا باحسابکم و انسابکم، قال عز و جل: (فاذا نفخ فی الصور فلا انساب بینهم یومئذ و لا یتساءلون). و عن الرضا (علیه السلام): قال علی بن الحسین (علیه السلام): لمحسننا کفلان من الاجر، و لمسیئنا ضعفان من العذاب. و عن الکاظم (علیه السلام): ان اسماعیل قال لابیه الصادق (علیه السلام): ما تقول فی المذنب منا و من غیرنا؟ فقال (علیه السلام): (لیس بامانیکم و لا امانی اهل الکتاب من یعمل سوءا یجزبه … ). و عن موسی الرازی: قال رجل للرضا (علیه السلام): و الله ما علی وجه الارض (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) اشرف منک ابا؟ فقال: التقوی شرفتهم، و طاعه الله احظتهم. فقال له آخر: انت و الله خیر الناس. فقال له: لا تحلف یا هذا، خیر منی من کان اتقی لله و اطوع له، و الله ما نسخت هذه الایه ( … و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عند الله اتقاکم … ). قلت صدق (علیه السلام) ان کان وجد احد اتقی منه کان خیرا منه لکن لم یوجد، و عن الرضا (علیه السلام): انا اهل بیت وجب حقنا برسول الله (صلی الله علیه و آله)، فمن اخذ برسول الله حقا، و لم یعط الناس من نفسه مثله فلا حق له. و عنه (علیه السلام)- و اوما الی عبد اسود من غلمانه-: ان کان یری انه خیر من هذا بقرابتی من رسول الله (صلی الله علیه و آله) الا ان یکون لی عمل صالح، فاکون افضل به منه. و عن الباقر (علیه السلام): یکتفی من اتخذ التشیع ان یقول بحبنا اهل البیت، فو الله ما شیعتنا الا من اتقی الله و اطاعه، و ما کانوا یعرفون الا بالتواضع و التخشع، و اداء الامانه، و کثره ذکر الله و الصوم و الصلاه، و البر بالوالدین، و التعهد للجیران من الفقراء، و اهل المسکنه و الغارمین و الایتام، و صدق الحدیث، و تلاوه القرآن، و کف الالسن عن الناس الا من خیر، و کانوا امناء عشائرهم فی الاشیاء. فقال له جابر الجعفی: یابن رسول الله ما نعرف احدا بهذه الصفه. فقال: یا جابر لا تذهبن بک المذاهب، حسب الرجل ان یقول: احب علیا و اتولاه (ثم لا یکون مع ذلک فعالا) فلو قال: انی احب رسول الله، و رسول الله (صلی الله علیه و آله) خیر من علی (علیه السلام) ثم لا یتبع سیرته، و لا یعمل بسنته مانفعه حبه ایاه شیئا، فاتقوا (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) الله و اعملوا لما عند الله، لیس بین الله و بین احد قرابه، احب العباد الی الله تنالی، و اکرمهم علیه اتقاهم له و اعملهم بطاعته، یا جابر و الله ما یتقرب العبد الی الله تعالی الا بالطاعه، ما معنا براءه من النار، و لا علی الله لاحد من حجه. من کان لله مطیعا فهو لنا ولی، و من کان لله عاصیا فهو لنا عدو، و لا تنال ولایتنا الا بالعمل و الورع. و حیث یقول تعالی لنبیه (صلی الله علیه و آله): (قل انی اخاف ان عصیت ربی عذاب یوم عظیم)، (و لو تقول علینا بعض الاقاویل لاخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین) کیف یتوقع النجاه بانتساب الیه (صلی الله علیه و آله) بلا عمل، و مع سوء عمل؟ بل قوله تعالی لنساء النبی (صلی الله علیه و آله): ( … من یات منکن بفاحشه مبینه یضاعف لها العذاب ضعفین و کان ذلک علی الله یسیرا) یدل علی اشدیه عذاب المنسوبین الیه (صلی الله علیه و آله) فی مخالفتهم، و به صرح السجاد (علیه السلام) فی الخبر المتقدم. و اما ما نقلوا علی لسان النبی (صلی الله علیه و آله): (و الطالحون لی) فاخبار موضوعه، نظیر قول الیهود و النصاری فی ما وضعوا لانفسهم: ( … نحن ابناء الله و احباوه … ) و قول بنیاسرائیل: ( … لن تمسنا النار الا ایاما معدوده قل اتخذتم عند الله عهدا فلن یخلف الله عهده ام تقولون (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) علی الله ما لا تعلمون). و روی (الکافی) صحیحا عن الصادق (علیه السلام) قال: خطب النبی (صلی الله علیه و آله) بمنی فقال: ایها الناس ما جاءکم عنی یوافق کتاب الله فانا قلته، و ما جاءکم یخالف کتاب الله فلم اقله. و قال (علیه السلام): و کل حدیث لا یوافق کتاب الله فهو زخرف. هذا، و روی الکشی عن عمر بن یزید قال: قال لی ابو عبدالله (علیه السلام): یابن یزید انت و الله منا اهل البیت. قلت له: جعلت فداک من آل محمد؟ قال: ای و الله من انفسهم. قلت: من انفسهم؟ قال: ای و الله من انفسهم یا عمر، اما تقرا کتاب الله عز و جل: (ان اولی الناس بابراهیم للذین اتبعوه و هذا النبی و الذین آمنوا و الله ولی المومنین).
المراد باولی الناس بالانبیاء الولایه عنهم، و یعبر عنها بالخلافه، و هی علاقه الهیه طبیعیه بین النبی و خلیفته، و لا تکون هذه الخلافه او الولایه و لن تکون الا لعالم برساله النبی عامل بها و مناصر له فی جمیع مواقفه. و یشیر الامام بهذا الی نفسه و انه اولی الناس برسول الله (صلی الله علیه و آله) لانه امتداد له علما و اخلاقا. و تجدر الاشاره الی ان الاسلام یورث العبد من سیده اذا کان قد اعتقه تبرعا و لا وارث سواه، و یسمی فی اصطلاح الفقهاء الارث بالولاء. فکیف اذا اجتمعت القرابه و الولایه معا، کما هی الحال بین محمد و علی؟. اللحمه- بضم الحاء- القرابه، و الامام یرد بهذا علی الذین احتجوا من قریش علی الانصار یوم السقیفه، و زعموا انهم اولی بالخلافه لقرابتهم من رسول الله.. فقال الامام: ان الله سبحانه لا یتعامل مع احد من خلقه بمنطق قبلی او شخصی، فالکل عنده سواء الا من ابتغی الیه الوسیله بالطاعه و التقوی. و ایضا لا ولایه و لا قرابه بین محمد (صلی الله علیه و آله) و غیره الا علی هذا الاساس من غیر فرق بین قرشی و حبشی، و بهذا نطقت الایات و الروایات، قال سبحانه: (ان اکرمکم عند الله اتقاکم- 13 الحجرات) و قال النبی (صلی الله علیه و آله): (یا فاطمه بنت محمد انی لا اغنی عنک من الله شیئا). و هذا معروف و مشهور عن دین الاسلام عند کل الامم و الطوائف. و تقدم الکلام عنه مرات.
… ان بعدت لحمته: لحمته بالضم ای نسبه
امام علیهالسلام (در فضیلت طاعت و بندگی) فرموده است: شایستهتر و نزدیکتر مردم به پیغمبران داناترین ایشانند به آنچه را که آنان (از جانب حقتعالی) آوردهاند (زیرا شایستگی و نزدیکی به پیغمبران بر اثر طاعت و بندگی است و طاعت و بندگی بر اثر دانستن احکام است که ایشان از جانب خداوند آوردهاند) پس امام علیهالسلام (این آیه س 3 ی 68 را) خواند: ان اولی الناس بابراهیم للذین اتبعوه و هذا النبی و الذین امنوا یعنی نزدیکترین مردم به ابراهیم آنانند که او و این پیغمبر (حضرت مصطفی صلی الله علیه و آله) و کسانی که (به آن بزرگوار) ایمان آورده و گرویدند را پیروی نمودند، پس فرمود: دوست محمد کسی است که خدا را فرمان برد اگر چه خویشاوندی او (با آن حضرت) دور باشد (مانند سلمان و ابوذر و مقداد) و دشمن محمد کسی است که خدا را فرمان نبرد اگر چه خویشاوند نزدیک به او باشد (مانند ابولهب و ابوجهل).
مقام پیامبران از نظر معنوی در دستگاه الهی مقامی والاست که در ردیف آن مقامی تصور ندارد. دانشمندانی که به علم خود عمل کنند و واقعا برای خدا بکوشند در ردیف پیامبران خواهند بود هر چند از نظر ظاهر و خویشاوندی هیچ ارزشی نداشته باشند. امام علی (علیه السلام) در این جمله سعی دارد به اولاد پیامبر (صلی الله علیه و آله) و سادات تذکر بدهد که تنها خویشاوندی با معصومین اثری ندارد. شخصی آمد خدمت امام صادق (علیه السلام) و عرض کرد: مگر این روایت که میگوید: (ان فاطمه احصنت فرجها فحرم الله ذریتها علی النار) (فاطمه (علیه السلام) عفت خود را نگاه داشت لذا خدا دودمانش را بر آتش حرام کرد) امان نامهای نیست برای فرزندان فاطمه که در دنیا زندگی میکنند؟ امام صادق (علیه السلام) فرمود: تو احمقی این روایت مربوط به امام حسن و امام حسین (علیه السلام) است چون آنان از تار و پود اهل بیت هستند و غیر این دو بزرگوار هرگاه عمل شایسته نداشته باشند نسبت برای آنان فائده ندارد.
و قال علیهالسلام: (ان اولی الناس بالانبیاء) بان یکون مربوطا بهم، و اقرب الناس الیهم (اعلمهم بما جائوا به) و لا یخفی ان المراد العالم العامل (ثم تلا علیهالسلام): ((ان اولی الناس بابراهیم، للذین اتبعوه، و هذا النبی و الذین آمنوا)) ای من تبعه سابقا، و رسول الاسلام و المومنون، و انما کانوا هولاء اولی، لانهم علموا بما جاء به، و علموا بما اتی من الشریعه السماویه. (ثم قال علیهالسلام): (ان ولی محمد (صلی الله علیه و آله)) ای محبه و تابعه (من اطاع الله و ان بعدت لحمته) ای نسبه، فلحمه لیس من لحم الرسول و عشیره الرسول (صلی الله علیه و آله) (و ان عدو محمد (صلی الله علیه و آله) من عصی الله و ان قربت قرابته) بان کان من اقرب الناس نسبا الی الرسول (صلی الله علیه و آله)، کابی لهب، فان میزان رجال الدین و رجال الفکر، الموالاه و المعادات الدینیه و الفکریه، لا العنصریه و الاقلیمیه و ما اشبه.
اللغه: اللحمه: القرابه. الشرح: هذا تحدید و بیان لمن یکون ولی الامر بعد النبی … من هو الخلیفه القائم مقامه و المتولی الامر عنه انه اعلم الناس بما جاء به و اعملهم به. قال ابن ابیالحدید: و الروایه اعلمهم و الصحیح اعملهم لان استدلاله بالایه یقتضی ذلک و کذا قوله فیما بعد: ان ولی محمد من اطاع الله … فلم یذکر العلم … و هذا التحدید الشریف لو لایه الامر و الاستدلال بایه ان اولی الناس بابراهیم … یرید النفوذ من خلاله الی نفسه الشریفه و انه اولی الناس بالنی لجهاده و تضحیاته و طاعته لله و لرسوله.
«همانا نزدیک ترین مردم به پیامبران داناترین ایشان به چیزهایی است که آنان آورده اند»، سپس این آیه را تلاوت فرمود: «همانا نزدیک ترین مردم به ابراهیم آنانی هستند که از او پیروی کرده اند و این پیامبر و کسانی که گرویده اند.» سپس فرمود: «دوست محمد کسی است که خدا را فرمان برد هر چند نسبش دور باشد و دشمن محمد کسی است که خدا را نافرمانی کند هر چند خویشاوندیش با او نزدیک باشد.»
گر چه نقل این سخن به صورت «داناترین ایشان» -اعلمهم- است ولی صحیح آن -اعملهم- «آنان که بیشتر عمل کنند» است و استدلال امیر المؤمنین علیه السّلام به آن آیه هم همین اقتضا را دارد و همچنین دنباله سخن او که می فرماید: دوست محمد کسی است که خدا را فرمان برد، که در همه مطالب سخن از عمل است نه علم.
در حدیث مرفوع آمده است که «اعمال خود را برای من بیاورید، نسبهای خود را میاورید که گرامیترین شما پیش خداوند پرهیزکارترین شماست.» و در حدیث صحیح آمده است «ای فاطمه دختر محمد، من در قبال خداوند برای تو کاری نمی سازم.»
مردی به جعفر بن محمد علیه السّلام گفت: آیا گمان می کنی این گفتار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرموده است: «فاطمه عفت و پاکدامنی را چنان حفظ فرمود که خداوند ذریه اش را بر آتش حرام کرده است.» امان برای همه فاطمیان نیست؟ گفت: تو مرد احمقی هستی، از این حدیث حسن و حسین را اراده فرموده است، غیر از آن دو هر کس عملش او را فرو نشاند، نسبش او را بر نمی کشد.
و قال علیهالسلام
إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِالْأَنْبِیَاءِ أَعْلَمُهُمْ بِمَا جَاءُوا بِهِ،ثُمَّ تَلَا: «إِنَّ أَوْلَی النّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا...» الْآیَةَ،ثُمَّ قَالَ:إِنَّ وَلِیَّ مُحَمَّدٍ مَنْ أَطَاعَاللَّهَ وَ إِنْ بَعُدَتْ لُحْمَتُهُ،وَ إِنَّ عَدُوَّ مُحَمَّدٍ مَنْ عَصَی اللَّهَ وَ إِنْ قَرُبَتْ قَرَابَتُهُ .
امام علیه السلام فرمود:
نزدیکترین و شایستهترین مردم به پیامبران،آنهایی هستند که از همه به تعلیماتشان آگاهترند (و در سایه این آگاهی به آن جامه عمل میپوشانند) سپس امام علیه السلام این آیه را تلاوت کرد:«شایستهترین و نزدیکترین مردم به ابراهیم آنها هستند که از او پیروی کردند و نیز این پیامبر و مؤمنان به این پیامبر».به یقین دوست محمد صلی الله علیه و آله کسی است که خدا را اطاعت کند،هرچند پیوند نسبیاش دور باشد و دشمن محمد کسی است که خدا را نافرمانی کند هرچند قرابت او نزدیک باشد. ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است که از جمله کسانی که این کلام پربار را از علی علیه السلام نقل کردهاند،زمخشری در ربیع الابرار و مالکی در تنبیه الخاطر و طبرسی در مجمع البیان.بخش اول آن در غررالحکم آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 90). در کتاب تمام نهجالبلاغه این کلام را ضمن وصایای علی علیه السلام به فرزندانش امام حسن و امام حسین علیهما السلام و سایر اولاد آن حضرت نقل کرده است.«تمام نهجالبلاغه،ص 993».)
دوست و دشمن پیامبر صلی الله علیه و آله
امام علیه السلام در این گفتار پربار خود به معیار و ملاک ارتباط با انبیا و اولیا اشاره کرده میفرماید:«نزدیکترین و شایستهترین مردم به پیامبران،آنهایی هستند که از همه به تعلیماتشان آگاهترند (و در سایه این آگاهی به آن جامه عمل میپوشانند)»؛ (إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِالْأَنْبِیَاءِ أَعْلَمُهُمْ بِمَا جَاءُوا بِهِ) .
«سپس حضرت علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود:شایسته ترین و نزدیکترین مردم به ابراهیم آنها هستند که از او پیروی کردند و نیز این پیامبر و مؤمنان به این پیامبر»؛ (ثُمَّ تَلَا: «إِنَّ أَوْلَی النّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا» الْآیَةَ) .
روشن است که منظور امام علیه السلام از علم و آگاهی در اینجا همان علمی است که دعوت به عمل میکند و علم،اگر در عمق جان انسان نفوذ کند به یقین انسان را به عمل وادار میکند.
بعضی از شارحان نهجالبلاغه گفتهاند که صحیح«أعْمَلُهُمْ»است،زیرا آیه شریفه و جملههای بعد سخن از اطاعت و تبعیت دارند که همان عمل است؛ ولی همانگونه که گفتیم،نیازی به تغییر عبارت روایت از نزد خودمان نیست، زیرا ثمره درخت علم،عمل است و علم بی عمل نوعی جهل و نادانی است، زیرا اگر انسان،چیزی را به طور قطع باور کند و عمیقاً به آن معتقد باشد،بر طبق آن راه میرود.
سپس امام علیه السلام در تأیید گفتار فوق میافزاید:«به یقین دوست محمد صلی الله علیه و آله کسی است که خدا را اطاعت کند،هرچند پیوند نسبیاش دور باشد و دشمن محمد صلی الله علیه و آله کسی است که خدا را نافرمانی کند هرچند قرابت او نزدیک باشد»؛ (ثُمَّ قَالَ:إِنَّ وَلِیَّ مُحَمَّدٍ مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ وَ إِنْ بَعُدَتْ لُحْمَتُهُ،وَ إِنَّ عَدُوَّ مُحَمَّدٍ مَنْ عَصَی اللَّهَ وَ إِنْ قَرُبَتْ قَرَابَتُهُ) .
«لُحمَة»معانی مختلفی دارد و در اینجا به معنای قرابت و نزدیکی است.
امام علیه السلام آنچه را در ذیل این کلام مبارک فرموده اشاره به مصداقی از مصادیق آن کبرای کلیهای است که در بالا آمد و از آنجا که مخاطبان آن حضرت،امت پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله هستند آن اصل کلی را بر این امت منطبق کرده و نتیجه گیری نموده که ولایت و دوستی و پیروی از پیغمبر اسلام جز از طریق اطاعت حاصل نمیشود.این همان چیزی است که در حدیث معروف امام سجاد علیه السلام که گفت و گوی امام را با طاووس یمانی منعکس می کند آمده است؛امام در پایان این حدیث فرموده است:
«خَلَقَ اللَّهُ الْجَنَّةَ لِمَنْ أَطَاعَهُأَحْسَنَ وَلَوْ کَانَ عَبْداً حَبَشِیّاً وَخَلَقَ النَّارَ لِمَنْ عَصَاهُ وَلَوْ کَانَ وَلَداً قُرَشِیّاً؛ خداوند بهشت را آفریده برای کسانی که او را اطاعت کنند و این کار را به خوبی انجام دهند،هرچند برده حبشی باشند و دوزخ را آفریده برای کسانی که او را عصیان کنند،هرچند فرزندی از دودمان قریش باشند». ( .بحارالانوار،ج 46،ص 82. )
در حدیث دیگری میخوانیم که سعد بن عبدالملک-که از فرزندان عبدالعزیز بن مروان بود و امام باقر علیه السلام او را«سعد الخیر»مینامید-خدمت امام رسید در حالی که مانند زنان مصیبتزده گریه میکرد و اشک میریخت.امام باقر علیه السلام فرمود:ای سعد چرا گریه میکنی؟ عرض کرد چگونه گریه نکنم در حالی که از شجره ملعونه در قرآن (اشاره به بنیامیه است) هستم.امام علیه السلام فرمود:تو از
آنها نیستی.تو اموی هستی؛ولی از ما اهلبیت.آیا کلام خدا را نشنیدهای که از ابراهیم حکایت میکند و میگوید: «فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی؛ هرکس از من متابعت کند او از من است؟».(.بحارالانوار،ج 46،ص 337. )
شایان توجه اینکه مرحوم مغنیه ولایت را در کلام مبارک امام علیه السلام به معنای امامت گرفته و جمله «إنَّ وَلیّ مُحَمَّدٍ» را به معنای امام و جانشین پیغمبر میداند که تفسیری بسیار بعید و ناسازگار با جملههای مختلف این کلام حکیمانه است.
معیار ارزش در اسلام و قرآن
در نظام ارزشی جاهلی عرب رابطههای نسبی و قبیلهای اهمیت فوقالعاده داشت که افراد به آن افتخار میکردند.اسلام خط بطلان بر آنها کشید و معیار ارزش وجود انسان را تقوا و پرهیزگاری شمرد: «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ» و اطاعت و بندگی خدا را معیار دانست و حتی نزدیکترین پیوند با پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله را در صورت پیروی از کفر و ارتکاب عصیان بیاعتبار قلمداد کرد: «یا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ» و در مقابل،افرادی که نه از بنی هاشم بودند،نه از قریش و نه از نژاد عرب،آنها را به سبب ایمان والا و اعمال صالحشان جزء اهل بیت پیغمبر صلی الله علیه و آله شمرد.در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم که امیر مؤمنان علیه السلام به ابوذر فرمود:
«یا أباذَرٍ إنَّ سَلْمانَ بابَ اللّهِ فِی الْأرْضِ مَنْ عَرَفَهُ کانَ مُؤمِناً وَ مَنْ أنْکَرَهُ کانَ کافِراً وَ إنَّ سَلْمانَ مِنّا أَهْلُ الْبَیْتِ؛ ای ابوذر، سلمان دری است از درهای (رحمت) الهی در زمین هر کس او را درست بشناسد مؤمن است و هر کس او را انکار کند کافر است و سلمان از ما اهل بیت است». ( .همان،ج 22،ص 373.)
در حالی که افرادی از قریش یا بنی هاشم و یا حتی بعضی از برادران امامان بودند که بر اثر دوری از مکتب اسلام و اهل بیت به کلی طرد شدند و همچون بیگانهای با آنها رفتار شد.
به این ترتیب رابطهها بدون ضابطهها در اسلام بیرنگ یا کمرنگ میشود.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The persons who are attracted to the prophets the most are those who know the most what the prophets have brought.” Then Imām Ali ibn Abū Tālib recited this verse: Verily, of men, the nearest to Abraham are surely those who followed him and this (Our) Prophet (Muhammed) and those who believe (Qur'ān, 3:68). Then he said the following: “The friend of Muhammed is whoever obeys Allāh, even though he may have no blood relationship (with him), and the enemy of Muhammed is whoever disobeys Allāh even though he may have near kinship [with the Prophet ].”
وَ سَمِعَ علیه السلام رَجُلًا مِنَ الحَرُورِیّةِ یَتَهَجّدُ وَ یَقرَأُ فَقَالَ نَومٌ عَلَی یَقِینٍ خَیرٌ مِن صَلَاةٍ فِی شَکّ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (صدای مردی از حروراء {حروراء، دهکدهای نزدیک کوفه که گروه منحرف خوارج آنجا را برای پیکار با امام علیه السّلام انتخاب کرده بودند و آن شخص «غروة ابن ادنه» بود که در جنگ نهروان کشته شد.} را شنید که نماز شب میخواند و قرآن تلاوت میکرد) خوابیدن همراه با یقین، برتر از نمازگزاردن با شک و تردید است .
[و شنید که مردی از خارجیان شب بیدار است در نماز و خواندن قرآن، فرمود:] به یقین خفتن به که با دو دلی نماز گزاردن.
و فرمود در وقتی که شنید که مردی از خوارج حروریه که نماز تهجّد میگزارد و قران میخواند پس گفت خواب کردن بر یقین با امام زمان بهتر است از نماز گزاردن در شک بشان امام
وقتی شنید که یکی از حروریه نماز شب می گزارد و قرآن می خواند چنین فرمود:
خوابی که با یقین همراه باشد، بهتر است از نماز گزاردن با شک.
آن حضرت شنید که مردی از حروریّه(خوارج)به نماز شب و خواندن قرآن مشغول است،فرمود:
خواب بر یقین بهتر از نماز در شک است .
شروح:
و الحروریه: الخوارج، ینسب الی حروراء و هی قریه کان اول مجتمعهم بها، یمد و یقصر. و هجد و تهجد: ای سهر، و هو من الاضداد، و منه قیل لصلاه اللیل التجهد.
الحروریه هم الخوارج، سموا بذلک (لانهم نزلوا بحرورا، و هو موضع بنهروان، و ناظرهم امیرالمومنین فرجع منهم الفان، و قیل سماهم) بذلک امیرالمومنین و الرجل الذی کان یصلی و یتهجد هو عروه بن اذیه و کان مبغضا لعلی الا انه کان متعبدا فکان کالقابض علی الماء. و تهجد: ای سهر و قد یکون بمعنی نام و هو من الاضداد. قوله علیهالسلام: (نوم علی یقین خیر من صلاه فی شک). یعنی مباح صادر من صاحب یقین، خیر من عمل له صوره الخیر، و هو صادر عن شاک فی دینه لان مع الشک فی الدین لا یثمر العمل.
(خوابیدن با یقین و ایمان، بهتر از نماز خواندن با شک و تردید است). حروریه گروهی از خوارج و منسوب به حرورا- به دو صورت: مد و قصر- میباشند حرورا، نام روستایی در منطقه نهروان است که نخستین بار خوارج در آنجا اجتماع کردند. تهجد، عبارت از بیدار خوابی برای عبادت است. براستی که چنان است، به خاطر این که خواب آن کسی که به آنچه شایتسهی یقین و آگاهی است، یقین و آگاهی دارد، بهتر از عبادت آن کسی است که در مواردی از اصول عبادت، شایست را از ناشایست تشخیص ندهد، و بیفایده خود را به زحمت اندازد. مقصود امام (علیه السلام)، آن شک و تردیدی است که آنان در امامت امام وقت داشتند که خود اساس تعلیم عبادات و کیفیت انجام آنها است، که آگاهی بدان رکنی از ارکان دین میباشد، و شک و تردید در ان باعث عدم استفاده از آن و شک در بسیاری از نیازمندیها از قبیل علم توحید و اسرار عبادات و کیفیت سلوک و اطاعت پروردگار است.
وَ سَمِعَ علیه السلام رَجُلاً مِنَ اَلْحَرُورِیَّةِ یَتَهَجَّدُ وَ یَقْرَأُ فَقَالَ نَوْمٌ عَلَی یَقِینٍ خَیْرٌ مِنْ صَلاَةٍ عَلَی شَکٍّ .
هذا نهی عن التعرض للعبادة مع الجهل بالمعبود کما یصنع الیوم کثیر من الناس و یظنون أنهم خیر الناس و العقلاء الألباء من الناس یضحکون منهم و یستهزءون بهم و الحروریة الخوارج و قد سبق القول فیهم و فی نسبتهم إلی حروراء ( حروراء:قریة بظاهر الکوفة،نزل بها الخوارج الذین خالفوا علیّ بن أبی طالب؛و بها کان أول تحکیمهم و اجتماعهم حین خالفوا علیه». ) .
یقول ع ترک التنفل بالعبادات مع سلامة العقیدة الأصلیة خیر من الاشتغال بالنوافل و أوراد الصلاة مع عدم العلم و هو المعنی بقوله فی شک فإذا کان عدم التنفل خیرا من التنفل مع الشک فهو مع الجهل المحض و هو الاعتقاد الفاسد أولی بأن یکون
(و قد سمع رجلا من الحروریه) و به درستی که آن حضرت صلوات الله علیه شنید مردی از حروریه و آن قروه بن ادنه بود و حروریه جماعتیند از خارجیان که منسوبند به حرور و آن قریهای است از نهراوان که در اول حال آنجا جمع شدند برای محاربه نمودن با آن حضرت (یتهجد) که بیداری میکشید در عبادت و نماز شب میگزارد (و یقرء) و قرآن میکرد گویند این آیه را میخواند: (امن هو قانت اناء اللیل ساجدا و قائما) به آواز حزین و میگریست. کمیل بن زیاد در خدمت آن حضرت ایستاده بود از خواندن او آهی کشید. حضرت فرمود که سبب آه چیست؟ گفت از صوت حزین این قاری کاشکی من مویی بودم در بدن او تا همیشه این کلام حزین را از او میشنیدم. فرمود آه مکش و این آرزو مکن. و بعد از مدتی که در جنگ خوارج به دست آن حضرت کشته شد کمیل را طلبیده فرمود که این مقتول آن قاری است که آن آرزو میکردی، هنوز آن آرزو داری؟ گفت: استغفر الله من کل خطا یجری علی اللسان. القصه چون آن جضرت استماع قرائت نموده فرمود: (فقال) پس گفت: (نوم علی یقین خیر من صلوه فی شک) یعنی خواب شخصی که بر یقین باشد بر امام در وجوب اطاعت او و اقتداء نمودن او در سایر احکام، بهتر است از نماز گزاردن در شک داشتن به شان آن امام همام و این مقرر است که دشمنان علی را نماز نیست درست اگرچه سینه اشتر کنند پیشمانی
و شنید مردی را از (حروریه) که نماز شب میگذارد و قرآن میخواند. فرمود: خوابی که شخص بر یقین مشتمل باشد بهتر است از نمازی که با شک مقرون باشد و (حروری) قریهایست از قرای (نهروان) و مجمع (خوارج) بود.
و سمع رجلا من الحروریه یتهجد و یقرا فقال: «نوم علی یقین خیر من صلاه فی شک.» و شنید که مردی از جماعت حروریه که طایفهای از خوارج باشند، که در منزل «حروراء» نزدیک به کوفه با آن حضرت محاربه کردند، نماز شب میگزارد و قراءت قرآن میکند، پس گفت علیهالسلام که خواب کردن با اعتقاد حق که اعتقاد به امام زمان و خلیفهی بر حق باشد، بهتر است از نمازگزاردن با شک، یعنی با عدم اعتقاد حق که اعتقاد به امام زمان و خلیفهی بر حق باشد، مثل طایفهی حروریه.
المعنی: قال فی شرح ابنمیثم: و (الحروریه) فرقه من الخوارج نسبوا الی حروراء بمد و قصر قریه بالنهروان و کان اول اجتماعهم بها، و (التهجد) السهر فی العباده انتهی. اقول: الاختلاف الاصولی للخوارج مع سائر الفرق ظهر فی امر الامامه و الخلافه عن النبی (صلی الله علیه و آله) حیث ان الامامیه یعتقدون بانها یثبت بالنص من النبی صلی الله علیه و آله و عندهم نصوص متوافره بل متواتره بان الامام المنصوص علیه من النبی (صلی الله علیه و آله) هو علی بن ابیطالب (علیه السلام). و لکن اصحاب السقیفه عقدوا الامامه بالبیعه و ادعوا علیها اجماع الامه و جعلوا ذلک اصلا فی اثباتها، فقالوا: یثبت الامامه بالبیعه و اجماع اهل الحل و العقد من الامه. و لکن ظهرت فتن و احداث فی الاسلام تاثرت بها الخوارج فلم یثبت عندهم النص و لم یعتمدوا بالاجماع، فانکروا امر الامامه و شکوا فی امرهم، و انهم یرجعون فی امورهم الی من؟ فصاروا من الباغین و المخالفین علی حکومه المسلمین، و احدثوا حوادث صارت فصلا مرعبا من تاریخ الاسلام و فتا فی عضد الاسلام القوی، و کان الخوارج من عباد الامه و قرائها یقومون اللیل و یصومون النهار و لکن لا معرفه لهم بالامام، و بهذا النظر یقول (علیه السلام): لا یقین لهم فلا ینفع صلاتهم و عباداتهم. الترجمه: آن حضرت شنید یکی از خوارج حروریه در شب زندهداری خود قرآن میخواند فرمود: خوابیدن با معرفت و یقین، به است از نماز خواندن در حال شک و تردید.
(الفصل الثالث و الثلاثون- فی المارقین) اقول: رواه سبط ابن الجوزی فی (تذکرته) عن ابن عباس عنه (علیه السلام). قول المصنف: (و قد سمع) هکذا فی (المصریه) ولکن فی (ابن ابیالحدید و الخطیه): (و سمع) و فی نسخه ابن میثم: (و قال (علیه السلام): و قد سمع). (رجلا من الحروریه) فی (کامل المبرد): ناظر علی (علیه السلام) الخوارج فرجع معه منهم الفان من حروراء- و کانوا تجمعوا بها- فقال لهم: ما نسمیکم؟ ثم قال: انتم الحروریه لاجتماعکم بحروراء. و فی (الکشی) عن المسیب بن نجبه: لما اتانا سلمان قادما تلقیناه- الی ان قال- ثم سار حتی انتهی الی حروراء، فقال: ما تسمون هذه الارض؟ قالوا: حروراء. فقال: خرج بحروراء شر الاولین، و یخرج بها شر الاخرین. (یتهجد) ای: یصلی صلاه اللیل. و فی (الصحاح): هجد و تهجد، ای: نام لیلا، و هجد و تهجد، ای: سهر، و هو من الاضداد، و منه قیل لصلاه اللیل: التهجد. فی (کامل المبرد): لما صار ابن عباس الی الخوارج رای منهم جباها قرحه بطول السجود، و ایدیا کثفنات الابل، علیهم قمص مرحضه، و هم مشمرو ن. و فی (الطبری): ان القراء الذین اجبروا الاشتر علی ترک القتال ثم صاروا خوارج، قال الاشتر- لهم لما رجع من الحرب-: یا اصحاب الجباه (الفصل الثالث و الثلاثون- فی المارقین) السود! کنا نظن صلاتکم زهاده فی الدنیا و شوقا الی لقائه تعالی، فلا اری فرارکم الا الی الدنیا من الموت، یا اشباه النیب الجلاله، قبحا لکم! ما انتم برائین بعدها عزا ابدا، فابعدوا کما بعد القوم الظالمون. (و یقرا) ای: القرآن، و فی (ذیل الطبری) عن ابیذر قال: قال النبی: سیکون من امتی قوم یقروون القرآن لا یجاوز حلوقهم، یخرجون من الدین کما یخرج السهم من الرمیه ثم لا یعودون، فیه شرار الخلق و الخلیقه … (فقال: نوم علی یقین خیر من صلاه فی شک) هو نظیر قوله (علیه السلام) المذکور فی الحکمه (145): (کم من صائم لیس له من صیامه الا الظما، و کم قائم لیس له من قیامه الا السهر، حبذا نوم الاکیاس و افطارهم). و مر فی سابقه قوله (علیه السلام) لزرعه بن برج الطائی: (لو کنت محقا کان فی الموت علی الحق تعزیه عن الدنیا). و فی (المروج) ضرب ابوایوب عبدالله بن وهب الراسبی یوم النهر علی کتفه فابان یده، و ضربه صعصعه ضربه ابان بها رجله، و ادرکه باخری فی بطنه، ثم احتز راسه و اتیابه علیا (علیه السلام) و قالا: هذا راس الفاسق المارق عبدالله بن وهب. فنظر (علیه السلام) الیه و قال: شاه هذا الوجه- حتی خیل الینا انه یبکی- ثم قال: قد کان اخو راسب حافظا لکتاب الله، تارکا لحدود الله. و فی (کامل المبرد): حمل رجل من الخوارج علی صف علی (علیه السلام) - و کان (علیه السلام) قال: لا ابتدائهم- فقتل من اصحابه ثلاثه و هو یقول: اقتلهم و لا اری علیا و لو بدا او جرته الخطیا (الفصل الثالث و الثلاثون- فی المارقین) فخرج الیه علی (علیه السلام) فقتله، فلما خالطه السیف قال: حبذا الروحه الی الجنه. فقال عبدالله بن وهب: ما ادری ا الی الجنه ام الی النار؟ فقال رجل من سعد: انما حضرت اغترارا بهذا و اراه قد شک. فانخزل بجماعه من اصحابه. و فی (ادباء الحموی) فی ترجمته (علیه السلام): و کان الخوارج اربعه آلاف علیهم عبدالله بن وهب الراسبی من الازد، و لیس براسب بن جرم بن ریان و لیس فی العرب غیرهما، فلما نزل علی (علیه السلام) بنهروان تفرقوا فبقی منهم الف و ثمانمائه، و قتل الف و خمسمائه، و کان سبب تفرقهم انهم عند الاحاطه بهم قالوا: اسرعوا الرواح الی الجنه. فقال عبدالله بن وهب: و لعلها الی النار. فقال من فارقه: نرانا نقاتل مع رجل شاک. و فی (الطبری): لما خرج علی (علیه السلام) الی النهروان رفع رایات امان مع ابیایوب فنادی ابوایوب الخوارج: من جاء منکم ممن لم یقتل و لم یستعرض فهو آمن، و من انصرف منکم الی الکوفه او المدائن، و خرج من هذه الجماعه فهو آمن. فقال فروه بن نوفل الاشجعی: و الله ما ادری علی ای شیء نقاتل علیا؟ الا ان انصرف حتی تنفذ بصیرتی فی قتاله او اتباعه. فانصرف فی خمسمائه فارس حتی نزل البندنیجین و الدسکره، و خرجت طائفه اخری متفرقین فنزلت الکوفه، و خرج الی علی (علیه السلام) منهم نحو من مائه، و کانوا اربعه آلاف، فکان الذین بقوا مع عبدالله بن وهب منهم الفین و ثمانمائه، زحفوا الی علی (علیه السلام) … و روی (التهذیب) فی باب قتال اهل البغی، عن جمیل بن دراج، قلت لابی عبدالله (علیه السلام): الخوارج شکاک؟ فقال: نعم. فقال له بعض اصحابه: کیف (الفصل الثالث و الثلاثون- فی المارقین) و هم یدعون الی البراز؟ قال: ذلک مما یجدون فی انفسهم. هذا، و فی (بیان الجاحظ): کان مره الهمدانی یقول: لما قتل عثمان حمدت الله الا اکون دخلت فی شیء من قتله فصلیت مائه رکعه، فلما وقع الجمل و صفین حمدت الا اکون دخلت فی شیء و زدت مائتی رکعه، فلما کانت وقعه النهروان حمدت الله اذ لم اشهدها و زدت مائه رکعه، فلما کانت فتنه ابن الزبیر حمدت الله اذ لم اشهدها و زدت مائه رکعه. قال الجاحط: لا نعرف فقیها من اهل الجماعه لا یستحل قتال الخوارج، کما لا نعرف احدا منهم لا یستحل قتال اللصوص. و فی (تذکره سبط ابن الجوزی): لما قتل عمار عطش
قاتله، قال ابن سعد: فاتی بقدح من زجاج- و قال غیره من فضه- فابی الشرب فیه، فقال بعضهم: انظروا الی هذا الاحمق، یمتنع من الشرب فی هذا الاناء و ینسی انه قتل عمارا، و قد قال النبی (صلی الله علیه و آله) له: تقتلک الفئه الباغیه! (و فیه): لما لام ابن الزبیر یوم الجمل اباه فی ترکه قتال علی (علیه السلام)، و قال له: لقد فضحتنا فضیحه لا نغسل منها رووسنا ابدا. قال له: حلفت الا اقاتله. فقال له: کفر عن یمینک. فاعتق غلامه مکحولا، فقال بعضهم: یعتق مکحولا لصون دینه کفاره لله عن یمینه و النکث قد لاح علی جبینه
قال الامام هذا حین سمع رجلا من الخوارج یتهجد ای یصلی و یتعبد فی اللیل. و الیقین ان تومن بالله کانت تراه، و من بلغ ایمانه الی هنا لم یقم فی وجهه ای حاجز عن العمل بمرضاه الله، و یستهین بالموت فی هذه السبیل، و تاریخ الشهداء هو تاریخ هذا الیقین، و هو بنفسه عباده، بل هو المصدر و المنبع الذی نقیض منه العبادات و الصالحات، و اذن فلا عجب اذا کان صاحب هذا الیقین عابدا قانتا فی نومه، و کان الشاک عاصیا ضالا فی صلاته.
… رجلا من الحروریه: الحروریه بفتح الحاء الخوارج الذین خرجوا علیه بحروراء و یتهجد ای یصلی باللیل
امام علیهالسلام شنید که مردی از حروریه (خوارج نهروان که اجتماع آنان برای مخالفت با امیرالمومنین در صحرای حروراء نزدیک کوفه بوده) نماز شب میگزارد و قرآن میخواند، پس آن حضرت (درباره سود نداشتن عبادت بیشناسائی امام زمان) فرمود: خوابی که با یقین و باور (به امام زمان و خلیفه بر حق) باشد بهتر است از نمازگزاردن با شک و تردید (زیرا مبدا تعلیم عبادات و کیفیت و چگونگی آنها و یکی از ارکان دین امام وقت است و کسی که در او تردید داشته باشد نمازگزاردن و قرآن خواندنش درست نیست).
حروراء قریهای بوده نزدیک کوفه و آنگاه که خوارج علیه امام (علیه السلام) بپا خاستند در آن قریه جمع شدند، لذا بنام (حروریه) نامیده شدند. امام (علیه السلام) برای روشن کردن مردم میفرماید اینان که امام خود را نشناخته و در یکی از ارکان اصول دین تردید دارند نماز شب و قرآن خواندنشان بینتیجه است. از اول مطلب استفاده میشود که منظور حضرت از نماز با شک نماز استحبابی و نماز شب است نه نماز واجب، زیرا نماز واجب در هیچ حالتی ساقط نمیگردد. نماز شب آنقدر اهمیت دارد که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) مامور میشود آن را انجام دهد تا به مقامات بالاتر دست یابد. خدا در قرآن مجید میفرماید: (نماز شب بخوان امید است پروردگارت تو را به (مقام محمود) برساند).
و قال علیهالسلام- و قد سمع رجلا من الحروریه (و هم الخوارج) یتهجد (ای یصلی باللیل) و یقرا (القرآن): (نوم علی یقین) بان یکون الانسان متقینا بالاصول التی منها الامامه (خیر من صلاه فی شک) فی شیء من العقیده الواجبه اذ النوم یثاب علیه باعتبار کونه راحه للبدن التی امر الله بها، و الصلاه فی شک لاثواب فیها، بل فیها عقاب، کما یظهر من الاحادیث.
اللغه: الحروریه: بفتح الحاء هم الخوارج الذین خرجوا علی الامام بحروراء قریه بالنهروان. یتهجد: یتعبد باللیل. الشرح: الحروریه فرقه من الخوارج نسبوا الی حروراء- بالمد و القصر- قریه بالنهروان و قد کانوا زهاد الامه و عبادها کما کانوا جهالها و اغبیاوها دخلت علیهم شبهه اضلتهم عن دینهم. و قال بعضهم فیهم: الخارجی یقول الزور و یعتقده الحق و یفعل المنکر و یظنه المعروف و یتعمد علی الله و لا یتصل الیه بسبب مشروع … و الامام یعطی درسا بلیغا لکل اصحاب القضایا ان یخرجوا من الشک الذی یعیشونه فی ای قضیه من قضایاهم الی مرحله الیقین الساطع و لیدع الانسان حتی العباده اذا شغلته عن تحصیل الیقین. و یقول ابن ابیالحدید معنی آخر هو: ترک التنفل بالعبادات مع سلامه العقیده الاصلیه خیر من الاشتغال بالنوافل و اوراد الصلاه مع عدم العلم …
«و آن حضرت علیه السّلام شنید که مردی از حروریان نماز شب و قرآن می خواند، فرمود: خفتن با یقین بهتر از نمازی است که در حال شک گزارده آید.»
این سخن نهی از عبادت کردن با جهل نسبت به معبود است، همچنان که امروز گروه بسیاری از مردم چنان می کنند و می پندارند که بهترین مردم اند و حال آنکه مردم خردمند بر آنان می خندند و ایشان را مسخره می کنند. حروریان هم همان خوارج اند که سخن در باره ایشان و نسبت آنان به حروراء گذشت.
علی علیه السّلام می فرماید: ترک عبادت مستحبی با سلامت عقیده اصلی بهتر است از سرگرم بودن به نوافل و اوراد نماز بدون علم. مقصود سخن علی علیه السّلام از «در حال شک»، همین است، زیرا وقتی با شک نبودنش بهتر از بودنش باشد معلوم است که با جهل و عقیده فاسد نبودن آن به مراتب بهتر است.
فقال علیهالسلام
وَ سَمِعَ علیه السلام رَجُلاً مِنَ الْحَرُورِیَّةِ یَتَهَجَّدُ وَ یَقْرَأُ.
نَوْمٌ عَلَی یَقِینٍ خَیْرٌ مِنْ صَلَاةٍ فِی شَکٍّ.
امام علیه السلام صدای یکی از خوارج را شنید که مشغول به عبادت شبانه است و قرآن تلاوت میکند،فرمود:خواب توأم با یقین و ایمان،بهتر از نمازی است
که همراه با شک باشد! ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه منابعی پیش از مرحوم سیّد رضی درباره این سخن حکمتآمیز نقل نشده است؛ولی آن را از مجمع الامثال میدانی نقل کرده که بعد از سیّد رضی میزیسته و افزوده است که ما بارها گفتهایم:احادیثی که در مجمع الامثال آمده غالباً از کتابهایی است که مدت زیادی قبل از نهجالبلاغه تألیف یافته است همچنین آن را از کتاب مطالب السؤول محمّد بن طلحه شافعی و تنبیه الخاطر مالکی و غررالحکم آمدی و تذکرة الخواص سبط بن جوزی نقل میکند و از آنجا که در تذکرة الخواص تصریح میکند که این حدیث را«ابن عباس»از امیر مؤمنان علیه السلام نقل کرده در حالی که سیّد رضی نامی از«ابن عباس»نبرده،نتیجه گرفته است که منبع دیگری در اختیار«ابن جوزی»بوده به خصوص اینکه به جای کلمه«فی»(نَوْمٌ فی یَقینٍ)«علی»ذکر شده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 91).)
عمل بیارزش
در آغاز این سخن حکمتآمیز و کوتاه میخوانیم:«امام علیه السلام صدای یکی از خوارج را شنید که مشغول به عبادت شبانه است و قرآن تلاوت میکند.فرمود:
خواب توأم با یقین و ایمان،بهتر از نمازی است که همراه با شک باشد»؛ (وَ سَمِعَ علیه السلام رَجُلاً مِنَ الْحَرُورِیَّةِ یَتَهَجَّدُ وَ یَقْرَأُ،فَقَالَ علیه السلام:نَوْمٌ عَلَی یَقِینٍ خَیْرٌ مِنْ صَلَاةٍ فِی شَکٍّ) .
«حَرُوریّه»نام خوارج یا گروهی از خوارج است که برای نخستین بار در قریهای به نام«حَرُوراء»در نزدیک کوفه اجتماع کردند و اعلان مخالفت با امیر مؤمنان علی علیه السلام نمودند در تواریخ عدد آن گروه را دو هزار نفر نوشتهاند. ( .بحارالانوار،ج 33،ص 351. )
بسیاری از آنها اهل عبادت مخصوصاً تهجد (عبادت شبانه) و تلاوت قرآن بودند؛ولی کاملاً قشری میاندیشیدند و مسیری را که در عقیده اسلامی خود انتخاب کرده بودند آمیخته با شک بود.به همین دلیل امام میفرماید خواب همراه با یقین بهتر از نماز همراه با شک است.
دلیل آن هم روشن است.آنچه انسان را به خدا نزدیک میسازد و صراط مستقیم را پیش پای انسان مینهد،ایمان و یقین است که اگر محکم باشد هیچگونه انحرافی برای انسان پیش نمیآید؛ولی آنها که ایمان ضعیفی آمیخته با شک دارند به آسانی از راه راست منحرف میشوند.از این رو عبادت آنها بسیار سطحی و کمارزش است.
این سخن شبیه چیزی است که در حکمت 145 درباره روزهداران و شب زندهداران آمده است:
«کَمْ مِنْ صَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ صِیَامِهِ إِلَّا الْجُوعُ وَ الظَّمَأُ وَ کَمْ مِنْ قَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ قِیَامِهِ إِلَّا السَّهَرُ وَ الْعَنَاءُ حَبَّذَا نَوْمُ الْأَکْیَاسِ وَ إِفْطَارُهُمْ؛ چه بسا روزهداران که از روزه خود به جز تشنگی و گرسنگی بهرهای نمیبرند و چه بسا شب زندهدارانی که از قیام شبانه خود جز بیخوابی و خستگی بهرهای ندارند.
آفرین بر خواب هوشمندان و افطارشان».
مرحوم دیلمی در ارشاد القلوب حدیثی نقل میکند که شاهد حکمتی است که به شرح آن پرداختهایم.میگوید:امیر مؤمنان شبی از شبها از مسجد کوفه خارج شد و به سوی خانه خود میرفت.پاسی از شب گذشته بود و کمیل بن زیاد،از اخیار شیعه و محبین امام علیه السلام در خدمتش بود.در اثنای راه به خانهای رسیدند که صدای تلاوت قرآن از آن شنیده میشد و این آیه را با صدایی حزین و گریهآور تلاوت میکرد: «أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً ...». (.زمر،آیه 9.) کمیل در دل از آن تمجید کرد و از حال این قاری قرآن لذت برد بی آنکه سخنی بگوید.
امام علیه السلام نگاهی به او کرد،فرمود:ای کمیل سر و صدای آن مرد تو را در شگفتی فرو نبرد.این مرد اهل دوزخ است و در آینده به تو خبر خواهم داد.
کمیل نخست از مکاشفه امیر مؤمنان علیه السلام نسبت به باطن او و سپس گواهیاش به دوزخی بودن این قاری قرآن با اینکه در حالت روحانی خوبی فرو رفته بود حیران ماند.مدتی گذشت تا زمانی که خوارج بر ضد علی علیه السلام شوریدند و حضرت ناچار به جنگ با آنان شد.امام علیه السلام شمشیری در دست داشت که با آن سرهایی از خوارج را بر زمین میافکند.در این حال نوک شمشیر را بر یکی از آن سرها گذاشت و به کمیل که در کنارش ایستاده بود رو کرد و فرمود:ای کمیل
«أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِما» یعنی این همان شخص است که در آن شب این آیه را میخواند و تو در اعجاب فرو رفتی.کمیل خود را به روی پاهای امام علیه السلام انداخت و از فکر آن شب خود استغفار کرد. ( .بحارالانوار،ج 33،ص 399. )
خوارج کیانند؟
گرچه در جلد دوم در ذیل خطبه 60 و در جلد پنجم در ذیل خطبه 127 (و مجلدات دیگر) بحثهای فراوانی درباره خوارج و اعمال و افکار آنها داشتهایم ولی لازم میدانیم در اینجا بحثی ریشهای درباره آنها داشته باشیم.
خوارج گروهی بودند که رسماً بعد از جنگ صفین و مسأله حکمیت به وجود آمدند آنها از یکسو علی علیه السلام را تحت فشار قرار دادند که ابوموسی اشعری را به عنوان حکم از سوی لشکرش در مقابل عمروعاص بپذیرد تا با مطالعه کتاب خدا و سنت پیغمبر معلوم کنند علی علیه السلام و معاویه کدام یک در مسیر خود برحقند.ولی هنگامی که عمروعاص ابوموسی اشعری را فریب داد و جریان حکمیت را به نفع معاویه پایان داد آنها به مخالفت با اصل حکمیت برخاستند و آیهای از قرآن را که مربوط به این مسائل نبود مطرح کرده و گفتند حکمیت مخصوص خداست«لاحُکْمَ إلاّ للّه».و انتخاب کسی به عنوان حکمیت شرک یا بدعت در دین است و حتی به تکفیر طرفداران حکمیت برخاستند.
این در حالی بود که قرآن با صراحت به مسئله حکمیت هم در مشکلات مربوط به خانواده تصریح کرده بود: «فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَماً مِنْ أَهْلِها» و هم در اختلافات میان مسلمانان: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا ...».
سردمدار این گروه اشعث بن قیس منافق بود که تدریجاً عدهای از سادهلوحان را دور خود جمع کرد و هنگامی که به جنگ با علی علیه السلام برخاستند و شکست سختی خوردند تنها تعداد کمی از آنها باقی ماندند؛ولی این تفکر از میان نرفت و در طول تاریخ صدر اسلام طرفدارانی پیدا کرد که-العیاذ باللّه - علی علیه السلام را تکفیر میکردند.
از بعضی از تواریخ معروف استفاده میشود که تفکر خارجی حتی در زمان پیغمبر هم در میان بعضی آشکار شد و آن اینکه در میان اصحاب شخصی به نام ذوالخویصره بعد از جنگ با هوازن هنگامی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخواست غنائم جنگی را در میان جنگجویان تقسیم کند برخاست و عرض کرد:ای محمد من کار تو را دیدم رسول خدا فرمود:چگونه دیدی؟ عرض کرد:عدالت را رعایت نکردی؟ پیامبر خشمگین شد،فرمود:وای بر تو اگر عدالت نزد من پیدا نشود نزد چه کسی پیدا خواهد شد؟ عمر گفت:ای رسول خدا اجازه میدهی من او را به قتل برسانم؟ پیامبر فرمود:نه او را وارونه.میبینم در آینده پیروانی مییابد که (به گمان خود) در دین تعمق پیدا میکنند به گونهای که از دین خارج میشوند، همانگونه که تیر از چله کمان خارج میشود. ( .ابن هشام در السیرة النبویه،ج 4،ص 496؛ابناثیر در کامل،ج 2،ص 184؛بخاری نیز در صحیح خود این حدیث را در باب«مؤلفة قلوبهم»آورده است. )
از این حدیث روشن میشود که در واقع عنوان خوارج را پیغمبر اکرم به آنها داد و مفهومش خروج از آئین اسلام است.
خوارج ظاهراً به عبادات اهمیت زیادی میدادند،بسیاری از آنها اهل نماز شب،حافظ یا قاری قرآن بودند و چهره مقدسی به خود میگرفتند و همین باعث نفوذ ظاهری آنها شد و توانستند گروهی از بیخبران نادان را گرد خود جمع کنند.
آنها اعتقادات عجیبی داشتند از جمله میگفتند هر کس گناه کبیرهای مرتکب شود کافر میگردد و از زمره مسلمین بیرون است و محکوم به اعدام و بر اثر همین عقیده بسیاری از مسلمانان واقعی را که به عقیده آنها لغزشی پیدا کرده بودند کافر شمردند و کشتند.
چون خوارج نخستین بار در قریه اطراف کوفه به نام«حروراء»جمع شدند بعضی به آنها نام«حروریه»دادند.به گفته بعضی از دانشمندان این گروه در دوره بنیامیه قدرت بسیاری بهدست آوردند و به دو قسمت تقسیم شدند:بخشی در عراق وفارس وکرمان سلطه پیدا کرده وگروهی دیگر در جزیرةالعرب فعال بودند.
در دوره بنیعباس نیز فعالیتهایی داشتند؛اما به تدریج از میان رفتند.
خوارج به خلافت خلفای نخستین؛ابوبکر و عمر و عثمان و علی علیه السلام تا پیش از پذیرش حکمیت موافق بودند؛ولی تمام خلفای اموی و عباسی را باطل میشمردند و معتقد بودند باید خلیفه را مردم به میل خود انتخاب کنند؛خواه عرب باشد یا عجم قرشی یا غیر قرشی.و هرگاه خلیفه برخلاف اوامر الهی گامی بردارد باید فوراً معزول بشود.
تقریباً همه آنها معتقد بودند که ایمان تنها اعتقاد نیست و عمل به احکام دین نیز جزء ایمان است،بنابراین اگر کسی به فریضهای از فرایض الهی عمل نکند یا گناه کبیرهای را مرتکب شود کافر خواهد بود.
در جمع آنها افراد سادهلوح قشری وجود داشت که از اهل فکر و عالمان اسلام فاصله میگرفت،قرآن بسیار میخواند؛ولی به تعبیری که از پیغمبر اکرم درباره آنها نقل شده:
«یَقْرَئُونَ الْقُرْآنَ وَلایَجُوزُ تَراویهِ؛ قرآن را میخواندند ولی از شانههایشان بالاتر نمیرفت (نه به مغز و عقل آنها میرسید و نه به آسمانها صعود میکرد)». ( .بحارالانوار،ج 33،ص 13. )
وضع روحی و فکری آنها را میتوان در چند جمله خلاصه کرد:افرادی سطحینگر،کوتاهفکر،متعصب و بسیار جاهل بودند و چون به ظاهر عبادات و حفظ قرآن اهمیت میدادند خود را از مقربان درگاه خدا میپنداشتند و جز خویش را کافر یا مردود درگاه الهی فرض میکردند و بر اثر همین امور به خود اجازه میدادند که حتی به پیشوایان بزرگ اسلام که از نظر علم و دانش با آنها هرگز قابل مقایسه نبودند خرده بگیرند.همانگونه که در عصر پیغمبر«ذو الخویصره»که تفکری شبیه خوارج داشت به عدالت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خرده گرفت بر این پایه خوارج،افراد خطرناکی محسوب میشوند که از هیچ جنایتی ابا ندارند.اینان همان گروهی بودند که فرمان قتل علی علیه السلام به دست آنان صادر شد و امام علیه السلام به دست آنها شربت شهادت نوشید.
وهابیان افراطی عصر ما نیز شباهت زیادی به خوارج دارند؛آنها افرادی متعصب،لجوج و کوتاه فکرند که همه را جز خود تکفیر میکنند و به راحتی خون بیگناهان؛اعم از مرد،زن،کودک،مسلمان و غیر مسلمان را میریزند و اموالشان را غارت میکنند و اگر دستشان برسد زنانشان را به اسارت میگیرند و این گروه از خوارج عصر ما نه تنها خطرشان کمتر از خوارج قرون اولیه اسلام نیست،بلکه بسیار خطرناکترند.
شاید کلام امام امیرمؤمنان علی علیه السلام در خطبه 60 اشاره به همین گروه باشد آنجا که میفرماید:هنگامی که خوارج نهروان کشته شدند به امام علیه السلام عرض کردند خوارج همه هلاک شدند،امام علیه السلام فرمود:
«کَلاَّ وَ اللّهِ؛إِنَّهُمْ نُطَفٌ فِی أَصْلاَبِ الرِّجَالِ،وَ قَرَارَاتِ النِّسَاءِ،کُلَّمَا نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ،حَتَّی یَکُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلَّابِینَ؛ چنین نیست،به خدا سوگند! آنها نطفههایی در صُلب مردان و رحم زنان خواهند بود و هر زمان شاخی از آنها سر برآورد قطع میگردد،تا اینکه آخرشان دزدان و راهزنان خواهند بود!».
Imām Ali ibn Abū Tālib heard a Khārijite performing mid-night prayers and reciting the Qur'ān, so he said: “Sleeping in a state of firm belief is better than praying in a state of doubt.”
وَ قَالَ علیه السلام اعقِلُوا الخَبَرَ إِذَا سَمِعتُمُوهُ عَقلَ رِعَایَةٍ لَا عَقلَ رِوَایَةٍ فَإِنّ رُوَاةَ العِلمِ کَثِیرٌ وَ رُعَاتَهُ قَلِیلٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: چون روایتی را شنیدید، آن را بفهمید عمل کنید، نه بشنوید و نقل کنید، زیرا راویان علم فراوان، و عمل کنندگان آن اندکند .
چون حدیثی را شنیدید آن را فهم و رعایت کنید، نه بشنوید و روایت کنید که راویان علم بسیارند و به کاربندان آن اندک در شمار.
و فرمود دریابید خبر را چون بشنوید آنرا بدریافتن رعایت که تدبر انست نه بدریافتن روایت که مجرد گفتار باشد پس بدرستی که روایت کنندگان بسیارند رعایت کنندگان اندک
و فرمود (علیه السلام): هرگاه خبری شنیدید آن را نیک بفهمید و در آن بیندیشید، نه این که بشنوید و نقل کنید. زیرا نقل کنندگان علم بسیارند ولی، اندیشه کنندگان در آن اندک اند.
و آن حضرت فرمود:خبری را که شنیدید نگهداری کنید نگهداری با عمل نه نگهداری با نقل کردن،که راویان دانش بسیار،و رعایت کنندگان آن اندکاند .
شروح:
و اعقلوا الخیر: ای احسبوه، یعنی: احفظوه و اکتبوه. و الرعایه: الحفظ، و روی: لیهنا، یقال هنو الطعام تهنو هنائه صار هنیئا، و کذلک هنیء الطعام یهنا مثل فقه و فقه عن الاخفش قال: و هنانی الطعام یهنانی و یهنونی و هنانی الطعام بالتشدید، و قیل: یقال هنانی الله الطعام و الشراب بالتخفیف یتعدی الی مفعولین و التشدید یدل علی الکثیر.
فی الانجیل ان ناقل الاخبار من غیر رعایه و درایه کاعمی یاخذ دنانیر و هو لا یفرق بین زیوفها و نقودها، و اشتری سلعه ثم صب ما فی کیسه فوجد الناقد اکثره زیوفا فرده. و هو لا یدری ممن اخذ و علی من یرده فبقی بلا نقد و لا سلعه.
عقل الرعایه: ضبط خبر به وسیلهی درک و فهم و رعایت علم و آگاهی عقل الروایه: ضبط الفاظ و شنیدن یک خبر بدون درک معنی (چون خبری را شنیدید، آنرا از روی فهم و آگاهی درک کنید و به دریافت لفظ روایت بسنده نکنید، زیرا نقلکنندگان دانش فراوانند، اما رعایت کنندگان اندکند). امام (علیه السلام) در این عبارت به وسیلهی یک قیاس مضمری شخص را به عمل مزبور ترغیب فرموده است که مقدمهی صغرای آن عبارت: فان رواه العلم … و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر چه چنان باشد شایسته است تا از روی تدبیر و اندیشه درک شود، برای آن که رعایت کنندگان دانشافزون شوند.
وَ قَالَ علیه السلام اعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذَا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعَایَةٍ لاَ عَقْلَ رِوَایَةٍ فَإِنَّ رُوَاةَ الْعِلْمِ کَثِیرٌ وَ رُعَاتَهُ قَلِیلٌ .
نهاهم ع عن أن یقتصروا إذا سمعوا منه أو من غیره أطرافا ( ا:«طرفا». ) من العلم و الحکمة علی أن یرووا ذلک روایة کما یفعله الیوم المحدثون و کما یقرأ أکثر الناس القرآن دراسة و لا یدری من معانیه إلا الیسیر.
و أمرهم أن یعقلوا ما یسمعونه عقل رعایة أی معرفة و فهم.
ثم قال لهم إن رواة العلم کثیر و رعاته قلیل أی من یراعیه و یتدبره و صدق علیه السلام
(و قال علیهالسلام: اعقلوا الخبر اذا سمعتموه) دریابید خبر را چو بشنوید آن را (بعقل رعایه) به دریافتن رعایت که آن تدبر است و فهم معنی آن (لا عقل روایه) نه به دریافتن روایت که مجرد نقل لفظ باشد بدون تدبر (فان رواه العلم کثیر) پس به درستی که راویان علم، بسیارند (و رعاته قلیل) و رعایت کنندگان آن کم منقول است که در انجیل آورده شده که: (ان ناقل الاخبار من غیر رعایه و درایه کاعمی یاخد دنانیر و هو لا یفرق بین زیوفها و نقودها و اشتری سلعه ثم صب ما فی کیسه فوجد الناقد اکثر زیوفا فرده علیه فهو لا یدری ممن اخذه و علی من یرده فبقی بلا نقد و لا سلعه) یعنی به درستی که نقل کننده خبرها بدون رعایت کردن و تدبر نمودن مانند کوری است که فرا گرفته باشد دیناری چند را از کسی و حال آن که فرق نکرده باشد میان سره و ناسره آن و بخرد متاعی چند را و بعد از آن بریزد آن دنانیر را که در کیسه داشته باشد. پس یابد نقد کننده و جدا سازنده زر از سره و ناسره. بیشتر آن را ناسره پس رد کند آن زر ناسره را بر او و اخذ نماید سلعه را و او نداند که آن زر را از که گرفته و بر که رد میباید کرد. پس بماند بینقد و بیسلعه
فهم کنید خبری را که بشنوید فهم رعایت. یعنی تدبر در آن و عمل کردن به آن، نه فهم روایت یعنی نمودن به زبان تا در محافل نقل نمائید، چه به درستی که راویان علم یعنی ناقلان به زبان بسیارند و راعیان آن، یعنی پاس دارندگان کم.
و قال علیهالسلام: «اعقلوا الخبر اذا سمعتموه عقل رعایه لا عقل روایه، فان رواه العلم کثیر و رعاته قلیل.» یعنی و گفت علیهالسلام که یاد گیرید حدیث را در وقتی که میشنوید یاد گرفتن از برای دانستن و تدبر کردن، نه دانستن از برای روایت و نقل کردن، پس به تحقیق که راویان و ناقلان علم بسیارند و مراعاتکنندگان و تدبرکنندگان علم اندکند.
اللغه: (رعی) یرعی رعیا و رعایه الامر: نظر الی ماذا یصیر. الاعراب: عقل رعایه، مفعول مطلق نوعی لا عقلوا. المعنی: الخبر، حکایه عن واقعه او روایه لکلام عن الغیر، و منه الاخبار المرویه عن النبی (صلی الله علیه و آله) و الصحابه و المعصومین کما هو مصطلح علماء الفقه و الحدیث و کل خبر یحتمل الصدق و الکذب، و قد کثر فی الاخبار الجعل و الافتراء حتی فی زمن النبی (صلی الله علیه و آله) و حتی بالنسبه الیه (صلی الله علیه و آله) حتی قال: کثر علی الکذابه، فلابد من نقد الخبر و عرضه قبل کل شیء علی مقیاس فی عقلی یعرف صدقه و کذبه و مغزاه و الرعایه جاءت بمعنی مراقبه النجوم ایضا. و بهذا المعنی: یتضمن قوله (علیه السلام) مزید التدبر فی صدق الحدیث و الخبر کمن یترصد النجوم طول السنه لیتعرف حالاتها، فروایه الخبر سهل جدا، و لکن فهمه و درایته صعب یحتاج الی التامل و التدبر سواء کان من حیث سنده و صحه صدوره، او من حیث متنه و مفهومه، و قد روی فی الکافی حدیثا بهذا المعنی: نذکره هنا فی باب ما امر النبی (صلی الله علیه و آله) بالنصیحه لائمه المسلمین: عده من اصحابنا، عن احمد بن محمد بن ابینصر عن ابان بن عثمان، عن ابن ابییعفور، عن ابیعبدالله (علیه السلام) ان رسول (صلی الله علیه و آله) خطب الناس فی مسجد الخیف فقال (صلی الله علیه و آله): نضر الله عبدا سمع مقالتی فوعاها و حفظها و بلغها من لم یسمعها فرب حامل فقه غیر فقیه، و رب حامل فقه الی من هو افقه منه- الخ. الترجمه: خبری که شنیدید با عقل خود بسنجید و به روایت آن ننگرید، زیرا راویان دانش بسیارند، و ناظران در آن اندک.
چون شنیدی خبری از راوی ***ضوء اندیشه در آن میتابی
راوی علم و خبر بسیار است*** مرد اندیشه در آن کمیابست
اعقلوا الخبر اذا سمعتموه عقل رعایه و یعبر عنه بالدرایه لا عقل روایه. و فی (کنز الکراجکی) عنه (علیه السلام): علیکم بالدرایات لا بالروایات، همه السفهاء الروایه، و همه العلماء الدرایه. فان رواه العلم کثیر ورعاته قلیل فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): رواه الکتاب کثیر، ورعاته قلیل، و کم من مستنصح للحدیث مستغش للکتاب، فالعلماء یحزنهم ترک الرعایه، و الجهال یحزنهم حفظ الروایه، فراع یرعی (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) حیاته، وراع یرعی هلکته، فعند ذلک اختلف الراعیان، و تغایر الفریقان. و اکثر رواه العامه کما قال (علیه السلام) غیر اهل درایه، روی الکشی عن میمون بن عبدالله قال: اتی قوم اباعبدالله (علیه السلام) یسالونه الحدیث- و کانوا لا یبالون ممن اخذوا- فقال لرجل منهم: هل سمعت من غیری؟ قال: نعم. قال: فحدثنی ببعض. فقال: حدثنی سفیان الثوری عن جعفر بن محمد قال: النبیذ کله حلال الا الخمر- الی ان قال- فقال (علیه السلام) له: هذا الذی تحدث عنه و تذکر اسمه جعفر بن محمد هل تعرفه؟ قال: لا. قال: هل سمعت منه شیئا قط؟ قال: لا. قال: فهذه الاحادیث عندک حق؟ قال: نعم احادیث اهل مصرنا منذ دهر لا یمترون فیها. فقال (علیه السلام) له: لو رایت هذا الرجل الذی تحدث عنه فقال لک هذه الاحادیث التی ترویها عنی کذب لا اعرفها و لم احدث بها، هل کنت تصدقه؟ قال: لا. قال: و لم؟ قال: لانه شهد علی قوله رجال لو شهد احدهم علی عنق رجل لجاز قوله- الخبر. هذا، و فی الکافی عنه (علیه السلام) قال: اذا حدثتم بحدیث فاسندوه الی الذی حدثکم، فان کان حقا فلکم و ان کان کذبا فعلیه. ((مجلد 3، صفحه 79، الفصل السابع- فی الامامه العامه)) قوله (علیه السلام) علی المتن الاخیر: (اعقلوا الخبر اذا سمعتموه عقل رعایه لا عقل روایه فان رواه العلم کثیر و رعاته قلیل) قد عرفت فی العنوان السابق ان روایه الکلینی جعلت هذا الکلام مع اختلاف یسیر، ففی ذاک: (اعقلوا الحق) جزء الکلام السابق هنا علی قوله: (هم دعائم الاسلام)، و اما جعل المصنف قوله: (عقلوا الدین … ) … جزاه، فلعله فی روایه اخری، ثم بعد اتحاد مفاده لا یحتاج الی تکرار شرحه.
الفرق بین الرعایه و الروایه کافرق بین من نبی صرحا بعلمه و یده، و من رای هذا الصرح بعینه، و اخبر عنه بلسانه.. علی ان الاخبار عن الاعیان الخارجیه لا یحتاج الی العلم و الدرس، و روایه لعالم لها تماما کروایه الجاهل مادام کل منهما ثقه فی النقل، اما القیم الروحیه کالخیر فلا تعرفها و تدرکها الا عقول الراسخین فی العلم (فان رواه العلم کثیر) و هم الذین ینقلون و یروون عن العلماء. و قال قائل من الرواه: (انا احفظ لاهل البیت ثلاثمئه الف حدیث). و هذا الراوی وحده یعادل عشرات الرواه، و مثله کثیر (و رعاته قلیل) ای العلماء بحق.
امام علیهالسلام (درباره اندیشه در اخبار) فرموده است: چون خبری شنیدید آن را از روی تدبر و اندیشه در آن دریابید نه از روی نقل لفظ آن، زیرا نقل کنندگان علم بسیارند و اندیشه کنندگان در آن اندک.
انسان در زندگی مطلب زیاد میشنود اما در نقل آن باید دقت کند زیرا هرگاه غیبت، تهمت و دروغ شنیده صرف نظر از اینکه شنیدن آن گناه است نقل آن هم گناه است. غالبا افراد نادان در مطالب و اخباری که میشنوند دقت نمیکنند و چه بسا حوادثی را که همین افراد بیتجربه، بدون دقت بوجود میآورند و خطرهای ناگواری را که دامن میزنند. سر لوحه انقلاب انبیاء در جامعههای گوناگون ایجاد رشد فکری و بدنبال آن نجات ملتها از چنگ اوهام و خرافات و رساندن به عظمت بوده است وقتی مسلمانان در زندگی پیروز میشوند که قرآن مجید را به دقت بخوانند و به دستوراتش عمل کنند.
و قال علیهالسلام: (اعقلوا الخبر اذا سمعتموه عقل رعایه) بان تفهموه للعمل به و مراعاته (لا عقل روایه) بان تریدوا نقله فقط (فان رواه العلم) الذین یروونه و ینقلونه (کثیر) من الناس (و رعاته قلیل) اذ قل من یعمل، و یاخذ الخبر للعمل.
اللغه: عقل رعایه: ضبطه بالفهم. عقل روایه: ضبط الفاظه و حفظه دون فهم. الشرح: دعوه من الامام الی تحقیق ما یصل الینا من الاخبار و الروایات و تفحص صحیحها من سقیمها و تفهم معانیها و ما المراد منها و لا یکتفی الانسان بحفظ الروایه و نقلها کما هی فیتحول الی آله تسجیل ینقل ما یشاهد و یحفظ ما یسمع دون وعی و تفهم فان رواه العلم و نقلته و الحافظون له عن ظهر قلب کثیرون و لکن و عاته و الواقفون علی حقیقته و المدرکون لمعناه فهم قله قلیله و لذا نجد الحفظه کثیرون و خصوصا فی ازمنتنا التی انتشرت فیها الطباعه و اضحت کتب الحدیث فی کل بیت و لکن ما اقل من یفهمها و یقف علی معانیها و یتدبر ما فیها …
«هر گاه خبری را می شنوید، آن را فهم و رعایت کنید نه آنکه بشنوید برای روایت کردن که راویان علم بسیارند و کسانی که بفهمند و رعایت کنند اندک اند.»
علی علیه السّلام آنان را از اینکه اگر لطایف علمی و حکمت را از او و دیگران می شنوند و بدون تأمل و درک کردن آن را روایت کنند، منع فرموده است و این کاری است که امروز محدثان انجام می دهند. بیشتر مردم هم قرآن می خوانند ولی از معانی آن جز اندکی نمی فهمند، و به آنان فرمان داده است آنچه را می شنوند در باره اش تعقل کنند و با فهم و معرفت دریابند، و به آنان فرموده است: راویان علم بسیارند و رعایت کنندگان آن اندک، یعنی کسانی که بیندیشند و رعایت کنند و راست فرموده است.
و قال علیهالسلام
اعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذَا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعَایَةٍ،لَا عَقْلَ رِوَایَةٍ،
فَإِنَّ رُوَاةَ الْعِلْمِ کَثِیرٌ،وَ رُعَاتَهُ قَلِیلٌ .
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که خبری را میشنوید در آن بیندیشید (و حقیقت محتوای آن را درک نمایید) تا آن را به کار بندید نه اینکه تفکر فقط برای نقل به دیگران باشد،زیرا راویان علم بسیارند و رعایت کنندگان آن کمند! ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه از کتاب محاضرات الادبای راغب اصفهانی همین کلام حکمتآمیز را با تفاوتی اندک و با اضافه این جمله نقل میکند:«کَثْرَةُ الْعِلْمِ فی غَیْرِ طاعَةِ اللّهِ مادّةُ الذُّنُوبِ»که نشان میدهد راغب حدیث را از منبع دیگری دریافت داشته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 92).قابل توجه اینکه مرحوم کلینی این حدیث را با تفاوت مختصری پیش از سیّد رضی در ذیل خطبهای طولانی در کتاب کافی،ج 8،ص 389 آورده است. )
تنها روایت کردن کافی نیست
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه معیاری برای نقل اخبار به دست میدهد و میفرماید:«هنگامی که خبری را میشنوید در آن بیندیشید (و حقیقت محتوای آن را درک نمایید) تا آن را به کار بندید نه تنها تفکر برای نقل به دیگران،زیرا راویان علم بسیارند و رعایت کنندگان آن کم»؛ (اعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذَا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعَایَةٍ لَا عَقْلَ رِوَایَةٍ،فَإِنَّ رُوَاةَ الْعِلْمِ کَثِیرٌ،وَ رُعَاتَهُ قَلِیلٌ) .
تعبیر به«رعایه»در جمله بالا و«رُعاة»(جمع راعی به معنای رعایت کننده) ممکن است اشاره به دقت برای درک و فهم حقیقت خبر و یا اشاره به رعایت کردن در مقام عمل باشد و هر دو نیز ممکن است؛یعنی خبرها را بشنوید و حقیقت آن را دریابید و به آن عمل نمایید.
«رِعایَه»در اصل به معنای مراقبت ستارگان و رصد کردن حرکات آنها به وسیله منجمان یا چوپانی گوسفندان و مراقبت آنهاست نیز به معنای تدبیر امور کشور به وسیله زمامداران آمده است و سپس به هر گونه مراقبت از چیزی اطلاق شده و در حدیث بالا همین معنای وسیع اراده شده است.
در مسائلی که به مقام وحی یا کلمات پیشوایان معصوم منته میشود سه مرحله وجود دارد:نخست نقل روایات سپس فهم آنها و بعد از آن عمل به مفهوم و محتوایشان.امام در گفتار بالا با تعبیر «عَقْلَ رِوایَةٍ» گوشزد میکند که نه روایت به تنهایی کافی است نه مجرد عقل و فهم آن،بلکه مهم پوشیدن لباس عمل است بر آنچه فهمیده و درک کرده است و در این مرحله حضرت میفرماید:راویان و گویندگان بسیارند؛اما عاملان اندک.
اهمیت عمل به روایات به اندازهای است که در بسیاری از احادیث علم بیعمل به منزله جهل شمرده شده و تنها علمی شایستگی این نام دارد که به عمل منته شود،در حدیثی از امیرمؤمنان میخوانیم:
«ما عَلِمَ مَنْ لَم یَعْمَلْ بِعِلْمِهِ؛ کسی که عمل به علمش نکند عالم نیست» (.غررالحکم،ح 2829.) و در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم:
«عَلْمٌ لا یُصْلِحَکَ ضَلالٌ وَ مالٌ لا یَنْفَعُکَ وَبالٌ؛ علمی که تو را اصلاح نکند گمراهی است و مالی که سودی به تو نبخشد مایه خسارت و بدبختی است و عاقبت شوم و تلخی دارد». ( .همان،ح 193.)
در حدیث دیگری از رسول خدا آمده است که به هنگام دعا عرضه میداشت:
«أللّهُمَّ إنّی أعُوذُ بِکَ مِنْ عِلْمٍ لایَنْفَعُ وَ مِنْ قَلْبٍ لایَخْشَعُ ...؛خدایا من به تو پناه میبرم از علمی که سودی نمیبخشد و از قلبی که خشوع ندارد...». ( .میزان الحکمه،ح 14005. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ When you hear a tradition , test it according to the criterion of intel-ligence, not to that of mere hearsay, because those who relate knowledge are numerous, but those who safe-guard it are few.“
وَ سَمِعَ رَجُلًا یَقُولُ إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ فَقَالَ إِنّ قَولَنَاإِنّا لِلّهِإِقرَارٌ عَلَی أَنفُسِنَا بِالمُلکِ وَ قَولَنَاوَ إِنّا إِلَیهِ راجِعُونَإِقرَارٌ عَلَی أَنفُسِنَا بِالهُلکِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (شنید که شخصی گفت الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنَّا) این سخن ما که میگوییم «ما همه از آن خداییم» اقراری است به بندگی، و اینکه میگوییم «بازگشت ما به سوی او است» اعترافی است به نابودی خویش .
[و شنید که مردی میگوید «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» فرمود:] گفته ما «ما از آن خداییم» اقرار ما است به بندگی و گفته ما که «به سوی او باز میگردیم» اقرار است به تباهی و ناپایندگی.
و فرمود آن حضرت در وقتی که شنید مردی را که میگفت بدرستی که ما مر خدایراهیم و بدرستی که ما بسوی جزای خدا رجوع کنندگانیم پس فرمود بدرستی که گفتار ما که انا للَّه اقرار بر نفسهای خودمان به آن که مملوک و بنده خدائیم و انا الیه راجعون اقرار است بر هلاک شدن نفسهای ما
شنید که کسی می گوید: انّا لله و انّا الیه راجعون. فرمود: وقتی که می گوییم: «انّا لله...» ما از آن خداییم به فرمانروایی و پادشاهی او اعتراف کرده ایم و چون می گوییم «انا الیه راجعون» به سوی او باز می گردیم، به هلاکت و از میان رفتن خود اعتراف می کنیم.
آن حضرت شنید مردی که میگوید:«انا للّه و انّا الیه راجعون»فرمود:
گفتار ما«انّا للّه»اقرار ماست به پادشاهی حق،و سخن ما «و انّا الیه راجعون»اعتراف ماست به هلاک شدنمان .
شروح:
امام (علیه السلام) شنید، مردی میگفت: انا لله و انا الیه راجعون حضرت فرمود: (سخن: انا لله، اعتراف ما بر آن است که ما مملوک خداییم، و گفتار: و انا الیه راجعون اعتراف بر فنا و بازگشت ما در رستخیز است). معنی این عبارات با تفسیری که امام (علیه السلام) از آیهی مبارکه فرموده است روشن و واضح است.
وَ [قَالَ ع وَ قَدْ]
سَمِعَ رَجُلاً یَقُولُ إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ -فَقَالَ إِنَّ قَوْلَنَا إِنّا لِلّهِ إِقْرَارٌ عَلَی أَنْفُسِنَا بِالْمُلْکِ وَ قَوْلَنَا وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ إِقْرَارٌ عَلَی أَنْفُسِنَا بِالْهُلْکِ .
قوله إِنّا لِلّهِ اعتراف بأنا مملوکون لله و عبید له لأن هذه اللام لام التملیک کما تقول الدار لزید فأما قوله وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ فهو إقرار و اعتراف بالنشور و القیامة لأن هذا هو معنی الرجوع إلیه سبحانه و اقتنع أمیر المؤمنین عن التصریح بذلک فذکر الهلک فقال إنه إقرار علی أنفسنا بالهلک لأن هلکنا مفض إلی رجوعنا یوم القیامة إلیه سبحانه فعبر بمقدمة الشیء عن الشیء نفسه کما یقال الفقر الموت و الحمی الموت و نحو ذلک.
و یمکن أن یفسر ذلک علی قول مثبتی النفس الناطقة بتفسیر آخر فیقال إن النفس ما دامت فی أسر تدابیر البدن فهی بمعزل عن مبادئها لأنها مشتغلة مستغرقة بغیر ذلک فإذا مات البدن رجعت النفس إلی مبادئها فقوله وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ( سورة البقرة 156. ) إقرار بما لا یصح الرجوع بهذا التفسیر إلا معه و هو الموت المعبر عنه بالهلک
(و سمع رجلا یقول) و شنید آن حضرت از مردی که میگفت (انا لله و انا الیه راجعون) به درستی که ما همه از آن خداییم و در سلسله بندگی او در بندیم و ما به سوی او باز گردندگانیم (فقال) پس فرمود نزد این مقال که (ان قولنا انا لله) به درستی که گفتار ما که (انا لله) است (اقرار علی انفسنا بالملک) اعتراف ما است بر نفسهای خود به پادشاهی الهی (و قولنا انا الیه راجعون) و قول ما که (انا الیه راجعون) است (اقرار علی انفسنا بالهلک) اقرار است بر نفسهای خود به هلاکت و تباهی
و شنید از مردی که میگفت (انا لله و انا الیه راجعون) یعنی به تحقیق ما از آن خدائیم و به تحقیق ما به سوی خدا باز گردندهایم. گفت: قول ما (انا لله) اقرار است بر نفسهای خود به پادشاهی الهی، و قول ما (و انا الیه راجعون) اقرار است بر نفسهای خود به هلاکت و موت ما.
و سمع رجلا یقول: «انا لله و انا الیه راجعون»، فقال: «ان قولنا: انا لله، اقرار علی انفسنا بالملک و قولنا: انا الیه راجعون، اقرار علی انفسنا بالهلک.» یعنی و شنید حضرت علیهالسلام که مردی میگفت: «ما از برای خداییم و ما به سوی او برمیگردیم» پس گفت علیهالسلام: «به تحقیق که گفتن ما که ما از برای خداییم لازم دارد اقرار کردن ما را بر نفسهای ما به مملوک بودن از برای خدا، یعنی به تقریب کلمهی لام ملکیت در لله و گفتن ما که ما به سوی او برمیگردیم، لازم دارد اقرار کردن ما را بر نفسهای ما به هلاک شدن و مردن.
اللغه: (هلک) هلکا: مات- المنجد. الاعراب: رجلا، مفعول لقوله سمع علی التوسع لان سمع یرتبط بالمفعول بواسطه من، و یقول جمله فعلیه حال من رجلا، و یمکن جعله صفه له. المعنی: قال فی شرح المعتزلی: قوله: انا لله، اعتراف بانا مملو کون لله و عبید له لان هذه اللام لام التملیک- الخ. اقول: و فی کلامه موارد للنظر:
1- الظاهر ان ضمیر قوله یرجع الی علی (علیه السلام) فلا یستقیم ما ذکره بعده لان الجمله لیست قوله (علیه السلام) و ان کان المقصود من قوله (علیه السلام)، و ان کان المقصود من قوله هو خصوص- انا لله- فلا یستقیم ایضا لانه محکی عن قول جمیع القائلین.
2- ان من معانی اللام الملک، و بینه و بین التملیک فرق جلی
3- المقصود من الرجوع الی الله لیس خصوص النشور و القیامه، بل اعم منه و اتم، و هو الاستفاضه من حضرته فی جمیع مراحل الوجود و فی کل حول و قوه کما یشعر به قوله (علیه السلام): اقرار علی انفسنا بالهلک، و یستفاد من قوله تعالی (کل شیء هالک الا وجهه له الحکم و الیه ترجعون- 88- القصص). الترجمه: ازمردی شنید که میگوید (انا لله و انا الیه راجعون) فرمود: معنی (انا لله) که میگوئیم اعتراف به آنست که مملوک او هستیم و گفته ما (انا الیه راجعون) اعتراف به آنست که خود چیزی نیستیم.
(الفصل الحادی عشر- فی تفسیره(علیه السلام) لایات و لغیرها … ) اقول: و مثله قال الرضی فی (خصائصه)، و الاصل فیه ما رواه محمد بن یعقوب فی (الکافی) عن علی بن محمد عن صالح بن ابیحماد قال: جاء امیرالمومنین (علیه السلام) الی الاشعث بن قیس یعزیه باخ له یقال له عبدالرحمن، فقال له: ان جزعت فحق الرحم اتیت، و ان صبرت فحق الله ادیت، علی انک ان صبرت جری علیک القضاء و انت محمود، و ان جزعت جری علیک القضاء و انت مذموم، فقال الاشعث: انا لله و انا الیه راجعون. فقال (علیه السلام): اتدری ما تاویلها؟ قال: لا انت غایه العلم و منتهاه! فقال (علیه السلام) له: اما قولک (انا لله) فاقرار بالملک، و اما قولک (و انا الیه راجعون) فاقرار بالهلاک. (الفصل الحادی عشر- فی تفسیره(علیه السلام) لایات و لغیرها … ) و رواه ابن ابیشعبه الحلبی فی تحفه مرفوعا مثله. قول المصنف (و سمع (علیه السلام) رجلا یقول: انا لله و انا الیه راجعون) قد عرفت من خبر الکلینی ان الرجل کان اشعث بن قیس فی موت اخیه. (فقال (علیه السلام): ان قولنا انا لله اقرار علی انفسنا بالملک) فهو الاقرار بالمبدا، و قولنا: (و انا الیه راجعون اقرار علی انفسنا بالهلک) فهو الاقرار بالمعاد. و یجوز فی (الملک) و (الهلک) الضم و الفتح. قال ابن السکیت: یقال (لاذهبن فاما ملک و اما هلک) بالضم و الفتح فیهما. قلت: لکن لملک) فی کلامه (علیه السلام) بمعنی المملوکیه و فی کلام ابن السکیت بمعنی المالکیه. و قد فسر(علیه السلام) قوله تعالی (قل الروح من امر ربی) بما هو قریب من المعنی مع زیاده تفسیر الروح، ففی (تذکره سبط ابن الجوزی) عن (فضائل احمد بن حنبل): ان قیصراکتب الی عمر یساله عن مسائل عویصه معضله، فکتب علی (علیه السلام) جوابها خلف الکتاب، فلما قرا قیصر الکتاب قال: ما خرج هذا الکلام الا من بیت النبوه، فسال عن المجیب فقیل له ابن عم محمد، فکتب قیصرالی علی (علیه السلام): وقفت علی جوابک فعلمت انک من اهل بیت النبوه، و معدن الرساله، و اوثر ان تکشف لی عن مذهبکم فی الروح التی ذکرها الله فی کتابکم فی قوله (و یسالونک عن الروح قل الروح من امر ربی) فکتب علی (علیه السلام) الیه: اما بعد … فالروح نکته لطیفه و لمعه شریفه من صنعه باریها (الفصل الحادی عشر- فی تفسیره(علیه السلام) لایات و لغیرها … ) و قدره منشیها، اخرجها من خزائن ملکه و اسکنها فی ملکه، فهی عنده لک سبب، و له عندک ودیعه، فاذا اخذت مالک عنده اخذ ماله عندک. و السلام. قلت: مالنا عنده هو الرزق، و ماله عندنا هی الروح. قال السبط: و من هنا اخذ ابن سینا قوله: هبطت الیک من المحل الارفع و رقاء ذات تعزز و تمنع
من اقر علی نفسه بالملک حرم علیه التصرف بشیء منها الا بترخیص المالک، و من تصرف بلا اذن و ترخیص منه تعالی فهو غاصب ظالم. و ایضا من اقر بالموت فعلیه ان ینسجم مع نفسه و اعترافه، و لا یعمل عمل الخالدین.
… علی انفسنا بالهلک: الهلک بالضم الهلاک
امام علیهالسلام شنید مردی را که میگفت: انا لله و انا الیه راجعون (قرآن کریم س 3 ی 156 یعنی ما به فرمان خدا آمده و به سوی او باز میگردیم) آن حضرت (در تفسیر آن) فرمود: گفتار انالله اعتراف ما است به پادشاهی خدا (و اینکه ما مملوک و بنده او هستیم) و گفتار و انا الیه راجعون اعتراف ما است به تباه شدن (و مردن خودمان و حاضر شدن در قیامت در روز رستخیز).
بشری که به اراده خود بدنیا نیامده است سرانجام بدون اراده از دنیا خواهد رفت. از آن تاریخی که دیده بر جهان میگشاید تا روزی که از دنیا میرود در بسیاری از حوادث نمیتواند خواستههای خود را عملی سازد و این دلیل است که انسان مملوک خدا و در بسیاری از امور عاجز است، اما آن کسی که به این دو نکته (مملوک خدا بودن، عاجز بودن در خیلی امور) توجه داشته باشد در بسیاری از ناگواریهای خورسند و همیشه آماده مرگ خواهد بود و از نشیب و فراز دنیا ناراحت نمیشود چون میداند قدرت جهان در دست اوست.
و سمع علیهالسلام، رجلا یقول: (انا لله و انا الیه راجعون) فقال علیهالسلام: (ان قولنا- انالله- اقرار علی انفسنا بالملک) اذ (اللام) للملک، نحو المال لزید (و قولنا- و انا الیه راجعون- اقرار علی انفسنا بالهلک) ای الهلاک، لان الرجوع الی حسابه سبحانه و جزائه لا یکون الا بعد الموت و الهلاک.
اللغه: الهلک: بالضم الهلاک. الشرح: التفاته علویه عمیقه و دقیقه ینبه بها الامام هذا القائل و یعلمه و یعظه. انا لله اعتراف صریح منا و اقرار باننا مملوکون لله و من کان مملوکا وجب علیه ان یطیع المالک و لا یعصی له امرا و لا یفر او یهرب من حکمه … و انا الیه راجعون اعتراف و اقرار بالهلاک و الموت و ان لا بقاء لنا و لا خلود و من کان میتا یجب ان ینظر الی ما بعد الموت و ما اعده الله له من الثواب و العقاب …
«و شنید که مردی الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنَّا می گوید، فرمود: این سخن که «ما از آن خداییم» اقرار ما به بندگی است و این سخن ما که می گوییم: «و ما به سوی خداوند باز می گردیم» اقرار ما به نابودی است.»
این که فرموده است «ما از آن خداییم- اقرار ما به بندگی است» از این جهت است که «ل» در «للَّهِ» لام تملیک است، مثل اینکه بگویی: «الدار لزید» خانه از زید است و «الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ» اعتراف و اقرار به نشور و رستاخیز و بازگشت به سوی خداوند است ولی امیر المؤمنین علیه السّلام تصریح نفرموده است و فقط نابودی را فرموده است. این بدان سبب است که نابودی و مرگ ما سبب بازگشت ما به روز قیامت به پیشگاه خداوند است، یعنی مقدمه را بیان کرده و نتیجه را اراده فرموده است، همان گونه که گفته می شود فقر مرگ است و تب مرگ است و نظایر آن.
فقال علیهالسلام
وَ سَمِعَ رَجُلاً یَقُولُ: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»
إِنَّ قَوْلَنَا «إِنّا لِلّهِ» إِقْرَارٌ عَلی أَنْفُسِنَا بِالْمُلْکِ؛وَ قَوْلَنَا: «وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» إِقْرَارٌ عَلَی أَنْفُسِنَا بِالْهُلْکِ.
امام علیه السلام شنید:مردی میگوید: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» فرمود:اینکه میگوییم«إِنّا لِلّهِ»اقرار بر این است که ما مملوک خداییم واینکه میگوییم «وَإِنّا إِلَیْهِراجِعُونَ»اقرار بر این است که همه سرانجام از دنیا میرویم
(و به آخرت میپیوندیم). ( . سند گفتار حکیمانه: این کلام حکمت آمیز را با اضافاتی مرحوم ابن شعبه حرانی در کتاب تحف العقول (پیش از مرحوم سیّد رضی) آورده است و بعد از سیّد رضی،آمدی آن را در غررالحکم با مختصر تفاوتی ذکر کرده و در تحفالعقول مردی که در حضور علی علیه السلام این سخن را آغاز کرد«اشعث بن قیس»شمرده شده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 92).)
تفسیر دلپذیر إِنّا لِلّهِ و...
امام علیه السلام در این جمله پرمایه حکمتآمیز تفسیر جالبی برای جمله «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» که از آیات قرآن مجید است دارد،آیهای که مردم به هنگام گرفتار شدن در مصائب آن را برای تسلی خاطر بر زبان جاری میکنند.هنگامی که آن حضرت شنید مردی میگوید: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» فرمود:اینکه میگوییم «إِنّا لِلّهِ» اقرار بر این است که ما مملوک خدا هستیم و اینکه میگوئیم «وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» اقرار بر این است که همه سرانجام از دنیا میرویم (و به آخرت میپیوندیم)؛ (وَ سَمِعَ رَجُلاً یَقُولُ: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» فَقَالَ علیه السلام:إِنَّ قَوْلَنَا: «إِنّا لِلّهِ» إِقْرَارٌ عَلَی أَنْفُسِنَا بِالْمُلْکِ؛وَ قَوْلَنَا: «وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» إِقْرَارٌ عَلَی أَنْفُسِنَا بِالْهُلْکِ) .
بعضی از مفسران نهجالبلاغه بر این عقیدهاند که نظر مبارک امام علیه السلام این است که جمله اول اشاره به توحید و جمله دوم اشاره به معاد است و به این ترتیب جمله «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» شهادت مجددی است بر اقرار به مبدأ و معاد.
ولی بعضی دیگر معتقدند این جمله که به هنگام بروز مصائب گفته میشود اشاره به این است که اگر خداوند جان کسی را گرفت،مِلک او بوده و همه از آنِ او و تحت فرمان او هستند.تا زمانی که مصلحت بداند زنده میمانیم و هر زمان که مصلحت ببیند آنچه را که داده باز پس میگیرد و جمله دوم اشاره به این است که مرگ و فنا منحصر به عزیزی که از دنیا رفته نیست؛همه ما نیز در این راه گام نهادهایم و در این مسیر گام بر میداریم و طبق ضرب المثل معروف عرب:
«الْبَلَیَّةُ إذا عَمَّتْ طابَتْ؛ بلا هنگامی که فراگیر شود قابل تحمل خواهد بود»این بلا فراگیر است.
جمع میان این دو تفسیر نیز مانعی ندارد و چه خوب است که انسان،به هنگام پیش آمدن حوادث ناگوار این جمله را با توجه به هر دو معنایی که ذکر شد بر زبان جاری کند و حتی اگر فارسی زبان است اضافه نماید:«ما از آن خداییم و به سوی او باز میگردیم»که به یقین مایه تسلی خاطر و مانع جزع و فزع و ناسپاسی است.
Imam Ali ibn Abu Talib heard a man reciting the following “Verily, we are Allāh's, and verily to Him shall we return” (Qur'ān,2 :156)
The Imam said , “ Our saying , Inna lillah ( Verily we are Allāh's) is an admission of His majesty over us, while our saying, Wa inna ilayhi raji'un (and verily to Him shall we return) is an admission of our being mortal.”
وَ قَالَ علیه السلام وَ مَدَحَهُ قَومٌ فِی وَجهِهِ فَقَالَ أللّهُمّ إِنّکَ أَعلَمُ بیِ مِن نفَسیِ وَ أَنَا أَعلَمُ بنِفَسیِ مِنهُم أللّهُمّ اجعَلنَا خَیراً مِمّا یَظُنّونَ وَ اغفِر لَنَا مَا لَا یَعلَمُونَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (آنگاه که گروهی او را ستایش کردند فرمود:) بار خدایا تو مرا از خودم بهتر میشناسی، و من خود را بیشتر از آنان میشناسم ، خدایا مرا از آنچه اینان میپندارند، نیکوتر قرار ده، و آنچه را که نمیدانند بیامرز .
[و گروهی او را پیش رویش ستودند ، فرمود:] بار خدایا تو مرا از خودم بهتر میشناسی و من خود را از آنان بیشتر میشناسم. خدایا ما را بهتر از آن کن که میپندارند و بیامرز از ما آنچه را که نمیدانند.
و فرمود مدح کردند گروهی او را در مواجهه او پس فرمود بار الها بدرستی که تو داناتری بمن از نفس من و من داناترم بنفس خود از ایشان بار خدایا بگردان ما را بهتر از آنچه گمان میبرند و بیامرز برای ما آنچه نمیدانند
هنگامی که کسی او را رویاروی می ستود، چنین فرمود: بار خدایا، تو از من به خودم داناتری و من خود را بهتر از ایشان می شناسم. بار خدایا، مرا بهتر از آن دار که اینان می پندارند و گناهانی را که اینان نمی دانند، برای من بیامرز.
گروهی در مقابلش او را ستودند ،فرمود:پروردگارا،از من به من آگاهتری،و من به خودم از آنها داناترم .خدایا،ما را بهتر از آنچه به ما گمان دارند قرار ده،و از ما آنچه را که خبر ندارند بیامرز .
شروح:
امام (علیه السلام) را گروهی رودررو ستایش کردند آن بزرگوار فرمود: (خدایا نسبت به من از من داناتری و من به خودم از آنان آگاهترم، خدایا ما را بهتر از آنچه دیگران گمان میبرند، قرار بده، و آنچه را که دربارهی ما نمیدانند نادیده بگیر و بیامرز.) با این سخن، امام (علیه السلام) نفس خود را در برابر ستایشی که موجب خودپسندی میگردد، شکسته و بعد از خداوند درخواست کرده تا درجهی نیکی او را بالاتر از آنچه دیگران دربارهی او گمان دارند قرار دهد، و عیبهای او را که از آن ناآگاهند، بیامرزد. اگر کسی اشکال کند که امام (علیه السلام) معصوم از گناه است، چگونه از او گناهی سر میزند تا طلب آمرزش کند؟ در پاسخ میگوییم: قبلا بیان کردیم که عیب و نقص امثال آن حضرت و آنچه را که دربارهی امثال او گناه مینامند، از باب ترک اولی است نه از گناهان معمولی که معصوم و مبرا از آنهاست.
وَ قَالَ علیه السلام وَ مَدَحَهُ قَوْمٌ فِی وَجْهِهِ اللَّهُمَّ إِنَّکَ أَعْلَمُ بِی مِنْ نَفْسِی وَ أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِی مِنْهُمْ اللَّهُمَّ [اِجْعَلْنِی]
اِجْعَلْنَا خَیْراً مِمَّا یَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ [لِی] لَنَا مَا لاَ یَعْلَمُونَ .
قد تقدم القول فی کراهیة مدح الإنسان فی وجهه
و فی الحدیث المرفوع إذا مدحت أخاک فی وجهه فکأنما أمررت علی حلقه موسی ومیضة.
قال أیضا لرجل مدح رجلا فی وجهه عقرت الرجل عقرک الله.
و قال أیضا لو مشی رجل إلی رجل بسیف مرهف کان خیرا له من أن یثنی علیه فی وجهه.
و من کلام عمر المدح هو الذبح قالوا لأن المذبوح ینقطع عن الحرکة و الأعمال و کذلک الممدوح یفتر عن العمل.
و یقول قد حصل فی القلوب و النفوس ما استغنی به عن الحرکة و الجد.
و من أمثال الفلاحین إذا طار لک صیت بین الحصادة فاکسر منجلک.
و قال مطرف بن الشخیر ما سمعت من ثناء أحد علی أو مدحة أحد لی إلا و تصاغرت إلی نفسی و قال زیاد بن أبی مسلم لیس أحد سمع ثناء أحد علیه إلا و تراءی له شیطان و لکن المؤمن یراجع.
فلما ذکر کلامهما لابن المبارک قال صدقا أما قول زیاد فتلک قلوب العوام و أما قول مطرف فتلک قلوب الخواص
(و قال علیهالسلام: و قد مدحه قوم فی وجهه) و فرمود آن حضرت و حال آنکه به تحقیق که مدح میکردند قومی آن حضرت را در برابر او (فقال) پس فرمود که (اللهم انک اعلم بی من نفسی) بار خدایا تو داناتری به من از نفس من (و انا اعلم بنفسی منهم) و من داناترم به نفس خود از ایشان (اللهم اجعلنا مما یظنون) بار خدایا بگردان ما را بهتر از آنچه گمان میبرند (و اغفر لنا ما لا یعلمون) و بیامرز از برای ما آنچه نمیدانندایشان از ترک اولی
مدح کردند قومی آن حضرت را در روی او، گفت: خداوندا به تحقیق تو داناتری به من از نفس من و من داناترم به خود از این قوم، خداوندا بگردان ما را به بهتر از آنچه گمان میبرند ایشان، و بیامرز از برای ما آنچه را نیمدانند ایشان.
و مدحه قوم فی وجهه، فقال: «اللهم انک اعلم بی من نفسی و انا اعلم بنفسی منهم، اللهم اجعلنا خیرا مما یظنون و اغفرلنا ما لا یعلمون!» یعنی و ستایش کردند آن حضرت را جماعتی در پیش روی او، پس گفت که: بار خدایا به تحقیق که تو داناتری به حال من از نفس من و من داناترم به حال نفسم از ایشان، بار خدایا بگردان ما را بهتر از آن کس که ایشان گمان کردهاند و درگذر از ما آنچه را که ایشان نمیدانند. یعنی از حزب ملائکهی مقربین ما را به ملائکهی مهیمن برسان.
المعنی: کلامه (علیه السلام) هذا اظهار کراهه عن مدحهم فی وجهه و اعلام خضوع من شخصه لکسر سوره العجب الذی یعرض غالبا لمن وقف هذا المقام لدی جمهور الانام و تعلیم للعموم تجاه هذا المدح المسموم و ان کان (علیه السلام) معصوما من الذنوب و مبری من العیوب، علی ان العارف فی مقام یعد کل توجه الی غیر الحق کذنب یستغفر منه و یتوب عنه. الترجمه: مردی روی در روی او را ستودند، فرمود: بار خدایا تو به من از خودم داناتری و من بخود از اینان داناترم، بار خدایا مرا بهتر از آن کن که پندارند، و بیامرز برای ماها آنچه را در نهانست و نمیدانند.
روبرو مدح علی را گفتند***در ستایش در معنی سفتند
گفت یارب تو به من داناتر***از خودم هستی و من خود بهتر
از همه عالم نفس خویشم***بهر خود حازم و دوراندیشم
درگذر ز آنچه نمیدانندش***در نهانست و نپندارندش
(الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) کان (علیه السلام) امام المتقین، و من صفات المتقین انه اذا زکی احدهم خاف مما یقال له فیقول: انا اعلم بنفسی من غیری، و ربی اعلم بی منی بنفسی، اللهم لا تواخذنی بما یقولون، و اجعلنی افضل مما یظنون و اغفر لی ما لا یعلمون. و قال ابن ابیالحدید: و قال (علیه السلام) لرجل مدح رجلا فی وجهه (عقرت الرجل عقرک الله). و قال (علیه السلام): لو مشی رجل الی رجل بسیف مرهف کان خیرا له من ان یثنی علیه فی وجهه. قلت: و فی الخبر (احثوا فی وجوه المداحین التراب) و عمل به ابوذر فی من مدح عثمان، فانه مذموم لو کان حقا، فکیف لو کان باطلا!
یستغفر الامام کل شیء فی جنب الله، و لیس نفسه فقط، و هذه فی نظره العارفین و لغتهم، و هذا دابهم و طبعهم، و لذا لا یثنی الامام علی نفسه الا لضروره کما قال یوسف: (انی حفیظ علیم- 55 یوسف). و ایضا یکره الامام الثناء من غیره. و لذا دعا بهذا الدعاء حین سمع المدیح و الاطراء.. و قال قائل، و هو یشرح هذه الحکمه: (طلب الامام من ربه المغفره علی ترک الاولی لا علی فعل الذنب). و قد صار هذا (الترک) ماوی العاجزین تفرون الیه لسبب و غیر سبب حتی و لو قال المعصوم: استغفر الله.. و نسوا ان هذه هی ثغه الانبیاء و الصدیقین.
امام علیهالسلام را گروهی در پیش رو ستودند، آن حضرت (در روش فروتنی) فرمود: خدایا تو به من از من داناتری، و من به خود از آنها داناترم، خدایا قرار ده ما را بهتر از آنچه ایشان گمان میبرند (میستایند) و آنچه (زشتیهائی) را که برای ما نمیدانند (و تو میدانی) بیامرز (استغفار و درخواست آمرزش حضرت معصومین علیهمالسلام برای یاد دادن کیفیت چگونگی آن است به مردم، چنانکه در شرح سخن هفتاد و هفتم به این نکته اشاره شد، و یا از جهت ترک اولی است یعنی چیزی که سزاوار بوده به جا بیاورد و بجا نیاورده است و ترک اولی از گناهانی نیست که معصوم باید از آن مبری باشد، چنانکه شارح بحرانی )رحمهالله( در شرح خود در اینجا آن را فرموده است).
تشکر از خدماتی که درباره انسان میشود یک وظیفه الهی است. تشویق از نیکوکاران تا آنجا که حمل بر تملق و چاپلوسی نگردد کاری است لازم، اما آنگاه که به چاپلوسی و تملق رسید، هرگاه انسان دقت نکند و فریب چرب زبانان را بخورد در دام خودپسندی، غرور، تکبر، ریاء و امراض روحی خطرناک دیگری میافتد و از سوی دیگر در اثر غرور، راه رشد و تکامل را بر روی خود میبندد اما شایستگان و بندگان خالص به هنگام شنیدن مدح و ستایش خود را نمیبازند و روش علی (علیه السلام) را پیش میگیرند در برابر امتیازاتی که میشنوند نواقص خویش را در نظر میآورند و بخدا پناه میبرند تا در ردیف مخلصین قرار گیرند که شیطان اعتراف کرده نمیتوانم آنان را بدام بیندازم.
و قال علیهالسلام- و مدحه قوم فی وجهه: (اللهم انک اعلم بی من نفسی) فان الله سبحانه یعلم من دقائق صفات الانسان و اعماله، مالا یعلمه الانسان بنفسه (و انا اعلم بنفسی منهم) ای من هولاء الماد حین، لان کل انسان یعرف نفسه خیرا من معرفه غیره له (اللهم اجعلنا خیرا مما یظنون) ای یظن هولاء المادحون (و اغفر لنا ما لا یعلمون) من الاخطاء و قد ذکرنا سابقا ان طلب الائمه للغفران، باعتبار بعض المباحات التی لا یرونها لائقا بمقامهم مع الله سبحانه.
الشرح: هذا تواضع منه لله و کسر للزهو الذی یمکن حصوله بالمدح و تعلیم لنا کیف نقابل المادحین لنا فی وجوهنا … اللهم انک اعلم بی من نفسی، فانا الذی احمل هذه النفس انت اعلم منی بها … انت یا رب خلقتها و تعرفها و تعرف تکوینها و ما تحوی و انا عاجز امام معرفتک هذه و امام کل معارفک … و انا اعلم بنفسی من هولاء المادحین … هولاء یعرفون الظواهر و ما وقع لهم و اما انا فاعرف الداخل و ما فی عمق نفسی … اللهم اجعلنا خیرا مما یظنون، فهو علیهالسلام یطلب الکمال کما یطلب الغفران لما لم تقع علیه عیونهم او یدرکونه بایدیهم …
گروهی آن حضرت را در حضورش ستودند، چنین فرمود: اللّهم انّک اعلم بی من نفسی، و انا اعلم بنفسی منهم. اللهم اجعلنی خیرا ممّا یظنّون، و اغفر لی ما لا یعلمون. «بار خدایا تو از من به خودم داناتری و من هم به خودم از ایشان داناترم، خدایا مرا بهتر از آنچه گمان می کنند قرار بده و آنچه را که نمی دانند برای من بیامرز.»
سخن در باره ناپسند بودن ستودن انسان در حضور او، گذشت، و در حدیث مرفوع آمده است «هنگامی که برادرت را در حضورش می ستایی، گویی فرمان داده ای تیغ درخشان برنده بر گردنش کشند.» و به مردی که مرد دیگری را رویاروی ستوده بود فرمود: «آن مرد را درمانده کردی خدایت درمانده کناد.» و نیز فرموده است: «اگر مردی با تیغ آخته به مردی حمله کند بهتر از آن است که رویا روی ستوده شود.»
از جمله سخنان عمر این است که ستایش همان بریدن گردن است، چه آن کس که گردنش بریده می شود از حرکت و کار باز می ماند و کسی را که می ستایند از عمل باز می ماند و سستی می کند. و گفته شده است ستایش در دل و نفس حالتی پیش می آورد که ستایش شده در خود از کار و کوشش احساس بی نیازی می کند.
از مثالهای کشاورزان است که می گویند: چون میان درو کنندگان نام آور شدی داس خود را بشکن.
مطرف بن شخّیر گفته است: هرگز از کسی مدح و ستایشی در باره خود نشنیدم مگر اینکه نفس من در نظرم کوچک شد.
زیاد بن ابی مسلم گفته است: هیچ کس مدح و ستایشی در باره خود نمی شنود مگر اینکه شیطان بر او آشکار می شود، ولی مؤمن زود به حقیقت باز می گردد.
و چون سخن این دو را برای ابن مبارک گفتند، گفت: راست گفته اند، آنچه زیاد گفته است در مورد دلهای عوام مردم است و آنچه مطرف گفته است در مورد دلهای خواص مردم است.
وَ قَالَ علیه السلام وَ مَدَحَهُ قَوْمٌ فِی وَجْهِهِ
فقال علیهالسلام
اللَّهُمَّ إِنَّکَ أَعْلَمُ بِی مِنْ نَفْسِی،وَ أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِی مِنْهُمْ،اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا خَیْراً مِمَّا یَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لَنَا مَا لَا یَعْلَمُونَ.
گروهی در برابر امام علیه السلام او را مدح کردند.
امام علیه السلام فرمود:
خداوندا! تو به من از خودم آگاهتری و من آگاهتر به خودم از آنها هستم.
خداوند! ما را بهتر از آنچه آنها گمان میکنند قرار ده
و آنچه را نمیدانند بر ما ببخش. ( . سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که این کلام حکمتآمیز را پیش از مرحوم سیّد رضی نقل کردهاند،بلاذری در انسابالاشراف است که با بعضی از تفاوتها آن را آورده است و بعد از سیّد رضی،رشید الدین وطواط در غرر و عرر با اضافاتی که نشان میدهد از مصدر دیگری آن را گرفته آورده است.همچنین آمدی در غررالحکم نیز آن را با تفاوتی ذکر کرده است.قابل توجه است که این چهار جمله در خطبه معروف«همام»با تفاوتی ذکر شده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 93). )
در برابر مداحان
این کلام حکمتآمیز را امام علیه السلام زمانی فرموده که گروهی او را در مقابلش ستودند،فرمود:«خداوندا! تو به من از خودم آگاهتری و من آگاهتر به خودم از آنها هستم»؛ (وَ مَدَحَهُ قَوْمٌ فِی وَجْهِهِ،فَقَالَ:اللَّهُمَّ إِنَّکَ أَعْلَمُ بِی مِنْ نَفْسِی،وَ أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِی مِنْهُمْ) .
سپس افزود:«خداوند! ما را بهتر از آنچه آنها گمان میکنند قرار ده و آنچه را نمیدانند بر ما ببخش»؛ (اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا خَیْراً مِمَّا یَظُنُّونَ،وَ اغْفِرْ لَنَا مَا لَا یَعْلَمُونَ) .
از جمله اموری که در روایات اسلامی از آن به شدت نهی شده،مدح و ستایش افراد در برابر خود آنهاست،از این رو در روایات دیگری مدح و ستایش نوعی ذبح شمرده شده است.
در روایتی از پیغمبر صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إذا مَدَحْتَ أخاکَ فی وَجْهِهِ فَکَأنَّما أمْرَرْتَ عَلی حِلْقِهِ الْمُوسی؛ هنگامی که برادرت را در برابرش مدح و ستایش کنی مانند این است که کارد بر گلویش میکشی». ( .محجة البیضاء،ج 5،ص 283. )
در حدیثی از امام علی بن ابیطالب علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«أجْهَلُ النّاسِ الْمُغْتَرُّ بِقَوْلِ مادِحٍ مُتَمَلَّقٍ یُحْسِنُ لَهُ الْقَبیحُ وَ یُبَغِّضُ إلَیْهِ النَّصیحُ؛ نادانترین مردم کسی است که به گفته ستایشکنندهای که از راه تملق زشتیها را در نظرش زیبا و زیباییها را مبغوض میدارد،مغرور شود». ( .غررالحکم،ح 1137. )
اگر در آثار زیانبار مدح و ستایشهای افراطی و تملقآمیز خوب بیندیشیم خواهیم دید که اثرات آن فوق العاده مخرب است؛از یک سو انسان را مغرور میکند و همین غرور مانع راه تکامل او میشود و از سوی دیگر عیوب و نقایص خود را نمیبیند،بلکه گاه آنها را حسن میشمرد و در مقام اصلاح خویشتن بر نمیآید و از سوی سوم،غالبا به مداحان علاقه پیدا میکند در حالی که آنان خواستههای نامشروعی دارند و او به انجام خواستههای نامشروعشان کشیده میشود و عمل خود را به نوعی توجیه میکند.
در اینجا سؤال معروفی است که چگونه امام علیه السلام با آن مقام عصمت اعتراف به نقص یا گناه در خویشتن میکند و از خدا آمرزش میطلبد؟
بعضی در جواب اینگونه تعبیرات و تعابیر دیگری که در دعاها آمده و امامان معصوم علیهم السلام با تمام وجودشان از خداوند طلب آمرزش میکنند میگویند، اینگونه سخنان همه به عنوان سرمشق برای مردم است و خودشان به آن نیازی نداشتند.
این توجیه،توجیه صحیحی به نظر نمیرسد و با لحن دعاها سازگار نیست، به خصوص اینکه از روایاتی استفاده میشود آنان هنگام خواندن این دعاها اشک میریختند و به خود میپیچیدند و بیتابی داشتند.
جمع دیگر معتقدند که اینها همه به سبب ترک اولیهایی است که انجام دادهاند.معنای ترک اولی این نیست که-نعوذ بالله-خلافی انجام شده باشد، بلکه ممکن است از مستحب مهمتری به مستحب کمتری منتقل شده باشند؛مثلا اگر کسی در اطراف خانهاش دو مسجد باشد یکی دورتر و پرجمعیت و دیگری نزدیکتر و کمجمعیت به یقین جماعت پر جمعیتتر از جماعت کم جمعیتتر ثوابش بیشتر است حال اگر در جماعت دوم شرکت کند با اینکه کار مستحب مهمی انجام داده ولی ترک اولیای هم از او سر زده که در جماعت پرجمعیتتر شرکت نکرده است.اینگونه اعمال برای افراد معمولی و حتی کسانی که در مسیر سیر و سلوک الی اللّهاند عیب و نقص نیست ولی پیامبران و امامان معصوم آن را برای خود نوعی گناه میشمردند و از آن استغفار میکردند.
گاه ممکن است تمام کوشش خود را انجام میدادند و باز هم اعمال خود را لایق مقام پروردگار نمیدیدند و از آن استغفار میکردند؛مانند کسی که میهمان بسیار محترمی پیدا میکند و آخرین تلاش خود را برای پذیرایی به خرج میدهد و بعد میگوید:از اینکه توان بیش از این نداشتم عذر خواهی میکنم و شرمندهام.
اساساً،معصومان علیهم السلام با توجه به عظمت مقام پروردگار عبادات خود را لایق او ندیده و میگفتند:
«وَ ما عَبَدْناکَ حَقَّ عِبادَتِکَ» . ( .بحارالانوار،ج 68،ص 23. )
Some people praised Imām Ali ibn Abū Tālib in his presence.
The Imām said: “O Lord! You know me better than I know myself, and I know myself better than they know. O Lord! Make us better people than what they think and forgive what they do not know.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا یَستَقِیمُ قَضَاءُ الحَوَائِجِ إِلّا بِثَلَاثٍ بِاستِصغَارِهَا لِتَعظُمَ وَ بِاستِکتَامِهَا لِتَظهَرَ وَ بِتَعجِیلِهَا لِتَهنُؤَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: بر آوردن نیازهای مردم پایدار نیست مگر به سه چیز، کوچک شمردن آن تا خود بزرگ نماید، پنهان داشتن آن تا خود آشکار شود، و شتاب در بر آوردن آن، تا گوارا باشد .
روا ساختن حاجتها جز با سه چیز راست نیاید، خرد شمردن آن، تا بزرگ نماید. پوشیدن آن، تا آشکار گردد، و شتاب کردن در آن، تا گوارا شود.
و فرمود راست نمیشود گزاردن حاجتها بجز بسه چیز بکوچک شمردن آنچه حاجتها بآن بر میماند؟؟
تا عظیم داشته آن چیز در نظر مردم و بپوشاندن برای دوری از ریا و سمعه و بشتاب بر آن تا گوارنده شود حاجت بایشان
و فرمود (علیه السلام): برآوردن حاجتها، جز به سه چیز، راست نیاید. خرد شمردن آن تا در نزد خدا بزرگ آید. پنهان داشتن آن تا به هنگام پاداش آشکار شود و شتاب در انجام دادن آن تا گوارا شود.
و آن حضرت فرمود:روا کردن حاجات جز به سه چیز مستقیم نشود:
به کوچک شمردن آن تا نزد حق بزرگ شود،به پنهان داشتن آن تا ظاهر گردد،و به شتاب در انجامش تا برای حاجتمند گوارا شود .
شروح:
و قد تقدم ذکر نوف البکالی، و نوف فی اللغه: السنام، و روی: البکالی بکسر الباء، قال تغلب: بکاله قبیله من الیمن. و عن الباقر علیهالسلام: قال علی علیهالسلام لمولاه نوف الشامی و هو معه فی السطح: یا نوف ارامق ام بنهان ارمقک. و قوله اراقد ام رامق ای انائم ام یقظان، ترمق ای تنظر، یقال: رمقته ارمقه رمقا: اذا نظرت الیه. و قیل: رامق بمعنی رمق، و هو الذی یمسک الرمق و تدافع النوم الغالب. و قوله و القرآن شعارا و الدعاء دثارا ای اتخذوا کلام الله لکثره ملازمته بالقرائه بمنزله الشعار و هو الثوب التحتانی، و اتخذوا الدعاء سلاحا یقی البدن کالدثار و هو الثوب الفوقانی. و قرضوا الدنیا: ای قطعوها، قال تعالی و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال. قال ابوعبید: تخلفهم شمالا و تجاوزهم یقطعهم و یترکهم عن شمالها: و یقول الرجل لصاحبه: هل مررت بمکان کذا؟ فیقول المسوول: قرضته ذات الیمین لیلا. و العشار: الذی یقعد علی الطریق فیاخذ عشر اموال من یمر، و کذا من یاخذ العشر فی البلد من الطاریء، یقال: عشرت القوم اعشرهم اذا اخذت منهم عشر اموالهم. و العریف: النقیب، و هو دون الرئیس. و العریف و العارف کالعلیم و العالم و العراف: الکاهن. و الشرط: اعوان الظلمه، واحدهم شرطی، سموا بذلک لانهم جعلوا لانفسهم علامه یعرفون بها. و فی کتاب ابن درید: العرطبه بالتشدید و قد یخفف.
(حاجتها بدرستی برآورده نمیشود مگر با سه شرط، کوچک شمردن آن تا بزرگ شود، پنهان داشتن آن تا خود آشکار شود، شتاب در آن تا گوارا باشد). امام (علیه السلام) برای برآورده شدن حاجتها سه شرط تعیین کرده است، یعنی برآوردن حاجت را چنان که شایسته است مشروط به سه شرط کرده است: 1- برآورندهی حاجت آن حاجت را کوچک شمارد، تا به بخشندگی و بزرگ منشی معروف شود، و بخشش و عطایش را بزرگ شمارند و زبانزد شود. 2- آن را پنهان دارد، از آن جهت که طبیعت مردم بیشتر به ابراز آنچه شما مخفی بدارید کشش دارد و از سوی دیگران توجه بیشتری به آن معطوف میشود. 3- به سرعت انجام دهد تا گوارا باشد، یعنی دلنشین شود. این عبارت از آن قبیل است که میگویند: هنا الطعام یهنا. توضیح آن که دیر برآوردن حاجت، درخواست کننده را میرنجاند، در نتیجه لذت برآوردن حاجت آمیخته به تلخی دیر برآوردن آن میگردد.
وَ قَالَ علیه السلام:لاَ یَسْتَقِیمُ قَضَاءُ الْحَوَائِجِ إِلاَّ بِثَلاَثٍ بِاسْتِصْغَارِهَا لِتَعْظُمَ وَ بِاسْتِکْتَامِهَا لِتَظْهَرَ وَ بِتَعْجِیلِهَا لِتَهْنُؤَ .
قد تقدم لنا قول مستقصی فی هذا النحو و فی الحوائج و قضائها و استنجاحها.
و قد جاء فی الحدیث المرفوع استعینوا علی حاجاتکم بالکتمان فإن کل ذی نعمة محسود.
و قال خالد بن صفوان لا تطلبوا الحوائج فی غیر حینها و لا تطلبوها إلی غیر أهلها و لا تطلبوا ما لستم له بأهل فتکونوا للمنع خلقاء.
و کان یقال لکل شیء أس و أس الحاجة تعجیل أروح من التأخیر.
و قال رجل لمحمد بن الحنفیة جئتک فی حویجة قال فاطلب لها رجیلا.
و قال شبیب بن شبة بن عقال أمران لا یجتمعان إلا وجب النجح و هما العاقل لا یسأل إلا ما یجوز و العاقل لا یرد سائله عما یمکن.
و کان یقال من استعظم حاجة أخیه إلیه بعد قضائها امتنانا بها فقد استصغر نفسه.
و قال أبو تمام فی المطل ( دیوانه 2:159-بشرح التبریزی. ) و کان المطل فی بدء و عود
(و قال علیهالسلام: لا یستقیم قضاء الحوائج) راست نمیشود گزاردن حاجتهای محتاجان بر قانون عدالت (الا بثلث) مگر به سه خصلت (باستصغارها) به کوچک شمردن آنچه حاجتها به آن بر میآید و این دال است بر علو همت و سماحت (لتعظم) تا عظیم شمرده شود آن چیز یعنی عظم پیدا کند و مشهور در نظر (و باستکتامها) و به پوشانیدن آن، چه آن دال است بر دوری از ریا و سمعه (لتظهر) تا ظاهر شود یعنی تا حق سبحانه آن را ظاهر گرداند (و بتعجیلها) و به شتابزدگی نمودن در حاجتهای ایشان (لتهناء) تا گوارنده شود آن حاجتها بر ایشان بدون شایبه تکدر و تبغیض و تسمیه محتاج الیه به حاجت، از باب اطلاق اسم متعلق است بر متعلق و از این جهت است که ضمایر راجعند به لفظ حوائج.
مستقیم و شایسته نیست قضای حاجتها مگر به سه چیز: خرد شمردن آن تا بزرگ گردد در نفسالامر و در نظر اهل حق و پنهان داشتن تا به خود ظاهر گردد از راه قدر و ترتب ثواب، و تعجیل نمودن به آن بیانتظار تا گوارا باشد بر خاطر صاحب حاجت. اری هر که حاجتی گزارد و آن را بزرگ شمارد پس منت نهد بر آن در نفس خویش یا بر زبان آرد آن حاجت خرد گردد در میزان اعتبار حق سبحانه، و چون فاش گرداند آن را برای حب ریا و سمعه پنهان ماند از نظر قبول حضرت او، و چون دیر گزارد و صاحب حاجت زحمت و انتظار برد از قضای آن خشنود نگردد و گوارا نباشد بر دل او.
و قال علیهالسلام: «لایستقیم قضاء الحوائج الا بثلاث: باستصغارها لتعظم و باستکتامها لتظهر و بتعجیلها لتهنا.» یعنی و گفت علیهالسلام که راست نمیگردد و برپا نمیشود برآوردن حاجتهای مردم مگر به سه خصلت: به حقیر شمردن آن حاجت تا اینکه تو بزرگ شمرده شوی و به پنهان داشتن قضای آن حاجت را تا اینکه تو آشکار شوی به ستایش و به زود برآوردن آن حاجت تا اینکه برآوردن تو آن حاجت را گوارا باشد بر صاحب حاجت.
الاعراب: ثلاث: عدد مبهم یحتاج الی التمیز، و ممیزه هنا محذوف عوض عنه التنوین و هو خصال، اللام فی لتعظم ینبه للتعلیل. المعنی: قضاء الحاجه من اهم الفضائل البشریه و الوظائف الاسلامیه، و قد ورد اخبار کثیره فی الحث علیه یکاد یستشم منها رائحه الوجوب اذا کان طالب الحاجه مسلما مومنا، و ذکر له مثوبات کثیره، و قد اشار علیهالسلام فی هذا الکلام الی شروط کماله و ترتب آثاره علیه فی الدنیا و الاخره، فلکل عمل شروط من حیث الصحه او القبول، و قوله (علیه السلام): لا یستقیم، یفید نفی الکمال اذا لم یستکمل هذه الخصال، و بین لهذا الخصال آثارا یطلبها قاضی الحاجه طبعا. الاولی- یرید ان یکون عمله عظیما عند الله الناس، فیقول: طریق الوصول الیه استصغار قضاء الحاجه من طرف القاضی فانه یوثر فی عظمته عند الله و عند الناس. الثانیه- یرید ان یظهر و ینتشر عنه هذا الخیر فیصیر مشهورا بالفضیله فیقول: طریق الوصول الیه ان یستکتمه القاضی فیوثر فی ظهوره و نشره بفضل من الله، او حرص الناس علی فهم ما یکتم. الثالثه- یرید ان تکون هنیئه علی الطالب لتجلب محبته و محمدته، فیقول: طریق الوصول الیه ان یعجلها.
الترجمه: فرمود: برآوردن حوائج مردم درست نمیاید مگر با مراعات سه خصلت:
1- آنرا کم به حساب آوری و در نظر خود بزرگ نشماری، تا آنکه بزرگ و برازنده گردد.
2- قاضی حاجت آنرا پنهان دارد و به رخ دیگران نکشد، تا خود آشکار و هویدا گردد.
3- هر چه زودتر آنرا انجام دهد و طالب حاجت را منتظر نگذار، تا به او گوارا و دلنشین باشد.
انجام حوائج نبود کامل و راست ***جز با سه فضیلت که بباید آراست
کم گیری تا آنکه بزرگش دانند ***داریش نهان که عیان شود بی کم و کاست
تعجیل کنی تا که گوارا باشد***بر طالب حاجتی که آن حاجت خواست
اقول: اما استصغارها لتعظم ففی (کامل المبرد): مر یزید بن المهلب باعرابیه فی خروجه من سجن عمر بن عبدالعزیز یرید البصره، فقرته غنما فقبلها و قال لابنه معاویه ما معک من النفقه؟ فقال: ثمانمائه دینار قال: فادفعها الیها قال له ابنه انک ترید الرجال و لا یکون الرجال الا بالمال و هذه یرضیها الیسیر و هی بعد لا تعرفک، فقال ان کانت ترضی بالیسیر فانا لا ارضی، الا بالکثیر و ان کانت هی لا تعرفنی فانا اعرف نفسی ادفعها الیها. و زعم الاصمعی ان حربا کانت بالبادیه ثم اتصلت بالبصره فتفاقم الامر فیها ثم مشی بین الناس بالصلح فاجتمعوا فی المسجد الجامع فبعثت و انا غلام الی ضرار بن الفقاع من بنیدارم فاستاذنت علیه فاذن لی فاذا به فی شمله یخلط بزرا لعنز له حلوب. (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) فخبرته بمجتمع القوم فامهل حتی اکلت العنز ثم غسل الصفحه و صاح یا جاریه غدینا فاتته بزیت و تمر فدعانی فقذرته ان آکل معه حتی اذا قضی من اکله حاجته و ثب الی طین ملقی فی الدار فغسل به یده ثم صاح یا جاریه اسقینا. فاتته بماء فشربه و مسح فضله علی وجهه ثم قال الحمد لله ماء الفرات بتمر البصره بزیت الشام متی نودی شکر هذه النعم، ثم قال یا جاریه علی بردائی فاتته برداء عدنی فارتدی به علی تلک الشمله فتجافیت عنه استقباحا لزیه فلما دخل المسجد صلی رکعتین، ثم مشی الی القوم فلم تبق حبوه الا حلت اعظاما له ثم جلس فتحمل جمیع ما کان بین الاحیاء فی ما له و انصرف. و فی (وزراء الجهشیاری) کان الماء قد زاد فی ایام الرشید و کان الرشید غائبا فی بعض متصیداته و یحیی بن خالد مقیم ببغداد فرکب یحیی و معه القوات لیفرقهم علی المواضع المخوفه من الماء یحفظونها ففرق القوات و امر باحکام المسنیات و صار الی الدور فوقف ینظر الی قوه الماء و کثرته فقال قوم ما راینا مثل هذا المد فقال یحیی قد رایت مثله فی سنه کان ابی قد و جهنی فیها الی عماره ابن حمزه فی امر رجل کان یعنی به من اهل خراسان و کانت له ضیاع بالری فورد علیه کتابه یعلمه ان ضیاعه تحیفت فخربت و ان نعمته قد نقصت و ان صلاح امره فی تاخیره بخراج سنه و کان مبلغه مائتی الف درهم لیتقوی بها علی عماره ضیعته، و یودیه فی السنه المستقبله فلما قرا الکتاب غمه و بلغ منه و کان بعقب ما الزمه المنصور من المال الذی خرج علیه فخرج به عن کل ما یملکه و استعان بجمیع اخوانه فیه. فقال لی یا بنی من ههنا یفزع الیه فی امر هذا الرجل فقلت لا ادری ، فقال بلی عماره بن حمزه فصر الیه و عرفه حال الرجل فصرت الیه و قد مد دجله و کان ینزل فی الجانب الغربی فدخلت علیه و هو مضطجع علی فراشه، (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) فاعلمته ذلک فقال قف لی غدا بباب الجسر- و لم یزد علی ذلک- فنهضت ثقیل الرجلین و عدت الی ابی بالخبر فقال یا بنی تلک سجیته فاذا اصبحت فاغد لموعد فغدوت فوقفت بباب الجسر و قد جاءت تلک اللیله بمد عجیب قطع الجسور و انتظم الناس من الجانبین جمیعا ینظرون زیاده الماء فبینا انا واقف اقبل زورق و الموح یخفیه مره و یظهره اخری و الناس یقولون: (غرق غرق نجا نجا) حتی دنا من الشط فاذا عماره بن حمزه و ملاح معه فی الزورق و قد خلف دوابه و غلمانه فی الموضع الذی رکب منه فلما رایته نبل فی عینی و ملا صدری، فنزلت فعدوت الیه و قلت جعلت فداک فی مثل هذا الیوم - و اخذت بیده-. فقال اعدک و اخلف یا ابن اخی اطلب لی برذونا اتکاراه فقلت له فارکب برذونی قال فای شیء ترکب؟ قلت برذون الغلام فقال هات فقدمت الیه برذونی فرکبه و رکبت برذون غلامی و توجه یرید اباعبیدالله و هو اذ ذاک علی الخراج و المهدی ببغداد خلیفه للمنصور و المنصور فی بعض اسفاره فلما طلع علی حاجب ابیعبیدالله دخل بین یدیه الی نصف الدار و دخلت معه فلما رآه ابوعبیدالله قام من مجلسه و اجلسه فیه و جلس بین یدیه فاعلمه عماره حال الرجل و ساله اسقاط خراجه و هو مائتا الف درهم و اسلافه من بیت المال مائتی الف درهم یردها فی العام المقبل، فقال: هذا لا یمکننی و لکنی اوخره بخراجه الی العام المقبل. فقال: لست اقبل غیر ما سالت فقال: ابوعبیدالله فاقنع بدون هذا لتوجدنی السبیل الی قضاء الحاجه فابیعماره و تلوم ابوعبیدالله قلیلا فنهض عماره فاخذ ابوعبیدالله بکمه. و قال انی اتحمل ذلک من مالی فعاد لمجلسه و کتب ابوعبیدالله الی عامل الخراج باسقاط خراج الرجل لسنته و الاحتساب به علی ابیعبیدالله (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و اسلافه مائتی الف درهم یرتجع منه الی العام المقبل فاخذت الکتاب و خرجنا فقلت لو اقمت عند اخیک و لم تعبر فی هذا المد فقال لا اجد بدا من العبور فصرت معه الی الموضع و وقفت حتی عبر. و اما استکتامها لتظهر (ففیه) (قال علی بن الجنید کانت بینی و بین یحیی البرمکی موده و انس فکنت اعرض علیه الرقاع فی الحوائج فکثرت رقاع الناس عندی و اتصل شغله فقصدته یوما و قلت له: یا سیدی قد کثرت الرقاع و امتلا خفی و کمی فاما تطولت بالنظر و اما رددتها فقال لی اقم عندی حتی افعل ما سالت فاقمت عنده و جمعت الرقاع فی خفی و اکلنا و غسلنا ایدینا و قمنا الی النوم و استحییت من اذکاره ایاها و یاست من عرضها لاننی قد علمت نقوم فنتشاغل بالشرب فنمت انا و دعا هو بالرقاع من خفی فوقع فی جمیعها و ردها الیه و نام و انتبه فدخلت الیه فی مجلس الشرب و قد اعدت آلته فیه فلم استجز ذکر الرقاع له و شربت و انصرفت بالعشی فبکر الی اصحاب الرقاع لما وقفوا علی اقامتی عنده فاعتذرت الیهم و ضاق صدری بهم فدعوت بالرقاع لامیزها و اخفف منها ما لیس بمهم فوجدت التوقیعات فی جمیعها فلم یکن لی همه الا تفریقها و الرکوب الیه لشکره، فلما رایته قلت یا سیدی قد تفضلت و قضیت حاجتی فلم علقت قلبی و لم تعرفنی حتی یتکامل سروری، فقال لی سبحان الله اردت منی ان امن علیک بان اخبرک بما لایجوز ان یخفی علیک. (و فیه) قال ثمامه کان اصحابنا یقولون لم یکن یری لجلیس خالد البرمکی دار الا خالد بناها له و لا ضیعه الا و خالد حمله علیها و کان اول من سمی المستمیحین و من یقصد العمال لطلب البر الزوار و کانوا قبل ذلک یسمون السوال فقال خالد انا استقبح لهم هذا الاسم و فیهم الاحرار (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و الاشراف و فی ذلک یقول بعض زواره. حذا خالد فی جوده حذو برمک فجود له مستطرف و اثیل و کان بنو الاعدام یدعون قبله باسم علی الاعدام فیه دلیل یسمون بالسوال فی کل موطن و ان کان فیهم تافه و جلیل فسماهم الزوار سرا علیهم فاستاره فی المجتدین سدول و اما تعجیلها لتهنو، ففی الخبر (لکل شیء ثمره و ثمره المعروف تعجیل السراح) و عن الجاحظ کتب الی بعضهم (ان سحاب وعدک قد برقت فلیکن و بلها سالما عن صواعق المطل و الاعتلال) و قال ابن حمدان: (عجل النجح فان المطل بالوعد و عید) و قال العتبی: لا خیر فی عده ان کنت ماطلها و للوفاء علی الاخلاف تفضیل الخیر انفعه للناس اعجله و لیس ینفع خیر فیه تطویل و قال البحتری فی خضر بن احمد. عجل بالذی تنیل یداه ان بطء النوال من تنکیده کاد ممتاحه لسابق جدواه یکون الاصدار قبل و روده و فی اللسان (اکری العشاء) اخره قال الحطیئه. (و اکریت العشاء الی سهیل او الشعری فطال بی الاناء) قیل: هو یطلع سحرا و ما اکل بعده فلیس بعشاء یقول انتظرت معروفک حتی ایست هذا و فی المعجم: (کان بالکوفه امراه موسره لها علی الناس دیون کثیره بالسواد فاتت ابن عبدل الشاعر و عرضت له بانها تتزوجه اذا اقتضی لها دیونها فقام بها حتی اقتضاها ثم طالبها- و کان ابن عبدل یاتی ابن بشر بن مروان بالکوفه فیساله فیقول له: اخمسمائه العام احب الیک ام الف فی قابل فیقول الف فی قابل فاذا اتاه من قابل قال له الف فی العام احب الیک ام (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) الفان فی قابل؟ فیقول الفان فی قابل، فلم یزل کذلک حتی مات ابن بشر و لم یعطه شیئا- فکتبت المراه الیه: (سیخطیک الذی حاولت منی فیقطع حبل وصلک من حبالی کما اخطاک معروف ابن بشر و کنت تعد ذلک راس مال ثم دخل ابن عبدل بعد علی عبدالملک فقال له عبدالملک: ما احدثت بعدی قال خطبت امراه من قومی فردت علی ببیتی شعر- و ذکر له البیتین- فضحک عبدالملک و قال له لحاک الله اذکرت بنفسک و امر له بالفی درهم.
الفرق بین التعاون و قضاء الحاجه ان التعاون تکامل، و الهدف منه مصلحه الجمیع، اما قضاء الحاجه فهو مساعده ثنائیه منفرد لاخر، و لکنه من الفضائل و مکارم الاخلاق، لان الساعی فی حاجه اخیه یبرد کبده، و یرد لهفته، هذا ان عجل الحاجه و کتمها و استصغرها، اما اذا اجل و اعلن و استکثر فانه یکدر صفو الحاجه، و یذهب نورها و اجرها. و اللام فی (لتظهر) للعاقبه مثل لدوا للموت و ابنوا للخراب، لان مسدی المعروف اذا تجاهله اعلن عنه المسدی الیه، و اثنی علیه امام الناس، و هم بدورهم یتحدثون، و یتخذون منه مثلا یحتذی.
… بثلاث باستصغارها لتعظم: استصغارها فی الطلب لتعظم بالقضاء و کتمانها عند محاولتها لتظهر بعد قضائها فلا تعلم الا مقضیه و تعجیلها للتمکن من التمتع بها فتکون هنیئه و لو عظمت عند الطلب او ظهرت قبل القضاء خیف الحرمان منها و لو اخرت خیف النقصان
امام علیهالسلام (درباره روا ساختن نیازها) فرموده است: شایسته نیست روا نمودن درخواستها مگر به سه چیز (نخست) به کوچک شمردن آن تا (نزد پروردگار) بزرگ گردد (دوم) بینهان داشته آن تا (هنگام پاداش) آشکار شود (سوم) به شتاب در انجام آن تا (برای خواهنده) گوارا باشد.
انسان در زندگی نیازمندیهای فراوانی دارد و برای اینکه به این نیازمندیها دست یابد ناگزیر است این نکات را رعایت کند: حاجت را کوچک شمارد که اگر بدست نیاورد ناراحت نشود و اگر بدست آورد، شوکه نشود. خواسته خود را کتمان کند و آن را مخفی بدارد چون دشمنان انسان که آگاه گردند در طریق آن کارشکنی میکنند. موقع حاجت خواستن و اهل بودن خود را برای آن حاجت و همچنین شایستگی کسی را که از او حاجت خواستهایم در نظر بگیریم و در انتخاب آنها دقت و در هر حال با اعتماد و توکل بر خدا اقدام کنیم تا پیروز گردیم.
و قال علیهالسلام: (لا یستقیم قضاء الحوائج) بان یکون القضاء قضاء احسنا (الا بثلات) خصال یفعلها القاضی (باستصغارها) ای بان یعد القاضی قضائه صغیرا (لتعظم) الحاجه فی عین المقضی له (و باستکتامها) فاذا قضاها، قضاها فی کتمان لا ان یظهر انه قضی الحاجه الفلانیه (لتظهر) فان الفاعل اذا اخفی فعله صار عند الناس رد فعل و اکبار له، حتی انهم یظهرون فعله و یمدحونه علیه (و بتعجیلها) فی القضاء (لتهنوء) ای تکون هنیئا للمقضی له، فان الابطاء یذهب بهناء القضاء.
اللغه: لا یستقیم: لا یعتدل ویتم. استکتامها: الحرص علی کتمانها و عدم نشرها. تهنو: یلتذ بها. الشرح: کمال قضاء الحاجه یکون بهذه الشروط: 1- ان یستصغرها القاضی لها فتعظم فی اعین الناس و عین صاحبها. 2- ان تکتم فلا تذاع و کتمانها یکون السبب فی انتشارها بین الناس لان الناس علی عادتهم یحبون معرفه ما استتر و اختفی. 3- تعجیلها لیهنا بها صاحبها فان تسویفها و تاخیر قضائها ینغصها علی اهلها …
بر آوردن نیازها جز با سه چیز راست نیاید، به کوچک شمردن آن تا بزرگ نماید و به پوشیده داشتن آن تا آشکار شود و به شتاب کردن در بر آوردن آن تا گوارا شود.»
در این باره سخن کافی در مباحث گذشته گفته شد و هم در باره نیازها و بر آوردن آنها و انجام دادنش. در حدیث مرفوع آمده است: «برای بر آمدن نیازهای خود از پوشیده داشتن یاری بخواهید که هر صاحب نعمتی مورد رشک و حسد است.»
خالد بن صفوان گفته است: نیازها را نابهنگام مخواهید و از نااهل مخواهید، و آنچه را هم که شایسته و سزاوار آن نیستند مخواهید که در آن صورت سزاوار آن هستید که از شما آن را باز دارند.
و گفته شده است: هر چیز را پایه ای است، پایه نیاز شتاب است که آسوده تر از تأخیر کردن است.
مردی به محمد بن حنفیه گفت: برای نیازکی پیش تو آمده ام، گفت: برای بر آوردن آن مردکی را پیدا کن.
شبیب بن شبة بن عقال گفته است: دو چیز است که با یکدیگر جمع نمی شود مگر اینکه رستگاری واجب می شود، نخست آنکه عاقل چیزی را مسألت می کند که روا باشد، دوم آنکه عاقل، سائل خود را از چیزی که ممکن باشد پاسخ رد نمی دهد.
و گفته شده است: هر کس پس از بر آوردن نیاز برادر خود آن را بزرگ بشمرد و منت گزارد بدون تردید خویشتن را کوچک کرده است.
ابو تمام هم در مورد امروز و فردا کردن بر آوردن حاجت شعری سروده و آن را دود و مقدمه آتش دانسته است.
و قال علیهالسلام
لَا یَسْتَقِیمُ قَضَاءُ الْحَوَائِجِ إِلَّا بِثَلَاثٍ:بِاسْتِصْغَارِهَا لِتَعْظُمَ، وَ بِاسْتِکْتَامِهَا لِتَظْهَرَ،وَ بِتَعْجِیلِهَا لِتَهْنُؤَ .
امام علیه السلام فرمود:
برآوردن حاجات مردم کامل نمیشود مگر به سه چیز:کوچک شمردنش تا بزرگ گردد،و مکتوم داشتنش تا آشکار شود،و تعجیل در آن تا گوارا گردد. ( . سند گفتار حکیمانه: یعقوبی (متوفای 284) پیش از مرحوم سیّد رضی در تاریخ خود این کلام حکمتآمیز را با اضافاتی فراوان و تفاوتهایی در تعبیر ذکر کرده است و احتمال دارد کلام سیّد رضی یا کلام یعقوبی نقل به معنا شده باشد.از دیگر کسانی که پیش از سیّد رضی آن را در کتاب خود نقل کردهاند،ابوطالب مکی در کتاب قوت القلوب است.و آمدی نیز آن را در غررالحکم با تفاوتی نقل کرده؛ولی زمخشری در ربیع الابرار عین عبارت نهجالبلاغه را آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 94). )
سه شرط خدمت به مردم
میدانیم برآوردن حوایج نیازمندان و حل مشکلات مردم از مهمترین مستحبات و بهترین طاعات است تا آنجا که در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ سَعَی فِی حَاجَةِ أَخِیهِ الْمُسْلِمِ طَلَبَ وَجْهِ اللَّهِ کَتَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ أَلْفَ أَلْفِ حَسَنَةٍ یَغْفِرُ فِیهَا لِأَقَارِبِهِ وَ جِیرَانِهِ وَ إِخْوَانِهِ وَ مَعَارِفِه؛ کسی که برای برآوردن حاجت برادر مسلمانش تلاش و کوشش کند برای جلب رضای پروردگار،خداوند متعال هزار هزار حسنه در نامه اعمال او مینویسد و حتی به سبب آن بستگان و همسایگان و برادران دینی و آشنایانش مشمول غفران الهی میشوند». (.کافی،ج 2،ص 197،ح 6. )
امام علیه السلام در این گفتار نورانیاش شرایط کمال قضای حوایج را در سه چیز خلاصه کرده،میفرماید:«برآوردن حاجات مردم کامل نمیشود مگر به سه چیز کوچک شمردنش تا بزرگ گردد و مکتوم داشتنش تا آشکار شود و تعجیل در آن تا گوارا گردد»؛ (لَا یَسْتَقِیمُ قَضَاءُ الْحَوَائِجِ إِلَّا بِثَلَاثٍ:بِاسْتِصْغَارِهَا لِتَعْظُمَ، وَ بِاسْتِکْتَامِهَا لِتَظْهَرَ،وَ بِتَعْجِیلِهَا لِتَهْنُؤَ) .
بسیارند کسانی که وقتی حاجت نیازمندی را بر میآورند آن را بزرگ میشمرند و همه جا عنوان میکنند و گاه برای انجام دادن آن امروز و فردا دارند، به گونهای که حاجتمند،خسته و شرمنده میشود.اینگونه قضای حاجات ارزشی ندارد؛انجام خواستههای مردم در صورتی ارزش پیدا میکند که انسان آن را کوچک بشمرد و این نشانه بزرگی شخصی است که حاجت را برآورده است.هنگامی که او در نظرها بزرگ شد کار او نیز بزرگ شمرده میشود.
همچنین در صورتی ارزشمند است که آن را پنهان دارد تا آبروی تقاضا کننده نزد همه محفوظ بماند؛ولی از آنجا که حس کنجکاوی در مردم زیاد است، سرانجام اینگونه خدمات آشکار میشود و با اهمیت از آن و صاحبش یاد میکنند و او را به فضایل اخلاقی میستایند.
اضافه بر این ادای حاجتی ارزشمند و گواراست که به سرعت انجام گیرد، زیرا در غیر این صورت حاجتمند ناچار است بارها به در خانه کسی که به او نیاز دارد برود و هر بار رنج تازهای را بر روح خود تحمیل کند.در این هنگام چنانچه حاجت او برآورده شد برایش گوارا نخواهد بود.
لام در جمله «لِتَعْظُمَ» و «لِتَظْهَرَ» و «لِتَهْنُؤَ» به اصطلاح لام عاقبت است نه لام علت؛یعنی این سه کار،این سه نتیجه را در پی دارد.
گفتنی است که در دستورات اسلامی نه تنها مسئله قضای حوائج از بزرگترین کارهای خیر شمرده شده،بلکه چگونگی آن از جهات مختلف نیز تعلیم داده شده است تا قضای حوائج به صورت کاملاً انسانی و گوارا صورت گیرد.
شبیه همین کلام به تعبیر دیگری از امام صادق علیه السلام نقل شده است؛آنجا که میفرماید:
«رَأَیْتُ الْمَعْرُوفَ لَا یَصْلُحُ إِلَّا بِثَلَاثِ خِصَالٍ تَصْغِیرِهِ وَ تَسْتِیرِهِ وَ تَعْجِیلِهِ فَإِنَّکَ إِذَا صَغَّرْتَهُ عَظَّمْتَهُ عِنْدَ مَنْ تَصْنَعُهُ إِلَیْهِ وَ إِذَا سَتَّرْتَهُ تَمَّمْتَهُ وَ إِذَا عَجَّلْتَهُ هَنَّأْتَهُ وَ إِنْ کَانَ غَیْرُ ذَلِکَ سَخَّفْتَهُ وَ نَکَّدْتَهُ؛ چنین دیدم که کارهای نیک جز به سه خصلت اصلاح نمیپذیرد:کوچک شمردن و پنهان داشتن و تعجیل کردن در آن،زیرا هنگامی که آن را کوچک بشمری نزد کسی که به او نیکی کردهای بزرگ خواهد بود و زمانی که پنهانش داری آن را به کمال رساندهای و چون در آن تعجیل کنی گوارایش ساختهای و اگر غیر از این باشد آن را سخیف و بیارزش کردهای». ( .کافی،ج 4،ص 30،ح 1. )
البته در قرآن مجید دستور به انفاقهای پنهان و آشکار هر دو داده شده و کسانی را که اموال خود را در شب و روز به صورت پنهان و آشکار انفاق میکنند اجر الهی وعده داده شده و هرگونه ترس و غم (از عذابهای آخرت و مشکلات دنیا) از ایشان نفی شده است. «الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ».
ولی این دستور با آنچه در بالا آمد منافاتی ندارد،زیرا گاه انفاق آشکار سبب تشویق دیگران میگردد و سرمشقی برای سایرین است و در نتیجه انفاقی انفاقهای دیگر را در پی دارد و از این نظر مطلوب است افزون بر این تظاهر به انفاق سوء ظن مردم را به اشخاص در مورد صفت بخل و خسیس بودن و عدم ادای واجبات از میان میبرد و این خود هدف مهم دیگری است؛ولی در هر حال اصل و اساس بر این است که انفاق و قضای حوایج مکتوم باشد جز در موارد استثنایی مثل آنچه در بالا آمد.
از این رو در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که
«إِنَّ صَدَقَةَ السِّرِّ فِی التَّطَوُّعِ تَفْضُلُ عَلَانِیَتَهَا بِسَبْعِینَ ضِعْفاً وَ صَدَقَةَ الْفَرِیضَةِ عَلَانِیَتُهَا أَفْضَلُ مِنْ سِرِّهَا بِخَمْسَةٍ وَ عِشْرِینَ ضِعْفاً؛ صدقه مستحب اگر پنهان باشد از صدقه آشکار هفتاد مرتبه بالاتر است و صدقه واجب اگر آشکار باشد از صدقه پنهان بیست و پنج بار افضل است». ( .مستدرک الوسائل،ج 7،ص 133،ح 3.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The fulfillment of (others') needs becomes a lasting virtue in three ways:regarding it as small, so that it attains greatness, concealing it so that it may manifest itself, and doing it quickly so that it may please them.”
وَ قَالَ علیه السلام یأَتیِ عَلَی النّاسِ زَمَانٌ لَا یُقَرّبُ فِیهِ إِلّا المَاحِلُ وَ لَا یُظَرّفُ فِیهِ إِلّا الفَاجِرُ وَ لَا یُضَعّفُ فِیهِ إِلّا المُنصِفُ یَعُدّونَ الصّدَقَةَ فِیهِ غُرماً وَ صِلَةَ الرّحِمِ
مَنّاً وَ العِبَادَةَ استِطَالَةً عَلَی النّاسِ فَعِندَ ذَلِکَ یَکُونُ السّلطَانُ بِمَشُورَةِ النّسَاءِ وَ إِمَارَةِ الصّبیَانِ وَ تَدبِیرِ الخِصیَانِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: روزگاری بر مردم خواهد آمد که محترم نشمارند جز سخن چین را، و خوششان نیاید جز از بدکار هرزه، و ناتوان نگردد جز عادل .
در آن روزگار کمک به نیازمندان خسارت، و پیوند با خویشاوندان منّت گذاری، و عبادت نوعی برتری طلبی بر مردم است، در آن زمان حکومت با مشورت زنان، و فرماندهی خردسالان، و برتری خواجگان اداره میگردد .
بر مردمان روزگاری آید که جز سخن چین را ارج ننهند، و جز بدکار را خوش طبع نخوانند، و جز با انصاف را ناتوان ندانند. در آن روزگار صدقه را تاوان به حساب آرند، و بر پیوند با خویشاوند منّت گذارند، و عبادت را وسیلت بزرگی فروختن بر مردم انگارند. در چنین هنگام کار حکمرانی با مشورت زنان بود، و امیر بودن از آن کودکان و تدبیر با خواجگان.
و فرمود میآید بر مردمان زمانی که مقرّب نباشد بجز مکّار غمّاز سخنچین و زیرک خوانده نشود در آن بجز بدکار و ضعیف خوانده نشود در آن مگر منصف داد کننده شمرند صدقه را در آن تاوان و پیوستگی بخویشان را منت نهادن و پرستش خدا گردنکشی کردن بر مردمان پس نزد این باشد پادشاه وقت بمشورت کنیزان و امیران بودن کودکان و صلاح اندیشدن خصیه کشیدگان
و فرمود (علیه السلام): بر مردم روزگاری می آید که مقرّب نبود، مگر سخن چین و خوش طبع، به شمار نیاید، مگر تبهکار، و مردم منصف را ناتوان خوانند و صدقه را غرامت شمارند و صله رحم را منت نهادن و عبادت را برتری فروختن بر مردم. در این حال، حکومت، با مشورت زنان بود و امارت از آن خردان و تدبیر کارها به دست خواجگان.
و آن حضرت فرمود:مردم را روزگاری آید که جز سخن چین مقرّب نشود،و غیر بدکار خوش طبع و مقبول نیفتد،و جز منصف را ناتوان نشمارند .کمک به محتاجان را خسارت دانند،صله رحم را منّت گذارند،و بندگی را سبب برتری جویی بر مردم قرار دهند.در آن زمان حکومت به مشورت کنیزان،و فرمانروایی بچهها و تدبیر خواجه سراهاست .
شروح:
و الماحل: الذی یسعی بالناس الی السلطان. و المحل: المکر و الکید، یقال: محل به ای سعی به الی الملک فهو ماحل. و فی الدعاء: و لا تجعله ماحلا مصدقا. و روی الا الماجن و هو الذی یتکلم بکل ما یشتهی من الباطل و الهزل و لا یبالی. و الغرم: الدین و الغرامه و هما بمعنی و کذلک المغرم، و هی التی یلزم اداوها. و استطال علیه: ای تطاول، فقالوا استطاعوا علیهم ای قتلوا منهم اکثر مما کانوا قتلوا.
ای الساعی الی السلطان، و المحل: المکر و الکید، و السعی، و روی الماجن، و هو الذی لا یبالی بما یقول من هزل و هزاء
ماحل: کسی که نزد پادشاه سخنچینی میکند، اصل محل به معنای فریب و مکر است، به جای کلمهی الفاجر، الماجن نیز آمده است: به معنی گویندهای که هر چیز از سخن بیهوده، یاوه و مسخره، دلش بخواهد بگوید. الغرم: دین، وام، (روزگاری بر مردم بیاید که در آن روزگار مقرب نیست مگر سخنچین، و زیرک قلم داد نمیشود مگر بدکار، و ناتوان به حساب نمیآید مگر شخص باانصاف. در آن وقت صدقه دادن را غرامت میشمارند، و صلهی رحم را منت و بندگی خدا را باعث بزرگی و برتری بر مردم میدانند، پس در چنان زمانی پادشاهی با مشورت کنیزان، و حکمرانی وسیلهی کودکان و تدبیر با خواجهسراهاست. مقصود امام (علیه السلام) این است که در آن زمان به خاطر بدی مردم و دوری آنها از دیانت و قوانین شرع، اخلاق پست و ناروا به جای اخلاق پسندیده قرار گرفته و ناشایست به جای شایست، در نتیجه سخنچینان به غلط به جای اصحاب فضیلت و افرادی که شایسته تقربند، در نزد پادشاهان مقرب میشوند، و تبهکاران یعنی کسی که در کاربرد قوهی شهوتش، راه پست افراط را میپیماید، شخص بافضیلتی که دارای اعمال و حرکات معتدل است، شمرده میشود. عبارت: و لا یضعف … یعنی هرگاه کسی را ببینند که دارای تقواست و در رفتارش با مردم منصف است، ناتوان و عاجز شمارند. و احتمال میرود که مقصود امام (علیه السلام) از عبارت یضعف یعنی کمعقل شمارند، به خاطر این که او ستم نمیکند، گویا حقی را که باید میگرفت، نگرفته است، و صدقهای را که دادن آن به خاطر کسب ثواب شایسته و سزاوار است همچون بازپرداخت وام در سنگینی و ناگواری، تاوان دادن و غرامت، میشمارند، و همچنین صله رحم با خویشاوندان را منت، حساب کنند در صورتی که منت باعث از بین بردن فضیلت صدقه است به دلیل آیه شریفه: یا ایها الذین آمنوا لا تبطلوا صدقاتکم بالمن و الاذی و در آن زمان بندگی و عبادت خدا وسیلهای برای برتری جویی نسبت به دیگر مردمان میشود و بدان وسیله، مانند کسی که بر مردم منتی دارد خود را از دیگران بالاتر میگیرد. آنگاه امام (علیه السلام) از جمله نشانههای آن زمان، این چیزها را میداند: که سلطان و پادشاه با مشورت کنیزان و به فرماندهی گماردن کودکان و تدبیر و اندیشهی خواجهسراها، مملکت را اداره کنند. (مرحوم ابنمیثم- شارح نهجالبلاغه- میفرماید:) این علامتها در زمان ما و مدتی پیش از عصر ما ظاهر گشته است!)
وَ قَالَ علیه السلام یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ لاَ یُقَرَّبُ فِیهِ إِلاَّ الْمَاحِلُ وَ لاَ یُظَرَّفُ فِیهِ إِلاَّ الْفَاجِرُ وَ لاَ یُضَعَّفُ فِیهِ إِلاَّ الْمُنْصِفُ یَعُدُّونَ الصَّدَقَةَ فِیهِ غُرْماً وَ صِلَةَ الرَّحِمِ مَنّاً وَ الْعِبَادَةَ اسْتِطَالَةً عَلَی النَّاسِ فَعِنْدَ ذَلِکَ یَکُونُ السُّلْطَانُ بِمَشُورَةِ [اَلْإِمَاءِ]
اَلنِّسَاءِ وَ إِمَارَةِ الصِّبْیَانِ وَ تَدْبِیرِ الْخِصْیَانِ .
المحل المکر و الکید یقال محل به إذا سعی به إلی السلطان فهو ماحل و محول و المماحلة المماکرة و المکایدة.
قوله و لا یظرف فیه إلا الفاجر لا یعد الناس الإنسان ظریفا إلا إذا کان خلیعا ماجنا متظاهرا بالفسق.
و قوله و لا یضعف فیه إلا المنصف أی إذا رأوا إنسانا عنده ورع و إنصاف فی معاملته الناس عدوه ضعیفا و نسبوه إلی الرکة و الرخاوة و لیس الشهم عندهم إلا الظالم .
ثم قال یعدون الصدقة غرما أی خسارة ( ا:«غرما و خسارة». ) و یمنون إذا وصلوا الرحم
و إذا کانوا ذوی عبادة استطالوا بها علی الناس و تبجحوا بها و أعجبتهم أنفسهم و احتقروا غیرهم.
قال فعند ذلک یکون السلطان و الحکم بین الرعایا بمشورة الإماء إلی آخر الفصل و هو من باب الإخبار عن الغیوب و هی إحدی آیاته و المعجزات المختص بها دون الصحابة
(و قال علیهالسلام: یاتی علی الناس زمان) میآید بر مردمان، روزگاری (لا یقرب فیه) که مقرب نباشد در آن هیچ کس نزد مردمان (الا الماحل) مگر مکار غماز و سخنچین مردمان به سوی سلطان زمان و به روایتی (ماجل) آمده است یعنی هزال لاعب (و لا یظرف فیه) و زیرک خوانده نشود در آن زمان یعنی هیچ کس را زیرک نگویند (الا الفاجر) مگر گناهکار کاذب (و لا یضعف فیه) و ضعیف خوانده نشود در آن یعنی ضعیف نگویند هیچکس را (الا المنصف) مگر انصاف دهنده و داد نماینده (یعدون الصدقه غرما) شمرند صدقه را در آن زمان تاوان (و صله الرحم منا) و پیوستن به خویشاوندان را منت نهادن بر ایشان (و العباده استطاله علی الناس) و عبادت خدا را گردنکشی و خود را بزرگ شمردن به آن بر مردمان (فعند ذلک) پس نزد آن اوان (یکون السلطان بمشوره الاماء) باشد سلطان زمان و پادشاه مردمان به مشورت با کنیزان (و اماره الصبیان) و امیری کودکان (و تدبیر الخصیان) و صلاح اندیشیدن خصیه کشیدگان و خواجه سرایان و نامردان.
میآید بر مردمان زمانی که نزدیک نگردانند به خود در آن زمان مگر ماحل را. یعنی شخص مکار و غماز را، و در بعضی نسخ (ماجن) آمده به (جیم) و (نون) یعنی بیشرم و هزلگو و ظریف نشمارند یعنی خوشطبع و مقبول دلها ندانند در آن زمان مگر مرد فاجر. یعنی بدکار غیر صادق را، و ضعیف نشمارند در آن زمان مگر مرد منصف تابع حق و عدل را، میشمارند صدقه را در آن زمان غرامت و تاوان، وصله خویشان را منت بر ایشان، و عبادت را سبب گردنکشی بر مردمان. حاصل اگر مالی صدقه کنند آن را تاوان شمارند و اگر با خویشی احسان کنند بر آن منت نهند، و اگر عبادتی گزارند به سبب آن بر مردم ترفع و تکبر نمایند (صدق ولی الله) به حق حق که این هر سه خصلت ذمیمه و حال نکوهیده در این زمان غایت ظهور و شیوع دارد. پس در این وقت و نزد این حال باشد سلطان و صاحب فرمان به مشورت کنیزان و امارت کودکان، و تدبیر خصیان. یعنی خواجهسراها، غرض آن که سلطنت به مشورت کنیزان و زنانکم عقل متعلق باشد، و صاحب فرمان و آمر کودک باشد، و مدبر و مشیر دولت خصیان ناقص عقل و خلقت باشند
و قال علیهالسلام: «یاتی علی الناس زمان لایقرب فیه الا الماحل و لا یظرف فیه الا الفاجر و لا یضعف فیه الا المنصف، یعدون الصدقه فیه غرما و صله الرحم منا و العباده استطاله علی الناس، فعند ذلک یکون السلطان بمشوره الاماء و اماره الصبیان و تدبیر الخصیان!» یعنی و گفت علیهالسلام که میآید بر مردمان روزگاری که مقرب سلطان نباشد در آن روزگار مگر بدگوی مردمان و ظریف و خوشحال شمرده نشود در آن روزگار مگر فاسق گناهکار و ضعیف و بیقوت گردانیده نشود مگر صاحب عدالت، میشمرند صدقه دادن را قرض دادن و احسان به خویشان را منت گذاردن و عبادت کردن را بزرگی جستن بر مردمان، پس در آن روزگار میباشد پادشاه با شور و مشورت بندگان و غلامان و با ایالت و حکومت کودکان و با تدبیر و رای خواجه سرایان.
اللغه: (محل) محلا به الی الامیر: سعی به الی الامیر و کاده فهو ماحل، (ظرف) کان ذکیا و بارعا. (الغرم) ما یلزم اداوه من المال، ما یعطی من المال علی کره (استطال) استطاله علیه: تفضل و انعم. الاعراب: الماحل، مستثنی مفرغ نائب مناب الفاعل لقوله لا یقرب، و کذلک الفاجر و المنصف، غرما، مفعول ثان لقوله یعدون، و ضمیر الفاعل یرجع الی الناس. المعنی: هذه الحکمه تعد من الاخبار عن المستقبل و هو نوع من الکرامه و قد بدا هذا الزمان فی تاریخ الاسلام من عصر تسلط بنیامیه علی الحکومه الاسلامیه فانهم بداوا بتقریب السعاه و الماحلین و الهزل و الانذال الی بلاطهم تاییدا لسلطانهم و دخلت النساء فی امر السلطنه لجاهها و نفوذها، کام خالد بن یزید تزوجت مروان بعده و کانت لها سلطه فی امر الخلافه، و روی انه لما عزل مروان خالدا ابنه عن ولایه العهد و عقدها لبنیه غاظت علیه و امر الجواری لیله بخنقه فی فراشه. او جمالها و دلالها علی الخلیفه و رجاله و اشتد هذه المداخله فی دوله بنیالعباس کما یظهر من مطالعه تاریخ خیزران امالهادی و زبیده زوجه هارون الرشید و امالامین. و یعد فی هذه العصور الفجره من الرجال الاکیاس و یحول الیهم المناصب الجلیله کما صنعه معاویه بزیاد بن ابیه، و ابنه بابنه عبیدالله. و اذا کان المدبر و السائس من اهل الفجور فتضعیف اهل العدل و الانصاف من لوازمه، و اذا کان ساسه الناس اهل الفجور و السعاه و اضطهد اهل العدل و الحق یزول الایمان عن قلوب الناس، فالزکاه التی یاخذها الحاکم یعد غرامه و تودی علی کراهه و غیظ فیفسد الاخلاق، و یخل الامن و الامانه فیتوسل اهل الجاه لحفظ حرمهم باتخاذ الممالیک الخصیان و یعتمدون الی تدبیرهم لامورها. الترجمه: بر سر مردم دورانی آید که در آن دوره جز سخنچین را تقربی بدست نیاید، و جز مردم فاجر و هرزه را زیرک و باسیاست نشمارند، و جز مردم عدالتخواه و منصف زبون شمرده نشوند، مردم را در این دوره زکاتی را که بپردازند وام بحساب آرند و به دلخواه پرداخت نکنند، و در احسان به خویشاوندان خود بر آنها منت نهند، و در عبادت و پرستش خداوند بر مردم سرفرازی فروشند، در چنین دورهایست که سلطنت به مشورت با زنان باشد، و فرمانروائی به کودکان رسد، و تدبیر امور بدست خایهکشیدهها صورت گیرد.
علی گفت آید زمانی دژم ***که باشد مسلمان گرفتار غم
تقرّب نجوید بسوی شهان***بجز از سخن چین کژدم زبان
ندانند زیرک بجز فاجران***زبون می ندانند جز منصفان
زکاتی که مردم بحاکم دهند***شمارند زور و غرامت کشند
باحسان با خویش منّت نهند***برای تسلّط عبادت کنند
در این روزگاران بود سلطنت ***بشور زنان پر از مفسدت
امارت بصبیان شود واگذار***بمردان بی خایه تدبیر کار
اقول: رواه (روضه الکافی عن عدته)، عن سهل، عن موسی بن عمر الصیقل عن ابیشعیب المحاملی، عن عبدالله بن سلیمان، عن ابیعبدالله(علیه السلام) قال: قال امیرالمومنین (علیه السلام): (لیاتین علی الناس زمان یظرف فیه الفاجر، (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) و یقرب فیه الماجن، و یضعف فیه المنصف) فقیل له: متی ذاک یا امیرالمومنین؟ فقال: (اذا تسلطن النسائ، و سلطن الامائ، و امر الصبیان). و قال ابن ابیالحدید: هو من باب الاخبار بالغیوب، واحدی آیاته (علیه السلام) و المعجزات المختص بها دون الصحابه. (باتی علی الناس زمان لا یقرب فیه الا الماحل) ای: الساعی الی السلطان و الماکر و الکائد. (و لا یظرف فیه الا الفاجر، و لا یضغف فیه الا المنصف) و کانه اخبار بزمن المتوکل. ففی (المعجم): حدث الجهشیاری عن وهب بن سلیمان قال: کنت اکتب لابراهیم بن العباس علی دیوان الضیاع- و کان رجلا بلیغا، و لم یکن له فی الخراج تقدم، و کان بینه و بین احمد بن المدبر تباعد، و کان احمد مقدما فی الکتابه- فقال للمتوکل: قلدت ابراهیم بن العباس دیوان الضیاع، و هو لا یحسن قلیلا و لا کثیرا- و طعن علیه طعنا قبیحا- فقال المتوکل: فی غد اجمع بینکما، و اتصل الخبر بابراهیم. فایقن بحلول المکروه، و علم انه لا یفی باحمد فی صناعته، و غدا الی دار السلطان آیسا من نفسه و نعمته، و حضر احمد. فقال له المتوکل: قد حضر ابراهیم، و حضرت، و من اجلکم قعدت فهات اذکر ما کنت فیه امس. فقال احمد: ای شیء اذکر عنه. فانه لا یعرف اسماء عماله فی النواحی، و لا یعلم ما فی دساترهم من تقدیراتهم و کیولهم، و حمل من حمل منهم و من لم یحمل، و لا یعرف اسماء النواحی التی تقلدها، و قد اقتطع صاحبه بناحیه کذا، کذا الفا، و اختلت ناحیه کذا فی العماره- و اطال فی هذه الامور- فالتفت المتوکل الی ابراهیم. فقال: ما سکوتک. فقال: جوابی فی بیتی شعر (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) قلتهما. فان اذن الخلیفه انشدتهما. فقال: هات فانشده: رد قولی و صدق الاقوالا و اطاع الوشاه و العذالا اتراه یکون شهر صدود و علی وجهه رایت الهلالا فقال المتوکل: زه زه. احسنت. ایتونی بمن یعمل لحنا فی هذا، و هاتوا ما ناکل، و جیئوا بالنسائ، و دعونا من فضول ابن المدبر، و اخعلوا علی ابرامیم. فخلع علیه و انصرف الی منزله، قال وهب: فمکث ابراهیم یومه مغموما. فقلت له: هذا یوم سرور و جذل بما جدد الله لک من الانتصار علی خصمک. فقال یا بنی! الحق اولی بمثلی و اشبه. انی لم ادفع احمد بحجه، و لا کذب فی شیء مما ذکر، و لا انا ممن یعشره فی الخراج، کما انه لا یعشرنی فی البلاغه، و انما فلجت برطانه و مخرقه افلا ابکی- فضلا ان اغتم- من زمان یدفع ذلک کله؟ و فی (المروج): انشد البحتری، المتوکل قصیدته التی اولها: عن ای ثغر تبتسم و بای طرف تحتکم فلما انتهی مشی القهقری للانصراف. فوثب ابوالعنبس. فقال للمتوکل: تامر برده. فقد و الله عارضته فی قصیدته هذه. فامر برده. فانشد ابوالعنبس: من ای سلح تلتقم و بای کف تلتطم ادخلت راس البحتر ی ابی عباده فی الرحم و وصل ذلک بما اشبهه من الشتم. فضحک المتوکل حتی استلقی علی قفاه و فحص برجله الیسری، و قال: یدفع الی ابیالعنبس عشره آلاف درهم. فقال الفتح یا سیدی، البحتری الذی هجی، و اسمع المکروه ینصرف خائبا. قال: و یدفع الی البحتری عشره آلاف درهم. قال: یا سیدی و هذا البصری الذی اشخصناه من بلده- و کان الفتح اشخص المبرد من البصره لوقوع الاختلاف (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) فی تاویل آیه- لا یشرکهم فی ما حصلوه. قال: و یدفع الیه عشره آلاف درهم. فانصرفوا کلهم فی شفاعه الهزل، و لم ینفع البحتری جده و اجتهاده و حزمه. ثم قال المتوکل لابیالعنبس: اخبرنی عن حمارک و وفاته، و ما کان شعره فی الرویا التی اریتها. قال: نعم. کان حماری اعقل من القضاه، و لم یکن له جریه و لا زله. فاعتل علی غفله. فمات منها فرایته فی ما یری النائم. فقلت له: یا حماری! الم ابرد لک المائ، و انق لک السعیر، و احسن الیک جهدی. فلم مت علی غفله و ما خبرک؟ قال: نعم. لما کان فی الیوم الذی وقفت علی فلان الصید لانی تکلمه فی کذا و کذا مرت بی اتان حسناء. فرایتها فاخذت بمجامع قلبی فعشقتها، و اشتد وجدی بها. فمت کمدا متاسفا. فقلت له: یا حماری فهل قلت فی ذلک شعرا؟ قال: نعم، و انشدنی: هام قلبی باتان عند باب الصید لانی تیمتنی یوم رحنا بثنایاها الحسان و بخدین اسیلی ن کلون الشنقرانی فبها مت و لو عش ت اذن طال هوانی فقلت: یا حماری! ما الشنقرانی؟ فقال: هذا من غریب الحمیر، فطرب المتوکل و امر الملهین، و المغنین ان یعنوا ذلک الیوم بشعر الحمار، و فرح فی ذلک الیوم فرحا لم یر مثله فیه، و زاد فی تکرمه ابیالعنبس و جائزته. و فی (الاغانی): کان ابوالعبر العباسی- من ولد عبدالصمد بن علی- مستویا الی ان ولی المتوکل الخلافه. فترک الجد، و عدل الی الحمق، و قد نیف علی الخمسین، و کان المتوکل یرمی به فی المنجنیق الی المائ، و علیه قمیص حریر. فاذا علا فی الهواء صاح الطریق الطریق. ثم یقع فی الماء فیخرجه (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) السباح و کان المتوکل یجلسه علی الزلاقه فینحدر فیها حتی یقع فی البرکه. ثم یطرح الشبکه فیخرجه کما یخرج السمک. ففی ذلک یقول: و یامر بی الملک فیطرحنی فی البرک و یصطادنی بالشبک کانی من السمک و فیه: قال ابوالعمیس الصیمری فی دار المتوکل لابیالعبر: ایش یحملک علی هذا السخف؟ فقال: یا کشخان! اترید ان اکسد انا و تنفق انت، و انت ترکت العلم، و صنعت فی الرقاعه نیفا و ثلاثین کتابا لو لفق العقل اکنت تقدم علی البحتری، و قد قال فی المتوکل بالامس: عن ای ثغر تبتسم و بای طرف تحتکم فلما خرجت انت علیه و قلت: فی ای سلح ترتطم و بای کف تلتقم ادخلت راسک فی الرحم و علمت انک تنهزم فاعطیت الجائزه و حرم، و قربت و ابعد. قال: و خرج ابوالعبر الی الکوفه لیرمی بالبندق مع الرماه فی آجامهم. فسمعه بعض الکوفیین یقول فی علی (علیه السلام) قولا قبیحا. فقتله فی بعض الاجام و غرقه فیها، و کان شدید البغض لعلی (علیه السلام) و له فی العلویین هجاء قبیح. و فی (تاریخ الطبری): قال مروان بن ابیالجنوب: انشدت المتوکل شعرا ذکرت الرافضه فیه. فعقد لی علی البحرین و الیمامه، و خلع علی اربع خلع فی دار العامه، و امر لی بثلاثه آلاف دینار، فنثرت علی راسی و امر ابنه (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) المنتصر و سعد الا یتاخی یلقطانها لی، و لا امس منها شیئا فجمعاها لی. و قلنا: کانه اخبار بزمن المتوکل حیث کان له خصوصیه فی هذا کما عرفت من سیرته حتی انه صنف له الکتب فی المجون. و قال فی (المروج): (لم یکن احد ممن سلف من خلفاء بنیالعلاس ظهر فی مجلسه اللعب و المضاحک، و الهزل مما قد استفاض من الناس ترکه الا المتوکل. فانه السابق الی ذلک، و المحدث له، و احدث اشیاء من نوع ما ذکر فاتبعه فیها الاغلب من خواصه، و اکثر رعیته. فلم یکن فی و زرائه، و المتقدمین من کتابه و قواده من یوصف بجود و لا افضال، او یتعالی عن مجون و طرب). و الا فکان ما قاله (علیه السلام) فی ازمنه بعده (علیه السلام) ایام باقی العباسیین، و ایام بنیامیه له عمومیه. و فی (الاغانی): عاتب ابان اللاحقی البرامکه علی ترکهم ایصاله الی الرشید و ایصال مدیحه الیه. فقالوا له: و ما ترید من ذلک؟ فقال: ارید ان احظی منه بمثل ما یحظی به مروان بن ابیحفصه. فقالوا: ان لذلک مذهبا فی هجاء آل ابیطالب وذمهم، به یحظی، وعلیه یعطی. فاسلکه حتی نفعل. قال: لا استحل ذلک. قالوا: فما تصنع؟ لا یجیء طلب الدنیا الا بما لا یحل؟ فقال ابان: نشدت بحق الله من کان مسلما اعم بما قد قلته العجم و العرب اعم رسولالله اقرب زلفه لدیه ام ابن العم فی رتبه النسب؟ و هی طویله. فقال الفضل: ما یرد علی الرشید الیوم شیء اعجب من ابیاتک فرکب فانشدها الرشید. فامر لابان بعشرین الف درهم ثم اتصل به، و خص به. و فی الامویین کان الولید بن یزید اشبههم بالمتوکل. (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) ففی (تاریخ الطبری): لما ولی الولید بن یزید کتب الی نصر بن سیار بخراسان یامره ان یتخذ له برابط و طنابیر، و اباریق ذهب و فضه، و ان یجمع له کل صناجه بخراسان یقدر علیها. و فی (الاغانی): کان حماد الراویه، و مطیع بن ایاس، و عمار ذی کناز یتنادمون و کلهم کان متهما بالزندقه. قال حماد: استقدمنی الولید فجعلت انشده. فلا یهش حتی جری ذکر عمار ذی کناز. فعرفه و سال عنه- و ما ظننت ان شعرعمار شیء یراد او یعبابه- فقال: هل عندک شیء من شعره؟ فقلت: نعم احفظ قصیده له فانشدته: حبذا انت یا سلامه العین حبذا اشتهی منک منک منک مکانا مجنبذا مفعما فی قباله بین رکنین ربذا مدغما ذا مناکب حسن القد محتذی رابیا ذا مجسه اخنسا قد تقنفذا لم تر العین مثله فی منام و لا کذا تامکا کالسنام اذ بذ عنه مقذذا ملا کفی ضجیعها نال منها تفخذا لو تاملته دهشت و عاینت جهبذا طیب العرف و المجسه ذا اللمس هربذا فاجا فیه فیه بایر کمثل ذا لیت ایری ولیت حرک جمیعا تاخذا فاخذ ذا بشعر ذا و اخذ ذا بقعر ذا فضحک الولید حتی سقط علی قفاه، و صفق بیدیه و رجلیه، و امر (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) بالشراب فاحضر، و اکرر الابیات، و هو یشرب و یصفق، و امر لی بحلتین، و ثلاثین الف درهم. ثم قال: ما فعل عمار؟ قلت: حی کمیت قد غشی بصره، و ضعف جسمه لا حراک به، فامر له بعشره آلاف درهم. فقلت له: الا اخبر الخلیفه بشیء یفعله لا ضرر علیه، و هو احب الی عمار من الدنیا بحذافیرها. قال: و ما ذاک؟ قلت: انه لا یزال ینصرف من الحانات، و هو سکران فیرفعه الشرط. فیضرب الحد، فقد قطع بالسیاط، و لا یدع الشراب. فکتب الی عامله بالعراق الا یرفع الیه احد من الحرس عمارا فی سکر و لا غیره الا ضرب الرافع له حدین، و اطلق عمارا. (یعدون الصدقه فیه غرما) (و من الاعراب من یتخذ ما ینفق مغرما). (وصله الرحم منا، و العباده استطاله علی الناس) حیث انه لیس صلتهم و عبادتهم کصدقتهم لله تعالی بل للریاء و السمعه. (فعند ذلک یکون السلطان بمشوره النساء) هکذا فی (المصریه) و الصواب: بمشوره الاماء کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). (و اماره الصبیان، و تدبیر الخصیان) بالکسر جمع الخصی ای: من سل خصیتاه، والکلام اشاره الی خلافه المقتدر بن المعتضد بن الموفق بن المتوکل بایعوه، و له ثلاث عشره سنه. و لقد کان الصادق (علیه السلام) اخبر عبدالله بن الحسن لما کان یدعی الامر لابنه محمد بان الامر للسفاح ثم لاخیه المنصور ثم لبنیه حتی یناله صبیانهم و یشاور فیه نساوهم، و لذا کان المنصور- لما خرج محمد و ابراهیم علیه، (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) و خاف من غلبتهما- یقول: این ما وعدنا جعفر؟ ففی (مقاتل ابیالفرج) عن ابیالحجاج الجمال قال: انی لقائم علی راس المنصور، و هو یسالنی عن مخرج محمد اذ بلغه ان عیسی بن موسی (و کان من قبله یقاتل محمدا) هزم- و کان متکئا-فجلس فضرب بقضیب معه مصلاه، و قال: کلا. فاین لعب صبیاننا بها علی المنابر، و مشاوره النساء. وفیه: عن حفص بن حکیم قال: ان المنصور وجل من امر ابراهیم حتی جعل یقول: ویلک یا ربیع! فکیف، و لم ینلها ابناونا. فاین اماره الصبیان؟ و قال الجزری- بعد ذکر قتل المقتدر، و رفع راسه علی خشبه، و ترک جنازته مکشوف العوره-: ان المقتدر اهمل من احوال الخلافه کثیرا، و حکم فیها النساء والخدم.
اخبر رسول الله (صلی الله علیه و آله) عن الاجبال الاتیه بافعالها و اوصافها، و دون اهل الحدیث ذلک فی کتبهم. و من قراها لا یجد ای اختلاف بینها و بین ما یجری فی عصرنا، و ما جری فیما سلف، و مما اخبر به (صلی الله علیه و آله) قوله: (یاتی علی الناس زمان وجوههم وجوه الادمیین، و قلوبهم قلوب الشیاطین کالذئاب الضواری سفاکون للدماء لا یتناهون عن منکر فعلوه). و کل الناس یعرفون من هم الذین یسفکون الیوم دماء الابریاء بالالوف، و یقیمون القواعد العسکریه فی الحبر و البر و الجو لغزو الشعوب المستضعفه و تدمیرها و تشرید اهلها. و الذی اشار الیه الامام هنا هو غیض من فیض رسول الله (صلی الله علیه و آله) قال ابن ابیالحدید: (هذا من الاخبار بالغیب الذی اختص بها دون الصحابه) ای ان النبی خصه بهذا العلم دون غیره. (لا یقرب فیه الا الماحل) ای النمام الناکر، فله وحده الدرجات العلی فی بیئه الضلال و الفساد (و لا یظرف فیه) لا یعد ظریفا لطیفا (الا الفاجر) و هو الخلیع الفاسق (و لا یضعف فیه) الی یهجر و یهمل (الاالمنصف) القائل العامل بالحق و العدل، و فی الحدیث النبوی: (المومن فیما بینهم مستضعف). (یعدون الصدقه غرما) ضریبه جائره (و صله الرحم منا) انعاما یمنون به علی المحروم، و هو حق له بنص القرآن الکریم فی الایه 24 من سوره المعارج. (و العباده استطاله علی الناس) یمنون علی الناس بصومهم و صلاتهم، و الله یقول: (لا تمنوا علی اسلامکم بل الله یمن علیکم ان هداکم للایمان ان کنتم صادقین- 17 الحجرات). (فعند ذلک یکون السلطان بمشوره النساء) ای یسیطرن علی الحاکمین، و یطمعن فی اداره البلاد، و یشفعن بالمجرمین و من یهدی الیهن النفیس و الثمین. و مما قاله الرسول الاعظم (صلی الله علیه و آله) عن الاجیال من بعده: (بطونهم الهتهم، و نساوهم قبلتهم، و دنیاهم دینهم، و شرفهم متاعهم). (و اماره الصبیان) یشیر الی الملوک الذین یعهدون بالاماره من بعدهم الی الاولاد و الاطفال (و تدبیر الخصیان) امثال المرتزقه و اعوان الظلمه فی زماننا الذین یصفقون و یهتفون للحاکمین و المتزعمین نفاقا و ریاء.
… لا یقرب فیه الا الماحل: الماحل الساعی فی الناس بالوشایه عند السلطان و لا یظرف ای لا یعد ظریفا و لا یضعف ای لا یعد ضعیفا و الغرم بالضم الغرامه و المن ذکرک النعمه علی غیرک مظهرا بها الکرامه علیه و الاستطاله علی الناس التفوق علیهم و التزید علیهم فی الفضل
امام علیهالسلام (درباره بعض پیشآمدها) فرموده است: روزگاری برای مردم خواهد آمد که در آن مقرب نیست مگر سخنچین نزد پادشاه، و زیرک خوانده نشود مگر بدکار دروغگو، و ناتوان نشمارند مگر شخص باانصاف درستکار را، در آن زمان صدقه و انفاق در راه خدا را غرامت و تاوان (مالی که به اکراه میدهند) میشمارند، و صله رحم و آمد و شد با خویشان را منت مینهند (مثلا میگوید من هستم که چنین و چنان کردم) و بندگی خدا را سبب فزونی بر مردم میدانند! پس (نتیجه این کردارهای زشت آن است که) در آن هنگام پادشاه (در فرمانروائی) به مشورت و کنگاش با کنیزان (زنهای بیسر و پا) و حکمرانی کودکان (جوانان شهوتران بیتجربه) و اندیشه خواجهسراها (مردان نالائق و پست) میباشد (ابن ابیالحدید در شرح خود را در اینجا مینویسد: فرمایش امام علیهالسلام از جمله اخبار غیبی و یکی از آیات و معجزاتی است که اختصاص به آن حضرت دارد).
نشانههای حوادث را دادن و اعلام خطر کردن مخصوص پیامبران، امامان و نوابغ جهان است. آنان خصوصیات جامعه را در نظر گرفته و نشانههای عظمت و رشد و یا سقوط و هلاکت را بیان میکنند. این گونه مطالب در حقیقت معجزه و اخبار از غیب است ابن ابیالحدید میگوید: (این مطلب که امام (علیه السلام) بیان داشته یکی از معجزاتی است مخصوص به آن حضرت و هیچ یک از یاران محمد (صلی الله علیه و آله) از چنین اطلاعاتی آگاه نبودند). جای تردید نیست که وقتی مفاسد اخلاقی در جامعهها نفوذ کرد در درجه اول فاسدان رشد پیدا میکنند و کارهای مهم اجتماع بدست نااهلان میافتد و بدنبال آن سقوط همان جامعه حتمی است خدای عزیز به این نکته اشاره کرده میگوید: (آنگاه که اراده کردیم شهری را نابود کنیم خوشگذارانها را به کارهای ناشایسته میکشانیم تا مستحق عذاب گردند آنگاه شهر و جمعیت شان را با خاک یکسان میسازیم).
و قال علیهالسلام: (یاتی علی الناس زمان لا یقرب فیه الا الماحل) ای الساعی بالناس عند السلطه بالوشایه فالناس یقربونه خوفا و السلطان یقربه طمعا، و اصل المحل الکید و المکر (و لا یظرف فیه) ای لا یعد ضریفا (الا الفاجر) الذی یفجر و یعصی (و لا یضعف فیه) ای لا یعد ضعیفا (الا المنصف) الذی یعدل فی القول و العمل، و ذلک فی کل زمان یغلب الفساد حتی تکون الرذائل مکان الفضائل (یعدون الصدقه فیه) ای فی ذلک الزمان (غرما) ای غرامه ذاهبه من ایدیهم بلا عوض و اجر (وصله الرحم منا) ای تفضلا علی و صلوه، لا واجبا مفروا. (و العباده استطاله علی الناس) ای تفوقا علیهم، فالعابد یجعل نفسه فوق الاخرین تفضلا علیهم، بینما ان من کثرت عبادته، کثر تواضعه حتی یظن ان کل الناس افضل منه (فعند ذلک) الزمان (یکون السطان) ای: اداره امور السلطه (بمشوره النساء) کما نری فی هذا الزمان (و اماره الصبیان) لان المقاییس تضاع فیکون کل شیء فی مکانه الذی لا یلیق به (و تدبیر الخصیان) ای العبید، اذ یشئغل ارباب السلطه باللهو و العب و یقع الامر بایدی عبیدهم و خدمهم کما رایناه فی زماننا.
اللغه: قربه: ادناه. الماحل: الساعی بین الناس بالوشایه. یظرف: یعد ظریفا. یضعف: یعد ظریفا. یضعف: یعد ضعیفا. المنصف: العادل. یعدون: یحسبون. الغرم: الدین و الغرامه. المن: تعداد النعمه علی الغیر مظهرا بالعلو علیه. الاستطاله: الارتفاع. الخصیان: العبید. الشرح: هذه جمله امور کشف الامام عنها … انه سیحملها الزمن و تلدها الایام القادمه … یقرا الاحداث قبل و قوعها و یستشرف المستقبل فیجد فیه هذه الصوره الکریهه … انه زمان شوم و نحس تتبدل فیه الموازین و تتحطم المقاییس … انه زمان له علامات و علاماته هی: 1- لا یقرب فیه الا الماحل: من یسعی بین الناس بالوشایه و ینقل منهم و الیهم ما یفتنهم به ذلک هو الرجل المقرب المقدر الذی یصبح له حظوه و مکانه، فالمفرق بین الاحبه الذی یزرع الفتن هو المقرب من الناس. 2- و لا یظرف فیه الا الفاجر: فمن تهتک یصبح ظریفا لطیفا و انی اجد مصداق ذلک فی المغنین و المغنیات الذین یغوون کثره کثیره من الناس. 3- لا یضعف فیه الا المنصف: فالعادل الذی ینصف الله و ینصف الناس یرونه ضعیفا حقیرا او انهم یعدون المنصف لا یفهم لانهم لا یحترمون العدل الذی یحمله و یرونه شیئا لا قیمه له لانه لا یخدمهم.
4- یعدون الصدقه فیه غرما: و هذه من غرائب ذلک الزمن ان اهله یعدون دفع الزکاه الواجبه علیهم و التی فرضها الله علی الاغنیاء منهم یعدونها ضریبه اجباریه یدفعونها قهرا عنهم و رغما عن انوفهم. 5- وصله الرحم منا: اذا وصل احدهم رحمه من علیه بها و هذا ما نجده فاذا زار الاخ اخاه رای نفسه متفضلا علیه یذکره بزیارته و یکرر ذلک. 6- و العباده استطاله علی الناس: فاذا ادی ما وجب علیه من صلاه و صیام و عباده تکبر علی الناس و احس من نفسه انه اعلی منهم فترفع و تکبر و اخذه العجب و الزهو. ثم انه علیهالسلام بعد ان ذکر ما سیحمله الزمن و تتبدل الموازین و یصبح الامر کما مر عندئذ یکون الحکم بمشوره النساء فلا یقطع الحاکم امرا الا اذا استشار امراه و یحدثنا بعض اصحاب السلطان ان الحاکم لا یقدر علی امضاء امر اذا لم ترض به زوجته و عندئذ تکون الامره بید الصبیان فیوصی الی ولاه العهد و هم اطفال صغار رضع و یدبر الامر عنهم و یصرفه المرتزقه من الناس عبید الحکم و المنصب و الجاه …
«روزگاری بر مردم خواهد آمد که جز سخن چین تقرب نیابد و جز تبهکار ظریف و خوش داشته نشود، و جز با انصاف ناتوان شمرده نشود، در چنان روزگاری، صدقه دادن را تاوان می دانند و رعایت پیوند خویشاوندی را با منت انجام می دهند و عبادت را وسیله قدرت یافتن بر مردم قرار می دهند، و در آن هنگام کار حکومت با رایزنی با کنیزکان و فرمانروایی کودکان و چاره اندیشی خواجگان انجام می شود.»
ابن ابی الحدید پس از توضیح لغات و اصطلاحات می گوید: دنباله و نتیجه این سخن از جمله خبر دادن امیر المؤمنین علیه السّلام از مسائل پوشیده است و این خود یکی از نشانه های بزرگی و معجزات اوست که از میان همه اصحاب او به آن ویژه است.
و قال علیهالسلام
یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ لَا یُقَرَّبُ فِیهِ إِلَّا الْمَاحِلُ،وَ لَا یُظَرَّفُ فِیهِ إِلَّا الْفَاجِرُ،وَ لَا یُضَعَّفُ فِیهِ إِلَّا الْمُنْصِفُ،یَعُدُّونَ الصَّدَقَةَ فِیهِ غُرْماً،وَ صِلَةَ الرَّحِمِ مَنّاً، وَ الْعِبَادَةَ اسْتِطَالَةً عَلَی النَّاسِ! فَعِنْدَ ذَلِکَ یَکُونُ السُّلْطَانُ بِمَشُورَةِ النِّسَاءِ، وَ إِمَارَةِ الصِّبْیَانِ،وَ تَدْبِیرِ الْخِصْیَانِ!.
امام علیه السلام فرمود:
زمانی بر مردم فرا میرسد که تنها حیلهگرانِ سخنچین،مقرّبند و تنها فاجرانِ بدکار،ظریف ولطیف شمرده میشوند وافراد با انصاف،ضعیف وناتوان محسوب خواهند شد.در آن زمان کمک به نیازمندان خسارت و ضرر،و صله رحم (که حق مسلم خویشاوندان است) منت،و عبادت (که وظیفه هر انسانی در پیشگاه خداست) وسیله برتریجویی بر مردم خواهد بود.در آن زمان حکومت به مشورت زنان و فرمانروایی کودکان و تدبیر خواجههاست. ( . سند گفتار حکیمانه: مطابق نقل مصادر نهجالبلاغه،از جمله کسانی که پیش از مرحوم سیّد رضی این کلام حکمتآمیز را در کتب خود آوردهاند،مبرد در کتاب کامل (با تفاوت مختصری) و یعقوبی در تاریخ خود و مرحوم کلینی در روضه کافی هستند و بعد از سیّد رضی،راغب آن را در محاضرات الادباء با تغییراتی ذکر کرده و همچنین آمدی در غررالحکم و ابن طلحه شافعی در مطالب السؤول نیز با تفاوتی که نشان میدهد از غیر نهجالبلاغه گرفتهاند آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 95). )
پیشگویی عجیب
این کلام حکمتآمیز و پرمحتوا یکی از خبرهای غیبی است که امام علیه السلام از زمانهای آینده بیان میکند و هشداری است به اصحاب و یاران و پیروانش.
امام علیه السلام زمانی را پیشبینی میکند که سه گروه پست و بیارزش،باارزش و سه کار نیک و گرانبها،زشت و بد شمرده میشوند و سه گروه نالایق زمام حکومت را به دست میگیرند.
نخست میفرماید:«زمانی بر مردم فرا میرسد که تنها حیلهگرانِ سخنچین، مقرب میشوند و تنها فاجرانِ بدکار ظریف و لطیف شمرده میشوند و افراد با انصاف،ضعیف و ناتوان محسوب خواهند شد»؛ (یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ لَا یُقَرَّبُ فِیهِ إِلَّا الْمَاحِلُ،وَ لَا یُظَرَّفُ فِیهِ إِلَّا الْفَاجِرُ،وَ لَا یُضَعَّفُ فِیهِ إِلَّا الْمُنْصِفُ) .
اشاره به اینکه در آن زمان نظام ارزشی اسلام و احکام الهی و کتاب و سنت وارونه میشود،افراد زشت سیرت و گنهکار و فاسد بر سر کار میآیند و نیکان را از صحنه اجتماع به عقب میرانند.در چنین شرایطی منکر معروف و معروف منکر میگردد.
تعبیر به «ماحِل» از ماده«مَحْل»(بر وزن جهل) به معنای مکر و حیله و در اصل به معنای خشک و بیحاصل بودن زمین است.افراد حیلهگر و سخنچین و مکّار را به همین سبب ماحل گفتهاند.
«فاجِر» اشاره به افراد بیبند و باری است که هرچه بر زبانشان آمد میگویند و از شوخیهای رکیک و زشت ابا ندارند و آن را نوعی شوخطبعی و ظرافت و لطافت میشمرند.
«مُنْصِف» کسی است که حق مردم را به خوبی ادا میکند؛ولی در محیط زشتکاران چنین کسی را آدمی ضعیف و ناتوان و بی دست و پا شمرده میشود؛ ولی در نظر آنها افرادی که اموال و ثروت فراوانی از راه حرام و غصب حقوق مردم گردآوری میکنند،آدمهای زرنگ و لایقی هستند.
سپس میافزاید:«(سه کار بسیار خوب،بد شمرده میشود) در آن زمان کمک به نیازمندان خسارت و ضرر،و صله رحم (که حق مسلم خویشاوندان است) منّت،و عبادت (که وظیفه هر انسانی در پیشگاه خداست) وسیله برتریجویی بر مردم خواهد بود»؛ (یَعُدُّونَ الصَّدَقَةَ فِیهِ غُرْماً،وَ صِلَةَ الرَّحِمِ مَنّاً،وَ الْعِبَادَةَ اسْتِطَالَةً عَلَی النَّاسِ) .
آری در زمانی که ایمان و اخلاق از جامعه برچیده شود،مردم دلیلی نمیبینند که به نیازمندان کمک کنند و طبق محاسبههای ظاهری میگویند:فلان مقدار به فلان نیازمند دادیم و به همان اندازه از سرمایه ما کم شد و این خسارت است و نیز هنگامی که به دیدار بستگان خود میروند آن را دِین شرعی و اخلاقی و انسانی به شمار نمیآورند،بلکه گویی نعمت بزرگی به آنان دادهاند و بر آنان منت مینهند و هنگامی که وظیفه عبادی خود را انجام میدهند به جای اینکه خضوع و تواضعشان بیشتر شود خود را از دیگران برتر و بلند مقامتر میشمرند.
کوتاه سخن اینکه از اعمال به ظاهر نیک خود نتیجههای وارونه میگیرند.
جمله امام علیه السلام «یَعُدُّونَ الصَّدَقَةَ فیهِ غُرْماً» شبیه چیزی است که در قرآن مجید آمده است که درباره عرب جاهلی میفرماید: «وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ مَغْرَماً»؛ بعضی از عربهای بادیه نشین (که از تعالیم اسلام دورند) آنچه را در راه خدا انفاق میکند غرامت و خسران برای خود میپندارد». ( .توبه،آیه 98.)
و جمله «صِلَةُ الرَّحِمِ مَنّاً» شبیه چیزی است که در آیه 17 سوره«حجرات» آمده است: ««یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلامَکُمْ بَلِ اللّهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَداکُمْ لِلْإِیمانِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ»؛ آنها بر تو منت مینهند که اسلام آوردند بگو اسلام آوردن خود را بر من منت ننهید خداوند بر شما منت مینهد که شما را به سوی ایمان هدایت کرده است اگر (در ادعای ایمان) صادق هستید».
روشن است ایمان آوردن به پیامبر الهی وظیفه،بلکه برنامه سعادت و تکامل و افتخار است.این چیزی نیست که سبب منت بر پیامبر گردد.همچنین صله رحم همانگونه که اشاره کردیم وظیفه دینی و انسانی است که هر کس موفق به آن شود باید خدا را شکر گوید و مفتخر باشد نه اینکه وسیله منّت گردد.
همچنین عبادت مکتب عالی تربیت انسان است و باید وسیله تواضع و خضوع انسان در پیشگاه خدا گردد نه اینکه وسیله برتری جویی بر مردم شود.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن به سه عامل فساد در چنین جامعهای اشاره میکند که سرچشمه آن اعمال نادرست است،میفرماید:«در آن زمان حکومت به مشورت زنان و فرمانروایی کودکان و تدبیر خواجهها خواهد بود»؛ (فَعِنْدَ ذَلِکَ یَکُونُ السُّلْطَانُ بِمَشُورَةِ النِّسَاءِ،وَ إِمَارَةِ الصِّبْیَانِ،وَ تَدْبِیرِ الْخِصْیَانِ) .
بی شک،زنان در اسلام در بسیاری از حقوق با مردان برابرند،بلکه گاهی از آنان پیشی میگیرند؛ولی با توجه به ساختمان عاطفی آنها اداره بعضی از امور از توان آنها خارج است.به همین دلیل در تمام دنیا حتی در زمان ما که شعار مساوات زن و مرد در غرب همه جا را پر کرده ابتکار تمام حکومتها و پستهای مهم سیاسی و اقتصادی و جنگی-جز در موارد بسیار معدودی-در دست مردان است چرا که آنها آمادگی بیشتری برای این کار دارند.حال اگر حکومت با مشورت زنان باشد مشکلات غیر قابل انکاری به وجود خواهد آمد.
در بعضی از نسخهها و حتی نسخه مرحوم سیّد رضی در خصائص الائمه به جای نساء«إماء»آمده است که اشاره به کنیزانی است که در دربار خلفا بودند و مورد علاقه شدید آنها قرار داشتند.آنها نیز از این علاقه استفاده کرده و در مسائل حکومت دخالت میکردند و حتی افرادی که میخواستند در امور حکومت تأثیر بگذارند گاهی از طریق آنها در خلیفه یا پادشاه نفوذ میکردند.
بعضی از روانشناسان امروز معتقدند زنان در مسائل جزیی دقیقتر از مرداناند؛ولی در تصمیمهای کلان مشکل دارند و به همین دلیل امر حکومت که نیاز به کلان نگری دارد برای آنها مشکل است.
منظور از «امارة الصبیان» (حکومت کودکان) ممکن است مفهوم ظاهری آن باشد که در طول تاریخ بارها کودکان کم سن و سالی به حکومت رسیدهاند و امر حکومت به دست مادر یا بستگان نزدیک آنها انجام میگرفت و یا معنای کنایی آن مراد باشد؛یعنی کسانی که افکار بچهگانه دارند و دورنگر نیستند و افکار عمیق ندارند.
نیز «تدبیر الخصیان» (تدبیر خواجهها) ممکن است همان معنای ظاهری آن مراد باشد که در بعضی از دورانهای تاریخی وجود داشته و خلفا یا پادشاهان حرمسرای گستردهای داشتند و مردانی را بر آنها میگماردند که خواجه باشند تا بتوانند بر آنها اعتماد کنند.آنان با کمک همسران پرنفوذ شاهان و خلفا منویات خود را در حکومت اجرا میکردند و کسانی که در حاشیه بودند از نفوذشان استفاده میکردند و به این ترتیب نظام جامعه در مسیرهای غلط و در طریق منافع اشخاص خاصی قرار میگرفت.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور معنای کنایی آن باشد،زیرا خواجهها به علت از دست دادن مردانگی ظاهری خود بسیاری از صفات مردان را نیز از دست میدادند و تدبیر آنها تدبیر ضعیفی میشد تا آنجا که بعضی گفتهاند:در میان خواجگان در طول تاریخ کمتر نابغهای پیدا شده است.
ارزشهای واقعی
همه انسانها طالب اشیای گرانبها و مقامات عالی و شخصیت و احترامند ولی ارزشها را چه کسی تعریف یا تعیین میکند؟ پاسخ آنکه کسانی که زمام حکومت یا رشته فکری مردم را در دست دارند،یعنی امرا و علما ارزشها را تعیین میکنند.حال اگر آنها از مسیر منحرف شوند و به جای ارزشهای واقعی ارزشهای کاذبی را عرضه بدارند،نظام ارزشی جامعه دگرگون میشود و مردم ارزشهای واقعی را رها کرده،به دنبال ارزشهای کاذب میروند.
مثلا در دوران جاهلیت که ارزش انسانها را ثروت و فزونی فرزندانشان تعیین میکرد هنگامی که قرآن بر مردی نازل شد ته دست و فاقد پشتیبانهای انسانی،تعجب کردند و گفتند: «لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ؛ چرا این قرآن بر یکی از ثروتمندان با شخصیت مکه و طائف نازل نشده است ( .زخرف،آیه 31.) یا فرعون هنگامی که موسی را در لباس چوپانی دید تعجب کرده گفت:
««فَلَوْ لا أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ»؛ چرا موسی دستبندهای طلا ندارد». ( .زخرف،آیه 53.)
بر این اساس مهمترین کاری که پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله انجام داد همان انقلاب ارزشی بود؛ثروت را تحقیر کرد و تقوا را نشانه ارزش انسانی شمرد و شعار «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ» جای شعارهای جاهلی را گرفت و همین امر همه چیز را منقلب و دگرگون ساخت و انسانها را از بیراههها به مسیرهای واقعی هدایت فرمود.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Shortly , a period of time will come for people when high [government) posts will be given only to those who defame others, when vicious people will be regarded as witty, whereas the fair ones will be regarded as weak. People will regard charity as a loss, consider kinship as a burden and worship as grounds for gaining prestige among others. At such a time, authority will be exercised through the counsel of women, and there will be posting of young boys in high places, and the administration will be run by eunuchs.“
وَ رئُیَِ عَلَیهِ إِزَارٌ خَلَقٌ مَرقُوعٌ فَقِیلَ لَهُ فِی ذَلِکَ فَقَالَ
یَخشَعُ لَهُ القَلبُ وَ تَذِلّ بِهِ النّفسُ وَ یقَتدَیِ بِهِ المُؤمِنُونَ إِنّ الدّنیَا وَ الآخِرَةَ عَدُوّانِ مُتَفَاوِتَانِ وَ سَبِیلَانِ مُختَلِفَانِ فَمَن أَحَبّ الدّنیَا وَ تَوَلّاهَا أَبغَضَ الآخِرَةَ وَ عَادَاهَا وَ هُمَا بِمَنزِلَةِ المَشرِقِ وَ المَغرِبِ وَ مَاشٍ بَینَهُمَا کُلّمَا قَرُبَ مِن وَاحِدٍ بَعُدَ مِنَ الآخَرِ وَ هُمَا بَعدُ ضَرّتَانِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (پیراهن و صله داری بر اندام امام بود شخصی پرسید چرا پیراهن وصله دار میپوشی؟) دل با آن فروتن، و نفس رام میشود، و مؤمنان از آن سر مشق میگیرند .
دنیای (حرام) و آخرت، دو دشمن متفاوت، و دو راه جدای از یکدیگرند، پس کسی که دنیا پرست باشد و به آن عشق ورزد، به آخرت کینه ورزد و با آن دشمنی خواهد کرد .
و آن دو همانند شرق و غرب از هم دورند، و رونده به سوی آن دو، هر گاه به یکی نزدیک شود از دیگری دور میگردد، و آن دو همواره به یکدیگر زیان رسانند .
[و او را دیدند با جامهای کهنه و پینه زده. سبب پرسیدند فرمود:] دل را خاشع کن و نفس را خوار، و مؤمنان بدان اقتدا کنند- در کردار-. همانا دنیا و آخرت دو دشمنند نافراهم، و دو راهند مخالف هم. آن که دنیا را دوست داشت و مهر آن را در دل کاشت، آخرت را نه پسندید و دشمن انگاشت ، و دنیا و آخرت چون خاور و باختر است و آن که میان آن دو رود چون به یکی نزدیک گردد از دیگری دور شود. و چون دو زنند در نکاح یکی شوی- که ناسازگارند و در گفتگوی-.
و فرمود آن حضرت وقتی که دیده شد بر او ازاری کهنه که پاره چند بر اندوخته بود پس گفتند مر او را در این صفت پس فرمود که خشوع دارند و فروتنی میکند بآن دل و رام میشود بآن نفس امّاره و پیروی میکنند بآن گروندگان
و فرمود بدرستی که دنیا و آخرت دشمنان یکدیگرند متخالف و خلاف یکدیگر و دو راهند مختلف پس هر که دوست داشت دنیا را و دوستی ورزید بآن دشمن گرفت آخرت را و طریقه عداوت آنرا و دنیا و آخرت بمنزله مشرق و مغرب است و رونده میان هر دو هر چند که نزدیک شد بیکی دور شد از دیگری و دنیا و آخرت بعد ازین حال دو زنند در عقد یک مرد که خوشنودی هر یک سبب رنجیدن دیگریست
جامه ای کهنه و وصله دار بر تن داشت، در این باب از او پرسیدند، فرمود: این جامه دل را خاشع و نفس را خوار می سازد و مؤمنان بدان اقتدا کنند.
و فرمود (علیه السلام): دنیا و آخرت دو دشمن ناهمگون اند و دو راه گونه گون. هر که دنیا را دوست بدارد، آخرت را دشمن داشته. دنیا و آخرت به مثابه مشرق و مغرب اند و کسی که میان آن دو سیر می کند، هرگاه به یکی نزدیک شود از دیگری دور گردد و یا چون دو زن هستند در نکاح یک شوی.
جامه کهنه و وصله داری بر تن حضرت دیده شد،سبب پرسیدند،فرمود:به خاطر آن دل خاشع میشود،و نفس خوار میگردد،و اهل ایمان به آن اقتدا میکنند .دنیا و آخرت دو دشمن متفاوتند،و دو راه مختلف،پس کسی که دنیا را دوست داشت و مهرش را به دل جای داد آخرت را دشمن داشت و با آن دشمنی نمود .
دنیا و آخرت به منزله مشرق و مغربند،و رونده بین آن دو هر مقدار به یکی نزدیک شود از دیگری دور میشود،این دو در ناسازگاری با هم به مانند دو هوو میباشند .
شروح:
جامهی کهنه وصلهداری را بر تن امام (علیه السلام) دیدند، در اینباره با حضرت گفتگو کردند، حضرت فرمود: (با آن، دل، فروتن و نفس آرام میگردد و مومنان از آن سرمشق میگیرند). امام (علیه السلام) در مورد پوشیدن آن لباس کهنه سه مطلب را بیان داشته است: فروتنی دل و رام شدن نفس اماره و به وسیله فقر درهم شکستن نفس. و ذلت نفس همان درهم شکستن نفس اماره است و پیروی مومنان هم به همان دو منظور اول است
(دنیا و آخرت دو دشمن ناسازگارند، و دو راه مخالفند، بنابراین کسی که دوستدار دنیا باشد و به آن دل ببندد، با آخرت دشمن و با آن در ستیز است، و آن دو مانند مشرق و مغربند، کسی که مابین آنها راه میرود هر چه به یکی نزدیک شود از دیگری دور میشود، و آن دو، پس از این اختلافها به دو زن هوو میمانند.) کلمه: (العدو) دشمن را- از جهت فاصلهای که مابین دنیا و آخرت وجود دارد- برای آنها استعاره آورده است، و اما این که دنیا و آخرت دو راه مخالفند، واضح و روشن است. و لازمهی وجود دشمنی و اختلاف بین دنیا و آخرت آن است که دوستدار یکی از آنها دشمن دیگری باشد. آنگاه امام (علیه السلام) دنیا و آخرت را به مشرق و مغرب تشبیه کرده است، وجهشبه مباینت آنها و اختلاف جهت آنهاست، و طالب دنیا را به کسی تشبیه کرده که مابین مشرق و مغرب در حرکت است، وجهشبه عبارت: کلما قرب … است زیرا طالب دنیا به هر مقدار در طلب دنیا همت گمارد به همان نسبت از آخرت غافل میماند و از آن دور میافتد، و هر چه در کسب دنیا بیشتر بیندیشد، غفلت و دوریاش از آخرت افزون میگردد میگردد و بالعکس، همانند رهروی که به یکی از دو جهت مشرق و مغرب حرکت میکند. و پس از آن، دنیا و آخرت را به دو هوو تشبیه کرده است وجهشبه نیز این است که هر چه به یکی از هووها نزدیک شود، همچون مرد دو زنه از زن دیگر دور میگردد.
وَ [قَالَ ع:وَ قَدْ] رُئِیَ عَلَیْهِ إِزَارٌ خَلَقٌ مَرْقُوعٌ فَقِیلَ لَهُ فِی ذَلِکَ فَقَالَ یَخْشَعُ لَهُ الْقَلْبُ وَ تَذِلُّ بِهِ النَّفْسُ وَ یَقْتَدِی بِهِ الْمُؤْمِنُونَ إِنَّ الدُّنْیَا وَ الآْخِرَةَ عَدُوَّانِ مُتَفَاوِتَانِ وَ سَبِیلاَنِ مُخْتَلِفَانِ فَمَنْ أَحَبَّ الدُّنْیَا وَ تَوَلاَّهَا أَبْغَضَ الآْخِرَةَ وَ عَادَاهَا وَ هُمَا بِمَنْزِلَةِ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ مَاشٍ بَیْنَهُمَا کُلَّمَا قَرُبَ مِنْ وَاحِدٍ بَعُدَ مِنَ الآْخَرِ وَ هُمَا بَعْدُ ضَرَّتَانِ .
قد تقدم القول فی هذا الباب و ذکرنا أن الحکماء و العارفین فیه علی قسمین منهم من آثر لبس الأدنی علی الأعلی و منهم من عکس الحال و کان عمر بن الخطاب من أصحاب المذهب الأول و کذلک أمیر المؤمنین و هو شعار عیسی بن مریم ع کان یلبس الصوف و غلیظ الثیاب و کان رسول الله ص یلبس النوعین جمیعا و أکثر لبسه کان الجید من الثیاب مثل أبراد الیمن و ما شاکل ذلک و کانت ملحفته مورسة ( مورسة،أی مصبوغة بالورس؛و هو نبت أصفر یکون بالیمن،تصبغ به الثیاب. ) حتی أنها لتردع ( فی اللسان عن ابن عبّاس:«لم ینه عن شیء من الأردیة إلاّ عن المزعفرة التی تردع علی الجلد» قال:أی تنفض صبغها علیه،و ثوب ردیع؛مصبوغ بالزعفران. ) علی جلده کما جاء فی الحدیث.
و رئی محمد بن الحنفیة ع واقفا بعرفات علی برذون أصفر و علیه مطرف خز أصفر و جاء فرقد السبخی ( ب:«السنجی»،و الصواب ما أثبته،منسوب إلی السبخة،موضع بالبصرة،ذکره یاقوت؛ و ذکر بنسبة فرقد إلی) إلی الحسن و علی الحسن مطرف خز فجعل ینظر إلیه و علی فرقد ثیاب صوف فقال الحسن ما بالک تنظر إلی و علی ثیاب أهل الجنة
و علیک ثیاب أهل النار إن أحدکم لیجعل الزهد فی ثیابه و الکبر فی صدره فلهو أشد عجبا بصوفه من صاحب المطرف.
و قال ابن السماک لأصحاب الصوف إن کان لباسکم هذا موافقا لسرائرکم فلقد أحببتم أن یطلع الناس علیها و لئن کان مخالفا لها لقد هلکتم.
و کان عمر بن عبد العزیز علی قاعدة عمر بن الخطاب فی ملبوسه و کان قبل الخلافة یلبس الثیاب المثمنة جدا کان یقول لقد خفت أن یعجز ما قسم الله لی من الرزق عما أریده من الکسوة و ما لبست ثوبا جدیدا قط إلا و خیل لی حین یراه الناس أنه سمل أو بال فلما ولی الخلافة ترک ذلک کله.
و روی سعید بن سوید قال صلی بنا عمر بن عبد العزیز الجمعة ثم جلس و علیه قمیص مرقوع الجیب من بین یدیه و من خلفه فقال له رجل إن الله أعطاک یا أمیر المؤمنین فلو لبست فنکس ملیا ثم رفع رأسه فقال إن أفضل القصد ما کان عند الجدة و أفضل العفو ما کان عند المقدرة.
و روی عاصم بن معدلة کنت أری عمر بن عبد العزیز قبل الخلافة فأعجب من حسن لونه و جودة ثیابه و بزته ثم دخلت علیه بعد أن ولی و إذا هو قد احترق و اسود و لصق جلده بعظمه حتی لیس بین الجلد و العظم لحم و إذا علیه قلنسوة بیضاء قد اجتمع قطنها و یعلم أنها قد غسلت و علیه سحق ( جمع سحق؛و هو الثوب البالی. ) أنبجانیة قد خرج سداها و هو علی شاذکونة ( الشاذکونة:ثیاب غلاظ تعمل بالیمن. ) قد لصقت بالأرض تحت الشاذکونة عباءة قطوانیة ( قطوانیة:منسوبة إلی قطوان،موضع بالکوفة. ) من مشاقة الصوف و عنده رجل یتکلم فرفع صوته فقال له عمر اخفض قلیلا من صوتک فإنما یکفی الرجل من الکلام قدر ما یسمع صاحبه.
و روی عبید بن یعقوب أن عمر بن عبد العزیز کان یلبس الفرو الغلیظ من الثیاب و کان سراجه علی ثلاث قصبات فوقهن طین
هذا الفصل بین فی نفسه لا یحتاج إلی شرح و ذلک لأن عمل کل واحد من الدارین مضاد لعمل الأخری فعمل هذه الاکتساب و الاضطراب ( ا:«و الضرب فی سبیل الرزق». ) فی الرزق و الاهتمام بأمر المعاش و الولد و الزوجة و ما ناسب ذلک و عمل هذه قطع العلائق و رفض الشهوات و الانتصاب للعبادة و صرف الوجه عن کل ما یصد عن ذکر الله تعالی و معلوم أن هذین العملین متضادان فلا جرم کانت الدنیا و الآخرة ضرتین لا یجتمعان
(و قد رای علیه ازار خلق مرقوع) و دیدند بر آن حضرت ازاری کهنه که پارهای چند بر آن دوخته بود (فقیل له فی ذلک) پس گفتند مردم او را در آن صفت یعنی پرسیدند از او از کیفیت این هیات (فقال) پس در جواب فرمود که: (یخشع له القلب) خشوع میورزد و فروتنی میکند از برای آن، دل کبر پیشه (و تذل به النفس) رام میشود به آن، نفس اماره (و یقتدی به المومنون) و پیروی میکنند به آن مومنان شایسته.
(و قال علیهالسلام: الدنیا و الاخره عدوان متفارقان) به درستی که دنیا و آخرت دو دشمنند متفاوت و متخالف (و سبیلان مختلفان) و دو راهند مختلف و مخالف (فمن احب الدنیا) پس هرکه دوست داشت دنیا را (و تولاها) و دوستی ورزید او را (و ابغض الاخره) و دشمن داشت آخرت را (و عاداها) و طریقه دشمنی مرعی داشت با آن (و هما) و این دنیا و آخرت نزد هوشمند طالب (بمنزله المشرق و المغرب) به مثابه مشرق و مغرب است (و ماش بینهما) و رونده در میان این هر دو (کلما قرب من واحد) هرگاه که نزدیک شود به یکی از آن دو (بعد عن الاخر) دور میگردد از دیگری (و هما بعد) و این دنیا و آخرت بعد از این حال (ضرتان) دو ضرهاند یعنی مثل دو زنند در حباله یک شوهر که وجود یکی مضرت آن دیگر است در غایت ضرر
و دیده شد بر تن آن حضرت جامه کهنه پاره زدهای، پس گفته شد با او سخن در آن باب گفت در جواب: خاشع میگردد برای آن دل، و ذلیل میگردد به آن نفس، و اقتداء میکنند به آن مومنان، و بر خلاف آن است جامه نیکو و فاخر که شخص به آن مفتخر گردد، و در نفس او عجبی پیدا شود، و دیگران که آن بینند مثل آن طلب کنند، و خاطر بر تحصیل آن گمارند، پس از کار حق غافل مانند، و در اثم و معصیت افتند، و آن کس که مثل آن نیابد دل شکسته و غمگین گردد
به تحقیق که دنیا و آخرت دو دشمن متفاوتند که با هم موتلف و متفق نگردند و دو راه مختلف که به هم باز نخورند، پس هر که دوست داشت دنیا را و تولی نمود به آن دشمن داشت آخرت را و دشمنی نمود با آن، و دنیا و آخرت به منزله مشرق و مغرب است و شخصی که در میانه سیر کند قدر که به یکی از آن دو جانب نزدیک گردد همان قدر از آن دیگری دور گردد، و دنیا و آخرت با این حال همچو دو زنند که در حباله یک مرد باشند، هر یک را که خشنود کند آن دیگری در غضب شود و برنجد، و با هم هرگز راست نیایند.
و قال علیهالسلام و قد رئی علیه ازار خلق مرقوع، فقیل له فی ذلک، فقال: «یخشع له القلب و تذل به النفس و یقتدی به المومن.» یعنی و گفت علیهالسلام و حال آنکه دیده شده بود بر بدن آن حضرت زیر جامهی کهنهی وصله و پینه زده شدهای، پس گفته شد مر آن حضرت را دربارهی حکمت آن، پس گفت که با خشوع و فروتن میگردد از جهت آن دل و خوار میشود به سبب آن نفس اماره و پیروی میکند به آن مومن.
و قال علیهالسلام: «ان الدنیا و الاخره عدوان متفاوتان و سبیلان مختلفان، فمن احب الدنیا و تولاها ابغض الاخره و عاداها و هما بمنزله المشرق و المغرب و ماش بینهما، کلما قرب من واحد بعد من الاخر و هما بعد ضرتان.» یعنی و گفت علیهالسلام، به تحقیق که دنیا و آخرت دو دشمن متفاوت آثار باشند با یکدیگر: یکی آثار شیطان است و یکی آثار رحمان و دو راه مختلف باشند: یکی راه بهشت است و یکی راه دوزخ، پس کسی که دوست داشت دنیا را و دوستی کرد با آن، دشمن داشت آخرت را و دشمنی کرد با آن و آن دو سرا به منزلهی مشرق و مغرب باشند که روندهی در میان ایشان هر قدر که نزدیک میشود به یکی، دور میشود از آن دیگر و هر دو بعد از تفاوت در اوصاف مذکوره، مانند دو زن در عقد یک شوهر باشند، یعنی هرگز با یکدیگر سازگار نشوند.
اللغه: (خلق) ج: اخلاق و خلقان: البالی للمذکر و المونث (رقع) رقعا الثوب اصلحه بالرقاع- لمنجد. الاعراب: فقیل له فی ذلک، الفاء للسببیه. المعنی: الظاهر ان لبسه (علیه السلام) للازار المرقوع، کان فی ایام حکومته و زعامته الظاهریه، و فی هذا العصر توسع علی المسلمین العیش، و حازوا اموالا و غنائم کثیره من الروم و الفرس، و اعتادوا لبس الثیاب الفاخره و التجمل بالزینه الظاهره و خصوصا الامراء منهم و اصحاب السلطنه، و لما رئی علیه هذا الازار الخلق المرقوع وقع فی محل العجب و عد اهانه بمقام المتصدی له فاجاب (علیه السلام) بانه ریاضه للنفس، و تسلیه للمومنین، و ینبغی ان اکون اسوه لاهل الایمان فی لبس الخلقان، لینکسر تسویل الشیطان. الترجمه: بر تن آن حضرت روپوش کهنه و وصلهداری دیده شد و در این باره با وی سخنی گفته شد، حضرتش در پاسخ فرمود: پوشیدن این لباس کهنه دل را خاشع میسازد، و نفساماره را خوار میکند و مومنان از آن سرمشق میگیرند.
دیده شد اندر بر مولای دین***پیشوائی بر حق اهل یقین
یک ردای کهنهی پر پینهای***پر ز وصله جامهی دیرینهای
گفته شد با وی در این باره سخن***گفت مولا زیور است اندر بدن
دل کند خاشع کند نفسم ذلیل***تا نغرد بر من این رزمنده پیل
مومنان را شاید از آن پیروی***گر که در راهند همراه علی
اللغه: (ضره) المراه، امراه زوجها، و هما ضرتان ج: ضرائر. الاعراب: و ماش بینهما، مبتدء و خبر رفع المبتداء مقدر لانه منقوص، و الخبر ظرف مستقر، و الجمله حالیه، و هما مبتدء و ضرتان خبره، و بعد ظرف مبنی علی الضم لحذف المضافالیه المنوی ای بعد کل ذلک. المعنی: الدنیا مونث الادنی ای الدار التی هی اقرب الیک من الاخره، و هی ما حولک من کل ما تعیش فیه و یعیش معک، و تحواک و تهواه، من نفسک و شهواتک و مالک و ولدک و جارک و معاشریک، فهی بالنسبه الیک مختلطه و متجدده فی کل حین، و منصرفه علی الدوام و منصرفه و فانیه غداره فراره فتانه، و الاخره دارک بعد موتک الی الابد، فیقول (علیه السلام): ان دنیاک و آخرتک لا تجتمعان معک کرفیقین موالفین معاضدین، بل هما عدو ان متفاوتان، فمن احب الدنیا ابغض الاخره، و من قرب الی احدهما بعد عن الاخر، و هما ضرتان لا یمکن ارضاوهما معا، فلابد ان تختار احداهما و تخلی عن الاخره. الترجمه: فرمود: براستی دنیا و آخرت دو دشمن ناجور و دو راه مخالف یکدیگرند هر کس دنیا را دوست دارد و دنبالش برود آخرت را دشمن داشته و با آن سر عداوت برداشته، و این دو بمانند خاور و باخترند که یکی میان آنها در راه است و هر چه به یکی از آنها نزدیک شود از دیگری دور شده، و آن دو بمانند دو هبو هستند.
دنیا و آخرت چه دو دشمن برابرند*** اندر خلاف هم به ره خویش اندرند
دنیاطلب که در پی آنست روز و شب*** با آخرت چه دشمن خونی است در غضب
این دو چه مشرقند و چه مغرب که راهور ***نزدیک این چه شد از آن افتاده دورتر
با این همه بدان دو هبویند کینهخواه***دنبال آخرت رو و دنیای دون مخواه
اقول: رواه احمد بن حنبل فی (فضائله) هکذا: قیل لعلی (علیه السلام): لم ترقع قمیصک؟ قال: لیخشع القلب، و یقتدی بی المومنون. روی ابونعیم فی (حلیته)، عن زید بن وهب قال: قدم علی علی (علیه السلام) وفد من اهل البصره فیهم خارجی، فعاتب علیا(علیه السلام) فی لبوسه فقال: مالک و لبوسی، ان لبوسی ابعد من الکبر.
(یخشع له القلب، و تذل به النفس) الضمیر فی (له) یعود الی الازار المرقوع، و سبق فی آخر الخطبه 158 قول الامام: (لقد رقعت مدرعتی هذه حتی استحییت من راقعها). و تکلمنا عن هذه المدرعه فی شرح الخطبه المذکوره بعنوان (مدرعه علی تنص علیه) و لو تساوی الناس فی العیش ما کان للفقر و الزهد من موضوع و لا معنی، و لوجب حذف هذه الکلمه و ما رادفها من قوامیس اللغه، اما و قد وجد الفقر فلابد و ان تلحقه آثاره و لوازمه، و منها حسرات المحروم و آلامه، و تعاظم المترف و طغیانه.. و الامام قادر علی لبس الجدید و اکل الطیبات دون ان یطغی و یتعالی، بل یستحیل فی ذلک فی حقه، و لکنه، و هو الامام المعصوم یقدر نفسه بضعفه الناس کیلا یهیج بالفقیر فقره فیهلک، کما قال فی الخطبه 206. و قوله هنا: (یخشع له القلب، و تذل به النفس) تقریع و توبیخ لمن یطغیه الغنی و یبطره.
اقول: مراده (علیه السلام) بالدنیا التی جعلها مع الاخره کعدوین و سبیلین مختلفین کالمشرق و المغرب و کالضرتین، دنیا لم تجعل مقدمه للاخره، و معلوم انها مع الاخره کعدوین، فلا یمکن ان یکون احد محب الدنیا و لایکون مبغض الاخره و معادیها، کما قال (علیه السلام) و لذا قال تعالی لنبیه (علیه السلام) (فاعرض عن من تولی عن ذکرنا و لم یرد الا الحیاه الدنیا … ). و کسبیلین کالمشرق و المغرب، و معلوم انه کما قال (علیه السلام) کلما قرب سالک من احد هما بعد عن الاخر، قال شاعر: الی الله اشکو بالمدینه حاجه و بالشام اخری کیف تلتقیان هذا، و لما تزوج سهیل بن عبدالرحمن بن عوف الثریا، امراه من امیه الاصغر، التی کان یشبب بها عمر بن ابیربیعه، قال عمر: ایها المنکح الثریا سهیلا عمرک الله کیف یلتقیان (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) هی شامیه اذا ما استقلت و سهیل اذا استقل یمانی شبه عمر الرجل المسمی بسهیل و المراه المسماه بثریا بالکوکبین المعروفین (سهیل) و (ثریا) اللذین لایجتمعان. قلت: و کان لسهیل ان ینقض کلامه علیه بان الثریا کوکب و سهیل کوکب، و الکوکب للکوکب فهی لی. و فی (مقاتل ابیالفرج): قصر الضرتین موضع بالکوفه بایع الناس فیه محمد بن ابراهیم بن اسماعیل بن طباطبا ایام ابیالسرایا. هذا، و کانه وقع فی الکلام تغیر، و الاصل، ان الدنیا و الاخره عدوان لا یجتمع حبهما و تولیهما، فمن احب الدنیا و تولاها ابغض الاخره و عاداها، و بالعکس، و هما سبیلان مختلفان متفاوتان کالمشرق و المغرب، کلما قرب ماش من واحد منهما بعد من الاخر. و کیف کان، فالثالث مما شبهها (علیه السلام) به الضرتان و من طبعهما المباینه، فمن وصل احداهما قطعته الاخری، و شبههما السجاد (علیه السلام) کفتی میزان ایهما رجح ذهب بالاخری، ثم تلا (علیه السلام) قوله تعالی (اذا وقعت الواقعه لیس لوقعتها کاذبه خافضه رافعه). ای: خافضه لاعداء الله الی النار، رافعه لاولیائه الی الجنه، و بالجمله حیث انهما ضدان لایمکن الجمع بینهما کاملا، و قد ورد انه (لم یستکمل لذه الدنیا من اهتم بمواقیت صلواته).
(ان الدنیا والاخره عدوان الخ).. المراد بالدنیا هنا الحرام کالعیش علی حساب الاخرین، و التی تودی الی الحرام، کالکبریاء و السیطره بغیر الحق، اما دنیا الحلال و العیش بک الیمین و عرق الجبین فهی خیر محض، و من الاخره فی الصمیم (فمن احب الدنیا و تولاها ابغض الاخره و عاداها). و کلمه (تولاها) تدل بوضوح انه انصرف بکله الی الدنیا، و اتخذها دینا و معبودا، و لیس من شک ان من کان هذا شانه کره الاخره و العمل لها. (و هما بمنزله المشرق و المغرب) هذا دلیل آخر علی ان المراد بالدنیا دنیا البغی و الفساد، و الفجور و الضلال، و لو کان بین الدنیا و الاخره هذا البعد و التضاد- ما کانت الدنیا مطیه و وسیله للاخره (و ماش بینهما کلما قرب من واحد بعد من الاخر) کل ما جاوز الحد انقلب الی الضد، و کل من اسرف فی المادیات ابتعد عن الروحیات، و من قرب من الرذائل بعد عن الفضائل. (و هما بعد ضرتان) فی بعض الحالات، و ذلک بان یکون عمل الانسان کله لدنیاه، و لا یقدم شیئا لاخرته، اما اذا عمل لهذه و تلک فهما شقیقتان متحابتان لا ضرتان متباغضتان. قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): لیس خیرکم من ترک الدنیا للاخره، و لا الاخره للدنیا، و لکن خیرکم من اخذ من هذه لهذه.
و جامه کهنه وصلهداری بر تن امام (علیهالسلام) دیدند پس درباره آن با آن حضرت گفتگو شد (پرسیدند چرا چنین جامهای پوشیدهای؟) آن بزرگوار (درباره جامه کهنه) فرمود: با آن دل متواضع و نفس اماره رام میشود، و مومنین از آن پیروی میکنند (با کهنه جامه فروتنی پیشه گرفته و به خواهشهای نفس بیاعتنا میشود به خلاف جامه نو و نیکو که شخص را خودبین میسازد و از حق غافل شده در گناه میافتد).
امام علیهالسلام (درباره دنیا و آخرت) فرموده است: دنیا و آخرت دو دشمن ناجور و دو راه جدا (راه بهشت و راه دوزخ) هستند، پس کسی که دنیا را دوست داشت و به آن دل بست آخرت را دشمن داشته و با آن دشمنی نموده (از آن چشم پوشیده) است، و و آن دو مانند خاور و باختر میباشند که رونده بین آنها هر چه به یکی نزدیک شود از دیگری دور گردد (دل بسته به دنیا هر چه به آن دل بندد همان اندازه از آخرت غافل ماند، و دل بسته به آخرت به دنیا بیرغبت باشد) و آنها پس از این اختلافشان به دو زن مانند که یک شوهر داشته باشند (که هرگز با یکدیگر سازگار نشوند، چون نزدیکی و دوستی با هر یک مستلزم دوری و دشمنی با دیگری است).
خود آراستن، انسان را مغرور میگرداند، از یاد خدا و خلق باز میدارد و به تدریج انسان منحرف میگردد جامعه وصلهدار انسان را از گردنکشی و یاغیگری بازمیدارد نسبت به افراد متواضع میگرداند و نسبت بخدا و خلق توجه پیدا میکند. بخاطر این امتیازات، امام علی (علیه السلام) نظری به خودآرائی و مخصوصا لباس خویش نداشت. جای تردید نیست که یهودیگری در امر زندگی هم پسندیده نیست و خدا دوست دارد نعمتی را که به انسان میدهد، عرضه گردد، اما جمع میان این دو روش این است که انسان هم لباس نو و زیبا بپوشد و هم کهنه و وصله دار تا عملا خود را نسبت به این اموری که ارزش ندارد بیاعتنا جلوه دهد و از سوی دیگر از مزایای هر دو برنامه بهرهمند گردد.
کسی که علاقه بدنیا دارد بفکر جمعآوری پول، توجه به زیور دنیا و خوشگذرانیهای گوناگون است که همه، انسان را از خدا و روز قیامت باز میدارد و آن کس که به فکر آخرت است بفکر عبادت، شب زندهداری، کمک به مستمندان و بیچارگان است. این دو راه برای افراد، قابل جمع نیست و ناگزیرند یکی از این دو راه را انتخاب کنند و یکی از این دو دشمن را برای دوستی انتخاب نمایند. قرآن مجید متجاوز از یکصد مورد درباره دنیا و آخرت سخن گفته: از دنیا نکوهش کرده و به آخرت توجه داده است و در یک آیه صریحا به صورت تعریض به پیامبر (صلی الله علیه و آله) میگوید: (شما مال دنیا را در نظر میگیرید و خدا آخرت را اراده کرده است. خدا نیرومند و داناست).
و رئی علیه- علیهالسلام- ازار خلق مرقوع (ای بال، قد رقع خرقه) فقیل له فی ذلک؟ (ای قیل للامام لماذا لا تبدل ازارک بازار جدید؟) فقال علیهالسلام: (یخشع له القلب) فان القلب یخضع اذا لبس الانسان ثوبا بالیا (و تذل به النفس) عن الطموح و الاستعلاء (و یقتدی به المومنون) فلا یتعلقون بالدنیا و زخارفها
(ان الدنیا و الاخره عدو ان متفاوتان) یتفاوت احدهما عن الاخر (و سبیلان) ای طریقان (مختلفان) فالسالک فی احد السبیلین لا یتمکن من السلوک فی السبیل الاخر. (فمن احب الدنیا و تولاها) ای اتبعها (ابغض الاخره و عاداها) لان امر الاخره یضاد محبوبه (و هما بمنزله المشرق و المغرب) فی البعد و الاختلاف بین جهتیهما (و) الانسان بمنزله (ماش بینهما) ای بین المشرق و المغرب (کلما قرب من واحد بعد من الاخر) (بعد) ای الی هذا الحال، او بعد ذلک (ضرتان) ای کزوجتین لرجل واحد، اللتین کل واحده منهما تعادی الاخره. و لا یخفی ان هذا انما هو بالنسبه الی الدنیا المحرمه، اما الدنیا المحلله فقد قال سبحانه فی موضوعها: (و منهم من یقول ربنا آتنا فی الدنیا حسنه، و فی الاخره حسنه) و قال الامام علیهالسلام فیما ینسب الیه: و ما احسن الدین و الدنیا اذا اجتمعا.
الشرح: ربما کان هذا المشهد ایام خلافته … امیرالمومنین فی زی مسکین یلبس ثوبا بالیا قد اکل الدهر علیه و شرب و مرقع فلا یخجل به او یستحی … انه ینطلق من مفهوم ان الجمال هو جمال النفوس و طهرها و عفافها و ان العمده علی ما یحمله الانسان فی داخله فربما احتوت الثیاب الجمیله قلوب الذئاب و حیل الثعالب و حسد النساء و عداوه الضرائر و مکر الشیاطین … انه علیهالسلام یعاتب علی ذلک فینطلق بهذا البیان الذی یتضمن موعظه عظیمه … انه ثوب یخشع له القلب فلا یاخذه الکبر و العلو کما یاخذ اصحاب الثیاب الجدیده الجمیله الجیده. کما انه تذل به النفس تتواضع و تنحنی امام اولئک الذین لا یجدون ما یسترون ابدانهم … و ثالثا یتقدی به المومنون: فانا امام فیقتدی بی المومنون فلا یاخذ الثوب الجدید نفوسهم و یخرجها عن طاعه الله فیعصون الله فیه …
اللغه: الازار: ثوب یستر البدن. الخلق: البالی. متفاوتان: مختلفتان متباعدتان. سبیلان: مثنی سبیل و هو الطریق. ضره المراه: امراه زوجها و هما ضرتان. ثم بین ان الدنیا و الاخره و متنافرتان فهذه عدوه لتلک و تلک عدوه لهذه متباعدتان لا جامع بینهما فمن احب الدنیا و تولاها ابغض الاخره و عاداها … فالدنیا سبیل و طریق یتجه الی النار و الاخره سبیل و طریق یتجه الی الجنه انهما بمنزله المشرق و المغرب و الانسان بینهما فهل یمکن ان تتحدان او تجتمعان فکما لا یمکن ذلک لا یمکن الجمع بین الدنیا و الاخره کما ان الانسان اذا کان یقف بینهما فانه کلما اقترب من واحده ابتعد عن الاخری ثم شبههما بضرتین لا یمکن للرجل ان یرضیهما معا بل ان ارضی واحده اسخط الاخری و علی العاقل ان یختار المریحه منهما و من له فیها العقبی السعیده.
بر تن او پیراهن کهنه پینه داری دیده شد سبب را پرسیدند، آن حضرت فرمود: «دل را خاشع و نفس را زبون می کند و مؤمنان هم به این کار اقتداء می کنند.»
در این باره قبلا سخن گفته شد و گفتیم که حکیمان و عارفان در این مورد دو گونه اند، برخی از ایشان پوشیدن جامه های ارزان را ترجیح داده اند و برخی بر عکس.
عمر بن خطاب از دسته نخست بوده است، همچنین امیر المؤمنین علی علیه السّلام و این کار شعار عیسی علیه السّلام بوده است که آن حضرت جامه های خشن و پشمینه می پوشید.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هر دو نوع را می پوشید و بیشتر جامه های آن حضرت از نوع خوب و بردهای یمنی و نظایر آن بود و ملحفه آن حضرت هم چنان با دانه ورس رنگ شده بود که رنگ آن بر پوستش اثر می گذاشت. همچنان که این موضوع در حدیث آمده است.
محمد بن حنفیه را دیدند که در عرفات بر مادیانی زرد ایستاده و جامه خز زرد بر تن دارد. فرقد سبخی به حضور امام حسن آمد و بر تن آن حضرت جامه خز بود، فرقد که جامه پشمینه پوشیده بود شروع به خیره نگریستن به جامه امام حسن کرد. امام فرمود: تو را چه می شود که چنین بر من می نگری و حال آنکه بر تن من جامه بهشتیان است و بر تو جامه دوزخیان همانا برخی از شما زهد را در جامه خود و تکبر را در سینه خویش قرار می دهد، و به جامه پشمینه خویش شیفته تر است از صاحب جامه خز به جامه اش.
ابن سماک به پشمینه پوشان گفت: اگر این جامه شما موافق با اندیشه های پوشیده شماست چرا دوست می دارید مردم بر آن آگاه شوند و اگر مخالف با سریرت شماست که هلاک شده اید.
عمر بن عبد العزیز هم همچون عمر بن خطاب جامه می پوشید ولی پیش از خلافت خویش جامه های به راستی گران قیمت می پوشید و می گفت: بیم آن دارم که آنچه خداوند از جامه بهره من می فرماید، در قبال آنچه می خواهم بپوشم اندک باشد و هیچ جامه نوی نمی پوشم مگر همین که مردم آن را می بینند چنین می پندارم که کهنه و فرسوده است. ولی همین که به خلافت رسید همه آن جامه ها را کنار گذاشت.
سعید بن سوید می گوید: عمر بن عبد العزیز با ما نماز جمعه گزارد و سپس نشست در حالی که پیراهنی بر تن داشت که گریبانش هم از جلو و هم از پشت پینه داشت. مردی به او گفت: ای امیر المؤمنین خداوند که به تو ارزانی فرموده است، کاش جامه خوب می پوشیدی. عمر بن عبد العزیز لختی سر به زیر افکند و سپس سر برداشت و گفت: بهترین اقتصاد و میانه روی، اقتصادی است که در توانگری انجام شود و بهترین عفو، عفوی است که به هنگام قدرت صورت پذیرد.
عاصم بن معدله می گوید: عمر بن عبد العزیز را پیش از آن که خلیفه شود می دیدم و از خوبی رنگ چهره و لباس و سر و وضع او شگفت می کردم، پس از اینکه خلیفه شد پیش او رفتم، دیدم سیاه و سوخته شده است آن چنان که پوستش به استخوان چسبیده و گویی میان پوست و استخوان هیچ گوشتی وجود نداشت، شب کلاهی سپید که پنبه هایش جمع شده بود و نشان می داد شسته شده است بر سر و جامه های کهنه که رنگ و رویش رفته بود بر تن داشت، روی گلیمی خشن که بر زمین پهن شده بود و زیر آن هم عبایی از پشمهای خشن گسترده شده بود، نشسته بود. مردی هم در حضورش بود و سخن می گفت، آن مرد صدایش را بلند کرد، عمر بن عبد العزیز گفت: کمی صدایت را کوتاه کن، بلندی صدای انسان همان قدر که همنشین او بشنود کافی است.
عبید بن یعقوب روایت می کند که عمر بن عبد العزیز معمولا پارچه پشمینه و مویینه خشن می پوشید، چراغ او هم عبارت از سه قطعه نی بود که روی آن گل مالیده بودند.
و در مورد جمله «انّ الدنیا و الآخرة عدوان متفاوتان ...»، «همانا این جهان و آن جهان، دو دشمن اند ناسازگار و دو راه متفاوت...» می گوید: این موضوع چنان روشن است که نیاز به شرح ندارد، و این بدان سبب است که هر یک از لحاظ عمل ضد دیگری است. عمل این جهانی نگرانی و کوشش برای کسب روزی و معاش و زن و فرزند و اموری نظیر آن است و حال آنکه کار آن جهانی بریدن علایق و دور انداختن شهوتها و کوشش برای عبادت و روی گرداندن از هر چیزی است که مانع یاد خدا باشد و بدیهی است که این دو عمل ضد یکدیگر است، ناچار دنیا و آخرت دو هوو هستند که با یکدیگر جمع نمی شوند.
فقال علیهالسلام
وَ رُئِیَ عَلَیْهِ إِزَارٌ خَلَقٌ مَرْقُوعٌ فَقِیلَ لَهُ فِی ذَلِکَ.
یَخْشَعُ لَهُ الْقَلْبُ،وَ تَذِلُّ بِهِ النَّفْسُ،وَ یَقْتَدِی بِهِ الْمُؤْمِنُونَ.إِنَّ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةَ عَدُوَّانِ مُتَفَاوِتَانِ،وَ سَبِیلَانِ مُخْتَلِفَانِ؛فَمَنْ أَحَبَّ الدُّنْیَا وَ تَوَلَّاهَا أَبْغَضَ الْآخِرَةَ وَ عَادَاهَا،وَ هُمَا بِمَنْزِلَةِ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ،وَ مَاشٍ بَیْنَهُمَا؛
کُلَّمَا قَرُبَ مِنْ وَاحِدٍ بَعُدَ مِنَ الْآخَرِ،وَ هُمَا بَعْدُ ضَرَّتَانِ!
لباس کهنه و وصلهداری بر اندام آن حضرت دیده شد،کسی درباره آن سؤال کرد.
(که چرا امام علیه السلام با داشتن امکانات چنین لباسی را برای خود انتخاب کرده است).
امام علیه السلام فرمود:
قلب به سبب آن خاضع میشود و نفس سرکش با آن رام میگردد و مؤمنان به آن اقتدا میکنند (و از آن سرمشق میگیرند).
دنیا و آخرت دو دشمن متفاوت و دو راه مختلفاند،لذا کسی که دنیا را دوست بدارد و به آن عشق ورزد آخرت را دشمن میدارد و با آن دشمنی میکند.این دو به منزله مشرق و مغرباند و انسان همچون کسی که در میان این دو در حرکت است هر زمان به یکی نزدیک میشود از دیگری دور میگردد و این دو همچون دو همسر یک مردند (که معمولا با هم رقابت شدید دارند). (. سند گفتار حکیمانه: مطابق نقل مصادر نهجالبلاغه این سخن حکمتآمیز را قبل از سیّد رضی مرحوم ابن شعبه بحرانی در تحف العقول و ابن سعد در طبقات آورده است و با مختصر تفاوتی در کتاب حلیة الاولیاء و مطالب السؤول و سراج الملوک و غرر الخصائص و روض الاخیار آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 95). )
تضاد دنیاپرستی و علاقه به آخرت
امام علیه السلام این گفتار حکیمانه را زمانی فرمود که«لباس کهنه و وصلهداری بر اندام آن حضرت دیدند کسی درباره آن سؤال کرد (که چرا امام علیه السلام با داشتن امکانات چنین لباسی را برای خود انتخاب کرده است) امام علیه السلام فرمود:«قلب به سبب آن خاضع میشود و نفس سرکش با آن رام میگردد و مؤمنان به آن اقتدا میکنند (و از آن سرمشق میگیرند)»؛ (وَ رُئِیَ عَلَیْهِ إِزَارٌ خَلَقٌ مَرْقُوعٌ فَقِیلَ لَهُ فِی ذَلِکَ فَقَالَ:یَخْشَعُ لَهُ الْقَلْبُ،وَ تَذِلُّ بِهِ النَّفْسُ،وَ یَقْتَدِی بِهِ الْمُؤْمِنُونَ) .
میدانیم در عصر خلفا دامنه فتوحات اسلامی به شرق و غرب و شمال و جنوب کشیده شد و کشورهای مهمی همچون ایران و روم و مصر زیر پرچم اسلام قرار گرفتند و غنائم فراوان و اموال خراجی بسیاری نصیب مسلمین شد.
این امر آثار زیانبار فراوانی داشت؛گروهی به مسابقه در ثروت روی آوردند، خانههای مجلل،لباسهای گرانبها،سفرههای رنگارنگ و مرکبهای زیبا برای خود انتخاب نمودند و گروه عظیمی از مردم در دنیا و ارزشهای مادی فرو رفتند و نظام ارزشی جامعه اسلامی-همانگونه که در کلام حکمتآمیز قبل به آن اشاره شد-دگرگون شد.در اینجا امام علیه السلام برای اینکه مسلمانان منحرف را به صراط مستقیم اسلام و سنت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله باز گرداند مظاهر زهد خویش را کاملاً آشکار ساخت که از جمله آن پوشیدن لباسهای ساده و کمارزش ووصلهدار بود و همین امر موجب شگفتی بینندگان گشت تا آنجا که به حضرت ایراد گرفتند؛ولی امام علیه السلام پاسخی فرمود که درس بزرگی برای همگان بود، فرمود:هنگامی که این لباس را میپوشم سه فایده مهم دارد:
نخست اینکه قلب و روح من در برابر آن خضوع میکند و تکبر و خودبرتربینی که سرچشمه گناهان بزرگ است از من دور میشود و دیگر اینکه نفس سرکش به سبب آن رام میشود و وسوسههای آن که انسان را به راههای شیطانی میکشاند فرو نشیند.و سوم اینکه مؤمنان به آن اقتدا میکنند و از زندگانی پر زرق و برق و تجملاتی که انسان را از خدا غافل میسازد دور میشوند.هیچ کس از پوشیدن لباسهای ساده و داشتن وسایل زندگی ساده احساس حقارت نمیکند.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن به اصلی کلی درباره دنیا و آخرت اشاره میکند که انتخاب نوع لباس گوشهای از گوشههای آن است،میفرماید:«دنیا و آخرت دو دشمن متفاوت و دو راه مختلفاند،لذا کسی که دنیا را دوست بدارد و به آن عشق بورزد آخرت را دشمن میدارد و با آن عداوت دارد»؛ (إِنَّ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةَ عَدُوَّانِ مُتَفَاوِتَانِ،وَ سَبِیلَانِ مُخْتَلِفَانِ،فَمَنْ أَحَبَّ الدُّنْیَا وَ تَوَلَّاهَا أَبْغَضَ الْآخِرَةَ وَ عَادَاهَا) .
منظور از دنیا در اینجا یکی از سه چیز و یا هر سه چیز است:
نخست اینکه منظور دنیایی است که از طریق حرام و اموال نامشروع و مقامات غاصبانه به دست آید که مسیر آن از مسیر آخرت قطعاً جداست.
دیگر اینکه منظور دنیایی است که هدف باشد نه وسیله برای آخرت،زیرا اگر دنیا هدف اصلی انسان شد،آخرت به فراموشی سپرده میشود و دیگر هدف نهایی نخواهد بود؛اما اگر به دنیا به گونه مزرعه یا پل و گذرگاه و خلاصه وسیلهای برای رسیدن به آخرت نگاه شود نه تنها دشمنی با آن ندارد،بلکه به یقین آن را تقویت خواهد کرد،همانگونه که در روایات اسلامی آمده است.
سوم اینکه منظور دنیای پر زرق و برق و تجملاتی است که وقتی انسان در آن غرق شد،هرچند از طریق حلال به دست آمده باشد آخرت به دست فراموشی سپرده خواهد شد؛هر روز در فکر زینت تازه و تجملات بیشتر و خانهها و لباسها و مرکبهای پر زرق و برقتر است و چنین کسی هرچند دنبال حرام هم نباشد هم خدا را فراموش میکند و هم معاد را.
تعبیر به «عَدُوّان» و «سَبیلانِ» در واقع شبیه به تنزل از چیزی به چیز دیگر است،زیرا نخست میفرماید:دو دشمناند که یکدیگر را تخریب میکنند سپس میفرماید:حد اقل دو مسیر مختلفاند که به دو مقصد منته میشوند؛خواه عداوتی با هم داشته باشند یا نه.
آنچه در جمله «فَمَنْ أحَبَّ الدُّنْیا» آمده در واقع به منزله نتیجهگیری از سخنان گذشته است.
در پایان امام علیه السلام دو تشبیه جالب و به تعبیر دیگر دو مثال واضح برای دنیا و آخرت بیان میکند و میفرماید:«این دو به منزله مشرق و مغرباند و انسان همچون کسی است که در میان این دو در حرکت است هر زمان به یکی نزدیک میشود از دیگری دور میگردد و این دو همچون دو همسر یک مردند (که معمولاً با هم رقابت شدید دارند)»؛ (وَ هُمَا بِمَنْزِلَةِ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ،وَ مَاشٍ بَیْنَهُمَا؛کُلَّمَا قَرُبَ مِنْ وَاحِدٍ بَعُدَ مِنَ الْآخَرِ،وَ هُمَا بَعْدُ ضَرَّتَانِ) .
گفتنی است دو مثالی را که امام علیه السلام بیان فرموده نسبت به دو تعبیری که درباره دنیا در عبارت بالا آمد (عَدُوّان و سَبیلانِ) به اصطلاح از قبیل لف و نشر مشوش است؛تعبیر به «ضَرَّتانِ» (دو هوو) مثالی است برای «عَدُوّان مُتَفاوِتان» و تعبیر به «مشرق و مغرب»مثالی است برای «سَبیلانِ مُخْتَلِفان» .
این احتمال نیز هست که تعبیر به«مشرق و مغرب»نسبت به دنیا و آخرت نیز از قبیل لف و نشر مشوش باشد؛مشرق که خاستگاه نور آفتاب است به منزله آخرت و مغرب که رو به سوی ظلمت میرود اشاره به دنیاست.
آری اگر دنیا از حرام فراهم شود،یا هدف نهایی انسان باشد و یا انسان در تجملات و زر و زیورهای آن غرق شود هرگز به آخرت نمیپردازد،بلکه روز به روز از سعادت جاویدان دورتر میگردد.
روایات دیگری که از رسول خدا یا ائمه معصومین علیهم السلام رسیده است نیز این سخن را تایید میکند؛از جمله در حدیثی که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار از رسول اللّه صلی الله علیه و آله نقل کرده میخوانیم:
«إِنَّ فِی طَلَبِ الدُّنْیَا إِضْرَاراً بِالْآخِرَةِ وَ فِی طَلَبِ الْآخِرَةِ إِضْرَاراً بِالدُّنْیَا فَأَضِرُّوا بِالدُّنْیَا فَإِنَّهَا أَحَقُّ بِالْإِضْرَارِ؛ طلب دنیا به آخرت انسان زیان میرساند و طلب آخرت به دنیا ضرر میزند، بنابراین ضرر دنیا را بپذیرید که سزاوارتر به زیان است». ( .بحارالانوار،ج 70،ص 61،ح 30.)
در حدیث دیگری که از حضرت مسیح در کتب اسلامی نقل شده میخوانیم:
«لَا یَسْتَقِیمُ حُبُّ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ فِی قَلْبِ مُؤْمِنٍ کَمَا لَا یَسْتَقِیمُ الْمَاءُ وَ النَّارُ فِی إِنَاءٍ وَاحِدٍ؛ محبت دنیا و آخرت در قلب فرد با ایمان جمع نمیشود همانگونه که آب و آتش در یک ظرف جمع نمیگردند». ( .همان،ج 14،ص 327،ح 50.)
ناگفته پیداست که تمام این روایات ناظر به کسی است که دنیا را هدف خود قرار داده و بدون در نظر گرفتن حلال و حرام و حق و ناحق پیوسته به دنبال آن میدود؛اما کسی که دنیا را از طریق حلال میخواهد و وسیله نیل به آخرت قرار میدهد نه تنها مذموم نیست،بلکه در روایات از چنین کسی ستایش نیز شده است.
از این رو در حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«إنْ جَعَلْتَ دینَکَ تَبَعاً لِدُنْیاکَ أهْلَکْتَ دینَکَ وَ دُنْیاکَ وَ کُنْتَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرینَ؛ اگر دین خود را تابع دنیای خود قرار دهی،دین دنیایت را تباه کرده و در آخرت از زیانکاران خواهی بود و اگر دنیای خود را تابع دینت قرار دهی هم دینت را به دست آوردهای و هم دنیایت را و در آخرت از رستگاران هستی». ( .غررالحکم،ح 2220. )
Imām Ali ibn Abū Tālib was publicly seen waring worn-out clothes with patches. When it was pointed out to him, he said, “With it (such shabbiness of dressing] the heart fears, the mind feels humble and the believers emulate. Certainly this world and the next are enemies of each other, two paths in opposite directions. Whoever likes this world and loves it hates the next and is its enemy. These two are like the East and the West. If the walker between them gets close to one, he gets farther from the other. After all, they are like two fellow-wives.“
وَ عَن نَوفٍ البکَاَلیِّ قَالَ رَأَیتُ أَمِیرَ المُؤمِنِینَ علیه السلام ذَاتَ لَیلَةٍ وَ قَد خَرَجَ مِن فِرَاشِهِ فَنَظَرَ فِی النّجُومِ فَقَالَ لِی یَا نَوفُ أَ رَاقِدٌ أَنتَ أَم رَامِقٌ فَقُلتُ بَل رَامِقٌ قَالَ
یَا نَوفُ طُوبَی لِلزّاهِدِینَ فِی الدّنیَا الرّاغِبِینَ فِی الآخِرَةِ أُولَئِکَ قَومٌ اتّخَذُوا الأَرضَ بِسَاطاً وَ تُرَابَهَا فِرَاشاً وَ مَاءَهَا طِیباً وَ القُرآنَ شِعَاراً وَ الدّعَاءَ دِثَاراً ثُمّ قَرَضُوا الدّنیَا قَرضاً عَلَی مِنهَاجِ المَسِیحِ یَا نَوفُ إِنّ دَاوُدَ علیه السلام قَامَ فِی مِثلِ هَذِهِ السّاعَةِ مِنَ اللّیلِ فَقَالَ إِنّهَا لَسَاعَةٌ لَا یَدعُو فِیهَا عَبدٌ إِلّا استُجِیبَ لَهُ إِلّا أَن یَکُونَ عَشّاراً أَو عَرِیفاً أَو شُرطِیّاً أَو صَاحِبَ عَرطَبَةٍ وَ هیَِ الطّنبُورُ أَو صَاحِبَ کَوبَةٍ وَ هیَِ الطّبلُ وَ قَد قِیلَ أَیضاً إِنّ العَرطَبَةَ الطّبلُ وَ الکَوبَةَ الطّنبُورُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (از نوف بکّالی (نوف پسر فضّاله، اهل همدان از یاران امیر المؤمنین علیه السّلام بود و بکّاله قبیلهای از یمن بود.) نقل شده، که در یکی از شبها، امام علی علیه السّلام را دیدم برای عبادت از بستر برخاست، نگاهی به ستارگان افکند، و به من فرمود: خوابی! یا بیدار؟ گفتم: بیدارم. فرمود:
ای نوف ! خوشا به حال آنان که از دنیای حرام چشم پوشیدند، و دل به آخرت بستند، آنان مردمی هستند که زمین را تخت، خاک را بستر، آب را عطر، ( آب را عطر قرار داد، تعبیری است که در سخنان حضرت عیسی علیه السّلام نیز آمده است. که فرمود: عطر خوشبوی من آب، و نانخورشم گرسنگی است. «التصّوف الاسلامی نوشته زکی مبارک») و قرآن را پوشش زیرین، (شعار: جامه زیرین، و دثار: جامه رو) و دعا را لباس روئین خود قرار دادند، و با روش عیسای مسیح با دنیا بر خورد کردند .
ای نوف! همانا داوود پیامبر (که درود خدا بر او باد) در چنین ساعتی از شب بر میخاست، و میگفت:
«این ساعتی است که دعای هر بندهای به اجابت میرسد، جز با باج گیران، جاسوسان، شبگردان و نیروهای انتظامی حکومت ستمگر، یا نوازنده طنبور و طبل» .
[و از نوف بکالی روایت است که شبی امیر المؤمنین (علیه السلام) را دیدم از بستر خود برون آمده نگاهی به ستارگان انداخت و فرمود: نوف! خفتهای یا دیدهات باز است؟ گفتم دیدهام باز است. فرمود:] نوف! خوشا آنان که دل از این جهان گسستند و بدان جهان بستند. آنان مردمیاند که زمین را گستردنی خود گرفتهاند و خاک آن را بستر.
و آب آن را طیب. قرآن را به جانشان بسته دارند و دعا را ورد زبان. چون مسیح دنیا را از خود دور ساختهاند- و نگاهی بدان نینداخته-. نوف! داود (علیه السلام) در چنین ساعت از شب برون شد و گفت این ساعتی است که بندهای در آن دعا نکند جز که از او پذیرفته شود، مگر آن که باج ستاند، یا گزارش کار مردمان را به حاکم رساند، یا خدمتگزار داروغه باشد، یا عرطبه- طنبور- نوازد، یا دارنده کوبه باشد و آن طبل است. [و گفتهاند عرطبه، طبل است و کوبه، طنبور.]
نوف بکالی گوید: شبی امیر المؤمنین را دیدم که از بستر برخاست و به ستارگان نگریست و مرا فرمود: ای نوف، خواب هستی یا بیدار؟ گفتم: یا امیر المؤمنین، بیدارم. و فرمود (علیه السلام): ای نوف، خوشا به حال کسانی که از دنیا بریده اند و به آخرت روی آورده اند. اینان مردمانی هستند که زمین را فرش خود کرده اند و خاکش را بستر و آبش را عطر خوشبوی خود. درون خود را به قرآن آراسته اند و برون را به دعا. چون مسیح، دنیا را از خود دور ساخته اند.
ای نوف، داود (علیه السلام) در چنین ساعتی از شب، برخاست و فرمود: این ساعتی است که هیچ بنده ای به درگاه خداوند دست به دعا برندارد، مگر آنکه، دعایش مستجاب شود، مگر عشریّه بگیر (باجگیر) یا کسی که کارهای مردم را به حکومت گزارش کند یا شرطه، یا صاحب عرطبه «طنبور» باشد و یا صاحب کوبه «طبل».
سید رضی گوید: بعضی گویند عرطبه طبل است و کوبه طنبور.
خبر از نوف بکالی است که گفت:شبی امیر المؤمنین علیه السلام را دیدم از بسترش بیرون شد،به ستارگان دیده دوخت،سپس به من گفت:ای نوف!خوابی یا بیدار؟ گفتم:بیدارم یا امیر المؤمنین،فرمود:
ای نوف ،خوشا به حال زاهدان در دنیا،و دلدادگان به آخرت.
آنان مردمی هستند که زمین را فرش،و خاکش را بستر،و آبش را شربت خوشگوار قرار دادند،قرآن را لباس دل،و دعا را جامه رو نموده،و دنیا را بر طریقه مسیح از خود بریدند چه بریدنی ! ای نوف،داود علیه السّلام در مانند این ساعت از شب برخاست و گفت:این ساعتی است که عبد در این ساعت دعا نمیکند مگر اینکه مستجاب شود، مگر دعای باج گیر،یا گزارشگر وضع مردم به حاکم ستمگر،یا داروغه ظالم، یا نوازنده عرطبه یعنی طنبور ،و کوبه یعنی طبل.و گفته شده:عرطبه طبل،و کوبه طنبور است .
شروح:
و قد تقدم ذکر نوف البکالی، و نوف فی اللغه: السنام، و روی: البکالی بکسر الباء، قال تغلب: بکاله قبیله من الیمن. و عن الباقر علیهالسلام: قال علی علیهالسلام لمولاه نوف الشامی و هو معه فی السطح: یا نوف ارامق ام بنهان ارمقک. و قوله اراقد ام رامق ای انائم ام یقظان، ترمق ای تنظر، یقال: رمقته ارمقه رمقا: اذا نظرت الیه. و قیل: رامق بمعنی رمق، و هو الذی یمسک الرمق و تدافع النوم الغالب. و قوله و القرآن شعارا و الدعاء دثارا ای اتخذوا کلام الله لکثره ملازمته بالقرائه بمنزله الشعار و هو الثوب التحتانی، و اتخذوا الدعاء سلاحا یقی البدن کالدثار و هو الثوب الفوقانی. و قرضوا الدنیا: ای قطعوها، قال تعالی و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال. قال ابوعبید: تخلفهم شمالا و تجاوزهم یقطعهم و یترکهم عن شمالها: و یقول الرجل لصاحبه: هل مررت بمکان کذا؟ فیقول المسوول: قرضته ذات الیمین لیلا. و العشار: الذی یقعد علی الطریق فیاخذ عشر اموال من یمر، و کذا من یاخذ العشر فی البلد من الطاریء، یقال: عشرت القوم اعشرهم اذا اخذت منهم عشر اموالهم. و العریف: النقیب، و هو دون الرئیس. و العریف و العارف کالعلیم و العالم و العراف: الکاهن. و الشرط: اعوان الظلمه، واحدهم شرطی، سموا بذلک لانهم جعلوا لانفسهم علامه یعرفون بها. و فی کتاب ابن درید: العرطبه بالتشدید و قد یخفف.
و رمقت الشیء: ای نظرت الیه. و قوله: (اراقد انت ام رامق). ای انائم ام یقظان، و قیل: الرامق: الذی یمسک الرمق و یدافع النوم الغالب. (قرضوا الدنیا قرضا علی منهاج المسیح). ای قطعوا علایق الدنیا عن انفسهم، کما فعله عیسی علیهالسلام. العشار: الذی یاخذ الضرائب و الاعشار من السابله. و العریف الذی یعرف قومه فیدل علیهم من یظلمهم. و الشرطی: من قولهم: اشرط فلان نفسه لامر ای اعلمها له، و اعدها، فالشرطی جعل لنفسه علامه یعرف به، ثم یخصص فی العرف ممن یاخذ المال عل جنایه لا مال فیه شرعا (کالزناء فان فیه الحد لا اخذ المال). العرطبه: الطنبور بلغه الروم. و الکوبه: الطبل الصغیر المخصر، عنی بهما صاحب الملاهی.
از نوف بکالی نقل شده است که گفت: شبی امیرمومنان را دیدم که از بستر خود بیرون آمده و به جانب ستارگان نظر میکند و میفرماید: بکالی، به کسر باء، منسوب به بکاله نام روستایی از روستاهای یمن است، رامق: ناظر، بیدار، عریف: کسی که با مامور دولت همکاری میکند و راز مردم را به او میگوید، (ای نوف! خوابی یا بیدار؟ عرض کردم: یا امیرالمومنین بیدارم. فرمود: ای نوف خوش به حال پارسایان دنیا که به آخرت دل بستهاند، آنان کسانی هستند که زمین را فرش، و خاک زمین را بستر، و آب آن را نوشیدنی گوارا قرار داده و قرآن را پیراهن و دعا را جبه خویش ساختهاند، و به این ترتیب به روش حضرت مسیح (علیه السلام) دنیا را از خود دور کردند. ای نوف، داوود در این وقت شب از جا بلند شد و گفت: این ساعتی است که در آن ساعت بندهای درخواست نمیکند مگر این که روا میگردد. جز آن کسی که عشر بگیر، یا خبرچین حکومتیان، گزمه و فراش حکومتی یا نوازنده ساز (تار و تنبور) و یا دهل زن باشد). (بعضی گفتهاند: عرطبه یعنی دهل، و کوبه یعنی تار و ساز). بیرون رفتن امام (علیه السلام) در آن وقت به همان جهت است که از حضرت داوود (علیه السلام) نقل کرده است و نیز از آن رو که وقت آزادی است برای توجه و اندیشیدن دربارهی آفرینش آسمانهاو آراستگی آنها، سپس پارسایان در دنیا را با شش ویژگی به منظور پیروی دیگران از آنان معرفی فرموده است: 1- زمین را فرش خود قرار دادهاند. 2- خاک زمین را بستر خود قرار دادهاند. 3- آب زمین را شربتی گوارا دانستهاند، و اینها از لوازم پارسایی آن افراد در برخورداری از دنیا و چشم پوشیدن با میل و رغبت از آن است. 4- قرآن را شعار (جامهی زیرین) خود ساختهاند. 5- دعا و درخواست را دثار (لباس روپوش از قبیل جبه و عبا) قرار دادهاند لفظ: شعار را برای قرآن از آن رو استعاره آورده است که آنان پیوسته در حال آموزش آن و درک مقاصد قرآنند همانند لباس زیرین که همراه بدن است. و لفظ دثار را از آن جهت استعاره آورده است برای دعا، که آنان خود را به وسیلهی دعا از عذاب خدا و سختیهای وارد بر ایشان نگه میدارند، همانطوری که شخص به وسیلهی لباس روپوش از سرما و امثال آن خویشتن را حفظ میکند. 6- بریدن آنان از دنیا، یعنی آنان با این ویژگیها دنیا را با کمترین مقدار نیاز همچون حضرت مسیح (علیه السلام) از خود جدا ساختهاند. و به پا خاستن آن بزرگوار در نیمهی دوم شب از آن جهت بود که در آن هنگام امید اجابت میرود به دلیل این که نفس انسانی از سرگرمی به کارهای محسوس روزانه فارغ است و پس از خواب، توجه فراوان به آستان ربوبی دارد و آمادهی پذیرش الطاف خداوندی است، و اما آن افرادی را که استثنا فرموده است به خاطر ارتباطشان با گناه است که دلهاشان را از قبول رحمت پروردگار بازمیدارد.
وَ عَنْ نَوْفٍ [اَلْبَکَّائِیِّ]
[وَ قِیلَ اَلْبَکَالِیِّ بِاللاَّمِ وَ هُوَ الْأَصَحُّ]
اَلْبَکَالِیِّ قَالَ:رَأَیْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع ذَاتَ لَیْلَةٍ وَ قَدْ خَرَجَ مِنْ فِرَاشِهِ فَنَظَرَ [إِلَی]
فِی النُّجُومِ فَقَالَ یَا نَوْفُ أَ رَاقِدٌ أَنْتَ أَمْ رَامِقٌ [قُلْتُ]
فَقُلْتُ بَلْ رَامِقٌ [یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ]
قَالَ یَا نَوْفُ طُوبَی لِلزَّاهِدِینَ فِی الدُّنْیَا الرَّاغِبِینَ فِی الآْخِرَةِ أُولَئِکَ قَوْمٌ اتَّخَذُوا الْأَرْضَ بِسَاطاً وَ تُرَابَهَا فِرَاشاً وَ مَاءَهَا طِیباً وَ اَلْقُرْآنَ شِعَاراً وَ الدُّعَاءَ دِثَاراً ثُمَّ قَرَضُوا الدُّنْیَا قَرْضاً عَلَی مِنْهَاجِ اَلْمَسِیحِ یَا نَوْفُ إِنَّ دَاوُدَ ع قَامَ فِی مِثْلِ هَذِهِ السَّاعَةِ مِنَ اللَّیْلِ فَقَالَ إِنَّهَا لَسَاعَةٌ لاَ یَدْعُو فِیهَا عَبْدٌ إِلاَّ اسْتُجِیبَ لَهُ إِلاَّ أَنْ یَکُونَ عَشَّاراً أَوْ عَرِیفاً أَوْ شُرْطِیّاً أَوْ صَاحِبَ عَرْطَبَةٍ وَ هِیَ الطُّنْبُورُ أَوْ صَاحِبَ کُوبَةٍ وَ هِیَ الطَّبْلُ وَ قَدْ قِیلَ أَیْضاً إِنَّ الْعَرْطَبَةَ الطَّبْلُ وَ الْکُوبَةَ الطُّنْبُورُ .
قال صاحب الصحاح نوف البکالی کان صاحب علی ع .
و قال ثعلب هو منسوب إلی قبیلة تدعی بکالة و لم یذکر من أی العرب هی و الظاهر أنها من الیمن و أما بکیل فحی من همدان و إلیهم أشار الکمیت بقوله فقد شرکت فیه بکیل و أرحب ( صدره: یقولون لم یورث و لو لا تراثه. . ) .
فأما البکالی فی نسب نوف فلا أعرفه.
قوله أم رامق أی أم مستیقظ ترمق السماء و النجوم ببصرک .
قوله قرضوا الدنیا أی ترکوها و خلفوها وراء ظهورهم قال تعالی وَ إِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ (سورة الکهف 17. ) أی تترکهم و تخلفهم شمالا و یقول الرجل لصاحبه هل مررت بمکان کذا یقول نعم قرضته لیلا ذات الیمین و أنشد لذی الرمة إلی ظعن یقرضن أجواز مشرف شمالا و عن أیمانهن الفوارس ( الصحاح(قرض). ) .
قالوا مشرف و الفوارس موضعان یقول نظرت إلی ظعن یجزن بین هذین الموضعین
(و عن نوف البکالی) و منقول است از نوف بکالی و (بکالی) منسوب است به بکاله و آن قبیلهای است از یمن (قال) گفت که (رایت امیرالمومنین علیهالسلام ذات لیله) دیدم امیرالمومنین صلواتالله و سلامه علیه را در میان شبی از شبها (و قد خرج من فراشه) که بیرون آمد از خوابگاه خود (فنظر الی النجوم) پس نظر کرد به ستارگان (فقال یا نوف) پس فرمود که ای نوف (اراقد انت ام رامق) آیا در خوابی یا در بیداری (فقلت) پس گفتم که درخواب نیستم (بل رامق یا امیرالمومنین) بلکه بیدارم ای امیرمومنان (فقال یا نوف طوبی للزاهدین فی الدنیا) پس فرمود ای نوف خوشحال باد مر زاهدان را در دنیای پرمشقت (الراغبین فی الاخره) مر رغبت نمایندگان را در آخرت (اولئک قوم) ایشان جماعتیند از اولیائالله (اتخذوا الارض بساطا) که فرا گرفتهاند زمین را بساط و قالی (و ترابها فراشا) و خاک او را جامه خواب (و مائها طیبا) و آب آن را شربت خوشبو (والقران شعارا) و قرآن را جامهای که ملاصق بدن است (و الدعاء دثارا) و دعا را جامهای که بر بالای جامه میپوشند لفظ (شعار) را استعاره فرموده از برای قرآن به اعتبار قرب آن به ایشان و ملازمت ایشان به آن همچو جامه زیرین که ملازم ابدان است و اقرب به آن. و لفظ (دثار) را از برای دعا به اعتبار حفظ و نگهداشت ایشان به او از عذاب نیران همچنانکه جامه بالایین حافظ بدن ایشان است و اطلاق لفظ (شعار) را از برای قرآن و (دثار) را از برای دعا بعد از قرآن بخاطر آن است که دثار یلی شعار میباشد. و موید این است حدیث (افضل عباده امتی تلاوه القران) (ثم قرضوا الدنیا) پس بریدند دنیا را و قطع نمودند آن را (قرضا) بریدنی از روی رضا یعنی قطع علایق و عوایق کردند مگر به قدر ضرورت (علی منهاج المسیح علیهالسلام) بر طریقه حضرت عیسی علیهالتحیه و الثناء (یا نوف ان داود النبی علیهالسلام) ای نوف به درستی که داود پیغمبر علیهالسلام (قام) قیام نمود به دعا و عبادت (فی مثل هذه الساعه من اللیل) در مثل این ساعت از شب و آن نصف اخیر شب بود. در همین وقت برمیخاست از برای مناجات با رفیع الدرجات. (فقال) پس فرمود که (انها) به درستی که این ساعت (ساعه لا یدعوا فیها عبد) ساعتی است که دعا نکند در او هیچ بندهای (الا استجیب له) مگر که مستجاب شود برای او آن دعا (الا ان یکون عشارا) الا آنکه باشد از ده یک ستان از اکار و کاروانیان مثل تمغاچی و باج ستان (او عریفا) یا باشد شناسا کننده یعنی کسی که راهنمونی کند شخصی را تا بر ایشان ستم کند (او شرطیا) یا عوانی که یاری کننده ظالمان است در ظلم و شرط در اصل لغت به معنی علامت است و چونکه عوام علامتی نصب میکنند بر نفس خود که به آن شناخته میشود در میان مردمان، از این جهت به این اسم مسمی شده (او صاحب عرطبه) یا باشد خداوند عرطبه (و هی الطنبور) و عرطبه، طنبور است (او صاحب کوبه) یا باشد خداوند کوبه (و هی الطبل) و کوبه، دهل است که آلت فجور است زیرا که صاحب این امور، ملازم معصیتی است که مانع استجابت دعا و قبول رحمت از جانب خدا است. (قال السید رضی الله عنه: و قد قیل ایضا) و بعضی هم گفتهاند که (ان اعرطبه الطبل و الکوبه و الطنبور) عرطبه، دهل است و کوبه و طنبور.
از (نوف بکائی) روایت است که گفت دیدم امیرالمومنین علیهالسلام را شبی بیرون آمد از فراش خود و نظر کرد به سوی ستارگان پس گفت خطاب به من: ای نوف در خوابی یا بیداری؟ گفتم: بیدارم یا (امیرالمومنین) پس گفت ای نوف خوشا به حال زاهدان در دنیا راغبان در آخرت، آنان قومیاند که فرا گرفتهاند زمین را بساط خویش و خاک آن را فراش. یعنی خوابگاه خویش و آب آن را طیب و شربت خوشگوار خویش. یعنی در زندگانی تکلفی و تنعمی نکردند و قرآن را شعار خویش، و دعا را دثار خویش ساختند شعار آن جامعه است که ملاصق تن است. مثل پیرهن و دثار جامه بیرونی چون امر قرآن از دعا بزرگتر بود آن را (شعار) گفت، دعا را (دثار قوله: ثم قرضوا الخ) پس بریدند دنیا را بریدنی، و منازل پیمودند به آسانی. یعنی دل به دنیا نبستند، و به اندک اکتفا نمودند بر منوال حضرت (مسیح علی نبینا و علیهالسلام) قال السید رضی الله عنه و قد قیل ایضا ان العرطبه الطبل و الکوبه الطنبور ای نوف (داود علیهالسلام) برخاست در این ساعت از شب پس گفت: این ساعتی است که نمیکند در این ساعت بندهای مگر خدای استجابت کند برای اومگر بوده باشد عشار یعنی ده یک گیر و مراد مطلق باجگیر و راهدار است یا عریف یعنی آنکس که مردم را پیش حاکم جایر بشناساند برای استخلاص مالی که بر ایشان به غیر حق حوالت شده باشد، در این عهد او را جغل گویند. یا شرطی یعنی سرهنگ و نوکران حاکم بغیر حق که بر خود علامتی بر آن کار و شرارت نفس نصب کردهاند یا صاحب (عرطبه) یا صاحب (کوبه) (عرطبه) (طنبور) است و (کوبه) (طبل) و بعضی برعکس گفتهاند.
و عن نوف البکالی، قال: رایت امیرالمومنین علیهالسلام ذات لیله و قد خرج من فراشه، فنظر الی النجوم، فقال: «یا نوف، اراقد انت ام رامق؟» فقلت: بل رامق، یا امیرالمومنین. فقال: «یا نوف، طوبی للزاهدین فی الدنیا، الراغبین فی الاخره، اولئک قوم اتخذوا الارض بساطا و ترابها فراشا و مائها طیبا و القرآن شعارا و الدعاء دثارا، ثم قرضوا الدنیا قرضا علی منهاج المسیح.
یا نوف، ان داوود علیهالسلام، قام فی مثل هذه الساعه من اللیل، فقال: انها ساعه لایدعو فیها عبد الا استجیب له، الا ان یکون عشارا، او عریفا، او شرطیا، او صاحب عرطبه، (و هی الطنبور)، او صاحب کوبه، (و هی الطبل).
و قد قیل ایضا العرطبه الطبل و الکوبه الطنبور.» یعنی و روایت شده است از نوف از مردم بکالهی یمن که گفت: دیدم امیرالمومنین علیهالسلام، را در شبی از شبها که بیرون آمد از خوابگاهش، پس نگاه کرد به سوی ستارهها، پس گفت: ای نوف آیا خوابیدهای یا بیداری؟ پس گفتم که بلکه بیدارم ای امیرمومنان، پس گفت: ای نوف خوشا به حال کسانی که بیرغبت باشند از دنیا و خواهشمند باشند به آخرت، آنها جماعتی باشند که گرفتهاند روی زمین را جای نشستن خود و خاک زمین را خوابگاه خود و آب زمین را لذت خود و قراءت قرآن را لباس باطن و زینت دل خود و دعا کردن را جامهی ظاهر، مانع از ضرر حر و برد حوادث و نوازل، خود، پس بریدند از دنیا بریدنی بر طریقهی مسیح پیغمبر. ای نوف به تحقیق که داوود علیهالسلام برخاست در مانند این وقت از شب، پس گفت علیهالسلام: این وقت از شب وقتی است که دعا نمیکند در آن وقت بندهای مگر اینکه مستجاب میشود آن برای او، مگر اینکه باشد آن بنده ده یک گیر و گمر کچی و یا نمایندهی مردم به ستمکاران و دزدان و یا اینکه باشد از باشیها و چوبکیهای سلاطین و حکام و یا اینکه باشد صاحب شغل نواختن طنبور، یعنی نوازندهی ساز و یا صاحب نواختن طبل لهو، یعنی نقارهچی.
و نیز گفته شده است که اول نقارهچی است و دوم نوازنده.
اللغه: (رقد) رقدا: نام فهو راقد، (رمقه) رمقا: اطال النظر الیه- المنجد (شعار): و اجعل العافیه شعاری ای مخالطه لجمیع اعضائی غیر مفارقه لها، من قولهم جعل الشیء و دثاره اذا خالطه و مارسه و زاوله کثیرا، و المراد المداومه علیه ظاهر او باطنا، و منه حدیث علی لاهل الکوفه: انتم الشعار دون الدثار، و الشعار بالکسر ما تحت الدثار من اللباس، و هو مایلی شعر الجسد و قد یفتح- مجمعالبحرین (العریف): القیم بامر القوم، النقیب و هو دون الرئیس- المنجد. الاعراب: ذات لیله، مفعول فیه، و قد خرج من فراشه: جمله حالیه، طوبی مبتدء و هو علم جنس للسعاده. المعنی: (نوف البکالی) بفتح الباء نسبه الی القبیله، قال ثعلب: هو منسوب الی قبیله تدعی بکاله قبیله فی همدان، و فی الرجال الکبیر، قال عبدالحمید بن ابی الحدید: انه انما هو بکال بکسر الباء قبیله من حمیر فمنهم هذا الشخص و هو نوف بن فضاله صاحب علی (علیه السلام)، و قال ابنمیثم فی شرحه: البکالی بکسر الباء منسوب الی بکاله قریه من الیمن. اقول: یستفاد من هذا الحدیث انه کان من خواص علی (علیه السلام) و الداخلین فی خلواته، و الحافظین لاسراره، و المخلصین فی بابه، و قد القی الیه درسا نهائیا فی الزهد و المعرفه و الایمان یلیق بالفانی فی الله و العارف الحقیقی بالله و المرتقی الی درجه الانبیاء و اولیاو الله کما یشعر بذلک تعریفه منهاج المسیح فی طی کلامه، و الاخبار بان داود النبی قام فی مثل هذه الساعه من اللیل فاعلمه بالوقت المخصوص الذی یقوم اولیاو الله و انبیاوه متوجها الی باب الله، و ناظر الی الحضره القدسیه. قال ابنمیثم: و کان قیامه فی النصف الاخیر من اللیل، و انما کان مظنه الاجابه لخلو النفس فیه عن الاشتغال بشواغل النهار المحسوسه- انتهی- و هو اعلم بما قال. فقد القی (علیه السلام) فی کلامه هذا درسا رهیبا، و فتح مکتبا لاناس قلائل امثال نوف و من حذا حذوه مکتبا یشتغل فی ظلام اللیل فی بحبوحه امواج السکوت و الصموت، ینظر الطالب فیها الی کتاب الکون، رامقا بصره الی نجوم السماء یرمقها فی هذه الصفحه الخضراء، و یتفکر فی خلقها و خالقها، فیجذب الی حظیره القدس الالهی، فیقرض الدنیا قرضا علی منهاج المسیح، فیصیر الارض بساطه و ترابها فراشه، و مائها طیبه، و یجعل القرآن شعارا، و الدعاء دثارا. الترجمه: نوف بکالی گوید: به چشم خود علی را در نیمهشبی دیدم که از میان بسترش بیرون شد و به ستاره نگریست و فرمود: ای نوف خوابی یا بیدار؟ گفتم: بلکه نگران اخترانم یا امیرالمومنین فرمود: ای نوف خوشا بحال زاهدان در دنیا و مشتاقان به دیگر سرا، آنان مردمی باشند که زمین را آسایشگاه خود دانسته و خاکش را بستر نموده و آبش را بجای عطر به حساب آوردهاند، قرآن را شعار دلنشین خود ساخته، و نیاز به درگاه خدا را شیوه همیشگی خود دانستهاند، سپس یکباره دل از دنیا کنده و رشتهی دوستی آنرا بریدهاند به روش مسیح. ای نوف براستی که داود در مانند این ساعت از شب قیام کرد، پس فرمود: راستی که این همان ساعت است که هیچ بندهای در آن نیاز بدرگاه بینیاز نبرد جز آنکه اجابت شود، مگر اینکه گمرکچی یا کدخدا، یا دژخیم شهربانی یا طنبور زن، و یا طبال باشد.
گفت حدیثی درست، نوف بکالی***یار شباهنگ پایگاه معالی
نیمه شبی دیده ام بدید علی را*** برشده از بسترش چه درّ لالی
داشت نظر سوی اختران شب افروز*** بود در اندیشه مقدّم و تالی
گفت بمن خفته ای و یا که تو بیدار *** گفتمش ای میر مؤمنان نخفته فمالی؟
گفت که ای نوف خوش بحال کسانی***دل ز جهان کرده اند یکسره خالی
زاهد دنیا شدند و طالب عقبی*** پشت بسافل نموده روی بعالی
کرده بساط گزین زمین خدا را ***بستری از خاک نرم کرده نهالی
طیب ز آب و شعار خویش ز قرآن***ساخته و وز دعا حفاظ لیالی
دست ز دنیا بریده همچو مسیحا *** بهر عبادت بدست کرده مجالی
نوف در این وقت بد که حضرت داود *** کرد بدرگاه حق قیام بحالی
گفت که این ساعت است خاص اجابت***هر که دعا کرد برد بهره عالی
کر که نه عشار و کدخدا و نه شرطی است*** صاحب طنبور و طبل نیست بحالی
(الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) اقول: رواه المسعودی فی (مروجه) و الکراجکی فی (کنزه) و الصدوق فی (خصاله) و المفید فی (امالیه). اما الاول فقال: کان محمد بن علی الربعی ممن یکثر ملازمه المهتدی، فقال محمد: قال لی المهتدی ذات لیله اتعرف خبر نوف الذی حکاه عن علی (علیه السلام) حین کان یبایته؟ قلت: نعم، ذکر نوف قال: رایت علیا(علیه السلام) لیله قد اکثر الخروج و الدخول و النظر الی السماء ثم قال لی: یا نوف: انائم انت؟ قلت: بل رامق، ارمق بعینی منذ اللیله یا امیرالمومنین، فقال لی: یا نوف، طوبی للزاهدین فی الدنیا الراغبین فی الاخره، اولئک قوم اتخذوا ارض الله بساطا و ترابها لیابا و مائها طیبا و الکتاب شعارا و الدعاء دثارا، ثم قرضوا الدنیا قرضا علی منهاج المسیح عیسی بن مریم (علیه السلام). یا نوف ان الله تعالی اوحی الی عبده عیسی (علیه السلام) ان قل لبنیاسرائیل الا یدخلوا الی الا بقلوب وجله و ابصار خاشعه و اکف نقیه، و اعلمهم انی لا اجیب لاحد منهم دعوه، و لاحد من خلقی قبلهم مظلمه. قال الربعی: فو الله لقد کتب المهتدی هذا الخبر بخطه و قد کنت اسمعه فی جوف اللیل، و قد خلا بربه فی بیت کان لخلوته و هو یبکی و یقول: یا نوف طوبی للزاهدین فی الدنیا، الراغبین فی الاخره، و یمر فی الخبر (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) الی آخره. الی ان کان من امره ما کان مع الاتراک و قتلهم ایاه. و اما الثانی: فروی مسندا عن الباقر عن آبائه (علیه السلام) ان علیا(علیه السلام) قال لمولاه نوف الشبامی- و هو معه فی السطح- یانوف اراقد ام نبهان؟ قال: نبهان ارمقک یا امیرالمومنین! قال: هل تدری من شیعتی؟ قال: لا و الله! قال: شیعتی الذبل الشفاه الخمص البطون الذین تعرف الرهبانیه و الربانیه فی وجوههم، رهبان باللیل اسد بالنهار، الذین اذا جنهم اللیل اتزروا علی اوساطهم و ارتدوا علی اطرافهم و صفوا اقدامهم و افرشوا جباههم، تجری دموعهم علی خدودهم یجارون الی الله فی فکاک رقابهم، و اما النهار فحلمائ، علمائ، کرام نجبائ، ابرار اتقیائ، یا نوف، شیعتی الذین اتخذوا الارض بساطا و الماء طیبا و القرآن شعارا، ان شهدوا لم یعرفوا، و ان غابوا لم یفتقدوا، شیعتی من لم یهر هریر الکلب و لا یطمع طمع الغراب، و لم یسال الناس و لو مات جوعا، ان رای مومنا اکرمه و ان رای فاسقا هجره، هولاء و الله یا نوف شیعتی! شرورهم مامونه و قلوبهم محزونه و حوائجهم خفیفه، و انفسهم عفیفه، اختلفت بهم الابدان و لم تختلف قلوبهم. قلت: جعلنی الله فداک! این اطلب هولائ؟ قال: فی اطراف الارض. و اما الثالث: فروی مسندا عن نوف قال: بلد لیله عند امیرالمومنین (علیه السلام)، فکان یصلی اللیل کله و یخرج ساعه بعد ساعه فینظر الی السماء و یتلو القرآن، فمر بی بعد هدو من اللیل، فقال: یا نوف! اراقد انت ام رامق؟ قلت: بل رامق ارمقک ببصری، قال: یا نوف! طوبی للزاهدین فی الدنیا و الراغبین فی الاخره، اولئک الذین اتخذوا الارض بساطا و ترابها فراشا، (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) و مائها طیبا، و القرآن دثارا و الدعاء شعارا، قرضوا من الدنیا تقریضا علی منهاج عیسی بن مریم (علیه السلام)، ان الله عز و جل اوحی الی عیسی قل للملا من بنیاسرائیل لا یدخلوا بیوتا من بیوتی، الا بقلوب طاهره و ابصار خاشعه و اکف نقیه، و قل لهم: انی غیر مستجیب لاحد منکم دعوه و لاحد من خلقی قبله مظلمه، یا نوف! ایاک ان تکو عشارا او شاعرا او شرطیا او عریفا او صاحب عرطبه- و هی الطنبور- او صاحب کوبه- و هی الطبل- فان نبی الله (صلی الله علیه و آله) خرج ذات لیله فنظر الی السماء فقال: انها الساعه لا ترد فیها دعوه الا دعوه عریف او دعوه شاعر او دعوه عاشر او شرطی او صاحب عرطبه او صاحب کوبه. و اما الرابع: فرواه مثل الثالث لکن فیه (و ترابه و سادا) و فیه (یقرضون الدنیا قرضا علی منهاج المسیح (علیه السلام) و فیه (ان الله تعالی اوحی الی عیسی (علیه السلام) یا عیسی علیک بالمنهاج الاول تلحق ملاحق المرسلین، قل لقومک یا اخا المنذرین: الا یدخلوا بیتا من بیوتی الا بقلوب طاهره و اید نقیه و ابصار خاشعه، فانی لا اسمع من داع دعانی و لاحد من عبادی عنده مظلمه و لا استجیب له دعوه و لی قبله حق لم یرده الی، فان استطعت یا نوف ان لا تکون عریفا و لا شاعرا و لا صاحب کوبه و لا صاحب عرطبه فافعل، فان داود(علیه السلام) رسول رب العالمین خرج لیله من اللیالی فنظر فی نواحی السمائ، ثم قال: و الله رب داود! ان هذه الساعه، لساعه ما یوافقها عبد مسلم یسال الله فیها خیرا الا اعطاه ایاه الا ان یکون عریفا او شاعرا او صاحب کوبه او صاحب عرطبه). (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) قول المصنف: (و عن نوف البکالی) هکذا فی (المصریه و ابن میثم) و لکن فی (ابن ابیالحدید) (و عن نوف البکائی، و قیل: البکالی باللام و هو الاصح) و لعله کان حاشیه خلط بالمتن. و کیف کان فقال ابن ابیالحدید: الظاهر ان بکالا قبیله من الیمن، و اما بکیل فحی من همدان و الیهم اشار الکمیت فی قوله: فقد شرکت فیه بکیل و ارحب فاما البکالی فی نسب نوف فلا اعرفه. قلت: اخذ کلامه بکیل من همدان و الیهم اشار الکمیت فی قوله: (فقد شرکت فیه بکیل و ارحب) من (الصحاح)، فلم لم یاخذ کلامه فی بکال فقال: و بنوبکال من حمیر منهم نوف البکالی. ثم تعبیره (لظاهر ان بکالا من الیمن، و اما بکیل فمن همدان) خطا، فهمدان ایضا من الیمن، و لا معنی لجعل التقابل بین العام و الخاص. ثم الاظهر کون بکال بالکسر کبکیل بالفتح کل منهما من همدان. قال ابن درید فی (جمهرته): و بنو بکال و بنوبکیل احسبهما من همدان. ثم جعل کون بکیل من همدان و بکال من حمیر احتمالا، و لم اجد خلافا فی الثانی. و یمکن الاستدلال للاول: بان الطبری فی عنوان ذکر خبر الخوارج، روی عن جبر بن نوف ابی الوداک الهمدانی. و فی المغرب: ان جبرا بن نوف (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) البکالی. و السمعانی قال فی بکال: ینسب الیه نوف بن فضاله البکالی و ابو الوداک جبر بن نوف البکالی و قیل البکیلی، و قال فی بکیل: بکیل بن جشم بن خیران بن نوف بن همدان رهط ابیالوداک جبر بن نوف البکیلی. فاتی با لاختلاف. و اما قول (القاموس) فی (خیر) بالخاء ثم المثناه: و خیران و لد نوف بن همدان، فلا ینافی ما قاله المغرب، لان ذاک ابن نوف البکالی و هذا ابن نوف ابن همدان، الا ان (معجم البلدان) قال فی بکیل: هو جشم بن خیوان بن نوف بن همدان، و المفهوم من خلیفه کون بکال لا من همدان و لا من جمیر، فعنون (الاستیعاب) (عمرو البکالی) و قال: قال خلیفه هو من بنیبکال بن دعمی بن سعد بن عوف بن عدی بن مالک بن زید بن کهلان. و کیف کان فهمدان من کهلان بن سبا، فهو کما ذکر فی (المعارف)، ابن ربیعه بن خیار بن مالک بن زید ابن کهلان، و حمیر هو ابن سبا. هذا، و فی (ذیل الطبری و السمعانی)، ان نوف البکالی، ابن امراه کعب الاحبار. و مما یوید کون نوف همدانیا، ان کنز الکراجکی- کما عرفت- وصفه بالشبامی. و جاء فی کتاب (اللباب لابن اثیر): ان شبام هو ابن اسعد بن (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) جشم ابن حاشد بن خیران بن نوف بن همدان، و شبام: جبل سکنه عبدالله. و اما قول (ابن میثم): البکال منسوب الی بکاله قریه من الیمن. فلا اعتبار له، و لم یقل به احد. (قال رایت امیرالمومنین (علیه السلام) ذات لیله و قد خرج من فراشه فنظر فی النجوم) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (الی النجوم) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). و ذکر الصدوق فی کتاب (الفقیه): مدح الله تعالی امیرالمومنین (علیه السلام) فی کتابه بقیام صلاه اللیل فقال (امن هو قانت آناء اللیل ساجدا و قائما یحذر الاخره و یرجو رحمه ربه). و فیه: قال ابو عبدالله(علیه السلام) اذا قام علی (علیه السلام) آخر اللیل رفع صوته، حتی یسمع اهل الدار، یقول: (اللهم اعنی علی هول المطلع و وسع علی المضطجع). و فیه عن ابیجعفر (علیه السلام): اذا قمت من فراشک فانظر فی افق السماء و قل: (الحمد لله الذی رد علی روحی، اعبده و احمده، اللهم انه لا یواری منک لیل داج و لا سماء ذات ابراج و لا ارض ذات مهاد و لا ظلمات بعضها فوق بعض و لا بحر لجی بین یدی المدلج من خلقک، تعلم خائنه الاعین و ما تخفی الصدور، غارت النجوم و نامت العیون و انت الحی القیوم، لا تاخذک سنه و لا نوم، سبحان رب العالمین، و اله المرسلین، و خالق النبیین و الحمد لله رب العالمین، اللهم اغفر لی و ارحمنی و تب علی انک انت التواب الرحیم) ثم اقرا خمس آیات من آخر آل عمران (ان فی خلق السماوات و الارض و اختلاف اللیل و النهار (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) لایات- الی قوله تعالی- انک لا تخلف المیعاد). و عنه (علیه السلام) فی قوله تعالی: (تتجافی جنوبهم عن المضاجع یدعون ربهم خوفا و طمعا) انزلت فی امیرالمومنین (علیه السلام) و اتباعه من شیعتنا، ینامون فی اول اللیل، فاذا ذهب ثلثا اللیل او ما شاء الله فزعوا الی ربهم راغبین، راهبین، طائعین، فیما عنده، فذکرهم الله تعالی فی کتابه لنبیه (صلی الله علیه و آله) و اخبرهم بما اعطاهم و انه اسکنهم فی جواره و ادخلهم جنته و آمن خوفهم و روعتهم. (فقال لی یا نوف اراقد) ای: نائم (انت ام رامق) ای: ناظر، و قد عرفت ان فی روایه الکراجکی (اراقد ام نبهان) و هو الاصح، ففی مقابل الرقود: النبه و الیقظه، لا الرمق، و لا وجه لان یقول ذلک (علیه السلام)، و انما المناسب قول نوف- کما عرفته من روایه الکراجکی- انه قال له (علیه السلام) (نبهان ارمقک)، و کیف کان فهکذا فی (المصریه) بلا زیاده و فیها سقط، ففی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) (فقلت: بل رامق یا امیرالمومنین). (قال یا نوف! طوبی للزاهدین فی الدنیا الراغبین فی الاخره)، و من کلامه (علیه السلام) ایضا: طوبی لمن اخلص لله العباده و الدعائ، و لم یشغل قلبه بما تری عیناه، و لم ینس ذکر الله بما تسمع اذناه، و لم یحزن صدره بما اعطی غیره. (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) (و لنک قوم اتخذوا الارض بساطا و ترابها فراشا) و فی روایه (امالی المفید) (وسادا). (و مائها طیبا) لاعراضهم عن زهره الحیاه الدنیا! (و القرآن شعارا) ای: ما ولی الجسد من الثیاب. (و الدعاء دثارا) ما کان فوق الشعار من الثیاب. (ثم قرضوا الدنیا) ای: جازوها، قال تعالی: (و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال) ای: تجوزهم و تترکهم فی شمالها. و قال ذو الرمه: الی ظعن یقرضن اجواز مشرف شمالا و عن ایمانهن الفوارس (قرضا علی منهاج المسیح) الذی کانت دابته رجلیه، و سراجه فی اللیل القمر. (یا نوف! ان داود (علیه السلام) قام فی مثل هذه الساعه من اللیل فقال: انها ساعه لا یدعو فیها عبد الا استجیب له)، فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): ان فی اللیل لساعه ما یوافقها عبد مسلم ثم یصلی و یدعو الله فیها الا استجیب له فی کل لیله، قلت: و ای ساعه هی من اللیل، قال: اذا مضی نصف اللیل و هی السدس الاول من اول النصف. (الا ان یکون عشارا) من یاخذ من قبل السلطان عشر اموال الناس (او عریفا) القیم بامر الناس بعد الرئیس یعرفهم له (او شرطیا) ای: جندیا، من (اشرط نفسه لامر کذا) ای: اعلمها، و الجند یجعلون لانفسهم علامه یعرفون بها. (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) فی (الاغانی) عن المدائنی: لما مات امیه بن الاسکر عاد ابنه کلاب الی البصره، فکان یغزو مع المسلمین، و یشهد فتوحات کثیره، و بقی الی ایام زیاد، فولاه الابله، فسمع کلاب یوما عثمان بن ابیالعاصی یحدث: ان داود نبی الله کان یجمع اهله فی السحر یقول (ادعوا ربکم فان السحر ساعه لا یدعو فیها عبد مومن الا غفر له، الا ان یکون عسارا او عریفا)، فلما سمع ذلک کلاب کتب الی زیاد فاستعفاه من عمله فاعفاه. و فی (الاستیعاب) عن زوجه ابیذر قالت: لما حضرته الوفاه، بکیت! فقال: ما یبکیک؟ قلت: تموت بفلاه و لیس عندی ثوب یسعک کفنا! فقال ابوذر، لجمع نزل علیه: سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول لنفر، انا فیهم: لیموتن رجل منکم بفلاه من الارض تشهده عصابه من المومنین، و لیس من اولئک النفر احد الا مات فی قریه، فانا ذلک الرجل، و الله ما کذبت و لا کذبت و لو کان عندی ثوب یسعنی کفنا لی او لامراتی، لم اکفن الا فی ثوب هو لی اولها، و انی انشدکم الله ان لا یکفننی رجل منکم کان امیرا او عریفا او بریدا او نقیبا- و لیس من اولئک النفر احد الا و قد قارف بعض ما قال الا فتی من الانصار- فقال الفتی الانصاری: انا اکفنک یا عم فی ردائی هذا، و فی ثوبین فی عیبتی من غزل امی. قال: انت تکفننی! (او صاحب عرطبه- و هی الطنبور- او صاحب کوبه- و هی الطبل)، و نقل فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): ان شیطانا یقال له القفندر اذا ضرب فی منزل الرجل اربعین صباحا بالبربط، و دخل علیه الرجال، وضع ذلک الشیطان کل عضو منه علی مثله من صاحب البیت ثم نفخ فیه نفخه، فلا یغار (الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) بعد هذا حتی توتی نساوه فلا یغار. و فی (الفقه الرضوی): و ایاک و الضربه بالصولجان، فان الشیطان یرکض معک، و الملائکه تنفر عنک. و عن النبی (صلی الله علیه و آله): ان الله تعالی بعثنی هدی و رحمه للعالمین، و امرنی ان امحو المزامیر و المعازف و الاوتار و الاوثان و امور الجاهلیه- الخبر. (و قد قیل ایضا ان العرطبه: الطبل، و الکوبه: الطنبور)، ذهب الیه ابن درید فی (جمهرته)، و قال الجوهری: العرطبه العود، و قال الزمخشری: الکوبه النرد او الشطرنج. و کیف کان، فمن الغریب ان فی ابن ابیالحدید- کما فی نسخته- (او صاحب عرطبه او صاحب کوبه) بدون نقل تفسیر، فضلا عن نقل خلاف. هذا، و فی (تاریخ الطبری) عن بشر مولی هشام: اوتی هشام برجل عنده قیان و خمر و بربط فقال: اکسروا الطنبور علی راسه، و ضربه فبکی، قال بشر: فقلت له و انا اعزیه- علیک بالصبر. فقال: اترانی ابکی للضرب! انما ابکی لا حتقاره للبربط اذ سماه طنبورا.
کان نوف البکالی من اصحاب الامام و شیعته و المقربین الیه. و قال نوف هذا: رایت امیرالمومنین (علیه السلام) ذات لیله، و قد خرج من فراشه، فنظر فی النجوم و قال: (طوبی للزاهدین فی الدنیا الخ).. و هم الذین یقنعون بما تیسر.. لا یردون موجودا، و لا یتکلفون مفقودا، و ان دعت الضروره الی النوم علی الارض ناموا علیها غیر ساخطین و لا حاسدین. (و مائها طیبا) من الطیبات لا من الطیب الذی کان یحبه رسول الله (صلی الله علیه و آله) (و القرآن شعارا) یحرصون علی تلاوته و العمل باحکامه (و الدعاء دثارا) یواظبون علی الدعاء خوفا و طمعا. و قیل: الشعار کنایه عن تلاوه القرآن سرا، لان اصل الشعار ما یلی البدن من اللباس، و الدثار کنایه عن الدعاء جهرا، لانه ما ظهر من الثیاب (ثم قرضوا الدنیا قرضا) و ما خضموها خضما، و الفرق بین القرض و الخضم ان القرض اکل باطراف الاسنان، و الخصم اکل بالفم کله، و المعنی ان الزاهدین اخذوا من الدنیا قوت من لا یموت. (فی مثل هذه الساعه من اللیل) ای بعد نصف اللیل، کما یتبادر الی الفهم من السیاق، و هی ساعه عزله و هدوء و تامل، یستطیع الانسان فی هذا الوضع ان یتجه الی خالقه سبحانه، و یدعوه باخلاص، و هو سبحانه یستجیب کما وعد فی الایه 186 من سوره البقره: (و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداعی اذا دعان فلیستجیبوا لی). فمتی استجاب العبد لربه و اطاعه استجاب الرب لعبده و ارضاه. و اشار الامام الی هذا الشرط بقوله: (الا ان یکون عشارا او عریفا او شرطیا او صاحب عرطبه). و بکلمه ان یکون مطیعا لا عاصیا، اما ذکر العشار و ما بعده فهو من باب الاشاره الی الشیء ببعض مصادیقه و افراده، و العشار الجابی، و العریف: المراقب. و الشرطی معروف، و عرطبه فسرها الشریف الرضی بالطنبور، و هو آله موسیقیه طویله العنق ذات اوتار. و اظنها العود.
… فقلت بل رامق: اراد بالرامق منتبه العین فی مقابله الراقد بمعنی النائم یقال رمقه اذا لحظه لحظا خفیفا … طیبا و القرآن شعارا: شعارا یقراونه سرا للاعتبار بمواعظه و التفکر فی دقائقه و الدعاء دثارا یجهرون به اظهارا للذله و الخضوع لله و اصل الشعار ما یلی البدن من الثیاب و الدثار ما علا منها و قرضوا الدنیا مزقوها کما یمزق الثوب بالمقراض علی طریقه المسیح فی الزهاده … الا ان یکون عشارا: العشار من یتولی اخذ اعشار الاموال و هو المکاس و العریف من یتجسس علی احوال الناس و اسرارهم فیکشفها لامیرهم مثلا و الشرطی بضم فسکون نسبه الی الشرطه واحد الشرط کرطب و هم اعوان الحاکم … الطبل و الکوبه الطنبور: لم نر هذا فیما وقفنا علیه من کتب اللغه و المنقول ان الکوبه بالضم الطبل الصغیر و هو المعروف بالدربکه
از نوف (ابن فضاله) بکالی (که از خواص اصحاب امام علیهالسلام میباشد روایت شده) است که گفته: شبی امیرالمومنین علیهالسلام را دیدم که از بستر خویش بیرون آمد و به سوی ستارهها نگاه کرد و فرمود: ای نوف خوابیدهای یا بیداری؟ گفتم: یا امیرالمومنین بیدارم، فرمود ای نوف خوشا حال پارسایان در دنیا که به آخرت دل بستهاند، ایشان گروهی هستند که زمین را فرش و خاک آن را بستر و آب آن را شربت گوارا قرار دادهاند (به لوازم زندگی بیاعتناء هستند) و قرآن را پیراهن (زینت و آرایش دل) و دعا و درخواست را جامه رو (جلوگیر از حوادث و پیشامدها) گردانیدهاند، پس به روش (حضرت) مسیح (که به دنیا دلبستگی نداشت) دنیا را از خود جدا کردند. ای نوف، داوود علیهالسلام در این ساعت از شب (نزدیک سحر برای راز و نیاز با حقتعالی) برخاست و گفت: این ساعتی است که دعا و درخواست نمیکند در آن بندهای مگر آنکه روا میگردد مگر اینکه ده یک گیر (باجگیر و گمرکچی و راهدار) یا کسی که مردم را به ستمکاران بشناساند و اسرارشان را نزد آنها فاش نماید، یا گزمه و همکاران داروغه یا نوازنده ساز یا نقارهچی و دهل زن باشد (زیرا گناه ایشان مانع است از اینکه درخواستشان روا گردد. سیدرضی (علیهالرحمه) فرماید:( عرطبه بمعنی طنبور )ساز( و کوبه به معنی طبل )دهل و نقاره( است، و نیز گفته شده: عرطبه یعنی طبل و کوبه یعنی طنبور.
خدای عزیز در قرآن مجید همه را دعوت کرده که از او حاجت بخواهند تا خواسته آنان را برآورد ولی از نظر روایات و احادیث و بیان معصومین خیلی از افراد دعایشان مستجاب نمیشود. کسانی که با مال حرام آلوده شدهاند، نسبت به زیردستان اقوام توجه ندارند و خلاصه به وظایف اسلامی عمل نمیکنند نباید انتظار داشته باشند خدا حاجاتشان را برآورد، زیرا امری که خدا در قرآن نموده به دعا در جای خود و نمونههای آن صحیح ولی در مورد دیگر میفرماید: (آنگاه که درباره من بندگانم بپرسند به آنان بگو: من نزدیک هستم. دعای حاجتمند را به هنگام خواستن حاجت پاسخ میدهم. باید اینان دعوت مرا هم قبول کنند و به من عقیده پیدا کنند شاید پیروز گردند). با توجه به این آیه خواسته، یک طرفه نیست بلکه توجهی به خدا باید تا از ناحیه او اجابتی بدست آید.
و عن نوف البکالی، قال: رایت امیرالمومنین علیهالسلام ذات لیله، و قد خرج من فراشه، فنظر فی النجوم فقال لی، یانوف: (اراقد انت ام رامق؟) ای انائم انت ام یقظ، یقال رمقه اذا لحظه. فقلت: بل رامق، قال: (یا نوف، طوبی للزاهدین فی الدنیا) التارکین لها (الراغبین فی الاخره) العاملین لاجلها (اولئک قوم اتخذوا الارض بساطا) فی مقابل الجلوس علی الکراسی (و ترابها فراشا) ای عوض الفراش (و مائها طیبا) ای بدل الطیب. (و القرآن شعارا) ای جعلوه علامتهم اللاصقه بهم فی قرائتهم له و العمل به و معرفه الناس ایاهم بانهم اهل القرآن (و الدعاء دثارا) ای انهم الامر الظاهر منهم، کالدثار الذی یلبسه الانسان فوق ثیابه للدفیء (ثم قرضوا الدنیا قرضا) ای مزقوها کما یمزق الثوب بالمقراض (علی منهاج المسیح) ای طریقته علیهالسلام فی الزهد. (یا نوف: ان داود علیهالسلام قام فی مثل هذه الساعه من اللیل، فقال انها ساعه لا یدعو فیها عبد الا استجیب له) ای استجاب الله دعائه (الا ان یکون عشارا) و هو من یتولی اخذ اعشار المال، للدوله، ظلما (او عریفا) و هو الذی یتجسس عن اخبار الناس لتعریفها للسلطه (او شرطیا) و هم اعوان الحاکم الباطل (او صاحب عرطبه) (وهی الطنبور) (او صاحب کوبه) (و هی الطبل، و قد قیل ایضا: ان العرطبه الطبل، و الکوبه الطنبور).
اللغه: راقد: نائم. رامق: من رمقه اذا لحظه لحظا خفیفا. طوبی: سعاده و هناء. الشعار: ما یلی البدن من الثیاب. قرضوا: اقتطعوا. المنهاج: الطریق. العشار: جامع اعشار المال. العریف: من یتجسس علی اعراض الناس لیکشفها لامیره. الشرطی: معاون الحاکم فی ظلمه و منفذ امره. الشرح: نوفی البکالی من شیعه امیرالمومنین و المخلصین فی محبته و قد خرج الامام الی الفضاء ینظر الی ملکوت السموات و الارض ثم استفهم من نوف هل هو نائم ام مستیقظ فاجابه نوف انه غیر نائم فوجه الیه هذه الموعظه الرقیقه. هنا اولئک الزهاد فی الدنیا الذین عزفت نفوسهم عنها و توجهت نحو الاخره … انهم الذین تعلقت قلوبهم فی الاخره و لئلا یشتبه علیه الامر فیمن ادعی الزهد فی الدنیا ذکر له بعض مواصفات الزهاد الذین یقصدهم انهم قوم لهم عده صفات: 1- انهم قوم اتخذوا الارض بساطا رفضوا ما علیه ابناء الدنیا من بسط و سجاد و فراش حیث یفترشون ذلک و یتنعمون به. 2- اتخذوا من التراب فراشا ینامون علیه و یرتاحون الیه و لا یهتمون بما یتنازع علیه ابناء الدنیا. 3- و مائها طیبا: فتحول الماء الی شراب طیب و رفضوا تانق اهل الدنیا و سعیهم وراء المشروبات اللذیذه. 4- اتخذوا القرآن شعارا: فالقرآن یعیش فی قلوبهم یرتلونه و یحیون احکامه و ینفذون او امره. 5- اتخذوا الدعاء دثارا: انهم قوم یعیشون مع الدعاء فان قاموا دعوا الله و ان قعدوا دعوا الله و کیفما تحرکوا دعوا الله فالدعاء ملازم لهم و من صفاتهم انهم قوم اهل دعاء. 6- ثم قرضوا الدنیا قرضا علی منهاج المسیح: انهم اخذوا من الدنیا و اکلوا منها ما اکله المسیح فهو القدوه لهم و هو لم ینل منها الا الکفاف الذی یقیم اوده و ما یکمل به استمراریه الحیاه … ثم نبهه الی ان هذه الساعه التی قام بها امیرالمومنین هی الساعه التی قام بها داوود علیهالسلام ترغیبا لنوف الی انها ساعه یقوم بها الانبیاء و لعلها ساعه السحر فانها ساعه یستجاب فیها الدعاء و لا یرد الا دعاء من انقطعت الصله بینهم و بین الله و تعطلت الاتصالات و قد ذکر العشار الذی یاخذ العشر من اموال الناس و غلاتهم ظلما و عدوانا و کذلک العریف الذی یتجسس علی عیوب الناس و ینقلها الی اسیاده الظالمین و الثالث هو الشرطی الذی ینفذ امر الحاکمین الظالمین فی قهر الناس و اذ لالهم و الرابع صاحب عرطبه و هو الطنبور و یمکن ان ینطبق علی الموسیقار الفاسق او صاحب کوبه و هو الطبل ای اهل الغناء و الفسق الذین یضلون الناس و ینحرفون بهم الی غیر طاعه الله.
از نوف بکائی و گفته شده است بکالی با لام که صحیح تر است روایت شده که گفته است: امیر المؤمنین علی علیه السّلام را شبی دیدم که از بستر خود بیرون آمد و به ستارگان نگریست و فرمود: ای نوف، آیا خفته ای یا بیدار؟ گفتم: ای امیر المؤمنین بیدارم. فرمود: خوشا بر آنان که در دنیا زاهدان اند و به آخرت دل بستگان، آنان مردمی اند که زمین را گستردنی خود و خاک را بستر خویش گرفته اند و آب را به جای عطر و بوی خوش، قرآن را جامه زیرین و دعا را جامه برونی خود قرار داده اند. آنان به روش مسیح علیه السّلام دنیا را دور انداخته اند. ای نوف، داود علیه السّلام در چنین ساعتی از شب بر می خاست، و فرمود: این ساعتی است که هیچ بنده ای در آن دعا نمی کند مگر اینکه از او پذیرفته می شود جز آنکه باج گیرنده یا گزارشگر کار مردمان به حاکم یا خدمتگزار داروغه باشد یا طنبور نواز و طبل کوب باشد. و گفته شده است «عرطبه» به معنی طبل و «کوبه» به معنی طنبور است.
مؤلف صحاح گفته است نوف بکالی یار علی علیه السّلام بوده است. ثعلب گفته است: نوف منسوب به قبیله ای به نام بکاله است ولی نگفته است از کدام منطقه اعراب است و ظاهر مطلب این است که از یمن بوده است. بکیل نام شاخه ای از قبیله همدان است و کمیت هم در شعر خود به این قبیله اشاره دارد و گفته است: «قبیله بکیل و ارحب در آن مورد شرکت داشتند.» ابن ابی الحدید سپس چند لغت را معنی کرده و شرح داده است.
وَ عَنْ نَوْفٍ الْبَکَالِیِّ،قَالَ: رَأَیْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام ذَاتَ لَیْلَةٍ،وَ قَدْ خَرَجَ مِنْ فِرَاشِهِ، فَنَظَرَ فِی النُّجُومِ فَقَالَ لِی:یَا نَوْفُ،أَ رَاقِدٌ أَنْتَ أَمْ رَامِقٌ؟ فَقُلْتُ:بَلْ رَامِقٌ.
و قال علیهالسلام
یَا نَوْفُ،طُوبَی لِلزَّاهِدِینَ فِی الدُّنْیَا،الرَّاغِبِینَ فِی الْآخِرَةِ،أُولَئِکَ قَوْمٌ اتَّخَذُوا الْأَرْضَ بِسَاطاً،وَ تُرَابَهَا فِرَاشاً،وَ مَاءَهَا طِیباً،وَ الْقُرْآنَ شِعَاراً، وَ الدُّعَاءَ دِثَاراً،ثُمَّ قَرَضُوا الدُّنْیَا قَرْضاً عَلی مِنْهَاجِ الْمَسِیحِ،یَا نَوْفُ،إِنَّ دَاوُدَ علیه السلام قَامَ فِی مِثْلِ هَذِهِ السَّاعَةِ مِنَ اللَّیْلِ فَقَالَ:إِنَّهَا لَسَاعَةٌ لَا یَدْعُو فِیهَاعَبْدٌ إِلَّا اسْتُجِیبَ لَهُ،إِلَّا أَنْ یَکُونَ عَشَّاراً أَوْ عَرِیفاً أَوْ شُرْطِیّاً،أَوْ صَاحِبَ عَرْطَبَةٍ.
«نوف بکالی»میگوید:امیرمؤمنان علیه السلام را در یکی از شبها دیدم که برای عبادت از بستر خود خارج شده بود.نگاهی به ستارگان آسمان افکند سپس به من فرمود:ای نوف! خوابی یا بیدار؟ عرض کردم:بیدارم.
امام علیه السلام فرمود:
ای نوف! خوشا به حال زاهدان در دنیا که راغب در آخرتند،همانها که زمین را فرش و خاک آن را بستر و آبش را نوشیدنی گوارای خود قرار دادند.
قرآن را همچون لباس زیرین و دعا را همچون لباس رویین خویش ساختند سپس دنیا را بر روش مسیح سپری کردند.ای نوف! داود (پیامبر علیه السلام) در چنین ساعتی از خواب برخاست و گفت این همان ساعتی است که هیچ بندهای در آن دعا نمیکند جز اینکه به اجابت میرسد مگر آنکه مأمور جمع مالیات (برای حاکم ظالم) بوده باشد یا جاسوس گزارشگر یا مأمور انتظامیاش،و یا نوازنده طنبور و یا طبل باشد. ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است این گفتار حکیمانه را گروه کثیری قبل از مرحوم سیّد رضی یا بعد از او نقل کردهاند از جمله کسانی که آن را نقل کرده مرحوم صدوق در خصال و اکمال الدین و مسعودی در مروج الذهب و شیخ مفید در مجالس همچنین خطیب بغدادی در تاریخ بغداد و ابن عساکر و ابو نعیم در حلیة الاولیاء و آمدی در غررالحکم در تاریخ دمشق در ضمن مسعودی داستان مفصلی در مروج الذهب در این زمینه آورده که نشان میدهد مهتدی (عباسی) هنگامی که این کلام را برای او نقل کردند بسیار از آن لذت برد و آن را به خط خود نوشت.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 96).)
مرحوم سیّد رضی«عَرْطَبه»را به«طنبور»و«کَوْبه»را به«طبل»تفسیر کرده و میافزاید بعضی به عکس گفتهاند:«عَرْطَبه»«طبل»است و«کَوْبه»«طنبور»؛
(وَهِیَ الطُّنْبُورُ أَوْ صَاحِبَ کَوْبَةٍ وَهِیَ الطَّبْلُ.وَقَدْ قِیلَ أَیْضاً:إِنَّ الْعَرْطَبَةَ الطَّبْلُ وَالْکَوْبَةَ الطُّنْبُورُ) .
زاهدان در دنیا
این کلام نورانی هنگامی از امام علیه السلام صادر شد که«نوف بکالی میگوید:امیر مؤمنان علیه السلام را در یکی از شبها دیدم برای عبادت از بستر خود خارج شده بود.
نگاهی به ستارگان آسمان افکند سپس به من فرمود:ای نوف! خوابی یا بیدار؟ عرض کردم:بیدارم»(آنگاه این سخن نورانی که نهایت زهد در دنیا را در عباراتی کوتاه شرح میدهد بیان فرمود)؛ (وَ عَنْ نَوْفٍ الْبَکَالِیِّ قَالَ:رَأَیْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام ذَاتَ لَیْلَةٍ،وَ قَدْ خَرَجَ مِنْ فِرَاشِهِ،فَنَظَرَ فِی النُّجُومِ فَقَالَ لِی:یَا نَوْفُ، أَ رَاقِدٌ أَنْتَ أَمْ رَامِقٌ؟ فَقُلْتُ:بَلْ رَامِقٌ) .
نوف چنانچه خواهد آمد از دوستان نزدیک یا خادمان امیر مؤمنان بوده که حتی شبها در خدمتش به سر میبرده است.
«فرمود:ای نوف! خوشا به حال زاهدان در دنیا که راغبان در آخرتند،همانها که زمین را فرش و خاک آن را بستر و آبش را نوشیدنی گوارای خود قرار دادند.
قرآن را همچون لباس زیرین و دعا را همچون لباس رویین خویش ساختند سپس دنیا را بر روش مسیح سپری کردند»؛ (قَالَ یَا نَوْفُ طُوبی لِلزَّاهِدِینَ فِی الدُّنْیَا، الرَّاغِبِینَ فِی الْآخِرَةِ،أُولَئِکَ قَوْمٌ اتَّخَذُوا الْأَرْضَ بِسَاطاً،وَ تُرَابَهَا فِرَاشاً،وَ مَاءَهَا طِیباً،وَ الْقُرْآنَ شِعَاراً،وَ الدُّعَاءَ دِثَاراً،ثُمَّ قَرَضُوا الدُّنْیَا قَرْضاً عَلی مِنْهَاجِ الْمَسِیحِ) .
تعبیر زمین را فرش و خاک را بستر و...کنایه از ساده زیستن در حد اعلی است. تعبیر به قرآن را لباس زیرین و دعا را لباس رویین قرار دادند،کنایه از این است که دستورات قرآن در درون دل و جان و روحشان قرار دارد و دعا ورد زبانشان است همواره به هنگام قیام و قعود و هرگونه حرکت فردی و اجتماعی از خدا یاری میطلبند و برای توفیق بیشتر دعا میکنند و از این طریق هرگز خدا را از یاد نمیبرند.
افزون بر این،بدن انسان در حال عادی بسیار آسیبپذیر است و لباس،او را از بسیاری آسیبها حفظ میکند،پس دعا را لباس رویین قرار دادن اشاره به این است که آنها در سایه دعا،خود را از خطرات مختلف و عذابهای دنیا و آخرت و انحرافات اخلاقی حفظ میکنند.
تعبیر به «قَرَضُوا الدُّنْیا..» .اشاره به پیمودن و طی کردن دنیا بر روش بسیار زاهدانه حضرت مسیح است (قرض هم به معنای قطع کردن و بریدن آمده و هم به معنای گذشتن و عبور کردن).
اشاره امام در اینجا به زندگی زاهدانه حضرت عیسی به طور مشروحتر در خطبه 160 آمده است که فرمود:«و اگر بخواهی (برای نمونه دیگری) زندگی عیسی بن مریم-که درود خدا بر او باد-را برایت بازگو میکنم؛او سنگ را بالش خود قرار میداد،لباس خشن میپوشید،غذای ناگوار (مانند نان خشک) میخورد،نان خورش او گرسنگی،چراغ شبهایش ماه،سر پناه او در زمستان مشرق و مغرب زمین بود (صبحها در طرف غرب و عصرها در طرف شرق رو به آفتاب قرار میگرفت) میوه و گل او گیاهانی بود که زمین برای چهارپایان میرویاند.نه همسری داشت که او را بفریبد و نه فرزندی که (مشکلاتش) او را غمگین سازد،نه مالی داشت که او را به خود مشغول دارد و نه طمعی که خوارش کند؛مرکبش پاهایش بود و خادمش دستهایش!»
(وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتُ فِی عِیسَی بْنِ مَرْیَمَ عَلَیْهِ السَّلَامُ،فَلَقَدْ کَانَ یَتَوَسَّدُ الْحَجَرَ،وَ یَلْبَسُ الْخَشِنَ،وَ یَأْکُلُ الْجَشِبَ،وَ کَانَ إِدَامُهُ الْجُوعَ،وَ سِرَاجُهُ بِاللَّیْلِ الْقَمَرَ،وَ ظِلَالُهُ فِی الشِّتَاءِ مَشَارِقُ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا،وَ فَاکِهَتُهُ وَ رَیْحَانُهُ مَا تُنْبِتُ الْأَرْضُ لِلْبَهَائِمِ؛وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ زَوْجَةٌ تَفْتِنُهُ،وَ لَا وَلَدٌ یَحْزُنُهُ،وَ لَا مَالٌ یَلْفِتُهُ،وَ لَا طَمَعٌ یُذِلُّهُ،دَابَّتُهُ رِجْلَاهُ،وَ خَادِمُهُ یَدَاهُ!) .
به یقین کمتر کسی میتواند مانند حضرت مسیح زندگی کند و یا زهدی همچون پیامبر اسلام و علی علیهما السلام داشته باشد.منظور آن است که مردم با ایمان تا آنجا که میتوانند تعلقات دنیوی را از خود دور سازند و بار خود را سبک کنند و به زندگی هر چه سادهتر قانع شوند،چرا که زندگیهای پر خرج و تجملاتی از یک سو تمام افکار انسان را به خود جذب میکند و از آخرت غافل میسازد و از سویی دیگر تهیه آن از مال حلال غالباً مشکل است،لذا انسان را به حلال یا مشتبه آلوده میسازد و از سوی سوم برای نیازمندان مایه حسرت و دلشکستگی و محدودیت و محرومیت میشود.
برای آگاهی از زندگانی زاهدانه انبیا و اولیای الهی به بحثی که تحت عنوان «زندگی زاهدانه انبیا»در ذیل بخش چهارم خطبه 160 آوردهایم مراجعه فرمایید.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن در بیان اهمیت بیدار ماندن در آن ساعت شب و راز و نیاز به درگاه خداوند سخن میگوید،میفرماید:«ای نوف! داود (پیامبر) علیه السلام در چنین ساعتی از خواب برخاست و گفت این همان ساعتی است که هیچ بندهای در آن دعا نمیکند جز اینکه به اجابت میرسد مگر آنکه مأمور جمع مالیات (برای حاکم ظالم) یا جاسوس گزارشگر،یا مأمور انتظامیاش و یا نوازنده طنبور و یا طبل باشد»؛ (یَا نَوْفُ إِنَّ دَاوُدَ علیه السلام قَامَ فِی مِثْلِ هَذِهِ السَّاعَةِ مِنَ اللَّیْلِ فَقَالَ إِنَّهَا لَسَاعَةٌ لَا یَدْعُو فِیهَا عَبْدٌ إِلَّا اسْتُجِیبَ لَهُ إِلَّا أَنْ یَکُونَ عَشَّاراً أَوْ عَرِیفاً أَوْ شُرْطِیّاً أَوْ صَاحِبَ عَرْطَبَةٍ وَ هِیَ الطُّنْبُورُ أَوْ صَاحِبَ کَوْبَةٍ وَ هِیَ الطَّبْلُ) .
مرحوم سیّد رضی«عَرْطَبه»را به«طنبور»و«کوبه»را به«طبل»تفسیر کرده و میافزاید بعضی به عکس گفتهاند:«عرطبه»«طبل»است و«کوبه»«طنبور»؛
(وَ قَدْ قِیلَ أَیْضاً:إِنَّ الْعَرْطَبَةَ الطَّبْلُ وَ الْکَوْبَةَ الطُّنْبُورُ)
ذکر نام داود در اینجا شاید از این رو باشد که او حکومت گستردهای داشت و چنین کسی میبایست قاعدتاً از مناجات با خداوند در چنین ساعت از شب بر اثر گرفتاریها غافل بماند.علاوه بر این،داود به سبب صدای بسیار خوبی که داشت در مناجات با پروردگار به آن صوت دلنشین بسیار علاقهمند بود؛همان صوتی که قرآن درباره آن میگوید: «وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ یُسَبِّحْنَ وَ الطَّیْرَ». 1
در اینکه ساعتی که امام علیه السلام به آن اشاره کرده چه ساعتی از شب بوده ممکن است همان باشد که امام صادق علیه السلام در حدیثی که در کتاب الدعای کافی نقل شده به آن اشاره کرده است میفرماید:
«إِنَّ فِی اللَّیْلِ لَسَاعَةً مَا یُوَافِقُهَا عَبْدٌ مُسْلِمٌ ثُمَّ یُصَلِّی وَ یَدْعُو اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهَا إِلَّا اسْتَجَابَ لَهُ فِی کُلِّ لَیْلَةٍ قُلْتُ أَصْلَحَکَ اللَّهُ وَأَیُّ سَاعَةِ هِیَ مِنَ اللَّیْلِ قَالَ إِذَا مَضَی نِصْفُ اللَّیْلِ وَ هِیَ السُّدُسُ الْأَوَّلُ مِنْ أَوَّلِ النِّصْفِ؛ در شب ساعتی است که هر بنده مسلمانی با آن هماهنگ شود سپس نماز بخواند و به درگاه خداوند دعا کند دعایش در هر شب مستجاب میشود.راوی میگوید:از آن حضرت سؤال کردم:آن چه ساعتی از شب است؟ فرمود:
هنگامی که نصف شب بگذرد یک ششم از آغاز نصف دوم همان ساعت است». ( .کافی،ج 2،ص 478،ح 10. )
از بعضی روایات نیز استفاده میشود که بهترین ساعت شب برای راز و نیاز با خدا وقت سحر یعنی ثلث آخر شب است و ممکن است هر یک از ساعاتی که گفته شد ویژگی خاص خود را داشته باشد. (.همان،ح 9. )
در قرآن مجید نیز به اهمیت استغفار در سحرها اشاره شده است. ( .ذاریات،آیه 18. )
قابل توجه اینکه امام علیه السلام پنج گروه را در این عبارت خود از قول داود استثنا فرموده است.نخست «عَشّار» است (عَشّار از ماده«عُشْر»به کسانی گفته میشد که یک دهم از اموال مردم را بر در دروازهها یا غیر آن به عنوان مالیات برای حکام ظالم میگرفتند).
سپس «عریف» که صفت مشبهه از ماده عرفان و معرفت است و اشاره به کسانی است که به عنوان جاسوسی و گزارشگری برای حاکمان ظالم کار میکردند.
«شرطیّ» همان است که امروز به پلیس و مامور انتظامی گفته میشود و در گذشته به آنها داروغه میگفتند آنها کسانی بودند که برای نظم شهرها و جلب افراد خاطی و مخالف«حاکمان ظالم وقت»اقدام میکردند.(از ماده«شَرَط»(بر وزن طرف) به معنای علامت گرفته شده،زیرا آن مأموران لباس مخصوص یا علامتهای خاصی داشتند».
صاحب«عَرْطَبَه» و صاحب«کَوْبَه» اشاره به نوازندگانی است که آهنگهای مناسب مجالس لهو و فساد و عیاشی و هوسرانی مینواختند.
در واقع داود دو گروه را استثنا کرده:کسانی که کمک به ظالمان و جباران میکنند و کسانی که مردم را به عیاشی و هوسرانی دعوت مینمایند.
نکته ها:
1-نوف بکالی کیست؟
«نوف»(بر وزن خوف) یکی از یاران امیر مؤمنان علی علیه السلام و احتمالاً از خادمان آن حضرت بود.در ضبط وصف او (بکّال) اختلاف است بعضی«بِکال» (بر وزن کتاب) و بعضی«بَکال»(بر طواف) و بعضی«بَکّال»(بر وزن فعال) گفتهاند و در هر حال آن را شاخهای میدانند از قبیله همدان یا حِمْیَر که در یمن سکونت داشتند.
قابل توجه اینکه در امالی صدوق (مطابق نقل قاموس الرجال مرحوم شوشتری) روایت مفصلی از قول نوف بکالی از امیر مؤمنان نقل شده که بخشی از آن چنین است:
«یَا نَوْفُ إِنْ سَرَّکَ أَنْ تَکُونَ مَعِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَلَا تَکُنْ لِلظَّالِمِینَ مُعِیناً یَا نَوْفُ مَنْ أَحَبَّنَا کَانَ مَعَنَا یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَلَوْ أَنَّ رَجُلاً أَحَبَّ حَجَراً لَحَشَرَهُ اللَّهُ مَعَهُ؛ ای نوف! اگر دوست داری روز قیامت با ما باشی به ظالمان کمک نکن.ای نوف! هر کسی ما را دوست دارد (در آن روز) با ما خواهد بود حتی اگر کسی قطعه سنگی را دوست بدارد،خداوند او را با آن محشور میکند». ( .امالی شیخ صدوق،ص 210.)
راز و نیاز شبانه
هنگامی که چشمهای غالب مردم به خواب میرود و پاسی از شب میگذرد و محیطی آرام و روحانی و معنوی به وجود میآید،پارسایان شبزندهدار از خواب خوش برمیخیزند و به راز و نیاز و ادای نماز به درگاه پروردگار میپردازند مخصوصاً در نیمه دوم شب و سحرگاهان این راز و نیاز تأثیر بیشتری در پرورش روح و جان دارد؛نه کسی انسان را به خود مشغول میکند،نه کسب و کار و فعالیتهای روزانه و نه شبهه ریاکاری است و انسان به تمام معنا،با خدای خود خلوت میکند و به همین دلیل به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در سایه تهجد شبانه مقام محمود داده شده است؛ «وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً».
نیز به همین دلیل به اینگونه افراد پاداشهایی وعده داده شده که به فکر هیچ کس نرسیده است: «فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ».
در همین رابطه امام صادق علیه السلام میفرماید:
«مَا مِنْ عَمَلٍ حَسَنٍ یَعْمَلُهُ الْعَبْدُ إِلَّا وَلَهُ ثَوَابٌ فِی الْقُرْآنِ إِلَّا صَلَاةُ اللَّیْلِ فَإِنَّ اللَّهَ لَمْ یُبَیِّنْ ثَوَابَهَا لِعِظَمِ خَطَرِهَا عِنْدَهُ فَقَالَ:
«تَتَجافی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ * فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ»؛ هیچ عمل نیکی نیست مگر اینکه پاداش معینی در قرآن برای آن بیان شده مگر نماز شب که خداوند بزرگ ثوابش را به دلیل عظمت آن بیان نکرده و فرموده:پهلوهایشان از بسترها در دل شب دور میشود (و به پا میخیزند و رو به درگاه خدا میآورند) و پروردگار خود را با بیم و امید میخوانند و از آنچه به آنان روزی دادهایم انفاق میکنند*هیچ کس نمیداند چه ثوابهایی که مایه روشنی چشمان است برای آنها نهفته و ذخیره کرده است». ( .تفسیر قمی،ج 2،ص 168. )
زیانهای موسیقی
امام علیه السلام در این بیان نورانی چند چیز را مانع استجابت دعا ذکر فرمود:
باجگیری برای ظالمان،جاسوسی،در سلک داروغههای آنها بودن (برای تحکیم پایههای ظلم آنان) و همچنین نواختن طنبور و زدن طبل.
موانع استجابت دعا-به گونهای که از سایر روایات استفاده میشود-منحصر به این پنج مورد نیست،بنابراین مواردی را که امام علیه السلام شمرده نمونههایی روشن و جدی است.
در آنچه امام علیه السلام درباره اعانت بر ظالمان گفته جای تردید نیست،زیرا علاوه بر فرصت همکاری با آنان،درآمدی نیز که از این راه به دست عاملان آن میرسد حرام و نامشروع است و میدانیم کسی که غذای حرام بخورد دعای او مستجاب نخواهد بود.همچنین کسانی که از طریق نوازندگی کسب درآمد میکنند.
میدانیم آهنگهای موسیقی بر دو گونه است:آهنگ متناسب مجالس لهو و فساد و عیاشی و هوسرانی است که حرام است،زیرا منشأ گناهان فراوان از جمله آلودگی به اعمال حرام جنسی است و تأثیر مخربی روی اعصاب دارد و به تعبیر دیگر همان تأثیری را که مواد مخدر از طریق تزریق یا نوشیدن یا بوییدن در جسم و روح انسان دارد تخدیر از طریق موسیقیهای نامشروع نیز همان تأثیر را از طریق گوش آدمی میگذارد.
بخش دیگری از آهنگ که مناسب چنین جلساتی نیست و مباح و جایز است، بلکه در مورد قرآن وارد شده که آن را با آهنگ زیبا بخوانید.در جنگها از موسیقیهای مخصوص استفاده میشود.در ورزشهای سنتی نیز نوعی موسیقی داشتیم و حتی گاه برای منظم ساختن حرکات دستجات سینهزنی از طبل و سنج بهره میگرفتند که هیچ کدام از اینها موسیقی حرام نیست.
البته تشخیص میان این دو با مراجعه به عرف آگاه،روشن میشود.سخن درباره زیانهای موسیقی از نظر جسم و جان فراوان است که در این مختصر نمیگنجد اما با یک حدیث ناب این سخن را پایان میدهیم:
«لَا تَدْخُلُ الْمَلَائِکَةُ بَیْتاً فِیهِ خَمْرٌ أَوْ دَفٌّ أَوْ طُنْبُورٌ أَوْ نَرْدٌ وَلَا یُسْتَجَابُ دُعَاؤُهُمْ وَیَرْفَعُ اللَّهُ عَنْهُمُ الْبَرَکَةَ؛ خانهای که در آن شراب و قمار و آلات موسیقی باشد فرشتگان در آن وارد نمیشوند و دعا در آن مستجاب نمیگردد». (.وسائل الشیعه،ج 12 ص،235،ح 13. )
It is related by Nawf al-Bikali that: “One night, I saw Imām Ali ibn Abū Tālib coming out of his bed and looking at the stars. Then he said to me:'O Nawf! Are you awake or asleep?' I said: 'I am awake , O Imam Ali ibn Abu Talib! whereupon the Imam said the following:“O Nawf! Blessed be those who abstain from this world and are eager for the next. They are the people who regard this earth as the floor, its dust as their mattress and its water as their perfume. They recite the Holy Qur'ān in low tones and supplicate in high tones, then they are cut off from the world as Isa (Jesus) used to be.”
O Nawf ! Prophet Dawud ( David) rose up at a similar hour one night and said: This is the hour when whatever a person pleads, his plea is granted unless he is a tax-collector, an intelligence collector, a policeman, a lute player or a drummer.”
Sayyid ar-Radi says the following: “It is also said that “artabah' means طبل (drum) and ‘kubah' means lute.”
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ اللّهَ افتَرَضَ عَلَیکُم فَرَائِضَ فَلَا تُضَیّعُوهَا وَ حَدّ لَکُم حُدُوداً فَلَا تَعتَدُوهَا وَ نَهَاکُم عَن أَشیَاءَ فَلَا تَنتَهِکُوهَا وَ سَکَتَ لَکُم عَن أَشیَاءَ وَ لَم یَدَعهَا نِسیَاناً فَلَا تَتَکَلّفُوهَا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: همانا خدا واجباتی را بر شما لازم شمرده، آنها را تباه نکنید، و حدودی برای شما معیّن فرموده، امّا از آنها تجاوز نکنید، و از چیزهایی نهی فرمود، حرمت آنها را نگاه دارید، و نسبت به چیزهایی سکوت فرمود نه از روی فراموشی، پس خود را در باره آنها به رنج و زحمت دچار نسازید .
همانا خدا بر عهده شما واجبهایی نهاده، آن را ضایع مکنید! و حدودی برایتان نهاده از آن مگذرید! و از چیزهایی تان بازداشته حرمت آن را مشکنید و چیزهایی را برای شما نگفته و آن را از روی فراموشی وانگذارده، پس خود را در باره آن به رنج میفکنید.
و فرمود بدرستی که خدا فرض کرده بر شما فریضهها را پس مکنید آنرا؟؟؟
و تعیین کرد برای شما احکام شرع را پس درمگذرید از آن و نهی کرد شما را از چیزها پس مدرید آنرا و و مشکنید و خاموش شد از چیزهائی برای شما و ترک نکرد آنرا بجهة فراموشی پس رنج کشید در دانستن روشن
و فرمود (علیه السلام): خداوند بر شما اعمالی واجب داشته، آنها را ضایع مگذارید و برایتان حدودی معین کرده، از آن حدود تجاوز مکنید. شما را از چیزهایی نهی کرده، حرمت آن مشکنید و چیزهایی است که در باره آنها سکوت کرده، نه آنکه فراموش کرده باشد، در آنها خود را به رنج میفکنید.
و آن حضرت فرمود:خداوند واجباتی را بر عهده شما گذاشته، آن را ضایع نکنید،و حدودی را مقرّر فرموده از آن تجاوز ننمایید، و از اموری نهی نموده حرمت آن را از بین نبرید،و مسایلی را بر شما تکلیف نکرده و آنها را از روی فراموشی وانگذاشته پس خود را نسبت به آنها در زحمت نیندازید .
شروح:
و قوله فلا تعتدوها ای لا تجاوزوها. و قوله فلا تنتهکوها ای لا تاخذوا ما حرم الله، من قولهم انتهاک الحرمه لنا و لها بما لا یحل.
فلا تعتدوها: ای تتجاوزوها. و لا تتنهکوها: من انتهاک الحرمه، و هو تناولها بما لا یحل. (و سکت لکم عن اشیاء و لم یدعها نسیانا، فلا تتکلفوها). هذا رد علی المجادلین الذین یکلفون انفسهم معرفه ما لم یکلفهم الله تعالی به و اراد بالسکوت، انه لم یذکر و لم یامر بالبحث عنه، فلا تتکلفوها ای لا تطلبوا حکمها، و حقیقتها.
فرائض الله: واجبات دین خدا، حدود الهی: نهایت چیزهایی از نعمتهای الهی که مباح دانسته و دست یازیدن بدانها را اجازه فرموده است، (خداوند بر شما چیزهایی را واجب ساخته است، مبادا آنها را تباه سازید، و حدودی را برای شما تعیین کرده است، مبادا از آن حدود تجاوز نمایید، و شما را از چیزهایی نهی کرده است که مبادا پردهی حرمت آنها را بدرید، و برای شما در مورد چیزهایی خاموشی گزیده است، نه آن که آنها را فراوش کرده باشد، پس خودتان را به زحمت نیندارید). چیزهایی مورد نهی یعنی آنچه از محرمات و پستیها که از حدود الهی تجاوز کند. و چیزهایی که دربارهی آنها خاموشی گزیده از قبیل تکلیف به دانستنیهای دقیقی است که در آخرت بیفایده است زیرا خداوند از روی فراموشی، به سکوت برگزار نکرده، چه خداوند مبرا از نسیان است، بلکه به دلیل بیسود بودن آنها برای آخرت و به دلیل این که اشتغال بدانها باعث ترک اشتغال به دانستنیهای مفید میشود و موجب ضرر و زیان میگردد از آنها سخن نگفته است.
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ اللَّهَ [تَعَالَی]
افْتَرَضَ عَلَیْکُمْ فَرَائِضَ فَلاَ تُضَیِّعُوهَا وَ حَدَّ لَکُمْ حُدُوداً فَلاَ تَعْتَدُوهَا وَ نَهَاکُمْ عَنْ أَشْیَاءَ فَلاَ تَنْتَهِکُوهَا وَ سَکَتَ لَکُمْ عَنْ أَشْیَاءَ وَ لَمْ یَدَعْهَا نِسْیَاناً فَلاَ تَتَکَلَّفُوهَا .
قال الله تعالی لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ ( سورة المائدة 101. )
و جاء فی الأثر أبهموا ما أبهم الله.
و قال بعض الصالحین لبعض الفقهاء لم تفرض مسائل لم تقع و أتعبت فیها فکرک حسبک بالمتداول بین الناس.
قالوا هذا مثل قولهم فی باب المسح علی الخفین فإن مسح علی خف من زجاج و نحو ذلک من النوادر الغریبة.
و قال شریک فی أبی حنیفة أجهل الناس بما کان و أعلمهم بما لم یکن.
و قال عمر لا تتنازعوا فیما لم یکن فتختلفوا فإن الأمر إذا کان أعان الله علیه.
و انتهاک الحرمة تناولها بما لا یحل إما بارتکاب ما نهی عنه أو بالإخلال بما أمر به
(و قال علیهالسلام ان الله افترض علیکم) به درستی که خدای تعالی فرض گردانید بر شما (فرائض) فریضهای چند را که آن اصول خمسه است و فروع واجبه (فلا تضیعوها) پس ضایع مسازید آن را به ترک ادا یا اتیان به آن از جهت سمعه و ریا (و حد لکم حدودا) و تعیین فرمود برای شما حدها از احکام شرعیات (فلا تعتدوها) پس درنگذرید از آن حدود زیرا که موجب بلیات است و عقابات (و نهاکم عن اشیاء) و بازداشت شما را از چیزی چند و بیان ننمود آنها را (و لم یدعها نسیانا) و ترک نفرمود آنها را از روی فراموشی بلکه عدم تعیین و تبیین و تعلیم آن موجب حکمت بود و محض مصلحت (فلا تتکلفوها) پس رنج مکشید در تعلم آن مثل بحث از کنه واجب و بحث از قضا و قدر و تحقیق نمودن حقیقت روح و غیر ذلک
این مضمون در بعضی خطب گذشت. یعنی به تحقیق حق تعالی واجب ساخته است بر شما فریضها را پس ضایع مگردانید آنها را، و تعیین نموده است برای شما حدود و سیاسات را از آن تجاوز منمائید، و نهی کرده است شما را از پارهای چیزها پس انتهاک نورزید به آنها. یعنی پرده حرمت آنها مدرید، و ساکت شده است از برای شما از بعضی چیزها و ترک نداده است آنها را از روی فراموشی پس تکلف آنها منمائید یعنی رنج آن بر گردن خود منهید.
و قال علیهالسلام: «ان الله افترض علیکم فرائض، فلاتضیعوها و حد لکم حدودا فلا تعتدوها و نهاکم عن اشیاء فلا تنتهکوها و سکت لکم عن اشیاء و لم یدعها نسیانا فلاتتکلفوها.» یعنی و گفت علیهالسلام که به تحقیق که خدا واجب گردانیده است بر شما عبادات واجبه را، پس ضایع و بیکاره نگردانید آنها را، یعنی بجا بیاورید و قرار داد کرده است از برای شما عقود و ایقاعات محدوده را، پس تجاوز از آن ننمایید و عمل به آن بکنید و منع کرده است شما را از ارتکاب به چیزهای محرمه، پس هتک حرمت آن نکنید و بازایستید از آن و ساکت شده است از برای شما از احوال چیزهای مباحه از قبیل علوم و کمالات صناعیهی مباحه، مانند علم نجوم و حساب و هندسه و شعر و صناعات دقیقهی عجیبه و ترک نکرده است بیان آنها را از روی فراموشی، بلکه از جهت عدم اهتمام و اعتنای به آنها از برای شما، پس مشقت و رنج مبرید در تحصیل آنها.
المعنی: قد قسم (علیه السلام) ما یتوجه الیه الافکار من الامور الدینیه الی اربعه اقسام: 1- (الفرائض) و هو جمع فریضه و فسرت بالواجبات کالصلاه و الصیام و الزکاه و الحج و نحوها، و قد شاع بین الفقهاء استعمال لفظه الفرائض فی کتاب الارث و المقصود منه السهام المفرضه لکل واحد من الورثه، و یفسر بالمقدرات الشرعیه المقرره للوراث، و هی ماخوذه من قوله تعالی فی (سوره النساء الایه 11) بعد ذکر سهام جمع من الوراث (فریضته من الله ان الله کان علیما حکیما) و الظاهر ان المقصود منها فی کلامه (علیه السلام) هو المعنی الاول. 2- (الحدود) فسره ابنمیثم بنهایات ما اباحه من نعمه و رخص فیه، و لکن لفظه الحدود قد استعمل فی غیر واحد من الایات فی الاحکام المقرره فی النکاح و الطلاق ففی (سوره البقره الایه 230 -229) بعد ذکر حکم الطلاق: (تلک حدود الله فلا تعتدوها) و قوله (الا ان یخافا الا یقیما حدود الله) و فی (سوره الطلاق- الایه 1- و تلک حدود الله و من یتعد حدود الله فقد ظلم نفسه). و قد اصطلح عند الفقهاء استعماله فی مقررات الجنایات و القتل و امثالهما فقالوا: کتاب الحدود، فما ذکره ابنمیثم یخالف المقصود من تلک اللفظه فی القرآن و الفقه. و الظاهر ان المراد منها کل الاحکام الشرعیه المقرره غیر الواجبات و المحرمات من احکام القضاء و الطلاق و النکاح و الارث و غیرها، و هی اکثر الفقه جدا، و بهذا الاعتبار یمکن ان یدخل فیها المباحات و لکن لا یلائمه قوله: فلا تعتدوها، مضافا الی ان ظاهر الحدود ینافی الاباحه، فان المباح غیر محدود. 3- ما نهاکم عنه من المحرمات، و هی کثیره جدا مبینه فی الکتاب و السنه. 4- المسکوت عنها، فترک الله التعرض لها راسا فلم یبین لها حکما او لم ینزل فیها من الله بیانا و هذه الجمله تحتمل وجهین: 1- ان یکون المقصود منها ما ترک الله بیان حکمه التکلیفی فصار مما لا نص فیه، فیمکن ان یفسر بالمباح بناء علی ان المباح کلا او بعضا ما لا حکم له عند الله ای لم یقرر له من الله فریضه و لا حدا و لا نهیا، فالاباحه عدم الحکم. و قد مال الی هذا المعنی الشارح المعتزلی فقال فی ضمن شرحه: و قال بعض الصالحین لبعض الفقهاء لم تفرض مسائل لم تقع و اتعبت فیها فکرک انتهی فکان کلامه هذا من ادله القائلین بالاباحه فیما لا نص فیه بناء علی ان المراد من سکوت الله عدم البلاغ الی العباد. 2- ان یکون المراد منه ما یرجع الی الامور الاعتقادیه کتفاصیل العلویات و الجنه و النار و بدء الخلق و القضاء و القدر و نحوها مما توجه الیه افکار المسلمین فی الصدر الاول لا سیما الشباب، و الناشئه الاسلامیه الجدد، و قد سئل عن النبی (صلی الله علیه و آله) اشیاء ورد النهی عن السئوال منها، فقال عز من قائل فی (101- المائده- یا ایها الذین امنوا لا تسئلوا عن اشیاء ان تبدلکم تسوکم). و مال الی ذلک ابنمیثم فقال: و ما سکت عنه کتکلیف دقائق علم لا نفع له فی الاخره- الخ- و توضیح المقام یحتاج الی شرح لا یسعها هذه الوجیزه. الترجمه: فرمود: براستی خدا واجباتی بر شما فرض کرده آنها را ضایع نگذارید و مقررات و حدودی وضع کرده از آنها فراتر نروید، و از چیزهائی بازتان داشته و بر شما غدقن کرده مرتکب آنها نشوید، و از چیزهائی هم سکوت کرده و بیانی دربارهی آنها صادر نکرده و این از روی فراموشی نبوده است، شما دربارهی آنها خود را به رنج نیندازید.
مکن واجبات خداوند ضایع***سر حد او باش میباش تابع
مزن دست بر آنچه تحریم کرده***مدران حریم خداوند صانع
خموشی گزید است از بس مقاصد***مرنجان تو خود را و میباش قانع
ان الله افترض علیکم الفرائض هکذا فی (المصریه) و الصواب (فرائض) کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم و الخطیه). فلا تضیعوها فی (الکافی) عن ابیجعفر (علیه السلام): ان الصلاه اذا ارتفعت فی اول وقتها رجعت الی صاحبها و هی بیضاء مشرقه تقول حفظتنی حفظک الله و اذا ارتفعت فی غیر وقتها بغیر حدودها رجعت الی صاحبها و هی سوداء (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) مظلمه تقول ضیعتنی ضیعک الله. و قال تعالی بعد ذکر جمع من انبیائه (فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلاه و اتبعوا الشهوات فسوف یلقون غیا) و فسر قوله تعالی (و الذین هم عن صلاتهم ساهون) بالتضییع. و فی الخبر: من ضیع صلاته حشر مع قارون و هامان- و عنهم (علیه السلام): اعبد الناس من اقام الفرائض. و حد لکم حدودا فلا تعتدوها ای: فلا تتعدوها قال تعالی بعد ذکر میراث الزوجین و کلاله الام (تلک حدود الله و من یطع الله و رسوله یدخله جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها و ذلک هو الفوز العظیم و من یعص الله و رسوله و یتعد حدوده یدخله نارا خالدا فیها و له عذاب مهین). و قال بعد ذکر طلاق الازواج للرجعه ( … لاتخرجوهن من بیوتهن و لایخرجن الا ان یاتین بفاحشه مبینه و تلک حدود الله و من یتعد حدود الله فقد ظلم نفسه لاتدری لعل الله یحدث بعد ذلک امرا). و قال فی خلع الازواج (فان خفتم الا یقیما حدود الله فلا جناح علیهما فیما افتدت به تلک حدود الله فلا تعتدوها و من یتعد حدود الله فاولئک هم الظالمون). (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) و نهاکم عن اشیاء فلاتنتهکوها و فی نسخه (ابنمیثم) فلاتنهتکوها و علی الاول افتعال من النهک و علی الثانی انفعال من الهتک و قال الجوهری الهتک خرق الستر عما ورائه و قد هتکه فانهتک- و قال انتهاک الحرمه تناولها بما لایحل، قال تعالی (یا ایها الذین آمنوا انما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه لعلکم تفلحون انما یرید الشیطان ان یوقع بینکم العداوه و البغضاء فی الخمر و المیسر و یصدکم عن ذکر الله و عن الصلاه فهل انتم منتهون)، و قال تعالی (انتهوا خیرا لکم). وسکت لکم عن اشیاء و لم یدعهاای: لم یترکها. نسیانا فلا تتکلفوها (یا ایها الذین آمنوا لاتسالوا عن اشیاء ان تبد لکم تسوکم و ان تسالوا عنها حین ینزل القرآن تبد لکم عفی الله عنها و الله غفور حلیم قد سالها قوم من قبلکم ثم اصبحوا بها کافرین).
الله سبحانه عادل و حکیم، لا یواخذ احدا من عباده علی فعل او ترک الا مع القدره فی العبد، و البیان منه تعالی امرا او نهیا. هذا هو حکم العقل و العقلاء و الکتاب و السنه. قال تعالی: (لا یکلف الله نفسا الا وسعها- 286 البقره). قال نبی الرحمه: (رفع عن امتی ما لا یعلمون). و قال الامام الصادق: ان الله احتج علی الناس بما آتاهم و عرفهم.. و قد آتاهم القدره، و عرفهم ما اراد علی لسان رسله، و جعل لمراده منهم حدا، و جعل علی من اعتدی و تعدی ذلک الحد حدا. و اذن لماذا البحث و السوال عما لا نسال عنه یوم الحساب و الجزاء، و لا جدوی لنا عن بحثه فی الحیاه الدنیا؟ کالبحث فی حقیقه الملائکه، و شجره آدم، و لون ناقه صالح و لبنها، و طول سفینه نوح و عرضها. و سمعت قائلا یقول: قرات فی بعض الکتب تحدیدا دقیقا لذکر عوج بن عنق طولا و عرضا. و قول الامام: (و سکت لکم عن اشیاء الخ).. رد واضح و صریح علی اهل القیاس الذین یلحقون حکم غیر المنصوص علیه یحکم المنصوص لا لشیء الا لما یخطر علی لقوبهم من صوره العله المشترکه بین الاثنین.
… عن اشیاء فلا تنتهکوها: ای لا تنتهکوا نهیه عنها باتیانها و الانتهاک الاهانه و الاضعاف. و لا تتکلفوا ای لا تکلفوا انفسکم بها بعد ما سکت الله عنها
امام علیهالسلام (در پیروی از دستور خدا) فرموده است: خداوند بر شما امر کرده واجبات (مانند نماز و روزه و خمس و زکوه و حج) را پس آنها را تباه ننمائید (در انجام آنها کوتاهی نکنید که به کیفر خواهید رسید) و حدودی (مانند احکام بیع و نکاح و طلاق وارث) برای شما تعیین نموده از آنها تجاوز ننمائید ( به سلیقه خودتان رفتار نکنید که بیچاره میشوید) و شما را از چیزهائی (مانند زنا و لواط و قمار و شراب و رباخواری) باز داشته پرده حرمت آنها را ندرید (به جا نیاورید که در دنیا زیان دیده در آخرت به عذاب جاوید گرفتار خواهید شد) و برای شما از چیزهائی خاموشی گزیده (مانند تکلیف کردن به تحصیل و دانشی که برای آخرت سودی ندارد) و آنها را از روی فراموشی ترک نفرموده (چون خداوند منزه از فراموشی است) پس در به دست آوردن آنها خود رابه رنج نیندازید.
دستورات الهی: واجب، حرام، مکروه، مستحب و مباح تعیین گردیده و کسی که مسلمان است باید این مقررات را رعایت کند اما در مواردی که خدا دستوری نداده نباید خود را به زحمت بیاندازیم و جستجو کنیم و تکلیف خویش را اضافه نمائیم، بنیاسرائیل بر اثر کنجکاوی و جستجو و بهانهجوئی در مورد گاو بنیاسرائیل خود را گرفتار کردند.
و قال علیهالسلام: (ان الله افترض علیکم الفرائض) ای اوجب علیکم الواجبات (فلا تضیعوها) بترکها و التهاون فیها (و حد لکم حدودا) ای بین لکم حد کل شیء الموجب للعامل فی نطاقه، السعاده، کحد النکاح و الطلاق، و الارث و القضاء و هکذا (فلا تعتدوها) بتجاوز تلک الحدود- زیاده او نقصا- (و نهاکم عن اشیاء) کالخمر و المیسر و ما اشبه (فلا تنتهکوها) ای لا تخرقوا نهیه باتیانها (و سکت لکم) ای لنفعکم (عن اشیاء) کخصوصیات الاخره، و سوابق الکون، و ما اشبه (و لم یدعها نسیانا) لانه سبحانه منزه عن النسیان (فلا تتکلفوها) ای لا تکلفوا انفسکم التعمق فیها، فانها لا تنفع دینکم و لا دنیاکم.
اللغه: افترض: اوجب. الفرائض: الواجبات. ضیع الصلاه: اهملها. تعتدوها: تتجاوزوها. الانتهاک: الاهانه و الاضعاف. یدعها: یترکها. تکلف الامر: تجشمه و تحمله علی مشقه او علی خلاف عادته. الشرح: موعظه بالغه موجزها ان علی الانسان ان یقف امام تکالیفه فینفذ الواجب منها و یترک الحرام و یسکت عما سکت الله عنه 1- ان الله اوجب علیکم واجبات من صلاه و صیام و حج و زکاه و رفع للظلم ورد للاعتداء فلا تتخلوا عن ذلک او تترکوه. 2- وحد لکم حدودا فلا تعتدوها: رسم لکم الاطر و الحدود التی یجوز لکم ان تتحرکوا ضمنها فلا تتجاوزوها او تخرجوا عنها فتحاسبوا علیها … 3- و نهاکم عن اشیاء فلا تنتهکوها: نهاکم عن ارتکاب بعض المحظورات و حرم علیکم تناولها او القیام بها کالزنا و السرقه و شرب الخمر و ظلم الناس و الاعتداء علیهم فلا تفعلوها و تقموا بها. 4- و سکت لکم عن اشیاء و لم یدعها نسیانا فلا تتکلفوها: و الله سبحانه سکت عن اشیاء و لم یبینها کما لم یوجب البحث عنها و التدقیق فیها و لم یکن ذلک نسیانا منه لها بل هو الله الذی لا ینسی و انما ترکها لعدم فائدتها و نفعها فلا تکلفوا انفسکم و تشقوا علیها بالبحث عنها و النظر فی حقیقتها کما هو الحال فی الملائکه و الجن و الملا الاعلی و غیرها من الامور التی لم یکلفنا الله بالبحث عنها و لم یحملنا مسوولیه دراستها …
«خداوند متعال فرایضی را بر شما واجب کرده است، آنها را ضایع- رها- مکنید و حدودی برای شما مشخص کرده است، از آن مگذرید، شما را از چیزهایی منع کرده است، حرمت آن را مشکنید، در مورد چیزهایی سکوت کرده است و آن را از روی فراموشی وا نگذارده، پس در آن باره خود را به رنج میفکنید.»
خداوند متعال فرموده است: «مپرسید از چیزهایی که اگر برای شما روشن شود شما را بد می آید.»
یکی از صالحان به یکی از فقیهان گفت: چرا مسائلی را که اتفاق نیفتاده، واجب می کنی و در آن باره فکر خود را به زحمت می اندازی، به همین چیزها که میان مردم متداول است بسنده باش. و در خبر آمده است آنچه را خداوند مبهم قرار داده است همچنان مبهم بگذارید.
و قال علیهالسلام
إِنَّاللّهَ افْتَرَضَ عَلَیْکُمْ فَرَائِضَ،فَلَا تُضَیِّعُوهَا؛وَ حَدَّ لَکُمْ حُدُوداً،فَلَا تَعْتَدُوهَا؛وَ نَهَاکُمْ عَنْ أَشْیَاءَ،فَلَا تَنْتَهِکُوهَا؛وَ سَکَتَ لَکُمْ عَنْ أَشْیَاءَ وَ لَمْ یَدَعْهَا نِسْیَاناً،فَلَا تَتَکَلَّفُوهَا .
امام علیه السلام فرمود:
خداوند فرایضی را بر شما واجب کرده،آنها را ضایع نکنید و حدود و مرزهایی برای شما تعیین کرده از آن فراتر نروید و شما را از اموری نهی کرده است حرمت آنها را نگاه دارید و از اموری ساکت شده است نه به علّت فراموشکاری (بلکه به جهت مصالحی که در سکوت نسبت به آنها بوده است) بنابراین خود را در مورد آنها به زحمت نیفکنید (و با سؤال و پرسش درباره آنها بار تکلیف خود را سنگین نگردانید). ( سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر این کلام نورانی را از کتاب امالیِ فرزند شیخ طوسی از روایتی که سند آن به سال 306 میرسد از امیر مؤمنان از پیغمبر اکرم نقل کرده و نیز مرحوم صدوق در کتاب من لا یحضره الفقیه و شیخ مفید در مجالس آن را از امیر مؤمنان علیه السلام و امیر مؤمنان از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل فرموده و این در حالی است که مرحوم سیّد رضی مستقیماً آن را به علی علیه السلام نسبت میدهد.همچنین آمدی در غررالحکم آن را از علی علیه السلام نقل کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 98).)
وظیفه ما
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود وظایف ما را در چهار بخش خلاصه کرده و تکلیف ما را در هر بخشی روشن ساخته است:
نخست میفرماید:«خداوند فرایضی را بر شما واجب کرده،آنها را ضایع نکنید»؛ (إِنَّ اللَّهَ افْتَرَضَ عَلَیْکُمْ فَرَائِضَ،فَلَا تُضَیِّعُوهَا) .
اشاره است به واجباتی همچون نماز و روزه و حج و جهاد و زکات و امثال آن که هر یک دارای مصالح مهمی است و باید آنها را کاملاً حفظ کرد و منظور از تضییع کردن شاید ترک نمودن باشد یا ناقص انجام دادن،همانگونه که در حدیثی از امام باقر علیه السلام آمده است:
«إِنَّ الصَّلَاةَ إِذَا ارْتَفَعَتْ فِی أَوَّلِ وَقْتِهَا رَجَعَتْ إِلَی صَاحِبِهَا وَ هِیَ بَیْضَاءُ مُشْرِقَةٌ تَقُولُ حَفِظْتَنِی حَفِظَکَ اللَّهُ وَ إِذَا ارْتَفَعَتْ فِی غَیْرِ وَقْتِهَا بِغَیْرِ حُدُودِهَا رَجَعَتْ إِلَی صَاحِبِهَا وَ هِیَ سَوْدَاءُ مُظْلِمَةٌ تَقُولُ ضَیَّعْتَنِی ضَیَّعَکَ اللَّهُ؛ نماز هنگامی که در اول وقت انجام شود به آسمان میرود و سپس به سوی صاحبش باز میگردد در حالی که روشن و درخشان است و به او میگوید:من را محافظت کردی خدا تو را حفظ کند و هنگامی که در غیر وقت و بدون رعایت دستوراتش انجام شود به سوی صاحبش بر میگردد در حالی که سیاه و ظلمانی و به او میگوید:مرا ضایع کردی خدا تو را ضایع کند». ( .کافی،ج 3،ص 268،ح 4. )
سپس در دومین دستور میفرماید:«خداوند حدود و مرزهایی برای شما تعیین کرده از آن فراتر نروید»؛ (وَ حَدَّ لَکُمْ حُدُوداً،فَلَا تَعْتَدُوهَا) .
منظور از این حدود برای نمونه سهامی است که در ارث تعیین شده و در قرآن مجید نیز بعد از آن که بخشی از میراثها را بیان میکند میفرماید: «تِلْکَ حُدُودُ اللّهِ» 1 و در آیه بعد کسانی که از این حدود تعدی کنند تهدید به خلود در آتش دوزخ شدهاند،همچنین در مورد وظیفه زوج و زوجه به هنگام طلاق تعبیر به حدود اللّه شده است، ( .بقره،آیه 229؛طلاق،آیه 1.) بنابراین حدود،اشاره به شرایط و کیفیتها و برنامههای خاصی است که برای حقوق انسانها در کتاب و سنت آمده که اگر از آنها تجاوز شود یا حقی پایمال میگردد و یا به ناحق کسی صاحب اموالی میشود.
آنگاه در سومین دستور میفرماید:«خداوند شما را از اموری نهی کرده است حرمت آنها را نگاه دارید»؛ (وَ نَهَاکُمْ عَنْ أَشْیَاءَ،فَلَا تَنْتَهِکُوهَا) .
روشن است که این قسمت اشاره به معاصی کبیره و صغیره است که در کتاب و سنت وارد شده و عمومشان به دلیل مفاسدی که در آنها برای دین و دنیای مردم هست تحریم شده است.
«تَنْتَهِکُوها»از ماده«نَهْک»(بر وزن محو) به معنای هتک حرمت و پردهدری است گویی خداوند میان انسانها و آن گناهان پردهای کشیده است تا در حریم آن وارد نشوند و به آن نیدیشند؛ولی معصیتکاران پردهها را میدرند و به سراغ آن گناهان میروند.
در چهارمین جمله میفرماید:«خداوند از اموری ساکت شده نه به علّت فراموشکاری (بلکه به جهت مصالحی که در سکوت نسبت به آنها بوده است) بنابراین خود را در مورد آنها به زحمت نیفکنید (و با سؤال و پرسش درباره آنها بار تکلیف خود را سنگین نگردانید)»؛ (وَ سَکَتَ لَکُمْ عَنْ أَشْیَاءَ وَ لَمْ یَدَعْهَا نِسْیَاناً، فَلَا تَتَکَلَّفُوهَا) .
این سخن برگرفته از قرآن مجید است آیه 101 سوره«مائده»است: ««یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها حِینَ یُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَکُمْ عَفَا اللّهُ عَنْها وَ اللّهُ غَفُورٌ حَلِیمٌ»؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید از چیزهایی سؤال نکنید که اگر برای شما آشکار شود شما را ناراحت میکند ولی اگر به هنگام نزول قرآن از آنها سؤال کنید برای شما آشکار خواهد شد.خداوند آنها را بخشیده (و نادیده گرفته است شما اصرار بر افشای آن نداشته باشید) خداوند آمرزنده و دارای حلم است».
همانگونه که در شأن نزول آیه فوق آمده هنگامی که دستور پروردگار درباره حج نازل شد مردی به نام«عکاشه»یا«سراقه»عرض کرد:ای رسول خدا! آیا دستور حج برای هر سال است یا یک سال؟ پیامبر صلی الله علیه و آله به سؤال او پاسخ نگفت ولی او دو یا سه بار سؤال خود را تکرار کرد.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:وای بر تو چرا این همه اصرار میکنی؟ اگر در جواب تو بگویم:آری،حج در همه سال بر شما واجب میشود و فوق العاده به زحمت میافتید و اگر مخالفت کنید گناهکار خواهید بود،بنابراین تا وقتی چیزی را نگفتهام بر آن اصرار نورزید...سپس افزود:
«إذا أمْرُتُکُمْ بِشَیْءٍ فَأتُوا مِنْهُ مَا اسْتَطَعْتُمْ؛ هنگامی که شما را به چیزی دستور دادم به اندازه توانایی خود آن را انجام دهید». ( .تفسیر مجمع البیان و درّ المنثور ذیل آیه پیش گفته. )
میدانیم هنگامی که برای پیدا کردن قاتل به بنی اسرائیل دستور داده شد گاوی را ذبح کنند اگر مطابق اطلاق امر هرگونه گاوی را انتخاب میکردند کافی بود؛ ولی آنها پشت سر هم اصرار کردند و رنگ و سن و شرایط دیگر آن گاو را پرسیدند در نتیجه آنقدر تکلیف محدود و پر مشقت شد که برای پیدا کردن آن سخت به زحمت افتادند و هزینه زیادی پرداختند و این درس عبرتی شد برای همگان در طول تاریخ.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا اللَّهَ وَلَا تُکْثِرُوا السُّؤَالَ إِنَّمَا هَلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ بِکَثْرَةِ سُؤَالِهِمْ أَنْبِیَاءَهُمْ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ وَ اسْأَلُوا عَمَّا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ وَ اللَّهِ إِنَّ الرَّجُلَ یَأْتِینِییَسْأَلُنِی فَأُخْبِرُهُ فَیَکْفُرُ وَ لَوْ لَمْ یَسْأَلْنِی مَا ضَرَّهُ وَ قَالَ اللَّهُ وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها حِینَ یُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَکُمْ إِلَی قَوْلِهِ قَدْ سَأَلَها قَوْمٌ مِنْ قَبْلِکُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِها کافِرِینَ» . ( .بحارالانوار،ج 1،ص 224،ح 16.)
از این حدیث شریف استفاده میشود که از کثرت سؤال و پیجویی زیاد نهی شده و ای بسا مردم اموری را میخواستند برای آنها فاش شود که اگر فاش میشد مشکلاتی پیش میآمد؛مثلاً سؤال از پایان عمر خود یا حوادث آینده - و یا طبق بعضی از روایات از اینکه پدر واقعی آنها چه کسی است (.تفسیر علی بن ابراهیم قمی،ج 1،ص 188.در این حدیث آمده است که پیغمبر صلی الله علیه و آله به بعضی جواب دادکه پدر واقعی او غیر از کسی است که وی را پدر خود میپندارد و این مایه رسوایی و سرشکستگی شد. ) و مانند آن و یا جزئیات و قیود احکام شرع که اگر از آن سؤال میشد مشکلات عظیمی فراهم میگشت.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Allah has placed on you some obligations which you should not ignore, has laid down for you limits which you should not transgress, has prohibited you from certain things which you should not violate and has kept quiet about certain things, but He has not left them out by mistake so that you should not find them.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا یَترُکُ النّاسُ شَیئاً مِن أَمرِ دِینِهِم لِاستِصلَاحِ دُنیَاهُم إِلّا فَتَحَ اللّهُ عَلَیهِم مَا هُوَ أَضَرّ مِنهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: مردم برای اصلاح دنیا چیزی از دین را ترک نمیگویند، جز آن که خدا آنان را به چیزی زیانبارتر دچار خواهد ساخت .
مردم چیزی از کار دین را برای بهبود دنیای خود وانگذارد جز آنکه خدا چیزی را که زیانش از آن بیشتر است پیشاپیش آنان آرد.
و فرمود ترک نمیکنند مردمان را چیزی از کار دین ایشان برای طلب صلاح دنیای ایشان مکر که شاید خدا برایشان ضرری را که آن ضرر رسانندهتر باشد از آن
و فرمود (علیه السلام): مردم، هیچیک، از امور دینی را برای بهبود امور دنیوی ترک نکنند جز آنکه، خداوند برایشان وضعی پیش آورد که زیانش بیش از سودش باشد.
و آن حضرت فرمود:مردم چیزی از برنامه دینشان را برای بهبود دنیایشان ترک نمیکنند،مگر آنکه خداوند زیانبارتر از آن را در کف دستشان مینهد .
شروح:
(مردم چیزی از امر دینشان را به خاطر رونق دنیاشان فروگذار نمیکند مگر این که خداوند بر آنان دری را میگشاید که زیانش از آن سود بیشتر است). چون خواستههای مردم در دنیا- وقتی که در دنیاخواهی باز شد- پایانپذیر نیست، چون خواستهای خود زمینهای برای افزونطلبی و زیادهجویی دنیا و تحصیل شرایط و لوازم آن میشود و همچنین دوری انسان از خدا به اندازهی نزدیکی او به دنیا و آرزوهای دور و دراز در دنیاست، بنابراین هر کاری که در آن سود دنیا با همان هدف دنیایی مورد نظر باشد، وسیلهای برای گشایش دری از درهای جستن و آراستن دنیا است، و زیانش از اولی بیشتر خواهد بود چون فرورفتگی به دنیا بیشتر و دوری از خدا افزونتر میگردد.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ یَتْرُکُ النَّاسُ شَیْئاً مِنْ أَمْرِ دِینِهِمْ لاِسْتِصْلاَحِ دُنْیَاهُمْ إِلاَّ فَتَحَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مَا هُوَ أَضَرُّ مِنْهُ .
مثال ذلک إنسان یضیع وقت صلاة الفریضة علیه و هو مشتغل بمحاسبة وکیله و مخافته علی ماله خوفا أن یکون خانه فی شیء منه فهو یحرص علی مناقشته علیه فتفوته الصلاة.
قال ع من فعل مثل هذا فتح الله علیه فی أمر دنیاه و ماله ما هو أضر علیه مما رام أن یستدرکه بإهماله الفریضة
(و قال علیهالسلام: لا یترک الناس شیئا من امر دینهم) ترک نمیکنند مردمان چیزی را از کار دین خودشان (لاستصلاح دنیاهم) برای طلب صلاح دنیای خود (لا فتح الله علیهم) مگر که میگشاید خدای تعالی بر ایشان (ما هو اضر منه) چیزی را که ضرر رسانندهتر بود از آن زیرا که تخفیف در طاعت و تاخیر در عبادت به جهت اصلاح کار دنیای پرمشقت مثل تجارت بر تقدیر عدم حاجت حرص است به دنیا و بازماندن از آخرت و مقرر است که آخرت را به دنیا بدل کردن امری است صعب تر و ضررناکتر
ترک نمیکنند مردمان امری از امور دین خود را مگر میگشاید خدای در مکافات آن بر روی ایشان آنچه ضرر بیشتر داشته باشد از آن.
و قال علیهالسلام: «لا یترک الناس شیئا من امر دینهم لاستصلاح دنیاهم، الا فتح الله علیهم ما هو اضر منه.» یعنی و گفت علیهالسلام که ترک نمیکنند مردمان چیزی از امر دین خود را از برای صلاح و منفعت دنیای خود، مگر آنکه میگشاید خدا بر روی ایشان چیزی را که ضررش از برای ایشان بیشتر از آن منفعت باشد.
المعنی: هذه الحکمه تنظر الی الجامعه و المله، و الی کل فرد منهم. اما بالنظر الاول فباعتبار ان الامه الاسلامیه من القرن الاسلامی الی زماننا هذا غیروا غیروا حد من السنن و الاحکام الدینیه بحجه انه لا یوافق مع الزمان و لا یناسب المقتضیات العصریه، و بدء ذلک من عصر الصحابه الاولین و صار منشاء للبدعه فی الدین. فمنه ما روی فی غیر واحد من الاخبار عن الفریقین بان عمر قال: متعتان کانتا محللتان فی زمن رسولالله (صلی الله علیه و آله) و انا احرمهما و اعاقب علیهما. و منه ما حکی عن عثمان انه اخر خطبه صلاه الجمعه من قیل رکعتیها الی ما بعد هما. و منه تحویل عمر نوافل لیالی شهر رمضان الفرادی الی الجماعه و تشریع صلاه التروایح. و اما بالنظر الثانی فکثیر من الناس یترکون امر دینهم لاستصلاح امر دنیاهم فلا یودی الزکاه بحجه الحاجه الیها لنفقته او نفقه اهله فقال (علیه السلام): ان ترک امر الدین لاستصلاح امر الدنیا توهم باطل، و لا یرجع الی طائل، لانه مفتاح ما هو اضر و اخسر. الترجمه: فرمود: مردم هیچ چیز از امور دین خود را برای اصلاح کار دنیا وا ننهند جز اینکه خداوند آنها را به وضع زیانبارتری دچار میسازد.
مکن وصله دنیای خود را به دینت***که گردد زیان کلانتر قرینت
و قال علیهالسلام: فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام، ما من عبد یمنع درهما فی حقه الا انفق اثنین فی غیر حقه، و ما من رجل یمنع حقامن ماله الا طوقه الله تعالی به حیه من نار یوم القیامه. و فی (الفقیه) عن الباقر علیهالسلام: ما من عبد یوثر علی الحج حاجه من حوائج الدنیا الا نظر الی المحلقین قد انصرفوا قبل ان یقضی له تلک الحاجه. و فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام قال لسماعه: مالک لا تحج العام؟ قال: معامله کانت بینی و بین اقوام و اشغال و عسی ان یکون ذلک خیره. فقال: لا (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و الله ما فعل الله لک فی ذلک من خیره. ثم قال: ما حبس عبد عن هذا البیت الا بذنب و ما یعفو اکثر. و عنه علیهالسلام: اذا قام العبد فی الصلاه فخفف صلاته قال تعالی لملائکته: اما ترون الی عبدی کانه یری ان قضاء حوائجه بید غیری، اما یعلم ان قضاء حوائجه بیدی.
و اوضح مثال لهذه الحکمه او الحقیقه المسلمون فی هذا العصر.. ترکوا الجهاد و هو من اقدس واجبات الاسلام و اهمها، ترکوه و عاشوا عزلا من کل سلاح یرهبون به الذئاب الضاریه و الوحوش الکاسره التی تحیط بهم من کل ناحیه، ترکوا دینهم و تاریخهم بترک الجهاد و استسلموا للترف و الکسل، و الکلام الفارغ، فاضاعوا بلادهم، و وادوا حریتهم و کرامتهم!. (و اتبع الذین ظلموا ما اترفوا فیه و کانوا مجرمین و ما کان ربک لیهلک القری بظلم و اهلها مصلحون- 117 هود). فالرووس المترفه المفسده هی الداء، و لا علاج الا بتحطیمها او طردها من القیاده- علی الاقل-.
امام علیهالسلام (درباره بیاعتنائی بدین) فرموده است: مردم چیزی از کار و دینشان را برای به دست آوردن سود دنیاشان از دست نمیدهند مگر آنکه خدا پیش میآورد بر آنها چیزی را که از آن سود زیانش بیشتر است (زیرا بیاعتنائی در امر دین مستلزم دوری از رحمت حقتعالی است).
خیلی از مردم برای بدست آوردن مال دنیا نمازهای واجب، پرداخت قرض، دیدار اقوام، کمک به بینوایان و … را کنار میگذارند و چه بسا کارهای واجب خویش را تعطیل میکنند اینگونه افراد فکر میکنند با این گونه روشها میتوانند بر مال خود بیفزایند غافل از آنکه ثروت بدست خداست هر که را بخواهد عزت میدهد و آنکه را بخواهد ذلت خداست که امور زندگی و درآمد را تنظیم میکند و حرص زدن و جان کندن ما اگر چیزی از آن نکاهد بر آن نمیافزاید.
و قال علیهالسلام: (لا یترک الناس شیئا من امر دینهم لاستصلاح دنیاهم) کان یترک الصلاه لاجل الکسب (الا فتح الله علیهم ما هو اضر منه) ای ما هو اکثر ضررا من الشیء الذی ترکوا الدین لاجله، و قد شاهدنا ذلک بام العین، فی هذا الزمان.
الشرح: قد یتصور البعض انه اذا ترک امرا من امور الدین یستطیع ان یحصل علی دنیا سعیده و حیاه رغیده و لکن القضیه قد تکون اقسی و اضر علیه و تاتی خلاف ما یطلب، فقد یترک الجهاد للحفاظ علی حیاته و دنیاه فاذا به یعیش الذل و الهوان و یموت و هو یتحرک و قد یقضی الظالمون علی حیاته فی آخر الامر … و هذه من الامام دعوه الی الحفاظ علی الدین و عدم اضاعه شیء منه من اجل الدنیا و ما فیها …
«مردم چیزی از کار دین خود را برای بهبود بخشیدن کار دنیاشان رها نمی کنند مگر اینکه خداوند برای آنان چیزی که زیان بخش تر است، پیش می آورد.»
مثل این موضوع چنان است که انسانی وقت نماز واجب را ضایع می کند و سرگرم محاسبه کارهای وکیل خود می شود که مبادا در موردی خیانت کرده باشد و او با آزمندی چنان سرگرم این کار می شود که نمازش قضا می شود.
علی علیه السّلام فرموده است: کسی که نظیر این کار را در باره امور دنیای خود انجام دهد، خداوند در همان کار زیان بیشتری متوجه او خواهد کرد.
و قال علیهالسلام
لَا یَتْرُکُ النَّاسُ شَیْئاً مِنْ أَمْرِ دِینِهِمْ لْاِسْتِصْلَاحِ دُنْیَاهُمْ إِلَّا فَتَحَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مَا هُوَ أَضَرُّ مِنْهُ.
امام علیه السلام فرمود:
مردم چیزی از امور دینشان را برای اصلاح دنیایشان ترک نمیکنند مگر اینکه خداوند زیانبارتر از آن را به روی آنها میگشاید. (. سند گفتار حکیمانه: صاحب غررالحکم-مطابق نقل مصادر نهجالبلاغه-این جمله حکمتآمیز را به اضافه جمله دیگری در آغاز آن نقل کرده و آن چنین است:«لا یَتّرکُ النّاسُ شَیْئاً مِنْ دُنْیاهُمُ لِإصْلاحِ آخِرَتِهِمْ إلاّ عَوَّضَهُمُ اللّهُ سُبْحانَهُ خَیْراً مِنْهُ؛مردم چیزی را از دنیایشان برای اصلاح آخرتشان ترک نمیکنند مگر اینکه خدا بهتر از آن را به آنها عوض میدهد».از این اضافه استفاده میشود که آمدی صاحب غررالحکم آن را از منبع دیگری جز نهجالبلاغه گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 99).)
نتیجه تخریب دین برای دنیا
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود اشاره میکند به نکته مهمی درباره تعارض دین و دنیا و کسانی که دنیا را بر احکام دینشان ترجیح میدهند و میفرماید:«مردم چیزی از امور دینشان را برای اصلاح دنیایشان ترک نمیکنند مگر اینکه خداوند زیانبارتر از آن را به روی آنها میگشاید»؛ (لَا یَتْرُکُ النَّاسُ شَیْئاً مِنْ أَمْرِ دِینِهِمْ لْاِسْتِصْلَاحِ دُنْیَاهُمْ إِلَّا فَتَحَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مَا هُوَ أَضَرُّ مِنْهُ) .
اشاره به اینکه در بسیاری از اوقات،دستورات دینی و منافع دنیوی در برابر هم قرار میگیرند و رعایت هر یک سبب ضایع شدن دیگری است.انسانهای موحد و یکتاپرستان حقیقی که هیچ مؤثری را در عالم جز به فرمان خدا نمیدانند به منافع دنیوی خویش پشت پا میزنند و برای حفظ دین و ایمان و اطاعت فرمانهای الهی میکوشند،از این رو رحمت الهی شامل حالشان میشود و بهتر از آن عایدشان میگردد.به عکس آنها که دینشان را فدای دنیا و وظایف الهی خود را فدای منافع دنیوی میکنند خداوند بدتر از آنچه را از آن بیم داشتند به سراغشان میفرستد.
فی المثل کسانی هستند که حج واجب خود را که بر طبق حکم شرع جنبه فوریت دارد به تأخیر میاندازند مبادا تشکیلات مادی آنها گرفتار رکود شود.
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«مَا مِنْ عَبْدٍ یُؤْثِرُ عَلَی الْحَجِّ حَاجَةً مِنْ حَوَائِجِ الدُّنْیَا إِلَّا نَظَرَ إِلَی الْمُحَلِّقِینَ قَدِ انْصَرَفُوا قَبْلَ أَنْ تُقْضَی لَهُ تِلْکَ الْحَاجَةُ؛ هیچ کس حاجتی از حوایج دنیا را بر حج مقدم نمیدارد مگر اینکه ناگهان نگاه میکند حجاج خانه خدا که آثار حج در چهره آنها نمایان است از این سفر باز گشتند پیش از آنکه حاجت او برآورده شده باشد». ( .من لا یحضره الفقیه،ج 2،ص 220،ح 2226. )
در حدیث دیگری که در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السلام آمده میخوانیم که حضرت به یکی از اصحاب خاصش«سماعه»فرمود:
«مَا لَکَ لَا تَحُجُّ فِی الْعَامِ فَقُلْتُ مُعَامَلَةٌ کَانَتْ بَیْنِی وَ بَیْنَ قَوْمٍ وَ أَشْغَالٌ وَ عَسَی أَنْ یَکُونَ ذَلِکَ خِیَرَةٌ فَقَالَ لَا وَ اللَّهِ مَا فَعَلَ اللَّهُ لَکَ فِی ذَلِکَ مِنْ خِیَرَةٍ؛ چرا امسال حج نمیروی؟ عرض کرد:
معاملهای میان من و گروهی است و گرفتاریهایی دارم و شاید خیر،در آن باشد.
امام علیه السلام فرمود:چنین نیست». ( .کافی،ج 4،ص 270،ح 1. )
یا مثلاً انسان هنگامی که مشغول نماز میشود به دلیل بعضی از کارهای دنیا آن را به سرعت تمام میکند و چه بسا ارکان نماز آنچنان که لازم است انجام نمیشود.اینگونه افراد که نمازشان را فدای منافعشان میکنند به گفته امیر مؤمنان علیه السلام به جایی نمیرسند.
در حدیثی میخوانیم:
«إِذَا قَامَ الْعَبْدُ فِی الصَّلَاةِ فَخَفَّفَ صَلَاتَهُ قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لِمَلَائِکَتِهِ أَ مَا تَرَوْنَ إِلَی عَبْدِی کَأَنَّهُ یَرَی أَنَّ قَضَاءَ حَوَائِجِهِ بِیَدِ غَیْرِی أَ مَا یَعْلَمُ أَنَّ قَضَاءَ حَوَائِجِهِ بِیَدِی؛ هنگامی که انسانی مشغول نماز شود و نمازش را (برای رسیدن به حوایج دنیا) کوتاه کند،خداوند به فرشتگانش میفرماید:آیا این بنده مرا نمیبینید گویی گمان میکند برآورده شدن حاجاتش به دست دیگری است.آیا نمیداند انجام حوایجش همه در دست من است؟». ( .همان،ج 3،ص 269،ح 10. )
آنچه گفته شد در مورد حاجات فردی است؛اما حاجات و نیازهای اجتماعی نه تنها از این قاعده مستثنا نیست بلکه شمول این قاعده نسبت به آنها قویتر و آشکارتر است؛مثلاً-به گفته مرحوم«مغنیه»در شرح نهج البلاغه خود-سران کشورهای اسلامی،امروز دستور جهاد و دفاع از حریم اسلام و کیان مسلمین را برای منافع مادی که دولتهای استعماری به آنها ارائه میدهند رها کردهاند و خداوند آنها را از هر دو محروم ساخته است؛در دست بیگانگان ذلیل و خوار شدهاند و دنیای آنها نیز تأمین نگشته است.
اگر دقت کنیم آنچه مولا در این سخن حکیمانه بیان فرموده به اصل توحید افعالی بازگشت میکند و جلوهای از جلوههای«لا مُؤَثِّرَ فِی الْوُجُودِ إلاّ اللّهُ» محسوب میشود.
قرآن مجید میگوید: ««وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ»؛ اگر اهل شهرها و آبادیها ایمان میآوردند و تقوا پیشه میکردند درهای برکات آسمان و زمین را به روی آنها میگشودیم ولی (پیامبران الهی و دستورات ما را) تکذیب کردند و ما آنها را گرفتار نتیجه اعمالشان کردیم». ( .اعراف،آیه 96. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ If people abandon the doing of something related to the creed for the benefit of their worldly affairs, Allāh will inflict on them something more harmful than it.”
وَ قَالَ علیه السلام رُبّ عَالِمٍ قَد قَتَلَهُ جَهلُهُ وَ عِلمُهُ مَعَهُ لَا یَنفَعُهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: چه بسا دانشمندی که جهلش او را از پای در آورد و دانش او همراهش باشد امّا سودی به حال او نداشته باشد .
بسا دانشمند که نادانی وی او را از پای در آورد و دانش او با او بود او را سودی نکرد.
بسا دانائی که کشت او را نادانی او و علم او نفع نرسانید او را مانند علم نجوم
و فرمود (علیه السلام): چه بسا عالمی را که جهلش از پای در آورد و حال آنکه، علمش با او بود و سودش نکرد.
و آن حضرت فرمود:بسا دانشمندی که نادانیش او را به کشتن دهد،در حالی که دانشش با اوست ولی سودی به او ندهد .
شروح:
و ذلک لانه یعلم ما لا یحتاج الیه، فی الدین، و اهمل ما یحتاج الیه فیه، او علم بعض ما یجب علیه علمه، و لم یعلم بعضا، فاهلکه الجهل بالبعض، و لم ینفعه العلم بالبعض الاخر او فعل القبیح لغلبه شهوته، و لم یصرفه عن فعله علمه بقبحه فکانه جاهل قتله جهله لفقد انتفاعه بعلمه، و قیل اراد به علما یورث العجب و الخیلاء و طلب التعظیم من الناس، قال النبی صلی الله علیه و آله: آفه العلم الخیلاء، و من کان هذا حاله فعلمه وبال علیه.
(بسا دانشمندی که نادانیاش او را از پای درآورد و دانشی که دارد به او سودی نرساند). مقصود امام (علیه السلام)، دانشمندانی است که از علوم بیفایده مانند جادو و تردستی، بلکه همانند علم نحو و دیگر علوم عقلی بهرهمندند و از قوانین اسلام ناآگاه، و از روی جهل فتوا دهند و یا از حدود الهی تجاوز کنند و مرتکب گناهی شوند، و در نتیجه این علم باعث هلاکت آنان در دنیا و آخرت گردد، و یا آن علمی که در آخرت سودی ندارد و باعث ترک علم مهمتری میشود پس علاوه بر آن که سودی ندارد و آن دانستنیها او را نجات نمیبخشد بلکه باعث هلاکت وی در آخرت میگردد.
وَ قَالَ علیه السلام رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لَمْ یَنْفَعْهُ .
قد وقع مثل هذا کثیرا کما جری لعبد الله بن المقفع و فضله مشهور و حکمته أشهر من أن تذکر و لو لم یکن له إلا کتاب الیتیمة لکفی
و اجتمع ابن المقفع بالخلیل بن أحمد و سمع کل منهما کلام الآخر فسئل الخلیل عنه فقال وجدت علمه أکثر من عقله و هکذا کان فإنه کان مع حکمته متهورا لا جرم تهوره قتله کتب کتاب أمان لعبد الله بن علی عم المنصور و یوجد فیه خطه فکان من جملته و متی غدر أمیر المؤمنین بعمه عبد الله أو أبطن غیر ما أظهر أو تأول فی شیء من شروط هذا الأمان فنساؤه طوالق و دوابه حبس و عبیده و إماؤه أحرار و المسلمون فی حل من بیعته فاشتد ذلک علی المنصور لما وقف علیه و سأل من الذی کتب له الأمان فقیل له عبد الله بن المقفع کاتب عمیک عیسی و سلیمان ابنی علی بالبصرة فکتب المنصور إلی عامله بالبصرة سفیان بن معاویة یأمره بقتله و قیل بل قال أ ما أحد یکفینی ابن المقفع فکتب أبو الخصیب بها إلی سفیان بن معاویة المهلبی أمیر البصرة یومئذ و کان سفیان واجدا علی ابن المقفع لأنه کان یعبث به و یضحک منه دائما فغضب سفیان یوما من کلامه و افتری علیه فرد ابن المقفع علیه ردا فاحشا و قال له یا ابن المغتلمة و کان یمتنع و یعتصم بعیسی و سلیمان ابنی علی بن عبد الله بن العباس فحقدها سفیان علیه فلما کوتب فی أمره بما کوتب اعتزم قتله فاستأذن علیه جماعة من أهل البصرة منهم ابن المقفع فأدخل ابن المقفع قبلهم و عدل به إلی حجرة فی دهلیزه و جلس غلامه بدابته ینتظره علی باب سفیان فصادف ابن المقفع فی تلک الحجرة سفیان بن معاویة و عنده غلمانه و تنور نار یسجر فقال له سفیان أ تذکر یوم قلت لی کذا أمی مغتلمة إن لم أقتلک قتله لم یقتل بها أحد ثم قطع أعضاءه عضوا عضوا و ألقاها فی النار و هو ینظر إلیها حتی أتی علی جمیع جسده ثم أطبق التنور علیه و خرج إلی الناس فکلمهم فلما خرجوا من عنده تخلف غلام ابن المقفع ینتظره فلم یخرج فمضی و أخبر عیسی بن علی و أخاه سلیمان بحاله فخاصما سفیان بن معاویة فی أمره فجحد دخوله إلیه فأشخصاه إلی المنصور و قامت البینة العادلة أن ابن المقفع دخل دار سفیان حیا سلیما و لم یخرج منها فقال المنصور أنا أنظر فی هذا الأمر إن شاء الله غدا فجاء سفیان لیلا إلی المنصور فقال یا أمیر المؤمنین اتق الله فی صنیعتک و متبع أمرک قال لا ترع و أحضرهم فی غد و قامت الشهادة و طلب سلیمان و عیسی القصاص فقال المنصور أ رأیتم إن قتلت سفیان بابن المقفع ثم خرج ابن المقفع علیکم من هذا الباب و أومأ إلی باب خلفه من ینصب لی نفسه حتی أقتله بسفیان فسکتوا و اندفع الأمر و أضرب عیسی و سلیمان عن ذکر ابن المقفع بعدها و ذهب دمه هدرا.
قیل للأصمعی أیما کان أعظم ذکاء و فطنة الخلیل أم ابن المقفع فقال کان ابن المقفع أفصح و أحکم و الخلیل آدب و أعقل ثم قال شتان ما بین فطنة أفضت بصاحبها إلی القتل و فطنة أفضت بصاحبها إلی النسک و الزهد فی الدنیا و کان الخلیل قد نسک قبل أن یموت
(و قال علیهالسلام: رب عالم قد قتله جهله) بسا دانایی که کشت او را نادانی او (و علمه معه لا ینفعه) و علم او که با او بود نفع نرسانید او را همچو کسی که علمی را آموزد که محتاج الیه نباشد چون علم سحر و حساب و نجوم و هیات و علم نسب و غیرذلک و به واسطه اشتغال او به آن، از علم دین بازمانده. پس اینچنین عالمی که جاهل باشد از احکام اسلام، کشنده است او را جهل او و هلاک کننده او است در آخرت. زیرا که او را در زمره جاهلان حشر کنند با چندین عقوبات و آلام. نعوذ بالله
بسا عالم که به تحقیق بکشد او را جهل او، و علم او با او باشد و او را نفع نرساند.
و قال علیهالسلام: «رب عالم قد قتله جهله و علمه معه لاینفعه.» یعنی و گفت علیهالسلام که چه بسیار عالم علم دنیایی است که میکشد او را و از حیات ابدی محروم میگرداند او را جهل آخرتی او و دانش دنیایی او با نادانی آخرتی او نفع نمیبخشد او را.
اللغه: (جهل) جهلا و جهاله: حمق و جفا و غلظ- المنجد. المعنی: العلم صوره حاصله فی الدهن، تصور او تصدیق، و یحصل منه قضایا حاکیه عما ورائها تنطبق علیها تاره فهی صادقه، و تتخلف عنها اخری فلیست بصادقه و العلم بالمعارف الالهیه و الاحکام الشرعیه او القوانین العرفیه یدعو العالم بها الی وظائف. فقد یوثر فی وجدان العالم فیحصل له وجدان یحمله علی اجابه علمه و قد لا یتاثر من علمه فیصیر صوره مجرده عن وجدان اعتقادی فیعمل العالم بدعوه غرائزه و شهواته علی خلاف علمه فیکون عالما بعقله، جاهلا یوجدانه و عمله. و الجهل بهذا المعنی نوع من الحمق و الجفاء و الخشونه کما فسر به الجهل فی اللغه:، فیجتمع مع العلم و ان کان الجهل بمعنی عدم العلم بالشیء لا یجتمع معه و هو تفسیر آخر له، و بهذا الاعتبار عقد کتاب (المنجد) للفظ جهل فصلین و فسره فی کل منهما باحد الوجهین. فالمقصود من العالم هو العالم بالقضایا الدینیه عقلا الجاهل بها وجدانا و عملا و الجهل بهذا المعنی یقتل العالم و یهلکه و یبعد ان یکون المراد منه العلم بما لا نفع فیه، کما فسره به ابنمیثم، فتدبر. الترجمه: بسا عالمی که جهلش او را کشته و نابود کرده، و دانشش با اوست و از آن سودی نبرده.
بسا عالمی کشتهی جهل خویش***نبسته از آن علم مرهم به ریش
(الفصل الواحد و الثلاثون- فی الجمل و هم الناکثون) اقول: قاله (علیه السلام) فی طلحه و الزبیر فانهما کانا عالمین بانه (علیه السلام) علی الحق، و انهما علی الباطل و مع ذلک قاتلاه فقتلهما جهلهما الناشی عن حب الدنیا (الفصل الواحد و الثلاثون- فی الجمل و هم الناکثون) و الحرص علی الاماره و لم یغن علمهما- بکونه (علیه السلام) علی الحق- عنهما شیئا. رواه ابومخنف فی (جمله) و رواه (الارشاد)- و فی الاول: لما سار الزبیر و طلحه من مکه و معهما عایشه یریدون البصره خطب علی (علیه السلام) فقال: ایها الناس ان عایشه سارت الی البصره و معها طلحه و الزبیر، و کل منهما یری الامر له دون صاحبه، اما طلحه فابن عمها، و اما الزبیر فختنها، و الله لو ظفروا بما ارادوا- و لن ینالوا ذلک ابدا- لیضربن احدهما عنق صاحبه بعد تنازع منهما شدید- و الله ان راکبه الجمل ما تقطع عقبه و لا تحل عقده الا فی معصیه الله و سخطه، حتی تورد نفسها و من معها موارد الهلکه. ای و الله لیقتلن ثلثهم و لیهربن ثلثهم و لیتوبن ثلثهم، و انها التی تنبحها کلاب الحواب، و انهما لیعلمان انهما مخطئان، و رب عالم قتله جهله و معه علمه لا ینفعه. حسبنا الله و نعم الوکیل، فقد قامت الفئه الباغیه فاین المحتسبون؟ و رو
اه الثانی مثله لکن فیه بدل قوله: (اما طلحه فابن عمها، و اما الزبیر فختنها: (لا یدعی طلحه الخلافه الا انه ابن عم عایشه و لا یدعیها الزبیر الا انه صهر ابیها)، و هو جزء الاتی کما یاتی. و لم یتفطن ابن ابیالحدید و ابن میثم للمراد، فتوهم الاول ان المراد بالقتل القتل الظاهری فقال: جری مثل ذلک لابن المقفع و فضله مشهور، فقتله المنصور لما کتب کتاب امان لعمه عبدالله بن علی بانه ان غدر بعمه، فنساوه طوالق و الناس فی حل من بیعته. و توهم الثانی انه (علیه السلام) اراد بالعلم علما لا نفع فیه، کعلم السحر (الفصل الواحد و الثلاثون- فی الجمل و هم الناکثون) و النیر نجات و علوم صناعیه، و بالجهل الجهل بالشرایع، و کل منهما نفخ فی غیر ضرام. و من الغریب ان الاول نقل روایه (جمل ابیمخنف) عند قوله (علیه السلام) فی الزبیر: (یزعم انه بایع بیده) بلا مناسبه و هنا غفل راسا. ثم انه (علیه السلام) و ان قال الکلام فی الناکثین، الا انه یجری فی القاسطین و المارقین و فی الثلاثه المتقدمین علیه، و قد عبر بمعنی الکلام للجمیع فی الشقشقیه، فی قوله (علیه السلام) بعد ذکرهم: (کانهم لم یسمعوا الله حیث یقول (تلک الدار الاخره نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا و العاقبه للمتقین)، بلی و الله لقد سمعوها ولکن حلیت الدنیا فی اعینهم و راقهم زبرجها. و قد قال (علیه السلام) قریبا من هذا الکلام فی کعب بن سور قاضی البصره، لما مر (علیه السلام) به قتیلا فی اهل الجمل، فروی ابومخنف فی (جمله) عن الاصبغ قال: لما انهزم اهل البصره رکب علی (علیه السلام) بغله النبی (صلی الله علیه و آله) الشهباء- و کانت باقیه عنده- و سار فی القتلی یستعرضهم فمر بکعب بن سور قاضی البصره و هو قتیل، فقال: اجلسوه فاجلس فقال: (ویل امک کعب بن سور- لقد کان لک علم لو نفعک ولکن الشیطان اضلک فازلک فعجلک الی النار- ارسلوه). هذا وعد (فهرست الشیخ) فی مصنفات حیدر بن محمد بن نعیم تلمیذ (الفصل الواحد و الثلاثون- فی الجمل و هم الناکثون) العیاشی، کتاب تنبیه عالم قتله علمه الذی هو معه. و فی (عیون القتیبی): کتب کسری الی بزرجمهر و هو فی الحبس: کان ثمره علمک ان صرت بها اهلا للحبس و القتل. فکتب الیه بزرجمهر: اما ما کان مع الجد فقد کنت انتفع بثمره العلم، فالان اذ لا جد صرت انتفع بثمره الصبر، مع انی ان کنت فقدت کثیرالخیر فقد استرحت من کثیر الشر. و فی (الاغانی): کان لابراهیم بن العباس الصولی الشاعر قینه کان یهواها، فغضبت علیه فقال فیها: و علمتنی کیف الهوی و جهلته و علمکم صبری علی ظلمکم ظلمی و اعلم ما لی عندکم فیردنی هو ای الی جهل فاقصر عن علمی و لبعضهم: لا تطفئن نور علمک بظلمه الذنوب فتبقی فی الظلمه، یوم یسعی اهل العلم بنور علمهم.
لهذا العالم الجاهل العدید من الصور و المظاهر، منها ان یحفظ کلمات العلماء بلا بصیره، و منها ان یبعث العلم فی نفسه الزهو و الغرور، و منها ان یتخذ من علمه اداه للصوصیه، و هذا اسوا اثرا من الجاهل دنیا و آخره، و منها ان لا یحترز من علمه بعقله، و مثاله ان یستطیل بعلمه علی الاکفاء، او یشارک عالما فی حدیثه و یتغلب علیه بالکلام، او یسبق الی الجواب قبل السوال، او یکون غیره المسوول، و هو یجیب عنه، او یناقش معاندا یحتقره و یستحف به، او یحدث بالعلم من لا یفهمه، و لا یحب الاصغاء الیه، و یثقل علی نفسه ان یری العلم فی غیره.. و نحو ذلک.
… عالم قد قتله جهله: و هذا هو العالم الذی یحفظ و لا یدری او یعلم و لا یعمل او ینقل و لا بصیره له
امام علیهالسلام (در زمان جهل و احکام) فرموده است: بسا عالم (به علم سحر و حساب و نجوم و هیئت و انساب و مانند آنها) که (بر اثر اشتغال به آنها از به دست آوردن علم دین بازمانده است) جهل و نادانیش (به علم دین) که از ائمه معصومین علیهمالسلام رسیده است( او را میکشد )از نیکبختی جاوید بیبهره میسازد( و علم و دانشی که با او است او را سود نبخشد.
علم به تنهائی مایه سعادت و پیروزی انسان در زندگی نخواهد بود، بلکه آنگاه که همراه با زهد، پرهیزکاری، توجه به خدا، خدمت به مردم و … باشد برای انسان ثمربخش خواهد بود و انسان را در زندگی پیروز میگرداند. علمی که با غرور، خودخواهی، جدال، لجاجت و … همراه باشد دیگران را تحریک میکند و چه بسا به فکر کشتن انسان خواهند افتاد. زیرا این علم نه تنها برای انسان مفید نخواهد بود، بلکه وسیله نابودی انسان را فراهم خواهد کرد. نمونه کامل آن بلعم باعوراء که در اثر غرور به علم خود وسیله انحراف و نابودی خویش را فراهم ساخت و به جنگ با موسی برخاست.
علم به تنهائی مایه سعادت و پیروزی انسان در زندگی نخواهد بود، بلکه آنگاه که همراه با زهد، پرهیزکاری، توجه به خدا، خدمت به مردم و … باشد برای انسان ثمربخش خواهد بود و انسان را در زندگی پیروز میگرداند. علمی که با غرور، خودخواهی، جدال، لجاجت و … همراه باشد دیگران را تحریک میکند و چه بسا به فکر کشتن انسان خواهند افتاد. زیرا این علم نه تنها برای انسان مفید نخواهد بود، بلکه وسیله نابودی انسان را فراهم خواهد کرد. نمونه کامل آن بلعم باعوراء که در اثر غرور به علم خود وسیله انحراف و نابودی خویش را فراهم ساخت و به جنگ با موسی برخاست.
الشرح: الذی یخالف علمه فهو من جهه یصدق علیه انه عالم عارف و من جهه مخالفته لهذا العلم یصدق علیه انه جاهل بل یاخذ حکم الجاهل و تلحقه آثار الجهل و عدم المعرفه فیقتله ذلک لعدم عمله بما یعلم فیورد النار و بئس القرار …
«چه بسیار دانشمندی که نادانی او بکشدش و دانش او با او بود و او را سودی نبخشد.»
این موضوع بسیار اتفاق افتاده است، آن چنان که برای عبد الله بن مقفع اتفاق افتاده است و حال آنکه فضل و حکمت او مشهورتر از آن است که گفته شود و اگر او را کتابی جز الیتیمه نمی بود برای او بسنده بود.
گرفتاری ابن مقفع:
ابن مقفع با خلیل بن احمد معاشرت داشت و هر یک از دیگری حرف شنوی داشت. از خلیل در باره ابن مقفع پرسیدند، گفت: علم او را بیش از عقل او یافتم و همچنین بود. ابن مقفع با همه حکمت خویش گستاخ بود و همین گستاخی او را از پای در آورد. او امان نامه ای برای عبد الله بن علی عموی منصور نوشت که به خط خود ابن مقفع بود و ضمن آن نوشته بود: «هر گاه امیر المؤمنین منصور نسبت به عموی خود عبد الله مکر ورزد یا چیزی در نهان بر خلاف آشکار انجام دهد، یا در اجرای یکی از شرطهای این امان نامه درنگ کند، همه زنانش مطلقه و همه مرکوبهایش بازداشت و همه بردگان و کنیزکانش آزاد خواهند شد و مسلمانان از بیعت او رها و آزاد خواهند بود.» چون منصور بر این امان نامه آگاه شد، بر او گران آمد و پرسید: چنین امان نامه ای را برای او که نوشته است؟ گفتند: عبد الله بن مقفع دبیر دو عموی تو عیسی و سلیمان پسران علی، و در بصره نوشته است. منصور به کارگزار خود در بصره که سفیان بن معاویه بود نامه نوشت و فرمان داد ابن مقفع را بکشد.
و گفته شده است، منصور گفت: آیا کسی هست که ابن مقفع را از من کفایت کند و ابو الخصیب این سخن را برای سفیان بن معاویه مهلبی که در آن هنگام امیر بصره بود نوشت. سفیان بر ابن مقفع خشمگین بود که ابن مقفع همواره او را بازی می داد و ریشخند می زد. روزی سفیان از سخن ابن مقفع خشم برآورد و بر او تهمتی زد. ابن مقفع که خود
را در پناه عیسی و سلیمان پسران علی بن عبد الله بن عباس می دید، پاسخی زشت و درشت داد و به سفیان گفت: ای پسر زن لوند غلام باره. سفیان کینه این سخن را از او در دل گرفت، و چون در باره ابن مقفع چنان نوشته شد، تصمیم به کشتن او گرفت. قضا را گروهی از مردم بصره که ابن مقفع هم از ایشان بود از او اجازه دیدار خواستند و به ایشان اجازه داد. ابن مقفع مدتی پیش از دیگران آمد و او را در آوردند، و به حجره ای در دهلیز خانه سفیان بردند. غلام ابن مقفع همراه مرکب او بر در نشست و منتظر ماند. ابن مقفع در آن حجره سفیان را همراه چاکرانش دید و تنور آتشی روشن بود. سفیان به ابن مقفع گفت: به یاد داری فلان روز چه به من گفتی؟ اینک اگر تو را چنان نکشم که هیچ کس را چنان نکشته باشند، مادرم لوند و غلام باره باشد، سپس شروع به بریدن اندامهای او کردند و در حالی که مشاهده می کرد در تنور می انداختند و بدین گونه او را پاره پاره کردند و در تنور انداختند و سر تنور را بستند. سفیان سپس پیش مردم آمد و با آنان به گفتگو پرداخت و چون همگان از خانه او بیرون رفتند، غلام ابن مقفع منتظر او ماند ولی ابن مقفع نیامد. غلام پیش عیسی بن علی و برادرش سلیمان رفت و آن دو را از موضوع آگاه کرد. آن دو از سفیان در آن باره پرسیدند، او آمدن ابن مقفع را به خانه خود منکر شد. آن دو سفیان را پیش منصور فرستادند و شاهدان گواهی دادند که ابن مقفع زنده و سالم وارد خانه سفیان شده و از آنجا بیرون نیامده است. منصور گفت: به خواست خداوند فردا این کار را رسیدگی می کنم. سفیان شبانه پیش منصور آمد و گفت: ای امیر المؤمنین در این کار که به خواست خود تو صورت گرفته است و در باره کسی که فرمان تو را انجام داده است، از خدا بترس. منصور گفت: مترس، فردا آنان را احضار کرده گواهان گواهی دادند و سلیمان و عیسی از منصور خواستند سفیان را قصاص کند. منصور در حالی که به دری که پشت سرش بود اشاره می کرد، گفت: اگر من سفیان را در قبال خون ابن مقفع بکشم و ابن مقفع از این در زنده بیرون آید چه کسی خود را تسلیم من می کند که او را در قبال خون سفیان بکشم؟ همگان خاموش ماندند و کار متوقف ماند و عیسی و سلیمان هم دیگر سخنی از ابن مقفع بر زبان نیاوردند و خون او هدر رفت.
به اصمعی گفته شد: کدام یک از ابن مقفع و خلیل بن احمد زیرک تر و باهوش تر بودند؟ گفت: ابن مقفع سخن آورتر و حکیم تر بود و خلیل مودب تر و خردمندتر، و گفت: چه تفاوت بسیاری است میان زیرکی ای که منجر به کشته شدن دارنده آن شود و زیرکی ای که دارنده خود را به پارسایی و زهد در این جهان برساند، و این بدان سبب بود که خلیل پیش از مرگ خویش عابد و پارسا شده بود.
و قال علیهالسلام
رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ،وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لَا یَنْفَعُهُ .
امام علیه السلام فرمود:
چه بسیار دانشمندی که جهلش او را کشته،در حالی که علمش با اوست؛
اما به حالش سودی نمیبخشد. ( . سند گفتار حکیمانه: ابومخنف مورخ مشهور که سالهای قبل از مرحوم سیّد رضی میزیسته در کتاب الجَمَلَ شأن ورودی برای این گفتار حکیمانه بیان کرده است.وی میگوید زمانی که«طلحه»و«زبیر»به همراهی«عایشه»از مدینه به سوی بصره (برای آتشافروزی جنگ جمل) حرکت کردند امیر مؤمنان علی علیه السلام خطبهای خواند و در آخر آن خطبه فرمود:«وَ إنَّهُما-یعنی طلحه و زبیر-لَیَعْلَمانِ أنَّهُما مُخْطِئانِ وَ رُبَّ عالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَعِلْمُهُ مَعَهُ لا یَنْفَعُهُ؛این دو میدانند که خطاکارند (ولی هواپرستی بر چشم بصیرت آنها پرده افکنده) و چه بسیار افراد دانایی که جهلشان آنها را کشته در حالی که علمشان با آنهاست و سودی از آن نمیبرند»در کتاب مصادر نهجالبلاغه بعد از بیان این داستان میافزاید:مرحوم شیخ مفید در ارشاد نیز این کلام حکیمانه را نقل کرده و همچنین آمدی در غررالحکم.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4 ص 99).)
عالم جاهلمنش
در این گفتار حکیمانه و کوتاه و پرمعنا امام به عالمان بیعمل و آلوده به رذائل اخلاقی اشاره کرده میفرماید:«چه بسیار دانشمندی که جهلش او را کشته در حالی که علمش با اوست؛اما به حالش سودی نمیبخشد»؛ (رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ،وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لَا یَنْفَعُهُ) .
همان گونه که در بالا اشاره شد امام علیه السلام در این عبارت کوتاه و پرمعنا از عالمان نادانی سخن میگوید که جهلشان قاتل آنها شده است در اینکه چگونه علم و جهل در وجود آنها جمع میشود تفسیرهای مختلفی میتوان بیان کرد.
از همه روشنتر اینکه علم اگر با عمل همراه نشود همچون جهل است، بنابراین نکوهش امام علیه السلام از عالمانی است که از علم خود بهره نمیگیرند و به آن عمل نمیکنند و سبب هلاکت مادی و معنوی آنها میشود.
در حدیثی در کتاب شریف کافی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم که
«إنَّ الْعالِمَ الْعامِلَ بِغَیْرِهِ کَالْجاهِلِ الْحائِرِ الَّذی لا یَسْتَفیقُ عَنْ جَهْلِهِ؛ شخص عالمی که به علمش عمل نکند مانند جاهل سرگردانی است که از بیماری جهل بهبود نمییابد.
سپس حضرت در همان روایت میفرماید:
«بَلْ قَدْ رَأیتُ أنَّ الْحُجَّةَ عَلَیْهِ أعْظَمُ وَ الْحَسْرَةُ أدْوَمُ؛ بلکه حجت الهی را بر او بزرگتر و حسرت او را پایدارتر دیدم». ( .کافی،ج 1،ص 45،ح 6. )
همین عبارت با اندک تفاوتی در ذیل خطبه 110 نهجالبلاغه نیز آمده است.
در حدیث دیگری در غرر الحکم از همان حضرت میخوانیم:
«عِلْمٌ لا یُصْلِحُکَ ضَلالٌ وَ مالٌ لا یَنْفَعُکَ وَبالٌ؛ دانشی که تو را اصلاح نکند گمراهی است و ثروتی که تو را (در راه خشنودی خدا) سودی نبخشد بدبختی است». ( .غرر الحکم،ح 193.)
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از«جهل»صفات جاهلانهای مانند غرور و تکبر و خودخواهی و سودجویی و ریاکاری باشد؛هر گاه علم با این صفات نکوهیده جاهلانه همراه گردد عالم را به نابودی میکشاند،همانگونه که در طول تاریخ مصادیق زیادی دارد.آیا طلحه و زبیر عالم به احکام اسلام و قرآن نبودند؟ آیا موقعیت علی علیه السلام را در اسلام و نزد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نمیشناختند؟ چه شد که علمشان سودی به آنها نبخشید؟ آیا جز این است که جاهطلبی و پیروی از هوای نفس آنها را به جنگ جمل کشانید و نه تنها علمشان به حالشان سودی نداشت،بلکه صفات جاهلانه آنها سبب مرگشان در دنیا و مجازاتشان در آخرت شد.حدود هفده هزار نفر از مسلمانان را به کشتن دادند و هرگز به مقصدشان نیز در دنیا نرسیدند.
نیز احتمال میرود منظور این باشد که ظواهری از علم دارد ولی به عمق آن نرسیده است و به تعبیری دیگر،علم او فاقد بصیرت است همانگونه که در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«الْعامِلُ عَلی غَْیرِ بَصیرَةٍ کَالسّائِرِ عَلی غَیْرِ الطَّریقِ فَلا تُزیدُهُ سُرْعَةُ السَّیْرِ مِنَ الطَّریقِ إلاّ بُعْداً؛ آن کس که بدون بینش و بصیرت عمل میکند همانند کسی است که در بیراهه گام بر میدارد،چنین کسی هر قدر تندتر برود از راه اصلی دورتر میشود». ( .من لایحضره الفقیه،ج 4،ص 401. )
جمع میان این تفسیرها نیز مانعی ندارد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Often, the ignorance of a learned man ruins him, while the knowledge he has does not avail him.”
وَ قَالَ علیه السلام لَقَد عُلّقَ بِنِیَاطِ هَذَا الإِنسَانِ بَضعَةٌ هیَِ أَعجَبُ مَا فِیهِ وَ ذَلِکَ القَلبُ وَ ذَلِکَ أَنّ لَهُ مَوَادّ مِنَ الحِکمَةِ وَ أَضدَاداً مِن خِلَافِهَا فَإِن سَنَحَ لَهُ الرّجَاءُ أَذَلّهُ الطّمَعُ وَ إِن هَاجَ بِهِ الطّمَعُ أَهلَکَهُ الحِرصُ وَ إِن مَلَکَهُ الیَأسُ قَتَلَهُ الأَسَفُ وَ إِن عَرَضَ لَهُ الغَضَبُ اشتَدّ بِهِ الغَیظُ وَ إِن أَسعَدَهُ الرّضَی نسَیَِ التّحَفّظَ وَ إِن غَالَهُ الخَوفُ شَغَلَهُ الحَذَرُ وَ إِنِ اتّسَعَ لَهُ الأَمرُ استَلَبَتهُ الغِرّةُ وَ إِن أَفَادَ مَالًا أَطغَاهُ الغِنَی وَ إِن أَصَابَتهُ مُصِیبَةٌ فَضَحَهُ الجَزَعُ وَ إِن عَضّتهُ الفَاقَةُ شَغَلَهُ البَلَاءُ وَ إِن جَهَدَهُ الجُوعُ قَعَدَ بِهِ الضّعفُ وَ إِن أَفرَطَ بِهِ الشّبَعُ کَظّتهُ البِطنَةُ فَکُلّ تَقصِیرٍ بِهِ مُضِرّ وَ کُلّ إِفرَاطٍ لَهُ مُفسِدٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: به رگهای درونی انسان پاره گوشتی آویخته که شگرفترین اعضای درونی اوست، و آن قلب است، که چیزهایی از حکمت، و چیزهایی متفاوت با آن، در او وجود دارد .
پس اگر در دل امیدی پدید آید، طمع آن را خوار گرداند، و اگر طمع بر آن هجوم آورد حرص آن را تباه سازد، و اگر نومیدی بر آن چیره شود، تأسّف خوردن آن را از پای در آورد، اگر خشمناک شود کینهتوزی آن فزونی یابد و آرام نگیرد، اگر به خشنودی دست یابد، خویشتن داری را از یاد برد ، و اگر ترس آن را فراگیرد پرهیز کردن آن را مشغول سازد.
و اگر به گشایشی برسد، دچار غفلت زدگی شود، و اگر مالی به دست آورد، بینیازی آن را به سرکشی کشاند ، و اگر مصیبت ناگواری به آن رسد، بیصبری رسوایش کند، و اگر به تهیدستی مبتلا گردد، بلاها او را مشغول سازد، و اگر گرسنگی بیتابش کند، ناتوانی آن را از پای درآورد، و اگر زیادی سیر شود، سیری آن را زیان رساند، پس هر گونه کند روی برای آن زیانبار، و هر گونه تندروی برای آن فساد آفرین است .
به رگهای دل این آدمی گوشتپارهای آویزان است که شگفتتر چیز که در اوست آن است، و آن دل است زیرا که دل را مادهها بود از حکمت و ضدهایی مخالف آن پس اگر در دل امیدی پدید آید، طمع آن را خوار گرداند و اگر طمع بر آن هجوم آرد، حرص آن را تباه سازد، و اگر نومیدی بر آن دست یابد، دریغ آن را بکشد، و اگر خشمش بگیرد بر آشوبد و آرام نپذیرد، اگر سعادت خرسندیاش نصیب شود، عنان خویشتنداری از دست بدهد ، و اگر ترس به ناگاه او را فرا گیرد، پرهیزیدن او را مشغول گرداند، و اگر گشایشی در کارش پدید آید، غفلت او را برباید، و اگر مالی به دست آرد، توانگری وی را به سرکشی وادارد ، و اگر مصیبتی بدو رسد ناشکیبایی رسوایش کند، و اگر به درویشی گرفتار شود، به بلا دچار شود، و اگر گرسنگی بی طاقتش گرداند، ناتوانی وی را از پای بنشاند، و اگر پر سیر گردد، پری شکم زیانش رساند. پس هر تقصیر، آن را زیان است، و گذراندن از هر حد موجب تباهی و تاوان.
بتحقیق که آویخته شده است از رگ در این آدم گوشت پاره که آن عجبتر آن چیزیست که در اوست و آن دل است و مر او راست سرمایهها از حکمت و علوم و ضدی چند از خلاف آن پس اگر پدید آید او را امیدواری و آرزوی نفس خوار سازد او را طمع و اگر هیجان کند باو طمع هلاک سازد او را حرص و اگر دست دهد او را نومیدی بکشد او را اندوه خوردن و اگر عارض شود او را غضب سخت شود باو خشم و شدت و اگر یاری کند او را خوشنودی در کاری فراموش کند نگاه داشتن و اگر غالب شود او را ترس مشغول کند او را ترسیدن و اگر فراخ شود مر او را ایمنی رباید او را فریب و غرور و اگر برسد او را مصیبتی رسوا سازد او را جزع و بیقراری و زاری و اگر فایده گیرد از مالی طاغی سازد او را توانگر و اگر بگزد او را درویشی مشغول سازد او را بلا و اگر کوشش دهد او را در تعب اندازد او را گرسنگی بنشاند او را سستی و ناتوانی و اگر از حد بگذرد او را سیری در رنج اندازد او را پری طعام و هر تقصیری او را ضرر رساننده است و هر افراطی تباه کننده است
و فرمود (علیه السلام): به رگ دل انسان، پاره گوشتی آویخته است که از شگفت ترین چیزهاست و آن قلب اوست که در آن مایه هایی از حکمت است و مایه هایی ضد آن و خلاف آن.
هرگاه امیدواری به او روی آورد، آزمندی خوارش می سازد و اگر آزمندی به او روی نهد حرص تباهش کند و اگر نومیدی بر آن دست یابد، تأسف او را بکشد و اگر خشم بر او مسلط شود، کینه توزیش شدت گیرد و اگر خشنودی و رضا سبب سعادتش شود، خویشتنداریش را از دست بدهد و اگر وحشت گریبانش را بگیرد، حذر از کار به خود مشغولش دارد و اگر امن و آسایش نصیبش شود، غرور و غفلتش برباید. اگر مالی بدستش افتد، بی نیازی به سرکشیش وادارد. اگر مصیبتی به او رسد، بیتابی رسوایش گرداند و اگر به فقر دچار آید، به بلا افتد، اگر گرسنگی او را بیازارد، ناتوانی از پایش در اندازد. اگر در سیری افراط کند، پری شکم آزارش دهد. اگر در کاری کوتاه آید، زیان اوست و اگر از حد گذراند، مایه فسادش باشد.
و آن حضرت فرمود:رگ این انسان را قطعه گوشتی آویخته شده که عجیبتر چیزی که در وجود اوست آن است و آن قلب است،برای قلب مادّههایی از حکمت و اضدادی مخالف آن است .اگر امیدی برای دل پدید آید طمع خوارش کند،و چون طمع در آن به هیجان آید حرص آن را به هلاکت افکند،و اگر نومیدی بر آن چیره شود حسرت او را از پای در آورد،و اگر کینه عارض او گردد خشمش فزونی گیرد،و اگر رضا و خشنودی او را مساعدت نماید مهار خویشتنداری را از دست دهد .و اگر ترس ناگهانی به او دست دهد احتیاط و حذر مشغولش کند،و اگر ایمنی برایش فراخ گردد غفلت او را رباید،و اگر مالی به او رسد ثروت او را به سرکشی اندازد ،و اگر مصیبتی به او برسد جزع و فزع رسوایش سازد،و اگر دچار تهیدستی شود بلا او را مشغول به خود کند،و اگر گرسنگی بر او سخت گیرد ناتوانی وی را از پا در آورد،و اگر سیری او از اندازه بگذرد شکم پری گرفتار زحمت و اضطرابش نماید.
پس هر کمبودی برای او زیانبار،و هر افراطی فاسد کننده اوست .
شروح:
و النیاط: عرق علق به القلب من الوتین، فاذا قطع مات صاحبه و هو النیط ایضا، و منه قولهم الله رماه یالنیط ای بالموت. و سخ: ای اعترض. و الاسف: الحزن. و التحفظ: التیقظ و قله الغفله. و عاله الخوف: ای غلبه، و العول: الغلبه، و منه عیل صبری، و روی غاله ای املکه. و العزه: الغلبه. و استلبته ابلغ من سلبته، و یقال: فضحه فافتضح اذا انکشف مساوئه، و الاسم الفضیحه، و یقال: فضح الصبح اذا بدی، یتعدی و لا یتعدی. و اطغاه: جعله طاغیا، ای عاصیا. و عضته الفاقه عباره حسنه، ای آلمه الفقر. و افرط: ای تجاوز الحد. و کظته البطنه ای جهده کثره الاکل، و الکظه بکسر الکاف شیء یعتری عن الامثلاء من الطعام، یقال: کظه الطعام یکظه، و کظنی هذا الامر ای جهدنی من الکرب.
النیاط: عرق علق به القلب من الوتین، فاذا انقطع مات صاحبه، و بضعه ای قطعه من لحم. و سنح: ای اعترض و الاسف: الحزن. و عاله الخوف: غلبه و منه عیل صبری و روی غاله ای اهلکه. و عضته الفاقه: استعاره لطیفه لتعب الفقر، و تبعته. و کظته البطنه: ای اجهدته کثره الاکل و الکظه داء یعتری الانسان من امتلاء الطعام. اعلم ان مملکه القلب مملکه لها جنود مختلفه: کما قال تعالی: و ما یعلم جنود ربک الا هو، و خلق القلب للاخره، و شانه طلب السعاده العظمی، و لا یحصل للقلب معرفه الله الا بمعرفه صنع الله تعالی، و صنعه العالم، و معرفه عجائب العالم لا یحصل له الا من طریق الحواس، و قوام الحواس بالقالب و المعرفه صیده، و الحواس شبکته، و القالب مرکبه. و القالب مرکب من العناصر، و ذلک ضعیف بسبب هذا الترکیب و فی خطر الهلاک من داخل بسبب الجوع و العطش، و من خارج بسبب الافات، و احتاج فی دفع الم الجوع و العطش، الی عسکرین ظاهر و باطن، فالظاهر الاعضاء، و الباطن القوی، فما من شیء الا و الانسان یشبهه من وجه. فهو کالارکان لما فیه من الحراره، و البروده، و الرطوبه، و الیبوسه، و کالمعادن لما فیه من العظام و الاعصاب، و کالنبات من جهه ما یتغذی و ینمو و کالبهیمه من جهه ما یحس و یتخیل و یلتذ و یتالم، و کالسبع من جهه ما یجرد و یغضب و کالشیطان من جهه ما یغوی و یضل، و کالملک من جهه ما یعرف الله یعبده و کاللوح من جهه ما جعله الله مجمع الحکم. فی التوریه فی بدن الانسان اربعه الاف حکمه. و فی قلبه مثل ذلک و کالقلم من جهه ما یثبت بکلامه صور الاشیاء، فی قلوب الناس. کما ان القلم یثبت الاشیاء فی القرطاس، و اللوح، فالانسان بقلبه صار معدن العلم و الحکمه، و وجود العقل فیه فی ابتداء الامر کوجود الماء تحت الارض المحتاج فی استقامته الی حفر، و لما خلق الله الانسان علی وجه یتحری ما فیه اللذات و اللذات محسوسه، و معقوله، و طلب اللذات المحسوسه اغلب علی الانسان لانها من توابع الشهوه، و لذلک قال تعالی: کلا بل (تحبون العاجله و تذرون الاخره). فی الانجیل: العقل صدیق ممنوع، و الهور عدد متبوع و قد یظهر الانسان فی شعار النبات الحمید و الذمیم، فیصیر اما کالاترج الذی یطیب حمله و نوره، و عوده، و ورقه او کالنخل، و الکرم فیما یولی من النفع، او کالکشوف فی عدم الخیر و تعدی الشر، او کالحنظل فی مراره المذاق، و علی هذا نبه بقوله: کلمه طیبه کشجره طیبه. یظهر تاره فی شعار الحیوانات المحموده، فیصیر کالنحل فی کثره منافعه و قله مضاره، و فی حسن سیاسته، کما قال: و اوحی ربک الی النحل، او کالخنزیر فی الشره، او کالذئب فی العبث، او کالکلب فی الحرص، او کالنحل فی الجمع، او کالفاره فی السرقه، او کالثعلب فی المراوغه او کالقرد فی المحاکاه، او کالحمار فی البلاده او کالثور فی الغماره. علی هذا النحو من المشابهات دل بقوله تعالی: و ما من دابه فی الارض و لا طائر یطیر بجناحیه الا امم امثالکم، و یظهر تاره فی شعار الشیاطین، فیغوی و یضل وسول الباطل فی صوره الحق، کما دل تعالی علیه بقوله: شیاطین الجن و الانس یوحی بعضهم الی بعض زخرف القول غرورا، و انما یکون انسانا اذا وضع کل واحده من هذه الاشیاء موضعها حسب ما یقتضیه العقل المستضیء بنور الشرع، و قد ضربوا لذات الانسان، و قواها امثالا صوروها بها فان تمثیل ما لا یدرک الا بالعقل متصور للحسن یقرب من الفهم. فقالوا ذات الانسان یجری مجری بلد احکم بناوه، و شید بنیانه و حصن سوره، و خطت شوارعه و قسمت محاله، و عمرت بالسکان دوره و اجریت انهاره، و اقیمت اسواقه، و استعملت صناعه، و فیه ملک مدبر و للملک وزیر و صاحب برید، و صاحب اخبار، و خازن، و ترجمان، و کاتب، و فی البلد اخیار و اشرار. فصناعها
القوی التی یقال لها الجاذبه: و الماسکه، و الهاضمه، و الدافعه و النامیه، و الغاذیه، و الملک العقل، و دار ملکه القلب، و الدماغ و الوزیر، القوه المفکره و مسکنه الدماغ، و صاحب البرید القوه المخیله و اصحاب الاخبار الحواس الخمس و الخازن: القوه الحافظه، و الترجمان: النطق، و آلته اللسان، و الکاتب: القوه الکاتبه، و آلتها الید و سکانها: الاخیار و الاشرار. فالاخیار، القوی التی منها: الاخلاق الجمیله، و الاشرار القوی التی منها الاخلاق القبیحه، فکما ان الوالی اذا تزکی وساس الناس بسیاسه الله تعالی صار ظل الله تعالی فی الارض، وجب علی الکافه طاعته، کما قال (اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولو الامر منکم) کذلک متی کان العقل سایسا. و جبت علی سائر القوی طاعته، و کما لا ینفک اشرار العالم من طلب العبث و الفساد، و تعادی الاخبار کما قال تعالی: و کذلک جعلنا فی کل قریه اکابر مجرمیها لیمکروا فیها. کذلک فی نفس الانسان قوی ردیه من الهواء، و الحسد، و الشهوه و تطلب الفساد و تعادی العقل و الفکر کما انه یجب للوالی ان یتبع الحق و لا یصغی الی الاشرار، کما قال: و احذرهم ان یفتنوک، کذلک یجب للعقل ان لا یعتمد علی قوی الذمیمه، و کما انه یجب علی الوالی ان یسالم اعادیه اذا لم یقو علیهم کما قال تعالی: و ان جنحوا للسلم فاجنح لها، و ان لا یرکن الیهم و ان سالمهم کذلک یجب للعقل ان یسالم الاشرار من قوی النفس الی نقض العهد و اظهار المعاداه. کما قال تعالی: فاذا انسلخ الاشهر الحرم فاقتلوا المشرکین الی قوله و اقعدوا لهم کل مرصد، کذلک حق العقل اذ قوی علی قوی النفس ان لا یراجیها و کما ان شیاطین الانس و الجن یضعف کیدها علی من اختص بالایمان و استعاذ بالله و یقوی علی من والاها، کما قال انما سلطانه علی الذین یتولونه، کذلک یضعف کید الهوی عن العقل، اذا تقوی بالله و استعاذ به، و قیل مثل الانسان مع قواه مثل مسافر معه، رفقاء فی السفر و هو مضطر الی مصاحبتهم حتی ینقضی سفره کما قال الشاعر: و من نکد الدنیا علی الحر ان یری عدوله ما من صداقته بدء فواحد امامه کانه رقیب یحفظه، و لکنه مموه یلفق الباطل تلفیقا فیخلط الکذب بالصدق، و آخر عن یمینه زعر یحمیه عن اعادی لکن ربما یغویه فیهیج هائجه، فلا یقمعه النصح کانه نار فی حطب، و آخر عن یساره، و هو الذی یاتیه بالمطعم و المشرب لکنه ارعن ملق قذر شبق کانه خنزیر جائع. من حیلته ان بسلط هذا الزعر علی هذه الارض حتی یزبره زبرا، و ان یطفیء علو هذا الزعر التائه بخیلاء هذا الازعر الملق و ان لا تجنح الی الباهت المتحرص حتی یوتیه موثقا من الله غلیظا ثم یصدقه فیما ینهی الیه، فالملق المموه الباهت کنایه عن الوهم، و الزعر عن الغضب و الملق الازعر عن الشهوه و فی ذلک کلام طویل فاشار امیرالمومنین علیهالسلام الی تقریر هذا القوی و حفظها علی حد الاعتدال حتی لا یودی الرجاء الی ذل الطمع، و الطمع الی الحرص، و الیاس الی الاسف، و الغضب الی الغیظ، و غیر ذلک من تفاصیل ما ذکرناه.
نیاط: رگی که دل به آن آویخته است، غاله: ناگهانی او را گرفت، (به یکی از رگهای بدن این انسان پاره گوشتی آویخته شده که شگفت ترین عضو بدن اوست، و آن قلب است که در آن مایههای حکمت و ضد آن از غیر حکمت وجود دارد: اگر امیدوار باشد، طمع او را خوار سازد، و اگر طمع بر آن روآور شود، حرص و آز آن را از پای درآورد، و اگر ناامیدی او را فراگیرد، غم حسرت او را بکشد، و اگر خشم و غضب بر او مستولی گردد، شدت خشم بر او سخت گیرد، و اگر خوشنودی یار او گردد، خویشتنداری را از یاد ببرد، و اگر ترس به ناگه او را فراگیرد، احیاط و محافظهکاری او را سرگرم سازد، و اگر زیاد آسودهخاطر شود، دچار غفلت میگردد، و اگر مصیبتی بر او روآورد، بیتابی او را رسوا کند، اگر به مالی برسد، بینیازی او را به طغیان وادارد، و گر از بیچیزی رنج برد، گرفتار بلا گردد، و اگر زیاد سیر شود از شکمپری رنجیده شود، بنابراین هر نوع کاستی و کوتاهی او را زیان رساند و هر نوع زیادتی او را فاسد کند). مقصود امام (علیه السلام) از مواد حکمت، فضایل اخلاقی است، زیرا تمام فضایل از شاخههای حکمتند، و حکمت خود عبارت است از دانستن آنچه باید انجام داد، و آن شایستهترین مورد در هر زمینه است و همینها مادههای کمال قلبند، و امام (علیه السلام) به هر یک از اضداد مخالف آن مواد یعنی رذایلی که ضد فضایلند نیز اشاره فرموده است، که همان دو طرف افراط و تفریط فضایل میباشند. 1- طمع، یعنی صفت ناپسند افراط از امیدواری، امام (علیه السلام) وسیلهی پیامد خواری و ذلت در برابر آنچه طمع بسته و هم به وسیله زیاد شدن طمع، یعنی همان آزمندی کشنده در دنیا و آخرت از این صفت، برحذر داشته است. 2- ناامیدی که همان صفت ناپسند تفریط از امیدواری است، امام (علیه السلام) به دلیل پیامد آن یعنی تاسف شدید و کشنده از آن برحذر داشته است. 3- صفت پست زیادهروی در خشم، یعنی همان شدت خشم که سبک مغزی شمرده میشود و حد وسط خشم، فضیلت شجاعت و فروخوردن خشم است. 4- ترک خویشتنداری و فراموش کردن آن، یعنی همان صفت ناپسند زیادهروی از حالت رضامندی انسان است بدانچه از دنیا عاید او گشته است. 5- صفت ناپسند افراط در ترس و آن عبارت از این است که انسان در حالت ترس از چیزی بترسد که نباید بترسد، در صورتی که آنچه برای او شایسته است همان رعایت جانب احتیاط و ترک کارهای وحشتناک است. 6- صفت پست تفریط در داشتن ضد ترس یعنی آسودهخاطری و دچار غفلت شدن عقل، به حدی که انسان در مصلحت خ
ود و حفظ آسایش و امنیت خود نیندیشد. 7- صفت ناپسند کاستی از فضیلت صبر و تحمل در برابر مصیبت، یعنی بیتابی، امام (علیه السلام) از این حالت به دلیل پیامد آن که همان رسوایی است، برحذر داشته است. 8- صفت ناروای افراط در به دست آوردن مال دنیا یعنی طغیان به علت ثروت زیاد، و بینیازی. طغیان یعنی از حد خود تجاوز کردن. 9- صفت پست کوتاهی در صبر بر گرسنگی، و پیامد آن را نیز یادآور شده است که همان زمینگیر شدن در اثر ناتوانی از انجام وظیفه است، و به همین دلیل امام (علیه السلام) از این خوی ناپسند برحذر داشته است. 10- صفت ناپسند سیری بیش از حد فضیلت اعتدال، که پیامد این عمل عبارت شکمپری است. و امام (علیه السلام) به دلیل همین پیامد از آن برحذر داشته است. آنگاه امام (علیه السلام) با برحذر داشتن از دو طرف افراط و تفریط در خوردن، به طور اجمال سخن خود را به پایان برده است به این دلیل که چون تفریط قلب را از فضیلت تهی میکند، پس برای آن زیانبخش است، و افراط در آن نیز قلب را از فضیلت بیرون میسازد و باعث فساد قلب میگردد. توفیق نگهداری از فساد به دست خداست.
وَ قَالَ علیه السلام لَقَدْ عُلِّقَ بِنِیَاطِ هَذَا الْإِنْسَانِ بَضْعَةٌ هِیَ أَعْجَبُ مَا فِیهِ وَ [هُوَ]
ذَلِکَ الْقَلْبُ وَ ذَلِکَ أَنَّ لَهُ مَوَادَّ مِنَ الْحِکْمَةِ وَ أَضْدَاداً مِنْ خِلاَفِهَا فَإِنْ سَنَحَ لَهُ الرَّجَاءُ أَذَلَّهُ الطَّمَعُ وَ إِنْ هَاجَ بِهِ الطَّمَعُ أَهْلَکَهُ الْحِرْصُ وَ إِنْ مَلَکَهُ الْیَأْسُ قَتَلَهُ الْأَسَفُ وَ إِنْ عَرَضَ لَهُ الْغَضَبُ اشْتَدَّ بِهِ الْغَیْظُ وَ إِنْ أَسْعَدَهُ [اَلرِّضَا]
اَلرِّضَی نَسِیَ التَّحَفُّظَ وَ إِنْ غَالَهُ الْخَوْفُ شَغَلَهُ الْحَذَرُ وَ إِنِ اتَّسَعَ لَهُ الْأَمْرُ اسْتَلَبَتْهُ الْغِرَّةُ وَ [إِنْ أَصَابَتْهُ مُصِیبَةٌ فَضَحَهُ الْجَزَعُ وَ إِنْ أَفَادَ مَالاً أَطْغَاهُ الْغِنَی]
إِنْ أَفَادَ مَالاً أَطْغَاهُ الْغِنَی وَ إِنْ أَصَابَتْهُ مُصِیبَةٌ فَضَحَهُ الْجَزَعُ وَ إِنْ عَضَّتْهُ الْفَاقَةُ شَغَلَهُ الْبَلاَءُ وَ إِنْ جَهَدَهُ الْجُوعُ [قَعَدَتْ بِهِ الضَّعَةُ]
قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ وَ إِنْ أَفْرَطَ بِهِ الشِّبَعُ کَظَّتْهُ الْبِطْنَةُ فَکُلُّ تَقْصِیرٍ بِهِ مُضِرٌّ وَ کُلُّ إِفْرَاطٍ لَهُ مُفْسِدٌ .
روی قعد به الضعف و النیاط عرق علق به القلب من الوتین فإذا قطع مات صاحبه و یقال له النیط أیضا و البضعة بفتح الباء القطعة من اللحم و المراد بها هاهنا القلب و قال یعتور القلب حالات مختلفات متضادات فبعضها من الحکمة و بعضها و هو المضاد لها مناف للحکمة و لم یذکرها ع و لیست الأمور التی عددها شرحا لما قدمه من هذا الکلام المجمل و إن ظن قوم أنه أراد ذلک أ لا تری أن الأمور التی عددها لیس فیها شیء من باب الحکمة و خلافها.
فإن قلت فما مثال الحکمة و خلافها و إن لم یذکر ع مثاله.
قلت کالشجاعة فی القلب و ضدها الجبن و کالجود و ضده البخل و کالعفة و ضدها الفجور و نحو ذلک .
فأما الأمور التی عددها ع فکلام مستأنف إنما هو بیان أن کل شیء مما یتعلق بالقلب یلزمه لازم آخر نحو الرجاء فإن الإنسان إذا اشتد رجاؤه أذله الطمع و الطمع یتبع الرجاء و الفرق بین الطمع و الرجاء أن الرجاء توقع منفعة ممن سبیله أن تصدر تلک المنفعة عنه و الطمع توقع منفعة ممن یستبعد وقوع تلک المنفعة منه ثم قال و إن هاج به الطمع قتله الحرص و ذلک لأن الحرص یتبع الطمع إذا لم یعلم الطامع أنه طامع و إنما یظن أنه راج.
ثم قال و إن ملکه الیأس قتله الأسف أکثر الناس إذا یئسوا أسفوا .
ثم عدد الأخلاق و غیرها من الأمور الواردة فی الفصل إلی آخره ثم ختمه بأن قال فکل تقصیر به مضر و کل إفراط له مفسد و قد سبق کلامنا فی العدالة و أنها الدرجة الوسطی بین طرفین هما رذیلتان و العدالة هی الفضیلة کالجود الذی یکتنفه التبذیر و الإمساک و الذکاء الذی یکتنفه الغباوة و الجربزة ( الجربزة:الخب و الخدیعة. ) و الشجاعة التی یکتنفها الهوج و الجبن و شرحنا ما قاله الحکماء فی ذلک شرحا کافیا فلا معنی لإعادته
(و قال علیهالسلام: لقد علق بنیاط هذا الانسان بضعه) هر آینه آویخته است از رگ درون این آدم که مشاهد و محسوس است گوشت پارهای (و هی اعجب ما فیه) و آن پاره گوشت عجیب ترین چیزی است در او (و ذلک القلب) و آن دل است (و له مواد من الحکمه) و مر حاصل است او را سرمایهها از حکمت و انواع فضایل (و اضداد من خلافها) و ضدی چند از خلاف حکمت چون جهل و سایر رذایل (فن سنح له الرجاء) پس اگر پدید آید او را امید و آرزوی نفس و هوی (اذله الطمع) خوار سازد او را طمع و آز و آن رذیلت افراط است از فضیلت عدل و منفرعنه است به لزوم مذلت و حرص مهلک کما قال علیهالسلام: (و ان هاج به الطمع) و اگر هیجان کند به او طمع (اهلکه الحرص) به هلاک دارد او را حرص در هر دو سرا (و ان مکله الیاس) و اگر دست دهد او را نومیدی که تفریط است از فضیلت (قتله الاسف) بکشد او را اندوه خوردن بر مافات (و ان عرض له الغضب) و اگر عارض شود مر او را غضب و خشم (اشتد به الغیظ) سخت شود به او خشم و شدت غلیظ که طرف افراط غضب بوده و مسمی است به طیش و آن موجب آزار است و تلخی عیش (و ان اسعده الرضا) و اگر یاری کند او را خشنودی در کاری (نسی التحفظ) فراموش کند نگه داشتن و ترک غفلت خود را و عدم تحفظ رذیلهای است که لازم او افراط است در رضا به هرچه حاصل شود از دنیا (و ان عاله الخوف) و اگر غالب شود او را ترس در حین غفلت و در بعضی نسخ (غاله) به غین منقوطه است. یعنی اگر ناگاه فرا گیرد او را ترس (شغله الحذر) مشغول سازد او را ترسیدن و مشغول شدن به حذر، رذیلتی است که لازم او افراط است در خوف. فحینئذ اعراض نماید انسان از طریق حزم و عمل مینماید به آن امر مخوف (و ان اتسع له الامن) و اگر فراخ شود مر او را ایمنی و منبسط شود به آن (استلبته الغره) رباید او را فریب و غرور و (استلاب غرور) رذیلهای است که لازم آن افراط امنیت است (و ان اصابته مصیبته) و اگر برسد او را مصیبتی و بلیتی (فضحه الجزع) رسوا کند او را بیقراری و زاری و (فضیحت جزع) رذیلهای است که لازم آن تفریط است از فضیلت صبر بر احتمال مکاره (و ان افاد مالا) و اگر فایده گیرد از مالی (اطغاه الغنی) طاغی سازد او را توانگری و (اطغاء غنی) رذیلهای است که لازم آن، افراط است در کثرت مال (و ان عضته الفاقه) و اگر بگزد او را درویشی و ضرر رساند به او بیچیزی (شغله البلاء) مشغول گرداند او را بلا و محنت اشتغال، رذیله تفریط است از فضیلت صبر بر فقر (و ان جهده الجوع) و اگر کوشش دهد و در تعب اندازد او را گرسنگی (قعد به الضعف) بنشاند او را سستی و ناتوانی و قعود از ضعف، لازم تفریط است از عدل در اکل (و ان افرط به الشبع) و اگر از حد بگذرد او را سیری و پرخواری (کظته البطنه) در تعب و رنج اندازد او را پری طعام و این رذیلهای است که لازم آن افراط شبع است از فضیلت عدل در اکل (فکل تقصیر به مضر) پس هر تقصیری و تفریطی از این امور سانحه او را ضرر رساننده است (و کل افراط له مفسد) و هر افراطی و از حد درگذشتن از ان او را تباه کننده است و حد اعتدال در جمیع امور، مستحسن است. حضرت ولایت پناه علیهالسلام اشاره فرمود به این کلمات با برکات به تقویم قومی و حفظ او بر حد اعتدال تا مودی نشود رجاء به ذل طمع و طمع به حرص، و یاس به اسف، و غضب به غیظ و غیر ذلک از تفاصیل مذکورات
هر آینه به تحقیق آویخته به رگ درون این آدمی قطعهای از گوشت، آن قطعه عجیب تر هر چیز است که در آدمی است، و آن دل است، و آن پارچه گوشتی است بر شکل (صنوبر) آن را مادها است از حکمت و اضداد آن از خلاف حکمت پس اگر سانح شود او را امید و آن حالتی است حمیده موجب نشاط و اهتزاز و انبساط دل است ذلیل میگرداند او را طمع که بر امید داشتن مترتب میگردد و موجب هوان و خواری میشود و چون طمع در آن هیجان کرد هلاک میکند او را حرص به وقوع در آفات دنیا و آخرت، و اگر مالک گردد او را یاس و آن نیز بعضی اوقات و از بعضی جهات مشتمل بر حکمت و مصلحت شخص باشد میکشد او را از اسف. یعنی حسرت و اندوه. و اگر عارض میگردد او را غضب سخت میشود به او خشم و غصه، و اگر مساعدت میکند او را رضا و خشنودی وقتی فراموش میکند تحفظ و خودداری را (کما قال تعالی، اذا مسه الشر جزوعا، و اذا مسه الخیر منوعا، و قوله تعالی: اذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا او قائما فلما کشفنا عنه ضره مر کان لم یدعنا الی ضر مسه کذلک زین للمسرفین ما کانوا یعملون) و اگر غالب شود او را خوف و بیم مشغول میگرداند او را حذر و احتراز. و نسخه که غالبه به غین معجمه است یعنی ناگاه فرار گیرد، و اگر فراخ گردد برای او ایمنی و خوشی میرباید او را غفلت و اغترار و اگر برسد او را مصیبتی رسوا میکند او را جزع و بیقراری، و اگر مالی بیابد او را آن مال در طغیان میافکند (کما قال تعالی: کلا ان الانسان لیطغی، ان رآه استغی) و اگر بگزد او را دندان فاقه و عنا گرفتار گرداند او را بلا. و اگر سخت گردد بر او گرسنگی از پا نشاند او را ضعف، و اگر افراط کند به او سیری در قلق و اضطراب افکند او را پری شکم، پس همه تقصیر و تفریطی او را مضر است، و هر افراط و بیشی او را مفسد است، و حد اعتدال مرعی داشتن مشکل است.
و قال علیهالسلام: «لقد علق بنیاط هذا الانسان بضعه هی اعجب ما فیه و ذلک القلب و له مواد من الحکمه و اضداد من خلافها، فان سنح له الرجاء اذله الطمع و ان هاج به الطمع اهلکه الحرص و ان ملکه الیاس قتله الاسف و ان عرض له الغضب، اشتد به الغیظ و ان اسعده الرضا نسی التحفظ و ان غاله الخوف شغله الحذر و ان اتسع له الامن استلبته الغره و ان اصابته مصیبه فضحه الجزع و ان افاد مالا اطغاه الغنی و ان عضته الفاقه شغله البلاء و ان جهده الجوع قعد به الضعف و ان افرط به الشبع کظته البطنه، فکل تقصیر به مضر و کل افراط له مفسد.» یعنی و گفت علیهالسلام که آویخته شده است بر رگی از انسان پارهی گوشتی که آن عجیبترین چیزی است که در انسان است و آن دل است. و از برای دل مادهها و ممدها و یاوران است از حکمت که عبارت است از چیزهایی که سزاوار است که کرده شود و از برای دل معاندان و دشمنان است از خلاف حکمت، پس اگر عارض گردد مر او را امید چیزی، ذلیل و خوار سازد او را طمع کردن و اگر هیجان کند در او طمع کردن، هلاک گرداند او را حریص شدن و اگر مالک گردد او را نومیدی از چیزی، میکشد او را حزن و اندوهناک بودن و اگر عارض شود مر او را غضبی، شدت کند در او خشم کردن و اگر مساعدت کند او را خشنودی، فراموش کند بیدار بودن و هشیاری را و اگر ناگاه در رسد به او خوفی، روگردان سازد او را ترسیدن و اگر فراخ شود از برای او ایمن بودنی، برباید او را مغرور شدن و فریب خوردن و اگر برسد به او مصیبتی، رسوا سازد او را زاری کردن و اگر تحصیل کند مالی را، گمراه کند او را بینیاز گردیدن و اگر بگزد او را فاقه و فقری، روگردان سازد او را به بلا اوفتادن و اگر به مشقت اندازد او را گرسنگی، بنشاند او را سستی و ناتوان بودن و اگر از حد تجاوز کند در او سیر شدنی، به رنج اندازد او را آزار پر خوردن، پس هر تقصیری ضرر رساننده است به او و هر افراطی فاسدکننده است مر او را.
اللغه: (النیاط) ج: انوطه و نوط: الفواد، معلق کل شیء، عرق غلیظ متصل بالقلب فاذا قطع مات صاحبه (البضعه) القطعه من اللحلم (سنخ) عرض (هاج) ثار و تحرک و انبعث (الغره) الغفله. (عض) عضا امسکه باسنانه- المنجد (کظ) فلان الطعام: ملا بطنه حتی لا یطیق النفس. الاعراب: بضعه، نائب عن فاعل علق، هی اعجب ما فیه، جمله وصفیه او حالیه. المعنی: اطلق القلب علی معنیین: الاول- لحم صنوبری تحت الریه یکون مرکزا للدم الجاری فیالبدن و هو منبع الحیاه و النشاط. الثانی- قوه شاعره فی باطن الانسان ترتبط به الروح مع الجسد علی قول الحکماء الالهیین القائلین بان الروح خارجه عن الجسم و متعلقه به مدبره له و یسمونه القلب الرحمانی. و الظاهر من کلامه (علیه السلام) ان الغرائز و القرائح البشریه منبعثه من هذا القلب الصنوبری الذی هو بضعه معلقه بالنیاط، و لم یصرح فی کلامه بما رآه (علیه السلام) حکمه او ماده لها، فان الالفاظ التی وقعت فی کلامه اکثرها یدل علی الغرائز الحیوانیه و علی الرذائل الانسانیه، و هی: الرجاء، و الطمع، و الحرص، و الیاس، و الاسف، و الغضب، و الغیظ، و الرضا، و التحفظ، و الحذر، و الخوف، و الامن، و الغره، و الجزع، و الطغیان، و الغنی، و الفاقه، و الجوع، و الضعف، و الشبع، و البطنه. فمن بین هذه الالفاظ یطلق الرجاء، و التحفظ، و الحذر، و الخوف علی معانی محموده فی علم الاخلاق و فی الاخبار، و اما سائرها فتدل علی معانی مذمومه و اخلاق غیر محموده عند الحکماء الاخلاقیین. علی ان المقصود من الرجاء و الخوف و الحذر فی کلامه، لیس الرجاء برحمه الله و غفرانه، او الخوف من الله، او الحذر من عذاب الله، بل المقصود مطلق هذه الصفات التی تعرض للانسان باسباب شتی، فلا تعد مطلق هذه الصفات محموده و معدوده من فضائل. و قد استخرج ابنمیثم فی شرحه من کلامه (علیه السلام) موادا للحکمه و اضدادا لها فی طرفی التفریط و الافراط، فجعل الرجاء مثلا ماده من الحکمه، و الطمع و الحرص رذیله الافراط فیها، و الیاس رذیله التفریط فیها، و استخرج من لفظ الغضب فضیله الشجاعه و کظم الغیظ و هکذا، و لا یخلو کلامه من التعسف. الا ان یقال: ان قوله (علیه السلام) فی آخر کلامه (فکل تقصیر به مضر و کل افراط له مفسد) ضابطه کلیه لاستخراج الفضائل و الرذائل و الصفات المحموده و المذمومه من هذه المواد التی بینها. و یشبه کلامه هذا ما ورد فی کتاب العقل و الجهل من الکافی فی روایه سماعه ابنمهران قال: کنت عند ابیعبدالله (علیه السلام) و عنده جماعه من موالیه فجری ذکر العقل و الجهل، فقال ابوعبدالله (علیه السلام): اعرفوا العقل و جنده، و الجهل و جنده تهتدوا، قال سماعه: فقلت: جعلت فداک لا نعرف الا ما عرفتنا- الخ. و قد شرحت هذا الحدیث الشریف شرحا وافیا، فمن اراد الاطلاع فلیرجع الی ج 1- من شرحنا علی الاصول من الکافی الشریف. الترجمه: فرمود: محقق است که به بند دل این انسان قطعه گوشتی آویخته است که شگفتانگیزترین هر آنچه در او هست میباشد و آن دل است، و برای آن مایههائیست از حکمت و اضدادی که مخالف حکمت هستند، اگر برای او امیدی رخ دهد طمع وی را خوار سازد، و اگر طمع وی را از جا برانگیزد دچار آزی شود که نابودش سازد، و اگر نومیدی او را فرا گیرد افسوس او را بکشد و اگر خشم بر او عارض شود غیظ و خلقتنگی بر او سخت بتازد، و اگر به سعادت دلخوشی و رضا نایل گردد خودداری و محافظهکاری را از یاد ببرد، و اگر ترس و بیم به وی درآید حذر و احتیاط او را به خود وا دارد، اگر امن و آسایش سایه بر سرش اندازد غفلت او را از بن براندازد، اگر دچار سوگ و مصیبت گردد بیتابی وی را رسوا کند، و اگر مال و دارایی به دستش افتد سرکشی ثروت به دامش کشد، و اگر تنگدستی و نداری او را بگزد بلا و گرفتاری مشغولش کند، و اگر گرسنگی جانش را بفرساید ناتوانی و سستی به زمینش نشاند، و اگر شکم را پر کند و پر سیر گردد نفسش در گلو بگیرد، هر کاهشی بد و زیانآور است، و هر فزایشی تباهکننده است.
علی آن مرد فرزانه، بسفت این در حکیمانه***که بر بند دل انسان، بود یک گوشت آویزان
شگفت آورترین عضوی، ز هر چه هست اندر وی*** همان قلب است کاندر آن، ز حکمت مایه ها پنهان
ولی هر گنج حکمت را، بود ضدّی ز پیش و پس*** که می خواهد نگهداریش تدبیر از خود انسان
امید ار رخ دهد بر وی، طمع آید کند خوارش***طمع انگیزدش حرص آید و ویران کند بنیان
چه نومیدی ورا گیرد، کشد افسوس و آه او را ***چه خشم آید بتازد غیظ تا آتش زند بر جان
خوشی مستش کند، تا آنکه گردد بی خبر از خود ***اگر ترسد حذر او را فرا گیرد چه یک زندان
اگر در أمن باشد، غفلتش از بن براندازد*** بگاه سوک بیتابی ورا رسوا نماید هان
اگر مالی بدست آرد ز ثروت می شود سرکش***و گر درویش باشد آیدش صد درد بیدرمان
گرسنه گر شود از ناتوانی بر زمین افتد***و گر پر خورد از نفخ شکم گیرد ورا خفقان
ز کاهش در زیان و، وز فزایش در تباهی شد***خداوندا تو این مشکل نما بر بندگان آسان
اقول: رواه الکلینی فی (روضته) و المسعودی و ابوطلحه الشافعی فی (مطالب سووله)، روی الاول عن محمد بن علی بن معمر عن محمد بن علی بن عکاشه عن الحسین بن النضر الفهری عن ابیعمرو الاوزاعی عن عمرو بن شمر عن جابر عن ابیجعفر (علیه السلام) قال: ان امیرالمومنین (علیه السلام) خطب الناس بالمدینه بعد سبعه ایام من وفاه الرسول (صلی الله علیه و آله)، و ذلک حین فرغ من جمع القرآن و تالیفه، فقال: الحمد لله الذی منع الاوهام ان تنال الا وجوده- الی ان قال- ایها الناس اعجب ما فی الانسان قلبه و له مواد من الحکمه و اضداد من خلافها، فان سنح له الرجاء اذله الطمع، و ان هاج به الطمع اهلکه الحرص، و ان ملکه الیاس قتله الاسف، و ان عرض له الغضب اشتد به الغیظ، و ان اسعد بالرضا نسی التحفظ، و ان ناله الخوف شغله الحذر، و ان اتسع له الا من (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) استلبته الغره، و ان جددت له النعمه اخذته الغره، و ان افاد مالا اطغاه الغنی، و ان عضته فاقه شغله البلاء- جهده البکاء- و ان اصابته مصیبه فضحه الجزع، و ان اجهده الجوع قعد به الضعف، و ان افرط فی الشبع کظته البطنه، فکل تقصیر به مضر و کل افراط له مفسد. و قال الثانی: دخل ضرار بن ضمره- وکان من خواص علی (علیه السلام)- علی معاویه وافدا، فقال له: صف لی علیا. قال: اعفنی. قال معاویه: لابد من ذلک. فقال: اما اذا کان لابد من ذلک فانه کان و الله بعید المدی شدید القوی- الی ان قال- فقال له معاویه: زدنی شیئا من کلامه. فقال: کان یقول: اعجب ما فی الانسان قلبه، و له مواد من الحکمه و اضداد من خلافها، فان سنح له الرجاء اماله الطمع، و ان مال به الطمع اهلکه الحرص، و ان ملکه القنوط قتله الاسف، و ان عرض له الغضب اشتد به الغیظ، و ان اسعده الرضا نسی التحفظ، و ان اماله الخوف فضحه الجزع، و ان افاد مالا اطغاه الغنی، و ان عضته فاقه فضحه الفقر، و ان جهده الجوع اقعده الضعف، و ان افرط به الشبع کظته البطنه، فکل تقصیر به مضر، و کل افراط له مفسد. فقال له معاویه: زدنی ما و عیته من کلامه. قال: هیهات ان آتی علی جمیع ما سمعته منه. و قال الثالث: نقل البیهقی باسناده عن الشافعی عن یحیی بن سلیم عن الامام جعفر بن محمد عن عبدالله بن جعفر عن امیرالمومنین (علیه السلام) قال: اعجب ما فی الانسان قلبه، فیه مواد من الحکمه و اضداد لها من خلافها، فان سنح له الرجاء اولهه الطمع، و ان هاج به الطمع اهلکه الحرص، و ان ملکه الیاس قتله الاسف، و ان عرض له الغضب اشتد به الغیظ، و ان اسعده الرضا نسی (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) التحفظ، و ان ناله الخوف شغله الحزن، و ان اصابته المصیبه فضحه الجزع، و ان وجد مالا اطغاه الغنی، و ان عضته فاقه شغله البلاء، و ان اجهد به الجوع قعد به الضعف، و ان افرط به الشبع کظته البطنه، فکل تقصیر به مضر، و کل افراط له مفسد. (لقد علق بنیاط هذا الانسان) فی (الصحاح): النیاط: عرق علق به القلب من الوتین، فاذا قطع مات صاحبه. و مراده نوع الانسان الشامل لجمیع الافراد. و عن ارسطاطالیس فی تفاوت افراد الانسان کلام، و هو: لیس فیما خلق تعالی اشد من الانسان، یوجد فیه ما فی کل حیوان، یکون شجاعا کالاسد، و جبانا کالارنب، و سخیا کالدیک، و بخیلا کالکلب، و فجورا کالغراب، و وحشیا کالنمر و انسیا کالحمام، و خبیثا کالثعلب، و سلیما کالغنم، و سریعا کالغزال، و بطیئا کالدب، و عزیزا کالفیل، و ذلیلا کالحمار، و لصا کالعقعق، و تائها کالطاوس، و هادیا کالقطا، و ضالا کالنعامه، و شرورا کالتیس، و کدودا کالثور، و شموسا کالبغل، و اخرس کالحوت، و منطیقا کالهزار، و جهولا کالخنزیر، و میشوما کالبوم، و نفاعا کالفرس، و مضرا کالفاره. (بضعه) فی (الصحاح) القطعه من اللحم،
و هی بالفتح، و اخواتها مثل القطعه و الفلذه و الفدره و الکسفه و الخرقه و ما لا یحصی بالکسر. (هی اعجب ما فیه) و کل ما فیه عجب، فقال (علیه السلام) ایضا: اعجبوا لهذا الانسان، ینظر بشحم، و یتکلم بلحم، و یسمع بعظم، بل کله عجب. (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) اتزعم انک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر (و ذلک القلب) قالوا ما سمی القلب الا من تقلبه. هذا، و قیل فی عضدالدوله: له صدر فیه الف قلب. (و له مواد من الحکمه و اضداد من خلافها) و عنه (علیه السلام) ایضا: الفضائل اربعه اجناس: احدها الحکمه و قوامها فی الفکره، و الثانی العفه و قوامها فی الشهوه، و الثالث القوه و قوامها فی الغضب، و الرابع العدل و قوامه فی اعتدال قوی النفس. قال ابن میثم: اراد (علیه السلام): بقوله (مواد من الحکمه) الفضائل الخلقیه، فانها باسرها من الحکمه، و هی العلم بما ینبغی ان یفعل، و هو الاصلح فی کل باب، و هی مواد کمال القلب. و اراد بقوله: (و اضداد من خلافها) الرذائل المضاده للفضائل، و هی التی اطراف التفریط و الافراط منها، فالاولی الطمع و هو رذیله الافراط من رضا الانسان بما یحصل علیه من دنیاه. الی ان قال: الخامسه رذیله الافراط من عروض الخوف، و هی الاشتغال بالحذر عما ینبغی عند عروضه، و الذی ینبغی فیه الاخذ بالحزم، و ترک الافراط من الخوف و العمل للامر المخوف. السادسه رذیله التفریط فی عروض ضده و هو الامن حتی لا یفکر فی مصلحته و حفظ ما هو علیه من الامن. الی ان قال: ثم ختم ذلک بالتنفیر عن طرفی الافراط و التفریط فیها اجمالا بما یلزم التفریط من مضره القلب بعدم الفضیله و یلزم الافراط فیها من افساده لخروجه عنها. (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) و عرض ابن میثم فی کلامه ذاک بابن ابیالحدید حیث قال: لیست الامور التی عددها (علیه السلام) شرحا لما قدمه من هذا الکلام المجمل، و ان ظن قوم انه اراد ذلک. (فان سنج) ای: عرض. (له الرجاء اذله الطمع) الرجاء ان لم یکن فیه افراط یودی الی الطمع فضیله و حکمه لانه ماده الحیاه للدین و الدنیا، و اما ان ادی الیه فهو طبع. و فی (مجازات نبویه المصنف) فی قول النبی (صلی الله علیه و آله) (استعیذوا بالله من طمع یهدی الی طبع) المراد ان الطمع یصیر بصاحبه الی معائب الافعال و مدانسها، و یوقعه فی مذامها و مناقصها، و الطبع الدنس و العیب ماخوذ علی ما سمعته من ابیالفتح النحوی من الطابع و هو الخاتم، کانه یسم صاحبه بالمعائب، فلما کانت عواقب الطمع صائره الی مدارن الطبع جعل (صلی الله علیه و آله) الطمع کانه هاد الیها علی المجاز و الاتساع. و فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): ما اقبح بالمومن ان تکون له رغبه تذله. و عنه (علیه السلام): الذی یثبت الایمان الورع، و الذی یخرجه الطمع. و عن السجاد (علیه السلام): رایت الخیر کله قد اجتمع فی قطع الطمع عما فی ایدی الناس. و قالوا: تقطع اعناق الرجال المطامع، و ان الطیر لیصاد بالمطامع. و اشعب الطماع و قصصه معروفه. (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) (و ان هاج به الطمع اهلکه الحرص) فالحرص افراط فی افراط، فالطمع یذل و الحرص یهلک. و فی (عیون ابن قتیبه): لا یکثر الرجل علی اخیه الحوائح، فان العجل اذا افرط فی مص امه نطحته و نحته. و قال شاعر: کم من حریص علی شیء لیدرکه و عل ادراکه یدنی الی عطبه و قال آخر: و رب ملح علی بغیه و فیها منیته لو شعر و قال ابن المقفع: الحرص محرمه، انظر من یطلب الیک بالاجمال و التکرم احق ان تسخو نفسک له بالعطیه ام من یطلب ذلک بالشره و الحرص. و دخل مالک بن دینار علی رجل محبوس قد اخذ بمال علیه و قید، فقال له الرجل: اما تری ما نحن فیه من هذه القیود، فرفع مالک راسه فرای سله فقال: لمن هذه؟ قال: لی فامر بها ان تنزل، فانزلت و اذا دجاج و اخبصه، فقال مالک: هذه وضعت القیود فی رجلک. و قالت الحکماء: الحریص الجشع اشد حراره من النار. (و ان ملکه الیاس قتله الاسف) هو التفریط من فضیله الرجاء، فالیاس یمنع العمل للدنیا و الدین. و فی (الخصال) عن الصادق (علیه السلام): تبع حکیم حکیما سبعمئه فرسخ فی سبع کلمات، فلما لحق به قال: یا هذا! ما ارفع من السماء، و اوسع من الارض، (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) و اغنی من البحر، و اقسی من الحجر، و اشد حراره من النار، و اشد بردا من الزمهریر، و اثقل من الجبال الراسیات؟ فقال له: یا هذا! الحق ارفع من السماء، و العدل اوسع من الارض، و غنی النفس اغنی من البحر، و قلب الکافر اقسی من الحجر، و الحریص الجشع اشد حراره من النار، و الیاس من روح الله اشد بردا من الزمهریر، و البهتان علی البریء اثقل من الجبال الراسیات. و قالوا: عاقب الزهری رجلا، فمات فخرج هاربا و توحش و ضرب فسطاطا، فقال له علی بن الحسین (علیه السلام): انی اخاف علیک من قنوطک ما لا اخاف علیک من ذنبک. (و ان عرض له الغضب اشتد به الغیظ) فی (الکافی) عن الباقر (علیه السلام): ان هذا الغضب جمره من الشیطان توقد فی قلب ابن آدم، و ان احدکم اذا غضب احمرت عیناه و انتفخت او داجه و دخل الشیطان فیه، فاذا خاف احدکم ذلک من نفسه فلیلزم الارض، فان رجس الشیطان یذهب عنه عند ذلک. و عن الصادق (علیه السلام) قال رجل للنبی (صلی الله علیه و آله): علمنی. قال: اذهب و لا تغضب. فقال الرجل: قد اکتفیت بذلک، فمضی الی اهله فاذا بین قومه حرب قد قاموا صفوفا و لبسوا السلاح، فلما رای ذلک لبس سلاحه ثم قام معهم ثم ذکر قول النبی (لا تغضب) فرمی السلاح ثم جاء یمشی الی القوم الذین هم عدو قومه، فقال: یا هولاء! ما کان لکم من جراحه او قتل او ضرب لیس فیه اثر فعلی فی مالی انا اوفیکموه. فقال القوم: فما کان فهو لکم، نحن اولی بذلک منکم، فاصطلح القوم و ذهب الغضب. و عن النبی (صلی الله علیه و آله): الغضب یفسد الایمان کما یفسد الخل العسل. (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) و عن الباقر (علیه السلام): ان الرجل لیغضب فما یرضی ابدا حتی یدخل النار، و ایما رجل غضب علی قوم و هو قائم فلیجلس من فوره ذلک فانه سیذهب عنه رجس الشیطان، و ایما رجل غضب علی ذی رحم فلیدن منه فلیمسه فان الرحم اذا مست سکنت. هذا، و فی (نسب قریش مصعب الزبیری): حج مروان بن عبدالملک مع اخیه الولید بن عبدالملک- و الولید یومئذ خلیفه- فجری بینهما محاوره، فغضب الولید فامصه فتفوه مروان بالرد علیه، فامسک عمر بن عبدالعزیز علی فیه فمنعه من ذلک، فقال لعمر: (قتلتنی رددت غیظی فی جوفی)، فما راحوا من وادی القری حتی دفنوه، فقال الشاعر: لقد غادر القوم الیمانون اذ غدوا بوادی القری جلد الجنان مشیعا فسیروا فلا مروان للقوم اذ شقوا و للرکب اذ امسوا مکلین جوعا و الرذیله ما اذا استتبع الغضب غیظا یودی الی الانتقام باکثر مما یستحقه الخصم، و اما ان ترک الانتقام راسا فهو فضیله، قال تعالی (و ما عندالله خیر و ابقی للذین امنوا و علی ربهم یتوکلون و الذین یجتنبون کبائر الاثم و الفواحش و اذا ما غضبوا هم یغفرون) کما انه اذا انتقم بقدر الاستحقاق یکون عداله، قال تعالی: (و جزاء سیئه سیئه مثلها). (و ان اسعده الرضا نسی التحفظ) فی (الطبری)- فی محاربه نصر بن سیار و الکرمانی فی خراسان- بعث ابومسلم حین عظم الامر بین الکرمانی و نصر الی الکرمانی (انی معک)، فقبل و انضم الیه، فاشتد ذلک علی نصر (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) فارسل الی الکرمانی: ویلک! لا تغترر فو الله انی لخائف علیک و علی اصحابک منه، و لکن هلم الی الموادعه فندخل مرو، فنکتب بیننا کتابا بصلح- و هو یرید ان یفرق بینه و بین ابیمسلم- فدخل الکرمانی منزله و اقام ابومسلم فی المعسکر و خرج الکرمانی حتی وقف فی الرحبه فی مئه فارس و علیه قرطق خشکشونه، ثم ارسل نصر: اخرج لنکتب بیننا الکتاب فابصر نصر منه غره فوجه الیه ابن سریع فی نحو من ثلاثمئه فارس فالتقوا فی الرحبه، فاقتتلوا بها طویلا، ثم ان الکرمانی طعن فی خاصرته فخر عن دابته و حماه اصحابه حتی جاءهم ما لا قبل لهم به فقتل نصرالکرمانی و صلبه. (و ان ناله) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (و ان عاله) کما فی (ابن میثم و الخطیه). (الخوف شغله الحذر) فی (الطبری)- فی غزوه حنین- کان جماع امر الناس الی مالک بن عوف النصری، فلما نزل باوطاس اجتمع الیه الناس و فیهم درید بن الصمه، فلما نزل درید قال: مالی اسمع رغاء البعیر، و نهاق الحمیر، و یعار الشاء، و بکاء الصبی؟ قالوا: ساق مالک مع الناس ابناءهم و نساءهم و اموالهم. فقال: این مالک؟ فدعی له. فقال له: انک اصبحت رئیس قومک، مالی اسمع رغاء البعیر، و نهاق الحمیر، و یعار الشاء، و بکاء الصغیر؟ قال: سقت مع الناس ابناءهم و نصاءهم و اموالهم قال: و لم؟ قال: اردت ان اجعل خلف کل رجل اهله و ماله لیقاتل عنهم. قال: هل یرد المنهزم شیء؟! انها ان کانت لک لم ینفعک الا رجل بسیفه و رمحه، وان کانت علیک فضحت فی اهلک و مالک … (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) و المذموم ما اذا کان له قدره علی تدبیر و حیله و الا فلا، فکان هشام بن الحکم بعد وقوف هارون علی حجاجه فی الامامه اراد قتله، و کان قدم لیضرب عنقه و اتفق ان نجا فاعتل من الخوف، فکان اذا وصف طبیب له علته یکذبه و یقول له: علتی فزع القلب مما اصابنی. (و ان اتسع له الامن استلبته الغره) ای: اختلسته، کان علی بن الکرمانی استامن الی ابیمسلم، فامره ابومسلم ان یسمی له خاصته لیولیهم و یامر لهم بجوائز و کسا، فسماهم له فقتلهم جمیعا. (و ان افاد مالا اطغاه الغنی) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: کون هذه الفقره (و ان افاد مالا اطغاه الغنی) بعد فقره (و ان اصابته مصیبه فضحه الجزع) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه)، و لان المناسب ان یکون: (و ان عضته الفاقه) بعد (و ان افاد مالا). (ان الانسان لیطغی ان راه استغنی)، (و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فی الارض و لکن ینزل بقدر ما یشاء)، (و لو لا ان یکون الناس امه واحده لجعلنا لمن یکفر بالرحمن لبیوتهم سقفا من فضه و معارج علیها یظهرون). (و ان اصابته مصیبه فضحه الجزع) (ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا و اذا مسه الخیر منوعا). (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) و فی (المروج): اعتلت حبابه جاریه یزید بن عبدالملک، فاقام یزید ایاما لا یظهر للناس، ثم ماتت، فاقام ایاما لا یدفنها جزعا علیها حتی جیفت، فقالوا: ان الناس یتحدثون عنک بجزعک، و ان الخلافه تجل عن ذلک، فدفنها و اقام علی قبرها فقال: فان تسل عنک النفس او تدع الهوی فبالیاس تسلو النفس لا بالتجلد ثم اقام بعدها ایاما قلائل ثم مات. (و ان عضته الفاقه شغله البلاء) فی (العقد): کان ابوالشمقمق الشاعر ادیبا طریفا محارفا صعلوکا متبرما قد لزم بیته فی اطمار مسحوقه، و کان اذا استفتح علیه احد بابه خرج فنظر من فرج الباب، فان اعجبه الواقف فتح له و الا سکت، فدخل علیه بعض اخوانه، فلما رای سوء حاله قال: انا روینا فی بعض الحدیث (ان العارین فی الدنیا هم الکاسون یوم القیامه). قال: ان کان ما تقول حقا لاکونن بزازا یوم القیامه. و فی کتاب ماللهند: من لا مال له اذا اراد ان یتناول امرا قعد به العدم فیبقی مقصرا عما اراد کالماء الذی یبقی فی الاودیه من مطر الصیف فلا یجری الی بحر و لا نهر بل یبقی مکانه حتی تنشفه الارض. (و ان جهده الجوع قعد به الضعف) فی (شعراء ابن قتیبه)- فی اعشی قیس- کان ابوه یدعی قتیل الجوع، و ذلک انه کان فی جبل، فدخل غارا فوقعت صخره من الجبل فسدت فم الغار فمات فیه جوعا. هذا، فقیل لعقیل بن علقمه، لو زوجت بناتک، فان النساء لحم علی و ضم (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) اذا لم یکن غانیات. قال: کلا انی اجیعهن فلا یاثرن، و اعریهن فلا یظهرن. (و ان افرط به الشبع کظته البطنه) الکظه بالکسر: ما یعتری الانسان من الامتلاء من الطعام، قال حاتم: یری الخمص تعذیبا و ان نال شبعه یبت قلبه من قله الهم مبهما و فی (العقد) قال ابوالیقظان: کان هلال بن سعد التمیمی اکولا، فیزعمون انه اکل جملا و اکلت امراته فصیلا، فلما اراد ان یجامعها لم یصل الیها، فقالت له: و کیف تصل الی و بینی و بینک بعیران؟ و قال المدائنی: کان سلیمان بن عبدالملک بدابق فاتی بسلین احدهما مملو بیضا و الاخر تینا. فقال: اقشروا البیض، فجعل یاکل بیضه و تینه حتی فرغ من السلین، ثم اتوه بقصعه مملوه مخا بسکر، فاکله فاتخم و مرض فمات. هذا، و فی (المروج) رحل رجل من بنیهاشم من الکوفه الی ابن عمه بالمدینه، فاقام عنده حولا لم یدخل مستراحا، فلما کان بعد الحول اراد الرجوع الی الکوفه فحلف علیه ان یقیم عنده ایاما اخر، فاقام و کان للرجل قینتان فقال لهما: ام رایتما ابن عمی و ظرفه، اقام عندنا حولا و لم یدخل مستراحا. فقالتا له: فعلینا ان نصنع له شیئا لا یجد معه بدا من الخلاء. قال شانکما و ذلک، فعمدتا الی خشب العشر- و هو مسهل- فدقتاه و طرحتاه فی شرابه، فلما حضر وقت شرابهما قدمتاه الیه و سقتا مولاهما من غیره، فلما اخذ الشراب منهما تناوم المولی و تمغص الفتی، فقال للتی تلیه: یا سیدتی این الخلاء؟ فقالت لها صاحبتها: ما یقول لک. قالت: یسالک ان تغنیه: (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) خلا من آل فاطمه الدیار فمنزل اهلها منها قفار فغنته فقال الفتی: اظنهما مکیتین و ما فهمتا، ثم التفت الی الاخری فقال: یا سیدتی این الحش. فقالت لها صاحبتها: ما یقول؟ قالت: یسالک ان تغنیه: اوحش الدقرات و الدیر منها فعناها بالمنزل المغمور فغنته، فقال الفتی: اظنهما عراقیتین و ما فهمتا عنی، ثم التفت الی الاخری فقال لها: اعزک الله این المتوضا. فقالت لها صاحبتها: ما یقول؟ قالت: یسالک ان تغنیه: توضا للصلاه وصل خمسا و اذن بالصلاه علی النبی فغنته فقال: اظنهما حجازیتین و ما فهمتا عنی. ثم التفت الی الاخری فقال: یا سیدتی این الکنیف؟ فقالت لها صاحبتها: ما یقول لک. قالت: یسالک ان تغنیه: تکنفنی الواشون من کل جانب و لو کان واش واحد لکفانیا فقال: اظنهما یمانیتین و ما فهمتا عنی، ثم التفت الی الاخری فقال: یا هذه این المستراح؟ فقالت لها صاحبتها: ما یقول؟ قالت یسالک ان تغنیه: ترک الفکاهه و المزاحا و قلی الصبابه و استراحا فغنته و المولی یسمع ذلک و هو متناوم، فلما اشتد به الامر انشا یقول: تکنفنی السلاح و اضجرونی علی ما بی بتکریر الاغانی فلما ضاق عن ذاک اصطباری ذرقت به علی وجه الزوانی ثم انه حل سراویله و سلح علیهما، و انتبه المولی فی اثر ذلک، فلما رای ما نزل بجواریه قال: یا اخی ما حملک علی هذا الفعل؟ قال: یا ابن الفاعله! لک جوار یرین المخرج صراطا مستقیما لا یدللنی علیه، فلم اجد (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) لهن جزاء غیر هذا، ثم رحل عنه. (و کل تقصیر به مضر و کل افراط له مفسد) قال تعالی (و الذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواما). و قال النبی (صلی الله علیه و آله) فی (جوامع کلماته): خیر الامور اوساطها. هذا، و عن المامون: الناس ثلاثه، فمنهم مثل الغذاء لابد منه علی کل حال، و منهم کالدواء یحتاج الیه فی حال المرض، و منهم کالداء مکروه علی کل حال.
العناصر العقلیه و العاطفیه: لکی یتضح المقصود من کلمات الامام نمهد بهذه الاشاره: ان فی داخل الانسان العدید من العناصر و الغرائز، و هی بمجموعها علی قسمین: الاول، عقلیه فکریه، و تسمی بالمنطق العقلی، و عن هذا المنطق یصدر العلم و المعرفه. و القسم الثانی عنانصر قلبیه عاطفیه، و تسمی بالمنطق العاطفی، و عنه تصدر الشهوه و المیول. و کثیرا ما یقع الصراع و التصادم بین المنطقین لاجتماعهما فی جسم واحد و نفس واحد. و فی الاعم الاغلب تنتصر العاطفه علی العقل، و یصاب بالشلل، و یتعطل عن التاثیری و العمل فی الجهه التی غلب فیها علی امره. و اکثر افعال الانسان و حرکاته تصدر عن العاطفه لا عن العقل، و الذین یحفظون التوازن بین المنطقین دون ان یطغی احدهما علی الاخر هم اقل من القلیل، لان عملیه التعادل هنا عسیره و شائکه، و لا یلقاها الا ذو حظ عظیم من العقل و الصبر. و نحن مکلفون بکبح العاطفه عن الشر، و الصبر عند المصیبه، و مسوولون عن معصیه الله و العقل، و معاقبون علی الاندفاع مع الشهوه و حب السیطره، و علی الجزع الذی یتجاوز الحد و یقود الی التهلکه، و کلام الامام هنا یختص بالمنطق العاطفی، و اشار الی بعض مظاهره و افراده، و ان الواحد منها قد یتولد منه ما هو اسوا اثرا و اکثر ضررا. قال: (لقد علق بنیاط هذا الانسان الخ).. النیاط: عرق علق به القلب، و البضعه- بفتح الباء- القطعه من اللحم (و ذلک القلب، و له موارد من الحکمه الخ).. لیس المراد بالحکمه هنا الفضائل کالشجاعه و الجود کما فهم ابن ابیالحدید و تابعه میثم.. کلا، بل المراد- بدلاله السیاق- الشوون العاطفیه کالرجاء و الغضب و الجزع، و ما الی ذلک مما اشار الیه الامام و کل ما مقابل الشوون العقلیه. و اطلق الامام علیها کلمه الحکمه، لان الله سبحانه ما خلقها فی القلب عبثا، بل لحکمه بالغه. (فان سنح له الرجاء اذله الطمع) ان توقع معروفا من مخلوق تذلل له و تضرع، و باعه دینه و ضمیره، و کذب و نافق فی الثناء علیه، و صرف مساوئه الی محاسن، فجعل بلادته حلما، و جبنه عقلا، و هذیه بلاغه!. و المومن العاقل فی غنی عن هذه الخسه و الضعه، لانه یتوقع قضاء حوائجه بالسعی و التعاون المتبادل مع الناس، و بالتوکل علی الله و التوفیق منه تعالی (و ان هاج به الطمع اهلکه الحرص). الرجاء یولد الطمع، و الطمع یولد الحرص، و الحریص دائم الخوف و التعب، یخاف علی ما فی یده، و یکدح لیل نهار طلبا للمزید. (و ان ملکه الیاس قتله الاسف). اسرف فی الطمع و تجاوز الحد لبلوغ الامل، فاذا خسر الصفقه و ملکه الیاس قتله الصدمه بعنفها و شدتها.. و لو اعتدل و تحفظ منذ البدایه لهان علیه الامر، و بقیت له باقیه تخفف عنه (و ان عرض له الغضب اشتد به الغیظ) و هو لهیب الغضب و فورانه، و قد وصف سبحانه به نار جهنم فی الایه 8 من سوره الملک: (تکاد تمیز من الغیظ). و الغیظ مفتاح کل شر الا من جاهده بعقل کبیر، و کتمه بصیر و جلد.. و لا شیء احلی و اجدی عاقبه من تجرع الغیظ و کتمانه. (و ان اسعده الرضا) و نال من الدنیا ما اراد (نسی التحفظ و اطلق العنان لشهواته و اهوائه، و ذهل من العواقب و المفاجات (و ان ناله الجنوف شغله الحذر) اذا خاف حذر من کل شیء حتی من خیاله، و هذا هو الجنون و الداء القاتل، لانه یبعث علی الجمود و العزله، و یمنع عن الحرکه و العمل. و الحذر المحمود هو المحرک علی الکفاح النافع الواقی (و ان اتسع له الامن استلبته الغره) ای الغفله. و المعنی اذا امن علی نفسه و ماله اطمان کل الاطمئنان، و ذهل عن المفاجات و المخبات، فهو ابدا و دائما مسرف و مفرط، ان خاف کانت حیاته کلها حذرا فی حذر، و ان امن کانت جمیع ایامه غفله و ذهولا.. و العاقل یحذر عنه الخوف، و لکن لا علی حساب ما یملک من طاقات، و ما یستطیعه من عمل، و ایضا ترتاح نفسه عند الامن، و مع هذه الراحه یحترس من العواقب و یحذر. (و ان افاد مالا اطغاه الغنی) و اخذته العزه بالاثم بدلا من التواضع و الشکر لله علی انعامه و تفضله (و ان اصابته مصیبه فضحه الجزع) الذی لا یجدیه نفعا، بل یزید النار تاججا، و یحول اجر المصیبه الی اثم و وزر (و ان عضته الفاقه شغله البلاء) ان افتقر سیطر علیه الحزن، و صرفه عن السعی و التفکیر فی طریق الخلاص، و حکم علی نفسه بالموت و هو یعیش بین الاحیاء (و ان جهده الجوع قعد به الضعف) کما هو شان من ضربت علیه الذله و المسکنه، اما البطل فیثور و یخلق القوه من الضعف، و یجاهد بکل کیانه حتی الموت، او التحرر من الذل و البوس.. و اشتهر عن الصحابی الجلیل ابیذر قوله: عجبت لمن جاع کیف لا یخرج شاهرا سیفه!. (و ان افرط به الشبع کظته البطنه). کظته: آلمته، و البطنه: التخمه. و هی داء الجسم و الروح، و من کان اسیرا لبطنه الحق بالحیوان (فکل تقصیر به مضر، و کل افراط له مفسد). التوازن و التعادل حسن فی کل شیء حتی بین المیول و الغرائز، فان بغت احداهما علی الاخری اضرت و افسدت.
… بضعه هی اعجب منه: النیاط ککتاب عرق معلق به القلب … فان سنخ له الرجاء: سنح له بدا و ظهر … الرضی نسی التحفظ: التحفظ هو التوقی و التحرز من المضرات … الا من استلبته الغره: الغره بالکسر الغفله و استلبته ای سلبته و ذهبت به عن رشده و افاد المال استفاده الفاقه الفقر … الشبع کظته البطنه: کظته ای کربته و آلمته و البطنه بالکسر امتلاء البطن حتی یضیق النفس التخمه
امام علیهالسلام (درباره قلب) فرموده است: برگی از (رگهای) این انسان پاره گوشتی آویخته شده که آن شگفترین چیزی است که در او است و آن قلب است که برای آن اوصاف پسندیده و صفات ناپسندیدهای است برخلاف آنها: اگر امید و آرزو به آن رو کند طمع و آز خوارش میگرداند، و اگر طمع در آن به جوش آید حرص تباهش سازد، و اگر نومیدی به آن دست یابد حسرت و اندوه میکشدش، و اگر غضب و تندخوئی برای آن پیش آید خشم به آن سخت گیرد، و اگر رضا و خشنودی آن را همراه شود خودداری (از ناپسندیدهها) را فراموش نماید، و اگر ترس ناگهان آن را فرا گیرد دوری جستن (از کار) مشغولش سازد، و اگر ایمنی و آسودگی آن فزونی گیرد غفلت آن را میرباید، اگر به آن مصیبت و اندوه رخ دهد بیتابی رسوایش نماید، و اگر مالی بیابد توانگری یاغیش گرداند، و اگر به چیزی آن را بیازارد و بلاء و سختی گرفتارش کند، واگر گرسنگی بر آن سختگیر و ناتوانی از پا در آوردش، و اگر سیری به آن بسیار گشته از حد بگذرد شکمپری به رنج اندازدش، پس هر کوتاهی از حد آن را زیان رساند، و هر بیشی در حد آن را تباه گرداند (بنابراین قلبی که اعتدال و میانهروی را از دست نداده به حکمت رفتار کند دارنده آن سود دنیا و آخرت را دریابد).
بشر موجودی ضعیف است و خدا فرموده است: (انسان ضعیف خلق شده است) نه طاقت سرما را دارد و نه گرما را. آنگاه که از جمیع جهات در ناز و نعمت است خدا را فراموش میکند و موقعی که گرفتار گردید فریاد و نالهاش به آسمان بلند میشود بدین ترتیب حوادث که متوجه بشر میگردد اعلام خطری است برای او که خدا را فراموش نکند و بیاد خدا باشد و ضعف خویش را درک نماید. مطلب قابل توجهی که امام (علیه السلام) در این قسمت مورد بحث قرار داده است این است که ناگواریهای اعصاب و روان را به قلب نسبت داده است و از نظر روانشناسی درمان را مورد بحث قرار داده است. برای نمونه میفرماید: اگر ناامیدی بر او غلبه کرد حسرت او را به قتل میرساند و این یک مطلب مهم روانشناسی که تاثر عمیق انسان را از پای درمیآورد و مبارزه با ناامیدی راه درمان آن است.
و قال علیهالسلام: (لقد علق بنیاط هذا الانسان) النیاط عرق معلق به القلب (بضعه) ای قطعه من اللحم (هی) ای تلک البضعه (اعجب ما فیه) ای اعجب ما فی الانسان (و ذلک) هو (القلب) و تذکیر (ذلک) باعتبار خبره (و له مواد من الحکمه) التی یعرفها الانسان، و کونها (مواد) باعتبار انها تمد الانسان بالعمل (و اضداد من خلافها) ای خلاف الحکمه کالتی یعمل بها السفاکون و اصحاب الرذائل نحو: (الحیاء جبن) و (السخاء سرف) و الشجاعه جنون، و یحتمل ان یراد من (الاضداد) ان کل حکمه تنبت عندها رذیله، توجب صرفها عن کونها فضیله، کالشجاعه تنتهی الی التهور، و الرجاء ینتهی الی الطمع و هکذا، و هذا المعنی الیق بترتب قوله، (فان سنح) بالفاء. (فان سنح) ای ظهر (له الرجاء) لشیء (اذله الطمع) اذ الطمع موجب للذله، و التذلل لمن یطمع فیه الانسان (و ان هاج به الطمع) بان کثر و زاد (اهلکه الحرص) اوجب هلاکه الاخروی، و قد یوجب الحرص هلاک الدنیا ایضا. (و ان ملکه الیاس) بان یئس من شیء (قتله الاسف) ای التاسف، و المراد ب (قتله) ان یکثر من التاسف حتی ینهک، و احیانا بحرض و یهلک (و ان عرض له الغضب) بان غضب علی احد او علی شیء (اشتد به الغیظ) ای زاد و قوی فی نفسه، مقابل ان یبرد غضبه و یکظم غیظه (و ان اسعده الرضا) بان رضی حتی صار سعیدا نفسا (نسی التحفظ) ای لم یتحفظ من الزیاده فی الرضا حتی یخرج عن الاعتدال، بل قد یجره رضاه الی الحرام، کان یرضی عن احد فیبدل له ما لا یستحق و هکذا. (و ان ناله الخوف) ای خاف من شیء (شغله الحذر) ای اخذ فی الحذر (من ذلک المخوف) حتی لا یبقی له فراغ لسائر اعماله و واجباته (و ان اتسع له الامن) بانکان فی منتهی الامن (استلبته الغره) ای سلبه الغرور و الغفله، عن اصلاح شانه، و تدارک ما ربما یاتی فی المستقبل من انواع الخوف (و ان افاد) ای حصل (ما لا اطغاه الغنی) و الطغیان عباره عن الخروج عن حد الاعتدال فی المال بالاسراف و نحوه. (و ان اصابته مصیبه فضحه الجزع) فلا یصبر، و معنی الفضیحه ظهور ما لا یحمل منه (و ان عضته الفاقه) ای الفقر، و العض هو الاخذ بالاسنان شدیدا و هذا کنایه عن ایلام الفقر له (شغله البلاء) عن سائر اعماله و واجباته. (و ان جهده الجوع) ای اتعبه (قعد به الضعف) فلا یقدر علی العمل، من کثره الضعف (و ان افرط به الشبع) بان اکل کثیرا (کظته البطنه) ای کربته و المعه البنه، و هی امتلاء البطن (فکل تقصیر به مضر) او المراد بالتقصیر النقیصه عن الاعتدال (و کل افراط له) و زیاده عن الاعتدال (مفسد) و انما الفضیله ان یقف فی الوسط، قال سبحانه: (و کذلک جعلناکم امه وسطا).
اللغه: النیاط: عرق غلیظ متصل بالقلب. البضعه: بفتح الباء القطعه من اللحم. الحکمه: القول السدید. سنح له: عرض له و ظهر. هاج: ثار و انبعث. الحرص: التمسک بالشیء و عدم التفریط فیه. الاسف: الحزن. الغیظ: الغضب او اشده. التحفظ: التوقی و التحرز من المضرات. غاله: اخذه علی غره. الحذر: الاحتراز و التنبه. الغره: بالکسر الغفله. افاد: استفاد و انتفع. اطغاه: من الطغیان و هو البطر و تجاوز الحد. فضحه: کشف عیوبه. الجزع: عدم الصبر و اظهار الحزن. العض: الاخذ باطراف الاسنان. الفاقه: الحاجه. البلاء: المصائب و المحن. جهده: اعیاه و اتعبه. افرط: تجاوز الحد. الکظه: امتلاء البطن کثیرا. البطنه: امتلاء البطن حتی یضیق النفس. الشرح: ارد الامام فی هذا الفصل ان ینبه الانسان الی انه ینبغی علیه ان یحافظ علی الاعتدال فی الامور فلا یاخذ جانب الافراط کما لا یاخذ جانب التفریط و ذکر بعض الحالات التی تعترض هذا الانسان فتشده الی التهور و عدم الاعتدال. ابتداء بذکر محور هذه الامور و مصدرها و منطلقها و حرکتها انه القلب الذی یتصل بکل تلک الملکات و الحالات و هو یتحملها و یکون المصب لها جمیعا انه یحمل الشیء و ضده و القضیه و نقیضها و قد ذکر موارد ینحرف فیها الانسان و یتجاوز الحدود. 1- فان سنح له الرجاء اذله الطمع: اذا مر فی خاطره ان فلانا یحقق له ما یرجوه و یصبو الیه تراه یخضع له و یذل نفسه من اجل ان یصل الی ما یرجو … ان الطمع فی الوصول الی ما یرجو هو الذی یقوده الی اذ لال نفسه و اهانتها ثم اذا اشتد الطمع و ازداد و استفحل امره یتحول الی حرص قاتل لان من حرص علی شیء بذل نفسه فی سبیل تحقیقه ان کان مفقودا و فی الحفاظ علیه ان کان موجودا. 2- و ان ملکه الیاس قتله الاسف: ان انسدت الابواب فی وجه مطلوبه ودب الیاس فی قلبه حتی وصل الی العمق فان الحزن و الاسی سیقتله لانه یعیش الکابه الدائمه و تصبح بالنسبه له ملازمه فتتحول حیاته الی شقاء و عذاب و هو نوع من الموت ان لم یکن هو الموت کله. 3- و ان عرض له الغضب اشتد به الغیظ: اذا ثار الغضب فی نفسه فانه قد یشتد الی ان یحنق و یکاد ینفجر من شدته. 4- و ان اسعده الرضی نسی التحفظ: اذا رضی عن حاله او ماله و اقبلت علیه الدنیا من جهه نسی ان یصونها و یحفظها و یضعها و موضعها فاذا اعطی المال و اطمان الیه نسی المحافظه علیه باداء الحق المعلق فیه و عدم استعماله فی الحرام و هکذا ان اعطی صحه و ولدا و جاها. 5- و ان غاله الخوف شغله الحذر: ان سیطر الخوف علیه و استولی علی قلبه تراه یعیش الحذر و الخوف من کل شیء و کان کل صیحه علیه فان سیطر عنصر الخوف من المرض حذر من کل طعام وعده عدوا له و هکذا … 6- و ان اتسع له الامر استلبته الغره: اذا وسع الله علیه فی نفسه او ماله بان اطمان الی صحته او الی سعه ماله و کثرته فانه یامن غوائل الدهر و یروح فی دعه و هناء لا یفکر فی تحصین ما عنده و اذا بالقدر یاتیه علی حین غره فیفاجاه بحادث یغیر علیه مجری حیاته و یسلبه ما کان یعیش من الامان … 7- و ان افاد مالا اطغاه الغنی: ان استغنی طغی مصداقا للایه الکریمه: (ان الانسان لیطغی ان راه استغنی) و هذه رذیله عدم المحافظه علی النعمه فیحولها الانسان الی ضد الهدف التی کانت من اجله. 8- و ان اصابته مصیبه فضحه الجزع: اذا اصابته مصیبه فحل المرض فی نفسه او مات عزیز لدیه من والد او ولده تراه یصرخ و یضج و یتاوه حتی یذهب اجره لفقدانه الصبر و عدم الانضباط و لم یلتزم فیما امر الله من الاعتدال و اتخاذ الصبر مطیه یقطع علیها و بها جمیع الحالات الصعبه … 9- و ان عضته الفاقه شغله البلاء: ان افتقر و املق استولی علیه الحزن و اشتد بلاوه حتی انساه نفسه. 10- و ان جهده الجوع قعد به الضعف: ان جاع و اشتد به الجوع خارت قواه و هوی تحت و طاته ذلیلا ضعیفا. 11- و ان افرط به الشبع کظته البطنه: ان اکل حتی تجاوز الحد فامتلات بطنه زیاده عما تتحمله اتخمه الاکل و اضر به. و بالجمله فکل تقصیر به مضر من جوع او حاجه او جزع و غیرها کما ان کل افراط به مضر من تخمه او غنی فاحش او غضب او غیرها و بقی الحد الوسط و الاعتدال فی الامور دون افراط او تفریط هو الدواء المفید لهذا الانسان و به تتحقق سعادته …
«همانا به رگهای دل آدمی پاره گوشتی آویخته است، و آن دل است و شگفت تر چیزی که در آن است، این است که در آن ماده هاست از حکمت و ضدهای آن. اگر در آن امیدی پدید آید آزمندی زبونش می سازد، و اگر آز بر آن هجوم آرد و بشوراند حرص تباهش می سازد، اگر نومیدی بر آن چیره شود اندوه می کشدش، و اگر خشم بگیرد کینه اش سخت می شود، اگر خوشبختی یاریش دهد خویشتن داری را فراموش می کند، اگر بیم او را فرو گیرد ترس او را به خود مشغول می دارد، و اگر در کار فراخی یابد فریفتگی می ربایدش، اگر سوگی رسدش ناشکیبایی رسوایش می سازد، اگر مالی به دست آرد توانگری او را به سرکشی وا می دارد، اگر تنگدستی بر او چنگ و دندان افکند دچار بلا می شود، اگر گرسنگی آزارش دهد ناتوانی فرو می نشاندش، اگر سیری او بسیار شود پری شکم آزارش می دهد. بدین گونه هر تقصیر او را زیان بخش و هر افراط او را تباه کننده است.»
و قال علیهالسلام
لَقَدْ عُلِّقَ بِنِیَاطِ هَذَا الْإِنْسَانِ بَضْعَةٌ هِیَ أَعْجَبُ مَا فِیهِ:وَ ذَلِکَ الْقَلْبُ.وَ ذَلِکَ أَنَّ لَهُ مَوَادَّ مِنَ الْحِکْمَةِ وَ أَضْدَاداً مِنْ خِلَافِهَا؛فَإِنْ سَنَحَ لَهُ الرَّجَاءُ أَذَلَّهُ الطَّمَعُ، وَ إِنْ هَاجَ بِهِ الطَّمَعُ أَهْلَکَهُ الْحِرْصُ،وَ إِنْ مَلَکَهُ الْیَأْسُ قَتَلَهُ الْأَسَفُ،وَ إِنْ عَرَضَ لَهُ الْغَضَبُ اشْتَدَّ بِهِ الْغَیْظُ،وَ إِنْ أَسْعَدَهُ الرِّضی نَسِیَ التَّحَفُّظَ،وَ إِنْ غَالَهُ الْخَوْفُ شَغَلَهُ الْحَذَرُ،وَ إِنِ اتَّسَعَ لَهُ الْأَمْرُ اسْتَلَبَتْهُ الْغِرَّةُ،وَ إِنْ أَفَادَ مَالاً أَطْغَاهُ الْغِنی،وَ إِنْ أَصَابَتْهُ مُصِیبَةٌ فَضَحَهُ الْجَزَعُ،وَ إِنْ عَضَّتْهُ الْفَاقَةُ شَغَلَهُ الْبَلَاءُ، وَ إِنْ جَهَدَهُ الْجُوعُ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ،وَ إِنْ أَفْرَطَ بِهِ الشِّبَعُ کَظَّتْهُ الْبِطْنَةُ.فَکُلُّ تَقْصِیرٍ بِهِ مُضِرٌّ،وَ کُلُّ إِفْرَاطٍ لَهُ مُفْسِدٌ.
امام علیه السلام فرمود:
در درون سینه این انسان قطعه گوشتی است که به رگ مخصوصی آویخته شده و عجیبترین اعضای او و همان قلب وی است،این شگرفی به علت آن است که صفاتی از حکمت و ضد حکمت در آن جمع است،پس هرگاه آرزوها (ی افراطی) در آن ظاهر شود (حالت طمع به او دست میدهد و) طمع او را ذلیل و خوار میکند و هنگامی که طمع در او به هیجان آید به دنبال آن حرص، او را به هلاکت میکشاند و هنگامی که یأس بر او غالب گردد تأسف او را از پای در میآورد و هرگاه غضب بر او مستولی گردد خشمش فزونی میگیرد (و دست به هر کار خلافی میزند) و اگر بیش از حد (از کسی یا چیزی) راضی شود (و به آن اطمینان پیدا کند) جانب احتیاط را از دست میدهد و هرگاه ترس بر او غالب شود احتیاطکاری (افراطی) او را به خود مشغول میدارد و هر زمان کار بر او آسان گردد در غفلت و بیخبری فرو میرود و هر وقت مالی به دست آورد بینیازی او را به طغیان وا میدارد و اگر مصیبتی به او برسد بیتابی او را رسوا میسازد و اگر فقر،دامنش را بگیرد،مشکلات (ناشی از آن)،او را به خود مشغول میدارد و اگر گرسنگی پیدا کند ضعف زمینگیرش میکند و چنانچه پرخوری کند شکمپروری او را به رنج انداخته،راه نفس را بر او میبندد و (به طور کلی) هرگونه کمبود (و تفریط) به او زیان میرساند و هر گونه افراط او را فاسد میکند. ( . سند گفتار حکیمانه: نویسنده کتاب مصادر میگوید:این سخن بخشی از خطبه معروف وسیله است که از خطبههای مشهور آن حضرت است (هرچند مرحوم سیّد رضی آن را در نهجالبلاغه نقل نکرده است) و از جمله کسانی که پیش از مرحوم سیّد رضی این خطبه را نقل کردهاند.کلینی در روضه کافی و ابن شعبه حرانی در تحف العقول است.سپس به جمع کثیر دیگری از دانشمندان معروف اشاره میکند که در کتب خود این کلام حکمتآمیز را نقل کردهاند از جمله:مرحوم شیخ مفید در ارشاد،مسعودی در مروج الذهب،ابن عساکر در تاریخ دمشق و آمدی در غررالحکم میباشد.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 100). صاحب کتاب تمام نهجالبلاغه این گفتار حکمتآمیز را به ضمیمه سخنان دیگری از قول«ضرار بن ضمره»و در پاسخ معاویه که سخنان بیشتری را از علی علیه السلام طلب میکرد ذکر نموده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 563). )
اعجوبه جهان خلقت!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود به یک سلسله عواطف انسانی و بخش مهمی از رذایل اخلاقی و آثار هر یک از آنها اشاره فرموده و مرکز آنها را قلب میشمرد و میفرماید:«در درون سینه این انسان قطعه گوشتی است که به رگ مخصوصی آویخته شده و عجیبترین اعضای او و همان قلب وی است»؛ (لَقَدْ عُلِّقَ بِنِیَاطِ هَذَا الْإِنْسَانِ بَضْعَةٌ هِیَ أَعْجَبُ مَا فِیهِ:وَ ذَلِکَ الْقَلْبُ) .
در اینکه چگونه قلب همان عضو صنوبری که مأمور رساندن خون به تمام اعضاست میتواند مرکز عواطف انسانی و فضایل و رذایل اخلاقی باشد در پایان این بحث به طور مشروح از آن سخن خواهیم گفت.
«نیاط»همان رگی است که قلب بهوسیله آن در سینه انسان آویزان است که اگر قطع شود در کمترین زمان حیات انسان پایان مییابد.گاه آن را مفرد شمرده و زمانی جمع«نَوط»(بر وزن فوت) دانستهاند و هنگامی به معنای خود قلب نیز آمده است.به هر حال امام علیه السلام این قلب آدمی را که در درون سینهاش با رگی آویخته شده شگفتانگیزترین عضو بدن او میشمرد.
سپس به دلیل آن پرداخته و در ادامه سخن چنین میفرماید:«این شگرفی به خاطر آن است که صفاتی از حکمت و ضد حکمت در آن جمع است»؛ (وَ ذَلِکَ أَنَّ لَهُ مَوَادَّ مِنَ الْحِکْمَةِ وَ أَضْدَاداً مِنْ خِلَافِهَا) .
حکمت اشاره به فضایل اخلاقی و اضداد آن اشاره به رذایل اخلاقی است و به این ترتیب امام قلب انسان را مرکزی برای فضایل و رذایل اخلاقی میشمرد و اینکه مرحوم مغنیه در فی ظلال حکمت را به غیر فضایل اخلاقی تفسیر کرده که نتیجه آن نوعی رذایل محسوب میشود بسیار خلاف ظاهر است. ( .فی ظلال نهج البلاغه،ج 4،ص 282. )
سپس امام علیه السلام به شرح بخشی از رذایل اخلاقی که در طرف افراط و تفریط قرار دارند پرداخته به ده نکته در این زمینه اشاره میکند:
نخست به سراغ حالت رجای افراطی و سپس یأس افراطی میرود و میفرماید:«هر گاه آرزوها (ی افراطی) در آن ظاهر شود (حالت طمع به او دست میدهد و) طمع او را ذلیل و خوار میکند و هنگامی که طمع در او به هیجان آمد به دنبال آن حرص،او را به هلاکت میکشاند»؛ (فَإِنْ سَنَحَ لَهُ الرَّجَاءُ أَذَلَّهُ الطَّمَعُ،وَ إِنْ هَاجَ بِهِ الطَّمَعُ أَهْلَکَهُ الْحِرْصُ) .
منظور از«سَنَحَ»از ماده«سنوح»به معنای عارض شدن است.
منظور از«رجاء»در اینجا امید افراطی به دیگران داشتن و چشم به اموال و امکانات آنها دوختن است واضح است که این امید افراطی،او را به طمع، و طمع،او را به حرص میکشاند که همه از رذایل اخلاقی است.
امام در مقابل آن«یأس افراطی»را مطرح میکند و میفرماید:«و هنگامی که یأس بر او قالب گردد تأسف او را از پای در میآورد»؛ (وَ إِنْ مَلَکَهُ الْیَأْسُ قَتَلَهُ الْأَسَفُ) .
منظور از«یأس»در اینجا ناامیدی افراطی در عالم اسباب است که انسان در صحنههای علم و تجارت و کسب و کار از موفقیت خود مأیوس باشد؛اشخاص مأیوس به یقین در زندگی ضعیف و ناتوان و گاه نابود میشوند.حد وسط در میان امید افراطی و یأس همان حالت امیدواری معتدل است که اگر نباشد انسان در زندگی به جایی نمیرسد همانگونه که پیغمبر اکرم فرمود:
«الْأمَلُ رَحْمَةٌ لِاُمَّتی وَ لَوْ لا الْأمَلُ لَما رَضَعَتْ والِدٌ وَلَدَها وَ لا غَرَسَ غارِسٌ شَجَراً؛ امید و آرزو رحمتی است برای امت من و اگر امید نبود هیچ مادری فرزندش را شیر نمیداد و هیچ باغبانی نهالی نمیکشت». ( .بحار الانوار،ج 74،ص 175)
آنگاه سومین و چهارمین صفات رذیلهای را که در حد افراط و تفریط قرار دارند بیان میکند و میفرماید:«هر گاه غضب بر او مستولی شود خشمش فزونی میگیرد (و دست به هر کار خلافی میزند) و اگر بیش از حد (از کسی یا چیزی) راضی شود (و به آن اطمینان پیدا کند) جانب احتیاط را از دست میدهد»؛ (وَ إِنْ عَرَضَ لَهُ الْغَضَبُ اشْتَدَّ بِهِ الْغَیْظُ،وَ إِنْ أَسْعَدَهُ الرِّضَی نَسِیَ التَّحَفُّظَ) .
به یقین هم حالت غضب که سرچشمه کارهای نادرست میشود جنبه افراط دارد و هم اعتماد بیحساب به افراد و اشخاص که آن هم سبب مشکلات فراوان میگردد.حد وسط میان این دو رضایت معتدل آمیخته با رعایت احتیاط است.
سپس حضرت از پنجمین و ششمین رذیله اخلاقی که در طرف افراط و تفریط قرار دارند سخن میگوید و میفرماید:«هر گاه ترس بر او غالب شود احتیاطکاری (افراطی) او را به خود مشغول میدارد و هر گاه کار بر او آسان گردد در غفلت و بیخبری فرو میرود»؛ (وَ إِنْ غَالَهُ الْخَوْفُ شَغَلَهُ الْحَذَرُ،وَ إِنِ اتَّسَعَ لَهُ الْأَمْرُ اسْتَلَبَتْهُ الْغِرَّةُ) .
علمای اخلاق ترس بجا و معتدل را در برابر عواقب منفی و خطرناک فضیلت میشمرند.در واقع خداوند آن را سپری در برابر خطرات در وجود انسان قرار داده تا بیحساب در هر میدانی وارد نشود و دشمنانی که در کمین او هستند و خطراتی که بر سر راه رسیدن به مقصد وی را تهدید میکنند از نظر دور ندارد؛ ولی اگر این حالت جنبه افراطی به خود بگیرد صفتی رذیله به نام«جُبن»است همان گونه که اگر در جهت تفریط واقع شود و انسان بیباکانه در هر میدان و مسیری قدم بگذارد،رذیله دیگری است که از آن به غفلت،غرور و بیخبری یاد میشود.
آنگاه در بیان هفتمین و هشتمین اوصاف افراطی میفرماید:«هرگاه مالی به دست آورد بینیازی او را به طغیان وا میدارد و اگر مصیبتی به او برسد بیتابی او را رسوا میکند و اگر فقر دامنش را بگیرد مشکلات (ناشی از آن)،او را به خود مشغول میدارد»؛ (وَ إِنْ أَفَادَ مَالاً أَطْغَاهُ الْغِنَی،وَ إِنْ أَصَابَتْهُ مُصِیبَةٌ فَضَحَهُ الْجَزَعُ، وَ إِنْ عَضَّتْهُ الْفَاقَةُ شَغَلَهُ الْبَلَاءُ) .
«عَضَّتْهُ»از ماده«عضّ»(بر وزن حظ) به معنای گاز گرفتن و گزیدن است.
امام علیه السلام طغیان به سبب فزونی مال را در برابر دو چیز قرار داده است:مصیبت توأم با بیتابی و فقر مشغول کننده.
در نسخه کافی جمله «وَ إِنْ عَضَّتْهُ الْفَاقَةُ» قبل از جمله «وَ إنْ أصابَتْهُ مُصیبَةٌ» آمده است و مناسب نیز همین است،زیرا«فاقه»(فقر) بلا فاصله در برابر«غنا» قرار میگیرد.
به یقین مال و ثروت،بهترین وسیله برای نیل به اهداف والای انسانی،کمک به دردمندان و کمک به پیشرفت علم و دانش و برقرار ساختن عدالت اجتماعی و ساختن بناهای خیر و مانند آن است؛اما اگر توأم با خودخواهی و کمظرفیتی شود انسان را به طغیان وا میدارد همانگونه که قرآن مجید میفرماید: ««کَلاّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی* أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی»؛ (آنگونه نیست که آنها میپندارند،انسان طغیان میکند هرگاه خود را مستغنی و بینیاز ببیند»(منظور انسانهای کمظرفیت و بیتقواست).
در هر حال مناسب این است که مصیبت را در عبارت بالا به مصائب مالی تفسیر کنیم؛مانند ورشکست شدن در تجارت یا آفت گرفتن محصولات در زراعت و مانند آن که در قرآن مجید گاه بر آن اطلاق مصیبت شده است آنجا که میفرماید: «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرِینَ* اَلَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ».
سرانجام امام علیه السلام رذیله نهم و دهم را مورد توجه قرار داده میفرماید:«اگر گرسنگی پیدا کند ضعف زمینگیرش میکند و اگر پرخوری کند شکمپروری او را به رنج انداخته راه نفس را بر او میبندد»؛ (وَ إِنْ جَهَدَهُ الْجُوعُ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ، وَ إِنْ أَفْرَطَ بِهِ الشِّبَعُ کَظَّتْهُ الْبِطْنَةُ) .
«کَظَّتْهُ»از ماده«کظ»(بر وزن حظ) به معنای به زحمت افکندن است.
به یقین همانگونه که افراط در پرخوری نکوهیده است و سرچشمه بیماریهای جسمی و روحی است،کمخوردن بیش از حد نیز مایه ضعف و ناتوانی و عدم قدرت بر انجام مسئولیتهاست.
امام علیه السلام،این معلم بزرگ اخلاق و فضیلت،بعد از ذکر ده مورد بالا به طور خصوص به سراغ یک اصل کلی میرود که هم آنچه را گذشت فرا میگیرد و هم موارد دیگر از افراط و تفریطها را و میفرماید:«(به طور کلی) هرگونه کمبود (و تفریط) به او زیان میرساند و هرگونه افراط او را فاسد میسازد»؛ (فَکُلُّ تَقْصِیرٍ بِهِ مُضِرٌّ،وَ کُلُّ إِفْرَاطٍ لَهُ مُفْسِدٌ) .
درسی را که امام علیه السلام در این کلام نورانیاش به همه ما میدهد در واقع درسی است که تمام علم اخلاق و سخنان علمای اخلاق در آن خلاصه شده است.
امام علیه السلام در این درس پرمعنا به همگان هشدار میدهد که غرائزی که خداوند در انسان آفریده و در درون جان او قرار داده است همه برای حیات مادی و معنوی انسان ضروری است مشروط بر اینکه به سوی افراط و تفریط کشیده نشود؛امید خوب است؛ولی افراط و تفریط در آن زیانبار،احتیاط و ترس در برابر حوادث خطرناک لازم است؛اما افراط و تفریط در آن سبب بدبختی است.
مال و ثروت از اسباب سعادت است مشروط بر اینکه افراط و تفریط و طغیان و جزع در آن نباشد.خوردن غذا برای داشتن بدن سالم به عنوان مقدمه داشتن روح سالم لازم است؛اما افراط و تفریط در آن مشکل آفرین میباشد.
آیا قلب کانون صفات خوب و بد انسان است؟
سؤال مهمی که در اینجا مطرح میشود این است که قلب به معنای عضوی که درون سینه برای پمپاژ خون به تمام اعضا قرار دارد طبق تحقیقات دانشمندان هرگز مرکز ادراکات نیست و کار آن فقط رساندن خون تصفیه شده به اعضا و گرفتن خون آلوده و فرستادن آن به تصفیه خانه بدن یعنی ریه است.چگونه امام علیه السلام میفرماید قلبی که با رگی به سینه انسان آویخته شده مرکز این صفات است؟
همین سؤال درباره استعمالات قلب در قرآن مجید نیز آمده است مخصوصاً آنجا که میفرماید: ««خَتَمَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ...»؛ خداوند بر دلهای آنها مهر نهاده...». ( .بقره،آیه 7.)
در پاسخ این سؤال،بحث جامعی در تفسیر نمونه آمده که در اینجا میآوریم.
چرا درک حقایق در قرآن به قلب نسبت داده شده است در حالی که میدانیم قلب مرکز ادراکات نیست،بلکه تلمبهای برای گردش خون در بدن است؟!
در پاسخ چنین میگوییم:
«قلب»در قرآن به معانی گوناگونی آمده است،از جمله:
1.به معنی عقل و درک،چنانکه در آیه 37 سوره«ق»میخوانیم: ««إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ»؛ در این مطالب تذکر و یادآوری است برای آنان که نیروی عقل و درک داشته باشند».
2.به معنی روح و جان،چنانکه در سوره«احزاب»،آیه 10 آمده است: ««وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ»؛ هنگامی که چشمها از وحشت فرومانده و جانها به لب رسیده بود».
3.به معنی مرکز عواطف.آیه 12 سوره«انفال»شاهد این معناست: ««سَأُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ»؛ بهزودی در دل کافران ترس ایجاد میکنیم».در جای دیگر در سوره«آل عمران»آیه 159 میخوانیم: ««فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ»؛ ...اگر سنگدل بودی از اطرافت پراکنده میشدند».
توضیح اینکه در وجود انسان دو مرکز نیرومند به چشم میخورد:
1.مرکز ادراکات که همان«مغز و دستگاه اعصاب»است،لذا هنگامی که مطلب فکری برای ما پیش میآید احساس میکنیم با مغز خویش آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار میدهیم (اگرچه مغز و سلسله اعصاب در واقع وسیله و ابزاری برای روح هستند).
2.مرکز عواطف که عبارت است از همان قلب صنوبری که در بخش چپ سینه قرار دارد و مسائل عاطفی در مرحله اول روی همین مرکز اثر میگذارد و اولین جرقه از قلب شروع میشود.
ما بالوجدان هنگامی که با مصیبتی روبهرو میشویم فشار آن را روی همین قلب صنوبری احساس میکنیم،و همچنان وقتی که به مطلب سرورانگیزی بر میخوریم فرح و انبساط را در همین مرکز احساس میکنیم (دقت کنید).
درست است که مرکز اصلی«ادراکات»و«عواطف»همگی روان و روح آدمی است ولی تظاهرات و عکسالعملهای جسمی آنها متفاوت است عکس العمل درک و فهم نخستین بار در دستگاه مغز آشکار میشود؛ولی عکسالعمل مسائل عاطفی از قبیل محبت،عداوت،ترس،آرامش،شادی و غم در قلب انسان ظاهر میگردد،بهطوری که به هنگام ایجاد این امور بهروشنی اثر آنها را در قلب خود احساس میکنیم.
نتیجه اینکه اگر در قرآن مسائل عاطفی به قلب (همین عضو مخصوص) مسائل عقلی به قلب (به معنی عقل یا مغز) نسبت داده شده،دلیل آن همان است که گفته شد،و سخنی به گزاف نرفته است.
از همه اینها گذشته قلب به معنای عضو مخصوص نقش مهمی در حیات و بقای انسان دارد،بهطوری که یک لحظه توقف آن با نابودی همراه است، بنابراین چه مانعی دارد که فعالیتهای فکری و عاطفی به آن نسبت داده شود.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “In man, there is a piece of flesh attached to him which is the most amazing thing in him. It is the heart. It has a store of wisdom and things contrary to wisdom. If it sees a ray of hope, eagerness humiliates it, and when eagerness intensifies, greed ruins it. If disappointment overtakes it, grief kills it. If anger rises in it, a serious rage develops. If it is blessed with pleasure, it forgets to be cautious. If it is apprehensive, it becomes heedless. If peace extends all around it, it becomes neglectful. If it earns wealth, freedom from care places it in the wrong. If trouble befalls it, impatience makes it humble. If it faces starvation, distress overtakes it. If hunger attacks it, weakness seats it. If its food increases, heaviness of stomach pains it. Thus, every diminution harms it, and every excess is harmful.”
وَ قَالَ علیه السلام نَحنُ النّمرُقَةُ الوُسطَی بِهَا یَلحَقُ التاّلیِ وَ إِلَیهَا یَرجِعُ الغاَلیِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ما تکیه گاه میانهایم، عقب ماندگان به ما میرسند، و پیش تاختگان به ما باز میگردند .
ما تکیه گاه میان راهیم. آن که از پس آمد به ما رسد، و آن که پیش تاخته به ما بازگردد.
و فرمود که ما بر حد اعتدالیم و متوسطیم میان افراط و تفریط بآن لاحق میشود مقصّر در محبت ما؟؟؟ بسوی آن باز میگردد غالی
و فرمود (علیه السلام): ما همانند آن پشتی میانی، حد وسط هستیم، که هر که نرسیده باید خود را برساند و هر که از ما در گذرد، باید که به ما باز گردد.
و آن حضرت فرمود:ما تکیهگاه راه میانهایم،عقب مانده به آن برسد، و پیشی گرفته به آن باز گردد .
شروح:
و النمرقه: و ساده صغیره. و قوله نحن النمرقه الوسطی ای نحن ذوو النمرقه الوسطی، فحذف المضاف و النمرقه العظمی الرسول، و اما الرعیه اذا اتخذوا امراء فلهم النمرقه الدنیا، یقول: نحن العبید الله ان کنا حججا له فلسنا بانبیاء فامرنا وسط بین الامور. و التالی: التابع. و الغالی: الذی تجاوز الحد، یقال: غلا فی الامر یغلو غلوا، ای جاوز فیه الحد، و منه الغلاه.
النمرقه: الوساده الصغیره و الطنفسه التی فوق الرحل ایضا عن ابیعبید یعنی نحن ذو النمرقه ای اصحاب المجلس الوسط، و الوسط من کل شیء اعد له، و فلان وسیط فی قومه ای اوسطهم نسبا. و ارفعهم محلا و قال العرجی: کانی لم اکن فیهم وسیطا و لم یک نسبتی فی آل عمرو ای نحن اصحاب الحق و الحق و اهله متوسطون، و الباطل علی الطرفین، فان المبطل اما مقصر و اما متجاوز کما قال امیرالمومنین: لا تری الجاهل الا مفرطا او مفرطا، فشبه الحق بواسطه الاشیاء، فمن حق من تخلف عن ان یبادر الیه فیلحق به، و من حق من تجاوزه ان یرجع الیه فیقف عنده، فلما کان امیرالمومنین امام الحق وجب علی سائر الناس ان یقفوا عنده.
نمرقه: بالش کوچک، (ما تکیهگاهی هستیم در میانه، آن که عقب ماند خود را به آن برساند و آن که پیشی گرفته به سوی آن بازگشت نماید). امام (علیه السلام) این کلمه را به صفت (الوسطی) یعنی میانه و معتدل، برای خود و خاندان خود استعاره آورده است، از آن رو که اینان حق و برای مردم در زندگی دنیا و آخرت الگوهایی در حد عدل و در بین دو طرف افراط و تفریطند، و از حق امام (علیه السلام) و رهبران راستین آن است که درحد اعتدال با امور برخورد کند، تا عقب مانده یعنی کوتاهیکنندهی مقصر در کارها به او برسد، و پیشی گرفته یعنی تندرو متجاوز از حد عدالت به سوی او بازگردد.
وَ قَالَ علیه السلام نَحْنُ النُّمْرُقَةُ الْوُسْطَی [اَلَّتِی یَلْحَقُ بِهَا التَّالِی]
بِهَا یَلْحَقُ التَّالِی وَ إِلَیْهَا یَرْجِعُ الْغَالِی .
النمرق و النمرقة بالضم فیهما وسادة صغیرة و یجوز النمرقة بالکسر فیهما و یقال للطنفسة فوق الرحل نمرقة و المعنی أن کل فضیلة فإنها مجنحة بطرفین معدودین من الرذائل کما أوضحناه آنفا و المراد أن آل محمد ع هم الأمر المتوسط بین الطرفین المذمومین فکل من جاوزهم فالواجب أن یرجع إلیهم و کل من قصر عنهم فالواجب أن یلحق بهم.
فإن قلت فلم استعار لفظ النمرقة لهذا المعنی قلت لما کانوا یقولون قد رکب فلان من الأمر منکرا و قد ارتکب الرأی الفلانی و کانت الطنفسة فوق الرحل مما یرکب استعار لفظ النمرقة لما یراه الإنسان مذهبا یرجع إلیه و یکون کالراکب له و الجالس علیه و المتورک فوقه.
و یجوز أیضا أن تکون لفظة الوسطی یراد بها الفضلی یقال هذه هی الطریقة الوسطی و الخلیقة الوسطی أی الفضلی و منه قوله تعالی قالَ أَوْسَطُهُمْ (سورة القلم 28.) أی أفضلهم و منه جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً (سورة البقرة 143. )
(و قال علیهالسلام: نحن النمرقه الوسطی) یعنی ما اهل بیت رسولیم که بر حد اعتدال واقعیم و متوسطیم میان افراط و تفریط (نمرقه) در اصل لغت، بالشی است که تکیه کنند بر او از هر دو جانب و او در میانه باشد. و مراد اینجا اعدل شیء است (بها یلحق التالی) به آن لاحق میشود تالی که عبارت است از مفرط مقصر مثل جماعتی که تفضیل غیر معصوم بر ایشان کنند. و این امر شنیع، سنت جماتی گشته که بغض اهل عصمت و طهارت دارند و در بادیه ضلالت و مخالفت، سرگردانند. پس بر ایشان لازم است که مراحل ضلالت را طی کنند تا به وادی حق و اهل هدایت برسند و اگر نه در بادیه گمراهی، ابدالدهر بمانند (و الیها یرجع الغالی) و به سوی آن باز میگردد غالی کنایت است از مفرط متعصب. مانند جماعتی که غلو دارند به مرتبهای که ایشان را از حد بشریت بیرون میبرند و به الوهیت میرسانند. و واجب است که منازل غلو و مراحل افراط را قطع کنند و بازگشت نمایند به اهل حق که در منهج صدق و مقصد وسط ثابتند و اگر نه در وادی کفر، مخلد بمانند
(نمرقه) در اصل (بالشی) است که تکیه کنند بر آن از هر دو جانب و آن در میانه باشد و مراد اینجا حد وسط است. ما گروه میانهایم به آن میپیوندد آنکه در عقب است، و به سوی آن باز میگردد آنکه در سیر از حد بیرون رفته است و پیشی گرفته است.
و قال علیهالسلام: «نحن النمرقه الوسطی، بها یلحق التالی و الیها یرجع الغالی.» یعنی و گفت علیهالسلام که ما ائمهی هدی و ساده و بالش وسط و عدلیم که ملحق میگردد به آن تفریط کنندهی مقصر کوتاه قابلیت اگر خواهد تمام شود و برمیگردد به سوی آن مفرط از حد تجاوزکنندهی دراز شیمت اگر خواهد به کمال بازآید. یعنی مائیم در وصول حق وسط عدل، هر کس که تقصیر کرد در حق ما و نشناخت قدر و مرتبهی ما را و مخالف شد، باید ملحق شود به معرفت ما تا کامل شود و به حق برسد و هر کسی که تجاوز کرد از عرفان حق ما و غالی شد، باید برگردد به آن تا به استقامت آید و واصل شود به حق.
اللغه: (النمرقه) الوساده الصغیره قال فی مجمعالبحرین: قوله تعالی (و نمارق مصفوفه- 17- الغاشیه) و هی الوسائد واحدتها النمرقه بکسر النون و فتحها، و فی حدیث الائمه: نحن النمرقه الوسطی بنا یلحق التالی و الینا یرجع الغالی، استعار لفظ النمرقه بصفه الوسطی له و لاهل بیته باعتبار کونهم ائمه العدل یستند الخلق الیهم فی تدبیرمعاشهم و معادهم، و من حق الامام العادل ان یلحق به التالی المفرط المقصر فی الدین، و یرجع الیه الغالی المفرط المتجاوز فی طلبه حد العدل کمایستند علی النمرقه المتوسطه من علی جانبیها انتهی. قال فی الشرح المعتزلی: و یجوز ان تکون لفظه الوسطی یراد بها الفضلی، یقال هذه هی الطریقه الوسطی، و الخلیقه الوسطی، ای الفضلی و منه قوله تعالی: (قال اوسطهم- 28- القلم) ای افضلهم انتهی. الترجمه: ما تکیهگاه عادلیم که باید پسافتادگان خود را بدان برسانند، و پیشتازان بدان باز گردند.
ما تکیهگاه عادل و اندر میانهایم***از بهر پیشتاز و پسافتاده ملجایم
(الفصل السابع- فی الامامه العامه) اقول: رواه (تحف العقول) هکذا: اذا سمعتم من حدیثنا ما لا تعرفونه، فردوه الینا و قفوا عنده، و سلموا اذا تبین لکم الحق، و لا تکونوا مذاییع عجلی، فالینا یرجع الغالی، و بنا یلحق المقصر. من تمسک بنا لحق، و من تخلف عنا محق، من اتبع امرنا لحق، و من سلک غیر طریقنا سحق. لمحبینا افواج من رحمه الله، و لمبغضینا افواج من سخط الله. طریقنا القصد، و امرنا الرشد. (نحن النمرقه الوسطی) فی (القاموس): النمرق و النمرقه- مثلثه-: الوساده الصغیره او المیثره او الطنفسه فوق الرحل. ثم قال: و النمرقه (الفصل السابع- فی الامامه العامه) - بالکسر- من السحاب: ما کان بینه فتوق. و فی (الاساس): و نمارق مصفوفه: و سائد، و قال اوس: اذا ناقه شدت برحل و نمرق الی حکم بعدی فضل ضلالها و الوسطی- فی کلامه (علیه السلام) نظیر (الاوسط) فی کلام النبی (صلی الله علیه و آله): خیر الامور اوسطها. بقرینه قوله (علیه السلام) بعد: بها یلحق التالی، و الیها یرجع الغالی. و احتمال (ابن ابیالحدید) کون الوسطی بمعنی: الفضلی، فی غیر محله، و انما (الفضلی) حکمه لا معناه. فقد عرفت انه (علیه السلام) قال: ان اوسط الامور خیرها و افضلها. کانوا (علیه السلام) علی حد الوسط فی امورهم، مجانبین عن التفریط و الافراط، کما قال تعالی: (و الذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواما). روی (الکافی) عن الولید بن صبیح قال: کنت عند ابی عبدالله (علیه السلام) فجاء سائل، فاعطاه، ثم جاء آخر، فاعطاه، ثم جاء آخر، فقال: یوسع الله علیک. ثم قال: ان رجلا لو کان له مال یبلغ ثلاثین او اربعین الف درهم، ثم شاء الا یبقی منها الا وضعها فی حق لفعل، فیبقی لا مال له، فیکون من الثلاثه الذین یرد دعاوهم. قلت: من هم؟ قال: احدهم: رجل کان له مال فانفقه فی وجهه. ثم قال: یا رب ارزقنی … و روی عن عجلان قال: کنت عند ابی عبدالله (علیه السلام) فجاء سائل، فقام الی (الفصل السابع- فی الامامه العامه) مکتل فیه تمر، فملا یده فناوله، ثم جاء آخر فساله، فقام فاخذ بیده فناوله، ثم جاء آخر فساله، فقام فاخذه بیده فناوله، ثم جاء آخر، فقال: الله رازقنا و ایاک. ثم قال: ان النبی (صلی الله علیه و آله) کان لا یساله احد من الدنیا شیئا الا اعطاه، فارسلت الیه امراه ابنا لها، فقالت: انطلق الیه فاساله، فان قال لک: لیس عندنا شیء فقل: اعطنی قمیصک. قال: فاخذ قمیصه، فرمی به الیه، فادبه الله عز و جل علی القصد، فقال: (و لا تجعل یدک مغلوله الی عنقک و لا تبسطها کل البسط فتقعد ملوما محسورا). و ذکروا ان هارون لما قدم المدینه لقاه الکاظم (علیه السلام) علی بغله، فاعترض علیه فی ذلک. فقال: انها تطاطات عن خیلاء الخیل، و ارتفعت عن ذله العیر، و خیر الامور اوسطها. و ذکروا ان اباحنیفه قال للصادق (علیه السلام): عجب الناس منک امس و انت بعرفه تماکس ببدنک اشد مکاس یکون! فقال (علیه السلام): و ما لله من الرضا ان اغبن فی مالی؟ فقال ابوحنیفه: لا و الله، و ما لله فی هذا من الرضا قلیل و لا کثیر، و ما نجیئک بشیء الا جئتنا بما لا مخرج لنا منه. (بها یلحق التالی) کان محمد بن المنکدر یقول: ما کنت اری ان مثل علی بن الحسین (علیه السلام) یدع خلفا افضل منه، حتی رایت ابنه محمد بن علی، فاردت ان اعظه فوعظنی. فقال له اصحابه: بای شیء وعظک؟ قال: خرجت الی بعض نواحی المدینه فی ساعه حاره فلقیته- و کان رجلا بادنا ثقیلا- و هو متکی علی غلامین اسودین، فقلت فی نفسی: سبحان الله، شیخ من اشیاخ قریش فی (الفصل السابع- فی الامامه العامه) هذه الساعه، علی هذه الحال فی طلب الدنیا! اما لاعظنه. فدنوت منه فسلمت علیه، فرد علی بنهر و هو یتصاب عرقا، فقلت: شیخ من اشیاخ قریش فی هذه الساعه علی هذا الحال فی طلب الدنیا! ارایت لو جاءک اجلک، و انت علی هذه الحال، ما کنت تصنع؟ فقال: لو جاءنی الموت و انا علی هذه الحال، جاءنی و انا فی طاعه من طاعات الله عز و جل، اکف بها نفسی و عیالی عنک و عن الناس، و انما کنت اخاف ان یاتینی و انا علی معصیه من معاصی الله. فقلت: صدقت یرحمک الله، اردت ان اعظک فوعظتنی. و فی (تاریخ الیعقوبی)، فی وقعه الحره: فکان الرجل من قریش یوتی به، فیقال: بایع علی انک عبد قن لیزید. فیقول: لا. فیضرب عنقه، فاتاه علی بن الحسین علیهما السلام، فقال: علام یرید یزید ان ابایعک؟ قال: علی انک اخ و ابن عم. فقال: و ان اردت ان ابایعک علی انی عبد قن فعلت. فقال: ما اجشمک هذا. فلما ان رای الناس اجابه علی بن الحسین قالوا: هذا ابن رسول الله یبایعه علی ما یرید. فبایعوه علی ما اراد. (و الیها یرجع الغالی) دخل جابر الانصاری علی ابیجعفر الباقر (علیه السلام)، فقال له: کیف اصبحت؟ قال: اصبحت و الفقر احب الی من الغنی، و المرض احب الی من الصحه، و الموت احب الی من الحیاه. فقال (علیه السلام): لکنا اهل البیت ما اراده الله لنا من الفقر او الغنی، و المرض او الصحه، و الموت او الحیاه هو احب الینا. فقال جابر: صدقت یابن رسول الله و صدق جدک، انت باقر العلوم. (الفصل السابع- فی الامامه العامه) قوله (علیه السلام) فی روایه (التحف): (من تمسک بنا لحق)، فی (الطبری): قتل یوم الجمل من بنیذهل خمسه و ثلاثون رجلا، فقال رجل لاخیه و هو یقاتل: یا اخی ما احسن قتالنا ان کنا علی حق؟ قال: فانا علی الحق، ان الناس اخذوا یمینا و شمالا، و انما تمسکنا باهل بیت نبینا. فقاتلا حتی قتلا. ایضا (و من تخلف عنا محق، و من سلک غیر طریقنا سحق) عن (اوائل ابیهلال العسکری) قام ابوالهیثم الی امیرالمومنین (علیه السلام) فقال: کنت- و الله- احق قریش بشکر قریش، نصرت نبیهم حیا، و قضیت عنه الحقوق میتا، و الله ما بغیهم الا علی انفسهم، و لا نکثوا الا بیعه الله. ایضا: (لمحبینا انواع من رحمه الله … )، روی (امالی المفید) عن الاصبغ قال: دخل الحارث الهمدانی علی امیرالمومنین (علیه السلام) فی نفر من الشیعه، و کنت فیهم، فجعل الحارث یتاود فی مشیته، و یخبط الارض بمحجنه- و کان مریضا- فاقبل علیه امیر المومنین (علیه السلام)- و کانت له منه منزله- فقال: کیف تجدک یا حارث؟ فقال: نال الدهر منی، و زادنی اوارا و غلیلا اختصام اصحابک ببابک. قال: و فیم خصومتهم؟ قال: فیک و فی الثلاثه قبلک، فمن مفرط منهم غال، و مقتصد، و مبغض قال، و متردد مرتاب، لا یدری ایقدم ام یحجم؟ فقال: حسبک یا اخا همدان، الا ان خیر شیعتی النمط الاوسط، الیهم یرجع الغالی، وبهم یلحق التالی. فقال الحارث: فداک ابی و امی لو کشفت الرین عن قلوبنا و جعلتنا فی ذلک علی بصیره من امرنا. (الفصل السابع- فی الامامه العامه) قال (علیه السلام): ان دین الله لا یعرف بالرجال، بل بایه الحق، فاعرف الحق تعرف اهله. یا حارث ان الحق احسن الحدیث، و الصادع به مجاهد، و بالحق اخبرک، ثم خبر به من کان له حصافه من اصحابک. الا انی عبدالله، و اخو رسوله، و صدیقه الاول، صدقته و آدم بین الروح و الجسد، ثم انی صدیقه الاول فی امتکم حقا، فنحن الاولون، و نحن الاخرون، و نحن خاصته و خالصته، و انا صنوه، و وصیه و ولیه، و صاحب نجواه و سره، اوتیت فهم الکتاب و فصل الخطاب، و علم القرون و الاسباب، و استودعت الف مفتاح، یفتح کل مفتاح الف باب، یفضی کل باب الی الف الف عهد، و امددت بلیله القدر نفلا، و ان ذلک یجری لی و لمن استحفظ من ذریتی ما جری اللیل و النهار، حتی یرث الله الارض و من علیها، و ابشرک یا حارث تعرفنی عند الممات، و عند الصراط، و عند الحوض، و عند المقاسمه. قال الحارث: و ما المقاسمه؟ قال: مقاسمه النار، اقاسمها قسمه صحیحه، اقول: هذا ولیی فاترکیه، و هذا عدوی فخذیه. قال: ثم اخذ (علیه السلام) بید الحارث، و قال: اخذت بیدک کما اخذ رسول الله بیدی و قال لی- و قد شکوت الیه حسد قریش و المنافقین لی-: انه اذا کان یوم القیامه اخذت بحبل الله و بحجزته، و اخذت انت یا علی بحجزتی، و اخذ ذریتک بحجزتک، و اخذت شیعتکم بحجزتکم، فماذا یصنع الله بنبیه؟ و ماذا یصنع نبیه بوصیه؟ خذها الیک یا حارث قصیره من طویله: انت مع من احببت، و لک ما اکتسبت- یقولها ثلاثا- فقام الحارث یجر رداءه، و هو یقول: ما ابالی بعدها متی لقیت الموت او لقینی.
و ندع الکلام هنا للشیخ محمد عبده وحده الذی قال بایجاز و اعجاز: (النمرقه- بضم فسکون فضم ففتح- الوساده، و آل البیت اشبه بها للاستناد الیهم فی امور الدین، کما یستند الی الوساده لراحه الظهر و اطمئنان الاعضاء، و وصفها بالوسطی لا تصال سائر النمارق بها، فکان الکل یعتمد علیها، اما مباشره و اما بواسطه ما بجانبه، و آل البیت علی الصراط الوسط العدل، یلحق بهم من قصر، و یرجع الیهم من غلا و تجاوز). و کل شرح دون هذا الشرح فضول، و کل عطف علیه نافله.
… نحن النمرقه الوسطی: النمرقه بضم فسکون فضم ففتح الوساده و آل البیت اشبه بها للاستناد الیهم فی امور الدین کما یستند الی الوساده لراحه الظهر و اطمئنان الاعضاء و وصفها بالوسطی لاتصال سائر النمارق بها فکان الکل یعتمد علیها اما مباشره او بواسطه ما بجانبه و آل البیت علی الصراط الوسط العدل یلحق بهم من قصر و یرجع الیهم من غلا و تجاوز
امام علیهالسلام (درباره دوازده امام) فرموده است: ما (اهلبیت چون) پشتی هستیم در میانه (که از دو جانب به آن تکیه دهند یعنی ما راه راست میباشیم بر حد اعتدال که باید مردم تدبیر معاش و معادشان از ما بیاموزند) آنکه وامانده (در شناسائی ما کوتاهی نموده) خود را به آن پشتی برساند (تا آسایش و نیکبختی را به دست آورد) و آنکه تجاوز کرده و پیشی گرفته (درباره ما زیادهروی نموده از حد بشریت بیرون برده) به جانب آن پشتی بازگشت نماید (تا از گمراهی برهد).
گروهی در موضوع دین و اعمال آن بیبند و باری را آغاز کرده و به خیلی از دستورات اسلام پشت پا میزنند و در عین حال خود را شیعه خالص میدانند و گروهی دیگر در مسائل اسلامی زیاده روی کرده خیلی از کارها را ضمیمه دین کرده و آنها را از اسلام میدانند. امام علی (علیه السلام) میفرماید: ما قطب مقررات اسلام هستیم باید دستورات و برنامهها را با بیان و برنامههای ما تطبیق کنید و شخصا روش ما را پیشه خود سازید. آئین اصلی حضرت مسیح امر به زهد، گوشهگیری و بیخبری از دنیا میکرد و آئین تحریف شده یهود امر به خونریزی، جنگ، و کشور گشائی و … اسلام که آمد با گوشهگیری مبارزه کرد با خونریزی و ستمگری هم مخالفت و خدای عزیز فرمود: (شما مسلمانا را ملت برتر و معتدل قرار دادم تا نمونه باشید برای مردم و محمد (صلی الله علیه و آله) الگو و نمونه باشد برای شما). امام علی (علیه السلام) هم به همین مطلب سفارش میکند که باید روش ما را پیشه خود سازید تا در زندگی پیروز گردید.
و قال علیهالسلام: (نحن النمرقه الوسطی) النمرقه: الوساده، و انما شبه علیهالسلام آل البیت بالنمرقه، للاستناد الیهم فی امور الدین، کما یستند الی الوساده للراحه (بها یلحق التالی) الذی قصر و لم یسر سیرا معتدلا (و الیها یرجع الغالی) الذی غلی و ذهب بعیدا، فمن قال فیهم بالالوهیه، یرجع الیهم فی الحق، و من قال بانهم فی الحق، و من قال بانهم دون الامه و الخلافه، یلزم ان یرجع الیهم اذا اراد الحق
اللغه: النمرقه: الوساده. التالی: المفرط المقصر. الغالی: المبالغ فی الامر المجاوز للحد. الشرح: شبه اهل البیت بالوساده الوسطی المعتدله التی تریح من یتکیء علیها و الیها و انه لابد للناس لکی یسعدوا و ینجحوا من الرجوع الیهم و الاعتماد علیهم باعتبارهم اهل الحق و ائمه العدل یجب ان یعود الیهم المنحرف عن طریقتهم و المتخلف عنهم کما یجب ان یرجع الیهم و الی طریقتهم من تجاوز حدوده المفروضه و بهم یتحقق الاعتدال فالمقصر فی حقهم مارق و المغالی بهم هالک و الحد الوسط هو لناجی.
«ما پشتی و تکیه گاه میانه ایم، آنکه از آن بازمانده به آن می رسد و آن کس که مبالغه و غلو کننده است به آن باز می گردد.»
مقصود این است که آل محمد علیهم السّلام حد میانه و پسندیده میان چیزهایی هستند که هر کس از حد ایشان در گذرد، باید به حد ایشان باز گردد و هر کس قصور و کوتاهی کرده باشد، باید خود را به ایشان برساند.
و جایز است که کلمه «وسطی» به معنی برتر باشد نه به معنی میانه. چنانکه خداوند فرموده است: «قالَ أَوْسَطُهُمْ» «یعنی افضل و برتر ایشان گفت» و «وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ امة وسطا» «یعنی شما را برترین امت قرار دادیم.»
و قال علیهالسلام
نَحْنُ النُّمْرُقَةُ الْوُسْطی،بِهَا یَلْحَقُ التَّالِی،وَ إِلَیْهَا یَرْجِعُ الْغَالِی .
امام علیه السلام فرمود:
ما تکیهگاه میانه هستیم؛(باید) عقب افتادگان به آن ملحق شوند
و تندروان به سوی آن باز گردند. ( . سند گفتار حکیمانه: قبل از مرحوم سیّد رضی ابن عبد ربه (متوفای 328) در عقد الفرید آن را با کمی تفاوت آورده و ابن قتیبه (متوفای 276) در عیون الاخبار و یعقوبی (متوفای 284) در تاریخ خود و همچنین ابن شعبه (متوفای 332) در تحف العقول و مرحوم مفید در مجالس با تفاوتی در بعضی از الفاظ این کلام حکمتآمیز را آوردهاند.از آنچه طبری در بشارة المصطفی نوشته بر میآید که امام علیه السلام این گفتار حکیمانه را ضمن سخنانی که بین او و بین«حارث همدانی»رد و بدل شد بیان فرمود.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 102).)
ما از افراط و تفریط دوریم
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،موقف خود و خاندانش را در برابر«مقصران» و«غالیان»روشن ساخته است،میفرماید:«ما تکیهگاه میانه هستیم؛(باید) عقبافتادگان به آن ملحق شوند و تندروان به سوی آن باز گردند»؛ (نَحْنُ النُّمْرُقَةُ الْوُسْطَی،بِهَا یَلْحَقُ التَّالِی،وَ إِلَیْهَا یَرْجِعُ الْغَالِی) .
این تعبیر کنایه زیبا و دلنشینی است،زیرا«نُمْرُقة»در اصل به معنای پشتی یا متکایی است که بر آن تکیه میکنند؛پشتی وسط و میانه،پشتی ممتازی بوده که در صف پشتیهای مجلس مورد توجه و جایگاه افراد شریفتر بوده است.
میفرماید:آنها که پایینترند باید رو به سوی ما کنند و آنها که بالاترند باید نگاه خود را به ما باز گردانند (و همگی راه اعتدال را پیش گیرند).
اشاره به اینکه مورد قبول در اسلام و آیین الهی اموری است که در سر حد اعتدال و دور از افراط و تفریط باشد،همانگونه که قرآن مجید میگوید: «وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً» 1 و در جای دیگر درباره انفاق میفرماید: ««وَ الَّذِینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً»؛ کسانی که هنگامی که انفاق میکنند نه اسراف میکنند و نه سختگیری و در میان این دو حد اعتدال را رعایت میکنند».( .فرقان،آیه 67.)
منظور از«تالی»کسانی هستند که اوصاف برجسته امامان اهل بیت علیهم السلام را انکار میکردند و آنان را در حد فردی معمولی قرار میدادند و منظور از«غالی» کسانی که آنان را از حد امام معصوم بالاتر برده و صفات خدایی برایشان قائل میشدند و حتی گاهی به الوهیت آنها رأی میدادند.امام علیه السلام میفرماید:ما هیچ یک از این دو گروه را نمیپسندیم نه تالی و نه غالی.
بعضی از شرّاح نهجالبلاغه«وسطی»را به معنای ممتاز و عالی گرفتهاند نه به معنای میانه،همانگونه که در آیه 28 از سوره«قلم»میخوانیم: «قالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ» که اوسط در اینجا به معنای افضل و برتر است.
ولی با توجه به تالی و غالی که در ذیل این کلام حکیمانه آمده چنین احتمالی بسیار بعید است و مناسب همان معنای وسط است که طرف افراط و تفریط دارد.
پیروی از حد اعتدال و پیمودن خط میانه نه تنها در مسائل اعتقادی مورد توجه است که در مسائل اخلاقی و اجتماعی نیز غالباً چنین است،زیرا افراط و تفریط در این امور نیز زیانبار بوده و حد وسط و حالت اعتدال دارای آثار و برکات روشنی است.
خوشبختانه پیروان مکتب اهل بیت با هدایتهای آنها در همه جا حد اعتدال را برگزیدند؛در حالیگروهی گرایش به جبروگروهی تفویض را انتخاب میکردند، پیروان این مکتب شعار«لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین»را برگزیدند و در جایی که جمعی قائل به تشبیه (اعتقاد به جسمیت خداوند) و گروهی معتقد به تعطیل (کسانی که میگویند ما از ذات و صفات خدا هیچ چیز نمیفهمیم) در میان مسلمانان بودند،پیروان این مکتب نه تشبیه را پذیرفتند و نه تعطیل را بلکه معتقد شدند کنه ذات خدا و صفات او گرچه برای انسانها قابل درک نیست؛ ولی او را میتوان از طریق آثارش در پهنه جهان هستی به خوبی شناخت.
آخرین سخن اینکه تعبیر به«نحن»گر چه به معنای امامان اهل بیت است ولی از بعضی از روایات استفاده میشود که پیروان راستین آنها نیز همین گونهاند.
چنانکه در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم فرمود:
«یا مَعْشَرَ الشّیعَةِ-شِیعَةِ آلِ مُحَمَّدٍ-کُونُوا النُّمْرُقَةُ الْوُسْطی یَرْجَعُ إلَیْکُمُ الْغالی وَ یَلْحَقُ بِکُمُ التّالی؛ ای جمیعت شیعه شما هم جایگاه حد وسط و معتدل باشید که غلو کننده به سوی شما باز گردد و عقبمانده به شما ملحق شود»در این هنگام مردی عرض کرد:
فدایت شوم،منظور از غالی چیست؟ فرمود:
«قَوْمٌ یَقُولُونَ فینا ما لا نَقُولُه فی أنْفُسُنا فَلَیْسَ أولئکَ مِنّا وَ لَسْنا مِنْهُمْ؛ گروهی هستند که درباره ما مطالبی میگویند که ما درباره خود نمیگوییم (آنها راه غلو و افراط را میپویند) آنها از ما نیستند و ما از آنها نیستیم».سپس امام علیه السلام رو به مردم کرد و فرمود:
«وَاللّه ما مَعَنا مِنَ اللّهِ بَرائَةٌ وَ لا بَیْنَنا وَ بَیْنَ اللّهِ قِرابَةٌ وَ لا لَنا عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ وَ لا نَتَقَرَّبُ إلَی اللّهِ إلاّ بِالطّاعَةِ؛ به خدا سوگند ما برات آزادی (از آتش دوزخ برای کسی) نداریم و میان ما و خداوند خویشاوندی نیست و حجت خاصی در برابر او نداریم و جز از طریق اطاعت به او تقرب نمیجوییم».سپس افزود:
«فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ مُطیعاً لِلّهِ تَنْفَعُهُ وِلایَتَنا وَ مَنْ کانَ مِنْکُم عاصِیاً لِلّهِ لَنْ تَنْفَعَهُ وَلایَتَنا وَیَحْکُمْ لا تَغْتَرُّوا وَیَحْکُمْ لا تَغْتَرُّوا؛ هر کس از شما مطیع خدا باشد ولایت ما برای او سودبخش است و هر کس از شما معصیت خدا کند ولایت ما به او سودی نمیبخشد.وای بر شما (به ولایت ما) مغرور نشوید،وای بر شما مغرور نشوید». ( .کافی،ج 2،ص 75،ح 6. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ We ( members of the Prophet ' s family ) are like the pillow in the middle: Whoever lags behind has to come forward to meet it, while whoever exceeds the bounds has to return to it.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا یُقِیمُ أَمرَ اللّهِ سُبحَانَهُ إِلّا مَن لَا یُصَانِعُ وَ لَا یُضَارِعُ وَ لَا یَتّبِعُ المَطَامِعَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: فرمان خدا را بر پاندارد، جز آن کس که در اجرای حق مدارا نکند، سازشکار نباشد، و پیرو آرزوها نگردد .
فرمان خدا را بر پا ندارد جز کسی که- در حق- مدارا نکند و خود را خوار نسازد و پی طمعها نتازد.
و فرمود قایم نمیسازد امر خدای سبحانه را بجز هر که مدارا و مداهنه نکند در دین و مذلت و خواری و پیروی نکند مواضع طمع را
و فرمود (علیه السلام): فرمان خدا را بر پای ندارد مگر آنکه، در اجرای حق مدارا نکند و در برابر باطل فروتنی ننماید و از پی مطامع خود نرود.
و آن حضرت فرمود:فرمان حق را بر پا نمیدارد مگر کسی که سازش ندارد،و در برابر دیگران زبونی نمیکند،و دنبال طمعها نمیرود .
شروح:
و المصانعه: الرشوه، و صانع فلان فلانا: ای اعطاه الرشوه یصانعه. و ضرع الرجل ضراعه: خضع و ذل، و اضرعه غیره، و ضارع الفقیر الغنی اذا تواضع له لماله. و المضارعه: المشابهه.
فی اصحاح المصانعه: الرشوه و فی المثل من صانع بالمال لم یحتشم من طلب الحاجه، و الضراعه و الخشوع و الذل، و ضارع الفقیر الغنی: تواضع له لماله، و المضارعه: المشابهه، ای لا یقیم امر الله و لا یقیم به، الا من لا یعطی الرشوه لا بطال الحق و لا یتواضع للظلمه لذلک، و للتقرب الیهم او لا یشابههم فی افعالهم، و یحتمل ان یراد بالمصانعه الارتشاء و هو اخذ الرشوه لا اعطاوها.
مصانقه: وسیلهی رشوه و امثال آن، سازش کردن، مضارعه: مصدر باب مفاعله از مادهی ضرع یعنی ذلت و خواری، گویا دو نفر که هر یک نسبت به دیگری کوچکی میکنند، (فرمان خدا را اجرا نمیکند مگر کسی که اهل مدارا و سازش نیست، و فرومایگی ننماید و به دنبال طمع نرود). بدیهی است که سازش با دیگری باعث جستن رضای اوست، و این عمل مانع از اجرای حدود و دستور الهی درباره او میگردد. و همچنین فرومایگی و چشم طمع داشتن به دیگران، هر دو باعث خودداری از پرداختن به دستورها و حدود الهی است که بر او دشوار مینماید.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ یُقِیمُ أَمْرَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ إِلاَّ مَنْ لاَ یُصَانِعُ وَ لاَ یُضَارِعُ وَ لاَ یَتَّبِعُ الْمَطَامِعَ .
قد سبق من کلام عمر شیء یناسب هذا إن لم یکن هو بعینه و المصانعة بذل الرشوة و فی المثل من صانع بالمال لم یحتشم من طلب الحاجة.
فإن قلت کان ینبغی أن یقول من لا یصانع بالفتح قلت المفاعلة تدل علی کون الفعل بین الاثنین کالمضاربة و المقاتلة.
و یضارع یتعرض لطلب الحاجة و یجوز أن یکون من الضراعة و هی الخضوع أی یخضع لزید لیخضع زید له و یجوز أن یکون من المضارعة بمعنی المشابهة أی لا یتشبه بأئمة الحق أو ولاة الحق و لیس منهم.
و أما اتباع المطامع فمعروف
(و قال علیه اسلام: لا یقیم امر الله) به پای نمیدارد امر خدای تعالی را (الا من لا یصانع) مگر کسی که مدارا و مداهنه نکند و رشوت نستاند برای ابطال حق و نام ننهد آن را عطیه (و لا یصارع) و ذلت و ضراعت پیشه نکند با غیر خود یعنی تواضع و تذلل ننماید با ظالم و مداهنه نکند به او و تقرب نجوید (و لا یتبع المطامع) و در پی نرود به محلهای طمعها تا در اقامت دین با قوت باشد و شوکت
بر پای نمیدارد امر خدای را مگر کسی رشوه نستاند و ذلت و ضراعت پیشه نکند و از پی طمعها نرود. و بالجمله طمع و حرص او را از راه نبرد و اندیشه از خلق ندارد و بد دلی و بدگمانی نکند.
و قال علیهالسلام: «لا یقیم امر الله تعالی الا من لایصانع و لا یضارع و لا یتبع المطامع.» یعنی و گفت علیهالسلام که برپا نمیدارد حکم خدای تعالی را مگر کسی که مدارات و مماشات با خلق نکند و رام خلق نباشد و پیرو جاهای طمع نباشد یعنی طمع نکند در مردمان.
اللغه: (صانعه): داهنه، داراه رشاه و منه المثل (من صانع بالمال لم یحتشم من طلب الحاجه) ای من رشا، و صانعه عن الشیء: شابهه، تضارعا تشابها. الاعراب: من لا یصانع، مستثنی مفرغ و الموصول فاعل قوله: لا یقیم، و مفعول یصانع و یضارع محذوف بقرینه العموم ای لا یصانع احدا و لا یضارع الناس او متروک بتنزیل الفعل منزله اللازم، و یستفاد ایضا منه العموم. المعنی: ظاهر الشراح ان المقصود فی هذه الحکمه الوالی و الخلیفه و الامام فیقول علیهالسلام: ان الحاکم انما یقیم امر الله اذا اجتنب من المصانعه و المضارعه و اتباع المطامع. قال الشارح المعتزلی: و المصانعه بذل الرشوه، فان قلت: کان ینبغی ان یقول: من لا یصانع بالفتح، قلت: المفاعله تدل عل کون الفعل بین اثنین کالمضاربه و المقاتله. اقول: الاشکال وارد و الجواب غیر طارد، لان دلاله المفاعله علی کون الفعل بین اثنین معناه ان کلا من الطرفین فاعل و مفعول، فالمراشاه معناه ان کلا منها اعطی الرشوه و اخذها، و الحاکم لا یعطی الرشوه علی المحکوم فلا یستقیم الجواب، و الا فکل فعل متعد یکون بین اثنین هما الفاعل و المفعول. و قال ابنمیثم: و المضارعه مفاعله من الضرع و هو الذله کان کلا منهما یضرع للاخر. اقول: لا معنی لمبادله بین الحاکم و الرعیه، و لم نقف فی اللغه علی استعمال ضارع من ماده ضرع بمعنی الذله و انما استعمل من هذه الماده تضرع و استضرع. فالتحقیق ان یقال: ان المصانعه فی کلامه بمعنی المداهنه و المخادعه و المقصود ان اقامه امر الله لا یوافق مع من کان مداهنا مع الناس یبتغی اجابه شهواتهم و آرائهم الفاسده، و قد حذر الله النبی (صلی الله علیه و آله) عن ذلک بقوله)9- القلم- و دوا لو تدهن فیدهنون). و یستفید منه المنع عن المداهنه مع مخالف الحق حتی فی اصعب المواقف و احرجها، و کانه اشاره الی الطعن فی سیره الشیخین، فان المداهنه ظاهره فیها فقد داهن ابابکر خالد بن الولید فی مقتل مالک بن نویره احد کبار المسلمین کما هو مثبت فی التاریخ، و داهن عمر معاویه و سائر رجال بنیامیه فسلطهم علی الشامات، و تحمل منهم خلافات لم یتحملها من غیرهم. و المقصود من المضارعه هو المشابهه، فان ضارع لم یجیء فی اللغه الا بهذا المعنی، و غرضه (علیه السلام) ان الحاکم الحق لا یشابه مع الناس فی سیرتهم و آدابهم المبنیه علی السنن التقلیدیه، او الاهواء و الاراء الشهویه، فملازمه الحق یقطعه عن التشابه مع من فی رتبته من الناس، کما نقل عن سیرته (علیه السلام) فی ایام امارته و تصدیه لخسف نعله فی معرکه الجمل و تلبسه ازارا خلقا مرقوعا عیب علیه فاقامه الحق الصریح لا یستقیم مع مشابهه الناس فی الاحوال و الازیاء. و کانه طعن علی سیره الامویین فی حکومتهم، فانهم مالوا الی اتباع ازیاء و احوال قیاصره الروم و حکامها فی دولتهم استماله للناس و اخضاعا لهم علی ما اعتادوا و قضاء لحوائجهم الشهویه الهدامه. و بنی حجر هذا الاساس معاویه نفسه کما یظهر من ملاقاته مع عمر فی سفره الی الشام و استنکار عمر زیه علیه و اعتذاره بانا فی بلد یدبر الامراء امر الناس بهذا الزی، و قد افرط فی هذا التشابه المشئوم، و التنصر المذموم، یزید بعده فصارت سیره لسائر الولاه و الامراء، و هم بین معتدل و مفرط. و اما قوله (و لا یتبع المطامع) فاشاره الی الطعن فی حکومه عثمان الملیئه بالمطامع الشخصیه و القبلیه. و یمکن ان یکون المقصود من اقامه امر الله اطاعته مطلقا فیشمل العموم فان کل مسلم اذا اراد ان یقیم امر الله المتوجه الیه لابد و ان یجتنب هذه الخصال فلا یداهن مع مخالف الحق، و لا یخادع الناس، و لا یشاء به بالعصاه فی افعالهم و احوالهم الخاصه بهم، و لا یتبع المطاع. الترجمه: فرمود: فرمان خداوند سبحان برپا نتواند داشت، مگر کسی که سازش کار نباشد، تقلیدچی نباشد، و دنبال طمع نرود.
فرمان خدا به پای نتواند داشت ***جز آنکه قدم به راه سازش نگذاشت
تقلید نکرد شیوه اهل گناه***دنبال مطامع نشد و خود را داشت
(الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) فی (تاریخ) بغداد عن شعیب بن حرب بینا انا فی طریق مکه اذ رایت الرشید فقلت لنفسی وجب علیک الامر و النهی فقالت لی لا تفعل قان هذا رجل جبار یضرب عنقک فقلت لنفسی لا بد من ذلک. فلما دنا منی صحت یا هارون قد اتعبت الامه و اتعبت البهائم فقال خذوه فادخلت علیه و هو علی کرسی و بیده عمود یلعب به فقال ممن الرجل قلت من افناء الناس فقال ممن؟ ثکلتک امک قلت من الابناء- ای ابناء خراسان- قال فما حملک علی ان تدعونی باسمی فقلت انا ادعو الله باسمه فاقول یا الله یا رحمان و لا ادعوک باسمک و قد رایت الله سمی فی کتابه احب الخلق الیه محمد و کنی ابغض الخلق الیه ابالهب فقال اخرجوه فاخرجت. و فی (الحلیه) عن ابن (طاووس) الیمانی قال کنت لا ازال اقول لابی انه ینبغی ان نخرج علی هذا السلطان- فخرجنا حجاجا فنزلنا فی بعض القری و فیها عامل یقال له ابن نجیح و کان من اخبث العمال فشهدنا صلاه الصبح فی المسجد فاذا ابن نجیح قد اخبر بطاووس فجاء فقعد بین یدیه فسلم علیه فلم یجبه فکلمه فاعرض عنه ثم عدل الی الشق الایسر فاعرض عنه و هکذا فلما رایت ما به قمت الیه فمددت بیده و جعلت اساله و قلت له ان اباعبدالرحمان لم یعرفک قال بلی معرفتی به فعل بی مارایت- فمضی و هو ساکت لا یقول لی شیئا فلما دخلت المنزل التفت الی و قال یا لکع بینما انت زعمت ان تخرج علیهم بسیفک لم تستطع ان تحبس عنهم لسانک. و فی (کامل) المبرد روی ان معاویه لما نصب یزید لولایه العهد اقعده فیی قبه حمراء فجعل الناس یسلمون علی معاویه ثم یمیلون الی یزید حتی جاء رجل ففعل ذلک ثم رجع الی معاویه فقال اعلم انک لو لم تول هذا امور (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) المسلمین لا ضعتها و الاحنف جالس فقال له معاویه ما بالک لا تقول یا ابابحر فقال اخاف الله ان کذبت و اخافکم ان صدقت فلما خرج الاحنف لقیه الرجل بالباب فقال له انی لاعلم ان من شر خلق الله هذا و ابنه و لکنهم قد استوثقوا من هذه الامال بالابواب و الاقفال فلسنا نطمع فی استخراجها الا بما سمعت فقال له الاحنف یا هذا امسک فان ذا الوجهین خلیق الا یکون- عند الله وجیها- و روی ان یزید قال لمعاویه فی یوم بویع له فجعل الناس یمدحونه و الله ما ندری انخدع الناس ام یخدعوننا فقال له معاویه کل من اردت خدعه فتخادع لک حتی تبلغ منه حاجتک فقد خدعته. و فی (الحلیه) عن ابیسعید الخدری لما نزل (اذا جاء نصر الله و الفتح) قال النبی (صلی الله علیه و آله) (انا و اصحابی خیر و الناس خیر لا هجره بعد الفتح) فحدثت بهذا الحدیث مروان- و کان امیرا علی المدینه- فقال کذبت- و کان عنده زید بن ثابت و رافع بن خدیح و هما معه علی السریر- فقلت اما ان هذین لو شائا لحدثاک و لکن هذا- یعنی رافعا- یخشی علی عرافه قومه و هذا- یعنی زیدا- یخشی ان تنزعه عن الصدقه.
لا یقیم امر الله ای لا یتولی الحکم علی الناس، و اضافه الامام الی الله سبحانه، لانه من المصالح العامه و اهمها. و لا یصانع: لا یداری. و لا یضاری: لا یشبه المبطلین فی شیء من احکامه و اعماله. و قیل: معنی لا یضارع لا یخضع و یضرع. و مهما یکن فان الغایه من حکم الحاکم اقامه الحق و العدل، و العمل لسعاده المحکومین فاذا اتبع اهوائه فی حکمه، او اهواء الطامعین- عم الفساد و البغی، و انتفض الغرض من وجود الحکم و الحاکم، قال سبحانه: (و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السموات و الارض و من فیهن- 71 المومنون). و هکذا تاتی حکم الامام عامره بمعانی الوحی و القرآن الکریم.
… سبحانه الا من لا یصانع: لا یصانع ای لا یداری فی الحق و المضارعه المشابهه و المعنی انه لا یشتبه فی عمله بالمبطلین و انباع المطامع المیل معها و ان ضاع الحق
امام علیهالسلام (درباره اجراء کننده حکم) فرموده است: حکم و فرمان خداوند سبحان را اجراء نمیکند مگر کسی که (با آنکه میخواهد حکم خدا را دربارهاش اجرا نماید) مداراه و همراهی نکند (یا از او رشوه نستاند) و (با او) فروتنی ننماید، و در پی طمعها و آزها نرود.
هر قدر مقام بالاتر باشد مسئولیت شدیدتر است و برای حفظ و یا بدست آوردن آن مقام رنج زیادتری لازم. آنکس که برای رسیدن به ریاست پول میدهد میخواهد از ریاست خود بهرهبرداری مالی کند و هیچ غمی ندارد که برای بدست آوردن پول هر عملی را انجام دهد. مقام قضاوت حساسی است که با کوچکترین بیتوجهی، انسان سخت میلغزد تا آنجا که حضرت داوود که میخواهد به مقام قضاوت برسد از طرف خدا امتحان میشود و درک میکند که آمادگی برای قضاوت ندارد و از آن پس دقت میکند.
و قال علیهالسلام: (لا یقیم امر الله سبحانه الا من لا یصانع) ای لا یجامل فی الحق بان یترک بعض الحق مجامله (و لا یضارع) ای لا یشابه المبطلین فی اعماله، و لا یشبه بهم (و لا یتبع المطامع) ای الاطماع المادیه، فان الانسان اذا کان احد الثلاثه لم یتمکن من اقامه امر الله.
اللغه: اقام الحق: اظهره و اقام الصلاه اتمها. المصانعه: المداراه و المداهنه. المضارعه: المشابهه او من الضراعه بمعنی الخضوع. الشرح: الذی یتولی الامور الامه و یقیم امر الله فی العباد و البلاد یجب ان یکون قویا امینا عادلا نزیها فهو قدوه الشعب و امامهم الیه تتجه الانظار و به یقتدی الاخیار و قد وضع الامام بعض الشروط لمن یتولی الامر و هی: 1- لا یصانع: ای لا یداهن و یداری الناس بالرشوه و الامور الحرام لیکتسب و دهم علی حساب الدین. 2- لا یضارع، ای لا یذل و یخنع فان الذلیل لا یقیم حدود الله او لا یشابه الکفار و المبطلین فی اعماله و فی سلوکه فان ذلک یتنافی والدین. 3- و لا یتبع المطامع: لا ینقاد الی الطامعین فیه من المسلمین فیستسلم لشهواتهم و اطماعهم و یعطل بذلک حدود الله …
«فرمان خدای سبحان را بر پا نمی دارد جز کسی که مدارا نکند و خود را خوار نسازد و آزمندیها را پیروی نکند.»
و قال علیهالسلام
لَا یُقِیمُ أَمْرَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ إِلَّا مَنْ لَا یُصَانِعُ وَ لَا یُضَارِعُ،وَ لَا یَتَّبِعُ الْمَطَامِعَ .
امام علیه السلام فرمود:
فرمان خدا را تنها کسی میتواند اجرا کند که نه سازشکار باشد
(و اهل رشوه) و نه تسلیم و ذلیل (در مقابل دیگران)
و نه پیروی از طمعها کند( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه جز این درباره این کلام حکیمانه نقل نشده است که صاحب غررالحکم که بعد از مرحوم رضی میزیسته این گفتار حکیمانه را با تفاوت در چند مورد ذکر کرده که نشان میدهد منبعی غیر از نهجالبلاغه در اختیار داشته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 102).)
مجریان فرمان خدا
امام علیه السلام در این گفتار پربار و حکیمانه صفات کسانی را که توانایی اجرای اوامر الهی را دارند بیان میکند و آن را در سه چیز خلاصه کرده،میفرماید:
«فرمان خدا را تنها کسی میتواند اجرا کند که نه سازشکار باشد (و اهل رشوه) و نه تسلیم و ذلیل (در مقابل دیگران) و نه پیروی از طمعها کند»؛ (لَا یُقِیمُ أَمْرَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ إِلَّا مَنْ لَا یُصَانِعُ،وَ لَا یُضَارِعُ،وَ لَا یَتَّبِعُ الْمَطَامِعَ) .
بدیهی است آنان که اهل«مصانعه»(به معنای سازشکاری و رشوه گرفتن) هستند هرگز نمیتوانند حق را به حقدار برسانند،چرا که زورمندان اهل باطل آنها را خریداری میکنند و از حق منصرف میسازند و در این میان حقوق ضعفا پایمال میشود.
همچنین کسانی که ضعیف و ذلیل و ناتوانند قدرت اجرای فرمان خدا را ندارند،زیرا اجرای فرمان حق قاطعیت و شجاعت و استقلال شخصیت را میطلبد و افراد زبون که به روش اهل باطل عمل میکنند توان این کار را ندارند.
نیز اشخاص مبتلا به انواع طمعها؛طمع در مقام،مال و خواستههای هوسآلود هرگز نمیتوانند مجری فرمان خدا باشند،زیرا طمع بر سر دوراهیها و چند راهیها آنها را بهسوی خود جذب میکند و از پیمودن راه حق باز میدارد.
به همین دلیل در طول تاریخ کمتر زمامداری را دیدهایم که به طور کامل مجری فرمان حق باشد (مگر انبیا و اولیا) زیرا گاه یکی از این سه نقطه ضعف و گاه همه آنها را داشته است،از این رو از پیمودن راه حق باز مانده است.
آنچه امام علیه السلام در بالا درباره موانع اجرای فرمان الهی بیان فرمود اموری است که در آیات و روایات اسلامی نیز بر آن تأکید شده است؛از جمله درباره رشوه میخوانیم پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«إیّاکُم وَ الرِّشْوَةَ فَإنَّها مَحْضُ الْکُفْرِ وَ لا یَشُمُّ صاحِبُ الرِّشْوَةِ ریحَ الْجَنَّةِ؛ از رشوه بپرهیزید که کفر خالص است و رشوهگیر بوی بهشت را هرگز استشمام نمیکند».
کسی که رشوه میگیرد در واقع پرستش درهم و دینار را بر پرستش خالق مختار مقدم میشمرد و قوانینی را که برای حمایت از ضعفای جامعه است تبدیل به وسیله حمایت از دزدان و دغلکاران و ظالمان میکند و«مضارعة»که همان اظهار ذلت و ناتوانی در برابر زورگویان است عامل دیگری برای زیر پا گذارد فرمان خدا و به قدرت رسیدن ظالمان است.
امیرمؤمنان علی علیه السلام در خطبه همّام (خطبه 193) میفرماید:
«فَمِنْ عَلامَةِ أحَدِهِمْ أنَّکَ تَری لَهُمْ قُوَّةً فی دینِ؛ یکی از نشانههای پرهیزگاران این است که او را در دین (و اجرای فرمان الهی) قوی و نیرومند میبینی».
در مورد طمع که مانع سوم است همین بس که در روایتی از امام امیر المؤمنین علیه السلام در بحار الانوار آمده که:
«ما هَدَمَ الدّینَ مِثْلُ الْبِدَعُ وَ لا أفْسَدَ الرَّجُلَ مِثْلُ الطَّمَعُ؛ هیچ چیز مانند بدعتها دین را از بین نمیبرد و چیزی مانند طمع انسان را فاسد نمیسازد».
در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم:
«مَنْ أرادَ أنْ یَعیشَ حُرّاً أیّامَ حَیاتِهِ فَلا یُسْکِنِ الطَّمَعَ قَلْبَهُ؛ کسی که میخواهد در طول عمر آزاد زندگی کند باید اجازه ندهد طمع در قلبش سکونت یابد». ( .میزان الحکمه،ج 6،ح 11213.)
سعدی در شعری که بر گرفته از این حدیث است میگوید:
هر که بر خود در سؤال گشاد
Imam Ali ibn Abu Talib said : None can establish the rule of Allāh, the Glorified One, except whoever shows no relenting in the matter of what is right), who does not behave like wrong doers and who does not run to satisfy his greed.”
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَد توُفُیَّ سَهلُ بنُ حُنَیفٍ الأنَصاَریِّ بِالکُوفَةِ بَعدَ مَرجِعِهِ مَعَهُ مِن صِفّینَ وَ کَانَ أَحَبّ النّاسِ إِلَیهِ: لو احبنی جبل لتهافت
معنی ذلک أن المحنة تغلظ علیه فتسرع المصائب إلیه و لایفعل ذلک إلابالأتقیاء الأبرار والمصطفین الأخیار و هذامثل قوله علیه السلام
حکمت112:
مَن أَحَبّنَا أَهلَ البَیتِ فَلیَستَعِدّ لِلفَقرِ جِلبَاباً
و قدیؤول ذلک علی معنی آخر لیس هذاموضع ذکره
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (پس از بازگشت از جنگ صفّین، یکی از یاران دوست داشتنی امام، سهل بن حنیف از دنیا رفت.) اگر کوهی مرا دوست بدارد، در هم فرو میریزد . (یعنی مصیبتها، به سرعت به سراغ او آید، که این سرنوشت در انتظار پرهیزکاران و برگزیدگان خداست، همانند آن در حکمت 112 آمده است)
حکمت 112: و درود خدا بر او، فرمود: هر کس ما اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را دوست بدارد، پس باید فقر را چونان لباس رویین بپذیرد. (یعنی آماده انواع محرومیّتها باشد)
«این کلمات را به معانی دیگری تفسیر میکنند که اینجا جای ذکر آن نیست»
[سهل پسر حنیف أنصاری پس از بازگشت از صفّین در کوفه مرد، و امام او را از هرکس بیشتر دوست میداشت فرمود:] اگر کوهی مرا دوست بدارد در هم فرو ریزد [و معنی آن این است که رنج بر او سخت شود و مصیبتها به سوی او شتاب گیرد. و چنین کار نکنند جز با پاکیزگان نیکوکار و گزیدگان اخیار. و این مانند فرموده اوست که:]!
هر که ما أهل بیت را دوست گیرد، درویشی را همچون پوشاک بپذیرد [و گاه این سخن را به معنی دیگر تأویل کنند که اینجا جای آوردن آن نیست.]
و فرمود در وقتی که متوفی شد سهل بن حنیف انصاری بکوفه وقت بازگشتن او به آن حضرت از صفین و بود از دوسترین مردمان به آن حضرت اگر دوست دارد مرا کوه هر آینه بیفتد پاره پاره از کثرت محنت و معنی آن اینست که محنت غلظت و درشتی کند بر او پس بشتابد مصیبتها بسوی او و کرده نمیشود یعنی نمیرسد بجز بر پرهیزگاران نیکوکردار و برگزیدگان نیکو افعال و این مانند قول حضرت است که هر که دو شب دارد ما را که اهل بیتیم پس باید که مهیّا سازد از برای فقر و انکسار پرده استوار و بتحقیق که تاویل کرده شده این بر معنی دیگر نیست این موضع یاد کردن آن
هنگامی که سهل بن حنیف انصاری، که یکی از دوستان امام (علیه السلام) بود، پس از آنکه با او از صفین بازگشت، در کوفه وفات کرد، در باره او فرمود: اگر کوهی هم مرا دوست بدارد، فرو ریزد.
سید رضی گوید: معنی این سخن این است که رنج و محنت بر او سخت می گیرد و مصیبتها به سوی او بشتابند و این جفا نرود مگر با پرهیزگاران و نیکان و برگزیدگان و این شبیه است به این سخن حضرت که (در حکمت 112 آمده است).
حکمت 112: هر کس که ما اهل بیت را به دوستی گیرد، باید جامه درویشی را بر تن بپذیرد.
سهل بن حنیف که در صفّین همراه حضرت بود،پس از بازگشت به کوفه از دنیا رفت،او از محبوبترین مردم نزد امام بود،امام در مرگ او فرمود:
اگر کوهی مرا دوست بدارد از هم فرو ریزد .
معنی این فراز این است که محنت و ناراحتی بر او سخت گردد و مصائب به جانب او شتاب گیرد.
این چنین نشود جز با پرهیزکاران و نیکان و برگزیدگان اخیار.و این مانند گفته آن حضرت است که :
هر کس ما اهل بیت را دوست دارد باید برای پوشیدن جامه تهیدستی مهیّا باشد.
و گفتار حضرت بر مبنای دیگری تأویل شده که اینجا محل بیان آن نیست .
شروح:
تهافت الحبل سقط قطعه قطعه، و تهافت الفراش فی النار تساقط. و مرجعه من صفین نصب علی الظرف، ای وقت رجوعه من هذا المکان. و معنی الخبر الاول ان سهل بن حنیف کان لی ناصرا و معینا باللسان و الید و القلب، فمات سریعا و کان موته مصیبه لی و فقد ناصر، و المومن التقی یشتد البلاء علیه- یعنی به نفسه- و کیف لا یکون کذلک، و محب اهل البیت مبتلی فکیف هولاء. و الفقر بلاء. و اما ما ذکره الرضی من قوله و قد یول قول علی علیهالسلام: من احبنا اهل البیت فلیستعد للفقر جلبابا علی معنی آخر و لم یبینه. و ان لهذا الخبر وجوها ثلاثه: احدها ما قاله ابوعبید من ان المراد به من احبنا فلیعد لفقره یوم القیامه ما یجبره من الثواب و القرب الی الله، و لم یرد به الفقر فی الدنیا، لانا نری فیمن یحبهم کما فی سائر الناس من الغنی و الفقر. و قال ابن قتیبه فیه وجها ثانیا، و هو: انه اراد من احبنا فلیصبر علی القلیل من الدنیا و التقنع منها. و قال المرتضی فیه وجها ثالثا، ای من احبنا فلیصبر علی القلیل من الدنیا و التقنع منها. و قال المرتضی فیه وجها ثالثا، ای من احبنا فلیرم نفسه و لیقدها الی الطاعات و لیذللها علی الصبر عما کره منها، فالفقر هو ان یحز انف البعیر فیلوی علیه حبل یذلل به الصعب. یقال فقره اذا فعل به ذلک. و الجلباب: الثوب. و محبه الانسان لغیره کنایه عن اراده النفع له او التعظیم المختص به. قوله لو احبنی جبل ای لو نفعنی جبل، و انتفاع بالجبل اکثر من انتفاعهم بالارض. هذا اذا حمل الکلام علی وضعه و حقیقته، علی ان المجاز فی مثل هذا الموضع ایضا حسن.
تهافت الجبل سقط قطعه قطعه و تهافت الفراش فی النار تساقط. من احبنا اهل البیت فلیستعد للفقر جلبابا. و روی تجفافا، الجلباب: الرداء، و قیل: الملائه التی یشتمل بها یعنی فلیعد وقاه مما یورد علیه الفقر و التقلل و رفض الدنیا من الحمل علی الجزع و قله الصبر علی شظف العیش و خشونه حال. قال الامام الوبری: یحتمل هذا الفقر الظاهر، و یحتمل الفقر و الفاقه الی الله تعالی. و من وطن نفسه علی مودتنا، و عزم علی مشایعتنا فلیوطن نفسه، و لیحدثها باستدامه العباده لله طول حیاته فانه سیرتنا فمن تابعنا فلیستن بسنتنا و من سنتنا الفقر و الفاقه الی الله تعالی. قال ابوعبید: لم یرد الفقر فی الدنیا لانا نری فیمن یحبهم مثل ما فی سائر الناس من الغناء و الفقر، و انما اراد به الفقر یوم القیامه، و اخرج الکلام مخرج الموعظه و النصیحه، و الحث علی الطاعات فکانه اراد من احبنا فلیعد لفقره یوم القیامه، و ما یجبره من الثواب و القرب الی الله تعالی و الزلف عنده. قال ابن قتیبه: لم یرد الا الفقر فی الدنیا، و المعنی من احبنا فلیصبر علی التقلل من الدنیا و التقنع منها، و لیاخذ نفسه بالکف عن احوال الناس و اعراضها، و شبه الصبر علی الفقر بالتجفاف و الجلباب، لانه یستر الفقر کما یستر الجلباب البدن. قال: و یشهد بصحه هذا التاویل ما روی عنه علیهالسلام انه رای قوما علی بابه قال: یا قنبر من هولاء، قال: شیعتک، فقال: ما لی لا اری فیهم سیماء الشیعه، قال: و ما سیماء الشیعه قال: خمص البطون من الطوی یبس الشفاء من الظلما عمش العیون من البکاء. قال السید الشریف المرتضی علم الهدی علی بن الحسین الموسوی قدس الله روحه و الوجهان جمیعا حسنان و ان کان قول ابنقتیبه احسن و انفع، و یمکن ان یکون فی الخبر، وجه ثالث یشهد بصحته اللغه و هو ان احد وجوه معنی لفظته الفقر ان یجز انف البعیر حتی یخلص الی العظم او قریب منه ثم یلوی علیه حبل یذلل بذلک الصعب، یقال منه فقره یفقره فقرا و بعیر مفقور و به فقره و کل شیء حززته و اثرت فیه فقد فقرته تفقیرا. منه سمیت الفاقره و سیف مفقر، فیحتمل ان یکون اراده، و من احبنا فیلزم نفسه و لیخطمها و لیقدها الی الطاعات و یصرفها عما یمیل طباعها الیه من الشهوات، و لیذللها علی الصبر عما کره منها و مشقه ما ارید منها، کما یفعل ذلک بالبعیر الصعب. قال: و هذا وجه ثالث فی الخبر لم یذکر. و لیس یجب ان یستبعد حمل الکلام علی بعض ما یحتمله اذا کان له شاهد من اللغه و کلام العرب لان الواجب علی من یتعاطی تفسیر غریب الکلام و الشعر ان یذکر کل ما یحتمله الکلام من وجوه المعانی، و یجوز ان یکون اراد المخاطب کل واحد منها منفردا و لبس (یجب) علیه العلم بمراده بعینه، فان مراده مغیب عنه، و اکثر ما یلزمه ما ذکرناه من ذکر وجوه احتمال الکمال.
امام (علیه السلام) چون سهل بن حنیف انصاری، که از گرامیترین اشخاص نزد آن حضرت بود، پس از بازگشت از جنگ صفین، در کوفه از دنیا رفت، امام (علیه السلام) پس از وفات او فرمود: تهافت: تکهتکه افتاد، و این مبالغه در فزونی مصائب و گرفتاریی است که به امام (علیه السلام) و دوستانش میرسد، (اگر کوتاهی مرا دوست بدارد هر آینه از هم بپاشد). سیدرضی میگوید: معنای این سخن آن است که این آزمون بر او سخت میگیرد، پس غمها بر او روآور میشوند، و این کار نشدنی است مگر با پرهیزگاران، نیکوکاران و برگزیدگان نیک کردار، این سخن امام (علیه السلام) مانند آن عبارت است که فرمود: (من احبنا اهل البیت فلیستعد للفقر جلبابا) یعنی هر کس ما خانواده را دوست دئارد باید برای پوشیدن لباس فقر آماده شود. و بر معنای دیگری نیز توجیه کردهاند که جای گفتار آن نیست. عبارت: من احبنا … یعنی یعنی این را برای خود مهیا سازد. و جلباب استعاره از این است که انسان خود را برای تهیدستی و تحمل آن آماده سازد، و دلیل استعاره آوردن آن این است که هر دوی اینها شخص آماده را از عوارض فقر و خودنمایی آن در بد اخلاقی، و تنگدلی و سرگردانی که چه بسا به کفر میانجامد، همچون رواندازی، میپوشانند، و چون دوستی مخلصانه این خاندان (علیه السلام)، مستلزم پیروی و متابت از ایشان، و به راه و روش ایشان بودن است و از جمله روشهای ایشان فقر و ترک دنیا و صبر در برابر آنهاست، بنابراین لازم است دوستان ایشان نیز فقر را پیشه خود کنند و پیراهنی از آمادگی خود برای فقر و تحمل آن، برای پوشش خود مهیا سازند.
ابن قتیبه این معنا را در عبارت دیگری روایت کرده و گفته است: هر کس ما را دوست دارد باید با کمبود و گرفتاری دنیا بسازد و قناعت را پیشه کند. و هم او گفته است: صبر بر فقر و تهیدستی را به پیراهن از آن رو تشبیه فرموده است که فقر و تهیدستی، همچون پیراهنی بدن را میپوشاند، میگوید: شاهد بر درستی این تأویل روایتی است که از آن حضرت نقل کرده اند: دید گروهی بر در خانه اش ایستاده اند، فرمود: قنبر! اینان کیستند؟ قنبر، عرض کرد: پیروان تو یا امیرالمومنین! فرمود: من در اینان سیمای شیعه بودن و پیروی را نمیبینم. عرض کرد: سیمای شیعه چطور است؟ فرمود: چسبیدن شکمها به پشت از گرسنگی، خشکیدن لبها از تشنگی، کم نور شدن چشمها از گریه.
ابو عبیده میگوید: مقصود امام علی (علیه السلام) فقر در دنیا نیست، مگر نمیبینید که میان دوستان ایشان کسانی مانند دیگر مردم، ثروتمندند، بلکه مقصود امام (علیه السلام) فقر در روز قیامت است، و سخن را در زمینه پند و نصیحت و تشویق بر اطاعت ایراد کرده است و گویا امام (علیه السلام) چنین فرموده است: هر کس ما را دوست دارد باید برای فقر روز قیامتش چیزی آماده کند تا آن را به وسیله اجر و تقرب و نزدیکی به خدا جبران نماید.
سید مرتضی - خدایش بیامرزد - فرموده است: هر دو توجیه خوب است، هرچند که سخن ابن قتیبه خوبتر است، و همان است معنای سخن سید رضی - خدایش از او راضی باد و گاهی به معنای دیگر نیز توجیه میکنند.
قطب راوندی احتمال نا÷سندی را داده است، که هیچ صلاحیت برای حمل این سخن را ندارد و ما با نقل آن، سخن را به درازا نمیکشانیم.
وَ قَالَ ع:وَ قَدْ تُوُفِّیَ سَهْلُ بْنُ حُنَیْفٍ الْأَنْصَارِیُّ بِالْکُوفَةِ بَعْدَ مَرْجِعِهِ [مِنْ صِفِّینَ مَعَهُ]
مَعَهُ مِنْ صِفِّینَ وَ کَانَ [مِنْ أَحَبِّ]
أَحَبَّ النَّاسِ إِلَیْهِ لَوْ أَحَبَّنِی جَبَلٌ لَتَهَافَتَ.
[قال الرضی رحمه الله تعالی و معنی ذلک أن المحنة تغلظ علیه فتسرع المصائب إلیه و لا یفعل ذلک إلا بالأتقیاء الأبرار المصطفین الأخیار:و هذا مثل قوله ع:من أحبنا أهل البیت فلیستعد للفقر جلبابا و قد یؤول ذلک علی معنی آخر لیس هذا موضع ذکره ]
قد ثبت أن النبی ص قال له لا یحبک إلا مؤمن و لا یبغضک إلا منافق.
و قد ثبت أن النبی ص قال إن البلوی أسرع إلی المؤمن من الماء إلی الحدور.
و فی حدیث آخر المؤمن ملقی و الکافی موقی.
و فی حدیث آخر خیرکم عند الله أعظمکم مصائب فی نفسه و ماله و ولده.
و هاتان المقدمتان یلزمهما نتیجة صادقة و هی أنه ع لو أحبه جبل لتهافت و لعل هذا هو مراد الرضی بقوله و قد یئول ذلک علی معنی آخر لیس هذا موضع ذکره
(و قال علیهالسلام: و قد توفی سهل بن حنیف الانصاری رحمه الله بالکوفه) و فرمود آن حضرت صلوات الله علیه در حالتی که وفات کرده بود سهل بن حنیف انصاری (ره) در کوفه (بعد مرجعه معه من صفین) بعد از بازگشتن او با آن حضرت از صفین (و کان من احب الناس الیه) و بود او از دوستترین مردمان به سوی امیرالمومنین علیه صلواتالله رب العالمین (لو احبنی جبل) اگر دوست دارد مرا کوه باشکوه (لتهافت) هر آینه بیفتد پاره پاره از محنت و اندوه، سید قدس سره میفرماید که: (و معنی ذلک) و معنی این مقال بیمثال (ان المحبه تغلظ علیه) آن است که محبت و دوستی، غلیظ و ستبر گردد بر او، یعنی به نهایت مرتبه رسد (فتسرع المصائب الیه) پس بشتابد مصیبتهای دمادم به سوی او (و لا یفعل ذلک) و کرده نمیشود آن کار یعنی نمیرسد مصائب و نوائب به واسطه محبت اسدالله الغالب (الا بالاتقیاء الابرار) مگر به پرهیزگاران نیکوکار (المصطفین الاخیار) و برگزیدگان نیکوکار (و هذا مثل قوله علیهالسلام) و این گفتار مثل قول آن حضرت است- صلوات الله علیه- که: (من احبنا اهل البیت) هرکه دوست دارد ما را که اهل بیتیم (فلیستعد للفقر منالصبر) مهیا سازد برای فقر و انکسار (جلبابا) پردهای استوار، تشبیه فرموده صبر را که مترتب میشود بر فقر به (جلباب) زیرا که میپوشد صبر، فقر را همچنانکه جلباب میپوشد بدن را (و قد یاول ذلک) و به تحقیق که تاویل کرده میشود این کلام درر نثار (علی معنی اخر) بر معنی دیگر (لیس هذا موضع ذکره) که نیست این مقام، جای یاد کردن آن، بعضی به فقر وفاقه ظاهری حمل کردهاند و خشونت عیش و شدت حال و بعضی حمل کردهاند فقر وفاقه را به سوی حق تعالی. یعنی کسی که توطین نماید نفس خود را در مودت او عزم را جزم نماید بر متابعت ما پس قیام و اقدام نماید در عبادت حق جل و علا در طول عمر خود و بر طریقه ما عمل نماید و آن طریقه فقر وفاقه است و شکستگی و افتقار در درگاه غفار و روی از دنیا برتافتن و به سوی حق تعالی آوردن و مطلورب را یافتن، و بعضی گفتند مراد فقر دنیا نیست زیرا که بسیاری از اهل غنا مسغرق محبت ایشان بودهاند، مراد فقر آخرت است. پس گوییا معنی کلام آن است که هرکه ما را دوست دارد توشه طاعت بردارد از برای جبر فقر در روز قیامت. و سید مرتضی علمالهدی قدس سره فرموده: معنی آن است که هرکه دوست دارد ما را باید که نفس خود را متذلل و رام گرداند برای صبر بر مکروهات و آماده سازد آن را برای طاعات. چه فقر در اصل لغت مهار کردن شتر سرکش است از برای رام گردانیدن آن. و موید این است اینکه در روایت واقع شده که روزی امیرالمومنین علیهالسلام گروهی را دید در بارگاه خود. فرمود که ای قنبر اینان چه کسانند؟ گفت: شیعیان حضرت تو هستند. فرمود که نیست در رویشان، سیمای شیعیان. قنبر گفت علامت شیعیان چه چیز است؟ فرمود: شکم گرسنگان، لب تشنگان، چشم گریانان
قال السید رضی الله عنه: معنی ذلک ان المحنه تغلظ علیه فتسرع المصایب الیه و لا یفعل ذلک الا بالاتقیاء الابرار المصطفین الاخیار. و گفت آن حضرت وقتی که وفات یافت (سهل بن حنیف انصاری) وقت مراجعت با آن حضرت از صفین و بود او از محبوبترین مردم به سوی وی: اگر ما را دوست دارد کوهی از پای درمیآید (سید) میگوید: یعنی محنت غلیظ میگردد بر دوست من، پس میشتابد مصایب به سوی او و این کار نمیشود مگر با پرهیزکاران ابرار برگزیدگان اخیار. و قد یوول ذلک علی معنی آخر لیس هذا موضع ذکره و این مثل قول آن حضرت است (علیهالسلام) هر که دوست میدارد ما اهل بیت را باید مهیا کند از برای فقر جامهای، و این تاویل دیگر نیز کردهاند که اینجا موضع ذکر آن نیست.
و قال علیهالسلام و قد توفی سهل بن حنیف الانصاری بالکوفه مرجعه معه من صفین و کان من احب الناس الیه: «لو احبنی جبل لتهافت».» یعنی و گفت علیهالسلام و حال آنکه وفات کرده بود سهل پسر حنیف انصاری در کوفه در حالتی که مراجعت کرده بود با آن حضرت از جنگ صفین و بود از دوستترین مردمان به سوی آن حضرت، گفت علیهالسلام، که اگر دوست دارد مرا کوهی هر آینه پارهپاره شود و از هم بریزد. یعنی کسی که به طور محبت ما قرار گرفت مندک گردد جبل انیت او و متساقط شود از عالم طبع به عالم عقل.
و هذا مثل قوله علیهالسلام: «من احبنا اهل البیت فلیستعد للفقر جلبابا.» یعنی و این قول حضرت مانند قول او است علیهالسلام که هر کسی که دوست داشت ما اهلبیت پیغمبر را پس هر آینه مستعد میگردد از برای پوشیدن لباس فقر. یعنی فقر تحقق بر عبودیتی که کنه آن ربوبیت است، چنانکه در خبر است که: «العبودیه جوهره کنهها الربوبیه» و اگر چه کل مخلوقات عبد نباشند تحقق بر عبودیت غیر عبودیت است و آن تحقق متحقق نشود مگر به رسیدن به درجهی محبوبیت قرب نوافل: «کنت سمعه و کنت بصره، بی یسمع و بی یبصر.» و شرح آن گذشت در اثنای ترجمهی خطب.
اللغه: (تهافت) علی الشیء: تساقط بتتابع. (الجلباب): القمیص او الثوب الواسع- المنجد. الاعراب: لو، حرف شرط یدل علی امتناع الشرط و الجزاء. المعنی: سهل بن حنیف من الانصار المخلصین للنبی و الوصی و من السابقین الاولین الذین رضی الله عنهم و رضوا عنه و اعدلهم جنات تجری من تحتها الانهار. فی الرجال الکبیر قال: و فی خبر عقبه ان الصادق (علیه السلام) قال: اما بلغکم ان رجلا صلی علیه علی (علیه السلام) فکبر علیه خمسا حتی صلی علیه خمس صلوات و قال انه بدری عقبی احدی من النقباء الاثنیعشر و له خمس مناقب فصلی علیه لکل منقبه صلاه. و کفی فی فضله انه مات علی حب علی فرثاه (علیه السلام) بهذا الکلام المعجب العمیق، و یعجبنی ان انقل عن الشارح المعتزلی ما نقله فی شرح الحدیث قال: قد ثبت ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال له: (لا یحبک الا مومن، و لا یبغضک الا منافق). و نقل ابنمیثم فی شرح الحدیث مایلی: و قد ذکره ابنقتیبه هذا المعنی بعباره اخری فقال (من احبنا فلیقصر علی التعلل من الدنیا و التقنع فیها) قال: و شبه الصبر علی الفقر بالجلباب لانه یستر الفقر کما یستر الجلباب البدن، قال: و یشهد بصحه هذا التاویل ما روی انه رای قوما علی بابه، فقال: یا قنبر من هولاء؟ فقال: شیعتک یاامیرالمومنین، فقال: ما لی لا اری فیهم سیماء االشیعه؟ قال خمص البطون من الطوی، یبس الشفاه من الظماء، عمش العیون من البکاء. و قال ابوعبید: انه لم یرد الفقر فی الدنیا، الا تری ان فیمن یحبهم مثل ما فی سائر الناس من الغنی، و انما اراد الفقر یوم القیامه، و اخرج الکلام مخرج الوعظ و النصیحه و الحث علی الطاعات، فکانه اراد من احبنا فلیعد لفقره یوم القیامه ما یجبره من الثواب الی الله تعالی و الزلفه عنده. قال السید المرتضی رحمه الله: و الوجهان جمیعا حسنان و ان کان قول ابنقتیبه احسن، فذلک معنی قول السید رضی الله عنه و قد یوول ذلک علی معنی آخر. اقول: نقلنا هذا الکلام لیعلم ان کلامه هذا صار محلا لنظر الاعلام. و اقول: قوله: (لو یحبنی جبل الخ) یحتمل وجهین:
1- ان محبتی شعله الهیه تلهب قلوب المحبین و تذیب نفوسهم الاماره و انانیتهم بتتابع حتی یفنوا فی ذات الله و یبقوا ببقاء الله، فمتابعته (علیه السلام) طریق لعامه الناس فی الوصول الی الجنه، و محبته طریقه للخواص فی سلوک الطریق الی الله الی اقصی درجات المعرفه.
2- ان محبتی موجبه للتاثر من مصائبی الهدامه، فتذیب قلوب احبائی و ابدانهم شیئا فشیئا حتی یموتوا اسفا. الترجمه: سهل بن حنیف انصاری پس از مراجعت از جبهه صفین در کوفه وفات کرد او محبوبترین مردم بود نزد علی (علیه السلام) پس فرمود: اگر کوهی مرا دوست دارد خرده خرده از هم فرو ریزد. رضی گوید: معنی این کلام اینست که محنت و بلا بر دوست من متراکم میشود، و مصائب بر وی شتاب آرند و او را از پای درآرند و این معامله نشود مگر با اتقیاء ابرار، و برگزیدگان اخیار، و این همانند گفتار دیگر او است که فرمود: هر کس ما خانواده را دوست دارد باید روپوشی از درویشی برای خود آماده سازد. و بسا که برای این گفتارش تاویل دیگر شده که اینجا مناسب ذکر آن نیست.
سهل بن حنیف چون ز صفین***برگشت بکوفه رفت از دست
محبوبترین مردمان بود***در نزد علی و رخت بربست
در مرثیهاش علی چنین گفت***گر کوه به مهر من کمر بست
از هم بگداخت در محبت***در آتش ابتلاء چه بنشست
(الفصل السابع- فی الامامه العامه) اقول: القول الاول الخاص بسهل رواه الخاصه فقط، و الثانی العام العامه علی ما وقفنا. اما الاول ففی (کتاب محمد بن مثنی الحضرمی) من الاصول الاربعمائه: عن جعفر بن محمد بن شریح، عن ذریح المحاربی، عن ابی عبدالله (علیه السلام). و ذکر سهل بن حنیف، فقال: کان من النقباء. فقلت له: من نقباء نبی الله الاثنیعشر؟ فقال: نعم کان من الذین اختیروا من السبعین. فقلت له: کفلاء علی قومهم؟ فقال: نعم، انهم رجعوا و فیهم دم، فاستنظروا النبی (صلی الله علیه و آله) الی قابل، فرجعوا ففرغوا من دمهم، فاصطلحوا، و اقبل النبی (صلی الله علیه و آله) معهم. و ذکر سهلا، فقال ابو عبدالله (علیه السلام): ما سبقه احد من قریش، و لا من الناس بمنقبه. و اثنی علیه، و قال: لما مات جزع امیرالمومنین (علیه السلام) جزعا شدیدا، و صلی علیه خمس صلوات، و قال: لو کان معی جبل لا رفض. و اما الثانی فرواه ابن قتیبه و ابوعبید. قول المصنف: (و کان احب) هکذا فی (المصریه)، و الصواب (من احب) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). (الناس الیه) و لذلک صلی (علیه السلام) علیه خمس صلوات، کما عرفت من خبر کتاب محمد بن المثنی، کما صلی النبی (صلی الله علیه و آله) علی عمه حمزه اربععشره صلاه. (لو احبنی جبل لتهافت) ای: تساقط قطعه قطعه، و قد عرفت ذکر الخبر (الفصل السابع- فی الامامه العامه) بدل التهافت: (لارفض، و المعنی واحد، ففی (الصحاح): و کل متفرق ذاهب مرفض. قال القطامی: اخوک الذی لا یملک الحس نفسه و ترفض عند المحفظات الکتائف قول المصنف: (معنی ذلک ان المحنه) ای: الامتحان. (تغلظ علیه فتسرع المصائب الیه) فی حدیث الاربعمائه عن امیرالمومنین (علیه السلام) قال: و الذی فلق الحبه و برا النسمه، للبلاء اسرع الی المومن من اغدار السیل من اعلی التلعه الی اسفلها، و من رکض البراذین. (و لا یفعل ذلک الا بالاتقیاء الابرار) فحیث ان الامور مقسومه من الله تعالی بین عباده، فمن آتاه الله الاخره لا یوتیه الدنیا، کما ان من آتاه الحذاقه و الکمال لا یوته الریاسه و المال، فذکروا ان المقتدر لما خلع و بویع ابن المعتز، اخبر الطبری بذلک، فقال: فمن رشح للوزاره؟ قیل: ابن الجراح. قال: فمن ذکره للقضاء؟ فقیل: ابن المثنی. فاطرق قلیلا، ثم قال: ان هذا امر لا یتم، و لا ینتظم. قیل له: و کیف؟ قال: کل واحد من هولاء الذین سمی متقدم فی معناه علی الرتبه فی ابناء جنسه، و الزمان مدبر و الدنیا مولیه، و ما اری هذا الا الی اضمحلال، و لا یکون لمدته طول. فکان الامر کما قال. (و المصطفین الاخیار) فی (تاریخ الیعقوبی) قدم علی علی (علیه السلام) ابومریم القرشی المکی- و کان صدیقا له- فلما رآه قال: ما اقدمک یا ابامریم؟ قال: و الله ما جئت فی حاجه، ولکن عهدی بک قدیم فاحببت ان اراک، و لو اجتمع اهل الارض علیک، لاقمتهم علی الطریق. فقال: یا ابامریم و الله انی لصاحبک (الفصل السابع- فی الامامه العامه) الذی تعلم، و لکنی منیت بشرار خلق الله الا من رحم الله- یدعوننی فابی علیهم، ثم اجیبهم فیتفرقون عنی، و الدنیا محنه الصالحین، جعلنا الله و ایاک منهم، و لو لا ما سمعت من حبیبی انه یقول، لضاق ذرعی غیر هذا الضیق، سمعته یقول: الجهد و البلاء اسرع الی من احب الله و احبنی من السیل الی مجاریه. (و هذا مثل قوله (علیه السلام): من احبنا اهل البیت فلیستعد للفقر جلبابا) و رواه ابوعبید، و ابن قتیبه فی (غریبیهما) هکذا: (من احبنا اهل البیت فلیعد للفقر جلبابا او تجفافا). و فی (الصحاح): الجلباب: الملحفه، قالت امراه من هذیل ترثی قتیلا: تمشی النسور الیه و هی لاهیه مشی العذاری علیهن الجلابیب و التجفاف: لبس الفرس. روی الصفار عن الاصبغ قال: کنت مع امیرالمومنین (علیه السلام)، فاتاه رجل فسلم علیه، ثم قال له: انی و الله لاحبک فی الله، و احبک فی السر کما احبک فی العلانیه، و ادین الله بولایتک فی السر کما ادین بها فی العلانیه. و بید امیرالمومنین (علیه السلام) عود فتطاطا راسه، ثم نکت بعوده فی الارض ساعه، ثم رفع راسه الیه فقال: ان النبی (صلی الله علیه و آله) حدثنی بالف حدیث لکل حدیث الف باب، و ان ارواح المومنین تلتقی فی الهواء فتشام، فما تعارف منها ایتلف، و ما تناکر منها اختلف، ویحک لقد کذبت! فما اعرف وجهک فی الوجوه، و لا اسمک فی الاسماء. ثم دخل علیه آخر، فقال له: انی احبک فی الله، و احبک فی السر کما (الفصل السابع- فی الامامه العامه) احبک فی العلانیه، و ادین الله بولایتک فی السر کما ادین الله بها فی العلانیه فنکت (علیه السلام) بعوده الثانیه ثم رفع راسه الیه، فقال له: صدقت ان طینتنا طینه مخزونه اخذ الله میثاقها من صلب آدم، فلم یشذ منها شاذ، و لا یدخل فیها داخل من غیرها، اذهب و اتخذ للفقر جلبابا، فانی سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: و الله الفقر اسرع الی محبینا من السیل الی بطن الوادی. و رواه (امالی) الشیخ. ولکن روی (معانی الاخبار): عن احمد بن المبارک قال: ان رجلا قال للصادق (علیه السلام): حدیث یروی: ان رجلا قال لامیرالمومنین (علیه السلام): انی احبک. فقال له: اعد للفقر جلبابا. فقال: لیس هکذا قال، انما قال له: اعددت لفاقتک جلبابا.
یعنی: یوم القیامه. و یمکن الجمع بکون لفظ (الفقر) فی خبر الصفار، و خبر ابیعبید، و ابن قتیبه من وهم الراوی، و الاصل: البلاء، کما یشهد له خبر الاربعمائه المتقدم، و خبر ابیمریم المتقدم، لکن روی (الاسد): عن عثمه ان رجلا من الانصار رای بوجه النبی (صلی الله علیه و آله) اثر الجوع، فاتی بیته فلم یجد فیه شیئا، فاتی بنیقریظه فاجر نفسه علی کل دلو بتمره، حتی جمع حفنه او کفا ثم رجع بالتمر فوضعه بین یدی النبی (صلی الله علیه و آله)، فقال (صلی الله علیه و آله) له: انی لاظنک تحب الله و رسوله؟ قال: اجل و الذی بعثک بالحق، لانت احب الی من نفسی و ولدی و اهلی و مالی. قال: اما لا فاصطبر للفاقه، و اعد للبلاء تجفافا، فو الذی بعثنی بالحق لهی اسرع الی من یحبنی من هبوط الماء من راس الجبل الی اسفله. (و قد یوول) من التاویل. (الفصل السابع- فی الامامه العامه) (ذلک) ای: قوله (من احبنا فلیستعد للفقر جلبابا). (علی معنی آخر لیس هذا موضع ذکره) الظاهر انه اراد ما ذکره ابوعبید، فانه قال: انه (علیه السلام) لم یرد الفقر قی الدنیا، الاتری ان فی من یحبهم مثل ما فی سایر الناس من الغنی؟ و انما اراد الفقر یوم القیامه، و اخرج الکلام مخرج الوعظ و النصیحه و الحث علی الطاعات، فکانه اراد: من احبنا فلیعد لفقره یوم القیامه ما یجبره من الثواب، و التقرب الی الله تعالی و الزلفی عنده. قلت: ما ذکره ابوعبید معنی صحیح، الا ان لفظ الخبر آب عن الحمل علیه، و قد عرفت ان خبر (المعانی) ذکر ذاک المعنی، و حکم بکون لفظه غیر ذاک اللفظ، و کونه بلفظ: (اعددت لفاقتک، ای: فی القیامه جلبابا). و لو فرض صحه الخبر فالظاهر معنی قاله ابن قتیبه، و هو: ان من احبنا فلیصبر علی التقلل من الدنیا، و لیاخذ نفسه بالکف عن اعراضها. و ذکر المرتضی فی (غرره) قولهما، و یمکن ان یکون فی الخبر وجه ثالث، هو: ان احد وجوه معنی لفظه (الفقر) ان یحز انف البعیر حتی یخلص الی العظم او قریب منه، ثم یلوی علیه حبل یذلل به الصعب. بعیر مفقور به: فعل به ذلک. فیحتمل علی هذا انه (علیه السلام) اراد: ان من احبنا فلیلزم نفسه، و لیحطمها و لیقدها الی الطاعات، و لیصرفها عما تمیل الیه طباعها من الشهوات، و لیذللها علی الصبر علی ما ذکرناه، و مشقه ما ارید منها، کما یفعل ذلک بالبعیر الصعب. و هذا وجه ثالث فی الخبر لم یذکر. قلت: هو ایضا معنی بعید خلاف المتبادر من اللفظ، و کیف کان، فروی عن ابیخلیفه الفضل بن حباب الجمحی قال: (الفصل السابع- فی الامامه العامه) شیبان و الکبش حدثانی شیخان بالله عالمان قالا اذا کنت فاطمیا فاصبر علی نکبه الزمان و فی السیر: کتب الحسین (علیه السلام) الی الاحنف یدعوه الی نفسه، فلم یرد جوابا، و قال: قد جربنا آل ابیالحسن، فلم نجد عندهم ایاله للملک، و لا جمعا للمال، و لا مکیده فی الحرب. و فی (عیون ابن قتیبه): قال الشعبی: ما لقینا من آل ابیطالب؟ ان احببناهم قتلونا، و ان ابغضناهم ادخلونا النار. و قیل لابن عمر: ان الحسین (علیه السلام) توجه الی العراق. فلحقه و ناشده الله ان یرجع فابی، فقال ابن عمر: اما انی ساحدثک حدیثا: ان جبرئیل (علیه السلام) اتی النبی (صلی الله علیه و آله) فخیره بین الدنیا و الاخره فاختار الاخره. و انکم بضعه من النبی (صلی الله علیه و آله)، و الله، لاتلیها انت و لا احد من اهل بیتک، و ما صرفها الله عنکم الا لما هو خیر لکم. و فی (مقاتل ابیالفرج): - فی حدیث سفیان بن ابیلیلی الذی قال للحسن (علیه السلام): اذللت رقابنا حین اعطیت هذا الطاغیه البیعه- قال الحسن (علیه السلام) له: ما جاءنا بک یا سفیان؟ قال: حبکم. فقال (علیه السلام) فابشر یا سفیان، فانی سمعت علیا یقول: سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله) یقول: یرد علی الحوض اهل بیتی و من احبهم من امتی کهاتین- یعنی: السبابتین- او کهاتین- یعنی: السبابه و الوسطی- احداهما تفضل علی الاخری. ابشر یا سفیان، فان الدنیا تسع البر و الفاجر، حتی یبعث الله امام الحق من آل محمد علیهم السلام. (الفصل السابع- فی الامامه العامه) ثم حبهم علیهم السلام من الفرائض و ان سموا محبیهم روافض، و فی (فواتح المیبدی) روی الکشاف و الواحدی: انه لما نزلت ( … قل لا اسالکم علیه اجرا الا الموده فی القربی … )، سالوا النبی (صلی الله علیه و آله): امرنا بمحبه من؟ فقال ثلاث مرات: علی و فاطمه و ابناهما. و روی الترمذی عن المقداد قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله): معرفه آل محمد براءه من النار، و حب آل محمد جواز من الصراط، و الولایه لال محمد امان من العذاب.
تهافت: تساقط و تصدع. قال الشریف الرضی: توفی سهل بن حنیف بالکوفه بعد مرجعه من صفین، و کان احب الناس الی الامام فقال: (لو احبنی جبل لتهافت). ثم قال الرضی: و هذا مثل قوله. یرید الامام من هذه الجمله و التی قبلها ان من احب اهل البیت تراکمت علیه المصائب، و سکت عن بیان السبب لوضوحه، و هو ان الولاء لاهل البیت ولاء الله و الحق، اذ لا شیء عندهم الا العلم و الایمان، و الاخلاص و الجهاد فی حرب الباطل و اهله، و من سلک هذه السبیل تظاهرت علیه قوی الشر و الباطل و علی الذین یتبعونه باحسان، و اعدت له و لهم کل ما تستطیعه من قوه، و الامثله علی ذلک من کل عصر و قطر لا تحصی کثره، و تکفی الاشاره الی بعض ما لاقاه خاتم النبیین (صلی الله علیه و آله) فقد حوصر فی الشعب امدا غیر قصیر، و اضطر بعد رجوعه من الطائف ان یدخل مکه فی جوار کافر، و هو مطعم بن عدی، ثم خرج منها خائفا یترقب. و اشتهر عن الامام قوله: (ما ترک الحق لی صاحبا) و اذا عاش من عاش بلا اعداء فاعلم بانه مغمور، او امعه، او منعزل لا یساهم فی شیء من حیاه المجتمع و یمارسها بحلوها و مرها.
… لو احبنی جبل لتهافت: تهافت تساقط بعد ما تصدع … یوول ذلک علی معنی آخر: هو ان من احبهم فلیخلص لله حبهم فلیست الدنیا تطلب عندهم
امام علیهالسلام هنگامی که سهل ابن حنیف انصاری پس از برگشتن با آن حضرت از (جنگ) صفین در کوفه وفات نمود و آن بزرگوار او را از دیگران بیشتر دوست میداشت (درباره گرفتاری دوستداران خود) فرموده است: اگر کوهی مرا دوست داشته باشد تکهتکه شده فرو ریزد (سید رضوی علیهالرحمه فرماید:) و معنی این فرمایش آن است که آزمایش با گرفتاری و بیچارگی بر او سخت میگیرد پس اندوهها به سوی او میشتابد، و این نمیشود مگر با پرهیزکاران نیکوکار و برگزیدگان بزرگوار، و این گفتار مانند فرمایش آن حضرت علیهالسلام است: هر که ما اهلبیت را دوست دارد باید برای پوشیدن پیراهن (شکیبائی بر) فقر و پریشانی آماده شود (و اینکه شکیبائی بر بیچیزی را به پیراهن تشبیه نموده برای آن است که شکیبائی بیچیزی را پنهان میدارد چنانکه پیراهن تن را میپوشاند) و فرمایش آن حضرت: (اگر گروهی مرا دوست داشته باشد تکهتکه شده فرو ریزد، یا فقر در فرمایش دیگر آن بزرگوار) بر معنی دیگری (غیر از معنی ظاهری آن که بیچیزی و تنگدستی است) تاویل شده که اینجا جای بیان آن نیست (و شاید مراد از معنی دیگر برای فقر که سید )علیهالرحمه( بیان نفرموده بیاعتنائی به دنیا و قناعت در زندگی باشد، پس معنی آن اینست: هر که ما را دوست دارد باید برای دنیا کوشش ننماید و قناعت پیشه گیرد، و شاید مراد نیازمندی روز رستخیز باشد که معنی چنین میشود: هر که ما را دوست دارد برای نیازمندی و پریشانی روز قیامت آماده باشد یعنی توشه طاعت و بندگی بردارد).
نیکوکاران که در حقیق سرمشق جامعه هستند هرگاه از نظر پرهیزکاری، خدمت به خلق کامل باشند، برای اینکه از ثواب بیشتر در دنیا بهرهمند گردند به ناگواریهای گوناگونی گرفتار آیند تا آنجا که فرمودهاند، (هر کس دوستار ما اهل بیت است آماده بیچارگی گردد). کسانی که راه خاندان عصمت را آموختهاند و در مکتب آنان تربیت یافتهاند با دیدن ناگواریهای مردم هیچ گاه دل خوش نخواهند داشت و همیشه غمخوار مردماند و از این رو، هر چند به ظاهر در ناز و نعمت هستند اما خوراکشان خون دل است. علی (علیه السلام) نمونه کاملی عرضه کرده میفرماید سهل بن حنیف در راه دوستی ما جان داد. او جان شیرین را به خاطر ارادت به ما داد هر چند در بستر استراحت با مرگ طبیعی از دنیا رفت و این نمونه قدردانی امام (علیه السلام) از خدمت به مردم است.
و قال علیهالسلام- و قد توفی سهل بن حنیف الانصاری بالکوفه، بعد مرجعه (ای رجوعه) معه علیهالسلام، من صفین، و کان احب الناس الیه- (لو احبنی جبل لتهافت) ای تساقطت اجزائه قطعه قطعه، لان البلاء موکل بالولاء (قال السید الرضی: معنی ذلک ان المحنه تغلظ علیه، فتسرع المصائب الیه، و لا یفعل ذلک الا بالاتقیاء الابرار، و المصطفین الاخیار، و هذا مثل قوله علیهالسلام: (من احبنا اهل البیت، فلیستعد للفقر جلبابا) و الظاهر ان المراد فی تلک الازمنه، حیث کثره الاعداء، فاذا احب احد اهل البیت، ضیقوا علیه اشد التضییق مما یول امره الی الفقر، کما ذکر فی التاریخ، و قال السید: (و قد یول ذلک علی معنی آخر، لیس هذا موضع ذکره) و لعل مراده: ان من احبهم فلیخلص لله حبهم، فلیست الدنیا تطلب عندهم، کما ذکره بعض.
اللغه: تهافت: تصدع و تساقط. الجلباب: القمیص او الثوب الواسع. الشرح: قال بعضهم فی توضیح ما ذهب الیه الشریف من المعنی الاخر … قال: قد ثبت ان النبی- صلی الله علیه و آله- قال له (لعلی): لا یحبک الا مومن و لا یبغضک الا منافق. و قد ثبت ان النبی- صلی الله علیه و آله- قال: ان البلوی اسرع الی المومن من الماء الی الحدور و فی حدیث آخر (المومن ملقی و الکافر موقی) و فی حدیث آخر خیرکم عند الله اعظمکم مصائب فی نفسه و ماله و ولده. و هاتان المقدمتان یلزمهما نتیجه صادقه و هی انه علیهالسلام لو احبه جبل لتهافت و لعل هذا هو مراد الرضی بقوله: و قد یوول ذلک علی معنی آخر.
«چون سهل بن حنیف انصاری پس از شرکت در جنگ صفین که همراه علی علیه السّلام بود، در کوفه درگذشت و محبوب ترین مردم در نظرش بود، فرمود: «اگر کوهی مرا دوست بدارد، درهم فرو می ریزد.» سید رضی که خدایش رحمت کناد گوید: معنی آن این است که رنج بر او سخت می شود و مصیبت ها به سوی او شتاب می گیرد و چنین کاری جز نسبت به پاکیزکان نیکوکار و گزیدگان پسندیده کردار صورت نمی گیرد، و این همانند گفتار دیگر اوست که فرموده است: «هر که ما اهل بیت را دوست می دارد باید برای درویشی آماده شود و جامه درویشی بپوشد»، و گاه این سخن را به معنی دیگری تأویل کرده اند که این جا جای آوردن آن نیست.
این موضوع ثابت شده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به علی علیه السّلام فرموده است: «کسی جز مؤمن تو را دوست نمی دارد و کسی جز منافق تو را دشمن نمی دارد.» و نیز ثابت شده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: «گرفتاری به سوی مؤمن شتابان تر است از آب به سوی گودیها.» در حدیثی دیگر آمده است: «مؤمن رویاروی - با رنجها- است و کافر مصون است.»، و در حدیثی دیگر آمده است «بهترین شما در پیشگاه خداوند آن کس از شماست که در نفس و مال و فرزندان خویش مصائب بزرگتر بیند.» این مقدمات این نتیجه را دارد که اگر کوهی علی علیه السّلام را دوست بدارد از هم فرو می پاشد، شاید منظور سید رضی هم از معنای دیگر همین معنی باشد.
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَدْ تُوُفِّیَ سَهْلُ بْنُ حُنَیْفٍ الْأَنْصَارِیُّ بِالْکُوفَةِ بَعْدَ مَرْجِعِهِ مَعَهُ مِنْ صِفِّینَ، وَکَانَ أَحَبَّ النَّاسِ إِلَیْهِ:
و قال علیهالسلام
لَوْ أَحَبَّنِی جَبَلٌ لَتَهَافَتَ.
مَعْنی ذلِکَ أنَّ الْمِحْنَةَ تَغْلُظُ عَلَیْهِ،فَتُسْرِعُ الْمَصائِبُ إلَیْهِ،وَ لا یَفْعَلُ ذلِکَ إلاّ بِالْأتْقِیاءِ الْأبْرارِ وَ الْمُصْطَفَیْنَ الْأخْیارِ،وَ هذا مِثْلُ قَوْلِهِ علیه السلام:
مَنْ أَحَبَّنَا أَهْلَ الْبَیْتِ فَلْیَسْتَعِدَّ لِلْفَقْرِ جِلْبَاباً.
«وَقَدْ یُؤَوَّلُ ذلِکَ عَلی مَعْنی آخَرَ لَیْسَ هذا مَوْضِعَ ذِکْرِهِ».
به هنگام بازگشت امیرمؤمنان علی علیه السلام از میدان صفین«سهل بن حنیف»در کوفه چشم از دنیا فرو بست در حالی که محبوبترین مردم نزد امام علیه السلام بود.
امام علیه السلام فرمود:
حتی اگر کوهی مرا دوست بدارد از هم میشکافد و فرو میریزد!
سیّد رضی میگوید:معنای این سخن آن است که شداید و مصائب،به سرعت به سراغ دوستان ما میآیند و این سرنوشت تنها در انتظار پرهیزگاران و نیکان و برگزیدگان و خوبان است.
این سخن همانند سخن دیگری است که از امام علیه السلام نقل شده است که فرمود:
هرکس ما اهل بیت را دوست دارد باید پوشش فقر را برای خود مهیا سازد (و آماده انواع محرومیتها و گرفتاریها) گردد.
سید رضی در پایان میگوید:گاهی برای این کلام تفسیر دیگری کردهاند که اینجا جای شرح آن نیست. (.سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که حکمت پربار اول را نقل کرده،زمخشری در ربیع الابرار و آمدی در غررالحکم و نویسنده الدرجات الرفیعة (سید علی خان متوفای 1120) است. اما کلمه حکمت آمیز دوم در میان علما و دانشمندان پیش از سیّد رضی مشهور بوده و آن را به صورتهای مختلفی نقل کرده و در تفسیر آن نظرات متعددی دادهاند از جمله کسانی که آن را نقل کردهاند سید مرتضی در کتاب امالی و ابن اثیر در نهایة است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 103). مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار بعد از اشاره به این دو کلام حکمتآمیز مولا امیر مؤمنان علیه السلام شرح مبسوطی در چند صفحه درباره آن آورده است که بعدا به آن اشاره خواهیم کرد.(بحارالانوار،ج 67،ص 247). )
در مقدمه این کلام حکمتآمیز شأن ورودی برای آن ذکر شده هنگام باز گشت امیر مؤمنان علی علیه السلام از میدان صفین به امام علیه السلام خبر دادند«سهل بن حنیف» (یکی از پیشگامان اسلام،از اصحاب خاص پیغمبر اکرم و امیرمؤمنان علی علیهما السلام) در کوفه چشم از دنیا فرو بسته در حالی که محبوبترین مردم نزد امام علیه السلام بود»؛ (وَ قَدْ تُوُفِّیَ سَهْلُ بْنُ حُنَیْفٍ الْأَنْصَارِیُّ بِالْکُوفَةِ بَعْدَ مَرْجِعِهِ مَعَهُ مِنْ صِفِّینَ،وَ کَانَ أَحَبَّ النَّاسِ إِلَیْهِ) .
امام علیه السلام در این هنگام در زمینه بیوفایی دنیا و از دست رفتن سریع عزیزان فرمود:«حتی اگر کوهی مرا دوست بدارد از هم میشکافد و فرو میریزد»؛ (لَوْ أَحَبَّنِی جَبَلٌ لَتَهَافَتَ) .
اشاره به بیوفایی و ناپایداری طبیعت دنیا و از دست رفتن عزیزان است که هم آزمونی برای مردان خداست و هم هشداری برای همگان.
سپس مرحوم سیّد رضی به دنبال این گفتار حکیمانه درباره بیوفایی دنیا میافزاید:«معنای این سخن آن است که شدائد و مصائب،به سرعت به سراغ دوستان ما میآیند و این سرنوشت تنها در انتظار پرهیزگاران و نیکان و برگزیدگان و خوبان است و این سخن همانند سخن دیگری از امام علیه السلام است که فرمود:«هرکس ما اهل بیت را دوست دارد باید پوشش فقر را برای خود مهیا سازد (و آماده انواع محرومیتها و گرفتاریها) گردد»؛ (مَعْنی ذلِکَ أنَّ الْمِحْنَةَ تَغْلُظُ عَلَیْهِ،فَتُسْرِعُ الْمَصائِبُ إلَیْهِ،وَ لا یَفْعَلُ ذلِکَ إلاّ بِالْأتْقِیاءِ الْأبْرارِ وَ الْمُصْطَفَیْنَ الْأخْیارِ،وَ هذا مِثْلُ قَوْلِهِ علیه السلام:مَنْ أَحَبَّنَا أَهْلَ الْبَیْتِ فَلْیَسْتَعِدَّ لِلْفَقْرِ جِلْبَاباً) .
«جلباب»به لباسی میگویند که تمام بدن یا قسمت عمده آن را بپوشاند؛چادر یا مانند آن.
در اینکه چه رابطهای در میان محبت اهل بیت و پوشش فقر است تفسیرهای مختلفی شده که از میان همه آنها سه تفسیر زیر از همه مناسبتر است:
نخست اینکه به مقتضای«الْبَلاءُ لِلْوِلاءِ»؛بلاها به سراغ دوستان خدا میروند و همچین به مقتضای حدیث
«إنَّ أشَدَّ النّاسِ بَلاءً الْأنْبیاءُ ثُمَّ الَّذینَ یَلَوْنَهُمْ ثُمَّ الْأمْثَلُ فَالْأمْثَلُ؛ گرفتاریها و مشکلات بیش از همه دامان پیامبران را میگیرد سپس کسانی که به دنبال آنها هستند سپس نیکان یکی پس از دیگری» ( .کافی،ج 2،ص 252. ) افرادی که به امام علیه السلام که مجموعهای از فضایل انسانی و برکات معنوی و الهی است عشق بورزند در صف اولیا قرار میگیرند و به حکم اینکه مقربترند جام بلا بیشترشان میدهند که هم آزمونی است برای آنان و همه وسیلهای است برای ترفیع درجاتشان.
بنا به تفسیر دیگر منظور آن است کسانی که عشق به امام میروزند یا حب اهل بیت دارند باید فقر به معنای سادگی زندگی را پیشه کنند؛همان فقری که پیغمبر اکرم درباره آن میفرمود:
«الْفَقْرُ فَخْری وَ بِهِ أفْتَخِرُ عَلی سایِرِ الْأنْبِیاءِ؛ فقر مایه افتخار من است و با آن بر سایر پیامبران افتخار میکنم» ( .بحارالانوار،ج 69،ص 32.) این تعبیر اگر به معنای فقر«فقر الی الله»نباشد به معنای ساده زیستن و قانع به زندگی خالی از هر گونه زرق و برق و تجمل بودن است.پیروان این مکتب نیز مانند پیشوایانشان باید به چنین زندگیای قانع باشند.
تفسیر سوم اینکه منظور از دو کلام حکمتآمیز بالا آن است که دشمنان اهلبیت به ویژه بنیامیه و پس از آنها بنی عباس در صدد بودند که هر کس را پیرو این مکتب و عاشق این پیشوایان ببینند از هر نظر در فشار قرار دهند تا آنجا که حتی از نظر معیشت نیز در تنگنا واقع شوند.از این گذشته ولای اهل بیت همان ولای حق است و طرفدار حق در هر عصر و زمان مورد تهاجم طرفداران باطل که عِده و عُده آنها غالبا کم نیست واقع میشود.تاریخ اسلام نیز نشان میدهد کسانی که طرفدار پیغمبر اکرم یا پیشوایان معصومین علیهم السلام میشدند از طرف دشمنان در فشار شدید قرار میگرفتند داستان شعب ابیطالب و ابیذر و مشکلاتی که معاویه و عثمان برای او فراهم کردند تا آنجا که مظلومانه در بیابان محروم«ربذه»در شدیدترین فقر جان به جان آفرین سپرد،نمونهای از این دست است.
از شعبی نیز که یکی از تابعین معروف است نقل شده میگفت:
«ما نَدْری ما نَصْنَعُ بِعَلیّ بْنِ أبیطالِبٍ إنَّ احْبَبْناهُ إفْتَقَرْنا وَإنْ أبْغَضْناهُ کَفَرنا؛ نمیدانیم با علی علیه السلام چه کنیم اگر او را دوست بداریم (چنان بر ما سخت میگیرند که) فقیر و نیازمند میشویم و اگر او را دشمن بداریم کافر میشویم». ( .مناقب ابن شهرآشوب،ج 3،ص 248.)
از این روشنتر سخنی است که در تاریخ طبری و تاریخ ابن اثیر از«معاویه» نقل شده که چون«مغیرة بن شعبه»را در سنه 41 والی کوفه کرد او را فرا خواند و گفت:من میخواستم سفارشهای زیادی به تو بکنم اما چون تو را فرد بصیری میدانم از آنها صرف نظر کردم؛ولی یک توصیه را ترک نمیکنم و آن اینکه دشنام علی و نکوهش او را فراموش مکن و برای«عثمان»فراوان رحمت خدا را بطلب و استغفار کن و تا میتوانی عیب بر یاران علی بگذار و آنها را از مرکز حکومت دور کن و پیروان«عثمان»را مدح و تمجید نما و به مرکز حکومت نزدیک کن.«مغیره»گفت:من تجربه فراوان در امر حکومت دارم و دیگران نیز مرا آزمودهاند و پیش از تو برای غیر تو عهدهدار مناصبی بودهام و هیچ کس مرا در این امر نکوهش نکرده است و تو هم در آینده مرا خواهی آزمود.یا مدح و تمجید میکنی و یا نکوهش.معاویه گفت:ان شاء الله تو را مدح و تمجید خواهم کرد. ( .تاریخ طبری،ج 2،ص 112 (در حوادث سال 51 به مناسبت ذکر شهادت حجر بن عدی ذکر شده است) و تاریخ ابن اثیر،ج 3،ص 102.)
مرحوم سیّد رضی بعد از آنکه تفسیر اول را برای این دو کلام حکیمانه برگزیده میافزاید:«گاهی برای این کلام تفسیر دیگری کردهاند که اینجا جای شرح آن نیست»؛ (وَ قَدْ یُؤَوَّلُ ذلِکَ عَلی مَعْنی آخَرَ لَیْسَ هذا مَوْضِعُ ذِکْرِهِ) .
بعید نیست که مرحوم سیّد رضی نیز نظرش در آخر کلام خود به دو تفسیر دیگری باشد که ما در بالا آوردیم.
Sahl ibn Hunayf al-Ansāri died in Kūfa after his return from the battle of Siffin, and he was very much loved by Imām Ali ibn Abū Tālib . On this occasion, Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Even if a mountain had loved me, it will have now crumbled.”
Sayyid ar-Radi says that the meaning of this statement is that since the trial of the man who loves Imām Ali ibn Abū Tālib will be so, severe troubles will leap towards him, and this is not the case except with the God-fearing, the virtuous and the select good ones.” He adds saying that there is another similar saying of Imām Ali ibn Abū Tālib about certain individuals, and it is cited below:
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Whoever loves us, we members of the Household (of the Prophet), should be prepared to face destitution.”
Sayyid ar-Radi says that this has been interpreted in a different way as well, but on this occasion, it is not fit to mention here.{Perhaps the other meaning of this saying is this: “Whoever loves us should not hanker after worldly matters even though in consequence he may have to face destitution and poverty. He should rather remain content and avoid seeking worldly benefits.“ }
وَ قَالَ علیه السلام لَا مَالَ أَعوَدُ مِنَ العَقلِ وَ لَا وَحدَةَ أَوحَشُ مِنَ العُجبِ وَ لَا عَقلَ کَالتّدبِیرِ وَ لَا کَرَمَ کَالتّقوَی وَ لَا قَرِینَ کَحُسنِ الخُلُقِ وَ لَا مِیرَاثَ کَالأَدَبِ وَ لَا قَائِدَ کَالتّوفِیقِ وَ لَا تِجَارَةَ کَالعَمَلِ الصّالِحِ وَ لَا رِبحَ کَالثّوَابِ وَ لَا وَرَعَ کَالوُقُوفِ عِندَ الشّبهَةِ وَ لَا زُهدَ کَالزّهدِ فِی الحَرَامِ وَ لَا عِلمَ کَالتّفَکّرِ وَ لَا عِبَادَةَ کَأَدَاءِ الفَرَائِضِ وَ لَا إِیمَانَ کَالحَیَاءِ وَ الصّبرِ وَ لَا حَسَبَ کَالتّوَاضُعِ وَ لَا شَرَفَ کَالعِلمِ وَ لَا عِزّ کَالحِلمِ وَ لَا مُظَاهَرَةَ أَوثَقُ مِنَ المُشَاوَرَةِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: سرمایهای از عقل سودمندتر نیست، و تنهایی ترسناکتر از خودبینی، و عقلی چون دوراندیشی، و بزرگواری چون تقوی، و همنشینی چون اخلاق خوش، و میراثی چون ادب ، و رهبری چون توفیق الهی، و تجارتی چون عمل صالح، و سودی چون پاداش الهی، و پارسائی چون پرهیز از شبهات، و زهدی چون بیاعتنایی به دنیای حرام ، و دانشی چون اندیشیدن، و عبادتی چون انجام واجبات، و ایمانی چون حیاء و صبر، و خویشاوندی چون فروتنی، و شرافتی چون دانش، و عزّتی چون بردباری، و پشتیبانی مطمئنتر از مشورت کردن نیست .
هیچ مال از خرد سودمندتر نیست، و هیچ تنهایی ترسناکتر از خود پسندیدن، و هیچ خرد چون تدبیر اندیشیدن، و هیچ بزرگواری چون پرهیزگاری، و هیچ همنشین چون خوی نیکو، و هیچ میراث چون فرهیخته شدن ، و هیچ راهبر چون با عنایت خدا همراه بودن، و هیچ سوداگری چون کردار نیک ورزیدن، و هیچ سود چون ثواب اندوختن، و هیچ پارسایی چون باز ایستادن هنگام ندانستن احکام، و هیچ زهد چون نخواستن حرام ، و هیچ دانش چون به تفکر پرداختن، و هیچ عبادت چون واجبها را ادا ساختن، و هیچ ایمان چون آزرم و شکیبایی و هیچ حسب چون فروتنی، و هیچ شرف چون دانایی، و هیچ عزت چون بردبار بودن، و هیچ پشتیبان استوارتر از رأی زدن.
و فرمود نیست هیچ مالی سودمندتر از عقل و نه تنهائی باوحشتر از خود بینی و نه عقل مانند صلاح اندیشی و نه بزرگواری چون پرهیزگاری و نه همنشینی مانند نیکوئی خلق و نه میراث همچو ادب و نه کشنده همچو توفیق و نه سودگری مانند عمل شایسته و نه سود مانند ثواب و نه ورع همچو ایستادن نزد شبهه تا منجر بحرام نشود و نه بی رغبتی از دنیا همچو بی رغبتی در حرام و نه دانش چون فکر کردن و نه پرستش همچو گزاردن فریضهها و نه ایمان مانند حیا و نه صبر و نه حسب و نه نژاد همچون فروتنی و نه بزرگی چون دانش و نه ارجمندی همچون بردباری و نه پشتیبان استوارتر از مشورت کردن
و فرمود (علیه السلام): هیچ ثروتی سودمندتر از عقل نیست و هیچ تنهایی وحشت انگیزتر از خودپسندی نیست و هیچ عقلی، چون اندیشیدن و تدبیر نیست و هیچ کرامتی چون تقوی نیست و هیچ هم نشینی چون خوش خویی نیست و هیچ میراثی چون ادب نیست و هیچ رهبری چون توفیق نیست و هیچ تجارتی چون عمل صالح نیست و هیچ سودی چون ثواب آخرت نیست و هیچ پارسایی چون توقف در برابر شبهه نیست و هیچ زهدی چون زهد در حرام نیست و هیچ ایمانی چون حیا و شکیبایی نیست و هیچ حسبی چون تواضع نیست و هیچ شرافتی چون علم نیست و هیچ عزتی چون بردباری نیست و هیچ پشتیبانی استوارتر از مشورت نیست.
و آن حضرت فرمود:ثروتی سودمندتر از عقل،و تنهاییای ترسناکتر از خود پسندی،و عقلی چون تدبیر،و بزرگواریای مانند تقوا،و همنشینی چون حسن خلق،و میراثی مانند ادب ، و رهبری چون توفیق،و تجارتی مثل عمل صالح،و سودی مانند ثواب،و پارساییای چون باز ایستادن در شبهه،و زهدی مانند نخواستن حرام ،و دانشی همانند اندیشه،و عبادتی چون ادای واجبات،و ایمانی مانند حیا و شکیبایی،و حسبی چون فروتنی،و شرفی مثل دانش،و عزّتی چون بردباری،و پشتیبانیای استوارتر از مشاورت نیست .
شروح:
و اعود: ای انفع و اکثر فائده و عائده. و اوحش: ای اشد وحشه. و العجب: الکبر. و المظاهره: المعاونه و اوثق: احکم و اشد ایتمانا به. و المشاوره: مشتقه من شرت العسل، ای استخرجته من موضعه.
ای انفع و اکثر فائده و حقیقته اکثر عودا بانفع الی صاحبه. و لا ایمان کالحیاء و الصبر: ای لا لزم الایمان ای لیس شیء من الافعال التی یلزم الایمان و یجب ضمها الیه کهذین فعبر عن اللازم بالملزوم و المظاهره المعاونه.
امام (علیه السلام) فرمود: (هفده جمله) لا مال أعود من العقل، و لا وحده اوحش من العجب، و لا عقل کالتدبیر، و لا کرم کالتقوی، و لا قرین کحسن الخلق؛ و لا میراث کالادب، و لا قائد کالتوفیق، و لا تجاره کالعمل الصالح، و لا ربح کالثواب، و لا ورع کالوقوف عند الشبهه، و لا زهد کالزهد فی الحرام، و لا علم کالتفکر، و لا عباده کاداء الفرائض، و لا ایمان کالحیاء والصبر، و لا حسب کالتواضع، و لا شرف کالعلم، و لا مظاهره أوثق من المشاروه.
«هیچ ثروتی پر فایده تر از عقل نیست، و هیج تنهایی ترسناکتر از خودخواهی نمیباشد. هیچ خردی چون تدبیر و اندیشیدن نیست، و هیچ بزرگواریی چون تقوا نمیباشد، و هیچ همنشینی مانند خوشبختی نیست. و هیچ میراثی مانند ادب نمیباشد، و هیچ رهبری همانند توفیق بر کاری نیست، و هیچ تجارتی همانند کار شایسته نمیباشد، و هیچ سودی چون اجر و مزد الهی نمیباشد، و هیچ پرهیزگاری مانند توقف در مقابل عمل شبهه ناک نیست و هیچ پارسایی مانند پرهیز از حرام نیست، و هیچ آگاهیی همچون اندیشیدن در کار نیست، و هیچ عبادتی مانند انجام واجبات نیست. و هیچ ایمانی همسان شرم و بردباری نیست و هیچ والایی مانند فروتنی نمیباشد، و هیچ شرافتی به پای دانش نمیرسد، و هیچ پشتوانه ای مطمئن تر از مشورت با دیگران نمیباشد».
1- هیچ ثروتی پر فایده تر از عقل نیست. یعنی سود بیشتری به صاحبش نمیرساند، کلمه مال را از آن رو برای عقل استعاره آورده است که بی نیازی شخص به عقل است و آن سرمایه ای است که انسان سودهای جاودانه و کمالات ممکنه را با آن کسب میکند، همان طوری که با مال کمال ظاهری را به دست میآورد. و چون بین این دو نوع سرمایه آشکارا در شرافت تفاوت است، ناگزیر مالی از عقل پر فایده تر برای صاحبش وجود ندارد.
2- و هیچ تنهایی ترسناکتر از خودخواهی نیست، امام (علیه السلام) تنهایی را از آن رو از سنخ خودخواهی شمرده است که هر دو باعث وحشت سهمگینی، هستند، و این که خودخواهی باعث ترس است قبلا بیان شده است.
3- هیچ عقلی چون تدبیر و اندیشیدن نیست، مقصود از عقل، تصرف عقل عملی است بنابراین نام عقل را به طور مجاز بر آن اطلاق کرده است از باب اطلاق نام سبب بر مسبب. و بدیهی است که تمام تصرفات عقل، تدبیر و به دست آوردن نظرات مصلحت دار، در همه کارها ست، و چون مقصود از عقل ناگزیر همان تدبیر است و از طرفی هیچ یک از تصرفات آن همسان تدبیر نیست، بنابراین هیچ عقلی همانند تدبیر نمیباشد.
4- هیچ بزرگواریی چون تقوا نیست. مفهوم و معنای کرم عبارت است از بذل آنچه شایسته بذل است، و چون تقوای الهی عبارت از خشیت است، و از لوازم خشیت پارسایی در دنیا و اعراض از متاع دنیاست، پس تقوا در حقیقت صرف نظر کردن از تمام دنیاست و هر گاه بذل مقداری از اندوخته های دنیا بزرگواری خوانده شود، بنابراین، گذشت از تمام دنیا شایستگی بیشتری دارد تا بزرگواری بی نظیری محسوب شود. همان طوری که امام (علیه السلام) در گذشته آن را چنین توصیف کرد: «و رایتها محتاجه فوهبت جملتها لها».
5- هیچ همنشینی چون حسن خلق نیست، قبلا با اخلاق حسنه آشنا شدی، و بدیهی است که آنچه همنشین گفته میشود، بهتر از حسن خلق نیست، زیرا فایده و نتیجه همنشینان دیگر، آن است که از همنشینی و دوستی آنها، خوشخویی بیاموزیم، و خوشخویی که خود، نتیجه همنشینی است، ارزشمندتر از مقدمه آن است که ای بسا این نتیجه از آن به دست نیاید، بنابراین چیزی شبیه و نظیر آن نیست.
6- هیچ ارثی مانند ادب نیست، اندکی پیش، بیان و توضیح این جمله گذشت. 7- هیچ رهبری چون توفیق یافتن در کارها وجود ندارد، و چون توفیق عبارت از فراهم آمدن وسایل و شرایط چیزی است به طوری که تمام آنها باعث دست یابی به آن هدف است ناگزیر برای انسان رهبری برای رسیدن هدفهایش مانند توفیق- در زود رساندن به هدف- وجود ندارد. 8- هیچ تجارتی مانند کار شایسته نیست، کلمهی: (تجاره) را از آن رو برای کار شایسته استعاره آورده است که همچنان که تجارت مستلزم سود است، کار شایسته نیز باعث خیر است. و چون ارزش تجارت به ارزش نتیجه و سود آن وابسته است، پس هر چه سود ارزشمندتر باشد ارزش تجارت بیشتر است، و چون سود این تجارت اجرو مزد دائمی آخرت است که بالاتر از آن سودی نیست، پس تجارت عمل شایسته نیز در بین تجارتها نظیر ندارد. 9- هیچ سودی همچون اجر و مزد الهی نیست، مطلب روشن است. 10- هیچ پرهیزگاریی مانند توقف در برابر کار شبههناک نیست، گاهی پارسایی را به توقف در برابر کارهای خلاف و حرام تفسیر میکنند. و چون خودداری از انجام کارهای شبههناک چه در جهت حلال بودن و چه در حرام بودن، از بالاترین نوع پارسایی است و از همه بیشتر به وسیله آن میتوان از محرمات دوری کرد بنابراین، هیچ یک از دیگر انواع پارسایی نظیر آن نمیباشد. 11- هیچ پارسایی مانند پرهیز از حرام نیست. چون به پرهیز از حرام دستور و فرمان دادهاند و انجام واجب، پایینتر از دیگر انواع زهد است، بنابراین پرهیز از حرام همانند فضیلت واجب بر مستحب، برترین نوع پرهیز است. 12- هیچ آگاهیی همچون اندیشیدن در کار نیست، یعنی همچون علمی که از راه اندیشه به دست میآید و این سخن نسبت به آن چیزی است که ادعا کنند علم است، از قبیل حفظ سخن دیگران، احادیث، شرح حال بزرگان و امثال اینها و نیز فراگرفتن علومی که از حواس حاصل میشوند، زیرا علم فکری و عقلی، کلی و اشرف است، و حکمی که شارع میکند و همچنین خطیب در خطبه میآورد نیز جنبهی کلی دارد. و مقصود از اندیشیدن، اندیشه در چیزهایی است که سزاوار آن است از قبیل آفرینش آسمانها و زمین و آنچه خداوند آفریده، و نیز عبرت گرفتن از آنهاست. و نام اندیشیدن و تفکر را بر علمی که از راه تفکر به دست میآید، اطلاق نموده است، از باب اطلاق اسم سبب بر مسبب و ممکن است مقصود امام (علیه السلام)، علم به نحوهی اندیشیدن و آن قوانینی باشد که رعایت آنها اندیشه را از گمراهی نگاه میدارد. 13- هیچ عبادتی مانند انجام واجبات نمیباشد چون اینها واجبند و امر واجب از غیر واجب ارزشمندتر است. 14- هیچ ایمانی همسان شرم و بردباری نیست، هیچ ایمانی به پایه آن ایمانی که با شرم و بردباری تکمیل شده، نمیرسد، و این همان چیزی است که این دو فضیلت را چنان که گذشت، شرف بخشیده است، و اینها را بر ایمان از باب مجاز و اطلاق اسم لازم بر ملزوم به کار برده است. 15- هیچ والایی همانند فروتنی نیست، چون والایی و بزرگی از جمله نیکیها و فضیلتهاست فروتنی نسبت به بیشترین چیزهایی که سبب خیرات میگردند، والاتر و ارزشمندتر است، همانطوری که قبلا نیز بیان شده است. 16- هیچ شرافتی به پای دانش نمیرسد، که نام ملزوم را بر لازم از باب مجاز اطلاق فرموده است، روشن است که علم بالاترین کمالات است و هیچ شرافتی همانند شرافت آن نیست. 17- هیچ پشتوانهای مطمئنتر از مشورت با دیگران، یعنی محکمتر و قویتر از آن نیست. و شرح این سخن در عبارت: و لا ظهیر کالمشوره، گذشت. باید توجه داشت که حکم در بسیاری از این کمالات به اعتبار موارد اکثریت است و هدف امام (علیه السلام) تشویق و ترغیب به عقل، تدبیر، تقوی، خوشخویی، ادب، توفیق به وسیلهی توجه به خدا در کارها، عمل شایسته، اجر و مزد الهی، ایستادگی در برابر کار شبههناک، پارسایی در حرام، اندیشه و مواظبت بر واجبات، فراهم آوردن شرم و بردباری، فروتنی و آگاهی و مشورت در امور، میباشد.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ مَالَ أَعْوَدُ مِنَ الْعَقْلِ وَ لاَ وَحْدَةَ أَوْحَشُ مِنَ الْعُجْبِ وَ لاَ عَقْلَ کَالتَّدْبِیرِ وَ لاَ کَرَمَ کَالتَّقْوَی وَ لاَ قَرِینَ کَحُسْنِ الْخُلْقِ وَ لاَ مِیرَاثَ کَالْأَدَبِ وَ لاَ قَائِدَ کَالتَّوْفِیقِ وَ لاَ تِجَارَةَ کَالْعَمَلِ الصَّالِحِ وَ لاَ [زَرْعَ]
رِبْحَ کَالثَّوَابِ وَ لاَ وَرَعَ کَالْوُقُوفِ عِنْدَ الشُّبْهَةِ وَ لاَ زُهْدَ کَالزُّهْدِ فِی الْحَرَامِ وَ لاَ عِلْمَ کَالتَّفَکُّرِ وَ لاَ عِبَادَةَ کَأَدَاءِ الْفَرَائِضِ وَ لاَ إِیمَانَ کَالْحَیَاءِ وَ الصَّبْرِ وَ لاَ حَسَبَ کَالتَّوَاضُعِ وَ لاَ شَرَفَ کَالْعِلْمِ وَ لاَ عِزَّ کَالْحِلْمِ وَ لاَ مُظَاهَرَةَ أَوْثَقُ مِنَ الْمُشَاوَرَةِ .
قد تقدم الکلام فی جمیع هذه الحکم.
أما المال فإن العقل أعود منه لأن الأحمق ذا المال طالما ذهب ماله بحمقه فعاد أحمق فقیرا و العاقل الذی لا مال له طالما اکتسب المال بعقله و بقی عقله علیه.
و أما العجب فیوجب المقت و من مقت أفرد عن المخالطة و استوحش منه و لا ریب أن التدبیر هو أفضل العقل لأن العیش کله فی التدبیر.
و أما التقوی فقد قال الله إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ ( سورة الحجرات 13. )
و أما الأدب فقالت الحکماء ما ورثت الآباء أبناءها کالأدب .
و أما التوفیق فمن لم یکن قائده ضل.
و أما العمل الصالح فإنه أشرف التجارات فقد قال الله تعالی هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی تِجارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ ( سورة الصف 10.) .
ثم عد الأعمال الصالحة.
و أما الثواب فهو الربح الحقیقی و أما ربح الدنیا فشبیه بحلم النائم.
و أما الوقوف عند الشبهات فهو حقیقة الورع و لا ریب أن من یزهد فی الحرام أفضل ممن یزهد فی المباحات کالمآکل اللذیذة و الملابس الناعمة و قد وصف الله تعالی أرباب التفکر فقال وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ( سورة آل عمران 191.) و قال أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا و لا ریب أن العبادة بأداء الفرائض فوق العبادة بالنوافل و الحیاء مخ الإیمان و کذلک الصبر و التواضع مصیدة الشرف و ذلک هو الحسب و أشرف الأشیاء العلم لأنه خاصة الإنسان و به یقع الفضل بینه و بین سائر الحیوان.
و المشورة من الحزم فإن عقل غیرک تستضیفه إلی عقلک و من کلام بعض الحکماء إذا استشارک عدوک فی الأمر فامحضه النصیحة فی الرأی فإنه إن عمل برأیک و انتفع ندم علی إفراطه فی مناواتک و أفضت عداوته إلی المودة و إن خالفک و استضر عرف قدر أمانتک بنصحه و بلغت مناک فی مکروهه
(و قال علیهالسلام لا مال اعود من العقل) هیچ مالی پرفایدهتر از خرد نیست. زیرا که او سرمایه هر دو سرا است. (و لا وحده اوحش من العجب) و نیست هیچ تنهایی ترسناکتر از عجب و خودپسندی زیرا که معجب به جهت تفوق خود و مردم را فروتر از خود دیدن، متنفر میشوند مردمان از او و این مستلزم وحدت و تنهایی است (و لا عقل کالتدبیر) و نیست هیچ عقلی همچو تدبیر که آن تصرف عقل عملی است در مصالح بر وجهی که سزاوار باشد ودلپذیر (و لا کرم کالتقوی) و هیچ کرمی نیست همچو پرهیزگاری زیرا که آن مستلزم زهد دنیا است و بذل اشرف متاع به سهولت و طیب نفس، پس هیچ کرمی مثل آن نباشد (و لا قرین کحسن الخلق) و هیچ همنشینی نیست همچو نیکویی خویی و خوش خلقی با خلق خدا زیرا که آن سبب صید دلها است و موجب مخالطت و مصاحبت یاران با صفا (و لا میراث کالادب) و هیچ میراثی نیست همچو ادب که میرهاند او را از رنج و تعب (ولا قائد کالتوفیق) و هیچ کشندهای نیست به خیر همچو توفیق الهی و مراد به توفیق، توافق اسباب شیء است و وجود شرایط فایده به حصول آن (و لا تجاره کالعمل الصالح) و هیچ تجارتی نیست مانند کردار پسندیده زیرا که به سبب آن به دست می آید درجات عالیه در آخرت (و لا ربح کالثواب) و هیچ سودی نیست مثل ثواب زیرا که با آن حاصل میشود مزیت و تقرب نزد ربالارباب و این اجل ارباح و اجم منافع است (و لا ورع کالوقوف عند الشبهه) و هیچ ورعی نیست همچو باز ایستادن نزد شبهه تا منجر نشود به حرام و مناهی و معاقب نگردد به عقوبت الهی. و ورع عبارت است از بازایستادن از مناهی (و لا زهد کالزهد فی الحرام) و هیچ زهدی نیست همچو زهد درحرام و عدم رغبت در آن (و لا علم کالتفکر) و هیج علمی نیست همچو تفکر کردن در آلای الهی زیرا که به سبب آن میرسند به عفران الهی کما هی. و مصداق این است اینکه در حدیث وارد شدهه که: (تفکر ساعه خیر من عباده ستین سنه) یا آنکه مراد، تفکر باشد در منقولات همچو احادیث و تفاسیر و سایر فقهیات (و لا عباده کاداء الفرائض) و نیست هیچ عبادتی همچو ادا کردن فریضهها از اصناف واجبات زیرا که صواب آن بیشتر است از مندوبات (و لا ایمان کالحیاء و الصبر) و هیچ ایمانی نیست مانند ایمانی که کمال پیدا کرده باشد به حیا و شکیبایی زیرا که این هر دو از اشرف شعب ایمانند و با اینها تمام میگردد ایمان (و لا حسب کالتواضع) و هیچ مکرمنتی و نژادی نیست مثل فروتنی نمودن با بندگان خدا زیرا که آن موجب محبت است در دلهای ایشان و سبب استعظام ایشان به او (و لا شرف کالعلم) و هیچ شرفی نیست همچو دانش زیرا که آن موجب رفعت و مزیت عالم است در دنیا و آخرت (و لا مظاهره اوثق من المشاوره) و هیچ پشتیبانی استوارتر از مشورت کردن با اهل بینش زیرا که آن مورث صواب است و ثواب (و لا عز کالحلم) و نیست هیچ عزت و ارجمندی همچو صفت بردباری.
و فرمود: نیست مالی پر نفعتر از عقل، و نه وحدتی با وحشت تر از عجب و از پیش گذشت، و نه عقلی همچو تدبیر و کار، و نه کرمی همچو تقوی، و نه قرینی همچو حسن خلق، و نه میراثی همچو ادب. یعنی علم و حکمت دنیا و آخرت و نه قایدی یعنی کشندهای همچو توفیق، و نه تجارتی همچو عمل صالح، و نه سودی همچو ثواب آخرت، و نه ورعی همچو وقوف در مواضع شبهه، و نه زهدی همچو زهد در حرام، و نه علمی همچو تفکر، و نه عبادتی همچو اداء فرایض، و نه ایمانی همچو حیا و صبر، و نه حسبی یعنی شرفی همچو تواضع، و نه شرفی همچو علم، و نه معاونتی همچو مشاورت با عقلاء و (مظاهرت) از (ظهر) مشتق است یعنی هم پشتی نمودن.
و قال علیهالسلام: «لا مال اعود من العقل و لا وحده اوحش من العجب و لا عقل کالتدبیر و لا کرم کالتقوی و لا قرین کحسن الخلق و لا میراث کالادب و لا قائد کالتوفیق و لا تجاره کالعمل الصالح و لا ربح کالثواب و لا ورع کالوقوف عند الشبهه و لا زهد کالزهد فی الحرام و لا علم کالتفکر و لا عباده کاداء الفرایض و لا ایمان کالحیاء و الصبر و لا حسب کالتواضع و لا شرف کالعلم و لا مظاهره اوثق من مشاوره.» یعنی و گفت علیهالسلام که نیست مالی با منفعت تر از عقل و دانش، زیرا که منفعت دنیا و آخرت است و نیست تنهائی با وحشتتر از تکبر ورزیدن، زیرا که باعث تنها ماندن از یاران دنیا و آخرت است و نیست دانشی مانند تدبر در امور، زیرا که دور از خطاست و نیست کرامتی مانند تقوی، زیرا که کرامت نزد خالق و خلایق است و نیست مصاحبی مانند خوش خلقی، زیرا که همه کس طالب صحبت اوست و نیست مالی به میراث گذاشتن مانند ادب دادن، زیرا که توسعهی دنیا و آخرت است و نیست کشندهی مهاری مانند توفیق، زیرا که میرساند به قرب خدا و نیست تجارتی مانند کردار نیکو، زیرا که منفعتش بهشت است و نیست منفعتی مانند ثواب آخرت، زیرا که دائمی است و نیست پرهیزگاری (ای) مانند توقف در نزد امور مشتبه الحال، زیرا که اجتناب است از محرمات البته و نیست بیرغبتی مانند بیرغبتی از مال حرام، زیرا که موجب رغبت در عبادت است و نیست دانشی مانند دانش تفکر کردن در آفاق و انفس، زیرا که معرفت مبدا و معاد است و نیست عبادتی مانند به جای آوردن واجبات، زیرا که موجب توفیق قرب نوافل است و نیست ایمانی مانند ایمان با شرم و صبر، زیرا که موجب ملکه و استحکام است و نیست نجابتی مانند فروتنی، زیرا که باعث عزت دنیا و آخرت است و نیست شرف و بزرگی مانند علم، زیرا که بزرگی دنیا و آخرت است و نیست معاون و یاوری استوارتر از مشورت کردن، زیرا که دور از لغزش است.
اللغه: و سمی المال مالا لانه یمیل من هذا الی ذاک و من ذاک الی هذا- مجمعالبحرین- (النقوی): الاسم من اتقی: مخافه الله فی العمل بطاعته- المنجد. الاعراب: لا، فی هذه الجمل نافیه للجنس، و ما بعدها اسمها مبنی علی الفتح لتضمنها معنی الجنسیه، و ما بعده خبرها. المعنی: (لا مال اعود من العقل) لان فائده المال صرفها لتحصیل الحوائج و الوصول الی الراحه و الامن فی الاجل و العاجل، و هذه المقاصد انما یتیسر بمعونه العقل، فان کان صاحب سفیها یصرف المال فیما یضره و یختل راحته و سعادته. و العجب یوجب التکبر و طرد الناس عن المعجب بنفسه فیتولد منه الوحشه و یبقی المعجب فی مقامه الموهوم غریبا لا انیس له. و الکرامه شرف یحصل للانسان من الانتساب الی اصل رفیع، و التخلق باخلاق عالیه، و لا خلق اعلی من التقوی و قد اعتبر الله تعالی الکرامه فیها فقال (13- الحجرات- ان اکرمکم عند الله اتقیکم). و حسن الخلق یوجب الالفه و الانس و جلب قلوبهم الی صاحبه فلا قرین اوفق و ارفق منه. و الادب هو التجلی بالفضائل و التجنب عن الرذائل، فیوفق صاحبه لنیل المقاصد و الوصول الی المارب فلا میراث انفع منه. و التوفیق و هو جمع وسائل درک المطلوب و موافقه کلما یدخل فی النیل الی المقاصد، فهو احسن قائد و دلیل للانسان یدله علی مقصده. و العمل الصالح یصیر ذخیره لیوم المعاد، و هو یوم البوس و الفاقه للعباد فلا تجاره اربح و انفع منه، و الارباح فی التجارات و المکاسب تزید فی الثروه و المال و هی تفنی او تبقی بعد موت صاحبها، و لکن الثواب و هو الاجر الاخروی المترتب علی العمل الصالح یلازم صاحبه و یوفی له فی الاخره. و الورع هو التوقی عن ارتکاب الفواحش و التجنب عن کل ما یضر بطهاره النفس و یوجب العقوبه من الله، و الوقوف عند الشبهه و ترک المشتبه اکمل الورع. و الزهد ترک المشبهات من المباحات و المحرمات، و ترک الخرام افضل الزهد لان المحرمات اکثر ابتلاء و ترکها احوج الی تحمل المشقه و الریاضه فان الانسان حریص علی ما منع، و الشیطان یوسوس فیها اکثر من غیرها. و التفکر استعمان العلم الحاصل فی تحصیل ما یجهل، فهو انفع من العلم و بعباره اخری التفکر علم نامی یتولد منه العلوم، فهو اشرف العلم. و الفرائض اهم ما کلف بها الانسان، و الزم ما یعلمه فی تحصیل الاغراض الروحانیه، فلا عباده مثلها، و فرضها دلیل علی ذلک، و فی هذه الجمله طعن علی اناس یترکون الفریضه و یشتغلون باعمال اخری یحسبونها عباده کالاوراد و المناسک المبتدعه او المسنونه فی الزیارات. الحیاء هو التحفظ عن اظهار ما لا ینبغی من القول و العمل عند الله و عند الناس و اصبر هو المقاومه فی مشقه العباده او ترک المحرم و اداء الوظیفه فی تجاه العدو و کلا هما من اهم شعب امان. و التواضع یوجب جلب الاحترام و الاحترام من الناس فهو احسن الحسب. و العلم مصباح للهدایه، و مقباس یضیء به صاحبه و ما حوله، و یوجب توجه النفوس الضاله الیه، فلا شرف افید منه. و المشوره مع اهلها توجب تقویه الانسان اکثر من کل معین و مظاهر. اقول: و فی شرح ابن ابیالحدید ورد بعد قوله (علیه السلام): (لا شرف کالعلم) هذه الجمله (و لا عز کالحم) فتکون ثمانعشره کلمه، و ورد فیه (لا زرع کالثواب) فی مقام (لا ربح کالثواب) فراجع. الترجمه: هیچ دارایی سودمندتر از خرد نیست، هیچ تنهایی هراسآورتر از خودبینی نیست، هیچ عقلی چون تدبیر نباشد، هیچ ارجمندی به پایه پرهیزکاری نرسد همدوشی چون خوشخوئی نیست، میراثی چون ادب نباشد، رهنمائی چون توفیق بدست نشود، تجارتی بمانند کار خیر سودمند نیست، هیچ بهرهای چون ثواب آخرت نیست، و هیچ پارسائی چون دست باز گرفتن از شبهه نباشد، هیچ زهدی چون زهد نسبت به حرام نیست، و هیچ دانشی بمانند اندیشه نیست، هیچ عبادتی به پایه انجام فرائض نرسد، هیچ ایمانی چون حیاء و شکیبایی نیست، و هیچ حسبی بمانند رعایت ادب و تواضع نیست. شرافتی چون دانش نباشد، و پشتیبانی محکمتر از همشوری نیست. پندی ز علی بشنو ای دل که شوی روشن چون او نبود در پند استاد و بزرگ فن مالی نبود از عقل پرفائدهتر هرگز وحشت نبود بدتر از عجب به ما و من عقلی نه چه تدبیر است، ارجی نه چنان تقوی یاری نه چه خلق خوش، ارثی چه ادب کردن رهبر نه چنان توفیق، کسبی نه چه کار خیر ربحی چه ثواب اندر عقبی زید ذوالمن دست ار کشی از شبهه بهتر ورعی زان نیست چون زهد حرام ای دل زهد حرام ای دل زهدی نبود متقن علمی نه چه اندیشه، نسکی چه اداء فرض چون صبر و شکیبائی ایمان نبود ایمن مانند تواضع نیست بهر تو حسب هرگز چون علم شرف نبود، چون شور ظهیر ایضا
و قال علیهالسلام: اقول: هو جزء خطبه الوسیله التی خطب علیهالسلام بها لسبعه ایام من وفاه النبی (صلی الله علیه و آله) کما رواه (روضه الکافی) عن الباقر علیهالسلام، لکن فیه: ایها الناس! (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) انه لا مال اعود من العقل، و لا فقر اشد من الجهل، و لا واعظ ابلغ من النصح، و لا عقل کالتدبر، و لا علم کالتفکر، و لا مظاهره اوثق من المشاوره، و لا وحشه اشد من العجب، و لا ورع کالکف عن المحارم، و لا حلم کالصبر و الصمت. لا مال اعود من العقل فی (کنز الکراجکی) قال امیرالمومنین علیهالسلام: العقل ولاده، و العلم افاده، و مجالسه العلماء زیاده. و فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: لیس بین الایمان و الکفر الا قله العقل. قیل: و کیف ذاک؟ قال: ان العبد یرفع رغبته الی مخلوق، فلو اخلص نیته لله لاتاه الذی یرید فی اسرع من ذلک. و فی (عیون القتیبی): لو صور العقل لا ظلمت معه الشمس. و لا وحده اوحش من العجب فی (عقاب الاعمال) عن ابیجعفر علیهالسلام: ان الله تعالی فوض الامر الی ملک من الملائکه فخلق سبع سماوات و سبع ارضین و اشیاء فلما رای الاشیاء قد انقادت له قال: من مثلی؟ فارسل الله تعالی نویره من نار مثل انمله، فاستقبلها بجمیع ما خلق حتی وصلت الیه لما ان دخله العجب. و فی (تفسیر القمی): لما کلم الله تعالی موسی علیهالسلام و انزل علیه الالواح رجع الی بنیاسرائیل، فصعد المنبر فاخبرهم ان الله کلمه و انزل علیه التوراه (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) ثم قال فی نفسه: ما خلق الله خلقا اعلم منی فاوحی الله تعالی الی جبرئیل ادرک موسی فقد هلک، و اعلمه ان عند ملتقی البحرین عند الصخره الکبیره رجلا اعلم منک فصر الیه و تعلم من علمه، فنزل جبرئیل علی موسی علیهالسلام و اخبره بذلک … و لا عقل کالتدبیر قد عرفت ان (روضه الکافی) رواه و لا عقل کالتدبر و کلاهما صحیح فی نفسه. و فی الخبر: ینبغی للعاقل ان لایری الا فی احدی ثلاث تزود لمعاد، او مرمه لمعاش، او لذه فی غیر محرم، و ینبغی للعاقل ان یکون عارفا بزمانه، حافظا للسانه، مقبلا علی شانه. و عن الباقر علیهالسلام: الکمال کل الکمال، التفقه فی الدین، و الصبر علی النائبه، و تقدیر المعیشه. و لا کرم کالتقوی: اذا انت لم تلبس لباسا من التقی تقلبت عریانا و ان کنت کاسیا و لا قرین کحسن الخلق عن النبی (صلی الله علیه و آله): انا زعیم بیت فی ربض الجنه و بیت فی وسط الجنه و بیت فی اعلی الجنه لمن ترک المراء و ان کان محقا، و لمن ترک الکذب و ان کان هازلا، و لمن حسن خلقه. (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) و فی (تاریخ بغداد): کان الفضل بن یحیی عبسا بسرا و کان سخیا کریما، و کان اخوه جعفر طلقا بشرا و کان بخیلا لا عطاء له، و کان الناس الی لقاء جعفر امیل منهم الی لقاء الفضل. قلت: فکان الفضل کمن قیل فیه بالفارسیه من عطایش را بلقایش بخشیدم. و لا میراث کالادب قال الشعبی: حلی الرجال العربیه و حلی النساء الشحم. و قال سعید بن سلم: دخلت علی الرشید فبهرنی هیبه و جمالا، فلما لحن خف فی عینی. و قال ابوعمرو الشیبانی: تکلم المنصور فی مجلس فیه اعرابی فلحن، فصر الاعرابی اذنیه، فلحن مره اخری اعظم من الاولی فقال الاعرابی: اف لهذا ما هذا؟! ثم تکلم فلحن الثالثه فقال الاعرابی: اشهد لقد و لیت هذا الامر بقضاء و قدر. و عن الضحاک السکسکی قال: کنا مع سلیمان بن عبدالملک بدابق اذ قام الیه السحاح الازدی الموصلی فقال: ان ابینا هلک و ترک مال کثیر، فوثب اخانا علی مال ابانا فاخذه. فقال سلیمان: فلا رحم الله اباک، و لا نیح عظام اخیک، و لا بارک لک فی ما ورثت. اخرجوا هذا اللحان عنی، فاخذ بیده بعض الشاکریه فقال: قم فقد آذیت امیرالمومنین- بالضم- فقال سلیمان: و هذا (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) العاض بظر امه، اسحبوا برجله. و اخذ عبدالملک رجلا کان یری رای الخوارج فقال له الست القائل: و منا سوید و البطین و قعنب و منا امیرالمومنین شبیب فقال: انما قلت: امیرالمومنین ای: یا امیرالمومنین، فامر بتخلیه سبیله. و قال رجل للحسن: ما تقول فی من ترک ابیه و اخیه؟ فقال الحسن: ترک اباه و اخاه. فقال الرجل: فما لاباه و اخاه. قال الحسن: انما هو فما لابیه و اخیه. فقال الرجل: ما اشد خلافک علی. قال: انت اشد خلافا علی، ادعوک الی الصواب و تدعونی الی الخطا. و عن ابن المبارک: تعلموا العلم شهرا و الادب شهرین. و قال رجل لبنیه: اصلحوا من السنتکم، فان الرجل تنوبه النائبه یحتاج ان یتجمل فیها فیستعیر من اخیه دابه و من صدیقه ثوبا و لایجد من یعیره لسانا. و لا قائد کالتوفیق من الله تعالی. و فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: ان الله تعالی اذا اراد بعبد خیرا نکت فی قلبه نکته من نور فاضاء لها سمعه و قلبه- ثم تلا هذه الایه (فمن یرد الله ان یهدیه یشرح صدره للاسلام و من یرد ان یضله یجعل صدره ضیقا حرجا (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) کانما یصعد فی اللسماء). و لا تجاره کالعمل الصالح فی ارباحها و الامن من الخسران فیها. (مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله کمثل حبه انبتت سبع سنابل فی کل سنبله مائه حبه و الله یضاعف لمن یشاء و الله واسع علیم. و لا ربح کالثواب فی الخبر: ینادی ملک کل یوم: یا صاحب الخیر اتم و ابشر. و لا ورع کالوقوف عند الشبهه لئلا یقع فی الحرام فیهلک. و لا زهد کالزهد فی الحرام و اما الزهد فی المباح فلیس بذاک، قال تعالی: (قل من حرم زینه الله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق). و لا علم کالتفکر فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: افضل العباده ادمان التفکر فی الله و فی قدرته. و عن امیرالمومنین علیهالسلام: التفکر یدعو الی البر و العمل به، نبه بالتفکر قلبک و جاف عن الناس جنبک و اتق الله ربک. و فی الخبر: التفکر مرآتک تریک سیئاتک و حسناتک. و لا عباده کاداء الفرائض فی الخبر اعبد الناس من اقام الفرائض. و لا ایمان کالحیاء و الصبر اما الحیاء ففی الکافی عن الصادق علیهالسلام: (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) الحیاء و الایمان مقرونان فی قرن، فاذا ذهب احدهما تبعه صاحبه. و عنه علیهالسلام: لا ایمان لمن لا حیاء له. و اما الصبر فهو من الایمان بمنزله الراس من الجسد. و لا حسب کالتواضع یقال: اسمان متضادان بمعنی واحد التواضع و الشرف. و عن الصادق علیهالسلام: وقع بین سلمان الفارسی و رجل خصومه، فقال الرجل لسلمان: من انت؟ فقال: سلمان، اما اولی و اولک فنطفه قذره، و اما آخری و آخرک فجیفه منتنه، فاذا کان یوم القیامه و وضعت الموازین فمن ثقل میزانه فهو الکریم و من خف میزانه فهو اللئیم. و لا شرف کالعلم قال الباقر علیهالسلام: عالم ینتفع بعلمه افضل من سبعین الف عابد. و ای شرف اعلی من شرف العلم و قد جعل الله تعالی صاحب العلم ردیف نفسه و ملائکته، قال تعالی: (شهد الله انه لا اله الا هو و الملائکه و اولوا العلم). و لا مظاهره اوثق من المشاوره قال حکیم: اذا شاورت عاقلا صار عقله لک و قد قیل: نصف عقلک مع اخیک فاستشره. و فی الصدیق و الصداقه للتوحیدی قال حکیم: اذا استشارک عدوک فامحضه النصیحه، فانه ان عمل برایک و انتفع ندم علی تفریطه فی مناواتک و افضت عداوته الی الموده، و ان خالفک و استضر عرف قدر امانتک بنصحه و بلغت مناک فی مکروهه.
اشار الامام هنا الی طرف من مجامع الخیر و طرق النجاح دنیا و آخره، و هی: 1- (لا مال اعود من العقل) المراد بالمال هنا الوسیله التی تودی بالانسان الی غایته. و اعود: انفع.. و کل ذی لب عالما کان ام جاهلا یحس و یلمس نعمه العقل و منافعه، یحسها فی طعامه و شرابه، و مسکنه و ملبسه، و فی کل خطوه من خطواته.. فمن اعطانی هذا القلم الذی اسطر به، و القرطاس الذی اکتب علیه، و الکلمات التی اصوغها، و مصباح الکهرباء التی اتحرک فی ضوئها.. الی ما لا نهایه، اما اثر العقل فی الصناعه فقد تجاوز الارض الی القمر و غیره من الکواکب. و بالاختصار لو لا العقل لم یکن الانسان انسانا، و انی اتجه به اتاه بالخوارق و المعجزات، فای مال و ای شیء یساوی فضل العقل و عظمته اذا استعمل فی رشده، و صرف الی الخیر لا الی الشر، و من اخطاه العقل ظهرت حیوانیته، و من انحرف به الی الشر ظهرت سمومه و قسوته. 2- (لا وحده اوحش من العجب) لان الناس یمقتون المعجب بنفسه، و یتباعدون من قربه، فیصبح وحیدا غریبا، و تقدم مثله فی الحکمه 3.30- (و لا عقل کالتدبیر) و یشمل هذا التدبیر صیانه المال و استثماره و الرفق فی الانفاق. و قال بعض الشیوخ: و من التدبیر ان یترک الشیخ النکاح، لانه ینفق جوهرا ثمینا لا یحصل علی مثله ابدا. 4- (و لا کرم کالتقوی) المراد بالکرم هنا الاکرام و الکرامه ضد الهوان و الاهانه، مثل قوله تعالی: (ان اکرمکم عند الله اتقاکم- 13 الحجرات). و تقدم الکلام عن التقوی مرات، منها فی الخطبه 189 فقره: التقوی. 5- (و لا قرین کحسن الخلق) المراد به ان یکون الانسان حسن السیره و المعامله فی علاقاته مع الناس. و لیس من الضروری ان یکون عالما او بطلا او مخترعا، و المهم ان لا یخشی احد من شره و غدره. و فی الحکمه 38 (اکرم الحسب حسن الخلق). 6- (و لا میراث کالادب) تقدم بالحرف فی الحکمه 7.53- (و لا قائد کالتوفیق) و هو الهدایه و العنایه من الله الذی لا حول و لا قوه الا به و منه. و انی اومن بالتجربه و الممارسه انه لا شیء علی الاطلاق الا و لله فیه تدبیر، و کلما قرات و سمعت فلسفات تناقض هذه الحقیقه ازددت بها ایمانا کایمانی بوجودی لا کایمان العجائز الذی سدت فیه منافذ العقل. و ایضا اومن بان لهذا التوفیق اسبابا لابد منها، و اهمها السعی و حب الخیر لکل الناس بلا استثناء. 8- (و لا تجاره کالعمل الصالح) و هو ان یترک اثرا ینتع به الانسان، و هذه هی التجاره الرابحه الناجحه دنیا و آخره (و اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض- 17 الرعد). و قال نبی الرحمه (صلی الله علیه و آله): خیر الناس انفع الناس للناس. 9- (و لا ربح کالثواب) من الله تعالی، و هو لا یثیب و لا یغفر الا لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدی. 10- (و لا ورع کالوقوف عند الشبهات). و کثیر منهم یقف و یتورع فی الوضوء و الطهاره و تکبیره الاحرام، و لا یتورع عن التصرف فی اموال الفقراء و المساکین و تبذیرها فی شهوات نسائه و ابنائه، ثم یترک ما تبقی میراثا للابن و الزوجه و الصهر و البنت. 11- (و لا زهد کالزهد فی الحرام) لان فی ترک القادر علیه طاعه لله و رضوانه، و افضل من هذا عند الله من ترک الرزق الحلال لمن هو احوج الیه منه، اما الزهد فی الحلال بلا جدوی تعود علی المعوزین فهو جائز شرعا، و لکنه اشبه بالعبث و التعب بلا جدوی. 12- (و لا علم کالتفکیر) و العلم بلا تکفیر اکثر خطرا من التفکیر بلا علم، و ایه جدوی من حفظ المتون و ما یرد علیها من اشکال و الجواب فی الشروح و الحواشی؟ ایه جدوی من حفظ الکلام بلا وعی و معرفه بفوائده و مدی اثره فی الحیاه؟ و قال قائل: ان حفظ الاقوال و ما یرد من اشکال یرهف العقل و یغذی الملکات. و نقول فی جوابه: و ایه جدوی من العقل و الملکات اذا بقیت فی عالم المغیبات و لم تعالج شانا من شوون الحیاه؟.. ابدا لا شیء یطلب لذاته حتی الایمان بالله یهدف الی طاعته و العمل بمرضاته. و تقدم مثله فی الحکمه 90. 13- (و لا عبده کاداء الفرائض) اذا ادیت ما علیک من واجبات فانت من اسعد الخلق و اعبدهم، و تقدم مرارا ان من زحزح عن النار فقد فاز. 14- (و لا ایمان کالحیاء و الصبر) الحیاء مما لا یقره عقل و لا دین خیر و فضیله، و اذا ادی الحیاء الی الحرمان من طیبات الاخره او الدنیا فهو ضعف و جبن. و تقدم الکلام عنه فی الحکمه 20 و عن الصبر فی الحکمه 55 و 15.82- (و لا حسب کالتواقع) وحده فی کلمات اهل البیت (ان یعرف المرء قدر نفسه و ینزلها منزلتها بقلب سلیم- ای بلا تصنع- و لا یاتی الی احد الا بمثل ما یحب ان یوتی الیه). و لا شک ان من یوت هذا الخلق فقد اوتی خیرا کثیرا، و ارتفع شانه عند الله و الناس. 16- (و لا شرف کالعلم) النافع، و لا خیر فی علم لا ینفع، و الضار جحیم و حمیم. 17- (و لا عز کالحلم) عن سفیه او وضیع بدرت منه کلمه جارحه، او حرکه نابیه، و ما الی ذاک مما یترفع الکریم عن اقذاره. اما السکوت عن الذین یفسدون فی الارض فهو تشجیع و اقرار للفساد، و التشجیع و الاقرار ضرب من العمل. 18- (و لا مظاهره اوثق من المشاوره) تقدم مثله فی الحکمه 54.
… اعود من العقل: اعود انفع
امام علیهالسلام (در ترغیب به صفات پسندیده و نکوهش خودپسندی) فرموده است: هیچ دارائی پر سودتر از خرد نیست (زیرا خرد سعادت دنیا و آخرت را در بردارد) و هیچ تنهائی ترسناکتر از خودپسندی نیست (زیرا خودپسند مردم را از خود پست تر پنداشته آنها هم از او دوری کنند و تنها ماند) و هیچ عقلی چون تدبیر و اندیشه نیست (زیرا اندیشه را هر آماده و استوار میسازد) و هیچ جوانمردی مانند پرهیزکاری نیست (زیرا پرهیزکار نزد خالق و خلق عزیز و ارجمند است) و هیچ همنشینی چون خوی نیکو نیست (زیرا خوی نیکو دلها را به دست آورد) و هیچ میراثی مانند ادب و آراستگی نیست (زیرا آراستگی شخص را محبوب میسازد) و هیچ پیشوائی مانند توفیق دوست یافتن به کار نیست (زیرا توفیق شخص را به راه راست و خداپسند میکشاند) و هیچ تجارت و بازرگانی مانند کردار پسندیده نیست (زیرا نیکبختی همیشگی را در بردارد) و هیچ سودی مانند پاداش (الهی) نیست (زیرا سودی است همیشگی) و هیچ اجتناب و دوری چون ماندن در جلو شبهه (چیز نامعلوم) نیست (زیرا اقدام در شبهه به حرام میکشاند) و هیچ پارسائی مانند بیرغبتی در حرام نیست (زیرا بیرغبتی در حرام مستلزم آراستگی و پاکی است) و هیچ دانشی مانند تفکر و پیشبینی نیست (زیرا بر اثر آن به مبدا و معاد راه برده از گمراهی برهد) و هیچ عبادتی مانند انجام واجبات نیست (زیرا پاداش آن بیشتر از مستحبات و در ترک آن عذاب و کیفر است) و هیچ ایمانی مانند شرم و شکیبائی نیست (زیرا به این دو ایمان کامل میگردد) و هیچ بزرگواری و سرفرازی مانند فروتنی نیست (زیرا فروتن را همه از دل دوست دارند) و هیچ شرافت و بزرگی مانند دانش نیست (زیرا دانش راهنمای شخص است) و هیچ ارجمندی مانند بردباری نیست (زیرا بردباری موجب سرفرازی است) و هیچ پشتیبانی استوارتر از کنگاش کردن نیست (زیرا مشورت سبب پی بردن به پایان کار و سود و زیان آن است).
امام علی (علیه السلام) برتری افراد را با داشتن عقل، کار شایسته، پرهیزکاری، صبر، حیاء، تواضع و مشورت نمودن میداند. اعمال و برنامههائی که انسان را به این گونه امتیازات برساند مورد عنایت و توجه حضرت احدیت است. خدای مهربان امتیازات را در یک جمله خلاصه کرده میفرماید: (آیا میخواهید شما را به سوی تجارتی نتیجهبخش که شما را از عذاب الهی نجات دهد راهنمائی کنم؟ به خدا و پیامبرش ایمان بیاورید با مال و جان در راه خدا بکوشید اگر بدانید، این کار برای شما بهتر است … ). آنگاه که انسان در راه خدا از جان و مال صرف نظر کرد به همه امتیازاتی که امام علیهالسلام در مطالب بالا فرموده دست مییابد.
و قال علیهالسلام: (لا مال اعود) ای انفع (من العقل) اذ المال یفنی، و العقل باق یدر بالخیرات علی الانسان (و لا وحده اوحش من العجب) لان المعجب بنفسه الناس، فیکون فی وحشه دائمه (و لا عقل کالتدبیر) فان تدبیر الامور علی وجه الصلاح احسن نتائج العقل. (و لا کرم) ای شرافه (کالتقوی) فانها اشرف الصفات (و لا قرین) و صاحب للانسان (کحسن الخلق) اذ هذه الصفه توجب کثره الاصدقاء و راحه الانسان (و لا میراث کالادب) اذ الادب یوجب رفعه الانسان مادیا و معنویا بخلاف المیراث الذی هو مال فقط، و المعنی ان اللازم ان یودب الانسان اولاده، فانه انفع لهم من ان یخلف لهم المال بلا تادیبهم (و لا قائد) للانسان الی الخیرات (کالتوفیق) فمن وفقه الله سبحانه، قاده التوفیق الی انواع السعاده (و لا تجاره کالعمل الصالح) لانه یورث خیر الدارین، بخلاف سائر التجارات المالیه فلیست هکذا. (و لا ربح کالثواب) فان الارباح المالیه منقطعه، اما الثواب فهو باق ابدی (و لا ورع کالوقوف عند الشبهه) فانه افضل انواع الورع، و ما دونه الورع عن المحرمات (و لا زهد کالزهد فی الحرام) بان یترکه الانسان، اما من یزهد فی اللذائد المباحه، و یاتی ببعض المحرمات، فلیس زهدا حقیقه (و لا علم کالتفکر) فان التفکر یوصل الانسان الی حقائق المعارف بخلاف العلم العادی الذی یتحصله الانسان سطحیا. (و لا عباده کاداء الفرائض) فمن یعبد الله باتیان المستحبات بدون ان یاتی بجمیع الفرائض لیس عابدا حقیقه (و لا ایمان کالحیاء) عن الله بترک نواهیه (و الصبر) علی الطاعه، و عن المعصیه، و عن الجزع فی المصیبه (و لا حسب کالتواضع) فانه افضل انواع الاخلاق الفاضله، الموجبه لرفعه الانسان، و الحسب ما یکتسبه الانسان من الفضائل مقابل النسب. (و لا شرف کالعلم) فلیس شرف المال و الجاه و ما اشبه کشرف العلم (و لا عز کالحلم) فان الحلیم یحصل من العز فی النشاتین ما لا یحصله غیره، فان سائر انواع العز عرضی و هذا داخل فی ذات الانسان (و لا مظاهره اوثق من المشاوره) فان الانسان اذا استشار جعل الناس لنفسه ظهرا حیث انهم یحترمونه- لانه احترمهم- بالاضافه الی انه یعرف وجه الصواب، فکل اهل الصواب ظهر له.
«هیچ مالی از خرد سود بخش تر نیست، و هیچ تنهایی از به خود شیفته بودن وحشتناک تر نیست، هیچ خردی چون چاره اندیشی، و هیچ بزرگواری چون پرهیزگاری، و هیچ همنشینی چون خوش خویی، و هیچ میراثی چون ادب، و هیچ راهبری چون توفیق، و هیچ تجارتی چون کردار نیک نیست، و هیچ کاشتی چون ثواب اندوختن نیست، و هیچ پارسایی چون درنگ کردن به هنگام شبهه نیست، و هیچ پرهیزکاری همچون زهد ورزیدن در حرام نیست، و هیچ دانشی چون اندیشیدن نیست و هیچ عبادتی همچون انجام دادن واجبات نیست و هیچ ایمانی چون آزرم و شکیبایی نیست و هیچ تباری چون فروتنی نیست و هیچ شرفی چون علم و هیچ عزتی چون بردباری و هیچ پشتیبانی استوارتر از رایزنی نیست.»
در باره همه این سخنان حکمت آمیز پیش از این سخن گفته شد. در مورد مال تردید نیست که عقل از آن سود بخش تر است، زیرا احمق صاحب مال چه بسا که مال خود را با حماقت خویش از میان ببرد و فقیر شود و عاقل بدون مال چه بسا که در پناه عقل خویش مال به چنگ آورد و عقلش هم برای او باقی می ماند. به خود شیفتگی موجب دشمنی می شود و کسی که از لحاظ دیگران ناخوشایند است از مراوده با دیگران باز می ماند و در تنهایی و وحشت می افتد، و شک نیست که تدبیر و چاره اندیشی برترین عقل است که خوب زیستن همه اش در پناه چاره اندیشی است. اما در باره تقوی همین بس که خداوند متعال فرموده است: «همانا گرامی ترین شما در پیشگاه خداوند پرهیزگارترین شماست.»
در باره ادب حکیمان گفته اند: پدران هیچ میراثی چون ادب برای پسران خود باقی نگذارده اند. در باره توفیق هم امکان ندارد که دارنده اش گمراه شود. در باره کردار نیک که بهترین تجارت است، خداوند متعال فرموده است: «آیا شما را به تجارتی دلالت کنم که شما را از عذاب دردناک برهاند.» در مورد ثواب تردید نیست که سود واقعی آن است که سود این جهانی شبیه خوابهای شخص خوابیده است.
در باره درنگ کردن به هنگام شبهه تردید نیست که حقیقت ورع همان است و بدون شک آن کس که در مورد شبهه و حرام درنگ می کند افضل از کسی است که در کارهای مباح نظیر خوراکهای خوشمزه و لباسهای نرم خودداری می کند.
خداوند متعال آنان را که می اندیشند نیکو وصف کرده و فرموده است: «در آفرینش آسمانها و زمین می اندیشند» و مکرر فرموده است «آیا نمی نگرند.» و عبادت در انجام فرایض بالاتر از عبادت در انجام دادن مستحبات است. و آزرم مغز ایمان است، همچنین شکیبایی و تواضع ابزار شکار کردن شرف است که همان تبار و حسب است. شریف ترین چیزها علم است که مختص آدمی است و حد فاصل میان او و دیگر جانداران است.
مشورت و رایزنی هم از دور اندیشی است که عقل دیگری را هم بر عقل خود می افزایی و از سخن یکی از حکیمان است که گفته است: اگر دشمنت با تو رایزنی کرد، در رأی خود برای او خیر اندیش باش که اگر به اندیشه تو عمل کند و سود برد در دشمنی خود با تو پشیمان می شود و دشمنی او به دوستی مبدل می شود و اگر با تو مخالفت کند و زیان بیند، باز هم قدر نصیحت تو را می شناسد و آرزوی تو هم در باره او برآورده شده است.
و قال علیهالسلام
لَا مَالَ أَعْوَدُ مِنَ الْعَقْلِ،وَ لَا وَحْدَةَ أَوْحَشُ مِنَ الْعُجْبِ،وَ لَا عَقْلَ کَالتَّدْبِیرِ،وَ لَا کَرَمَ کَالتَّقْوَی،وَ لَا قَرِینَ کَحُسْنِ الْخُلُقِ،وَ لَا مِیرَاثَ کَالْأَدَبِ،وَ لَا قَائِدَ کَالتَّوْفِیقِ،وَ لَا تِجَارَةَ کَالْعَمَلِ الصَّالِحِ،وَ لَا رِبْحَ کَالثَّوَابِ،وَ لَا وَرَعَ کَالْوُقُوفِ عِنْدَ الشُّبْهَةِ،وَ لَا زُهْدَ کَالزُّهْدِ فِی الْحَرَامِ،وَ لَا عِلْمَ کَالتَّفَکُّرِ،وَ لَا عِبَادَةَ کَأَدَاءِ الْفَرَائِضِ،وَ لَا إِیمَانَ کَالْحَیَاءِ وَ الصَّبْرِ،وَ لَا حَسَبَ کَالتَّوَاضُعِ، وَ لَا شَرَفَ کَالْعِلْمِ،وَ لَا عِزَّ کَالْحِلْمِ،وَ لَا مُظَاهَرَةَ أَوْثَقُ مِنَ الْمُشَاوَرَةِ.
امام علیه السلام فرمود:
هیچ مال و سرمایهای پردرآمد تر از عقل نیست،و نه هیچ تنهایی وحشتناکتر از عُجب و خودبینی،هیچ عقلی همچون عاقبتاندیشی نیست و نه هیچ شخصیت و بزرگواری همچون تقوا،هیچ همنشینی همچون حسن خلق نیست و هیچ میراثی به پای ادب نمیرسد،هیچ راهبری همچون توفیق نیست و نه هیچ تجارتی مانند عمل صالح سودآور،هیچ سودی همچون ثواب الهی و هیچ پارسایی همچون پرهیز از شبهات نیست،هیچ زهد و پارسایی همچون بیاعتنایی به حرام نیست و نه هیچ علم و دانشی همچون تفکر،هیچ عبادتی همچون ادای فرایض و واجبات نیست و نه هیچ ایمانی مانند حیا و صبر،هیچ ارزش و اعتباری (برای انسان) همچون فروتنی و هیچ شرافتی چون علم و دانش نیست،هیچ عزتی چون حلم نیست و هیچ پشتیبانی مطمئنتر از مشورت نخواهد بود. (. سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب مصادر نهجالبلاغه درباره این گفتار حکیمانه میگوید:این سخن مرکب از هیجده جمله از حکمتهای مشهور امام علیه السلام است که اکثر آن به طور پراکنده در خطبه معروف به خطبه«وسیله»آمده؛همان خطبهای که قبل از نهجالبلاغه در روضه کافی و در تحف العقول و همچنین در خطبهای که آن حضرت بعد از ده رو از رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بیان فرمود ذکر شده که در امالی صدوق آمده است و تمام این کتابها قبل از نهجالبلاغه تألیف یافته همانگونه که اکثر این جملههای حکمتآمیز در کتاب دستور معالم الحکم (نوشته قاضی قضاعی) و به طور پراکنده در غررالحکم ذکر شده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 105). )
هیجده اندرز مهم
از آنچه درباره سند این کلمات حکمتآمیز آوردهایم استفاده میشود آنچه مرحوم سیّد رضی در اینجا آورده به صورت پراکنده در خطبه یا خطبههایی بوده است در حالی که از روایات کافی و آنچه در کتاب تمام نهج البلاغه آمده بر میآید که اینها در کنار هم بوده است؛ولی در هر صورت به نظر میرسد اینها مواعظ مختلفی و هر یک درباره موضوع جداگانهای است و جمع آنها در یک عبارت دلیل بر آن نیست که همه پیوند نزدیک با یکدیگر دارند.
در هر حال نمیتوان انکار کرد که هر جملهای از این جملههای هیجدهگانه در عبارت کوتاهی درس بزرگی درباره زندگی سعادتبخش به ما میدهد و سزاوار است انسان بارها و بارها در طول زندگی بر آنها مرور کند و پیام آنها را با گوش جان بشنود.
ازاینرو ما هر یک را جداگانه با شرح کوتاهی برای پی بردن به عمق کلام امام علیه السلام همراه سازیم.
نخست میفرماید:«هیچ مال و سرمایهای پردرآمد تر از عقل نیست»؛ (لَا مَالَ أَعْوَدُ مِنَ الْعَقْلِ) .
«أعْوَد»یعنی پردرآمدتر و نافعتر.
میدانیم امتیاز انسان بر حیوانات در عقل است که میتواند سرمایههای معنوی و مادی را به سوی او سوق دهد.چه بسیارند کسانی که ثروت هنگفتی از پدر به آنها رسیده و بر اثر ضعف عقل در مدت کوتاهی آن را دست دادهاند و در مقابل،کسانی که زندگی مادی خود را از صفر شروع کردهاند؛اما بر اثر عقل و درایت پس از مدت کوتاهی سرمایه فراوانی از طریق حلال گردآوری نمودهاند.در مورد سرمایه علم و دانش و اخلاق نیز چنین است.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
«لَیْسَ بَیْنَ الْإیمانِ وَ الْکُفْرِ إلاّ قِلَّةُ الْعَقْلِ قیلَ وَ کَیْفَ ذاکَ یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ؟ قالَ إنَّ الْعَبْدَ یَرْفَعُ رَغْبَتَهُ إلی مَخْلُوقٍ فَلَوْ أخْلَصَ نیَّتَهُ لِلّهِ لَأتاهُ الَّذی یُریدُ فی أسْرَعَ مِنْ ذلِکَ؛ فاصله میان ایمان و کفر همان کمعقلی است.
عرض کردند:ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله این امر چگونه است؟ فرمود:گاهی انسان خواسته خود را از مخلوقی میطلبد در حالی که اگر نیتش برای خدا خالص بود همان خواسته در مدتی کوتاهتر به سراغش میآمد».(.کافی،ج 1،ص 28،ح 33.)
در دومین گفتار حکیمانه میفرماید:«هیچ تنهایی وحشتناکتر از عُجب و خودبینی نیست»؛ (وَ لَا وَحْدَةَ أَوْحَشُ مِنَ الْعُجْبِ) .
چرا که از یک سو مردم از افراد خودبین و خودخواه متنفرند و از آنها فاصله میگیرند و از سوی دیگر افراد خودبین مردم را در حد لیاقت دوستی خود نمیبینند و برتری خیالی و وهمی،آنها را از مردم جدا میسازد و به این ترتیب گرفتار تنهایی وحشتناکی میشوند.
از این رو در حدیثی که در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السلام آمده میخوانیم:
«مَنْ دَخَلَهُ الْعُجْبُ هَلَکَ؛ کسی که گرفتار خودبینی شود هلاک میشود».
در سومین نکته میفرماید:«هیچ عقلی همچون عاقبتاندیشی نیست»؛ (وَ لَا عَقْلَ کَالتَّدْبِیرِ) .
منظور از عقل همان قوه ادراک است که انسان به وسیله آن کارهای دنیا و آخرت خویش را نظام میبخشد و به یقین،نتیجه هر کاری در پایان آن روشن میشود؛آنها که در فکر عاقبت کارها و نتیجه نهایی آن هستند،به یقین از همه عاقلترند.
در حدیثی میخوانیم که شخصی نزد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تقاضای اندرزی کرد.
حضرت فرمود:اگر بگویم عمل خواهی کرد؟ عرض کرد:آری! این سخن میان او و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله سه بار تکرار شد و در پایان،پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«إنّی أوصیکَ إذا أنْتَ هَمَمْتَ بِأمْرٍ فَتَدَبَّرْ عاقِبَتَهُ فَإنْ یَکُ رُشْداً فَامْضِهِ وَ إنْ یَکُ غَیّاً فَانْتَهِ عَنْهُ؛ من به تو توصیه میکنم هنگامی که تصمیم گرفتی کاری را انجام دهی در عاقبت آن بیندیش.اگر عاقبت نیکی دارد به دنبال آن کار برو و اگر گمراهی و ضلالت است از آن صرف نظر کن». ( .کافی،ج 8،ص 150،ح 130. )
در چهارمین نکته میفرماید:«هیچ شخصیت و بزرگواری همچون تقوا نیست»؛ (وَ لَا کَرَمَ کَالتَّقْوَی) .
این سخن برگرفته از قرآن مجید است که میفرماید: ««إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ»؛ گرامیترین شما نزد خداوند باتقواترین شماست».
شخص با تقوا نه تنها نزد خداوند که نزد خلق خدا نیز گرامی و باشخصیت است،زیرا از انجام کارهای زشتی که شخصیت انسان را در هم میشکند خودداری میکند.
امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:
«مِفْتاحُ الْکَرَمِ التَّقْوی؛ پرهیزگاری کلید شخصیت است». ( .بحارالانوار،ج 75،ص 9،ح 65. )
در پنجمین نکته میفرماید:«هیچ همنشینی همچون حسن خلق نیست»؛ (وَ لَا قَرِینَ کَحُسْنِ الْخُلُقِ) .
زیرا حسن خلق جاذبه عجیبی دارد که همه را به سوی خود جلب و جذب میکند.انسانهای بداخلاق،از داشتن دوستان صمیمی محرومند در حالی که افراد خوشبرخورد و صاحب حُسن خلق همه افراد بهدوستی آنها افتخار میکنند.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله که در ذیل کلام حکمتآمیز 38 آمد خواندیم:
«حُسْنُ الْخُلْقِ یُثْبِتُ الْمَوَدَّةَ؛ حسن خلق دوستی و محبت را ریشهدار میکند و رشته دوستی را استوار میدارد».
درباره حسن خلق در احادیث اسلامی تعبیرات بسیار بلندی آمده و نشان میدهد گشادهرویی و حسن خلق از مهمترین اموری است که اسلام بر آن تأکید دارد.
سپس امام علیه السلام در ششمین نکته میفرماید:«هیچ میراثی همچون ادب نیست»؛ (وَ لَا مِیرَاثَ کَالْأَدَبِ) .
همانگونه که در ذیل گفتار حکمتآمیز 54 که عین این عبارت در آنجا تکرار شده بود آوردیم،«ادب»در اصل به معنای دعوت کردن است و از این رو به سفرهای که غذا در آن آماده میکنند و افراد را به آن دعوت میکنند«مأدبة»گفته میشود و از آنجا که رعایت احترام افراد در گفتار و رفتار و تواضع و استفاده از کلمات توأم با احترام سبب دعوت مردم به سوی انسان میشود،مجموعه این امور را«ادب»مینامند و در برابر آن بیادبان کسانی هستند که نه احترام اشخاص و نه احترام مجالس را رعایت میکنند و نه سخنان مناسبی در برخورد با اشخاص به کار میبرند.به همین مناسبت«تأدیب»به تعلیم و تربیت و یاد دادن آداب اطلاق میشود.در اصطلاح امروز،«أدب»و«ادبیات»به مسائل مربوط به قواعد الفاظ گفته میشود،این اصطلاح که جدید است و قطعاً بعد از زمان امام امیر مؤمنان علی علیه السلام به وجود آمده و هرچند بعضی از شارحان نهجالبلاغه ادب در کلام امام را به همین معنا تفسیر کردهاند؛ولی قطعاً اشتباه است.گرچه آداب سخن گفتن گوشهای از حقیقت ادب را در بر میگیرد.
در اهمیت ادب همین بس که امام صادق علیه السلام میفرماید:
«لا یَزالُ الْمُؤمِنُ یُورَثُ أهْلَ بَیْتِهِ الْعِلْمَ وَ الْأدَبَ الصّالِحَ حَتّی یَدْخِلْهُمَا الَّجَنَّةَ...وَ لا یَزالُ الْعَبْدُ الْعاصی یُورَثُ أهْلَ بَیْتِهِ الْأدَبَ السَّیَّء حَتّی یُدْخِلْهُمَا النّارَ جَمیعاً؛ انسان با ایمان علم و ادب به خانواده خود میآموزد و سبب میشود که همه را وارد بهشت کند و بنده گنهکار به خانواده خود بیادبی میآموزد تا آنجا که همه را به دوزخ میفرستد». (.مستدرک الوسائل،ج 12،ص 201،ح 4. )
در حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام در غرر الحکم میخوانیم:
«إنَّکُمْ إلی اکْتِسابِ الْأدَبِ أحْوَجَ مِنْکُمْ إلی الْإکْتِسابِ الْفِضَّةِ وَ الذَّهَبِ؛ شما به کسب ادب نیازمندتر از به دست آوردن طلا و نقره هستید». ( .غرر الحکم،ح 5081.)
در هفتمین نکته حکمتآمیز میفرماید:«هیچ راهبری همچون توفیق نیست»؛ (وَ لَا قَائِدَ کَالتَّوْفِیقِ) .
«توفیق»در لغت به معنای موافق ساختن و هماهنگ نمودن است که با معنای عرفی آن کاملاً سازگار است.منظور از«توفیق»در اینجا آماده بودن اسباب برای انجام دادن کاری است مثلا اگر انسان حال خوبی برای دعا پیدا کند و مجلس مناسبی تشکیل شود و خطیب دانشمند و باصفایی آن مجلس را اداره کند،گفته میشود توفیق برای دعا حاصل شد.همچنین فراهم شدن اسباب مثلاً برای زیارت بیت الله یا کمک به محرومان یا فرا گرفتن علم و دانش تمام اینها توفیق نامیده میشود و اگر امام علیه السلام میفرماید:بهترین رهبر توفیق است برای آن است که توفیق،انسان را به راه حق و مسیر اطاعت پروردگار میکشاند و راهنمای خوبی برای نیکیها و خوبیهاست.
به هر حال شک نیست که سرچشمه اصلی توفیق برای کارهای خیر ذات پاک پروردگار است،از این رو در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«لا نِعْمَةَ کَالْعافِیَةِ وَ لا عافِیَةِ کَمُساعِدَةِ التُّوفیقِ؛ هیچ نعمتی مانند سلامت و عافیت نیست و نه هیچ عافیتی همچون فراهم شدن توفیق است». ( .میزان الحکمة،ح 22236.)
در قرآن مجید نیز از زبان پیغمبر الهی حضرت شعیب میخوانیم که میگوید:
«وَ ما تَوْفِیقِی إِلاّ بِاللّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ»؛ توفیق من جز به خدا نیست بر او توکل کردن و به سوی او باز میگردم».
توفیق و بیتوفیقی اسباب زیادی دارد؛هر قدر انسان در راه خدا گام بردارد، به بندگان خدا خدمت کند و برای همه خیرخواه باشد خداوند توفیق او را برای انجام کارهای نیک بیشتر میکند و به عکس،گناهان و معاصی و ظلم و ستم به افراد و عدم رعایت حقوق والدین و استاد و دوستان،توفیق را از انسان سلب میکند.در حدیثی که در غرر الحکم از امام امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده میخوانیم:
«کَما أنَّ الْجِسْمَ وَ الظَّلَّ لا یَفْتَرِقانِ کَذلِکَ الدّینُ وَ التَّوْفیقُ لا یَفْتَرِقانِ؛ همانگونه که سایه از جسم جدا نمیشود توفیق از دین نیز جدایی پیدا نمیکند».
در هشتمین نکته میفرماید:«هیچ تجارتی مانند عمل صالح نیست»؛ (وَ لَا تِجَارَةَ کَالْعَمَلِ الصَّالِحِ) .
همه تاجران،برای سود تجارت میکنند.سودهای مادی و دنیوی ناپایدار و در معرض زوال و فانی شدنی است ولی عمل صالح که سرچشمه ثواب ابدی اخروی است از هر تجارتی پرسودتر است.قرآن مجید میفرماید: ««یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی تِجارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ* تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ* یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ یُدْخِلْکُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ مَساکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنّاتِ عَدْنٍ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ»؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید آیا شما را به تجاری راهنمایی کنم که شما را از عذاب دردناک رهایی میبخشد؟ به خدا و رسولش ایمان بیاورید و با اموال و جانهایتان در راه خدا جهاد کنید و این برای شما (از هر چیز) بهتر است اگر بدانید*(اگر چنین کنید) گناهانتان را میبخشد و شما را در باغهایی از بهشت داخل میکند که نهرها از زیر درختانش جاری است و در مسکنهای پاکیزه در بهشت جاویدان جای میدهد و این پیروزی عظیم است». ( .صف،آیه 10-12. )
در نهمین نکته حکمتآمیز که در واقع تکمیل کننده نکته قبل است میفرماید:«هیچ سودی همچون ثواب الهی نیست»؛ (وَ لَا رِبْحَ کَالثَّوَابِ) .
سودهای مادی همه از بین میروند ولی ثواب الهی همواره باقی و برقرار است همانگونه که در قرآن کریم میخوانیم: «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ». 2
در واقع ارباح مادی همچون خواب و خیال است ولی سود معنوی واقعیتی است انکار ناپذیر.
اضافه بر این،سود مادی حدی دارد؛دو یا چند برابر و حتی ممکن است گاهی ده برابر شود در حالی که ثواب الهی به مقتضای آیه شریفه «مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ ...». ( .بقره،آیه 261.) گاه هفتصد برابر و گاه افزون بر آن است؛ سودی که در هیچ تجارتی پیدا نمیشود.
در دهمین نکته میفرماید:«هیچ پارسایی همچون پرهیز از شبهات نیست»؛ (وَ لَا وَرَعَ کَالْوُقُوفِ عِنْدَ الشُّبْهَةِ)
«ورع»در اصل به معنای پرهیز یا شدت پرهیز است و در لسان روایات به حد اعلای تقوا اطلاق میشود که با وجود آن نه تنها انسان از گناهان مسلم پرهیز میکند بلکه از شبهات نیز دوری میجوید.
در روایات اسلامی نیز در حدیث معروف پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تمام موضوعات به سه بخش تقسیم شده:
«حَلالٌ بَیِّنٌ وَ حَرامٌ بَیِّنٌ وَ شُبَهاتُ بَیْنَ ذلِکَ فَمَنْ تَرَکَ الشُّبَهاتَ نَجا مِنَ الْمُحَرَّماتِ وَ مَنْ أخَذَ بِالشُّبَهَاتِ إرْتَکَبَ الْمُحَرَّماتَ وَ هَلَکَ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُ؛ اموری است درستی آن آشکار است که باید از آن پیروی کرد و اموری است که گمراهی آن آشکار است و باید از آن اجتناب نمود و امور مشکوک و مشتبه است در میان این دو؛کسی که شبهات را ترک کند از محرمات آشکار رهایی مییابد و کسی که به سراغ شبهات برود (تدریجاً) مرتکب محرمات میشود و از آنجا که نمیداند هلاک خواهد شد». ( .کافی،ج 1،ص 68،ح 10.)
در واقع شبهات حریم محرمات و همانند لبه پرتگاه است که بیم لغزش در آن و سقوط در پرتگاه میرود.
بعضی از بزرگان«ورع»را به سه قسم تقسیم کردهاند که یکی از دیگری برتر است:نخست ورع به معنای پرهیز از گناهان آشکار است که انسان را از فسق خارج کرده و موجب عدالت و قبول شهادت اوست و آن،ورع تائبین نامیده میشود.قسم دیگری از آن،همان حالت پرهیزگاری است که انسان را از شبهات دور میسازد که به آن ورع صالحان میگویند و قسم دیگری از آن حالت پرهیزگاری است که حتی از امور حلالی که میترسد روزی او را به حرام بکشاند پرهیز میکند و نام ورع متقین بر آن گذارده شده است.قسم دیگر،ورع به معنای صرف نظر کردن از آنچه غیر خداست برای ترس از ضایع شدن ساعتی از عمر در امری بیهوده (و آن درجه اعلای ورع است) و به آن ورع صدیقین میگویند» همانگونه که در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«لا یَکُونُ الرَّجُلُ مِنَ الْمُتَّقینَ حَتّی یَدَعَ ما لا بَأسَ بِهِ مُخافَةَ أنْ یَکُونَ فِیهِ بَأسٌ؛ کسی از متقین محسوب نمیشود مگر اینکه اموری را که ذاتاً اشکالی ندارد ترک کند به سبب ترس از افتادن در اموری که حرام است». ( .مجمع البحرین،ماده«ورع». )
در یازدهمین نکته حکیمانه امام علیه السلام میفرماید:«هیچ زهد و پارسایی همچون بیاعتنایی به حرام نیست»؛ (وَ لَا زُهْدَ کَالزُّهْدِ فِی الْحَرَامِ)
گرچه بسیاری از افراد،زهد را تنها در سادهزیستن و به لباس و غذا و مسکن قناعت نمودن و بیاعتنا به مقامات دنیوی بودن میدانند؛ولی از نظر مبارک امام علیه السلام مهمترین زهد پرهیز از حرام است،هرچند زندگی انسان زیاد ساده هم نباشد؛اگر همان زندگی از حلال باشد دارنده آن فرد زاهدی است و آنکس که زندگی بسیار سادهای دارد و در همان زندگیِ ساده اموال مشتبه و مشکوکی هست زاهد واقعی نیست.
در اینکه زندگیِ ساده به ویژه هنگامی که از هرگونه اموال شبههناک دور باشد مایه نجات از گناهان بسیاری و سبب توجه به ذات پاک پرودرگار است شکی نیست و به همین دلیل هم در آیات قرآن و هم در روایات اسلامی به طور گسترده اهمیت زهد و سپس ماهیت و حقیقت آن و نتایج پرباری که بر آن مترتب میشود بیان شده است.
بعضی از شارحان نهج البلاغه در اینجا نوشتهاند که زهد اگر به این معنا باشد که انسان اضافه درآمد خود را به دیگران بدهد و به زندگی سادهای قناعت کند یک فضیلت است ولی هرگاه اضافه درآمد خود را ذخیره کند و فایده آن به کسی نرسد چنین زهدی کاملاً بیارزش خواهد بود.
در ذیل خطبه 81 در جلد سوم به اندازه کافی در مورد«زهد»شرح دادیم، ازاینرو ضرورتی به تکرار آن نمیبینیم و تنها به یک روایت از امام صادق علیه السلام بسنده میکنیم:
«جُعِلَ الْخَیْرُ کُلُّهُ فِی بَیْتٍ وَ جُعِلَ مِفْتَاحُهُ الزُّهْدَ فِی الدُّنْیَا؛ تمام نیکیها در خانهای قرار داده شده و کلید آن زهد در دنیاست». ( .کافی،ج 2،ص 128،ح 2.)
حضرت در دوازدهمین نکته حکیمانه میفرماید:«هیچ علم و دانشی همچون تفکر نیست»؛ (وَ لَا عِلْمَ کَالتَّفَکُّرِ) .
کسانی که تنها به حفظ عبارات دیگران و آنچه در روایات آمده بسنده میکنند و درباره آن نمیاندیشند علمشان چندان ثمری ندارد و در واقع همچون دستگاه ضبط صوتی هستند که میتواند علوم زیادی را در خود جای دهد؛ولی آنان که اهل اندیشهاند از جای جای آیات قرآن و روایات اسلام و کلمات بزرگان حقایقی کشف میکنند که راهنمای زندگی مادی و معنوی آنهاست و اگر تفکر نباشد و تنها به نقل علوم دیگران قناعت شود هرگز علوم،پیشرفت و نمو و بالندگی پیدا نمیکند.
به همین دلیل در بعضی از احادیث که هم از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و هم از امیر مؤمنان علی علیه السلام رسیده،تفکر برترین عبادت شمرده شده است:
«لا عِبادَةَ کَالتَّفَکُرَ» . ( .بحارالانوار،ج 74،ص 63،ح 4 و کافی،ج 8،ص 20،خطبة الوسیلة. )
در سیزدهمین نکته حکمتآمیز میفرماید:«هیچ عبادتی همچون ادای فرایض و واجبات نیست»؛ (وَ لَا عِبَادَةَ کَأَدَاءِ الْفَرَائِضِ) .
در حدیث دیگر از امام سجاد علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ عَمِلَ بِما افْتَرَضَ اللّهُ عَلَیْهِ فَهُوَ مِنْ أعْبَدَ النّاسِ؛ کسی که به واجبات خود عمل کند از عابدترین مردم است».
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«أعْبَدُ النّاسِ مَنْ أقامَ الْفَرایِضَ؛ عابدترین مردم کسی است که واجبات را ادا کند».
تمام این روایات اشاره به این دارد که عبادت،تنها رفتن به سراغ مستحبات و نیایشهای طولانی و پرسوز و گداز نیست؛عبادت در درجه نخست آن است که انسان واجبات خود را ادا کند؛اعم از پرداختن حقوق مردم و ادای حقوق مالی دینی و از همه مهمتر ادای حق الهی.
در چهاردهمین نکته میفرماید:«هیچ ایمانی مانند حیا و صبر نیست»؛ (وَ لَا إِیمَانَ کَالْحَیَاءِ وَ الصَّبْرِ) .
«حیا»به معنای حالت بازدارندهای است که انسان را از رفتن به سراغ کارهای زشت باز میدارد.به بیان دیگر،حیا انقباض نفس در برابر زشتیهاست و«صبر» به معنای استقامت در برابر مشکلات است؛خواه مشکلات اطاعت باشد یا ترک معصیت و یا مشکلات مصائب و سختیها.
به یقین اگر حالت حیا نباشد،ایمان بر باد میرود و اگر صبر و استقامت در برابر مشکلات نباشد ایمان ثبات و قراری نخواهد داشت.
در حدیثی از امام صادق یا امام باقر علیهما السلام میخوانیم:
«الْحَیاءُ وَ الْإیمانُ مَقْرُونانِ فی قَرَنٍ فَإذا ذَهَبَ أحَدُهُما تَبِعَهُ صاحِبُهُ؛ حیا و ایمان با یک ریسمان بسته شدهاند هرجا یکی از آنها برود دیگری به دنبال او خواهد رفت». (.کافی،ج 2،ص 106،ح 4.)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است:
«أرْبَعٌ مَنْ کُنَّ فیهِ وَ کانَ مَنْ قَرْنِهِ إلی قَدَمِهِ ذُنُوباً بَدَّلَهَا اللّهُ حَسَناتٍ:الصِّدْقُ وَ الْحَیاءُ وَ حُسْنُ الْخُلْقِ وَ الشُّکْرُ؛ چهار صفت است که در هر کسی باشد هر چند از فرق تا قدمش گناه باشد خداوند آن را تبدیل به حسنات میکند:صدق و حیا و حسن خلق و شکر». ( .همان،ص 107،ح 7.(در تحف العقول،ص 369،به جای عبارت«ذنوباً»،«ذنوب»آمده است که صحیحتر به نظر میرسد).)
بدیهی است راستگویی انسان را از بسیاری از گناهان باز میدارد و حیا از قبایح و زشتیها و حسن خلق از درگیری با مردم و شکر،انسان را به قدردانی از نعمتها تشویق میکند و همین امور است که سیئات را به حسنات مبدل میکند؛ یعنی در پرتو این صفات در ادامه راه گناهان تبدیل به حسنات میشوند.
در پانزدهمین نکته حکیمانه میفرماید:«هیچ ارزش و اعتباری (برای انسان) همچون فروتنی نیست»؛ (وَ لَا حَسَبَ کَالتَّوَاضُعِ) .
بسیارند کسانی که از نظر شرافت خانوادگی در حد مطلوبی هستند و خودشان نیز صفات برجستهای دارند؛ولی بر اثر تکبر و خودبرتربینی،در جامعه منفورند در حالی که متواضعان هرچند حسب و نسب عالی نداشته باشند محبوب مردمند.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که به یارانش فرمود:
«إنَّ التَّواضُعَ یَزیدُ صاحِبَهُ رَفْعَةً فَتَواضَعُوا یَرْفَعْکُمُ اللّهُ؛ تواضع و فروتنی صاحبش را به مقام بالا میرساند،بنابراین فروتنی کنید تا خدا شما را بالا ببرد». ( .کافی،ج 2،ص121،ح 1. )
در شانزدهمین نکته حکمتآمیز میفرماید:«هیچ شرافتی چون علم و دانش نیست»؛ (وَ لَا شَرَفَ کَالْعِلْمِ) .
«شرف»به معنای شایستگی و عظمت و افتخار و نیکنامی است و به یقین، این امور از طریق علم و دانش به دست میآید زیرا علم و آگاهی کلید همه افتخارات و ارزشهای انسانی است و برای افراد نادان و جاهل جایی در جامعه انسانی وجود ندارد.
قرآن مجید و روایات اسلامی پر است از آیات و روایاتی که در مدح و ستایش علم آمده است تا آنجا که مرکّبهای نوک قلم دانشمندان از خون شهیدان برتر شمرده شده است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«طََلْبتُ الشَّرَفَ فَوَجَدْتُهُ فِی الْعِلْمِ ؛من بهسراغ ارزش و شخصیت و شرف رفتم،آن را در علم و دانش یافتم». ( .مستدرکالوسائل،ج 12،ص 174،ح 13810. )
بدیهی است منظور از«علم»علوم و دانشهایی است که یا جنبه معنوی دارد و یا دنیای انسانها را سامان میبخشد.
در هفدهمین نکته حکیمانه میفرماید:«هیچ عزتی چون حلم نیست»؛ (وَ لَا عِزَّ کَالْحِلْمِ) .
حلیم به کسی گفته میشود که در برابر افراد نادان و جاهل و بیادب عکس العمل نشان نمیدهد همچنین مشکلات زندگی را تحمل میکند و بر اثر سعه صدر و فکر بلند،آنها را در خود حل مینماید و در مقابل حوادث سخت، دستپاچه نمیشود و همینها باعث عزت اوست و بسیار دیده شده که مردم به حمایت افراد حلیم در مقابل نادان برمیخیزند.
افراد بردبار در نظر مردم عزیزند،زیرا سکوتشان در برابر افراد نادان، سبکسر و بیادب بر عزت و شخصیتشان میافزاید؛ولی نابردباران در کوچکترین مسائل درگیر میشوند و همین امر از عزت و احترامشان میکاهد.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«ما أعَزَّ اللّهُ بِجِهْلٍ قَطُّ وَ لا أذَلَّ بِحِلْمٍ قَطُّ؛ خدا هرگز کسی را به سبب جهل و نادانی عزت نداد و هرگز کسی را به موجب حلم و بردباری ذلیل نساخت».( .کافی،ج 2،ص 112،ح 5. )
آنگاه در هجدهمین و آخرین نکته حکیمانه میفرماید:«هیچ پشتیبانی مطمئنتر از مشورت نیست»؛ (وَ لَا مُظَاهَرَةَ أَوْثَقُ مِنَ الْمُشَاوَرَةِ) .
نا گفته پیداست که هر انسانی فکری و عقل و تشخیصی دارد؛هنگامی که عقول و افکار به یکدیگر ضمیمه شوند بسیار قویتر عمل میکنند،مسیرها روشن،موانع برطرف و نزدیکترین راه به مقصد غالباً معلوم میشود و از این طریق پشتیبانی مهمی برای هر فردی حاصل میگردد.
همانگونه که در نیروهای جسمانی چنین است که نیروی یک فرد همچون ریسمان باریکی است که گسستن آن آسان است؛ولی هنگامی که نیروها به یکدیگر ضمیمه شد و طناب محکمی از آن تشکیل گردید،به گفته شاعر:«چون به هم برتافتی اسفندیارش نگسلد».این حکم در نیروهای فکری نیز کاملاً جاری است.
بر این اساس یکی از صفات برجسته مؤمنان در قرآن مجید انجام امور با مشورت ذکر شده است و میفرماید: «وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ» 1 حتی شخص پیغمبر صلی الله علیه و آله به مقتضای «وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ» 2 مأمور به مشورت با مؤمنان بوده است.
در ذیل حکمت 54 که امام علیه السلام فرموده بود:
«وَلا ظَهیرَ کَالْمُشاوَرَةِ» شرح مبسوطی درباره اهمیت مشورت و آثار پربار آن و در جلد دوم،ضمن خطبه 35 نیز بحثی تحت عنوان بهرهگیری از آرای اهل نظر داشتیم.
در تفسیر نمونه نیز ذیل آیات فوق بحثهای قابل ملاحظهای آمده است. ( .به جلد 3 و 20 تفسیر نمونه مراجعه فرمایید.)
در پایان این گفتار حکیمانه و پربار که مشتمل بر هجده توصیه اخلاقی مهم بود ذکر این نکته لازم است که این سخنان گرچه در اینجا به صورت یکجا جمع شده ولی قسمتهایی از آن در احادیث مختلف با شأن ورودهای گوناگون آمده است و بعید نیست بسیاری از آنها را امام علیه السلام به طور مکرّر به مناسبتهای گوناگون بیان کرده باشد.
به یقین کافی است که انسان به همین یک گفتار حکیمانه در زندگی عمل کند تا خوشبخت و سعادتمند و پیروز در جنبههای مادی و معنوی گردد.
mām Ali ibn Abū Tālib said: “No wealth is more profitable than wisdom; no loneliness is more estranging than vanity; no wisdom is as good as tact; no honor is like fearing Allāh; no companion is like the goodness of moral character; no inheritance is like civility; no guide is like promptitude; no trade is like the doing of deeds of virtue; no profit is like a Divine reward; no self-control is like inaction in time of doubt; no abstention is like that from prohibitions; no knowledge is like thinking; no worship is like the carrying out of obligations; no belief is like modesty and endurance; no attainment is like humility; no honor is like knowledge; no power is like forbearance and no support is more reliable than a good piece of advice.”
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا استَولَی الصّلَاحُ عَلَی الزّمَانِ وَ أَهلِهِ ثُمّ أَسَاءَ رَجُلٌ الظّنّ بِرَجُلٍ لَم تَظهَر مِنهُ حَوبَةٌ فَقَد ظَلَمَ وَ إِذَا استَولَی الفَسَادُ عَلَی الزّمَانِ وَ أَهلِهِ فَأَحسَنَ رَجُلٌ الظّنّ بِرَجُلٍ فَقَد غَرّرَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هر گاه نیکوکاری بر روزگار و مردم آن غالب آید، اگر کسی به دیگری گمان بد برد، در حالی که از او عمل زشتی آشکار نشده ستمکار است ، و اگر بدی بر زمانه و مردم آن غالب شود، و کسی به دیگری خوش گمان باشد «1»، خود را فریب داد .
چون نیکوکاری بر زمانه و مردم آن غالب آید و کسی به دیگری گمان بد برد، که از او فضیحتی آشکار نشده، ستم کرده است. و اگر بدکاری بر زمانه و مردم آن غالب شود و کسی به دیگری گمان نیک برد خود را فریفته است.
هر گاه مستولی شود صلاح بر زمان و اهل آن پس از آن بد کند مردی گمان خود بمردی که ظاهر نباشد از او فضیحتی پس بتحقیق که ستم کرده در آن گمان و هر گاه مستولی شود تباهی تباهکاری بر زمان و اهل آن پس نیکو گرداند مردی گمان خود را بمردی پس بتحقیق که خود را در فریب انداخته و گفتند مر آن حضرت را که چگونه میابی خود را ای امیر مؤمنان پس گفت که چگونه باشد حال کسی که فانی میشود در بقای خود و بیمار میشود بتن در سستی خود و میآرند او را از مامن خودش که دنیاست انواع فتنه و بلا
و فرمود (علیه السلام): چون صلاح و نیکوکاری بر زمانه و مردمش مستولی شود، سپس کسی به دیگری که هنوز رسوایی به بار نیاورده، بدگمان شود، بر او ستم کرده است و چون بدکاری و فساد بر زمانه و مردمش مستولی شود و کسی به دیگری گمان نیک برد، فریب خورده است.
و آن حضرت فرمود:چون صلاح و نیکی بر مردم زمان غالب گردد اگر کسی به کسی که از او رسواییای ظاهر نشده گمان بد برد قطعا ستم نموده .
و اگر بر مردم زمان فساد غالب شود و کسی به کسی گمان خوب برد خود را گول زده .
شروح:
و قوله لم تظهر منه خزیه صفه برجل، و الخزیه: الهوان و الذل و روی حوبه ای اثم. و بخط الرضی خربه فانه المخروب و هو المشقوق، او من الخارب و هو سارق البعیر، یقال: خرب فلان بابل فلان یخرب خرابه. و الخربه: المراه الواحده، و لو قلنا انه فعله من الخراب لم یستبعد، ای یکون ظالما من یسییء الظن برجل مادام لم یظهر خراب فی دینه.
معناه ان الکلی فی الخیر و الشر و الصلاح و الفساد یغلب الجزئی. و قوله خزیه: ای خزی، و فضیحه ای فعل قبیح، یفتضح به و روی حوبه ای اثم، قیل و بخط الرضی خربه. ج- فکانه من المخروب، و هو المشقوق او من الخارب و هو سارق البعیر او من الخراب. و غرر: ای اوقع نفسه فی خطر الهلاک حیث وثق بغیر موثق.
(هنگامی که نیکی و نیکوکاری، روزگار و مردم را فراگرفته باشد، اگر کسی به شخصی که کار زشتی از وی سر نزده گمان بد ببرد، براستی که ستم کرده است و هنگامی که بدی و بدکاری بر روزگار و مردم، چیره است اگر کسی به کسی خوش گمان باشد، براستی که خود را فریفته است). در قبل گذشت که روزگار از جمله وسایلی است که برای فراهم آوردن عوامل خیر و خوبی مردم در زندگی این دنیا و در عالم آخرت آماده شده است که در این صورت چنان زمانی را زمان خیر و صلاح میگویند. همچین روزگار یکی از وسایل زمینهساز برای نبودن خیر و صلاح است که در آن صورت میگویند، زمانه فاسد شده و روزگار بدی است. نوع اول روزگاری است که نیکی و نیکوکاری روزگار مردمش را فراگرفته است و بر این اساس، امید کار خیر میرود و ایجاب میکند که به مردم خوش بین باشیم، و هر کس، در چنین زمانی، به آن کسی که کار پستی از او نزد مرد برملا نشده است بدگمان باشد، بدگمانی خود را در مورد نابجایی به کار برده و این خود، بیرون رفتن از حدود عدالت و ستمکاری است. و بعضی به جای خزیه، حوبه روایت کردهاند که به معنی گناه میباشد. و نوع دوم، زمان و روزگاری است که فساد بر روزگار و مردمش چیره شده است و بر این اساس، انتظار کار خلاف میرود و جای بدگمانی نسبت به مردم هست، پس هر کس در چنین روزگاری به فردی خوش بین باشد، براستی که خود را فریب داده است، یعنی خویشتن را گول زده و از حال خود غافل مانده است.
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا اسْتَوْلَی الصَّلاَحُ عَلَی الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ ثُمَّ أَسَاءَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ لَمْ تَظْهَرْ مِنْهُ حَوْبَةٌ فَقَدْ ظَلَمَ وَ إِذَا اسْتَوْلَی الْفَسَادُ عَلَی الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ فَأَحْسَنَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ فَقَدْ غَرَّرَ .
یرید أن یتعین علی العاقل سوء الظن حیث الزمان فاسد و لا ینبغی له سوء الظن حیث الزمان صالح و قد جاء فی الخبر المرفوع النهی عن أن یظن المسلم بالمسلم ظن السوء و ذلک محمول علی المسلم الذی لم تظهر منه حوبة کما أشار إلیه علی ع و الحوبة المعصیة
و الخبر هو ما رواه جابر قال نظر رسول الله ص إلی الکعبة فقال مرحبا بک من بیت ما أعظمک و أعظم حرمتک و الله إن المؤمن أعظم حرمة منک عند الله عز و جل لأن الله حرم منک واحدة و من المؤمن ثلاثة دمه و ماله و أن یظن به ظن السوء .
و من کلام عمر ضع أمر أخیک علی أحسنه حتی یجیء ما یغلبک منه و لا تظنن بکلمة خرجت من فی أخیک المسلم سوءا و أنت تجد لها فی الخیر محملا و من عرض نفسه للتهم فلا یلومن من أساء به الظن.
شاعر أسأت إذ أحسنت ظنی بکم و الحزم سوء الظن بالناس.
قیل لعالم من أسوأ الناس حالا قال من لا یثق بأحد لسوء ظنه و لا یثق به أحد لسوء فعله.
شاعر و قد کان حسن الظن بعض مذاهبی فأدبنی هذا الزمان و أهله.
قیل لصوفی ما صناعتک قال حسن الظن بالله و سوء الظن بالناس.
و کان یقال ما أحسن حسن الظن إلا أن فیه العجز و ما أقبح سوء الظن إلا أن فیه الحزم.
ابن المعتز
تفقد مساقط لحظ المریب
(و قال علیهالسلام: اذا استولی الصلاح) چون مستولی شود صلاح و غالب گردد نیکو حالی (علی الزمان واهله) بر روزگار و مردمان آن روزگار (ثم اساء رجل الظن) پس از آن بد کند مردی گمان خود را (برجل لم یظهر منه حوبه) به مردی که ظاهر نباشد از او فضیحتی و در بعضی روایت (خزیه) است. یعنی به مردی که نمایان نباشد از او اثمی و خطیئتی (فقد ظلم) پس به تحقیق ظالم باشد و ستمکار در آن کما قال الله تالی (ان بعض الظن اثم) (و اذا استولی الفساد) و هرگاه که مستولی گردد فساد و تباهی (علی الزمان و اهله) بر زمان و اهل زمان (و احسن رجل الظن برجل) پس نیکو گرداند مردی گمان را به مردی در آن اوان (فقد غرر) پس انداخته باشد خود را در فریب غفلت به سبب آن گمان.
هرگاه مستولی گردد صلاح بر اخلاق زمان و اهل آن، پس بدگمانی کند شخصی به شخصی که ظاهر نشده باشد از او رسوائی و بدنامی به تحقیق ظلم کرده است. و حدیث (المومن حسن الظن) به اعتبار این زمان باشد و در بعضی نسخ حوبه است. یعنی از او گناهی و خطائی پدید نیامده باشد و اگر مستولی شود فساد بر زمان و اهل آن پس مردی گمان نیک به مردی برد و از حزم غافل ماند خود را در غرر و ضرر انداخته باشد.
و قال علیهالسلام: «اذا استولی الصلاح علی الزمان و اهله، ثم اساء رجل الظن برجل، لم تظهر منه خزیه فقد ظلم و اذا استولی الفساد علی الزمان و اهله، فاحسن رجل الظن برجل فقد غر.» یعنی و گفت علیهالسلام که هر آن زمانی که مستولی شد و غلبه کرد صلاح و نیکوکاری بر زمان و اهلش، پس بدگمان شد مردی به مردی که آشکار نشده است از او خصلت رسوایی، پس به تحقیق که ستم کرده است بر آن کس و هر آن زمانی که غالب شد فساد بر زمان و اهلش، پس خوشگمان و مطمئن شد مردی از مردی پس به تحقیق که فریب خورده است او.
اللغه: (الخزیه) البلیه، الخصله التی یخزی فیها الانسان، (غرره) تغریرا عرضه للهلاک- المنجد-. المعنی: الزمان فی قول الحکماء مقدار حرکه الفلک، و هو بذاته لا صالح و لا طالح و لا حسن و لا سییء، و یبحث عنه انه موجود او موهوم، و لکن باعتبار ما یمر علیه من الاوضاع و باعتبار اهله یعد احد عوامل الاحسان و الاسائه، فیذمه قوم و یمدحه آخرین، و یکون صالحا مره، و سیئا اخری، و یوخذ منه ظاهر احد الادله عند علماء و فقهاء المله یستند الیه حیث لا دلیل ادل، و لا اماره ابین و اکمل. و قد اعتمد علیه فی کلامه هذا صلوات الله علیه فقال: اذا کان ظاهر حال الزمان و اهله الصلاح و العدل و الامانه و الصدق، فسوء الظن من دون دلیل ظلم و لکن اذا کان حال الزمان و اهله الفساد و الخیانه و الغدر و الخداعه، فحسن الظن من دون دلیل غرر و خطر، و روی مکان خزیه (حوبه) ای اثم. الترجمه: فرمود: چون خوبی و نیکی بر روزگار و مردمش حکفرما شد سپس به دیگری بی آنکه از او رسوایی و گناه بیند، بدگمان باشد به او ستم کرده است، و اگر فساد و تباهی بر روزگار و مردمش حکفرما باشد خوش بینی به مرد ناشناخته مایهی فریب و خطر است.
در روزگار نیک که خوبند اهل آن ***بدبین مباش بیسببی سوی دیگران
در روزگار بد که تباهند مردمش*** خوش بین مباش و خویش مینداز در زیان
و قال علیهالسلام: هکذا فی (الطبعه المصریه) و یصدقها ابن میثم و فی ابن ابی الحدید بدل خزیه حوبه، و المعنی واحد لکن ما هنا اجود. قال ابن ابیالحدید: روی جابر ان النبی (صلی الله علیه و آله) نظر الی الکعبه فقال: ما اعظم حرمتک، و ان المومن اعظم حرمه منک، لان الله تعالی حرم منک واحده و من المومن ثلاثه: دمه و ماله و ان یظن به الظن السوء. و اذا استولی الفساد علی الزمان و اهله فاحسن رجل الظن برجل فقد غرر قال ابن ابیالحدید: قال شاعر: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قد کان حسن الظن بعض مذاهبی فادبنی هذا الزمان و اهله و قیل لصوفی: ما صناعتک؟ قال حسن الظن بالله و سوء الظن بالناس. قلت: کلامه علیهالسلام هنا من حیث الزمان، و اما من حیث الشخص فقد قال علیهالسلام- کما فی (159)- من وضع نفسه مواضع التهمه فلا یلومن من اساء به الظن.
المراد بحسن الظن هنا الثقه بالشخص و الاعتماد علی صدقه فی اقواله و عهوده، و المراد بسوء الظن مجرد التحفظ منه و الکف عن معاملته، و لا یجوز بحال الاسائه الیه بقول او فعل حتی مع التهمه. و الخزیه: فعل ما یخزی و یفضح. و غرر بنفسه: عرضها للخطر، و المعنی اذا جهلت اخلاق واحد من الناس، و شککت: هلی یفی بالعهود او یغدر؟ فمعیار الثقه به ان یکون فردا من مجتمع صالح صادق فیما یقول و یفعل، و معیار التهمه و عدم الرکون الیه ان یکون من مجتمع فاسد یسوده الغدر و النفاق. الانبیاء و تطور المجتمع: و قد اثبت علم الاجتماع و دراسه التاریخ ان الانسان ابن المجتمع الذی یعیش فیه، و الظروف التی تحیط به، و انه یتغیر بتغیرها شاء ام ابی.. حتی الجماد یتاثر و یتبدل بتبدل البیئه، و ان الفولاذ یتحول الی نجار اذا کانت البیئه ملائمه. و قد ادرک الانبیاء و الرسل هذه الحقیقه بوحی من الله سبحانه، فارسلهم بشریعه تغیر الاوضاع من جذورها، و تنتقل بهم الی الوضع الافضل و الاکمل.. و حول هذا التغیر و التطور کان یدور النقاش و الجدال بین الانبیاء المجددین، و بین المترفین المحافظین، و آیات القرآن صریحه فی ذلک، منها قوله تعالی: (و کذلک ما ارسلنا من قبلک فی قریه من نذیر الا قال مترفوها انا وجدنا آبائنا علی امه و انا علی آثارهم مقتدون قال او لو جئتکم باهدی مما وجدتم علیه آبائکم قالوا انا بما ارسلتم به کافرون- 23 الزخرف).
… تظهر منه خزیه: الخزیه بفتح فسکون البلیه تصیب الانسان فتذله و تفضحه و غرر ای اوقع بنفسه فی الغرر ای الخطر
امام علیهالسلام (درباره بدبینی و خوشبینی) فرموده است: هر گاه نیکوکاری روزگار و اهلش را فرا گرفت پس مردی به مردی که رسوائی او آشکار نگشته (و در بعضی از نسخ لم تظهر منه حوبه ضبط شده یعنی به مردی که گناهی از او هویدا نگردیده) بدبین شود ستم نموده، و هر گاه تباهکاری بر روزگار و اهلش دست انداخت پس مردی به مردی خوشبین باشد خود را به خطر و تباهی انداخته (چون از کسی که در زمان فساد تربیت شده و با مردم تباهکار معاشرت و آمیزش داشته امید نیکی نباید داشت).
از فرمایش امام علی (علیه السلام) استفاده میشود که نه سوء ظن نسبت به افراد صحیح است و نه حسن ظن و در عین حال هر دو صحیح است و باید تعقیب کرد و تفاوت مسئله در اوضاع منطقه، محیط و عصر است. در منطقهای که مردمش نیکوکارند سوء ظن خطاست همان طور که در سرزمینی که ملتش ناپاکاند حسن ظن خطاست. عاقلان باید از روی قرائن، فساد و یا صلاح جامعه را درک کنند و روش خود را نسبت به مردم انتخاب نمایند.
و قال علیهالسلام: (اذا استولی الصلاح علی الزمان و اهله) صلاح الزمان بسعه الخیر فی مرافق الحیاه، و صلاح اهله بکونهم معتدلین فی الاقوال و الافعال (ثم اساء رجل الظن برجل لم تظهر منه خزیه) ای فضیحه (فقد ظلم) من اساء الظن، لان ظنه فی غیر موقعه (و اذا استولی الفساد علی الزمان و اهله) بان صار اکثرهم من اهل الفساد (فاحسن رجل الظن برجل) اعتباطا و بدون دلیل، فاسند الیه امر لا یسند الا الی المصالح (فقد غرر) ای اوقع نفسه فی الغرر و الخطر.
اللغه: المصیبه: البلیه و کل امر مکروه، فجیعه الموت. الفخذ: ما بین الرکبه و الورک. حبط عمله: بطل. الشرح: مهما کانت المصیبه عظیمه فهناک ما یقابلها من الصبر اذا فلا تغلب مصیبه مصابا و من فعل امرا یستنکر فیه قضاء الله و یرفض حکمه- کمن ضرب یده علی فخذه او خمش وجهه او شق جیبه- فقد اسخط الله و ذهب ثوابه و اجر احتسابه لمصیبته.
«هر گاه نیکو کاری بر روزگار و مردمش چیره باشد و کسی به کس دیگری که از او گناهی آشکار نشده است گمان بد برد، همانا ستم کرده است، و چون تباهی بر روزگار و مردمش چیره باشد و کسی به کس دیگر خوش گمان باشد خود را فریفته است.»
مقصود آن حضرت این است که چون روزگار تباه شود بر عاقل است که بدگمان شود و حال آنکه هر گاه روزگار و مردمش پسندیده باشند، سزاوار نیست که گمان بد برد. در خبر مرفوع از گمان بد بردن مسلمان به مسلمان دیگر نهی شده است و البته این در مورد مسلمانی است که از او معصیتی آشکار نشده است، همان گونه که علی علیه السّلام اشاره فرموده است. آن خبر را جابر روایت کرده و گفته است: پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به کعبه نگریست و فرمود: «درود بر تو ای خانه چه بزرگی و حرمت تو چه بزرگ است، در عین حال به خدا سوگند که مؤمن در پیشگاه خداوند حرمتش از تو بزرگتر است که خداوند متعال در مورد تو یک حرمت را ملحوظ داشته است و حال آنکه در مورد مؤمن سه چیز را حرمت داشته است خونش و مالش و اینکه به او گمان بد برده نشود.»
از جمله سخنان عمر است که کار برادرت را به بهترین وجه بدان تا آنکه مرتکب گناهی شود که تو را از آن باز دارد و به سخنی که از دهان برادر مسلمانت بیرون می آید تا آنجا که برای آن محملی در خیر می یابی بد گمان مشو و هر کس خود را در معرض تهمتها قرار دهد اگر کسی به او بد گمان شود، نباید او را سرزنش کند.
شاعری چنین سروده است: «آن گاه که به شما گمان پسندیده بردم، بد کردم که دور اندیشی در بدگمانی به مردم است.»
به دانشمندی گفته شد: بد حال ترین مردم کیست؟ گفت: آن کس که به سبب بد گمانی خویش به کسی اعتماد نکند و به سبب بدی کردارش کسی به او اعتماد نکند.
شاعر گفته است: «خوش گمانی یکی از روشهای من بود ولی این روزگار و مردمش مرا ادب کرد.»
به صوفی یی گفته شد: کار تو چیست؟ گفت: حسن ظن به خدا و سوء ظن به مردم.
و گفته شده است: گمان پسندیده بردن چه نیکوست جز آنکه در آن ناتوانی نهفته است و گمان بد بردن چه ناپسند است جز آنکه در آن دور اندیشی نهفته است.
ابن معتز چنین سروده است: «مواظب نگاههای شخص مورد تردید باش که چشمها چهره دلهاست و تراوش سخنان او را بررسی کن که بدان وسیله معایب را به چنگ می آوری.»
و قال علیهالسلام
إِذَا اسْتَوْلَی الصَّلَاحُ عَلَی الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ،ثُمَّ أَسَاءَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ لَمْ تَظْهَرْ مِنْهُ حَوْبَةٌ فَقَدْ ظَلَمَ! وَ إِذَا اسْتَوْلَی الْفَسَادُ عَلَی الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ،فَأَحْسَنَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ فَقَدْ غَرَّرَ .
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که صلاح و نیکی بر زمان و اهلش ظاهر گردد اگر کسی در این حال به دیگری که از او گناهی ظاهر نشده،گمان بد برد به او ستم کرده است و هنگامی که فساد بر زمان و اهلش مستولی گردد هر کس گمان خوب به دیگری برد خود را فریب داده است! ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده که این گفتار حکیمانه در کتاب غررالحکم با تفاوتهایی ذکر شده و این تفاوتها نشان میدهد که آن را از منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه اخذ کرده است.زمخشری نیز آن را در ربیع الابرار با تفاوت کمتری آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 106). )
معیار حُسن ظن و سوء ظن
مسئله حسن ظن و سوء ظن در اسلام از مسائل بسیار مهم است که در آیات و روایات بازتاب گستردهای دارد.البته اصل بر حسن ظن مسلمانان نسبت به یکدیگر است؛ولی این اصل استثنایی هم دارد که امام علیه السلام در جمله بالا به آن اشاره کرده،میفرماید:«هنگامی که صلاح و نیکی بر زمان و اهلش ظاهر گردد اگر کسی در این حال گمان بد به دیگری برد که از او گناهی ظاهر نشده به او ستم کرده است و هنگامی که فساد بر زمان و اهلش مستولی گردد هر کس گمان خوب به دیگری ببرد خود را فریب داده است»؛ (إِذَا اسْتَوْلَی الصَّلَاحُ عَلَی الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ،ثُمَّ أَسَاءَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ لَمْ تَظْهَرْ مِنْهُ حَوْبَةٌ فَقَدْ ظَلَمَ! وَ إِذَا اسْتَوْلَی الْفَسَادُ عَلَی الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ،فَأَحْسَنَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ فَقَدْ غَرَّرَ) .
همان گونه که گفتیم،اصل در جامعه اسلامی بر حسن ظن است،چنان که در سوره«حجرات»آیه 12 میخوانیم: ««یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ»؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید از بسیاری از گمانها بپرهیزید چرا که بعضی از آنها گناه است».
در روایات اسلامی نیز تأکید شده که کار برادر مسلمانت را حمل بر صحت کن و از سوء ظن بپرهیز؛در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«ضَعْ أمْرَ أخیکَ عَلی أحْسَنِهِ...مَحْمِلاً؛ عمل برادر مسلمانت را بر نیکوترین وجه ممکن حمل کن مگر اینکه دلیلی بر خلاف آن قائم شود و هرگز نسبت به سخنی که از برادر مسلمانت صادر شده گمان بد مبر و مادامی که میتوانی محمل نیکی برای آن بیابی حمل بر صحت کن». (.کافی،ج 2،ص 362،ح 3. )
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إذا اتَّهَمَ الْمُؤمِنُ أخاهُ انْماثَ الْإیمانُ مِنْ قَلْبِهِ کَما یَنْماثُ الْمَلْحُ فِی الْماءِ؛ هنگامی که شخص باایمان برادر مسلمانش را متهم کند ایمان در قلب او ذوب میشود همانگونه که نمک در آب». ( .همان،ص 361،ح 1.)
مطابق کلام حکمتآمیز بالا این مطلب مربوط به زمانی است که چهره اسلام در محیط نمایان باشد و غالب مردم راه صلاح بپویند؛اما زمانی که فساد،غالب بر زمان شد و اکثر مردم به راه خلاف میروند حسن ظن نسبت به افراد سبب میشود انسان خودش را فریب دهد و باید جانب احتیاط را نگه دارد تا گرفتار توطئهها و مفسدهها نگردد.
این بدان معنا نیست که انسان سوء ظن خود را به اشخاص آشکار سازد و آنها را متهم کند،بلکه منظور این است که بدون اینکه عکس العمل منفی که سبب اهانت به مؤمن میشود ظاهر سازد،در عمل جانب احتیاط را از دست ندهد.
گاه افرادی که در یک زمان زندگی میکنند با هم متفاوتند؛بعضی سوابق خوبی دارند که باید به آنها حسن ظن داشت و بعضی دارای سوابق سوءاند که باید درباره آنها جانب احتیاط را رعایت کرد،بنابراین معیار،فساد تمام مردم زمان نیست،از این رو امام علیه السلام در کلام حکمتآمیز بالا فرمود:
«بِرَجُلٍ لَمْ تَظْهَرْ مِنْهُ حَوْبَةٌ» و«حَوْبَة»به معنای گناه است،بنابراین سوء ظن به کسی که سابقه سویی از او دیده نشده ممنوع است.
تعبیر به «فَقَدْ ظَلَمَ» به این معناست که سوء ظن به برادر مسلمانی که خلافی از او دیده نشده ظلم و ستم بر اوست.این احتمال نیز در تفسیر این جمله امکان دارد که چنین کسی به خودش نیز ستم کند،زیرا خود را از همکاری او محروم میسازد.
در واقع،امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به همان قاعده«حمل شیء بر اغلب»فرموده و غلبه صلاح را برای حمل به صحت کافی دانسته مگر اینکه فردی سوء سابقه داشته باشد و در مقابل،غلبه فساد را برای سوء ظن و احتیاط لازم میداند (مگر اینکه واقعا کسی دارای سوابق خوبی است که او را با آن میشناسیم).
این سخن در روابط ملتها و دولتها نیز کاملاً صادق است؛هرگاه دولتهای ستمگری که غالباً برای حفظ منافع خود حقوق دیگران را زیر پا میگذارند درِ باغ سبز به ما نشان دهند هرگز نباید کار آنها را حمل بر صحت کنیم،بلکه باید فرض بر این باشد که آنان برای فریب ما دامی گستردهاند.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “At a time when virtue is in vogue in the world and among people, if a person entertains an evil suspicion about another person from whom nothing evil has ever been seen, he becomes unjust. And at a time when vice is in vogue in the world and among people, if a man entertains a good impression about another person, he hurls himself into peril.”
وَ قِیلَ لَهُ علیه السلام کَیفَ نَجِدُکَ یَا أَمِیرَ المُؤمِنِینَ فَقَالَ علیه السلام کَیفَ یَکُونُ حَالُ مَن یَفنَی بِبَقَائِهِ وَ یَسقَمُ بِصِحّتِهِ وَ یُؤتَی مِن مَأمَنِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (شخصی از امام پرسید حال شما چگونه است؟ فرمود:) چگونه خواهد بود حال کسی که در بقایای خود ناپایدار، و در سلامتی بیمار است، و در آنجا که آسایش دارد مرگ او فرا میرسد !
و از او پرسیدند امیر مؤمنان! خود را چگونه میبینی؟ فرمود:] چگونه بود آن که در بقایش ناپایدار است و در تندرستیاش- بیمار،- و- از آنجا که در امان است مرگ به سوی وی روان است.
او را گفتند یا امیر المؤمنین، خود را چگونه می یابی؟ فرمود: چگونه است حال کسی که بقایش او را به فنا می کشاند و در تندرستیش بیمار گردد و مرگ در جای امن و آسایشش به سراغش آید.
از حضرت سؤال شد:خود را چگونه مییابی؟فرمود:
چگونه است حال کسی که به بقایش فانی،و به سلامتش بیمار میشود، و از محلی که در امان نیست مرگش فرا میرسد ؟!
شروح:
لما کان بقاء الانسان، و صحته یفضیان به الی الفناء و السقم فکانهما سبب الفناء و القسم و اراد بقاء الانسان، و کونه فی هذا العالم امر عارضی له لیس اولی فی حقه، و بالنظر الی ماهیته فان الممکن لو خلی و حقیقته من غیر اعتبار الموثر لکان العدم اولی، و اول فی حقه، ما هذا حاله فهو فی حیز الفناء، و ان کان محکوما علیه بالبقاء لکونه مغمورا بالفناء من جمیع الانحاء.
به علی (علیه السلام) عرض شد، یا امیرالمومنین، خود را چگونه میبینی؟ آن گرامی فرمود: (چگونه است حال کسی که با هستی خود، رو به نیستی است، و با تندرستیاش بیمار میشود، و سرانجام، مرگ در پناهگاهش فرامیرسد). امام (علیه السلام) از شرح حال خود به روش پند و شکوه پاسخ داده است. و چون بقا، عبارت است از ادامهی مدت هستی، و ادامهی زمان و پیاپی آمدن اجزای زمان باعث نزدیک شدن مرگ است، بنابراین، بقای انسان باعث فنای اوست، و همچنین، چون از پیامدهای تندرستی، بیماری است، از این رو، صحت و سلامتی در حقیقت باعث بیماری اوست، و اما این که امام (علیه السلام) فرموده است، مرگ در پناهگاه فرامیرسد، گویا این چنین است که مامن در اینجا مصدر میمی است، و مقصود آن است که بر انسان، چیزهایی از قبیل مردن و ترس و بیمهای آخرت که برایش ناخوشآیند هستند نازل میگردند، در حالی که او راحت و دلبسته به دنیاست و از آنچه پس از دنیا ناگزیر باید ببیند غافل میباشد. و احتمال دارد که مقصود از مامن اسم مکان و محل آرامش یعنی دنیا باشد، معنای این که در پناهگاهش فرامیرسد، آن است که دردها و گرفتاریهایی که به او میرسد، از حالات و کارهای همان دنیاست که محل امنی برای او بوده، و عوارض و پیشامدهایی که بر او عارض میشوند از همان محل امن است و از حالت امنیت و راحتی اوست، بطوری که اجتناب و گریز از آن امکان ندارد.
وَ قِیلَ لَهُ ع کَیْفَ [تَجِدُکَ]
نَجِدُکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ کَیْفَ یَکُونُ حَالُ مَنْ یَفْنَی بِبَقَائِهِ وَ یَسْقَمُ بِصِحَّتِهِ وَ یُؤْتَی مِنْ مَأْمَنِهِ .
هذا مثل قول عبدة بن الطبیب أری بصری قد رابنی بعد صحة
و قال آخر کانت قناتی لا تلین لغامز
(و قیل له علیهالسلام) و گفتند مر آن حضرت را (کیف تجدک یا امیرالمومنین) چگونه مییابی خود را؟ یعنی چه حال داری ای امیرمومنان (فقال) در جواب فرمود که (کیف یکون حال من یفنی ببقائه) چگونه باشد حال کسی که در معرض فنا در میآید به بقای خود (و یسقم بصحته) و بیمار میشود به صحت اعضا و اجزای خود یعنی چه نوع باشد حال شخصی که غایت بقای او فنای او میشود و سبب فوت او، و غایت صحت او بیماری او میشود و سبب عنای او (و یوتی من مامنه) و در میآورند او را، یعنی به او داخل میگردانند از مامن خودش که دنیا است انواع مکاره و فتن و بلا را
کسی گفت با آن حضرت علیهالسلام چگونه مییابی خود را ای امیرالمومنین؟ پس آن حضرت فرمود: چگونه میباشد حال کسی که فانی میشود به بقای خود، و بیمار میگردد به صحت خود، و آمده میشود مصایب بر او از جای امن و آسوده او.
و قیل له علیهالسلام: کیف تجدک یا امیرالمومنین؟ فقال: «کیف تکون حال من یفنی ببقائه و یسقم بصحته و یوتی من مامنه.» یعنی و گفته شد مر آن حضرت را که چگونه مییابی تو خود را ای امیرمومنان؟ پس گفت علیهالسلام که چگونه باشد حال کسی که فانی باشد در حال بقای خود و مریض باشد در حال صحت خود و آورده شود به او خوف از جای امن و غفلت او که دنیا باشد.
الاعراب: کیف، اسم استفهام فی محل المفعول الثانی، لقوله تجدک، قدم علیه لانه لازم الصدر، و الجمله فی محل نائب الفاعل لکلمه قیل مجهول قال، و له ظرف متعلق بقول الراوی قیل. المعنی: (کیف تجدک) سئوال عن الحال و استدعاء لبیانه علی مقتضی و جدال المسئول عنه، فانه بحال نفسه، و کان هذا سئوال القی علیه بعد تصدیه للزعامه علی الامه، و لعل غرض السائل اکتناه ما فی قلبه من النیل بالاماره و تصدی مقام الخلافه فاجاب (علیه السلام) بانه لا ینبغی الاعتماد علی هذه الدنیا فی حال من الاحوال و لا مجال لاحساس السعاده و الفرح علی ای حال، لان موجبات احسان حسن الحال امور ثلاثه، و لکل منها تبعه محزنه:
1- البقاء الذی هو بغیه کل حی فی هذه الدنیا، و لکن البقاء فیها یوول الی الفناء لا محاله، لان البقاء فی الدنیا عباره عن مضی العمر و انصرامه طی الدقائق و الساعات و الایام و الشهور و السنین.
2- الصحه التی عدت من النعم المجهوله و یبتغیها کل الناس، و لکن الصحه عباره عن مزاج معتدل یعمل فی الجهازات الجسمیه علمه، فیستهلک نشاط الجسم شیئا فشیئا، و یوول لا محاله الی نفاذ قوته و مادته، و یتولد منه السقم بانتهاء احدی القوی.
3- الامن و الراحه فی المامن، و این المامن و قد قال الله تعالی: (اینما تکونوا یدرککم الموت و لو کنتم فی بروج مشیده). الترجمه: از آن حضرت پرسش شد که خود را چگونه میدانی؟ فرمود: چگونه است حال کسی که به زیستن نیست میشود، و به تندرستی بیمار میگردد، و در پناهگاه امنش مرگ او میرسد.
ازعلی پرسیده شد چونی تو چون*** گفت چونست آنکه باشد بیسکون
نیستیش از زیست و بیماریش ***از کمون تندریستی رهنمون
مرگ آید بر سرش در مامنش***گویدش برخیز از اینجا رو برون
اقول: قوله علیهالسلام: (کیف یکون حال من یفنی ببقاله) فی (صناعتی ابی هلال): قیل لبعض الاوائل: ما کان سبب موت اخیک، قال: کونه فاحسن ما شاء. و قال الشاعر: ماحال من آفته بقاوه نغص عیشی کله فناوه و قال ابن الرومی: لعمرک ما الدنیا بدار اقامه اذا زال عن نفس البصیر غطاوها و کیف بقائالعیش فیها و انما ینال باسباب الفناء بقاوها و قال محمد بن علی- یعنی الباقر علیهالسلام- (مالک من عیشک الالذه تزدلف بک الی حمامک، و تقربک من یومک، فایه اکله لیس معها غصص، و شربه لیس معها شرق، فتامل امرک فکانک قد صرت الحبیب المفقود او الخیال المخترم. (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) و قلت: و المرء ینسی و المنایا تذکره یمیته بقاوه فیقبره (و یسقم بصخته) قال المصنف فی (مجازاته النبویه) فی شرح قول النبی صلی الله و علیه و اله: (کفی بالسلامه داء) هذا القول مجاز، لان السلامه علی الحقیقه لیست بداء فی نفسها، و انما المراد الهرم و عوادی السقم، فحسن من هذا الوجه ان تسمی داء اذ کانت موقعه فیه، و مودیه الیه، و قد اکثرت الشعراء نظم هذا المعنی فی اشعارهم الا ان کلمه النبی صلی الله و علیه و اله ابهی من جمیع ما قالوه، و ابعد منزعا، و اوجز فی تمام، و اکثر مع قله کلام، فمما جاء فی هذا المعنی قول حمید بن ثور: اری بصری قد رابنی بعد صحه و حسبک داء ان تصح و تسلما و قول لبید بن ربیعه: و دعوت ربی بالسلامه جاهدا لیصحنی فاذا السلامه داء و قول النمر بن تولب: یود الفتی طول السلامه و الغنی فکیف یری طول السلامه یفعل و انی لاستحسن کثیرا الابیات التی من جملتها هذا البیت و هی: تغیر منی کل شیء و رابنی مع الدهر ابدالی التی اتبدل فضول اراها فی ادیمی بعدما یکون کفاف الجسم او هو اجمل کان مخیطا فی یدی حارثیه صناع علت منی به الجلد منعل یرد الفتی بعد اعتدال و صحه ینوء اذا رام القیام و یحمل (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) تدارک ما قبل الشباب و بعده حوادث ایام تمر و اغفل یود الفتی … و قال ابوالعتاهیه: اسرع فی نقص امری تمامه (و یوتی من مامنه) (اینما تکونوا یدرککم الموت و لو کنتم فی بروج مشیده … ).
لکل حادث داعیه و سبب، فسبب القدر- مثلا- الثقه و الاطمئنان. و مع التحفظ و الحذر لا موضوع للغدر، و سبب الخیبه الامل و الطمع، و لا خیبه بلا امل سابق، و سبب الموت الحیاه. قیل لبعضهم: لماذا مات اخوک و هو فی زهره الشباب؟ قال: لانه حی (من یفنی ببقائه) ای بحیاته. و سبب السقم الصحه، و هل یعرض العطب لغیر السلیم؟. و سبب الامن الخوف (و یوتی من مامنه) ای من حیث لا یحتسب انه یموت فی الساعه التی مات فیها.
… یکون من یفنی ببقائه: کلما طال عمره و هو البقاء تقدم الی الفناء و کلما مدت علیه الصحه تقرب من مرض الهرم و سقم کفرح مرض و یاتیه الموت من مامنه ای الجهه التی یامن اتیانه منها فان اسبابه کامنه فی نفس البدن
به امام علیهالسلام گفتند: یا امیرالمومنین خود را چگونه مییابی؟ آن حضرت (درباره گرفتاریهای در دنیا) فرمود: چگونه است حال کسی که به هستی خود نیست میگردد (هستی به سوی نیستی میکشاندش) و به تندرستیش بیمار میشود (تندرستی به سوی بیماری پیری میبردش) و مرگ او را از پناهگاهش (دنیا) دریابد.
بندگان شایسته خدا آن هم امیرالمومنین (علیه السلام) به هنگام احوالپرسی سعی داشتند خلق را به خدا نزدیک سازند و آنان را پند دهند. امام (علیه السلام) توجه میدهد که لحظات زندگی، گام بسوی نابودی است که انسان از خود اراده ندارد. در شرائطی که از هر نظر نشاط دارد مریض میگردد و مرگ در کمین اوست. بدین ترتیب انسانی که در مرض و مرگ از خود اراده ندارد و تحت نظر پروردگار است چرا خود و خدا را فراموش میکند؟
و قیل له علیهالسلام: کیف تجدک یا امیرالمومنین؟ (ای کیف تجد نفسک) فقال علیهالسلام: (کیف، یکون حال من یفنی ببقائه) فان کل ساعه من البقاء، موجب لنقص ساعه من العمر، و هکذا یفنی العمر تدریجا (و یسقم بصحته) اذ الصحه سبب لعدم مبالات الانسان ببدنه، و ذلک سبب للمرض (و یوتی من مامنه) فی اسباب الموت کامنه فی نفس الانسان و نفس الانسان محل آمن، اذ لا یمکن هناک عدو خارجی.
«و از او پرسیدند ای امیر مؤمنان خود را چگونه می یابی؟ فرمود: «چگونه است حال آن کس که به بقای خود فانی می شود و با تندرستی خویش بیمار می شود. و از آنجا که در امان است مرگش می رسد.»
وَ قِیلَ لَهُ علیه السلام کَیْفَ نَجِدُکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟
فقال علیهالسلام
کَیْفَ یَکُونُ حَالُ مَنْ یَفْنی بِبَقَائِهِ،وَ یَسْقَمُ بِصِحَّتِهِ وَ یُؤْتی مِنْ مَأْمَنِهِ؟
کسی به امام علیه السلام عرض کرد:ای امیرمؤمنان حال شما چگونه است؟
امام علیه السلام فرمود:
چگونه خواهد بود حال کسی که با بقای خود فانی میشود و با سلامت خود بیمار میگردد و در حالی (یا در جایی) که خود را در امان میبیند
مرگ دامانش را میگیرد. ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهج البلاغه آمده که این کلام در امالی شیخ طوسی مسنداً از«عبداللّه بن جعفر»(جعفر بن ابیطالب) آمده است که میگوید:«صبحگاهان خدمت عمویم علی بن ابیطالب رسیدم در حالی که بیمار بود.از حال مبارک ایشان سؤال کردم.سخن بالا را در پاسخ من فرمود»و این نشان میدهد که مرحوم شیخ طوسی آن را از منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه اخذ کرده است و مرحوم راوندی نیز در کتاب دعوت طبق نقل روضه بحارالانوار آن را با تفاوتی نقل کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 106). )
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به سه نکته مهم در پاسخ سؤالی که کسی از آن حضرت پرسید حال شما ای امیرمؤمنان چگونه است؟ اشاره کرده،میفرماید:
«چگونه خواهد بود حال کسی که با بقای خود فانی میشود و با سلامت خود بیمار میگردد و در حالی (و در جایی) که خود را در امان میبیند مرگش فرا میرسد»؛ (وَ قِیلَ لَهُ علیه السلام کَیْفَ نَجِدُکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَقال علیه السلام:کَیْفَ یَکُونُ حَالُ مَنْ یَفْنَی بِبَقَائِهِ،وَ یَسْقَمُ بِصِحَّتِهِ وَ یُؤْتَی مِنْ مَأْمَنِهِ) .
دلیل اینکه چگونه انسان با بقائش فانی میشود روشن است،زیرا عمر انسان هر قدر طولانی باشد بالاخره محدود است و هر ساعتی که از عمر او میگذرد یک گام به پایان عمر و فنا نزدیکتر میشود درست مانند سرمایهداری که هر روز مبلغی از سرمایه خود را هزینه میکند بی آنکه درآمدی به جای آن داشته باشد که درباره او میتوان گفت با استفاده از سرمایهاش،مفلس و تنگدست خواهد شد.
اما اینکه انسان چگونه به سبب سلامتش بیمار میشود از این نظر است که سلامتی انسان به سبب کار کردن منظم تمام دستگاههای بدن است؛ولی همین کار کردن منظم آن را تدریجاً فرسوده میکند و انواع اختلالات روی میدهد و سرانجام از کار باز میایستد.
راز اینکه چگونه انسان از محل امنش آسیب میپذیرد آن است که عوامل آسیبپذیری در درون وجود خود انسان پنهان است.ناگهان با اختلالی که در یکی از رگهای قلب یا مغز رخ میدهد سکته قلبی یا مغزی به او عارض میشود و او را نیمهجان میسازد و یا به جهان دیگر میفرستد.
قرآن مجید در آیات مختلف به این نکات اشاره کرده،در یک جا میفرماید:
«أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ»؛ هر جا باشید مرگ به سراغ شما میآید هرچند در دژهای محکم باشید». (.نساء،آیه 78.)
در جای دیگر میفرماید: «وَ الْعَصْرِ* إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ»؛ قسم به عصر که انسان (پیوسته) در حال خسران و زیان کردن است». (.عصر،آیه 1 و 2.)
در همین کلمات قصار،حکمت 74،آمده بود که «نَفْسُ الْمَرْءِ خَطاهُ إلی أجَلِهِ؛ نفسهای انسان گامهای او به سوی مرگ است (هر نفسی که میکشد یک گام به مرگ نزدیکتر میشود.)
احتمال دیگر در تفسیر جملههای حکیمانه بالا هست که انسان به هنگام بقا و سلامتی جسم،چه بسا از خطرات غافل میشود و این بقا و سلامتی او را به فنا و بیماری میکشاند،چرا که عامل بسیاری از این حوادث ناگوار،غفلت به هنگام توانایی و تندرستی است.
همچنین انسان در محل امن خود غالباً احتیاط را از دست میدهد و گاه همان محل امن تبدیل به محل خطر بزرگی میشود و یا اینکه انسان به افرادی کاملاً اطمینان می کند و همه چیز خود را به دست آنها میسپارد،ناگهان از همانها ضربه میخورد؛ولی تفسیر اول مناسبتر است.
It was said to Imam Ali ibn Abi Talib: How are you , “ O Imam Ali ibn Abi Talib? He replied : How can he be well whom life is driving towards death, whose state of health can change into sickness any moment and who is to be caught (by death) from his place of safety?”
وَ قَالَ علیه السلام کَم مِن مُستَدرَجٍ بِالإِحسَانِ إِلَیهِ وَ مَغرُورٍ بِالسّترِ عَلَیهِ وَ مَفتُونٍ بِحُسنِ القَولِ فِیهِ وَ مَا ابتَلَی اللّهُ أَحَداً بِمِثلِ الإِملَاءِ لَهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: چه بسا کسی که با نعمتهایی که به او رسیده، به دام افتد ، و با پردهپوشی بر گناه، فریب خورد ، و با ستایش شدن، آزمایش گردد ، و خدا هیچ کس را همانند مهلت دادن، نیازمود .
بسا کسی که با نعمتی که بدو دهند. به دام افتد، و با پردهای که بر گناه او پوشند فریفته گردد ، و با سخن نیک که در بارهاش گویند آزموده شود ، و خدا هیچ کس را به چیزی نیازمود چون مهلتی که بدو عطا فرمود.
و فرمود بسا کسی که درجه بدرجه نزدیک گردانیده شده بعقوبت بر وجه غفلت بسبب انعام کردن او سبحانه باو و بسبب پوشیده شدن غرور و مخفی بودن بر او چه بسا در فتنه افکنده شده در حسن گفتار مردمان در حق او و مبتلا نساخت خدا هیچیک را بمانند مهلت دادن او روزگار
و فرمود (علیه السلام): بسا کسا که با احسان و نعمت خداوندی کم کم به عذاب او نزدیک شود. با پوشیده داشتن گناهش فریب می خورد و از این که، مردم او را به نیکی یاد می کنند، فریفته گردد. خداوند، هیچکس را به چیزی چون مهلت دادن به او، نیازموده است.
و آن حضرت فرمود:چه بسا کسی که با احسانی که به او شود غافلگیر گردد ، و با پردهای که بر گناهش افتد فریفته شود ،و با ستایشی که از او شود فریب خورد .
خداوند احدی را به مانند مهلتی که به او داده آزمایش نکرده است .
شروح:
و الاستدراج: الاخذ علی الغره، قال تعالی سنستدرجهم من حیث لا یعلمون ای نمهلهم ثم ناخذهم کما یرقی الراقی فی الدرجه یندرج شیئا بعد شیء حتی یصل الی العلو. و الاملاء: الامهال، قال تعالی و املی لهم ان کیدی متین اشتقاقه من املیت ای امهلت و اخرت و اطلعت له مده و زمانا، و ملاوه من الدهر ای حینا. و المفتون: الذی عرض للفتنه.
و الاستدراج: الاستنزال الی الهلاک درجه درجه حتی یتورط فیه، و ذلک ان یزداد الله تعالی علی العبد نعمه فیزداد العبد طغیانا و کفرانا بسوء اختیاره، و امهاله فیزداد قربا الی العقاب، قال تعالی: (سنستدرجهم من حیث لا یعلمون)، و اذا لم یعاجله بالعقوبه فیتصور انه مغفول عنه او مغفور له فیغتر بذلک. و الاملاء: الامهال و الملائه حین من الدهر و هذا ماخوذ من قوله تعالی: (انما نملی لهم لیزدادوا اثما) (و املی لهم ان کیدی متین).
مستدرج: کسی که به دلیل غفلت و نافرمانی، گرفتار عذاب گردد، املاء: مهلت دادن و به تاخیر انداختن مدت، (چه بسا کسی به سبب احسان (خداوند) رفته رفته به عذاب نزدیک شده و در اثر پوشیده داشتن گناهش به خود فریفته گردیده و به خاطر تحسین و چرب زبانی در دام فتنه افتاده است. خداوند هیچ کس را همچون او به وسیلهی مهلت دادن نیازموده است). امام (علیه السلام) از اموری که خداوند بدان وسیله بندگانش را میآزماید، چهار مورد را بیان کرده است: 1- نیکی و احسان با انواع نعمتها نسبت به بندهاش. 2- پوشاندن نافرمانی و گناه او. 3- خوشگویی و مدح و ستایش مردم نسبت به او. 4- به تاخیر انداختن مدت و مهلت و فرصت دادن به او. و چون نتیجهی آزمون به وسیلهی این اموری که در حقیقت همهی آنها نعمتها، یا شکر و سپاس است و یا کفران و ناسپاسی است، چنان که خدای متعال فرموده است: لیبلونی ااشکر ام اکفر و سپاسگزاری همان نتیجهی خوب و مطلوب با لذات است که خداوند به شخص متنعم که از طریق سپاسگزاری اولین نعمت مورد آزمایش قرار گرفته است، هشدار میدهد که چه بسا او به وسیلهی همین نعمت اندکاندک به عذاب کشیده شود، بنابراین شایسته است که از آن غفلت نورزد، و همچنین خداوند آن شخص را که به سبب نعمت مردم مورد آزمایش قرار گرفته، توجه داده است که بسیاری از اوقات این نعمت، باعث غرور و خودخواهی او نسبت به خدا شده، و شخص از پیشامد ناگوار خود را در امان میبیند و در نتیجه گرفتار معاصی میگردد. و در مورد سوم توجه داده است بر اینکه آن نعمت گاهی باعث شر و فساد نسبت به او است و همچنین باعث منصرف ساختن وی از شکر خدا و مبتلا شدن او به خودبینی، و در مورد چهارم توجه داده است بر این که این نعمت بالاترین نعمتی است وی را با آن آزمایش میکنند.
وَ قَالَ علیه السلام کَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَیْهِ وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِ وَ مَا ابْتَلَی اللَّهُ أَحَداً بِمِثْلِ الْإِمْلاَءِ لَهُ .
قد تقدم القول فی الاستدراج و الإملاء .
فأما القول فی فتنة الإنسان بحسن القول فیه فقد ذکرنا أیضا طرفا صالحا یتعلق بها.
و قال رسول الله ص لرجل مدح رجلا و قد مر بمجلس رسول الله ص فلم یسمع و لکن قال ویحک لکدت تضرب عنقه لو سمعها لما أفلح.
(و قال علیهالسلام: کم من مستدرج) بسا کسی که درجه، درجه نزدیک گردانیده شده به عقوبت و مرتبه قرب پیدا کرده به غرور و غفلت (بالاحسان الیه) به سبب انعام نمودن او سبحانه به آن بد عاقبت به این طریق که هر بار خطایی کرده در مقابل او عطایی داده و او آن عطاء را تفضیل پنداشته تا به یک دفعه گرفتار شده به عقوبت، همچنانکه در قرآن وارد شده که: (سنستدرجهم من حیث لا یعلمون و املی لهم ان کیدی متین) (و مغرور) و بسیار فریب داده شده (بالستر علیه) به سبب پوشیده شدن و مخفی بودن آن بر او (و مفتون) و بسیار در فتنه انداخته شده (بحسن القول فیه) به جهت حسن گفتار مردمان در حق او (و ما ابتلی الله احدا) و مبتلا و گرفتار نساخت خدای تعالی هیچ یک را (بمثل الاملاء له) به مانند مهلت دادن او در روزگار و از این کلام عالی مقام چنان معلوم شد که ابتلا و امتحان خدای تعالی بر چهار وجه است: اول- احسان نمودن به سوی عبد به ضروب نعم، دوم- شر معصیت، سوم- حسن قول در او و ثنای خلق بر او، چهارم- امهال و تاخیر مدت او
(استدراج) آن باشد که دشمن کسی را از طریق دوستی پایه پایه بکشد تا بیخبر در هلاکت افکند حق تعالی در حق عاصیان که ایشان را مال و نعمت و خوشی و ایمنی داده است، و ایشان به آن سبب در معصیت و طغیان مستمر گشتهاند میفرماید: (.. سنستدرجهم من حیث لا یعلمون) یعنی ایشان را پایه پایه به بلا و عقوبت میکشیم از آنجا که ایشان نمیدانند، و نشان (استدراج) آن باشد که شخص چون نعمتی یابد شکر آن نگذارد بلکه غفلت و تتبع شهوات در او بیشتر گردد نعوذ بالله منه و اما آن کس که چون نعمت بیش یابد توفیق شکر بیش یابد، و پاس طاعت باری بهتر نگاه دارد و حقوق آن نعمتها بیقصور بگزارد، چنان شخص نیک بخت دنیا و آخرت باشد آن نعمت بر او استدراج نبود، بلکه تفضل الطاف حق تعالی بود. در کتاب کافی مروری است از عمرو بن یزید گوید: از حضرت ابیعبدالله علیهالسلام پرسیدم که از خدای تعالی مالی خواستم به من داد، و پسری طلبیدم عطا کرد خانه طلب کردم یافتم، میترسم که اینها استدراج باشد آن حضرت فرمود به خدا قسم که نیست استدراج با (الحمد لله) یعنی هرگاه نعمتی یافتی و گفتی (الحمد لله) استدراج نیست غرض شکر آن نعمت است، و مصدر آن جمیعع اعضاء ظاهره و باطنه است نه تنها قول (الحمد لله) که فعل مطابق آن نباشد. یعنی بسا استدراج کرده شد به احسان او و بسا مغروز گشته به پوشیدن عیب و خلل او و بسا مفتون گشته به قول نیک درباره او و مبتلا نکرده است خدای عزوجل کسی را به مثل (املاء) او را. یعنی کشانیدن مدت او در نعمت.
و قال علیهالسلام: «کم من مستدرج بالاحسان الیه و مغرور بالستر علیه و مفتون بحسن القول فیه و ما ابتلی الله احدا بمثل الاملاء له.» یعنی و گفت علیهالسلام که چه بسیار است از مستدرج بیتوفیق به سبب احسان کردن خدا به سوی او و چه بسیار است فریب خوردهی به دنیا به سبب پوشانیدن خدا بر بدیهای او و رسوا نکردن او و چه بسیار است فریفته شدهی به دنیا به سبب گفتار خوب دربارهی او. و امتحان نکرده است خدا کسی را به مثل مهلت دادن مر او را و تاخیر کردن عقوبت او را.
اللغه: (المستدرج): الماخوذ بالغره (الاملاء): الامهال و تاخیر المده. الاعراب: کم، خبریه و تشیر الی عدد مبهم یشعر بالکثره، من مستدرج، تمیز لها و بهذا الاعتبار یصح ان یکون مبتدء، و بالاحسان الیه ظرف مستقر خبر له و معرور و مفتون علی مستدرج. المعنی: الاستدراج، تسامح من الله فی عقوبه العاصی المتمرد المصر علی عصیانه تثبیتا لاستحقاقه العذاب الاشد، و هو ماخوذ من قوله تعالی (172- الاعراف- و الذین کذبوا بایاتنا سنستدرجهم من حیث لا یعلمون). و ربما یقارن الاستدراج بمزید من النعمه و الاحسان فیغتز به العاصی و یزید طغیانه و عصیانه، کما انه ربما یکون الاستدراج بالستر و الاخفاء لما ارتکبه من المعاصی، فیغتر بذلک. و قد یمتحن الانسان بحسن الشهره و مدح الناس له و اعتقادهم بانه محسن او زاهد او عابد فیدخله العجب و الریاء من ناحیه، و یتجرء علی ارتکاب المعاصی من ناحیه اخری. و قوله (علیه السلام): (و ما اتبلی الله احدا بمثل الاملاء له) ماخوذ من قوله تعالی (178- آل عمران- و لا یحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین). قال فی مجمعالبیان: نزلت فی مشرکی مکه- الی ان قال: ثم بین سبحانه ان امهال الکفار لا ینفعهم اذا کان یودی الی العقاب، فقال: و لا یحسبن، ای لا یظن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم، ای ان اطالتنا لاعمارهم و امهالنا ایاهم خیر من القتل فی سبیل الله- انتهی. الترجمه: فرمود: بسا کسی که به غفلت کشانده شود به وسیله احسان به وی، و بسا فریفته به وسیله نهان کردن گناهش، و بسا شیفته و آزموده بوسیله حسن شهرت، و خدا هیچ کس را امتحان نکند بمانند اینکه به او مهلت دهد.
بسا کس که مغرور احسان اوست*** که ستار بهر گناهان اوست است
و یا حسن شهرت فریبش دهد***به دام خلاف عظیمش کشد
خدا گر که مهلت به بدکار داد***در این آزمایش به دامش نهاد
کم من مستدرج بالاحسان الیه (ایحسبون انما نمدهم به من مال و بنین نسارع لهم فی الخیرات بل لایشعرون) (فلما نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شیء حتی اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغته فاذاهم مبلسون فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمد لله رب العالمین) ( … سنستدرجهم من حیث لایعلمون). و مغرور بالستر علیه و ورد انه لولا ستر الله علی الناس لکانوا یطرحون کثیرا من الناس علی المزابل و لا یدفنونهم. و مفتون بصلن القول فیه کخلفاء الباطل و المتملقین لهم، فکانوا یقولون لبیعه معاویه لابنه یزید و بیعه هارون لبنیه و بیعه المتوکل لبنیه: انها بیعه مثل بیعه الشجره. و قال ابن قتیبه فی (خلفائه)- بعد ذکر ان فاطمه علیهماالسلام قالت لابیبکر و عمر- بعد تقریرهما بقول النبی (صلی الله علیه و آله) فیها رضا فاطمه من رضای و سخط (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) فاطمه من سخطی، و من ارضی فاطمه فقد ارضانی و من اسخط فاطمه فقد اسخطنی- انی اشهد الله و ملائکته انکما اسخطتمانی و ما ارضیتمانی، و لئن لقیت النبی (صلی الله علیه و آله) لاشکونکما الیه. فانتحب ابوبکر یبکی و فاطمه علیهماالسلام تقول: و الله لادعون الله علیک فی کل صلاه اصلیها، فخرج باکیا و اجتمع الیه الناس فقال لهم: لا حاجه لی فی بیعتکم اقیلونی بیعتی. قالوا: ان هذا الامر لا یستقیم و انت اعلمنا بذلک، انه ان کان هذا لم یقم لله دین. فقال: و الله لولا ذلک و ما اخافه من رخاوه هذه العروه ما بت لیله ولی فی عنق مسلم بیعه بعد ما سمعت و رایت من فاطمه … فلولا فتنته بحسن قولهم فیه لکان اللازم ان نقول: ان کلام النبی (صلی الله علیه و آله) کان جزافا و باطلا، و هوی نفس لبنته و رضاه بخراب الدین لاجلها. و قال ابن قتیبه ایضا: ان عمر دعا فی احتضاره ابن عباس و قال له: لو ان لی ما طلعت علیه الشمس و ما غربت لافتدیت به من هول المطلع. فقال له ابن عباس: اسلمت و کان اسلامک عزا، و هاجرت و کانت هجرتک فتحا، و وازرت الخلیفه و قبض الخلیفه عنک راضیا، و مصر الله بک الامصار و جبی بک الاموال و اوصل بک علی اهل بیت کل مسلم توسعه فی دینهم و توسعه فی ارزاقهم ثم ختم لک بالشهاده. فقال له عمر: اتشهد لی بهذا یا عبدالله عند الله یوم القیامه. قال: نعم. فقال عمر: اللهم لک الحمد … فهل الله محتاج الی شهاده ابن عباس لولا فتنته بمثل تلک الاقوال؟ و ما ابتلی الله احدا بمثل الاملاء له قال تعالی فی موضعین من کتابه: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) (و املی لهم ان کیدی متین).
اکثر الناس او الکثیر منهم یستجیبون لتصوراتهم و اوهامهم، و یتعاملون معها کحقیقه لا تقبل الشک و الریب!. و لا یستمعون لواعظ ناصح، او یعتبرون بحادثه من الحوادث، فاذا کذب فی مدحهم منافق قالوا هذا وحی السماء، و اذا ملکوا شیئا من الحطام قالوا: هنا القوه و المنعه.. و مع الایام یتبین لهم و لغیرهم ان الذی کانوا یحسبونه خیرا لهم هو شر محض، و العاقل الفطن لا یعتز و ینخدع باقبال الدنیا علیه، بل یزداد حذرا من العواقب، و یحتاط لها جهده. و تقدم مع الشرح فی الخطبه 112 قول الامام: (کم من منقوص رابح، و مزید خاسر).
… مستدرج بالاحسان الیه: استدرجه الله تابع نعمته علیه و هو مقیم فی عصیانه ابلاغا للحجه و اقامه للمعذره فی اخذه و الاملاء له الامهال
امام علیهالسلام (درباره آزمایش بندگان) فرموده است: بسا کسی که به احسان و بخشش (خداوند) به او کم کم به عذاب و کیفر نزدیک شده (چون هر چند خدا به او احسان نماید او به نافرمانی بیفزاید و کفران کند) و بسا کسی که به پنهان ماندن (بدیها) بر او فریب خورده (زیرا هر چه کار زشت کرده رسوا نشده) و بسا کسی که به جهت گفتار نیک (مردم) درباره او در فتنه و سختی افتاده (چون خودپسندی او را از سپاسگزاری نعمتهای خدا که جمله آنها گفتار نیک مردم است درباره او باز میدارد و به عذاب و سختی گرفتار میگردد) و خداوند کسی را مانند مهلت دادن او (در دنیا) آزمایش ننمود (زیرا نعمت زندگی بزرگترین نعمتی است که بنده به آن آزمایش میشود).
انسان باید حساب میان خود و خدا را اصلاح کند، افزایش ثروت، وجود سلامتی، توسعه شهرت و مقام دلیل بر این نیست که خدا این گونه افراد را دوست میدارد و این نعمتها بر اثر پاداش و ثواب است، بلکه خیلی از اوقات اینها وسائل سرگرمی است تا انسان به خود مشغول گردد و ناگهان چشم باز کند خود را در قبر ببیند. خدا در مورد این گروه میفرماید: ( … از طریقی که نمیدانند آنان را در آتش میافکنیم.) و آن طریق مهلت دادن، عذاب دنیوی نکردن، و در دنیا گرفتار نشدن و دیگران از انسان ستایش کردن است.
و قال علیهالسلام: (کم من مستدرج بالاحسان الیه) یقال استدرجه الله، ای تابع نعمه علیه، و هو مقیم علی عصیانه لیاخذه درجه درجه، حتی یهلکه، کما قال سبحانه: (سنستد رجهم من حیث لا یعلمون، و املی لهم ان کیدی متین) (و) کم من (مغرور) قد ظن انه لا یعاقب (ب) سبب (الستر علیه) اذ سترده الله و لم یفضحه، بما فعله من الاثام (و) کم من (مفتون) ای مخدوع (بحسن القول) من الناس (فیه) فیظن انه کما یقول الناس (و ما ابتلی الله احدا بمثل الا ملاء له) ای الامهال اذ لواد به بما یاتی من الاثام، لانتهی، لکن لو ترکه و ما یفعل، اوجب ذلک تزاید الاثام و العقاب علیه.
«چه بسا کسانی که با نیکویی کردن به دام افتاده اند و با پرده پوشی از ایشان فریفته گشته اند و با سخن نیک که در باره شان گفته شده است شیفته شده اند و خداوند هیچ کس را به چیزی همچون مهلت دادن نیازموده است.»
در باره استدراج و مهلت دادن سخن گفته شد. همچنین در مورد شیفته شدن آدمی به سخنان پسندیده به حد کافی گفته شد، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مردی که مرد دیگری را ستود و او نشنیده بود فرمود: ای وای بر تو نزدیک بود گردنش را بزنی و اگر این سخن را شنیده بود رستگار نمی شد.»
و قال علیهالسلام
کَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ،وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَیْهِ،وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِ! وَ مَا ابْتَلَی اللَّهُ أَحَداً بِمِثْلِ الْإِمْلَاءِ لَهُ .
امام علیه السلام فرمود:
چه بسیارند کسانی که به سبب نعمتی که به آنها داده شده در غفلت فرو میروند و به سبب پردهپوشی خدا بر آنها مغرور میگردند و بر اثر تعریف و تمجید از آنان فریب میخورند و خداوند هیچ کس را به چیزی مانند مهلت دادن (و ادامه نعمتها و ترک عقوبت) آزمایش نکرده است. ( . سند گفتار حکیمانه: نویسنده مصادر میگوید:این کلام حکمتآمیز پیش از نهجالبلاغه در کتاب تحف العقول و روضه کافی و تاریخ یعقوبی و تذکره سبط بن جوزی آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 107). در ضمن،این گفتار حکیمانه تحت حکمت شماره 260 نیز عیناً تکرار شده و در حکمت 462 نیز سومین جمله آن«رب مفتون بحسن القول فیه»به طور مکرر آمده است.)
هشدار به چهار چیز
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه و هشدار دهنده به چهار نکته مهم اشاره میکند که بر محور چهار واژه معنادار:«مستدرج»،«مغرور»،«مفتون»و«املاء»دور میزند.میفرماید:«چه بسیارند کسانی که به وسیله نعمتی که به آنها داده شده غافل میشوند و به سبب پردهپوشی خدا بر آنها مغرور میگردند و بر اثر تعریف و تمجید از آنان فریب میخورند و خداوند هیچ کس را به چیزی مانند مهلت دادن (و ادامه نعمتها و ترک عقوبت) آزمایش نکرده است»؛ (کَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ،وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَیْهِ،وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِ! وَ مَا ابْتَلَی اللَّهُ أَحَداً بِمِثْلِ الْإِمْلَاءِ لَهُ) .
«مستدرج»از ریشه«استدراج»به معنای چیزی را تدریجاً به سمت و سویی بردن آمده است.در قرآن مجید این تعبیر در دو آیه (182 سوره«اعراف»،و 44 سوره«قلم») ذکر شده و مفهوم آن در هر دو مورد یکی است و آن اینکه کسی را مرحله به مرحله بدون اینکه خود متوجه شود در دام مجازات گرفتار کنند درست مثل اینکه کسی از بیراهه به سوی پرتگاه میرود اما نه تنها او را از این کار نهی نکنیم بلکه به دلیل آنکه مستحق مجازات و کیفر است او را نیز تشویق کنیم.ناگهان به لب پرتگاه میرسد و خود را در دام مجازات میبیند،وحشت میکند و راه بازگشت در برابر خود نمیبیند و از همان جا میلغزد و در پرتگاه سقوط میکند.خدا به افرادی که طغیان را به اوج خود میرسانند نیکی میکند، نعمت میبخشد،مقام میدهد و ناگهان در میان ناز و نعمت گرفتار مجازاتشان میسازد،مجازاتی که در آن حالت بسیار دردناک است.
در آیه 44 سوره«انعام»میخوانیم: ««فَلَمّا نَسُوا ما ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَیْهِمْ أَبْوابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتّی إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ»؛ هنگامی که آنچه را به آنها تذکر داده شده فراموش کردند ما درهای همهگونه نعمت را بر آنها گشودیم تا زمانی که (کاملاً) به آنچه به آنها داده شده بود خوشحال شدند.
ناگهان آنها را به عذاب گرفتار ساختیم و یکباره نومید شدند». ( .برای توضیح بیشتر درمورد عذاب«استدراج»میتوانید به تفسیر نمونه،جلد 5،صفحه 298 ذیل آیه 44 سوره«انعام»مراجعه کنید.)
دومین جمله اشاره به کسانی است که مورد آزمون الهی از طریق پردهپوشی خداوند نسبت به گناهان آنها قرار میگیرند.خدا،ستار العیوب است و تا آنجا که ممکن باشد بر گناهان بندگانش پرده میافکند تا بیدار شوند و توبه کنند و به راه حق باز گردند ولی گروهی به عکس،مغرور میشوند و از این ستر الهی فریب میخورند و بر شدت و کثرت گناه میافزایند.با توجه به اینکه«چون که از حد بگذرد رسوا کند»سرانجام پردهها بالا میرود و آنها رسوای خاص و عام میشوند.
جمله سوم اشاره به یکی دیگر از راههای نفوذ شیطان و هوای نفس در انسان است؛گاه مردم از روی حسن ظن و گاه از طریق تملق و چاپلوسی به مدح و ثنای افرادی میپردازند؛ولی گاه آنها که از حال خود باخبرند و وضع خود را با آنچه به صورت مدح و تمجید گفته میشود کاملاً متفاوت میبینند بیدار شده و سعی میکنند خود را با حسن ظن مردم موافق کنند،گاهی با این سخنان،فریب میخورند و خود را مقرب درگاه الهی و در اوج فضیلت و اخلاق میپندارند،در حالی که در دام شیطان و هوای نفس گرفتارند.
چهارمین جمله اشاره به حال کسانی است که خداوندِ حلیم و غفور آنها را از طریق بخشیدن نعمت و گسترش روزی و مانند آن میآزماید شاید به پاس نعمتهای الهی بیدار شوند و باز گردند؛این گسترش نعمتها سبب غفلت و بیخبریشان شده و همچنان راه خطا را با شتاب ادامه میدهند،ناگهان خدا آنها را گرفته و مجازات میکند؛مجازاتی که بسیار دردناک است،زیرا در میان نعمتهای الهی غوطهور و سرگرم لذاتند که در یک لحظه همه چیز دگرگون میشود و همچون«قارون»که با داشتن آن همه امکانات در اوج غرور و غفلت قرار داشت،گرفتار عذاب ناگهانی الهی شده و در یک لحظه همه چیز خود را از دست میدهند.
قرآن مجید در شرح حال قوم«سبا»و سرگذشت آنها به همین معنا اشاره کرده است؛خدا آنها را مشمول انواع نعمتها قرار داد،سرزمینی پر از نعمت و خدایی آمرزنده داشتند «بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ» 1 اما هوای نفس و شیطان کار خود را کرد و آنها را به ناسپاسی و طغیان واداشت.ناگهان سد عظیمِ«مأرب»بر اثر نفوذ آب و جانوران در آن شکست و سیلاب عظیمی به راه افتاد و باغها و زراعتها و کاخها را در هم کوبید و در هم برد و تنها زمینی بایر و ویران به جای ماند به گونهای که باقی مانده جمعیت مجبور شدند از آن سرزمین کوچ کنند.
قرآن مجید درباره این گروه میفرماید: ««وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ»؛ کافران هرگز گمان نکنند مهلتی که به آنان میدهیم به نفع آنها است تنها به این سبب به آنها مهلت میدهیم که (اگر بیدار نمیشوند) بر گناهان خود بیفزایند و (سرانجام) برای آنها عذابی خوار کننده است». (.آل عمران،آیه 178. )
در این آیه شریفه نیز از واژه«املاء»(همچون کلام حکیمانه بالا) استفاده شده که به معنای«کمک دادن»و گاه به معنای«مهلت دادن»است که آن نیز نوعی کمک به شمار میآید؛ولی معمولا در قرآن مجید به مهلت دادنی اطلاق شده که مقدمه عذاب دردناک است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “There are many people who are given time (by Allāh) through good treatment towards them. Many are deceived because their sinful activities are veiled. There are many who are impressed by good talk about themselves. And Allāh does not try anyone as seriously as He tries one whom He allows time (to remain sinful).”
وَ قَالَ علیه السلام هَلَکَ فِیّ رَجُلَانِ مُحِبّ غَالٍ وَ مُبغِضٌ قَالٍ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: دو تن به خاطر من به هلاکت رسیدند: دوست افراط کننده، و دشمن دشنام دهنده .
دو تن به خاطر من تباه شدند: دوستی که از اندازه نگاه نداشت و دشمنی که بغض- مرا- در دل کاشت.
و فرمود هلاک شدند در حق من دو مرد دوست غلوّ کننده در محبّت و دشمن مبالغه کننده در دشمنی
و فرمود (علیه السلام): به سبب من دو کس به هلاکت رسیدند: یکی، آنکه در دوستی من غلو می کند و دیگر، کسی که در دشمنی من پای می فشرد.
و آن حضرت فرمود:دو نفر در رابطه با من هلاک شدند:عاشق غلوّ کننده، و دشمن متجاوز از حد .
شروح:
و القالی اسم الفاعل من قلی یقلی، و قلا یقلی: ای ابغض. و الغالی فی محبه علی علیهالسلام هو الذی اعتقد فیه الالهیه او النبوه.
محب غال: یعنی من اعتقد فیه الالهیه او النبوه. و القالی: الغالی فی العداوه.
(دو کس در ارتباط با من به هلاکت رسند: یکی آن دوستی که تندرو است و دیگری آن دشمنی که در دشمنیاش زیادهروی کند.) چون دوستی اولیای خدا یکی از فضایل نفسانی است که جنبهی تفریط و کوتاهی نسبت به آن تا سرحد دشمنی و ستیز با آنان و طرف زیادهروی و افراط نسبت به آنان تا سرحد غلو دربارهی ایشان، دو صفت پستی هستند که در قیامت باعث هلاکت صاحب خود میگردند. اما صفت ناپسند تفریط، از آن رو که کینه نسبت به اولیای خدا باعث دشمنی با آنان میشود، هر که با یکی از اولیای خدای دشمنی ورزد، در حقیقت با خدا دشمنی کرده و از جملهی هلاک شوندگان است و اما صفت ناپسند تندروی و افراط، از آن جهت که تندروان (غلاه) حضرت علی (علیه السلام) را از مقام بشری به مقام خدایی رساندهاند که کفر صریح است، به هلاکت افتادهاند.
وَ قَالَ علیه السلام هَلَکَ فِیَّ رَجُلاَنِ مُحِبٌّ غَالٍ وَ مُبْغِضٌ قَالٍ .
قد تقدم القول فی مثل هذا
و قد قال رسول الله ص و الله لو لا أنی أشفق أن تقول طوائف من أمتی فیک ما قالت النصاری فی ابن مریم لقلت فیک الیوم مقالا لا تمر بأحد من الناس إلا أخذوا التراب من تحت قدمیک للبرکة.
و مع کونه ص لم یقل فیه ذلک المقال فقد غلت فیه غلاة کثیرة العدد منتشرة فی الدنیا یعتقدون فیه ما یعتقد النصاری فی ابن مریم و أشنع من ذلک الاعتقاد.
فأما المبغض القالی فقد رأینا من یبغضه و لکن ما رأینا من یلعنه و یصرح بالبراءة منه و یقال إن فی عمان و ما والاها من صحار و ما یجری مجراها قوما یعتقدون فیه ما کانت الخوارج تعتقده فیه و أنا أبرأ ( ا«و نحن نبرأ».) إلی الله منهما
(و قال علیهالسلام: هلک فی رجلان) حضرت فرمود که هلاک شد در شان من دو مرد (محب غال) دوستی که غلو کننده باشد در محبت من به حیثیتی که اعتقاد الوهیت یا نبوت کند در حق من (و مبغض غال) و دشمنی که مبالغه کننده باشد در دشمنی من و تخم بغض و عداوت را در دل شوم خود کاشته چه غلو نمودن در محبت و بغض، طرفین افراط و تفریط محبت وسطی هستند و مستلزم نفاق و کفر و سبب هلاکت در آخرت
هلاک شده است در من دو مرد: دوستدار غالی. یعنی مفرط در دوستی همچو نصیریه و (مشعشمه) و دشمن قالی همچو (خوارج) و (نواصب) و در طریق (عامه) از آن حضرت مروی است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم روایت میکند (فیک مثل من موسی (عیسی ظ) ابغضه الیهود حتی بهتوا امه و احبته النصاری حتی انزلوه بالمنزله التی لیست له) و این هر دو حال در اکثر زمان شیوع دارد، و دشمنی بنیامیه یهودصفت و دوستی مفرط بعضی دیگر نصاری صفت حاجت به بیان ندارد و شافعی از مجتهدین عامه اشارت به این گفت: لو ان المرتضی ابدی محله لخر الناس طرا سجدا له کفی فی فضل مولانا علی وقوع الشک فیه انه الله و مات الشافعی و لیس یدری علی ربه ام ربه الله
و قال علیهالسلام: «هلک فی رجلان: محب غال و مبغض قال.» یعنی و گفت علیهالسلام که هلاک شدند در شان من دو مرد: مرد دوستدارندهی از حد تجاوزکننده در شان من، یعنی مرا از محبت تجاوز دهد از مرتبهی ولایت به مرتبهی نبوت یا الوهیت و مرد دشمن دارندهی دشمنیکنندهی در شان من. یعنی مرا از جهت دشمنی تنزل دهد از مرتبهی امامت و ریاست به سوی مرتبهی مامومیت و مرؤوسیت.
اللغه: یقال: (غلا) فی الدین غلوا من باب قعد تصلب و تشدد حتی تجاوز الحد و المقدار، فالغالی من یقول فی اهل البیت ما لا یقولون فی انفسهم، کمن یدعی فیهم النبوه و الالوهیه، (قال) فاعل من قلیته اذا بغضته- مجمعالبحرین. الاعراب: فی، حرف الجر مع الضمیر المجرور متعلق، بقوله: هلک، و رجلان فاعله و محب غال، بدل من الفاعل. المعنی: ولایه علی و الائمه من اولاده المعصومین سلام الله علیهم من الواجب فی اصل الدین و شرط لایمان المومنین، و توحید الموحدین، و هی متابعتهم الناشئه عن الحب و معرفتهم بالخلافه عن النبی (صلی الله علیه و آله) و الامامه علی الامه، فمن اعتقد فی علی (علیه السلام) فوق مقامه فهو محب غال متجاوزین عن الحد، و من انکر امامته بعد النبی (صلی الله علیه و آله) فهو مبغض قال حطه عن رتبته. الترجمه: فرمود: هلاک شدند درباره من دو مرد، یکی دوستی که از حدم گذرانید و دوم دشمنی که از مقامم فرو کشانید.
علی گوید دو کس در من هلاکست*** یکی غالی، دیگر خصمی که دل خست
قال الرضی: و هذا مثل قوله (علیه السلام): هلک فی رجلان: محب غال و مبغض قال. اقول: اما الاول فروی ابو الاحوص- و قد نقله ابن ابیالحدید فی موضع آخر- عن ابیحیان عن علی (علیه السلام) قال: یهلک فی رجلان: محب غال و مبغض قال. قوله (علیه السلام) فی الاول هلک فی رجلان محب غال قال ابن ابیالحدید: هنا قال له النبی (صلی الله علیه و آله): و الله لو لا انی اشفق ان تقول طوائف من امتی فیک ما قالت النصاری فی ابن مریم لقلت فیک الیوم مقالا لا تمر باحد من الناس الا اخذوا التراب من تحت قدمیک، قال: و مع کون النبی (صلی الله علیه و آله) لم یقل فیه ذلک المقال فقد غلت فیه غلاه کثیره العدد منتشره فی الدنیا یعتقدون فیه ما تعتقد النصاری فی ابن مریم و اشنع من ذلک الاعتقاد. و قال عند قوله (علیه السلام) مصارعهم دون النطفه، و الله لا یفلت منهم عشره، و لا یهلک منکم عشره: و بمقتضی ما شاهد الناس من معجزاته، و احواله (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) المنافیه لقوی البشر، غلا فیه من غلا حتی نسب الی ان الجوهر الالهی حل فی بدنه کما قالت النصاری فی عیسی، و قد اخبره النبی (صلی الله علیه و آله) بذلک فقال یهلک فیک محب غال و مبغض قال- الی ان قال- و اول من جهر بالغلو فی ایامه عبدالله بن سبا، قام و هو یخطب فقال له انت انت- و جعل یکررها، فقال له: ویلک من انا؟ فقال: انت الله، فامر باخذه و اخذ قوم کانوا علی رایه. و قال ابوالعباس احمد بن عبیدالله الثقفی: قد کان علی (علیه السلام) عثر علی قوم خرجوا من محبته، باستحواذ الشیطان علیهم الی ان کفروا بربهم، و جحدوا ما جاء به نبیهم، و اتخذوه ربا و الها، و قالوا انت خالقنا و رازقنا، فاستتابهم و توعدهم، فاقاموا علی قولهم، فحفر لهم حفرا دخن علیهم طمعا فی رجوعهم، فابوا فحرقوا بالنار و قال: الا ترون قد حفرت حفرا انی اذا رایت امرا منکرا او قدت ناری و دعوت قنبرا قال: و روی اصحابنا فی کتب المقالات: انه لما حرقهم صاحوا الیه: الان ظهر لنا ظهورا بینا انک انت الاله، لان ابن عمک الذی ارسلته قال: لا یعذب بالنار الا رب النار. و روی ابوالعباس عن محمد بن سلیمان المصیصی عن النوفلی عن ابیه و باقی مشیخته، ان علیا (علیه السلام) مر بقوم یاکلون فی شهر رمضان نهارا، فقال: اسفر انتم ام مرضی؟ قالوا: و لا واحده. قال: افمن اهل الکتاب انتم؟ قالوا: لا. قال: فما بال الاکل فی شهر رمضان. قالوا: انت انت: لم یزیدوه علی ذلک، ففهم مرادهم، فنزل عن فرسه، فالصق خده بالتراب، ثم قال: ویلکم انما انا عبد من عبیدالله. فاتقوا الله، و ارجعوا الی الاسلام، فابوا، فدعاهم مرارا، فاقاموا علی امرهم، فنهض عنهم ثم قال: شدوهم وثاقا، و علی بالفعله و النار (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) و الحطب، فدخن علیهم، و جعل یهتف بهم، و یناشدهم ارجعوا الی الاسلام، فابوا، فامر بالحطب و النار، و القی علیهم فاحترقوا، فقال الشاعر: لترم بی المنیه حیث شائت اذا لم ترم بی فی الحفرتین اذا ما حشتا حطبا بنار فذاک الموت فقدا غیر دین فلم یبرح واقفا علیهم حتی صاروا حطبا. قال ابوالعباس: ثم ان جماعه من اصحاب علی (علیه السلام) منهم عبدالله بن عباس شفعوا فی عبدالله بن سبا خاصه و قالوا: انه تاب فاعف عنه، فاطلقه بعد ان اشترط علیه الا یقیم بالکوفه. فقال: این اذهب؟ فقال: الی المدائن، فنفاه الی المدائن، فلما قتل (علیه السلام) اظهر مقالته، و صارت له طائفه یتبعونه، و لما بلغه قتل علی (علیه السلام) قال: و الله لو جئتمونا بدماغه فی سبعین صره، لعلمنا انه لم یمت و لایموت حتی یسوق العرب بعصاه. قال اصحاب المقالات: و اجتمع الی عبدالله بن سبا بالمدائن جماعه علی هذا القول، منهم عبدالله بن صبره الهمدانی، و عبدالله بن عمرو بن حرب الکندی، و آخرون غیرهما، و تفاقم امرمم، و صارت لهم دعوه یدعون الیها، و شبهه یرجعون الیها، و هی ما ظهر و شاع بین الناس من اخباره بالمغیبات حالا بعد حال، فقالوا: ان ذلک لایمکن الا لله تعالی، او من حلت ذات الا له فی جسده. و تعلق بعضهم بشبهه ضعیفه نحو قول عمر- و کان علی (علیه السلام) قد فقا عین انسان الحد فی الحرم- ما اقول فی یدالله فقات عینا فی حرم الله، و نحو قول علی: و الله ما قلعت باب خیبر بقوه جسدانیه بل بقوه الهیه، و نحو قول النبی (صلی الله علیه و آله): لا اله الا الله وحده وحده صدق وعده، و نصر عبده، و هزم الاحزاب وحده، و الذی هزم الاحزاب هو علی، لانه قتل بارعهم و فارسهم (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) عمروا لما اقتحموا الخندق، فاصبحوا صبیحه تلک اللیله هاربین مغلوبین من غیر حرب سوی قتل فارسهم- الخ. و فی (بیان الجاحظ): قال جریر بن قیس: قدمت المدائن بعد ما ضرب علی (علیه السلام)، فلقینی ابن السوداء- و هو ابن حرب- فقال لی: ما الخبر؟ قلت: ضرب علی ضربه یموت الرجل من ایسر منها او یعیش من اشد منها. قال: لو جئتمونا بدماغه فی مائه صره لعلمنا انه لایموت حتی یذودکم بعصاه. و فی الخبر قیل للصادق (علیه السلام): ان رجلا من ولد عبدالله بن سبا یقول بالتفویض، یقول: ان الله تعالی خلق محمدا و علیا، ثم فوض الامر الیهما، فخلقا و رزقا، و احییا و اماتا. فقال: کذب عدو الله، اقرا
وا علیه آیه الرعد: (ام جعلوا لله شرکاء خلقوا کخلقه فتشابه الخلق علیهم قل الله خالق کل شیء و هو الواحد القهار). و فی (التحف): قال امیرالمومنین (علیه السلام): ایاکم و الغلو فینا، قولوا انا عباد مربوبون و قولوا فی فضلنا ما شئتم. و مبغض قال من قلی یقلی، و هنا بمعنی الشدید و اصله البغض. و من مبغضیه (علیه السلام) بنوباهله، ففی (صفین نصر): ان بنی باهله کرهوا ان یخرجوا معه (علیه السلام) الی صفین، فدعاهم، فقال: یا معشر باهله، اشهد الله انکم تبغضونی و ابغضکم، فخذوا عطاءکم و اخرجوا الی الدیلم. و فی (امالی المفید) عن الحرث بن حصیره قال: حدثنی جماعه من (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) اصحاب امیرالمومنین (علیه السلام) انه قال: ادعوا لی غنیا و باهله و حیا آخر قد سماهم فلیاخذوا عطایاهم، فوالذی فلق الحبه و برا النسمه ما لهم فی الاسلام نصیب، و انی شاهد عند الحوض و عند المقام المحمود انهم اعداء لی فی الدنیا و الاخره، و لاخذن غنیا اخذه بفرط باهله، و لئن ثبتت قدمای لاردن قبائل و لابهرجن ستین قبیله مالها فی الاسلام من نصیب. و عن عبدالرزاق بن قیس قال: کنت جالسا مع علی (علیه السلام) علی باب القصر حتی الجاته الشمس الی حائط القصر، فوثب لیدخل فقام رجل من همدان فتعلق بثوبه و قال: حدثنی حدیثا جامعا ینفعنی الله به. فقال (علیه السلام): حدثنی خلیلی رسولالله (صلی الله علیه و آله) انی ارد انا و شیعتی الحوض رواء مرویین، مبیضه وجوههم، و یرد عدونا ظماء مظمئین، مسوده وجوههم، خذها الیک قصیره من طویله، انت مع من احببت و لک ما اکتسبت، ارسلنی یا اخا همدان، ثم دخل القصر. و من مبغضیه (علیه السلام) القالین خطاب الجهنی کما مر، و منهم الجعد الهمدانی، و فی (نوادر دیات الکافی): ان الجعد کان یسبه، فاستاذن ابوالصباح الصادق (علیه السلام) لقتله، فقال له: ستکفی بغیرک، فوجد الجعد من یومه میتا علی فراشه کالزق المنفوخ و اذا تحته اسود. و منهم حریز بن عثمان الرحبی، ففی (انساب السمعانی): کان یسبه (علیه السلام) کل بکره سبعین مره، و کل عشاء سبعین مره.
و فسره الامام بقوله فی الخطبه 125: (سیهلک فی صنفان: محب مفرط یذهب به الحب الی غیر الحق، و مبغض مفرط یذهب به البغض الی غیر الحق، و خیر الناس فی حالا التمط الاوسط فالزموه). و اشتهر هذا المعنی فی حدیث رسول الله (صلی الله علیه و آله). (انظر ج 2 ص 246).
… رجلان محب غال: الغالی المتجاوز الحد فی حبه بسب غیره او دعوی حلول اللاهوت فیه او نحو ذلک و القالی المبغض الشدید البغض
امام علیهالسلام (درباره دوست و دشمن خود) فرموده است: دو مرد در را من تباه شدند (یکی) دوستی که (در دوستیش) زیادهروی کند (مرا از مرتبه ولایت بالاتر بداند) و (دیگر) دشمنی که در دشمنی زیادهروی کند (مقام و منزلت مرا منکر باشد).
ابن ابیالحدید که از دانشمندان اهل سنت است مینویسد: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به علی (علیه السلام) فرمود: (بخدا سوگند اگر نمیترسیدم که عدهای از پیروانم بگویند درباره عیسی بن مریم علیهماالسلام گفتند خداست دربارهات سخنی میگفتم که از هر سو گذر کنی از خاک کف پایت برای برکت بردارند.) با اینکه پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) درباره آن حضرت مطلبی نفرمود باز عقیده بخدائی علی (علیه السلام) در دنیا وجود دارد و تعداد طرفداران این عقیده بیشمار است. علی (علیه السلام) در زمان حیات خود با این عقیده مبارزه کرد. باز در زمان آن حضرت مذمت از آن حضرت حتی العیاذ بالله لعن به وی جزء وظائف آنان بشمار میرفت و علی (علیه السلام) از هر دو دسته افراطی و تفریطی نکوهش کرده است. شخص سعادتمند و پیروز کسی است که در هر کاری اعتدال را حفظ کند همان روشی که لقمان حکیم بفرزندش سفارش کرد: (در روش زندگی میانه رو باش.)
و قال علیهالسلام: (هلک فی رجلان) ای صنفان من الناس (محب غال) قد غلی، و بالغ فی، کالذین قالوا بالوهیه الامام علیهالسلام (و مبغض قال) ای قالی، بمعنی: شدید البغض، کالخوارج و النواصب و من الیهم.
«دو کس در مورد من هلاک شدند، دوستدار مفرط و دشمن از حد گذرنده.»
در این باره قبلا سخن گفته شد و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: «به خدا سوگند اگر نه این است که بیم دارم گروههایی از امت من در باره تو -علی علیه السّلام- همان را بگویند که مسیحیان در باره پسر مریم می گویند، امروز در باره تو سخنی می گفتم که به هیچ کس نگذری مگر اینکه برای برکت، خاکهای زیر پایت را بردارد.» و با آنکه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چنان سخن را در باره او نفرموده است، گروه بسیاری از غلو کنندگان در جهان پراکنده اند که در باره او همان اعتقاد مسیحیان را در مورد پسر مریم بلکه تندتر و بدتر از آن را دارند.
در مورد دشمن مفرط، ما کسانی را دیده ایم که علی علیه السّلام را دشمن می دارند و به او کینه توزی می کنند ولی کسی را ندیده ایم که او را لعنت کند و به صراحت از او تبری جوید. گفته می شود در عمان و صحراهای اطراف آن و بیابانهای آن منطقه گروهی هستند که در باره آن حضرت همان عقیده خوارج را دارند، و من از ایشان به پیشگاه خدا تبری می جویم.
و قال علیهالسلام
هَلَکَ فِیَّ رَجُلَانِ:مُحِبٌّ غَالٍ،وَ مُبْغِضٌ قَالٍ .
امام علیه السلام فرمود:
دو کس درباره من هلاک شدند:دوست غلو کننده و دشمن کینهتوز! ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهج البلاغه آمده که این کلام حکمتآمیز را قبل از سیّد رضی گروهی از دانشمندان در کتابهای خود نقل کردهاند از جمله جاحظ در کتاب الحیوان،بیهقی در المحاسن و المساوی،مرحوم صدوق در امالی،آمدی در غررالحکم و کراجکی در معدن الجواهر است و شبیه آن را در کلمات دیگر مولای متقیان امیر مؤمنان علیه السلام خواندیم؛از جمله در خطبه 127 آمده بود«وَ سَیَهْلِکُ فیَّ صِنْفانِ مُحِبٌّ مُفْرَطٌ...وَ مُبْغِضٌ مُفْرِطٌ»و در حکمت 469 نیز خواهد آمد که امام میفرماید:«یَهْلِکُ فیَّ رَجُلانُ مُحِبٌّ مُفْرَطٌ وَ باحِتٌ مُفْتَرَ»و همه اینها قریب المعناست.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 107).)
افراط و تفریط مایه هلاکت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،افراط و تفریط در امر محبت اولیاء الله را نکوهش میکند و میفرماید:«دو کس درباره من هلاک شدند:دوست غلو کننده و دشمن کینهتوز»؛ (هَلَکَ فِیَّ رَجُلَانِ:مُحِبٌّ غَالٍ،وَ مُبْغِضٌ قَالٍ) .
بیشک محبت اولیاء الله از ارکان ایمان است و همان سبب پیروی بیقید و شرط از آنان و در نتیجه سبب نجات در دنیا و آخرت میشود ولی اگر این محبت از حد اعتدال تجاوز کند و به شکل غلو در آید و امام را به مقام نبوت یا الوهیت برساند،به یقین چنین محبتی گمراهی و ضلالت است.همانگونه که اگر محبت محو شود و جای خود را به عداوت و دشمنی دهد سبب خروج از ایمان و گمراهی و ضلالت خواهد بود.
تاریخ میگوید:اتفاقا هر دو گروه در مورد امیر مؤمنان علی علیه السلام پیدا شدند؛ جمعی از غلات که امروز هم آثاری از آنان باقی است او را برتر از پیغمبر بلکه خدا میدانستند و میگفتند:خداوند در جسم علی علیه السلام حلول کرده،زیرا صفاتش صفات خدایی است.در روایات آمده است که امیر مؤمنان علیه السلام جمعی از آنان را توبه داد و چون توبه نکردند فرمان مرگ آنها را صادر کرد. ( .مستدرک الوسائل،ج 18،ص 140،ح 4؛شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 5،ص 5. ) امروز هم کسانی پیدا میشوند که در اشعار و سخنان معمولی خود مطالبی میگویند که عین غلو است.
اینگونه سخنان آمیخته با غلو متأسفانه به جلسات مذهبی به ویژه از طریق بعضی مداحان یا خطبای بیخبر و کماطلاع راه یافته است.آنان میکوشند گروهی از عوام را نیز به دنبال خود بکشانند و گاه آن را حقیقت ولایت میپندارند،در حالی که گمراهی و ضلالت است و اگر علمای دینی و خطبای آگاه و مداحان بامعرفت از آن پیشگیری نکنند آینده بدی در انتظار آنان است.از آنجا که دنیای امروز دنیای ارتباطات است،این سخنان آمیخته با غلو از یک مجلس کوچک به همه جا منتقل میشود و دشمنان شیعه که در کمین نشستهاند آن را به همه شیعیان تسری میدهند و حکم کفر و قتل آنها را صادر میکنند.باید در برابر این توطئهها بیدار بود.
در برابر این گروه،گروه دیگری نه تنها نور ولایت و محبت امامت در قلبشان نیست بلکه به جای آن دشمنی و عداوت دارند؛مانند خوارج که آن حضرت را (نعوذ بالله) لعن و نفرین میکردند و واجب القتل میدانستند.آن افراطگران و این تفریط کنندگان هر دو گمراهند.تنها کسانی در صراط مستقیم گام بر میدارند که حد اعتدال را رعایت کنند.همانگونه که امام علیه السلام در خطبه 127 فرمود:
«وَخَیْرُ النّاسِ فِیَّ حالاً النَّمَطُ الْأوسَطُ فَالْزِمُوهُ؛ بهترین مردم در مورد من گروه میانهرو هستند.هرگز از آنها جدا نشوید».
متأسفانه این گونه افراد که در فقه ما به عنوان نواصب (ناصبیها) شمرده میشوند مانند طائفه غلات،از اسلام خارجاند و در ردیف کفار به شمار میآیند، بلکه ناصبیها بدترین کافراناند.
مع الاسف در عصر و زمان ما افرادی نیز یافت میشوند که گرچه عداوت خود را با صراحت آشکار نمیکنند ولی در دل علاقهای به امیر مؤمنان علی علیه السلام ندارند،فضایل او را منکر و از ذکر آن ناراحت میگردند به گونهای که شنیده شد در ایام ما در عربستان سعودی کتابهای فضایل علی علیه السلام جمعآوری میشود و اجازه نشر به آن نمیدهند.این هم نوعی ناصبیگری است.
این سخن را با روایتی از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم:در روایتی در اعتقادات صدوق از آن حضرت میخوانیم که در پاسخ کسی که میگفت:خداوند محمد و علی را آفریده و تمام کارها را به دست آنها سپرده،آفرینش به دست آنها و رزق نیز در دست آنهاست،زنده میکنند و میمیرانند،فرمود:این دشمن خدا دروغ گفته است،آیه سوره«رعد»را برای او بخوانید که میفرماید:«آنها برای خدا شریکانی قرار دادهاند که اعتقاد داشتند این همتایان نیز مانند خدا میآفرینند...بگو خداوند خالق همه چیز است و او یگانه پیروز است». ( .رعد،آیه 16. )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Two categories of persons will face ruin on my account: one who exaggerates in loving me and one who hates me intensely.”
وَ قَالَ علیه السلام إِضَاعَةُ الفُرصَةِ غُصّةٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: از دست دادن فرصت، اندوهبار است .
از دست دادن فرصت اندوهی گلوگیر است.
و قال علیه السّلم ضایع کردن فرصت اندوه خورد نسبت بفوت آن
و فرمود (علیه السلام): از دست دادن فرصت غصّه است.
و آن حضرت فرمود:تباه نمودن فرصت اندوه است .
شروح:
(از دست دادن فرصت مایهی غم و اندوه است). یعنی از دست نهادن کاری که در وقتی امکان انجام دادن آن را داشته است، باعث تاسف و اندوه است، و این سخن بدور داشتن انسان از تباهسازی فرصت است به دلیل پیامدی که دارد.
وَ قَالَ علیه السلام إِضَاعَةُ الْفُرْصَةِ غُصَّةٌ .
فی المثل انتهزوا الفرص فإنها تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ .
و قال الشاعر و إن أمکنت فرصة فی العدو
(و قال علیهالسلام: اضاعه الفرصه غصه) ضایع کردن فرصت در غیر طاعت خدای تعالی موجب اندوه است در آخرت
فرمود: ضایع کردن فرصت غصه و حسرت است.
و قال علیهالسلام: «اضاعه الفرصه غصه.» یعنی و گفت علیهالسلام که ضایع ساختن فرصت و زمان فرصت و فراغت کاری را از دست دادن، موجب غصه و اندوه است بعد از فوت شدن آن کار.
اللغه: و طعاما ذا غصه، ای یغص به الحلق فلا یسوغ، و (الغصه) الشجی فی الحلق. المعنی: و کانه اشاره الی ما روی عن النبی (صلی الله علیه و آله) اغتنم اربعا قبل اربع: شبابک قبل هرمک، و صحتک قبل سقمک، و غناک قبل فقرک، و حیاتک قبل موتک. الترجمه: فرمود: از دست دادن فرصت گلوگیر است.
چه فرصت بدست آید از کف مده ***گلوگیر و بیچاره خود را منه
و قال علیهالسلام: اقول: و قال علیهالسلام فی قریب من هذا المعنی التدبیر قبل العمل یومنک من الندم بعده و الفرصه تمر مر السحاب. قال تعالی: (و انفقوا من ما رزقناکم من قبل ان یاتی احدکم الموت فیقول رب لولا اخرتنی الی اجل قریب فاصدق و اکن من الصالحین و لن (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) یوخر الله نفسا اذا جاء اجلها و الله خبیر بما تعملون) و اتبعوا احسن ما انزل الیکم من ربکم من قبل ان یاتیکم العذاب بغته و انتم لاتشعرون ان تقول نفس یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله … ). و فی الخبر: اغتنم خمسا قبل خمس: شبابک قبل هرمک، و صحتک قبل سقمک، و غناک قبل فقرک، و فراغک قبل شغلک، و حیاتک قبل موتک. و فی (اخبار حکماء القفطی): کان احمد بن محمد بن مروان الطبیب السرخسی تلمیذ یعقوب بن اسحاق الکندی احد المتقننین فی علوم الفلسفه، و کان الغالب علیه علمه لا عقله، و کان اولا معلما للمعتضد ثم نادمه و کان یفضی الیه باسراره، فافضی الیه بسر یتعلق بالقاسم بن عبیدالله و بدر غلام المعتضد، فاذاعه بحیله من القاسم علیه مشهوره، فسلمه المعتضد الیهما فاستصفیا ماله ثم او دعاه المطامیر، فلما خرج المعتضد لفتح آمد افلت من المطامیر جماعه و اقام احمد فی موضعه و کان قعوده سببا لمنیته، فامر المعتضد القاسم باثبات جماعه مما ینبغی ان یقتلوا لیستریح من تعلق القلب بهم، فاثبتهم و ادخل احمد فی جملتهم فقتل و مضی بعد ان بلغ السماء رفعه.
و فی معناه قولهم: (الفوت اشد من الموت) ذلک بان المفوت و المضیع هو الذی اساء الی نفسه، و حرمها الخیر و الهناء. و تقدم الکلام عن ذلک فی الرساله 30 و الحکمه 20.
امام علیهالسلام (درباره فرصت از دست دادن) فرموده است: از دست دادن فرصت (اقدام ننمودن به کار در وقت و مناسب باعث) غم و اندوه است.
برای بهرهبرداری از هر کاری رعایت شرائط مناسب لازم است و آنگاه که شرایط مساعد شد در اثر کم حالی فرصت از دست میرود که چه بسا باز نمیگردد و چه فرصتی بالاتر از زندگی برای بهرهبرداری جهت روز قیامت. روزی که مینالیم و خواهش میکنیم که بدنیا برگردیم برای کار خوب اما جواب منفی است، زیرا فرصت به کلی از دست رفته است.
و قال علیهالسلام: (اضاعه الفرصه غصه) ای توجب الحزن، فانه اذا تمکن الانسان من شیء فلم یفعله اوجب ذلک ان یحزن بعده، حیث لا یتمکن من ذلک- فان الفرص لا تبقی-.
«از دست دادن فرصت، اندوهی گلوگیر است.»
و قال علیهالسلام
إِضَاعَةُ الْفُرْصَةِ غُصَّةٌ .
امام علیه السلام فرمود:
از دست دادن فرصت مایه غم و اندوه است. ( . سند گفتار حکیمانه: تنها موردی که در کتاب مصادر درباره این کلام حکمتآمیز نقل میکند این است که مرحوم آمدی در غررالحکم آن را ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 108). «علی بن محمد اللیثی»نیز در کتاب عیون الحکم و المواعظ همین حدیث حکمتآمیز را نقل کرده است. قبلاً نیز در نامه مبارک امام،به امام حسن مجتبی علیهما السلام عبارتی شبیه همین عبارت آمده بود آنجا که میفرمود:«بادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ أنْ تَکُونَ غُصَّةٌ».)
فرصت را از دست ندهید
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و بسیار حکیمانه همگان را به استفاده از فرصتها دعوت میکند و میفرماید:«از دست دادن فرصت مایه غم و اندوه است» (إِضَاعَةُ الْفُرْصَةِ غُصَّةٌ) .
همان گونه که در سند این حکمت اشاره شد امام علیه السلام شبیه آن را در وصیتنامهاش به امام حسن مجتبی علیه السلام فرموده و در کلام حکمتآمیز 21 نیز خواندیم:
«الفُرْصَةُ تَمُرَّ مَرَّ السَّحابِ فَانْتَهُزُوا فُرَصَ الْخَیْرِ؛ فرصتها همچون ابرها (به سرعت) در حرکت است،بنابراین فرصتهای نیک را غنیمت بشمارید.
فرصت به معنای فراهم شدن اسباب انجام کاری است،زیرا بسیاری از کارها به ویژه کارهای مهم نیازمند به مقدماتی است که گاه از اختیار انسان بیرون است.
هنگامی که بر اثر پیشآمدهایی آن اسباب فراهم گردد باید هرچه زودتر از آنها استفاده کرد و به مقصد رسید،زیرا بسیار میشود فرصت از دست رفته هرگز باز نمیگردد.
جوانیِ انسان،فراغت،نشاط کار،صحت و سلامت همه از فرصتهایی است که به سرعت میگذرد و گاه به آسانی یا هرگز باز نمیگردد.
حدیث معروفی از امیرمؤمنان علی علیه السلام در تفسیر آیه شریفه ««وَ لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا»؛ نصیبت را از دنیا هرگز فراموش نکن» ( .قصص،آیه 77.) آمده که فرمود:
«لا تَنْسَ صِحَّتَکَ وَ قُوَّتَکَ وَ فَراغَکَ وَ شَبابَکَ وَ نِشاطَتَکَ أنْ تَطْلُبَ بِها الْآخِرَةَ؛ سلامتی و توانایی و فراغت بال و جوانی و نشاطت را فراموش نکن و به وسیله آن سعادت آخرت را تحصیل نما». ( .جامع الاحادیث شیعه،ج 14،ص 316.)
به یقین،غم و اندوه و حتی گریه و زاری برای از دست رفتن فرصت هیچ مشکلی را حل نمیکند.چه بهتر که انسان بیدار باشد و فرصتها را دریابد.
حدیث معروفی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
«إنَّ لِرَبِّکُمْ فی أیّامِ دَهْرِکُمْ نَفَحاتُ ألا فَتَعَّرضوا لَها؛ پروردگار شما در دوران زندگانیتان نسیمهای سعادتی در اختیار شما میگذارد از آن نسیمها استفاده کنید و خود را در معرض آن قرار دهید». ( .بحار الانوار،ج 68 ص 221.در منابع اهل سنت نیز این حدیث از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است:دانشمند معروف اهل سنت«هیثمی»آن را در مجمع الزوائد در باب«التعرض لنفحات رحمة الله»ج 10،ص 231 آورده است.)
این نسیمهای سعادت همان فرصتهای گرانبهاست که در دوران زندگی برای انسان گهگاه حاصل میشود.
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«أیُّهَا النّاسُ الْآنَ الْآنَ مِنْ قَبْلِ النُّدَمِ وَ مِنْ قَبْلِ «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّهِ» 3؛ ای مردم هم اکنون هم اکنون (به پا خیزید) پیش از آنکه (فرصتها از دست برود و) پشیمان شوید و پیش از آنکه (به فرموده قرآن مجید) کسی بگوید:
افسوس بر من از کوتاهیهایی که در اطاعت از فرمان خدا کردم». ( .میزان الحکمة،ح 15791.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “To miss an opportunity is to be choked by grief.”
وَ قَالَ علیه السلام مَثَلُ الدّنیَا کَمَثَلِ الحَیّةِ لَیّنٌ مَسّهَا وَ السّمّ النّاقِعُ فِی جَوفِهَا یهَویِ إِلَیهَا الغِرّ الجَاهِلُ وَ یَحذَرُهَا ذُو اللّبّ العَاقِلُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: دنیای حرام چون مار سمّی است، پوست آن نرم ولی سمّ کشنده در درون دارد، نادان فریب خورده به آن میگراید، و هوشمند عاقل از آن دوری گزیند .
دنیا همچون مار است سودن آن نرم و هموار، و درون آن زهر مرگبار. فریفته نادان دوستی آن پذیرد، و خردمند دانا از آن دوری گیرد.
و فرمود مثل دنیا همچو مار است نرمست مسّ کردن آن و زهر کشنده در اندرون آنست میل میکند بآن فریب خور نادان و حذر میکند از آن خداوند خرد پردان
و فرمود (علیه السلام): دنیا همانند مار است. چون بر آن دست کشند، نرم آید، ولی در درون آن زهر کشنده است. مردم فریب خورده و نادان بدان میل کنند و خردمند عاقل از آن دوری جوید.
و آن حضرت فرمود:مثل دنیا همچون مار است،که سودن آن نرم، و درونش سمّ کشنده است.گول خورده نادان به آن میل کند، و خردمند عاقل از آن حذر نماید .
شروح:
و السم الناقع: الطری. و یهوی الیها و اهوی: ای سقط. و الغر: الغافل.
وسم ناقع: ای بالغ، یهوی الیها الغر: ای یسقط و یمیل الیها الغافل، من تبعتها و مضرتها.
(مثل دنیا مثل آن ماری است که هنگام دست کشیدن نرم، ولی زهر درون آن کشنده است، شخص مغرور نادان به سمت آن میل میکند، اما عاقل دوراندیش از آن دوری میجوید). امام (علیه السلام) دنیا را همانند ماری دانسته است، جهت تشبیه، عبارت: لین مسها … است. توضیح آن که دنیا در نظر بیننده، طعمهای لذیذ و دسترسی بدان سهل است، در حالی که دلبستگی بدان و دستیازی بر آن باعث بدبختی اخروی و عذاب دردناک است، بنابراین شخص ناآگاه از سرانجام بد آن به طرف آن میرود، و شخص خردمند آگاه از حال دنیا از آن دوری میکن، از آنجا که دست مالیدن بر مار ملایم و جلوهی آن نیکوست، نادان آن را النگویی از طلا و نقره تصور میکند و به دلیل ناآگاهی از زهر درون مار، به سمت او میرود، ولی آن که مار را میشناسد از آن دوری میجوید.
وَ قَالَ علیه السلام مَثَلُ الدُّنْیَا کَمَثَلِ الْحَیَّةِ لَیِّنٌ مَسُّهَا وَ السَّمُّ النَّاقِعُ فِی جَوْفِهَا یَهْوِی إِلَیْهَا الْغِرُّ الْجَاهِلُ وَ یَحْذَرُهَا ذُو اللُّبِّ الْعَاقِلُ .
قد تقدم القول فی الدنیا مرارا و قد أخذ أبو العتاهیة هذا المعنی فقال إنما الدهر أرقم لین المس و فی نابه السقام العقام
(و قال علیهالسلام: مثل الدنیا کمثل الحیه) مثل دنیای غدار، همچو مثل مار است (لین مسها) که نرم است مس کردن و سودن آن از بیرون (و السم النافع) و زهر کارگر است (فی جوفها) در اندرون آن (یهوی الیها) میل میکند به سوی آنچه ظاهر است از آن از لینت و لذت آن (الغر الجاهل) فریفته شده نادان (و یحذرها) و حذر مینماید از آن (ذو اللب العاقل) خداوند خرد و مرد پردان به معرفت باطن آن خلاصه کلام در وجه تمثیل و تشبیه آن است که لذت دنیا و طیب آن مانند جلد حیه است که لین است و متزین و آنچه حاصل میشود از لذات آن که آن هیات ردیه متمکنه است در جوهر نفس که به سبب آن حاصل میشود تعذیب در آخرت مانند سم حیه که سبب الم است و عقوبت و از اینجا است که گفتهاند: جهان چون مار و افعی پیچ پیچ است همان بهتر که در دست تو هیچ است
مثل دنیا همچو مثل مار است: نرم است ظاهر او و دست سودن بر او، و زهر مهلک است در شکم او، و مایل میشود به او غر جاهل. یعنی بازی خور نادان، و حذر میکند از او صاحب خرد عاقل، حکیم (سنائی) گوید: هست چون مار گرزه دولت دهر نرم و رنگین و اندرون پر زهر طفل چون نقش او نمیداند نقش او را تتی تتی خواند همه اندرز من به تو این است که تو طفلی و مار رنگین است و عجب است از ادمی که به این (مار) جانگزا فریفته، و به خط و خال او شیفته گشته است، و به عیان میبیند این (مار) هزاران هزار کس را بکشت و هیچ از عادت خود روزی برنگشت، حیف از آدمی که همه دل بر مهر این (مار) بسته است و کوه غم در عشق این (مار) بر دل نهاده است (مولوی) گوید: آدمی کوه است چون مفتون شود کوه اندر مار حیران چون شود خویشتن نشناخت مسکین آدمی از فزونی آمد و شد در کمی خویشتن را آدمی ارزان فروخت بود اطلس خویش را بر دلق دوخت صد هزاران مار و که حیران او است او چرا حیران شد است و مار دوست
و قال علیهالسلام: «مثل الدنیا کمثل الحیه، لین مسها و السم الناقع فی جوفها، یهوی الیها الغر الجاهل و یحذرها ذو اللب العاقل.» یعنی و گفت علیهالسلام که حال عجیبهی دنیا مثل حال غریبهی مار است که نرم است محل مس کردن او و حال آنکه زهر قاتل مهلک در اندرون اوست.
فرومیآید به سوی او فریبخوردهی نادان و حذر میکند از او صاحب عقل دانا.
اللغه: و (سم ناقع) ای بالغ و قیل: قاتل- مجمعالبحرین. الاعراب: مثل الدنیا، مبتدء، و کمثل، ظرف مستقر خبره، لین مسها، خبر مبتدء محذوف ای هی لین مسها، و السم الناقع فی جوفها، مبتدء و خبر هو الظرفیه و الجمله حال عن ضمیر الدنیا، و جمله لین مسها بحکم عطف البیان عن الجمله السابقمه متصله بها معنی، فلذا ترک العاطف بینهما. المعنی: کلامه هذا بلیغ فی تمثل الدنیا علی ابشع صوره، و اضر سیره، حیث انها حیه فما اوحشها و اخبثها، و لا یرغب فی التقرب الیها الا بمجرد المس من وراء جلدها اللین اذا کان اللامس اعمی لا یراها بنکرانها و وحشیتها، فاذا لا یقربها الا الاعمی بالعین او القلب بحیث جعل علی بصره غشاوه التعامی عن درک الحقیقه، و یحذر عنه العاقل اللبیب کل الحذر لانه یدرک ان التقرب منها انتحار بالعیان. الترجمه: فرمود: دنیا مانند ماریست که نرم سایش است و درونش آکنده از زهر قاتل، تنها گول نادانش خواستار است، و خردمند دلدار از آن گریزانست.
دنیا چه مار گرزه که نرم است سایشش***اما ز زهر کین بود آکنده باطنش
نادان گول را هوسش در سر است و بس***دلدار با خرد بحذر از کشاکشش
(الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) اقول: و روی الاول المفید فی (ارشاده) بدون ذکر کونه کتابا الی سلمان مع تبدیل قوله علیهالسلام قاتل سمها بقوله شدید سمها، و روی الثانی الکلینی فی (کافیه) عن الصادق علیهالسلام هکذا: ان فی کتاب علی علیهالسلام - انما مثل الدنیا کمثل الحیه ما الین مسها و فی جوفها السم الناقع یحذرها الرجل العاقل و یهوی الیها الصبی الجاهل. قول المصنف: و من کتاب له الی سلمان الفارسی قال المصنف فی (مجازاته النبویه) قال النبی صلی الله وعلیه و اله سلمان ابن الاسلام، و سلمان جلده بین عینی و جلده بین العینین کنایه عن الانف. و قال ابن ابیالحدید: (توفی آخر خلافه عثمان آخر سنه او اول (36)، و قیل: توفی فی خلافه عمر، و الاول اکثر). قلت: بل الثانی اظهر حیث لیس منه ایام عثمان ذکر فی السیر کما من ابیذر، و قال ابن ابیالحدید کان سلمان من شیعه علی علیهالسلام و خاصته و تزعم الامامیه انه احد الاربعه الذین حلقوا رووسهم و اتوه متقلدی سیوفهم و اصحابنا لا یخالفونهم فی انه من الشیعه و انما یخالفونهم فی امر ابیبکر و اما ما یذکره المحدثون من قوله للمسلمین یوم السقیفه کردید و نکردید (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) فمحمول عند اصحابنا علی ان المراد صنعتم شیئا و ما صنعتم: ای: استخلفتم خلیفه و نعم ما فعلتم، لا انکم عدلتم عن اهل البیت فلو کان الخلیفه منهم کان اولی، و الامامیه تقول معناه (اسلمتم و ما اسلمتم) و اللفطه المذکوره فی الفارسیه لا تعطی هذا المعنی و انما یدل علی الفعل و العمل لا غیر و یدل علی صحه قول اصحابنا ان سلمان عمل لعمر علی المدائن، فلو کان ما تنسبه الیه الامامیه حقا لم یعمل - قلت -بل قوله فی تفسیر قول سلمان کردید و نکردید یعنی استخلفتم خلیفه و نعم ما فعلتم من قبیل ما قیل بالفارسیه لفظ میگوئی و معنی ز خدا میطلبی و انما من الواضح ان معنی کلام سلمان انکم فعلتم شیئا عند انفسکم الا انه فی الواقع ما فعلتم شیئا اصلا و لازمه ما نقله عن الامامیه من کون المراد انکم و ان اسلمتم اولا الا انه کانه ما اسلمتم بفعلکم اخیرا، و اما عمله لعمر علی المدائن فلو کان دالا علی صحه خلافته کان عدم اکله من عطائه دلیلا علی عدم صحه خلافته فقال نفسه (قال ابن عبدالبرکان سلمان یسف الخوص و هو امیر علی المدائن و یبیعه و یاکل منه و یقول لا احب ان آکل الا من عمل یدی) و قال الحسن البصری کان عطاء سلمان خمسه آلاف و کان اذا خرج عطائه تصدق به و یاکل من عمل یده و کانت له عبائه یفرش بعضها و یلبس بعضها) مع انه روی ابوعبدالله محمد بن علی السراج فی کتابه کما فی الطرائف باسناده عن ابن مسعود قال قال النبی صلی الله و علیه و اله یا ابن مسعود! قد انزلت علی (و اتقوا فتنه لا تصیبن الذین ظلموا منکم خاصه … ) و انا مستودعکها و مسم لک خاصه (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) الظلمه فکن لما اقول لک و اعیا و عنی له مودیا (من ظلم علیا مجلسی هذا کمن جحد نبوتی و نبوه من کان قبلی) فقال له الراوی یا اباعبدالرحمن اسمعت هذا من النبی صلی الله و علیه واله قال: نعم. قال: فکیف و لیت للظالمین. قال: لا جرم! جلبت عقوبه عملی و ذلک انی لم استاذن امامی کما استاذنه جندب و عمار و سلمان و انا استغفر الله. قال ابن ابیالحدید: قال ابن عبدالبر روی من حدیث بریده ان النبی صلی الله و علیه و اله قال: (امرنی ربی بحب اربعه و اخبرنی انه یحبهم علی و ابوذر و المقداد و سلمان) و قد روینا عن عایشه قالت: (کان لسلمان مجلس من النبی صلی الله و علیه و اله یتفرد به باللیل حتی کاد یغلبنا علی النبی صلی الله و علیه و اله) و قد روی عن النبی صلی الله و علیه و اله من وجوه قال: (لو کان الدین فی الثریا لناله سلمان) و روی الاعمش عن عمرو بن مره عن ابیالبختری عن علی علیهالسلام انه سئل عن سلمان فقال: (علم العلم الاول و العلم الاخر، ذاک بحر لا ینزف و هو منا اهل البیت) و فی روایه زاذان عن علی علیهالسلام قال: (سلمان الفارسی کلقمان الحکیم) و روی قتاده عن ابیهریره قال: (سلمان صاحب الکتابین: یعنی الانجیل و القرآن) و قال کعب الاخبار: (سلمان حشی علما و حکمه) و فی الحدیث المروی ان ابا سفیان مر علی سلمان و صهیب و بلال فی نفر من المسلمین فقالوا: (ما اخذت السیوف من عنق عدو الله ماخذها) فقال لهم ابوبکر اتقولون هذا لشیخ قریش و سیدها؟ و اتی النبی صلی الله و علیه و اله و اخبره فقال النبی صلی الله و علیه و اله (یا ابابکر لعلک اغضبتهم لئن کنت اغضبتهم لقد اغضبت الله تعالی) و روی فی خبر ان النبی صلی الله و علیه و اله اشتری سلمان من اربابه و هم یهود بدراهم و علی ان یغرس لهم من النخل کذا و کذا و یعمل فیها حتی تدرک فغرس النبی صلی الله و علیه و اله ذلک النخل کله بیده الا (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) نخله واحده غرسها عمر، فاطعم النخل کله الا تلک النخله فقال النبی صلی الله و علیه و اله من غرسها؟ قیل عمر، فقلعها و غرسها النبی صلی الله و علیه و اله بیده فاطعمت). قلت: و لا غرو ان یکون للفاروق آیات کایات صاحب حنیفه کما ان الصدیق کان یوکد اسباب صداقته مع قریش اعداء النبی صلی الله و علیه و اله لیعاضدوه بعده علی الوصی و قد فعلوا. و روی ابونعیم فی (حلیته) مسندا عن ابن عباس قال: قدم سلمان من غیبه له فتلقاه عمر فقال: ارضیک عبدالله تعالی، قال سلمان فزوجنی، فسکت عنه عمر فقال له سلمان: (اترضانی لله عبدا و لا ترضانی لنفسک؟) فلما اصبح اتاه قوم عمر فقال: الکم حاجه؟ قالوا نعم تضرب عن هذا الامر. قبل ایام خلافته قد عرفت ان سلمان لم یدرک ایام خلافته و مات زمان عمر او عثمان و الظاهر ان کتاب علیهالسلام الیه کان ایام ولایته علی المدائن من قبل عمر. (مثل الدنیا کمثل الحیه لین مسها و السم الناقع فی جوفها فی (الاساس): نقع السم فی ناب الحیه: اجتمع قال النابعه (فی انیابها السم ناقع) (و سم نقیع و منقع مربی). قال ابن ابیالحدید قال ابوالعتاهیه: انما الدهر ارقم لین المس و فی نابه السمام العقام بهوی الیها الغر الجاهل الغر بالکسر: غیر المجرب. و یحذرها ذو اللب العاقل قد عرفت ان فی خبر (الکافی) یحذرها الرجل العاقل و یهوی الیها الصبی الجاهل. و فی (تاریخ بغداد): لما قدم الرشید الکوفه امر لقوم من القراء بالفین الفین فکان داود الطائی ممن کتب فیهم و دعی باسمه فقال: (داود لا یجیئکم ارسلوها الیه) فذهب بها الیه ابن السماک و حماد بن ابیحنیفه و قالا فی الطریق ننشرها بین یدیه، رجل لیس عنده شیء یومر له بالفی درهم لایردها، فلما دخلا نثراها بین یدیه فقال شوه انما یفعل هذا بالصبیان، و ابی ان یقبلها. و ما قاله علیهالسلام احد امثال الدنیا و اهلها، و من امثالها مع اهلها قول الباقر علیهالسلام: (مثل الحریص علی الدنیا کمثل دوده القز کلما ازدادت علی نفسها (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) لفا کان ابعد لها من الخروج حتی تموت غما، و قول الصادق علیهالسلام: (مثل الدنیا کمثل ماء البحر کلما شرب منه العظشان ازداد عطشا حتی یقتله). روی ان النبی صلی الله و علیه و اله علی جدی اسک -مقطوع الاذن -ملقی علی مزبله و لم یک فی حیاته یساوی درهما فقال (الدنیا اهون علی الله تعالی من هذا الجدی علی اهله). و عنه صلی الله و علیه و اله: (مثلی و مثل الدنیا کمثل راکب رفعت له شجره فی یوم صائف فقال -من القیلوله -تحتها ثم راح و ترکها) و قالوا: هی کفیء الظلال، و قال ابوذر: (انت یوم تفارقهم، کضیف بت فیهم ثم غدوت عنهم الی غیرهم) و شبهها هو علیهالسلام ایضا (باللماظهای ما یبقی فی الفم من الطعام) و بعرق خنزیر فی ید مجذوم
ذم الامام للدنیا لا نهایه له.. فهی فناء و بلاء و مصاب و عذاب، و حیه و رزیه.. الی آخر ما تقدم و تکرر. و مما قیل فیها: اذا اردت ان تعرف الدنیا فانظر عند من هی.
امام علیهالسلام (درباره دنیا) فرموده است: داستان دنیا چون داستان مار است که دست بر آن بکشی نرم و در اندرزش زهر کشنده است، فریب خورده نادان برطرف آن میرود، و خردمند پایان بین از آن دوری میگزیند.
دنیا برای نادان جایگاه تفریح و سرگرمی است: زر و زیور، لباس، خانه، فرش، باغ، ویلا، پلاژ، ماشینهای آخرین سیستم همه و همه وسائل سرگرمی است و گول خوردن، اما برای دانا و هوشیار اینها همه وسائل انحراف، دور ماندن از معنویت، خدا و رهبران دین است به همین جهت خدا در قرآن دنیا را به عنوان لهو و لعب (بازیچه) یاد کرده است و میگوید: (دنیا بازیچه است، زینت است، به یکدیگر فخر فروختن است، و در مورد مال و ثروت و اولاد کوشش برای افزودن است.) اگر دقت کنیم، دنیا برای کسانی که کمتر از بیست سال دارند بازیچه است و همه را از دیده بازی مینگرند برای 20 تا 30 سال دوران زینت و زیبائی است همه چیز را از دیدگاه زیبائی مینگرند از سی سال تا پنجاه سال دوران فخر فروشی بمال، و ثروت و اولاد است و پس از پنجاه سال دوران جمعآوری ثروت و سرگرم شدن نسبت به آن تا مرگ فرارسد.
و قال علیهالسلام: (مثل الدنیا کمثل الحیه، لین مسها) اذ جسم الحیه لین غیر خشن (و السم الناقع) ای القائل (فی جوفها) ای باطنها فالدنیا ظاهرها لذائذ و شهوات و باطنها معاصی و آثام و حرمان عن ثواب الله سبحانه (یهوی الیها الغر) ای الغافل (الجاهل) بحقیقتها حیث لا یعلم ما فی باطنها (و یحذرها ذو اللب) ای الباطن (العاقل) الذی یدرک حقائق الاشیاء و عواقبها.
«مثل دنیا چون مار است که دست کشیدن به آن نرم و درون آن زهر کشنده ست، فریفته نادان آهنگ آن می کند و خردمند دانا از آن بر حذر است.»
و قال علیهالسلام
مَثَلُ الدُّنْیَا کَمَثَلِ الْحَیَّةِ لَیِّنٌ مَسُّهَا،وَ السَّمُّ النَّاقِعُ فِی جَوْفِهَا،یَهْوِی إِلَیْهَا الْغِرُّ الْجَاهِلُ،وَ یَحْذَرُهَا ذُو اللُّبِّ الْعَاقِلُ .
امام علیه السلام فرمود:
دنیا مانند مار (خوش خط و خال) است که به هنگام لمس کردن نرم به نظر میرسد در حالی که سم کشنده در درون اوست (به همین دلیل) مغرورِ نادان به سوی آن میرود و خردمند عاقل از آن حذر میکند.( . سند گفتار حکیمانه: در نامه 68 که امیر مؤمنان علی علیه السلام آن را به سلمان فارسی پیش از دوران خلافت ظاهری خود نگاشته شبیه همین جمله حکمتآمیز دیده میشود و منابع آن قبلاً گذشت از جمله مرحوم کلینی پیش از سیّد رضی در کتاب الایمان و الکفر اصول کافی صدر نامه را آورده و مرحوم شیخ مفید در ارشاد و قاضی قضاعی در کتاب دستور معالم الحکم و مرحوم ورام در کتاب تنبیه الخواطر با تفاوتهایی آن را ذکر کردهاند که نشان میدهد از مأخذی جز نهجالبلاغه اخذ کردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 108).)
دنیا مار خوش خط و خال!
امام علیه السلام در این گفتار پربار خود تشبیه دیگری برای دنیای فریبنده بیان کرده و به همگان هشدار داده است،میفرماید:«دنیا مانند مار (خوش و خط و خال) است که به هنگام لمس کردن نرم به نظر میرسد در حالی که سم کشنده در درون آن است (به همین دلیل) مغرورِ نادان به سوی آن میرود و خردمند عاقل از آن حذر میکند»؛ (مَثَلُ الدُّنْیَا کَمَثَلِ الْحَیَّةِ لَیِّنٌ مَسُّهَا،وَ السَّمُّ النَّاقِعُ فِی جَوْفِهَا،یَهْوِی إِلَیْهَا الْغِرُّ الْجَاهِلُ،وَ یَحْذَرُهَا ذُو اللُّبِّ الْعَاقِلُ) .
طبیعت دنیا دارای این دو ویژگی ظاهری فریبنده و باطنی خطرناک است؛ کاخها،زر و زیورها،لباسها،غذاهای رنگارنگ و عیش و نوشها مظاهر جذاب دنیاست؛ولی در درون،غفلت،بیخبری از خدا آلوده شدن به انواع گناهان را برای به دست آوردن یا حفظ آن با خود دارد.روی این جهت امام علیه السلام در عبارات مختلفش با ذکر مثالهای متعدد تناقض این ظاهر و باطن را آشکار ساخته و هشدار داده است.
در ذیل نامه 68 که امام علیه السلام پیش از دوران خلافت ظاهریاش به سلمان فارسی قدس سره نگاشته،همین مثل را با کمی تفاوت بیان فرموده است.ما تشبیهاتی برای دنیا از آیات قرآن و روایات اسلامی جمعآوری کردیم که به هجده تشبیه بالغ میشد و نشان دادیم که چگونه خدای متعال در قرآن و سپس پیشوایان معصوم در احادیث خود برای بیدار کردن غافلانِ بیخبر،از مثالهای حسی مختلف بهره گرفتهاند.تعدد و تکثر این امثله به خوبی نشان میدهد که تا چه اندازه این مسئله دارای اهمیت است.
در مثال مورد نظر تضاد ظاهر و باطن دنیا با تمثیل به مار نشان داده شده که به هنگام لمس آن بسیار نرم و ملایم به نظر میرسد و انسانِ بیخبر از لمس آن لذت میبرد در حالی که اگر یک لحظه غافل شود سم«ناقع»(سم قاتل و جانگدازی) که در درون این حیوان خطرناک است از طریق نیش آن به بدن انسان منتقل میشود.سوزش فوق العاده توأم با پیچ و تاب تا آنجا که مار گزیده به صورت یک مثل در بیتابی درآمده است و سپس از کار افتادن تدریجی دستگاههای اصلی بدن و شتاب به سوی مرگ.
تعبیر به«غِرِّ جاهل»(غِر به معنای انسان خام بیتجربه که زود فریب میخورد) اشاره به انسانهای نادان و نا آگاهی است که تنها چشم به ظواهر فریبنده دنیا میدوزند و از آنچه در باطن دارد و تاریخ پیشینیان آن را به خوبی مجسم ساخته بیخبر میمانند؛ولی عاقلان باتجربه و آگاه که سرنوشت دنیاپرستان را در آیینه تاریخ مشاهده کردهاند خود را از آن برحذر میدارند.
به همین دلیل حب دنیا (دنیاپرستی) سرچشمه تمام گناهان شمرده شده است.افراد دنیاپرست چنان اسیر آن میشوند که نه خدا را بندهاند و نه فرمان عقل را میبرند،نه حق الناس میشناسند و نه وجدان بیدار و آگاهی دارند و گاه با صراحت میگویند:برای رسیدن به اهداف دنیوی هر کار برای ما مجاز است.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«أُتْرکُوا الدُّنْیا لِأهْلِها فَإنَّهُ مَنْ أخَذَ مِنْها فَوْقَ ما یَکْفیهِ أخَذَ مِنْ حَتْفِهِ وَ هُوَ لا یَشْعُرُ؛ دنیا را به اهل آن واگذارید،زیرا کسی که بیش از نیاز خود از آن برگیرد در واقع مرگ خود را از آنجا که نمیداند تسریع کرده است». ( .کنز العمال،ح 6058.)
در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم:
«ما أحَدٌ مِنَ الْأوَّلینَ وَ الْآخِرینَ إلاّ وَ هُوَ یَتَمَنّی یَوْمَ الْقِیامَةِ إنَّهُ لَمْ یُعْطَ مِنَ الدُّنْیا إلاّ قُوتاً :هیچ کس از اولین و آخرین نیست مگر اینکه روز قیامت آرزو میکند که ای کاش جز به اندازه نیاز از دنیا به او داده نشده بود». ( .بحارالانوار،ج 74،ص 54.)
بیشک تمام آنچه گفته شد درباره دنیای دنیاپرستانی است که هدفی جز لذت و عیش و نوش ندارند و دنیا برای آنها غایة الآمال است؛ولی هرگاه از امکانات دنیا برای وصول به سعادت اخروی استفاده شود،دنیای ممدوح و محبوب و به تعبیر روایت امام سجاد علیه السلام«دنیای بلاغ»(دنیایی که انسان را به هدف میرساند) محسوب میشود.
در حدیثی میخوانیم:شخصی خدمت امام صادق علیه السلام عرض کرد:به خدا ما دنیا را دوست داریم و علاقهمندیم به ما داده شود.امام علیه السلام به او فرمود:دنیا را دوست داری؟ میخواهی با آن چه کنی؟ عرض کرد:زندگی خودم و خانوادهام را تأمین کنم،با آن صله رحم به جا آورم،در راه خدا صدقه دهم و حج و عمره به جا آورم.امام علیه السلام فرمود:
«لَیْسَ هذا طَلَبُ الدُّنْیا هذا طَلَبُ الْآخِرَةِ؛ این طلب دنیا نیست بلکه طلب آخرت است». ( .کافی،ج 5،ص 72،ح 10.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The example of the world is like a snake: It is soft in touch but its inside is full of venom. An ignorant person who has fallen into deceit is attracted to it, but a wise and intelligent man stays on guard against it.”
وَ سُئِلَ علیه السلام عَن قُرَیشٍ فَقَالَ أَمّا بَنُو مَخزُومٍ
فَرَیحَانَةُ قُرَیشٍ نُحِبّ حَدِیثَ رِجَالِهِم وَ النّکَاحَ فِی نِسَائِهِم وَ أَمّا بَنُو عَبدِ شَمسٍ فَأَبعَدُهَا رَأیاً وَ أَمنَعُهَا لِمَا وَرَاءَ ظُهُورِهَا وَ أَمّا نَحنُ فَأَبذَلُ لِمَا فِی أَیدِینَا وَ أَسمَحُ
عِندَ المَوتِ بِنُفُوسِنَا وَ هُم أَکثَرُ وَ أَمکَرُ وَ أَنکَرُ وَ نَحنُ أَفصَحُ وَ أَنصَحُ وَ أَصبَحُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (از قریش پرسیدند) امّا بنی مخزوم، گل خوشبوی قریشند، و که شنیدن سخن مردانشان، و ازدواج با زنانشان را دوست داریم، امّا بنی عبد شمس «1» دوراندیشتر، و در حمایت مال و فرزندان توانمندترند که به همین جهت بد اندیشتر و بخیلتر میباشند ، و امّا ما (بنی هاشم) آنچه را در دست داریم بخشندهتر، و برای جانبازی در راه دین سخاوتمندریم. آنها شمارشان بیشتر امّا فریب کارتر و زشت رویترند، و ما گویاتر و خیرخواهتر و خوشروی تریم . (بنی عبد شمس، همان امویان هستند، که عبد شمس پسر عموی هاشم بن عبد المطلّب بود.)
[و او را از قریش پرسیدند، فرمود:] اما خاندان مخزوم: گل خوشبوی قریشاند، دوست داریم با مردانشان سخن گفتن، و زنانشان را به زنی گرفتن.
امّا خاندان عبد شمس: در رأی دور اندیشترند و در حمایت مال و فرزند نیرومندتر. لیکن ما در آنچه به دست داریم بخشندهتریم، و هنگام مرگ در دادن جان جوانمردتر، و آنان بیشتر به شمارند و فریبکارتر و زشت کردار، و ما گشاده زبانتر و خیرخواهتر و خوبتر به دیدار.
و فرمود در وقتی که پرسیده شد از حال قریش پس فرمود که امّا بنو مخزوم پس گیاه خوشبوی قریشند دوست میداری ای سائل سخن مردان ایشان را و نکاح کردن را در زنان ایشان جهة تزیّن ایشان و اما بنو عبد شمس پس دورترین ایشانند در اندیشه و منع کنندهترین ایشان مر پس پشتهای خود را از شدت حمیت عصبیّت و اما ما هاشمانیم پس بخشندهتریم آن چیزی را که در دستهای ماست و جوانمرد و دلیرتریم نزد مرگ بنفسهای خود و بنو مخزوم و عبد شمس بیشترند و مکارتر و با انکارتر و ما فصیحتریم و ناصحترین نفس خود و نیکوتر از رخسار
در باره قریش از او پرسیدند، فرمود: امّا بنی مخزوم، ریحان خوشبوی قریش اند گفتگو با مردانش و زناشویی با زنانش دوست داشتنی است. بنی عبد شمس، به رأی، از دیگران دوراندیشترند. و در حمایت آنچه پشت سر خود دارند [یعنی مال و خاندان] استوارترند.
اما ما به آنچه در دست داریم، بخشنده تریم و به هنگام مرگ، به جان دادن، سخاوتمندتریم. بنی عبد شمس به شمار بیش اند و مکارتر و بدکردارترند، ولی ما فصیحتریم و مردم را نیکخواهتریم و خوشرویتریم.
در رابطه با قریش از حضرت سؤال شد فرمود:اما بنی مخزوم گل خوشبوی قریشند،گفتار مردانشان،و ازدواج با زنانشان را دوست داریم.
اما فرزندان عبد شمس دوراندیشتر،و موقع حوادث نیرومندترند .
و اما ما بنی هاشم از آنچه در دست داریم بخشندهتر،و به وقت بذل جان سخاوتمندتریم.فرزندان عبد شمس در عدد بیشتر و مکارتر و بد کردارترند،و ما فصیحتر و خیر خواهتر و خوشروتریم .
شروح:
و مخزوم ابو قبیله من قریش، و هو مخزوم بن یقظه بن مره بن کعب بن لوی ابن غالب، و کان له ریحا طیبه کالخزامی و لونا کلونه، و هو خیری البر و الولد یشبه الوالد علی الاغلب. و عبدشمس جیل رذل من قریش، و النسبه الیه عبشمی. و قیل لم تکن العرب من عبده الشمس و اصل هذا الاسم عب شمس ای ضوئها، و العین مبدله من الحاء ای حب، و هو البرد. و عب شمس ای عدلها و نظیرها. و قان ابوعمرو بن العلاء: هذا عبشمی بن زید مناه بن تمیم و عبدشمس غیره. و قوله فابعدها رایا و امنعها لما وراء ظهورها یجوز ان یکون ذما، ای رایهم بعید من الصواب و یمنعون المال الذین کسبوه من الانفاق بخلا. و یجوز ان یکون مدحا، ای یمنعون حرمهم و حریمهم و رایهم بعید عال یجیلون آرائهم. و الصابحه الجمال، و قد صبح بالضم صباحه. و قوله نحن اصبح افعل من ذلک، و الاصبح قریب من الاصحب.
کان یقال فی الجاهلیه للمغیره بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم، ریحانه: قریش، و قیل سمیت القبیله ریحانه قریش لحظوه نسائها عند رجالها.
از امام (علیه السلام) راجع به قریش پرسیدند، فرمودند: (اما قبیله بنیمخزوم گل خوشبوی قریشند، سخنان مردانشان و ازدواج با زنانشان دوستداشتنی است، و اما بنی عبدشمس دوراندیشترین و پیشگیرترین افرادند از آنچه در پشت سر آنهاست، و اما ما (بنیهاشم) بخشندهترین افراد قریش هستیم نسبت به آنچه در دست داریم و به هنگام مرگ جانبازترین آنانیم، و آن قبایل، پرشمارتر، فریبکارتر و زشتروترند، اما فصیحتر، خیرخواهتر و خوشروتریم). بنیمخزوم طایفهای از قریشند، مخزوم، خود، پسر یقظه بن مره بن کعب بن لوی بن غالب است، و از جمله آنان، ابوجهل بن هشام بن مغیره و دودمان مغیره است، مخزوم بوی خوشی همچون گل میخک و رنگی چون رنگ آن داشت، و غالبا فرزند شباهت به پدر دارد، و از آن رو، این طایفه را گل خوشبوی قریش گفتهاند، و مغیره بن عبدالله بن عمر بن مخزوم به همان نام موسوم بود. بعضی گفتهاند مردان این طایفه به دلیل کیاستی که داشتند سخن گفتن با ایشان دوستداشتنی بود، و زنانشان دارای ظرافت و خودآرائی و اظهار محبتی نسبت به مردان بودند، از این رو ازدواج با آنان دوستداشتنی بود. اما بنی عبدشمس بن عبدمناف، که ربیعه و دو فرزندش، شیبه و عتبه، اعیاص، حرب بن امیه و پسرش ابوسفیان، اسید بن عتاب و مروان بن حکم از آنهایند. امام (علیه السلام) این طایفه را به دوراندیشی توصیف کرده است که کنایه از تیزهوشی این طایفه است. میگویند: فلانی دوراندیش است، وقتی که به دلیل تیزهوشی، از قبل مصلحتی را ببیند. و باز توصیف فرموده است که آنان در پیشامدها و حوادث یگانهاند، که کنایه از حمیت و غیرت آنهاست. آنگاه خاندان خود، یعنی بنیهاشم را بر بخشندهتر بودن نسبت به آنچه در دست دارند- یعنی سخیترین قبایل- توصیف کرده است و پس از آن بر جانبازترین افراد در هنگامهی مرگ یعنی شجاعترین افراد، تعریف کرده، و بعد از همهی اینها آن دو طایفه را با یک فضیلت ظاهری و دو رذیل معرفی کرده است، اما بنیهاشم را به سه فضیلت که دو مورد از آنها جسمانی و یکی روحی است، وصف کرده است. فضیلتی که در آن دو گروه است فزونی افراد و دو صفت ناپسند: پرمکر و حیله بودن و زشتکارتر بودن آنهاست، اما فضیلتهای بنیهاشم: گشادهزبانتر و زیباروتر بودن آنهاست که دو فضیلت جسمانیاند و احتمال دارد که مقصود از (اصبح) گشادهرویی و خوش برخوردی آنان با مردم باشد که ریشهی آن یک فضیلت روحی است. و پس از آن خیرخواهترین بودن آنها برای کسی که شایستهی خیرخواهی است، خود فضیلتی است نفسانی تحت فضیلت عفت.
[وَ قَالَ ع] :وَ [قَدْ] سُئِلَ عَنْ قُرَیْشٍ فَقَالَ أَمَّا بَنُو مَخْزُومٍ فَرَیْحَانَةُ قُرَیْشٍ [تُحِبُّ]
نُحِبُّ حَدِیثَ رِجَالِهِمْ وَ النِّکَاحَ فِی نِسَائِهِمْ وَ أَمَّا بَنُو عَبْدِ شَمْسٍ فَأَبْعَدُهَا رَأْیاً وَ أَمْنَعُهَا لِمَا وَرَاءَ ظُهُورِهَا وَ أَمَّا نَحْنُ فَأَبْذَلُ لِمَا فِی أَیْدِینَا وَ أَسْمَحُ عِنْدَ الْمَوْتِ بِنُفُوسِنَا وَ هُمْ أَکْثَرُ وَ أَمْکَرُ وَ أَنْکَرُ وَ نَحْنُ أَفْصَحُ وَ أَنْصَحُ وَ أَصْبَحُ .
فصل فی نسب بنی مخزوم و طرف من أخبارهم
قد تقدم القول فی مفاخرة هاشم و عبد شمس فأما بنو مخزوم فإنهم بعد هذین البیتین أفخر قریش و أعظمها شرفا.
قال شیخنا أبو عثمان حظیت مخزوم بالأشعار فانتشر لهم صیت عظیم بها و اتفق لهم فیها ما لم یتفق لأحد و ذلک أنه یضرب بهم المثل فی العز و المنعة و الجود و الشرف و أوضعوا فی کل غایة فمن ذلک قول سیحان الجسری حلیف بنی أمیة فی کلمة له و حین یناغی الرکب موت هشام .
فدل ذلک علی أن ما تقوله مخزوم فی التاریخ حق و ذلک أنهم قالوا کانت قریش و کنانة و من والاهم من الناس یؤرخون بثلاثة أشیاء کانوا یقولون کان ذلک زمن مبنی الکعبة و کان ذلک من مجیء الفیل و کان ذلک عام مات هشام بن المغیرة کما کانت العرب تؤرخ فتقول کان ذلک زمن الفطحل و کان ذلک زمن الحیان و کان ذلک زمن الحجارة و کان ذلک عام الحجاف و الرواة تجعل ضرب المثل من أعظم المفاخر و أظهر الدلائل و الشعر کما علمت کما یرفع یضع کما رفع من بنی أنف الناقة قول الحطیئة قوم هم الأنف و الأذناب غیرهم و من یسوی بأنف الناقة الذنبا.
و کما وضع من بنی نمیر قول جریر فعض الطرف إنک من نمیر فلا کعبا بلغت و لا کلابا .
فلقیت نمیر من هذا البیت ما لقیت.
و جعلهم الشاعر مثلا فیمن وضعه الهجاء و هو یهجو قوما من العرب و سوف یزیدکم ضعة هجائی کما وضع الهجاء بنی نمیر .
و نمیر قبیل شریف و قد ثلم فی شرفهم هذا البیت.
و قال ابن غزالة الکندی و هو یمدح بنی شیبان و لم یکن فی موضع رغبة إلی بنی مخزوم و لا فی موضع رهبة کأنی إذ حططت الرحل فیهم بمکة حین حل بها هشام .
فضرب بهشام المثل.
و قال رجل من بنی حزم أحد بنی سلمی و هو یمدح حرب بن معاویة الخفاجی و خفاجة من بنی عقیل إلی حزن الحزون سمت رکابی بوابل خلفها عسلان جیش
فلما أن أنخت إلی ذراه
فضرب المثل ببیتهم فی قریش .
و قال عبد الرحمن بن حسان لعبد الرحمن بن الحکم ما رست أکیس من بنی قحطان
فضرب المثل بآل المغیرة .
و أما بنو ذکوان فبنو بدر بن عمرو بن حویة بن ذکوان أحد بنی عدی بن فزارة منهم حذیفة و حمل و رهطهما و قال مالک بن نویرة أ لم ینه عنا فخر بکر بن وائل
فجعل قریشا کلها حیا لهشام .
و قال عبد الله بن ثور الخفاجی و أصبح بطن مکة مقشعرا کأن الأرض لیس بها هشام ( الکامل للمبرد 2:142 من غیر نسبة:قال فی شرحه:«یقول:هو و إن کان مات فهو مدفون فی الأرض؛فقد کان یجب من أجله ألا ینالها جدب».) .
و هذا مثل و فوق المثل.
قالوا و قال الخروف الکلبی و قد مر به ناس من تجار قریش یریدون الشام بادین قشفین ما لکم معاشر قریش هکذا أجدبتم أم مات هشام فجعل موت هشام بإزاء الجدب و المحل و فی هذا المعنی قال مسافر بن أبی عمرو تقول لنا الرکبان فی کل منزل أ مات هشام أم أصابکم جدب.
فجعل موت هشام و فقد الغیث سواء.
و قال عبد الله بن سلمة بن قشیر دعینی أصطبح یا بکر إنی رأیت الموت نقب عن هشام ( الکامل 2:143 من غیر نسبة؛و نقب،أی طوف حتّی أصاب هشاما.و انظر نسب قریش 301.) .
و قال أبو الطمحان القینی أو أخوه و کانت قریش لا تخون حریمها من الخوف حتی ناهضت بهشام .
و قال أبو بکر بن شعوب لقومه کنانة یا قومنا لا تهلکوا إخفاتا إن هشام القرشی ماتا.
و قال خداش بن زهیر و قد کنت هجاء لهم ثم کفکفوا نوافذ قولی بالهمام هشام .
و قال علی بن هرمة عم إبراهیم بن هرمة و من یرتئی مدحی فإن مدائحی
و قال الشاعر و هو یهجو رجلا أ حسبت أن أباک یوم نسبتنی
و قال الأسود بن یعفر النهشلی إن الأکارم من قریش کلها
و قال ثابت قطنة أو کعب الأشقری لمحمد بن الأشعث بن قیس أ توعدنی بالأشعثی و مالک
و قال الخزاعی فی کلمته التی یذکر فیها أبا أحیحة له سرة البطحاء و العد و الثری و لا کهاشم الخیر و القلب مردف.
و سأل معاویة صعصعة بن صوحان العبدی عن قبائل قریش فقال إن قلنا غضبتم و إن سکتنا غضبتم فقال أقسمت علیک قال فیمن یقول شاعرکم و عشرة کلهم سید
و قال عبد الرحمن بن سیحان الجسری حلیف بنی أمیة و هو یهجو عبد الله بن مطیع من بنی عدی حرام کنتی منی بسوء
و قال أبو طالب بن عبد المطلب و هو یفخر بخالیه هشام و الولید علی أبی سفیان بن حرب ( دیوانه 76.) و خالی هشام بن المغیرة ثاقب
و قال ابن الزبعری فیهم لهم مشیة لیست تلیق بغیرهم إذا احدودب المثرون فی السنة الجدب.
و قال شاعر من بنی هوازن أحد بنی أنف الناقة حین سقی إبله عبد الله بن أبی أمیة المخزومی بعد أن منعه الزبرقان بن بدر أ تدری من منعت سیال حوض
فقال عبد الله بن أبی أمیة مجیبا له لعمری لأنت المرء یحسن بادیا
قالوا و کان الولید بن المغیرة یجلس بذی المجاز فیحکم بین العرب أیام عکاظ و قد کان رجل من بنی عامر بن لؤی رافق رجلا من بنی عبد مناف بن قصی فجری بینهما کلام فی حبل فعلاه بالعصا حتی قتله فکاد دمه یطل فقام دونه أبو طالب بن عبد المطلب و قدمه إلی الولید فاستحلفه خمسین یمینا أنه ما قتله ففی ذلک یقول أبو طالب أ من أجل حبل ذی رمام علوته
و قال أبو طالب أیضا فی کلمة له و حکمک یبقی الخیر إن عز أمره تخمط و استعلی علی الأضعف الفرد.
و قال أبو طالب أیضا یرثی أبا أمیة زاد الرکب و هو خاله کأن علی رضراض قص و جندل
و قال أبو طالب أیضا یرثی خاله هشام بن المغیرة
فقدنا عمید الحی و الرکن خاشع
عمرو هذا هو أبو جهل بن هشام و أبو عثمان هو هشام .
و قالت ضباعة بنت عامر بن سلمة بن قرط ترثیه إن أبا عثمان لم أنسه
و قال حسان بن ثابت و هو یهجو أبا جهل و کان یکنی أبا الحکم الناس کنوه أبا حکم
فاعترف له بالرئاسة و التقدم.
و قال أبو عبید معمر بن المثنی لما تنافر عامر بن الطفیل و علقمة بن علاثة إلی هرم بن قطبة و تواری عنهما أرسل إلیهما علیکما بالفتی الحدیث السن الحدید الذهن فصارا إلی أبی جهل فقال له ابن الزبعری فلا تحکم فداک أبی و خالی و کن کالمرء حاکم آل عمرو .
فأبی أن یحکم فرجعا إلی هرم .
و قال عبد الله بن ثور هریقا من دموعکما سجاما
و قال أیضا فی کلمة له و ما ولدت نساء بنی نزار
و قال عمارة بن أبی طرفة الهذلی سمعت ابن جریح یقول فی کلام له هلک سید البطحاء بالرعاف قلت و من سید البطحاء قال هشام بن المغیرة .
و قال النبی ص لو دخل أحد من مشرکی قریش الجنة لدخلها هشام بن المغیرة کان أبذلهم للمعروف و أحملهم للکل.
و قال عمر بن الخطاب لا قلیل فی الله و لا کثیر فی غیر الله و لو بالخلق الجزل و الفعال الدثر تنال المثوبة لنالها هشام بن المغیرة و لکن بتوحید الله و الجهاد فی سبیله.
و قال خداش بن زهیر فی یوم شمطة ( لقیس علی کنانة و قریش.و شمطة:موضع قریب من عکاظ.) و هو أحد أیام الفجار و هو عدو قریش و خصمها و بلغ أن بلغت بنا هشاما
و قال أیضا و ذکرهما فی تلک الحروب یا شدة ما شددنا غیر کاذبة
و ذکرهم ابن الزبعری فی تلک الحروب فقال ألا لله قوم
ریطة هی أم ولد المغیرة و هی ریطة بنت سعید بن سهم بن عمرو بن هصیص بن کعب و أبو عبد مناف هو أبو أمیة بن المغیرة و یعرف بزاد الرکب و اسمه حذیفة و إنما قیل له زاد الرکب لأنه کان إذا خرج مسافرا لم یتزود معه أحد و کانت عنده عاتکة بنت عبد المطلب بن هشام و أما ذو الرمحین فهو أبو ربیعة بن المغیرة و اسمه عمرو و کان المغیرة یکنی باسم ابنه الأکبر و هو هاشم و لم یعقب إلا من حنتمة ابنته و هی أم عمر بن الخطاب .
و قال ابن الزبعری یمدح أبا جهل رب ندیم ماجد الأصل
و قال الورد بن خلاس السهمی سهم باهلة یمدح الولید إذا کنت فی حیی جذیمة ثاویا
و قال أیضا إن الولیدین و الأبناء ضاحیة
و قال و رهطک یا ابن الغیث أکرم محتد و امنع للجار اللهیف المهضم.
قالوا الغیث لقب المغیرة و جعل الولید و أخاه هشاما ربی تهامة کما قال لبید بن ربیعة فی حذیفة بن بدر و أهلکن یوما رب کندة و ابنه و رب معد بین خبت و عرعر ( دیوانه 55.) فجعله رب معد .
قالوا یدل علی قدر مخزوم ما رأینا من تعظیم القرآن لشأنهم دون غیرهم من سائر قریش قال الله تعالی مخبرا عن العرب إنهم قالوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا اَلْقُرْآنُ عَلی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ ( سورة الزخرف 31.) فأحد الرجلین العظیمین بلا شک الولید بن المغیرة و الآخر مختلف فیه أ هو عروة بن مسعود أم جد المختار بن أبی عبید .
و قال سبحانه فی الولید ذَرْنِی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِیداً وَ جَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدُوداً وَ بَنِینَ شُهُوداً ( سورة المدّثّر 11-13.) الآیات.
قالوا و فی الولید نزلت أَمّا مَنِ اسْتَغْنی فَأَنْتَ لَهُ تَصَدّی (سورة عبس 5،6. ) .
و فی أبی جهل نزلت ذُقْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ ( سورة الدخان 49. ).
و فیه نزلت فَلْیَدْعُ نادِیَهُ ( سورة العلق 17. ) .
و فی مخزوم وَ ذَرْنِی وَ الْمُکَذِّبِینَ أُولِی النَّعْمَةِ ( سورة المزّمّل 11. ) .
و فیهم نزلت ما خَوَّلْناکُمْ وَراءَ ظُهُورِکُمْ ( سورة الأنعام 94. ) .
و زعم الیقطری أبو الیقظان و أبو الحسن أن الحجاج سأل أعشی همدان عن بیوتات قریش فی الجاهلیة فقال إنی قد آلیت ألا أنفر أحدا علی أحد و لکن أقول و تسمعون قالوا فقل قال من أیهم المحبب فی أهله المؤرخ بذکره محلی الکعبة و ضارب القبة و الملقب بالخیر و صاحب الخیر و المیر قالوا من بنی مخزوم قال فمن أیهم ضجیع بسباسة و المنحور عنه ألف ناقة و زاد الرکب و مبیض البطحاء قالوا من بنی مخزوم قال فمن أیهم کان المقنع فی حکمه و المنفذ وصیته علی تهکمه و عدل الجمیع فی الرفادة و أول من وضع أساس الکعبة قالوا من بنی مخزوم قال فمن أیهم صاحب الأریکة و مطعم الخزیرة قالوا من بنی مخزوم قال فمن أیهم الإخوة العشرة الکرام البررة قالوا من بنی مخزوم قال فهو ذاک فقال رجل من بنی أمیة أیها الأمیر لو کان لهم مع قدیمهم حدیث إسلام فقال الحجاج أ و ما علمت بأن منهم رداد الردة و قاتل مسیلمة و آسر طلیحة و المدرک بالطائلة مع الفتوح العظام و الأیادی الجسام فهذا آخر ما ذکره أبو عثمان .
و یمکن أن یزاد علیه فیقال قالت مخزوم ما أنصفنا من اقتصر فی ذکرنا علی أن قال مخزوم ریحانة قریش تحب حدیث رجالهم و النکاح فی نسائهم و لنا فی الجاهلیة و الإسلام أثر عظیم و رجال کثیرة و رؤساء شهیرة فمنا المغیرة بن عبد الله بن عمرو بن مخزوم کان سید قریش فی الجاهلیة و هو الذی منع فزارة من الحج لما عیر خشین بن لأی الفزاری ثم الشمخی قوما من قریش إنهم یأخذون ما ینحره العرب من الإبل فی الموسم فقال خشین لما منع من الحج یا رب هل عندک من عقیره
منا بنو المغیرة العشرة أمهم ریطة و قد تقدم ذکر نسبها و أمها عاتکة بنت عبد العزی بن قصی و أمها الحظیا بنت کعب بن سعد بن تیم بن مرة أول امرأة من قریش ضربت قباب الأدم بذی المجاز و لها یقول الشاعر مضی بالصالحات بنو الحظیا و کان بسیفهم یغنی الفقیر.
فمن هؤلاء أعنی الحظیا الولید بن المغیرة أمه صخرة بنت الحارث بن عبد الله بن عبد شمس القشیری کان أبو طالب بن عبد المطلب یفتخر بأنه خاله و کفاک من رجل یفتخر أبو طالب بخئولته أ لا تری إلی قول أبی طالب و خالی الولید قد عرفتم مکانه و خالی أبو العاصی إیاس بن معبد .
و منهم حفص بن المغیرة و کان شریفا و عثمان بن المغیرة و کان شریفا و منهم السید المطاع هشام بن المغیرة و کان سید قریش غیر مدافع له یقول أبو بکر بن الأسود بن شعوب یرثیه ذرینی أصطبح یا بکر إنی
و یقول له الحارث بن أمیة الضمری ألا هلک القناص و الحامل الثقلا
و قال أیضا یبکیه و یرثیه و أصبح بطن مکة مقشعرا
و ضباعة التی تذکرها الشعراء زوجة هشام و هی من بنی قشیر .
قال الزبیر بن بکار فلما قال الحارث ألا لست کالهلکی البیت عظم ذلک علی بنی عبد مناف فأغروا به حکیم بن أمیة بن حارثة بن الأوقص السلمی حلیف بنی عبد شمس و کانت قریش رضیت به و استعملته علی سقائها ففر منه الحارث و قال أفر من الأباطح کل یوم مخافة أن ینکل بی حکیم .
فهدم حکیم داره فأعطاه بنو هشام داره التی بأجیاد عوضا منها.
و قال عبد الله بن ثور البکائی یرثیه هریقی من دموعهما سجاما
فمن للرکب إذا مسوا طروقا
قال الزبیر و کان فارس قریش فی الجاهلیة هشام بن المغیرة و أبو لبید بن عبدة بن حجرة بن عبد بن معیص بن عامر بن لؤی و کان یقال لهشام فارس البطحاء فلما هلکا کان فارسی قریش بعدهما عمرو بن عبد العامری المقتول یوم الخندق و ضرار بن الخطاب المحاربی الفهری ثم هبیرة بن أبی وهب و عکرمة بن أبی جهل المخزومیان قالوا و کان عام مات هشام تاریخا کعام الفیل و عام الفجار و عام بنیان الکعبة و کان هشام رئیس بنی مخزوم یوم الفجار .
قالوا و منا أبو جهل بن هشام و اسمه عمرو و کنیته أبو الحکم و إنما کناه أبا جهل رسول الله ص کان سیدا أدخلته قریش دار الندوة فسودته و أجلسته فوق الجلة من شیوخ قریش و هو غلام لم یطر شاربه و هو أحد من ساد علی الصبا و الحارث بن هشام أخو أبی جهل کان شریفا مذکورا و له یقول کعب بن الأشرف الیهودی الطائی نبئت أن الحارث بن هشام
و هو الذی هاجر من مکة إلی الشام بأهله و ماله فی خلافة عمر بن الخطاب فتبعه أهل مکة یبکون فرق و بکی و قال إنا لو کنا نستبدل دارا بدار و جارا بجار ما أردنا بکم بدلا و لکنها النقلة إلی الله عز و جل فلم یزل حابسا نفسه و من معه بالشام مجاهدا حتی مات.
قال الزبیر جاء الحارث بن هشام و سهیل بن عمرو إلی عمر بن الخطاب فجلسا عنده و هو بینهما فجعل المهاجرون الأولون و الأنصار یأتون عمر فینحیهما و یقول هاهنا یا سهیل هاهنا یا حارث حتی صارا فی آخر الناس فقال الحارث لسهیل أ لم تر ما صنع بنا عمر الیوم فقال سهیل أیها الرجل إنه لا لوم علیه ینبغی أن نرجع باللوم علی أنفسنا دعی القوم و دعینا فأسرعوا و أبطأنا فلما قاما من عند عمر أتیاه فی غد فقالا له قد رأینا ما صنعت بالأمس و علمنا أنا أتینا من أنفسنا فهل من شیء نستدرک به فقال لا أعلم إلا هذا الوجه و أشار لهما إلی ثغر الروم فخرجا إلی الشام فجاهدا بها حتی ماتا.
قالوا و منا عبد الرحمن بن الحارث بن هشام أمه فاطمة بنت الولید بن المغیرة و کان شریفا سیدا و هو الذی قال لمعاویة لما قتل حجر بن عدی و أصحابه أین عزب منک حلم أبی سفیان أ لا حبستهم فی السجون و عرضتهم للطاعون فقال حین غاب عنی مثلک من قومی و عبد الرحمن بن الحارث بن هشام هو الذی رغب فیه عثمان بن عفان و هو خلیفة فزوجه ابنته.
قالوا و منا أبو بکر بن عبد الرحمن بن الحارث بن هشام کان سیدا جوادا و فقیها عالما و هو الذی قدم علیه بنو أسد بن خزیمة یسألونه فی دماء کانت بینهم فاحتمل عنهم أربعمائة بعیر دیة أربعة من القتلی و لم یکن بیده مال فقال لابنه عبد الله بن أبی بکر اذهب إلی عمک المغیرة بن عبد الرحمن فاسأله المعونة فذهب عبد الله إلی عمه فذکر له ذلک فقال المغیرة لقد أکبر علینا أبوک فانصرف عنه عبد الله و أقام أیاما لا یذکر لأبیه شیئا و کان یقود أباه إلی المسجد و قد ذهب بصره فقال له أبوه یوما أ ذهبت إلی عمک قال نعم و سکت فعرف حین سکت أنه لن یجد عند عمه ما یحب فقال له یا بنی أ لا تخبرنی ما قال لک قال أ یفعل أبو هاشم و کانت کنیة المغیرة فربما فعل و لکن اغد غدا إلی السوق فخذ لی عینة فغدا عبد الله فتعین عینة من السوق لأبیه و باعها فأقام أیام لا یبیع أحد فی السوق طعاما و لا زیتا غیر عبد الله بن أبی بکر من تلک العینة فلما فرغ أمره أبوه أن یدفعها إلی الأسدیین فدفعها إلیهم.
و کان أبو بکر خصیصا بعبد الملک بن مروان و قال عبد الملک لابنه الولید لما حضرته الوفاة إن لی بالمدینة صدیقین فاحفظنی فیهما عبد الله بن جعفر بن أبی طالب و أبو بکر بن عبد الرحمن بن الحارث بن هشام .
و کان یقال ثلاثة أبیات من قریش توالت بالشرف خمسة خمسة و عدوا منها أبا بکر بن عبد الرحمن بن الحارث بن هشام بن المغیرة .
قالوا و منا المغیرة بن عبد الرحمن بن الحارث بن هشام کان أجود الناس بالمال و أطعمهم للطعام و کانت عینه أصیبت مع مسلمة بن عبد الملک فی غزوة الروم و کان المغیرة ینحر الجزور و یطعم الطعام حیث نزل و لا یرد أحدا فجاء قوم من الأعراب فجلسوا علی طعامه فجعل أحدهم یحد النظر إلیه فقال له المغیرة ما لک تحد النظر إلی قال إنی لیریبنی عینک و سماحک بالطعام قال و مم ارتبت قال أظنک الدجال لأنا روینا أنه أعور و أنه أطعم الناس للطعام فقال المغیرة ویحک إن الدجال لا تصاب عینه فی سبیل الله و للمغیرة یقول الأقیشر الأسدی لما قدم الکوفة فنحر الجزر و بسط الأنطاع و أطعم الناس و صار صیته فی العرب
أتاک البحر طم علی قریش
فابن بشر
عبد الله بن بشر بن مروان بن الحکم و جدی التیم حماد بن عمران بن موسی بن طلحة بن عبید الله و أوتار عقبة یعنی أولاد عقبة بن أبی معیط و الحاطبی لقمان بن محمد بن حاطب الجمحی و رهط صخر بنو أبی سفیان بن حرب بن أمیة و کل هؤلاء کانوا مشهورین بالکوفة فلما قدمها المغیرة أخمل ذکرهم و المغیرة هذا هو الذی بلغه أن سلیم بن أفلح مولی أبی أیوب الأنصاری أراد أن یبیع المنزل الذی نزل فیه رسول الله ص مقدمه المدینة علی أبی أیوب بخمسمائة دینار فأرسل إلیه ألف دینار و سأله أن یبیعه إیاه فباعه فلما ملکه جعله صدقة فی یومه.
قال الزبیر و کان یزید بن المغیرة بن عبد الرحمن یطاف به بالکوفة علی العجل و کان ینحر فی کل یوم جزورا و فی کل جمعة جزورین و رأی یوما إحدی جفناته مکللة بالسنام تکلیلا حسنا فأعجبه فسأل فقال من کللها قیل الیسع ابنک فسر و أعطاه ستین دینارا.
و مر إبراهیم بن هشام علی بردة المغیرة و قد أشرقت علی الجفنة فقال لعبد من عبید المغیرة یا غلام علی أی شیء نصبتم هذا الثرید علی العمد قال لا و لکن علی أعضاد الإبل فبلغ ذلک المغیرة فأعتق ذلک الغلام.
و المغیرة هو الذی مر بحرة الأعراب فقاموا إلیه فقالوا یا أبا هاشم قد فاض معروفک علی الناس فما بالنا أشقی الخلق بک قال إنه لا مال معی و لکن خذوا هذا الغلام فهو لکم فأخذوه فبکی الغلام فقال یا مولای خدمتی و حرمتی فقال أ تبیعونی إیاه قالوا نعم فاشتراه منهم بمال ثم أعتقه و قال له و الله لا أعرضک لمثلها أبدا اذهب فأنت حر فلما عاد إلی الکوفة حمل ذلک المال إلیهم.
و کان المغیرة یأمر بالسکر و الجوز فیدقان و یطعمهما أصحاب الصفة المساکین و یقول إنهم یشتهون کما یشتهی غیرهم و لا یمکنهم فخرج المغیرة فی سفر و معه جماعة فوردوا غدیرا لیس لهم ماء غیره و کان ملحا فأمر بقرب العسل فشقت فی الغدیر و خیضت بمائه فما شرب أحد منهم حتی راحوا إلا من قرب المغیرة .
و ذکر الزبیر أن ابنا لهشام بن عبد الملک کان یسوم المغیرة ماله بالمکان المسمی بدیعا فلا یبیعه فغزا ابن هشام أرض الروم و معه المغیرة فأصابت الناس مجاعة فی غزاتهم فجاء المغیرة إلی ابن هشام فقال إنک کنت تسومنی مالی ببدیع ( بدیع:ماء علیه نخیل و عیون جاریة بقرب وادی القری.یاقوت.) فآبی أن أبیعکه فاشتر الآن منی نصفه بعشرین ألف دینار فأطعم المغیرة بها الناس فلما رجع ابن هشام بالناس من غزوته تلک و قد بلغ هشاما الخبر قال لابنه قبح الله رأیک أنت أمیر الجیش و ابن أمیر المؤمنین یصیب الناس معک مجاعة فلا تطعمهم حتی یبیعک رجل سوقة ماله و یطعم به الناس ویحک أ خشیت أن تفتقر إن أطعمت الناس.
قالوا و لنا عکرمة بن أبی جهل الذی قام له رسول الله ص قائما و هو بعد مشرک لم یسلم و لم یقم رسول الله ص لرجل داخل علیه من الناس شریف و لا مشرف إلا عکرمة و عکرمة هو الذی اجتهد فی نصرة الإسلام بعد أن کان شدید العداوة و هو الذی سأله أبو بکر أن یقبل منه معونة علی الجهاد فأبی و قال لا آخذ علی الجهاد أجرا و لا معونة و هو الشهید یوم أجنادین و هو الذی
قال رسول الله ص لا تسألنی الیوم شیئا إلا أعطیتک فقال فإنی أسألک أن تستغفر لی و لم یسأل غیر ذلک .
و کل قریش غیره سألوا المال کسهیل بن عمرو و صفوان بن أمیة و غیرهما.
قالوا و لنا الحارث بن خالد بن العاص بن هشام بن المغیرة کان شاعرا مجیدا مکثرا و کان أمیر مکة استعمله علیها یزید بن معاویة و من شعره من کان یسأل عنا أین منزلنا
و أخوه عکرمة بن خالد کان من وجوه قریش و روی الحدیث و روی عنه.
و من ولد خالد بن العاص بن هاشم بن المغیرة خالد بن إسماعیل بن عبد الرحمن کان جوادا متلافا و فیه قال الشاعر لعمرک إن المجد ما عاش خالد
قالوا و لنا الأوقص و هو محمد بن عبد الرحمن بن هشام بن المغیرة کان قاضی مکة و کان فقیها.
قالوا و من قدماء المسلمین عبد الله بن أمیة بن المغیرة أخو أم سلمة زوج رسول الله
ص کان شدید الخلاف علی المسلمین ثم خرج مهاجرا و شهد فتح مکة و حنین و قتل یوم الطائف شهیدا.
و الولید بن أمیة غیر رسول الله ص اسمه فسماه المهاجر و کان من صلحاء المسلمین.
قالوا و منا زهیر بن أبی أمیة بن المغیرة و بجیر بن أبی ربیعة بن المغیرة غیر رسول الله ص اسمه فسماه عبد الله کانا من أشراف قریش و عباس بن أبی ربیعة کان شریفا قالوا و منا الحارث القباع و هو الحارث بن عبد الله بن أبی ربیعة کان أمیر البصرة و عمر بن عبد الله بن أبی ربیعة الشاعر المشهور ذی الغزل و التشبیب.
قالوا و من ولد الحارث بن عبد الله بن أبی ربیعة الفقیه المشهور و هو المغیرة بن عبد الرحمن بن الحارث کان فقیه المدینة بعد مالک بن أنس و عرض علیه الرشید جائزة أربعة آلاف دینار فامتنع و لم یتقلد له القضاء.
قالوا و من یعد ما تعده مخزوم و لها خالد بن الولید بن المغیرة سیف الله کان مبارکا میمون النقیبة شجاعا و کان إلیه أعنة الخیل علی عهد رسول الله ص و شهد معه فتح مکة و جرح یوم حنین فنفث رسول الله ص علی جرحه فبرأ و هو الذی قتل مسیلمة و أسر طلیحة و مهد خلافة أبی بکر و قال یوم مؤتة لقد شهدت کذا و کذا زحفا و ما فی جسدی موضع إصبع إلا و فیه طعنة أو ضربه و ها أنا ذا أموت علی فراشی کما یموت البعیر فلا نامت أعین الجبناء و مر عمر بن الخطاب علی دور بنی مخزوم و النساء یندبن خالدا و قد وصل خبره إلیهم
و کان مات بحمص فوقف و قال ما علی النساء أن یندبن أبا سلیمان و هل تقوم حرة عن مثله ثم أنشد أ تبکی ما وصلت به الندامی
و کان عمرو مبغضا لخالد و منحرفا عنه و لم یمنعه ذلک من أن صدق فیه.
قالوا و منا الولید بن الولید بن المغیرة کان رجل صدق من صلحاء المسلمین.
و منا عبد الرحمن بن خالد بن الولید و کان عظیم القدر فی أهل الشام و خاف معاویة منه أن یثب علی الخلافة بعدهم فسمه أمر طبیبا له یدعی ابن أثال فسقاه فقتله.
و خالد بن المهاجر بن خالد بن الولید قاتل ابن أثال بعمه عبد الرحمن و المخالف علی بنی أمیة و المنقطع إلی بنی هاشم و إسماعیل بن هشام بن الولید کان أمیر المدینة و إبراهیم و محمد ابنا هشام بن عبد الملک و أیوب بن سلمة بن عبد الله بن الولید بن الولید و کان من رجال قریش و من ولده هشام بن إسماعیل بن أیوب و سلمة بن عبد الله بن الولید بن الولید ولی شرطة المدینة .
قالوا و من ولد حفص بن المغیرة عبد الله بن أبی عمر بن حفص بن المغیرة هو أول خلق الله حاج یزید بن معاویة .
قالوا و لنا الأزرق و هو عبد الله بن عبد الرحمن بن الولید بن عبد شمس بن المغیرة والی الیمن لابن الزبیر و کان من أجود العرب و هو ممدوح أبی دهبل الجمحی .
قالوا و لنا شریک رسول الله ص و هو عبد الله بن السائب بن أبی السائب و اسم أبی السائب صیفی بن عائذ بن عبد الله بن عمر بن مخزوم کان شریک النبی ص فی الجاهلیة فجاءه یوم الفتح فقال له أ تعرفنی قال أ لست شریکی قال بلی قال لقد کنت خیر شریک لا تشاری و لا تماری .
قالوا و منا الأرقم بن أبی الأرقم الذی استتر رسول الله فی داره بمکة فی أول الدعوة و اسم أبی الأرقم عبد مناف بن أسد بن عبد الله بن عمر بن مخزوم .
و منا أبو سلمة بن عبد الأسد و اسمه عبد الله و هو زوج أم سلمة بنت أبی أمیة بن المغیرة قبل رسول الله ص شهد أبو سلمة بدرا و کان من صلحاء المسلمین.
قالوا لنا هبیرة بن أبی وهب کان من الفرسان المذکورین و ابنه جعدة بن هبیرة و هو ابن أخت علی بن أبی طالب ع أمه أم هانئ بنت أبی طالب و ابنه عبد الله بن جعدة بن هبیرة هو الذی فتح القهندر و کثیرا من خراسان فقال فیه الشاعر لو لا ابن جعدة لم تفتح قهندرکم و لا خراسان حتی ینفخ الصور.
قالوا و لنا سعید بن المسیب الفقیه المشهور و أما الجواد المشهور فهو الحکم بن المطلب بن حنطب بن الحارث بن عبید بن عمر بن مخزوم .
و قد اختصرنا و اقتصرنا علی من ذکرنا و ترکنا کثیرا من رجال مخزوم خوف الإسهاب.
و ینبغی أن یقال فی الجواب إن أمیر المؤمنین ع لم یقل هذا الکلام احتقارا لهم و لا استصغارا لشأنهم و لکن أمیر المؤمنین ع کان أکثر همة یوم المفاخرة أن یفاخر بنی عبد شمس لما بینه و بینهم فلما ذکر مخزوما بالعرض قال فیهم ما قال و لو کان یرید مفاخرتهم لما اقتصر لهم علی ما ذکره عنهم علی أن أکثر هؤلاء الرجال إسلامیون بعد عصر علی ع و علی ع إنما یذکر من قبله لا من یجیء بعده.
فإن قلت إذا کان قد قال فی بنی عبد شمس إنهم أمنع لما وراء ظهورهم ثم قال فی بنی هاشم إنهم أسمح عند الموت بنفوسهم فقد تناقض الوصفان.
قلت لا مناقضة بینهما لأنه أراد کثرة بنی عبد شمس فبالکثرة تمنع ما وراء ظهورها و کان بنو هاشم أقل عددا من بنی عبد شمس إلا أن کل واحد منهم علی انفراده أشجع و أسمح بنفسه عند الموت من کل واحد علی انفراده من بنی عبد شمس فقد بان أنه لا مناقضة بین القولین
(وقد سئل علیهالسلام عن قریش) و پرسیده شد آن حضرت علیهالسلام از قریش. یعنی از صفات و اخلاق ایشان در طیب عیش (فقال) پس فرمود (اما بنو مخزوم فریحانه قریش) اما فرزندان مخزوم- که بطنی هستند از قریش- پس نبت خوشبوی قریشند وجه تسمیه این جماعت به ریحانه آن است که مخزوم پدر اینها بود از او بویی به شامه میرسید مانند بوی (خزامی) که چیزی بری است و لون او نیز مانند بود به لون آن نبات و این هر دو صفت در اغلب اولاد او موجود بود. از این سبب ایشان را ریحانه قریش گفتند چون در مردان ایشان کیاستی و در زنان ایشان لطافتی بود. از این جهت فرمود به طریق خطاب عام که: (تحب حدیث رجالهم) دوست میداری- ای آن کسی که قابل خطابی- سخن مردان ایشان را به سبب شیرین زبانی (و النکاح فی نسائهم) و وقوع نکاح را در زنان ایشان به واسطه تزین و تصنع آن زنان (و اما بنو عبد شمس) و ما فرزندان عبد شمس بن عبد مناف (فابعدها رایا) پس دورترین قریشند از نظر اندیشه و این کنایت است از جودت و قوت رای. که (فلان بعید الرای) در صورتی میگویند که بیند شخصی مصلحت امور را از جای دور به جهت قوت رای خود (و امنعها لما وراء ظهورها) و منع کننده ترین ایشانند مر پس پشتهای خود را و این کنایت است از شدت حمیت و حمایت حریم خود. یعنی مرتکب امری نمیشوند که مردمان در پس ایشان سخنهای مالا یعنی گویند (و اما نحن) و اما ما که فرزندان هاشمیم (فابذل) پس بذل کنندهتر و بخشندهتریم (لما فی ایدینا) مر آن چیزی را که در دستهای ما است (و اسمح) و جوانمرد و دلیرتریم (عند الموت) نزد رسیدن مرگ (بنفوسنا) به دادن جانهای خود این کنایت است به کمال شجاعت در میدان محاربه (و هم اکثر) و بنو مخزومه و بنو عبد شمس بیشترند از روی حیله و غدر (و امکر و انکر) و مکارترند و با انکارتر (ونحن افصح) و ما فصیحتریم در گفتار (و انصح) و ناصحتر بر نفس غدار (و اصبح) و نیکوتر از روی رخسار یعنی در ما است صفات حمیده و ایشان عاریند از سمات پسندیده
از آن حضرت پرسیدند از طبقات و بطنهای (قریش) گفت: اما (بنو مخزوم) ایشان ریحانه (قریش) اند یعنی گل خوشبوی و دستبوی، دوست میداری تو گفتار مردان ایشان را و نکاح زنان ایشان را. و اما (بنو عبدشمس) یعنی (بنیامیه) ایشان را دورترین (قریش) اند از روی رای و تدبیر و دوری اندیشه، و منعکنندهترند پس پشتهای خود را، عبارت است از شدت تحفظ و آگاهی از دشمن. و اما ما یعنی (بنوهاشم) بخشندهتریم آنچه در دست ما است از مال جهان، و جوانمردتریم وقتن مرگ بدادن جان. و ایشان یعنی (بنو عبدشمس) بیشترند و بامکرترند، و ناخوشترند، و ما فصیحتریم، و ناصحتریم، و روی گشادهتریم، یا روشنروی تریم.
و سئل عن قریش، فقال: «اما بنو مخزوم فریحانه قریش، تحب حدیث رجالهم و النکاح فی نسائهم و اما بنوعبد شمس فابعدها رایا و امنعها لما وراء ظهورها و اما نحن فابذل لما فی ایدینا و اسمح عند الموت بنفوسنا و هم اکثر و امکر و انکر و نحن افصح و انصح و اصبح.» یعنی و پرسیده شد آن حضرت از احوال طایفهی قریش پس گفت علیهالسلام که: اما طایفهی بنومخزوم، پس ریحان خوشبوی قریشند، تو دوست میداری گفتار مردان ایشان را، به تقریب فصاحت ایشان و تزویج کردن در زنان ایشان را، به تقریب حسن شمایل و ملاحت ایشان و اما طایفهی بنوعبد شمس پس دورترین طایفهی قریشند از روی رای و تدبیر، یعنی صاحب تدابیر مصلحتهای دور از نظرند و منعکنندهترین طوائف قریشند مر اموری را که پشت سر ایشان باشد. یعنی صاحب حمیت و اتفاقند در دفع حوادث و نوازل بر ایشان و اما ما که بنوهاشم باشیم، پس بخشندهتریم مر آنچه را که در دست قدرت ماست، یعنی سخی باشیم در علم و مال و جوانمردتریم در نزد مرگ، یعنی صاحب شجاعتیم در جهاد کردن. و ایشان بیشترند به حسب عدد و مکرکنندهترند و بدورترند در معاشرت با مردم و ما بنوهاشم فصیحتریم در گفتار و نصیحتکنندهتریم در رفتار و خدعهای با ما نیست و خوشروتریم در معاشرت با مردم.
المعنی: کانت االعرب فی الجاهلیه متمسکین بالعصبیه اشد تمسکا، و یتفاخرون بالاباء و الامجاد، و یتکاثرون، فتفرقوا طبقات و مراتب، و تباغضوا و تعادوا بعضهم بعضا حتی صارت الحرب و العدوان شغلا شاغلا لهم، و تخلصت قریش من بینهم اعتصاما باجداد الرسول (صلی الله علیه و آله)، و بالبیت الحرام، فقررت الاشهر الحرم اربعه فی کل سنه یلوذ کل القبائل فی ظل الامن الی الکعبه و الحرم. و لما بعث النبی (صلی الله علیه و آله) رحمه للعمالمین، و مصلحا للبشر اجمعین دعاهمم بالتوحید و رفض العصبیه، و شرع التمسک بالاخوه الاسلامیه، و نزل سوره فی هذا الشان (الهیکم التکاثر حتی زرتم المقابر) و سعی فی المنع عن المفاخرات الجاهلیه بکل جهد و عناء. و لمادب بنوامیه فی حجر الاسلام و تمکنوا من تدبیر سیاستها القبلیه المشئومه المسمومه فی قلب الجامعه الاسلامیه رجعوا الی احیاء هذه العاده الجاهلیه التی اماتها الاسلام، فاثاروا العصبیات، و اشاعوا المفاخرات حتی جرت ذیلها الی حضرت علی (علیه السلام). و لما سئل عن قریش و هم قبائل عدیده استخلص منهم هذه الثلاث: بنومخزوم و بنو عبدشمس، و بنوهاشم، و اقتصر علی هذا البیان الوجیز و وصف بنی مخزوم و هم افخر قریش و اکثرهم مالا و اوفرهم جمالا، بما افختروا به فی جاهلیتهم و هو انهم (ریحانه قریش). و هذا لقب اکتسبوه بین قریش بنفوذهم و ثروتهم و رفاهیتهم و تنعم رجالهم و نسائهم. و فسره (علیه السلام) بما هو اشبه بالذم من المدح، فقال: ان لب هذا الوصف الافتخاری ان رجال بنیمخزوم حلو اللسان، و ملیح البیان، و اهل للمنادمه و النکاح، و این هذا من المعالی الروحیه و الادب الاسلامیه التی وصف (علیه السلام) بها شیعته من انهم: خمص البطون، و ذبل الشفاه، و ما وصف بها المتقون فی خطبه الهمام. و وصف بنی عبدالشمس (بانهم ابعدها رایا، و امنعها لما وراء ظهورها) و قد فسره ابنمیثم بانهم جید الرای و اولی حمیه، و لکن الظاهر ان المقصود من بعد الرای بعد نظرهم عن الاسلام و المعارف القرآنیه، فانهم حاربوا الرسول (صلی الله علیه و آله) و القرآن الی ان بلغت ارواحهم التراقی، ثم اسلموا کرها، و انی هذا من جوده الرای. و المقصود من منع ماوراء ظهورهم حب الدنیا و الوله بها مالا و جاها، و کانه اشاره الی قوله تعالی:)94- الانعام- و ترکتم ما خولناکم وراء ظهورکم). و هذا التمنع هو السبب الاکبر فی مخالفتهم مع النبی (صلی الله علیه و آله) و الکید علی الاسلام اکثر من عشرین سنه، فدبروا الموامرات، و جهزوا الجیوش، و وطدوا المعسکرات لیمنعوا ماوراء ظهورهم، و انی هذا من الحمیه و العفه. و قد کانت هند زوجه ابیسفیان حمیم بنی عبدشمس احدی ذوات الاعلام فی الجاهلیه. و زوجها یرتکب الفاحشه حتی مع ذوات الازواج، و قصتها فی الفحشاء مع سمیه ام ابنزیاد معروفه مشهوره، کیف: و بیتهم بیت الادعیادء، و دعاتهم و حماتهم من الادعیاء. و یوید ذلک قوله (علیه السلام) (و هم اکثر و امکر و انکر) و هل المراد من قوله: امکر، الا انهم اعوان الشیاطین، و من قوله: انکر، الا انهم من اهل المنکرات التی نهی الله عنها فی غیر موضع من القرآن الشریف. ثم وصف بنوهاشم بانهم (افصح) لا القرآن جری علی لسان النبی الذی افتخر بعده بجوامع کلمه (و انصح) للامه لان منهم هداه الخلق و ائمه الحق (و اصبح) لان وجوههم منوره بعباده الحق، و سیماهم فی وجوههم من اثر السجود. و قد اطال الشارح المعتزلی کلامه فی المقام بذکر المفاخرات القبلیه المنکره فی الاسلام، و کانه استشم من کلامه (علیه السلام) ما ذکرناه، فقال فی اخریات روایاته الشعریه مشعرا بالعتاب علیه صلوات الله علیه: و ینبغی ان یقال فی الجواب: ان امیرالمومنین (علیه السلام) لم یقل هذا الکلام احتقارا لهم، و لا استصغارا لشانهم، و لکن امیرالمومنین (علیه السلام) کان اکثر همه یوم المفاخره ان یفاخر بنی عبدشمس، لما بینه و بینهم. اقول: و انت تری ما فی هذا الکلام من التعسف، و این علی (علیه السلام) من هذه المفاخر الجاهلیه و خصوصا مع بنی عبدشمس، و این الثری من الثریا و الذهب من الرغام؟!. الترجمه: پرسیدندش از قریش، فرمود: اما بنیمخزوم گل بوستان قریشند، دوست داری با مردانشان سخن کنی و زنانشان را جفت بگیری. و اما بنی عبدشمس- بنیامیه تیره آنهایند- در رای دورترند و در حفظ آنچه دارند کوشاترند. و اما ما- بنیهاشم- در آنچه داریم بخشندهتریم، و در پیکار جانبازتر، آنان در شمار بیشترند و نیرنگ بازتر و زشت کردارتر، و ما شیواتر و اندرزگوتر و زیباتر.
از علی پرسش شد از وضع قریش*** گفت بن مخزوم گل باشند و عیش
مردمی شیرین زبان و خوش سخن***از زنانشان جفت باید خواستن
عبد شمسیهاش دور اندیشتر***حافظان مال و منصب بیشتر
ما ببذل مال ز آنان در سبق*** بیش از آنان پر دل و جانباز حق
اکثرند و أمکرند و زشتتر***أفصحیم و أنصح خوش کیشتر
(الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) و سئل (علیه السلام) عن قریش فقال: اقول: و فی (رساله الجاحظ)- کما فی (ینابیع موده سلیمان الحنفی)- قال علی (علیه السلام) حین سئل عن بنیهاشم و بنیامیه- نحن انجد و امجد و اجود و هم انکر و امکر و اغدر. و قال (علیه السلام) ایضا: نحن اطعم للطعام و اضرب للهام. و روی (موفقیات ابن بکار) عن عبدالله بن ابراهیم الجمی عن نوفل بن عماره: قال رجل من قریش لعلی (علیه السلام): اخبرنا عنکم و عن بنیعبدشمس. قال: نحن اصبح و افصح و اسمح. فقال الرجل: ما ابقیت للقوم شیئا. قال: بلی هم اکثر و امکر و انکر. و فی (العقد): قیل لعلی (علیه السلام): اخبرنا عنکم و عن بنیامیه. فقال: بنوامیه انکر و امکر و افجر، و نحن اصبح و انصح و اسمح. و قال الشعبی: قال علی (علیه السلام): اما بنوهاشم فاطعمها للطعام و اضربها للهام، و اما بنوامیه فاشدها حجرا و اطلبها للامر الذی لاینال فینالونه. (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) و فی (العیون): قال علی (علیه السلام): خصصنا بخمس بصباحه و فصاحه و سماحه و رجاحه و حظوه- یعنی عند النساء-. و سئل (علیه السلام) فقال: هم اغدر و افجر و امکر، و نحن افصح و اصبح و اسمح. قول المصنف: و (سئل (علیه السلام) عن قریش) فی (المروج): قریش خمسه و عشرون بطنا: بنوهاشم، بنوالمطلب، بنواسد بن عبدالعزی، بنوعبدالدار بن قصی، بنوزهره بن کلاب، بنوتیم بن مره، بنومخزوم، بنویقظه، بنوعدی بن کعب، بنوسهم، بنوجمح- و هم قریش البطاح، بنومالک بن حنبل، بنومعیص، بنوعامر، بنواسامه بن لوی، بنوالادرم- و هم تیم بن غالب- بنومحارب بن فهم، بنوالحرث بن عبدالله، بنوعائذه- و هم خزیمه بن لوی- بنوبنانه- و هم سعد بن لوی- قریش الظواهر. و فی (المعارف): النضر بن کنانه ابوقریش، و ولده مالک و الصلت- و صار الصلت فی الیمن- و رجعت قریش الی مالک بن النضر فهو ابوها کلها، و ولده فهر و الحارث، و من الحارث ابوعبیده، و اما فهر فمنه تفرقت قبائل قریش و ولده غالب و محارب، و من محارب ضرار بن الخطاب شاعر قریش فی الجاهلیه، و ولد غالب لوی و تیم و من تیم الادرم من اعرابهم قال: ان بنیالادرم لیسوا من احد لیسوا الی قیس و لیسوا من اسد و لاتوفاهم قریش فی العدد و اما لوی فالیه ینتهی عدد قریش و شرفها، و ولده کعب و عامر و سعد و خزیمه و الحارث و عوف، و ولد عامر حسل و معیص، و من معیص ابن ام (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) کلثوم، و من حسل سهل و سهیل و السکران بنوعمرو و سامه بن لوی وقع بعمان، و اما سعد بن لوی فمنهم عائذه و هم فی بنیشیبان و مقاس العائذی الشاعر. و اما کعب بن لوی فولده مره و هصیص وعدی، و من هصیص بنوسهم و بنوجمح و اما عدی فمنهم عمر، و اما مره فمنهم تیم رهط ابیبکر و طلحه، و منهم مخزوم و من مخزوم ابوجهل بن هشام، و فی هشام قالوا: و اصبح بطن مکه مقشعرا کان الارض لیس بها هشام و منهم کلاب و ولد کلاب زهره و قصی، و زهره اخوال النبی (صلی الله علیه و آله)، و اما قصی- و اسمه زید- فسمی مجمعا لانه جمع قبائل قریش و انزلها مکه و بنیدار الندوه و اخذ المفتاح من خزاعه و ولده عبدمناف- و اسمه المغیره- و عبدالدار و عبدالعزی و عبد- و قد باد- و من عبدالعزی خویلد بن اسد ابوخدیجه وجد الزبیر، و من عبدالدار آل ابیطلحه قتلوا یوم احد الا عثمان بن طلحه اسلم فدفع النبی (صلی الله علیه و آله) الیه مفتاح الکعبه و شیبه بن عثمان فی ولده المفتاح، و ولد عبدمناف هاشم و عبدشمس و المطلب و نوفل و من نوفل جبیر بن مطعم. فقال اما (بنومخزوم) بن یقظه بن مره بن کعب بن لوی بن غالب. قال الجوهری: یقال لکل مثقوب مخزوم. و فی (البیان): قال خالد بن صفوان لعبدری: هشمتک هاشم و امتک امیه و خزمتک مخزوم، و انت من عبدد ارها و منتهی عارها تفتح لها الابواب اذا اقبلت و تغلقها اذا ادبرت. فریحانه قریش و فی (البیان): سال معاویه دغفلا عن بنیمخزوم (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) فقال: معزی مطیره، علیها قشعریره، الا بنیالمغیره، فان فیهم تشادق الکلام و مصاهره الکرام. و فی (البیان): قال معاویه: لاینبغی ان یکون الهاشمی غیر جواد، و لا الاموی غیر حلیم، و لا الزبیری غیر شجاع، و لا المخزومی غیر تیاه. فبلغ ذلک الحسن بن علی (علیه السلام) فقال: قاتله الله اراد ان یجود بنوهاشم فینفد ما بایدیهم، و یحلم بنوامیه فیتحببوا الی الناس، و یتشجع آل الزبیر فیفنوا، و یتیه بنومخزوم فیبغضهم الناس. (تحب حدیث رجالهم) قد عرفت ان دغفلا النسابه قال فی بنیالمغیره: تشادق الکلام. هذا، و من المحبوبین حدیثا مالک بن نویره الیربوعی الذی قتله خالد بن الولید من قبل ابیبکر غدرا و زنا بامراته حتی انکر ذلک علیه عمر، قال اخوه متمم لعمر: اسرنی بنوتغلب فی الجاهلیه فبلغ ذلک مالکا فجاء لیفتدینی، فلما رآه القوم اعجبهم جماله و حدثهم فاعجبهم حدیثه فاطلقونی له بغیر فداء. (و النکاح فی نسائهم) و من نسائهم ام سلمه زوج النبی (صلی الله علیه و آله)- و منهن امسلمه زوجه السفاح. فی (المروج): کانت ام سلمه بنت یعقوب بن سلمه بن عبدالله بن الولید بن المغیره المخزومی عند عبدالعزیز بن الولید بن عبدالملک فهلک عنها، ثم کانت عند هشام فهلک عنها، فبینا هی ذات یوم اذ مر بها ابوالعباس السفاح- و کان جمیلا و سیما- فسالت عنه فنسب لها، فارسلت مولاه لها تعرض علیه ان یتزوجها و قالت لها: قولی له: هذه سبعمائه دینار وجه بها الی- و کان معها (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) مال عظیم و جوهر و حشم- فاتته المولاه فعرضت علیه ذلک فقال: انا مملق لا مال عندی. فدفعت الیه المال فانعم لها و اقبل الی اخیها فساله التزویج فزوجه ایاها، فاصدقها خمسمائه دینار و اهدی مائتی دینار و دخل علیها من لیلته، فاذا هی علی منصه، فصعد علیها فاذا کل عضو منها مکلل بالجوهر فلم یصل الیها، فدعت بعض جواریها فنزلت و غیرت لبسها و لبست ثیابا مصبغه و فرشت له فراشا علی الارض دون ذلک، فلم یصل الیها. فقالت: لایضرک هذا، کذلک کان یصیبهم مثل ما اصابک. فلم تزل به حتی وصل الیها من لیلته و حظیت عنده، و حلف الا یتزوج علیها و لایتسری، فولدت له محمدا وریطه، و غلبت علیه غلبه شدیده حتی ما کان یقطع امرا الا بمشورتها و بتدبیرها … و فی (نسب قریش مصعب الزبیری): بعث عبدالملک بن مروان الی المغیره ابن عبدالرحمن المخزومی ان یقدم علیه- اراد ان یزوجه اخته زینب - فقدم المغیره ایله و بها یحیی بن الحکم، فخطب الیه اخته زینب و جعل له اربعین الف دینار فزوجه ایاها. و لما قدم دمشق علی عبدالملک خطب الیه زینب فقال له: مررت بعمک یحیی فخطبها الی فزوجتها منه و لم اعلم ان لک فیها حاجه. فغضب عبدالملک علی عمه و اخذ کل شیء له، فقال یحیی (کعکتان و زینب)- یعنی لاابالی اذا وجدت کعکتین و عندی زینب- و کانت زینب تسمی من حسنها الموصوله، لان کل مرب منها کانما حسن خلقه ثم وصل الی الارب الاخر. هذا، وورد مدح مطلق نساء قریش، روی (الکافی) عن احدهما (علیه السلام) قال: خطب النبی (صلی الله علیه و آله) ام هانی بنت ابیطالب فقالت: یا رسولالله انی مصابه فی (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) حجری ایتام و لایصلح لک الا امراه فارغه. فقال النبی: ما رکب الابل مثل نساء قریش احناها علی ولد و لاارعی علی زوج فی ذات یدیه. هذا، و اتی ابن ابیالحدید بما یضحک الثکلی، فاقتصر فی شرح العنوان علی عد رجال مخزوم فی الجاهلیه و الاسلام و ما قیل فیهم من الاشعار. ثم ان ابن ابیالحدید کانه کان من اکبر رجال مخزوم و انف من قوله (علیه السلام) فیهم، فقال: و یمکن ان یقال قالت مخزوم ما انصفنا من اقتصر فی ذکرنا علی ان قال (مخزوم ریحانه قریش تحب حدیث رجالهم و النکاح فی نسائهم) و لنا فی الجاهلیه و الاسلام ماثر عظیمه و رجال کثیره. ثم عد منهم المغیره و الولید بن المغیره و هشام بن المغیره و اباجهل بن هشام و عکرمه بن ابیجهل و عمر بن ابیربیعه و خالد بن الولید و ابنه عبدالرحمن و هشام بن اسماعیل و جمعا آخر، و قال: ینبغی ان یقال انه (علیه السلام) لم یقل هذا الکلام احتقارا لهم، و لکن لما کان اکثر همه یوم المفاخره ان یفاخر بنیعبدشمس لما بینه و بینهم فلما مر ذکر مخزوم بالعرض قال فیهم ما قال، و لو کان یرید مفاخرتهم لما اقتصر علی ما قال. علی ان اکثر هولاء اسلامیون بعده و علی انما یذکر من قبله. فان هذا الرجل یدعی المعرفه و یتکلم بمثل هذا الکلام، الا انه لما کان کثیر من الذین قال بامامتهم سابین له (علیه السلام) لاغرو منه ان یقتصر علی هذا المقدار، و کان یمکنه اذ انف لمخزوم ان یقول انه غیر معلوم کون هذا من کلامه (علیه السلام) فقد عرفت ان (رساله الجاحط) و (عقد ابن عبدربه) و (عیون ابن قتیبه) اقتصرت علی نقل وصفه (علیه السلام) لهاشم و امیه دون مخزوم. ثم ای قیمه لرجال کفار و منافقین و مخالفین عند الله تعالی و عند (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) رسوله (صلی الله علیه و آله) و عنده (علیه السلام)، و قد قال الجاحظ- فیما نقل نفسه عنه- ان فی مخزوم نزل قوله تعالی (و ذرنی و المکذبین اولی النعمه … ) و قوله تعالی ( … و ترکتم ما خولناکم وراء ظهورکم … ) و فی الولید نزل قوله تعالی (ذرنی و من خلقت وحیدا و جعلت له مالا ممدودا و بنین شهودا ثم یطمع ان ازید کلا انه کان عنیدا سارهقه صعودا انه فکر و قدر فقتل کیف قدر ثم قتل کیف قدر ثم نظر ثم عبس و بسر ثم ادبر و استکبر فقال ان هذا الا سحر یوثر ان هذا الا قول البشر ساصلیه سقر و ما ادراک ما سقر لاتبقی و لاتذر لواحه للبشر) و قوله تعالی (اما من استغنی فانت له تصدی و ما علیک الا یزکی) و فی ابیجهل نزل قوله تعالی (ذق انک انت العزیز الکریم) و قوله تعالی (فلیدع نادیه سندع الزبانیه). و کان ابوجهل اعتی من فرعون، ففرعون لما ادرکه الغرق قال ( … آمنت انه لا اله الا الذی آمنت به بنواسرائیل … ) حتی قال له جبرئیل (الان و قد عصیت قبل … )، و اما ابوجهل فحین قتله ادعی انه غلب علی النبی (صلی الله علیه و آله). و عکرمه بن ابیجهل کان سر ابیه، فروی الزبیر بن بکار انه لما بویع ابوبکر ندم قوم من الانصار و ذکروا علیا(علیه السلام) و هتفوا باسمه و انه فی داره لم (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) یخرج الیهم، و کان اشد قریش علی الانصار نفر سهیل بن عمرو العامری و الحرث بن هاشم وعکرمه بن ابیجهل المخزومیان. و هولاء اشراف قریش الذین حاربوا النبی (صلی الله علیه و آله) ثم دخلوا فی الاسلام و کلهم موتور قد وتره الانصار. الی ان قال: فلما بلغ الانصار قول هولاء الرهط قام ثابلت بن قیس بن شماس فقال: یا معشر الانصار انما یکبر علیکم هذا القول لو قاله اهل الدین من قریش، فاما اذ کان من اهل الدنیا لا سیما من اقوام کلهم موتور فلایکبرن علیکم، فان تکلمت رجال قریش الذین هم اهل الاخره مثل کلام هولاء فعند ذلک قولوا ما احببتم و الا فامسکوا. و اما خالد بن الولید فعمده آثاره فراره بالمسلمین یوم موته فصار عارا للاسلام، و لما رجعوا الی المدینه کان المسلمون یصیحون بهم یا فرار و یحثون علیهم التراب، و غدره بجمع من المسلمین زمان النبی (صلی الله علیه و آله) و قتله لهم بغیر حق، فتبرا منه و من فعله النبی (صلی الله علیه و آله) و بعث لارضاء اولیائهم، و غدره بجمع من المسلمین زمان ابیبکر کما مر و قرره ابوبکر و دافع عنه فعزله عمر ساعه وفاه ابیبکر و قیامه بالامر لذلک. و اما ابنه عبدالرحمن فاحد اعوان معاویه، و کان (علیه السلام) یلعنه بعد صفین کما یلعن معاویه بعد صلاه غداته و مغربه. و اما عمر بن ابیربیعه فهو الهتاک للمحصنات حتی سمی بالفاسق و احرقه الله فی الدنیا قبل الاخره. و اما هشا
م بن اسماعیل فهو احد من کان یسبه (علیه السلام)، فلما عزله الولید (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) عن المدینه و امر ان یوقف للناس کان یحذر السجاد (علیه السلام) لذلک، فلم یتعرض (علیه السلام) له تکرما. فای فخر فی هولاء الذین کانوا لجهنم حطبا. و مع انه طول فی نقل جمع منهم فاته من معروفیهم عمر بن عبدالرحمن. و هو الذی اتی فی مکه الی الحسین لما جاءته کتب اهل العراق و قال له (علیه السلام): ان تستنصحنی اذکر نصیحتی و الا کففت. مع ان کلامه (علیه السلام) فی بیان ذکر صفات طوائف قریش لاتعداد رجالهم فهل کان (علیه السلام) نسابه یذکر رجالهم، فاراد ابن ابیالحدید ان یکون له (علیه السلام) کتاب نسب لقریش ککتاب مصعب الزبیری و ابن بکار. مع ان مخزوما مع اشتهارهم بالکبر و التیه لم یذکر (علیه السلام) ذلک بل اقتصر - علی صحه النقل- علی کونهم ریحانه قریش، فقالوا: قال النبی (صلی الله علیه و آله) لحزن بن ابیوهب المخزومی جد سعید بن المسیب: ما اسمک؟ قال: حزن. فقال (علیه السلام) له: بل انت سهل. فقال حزن: انما السهوله للحمار. قال سعید بن المسیب: فما زالت تلک الحزونه تعرف فینا حتی الیوم. و فی (الاستیعاب): قال اهل النسب و فی ولد حزن جرویه و سوء خلق معروف ذلک فیهم لایکاد یعدو منهم و لذلک قال معاویه- کما مر- لاینبغی للمخزومی ان یکون غیر تیاه. و اما رد الحسن (علیه السلام) علیه انما لان معاویه لم یقل ذلک عن غرض صحیح بل للتحریض علی الازدیاد من الصفه المذمومه. و لو کان ابن ابیالحدید قال: انهم بعد بنیعبدمناف اشرف طوائف (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) قریش کان کلامه صحیحا، فلما سمع ابوقحافه ابوصدیقهم قیام ابنه بالامر تعجب من تقدم تیم الرذل علی اولئک فقال: کیف رضیت بنوعبدمناف و بنو مخزوم بذلک. و کون مخزوم ریحانه قریش لیس و صفا من انشائه (علیه السلام)، بل کان مقولا قبله (علیه السلام) و قد فسره (علیه السلام) لهم بتفسیر حسن بان لم یقتصر علی حب نکاح نسائهم بل زاد حب حدیث رجالهم. فروی ابوعبیده فی کتاب تاجه- و قد نقله ابن ابیالحدید فی موضع آخر- ان خالد بن عبدالرحمن المخزومی دخل مسجد الکوفه، فانتهی الی حلقه فیها ابوالصقعب التیمی من تیم الرباب- و کان من اعلم الناس- فلما سمع علمه و حدیثه حسده فقال له: ممن الرجل؟ قال: من تیم الرباب. فقال له: ما انت من سعد الاکثرین و لاحنظله الاکرمین و لا عمرو الاشدین. فقال له ابوالصقعب: فممن انت؟ قال: من بنیمخزوم. قال: و الله ما انت من هاشم المنتجبین و لا امیه المستخلفین و لا عبدالدار المستحجبین فبم تفخر؟ قال: نحن ریحانه قریش. قال ابوالصقعب: قبحا لما جئت به، و
هل تدری لم سمیت مخزوم ریحانه قریش؟ سمیت بحظوه نسائها عند الرجال. فافحمه. و فی خبر خالد بن صفوان مع السفاح: لما جعل یصف له اقسام النساء الجواری و الحرائر لیرغبه فیهن و یعطیه جائزه، فسمعت ام سلمه امراه السفاح ذلک و بعثت من خدمها من ضربه شدیدا، فعکس الامر لارضاء ام امسلمه و قال للسفاح: اخبرتک ان بنیمخزوم ریحانه قریش و عندک ریحانه من الریاحین و انت تسطح بعینک الی حرائر النساء و الاماء. (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) ثم اعتذاره بانه (علیه السلام) لم یقصد احتقار مخزوم، خبط فی خبط فلم یکن (علیه السلام) اولا فی مقام المفاخره بل فی مقام بیان صفات طوائف قریش، و ثانیا ای ربط لهذا الکلام بمفاخرته مع عبدشمس و هل کون کتابه (علیه السلام) الی معاویه (منا النبی و منکم المکذب) الوارد فی ذلک یجعل کل کلام کذلک، و ثالثا لم یمر ذکر مخزوم بالعرض کیف و فی العنوان ذکر اولا، و رابعا ان قوله (و علی (علیه السلام) انما یذکر من قبله) غلط، فهذا شیء عام فکل انسان یصف طائفه یصف من وجد منهم لا من یوجد بعده، و انما فرقه (علیه السلام) مع باقی الناس انه لا یکترث بغیر الفضائل الدینیه و الاخلاقیه. هذا، و فی (الاغانی): و فد عمر بن ابیربیعه علی عبدالملک فساله عن مفاخرته مع الفضل بن عباس بن عتبه بن ابیلهب، فقال: بینا انا جالس فی المسجد الحرام فی جماعه من قریش اذ دخل الفضل و وافقنی و انا اتمثل بهذا البیت: و اصبح بطن مکه مقشعرا کان الارض لیس بها هشام فقال: یا اخا بنیمخزوم ان بلده تبجح بها عبدالمطلب و بعث فیها النبی (صلی الله علیه و آله) و فیها بیت الله تعالی لحقیقه الا تقشعر لهشام، و ان اشعر من هذا البیت و اصدق قول من یقول: انما عبدمناف جوهر زین الجوهر عبدالمطلب فقلت: یا اخا بنیهاشم اشعر من صاحبک الذی یقول: ان الدلیل علی الخیرات اجمعها ابناء مخزوم للخیرات مخزوم فقال لی: اشعر و الله من صاحبک الذی یقول: جبریل اهدی لنا الخیرات اجمعها ارام هاشم لا ابناء مخزوم فقلت فی نفسی: غلبنی و الله، ثم حملنی الطمع فی انقطاعه عنی فقلت له: (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) بل اشعر منه الذی یقول: ابناء مخزوم الحریق اذا حرکته تاره ضرما یخرج منه الشرار مع لهب من حاد عن حده فقد سلما فاقبل علی و قال: اشعر من صاحبک و اصدق الذی یقول: هاشم بحر اذا سما و طما اخمد حر الحریق و اضطرما و اعلم و خیر القول اصدقه بان من رام هاشما هشما فتمنیت و الله ان الارض ساخت بی، ثم تجلدت علیه فقلت: اشعر من صاحبک الذی یقول: ابناء مخزوم انجم طلعت للناس تجلو بنورها الظلما تجود بالنیل قبل تساله جودا هنیئا و تضرب البهما فاقبل علی باسرع من اللحظ، ثم قال اشعر من صاحبک و اصدق الذی یقول: هاشم شمس بالسعد مطلعها اذا بدت اخفت النجوم معا اختارنا الله فی النبی فمن قارعنا بعد احمد قرعا فاسودت الدنیا فی عینی، فانقطعت فلم اجد جوابا، ثم قلت له: یا اخا بنیهاشم ان کنت تفتخر علینا بالنبی فما تسعنا مفاخرتک. فقال: کیف لاافتخر به و لو کان منک لفخرت به علی. فقلت: صدقت انه لموضع الفخار. و سررت بقطع الکلام اذ ابتدا المناقضه، ثم قال: قد قلت فلم اجد بدا من الاستماع. فقلت: هات. فقال: نحن الذین اذا سما بفخارهم ذو الفخر اقعده هناک القعدد افخر بنا ان کنت یوما فاخرا تلفی الاولی فخروا بفخرک افردوا قل یابن مخزوم لکل مفاخر منا المبارک ذو الرساله احمد (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) ماذا یقول ذو الفخار هنا لکم هیهات ذلک هل ینال الفرقد فحصرت و تبلدت ثم قلت له: انظرنی. و فکرت ملیا ثم انشات اقول: لافخر الا قد علاه محمد فاذا فخرت به فانی اشهد ان قد فخرت وفقت کل مفاخر و الیک فی الشرف الرفیع المقصد و لنا دعائم قد تناهی اول فی المکرمات جری علیها المولد من دامها حاشی النبی و اهله فی الارض غطغطه الخلیج المزبد دع ذاورح بقناء خود بضه ممانطقت به و غنی معبد مع فتیه تندی بطون اکفهم جودا اذا هز الزمان الانکد یتناولون سلافه عامیه طابت لشاربها و طاب المقعد فو الله لقد اجابنی بجواب مثل کان اشد علی من الشعر، فقال لی: یا اخا بنیمخزوم: (اریک السها و ترینی القمر). فقلت له: لااری شیئا اصلح من السکوت. فضحک و قام عنی. قال: فضحک عبدالملک حتی استلقی. (و اما بنوعبدشمس فابعدها رایا، و امنعها لما وراء طهورها) فی (بیان الجاحظ): خاض جلساء عبدالملک یوما فی قتل عثمان، فقال رجل منهم: فی ای سنک کنت یومئذ؟ قال: کنت دون المحتلم. قال: فما بلغک من حزنک علیه؟ قال: شغلنی الغضب له عن الحزن علیه. و فی (موفقیات ابن بکار): کتب مروان الی معاویه فی معنی قتل عثمان و کونه بصدد الانتقام من قتلته: و لقد طویت ادیمهم علی نغل یحلم منه الجلد، کذبت نفس الظان بنا ترک المظلمه و حب الهجوع، الا تهویمه الراکب العجل حتی تجذ جماجم و جماجم (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) جذ العراحین المهدله حین ایناعها و انا- علی صحه نیتی و قوه عزیمتی و تحریک الرحم لی و غلیان الدم منی- غیر سابقک بقول و لا متقدمک بفعل، و انت ابن حرب طلاب الترات و آبی الضیم، و کتابی الیک و انا کحرباء السبب فی الهجیر ترقب عین الغزاله و کالسبع المفلت من الشرک یفرق من صوت نفسه. و کتب الیه عبدالله بن عامر: و انا بنیعبدشمس معشر انف غر حجاج طلاب او تار، و الله لو کان ذمیا مجاورنا لیطلب العز لم نقعد عن الجار، فکیف عثمان لم یدفن بمزبله علی القمامه مطروحا. و کتب الیه الولید بن عقبه: فملء بطنی علی حرام الا مسکه الرمق، حتی افری اوداج قتله عثمان فری الاهب بشبات الشفار، و اما اللین فهنیهات الا خیفه المرتقب یرتقب غفله الطالب، انا علی مداجاه و لما تبد صفحاتنا بعد، و لیس دون الدم بالدم مرحل، ان العار منقصه و الضعف ذل، ایخبط قتله عثمان زهره الحیاه الدنیا و یسقون برد المعین و لما یمتطوا الخوف و یستحلسوا الحذر، مع بعد مسافه الطرد و امتطاء العقبه الکوود فی الرحله، لا دعیت لعقبه ان کان ذلک حتی انصب لهم حربا تضع الحوامل لها اطفالها- الی ان قال: نومی علی حرام ان لم اقم بدم ابن امی من بنیالعلات قامت علی- اذا قعدت و لم اقم بطلاب ذاک- مناحه الاموات و فی (کامل المبرد): قال احد الامویین: اذا ما وترنا لم ننم عن تراتنا و لم نک اوغالا نقیم البواکیا (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) و لکننا نمضی الجیاد شوازبا فنرمی بها نحو الترات المرامیا و اما نحن فابذل لما فی ایدینا قال ابن الزبعری فی هاشم و اسمه عمرو: عمرو العلی هشم الثرید لقومه و رجال مکه مسنتون عجاف قال الجاحظ: عم ابن الزبعری اهل مکه بالازل و العجف و جعل هاشما الذی هشم لهم الخبز و الثرید، فغلب هذا اللقب علی اسمه حتی صار لایعرف الا به. و قال الجاحط ایضا: کان اکثر ما یهب الملک من العرب مائه بعیر، فیقال (ذهب هنیده) و انما یقال ذلک اذا ارید غایه المدح، و لقد وهب النبی (صلی الله علیه و آله) لرجل الف بعیر. و فی (خلفاء ابن قتیبه): ذکروا ان عبدالله بن ابیمحجن الثقفی قدم الی معاویه و قال له: اتیتک من عند العی الجبان البخیل ابن ابیطالب. فقال له معاویه: اتدری ما قلت؟ اما قولک العی فو الله لو ان السن الناس جمعت فجعلت لسانا واحدا لکفاها لسان علی، و اما انه جبان فثکلتک امک هل رایت احدا قط بارزه الا قتله، و اما قولک انه بخیل فو الله لو کان لعلی بیتان احدهما من تبر و الاخر من تبن لانفذ تبره قبل تبنه. فقال الثقفی: فعلام تقاتله؟ قال: علی دم عثمان و علی هذا الخاتم الذی من جعله فی یده جازت طینته. فضحک الثقفی و لحق به (علیه السلام). (و اسمح بنفوسنا عند الموت) فی (الطبری): ان الحر قال للحسین (علیه السلام) لما ارسله ابن زیاد الیه: اذکرک فی نفسک، فانی اشهد لئن قاتلت لتقتلن و لئن قوتلت لتهلکن فیما اری. فقال له الحسین (علیه السلام): افبالموت تخوفنی، و هل یعدو (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) بکم الخطب ان تقتلونی، اقول لک ما قال اخو الاوس لابن عمه لقیه و هو یرید نصره النبی (صلی الله علیه و آله) فقال له: این تذهب فانک مقتول. فقال: سامضی و ما بالموت عار علی الفتی اذا ما نوی حقا و جاهد مسلما و آسی الرجال الصالحین بنفسه و فارق مثبورا یغش و یرغما و فیه- بعد ذکر اسر اهل البیت و ادخالهم علی یزید- دعا یزید یوما علی بن الحسین (علیه السلام) و دعا عمرو بن الحسن بن علی و هو غلام صغیر، فقال لعمرو: اتقاتل هذا الفتی؟- یعنی خالدا ابنه- قال: لا و لکن اعطنی سکینا ثم اقاتله. فقال له یزید- و ضمه- (شنشنه اعرفها من اخزم) هل تلد الحیه الا حیه. و فی (تنبیه البکری علی اوهام القالی): عن عمرو بن دینار قال: قال الحجاح لعلی بن الحسین (علیه السلام): انتم کنتم اکرم عند شیخکم من آل الزبیر عند شیخهم. قال ذلک لانه لم یشهد الطف احد من بنیهاشم اطاقت یده
حمل حدیده الا قتل قبل الحسین (علیه السلام)، و قتل الحجاج عبدالله بن الزبیر و طاف من العشی بین عباد و عامرا بنیعبدالله واضعا یدیه علیهما. هذا، و فی (نسب قریش مصعب الزبیری): ان الحسن المثنی لما وفد علی عبدالملک لیمنع الحجاح من اشراکه عمر الاطراف معه فی صدقات جده و لقیه یحیی بن الحکم فقال له: سانفعک عند عبدالملک. و لما دخل الحسن علی عبدالملک قال له عبدالملک: اسرع الیک الشیب- و یحیی فی المجلس- فقال له: و ما یمنعه شیبه امانی اهل العراق کل عام یقدم علیه منهم رکب یمنونه الخلافه. فاقبل علیه الحسن فقال له: بئس الرفد و الله رفدت، و لیس کما قلت و لکنا اهل البیت یسرع الینا الشیب- و عبدالملک یسمع- فاقبل علیه و قال: هلم (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) ما قدمت له. فاخبره بقول الحجاج، فقال: لیس ذلک له. و لما خرج لقیه یحیی فعاتبه الحسن علی سوء محضره فقال له یحیی: ایها و الله ما یزال یهابک، و لولا هیبته ایاک ما قضی لک حاجه و ما الوتک رفدا. (و هم اکثر و امکر و انکر) فی (الطبری)- فی واقعه الحره- لما بایع اهل المدینه عبدالله بن حنظله الغسیل علی خلع یزید وثبوا علی عثمان بن محمد بن ابیسفیان و من بالمدینه من بنیامیه و موالیهم و من یری رایهم من قریش، فکانوا نحوا من الف رجل، فخرجوا بجماعتهم حتی نزلوا دار مروان، فکتب بنوامیه الی یزید مع رسول و خرج معه عبدالملک الی ثنیه الوداع و قال له: قد اجلتک اثنتی عشره لیله ذاهبا و اثنتی عشره لیله مقبلا، فوافنی لاربع و عشرین لیله فی هذا المکان تجدنی جالسا انتظرک. فقدم علی یزید و هو جالس علی کرسی واضع قدمیه فی ماء طست من وجع کان یجده- و یقال کان به النقرس- فقراه ثم قال: لقد بدلوا الحلم الذی من سجیتی فبدلت قومی غلظه بلیان ثم قال: اما یکون بنوامیه و موالیهم الف رجل؟ قال: بلی و اکثر. قال: فما استطاعوا ان یقاتلوا ساعه. قال: اجمع الناس علیهم فلم یکن لهم بهم طاقه.- الی ان قال- و اقبل مسلم بن عقبه بالجیش حتی اذا بلغ اهل المدینه اقباله وثبوا علی من معهم من بنیامیه فحصروهم فی دار مروان و قالوا: لانکف عنکم حتی نستنزلکم و نضرب اعناقکم او تعطونا عهد الله و میثاقه لاتبغونا غائله و لاتدلون لنا علی عوره- الی ان قال- فقال عبدالملک لمسلم بن عقبه: اری ان تسیر بمن معک فتنکب هذا الطریق حتی اذا انتهیت الی ادنی نخیل بالمدینه نزلت حتی اذا کان اللیل اذکیت الحرس حتی اذا اصبحت ترکت المدینه ذات (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) الیسار حتی تاتیهم من قبل الحره مشرقا ثم تستقبل القوم و قد اشرفت علیهم و طلعت الشمس طلعت بین اکتاف اصحابک، فلاتوذیهم و تقع فی وجوههم فیوذیهم حرها و تصیبهم اذاها، و یرون ما دمتم مشرقین ایتلاق بیضکم و حرابکم و اسنه رماحکم و سیوفکم و دروعکم و سواعدکم ما لاترونه انتم لشیء من سلاحهم ما داموا مغربین. فقال له مسلم: لله ابوک ای امریء ولد - الی ان قال- فدخل مسلم بن عقبه المدینه فدعا الناس للبیعه علی انهم خول لیزید یحکم فی دمائهم و اموالهم و اهلیهم ما شاء. و فیه: قال خالد بن یزید ذات یوم لعبدالملک بن مروان: عجب منک و من عمرو بن سعید کیف اصبت غرته؟ فقال: دانیته منی لیسکن روعه فاصول صوله حازم مستمکن غضبا و محمیه لدینی انه لیس المسیء سبیله کالمحسن (و نحن افصح) قال النبی (صلی الله علیه و آله): انا افصح من نطق بالضاد. و قال الصادق (علیه السلام): اعربوا حدیثنا فانا قوم فصحاء. (و انصح و اصبح) کان یقال لهاشم القمر لجماله. قال الجاحظ فی کتابه (فضل هاشم) یقال لهاشم القمر، و فی ذلک یقول مطرود الخزاعی- و کان بینه و بین بعض قریش شیء فدعاه الی المحاکمه الی هاشم و قال: الی القمر الساری المنیر دعوته و مطعمهم فی الازل من قمع الجزر و کان عبدالمطلب اجمل الناس جمالا و اظهرهم جودا و اکملهم کمالا، (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) و کان الزبیر بن عبدالمطلب شجاعا ابیا و جمیلا بهیا. و فی (المقاتل) لابیالفرج: کان العباس بن علی (علیه السلام) رجلا و سیما جمیلا یرکب الفرس المطهم و رجلاه تخطان فی الارض، و کان یقال له قمر بنیهاشم هذا، و فی (المروج): ان صعصعه لما ورد بکتاب امیرالمومنین (علیه السلام) علی معاویه قال له معاویه: ممن الرجل؟ قال: من نزار. فقال له: ما کان نزار؟ قال: کان اذا غزا نکس و اذا لقی افترس و اذا انصرف احترس. قال: فمن ای اولاده؟ قال: من ربیعه. قال: و ما کان ربیعه؟ قال: کان یطیل النجاد و یعول العباد و یضرب ببقاع الارض العماد. قال: فمن ای اولاده انت؟ قال: من جدیله. قال: و ما کان جدیله؟ قال: کان فی الحرب سیفا قاطعا و فی المکرمات غیثا نافعا و فی اللقاء لهبا ساطعا. قال: فمن ای اولاده؟ قال: من عبدالقیس. قال: و ما کان عبدالقیس؟ قال: کان حضریا خصیبا ابیض وهابا لضیفه ما یجد و لایسال عما فقد، کثیر المرق طیب العرق، یقوم للناس مقام الغیث من السماء. قال: ویحک یابن صوحان فما ترکت لهذا الحی من قریش مجدا و لافخرا. قال: بلی و الله ترکت لهم ما لایصلح الا بهم، ترکت لهم الابیض و الاحمر و الاصفر و الاشقر و السریر و المنبر و الملک الی المحشر، و انی لایکون ذلک کذلک و هم منار الله فی الارض و نجومه فی السماء. ففرح معاویه و ظن ان کلامه یشتمل علی قریش کلها. فقال: صدقت یابن صوحان ان ذلک کذلک. فعرف صعصعه ما اراد فقال: لیس لک و لا لقومک فی ذلک اصدار و لا ایراد، بعدتم عن انف المرعی و علوتم عن عذب الماء. قال: فلم ذلک و یلک یابن (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) صوحان. قال: الویل لاهل النار. انما ذلک لبنیهاشم. فقال له معاویه: قم. فقال صعصعه: الصدق ینبی عنک لا الوعید. هذا، و روی (نوادر نکاح الفقیه) عن محمد بن مسلم عن الباقر (علیه السلام) قال: ان الله تعالی خلق الشهوه عشره اجزاء تسعه فی الرجال و واحده فی النساء، ذلک لبنیهاشم و شیعتهم، و فی نساء بنیامیه و شیعتهم عشره اجزاء تسعه فی النساء و واحده فی الرجال.
کان العرب یهتمون بالانساب، و یتفاخرون بها و یتکاثرون، اما الذی یعرفها و یحفظ اسماء الاموات و العتاه فهو من اکثر الناس علما و فضلا!. و لا بدع فهذا شان المجتمعات البدائیه التی تعیش علی الطبیعه و الماشیه، و لا تعرف الا حیاتها و اشیائها. و قوض الاسلام بنیان هذا العلم، و قال عنه رسول الله (صلی الله علیه و آله): لا ینفع من علمه، و لا یضر من جهله: و قال سبحانه: (ان اکرمکم عند الله اتقاکم- 13 الحجرات). و قال: (فلا انساب بینهم یومئذ- 101 المومنون). و مع هذا بقی من حب العلم بالانساب رواسب و آثار، منها هذا السوال، و اجاب عنه الامام مماشاه مع السائل. و تقدم قوله مع الشرح فی الحکمه 22: (من ابطا به نسبه لم یسرع به حسبه). (اما بنو مخزوم الخ).. فمنهم ابوجهل الذی نزل فیه: (ارایت الذی ینهی عبدا اذا صلی.. ارایت ان کذب و تولی.. لئن لم ینته لنسفعا بالناصیه ناصیه کاذبه خاطئه..- العلق). و منهم الولید نزل فیه: (ذرنی و من خلقت وحیدا.. ساصلیه قر.. لا تبقی و لا تذر..- المدثر). (و اما بنو عبد شمس الخ).. فمنهم بنو امیه، و سیدهم ابوسفیان الذی جیش الجیوش و حزب الاحزاب علی الاسلام و نبی الاسلام، و ابنه معاویه الذی فرق امه محمد (صلی الله علیه و آله) شیعا شیعا کما قال العقاد، و ابنه یزید الذی قتل الحسین، و اباح المدینه الرسول، و رمی الکعبه بالمنجنیق، و فیهم نزل: (و الشجره الملعونه فی القرآن- 60 الاسراء). (و اما نحن الخ).. فمنا محمد و علی و الحسن و الحسین، و فینا نزل: (انما یرید الله لیذهب عنک الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا- 33 الاحزاب). و قوله تعالی الفصل، و حکمه العدل. و اذا ابتعدنا فی الشرح عن الاصل فقد قربنا من الحق و الواقع و ثواب الله و رضوانه. و هو سبحانه المسوول ان یشغل قلوبنا و السنتنا بشکره، و بمدح احبائه و اولیائه، و بالبرائه من اعدائهم و اعدائه.
… و اما بنو عبد شمس: و منهم بنوامیه ای و هم ای بنواشمس اکثر الخ و نحن ای بنوهاشم
از امام علیهالسلام از (اوصاف) قریش پرسیدند فرمود: اما بنیمخزوم (طائفهای از قریش) گل خوشبوی قریش هستند (زیرا مردانشان زیرک و زنانشان آراستهاند) سخنان مردانشان (به جهت شیرین زبانی) و زناشوئی با زنانشان را (بر اثر آراستگی) دوست میداری، و اما بنیعبدشمس (طائفه دیگر از قریش) دوربینترین قریش میباشند از رای و اندیشه و جلو گیرندهترین آنانند چیزی را که پشت سر ایشان است (در پیشامدها یگانهاند) و اما ما (بنیهاشم، طائفه دیگر از قریش) بخشندهتریم آنچه را (دارائی) که در دستمان است، و جوانمردتریم به جان دادن هنگام مرگ (در میدان جنگ از کشته شدن باک نداریم) و ایشان (بنیعبدشمس که بنیامیه از آنها هستند از روی شمار) بیشترند، و (در آمیزش) بسیار فریبنده و زشت رو میباشند، و ما (در گفتار) فصیحتر (رساتر) و نیکخواهتر و (در معاشرت) خوشروتر هستیم.
امام علی (علیه السلام) امتیازات طائفه خود را (بنیهاشم) و طائفه بنی عبدشمس (که بنیامیه از آن سرچشمه گرفته) بیان میکند تا کسانی که از امتیازات این دو طائفه آگاه نیستند با خبر شوند. خدا بنیهاشم را به (شجره طیبه) در قرآن معرفی کرده و بنیامیه را (شجره خبیثه) و در مورد دیگر آنان را به عنوان (شجره ملعونه)یاد کرده است.
و قال علیهالسلام: عن قریش؟ فقال: (اما بنومخزوم) و هم طائفه من قریش (فریحانه قریش) ای کانهم الریاحین فی صباحه المنظر و حسن الرایحه (تحت حدیث رجالهم) لحلاوته (و النکاح فی نسائهم) لکمالهن (و اما بنوعبد شمس) و منهم بنوامیه (فابعدها رایا) ای ینظرون الی العواقب، و لعل الاقرب ان المراد انهم ابعد رایا عن الصواب (و امنعها لما وراء ظهورها) ای یحمون الجار، و لعل الاقرب ان المراد انهم لا ینظرون الی ما ورائهم، و انما ینظرون الی العاجله. (و اما نحن) بنیهاشم (فابذل لما فی ایدینا) ای اسخی و اجود (و اسمح عند الموت بنفوسنا) فلا نبالی بالموت و لذا یکون الشجعان منا (و هم) ای بنوعبد شمس (اکثر) عددا (و امکر) ای اکثر مکرا و حیله (و انکر) ای اکثر نکرانا للجمیل (و نحن افصح) لسانا (و انصح) ای اکثر نصیحه للناس (و اصبح) ای اجمل وجها.
«در باره قریش از او پرسیدند، فرمود: اما خاندان مخزوم گل خوشبوی قریش اند، آن چنان که سخن گفتن مردان ایشان و به همسری گرفتن زنان ایشان را دوست می داری، خاندان عبد شمس از همگان دور اندیش تر و در حفظ نعمتها و پشت سر خویش کوشاترند، و ما در آنچه در دست داریم بخشنده ترین و به هنگام مرگ - جنگ- در جان فشانی جوانمردتر، آنان از لحاظ شمار بیشتر و حیله گرتر و بدکارترند و ما سخن آورتر و خیر اندیش تر و خوبروی تریم.»
فصلی در نسب بنی مخزوم و برخی از اخبار ایشان:
در باره مفاخره خاندان هاشم و خاندان عبد شمس در مباحث گذشته به تفصیل سخن گفته شد. پس از این دو خاندان، خاندان مخزوم از دیگر خاندانهای قریش شریف تر و با افتخارترند.
شیخ ما ابو عثمان جاحظ می گوید: خاندان مخزوم از طبع شعر برخوردار و در سرودن اشعار شهره بودند و در این مورد آنچه برای ایشان بوده برای هیچ خاندانی نبوده است. و سبب آن این است که در باره عزت و پاسداری و جود و شرف ایشان مثل زده می شد و به کمال و نهایت رسیده بودند. از جمله این مصراع سیحان الحسری هم سوگند و هم پیمان بنی امیه است که می گوید: «هنگامی که سواران آهسته در باره مرگ هشام سخن می گفتند»، این مصراع دلیل آن است که آنچه خاندان مخزوم در باره تاریخ می گویند حق است و آنان می گویند: قبایل قریش و کنانه و پیروان ایشان از دیگر مردم، سه چیز را مبدأ تاریخ می دانستند و می گفتند: این کار چند سال پس از بنای کعبه یا چند سال پس از آمدن فیل یا چند سال پس از مرگ هشام بن مغیره بوده است، همان گونه که اعراب امور دیگری را مبدأ تاریخ می دانستند و می گفتند: به روزگار فطحل یا به روزگار حیان یا زمان حجاره یا سال جحاف بوده است.
مورخان ضرب المثل زدن به کار پسندیده کسی را از بزرگترین افتخارها قرار می داده اند و سرودن شعر هم در مورد خاندانها گاه سبب رفعت منزلت، و گاه مایه نکوهش بوده است. آن چنان که این شعر حطیئة موجب رفعت منزلت خاندان انف الناقه «بینی ناقه» شده است که در مدح ایشان گفته است: «گروهی که ایشان بینی هستند و دیگران دم و چه کسی دم را با بینی ناقه برابر می داند.» و آن چنان که این شعر جریر خاندان نمیر را که خاندانی شریف بوده اند سخت زیان رسانده است آنجا که گفته است: «چشم فرو بند که تو از خاندان نمیری و نه به خاندان کعب می رسی و نه به خاندان کلاب.» و چه گرفتاری که از این شعر بر سر خاندان نمیر آمده است و ضرب المثل نکوهش شده اند آن چنان که شاعری در نکوهش قومی از عرب چنین سروده است: «به زودی درماندگی و پستی این نکوهش من شما را به روز نکوهش بنی نمیر خواهد انداخت.»
شاعران دیگری هم در باره هشام بن مغیره سالار خاندان مخزوم اشعاری سروده اند که ضمن ضرب المثل قرار دادن او مایه ستایش و سرفرازی آن خاندان شده اند، چنانکه ابن غزاله کندی ضمن ستایش خاندان شیبان و مردی از قبیله بنی حزم و عبد الرحمان پسر حسان بن ثابت و مالک بن نویره و عبد الله بن ثور خفاجی در این باره اشعاری دارند. عبد الله بن ثور می گوید: «سرزمین مکه خشک و بی برکت شده است، گویی هشام در آن سرزمین نیست.» این بیت نه تنها ضرب المثل بلکه فراتر از آن است.
گویند: گروهی از بازرگانان قریش که آهنگ شام داشتند با وضعی نامرتب و ژولیده از کنار خروف کلبی گذشتند. گفت: ای گروه قریش چه بر سر شما آمده است، گرفتار خشکسالی و قحطی شده اید یا هشام بن مغیره درگذشته است می بینید که مرگ هشام را همسنگ قحطی قرار داده است. مسافر بن ابی عمرو هم در این معنی چنین سروده است: «مسافران در هر منزل به ما می گویند مگر هشام مرده است یا گرفتار بی بارانی شده اید.» مسافر بن ابی عمرو در این بیت مرگ هشام و نیامدن باران را یکسان دانسته است.
شاعران دیگر هم افراد خاندان مخزوم را ستوده اند، هنگامی که معاویه از صعصعة بن صوحان عبدی در باره قبایل قریش پرسید، گفت: چه کنیم، اگر بگوییم و اگر نگوییم خشمگین می شوید، معاویه گفت: سوگندت می دهم که بگویی، و او گفت: شاعر شما در باره چه خاندانی چنین سروده است: «و آن ده تن که همگی سرور بودند، پشت درپشت سروری داشتند...» که در ستایش بنی مخزوم است، تا آنجا که ابو طالب بن عبد المطلب هم در مورد دو دایی خود هشام و ولید مخزومی بر ابو سفیان بن حرب افتخار ورزیده و گفته است: «دایی هشام من چنان تابنده است که اگر روزی آهنگ کاری کند چون شمشیر برنده است، دایی دیگرم، ولید دادگر بلند منزلت است، و حال آنکه دایی ابو سفیان، عمرو بن مرثد است.» ابن زبعری هم در باره آنان سروده است: «آنان را به هنگامی که در خشکسالی توانگران از کار باز می مانند روشی است که سزاوار و شایسته هیچ کس جز خودشان نیست.»
گویند: ولید بن مغیره در بازار ذو المجاز می نشست و در روزهایی که بازار عکاظ بر پا می شد میان اعراب حکم می کرد. قضا را مردی از خاندان عامر بن لوی با مردی از خاندان عبد مناف بن قصی همراه و رفیق بود و بر سر ریسمانی میان ایشان بگو و مگو درگرفت. مرد عامری چندان با چوب دستی خود دیگری را زد که او را کشت و چون نزدیک بود خون او باطل شود، ابو طالب در آن باره قیام کرد و آن مرد را پیش ولید برد.
ولید او را پنجاه بار سوگند داد و او گفت: آن مرد را نکشته است و ابو طالب در این مورد چنین سروده است: «آیا برای ریسمان پوسیده ای، چوبدستی خود را روی او بلند کردی که ریسمانهایی از پی آن آمد، اینک تسلیم فرمان ابن صخره شو که به زودی میان ما حکم می کند و عدالت می ورزد.» ابو طالب در مرگ ابو امیه زاد الرکب که از بزرگان بنی مخزوم و دایی اوست و هم در مرگ دایی دیگرش، هشام بن مغیره مرثیه سروده است، او در مرثیه هشام می گوید: «هر گاه معرکه فقر و بیم مردم را فرو می گرفت، هشام بن مغیره پناهگاه مردم بود، بیوه زنان قوم او و یتیمان قبیله و مسافران به خانه های او پناه می بردند...» وضع خاندان مخزوم چنان بوده که در هجوی که حسان بن ثابت از ابو جهل کرده است برای او اقرار به ریاست و پیشگامی کرده است.
ابو عبید معمر بن مثنی می گوید: هنگامی که عامر بن طفیل و علقمه بن علاثه در مسأله ای پیش هرم بن قطبه داوری بردند و هرم از آن دو روی پنهان کرد به آن دو پیام فرستاد که بر شما باد که برای داوری پیش آن جوانمرد کم سن و سال و تیز ذهن بروید، و آن دو پیش ابو جهل رفتند ولی ابن زبعری او را سوگند داد که میان آن دو حکم نکند. ابو جهل هم خود داری کرد و آن دو ناچار پیش هرم برگشتند. عمارة بن ابی طرفة هذلی می گوید: ضمن سخنان ابن جریح از او شنیدم که می گفت: سالار بطحاء با خونریزی بینی هلاک شد، پرسیدم، سالار بطحاء کیست گفت: هشام بن مغیره.
و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: «اگر کسی از مشرکان قریش بتواند به بهشت در آید، هشام بن مغیره وارد بهشت خواهد شد که از همگان بخشنده تر بود و گرفتاری و سنگینی دیگران را بیشتر تحمل می کرد.»
خداش بن زهیر در مورد جنگ شمطه که یکی از جنگهای فجار است و در شمطه که جایی نزدیک عکاظ بوده اتفاق افتاده است با آنکه خود از دشمنان قریش است، ولید و هشام را که سران خاندان مخزوم بوده اند ستوده است و ضمن اشعار خود گفته است: «اگر میان مردم جود و بخشش وجود دارد، ولی بنی مخزوم چنان هستند که هم جود دارند و هم والا تبارند...» ابن زبعری هم اهمیت خاندان مخزوم را در آن جنگها ستوده و ضمن آن گفته است: «اگر به خانه خدا سوگند بخورم، سوگند دروغ نخورده ام که میان دروازه های شام
تا محله ردم مکه هیچ برادرانی پاکیزه تر و گران سنگ تر در عقل و بردباری چون پسران ریطه نیستند.» ریطه که دختر سعید بن سهم بن عمرو بن هصیص بن کعب است، مادر پسران مغیره است. و مقصود از ابو عبد مناف که در اشعار ابن زبعری آمده است ابو امیة بن مغیره است که معروف به زاد الرکب بوده و نام اصلی او حذیفة است. از این جهت به او زاد الرکب «توشه مسافر» می گفته اند که هر گاه او با کاروانی سفر می کرد هیچ کس دیگر زاد و خوراکی بر نمی داشت، همسرش هم عاتکه دختر عبد المطلب بن هشام بود. مقصود از ذو الرمحین «صاحب دو نیزه» که در شعر ابن زبعری آمده است، ابو ربیعة بن مغیرة است که نام اصلی او عمرو و کنیه اش به نام پسر بزرگش بوده است که همان هاشم است و اعقاب او فقط از نسل دخترش ختمه باقی مانده اند و ختمه مادر عمر بن خطاب است. ابن زبعری و ورد بن خلاس سهمی هم در مدح خاندان مخزوم اشعار دیگری هم سروده بودند.
نسب شناسان می گویند: از جمله اموری که نشانه بزرگی بنی مخزوم است، بزرگداشتی است که قرآن در مورد آن خانواده نقل کرده است، آن چنان که خداوند متعال از قول اعراب بیان می کند که ایشان می گفته اند: «چرا قرآن بر مردی از دو قریه بزرگ فرستاده نشد.» و بدون تردید مقصود از یکی از آن دو مرد ولید بن مغیره مخزومی است و در مورد دیگری اختلاف است که آیا عروة بن مسعود است یا جد مختار بن ابی عبید. و نیز خداوند متعال در مورد ولید فرموده است: «بگذار مرا و هر که را آفریدم تنها و برای او مالی فراوان قرار دادم.» گویند: و هم در مورد ولید این آیه نازل شده است: «اما آن کس که بی نیازی جست، تو او را یار و یاوری.»
و در باره ابو جهل دو آیه نازل شده است یکی «بچش که به تحقیق تو همان عزیز گرامی هستی.»، و دیگری «پس باید که بخواند اهل مجلس خود را.» در باره خاندان مخزوم این آیه: «واگذار مرا و تکذیب کنندگانی را که صاحب نعمتها هستند و ایشان را اندکی مهلت ده»، و هم در باره ایشان نازل شده است «و آنچه را به شما دادیم پشت سر خود رها کردید.»
ابو الیقظان یقطری و ابو الحسن نقل می کنند که حجاج از اعشی همدان در باره خاندانهای قریش در دوره جاهلی پرسید، اعشی گفت: من تصمیم گرفته ام هیچ کس را از لحاظ نسب بر دیگری ترجیح ندهم ولی اینک سخنانی می گویم و گوش دهید. گفتند: بگو گفت: کدام یک از ایشان میان قوم خود دوست داشتنی تر و یاد و نام او مبدأ تاریخ و زیور کننده کعبه و بر پا دارنده خیمه و ملقب به خیر و صاحب مال و خواربار بوده اند؟ گفتند: چنان شخصی از خاندان مخزوم بوده است، گفت: چه کسی همخواب بسباسة بوده است و هزار ناقه از سوی او کشته شده است و زاد الرکب و رو سپید کننده بطحاء از کدام خاندان بوده اند؟ گفتند: همگان از بنی مخزوم بوده اند، گفت: چه کسی بوده است که به حکم او قناعت شود و سفارش او با آنکه همراه ریشخند بوده باشد اجراء گردد و در هزینه پذیرایی از حاجیان برابر همگان باشد و نخستین کس که اساس کعبه را نهاده باشد بوده است؟ گفتند: از بنی مخزوم بوده اند. گفت: چه کسی صاحب تخت و سریر و اطعام کننده با شتران پرواری و برگزیده بوده است؟ گفتند: از بنی مخزوم بوده است. گفت: آن ده برادری که همگی گرامی و نیکوکار بوده اند از کدام خاندان هستند؟ گفتند: از بنی مخزوم. اعشی گفت: بنابر این همان خاندان از همه برتر بوده اند. در این هنگام مردی از بنی امیه به حجاج گفت: ای امیر کاش برای آنان با این همه گذشته روشن در اسلام هم اثری می بود، حجاج گفت: مگر نمی دانی که از افراد
خاندان مخزوم کسانی بودند که با مرتدان جنگ کردند و کشنده مسیلمه و اسیر کننده طلیحه هم از ایشان است، وانگهی ایشان کینه ها و انتقامها را جبران کردند و فتوح بزرگ و نعمت فراوان بر دست ایشان صورت گرفت، سخنان ابو عثمان جاحظ همین جا پایان می پذیرد.
و ممکن است بر سخنان او افزوده و گفته شود که بنی مخزوم می گویند کسی که در باره ما فقط به همین اندازه بسنده کرده که گفته است: «خاندان مخزوم گل خوشبوی قریش اند آن چنان که گفتگوی مردان ایشان و ازدواج با زنان آنان را دوست می داری.» نسبت به ما انصاف نداده است و حال آنکه ما را در جاهلیت و اسلام آثار بزرگ و مردان بسیار و افراد نام آور فراوان بوده است. مغیرة بن عبد الله بن عمرو بن مخزوم از خاندان ماست که در دوره جاهلی سرور قریش بوده است، او کسی است که چون خشین بن لای فزاری شمخی گروهی از قریش را سرزنش کرد که گوشت شترانی را که اعراب در مراسم حج می کشند برای خود بر می دارند، از حج گزاردن قبیله فزاره جلوگیری کرد و خشین در این مورد شعری سروده است. و خواهند گفت ده پسر مغیره که مادر همگی ریطه است و نسب ریطه را قبلا بیان کردیم از ما هستند. مادر ریطه عاتکه دختر عبد العزی بن قصی است و مادر عاتکه خطیا دختر کعب بن سعد بن تیم بن مره است و او نخستین بانوی قریش است که در بازار ذو المجاز خیمه های چرمی بر افراشت و شاعر در باره او می گوید: «پسران خطیا کارهای پسندیده را برای خود بردند و با ریزش و بخشش ایشان درویش توانگر می شد.» و از جمله اعقاب خطیا، ولید بن مغیره است که مادرش صخرة دختر حارث بن عبد الله بن عبد شمس قشیری است. ولید دایی ابو طالب است و ابو طالب افتخار می کند که او دایی اوست، و همین افتخار برای او بسنده است که ابو طالب به داشتن چنان دایی بر خود می بالد، مگر نمی بینی که ابو طالب می گوید: «دایی ولیدم را خودتان منزلتش را می شناسید، همچنین دایی دیگرم ابو العاص ایاس بن معبد را.» حفص بن مغیره که مردی شریف بود و عثمان بن مغیره که همانند او بود و هشام بن مغیره که سرور و فرمانروای قریش بود و هیچ کس در آن مورد ستیزی نداشت نیز از خاندان مخزوم بوده اند. ابو بکر بن اسود بن شعوب در مرثیه هشام ابیاتی سروده که ضمن آن گفته است: «... و هر گاه او را ملاقات می کردم گویی در حرم و در ماه حرام هستم، ای ضباع- نام همسر هشام است- بر او گریه کن و خسته مشو که او باران همگان بود.» حارث بن امیة ضمری هم او را چند مرثیه سروده و ضمن آن گفته است: «سرزمین مکه با نبودن هشام در آن، تیره و مضطرب و سخت قحطی زده شد...» عبد الله بن ثور بکائی هم هشام را با ابیات زیر مرثیه سروده است: «سرزمین مکه پس از مجد و آرامشی که هشام در آن پدید آورد با مرگ او وحشت زا شد، من نظیر او نه در مردم نجد و نه در تمام سرزمین تهامه دیده ام.»
زبیر- یعنی زبیر بن بکار می گوید: سوار کار دلیر قریش به روزگار جاهلی هشام بن مغیره ابو لبید بن عبدة بن حجرة بن عبد بن معیض بن عامر بن لوی بوده اند و به هشام سوار کار بطحاء می گفته اند و چون آن دو مردند، عمرو بن عبد عامری که در جنگ خندق کشته شد و ضرار بن خطاب محاربی فهری و هبیرة بن ابی وهب و عکرمة بن ابی جهل از دلیران قریش بوده اند که این دو تن اخیر از خاندان مخزوم اند. گویند: سال مرگ هشام مبدأ تاریخ شد و چون عام الفیل و سال جنگ فجار و سال تجدید بنای کعبه بود، و هشام به روز جنگ فجار سالار خاندان مخزوم بود.
مخزومیان می گویند: ابو جهل بن هشام هم از ماست که نام اصلی او عمرو و کنیه اش ابو الحکم است، ولی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به او کنیه «ابو جهل» داد. ابو جهل در حالی که هنوز نوجوانی بود که بر پشت لبش موی نرسته بود، قریش او را به دار الندوه برد و ریاست داد و در جایی فراتر از جایگاه پیر مردان قریش نشاند. ابو جهل از کسانی است که در نوجوانی به سالاری و سروری رسید، حارث بن هشام برادر ابو جهل هم مردی شریف و نامور بود و او همان کسی است که کعب بن اشرف یهودی طایی - پس از جنگ بدر- خطاب به او چنین سروده است: «به من خبر رسیده است که حارث بن هشام ایشان میان مردم کارهای پسندیده انجام می دهد و لشکر جمع می کند تا همراه لشکرها به مدینه آید، آری او بر روش
نسب و تبار کهن و رخشان کار می کند.» این حارث بن هشام همان کسی است که به روزگار حکومت عمر بن خطاب با همه اهل و اموال خود به شام هجرت کرد. مردم مکه به بدرقه اش رفتند و می گریستند، او هم به رقت آمد و گریست و گفت: اگر به طریق عادی خانه و دیار و همسایگان خویش را عوض می کردیم، هیچ کس را با شما عوض نمی کردیم ولی چه کنیم که این هجرت به سوی خدای عز و جل است. حارث بن هشام خود و همراهانش همچنان در شام به حال جهاد و شرکت در جنگها باقی ماندند تا حارث درگذشت.
زبیر می گوید: حارث بن هشام و سهیل بن عمرو پیش عمر بن خطاب آمدند و نشستند و عمر میان آن دو نشسته بود. در این هنگام مهاجران نخست و انصار شروع به آمدن پیش عمر کردند و عمر آن دو را از خود دورتر می کرد و آنان را که می آمدند، کنار خود می نشاند و همواره به حارث و سهیل می گفت: آن جا بنشینید آن جا، و چنان شد که آن دو در آخر مجلس قرار گرفتند. حارث به سهیل بن عمرو گفت: دیدی امروز عمر نسبت به ما چه کرد سهیل گفت: ای مرد او را در این باره سرزنشی نیست و ما باید خویشتن را سرزنش کنیم، هم این قوم و هم ما به اسلام فرا خوانده شدیم، آنان به پذیرفتن دعوت شتاب کردند، و ما تأخیر کردیم. چون از پیش عمر برخاستند و رفتند فردای آن روز پیش او برگشتند و گفتند: ما دیدیم و متوجه شدیم که دیروز با ما چگونه رفتار کردی و دانستیم که از خویشتن می کشیم، آیا اینک کاری هست که آن را جبران کنیم گفت: چیزی جز این راه نمی دانم و با دست خود اشاره به مرز شام کرد. آن دو به شام رفتند و در جنگها و جهاد شرکت کردند تا در گذشتند.
خاندان مخزوم می گویند: عبد الرحمان بن حارث بن هشام که مادرش فاطمه دختر ولید بن مغیره است از ماست و او سروری شریف بود و هموست که چون معاویه، حجر بن عدی و یارانش را کشت، به معاویه گفت: بردباری ابو سفیان از تو کناره گرفته بود ای کاش ایشان را زندانی می کردی و عرضه طاعون می داشتی گفت: آری، نتیجه آن است که کسی چون تو میان خویشاوندان من نیست. این عبد الرحمان کسی است که عثمان در حالی که خلیفه بود به او رغبت کرد و دخترش را به همسری او داد. و می گویند: ابو بکر بن عبد الرحمان بن حارث بن هشام از ماست که سروری بخشنده و عالمی فقیه بوده است. این ابو بکر همان کسی است که بنی اسد بن خزیمه برای کمک خواستن در پرداختن خونبهای چند کشته که میان آنان صورت گرفته بود، پیش او آمدند و او پرداخت چهار صد شتر را که خونبهای چهار کشته است بر عهده گرفت، و چون در آن هنگام مالی در دست نداشت به پسرش عبد الله گفت: پیش عمویت مغیرة بن عبد الرحمان برو و از او کمک بخواه. عبد الله پیش عموی خود رفت و موضوع را به او تذکر داد، عمویش گفت: پدرت ما را بزرگ پنداشته است. عبد الله برگشت و چند روزی درنگ کرد و به پدر خود چیزی نگفت. یک روز در حالی که دست پدرش را که کور هم شده بود گرفته بود و به مسجد می برد، پدر از او پرسید: آیا پیش عمویت رفتی گفت: آری و سکوت کرد. از سکوت او فهمید که پیش عمویش چیزی را که دوست می داشته، پیدا نکرده است. به پسر گفت: پسر جان، آیا به من نمی گویی که عمویت به تو چه گفت گفت: فکر می کنی ابو هاشم- کنیه مغیره است- چنین می کند، شاید هم انجام دهد، ابو بکر به پسرش عبد الله گفت: فردا صبح زود به بازار برو برای من قرض الحسنه بگیر. عبد الله چنان کرد و جایی را در بازار فرآهم آورد و چنان شد که چند روز در بازار هیچ کس جز عبد الله گندم و روغن و خواربار نمی فروخت و چون اموالی جمع شد، پدرش دستور داد آنها را به اسدیها بپردازد و او چنان کرد.
ابو بکر از دوستان و نزدیکان عبد الملک بن مروان بود، عبد الملک به پسر خود ولید به هنگام مرگ خویش گفت: مرا در مدینه دو دوست است، حرمت مرا در مورد ایشان پاس دار. یکی عبد الله بن جعفر بن ابی طالب است و دیگری ابو بکر بن عبد الرحمان بن حارث بن هشام. و می گفته اند: سه خانواده از قریش هستند که از ایشان پنج پشت با شرف و بزرگی زیسته اند و ابو بکر بن عبد الرحمان بن حارث بن هشام بن مغیره را از آن گروه می شمرده اند.
خاندان مخزوم می گویند: مغیرة بن عبد الرحمان بن حارث بن هشام هم از ماست که بخشنده تر مردم و خوراک دهنده تر ایشان بوده است. یک چشم او در جنگ با رومیان که همراه مسلمة بن عبد الملک بود کور شد، مغیره معمولا هر جا که فرود
می آمد شتران پروار می کشت و خوراک می داد و هیچ کس را از سفره خود برنمی گرداند. گروهی از اعراب بادیه نشین آمدند و بر سر سفره اش نشستند، یکی از ایشان به مغیره تیز می نگریست، مغیره به او گفت: تو را چه می شود که چنین بر من می نگری گفت: این چشم کور تو و این بخشندگی تو در اطعام مرا به شک انداخته است. مغیره گفت: از چه چیزی تردید می کنی؟ گفت: تو را دجال می پندارم، زیرا برای ما روایت شده است که دجال یک چشم است و از همگان به مردم بیشتر خوراک می دهد. مغیره گفت: ای وای بر تو چشم دجال در راه خدا کور نشده است. مغیره همین که به کوفه آمد و شتران پروار کشت و سفره ها گسترد و به مردم خوراک داد و شهرت او میان اعراب فراگیر شد، اقیشر اسدی اشعاری سروده و ضمن آن گفته است: آمدن مغیره به کوفه موجب گمنام شدن نام آورانی چون عبد الله بن بشر بن مروان بن حکم و حماد بن عمران بن موسی بن طلحة بن عبید الله و فرزندان عقبة بن ابی معیط و لقمان بن محمد بن حاطب جمحی و خاندان ابو سفیان بن حرب بن امیه شده است. چون به مغیرة بن عبد الرحمان بن حارث خبر رسید که سلیم بن افلح وابسته ابو ایوب انصاری می خواهد خانه ابو ایوب را که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هنگام ورود به مدینه در آن منزل فرموده بود، به پانصد دینار بفروشد، برای سلیم هزار دینار فرستاد و تقاضا کرد آن خانه را به او بفروشد، سلیم خانه را به مغیره فروخت و او همین که مالک آن خانه شد همان روز آن را وقف کرد.
همین مغیره روزی از کنار یکی از بادیه های اطراف کوفه می گذشت اعراب آن جا پیش او آمدند و گفتند: ای ابو هاشم بذل و بخشش تو بر همه مردم فرو می ریزد چرا ما باید از آن محروم باشیم. گفت: اینک مالی همراه ندارم، ولی همین غلامی را که همراه من است برای خودتان بگیرید، آنان غلام را گرفتند و او شروع به گریستن کرد و به مغیره گفت: حق خدمت و حرمت مرا رعایت کن. مغیره به آنان گفت: آیا این غلام را به خود من می فروشید؟ گفتند: آری. غلام را از ایشان به مبلغی خرید و او را آزاد کرد و گفت: به خدا قسم دیگر هرگز تو را به معرض فروش نمی گذارم، برو که تو آزادی. مغیره هنگامی که به کوفه برگشت آن مبلغ را برای ایشان فرستاد. مغیره دستور می داد گردو را با شکر بکوبند و به درویشانی که اصحاب صفه بودند بخورانند و می گفت: آنان هم همانند دیگران به آن اشتها دارند، ولی تهیه آن برای ایشان ممکن نیست. مغیره با گروهی همسفر بود، به آبگیری رسیدند که آبش شور بود، آب دیگری هم نداشتند. مغیره دستور داد مشکهای آکنده از عسل را در قسمتی از آن آبگیر بریزند و همگان از آن آشامیدند و رفتند.
زبیر بن بکار همچنین گفته است که یکی از پسران هشام بن عبد الملک خواهان خریدن مزرعه مغیره بود که در منطقه بدیع قرار داشت. مغیره آن را به او نفروخت، قضا را همان پسر هشام به جنگ رومیان رفت و مغیره هم همراه لشکر بود. در راه گرفتار گرسنگی و نرسیدن خواربار شدند. مغیره به پسر هشام گفت: تو خواهان خرید مزرعه من در بدیع بودی و من به تو نفروختم، اینک نیمی از آن را از من به بیست هزار دینار بخر و او آن را خرید و مغیره با آن پول برای مردم خوراک فراهم ساخت، چون از آن جنگ برگشتند و این خبر به هشام رسید به پسرش گفت: خداوند اندیشه ات را زشت دارد که تو فرزند امیر المؤمنین و فرمانده سپاهی و مردم گرسنه می مانند و به آنان خوراک نمی دهی، تا این مرد رعیت مزرعه اش را به تو بفروشد و با پول آن به مردم خوراک دهد ای وای بر تو ترسیدی اگر به مردم خوراک دهی درویش و تنگدست گردی خاندان مخزوم می گویند: عکرمة بن ابی جهل از ماست و او کسی است که با آنکه هنوز مشرک بود، چون به حضور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمد آن حضرت برای او بر پا خاستند و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای هیچ کس چه شریف و چه وضیع بر پا نخاسته است. عکرمه کسی است که پس از آن همه دشمنی با اسلام در نصرت اسلام بسیار کوشش کرد، و با آنکه ابو بکر از او خواست که در باره هزینه جهاد چیزی بپذیرد، نپذیرفت و گفت: من برای جهاد مزد و کمک هزینه نمی گیرم و در جنگ اجنادین شهید شد. و عکرمه کسی است که چون پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به او فرمود: «امروز هر چه از من بخواهی، به تو می دهم.» گفت: فقط خواهش می کنم برای من استغفار فرمای و چیز دیگری نخواست، و حال آنکه دیگر بزرگان قریش چون سهیل بن عمرو و صفوان بن امیه و دیگران از آن حضرت مال خواستند.
خاندان مخزوم می گویند: حارث بن خالد بن عاص بن هشام بن مغیره که شاعری شیرین سخن و دارای اشعار بسیاری است از ماست، حارث بن خالد از سوی یزید بن معاویه به حکومت مکه گماشته شد و از جمله اشعار اوست: «هر کس در باره منزل و جایگاه ما از ما بپرسد، اقحوانه- نام جایی در اردن بر کرانه دریاچه طبریه- جایگاه شایسته ماست...» برادرش عکرمة بن خالد هم از روی شناسان قریش است که هم حدیث نقل کرده است و هم دیگران از او حدیث نقل کرده اند.
از فرزند زادگان خالد بن عاص، خالد بن اسماعیل بن عبد الرحمان مردی بیش از اندازه بخشنده بوده است و شاعری در باره او چنین سروده است: «به جان خودت سوگند تا هنگامی که از میان جگر آوران خالد زنده و بر جای باشد، مجد و بزرگی پایدار خواهد بود، شوره زارهای سپید رنگ از بخشش خالد چنان سر سبز و خرم می شود که خرمی آن فراگیر می گردد.» بنی مخزوم می گویند: محمد بن عبد الرحمان بن هشام بن مغیره که ملقب به اوقص و قاضی مکه و فقیه بوده است هم از ماست.
گویند: از مسلمانان قدیمی عبد الله بن امیة بن مغیره، برادر ام سلمه همسر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از ماست، او با آنکه نسبت به مسلمانان در آغاز بسیار سخت گیر و مخالف بود به مدینه هجرت و در فتح مکه و جنگ حنین شرکت کرد و در جنگ طائف به شهادت رسید. ولید بن امیة بن مغیره هم که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نام او را به مهاجر تغییر داد و از افراد صالح مسلمانان بود. و زهیر بن ابی امیة بن مغیره و بجیر بن ابی ربیعة بن مغیره که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نام او را به عبد الله تغییر داد و عباس بن ابی ربیعه که هر سه از اشراف قریش بوده اند از مایند.
گویند: حارث قباع که همان حارث بن عبد الله بن ابی ربیعه است و امیر بصره بوده است و عمر بن عبد الله بن ابی ربیعه شاعر که غزلسرای مشهوری است هم از ما هستند. گویند: از فرزند زادگان حارث بن عبد الله بن ابی ربیعه، فقیه مشهور مغیرة بن عبد الرحمان بن حارث است که پس از مالک بن انس، فقیه زمامدار مدینه بوده است. هارون جایزه ای که چهار هزار دینار بود بر او عرضه داشت، نپذیرفت و عهده دار قضاوت برای او نشد.
گویند: چه کسی می تواند چیزهایی را که بنی مخزوم برای خود می شمارند، بشمارد و حال آنکه خالد بن ولید بن مغیره سیف الله از ایشان است او مردی فرخنده و دلیر و در عهد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمانده سواران بود. او در فتح مکه همراه رسول خدا بود و در جنگ حنین زخمی شد و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر زخم او دمید و بهبود یافت و همو کسی است که مسیلمه را کشت و طلیحه را به اسیری گرفت و خلافت ابو بکر را استوار کرد. او در روز مرگ خود گفت من در آن همه جنگها شرکت کردم و هیچ جای بدنم به اندازه انگشتی نیست مگر اینکه در آن نشانه نیزه و شمشیر است و اینک در بستر می میریم، همان گونه که گورخر می میرد، چشم افراد ترسو هرگز آسوده نخوابد.
عمر بن خطاب از کنار خانه های بنی مخزوم گذشت. زنان ایشان بر خالد که در حمص درگذشته بود و خبر مرگش رسیده بود، مویه می کردند. عمر ایستاد و گفت: بر زنان چیزی نیست که بر ابو سلیمان- خالد- مویه گری کنند، و آیا هیچ زن آزاده ای می تواند چنان فرزندی پرورش دهد و سپس این ابیات را خواند: «... گروهی پس از ایشان آرزو کردند که به مقام ایشان برسند ولی از بس که در حد کمال بودند کسی به پایه ایشان نرسید.» با اینکه عمر از خالد منحرف و نسبت به او کینه توز بود ولی این مانع آن نشد که مقام او را تصدیق کند. گویند: ولید بن ولید بن مغیره که از مردان به راستی صالح مسلمانان است از ماست، و عبد الرحمان بن خالد بن ولید هم از ماست که میان مردم شام دارای منزلتی بزرگ بود و چون معاویه ترسید که پس از وی او خلافت را متصرف شود، به پزشک خود که نامش ابن اثال بود دستور داد او را مسموم کند و آن پزشک شربتی به او نوشاند و او را کشت. خالد بن مهاجر بن خالد بن ولید او را به قصاص عموی خود کشت و او از بنی امیه بریده و به بنی هاشم پیوسته بود. اسماعیل بن هشام بن ولید هم امیر مدینه شد و ابراهیم و محمد پسران هشام بن عبد الملک و ایوب بن سلمة بن عبد الله بن ولید بن ولید از مردان نام آور قریش بودند و هشام بن اسماعیل بن ایوب و سلمة بن عبد الله بن ولید بن ولید سرپرست شرطه مدینه شدند.
گویند: از فرزندان حفص بن مغیره، عبد الله بن ابی عمرو بن حفص بن مغیره نخستین کسی است که با یزید بن معاویه احتجاج کرده است. گویند: ازرق هم از ماست و او همان عبد الله بن عبد الرحمان بن ولید بن عبد شمس بن مغیره است که والی یمن شد و ابن زبیر او را به ولایت یمن گماشت و او از بخشنده ترین اعراب بود و ابو دهبل جمحی او را ستوده است.
گویند: عبد الله بن سائب بن ابی السائب که نام اصلی ابو السائب صیفی بن عائذ بن عبد الله بن عمر بن مخزوم است، از ماست و او در دوره جاهلی شریک بازرگانی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده است. روز فتح مکه به حضور پیامبر آمد و گفت: آیا مرا می شناسی فرمود: آری، مگر تو شریک من نیستی گفت: آری. فرمود: نیکو شریکی بودی که هیچ دشمنی و ستیز نمی کردی.
گویند: ارقم بن ابی ارقم که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در آغاز دعوت اسلام مدتی در خانه او خود را مخفی فرموده بود، نام و نسب او، عبد مناف بن اسد بن عبد الله بن عمر بن مخزوم است. گویند: ابو سلمة بن عبد الاسد هم که نام اصلی او عبد الله است و پیش از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم همسر ام سلمه دختر ابی امیه بن مغیره بوده است هم از ماست، ابو سلمه از صلحای مسلمانان بوده که در جنگ بدر شرکت کرده است.
گویند: هبیرة بن ابی وهب که از دلیران نامور است و پسرش جعدة بن هبیره که خواهر زاده امیر المؤمنین علی علیه السّلام است و مادرش ام هانی دختر ابو طالب است و پسرش عبد الله بن جعدة بن هبیره که بسیاری از نقاط خراسان و قهندز را گشوده است از ما هستند. در مورد عبد الله بن جعدة شاعر چنین سروده است: «اگر پسر جعده نمی بود نه قهندز- کهن دژ- شما و نه خراسان تا رستاخیز فتح نمی شد.» گویند: سعید بن مسیب فقیه مشهور و حکم بن مطلب بن حنظب بن حارث بن عبید بن عمر بن مخزوم هم از ماست.
ما موضوع را مختصر کردیم و از بیم به درازا کشیدن سخن نام بردن گروه بسیاری از مردان مخزومی را حذف کردیم. و شایسته است در پاسخ ایشان گفته شود، امیر المؤمنین علیه السّلام این سخن را برای
تحقیر کردن ایشان و کوچک ساختن شأن آنان نفرموده است و همت عمده امیر المؤمنین مفاخره نسبت به بنی عبد شمس بوده است و چون ضمن سخن در باره بنی مخزوم سخن گفته است این چنین بیان فرموده است و اگر می خواست با ایشان مفاخره فرماید به این سخن قناعت نمی کرد. وانگهی این مردان که مخزومیان از ایشان نام برده اند، بیشترشان پس از روزگار علی علیه السّلام بوده اند و آن حضرت کسانی را که پیش از او بوده اند یاد می کند نه کسانی را که پس از او آمده اند. و اگر بگویی اینکه علی علیه السّلام در باره بنی عبد شمس فرموده است پشت سر خود را بیشتر پاسداری می دارند و سپس در باره بنی هشام گفته است که به هنگام مرگ جان بازتر هستند، این دو توصیف متناقض است. می گویم تناقضی میان آن دو نیست، زیرا علی علیه السّلام بسیاری افراد بنی عبد شمس را در نظر داشته است و آنان با همین بسیاری شمار پشت سر خود اموال خویش را بیشتر پاسداری می داده اند و شمار بنی هاشم از شمار ایشان کمتر بوده است ولی هر یک از بنی هاشم به تنهایی از هر یک از بنی عبد شمس به تنهایی شجاع تر و به هنگام نبرد و مرگ جان بازتر است و بدین گونه معلوم می شود که میان این دو گفتار تناقضی نیست.
و سئل عن قریش
فقال علیهالسلام
أَمَّا بَنُو مَخْزُومٍ فَرَیْحَانَةُ قُرَیْشٍ،نُحِبُّ حَدِیثَ رِجَالِهِمْ،وَ النِّکَاحَ فِی نِسَائِهِمْ.
وَ أَمَّا بَنُو عَبْدِ شَمْسٍ فَأَبْعَدُهَا رَأْیاً،وَ أَمْنَعُهَا لِمَا وَرَاءَ ظُهُورِهَا.
وَ أَمَّا نَحْنُ فَأَبْذَلُ لِمَا فِی أَیْدِینَا،وَ أَسْمَحُ عِنْدَ الْمَوْتِ
بِنُفُوسِنَا،هُمْ أَکْثَرُ وَ أَمْکَرُ وَ أَنْکَرُ،
وَ نَحْنُ أَفْصَحُ وَ أَنْصَحُ وَ أَصْبَحُ.
از امام علیه السلام در مورد قریش سؤال شد.
امام علیه السلام فرمود:
اما بنیمخزوم،گلهای قبیله قریشند که ما دوست داریم با مردانشان هم سخن شویم و با زنانشان ازدواج کنیم،اما طایفه بنی عبد شمس،از همه بداندیشتر و بخیلترند،اما ما (طایفه بنیهاشم) از همه آنها به آنچه در دست داریم بخشندهتریم و به هنگام بذل جان از همه سخاوتمندتر؛
جمعیت آنها بیشتر و مکرشان فزونتر و زشتترند و ما فصیحتر و دلسوزتر و زیباتریم. ( . سند گفتار حکیمانه: این کلام شریف را زمخشری در ربیع الابرار همانند روایت مرحوم سیّد رضی آورده است ولی در محجة البیضاء فیض کاشانی با تفاوت روشنی ذکر شده بی آنکه مدرک آن را بیان کند و از این تفاوت اجمالاً معلوم میشود که از منبع دیگری آن را گرفته است.ابن عبد ربه در عقد الفرید نیز آن را با تفاوتی ذکر کرده و همچنین ابن بکار در موفقیات و این هر دو پیش از سیّد رضی میزیستند و به هر حال این کلام حکمتآمیز هم در کتب پیش از مرحوم رضی و هم در کتب بعد از آن آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 109). )
ویژگیهای قبایل قریش
این کلام حکیمانه در پاسخ کسی بیان شد که از امام علیه السلام درباره ویژگیهای قبایل قریش سؤال کرد امام علیه السلام نیز به سه قبیله معروف آنها («بنو مخزوم»،«بنو عبد شمس»و«بنو هاشم») اشاره کرد و ویژگیهای روحی و جسمی آنها را بر شمرد و در واقع به عنوان یک روانشناس ماهر در عبارات کوتاهی سجایای آنها را بررسی کرد»؛ (وَ سُئِلَ علیه السلام عَنْ قُرَیْشٍ) .
نخست در پاسخ این سؤال-سؤال درباره طایفه قریش-از قبیله«بنیمخزوم» سخن میگوید و میفرماید:«اما بنی مخزوم گلهای قبیله قریشاند که ما دوست داریم با مردانشان هم سخن شویم و با زنانشان ازدواج کنیم»؛ (فَقَالَ أَمَّا بَنُو مَخْزُومٍ فَرَیْحَانَةُ قُرَیْشٍ،نُحِبُّ حَدِیثَ رِجَالِهِمْ،وَ النِّکَاحَ فِی نِسَائِهِمْ) .
«مخزوم»جد این قبیله فرزند«یقظة بن مرة»بود.و این طایفه به پاکیزگی و برخورد خوب و حسن معاشرت معروف بودند.امام علیه السلام نیز همین اوصافشان را ستود نه اوصاف معنوی و اخلاقی دیگر را و میدانیم که«ابو جهل»معروف، «ولید»و دودمان«مغیره»از دشمنان سرسخت اسلام از این قبیله بودند که شأن نزول بعضی از آیات قرآن مسائل مربوط به آنها را تشکیل میدهد؛از جمله در شأن نزول آیات «ذَرْنِی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِیداً* وَ جَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدُوداً ...» ( .مدثر،آیه 11 و 12.) گفتهاند
که این آیات درباره«ولید بن مغیره»ی معروف است که تصمیم داشت با قرآن معارضه کند.و آیه شریفه «ذُقْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ» 1 درباره«ابو جهل»نازل شده که مذمت شدیدی در این آیات از هر دو به چشم میخورد.
سپس امام علیه السلام به سراغ معرفی طایفه«بنی عبد شمس»میرود که«ابو سفیان»، «معاویه»و«بنیامیه»از این قبیلهاند،میفرماید:«اما طائفه بنی عبد شمس از همه بداندیشتر و بخیلترند»؛ (وَ أَمَّا بَنُو عَبْدِ شَمْسٍ فَأَبْعَدُهَا رَأْیاً،وَ أَمْنَعُهَا لِمَا وَرَاءَ ظُهُورِهَا) .
جمله «أَبْعَدُهَا رَأْیاً» و «أَمْنَعُهَا لِمَا وَرَاءَ ظُهُورِهَا» گاه به شکل مدح تفسیر شده به این گونه که آنها دارای افکاری عمیق و دورنگرند و نسبت به آنچه در اختیار دارند شجاعانه دفاع میکنند و گاه به صورت دو وصف مذموم تفسیر شده و جمله «أَبْعَدُهَا رَأْیاً» یعنی دورترین قبایل قریش از حقند و «أَبْعَدُهَا رَأْیاً» و «أَمْنَعُهَا لِمَا وَرَاءَ ظُهُورِهَا» به این معنا تفسیر شده که آنها بخیلترین افرادند نسبت به چیزهایی که در اختیار دارند.با توجه به شواهد و قراین تاریخی و وجود افرادی همچون«ابو سفیان»،«معاویه»و«بنیامیه»در میان آنها،تفسیر دوم مناسبتر به نظر میرسد و جمله«امکر»و«انکر»که بعدا خواهد آمد نیز شاهد این مدعاست.
آنگاه امام علیه السلام از بنی هاشم یاد کرده،میفرماید:«اما ما (طایفه بنیهاشم) از همه آنها به آنچه در دست داریم بخشندهتر و به هنگام بذل جان از همه سخاوتمندتریم،جمعیت آنها بیشتر و مکرشان فزونتر و زشتترند و ما فصیحتر و دلسوزتر و زیباتریم»؛ (وَ أَمَّا نَحْنُ فَأَبْذَلُ لِمَا فِی أَیْدِینَا،وَ أَسْمَحُ عِنْدَ الْمَوْتِ بِنُفُوسِنَا،وَ هُمْ أَکْثَرُ وَ أَمْکَرُ وَ أَنْکَرُ،وَ نَحْنُ أَفْصَحُ وَ أَنْصَحُ وَ أَصْبَحُ) .
فصاحت بنیهاشم نمونه بارز آن در پیغمبر اکرم و امیرمؤمنان علیهما السلام و خطبههای نهجالبلاغه و نامهها و کلمات قصار آن کاملاً نمودار است.دعای عرفه امام حسین علیه السلام و دعاهای صحیفه سجادیه نیز نمونههای دیگری از این فصاحت بیبدیل است.
خیرخواهی آنها درباره اسلام تا آنجا بود که تا پای جان ایستادند و همه چیز را برای حفظ اسلام در صحنههایی همچون کربلا و غیر آن فدا کردند.زیبایی صورت آنها در تواریخ کاملاً منعکس است.بذل و بخشش آنان در زندگی امیر مؤمنان که هزار برده را با دسترنج خود آزاد کرد و در رکوع نماز انگشتر گرانقیمتی را به سائل داد و آیه در مدح او نازل شد و در زندگی بانوی اسلام فاطمه زهرا علیها السلام که پیراهن شب زفافش را به سائل تقدیم کرد و در زندگی امام حسن علیه السلام که در طول عمر خود چند بار تمام اموالش را میان خود و نیازمندان تنصیف نمود و همچنین در زندگی امام صادق علیه السلام که بخشی از اموال خود را به دست یکی از شیعیان سپرده بود تا اگر اختلافی در میان شیعیان در باره مسائل مالی ببیند مبلغ مورد اختلاف را از اموال او بپردازد و میان آنها صلح و صفا برقرار سازد معروف است.
کوتاه سخن اینکه تاریخ اسلام که به دست دوست و دشمن نوشته شده شاهد گویای سخنان فشرده و پرمعنایی است که امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیز خود بیان فرموده است.
در اینجا این سؤال مطرح میشود که چگونه امام علیه السلام قبیلهای را به طور عموم زیر سؤال میبرد و آنها را آشکارا مذمت و نکوهش میکند در حالی که از نظر شرع اسلام چنین کاری مناسب به نظر نمیرسد.
پاسخ این سؤال روشن است.اولاً اینگونه حکمهای عام ناظر به عموم نیست،بلکه ناظر به غالب افراد است.مثلاً وقتی میگوییم:جوانان جسور و سرکشاند مفهومش این نیست که همه بدون استثنا چنیناند و یا این سخن که پیران پخته و پرتجربهاند دلیل وجود این صفت در تمام افراد کهنسال نیست.
ثانیاً ابراز صفات مخفی و پنهان اشکال دارد اما صفات آشکار که افراد نمونههای آن را در این قبایل آشکارا دیده بودند،بیان آن بیاشکال است؛مثلا در طایفه بنی عبد شمس چهرههایی همچون«ابو سفیان»و فرزندانش و همچون همسر آلوده و زشتکارش«هند»را میدیدند.
سؤال دیگر اینکه در عصر جاهلیت،عرب به افراد قبیله خود افتخار میکردند و حتی کثرت جمعیت خود را به رخ دیگری میکشیدند؛ولی با ظهور اسلام این تفاخر به انساب جاهلی از میان رفت.چگونه امیر مؤمنان علی علیه السلام در اینجا ویژگیهای قبایل قریش و برتری بنیهاشم را بیان میکند؟
پاسخ آن است که عرب جاهلی بر ارزشهای اخلاقی تکیه نمیکرد،بلکه روی تعداد و کثرت و پارهای از صفات زشت مانند غارتگر بودن تکیه داشت و اصولاً دفاع از قبیله،دفاعی بیچون و چرا و بی قید و شرط و تعصبآمیز بود نه برای ارزشهای اخلاقی آنها.امام علیه السلام نیز در اینجا تکیه بر ویژگیهای اخلاقی میکند.
Imām Ali ibn Abū Tālib was asked about the tribesmen of Quraish. He replied as follows: “As for Banū Makhzūm, they are the blossoms of the tribesmen of Quraish. It is delightful to talk to their men and to marry their women. As for Banū Abd Shams, they are far-sighted and cautious about all that is hidden from them. As for ourselves (Banā Hāshim), we spend whatever we get and are very generous in offering ourselves to death. Consequently, those (other) people are more numerous, more contriving and more ugly, while we are most eloquent, well-wishing and handsome!”
وَ قَالَ علیه السلام شَتّانَ مَا بَینَ عَمَلَینِ عَمَلٍ تَذهَبُ لَذّتُهُ وَ تَبقَی تَبِعَتُهُ وَ عَمَلٍ تَذهَبُ مَئُونَتُهُ وَ یَبقَی أَجرُهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: چقدر فاصله بین دو عمل دور است: عملی که لذّتش میرود و کیفر آن میماند، و عملی که رنج آن میگذرد و پاداش آن ماندگار است !
دو کار با هم چه ناهمگون است و ناسازوار، کاری که لذتش رود و گناهش ماند، و کاری که رنجش برود و پاداشش ماند.
و فرمود چه دور است میان دو عمل عملی که میرود لذّت آن و میماند عقوبت آن و عملی که میرود مشقّت آن و باقی ماند مزد آن
و فرمود (علیه السلام): فرق است میان این دو عمل، عملی که لذتش رفته و عواقب ناگوارش مانده است و عملی که رنجش سپری شده و اجر و ثوابش باقی است.
و آن حضرت فرمود:چه اندازه بین دو عمل فاصله است:عملی که لذّتش از بین برود و زیانش بماند.و عملی که رنجش پایان پذیرد و اجرش باقی ماند .
شروح:
و تبقی تبعته: ای عقوبته.
شتان: فاصله است بین آن دو، (چه فاصلهای است بین دو عمل: عملی که خوشی آن بگذرد و رنج و عذابش بماند، و عملی که زحمتش سپری شود و پاداشش بماند). عمل اول: کار برای دنیاست که پیامد آن همان شقاوت اخروی است که در پی آن است و عمل دوم، کار اخروی است. بدیهی است که میان این دو تفاوت زیادی است.
وَ قَالَ علیه السلام شَتَّانَ مَا بَیْنَ عَمَلَیْنِ عَمَلٍ تَذْهَبُ لَذَّتُهُ وَ تَبْقَی تَبِعَتُهُ وَ عَمَلٍ تَذْهَبُ مَئُونَتُهُ وَ یَبْقَی أَجْرُهُ .
أخذ هذا المعنی بعض الشعراء فقال تفنی اللذاذة ممن نال بغیته
(و قال علیهالسلام: شتان بین عملین) چه دور است میان دو کردار (علم تذهب لذته) کرداری که برود لذت آن (و تبقی تبعته) و بماند آنچه تابع آن است از شقاوت اخرویه (و عمل تذهب مونته) و کرداری که برود رنج و گرانی آن (و یبقی اجره) و باقی ماند ثواب آن
و گفت آن حضرت: چه دوری است میان دو عمل: عملی که برود لذت آن و بماند تعبت آن. یعنی گناه و بازخواست آن و عملی که برود زحمت و جفای آن. و بماند مزد و ثواب آن.
و قال علیهالسلام: «شتان بین عملین: عمل تذهب لذته و تبقی تبعته و عمل تذهب موونته و یبقی اجره.» یعنی و گفت علیهالسلام که چه بسیار فرق است در میان دو کار: کاری که برود لذت او و بماند زحمت او و کاری که برود مشقت او و بماند اجر و ثواب او، یعنی در میان کار دنیا و کار آخرت.
الاعراب: شتان، من اسماء الافعال، و معناها فعل الماضی و هو بعد، و ما بعده اسمیه او موصوله، و الظرف مستقر صفه او صله ای شتان شیء بین عملین او الذی بین عملین عمل، کبدل البعض عن الکل لقوله: عملین، و عمل الثانی معطوف علیه. الترجمه: فرمود: بسیار دور است فاصله میان دو کردار: کرداری که کامبخشیش میرود و گناهش میماند، و کرداری که رنجش میگذرد و ثوابش میماند.
ز هم دورند کردار بد و خوب***گناه و طاعت و مکروه و محبوب
یکی لذّت تمام کیفرش هست***یکی رنجش تمام أجر در دست
و قال علیهالسلام: اقول: هکذا فی (الطبعه المصریه) ما بین و الصواب (بین) بدون ما کما فی ابن ابیالحدید و ابن میثم و النسخه الخطیه. و روی انه علیهالسلام کان ایام اقامته بالکوفه یبکر کل یوم الی السوق و یعظهم صنفا صنفا و یقول: قدموا الاستخاره، و تبرکوا بالسهوله، و اقتربوا من المبتاعین، و تزینوا بالحلم، و تناهوا عن الیمین، و جانبوا الکذب، و تجافوا عن الظلم، و انصفوا المظلومین، (و لا تبخسوا الناس اشیاءهم و لا تعثوا فی الارض مفسدین)- ثم ینادی: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) تفنی اللذاذه ممن نال صفوتها من الحرام و یبقی الاثم و العار تبقی عواقب سوء فی مغبتها لا خیر فی لذه من بعدها النار
ما من عمل الا و فیه جانب ایجاب و جانب سلب، لذه و الم، راحه و تعب، خیر و شر، و الفرق بین عمل و آخر هو اختلاف النسبه بین الجانبین، فای عمل غلب فیه جانب الخیر علی الشر فهو خیر، و ای عمل غلب فیه جانب الشر علی جانب الخیر فهو شر. هذا ما یقرره العقل، و قد بارکه القرآن الکریم، و ضرب له مثلا بالخمر و المیسر و قال: (فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما- 219 البقره). و قارن الامام فی هذه الحکمه بین عملین: احدهما فیه لذه زائله فانیه تعقبها لوعه دائمه باقیه، و العمل الاخر فیه لذه دائمه باقیه یسبقها تعب و جهد یذهب مع الایام. و الاول یغلب شره علی خیره فیجب ان یترک، و الثانی یغلب خیره علی شره فیجب ان یتبع. و ای عاقل اذا خیر بین الحیاه الکریمه مع الکفاح و الصبر علی العوز و المشاق، و بین حیاه الذل و الهوان مع الراحه، و امتلاء المعده. ای عاقل یختار و یفضل شیئا علی حریته و کرامته؟ و هل الخیر کل الخیر فی المعده.. حتی مع الاسر و العبودیه؟.
… شتان ما بین عملین: الاول عمل فی شهوات النفس و الثانی عمل فی طاعه الله
امام علیهالسلام (در ترغیب به بندگی) فرموده است: چه دور است بین دو عمل و کردار عملی (نافرمانی) که لذت و خوشی آن بگذرد و زیان (کیفر) آن بماند، و عملی (طاعت و بندگی) که رنج آن بگذرد و پاداش و مزدش بماند.
زندگی دنیا پایان میپذیرد، زحمت، رنج و شادی آن همه تمام میگردد. تنها کسی از دنیا سود برده که برای آخرت خویش فعالیت کرده است و پیشاپیش، خانه بهشت خویش را آباد ساخته و همین است هدف اصلی امام (علیه السلام) از بیان مطلب بالا. خدای عزیز درباره بهشتیان میفرماید: (در زندگی رضایتبخشی، در بهشتی عالی بسر میبرند. میوههای آن در دسترس است. خطاب میشود بخورید (و از شربتهای بهشتی) بنوشید! گوارا باد شما را به اعمال شایستهای که پیش از خود فرستادید). مرحوم سیدرضی مینویسد: این مطلب به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) هم نسبت داده شده است.
و قال علیهالسلام: (شتان ما بین عملین) ای ان بینهما فرقا کثیرا (عمل) فی الشهوات المحرمه حیث (تذهب لذته و تبقی) علی الانسان (تبعته) و آثامه (و عمل) لله سبحانه حیث (تذهب مونته) ای صعوبته (و یبقی اجره) و ثوابه.
«چه فاصله زیادی است میان دو کار، کاری که لذت آن برود و گناهش باقی ماند و کاری که رنجش از میان رود و پاداش آن باقی ماند.»
یکی از شاعران همین معنی را تضمین کرده و سروده است که «کسی که از حرام به خواسته خود می رسد لذتش نابود می شود و گناه و ننگ آن باقی می ماند...»
و قال علیهالسلام
شَتَّانَ مَا بَیْنَ عَمَلَیْنِ عَمَلٍ تَذْهَبُ لَذَّتُهُ وَ تَبْقَی تَبِعَتُهُ
وَ عَمَلٍ تَذْهَبُ مَؤُونَتُهُ وَ یَبْقَی أَجْرُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
چقدر این دو عمل با هم متفاوتند:عملی که لذتش میرود و عواقب سوء آن باقی میماند و عملی که زحمتش میرود و اجر و پاداشش باقی است. (. سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکمتآمیز در ربیع الابرار زمخشری همانند نهجالبلاغه آمده ولی در غررالحکم با تفاوت روشنی ذکر شده که نشان میدهد از منبع دیگری جز نهجالبلاغه گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 109).)
فرق میان این دو کار
امام علیه السلام در این کلام نورانی اشاره به تفاوت اعمال خیری که مورد رضای خداست و لذات و هوسرانیهای ناپایدار دنیا کرده میفرماید:«این دو عمل چقدر با هم متفاوتند:عملی که لذتش میرود و عواقب سوء آن باقی میماند و عملی که زحمتش میرود و اجر و پاداشش باقی است»؛ (شَتَّانَ مَا بَیْنَ عَمَلَیْنِ عَمَلٍ تَذْهَبُ لَذَّتُهُ وَ تَبْقَی تَبِعَتُهُ وَ عَمَلٍ تَذْهَبُ مَؤُونَتُهُ وَ یَبْقَی أَجْرُهُ) .
در میان کارهای نیک و بد و اعمال حسنه و سیئه-با اینکه هر کدام جنبه مثبت و منفی دارند-این تفاوت آشکار دیده میشود؛اعمال گناهآلود دارای لذتی موقتی و ناپایدار است که به زودی زایل میگردد ولی عواقب بد آن هم در دنیا و هم در آخرت دامان انسان را میگیرد.مثلاً انسانی برای برخورداری از لذتی آنی به شراب پناه میبرد.ممکن است این ماده مخدر ساعتی او را از غم و اندوه ته کند و در نشئهای لذتبخش فرو برد؛اما به زودی پایان مییابد و آثار سوء آن در تمام اعضای بدن او تدریجاً ظاهر میشود و در آخرت نیز از شراب طهور بهشتی و نوشیدن آب کوثر محروم میگردد.
ولی به عکس،انسانی که به سراغ بندگی خدا میرود و در میدان جهاد با نفس و جهاد با دشمن حاضر میشود،هر چند با مشکلاتی روبرو میگردد؛اما این مشکلات تدریحا از بین میرود و اجر و پاداش دنیوی و اخروی آن باقی میماند.این همان چیزی است که قرآن به آن اشاره کرده میفرماید: «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» ؛آنچه نزد شماست از میان میرود،و آنچه نزد خداست باقی میماند». (.نحل،آیه 96.)
هوسرانی و شهوترانی همچون کفهای روی آب است که «فَیَذْهَبُ جُفاءً» ؛سرانجام کفها به بیرون پرتاب میشوند» ( .رعد،آیه 17.) و اعمال نیک همچون آب زلال که به مصداق «وَ أَمّا ما یَنْفَعُ النّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ» ؛ولی آنچه به مردم سود میرساند ( آب یا فلزّ خاص) در زمین میماند» ( .رعد،آیه 17.) باقی و برقرار خواهد بود.
در خطبه 176 نیز این جمله را خواندیم که امام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:
«إنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَکارِهِ وَإِنَّ النّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَواتِ ؛بهشت در میان ناراحتیها احاطه شده و دوزخ در میان شهوات».
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “What a difference there is between two kinds of actions:an action the pleasure of which passes away but its (ill) consequence remains, and an action the hardship of which passes away but its reward stays.“
وَ تَبِعَ جِنَازَةً فَسَمِعَ رَجُلًا یَضحَکُ فَقَالَ کَأَنّ المَوتَ فِیهَا عَلَی غَیرِنَا کُتِبَ وَ کَأَنّ الحَقّ فِیهَا عَلَی غَیرِنَا وَجَبَ وَ کَأَنّ ألّذِی نَرَی مِنَ الأَموَاتِ سَفرٌ عَمّا قَلِیلٍ إِلَینَا رَاجِعُونَ نُبَوّئُهُم أَجدَاثَهُم وَ نَأکُلُ تُرَاثَهُم کَأَنّا مُخَلّدُونَ بَعدَهُم ثُمّ قَد نَسِینَا کُلّ وَاعِظٍ وَ وَاعِظَةٍ وَ رُمِینَا بِکُلّ فَادِحٍ وَ جَائِحَةٍ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: خوشا به حال آن کس که خود را کوچک میشمارد، و کسب و کار او پاکیزه است، و جانش پاک، و اخلاقش نیکوست، که ما زاد بر مصرف زندگی را در راه خدا بخشش میکند، و زبان را از زیاده گویی باز میدارد و آزار او به مردم نمیرسد، و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را کفایت کرده، بدعتی در دین خدا نمیگذارد .
(برخی حکمت 123 و 122 را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل کردهاند)
[و در پی جنازهای میرفت، شنید مردی میخندد فرمود:]!
گویا مرگ را در دنیا بر جز ما نوشتهاند، و گویا حق را در آن بر عهده جز ما هشتهاند، و گویی آنچه از مردگان میبینیم مسافرانند که به زودی نزد ما باز میآیند، و آنان را در گورهاشان جای میدهیم و میراثشان را میخوریم، پنداری ما از پس آنان جاودان به سر میبریم.
سپس پند هر پند و پند دهنده را فراموش میکنیم و نشانه قهر بلا و آفت میشویم.
و فرمود در وقتی که پیروی کرد جنازه را پس شنید مردی را که خنده میکرد پس فرمود گوئیا در دنیا مرگ بر غیر ما واجب شده و گوئیا آنانکه میبینم از مسافران که مردگانند از پس و گوئیا مرگ که حق است بر غیر ما واجب شده و گوئیا آنانکه میبینم از مردگان مسافرانید که از پس اندک زمانی بسوی ما باز گرداندگانند و میآریم آنها را در قبور خودشان و میخوریم میراث ایشان را بتحقیق که فراموش کردیم هر کلمه پند را دهنده را و انداخته شدیم بهر افت هلاک آرنده خوشا مر کسی را که رام شد در نفس خود و پاک و حلال شد کسب او و بصلاح آمد سرّ درون او و نیکو شد کردار درونی او و پیروی او و انفاق کرد افزونی از مال خود و نگاه داشت افزونی از زبان خود و جدا کرد از مردمان بدی فعل خود را و گنجایش داد او را سنّت که طریقه شریعتست و منسوب نشد ببدعت میفرماید سید و از مردمان کسیست که نسبت میدهد این کلامرا بر رسول خدا
از پی جنازه ای می رفت، مردی را دید که می خندید. امام (علیه السلام) به او فرمود:
گویی که مرگ بر دیگران مقرر شده، نه بر ما و گویی حق بر غیر ما واجب شده و گویی، این مردگان که می بینیم، مسافرانی هستند که بزودی به نزد ما باز می گردند آنها را در گورهایشان می گذاریم و اموالشان را می خوریم، پنداری، که پس از آنها جاودانه خواهیم زیست. سپس، هر اندرز دهنده ای را چه مرد و چه زن فراموش می کنیم و خود را به دست هر بلا و آفت می سپاریم.
امام دنبال جنازهای میرفت شنید مردی میخندد ،فرمود:گویا مردن در این جهان را برای غیر ما ثبت کردهاند،و انگار حق بر غیر ما واجب شده،و خیال میکنی مردگانی که میبینیم مسافرانی هستند که به زودی به جانب ما باز میگردند،آنان را در قبرهایشان مینهیم و ارثشان را میخوریم،گویی ما پس از آنها جاودان خواهیم بود،که پند پند دهندگان را از یاد بردیم،و نشانه هر بلای سخت و سنگین شدیم .
شروح:
نبوئهم اجداثهم: ای نسکنهم قبورهم و روی: قد نسینا کل واعظه، و واعظ، و اما کل جائحه ای نسینا کل قائل یعظ الناس و کل کلمه فیها الوعظ، ای کلمه ذات وعظ وردت من الله او من رسوله. و الجائحه: المهلکه. و امنا الواو للعطف و رمینا الواو للحال، ای نسینا کل حاله ذات وعظ و قد رمینا بکل داهیه اجتاحتنا. و قوله طوبی فعلی من الطیب. و قیل: هی شجره فی الجنه فی دار رسول الله صلی الله علیه و آله یتدلی فی دار کل مومن منها غصن، و هی بخلاف اشجار الدنیا، فان اصلها فوق و اغصانها الی تحت. و ذل فی نفسه من الذله لا من الذل، ای لا یکون تکبر و تعزز فی نفسه. و قوله عزل عن الناس شره بالنصب، و یجوز بالرفع، یقال: عزله عن کذا فعزل ای نحاه، یتعدی و لا یتعدی. و وسعه السنه: ای کفته سنه رسول الله صلی الله علیه و آله و انها واسعه. و روی و لم یعدها الی بدعه و معنی کلنا الروایتین انه لا یتجاوز الی البداعه التی قاس مالک و احمد بن حنبل و نحوهما.
کل واعظه: ای کل قصه فعاله او کلمه او نفس واعظه. و الجائحه: المهلکه و الداهیه و المستاصله. طوبی: فعل من الطیب، و روی انها شجره فی الجنه فی دار رسولالله صلی الله علیه و آله یتدلی فی دار کل مومن منها غصن. و ذل فی نفسه: من الذله لا من الذل: ای بریء من الکبر و التعزز. و عزل: یتعدی و لا یتعدی. و وسعته السنه: و لم تعدها ای کانت مجال السنه المحمدیه واسعه. بالنسبه الیه غیر ضیقه فهو یکتفی بها و لا یروم التعدی عنها و یقتصر فی الشریعه علی المنطوق به، و لا یحکم فی المسکوت عنه بالرای و القیاس، لا علی وجهه.
امام (علیه السلام) جنازهای را تشییع میکرد، شنید مردی میخندد، فرمود: اجداث: قبرها، جائحه: آفت بیچارهکننده، (گویا مرگ در دنیا برای دیگران، مقرر شده است، و گویا حق تنها بر دیگرانی به جز ما، حتمی گشته است، و گویا مردگانی که میبینیم مسافرانی هستند که به زودی نزد ما برمیگردند، ایشان را در قبر نهان میکنیم، و میراثشان را میخوریم، گویی بعد از آنها زندهی جاودانهایم که همهی پند دهندگان را از یاد بردهایم و دچار همهی آفتهای سخت شدهایم، خوشا کسی که نفسش را خوار و کسب و کارش را شایسته و نیتش را پاک و پسندیده، و خوی خود را نیکو گرداند و زیادی مال و ثروتش را انفاق کرد و زبانش را از پرگویی بازداشت و شرش را از مردم بازگرفت و به جای آوردن سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بر او آسان بود و به بدعت من منسوب نگشت). سیدرضی میگوید: بعضی این مطالب و سخن پیش را به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نسبت دادهاند هدف این بخش از سخن امام (علیه السلام) برحذر داشتن از خندهی بیجا و یادآوری آخرت بوده است. امام (علیه السلام) سه تشبیه بیان کرده است: 1- تشبیه مرگ به چیزی که برای دیگران مقرر شده است. 2- تشبیه حقی که بر انسان واجب است به حقی که بر دیگران واجب است نه بر او. 3-تشبیه مردگانی که به چشم خود میبیند به مسافرانی که عنقریب برمیگردند. و وجهشبه در هر سه مورد کم اهمیت دادن به مرگ، و کمتوجهی به ادای حق واجبی است که خداوند بر آنان مقرر کرده، و عبرت نگرفتن ایشان از کسانی که میمیرند. عبارت: نبوئهم … جائحه مکمل وجهشبه است، زیرا انجامدهندهی چنین کاری (دفن) دربارهی مردگان به دلیل سنگدلی و پند نیاموختن چنان است که گویی مرگی که بر مردگان مقرر شده است، برای او مقرر نشده است. عبارت طوبی … وادار ساختن بر آراستگی به فضایل یاد شده است، یعنی خوشا به حال او، و این حالت در حقیقت حالت خوبی است برای اولیای خدا در آخرت یعنی همان حالت خوشی و لذت جاوید. امام (علیه السلام) هشت فضیلت را برشمرده است: 1- خوار ساختن نفس در برابر خدا به دلیل نیاز و حاجتی که به او دارد و همچنین توجه به سرانجام کار و عالم آخرت 2- کسب حلال، از راه درستی که شایسته است. 3- نیت پاک برای خدا و پاک داشتن درون از نیتهای فاسد در رفتار با مردم. 4- خوش خویی و آراستگی به فضایل اخلاقی. 5- انفاق مالی که از حد نیاز بیشتر است در راهی شایسته از راههای نزدیکی به خدا، و این همان فضیلت بخشندگی است. 6- خودداری از پرگویی یعنی پرهیز از سخن
گفتن زیاد بر آنچه که شایسته است، یعنی خاموشی در جای خود. 7- دور داشتن بدی و شرارت از مردم که همان عدالت و یا لازمهی عدالت است. 8- پایبندی به سنت خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله) و فاصله نگرفتن از آنها به طرف آنچه که بدعت در دین و ناشایست است.
[وَ قَالَ ع] وَ [قَدْ] تَبِعَ جِنَازَةً فَسَمِعَ رَجُلاً یَضْحَکُ فَقَالَ کَأَنَّ الْمَوْتَ فِیهَا عَلَی غَیْرِنَا کُتِبَ وَ کَأَنَّ الْحَقَّ فِیهَا عَلَی غَیْرِنَا وَجَبَ وَ کَأَنَّ الَّذِی نَرَی مِنَ الْأَمْوَاتِ سَفْرٌ عَمَّا قَلِیلٍ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ نُبَوِّئُهُمْ أَجْدَاثَهُمْ وَ نَأْکُلُ تُرَاثَهُمْ کَأَنَّا مُخَلَّدُونَ بَعْدَهُمْ ثُمَّ قَدْ نَسِینَا کُلَّ وَاعِظٍ وَ وَاعِظَةٍ وَ رُمِینَا بِکُلِّ فَادِحٍ وَ جَائِحَةٍ [طُوبَی لِمَنْ ذَلَّ فِی نَفْسِهِ وَ طَابَ کَسْبُهُ وَ صَلَحَتْ سَرِیرَتُهُ وَ حَسُنَتْ خَلِیقَتُهُ وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ وَ أَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ وَ عَزَلَ عَنِ النَّاسِ شَرَّهُ وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّةُ وَ لَمْ یُنْسَبْ إِلَی بِدْعَةٍ]
طُوبَی لِمَنْ ذَلَّ فِی نَفْسِهِ وَ طَابَ کَسْبُهُ وَ صَلَحَتْ سَرِیرَتُهُ وَ حَسُنَتْ خَلِیقَتُهُ وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ وَ أَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ وَ عَزَلَ عَنِ النَّاسِ شَرَّهُ وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّةُ وَ لَمْ یُنْسَبْ إلَی الْبِدْعَةِ .
قال الرضی أقول و من الناس من ینسب هذا الکلام إلی رسول الله ص و کذلک الذی قبله قال الرضی رحمه الله تعالی أقول و من الناس من ینسب هذا الکلام إلی رسول الله ص
الأشهر الأکثر فی الروایة-أن هذا الکلام من کلام رسول الله ص و مثل قوله کأن الموت فیها علی غیرنا کتب
قول الحسن ع ما رأیت حقا لا باطل فیه أشبه بباطل لا حق فیه من الموت.
و الألفاظ التی بعده واضحة لیس فیها ما یشرح و قد تقدم ذکر نظائرها
(و قال علیهالسلام: و قد تبع جنازه) در وقتی آن حضرت میرفت در پی جنازهای (فسمع رجلا یضحک) پس شنید که مردی خنده میکرد (فقال علیهالسلام) پس فرمود آن حضرت علیهالسلام که: (کان الموت فیها) گوییا که مرگ در دنیا (علی غیرنا کتب) برغیر ما نوشته شده (و کان الحق فیها) و گوییا حق- که کنایت است از وجوب نزول موت- در دنیا (علی غیرنا وجب) بر غیر ما واجب گشته (و کان الذی نری) و گوییا که آنچه میبینیم (من الاموات) از مردگان (سفر عما قلیل) مسافرانیند که از پس اندک زمانی (الینا راجعون) به سوی ما باز گردندگانند (نبوئهم اجداثهم) فرو میآوریم ایشان را به قبور ایشان (و ناکل تراثهم) و میخوریم میراث ایشان را بیحضور ایشان (کانا مخلدون بعدهم) گوییا ما خواهیم بود جاویدان بعد از ایشان در این جهان (قد نسینا کل واعظه) به تحقیق که فراموش کردیم کلمه و قصه پند دهنده را یا هر نفس پند گوینده را از هلاکت. (و رمینا بکل جائحه) و انداخته شدیم به هر آفت مهلکه و داهیه مستاصله یعنی به هر چیزی که موجب هلاکت دنیا و عقبی است از انواع معصیت (طوبی لمن ذل فی نفسه) خوش مر آن کسی راست که رام شد و شکستگی نمود در نفس خود و می تواند بود که مراد از طوبی درخت طوبی باشد و آن درختی است واقع در جنت در خانه رسولالله صلی الله علیه و آله. یعنی درخت طوبی مر شخصی را که کسر نفس خود نمود (و طاب کسبه) و پاک شد یعنی حلال گشت کسب دست او (و صلحت سریرته) و به صلاح آمد سر درون او یعنی معتقد به اصول خمسه شد و کسب اخلاق حسنه نمود (و حسنت خلیقته) و نیکو شد کردار بیرون او یعنی مرتکب عمل صالح گشت و از قبایح اجتناب کرد (و انفق الفضل من ماله) و نفقه کرد افزونی را از مال خود یعنی آنچه زیاده بود از مایحتاج خود، تصدق فرمود (و امسک الفضل من لسانه) و نگه داشت افزونی را از زبان خود یعنی زبان خود را نگاه داشت از چیزی که فایده بر آن مترتب نبود (و عزل عن الناس شره) و جدا کرد از مردمان، بدی افعال خود را و اصلا مرتکب ایذا و آزار ایشان نشد (و وسعته السنه) و گنجایش داد او را سنت یعنی در جمیع اوان اشتغال نمود به امور شرعیه و در همه حالات مشغول گشت به طریق و روش حضرت رسالت (و لم ینسب الی بدعه) و منسوب نشد به بدعت که آن راه شیطنت است و طریقه ضلالت (قال السید) سید قدس سره میفرماید (و من الناس) و بعضی از مردمان (من ینسب هذا الکلام) کسی است که نسبت میدهد این کلام عالی مقام را (الی رسولالله صلی الله علیه و آله) به حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله
و آن حضرت از پی جنازهای به مشایعت میرفت شنید مردی را میخندید، گفت: مگر مرگ در دنیا بر غیر ما نوشته شده است و گویا این حق در دنیا بر غیر ما واجب و ثابت گشته است و گویا اینان که ما میبینیم از مردگان که همه روز کاروانها از ایشان به آن دیار روان است مسافرانند که عنقریب به ما باز میگردند و به خانههای خود نزول مینمایند، گویا ما جاویدان میمانیم بعد از ایشان در این جهان و در اکثر نسخهها به جای (و کانا مخلدون بعدهم) این کلمه است (نبوئهم اجداثهم و ناکل تراثهم) میدهیم ایشان را مکان در قبرهای ایشان، و میخوریم از پی میراث ایشان را، به تحقیق که فراموش کردیم هر حالتی پند دهنده را، و انداخته شدیم بهر آفت مهلکه و بهر بلیت مستاصلهای، یعنی از بیخ برکننده. قال سید رضی الله عنه اقول و من الناس من ینسب هذا الکلام الی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و کذلک الذی قبله. شاید این کلام جدا باشد از کلام سابق. خوشا آن کس که ذلیل و خاشع گشت در نفس خود و نیکو گشت کسب او یعنی طلب رزق یا مطلق عمل او، و پسندیده گشت پنهان و نیت او، و خوب گشت اخلاق و اطوار او، و خرج نمود در بر و صدقات زاید مال خود را، و نگاهداشت از لغو و بیکار زبان خود را، و دور کرد و جدا ساخت از مردم شر خود را، گنجایش داد او را سنت. یعنی عمل به سنت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم، بر او تنگ و شاق نیامد و نسبت داده نشد به بدعت. (سید رضی الله عنه) میگوید: و پارهای از مردمانند که نسبت میدهند این کلام را به سوی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم و همچنین کلامی را که پیش از آن ذکر شد.
و قال علیهالسلام و قد تبع جنازه فسمع رجلا یضحک، فقال علیهالسلام: «کان الموت فیها علی غیرنا کتب و کان الحق فیها علی غیرنا وجب و کان الذی نری من الاموات سفر عما قلیل الینا راجعون، نبوئهم اجداثهم و ناکل تراثهم، قد نسینا کل واعظ و واعظه و رمینا بکل جائحه. طوبی لمن ذل فی نفسه و طاب کسبه و صلحت سریرته و حسنت خلیقته و انفق الفضل من ماله و امسک الفضل من لسانه و عزل عن الناس شره و وسعته السنه و لم ینسب الی بدعه.» و من الناس من ینسب هذا الکلام الی رسولالله صلی الله علیه و آله. یعنی و گفت علیهالسلام و حال آنکه مشایعت کرده بود مردهای را، پس شنید که مردی خنده میکرد پس گفت: گویا مردن در دنیا بر غیر ما نوشته است و گویا یقین که مرگ است بر غیر ما واجب و لازم گشته است و گویا آن کسانی را که میبینیم از مردگان، مسافرانی باشند که در اندک وقتی به سوی ما مراجعت خواهند کرد، جا میدهیم ایشان را در قبرهای ایشان و میخوریم مال میراث ایشان را. به تحقیق که فراموش کردیم هر کار پند دهندهای را که تغییرات دنیا باشد و هر نفس پند دهندهای را که مردگان باشند و حال آنکه انداخته شدهایم در هر آفت و مصیبتی. خوشا به حال کسی که خوار باشد در پیش نفس خود و پاک باشد عمل او و فاسد نباشد اعتقادات او و نیکو باشد خصلت و خلق او و انفاق کرده باشد زائد بر حاجت مال خود را و نگاه داشته باشد سخنان بیجای زبان خود را و دور باشد از مردمان شر و ضر او و تنگ نباشد بر او سنت و طریقهی پیغمبر، صلی الله علیه و آله و منسوب نباشد به بدعتی در دین.
و بعضی از مردمان کسی است که نسبت داده است این سخن را به سوی رسول خدا، صلی الله علیه و آله.
اللغه: (بوات) له منزلا: اتخذته، و اصله الرجوع (الاجداث): القبور واحدها جدث بالتحریک (التراث) بالضم ما یخلفه الرجل لورثته (الجائحه) الافه التی تهلک الثمار و تستاصلها، و کل مصیبه عظیمه. الاعراب: رجلا یضحک: مفعول سمع علی التوسع، و یضحک جمله حالیه عنه، علی غیرنا، ظرف متعلق بقوله: کتب، قدم علیه لرعایه السجع. المعنی: الضحک خاصه لنوع الانسان، و ینشا عن سرور صاعد علی القلب من تاثر ناش عن نیل محبوب، او تعجب بالغ عن مشاهده مناظر طیبه، و یعرض هذه الحاله للاطفال و المجانین اکثر من غیرهما، حتی عد کثره الضحک نوعا من الجنون، لانه یدل علی غفله و اغترار، تغلب علی التفکر و الاعتبار، و التوجه الی المبدء و المعاد. و مشاهده مظاهر الموت من اوعظ المناظر و اهمها للعبره و التفکر فی العواقب، و بهذا الاعتبار کان کثره الضحک مکروها و ممقوتا عند الشرع و العقلاء الحکماء و خصوصا فی موارد تعد للتوجه الی المبداء او المعاد، کالمساجد، و المقابر و عند الجنائز، و فی تشییع الاموات. مضافا الی ان الضحک خلف الجنازه نوع هتک للمیت و قله مبالاه بصاحب المصیبه و اولیاء المیت المقروحی الاکباد، و المحروقی القلوب. و هذا الرجل قد بالغ فی ضحکه حتی اسمعه امیرالمومنین (علیه السلام) فشرع فی ارشاده و موعظه بهذه الجمل العاتبه القارعه، و نبهه علی سوء عمله، کانه لا یعتقد بالموت و لا یعترف بالحق، و کان المیت مسافر یودع احباءه ثم یرجع الیهم عن قریب.
ثم بین کیف ینبغی ان یکون المسلم السعید الناظر لما بعد موته، و عد له سبع صفات اخلاقیه و ایمانیه:
1- ان یذل نفسه الاماره الشریره.
2- ان یکون کسبه الذی یعیش فی ظله طیبا و حلالا، و لا یاکل من حرام.
3- ان تکون سریرته صالحه نقیه داعیه الی عمل الخیر و الصلاح.
4- ان تکون فطرته حسنه مائله الی اعتناق الحسنات، و کارهه لارتکاب السیئات.
5- ان یکون سخیا ینفق فضل ماله و لا یکون بخیلا یجمع الاموال و یدخرها للوراث.
6- ان یکون صموتا یحفظ لسانه عن فضول الکلام، و النطق بما لا یعنیه لدی الانام. 7- ان یکون عملا بالسنه، و ترکا للبدعه. الترجمه: علی (علیه السلام) دنبال جنازه میرفت و آواز خندهی مردی را شنید پس فرمود: گویا مردن در این جهان سرنوشت دیگران است، و رعایت حق وظیفهی جز ما است، و گویا این در گذشتهها که بچشم خود زیر خاک میکنیم مسافرانی هستند که بزودی نزد ما برمیگردند، ما آنان را در گور میکنیم و ارث آنها را میخوریم مثل اینکه ما خود پس از آنها در این جهان جاویدانیم، هر پند آموزی را بدست فراموشی سپرده با اینکه خود هدف هر بلا و حادثه هستیم. خوشا بحال آنکه نفس اماره را خوار کرد، و کار و کسب پاکی بدست آورد و پاک نهاد و خوش فطرت بود، مازاد دارائی خود را انفاق کرد، و زبانش را از فضولی نگهداشت، و پیرو سنت شد، و از بدعت برکنار بود.
علی در پی مرده ای گوش کرد***که خندید مردی و بخروش کرد
مگر مرگ بنوشته بر دیگران***بجز ما است واجب حق بیکران
تو گوئی که این مردگان از سفر*** بما باز گردند روزی دیگر
سپاریم در گورشان بیدریغ***بیازیم بر ارثشان دست و تیغ
که مائیم جاوید در جایشان***ز ما مرگ دیگر نگیرد نشان
فراموش کردیم هر وعظ و پند***بلاها کشیدند مان در کمند
خوشا آنکه این نفس را خوار کرد***پی کسب روزی خود کار کرد
دلش پاک و خوش فطرت و نیک بود***ز ما زاد دارائی احسان نمود
زبان از فضولی کشیده بزور***پس سنّت است و ز بدعت بدور
اقول: رواه (تفسیر القمی) مرفوعا عنه علیهالسلام (قول المصنف). (و تبع علیهالسلام جنازه فسمع رجلا یضحک) عن الصادق علیهالسلام: (کم ممن کثر ضحکه لاغیا، یکثر یوم القیامه بکاوه، و کم ممن کثر بکاوه علی ذنبه خائفا، یکثر یوم القیامه فی الجنه ضحکه و سروره). کان الموت فیها علی غیرنا کتب، و کان الحق فیها علی غیرنا وجب) فی (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) (الحموی): کان الحسن بن علی، الملقب بالقاضی المهذب، الذی اختص بالصالح بن رزیک وزیر المصریین قرظه عنده القاضی عبدالعزیز بن الحباب فلما مات عبدالعزیز شمت به الحسن، و لبس فی جنازته ثیابا مذهبه فنقص بهذا السبب و استقبحوا فعله و لم یعش بعد الجلیس الا شهرا واحدا. هذا، و فی (الاغانی): ان حماده بنت عیسی بن علی توفیت، و حضر المنصور جنازتها، فلما وقف علی حفرتها، قال لابی دلامه: ما اعددت لهذه الحفره؟ قال: بنت عمک حماده بنت عیسی یجاء بها الساعه فتدفن فیها، فضحک المنصور حتی غلب، فستر وجهه، و فی (عیون القتیبی): مات رجل من جند اهل الشام فحضر الحجاج جنازته لکونه عظیم القدر- و کان یلقب سعنه- فصلی الحجاح علیه و قال لینزل قبره بعض اخوانه فنزل نفر منهم، فقال احدهم- و هو یسوی علیه- رحمک الله ابا فلان! ان کان ما علمتک لتجید الغنائ، و تسرع رب الکاس، و لقد وقعت موقع سوء لا تخرج منه الی الدکه، فما تمالک الحجاح ان ضحک فاکثر- و کان لا یکثر الضحک فی جد و لا هزل- ثم قال له: لا ام لک! اهذا موضع هذا؟ قال: اصلح الله الامیر! فرسی حبیس لو سمعه یتغنی: (یالبینی اوقدی النارا) لا نتشر الامیر علی سعنه- و کان من اوحش خلق الله صوره- فقال الحجاج: انا لله، اخرجوه من القبر ثم قال: ما ابین حجه اهل العراق فی جهلکم یا اهل الشام! و لم یبق احد حضر القبر الا استفرغ ضحکا. و حدثنی بعض الساده: ان امراه من العریفین توفیت، فحضر العریفون تشییعها فقالوا لذاکر: من زوج هذه المراه حتی نسلیه بعد الفراع من دفنها، فقال: ما اعرف لها زوجا معینا، فما تمالکوا انفسهم من الضحک حتی (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) اضطروا الی الرجوع قبل الفراغ. (و کان الذی نری من الاموات سقر) (بالفتح فالسکون) جمع سفر من (سفر): خرج الی السفر. (عما قلیل الینا راجعون) فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: عجب لقوم حبس اولهم عن آخرهم ثم نودی فیهم بالرحیل و هم یلعبون. (نبووهم اجداثهم) و فی روایه القمی: (ننزلهم اجداثهم) و الاجداث: جمع الجدث، و هو القبر. (و ناکل تراثهم) التراث: المیراث، واصله الوراث، وزاد (ابن ابیالحدید) و ابن میثم) بعده (کانا مخلدون بعدهم) و کذلک فی المستند من خبر القمی فلابد من سقوطه فی (المصریه الاولی)، ثم هکذا فی (المصریه) و الکلمه زائده لعدم وجودها فی (ابن ابیالحدید) و (ابن میثم) و (الخطیه). (قد نسینا کل واعظ و واعظه) هکذا فی (المصریه). و فی نسخه (ابن ابی الحدید) والظاهر الاصل فی (واعظ) و (واعظه) احدهما و الاخر کان نسخه (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) بدلیه فجمعت الطبعه المصریه بینهما فاقتصر (ابن میثم) علی الاول، و القمی علی الثانی، و لا معنی للجمع بینهما لانه لا مناسبه فی ان یقال: (نسینا کل رجل واعظ و امراه واعظه) ثم الظاهر اصحیته (واعظه) لکونها قرینه (جائحه) فی الفقره بعدها، و المراد: کل صفه و خصله واعظه. (و رمینا بکل جانحه) ای: رمینا بکل خصله مهلکه، و الجائحه: الشده التی یجتاح المال، ای: یستاصله من سنه او فتنه. هذا و فی (العیون): (کان الحسن- یعنی البصری- اذا شیع جنازه لم ینتفع به اهله وولده و اخوانه ثلاثا). هذا، و فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) جعل (طوبی لمن ذل فی نفسه … ) الذی فی (المصریه) بعد هذا العنوان، جزء هذا العنوان فهو الصحیح و یشهد له مستنده خبر (تفسیر القمی) ایضا. ((مجلد 13، صفحه 279، الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق)) قال الرضی اقول: و من الناس من ینسب هذا الکلام الی رسول الله (صلی الله علیه و آله) و کذلک الذی قبله. اقول: (و قال (علیه السلام)) هکذا فی (المصریه) و الصواب اسقاطه لکون العنوان جزء قول المصنف قبل هذا (و تبع جنازه) - الخ- کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). (طوبی لمن ذل نفسه) بمعنی الا یکون خشنا شموسا لا ان یکون ذلیلا العزه للمومنین فقال (علیه السلام) فی وصف شیعته (علیهم غبره الخاشعین). (و طاب کسبه) بان یجتنب المکاسب المحرمه و لا یخون فی ((مجلد 13، صفحه 280، الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق)) المکاییل و الموازین. (و صلحت سریرته) بحسب طینته فالمومن خلق من طینه الانبیاء. (و حسنت خلیقته) فعن الصادق (علیه السلام) (الخلق الحسن یمیت الخطیئه کما تمیت الشمس الجلید) و عنه (علیه السلام) (هلک رجل علی عهد النبی (صلی الله علیه و آله) فاتی (صلی الله علیه و آله) الحفارین فاذا بهم لم یحفروا شیئا و شکوا ذلک الیه (صلی الله علیه و آله) و قالوا ما یعمل حدیدنا فی الارض فکانما یضرب به فی الصفاء فقال (صلی الله علیه و آله) و لم ان صاحبکم کان حسن الخلق ائتونی بقدح من ماء فاتوه به فادخل یده فیه ثم رشه علی الارض رشا ثم قال احفروا فحفروا فکانما کان رملا ینهال علیهم). (و انفق الفضل من ماله) فی (الکافی) عن الباقر (علیه السلام) (ان الشمس لتطلع و معها اربعه املاک ملک ینادی یا صاحب الخیر اتم و ابشر و ملک ینادی یا صاحب الشر انزع و اقصر و ملک ینادی اعط منفقا خلفا و آت ممسکا تلفا و ملک ینضحها بالماء و لو لا ذلک اشتعلت الارض. و عن الصادق (علیه السلام) (من یضمن اربعه باربعه ابیات فی الجنه انفق و لا تخف فقرا و انصف الناس من نفسک و افش السلام فی العالم و اترک المراء و ان کنت محقا. (و امسک الفضل من لسانه) فی الخبر قال النبی (صلی الله علیه و آله) لرجل الا ادلک علی امر یدخلک الله به الجنه قال بلی قال انل مما انالک الله قال فان کنت احوج ممن انیله قال فانصر المظلوم قال افان کنت اضعف ممن انصره قال فاصنع للاخرق- یعنی اشر علیه- قال فان کنت اخرق ممن اصنع له قال فاصمت لسانک الا من خیر اما یسرک ان تکون فیک خصله من هذه الخصال تجرک الی الجنه. (و عزل عن الناس شره) (المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده، و شر الناس من اکرموه اتقاء شره و افضل الجهاد من اصبح لایهم بظلم احد) ((مجلد 13، صفحه 281، الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق)) و قال حاتم کما فی کتاب سیبویه: و اغفر عوراء الکریم ادخاره و اصفح عن شتم اللئیم تکرما و فی (الکافی) بینا النبی (صلی الله علیه و آله) ذات یوم عند عایشه اذ استاذن علیه رجل فقال (صلی الله علیه و آله) هو بئس اخو العشیره فدخلت عایشه البیت فدخل الرجل فاقبل علیه النبی (صلی الله علیه و آله) بوجهه و بشره یحدثه حتی اذا فرغ و خرج قالت عایشه للنبی (صلی الله علیه و آله) ذکرت هذا الرجل بما ذکرت ثم اقبلت علیه بوجهک و بشرک فقال (صلی الله علیه و آله) ان من شرار العباد من تکره مجالسته لفحشه. (و وسعته السنه و لم ینسب الی البدعه) هکذا فی (المصریه) و الصواب (الی بدعه) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) ثم وجه کلامه (علیه السلام) ان حسنه المبتدع لا تقبل و سیئه الملتزم بالسنه تغقر و من مشی الی مبتدع فوقره فقد سعی فی هدم الاسلام. (قال الرضی اقول) هکذا فی (المصریه) و کلمه (اقول) زائده فلیست فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). (و من الناس من ینسب هذا الکلام الی رسول الله (صلی الله علیه و آله)) روی اول انصاف (الکافی) عن السجاد (علیه السلام) قال کان النبی (صلی الله علیه و آله) یقول فی آخر خطبته، طوبی لمن طاب خلقه و طهرت سجیته و صلحت سریرته و حسنت علانیته و انفق الفضل من ماله و امسک الفضل من قوله و انصف الناس من نفسه). و رواه (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) ایضا و لا غرو فما یقوله اولهم یقوله آخرهم. (و کذلک الذی قبله) هکذا فی (المصریه) و هو ایضا زائده فلیس فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم والخطیه) و ان کان یقال ان الرضی قال فی الذی قبله انه ایضا نسب الی النبی (صلی الله علیه و آله) حیث عرفت ان هذا و قبله عنوان واحد فی النهج ((مجلد 13، صفحه 282، الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق)) علی الصحیح فیشمل ذاک ما قاله فی هذا.
السفر- بفتح السین و سکون الفاء- المسافرون جمع مسافر کصحب جمع صاحب. و الجائحه: البلیه و التهلکه (و کان الحق علی غیرنا وجب الخ).. هذا کنایه و توبیخ لعدم الشعور بالمسوولیه، و معنی الکلام بحملته: مالک ایها الضاحک الجاهل و انت تری الموت و جنازته؟ انسیت انک مسوول عن واجبات کثیره امام الله و امام ضمیرک و مجتمعک؟ و ان علیک ان تبصر و تعرف ما هو مطلوب منک، و تنهض به علی خیر وجه ممکن بلا تقصیر و تفریط، و انکم اذا قصرت و تهاولت فمصیرک الی الهلاک و سوء العذاب. (ثم قد نسینا کل واعظ و واعظه) حتی عظه الموت الذی نحسه و نومن به، و سبق مع الشرح فی الخطبه 186 قوله (کفی واعظا بموتی عاینتموهم حملوا الی قبورهم غیر راکبین، و انزلوا فیها غیر نازلین). (و رمینا بکل جائحه) و منها نسیان الموت الذی یردعنا ذکره و تذکره عن الاعتداء و الاسواء. (طوبی لم ذل فی نفسه) لا یدعی ما لیس فیه، و لا یغتر و یعتز بما عنده، و یلین الجانب لمن هو دونه (و طاب کسبه) و الکسب الطیب ما کان بکد الیمین و عرق الجبین. و فی الحدیث ان رجلا صافح رسول الله (صلی الله علیه و آله) بید خشنه من اثر العمل فقال: (هذه ید یحبها الله و رسوله.. هذه ید محرمه علی النار). (و صلحت سریرته) بحب الخیر لکل الناس، و الوقوف مع کل محق و مظلوم، و ضد کل مبطل و ظالم، و فی الحدیث: (کف الاذی عن الناس صدقه یتصدق بها الانسان علی نفسه) و معنی هذا ان ترک الشر خیر فی الاسلام. (و حسنت خلیقته) ای طبیعته، و حسنها ان یامن الناس شره، و یرجوا خیره، و یثقوا باقواله (و انفق الفضل من ماله) ادی ما فیه من حق لله و للفقراء (و امسک الفضل من لسانه) و لا یطلقه الا فیما ینفع. و قال الحکماء: (تعرف خساسه المرء بکثیر کلامه فیما لا یجدی، و فی اخباره بما لا یسال عنه و لا یراد منه). و مثله او اسوا من اشتغل بتزویق الکلام و زخرفته، و تجاهل المعنی و فائدته (و عزل عن الناس شره) عطف تفسیر علی حسنت خلیقته (و وسعته السنه، و لم ینتسب الی البدعه) لا یتجاور بقول او فعل حدود ما نص علیه کتاب الله و سنه نبیه من الحلال و الحرام. و من دعاء الرسول الاعظم (صلی الله علیه و آله): اللهم انی اعوذبک من کل عمل یخزینی، و صاحب یوذینی، و امل یلهینی، و فقر ینسینی، و غنی یطغینی.
… نری من الاموات سفر: سفر ای مسافرون و نبوئهم ای ننزلهم فی اجداثهم ای قبورهم و التراث ای المیراث … و رمینا بکل جائحه: الجائحه الافه یهلک الاصل و الفرع … سریرته و حسنت خلیقته: الخلیقه الخلق و الطبیعه
امام علیهالسلام پی جنازهای (که به گورستان میبردند) میرفت شنید که مردی میخندد، پس (در ترغیب به خوهای پسندیده) فرمود: گویا مردن در دنیا بر غیر ما نوشته شده، و گویا حق (مرگ) در دنیا بر غیر ما لازم گشته، و گویا مردههائی که میبینیم (هر روز میروند) مسافرینی هستند که به زودی به سوی ما بر میگردند! ایشان را در قبرهاشان میگذاریم، و دارائیشان را میخوریم، مانند آنکه ما پس از آنها جاوید خواهیم ماند که پنددهندهها (زن و مرد از مردگان) را فراموش کردیم، و به هر آفت و زیانی گرفتار شدیم، خوشا کسی که نفسش رام گشت (فروتنی پیشه نمود) و عمل کردارش پاک و شایسته، و نیتش (اعتقاداتش) پسندیده، و خویش نیکو بود، و فزونی از مال و دارائیش را (در راه خدا به مستمندان) انفاق نمود، و پرگوئی را از زبانش نگاهداشت (بیجا نگفت) و بدیش را از مردم دور گردانید (آزار نرسانید) و سنت (روش پیغمبر اکرم) بر او سخت نیامد، و به بدعت نسبت داده نشد (سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) میگویم: بعضی از مردم این سخن و همچنین سخن پیش از آن را به رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت میدهند.
سفر مرگ، سفری است که پیر و جوان نمیشناسد، زن و مرد برای او فرقی نمیکند. هر قدر انسان در ناز و نعمت باشد و با ساختمانهای آسمان خراش سرانجام مرگ گریبان انسان را میگیرد خدای عزیز میفرماید: هر کجا باشید مرگ شمارا ملاقات میکند هر چند در برجهای محکم باشید). آنانکه اعتقاد به چنین حادثهای دارند همیشه آماده برای سفر و حرکت هستند و یک لحظه از فکر خدا غافل نیستند. مرحوم سیدرضی مینویسد: این مطلب به پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم نسبت داده شده است.
و تبع جنازه، فسمع رجلا یضحک، فقال: (کان الموت فیها) ای فی الدنیا (علی غیرنا کتب) و لا نموت نحن، و لذا نشتغل بالضحک (و کان الحق فیها) ای فی الدنیا (علی غیرنا وجب) و لذا لا نبالی بالحق (و کان الذی نری من الاموات سفر) ای مسافرون- لا انهم اموات، حتی نعتبر بهم، و نهییء انفسنا لهذه المنزله المخوفه (عما قلیل الینا راجعون) و لذا لا نبالی بالموت و لا نتهیا له (نبوئهم) ای ندخلهم (اجدثهم) ای فی قبورهم جمع جدث، بمعنی القبر. (و ناکل تراثهم) ای میراثهم، بلا مبالات و لا تفکیر فیما صاروا، و فی اننا عن قریب مثلهم نکون (کانا مخلدون) ای باقون الی الابد- فی الدنیا- (بعد هم، ثم قد نسینا کل واعظ و واعظه) ای کل ما یوعظنا من احداث الدهر- و الاتیان بالتذکیر و التانیت، للتعمیم- ای کل امر موجب للعظه، و کل حادثه توجب الوعظ (و رمینا بکل جائحه) ای آفه، من مرض و فقر و شده، و مع ذلک لا نبالی-. و قال علیهالسلام: (طوبی لمن ذل فی نفسه) بان لم یر نفسه شیئا (و طاب کسبه) فلم یکتسب المکاسب المحرمه (و صلحت سریرته) ای باطنه، فلم ینطو علی الرذائل (و حسنت خلیقته) ای طبیعه فلم تکن طبیعه ملوثه (و انفق الفضل عن ماله) ای الزائد عن مقدار حاجته (و امسک الفضل من لسانه) بان لم یتکلم فیما لا یعنیه. (و عزل عن الناس شره) فلم یات الیهم بشر (و وسعته) ای کفته (السنه) ای شریعه الاسلام و طریقته، فاکتفی بالعمل بها عن العمل بالبدع (و لم ینسب الی البدعه) ای لم یات بها حتی ینسب الیها (قال الرضی (ره) و من الناس من ینسب هذا الکلام الی رسول (صلی الله علیه و آله)، و کذلک الذی قبله).
«در پی جنازه ای می رفت شنید مردی می خندد، چنین فرمود: گویی در دنیا مرگ بر کسی غیر ما نوشته شده است و گویی حق در دنیا بر غیر ما واجب شده است و گویی این مردگان که می بینیم مسافرانی هستند که به زودی پیش ما باز می آیند، آنان را در گورهایشان می نهیم و میراث آنان را می خوریم پنداری که ما پس از ایشان جاودانه خواهیم بود، پند هر پند دهنده را فراموش می کنیم و نشانه هر سوگ و آفت می شویم. خوشا آن کس که در نفس خویش زبون شد و کسب او پاک و پاکیزه و نهادش شایسته و خویش پسندیده است، افزونی مال خویش را انفاق کند و زبان را از فزون گویی باز دارد و شر خود را از مردم باز دارد، سنت او را فرا گیرد و خود را به بدعت نسبت ندهد. سید رضی که خدایش بیامرزد می گوید: برخی از مردم این سخن و سخن پیش از این را به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نسبت داده اند.»
در بیشتر روایات مشهور این سخن را از سخنان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دانسته اند، و نظیر این جمله که فرموده است: گویی در دنیا مرگ برای غیر ما نوشته شده است. حضرت امام حسن علیه السّلام فرموده است: هیچ حقی را که باطلی در آن نباشد شبیه تر به باطلی که حق در آن نباشد چون مرگ ندیده ام. جملات و کلمات دیگر واضح است و نیازمند شرح نیست.
وَ تَبِعَ جِنَازَةً فَسَمِعَ رَجُلاً یَضْحَکُ،
فقال علیهالسلام
کَأَنَّ الْمَوْتَ فِیهَا عَلَی غَیْرِنَا کُتِبَ،وَ کَأَنَّ الْحَقَّ فِیهَا عَلَی غَیْرِنَا وَجَبَ،
وَ کَأَنَّ الَّذِی نَرَی مِنَ الْأَمْوَاتِ سَفْرٌ عَمَّا قَلِیلٍ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ!
نُبَوِّئُهُمْ أَجْدَاثَهُمْ،وَ نَأْکُلُ تُرَاثَهُمْ،کَأَنَّا مُخَلَّدُونَ
بَعْدَهُمْ،ثُمَّ قَدْ نَسِینَا کُلَّ وَاعِظٍ وَ وَاعِظَةٍ،
وَ رُمِینَا بِکُلِّ فَادِحٍ وَ جَائِحَةٍ!
امام علیه السلام در تشییع جنازهای شرکت داشت،صدای خنده بلند کسی را شنید،
پس امام علیه السلام فرمود:
گویی مرگ در دنیا بر غیر ما نوشته شده و گویی حق آن بر غیر ما واجب گشته و گویی این مردگانی را که میبینیم مسافرانی هستند که به زودی به سوی ما باز میگردند.ما آنها را در قبرشان جای میدهیم و میراثشان را میخوریم (و چنان غافل و بیخبریم که) گویی بعد از آنها ما جاودانه میمانیم بهعلاوه ما هر واعظ و اندرز دهندهای را فراموش کردهایم در حالی که هدف حوادث و آفات نابودکننده قرار گرفتیم (با این حال چه جای غفلت و فراموشی و خنده و بیخبری است؟!). ( . سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب مصادر منابع این کلام حکمتآمیز و کلامی که بعد از آن میآید را با هم آورده است و میگوید:این دو گفتار حکیمانه گاهی به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نسبت داده شده و گاه به امیرمؤمنان علی علیه السلام.از کسانی که این دو را از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت کردهاند ابوطالب مکی در کتاب قوت القلوب و یعقوبی در تاریخ خود و کلینی در روضه کافی و کراجکی در کنز الفوائد و ابونعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء و ذهبی در میزان الاعتدال است و از کسانی که آن را از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کردهاند اضافه بر مرحوم سیّد رضی،علی بن ابراهیم در کتاب تفسیرش و فتال نیشابوری در روضة الواعظین هستند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 110-112).)
خنده احمقانه
امام علیه السلام این سخن حکیمانه و تکان دهنده و بیدارگر را زمانی فرمود که در تشییع جنازه یکی از مؤمنان شرکت داشت،صدای خنده بلند کسی را شنید و فرمود:«گویی مرگ در دنیا بر غیر ما نوشته شده و گویی حق در آن بر غیر ما واجب گشته و گویی این مردگانی را که میبینیم مسافرانی هستند که به زودی به سوی ما باز میگردند»؛ (وَ تَبِعَ جِنَازَةً فَسَمِعَ رَجُلاً یَضْحَکُ فَقَالَ علیه السلام:کَأَنَّ الْمَوْتَ فِیهَا عَلَی غَیْرِنَا کُتِبَ،وَ کَأَنَّ الْحَقَّ فِیهَا عَلَی غَیْرِنَا وَجَبَ،وَ کَأَنَّ الَّذِی نَرَی مِنَ الْأَمْوَاتِ سَفْرٌ عَمَّا قَلِیلٍ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ!) .
به یقین خندیدن کسی در تشییع جنازه آن هم با صدای بلند که به گوش مولا علی علیه السلام برسد نشانه نهایت غفلت و بیخبری از سرنوشت خویش و مسئولیتهایی است که در این جهان دارد.به همین دلیل این بزرگ معلم اخلاق و بیدار کننده غافلان و بیخبران با سه تشبیه به آن شخص و امثال او هشدار دارد:
تشبیه اول:کار تو مثل این است که گمان میکنی مرگ مال دیگران است و تو حیات جاویدان داری.روزی جنازه تو را نیز بر میدارند و تشییع کنندگان تو را به سوی آرامگاه ابدیات میبرند.آیا دوست داری آن روز دوستانت در تشییع جنازه تو بخندند؟
دوم:آیا«حق»-به معنای وظایف واجب و مسئولیتهای الهی و وجدانی - مخصوص دیگران است و تو مستثنا هستی و یا اینکه تمام حقوق واجبه را ادا کردهای و الان خوشحالی و میخندی؟
سوم:آیا گمان میبری تشییع جنازه مانند بدرقه مسافرانی است که به زودی به سوی تو باز میگردند؟ گرچه چند روزی رنج فراق را تحمل میکنی ولی به هنگام بازگشت شادی زائد الوصفی جای آن را پر میکند؟ در حالی که سفر مرگ، سفری است که هرگز بازگشتی در آن نبوده و نخواهد بود و رنج فراق و جدایی از عزیزان از دست رفته جاویدان است.با این حال چه جای خندیدن است.
سپس امام علیه السلام در ادامه این بحث به تعبیرات تکان دهنده دیگری پرداخته و میفرماید:«ما آنها را در قبرشان جای میدهیم و میراث آنها را میخوریم (و چنان غافل و بیخبریم که) گویی بعد از آنها جاودانه میمانیم»؛ (نُبَوِّئُهُمْ أَجْدَاثَهُمْ،وَ نَأْکُلُ تُرَاثَهُمْ،کَأَنَّا مُخَلَّدُونَ بَعْدَهُمْ) .
غافل از اینکه فردا نیز دیگران ما را در قبرهایمان جای میدهند و میراثمان را در میان خود تقسیم میکنند و این روند همچنان ادامه مییابد و هر کسی چند روزی نوبت اوست و به گفته شاعر: هر که آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت
هنگامی که در مجلس یادبود و به اصطلاح فاتحه برای یکی از دوستان یا عزیزانمان شرکت میکنیم باید در همان حال به این فکر باشیم که روزی هم چنین مجلسی برای ما میگیرند و دوستان و بستگان ما در آن به فاتحهخوانی برای ما مشغول میشوند،بنابراین از هم اکنون باید به فکر آن روز باشیم نه اینکه خنده مستانه سر دهیم و همه این واقعیتها را به دست فراموشی بسپاریم.
افراد غافل و بیخبری هستند که چون نام مرگ برده میشود فورا میگویند:
بس کنید.خدا چنان روزی را نیاورد.و یا چون از کنار قبرستان رد میشوند روی خود را بر میگردانند! فارغ از اینکه اگر ما از مرگ غافل شویم او از ما غافل نمیشود و به گفته امام علیه السلام:
«وَکَیْفَ غَفْلَتُکُمْ عَمّا لَیْسَ یُغْفِلُکُمْ،وَ طَمَعُکُمْ فِیمَنْ لَیْسَ یُمْهِلُکُمْ ؛چگونه غافل میشوید از چیزی که هرگز از شما غافل نمیشود و چگونه طمع دارید در چیزی که هیچ گاه به شما مهلت نمیدهد».( .نهجالبلاغه،خطبه 188.)
سلیمان پیغمبر بزرگ خدا با آن همه قدرتی که داشت به هنگام پایان عمر فرشته مرگ لحظهای به او مهلت نداد که از حال ایستاده بنشیند و در همان جا روح او را گرفت و با خود برد و جسم بیجان بعد از آنکه موریانه عصایی را که بر آن تکیه کرده بود خورد،به زمین افتاد با این حال ما چه انتظاری داریم.
در پایان این کلام حکمتآمیز،امام علیه السلام برای بیدار ساختن آن شخص غافل که در تشییع جنازه بلند میخندید و کسانی که همچون او فکر میکنند فرمود:«بعد از اینها ما هر واعظ و اندرز دهندهای را فراموش کردیم در حالی که هدف مسائل سنگین و آفات نابود کننده قرار گرفتیم (با این حال چه جای غفلت و فراموشی است؟)»؛ (ثُمَّ قَدْ نَسِینَا کُلَّ وَاعِظٍ وَ وَاعِظَةٍ،وَ رُمِینَا بِکُلِّ فَادِحٍ وَ جَائِحَةٍ!) .
تعبیر به«وَاعِظٍ وَ وَاعِظَةٍ»برای تعمیم و گسترش است،زیرا بعضی از حوادث مانند موت از آن به عنوان واعظ تعبیر میشود و بعضی مانند آفتها و بلیهها به عنوان واعظه از آن تعبیر میکنیم.آری همه آنها به روشنی ما را اندرز میدهند که بیدار باشید و به پایان زندگی خود و وظائفی بیندیشند که در برابر آن دارید.به خصوص اینکه معلوم نیست فردا چه کسی از ما باشد و چه کسی نباشد.
واژه«فادح»در اصل به معنای شیء سنگین است سپس به هر حادثهای که بر جسم و جان انسان سنگینی کند اطلاق شده است.
واژه«جائحة»به معنای امور نابود کننده است،لذا این دو نسبت به یکدیگر از قبیل اقل و اکثر هستند.
آشکارترین واعظ همان حادثه مرگ است که هر روز برای دوست و آشنایی رخ میدهد.مخصوصاً در زمان ما،صفحه حوادث جراید و تسلیتها همه روز پر است از خبر فوت گروهی که دیروز در میان ما میزیستند و امروز به دیار مردگان رفتهاند.
امام امیرمؤمنان علی علیه السلام در نهجالبلاغه میفرماید:
«فَکَفی واعِظاً بِمَوْتی عایَنْتُمُوهُمْ،حُمِلُوا الی قُبُورِهِمْ غَیْرَ راکِبِینَ ؛این واعظ برای شما کافی است که همه روز مردگانی را مینگرید که آنها را به سوی گورهایشان میبرند بیآنکه خودشان بخواهند». ( .نهجالبلاغه،خطبه 188.)
در روایات متعددی این تعبیر از پیشوایان معصوم علیهم السلام نقل شده است:
«کَفی بِالْمَوْتِ واعِظاً ؛برای وعظ و اندرزِ انسانها مرگ کافی است». ( .ر.ک:بحارالانوار،ج 68،ص 264 و 325.)
Imām Ali ibn Abū Tālib was walking once behind a borne coffin when he heard someone laughing. He, therefore, said: “Is it that death has been ordained only for others? Is it that right is obligatory only on others? Is it that those whom we see departing on their death journey will come back to us? We place them in their graves then enjoy their estate (as if we will live for good after them). We have ignored every preacher, man or woman, exposing ourselves to every type of catastrophe.”
وَ قَالَ علیه السلام طُوبَی لِمَن ذَلّ فِی نَفسِهِ وَ طَابَ کَسبُهُ وَ صَلَحَت سَرِیرَتُهُ وَ حَسُنَت خَلِیقَتُهُ وَ أَنفَقَ الفَضلَ مِن مَالِهِ وَ أَمسَکَ الفَضلَ مِن لِسَانِهِ وَ عَزَلَ عَنِ النّاسِ شَرّهُ وَ وَسِعَتهُ السّنّةُ وَ لَم یُنسَب إلَی البِدعَةِ
قال الرضی أقول و من الناس من ینسب هذاالکلام إلی رسول الله صلی الله علیه و آله وکذلک ألذی قبله
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: خوشا به حال آن کس که خود را کوچک میشمارد، و کسب و کار او پاکیزه است، و جانش پاک، و اخلاقش نیکوست، که ما زاد بر مصرف زندگی را در راه خدا بخشش میکند، و زبان را از زیاده گویی باز میدارد و آزار او به مردم نمیرسد، و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را کفایت کرده، بدعتی در دین خدا نمیگذارد .
(برخی حکمت 123 و 122 را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل کردهاند)
[و فرمود:] خوشا آن که خود را خوار انگاشت، و کسبی پاکیزه داشت، و نهادش را از بدی بپرداخت، و خوی خود را نیکو ساخت و زیادت مالش را بخشید و زبان را از فزون گویی درکشید، و شرّ خود را به مردم نرساند و سنّت او را کافی بود، و خود را به بدعت منسوب نگرداند. [میگویم بعضی این فقره و آن را که پیش از آن است به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نسبت دادهاند.]
خوشا به حال کسی که نفس را به فروتنی وادارد، و کسبش پاک و شایسته و نیتش پسندیده و خلق و خویش نیکو باشد. زیادی مالش را انفاق کند و سرکشی زبانش را مهار نماید و شرّ خود را از مردم دور دارد. و سنت بر او دشوار نیاید و به بدعت نسبتش ندهند.
سید رضی می گوید: بعضی از این سخن و سخن پیش از آن را به پیامبر (صلی الله علیه و آله) نسبت داده اند.
و آن حضرت فرمود:خوشا به حال کسی که نزد خود خوار،و کسبش پاک، و باطنش شایسته،و اخلاقش نیکوست،اضافه مالش را انفاق میکند،و زبان را از پرگویی حفظ مینماید،و شرّش را از مردم دور میدارد، و اجرای سنّت پیامبر بر او سخت نیاید،و به بدعت گرایی متّهم نشده است .
مؤلف:گروهی از مردم این کلام و قطعه قبل از این را به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نسبت دادهاند .
شروح:
و قال علیهالسلام
طُوبَی لِمَنْ ذَلَّ فِی نَفْسِهِ،وَ طَابَ کَسْبُهُ،وَ صَلَحَتْ سَرِیرَتُهُ،وَ حَسُنَتْ خَلِیقَتُهُ،وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ،وَ أَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ،وَ عَزَلَ عَنِ النَّاسِ شَرَّهُ،وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّةُ،وَ لَمْ یُنْسَبْ إلَی الْبِدْعَةِ .
امام علیه السلام فرمود:
خوشا به حال کسی که در نزد خود کوچک (و متواضع) است (و در نظر مردم بزرگ و عزیز) و کسی که کسب و کار او طیّب و حلال باشد و باطنش پاک و صالح،کسی که اخلاق او نیکو باشد و اموال اضافی خود را در راه خدا انفاق کند و کسی که سخنان زائد زبانش را نگه میدارد و آزار او به مردم نمیرسد و آن کس که سنت برای او کافی است و بدعتی از او سر نمیزند. ( . سند گفتار حکیمانه: همانگونه که در اسناد حکمت 122 آوردیم،این کلام حکمتآمیز و کلام پیش،هر دو از پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نیز نقل شده است که امیرمؤمنان علی علیه السلام به مناسبت صدای خنده بلندی که از شخص بیخبری شنید آن را بیان فرمود و چنان که خواهد آمد سیّد رضی نیز به این نکته توجه کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 110). )
مرحوم سیّد رضی میگوید:بعضی از مردم این کلام حکمتآمیز و همچنین کلامی را که قبل از آن است به رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت دادهاند. (قالَ الرَّضِیُّ:أقُولُ:
وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَنْسِبُ هذا الْکَلامَ إِلی رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله،وَ کَذلِکَ الَّذی قَبْلَهُ) .
خوشا به حال آنها
این کلام حکیمانه خواه دنباله کلام پیشین باشد یا کلامی مستقل،شرح کوتاه و پر معنایی از صفات سعادتمندان خوشبخت است که در ضمن هشت وصف بیان شده است.
نخست میفرماید:«خوشا به حال کسی که در نزد خود کوچک (و متواضع) است (و در نظر مردم بزرگ و عزیز)»؛ (طُوبَی لِمَنْ ذَلَّ فِی نَفْسِهِ) .
امام علیه السلام نخستین وصف را همان تواضع و فروتنی ذکر کرده است،زیرا میدانیم تکبّر که نقطه مقابل آن است سرچشمه انواع گناهان است.نخستین معصیتی که در زمین شد تکبّر شیطان بود که منشأ همه بدبختیها برای خود و دیگران گردید.
در بعضی از دعاهای ماه مبارک رمضان همین مضمون به صورت یک دعا و درخواست از خداوند آمده است؛مرحوم سید بن طاووس در دعای روز هفدهم ماه مبارک رمضان چنین نقل میکند:
«اللّهُمَّ لاتَکِلْنی إلی نَفْسی طَرْفَةَ عَیْنٍ أبَداً...وَفِی نَفْسی فَذَلِّلْنی وَفی أعْیُنِ النّاسِ فَعَظِّمْنی ؛خداوندا! هرگز لحظهای مرا به خودم وامگذار...و مرا در درون خود کوچک و متواضع کن و در نظر مردم مرا بزرگ دار».(.اقبال الاعمال،ج 1،ص 306.مرحوم علّامه مجلسی نیز آن را در بحارالانوار،ج 95،ص 48 آورده است.)
سپس در دومین وصف میفرماید:«و خوشا به حال کسی که کسب و کار او پاک و حلال باشد»؛ (وَ طَابَ کَسْبُهُ) .
میدانیم یکی از عوامل موفقیت و نشاط عبادت و استجابت دعا کسب حلال است تا آنجا که در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود:
«مَنْ سَرَّهُ أنْ یُسْتَجابَ دَعْوَتُهُ فَلْیَطِبْ مَکْسَبَهُ ؛کسی که خوشحال میشود از اینکه دعایش مستجاب گردد باید کسب خود را پاک و حلال کند». ( .کافی،ج 2،ص 486،ح 9.)
شبیه همین معنا با عبارت دیگر از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است:
«مَنْ أَحَبَّ أنْ یُسْتَجابَ دُعائُهُ فَلْیَطِبْ مَطْعَمَهَ وَ مَکْسَبَهُ» . (.بحارالانوار،ج 90،ص 372.)
در حدیثی که در کتاب اسد الغابة در حالات«سعد بن معاذ انصاری»نقل شده، آمده است:هنگامی که پیغمبر صلی الله علیه و آله از غزوه تبوک باز گشت،«سعد انصاری»به استقبال پیامبر آمده.حضرت با او مصافحه کرد و (چون دست او را بسیار خشن دید) فرمود:چه چیز دستت را اینگونه خشن کرده است؟ عرض کرد:«ای رسول خدا! من با داس و بیل کار میکنم تا زندگی عیالم را فراهم سازم».نقل شده است:
«فَقَبَّلَ یَدَهُ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَ قالَ:هذِهِ یَدٌ لا تَمُسُّهُ النّارُ ؛پیغمبر صلی الله علیه و آله دست او را بوسید و فرمود:این دستی است که هرگز آتش دوزخ به آن اصابت نمیکند». ( .اسد الغابة،ج 2،269.)
حضرت در سومین وصف میفرماید:«خوشا به حال کسی که باطن او پاک و صالح است»؛ (وَ صَلَحَتْ سَرِیرَتُهُ) .
صلاح باطن عبارت از خلوص نیت،پاکی فطرت و خیرخواهی برای همه انسانهاست.از آنجا که اعمال و اقوال انسان تراوشی از صفات درونی اوست، کسی که درونی پاک داشته باشد اعمال و رفتار و اقوالش نیز پاک و شایسته است.
در چهارمین وصف میفرماید:«و خوشا به حال کسی که اخلاق او نیکو است»؛ (وَ حَسُنَتْ خَلِیقَتُهُ) .
«خلیقة»که به معنای خلق و خوست دو گونه تفسیر شده است:بعضی آن را به معنای خلق و خوی باطنی تفسیر کردهاند که اشاره به کسانی است که باطنی پاک دارند و به کسی شر نمیرسانند.
بعضی نیز آن را به معنای برخورد خوب و گشادهرویی با مردم تفسیر کردهاند و معنای دوم مناسبتر به نظر میرسد،زیرا در جمله قبل «صَلَحَتْ سَرِیرَتُهُ» به حسن باطن اشاره شده بود،بنابراین جمله مورد بحث اشاره به حسن ظاهر و برخورد خوب با مردم است.
حُسن خلق به اندازهای در اسلام اهمیت دارد که در بعضی از روایات،از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به عنوان«نصف دین»معرفی شده است:
«حُسْنُ الْخُلْقِ نِصْفُ الدّینِ» و در ادامه این حدیث آمده است:کسی از پیغمبر صلی الله علیه و آله سؤال کرد:برترین چیزی که خداوند به فرد مسلمانی داده است چیست؟ پیغمبر اکرم فرمود:
«الْخُلْقُ الْحَسَنِ» . ( .بحارالانوار،ج 68،ص 393،ح 62.)
در پنجمین فصل فرموده است:«و خوشا به حال کسی که اموال اضافی خود را در راه خدا انفاق میکند»؛ (وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ) .
انفاق در راه خدا و کمک به نیازمندان از مهمترین اموری است که قرآن کریم و روایات اسلامی بر آن تأکید فراوان کردهاند و اگر تنها آیات مربوط به انفاق، جمعآوری و تفسیر شود،کتاب قابل توجهی خواهد شد.مثلاً:قرآن کریم انفاق را به بذر پرباری تشبیه کرده که در زمین مستعدی افشانده شود و از یک تخم، هفتصد تخم یا چند برابر آن عائد گردد: «مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ» 2 و در آیهای دیگر،رسیدن به مقام والای نیکوکاری را مشروط به انفاق از اموالی که مورد علاقه انسان است کرده است: «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ».
جالب اینکه در حدیثی میخوانیم:پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور داد گوسفندی (برای قربانی و انفاق بر نیازمندان) ذبح کنند (همه آن-جز کتف گوسفند-را انفاق کردند) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:چه چیزی از این گوسفند باقی مانده است؟ عایشه گفت:تنها کتف آن؛پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:(چنین نیست)
«بَقِیَ کُلُّها غَیْرَ کِتْفِها؛ تمام آن باقی مانده جز کتفش» ( .نحل،آیه 96.) قرآن نیز میفرماید: «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» ؛آنچه نیز شماست از میان میرود و آنچه نزد خداست باقی میماند».(.کنزالعمّال،ح 16150 (طبق نقل میزان الحکمة). )
در ششمین جمله میفرماید:«خوشا به حال کسی که سخنان زاید زبانش را نگه میدارد»؛ (وَ أَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ) .
فضولات لسان اشاره به سخنان بیهدف و بیدلیلی است که انسان بر زبان جاری میکند که بسیاری از آنها آلوده به غیبت،تهمت،پخش شایعات و گناهان دیگر است.به همین دلیل در دستورات اسلامی،حفظ زبان یکی از مهمترین نشانههای ایمان و اخلاق شمرده شده است.
ازاینرو،در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«لایَسْلَمُ أحَدٌ مِنَ الذُّنُوبِ حَتّی یَخْزُنَ لِسانَهُ ؛هیچ کس از گناهان محفوظ نمیماند مگر اینکه زبانش را حفظ کند». ( .تحف العقول،ص 298.)
در شرح حکمت دوم در آغاز کلمات قصار نیز شرحی در این باره داشتیم.
در هفتمین جمله حکمتآمیز میفرماید:«خوشا به حال کسی که آزار او به مردم نمیرسد»؛ (وَ عَزَلَ عَنِ النَّاسِ شَرَّهُ) .
در احادیث مکرّر آمده است که:با ایمان کسی است که مسلمانان از شر او در امان باشند. ( .همین معنا در خطبه همام به صورت دیگری آمده بود (پیام امام امیرالمؤمنین علیه السلام،ج 7،ص 681) و در بحارالانوار،ج 14،ص 320،ح 23 و ج 64،ص 60،ح 3. )
آنگاه در هشتمین و آخرین سخن میفرماید:«خوشا به حال آن کس که سنت برای او کافی است و بدعتی از او سر نمیزند»؛ (وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّةُ،وَ لَمْ یُنْسَبْ إلَی الْبِدْعَةِ) .
در واقع کسی که به سنت پیغمبر اکرم و امامان معصوم علیهم السلام قناعت میکند و آن را برای دین و دنیای خود کافی میداند هرگز به سراغ بدعت نمیرود.بدعتها از آنِ کسانی است که سنتها را کافی نمیدانند و خواستههای خود را در بدعتها میبینند.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«أهْلُ الْبِدَعِ شَرُّ الْخَلْقِ وَ الْخَلیقَةِ؛ بدعتگزاران بدترین مخلوقات خدا و بدعتگزار نکوهیدهترین خلق است». ( .کنز العمّال،ح 1095.)
نیز از آن حضرت نقل شده که در تفسیر آیه شریفه: «إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کانُوا شِیَعاً» ؛کسانی که در آیین خود تفرقه ایجاد کردند،و به دستههای گوناگون (و مذاهب مختلف) تقسیم شدند» ( .انعام،آیه 159.) فرمود:
«هُمْ أصْحابُ الْبِدَعِ وَ أصْحابُ الْأهْواءِ لَیْسَ لَهُمْ تَوْبَةٌ أنَا مِنْهُمْ بَریءٌ وَ هُمْ مِنّی بُرَآءُ ؛آنها صاحبان بدعت و صاحبان آرای باطله هستند.توبه آنها پذیرفته نمیشود (زیرا گروههایی را منحرف ساختهاند؛تا آنها را باز نگردانند پذیرش توبه از آنان امکان ندارد) من از آنها بیزارم آنها نیز از من بیزارند». ( .کنز العمّال،ح 1126.(طبق نقل میزان الحکمة (واژه«بدعت»). )
در اینجا نکته مهمی است که باید به آن توجه کرد تا از افتادن در دام وهابیهای افراطی نجات یافت.
منظور از«بدعت»این است که چیزی را که جزء دین نیست-اعم از اصول و فروع دین-به عنوان دین معرفی کنند و اگر باب بدعت باز شود چیزی نمیگذرد که احکام و عقاید دینی دستخوش تغییر و تبدیل و زوال و نابودی خواهد شد.
ولی نوگراییهایی که به دین نسبت داده نمیشود و به تعبیر دیگر«بدعت عرفی»هرگز حرام نیست.مثلاً گرفتن مجالس جشن و سرور در میلاد بزرگان اسلام یا مراسم عزاداری در شهادت و رحلت آنها برای عرض ارادت و امری عرفی بدون اسناد به شرع مقدس است نه تنها اشکالی ندارد،بلکه سبب پیشرفت در مسائل اعتقادی و اجتماعی میشود.یا ساختن مساجد باشکوه با مناره و گنبد و محرابهای متعدد و کتابخانه و کلاسهای درس قرآن و احکام و مانند آن گر چه روایت خاصی در آنها وارد نشده باشد و کسی نیز آن را به عنوان یک دستور خاص دینی انجام نمیدهد،همه اینها اموری جایزند،بلکه میتوان بسیاری از آنها را در عنوان«تعظیم شعائر»به طور عام یا ابداع«سنت حسنه»که در آیات و روایات از آن مدح شده است به حساب آورد.
عجیب است وهابیون افراطی بدون اینکه فرق میان این دو را درک کنند خودشان را گرفتار تناقضهای غیر قابل دفاع ساختهاند؛در مسجد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و در خانه خدا دهها و صدها بدعت و نوآوری آوردهاند و هیچکدام به آن ایراد نمیکنند؛ولی اگر کسی مجلس جشن و سروری برای میلاد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تشکیل دهد بر او میشورند و به او حمله میکنند و این نیست جز برای اینکه درک صحیحی از مفاهیم اسلامی ندارد و مخصوصاً تفاوت میان بدعت شرعی و عرفی را نمیدانند.
مرحوم سیّد رضی در پایان این سخن میگوید:«بعضی از مردم این کلام حکمتآمیز و همچنین کلامی را که قبل از آن است به رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت دادهاند»؛ (قالَ الرَّضِیُّ:أقُولُ:وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَنْسِبُ هذا الْکَلامَ إلی رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وَ کَذلِکَ الَّذی قَبْلَهُ) .
البته هیچ منافاتی ندارد که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله سخنانی را فرموده باشد و امیر مؤمنان علیه السلام که پرورش یافته دامان و مکتب اوست و«باب مدینة علم النبی» محسوب میشود آنها را فرا بگیرد و در موارد لزوم بر آن تکیه کند.
به هر حال این جمله مرحوم سیّد رضی بیانگر نهایت امانت او در نقل کلمات و احادیث معصومین علیهم السلام است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Blessed be whoever humbles himself, whose livelihood is pure, whose heart is pure, whose habits are virtuous, who spends his savings (in the cause of Allāh), who prevents his tongue from speaking nonsense, who keeps people safe from his evil, who is pleased with the (Prophet's) Sunnah and who is unconnected with innovation (in religion).”
Sayyid ar-Radi says that some people attribute this and the previous saying to the Messenger of Allāh.
وَ قَالَ علیه السلام غَیرَةُ المَرأَةِ کُفرٌ وَ غَیرَةُ الرّجُلِ إِیمَانٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: غیرت زن، کفر آور، و غیرت مرد نشانه ایمان اوست .
رشک بردن زن کفران است و رشک بردن مرد ایمان.
و فرمود غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمانست زیرا که اشتراک دو مرد در؟؟؟
و فرمود (علیه السلام): غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان.
و آن حضرت فرمود:غیرت زن بر شوهرش کفر،و غیرت مرد بر همسرش ایمان است .
شروح:
و الاسلام: الدین، یقال. اسلم ای دخل فی الاسلام و التسلیم بذل الرضا بالحکم. و الیقین: العلم مع زوال الشک. نسب علیهالسلام الاسلام الذی هو الانقیاد لرسول الله علیهالسلام علی وجه، فقال: هو ان یرضی الانسان بحکم الله و اظهار ذلک، و لا یوصف بالیقین الا العلم الاستدلالی، فجعل التصدیق المخصوص الذی هو الایمان اصلا رفیعا عالیا، و اول مراقبه مراقبه الاسلام من جانب، و الثانی التسلیم، و الثالث الیقین. ثم جعل الاقرار اول درجات الجانب الاخر التصدیق الذی هو الایمان من فوق الی تحت، و ثانیها الاداء، و الثالث العمل بالجوارح. انما قال: ان هذا ذاک و ان کانا غیرین لشده الاتصال بینهما، کما یقال: ابوحنیفه ای هو منزل منزلته، فالاقرار ثمره التصدیق و الاداء یکون بعد الاقرار و یتفرع علیه، و العمل المشروع یکون بعد جمیع ذلک. و الصحیح ان هذه الثلاثه هی الثلاثه الاول التی اولها الاسلام علی العکس و القلب. و یمکن ان یقال: ان ثلاثه الاول هی ان تسلم و یسلم و ینفق اول مره، و الثلاثه الاخیره انما ذکرها للثبات علیها.
لان المراه تکره ما اباحه الله تعالی من اشتراک نساء اربع فی رجل واحد، و الرجل یکره ما کرهه الله و حرمه من اشتراک الرجل فی امراه واحده، فالمراه بغیرتها تسخط لما رضیه الله و الرجل بغیرته یسخط لما سخط الله تعالی له و الساخط لما رضیه الله راد علیه و منکر لحسن ما اراده و ذلک لا محاله کفر و الساخط لما سخط لاجله موافق لرضاه تعالی مصدق لحکمه یحسن ذلک و ذلک من جمله الایمان.
(غیرت مرد، ایمان و غیرت زن، کفر است). اما قسمت اول: از آن جهت که غیرت مرد، باعث خشم او به خاطر خشم خداست به دلیل شرکت دو مرد، در یک زن. و خشمی که در حقیقت خشم خداست، با خوشنودی خدا ناسازگار و پشتوانهی الهی اوست، و ایمان هم، همان است. اما بخش دوم: از آن رو که زن در حرام داشتن چیزی که خداوند حلال فرموده یعنی شریک بودن دو زن و یا بیشتر در یک مرد، اظهار غیرت میکند، رو در روی مرد میایستد و بر او اعتراض میکند، و حرام داشتن چیزی که خدا حلال نموده است و خشم نسبت به چیزی که خدا بدان راضی است، اعتراض بر خدا و ناگزیر نوعی کفر است.
وَ قَالَ علیه السلام غَیْرَةُ الْمَرْأَةِ کُفْرٌ وَ غَیْرَةُ الرَّجُلِ إِیمَانٌ .
المرجع فی هذا إلی العقل و التماسک فلما کان الرجل أعقل و أشد تماسکا کانت غیرته فی موضعها و کانت واجبة علیه لأن النهی عن المنکر واجب و فعل الواجبات من الإیمان و أما المرأة فلما کانت انقص عقلا و أقل صبرا کانت غیرتها علی الوهم الباطل و الخیال غیر المحقق فکانت قبیحة لوقوعها غیر موقعها و سماها ع کفرا لمشارکتها الکفر فی القبح فأجری علیها اسمه.
و أیضا فإن المرأة قد تؤدی بها الغیرة إلی ما یکون کفرا علی الحقیقة کالسحر فقد ورد فی الحدیث المرفوع أنه کفر و قد یفضی بها الضجر و القلق إلی أن تتسخط و تشتم و تتلفظ بألفاظ تکون کفرا لا محالة
(و قال علیهالسلام: غیره الرجل ایمان) غیرت مرد ایمان است زیرا که آن مستلزم سخط ما سخط الله است از اشتراک رجلین در مراه واحده و سخط ما سخط الله موافق رضای او سبحانه است چنانچه بدیهت عقل، حاکم است به آن. و این عین ایمان است. (و غیره المرئه کفر) و غیرت زن، کفر است زیرا که آن باعث است در ترحیم مااحل الله که آن اشتراک دو زن است یا بیشتر در حباله یک مرد تحریم مااحل الله و سخط ما رضی الله کفر است لا محاله.
غیرت بردن (زن) بر (شوهر) کفر است و غیرت بردن (مرد) ایمان است. صدق این دو مقدمه در خطابیات ظاهر است و از مبالغه خالی نیست، و اما تبیین و تفتیش این مقال آنست که غیرت (زن) از روی ظاهر معارضت و مخالفت حکم شارع نشانی از کفر باشد (قال تعالی: و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون) و اما از جهت طبیعت که به آن مفطورند از حسد بر ضرات و غیرت بر نکاح (شوهر) غیر را کفر نباشد، و اگر نه (ساره) زوجه حضرت (ابراهیم علی نبینا و علیهالسلام) پیشرو کافران باشد، بلکه بنای این کلام بر مبالغه است و بر تحذیر، و اما غیرت مردان نیز گاه از اصل طبع و فطرت شخص خیزد و خصلتی بسیار محمود باشد، اما با کفر و ایمان کار نداشته باشد که شخص را نظر در ثواب و عقاب و فرمان شارع نبود، و اما آنجا که پاس حکم شرع با اصل آن طبع مدد باشد بلکه چنان غالب باشد که حکم طبع (کان لم یکن) انگاشته گردد، آنجا محض ایمان و طاعت باشد، و شایسته ثواب و جزا گردد.
و قال علیهالسلام: «غیره المرءه کفر و غیره الرجل ایمان.» یعنی و گفت علیهالسلام که غیرت و عصبیت و حمیت زن بر مرد کفر است، زیرا که راضی نبودن او است به بودن زن دیگر در فراش شوهرش که به حکم خدا حلال است، پس البته راضی به حکم خدا نباشد و راضی نبودن به حکم خدا کفر است. و غیرت و عصبیت مرد بر زن ایمان است، زیرا که راضی نبودن او است به بودن مرد دیگر بر فراش زنش که به حکم خدا حرام است و خدا راضی نیست به آن، پس راضی نبودن به چیزی که خدا راضی به آن نیست، نیست مگر از ایمان.
اللغه: غار یغار غیره الرجل علی امراته من فلان و هی علیه من فلانه: انف من الحمیه و کره شرکه الغیر فی حقه بها، و هی کذلک. المعنی: منع الرجل و نفوره عن شرکه الغیر فی زوجته من الواجب علیه شرعا و عقلا فهو من الایمان و وظیفه دینیه، و لکن منع المراه زوجها و نفورها عن الشرکه مع زوجه اخری مخالف لما قرر فی القرآن من تشریع تعدد الزوجات، فیودی الی کفران النعمه بالنسبه الی الزوج، و الی استنکار امرالدین احیانا فیوجب الکفر. الترجمه: غیرتمندی مرد از ایمانست، و غیرتمندی زن از کفران.
غیرت مرد جزء ایمانست***غیرت زن دلیل کفرانست
و قال علیهالسلام: (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) اقول: الغیره بالفتح صرح به ابن السکیت، روی (الکافی) عنه علیهالسلام قال: کتب الله الجهاد علی الرجال و النساء، و جهاد المراه ان تصبر علی ما تری من اذی زوجها و غیرته- و فی خبر آخر- و جهاد المراه حسن التبعل. و روی (الطبری) عن ابن عباس قال: ان لیلی بنت الخطیم الخزرجیه اقبلت الی النبی (صلی الله علیه و آله) و هو مول ظهره الشمس، فضربت علی منکبه فقال: من هذه؟ قالت: انا ابنه مباری الریح، جئتک اعرض علیک نفسی فتزوجنی. قال: قد فعلت. فرجعت الی قومها فقالت: قد تزوجنی النبی. فقالوا: بئس ما صنعت، انت امراه غیری و النبی (صلی الله علیه و آله) صاحب نساء، استقیلیه نفسک، فرجعت الی (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) النبی الله فقالت: اقلنی. قال: قد اقلتک. قلت: لو صح الخبر لدل علی اختصاص النبی (صلی الله علیه و آله) بالاقاله بدل الطلاق. و فی (ذیل الطبری): قال ابومعشر تزوج النبی (صلی الله علیه و آله) ملیکه بنت کعب اللیثی و کانت تذکر بجمال بارع، فدخلت علیها عائشه فقالت: اما تستحین ان تنکحی قاتل ابیک. فاستعاذت من النبی (صلی الله علیه و آله) فطلقها، فجاء قومها الی النبی فقالوا: انها صغیره و لا رای لها و خدعت فارتجعها، فابی، و کان ابوها قد قتل یوم فتح مکه قتله خالد بن الولید بالخندمه. و (فیه) ایضا قال ابواسید الساعدی: تزوج النبی (صلی الله علیه و آله) اسماء ابنه النعمان الجونیه و ارسلنی فجئت بها فقالت حفصه لعائشه- او عائشه لحفصه- اخضبیها انت و امشطها انا، ففعلت ثم قالت احداهما لها: ان النبی یعجبه من المراه اذا ادخلت علیه ان تقول: اعوذ بالله منک، فلما دخلت علیه و اغلق الباب و ارخی الستر مدیده الیها فقالت: اعوذ بالله منک. فقال بکمه علی وجهه فاستتر به و قال: عذت معاذا- ثلاث مرات- قال ابواسید: ثم خرج النبی (صلی الله علیه و آله) علی و قال الحقها باهلها و متعها برازقیتین- یعنی کرباسین- فکانت تقول: ادعونی الشقسه، فلما طلعت بها علی القوم تصایحوا و قالوا: انک لغیر مبارکه ما دهاک؟ فقالت: خدعت، فقیل لی کیت و کیت. فقال اهلها: لقد جعلتنا فی العرب شهره. فنادت ابااسید و قالت: قد کان ما کان فالذی اصنع ما هو؟ قال: اقیمی فی بیتک فاحتجبی الا من ذی محرم و لایطمع فیک طامع بعد النبی (صلی الله علیه و آله)، فانک من امهات المومنین. فاقامت حتی توفیت فی خلافه عثمان. قال زهیر بن معاویه ماتت کمدا. (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) و فی (عیون ابن قتیبه) قالت عائشه: خطب النبی (صلی الله علیه و آله) امراه من کلب، فبعثنی انظر الیها فقال لی: کیف رایت؟ فقلت: ما رایت طائلا. فقال: لقد رایت خالا بخدها اقشعر کل شعره منک علی حدها. فقالت: ما دونک ستر. و روی (سنن ابیداود) عن انس ان النبی (صلی الله علیه و آله) کان عند بعض نسائه، فارسلت احدی امهات المومنین مع خادمها قصعه فیها طعام، فضربت بیدها فکسرت القصعه، فاخذ النبی (صلی الله علیه و آله) الکسرتین فضم احداهما الی الاخری فجعل یجمع فیها الطعام و یقول: غارت امکم. قلت: و المرسله للطعام فی قصعه کانت صفیه بن حی بن اخطب و الکاسره لها عائشه کما صرح به فی خبر رواه بعد- و فی ذاک الخبر: اخذ عائشه افکل فکسرت الاناء. و فی (اسد الغابه) فی عنوان خدیجه، قالت عائشه: کان النبی (صلی الله علیه و آله) لا یکاد یخرج من البیت حتی یذکر خدیجه فیحسن الثناء علیها، فذکرها یوما فادرکتنی الغیره فقلت: هل کانت الا عجوزا فقد ابدلک الله خیرا منها. فغضب حتی اهتز مقدم شعره من الغضب، ثم قال: لا و الله ما ابدلنی الله خیرا منها، آمنت بی اذ کفر الناس، و صدقتنی اذ کذبنی الناس، و واستنی فی مالها اذ حرمنی الناس، و رزقنی الله منها اولادا اذ حرمنی اولاد النساء. قلت: و مغزی کلامه (صلی الله علیه و آله) ان اباها کان کافرا فیمن کفر و مکذبا فیمن کذب حین اسلام خدیجه، کما انها هی من نسائه اللاتی حرم الولد منهن، فکیف یدعون لابیها تقدم اسلامه. (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) و فی (تفسیر القمی) فی قوله تعالی: (و امراه مومنه ان و هبت نفسها للنبی) کان سبب نزولها ان امراه من الانصار اتت النبی (صلی الله علیه و آله) و قد تهیات و تزینت، فقالت: یا رسولالله هل لک فی حاجه فقد و هبت نفسی لک. فقالت لها عائشه: قبحک الله ما انهمک للرجال. فقال النبی (صلی الله علیه و آله): مه یا عائشه فانها رغبت فی رسولالله (صلی الله علیه و آله) اذ زهدتن فیه. ثم قال: رحمک الله و رحمکم یا معشر الانصار، نصرنی رجالکم و رغبت فی نساوکم، ارجعی رحمک الله فانی انتظر امر الله فانزل الله تعالی (و امراه مومنه ان وهبت نفسها للنبی ان اراد النبی ان یستنکحها خالصه لک من دون المومنین) فلا تحل الهبه الا لرسول الله. ثم من المضحک ان النووی فی شرحه علی صحیح مسلم قال- بعد ذکر روایه مسلم عن عائشه قالت: قال لی النبی (صلی الله علیه و آله): انی لاعلم اذا کنت عنی راضیه و اذا کنت علی غضبی. قلت: و من این تعرف ذلک؟ قال: اما اذ کنت عنی راضیه تقولین: لا و رب محمد و اذ کنت غضبی تقولین: لا و رب ابراهیم. قلت: اجل و الله لااهجر الا اسمک. مغاضبه عائشه للنبی (صلی الله علیه و آله) هی مما سبق من الغیره التی عفی عنها للنساء فی کثیر من الاحکام کما سبق لعدم انفکاکهن منها، حتی قال مالک و غیره من علماء المدینه: یسقط عنها الحد اذا قذفت زوجها بالفاحشه علی جهه الغیره، قال و احتج بما روی ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال: ما تدری الغیراء اعلی الوادی من اسفله. و لولا ذلک لکان علی عائشه فی ذلک من الحرج ما فیه، لان الغضب علی النبی (صلی الله علیه و آله) و هجره کبیره عظیمه. (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) فان اخواننا انما عرفوا الحق بالاشخاص، فاعتقدوا بحسب مذهبهم المتناقض ان عائشه صدیقه ابنه صدیق. فاشتروا بذلک قول الله جل و علا: (یا نساء النبی من یات منکن بفاحشه مبینه یضاعف لها العذاب ضعفین و کان ذلک علی الله یسیرا) و قوله تعالی فیها و فی صاحبتها: (و ان تظاهرا علیه فان الله هو مولاه و جبریل و صالح المومنین). و قوله عز اسمه تعریضا بهما کما صرح به (الزمخشری) و رواه (صحیح مسلم): (ضرب الله مثلا للذین کفروا آمرات نوح و امرات لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا صالحین فخانتاهما فلم یغنیا عنهما من الله شیئا و قیل ادخلا النار مع الداخلین) بثمن قلیل، فکان ضعف العذاب علیها لاتیانها بتلک الفواحش المبینه علیهم عسیرا، و تظاهرها هی و صاحبتها علی نبیه (صلی الله علیه و آله) نسیا منسیا، و انها مع خیانتها تلک الخیانات التی اثبتها ا
لتاریخ فی الجمل و غیر الجمل کان کونها تحت النبی (صلی الله علیه و آله) لا یغنی عنها شیئا. کما اغمضوا عما شاهدوا من ابیها و صاحبه مع النبی (صلی الله علیه و آله) بالتخلف عن جیش اسامه الذی لعن المتخلف عنه و منعه من الوصیه و نسبه الهجر الیه، مع قوله تعالی: (و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی) و مع اهل بیته باحراقهم لو لم یبایعوا مع قوله تعالی فیهم (انما یرید الله لیذهب (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا). و لما قال بعضهم لامیرالمومنین علیهالسلام: انی اعتزلک لاعتزال سعد و ابن عمر لک. قال علیهالسلام: انک تعرف الحق بالرجال و الواجب ان تعرف الرجال بالحق. و کیف تکون غیرتهن عفوا و قد قال امیرالمومنین علیهالسلام غیرتهن کفر و قال الباقر علیهالسلام: غیره النساء الحسد، و الحسد اصل الکفر، ان النساء اذا غرن غضبن، و اذا غضبن کفرن الا المسلمات منهن. و قال الصادق علیهالسلام: ان الله تعالی لم یجعل الغیره للنساء، و انما تغار المنکرات منهن، فاما المومنات فلا، انما جعل الله الغیره للرجال. فاما قول النبی (صلی الله علیه و آله) الغیراء لاتدری اعلی الوادی من اسفله فبیان حالهن لا دلیل جواز عملهن. و ورد من طریقنا ایضا هکذا: بینا کان النبی (صلی الله علیه و آله) قاعدا اذ جاءت امراه عریانه حتی قامت بین یدیه فقالت: انی قد فجرت فطهرنی، و جاء رجل یعدو فی اثرها و القی علیها ثوبا، فقال: ما هی منک؟ قال: صاحبتی خلوت بجاریتی فصنعت ما تری. فقال: ضمها الیک. ثم قال: ان الغیراء لاتبصر اعلی الوادی من اسفله. (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) و کیف یعفی عنهن مع ترتب مفاسد کثیره علی غیرتهن، فقد روی الکافی ان عمر اتی بجاریه قد شهدوا علیها انها بغت- و کان من قصتها انها کانت یتیمه عند رجل و کان الرجل کثیرا ما یغیب عن اهله، فشبت الیتیمه فتخوفت المراه ان یتزوجها زوجها، فدعت بنسوه حتی امسکنها فاخذت عذرتها باصبعها، فلما قدم زوجها من غیبته رمت المراه الیتیمه بالفاحشه و اقامت البینه من جاراتها اللاتی ساعدنها علی ذلک، فرفع ذلک الی عمر فلم یدر کیف یقضی فیها، ثم قال للرجل: ائت علی بن ابیطالب و اذهب بنا الیه. فاتوه علیهالسلام و قصوا علیه القصه، فقال علیهالسلام لامراه الرجل: الک بینه او برهان؟ قالت: هولاء جاراتی یشهدن علیها بما اقول، و احضرتهن فاخرج علی علیهالسلام سیفه من غمده فطرحه بین یدیه و امر بکل واحده منهن فادخلت بیتا، ثم دعا امراه الرجل فادارها بکل وجه فابت ان تزول عن قولها، فردها الی البیت الذی کانت فیه و دعا احدی الشهود و جثا علی رکبتیه ثم قال: تعرفینی انا علی بن ابیطالب و هذا سیفی و قد قالت امراه الرجعل ما قالت و رجعت الی الحق و اعطیتها الامان و ان لم تصدقینی لامکنن السیف منک. فالتفتت المراه الی عمر و قالت: الامان علی الصدق. فقال لها علی فاصدقی، فقالت لا و الله الا انها رات جمالا و هیئه فخافت فساد زوجها فسقتها المسکر و دعتنا فامسکناها فافتضتها باصبعها. فقال علی علیهالسلام: الله اکبر انا اول من فرق بین الشهود الا دانیال النبی علیهالسلام، و الزمهن حد القاذف و الزمهن جمیعا العقر و جعل عقرها اربعمائه درهم، و امر بالمراه ان تنفی من الرجل و یطلقها زوجها، و زوجه علیهالسلام الجاریه و ساق المهر عنه … و روی ایضا انه کان علی عهد امیرالمومنین علیهالسلام رجلان متواخیان (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) فی الله عزوجل، فمات احدهما و اوصی الی الاخر فی حفظ بنیه کانت له، فحفظها الرجل و انزلها منزله ولده فی اللظف و الاکرام، ثم حضره سفر فخرج و اوصی امراته فی الصبیه، فاطال السفر حتی اذا ادرکت الصبیه و کان لها جمال و کان الرجل یکتب فی حفظها و التعاهد لها، فلما رات ذلک امراته خافت ان یقدم فیراها قد بلغت مبلغ النساء فیعجبه جمالها فیتزوجها، فعمدت الیها هی و نسوه معها قد کانت اعدتهن، فامسکنها لها ثم افترعتها باصبعها، فلما قدم الرجل من سفره دعا الجاریه، فابت ان تجیبه استحیاء مما صارت الیه، فالح علیها فی الدعاء، کل ذلک و هی تابی ان تجیبه، فلما اکثر علیها قالت له امراته: دعها فانها تستحی ان تاتیک من ذنب اتته، و رمتها بالفجور، فاسترجع الرجل ثم قام الی الجاریه فوبخها و قال لها: و یحک! اما علمت ما کنت اصنع بک من الالطاف، و الله ما کنت اعدلک الا کبعض ولدی او اخوتی و ان کنت لا بنتی، فما دعاک الی ما صنعت؟! فقالت له الجاریه: اما اذ قیل لک ما قیل فو الله ما فعلت الذی رمتنی به امراتک و لقد کذبت علی، فان القصه لکذا و کذا و وصفت له ما صنعت امراته بها. فاخذ الرجل بید امراته و ید الجاریه فمضی بهما حتی اجلسهما بین یدی امیرالمومنین علیهالسلام و اخبره بالقصه کلها و اقرت المراه بذلک، و کان الحسن علیهالسلام بین یدی ابیه فقال له: اقض فیها. فقال الحسن علیهالسلام: نعم علی المراه الحد لقذفها الجاریه و علیها القیامه لافتراعها. فقال علیهالسلام له: صدقت. و فی (مناقب السروی) عن تمیم بن خزام الاسدی قال: صبت امراه بیاض البیض علی فراش ضرتها و قالت لزوجها: قد بات عندها رجل، ففتش ثیابها فاصاب ذلک البیض، فقص ذلک علی عمر فهم ان یعاقبها فقال امیر (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) المومنین علیهالسلام: ایتونی بماء حار قد اغلی غلیانا شدیدا، فلما اتی به امرهم فصبوا علی الموضع فاشتوی ذلک الموضع، فرمی به الیها و قال: (انه من کیدکن ان کیدکن عظیم) و قال علیهالسلام لزوجها: امسک علیک زوجک فانها حیله تلک التی قذفتها، فضربها الحد. و فی (معجم ادباء الحموی) نقلا عن کتاب شعراء ابن المعتز: کان الخلیل منقطعا الی اللیث بن رافع بن نصر بن سیار، و کان اللیث من اکتب اهل زمانه بارع الادب بصیرا بالشعر و الغریب و النحو، و کان کاتبا للبرامکه و کانوا معجبین به، فارتحل الیه الخلیل و عاشره فوجده بحرا فاغناه، و احب الخلیل ان یهدی الیه هدیه تشبهه، فاجتهد فی تصنیف کتاب العین فصنفه له و خصه به دون الناس و حبره و اهداه الیه، فوقع منه موقعا عظیما و سر به و عوضه عنه مائه الف درهم و اعتذر الیه، و اقبل اللیث ینظر فیه لیلا و نهارا لا یمل النظر فیه حتی حفظ نصفه و کانت ابنه عمه تحته فاشتری علیها جاریه نفیسه بمال جلیل، فبلغها ذلک فغارت غیره شدیده، فقالت و الله لا غیظنه و لا ابقی غایه. فقالت: ان غظته فی المال فذاک ما لا یبالی ولکنی اراه مکبا لیله و نهاره علی هذا الدفتر و الله لافجعنه به، فاخذت الکتاب و اضرمت نارا و القته فیها، و اقبل اللیث الی منزله و دخل الی البیت الذی کان فیه الکتاب، فصاح بخدمه و سالهم عن الکتاب فقالوا: اخذته الحره، فبادر الیها و قد علم من این اتی، فلما دخل علیها ضحک فی وجهها و قال لها: ردی الکتاب فقد و هبت لک الجاریه و حرمتها علی نفسی، و کانت غضبی فاخذت بیده و ارته رماده، فسقط فی ید اللیث فکتب نصفه من حفظه و جمع علی الباقی ادباء زمانه و قال (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) لهم: مثلوا علیه و اجتهدوا، فعملوا هذا النصف الذی بایدی الناس، فهو لیس من تصنیف الخلیل و لا یشق غباره. هذا، و فی السیر: ضرب البعث علی کوفی الی آذربیجان، فاقتاد جاریه و فرسا و کان مملکا بابنه عمه، فکتب الیها لیغیرها: الا بلغوا ام البنین باننا غنینا و اغنتنا الغطارفه المرد بعید مناط المنکبین اذا جری و بیضاء کالتمثال زینها العقد فهذا لایام العدو و هذه لحاجه نفسی حین ینصرف الجند فکبت الیه امراته: الا فاقره منی السلام و قل له غنینا و اغنتنا غطارفه المرد اذا شئت اغنانی غلام مرجل و نازعته فی ماء معتصر الورد و ان شاء منهم ناشی مد کفه الی عکن ملساء او کفل نهد فما کنتم تقضون حاجه اهلکم شهود اقضیناها علی النای و البعد فعجل علینا بالسراح فانه منانا و لاندعو لک الله بالرد فلا قفل الجند الذی انت فیهم و زادک رب الناس بعدا علی بعد فلما ورد علیه الکتاب لم یزد ان رکب فرسه و اردف الجاریه و لحق بها، فکان اول شیء قال لها: تالله هل کنت فاعله. قالت: انت احقر من ان اعصی الله فیک، کیف ذقت طعم الغیره، فوهب لها الجاریه و انصرف الی بعثه. و فی المناقب عن غریب حدیث ابیعبید: جاءت امراه الی علی علیهالسلام و قالت: ان زوجها یاتی جاریتها. فقال علیهالسلام: ان کنت صادقه رجمناه و ان کنت کاذبه جلدناک. فقالت: ردونی الی اهلی غیری نقزه. قال ابوعبید: تعنی ان (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) جوفها یغلی من الغیظ و الغیره. و فی (المروج): ذکر مصعب الزبیری ان ام سلمه بنت یعقوب المخزومی کانت بعد هشام بن عبدالملک عند السفاح، و کان حلف لها ان لا یتزوج علیها و لا یتسری، و غلبت علیه غلبه شدیده حتی ما کان یقطع امرا الا بمشورتها، حتی افضت الخلافه الیه فوفی لها بما حلف لها، فلما کان ذات یوم خلا به خالد ابن صفوان فقال له: انی فکرت فی امرک وسعه ملکک، و قد ملکت نفسک امراه واحده، فان مرضت مرضت و ان غابت غبت و حرمت نفسک التلذذ باستطراف الجواری و معرفه اخبار حالاتهن و التمتع بما تشتهی منهن، فان منهن الطویله الغیداء و منهن الفضه البیضاء، و منهن العتیقه الادماء و الدقیقه السمراء و البربریه العجزاء، من مولدات المدینه تفتن بمحادثتها و تلذ بخلوتها، و این انت من بنات الاحرار و النظر الی ما عندهن و حسن الحدیث منهن، و لو رایت الطویله البیضاء و السمراء اللعساء و الصفراء العجزاء و المولدات من البصریات و الکوفیات، ذوات الالسن العذبه و القدود المهفهفه و الاوساط المخصره و الاصداغ المزرفنه، و العیون المکحله و الثدی المحقه، و حسن زیهن و زینتهن و شکلهن، لرایت شیئا حسنا و جعل یجید فی الوصف و یجد فی الاطناب بحلاوه لفظه و جوده صفته. فلما فرغ قال له السفاح: و یحک یا خالد! ما صک مسامعی و الله قط کلام احسن من کلامک، فاعده علی فقد وقع منی موقعا، فاعاد علیه خالد احسن مما ابتدا، ثم انصرف و بقی السفاح مفکرا فیما سمع من خالد، فدخلت علیه ام سلمه فلما راته متفکرا قالت: انی لانکرک، هل حدث امر او اتاک خبر؟ قال: لم یکن من ذلک شیء. قالت: فما قصتک؟ فجعل یزوی عنها فلم تزل به حتی (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) اخبرها بمقاله خالد، فقالت: فما قلت لابن الفاعله. قال: سبحان الله! ینصحنی و تشتمینه، فخرجت من عنده مغضبه و ارسلت الی خالد من البخاریه و معهم من الکافر کوبات، و امرتهم ان لایترکوا منه عضوا صحیحا. قال خالد: فانصرفت الی منزلی و انا علی السرور بما رایت من السفاح و اعجابه بما القیته الیه، و لم اشک ان صلته تاتینی، فلم البث حتی صار الی اولئک البخاریه و انا قاعد علی باب داری، فلما رایتهم ایقنت بالجائزه و اصله، حتی وقفوا علی فسالوا عنی فقلت:ها انا ذا خالد، فسبق الی احدهم بهراوه کانت معه، فلما اهوی بها الی و ثبت الی منزلی و اغلقت الباب و استترت، و مکثت ایاما علی تلک الحال لااخرج من منزلی، و وقع فی خلدی انی اوتیت من قبل ام سلمه، و طلبنی السفاح طلبا شدیدا فلم اشعر ذات یوم الا بقوم هجموا علی و قالوا: اجب الخلیفه. فایقنت بالموت، فرکبت و لیس علی لحم و لا دم، فلما و صلت الی الدار اومی الی بالجلوس. و نظرت فاذا خلف ظهری باب علیه ستور قد ارخیت و حرکه خلفها، فقال السفاح: لم ارک یا خالد منذ ثلاث. قلت: کنت علیلا. قال: و یحک! انک وصفت لی فی آخر دخله من امر الناس و الجواری ما لم یخرق مسامعی قط کلام احسن منه فاعده علی. قلت: نعم. اعلمتک ان العرب اشتقت اسم الضره من الضر، و ان احدهم ما تزوج من النساء اکثر من واحده الا کان فی جهد. فقال: و یحک لم یکن هذا فی الحدیث. قلت: بلی، و اخبرتک ان الثلاث من النساء کاثافی القدر یغلی علیهن. قال: برئت من قرابتی من النبی ان کنت سمعت هذا منک فی حدیثک. قلت: و اخبرتک ان الاربعه من النساء شر صیح بصاحبه یشنه و یهرمنه و یسقمنه. قال: ویلک ما سمعت هذا منک و لا من غیرک قبل هذا. قال خالد: بلی. قال: ویلک تکذبنی. قلت: و ترید ان تقتلنی. قال: مر فی حدیثک. قلت: و اخبرتک ان ابکار الجواری (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) رجال ولکن لاخصی لهن. قال خالد: و سمعت الضحک من وراء الستر- قلت: و نعم و اخبرتک ایضا ان بنیمخزوم ریحانه قریش و انت عندک ریحانه من الریاحین و انت تطمح بعینک الی حرائر النساء و غیرهن من الاماء. قال خالد: فقیل لی من وراء الستر صدقت یا عماه و بررت بهذا حدیث الخلیفه ولکنه بدل و غیر و نطق عن لسانک بغیره. فقال لی السفاح: قاتلک الله و اخزاک و فعل بک و فعل، فترکته و خرجت و قد ایقنت بالحیاه. قال: فما شعرت الا برسل ام سلمه قد صاروا الی و معهم عشره آلاف درهم و تخت و برذون و غلام. و غیره الرجل التی هی ایمان، غیرته علی میل امراته الی رجل اجنبی، و اما میلها الی زوج لها قبل بمعنی مدحها له بصفات لیست فی الاخیر فیغیر زوجها فلیس بایمان بل من الکفر، ففی السیر کانت مع سعد بن ابیوقاص بالقادسیه زوجه له کانت قبل تحت المثنی بن حارثه، فلما لم تر من سعد اقداما مثل المثنی قالت: و امثنیاه و لا مثنی للمسلمین الیوم. فلطمها سعد فقالت المراه: اغیره و جبنا. فذهبت مثلا.
المراد بالکفر هنا مجرد المعصیه فی مقابل الایمان الذی یدعو الی الطاعه.. و المراه تغار من ضرتها و شریکتها فی الزوج بحکم الغریزه و الفطره، فان هی صبرت و عاتبت بالحسنی بل و منت بفضلها علی الزوج دون ان تغضب الله فی شیء، فلا باس علیها و لا اثم فی غیرتها و حرقتها، بل هی ماجوره و مشکوره عند الله و الناس، و ان قامت و لم تقعد و تعدت حدود الله سبحانه فهی مجرمه آثمه. اما غیره الرجل علی المراه فهی من الایمان لانها نهی عن المنکر ای التهتک و الفجور شریطه ان لا تتعدی الغیره حدها المعقول، و تقدم قول الامام فی الرساله 30: ایاک و التغابر فی غیر موضع غیره.
… غیره المراه کفر: ای تودی الی الکفر فانها تحرم علی الرجل ما احل الله له من زواج متعددات اما غیره الرجل فتحریم لما حرمه الله، و هو الزنا
امام علیهالسلام (درباره غیرت) فرموده است: غیرت زن (بر مرد) کفر است (زیرا مستلزم حرام دانستن دو زن یا بیشتر است برای یک مرد که خدا آن را حلال نموده) و غیرت مرد (بر زن) ایمان است (چون موجب حرام دانستن اشتراک دو مرد است در یک زن که خدا آن را حرام کرده).
همانطوری که مرد حاضر نیست همسرش را مرد دیگری ببیند و با او رابطه داشته باشد، زن هم از نظر روحی حاضر نیست شوهرش با زن دیگری همبستر گردد و با او رابطه داشته باشد، بدنبال این ناراحتیها مرد برای حفظ ناموس خود اقدام میکند که عملش از روی ایمان سرچشمه گرفته است اما زن هم اقدام میکند ولی اقدام او از طریق آبروریزی، سحر و جادو و شکایت است که همه به کفر و بیایمانی منتهی میگردد. هر دو غیرت ناموس دارند، اما عمل زن بر خلاف دستور خدا و برنامه مرد طبق دستور الهی. (مردان بخاطر برتری که خدا به آنان داده بر زنان نفوذ و تسلط دارند … )
و قال علیهالسلام: (غیره المرئه کفر) و هی بان تمانع الرجل عن الزواج بالمتعدده، و هو کفر عملی، کما ان ترک الحج کفر عملی، اذ الکفر- عقیدی، و عملی، کما تقدم- فکل انکار للاصول کفر عقیدی، و کل منع عن الفروع، و اتیان بالمعاصی کفر عملی (و غیره الرجل) بان لا یزنی، و یمنع زوجته عن تعاطی المنکرات (ایمان) قد امر به الاسلام.
«غیرت زن، کافری است و غیرت مرد، ایمان.»
مرجع شناخت درستی این سخن عقل است، و چون مرد عاقل تر و خود دارتر است، غیرت و رشک بردن او به جا و بر او واجب است زیرا نهی از منکر واجب است و انجام دادن امور واجب از ایمان شمرده می شود. چون زن کم عقل تر و کم صبرتر است رشک و غیرت او بر گمان نادرست و خیال باطل است و چون به جا و به موقع انجام نمی شود قبیح است. علی علیه السّلام از لحاظ اشتراک قبح میان آن و کفر آن را کفر نام نهاده است. وانگهی رشک و غیرت زن را به انجام دادن کارهایی از قبیل سحر و جادو وا می دارد که به راستی کفر است و در حدیث مرفوع آمده است که سحر و جادو کفر است و دلتنگی و اضطراب زن را وادار می کند که خشمگین شود و دشنام دهد و الفاظی را به زبان آورد که بدون تردید کفر است.
و قال علیهالسلام
غَیْرَةُ الْمَرْأَةِ کُفْرٌ،وَ غَیْرَةُ الرَّجُلِ إِیمَانٌ .
امام علیه السلام فرمود:
غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان. ( . سند گفتار حکیمانه: تنها مدرکی که در کتاب مصادر نهجالبلاغه برای این گفتار حکیمانه امیرمؤمنان علی علیه السلام بیان شده کتاب غررالحکم است ازاینرو آنچه در غررالحکم آمده تفاوتهای روشنی با نهجالبلاغه دارد و آن چنین است: «غَیْرَةُ الرَّجُلِ إیمانٌ وَ غَیْرَةُ الْمَرأةِ عُدْوانٌ» و این نشان میدهد که صاحب غررالحکم آن را از منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 112).این گفتار حکیمانه در بعضی از کتب اهل سنت مانند کتاب جواهر المطالب ابن دمشقی شافعی با همین عبارت آمده است.(ج 2،ص 261). )
غیرت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود تفاوت میان غیرت مرد و زن را بیان میکند و میفرماید:«غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان»؛ (غَیْرَةُ الْمَرْأَةِ کُفْرٌ، وَ غَیْرَةُ الرَّجُلِ إِیمَانٌ) .
اشاره به اینکه زن اگر نسبت به همسر دیگری برای شوهرش حسادت بورزد و عکس العمل تندی نشان دهد در واقع مخالفت با فرمان خدا کرده است،زیرا خداوند روی مصالح متعددی که در جای خود گفتهایم تعدد زوجات را با شرایطی مجاز شمرده است؛ولی اگر مرد نسبت به ارتباط همسرش با مرد بیگانهای حسادت بورزد و از گام نهادن او در زندگی خانوادهاش ناراحت گردد و عکس العمل نشان دهد در واقع اطاعت فرمان خدا کرده و در مسیر نهی از منکر گام برداشته است.در حالی که زن اگر چنین کند در مسیر نهی از معروف قرار گرفته است.
البته انکار نمیکنیم که تعدد زوجات نیز شرایطی دارد و نباید وسیلهای برای هوسرانی مردان گردد؛ولی در صورتی که آن شرایط جمع گردد زن باید آن را تحمل کند و به فرمان خدا تن در دهد در حالی که اگر زن شوهردار،با مرد دیگری رابطه برقرار سازد،خواه به صورت فجور باشد یا ظاهراً صیغه عقد دائم یا موقتی با او جاری کند به یقین راه خلاف را پیموده است.
«غیرت»حالتی است که انسان را وادار میکند از ورود دیگران در حریم زندگی شخصی او جلوگیری کند،افتخارات او را سلب ننماید،مواهبش را از دستش نگیرد و متعرض نوامیس او نشود و منظور از«غیرت زن»در کلام حکیمانه بالا همان حسادتی است که نسبت به زوجه دیگر همسرش پیدا میکند و منظور از«غیرت مرد»در کلام بالا ممانعتی است که مرد از ورود دیگری به حریم خانواده و ناموس خود به عمل میآورد.
در ذیل حکمت 47 نیز بحثی درباره تفسیر غیرت و ارزش آن ذکر شد.
تعبیر به«کفر»در این کلام حکمتآمیز اشاره به کفر عملی است،زیرا کفر و ایمان معانی متعددی دارد که در آیات قرآن نیز منعکس است.این واژه کراراً در قرآن مجید به بتپرستان اطلاق شده که کفرشان،کفر اعتقادی است؛ولی در آیه 97 سوره آل عمران به کسانی که حج را ترک کنند و نسبت به آن بیاعتنا باشند واژه«کفر»به کار رفته،میفرماید: «وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ» و این کفر عملی است نه اعتقادی که آثار خاص خود را داشته باشد.کفر زن در اینجا همان بیاعتنایی به دستور خدا یعنی جواز تعدد زوجات در موارد لازم است.
درباره اهمیت«غیرت»در موارد مجاز روایات متعددی از پیغمبر اکرم و سایر معصومان علیهم السلام وارد شده است؛در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«کانَ إبْراهیمُ أبی غَیُوراً وَ أنا اغْیَرُ مِنْهُ وَ أرْغَمَ اللّهُ أنْفَ مَنْ لا یُغارُ مِنَ الْمُؤْمِنینَ ؛پدر من ابراهیم غیرتمند بود و من از او غیرتمندترم.خداوند بینی کسانی از مؤمنین را که غیرت ندارند بر خاک بمالد».(.بحارالانوار،ج 100،ص 248،ح 33.)
البته در عرف ما گرچه واژه«غیرت»معمولاً در غیرت ناموسی به کار میرود ولی مفهوم آن گسترده است و تمام مواهب و ارزشهای الهی را که باید از آن دفاع کرد شامل میشود،بنابراین دفاع از وطن و آبرو و حیثیت و از آن مهمتر دفاع از دین و آیین نیز از مصادیق غیرت است.
این نکته نیز شایان دقت است که گاهی افراد در مسائل ناموسی و غیر آن گرفتار وسواس میشوند و به نام«غیرت»به هر کسی بدبین شده و عکسالعمل نشان میدهند.در روایات اسلام از این حالت نهی شده است.رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«مِنَ الغیرَةِ ما یُحِبُّ اللّهُ وَ مِنْها ما یُبْغِضُ اللّهُ؛فَالْغیرَةُ الَّتی یُحِبُّ اللّهُ الْغیرَةُ فِی الرَّیْبَةِ وَ الْغیرَةُ الّتی یُبْغِضُ اللّهُ الْغیرَةُ فی غَیْرَ رَیْبَةٍ ؛نوعی از غیرت را خدا دوست دارد و نوعی را دشمن میدارد اما آنچه را دوست دارد اعمال غیرت در مواردی است که آثار شک و تردید و انحراف نمایان میشود و اما غیرتی را که خدا دشمن میدارد آن است که در غیر این موارد (فقط با سوء ظن آمیخته به وسواس) انجام میشود». (.سنن دارمی،ج 2،ص 149.)
در نامه 31 نهجالبلاغه در وصیت مولا امیر مؤمنان به فرزندش امام حسن علیهما السلام نیز به همین موضوع اشاره شده که غیرت بیجا گاه سبب میشود انسانهای درستکار به نادرستی کشیده شوند.آنجا که میفرماید:
«وَ إِیَّاکَ وَ التَّغَایُرَ فِی غَیْرِ مَوْضِعِ غَیْرَةٍ،فَإِنَّ ذَلِکَ یَدْعُو الصَّحِیحَةَ إِلَی السَّقَمِ،وَ الْبَرِیئَةَ إِلَی الرِّیَبِ ؛برحذر باش از اینکه در جایی که نباید غیرت به خرج دهی اظهار غیرت کنی (و کار به سوء ظن ناروا بینجامد) زیرا این غیرت بیجا و سوء ظن نادرست،زن پاک دامن را به ناپاکی و بیگناه را به آلودگیها سوق میدهد»شرح بیشتر را در ذیل همان نامه مطالعه فرمایید.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The jealousy of a woman (with regard to fellow-wives) is heresy, while the jealousy of a man is part of his faith.“
وَ قَالَ علیه السلام لَأَنسُبَنّ الإِسلَامَ نِسبَةً لَم یَنسُبهَا أَحَدٌ قبَلیِ الإِسلَامُ هُوَ التّسلِیمُ وَ التّسلِیمُ هُوَ الیَقِینُ وَ الیَقِینُ هُوَ التّصدِیقُ وَ التّصدِیقُ هُوَ الإِقرَارُ وَ الإِقرَارُ هُوَ الأَدَاءُ وَ الأَدَاءُ هُوَ العَمَلُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: اسلام را چنان میشناسانم که پیش از من کسی آنگونه معرّفی نکرده باشد.
اسلام همان تسلیم در برابر خدا و تسلیم همان یقین داشتن، و یقین اعتقاد راستین، و باور راستین همان اقرار درست، و اقرار درست انجام مسئولیّتها، و انجام مسئولیّتها همان عمل کردن به احکام دین است .
اسلام را چنان وصف کنم که کس پیش از من نکرده است. اسلام گردن نهادن است و گردن نهادن یقین داشتن، و یقین داشتن راست انگاشتن، و راست انگاشتن بر خود لازم ساختن، و بر خود لازم ساختن انجام دادن، و انجام دادن به کار نیک پرداختن.
فرمود هر آینه نسبت دهم اسلامرا نسبتی که نسبت نداده آنرا هیچیک پیش از من اسلام تسلیم نفس است بامر حق و تسلیم یقین است و یقین تصدیقست و تصدیق اقرار است بکردار و اقرار او چیزیست که باو اقرار کرده و اداء آن عمل صالحست
و فرمود (علیه السلام): اسلام را به گونه ای وصف می کنم که کس پیش از من چنانش وصف نکرده باشد: اسلام تسلیم است و تسلیم، یقین است و یقین، تصدیق است و تصدیق، اقرار است و اقرار، به جای آوردن است و به جای آوردن، پرداختن به عمل صالح است.
و آن حضرت فرمود:اسلام را آنچنان معنی کنم که احدی پیش از من به این صورت معنا نکرده باشد:اسلام همان تسلیم بودن،و تسلیم همان باور،و باور همان قبول کردن،و قبول کردن همان اقرار،و اقرار همان ادا نمودن، و ادا نمودن همان عمل کردن است .
شروح:
و الاسلام: الدین، یقال. اسلم ای دخل فی الاسلام و التسلیم بذل الرضا بالحکم. و الیقین: العلم مع زوال الشک. نسب علیهالسلام الاسلام الذی هو الانقیاد لرسول الله علیهالسلام علی وجه، فقال: هو ان یرضی الانسان بحکم الله و اظهار ذلک، و لا یوصف بالیقین الا العلم الاستدلالی، فجعل التصدیق المخصوص الذی هو الایمان اصلا رفیعا عالیا، و اول مراقبه مراقبه الاسلام من جانب، و الثانی التسلیم، و الثالث الیقین. ثم جعل الاقرار اول درجات الجانب الاخر التصدیق الذی هو الایمان من فوق الی تحت، و ثانیها الاداء، و الثالث العمل بالجوارح. انما قال: ان هذا ذاک و ان کانا غیرین لشده الاتصال بینهما، کما یقال: ابوحنیفه ای هو منزل منزلته، فالاقرار ثمره التصدیق و الاداء یکون بعد الاقرار و یتفرع علیه، و العمل المشروع یکون بعد جمیع ذلک. و الصحیح ان هذه الثلاثه هی الثلاثه الاول التی اولها الاسلام علی العکس و القلب. و یمکن ان یقال: ان ثلاثه الاول هی ان تسلم و یسلم و ینفق اول مره، و الثلاثه الاخیره انما ذکرها للثبات علیها.
یعنی الدین هو الانقیاد للحق و الاذعان له، و التسلیم هو الیقین ای صادر عنه و لازم فکانه هو من شرط تعلقه به، و التصدیق هو الاقرار ای اقرار الذهن و حکمه، و الاقرار هو الاداء ای مستلزم للاداء، و شدید الشبه بالعله لان من تیقن حقیه الشیء و ان مصالحه منوطه بفعله و مفاسده مترتبه علی ترکه کان ذلک مقویا لداعیه الی فعله غایه التقویه، یعنی من حق المسلم الکامل فی اسلامه ان یجمع بین علم الیقین، و العمل الخالص لیحظ رحله فی المحل الارفع و یجاور الرفیق الاعلی.
(اسلام را آن چنان معرفی کنم که پیش از من کسی معرفی نکرده است: اسلام عبارت از تسلیم شدن و تسلیم، باور کردن، و باور کردن، پذیرفتن، و پذیرفتن، همان اعتراف و اقرار است، و اعتراف، آمادگی برای انجام عمل است، و انجام عمل، خود عمل صالح است). این قیاس به نام قیاس مفصول است که مرکب از چند قیاس و نتایج آنها درهم ضمیمه شده است نتیجهی قیاس اول آن است که اسلام همان باور کردن است، و دوم: باور کردن همان پذیرفتن است و سومی آن است که پذیرفتن همان اقرار است. و نتیجه چهارم آن است که اقرار، انجام عمل است. و نتیجه پنجمی که لازم بر ملزوم، امر واضحی است. اما مقدمه دوم- چون تسلیم حق بودن تنها از راه باور داشتن شایستگی خداوند مطاع، برای تسلیم وی بودن است، پس باور داشتن آن شایستگی از لوازم تسلیم بودن به خداوند است و صدق بر آن از باب صدق لازم بر ملزوم است … است که انجام وظیفه همان عمل است. اما مقدمهی نخست: از آن رو که اسلام عبارت از ورود در قلمرو اطاعت خداست، و لازمهی آن تسلیم بودن به خدا و چون و چرا نداشتن با اوست، و صدق اما مقدمه سوم- چون یقین به استحقاق خداوند برای اطاعت و تسلیم مستلزم تصدیق و پذیرش چیزهایی است که از جانب خدا توسط پیامبر (صلی الله علیه و آله) رسیده که عبارت از لزوم فرمانبرداری و اطاعت اوست. بنابراین پذیرش از روی یقین همان تصدیق به اوست. اما مقدمهی چهارم- زیرا تصدیق خداوند در جهت وجوب اطاعت همان اقرار به وجود خداست. اما مقدمه پنجم: چون اقرار و اعتراف به وجوب و ضرورت امری، مستلزم آن است که شخص اعتراف کننده آنچه را که بدان اعتراف دارد، انجام دهد، بنابراین اقرار سبب الزام به انجام عمل خواهد بود. اما مقدمهی ششم: عبارت از این است که انجام عمل، خود عملی است، زیرا انجام اطاعت واجب و لازمی را که برای خدا اقرار و اعتراف داشته چیزی جز عمل نمیباشد. نیتجهای که از ردهبندی این قیاسات به دست میآید، این است که اسلام همان عمل بر طبق فرمان خدا و برای اوست، و این معنی، تفسیر و تعریف اسلام به خاصهای از خواص آن است همانطوری که قبلا گذشت.
وَ قَالَ علیه السلام لَأَنْسُبَنَّ اَلْإِسْلاَمَ نِسْبَةً لَمْ یَنْسُبْهَا أَحَدٌ قَبْلِی اَلْإِسْلاَمُ هُوَ التَّسْلِیمُ وَ التَّسْلِیمُ هُوَ الْیَقِینُ وَ الْیَقِینُ هُوَ التَّصْدِیقُ وَ التَّصْدِیقُ هُوَ الْإِقْرَارُ وَ الْإِقْرَارُ هُوَ الْأَدَاءُ وَ الْأَدَاءُ هُوَ الْعَمَلُ .
خلاصة هذا الفصل تقتضی صحة مذهب أصحابنا المعتزلة فی أن الإسلام و الإیمان عبارتان عن معبر واحد و أن العمل داخل فی مفهوم هذه اللفظة أ لا تراه جعل کل واحدة من اللفظات قائمة مقام الأخری فی إفادة المفهوم کما تقول اللیث هو الأسد و الأسد هو السبع و السبع هو أبو الحارث فلا شبهة أن اللیث یکون أبا الحارث أی أن الأسماء مترادفة فإذا کان أول اللفظات الإسلام و آخرها العمل دل علی أن العمل هو الإسلام و هکذا یقول أصحابنا إن تارک العمل و تارک الواجب لا یسمی مسلما.
فإن قلت هب أن کلامه ع یدل علی ما قلت کیف یدل علی أن الإسلام هو الإیمان قلت لأنه إذا دل علی أن العمل هو الإسلام وجب أن یکون الإیمان هو الإسلام لأن کل من قال إن العمل داخل فی مسمی الإسلام قال إن الإسلام هو الإیمان فالقول بأن العمل داخل فی مسمی الإسلام و لیس الإسلام هو الإیمان قول لم یقل به أحد فیکون الإجماع واقعا علی بطلانه.
فإن قلت إن أمیر المؤمنین ع لم یقل کما تقوله المعتزلة لأن المعتزلة تقول الإسلام اسم واقع علی العمل و غیره من الاعتقاد و النطق باللسان و أمیر المؤمنین ع جعل الإسلام هو العمل فقط فکیف ادعیت أن قول أمیر المؤمنین ع یطابق مذهبهم قلت لا یجوز أن یرید غیره لأن لفظ العمل یشمل الاعتقاد و النطق باللسان و حرکات الأرکان بالعبادات إذ کل ذلک عمل و فعل و إن کان بعضه من أفعال القلوب و بعضه من أفعال الجوارح و لو لم یرد أمیر المؤمنین ع ما شرحناه لکان قد قال الإسلام هو العمل بالأرکان خاصة و لم یعتبر فیه الاعتقاد القلبی و لا النطق اللفظی و ذلک مما لا یقوله أحد
(و قال علیهالسلام: لانسبن الاسلام) هر آنیه نسبت میدهم اسلام را (نسبه لا ینسبها احد) نسبت دادنی که نسبت نکرد آن را هیچ یک (قبلی) پیش از من از قرون ماضیه مراد نسبت تعریف است چه هرکه تعریف میکند شیء را نسبت میدهد او را به اصل آن پس معنی چنین باشد که تعریف میکنم اسلام را تعریف کردنی که هیچ کس از امم سالفه تعریف نکردهاند. آن این است (الاسلام هو التسلیم) اسلام، تسلیم نفس است زیرا که آن انقیاد امر حق است و درآمدن در طاعت خالق اکبر. و این تفسیر لفظی است به لفظی دیگر که اعرف است و اشهر (و التسلیم هوا لیقین) و تسلیم، یقین است که لازم کمال تسلم است به تیقن به حقیت و صدقیت که برای او است حق تسلیم و تکریم تا محقق شود کمال انقیاد و تعظیم و این تعریف به لازم مساوی تسلیم است (و الیقین هو التصدیق) و یقین، تصدیق است یعنی اعتقاد ثابت جازم مطابق واقع که حاصل میشود از برهان قطعی (و التصدیق هو الاقرار) و تصدیق، اقرار است به کردگار و پیغمبران و امامان و به آنچه آوردهاند از نزد آفریدگار از احوال معاد و غیره. و این نیز تعریف لفظ است به لفظ اعرف (و الاقرار هو الاداء) و اقرار، ادای آن چیزی است که به او اقرار کرده از اصناف واجبات و انوع مفروضات. این تعریف شیء است به خاصه آن (و الاداء هو العمل) و ادای عمل برای حضرت عزت و این تعریف لفظی است به لفظ اشهر و مال این نسبت، تعریف اسلام است به عمل که تعریف است به بعضی خواص که اشهر است و اکمل یعنی حق مسلم کامل در اسلام آن است که جمع کند میان علمالیقین و عمل صالح خالص از سمعه و ریا تا به درجات علیا و رفیق اعلا واصل شود
هر آینه نسبت دهم برای شما اسلام را نسبتی که هیچ کس پیش از من چنان نسبتی نداده باشد اسلام آن تسلیم است، و تسلیم یقین است، و یقین تصدیق است. و تصدیق اقرار است، و اقرار اداء است، و اداء عمل است. اسلام حقیقی آن را باشد که تسلیم کند، و تسلیم از یقین کند که تسلیم بییقین به حقیقت تسلیم نباشد، و یقین که امری است باطنی مترتب بر تصدیق باشد، هر که تصدیق نداشته باشد بر یقین نبود، و تصدیق به اقرار موقوف باشد و الا مصدق نباشد، و اقرار یعنی شهادت موقوف بر اداء نمودن باشد. یعنی دادن اقرار و گزاردن شهادت، و آن به عمل ظاهر گردد که هر که عمل نکند و طاعت به شرط نیارد اقرار خویش ادا ننموده باشد. و این معنی که حضرت برای اسلام مبین ساخت اسلام حقیقی و مودی به جنت باشد، و اما اسلام صوری از آن هیچ سود نباشد جز آنکه مودی و منتهی به اسلام حقیقی گردد، همچو اسلام در کتاب ملک علام (و قالت الاعراب آمنا قل لم تومنوا و لکن قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبکم..)
و قال علیهالسلام: «لانسبن الاسلام نسبه، لم ینسبها احد قبلی، الاسلام هو التسلیم و التسلیم هو الیقین و الیقین هو التصدیق و التصدیق هو الاقرار و الاقرار هو الاداء و الاداء و الاداء هو العمل.» یعنی و گفت علیهالسلام که هر آینه بیان کنم نسبت و صفت اسلام را به صفتی که وصف نکرده باشد به آن صفت کسی پیش از من، حقیقت اسلام لازم دارد تسلیم و رضا به احکام خدا را و تسلیم و رضا به احکام خدا لازم دارد یقین را که اعتقاد ثابت جازم مطابق بر استحقاق به عبودیت او باشد و این اعتقاد لازم دارد اذعان و قبول به آن چیزی که پیغمبر صلی الله علیه و آله، آورده است و این تصدیق و اذعان لازم دارد اعتراف به اطاعت را و این اعتراف لازم دارد جزم بر بجاآوردن آنچه را که حکم شده است و این جزم به اداء لازم دارد عمل و عبادت را.
اللغه: (نسب) ینسب نسبا الرجل: وصفه و ذکر نسبه. الاعراب: هو، فی هذه الجمل ضمیر الفصل بین المبتداء و الخبر جیء به لا فاده الحصر. المعنی: قد ورد فی کلامه (علیه السلام) ست جمل حملیه، و القضیه الحملیه علی اقسام: 1- الحمل الاولی الذاتی، و هو حمل مفهوم علی ذاته، کما تقول: الانسان حیوان ناطق، او تقول: الاسد اسد. 2- الحمل الشایع الصناعی، کما تقول: زید انسان، الانسان حیوان الانسان ضاحک، و مفاده اتحاد الموضوع و المحمول وجودا. 3- الحمل الادعائی، و هو حمل محمول علی موضوع بعنایه ما من الشبه بینهما، او کون احد هما سببا للاخر، او مسببا و لو بعیدا، کما تقول: زید هو الاسد، اوزید ابوه بعینه، و الحمل فی هذه الجمل لیس علی نهج واحد، بل الحمل فی بعضها ادعائی، و فی بعضها حقیقی. فنقول: الاسلام اطلق علی معنیین: الاول- ما یقابل الکفر، و یعتبر فی الفقه موضوعا لاحکام کثیره، و یبحث عنه فی علم الکلام، و هو عباره عن الاقرار بالشهادتین و الالتزام بما هو ضروری فی دین الاسلام، ای عدم الانکار له. الثانی- الانقیاد لله تعالی کما ورد فی القرآن (22- لقمان- و من یسلم وجهه الی الله و هو محسن فقد استمسک بالعروه الوثقی). فعلی الاول فحمل الاسلام علی التسلیم من باب حمل الشیء علی اثره الخاص، کقولنا: الانسان ضاحک فان الانقیاد و التسلیم لاطاعه امر الله و امر رسوله اثر للاسلام، و لا یجتمع الاسلام مع التمرد و الطغیان، و ان یجتمع مع الخلاف و العصیان. کما ان حمل الیقین علی التسلیم ادعائی من باب حمل الشیء علی معلوله فان التسلیم هو معلول الیقین کالحریق الذی هو معلول النار، و لکن لیس هو هو و لا متحدا معه وجودا، فان الیقین کیف نفسانی، و التسلیم فعل نفسانی. و حمل التصدیق علی الیقین حمل ذات، و لکن حمل الاقرار علی التصدیق من قبیل حمل الحاکی علی المحکی، بناء علی ان المقصود من الاقرار هو الاقرار باللسان. و حمل الاداء علی الاقرار ادعائی کحمل علی العلم، و حمل العمل الصالح علی الاداء حمل شایع صناعی، لان العمل الصالح مصداق لاداء ذمه العبودیه. و المقصود من هذه الجمل توصیف الاسلام بصورته الکامله، و بیان ان المسلم ینبغی ان یکون واجدا لهذه الصفات. و لا ینظر الی تنظیم قیاس منطقی لینتج ان الاسلام هو العمل الصالح، و یستفاد منه ان العمل الصالح جزء من الاسلام کما استفاده الشارح المعتزلی فقال: خلاصه هذا الفصل تقتضی صحه مذهب اصحابنا المعتزله فی ان الاسلام و الایمان عبارتان عن معبر واحد، و ان العمل داخل فی مفهوم هذه اللفظه انتهی کیف؟ و قد ادخل فی الاسلام الیقین، و لو کان الیقین جزء من الاسلام لم یکن المنافق مسلما: مع انهم یعدون من المسلمین فی عصر النبی (صلی الله علیه و آله) و الصحابه علی وجه الیقین. الترجمه: فرمود: من نژاد اسلام را چنان توصیف کنم که هیچکس پیش از من چنانش وصف نکرده است: اسلام انقیاد است، و انقیاد باور کردنست، و باور کردن تصدیق بدرستی است و تصدیق همان اقرار است، و اقرار انجام وظیفه است، و انجام وظیفه همان کار شایسته است.
علی گفت اسلام دارد نسب***که باشد برای مسلمان حسب
نسب بندم اسلام را من چنان*** که کس می نگفته چنان پیش از آن
شد اسلام تسلیم و تسلیم هم ***یقین است و باشد یقین در قلم
همان باور و باور اقرار تست *** ادا هست اقرار و کار درست
(الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) اقول رواه (الکافی) و (معانی الاخبار) مع زیاده و اختلاف فروی الاول عن احمد بن محمد بن خالد البرقی. مرفوعا قال قال امیرالمومنین (علیه السلام) لانسبن الاسلام نسبه لم ینسبه احد قبلی و لاینسبه احد بعدی الا بمثل ذلک، ان الاسلام هو التسلیم و التسلیم هو الیقین، و الیقین هو التصدیق، و التصدیق هو الاقرار، و الاقرار هو العمل و العمل هو الادائ، ان المومن لم یاخذ دینه عن رایه، ولکن اتاه من ربه فاخذه، ان المومن یری یقینه فی عمله، و الکافر یری انکاره فی عمله فو الذی نفسی بیده ما عرفوا امرهم، فاعتبروا انکار الکافرین و المنافقین باعمالهم الخبیثه. وروی الثانی عنه عن ابیه عن محمد بن یحیی عن غیاث بن ابراهیم عن الصادق (علیه السلام) عن آبائه (علیه السلام)، قال امیرالمومنین (علیه السلام) لانسبن الاسلام نسبه لم ینسبه احد قبلی و لاینسبه احد بعدی، الاسلام هو التسلیم، و التسلیم هو التصدیق، و التصدیق هو الیقین، و الیقین هو الادائ، و الاداء هو العمل ان المومن اخذ دینه من ربه، و لم یاخذه عن رایه، ایها الناس دینکم دینکم تمسکوا به، لایزیلنکم و لایردنکم احد عنه، لان السیئه فیه خیر من الحسنه فی غیره، لان السیئه فیه تغفر، و الحسنه فی غیره لاتقبل. لانسبن الاسلام ای: الاسلام الحقیقی، و الا فالاسلام الظاهری عباره (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) عن مجرد الاقرار. نسبه لم ینسبها هکذا نقله المصنف و علیه فالضمیر راجع الی النسبه و الاظهر نقل الکلینی و الصدوق، (لم ینسبه) کما مر فیکون الضمیر راجعا الاسلام. احد فبلی قد عرفت ان الکلینی و الصدوق زادا، (و لاینسبه احد بعدی) کما عرفت زیاده الاول (الا بمثل ذلک) و علیه، فیحتمل رجوع الاستثناء (قبلی) ایضا. الاسلام هو التسلیم کما هو سلم و سلامه، قال تعالی (یا ایها الذین آمنوا ادخلوا فی السلم کافه … ) و قال (صلی الله علیه و آله) (المسلم من سلم المسلمون من یده و لسانه). قال الصادق (علیه السلام) لو ان قوما عبدوا الله تعالی وحده، و اقاموا الصلاه، و آتوا الزکاه، و حجوا البیت، و صاموا شهر رمضان، ثم قالوا لشیء صنعه الله تعالی، او النبی (صلی الله علیه و آله) الا صنع بخلاف الذی صنع، او وجدوا ذلک فی قلوبهم لکانوا بذلک مشرکین، ثم تلا (فلا و ربک لایومنون حتی یحکموک فی ما شجر بینهم ثم لایجدوا فی انفسهم حرجامما قضیت و یسلموا تسلیما)،- ثم قال (علیه السلام) فعلیکم بالتسلیم. و التسلیم هو الیقین هکذا نقل المصنف، و الکلینی و قد عرفت ان الصدوق نقله (و التسلیم هو التصدیق). و الظاهر اصحیته کما لایخفی. و کیف کان فروی (الکافی) ان اناسا اتوا النبی (صلی الله علیه و آله) بعدما اسلموا فقالوا ایوخذ الرجل منا بما کان عمل فی الجاهلیه؟- فقال (صلی الله علیه و آله) من حسن (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) اسلامه، و صح یقین ایمانه لم یاخذه تعالی بما عمل فی الجاهلیه، و من سخف اسلامه: و لم یصح یقین ایمانه یاخذه الله بالاول و الاخر. و الیقین هو التصدیق قد عرفت ان (المعانی) رواه، (و التصدیق هو الیقین). و هو الاصح لان التصدیق یستلزم الیقین، دون العکس، قال تعالی مشیرا الی آیاته: (و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلما وعلوا … ). و التصدیق هو الاقرار قد عرفت اختلاف المعانی مع المتن فی هذه الفقره و ما بعدها ایضا. و کیف کان ففی الطبری،- فی قصه یهود بنی قریظه و حصر النبی (صلی الله علیه و آله) لهم،- قال کعب بن اسد لهم یا معشر الیهود، انه قد نزل بکم من الامر ما ترون، و انی عارض علیکم خلالا ثلاثا فخذوا ایها شئتم، قالوا ماهی؟ قال نتابع هذا الرجل و نصدقه، فو الله لقد تبین لکم انه لنبی مرسل، و انه للذی تجدونه فی کتابکم، فتامنوا علی دمائکم و اموالکم و ابنائکم و نسائکم، قالوا لانفارق حکم التوراه ابدا. و الاقرار هو الاداء و الاداء هو العمل قد عرفت ان (الکافی) بدله بقوله و الاقرار هو العمل، و العمل هو الاداء و ان (المعانی) بدله بقوله (و الیقین هو الادائ، و الاداء هو العمل). و کیف کان فروی (الکافی) ان محمد بن مارد قال لابی عبدالله (علیه السلام): روی لنا انک قلت (اذا عرفت فاعمل ما شئت)- فقال: قد قلت ذلک، قال و ان زنوا او سرقوا، او شربوا، فقال (علیه السلام) انا لله و انا الیه راجعون، اخذنا بالعمل، و وضع عنهم، انما قلت (اذا عرفت فاعمل ما شئت من قلیل الخیر، او (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) کثیره، فانه یقبل منک).
المسلم عند الفقهاء من نطق بالشهادتین حیث یجرون علیه ما یجرونه علی المسلمین زواجا و میراثا و دیه و قصاصا، اما المسلم عند الله فهو الذی یستسلم للحق، و یومن به، و یعلنه قولا، و یجسده عملا، فالاقرار باللسان شرط، لانه جزء من العباده.. بالاضافه الی ان اللسان ترجمان القلب، و انه اکثر الاعضاء حرکه، فوجب ان یعبد الله بالذکر و الاقرار کما علی سائر الاعضاء ان تعبده بالرکوع و السجود. و قول الامام: (لم ینسبها احد قبلی) یرید به ان ما من احد سبقه الی الفرق بین معنی المسلم الذی تجری علیه احکام الاسلام فی الحیاه الدنیا و یکون له ما للمسلمین و علیه ما علیهم، و بین المسلم عند الله سبحانه الذی تجری علیه احکام الاخره حسابا و ثوابا.
امام علیهالسلام (درباره اسلام حقیقی) فرموده است: اسلام را چنان وصف نمایم که کسی پیش از من وصف ننموده باشد: اسلام زیر بار رفتن (احکام خدا و رسول) است، و زیر بار رفتن باور نمودن (آنها) است، و باور نمودن قبول کردن (آنها) است، و قبول کردن اعتراف (به آنها) است، و اعتراف نمودن آماده شدن برای به جا آوردن (آنها) است، و به جا آوردن عمل (به آنها) است (پس در حقیقت اسلام همان عمل به دستور خدا و رسول است).
کلمه اسلام به اشکال مختلف در قرآن مجید آمده و با توجه به موارد آن که بیش از 70 مورد است این مطلب روشن میشود که اسلام اعتقاد به (خدا)، (نبوت) و (معاد) است و همه پیامبران الهی به این سه اصل عقیده داشتهاند و از نظر اصطلاح قرآن مسلمان بودهاند. خدا درباره ابراهیم (علیه السلام) صریحا میگوید: (ابراهیم نه یهودی بود نه نصرانی بلکه مسلمانی ثابت قدم). در صدر اسلام به گفتن این کلمات قانع نبودند و فرد را مسلمان نمیدانستند بلکه میباید به این کلمات آنچنان عقیده قلبی داشته باشد که آثار آن در اعمالش ظاهر باشد. خدا از زبان عربها میفرماید: (گفتند ایمان آوردهایم بگو ایمان نیاوردهاید بلکه مسلمان شدهاید) بدین ترتیب مسلمانی که به وظائف و عقائد خویش پای بند بوده مومن هم بوده است و الافقط مسلمان بوده و از مزایای ظاهری اسلام بهرهمند میگردیده است. پس از رحلت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) و آغاز اختلاف میان مسلمانان طرفداران علی (علیه السلام) که به غیر از سه اصل یاد شده به دو اصل: عدل و امامت هم معتقد بودند مومن معرفی شدند و کلمه مومن بر شیعیان اسم دومی به حساب آمد، هر چند در زمان موسی (مومن آل فرعون) بوده است اما نه آن معنائی که در اصول تشیع بحث شده است. با توجه به نکات یاد شده مطلب علی (علیه السلام) درباره اسلام که (عمل) است نسبت به اصطلاح قرآن و آنچه که در میان شیعیان متداول است به فرموده حضرت تازگی دارد و از دید دیگری مورد توجه قرار گرفته است.
و قال علیهالسلام: (لانسبن الاسلام نسبه) ای ابین له الاصل و الحقیقه (لم ینسبها احد قبلی) بمثل هذه النسبه (الاسلام هو التسلیم) لله سبحانه فیما امر و نهی (و التسلیم هو الیقین) فالتسلیم بلا یقین قلبی لا یکفی (و الیقین هو التصدیق) فان الانسان قد یتقین بالشیء لکن بلا تصدیق بحقیقته بل من باب الجهل المرکب، و هذا لیس باسلام (و التصدیق هو الاقرار) ای اقرار القلب بحقیقه الاسلام، کما یقر اللسان بالشیء. (و الاقرار هو الاداء) اذ قد یکون اقرار بلا اعطاء، و هذا اقرار صوری، و کما ان اللسان قد یقرء بالشیء لزید، لکن لا یعطیه المقوله، کذلک القلب قد یقر بشیء، و لکن لا یستعد العمل علی طبق ما اقرو اعترف (و الاداء هو العمل) ای عمل القلب و تحریکه الجوارح نحو الاطاعه، و ان شئت قلت، ان الاسلام اداء عن اقرار، و اقرار عن تصدیق، و تصدیق عن یقین، و یقین عن تسلیم … و بعض الشراح فسر کلامه علیهالسلام بشکل آخر، و الله اعلم.
«اسلام را چنان وصف کنم که کسی پیش از من چنان وصف نکرده است، اسلام گردن نهادن است، و گردن نهادن یقین داشتن است، و یقین داشتن راست انگاشتن است، و راست انگاشتن بر خود لازم ساختن است و بر خود لازم ساختن، انجام دادن است و انجام دادن، به کار نیک پرداختن است.»
خلاصه این سخن مقتضی درست بودن اعتقاد یاران معتزلی ماست که اسلام و ایمان یکی است و عمل کردن هم داخل در همین مضمون است و مگر نمی بینی که هر جمله را قایم مقام جمله دیگر قرار داده است؟ مثل اینکه بگویی لیث همان شیر درنده است و شیر همان جانور درنده و جانور درنده همان ابو الحارث است که شبهه ای باقی نمی ماند در اینکه لیث همان ابو الحارث است، بدین معنی که این جملات مترادف و مساوی یکدیگرند و چون جمله نخست اسلام و جمله آخر عمل است، دلیل بر آن است که عمل کردن به احکام، حقیقت مسلمانی است، و یاران معتزلی ما همین را می گویند که کسی که احکام واجب و عمل به آن را ترک می کند، مسلمان نامیده نمی شود. اگر بگویی بر فرض که کلام علی دلالت بر آنچه تو می گویی داشته باشد چه دلیل دارد که اسلام همان ایمان باشد؟ می گویم: هنگامی که چنین استدلال فرماید که اسلام همان عمل کردن به احکام است، واجب می آید که ایمان همان اسلام باشد، و هر کس بگوید عمل داخل در اسلام است، در واقع گفته است که اسلام همان ایمان است. و این ادعا که عمل داخل در اسلام باشد و اسلام ایمان نباشد سخنی است که هیچ کس نگفته است و اجماع بر بطلان این سخن است...
و قال علیهالسلام
لَأَنْسُبَنَّ الْإِسْلَامَ نِسْبَةً لَمْ یَنْسُبْهَا أَحَدٌ قَبْلِی.أَلْإِسْلَامُ هُوَ التَّسْلِیمُ، وَ التَّسْلِیمُ هُوَ الْیَقِینُ،وَ الْیَقِینُ هُوَ التَّصْدِیقُ،وَ التَّصْدِیقُ هُوَ الْإِقْرَارُ، وَ الْإِقْرَارُ هُوَ الْأَدَاءُ،وَ الْأَدَاءُ هُوَ الْعَمَلُ.
امام علیه السلام فرمود:
اسلام را چنان تفسیر میکنم که هیچ کس پیش از من آن را چنین تفسیر نکرده باشد؛اسلام همان تسلیم است و تسلیم همان یقین و یقین همان تصدیق است و تصدیق همان اقرار و اقرار همان ادا است و ادا همان عمل. ( . سند گفتار حکیمانه: این کلام حکمتآمیز به گفته نویسنده مصادر نهجالبلاغه از سخنان معروفی است که از آن حضرت حتی قبل از مرحوم سیّد رضی در کتابها نقل شده گاه با اسناد و گاهی به صورت روایت مرسله از جمله مرحوم کلینی آن را در جلد دوم اصول کافی با سند ذکر کرده و صدوق در امالی و معانی الاخبار و احمد بن محمد بن خالد برقی در محاسن و علی بن ابراهیم در کتاب تفسیر خود آن را آوردهاند و حتی در بعضی از این روایات،اضافاتی نیز دیده میشود و بعد از مرحوم سیّد رضی نیز گروهی آن را در کتابهای خود آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 112 و 113).همچنین از جمله کسانی که قبل از مرحوم سیّد رضی میزیستند ابوالفتح کراجکی در معدن الجواهر و حلوانی عالم مشهور سنی در نزهة الناظر هستند که این روایت را با اختلافی نقل کردهاند و نشان میدهد آن را از منبع دیگری اخذ کردهاند.)
تفسیر دقیق اسلام
امام علیه السلام در این کلام پربار و حکیمانهاش،حقیقت اسلام را به گونهای که پیش از او هیچ کس تفسیر نکرده،تفسیر میکند و میفرماید:«اسلام را چنان تفسیر میکنم که هیچ کس پیش از من آن را چنین تفسیر نکرده باشد»؛ (لَأَنْسُبَنَّ الْإِسْلَامَ نِسْبَةً لَمْ یَنْسُبْهَا أَحَدٌ قَبْلِی)
سپس در ادامه سخن ضمن شش جمله پی در پی که هر کدام با جمله قبل به صورت زیبایی گره خورده روح اسلام را با این شش جمله میشکافد و حقیقت آن را هویدا میکند.
نخست میفرماید:«اسلام همان تسلیم است»؛ (الْإِسْلَامُ هُوَ التَّسْلِیمُ) .
تسلیم در برابر فرمان خدا و دستورات پیغمبر اکرم و امامان معصوم علیهم السلام و تسلیم در برابر فرمان عقل و فطرت.قرآن مجید در آیه 83 سوره آل عمران میفرماید: «وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ» ؛ و تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند،از روی اختیار یا از روی اجبار،در برابرِ (فرمان) او تسلیماند و به سوی او باز گردانده میشوند».
در جمله دوم میفرماید:«تسلیم همان یقین است»؛ (وَ التَّسْلِیمُ هُوَ الْیَقِینُ) .
زیرا بدون ایمان و یقین،تسلیم حاصل نمیشود و در واقع«تسلیم»از لوازم «یقین»است که امام علیه السلام در اینجا لازم و ملزوم را یکی شمرده و میفرماید:تسلیم همان یقین است.
در جمله سوم میفرماید:«یقین همان تصدیق است»؛ (وَ الْیَقِینُ هُوَ التَّصْدِیقُ) .
منظور از«تصدیق»در اینجا علمی است که از مقدمات یقینی حاصل میشود و تا این علم حاصل نگردد«یقین»پیدا نمیشود و تا یقین حاصل نگردد،تسلیم که روح اسلام است نیز حاصل نخواهد شد و در واقع اعتقادی که نام یقین بر آن گذاردهایم نتیجه علمی است که به صورت تصدیق در میآید و در واقع تصدیق و یقین نیز لازم و ملزوم یکدیگرند که امام علیه السلام به واسطه شدت ارتباط این دو با یکدیگر آنها را یکی شمرده و فرموده:یقین همان تصدیق است.
در چهارمین جمله میفرماید:«تصدیق همان اقرار است»؛ (وَ التَّصْدِیقُ هُوَ الْإِقْرَارُ) .
اشاره به اینکه تصدیق قلبی به تنهایی کافی نیست،باید با زبان نیز اقرار شود و به صورت شهادتین که بیان ارکان اسلام است درآید و به همین دلیل تا افراد اقرار به شهادتین نمیکردند مسلمان شمرده نمیشدند.
در پنجمین جمله میفرماید:«اقرار همان اداست»؛ (وَ الْإِقْرَارُ هُوَ الْأَدَاءُ) .
منظور از«اداء»در اینجا احساس مسئولیت و آماده شدن و عزم را جزم کردن بر انجام عمل است،زیرا اگر اقرار از دل برخیزد آمادگی برای انجام وظائف و ادای مسئولیتها را ایجاد خواهد کرد.در غیر این صورت اقرار،اقرار دروغین است.
آنگاه در ششمین و آخرین جمله میفرماید:«و ادا همان عمل است»؛ (وَ الْأَدَاءُ هُوَ الْعَمَلُ) .
زیرا کسی که عزم خود را بر ادای مسئولیتها جزم میکند بلافاصله وارد صحنه عمل میگردد و اعمال صالحی بر طبق احساس مسئولیت درونی برخاسته از اقرار واقعی و تصدیق و یقین و تسلیم انجام میدهد.
سخن امام علیه السلام در این تفسیر عمیقی که برای اسلام کرده اشاره به اسلام واقعی و حقیقی است که در درون جان انسان نفوذ کند و آثار آن یکی پس از دیگری ظاهر گردد؛نخست در مقام تسلیم برآید؛تسلیمی که زائیده یقین است و یقینی که مولود تصدیق است و سپس اقرار از این تصدیق متولد میشود و این اقرار چون از عمق جان برخاسته ملازم با احساس مسئولیت در برابر فرمان الهی است و به دنبال این احساس اعمال صالح یکی پس از دیگری ظاهر میشود و قلب و زبان و عمل هر سه هماهنگ میگردند.
بنابراین اگر کسانی ایمان داشته باشند و اقرار به شهادتین کنند ولی در عمل کوتاهی نمایند چنان نیست که مسلمان نباشند و گرنه اکثر مسلمانان از اسلام بیرون خواهند رفت،بلکه اسلامِ آنها اسلامی در مرحله پایین و ضعیف است و آنچه امام علیه السلام در این کلام پربار بیان فرموده اسلام در درجات عالی وکامل است.
شبیه همین معنا در روایات دیگر اسلامی نیز آمده که عمل را معیار ایمان شمردهاند.در حدیثی در غرر الحکم از امام امیر مؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«الشَّرَفُ عِنْدَ اللّهِ بِحُسْنِ الْأَعْمالِ لا بِحُسْنِ الْأقْوالِ ؛شرف و مقام والا در نزد خداوند سبحان به اعمال نیک است نه سخنان زیبا». ( .غررالحکم،ح 2838. )
در حدیث دیگری در همان کتاب آمده است:
«الْعَمَلُ شِعارُ الْمُؤمِنِ ؛عمل شعار افراد باایمان است». ( .همان،ح 2777. )
از این رو بهترین ذخیره انسان برای بعد از مرگ و روز قیامت عمل صالح شمرده شده همانگونه که در نامه معروف«مالک اشتر»گذشت که امام علیه السلام خطاب به مالک فرمود:
«فَلْیَکُنْ أحَبَّ الذَّخائِرِ الَیْکَ ذَخیرَةُ الْعَمَلِ الصالِحِ ؛بهترین ذخیرهها را نزد خود ذخیره عمل صالح قرار بده». ( .نهجالبلاغه،نامه 53.)
بنابراین کسانی که به نام اسلام قناعت میکنند یا تنها به ایمان قلبی و اقرار زبانی قانع هستند و یا تنها به بعضی از ظواهر اسلام پایبندند از حقیقت اسلام دورند و در بیراهه میروند و خیال میکنند در مسیر حقند.
در کلام حکیمانه 113 نیز بر این معنا تأکید شده بود که امام علیه السلام فرمود:
«وَ لَا تِجَارَةَ کَالْعَمَلِ الصَّالِحِ» .
بنابر آنچه گفته شد حمل خبر بر مبتدا در این شش جمله در بعضی از موارد به صورت حمل حقیقی است و در بعضی از موارد حمل مجازی یعنی حمل لازم و ملزوم یکدیگر است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “I am defining Islam as none has defined it before:Islam is submission, submission is conviction, conviction is affirmation, affirmation is acknowledgment, acknowledgment is carrying out (obligations) and carrying out obligations is action.”
وَ قَالَ علیه السلام عَجِبتُ لِلبَخِیلِ یَستَعجِلُ الفَقرَ ألّذِی مِنهُ هَرَبَ وَ یَفُوتُهُ الغِنَی ألّذِی إِیّاهُ طَلَبَ فَیَعِیشُ فِی الدّنیَا عَیشَ الفُقَرَاءِ وَ یُحَاسَبُ فِی الآخِرَةِ حِسَابَ الأَغنِیَاءِ وَ عَجِبتُ لِلمُتَکَبّرِ ألّذِی کَانَ بِالأَمسِ نُطفَةً وَ یَکُونُ غَداً جِیفَةً وَ عَجِبتُ لِمَن شَکّ فِی اللّهِ وَ هُوَ یَرَی خَلقَ اللّهِ وَ عَجِبتُ لِمَن نسَیَِ المَوتَ وَ هُوَ یَرَی المَوتَی وَ عَجِبتُ لِمَن أَنکَرَ النّشأَةَ الأُخرَی وَ هُوَ یَرَی النّشأَةَ الأُولَی وَ عَجِبتُ لِعَامِرٍ دَارَ الفَنَاءِ وَ تَارِکٍ دَارَ البَقَاءِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: در شگفتم از بخیل: به سوی فقری میشتابد که از آن میگریزد، و سرمایهای را از دست میدهد که برای آن تلاش میکند. در دنیا چون تهیدستان زندگی میکند، امّا در آخرت چون سرمایهداران محاکمه میشود . و در شگفتم از متکبّری که دیروز نطفهای بیارزش، و فردا مرداری گندیده خواهد بود ؛ و در شگفتم از آن کس که آفرینش پدیدهها را مینگرد و در وجود خدا تردید دارد ! و در شگفتم از آن کس که مردگان را میبیند و مرگ را از یاد برده است ، و در شگفتم از آن کس که پیدایش دوباره را انکار میکند در حالی که پیدایش آغازین را مینگرد ، و در شگفتم از آن کس که خانه نابود شدنی، را آباد میکند امّا جایگاه همیشگی را از یاد برده است .
از بخیل در شگفتم، به فقری میشتابد که از آن گریزان است و توانگریی از دستش میرود که آن را خواهان است، پس در این جهان چون درویشان زید، و در آن جهان چون توانگران حساب پس دهد ، و از متکبّری در شگفتم که دیروز نطفه بود و فردا مردار است ، و از کسی در شگفتم که در خدا شک میکند و آفریدههای خدا پیش چشمش آشکار است ، و از کسی در شگفتم که مردن را از یاد برده و مردگان در دیدهاش پدیدار ، و از کسی در شگفتم که زنده شدن آن جهان را نمیپذیرد، و زنده شدن بار نخستین را میبیند ، و در شگفتم از آن که به آبادانی ناپایدار میپردازد و خانه جاودانه را رها میسازد.
و فرمود عجب دارم مر بخیل را که میخواهد بتعجیل درویشی را که او از آن میگذرد چه فایده نمیگیرد به آن چه در دست اوست و فوت میشود او را توانگری که او را طلب میکند پس زندگانی میکند در دنیا همچو زندگانی درویشان و حساب کرده میشود در آخرت همچو حساب توانگران و عجب دارم از تکبر کننده که بود دیروز آب منی و باشد فردا مردار و عجب دارم مر کسیرا که شک دارد در خدا و حال آنکه او میبیند خلقان خدا را و عجب دارم مر کسیرا که فراموش کرد مرگ را و او میبیند مردگان را در هر روزی و شبی و عجب دارم مر کسی را که انکار کرده است بآفریدن بار دیگر و او میبیند آفریدن اول را و عجب دارم مر عمارت کننده سرای فانی را و ترک کننده است سرای باقیرا
و فرمود (علیه السلام): در شگفتم از بخیل که فقری را، که همواره از آن می گریزد، بشتاب می طلبد و آن توانگری را، که در طلب اوست، از دست می دهد. پس در دنیا، زندگیش به زندگی بینوایان ماند و در آخرت چون توانگران از او حساب می کشند.
و در شگفتم از متکبر که دیروز نطفه بود و فردا مرداری بیش نخواهد بود.
و در شگفتم از کسی که در خدا شک می کند و آفریدگان خدا را می بیند.
و در شگفتم از کسی که مرگ را فراموش می کند و مردگان را می بیند.
و در شگفتم از کسی که منکر روز رستاخیز است و حال آنکه، پدید آمدن نخستین را می بیند.
و در شگفتم از کسی که دنیای فانی را آباد می سازد و جهان باقی را وا می گذارد.
و آن حضرت فرمود:از بخیل در عجبم که به فقری میشتابد که از آن میگریخته،و ثروتی را از دست میدهد که آن را میجسته، در دنیا همچون تهیدستان زندگی میکند،و در آخرت همچون ثروتمندان به حسابش میرسند .و از متکبر شگفت زدهام که دیروز نطفه، و فردا مردار است .و از آن که در خدا شک دارد در عجبم در حالی که آفریدههای خدا را میبیند .و عجب دارم از کسی که مرگ را فراموش نموده و حال اینکه مردگان را با چشم میبیند .
و از آن که زنده شدن در آن جهان را قبول ندارد در شگفتم و حال این که ساخته شدنش را در این جهان میبیند .و در تعجبم از کسی که سرای فانی را آباد میکند،و خانه باقی را وا میگذارد .
شروح:
و قوله: البخیل یستعجل الفقر یعنی یدخل فی الفقر و ان کان غنیا، ای لا ینفق علی عیاله و لا علی نفسه ون لا فی حق مثل ما یجد. و استعجلته: طلبت عجلته، و کذالک اذا تقدمته. و یفوته الغنی: ای یمر به و یمضی علیه و لا یقف عنده. و النشاه: هی الاعاده بعد الموت، کان الکفار من قریش ینکرونها و یقولون من یحیی العظام و هی رمیم قل یحیها الذی انشاها اول مره. قال تعالی و لقد علمتم النشاه الاولی ای المره الاولی من الانشاء، و هو الابداء للخلق حین خلفتم من نطفه و علقه و مضغه، فلو لا تذکرون ای هلا تعتبرون و تستدلون بالقدره علیهم، و علی. النشاه الثانیه التی هی الاخیره اذا فصل الخلق من کونه نطفه ثم علقه ثم مضغه ثم عظاما ثم کسوتها لحما ثم کونه انسانا.
دلاله الفعل علی الفاعل دلاله الالتزام، و لا یتصور خلق لا من خالق لذلک، قال تعالی: (قل افی الله شک فاطر السموات و الارض). النشاه الاولی: ایجاد الانسان من النطفه. و النشاه الاخری: اعادته یومالقیامه، و الابداع اعجب من الاعاده و قال تعالی حکایه عن منکری البعث: (من یحیی العظام و هی رمیم) ثم قال: (قال یحییها الذی انشاها اول مره و هو بکل خلق علیم) و قال: (و لقد علمتم النشاه الاولی، فلو لا تذکرون) ای فهلا تعتبرون و تستدلون بالاولی علی الاخری.
(در شگفتم از مرد بخیلی که به سوی فقری میشتابد که از آن گریزان است، و از آن طرف غنایی را میجوید که از دست میدهد، پس در دنیا مانند مستمندان زندگی میکند، و در آخرت همچون توانگران حساب پس میدهد. در شگفتم از گردنفرازی که دیروز نطفهای بود، و فردا مرداری میشود، و در شگفتم از کسی که در وجود خود تردید دارد با این که آفریدگان خدا را میبیند، و در شگفتم از کسی که مرگ را فراموش کرده است در حالی که مردگان را میبیند، و در شگفتم از کسی که عالم آخرت را منکر است، در صورتی که او پیدایش نخستین خود را از نطفه میبیند، و در شگفتم از کسی که خانهی نیستی و فنا را آباد میسازد و خانهی هستی و بقا را رها میکند). امام نسبت به شش چیز شگفتآور اظهار تعجب میکند، و هدف وی از این کار، برحذر داشتن از بدیهای آنهاست: 1- شخص بخیل، که سه کار او را شگفتیآور دانسته است: اول این که او بخل میورزد از ترس این که اگر بخشش کند سرانجام دچار فقر شود. و زفتی و استفاده نکردن او در حال حاضر، خود عین فقر و بیچارگی است پس بدان وسیله به طرف فقری شتافته است که از ترس آن به جانب بخل گریخته بود. دوم آن که او با بخل خود در پی توانگری است، در صورتی که بخل دائمی باعث تنگدستی حاضر و نفیکنندهی بینیازی وی و ضد آن است. پس آنچه را او وسیلهی توانگری میپنداشت نابودکنندهی توانگری است. سوم آنکه وی در دنیا همانند تنگدستان- به خاطر استفاده نکردن از مالش- زندگی میکند و در آخرت- به دلیل شرکت با ثروتمندان در گردآوری مال و دلسبتگی به ثروت که هر دوی اینها سرچشمهی محاسبهاند مورد- سوال و حساب قرار میگیرد. پس وی به این جهت از جملهی توانگران است. 2- امام (علیه السلام) به دلیل تعجب خود از خودخواه گردنفراز از طریق یادآوری ریشهی وجودی او، توجه میدهد یعنی انسان خودخواه در آغاز نطفهای در نهایت حقارت و پستی بوده که با گردنفرازی تناسب ندارد، و همچنین سرانجام او مرداری در نهایت پلیدی خواهد بود. پس جمع کردن کسی بین این دو حالت و بین تکبر و خودخواهی از هر شگفتی، شگفتآورتر است. 3- کسی که در وجود خدا شک دارد، در صورتی که آفریدگان او را میبیند. و این جمع بین شک در وجود خدا و بین دیدار آشکار او در وجود آفریدهها و ساختههای شگفتآمیز او است، که این هم جای تعجب است. 4- کسی که مردن خود را فراموش کرده در حالی که کسانی را که میمیرند، میبیند. بدیهی است که فراموش کردن مرگ با دیدن همیشگی آن جای تعجب دارد. 5- منکر عالم آخرت و بازگشت بدنها پس از نابودی. بدیهی است که انکار وی با اقرار به پیدایش نخستین خود، یعنی به وجود آمدن اولیه که از عدم محض آفریده شد، شگفتآور است، زیرا آفرینش بار دوم سادهتر از خلقت اول است چنان که خدای متعال فرموده است: و هو اهون علیه یعنی اعاده، آسانتر است برای خدا از خلفت اول. 6- کسی که خانهی دنیا را در عین فانی و زوالپذیر بودن آن آباد میکند اما آبادسازی آخرتی را که هم خود باقی و هم نعمتهایش جاودانه است، ترک میکند، جای تعجب دارد، و هدف از تعجب نسبت به این افراد، و اشاره به جهات تعجب برحذر داشتن مردم از امور یاد شده است.
وَ قَالَ علیه السلام عَجِبْتُ لِلْبَخِیلِ یَسْتَعْجِلُ الْفَقْرَ الَّذِی مِنْهُ هَرَبَ وَ یَفُوتُهُ الْغِنَی الَّذِی إِیَّاهُ طَلَبَ فَیَعِیشُ فِی الدُّنْیَا عَیْشَ الْفُقَرَاءِ وَ یُحَاسَبُ فِی الآْخِرَةِ حِسَابَ الْأَغْنِیَاءِ وَ عَجِبْتُ لِلْمُتَکَبِّرِ الَّذِی کَانَ بِالْأَمْسِ نُطْفَةً وَ یَکُونُ غَداً جِیفَةً وَ عَجِبْتُ لِمَنْ شَکَّ فِی اللَّهِ وَ هُوَ یَرَی خَلْقَ اللَّهِ وَ عَجِبْتُ لِمَنْ نَسِیَ الْمَوْتَ وَ هُوَ یَرَی [مَنْ یَمُوتُ]
اَلْمَوْتَی وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَنْکَرَ النَّشْأَةَ الْأُخْرَی وَ هُوَ یَرَی النَّشْأَةَ الْأُولَی وَ عَجِبْتُ لِعَامِرٍ دَارَ الْفَنَاءِ وَ تَارِکٍ دَارَ الْبَقَاءِ .
قال أعرابی الرزق الواسع لمن لا یستمتع به بمنزلة الطعام الموضوع علی قبر و رأی حکیم رجلا مثریا یأکل خبزا و ملحا فقال لم تفعل هذا قال أخاف الفقر قال فقد تعجلته فأما القول فی الکبر و التیه فقد تقدم منه ما فیه کفایة و قال ابن الأعرابی ما تاه علی أحد قط أکثر من مرة واحدة أخذ هذا المعنی شاعر فقال و أحسن هذه منک فإن عدت إلی الباب فمنی.
و قد تقدم من کلامنا فی نظائر هذه الألفاظ المذکورة ما یغنی عن الإطالة هاهنا
(و قال علیهالسلام عجبت للبخیل یستعجل الفقر) عجب دارم مر بخیل را که میخواهد به تعجیل درویشی را (الذی هو منه هرب) که او از آن میگریزد زیرا که فایده نمیگیرد از آنجه در دست او است پس گوییا فقیر است و محتاج (و یفوته الغنی) و فوت میشود او را توانگری (الذی ایاه طلب) که او را طلب میکند زیرا که حظ او به مال بسیار، اندک است و یسیر مثل فقیر (فیعیش فی الدنیا) پس زندگانی میکند در این جهان (عیش الفقراء) مانند زیستن فقیران و درویشان به سبب عدم حظ او به امتعه دنیا (و یحاسب فی الاخره) و حساب کرده میشود در آن جهان (حساب الاغنیاء) مانند حساب توانگران به واسطه جمع کردن اموال و فراهم آوردن اسباب غنا شعر: میشتابد سوی درویشی بخیل بدگمان این جهان چون مفلسان روز جزا چون منعمان (و قال علیهالسلام: و عجبت للمتکبر) و عجب دارم مر تکبر کننده گردنکش را (الذی کان بالامس نطفه) که بود دیروز نطفهای بیمقدار و آب منی بیاعتبار (و یکون غدا جیفه) و فردا خواهد بود جیفه و مردار (و عجبت لمن شک فی الله) و عجب دارم مر کسی را که شک کند در وجود و وحدانیت معبود به سزا (و هوی یری خلق الله) و حال آنکه میبیند آفرینش او را زیرا که فعل، بر فاعل دلالت درد التزاما و متصور نیست خلق بیخالق، چنانکه او سبحانه فرموده که (فاطر السموات و الارض) (و عجبت لمن نسی الموت) و عجب دارم از کسی که فراموش کند مردن را (و هو یری من یموت) و حال آنکه میبیند مر کسی را که میمیرد و در بعضی روایت (یری الموتی) واقع شده یعنی و حال آنکه مشاهده میکند مردگان را (و عجبت لمن انکر النشاه الاخری) و عجب دارم مر کسی را که انکار کند آفریدن دوم را که آن معاد است (و هو یری النشاه الاولی) و حال آنکه میبیند آفریدن اول را که آن وجود او است به نطفه. چه ایجاد انسان از نطفه ابدع است از اعاده. قال الله تعالی (و لقد علمتم النشاه الاولی فلولا تذکرون) یعنی چون دانستید نشاه اولی را پس اعتبار گیرد و استدلال کنید به نشاه اولی بر اخری (و عجبت لعامر دار الفناء) و عجب دارم عمارت کننده سرای فنا را (و تارک دار البقاء) و ترک کننده عمارت سرای بقا را حضرت یاد فرموده محل تعجب را در این گروه از برای تنفیر نمودن از ایشان و تحقیر کردن احوال ایشان
و عجب دارم مر بخیل را. میشتابد به سوی فقری که از آن هارب بوده است، و فوت میشود از او توانگری که آن را طالب بوده است، پس زندگانی میکند در دنیا همچو زندگانی فقراء در تنگی و ناکامی و خواری و دلفکاری و بیدوست و هواخواه و بیدعاگو و ثناگزار، و حساب کرده شود در آخرت حساب توانگران که با او سخت گیری و مناقشت کرده میشود، و حساب آن مال و نعمت از او بازخواست میگردد. و عجب دارم از متکبری که دیروز نطفهای بود. یعنی آب (منی) که در رحم (زن) درآمد و فردا جیفهای باشد که اگر خاک از روی آن بردارند از گند آن مردمان بگریزند. و عجب دارم مر آن کس را که شک میکند در خدا و او میبیند خلق او را. و عجب دارم از آن کس که فراموش کند مرگ را و او میبیند به چشم عیان مردگان را. و عجب دارم از کسی که منکر میشود هستی سرای آخرت را و او میبیند هستی این سرا را (کما قال تعالی: و لقد علمتم النشاه الاولی فلو لا تذکرون) وعجب دارم از عمارت کننده سرای فنا. یعنی دار دنیا، و ترک دهنده سرای بقا را عمارت آن را هیچ نکند.
و قال علیهالسلام: «عجبت للبخیل یستعجل الفقر الذی منه هرب و یفوته الغنی الذی ایاه طلب، فیعیش فی الدنیا عیش الفقراء و یحاسب فی الاخره حساب الاغنیاء و عجبت للمتکبر الذی کان بالامس نطفه و یکون غدا جیفه و عجبت لمن شک فی الله و هو یری خلق الله و عجبت لمن نسی الموت و هو یری من یموت و عجبت لمن انکر النشاه الاخری و هو یری النشاه الاولی و عجبت لعامر دار الفناء و تارک دار البقاء.» یعنی و گفت علیهالسلام که تعجب میکنم از حال بخیل که میشتابد به رفتار فقری که از آن گریخته است و فوت میشود از او توانگری آنچنانی که طلب کرد آن را، زیرا که تعیش و گذران میکند در دنیاگذران فقرا را و حساب کشیده میشود در آخرت حساب توانگران را و تعجب میکنم از حال متکبر آنچنانی که بود دیروز آب منی در رحم و میشود در فردا بعد از مردن مردار گندیده و تعجب میکنم از حال کسی که فراموش کرده است مردن را و حال آن که او میبیند کسی را که میمیرد و تعجب میکنم از حال کسی که منکر عالم آخرت است و حال آنکه او میبیند عالم دنیا را و تعجب میکنم از حال کسی که عمارتکننده است سرای فانی را و واگذارنده است عمارت سرای باقی را.
المعنی: قد تعرض (علیه السلام) فی هذا الکلام لاهم ذمائم الاخلاق التی یکفی واحد منها لهلاک الانسان و سلب السعاده المعنویه عنه، و هی البخل، و الکبر، و الشک فی الله، و الغفله عن الموت، و انکار النشاه الاخری، و حب الدنیا. و اذا تدبرت فیها وجدتها جماع مفاسد الاخلاق و امهات الرذائل، و لم یک یهلک امه من الامم، او فرد من افراد بنی آدم الا بها او ببعضها، و المبارزه معها او بعضها ماده دعوه الانبیاء العظام، و الرسل الکرام، کما یستفاد من حکایات القرآن المتعلقه بشرح دعوتهم. و قد تعرض (علیه السلام) بمعالجتها من طریق مبتکر، و وسیله روحیه عجیبه، فجعل یحللها تحلیلا جبریا و یبین ان الابتلاء بها خلاف البدیهه و عدول عن الرویه الانسانیه، و الروحیه البشریه. فشرع یسال عن البخیل انه یبخل لماذا لدفع الفقر، ام لطلب الغنی، ام لسعه العیش فی الدنیا، ام لسهوله الحساب فی الاخری؟! فیجب: بان البخل یضاد هذه المقاصد اجمع. و یدعو المتکبر الی النظر فی مبدء تکوینه و نهایه وجوده المادی. و یبین ان الشک فی الله و نسیان الموت و انکار النشاه الاخری خلاف العیان. و البدیهه، و ان حب الدنیا و ترک التوجه الی العقبی سفاهه معجبه. الترجمه: فرمود: در شگفتم از بخیل می شتابد بسوی فقری که از آن میهراسد و از دستش میرود آن بینیازی که میجوید، در دنیا زندگی درویشان دارد و در آخرت محاسبه توانگران. درشگفتم از متکبر دیروز نطفهی پلیدی بوده و فردا مردار گندیدهایست (بزرگی کجاست؟) در شگفتم از کسی که دربارهی خدا شک دارد با اینکه آفریدگان بیشمار خدا را بچشم خود مینگرد. در شگفتم از کسی که مرگ را فراموش کرده با اینکه مردهها را بچشم خود میبیند. در شگفتم از کسی که زنده شدن در سرای دیگر را منکر است با اینکه آفرینش این خانه نخست را به چشم خود دیده است. و در شگفتم از کسی که آبادکنندهی دنیای فانی است و جهان پاینده را از دست هشته و از آن گذشته.
اندر شگفتم از بخیل کو می شتابد بی دلیل*** بسوی فقری که از آن می هراسد چون ذلیل
در می رود از دست او آن ثروت دلبست او***تا عمر همچون فقرا می پرد از شصت او
و اندر سرای آخرت دارد حساب اغنیا***وای از این بخت بد و افسوس از این ماجرا
وز تکبر پیشه ها سر بر زده از نطفه ها***فردا یکایک مرده و گندیده همچون جیفه ها
وز آنکه شک می آورد اندر خدا و بنگرد***خلق خدا را روز و شب با چشم خود هر جا بود
وز آنکه از یادش برد مرگ خودش در روز و شب***بیند همیشه مرده ها افتاده اندر تاب و تب
وز منکر بعث و نشور اندر قیامت یا بگور***با آنکه بیند دم بدم صد زنده آید در ظهور
وز آنکه کوشد تا کند آباد این دار فنا***لیکن ز دست خود نهد آبادی دار بقا
و قال علیهالسلام: فی (الطبری) قیل لجعفر بن محمد علیهالسلام: ان المنصور یعرف بلباس جبه هرویه مرقوعه و انه یرقع قمیصه، فقال علیهالسلام: الحمد لله الذی لطف له حتی ابتلاه بفقر نفسه- او قال- بالفقر فی ملکه. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال محمد بن سلیمان الهاشمی: بلغنی ان المنصور اخذ الدواء فی یوم شائت شدید البرد، فاتیته اساله عن موافقه الدواء، فادخلت مدخلا من القصر لم ادخله قط، ثم صرت الی حجره صغیره و فیها بیت واحد و رواق بین یدیه فی عرض البیت و عرض الصحن علی اسطوانه ساج و قد سدل علی وجه الرواق بواری کما یصنع بالمساجد، فدخلت فاذا فی البیت مسح لیس فیه شیء غیره الا فراشه و مرافقه و دثاره، فقلت له: هذا بیت اربا بک عنه. فقال: یا عم! هذا بیت مبیتی. قلت له: لیس هنا غیر الذی اری. قال: ما هو الا ما تری. و مثل البخیل مثل الطائر الذی لا یروی من البحر لئلا ییبس، و الدود الذی لایشبع من التراب لئلا یفنی. و قال واضع مولی المنصور: قال لی المنصور: انظر ما عندک من الثیاب الخلقان فاجمعها و جئنی بها ولیکن معها رقاع، ففعلت و دخل علیه المهدی و هو یقدر الرقاع فضحک و قال: من هاهنا یقول الناس: نظروا فی الدینار و الدرهم و ما دون ذلک- و لم یقل دانق- فقال المنصور: انه لا جدید لمن لایصلح خلقه، و هذا الشتاء قد حضر و نحتاج الی کسوه للعیال و الولد. فقال المهدی: فعلی کسوتک و کسوه عیالک و ولدک. فقال له: دونک فافعل … کان عمله هکذا مع انه قال لابنه: قد جمعت لک من الاموال ما ان کسر علیک الخراج عشر سنین کان عندک کفایه لارزاق الجند و النفقات و عطاء الذریه و مصلحه الثغور. فیعیش. فی الدنیا عیش الفقراء و یحاسب فی الاخره حساب الاغنیاء فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: ان فقراء المومنین یتقلبون فی ریاض الجنه قبل اغنیائهم باربعین خریفا. و قال: ساضرب لک مثل ذلک، انما مثله مثل سفینتین (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) مر بهما علی عاشر، فنظر فی احداهما فلم یر فیها شیئا فقال: اسربوها، و نظر فی الاخری فاذا هی موقره فقال: احبسوها. و عنه علیهالسلام: اذا کان یوم القیامه قام عنق من الناس حتی یاتوا باب الجنه فیقولون: من انتم؟ فیقولون: نحن الفقراء. فیقال لهم: اقبل الحساب. فیقولون: ما اعطیتمونا شیئا تحاسبونا علیه. فیقول الله تعالی: صدقوا، ادخلوا الجنه. و عجبت للمتکبر الذی کان بالامس نطفه و یکون غدا جیفه و خرج من مبال الی مبال ثم یخرج منه ، فان لم یخرج من الثانی فمن الاول لا محاله. فقالوا: کان احمد بن سهل- و هو من ولد یزد جرد- ماتت امه و هو فی بطنها، فشق عنه فکان یتیه علی الناس، و اذا شتم احدا قال له: ابن البضع، و کان یفخر علی ابناء الملوک بانه لم یخرج من بضع. و عجبت لمن شک فی الله و هو یری خلق الله مع عدم تجویز عقل حصول بناء محقر بدون بان، و قال تعالی: (الم یاتکم نبا الذین من قبلکم قوم نوح و عاد و ثمود و الذین من بعدهم لا یعلمهم الا الله جاءتهم رسلهم بالبینات فردوا ایدیهم فی افواههم و قالوا انا کفرنا بما ارسلتم به و انا لفی شک مما تدعوننا الیه مریب قالت رسلهم افی الله شک فاطر السماوات و الارض). عجبت لمن نسی الموت و هو یری الموتی هکذا فی (الطبعه المصریه)، و الصواب ما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و النسخه (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) الخطیه (و هو یری من یموت) لصحه تلک النسخ دون الطبعه المصریه، و لان العجب فی رویه احیاء مثله یموتون و ینساه دون مجرد رویه موتی لاحتمال حکم و همه بکونهم امواتا ابدا، و اما الذین رآهم ماتوا فلا مجال لحکم و هم فیهم. ثم العجب انه یری ان اکثرهم کان منه اشد قوه و اصح مزاجا و اسمن بدنا و اکثر املا و ینسی. و فی الخبر: ما خلق الله یقینا اشبه بالشک من الموت. و عجبت لمن انکر النشاه الاخری و هو یری النشاه الاولی (اولم یر لانسان انا خلقناه من نطفه فاذا هو خصیم مبین و ضرب لنا مثلا و نسی خلقه قال من یحیی العظام و هی رمیم قل یحییها الذی انشاها اول مره و هو بکل خلق علیم (او لیس الذی خلق السماوات و الارض بقادر علی ان یخلق مثلهم بلی و هو الخلاق العلیم انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون فسبحان الذی بیده ملکوت کل شیء و الیه ترجعون). و عجبت لعامر دار الفناء و تارک دار البقاء (انما هذه الحیاه الدنیا متاع و ان الاخره هی دار القرار). هذا، و فی الخبر: عجبت لاقوام یحتمون من الطعام مخافه الاذی کیف لا یحتمون من الذنوب مخافه النار، عجبت لمن یشتری الممالیک بماله کیف لا (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) یشتری الاحرار بمعروفه.
تقدم الکلام عن البخل فی الحکمه 3 و یتخلص کلام الامام عن البخیل هنا انه طلب المال لیتحرر من الفقر الذی هو الموت الاکبر، و لما حصل علی المال امسکه و ابی الا العیش فی سجن الفقر و اسره، و ناقض بهذا نفسه بنفسه، و عاش فی الدنیا محروما من زرعه و غرسه، و معذبا فی الاخره علی الامساک و الحرمان، و معنی هذا ان غیر البخیل من الاغنیاء یحاسب علی ما اصاب من الدنیا و زینتها، اما البخیل فیحاسب علیها مع حرمانه منها و من لذتها، و معناه ایضا ان الفقر للبخیل خیر من الغنی و افضل. (و عجبت للمتکبر الخ).. الکبر داء، و دواء المتکبر الاحتقار و الازدراء. و یروی ان عابدا رای امیرا یزهو و یتبختر، فتجاهله و احتقره فقال له الامیر: اما تعرفنی؟. فقال: بلی، اولک نطفه، و آخرک جیفه، و مررت بمجری البول مرتین، و فوق ذلک انت تحمل العذره. و فی الحدیث: ان الله یقبل الصلاه ممن تواضع له، و لم یتعاظم علی احد من خلقه. (و عجبت لمن شک فی الله، و هو یری خلق الله) و آیته فی کل شیء.. و نصیحتی لمن لم یقتنع بهذه الایات ان یقرا ادله الجاحدین، و انا ضامن و کفیل لایمانه و هدایته، و من ادلتهم هذه قول (نیتشه): (لو کان هناک اله لکنت انا الاله، و کیف است طیع ان لا اکون الها؟.. و لهذا فلیس ثمه اله). انظر الصفحه 290 من کتاب (السلطان) للفیلسوف الانکلیزی الشهیر (برتراند راسل) ترجمه خیری حماد الطبعه الاولی سنه 1962. و قال آخر: ان الانسان خلق بشکله و عقله من العفونات و تفاعل العناصر الطبیعیه!.. و عرضنا الادله علی وجود الله تعالی فی العدید من المناسبات التی اشار الیها الامام، منها فی شرح الخطبه 153 ج 2 ص 395. (و عجبت لمن نسی الموت، و هو یری الموتی) ای ترک العمل و الاستعداد للموت، و هو یعلم انه ملاقیه لا محاله. و اعجب منه هولاء الوعاظ فی عصرنا یحذرون من نسیان الموت و لا یحذرون، و یقولون ما لا یفعلون. (و عجبت لمن انکر النشاه الاخری، و هو یری النشاه الاولی). من کفر بالله، و هو یری خلقه و آیاته فامره عجیب، و من آمن به لانه رای خلقه و آثاره ثم کفر بالیوم الاخر- فامره اعجب و اغرب، لان الذی بدا الخلق قادر علی ان یعیده، و هو اهون علیه: (او لا یذکر الانسان انا خلقناه من قبل و لم یک شیئا- 67 مریم). و من انکر البعث فقد انکر وجود الله من حیث یرید او لا یرید، لان انکار البعث معناه انکار القدره علیه، و هذا الانکار انکار لله بالذات، و تقدم الکلام عن البعث مرارا. (و عجبت لعامر دار الخ).. ابدا لا فرق بین ظلک فی المرآه و وجودک فی هذه الحیاه، کلاهما الی زوال، و الفرق فی طول المده و قصرها، و کل آت قریب. و قیل لحکیم، ان فلانا فی النزع. قال: (هو فی النزع منذ ولد) ای ان الموت اقرب الاشیاء الی الانسان، و انه فی طریقه الی دار الخلود، و لکن اکثر الناس یعملون کل شیء للممر، اما المقر فلا شیء له.
… للبخیل یستعجل الفقر: الفقر ما قصر بک عن درک حاجاتک و البخیل تکون له الحاجه فلا یقضیها و یکون علیه الحق فلا یودیه فحاله حال الفقراء یحتمل ما یحتملون فقد استعجل بالفقر و هو یهرب منه بجمع المال
امام علیهالسلام (در نکوهش خوهای زشت و کردارهای ناشایسته) فرموده است: شگفت دارم برای مرد بخیل و زفتی که میشتابد بد به فقر و تنگدستی که از آن گریزان است (زیرا از آنچه دارد سود نمیبرد پس با تهیدستان یکسان است) و توانگری را که میجوید از دست میدهد (زیرا از مال و دارائیش بهرهای نمیبرد) پس در دنیا مانند تنگدستان زندگی مینماید و در آخرت مانند توانگران به حسابش میرسند (چون حساب اندوخته را باید پس بدهد) و شگفت دارم برای گردنکشی که دیروز نطفه بود و فردا مردار میباشد (که اگر خاک از روی جسدش بردارند مردم از گندش گریزانند) و شگفت دارم برای کسی که در خدا دو دل باشد در حالی که آفریده شده خدا را میبیند (چون نمیشود بیآفرینندهای آفریده شدهای باشد) و شگفت دارم برای کسی که مرگ را فراموش میکند در حالی که میبیند کسی را که میمیرد، و شگفت دارم برای کسی که زیر بار پیدایش معاد و بازگشت در قیامت نمیرود و حال آنکه پیدایش از نطفه را میبیند، و شگفت دارم برای کسی که خانه نیستی را آباد میکند (برای دنیا تلاش مینماید) و خانه هستی (آخرت) را رها میسازد (در فکر آماده ساختن توشهای برای آن نیست).
اعتقاد به مرگ و قیامت عقیدهای است که در نهاد هر کس تقویت گردد، نه نسبت به خود نه نسبت به مردم بخل میورزد، نه خودخواهی میکند و نه در وجود خدا تردید پیدا مینماید و نه غرق در دنیا و زیور آن گردیده آخرت را فراموش میکند. همه این انحرافات دلیل بیاعتقادی به مرگ و قیامت است و اگر اعتقاد داشته باشیم و عقیده ما ثابت باشد باید آثار آمادگی برای مرگ در زندگی ما درخشان باشد. خدای عزیز درباره کفار میگوید: (آنانکه کافرند و بمیرند اگر زمین را مملو از طلا سازند و برای آزادی خود از عذاب بدهند پذیرفته نمیشود. عذاب دردناک مخصوص آنهاست و یاوری نخواهند داشت). این است سر انجام بخل، خودخواهی، بخدا توجه نداشتن و آماده برای مرگ نبودن، تمام روی زمین که از طلا انباشته شود برای آزادی پذیرفته نمیشود چون پول در نظر خدا ارزشی ندارد، فقط عمل، عمل!
و قال علیهالسلام: (عجبت للبخیل یستعجل الفقر) فانه لا ینفق خوف ان یفقر، و تقتیره و عدم انفاقه فقر حاضر اذ هو مثل الفقیر فی عدم انفاقه و تقتیره (الذی منه هرب) فان البخیل لا ینفق هربا من الفقر، لئلا یفتقر و قد وقع فیه (و یفوته الغنی الذی ایاه طلب) اذ لا فائده فی الغنی الا الانفاق فاذا لم ینفق فانه الغنی، فانه اذا ذهب اللازم ذهب الملزوم (فیعیش فی الدنیا عیش الفقراء) ای مثل عیشهم (و یحاسب فی الاخره حساب الاغنیاء) لانه کان له مال، و المال یحاسب (و عجبت للمتکبر) کیف یتکبر، و لا یذکر ماضیه و مستقبله و حاله؟ و هو الذی (کان بالامس) قبل ان یکون انسانا (نطفه) من المنی القذر (و یکون غدا) بعد الموت (جیفه) منتنه (و هو علی کبره و نخوته) (فی بین جنبیه یحمل العذره). (و عجبت لمن شک فی الله) و لم یتیقن وجوده سبحانه؟ کیف یشک (و هو یری خلق الله) افلا یستدل بالاثر علی الموثر؟ فانه شیء فطری للبشر، بل لمطلق ذی الروح (و عجبت لمن نسی الموت و هو یری الموتی) جمع میت، افلا یعتبر بما یری، لیذکرانه غدا مثلهم؟ (و عجبت لمن انکر النشاه الاخری) ای الاخره (و هو یری النشاه الاولی) ای الدنیا، فانه کیف ینکر قدرته سبحانه علی الاعاده، و قد رای الابتداء- الذی هو اصعب من الاعاده، فی نظر الانسان-؟ (و عجبت لعامر دار الفناء) ای الدنیا (و تارک دار البقاء) ای الاخره؟ فان ما یبقی احق بالتعمیر مما یفنی.
«در شگفتم از بخیل، فقری را که از آن می گریزد با شتاب برای خود فراهم می آورد و توانگری را که در جستجوی آن است از دست می دهد، در دنیا همچون درویشان زندگی می کند و در آخرت چون توانگران حساب پس می دهد، و در شگفتم از متکبری که دیروز نطفه بود و فردا مردار است، و در شگفتم از کسی که آفریده های خدا را می بیند و در خدا شک می کند. و در شگفتم از کسی که کسانی را که می میرند می بیند و مرگ را فراموش می کند، و در شگفتم از کسی که زنده شدن آن جهانی را نمی پذیرد و زنده شدن نخستین را می بیند، و در شگفتم از کسی که خانه ناپایدار را آباد می کند و خانه جاودان را رها می سازد.»
عربی صحرا نشین گفته است: روزی فراخ و گسترده برای کسی که از آن استفاده نمی کند همچون خوراکی است که بر گوری نهاده باشند.
حکیمی مردی توانگر را دید که فقط نان و نمک می خورد، پرسید: چرا چنین می کنی؟ گفت: از فقر بیم دارم. گفت: با این رفتار فقر را شتابان دریافته ای.
در مورد کبر و غرور در مباحث گذشته به اندازه کفایت توضیح داده شد.
و قال علیهالسلام
عَجِبْتُ لِلْبَخِیلِ یَسْتَعْجِلُ الْفَقْرَ الَّذِی مِنْهُ هَرَبَ،وَ یَفُوتُهُ الْغِنَی الَّذِی إِیَّاهُ طَلَبَ،فَیَعِیشُ فِی الدُّنْیَا عَیْشَ الْفُقَرَاءِ؛وَ یُحَاسَبُ فِی الْآخِرَةِ حِسَابَ الْأَغْنِیَاءِ؛وَ عَجِبْتُ لِلْمُتَکَبِّرِ الَّذِی کَانَ بِالْأَمْسِ نُطْفَةً،وَ یَکُونُ غَداً جِیفَةً؛ وَ عَجِبْتُ لِمَنْ شَکَّ فِی اللَّهِ،وَ هُوَ یَرَی خَلْقَ اللَّهِ؛وَ عَجِبْتُ لِمَنْ نَسِیَ الْمَوْتَ، وَ هُوَ یَرَی الْمَوْتَی؛وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَنْکَرَ النَّشْأَةَ الْأُخْرَی وَ هُوَ یَرَی النَّشْأَةَ الْأُولَی وَ عَجِبْتُ لِعَامِرٍ دَارَ الْفَنَاءِ وَ تَارِکٍ دَارَ الْبَقَاءِ.
امام علیه السلام فرمود:
از بخیل تعجب میکنم که به استقبال فقری میرود که از آن گریخته و غنایی را از دست میدهد که طالب آن است.در دنیا همچون فقیران زندگی میکند ولی در آخرت باید همچون اغنیا حساب پس دهد.و تعجب میکنم از متکبری که دیروز نطفهای بیارزش بوده و فردا مردار گندیدهای است.و از کسی که در خدا شک میکند در شگفتم در حالی که خلق او را میبیند (و میتواند از هر مخلوق کوچک و بزرگ،ساده و پیچیده به ذات پاک آفریدگار پی برد).و تعجب میکنم از کسی که مرگ را فراموش میکند با اینکه مردگان را با چشم خود میبیند.
و تعجب میکنم از کسی که جهان دیگر را انکار میکند در حالی که این جهان را میبیند.و تعجب میکنم از کسی که دار فانی را آباد میکند ولی دار باقی را به فراموشی میسپارد. ( . سند گفتار حکیمانه: نویسنده کتاب مصادر چندین منبع برای این کلام حکمتآمیز امام علیه السلام نقل میکند که بعضی از آنها مربوط به قبل از سیّد رضی و بعضی مربوط به بعد از اوست از جمله جاحظ در کتاب المائة المختارة بخشی از این کلام حکمتآمیز را آورده و زمخشری در ربیع الابرار و«وطواط»در الغرر و العرر و آمدی در غررالحکم.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 113).)
از این شش گروه در شگفتم!
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیزش به شش رذیله اخلاقی اشاره فرموده که سرچشمه غالب بدبختیهای انسان است و اگر بتواند از آنها فاصله بگیرد دنیا و آخرت خود را آباد کرده و سامان بخشیده است.
نخست اشاره به مسئله«بخل»و آثار شوم آن میکند و میفرماید:«از بخیل تعجب میکنم که به استقبال فقری میرود که از آن گریخته و غنایی را از دست میدهد که طالب آن است.در دنیا همچون فقیران زندگی میکند ولی در آخرت باید همچون اغنیا حساب پس دهد»؛ (عَجِبْتُ لِلْبَخِیلِ یَسْتَعْجِلُ الْفَقْرَ الَّذِی مِنْهُ هَرَبَ،وَ یَفُوتُهُ الْغِنَی الَّذِی إِیَّاهُ طَلَبَ،فَیَعِیشُ فِی الدُّنْیَا عَیْشَ الْفُقَرَاءِ؛وَ یُحَاسَبُ فِی الْآخِرَةِ حِسَابَ الْأَغْنِیَاءِ) .
امام علیه السلام چه تعبیر زیبا و دلنشینی در اینجا فرموده است؛افراد بخیل تنها نسبت به دیگران بخیل نیستند.بسیار میشود که نسبت به خویشتن هم بخیلاند با اینکه دارای ثروتاند زندگی سخت و فقیرانهای برای خود فراهم میکنند و همانگونه که امام علیه السلام فرموده است برای فرار از فقر آینده فقر امروز را برای خود ترتیب میدهند.
آنها همچنین به دنبال غنا و ثروت بیشتر در آینده اند در حالی که غنای امروز را از دست میدهند.چرا که از ثروت خود بهرهای نمیبرند.
از سویی دیگر در روز قیامت باید در صف اغنیا بایستند و حساب اموال خود را پس دهند در حالی که در دنیا از نظر زندگی در صف فقیران بودند؛یعنی مشکلات غنا را دارند؛ولی از مواهب آن بیبهرهاند.آیا زندگی چنین اشخاصی شگفتآور و تعجببرانگیز نیست؟ آیا میشود اینگونه افراد را در زمره عاقلان دانست؟ نه تنها امام علیه السلام که عقل کل است از زندگی آنان تعجب میکند،بلکه هر انسان عاقلی گرفتار شگفتی میشود.
ممکن است کسانی بگویند:این درباره بخیلانی است که حتی درباره خود بخل میورزند؛اما بخیلانی که بخلشان متوجه دیگران است و خودشان زندگی مرفهی دارند مشمول این سخن نیستند؛ولی تجربه نشان داده که غالب بخیلان به خویشتن نیز بخیلاند.
بخل از صفات بسیار زشتی است که در آیات و روایات اسلام نکوهش فوقالعادهای از آن شده از جمله در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الْبَخیلُ بَعیدٌ مِنَ اللّهِ،بَعیدٌ مِنَ النّاسِ،قَریبٌ مِنَ النّارِ ؛بخیل از خدا دور است و از مردم دور و به آتش دوزخ نزدیک است». ( .بحارالانوار،ج 70،ص 308،ح 37.)
در کتاب فقه الرضا آمده است:
«إیّاکُمْ وَ الْبُخْلُ فَإِنَّهُ عاهَةٌ لا یَکُونُ فی حُرٍّ وَ لا مُؤمِنٍ إنَّهُ خِلافُ الْإیمانِ ؛از بخل بپرهیزید که نوعی آفت است که نه در افراد آزاده و نه در صاحبان ایمان است زیرا بخل مخالف ایمان است.(شخص بخیل ایمان محکمی به جود و سخا و عطای خداوند ندارد)». ( .همان،ج 75،ص 346.)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ بَرِءَ مِنَ الْبُخْلِ نالَ الشَّرَفَ ؛کسی که از بخل دوری کند به شرافت و بزرگی نائل میشود». ( .همان،ص 229،ح 107.)
امام علیه السلام در دومین مورد شگفتی میفرماید:«از متکبری که دیروز نطفهای بیارزش بوده و فردا مردار گندیدهای است (به راستی) تعجب میکنم»؛ (وَ عَجِبْتُ لِلْمُتَکَبِّرِ الَّذِی کَانَ بِالْأَمْسِ نُطْفَةً،وَ یَکُونُ غَداً جِیفَةً) .
تکبر که همان خودبزرگبینی است نشانه روشنی از غفلت به مبدأ و منتهای وجود انسان در این دنیاست و اگر انسان به مبدأ و منتهای خویش بنگرد این خودبزرگبینی از او زایل میشود.اگر امروز در اوج قوت و قدرت است نباید فراموش کند که دیروز نطفه بیارزشی بود و نباید از یاد ببرد که چند روزی میگذرد و مبدل به جیفه گندیدهای میشود که مردم از نزدیک شدن به او تنفر دارند و میگویند:هرچه زودتر او را دفن کنید تا فضای خانه یا کوچه و بازار آلوده نشود.
در واقع امام علیه السلام با این سخن،درمان کبر را نیز نشان داده است که هرگاه حالت کبر و غرور به شما دست داد برای زایل کردن آن به گذشته و آینده خویش بنگرید.سری به قبرستانهای خاموش بزنید که گاه بعضی از آنها شکاف برداشته و بوی آزار دهنده جیفه از آن بیرون میآید،آن را تماشا کنید و در آینده خویش نیز بیندیشید.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إیّاکُمْ وَ الْکِبْرَ فإنَّ إبْلیسَ حَمَلَهُ الْکِبْرُ عَلی أنْ لا یَسْجُدَ لِآدَمَ ؛از تکبر بپرهیزید که تکبر ابلیس را وادار به سرپیچی از فرمان خدا نسبت به سجده برای آدم کرد».( .کنز العمّال،ح 7734.)
امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز در خطبه«قاصعه»(خطبه 192) در همین رابطه فرموده بود:
«فَاعْتَبِرُوا بِما کانَ مِنْ فِعْلِ اللّهِ بِإبْلیسَ إذ أهْبَطَ عَمَلَهُ الطَّویلَ،وَجَهْدَهُ الْجَهیدَ...عَنْ کِبْرِ ساعَةٍ واحِدَةٍ ؛از کاری که خداوند با ابلیس انجام داد عبرت بگیرید آنگاه که خداوند عبادات طولانی و تلاش فوق العاده او را (در عبادت) هبط و نابود کرد به علت ساعتی تکبر».و به دنبال آن میافزاید:
«فَمَنْ ذا بَعْدَ إبْلیسَ یَسْلَمُ عَلَی اللّهِ بِمِثْلِ مَعْصِیَتِهِ ؛بنابراین چه کسی بعد از ابلیس به سبب معصیتی همانند او میتواند سالم بماند؟».
قرآن مجید نیز تکبر را سرچشمه کفر و مجادله در آیات پروردگار معرفی کرده میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یُجادِلُونَ فِی آیاتِ اللّهِ بِغَیْرِ سُلْطانٍ أَتاهُمْ إِنْ فِی صُدُورِهِمْ إِلاّ کِبْرٌ ما هُمْ بِبالِغِیهِ» ؛کسانی که در آیات خداوند بدون دلیلی برای آنها آمده باشد ستیزهجویی میکنند،در سینههایشان فقط تکبّر (و غرور) است و هرگز به خواسته خود نخواهند رسید».(.مؤمن،آیه 56.)
همچنین،تکبر سرچشمه گناهان زیاد دیگری میشود که بحث پیرامون آن به درازا میکشد.(.برای توضیح بیشتر به کتاب اخلاق در قرآن،ج 2،ص 20 به بعد مراجعه کنید.) و شبیه همین فراز از کلام حکمتآمیز در کلام 454 نیز خواهد آمد.
سپس امام علیه السلام در سومین موضوعی که از آن در شگفتی فرو رفته میفرماید:
«از کسی که در خدا شک میکند در شگفتم در حالی که خلق او را میبیند (و میتواند از هر مخلوق کوچک و بزرگ،ساده و پیچیده به ذات پاک آفریدگار پی ببرد)»؛ (وَ عَجِبْتُ لِمَنْ شَکَّ فِی اللَّهِ،وَ هُوَ یَرَی خَلْقَ اللَّهِ) .
آری عالم هستی سراسر آیینه وجود حق است و مخلوقات بدیع و عجیب و اسرارآمیز و جالب هر کدام به تنهایی برای پیبردن به وجود آن مبدأ عالم و قادر کافی است.به ویژه در عصر و زمان ما که علوم گسترش پیدا کرده و شگفتیهای بسیار بیشتری از عالم خلقت نمایان گشته،خدا شناسی از هر زمانی آسانتر است.
در هر گوشه و کنار از جهان،در گیاهان،حیوانات وحش،پرندگان،ماهیان دریاها،ساختمان بدن انسان و گیاهان ذرهبینی آثار عظمت او به روشنی دیده میشود و راه را برای خداشناسی هموار میسازد.
گاه در گوشه و کنار جهان موجوداتی به چشم میخورد که اگر انسان روزها و ماهها درباره آن بیندیشد و از آن پی به عظمت آفرینندهاش ببرد بجاست.
مناسب است در اینجا دو سه نمونه از آن را طبق نقل بعضی از دائرةالمعارفهای معروف جهان ذکر کنیم.
در دائرة المعارفی به نام فرهنگ نامه میخوانیم:«هیچ گلی در گلفروشیها زیبایی«گل ثعلبی»را ندارد و کمتر گلی است که پس از چیده شدن به اندازه گل ثعلبی دوام داشته باشد.این گلها در زمین نمیرویند بلکه روی شاخههای درختان و قارچها پرورش پیدا میکنند و آب و غذای خود را از آنها میگیرند.
جالب اینکه دانه گل ثعلبی به قدری کوچک است که تنها با میکروسکوپ دیده میشود.باد این دانهها را در هوا پراکنده میسازد.هر گاه روی قارچها بنشینند میتوانند آب و غذا از آنها جذب کرده و رشد کنند.گلفروشیها ثعلبیها را در گرمخانه روی قارچهای کمک کننده پرورش میدهند و اگر تعجب نکنید چهار تا هشت سال طول میکشد تا دانه ثعلبی به ثمر بنشیند».( .فرهنگنامه،واژه«ث».)
در همان کتاب میخوانیم«آگاو»گیاهی است که در ایالتهای مکزیک و ایالتها جنوبی آمریکا میروید.برگهای بسیار ضخیمی دارد بعضی آن را گیاه صد ساله مینامند وقتی این گیاه آماده گل دادن میشود ساقه بلندی پیدا میکند به قطر سیسانتیمتر و طول شش متر و صدها گل بر آن ظاهر میشود و گیاه بعد از پژمرده شدن گلها میمیرد و در عمرش فقط یکبار گل میدهد.در بیابانهای مکزیک ده سال طول میکشد تا گل دهد ولی در گرمخانه ها گهگاه ممکن است صد سال طول بکشد تا گل دهد! این عمر طولانی برای آن است که در این مدت گیاه آب و غذای کافی در خود ذخیره میکند تا بتواند آن میله بلند و قطور و آن همه گل را ظاهر سازد. ( .همان،واژه«الف».)
در همان کتاب و دائرة المعارف دیگری آمده است که در روی زمین درختان عظیمی وجود دارد که طول بعضی از آنها به پنجاه متر میرسد و قطرشان به دوازده متر.اگر بخواهند از چوب آنها خانه چوبی بسازند برای یک دهکده میتوانند خانه سازی کنند!
فراموش نکنیم که این درخت عظیم روزی یک دانه کوچکی بوده اما دست قدرت پروردگار نیرویی در آن ذخیره کرده بود که میتوانست اینگونه رشد کند و به این عظمت برسد.
کوتاه سخن اینکه در اطراف ما و همه جهان آثار عظمت و قدرت او نمایان است؛چشم بینا و گوش شنوا میخواهد تا آثار توحید را در جبین آنها ببیند و پیام تسبیح آنها را بنشنود.
سپس امام در چهارمین جمله میفرماید:«تعجب میکنم از کسی که مرگ را فراموش میکند با اینکه مردگان را با چشم خود میبیند»؛ (وَ عَجِبْتُ لِمَنْ نَسِیَ الْمَوْتَ وَ هُوَ یَرَی الْمَوْتَی) .
مرگ یعنی پایان همه چیز در دنیا و جدا شدن از تمام مقامها و اموال و ثروتها و تعلقات دنیوی و از همه مهمتر بسته شدن پرونده عمل انسان بهگونهای که نمیتواند حسنهای بر حسنات یا سیئهای بر سیئات خود بیفزاید.در یک عبارت کوتاه،مرگ مهمترین حادثه زندگی انسان است؛ولی عجب اینکه بسیاری از افراد آن را به دست فراموشی میسپارند در حالی که بستگان و عزیزان و دوستان و همشهریان خود را بارها میبینند که آنها را به سوی دیار اموات میبرند.این غفلت و فراموشکاری راستی حیرتانگیز است.به خصوص اینکه بسیاری از مردگان کسانی هستند که از ما جوانتر یا قویتر و سالمتر و گاه حتی بدون سابقه یک لحظه بیماری راه دیار فنا را پیش گرفتند و به سوی بقای آخرت رفتند.
به همین دلیل در یکی از خطبههای پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«یا أیُّهَا النّاسُ إنَّ أکْیَسَکُمْ أکْثَرُکُمْ ذِکْراً لِلْمَوْتِ ؛ای مردم باهوشترین شما کسی است که بیش از همه به یاد مرگ و پایان زندگی باشد».( .بحارالانوار،ج 74،ص 176)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است:
«ما خَلَقَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ یَقیناً لا شَکَّ فیهِ أشْبَهُ بِشَکٍّ لا یَقینَ فیهِ مِنَ الْمَوْتِ ؛خداوند عزّوجلّ هیچ یقینی را که ابداً شکی در آن نیست همانند شکی که ابدا در آن یقین نیست همچون مرگ نیافریده است».(.من لایحضره الفقیه،ج 1،ص 194.)
این حدیث از امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز با کمی تفاوت نقل شده است. ( .مفتاح السعادة،ج 5،ص 28.)
سپس در پنجمین جمله حکیمانهاش میفرماید:«تعجب میکنم از کسی که جهان دیگر را انکار میکند در حالی که این جهان را میبیند»؛ (وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَنْکَرَ فالنَّشْأَةَ الْأُخْرَی وَ هُوَ یَرَی النَّشْأَةَ الْأُولَی) .
قرآن مجید نیز میفرماید: «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولی فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ» ؛شما عالَم نخستین را دانستید،پس چرا متذکّر نمیشوید (که جهانی بعد از آن است)؟!». ( .واقعه،آیه 62.)
در این دنیا صحنههای معاد و زندگی پس از مرگ پیوسته دیده میشود؛ درختان در فصل زمستان میمیرند یا حالتی شبیه به مرگ دارند،هنگامی که باد بهاری میوزد و قطرات حیاتبخش بارانِ بهار فرو میافتد تولد تازهای پیدا میکنند و آثار حیات همه جا نمایان میشود.بعد از شش ماه فصل پاییز که شبیه خزان عمر است فرا میرسد و بار دیگر دوران مرگ و سپس حیات تکرار میشود.این صحنه را بارها و بارها در عمر خود دیدهایم و بازگشت به زندگی پس از مرگ را آزمودهایم.چرا بیدار نمیشویم؟
در عالم جنین پیوسته تطورات زندگی یکی پس از دیگری نمایان میگردد که شبیه حیات پس از مرگ است.وانگهی خدایی که در آغاز،جهان را آفرید باز گرداندن حیات پس از مرگ برای او چه مشکلی دارد؟ از همه اینها گذشته خداوند را حکیم میدانیم و از سویی نه نیکوکاران در این دنیا غالباً به جزای خود میرسند و نه بدکاران.چگونه ممکن است خداوند حکیم و عادل در جهان دیگری نتیجه اعمالشان را به آنها ندهد؟ (.برای پی بردن به دلایل ششگانه معاد بر گرفته از قرآن مجید به کتاب ما پیام قرآن،ج 5 بحث معاد مراجعه کنید)
در ششمین و آخرین جمله حکیمانه میفرماید:«تعجب میکنم از کسی که دار فانی را آباد میکند ولی دار باقی را ترک مینماید و به فراموشی میسپارد»؛ (وَ عَجِبْتُ لِعَامِرٍ دَارَ الْفَنَاءِ وَ تَارِکٍ دَارَ الْبَقَاءِ) .
همه با چشم خود میبینیم این جهان دار فانی است؛همه روز گروهی میمیرند و گروهی به دنیا میآیند و جای آنها را میگیرند.سپس همین گروه جای خود را به گروههای دیگر میدهند.کاخهای زیبا بر اثر گذشت زمان به ویرانهای مبدل میشود و باغهای پر از گل و گیاه روزی پژمرده خواهند شد.همه چیز در گذر است و همه چیز رو به فنا میرود.آیا عقل اجازه میدهد که انسان در آبادی این دار فانی بکوشد؛اما سرای آخرت را که در آن حیات جاویدان است فراموش کند و گامی در طریق عمران و آبادی آن از طریق ایمان و اعمال صالح بر ندارد؟
این موارد ششگانهای که امام علیه السلام از همه آنها در شگفتی فرو میرود بخشی از تناقضهایی است که انسان در زندگی گرفتار آن است و گاه زندگی یک انسان را مجموعهای از این تناقضها و تضادها تشکیل میدهد و عامل اصلی آن پیروی از هوای نفس و گوش فرا ندادن به فرمان عقل است.
قرآن مجید درباره دنیا و آخرت تعبیرات بسیار پر معنایی دارد از جمله در آیه 64 سوره عنکبوت میخوانیم: «وَ ما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ» ؛این زندگی دنیا چیزی جز سرگرمی و بازی نیست و فقط سرای آخرت،سرای زندگی (واقعی) است،اگر میدانستید».
در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام میخوانیم:
«الدُّنْیا مُنْتَقَلَةُ فانِیَةٌ إنْ بَقِیَتْ لَکَ لَمْ تَبْقَ لَها ؛دنیا منتقل میشود و فانی میگردد اگر (فرضا) برای تو باقی بماند تو برای او باقی نمیمانی». ( .غررالحکم،ح 2287.)
درباره حقیقت دنیا و جلوههای فریبنده و ناپایدار آن ذیل حکمت 103 بحثی داشتیم.ذیل خطبه 203 بحث دیگری درباره دنیا آمده و در ذیل حکمت 133 نیز بحث بیشتری خواهیم داشت.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ I wonder about a miser who hastens towards the very destitution from which he wants to run away, missing the very ease of life which he covets. Consequently, he passes his life in this world like the destitute but will have to render an account (of it) in the Hereafter like the rich.
I wonder about a proud man who was just a drop of semen the other day and will turn into a corpse tomorrow. I wonder about a man who doubts Allāh although He sees what He has created. I wonder about one who has forgotten death although he sees people dying. I wonder about one who denies the second life although he has seen the first. I wonder about one who inhabits this transient abode but ignores the everlasting one.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن قَصّرَ فِی العَمَلِ ابتلُیَِ بِالهَمّ وَ لَا حَاجَةَ لِلّهِ فِیمَن لَیسَ لِلّهِ فِی مَالِهِ وَ نَفسِهِ نَصِیبٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آن کس که در عمل کوتاهی کند، دچار اندوه گردد ، و آن را که از مال و جانش بهرهای در راه خدا نباشد خدا را به او نیازی نیست .
آن که در کار کوتاهی ورزید دچار اندوه گردید ، آن را که از مال و جانش نصیبی از آن خدا نیست خدا را بدو نیازی نیست.
و فرمود هر که تقصیر کرد در کردار مبتلا میشود بغم و هیچ حاجتی نیست مر خدای را در کسی که نیست مر خدای را در نفس او و مال او بهره
و فرمود (علیه السلام): کسی که در عمل کوتاهی کند به اندوه دچار گردد و خداوند را، به کسی که خدا را در مال و جانش نصیبی نباشد، نیازی نیست.
و آن حضرت فرمود:کسی که در عمل کوتاهی ورزد دچار اندوه میشود .
آن را که در مال و جانش سهمی برای خدا نیست برایش راهی به سوی رحمت خدا نمیباشد .
شروح:
یعنی من خفف علی بدنه ثقل العبادات حمل الله علی قلبه وزر الهموم کمن کان مریضا و استبشع الدواء ابتلاه الله بالدواء و لا حاجه لله فیه یعنی المضیع لحقوق الله، ساقط القدر عنده، فکنی عن سقوط قدره عنده بانه لا حاجه له فیه، و هذا من قوله تعالی: (قل ما یعبوا بکم ربی لو لا دعاوکم) ای عبادتکم، و قیل: انه استعاره و مثاله: لا ینفع معالجه الطبیب مریضا لا یطیع الطبیب و لا یهتم بزوال مرضه، فکذلک لا ینفع لطف الله من لا یرحم نفسه.
(هر کس در انجام کار (خدا) کوتاهی کند، دچار غم و اندوه شود. و خدا به کسی که در مال و جانش بهرهای برای او نباشد نیاز ندارد). کسی که در عمل برای خدا کوتاهی میکند، بیشتر اوقات در عمل دنیا سرگرم است و بیشتر در پی دنیا و گردآوری مال دنیاست، در صورتی که هر چه از ثروت دنیا برخوردار باشد، اولا به همان اندازه گرفتار غم و اندوه گردآوری دنیاست، و ثانیا در نگهداری و بیم از دست رفتن آنها مضطرب است. عبارت مشهوری است: از دنیا هر چه میخواهی به دست آر، و از غم و اندوه آن دو برابر نصیب ببر. پس امام (علیه السلام) انسان را از کوتاهی در اعمال چه بدنی و چه مالی برحذر داشته است با این عبارت: و لا حاجه لله … و نیاز نداشتن خدا به فرد کوتاهی کننده، کنایه از بیتوجهی و به چشم زحمت به او نگاه نکردن است چون او قابلیت آن را ندارد.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ قَصَّرَ فِی الْعَمَلِ ابْتُلِیَ بِالْهَمِّ لاَ حَاجَةَ لِلَّهِ فِیمَنْ لَیْسَ لِلَّهِ فِی مَالِهِ وَ نَفْسِهِ نَصِیبٌ .
هذا مخصوص بأصحاب الیقین و الاعتقاد الصحیح فإنهم الذین إذا قصروا فی العمل ابتلوا بالهم فأما غیرهم من المسرفین علی أنفسهم و ذوی النقص فی الیقین و الاعتقاد فإنه لا هم یعروهم و إن قصروا فی العمل و هذه الکلمة قد جربناها من أنفسنا فوجدنا مصداقها واضحا و ذلک أن الواحد منا إذا أخل بفریضة الظهر مثلا حتی تغیب الشمس و إن کان أخل بها لعذر وجد ثقلا فی نفسه و کسلا و قلة نشاط و کأنه مشکول بشکال أو مقید بقید حتی یقضی تلک الفریضة فکأنما أنشط من عقال
(و قال علیهالسلام: من قصر فی العمل لله) هرکه تقصیر کند در کار آفریدگار (ابتلی بالهم) گرفتار شود به غم و اندوه روزگار زیرا که غالب احوال صاحب تقصیر طلب متاع دنیای حقیر است به سعی و مشقت کثیر و این مشهور است که: (خذ من الدنیا ما شئت و من الهم ضعفه) یعنی فراگیر از دنیا آنچه خواهی و از هم و غم دو مقابل آن. و در حدیث قدسی ورود یافته که (یا دنیا اخدمی من خدمنی و اتعبی من معک) یعنی ای دنیا خدمت کن کسی را که خدمت من کند و در رنج انداز و مشقت، کسی را که تبعیت تو میکند و در پی تحصیل تو میشتابد (و لا حاجه لله) و هیچ حاجتی نیست مر خدا را (فی نفسه و ماله نصیب) در نفس او و مال او حظی و بهرهای یعنی کسی که ضایع کرد حقوق الهی را قدر او ساقط میگردد نزد او جل و علا به جهت آن تباهی. پس کنایه فرموده از سقوط قدر، نزد وی تعالی به عدم احتیاج او سبحانه در آن کس چنانچه فرموده (قل ما یعبوا بکم ربی لولا دعائکم) یعنی ای محمد بگو به عباد چه قدر باشد شما را نزد خدای من اگر نه خواندن و پرستیدن باشد شما مر او را، چه شرف انسان به شناخت و عبادت است و بدون آن نزد معبود، قدر و منزلت نخواهد داشت، و میتواند بود که عدم احتیاج الهی از باب استعاره باشد. یعنی لطف حق تعالی فایده ندهد کسی را که بر خود رحم نکند همچنانکه فایده نمیدهد معالجه طبیب مریض را گاهی که قبول نکند معالجه او را و اهتمام ننماید به زوال مرض خود
هر که تقصیر کند در کار مبتلا گردد به غم و اندیشه بسیار. مراد کار آخرت باشد چه مقصر به غم و خوف مبتلا باشد از آن روی که توشه آن سرای کم نهاده است و تدبیر آن روز سخت خوب نکرده است و اگر در کار دنیا نیز مثل آن گوئیم دور نباشد که هر که در کسب معیشت و تدبیر رزق کاهلی و تقصیر کند، غصه و پشیمانی کشد. بلکه حقیقت مراد در این کلام آنست که هر که تقصیر کند در عمل و طاعت مبتلا به هم گردد، و آن غمیست که شخص از سبب آن غافل است و مشعور به او نیست یا علت آن را نمیداند، و همچنین است حال مقصر در عمل و فرمان باری تعالی که با سرش غمی آمیخته باشد و اندوهی دامن جانش گرفته. چنانچه شخص که عزیزی از او بمیرد که هرگز داغ او از دلش نرود، یا خطائی بزرگ از مثل قتل ولد یا والد (نعوذ بالله) از او صادر گردد که هر چند روزگاران بر آن بگذرد و آن به ظاهر از یاد او برود از یاد ضمیرش نرود و سر جانش بیخبر و پنهان همیشه در غم و اندوه باشد، و هرگز شگفته و بیغم نگردد. و بیان دیگر آنکه طاعت و عبادت که مثمر سعادت ابدی و دولت لمیزلی است، و موجب قرب و رضوان حضرت رحمن لازم او افتد سروری و نشاطی در باطن جان مومن را و آن سرور لذت قرب و معرفت باشد، و همچنین تقصیر در طاعت و اشتغال به معصیت از آن جهت که لازم او است بعد از حضرت او و حرمان از سعادت دو جهان هم لازم او است بالخاصه همی و غمی در باطن که هرگز زایل شدن نداشته باشد، و اشارت به این معنی گفتهاند: کسی گر لذت طاعت بود محروم من ضامن که بگذارند در جنت ولی با داغ حرمانش یا مراد آن است که همت بر کار آخرت و عبادت نگمارد و خاطر به آن مشغول و تسلی نگرداند گرفتار دنیا و غم دنیا گردد، و هموم وی او را فرو گیرد، در طلب او تعب و مشقت بیند، در حدیث قدسی آمده است (یا دنیا اخدمی من خدمنی و اتعبی من یتعبک) و (مترجم کاشی) اینجا کلامی گفته است که محل تامل است. و حاجتی نیست خدای را در آن بنده که نیست از برای خدا در نفس و مال او نصیبی یعنی آنکه خود را در راه خدای رنج ندهد، و مال خود انفاق نکند، چنین بندهای عاصی منظور نظر رحمت او نگردد، و چنین بنده خدای را به هیچ کار نیاید، جز طعمه آتش (دوزخ) را (کما قال تعالی: قل ما یعبوبکم ربی لو لا دعاوکم..) بگو چه اعتنا نماید به شما خدای من و چه قدر باشد شما را نزد او اگر نه دعا و عبادت شما باشد.
و قال علیهالسلام: «من قصر فی العمل ابتلی بالهم و لا حاجه لله فیمن لیس لله فی نفسه و ماله نصیب.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که کوتاهی کرد در عبادت کردن، مبتلا کرده میشود به حزن و اندوه در دنیا و آخرت و نیست حاجتی و اعتنایی مر خدا را در کسی که نباشد از برای خدا در عبادت کردن نفس او و در انفاق کردن مال او حظی و رسدی.
المعنی: اللام فی قوله (علیه السلام) (فی العمل) یحتمل وجهین: 1- لام الجنس، فالمقصود ان التقصیر فی کل عمل للدنیا او الاخره موجب للهم بالنسبه الیه، لان التقصیر سبب لاختلال العمل و نقصانه، فلا یحصل منه الغرض المقصود منه، فیورث الهم. 2- لام العهد الخارجی، فیکون المقصود التقصیر فی العمل الشرعی، و ترک اداء الوظیفه الدینیه، فالابتلاء بالهم عقوبه مترتبه علیه، فلا ربط له بالجمله التالیه و قد جعلها فی شرح المعتزلی جمله مستقله، و فصلها من هذه الجمله. و قوله (علیه السلام) (لیس لله فی ماله و نفسه نصیب) یمکن ان یکون کنایه عن التعرض للبلاء و النقص فی المال، او النفس کما فی بعض الاخبار من ان الابتلاء لطف من الله بالنسبه الی عباده. الترجمه: هر کس در کردار خود کوتاهی کند گرفتار اندوه شود، و خدا نیاز بکسی ندارد که وی را در مال و جانش بهرهای نیست.
هر که باشد در عمل تقصیرکار***زندگانیش بود اندوهبار
و قال علیهالسلام: اقول: هکذا فی (الطبعه المصریه) من کون الجمیع عنوانا واحدا، لکن ابن ابیالحدید جعل قوله و لا حاجه … عنوانا آخر، و الاصح ما هنا لتصدیق ابن میثم له و نسخته من النهج بخط المصنف. (من قصر فی العمل ابتلی بالهم) و المراد ان من قصر فی عمل من الدنیا او الاخره کان الاتیان به واجبا و قصر فیه یبتلی بالهم و الحسره لم قصر، قال تعالی فی الثانی (و اتبعوا احسن ما انزل الیکم من ربکم من قبل ان یاتیکم العذاب بغته و انتم لاتشعرون ان تقول نفس یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله و ان کنت لمن الساخرین). و لا حاجه لله فی من لیس لله فی ماله و نفسه نصیب هکذا فی (الطبعه المصریه) و الصواب ما فی ابن ابیالحدید و ابن میثم (و لا حاجه لله فی من (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) لیس فی نفسه و ماله نصیب) فوقع فی (الطبعه المصریه) زیاده و تقدیم و تاخیر. اراد النبی (صلی الله علیه و آله) نکاح امراه کلبیه او سلمیه، فقال ابوها: من صفتها کذا و کذا و کفاک من صحه بدنها انها لم تمرض قط و لم تصدع. فقال (صلی الله علیه و آله): لا حاجه لنا فیها. قال البلاذری: قال بعضهم: عرض الضحاک الکلابی ابنته علی النبی (صلی الله علیه و آله) و قال: انها لم تمرض و لم تصدع. فقال (صلی الله علیه و آله): لا حاجه لنا فیها. و قال الکلبی: التی قال ابوها انها لم تصدع قط- و عرضها علی النبی فقال لاحاجه لنا بها- سلمیه و اما الکلابیه فاختارت قومها فذهبت عقلها فکانت تقول: انا الشقیه. و فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: دعی النبی (صلی الله علیه و آله) الی طعام فنظر الی دجاجه فوق حائط قد باضت فتقع البیضه علی وتد فی حائط فتثبت علیه، فتعجب النبی (صلی الله علیه و آله) فقال له الرجل: اعجبت من هذه البیضه فوالذی بعثک بالحق ما رزئت شیئا قط. فنهض النبی و لم یاکل شیئا من طعامه و قال: من لم یرزا فما لله فیه من حاجه. و قال ابن ابیالحدید بروی انه دخل علی النبی (صلی الله علیه و آله) اعرابی ذو جثمان عظیم، فقال له متی عهدک بالحمی. قال: ما اعرفها. قال: بالصداع؟ قال: ما ادری ما هو. قال: فاصبت بمالک؟ قال: لا. قال: فرزئت بولدک؟ قال: لا. فقال (صلی الله علیه و آله): ان الله تعالی لیکره العفریت النفریت الذی لا یرزا فی ولده و لا یصاب بماله. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال لاصحابه: ایکم یحب ان یصح فلا یسقم؟ قالوا: کلنا. قال: اتحبون ان تکونوا کالحمر الصائله، الا تحبون ان تکونوا اصحاب بلایا و اصحاب کفارات، و الذی بعثنی بالحق ان الرجل لیکون له الدرجه فی الجنه و لا یبلغها بشیء من عمله فیبتلیه الله لیبلغه تلک الدرجه. و فی الخبر: مر موسی علیهالسلام برجل کان یعرفه مطیعا لله تعالی قد مزقت السباع لحمه، فوقف متعجبا فاوحی الیه: انه سالنی درجه لم یبلغها بعمله فجعلت له سبیلا بذلک. و عن جابر رفعه: یود اهل العافیه یوم القیامه ان لحومهم کانت تقرض بالمقاریض لما یرون من ثواب اهل البلاء. و عن النبی (صلی الله علیه و آله): ان الله لیتعاهد عبده المومن بالبلاء کما یتعاهد الوالد ولده بالطعام، و الله یحمی عبده المومن کما یحمی احدکم المریض من الطعام.
قد یصاب المرء بصحته او ماله و اهله قضاء و قدرا، فاذا صبر و احتسب ضاعف الله له الاجر و العوض، و هان علیه ما حل به. اما من تنزل به نازله من تقصیره و صنع یده فهو مهموم و مذموم عند الله و الناس حتی و لو صبر، لانه هو الذی اساء الی نفسه، و اوقعها فی الهم و الغم بسوء اختیاره و ارادته.. و قد عرفت افرادا یانفون من بعض الاعمال، لانها لا تلیق بالذوات و الشخصیات، و لکنهم لا یانفون من العیش عبثا علی الاخرین محمولین غیر حاملین حتی انفسهم. (و لا حاجه لله الخ).. ای انه تعالی یهملهم و یعرض عنهم، کما فی الایه 67 من سوره التوبه (نسوا الله فنسیهم). و نصیب الله فی المال هو حق الفقراء الذی صرحت به الایه 25 من سوره المعارج: (و الذین فی اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم). و نصیبه تعالی فی الانفس هو الجهاد لنصره الحق و خذلان الباطل، و المعنی ان الذین یبخلون و لا یضحون باموالهم و انفسهم (اولئک لا خلاق لهم و لا یکلمهم الله و لا ینظر الیهم یوم القیامه و لا یزکیهم و لهم عذاب الیم- 77 آل عمران).
… فی العمل ابتلی بالهم: الهم هم الحسره علی فوات ثمراته و من لم یجعل لله نصیبه فی ماله بالبذل فی سبیله و لا روحه باحتمال التعب فی اعزاز دینه فلا یکون له رجاء فی فضل الله فانه لا یکون فی الحقیقه عبدالله بل عبد نفسه و الشیطان
امام علیهالسلام (در زیان کوتاهی در بندگی) فرموده است: کسی که در عمل و کار (بندگی خدا) کوتاهی کند (و وقت خود را صرف آبادی دنیا نماید، برای به دست آوردن و هم برای بینتیجه ماندن آن) به غم و اندوه دچار شود، و خدا را راهی نیست در کسی که در دارائی و جانش بهرهای برای خدا نمیباشد (کسی که از دارائیش در راه خدا ندهد و در ترویج دین او نکوشد امیدوار رحمت او نباشد).
موقعی که بندگان شایسته خدا در کار واجبی اهمالی کردند چندین گام به جهنم نزدیک گردانیدهاند، خدا برای بر طرف کردن این لکه، آنان را به غصه مبتلا میگرداند تا گناهشان آمرزیده شود و هرگاه با غصه آمرزیده نشدند به ناراحتیهای بالاتر آلوده میشوند تا جبران گناهشان گردد. اما کسانی که غرق در معصیت و گناه هستند چون امیدی به رستگاری آنان نیست خدا نه تنها آنان را به حال خود واگذار میکند بلکه در برابر کارهای نیکی هم که انجام میدهند در دنیا به آنان پاداش میدهد تا آنگاه که از دنیا میروند یکسر وارد جهنم گردند. خدا میفرماید اگر روی مصالحی نبود ما سقف خانههای کفار را نقرهای میکردیم. زیانهای جانی مریضی، شکستگی، گرسنگی، تب و … وسیلهای است برای توجه به خدا، کم شدن گناه و افزایش ثواب همانطوری که بیپولی: فقر، تنگدستی و بیچارگی راه دیگری است برای نزدیک شدن به خداوند و اندوختن ثواب. با توجه به همین نکته خوبی و بدی دنیا همه وسیله آزمایش و آمادگی برای دنیای دیگر است. خدای عزیز میگوید: ( … ما شما را با بدی و خوبی آزمایش میکنیم و سرانجام بسوی ما باز میگردید.) این ناراحتیها (بیشتر) در جان و مال خواهد بود تا از بوته آزمایش آبرومندانه بیرون آئیم، زیرا هدف اصلی از جان و مال یاری مردم و دین خداست و هرگاه این راه را نپیمودیم آزمایش ما صحیح نبوده است.
و قال علیهالسلام: (من قصر فی العمل) فلم یعمل کما یبنغی (ابتلی بالهم) ای الحزن علی فوات نتائج العمل، قال الشاعر: اذا انت لم تزرع و ابصرت حاصدا ندمت علی التفریط من زمن البذر (و لا حاجه لله) کنایه عن عدم اعتناء الله سبحانه به (فیمن لیس لله فی ماله و نفسه نصیب) بان لم ینصب بدنه للطاعه، و لا انفق ماله فی سبیل الله تعالی.
«هر که در کار کوتاهی کند، گرفتار اندوه شود.»
و قال علیهالسلام
مَنْ قَصَّرَ فِی الْعَمَلِ ابْتُلِیَ بِالْهَمِّ،وَ لَا حَاجَةَ لِلَّهِ فِیمَنْ لَیْسَ لِلَّهِ
فِی مَالِهِ وَ نَفْسِهِ نَصِیبٌ .
امام علیه السلام فرمود:
کسی که در عمل کوتاهی کند به اندوه گرفتار میشود و خدا به کسی که در مال و جانش نصیبی برای او (جهت انفاق در راه خدا) نیست اعتنایی ندارد. (. سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر آمده است که بخش اول این کلام حکمتآمیز در تعدادی از کتب از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است و امیرمؤمنان بخش دیگری برای توضیح بر آن افزوده.خواه این سخن از رسول خدا یا از امیرمؤمنان علیهما السلام باشد هر دو در واقع از یک سرچشمه میجوشد.به علاوه این سخن در غررالحکم نیز آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 114) ولی آنچه در منابع مختلف دیدیم ذیل این کلام حکیمانه (جمله«و لا حاجة...») از پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نیز نقل شده است از جمله کتاب کافی،ج 2،256،ح 21.)
دو راه خطا
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیز نخست به سرنوشت کسانی اشاره میکند که در انجام وظائف الهی خود کوتاهی میکنند،میفرماید:«کسی که در عمل کوتاهی کند،به اندوه گرفتار میشود»؛ (مَنْ قَصَّرَ فِی الْعَمَلِ ابْتُلِیَ بِالْهَمِّ) .
ممکن است این اندوه و غم در آستانه انتقال از این دنیا باشد که چشم برزخی پیدا میکنند و سرنوشت رقتبار خود را میبینند و فریادشان بلند میشود و میگویند: «رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ» ؛پروردگارا! مرا باز گردانید،شاید در برابر آنچه ترک کردم (و کوتاهی نمودم) عمل صالحی انجام دهم». ( .مؤمنون،آیه 99 و 100.)
نیز ممکن است اشاره به غم و اندوه در سرای آخرت باشد،همانگونه که قرآن از زبان آنها نقل میکند که میگویند: «یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّهِ» ؛ای افسوس بر من از کوتاهیهایی که در اطاعت فرمان خدا کردم». ( .زمر،آیه 56.)
نیز شاید این غم و اندوه در خود دنیا باشد،زیرا گاه انسان بیدار میشود و از کوتاهیهایی که کرده افسوس میخورد و غم و اندوهی جانکاه او را فرا میگیرد چرا که میبیند دیگران با اعمال صالح سرای جاویدان خود را آباد کردهاند و او با کوتاهیهایش سرای جاوید خود را ویران نموده است.البته جمع میان این سه تفسیر نیز مانعی ندارد.
سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن جمله پرمعنایی میگوید که در واقع شرحی است از کوتاهی در عمل.میفرماید:«خدا به کسی که در مال و جانش نصیبی برای او نیست،اعتنایی ندارد»؛ (وَ لَا حَاجَةَ لِلَّهِ فِیمَنْ لَیْسَ لِلَّهِ فِی مَالِهِ وَ نَفْسِهِ نَصِیبٌ) .
اشاره به اینکه کسانی مورد عنایت پروردگار در دنیا و آخرتند که از بذل جان و مال در راه خدا دریغ ندارند،و به بیان دیگر،ایمان و یقین و وفاداری خود را به اسلام در عمل ثابت میکنند.
درست است که جان و مال همه از سوی خداست و اگر انسان در بذل آنها اقدام کند در واقع به خودش خدمت کرده است،زیرا خدا از همگان بینیاز است؛ولی خداوند روی الطاف بیکرانش آن را به عنوان حاجتی از سوی خود گرفته است.
این سخن درباره مؤمنانی که دارای مقامات بالا هستند نیست،آنها فقط نصیبی از جان و مالشان را در راه خدا صرف نمیکنند،بلکه هرچه دارند در راه خدا میدهند.
جمله «لَا حَاجَةَ لِلَّهِ» به معنای بیاعتنایی و اعراض خداوند از چنین افرادی است که چیزی از جان و مال را در راه او نمیبخشند،زیرا کسی که به چیزی یا شخصی نیاز ندارد طبعاً اعتنایی هم به او نمیکند،بنابراین جمله«لا حاجة...»با توجه به اینکه خدا به هیچ کس نیاز ندارد کنایه از بیاعتنایی است و منظور از بیاعتنایی این است که خدا آنها را از مواهب خاص و عنایات ویژهاش محروم میسازد.
این تعبیر مانند بیان کنایهآمیز دیگری است که در آیه 67 سوره«توبه»درباره منافقان آمده است: «نَسُوا اللّهَ فَنَسِیَهُمْ» ؛آنها خدا را فراموش کردند و خداوند نیز آنها را فراموش نمود»یعنی از رحمت خود محروم ساخت.
بعضی از مفسران نهجالبلاغه در تفسیر«نصیب»معنای دیگری ذکر کردهاند که با ظاهر عبارت سازگار نیست.گفتهاند منظور از«نصیب»کسانی هستند که خدا آنها را به بلاهایی در مال یا جانشان گرفتار میکند و این ابتلا به بلا نشانه اعتنای پروردگار به آنهاست زیرا خدای متعال به کسی که اعتنا ندارد مصیبتی هم بر او وارد نمیکند؛ولی روشن است که منظور از«نصیب»در مال و جان بذل بخشی از مال و جان در راه خداست نه گرفتار خسران مالی و بلاهای نفسانی شدن.
از آنچه در تفسیر دو جمله بالا آمد روشن میشود که هر دو با هم کمال ارتباط را دارند،زیرا کسانی که کوتاهی در عمل کنند (یعنی اعمالی دارند ولی کوتاهی میکنند) خداوند آنها را مبتلا به غم و اندوه میکند که این خود نوعی اعتنای به آنهاست و اما کسانی که مطلقاً عملی نداشته باشند؛نه در بذل مال و نه در بذل جان خدا اعتنایی به آنها ندارد و حتی غم و اندوه بیدار کننده نیز بر آنان عارض نمیکند.از اینجا روشن میشود کسانی که مانند ابن ابیالحدید این دو جمله را مستقل از یکدیگر شمردهاند راهی صحیح نپیمودهاند.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Whoever falls short of good deeds falls into grief, and Allāh has nothing to do with one who sets aside nothing of his wealth for the sake of Allāh.”
وَ قَالَ علیه السلام تَوَقّوُا البَردَ فِی أَوّلِهِ وَ تَلَقّوهُ فِی آخِرِهِ فَإِنّهُ یَفعَلُ فِی الأَبدَانِ کَفِعلِهِ فِی الأَشجَارِ أَوّلُهُ یُحرِقُ وَ آخِرُهُ یُورِقُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: در آغاز سرما خود را بپوشانید، و در پایانش آن را دریابید، زیرا با بدنها همان میکند که با برگ درختان خواهد کرد: آغازش میسوزاند، و پایانش میرویاند .(اشاره به علم: کریولوژیCRYOLOGY )سرما شناسی) که مولوی در مثنوی معنوی دفتر اوّل ص 42 نسخه رمضانی این حدیث را به شعر در آورده است.
گفت پیغمبر ز سرمای بهارتن مپوشانید یاران! زینهار
ز آنکه با جان شما آن میکندکان بهاران با درختان میکند
لیک بگریزید از برد خزانکان کند کو کرد با باغ و رزان)
در آغاز سرما خود را از آن بپایید و در پایانش بدان روی نمایید که سرما با تنها آن میکند که با درختان. آغازش میسوزاند و پایانش برگ میرویاند.
و فرمود نگاه دارید از سرما در اول فصل آن که خریفست و پیش باز روید سرما را در آخر آن پس بدرستی که سرما میکند در بدنها همچو کردن آن در درختان که اول آن میسوزاند و آخر آن برگ میرویاند
و فرمود (علیه السلام): در آغاز سرما خود را از آن حفظ کنید و در پایان آن بدان روی نهید زیرا سرما با بدنها همان کند که با درختان کند. در آغاز می لرزاندشان و در پایان، برگشان را می رویاند.
و آن حضرت فرمود:سرما را در ابتدایش بپرهیزید،و از آن در پایانش استقبال کنید، که سرما با بدنها آن گونه میکند که با درختان،ابتدایش میسوزاند، و آخرش برگ میرویاند .
شروح:
و قوله توقوا البرد ای اجتنبوه و استروا ابدانکم بالثیاب فی اول الشتاء فبرده فی الاول مضر، و انزعوا ثیابکم و اخلعوه فی آخر الشتاء سریعا، فان ذلک ینفع الابدان. و بین ذلک بشاهد، و هو ان الریح فی آخر الشتاء تلقح الاشجار و تورقها، و فی اول الشتاء تحرقها. و تلقاه ای استقبله.
عند الاطباء ان الصیف هو جمیع الزمان الحار، و الشتاء هو جمیع الزمان البارد، فیکون زمان الربیع و الخریف کل واحد منهما عند الاطباء اقصر من کل واحد من الصیف و الشتاء، و الربیع معتدل، و هو زمان الازهار و الصیف حار یابس لتحلل الرطوبات فیه من شده الحراره و لتخلخل جوهر الهواء و مشاکلته للطبیعه الناریه و الشتاء بارد رطب لضد هذه العلل، و الخریف غیر معتدل فی الرطوبه و الیبوسه. و الشمس قد جففت الهواء و لم یحدث بعد من العلل المرطبه، ما یقابل تجفیف العله المجففه، و لیس حاله بقاء الربیع علی رطوبه الشتاء کحال بقاء الخریف علی یبوسه (الصیف، فان رطوبه الربیع یعتدل بالحر فی زمان لا یعتدل منه یبوسه الخریف بالبرد و فی الربیع یکون ما یتخلل اکثر مما یتبخر الهواء الخریفی شدید الیبس مستعد جدا لقبول التسخن و الاستحاله الی مشاکله الناریه بتهیئته ایاه لذلک. و لیالیه و غدواته بارده). اما الربیع فهو اقرب الاعتدال فی الکیفیتین لان جوه لا یقبل من السبب المشاکل للسبب فی الخریف ما یقبله جو الخریف من التسخن و التبرد و الابدان لا تحس من برد الربیع ما تحس من برد الخریف، لان الابدان فی الربیع منتقله من البرد الی الحر متعوده للبرد و فی الخریف للضد، فلذلک قال امیرالمومنین علیهالسلام: توقوا البرد فی اوله، ای فی فصل الخریف و تلقوه فی آخره ای فی فصل الربیع و هذا غایه فی اصول الطب.
(در اول سرما (پاییز) خود را بپوشانید، و در آخر سرما (بهار) به پیشواز آن روید، زیرا سرما با جسم انسان همان کاری را میکند که با درختان، اولش میسوزاند و آخرش میرویاند). خودداری و پوشش در آغاز سرما واجب شده است، چون آغاز سرما اول پاییز است و تابستان و پاییز در خشک بودن شریکند، پس وقتی که سرما فرامیرسد، و بر بدنها نیز وارد میشود در حالی که بدنها در اثر گرما و خشکی تابستان، آمادگی برای تخلخل و باز شدن منافذ رگ و پی و خشکی پیدا کرده، و اثرپذیری بدن زیاد، و تاثیر سرما در اثر فشار حرارت غریزی سریع میگردد، در نتیجه نیروهای سردی و خشکی در بدن قوت میگیرد که این هر دو طبیعت مرگند، به همین دلیل درختان خشکیده و برگها سوخته میشوند و میریزند و بدنها لاغر و نحیف میگردند. اما دستور به استقبال از آخر سرما یعنی آخر زمستان و آغاز فصل بهار، از آن جهت است که زمستان و بهار در رطوبت شریکند و فرقشان در این است که زمستان سرد و بهار گرم است. پس سرمای پسین هرگاه آمیخته به گرمای بهاری شود و شدتش بدان وسیله درهم شکند، بعد از آن شکستی و زیانی به بدنها ندارد و حرات غریزی قوت میگیرد و گسترده میشود، و به وسیلهی سرما با رطوبت معتدلگشته، آمادگی برای مزاج پیدا میشود که خود طبیعت زندگی است و باعث رشد و نیرو گرفتن بدنها و شکوفائی برگها و میوههاست. عبارت: فانه … صغرای قیاس مضمری است که بدان وسیله به برخورداری و استقبال از سرما توجه داده است، و کبرای مقدر آن نیز این است: و هر چه آن طور باشد لازم است از آغازش خودداری و از پایانش استقبال نمود. عبارت: اوله یحرق … وجهشبه و علت تشبیه است.
وَ قَالَ علیه السلام تَوَقَّوُا الْبَرْدَ فِی أَوَّلِهِ وَ تَلَقَّوْهُ فِی آخِرِهِ فَإِنَّهُ یَفْعَلُ فِی الْأَبْدَانِ کَفِعْلِهِ فِی الْأَشْجَارِ أَوَّلُهُ یُحْرِقُ وَ آخِرُهُ یُورِقُ .
هذه مسألة طبیعیة قد ذکرها الحکماء قالوا لما کان تأثیر الخریف فی الأبدان و تولیده الأمراض کالزکام و السعال و غیرهما أکثر من تأثیر الربیع مع أنهما جمیعا فصلا اعتدال و أجابوا بأن برد الخریف یفجأ الإنسان و هو معتاد لحر الصیف فینکأ فیه و یسد مسام دماغه لأن البرد یکثف و یسد المسام فیکون کمن دخل من موضع شدید الحرارة إلی خیش بارد.
فأما المنتقل من الشتاء إلی فصل الربیع فإنه لا یکاد برد الربیع یؤذیه ذلک الأذی لأنه قد اعتاد جسمه برد الشتاء فلا یصادف من برد الربیع إلا ما قد اعتاد ما هو أکثر منه فلا یظهر لبرد الربیع تأثیر فی مزاجه فأما لم أورقت الأشجار و أزهرت فی الربیع دون الخریف فلما فی الربیع من الکیفیتین اللتین هما منبع النمو و النفس النباتیة و هما الحرارة و الرطوبة و أما الخریف فخال من هاتین الکیفیتین و مستبدل بهما ضدهما و هما البرودة و الیبس المنافیان للنشوء و حیاة الحیوان و النبات فأما لم کان الخریف باردا یابسا و الربیع حارا رطبا مع أن نسبة کل واحد منهما إلی الفصلین الخارجین عن الاعتدال و هما الشتاء و الصیف نسبة واحدة فإن تعلیل ذلک مذکور فی الأصول الطبیة و الکتب الطبیعیة و لیس هذا الموضع مما یحسن أن یشرح فیه مثل ذلک
(و قال علیهالسلام: توقوا البرد فی اوله) نگه دارید خود را از سرما در اول آن که فصل خریف است زیرا که نزد عدم توفی برد خریفی وارد میشود بر ابدانی که به سبب حرارات و یبوست صیف تخلخل یافته و به تحلیل شتافته و حرارت غریزی آن ضعف پیدا کرده و طبیعت منجر به برودت گشته. پس در این صورت، برودت با یبوست که طبیعت موت است جمع میشود و سبب خمود ابدان و ضعف آن میگردد. (و تلقوه فی اخره) و پیش باز روید سرما را در آخر آن که اوائل فصل ربیع است به جهت اعتدال حرارت و رطوبت لیل و نهار که ماده حیوه است و انکسار سورت شتاء به حرارت فصل بهار. پس نزد تلقی به آن منتعش میگردد حرارت غریزی و قوت ابدان حاصل میشود به سبب آن، بعد از این اشاره مینماید به کمیت توقی از برودت خریف تلقی به برودت ربیع به این وجه که: (فانه یفعل فی الابدان) یعنی به درستی که سرما تاثیر میکند در بدنها (کفعله فی الاشجار) همچو تاثیر کردن او در درختها (اوله یخرق) اولش میسوزاند و برگ از آن میریزاند (و آخره یورق) و آخرش میرویاند و نشو و نما به آن میرساند
بپرهیزید از سرما در اول آن و پیشباز شوید آن را در آخر آن، چه به تحقیق که سرما در بدن انسان آن کار میکند که با درختان میکند، اول سرما یعنی سرمای پائیز میسوزاند درخت را و میریزاند برگ آن را و آخر سرما یعنی بهار حیات میدهد درخت را و میرویاند برگ آن را اگر با ابدان حیوانات آن کار کند که با نباتات میکند عجب نبود.
و قال علیهالسلام: «توقوا البرد، فی اوله و تلقوه فی آخره، فانه یفعل فی الابدان کفعله فی الاشجار، اوله یحرق و آخره یورق.» یعنی و گفت علیهالسلام که واپایید خود را از سرما در اولش که زمستان باشد و برخورید آن را در آخرش که بهار باشد، زیرا که به تحقیق که اثر میکند در بدنها مانند اثر کردنش در درختان، اول از سرما میسوزاند درختان را و آخرش به برگ میآورد درختان را.
اللغه: (توقی) توقیا فلانا: حذر و خافه، تجنبه (اورق) الشجر: ظهر ورقه- المنجد. الاعراب: توقوا البرد، امر من باب التفعل، و البرد مفعوله، فی اوله، ظرف مستقر حال عن البرد، یحرق و یورق متروکا المفعول، و نزلا منزله اللازم، و لم نجد فی اللغه اورق متعدیا یفید هذا المعنی المقصود فی المقام. المعنی: المستفاد من هذا الکلام دستور صحی لزمن الانتقال من حر الصیف و الخریف الی برد الشتاء، فالبدن یعتاد الحراره فی طول ایام الحر، فاذ جاء البرد یوثر فیه و یسبب امراضا کثیره، فیلزم حینئذ توقی البرد و دفعه بالوسائل المعده لذلک من اللباس و المنزل الدافیء. و لکن بعد مرورالشتاء و حلول فصل الربیع اعتاد البدن بالبرد و استعد لتحمله، فالتعرض له و تلقیه بتخفیف اللباس و الخروج الی البساتین و المتنزهات غیر مضر، بل نافع للبدن موجب لنشاطه و تقویته و تجدید قواه، کما اشار الیه بانه یورق و ینفخ روح الحیاه فی الاشجار. و قد اعطی الله هذا الاثر الحیوی للربیع بوسیله الامطار النازله من السماء کما اشار الیه فی غیر واحد من آی القرآن الشریفه مثل قوله تعالی (5- الحج- و تری الارض هامده فاذا انزلنا علیها الماء اهتزت و ربت و انبتت من کل زوج بهیج). الترجمه: فرمود: خود را نگهدارید از آغاز پیدایش سرما، و در پایان با آن درآمیزید زیرا با تن شما همان کند که با درختان میکند، آغازش خزان سوزنده است، و پایانش برگ سبز پرورنده.
ز آغاز سرما نگهدار خویش***ولی آخرش را بیاور به پیش
که سرما کند در بدنها اثر***چنانیکه دارد اثر در شجر
در آغاز سوزد بباد خزان***در انجام برگ آرد و ارغوان
و قال علیهالسلام: قال ابن میثم انما وجب اتقاء البرد فی اوله لان الصیف و الخریف یشترکان فی الیبس، فاذا ورد البرد ورد علی ابدان استعدت بحراره الصیف (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و یبسه للتخلخل و تفتح المسام، فاشتد انفعال البدن عنه و اسرع فی قهر الحراره الغریزیه فیقوی فی البدن البرد و الیبس و هما طبیعه الموت، فیکون بذلک یبس الاشجار و ضمور الابدان، و وجب تلقیه فی آخره لان الشتاء و الربیع یشترکان فی الرطوبه و یفترقان بان الشتاء بارد و الربیع حار، فالبرد المتاخر اذا امتزج بحراره الربیع و انکسرت سورتها بها لم یکن له بعد ذلک نکایه فی الابدان، فقویت الحراره الغریزیه و کان منه النمو و قوه الابدان و بروز الاوراق و الثمار.
یتکیف جسم الانسان تبعا للجو و احواله بروده و حراره و اعتدالا. و هذا شان کل جسم حی نباتا کان ام حیوانا. و اخبر الامام بهذه الحقیقه، و نصح بالوقایه من اول البرد دون آخره- کای عالم مخبر و ناصح.
… یحرق و آخره یورق: و لانه فی اوله یاتی علی عهد من الابدان بالحر فیوذیها اما فی آخره فیمسها بعد تعودها علیه و هو اذ ذاک اخف
امام علیهالسلام (در نگاهداری تن) فرموده است: در اول سرما (پائیز) پرهیز کنید (خود را بپوشانید چون بدن با گرمی خو گرفته آزرده شود) و در آخرش (بهار) پیشباز آن روید (بسیار خود را نپوشانید چون بدن با سردی خو گرفته زیانی نمیبیند) زیرا سرما در بدنها همان میکند که در درختها مینماید: اول آن میسوزاند (برگشان میریزد) و آخرش (برگشان را) میرویاند.
باد، درخت و سائر عوامل طبیعی در جسم و جان انسان اثر دارد و در سلامت انسان نقش حساسی دارد به همین جهت خیلی از کارها در روزهای طوفانی ممنوع است و باید در روزهائی که هوا معتدل است انجام گیرد و این یکی از مسائل علمی است که امام (علیه السلام) در قرنها پیش به آن اشار کرده است و فرموده است باد آخر زمستان در سلامتی انسان موثر است و همین است باد نشاطآور که خدا در قرآن فرموده است، علامت شناسائی خداست.
و قال علیهالسلام: (توقوا البرد فی اوله) ای اتقوا و احذروا من البرد فی اول مجیئه کاول الشتاء (و تلقوه فی اخره) ای اعرضوا انفسکم للبرد- و هذا هو التلقی له- فی آخره) کاول الربیع (فانه) ای البرد (یفعل فی الابدان کفعله فی الاشجار) و النباتات (اوله یحرق) و لذا یسقط الاوراق، کالحرق الذی لا یذر الشیء (و آخره یورق) ای یوجب اخراج الاشجار للاوارق و هکذا یفعل بالبدن، و قد عللنا ذلک فی کتاب: (مبادی الطب).
«در آغاز سرما خود را از آن نگه دارید و در پایانش بدان روی کنید که سرما با بدنها همان کار را می کند که با درختان، آغازش می سوزاند و پایانش برگ می رویاند.»
این موضوع مسأله طبیعی است که حکیمان هم گفته اند که تأثیر پاییز در زکام و ایجاد سرفه و دیگر بیماریها بیشتر از تأثیر بهار است با اینکه هر دو، فصل اعتدال هواست و پاسخ داده اند که سرمای پاییز، ناگهان آدمی را که معتاد به گرمای تابستان بوده است فرا می گیرد و چنان است که شخصی از جای گرمی وارد خیمه ای سرد شود.
و قال علیهالسلام
تَوَقَّوُا الْبَرْدَ فِی أَوَّلِهِ،وَ تَلَقَّوْهُ فِی آخِرِهِ؛فَإِنَّهُ یَفْعَلُ فِی الْأَبْدَانِ کَفِعْلِهِ
فِی الْأَشْجَارِ،أَوَّلُهُ یُحْرِقُ،وَ آخِرُهُ یُورِقُ .
امام علیه السلام فرمود:
از سرما در آغاز آن (در پاییز) بپرهیزید و در آخرش (نزدیک بهار) از آن استقبال کنید،زیرا در بدنهای شما همان میکند که با درختان انجام میدهد؛
آغازش میسوزاند و آخرش میرویاند و برگ میآورد. ( . سند گفتار حکیمانه: به گفته نویسنده کتاب مصادر نهجالبلاغه این گفتار حکیمانه پیش از سیّد رضی در میان سخنان امیرمؤمنان علیه السلام مشهور بوده است از جمله«زر بن حبیش»متوفای سال 83 از امیرمؤمنان علیه السلام چهار جمله در طب بیان کرده و گفته که اگر آنها را بقراط و جالینوس میگفتند در برابر این کلمات آنها یکصد ورقه میگذاشتند و شرح و تحلیل میکردند و آنها را با این سخنان زینت میبخشیدند و آن عبارت است از«تَوَقَّوا الْبَرْدَ...».از دیگر کسانی که این گفتار حکیمانه را نقل کردهاند نویری در نهایة الارب و ابن قاسم در روض الاخیار است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 114).)
سرمای زیانبار و سرمای مفید
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه خود دستور طبی مهم و کارسازی را بیان میکند که مراعات آن میتواند از بسیاری از بیماریها پیشگیری کند و بر نشاط و نمو جسم و روح انسان بیفزاید،میفرماید:«از سرما در آغاز آن (در پاییز) بپرهیزید و در آخرش (نزدیک بهار) از آن استقبال کنید،زیرا در بدنها همان میکند که با درختان انجام میدهد؛آغازش میسوزاند و آخرش میرویاند و برگ میآورد»؛ (تَوَقَّوُا الْبَرْدَ فِی أَوَّلِهِ،وَ تَلَقَّوْهُ فِی آخِرِهِ؛فَإِنَّهُ یَفْعَلُ فِی الْأَبْدَانِ کَفِعْلِهِ فِی الْأَشْجَارِ،أَوَّلُهُ یُحْرِقُ،وَ آخِرُهُ یُورِقُ) .
پاییز آغاز سرما است؛سرمایی آمیخته با خشکی هوا که از گرمای تابستان و نبودن باران سرچشمه گرفته و به همین دلیل برگهای درختان پژمرده میشوند و میریزند و به اصطلاح،مرگ طبیعت فرا میرسد.همان مرگی که مولود خشکی و سردی است؛ولی در آغاز بهار هوا رو به گرمی میرود و معمولاً بارانهای پرباری میبارد.آن رطوبت و گرمی دست به دست هم میدهند و سبب شکوفه کردن درختان و برگ آوردن آنها و حیات طبیعت میشوند.
همانگونه که قرآن مجید میفرماید: «وَ تَرَی الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ» ؛و همچنین زمین را (در فصل زمستان) خشک و مرده میبینی و هنگامی که آب باران بر آن فرو میفرستیم،به جنبش در میآید و رویش میکند و از هر نوع گیاهان بهجتانگیز میرویاند». ( .حج،آیه 5.)
بدن انسانها نیز جزئی از این طبیعت و متأثر به آثار آن است؛سرمای خشک پاییز بدنها را ضعیف و نحیف و آماده بیماریها میکند،بنابراین باید خود را پوشانید و از آن دور داشت؛ولی سرمای ملایم آغاز بهار بعد از فصل زمستان که آمیخته با حرارت کم و رطوبت بسیار است به انسان نشاط و نیرو میدهد و مایه نموّ و رشد بدن میگردد،ازاینرو باید به استقبال آن رفت.
از آن گذشته در آغاز پاییز چون انسان به گرمای تابستان عادت کرده و باران کمتر باریده هوا آلوده است و انتقال انسان از آن گرما به سرما هرچند تدریجی است در بدن تأثیر میگذارد و میکروبهای بیماریزا در آن نفوذ میکند و ازاینرو آگاهان میگویند:اگر آغاز پاییز بارانهایی ببارد بیماریها کم میشود؛ اما در پایان زمستان و آغاز بهار،بدن در مقابل سرما مقاوم شده،عوامل بیماریزا بر اثر سرما و باران بسیار کم شده و استقبال از سرمای بهار نه تنها ضرری ندارد بلکه عامل نمو جسم و جان میشود.
بوعلی سینا در کتاب طبی خود،قانون نیز به همین نکته اشاره کرده میگوید:
«بدنها از سرمای بهار آن احساسی را ندارند که از سرمای پاییز میکنند،زیرا هنگام سرمای بهار،بدن عادت به سرمای زمستان کرده و ازآنرو از آن آزار نمیبیند؛ ولی به هنگام سرمای پاییز بدن که عادت به گرما دارد از آن آزار فراوان میبیند». ( .کتاب قانون،ج 1،ص 83. )
البته خداوند ورود در فصول مختلف را تدریجی قرار داده تا مشکلات انتقال به حداقل برسد.
مسائل بهداشتی و طبی در قرآن مجید و روایات
امروزه کتابهایی به نام طب النبی صلی الله علیه و آله و طب الائمة و طب الرضا علیه السلام در اختیار داریم که در آنها سخن از یک رشته دستورات طبی و بهداشتی نقل شده از معصومین علیهم السلام است،گاه نیز اشاراتی از قرآن مجید در آنها دیده میشود؛مثلاً امروز دانشمندان غذاشناسی آثار فوق العادهای برای عسل قائلند و هرچه زمان میگذرد خواص بیشتری برای آن در بهداشت و درمان بیماریها کشف میکنند.
این در حالی است که قرآن مجید در سوره«نحل»با صراحت میگوید: «فِیهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ» 1 و همچنین تعبیرات دیگری که پرده از روی مسائل بهداشتی و درمانی بر میدارد؛از جمله دستور معروف پیامبر صلی الله علیه و آله بر این که تا گرسنه نشدهاید غذا نخورید و تا کاملاً سیر نشدهاید دست از غذا بکشید (.بحارالانوار،ج 59،ص 290.) که در واقع ناظر به آیه شریفه «کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا» است. ( .اعراف،آیه 31.)
بسیاری از دستورهایی که در زمینه نوشیدنیها و غذاهای حلال و حرام وارد شده مربوط به تأثیرات خوب و بد آنهاست؛تحریم شراب و مواد مخدر،تحریم گوشت حیوانات درنده،خوردن خون و گوشت مردار و ماهیانی که در آب مردهاند و امثال اینها همگی ارتباط نزدیکی با زیانهای بهداشتی آنها دارد.
توصیه به خوردن میوهها و سبزیها و دانههای غذایی ارتباط آشکاری با فوائد بهداشتی آنها دارد.روایات طبی نقل شده از پیغمبر اکرم و ائمه هدی علیهم السلام نیز با صراحت این مسائل را بازگو میکند.
درست است که وظیفه دین و آیین،هدایت مردم به راههای راست و اعتقادها و برنامههای اخلاقی است و رسالت انبیا به عنوان طبیبان روحانی درمان انواع بیماریهای فکری و اخلاقی است؛ولی از آنجا که طب جسمانی نیز رابطه نزدیکی با طب روحانی دارد گاه به سراغ این امور نیز میرفتند.به بیان دیگر مسائل مربوط به سلامت جسم رابطه نزدیکی با سلامت روح دارد ازاینرو سلامت جسم نیز مورد توجه اسلام بوده است که خود داستان مفصلی دارد و ورود در آن عرصه ما را از مقصود دور میسازد. ( .برای توضیح بیشتر میتوانید به کتاب دائرة المعارف فقه مقارن،ج 1،ص 65-72 مراجعه نمایید. )
آنچه امام امیرمؤمنان علی علیه السلام در این کلام حکیمانهاش بیان فرموده نیز ناظر به همین مطلب است؛امام علیه السلام راه سلامت بدن را در فصل خزان و بهار نشان داده و دلیل آن را نیز بیان فرموده است،میفرماید:سرمای پاییز و بهار با بدنها همان میکند که با درختان انجام میدهد،زیرا هر دو شباهت زیادی با هم دارند.
این کلام حکمتآمیز،از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به شکل دیگری نیز نقل شده است؛ فرمود:
«اغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعَ فَإنَّهُ یَفْعَلُ بِأبْدانِکُمْ ما یَفْعَلُ بِأشْجارِکُمْ وَ اجْتَنِبُوا بَرْدَ الْخَریفِ فَإنَّهُ یَفْعَلُ بِأبْدانِکُمْ ما یَفْعَلُ بِأشْجارِکُمْ ؛سرمای بهار را غنیمت بشمرید که با بدنهای شما همان میکند که با درختان میکند و از سرمای پاییز بپرهیزید که با بدنهای شما همان انجام میدهد که با درختان انجام میدهد». ( .بحارالانوار،ج 59،ص 271،ح 69.)
شاعر نیز در این زمینه میگوید:
گفت پیغمبر صلی الله علیه و آله به اصحاب کبار تن مپوشانید از باد بهار
چون که با جان شما آن میکند در بهاران با درختان میکند
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Protect yourselves from cold in its (season's) beginning and welcome it towards its end because it affects bodies in the same way as it affects plants: In the beginning, it destroys them, but in the end it gives them fresh leaves.”
During autumn (fall), protection from cold is necessary because with the change of weather, the body's temperature also changes and ailments such as flu, catarrh, cough, etc. take place. This is so because bodies are accustomed to warm weather. When suddenly cold comes, the tissue becomes contracted, and cold dryness increases in the body. Thus, bathing with cold water soon after bathing with hot water is harmful for this very reason. With hot water, the tissues expand, so they at once admit the effect of cold water and, in consequence, the natural heat of the body is affected. On the other hand, there is no need for protection from cold during spring season, nor is it harmful for the health because the body is already accustomed to cold prior to that. Thus, the cold temperate of the spring is not unpleasant to the body. Rather, with the decline of cold, there is an increase of heat and dampness in the body as a result of which growth is stimulated, natural heat rises, the body cells multiply, the temperaments feel pleasant and the spirit is joyful. Similarly, there is the same effect in the plant world. Thus, during autumn, due to the prevalence of coldness and dryness, leaves wither, the vegetative power decreases, the freshness of the plants fades and there is a death-like effect on the green areas. Spring brings the message of life for them. Then with the blowing of healthy winds, blossoms begin to sprout, plants become fresh and healthy, and forests and wildernesses are all painted green.
وَ قَالَ علیه السلام عِظَمُ الخَالِقِ عِندَکَ یُصَغّرُ المَخلُوقَ فِی عَینِکَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: بزرگی پروردگار در جانت، پدیدهها را در چشمت کوچک مینمایاند .
بزرگی آفریننده در اندیشهات، آفریده را خرد مینمایاند در دیدهات.
و فرمود بزرگی آفریدگار نزد تو خورد و حقیر میگرداند بندگان و همه آفریدگانرا در چشم تو
و فرمود (علیه السلام): بزرگی خداوند در نظر تو سبب می شود که آفریدگان در چشمت خرد آیند.
و آن حضرت فرمود:عظمت خالق هستی نزد تو،آفریده شده را در نظرت کوچک میکند .
شروح:
قیل لبعض العارفین، فلان زاهد فقال: عماذا فقیل عن الدنیا، فقال: لدنیا لا تزن عند الله جناح بعوضه، فما لا تزن عند الله جناح بعوضه کیف یعتبر الزهد عنها، و الزهد انما یکون عن شیء و الدنیا عندی لا شیء و جری عند بعضهم ذکر الجنه فقال: الجار ثم الدار، و قال بعضهم: الدنیا لقمه و شیطان کلب فمن رمی لقمه الی کلب یدفع بها ضرره کیف یلتفت الی هذه اللقمه و هذا تصغیر المخلوق فی عینه.
(بزرگی آفریدگار در نظر تو، باعث کوچکی مخلوق در چشم توست). این مطلبی است که عارفان بالله آن را دریافتهاند، براستی کسی که خدا و عظمت او را بشناسد و تمام آفریدگان او را نسبت به ذات مقدس او بسنجد بطوری که حقیقت مخلوقات و امکان وجودی و نیازمندی، و در ذات خود استحقاق وجود نداشتن جز از جانب او، آگاه شود، خواهد دانست که تمام اینها در برابر عظمت خدا هیچند و چیزی ناچیزتر از هیچ وجود ندارد. و زیادی حقارت مخلوق در نظر عارف برحسب درجهی عرفان اوست. به یکی از عارفان گفته شد: فلانی پارسا است. پرسید؟ در چه چیز؟ گفتند: در دنیا گفت: دنیا که در پیشگاه خدا به قدر پر مگسی ارزش ندارد، زهد و پارسایی در آن چه معنی دارد؟ پارسایی در مورد چیزی معنی دارد و دنیا پیش من، چیزی نیست.
وَ قَالَ علیه السلام عِظَمُ الْخَالِقِ عِنْدَکَ یُصَغِّرُ الْمَخْلُوقَ فِی عَیْنِکَ .
لا نسبة للمخلوق إلی الخالق أصلا و خصوصا البشر لأنهم بالنسبة إلی فلک القمر کالذرة و نسبة فلک القمر کالذرة بالنسبة إلی قرص الشمس بل هم ( ساقط من ا،ب. ) دون هذه النسبة مما ( ب:«بما». ) یعجز الحاسب الحاذق عن حساب ذلک و فلک القمر بالنسبة إلی الفلک المحیط دون هذه النسبة و نسبة الفلک المحیط إلی الباری سبحانه کنسبة العدم المحض و النفی الصرف إلی الموجود البائن بل هذا القیاس أیضا غیر صحیح لأن المعدوم یمکن أن یصیر موجودا بائنا و الفلک لا یتصور أن یکون صانع العالم الواجب الوجود لذاته.
و علی الجملة فالأمر أعظم من کل عظیم و أجل من کل جلیل و لا طاقة للعقول و الأذهان أن تعبر عن جلالة ذلک الجناب و عظمته بل لو قیل إنها لا طاقة لها أن تعبر عن جلال مصنوعاته الأولی المتقدمة علینا بالرتبة العقلیة و الزمانیة لکان ذلک القول حقا و صدقا فمن هو المخلوق لیقال إن عظم الخالق یصغره فی العین و لکن کلامه ع محمول علی مخاطبة العامة الذین تضیق أفهامهم عما ذکرناه
(و قال علیهالسلام: عظم الخالق عندک) بزرگی آفریدگار نزد تو (یصغر المخلوق فی عینک) خرد میگرداند مخلوق را در دیده تو و میاندازد آن را از نظر اعتبار در بعضی نسخ (عظم) به صیغه امر است از باب تفعیل و (یصغر) مجزوم به جواب امر. یعنی بزرگ گردان خالق را در نظر اعتبار خود تا کوچک گرداند خالق، مخلوق را در چشم تو. گویند که دنیا لقمهای است نزد اهل بصیرت، و شیطان کلبی است عقور و با مضرت. پس هرکه انداخت این لقمه را به سوی آن سگ به جهت دفع ضرر او از خود چگونه ملتفت شود به سوی آن لقمه و به نظر اعتبار در او نگرد. آوردهاند که: بعضی از زهاد را گفتند که فلانی، زاهد است. گفت در چه چیز؟ گفتند در دنیا. گفت دنیا نزد حق تعالی به قدر پر پشهای نیست پس چگونه اعتبار توان کرد زهد را در او و حال آنکه زهد در شیء موجود میباشد و دنیا نزد من لا شیء است. و شبههای نیست که عدم اعتبار دنیا در نظر او به این مرتبه به جهت تعظیم و توقیر او بوده مر خالق خود را.
بزرگی حضرت خالق نزد تو خرد و حقیر میگرداند مخلوق را در نظر تو.
و قال علیهالسلام: «عظم الخالق عندک، یصغر المخلوق فی عینیک.» یعنی و گفت علیهالسلام که بزرگی خالق در نظر تو، کوچک مینماید مخلوق را در چشمهای تو.
المعنی: طوبی لمن فتح عین قلبه و نفذ بصیرته الی ماوراء ما یری ببصره، فیدرک خالق الاشیاء، و مصور الصور الحسناء، و موجد الارض و السماء و ما تحت الثری، فیدرک عظمه الله الذی اوجدها، فکلما ادرک من عظمه الخالق یدرک صغر المخلوق و یصل الی حد من العرفان یضمحل فیه المخلوق و لا یری الا الله تعالی (کل شیء هالک الا وجهه). الترجمه: بزرگواری آفریننده در پیش تو، آفریدهها را در چشمت کوچک مینماید.
آفریننده را بزرگ شمار*** آفریده به چشمت آید خوار
(الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) لانه لاحول لاحد و لو کان ملک الملوک الا بمشیله، و فی السیر: ان ذا القرنین لما فرغ من عمل السد انطلق علی وجهه فبینا یسیر هو و جنوده اذ مر علی شیخ یصلی فوقف علیه بجنوده حتی انصرف من صلاته فقال له ذو القرنین: کیف لم یرعک ما حضرک من جنودی، قال: کنت انا جی من هو اکثر منک جنودا و اعز سلطانا و اشد قوه و لو صرفت وجهی الیک لاادرک حاجتی قبله، فقال له ذو القرنین: هل لک فی ان تنطلق معی فاواسیک بنفسی و استعین بک علی بعض امری؟ قال: نعم، ان ضمنت لی اربع خصال، نعیما لایزول، وصحه لاسقم فیها، و شبابا لاهرم فیه، و حیاه لاموت فیها، فقال له ذو القرنین: و ای مخلوق یقدر علی هذه الخصال، فقال الشیخ: فانی مع من یقدر علیها و یملکها و ایاک. و فی الخبر: ان عبد الملک کان یطوف بالبیت و علی بن الحسین (علیه السلام) یطوف بین یدیه و لایلتفت الیه و لم یکن عبدالملک یعرفه بوجهه، فقال: من هذا الذی یطوف بین ایدینا و لایلتفت الینا فقیل هذا علی بن الحسین (علیه السلام) فجلس مکانه و قال: ردوه الی فردوه فقال له: انی لست قاتل ابیک فما یمنعک من المصیر الی؟ فقال (علیه السلام): ان قاتل ابی افسد بما فعله دنیاه علیه، و افسد ابی علیه بذلک آخرته، فان احببت ان تکون مثله فکن، فقال: کلا، ولکن صر الینا لتنال من دنیانا، فجلس و بسط ردائه و قال: اللهم اره حرمه اولیائک عندک. فاذا (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) رداوه مملو درا یکاد شعاعها یخطف الابصار و قال له: من یکون هذا حرمته عند ربه یحتاج الی دنیاک؟ ثم قال: اللهم خذها فلا حاجه لی فیها.
یعجب الناس العادلون اذا فوجئوا بشیء من الطبیعه، او من آثار العقل و ابداعه ما کانوا یعرفونه من قبل، کما عجبوا و ذهلوا حین اکتشف العلماء الخلایا فی جسم الانسان و العدید من الکواکب و غیرها، و حین انتقل الانسان من عصر الشراع الی عصر البخار، و منه الی الکهرباء، ثم الی عصر الذره و الفضاء. اما الصفوه و اهل المعرفه بالله و عظمته فانهم لا یعجبون من ای جدید یظهر من غرائب الکون، او یکتشفه الانسان مهما کبر، لانهم یعلمون بان قدره الله تعالی لا حد لها و لا نهایه، و ان هذا الجدید و فوقه بملایین الملایین هو اقل من القلیل بالقیاس الی فیض القدره الالهیه التی تقول للشیء: کن فیکون. و تقدم مع الشرح قول الامام فی الخطبه 191: (عظم الخالق فی انفسهم فصغر ما دونه فی اعینهم).
امام علیهالسلام (درباره بزرگی خدا) فرموده است: پی بردن تو به بزرگی آفریننده آفریده شده را در چشم تو کوچک مینماید (و بر اثر آن به آفریده شده اعتنا نکرده همیشه متوجه آفریدگار خود میباشی و سعادت دنیا و آخرت را به دست میآوری).
سانی هستند که وقتی کسی را دارای مقام، ثروت و عظمت یافتند در برابر او تسلیم گردیده خدا را فراموش میکنند امام علیهالسلام میفرماید هر قدر خدا را بهتر و بیشتر درک کنی، عظمت بشر و مخلوق در نظرت کوچک گردد و خود را در برابر آنان نمیبازی. قدرتی بالاتر از قدرت فرعون کمتر شنیده شده است. در میان دستگاه او فردی علاقمند به موسی علیهالسلام وجود داشت که ایمان خود را به موسی پنهان میداشت او قلبش از ایمان بخدالبریز بود و آنگاه که برای موسی (علیه السلام) احساس خطر کرد برای دفاع از وی بپا خاست و فرعونیان را با دلیل و برهان از کشتن موسی باز داشت خدا به پاس خدماتش سورهای در قرآن بنام او آورده است.
و قال علیهالسلام: (عظم الخالق عندک) بان تعرف عظمته (یصغر المخلوق فی عینک) اذ لا تری لهم اهمیه فی قبال الخالق و لذا لا تعصیه لاجلهم.
«بزرگی آفریدگار در نظرت، مخلوق را در دیدگانت خرد می نماید.»
و قال علیهالسلام
عِظَمُ الْخَالِقِ عِنْدَکَ یُصَغِّرُ الْمَخْلُوقَ فِی عَیْنِکَ .
امام علیه السلام فرمود:
عظمت آفریدگار در نظر تو مخلوق را در چشمت کوچک میکند. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه،سند خاصی جز نهجالبلاغه برای آن ذکر نکرده و تنها به این عبارت بسنده کرده است که امام علیه السلام در خطبه«همام»(خطبه 193) و بیان صفات پرهیزگاران میفرماید:«عَظُمَ الْخالِقُ فی أنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُونَهُ فی أعْیُنِهِمْ؛خداوند،با عظمت در دل و جان آنها قرار گرفته ازاینرو ما سوی الله در نظر آنها کوچک شده است».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 115).آنچه در خطبه«همام»به شکل جمله فعلیه آمده است در اینجا به صورت جمله اسمیه آمده است. )
خدا را با عظمت بشناس تا همه چیز را کوچک بینی
امام علیه السلام در این سخن حکیمانهاش رابطه نزدیکی را میان شناخت عظمت خداوند و کوچکی دنیا در نظر انسان بیان کرده،میفرماید:«عظمت آفریدگار نزد تو مخلوق را در چشمت کوچک میکند»؛ (عِظَمُ الْخَالِقِ عِنْدَکَ یُصَغِّرُ الْمَخْلُوقَ فِی عَیْنِکَ) .
همان گونه که در بیان سند این کلام حکیمانه گفته شد،امام علیه السلام در خطبه 193 نیز آن را به عبارت دیگری بیان فرموده و آن را یکی از صفات برجسته پرهیزکاران میشمارد که خدا را به عظمت شناختهاند و ما سوی الله در نظرشان کوچک است.
هرگاه انسان در دوران کودکی در خانهای زندگی میکرده که حوض کوچکی در آن وجود داشته چنانچه وقتی بزرگ میشود او را به کنار استخری ببرند، بسیار در نظرش جلوه میکند؛ولی اگر در کنار دریا بزرگ شده باشد،هرگاه او را در کنار آن استخر ببرند در نظرش کوچک میآید.همچنین کسانی که در خانواده فقیری زندگی کردهاند هرگاه به ثروت مختصری برسند خود را بسیار غنی میبینند و به عکس اگر در خانواده ثروتمندی بزرگ شده باشند چنانچه به همان ثروت برسند آن را ناچیز میشمرند.
بر همین اساس آنان که ذات پاک خداوند را با عظمت شناختهاند،یک عالم قدرت و جبروت،یک عالم علم و ملکوت،هنگامی که به قدرتهای مخلوقات مینگرند همچون قطرهای در مقابل دریا و یا کمتر از آن در نظرشان جلوه میکند.
به همین دلیل اگر بخواهیم در دنیا زهد پیشه کنیم و به مقامات مادی و ثروتها و زرق و برق دنیا بیاعتنا باشیم باید سطح معرفت خود را نسبت به خداوند بالا ببریم که نتیجه قطعی عظمت خالق در نظر ما کوچک شدن مخلوقات است.
اگر میبینیم امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
«وَاللّهِ لَوْ أُعْطیتُ الْأَقالیمَ السَّبْعَةِ بِما تَحْتَ أفْلاکِها،عَلی أنْ أعْصِیَ اللّهَ فی نَمْلَةٍ أسْلُبُها جُلْبَ شَعیرَةٍ ما فَعَلْتُهُ ؛به خدا سوگند اگر اقلیمهای هفتگانه جهان را (در گذشته تمام دنیا را به هفت بخش که هر کدام نام اقلیم داشت تقسیم میکردند) با آنچه در زیر افلاک قرار دارد به من بدهند که درباره مورچهای ستم کنم و پوست جویی را از دهانش بیرون بکشم چنین کاری را نخواهم کرد». (.نهجالبلاغه،خطبه 224.) دلیل این کلام امام علیه السلام همین است که خدا را با عظمت فوقالعادهای شناخته و تمام دنیا در نظر او از پوست یک جو یا از برگ درختی که در دهان ملخی باشد کوچکتر جلوه میکند.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The Greatness of the Creator appreciated by you will belittle the creatures in your view.”
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَد رَجَعَ مِن صِفّینَ فَأَشرَفَ عَلَی القُبُورِ بِظَاهِرِ الکُوفَةِ یَا أَهلَ الدّیَارِ المُوحِشَةِ وَ المَحَالّ المُقفِرَةِ وَ القُبُورِ المُظلِمَةِ یَا أَهلَ التّربَةِ یَا أَهلَ الغُربَةِ یَا أَهلَ الوَحدَةِ یَا أَهلَ الوَحشَةِ أَنتُم لَنَا فَرَطٌ سَابِقٌ وَ نَحنُ لَکُم تَبَعٌ لَاحِقٌ أَمّا الدّورُ فَقَد سُکِنَت وَ أَمّا الأَزوَاجُ فَقَد نُکِحَت وَ أَمّا الأَموَالُ فَقَد قُسِمَت هَذَا خَبَرُ مَا عِندَنَا فَمَا خَبَرُ مَا عِندَکُم ثُمّ التَفَتَ إِلَی أَصحَابِهِ فَقَالَ أَمَا لَو أُذِنَ لَهُم فِی الکَلَامِ لَأَخبَرُوکُم أَنّ خَیرَ الزّادِ التّقوَی
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (امام علیه السّلام، وقتی از جنگ صفّین برگشت و به قبرستان پشت دروازه کوفه رسید رو به مردگان کرد.) ای ساکنان خانههای وحشت زا، و محلّههای خالی و گروهای تاریک، ای خفتگان در خاک، ای غریبان، ای تنها شدگان، ای وحشت زدگان، شما پیش از ما رفتید و ما در پی شما روانیم، و به شما خواهیم رسید . امّا خانههایتان! دیگران در آن سکونت گزیدند؛ و امّا زنانتان! با دیگران ازدواج کردند، و امّا اموال شما! در میان دیگران تقسیم شد! این خبری است که ما داریم، حال شما چه خبر دارید؟ (سپس به اصحاب خود رو کرد و فرمود) بدانید که اگر اجازه سخن گفتن داشتند، شما را خبر میدادند که: بهترین توشه، تقوا است .
[و چون از صفین باز میگشت، به گورستان برون کوفه نگریست و فرمود:] ای آرمیدگان خانههای هراسناک، و محلتهای تهی و گورهای تاریک، و ای غنودگان در خاک! ای بی کسان، ای تنها خفتگان! ای وحشت زدگان! شما پیش از ما رفتید و ما بی شماییم و به شما رسندگان. امّا خانهها، در آنها آرمیدند، امّا زنان، به زنیشان گزیدند. امّا مالها، بخش گردیدند. خبر ما جز این نیست، خبری که نزد شماست چیست؟ [سپس به یاران خود نگریست و فرمود:] اگر آنان را رخصت میدادند که سخن گویند شما را خبر میدادند که بهترین توشهها پرهیزگاری است.
و فرمود در وقتی که باز گشت از صفّین پس مطلع کرد و دید بر بر قبرها بظاهر کوفه ای اهل سراهای وحشت آرنده و مواضع خالی شده از ساکنان و قبرهای تاریک ای اهل خاک ای اهل غربت و دور شده از محلهای اهل تنهائی ای اهل وحشت و ترسناکی شما را پیش روید سبقت گیرنده بر ما و مر شما را پیرویم لاحق شونده بشما اما سراهای شما پس نشستند مردمان در آن و اما زنان شما پس بتحقیق که نکاح کرده شدند و اما مالهای شما پس بتحقیق که قسمت کرده شد اینست خبر آنچه نزد ماست پس چه چیز است آن چیزی که نزد شماست راوی گوید که بعد از آن التفات کرد آن حضرت باصحاب خود پس فرمود که بدانید که اگر دستوری داده شدی مر ایشان را در سخن کردن هر آینه خبر دادندی شما را که بتحقیق که بهترین توشه پرهیزگارانراست
از صفین بازگشته بود، گذارش به گورستان بیرون کوفه افتاد. چنین فرمود:
ای ساکنان خانه های وحشتزا و محله های تهی و گورهای تاریک، ای در خاک غنودگان، ای غریبان، ای ترسندگان، شما در رفتن بر ما پیشی گرفته اید و ما از پی شما می آییم.
اما خانه هایتان، دیگران در آنها آرمیده اند و امّا زنانتان، دیگران آنان را به زنی گرفته اند، اما اموالتان به میان دیگران تقسیم شده. اینها خبرهایی بود که ما داشتیم، شما چه خبر دارید؟ [سپس، به اصحابش روی کرد و فرمود:] اگر اینان رخصت سخن گفتن می داشتند، به شما می گفتند که بهترین توشه ها پرهیزگاری است.
و آن حضرت وقتی از صفّین بازگشت به گورستان بیرون کوفه نظر کرد و فرمود :
ای صاحبان سراهای وحشت زا،و مکانهای بیآب و گیاه،و قبرهای تاریک،ای خاکیان،ای غریبان،ای بیکسان،ای وحشت زدگان، شما ما را پیشروید که بر ما پیشی جستید،و ما شما را پیرویم که به دنبال شما میرسیم .
اما خانهها:غیر شما در آن ساکن شدند،امّا همسران:دیگران با آنان ازدواج کردند،اما اموال:همه آنها تقسیم شد.این است خبری که نزد ماست،خبر آنچه نزد شماست چیست ؟ پس رو به جانب یاران کرد و فرمود:اگر به آنان اجازه سخن میدادند به شما میگفتند که بهترین توشه تقواست .
شروح:
و قوله انتم لنا فرط سابق ای فارطون سابقون، و انما افرد لفظ سابق و لفظ لاحق و ان کان کلاهما وصف جماعه، لان لفظ فرط و بتع مفرد، لان کلیهما مصدر، و یعنی بهما ههنا الجمع و یستوی المصدر فی الواحد و الجمع، یقال: فرط و هما فرط و هم فرط. و الفرط الذی یتقدم الوارده فیهییء الارسان و الدالاء لهم و یستقی، و هو فعل بمعنی فاعل کتبع بمعنی تابع.
الفرط: بالتحریک الذی یتقدم الوارده فیهییء لهم الارسان و الدلاء و یمدد الحیاض و یستقی لهم، و هو فعل بمعنی فاعل کتبع بمعنی تابع، یقال رجل فرط و قوم فرط، و فی الحدیث انا فرطکم علی الحوض ای اولکم قدوما علیه و افرد لفظ فرط و ان کان خبر عن جمع لوقوعه علی الجمع، و افرد لفظ سابق حملا علی لفظ فرط. المقفره: الخالیه،
امام (علیه السلام) وقتی که از صفین بازگشت و به گورستانی در بیرون کوفه رسید، فرمود: (ای ساکنان خانههای ترسناک، و جاهای خالی و بیآب و علف، و گورهای ظلمانی، ای خاکنشینان، و ای دور از وطنان، ای بیکسان، ای ترسناکان، شما پیشروان مائید که پیش از ما رفتهاید و ما دنبالهروان شمائیم که به شما خواهیم رسید، اما خانهها را دیگران ساکن شدند و اما زنان با دیگران ازدواج کردند، و اما اموال را تقسیم کردند، این خبری بود که نزد ما است، پس خبری که نزد شما هست، چیست؟) و سپس به یارانش نگاهی کرد و فرمود: (بدانید که اگر آنها اجازهی سخن گفتن داشتند به شما خبر میدادند که بهترین زاد و توشه، تقوا و پرهیزگاری است.) فرط یعنی کسی که جلوتر به آب میرسد و طناب و سطلها را آماده میسازد. امام (علیه السلام) آنان را مخاطب قرار داده همچون مخاطب قرار دادن کسانی که سخن او را میشنوند، از باب جایگزین کردن وضعیت آنها به جای اشخاصی که در این دنیا موجودند. الدیار الموحشه و المحال المقفره: آرامگاهها و قبور. هدف این سخنان امام (علیه السلام) ایجاد رقت در دلهای سخت و آگاه کردن نفوس غفلت زده، نسبت به هدف دنیایی و متاع آن میباشد، بدان منظور که آنان آنچنان که شایسته است، در دنیا عمل کنند. و چون حقیقت آن است که بهترین زاد و توشه تقواست، همانطوری که در قرآن مجید آمده است و این امری است که پرهیزگاران به خاطر تقوایشان پاداش خود را گرفته و بدکاران به دلیل نداشتن تقوا محروم ماندهاند، اگر به آنان اجازهی پاسخ و ابراز سخن گفتن اعطا میشد، حتما آنچه را که از حق و حقیقت اطلاع یافتهاند در پاسخ میگفتند.
وَ قَالَ ع:وَ قَدْ رَجَعَ مِنْ صِفِّینَ فَأَشْرَفَ عَلَی الْقُبُورِ بِظَاهِرِ اَلْکُوفَةِ یَا أَهْلَ الدِّیَارِ الْمُوحِشَةِ وَ الْمَحَالِّ الْمُقْفِرَةِ وَ الْقُبُورِ الْمُظْلِمَةِ یَا أَهْلَ التُّرْبَةِ یَا أَهْلَ الْغُرْبَةِ یَا أَهْلَ الْوَحْدَةِ یَا أَهْلَ الْوَحْشَةِ أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ سَابِقٌ وَ نَحْنُ لَکُمْ تَبَعٌ لاَحِقٌ أَمَّا الدُّورُ فَقَدْ سُکِنَتْ وَ أَمَّا الْأَزْوَاجُ فَقَدْ نُکِحَتْ وَ أَمَّا الْأَمْوَالُ فَقَدْ قُسِمَتْ هَذَا خَبَرُ مَا عِنْدَنَا فَمَا خَبَرُ مَا عِنْدَکُمْ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَی أَصْحَابِهِ فَقَالَ أَمَا [وَ اللَّهِ]
لَوْ أُذِنَ لَهُمْ فِی الْکَلاَمِ لَأَخْبَرُوکُمْ أَنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی .
الفرط المتقدمون و قد ذکرنا من کلام عمر ما یناسب هذا الکلام لما ظعن فی القبور و عاد إلی أصحابه أحمر الوجه ظاهر العروق قال قد وقفت علی قبور الأحبة فنادیتها الحدیث إلی آخره فقیل له فهل أجابتک قال نعم قالت إن خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی .
و قد جاء فی حدیث القبور و مخاطبتها و حدیث الأموات و ما یتعلق بذلک شیء کثیر یتجاوز الإحصاء.
و فی وصیة النبی ص أبا ذر رضی الله عنه زر القبور تذکر بها الآخرة و لا تزرها لیلا و غسل الموتی یتحرک قلبک فإن الجسد الخاوی ( الخاوی:الخالی من الروح. ) عظة بلیغة و صل علی الموتی فإن ذلک یحزنک فإن الحزین فی ظل الله.
وجد علی قبر مکتوبا مقیم إلی أن یبعث الله خلقه
و قال الحسن ع مات صدیق لنا صالح فدفناه و مددنا علی القبر ثوبا فجاء صلة بن أشیم فرفع طرف الثوب و نادی یا فلان إن تنج منها تنج من ذی عظیمة و إلا فإنی لا إخالک ناجیا .
و فی الحدیث المرفوع أنه ع کان إذا تبع الجنازة أکثر الصمات ( الصمات،مصدر صمت.) و رئی علیه کآبة ظاهرة و أکثر حدیث النفس .
سمع أبو الدرداء رجلا یقول فی جنازة من هذا فقال أنت فإن کرهت فأنا.
سمع الحسن ع امرأة تبکی خلف جنازة و تقول یا أبتاه مثل یومک لم أره فقال بل أبوک مثل یومه لم یره.
و کان مکحول إذا رأی جنازة قال اغد فإنا رائحون.
و قال ابن شوذب اطلعت امرأة صالحة فی لحد فقالت لامرأة معها هذا کندوج العمل یعنی خزانته و کانت تعطیها الشیء بعد الشیء تأمرها أن تتصدق به فتقول اذهبی فضعی هذا فی کندوج العمل.
شاعر أ جازعة ردینة أن أتاها
و قال آخر کأنی بإخوانی علی حافتی قبری
و جاء فی الحدیث المرفوع ما رأیت منظرا إلا و القبر أفظع منه.
و فی الحدیث أیضا القبر أول منزل من منازل الآخرة فمن نجا منه فما بعده أیسر و من لم ینج منه فما بعده شر منه.
(و قال علیهالسلام و قد رجع من صفین) آن حضرت این موعظه را فرمود در وقتی که بازگشت از صفین (فاشرف علیالقبور بظاهر الکوفه) پس مطلع گشت و دیدهور شد بر قبرهایی که واقع بودند به ظاهر کوفه یعنی به مکانی که مشرف بود در شهر کوفه (یا اهل الدیار الموحشه) ای اهل خانههای وحشتناک (و المحال المقفره) و مواضع خالی شده از ساکنان خاک (و القبور المظلمه) و قبرهای تاریک هولناک (یا اهل التربه) ای اهل خاک (یا اهل الغربه) ای اهل غربت و دورشده از محلت (یا اهل الوحده) ای اهل تنهایی و بیکسی (یا اهل الوحشه) ای اهل وحشت و ترسناک (انتم لنا فرط سابق) شما ما را پیشرویی هستید سبقت گیرنده برای تهیه جا و مهیا ساختن مقام (و نحن لکم تبع لا حق) و ما مر شما را پیرویم در عقب درآینده به شما (اما الدور فقد سکنت) اما خانههای شما را پس مسکن کردهاند (و اما الازواج فقد نکحت) و اما زنان شما را پس به نکاح درآوردهاند (و اما الاموال فقد قسمت) و اما مالهای شما را پس قسمت کردهاند (هذا خبر ما عندنا) این است خبر آنچه نزد ما است (فما خبر ما عندکم) پس چیست خبر آنچه نزد شما است؟ (ثم التفت الی اصحابه) پس التفات فرمود و نظر کرد به جانب صحابههای خود (فقال) پس گفت (اما لو اذن لهم) بدانید این اصحاب که اگر دستوری دادهمیشدند ایشان (فی الکلام) در سخن کردن (لاخبروکم) هر آینه خبر میدادند شما را (ان خیر الزاد التقوی) به درستی که بهترین توشه در این سفر پرخطر، تقوای مسرت اثر است
و گفت آن حضرت در حالی که باز گشته بود از صفین و مشرف شد بر قبرستان بیرون کوفه: ای صاحبان خانههای وحشتناک و مواضع خالی و بیات و قبرهای تاریک و هولناک. ای اهل خاک غربت و بیکسی ای اهل وحدت و تنهایی ای اهل وحشت و هولناکی، شما از برای ما پیش روید، و بر ما سبقت گرفتهاید و ما شما را پیرویم و از عقب شما میرسیم، اما خانهها که گذاشته بودید دیگران آنجا ساکن شدهاند، و اما زنان شما را دیگران نکاح کردند، و اما اموال را وارثان میان خود قسمت نمودند این است خبر آنچه نزد ما است پس چیست خبر آنچه نزد شما است؟ پس التفات فرمود به اصحاب خود و گفت: بدانید که اگر اذن مییافتند در سخن کردن هر آینه خبر میدادند شما را که به درستی بهترین توشه در این سفر که ما کردیم تقوی و پرهیزکاری است و طاعت حضرت باری.
و قال علیهالسلام و قد رجع من صفین، فاشرف علی القبور بظاهر الکوفه: «یا اهل الدیار الموحشه و المحال المقفره و القبور المظلمه، یا اهل التربه، یا اهل الغربه، یا اهل الوحده، یا اهل الوحشه، انتم لنا فرط سابق و نحن لکم تبع لاحق، اما الدور فقد سکنت و اما الازواج فقد نکحت و اما الاموال فقد قسمت. هذا خبر ما عندنا، فما خبرکم ما عندکم؟» ثم التفت علیهالسلام الی اصحابه فقال: «اما لو اذن لهم فی الکلام لاخبروکم ان خیر الزاد التقوی.» یعنی و گفت علیهالسلام و حال آنکه مراجعت کرده بود از جهاد صفین، پس بلند شد بر قبرهای پشت شهر کوفه که ای مردمان سراهای وحشتناک و جاهای بیآب و علف و گورهای تاریک، ای مردمان خاک، ای مردمان ولایت غربت، ای مردمان تنهایی، ای مردمان وحشی، شما از برای ما پیش فرستادهاید و پیش روندهاید و ما مر شما را پیرویم و ملحق شوندهایم، اما خانههای شما (را)، پس به تحقیق که مسکن کردند و اما زنان شما (را)، پس به تحقیق که شوهر کردند و اما مالهای شما (را)، پس به تحقیق که قسمت کردند. این خبری است که در نزد ماست، پس چه چیز است خبری که در نزد شما است؟ پس التفات کرد علیهالسلام به سوی اصحاب خود پس گفت: آگاه باشید که اگر اذن داده شده بود مر این مردهها را در سخن گفتن، هر آینه خبر میدادند شما را به اینکه به تحقیق که بهترین توشهی آخرت تقوی و پرهیزکاری است.
المعنی: قد رجع علی (علیه السلام) من صفین و ملو قلبه الاسف علی ما جری فی هذه المعرکه الدامیه الرهیبه من سفک الدماء و قتل الابریاء الاتقیاء بید العصابه القاسطه الباغیه اتباع معاویه، و زاد علیه قضیه الحکمین و فتنه الخوارج بما یتفرس منها ما سیقع فی المستقبل القریب من تشتت اصحابه و تفرق جمعه. فهجم علی قبله الشریف هموما کاداء. فلما اشرف علی القبور توجه الی الاموات و ناداهم بهذه الکلمات لیخفف عما یجول فی صدره الشریف من الاسفات، و لینبه اصحابه علی ما هوات و یعظهم بلسان الاموات لعله یعالج ما عرض لهم من الجهالات و الشهوات، فیئوبون الی الحق و الطاعه لتدراک مافات، و لکن هیهات، هیهات. الترجمه: چون از میدان نبرد صفین بازگشت و در نزدیک کوفه به گورستان رسید فرمود: ای اهالی خانههای هراسناک، و محلههای بی آب و نان، و گورهای تاریک، ای گرفتاران در زیر خاک، ایا اهالی غربت و آوارهگی، ایا اهالی تنهائی و یگانگی، ایا اهالی بیم و هراس، شما پیش غراولان ما همه هستید که جلو رفتید، و ما همه بدنبال شما در کوچیم و به شما خواهیم پیوست (بدانید) خانههای شما نشیمن دیگران شد، همسران شما شوهر کردند، اموال شما همه تقسیم شد، اینست خبری که ما برای شما داریم، آیا پیش شما چه خبری هست؟ سپس رو بیارانش کرد و فرمود: الا اگر اجازه سخن داشتند به شما گزارش میدادند که: بهترین توشه راه آخرت همان پرهیزکاریست.
چون علی برگشت از صفّین نزار***بر مقابر پشت کوفه رهگذار
رو بسوی أهل گورستان نمود*** با زبانش عقده دل را گشود
گفت ای اهل دیار پر هراس*** ای گرفتاران جای آس و پاس
گورتان تاریک و بر سر خاکتان*** وحدت و وحشت شده هم چاکتان
پیشتازانی ز ما هستید و نک***ما بدنبال شما بی ریب و شک
خانه هاتان شد نشیمنگاه غیر*** با زنانتان شوهران در گشت و سیر
مالتان بر وارثان قسمت شده***اعتبار و جاه بی قیمت شده
این گزارش نزد ما بهر شما است***چه گزارش از شماها بهر ما است؟
رو بیاران کرد و می فرمود اگر***رخصتیشان بود در پخش خبر
این گزارش بودشان اندر زمان*** بهترین توشه است تقوی ای فلان
(الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) اقول: رواه نصر بن مزاحم فی (صفینه)، و (الطبری فی تاریخه) مع اختلاف، روی الاول فی طی ذکر رجوعه علیهالسلام من صفین، عن عبدالرحمن بن جندب قال ثم مضی علیهالسلام حتی جزنا دور بنیعوف، فاذا نحن عن ایماننا بقبور سبعه او ثمانیه، فقال علیهالسلام: ما هذه القبور؟ فقال له قدامه بن عجلان الازدی: ان خباب بن الارت توفی بعد مخرجک، فاوصی ان یدفن فی الظهر، و کان الناس یدفنون فی دورهم و افنیتهم، فقال علیهالسلام: رحم الله خبابا- الی ان قال- فجاء علیهالسلام حتی وقف علیهم ثم قال: (السلام علیکم یا اهل الدیار الموحشه و المحال المقفره، من المومنین و المومنات، و المسلمین و المسلمات، انتم لنا سلف و فرط، و نحن لکم تبع، و بکم عما قلیل لاحقون. اللهم اغفر لنا و لهم، و تجاوز عنا و عنهم) ثم قال: (الحمد لله الذی جعل الارض کفاتا، احیاء و امواتا، الحمد لله الذی جعل منها خلقنا، و فیها یعیدنا، و علیها یحشرنا، طوبی لمن ذکر المعاد، و عمل للحساب، و قنع بالکفاف، و رضی عن الله بذلک) ثم اقبل حتی دخل سکه الثوریین. و مثله الثانی مع ادنی اختلاف و رواه (عقد ابن عبد ربه) و (بیان الجاحط) فقالا: (کان علی کرم الله وجهه اذا دخل المقبره قال: (اما المنازل فقد سکنت، و اما الازواج فقد نکحت، فهذا خبر ما عندنا فلیت شعری ما عندکم، ثم (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) قال: و الذی نفسی بیده لو اذن لهم فی الکلام لقالوا: ان خیر الزاد التقوی، و کان یقول علیهالسلام اذا دخل المقبره: (السلام علیکم اهل الدیار الموحشه، و المحال المقفره، من المومنین و المومنات اللهم اغفر لنا و لهم، و تجاوز بعفوک عنا و عنهم، ثم یقول: الحمد لله الذی جعل الارض کفاتا احیاء و امواتا، و الحمد لله الذی منها خلقنا و الیها یعیدنا و علیها یحشرنا، طوبی! لمن ذکر المعاد و عمل الحسنات و قنع بالکفاف و رضی عن الله عزوجل) و رواه (الفقیه) مختصرا. قوله: (و قال علیهالسلام و قد رجع من صفین) بین دور بنیعوف و سکه الثوریین. (فاشرف علی القبور بظاهر الکوفه) قد عرفت من روایه نصر انها قبور حدثت بعد شخوصه علیهالسلام الی السام و الاول منها قبر خباب. و فی (تفسیر القمی): نظر علیهالسلام فی رجوعه من صفین الی المقابر فقال: (هذه کفات الاموات)- ای: مساکنهم- ثم نظر الی بیوت الکوفه فقال: - (هذه کفات الاحیاء) ثم تلا قوله تعالی: (الم نجعل الارض کفاتا احیاء و امواتا). و فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام، قال امیرالمومنین علیهالسلام: زوروا موتاکم فانهم یفرحون بزیارتکم، و لیطلب احدکم حاجته عند قبر ابیه و عند قبر امه بما یدعو لهما. و عن علی بن بلال: و کان مشی الی قبر محمد بن اسماعیل بن بزیع، قال: قال لی صاحب هذا القبر عن الرضا علیهالسلام: من اتی قبر (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) اخیه ثم وضع یده علی القبر و قرا (انا انزلناه فی لیله القدر) سبع مرات امن یوم الفزع الاکبر. و عن عمرو بن ابیالمقدام: مررت مع ابیجعغر علیهالسلام بالبقیع فمررنا بقبر رجل من اهل الکوفه من الشیعه فوقف علیه فقال: (اللهم ارحم غربته، وصل وحدته، و آنس وحشته، و اسکن الیه من رحمتک ما یستغنی به عن رحمه من سواک و الحقه بمن کان یتولاه). (یا اهل الدیار الموحشه) فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام فی التسلیم علی اهل القبور: السلام علی اهل الدیار من المسلمین و المومنین، رحم الله المستقدمین منا و المستاخرین، و انا ان شاء الله بکم لاحقون. (و المحال المقفره) من (اقفرت الدار): خلت، و القفر: مفازه لا نبات فیها و لا ماء. (و القبور المظلمه یا اهل التربه و یا اهل الغربه و یا اهل الوحشه) فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام:
ما من موضع قبر الا و هو ینطق کل یوم ثلاث مرات: (انا بیت التراب، انا بیت البلی، انا بیت الدود. و زاد فی خبر آخر: انا روضه من ریاض الجنه او حفره من حفر النیران). (انتم لنا فرط سابق) فی (الصحاح): الفرط- بالتحریک- الذی یتقدم الوارده فیهیی لهم الارسان و الدلائ، و یمدر الحیاض، و یستقی لهم، و هو فعل بمعنی فاعل مثل تبع بمعنی تابع، یقال رجل فرط و قوم فرط، و فی الخبر: (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) (انا فرطکم علی الحوض) و منه قیل للطفل المیت: (اللهم اجعله لنا فرطا) ای: اجرا یتقدمنا حتی نرد علیه. (و نحن لکم تبع لاحق) فی (الفقیه): فی التسلیم علی اهل القبور: السلام علی اهل الدیار من المومنین و المسلمین، رحم الله المتقدمین منکم و المتاخرین، و انا ان شاء الله بکم لاحقون. و فی (المعجم): عزی المازنی بعض الها شمیین فقال: انی اعزیک لا انی علی ثقه من الحیاه و لکن سنه الدین لیس المعزی بباق بعد میته و لا المعزی و ان عاشا الی حین و فی (الاغانی): خرح النعمان بن المنذر الی الصید، و معه عدی بن زید، فمروا بشجره، فقال عدی: اتدری ایها الملک ما تقول هذه الشجره؟ قال: لا. قال: تقول: رب رکب قد انا خوا عندنا یشربون الخمر بالماء الزلال عصف الدهر بهم فانقرضوا و کذاک الدهر حالا بعد حال ثم جاوز الشجره فمر بمقبره، فقال: اتدری ایها الملک ما تقول هذه المقبره؟ قال: لا قال: تقول: ایها الرکب المخبون علی الارض المجدون فکما انتم کنا و کما نحن تکونون و فی (العقد): قیل للرقاشی، و کان قد جلس بین المدینه و المقبره: ما اجلسک هاهنا؟ قال: (انظر الی هذین العسکرین، فعسکر یقذف الاحیاء (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) و عسکر، یلتقم الموتی. (اما الدور فقد سکنت) هذه الفقره- الی آخر العنوان- جعلها المصنف جزء کلامه علیهالسلام فی زیاره القبور بعد رجوعه من صفین مع انها لیست فی (کتاب نصر) و (تاریخ الطبری) اللذین عرفت انهما مستنده، و (البیان) و (العقد) قد عرفت انهما نقلا هذا مستقلا کذاک، و الصواب: کون هذا جزء کلامه علیهالسلام بعد الجمل، فروی ابن ابیشعبه فی (تحفه): قال جابر الانصاری: کنا مع امیر المومنین علیهالسلام بالبصره فلما فرغ من قتال من قاتله اشرف علینا فی آخر اللیل فقال: ما انتم فیه؟ فقلنا: فی ذم الدنیا، فقال: علام تذم الدنیا یا جابر؟ الی ان قال: - قال: یا جابر امض معی، فمضیت معه حتی اتینا القبور، فقال: یا اهل التربه، و یا اهل الغربه، اما المنازل فقد سکنت و اما المواریث فقد قسمت و اما الازواج فقد نکحت، هذا خبر ما عندنا فما خبر ما عندکم؟ ثم امسک عنی ملیا ثم رفع راسه، فقال: و الذی اقل السماء فعلت، و سطح الارض فدحت، لو اذن للقوم فی الکلام لقالوا: انا وجدنا خیر الزاد التقوی. ثم قال: یا جابر! اذا شئت فارجع. و مما قلنا یطهران المصنف جمع بین کلامیه علیهالسلام بعد صفین و بعد الجمل فی عنوان الاول لکونهما فی موضوع واحد. هذا، و قوله: (فعلت) و (فدحت) فی خبر (التحف) الفاء فیهما فاء التعقیب و (علت) و (دحت) فعلان من العلو و الدحو. (و اما الاوزاج فقد نکحت) و مر فی سابع الفصل قوله علیهالسلام: (و صارت اموالهم للوارثین و ازواجهم لقوم آخرین) مع شرحه. (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) و فی (نفحه الیمن) قیل: ان الهادی العباسی کان مغرما بجاریه تسمی غادر، و کانت من احسن النساء وجها و اکثرهن ادبا و الطفهن طبعا و اطیبهن غنائ، فبینا هی ذات لیله تنادمه، و تغنیه، اذ تغیر لونه و ظهر اثر الحزن علیه فقالت: ما بالک! لا اراک الله ما تکره. فقال: وقع فی فکری الساعه انی اموت و ان اخی هارون یلی الخلافه بعدی، و انک تکونین معه کما انت معی الان! فقالت: لا ابقانی الله بعدک ابدا! و اخذت تلاطفه و تزیل هذا الخیال من خاطره، فقال: لابد ان تحلفی لی ایمانا مغلظه الا تقربی الیه بعدی، فحلفت علی ذلک و اخذ علیها العهود و المواثیق، ثم خرج و ارسل الی اخیه هارون و احلفه الا یخلو بغادر، و اخذ علیه من المواثیق الغلیظه ما اخذ علیها، فلم یمض الا شهر حتی مات الهادی، و انتقلت الخلافه الی هارون فطلبت الجاریه فحضرت، فامرها بالاخذ فی المنادمه، فقالت: و کیف تصنع بتلک الایمان و العهود؟ فقال: قد کفرت عنک و عن نفسی! ثم خلا بها و وقعت من قلبه موقعا عظیما بحیث لم یکن یصبر عنها ساعه، فبینا هی ذات لیله نائمه فی حجره اذ استیقظت مذعوره فقال: ما بالک فدتک نفسی! قالت: رایت اخاک ینشد: اخلفت عهدی بعدما جاورت سکان المقابر ونسیتنی و حنثت فی ایمانک الزور الفواجر و نکحت غادره اخی صدق الذی سماک غادر لایهنک الالف الجدید و لا تدر عنک الدوائر فقال: فدتک نفسی! انما هی اضغاث احلام، فقالت کلا! ثم ارتعدت و اضطربت بین یدیه حتی ماتت. و فی (العیون)، قال المدائنی: احتضر رجل من العرب وله ابن یدب بین (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) یدیه و ام الصبی جالسه عند راسه، و اسم الصبی معمر، فقال: و انی لاخشی ان اموت فتنکحی و یقذف فی ایدی المراضع معمر و ترخی ستور دونه و قلائد و یشغلکم عنه خلوق و مجمر فما لبث ان مات ثم تزوجت ثم صار ابنه معمر الی ما ذکر. و وهب المتوکل لاحمد بن حمدون جاریه یقال لها (صاحب) من جواریه، حسنه کامله، و حمل کل ما کان لها- و کان شیئا کثیرا عظیما- فلما مات ابن حمدون تزوجت صاحب، قال ابوعلی بن المنجم: فرایته فی النوم و هو یقول: اباعلی ما تری العجائبا اصبح جسمی فی التراب غائبا و استبدلت (صاحب) بعدی صاحبا و کان ابوه حمدون ینادم المعتصم، ثم الواثق، و کان یعاتب المتوکل فی ایام اخیه، و لما مات الواثق نادم المتوکل، فلما کان فی بعض الایام امر المتوکل باحضار فریده جاریه اخیه الواثق مکرهه، و دفع الیها عود فغنت غناء کالندبه، فغضب المتوکل، فغنت بتحزن و شجی، فزاد ذلک فی طیب غنائها فوجم حمدون للرقه التی تداخلته، فغضب المتوکل و رای انه فعل ذلک بسبب اخیه، و کان یبغض کل من مال الی اخیه، فامر بنفیه الی السند و ضربه ثلاثمائه سوط و تزوج المتوکل فریده بعد ذلک. و فی (الاغانی)- و العهده علیه- اعطی عبدالله بن ابیبکر، عاتکه بنت زید بن عمرو بن نفیل حدیقه علی الا تتزوج بعده، و لما مات من السهم الذی اصابه بالطائف انشات تقول: (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) فاقسمت لاتنفک عینی سخینه علیک و لاینفک جلدی اغبرا مدی الدهر ما غنت حمامه ایکه و ما طرد اللیل الصباح المنورا فخطبها عمر فقالت: قد کان اعطانی حدیقه علی الا اتزوج، قال عمر: فاستفتی، فاستفتت امیرالمومنین علیهالسلام فقال علیهالسلام لها: ردی الحدیقه علی اهله، فتزوجها عمر، فلما بنی لها دعا عده منهم امیرالمومنین علیهالسلام فقال علیهالسلام لعمر: مرها تستتر اکلمها، فاستترت فقال علیهالسلام لها: فاقسمت لاتنفک عینی سخینه علیک و لاینفک جلدی اغبرا فقال عمر: و ما اردت الی هذا؟ فقال علیهالسلام: و ما ارادت الی ان تقول ما لا تفعل؟ قال تعالی: (کبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون). هذا، و فی (زنبیل القاجاری): اوصی احد تجار البصره الی الشیخ علی بن کاشف الغطاء مصرف ثلثه، فانفذ الشیخ وکیله فاخذ الثلث و او صله الیه و صرفه الی المستحقین لکنه نسی محی الدین النجفی، و کان شاعرا ادیبا و کان الوکیل تزوح بزوجه البصری ایضا، فاتفق حضور الوکیل و محیی الدین فی درس الشیخ، و کان داب الشیخ ان یعطی (الشرایع) من کان من الطلاب جید الادب لیقرا مساله، ثم یشرح هو، فاعطی (الشرائع) محی الدین لیقرا، فاخذ الکتاب و فتحه و قرا انشاء من نفسه: (مسائل، الاولی: ترکه المیت حبوه للوصی، و فی زوجته تردد، و الا شبه انها جعاله للوکیل) فقال الشیخ: ما تقرا؟ فاعاد … فضحک الطلاب … و فهم الشیخ مراده فارضی خاطره. (و اما الاموال فقد قسمت) فی (کنایات الجرجانی): قال الخلیل مشیرا (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) الی الایام و اللیالی: و ینکحن ازواج الغیور عدوه و یقسمن ما یحوی الشحیح من الوفر و فی (صفین نصر): سمع امیرالمومنین علیهالسلام قائلا ینشد ابیات الاسود بن یعفر فی ایوان کسری: ماذا اومل بعد آل محرق ترکوا منازلهم و بعد ایاد فقال علیهالسلام: هلا قراتم: (کم ترکوا من جنات و عیون و زروع و مقام کریم و نعمه کانوا فیها فاکهین کذلک و اورثناها قوما آخرین و قال الحارث بن حلزه: بینا الفتی یسعی و یسعی له تاح له من امره خالج یترک مارقح من عیشه یعیث فیه همح هامج لا تکسع الشول باغبارها انک لا تدری من الناتج (هذا خبر ما عندنا) (هذا) اشاره الی ما مر من خبر دورهم و ازواجهم و اموالهم و ما قاله علیهالسلام من اخبار الاحیاء لهم هو الاکثر، و عام لجمیع الناس، و قد یخبرون موتاهم بامور اخری.
قال مهلهل فی اخیه کلیب الذی یرمیه بکونه زیرا لما طلب ثاره: فلو نبش المقابر عن کلیب فیخبر بالذنائب ای زیر و قال آخر: (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) قد کان بعدک انباء و هنبثه لو کنت شاهد هالم یکثر الخطب ثم التفت علیهالسلام الی اصحابه فقال: اما لو اذن لهم فی الکلام لخبروکم ان خیر الزاد التقوی روی (امالی ابن الشیخ) مسندا عن صهیب بن عباد عن جعفر بن محمد علیهالسلام: ان علیا علیهالسلام مر بمقبره فسلم ثم قال: السلام علیکم یا اهل المقبره و التربه، اعلموا ان المنازل بعدکم قد سکنت، و ان الاموال بعدکم قد قسمت، و ان الازواج بعدکم قد نکحت، فهذا خبر ما عندنا، فما خبر ما عندکم؟ فاجاب هاتف یسمع صوته و لایری شخصه: و علیک السلام یا امیر المومنین و رحمه الله و برکاته، اما خبر ما عندنا فقد وجدنا ما عملنا، و ربحنا ما قدمنا، و خسرنا ما خلفنا، فالتفت علیهالسلام الی اصحابه فقال: اسمعتم؟ قالوا: نعم. قال: فتزودوا فان خیر الزاد التقوی. و فی (الفقیه): وقف النبی علیهالسلام علی القتلی ببدر و قد جمعهم فی قلیب فقال: یا اهل القلیب! انا قد وجدنا ما وعدنا ربنا حقا فهل وجدتم ما وعد ربکم حقا؟ فقال المنافقون: ان النبی صلی الله و علیه و اله یکلم الموتی، فنظر الیهم فقال، لو اذن لهم فی الکلام، لقالوا: نعم و ان خیر الزاد التقوی. و فی (جمل المفید)- بعد ذکر هزیمه اهل الجمل-: ثم سار علیهالسلام حتی وقف علی کعب بن سور القاضی و هو مجدل بین القتلی، و فی عنقه المصحف فقال علیهالسلام: نحو المصحف و ضعوه فی مواضع الطهاره، ثم قال: اجلسوا الی کعبا فاجلس، فقال: یا کعب! قد وجدت ما وعدنی ربی حقا فهل وجدت ما وعدک ربک حقا؟ ثم قال: اضجعوه، و تجاوز علیهالسلام فمر علی طلحه صریعا، (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) فقال: اجلسوه فاجلس، فقال یا طلحه! قد وجدت ما وعدنی ربی حقا، فهل وجدت ما وعدک ربک حقا؟ ثم قال: اضجعوه، فقال رجل من القراء: یا امیر المومنین! ما کلامک؟ هذه الهام قد صدیت، لا تسمع لک کلاما، و لاترد جوابا، فقال علیهالسلام: انهما لیسمعان کلامی، کما سمع اصحاب القلیب کلام النبی صلی الله و علیه و اله و لو اذن لهما فی الجواب لرایت عجبا. و روی (محاسن البرقی): ان سلمان فی جمعه مر علی مقبره فقال: السلام علیکم یا اهل الدیار من المومنین و المسلمین هل علمتم ان الیوم جمعه؟ فلما رجع و نام اتاه آت، فقال: و علیک السلام یا اباعبدالله، تکلمت فسمعنا، و سلمت فرددنا، و قلت: هل تعلمون ان الیوم جمعه؟ و قد علمنا ما یقول الطیر فی یوم الجمعه قال: و ما یقول؟ قال: یقول: (قدوس قدوس ربنا الرحمن الملک و ما یعرف عظمه ربنا من یحلف باسمه کاذبا) و ذکروا ان عمر بن عبدالعزیز سمع خصیا للولید بن عبدالملک علی قبره و هو یقول: یا مولای ماذا لقینا بعدک؟ فقال له: اما و الله لو اذن له فی الکلام لاخبر انه لقی اکثر.
المحال: جمع محل، و فی بعض النسخ المجال بالجیم، و هو خطا، و مقفره: خالیه، و الفرط- بفتح الفاء و الراء- المتقدم. و الکلام واضح یدل بنفسه علی معناه و لا یحتاج الی تفسیر، و لا یتعظ به و یعتبر الا (من خشی الرحمن بالغیب و جاء بقلب منیب- 33 ق). اما قول الامام: (لو اذن لهم فی الکلام لاخبروکم) فهو تماما مثل قول النبی (صلی الله علیه و آله) لقتلی المشرکین یوم بدر: (یا اهل القلیب، یا عتبه بن ربیعه، یا شیبه ابن ربیعه، یا امیه بن خلف، یا اباجهل بن هشام، هل وجدتم ما وعد ربکم حقا؟ فانی وجدت ما وعدنی ربی حقا. فقال المسلمون یا رسول الله اتنادی قوما جیفوا؟ قال: ما انتم باسمع لما اقول منهم، و لکنهم لا یستطیعون ان یجیبونی). و تسال: الا یتنافی هذا مع قوله تعالی: (و ما انت بمسمع من فی القبور؟. الجواب: کلا، لان القصد من هذه الایه توبیخ المشرکین الذین لم یستجیبوا لدعوه رسول الله تماما کما لم یستجب اهل القبور، و بدل علی ذلک قوله تعالی فی الایه: (و ما یستوی الاحیاء و لا الاموات). و اغرب ما قراته فی هذا الباب نقلا عن قصه (الحضاره) الجزء الثانی من المجلد الاول ص 30: ان السومریین و الاسرائیلیین یعتقدون بان الحیاه الاخره حق لا ریب فیه، و لکن لا حساب فیها و لا عقاب، و لا ای فرق بین الاخیار و الاشرار.
… یا اهل الدیار الموحشه: الموحشه الموجبه للوحشه ضد الانس و المحال جمع محل ای الاماکن المقفره من اقفر المکان اذا لم یکن به ساکن و لا نابت … لنا فرط سابق: الفرط بالتحریک المتقدم الی الماء للواحد و الجمع و الکلام هنا علی الاطلاق ای المتقدمون و التبع بالتحریک ایضا التابع … اما الدور فقد سکنت: ای ان دیارکم سکنها غیرکم و نساوکم تزوجت و اموالکم قسمت فهذه اخبارنا الیکم
امام علیهالسلام هنگامی که از (جنگ) صفین بازگشت و به گورستان بیرون کوفه رسید (درباره پرهیزکاری) فرمود: ای ساکنین سراهای ترسناک، و جاهای بیکس و بیآب و گیاه، و گورهای تاریک، ای ساکنین خاک، ای دورماندگان از وطن، ای بیکسان، ای ترسناکان، شما پیشرو مائید که جلو رفتهاید، و ما پیرو شمائیم که به شما میرسیم، اما خانهها (تان) را ساکن شدند، و اما زنان (تان) را گرفتند، و اما دارائیها (تان) را پخش کردند، این آگهی از چیزیست که نزد ما است پس خبر آنچه نزد شما است چیست؟ پس از آن به سوی یارانش نظر افکنده فرمود: بدانید اگر ایشان را در سخن اجازه و فرمان بود به شما خبر میدادند که بهترین توشه (در این راه) تقوی و پرهیزکاری است.
زیارت اموات، دعا در حق آنان و بیاد مرگ افتادن یکی از وظائف اسلامی است. علی (علیه السلام) که باآن همه جمعیت از جنگ صفین باز گشته سعی میکند اطرافیان را بیاد مرگ و روز قیامت اندازد و با کلمات بالا به آنان اعلام خطر میکند. خدا کسانی را که به فکر آخرت و قبر نیستند این طور مذمت کرده است: (بحث در این اطراف مال و ثروت و اولاد شما را به خود مشغول داشت تا اینکه ناگهان قبرستان را زیارت کردید و زیر خاک قرار گرفتید).
و قال علیهالسلام- و قد رجع من صفین فاشرف علی القبور بظاهر الکوفه- (یا اهل الدیار الموحشه) ای المورثه لوحشه الانسان و رهبته ضد الانس (و المحال) جمع محل (المقفره) من اقفر المکان اذا لم یکن به ساکن (و القبور المظلمه) فان داخل القبر مظلم لا نور فیه (یا اهل التربه) ای التراب (یا اهل الغربه) فانهم غرباء لا انیس لهم (یا اهل الوحشه) الذین لا انس لهم (انتم لنا فرط) هو المتقدم من القوم (سابق) سبقتمونا الی الاخره (و نحن لکم تبع لا حق) نموت فنلتحق بکم (اما الدور) التی کانت لکم، جمع دار (فقد سکنت) سکنها اقوام آخرون. (و اما الازواج) ای زوجاتکم (فقد نکحت) نکحها اناس آخرون (و اما الاموال) التی کانت لکم (فقد قسمت) قسمها الوراث (هذا خبر ما عندنا) بالنسبه الی ما تخلف منکم (فما خبر من عندکم) من احوال الاخره؟ (ثم التفت علیهالسلام الی اصحابه فقال): (اما لو اذن لهم فی الکلام لاخبروکم ان خیر الزاد التقوی) و لا یخفی ان کون اهل القبور اهل الوحشه و الغربه، و ما اشبه، یراد به بالنسبه الی ابدانهم، لا ارواح المومنین منهم- و قد سبق ذکر ذلک-.
«هنگامی که از صفین باز می گشت به گورهای برون کوفه نگریست و چنین فرمود: ای آرمیدگان خانه های هراسناک و جاهای خالی مانده و گورهای تاریک. ای خفتگان در خاک، ای بی کسان، ای تنهایان. ای وحشت زدگان، شما پیش از ما رفتید و ما پی شماییم و به شما ملحق شوندگانیم، اما خانه ها، دیگران در آنها ساکن شدند، اما همسران، با آنان ازدواج شد، اما اموال پخش شد، این خبر پیش ماست، خبری که پیش شماست چیست سپس به یاران خود نگریست و فرمود: «به خدا سوگند اگر اجازه سخن دادن به ایشان داده شود می گویند بهترین توشه ها پرهیزگاری است.»
ابن ابی الحدید پس از شرح پاره ای از لغات می گوید: در مورد گور و سخن گفتن با آن و حدیث مردگان و امور وابسته به آنان، اخبار بسیاری که برون از شمار است رسیده است. از جمله در سفارش پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به ابو ذر رضی الله عنه چنین آمده است: به زیارت گورستان برو تا آخرت را به یاد آری و شب به زیارت گورستان مرو، مردگان را غسل بده تا دلت بجنبد که پیکر بی جان، موعظتی بلیغ است و بر مردگان نماز بگزار که این کار تو را اندوهگین می سازد و اندوهگین در سایه خداوند است.
امام حسن علیه السلام فرموده است: دوستی صالح از ما مرد، چون او را به خاک سپردیم بر گور او پارچه ای کشیدیم. صلة بن اشیم گوشه آن پارچه را بلند کرد و با صدای بلند چنین گفت: «اگر از عذاب گور رهایی یابی، از بلای بزرگ رها خواهی شد و گرنه گمان نبرمت که رستگار باشی.»
مکحول هر گاه جنازه ای می دید می گفت: برو که ما هم از پی آیندگانیم.
در حدیث است که گور نخستین منزل از منازل آخرت است، هر کس از آن رها شود، کارهای پس از آن آسان است و هر کس از آن رهایی نیابد، کارهای پس از آن دشوارتر است.
و قال علیهالسلام
وَقَدْ رَجَعَ مِنْ صِفِّینَ فَأَشْرَفَ عَلَی الْقُبُورِ بِظَاهِرِ الْکُوفَةِ:
یَا أَهْلَ الدِّیَارِ الْمُوحِشَةِ،وَ الْمَحَالِّ الْمُقْفِرَةِ،وَ الْقُبُورِ الْمُظْلِمَةِ،یَا أَهْلَ التُّرْبَةِ، یَا أَهْلَ الْغُرْبَةِ،یَا أَهْلَ الْوَحْدَةِ،یَا أَهْلَ الْوَحْشَةِ،أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ سَابِقٌ،وَ نَحْنُ لَکُمْ تَبَعٌ لَاحِقٌ.أَمَّا الدُّورُ فَقَدْ سُکِنَتْ،وَ أَمَّا الْأَزْوَاجُ فَقَدْ نُکِحَتْ،وَ أَمَّا الْأَمْوَالُ فَقَدْ قُسِمَتْ،هَذَا خَبَرُ مَا عِنْدَنَا،فَمَا خَبَرُ مَا عِنْدَکُمْ؟
ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَی أَصْحَابِهِ فَقَالَ:
أَمَا لَوْ أُذِنَ لَهُمْ فِی الْکَلَامِ لَأَخْبَرُوکُمْ أَنَّ«خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی».
امام علیه السلام از میدان (پرغوغا و مملو از تأسف) صفین باز گشته بود،به کنار قبرستانی که پشت دروازه کوفه بود رسید (رو به سوی آنها کرده) فرمود:
ای ساکنان خانههای وحشتناک و سرزمینهای خالی و قبرهای تاریک! ای خاکنشینان! ای غریبان! ای تنهایان! و ای وحشتزدگان! شما در این راه پیشگام ما بودید و ما نیز به دنبال شما خواهیم آمد؛اما خانههایتان را دیگران ساکن شدند، همسرانتان (اگر جوان بودند) به نکاح دیگران درآمدند و اموالتان (در میان ورثه) تقسیم شد.اینها خبرهایی است که نزد ماست،نزد شما چه خبر؟
سپس امام علیه السلام رو بهسوی اصحاب و یاران کرد و فرمود:
آگاه باشید اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده میشد به شما خبر میدادند که «بهترین زاد و توشه (برای سفر آخرت) تقوا و پرهیزگاری است». ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب نویسنده کتاب مصادر میگوید که گروهی از بزرگان که پیش از مرحوم سیّد رضی میزیستهاند این کلام حکمتآمیز را در کتب خود نقل کردهاند؛از جمله مرحوم صدوق در کتاب من لایحضره الفقیه و همچنین در کتاب امالی و ابن عبد ربه در عقد الفرید و صدر این کلام را طبری در تاریخ خود در حوادث سنه 37 و نصر بن مزاحم در کتاب صفین و جاحظ در کتاب البیان و التبیین آوردهاند بنابراین نیازی نیست که سخنان کسانی را که بعد از سیّد رضی میزیستهاند در اینجا بیاوریم.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 15). از بحارالانوار استفاده میشود که امام علیه السلام این سخن را بعد از گفتار حکیمانهاش درباره«خباب بن ارت»که در حکمت 43 گذشت بیان فرموده به این گونه که«خباب»که از دوستان صادق امام علیه السلام بود در غیاب آن حضرت در کوفه وفات یافت هنگامی که امام علیه السلام از صفین باز میگشت چشمش به قبرهایی در بیرون دروازه کوفه افتاد درباره آنها سؤال کرد گفتند یکی از آنها قبر«خباب بن أرت»است که در غیاب شما از دنیا رفت و وصیت کرد او را در بیرون دروازه کوفه دفن کنند (این در حالی بود که بسیاری از مردم عزیزانشان را در خانه خودشان دفن میکردند) امام علیه السلام جمله حکمتآمیز 43 را درباره«خباب»فرمود؛سپس نگاهی به مجموع آن قبور کرد و گفتار حکیمانه مورد بحث را بیان نمود.(بحارالانوار،ج 32،ص 553). )
گفتوگوی امام علیه السلام با ارواح مردگان
این سخن را امام علیه السلام زمانی بیان فرمود که از میدان (پرغوغا و مملو از تأسف) صفین باز گشته و به کنار قبرستانی که پشت دروازه کوفه بود رسیده بود: (وَ قَدْ رَجَعَ مِنْ صِفِّینَ فَأَشْرَفَ عَلَی الْقُبُورِ بِظَاهِرِ الْکُوفَةِ) .
امام علیه السلام اموات آن گورستان را با پنج خطاب تکان دهنده بیدارگر مخاطب ساخت فرمود:«ای ساکنان خانههای وحشتناک و سرزمینهای خالی و قبرهای تاریک! ای خاک نشینان! ای غریبان! ای تنهایان! و ای وحشتزدگان!»؛ (یَا أَهْلَ الدِّیَارِ الْمُوحِشَةِ،وَ الْمَحَالِّ الْمُقْفِرَةِ،وَ الْقُبُورِ الْمُظْلِمَةِ،یَا أَهْلَ التُّرْبَةِ،یَا أَهْلَ الْغُرْبَةِ، یَا أَهْلَ الْوَحْدَةِ،یَا أَهْلَ الْوَحْشَةِ) .
امام علیه السلام در واقع با این تعبیرات نشان داد که هر انسانی سرانجام در این دنیا به چه سرنوشتی دچار میشود؛امروز در میان دوستان و عزیزان در خانههای زیبا و مرفه زندگی میکند،جمع آنها جمع و اسباب نشاطشان فراهم است،میگویند و میخندند و از باده غرور سرمستند؛ولی فردا جایگاهشان گورستان وحشتناک و قبرهای تاریک در وحدت و تنهایی خواهد بود.شادیها و خوشیها پایان میگیرد و لذات،خاتمه مییابد،جمعشان به پراکندگی میکشد و دوستیها به فراموشی سپرده میشود.
هنگامی که امام علیه السلام با این خطابهای پنجگانه تکاندهنده دلهای همراهان خود را که ناظر این صحنه بودند برای پذیرش حق آمادهتر ساخت،خطاب به ارواح گذشتگانِ آن قبرستان فرمود:«شما در این راه پیشگام ما بودید و ما نیز به دنبال شما خواهیم آمد»؛ (أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ سَابِقٌ،وَ نَحْنُ لَکُمْ تَبَعٌ لَاحِقٌ) .
«فَرَط»به کسی میگویند که پیشاپیش قافله میرود و طنابها و دلوها را برای کشیدن آب از نهر آماده میسازد.سپس به هر کسی که در چیزی پیشگام میشود اطلاق شده است.
اشاره به اینکه قانون مرگ استثناپذیر نیست؛انسانها مانند اهل قافلهای بزرگند که گروهی پیشاپیش قافله،گروهی در وسط و گروهی به دنبال قافله حرکت میکنند.این قافله به سوی دیار فنا یا به تعبیر دیگر عالم بقا میشتابد و همه سرانجام به آن میرسند،هیچ گونه استثنایی ندارد.تفاوت در زمانبندیهاست و اگر انسان به این حقیقت توجه کند به یقین نسبت به اعمال خود مراقبت بیشتری خواهد کرد.
آنگاه امام علیه السلام اخبار عالم دنیا را در سه جمله خلاصه کرده از آنها اخبار عالم آخرت را پرسش میکند و میفرماید:«اما خانههایتان را دیگران ساکن شدند، همسرانتان (اگر جوان بودند) به نکاح دیگران درآمدند و اموالتان (در میان ورثه) تقسیم شد.اینها خبرهایی است که نزد ماست،نزد شما چه خبر؟»؛ (أَمَّا الدُّورُ فَقَدْ سُکِنَتْ،وَ أَمَّا الْأَزْوَاجُ فَقَدْ نُکِحَتْ،وَ أَمَّا الْأَمْوَالُ فَقَدْ قُسِمَتْ،هَذَا خَبَرُ مَا عِنْدَنَا، فَمَا خَبَرُ مَا عِنْدَکُمْ؟) .
«سپس امام علیه السلام رو به سوی اصحاب و یاران کرد و فرمود:آگاه باشید اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده میشد به شما خبر میدادند که بهترین زاد و توشه (برای سفر آخرت) تقوا و پرهیزگاری است»؛ (ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَی أَصْحَابِهِ فَقَالَ:أَمَا لَوْ أُذِنَ لَهُمْ فِی الْکَلَامِ لَأَخْبَرُوکُمْ«أَنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی») .
در واقع امام علیه السلام انگشت روی مهمترین مسائل زندگی انسانها گذاشته که برای بدست آوردن آن تلاش میکنند؛خانههای مرفه،همسران خوب و اموال فراوان.همان چیزی که در آیه 14 سوره آل عمران آمده است که میفرماید:
«زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَناطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِکَ مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ» ؛محبّت امور مادی،از (قبیل) زنان و فرزندان و اموال فراوان از طلا و نقره و اسبهای ممتاز و چهارپایان و زراعت،در نظر مردم جلوه داده شده است؛(تا در پرتو آن،آزمایش و تربیت شوند؛ولی) اینها وسایل گذران زندگی دنیاست (و هدف نهایی نمیباشد)،سرانجامِ نیک (و زندگی والا و جاویدان) نزد خداست».
گاه میشود فردی در همه عمرش تلاش میکند و سرانجام رنج وی در خانهای مجلل خلاصه میشود و چقدر برای او دردناک است که آن را رها کند و کسانی که هیچ زحمتی برای آن نکشیدند در آن ساکن شوند و گاه محصول همه عمرش در مقداری از مال و ثروت خلاصه میشود و بعضی نیز سالها تلاش میکنند همسر زیبایی پیدا کنند؛ولی چیزی نمیگذرد باید همه را رها کرده و راهی دیار اموات شوند و طومار زندگی آنها در هم پیچیده خواهد شد.
جالب اینکه امام علیه السلام میفرماید:اگر آنها اجازه سخن گفتن را پیدا کنند فقط یک خبر به شما میدهند؛خبری که همه چیز در آن جمع است و آن خبر مربوط به زاد و توشه تقواست که در برزخ و مواقف قیامت،انسان را یاری میدهد.این سخن برگرفته از آیه شریفه 197 سوره بقره است که میخوانیم: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی وَ اتَّقُونِ یا أُولِی الْأَلْبابِ» ؛و زاد و توشه تهیه کنید و بهترین زاد و توشه،پرهیزگاری است و از (مخالفتِ) من بپرهیزید ای خردمندان».
1-آیا ارتباط با ارواح ممکن است؟
از ظاهر کلام امام علیه السلام چنین بر میآید که او با ارواح مردگان سخن میگوید و آنها سخنان امام علیه السلام را درک میکنند و حتی از آن استفاده میشود که اگر اذن پروردگار باشد آنها نیز میتوانند با انسانها ارتباط برقرار کنند و به این ترتیب دلیلی است بر امکان ارتباط با ارواح،هرچند بسیاری از مدعیان در این زمینه دروغ میگویند و با خیالات خود ارتباط پیدا میکنند ولی اصل ارتباط امکانپذیر است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که آیا این تعبیرات با آنچه در قرآن مجید در سوره«فاطر»آیه 22 آمده هماهنگ است که میفرماید: «وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ» ؛و تو نمیتوانی سخن خود را به گوش آنان که در گور (خفته)اند برسانی».
در پاسخ باید به نکتهای توجه داشت که مشرکان قطعاً سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله را میشنیدند و گوششان از این نظر کر نبود؛ولی این سخنان حکمتآمیز در دل و جانشان نفوذ نمیکرد،بنابراین معنای آیه شریفه چنین میشود:همانگونه که نمیتوانی مردگان را هدایت کنی این قوم مشرک لجوج و متعصب را نیز نمیتوان هدایت کرد،چرا که گوش شنوا ندارند؛گوشی که مطالب را بشنود و به درون جان انسان منتقل کند.
شاهد سخن این که مطابق آنچه در منابع اسلامی و از جمله منابع اهل سنت همچون صحیح بخاری ( .صحیح بخاری،ج 5،ص 97،باب قتل ابی جهل. ) و تفسیر روح المعانی ذیل آیه مورد بحث آمده است پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از پایان جنگ بدر دستور داد اجساد کفار را در چاه خشکی بیفکنند.سپس آنها را صدا زد و فرمود:
«هَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ اللّهُ وَرَسُولُهُ حَقّاً؟
فَإنِّی وَجَدْتُ ما وَعَدَنِیَ اللّهُ حَقّاً ؛آیا آنچه را که خدا و رسولش وعده داده بود حق یافتید؟ من آنچه را خداوند به من وعده داده بود حق یافتم».در اینجا عمر اعتراض کرد و گفت:ای رسول خدا! چگونه با اجسادی سخن میگویی که روح ندارند؟ فرمود:شما سخنان مرا بهتر از آنها نمیشنوید.جز اینکه آنها توانایی پاسخگویی ندارند
(ما أنْتَ بِأسْمَعٍ لِما أَقُولُ مِنْهُمْ غَیْرَ أنَّهُمْ لا یَسْتَطیعُونَ أنْ یَرُدُّوا شَیْئاً) .
در مسند احمد نیز همین معنا به صورت روشنتری آمده است. ( .مسند احمد،ج 2،113،ح 4849.)
اضافه بر این ممکن است در موارد عادی آنها (اهل قبور) صدای کسی را نشنوند؛اما در مواقع فوقالعاده،هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله یا امام معصوم علیه السلام یا یکی از اولیاء اللّه با آنها سخن خاصی بگوید آن را خواهند شنید.
از اینجا پاسخ بعضی از وهابیان ناآگاه و کمسواد نیز داده میشود که میگویند:
چرا شما به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از رحلتش متوسل میشوید.او سخن کسی را نمیشنود؟!
راستی جهل و نادانی چه عقاید زشتی برای انسان به بار میآورد؛هنگامی که خداوند درباره شهدا-هرچند از افراد عادی لشگر اسلام باشند-میفرماید:
«أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» 2 و آنها را زندگان جاوید مینامد،چگونه مقام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را از مقام آنها کمتر میشمرند.به علاوه خودشان همه روز در نمازها بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله سلام و خطاب میدهند آیا سلام،آن هم از دور به کسانی که در قبورند و چیزی نمیفهمند معنا دارد؟ همچنین در حدیثی از خود آن حضرت میخوانیم که فرمود:
«صَلُّوا عَلَیَّ فَإنَّ صَلاتَکُمْ تَبْلُغُنی حَیْثُ کُنْتُمْ ؛بر من درود بفرستید که درود شما هر جا که باشید به من میرسد». ( .سنن ابیداود،ج 1،453،ح 2042؛ابن حجر نیز در فتح الباری،ج 6،ص 352 این حدیث را نقل کرده تصریح میکند که سند این حدیث صحیح است.)
جالب اینکه در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله تابلوی بزرگی زدهاند و بر روی آن نوشتهاند: «لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ» ؛صدای خود را از صدای پیامبر بالاتر نبرید» ( .حجرات،آیه 2.) و به همین دلیل،مردم را به سکوت در مقابل قبر شریف پیامبر صلی الله علیه و آله دعوت میکنند.اگر نعوذ بالله پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از وفات چیزی نمیفهمد این کارها چه معنا دارد.
2-زاد و توشۀ آخرت
میدانیم دنیا به امور مختلفی تشبیه شده از جمله اینکه دنیا گذرگاهی برای عبور به سوی سرای جاویدان است،مقصد نهایی بهشت است و از مسیر دنیا و برزخ و صحنه محشر میگذرد،راهیان این مسیر نیاز به زاد و توشه و مرکب دارند؛مرکبشان ایمان و زاد و توشه آنها تقواست.اینکه امام علیه السلام در کلام حکیمانه بالا میفرماید:اگر به ارواح گذشتگان اجازه سخن گفتن داده شود به شما میگویند:تا میتوانید زاد و توشه برگیرید،همه اخبار آخرت را در جملهای خلاصه کرده که در این مسیر چیزی جز زاد و توشه تقوا مفید واقع نمیشود و این سخن همان گونه که گفتیم برگرفته از قرآن مجید است.
تقوا به معنای احساس مسئولیت در برابر فرمان خداست که نتیجه آن انجام واجبات و ترک محرمات است.
یکی از یاران امام صادق علیه السلام میگوید:خدمت امام علیه السلام بودم سخن از اعمال به میان آمد من گفتم:عمل من بسیار ضعیف و کم است.امام علیه السلام فرمود:
«مَهْ اسْتَغْفِرِ اللّهَ ؛از این سخن خودداری کن و استغفار نما»سپس به من فرمود:
«إنَّ قَلیلَ الْعَمَلِ مَعَ التَّقْوی خَیْرٌ مِنْ کَثیرِ الْعَمَلِ بِلا تَقْوی ؛اعمال کمِ آمیخته با تقوا بهتر است از اعمال زیاد بدون تقوا»عرض کردم:چگونه ممکن است انسان اعمال خوب زیادی داشته باشد بدون تقوا؟ فرمود:این مانند آن است که انسان اطعام طعام میکند و به همسایگان محبت مینماید و درِ خانهاش به روی نیازمندان گشوده است؛ولی«هنگامی که دری از حرام به سوی او گشوده شود وارد آن میشود»
(فَإذَا ارْتَفَعَ لَهُ الْبابُ مِنَ الْحَرامِ دَخَلَ فیهِ) سپس فرمود:این عملی است بدون تقوا و افزود:شخص دیگری ممکن است این گونه کارهای خیر را انجام ندهد اما هنگامی که درِ حرام به روی او گشوده شود وارد نگردد (گرچه اعمال کمی دارد؛ اما آمیخته با تقواست). (.کافی،ج 2،ص 76،ح 7.)
When Imam Ali ibn Abu Talib returned from (the battle of ) Siffin and noticed the graves outside Kūfa, he said: “O residents of houses which give a sense of loneliness, of areas depopulated, of gloomy graves! O people of the dust! O victims of strangeness! O people of loneliness and O people of desolation! You have gone ahead and preceded us while we are following you and will join you. The houses (you left) have been inhabited by others; the wives (you left) have been married by others; the properties (you left) have been distributed (among heirs).
“This is the news about those around us; what is the news about things around you?!”
Imām Ali ibn Abū Tālib then turned to his companions and said: “Beware! If they were allowed to speak, they will inform you that:Verily, the best provision is fear of Allāh (Qur'ān, 2:197).”
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَد سَمِعَ رَجُلًا یَذُمّ الدّنیَا أَیّهَا الذّامّ لِلدّنیَا المُغتَرّ بِغُرُورِهَا المَخدُوعُ بِأَبَاطِیلِهَا أَ تَغتَرّ بِالدّنیَا ثُمّ تَذُمّهَا أَنتَ المُتَجَرّمُ عَلَیهَا أَم هیَِ المُتَجَرّمَةُ عَلَیکَ مَتَی استَهوَتکَ أَم مَتَی غَرّتکَ أَ بِمَصَارِعِ آبَائِکَ مِنَ البِلَی أَم بِمَضَاجِعِ أُمّهَاتِکَ تَحتَ الثّرَی کَم عَلّلتَ بِکَفّیکَ وَ کَم مَرّضتَ بِیَدَیکَ تبَتغَیِ لَهُمُ الشّفَاءَ وَ تَستَوصِفُ لَهُمُ
الأَطِبّاءَ غَدَاةَ لَا یغُنیِ عَنهُم دَوَاؤُکَ وَ لَا یجُدیِ عَلَیهِم بُکَاؤُکَ لَم یَنفَع أَحَدَهُم إِشفَاقُکَ وَ لَم تُسعَف فِیهِ بِطَلِبَتِکَ وَ لَم تَدفَع عَنهُ بِقُوّتِکَ وَ قَد مَثّلَت لَکَ بِهِ الدّنیَا نَفسَکَ وَ بِمَصرَعِهِ مَصرَعَکَ إِنّ الدّنیَا دَارُ صِدقٍ لِمَن صَدَقَهَا وَ دَارُ عَافِیَةٍ لِمَن فَهِمَ عَنهَا وَ دَارُ غِنًی لِمَن تَزَوّدَ مِنهَا وَ دَارُ مَوعِظَةٍ لِمَنِ اتّعَظَ بِهَا مَسجِدُ أَحِبّاءِ اللّهِ وَ مُصَلّی مَلَائِکَةِ اللّهِ وَ مَهبِطُ وحَیِ اللّهِ وَ مَتجَرُ أَولِیَاءِ اللّهِ اکتَسَبُوا فِیهَا الرّحمَةَ وَ رَبِحُوا فِیهَا الجَنّةَ فَمَن ذَا یَذُمّهَا وَ قَد آذَنَت بِبَینِهَا وَ نَادَت بِفِرَاقِهَا وَ نَعَت نَفسَهَا وَ أَهلَهَا فَمَثّلَت لَهُم بِبَلَائِهَا البَلَاءَ وَ شَوّقَتهُم بِسُرُورِهَا إِلَی السّرُورِ رَاحَت بِعَافِیَةٍ وَ ابتَکَرَت بِفَجِیعَةٍ تَرغِیباً وَ تَرهِیباً وَ تَخوِیفاً وَ تَحذِیراً فَذَمّهَا رِجَالٌ غَدَاةَ النّدَامَةِ وَ حَمِدَهَا آخَرُونَ یَومَ القِیَامَةِ ذَکّرَتهُمُ الدّنیَا فَتَذَکّرُوا وَ حَدّثَتهُم فَصَدّقُوا وَ وَعَظَتهُم فَاتّعَظُوا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (شنید مردی دنیا را نکوهش میکند.)
ای نکوهش کننده دنیا، که خود به غرور دنیا مغروری و با باطلهای آن فریب خوردی! خود فریفته دنیایی و آن را نکوهش میکنی؟ آیا تو در دنیا جرمی مرتکب شدهای؟ یا دنیا به تو جرم کرده است؟ کی دنیا تو را سرگردان کرد؟ و در چه زمانی تو را فریب داد؟ آیا با گورهای پدرانت که پوسیدهاند؟ (تو را فریب داد) یا آرامگاه مادرانت که در زیر خاک آرمیدهاند؟ آیا با دو دست خویش بیماران را درمان کردهای؟ و آنان را پرستاری کرده و در بسترشان خواباندهای؟
درخواست شفای آنان را کرده، و از طبیبان داروی آنها را تقاضا کردهای؟ در آن صبحگاهان که داروی تو به حال آنان سودی نداشت، و گریه تو فایدهای نکرد، و ترس تو آنان را سودی نرساند، و آنچه میخواستی به دست نیاوردی، و با نیروی خود نتوانستی مرگ را از آنان دور کنی. دنیا برای تو حال آنان را مثال زد، و با گورهایشان، گور، خودت را به رخ تو کشید .
همانا دنیا سرای راستی برای راست گویان، و خانه تندرستی برای دنیا شناسان، و خانه بینیازی برای توشهگیران، و خانه پند، برای پندآموزان است . دنیا سجدهگاه دوستان خدا، نمازگاه فرشتگان الهی، فرودگاه وحی خدا، و جایگاه تجارت دوستان خداست، که در آن رحمت خدا را به دست آوردند، و بهشت را سود بردند . چه کسی دنیا را نکوهش میکند؟ و جدا شدنش را اعلام داشته، و فریاد زد که ماندگار نیست، و از نابودی خود و اهلش خبر داده است؟ و حال آن که (دنیا) با بلای خود بلاها را نمونه آورد، و با شادمانی خود آنان را به شادمانی رساند . در آغاز شب به سلامت گذشت، امّا در صبحگاهان با مصیبتی جانکاه بازگشت، تا مشتاق کند، و تهدید نماید، و بترساند، و هشدار دهد، پس مردمی در بامداد با پشیمانی، دنیا را نکوهش کنند، و مردمی دیگر در روز قیامت آن را میستایند، دنیا حقائق را به یادشان آورد، یاد آور آن شدند، از رویدادها برایشان حکایت کرد، او را تصدیق کردند، و اندرزشان داد، پند پذیرفتند .
[و شنید مردی دنیا را نکوهش میکند فرمود:] ای نکوهنده جهان، فریفته به نیرنگ آن، به ژاژهایش دلباخته و به نکوهشش پرداخته.
فریفته دنیایی و سرزنشش مینمایی؟ تو بر دنیا دعوی گناه داری، یا دنیا باید بر تو دعوی کند که گنهکاری؟ دنیا کی سرگشتهات ساخت و چسان به دام فریبت انداخت؟ با خفتنگاههای پدرانت که پوسیدند؟ یا با خوابگاههای مادرانت که در خاک آرمیدند؟ چند کس را با پنجههایت تیمار داشتی؟ و چند بیمار را با دستهایت در بستر گذاشتی؟ بهبود آنان را خواهان بودی، و دردشان را به پزشکان مینمودی. بامدادان، که دارویت آنان را بهبودی نداد، و گریهات آنان را سودی. بیمت آنان را فایدتی نبخشید، و آنچه خواهانش بودی به تو نرسید، و نه به نیرویت بیماری از آنان دور گردید. دنیا از او برایت نمونهای پرداخت، و از هلاکتجای وی نموداری ساخت. دنیا خانه راستی است برای کسی که آن را راستگو انگاشت، و خانه تندرستی است آن را که شناختش و باور داشت، و خانه بی نیازی است برای کسی که از آن توشه اندوخت، و خانه پند است برای آن که از آن پند آموخت. مسجد محبان خداست، و نمازگاه فرشتگان او، و فرود آمد نگاه وحی خدا و تجارتجای دوستان او. در آن آمرزش خدا را به دست آوردند و در آنجا بهشت را سود بردند. چه کسی دنیا را نکوهد حالی که بانگ برداشته است که جدا شدنی است، و فریاد کرده است که ناماندنی است، گفته است که خود خواهد مرد و از مردمش کسی جان به در نخواهد برد. با محنت خود از محنت برای آنان نمونه ساخت، و با شادمانیش آنان را به شوق شادمانی انداخت. شامگاه به سلامت گذشت و بامداد با مصیبتی جانگداز برگشت، تا مشتاق گرداند و بترساند، و بیم دهد و بپرهیزاند. پس مردمی در بامداد پشیمانی بد گوی او بودند و مردمی روز رستاخیز او را ستودند. دنیا به یادشان آورد، و یادآور شدند. با آنان سخن گفت و گفته او را راست داشتند. و پندشان داد، و از پند او بهره برداشتند.
فرمود در وقتی که شنید از مردی که مذمت کرد دنیا را ای آن کسی که مذمت کننده دنیا را که فریفته شده بفریب آن فریب خورده بباطلهای دنیا بچه چیز مذمت میکنی دنیا را ایا مغرور شده بدنیا و فریب آن خورده پس از آن مذمت میکنی آنرا یا جرم نهنده تو بر دنیا یا دنیا جرم نهنده است بر تو از کجا سرگشته کرد تو را دنیا یا از کجا فریب تو را دنیا آیا سرکشی و غرور تو بمواضع افتادن پدران تست از پوسیدگی و ریزه ریزه شدن یا بمواضع خوابگاه مادران تو در زیر خاک چند حکمت زایل کردی بهر دو کف خود یعنی بخودی خود و چند بیمار داری کردی بهر دو دست خود و طلب میکردی برای ایشان شفا و دوا را و میخواستی صفت دوا را برای ایشان از طبیبان فایده نداد هیچیک ایشان را مهربانی تو با دو حاجت بر آورده نشدی در باره آن کس بچیزی که جویای او بودی و دفع نکردی از آن مرض را بتوانائی خود بتحقیق که تمثیل کرد برای تو بهر یک از مذکورات دنیا نفس خود را و بموضع هلاکت او جای هلاکت تو را بدرستی که دنیا سرای راستیست نه کجی برای کسی که تصدیق کرد تغیر و زوال او را و سرای ایمنیست از عذاب برای کسی که فهم کرد از آن از عبرت و سرای توانگریست برای کسی که توشه طاعت گرفت از آن و سرای موعظه و پند است مر کسیرا که نصیحت گرفت مسجد دوستان خدایست از انبیا و اولیا و نمازگاه فرشتگان خدایست و موضع نزول وحی خداست و محل تجارت دوستان خداست که کسب کردند در آن رحمت را و سود کردند در آن بهشت را پس کیست آنکه مذمت میکند این سرا را و حال آنکه اعلام کرده خلایقرا بافتراق خود و ندا کرده ایشان را بفراق خود و خبر مرگ داده نفس خود را و اهل خود را پس تصویر کرده برای ایشان بمحنت و گرفتاری خود گرفتاری آن جهانرا و آرزومند ساخت ایشان را بخوشحالی خود بخوشی آن جهان و شبانگاه کرد برستگاری و بامداد کرد بمصیبت بجهة راغب گردانیدن مردمان به آن جهان و ترسانیدن آن و در خوف انداختن و محترز ساختن از عاقبت آن پس مذمّت کردند دنیا را مردانی چند در بامداد ندامت و حسرت و محمدت کردند و ستودند دنیا را مردان دیگر در روز قیامت نزد مثوبت بیاد دارد ایشان را دنیا از از مواعظ و عبر پس یاد کردند و قبول آن نمودند و خبر داد از تغییر خود پس تصدیق نمودند و پند دادیش پند گرفتید
وقتی که شنید مردی دنیا را نکوهش می کند، چنین فرمود: ای کسی که دنیا را نکوهش می کنی و حال آنکه فریفته نیرنگهای او هستی و به دروغهایش دلباخته ای. آیا هم فریفته دنیا هستی و هم نکوهشش می کنی آیا تو او را گناهکار می شماری یا او تو را گناهکار می شمارد؟ این دنیا از کی عقل از سرت ربود و سرگردانت نمود از کی فریبت داد آیا به جایی که پدرانت به خواب مرگ رفته اند و پوسیده اند تو را فریفته یا به آنجا که مادرانت در خاک سرد غنوده اند چه بیمارانی را، با دستهایت تیمار داشتی و چه دردمندانی را پرستاری کردی. برایشان شفا طلبیدی و از پزشکان، اوصاف بیماریشان را پرسیدی. نه داروی تو بی نیازشان کرد نه گریه هایت سودشان بخشید. نه ترس تو فایدتی در بر داشت نه به خواست خود رسیدی و نه، به نیروی خویش، بیماری از آنان دور ساختی. دنیا، برای تو از او نمونه ای ساخت که مرگ او مرگ تو را ماند.
دنیا برای کسی که گفتارش را راست انگارد، سرای راستی است و برای کسی که حقیقت آن را دریابد، سرای عافیت است و برای کسی که از آن برای آخرتش توشه برگیرد، سرای توانگری است و برای کسی که از آن پند پذیرد، سرای اندرز و موعظه است.
دنیا نمازگاه دوستان خداست، مصلای ملایکه خداست، محل نزول وحی خداست، بازارگاه دوستان خداست که در آن کسب رحمت کنند و سودشان بهشت است.
پس چه کسی دنیا را نکوهش می کند، در حالی که، دنیا خود ندای فراق در داده و خود و اهل خود را به نیستی هشدار داده محنت و بلایی را که خود بدان گرفتار است، نمونه محنتها و بلاهای آخرت گردانید و به شادمانی خود آنان را به شادمانی آخرت راه نمود
شب با تندرستی گذشت و بامدادان در سختی فراز آمد. هم ترغیب کند و هم بترساند، هم بیم دهد و هم هشدار. پس، فردا که روز پشیمانی است، گروهی نکوهشش کنند و جمعی در قیامت بستایندش. زیرا دنیا به یادشان آورد و آنان نیز به یاد آورند، با آنان سخن گفت، سخنش را راست شمردند. اندرزشان داد اندرزش را پذیرا آمدند.
آن حضرت شنید مردی به نکوهش دنیا بر خاسته،فرمود:ای کسی که دنیا را نکوهش میکنی، در حالی که به نیرنگ آن فریفتهای،و به اباطیلش گول خوردهای،آیا فریفته دنیایی و آن را مذمّت مینمایی؟!تو بر گردن دنیا گناه بار میکنی یا دنیا بر گردن تو ؟ چه زمان دنیا تو را سرگردان کرد یا چه وقتی فریبت داد؟آیا به جایگاهی که پدرانت افتادند و پوسیدند تو را فریفت؟یا به خوابگاه مادرانت در زیر خاک؟چه اندازه به دستهایت به رفع بیماری اقدام کردی !و چه بیمارانی را که مراقبت نمودی!شفای آنان را خواهان شدی،و از طبیبان تدبیر علاج آنان را درخواست کردی،ولی بامدادان دارویت به آنان بهبودی نمیداد،و گریهات به آنان سودی نمیبخشید،ترس تو برای احدی از آنان نفع نداشت، و در باره او آنچه را خواهانش بودی به آن نرسیدی،و مرگ را به نیرویت از او دفع نکردی.
دنیا با وضعی که برای او پیش آورد وضع تو را هم روشن ساخت،و با قربانگاه او قربانگاه تو را نمایاند .
همانا دنیا سرای راستی است برای کسی که با آن به راستی برخورد کند،و خانه عافیت است برای آن که آن را فهمید،و محلّ توانگری است برای آن که از آن توشه گرفت،و جای پند است برای کسی که با آن پند گیرد .مسجد عاشقان خدا،و جایگاه نماز فرشتگان،و محل فرود آمدن وحی،و تجارتخانه اولیاء خداست،که در آن کسب رحمت کردند، و بهشت را سود بردند .پس چه کسی دنیا را نکوهش میکند در صورتی که دنیا جداییش را اعلام کرده،و فراقش را فریاد زده،و مرگ خود و اهلش را خبر داده،با بلای خود برای مردم از بلای آخرت نمونه ساخت،و آنان را به شادی خود تشویق به شادی آخرت کرد .شب را به سلامت گذراند،و بامداد با بلایی سخت خود را نشان داد،تا تشویق کند و بترساند، و بیم دهد و بر حذر دارد.مردمی آن را در صبحگاه پشیمانی نکوهش کنند،و دیگران روز قیامت آن را بستایند.همانان که دنیا تذکّرشان داد متذکر شدند،و با آنان سخن گفت او را تصدیق کردند،و پندشان داد پندش را پذیرفتند .
شروح:
و قوله انت المتجرم علیها ای: انت المدعی الذنب علی الدنیا، ای انت، و الاستفهام هنا علی سبیل التوبیخ. و ام متصله، و یجوز ان یکون انت اختبارا و ام منقطعه. و المقفره: الخالیه. و الموحشه مثلها، و یقال: تجرم فلان علی ادعی ذنبا علی لم افعله. و متی استهوتک: ای متی طلبت الدنیا هویک، ای سقوطک بین بقوله: ابمصارع آبائک من البلی ام بمضاجع امهاتک تحت الثری. ان احوال الدنیا بان تجعلها عبره لنفسک وعظه اولی من ان تغتر بها. و تمریضا اذا قمت علیه فی مرضه، و کذا عللته. و تبغی: ای تطب. و اشفاقک: ای خوفک. و لم تسعف: ای لم تقض حاجتک، یقال: اسعفت الرجل بحاجته اذا قضیتها له. و الطلبه: المطلوب. و مثلث: ای جعلت مثلا (و ضربت مثلا) یقال: مثلت له کذا تمثیلا: اذا صورت له مثالا بالکتابه و غیرها فی امر مجمل و فصلته له و اذنت ببینها اعلمت بفراقها. و نعت نفسها: ای اخبرت بهلاک نفسها و راحت بعافیه: اتت بالرواح. و ابتکرت: جائت بکره، و عدی کلیهما بالباء.
تجرم علیه: تجنی علیه و ادعی الذنب علیه. الاستهواء: طلب الهوی ای السقوط و الهبوط قال تعالی (کالذی استهوته الشیاطین فی الارض). و استعفت الرجل بحاجته: قضیتها. فمثلت لهم ببلائها، البلاء ای صورت الدنیا لهم بلاء الاخره بالبلاء الواقع فیها، یعنی بلاء الدنیا و سرورها یدلان علی ما هو اعظم و ادوم منهما من بلاء الاخره و شرورها.
امام (علیه السلام) وقتی شنید مردی دنیا را مذمت میکند فرمود: متجرم: کسی که ادعای جرم کند، استهوتک: علاقه و میل تو را به خود جلب کند، مثلت: مصور کند، (ای کسی که دنیا را نکوهش میکنی در حالی که به فریبکاری او، فریفته شده و به بیهودگیهایش گول خوردهای، آیا فریب دنیا را میخوری و آن را مذمت میکنی، آیا تو او را گنهکار میدانی، یا دنیا تو را مجرم میشناسد؟ چه وقت دنیا تو را سرگردان نموده و کی تو را فریب داده است؟ آیا در آن هنگام که پدرانت به خاک افتادند و پوسیده شدند، و یا آنگاه که ما درانت به زیر خاک رفتند؟ چه قدر با دستهایت رنجوران را یاری و بیماران را پرستاری کردی؟ و در پی بهبودی آنان بودی و از پزشکان داروی دردشان را خواستی، اما فردای آن روز دانستی که دارویت شفابخش نبوده، و گریهات برای ایشان بیفایدده بود و دلسوزیات به هیچ کدام از آنها سودی نداد، و به آنچه برایشان میخواستی نرسیدی، و نتواستی به نیروی خود باری از دوششان برداری و دنیا این را برای تو نمونه قرار داد و به خاک افتادن آنان را آیینه به خاک افتادن تو ساخت. براستی که دنیا برای کسی که راست باشد منزل درستی و راستی است و برای کسی که دریافت درستی از آن داشته باشد خانهی ایمنی است. و برای کسی که از آن بهره بگیرد خانهی ثروتمندی است و برای کسی که پند گیرد منزل پند است، مسجد دوستان خدا و عبادتگاه فرشتگان الهی و محل فرود آمدن وحی خدا و تجارتخانهی اولیای خداست، که در آن رحمت خدا را کسب کنند، و سودشان بهشت است. پس چه کسی دنیا را مذمت میکند، در حالی که دنیا او را از جدایی خود مطلع ساخته و از مفارقتش به صدای بلند آگاه نموده، از نیستی خود و اهل دنیا خبر داده، و برای آنان به وسیلهی گرفتاریهای دنیایی از گرفتاری پس از مرگ مثل زده، و همچنین به وسیلهی شادی خود، آنان را به شادی اخروی مشتاق نموده است. شب دنیا با عافیت فرارسد و روزش با غم و اندوه برای ایجاد رغبت و ترساندن و بیم دادن و برحذر داشتن، افرادی در فردای پشیمانی آن را مذمت کنند، و گروهی در روز قیامت آن را ستایش کنند که دنیا به آنان یادآوری کرد، آنان هم، متذکر شدند، و دنیا به آنان گفتنیها را گفت و ایشان باور کردند و دنیا به ایشان پند داد و آنها پند گرفتند). عبارت: ایها الذام … غرتک سرزنش آدمی بر فریب خوردن از دنیا و با این حال نکوهش کردن آن است و دروغ دانستن ادعای فرد سرزنش کننده که او خود مجرم است. با پرسش از او که چه وقت دنیا تو را شیدای خود کرده است؟ با استفهام انکاری و توبیخی او بدان، مطلب را مورد تاکید قرار داده است با پرسش دیگر که گول خوردنش از دنیا به کدام وسیله بوده است، آیا از خاکی که پدرانش در آن دفن شدهاند و یا آرامگاههای مادرانش، و این سخن از باب دست انداختن و مسخره کردن و توجه دادن بر چیزی است که باعث نفرت بوده، نه فریب خوردن، یعنی همن رفتار بد دنیا نسبت به اهلش به حدی که گویی او، خود پیک این هشدار و برحذر ساختن از دنیاست. و عبارت: کم عللت … مصرعک مقدمهی صغرا برای قیاس مضمری است که امام (علیه السلام) آن را دلیل آورده بر آنچه که ادعا فرموده است که دنیا بیدارکنندهی از خواب غفلت است و هدفش فریبکاری نیست، و تقدیر جمله چنین است: دنیا تو را برای خودت سرمشق ساخته است به وسیلهی کسانی از بستگانت که آنان را پرستاری و درمان کردی و در پی بهبودی آنان بودی و برای ایشان پزشکان را معرفی کردی اما هیچ کدام از اینها آنان را سودی نبخشید و هلاکت آنان را نمونه برای هلاکت تو قرار داد. و کبرای مقدر آن چنین است: و هر چه که برای تو سرمشق قرار گیرد چیزی را برای تو مصور کند، پس به تو دروغ نمیگوید و فریبکار نیست، بلکه از ناصحان توست، و از خواب غفلت بیدارت میکند. آنگاه پس از رفع نکوهش از دنیا شروع به ستایش آن نموده و هشت صفت برای آن بیان کرده است: 1- دنیا خانهی راستی است برای کسی که تصدیق کند آن را یعنی آنچه را که دنیا به زبان حال راجع به فنا و نابودیاش خبر داده است. و تصدی دنیا، اقرار به این مطالب و عمل بر طبق آنهاست. 2- منزلگاه ایمنی است، برای کسانی که موعظههای دنیا را دریابند تا بپذیرند که باید از زیانها و آفات آن دوری کنند و از عذاب الهی که به وسیلهی دنیا در پیش است ایمن گردند. 3- خانهی توانگری است برای کسی که از دنیا توشهی تقوا را برای سفر الی الله برگیرد. و بدیهی است که تقوا و نتیجهی اخروی آن بزرگترین سرمایه است برای پرهیزگاران. 4- سرای پند است برای کسی که عبرت بگیرد، و صفت دنیا و سرانجام کار آن را بشناسد. 5- دنیا مسجد است برای دوستداران خدا، از پیامبران و اولیای او. 6- جای عبادت و نماز برای فرشتگان خدا در زمین است، فرشتگانی که آدم (علیه السلام) را سجده کردند. 7- دنیا محل نرول وحی است. 8- تجارتخانهی اولیای خداست که با عبادت خود در دنیا رحمت خدا را به دست آوردند و بهشت او را سود بردند. پس از این همه ستایش از دنیا امام (علیه السلام) کسی را که دنیا را نکوهش میکرد با استفهام انکاری مورد سوال قرار میدهد، و حالات دیگری برای دنیا بازگو میکند که با نکوهش آن منافات دارد، یعنی پس چه کسی آن را مذمت میکند در حالی که صفات یاد شده و این حالات را دارد و از ان احوال شش مورد را ذکر میکند: 1- دنیا جدایی خود از اهلش را اعلام کرده و از دوری خود آنها را آگاه ساخته است. واو در وقد حالیه است. 2- جدایی خود را به صدای بلند خبر داده است. 3- دنیا خود را معرفی کرده است، البته تمام این معرفیها به زبان حال است، یعنی همان دگرگونی و تغییر، که نابودی آن را اعلام میدارند. 4- دنیا با گرفتاریهایش، گرفتاری در آخرت را برای آنان مجسم میسازد. 5- به وسیلهی شادمانی دنیایی به شادی در بهشت، آدمیان را جلب میکند. براستی که چنین است، زیرا آنچه در این دنیاست، صورت و مثالی است برای آنچه در عالم غیب است و نسخهای از آن که قابل توجه و مقایسه با آن است، و اگر چنین نبود، راه صعود و بالا رفتن تا ساحت خدایی مسدود و آگاهی بر رازی از رازهای نهفته غیرممکن بود بنابراین سالکان الی الله چون گرفتاریهای آخرت را با مقایسهی گرفتاری در دنیا، مشاهده کردهاند برای نجات از آن میکوشند و از طرفی چون شادی آخرت را از روی شادی دنیوی نگریستند و دانستند که میان آنها تفاوت زیادی است، و به دست آوردن آن برترین جز با دور انداختن این پست ترین، امکان ندارد، رای درست آنان این بود که شادی گذرا را به شادمانی جاوید بفروشند. 6- شبش با سلامتی و روزش با اندوه و غم است. این مطلب کنایه از دگرگونی سریع حالات دنیا و تغییرات آن از آسایش به سختی و از تندرستی به بیماری است. و امام (علیه السلام) این کارها را به دنیا نسبت داده است زیرا دنیا وسیله و سبب اینهاست، و چون امام (علیه السلام) این افعال اختیاری را به دنیا نسبت داده است، برای دنیا هدفی نیز از این کارها منظور کرده که همان تشویق مردم به طرف خدا و ترساندن آنان از دنیا میباشد. آنگاه، به دلیل نکوهش کسی که دنیا را مذمت میکرد، اشاره کرده است، یعنی پشیمانی کسانی که در گرفتن توشهی تقوا از دنیای خود برای آخرت، کوتاهی کردهاند، و این کوتاهی را به فریبکاری دنیا نسبت دادهاند که این سخن آنان همانطوری که امام (علیه السلام) بیان داشته، سخنی بیهوده است، و بعد به علل ستایش کسی که دنیا را ستوده اشاره فرموده است که آن سه علت به شرح زیر است: 1- یادآوری دنیا به ایشان، از بین رفتن خود را و این که بعد از آن، سرمنزل دائمی وجود دارد که باید برای آنجا کار کرد، آنان آنچه را که دنیا یادآوری کرده، متذکر شده و به کار بستهاند. 2- سخن گفتن دنیا راجع به این مطلب، تا این که آنان باور کردند و مورد تصدیق قرار دادند. 3- پند دادن دنیا ایشان را به عبرتهای خود، به حدی که آنان پند گرفتهاند.
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَدْ سَمِعَ رَجُلاً یَذُمُّ الدُّنْیَا أَیُّهَا الذَّامُّ لِلدُّنْیَا الْمُغْتَرُّ بِغُرُورِهَا [اَلْمُنْخَدِعُ]
اَلْمَخْدُوعُ بِأَبَاطِیلِهَا أَ [تَفْتَتِنُ]
تَغْتَرُّ بِهَا ثُمَّ تَذُمُّهَا أَنْتَ الْمُتَجَرِّمُ عَلَیْهَا أَمْ هِیَ الْمُتَجَرِّمَةُ عَلَیْکَ مَتَی اسْتَهْوَتْکَ أَمْ مَتَی غَرَّتْکَ أَ بِمَصَارِعِ آبَائِکَ مِنَ الْبِلَی أَمْ بِمَضَاجِعِ أُمَّهَاتِکَ تَحْتَ الثَّرَی کَمْ عَلَّلْتَ بِکَفَّیْکَ وَ کَمْ مَرَّضْتَ بِیَدَیْکَ تَبْتَغِی لَهُمُ الشِّفَاءَ وَ تَسْتَوْصِفُ لَهُمُ الْأَطِبَّاءَ غَدَاةَ لاَ یُغْنِی عَنْهُمْ دَوَاؤُکَ وَ لاَ یُجْدِی عَلَیْهِمْ بُکَاؤُکَ لَمْ یَنْفَعْ أَحَدَهُمْ إِشْفَاقُکَ وَ لَمْ تُسْعَفْ فِیهِ بِطَلِبَتِکَ وَ لَمْ تَدْفَعْ عَنْهُ بِقُوَّتِکَ وَ قَدْ مَثَّلَتْ لَکَ بِهِ الدُّنْیَا نَفْسَکَ وَ بِمَصْرَعِهِ مَصْرَعَکَ إِنَّ الدُّنْیَا دَارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَهَا وَ دَارُ عَافِیَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْهَا وَ دَارُ غِنًی لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْهَا وَ دَارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنِ اتَّعَظَ بِهَا مَسْجِدُ أَحِبَّاءِ اللَّهِ وَ مُصَلَّی مَلاَئِکَةِ اللَّهِ وَ مَهْبِطُ وَحْیِ اللَّهِ وَ مَتْجَرُ أَوْلِیَاءِ اللَّهِ اکْتَسَبُوا فِیهَا الرَّحْمَةَ وَ رَبِحُوا فِیهَا اَلْجَنَّةَ فَمَنْ ذَا یَذُمُّهَا وَ قَدْ آذَنَتْ بِبَیْنِهَا وَ نَادَتْ بِفِرَاقِهَا وَ نَعَتْ نَفْسَهَا وَ أَهْلَهَا فَمَثَّلَتْ لَهُمْ بِبَلاَئِهَا الْبَلاَءَ وَ شَوَّقَتْهُمْ بِسُرُورِهَا إِلَی السُّرُورِ رَاحَتْ بِعَافِیَةٍ وَ ابْتَکَرَتْ بِفَجِیعَةٍ تَرْغِیباً وَ تَرْهِیباً وَ تَخْوِیفاً وَ تَحْذِیراً
فَذَمَّهَا رِجَالٌ غَدَاةَ النَّدَامَةِ وَ حَمِدَهَا آخَرُونَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ ذَکَّرَتْهُمُ الدُّنْیَا [فَذَکَّرُوا]
فَتَذَکَّرُوا وَ حَدَّثَتْهُمْ فَصَدَّقُوا وَ وَعَظَتْهُمْ فَاتَّعَظُوا .
تجرمت علی فلان ادعیت علیه جرما و ذنبا و استهواه کذا استزله .
و قوله ع فمثلت لهم ببلائها البلاء أی بلاء الآخرة و عذاب جهنم و شوقتهم بسرورها إلی السرور أی إلی سرور الآخرة و نعیم الجنة .
و هذا الفصل کله لمدح الدنیا و هو ینبئ عن اقتداره ع علی ما یرید من المعانی لأن کلامه کله فی ذم الدنیا و هو الآن یمدحها و هو صادق فی ذاک و فی هذا و قد جاء عن النبی ص کلام یتضمن مدح الدنیا أو قریبا من المدح و هو قوله ع
الدنیا حلوة خضرة فمن أخذها بحقها بورک له فیها.
و احتذی عبد الله بن المعتز ( د:«المغیرة». ) حذو أمیر المؤمنین ع فی مدح الدنیا فقال فی کلام له الدنیا دار التأدیب ( د:«التأدب». ) و التعریف التی بمکروهها توصل إلی محبوب الآخرة و مضمار الأعمال السابقة بأصحابها إلی الجنان و درجة الفوز التی یرتقی علیها المتقون إلی دار الخلد و هی الواعظة لمن عقل و الناصحة لمن قبل و بساط المهل و میدان العمل و قاصمة الجبارین و ملحقة الرغم معاطس المتکبرین و کاسیة التراب أبدان المختالین و صارعة المغترین و مفرقة أموال الباخلین و قاتلة القاتلین و العادلة بالموت علی جمیع العالمین و ناصرة المؤمنین و مبیرة الکافرین الحسنات فیها مضاعفة و السیئات بآلامها ممحوة و مع عسرها یسران و الله تعالی قد ضمن أرزاق أهلها و أقسم فی کتابه بما فیها و رب طیبة من نعیمها قد حمد الله علیها فتلقتها أیدی الکتبة و وجبت بها الجنة و کم نائبة من نوائبها و حادثة من حوادثها قد راضت الفهم و نبهت الفطنة و أذکت القریحة و أفادت فضیلة الصبر و کثرت ذخائر الأجر.
و من الکلام المنسوب إلی علی ع الناس أبناء الدنیا و لا یلام المرء علی حب أمه.
أخذه محمد بن وهب الحمیری فقال و نحن بنو الدنیا خلقنا لغیرها و ما کنت منه فهو شیء محبب
(و قال علیهالسلام و قد سمع رجلا) و فرمود آن حضرت صلوات الله علیه وقتی که شنید از مردی (یذم الدنیا) که مذمت و نکوهش میکرد دنیا را (ایها الذام للدنیا) ای کسی که مذمت کنندهای دنیا را به نادانی (المغتر بغرورها) که فریفته شدهای به فریب دنیا (المنخدع باباطیلها) و ای خداع یافته به اباطیل نفس و هوی (یم تذمها) به چه چیز مذمت میکنی دنیا را (اتغتر بالدنیا) آیا فریفته میشوی به دنیا (بم تذمها) پس از آن مذمت میکنی آن را و در نکوهش او در میآیی (انت المتجرم علیها) آیا تو جرم نهندهای بر دنیا و اثبات کننده گناه بر او (ام هی المتجرمه علیک) یا او جنایت نهنده است بر تو در ارتکاب معصیت (متی استهوتک) از کجا سرگشته و حیران کرد تو را (ام متی غرتک) یا از کجا فریب داد تو را به متاع خود (ابمصارع ابائک) آیا استهوا و تغریر آن به مواضع افتادن پدران تو است (من البلی) از پوسیدگی و ریزهریزه شدن (ام بمضاجع امهاتک) یا به جایهای خواب مادران تو (تحت الثری) در زیر خاک استفهام، از برای تهکم است. (کم عللت بکفیک) چند علت زایل کردی به کفهای خود یعنی به خودی خود از آبا و امهات و سایر خویشان (و کم فرضت بیدیک) و چند بیماردار کردی به دستهای خود ایشان را و علاج نمودی (تبغی لهم الشفاء) طلب میکردی از برای ایشان شفا و دوا را (و تستوصف لهم الاطباء) و میخواستی صفت دوا را برای ایشان و طبیبان (لم ینفع احدهم) فایده ندارد هیچ یک ایشان را (اشفاقک) مهربانی نمودن تو به او (و لم تسعف فیه) و حاجت برآورده نشدی درباره آن کس (بطلبتک) به چیزی که جویای آن بودی از حیات او (و لم تدفع عنه) و دفع نکردی از او مرض و علل را (بقوتک) به توانایی خود که صرف او نمودی (قد مثلت لک به الدنیا نفسک) به تحقیق که تصور و تشبیه کرد این دنیای غدار تو را به آن کس (و بمصرعه مصرعک) و تشبیه کرد به موضع هلاک او جای هلاکت تو را (ان الدنیا دار صدق) به درستی که دنیا سرای راستی است نه کجی و ناراستی (لمن صدقها) برای کسی که تصدیق کرد او را یعنی تشبیه کرد و اعتراف نمود به تغیر و زوال و تمثیل و تصویر او (و دار عافیه) و سرای عافیت است و ایمنی از عذاب خدای (لمن فهم عنها) برای کسی که فهم کرد از او و دریافت آنچه خبر میدهد به آن از مواعظ و غیرها تا محترز شود از آفات آن و به واسطه آن مصون شود از عذاب نیران و برسد به روضه جنان (و دار غنی) و سرای توانگری است (لمن تزود منها) برای کسی که توشه طاعت گرفت از آن برای سرمایه روز بازار آخرت (و دار موعظه) و سرای موعظه و نصیحت است (لمن اتعظ بها) برای کسی که پندپذیر شد به او از انقلابات و تغیرات (مسجد احباء الله) دنیا مسجد دوستان خدا است که در او مشغول شوند به انواع عبادات (و مصلی ملائکه الله) و جای نماز فرشتگان خدا است که در صفوف مومنان نماز گزارند (و مهبط وحی الله) و موضع فرود آمدن وحی خدا است بر انبیا (و متجر اولیاء الله) و جای تجارت محبان حق تعالی است (اکتسبوا فیه الرحمه) که کسب نمودهاند در او رحمت خدا و مثوبات اخری (و ربحوا فیها الجنه) و سود کردهاند در او بهشت عنبرسرشت را در روز جزا (فمن ذا یذمها) پس کیست که مذمت میکند این سرا را (و قد اذنت ببینها) و حال آنکه اعلام کرده خلایق را به افتراق و جدایی خود (و نادت بفراقها) و ندا کرده ایشان را به فراق و زوال خود (و نعت نفسها و اهلها) و خبر مرگ داده نفس خود را و اهل خود را یعنی اعلام نموده به مردمان فنای خود را و هلاک اهل خود را (فمثلت لهم) پس تصویر کرده برای ایشان و تشبیه نموده (ببلائها البلاء) به محنت و گرفتاری خود، گرفتاری آن جهان را (و شوقتهم بسرورها) و آرزومند ساخت ایشان را به سرور و خوشحالی خود (الی السرور) به خوشی و شادی آن جهان چه هر چه در این عالم است صورت و مثال عالم غیب است. یعنی بلا و سرور دنیا دلالت میکند بر آن چه اعظم و ادوم آن است از بلا و سرور در آخرت (راحت بعافیه) شبانگاه کرد به عافیت و رستگاری (و ابتکرت بفجیعه) و بامداد کرد به مصیبت و گرفتاری و این کنایت است از سرعت انتقال احوال دنیا و تبدل اطوار آن از رخاء به شدت و از صحت به علت. این تمثیل و تشویق و ابتکار دنیا (ترغیبا) به جهت راغب گردانیدن مردمان است به آن جهان (و ترهیبا) و ترسانیدن از اهل این جهان و نکال آن جهان (و تخویفا) و در خوف انداختن از بطش آن (و تحذیرا) و محترز ساختن از عواقب آن (فذمها رجال) پس مذمت کردند دنیا را مردانی چند (غداه الندامه) در بامداد ندامت و حسرت که وقت عذاب است و عقوبت (و حمدها اخرون) و محمدت کردند و ستایش نمودند دنیا را مردان دیگر (یوم القیمه) در روز قیامت نزد مثوبات (ذکرتهم الدنیا) به یاد داد ایشان را دنیا از مواعظ و عبر (فتذکروا) پس یاد کردند و قبول آن نمودند (و حدثتهم) و خبر داد ایشان را از تغیر خود (فصدقوا) پس تصدیق نمودند به آن (و وعظتهم) و پند داد ایشان را (فاتعظوا) پس پند گرفتند به آن و کسب سرمایه آخرت کردند در آن
(مصارع) جمع (مصرع) آن موضع که کشته آنجا بر خاک افتد و (مضاجع) جمع (مضجع) خوابگاه شخص. و گفت آن حضرت در حالتی که شنید از مردی مذمت میکرد دنیا را چنانچه عادت جاهلان احمق است که دنیا را طعن و لعن کنند و دشنام دهند و معایب و مثالب او باز گویند، و هیچ در آن بر صواب نباشند که ایشان را اهلیت آن نباشد جز آنکه به تشبه زاهدان مستبصر و متقیان معتبر این کلمات بر زبان رانند. گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مار کو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست (ایها الذام الخ) ای مذمت کننده دنیا فریفته شده به غرور و فریب دنیا، و گولخورده به اباطیل آن، آیا فریفته میشوی به دنیا و پیروی میکنی شهوات و اباطیل نفس را و هوی را بعد از آن مذمت میکنی دنیا را، تو جرم مینهی بر دنیا یا دنیا بر تو جرم مینهد و گناه بر تو ثابت میکند، چه وقت و کجا گم کرد دنیا از راه تو را، و سرگشته و حیران کرد یا چه وقت که تو را مغرور و فریفته ساخت آیا به مصارع پدرانت که ایشان برا بر خاک هلاک انداخت و کهنه و پوسیده ساخت، یا به مضاجع مادرانت که هم بر این قیاس ایشان را زیر خاک داشت و خاک بر ایشان انباشت. چند جهد و سعی کردی در ازاله علت از پدر و مادر یا خویشان و یاران به دو دست خود و چند بیمار داری نمودی ایشان را به خدمت و تحصیل دوا و غذا، و میطلبیدی از برای ایشان عافیت و شفا را، و میجستی وصف دواها و چگونگی مرض و تدبیر علاج را برای ایشان از اطباء یا به این معنی که برای آن بیماران وصف اطبای زمان میپرسیدی که کدام یک حاذقتر و عالمترند، نفع نداد هیچ یک از ایشان را اشفاق و غمخواری تو، و نرسیدی درباره اینان به حاجب خود. یعنی تحصیل شفا از برای او به سعی مداوات طبیبان و دفع نکردی از او مرگ را به قوت و تدبیر خود. به تحقیق مثل ساخت برای تو دنیا به آن جمع که هر چند سعی کردی از چنگ مرگ نرستند حال خود را، و به مصرع ایشان نمود به تو مصراع تو را. یعنی مثال حال تو فاش به تو نمود، و ایشان را بر خاک هلاک افکند تا تو قیاس برگیری، و دانی که با تو نیز آن خواهد کرد که با ایشان کرد و بیترس و باک همه بر خاک هلاک افکند تو را نیز خواهد افکند، به درستی که دنیا سرای صدق است و راستی، نه کذب و غرور برای آن کس که قول او باور دارد، و خبر صریح او صدق شمارد و خانه عافیت نه بلیت برای آن کس که از آن حال فهم نماید و سرای توانگری و جمعیت است برای آن کس که از آن توشه خویش بردارد و آن را به جا نگذارد، و سرای موعظه و عبرت است برای کسی که پند به آن گیرد و از آن عبرت پذیرد مسجد دوستان خدا است که آنجا خدای را سجده برند و عبادت نمایند، و نمازگاه ملائکه خدا است که در صفوف مومنان نماز گزارند یا بر نیک کار ایشان در دار دنیا صلوات و رحمت فرستند، و برای استغفار نمایند، و جای فرود آمدن وحی بر انبیای خدا است، و مکان تجارت و سفر سود انداختن اولیای خدا است اکتساب نمودند در این سرای رحمت او را، و سود یافتند هم در این سرای جنت او را. (فمن ذا.. الخ) پس کیست آنکه ذم میکند دنیا را و از چه وجه جرم مینهد بر او و او را غدار و مکار و سرای زور و غرور و مکان شر و شور میخواند، و حال آنکه اعلام کرد به صدق مقال و اخبار کرد به زبان صریح حال، واقعه مرگ و جدائی را، و روز بینوایی را، و ندا کرد به آواز بلند خبر دوری از دنیا و فراق و نزول قبر و تنهائی را، و خبر مرگ و زوال خود و اهلش را فاش گفت بی توریه و التباس. پس مثل ساخت در نظر بصیره اهل دنیا به بلاهای گوناگون خود سختی و بلا را تا از عقوبت آخرت احتراز نمایند و مشتاق گردانید به سرور خود به سوی سرور تا سرور باقی جنت بشناسند، یعنی برای نمونه عقوبت و نعمت اخروی سختیها و خوشیها در دنیا آفریده شده و این باعث و راغبی است عظیم شما را بر حذر از نار و خوف از عقوبت، و شوق به نعیم جنت و سعی کردن در طاعت و صبر کردن بر مشقت، حقا که اگر نمیبود دنیا را جز این منت بر ما که از نعمت جنت و عقوبت نار ما را نمونه صریح بنمود، و کام ما را از چاشنی هر دو حالت آگاه فرمود، تا شوق و خوف بر دل ما علیالعیان جلوه نماید و ما را بر طلب ثواب و هرب از عقاب باعث و دلیل گردد، همین منت از همه منتی اعظم است و زبان شکر از عهده آن عاجز و ابکم است، شبانگاه کند با عافیت و شخص از او در صحت و ناز و نعمت باشد، و بامداد کند ناگاه در اندوه و مصیبت افتاده و از عافیت و مهلت و خوشی به بلا و زوال مهلت و سختی منتقل گشته، این کار را کند برای ترغیب بر طاعت و شتافتن به کار آخرت، و برای ترهیب و تحذیر از معصیت و دل نهادن بر خوشی و راحت او. پس ذم و نفرین کنند دنیا را جمعی مردم صبح ندامت. یعنی در قیامت آن وقت که اعمال آشکار گردد، پس مقصر و عاصی نداء (وا حسرتا علی ما فرطت فی جنب الله) درگیرند، و بستایند دنیا را از او خشنود باشند قومی دیگر روز قیامت که ثواب اعمال و جزای مساعی ایشان در کنار ایشان نهند، و خود را در نعیم موبد و جنت مخلد بینند. پس حق نعمت دنیا بر خود نپوشند، و در ثنا و دعای او بکوشند، از آن وجه که تذکر کرد ایشان را، و بیاگاهانید، پس بیاد آوردند و تدبیر کار خویش بساختند و حدیث کرد با ایشان از تمام احوال مبدا و معاد و دنیا و عقبی، پس تصدیق کردند او را و عمل بر طبق آن نمودند، و پند داد ایشان را به هر گونه پندی پس پند او پذیرفتند، و آن مواعظ حلقه گوش خویش ساختند تا به سعادت ابدی و نجات اخروی فایز گشتند.
و قال علیهالسلام و قد سمع رجلا یذم الدنیا: «ایها الذام للدنیا المغتر بغرورها! اتغتر بالدنیا ثم تذمها؟ انت المتجرم علیها ام هی المتجرمه علیک، متی استهوتک، ام متی غرتک؟ ابمصارع آبائک من البلی؟ ام بمصارع امهاتک تحت الثری؟ کم عللت بکفیک و کم مرضت بیدیک، تبغی لهم الشفاء و تستوصف لهم الاطباء، لم ینفع احدهم اشفاقک و لم تسعف فیه بطلبتک و لم تدفع عنه بقوتک، قد مثلت لک به الدنیا نفسک و بمصرعه مصرعک.» یعنی و گفت علیهالسلام و حال آنکه شنید از مردی که مذمت میکرد دنیا را: ای مذمتکننده مر دنیا، فریبخورده به فریب آن، آیا فریفته میشوی به دنیا پس مذمت میکنی آن را؟ آیا تو گناهکاری بر آن یا اینکه دنیا گناهکار است بر تو؟ در چه وقت حیران و مصروع گردانید تو را؟ یا در چه زمان فریب داد تو را؟ آیا به مکانهای هلاک شدن پدران تو از جهت کهنه و مندرس شدن؟ یا به خوابگاههای مادران تو را در زیر خاک بودن؟ چه بسیار بیماری را که دستگیر شدی به هر دو دست توانگری تو و چه بسیار مریضی را که دریافتی به هر دو دست توانایی تو، در حالتی که طلب کردی از برای ایشان شفا یافتن را و طلب وصف حال کردی از برای ایشان طبیبان را، نفع نبخشید یکی از آن بیماران را مهربانیهای تو و حاجت روا نشدی دربارهی یکی از ایشان به مطلب تو و دفع نکردی مرضی از یکی از ایشان را به قوت و توانایی تو. به تحقیق که ممثل و شبیه ساخت از برای تو به سبب هر یک از ایشان دنیا نفس خود را و به هلاک گردانیدن هر یک، هلاک ساختن تو را.
«ان الدنیا دار صدق لمن صدقها و دار عافیه لمن فهم عنها و دار غنی لمن تزود منها و دار موعظه لمن اتعظ بها، مسجد احباء الله و مصلی ملائکه الله و مهبط وحی الله و متجر اولیاء الله! اکتسبوا فیها الرحمه و ربحوا فیها الجنه، فمن ذا یذمها و قد آذنت بینها و نادت بفراقها و نعت نفسها و اهلها، فمثلت لهم ببلائها البلاء و شوقتهم بسرورها الی السرور، راحت بعافیه و ابتکرت بفجیعه، ترغیبا و ترهیبا و تخویفا و تحذیرا، فذمها رجال غداه الندامه و حمدها آخرون، ذکرتهم الدنیا فتذکروا و حدثتهم فصدقوا و وعظتهم فاتعظوا.» یعنی به تحقیق که دنیا سرای راستگو است از برای کسی که تصدیق کند گفتار آن را و سرای صحت و سلامت است از برای کسی که بفهمد خبرهای آن را و سرای توانگری است از برای کسی که توشهی آخرت بردارد از آن و سرای پند است از برای کسی که پند گیرد از آن. مکان عبادت کردن دوستان خداست و جای دعا کردن ملائکهی خداست و محل فرود آمدن وحی خدا است و جای تجارت کردن یاران خدا است. کسب میکنند در آن مرحمت خدا را و سود میکنند در آن رضوان خدا را. پس کیست که مذمت کند دنیا را؟ و حال آنکه خبر داد دنیا به جدایی خود و ندا کرد به مفارقت خود و خبر مرگ داد نفس خود را و مردم خود را، پس ممثل و شبیه ساخت از برای ایشان به سبب محنت خود محنت آخرت را و مشتاق ساخت ایشان را به سبب خوشحالی خود به سوی خوشحالی آخرت و شام کرد در عافیت و صحت دادن و صبح کرد در رنج و مصیبت رسانیدن، از جهت راغب ساختن و خائف ساختن و ترساندن و بیم دادن، پس مذمت کردند دنیا را مردانی چند در وقت صبح پشیمان شدن و مدح کردند دنیا را مردان دیگری که به یاد ایشان آورد دنیا آخرت را، پس یاد آخرت کردند و خبر داد ایشان را از حال خود، پس تصدیق او کردند و پند داد ایشان را پس پند گرفتند.
اللغه: (تجرم علیه): اتهمه بجرم (المصرع): مکان الصرع، صرع صرعا: طرحه علی الارض (ضجع) وضع جنبه بالارض المضجع ج: مضاجع: موضع الاضطجاع- المنجد- (استهوتک) طلبت ان تهویها (مثلت): صورت. الاعراب: فمن ذایذمها، ذامو صوله بمعنی الذی، و جمله یذمها صله لها. راحت بعافیه، الباء للالصاق. ترهیبا و ثلاث بعدها مفعول له لقوله: راحت و ابتکرت و هل یجری فیها تنازع العاملین، موضع تامل، لان هذه النتائج تحصل بالفعلین معا، و هل یصح عمل عاملین فی معمول واحد؟ فتدبر.
المعنی: قد تعرض (علیه السلام) فی هذه الحکمه لامور هامه:
1- نقد ادبی بالغ الی الشعراء و الخطباء من اهل کل لسان فان اشعارهم و خطاباتهم ملیئه بذم الدنیا و الشکوی عنها بارضها و سمائها و افلاکها و نجومها و اقمارها، فقلما یخلو شعر شاعر او کلام خطیب من المذمه للدنیا بوجه ما.
2- درس نافع و بلیغ للتربیه و فلسفه رشیقه لطور الاستفاده من الدنیا و ما فیها، و بین (علیه السلام) ان ما هو خارج عن وجود الانسان ینعکس فیه علی ما یطلبه. یبتغیه، فالامور کیف ما کانت فی جوهرها انما ترتبط بالانسان علی ما یشکلها هو لنفسه. فالموثر فی حسن الاشیاء و قبحها و ذمها و مدحها هو الانسان فانه یقدر ان یستفید من کل شیء احسن استفاده اذا نظر الیه بالتعقل و التدبر اللائق. فالدنیا و ما فیها کتاب تلقی دروسا نافعه للمتعلم اللائق و الطالب الشائق و لکن الکسل الراغب عن الاستفاده یمقتها و یعرض عنها و یذمها کالطالب المدرسی اللاهی الملاعب المعرض عن تحصیل الدروس المقرره فی المدارس و المکاتب، فانه ینظر الی الکتب الدرسیه و التعلیمات المدرسیه نظر النفور و العداوه، و یحسبها عداوه لملاهیه و مانعه عما یشتهیه و یتهمها بالجرم و یحکم علیها بالعقوبه. کما ان الجاهل ینظر الی ما لا یدرک فائدته من مظاهر الطبیعه بنظر المقت و السخریه، فیقول: لما هذه الجبال الوعره الشاهقه، و هذه الصحاری القفره المجدبه، و هذه الابحر الرهیبه الواسعه، و لماذا؟! و لماذا؟!. و لکن العلم الحدیث قد توجه الی اکتناه هذه الامور و شرع بدرس کل من الکائنات من الذره الی الدره، و اکتشف فوائد قیمه و آثارا معجبه اودعها الله فیها.
3- تعرض لتحلیل الدنیا و تجزئتها من ناحیه دروس العظه و الاعتبار بها و بما یجری فیها من الحوادث الجاریه الساریه الی ابناء البشر جمعاء. فیعاتب من ذمه بقوله (علیه السلام): متی طلب منک الدنیای ان تحبه و جعلت تخدع لک، مع انها صورت لک من نفسها ابشع صور النفور و الردع عن التقرب بها. فتعرض (علیه السلام) لانکی مصائب الدنیا و افجع حاله منها و هو النظر الی قبور الاباء و مراقد الامهات تحت الثری، و فی مرض الموت حین یتململون من الوجع و یلتمسون النجاه بکل جزع، فیطلب الابن علاجهم و یرکض وراء الطبیب و الادواء لشفائهم فلا یغنی عنهم شیئا. ثم نبه (علیه السلام) علی ان ما یراه الانسان من مرض الموت فی ابیه و امه و ما یوول حاله الیه من الهلاک و الدفن تحت التراب مقدر له و مصور تجاه عینه بالنسبه الی نفسه، و کفی بذلک عبره لکل احد.
ثم بین طریق الاستفاده من الدنیا و انها تعاون علی السعاده فی العقبی و مدحها باوصاف حمیده عده:
1- دار صدق لمن صدقها.
2- دار عافیه لمن فهم عنها.
3- دار غنی لمن تزود منها.
4- دار موعظه لمن اتعظ بها.
5- مسجد احباء الله، و مصلی الملائکه، و مهبط الوحی، و متجر الاولیاء اکتسبوا فیها الرحمه، و ربحوا فیها الجنه. ثم اعتذرت عن الدنیا بانها طلبت الفراق و اخبرت عن فنائها مع اهلها و صورت عذاب الاخره و سرور الجنه و قامت واعظه بلیغه لابنائها بحوادث العافیه و الفجیعه المتبدله لیلا و نهارا، و کفی بذلک وسیله للترهیب عن الشرو الترغیب الی الخیر و التخویف و التحذیر عن ارتکاب المعاصی. 4- دواء نافع لرفع الکسل و الاهمال و العارض لکثیر من الاشخاص و خصوصا الشبان فی هذا الزمان فیفقدون نشاطهم و یقطعون رجائهم عن الحیاه و یتنفرون من الدنیا حتی یقدمون علی الانتحار و قتل النفس. و قد توجه علماء علی النفس الی نفخ روح النشاط و الرجاء بالحیاه فی عروق هولاء و توسلوا بکل وسیله تبلیغیه، و حکمته هذه من احسن الوسائل و انجع الادواء لهذا الداء العضال، و یستشم من التدبر فیها الاعتماد بالنفس لکل شخص. الترجمه: مردی در حضرتش دنیا را به باد نکوهش گرفت و چون شنید چنین فرمود: ای کسی که از دنیا نکوهش میکنی و بد میگوئی تو خود فریفته آنی و گول بیهودگیهای آن دامنگیر تو است، تو خود فریفته دنیا شدی و دل بدان بستی سپس از آن بد میگوئی عیبش میجوئی؟ تو باید دنیا را مجرم شماری یا اینکه دنیا حق دارد تو را مجرم بداند، کی دنیا به تو اظهار عشق کرد و کی و کجا تو را فریفت و چه ناز و کرشمهای با تو کرد؟ راستی تو را بوسیله گورهای پوسیده پدارنت فریفت یا خوابگاه درون گور مادرانت؟ چه قدر برای زندگی آنها در بستر مرگ دست و پا زدی و از آنها پرستاری کردی و دنبال بیمارستان و پزشک دویدی، در آن بامدادی که درمان تو دردی از آنها دوا نکرد، و گریه و زاریت سودی بدانها نداد، وشفقت و مهربانیت به درد آنها نخورد و نفعی برایشان نداشت، درخواست تو درباره نجات آنها به اجابت نرسید، و با همه نیروی خود نتوانستی در برابر مرگ از آنها دفاع کنی، دنیا با همین مناظره آینده خودت را در برابرت مجسم کرد و قتلگاهت را به تو نشان داد. راستی که دنیا محیط راستی است برای کسی که براستی با آن درآید، و خانه عافیت و آسایش است برای کسی که به خوبی آنرا بفهمد، خانه بینیازی و ثروتست برای کسی که از آن توشه برگیرد، خانهی پند است برای کسی که بدان پند پذیرد، مسجد دوستان خدا است، محل نماز فرشتههای خدا است، فرودگاه وحی خدا است، تجارتخانه اولیاء خداست، در آن کسب رحمت نموده و بهشت را بهره و سود گرفتند. کی است آنکه نکوهشش میکند با اینکه دنیا است که خود اعلام جدائی کرده، و فریاد مفارقت خود را بلند کرده است، و خبر مرگ خود و اهل خود را منتشر ساخته، با بلاهای خود بلاء دوزخ را مجسم کرده، و با شادمانی خود شادمانی بهشت را پیش چشم آورده، شامگاهان آسایش آرد، و بامدادان فاجعه و سوگ زاید برای اینکه بیم دهد و تشویق سازد و بترساند و اخطار حذر کند، مردمی در فردای پشیمانی از کارهای خود آنرا مذمت کنند، و نیکوکاران در روز قیامت آن را بستایند زیرا دنیا به آنها یاد آوری داد و آنها یادآور شدند، و با آنها حدیث کرد و تصدیقش کردند، و آنها را پند داد و پندپذیر شدند.
نپوشید علی ذمّ دنیا ز مردی***بفرمود با وی تو دانی چه کردی؟
تو خوردی فریب جهان فریبا***به بیهودگیهاش دلدادی آیا؟
تو او را بجرم و خطا درکشیدی؟*** و یا جام جرمت ز دستش چشیدی؟
ز کی از تو دل برده دنیای زیبا؟***فریب تو کی داده است آن فریبا؟
فریبد بپوسیده گور نیایت؟***و یا مرقد خاکی ما مهایت؟
ندیدی که در بستر مرگ آنان؟***تلاشی نمودی براشان فراوان
بر آوردی از آستین دست قدرت***بجستی تو درمانشان را بهمّت
پزشکان طلب کردی از بهر آنها***نبردند سودی نه از تو نه زانها
نشد گریه های تو درمان دردی***نه زان شفقت و مهرکاری تو کردی
اجابت نشد بهر آنها دعایت***نکردی دفاعی از آنان بقوّت
برایت مجسم نمود است دنیا***سرانجام کار خودت را چه آنها
تو دنیا نگر خانه راستی***بر آن کس که جوید در آن راستی
بود خانه عافیت بهر آن*** که فهمد چه بازی کند اندر آن
بود خانه بی نیازی هر کس***که جوید در آن توشه روز واپس
بود خانه پند گر تو پذیری***زهر جنبشش می شود پند گیری
أحبّاء حق راست پاکیزه مسجد***برای ملائک مصلّا و معبد
بود مهبط وحی حق خدایش***تجارت گه بیغش اولیایش
در آن کسب رحمت نمایند و غفران***وز ان بهره گیرند مینوی رضوان
چه کس می نماید ز دنیا نکوهش***که اعلام تفریق کرد است و کوچش
خبر داده از مرگ خود باتبارش***چه دشمن شماری تو او را چه یارش
مجسّم کند با بلایش بلا را***بشادیش شادی نماید شما را
نمودی ز دوزخ نویدی ز جنّت***نمایش دهد بر تو ای بیمروّت
نکوهش کنندش فردا کسانی*** که هستند نادم ز غفلت پرانی
ستایند او را دیگر مردمانی*** که پندش پذیرفته با شادمانی
(الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) اقول: رواه الشیخ فی (امالیه) عن جابر الانصاری، قال: بینا امیرالمومنین (علیه السلام) فی جماعه من اصحابه انا فیهم، اذ ذکروا الدنیا و تصرفها باهلها، فذمها رجل فذهب فی ذمها کل مذهب، فقال (علیه السلام) له: ایها الذام للدنیا انت المتجرم علیها ام هی المتجرمه علیک؟ فقال: بل انا المتجرم علیها، فقال (علیه السلام): فبم تذمها؟ الیست منزل صدق لمن صدقها؟ ودار غنی لمن تزود منها؟ ودار عافیه لمن فهم عنها؟ و مساجد انبیاء الله، و مهبط و حیه، و مصلی ملائکته، و متجر اولیائه، اکتسبوا فیها الرحمه، وربحوا فیها الجنه، فمن ذا (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) یذمها و قد اذنت ببینها، و نادت بانقطاعها، و نعت نفسها و اهلها، فمثلت ببلائها البلائ، و شوقت بسرورها الی سرور، تخویفا و ترغیبا اذا ابتکرت بعافیه راحت بفجیعه، فذمها رجال فرطوا غداه الندامه، و حمدها آخرون اکتسبوا فیها الخیر فیا ایها الذام للدنیا المغتر بغرورها، متی استذمت الیک؟ ام متی غرتک؟ ابمضاجع آبائک من البلی؟ ام بمصارع امهاتک تحت الثری؟ کم مرضت بیدیک؟ و عالجت بکفیک؟ تلتمس لهم الشفاء و تستوصف لهم الاطباء لم تنفعهم بشفاعتک و لم تسعفهم فی طلبتک مثلت لک- و یحک- الدنیا بمصرعهم مصرعک و بمضجعهم مضجعک حین لایغنی بکاوک و لاینفعک احباوک. و رواه ابن ابیشعبه فی (تحفه) مرفوعا عن جابر الانصاری ابسط، فقال: قال جابر کنا مع امیرالمومنین (علیه السلام) بالبصره، فلما فرغ من قتال من قاتله اشرف علینا من آخر اللیل، فقال: فیم انتم؟ قلنا: فی ذم الدنیا فقال: علی م تذم الدنیا یا جابر؟ ثم حمد الله و اثنی علیه و قال: اما بعد فما بال اقوام یذمون الدنیا انتحلوا الزهد فیها، الدنیا منزل صدق لمن صدقها، و مسکن عافیه لمن فهم عنها، ودار غنی لمن تزود فیها، مسجد انبیاء الله، و مهبط وحیه، و مصلی ملائکته، و مسکن احبائه، و متجر اولیائه، اکتسبوا فیها الرحمه وربحوا منها الجنه فمن ذا یذم الدنیا یا جابر و قد آذنت ببینها و نادت بانقطاعها و نعت نفسها بالزوال و مثلت ببلائها البلاء و شوقت بسرورها الی سرور راحت بفجیعه و ابتکرت بنعمه و عافیه ترهیبا و ترغیبا یذمها قوم عند الندامه حدثتهم جمیعا فصدقتهم و ذکرتهم فذکروا و وعظتهم فاتعظوا و خوفتهم فخافوا و شوقتهم فاشتاقوا فایها الذام للدنیا المغتر بغرورها متی استذمت (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) الیک بل متی غرتک بنفسها بمصارع آبائک من البلی ام بمضاجع امهاتک من الثری کم مرضت بیدیک و عللت بکفیک تستوصف لهم الدواء و تطلب لهم الاطباء لم تدرک فیه طلبتک و لم تسعف فیه بحاجتک بل مثلت الدنیا به نفسک و بحاله حالک غداه لاینفعک احباوک و لایغنی عنک ندائک حین یشتد من الموت اعالین المرض و الیم لوعات المضض حین لاینفع الالیل و لایدفع العویل یحفز بها الحیزوم و یغص بها الحلقوم لایسمعه النداء و لایروحه الدعاء فیاطول الحزن عند انقطاع الاجل ثم یراح به علی شرجع نقله اکف اربع فیضجع فی قبره فی طول لبث و ضیق جدث فذهبت الجده، و انقظعت المده و رفضته العطفه اللطفه لاتقاربه الاخلاء و لایلم به الزوار و لااتسقت به الدار انقطع دونه الاثر و استعجم دونه الخبر و بکرت و رثته و اقتسمت ترکته و لحقه الحوب و احاطت به الذنوب فان یکن قدم خیرا طاب مکسبه و ان یکن قدم شرا تب منقلبه و کیف ینفع نفسا فرارها و الموت قصارها و القبر مزارها فکفی بهذا و اعطا کفی ثم قال: یا جابر امض معی، فمضیت معه حتی اتینا القبور فقال: یا اهل التربه و یا اهل الغربه اما المنازل فقد سکنت و اما المواریث فقد قسمت و اما الازواج فقد نکحت، هذا خبر ما عندنا فما خبر ما عندکم؟ ثم امسک عنی ملیا ثم رفع راسه فقال:
و الذی اقل السمائ، فعلت، و سطح الارض فدحت، لو اذن للقوم فی الکلام لقالوا: انا وجدنا خیر الزاد التقوی، ثم قال: یا جابر! اذا شئت فارجع. (بیان) شرجع: الجنازه. و رواه (کمال الدین الشافعی فی مطالب سووله) فقال: و قال (علیه السلام): ایها الذام للدنیا انت المجترم علیها ام هی المجترمه علیک؟ فقال قائل من (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) الحاضرین انا المجترم علیها یا امیرالمومنین فقال له: فلم ذممتها الیست دار صدق لمن صدقهاودار غنی لمن تزود منهاودار عافیه لمن فهم عنها مسجد احبائه و مصلی انبیائه و مهبط الملائکه و متجر اولیائه اکتسبوا فیها الطاعه و ربحوا فیها الجنه فمن ذا یذمها و قد اذنت بانتهائها و نادت بانقضائها و انذرت ببلائها فان راحت بفجیعه فقد غدت بمبتغی و ان اعصرت بمکروه فقد اسفرت بمشتهی- الی ان قال- و اذاقتک شهدا و صبرافان ذممتها لصبرها فامدحها لشهدها و الا فاطرحها لامدح و لاذم … و رواه (امالی المفید) کما یاتی فی شرح بعض الفقرات. و رواه الخطیب فی الحسن بن ابان مسندا عنه عن بشیر بن زاذان عن جعفر بن محمد الصادق عن آبائه (علیه السلام) قالوا کان علی (علیه السلام) فی مسجد الکوفه فسمع رجلا یشتم الدنیا و یفحش فی شتمها فقال له اجلس فجلس فقال: مالی اسمعک تشتم الدنیا، و تفحش فی شتمها او لیس هو اللیل و النهار و الشمس و القمر سامعین مطیعین، فانشا یقول: ان الدنیا لمنزل صدق لمن صدقها و دار بلاء لمن فهم عنها، و عافیه لمن تزود منها، منزل احباء الله، و مهبط و حیه، و مصلی ملائکته، و متجر اولیائه، اکتسبوا الجنه وربحوا فیها المغفره، فذمها اقوام غداه الندامه و حمدها آخرون ذکرتهم الدنیا فذکروا و حدثتهم فصدقوا فمن ذا یذمها و قد اذنت ببینها، و نادت بانقطاعها، راحت بفجیعه، و ابتکرت بعافیه، تخویف و ترهیب، یا ایها الذام للدنیا المقبل بتغریرها متی استدنت الیک ام متی غرتک؟ ابمضاجع آبائک من الثری او بمنازل امهاتک من البلی ام ببواکر الصریخ من اخوانک ام بطوارق النعی من احبابک؟ هل رایت الا ناعیا منعیا، او رایت الا وارثا موروثا؟ کم عللت بیدیک ام کم مرضت (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) بکفیک؟ تبتغی له الشفاء و تستوصف الاطباء لم تنفعه بشفاعتک و لم تنجح له بطلبتک بل مثلت لک به الدنیا نفسک و بمضجعه مضجعک غداه لایغنی عنک بکاوک و لاینفعک احباوک فهیهات! ای مواعظ للدنیا لو نصت لها؟ و ای دار لو فهمت عنها؟ و ای عافیه لو تزودت منها؟ انصرف اذا شئت.
و رواه ابن قتیبه فی (زهد عیونه) فقال: ذم رجل الدنیا عند علی (علیه السلام) فقال له: الدنیا دار صدق لمن صدقهاودار نجاه لمن فهم عنهاودار غنی لمن تزود منها مهبط و حی الله و مصلی ملائکته و مسجد انبیائه و متجر اولیائه ربحوا منها الرحمه و احتسبوا فیها الجنه فمن ذا یذمها و قد آذنت ببینها و نادت بفراقها و شبهت بسرورها السرور و ببلائها البلاء ترغیبا و ترهیبا فیا ایها الذام للدنیا المعلل نفسه متی خدعتک الدنیا ام متی استذمت الیک ابمصارع آبائک فی البلی ام بمضاجع امهاتک فی الثری کم مرضت بیدیک و عللت بکفیک تطلب له الشفاء و تستوصف له الاطباء غداه لایغنی عنه دواوک و لاینفعه بکاوک. و رواه المسعودی فی (مروجه) فقال: کان علی (علیه السلام) یقول: الدنیا دار صدق لمن صدقها ودار عافیه لمن فهم عنها ودار غنی لمن تزود منها، الدنیا مسجد احباء الله و مصلی ملائکه الله و مهبط وحیه و متجر اولیائه اکتسبوا فیها الرحمه وربحوا فیها الجنه فمن ذا یذمها و قد اذنت ببینها و نادت بفراقها و نعت نفسها و اهلها و مثلت لهم ببلائها البلاء و شوقت بسرورها الی السرور راحت بفجیعه و ابتکرت بعافیه تحذیرا و ترغیبا و تخویفا فذمها رجال غداه الندامه و حمدها آخرون غب المکافاه ذکرتهم فذکروا تصاریفها و صدقتهم (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) فصدقوا حدیثها فیا ایها الذام للدنیا المغتر بغرورها متی استذامت لک الدنیا؟ بل متی غرتک من نفسها؟ ابمضاجع آبائک من البلی؟ ام بمصارع امهاتک من الثری؟ کم قد عللت بکفیک و مرضت بیدیک؟ من تبغی له الشفاء و تستوصف له الاطباء لم تنفعه بشفائک … قول المصنف- و قال (علیه السلام)- و قد سمع رجلا یذم الدنیا قد عرفت من روایه (تحف العقول): ان الرجل کان من البصره بعد الجمل، و من روایه (تاریخ بغداد) انه کان بالکوفه، و لعله کان کل منهما فتکرار مثله غیر بعید. و فی (الیتیمه) فصل لابی النضر العتبی فی الانکار علی من یذم الدهر (عتبک علی الدهر داع الی العتب علیک و استبطاوک ایاه صارف عنان اللوم الیک فالدهر سهم من سهام الله منزعه عن مقابض احکامه و مطلعه من جانب ما صررته مجاری اقلامه و الوقیعه فیه تمرس بحکم خالقه و باریه و مجاری الاشیاء علی قدر طباعها و بحسب ما فی قواها و اوضاعها و من ذا الذی یلوم الاراقم علی النهش بالانیاب و العقارب علی اللسع بالاذناب و انی لها ان تذم و قد اشربت خلقتها السم و حکم الله فی کل حال مطاع و بامره رضا و اقتناع فاعف الزمان عن قوارض لسانک و اضرب علیها حجاب القرص باسنانک و اذکر قول النبی (صلی الله علیه و آله): لاتسبوا الدهر فان الله هو الدهر، و علیک بالتسلیم بحکم العلی العظیم و ذاک احمد عاقبه و ارشد دنیا و دین. و قال ابن ابیالحدید: هذا الفصل کله لمدح الدنیا و هو ینبی عن اقتداره (علیه السلام) علی ما یرید من المعانی لان کلامه کله فی ذم الدنیا و هو الان (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) یمدحها و هو صادق فی ذاک و فی هذا. قلت: و فی (الاستیعاب): قدم عمر و بن الاهتم فی وجوه قومه من بنیتمیم علی النبی (صلی الله علیه و آله) فی سنه تسع، و کان فی من معه الزبرقان بن بدر، فقال الزبرقان: یا رسولالله (صلی الله علیه و آله) انا سید تمیم، و المطاع فیهم، و المجاب فیهم آخذ لهم بحقوقهم و امنعهم من الظلم، و هذا، یعنی عمر و بن الاهتم، یعلم ذلک فقال عمرو: انه لشدید العارضه مانع لجانبه مطاع فی دینه، فقال الزبرقان: و الله لقد کذب یا رسولالله! و ما منعه ان یتکلم الا الحصد، فقال عمرو: انا احسدک، فو الله انک لئیم الخال، حدیث المال، احمق الولد، مبغض فی العشیره، و الله ما کذبت فی الاولی و لقد صدقت فی الثانیه فقال النبی (صلی الله علیه و آله): ان من البیان لسحرا. و فی (المعجم): روی ان خالد بن صفوان- و کان عمر و بن الاهتم جد ابیه- اکل یوما خبزا و جبنا فرآه اعرابی فسلم علیه فقال له خالد: هلم الی الخبز و الجبن فانه حمض العرب، و هو یسیغ اللقمه و یفیق الشهوه، و تطیب علیه الشربه، فانحط الاعرابی فلم یبق شیئا! فقال خالد: یا جاریه زیدینا خبزا و جبنا، فقالت: ما بقی عندنا من الجبن شیء فقال خالد: الحمد لله الذی صرف عنا معرته و کفانا مونته، و الله انه ما علمته لیقدح فی السن، و یخشن الحلق، و یربو فی المعده، و یعسر فی المخرج. فقال الاعرابی: و الله مارایت قط قرب مدح من ذم اقرب من هذا. قوله (علیه السلام): ایها الذام للدنیا المغتر بغرورها المخدوع باباطیلها هکذا فی (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) (المصریه) ولکن فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم): المنخدع بدل المخدوع فهو الصحیح. اتغتر بالدنیا ثم تذمها و فی (ابن ابیالحدید): اتفتتن بها ثم تذمها. انکر (علیه السلام) ذمه للدنیا لکون الذام من محبیها و عبدتها، و الذم انما یحسن من الزاهدین فیها و اغلب الناس هکذا یذمون الدنیا مع شغفهم بها حبا، قال شاعر: قد اجمع الناس علی ذمها و ما اری منهم لها تارکا لاتامن الدنیا علی غدرها کم غدرت قبل بامثالکا و قال آخر: اذانصبوا للقول قالوا فاحسنوا ولکن حسن القول خالفه الفعل و ذموالنا الدنیا و هم یرضعونها افاویق حتی مایدر لهاثعل و قال ابواسحاق التیمی کما فی الحلیه: ننافس فی الدنیاو نحن نعیبها و قد حذرتناها لعمری خطوبها و مانحسب الایام تنقص مده علی انها فیناسریع دبیبها کانی برهط یحملون جنازتی الی حفره یحثی علی کثیبها و کم ثم من مسترجع متوجع و نائحه یعلو علی نحیبها و باکیه تبکی علی و اننی لفی غفله من صوتها ما اجیبها (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) انت المتجرم علیها ام هی المتجرمه علیک التجرم: ادعاء الذنب علی من لم یذنب، قال الشاعر: تعد علی الذنب ان ظفرت به و ان لم تجد ذنبا علی تجرم روی (عیون ابن بابویه) عنه (علیه السلام) قال: قال عبدالمطلب: یعیب الناس کلهم زمانا و مالزماننا عیب سوانا نعیب زمانناو العیب فینا و لو نطق الزمان بنا هجانا و ان الذئب یاکل لحم ذئب و یاکل بعضنا بعضا عیانا متی استهوتک ام متی غرتک ای: حملتک علی الهوی او خدعتک. ابمصارع آبائک من البلی من (بلی الثوب) و (بلی المیت): افنته الارض- روی محمد بن ابیالعتاهیه عن ابن عباس، قال: وجدت جمجمه فی الجاهلیه مکتوب علیها: اذن الحی فاسمعی اسمعی ثم عی وعی انا رهن بمصرعی فاحذری م
ثل مصرعی و قال الحسن: ان امرا لیس بینه و بین آدم الا اب قد مات لمعرق فی المو ت. ام بمضاجع امهاتک تحت الثری الضجع: وضع الجنب علی الارض، و الثری: التراب الند ی. فی (عرائس الثعالبی): یروی ان ملک الموت، لما ورد علی داود قال افجئت داعیا ام ناعیا؟ قال بل ناعیا فقال فهلا ارسلت الی قبل ذلک و آذنتنی لاستعد للموت! فقال: کم ارسلت الیک؟ فقال: و من ارسلت؟ قال این ابوک، (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) و این امک، و این اخوک، و این جارک، و این قهارمتک، و این فلان و فلان؟ قال: کلهم ماتوا فقال: اما علمت انهم رسلی الیک؟ کم عللت بکفیک ای: کم عالجت المعلولین و خدمتهم بشخصک. و کم مرضت بیدیک التمریض: القیام علی المریض. تبغی لهم الشفاء ای: تطلب لهم الشفاء. و تستوصف لهم الاطباء ای: تطلب منهم وصف علاجه، قال ابراهیم بن محمد بن عرفه: رایت علی بن العباس الرومی یجود بنفسه، فقلت له: ما حالک؟ فانشد: غلط الطیبب علی غلطه مورد عجزت موارده عن الاصدار والناس یلحون الطبیب و انما خطا الطبیب اصابه المقدار و قال عتاهیه محمد بن ابیالعتاهیه: علل المریض من المنی ه لایعالجها الطبیب هذا، و قال عیسی بن محمد الطوماری: دخلنا علی ابراهیم الحربی و هو مریض- و قد کان یحمل مائه الی الطبیب و کان یجیء الیه و یعالجه- فجائت الجاریه وردت الماء و قالت: مات الطبیب، فبکی ابراهیم وانشا یقول: اذا مات المعالج من سقام فیوشک للمعالح ان یموت و لبعضهم فی طبیب: علیله المسکن من شومه فی بحرهلک ماله ساحل ثلاثه تدخل فی دفعه طلعته و النعش و الغاسل فی (الاغانی)، عن اسحاق الموصلی: لما مات ابوه قال: قال لی برصوما (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) الزامر- و کان خریج ابیه- اما فی حقی و خدمتی و میلی الیکم و شکری لکم ما استوجب به ان تهب لی یوما من عمرک تفعل فیه ما ارید و لاتخالفنی فی شیئ؟ فقلت: بلی و وعدته بیوم فاتانی فقال: مرلی بخلعه ففعلت و جعلت فیها جبه و شیئ، فلبسها ظاهره، و قال: امض بنا الی المجلس الذی کنت آتی اباک فیه فمضینا جمیعا الیه و قد خلقته و طیبته، فلما صار علی باب المجلس رمی بنفسه الی الارض فتمرغ فی التراب، و بکی و اخرج نایه و جعل ینوح فی زمره، و یدور فی المجلس و یقبل المواضع التی کان ابییجلس فیها و یبکی و یزمر، حتی قضی من ذلک و طرا ثم ضرب بیده الی ثیابه یشقها و جعلت اسکته و ابکی معه، فما سکن الا بعد حین، ثم دعا بثیابه فلبسها، و قال: انما سالتک ان تخلع علی لئلا یقال ان برصوما انما خرق ثیابه لیخلع علیه اسحاق خیرا منها. لم ینغع احدهم اشفاقک ای: خوفک من حلول مکروه به. فی (الاغانی): رکب الرشید حمارا و دخل علی ابراهیم الموصلی یعوده، فقال له: کیف انت؟ قال: انا و الله کما قال الشاعر: سقیم مل منه اقربوه و اسلمه المداوی و الحمیم و قال ابنه اسحاق الموصلی لما اشتد امر القولنج علی ابیولزمه- و کان یعتاده احیانا- قعد فی الابزن عن خدمه الخلیفه و عن نوبته فی داره، فقال فی ذلک: مل و الله طبیبی عن مقاساه الذی بی سوف انعی عن قریب لعدو و حبیب (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) فقال هارون: (انا لله) و خرج فلم یبعد حتی سمع الناعیه علیه. و لم تسعف بطلبتک هکذا فی (المصریه) ولکن فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) و لم تسعف فیه بطلبتک فهو الصحیح. قال ابن نباته: نعلل بالدواء اذا مرضنا و هل یشفی من الموت الدواء و نختار الطبیب و هل طبیب یوخرما یقدمه القضاء و ما انفاسنا الا حساب و لاحرکاتنا الا فناء و لم تدفع عنه بقوتک قال ابوهلال العسکری: فتاهب لسقام لیس یشفیه طبیب. قد مثلت لک به ال
دنیا نفسک قال ابوالعتاهیه: یا نفس قد مثلت حا لی هذه لک بعد حین و شککت انی ناصح لک فاستملت الی الظنون فتاملی ضعف الحرا ک و کله بعد السکون و تیقنی ان الذی بک من علامات المنون و قال المرتضی: کم ذا تطیش سهام الموت مخطئه عنی و تصمی اخلائی و اخوانی و لو فطنت و قد اردی الزمان اخی علمت ان الذی اصماه اصمانی و بمصرعه مصرعک فی (تاریخ بغداد) عن ابن عباس قال: وجدت (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) جمجمه فی الجاهلیه مکتوب علیها: اذن الحی فاسمعی اسمعی ثم عی وعی انا رهن بمضجعی فاحذری مثل مصرعی. و عن المبرد قال: دخلت علی الجاحظ فی آخر ایامه و هو علیل فقلت له: کیف انت؟ فقال: کیف یکون من نصفه مفلوج و لو نشر بالمناشیر ما حس به، و نصفه الاخر منقرس لو طار الذباب بقربه لالمه، و قال محمد بن ابیالعتاهیه: لربماغوفص ذو شره اصح ما کان و لم یسقم یا واضع المیت فی قبره خاطبک اللحد فلم تفهم و فی (کامل المبرد) عن صاحب له قال: وجدت رجلا فی طریق مکه معتکفا علی قبر و هو یردد شیئا و دموعه تکف علی لحیته فقیل له: اکان ابنک؟ قال: لا کان عدوا لی خرج الی الصید ایاس ما کنت من عطبه و اکمل ما کان من صحته فرمی ظبیا فاقصده فذهب لیاخذه فعثر فتلقی بفواده ظبه السهم و قد نجم من صفحه الظبی فلحقه اولیاوه فاتنزعوا السهم و هو و الظبی میتان فنمی الی خبره فاسرعت الی قبره مغتبطا بفقده و انی لضاحک السن اذ وقعت عینی علی صخره فرایت علیها کتابا فهلم فاقراه و اومی الی الصخره- فاذا علیها: و مانحن الامثلهم غیراننا اقمناقلیلابعدهم و تقدموا فقلت: اشهد انک تبکی علی من بکاوک علیه احق من النسیب- ای: تبکی علی نفسک و هی احق بالبکاء علیها من الانسباء و الاقرباء الذین یبکی الناس علیهم. ان الدنیا دار صدق لمن صدقها قال لبید: (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) فقو لا له ان کان یضمر امره الما یعظک الدهر امک هابل فان انت لم تصدقک نفسک فانتسب لعلک تهدیک القرون الاوائل فان لم تجد من دون عدنان باقیا و دون معد فلترعک العوازل و کل امری منا سیعلم سعیه هاذاجمعت عند الا له المحاصل و دار عافیه لمن فهم عنها قد عرفت ان فی بعض روایات اسانیده بدله (و ای دار لمن فهم عنها). و دار غنی لمن تزود منها بالاعمال الصالحه. و دار موعظه لمن اتعظ بها فی (تاریخ بغداد): لما حضر ابونواس الموت قال اکتبوا هذه الابیات علی قبری:
و عظتک اجداث صمت و نعتک ازمنه خفت و تکلمت عن اوجه تبلی و عن صورسبت و ارتک قبرک فی القبور و انت حی لم تمت و للخاقانی بالفارسیه: پرویز کنون کم شد، زان گمشده کمتر گوی زرین تره کوبر خوان، روکم ترکوا برخوان مسجد احباء الله قال عیسی (علیه السلام) ساعه قدم الدنیا (و اوصانی بالصلاه و الزکاه ما دمت حیا). و قال النبی (صلی الله علیه و آله) الله: حبب الی من دنیاکم ثلاث- الی ان قال- و قره (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) عینی الصلاه. و مصلی ملاکه الله روی ابنقولویه عن الصادق (علیه السلام): ما خلق الله خلقا اکثر من الملائکه و انه ینزل من السماء کل مساء سبعون الف ملک یطوفون بالبیت الحرام نهارهم فاذا غربت الشمس انصرفوا الی قبر الرسول (صلی الله علیه و آله) فیسلمون علیه ثم یاتون قبر امیرالمومنین (علیه السلام) فیسلمون علیه ثم یاتون قبر الحسین (علیه السلام) فیسلمون علیه ثم یعرجون الی السماء قبل ان تغیب الشمس. وروی عن اسحاق بن عمار قال: قلت لابی عبدالله (علیه السلام): انی کنت بالبحیره لیله عرفه و کنت اصلی و ثم نحو خمسین الفا من الناس جمیله و جوههم طیبه ارواحهم و اقبلوا یصلون اللیل اجمع، فلما طلع الفجر سجدت ثم رفعت فلم ار منهم احدا- الی ان قال- قال (علیه السلام) له: انهم الملائکه الموکلون بقبر الحسین (علیه السلام). و مهبط وحی الله من آدم الی الخاتم (علیه السلام). و متجر اولیاء الله، اکتسبوا فیها الرحمه و ربحوا فیها الجنه (ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون و عدا علیه حقا فی التوراه و الانجیل و القرآن و من اوفی بعهده من الله فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به و ذلک هو الفوز العظیم). فمن ذا یذمها و قد اذنت ببینهاای: اعملت بفراقها و الاصل فی الایذان الایصال الی الاذن، و یترجم بالفارسیه بقولهم (گوشزد)- ننافس فی الدنیاو نحن نعیبها و قد حذرتنا لعمری خطوبها (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) و نادت بفراقها قال جحظه: قد نادت الدنیاعلی نفسها لو کان فی العالم من یسمع کم واثق بالعمرو اریته و جامع بددت مایجمع و نعت من النعی- رفع الصوت بذکر الموت. نفسهاو اهلها فی (عیون القتیبی) قیل: کنا اجنه فی بطون امهاتنا فسقط من سقط، و کنا فی من بقی ثم کنامراضع فهلک منا من هلک، و بقی من بقی و کنا ایفاعا- و ذکر مثل ذلک- ثم صرنا شبانا- و ذکر مثل ذلک- ثم صرنا شیوخا- لا ابا لک- فما تنتظر؟ فهل بقیت حاله تنتقل الیها. فمثلت لهم ببلائها البلاء (انا کنا قبل فی اهلنا مشفقین فمن الله علینا و وقانا عذاب السموم). و شوقتهم بسرورها الی سرور (و بشر الذین آمنوا و عملوا الصالحات ان لهم جنات تجری من تحتها الانهار کلما رزقوا منها من ثمره رزقا قالوا هذا الذی رزقنا من قبل و اتوابه متشابها … ). راحت بعافیه فی (الصحاح): الرواح نقیض الصباح، و هو اسم للوقت من زوال الشمس الی اللیل و قد یکون مصدر راح یروح نقیض (غدا). و ابتکرت بفجیعه قال الفیومی: (قال ابنجنی) (بکر و بکر و ابکر) بمعنی الاسراع ای: وقت کان. (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) قلت: بل الاصل فی البکور الشروع اول النهار فی مقابل الرواح و الشروع اول النهار یستلزم الاسراع، فان من اراد الاسراع فی عمل ابتکر به، و الفجیعه: المصیبه الموجعه، قال شاعر: ان صفا عیش امری فی صبحها جرعته ممسیا کاس القذی ترغیبا و ترهیبا و تخویفا و تحذیرا مفاعیل لها لقوله (فمثلت) و (شوقتهم) و (راحت) و (ابتکرت). فذمها رجال غداه الندامه ای: صبح القیامه لانه یندم المجرمون فیها. و حمدها آخرون یوم القیامه ذکرتهم فتذ کروا هکذا فی (المصریه) و الصواب: فذکروا کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). و حدثتهم فصدقوا و و عظتهم فاتعظوا روی (امالی المفید) مسندا عن ابنعباس قال: سئل امیرالمومنین (علیه السلام) عن قوله تعالی (الا ان اولیاء الله لاخوف علیهم و لا هم یحزنون) من هم؟ فقال هم قوم اخصلوا لله تعالی فی عبادته و نظروا الی باطن الدنیا حین نظر الناس الی ظاهرها فعرفوا آجلها حین غر سواهم بعاجلها فترکوا منها ما علموا انه سیترکهم و اماتوا منها ما علموا انه سیمیتهم- ثم قال- ایها المعلل نفسه بالدنیا الراکض علی حبائلها المجتهد فی عماره ما سیخرب منها الم تر الی مصارع آبائک فی البلاء و مضاجع ابنائک تحت الجنادل و الثری کم مرضت بیدیک و عللت بکفیک تستو صف لهم الاطباء و تستعتب لهم الاحباء فلم یغن غناوک و لاینجع فیهم دواوک، و قال بعضهم بینا هذه الدنیا تصرح بزبدتها و تلحف فضل جناحها و تعز برکود ریاحها اذ (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) عطفت عطف الضروس و طرحت طرح الشموس و شنت غارات الهموم و اراقت ما حلبت من النعیم فالسعید من لم یغتر بنکاحها و استعد لوشک طلاقها. وروی (امالی الشیخ) مسندا عن ابنعباس عنه (علیه السلام) فی خطبه له: ایها الناس، انکم سیاره قد حدا بکم الحادی، و حدا لخراب الدنیا حادی و ناداکم للموت منادی (فلا تغرنکم الحیاه الدنیا و لایغرنکم بالله الغرور) الا و ان الدنیا دار غراره خداعه تنکح فی کل یوم بعلا، و تقتل فی کل لیله اهلا و تفرق فی کل ساعه شملا فکم من منافس فیها و راکن الیها من الامم السالفه قد قذفتهم فی الهاویه، و دمرتهم تدمیرا و تبرتهم تتبیرا، و اصلتهم سعیرا، این من جمع فاوعی؟ و شد فاوکی و منع فاکدی؟ بل این من عسکر العساکر و دسکر الدساکر و رکب المنابر؟ این من بنیالدور و شرف القصور و جمهر الالوف؟ قد تداولتهم ایامها و ابتلعتهم اعوامها فصاروا امواتا و فی القبور رفاتا، قد نسوا ما (یئسوا عما) خلفوا و وقفوا علی ما اسلفوا، ثم ردوا الی الله مولاهم الحق الا له الحکم و هو اسرع الحاسبین، و کانی بها و قد اشرفت بطلائعها و عسکرت بفظائعها فاصبح المرء بعد صحته مریضاو بعد سلامته نقیضا یعالج کربا و یقاسی تعبا فی حشرجه السباق و تتابع الفراق و تردد الانین و الذهول عن البنات و البنین و المرء قد اشتمل علیه شغل شاغل و هول هائل قد اعتقل منه اللسان و تردد منه البنان فاصاب مکروبا و فارق الدنیا مسلوبا لایملکون له نفعا و لا لما حل به دفعا یقول الله عزوجل فی کتابه (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) فلو لا ان کنتم غیر مدینین ترجعونها ان کنتم صادقین)، ثم من دون ذلک اهوال القیامه و یوم الحسره و الندامه یوم تنصب الموازین و تنشر الدواوین باحصاء کل صغیره و اعلان کل کبیره یقول الله فی کتابه (و وجدوا ما عملوا حاضرا و لایظلم ربک احدا). ایها الناس الان الان من قبل الندم و من قبل (ان تقول نفس یا حسرتا علی ما فرطت فی جنب الله و ان کنت لمن الساخرین)، (او تقول لو ان الله هدانی لکنت من المتقین او تقول حین تری العذاب لو ان لی کره فاکون من المحسنین)، فیرد الجلیل جل ثناوه (بلی قد جائتک آیاتی فکذبت بها و استکبرت و کنت من الکافرین)، فو الله ما سال الرجوع الا لیعمل صالحا ( … و لایشرک بعباده ربه احدا)، ایها الناس، الان الان! مادام الوثاق مطلقا و السراج منیرا، و باب التوبه مفتوحا، و من قبل ان یجف القلم و تطوی الصحیفه فلا رزق ینزل، و لاعمل یصعد، المضمار الیوم و السباق غدا فانکم لاتدرون الی جنه او نار، و استغفر الله لی و لکم. و مر فی (11) فصل الموت کتابه (علیه السلام) لشریح فی وصف دور الدنیا. هذا، و مما یدخل فی هذا الفصل و لو کان الرضی نقله کان من موضوع کتابه ما رواه (الکافی) فی باب بعد باب استدراجه، ان رجلا جاء الیه (علیه السلام) فقال (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) اوصنی بوجه من وجوه الخیر انج به، فقال (علیه السلام): ایها السائل، افهم ثم استفهم، استعلم ثم استیقن، ثم استعمل، اعلم ان الناس ثلاثه: زاهد، و صابر، و راغب، اما الزاهد: فقد خرجت الاحزان و الافراح من قلبه، فلا یفرح بشیء من الدنیا ناله و لاییاس علی شیء منها فاته فهو مستریح، و اما الصابر فانه یتمناها بقلبه فاذا نال منها الجم نفسه عنها لسوء عاقبتها و شنارها، و لو اطلعت علی قلبه عجبت من عفته و تواضعه و حزمه، و اما الراغب فلا یبالی من این جائت الدنیا من حلها او حرامها و لایبالی ما دنس فیها عرضه، و اهلک نفسه، و اذهب مروته فهم فی غمرتهم یعمهون و یضطربون. و انه قیل له (علیه السلام) عظنا و اوجز فقال: الدنیا حلالها حساب، و حرامها عقاب و انی لکم بالروح، و لم تاسوا بسنته نبیکم تطلبون ما یطغیکم و لاترضون بما یکفیکم.
لکل انسان دنیاه، و هی ایام حیاته علی وجه الارض، فاذا مات قامت قیامته، و ادبرت دنیاه، و اقبلت آخرته، و لذا قیل، الموت اول منزل من منازل الاخره، و آخر منزل من منازل الدنیا.. و کل عمل للانسان فی دنیاه هو واحد من ثلاثه: عمل لا صله له باخره العامل و وقوفه غدا لنقاش الحساب، کهوایته بجمع الطوابع و تنسیق الازهار. و عمل آخر له اطیب الاثر فی آخرته و سعادته، کخدمه الانسان و حل مشاکله و مشارکته فی آلامه. و عمل ثالث یجر علی صاحبه اسوا الاثار فی آخرته، کالفساد و العدوان علی العباد. و الله سبحان و جمیع رسله و اولیائه ذمو الدنیا بالنظر الی هذا القسم الثالث. و مدحها الامام فی کلامه هنا بالنظر الی القسم الثانی الذی یودی الی رحمه الله و جنته، و کلامه صریح فی ذلک: (اکتسبوا فیها الرحمه، و ربحوا فیها الجنه) بارادتهم و حسن اختیارهم (هدیناه النجدین): طریق الطاعه و المعصیه، الحسنه و السیئه: (من جاء بالحسنه فله عشر امثالها و من جاء بالسیئه فلا یجزی الا مثلها و هم لا یظلمون- 160 الانعام). و اذن فالذنب ذنبنا، و لا ذنب للدنیا، و بهذا تجد تفسیر قول الامام: (انت المتجرم علیها ام هی المتجرمه علیک؟). (اتغتر بالدنیا ثم تذمها؟).
اکثر الامام من ذم الدنیا و هو زاهد فیها، و نذمها و نحن لها عابدون (متی استهوتک، ام متی غرتک؟ الخ).. انبا الله و رسله بمساویء الدنیا، و حذروا منها. و ایضا تکشفت هی عن کل ما فیها، و لم تخف شیئا، فاین الخداع و التعریر؟ (ان الدنیا دار صدق لمن صدقها الخ). المراد بصدق الدنیا اعلان ما فیها من عبر و عظات، و قد صرح الامام بذلک فی الخطبه 221: (ما الدنیا غرتک.. لقد کاشفتک العظات، و آذنتک علی سواء) اما الذی صدقها فهو الذی انتفع بعبرها، و اعتبر بمواعظها. و یاتی قول الامام: (ما اکثر العبر- فی الدنیا- و اقل الاعتبار) ای المعتبرین و المتعظین. (و دار غنی لمن تزود منها) کل من جاهد و ناضل لنصره الضعیف و انصافه من القوی فقد اخذ من دنیاه ثروه لا حد لها و لا عد (و دار موعظه الخ).. عطف تفسیر علی دار صدق (و قد آذنت بینها الخ).. اعلمت و اخبرت اهلها بلسان الحال انهم الی فناء و زوال، و ما بعد هذه الجمله عطف تفسیر علیها (فمثلت لهم ببلائها البلاء) تکشفت عن مساوئها حتی راوها بالحس و العیان. (و شوقتهم بسرورها الی سرور) رغبتهم فی کل عمل ینتهی بهم الی جنه الله و رضوانه (راحت بعافیه، و ابتکرت بفجیعه الخ).. راحت: من الرواح ای العشی، و ابتکرت:
من البکره ای الغداه. و العافیه: النعمه، و الفجیعه: النقمه. و المعنی ان الدنیا تمسی بخیر، و تصبح بشر (ترغیبا) فی طاعه الله و ثوابه (و ترهیبا) من معصیه و عقابه (فذمها رجال غداه الندامه) و هم الذین قصروا فی العمل، و ندموا عند نقاش الحساب، و کان الاولی بهم ان یذموا انفسهم، لان الدنیا کشف لهم عن عورتها بلا تضلیل و حیا (و حمدهاآخرون الخ) و هم الذین اخذوا منها ما فیه الکفایه لنجاتهم یوم الفزع الاکبر.
… انت المتجرم علیها: تجرم علیه ادعی علیه الجرم بالضم ای الذنب … علیک متی استهوتک: استهواه ذهب بعقله و اذله فحیره … آبائک من البلی: البلی بکسر الباء الفناء بالتحلل و المصرع مکان الانصراع ای السقوط ای اماکن سقوط ابائک من الفناء و الثری التراب … کم عللت بکفیک: عال المریض خدمه فی علته کمرضه خدمه فی مرضه … تبغی لهم الشفاء: الضمیر فی لهم یعود علی الکثیر المفهوم من کم و استوصف الطبیب طلب منه وصف الدواء بعد تشخیص الداء … لم ینفع احدهم اشفاقک: اشفاقک خوفک و الطلبه بالکسر المطلوب و اسعفه بمطلوبه اعطاه ایاه علی ضروره الیه … لک به الدنیا نفسک: ای ان الدنیا جعلت الهالک قبلک مثالا لنفسک تقیسها علیه … لمن تزود منها: ای اخذ منها زاده للاخره … و قد آذنت ببینها: آذنت بمد الهمزه ای اعلمت اهلها ببینها ای ببعدها و زوالها عنهم و نعاه اذا اخبر بفقده و الدنیا اخبرت بفنائها و فناء اهلها بما ظهر من احوالها … راحت بعافیه: راح الیه و افاه وقت العشی ای انها تمشی بعافیه و تبتکر ای تصبح بفجیعه ای بمصیبه فاجعه … رجال غداه الندامه: ای ذموها عند ما اصبحوا نادمین علی ما فرطوا فیها اما الذین حمدوها فهم الذین عملوا فجنوا ثمره اعمالهم ذکرتهم بحوادثها فانتبهوا لما یجب علیهم و کانها بتقلبها تحدثهم بما فیه العبره و تحکی لهم ما به العظه
امام علیهالسلام هنگامی که شنید مردی دنیا را نکوهش مینمود (در ستودن دنیا) فرمود: ای نکوهنده دنیا که به نیرنگ او فریفته شدهای و به ناراستیهایش گول میخوری! آیا به دنیا فریفته شدهای و آن را نکوهش مینمائی، تو بر آن جرم و گناه مینهی یا دنیا بر تو جرم مینهد؟ از کجا و چه وقت دنیا تو را سرگردان نمود، یا کی فریبت داد؟ آیا به جاهای برخاک افتادن پدرانت و پوسیده شدن آنها یا به خوابگاههای مادرانت زیر خاک؟ چه بسیار با دستهای خود (به تنهائی برای بهبود درد بیمارانت) یاری نمودی، و چه بسیار با دستهایت (بیماران را) پرستاری کردی؟ برای آنان بهبودی طلبیدی، و (پس از تشخیص و به دست آوردن درد) از اطباء فائده دار و پرسیدی، بامداد داروی تو ایشان را بینیاز نمیکرد (بهبودی نمیداد) و گریه (رنج) تو بر آنان سود نداشت، و ترس تو هیچیک از آنها را فائده نبخشید، و درباره او به خواست خود نرسیدی (شفاء نیافت) و به توانائی خویش (بیماری و مرگ را) از او دور ساختی! و دنیا او را (که هر چند کوشش نمودی از چنگ مرگ نرست) برای تو سرمشق قرار داد، و هلاک شدن او را هلاک شدن تو (تا بدانی با تو آن خواهد کرد که با او نمود) محققا دنیا سرای راستی است برای کسی که (گفتار) آن را باور دارد، و سرای ایمنی (از عذاب الهی) است برای کسی که فهمید و آنچه را که خبر داد دریافت، و سرای توانگری است برای کسی که از آن توشه بردارد (پیرو خدا و رسول باشد) و سرای پند است برای کسی که از آن پند گیرد، جای عبادت و بندگی دوستان خدا (پرهیزکاران) و جای نماز گزاردن (یا درود فرستادن و طلب آمرزش نمودن) فرشتگان خدا، و جای فرود آمدن وحی (پیغام) خدا، و جای بازرگانی دوستاران خدا است که در آن رحمت و فضل (او را) به دست آورده و سودشان بهشت بود، پس کیست دنیا را نکوهش میکند در حالی که (مردم را) به دوری خود (از آنها) آگاه ساخت، و به جدائی خویش نداء داد، و خود و اهلش (مردم) را به فناء و نیست شدن خبر داد، پس برای ایشان به گرفتاری خود گرفتاری (آخرت) را نشان داد، و آنان را به شادی خویش به شادی (آخرت) آرزومند گردانید؟! شب میکند با تندرستی (که شخص بر اثر آن در آسایش و خوشی است) و بامداد کند درختی و اندوه برای ترغیب و خواستاری (طاعت و کار آخرت) و ترس و بیم و بر حذر بودن (از معصیت و نافرمانی) پس در بامداد پشیمانی (رستاخیز که اعمال آشکار میگردد) گروهی از مردم (بدکاران) آن را نکوهش مینمایند (از آن در رنج و افسردگی باشند( و دیگران )نیکوکاران( روز قیامت آن را بستایند )از آن خشنودند( که دنیا )آخرت را( یادآوریشان کرد و آنان هم )آن را( به یاد آوردند، و آنها را خبر داد و ایشان هم تصدیق نمودند، و آنان را پند داد و آنها هم پذیرفتند )و به سعادت جاوید رسیدند(.
دنیا تا آنجا که وسیله خدمت بجامعه و اندوختن ذخیره برای آخرت باشد پسندیده و مورد توجه است و از آن ستایش گردیده است اما آنگاه که وسیله انحراف، گناه و نافرمانی خدا باشد مذموم و مورد نکوهش قرار گرفته است. اینکه میبینیم در فرمایشهای معصومین از دنیا نکوهش شده و کمتر از آن تجلیل گردیده است بخاطر این است که فرمودند: (مردم فرزندان دنیا هستند و دنیا مادر آنان به حساب میآید و کسی درباره دوستی مادرش مذمت نمیشود.) با توجه به نکته فوق امام (علیه السلام) که از دنیا تجلیل میکند بخاطر بهرهبردای از آن بنفع آخرت است و آنجا که از آن مذمت میکند بخاطر فریفته نشدن و آلوده نگردیدن است. زیرا انسان با هر چه علاقه داشته باشد محشور میگردد و چه بسا در اثر علاقه انسان به مال دنیا با همان چیز محشور میشود اما ثروت برای نجاتش کافی نیست و سودی ندارد.
و قال علیهالسلام، و قد سمع رجلا یذم الدنیا): (ایها الذام للدنیا) لتقلب احوالها و ایذائها للناس (المغتر بغرورها) ای المخدوع بخدعتها لک (المخدوع باباطیلها) و الخدعه الهجوم علی الشخص علی حین غفله (اتغتر بالدنیا ثم تلفها) علی نحو استفهام الانکار، کیف تذم بعد ان کنت مغرورا بها؟ (انت المتجرم علیها) یقال تحرم علیه، اذا ادعی الجرم علیه (ام هی المتجرمه علیک)؟ انک انت المتجرم لانک عرفت، و قد عرفتک الدنیا عن نقصها و مع ذلک اقدمت (متی استهوتک) الدنیا، ای ذهب بعقلک؟ و هذا استفهام انکار (ام متی غرتک) و خدعتک؟ (ابمصارع آبائک من البلی) المصارع جمع مصرع، و هو مکان السقوط، ای مکان سقوط آبائک من الغنائ؟ الیست ارائه الدنیا لمصارع آبائک کافیه فی ایقاظک (ام بمضاجع امهاتک) جمع مضجع، و هو محل النوم (تحت الثری) ای تحت التراب؟ (کم عللت) ای خدمت المرضی (بکفیک)؟ ای بیدک، فلماذا لم تعتبر من حالهم (و کم مرضت بیدیک)؟ التمریض کالتعلیل فی المعنی و الفرق بینهما یسیر (تبغی لهم) ای للمرضی (الشفاء) ای تطلب لهم بالادویه و الادعیه ان یشفوا (و تستوصف لهم الاطباء) ای تطلب من الاطباء وصف دائهم و دوائهم (غداه) ای فی وقت (لا یغنی عنهم) ای لا یفیدهم (دوائک) اذ قدر لهم الموت. (و لا یجدی علیهم بکائک) فان البکاء علی المریض لا یفیده شفائا (لم ینفع احدهم اشفاقک) ای خوفک له من مرضه (و لم تسعف بطلتک) الاسعاف اعطاء المطلوب، و الطلبه، المطلوب، ای لم تقض حاجتک التی هی شفائهم (و لم تدفع) المرض (عنه بقوتک) و قدرتک (و قد مثلت لک به الدنیا نفسک) ای ان الدنیا جعلت الذی مات قبلک مثالا لک لتقیس نفسک علی ذلک المثال (و) ادتک (بمصرعه مصرعک) فکما صرع تصرع (ان الدنیا دار صدق لمن صدقها) ای اراد التعرف علی حقیقتها صدقا، فانها تکشف عن احوالها السیئه له فورا. (و دار عافیه لمن فهم عنها) اذ یعمل الانسان الفاهم لاجل العافیه من بلیاتها، و هی الاثام التی توجب الهلکه (و دار غنی لمن تزود منها) ای دار توجب غنی الانسان فی الاخره، اذا اخذ الانسان الزاد منها، و هی العمل الصالح (و دار موعظه لمن اتعظ بها) فانها تعظ الانسان بنکباتها و تقلباتها. (مسجد احباء الله) فانهم جعلوها مسجد یسجدون لله فیما (و مصلی ملائکه الله) اذ انهم یصلون فیها، له سبحانه (و مهبط وحی الله) فان محل نزول الوحی هو الدنیا (و متجر اولیاء الله) فانهم جعلوها دار تجاره یرجون الثواب فیها للاخره (اکتسبوا فیها الرحمه) اذ جائوا باسباب الرحمه و هی الایمان و العمل الصالح (و ربحوا فیها الجنه) اذ ربح العمل الصالح دخول الجنان (فمن ذا یذمها) ای من الذی یتمکن ان یذمها ذما حقیقیا (و قد آذنت) ای اعلمت (بینها) ای بعدها و زوالها عنهم، فانهالم تخدع (و نادت بفراقها) و النداء انما هو باظهار الدنیا فراق کل احد، ممن ماتوا (و نعت نفسها و اهلها) یقال: نعا زید محمدا، اذا اخبر بفقده، فان الدنیا بما اظهرت من احوالها، اخبرت بفناء نفسها، و فناء اهلها (فمثلت) الدنیا (لهم) ای لاهلها (ببلائها) التی فیها (البلاء) الاخروی لمن عصی و کفر (و شوقتهم بسرورها) الذی فیها (الی السرور) التی یجده الانسان فی الاخره. (راحت) الدنیا (بعافیه) ای وافت الانسان وقت العشی- من الرواح مقابل البکور، و هو صحیح لا هم له (و ابتکرت) ای اصبحت (بفجیعه) ای بفاجعه نازله علی الانسان، و انما یفعل بالانسان ذلک (ترغیبا) الی الاخره (و ترهیبا) عن الدنیا (و تخویفا) للعاصین (و تحذیرا) للمغرورین (فذمها رجال غداه الندامه) ای عند ما اصبحوا نادمنین فیها علی ما فرطوا و فعلوا (و حمدها آخرون یوم القیامه) حیث وجدوا ثواب اعمالهم الصالحه (ذکرتهم) ای الذین حمدوها (الدنیا) بمصائبها و آلامها (فتذکروا) و عرفوا (و حدثتهم) عن و خامه عاقبتها ان تعاطوا المنکرات و آلاثام (فصدقوا) ما قالت، و لذا اجتنبوا عنهما (و وعظتهم) بان ارشدکم (فاتعظوا) و عملوا بما فهموا، و لذا حمدوها فی الاخره حین راوا جزاء اعمالهم.
چون شنید مردی دنیا را نکوهش می کند، فرمود: «ای نکوهش کننده جهان و شیفته به نیرنگ آن...».
در این سخن که خود خطبه ای است مختصر و می توان برای اطلاع از متن و ترجمه آن به نهج البلاغه همراه با ترجمه استاد دکتر شهیدی و چاپهای دیگر مراجعه کرد، ابن ابی الحدید می گوید: این سخن که تمام آن در ستایش دنیاست، نشان دهنده قدرت علی علیه السّلام در بیان معانی مورد نظر خویش است زیرا سخن آن حضرت همه در نکوهش دنیاست و اینک آن را می ستاید و در این مورد هم درست فرموده است.
از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هم سخنی نقل شده است که ستایش دنیا یا شبیه به ستایش است و آن این گفتار آن حضرت است که «دنیا شیرین و سر سبز است هر کس آن را آن چنان که شایسته است بگیرد برای او در آن برکت داده می شود.»
و از سخنان منسوب به امیر المؤمنین علیه السّلام یکی هم این است که مردم فرزندان دنیایند و نباید شخص را در دوستی مادرش نکوهش کرد. محمد بن وهب حمیری همین سخن را گرفته و چنین سروده است: «ما فرزندان دنیاییم که برای غیر آن آفریده شده ایم و تو از هر چیزی باشی آن چیز دوست داشتنی است.»
بخش اول
وَ قَدْ سَمِعَ رَجُلاً یَذُمُّ الدُّنْیَا:
أَیُّهَا الذَّامُّ لِلدُّنْیَا،الْمُغْتَرُّ بِغُرُورِهَا،الْمَخْدُوعُ بِأَبَاطِیلِهَا! أَ تَغْتَرُّ بِالدُّنْیَا ثُمَّ تَذُمُّهَا؟ أَنْتَ الْمُتَجَرِّمُ عَلَیْهَا،أَمْ هِیَ الْمُتَجَرِّمَةُ عَلَیْکَ؟ مَتَی اسْتَهْوَتْکَ،أَمْ مَتَی غَرَّتْکَ؟ أَ بِمَصَارِعِ آبَائِکَ مِنَ الْبِلَی،أَمْ بِمَضَاجِعِ أُمَّهَاتِکَ تَحْتَ الثَّرَی؟ کَمْ عَلَّلْتَ بِکَفَّیْکَ،وَ کَمْ مَرَّضْتَ بِیَدَیْکَ! تَبْتَغِی لَهُمُ الشِّفَاءَ،وَ تَسْتَوْصِفُ لَهُمُ الْأَطِبَّاءَ،غَدَاةَ لَا یُغْنِی عَنْهُمْ دَوَاؤُکَ،وَ لَا یُجْدِی عَلَیْهِمْ بُکَاؤُکَ.لَمْ یَنْفَعْ أَحَدَهُمْ إِشْفَاقُکَ،وَ لَمْ تُسْعَفْ فِیهِ بِطِلْبَتِکَ،وَ لَمْ تَدْفَعْ عَنْهُ بِقُوَّتِکَ! وَ قَدْ مَثَّلَتْ لَکَ بِهِ الدُّنْیَا نَفْسَکَ،وَ بِمَصْرَعِهِ مَصْرَعَکَ.
امام علیه السلام شنید مردی در محضرش نکوهش دنیا میکند (در حالی که از غافلان بود) به او فرمود:
ای کسی که نکوهش دنیا میکنی (و دنیا را به خدعه و نیرنگ و فریبندگی متهم میسازی) تو خودت تن به غرور دنیا دادهای و به باطلهای آن فریفته شدهای (عیب از توست نه از دنیا) تو خود فریفته دنیا شدهای سپس دنیا را مذمت میکنی
(و گناه را به گردن آن میافکنی؟) تو ادعا میکنی که دنیا بر تو جرمی روا داشته یا دنیا چنین ادعایی بر تو دارد؟ چه زمانی دنیا تو را به خود مشغول ساخت،یا کی تو را فریب داد؟ آیا به محلی که پدرانت به خاک افتادند و پوسیدند تو را فریب داده؟ یا به خوابگاه مادرانت در زیر خاک؟ چهقدر با دست خود به بیماران پرداختی و چهقدر آنها را پرستاری کردی؟ درخواست شفا برای آنها میکردی و از طبیبان،راه درمان آنها را میخواستی،در آن روزهایی که دارویِ تو به حال آنها سودی نداشت و گریه تو فایدهای نمیبخشید،و دلسوزی آمیخته با ترس تو برای هیچ یک از آنها سودی نداشت و کوششها و کمکهایت برای آنها نتیجهای نمیداد و با نیرویت دفاعی از آنها نکردی (و سرانجام با همه این تلاش و کوششها مرگ گریبانشان را گرفت و به همه چیز پایان داد).دنیا با این نمونهها (که برای تو گفتم) وضع تو را نیز مجسم ساخته و با قربانگاههای او (برای دیگران)،قربانگاه تو را! (. سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر نهجالبلاغه میگوید:این کلام بسیار پربار قبل از سیّد رضی و بعد از او در منابع زیادی نقل شده است سپس به سیزده منبع از آنها اشاره میکند از جمله:«ابن قتیبه»در عیون الاخبارِ،«جاحظ»در البیان و التبیین،«مسعودی»در مروج الذهب،تاریخ یعقوبی و ارشاد مفید است.«ابن عساکر»نیز در جلد دوازدهم تاریخ دمشق آن را به طرق متعددی از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 117). )
کجای دنیا فریبنده است؟
این کلام حکمتآمیز که درباره نقش مؤثر دنیا و مواهب آن برای رسیدن به سعادت اخروی بیان شده در زمانی امام ذکر فرمود که«شنید مردی به نکوهش دنیا زبان گشوده است»؛ (وَ قَدْ سَمِعَ رَجُلاً یَذُمُّ الدُّنْیَا) .
این مرد اهل بصره و جنگ جمل بود،آنگونه که بعضی گفتهاند یا اهل کوفه که برخی دیگر نوشتهاند (.بهجالصباغة،ج 12،ص 46. )،تأثیری در اصل سخن ندارد؛ولی به نظر میرسد که امام علیه السلام احساس فرمود مرد ریاکاری است و نکوهش او از دنیا نوعی اظهار قدس و تقواست بیآنکه صاحب قدس و تقوا باشد و به هر حال امام علیه السلام از این موقعیت استفاده کرد تا درس بسیار مهمی را درباره دنیا و مواهب دنیوی به همگان بدهد.
این کلام بسیار پربار و حکیمانه به دو بخش تقسیم میشود؛بخش اول درباره این است که وصف دنیا به فریبکار بودن توصیف بیدلیلی است،زیرا اگر چشم عبرتبین باشد نشانههای بیوفایی دنیا در همه جای آن آشکار است.میفرماید:
«ای کسی که نکوهش دنیا میکنی (و دنیا را به خدعه و نیرنگ و فریبندگی متهم میسازی) تو خودت تن به غرور دنیا دادهای و به باطلهای آن فریفته شدهای (عیب از توست نه از دنیا)»؛ (أَیُّهَا الذَّامُّ لِلدُّنْیَا،الْمُغْتَرُّ بِغُرُورِهَا،الْمَخْدُوعُ بِأَبَاطِیلِهَا!) .
سپس میافزاید:«آیا تو خود فریفته دنیا شدهای سپس دنیا را مذمت میکنی (و گناه را به گردن آن میافکنی؟) تو ادعا میکنی که دنیا بر تو جرمی روا داشته یا دنیا چنین ادعایی بر تو دارد؟»؛ (أَ تَغْتَرُّ بِالدُّنْیَا ثُمَّ تَذُمُّهَا،أَنْتَ الْمُتَجَرِّمُ عَلَیْهَا،أَمْ هِیَ الْمُتَجَرِّمَةُ عَلَیْکَ؟) .
«مُتَجَرِّم»به کسی میگویند که ادعای جرم بر کسی دارد و منظور امام علیه السلام این است که تو از دنیا شکایت میکنی که بر تو ستم کرده و تو را فریفته در حالی که دنیا باید از تو شکایت کند که مواهبش را به باطل هزینه کردهای.
سپس امام علیه السلام از مظاهر بیدار کننده دنیا به دو چیز که در دسترس همگان است استدلال میکند.نخست میفرماید:«چه زمانی دنیا تو را به خود مشغول ساخت یا کی تو را فریب داد؟ آیا به محلی که پدرانت به خاک افتادند و پوسیدند تو را فریب داده یا به خوابگاه مادرانت در زیر خاک؟»؛ (مَتَی اسْتَهْوَتْکَ،أَمْ مَتَی غَرَّتْکَ؟ أَ بِمَصَارِعِ آبَائِکَ مِنَ الْبِلَی،أَمْ بِمَضَاجِعِ أُمَّهَاتِکَ تَحْتَ الثَّرَی؟) .
اشاره به این که اگر یک گام به سوی قبرستان برداری و لحظهای در کنار آن بایستی و بیندیشی همه چیز بر تو ظاهر و آشکار میشود؛پدران و مادران و عزیزان،دیروز در میان شما بودند و حیات و نشاطی داشتند ولی امروز، خاموش در زیر خاکها خفته و پوسیدهاند.آیا همین یکی برای بیدار ساختن انسان کافی نیست؟ و به گفته شاعر:
بشکاف خاک را و ببین یک دم بیمهری زمانه رسوا را
آنگاه امام علیه السلام به صحنههای عبرتآمیز دیگری از بیاعتباری و بیوفایی دنیا اشاره کرده میفرماید:«چقدر با دست خود به معالجه بیماران پرداختی و چقدر آنها را پرستاری کردی،درخواست شفا برای آنها میکردی و از طبیبان،بیان راه درمان آنها را میخواستی در آن روزهایی که دارویِ تو به حال آنها سودی نداشت و گریه تو فایدهای نمیبخشید،دلسوزی آمیخته با ترس تو برای هیچ
یک از آنها سودی نداشت و کوششها و کمکهایت برای آنها نتیجهای نمیداد و با نیرویت دفاعی از آنها نکردی (و سرانجام با همه این تلاش و کوششها مرگ گریبانشان را گرفت و به همه چیز پایان داد)»؛ (کَمْ عَلَّلْتَ بِکَفَّیْکَ،وَ کَمْ مَرَّضْتَ بِیَدَیْکَ! تَبْتَغِی لَهُمُ الشِّفَاءَ،وَ تَسْتَوْصِفُ لَهُمُ الْأَطِبَّاءَ،غَدَاةَ لَا یُغْنِی عَنْهُمْ دَوَاؤُکَ،وَ لَا یُجْدِی عَلَیْهِمْ بُکَاؤُکَ.لَمْ یَنْفَعْ أَحَدَهُمْ إِشْفَاقُکَ،وَ لَمْ تُسْعَفْ فِیهِ بِطِلْبَتِکَ وَ لَمْ تَدْفَعْ عَنْهُ بِقُوَّتِکَ!) .
(توجه داشته باشید) که«علّلت»از ریشه«تعلیل»به معنای به معالجه پرداختن و«مرضت»از ماده«تمریض»به معنای پرستاری نمودن و«تَسْتَوْصِفُ»از ریشه «وصف»گرفته شده و در اینجا به معنای طلب راه درمان از طبیب است و«إشْفاق»به معنای محبت آمیخته با ترس و«تُسْعَفْ»از ماده«اسْعاف»به معنای یاری طلبیدن و کمک کردن است.
امام علیه السلام در این گفتار شفاف و بسیار روشن صحنههای عبرتانگیز دنیا را به طرز بسیار آموزندهای ترسیم فرموده و به پرستارانی اشاره میکند که حال بیمارشان روز به روز سختتر میشود،گاه به دعا متوسل میشوند،گاه به طبیب و دارو،گاه بیتابی میکنند و دلسوزی و گاه سیلاب اشک از چشمشان سرازیر میشود؛ولی هیچ کدام از آنها سودی نمیبخشد و بیمار در برابر چشمان اشکآلود آنها جان میسپارد.اینها اموری است که بسیاری از مردم تجربه کردهاند و آنها که تجربه نکردهند از دیگران شنیدهاند.آیا این صحنهها کافی نیست که انسان به وسیله آن پی به بیاعتباری و بیوفایی دنیا ببرد؟
در پایان این بخش امام علیه السلام میفرماید:«و (بدین ترتیب) دنیا با این نمونهها وضع تو را نیز مجسم ساخته است و با قربانگاههای او (برای دیگران)،قربانگاه تو را»؛ (وَ قَدْ مَثَّلَتْ لَکَ بِهِ الدُّنْیَا نَفْسَکَ،وَ بِمَصْرَعِهِ مَصْرَعَکَ) .
اشاره به اینکه این گورستانهایی که در اطراف شهر و دیار توست و بیماران
و بیمارستانهایی که در جای جای وطن تو وجود دارند همه نشانههایی از بیمهری زمانه رسواست و جای این ندارد که دنیا را با این همه نشانههای بیوفایی،فریبنده و غافلکننده بپنداری.کدام فریبندگی و کدام فریبکاری.
البته این سؤال در اینجا پیش میآید که در قرآن مجید حیات دنیا به«سرگرمی و بازی» (.«وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ».انعام،آیه 32.)و«متاع غرور» (.«وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ».آل عمران،آیه 185.)و در روایات به نام«دارالغرور»معرفی شده است.
امام علیه السلام در داستان خانهای که شریح قاضی خریداری کرده بود (نامه سوم از بخش نامهها) دنیا را به عنوان«دار الغرور»معرفی فرموده است.همچنین امام سجاد علیه السلام نیز در دعای معروفش:
«اللّهُمَّ ارْزُقْنی التَّجافِیَ عَنْ دارِ الْغُرُورِ» دنیا را «دارالغرور»معرفی نمودهاند.در بعضی از احادیث دیگر هم دنیا را«دارالغرور» شناخته شده است. (.کافی،ج 3،ص 422،ح 6. )
ممکن است بپرسیم این تعبیرات چگونه با آنچه امام علیه السلام در کلام حکیمانه مورد بحث فرموده سازگار است؟
پاسخ این سؤال روشن است؛هر گاه نگاه به دنیا،نگاه سطحی و زودگذر باشد،دنیا«دار الغرور»است؛اما اگر نگاه به آن عمیق و حکیمانه باشد،دنیا دار عبرت و بیداری است.ادامه این سخن حکیمانه نیز گواه بر آن است که گفتهایم.
بخش دوم
إِنَّ الدُّنْیَا دَارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَهَا،وَ دَارُ عَافِیَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْهَا،وَ دَارُ غِنًی لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْهَا،وَ دَارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنِ اتَّعَظَ بِهَا.مَسْجِدُ أَحِبَّاءِ اللَّهِ،وَ مُصَلَّی مَلَائِکَةِ اللَّهِ،وَ مَهْبِطُ وَحْیِ اللَّهِ،وَ مَتْجَرُ أَوْلِیَاءِ اللَّهِ.اکْتَسَبُوا فِیهَا الرَّحْمَةَ، وَ رَبِحُوا فِیهَا الْجَنَّةَ.فَمَنْ ذَا یَذُمُّهَا وَ قَدْ آذَنَتْ بِبَیْنِهَا،وَ نَادَتْ بِفِرَاقِهَا،وَ نَعَتْ نَفْسَهَا وَ أَهْلَهَا؛فَمَثَّلَتْ لَهُمْ بِبَلَائِهَا الْبَلَاءَ،وَ شَوَّقَتْهُمْ بِسُرُورِهَا إِلَی السُّرُورِ؟! رَاحَتْ بِعَافِیَةٍ،وَ ابْتَکَرَتْ بِفَجِیعَةٍ،تَرْغِیباً وَ تَرْهِیباً،وَ تَخْوِیفاً وَ تَحْذِیراً،فَذَمَّهَا رِجَالٌ غَدَاةَ النَّدَامَةِ،وَ حَمِدَهَا آخَرُونَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ.ذَکَّرَتْهُمُ الدُّنْیَا فَتَذَکَّرُوا،وَ حَدَّثَتْهُمْ فَصَدَّقُوا،وَ وَعَظَتْهُمْ فَاتَّعَظُوا.
ترجمه
امام علیه السلام فرمود:دنیا سرای صدق و راستی است برای آن کس که به راستی با آن رفتار کند،و جایگاه عافیت است برای کسی که از آن چیزی بفهمد،و سرای بینیازی است برای آن کس که از آن توشه برگیرد،و محلّ موعظه و اندرز است برای کسی که از آن اندرز گیرد.
دنیا مسجد دوستان خدا و نمازگاه فرشتگان پروردگار،و محل نزول وحی الهی،و تجارت خانه اولیای الهی است.آنها در دنیا رحمت خدا را به دست آورده و بهشت را از آن بهره گرفتند.با این حال (که برای تو شرح دادم) چه کسی دنیا را نکوهش میکند؟ دنیا جدایی خود را اعلام داشته و فراق خویش را با صدای بلند خبر داده و از مرگ خود و اهلش همه را با خبر ساخته است.دنیا با
نمونهای از بلاهایش بلاهای آخرت را به آنها نشان داده و با صحنههایی از سرور و خوشحالیاش به سرور آخرت متوجه ساخته است (در حالی که همه میدانند نه بلای آخرت قابل مقایسه با بلای دنیا و نه سرور آخرت شایسته مقایسه با سرور دنیاست).
گاه میبینند هنگام عصر در عافیتاند و صبحگاهان در مصیبت (و به این ترتیب) گاه تشویق میکند و گاه میترساند و گاه انسان را به خوف میافکند و برحذر میدارد با این اوصاف،گروهی آن را در«روز پشیمانی»(روز قیامت) نکوهش میکنند و گروه دیگری در آن روز آن را مدح و ستایش مینمایند؛همان گروهی که دنیا به آنها تذکر داد و متذکر شدند و برای آنها (با زبان حال) سخن گفت و تصدیقش کردند و به آنان اندرز داد و اندرزش را پذیرا شدند.
دنیا تجارتخانه اولیای خداست
امام علیه السلام در ادامه گفتار حکیمانهای که در مورد دنیا در بخش پیشین داشت،در این بخش جنبههای مثبت دنیا را در هشت جمله برمیشمرد در چهار جمله نخست میفرماید:«دنیا سرای صدق و راستی است برای آن کس که به راستی با آن رفتار کند و جایگاه عافیت است برای کسی که از آن چیزی بفهمد و سرای بینیازی است برای آن کس که از آن توشه برگیرد و محلّ موعظه و اندرز است برای آن کس که از آن اندرز گیرد»؛ (إِنَّ الدُّنْیَا دَارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَهَا،وَ دَارُ عَافِیَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْهَا،وَ دَارُ غِنًی لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْهَا،وَ دَارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنِ اتَّعَظَ بِهَا) .
به این ترتیب،دنیا گرچه در نظر اول«دار الغرور»و«دار لهو و لعب»است ولی با دقت میتواند به سرای عافیت و موعظه و برگرفتن زاد و توشه تبدیل شود و نردبان ترقی انسان برای قرب الی الله باشد و معراج مؤمن و مزرعه آخرت
گردد.همانگونه که در آیات و روایات به آن اشاره شده است و امام علیه السلام در خطبه 28 دنیا را به میدان تمرین و آمادگی برای مسابقه در میدان جهان دیگر تشبیه فرمود
(أَلا وَإنَّ الْیَوْمَ الْمِضْمارُ وَغَداً السِّباقُ) و در خطبه 203 دستور میدهد از این محل عبور برای قرارگاه اصلی خود توشه برگیرید
(فَخُذوا مِنْ مَمَرِّکُمْ لِمَقَرِّکُمْ) .
درست است که دنیا در نظر ابتدایی دروغگوست؛ولی اگر کمی در حوادث آن دقت شود میبینیم که راستگوست و واقعیتها را برملا میسازد و بانگ رحیل سر میدهد.
صحیح است که دنیا سرای بیماردلان است؛اما برای آنها که اهل فهم و درکند سرای تندرستی است.
درست است که دنیا در نظر ابتدایی دار فقر است و تمام سرمایههای وجود انسان را میگیرد و تهدست به زیر خاک میفرستد؛ولی برای آنان که آماده برگرفتن زاد و توشهاند دار غناست.
صحیح است که دنیا غافل کننده است؛اما برای آنها که اهل پند و نصیحتاند دار موعظه است.
سپس امام علیه السلام به چهار وصف دیگر پرداخته میفرماید:«دنیا مسجد دوستان خدا و نمازگاه فرشتگان پروردگار و محل نزول وحی الهی و تجارت خانه اولیای الهی است»؛ (مَسْجِدُ أَحِبَّاءِ اللَّهِ،وَ مُصَلَّی مَلَائِکَةِ اللَّهِ،وَ مَهْبِطُ وَحْیِ اللَّهِ،وَ مَتْجَرُ أَوْلِیَاءِ اللَّهِ) .
امام علیه السلام در واقع در این عبارت کوتاه چهار نام بر دنیا نهاده که هر یک پیامی دارد.نام«مسجد»،«مصلی»،«مهبط وحی»و«تجارتخانه اولیای حق»آیا ممکن است مسجد جایگاه بدی باشد و یا نمازخانه فرشتگان سزاوار نکوهش گردد؟ و آیا جایگاهی که وحی الهی بر آن نازل شده و تجارتخانه دوستان حق است جای بدی است؟
تعبیر به تجارتخانه در واقع بر گرفته از آیه شریفه «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی تِجارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ» میباشد. (.سوره صف،آیه 10.)
بعضی از شارحان نهجالبلاغه «مُصَلَّی مَلَائِکَةِ اللَّهِ» را اشاره به سجده کردن فرشتگان برای آدم دانستهاند در حالی که دلیلی بر این تخصیص نیست؛پیوسته جمعی از فرشتگان در حال سجود و جمعی در حال رکوع و مشغول نمازند و منحصر به زمان خاصی نیست و فرشتگان در همه جا هستند؛در آسمان و در زمین و مخصوصاً در اماکن مقدسی همچون مکه و مدینه و بقاع معصومان علیهم السلام.
از مجموع این تعبیرات استفاده میشود که دنیا موقعیت بسیار مهمی دارد برای آنان که از آن بهره گیرند؛هم منزلگاهی است برای تهیه زاد و توشه،هم دانشگاهی است برای دروس اخلاقی و موعظه،هم محلی برای عبادت پروردگار و هم تجارتخانهای است که انسان با سرمایه عمر وارد آن میشود و در برابر این سرمایه میتواند بهترین متاعها را که همان قرب پروردگار و رضای او و سعادت جاویدان است فراهم سازد.
از این رو امام در ادامه این سخن میفرماید:«آنها در دنیا رحمت خدا را به دست آورده و بهشت را از آن سود بردند»؛ (اکْتَسَبُوا فِیهَا الرَّحْمَةَ،وَ رَبِحُوا فِیهَا الْجَنَّةَ) .
سپس امام علیه السلام برای یک نتیجهگیری به آغاز سخن باز میگردد و میفرماید:«با این حال (که برای تو شرح دادم) چه کسی دنیا را نکوهش میکند در حالی که جدایی خود را اعلام داشته و فراق خود را با صدای بلند خبر داده و خبر از مرگ خود و اهلش داده است»؛ (فَمَنْ ذَا یَذُمُّهَا وَ قَدْ آذَنَتْ بِبَیْنِهَا،وَ نَادَتْ بِفِرَاقِهَا،وَ نَعَتْ نَفْسَهَا وَ أَهْلَهَا) .
امام علیه السلام بعد از این سه جمله که در پاسخ مذمتگویان فرموده با دو جمله
دیگر آن را تکمیل میکند و میفرماید:«دنیا با نمونهای از بلاهایش بلاهای آخرت را به آنها نشان داده و با صحنههایی از سرور و خوشحالیاش به سرور آخرت متوجه ساخته است (در حالی که میدانند نه بلای آخرت قابل مقایسه با بلای دنیا و نه سرور آخرت شایسته مقایسه با سرور دنیاست) و گاه میبینند هنگام عصر در عافیتاند و صبحگاهان در مصیبت (و به این ترتیب) گاه تشویق میکند و گاه میترساند و انسان را به خوف میافکند و برحذر میدارد»؛ (فَمَثَّلَتْ لَهُمْ بِبَلَائِهَا الْبَلَاءَ،وَ شَوَّقَتْهُمْ بِسُرُورِهَا إِلَی السُّرُورِ؟! رَاحَتْ بِعَافِیَةٍ،وَ ابْتَکَرَتْ بِفَجِیعَةٍ،تَرْغِیباً وَ تَرْهِیباً وَ تَخْوِیفاً وَ تَحْذِیراً) .
آری،دنیا با زبان حال به روشنی ماهیت خود را که همان ناپایداری و بیوفایی و بیاعتباری است آشکار ساخته،حوادث زودگذر،از دست رفتن عزیزان، بیماریهای ناگهانی و بلاهای زمینی و آسمانی همه اینها پیامهای روشنی است که دنیا برای معرفی خود به اهلش میفرستد.با این حال چگونه میتوان گفت دنیا فریبنده و غافل کننده است.
تعبیر به «مَثَّلَتْ لَهُمْ بِبَلائِهَا الْبَلاءَ» شبیه چیزی است که در آیه 21 سوره «سجده»آمده است: «وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنی دُونَ الْعَذابِ الْأَکْبَرِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» ؛به آنها از عذاب نزدیک (دنیا) پیش از عذاب بزرگ (آخرت) میچشانیم،شاید باز گردند».
«راحَتْ»از ریشه«رَواح»به معنای عصرگاهان و«ابْتَکَرَتْ»از ماده«بکور»به معنای صبحگاهان،«فَجیعَة»حوادث وحشتناک و دردناک و واژههای«تَرْغیباً» و«تَرْهیباً»و«تَخْویفاً»و«تَحْذیراً»در واقع مفعول لاجله هستند.
بنابراین چشمی باز و گوشی شنوا میخواهد تا تمام این پیامهای بیدارگر را ببیند و بشنود به ویژه در عصر ما که حوادث سریعتر صورت میگیرد و فاجعهها شتاب بیشتری دارند؛نمونه آن تصادفهای مرگآور اتومبیلها و سقوط هواپیماها و غرق شدن کشتیها و بیماریهای واگیردار گسترده است،این پیام، پررنگتر و شفافتر است.
آنگاه امام علیه السلام در پایان این سخنانِ حکمتآمیز و فوقالعاده بیدار کننده چنین نتیجهگیری میکند که«با این اوصاف،گروهی آن را در روز پشیمانی (روز قیامت) نکوهش میکنند و گروه دیگری در آن روز آن را مدح و ستایش مینمایند؛همان گروهی که دنیا به آنها تذکر داد و متذکر شدند و برای آنها (با زبان حال) سخن گفت و تصدیقش کردند و به آنان اندرز داد و اندرزش را پذیرا شدند»؛ (فَذَمَّهَا رِجَالٌ غَدَاةَ النَّدَامَةِ،وَ حَمِدَهَا آخَرُونَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ.ذَکَّرَتْهُمُ الدُّنْیَا فَتَذَکَّرُوا،وَ حَدَّثَتْهُمْ فَصَدَّقُوا،وَ وَعَظَتْهُمْ فَاتَّعَظُوا) .
آری هویپرستان غافل در قیامت که آثار اعمال سوء خود را میبینند سخت پشیمان میشوند و زبان به مذمت دنیا میگشایند ولی خردمندان بیدار زبان به ستایش آن میگشایند که از آن تجارتخانه پرسود و مزرعه پربار بهترین بهرهها را گرفتند و با خود به عرصه قیامت آوردند.
از این جملههای اخیر نکتهای را که قبلا به آن اشاره کردیم بهتر میتوان دریافت که مذمت دنیا در بسیاری از کلمات معصومان علیهم السلام و حتی در آیات قرآن هیچ منافاتی به مدح و ستایش آن در این کلام پربار امیرمؤمنان علیه السلام ندارد.آنچه در نکوهش آن آمده ناظر به افراد کوتاهبین و غافل و بیخبر و آنچه در مدح آن آمده ناظر به آگاهان و خردمندان و عاقبتاندیشان است.مهم آن است که با کدام دیده به دنیا بنگریم.اگر با دیده مثبت بنگریم دنیا به راستی مزرعه آخرت است و اگر با دیده منفی نگاه کنیم دنیا سرای غرور و غفلت و بیخبری و نکبت است.
Imām Ali ibn Abū Tālib heard a man speaking ill of life in this world, so he said to him: “O you, the man who abuses the world! O you who has been deceived by it and is cheated by its wrongs! Do you thus covet the world then abuse it?! Do you accuse it or should it accuse you?! When did it bewilder you or deceive you, whether by the decay and fall of your forefathers, or by the sleeping places of your mothers deep under the ground? How much did you look after them in their illness and nursed them during sickness, desiring them to be cured and consulting physicians for them in the morning when your medicine did not avail them and your wailing for them did not benefit them? Your mourning over them did not prove useful to them, and you could not achieve your aim. You could not ward off (death) from them with all your power. In fact, through the dying man, the world presented an illustration for you by the example of his falling down how you, too, will fall.
“Certainly, this world is a house of truth for whoever appreciates it, a place of safety for whoever understands it, a house of riches for whoever gathers provision from it (for the Hereafter), and a house of instructions for whoever draws instruction from it. It is the place of worship for those who love Allāh, the place of praying for the angels of Allāh, the place where the revelation of Allāh descends, and the trading place for those devoted to Allāh. Herein, they earned mercy and herein they acquired Paradise by way of profit.
“Therefore, who can abuse it when it has announced its departure, calling out that it will leave?! It had given news of its own destruction and the death of its own people. By its hardship, it set an example of their hardships. By its pleasures, it created eagerness for the pleasures (of the Hereafter). It brings ease in the evening and grief in the morning by way of persuading, dissuading, alarming and warning. People abuse it on the morning of their repentance, but there are others who will praise it on the Day of Judgment. The world recalled to them the next life and they bore it in mind. It related to them (things of the next life) and they acknowledged them. It preached to them and they derived lessons from them.{Every speaker and preacher manifests the force of his speech in subjects in which he is well-versed. If he has to change the subject, neither will his mind move, nor will his tongue be able to speak out. But anyone's intellect has the capability of adaptation:His mind has the power of imagination. It can turn around his utterances in whatever manner he likes and can show the excellence of speech on whatever subject he desires. Consequently, when the tongue, which had for so long been abūsing the world and unveiling its deceitfulness, starts praising the world, it shows the same mastery of speech and power of argument, something which has always been its main distinction. Then, the use of commendatory words does not alter the principle. Although the ways are different, the objective remains one and the same.}
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ لِلّهِ مَلَکاً ینُاَدیِ فِی کُلّ یَومٍ لِدُوا لِلمَوتِ وَ اجمَعُوا لِلفَنَاءِ وَ ابنُوا لِلخَرَابِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: خدا را فرشتهای است که هر روز بانگ میزند: بزایید برای مردن، و فراهم آورید برای نابود شدن، و بسازید برای ویران گشتن .
خدا را فرشتهای است که هر روز بانگ بر میدارد: بزایید برای مردن و فراهم کنید برای نابود گشتن و بسازید برای ویران شدن.
و فرمود بدرستی که مر خدای راست فرشته مکه ندا میکند بزائید برای مردن و جمع شوید از برای فنا یافتن و بنا کنید برای خرابی
و فرمود (علیه السلام): خداوند را ملکی است که در هر روز ندا در می دهد که بزایید برای مردن و گرد آورید برای فنا شدن و بسازید برای ویران گشتن.
و آن حضرت فرمود:خدا را فرشتهای است که هر روز فریاد بر میدارد،بزایید برای مردن،و گرد آورید برای نابود شدن،و بنا کنید برای خراب گشتن .
شروح:
و قوله لدوا للموت لیست اللام للعرض و انما هی للعاقبه، و کذا فی الموضعین بعده، و نحو ذلک قوله تعالی فالتقطه آل فرعون لیکون لهم عدوا و حزنا فاللام للعاقبه.
لدوا للموت: اللام للعاقبه لا للغرض، کما قال تعالی: (و اتخذه آل فرعون، لیکون لهم عدوا و حزنا) ای اتخذوه فال به الامر الی الی ذلک،
(خداوند را فرشتهای است که هر روز فریاد میزند، بزایید برای مردن، گرد آورید برای از بین رفتن و بسازید برای ویران شدن). این فریاد بر طبق آن چیزی است که به فرمان خداوند در طبیعت دنیا و سرانجام آن نازل میشود. و این امور سهگانه، یعنی مردن، از بین رفتن، و ویرانی نتیجههای طبیعی دنیایند. و لام در تمام این موارد (سهگانه) لام نتیجه و عاقبت است.
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ لِلَّهِ مَلَکاً یُنَادِی فِی کُلِّ یَوْمٍ لِدُوا لِلْمَوْتِ وَ اجْمَعُوا لِلْفَنَاءِ وَ ابْنُوا لِلْخَرَابِ .
هذه اللام عند أهل العربیة تسمی لام العاقبة و مثل هذا قوله تعالی فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً ( سورة القصص 8. ) لیس أنهم التقطوه لهذه العلة بل التقطوه فکان عاقبة التقاطهم إیاه العداوة و الحزن و مثله فللموت ما تلد الوالدة.
و مثله قوله تعالی وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ ( سورة الأعراف 179. ) لیس أنه ذرأهم لیعذبهم فی جهنم بل ذرأهم و کان عاقبة ذرئهم أن صاروا فیها و بهذا الحرف یحصل الجواب عن کثیر من الآیات المتشابهة التی تتعلق بها المجبرة .
و أما فحوی هذا القول و خلاصته فهو التنبیه علی أن الدنیا دار فناء و عطب لا دار بقاء و سلامة و أن الولد یموت و الدور تخرب و ما یجمع من الأموال یفنی
(و قال علیهالسلام: ان لله ملکا) به درستی که مر خدا را است فرشتهای (ینادی فی کل یوم) که ندا میکند در هر روزی از روزهای دنیا (لدوا للموت) که بزائید از برای مردن (و اجمعوا للفناء) و جمع کنید اسباب و اموال دنیا را از برای فانی شدن (و ابنوا للخراب) و بنا کنید از برای خراب گشتن این اشارت است به غایت دنیا و عاقبت آن، یعنی عاقبت زاییدن و جمع کردن و بنا نهادن موت است و فنا و خراب شدن و از این کلام عالی مقام ماخوذ است اینکه: قلیل عمرنا فی دار دنیا و مرجعنا الی بیت التراب له ملک ینادی کل یوم لدو للموت و ابنو للخراب
گفت آن حضرت به درستی خدای را عزوجل ملکی است که ندا میکند هر روز به این ندا (لدوا الخ) یعنی بزائید برای مردن و جمع نمائید برای فانی شدن و بنا کنید برای خراب گشتن و قد قیل: قلیل عمر نافی دار دنیا و مرجعنا الی تحت التراب له ملک ینادی کل یوم لدوا للموت و ابنوا للخراب
و قال علیهالسلام: «ان لله ملکا ینادی فی کل یوم: لدوا للموت و اجمعوا للفناء و ابنوا للخراب.» یعنی و گفت علیهالسلام که به تحقیق که مر خدا را فرشتهای است که ندا میکند در هر روز که فرزند بزایید از برای مردن و جمع اموال کنید از برای نیست شدن و بنای عمارت کنید از برای خراب شدن.
الاعراب: ینادی فی کل یوم، جمله فعلیه مبدوه بالمضارع للدلاله علی الاستمرار و هی صفه لقوله: ملکا، لدوا، فعل الامر الحاضر من یلد خطاب لعامه الوالدین من الانسان و الحیوان بل و النباتات و الجمادات، فان کل موجود مادی زوج ترکیبی متولد من اصلین او من اصول، و هذا هو معنی الکون و التکوین و ماله الی الفناء و الفساد لا محاله لتصح القافیه فی جمله- عالم الکون و الفساد- و اللام فی قوله: للموت، لام العاقبه. الترجمه: فرمود: خدای تعالی فرشتهای دارد که آنرا گماشته تا هر روز جار میکشد بزائید برای مردن، و بسازید برای ویران شدن، و گرد آورید برای نیست شدن.
از برای خدا فرشته یکی***که به هر روز جار میکشد علنی
بچه آرید تا بمیرد، هان***خانه سازید تا شود ویران
گرد سازید مال بهر فنا***که بقا خاص حق بود تنها
اقول: (ان لله ملکا ینادی فی کل یوم) ینبغی ان یحمل هذا النداء علی لسان الحال لا المقال، و مثله ما فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: ان للقبر کلاما فی کل (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) یوم، یقول: انا بیت الغربه، انا بیت الوحشه، انا بیت الدود، انا القبر، انا روضه من ریاض الجنه او حفره من حفر النار، فکلام القبر ایضا بلسان الحال. (لدوا للموت) اللام فیه لام العاقبه کما فی (للفناء) و (للخراب) فی ما بعد. قیل لرجل: لم مات فلان؟ قال: لانه ولد! و لکل سبع قوت، و ابن آدم قوت سبع الموت، و فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: ان النطفه اذا وقعت فی الرحم، بعث الله تعالی ملکا فاخذ من التربه التی یدفن فیها، فماثها فی النطفه فلا یزال قلبه یحن الیها حتی یدفن فیها. (و اجمعوا للقناء) (و ترکتم ما خولناکم وراء ظهورکم … ). و قیل بالفارسیه: اندک اندک خانمان آراستن پس بیکبار از سرش برخاستن و فی الخبر: ان ابن آدم یمثل له ماله فی آخر یوم من دنیاه و اول یوم من عقباه، فیقول له: انی و الله کنت علیک حریصا شحیحا فمالی عندک؟ فیقول: خذ ملی کفنک. (و ابنوا للخراب): ما انت معتبر بمن خربت منه غداه قضی دساکره قیل لیحیی البرمکی بعد قتل الرشید لابنه جعفر: امر بتخریب دیارک، (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) فقال: کذلک تخرب دیاره، فصار کما قال فی قتل الامین
هذه سنه الله فی خلقه (و لن تجد لسنه الله تبدیلا). و قد یکون المراد بالملک هنا العقل و العیان، او طبیعه الحال و الا فایه جدوی من صوت لا یسمع؟.
… یوم لدوا للموت: امر من الولاده
امام علیهالسلام (درباره پایان دنیا) فرموده است: خداوند را فرشتهای که هر روز فریاد میکند: بزائید برای مردن، و جمع کنید برای از بین رفتن، و بسازید برای ویران گشتن
سرانجام بدنیا آمدن مرگ است، پایان جمعآوری مال برای وارث گذاشتن است و انتهای بنا کردن ساختمانی ویرانی است. عاقل فریب مال، خانه و فرزند را نمیخورد اینها همه وسیله سرگرمی و اندوختن ثواب است و چه بسا وجود مال و اولاد بزرگترین خطر را در زندگی انسان بوجود میآورد به همین جهت خدای عزیز اعلام خطر کرده میفرماید: (شما که ایمان آوردهاید بدانید که عدهای از زنان و فرزندان شما دشمنتان هستند از آنان بپرهیزید.)
و قال علیهالسلام: (ان لله ملکا ینادی فی کل یوم) و فائده، ندائه اطلاع النبی علیهالسلام بواسطه مراجع الوحی (لدوا) من ولد یلد، المخاطب البشر (للموت) اللام للعاقبه- نحو فالتقطه آل فرعون لیکون لهم عدوا، بمعنی ان عاقبه الولاده موت الاولاد (و اجمعوا للفناء) فان مصیر کل شیء یجمع من مال او غیره الفناء و الاضمحلال (و ابنوا للخراب) فان کل بناء ینتهی الی الخراب.
«خدا را فرشته ای است که هر روز ندا می دهد، بزایید برای مردن و فراهم آورید برای نابودی و بسازید برای ویرانی.»
ابن ابی الحدید می گوید: این حرف لام که در کلمات موت و فنا و خراب آمده است در اصطلاح لام عاقبت نام دارد و نظیر این گفتار خداوند متعال است که می فرماید: «فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً»، «پس خاندان فرعون او -موسی- را برگرفتند تا برای آنان دشمن و مایه اندوه باشد.»، که خاندان فرعون به این منظور او را بر نداشتند بلکه فرجام آن چنان شد که مایه دشمنی و اندوه گردید. نظیر دیگرش این کلام است: «فللموت ما تلد الوالدة»، «آنچه مادر می زاید سر انجام برای مرگ است.». نظیر دیگرش این گفتار خداوند است که می فرماید: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ» که منظور این نیست برای جهنم آنان را آفریده باشد بلکه آنان را آفریده است ولی انجام دادن کار ایشان چنان شده است که به جهنم در افتاده اند، و بدین گونه پاسخ بسیاری از آیات متشابه که مورد استناد جریان است، داده می شود. خلاصه مقصد و فحوای این سخن هشدار به این معناست که دنیا خانه ناپایدار و محل رنج است نه خانه پایدار و سلامت، و اینکه فرزند می میرد و خانه ها ویران می شود و اموالی که اندوخته می گردد، نابود خواهد شد.
و قال علیهالسلام
إِنَّ لِلَّهِ مَلَکاً یُنَادِی فِی کُلِّ یَوْمٍ:لِدُوا لِلْمَوْتِ،
وَ اجْمَعُوا لِلْفَنَاءِ،وَ ابْنُوا لِلْخَرَابِ.
امام علیه السلام فرمود:
خداوند فرشتهای دارد که همه روز بانگ میزند بزایید برای مردن،و گردآوری کنید برای فنا،و بنا کنید برای ویران شدن! ( . سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که این کلام حکیمانه را پیش از مرحوم سیّد رضی در کتابهایشان نقل کرده اند مرحوم کلینی در جلد دوم کافی از امام باقر علیه السلام با تفاوتی و مرحوم مفید در اختصاص از امام صادق علیه السلام هستند و (بعد از مرحوم سیّد رضی) آمدی نیز در غررالحکم آن را از امیرمؤمنان علیه السلام با تفاوتی نقل کرده (که نشان میدهد منبع دیگری در اختیار داشته است).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 119). )
پیام فرشته الهی
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه کوتاه و پربار به سرنوشت انسانها و مواهب و نعمتهای آنها اشاره کرده میفرماید:«خداوند فرشتهای دارد که همه روز بانگ میزند بزایید برای مردن و گردآورید برای فنا و بنا کنید برای ویران شدن».
لام در«لِلْمَوْتِ»و«لِلْفَناءِ»و«لِلْخَرابِ»لام سببیّه نیست،بلکه لام غایت است؛یعنی فرزند بزایید ولی عاقبتش مرگ است و اموال گردآوری کنید سرانجامش فناست و بناهای پرشکوه برپا سازید عاقبت آن ویرانی است.
شبیه چیزی است که در قرآن مجید در داستان فرعون و همسرش به هنگام گرفتن قنداقه موسی از آب نیل آمده است «فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوًّا» ؛ (هنگامی که مادرش به فرمان خدا او را به دریا افکند) خاندان فرعون او را (از آب) گرفتند،تا سرانجام دشمن آنان و مایه اندوهشان گردد» ( .قصص،آیه 8.) یعنی عاقبت کار چنین شد.
در حقیقت امام روی سه چیز از مهمترین مواهب زندگی دنیا انگشت گذارده و سرانجام همه آنها را روشن ساخت:فرزندان که عزیزترین سرمایه انساناند و اموال که برای آن زحمت فراوان میکشد و بناهای مجلل که گاه قسمت عمده عمر خود را صرف آن میکند.امام میفرماید:هیچ یک از اینها بقا و دوامی ندارد و سرانجام گرد و غبار فنا بر روی همه آنها مینشیند تنها چیزی که برای انسان باقی میماند اعمال خیر و نیکیهاست که نزد خدا ذخیره میشود،قرآن میگوید:
«ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» ؛آنچه نزد شماست از میان میرود و آنچه نزد خداست باقی میماند». ( .نحل،آیه 96.)
در اینکه آیا واقعاً فرشتهای فریاد میزند و ما صدای او را نمیشنویم یا زبان حال جهان آفرینش و طبیعت دنیاست یا صدایی است که از جان و فطرت و عقل ما بر میخیزد و ملک اشاره به آن است،محلّ گفتوگو است.
کسانی که آن را تفسیر به طبیعت دنیا و مانند آن کردهاند دلیلشان این است که اگر واقعاً ملکی صدا بزند و ما ندای او را نشنویم چه فایدهای میتواند داشته باشد؟؛ولی به این ایراد میتوان پاسخ داد که وقتی ندای آن ملک به وسیله اولیاءالله برای ما نقل شود تأثیرش واضح است مثل اینکه ما برای کسی نقل کنیم که فرزندت را در فلان شهر دیدیم که فریاد میزد مرا یاری کنید.در اینگونه موارد صدای شخص غائب به وسیله شخص حاضر رسیده است.
بهترین راه برای اینکه انسان سرنوشت آینده خود را تشخیص دهد آن است که درباره پیشینیان فکر کند آنها کجا رفتند؟ اموالشان چه شد؟ و کاخهایشان به چه سرنوشتی گرفتار گردید؟ قرآن مجید درباره کافران و منافقان در آیه 69 سوره توبه میفرماید: «کَالَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ کانُوا أَشَدَّ مِنْکُمْ قُوَّةً وَ أَکْثَرَ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً» ؛ (شما منافقان،) همانند کسانی هستید که قبل از شما بودند،(و راه انفاق پیمودند؛ بلکه) آنها از شما نیرومندتر،و اموال و فرزندانشان بیشتر بود»(دیدید سرنوشت آنها چه شد؟) سرنوشت خود را بر آنها قیاس کنید.
در حدیثی در کتاب شریف کافی از امیرمؤمنان علی علیه السلام میخوانیم فرزند آدم هنگامی که در آخرین روز دنیا و اولین روز آخرت قرار میگیرد اموال و فرزندان و اعمال او در برابرش مجسم میشوند رو به اموالش میکند و میگوید به خدا سوگند من نسبت به تو حریص و بخیل بودم الان سهم من نزد تو چیست؟ میگوید:
«خُذْ مِنّی کَفَنَکَ ؛تنها کفن خود را میتوانی از من بگیری»رو به فرزندانش میکند و میگوید شما را دوست میداشتم و از شما حمایت میکردم من چه سهمی نزد شما دارم؟ میگویند:تو را به قبرت میبریم و پنهان میکنیم رو بهسوی عملش میکند و میگوید به خدا سوگند من نسبت به تو بیاعتنا بودم و تو بر من سنگین بودی چه چیز نزد تو دارم؟ عملش میگوید:من همنشین تو در قبر و روز قیامت هستم تا من و تو به پیشگاه پروردگار عرضه شویم.(سپس امام علیه السلام فرمود:اگر آن شخص ولیّ خدا بوده سرنوشت بسیار خوبی دارد و اگر دشمن خدا بوده به عذاب دردناکی مبتلا میشود).(.کافی،ج 3،ص 231 و 232 با تلخیص اندک. )
شاعر معروف عرب ابوالعتائیه از کلام حکیمانه امام بهره گرفته و میگوید:
لِدُوا لِلْمَوت وَ ابْنُوا لِلْخَرابِ فَکُلُّکُمْ یَصیرُ إلی ذِهابِ
لِمَنْ نَبْنی وَ نَحْنُ إلی تُرابٍ نَصیرُ کَما خُلِقْنا مِنْ تُرابٍ؟
برای مرگ بزایید و برای ویرانی بنا کنید که همه شما در مسیر رفتن هستید
برای چه کسی بنا میکنیم در حالی که ما بهسوی خاک میرویم و همانگونه که از خاک آفریده شدیم به خاک باز میگردیم.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “There is an angel of Allāh who calls out every day: “Beget children for death! Gather wealth for destruction and raise construction for ruin!“
وَ قَالَ علیه السلام الدّنیَا دَارُ مَمَرّ لَا دَارُ مَقَرّ وَ النّاسُ فِیهَا رَجُلَانِ رَجُلٌ بَاعَ فِیهَا نَفسَهُ فَأَوبَقَهَا وَ رَجُلٌ ابتَاعَ نَفسَهُ فَأَعتَقَهَا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: دنیا گذرگاه عبور است، نه جای ماندن ، و مردم در آن دو دستهاند:
یکی آن که خود را فروخت و به تباهی کشاند، و دیگری آن که خود را خرید و آزاد کرد .
دنیا خانهای است که از آن بگذرند، نه جایی که در آن به سر برند ، و مردم در آن دو گونهاند: یکی آن که خود را فروخت و خویش را به تباهی انداخت، و دیگری که خود را خرید و آزاد ساخت.
دنیا سرای گذشتن است بآخرت نه سرای قرار گرفتن و مردمان در دنیا دو مردند یکی مردی که فروخت نفس خود را بمتاع بی اعتبار دنیا پس هلاک گردانید خود را و دوم مردی که خرید نفس خود را از عذاب آخرت
و فرمود (علیه السلام): دنیا سرایی است گذرگاه، نه سرایی که در آن قرار توان یافت. مردم در دنیا دو گروهند. آنکه، خود را فروخت و به تباهی افکند و آنکه، خود را خرید و آزاد کرد.
و آن حضرت فرمود:دنیا خانه گذر است نه جای ماندن ،و مردم در آن دو کساند:مردی که وجودش را به گناه فروخت و خود را تباه کرد و مردی که خود را به طاعت خرید و آزاد نمود .
شروح:
فاوبقها: ای اهلکها.
اوبقها: اهلکها.
اوبقها: هلاک ساخت آن را، (دنیا منزل گذر است به سوی سرای جاوید و مردم در دنیا دو دستهاند: گروهی که خود را فروختند، پس خویشتن را نابود ساختند و دستهای که خود را خریدند و آزاد ساختند). از آن رو دنیا منزل گذر است که راهی است به طرف آخرت که آنجا سرای جاودانه است. و کلمهی: (بیع) فروختن را برای کسی که خود را فروخته است از آن جهت استعاره آورده است که خود را تسلیم دنیا کرده و به هلاکت اخروی گرفتار شده و به جای خویشتن، آنچه از لذات دنیوی را که بدان دست یافته، پذیرفته است، و همینطور کلمهی ابتیاع (خریدن) را از آن جهت برای کسی که خود را خریده، استعاره آورده است که وی خود را با صرف آنچه در اختیار داشته است از لذت حاضر و چشمپوشی از آنها، از نابودی و هلاکت رها ساخته است. منحصر ساختن امام (علیه السلام) مکلفین را به این دو دسته روشن است.
وَ قَالَ علیه السلام الدُّنْیَا دَارُ مَمَرٍّ لاَ دَارُ ( فی د«إلی دار»و المعنی علیه یستقیم أیضا. ) مَقَرٍّ وَ النَّاسُ فِیهَا رَجُلاَنِ رَجُلٌ بَاعَ فِیهَا نَفْسَهُ فَأَوْبَقَهَا وَ رَجُلٌ ابْتَاعَ نَفْسَهُ فَأَعْتَقَهَا .
قال عمر بن عبد العزیز یوما لجلسائه أخبرونی من أحمق الناس قالوا رجل باع آخرته بدنیاه فقال أ لا أنبئکم بأحمق منه قالوا بلی قال رجل باع آخرته بدنیا غیره.
قلت لقائل أن یقول له ذاک باع آخرته بدنیاه أیضا لأنه لو لم یکن له لذة فی بیع آخرته بدنیا غیره لما باعها و إذا کان له فی ذلک لذة فإذن إنما باع آخرته بدنیاه لأن دنیاه هی لذته
(و قال علیهاسلام: الدنیا دار ممر لا دار مقر) دنیا سرای گذشتنگاه است یعنی دنیا جایی است که از آن عبور باید کردن و به سرای آخرت رسیدن نه جای مکث نمودن و همیشه ایستادن (و الناس فیه رجلان) و مردمان در دنیا دو صنف مردمند که رو به شقاوت و سعادت آوردهاند. اول: (رجل باع نفسه) مردی است که فروخت نفس خود را به متاع دنیا (فاوبقها) پس هلاک کرد نفس خود را در عقبی (و رجل ابتاع نفسه) و دوم: مردی است که خرید نفس خود را به زهد و تقوا در دنیا و به انفاق در راه خدا (فاعنفها) پس آزاد کرد نفس خود را از عذاب روز جزا
(ممر) موضع گذشتن باشد و (مقر) موضع قرار. یعنی دنیا سرای ممر است به سوی سرای مقر آدمی در دار دنیا در گذر و راه است، و دار عقبی او را منزل و قرارگاه و مردمان در دنیا دو صنف باشد: صنفی آنکه بفروشد نفس خود را به معاصی و شهوات پس جان خود را هلاک گرداند، و صنفی به خرد جان خود را به عمل و طاعات پس جان خود را آزاد گرداند.
و قال علیهالسلام: «الدنیا دار ممر الی دار مقر و الناس منها رجلان: رجل باع نفسه فاوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها.» یعنی و گفت علیهالسلام که دنیا سرای رفتن است به سوی سرای ماندن و مردمان در دنیا دو مردند: مردی است که فروخت نفس خود را به دنیا، پس هلاک ساخت نفس خود را به عقاب و مردی است که خرید نفس خود را از دنیا، پس آزاد ساخت نفس خود را از عذاب.
اللغه: (اوبقها): اهلکها. (ابتاع): اشتری. المعنی: (رجلان) فی کلامه عباره عن الجنس فیفید العموم و یشمل النساء و الرجال و بیع النفس کنایه عن تعویضها من متاع الدنیا الفانی باتباع الشهوات النفسانیه و ابتیاعها کنایه عن تحریرها من القیود الطبیعه الظلمانیه و الغرائز الحیوانیه ببذل الریاضه و التزکیه الروحیه. الترجمه: فرمود: دنیا گذرگاهی است به پایگاه جاوید دیگر سرای، و مردمش دو کس باشند: مردی که خود را فروخته و نابودش ساخته، و مردی که خود را خریده و آزاد کرده.
گذرگاهی است این دنیای چرخان***بسوی پایگاهی کش نه پایان
بشر در آن دو کس باشند ممتاز***ز همدیگر جدا در عیش و سامان
یکی از خودفروشی گشته نابود***یکی خود را خرید و شد خرامان
هکذا فی (المصریه) و کلمه فیها زائده لعدم وجودها فی (ابن ابی الحدید و ابن میثم و الخطیه). نفسه فاوبقها ای: اهلکها، (اولئک الذین اشتروا الحیاه الدنیا بالاخره فلا یخفف عنهم العذاب و لا هم ینصرون) بئسما اشتروا به انفسهم ان یکفروا بما انزل الله بغیا ان ینزل الله من فضله علی من یلشاء من عباده … ). و رجل ابتاع نفسه فاعتقها (و من الناس من یشری نقسه ابتغاء مرصاه الله و الله روف بالعباد). هذا، و لا یخفی لطف قوله علیهالسلام و الناس فیها رجلان رجل باع فیها نفسه فاوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها و تقابل کلماته و کانه نظر الیه عبدالحمید کاتب مروان فی قوله الناس اصناف مختلفون و اطوار متباینون منهم علق مضنه لایباع و منهم غل مظنه لایبتاع فلما قیل له ما الذی مکنک من البلاغه؟ فقال (حفظ کلام الاصلع) -یعنیه علیهالسلام - و تمنی ابراهیم بن عباس الکاتب (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) کلام عبدالحمید ذاک ان یکون له.
الاول من الرجلین باع نفسه و دینه للشیطان بلذه زائله، فاهلک نفسه، و خسر دینه، و لقی ربه مذموما مخذولا. و الرجل الثانی حرر نفسه من الشیطان و حبائله و احتفظ بدینه، فعاش فی الدنیا حرا کریما، و فی الاخره راضیا مرضیا.. و فی سائر الاحوال فلا خیر فی نفس ما عرفت الکفاح، و لا حملت الاثقال، و لا ذاقت مر الحیاه و قسوتها.
… فیها نفسه فاوبقها: باع نفسه لهواه و شهواته فاوبقها ای اهلکها و ابتاع نفسه ای اشتراها و خلصها من اسر الشهوات
امام علیهالسلام (درباره دنیا) فرموده است: دنیا سرای گذشتن است نه سرای ماندن، و مردم در آن دو دستهاند: دستهای خود را در آن (به خواهشهای نفس) بفروشد پس خویش را (به کیفر آنها) هلاک گرداند، و دستهای خود را (به طاعت و بندگی) بخرد پس خود را (از عذاب رستخیز) برهاند.
خدای عزیز در قرآن کریم تجارت مومنین را با خدا این طور بیان میفرماید: (خدا از مومنین جان و اموال آنان را خرید و در برابر آن به ایشان بهشت داد. اینها در راه خدا جنگ میکنند میکشند و کشته میشوند. این وعدهای است که تخلف ندارد، در تورات، انجیل و قرآن بیان شده است.) (کیست وفادارتر از خدا؟ بشارت باد شما را به معاملهای که انجام دادهاید، زیرا پیروزی بزرگی است.) با توجه به این آیه کسی که خود را به خدا بفروشد همانند آوارگان زندگی میکند و در هر حال فقط متوجه خداست اما کسی که خود را بخدا نفروخته، در گناه، معصیت و نافرمانی آزاد است، زیرا خود را خریده است. آری بندگی خدا و نوکری او مقامی ارجمند است که به همه کس داده نمیشود، در قرآن کریم مقام (عبد) بودن فقط به (زکریا)، (پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله))، (نوح)، (عیسی)، (داوود) و (ایوب) داده شده است و اینان بودند که همانند غلامان فراری با مشکلات مختلفی در برنامه زندگی خویش دست به گریبان بودند، نه تنها خود را بخدا فروخته بودند، بلکه دین خود را هم فقط برای خدا در نظر داشتند. (یک روز عمر بن عبدالعزیز از اطرافیانش پرسید احمقترین مردم کیست؟ گفتند: کسی که آخرت را به دنیای خود بفروشد. عمر بن عبدالعزیز گفت: آیا نمیخواهید احمقتر از او را معرفی کنم. گفتند معرفی کنید. عمر بن عبدالعزیز گفت: کسی که آخرت خود را برای نفع دیگری بفروشد.
و قال علیهالسلام: (الدنیا دار ممر) یمر الانسان من بطن امه الی الاخره، من الدنیا (لا دار مقر) یستقر فیها الانسان (و الناس فیها رجلان) ای صنفان (رجل باع فیها نفسه) لشهواته، کانه اعطی نفسه للعقاب، لیلتذ بالمشتهیات المحرمه (فاوبقها) ای اهلکها (و رجل ابتاع نفسه) ای اشتراها حیث عمل بالطاعات (فاعتقها) من النار و النکال.
«دنیا سرای گذشتن است نه قرارگاه و مردم در آن دو گونه اند: یکی آنکه خود را فروخت و به هلاک انداخت، دیگری که خود را خرید و آزاد ساخت.»
عمر بن عبد العزیز روزی به همنشینان خود گفت: به من خبر دهید احمق تر مردمان کیست؟ گفتند: مردی که آخرت خویش را به دنیای خود بفروشد. گفت: آیا به شما خبر دهم که احمق تر از او کیست؟ گفتند: آری، گفت مردی که آخرت خود را به دنیای دیگری بفروشد.
می گویم -ابن ابی الحدید- ممکن است کسی بگوید این دومی هم آخرت را به دنیای خویش فروخته است زیرا اگر برای او لذتی نمی بود، آخرت خود را به دنیای دیگری نمی فروخت و هنگامی که برای او در این کار لذتی باشد، در این صورت آخرت خود را به دنیای خود فروخته است که دنیای دیگری مایه لذتش بوده است.
و قال علیهالسلام
الدُّنْیَا دَارُ مَمَرٍّ لَا دَارُ مَقَرٍّ،وَ النَّاسُ فِیهَا رَجُلَانِ:رَجُلٌ بَاعَ فِیهَا نَفْسَهُ فَأَوْبَقَهَا،وَ رَجُلٌ ابْتَاعَ نَفْسَهُ فَأَعْتَقَهَا .
امام علیه السلام فرمود:
دنیا سرای عبور است نه سرای اقامت و مردم در دنیا دو گونهاند:بعضی خود را فروختند و خویش را هلاک کردند و بعضی خود را خریدند و آزاد کردند. ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است که جمعی از دانشمندان مانند زمخشری در ربیع الابرار و نویری در نهایة الارب و مالکی در تنبیه الخواطر این کلام حکیمانه را از آن حضرت با تفاوتهایی نقل کردهاند که نشان میدهد از منبعی غیر از نهجالبلاغه گرفتهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 119). )
در میان آزادی و اسارت
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به حقیقت دنیا اشاره کرده و کسانی را که در دنیا هستند به اعتبار استفاده درست و نادرست به دو گروه تقسیم میکند:
نخست میفرماید:«دنیا سرای عبور است نه سرای اقامت»؛ (الدُّنْیَا دَارُ مَمَرٍّ لَا دَارُ مَقَرٍّ) .
این تشبیه شبیه چیزی است که امام سجاد علیه السلام از حضرت مسیح نقل کرده است که میگوید:
«الدُّنْیا قَنْطَرَةٌ فَاعْبُرُوها وَ لا تَعْمُرُوها ؛دنیا به منزله پلی است،از آن عبور کنید و به فکر آباد کردن آن (و خانه ساختن بر آن) نباشید». ( .بحارالانوار،ج 14،ص 319،ح 21.)
شبیه این تعبیر در خطبه 203 با بیان دیگری آمده است،میفرماید:
«أیُّهَا النّاسُ،إنَّمَا الدُّنْیا دارُ مَجازٍ،وَالْآخِرَةُ دارُ قَرارٍ،فَخُذُوا مِنْ مَمَرِّکُمْ لِمَقَرِّکُمْ» .
تعبیری که در آیه شریفه 39 سوره«غافر»آمده «وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِیَ دارُ الْقَرارِ» نیز از نظر مفهوم کلام این پیام را به ما میدهد که دنیا دار قرار نیست بلکه فقط گذرگاهی است.
البته آنها که دنیا را هدف میبینند برای آنان قرارگاه است و آنان که به عنوان وسیلهای به آن مینگرند گذرگاه است.
سپس امام علیه السلام اشاره به این دو گروه کرده میفرماید:«مردم در آن (دنیا) دو گونهاند:بعضی خود را فروختند و خویش را هلاک کردند و بعضی خود را خریدند و آزاد کردند»؛ (وَ النَّاسُ فِیهَا رَجُلَانِ:رَجُلٌ بَاعَ فِیهَا نَفْسَهُ فَأَوْبَقَهَا،وَ رَجُلٌ ابْتَاعَ نَفْسَهُ فَأَعْتَقَهَا) .
جمله اوّل اشاره به کسانی است که دنیا را«دار مقرّ»میدانند و جمله دوم ناظر به کسانی است که آن را«دار ممرّ»میشمارند (به اصطلاح این دو جمله نسبت به دو جمله پیشین از قبیل لف و نشر غیر مرتب است).
تعبیر به «بَاعَ فِیهَا نَفْسَهُ» اشاره به این است که تمام سرمایه وجود انسان عمر و حیات و زندگی اوست.هنگامی که آن را به متاع اندک دنیا و لذات و هوسهای آلوده آن معاوضه کند،گویی خود را فروخته و به صورت بردهای در آمده است و در نتیجه موجب هلاکت خویشتن شده است،زیرا در سرای دیگر جایگاه امن و امانی ندارد.
جمله دوم «ابْتَاعَ نَفْسَهُ ؛خود را خریداری کرده»اشاره به این است که گویی قبلاً اسیر نفس و برده شیطان بوده سپس با اطاعت پروردگار خود را خریداری کرده و آزاد نموده است.
در ضمن از این تعبیر پرمعنای امام علیه السلام استفاده میشود که آزادی حقیقی در پیروی از فرمان خداست و آنچه را بعضی آزادی میپندارند نوعی اسارت در چنگال هوا و هوس و خواستههای شیطانی است.آری باید نسبت به نفس خویش امیر بود نه اسیر.
و به گفته شاعر:
اسیر نفس نشد یک زمان علیّ ولیّ اسیر نشد که بر مؤمنین امیر آید
اسیر نفس کجا و امیر خلق کجا که سربلند نشد آن که سر به زیر آمد
در حدیث دیگری از همان حضرت در غرر الحکم نقل شده است که فرمود:
«انْظُرْ إلَی الدُّنْیا نَظَرَ الزّاهِدِ الْمُفارِقِ وَ لا تَنْظُرْ إِلَیْها نَظَرَ الْعاشِقِ الْوامِقِ ؛به دنیا همچون زاهدی که میخواهد از آن جدا شود نگاه کن نه همچون عاشق دلداده». ( .غررالحکم،کلمه 2427.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “This world is a transient place, not a place of stay. The people herein are of two types: One is a man who sold away his soul (to his passions) and thus ruined it, and the other is a man who purchased his soul (by controlling his desires) and freed it.“
وَ قَالَ علیه السلام لَا یَکُونُ الصّدِیقُ صَدِیقاً حَتّی یَحفَظَ أَخَاهُ فِی ثَلَاثٍ فِی نَکبَتِهِ وَ غَیبَتِهِ وَ وَفَاتِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: دوست، دوست نیست مگر آن که حقوق برادرش را در سه جایگاه نگهبان باشد: در روزگار گرفتاری، آن هنگام که حضور ندارد، و پس از مرگ .
دوست از عهده دوستی برنیاید تا برادر خود را در سه چیز نپاید: هنگامی که به بلا گرفتار شود، هنگامی که حاضر نبود هنگامی که در گذرد.
و فرمود نمیباشد دوست دوست حقیقی تا نگاه دارد برادر خود را در سه حالت در زمان نکبت او و در وقت غیبت او و در هنگام وفات کردن او
و فرمود (علیه السلام): دوست را دوست نتوان گفت، مگر آن گاه، که در سه جای آبروی دوست خود نگه دارد. یکجا به هنگامی که به بلایی گرفتار شود و یکی در هنگامی که حاضر نباشد و یکی بعد از مرگش.
و آن حضرت فرمود:دوست دوست نیست مگر اینکه برادر دینی خود را در سه موضع بپاید:در رنج و بلا،و پشت سر،و هنگامی که از دنیا برود .
شروح:
(دوست، دوست واقعی نیست مگر این که در سه مورد برادر خود را رعایت کند: وقت گرفتاری، در غیابش و پس از مرگش). امام (علیه السلام) برای دوست صمیمی یک ویژگی تعیین کرده است تا بدان وسیله شناخته شود، و آن عبارت از رعایت دوستی در سه مورد است به این ترتیب که خود را جای او قرار دهد و آنچه را سزاوار است، به قدر امکان در مصلحت حال دوستش انجام دهد.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ یَکُونُ الصَّدِیقُ صَدِیقاً حَتَّی یَحْفَظَ أَخَاهُ فِی ثَلاَثٍ فِی نَکْبَتِهِ وَ غَیْبَتِهِ وَ وَفَاتِهِ .
قد تقدم لنا کلام فی الصدیق و الصداقة و أما النکبة و حفظ الصدیق فیها فإنه یقال فی الحبوس ( د:«الحبس». ) مقابر الأحیاء و شماتة الأعداء و تجربة الأصدقاء.
و أما الغیبة فإنه قد قال الشاعر و إذا الفتی حسنت مودته فی القرب ضاعفها علی البعد.
و أما الموت فقد قال الشاعر و إنی لأستحییه و الترب بیننا کما کنت أستحییه و هو یرانی
و من کلام علی ع الصدیق من صدق فی غیبته.
قیل لحکیم من أبعد الناس سفرا قال من سافر فی ابتغاء الأخ الصالح.
أبو العلاء المعری
أزرت بکم یا ذوی الألباب أربعة
قیل للثوری دلنی علی جلیس أجلس إلیه ( د:«عنده». ) قال تلک ضالة لا توجد
(و قال علیهالسلام: لا یکون الصدیق صدیقا) نمیباشد دوست، دوست حقیقی (حتی یحفظ اخاه) تا آنکه نگهدارد کسی را که برادر او است (فی ثلث) در سه وقت از اوقات (فی نکبته) اول در حال شدت و محنت او و عدم انجاح حوائج که از او جدایی ننماید و بیوفایی نکند (و غیبته) و دوم در حال غایب بودن که حفظالغیب او را مرعی دارد و زبان از غیبت او مسدود نماید (و وفاته) و سوم در وقت وفات او که ایستادگی نماید به حقوق واجبه و فراموش نکند او را به دعا و استغفار
نمیباشد صدیق. یعنی دوست به حقیقت صدیق، تا حفظ نکند و رعایت ننماید برادر و دوست خود را در سه موضع: در وقت نکبت، و وقت غیبت، و بعد از وفات. چون او را نکبت و ادبار رسد به نفس و مال او را مواسات و مساعدت نماید، و چون غایب گردد حفظ الغیب او در امر نفس او و اهل و ولد او مرعی دارد، و چون به عالم خاموشی و سرای خاموشی رحلت نماید او را فراموش ننماید، همه وقت به حقوق او ایستادگی کند. و به دعا و استغفار یاد نماید، و اگر این خصال نباشد سگ باوفا بهتر از هزار دوست بیوفا.
و قال علیهالسلام: «لایکون الصدیق صدیقا حتی یحفظ اخاه فی ثلاث: فی نکبته و غیبته و وفاته.» یعنی و گفت علیهالسلام که نمیباشد دوست دوست کامل تا اینکه نگاه دارد جانب برادر خود را در سه وقت: در وقت نکبت و احتیاجش و در وقت غائب بودنش و در وقتی که مرده است.
اللغه: (النکبه) ج: نکبات: المصیبه- المنجد. المعنی: قد بین (علیه السلام) فی هذه الحکمه شرائط الصداقه الصادقه التی ما اکثر مدعیها و اقل الوفی فیها، و علی ما ذکره لا یعرف صداقه الصدیق بکمالها الا بعد الموت فما لها؟ الا ان یجعل الوفاء بالشرطین الاولین اماره قطیعه علی الثالث. الترجمه: فرمود: یار وفادار نیست تا برادر خود را در سه حال نگهدارد: در گاه سوگ و مصیبت، و در نهانی و غیبت، و در وفات در گذشت.
مدان یار، یار وفادار خود***مگر در سه جا دیده غمخوار خود
بگاه بلا و، بحفظ الغیاب***به هنگام مردن که کار تو شد
اقول: فی(کامل المبرد): قال علی(علیه السلام) ثلاثه لا یعرفون الا فی ثلاث: لا یعرف الشجاع الا فی الحرب، و لا الحلیم الا عند الغضب، و لا الصدیق الا عند الحاجه. و عن الصادق(علیه السلام): الصداقه محدوده، فمن لم تکن فیه تلک الحدود فلا تنسبه الی کمال الصداقه، و من لم یکن فیه شیء من تلک الحدود فلا تنسبه الی شیء من الصداقه، اولها: ان تکون سریرته و علانیته لک واحده، و الثانیه: ان یری زینک زینه و شینک شینه، و الثالثه: لا یغیره عنک مال و لا و لایه، و الرابعه: ان لا یمنعک شیئا مما تصل الیه مقدرته، و الخامسه: لا یسلمک عند النکبات. و عنه(علیه السلام): من غضب علیک ثلاث مرات فلم یقل فیک شرا فاتخذه لنفسک صدیقا. و فی(العیون): قال علی کرم الله وجهه: اخوک الذی ان احوجتک ملمه من الدهر لم یبرح لها الدهر و اجما (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) و لیس اخوک الحق من ان تشعبت علیک امور ظل یلحاک لائما (و لا یکون الصدیق صدیقا حتی یحفظ اخاه فی نکبته) قال الشاعر: احذر موده ماذق شاب المراره بالحلاوه یحصی الذنوب علیک ایام الصداقه للعداوه و قال آخر: سعید بن عثمان بن عفان لا یری لصاحبه قرضا علیه و لا فرضا و فی(نسب قریش ابن بکار): قال النبی(صلی الله علیه و آله) یوم بدر بعد ظفره: من لقی اباالبختری- و هو ابن هاشم بن الحارث بن اسد بن عبدالعزی- فلا یقتله. و کان ممن قام فی الصحیفه و کان یدخل الطعاحا علی بنیهاشم فی الشعب. فقال المجذر بن زیاد: فلقیته فقلت: ان النبی(صلی الله علیه و آله) امرنا ان لا نقتلک. فقال: انا و زمیلی- و معه رجل- فقلت: لا. فقال: لا یسلم ابن حره زمیله حتی یموت او یری سبیله فقتلهما. و فی(صداقه التوحیدی): قال الاسکندر لدیوجانس: بم یعرف الرجل اصدقاءه؟ قال: بالشدائد، لان کل احد فی الرخاء صدیق. و فی(وزراء الجهشیاری): طلبت دوله العباسیه عبدالحمید الکاتب - کاتب الامویه- و کان صدیقا لابن المقفع- ففا جاهما الطلب و هما فی بیت، فقال الذین دخلوا علیهما: ایکما عبدالحمید. فقال کل واحد منهما: انا. خوفا من ان ینال صاحبه بمکروه. و خاف عبدالحمید ان یسرعوا الی ابن المقفع فقال: (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) ترفقوا فان فی علامات و کلوا بنا بعضکم و یمضی بعض یذکر تلک العلامات لمن وجه بکم. ففعلوا ذلک، و اخذوا عبدالحمید. ایضا: کانت بین ابن المقفع و عماره بن حمزه موده، فانکر ابوجعفر علی عماره فی وقت من الاوقات شیئا و نقله الی الکوفه- و کان ابن المقفع اذ داک بها-فکان یاتیه فیزوره، فبینا هو ذات یوم عنده اذ ورد علی عماره کتاب و کیله بالبصره یعلمه ان ضیعه مجاوره لضیعته لا تصلح ان ملکها غیره و ان اهلها قد بذلوا له ثلاثین الف درهم و انه ان لم یبتاعها فالوجه ان یبیع ضیعته. فقرا عماره الکتاب و قال: ما اعجب هذا، وکیلنا یشیر علینا بالابتیاع مع الا ضاقه و الاملاق و نحن الی البیع احوج. و کتب الی وکیله ببیع ضیعته و الانصراف الیه، و سمع ابن المقفع الکلام و انصرف الی منزله و اخذ سفتجه الی الوکیل بثلاثین الف درهم و کتب الیه علی لسان عماره انی قد کتبت الیک ببیع ضیعتی، ثم حضرنی مال و قد انفذت الیک سفتجه فابتع الضیعه المجاوره لک و لا تبع ضیعتی و اقم مکانک. و انفذ الکتاب بالابتیاع مع رسول قاصد، فورد علی الوکیل و قد باع الضیعه، ففسخ البیع و ابتاع الضیعه المجاوره، و کتب الی عماره یذکر الامر و انه قد صارت لک ضیعه نفیسه. فلما قرا عماره الکتاب اکثر التعجب و لم یعرف السبب و سال عمن حضر عند ورود کتاب الوکیل، فقیل له: ابن المقفع، فعلم انه من فعله، فلما صار الیه بعد ایام و تحدثا قال عماره له: بعثت بتلک الثلاثین الف درهم الی الوکیل و کنا الیها ههنا احوج، قال: فان عندنا فضلا. و بعث الیه بثلاثین الفا اخری. و حکی ان سفیان لما امر بتقطیع ابن المقفع و طرحه فی التنور- یعنی (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) من طرف المنصور- قال له: و الله لتقتلنی و تقتل بقتلی الف نفس و لو قتل مائه مثلک مقا و فوا بواحد، ثم قال: اذا ما مات مثلی مات شخص یموت بموته خلق کثیر و انت تموت وحدک لیس یدری بموتک لا الصغیر و لا الکبیر و فی(تاریخ بغداد): قال محمد بن عبدالرحمن ابوجعفر الصیرفی: بعث الی الحکعم بن موسی انه یحتاج الی نفقه، و لم یک عندی الا ثلاثه آلاف درهم، فوجهت بها الیه، فلما صارت فی قبضته وجه الیه خلاد بن اسلم انه یحتاج الی تفقه، فوجه بها کلها الیه. و احتجت انا الی نفقه فوجهت الی خلاد انی احتاج الی نفقه فوجه بها کلها الی، فلما رایتها مصروره فی خرقتها و هی الدراهم بعینها انکرت ذلک، فبعثت الی خلاد: ما قصه هذه الدراهم؟ فاخبرنی ان الحکم بن موسی بعث بها الیه، فوجهت الی الحکم منها بالف و وجهت الی خلاد منها بالف و اخذت منها الفا. و فی(للمروج): عن الواقدی قال: کان لی صدیقان احدهما هاشمی و کنا کنفس واحده، فنالتنی ضیقه شدیده و حضر العید، فقالت امراتی: اما نحن فی انفسنا فنصبر علی البوس و لثیاب، و اما صبیاننا هولاء فقد قطعوا قلبی رحمه لهم، لانهم یرون صبیان الجیران قد تزینوا فی عیدهم و اصلحوا ثیابهم و هم علی هذه الحال من الثباب الرثه، فلو احتلت بشیء تصرفه فی کسوتهم. فکتبت الی صدیقی الهاشمی اساله التوسعه علی لما حضر العید، فوجه الی کیسا مختوما ذکر ان فیه الف درهم، فما استقر قراره اذ کتب الی الصدیق (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) الاخر یشکو مثل ما شکوت الی صاحبی، فوجهت الیه الکیس بحاله و خرجت الی المسجد، فاقمت فیه لیلی مستحییا من امراتی، فلما دخلت علیها استحسنت ما کان منی و لم تعنفنی علیه، فبینا انا کذلک اذ وافی صدیقی الهاشمی و معه الکیس کهیئته فقال لی: اصدقنی عما فعلت فی ما وجهت الیک. فعرفته الخبر فقال: انک وجهت الی و ما املک علی الارض الا ما بعثت به الیک. و کتبت الی صدیقنا المواساه فوجه بکیسی بخاتمی. فتواسینا الالف اثلاثا، و اخرجنا الی المراه قبل ذلک مائه درهم، و نمیالخبر الی المامون فدعانی فشرحت له الخبر، فامر لنا بسبعه آلاف دینار لکل واحد الفا دینار و للمراه الف دینار. و فی(کامل المبرد): لبعضهم: فتی غیر محجوب الغنی عن صدیقه و لا مظهر الشکوی اذا النعل زلت رای خلتی من حیث یخفی مکانها فکانت قذی عینیه حتی تجلت و فی(المعجم) للصولی: و لکن عبدالله لما حوی الغنی و صار له من بین اخوانه مال رای خله منهم تسد بماله فساهمهم حتی استوت بهم الحال (و غیبته) لا کما فی اللسان. قال ابن بری: قال بجیر بن عنمه الطائی: و ان مولای ذو یعاتبنی لا احنه عنده و لا جرمه ینصرنی منک غیر معتذر یرمی و رائی بامسهم و املمه و قال الاخر: (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) انی یکون اخا او ذا محافظه من کنت فی غیبه مستشعر او جلا اذا تغیب لم تبرح تظن به سوء او تسال عما قال او فعلا و قیل: و لیس اخی من و دنی رای عینه و لکن اخی من و دنی و هو غائب و قیل: و لیس محبا من یدوم و داده مع الوصل لکن من یدوم مع الصد هذا، و فی(الحلیه): خرج ابوتراب الرملی سنه من مکه فقال لاصحابه: خذوا اسم طریق الجاده حتی آخذ طریق تبوک. فقالوا له: الحر شدید. قال: لابد و لکن اذا دخلتم رمله فانزلوا عند فلان صدیق لی. فنزلوا علیه فشوی لهم اربع قطع لحم، فلما وضع بین ایدیهم جاءت الحداه فاخذت قطعه منها. فقلنا: لم یکن رزقنا فاکلنا الباقی، فلما کان بعد یومین خرج ابوتراب من المفازه، فقلنا: هل وجدت فی الطریق شیئا. فقال: لا الا یوم کذا رمی الی حداه بقطعه شواء حار. فقلنا له: قد تغذینا منه فانه من عندنا اخذت الحداه. فقال: کذا کانت الصداقه. فی المروج: ذکر للمنصور تدبیر هشام فی حرب کانت له، فبعث الی رجل ینزل رصافه هشام یساله عن تلک الحرب، فقدم علیه فقال له: انت صاحب هشام. قال: نعم. قال: فاخبرنی کیف فعل فی حرب دبرها سنه کذا و کذا. قال: فعل رضی الله عنه فیها کذا و کذا، و فعل رحمه الله کذا و کذا. فاغاظ ذلک المنصور فقال له: قم علیک غضب الله تطا بساطی و تترحم علی عدوی. فقام الشیخ و هو یقول: ان لعدوک قلاده فی عنقی لا ینزعها الا غاسلی. فامر برده و قال له: کیف؟ قال: انه کفانی الطلب و صان وجهی عن السوال فلم اقف (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) علی باب عربی و لا عجمی، افلا یجب علی ان اذکره الا بخیر. فقال المنصور: بلی و الله، لله ام نهضت عنک، اشهد انک نهیض حره. و قال المدائنی: قال المنصور صحبت رجلا ضریرا الی الشام و کان یرید مروان بن محمد بشعر قال فیه- الی ان قال- و حججت فی سنه(141) فنزلت فی جبلی زرور فی الرمل امشی لنذر کان علی، فاذا انا بالضریر، فاومات الی من کان معی فتاخروا و دنوت منه فاخذت بیده، فقال: من انت؟ قلت: رفیقک الی الشام فی ایام بنیامیه و انت متو
جه الی مروان، فتنفس و انشا یقول: آمت نساء بنیامیه منهم و بناتهم بمضیعه ایتام نامت جدودهم و اسقط نجمهم و النجم یسقط و الجدود تنام خلت المنابر و الاسره منهم فعلیهم حتی الممات سلام فقلت له: کم اعطاک مروان؟ قال: اغنانی فلا اسال بعده احدا- الی ان قال- فقلت: انا ابوجعفر المنصور. فقال: اعذر فان ابن عمک محمدا(صلی الله علیه و آله) قال (جبلت النفوس علی حب من احسن الیها و بغض من اساء الیها) فهممت به ثم تذکرت الصحبه فاطلقته. و فی(الاغانی): فی ابیالاسد: لما مات ابراهیم الموصلی قیل لابی الاسد- و کان صدیقه- الا ترثیه فقال: تولی الموصلی فقد تولت بشاشات المزاهر و القیان و ای فلاحه بقیت فتبقی حیاه الموصلی علی الزمان ستبکیه المزاهر و الملاهی و یسعدهن عاتقه الدنان (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) و تبکیه الغویه اذ تولی و لا تبکیه تالیه القران فقیل له: و یحک فضحته و قد کان صدیقک. فقال: هذه فضیحه عند من لا یعقل، اما من یعقل فلا، و بای شیء کنت اذکره و ارثیه ابالفقه ام بالزهد ام بالقراءه، و هل یرثی الا بهذا و شبهه.
قال الناس فی الصداقه فاکثروا شعرا و نثرا، قدیما و حدیثا، و الف (التوحیدی) کتابا ضخما فی الصداقه و الصدیق، و الشرط الاساسی فی الصدیق الوفاء، و معناه ان تشارک صدیقک فی آلامه، و تساویه بنفسک، و ان تدافع عنه فی غیبته و تحفظه فی اهله، و ان تذکره بالخیر حیا و میتا، و تنوب عنه فی الصالحات بعد وفاته. و تقدم الکلام عن ذلک فی شرح الرساله 30، و عن لوفاء فی شرح الخطبه 41.
… یحفظ اخاه فی ثلاث: ای لا یضیع شیئا من حقوقه فی الاحوال الثلاثه
امام علیهالسلام (در شرایط دوستی) فرموده است: دوست (در حقیقت) دوست نیست مگر آنکه رعایت نماید برادر (دوست) خود را در سه وقت: در رنج و گرفتاری او (به جان و مال همراهی کند) و در نبودن او (از گفتن و شنیدن سخنان ناروا حفظش نماید) و در وفات و بدرود زندگی او (به دعاء و استغفار یادش کند).
رفیقانی که به هنگام بینیازی و آسایش انسان برای بهرهبردای رفت و آمد میکنند فراوانند. اینگونه افراد در حقیقت منافقاند خدای عزیز درباره آنان میفرماید: در روز قیامت مردان و زنان منافق به آنان که ایمان آوردهاند میگویند: به ما نگاه کنید که ما از نور شما روشن گردیم گفته میشود: برگردید به دنیا و کار نیک کنید تا نور بدست بیاورید. در چنین حالی دیواری میان منافقان و مومنین زده میشود که طرف مومنین رحمت و طرف منافقین عذاب است … ) در برابر اینگونه افراد دوستانی هستند که با تمام مشکلات دوام میآورند و از دوست حمایت میکنند و او را یاری. بودن و نبودن دوست برای آنان فائده ندارد و راستی چه دوستی بهتر از اسلام عزیز که در هر حال از آن حمایت و او را یاری کنیم؟
و قال علیهالسلام: (لا یکون الصدیق صدیقا) حقیقه (حتی یحفظ اخاه فی ثلاث) شدائد (فی نکبته) ای بلیته التی یبتلی بها، فیساعده فیها و لا یخذله (و غیبته) فلم یتناول عرضه، و لم ینتهز اغتیابه لنیل من ماله او ما اشبه (و وفاته) فاذا مات قام من بعده بحقوقه، من تجلیله، و حل مشاکل عائلته، و ما اشبه ذلک.
«دوست، دوست نخواهد بود مگر برادر خود را در سه چیز بپاید: هنگام گرفتاری و در غیبت او و هنگام مرگ او.»
پیش از این، سخن در باره دوست و دوستی گذشت، اما در مورد گرفتاری و پاییدن دوست در آن مورد گفته شده است که زندانها گور زندگان و مایه سرزنش دشمنان و آزمودن دوستان است.
در مورد حفظ دوستی در غیبت، شاعر چنین سروده است: «هر گاه دوستی جوانمرد، در حضور پسندیده و نیکو باشد باید به هنگام دوری آن را دو برابر گرداند.»
در مورد مرگ هم شاعر گفته است: «اینک که خاک میان من و او حایل شده است از او آزرم می دارم، همان گونه که هنگامی که مرا می دید از او آزرم می داشتم.»
و قال علیهالسلام
لَا یَکُونُ الصَّدِیقُ صَدِیقاً حَتَّی یَحْفَظَ أَخَاهُ فِی ثَلَاثٍ:فِی نَکْبَتِهِ،
وَ غَیْبَتِهِ،وَ وَفَاتِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
دوست انسان،دوست نخواهد بود مگر اینکه برادر خود را در سه حالت فراموش نکند:به هنگامی که دنیا به او پشت میکند و در زمانی که غایب است
و پس از مرگش. ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است که این کلام حکیمانه را قبل از سیّد رضی،ابن شعبه حرانی در تحفالعقول آورده و بعد از سیّد رضی زمخشری در ربیع الابرار و وطواط در الغُرر و العُرر و ابن قاسم در روض الاخیار آوردهاند (کتاب اخیر گزیدهای از ربیع الابرار زمخشری است و نام اصلی آن روض الاخیار المنتخب من ربیع الابرار است.) (مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 120).)
دوست واقعی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به بعضی از شرایط مهم دوستی کرده میفرماید:«دوست انسان،دوست نخواهد بود مگر اینکه برادر خود را در سه حالت فراموش نکند:به هنگامی که دنیا به او پشت میکند و در زمانی که غایب است و پس از مرگش»؛ (لَا یَکُونُ الصَّدِیقُ صَدِیقاً حَتَّی یَحْفَظَ أَخَاهُ فِی ثَلَاثٍ:فِی نَکْبَتِهِ،وَ غَیْبَتِهِ،وَ وَفَاتِهِ) .
شک نیست که انسان در زندگی خود نیازمند به دوستانی است که در مشکلات به او کمک کنند و در زمان راحتی مونس انسان باشند،زیرا روح اجتماعی انسان از یک سو و نیازهای گستردهای که دارد و به تنهایی قادر به رسیدن به آنها نیست از سوی دیگر ایجاب میکند که یارانی برای خود انتخاب کند؛ولی این یاران مختلفاند؛گروهی مانند تاجرانند که دائماً انتظار دارند در مقابل خدمتی،خدمتی به آنان شود و طبیعی است که هر وقت از دوست خود بهرهای نداشته باشند او را برای همیشه رها میکنند.
گروه دیگری هستند که گرچه در برابر هر خدمت انتظار خدمتی دارند؛ولی خدمات پیشین را فراموش نمیکنند و به پاس آنها دوست خود را در مشکلات یاری میدهند؛اما هنگامی که تصور میکنند پاداش خدمتهای پیشین او را دادهاند رهایش میسازند.
گروه سومی نیز هستند که دوستی آنها بر اساس محبت است و صفا و صداقت نه نتیجه خدمت و کاری شبیه تجارت.آنها به هنگام قدرت به دوستان خود خدمت میکنند و انتظار پاسخی از آنها ندارند و به همین دلیل به هنگام بروز مشکلات برای دوستان خود هرگز آنها را رها نمیسازند و همچنان به اصول اخوت و دوستی وفادارند.
امام علیه السلام در این کلام پربارش اشاره به این گروه میکند که دوستان حقیقی و واقعی اند؛آنها در سه زمان دوست خود را فراموش نمیکنند؛به هنگام «نکبت»آنها در چنین زمانی در کنار دوست خود میایستند،به او کمک میکنند، تسلی خاطر میدهند،غمگسار و وفادارند.
«نکبت»در اصل به معنای انحراف از مسیر است همانگونه که در قرآن مجید آمده «وَ إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّراطِ لَناکِبُونَ» ؛امّا کسانی که به آخرت ایمان ندارند از این راه منحرف میشوند». ( .مؤمنون،آیه 74.) ازاینرو هنگامی که دنیا به کسی پشت کند از آن تعبیر به نکبت دنیا میکنند و از آنجا که بروز مشکلات،مصائب و بلاها مصداق نکبت است بسیاری از ارباب لغت نکبت را به معنای بلا و مصیبت تفسیر کردهاند.
شاعر نیز میگوید:
دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی
اضافه بر این بعضی هستند که در حضور دوست به سبب شرم و حیا رسم دوستی را به جا میآورند؛ولی به هنگامی که آنها غائب باشند خود را از آن خلاص میکنند و به اصطلاح«حفظ الغیب»ندارند و از آن فراتر هنگامی که دوستشان از دنیا برود و دست او از همه چیز کوتاه گردد و امید خدمتی از او نداشته باشند او را فراموش میکنند؛نه به سراغ همسر و فرزند او میروند که اگر مشکلی دارند حل کنند،نه در جمع دوستان زنده یادی از او میکنند و نه کار خیری برای او انجام میدهند.امام علیه السلام میفرماید:دوست واقعی کسی است که در این سه حالت دوستش را فراموش نکند.
البته مدعیان دوستی فراواناند و دوستان واقعی که در کلام حکیمانه فوق بگنجند اندکاند.
در حدیثی در غرر الحکم از امام علیه السلام آمده است که میفرماید:
«الصَّدیقُ الصَّدُوقُ مَنْ نَصَحَکَ فی عَیْبِکَ وَ حَفَظَکَ فی غَیْبِکَ وَ آثَرَکَ عَلی نَفْسِهِ ؛دوست راستگو کسی است که عیوب تو را برای تو بگوید و اندرز دهد و در غیبتت مراتب دوستی را حفظ کند و تو را بر خود (در حل مشکلات) مقدم شمرد». ( .غررالحکم،کلمه 9729.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “A friend is not a friend unless he affords protection to his comrade on three occasions: in his adversity, in his absence and at the time of his death.“
وَ قَالَ علیه السلام مَن أعُطیَِ أَربَعاً لَم یُحرَم أَربَعاً مَن أعُطیَِ الدّعَاءَ لَم یُحرَمِ الإِجَابَةَ وَ مَن أعُطیَِ التّوبَةَ لَم یُحرَمِ القَبُولَ وَ مَن أعُطیَِ الِاستِغفَارَ لَم یُحرَمِ المَغفِرَةَ وَ مَن أعُطیَِ الشّکرَ لَم یُحرَمِ الزّیَادَةَ
قال الرضی وتصدیق ذلک کتاب الله قال الله فی الدعاءادعوُنیِ أَستَجِب لَکُم و قال فی الاستغفاروَ مَن یَعمَل سُوءاً أَو یَظلِم نَفسَهُ ثُمّ یَستَغفِرِ اللّهَ یَجِدِ اللّهَ غَفُوراً رَحِیماً و قال فی الشکرلَئِن شَکَرتُم لَأَزِیدَنّکُم و قال فی التوبةإِنّمَا التّوبَةُ عَلَی اللّهِ لِلّذِینَ یَعمَلُونَ السّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمّ یَتُوبُونَ مِن قَرِیبٍ فَأُولئِکَ یَتُوبُ اللّهُ عَلَیهِم وَ کانَ اللّهُ عَلِیماً حَکِیماً
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کسی را که چهار چیز دادند، از چهار چیز محروم نباشد، با دعا از اجابت کردن، با توبه از پذیرفته شدند، با استغفار از آمرزش گناه، با شکرگزاری از فزونی نعمتها .
میگویم: (و این حقیقت مورد تصدیق کتاب الهی است که در مورد دعا گفته است: «مرا بخوانید تا خواستههای شما را بپردازم». (قرآن کریم، سوره مؤمن، آیه 60) در مورد استغفار گفته است: «هر آن که به بدی دست یابد یا بر خود ستم روا دارد و از آن پس به درگاه خدا استغفار کند، خدای را آمرزشگر و مهربان یابد» . (قرآن کریم، سوره نساء، آیه 110) در مورد سپاس فرموده است: «بی شک اگر سپاس گزارید، بر نعمت میافزایم». (قرآن کریم، سوره ابراهیم، آیه 7) و در مورد توبه فرموده است: ( «تنها توبه را خداوند از کسانی میپذیرد که از سر نادانی به کار زشتی دست مییابند و تا دیر نشده است باز میگردند، تنها چنین کسانند که خداوند در موردشان تجدید نظر میکند، که خدا دانا و حکیم است» . (قرآن کریم، سوره نساء، آیه 17)
کسی را که چهار چیز دادند از چهار چیز محروم نباشد:
آن را که دعا دادند از پذیرفتهشدن محروم نماند، و آن را که توبه روزی کردند، از قبول گردیدن، و آن را که آمرزش خواستن نصیب شد، از بخشوده گردیدن، و آن را که سپاس عطا شد از فزوده گشتن. و گواه این جمله کتاب خداست که در باره دعاست «مرا بخوانید تا بپذیرم.» و در آمرزش خواستن گفته است: «آن که کاری زشت کند یا بر خود ستم کند سپس از خدا آمرزش خواهد، خدا را بخشنده و مهربان مییابد.» و در باره سپاس گفته است: «اگر سپاس گفتید برای شما میافزاییم.» و در توبت گفته است: «بازگشت به خدا برای کسانی است که از نادانی کار زشت میکنند، سپس زود باز میگردند، خدا بر اینان میبخشاید و خدا دانا و حکیم است.»
و فرمود هر که داده شد چهار چیز محروم نشد از چهار چیز هر که داده شد باو دعا محروم نشد از اجابت دعا و هر که داده شد توبت محروم نگشت از قبول آن و هر که داده شد آمرزش خواستن محروم نگشت از آمرزیدن و هر که داده شد سپاس گزاری محروم نشد از افزونی نعمت و مصدق آنچه مذکور شد در کتاب حق تعالی است فرموده است خدای که بزرگوار است و بلند مرتبه در شان دعا که بخوانید مرا تا اجابت کنم برای شما و گفت در آمرزش خواستن هر که بکند کار بد یا ستم کند نفس خود را پس از آن آمرزش خواهد خدا را یابد خدای را آمرزنده و گفت در شان شکر که اگر شکر کنید زیاده کنم شما را و اگر ناسپاسی کنید بدرستی که شکنجه خدا هر آینه سختست و گفت در توبت و در شان آن جز این نیست بر خدا مر آنراست که کردند کار بد را بنادانی بعد از آن توبه کردند از نزدیکی پس آن گروهرا توبت پذیرفت خدا بر ایشان و هست خدا دانای صواب کار و گفت خدای تعالی و بدرستی که من آمرزندهام کسیرا که توبه کرد
و فرمود (علیه السلام): هر که را چهار چیز بدهند، از چهار چیز محروم نماند. کسی را که توفیق دعا دهند از اجابت محروم نماند و کسی را که توفیق توبه دهند از پذیرفته شدن توبه محروم نماند و کسی را که توفیق استغفار دهند از آمرزش محروم نماند و کسی را که توفیق سپاسگزاری دهند از زیادت نعمت محروم نماند.
سید رضی می گوید: گواه این در کتاب خدای عزّ و جلّ است: در باب دعا گوید: «مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم» و در باب استغفار گوید: «هر که کار ناپسندی کند یا به خود ستم روا دارد، آن گاه از خدا آمرزش خواهد، خدا را آمرزنده و مهربان خواهد یافت.» و در باب شکر گوید: «اگر مرا سپاس گویید بر نعمت شما می افزایم» و در باب توبه گوید: «جز این نیست که توبه از آن کسانی است که به نادانی مرتکب کاری زشت می شوند و زود توبه می کنند خدا توبه اینان را می پذیرد و خدا دانا و حکیم است.»
و آن حضرت فرمود:هر که را چهار چیز بخشند از چهار چیز محروم ننمایند:آن را که دعا بخشند از اجابت،و هر که را توبه بخشند از قبول،و هر که را استغفار بخشند از آمرزش، و هر که را شکر بخشند از اضافه شدن نعمت محروم ننمایند .
گواه این واقعیات در کتاب خداست،خداوند در مسأله دعا فرمود:«مرا بخوانید شما را اجابت کنم.»و در استغفار فرمود:«آن که کار زشت کند یا بر خود ستم روا دارد آن گاه از خدا آمرزش خواهد خدا را آمرزنده و رحیم یابد .»و در باره شکر فرمود:«اگر شکر کنید به شما میافزایم.» و در توبه فرمود:«بازگشت به خداوند برای آنهایی است که از روی نادانی کار بد میکنند سپس به زودی باز میگردند،آنانند که خداوند توبه آنان را میپذیرد و خداوند دانا و حکیم است .»
شروح:
(به هر کس که چهار چیز را دادند، از چهار چیز محروم نشده است: کسی را که توفیق دعا دادهاند از روای حاجتش ناامید نکردهاند، و کسی را که مامور به توبه کردهاند، از پذیرش آنان ناامید نساختهاند، و کسی را که دستور استغفار دادهاند از آمرزش محروم ننمودهاند و کسی که خدا را سپاس گوید از فزونی نعمت محروم نگردد). سیدرضی میگوید: (گواه این سخن امام (علیه السلام) در قرآن مجید است آنجا که خدای متعال دربارهی دعا میفرماید: ادعونی استجب لکم و دربارهی استغفار میگوید و من یعمل سوء او یظلم نفسه ثم یستغفر الله یجد الله غفورا رحیما و دربارهی شکر میفرماید لئن شکرتم لا زیدنکم و در مورد توبه میگوید: انما التوبه علی الله للذین یعلمون السوء بجهاله ثم یتوبون من قریب فاولئک یتوب الله علیهم و کان الله علیما حکیما.) چهار مورد اول اگر از روی خلوص انجام گیرند، هر کدام باعث آمادگی نفس برای پذیرش صورت رحمت الهی از طرف صورت آفرین میگردد. دعا زمینه برای پذیرش، توبه باعث قبولی و از بین بردن اثر معصیت و گناه، استغفار برای آمرزش و سپاسگزاری زمینه برای فزونی نعمت است. و شواهد و قراین خدایی بر طبق اقتضای عمل انسانی، گویای به آن است.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ أُعْطِیَ أَرْبَعاً لَمْ یُحْرَمْ أَرْبَعاً مَنْ أُعْطِیَ الدُّعَاءَ لَمْ یُحْرَمِ الْإِجَابَةَ وَ مَنْ أُعْطِیَ التَّوْبَةَ لَمْ یُحْرَمِ الْقَبُولَ وَ مَنْ أُعْطِیَ الاِسْتِغْفَارَ لَمْ یُحْرَمِ الْمَغْفِرَةَ وَ مَنْ أُعْطِیَ الشُّکْرَ لَمْ یُحْرَمِ الزِّیَادَةَ.
[قال الرضی رحمه الله تعالی و تصدیق ذلک فی کتاب الله تعالی قال فی الدعاء اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ ( سورة غافر 60. ) و قال فی الاستغفار وَ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللّهَ یَجِدِ اللّهَ غَفُوراً رَحِیماً ( سورة النساء 110. ) و قال فی الشکر لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ ( سورة إبراهیم 7. ) و قال فی التوبة إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ فَأُولئِکَ یَتُوبُ اللّهُ عَلَیْهِمْ وَ کانَ اللّهُ عَلِیماً حَکِیماً ( سورة النساء 17. )
فی بعض الروایات أن ما نسب إلی الرضی رحمه الله من استنباط هذه المعانی من الکتاب العزیز من متن کلام أمیر المؤمنین ع و قد سبق القول فی کل واحدة من هذه الأربع مستقصی
(و قال علیهالسلام: من اعطی اربعا) کسی را که دادند چهار چیز (لم یحرم اربعا) محروم نشد از چهار چیز (من اعطی الدعاء) کسی که داده شد دعا و موفق شد به آن (لم یحرم الاجابه) محروم نشد از روا کردن و مستجاب شدن آن (و من اعطی التوبه) و کسی که داده شد توبه و انابتی به اخلاص (لم یحرم القبول) محروم نشد از قبول توبه و دخول او در زمره خواص (و من اعطی الاستغفار) و کسی که داده شد استغفار و آمرزش خواستن در، گاه و بیگاه (لم یحرم المغفره) محروم نشد از آمرزیدن گناه (و من اعطی الشکر) و کسی که داده شد شکر نعمتهای فراوان (لم یحرم الزیاده) محروم نشد از زیاده کردن بر آن (و تصیدق ذلک) و مصدق آنچه گفته شد از این مذکورات، واقع است (فی قول الله سبحانه) در گفتار حق سبحانه و تعالی (قال الله تعالی فی الدعاء) فرموده است او سبحانه و تعالی در دعا در کتاب بزرگوار خود که (ادعونی استجب لکم) بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را (و قال فی الاستغفار) و فرموده است در حق استغفار (و من یعمل سوء) هر که بکند بدی را که از آن ضرر به غیر رسد (او یظلم نفسه) یا ظلم کند بر نفس خود (ثم یستغفر الله) پس از آن آمرزش خواهد از خدای تعالی (یجد الله غفورا رحیما) یابد خدا را آمرزنده گناهان او و مهربان بر او به فضل خود (و قال فی الشکر) و فرموده است در امر شکر (لئن شکرتم لازیدنکم) اگر شکر کنید هر آینه زیاد کنم برای شما نعمت بیکران را (و قال فی التوبه) و فرموده است در شان توبه (انما التوبه علی الله) به درستی که قبول توبه بر خدای تعالی که بطریق وعدهای که خلف متصور نیست (للذین یعملون السوء بجهاله) مر کسی را است که بدی میکنند بدی را به نادانی به عقوبت آن (ثم یتوبون من قریب) پس از آن توبه میکنند از نزدیکی که پیش از حضور موت است (فاولئک) پس آن جماعت که مدد توبه یافتند، بعد از گناه توبه کردند (یتوب الله علیهم) توبه میپذیرد خدای تعالی بر ایشان (و کان الله) و هست حق تعالی (علیما حکیما) دانا به توبه تائبان، حکمکننده به آنکه تائب را عقوبت نباشد
هر که را چهار چیز بخشند از چهار چیز محروم نمانند: هر که را دعا بخشند از اجابت محروم نگردانند، و هر که را توبه بخشند از قبول محروم نگردانند، و هر که را توبه بخشند از قبول محروم نگذارند، و هر که را اعطا کرده شد استغفار محروم از آمرزش نسازند، و هر که را شکر عطا کنند از راه زیاده شدن محروم نگذارند. و تصدیق این چهار مقدمه در کتاب عزیز است گفت حق تعالی در دعا (.. ادعونی استجب لکم..) مرا بخوانید و دعا کنید تا برای شما استجابت کنم وعده داد به استجابت بر دعا و چگونه روا باشد خدای تعالی وعده خویش را وفا ننماید و گفت در استغفار: (و من یعمل سوء..) هر که کار بد کند یا بر نفس خویش ستم نماید پس استغفار کند از خدای مییابد خدای را غفور و رحیم آمرزنده و رحمت کننده. و گفت در شکر: (لئن شکرتم لازیدنکم..) اگر شکر کنید نعمت مرا هر آینه زیاد میگردانم آن نعمت را. و گفت در توبه: (انما التوبه علی الله.) جز این نیست که البته قبول توبه بر خدای ثابت است برای آنان که میکنند بدی را از روی نادانی و جهل به عقوبت و قبح آن عمل، یا از روی سفاهت و جهالت که البته هیچ بدکار و عاصی از آن خالی نباشد هر چند عالم و از ارباب عمائم باشد.
و این است قول مشهور در تفسیر تا ترک احادیث که دال است بر قبول توبه از عالم و جاهل و شیخ و شاب لازم نیاید در قول اول. مترجم کاشی گفته: و ظاهر اینجا امری است بین الامرین، و قولی است در وسط از طرفین یعنی جهالت عبارت از آن باشد که در شخص علم تام و اسباب معینه ورع حاصل نباشد، بلکه دواعی غفلت و بواعث غلبه شهوت بر او غالب باشد مثل مخالطت و معاشرت عصاه و متبعین شهوات و غفلت و غلبه شهوت جوانی و غرور ایام نعمت و کامرانی که چنان شخص در عرف عام تواند گفت که کردم و ندانستم و نادان و جاهل بودم ولیکن علماء و مشایخ این نتوانند گفتن (قوله تعالی: ثم یتوبون من قریب) پس توبه میکنند از نزدیک گویند: یعنی نزدیک به مرگ پیش از حضور مرگ، زیرا که توبه تا نزدیک مرگ از جاهل مقبول است چنانچه از عالم مقبول است، و مرا اینجا نیز تامل است و علیالظاهر مراد آن است که مدت دراز بر معصیت مصر و مستمر نمانند، پس همان سوال متوجه میگردد که در تفسیر جهالت لازم میآمد از لزوم ترک احادیث داله بر قبول توبه بیهیچ قید قرب مدت همچو بیقید جهالت، و جواب از هر دو سئوال آن است که آن حصر لازم نیست تحقیقی باشد و جز این صورت توبه مقبول یافت نگردد، بلکه ظاهر آن است که اضافی باشد نسبت به آن توبه در عقب آن مذکور میشود که قطعا مقبول نیست. پس در میان این دو قسم توبه اقسامی دیگر از توبه بماند مسکوت عنه مفوض بمشیت حق تعالی. و اگر تو گوئی: چون مچنین باشد در قول (مترجم کاشی) حرجی نباشد. گوئیم: هر که فهم صحیح داشته باشد و کلام فصیح شناسد آن قول بیتامل ضعیف داند (فاولئک الخ) بر وجه حصر میفرماید پس اینان توبه میکند خدای رحمن بر ایشان و بود و هست خدای دانا و حکیم.
و قال علیهالسلام: «من اعطی اربعا لم یحرم اربعا: من اعطی الدعاء لم یحرم الاجابه و من اعطی التوبه لم یحرم القبول و من اعطی الاستغفار لم یحرم المغفره و من اعطی الشکر لم یحرم الزیاده و تصدیق ذلک فی الکتاب سبحانه، قال الله عز و جل فی الدعاء: (ادعونی استجب لکم) و قال فی الاستغفار: (و من یعمل سوء او یظلم نفسه ثم یستغفرالله یجد الله غفورا رحیما) و قال فی الشکر: (لئن شکرتم لازیدنکم) و قال فی التوبه: (انما التوبه علی الله للذین یعملون السوء بجهاله ثم یتوبون من قریب، فاولئک یتوب الله علیهم و کان الله علیما حکیما).» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که داده شده است به او چهار چیز، محروم نشده است از چهار چیز: کسی که داده شده است به او حال دعا کردن را، محروم نیست از استجابت دعا و کسی که داده شده است به او توبه کردن را، محروم نیست از قبول توبه و کسی که داده شده است به او طلب مغفرت را، محروم نیست از طلب مغفرت و کسی که داده شده است به او شکر نعمت را، محروم نیست از زیادتی نعمت. و شاهد بر راستی این قول در کتاب خدا سبحانه است که گفته خدای عز و جل در شان دعا کردن که (بخوانید مرا، یعنی در حوائج خود استجابت میکنم، مر شما را) و گفت در شان استغفار که (کسی که بکند کار بدی، یا اینکه ظلم کند بر نفس خود، پس طلب مغفرت و بخشش کند از خدا، مییابد خدا را بخشایندهی رحم کننده) و گفت در شان شکر کردن که (اگر شکر نعمت کردید هر آینه زیاد میگردانم نعمت را) و گفت در شان توبه کردن که (نیست قبول توبه بر خدا لازم مگر از برای کسانی که بکنند کار بدی را از روی نادانی، پس توبه بکنند در نزدیکی، پس دربارهی آن جماعت قبول میکند خدا توبه را و باشد خدا دانای راستگفتار و درستکردار).
الترجمه: فرمود: هر که را چهار چیز دادند از چهار دیگرش دریغ ندارند: هر کس توفیق دعا یافت از اجابت محروم نیست، و هر که توفیق توبه یافت از پذیرش محروم نیست، و هر کس توفیق پوزش و طلب آمرزش یافت از آمرزش محروم نیست، و هر کس بسپاس نعمت پرداخت از فزونی نعمت محروم نیست. و دلیل بر آن در کتاب خداست، خدا درباره وی فرموده- 60 المومن: (مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم) و درباره استغفار فرموده- 110 النساء: (هر که بد کند یا به خود ستم کند سپس از خدا آمرزش خواهد دریابد که خدا بسیار آمرزنده و مهربان است) و درباره شکر فرموده- 7 ابراهیم: (اگر مرا سپاس گزارید نعمت شما را افرون کنم) و درباره توبه فرموده- 17 النساء: (همانا پذیرش توبه بر خدا برای کسانیست که به نادانی کار بد کنند سپس زود توبه کنند، آنانند که خداوند توبهشان را بپذیرد و خدا دانا و حکیم است).
فرمود علی که چار خصلت***بر هر که نصیب شد ز رحمت
محروم نشد ز چار دیگر***قرآن شریف را تو بنگر
توفیق دعاء هر کسی یافت***حق نور اجابتش عیان ساخت
هر کس که به توبه شد موفق***دارد ز قبول توبه رونق
هر کس طلبید باب غفران***محروم نشد ز مغفرت هان
هر کس که به شکر دست یابد***حق نعمت و عزتش فزاید
(الفصل الحادی عشر- فی تفسیره(علیه السلام) لایات و لغیرها … ) قال الرضی: و تصدیق ذلک کتاب الله، قال الله فی الدعا (ادعونی استجب لکم) و قال فی الاستغفار (و من یعمل سوئا او یظلم نفسه ثم یستغفر الله یجد الله غفورا رحیما) و قال فی الشکر (لئن شکرتم لازیدنکم) و قال فی التوبه (انما التوبه علی الله للذین یعملون السوء بجهاله ثم یتوبون من قریب فاولئک یتوب الله علیهم و کان الله علیما حکیما) اقول: نقلناه فی هذا الفصل لکون جمله (و تصدیق ذلک) الی آخرها من کلامه (علیه السلام) علی الاصح دون کونه من کلام الرضی، و لخلو ابن میثم الذی نسخته بخط مصنفه من فقره (قال الرضی) و (الخطیه) ایضا خالیه منها و (المصریه) الاولی ایضا خالیه منها، و انما زادها فی الثانیه اخذا من ابن ابیالحدید، لکن ابن ابیالحدید و ان زادها الا انه قال: فی بعض الروایات ان الجمله من کلامه (علیه السلام) … الخ. قلت: و لو کانت الجمله من کلام الرضی رضی الله عنه عنه لقال: (و تصدیق قوله (علیه السلام) لا ان یقول: (و تصدیق ذلک)، فان التعبیر یشهد بکونه کلامه (علیه السلام) (الفصل الحادی عشر- فی تفسیره(علیه السلام) لایات و لغیرها … ) ذکره شاهدا و مستندا، و انما توهم من زاد الجمله انه کلام الرضی لسوء فهمه فزادها توضیحا لما زعم. ثم ما نقلناه (و تصدیق ذلک کتاب الله) انما هو فی (المصریه)، و الصواب: (و تصدیق ذلک فی کتاب الله سبحانه) کما فی (ابن میثم) الذی نسخته بخط مصنفه، و کذا فی (ابن ابیالحدید و الخطیه) ذلک لکن فیهما بدل سبحانه (تعالی). ثم نظیر ذلک فی استشهاده (علیه السلام) بالایات ما رواه فی (مهج الدعوات) علی بن طاووس عن خط ابن الباقلانی النحوی المتکلم، قال حدثنی السید الاوحد العالم موید الدین شرف القضاه عبدالملک انه کان مریضا فجائه امیرالمومنین (علیه السلام)- ای فی المنام- و کانه قد نزل من الهواء و قال له (الشفاء) و امر یده علی ذراعه الایمن ثم قال له قل ثلاث مرات (اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، الذین قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ایمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوکیل، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، ما یفح الله للناس من رحمه فلا ممسک لها و ما یمسک فلا مرسل له من بعده و هو العزیز الحکیم) اذا قلت (الذین قال لهم الناس) قال تعالی (فانقلبوا بنعمه من الله و فضل لم یمسسهم سوء) و اذا قلت (الفصل الحادی عشر- فی تفسیره(علیه السلام) لایات و لغیرها … ) (و افوض امری الی الله) قال تعالی (فوقاه الله سیئات ما مکروا و حاق بال فرعون سوء العذاب) و اذا قلت (ما یفتح الله) فهذا الایمان التام الخبر.
و الاربع هی: 1- (من اعطی الدعاء لم یحرم الاجابه). قال سبحانه: (ادعونی استجب لکم- 60 غافر). و ایضا قال: (و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان فلیستجیبوا لی- 186 البقره). و اذا عطفنا احدی الایتین علی اختها نستخرج منهما معا ان الله سبحانه یستجیب الدعاء ممن سمع و اطاع، و یوخذ هذا المعنی من قوله تعالی لموسی و هرون: (قد اجیبت دعوتکما فاستقیما و لا تتبعا سبیل الذین لا یعلمون- 89 یونس). و تومیء هذه الایه الی انه اذا لم یستقیما علی سبیل الذین یعلمون فلا تستجاب لهما دعوه، و تقدم الکلام عن الدعاء فی شرح الرساله 30. و الکلمه الاخیره: افضل انواع الدعاء ترک الذنوب. 2- (و من اعطی التوبه لم یحرم القبول). اودع سبحانه فی الانسان میولا و رغبات تقوده و تتجه به نحو المعصیه و اقتراف الذنوب، و هو لا یملک نفسه فی کل حین، فاقتضت حکمه الله و عدالته ان یفتح للعاصی من عباده باب التوبه، فاذا استجاب و تاب عفا عنه و اثابه من فضله، و ان اصر قامت علیه الحجه و استحق العقاب. قال سبحانه: (ثم تاب علیهم لیتوبوا- 118 التوبه) ای فتح لهم باب التوبه لیدخلوا منه الی المغفرته.. و ایه حجه اقوی من هذه و ابلغ؟. و بعد، فان المعصیه داء، و التوبه دواء، و هی واجبه علی الفور و بلا تاجیل اجماعا و کتابا و سنه، بل وجوب التوبه ثابت بضروره الدین تماما کوجوب الصوم و الصلاه. و تقدم الکلام عن ذلک بشیء المناسبات. 3- (و من اعطی الاستغفار لم یحرم المغفره). الاستغفار اعم و اشمل من التوبه، لانه تقدم مطلق بلا قید، اما التوبه فمن شروطها العزم علی ترک الذنوب و المعصیه، و علیه یکون ذکره بعد التوبه من باب ذکر العام بعد الخاص مثل قوله تعالی: (و ما اوتی موسی و عیسی و النبیون- 84 آل عمران). 4- (و من اعطی الشکر لم یحرم الزیاده) و کل ما رای ان من به نعمه صغرت ام کبرت هی من الله وحده لا شریک له- فهو من الشاکرین الذاکرین. و من النعم العافیه من البلاء. قال الامام جعفر الصادق (علیه السلام): (من انعم الله علیه بنعمه فعرفها بقلبه فقد ادی شکرها). و افضل انواع الشکر ترک المحرمات.
… لم یحرم الجابه: المراد بالدعاء المجاب ما کان مقرونا باستعداد بان یصحبه العمل لنیل المطلوب و التوبه و الاستغفار ما کانا ندما علی الذنب یمنع من العود الیه و الشکر تصریف النعم فی وجوهها المشروعه
امام علیهالسلام (در دعاء و توبه و استغفار و شکر) فرموده است: کسی را که چهار چیز دادند از چهار چیز نومید نگشته: کسی را که امر به دعاء نمودند از روا ساختن درخواست نومیدش نگردانند، و کسی را که دستور توبه دادند از پذیرفتن نومیدش نسازند، و کسی را که به استغفار وادار نمودند از آمرزش نومیدش ننمایند، و کسی را که شکر و سپاس یاد دادند از افزونی (نعمتها) نومیدش نکنند (سیدرضی رحمهالله فرماید:) و تصدیق و گواهی بر این فرمایش در کتاب خدایتعالی است که درباره دعاء (س 40 ی 60) فرموده است: ادعونی استجب لکم یعنی بخوانید مرا درخواست شما را روا میسازم، و درباره استغفار (س 4 ی 110) فرموده است: و من یعمل سوءا او یظلم نفسه ثم یسغفر الله یجد الله غفورا رحیما یعنی کسی که کار زشت انجام دهد یا به خود ستم کند پس از آن از خدا آمرزش بخواهد خداوند را آمرزنده مهربان مییابد، و درباره سپاسگزاری (س 14 ی 7) فرموده است: لئن شکرتم لازیدنکم یعنی اگر شکر نعمت به جا آورید نعمت شما را افزون میسازم، و درباره توبه (س 4 ی 17) فرموده است: انما التوبه علی الله للذین یعملون السوء بجهاله ثم یتوبون من قریب فاولئک یتوب الله علیهم و کان الله علیما حکیما یعنی خدا توبه کسانی را میپذیرد که کار زشت و ناشایسته از روی نادانی به جا آورده پس از آن به زودی (پیش از رسیدن مرگ) توبه کنند پس خدا آنها را میبخشد و خدا (به توبه راستی) دانا و (درباره هر کس) درستکار است.
خدای عزیز که به بندگانش لطف دارد راه ارتباط با خود را باز گذاشته و از آنانکه نیاز به خدا و عنایت او دارند دعوت نموده که با وی ارتباط پیدا کنند تا بر اثر ارتباط به مقام والاتری دست یابند. امام علی (علیه السلام) هم میخواهد به پیروانش بگوید تا زمانی که راه دعا، توبه، استغفار و شکر باز است وسیله ارتباط برقرار است و انسان نباید مایوس باشد.
و قال علیهالسلام: (من اعطی اربعا) ای اعطاه الله سبحانه اربعه اشیاء (لم یحرم اربعا) مرتبه علی تلک الاربع (من اعطی الدعاء) بان اجاز سبحانه فی دعائه، کما فی الدعاء (اذنت لی فی دعائک و مستلتک) (لم یحرم الاجابه) بل یجیبه سبحانه فیما طلب (و من اعطی التوبه) بان اجیز فی ان یتوب بعد العصیان (لم یحرم القبول) فان الله سبحانه یقبل التوبه (و من اعطی الاستغفار) ای اجیز له ان یطلب الغفران و الستر لذنوبه- و هذا عم من- وجه من التوبه (لم یحرم المغفره) ای الغفران و الستر فلا یفضحه سبحانه فی الدارین (و من اعطی الشکر). بان اجیز له ان یشکر الله تعالی (لم یحرم الزیاده) بل یزید الله علیه نعمته من فضله (قال الرضی (ره): و تصدیق ذلک کتاب الله تعالی، قال الله فی الدعاء: (ادعونی استجب لکم) و قال فی الاستغفار: (و من یعمل سوئا او یظلم نفسه، ثم یستغفر الله یجد الله غفورا رحیما) و قال فی الشکر: (لئن شکرتم لازیدنکم) و قال فی التوبه: (انما التوبه غلی الله للذین یعملون السوء بجهاله ثم یتوبون من قریب فاولئک یتوب الله علیهم، و کان الله علیما حکیما).
«به هر کس چهار چیز داده شد، از چهار چیز محروم نگشت: آن را که دعا دادند از اجابت محروم نشد، و آن کس را که آمرزش خواهی دادند از آمرزش محروم نماند، و آن را که توبه روزی کردند از قبول محروم نماند، و آن کس را که سپاسگزاری دادند از فزوده گشتن محروم نماند.»
سید رضی که خدایش رحمت فرماید می گوید: تصدیق این مطلب در کتاب خداوند متعال آمده و در مورد دعا چنین فرموده است « وَ قالَ رَبُّکُمُ»، «مرا بخوانید تا برای شما اجابت کنم.» و در باره آمرزش خواهی فرموده است « وَ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللَّهَ یَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِیماً»، «آن که کاری زشت یا بر خود ستم کند و سپس از خدا آمرزش بخواهد، خداوند را بخشنده و مهربان خواهد یافت.»، و در باره شکر و سپاسگزاری فرموده است «وَ إِذْ تَأَذَّنَ»، «اگر سپاس کنید هر آینه برای شما می افزایم.»، و در مورد توبه فرموده است «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللَّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ فَأُولئِکَ یَتُوبُ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ کانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً»، «همانا بازگشت به خدا برای کسانی است که به نادانی کار زشت می کنند و سپس به زودی باز می گردند، خداوند توبه آنان را می پذیرد و خداوند دانا و حکیم است.»
در برخی از روایات چنین آمده است که این استنباط سید رضی که خدایش بیامرزد از این آیات در خود متن سخن امیر المؤمنین علیه السّلام بوده است. در باره هر یک از این چهار مورد پیش از این به تفصیل سخن گفته شد.
و قال علیهالسلام
مَنْ أُعْطِیَ أَرْبَعاً لَمْ یُحْرَمْ أَرْبَعاً:مَنْ أُعْطِیَ الدُّعَاءَ لَمْ یُحْرَمِ الْإِجَابَةَ،وَ مَنْ أُعْطِیَ التَّوْبَةَ لَمْ یُحْرَمِ الْقَبُولَ،وَ مَنْ أُعْطِیَ الْاِسْتِغْفَارَ لَمْ یُحْرَمِ الْمَغْفِرَةَ، وَ مَنْ أُعْطِیَ الشُّکْرَ لَمْ یُحْرَمِ الزِّیَادَةَ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که توفیق چهار چیز را پیدا کند از چهار چیز محروم نخواهد شد:کسی که توفیق دعا یابد از اجابت محروم نمیگردد و کسی که توفیق توبه پیدا کند از قبول آن محروم نمیشود و کسی که توفیق استغفار یابد از آمرزش محروم نمیگردد و کسی که توفیق شکرگزاری پیدا کند از فزونی نعمت محروم نخواهد شد. ( . سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب مصادر نهجالبلاغه میگوید:«از کسانی که این کلام شریف را قبل از سیّد رضی نقل کردهاند مرحوم صدوق در خصال است که با سند خود آن را (با تفاوتهایی) از امام صادق علیه السلام نقل میکند (و به احتمال قوی منبع حدیث امام صادق علیه السلام نیز کلام امیر مؤمنان علی علیه السلام است).قابل توجه اینکه ابن ابیالحدید در ذیل این کلام حکیمانه میگوید:گرچه ظاهر کلام سیّد رضی این است که آنچه در ذیل آن آمده (وَتَصْدیقُ ذلِکَ کِتابُ اللّهِ...) استنباطی است که سیّد رضی از آیات قرآن نموده؛ولی در بعضی از روایات این چند جمله نیز جزء کلام امیرمؤمنان علی علیه السلام ذکر شده است.(شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 331) از جمله تذکرة الخواص ابن جوزی این کلام را با تمام آنچه در ذیلش آمده از علی علیه السلام نقل نموده و اشاره کرده است که اسناد آن برای اختصار حذف شده است».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 120). از آن جالبتر اینکه خود مرحوم سیّد رضی در کتاب خصائص الائمة این کلام را با آنچه در ذیلش آمده همه را به عنوان روایتی از امام امیر مؤمنان علیه السلام نقل نموده است (خصائص الائمة،ص 103). مرحوم علامه مجلسی نیز در بحارالانوار گرچه این کلام را از نهجالبلاغه ذکر کرده اما ذیل آن را متصل با کلام امام علیه السلام آورده که نشان میدهد نسخه نهجالبلاغه که در نزد او بوده جمله قال الرضی را نداشته است (بحارالانوار،ج 6،ص 37،ح 61). )
مرحوم سیّد رضی میگوید:تصدیق و تأیید این گفتار (درباره امور چهارگانه و نتایج آن) در قرآن مجید است.خداوند در مورد دعا میفرماید:«مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم»،درباره استغفار میفرماید:«هرکس کار بدی انجام دهد یا بر خویشتن ستم روا دارد سپس از خداوند آمرزش طلب کند خدا را آمرزنده و مهربان خواهد یافت»،درباره شکر میفرماید:«هرگاه شکر نعمت به جا آورید نعمت را بر شما افزون میکنم»،و درباره توبه میفرماید:«توبه (و بازگشت به رحمت خداوند) برای کسانی است که کار بدی از روی جهالت انجام میدهند سپس به زودی توبه میکنند و به سوی خدا باز میگردند آنها کسانی هستند که خداوند توبه آنها را میپذیرد و خداوند دانا و حکیم است»؛ (قالَ الرَّضِیُّ وَ تَصْدیقُ ذلِکَ کِتابُ اللّهِ قالَ اللّهُ فِی الدُّعاءِ: «ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ» وَ قالَ فِی الْإِسْتِغفارِ: «وَ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللّهَ یَجِدِ اللّهَ غَفُوراً رَحِیماً» وَ قالَ فِی الشُّکْرِ: «لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ» وَ قالَ فِی التَّوْبَةِ: «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ فَأُولئِکَ یَتُوبُ اللّهُ عَلَیْهِمْ وَ کانَ اللّهُ عَلِیماً حَکِیماً») .
این چهار چیز را دریابید
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به چهار نعمت الهی اشاره میفرماید که هرگاه محقق شوند چهار نعمت دیگر را به دنبال خود دارند.میفرماید:«کسی که توفیق چهار چیز پیدا کند از چهار چیز محروم نخواهد شد»؛ (مَنْ أُعْطِیَ أَرْبَعاً لَمْ یُحْرَمْ أَرْبَعاً) .
اشاره به اینکه این چهار چیز با آن چهار چیز لازم و ملزوم یکدیگرند همانگونه که در قرآن هم به آن اشاره شده و در ذیل این کلام خواهد آمد.
نخست اینکه:«کسی که توفیق دعا یابد از اجابت محروم نمیگردد»؛ (مَنْ أُعْطِیَ الدُّعَاءَ لَمْ یُحْرَمِ الْإِجَابَةَ) .
زیرا همانگونه که در ذیل خواهد آمد این وعده الهی است که فرموده است دعا کنید تا من اجابت کنم.
دعا-همانگونه که قبلاً هم گفتهایم-یکی از مهمترین عبادات و امور سرنوشتساز در زندگی بشر است.انسان باید تمام تلاش و کوشش خود را در رسیدن به اهداف صحیح به کار گیرد؛ولی در بسیاری از موارد عاجز و ناتوان میشود و دستش از همه جا کوتاه میگردد.اینجاست که رو به درگاه الهی میآورد و با اظهار عجز از لطف و کرم او استمداد میجوید و با این عمل شایسته این میشود که خدا آن نعمت را چنانچه صلاح او باشد به او بدهد و اگر صلاح او نباشد پاداش مهمتری-طبق آنچه در روایات آمده-برای او ذخیره میکند.
البته قبولی دعا شرایطی دارد که ما آن را به طور مشروح در مقدمه مفاتیح نوین آوردهایم.
دوم اینکه:«کسی که توفیق توبه پیدا کند از قبول آن محروم نمیگردد»؛ (وَ مَنْ أُعْطِیَ التَّوْبَةَ لَمْ یُحْرَمِ الْقَبُولَ) .
انسان همواره در معرض لغزشهاست؛هوای نفس و شهوات از درون و وسوسههای شیاطین انس و جن و زرق و برق دنیا از برون دائماً طوفانی در اطراف او به راه میاندازد و گاه گرفتار لغزش میگردد.اگر باب توبه به روی او گشوده نشود مأیوس میگردد و به دنبال آن در دریای گناه غوطهور خواهد شد.
اما خداوند رحمان و رحیم درهای توبه و اصلاح خویشتن را به روی او گشوده و وعده قبول به توبه کنندگان حقیقی داده است تا از رحمت خدا مأیوس نشوند و از مسیر حق منحرف نگردند.امام سجاد علیه السلام در مناجات تائبین میفرماید:
«إلهی أنْتَ الَّذی فَتَحْتَ لِعِبادِکَ باباً إلی عَفْوِکَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَةَ وَ قُلْتَ:«تُوبوا إِلَی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً»فَما عُذْرَ مَنْ أغْفَلَ دُخُولَ الْبابِ بَعْدَ فَتْحِهِ ؛خداوندا تو کسی هستی که دری به روی بندگان خود گشودهای و نام آن را توبه گذاردهای و فرمودهای:
«همگی به سوی خدا باز گردید و توبه خالص کنید»با این حال آنان که غافل میشوند تا از این در به سوی عفو الهی وارد شوند چه عذری دارند».
در سومین جمله میفرماید:«کسی که توفیق استغفار یابد از آمرزش محروم نمیشود»؛ (وَ مَنْ أُعْطِیَ الْاِسْتِغْفَارَ لَمْ یُحْرَمِ الْمَغْفِرَةَ) .
«توبه»ندامت از گذشته و بازگشت به سوی خداست و«استغفار»یکی از شرایط آن است و در واقع ذکر استغفار بعد از توبه در کلام امام علیه السلام از قبیل ذکر خاص بعد از عام است.البته گاه استغفار و توبه به یک معنا نیز استعمال میشوند؛به هر حال خداوند غفور و ودود وعده داده که مستغفرین را مورد محبت قرار دهد و آنها را مشمول آمرزش و مغفرت خویش سازد.
در چهارمین جمله میفرماید:«کسی که توفیق شکرگزاری پیدا کند از فزونی نعمت محروم نخواهد شد»؛ (وَ مَنْ أُعْطِیَ الشُّکْرَ لَمْ یُحْرَمِ الزِّیَادَةَ) .
این وعده الهی است که در آیات ذیل خواهد آمد و عقل و خرد انسان نیز گواه بر آن است،زیرا شکرگزاران لیاقت خود را با این عمل برای فزونی نعمت ثابت میکنند و خداوند حکیم که هر کارش روی حساب و حکمت است به این گونه افراد نعمت بیشتری میبخشد.
البته میدانیم شکر حقیقی تنها شکر به زبان نیست بلکه مرحله مهمتر آن شکر عملی است و آن این است که از هر نعمتی در جای خود استفاده کند و نعمتهای الهی را وسیله عصیان و نافرمانی حق نسازد.
به دنبال این کلمات حکمتآمیز مرحوم سیّد رضی میگوید:«تصدیق و تأیید این گفتار (درباره امور چهارگانه و نتایج آن) در قرآن مجید است»؛ (قالَ الرَّضِیُ وَ تَصدیقُ ذلِکَ کِتابُ اللّهِ) .
«خداوند در مورد دعا میفرماید:مرا بخوانید تا (دعای) شما را اجابت کنم»؛ (قالَ اللّهُ فی الدُّعاءِ: «ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ» ( .غافر،آیه 60.) .
درباره استغفار میفرماید:«هرکس کار بدی انجام دهد یا به خود ستم کند، سپس از خداوند طلب آمرزش نماید،خدا را آمرزنده و مهربان خواهد یافت»؛ «وَ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللّهَ یَجِدِ اللّهَ غَفُوراً رَحِیماً» . ( .نساء،آیه 110.)
درباره شکر میفرماید:«اگر شکرگزاری کنید،(نعمت خود را) بر شما افزون خواهم کرد»؛ «لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ» . ( .ابراهیم،آیه 7.)
درباره توبه میفرماید:«پذیرش توبه از سوی خدا،تنها برای کسانی است که کار بد را از روی جهالت انجام میدهند،سپس به زودی توبه میکنند.خداوند، توبه چنین کسانی را میپذیرد؛و خدا دانا و حکیم است»؛ «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ فَأُولئِکَ یَتُوبُ اللّهُ عَلَیْهِمْ وَ کانَ اللّهُ عَلِیماً حَکِیماً» . ( .نساء،آیه 17.)
همانگونه که در بالا آمد در منابع فراوانی استدلال به این آیات در کلام امام علیه السلام است نه کلام سیّد رضی و این استدلال نشان میدهد که امامان معصوم علیهم السلام بسیاری از سخنان پربار خود را از قرآن مجید و تفسیر آن برگزیدهاند.
این امور چهارگانه به طور گسترده در روایات معصومان علیهم السلام نیز آمده است.از جمله در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«خَیْرُ الْعِبادَةِ الْاِسْتِغْفارُ؛ بهترین عبادت استغفار است». ( .کافی،ج 2،ص 517. )
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
«أکْثِرُوا مِنَ الْإِسْتِغْفارِ فَإنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یُعَلِّمْکُمُ الْاسْتِغْفارَ إلّا وَ هُوَ یُریدُ أنْ یَغْفِرَ لَکُمْ ؛زیاد استغفار کنید زیرا خداوند متعال استغفار را به شما نیاموخته مگر به این جهت که میخواهد شما را بیامرزد». ( .میزان الحکمة،ح 4816.)
تأثیر استغفار در برطرف شدن مشکلات و هموم و غموم و فزونی رزق نیز طبق روایات قابل انکار نیست.
درباره اهمیت شکر نیز همین بس که در حدیثی از امام امیرالمؤمنین در «غرر الحکم»میخوانیم:
«اوَّلُ ما یَجِبُ عَلَیْکُمْ لِلّهِ سُبْحانَهُ شُکْرُ أیادیهِ وَ ابْتِغاءُ مَراضیهِ ؛نخستین چیزی که بر شما در برابر خداوند سبحان واجب است شکر نعمتهای او و به دست آوردن موجبات خشنودی اوست». ( .غرر الحکم،ح 3389. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Whoever is bestowed four things is not disallowed four things:Whoever is allowed to pray is not deprived of the response; whoever is allowed to offer repentance is not deprived of acceptance; whoever is allowed to seek forgiveness is not deprived of forgiveness, and whoever is allowed to be grateful is not deprived of furtherance of favors.”
Sayyid ar-Radi says that this is confirmed by the Book of Allāh. About praying, Allāh says, “Call to Me, I will answer you” (Qur'ān, 4:60). About forgiveness Allāh says, “And whoever does evil, or wrongs his own self and thereafter seeks Allāh's forgiveness shall find Allāh oft-Forgiving, most Merciful” (Qur'ān, 4:110). About gratefulness He says, “If you show gratitude, I will increase (my favors) to you” (Qur'ān, 14:7). About repentance He says, “Verily, repentance (acceptable) with Allāh is only for those who do evil out of ignorance then turn (to Allāh) soon (thereafter); to these, Allāh will turn mercifully, and Allāh is all-Knowing, all-Wise” (Qur'ān, 4:17).
وَ قَالَ علیه السلام الصّلَاةُ قُربَانُ کُلّ تقَیِّ وَ الحَجّ جِهَادُ کُلّ ضَعِیفٍ وَ لِکُلّ شَیءٍ زَکَاةٌ وَ زَکَاةُ البَدَنِ الصّیَامُ وَ جِهَادُ المَرأَةِ حُسنُ التّبَعّلِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: نماز، موجب نزدیکی هر پارسایی به خداست ، و حج جهاد هر ناتوان است . هر چیزی زکاتی دارد، و زکات تن، روزه ، و جهاد زن، نیکو شوهر داری است .
نماز تقرب هر پرهیزگار است و حج جهاد هر ناتوان ، و برای هر چیز زکاتی است و زکاة تن روزه است ، و جهاد زن بودن شوی را به فرمان.
و فرمود نماز آن چیزیست که تقرب میجوید بآن برحمت خدا هر پرهیزگاری و حج گزاردن غزا کردن هر ضعیفست بجهة جبن و ضعف قلب از قیام نمودن و هر چیزی را زکاتیست روزه داشتن زکات بدنست و جهاد زن نیکوئی معاشرتست با شوهر
و فرمود (علیه السلام): نماز به منزله قربانی هر پرهیزگاری است و حج، جهاد هر ناتوانی است. و هر چیز را زکاتی است و زکات بدن، روزه است و جهاد زن، نیکوداشتن شوی است.
و آن حضرت فرمود:نماز وسیله قرب به خدا ،و حج جهاد هر ناتوان است .برای هر چیزی زکاتی است،و زکات بدن روزه است ، و جهاد زن شوهرداری نیکوست .
شروح:
و القربان بالضم: ما تقربت به الی الله تعالی، یقول منه قربت لله قربانا. و تقرب الی الله بشیء: ای طلب به القربه عنده. و التبعل: حسن صحبه المراه مع بعلها ای زوجها.
القربان ما یتقربی به الی الغیر، و اعلم ان الصلاه مثل شخص و ادائها کالحواس و فرائضها کالاعضاء و روحها الخشوع و الخضوع، و المقصود من الصلاه استقامه القلب، و تجدید ذکر الله علی سبیل الهیبه و التعظیم، قال تعالی: (و اقم الصلوه لذکری) و من کان قلبه حاضرا فی وقت التکبیر فحسب، کان کالشخص به رمق، فیتفکر من الاذان فی نداء القیامه حیث قال یوم یسمعون الصیحه بالحق. من القیامه فی حال الوقوف فی حال السوال حیث قال: وقفوهم انهم مسوولون، و من التشهد فی قوله تعالی: و تری کل امه جاثیه، و من الرکوع، فی قوله تعالی ناکسوا روسهم عند ربهم، و من فرح عند سماع الاذان ابتهج عند سماع نداء القیامه. قوله علیهالسلام: (و الحج جهاد کل ضعیف). صوره اعمال الحج مکتوبه فی کتب الفقه و اما حقیقیته فهی ان الانسان مخلوق علی وجه لا یمکنه ان یصل الی سعادته الا بترک اختیاره و الاجتناب عن لذاته و سفر الحج علی مثال سفر الاخره. و فی هذا السفر المقصد هو البیت و فی سفر الاخره المقصد رب البیت، فالوداع عند مفارقه اهله یحکی الوداع فی سکره الموت، و کما ان السفر لابد له من الزاد، بذلک سفر الاخره لابد له من زاد التقوی. کما ان الزاد الذی یتغیر و یفسد، لا یصل لسالک طریق البادیه کذلک العمل المشوب بالریاء لا یصلح لسفر الاخره، و عند الرکوب یجب ان یتذکر رکوب الجنازه، و عند لباس ثوب الاحرام یتذکر الفقر و عند عقبات البادیه یتذکر اهوال القیامه، و یتفکر عند الالتجاء الی الخفر فی انه لا ینجوا من اهوال القیامه الا بخفاره العمل الصالح و عند التلبیه یتذکر جواب ما یسال عنه یوم القیامه، کمال قال تعالی: وقفوهم انهم مسوولون و یوم یدعوکم فیستجیبون بحمده. کان علی بن الحسین زینالعابدین علیهالسلام اذا احرم اصفر وجهه و ارتعدت فرائصه تفکرا فیما ذکرنا و فی امثال ذلک و الوقوف بعرفه یحکی الوقوف بعرصات القیامه، و اشتغال کل واحد بنفسه، و مذله کل احد و ان کان ملکا مطاعا و کل ملک معه غلمان، و خدم، و حشم فانه ینفرد عند الوقوف بعرفات، و یتفرق خدمه و غلمانه. قوله علیهالسلام: (و زکاه البدن الصیام). قال تعالی: الصوم لی و انا اجزی به، و ذلک لان الصوم امساک خاص و هو امر مستور لا یطلع علیه الا الله تعالی و هو مکسر للشهوه و الشهوه جند من جنود ابلیس، و زکاه المال شیء ینقض المال صوره و ینمیه معنی، فالصوم ینقص القوه البدینه صوره و یزید المعنی الحقیقی الذی هو قطع مواد الشهوات، الصوم صومان: صوم العوام و صوم الخواص فصوم العوام حفظ البطن و الفرج و صوم الخواص حفظ القلب عما دون الله، و حفظ الاعضاء و الجوارح عن معصیته و هذا الصوم هو زکاه البدن. (و جهاد المراه حسن التبعل). ای حسن مصاحبتها بعلها، و هی مجاهده لان فیها قهر النفس.
(نماز باعث نزدیکی هر پرهیزگار (به خدا) است، حج جهاد هر ناتوان است، و برای هر چیزی زکاتی است و زکات بدن روزه داشتن است، و جهاد زن، خوشرفتاری زن با همسر است.) تبعل یعنی رفتار با شوهر و برخورد با او. این عبارات اشاره دارد به برخی از اسرار عبادات: از جمله اسرار نماز آنست که وسیلهی نزدیکی به خدای تعالی است، قبلا معلوم شد که بزرگترین وسیلهی عبادی که پرهیزگاران بدان وسیله به خدا نزدیک میشوند، نماز است. و از جمله اسرار حج آن است که حج به خاطر آن مشقاتی که سفر حج دارد و مشکلاتی که در طبیعت است و مقاومت نفس اماره با تمام قدرت خود (که این اعمال چه فایدهای دارند!) به خاطر شبههای که از جهت بیاطلاعی از اسرار حج و فایدهی آن پیش میآید- با آنچه در کیفیت اعمال حج (مانند رمی جمره و … ) است که باعث تعجب نادانان میگردد- نوعی جهاد در راه خداست و اما این که امام (علیه السلام) تنها ناتوانان را ذکر کرده به خاطر جذب اینان به این عبادت است و از طرفی توانایان جهاد دیگری دارند که مشهور و روشن است. و از جمله اسرار روزهداری آن است که روزه زکات بدن است، به دلیل آنکه نیروی بدن را میکاهد و شهوتش را درهم میشکند، به خاطر دستور الهی و اجر اخروی. و از جمله اسرار شوهرداری، خوشرفتاری با شوهر، و فرمانبرداری از او در راستای اطاعت خداست، و این عمل باعث درهم شکستن نفس اماره زن و تسلیم او در راه خداست.
وَ قَالَ علیه السلام الصَّلاَةُ قُرْبَانُ کُلِّ تَقِیٍّ وَ الْحَجُّ جِهَادُ کُلِّ ضَعِیفٍ وَ لِکُلِّ شَیْءٍ زَکَاةٌ وَ زَکَاةُ الْبَدَنِ الصَّوْمُ وَ جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ .
قد تقدم القول فی الصلاة و الحج و الصیام فأما أن جهاد المرأة حسن التبعل فمعناه حسن معاشرة بعلها و حفظ ماله و عرضه و إطاعته فیما یأمر به و ترک الغیرة فإنها باب الطلاق
و أوصت امرأة من نساء العرب بنتها لیلة إهدائها ( لیلة إهدائها،أی لیلة زواجها؛یقال:هدی العروس إلی بعلها و أهداها هداء و إهداء. )فقالت لها لو ترکت الوصیة لأحد لحسن أدب و کرم حسب لترکتها لک و لکنها تذکرة للغافل و مئونة للعاقل إنک قد خلفت العش الذی فیه درجت و الوکر الذی منه خرجت إلی منزل لم تعرفیه و قرین لم تألفیه فکونی له أمة یکن لک عبدا و احفظی عنی خصالا عشرا.
أما الأولی و الثانیة فحسن الصحابة بالقناعة و جمیل المعاشرة بالسمع و الطاعة ففی حسن الصحابة راحة القلب و فی جمیل المعاشرة رضا الرب.
و الثالثة و الرابعة التفقد لمواقع عینه و التعهد لمواضع أنفه فلا تقع عینه منک علی قبیح و لا یجد أنفه منک خبیث ریح و اعلمی أن الکحل أحسن الحسن المفقود و أن الماء أطیب الطیب الموجود و الخامسة و السادسة الحفظ لماله و الإرعاء علی حشمه و عیاله و اعلمی أن أصل الاحتفاظ بالمال حسن التقدیر و أصل الإرعاء علی الحشم و العیال حسن التدبیر و السابعة و الثامنة التعهد لوقت طعامه و الهدو و السکون عند منامه فحرارة الجوع ملهبة و تنغیص النوم مغضبة و التاسعة و العاشرة لا تفشین له سرا و لا تعصین له أمرا فإنک إن أفشیت سره لم تأمنی غدره و إن عصیت أمره أوغرت صدره.
و أوصت امرأة ابنتها و قد أهدتها إلی بعلها فقالت کونی له فراشا یکن لک معاشا و کونی له وطاء یکن لک غطاء و إیاک و الاکتئاب إذا کان فرحا و الفرح إذا کان کئیبا و لا یطلعن منک علی قبیح و لا یشمن منک إلا طیب ریح ( د:«ریحا طیبا». ) .
و زوج عامر بن الظرب ابنته من ابن أخیه فلما أراد تحویلها قال لأمها مری ابنتک ألا تنزل مفازة إلا و معها ماء فإنه للأعلی جلاء و للأسفل نقاء و لا تکثر مضاجعته فإذا مل البدن مل القلب و لا تمنعه شهوته فإن الحظوة فی المواقعة فلم یلبث إلا شهرا حتی جاءته مشجوجة فقال لابن أخیه یا بنی ارفع عصاک عن بکرتک فإن کان من غیر أن تنفر بک فهو الداء الذی لیس له دواء و إن لم یکن بینکما وفاق ففراق الخلع أحسن من الطلاق و أن تترک أهلک و مالک.
فرد علیه صداقها و خلعها منه فهو أول خلع کان فی العرب ( یقال:خلع الرجل امرأته و خالعها إذا افتدت منه بمال فطلقها و أبانها من نفسه. ) .
و أوصی الفرافصة الکلبی ابنته نائلة حین أهداها إلی عثمان فقال یا بنیة إنک تقدمین علی نساء من نساء قریش هن أقدر علی الطیب منک و لا تغلبین علی خصلتین الکحل و الماء تطهری حتی یکون ریح جلدک ریح شن أصابه مطر و إیاک و الغیرة علی بعلک فإنها مفتاح الطلاق.
و روی أبو عمرو بن العلاء قال أنکح ضرار بن عمرو الضبی ابنته من معبد بن زرارة فلما أخرجها إلیه قال یا بنیة أمسکی علیک الفضلین فضل الغلمة و فضل الکلام.
قال أبو عمرو و ضرار هذا هو الذی رفع عقیرته بعکاظ و قال ألا إن شر حائل ( الحائل:التی لا تحمل.) أم فزوجوا الأمهات قال و ذلک أنه صرع بین الرماح فأشبل علیه إخوته لأمه حتی استنقذوه.
و أوصت أعرابیة ابنتها عند إهدائها فقالت لها اقلعی زج رمحه فإن أقر فاقلعی سنانه فإن أقر فاکسری العظام بسیفه فإن أقر فاقطعی اللحم علی ترسه فإن أقر فضعی الإکاف علی ظهره فإنما هو حمار.
و هذا هو قبح التبعل و ذکرناه نحن فی باب حسن التبعل لأن الضد یذکر بضده
(و قال علیهاسلام: الصلوه قربان کل شیء) نماز آن چیزی است که به آن تقرب و نزدیکی جوید به رحمت خدا هر پرهیزگاری را (و الحج جهاد کل ضعیف) و حج گزاردن، غزا کردن هر ضعیف است زیرا که ضعیف به جهت جبن و ضعف قلب قادر نیست به جهاد، پس حج از لوازم او است که مرتکب شدن به اعمال شاقه، جهاد او باشد و اگر نه جهاد نمودن با کفار، اعظم ارکان اسلام است. (و لکل شیء زکوه) و هرچیزی را زکاتی است (و زکوه البدن الصوم) و زکات بدن، روزه داشتن است زیرا که اگر چه قوت بدنیه به سبب روزه کم میشود به حسب صورت لکن میافزاید به سبب حقیقت که آن قطع قوت شهوانی است و غلبه قوای روحانی و پاک شدن نفس از کدورات شیطانی، همچنانکه مال که به سبب زکات ظاهرا نقصان میپذیرد باطنا نمو پیدا میکند (و جهاد المرئه حسن التبعل) و غزای زن نیکویی معاشرت است با شوهر زیرا که لازم او مجاهده نمودن است با نفس نافرمان و مقهور ساختن و منقاد گردانیدن آن در اطاعت شوهر
(نماز) قربان همه پرهیزکاران است. یعنی به آن تقرب به رحمت خدای میکنند و (حج) جهاد هر مرد ضعیف است که طاقت جهاد کفار و عصاه نیاورد، و چون (حج) مشتمل بر مثل مشقتهای جهاد باشد از مثل سفر از اهل و قطع طریق و سیر شدید و حرو برد و خوف و حذر، ولیکن نه در پایه شدت مشقت جهاد آن را جهاد ضعیفان گفت. و از برای هر چیز زکاتی است و (زکاه) بدن صیام است. یعنی چون وقتی چند سیر بخورد و بیاشامد و تن در کار شهوت خویش کند هم لازم باشد که روزی چند تشنه و گرسنه ماند. و تن در کار خدای کند تا به این بیان که چون برخی در صحت و عافیت بگذراند، و تن خویش بپروراند واجب باشد هم قدری در کار خدای گرداند و از ضعف و گرسنگی بکاهاند، با این وجه که چون برخی از نعمت برای خویش صرف نماید واجب باشد مقداری انفاق نماید، تا برای روز بیبرگی و درویشی به جای بماند که روزی درویشان بر مال منعمان و توانگران مقرر باشد مسلم کسی را بود روزه داشت که درماندهای را دهد نان چاشت و گرنه چه حاجت که زحمت بری ز خود باز گیری و هم خودخوری یا به آن وجه که چون تن به (روزه) ضعیف گردد، قوت نفس و غلبه شهوات در آن ضعیف میگردد، و حکم عقل و مدد روح قوی میگردد، پس (نفس لوامه) در آن فرصت با (نفس اماره) مکافحت و مجاهدت مینماید، و سلطان او را ضعیف ساخته مغلوب و منکوب (نفس مطمئنه) میسازد، پس نواحی مملکت دین از خس و خاشاک شهوات و هوی پاک و طاهر میگرداند. و این حکم (زکاه) مال باشد از آن قول که (زکاه) تطهیر مال است، و اما از آن قول که (زکاه) موجب نمو و تثمیر مال است و لفظ (زکاه) از (نمو) مشتق است گوئیم (روزه) اگر چه در ظاهر بدن را کمی و نقصان میرساند در حقیقت جان را قوت و مدد میرساند به صفای عقل از کدورات شهوات، و زوال نفس شیطانی صفات از موقوف محاربه و مجادله با عقل ملکی ملکات. و جهاد (زن) خوب معاشرت کردن شوهر است، و این مهمترین جهاد او است و هم جهاد غزو بر او نیست، و مثل این در جهان ضعیف گفته شد.
و قال علیهالسلام: «الصلاه قربان کل تقی و الحج جهاد کل ضعیف و لکل شیء زکاه و زکاه البدن الصیام و جهاد المراه حسن التبعل.» یعنی و گفت علیهالسلام که نماز کردن سبب تقرب به خدا است از برای هر پرهیزکاری و حج گزاردن جهاد کردن در راه خدا است از برای هر بیقوتی. و از برای هر چیزی زکاتی است و زکوه بدن روزه گرفتن است، که سبب پاکی از گناهان و زیادتی عمر میشود و جهاد کردن زن، نیک شوهر داری کردن است از حفظ کردن مالی و عرض.
اللغه: (قرب) قربانا من الشیء: دنا منه- المنجد- (التبعل) معاشره البعل و صحبته. المعنی: الهدف الغائی من العبادات ردع النفوس عن الشهوات و التوجه الی المادیات و توجیهها الی حضره القدس الالهیه، و حظیره الانس الربانیه، فروح العباده التقرب الی الله و الانخلاع عن ظلمات الطبیعه الکامنه فی الغرائز البشریه. و اکمل العبادات و عمودها الصلاه فانها شرعت لقیام العبد بین یدی ربه و الاشتغال بالمناجاه معه بنفسه من دون وسیط و حاجب، و لکنها توثر فی التقریب باعتبار حضور القلب و التوجه الی الله بالعبودیه و الاخلاص و قطع النظر عن الناس و الاتقاء من کل ما یوجب التشویش و الوسواس من الخناس، فالتقوی شرط جوهری لقبول العباده و قد قال الله تعالی (27- المائده- انما یتقبل الله من المتقین) فتاثیر الصلاه فی التقرب الیه تعالی مشروط بالتقوی. و الزکاه شرعت لتطهیر المال عن الحقوق المتعلقه به للفقراء و المصارف العامه المعبر عنها بسبیل الله و غیر ذلک، فاخراجها موجب للبرکه و النمو، کما ان تنمیه الاشجار و الاستثمار منها تحتاج الی تطهیرها من الزوائد. و الصوم تزکیه للبدن توثر فی سلامته عن الامراض المتولده من کثره الاکل، و تنوره برفع استار الظلمه الملقاه الیه من عوارض البطنه المذهبه للفطنه. و الجهاد اشق العبادات، لما فیه من تکلف المواجهه مع العدو و الاستعراض للجرح و القتل، و قطع الرجاء من المال و الاهل، و یشترک الحج معه من نواح شتی فکان الحج جهاد الضعفاء المعافین او المعذورین عن الجهاد. و جهاد المراه هو حسن المعاشره مع زوجها و تحمل المکاره المتوجهه منه الیها من سوء القول و الفعل، فربما یکون اقواله و اعماله جارحات القلوب، فصبر المراه تجاهها تعد من الجهاد. الترجمه: نماز وسیله تقرب هر پرهیزکاریست، و حج جهاد هر ناتوانیست، و برای هر چیزی زکاتی است و زکاه تن سالم روزه است، و جهاد زن خوب شوهرداری کردنست.
نمازاست قربان پرهیزکار***تو حج را جهاد ضعیفان شمار
زهر چیز باید زکاتی دهند***زکاه بدن روزهی حق پسند
جهاد زنان در بر شوهر است***که باشند خوشخوی شوهرپرست
اقول: هو ماخوذ من اربعمائه باب للدین و الدنیا، المروی عنه (علیه السلام) ذکره ابن ابیشعبه الحلبی فی تحفه. (الصلاه قربان کل تقی) فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) سئل عن افضل ما یتقرب به العباد الی ربهم؟ فقال (علیه السلام): ما اعلم شیئا بعد المعرفه افضل من هذه الصلوات الا تری ان العبد الصالح عیسی (علیه السلام) قال: ( … و اوصانی بالصلاه و الزکاه ما دمت حیا). و عنه (علیه السلام) احب الاعمال الی الله تعالی الصلاه و هی: آخر وصایا الانبیاء فما احسن من الرجل ان یغتسل او یتوضا فیسبغ الوضوء ثم یتنحی حیث لا یراه انیس فیشرف علیه و هو راکع او ساجد ان العبد اذا سجد فاطال الصلاه نادی ابلیس یاویله اطاع و عصیت و سجد و ابیت. و عنه (علیه السلام) اذا قام العبد الی الصلاه نزلت علیه الرحمه من اعنان السماء الی اعنان الارض و حفت به الملائکه و ناداه ملک لو یعلم هذا المصلی ما فی الصلاه ما انفتل. (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) (و الحج جهاد کل ضعیف) فی (الکافی) عن النبی (صلی الله علیه و آله) الحج احد الجهادین و هو جهاد الضعفاء و نحن الضعفاء اما انه لیس افضل من الحج الا الصلاه، و فی الحج ههنا صلاه و لیس فی الصلاه حج، لا تدع الحج و انت تقدر علیه اما تری انه یشعث فیه راسک و یقشف فیه جلدک و تمتنع فیه من النظر الی النساء و انا نحن ههنا قریب و لنا مائه قری متصله ما نبلغ الحج حتی یشق علینا فکیف انتم فی بعد البلاد و ما من ملک و لا سوقه یصل الی الحج الابمشقه فی تغییر مطعم او مشرب او ریح او شمس لا یستطیع ردها و ذلک قوله تعالی: (و تحمل اثقالکم الی بلد لم تکونوا بالغیه الا بشق الانفس ان ربکم لرووف رحیم). و عن الثمالی، قال رجل لعلی بن الحسین (علیه السلام) ترکت الجهاد و خشونته و لزمت الحج و لینه، فقال (علیه السلام) له: و یحک اما بلغک ما قال النبی (صلی الله علیه و آله)- فی حجه الوداع لما وقف بعرفه- ان ربکم تطول علیکم فی هذا الیوم فغفر لمحسنکم و شفع محسنکم فی مسیئکم فافیضوا مغقورا لکم. و روی (الفقیه) ان الرجل قال له (علیه السلام) آثرت الحج و قد قال تعالی: (ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه … )- فقال (علیه السلام): فاقرا ما بعدها (التائبون العابدون … )- الی آخر الایه- فاذا رایت هولاء فالجهاد معهم یومئذ افضل. و عن الرضا (علیه السلام) قیل له: بلغنا انه قیل لبعض آبائک فی بلادنا موضع رباط یقال له قزوین و عدو یقال له الدیلم فهل من جهاد او رباط؟ فقال علیکم بهذا البیت فحجوه، اما یرضی احدکم ان یکون فی بیته ینفق علی عیاله ینتظر (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) امرنا فان ادرکه کان کمن شهد بدرا مع النبی (صلی الله علیه و آله) و ان لم یدرکه کان کمن قام مع قائمنا فی فسطاطه هکذا و هکذا- و جمع بین سبابتیه- فقال (علیه السلام) هو علی ما ذکر. (و لکل شیء زکاه) حتی ان زکاه الجاه قضاء حوائج الناس. (و زکاه البدن الصیام) فی (العلل) عن النبی (صلی الله علیه و آله) من مومن یصوم شهر رمضان احتسابا اوجب الله له سبع خصال اولها یذوب الحرام من جسده. (و جهاد المراه حسن التبعل) فی (الکافی) عنه (علیه السلام) کتب الله الجهاد علی الرجال و النساء فجهاد الرجل بذل ماله و نفسه حتی یقتل فی سبیل الله، و جهاد المراه ان تصبر علی ما تری من اذی زوجها و غیرته و فی الاستیعاب قال النبی (صلی الله علیه و آله) لاسماء بنت یزید بن السکن الانصاریه ان حسن تبعل احدا کن لزوجها و طلبها لمرضاته و اتباعها لموافقته یعدل کل ما ذکرت للرجال ای ما فضلوا به من الجمعات و شهود الجنائز و الجهاد فانصرفت و هی تهلل و تکبر استبشارا بما قال النبی (صلی الله علیه و آله) لها. هذا، و قال ابن ابیالحدید اوصت امراه بنتها لیله هدائها فقالت لها: لو ترکت الوصیه لاحد لحسن ادب و کرم لترکتها لک لکنها تذکره للغافل انک قد خلفت العش الذی فیه درجت، و الوکر الذی منه خرجت الی منزل لم عرفیه، و قرین لم تالفیه فکونی له امه یکن لک عبدا و احفظی عنی خصالا عشرا اما الاولی و الثانیه، فحسن الصحابه بالقناعه، و جمیل المعاشره بالسمع والطاعه، ففی حسن الصحابه راحه القلب، و فی جمیل المعاشره رضی الرب. و الثالثه و الرابعه، التفقد لمواقع عینه و التعهد لمواضع انفه، فلا یقع عینه منک علی قبیح، و لا یجد انفه منک خبیث ریح، و اعلمی ان الکحل احسن (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) الحسن المفقود، و ان الماء اطیب الطیب الموجود. و الخامسه و السادسه، الحفظ لماله و الارعاع علی حشمه و عیاله، و اعلمی ان اصل الاحتفاط بالمال حسن التقدیر، و اصل الارعاع علی الحشم و العیال حسن التدبیر. و التاسعه و العاشره، لا تفشین له سرا، و لا تعصین له امرا، فانک ان افشیت سره لم تامنی غدره، و ان عصیت امره او غرت صدره. و قال: و انکح ضرار بن عمرو الضبی ابنته من معبد بن زراه فلما اخرجها الیه قال: یا بنیه امسکی علیک الفضلین: فضل الغلمه، و فضل الکلام- و ضرار هو الذی رفع عقیرته بعکاظ و قال الاان شر حائل ام فزوجوا الامهات - و ذلک انه صرع بین الرماح فاشبل علیه اخوته لامه حتی استنقذوه. و قال: و من قبیح التبعل ما اوصت اعرابیه ابنتها عند هدائها فقالت لها: اقلعی زج رمحه فان اقر فاقلعی سنانه، فان اقر فاکسری العظام بسیفه، فان اقر فاقطعی اللحم علی ترسه، فان اقر فضعی الاکاف علی ظهره، فانما هو حمار.
اذا صلی المتقی اقبل علی الله بقلبه و کیابه، لقوه شعوره بالحاجه الی الله و رحمته، و اذا صلی غیر المتقی فانه یصلی لمجرد اداء الفریضه و الخروج من المسوولیه و کفی. و الحج من الجهاد او شبیه به یوم کان الحجاج یقطعون الصحراء علی الدواب و الجمال، و یعانون آلام البرد و الحر، و الجوع و العطش، و الخوف علی النفس و المال: اما الیوم فالحج نزهه و ترفیه. و زکاه الاموال تسد حاجه المعوزین، (و زکاه الابدان الصیام) للثبات و الصبر علی الجوع و الظما. و تقدم الکلام عن هذه العبادات فی الخطبه 108 و غیرها. (و جهاد المراه حسن التبعل). البعل: الزوج. قال تعالی: (و بعولتهن احق بردهن- 228 البقره). و تبعلت المراه: صارت ذات بعل، و حسن تبعلها الطاعه و العفه، و التدبیر و القناعه بالمیسور، و ترک المنه علی الزوج و معاتبته، و ان توافقه فیما یرضی الله، و تجمل فی الغیره.. و نحو ذلک مما یسد منافذ الهموم و الغموم و الظنون.
… و جهاد المراه حسن التبعل: التبعل اطاعه الزوج
امام علیهالسلام (درباره اسرار بعضی از عبادات) فرموده است: نماز (سبب) تقرب و نزدیکی هر پرهیزکاری است (به رحمت خدا) و حج جهاد (جنگیدن در راه خدای) هر ناتوانی است (که توانائی جهاد با کفار را ندارد، زیرا حج مشتمل به سختیهای جهاد از قبیل دوری از زن و فرزند و برخوردن به سردی و گرمی و ترس و بیم است، و این که حج را جهاد ناتوانان فرمود برای آن است که توانایان را به غیر از حج جهاد هم لازم است) و برای هر چیز زکاتی است و زکاه و نمو بدن روزه داشتن است (اگر چه در ظاهر قوه بدن کم میشود ولی در باطن با دوری گزیدن از شهوات نفس توانا میگردد، چنانکه دارائی با زکوه دادن در ظاهر کم میشود ولی در باطن بابرکت و پر سود میگردد) و جهاد زن خوشرفتاری با شوهر و اطاعت از او است (چون جهاد بر او روا نیست و مهمترین جهاد او زد و خورد با نفس اماره و پیروی از شوهر است).
درباره نماز، حج، و روزه بحث شده است اما خوشرفتاری زن با شوهر، در اسلام سفارشهای زیادی راجع به رعایت شوهر شده است. زنی شب عروسی دخترش، به او گفت: تو آسایشگاهی که در آن بزرگ شدهای و لانهای که در آن رشد پیدا کردهای رها کرده به خانهای میروی که آن را نمیشناسی، پیش دوستی میروی که با او الفت نداشتهای باید کنیزش باشی تا غلامت گردد، ده مطلب را از من به خاطر داشته باش: 1- با قناعت خوشرفتاری کن تا وجدان و قلبت آسوده باشد. 2- با گوش دادن و فرمانبرداری خوشنودی خدا را بدست بیاور! 3- چشم شوهرت به چیزی که آنرا از تو بد ببیند نیفتد، سرمه چیز جالبی است. 4- مواظب دماغ او باش که بوی بد نشنود، آب بهترین عطرها برای رفع کثافات است. 5- مال او را حفظ کن و ریشه محافظت مال دقت در ارزش آن است. 6- گوسفندان و فرزندانش را نگاهداری کن! راه این کار مدیریت صحیح از منزل است. 7- در وقت خوراک او دقت کن! زیرا حرارت گرسنگی آتشافروز است. 8- موقع خوابش آرامش را اختیار کن! زیرا کم شدن خواب عصبانت میآورد. 9- اسرارش را فاش نکن. اگر اسرارش را فاش کردی از خیانتش در امان نیستی. 10- مخالفت دستور او را نکن! زیرا مخالفت با امر او کینهاش را تحریک میکند.
و قال علیهالسلام: (الصلاه قربان کل تقی) ای ان المتقین یتقربون بالصلاه الی مرضات الله سبحانه (و الحج جهاد کل ضعیف) فمن ضعف عن الجهاد، و ذهب الی الحج کان فی حکم الجهاد له (و لکل شیء زکاه) ای ما یوجب تزکیته و طهارته (و زکاه البدن الصیام)، لانه یوجب طهاره البدن عن الاثام (و جهاد المراه حسن التبعل) ای معاشره الزوج معاشره حسنه، فاذا فعلت ذلک کانت کالمجاهد فی سبیل الله.
«نماز نزدیکی جستن هر پرهیزگار است و حج، جهاد هر ناتوان، و هر چیز را زکاتی است و زکات بدن، روزه است و جهاد زن، خوب زندگی کردن است با شوهر.»
پیش از این در باره نماز و حج و روزه به تفصیل سخن گفته شد، اما اینکه جهاد زن خوب زندگی کردن با شوهر است، معنای آن حسن معاشرت با شوهر و حفظ مال و آبروی او و اطاعت از دستورهای او و ترک رشک بردن است که رشک بردن دروازه طلاق است.
ابن ابی الحدید سپس سفارشهایی را که در این مورد شده آورده است که نمونه را به ترجمه یکی دو مورد بسنده می شود. زنی از زنان عرب دختر خویش را در شب زفاف چنین سفارش کرد: اگر قرار بود سفارش کردن را به سبب حسن ادب و والاتباری رها کنم برای تو رها می کردم ولی سفارش موجب تذکر غافل و کمک برای عاقل است. تو اینک خانه ای را که در آن متولد شده ای و لانه ای را که در آن پرورش یافته ای، ترک می کنی و به خانه ای می روی که نمی شناسی و با همنشینی می نشینی که پیش از این با او انس نداشته ای، برای او چون کنیزی باش تا او برای تو چون برده باشد و این ده خصلت را از من بپذیر و بر آن مواظب باش. نخست و دوم اینکه با قناعت، مصاحبت پسندیده و در معاشرت، شنوایی و فرمانبرداری پیشه سازی که در مصاحبت پسندیده آسایش دل و در معاشرت نیکو خرسندی خداوند نهفته است. سوم و چهارم مواظبت بر هر جا که چشم او می افتد و بینی او رایحه ای را استشمام می کند، نباید چشم او بر چیز زشتی از تو افتد و نباید بینی او بوی بدی احساس کند و بدان که سرمه بهترین چیز آرایش است و اگر عطری نیابی، آب خود بهترین عطر موجود است. پنجم و ششم حفظ مال شوهر و پاس داشتن حرمت عیال و بستگان اوست، بدان که اصل عمده در حفظ مال با اقتصاد هزینه کردن است و اصل عمده پاسداری حرمت، تدبیر نیکوست.
هفتم و هشتم مواظبت به هنگام غذای او و رعایت سکون و آرامش به هنگام خواب اوست که سوز گرسنگی مایه التهاب و بد خوابی مایه خشم است. نهم و دهم اینکه رازی از او فاش نسازی و از فرمانش سر پیچی نکنی که اگر رازش را فاش سازی از مکرش در امان نیستی و اگر خلاف فرمانش رفتار کنی، سینه اش را به کینه می اندازی.
ابو عمرو بن العلاء می گوید: ضرار بن عمرو ضبی دختر خود را به همسری معبد بن زرارة داد و چون او را به خانه شوهر فرستاد گفت: دخترکم در مورد فزون بودن از اندازه دو چیز خود دار باش، همبستری و سخن.
و قال علیهالسلام
الصَّلَاةُ قُرْبَانُ کُلِّ تَقِیٍّ،وَ الْحَجُّ جِهَادُ کُلِّ ضَعِیفٍ.وَ لِکُلِّ شَیْءٍ زَکَاةٌ، وَ زَکَاةُ الْبَدَنِ الصِّیَامُ،وَ جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ .
امام علیه السلام فرمود:
نماز وسیله تقرب هر پرهیزگاری است و حج،جهاد هر ضعیف،و برای هر چیز زکاتی است و زکات بدن روزه است و جهاد زن شوهرداری شایسته اوست. ( . سند گفتار حکیمانه: طبق نقل مرحوم خطیب در کتاب مصادر نهجالبلاغه،این گفتار حکیمانه قبل از نهجالبلاغه در کتاب تحف العقول در مجموعهای از کلمات آن حضرت آمده تنها عبارت «وَ جِهادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُلِ» در آنجا نیست ولی این جمله به اضافه جمله اول و دوم در کتاب خصال نقل شده و این جمله در فروع کافی نیز دیده میشود.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،121).با مراجعه به تحفالعقول در یافتیم که جمله اخیر نیز با کمی تغییر در آن آمده است.(تحف العقول،ص 111). )
بهترین وسیله قرب به خدا
امام علیه السلام در این کلام نورانیاش به فلسفه و آثار چند حکم از احکام مهم الهی اشاره فرموده که به صورت بسیار گستردهتر در حکمت 252 نیز آمده است.
میفرماید:«نماز موجب تقرب هر پرهیزگار و حج جهاد هر ضعیف است و برای هر چیز زکاتی است و زکات بدن روزه است و جهاد زن شوهرداری شایسته اوست»؛ (الصَّلَاةُ قُرْبَانُ کُلِّ تَقِیٍّ،وَ الْحَجُّ جِهَادُ کُلِّ ضَعِیفٍ.وَ لِکُلِّ شَیْءٍ زَکَاةٌ،وَ زَکَاةُ الْبَدَنِ الصِّیَامُ،وَ جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ) .
شک نیست که نماز بهترین وسیله تقرب به پروردگار است که از آن در روایات به معراج مؤمن تعبیر شده است ( .مستدرک سفینة البحار،ج 6،ص 343. ) که تعبیری بسیار گویا و رسا در تأثیر نماز برای قرب الی الله است؛ولی امام علیه السلام شرط آن را تقوا شمرده تقوایی که سبب میشود انسان با بال و پر نماز به آسمانها و ملکوت پروردگار پرواز کند.
همانگونه که در قرآن مجید در داستان قربانی فرزندان آدم علیه السلام آمده است: «إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ» ؛خداوند تنها،(قربانی را) از پرهیزگاران میپذیرد». ( .مائده،آیه 27.)
«قربان»به چیزی گفته میشود که به وسیله آن تقرب میجویند؛خواه این وسیله،عبادتی از عبادات مانند نماز و روزه و حج باشد یا گوسفندان و سایر حیوانات قربانی یا صدقهای در راه خدا.بعضی گفتهاند«قربان»مصدر از ماده «قُرب»است ولی با توجه به اینکه در محل کلام ما معنای وصفی دارد (چیزی که مایه قرب میشود) باید پذیرفت که مصدری است که به معنای وصفی به کار رفته است.
اما اینکه در مورد حج آن را جهاد هر ضعیفی شمرده ازاینرو است که حج هم جهاد با نفس است و هم آثار جهاد با دشمن را دارد،زیرا مایه وحدت میان مسلمانان و اتحاد صفوف آنها میشود و پشت دشمن را میلرزاند،بنابراین افرادی که توان حضور در میدان جهاد با دشمن را ندارند با حضور در مناسک حج به بخشی از فلسفه جهاد با دشمن فعلیت میبخشند و حتی جوانانی که در حج شرکت میکنند با تحمل مشقات حج و گاه پیادهرویهای طولانی و محرومیت از خواب و استراحت،برای میدان جهاد تمرین میکنند.
امام در مورد روزه میفرماید:زکات بدن است،زیرا روزه چیزی از بدن میکاهد؛ولی بر برکات آن میافزاید همانگونه که زکات مال ظاهرا چیزی از آن میکاهد؛اما برکات غیر قابل انکاری دارد.در جهان نباتات نیز این موضوع در مورد بسیاری از درختان عملی میشود که شاخههای زیادی از آن را میبرند ولی بعداً درخت نمو فوقالعادهای پیدا میکند.
به گفته شاعر:
زکات مال به در کن که شاخه رَز ( .«رز»به معنای درخت انگور است. ) را چون باغبان ببُرد بیشتر دهد انگور!
امام علیه السلام میفرماید:جهاد زن شوهرداری شایسته است به سبب آن که در میدان جهاد مشکلات فراوانی است:هم بذل مال است (در زمانی که مجاهدان هزینههای خود را از سلاح و مرکب و غذا میپرداختند) و هم بذل جان و هم جدایی از زن و فرزند و بستگان و در بسیاری از موارد،جراحات سخت جسمی.
زنها نیز هنگامی که در برابر مشکلات خانهداری و گاه اعتراضات و زخم زبانهای شوهر قرار میگیرند اگر تحمل و بردباری نشان دهند جهاد مهمی را انجام دادهاند.
«اصبغ بن نباته»که از یاران خاص علی علیه السلام است از آن حضرت نقل میکند که فرمود:
«کَتَبَ اللّهُ الْجِهادَ عَلَی الرِّجالِ وَالنِّساءِ فَجِهادُ الرَّجُلِ بَذْلُ مالِهِ وَ نَفْسِهِ حَتّی یُقْتَلَ فی سَبیلِ اللّهِ وَ جِهادُ الْمَرْأَةِ أنْ تَصْبِرَ عَلی ما رَأی مِنْ أذی زَوْجِها وَ غَیْرَتِهِ؛ خداوند جهاد را بر مردان و زنان واجب کرده است.جهاد مرد در این است که مال و جان خود را انفاق کند تا آنجا که در راه خدا شهید شود و جهاد زن در این است که در برابر آزاری که از شوهرش میبیند و در برابر تعصبها و حساسیتهای او صبر پیشه کند». ( .کافی،ج 5،ص 9،ح 1. )
در حدیث دیگری که در کتاب در المنثورِ«سیوطی»آمده است میخوانیم که «اسماء»از طائفه انصار نزد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد در حالی که پیامبر در میان اصحابش نشسته بود.عرض کرد:پدر و مادرم به قربانت باد من به عنوان نماینده زنان خدمت شما آمدهام.جانم به فدایت باد بدان هیچ زنی در شرق و غرب نیست که آمدن مرا نزد تو شنیده باشد مگر اینکه او هم همین رأی و نظر مرا دارد.خداوند تو را به حق به سوی مردان و زنان مبعوث کرده ما به تو و خدایی که تو را فرستاده ایمان آوردهایم؛ولی ما زنان در حقیقت در محاصره و گرفتار محرومیتهایی هستیم:باید در خانه بنشینیم و خواستههای مردان را به جای آوریم،فرزندان شما را متولد میسازیم و شما گروه مردان بر ما برتری پیدا کردهاید در جمعه و جماعات و عیادت بیماران و تشییع جنازه و حج بعد از حج و از همه اینها بالاتر جهاد در راه خداست.هنگامی که یکی از شما به عنوان حج یا عمره یا شرکت در جهاد خارج میشود ما اموالتان را حفظ میکنیم،برای شما لباس میبافیم و اولاد شما را پرورش میدهیم.ای رسول خدا! در چه پاداشی با شما شریک هستیم؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله با تمام صورت به سوی اصحابش برگشت سپس فرمود:سخن این زن را شنیدید؟ هرگز بهتر از این سؤال در امر دین از کسی شنیدهاید؟ همگی عرض کردند:ای رسول خدا! ما باور نمیکردیم زنی به چنین مطالبی برسد (و چنین سخن بگوید) آنگاه پیغمبر صلی الله علیه و آله رو به او کرد و فرمود:
«انْصَرِفی أیَّتُهَا الْمَرْاَةَ وَ أعْلَمِی مَنْ خَلْفَکَ مِنَ النِّساءِ أنَّ حُسْنَ تَبَعُّلِ إحداکُنَّ لِزَوْجِها وَ طَلَبَها مَرْضاتَهُ وَ اتِّباعَها مُوافَقَتَهُ یَعْدِلُ ذلِکَ کُلِّهِ ؛بانو برگرد و به زنانی که پشت سر تو هستند (و از طرف آنها آمدهای) اعلام کن که شوهرداری یکی از شما به صورت شایسته و به دست آوردن خشنودی او و پیروی از موافقتش معادل تمام این اعمال خیر است».
«فَأدْبَرَتِ الْمَرْأَةُ وَ هِیَ تُهَلِّلُ وَ تُکَبِّرُ اسْتِبْشاراً ؛آن زن باز گشت و از روی شادی تکبیر و لا اله الا الله میگفت». ( .در المنثور،ج 2،ص 153 ذیل آیه 34 سوره نساء. )
فلسفه احکام
به یقین تمام احکام الهی فلسفه و حکمتهایی دارد که به ما باز میگردد.
خداوند حکیم است؛نه بیحساب به چیزی فرمان میدهد و نه بیدلیل از چیزی نهی میکند و از آنجا که او هستی کامل و بیعیب و نقص است،فلسفههای این احکام به ذات پاکش بر نمیگردد،بلکه همگی برای تربیت نفوس انسانهاست.
این مطلبی است که هر کس کمترین توجهی به حکیم بودن خداوند داشته باشد آن را درک میکند؛ولی با نهایت تأسف جمعی در میان مسلمانان پیدا شدهاند که تبعیت احکام را از مصالح و مفاسد و حسن و قبح زیر سؤال بردهاند و این در حالی است که هم در قرآن مجید و هم در روایات اسلامی به طور گسترده اشاره به فلسفه بسیاری از احکام شده است و این نشان میدهد که ما حق داریم از فلسفه احکام جستجو کنیم که در کلام حکیمانه بالا به بخشی از آن اشاره شده است و فایده مهم آن تشویق همه مکلفان به اطاعت از این احکامِ دارای چنین فوائد بزرگی است؛درست مثل اینکه طبیب آثار شفابخش داروهای خود را برای بیمارش شرح دهد تا او را تشویق سازد از دل و جان به نسخهاش عمل کند.
شرح بیشتر درباره این مطلب را ذیل حکمت 252 خواهیم داد إنشاءاللّه،و در ذیل خطبه 110 نیز بحث مبسوطی در این زمینه بیان داشتیم.همچنین در کتاب دائرةالمعارف فقه مقارن در جلد اول بحث بسیار مشروحی در این زمینه آوردهایم.
Imam Ali ibn Abu Talib said : For the God - fearing , prayers is a means of seeking nearness to Allāh, and for the weak, the hajj is as good as jihād. For everything there is a tax, and the tax of the body is fasting. The jihād of a woman is to afford pleasant company to her husband.“
وَ قَالَ علیه السلام استَنزِلُوا الرّزقَ بِالصّدَقَةِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: روزی را با صدقه دادن فرود آورید .
روزی را با دادن صدقه فرود آرید.
و فرمود طلب فرود آمدن روزی کنید بصدقه دادن
و فرمود (علیه السلام): روزی را به صدقه دادن فرود آرید.
و آن حضرت فرمود:فرود آمدن روزی را با صدقه بخواهید .
شروح:
الزکاه و الصدقه شکر للنعمه لان الغنی یودی زکاه ماله الی الفقیر شکرا لله تعالی انه اغناه و ما احوجه الی غیره و من شکر استحق المزید قال تعالی: لئن شکرتم لازیدنکم.
(روزی را با صدقه دادن از خدا بخواهید، و هر کس به گرفتن عوض، یقین داشته باشد، جوانمردانه بخشش میکند). در این عبارت دو فایده در نظر است: 1- تشویق به صدقه دادن با این بیان که صدقه باعث رسیدن روزی است. و قبلا گذشت که صدقه دادن وسیلهی مهمی برای روزی و زمینهساز رسیدن به آن است و از دلایل زمینهساز بودنش آن است که صدقه منفعت جاری و باعث دلگرمی خداجویان و بندگان صالح، و توجه دادن آنها به دعا جهت اصلاح حال صدقهدهنده است. 2- توجه دادن به قویترین انگیزههای صدقه دادن و صرف مال، در میان اکثر مردم است تا آنان اعتماد نمایند، همانطوری که خدای متعال وعده داده است: ان تقرضوا الله قرضا حسنا یضاعفه لکم.
وَ قَالَ علیه السلام اسْتَنْزِلُوا الرِّزْقَ بِالصَّدَقَةِ .
جاء فی الحدیث المرفوع و قیل إنه موقوف علی عثمان تاجروا الله بالصدقة تربحوا.
و کان یقال الصدقة صداق الجنة .
و فی الحدیث المرفوع ما أحسن عبد الصدقة إلا أحسن الله الخلافة علی مخلفیه.
و عنه ص ما من مسلم یکسو مسلما ثوبا إلا کان فی حفظ الله ما دام منه رقعة.
و قال عمر بن عبد العزیز الصلاة تبلغک نصف الطریق و الصوم یبلغک باب الملک و الصدقة تدخلک علیه
(و من ایقن بالخلف) و کسی که یقین کرد به عوض باز دادن (جاد بالعطیه) جوانمردی کرد به عطا دادن زیرا که میدانید یقینا که بدل این عطایا به او میرسد در دنیا و عقبی
طلب کنید فرود آمدن روزی را از آسمان به صدقه دادن. یعنی صدقه موجب نزول رزق میگیرد.
و گفت علیهالسلام که طلب کنید آمدن وسعت روزی را به سبب صدقه دادن،
معنی: قد ورد فی اخبار کثیره ان الرزق مقسوم و مقدر من الله لکل احد، و قال تعالی (58- الذاریات- ان الله هو الرزاق ذو القوه المتین) ای لا رازق غیره و لکن وصول هذا الرزق المقسوم مشروط بالتکسب و الاستنزال، و هو علی قسمین: 1- ما هو المتعارف بین الناس من طلبه بالاشغال و المکاسب المتعارفه. 2- ما قرر فی الشرع من وسائل طلب الرزق و منها بذل الصدقه للمستحق بقصد القربه، و قد قال الله تعالی (من ذا الذی یقرض الله قرضا حسنا فیضاعفه له) و قد قرره الله تعالی من اربح المزارعه التی تکون وسیله ناجحه لطلب الرزق عند الناس فقال (261- البقره-: مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله کمثل حبه انبتت سبع سنابل فی کل سنبله ماه حبه). الترجمه: فرمود: روزی خود را بوسیله صدقه دادن فرود آورید.
گر تصدق بمستمند دهی***روزیت ز آسمان فرود آید
اقول: هو ایضا من حدیث الاربعمائه، فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) قال لابنه محمد کم فضل معک من تلک النفقه؟ قال: اربعون دینارا، قال: اخرج و تصدق بها، قال: انه لم یبق معی غیرها، قال تصدق بها فان الله تعالی یخلفها اما علمت ان لکل شیء مفتاحا و مفتاح الرزق الصدقه فتصدق بها، ففعل فما لبث (علیه السلام) عشره ایام حتی جاءه من موضع اربعه آلاف دینار، فقال: یا بنی اعطینا الله اربعین دینارا فاعطانا اربعه آلاف. (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) و عنه (علیه السلام) ما احسن عبد الصدقه فی الدنیا الا احسن الله الخلافه علی ولده من بعده و حسن الصدقه یقضی الدین و یخلف علی البرکه. و نظیر کلامه (علیه السلام) هذا کلام آخر له (علیه السلام) (فی سعه الاخلاق کنوز الارزاق) (اذا ابطات علیک الارزاق استغفر الله یوسع علیک) (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) اقول: فی (ابن میثم و الخطیه) جزء سابقه، ثم هو ایضا من حدیث الاربعمائه و روی معناه عن النبی (صلی الله علیه و آله) و فی (الکافی) عن ابیالحسن (علیه السلام) من ایقن بالخلف سخت نفسه بالنفقه و المعنی من ایقن بالخلف فی الدنیا الذی وعد تعالی فی قوله: ( … و ما انفقتم من شیء فهو یخلفه و هو خیر الرازقین) و بالخلف فی الاخره و ذخرها کما اخبر تعالی: (ما عندکم ینفد و ما عند الله باق … ) سهل علیه الجود بعطاه البته، و من لم یسهل علیه بعد ذلک فانما هو من ضعف یقینه بوعده تعالی. و فی (تاریخ بغداد)، قال الفضل بن سهل: رایت جمله البخل سوء الظن بالله تعالی، و جمله السخاء حسن الظن بالله تعالی، قال عز و جل: (الشیطان یعدکم الفقر … ) و قال عز و جل: ( … و ما انفقتم من شیء فهو یخلفه و هو خیر الرازقین). و فی (الکافی) عن البزنطی کتب الرضا (علیه السلام) الی الجواد (علیه السلام) ما بلغنی ان الموالی اذا رکبت اخرجوک من الباب الصغیر و انما ذلک من بخل منهم لئلا ینال منک احد خیرا، اسالک بحقی علیک لا یکن مدخلک و مخرجک الا من الباب (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) الکبیر فاذا رکبت فلیکن معک ذهب و فضه ثم لا یسالک احد شینا الا اعطیته، و من سالک من عمومتک ان تبره فلا تعطه اقل من خمسین دینارا و الکثیر الیک، و من سالک من عماتک فلا تعطها اقل من خمسه و عشرین دینارا و الکثیر الیک، انی انما ارید بذلک ان یرفعک الله فانفق و لا تخش من ذی العرش اقتارا. و عن ابیجعفر (علیه السلام) ان الشمس لتطلع و معها اربعه املاک: ملک ینادی یا صاحب الخیر اتم و ابشر، و ملک ینادی یا صاحب الشر انزع و اقصر، و ملک ینادی اعط منفقا خلفا و آت ممسکا تلفا، و ملک ینضحها بالماء، و لو لا ذلک اشتعلت الارض. و عنه (علیه السلام) من یضمن اربعه باربعه ابیات فی الجنه انفق و لا تخف فقرا و انصف الناس من نفسک، و افش السلام فی العالم، و اترک المراء و ان کنت محقا. و عن صفوان دخل علی الرضا (علیه السلام) مولی له فقال له: هل انفقت الیوم شیئا؟ فقال: لافقال (علیه السلام) فمن این یخلف الله علینا انفق و لو درهما واحدا. و عن امیرالمومنین (علیه السلام) من یبسط یده بالمعروف اذا وجده یخلف الله له ما انفق فی دنیاه و یضاعف فی آخرته. و فی (المجمع) عن الکلبی، عن النبی (صلی الله علیه و آله) من تصدق بصدقه فله مثلاها فی الجنه، فقال ابوالدحداح الانصاری: ان لی حدیقتین فان تصدقت باحدیهما فان لی مثلیها فی الجنه؟ قال نعم، قال: و ام الدحداح معی؟ قال نعم قال و الصبیه معی؟ قال نعم- فتصدق بافضل حدیقتیه و دفعها الی النبی (صلی الله علیه و آله) فنزل: (من ذاالذی یقرض الله قرضا حسنا فیضاعفه له اضعافا کثیره … ) (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) فضاعف الله صدقته الفی الف و ذلک قوله تعالی: ( … اضعافا کثیره … ) فرجع ابوالدحداح فوجد ام الدحداح و الصبیه فی الحدیقه التی جعلها صدقه فقام علی الباب و تحرج ان یدخل فنادی و قال انی جعلت حدیقتی هذه صدقه و اشتریت مثلیها فی الجنه و ام الدحداح معی و الصبیه معی قالت: بارک الله لک فی ما شریت و فی ما اشتریت فخرجوا و اسلموا الحدیقه الیه (صلی الله علیه و آله) فقال (صلی الله علیه و آله) کم من نخل متدل عذوقها فی الجنه لابیالدحداح.
یرید الامام بهذا ان یجعل الاحسان و المساعده عقیده دینیه یقوی بها المجتمع، و تعود علیه خیراتها و ثمراتها.. و لیس من شک ان هذا الاسلوب من اجدی الاسالیب فی نجاح الدعوه الی الخیر، و من هذا الباب قوله تعالی: (الشیطان یعدکم القفر و یامرکم بالفحشاء و الله یعدکم مغفره منه و فضلا- 268 البقره). و المراد بالفضل هنا الغنی فی مقابل الفقر الذی وعد به الشیطان. و قال تعالی شانه: (ان تقرضوا الله قرضا حسنا یضاعفه لکم- 17 التغابن). و مثله کثیر فی القرآن الکریم و السنه النبویه. و بهذه العقیده تسد المنافذ علی الوسوسه و الاوهام ان البذل فی سبیل الله و الخیر یوجب الفقر، و یستنفد المال، و الدلیل علی ان الامام اراد المعنی الذی اشرنا الیه قوله فیما یلی. الخلف- بفتح الخاء و اللام- البدل و العوض، و المعنی واضح، و مظاهره کثیره، و اظهرها الرشوات التی تبذل بسخاء فی عصرنا لمجرد الظن بالوصول الی المناصب العلیا کالنیابه و نحوها، و فکیف مع العلم و الیقین؟.
امام علیهالسلام (درباره صدقه) فرموده است: رسیدن روزی را (از آسمان رحمت) با صدقه دادن بخواهید (چون صدقه سبب رسیدن روزی است)
افرادی هستند که فکر میکنند با انفاق در راه خدا و یا گشایش بر زن و فرزند ثروت انسان بباد میرود امام علی (علیه السلام) میفرماید با انفاق در راه خدا مال را افزایش دهید. خدا هم در قرآن مجید میفرمائید: (هر چه در راه خدا عوض میدهد، او بهترین روزیرسان است). از آنجا که فقراء بیشتر مورد عنایت خدا هستند و هر کس که به آنان نزدیک شود به خدا نزدیک گردیده است درک میکنیم که انفاق به درماندگان سبب افزایش مال است. خدا میفرماید: (خدا برای هر کس صلاح بداند رزق فراوان میدهد و برای هر کس صلاح نداند محدود مینماید). در هر صورت انسان ناگزیر است در راه خدا انفاق کند، زیرا انسان با مرگ فاصله ندارد و همیشه باید آماده مرگ باشد و حساب (از آنچه به شما دادهایم قبل از اینکه قیامتی بر پا شود که ثواب قابل خرید و فروش نیست در راه خدا انفاق کنید). سخاوت، کرامت و بخشش مخصوص نیکان است در عین اینکه از نظر مالی در مضیقه هستند کمک به بیچارگان و راه خیر را فراموش نمیکنند. حضرت ابراهیم (علیه السلام) از مهمان نوازانی بود که بدون مهمان غذا نمیخورد. موقعی که فرشتگان بر او نازل گردیدند تا او را بشارت به فرزند دهند گوساله چاقی را سربرید کباب کرد و پیش آنان برد اما آنان از خوردن امتناع ورزیدند … ).
و قال علیهالسلام: (استنزلوا الرزق بالصدقه) ای اطلبوا نزول الرزق باعطائه الصدقه، فانها توجب زیاده الرزق.
«روزی را با دادن صدقه فرو آرید.»
در حدیث مرفوع که گفته اند سندش به عثمان می رسد، آمده است: «با پرداخت صدقه با خداوند بازرگانی کنید تا سود برید.» و گفته شده است: صدقه دادن کابین بهشت است.
و در حدیث مرفوع آمده است: «هیچ بنده ای نیکو صدقه نمی پردازد مگر اینکه خداوند نسبت به بازماندگانش نیکو مواظبت خواهد فرمود.»، و از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت است که هر مسلمانی که بر مسلمانی جامه بپوشاند تا آن گاه که از آن جامه رقعه ای باقی باشد، در امان خدا خواهد بود.
عمر بن عبد العزیز گفته است: نماز تو را به نیمی از راه می رساند و روزه تو را به دروازه بارگاه می رساند و صدقه تو را به پیشگاهش وارد می کند.
و قال علیهالسلام
اسْتَنْزِلُوا الرِّزْقَ بِالصَّدَقَةِ
امام علیه السلام فرمود:
روزی را به وسیله صدقه فرود آورید. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه در ذیل این کلام حکیمانه سند دیگری برای آن ذکر نکرده و تنها نوشته است:«سَیَأْتِی الْکَلامُ عَنْها بَعْدَ قَلیل؛به زودی در این باره سخن خواهیم گفت».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 121). ولی مرحوم صدوق که قبل از مرحوم سیّد رضی میزیسته است در کتاب خصال در جلد دوم آن را از امیرمؤمنان علی علیه السلام در ضمن حدیث اربعمأئة که مشتمل بر چهار صد باب از اموری است که برای مسلمان در دین و دنیایش مفید است آورده است و در کتاب من لا یحضره الفقیه،جلد چهارم آن را تحت عنوان«مِنْ ألْفاظِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله الْمُوجَزَةِ الَّتی لَمْ یُسْبَقْ إلَیْها؛از کلمات فشرده پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله ذکر کرده که کسی پیش از او نگفته است»نیز در کتاب کافی گاه از امام صادق علیه السلام و گاه از امام ابوالحسن که ظاهراً منظور امام کاظم علیه السلام است نقل شده است.(کافی،ج 4،ص 3 و 10). )
راه وسعت روزی
امام علیه السلام در این کلام کوتاه حکمتآمیز اشاره به اسباب فزونی نعمت کرده میفرماید:«روزی را به وسیله صدقه فرود آورید»؛ (اسْتَنْزِلُوا الرِّزْقَ بِالصَّدَقَةِ) .
منظور از رزق و روزی تمام مواهب الهی است که انسان در زندگی به آن نیاز دارد و معمولاً بر مواهب مادی از قبیل مال و املاک گوناگون اطلاق میشود، هرچند درباره امور معنوی نیز به کار میرود؛مثلاً میگوییم:
«اللّهُمّ ارْزُقْنَا الْایمانَ وَ الْیَقینَ ؛خداوندا ایمان و یقین به ما روزی بفرما»ولی در کلام مورد بحث اشاره به مواهب مادی است.
منظور از«صدقه»هرگونه موهبت مادی است که بدون عوض و با انگیزه الهی در اختیار دیگری قرار داده شود.
امام علیه السلام در این کلام نورانی رابطه نزدیکی میان صدقات و فزونی رزق و روزی بیان فرموده است.این معنا در روایات دیگر نیز با عبارات متفاوتی آمده است از جمله در حکمت 258 خواهد آمد که امام علیه السلام میفرماید:
«إذا أمْلَقْتُمْ فَتاجِرُوا اللّهَ بِالصَّدَقَةِ ؛هر زمان فقیر و نیازمند شدید با دادن صدقه با خداوند معامله کنید».
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که به یکی از فرزندانش فرمود:از آن مالی که نزد تو بود چقدر باقی مانده؟ عرض کرد:فقط چهل دینار.
امام علیه السلام فرمود:برو و آن را به نیازمندان صدقه بده.عرض کرد:چیزی غیر از آن در بساط نیست.فرمود:میگویم آن را صدقه بده خدا به جای آن به ما میدهد.
سپس فرمود:
«أَ ما عَلِمْتَ أنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ مِفْتاحاً وَ مِفْتاحُ الرِّزْقِ الصَّدَقَةُ ؛آیا نمیدانی هرچیز کلیدی دارد و کلید رزق صدقه است؟»پس برو و آن را در راه خدا به نیازمندان بده.فرزند امام این کار را کرد.ده روز نگذشته بود که از محلی چهار هزار دینار خدمت حضرت آوردند.امام علیه السلام فرمود:فرزندم! چهل دینار برای خدا دادی و خداوند چهار هزار دینار به ما داد. ( .کافی،ج 4،ص 9،ح 3. )
اسباب و موانع رزق و روزی
رزق و روزی اسباب و موانع مختلفی دارد.این اسباب و موانع بر دو گونه است:بخشی جنبه مادی و ظاهری دارد و بخشی جنبه معنوی.اسباب مادی رزق و روزی تلاش و کوشش و دقت در انتخاب کسب و کار و برخورد خوب با مردم و داشتن حساب و کتاب دقیق و امثال آن است.موانع مادی آن نیز تنبلی، بدرفتاری با مردم و اقدامهای بدون مشورت و بیمطالعه و امثال آن است.
اما اسباب معنوی آن امور زیادی از جمله دادن صدقه و بخشش در راه خداست.قرآن کریم میفرماید: «یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ» ؛خداوند ربا را نابود میکند،و صدقات را افزایش میدهد» ( .بقره،آیه 276.) این آیه نیز اشاره به این معنا دارد که صدقه باعث ازدیاد روزی میشود.
همچنین در احادیث اسلامی آمده است که نماز شب،بیدار ماندن میان طلوع فجر و طلوع آفتاب و پرداختن به ذکر و دعا تأثیر زیادی در فزونی روزی دارد.
از جمله موانع معنوی روزی گناهان مختلف است،از این رو در بعضی از احادیث امیر مؤمنان آمده است:
«إذا أبْطَئَتِ الْأرْزاقُ عَلَیْکَ فَاسْتَغْفِرِ اللّهَ یُوَسِّعْ عَلَیْکَ فیها ؛هنگامی که روزی برای تو سخت شد از گناهانت استغفار کن خداوند روزی تو را وسیع میگرداند». ( .بحارالانوار،ج 74،ص 271.)
روایت معروفی نیز در ذیل آیات 10 به بعد سوره«نوح»: «فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفّاراً* یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً* وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهاراً ...»از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده که گروهی نزد آن حضرت آمدند و از خشکسالی و کمبود فراوردههای کشاورزی و مانند آن شکایت داشتند.حضرت به همه آنها دستور داد که از گناهان خود توبه کنند و به این آیات استناد فرمود. ( .تفسیر منهجالصادقین،ج 10،ص 19 و 20.)
در مورد صله رحم از امام باقر علیه السلام نقل شده است که میفرماید:
«صُلَةُ الْأرْحامِ تُزَکِّی الْأعْمالَ وَتُنْمِی الْأمْوالَ ؛صله رحم اعمال انسان را پاکیزه و اموال را فزونی میدهد». ( .کافی،ج 2،ص 150،ح 4.)
در مقابل آن قطع رحم باعث تاریکی فضای زندگی و کمبود روزی است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Seek livelihood by giving charity.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن أَیقَنَ بِالخَلَفِ جَادَ بِالعَطِیّةِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آن که پاداش الهی را باور دارد، در بخشش سخاوتمند است .
آن که عوض را باور کند، در بخشش جوانمرد بود.
و کسی که یقین کرد بعوض باز دادن جوانمردی کرد بعطا دادنآن که عوض را باور کند، در بخشش جوانمرد بود.
و کسی که به عوض یقین داشته باشد در بخشش جوانمردی کند.
و آن حضرت فرمود:کسی که به پاداش یقین کند در مسأله بخشش سخاوت به خرج دهد .
شروح:
و الخلف: العوض و البدل.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ أَیْقَنَ بِالْخَلَفِ جَادَ بِالْعَطِیَّةِ .
هذا حق لأن من لم یوقن بالخلف و یتخوف الفقر یضن بالعطیة و یعلم أنه إذا أعطی ثم أعطی استنفد ماله و احتاج إلی الناس لانقطاع مادته و أما من یوقن بالخلف فإنه یعلم أن الجود شرف لصاحبه و أن الجواد ممدوح عند الناس فقد وجد الداعی إلی السماح و لا صارف له عنه لأنه یعلم أن مادته دائمة غیر منقطعة فالصارف الذی یخافه من قدمناه ذکره مفقود فی حقه فلا جرم أنه یجود بالعطیة
(و من ایقن بالخلف) و کسی که یقین کرد به عوض باز دادن (جاد بالعطیه) جوانمردی کرد به عطا دادن زیرا که میدانید یقینا که بدل این عطایا به او میرسد در دنیا و عقبی
هر که یقین کند به عوض جود کند به عطیه، چون داند البته از خدای عزوجل عوض کامل مییابد بر او عطا آسان گردد.
کسی که جزم دارد به جا گذاشتن اموالی را سخی باشد در بخشیدن.
و کسی که به گرفتن عوض یقین و باور داشته باشد به بخشیدن سخی و جوانمرد است (چون باور دارد که از جانب خداوند عوض میگیرد در بخشیدن بخل و زفتی نمیکند).
رزق آن است که از گلوی انسان پائین برود و سایر مخارج انسان: مهمانداری، کمک به بیچارگان و راههای خیر همه در ردیف کارهای نیک است آنجا که خدا متعهد شده رزق انسان را برساند و فرموده است: (هر جانداری رزقش به عهده خداست) منظور آن است که از گلو پائین میرود اما سایر مخارج، انسان واسطه است: اگر به جامعه و مردم کمک کرد خدا هم برای انسان میرساند و اگر کمک نکرد و اقدام ننمود خدا هم به او عنایت نخواهد کرد مگر اینکه بخواهد بوسیله ثروت دنیا او را عذاب کند.
و قال علیهالسلام: (من ایقن بالخلف) ای بان الله یخلف و یعوض ما انفقه (جاد بالعطیه) اذ یعلم کل عطاء یعطیه یعوض عنه.
«هر که به عوض یقین کند در بخشش جوانمردی می کند.»
این سخن حق است، زیرا کسی که به عوض یقین نداشته باشد از درویشی می ترسد و در بخشش بخل می ورزد و می داند اگر همچنان ببخشد مال او از میان می رود و به سبب آن خود نیازمند مردم می شود. ولی آن کس که به عوض یقین دارد، می داند که جود مایه شرف است و شخص بخشنده در نظر مردم ستوده است و بدین گونه انگیزه برای بخشش می یابد و چیزی او را از آن باز نمی دارد که می داند ماده آن همیشگی و پیوسته است و انگیزه باز دارنده ندارد و در بخشش گشاده دستی و جوانمردی می کند.
و قال علیهالسلام
مَنْ أَیْقَنَ بِالْخَلَفِ جَادَ بِالْعَطِیَّةِ .
امام علیه السلام فرمود:
کسی که یقین به پاداش دارد در بخشش،سخاوتمند است. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب نویسنده کتاب مصادر بعد از آنکه این کلام حکیمانه را از کتاب زهر الآداب نقل میکند میگوید:در ذیل حکمت 221 منبع دیگری برای این کلام آوردهایم.آنگاه در ذیل حکمت 221 حدیث طولانی و مفصلی از امالی صدوق و عیون اخبار الرضا علیه السلام از عبدالعظیم حسنی رحمه الله نقل میکند که میگوید:خدمت امام جواد علیه السلام رسیدم و عرض کردم حدیثی از پدرانت برای من نقل کن.آن حضرت حدیثی از امیرمؤمنان نقل فرمود.من پیوسته میگفتم:باز هم حدیث دیگری بفرما و آن حضرت پی در پی احادیث نابی از جدش امیرمؤمنان علیه السلام نقل میکرد.تا رسیدم به اینجا گفتم:باز هم چیزی بیفزا و آن حضرت کلام مورد بحث (مَنْ أیْقَنَ بِالْخَلَفِ جادَ بِالْعطیَةِ) را ذکر فرمود.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 121 و 177).در کتاب خصال این کلام نورانی را در ضمن حدیث اربعمائة (چهار صد دستور که برای دین و دنیا مفید است) ذکر کرده است.(خصال،ج 2،ص 620). )
سخاوتمند باش
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یکی از مهمترین انگیزههای انفاق و بخشش در راه خدا اشاره کرده میفرماید:«کسی که یقین به پاداش و عوض داشته باشد در بخشش سخاوت به خرج میدهد»؛ (مَنْ أَیْقَنَ بِالْخَلَفِ جَادَ بِالْعَطِیَّةِ) .
از جمله غرائز مسلم انسان جلب منفعت و دفع ضرر است؛انسان همیشه میخواهد کاری انجام دهد که سودی برای او داشته باشد یا ضرری را از او دور سازد و در همین راستا حاضر میشود مواهبی را که در اختیار دارد برای رسیدن به امور مهمتری هزینه کند و تمام تجارتهای مادی با همین انگیزه صورت میگیرد.در تجارت معنوی که قرآن نیز از همین لفظ برای آن استفاده کرده (مانند آیه شریفه «هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی تِجارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ») 1 نیز بر همین اساس کار میکند،بنابراین کسانی که به وعدههای الهی ایمان و یقین داشته باشند و بدانند در برابر هر انفاق در راه خدا،بهتر و بیشتر از آن را در این دنیا یا در آخرت و یا در هر دو دریافت میکنند هرگز در انفاق کردن تردیدی به خود راه نمیدهند؛سخاوتمندانه میبخشند و از اموال و ثروتهای خود در این راه با روی گشاده استقبال میکنند.
قرآن مجید میفرماید: «وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَیْرُ الرّازِقِینَ» ؛
و هر چیزی را (در راه خدا) انفاق کنید،عوض آن را میدهد (و جای آن را پر میکند)،و او بهترین روزیدهندگان است». ( .سبأ،آیه 39. )
البته انسان گاه تنها با ظن و گمانِ عوض نیز اموالی را که در دست دارد هزینه میکند تا چه رسد به اینکه یقین داشته باشد.او در حال یقین بهتر و بیشتر خواهد پرداخت.
احادیث فراوانی از معصومین در تأثیر انفاق در راه خدا در برکات مادی و معنوی نقل شده است که نشان میدهد این کار هم دنیای انسان را رونق میبخشد و هم مایه نجات او در آخرت است.
در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام میخوانیم که یکی از دوستان آن حضرت خدمتش رسید امام علیه السلام فرمود:
«هَلْ أنْفَقْتَ الْیَوْمَ شَیْئاً؟ ؛آیا امروز چیزی در راه خدا انفاق کردهای؟»گفت:نه به خدا سوگند.فرمود:
«فَمِنْ أَیْنَ یُخْلِفُ اللّهُ عَلَیْنا أنْفِقْ وَلَوْ دِرْهَماً واحِداً ؛چگونه خداوند عوض به ما میدهد (اگر چیزی انفاق نکنیم) برو انفاق کن،هر چند یک درهم باشد». (.کافی،ج 4،ص 44 )
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است که فرمود:
«تَصَدَّقُوا فَإنَّ الصَّدَقَةَ تَزیدُ فِی الْمالِ کَثْرَةً وَ تَصَدَّقُوا رَحِمَکُمُ اللّهُ ؛صدقه بدهید که مال انسان را افزون میکند.صدقه بدهید خدا شما را رحمت کند». ( .همان،ص 9. )
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمود:
«إنَّ الصَّدَقَةَ تَقْضِی الدِّین وَ تَخْلُفُ بِالْبَرَکَةِ ؛صدقه موجب ادای دین میشود و برکاتی به جا میگذارد». ( .همان. )
البته این در مورد کسانی است که در اعمال نیک همواره انتظار عوض دارند اما مخلصان واقعی،آنها هستند که برای جلب رضای الهی انفاق میکنند همانگونه که در سوره«دهر»،آیه 9 آمده است: «إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً».
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Whoever is sure of a good return is generous in giving.“
وَ قَالَ علیه السلام تَنزِلُ المَعُونَةُ عَلَی قَدرِ المَئُونَةِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کمک الهی به اندازه نیاز فرود میآید .
یاری- خدا- آن اندازه رسد که به کار داری.
و فرمود فرود میآرد یاری بر مقدار ما یحتاج خود
و فرمود (علیه السلام): یاری خداوند به مقدار رنج و زحمت هر کس برسد.
و آن حضرت فرمود:رزق و روزی به اندازه نیاز و خرج نازل میشود .
شروح:
و المونه یهمز و لا یهمز، و هی فعوله، قال الفراء: هو مفعله من الاین و هو التعب و الشده. و قیل: هی مفعله من الاون و هو الخروج و العدول لانه تثقل علی الانسان، و الاوان: الدعه و السکینه و الرفق.
الموونه: یهمز و لا یهمز، قال الفراهی مفعله من الاین و هو التعب و الشده، و قیل مفعله من الاون و هو الخروج و العدل لا یثقل علی الانسان و الاون الدعه و السکینه و الرفق، و قیل هی فعوله من المون یعنی امداد الطاف الله یتصل بالعبد علی موجب ما ربط به من الاشتغال.
(کمک و یاری به اندازه رنج و سختی میرسد). موونه: یعنی رنج و سختی. این کلمه بر وزن مفعله از ریشهی این است و مقصود آن است که سختی و سنگینی بر خانواده و امثال آنها زمینه است برای فرارسیدن کمک الهی به صورت روزی و نیروی الهی برای رسیدگی به حالات آنان و رفع رنج و زحمت از ایشان.
وَ قَالَ علیه السلام تَنْزِلُ الْمَعُونَةُ عَلَی قَدْرِ الْمَئُونَةِ .
جاء فی الحدیث المرفوع من وسع وسع علیه و کلما کثر العیال کثر الرزق.
و کان علی بعض الموسرین رسوم لجماعة من الفقراء یدفعها إلیهم کل سنة فاستکثرها فأمر کاتبه بقطعها فرأی فی المنام کأن له أهواء کثیرة فی داره و کأنها تصعدها أقوام من الأرض إلی السماء و هو یجزع من ذلک فیقول یا رب رزقی رزقی فقیل له إنما رزقناک هذه لتصرفها فیما کنت تصرفها فیه فإذ قطعت ذلک رفعناها منک و جعلناها لغیرک فلما أصبح أمر کاتبه بإعادة تلک الرسوم أجمع
(و قال علیهاسلام: تنزل المعونه علی قدر المونه) فرود میآید معونت و یاری بر قدر مایحتاج یعنی حضرت عزت میفرستد روزی را به قدر حاجت از جهت تکفل او سبحانه به ارزاق بندگان با امداد لطف و افضال ذوالجلال میرسد به عبد به قدر ربط او به وی
فرود میآید معونت یعنی رزق و معیشت بر قدر خرج و مایحتاج، نه میبینی که شخص مونت معیشت ده یا صد کس بر گردن خویش گرفته است، و از راه فتوت و مروت تکفل ایشان مینماید، هر چند بر او واجب نباشد هیچ تقصیر در آن از خود رخصت نمیدهد، خدای شکور ارزاق همگی آن جمع بر دست او منزل و مقدر میگرداند، و باشد که شخص کمال تحذر از تکفل غیر حتی حمیم قریب دارد، و روزی خود باز وجه تنها تمام نیابد، آن اول از علو همت و صدق عزیمت خود را واسطه ارزاق جمعی گرداند، و این ثانی از ضعف نیت و پستی همت در تحصیل سدرمق خویش حیران بماند.
و قال علیهالسلام: «تنزل المعونه علی قدر الموونه.» یعنی و گفت علیهالسلام که فرود میآید عانت از جانب خدا بقدر شدت احتیاج.
اللغه: (الموونه) تهمز و لا تهمز و هی فعوله، و قال الفراء: هی مفعله من الاین و هو التعب و الشده و یقال: مفعله من الاون و هو الخروج عن العدل لانه ثقل علی الانسان، کذا قال الجوهری- مجمعالبحرین. المعنی: الظاهر ان المراد من الموونه المصارف المالیه کما ورد فی الحدیث: الخمس بعد الموونه، و من یصرف مالا اکثر علی عیاله او غیرهم فیکسب منهم الاعانه علی اموره، فکلما کان المصرف اکثر کان جلب الاعانه بمقدارها، و ان کان الموونه فی سبیل الله و علی وجه التصدق تندرج فی الحکمه السابقه، و یویده لفظه: تنزل. الترجمه: کمک به اندازه صرف مال نازل میشود.
اندازه صرف مال و جاهت***آید ز خدا کمک برایت
اقول: هو ایضا احد الادله علی وجود الخالق الرازق، و ذلک امر مشاهد بالعیان، فالانسان اذا کان وحده یکون رزقه بقدره نوعا، و اذا صار ذا زوجه (الفصل الاول- فی التوحید) یزداد فی رزقه بقدرها، و اذا صار ذا اولاد یزداد فی رزقه بقدرهم، بمعنی انه لا یمکن ان یرزق اقل، و الا فقد یرزق من وحده بقدر موونه عده. و المراد ما اذا تعرض للرزق او لم یکن له حیله، و الا ففی الخبر: من جلس فی بیته و دعا للرزق مع تمکنه یکون ممن لا یستجاب لهم. قال ابن ابیالحدید: کان علی بعض الموسرین رسوم لجماعه من الفقراء یدفعها الیهم کل سنه فاستکثرها فامر کاتبه بقطعها، فرآی فی المنام کان له اموالا کثیره فی داره تصعدها اقوام من الارض الی السماء و هو یجزع من ذلک، فیقول: یا رب رزقی، فقیل له: انما رزقناک هذه لتصرفها فی ما کنت تصرفها فیه، فاذا قطعت ذلک رفعناها منک، و جعلناها لغیرک. فلما اصبح امر کاتبه باعاده تلک الرسوم اجمع. قلت: و فی (تاریخ بغداد): ان الواقدی کتب رقعه الی المامون یذکر فیها غلبه الدین و غمه بذلک. فوقع المامون علی ظهرها: فیک خلتان السخاء و الحیاء، فاما السخاء فهو الذی اطلق ما ملکت، و اما الحیاء فهو الذی منعک من اطلاعنا علی ما انت علیه، و قد امرنا بکذا و کذا، فان کنا اصبنا ارادتک فی بسط یدک فان خزائن الله مفتوحه، و انت کنت حدثتنی- و انت علی قضاء الرشید- عن محمد بن اسحاق عن الزهری عن انس ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال للزبیر: ان باب الرزق مفتوح بباب العرش ینزل الله علی العباد ارزاقهم علی قدر نفقاتهم، فمن قلل قلل له، و من کثر کثر له. قال الواقدی: و کنت قد انسیت هذا الحدیث فکان (الفصل الاول- فی التوحید) تذکرته ایای احب الی من جائزته- قال الراوی: بلغنی ان الجائزه کانت مائه الف درهم- فکان الحدیث احب الیه من مائه الف.
کثره العیال تبعث علی التفکیر و بذل الجهد الی اقصی حد، لسد حاجه العیال و الاطفال، و الله سبحانه مع المعوزین المناضلین یمدهم بالعون و التوفیق، و یمهد لهم السبیل، و الامثله کثیره علی ذلک، و منها هذه النادره الطریقه: قال صاحب (الاغانی) و غیره: ان اعشی قیس کان من اعلام الشعر فی الجاهلیه، و اوفرهم حظا، ما مدح قوما الا رفعهم، و ما هجا قوما الا وضعهم، و کان فی عصره رجل مملق و مغمور، اسمه المحلق الکلابی، و له العدید من البنات، و ما طلبهن احد لفقره، فالهم الله زوجته ان تشیر علیه بالتصدی للاعشی فیستضیفه و یکرمه، عسی ان یقول فیه ابیاتا من الشعر فیرغب الناس فی بناته. قال صاحب الاغانی: لما سمع المحلق هذا من زوجته قال لها: ویحک ما عندی الا ناقتی، و علیها الحمل. قالت الله یخلفها علیک. فقال لها: و کیف بالشراب و الطیب؟ قالت: عندی منه ذخیره. و لعلی ان اجمعه. فتعرض المحلق للاعشی، و اخذه الی خیمته، و نحر له ناقته، و کشط له عن سنامها و کبدها، و سقاه، و احاطت به بنات المحلق یخدمته و یمسحنه بالطیب، فقال الاعشی: ما هذه الجواری؟ قال المحلق: بنات اخیک، و هن ثمان ما تزوجت منهن واحده. و لما خرج الاعشی من عنده انشد فیه قصیده
فسارت و شاعت، و ما مضی امد قصیر حتی زوج جمیع بناته.
امام علیهالسلام (درباره روزی) فرموده است: کمک و یاری (روزی هر کس از جانب خدا) به اندازه نیازمندی (او) خواهد رسید.
و قال علیهالسلام: (تنزل المعونه) ای ینزل العون للانسان من السماء (بقدر الموونه) ای بقدر حاجه الانسان و مصارفه.
«یاری -روزی- به اندازه هزینه نازل می شود.»
در حدیث مرفوع آمده است: «هر کس گشایش دهد بر او گشایش داده می شود و هر چه عیال -روزی خوران- فزون شوند، روزی فزون تر می شود.»
یکی از توانگران که برای گروهی از درویشان مقرری تعیین کرده بود و همه ساله به آنان می پرداخت، آن را بسیار دانست و به دبیر خویش گفت نپردازد. به خواب چنان دید که اموال و خواسته بسیاری در خانه اوست که گروهی آن را از زمین به آسمان می برند و او بی تابی می کند و می گوید: پروردگارا این روزی من است، روزی من. به او گفته شد: اینها را به تو داده بودیم که همان گونه مصرف کنی و چون آن را قطع کردی، از تو برداشتیم و برای دیگری قرار دادیم. چون شب را به صبح آورد، دبیر خود را فرمان داد که همه آن مقرریها را همچنان که می پرداخته، بپردازد.
و قال علیهالسلام
تَنْزِلُ الْمَعُونَةُ عَلَی قَدْرِ الْمَؤُونَةِ.
امام علیه السلام فرمود:
کمک به اندازه حاجت و نیاز نازل میشود.(. سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر تنها منبع دیگری که برای این کلام حکیمانه نقل میکند کتاب غررالحکم است که گرچه نویسندهاش بعد از مرحوم سیّد رضی میزیسته ولی آن را به گونهای نقل کرده است که با آنچه در نهجالبلاغه آمده تفاوتهایی دارد،زیرا اولاً:قبل از این جمله،کلام دیگری آمده است:«تَنْزِلُ الْمَثُوبَةُ عَلی قَدْرِ الْمُصیبَةِ؛ثواب به اندازه مصیبت نازل میشود»و ثانیاً:اضافهای در خود این جمله دارد به این صورت: «تَنْزِلُ مِنَ اللّهِ الْمَعُونَةُ عَلی قَدْرِ الْمَؤُونَةِ» اضافه بر این،کلام حکیمانه مزبور در منابع شیعه و اهل سنت،با تعبیرات مختلفی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله،امام باقر و امام صادق و امام کاظم علیهم السلام نیز نقل شده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 121).)
امداد الهی به اندازه نیاز توست
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود اشارهای به رابطه مواهب الهی با نیازها و مصرفها کرده میفرماید:«کمک (الهی) به اندازه حاجت و نیاز نازل میشود»؛ (تَنْزِلُ الْمَعُونَةُ عَلَی قَدْرِ الْمَؤُونَةِ) .
این سخن در واقع دو پیام دارد:پیام نخست این است که هرچه هزینه انسان بیشتر شود به طور طبیعی تلاش و کوشش وی بیشتر میگردد و مواهب فزونتری نصیبش میشود و اینکه در احادیث آمده است:«روزی همراه همسران به خانه شوهران میآید» ( .کافی،ج 5،ص 330.) نیز ممکن است اشاره به همین معنا باشد که انسان مجرد تلاش زیادی برای زندگی نمیکند؛اما هنگامی که احساس کرد بار مسئولیت نفقه همسر بر عهده اوست و آبرویش در خطر است بر تلاش و فعالیت خود میافزاید و روزی به خانه او سرازیر میشود.همچنین هر زمان فرزند یا فرزندان بیشتری پیدا میکند این احساس و آن تلاش بیشتر حاصل میگردد.
پیام دوم پیام معنوی و الهی است که خداوند روزیرسان به افرادی که برای زندگی هزینه بیشتری میکنند و سختگیری به همسر و فرزند ندارند و دست و دل آنها برای بخشش به نیازمندان و کارهای خیر و پذیرایی مهمان باز است،
رزق و روزی وسیعتری عنایت میکند.این گفتار حکیمانه در واقع میخواهد مردم را از بخل و تنگ گرفتن بر عیال و کسانی که نان خور او هستند بر حذر دارد و به شرکت در کارهای خیر تشویق کند و امیدوار سازد که هر اندازه بیشتر به سراغ این امور رود خداوند هم روزی او را وسیعتر میکند.
قرآن مجید به کسانی که در عصر جاهلیت عرب فرزندان خود را از ترس فقر میکشتند خطاب کرده و میفرماید: «وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِیّاکُمْ» ؛و فرزندانتان را از ترس فقر به قتل نرسانید،ما آنها و شما را روزی میدهیم» ( .اسراء،آیه 31.) و در آیه 22 و 23 سوره«ذاریات»میفرماید: «وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ* فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ» ؛و روزی شما در آسمان است و نیز آنچه شما وعده داده میشوید*سوگند به پروردگار آسمان و زمین که این مطلب حق است همانگونه که شما سخن میگویید»ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه خود حدیثی را (از رسول خدا صلی الله علیه و آله) آورده که میفرماید:
«مَنْ وَسّعَ وُسِعَ عَلَیْهِ وَ کُلَّما کَثُرَ الْعِیالُ کَثُرَ الرِّزْقُ ؛هر کس دامنه انفاق را گسترش دهد خداوند روزی او را وسیعتر میکند و هر زمان افراد خانواده انسان بیشتر شوند روزی نیز فزونتر خواهد شد».( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 337.)
ابن ابیالحدید سپس داستانی از بعضی از ثروتمندان نقل میکند که تقسیم سالانهای برای جمعی از فقرا داشت.ناگهان به نظرش آمد که این هزینه زیادی میبرد.به حسابدار خود دستور داد که آن را قطع کند.شبی در خواب دید که اموال زیادی در خانه دارد و گروهی آنها را از درون خانهاش به آسمان میبرند و او جزع و بیتابی میکند و عرضه میدارد:پروردگارا! روزی من چه شد؟ روزی من چه شد؟ ناگاه این پیام به او رسید که ما اینها را به تو روزی دادیم که آن را درباره فقرا مصرف کنی هنگامی که آن را قطع کردی ما هم آنها را از تو گرفتیم به دیگران دادیم.صبحگاهان هنگامی که بیدار شد به حسابدارش دستور داد تمام آن کمکها را ادامه دهد. ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 337.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Assistance is allowed according to (one's) need.”
وَ قَالَ علیه السلام مَا عَالَ مَنِ اقتَصَدَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آن که میانه روی کند تهیدست نخواهد شد .
آن که میانهروی گزید، درویش نگردید.
و فرمود دشوار روزی نشد و درویش نگشت مردی که در نفقه کردن حد وسط نگاه نداشت
و فرمود (علیه السلام): درویش نشود کسی که میانه روی کند.
و آن حضرت فرمود:آن که میانه روی پیشه کرد تنگدست نشد .
شروح:
و ما عال: ای ما افتقر. و اقتصده فی النفقه: ای لم یسرف و لم یسرف و لم یقتر، و کان بین ذلک قواما.
ای ما افتقر من ترک الاسراف و التقتیر کما قاله تعالی: و الذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواما.
عیله: تنگدستی، بیچارگی، (کسی که رعایت اقتصاد و میانهروی کند تهیدست نمیشود). اقتصاد یعنی خرج و صرف مال به اندازهی نیاز متعارف، که این خود باعث بینیازی است زیرا به مقدار حاجت از مال و مکنت را خداوند بر عهده گرفته است که به طور مستمر تا زمانی که انسان زنده است، مرحمت کند، و لازمهاش رعایت اقتصاد و میانهروی است.
مَا عَالَ مَنِ اقْتَصَدَ .
ما عال أی ما افتقر و قد تقدم لنا قول مقنع فی مدح الاقتصاد.
و قال أبو العلاء و إن کنت تهوی العیش فابغ توسطا
و هذا الشعر و إن کان فی الاقتصاد فی المراتب و الولایات إلا أنه مدح للاقتصاد فی الجملة فهو من هذا الباب.
و سمع بعض الفضلاء قول الحکماء التدبیر نصف العیش فقال بل العیش کله
(و قال علیهالسلام: ما عال امره اقتصد) دشوار روزی نشد و درویش نگشت مردی که در نفقه دادن حد وسط نگاه داشت یعنی نه اسراف نمود و نه تقصیر و در قرآن وارد شده (و لا تجعل یدک مغلوله الی عنقک و لا تبسطها کل البسط فتقعد ملوما محسورا) یعنی مگردان دست خود بر سینه به گردن خود تا بر بسط آن توانا باشی- و این کنایت است از امساک- و مگشای دست خود را همه گشادن. (بسط ید) عبارت است از اعطا و (کل البسط) اشارت است به اسراف. یعنی اسراف مکن چه اگر اسراف کنی بنیشنی ملامت کرده شده، درمانده و محتاج. یعنی به اعتدال گرای و از طرفی تفریط و افراط که تقتیر و تبذیر است احتراز نمای. قطعه: مبند از سر امساک دست در گردن که خصلتی است نکوهیده پیش اهل نهی مکن به جانب اسراف نیز چندان میل که هر چه هست به یک دم کنی ز دست رها چو در میانه این هر دو راه چندانی تفاوت است که از آفتاب تا به سها پس احتیاط وسط راست در جمیع امور بدین دلیل که خیر الامور اوسطها
در این کلام ترغیب است بر اقتصاد، و تحذیر است از تبذیر و اسراف، درویش و تنگدست نگشت مردی که در خرج اقتصاد. یعنی میانهروی به کار داشت، و افراط و اسراف بگذاشت (قال تعالی فی الامر بالاقتصاد: و لا تجعل یدک مغوله الی عنقک و لا تبسطها کل البسط فتقعد ملوما محسورا)
و قال علیهالسلام: «ما عال امرو اقتصد.» یعنی و گفت علیهالسلام که فقیر نمیگردد مردی که میانه رفتار باشد و زیادهروی نکند.
اللغه: (عال) عیلا و عیله: افتقر. المعنی: بین (علیه السلام) ان الاقتصاد علاج للفقر و الاعواز، و یطلق علی معنین: 1- الاقتصار فی المخارج علی قدر المنافع، و تطبیق المصارف المالیه علی ما یحصل من الفائده بالکسب و غیره. 2- السعی فی تکثیر الارباح و الفوائد بتوسیع العمل و تجوید الصناعه و المکاسب الاخر. الترجمه: هر کس اقتصاد پیشه کند، تنگدست نشود.
هر که دارد اقتصاد اندر معاش***ره نیابد فقر و درویش بجاش
اقول: هکذا فی (المصریه) و الصواب ما فی (ابن میثم) (ما عال امرو اقتصد) و کذا ابن ابیالحدید (ما عال) یعنی ما افتقر و اما (ما اعال) فمعناه ما کثرت عیاله و لا معنی له هنا و المقتصد لا یفتقر و یمکنه اعانه آخرین بخلاف غیر المقتصد فانه مع عدم تیسر نفع منه الی غیره یصیر معسرا یوما و الاقتصاد محمود حتی فی الانفاق فی سبیل الله قال تعالی (و الذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواما) و کذا فی باقی العبادات ففی (الکافی) عن النبی ع! ا) (ان هذا الدین متین فاوغلوا فیه برفق ولا تکرهوا عباده الله الی عباده فتکونوا کالراکب المنبت الذی لا سفرا قطع و لا ظهرا ابقی.
ما اعال: ما افتقر الی الناس و ان کثر عیاله، و اقتصد اعتدل و لم یسرف فی الانفاق، و وضع کل شیء فی موضعه، و نقل عن سقراط انه قال: الجواد من اعطی من دنیاه لاخرته، و البخیل لا یعطی دنیاه و لا آخرته، و المسرف یعطی دنیاه دون آخرته، و المقتصد یعطی کل واحده نصیبها.
… ما اعال من اقتصد: من اقتصد ای انفق فی غیر اسراف فلا یعول علی وزن یکرم ای لا یفتقر و فی نسخه عال بلا همز و معناه ما جار عن الحق من اخذ بالاقتصاد
امام علیهالسلام (در ترغیب به میانهروی) فرموده است: تنگدست نشد کسی که (در زندگی) میانهروی پیشه نمود (در قرآن کریم س 17 ی 29 میفرماید: و لاتجعل یدک مغلوله الی عنقک و لاتبسطها کل البس فتقعد ملوما محسورا یعنی دست خود را به گردنت مبند )در صرف مال سختگیر مباش( و نه بسیار باز و گشاده دار که )هر کدام کنی( به نکوهش و حسرت و اندوه بنشینی).
و قال علیهالسلام: (ما اعال) ای ما افتقر (من اقتصد) ای توسط فی انفاقه، بعدم الاسراف و التبذیر فی صرف المال.
«آن کس که میانه روی کند، درویش نشود.»
و قال علیهالسلام
مَا عَالَ مَنِ اقْتَصَدَ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که در هزینهکردن اعتدال پیشه کند هرگز فقیر نخواهد شد. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در ذیل کلام حکمتآمیز 143 میگوید:از کلام 136 تا این کلام در کتاب آداب امیرالمؤمنین لاصحابه نقل شده که آن هم جزء احادیث اربعمائة (چهارصد کلام حکمتآمیز مربوط به دین و دنیا) است که جماعتی از علما قبل از مرحوم سیّد رضی و بعد از او آن را نقل کردهاند که از جمله ایشان صدوق در خصال و ابن شعبه حرانی در تحف العقول هستند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،123). )
بهترین راه مبارزه با فقر
امام علیه السلام در این کلام کوتاه و نورانی خود اشاره به آثار میانهروی در امور کرده و میفرماید:«کسی که در هزینهکردن میانهروی کند هرگز فقیر نخواهد شد»؛ (مَا عَالَ مَنِ اقْتَصَدَ) .
«عال»از ریشه«عیل»(بر وزن عین) در اصل به معنای عیالمند شدن است؛ ولی این واژه به معنای فقیر نیز به کار رفته است.بعضی گفتهاند اگر از ماده«عول» باشد به معنای فزونی عیال است و اگر از ریشه«عیل»باشد به معنای فقر است و«اقتصاد»به معنای میانهروی در هر کار مخصوصاً در امور مالی است.
این معنا امروز هم در مقیاس کوچک خانواده و هم در مقیاس وسیع جامعه ثابت شده است که اگر از اسراف و تبذیر پرهیز شود و در هزینه کردن سرمایهها صرفجویی و میانهروی گردد بسیاری از مشکلات حل میشود؛مشکل زمانی برای فرد یا جامعه پیدا میشود که حساب دقیقی برای هزینهها و نیازها در نظر نگیرد و یا بیحساب و کتاب آنچه را دارد هزینه کند که به یقین زمانی فرا میرسد که فرد یا جامعه در فقر فرو میروند.
در منابع اسلامی نیز روایات فراوانی در این زمینه دیده میشود،از جمله در روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الإقْتِصادُ فِی النَّفَقَةِ نِصْفُ الْمَعِیشَةِ؛
میانهروی در مخارج زندگی نیمی از معیشت انسان را تأمین میکند». ( .کنزالعمّال،ح 5434،مطابق نقل میزان الحکمه. )
در حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام در غرر الحکم میخوانیم:
«مَنْ صَحِبَ الْاِقْتِصادَ دامَتْ صُحْبَةُ الْغِنی لَهُ وَ جَبَرَ الْاِقْتِصادُ فَقْرَهُ وَ خَلَلَهُ ؛کسی که همنشین میانهروی باشد غنا و بینیازی پیوسته همنشین او خواهد بود و اقتصاد فقر او را جبران و مشکلات او را برطرف میسازد». ( .غررالحکم،ح 8071.)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمود:
«ضَمِنْتُ لِمَنْ اقْتَصَدَ أنْ لا یَفْتَقِرُ ؛من ضمانت میکنم کسی که میانهروی پیشه کند هیچگاه فقیر نشود». ( .کافی،ج 4،ص 53،ح 6.)
البته میانهروی نه تنها در مسائل اقتصادی و مالی در مقیاس فرد و جامعه،بلکه در همه کارها مطلوب است حتی توصیه شده که مؤمنان در عبادت که وسیله قرب الی الله است نیز میانهروی را از دست ندهند.
مرحوم«کلینی»در کتاب کافی بابی تحت عنوان اقتصاد در عبادت آورده که نخستین حدیثش از رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین است:
«إنَّ هذا الدّینُ مَتِینٌ فَاَوْغِلُوا فیهِ بِرِفْقٍ وَ لا تُکَرِّهُوا عِبادَةَ اللّهِ إلی عِبادِ اللّهِ فَتَکُونُوا کَالرّاکِبِ الْمُنْبَتِّ الَّذی لا سَفَراً قَطَعَ وَ لا ظَهْراً أبْقی ؛این آئین حسابشده و متین است.در این مسیر با مدارا حرکت کنید و بندگان خدا را به عبادت زیاد مجبور نکنید که همانند سوار واماندهای میشوید که نه به مقصد رسیده و نه حیوان را سالم گذارده است». ( .همان،ج 2،ص 86،ح 1. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Whoever is moderate does not become a destitute.”
وَ قَالَ علیه السلام قِلّةُ العِیَالِ أَحَدُ الیَسَارَینِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: اندک بودن تعداد زن و فرزند یکی از دو آسایش است .
آن را که نانخور کم است یکی از دو توانگریاش فراهم است.
و فرمود کمی اهل و عیال یکی از توانگریست
و فرمود (علیه السلام): کم بودن نانخور یکی از دو توانگری است.
و آن حضرت فرمود:کمی نانخور یکی از دو آسایش است .
شروح:
الیسار بامرین بکثره المال و قله الانفاق، فمن قل عیاله قل انفاقه و من قل انفاقه ما افتقر، و قیل من قل عیاله سهل علیه الانفاق، ومن قل عیاله کان عیشه هنیئا کما ان المتمول عیشه هنی و اکثر الفضائح یکون من قله المال و کثره العیال نعوذ بالله من ذلک.
(کمی عائله یکی از دو آسانی است، و محبت نیمی از خرد، و غم و اندوه نیمی از پیری است.) اما مطلب اول از آن رو که بینیازی متعارف وابسته به داشتن ثروت است، و ثروت و مال دو جنبه دارد: یکی به دست آوردن مال، و دیگری خرج نکردن. اما به دست آوردن ثروت نوعی آسایش است و خرج نکردن آن به دلیل کمی عائله، آسایش دیگری است، امام (علیه السلام) از باب مجاز کلمهی یسار را بر کمی عائله تعبیر کرده است. از باب اطلاق مسبب بر سبب.
وَ قَالَ علیه السلام قِلَّةُ الْعِیَالِ أَحَدُ الْیَسَارَیْنِ .
الیسار الثانی کثرة المال یقول إن قلة العیال مع الفقر کالیسار الحقیقی مع کثرتهم.
و من أمثال الحکماء العیال أرضة المال
(و قال علیهالسلام: قله العیال احد الیسارین) کمی اهل و عیال یکی از دو توانگری است در مال زیرا که هر که را اندک باشد عیال او عیش او آسانتر باشد و معیشت او اوسع همچنانکه در حین سعت حال و کثر مال بر این منوال است.
کمی اهل و عیال یکی از دو توانگری شخص است. غرض در این مقام آن است که تا مقدور باشد آدمی بیضرورت عیال و وابسته بر خود نگیرد، مثلا زنان متعدد بخواهد، و خادم و ملازم متکثر گرداند سیما در زمانی که تنگی میان خلق فراخ باشد، و اسباب روزی حلال اندک و نایاب. و اما آن حدیث که شخصی از تنگی شکایت نمود آن حضرت فرمود: نکاح کن، و او زنی بخواست و باز آن شکایت کرد همان جواب شنید، تا چند زن بخواست، و علت درویشی و فقر از او برخواست، محمول بر جهتی دیگر و از مقام دیگر است مگر آن شخص از سوء ظن می پنداشته البته سبیل فراخی روزی ترک تزویج و عیالباری است، حضرت او را به آن طریق اشارت نمود هم به وحی حضرت باری. و ایضا منافی با کلام تنزل المعونه.. الخ) نباشد که آن را مقامی دیگر است، و اقوال خطایی هر کدام از مقامی باشند و بر وجهی خاص محمول گردند، و مقام این کلام و کلام (ما عال.. الخ) قریب به هم باشند. و شناختن خطابیات و مراد از آن و تمیز مقام آن و جمع میان بعضی از متخالف آن علمی بزرگ و مهم باشد ولیکن کمتر کس این شناسد. و از این جهت بسیاری از قرآن و احادیث و کلمات حکم بر اکثر ناس مشتبه مانده است، و بحثهای کج، و نزاعهای سمج، و اختلافات ناصواب در انداختهاند، و بزرگتر قاعده و علمی که اینجا در کار است آنکه بدانند که طریق تقریر معانی و مقاصد شریعت در امر مبداء و معاد و دین و دنیا مطابق عادات مردمان است، و بر اسلوب گفتار فصحاء و ارباب حکمت در تقریر و تبین مطالب از مبالغه و استعارات و خروج کلام بر وجهی خاص تصویر به صورتی که مقتضای آن مقام است. مثلا در مقام تحذیر از شر و مکر نازل شده (و لا یحیق المکر السییء الا باهله) و در روایت آمده (من حفر بئرا لاخیه فقد وقع فیه، و من سل سیف البغی قتل به، و من قتل قتل، و من طلب شیئا وجد وجد، و قال علیهالسلام: لو احبنی جبل لتهافت، و من احبنا فلیستعد للفقر جلبابا، من قضی حق من لا یقضی حقه فقد عبده، و من اتی غنیا فتواضع له لغناه ذهب ثلثا دینه، کما ورد فی مثل هذا المعنی و من تزویج احرز ثلثی دینه، فعلیه بالثلث الاخر) (و قال تعالی: ام لهم نصیب من الملک فاذا لا یوتون الناس نقیرا، و قال تعالی: طلعها کانه روس الشیاطین) و بر این قیاس است سبیل بسیاری از احادیث و سیما و احادیث این کتاب، و سبیل جمع میان اکثر احادیث متخالفه و شناخت مقصود بسیاری از روایات و کلمات خطابیات این است، و لیکن امثال این مدعا به مقال و قیل و قال مبین نگردد مگر نزد آنان که بصیرت و وجدان صحیح دارند، و بر فطرت صواب مجبول و مطبوعند خود را به حسن معاشرت و سهولت اخلاق و بشاشت دوست گردانیدن پیش دلهای مردم نصف عقل باشد، از آنجا که موجب حسن حال و طیب عیش و قبول ناس گردد، و غالبا در این مقام بیان نصف دیگر از عقل حاجت نبود، یا باید گفتن و نصف دیگر سایر صفات عاقلان و بیخردان است و دیگر نصف دیگر از عقل در این مقام تمنع و تحامی باشد. یعنی و هم قدری از درشتی و مناعت و احتراز باید با تودد و سماجت اخلاق ضم نماید، تا از شر و جفای ناس محفوظ ماند، و بعضی اهتمام به مناعت نفس بیش از ملایمت داشته باشند. چنانچه بر وجه مثل مشهور شده (و رهبوت خیر لک من رحموت) و در بعضی از وصایا آمده که نه چندان شیرین باش که مردمان تو را فرو برند، و نه چندان تلخ که از دهن بیرون افکنند غم و اندوه نصف هرم یعنی پیری و شکستگی باشد، و مگر نصفی دیگر کبر سن و فزونی عمی یا مطلق اسباب پیری باشد، این جمله هم بر قیاس اول است در مثل این مقام گفته شود: (الزوجه السوء نصف الهرم بل کله) و مثل این.
و قال علیهالسلام: «قله العیال احد الیسارین و التودد نصف العقل و الهم نصف الهرم.» یعنی و گفت علیهالسلام که اندک بودن عیال یکی از دو سبب مال داشتن است که سبب دیگرش انفاق نکردن است
اللغه: (الیسار) السهوله و الغنی. المعنی: الیسر و الیسار هو سهوله المعاش لوجود الثروه و المال، فیقدر الموسر علی ادرار مصارف النفقه علی نفسه و عیاله فیسهل علیه المعاش، و یقابله العسر و قله المال فالموسر صفه للغنی کما ان المعسر صفه للفقیر. و کما ان سهوله المعاش تحصل بوجود المال کذلک تحصل بقله العیال و من یلزم الانفاق علیه، فاطلاق الیسار علی قله العیال لا یبعد ان یکون علی وجه الحقیقه، و قال ابنمیثم: اطلاق الیسار علی العیال مجاز اطلاقا لاسم المسبب علی السبب، فتدبر. الترجمه: فرمود: کمی نانخواران یکی از دو نوع خوشگذرانیست، و اظهار مهر با همگنان نیمی از خردمندیست، و اندوهباری نیمی از شکست پیریست.
کم عیالی نیمی از ثروت بود***مهرورزی نیمی از عقلت بود
نیمی از پیریست اندوه و غمت***شاهد آن است چهر درهمت
و قال علیهالسلام: اقول: هو من حدیثه علیهالسلام فی الاربعمائه، و نظیره قولهم: العیال سوس المال و قیل: لا مال لکثیر العیال. هذا، و فی (الطبری) قال الوضین بن عطاء: استزارنی المنصور و کانت بینی و بینه خلاله قبل الخلافه، فصرت الی بغداد فخلونا یوما فقال لی: ما مالک؟ قلت: القدر الذی یعرفه الخلیفه. قال: و ما عیالک؟ قلت: ثلاث بنات و المراه و خادم لهن. فقال: اربع فی بیتک؟ قلت: نعم- فو الله لردد ذلک علی حتی ظننت انه سیمولنی- ثم رفع راسه الی فقال لی: انت ایسر العرب اربع مغازل یدرن فی بیتک. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: اقول: هکذا فی ابن ابیالحدید جعلهما عنوانین، و اخذ منه (الطبعه المصریه الثانیه) و اما الاولی فلیس الاول فیه راسا، و الصواب کون الکلامین عنوانا واحدا کما فی ابن میثم لان نسخته بخط المصنف، و لانهما فی سیاق واحد، و لان فی مستندهما هما معا، فرواه مناقب ابن الجوزی کذلک، بل هما جزء العنوان السابق قله العیال احد الیسارین کما فی ابن ابیالحدید و النسخه الخطیه و ان جعله ابن ابیالحدید ایضا مستقلا. ثم قال ابن ابیالحدید فی شرح عنوانه الاول: کان یقال: قل من تودد الا صار محبوبا و المحبوب مستور العیوب. و قال فی الثانی: قال الشاعر: هموم قد ابت الا التباسا تبت الشیب فی راس الولید و تقعد قائما بشجا حشاه و تطلق للقیام جثی القعود و اضحت خشعا منها نزار مرکبه الرواجب فی الخدود (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال ابوتمام: شاب راسی و ما رایت مشیب الراس الا من فضل شیب الفواد کذلک القلوب فی کل بوس و نعیم طلایع الاجساد طال انکاری البیاض و لو عمر ت شیئا انکرت لون السواد قلت: و فی (الطبری) قال ابن هبیره: ما رایت رجلا قط فی حرب و لا سمعت به فی سلم امکر و لا ابدع و لا اشد تیقظا من المنصور، لقد حصرنی فی مدینتی تسعه اشهر و معی فرسان العرب، فجهدنا کل الجهد ان ننال من عسکره شیئا نکسره به و ما تهیا، و لقد حصرنی و ما فی راسی بیضاء فخرجت الیه و ما فی راسی سوداء.
و الیسار الثانی وجود المال و کثرته، و تلتقی هذه الحقیقه مع النظره القائله: ان سبب الجوع هو تضخم السکان، و ان الناس ینتجون من الاطفال اکثر مما ینتجون من الطعام، و ان تحدید النسل هو سبیل التوازن بین الانتاجین. و کلام الامام منصرف کلیه عن تحدید النسل، و انما هو مجرد انعکاس عن الواقع. و فی راینا ان الاسلام لا یکره احدا علی الزواج و لا یلزمه به اذا امن الوقوع فی الحرام، لان الاسلام دین الحریه لا اکراه فیه و لا ارغام، و ایضا یترک الاسلام الخیار لکل من المرء و المراه فی النسل و تقدیره بای سبب من الاسباب الا الاجهاض و استئصال الرحم او غیره من الاعضاء. و قال جماعه: یحرم تحدید النسل، لان الله هو الرازق. و نقول فی الجواب، و بصرف النظر عن: اعقلها و توکل، نقول: اجل، ان الله هو الرزاق، و لکن این وجه الدلاله فی الرزق علی التحریم؟ و ما هی الصله بین قدره الله علی الرزق و تحدید النسل؟. و فی تشرین الاول اکتوبر سنه 1968 حرم بابا روما تحدید النسل!. و لا ادری هل یتفق هذا مع تحریم الزواج علیه و علی الکبار من رجال الکنیسه؟. هذا حدیث لرسول الله (صلی الله علیه و آله) و المراد بالتودد حسن المعامله لا التملق و التصنع. و من هذا الحسن العفو عند المقدره، و احتمال الکلمه المرجعه من جاهل، و الاصغاء لحدیث سخیف. و نصف العقل ای من العقل بمکان. و قال احد الشارحین: المراد بنصف العقل تدبیر المعاش!. و لا ادری ما هو وجه الصله بین التودد و المعاش؟ اللهم الا العیش علی حساب الاخرین. الهم آفه الارواح و الاجسام، و القلوب و العقول، و التخلی عنه متعذر مع قیام اسبابه.. اجل، بعض الهم یکون من وحی الجهل و الخیال، کمراقبه الناس فی شوونهم الخاصه، و التفکیر فی ان زیدا الحقیر غنی و انا معدم، و عمرا محترم و انا وضیع!. و اکثر الناس هما و قلقا من فکر فی اقوال الناس. قال الامام فی الخطبه 155: (من شغل نفسه بغیره تحیر فی الظلمات، و ارتبک فی الهلکات). و لا شک ان هذا الشغل البغیض و التفکیر الاسود یمکن التخلی عنه.
امام علیهالسلام (درباره آسوده ماندن) فرموده است: کمی جیرهخوار یکی از دو دست است (و دست دیگر به دست آوردن مال است) و دوستی نمودن (با مردم) نیمی از خرد است (و نصف دیگر سائر صفات یا دور ماندن از شر و بدی ایشان است) و گرفتاری و اندوه نصف پیری است (و نیم دیگر فزونی عمر میباشد).
آسایش زندگی در سایه ثروت حلال و محدود بودن جیرهخواران است. اگر چه اسلام به افزایش اولاد سفارش کرده است ولی هرگاه زیادی آن موجب از دست رفتن قدرت کنترل و تربیت گردد نداشتن و یا محدود بودن فرزند و جیرهخوار یکی از راههای آسایش وجدان و سلامتی ایمان است، در قبل از اسلام چون عقیده به رزاقیت خدا نداشتند و او را بخوبی نشناخته بودند فرزندانشان را از ترس گرسنگی و فقر به قتل میرسانیدند. بشر، یک موجود اجتماعی است و برای تامین زندگی ناگزیر است با افراد مختلفی رفاقت داشته باشد. دوستی و رفاقت و کنجکاوی نکردن در برنامههای مردم یکی از راههای نفوذ در اجتماع است و با همین اسلحه دوستی خدمات فراوانی میتوانیم در جامعه بنفع مردم انجام دهیم. در اثر عدم دقت در خوراک، انسان مریض میگردد و بدنبال آن غصهدار، در اثر نافرمانی خدا انسان به شکنجه وجدان گرفتار میشود و غصهدار، در اثر بیانضباطی در مخارج زیر بار قرض میرود و غمناک میشود. این غم و غصهها که انسان شخصا با دست خود فراهم آورده عقل را فرسوده میکند، فکر ر ا خسته میسازد و از کار میاندازد، زیرا غصه در قلب اثر میگذارد و تمام مراکز بدن را تحت فشار قرار میدهد و انسان در مسیر پیری رهسپار میشود. خواه نا خواه پیری فرامیرسد، اما چه بسیار پیرانی که زنده دل هستند و در هر حال نشاط روحی را حفظ کردهاند. آنگاه که فرشتگان حضرت ابراهیم را به فرزند آوردنش بشارت دادند همسرش گفت: (ای وای آیا من که پیرزنم و این شوهرم پیر فرزند میآورم؟ فرشتگان گفتند: آیا از خواسته خدا تعجب میکنی؟ رحمت و برکت خداست که به شما اهل بیت روی آورده بطور حتم خدا ستوده و بزرگوار است.) با توجه به داستان ابراهیم (علیه السلام) معلوم میشود نشاط تا حدی باقیمانده که در زمان پیری خدا به همسرش فرزند میدهد!
و قال علیهالسلام: (قله العیال احد الیسارین) لان عدم کون الانسان فی الضیق اما بکثره المال، او بان یقل من یطلب منه النفقه. و قال علیهالسلام: (التودد) ای التحبب الی الناس (نصف العقل) اذ العقل یصلح دین الانسان و دنیاه و اصلاح الدنیا بالتحبب الی الناس فی المعاشره و المعامله و ما اشبه ذلک، و من تحبب الی الناس باخلاقه و آدابه فقد امن علی مصالحه الدنیویه. و قال علیهالسلام: (الهم) و الحزن (نصف الهرم) لان الهرم یوجب ضعف البدن و ضعف النفس، و الهم ضعف للنفس.
«اندکی نان خور - عیال- یکی از دو توانگری است.»
و قال علیهالسلام
قِلَّةُ الْعِیَالِ أَحَدُ الْیَسَارَیْنِ.
امام علیه السلام فرمود:
کمی عائله یکی از دو آسایش است. ( . سند گفتار حکیمانه: افزون بر آنچه در ذیل کلام حکمتآمیز پیش گفتیم،این کلام حکمتآمیز را قبل از سیّد رضی کسانی مانند جاحظ در البیان و التبیین و ابن شعبه حرانی در تحف العقول نقل کردهاند.همچنین ابوبکر صولی که از ادبای معروف است (متوفای 336) در ضمن جملههایی این جمله را آورده است و نیز از کلماتی است که عبدالعظیم حسنی در روایت معروف خود از امام جواد علیه السلام از جدش امیرمؤمنان علیه السلام نقل کرده که در ذیل حکمت 221 خواهد آمد.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 122).)
یکی از طُرُق آسایش
امام علیه السلام در این کلام نورانی اشاره به واقعیتی درباره آسایش خانوادهها میکند و میفرماید:«کمی عائله یکی از دو آسایش است»؛ (قِلَّةُ الْعِیَالِ أَحَدُ الْیَسَارَیْنِ) .
انسان در دو حالت از نظر زندگی مادی در آسایش است:نخست این که مال و درآمد فراوانی داشته باشد که جوابگوی عائله او باشد،هرچند عائلهاش سنگین به نظر رسد و راه دیگر این که اگر درآمد او اندک است افراد خانواده او نیز کم باشند تا به زحمت نیفتد.این در واقع تسلی خاطر برای کسانی است که فرزندان کمی دارند و از کمی فرزندان رنج میبرند مثل اینکه در میان مردم معمول است که اگر کسی خانه کوچکی داشته باشد به او میگویند غمگین نباش مشکلات تو کمتر است؛هر که بامش بیش برفش بیشتر.
این سخن شبیه چیزی است که در کتاب«ادب الکتاب»آمده است که میگوید:
«الْقَلُم أحَدُ اللِّسانَیْنِ وَ الْعَمُّ أحَدُ الْأَبَوَیْنِ وَ قِلَّةُ الْعِیالِ أَحَدُ الْیَسارَیْنِ وَ الْقَناعَةُ أحَدُ الرِّزْقَیْنِ وَ الْهَجْرُ أَحَدُ الْفِراقَیْنِ وَ الْیَأْسُ أَحَدُ النَّجْحَیْنِ ؛قلم یکی از دو زبان و عمو یکی از دو پدر و کمی عیال یکی از دو آسایش و قناعت یکی از دو روزی و قهر کردن یکی از دو فراق و مأیوس شدن یکی از دو پیروزی است». ( .مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 122.)
در اینکه آیا این سخن امام علیه السلام تشویقی بر تحدید نسل به هنگام محدود بودن درآمدهاست یا نه اختلاف نظر است.
بعضی معتقدند که این کلام حکیمانه ناظر به مسئله تحدید نسل است و جامعه اسلامی را دعوت میکند که در صورت کمبودها،موالید را کنترل کنند مبادا به زحمت بیفتند،در حالی که جمعی دیگر عقیده دارند این جمله چنین مفهومی را ندارد،بلکه تنها بیان واقعیت است و تسلی خاطری است برای کسانی که فرزندان کمی دارند و از آن رنج میبرند.درست مثل اینکه هرگاه کسی مرکبی نداشته باشد به او میگویند:نداشتن مرکب سبب آسودگی از هزینههای مختلف آن است.
آیا تحدید نسل صحیح است؟
انسان مخصوصاً در دنیای کنونی چهار نیاز مهم دارد:نیاز به تغذیه،لباس و مسکن،نیاز به امور بهداشتی،نیاز به کار و نیاز به تحصیل علم و دانش.
بدیهی است که اگر این نیازها برآورده نشود فقر و بیکاری و بیماری و جهل و بیسوادی بنیان جامعه را متزلزل میکند به همین دلیل محاسبه میکنند که منابع جامعه چند نفر را میتواند به طور صحیح تغذیه کند و مراکز تحصیلی برای درس خواندن چه تعدادی کافی است،درمان و بهداشت و اشتغال به کار برای چه گروهی آماده است تا بر اساس آن آهنگ رشد جمعیت را همگام بسازند.
به تعبیر دیگر افزایش کمیت همیشه موجب قدرت جامعه نیست بلکه گروه کمترِ دارای کیفیت بالا قدرتمند میشوند،بنابراین کشورهایی در دنیا هست که جمعیت آنها کم است؛ولی بسیار قدرتمندند و به عکس کشورهای پر جمعیتی را میبینیم که ضعیف و ناتواناند.
در مقابل این تفکر،تفکر دیگری است و آن اینکه گروهی میگویند:ما در دستورات دینی میبنییم توصیه به افزایش نسل شده؛در حدیث معروفی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«تَناسَلُوا تَناکَحُوا فَإنّی أُباهی بِکُمُ الْأُمَمُ وَلَوْ بِالسِّقْطِ ؛ازدواج کنید تا نسل شما افزون شود که من به فزونی جمعیت شما حتی به بچههایی که سقط میشوند مباهات میکنم».این مضمون در احادیث متعددی در منابع شیعه و اهل سنت آمده است. ( .عوالی اللئالی،ج 2،ص 125؛کنزالعمّال،ج 16،ص 276.) در آیات قرآن نیز کثرت فرزندان یکی از نعمتهای مهم الهی شمرده شده است؛در داستان نوح پیغمبر میخوانیم که به جمعیت کافران زمان خود میگوید:«و گفتم:از پروردگار خویش آمرزش بطلبید که او بسیار آمرزنده است،تا بارانهای پربرکت آسمان را پی در پی بر شما فرو فرستد،و شما را با اموال و فرزندان فراوان کمک کند و باغهای سرسبز و نهرهای جاری در اختیارتان قرار دهد»؛ «فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفّاراً* یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً * وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهاراً».
از آیات دیگر قرآن نیز استفاده میشود که همواره اقوام پیشین به کثرت اموال و فرزندان خود افتخار میکردند و آن را دلیل بر قدرت خود میدانستند. «وَ قالُوا نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً».
بنابراین نباید از کثرت نسل وحشت داشت،بلکه باید کوشید مشکلات چهارگانه آنها را حل کرد.
در برابر این دو گروه،گروه سومی هستند که میگویند:زمانها و مکانها و شرایط مختلف است،هرگاه شرایط،شرایط فزونی نعمت،مسکن،مراکز تحصیلی و اشتغالزایی فراوان باشد فزونی نسل مطلوب است؛اما در زمانی که آمار،با صراحت میگوید:فزونی نسل با شرایط موجود هرچند تلاش و کوشش فراوان هم بشود نتیجه آن بیکاری و بیماری و فقر است،باید به کنترل موالید پرداخت،زیرا هیچگاه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به یک امت فقیر و جاهل و بیمار افتخار نمیکند.
البته در بعضی از شرایط استثنایی حتما باید به تکثیر فرزندان پرداخت و آن در مواردی است که مخالفان جامعهای بخواهند بافت آن جامعه را بر اثر تکثیر نسل به نفع خودشان تغییر دهند مثل آنچه در سرزمینهای اشغال شده فلسطین و یا در جنوب کشورمان میبینیم.در اینجا نمیتوان ضوابط فوق را حاکم دانست و تماشاگر برهم خوردن بافت جمعیتی به نفع مخالفان بود.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ A small family is one of the ways of (securing) ease.”
وَ قَالَ علیه السلام التّوَدّدُ نِصفُ العَقلِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: دوستی کردن نیمی از خردمندی است .
دوستی ورزیدن نیمی از خرد است.
و دوستی کردن و حسن معاشرت با مردمان نصف عقلست
دوستی کردن با دیگران نیمی از عقل است.
و آن حضرت فرمود:دوستی کردن نیمی از عقل است .
شروح:
(التودد نصف العقل). قال الامام الوبری: کان العقل قسمان احدهما المعرفه بالعقلاء الحاضرین، و هو علم المشاهده و ما سواهم تبع لهم، و الثانی معرفه عادات العقلاء فیما یاتون و یذرون فموافقتهم فی ذلک هو التودد الیهم فمجموع القسمین هو العقل و احدهما نصفه، و قیل انه لیس علی طریق التقدیر و التحدید و انما المراد ان للتودد حظا وافرا و نفعا تاما و هذا مشهور فی مذاهب العرب. یقول: من عرف طریقا فکانما سلک نصفه: و المراد ان معرفه الطریق ینفع فی سلوکه نفعا کاملا، و قال شریح القاضی اصبحت و نصف الناس علی غضبان اراد بعض الناس لان فی الناس من لا یحتاج الی القاضی فلا یرضی عنه و لا یغضب علیه.
اما مطلب دوم: مقصود از، خرد، عقل عملی است. و کلمهی عقل، در اینجا مجازا در مورد تصرفات عقل اطلاق شده است، از باب اطلاق نام سبب بر مسبب، و از جملهی تصرفات عقل در تدبیر امور، محبت به دیگر مردم است. و چون انسان در رفع نیاز زندگی محتاج به دیگران است، و رفتارش با مردم در این جهت یا به گونهای دوستانه و معاشرت نیکو و خوش برخوردی و گذشت و تشویق است، و یا به گونهی قهر و غلبه و ترس است که ناگزیر دوستی و محبت و آنچه لازمهی دوستی است، نیمی از خرد، یعنی نیمی از تصرفات عقل در تدبیر امور زندگی او است.
وَ قَالَ علیه السلام التَّوَدُّدُ نِصْفُ الْعَقْلِ .
دخل حبیب بن شوذب علی جعفر بن سلیمان بالبصرة فقال نعم المرء حبیب بن شوذب حسن التودد طیب الثناء یکره الزیارة المتصلة و القعدة المنسیة.
و کان یقال التودد ظاهر حسن و المعاملة بین الناس علی الظاهر فأما البواطن فإلی عالم الخفیات.
و کان یقال قل من تودد إلا صار محبوبا و المحبوب مستور العیوب
(و التودد نصف العقل) و دوستی کردن و معاشرت نمودن با مردمان نصف تصرف عقل عملی است در تدبیر کار معاش و نیمه دیگر قهر و غلبه است بر ایشان. یعنی چون انسان محتاج است در اصلاح معاش، به غیر خود و عقل او در معامله نمودن با خلق- بر وجه تودد است- و آنچه لازم او است از معاشرت جمیله و مسامحه و ترغیب و یا بر ضد این از قهر و غلبه. پس تودد و آنچه از لوازم او است نصف تصرف عقل باشد در تدبیر امر معاش
و دوستی کردن با خلق نصف دانشمندی است، زیرا که گویا تمام حکمت عملیه است که نصف دانش است و نصف دیگر حکمت نظریه است
در حکمت 141 گذشت
کودکان که به دنیا میآیند عملا اعلام میکنند زودتر از دنیا بروید و جای ما را خالی کنید. با توجه به این نکته انسان برای مردن زندگی میکند تا مرگش برسد. بنابراین باید همیشه آماده مرگ نزدیکان و خویشتن باشیم خدا صریحا میگوید: (تمام آنچه روی زمین است نابود میشود و تنها آفریدگار جهان باقی خواهد ماند).
«دوستی و مهر ورزی نیمی از خرد است.»
و قال علیهالسلام
التَّوَدُّدُ نِصْفُ الْعَقْلِ.
امام علیه السلام فرمود:
اظهار محبت و دوستی با مردم نیمی از عقل است. ( . سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب مصادر نهجالبلاغه مینویسد:این جمله حکیمانه در غیر از نهجالبلاغه به این صورت نقل شده: «التَّوَدُدُ إلَی النّاسِ نِصْفُ الْعَقْلِ» (اشاره به اینکه آنها از منابع دیگری این کلام را به دست آوردهاند) سپس اضافه میکند که در ذیل کلام حکیمانه 143 مصادر آن خواهد آمد.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 123).)
نقش محبّت در زندگی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به آثار محبت و دوستی با مردم کرده میفرماید:«اظهار محبت و دوستی با مردم نیمی از عقل است»؛ (التَّوَدُّدُ نِصْفُ الْعَقْلِ) .
تعبیر به«نیمی از عقل»اشاره به این است که کاری است فوق العاده عاقلانه و منظور از«تودد»این است که کارهایی انجام دهد که نشانه کمال محبت و دوستی باشد؛در مشکلات به یاری آنها بشتابد و در برابر کارهای ناروا به هنگام قدرت به جای انتقامجویی عفو کند و با چهره گشاده با مردم روبهرو شود، در برابر آنها تواضع کند،سخنان آنها را بشنود و به آنها احترام بگذارد.مجموعه این امور و مانند آن را«تودد»میگویند که آثار فراوانی دارد از جمله:دوستان زیادی در سایه تودد برای انسان پیدا میشوند،اگر اهل کسب و تجارت باشد مشتریان او فراوان میگردند و اگر مدیر تشکیلاتی باشد افرادی که در زیرمجموعه او هستند به او عشق میورزند و وظایف خود را به خوبی انجام میدهند،چنانچه فرمانده لشگری باشد افراد لشگر او سر بر فرمان او خواهند بود،اگر عالم و روحانی باشد مردم به او اقتدا میکنند و ارشادات و نصایحش را به گوش جان میپذیرند و چنانچه پدر و بزرگتر خانواده باشد همسر و فرزندان به او علاقهمند میشوند و محیط خانواده محیطی مملوّ از محبت و آرامش و همکاری خواهد بود و همچنین افراد دیگر در محیطها و پستهای دیگر.
ولی به عکس اگر انسان در برابر مردم خشن باشد و با قیافه درهم کشیده روبهرو شود،بیاعتنایی کند،تکبر بورزد،نسبت به سرنوشت آنها بیاعتنا باشد و به تعبیر قرآن«فَظّ غلیظ القلب»باشد از اطراف او پراکنده میشوند،در میان جمع زندگی میکند ولی تک و تنهاست.
به گفته شاعر:
نهال دوستی بنشان که کام دل به بار آرد درخت دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
در بحار الانوار از امام حسن عسکری علیه السلام در ضمن مواعظ آن حضرت چنین نقل شده:
«مَنْ کانَ الْوَرَعُ سَجِیَّتَهُ وَ الْکَرَمُ طَبیعَتَهُ وَ الْحِلْمُ خَلَّتَهُ کَثُرَ صَدیقُهُ وَ الثَّناءُ عَلَیْهِ وَ انْتَصَرَ مِنْ أعْدائِهِ بِحُسْنِ الثَّناءِ عَلَیْهِ ؛کسی که تقوا و ورع خوی و خصلت او باشد و جود و بخشش طبیعتش و حلم و بردباری عادتش،دوستانش بسیار میشوند و ثنا خوانانش فراوان و از این طریق بر دشمنانش پیروز میگردد». ( .بحار الانوار،ج 75،ص 379.)
البته نباید خوشرفتاری با مردم را با مسئله تملق و چاپلوسی اشتباه کرد که آن حساب جداگانهای دارد و به یقین از صفات مذموم است.
مرحوم مغنیه میگوید:بعضی از شارحان نهجالبلاغه تعبیر به«نصف العقل» را چنین تفسیر کردهاند:
«الْمُرادُ بِنِصْفِ الْعَقْلِ تَدْبیرُ الْمَعاشِ ؛منظور از نصف عقل تدبیر معاش است» ( .فی ظلال نهج البلاغه،ج 4،ص 308.)ولی به یقین این تفسیر،تفسیر تمام جمله امام علیه السلام نیست بلکه میتواند بخشی از آن را تشکیل دهد،زیرا کسانی که خوشرفتارند در امر معاش و جلب شرکای خود و مشتریان فراوان موفقتر خواهند بود.
مرحوم کلینی در کتاب کافی بابی تحت عنوان
«التَّحَبُّبُ إلَی النّاسِ وَ التَّوَدُّدُ إِلَیْهِمْ» ذکر کرده و در ذیل آن احادیث متعددی از معصومین علیهم السلام آورده است.از جمله در حدیثی از پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند که مرد عربی از طایفه بنی تمیم خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد عرض کرد یا رسول اللّه توصیهای به من بفرما! از جمله اموری که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود چنین بود:
«تَحَبَّبْ إلَی النّاسِ یُحِبُّوکَ ؛به مردم اظهار محبت کن تا تو را دوستدارند». ( .کافی،ج 2،ص 642،ح 1. )
و نیز در حدیث دیگری از همان حضرت نقل میکند که فرمود:
«ثَلاثٌ یُصْفینَ وُدَّ الْمَرْءِ لِأخیهِ الْمُسْلِمِ یَلْقاهُ بِالْبُشْرِ إذا لَقِیَهُ،وَ یُوَسِّعُ لَهُ فِی الْمَجْلِسِ إذا جَلَسَ إلَیْهِ،وَ یَدْعُوهُ بِأحَبِّ الْأسْماءِ إلَیْهِ ؛سه چیز است که اظهار محبت هرکسی را نسبت به برادر مسلمانش صفا میبخشد:او را با چهره گشاده ملاقات کند و در مجلس که مینشیند (هنگام ورود برادر مسلمانش) برای او جا باز کند و وی را به بهترین نامهایش خطاب نماید». ( .همان،ص 643،ح 3.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Loving one another is half the measure of wisdom.“
وَ قَالَ علیه السلام الهَمّ نِصفُ الهَرَمِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: اندوه خوردن، نیمی از پیری است .
اندوه خوردن نیم کهنسال شدن است.
غم و اندوه نیمه پیری است.
اندوه خوردن، نیمی از پیری است.
و آن حضرت فرمود:غم و اندوه نصف پیری است .
شروح:
اما مطلب سوم: چون پیری یا طبیعی است و یا به دلیل خارجی یعنی غم و اندوه و ترس که باعث پیری میگردد. پس این نوع نیز یک قسم سبب پیری در برابر سبب طبیعی پیری میباشد، و یک قسم از عوامل پیری به منزلهی نیمی از آن است کلمهی نصف را برای پیری استعاره آورده است، و اندوه و غم، نیمی از علت پیری است.
وَ قَالَ علیه السلام الْهَمُّ نِصْفُ الْهَرَمِ .
من کلام بعض الحکماء الهم یشیب القلب و یعقم العقل فلا یتولد معه رأی و لا تصدق معه رویة.
و قال الشاعر هموم قد أبت إلا التباسا
و قال سفیان بن عیینة الدنیا کلها هموم و غموم فما کان منها سرور فهو ربح.
و من أمثالهم الهم کافور الغلمة.
و قال أبو تمام شاب رأسی و ما رأیت مشیب الرأس
(و الهم نصف الهرم) غم و اندوه نصف پیری است مراد آن است که پیری، یا طبیعی است و یا کسب امر خارجی است که هم است و حزن و خوف که مستلزم هرماند فحینئذ هم که همچو نصف هرم است قسم سبب طبیعی باشد و قسمی باشد از سبب هرم، پس استعاره فرموده از برای هرم لفظ نصف را و اراده نموده نصف سبب هرم.
و حزن و اندوه نصف پیری است، زیرا که موجب ضعف حواس و قوا است.
در حکمت 141 گذشت
«اندوه خوردن، نیم پیری است.»
و قال علیهالسلام
الْهَمُّ نِصْفُ الْهَرَمِ.
امام علیه السلام فرمود:
غم و اندوه نیمی از پیری است. ( . سند گفتار حکیمانه: نویسنده مصادر نهج البلاغه در ذیل این گفتار حکمتآمیز مصادر حکمت 136 تا 143 را مشروحاً آورده که ما قبلاً آن را ذکر کردیم.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 123).)
پیری زودرس!
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و حکیمانه تأثیر غم و اندوه را در جسم و روح انسان بیان میدارد و میفرماید:«غم و اندوه نیمی از پیری است»؛ (الْهَمُّ نِصْفُ الْهَرَمِ) .
اشاره به اینکه بسیار میشود که غم و اندوه،انسان را پیر میکند،هرچند انسان به حسب سن و سال پیر نشده باشد؛موهای او تدریجاً سفید میشود، قامت وی خمیده و قوای بدن رو به تحلیل میرود و از نظر فکری و روحی نیز احساس پیری میکند.
منظور امام علیه السلام این است که انسان تا میتواند غم و اندوه را به خود راه ندهد و از آثار سوء آن بپرهیزد.
البته انکار نمیتوان کرد اسباب غم و اندوه مختلف است و بخشی از آن قابل اجتناب نیست؛گاه مربوط به مسائل دینی و معنوی است که انسان به هر حال با آن دست به گریبان خواهد بود.حتی در حدیث معروفی از ابن عباس میخوانیم که میگفت:هیچ آیهای شدیدتر و مشکلتر از این آیه «فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ ...» ( .هود،آیه 112.) بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل نشد و از این رو هنگامی که اصحاب آن حضرت پرسیدند:ای رسول خدا! چرا به این زودی موهای شما سفید شده و آثار پیری نمایان گشته فرمود:
«شَیَّبَتْنی هُودُ وَ الْواقِعَةُ ؛سوره«هود»و«واقعه»مرا پیر کرد». ( .مجمع البیان ج 5،ذیل تفسیر سوره هود؛بحار الانوار،ج 17،ص 52؛در المنثور،ج 5 ص 202.) گفته شده علت همان دستوری است که خداوند به پیغمبرش درباره استقامت در مقابل دشمنان سرسخت و کینهتوز و بیرحم داده است.(و میدانیم سوره«هود» و«واقعه»هر دو در مکه نازل شده در زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله سخت از طرف مشرکان در فشار بود و گفتهاند:سوره«هود»بعد از وفات«ابوطالب»و«خدیجه»نازل شد که امواج غم و اندوه از هر سو قلب پاک پیامبر صلی الله علیه و آله را احاطه کرده بود).
ولی به هر حال بسیاری از عوامل غم و اندوه اموری است که انسان میتواند خود را از آن دور دارد یا نسبت به آن بیاعتنا باشد،از این رو در حدیثی آمده است که زیارت اهل قبور غم و اندوه را زایل میکند،زیرا سرچشمه بسیاری از اندوهها امور مادی است؛هنگامی که انسان به زیارت اهل قبور میرود و پایان کار دنیا را میبیند که ثروتمند و مسکین همه در یک جا خفتهاند و هیچ کدام جز کفنی با خود از این دنیا نبردهاند آرامش پیدا میکند.
در طب امروز این مسئله به روشنی ثابت شده که سرچشمه بسیاری از بیماریهای جسمی ناراحتیهای روحی است؛بیماریهای اعصاب،قلب،معده و غیر آن در بسیاری از موارد از فشارهای عصبی و به اصطلاح استرسها و غم و اندوهها ناشی میشود و درمانی جز خلاص کردن خود از غم و اندوهها ندارد و اگر انسان عزم راسخ و اراده قوی داشته باشد میتواند خود را از آن دور دارد.
بسیاری از حکما و شعرا برای کمک کردن به انسانها برای فراموشی اسباب اینگونه غم و اندوهها سخنان نغز و پرباری دارند.
شاعر عرب میگوید:
ما فاتَ مَضی وَ ما سَیَأْتیکَ فَأَیْنَ قُمْ فَاغْتَنِمِ الْفُرْصَةَ بَیْنَ الْعَدَمَیْنِ
و شاعر فارسی زبان میگوید:
از دی که گذشت هیچ از آن یاد مکن فردا که نیامدست فریاد نکن
در واقع این دو شاعر گویا مطلب خود را از حدیث امام صادق علیه السلام اخذ کردهاند آنجا که میفرماید:
«اصْبِرُوا عَلَی الدُّنْیا فَإنَّما هِیَ ساعَةٌ فَما مَضی مِنْهُ فَلا تَجِدُ لَهُ أَلَماً وَ لا سُروراً وَ ما لَمْ یَجِیءْ فَلا تَدْری ما هُوَ وَ إنَّما هِیَ ساعَتُکَ الَّتی أنْتَ فیها فَاصْبِرْ فیها عَلی طاعَةِ اللّهِ وَ اصْبِرْ فیها عَلی مَعْصِیَةِ اللّهِ ؛در برابر امور دنیا صبر و شکیبایی پیشه کنید،زیرا ساعتی بیش نیست؛آنچه گذشته است نه دردی از آن احساس میکنی نه سروری و آنچه نیامده است نمیدانی چیست،بنابراین دنیا برای تو همان ساعتی است که در آن هستی پس در برابر اطاعت خداوند شکیبایی پیشه کن و بر ترک معصیت صبر نما». ( .کافی،ج 2،ص 454،ح 4. )
در حقیقت بسیاری از افکار غمانگیز افکار بیهودهای است که ما خودمان آن را برای خود فراهم میکنیم مثلا مینشینیم خود را با افراد بالادست مقایسه میکنیم و بر محرومیت خود اشک حسرت میریزیم و گاه میگوییم:ای کاش فلان فرصت را از دست نمیدانیم که اگر نداده بودیم امروز چه ثروت یا چه مقامی داشتیم.به همین دلیل دستور داده شده است که همیشه به پایینتر از خود نگاه کنید تا شاد و خرم باشید و نگاه به بالاتر نکنید تا غمگین و اندوهگین شوید. ( .به حدیث امام باقر علیه السلام در کتاب کافی،ج 2،ص 137،ح 1 مراجعه شود. )
نیز بسیار میشود که به هنگام وقوع حوادث ما یک روی سکه را میبینیم و نگران میشویم در حالی که سوی دیگر سکه ممکن است اموری باشد که بهترین کمک را به ما کند.
قرآن مجید میفرماید: «فَعَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ یَجْعَلَ اللّهُ فِیهِ خَیْراً کَثِیراً» ؛ چه بسا چیزی خوشایند شما نباشد،و خداوند خیر فراوانی در آن قرار میدهد». ( .نساء،آیه 19.)
شاعر میگوید: جبین گره مکن از هر بدی که پیش آید
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Grief is half the old age.”{I think the other half is sickness.}
وَ قَالَ علیه السلام یَنزِلُ الصّبرُ عَلَی قَدرِ المُصِیبَةِ وَ مَن ضَرَبَ یَدَهُ عَلَی فَخِذِهِ عِندَ مُصِیبَتِهِ حَبِطَ عَمَلُهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: صبر به اندازه مصیبت فرود آید ، و آن که در مصیبت بیتاب بر رانش زند، اجرش نابود میگردد .
شکیبایی به اندازه مصیبت فرود آید ، و آن که به هنگام مصیبت دست بر رانهایش زند ثوابش به دست نیاید.
و فرمود فرود میآید صبر بر اندازه مصیبت و هر که بزند دست خود را بر دوران خود نزد مصیبت باطل گردد مزد او
و فرمود (علیه السلام): شکیبایی به قدر مصیبت نازل می شود، هر کس که به هنگام مصیبت بر زانو زند، پاداشش از میان می رود.
و آن حضرت فرمود:شکیبایی به اندازه مصیبت میرسد .
و آن که زمان مصیبت جزع کند ثوابش نابود میشود .
شروح:
و حبط اجره: ای فسد. و قوله و من ضرب یده علی فخذه عند مصیبته ای من اصابته مصیبه و تلقاها بالصبر و الرضا فله العوض علی الالم، و الثواب علی الصبر علی ذلک، و من لم یصطبر و جزع لا یکون له ثواب و ان کان له عوض فیحبط اجره الذی هو الثواب دون العوض.
قیل لان ذلک من شده الجزع و ذلک انما یکون من ترک الرضا بقضاء الله و ذلک یحبط الثواب لا محاله لان الرضاء بقضاء الله رکن من ارکان الایمان، و قیل ان من جزع، و لم یصبر علی المصیبه لم یکن له ثواب، و ان کان له عوض، فیحبط اجره الذی هو الثواب دون العوض.
(صبر و پایداری به اندازهی غم و اندوه میرسد، و هر کس در هنگام مصیبت دست بیتابی بر زانو زند اجر و پاداش خود را تباه کند.) خداوند برای شکیبایی انسان در مقابل مصیبت، نیرو و استعدادی در او نهاده است، پس هر کس استعداد کامل داشته باشد این مقدار از شکیبایی از طرف خداوند به او افاضه میگردد، و کسی که استعداد این فضیلت را کمتر داشته باشد بلکه ضد آن یعنی بیتابی را پیشه کند اجر و پاداشی را که در برابر صبر و شکیبایی مقرر شده از دست داده است. امام (علیه السلام) آن چیزی را که به طور معمول لازمهی بیتابی است یعنی زدن دستها بر روی زانوها، کنایه از بیتابی آورده است. و بعضی گفتهاند، بلکه اجر و پاداش قبلی این شخص از بین میرود، زیرا شدت بیتابی باعث قضای ناگواری الهی و غضب او، و بیتوجهی به مصیبت سبب اجری است که به بردباران وعده داده شده، و این خود انگیزه برای از بین رفتن حسنات از لوح دل و نابودی آنچه لازمهی صبر یعنی اجر و پاداش اخروی است.
وَ قَالَ علیه السلام یَنْزِلُ الصَّبْرُ عَلَی قَدْرِ الْمُصِیبَةِ وَ مَنْ ضَرَبَ یَدَهُ عَلَی فَخِذِهِ عِنْدَ مُصِیبَتِهِ حَبِطَ [أَجْرُهُ]
عَمَلُهُ .
قد مضی لنا کلام شاف فی الصبر و کان الحسن یقول فی قصصه الحمد لله الذی کلفنا ما لو کلفنا غیره لصرنا فیه إلی معصیته و آجرنا علی ما لا بد لنا منه یقول کلفنا الصبر و لو کلفنا الجزع لم یمکنا أن نقیم علیه و آجرنا علی الصبر و لا بد لنا من الرجوع إلیه.
و من کلام أمیر المؤمنین ع کان یقول عند التعزیة علیکم بالصبر فإن به یأخذ الحازم و یعود إلیه الجازع.
و قال أبو خراش الهذلی یذکر أخاه عروة تقول أراه بعد عروة لاهیا
و قال عمرو بن معدیکرب کم من أخ لی صالح بوأته بیدی لحدا ( دیوان الهذلیین 2:116. )
ألبسته أکفانه
و خلقت یوم خلقت جلدا.
و کان یقال من حدث نفسه بالبقاء و لم یوطنها علی المصائب فهو عاجز الرأی.
و کان یقال کفی بالیأس معزیا و بانقطاع الطمع زاجرا.
و قال الشاعر أیا عمرو لم أصبر و لی فیک حیلة
(و قال علیهاسلام: ینزل الصبر علی قدر المصیبه) فرود میآید صبر از نزد حضرت عزت بر اندازه مصیبت چه صبر از جود الهی است که به سبب بنده نازل میشود (و من ضرب یده علی فخذه عند مصیبته) و کسی که بزند دست خود را بر ران خود در زمان مصیبت خود (حبط اجره) باطل شود مثوبت او زیرا که آن دال است بر عدم رضا به قضای الهی و آن موجب حبط ثوابی است که مترتب میشود بر صبر و بعضی گفتهاند که ثواب سابق نیز محو میشود به واسطه این عمل
صبر به قدر مصیبت فرود آید چنانچه گویند: خدای سرما به قدر پوشش میدهد. و این هر دو قول صواب باشند، ولیکن اقتضاء نکند که هیچ شخصی را در مصیبت کمصبر بسیار یا برعکس نباشد یا هیچ کمجامهای سرمای بسیار در نیابد و هم از این قبیل است قوله: هر که بزند دست خود را بر ران خود وقت مصیبتی پس به تحقیق محو میشود اجر او در مقام ترغیب بر صبر و تحذیر از جزع گفته میشود، و زدن دست نوعی از مثال و تصویر است از جزع نفس که غالبا به این نوع حرکات ظاهر میشود، و این حکم هیچج اختصاصی به این مثال ندارد بلکه افاده میکند که جزع و عدم صبر و رخاء موجب وفور ثواب و جزا است. و شارح کاشی اینجا گوید و آن موجب حبط ثوابی است که مترتب شود بر صبر، بعضی گفتهاند که ثواب سابق نیز محو میشود به واسطه این عمل. و حقیقت این بیان و این خلاف نزد فقیر معلوم نمیگردد و اینگونه بحث در مثل این مقام خطایی چنان صورتی ندارد. و بدانکه بسیار باشد شخص در مصیبتی هیچ دست بر ران خویش نزند، برای اظهار جلادت پیش یاران و همپیشگان یا برای ذهاب وقار پیش مردمان، ولیکن جزع باطن و شکایت سر او بیش از بیش بوده باشد، شخصی ده بار دست بر دست و بر ران زند ولیکن سر او بر رضا و باطن او بر صبر و تسلیم مشتملتر باشد از آن شخص اول.
و قال علیهالسلام: «ینزل الصبر علی قدر المصیبه و من ضرب یده علی فخذه عند مصیبته حبط اجره.» یعنی و گفت علیهالسلام که فرود میآید صبر به مقدار مصیبت در بزرگی و کوچکی و کسی که بزند دست خود را بر زانوی خود در نزد مصیبتش، پست میگردد ثواب او.
المعنی: الصبر، هو المقاومه تجاه المکاره و البلایا قولا و عملا، فالصابر یستقبل المصیبه مع طمانینه و وقار و لا یجری علی لسانی الشکوی من الله و لا یرتکب عملا یدل علی الجزع، قد نهی عن اعمال مخزیه جرت العاده بها عند المصیبه، کخمش الوجوه و جز الشعور، و الویل و الثبور، لان الله تعالی من فضله اعطی قوه الاصطبار لعباده و ینزل البلاء علی مقدار ما اعطاه من الصبر. و قد ورد فی الحدیث: ان الله اعطی المراه صبر عشره رجال، لانها معرض للمکاره و البلایا اکثر من الرجل، منها الابتلاء بالدماء الثلاث و الحمل و الولاده و لزوم اطاعتها للزوج فی امور خاصه، و هذا کله یحتاج الی قوه الصبر و شده الشکیمه. و قد اشار (علیه السلام) الی ان اقل مراتب اظهار الجزع یوجب حبط اجر المصیبه کضزب الید علی الفخذین لاظهار التاسف و التوجع. الترجمه: فرمود: شکیبائی به ندازه مصیبت عطا میشود، و هر کس هنگام مصیبت دستش را به رانهایش بکوبد و اظهار بیتابی کند اجرش از میان برود.
به قدر هر مصیبت صبر دادند***و زان بر ریش دل مرهم نهادند
مکن بیتابی و بر ران مزن دست***که اجر خود بری با ضربت دست
(ینزل الصبر علی قدر المصیبه) نزول الصبر علی قدر المصیبه ایضا هو احدی آیاته تعالی و حکمه و الطافه علی عبیده، کنزول المعونه علیهم علی قدر موونتهم. و فی (توحید المفضل)- بعد ذکر نعمه الحافظه، و انه لولاها لا ختل حال الناس-: و اعظم من النعمه علی الانسان فی الحفظ النعمه فی النسیان، فانه لولا النسیان لما سلا احد عن مصیبه، و لا انقضت له حسره، و لا مات له حقد، و لا استمتع بشیء من متاع الدنیا مع تذکر الافات، و لا رجاء غفله من سلطان، و لا فتره من حاسد. افلا تری کیف جعل فی الانسان الحفظ و النسیان و هما مختلفان متضادان، و جعل له فی کل منهما ضرب من المصلحه؟ و ما عسی ان یقول الذین قسموا الاشیاء بین خالقین متضادین فی هذه الاشیاء المتضاده المتباینه، و قد تراها تجتمع علی ما فیه الصلاح و المنفعه. و روی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) ایضا: ان المیت اذا مات بعث الله تعالی ملکا الی اوجع اهله، فمسح علی قلبه، فانساه لوعه الحزن، و لولا ذلک (الفصل الاول- فی التوحید) لم تعمر الدنیا. و عنه (علیه السلام) ایضا: ان الله تبارک و تعالی تطول علی عباده بثلاث: القی علیهم الریح بعد الروح، و لولا ذلک ما دفن حمیم حمیما، و القی علیهم السلوه، و لولا ذلک لا نقطع النسل، و القی علی هذه الحبه الدابه، و لولا ذلک لکنزها ملوکهم کما یکنزون الذهب و الفضه. (و من ضرب یده علی فخذه عند مصیبته حبط اجره) و فی (المصریه) بدل (اجره): (عمله) و هو تصحیف، و کیف کان روی الفقره (تحف العقول) عنه (علیه السلام)، و لکن رواه (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) عن النبی (صلی الله علیه و آله)، و لا غرو فان النبی و الوصی- صلوات الله علیهما و علی آلهما- کانا کنفس واحده، و موجبیته للحبط لکشفه عن عدم رضاء العبد بقضاء ربه فلابد ان یحبط اجره.
الظاهر من هذا الکلام ان الله یعطی من الصبر ما یعادل المصیبه شده و ضعفا. و لکن هذا غیر مراد- کما نظن- لان مصدر الصبر العقل و الایمان کما قال الامام فی الحکمه 80 و 112، و انما المراد ان مراره الصبر تکون علی قدر المصیبه کما هو الواقع، و قول الامام انعکاس عن هذا الواقع، اما قوله: (ینزل الصبر) فمعناه ان الله سبحانه یمنح الرضا علی مراره الصبر بقدرها: قیل لحکیم: ماذا ترید؟ قال: ارید ان لا ارید. (و حبط عمله) ای ذهب ثوابه علی مصابه حتی و لو صبر.
… مصیبته حبط عمله: ای حرم من ثواب اعماله فکانها بطلت
امام علیهالسلام (در شکیبائی) فرموده است: شکیبائی به اندازه اندوه میرسد (مصیبت هر چه بزرگ باشد خداوند برابر آن شکیبائی عطاء میفرماید) و کسی که در مصیبت دست خویش به رانش زند (بیتابی کند) پاداشش (که برای او در آن مصیبت مقرر گشته) تباه میگردد.
و قال علیهالسلام: (ینزل الصبر علی قدر المصیبه) فاذا کانت المصیبه عظیمه نزل علی الانسان من الله سبحانه صبر کبیر، و انکانت صغیره نزل صبر بقدرها (و من ضرب یده علی فخذه عند مصیبته) ای عند ما اصابته مصیبه، و کانت الضربه جزعا و لعدم رضا بقضاء الله تعالی (حبط عمله) ای ذهب ثواب صبره، لانه لم یصبر و جزع، و الحبط هو البطلان، فلا یثاب علی صبره.
اللغه: المصیبه: البلیه و کل امر مکروه، فجیعه الموت. الفخذ: ما بین الرکبه و الورک. حبط عمله: بطل. الشرح: مهما کانت المصیبه عظیمه فهناک ما یقابلها من الصبر اذا فلا تغلب مصیبه مصابا و من فعل امرا یستنکر فیه قضاء الله و یرفض حکمه- کمن ضرب یده علی فخذه او خمش وجهه او شق جیبه- فقد اسخط الله و ذهب ثوابه و اجر احتسابه لمصیبته.
«شکیبایی به اندازه مصیبت فرود آید و آن کس که به هنگام مصیبت دست بر رانش زند، مزدش نابود شود.» در باره شکیبایی سخن به تفصیل گفته شد.
از سخنان امیر المؤمنین علیه السّلام است که به هنگام تسلیت دادن می فرموده است: بر شما باد به شکیبایی که دور اندیش به آن دست می یازد و بی تاب هم سر انجام آن را می پذیرد.
ابو خراش هذلی در مصیبت برادر خود عروه چنین سروده است: «معشوقه می گوید پس از مرگ عروه هم او را سرگرم لهو می بینم و حال آنکه اگر بدانی این سوگی بزرگ است، مپندار که من عهد عروه را به فراموشی سپرده ام ولی ای امیمه شکیبایی من پسندیده است.»
و قال علیهالسلام
یَنْزِلُ الصَّبْرُ عَلَی قَدْرِ الْمُصِیبَةِ،وَ مَنْ ضَرَبَ یَدَهُ عَلَی فَخِذِهِ
عِنْدَ مُصِیبَتِهِ حَبِطَ عَمَلُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
صبر و شکیبایی به اندازه مصیبت نازل میشود و کسی که دستش را (به سبب بیتابی و ناشکری) به هنگام مصیبت بر زانو زند اجر او ضایع میگردد
(و پاداشی در برابر مصیبت نخواهد داشت). ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر تنها اشاره به بعضی از منابع غیر از نهجالبلاغه نسبت به ذیل این کلام مبارک یعنی«وَمَنْ ضَرَبَ یَدَهُ عَلی فَخِذِهِ...»شده است میگوید:این قسمت در کتاب آداب امیرالمؤمنین لاصحابه است که جزء احادیث چهارصدگانهای است که امام علیه السلام درباره دین و دنیا بیان فرموده و گروهی قبل از مرحوم سیّد رضی آن را در کتابهای خود آوردهاند.همچنین این بخش را از زمخشری در کتاب ربیع الابرار با مختصر تفاوتی نقل میکند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 123). در کتاب تحف العقول نیز این حدیث به طور کامل با مختصر تفاوتی آمده است. )
توازن صبر و معصیت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته اشاره میکند.نخست توازن در میان صبر و مصیبت و سپس بر باد رفتن اجر انسان به خاطر بیتابی و جزع.
میفرماید:«صبر و شکیبایی به اندازه مصیبت نازل میشود و کسی که دستش را (به عنوان بیتابی و ناشکری) به هنگام مصیبت بر زانو زند اجر او ضایع میگردد (و پاداشی در برابر مصیبت نخواهد داشت)»؛ (یَنْزِلُ الصَّبْرُ عَلَی قَدْرِ الْمُصِیبَةِ، وَ مَنْ ضَرَبَ یَدَهُ عَلَی فَخِذِهِ عِنْدَ مُصِیبَتِهِ حَبِطَ عَمَلُهُ) .
شک نیست که در زندگی دنیا همیشه مشکلاتی بوده و خواهد بود.این طبیعت حیات دنیاست؛ولی خداوندی که انسان را برای زندگی در این جهان آفریده نیروهایی در وجود او برای مقابله با مشکلات خلق کرده از جمله صبر و تحملی است که به انسان داده تا بتواند مصائب را برتابد.گاه دیدهایم مادری که فرزند عزیزش را در جوانی از دست میدهد،لحظات اول چنان بیتابی میکند که گویی میخواهد جان به جانآفرین تسلیم نماید؛اما ساعات یا ایامی میگذرد، کم کم آرامش بر وجود او مسلط میشود؛گویی نیرویی از درون او میجوشد و با آن مصیبت بزرگ به مبارزه بر میخیزد و تدریجاً آن را مهار میکند و هر قدر مصیبت سنگینتر باشد این نیروی مقاومت که نامش صبر و شکیبایی است قویتر است.البته افرادی هم پیدا میشوند که بر خلاف این اصل کلی رشته صبر را از دست میدهند؛یا دست به خودکشی میزنند و یا مرگ ناگهانی به زندگی آنها پایان میدهد.
این بیان امام علیه السلام در واقع مایه تسلی خاطر برای تمام مصیبتدیدگان است که وقتی با مصیبت روبرو میشوند بیتابی نکنند و بدانند خدا صبر لازم را به آنها مرحمت خواهد کرد.
بعضی از مفسران نهج البلاغه تفسیری برای این جمله ذکر کردهاند که به ظاهر مراد امام علیه السلام نیست و آن اینکه تلخی صبر همیشه به اندازه تلخی مصیبت است و این خود واقعیتی است. (.فی ظلال نهج البلاغه،ج 4،ص 309 ذیل حکمت مورد بحث. )
اما اینکه امام علیه السلام میفرماید:کسی که دست خود را به هنگام مصیبت به زانو بزند اجر او ضایع میگردد به سبب چیزی است که در روایات اسلامی آمده است که اگر انسان در مقابل مصیبت صبور و شکور باشد خداوند به او پاداش میدهد و اگر ناشکری و بیتابی و جزع کند اجر و پاداشی نخواهد داشت، چنانکه در ضمن حکمت 291 خواهد آمد که امام علیه السلام به هنگام تسلیت به«اشعث بن قیس»درباره مرگ فرزندش فرمود:
«إنْ صَبَرْتَ جَری عَلَیْکَ الْقَدَرُ وَ أنْتَ مَأْجوُرٌ،وَ انْ جَزِعْتَ جَری عَلَیْکَ الْقَدَرُ وَ أنْتَ مَأْزورٌ ؛اگر صبر کنی مقدّرات انجام میشود و تو اجر و پاداش خواهی داشت و اگر بیتابی کنی باز هم مقدّرات انجام میشود و تو گناهکار خواهی بود».این مطلب در بحار الانوار نیز با اندک تفاوتی از امام امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است. ( .بحار الانوار،ج 68،ص 92. )
البته گریه و عزاداری برای مرگ عزیزان در اسلام ممنوع نیست،زیرا سرچشمههای عاطفی دارد و اسلام هرگز با عواطف مردم مبارزه نکرده است.
آنچه ممنوع است بیتابی و اظهار ناشکری و حرکات و سخنانی است که دلیل بر شکایت از تقدیرات الهی باشد.حدیث معروف پیامبر صلی الله علیه و آله که به هنگام وفات فرزندش ابراهیم در کتب مختلف نقل شده نیز اشاره به همین معناست؛هنگامی که خبر وفات فرزند به او رسید اشک در چشمان حضرت حلقه زد و سرازیر شد.شاید بعضی به آن حضرت ایراد کردند،فرمود:
«تَدْمَعُ الْعَیْنُ وَ یَحْزَنُ الْقَلْبُ وَ لا نَقُولُ ما یُسْخَطُ الرَّبُ ؛چشم میگرید و قلب محزون میشود اما چیزی که موجب خشم خدا شود نمیگویم». ( .کافی،ج 3،ص 262،ح 45؛طبقات کبری،ج 1،ص 114.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Endurance comes according to affliction. Whoever beats his hand on the thigh in his affliction ruins all his good deeds.“
وَ قَالَ علیه السلام کَم مِن صَائِمٍ لَیسَ لَهُ مِن صِیَامِهِ إِلّا الجُوعُ وَ الظّمَأُ وَ کَم مِن قَائِمٍ لَیسَ لَهُ مِن قِیَامِهِ إِلّا السّهَرُ وَ العَنَاءُ حَبّذَا نَومُ الأَکیَاسِ وَ إِفطَارُهُم
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: بسا روزهداری که بهرهای جز گرسنگی و تشنگی از روزهداری خود ندارد ، و بسا شب زندهداری که از شب زندهداری چیزی جز رنج و بیخوابی به دست نیاورد! خوشا خواب زیرکان، و افطارشان !
بسا روزهدار که از روزه خود جز گرسنگی و تشنگی بهره نبرد ، و بسا بر پا ایستاده که از ایستادن جز بیداری و رنج بری نخورد.
خوشا خواب زیرکان و خوشا روزه گشادن آنان.
و فرمود بسا روزهداری که نیست مر او را از روزه داشتن او بجز تشنگی و گرسنگی و بسا از ایستاده شب در نماز که نیست که مر او را از ایستادن بجز و رنج بجهة عدم شرایط و طریق آداب عبادت و چه خوبست خواب زیرکان و گشودن روزه ایشان
و فرمود (علیه السلام): چه بسیار روزه داری که از روزه اش جز گرسنگی و تشنگی بهره ای نبرد و چه بسا، نمازگزاری که از نمازش جز بیداری و رنج نصیبی حاصل نکند. خوشا خوابیدن زیرکان و خوشا روزه گشادن ایشان.
و آن حضرت فرمود:بسا روزهداری که از روزهاش جز گرسنگی و تشنگی نصیب نگردد .و بسا نمازگزاری که از ایستادنش به نماز جز بیداری و زحمت سود نگیرد.چه نیکوست خواب زیرکان و افطار آنان !
شروح:
و الظماء: العطش. و العناء: التعب. و حبذا اصله حبب ذا ای نعم شیئا نوم الاکیاس یعنی: ان الذین استعملوا العقول فهم اکیاس، و الاکیاس یثابون علی النوم و الاکل، لانهم ینامون و یاکلون علی نیه ان یتقووا بهما علی الطاعه فاذا هم فی عین الطاعه.
هو من یمسک من الطعام و الشراب، و النکاح و لا یمسک عن المعاصی، و الفواحش، قلت: هو من لا یاتی بجمیع شرائط الصوم علی وجه المامور به فلا یستحق به ثوابا و خص الظما دون الجوع، لانه اغلب علی العرب بسبب حراره الهواء و غیر ذلک، و اراد بالقائم المصلی. (حبذا نوم الاکیاس و افطارهم). العاقل اذا جری علی قضایا عقله، یقال، له: الکیس، و من کان کذلک لا یفعل ما یصیر و بالا علیه، من المباحات، و للنوم حاله عجیبه و للاکیاس الطاف فی الرویا، کما اخبر النبی صلی الله علیه و آله الرویا الصالحه للرجل الصالح، و قیل ان الاکیاس یثابون علی النوم، و الاکل، لانهم ینامون و یاکلون لیتقووا بهما علی الطاعه فاذاهم فی عین الطاعه.
(بسا روزهداری که از روزه داشتن جز گرسنگی و تشنگی بهرهای ندارد. و بسا نمازگزاری که از نمازش جز بیداری و رنج فایدهای نمیبرد. خوشا بر خواب زیرکان و روزه باز کردن ایشان.) مقصود امام (علیه السلام) آن است که اگر کسی به شرطی از شرایط نماز و روزه خود صدمه بزند و به صورت صحیحح انجام ندهد، از نماز و روزهاش بهرهای نخواهد برد. و بزرگترین شرط روزه و نماز توجه به معبود است، و نواقص زیاد عبادت و نادرستی آنها در بیشتر مردم از باب ناآگاهی به شرایط است. امام (علیه السلام) قیام را کنایه از نماز آورده است. و این که خواب زیرکان را ستوده است به خاطر آن است که آدم زیرک، هوش و زیرکی خود را در راه خیر و به طریق رضای شارع به کار میگیرد و هر چیزی را که در جای خود به کار میبرد. و هر کس اینطور باشد. خواب و افطارش و تمام دخل و تصرف در عباداتش را در جای خود، یعنی در جهت رضا و محبت خدا به کار میبرد.
وَ قَالَ علیه السلام کَمْ مِنْ صَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ صِیَامِهِ إِلاَّ الْجُوعُ وَ الظَّمَأُ وَ کَمْ مِنْ قَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ قِیَامِهِ إِلاَّ السَّهَرُ وَ الْعَنَاءُ حَبَّذَا نَوْمُ الْأَکْیَاسِ وَ إِفْطَارُهُمْ .
الأکیاس هاهنا العلماء العارفون و ذلک لأن عباداتهم تقع مطابقة لعقائدهم الصحیحة فتکون فروعا راجعة إلی أصل ثابت و لیس کذلک الجاهلون بالله تعالی لأنهم إذا لم یعرفوه و لم تکن عباداتهم متوجهة إلیه فلم تکن مقبولة و لذلک فسدت عبادة النصاری و الیهود .
و فیهم ورد قوله تعالی عامِلَةٌ ناصِبَةٌ تَصْلی ناراً حامِیَةً ( سورة الغاشیة 3،4. )
(و قال علیهالسلام: کم من صائم لیس له من صیامه الا الظماء) بسا روزهداری که نیست او را از روزه داشتن خود مگر تشنگی و این در صورتی است که صائم، جاهل باشد به احکام صوم و روزه دارد نه بر نهج شریعت و طریقه ماموربه. و تخصیص (ظماء) بدون جوع به واسطه آن است که آن اغلب است بر عرب از جوع به سبب حرارت هوا (و کم من قائم لیس من قیامه الا العناء) و بسا ایستاده در شب از برای عبادت که نیست او را از برخاستن خود مگر رنج بیداری کشیدن به جهت جهل به شرایط و آداب و طریق طاعت و عبادت (حبذا نوم الاکیاس) چه نیکو است خواب عاقلان زیرکان به سبب آنکه فطن به واسطه فطانت جمیع امور را در مواضع خود به جای میآورد پس بیداری خواهد کشید در موضع بیداری و خواب خواهد کرد در موضع خواب به خلاف جاهلان که عمل به عکس خواهند نمود (و افطارهم) و چه نیک است روزه گشودن عاقلان زیرا که ایشان به سبب دانش، در روزهای حرام روزه خواهند خورد و در روزهای غیر حرام روزه خواهند داشت با شرایط و آداب آن، به خلاف جاهلان که در روزهای حرام روزه خواهند داشت. و گفتهاند که اکیاس مثاب میشوند بر نوم و اکل به واسطه آنکه ایشان خواب میکنند و می خورند به قصد آنکه قوت پیدا کنند به آن به طاعت الهی، پس نوم و اکل ایشان طاعت باشد و مصداق این است قول حضرت رسالت پناهی (صلی الله علیه و آله): (نوم العالم عباده)
و بسیار روزهدار که نباشد او را از روزه بهرهای مگر گرسنگی و تشنگی کشیدن، و بسیار قایم. یعنی نمازگزار که او را نباشد از قیام بهرهای مگر بیداری و رنج بردن. از قبیل دیگر خطابیات است در مقام تخصیص بر مراعات شروط عبادات از صدق نیت و تصحیح عقیدت و اخلاص و تهذیب نفس و اخلاق گفته میشود و نتوان به این کلمه حکم کرد که دو شخص که احوال ایشان در قصور ایمان و شرایط طاعات یکسان باشد، و یکی روزه رمضان و نماز پنجگانه ندارد، و دیگری دارد امر ایشان مساوی و بیتفاوت باشد، پس کردن آن نماز و روزه با نکردن یک حکم داشته باشد. مربی کلام اول است، و شاید با آن مذکور شده باشد. چه نیک است خواب زیرکان و افطار ایشان از قبیل (نوم العالم عباده) که ایشان آنچه کنند از خواب یا نماز در موضع خویش و بر وجه صواب و موافق آداب کنند.
و قال علیهالسلام: «کم من صائم لیس له من صیامه الا الظما و کم من قائم لیس له من قیامه الا العناء. حبذا نوم الاکیاس و افطارهم!» یعنی و گفت علیهالسلام که چه بسیار روزهداری است که نیست از برای او از جهت روزهگرفتن او مگر تشنگی و چه بسیار نمازگزاری است که نیست از برای او از جهت نمازگزاردن مگر مشقت و زحمت. خوشا خواب زیرکان و افطار کردن ایشان! یعنی بدا شب زندهداری احمقان و روزهی ایشان.
اللغه: (سهر) سهرا: لم ینم (الکیاسه) تمکین النفس من استنباط ما هو انفع فهو کیس ج: اکیاس و کیسی- المنجد. الاعراب: الجوع مستثنی مفرغ و فی مقام اسم لیس مرفوعا، حبذا من افعال المدح، و ذا فاعله و نوم الاکیاس المخصوص بالمدح خبر مبتدء محذوف ای هو نوم الاکیاس. المعنی: التوجه الی الله تعالی مع الاخلاص روح العباده، فمن لا یقارن عبادته. بحضور القلب و الاخلاص لا توثر فی نفسه، فصلاته لاتنهاه عن الفحشاء و المنکر، و لا تقربه الی حضره الخالق الاکبر، و صومه لا یصیر زکاه لبدنه و لا یکون جنه له من النار، و یشترط فی قبول العباده شروط اخر کالولایه و الاکل الحلال و الاجتناب عن شرب الخمر فاذا فقدت شرائط العباده لم یبق منها الا التعب و العناء، و السهر و الظماء. الترجمه: چه بسیار روزهداری که از روزهاش سودی ندارد جز گرسنگی و تشنگی و چه بسیار شب زندهداری که از شب زندهداریش بهرهای نبرد جز بیخوابی و رنج، وه چه خوبست خواب عارفان زیرک، و هم افطارشان در روز.
چه بسیار کس روزه دارد ولی***ندارد به جز جوع زان حاصلی
بسا کس که شب زندهدار است لیک***نه جز رنج و بیخوابیش نائلی
خوشا خواب آن هوشمندان پاک***که افطار دارند و صاحبدلی
(کم من صائم لیس له من صیامه الا الظما) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (الا الجوع و الظما) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) اذا صمت فلیصم سمعک و بصرک و شعرک و جلدک- و عدد اشیاء غیر هذا- و قال: لا یکن یوم صومک کیوم فطرک. و عنه (علیه السلام) ان الصیام لیس من الطعام و الشراب وحده فاذا صمتم فاحفظوا السنتکم و غضوا ابصارکم و لا تنازعوا و لا تحاسدوا- و سمع النبی (صلی الله علیه و آله) امراه تسب جاریه لها و هی صائمه، فدعا بطعام فقال لها: کلی، فقالت انی صائمه فقال کیف تکونین صائمه و قد سببت جاریتک، ان الصوم لیس من الطعام و الشراب. (و کم من قالم لیس له من قیامه الا السهر) ای: عدم النوم فی اللیل. (و العناء) ای: المشقه. فالخوارح کانوا اهل سهر و عناء فی قیام اللیل و تلاوه القرآن!! و کذلک (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) کثیر من الفرق الباطله عامله ناصبه- و فی الخبر الناصب لاهل البیت سواء صلی ام زنا. (حبذا نوم الاکیاس و افطارهم) لان نومهم و افطارهم ایضا عباده لکونهما منهم لاستجمام قوی النفس حتی یقدروا علی اداء الفرائض و النوافل- و لذا قال النبی (صلی الله علیه و آله): انا لا اصوم جمیع الایام، و لا اقوم جمیع اللیل، و نهی من فعل ذلک.
ابدا لا جدوی من صوم و صلاه و حج و زکاه الا مع الصدق و الاخلاص فی القول و العمل و الشده و الصلابه فی الحق و لو تظاهرت ضده جمیع قوی الشر، و ای وزن لعباده لا تردع عن منکر، و لا تبعث علی معروف؟ قال نبی الرحمه (صلی الله علیه و آله): (من لم یهتم بامور المسلمین فلیس منهم) حتی و لو صلی و صام و حج الی بیت الله الحرام. و ایضا قال: (الدین النصیحه لله و لرسوله و لعامه المسلمین)، و معنی هذا ان دین الاسلام لا یعرف السلبیه و لا یعترف بها. (حبذا نوم الاکیاس و افطارهم) و المراد بالاکیاس هنا اهل العلم و العمل، و المعنی نوم العالم العامل افضل من عباده القاعد الجاهل. و تقدم مع الشرح قول الامام فی الحکمه 96: (نوم علی یقین خیر من صلاه فی شک).
… نوم الاکیاس و افطارهم: الاکیاس جمع کیس بتشدید الیاء ای العقلاء العارفون یکون نومهم و فطرهم افضل من صوم الحمقی و قیامهم
امام علیهالسلام (در نکوهش عمل بیجا) فرموده است: بسا روزهداری را که از روزه داشتنش جز گرسنگی و تشنگی نمیماند، و بسا نماز (شب) گزاری که از ایستادن و نماز گزاردنش جز بیداری و رنج نیست (چون روزه و نماز را طبق دستور انجام نداده) چه نیک است خواب زیرکان و روزه باز کردن ایشان (چون آنان آنچه کنند به جا و طبق دستور میباشد).
هر عملی که انسان در راه خدا انجام میدهد باید طبق شرائط باشد هرگاه طبق دستور خدا نباشد و یا آنکه از روی ریاء و خودنمائی انجام شده باشد هیچ ارزشی ندارد. خواب و افطار دانشمندان که روی عقیده و شناخت وظیفه است بهتر و بیشتر مورد توجه است. خدا درباره منافقین میفرماید: (منافقین به خدا حیله میزنند خدا هم آنان را فریب میدهد وقتی به نماز میایستند کسل هستند. کارهایشان از روی ریاست کمتر توجه به خدا دارند).
و قال علیهالسلام: (کم من صائم لیس له من صیامه الا الجوع و الظماء) ای العطش، و ذلک لانه فعل ما یوجب سخط الله، کالاغتیاب و نحوه، فلا یثیبه علی صیامه (و کم من قائم) لیله بالعباده (لیس له من قیامه الا السهر) و عدم نوم اللیل (و العناء) ای التعب، لانه لم یخلص لله سبحانه، او اخلص و اتی، بما یبطل عمله (حبذا نوم الاکیاس) ای العقلاء جمع کیس (و الفطارهم) حیث انهم یحرزون الثواب بعقلهم و اطاعتهم لله فی النوم لراحه البدن، و الافطار لتجویز الله لهم التمتع بالطیبات بینما الحمقی یکون قیامهم و صیامهم و بالا علیهم، فلم یدرکوا راحه الدنیا و لا الاخره.
اللغه: الظما: العطش. العناء: التعب. الاکیاس: جمع کیس بالتشدید و هو العاقل. الشرح: العباده متقومه بالاخلاص لله و التوجه الیه و ان تکون علی الطریقه المرسومه شرعا شروطا و شرائطا مع المحافظه علی اجزائها و احکامها و معرفه ما یفسدها و یبطلها فاذا اخل القائم بها ببعض ما وجب فیها استوی مع من لم یصل و کلمه الامام تنطلق من هذا المنطلق و ان کثیرا من الناس الذین یصلون لا ینالهم من صلاتهم و لا یقبل الله منهم فرضا بل لا ینالهم الا التعب بالقیام و الرکوع و السجود و هکذا من لم یعرف احکام الصوم فیرتکب المبطلات له فانه لا یناله الا الجوع و العطش … ثم مدح نوم العلماء الواعین لان نومهم کان عن صلاه ادوها بجمیع خصوصیاتها و کذلک مدحهم لصومهم و افطارهم لمعرفتهم بموارد الصوم و موارد الافطار و یعرفون کیف یودون عباداتهم علی الوجه السلیم …
«بسا روزه دار که او را از روزه اش جز گرسنگی و تشنگی بهره ای نیست و بسا نماز شب گزاری که برای او از نمازش جز شب زنده داری و رنج نیست، خوشا خواب زیرکان و روزه گشادن ایشان.»
منظور از زیرکان در این جا عالمان عارف اند که عبادت ایشان مطابق با عقیده صحیح آنان است و عبادت ایشان شاخه ای است که به تنه و ریشه پایدار بستگی دارد و کسانی که نسبت به خدای متعال جاهل اند آن چنان نیستند و چون خدا را نمی شناسند و عبادت ایشان متوجه او نیست، پذیرفته نمی شود. به همین سبب عبادت مسیحیان و یهودیان تباه است و این سخن خداوند متعال هم در باره ایشان نازل شده است «عامِلَةٌ ناصِبَةٌ، تَصْلی ناراً حامِیَةً»، «عمل کنندگان رنج کشیده که به آتش بسیار سوزان وارد شوند.»
و قال علیهالسلام
کَمْ مِنْ صَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ صِیَامِهِ إِلَّا الْجُوعُ وَ الظَّمَأُ،وَ کَمْ مِنْ قَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ قِیَامِهِ إِلَّا السَّهَرُ وَ الْعَنَاءُ،حَبَّذَا نَوْمُ الْأَکْیَاسِ وَ إِفْطَارُهُمْ .
امام علیه السلام فرمود:
چه بسیار روزهدارانی که از روزه خود جز گرسنگی و تشنگی بهرهای نمیبرند و چه بسیار شبزندهدارانی که از قیام شبانه خود جز بیخوابی و خستگی
ثمرهای نمیگیرند.آفرین بر خواب هوشمندان و افطارشان! ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر در ذیل این کلام حکیمانه میگوید:بخش اول این کلام از یک حدیث نبوی برگرفته شده که ابونعیم اصفهانی آن را در کتاب تاریخ اصفهان در شرح حال احنف بن حکیم نقل کرده است و همچنین ابوطالب مکی در کتاب قوت القلوب و هر دو پیش از سیّد رضی میزیستهاند،بنابراین امیرمؤمنان علی علیه السلام از حدیث پیامبر بهره گرفته و آن را با جمله«حَبَّذا نَوْمُ الْأکْیاسِ وَإفْطارُهُمْ»کاملتر ساخته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 124).)
روزهداران بینصیب و شب زندهداران بیخبر!
میدانیم عبادات نیز مانند انسان،روح و جسمی دارند.امام علیه السلام در این کلام حکیمانهاش اشاره به عبادات بیروح و کمنتیجه یا بینتیجه کرده میفرماید:«چه بسیار روزهدارانی که از روزه خود جز گرسنگی و تشنگی بهرهای نمیبرند و چه بسیار شب زنده دارانی که از قیام شبانه خود جز بیخوابی و خستگی ثمرهای نمیگیرند.آفرین بر خواب هوشمندان و افطارشان»؛ (کَمْ مِنْ صَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ صِیَامِهِ إِلَّا الْجُوعُ وَ الظَّمَأُ،وَ کَمْ مِنْ قَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ قِیَامِهِ إِلَّا السَّهَرُ وَ الْعَنَاءُ،حَبَّذَا نَوْمُ الْأَکْیَاسِ وَ إِفْطَارُهُمْ) .
«سَهَر»(بر وزن سفر) به معنای شببیداری و«عَناء»به معنای رنج و تعب است.
همانگونه که در بالا اشاره شد عبادات،ظاهری دارد و باطنی یا صورتی و سیرتی؛صورت عبادات افعالی است که در ظاهر باید انجام شود؛ولی باطن آنها فلسفههای تربیتی است که نتیجه آن قرب الی الله است.برای رسیدن به این نتایج قناعت به شکل عبادات کافی نیست بلکه توجه به آداب آن نیز لازم است.
مثلاً در نماز اگر حضور قلب نباشد و انسان اذکار و افعال آن را در حالی بجا آورد که فکر او مشغول برنامههای دنیای مادی اوست به یقین از نتایج تربیتی آن که باز داشتن از گناه (نهی از فحشا و منکر) و قرب الی اللّه
(الصَّلاةُ قُرْبانُ کُلُّ تَقِیٍّ) ( .کافی،ج 3،ص 265. )
و شستشوی دل از زنگار گناه است محروم خواهد ماند.
همچنین روزه برنامههای ظاهری مانند خودداری از خوردنی و نوشیدنی و بعضی دیگر از لذات نفسانی دارد و فلسفهای که عبارت از تقویت ایمان و اراده و مبارزه با هوای نفس و شیطان است که اگر آنها حاصل نشود نتیجه روزه که تقوا است: «لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ» 1 حاصل نمیگردد و انسان را از عذاب الهی باز نمیدارد و سپری در برابر آتش نمیشود.
به همین دلیل در روایات اسلامی تأکید زیادی بر آداب نماز و روزه و سایر عبادات شده است تا عبادات افزون بر اسقاط تکلیف به درجه قبولی در نزد پرورگار برسد.
علاوه بر این،افعال و اعمال زشتی جزء موانع قبولی عبادت است؛مانند غیبت کردن،نوشیدن مستکنندهها،استفاده از اموال حرام و امثال آن که سبب میشود عبادات تا مدتی مقبول درگاه خدا نگردد.نیز یکی از مهمترین شرایط قبولی عبادات،پذیرش ولایت اهلبیت است که اگر نباشد عبادات به کلی بیروح و خالی از محتوا میشود.
کلام حکیمانه فوق ناظر به تمام این امور نیز هست؛کسانی هستند روزه میگیرند؛اما انواع گناهان را در حال روزه انجام میدهند؛ظلم میکنند،مال مردم میخورند،آبروی مسلمانان را میریزند و با غیبت و تهمت افراد بیگناه را آزار میدهند به یقین اینگونه اشخاص از روزه خود جز گرسنگی و تشنگی بهرهای نمیبرند،چنانکه شب زنده دارانی هستند مانند خوارج که خون بیگناهان را میریزند،با امام معصوم به مبارزه برمیخیزند و جنایات بیرحمانهای میکنند و با این حال شب تا به صبح نماز و قرآن میخوانند.اینها هرگز بهرهای از عبادات شبانه نخواهند برد.
منظور از«اکیاس»(جمع کیّس به معنای انسان با هوش است) تنها پرهیزگاران و افراد با معرفت و هوشمند به همه اسرار عبادات آگاهند و آداب آن را به کار میبندند.آنها اگر چه روزه مستحبی به جا نیاورند و عبادات مستحب شبانه را انجام ندهند خواب و افطارشان از عبادات گروه اول بالاتر است؛خواب و افطاری که به آنها برای اطاعت خالق و خدمت به خلق نیرو میدهد.
خستگان محروم!
کلام حکیمانه فوق که بخشی از آن از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده و به صورت مبسوطتر از امیرمؤمنان علیه السلام،گویا بر گرفته از آیه سوم سوره«غاشیه»است.آنجا که حال مجرمان را شرح میدهد و میفرماید: «عامِلَةٌ ناصِبَةٌ» ؛پیوسته عمل کرده و خسته شدهاند (و نتیجهای نگرفتهاند)»و دلیلش آن است که نه معرفت کافی برای عمل داشتند نه شرایط آن را رعایت کردند و نه موانع آن را برطرف نمودند و حتی گاهی با اعمال ناشایست خود اگر بهرهای هم از اعمال پیشین برده بودند آنها را حبط و باطل نمودند.
در کتاب کافی در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که برای ناصبیان و دشمنان اهل بیت تفاوتی نمیکند که نماز بخوانند یا اعمال ناشایست انجام دهند و این آیه شریفه: «عامِلَةٌ ناصِبَةٌ* تَصْلی ناراً حامِیَةً» درباره (امثال) آنها نازل شده است. ( .کافی،ج 8،ص 160،ح 162. )
در حدیث دیگری آمده است که برای ناصبین به اهلبیت تفاوت نمیکند که نماز بخوانند یا دزدی کنند آنها در آتش دوزخند. ( .بحارالانوار،ج 27،ص 235،ح 51. )
هنگامی که انسان حالات خوارج را مطالعه میکند به عمق این گفتار حکیمانه امام علیه السلام آشناتر میشود؛آنها چگونه افراد بیگناه را سر میبریدند و حتی شکم زن باردار را پاره میکردند و او و جنینش را میکشتند و حتی قتل امیرمؤمنان علی علیه السلام را واجب میشمردند؛اما با این حال صدای زمزمه تلاوت قرآن شبانه و نماز شبشان همواره به گوش میرسید.شبیه آنها گروهی از وهابیون امروزند که به آسانی دهها و صدها نفر از افراد بیگناه،زن و کودک و پیر و جوان را به خاک و خون میکشند سپس در نمازهای پنجگانه با صفوف منظم و خواندن سورههای طولانی به وسیله امام و زمزمه آمین بعد از حمدشان و اهمیت فوقالعاده دادن به مد «وَ لاَ الضّالِّینَ» حضور پیدا میکنند به گونهای که هر کس اعمال سوء و جنایتهای فوقالعاده آنها را ندیده و نشنیده باشد تحت تأثیر واقع میشود و گمان میکند اینها فرشتگانی هستند در روی زمین در حالی که شیاطینی هستند مستحق جهنم و سجین.
این سخن را با حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خاتمه میدهیم.آن حضرت شنید که زنی در حال روزهداری کنیز خود را دشنام میدهد! دستور داد طعامی حاضر کردند و به آن زن فرمود:بخور.عرض کرد:روزهدارم.فرمود چگونه روزهدار هستی در حالی که کنیز خود را دشنام دادی روزه فقط پرهیز از طعام و شراب نیست. ( .کافی،ج 4،ص 87،ح 83)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ There are many who fast but whose fast is nothing more than hunger and thirst. There are many who pray and whose prayer is not better than wakefulness and hardship:The sleep as well as the eating and drinking of the intelligent (God-fearing) individual is far better.”
وَ قَالَ علیه السلام سُوسُوا إِیمَانَکُم بِالصّدَقَةِ وَ حَصّنُوا أَموَالَکُم بِالزّکَاةِ وَ ادفَعُوا أَموَاجَ البَلَاءِ بِالدّعَاءِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ایمان خود را با صدقه دادن ، و اموالتان را با زکات دادن نگاهدارید ، و امواج بلا را با دعا از خود برانید .
ایمان خود را با صدقه نگاه دارید ، و مالهاتان را با زکات دادن ، و موجهای بلا را با دعا برانید.
(و از سخنان آن حضرت است به کمیل پسر زیاد نخعی)
و فرمود ملک خود گردانید ثبات ایمان خود را بصدقه دادن و استوار سازید مالهای خود را بزکات دادن و دفع کنید موجهای بلا را بدعا کردن
و فرمود (علیه السلام): ایمان خود را با صدقه نگه دارید و داراییهای خود را با دادن زکات حفظ کنید و امواج بلا را با دعا برانید.
و آن حضرت فرمود:ایمان خود را با صدقه ، اموالتان را با زکات حفظ کنید ،و امواج بلا را با دعا برانید .
شروح:
وسوسوا ایمانکم بالصدقه: ای اخرجوا زکاه اموالکم، فان سیاستکم فی الایمان علی انفسکم بالعباده المالیه التی هی الصدقه، و اکثر ما یقال الزکاه للواجب و الصدقه للسنه ثم یتداخلان.
ای استدیموا من الله تعالی التوفیق للثبات علی سنن الاستقامه بایصال النفع علی عبیده و یجوز ان یرید احفظوا ثواب ایمانکم یعنی ان الایمان اذا قارنه الصدقه الواجبه کان ثوابه اعظم و اوقر مما اذا لم یقارنه فحرض علیهالسلام علی اقتناص تلک الزیاده من الثواب بالزکاه. (ادفعوا امواج البلاء بالدعاء). قیل من البلاء بلاء مقدر قدره الله تعالی وجه ان دعاء العبد ربه دفع عنه و ان ترک الدعاء اصابه.
سوسوا: نگهداری کنید، (ایمانتان را به وسیلهی صدقه نگهداری کنید و اموالتان را با دادن زکات محفوظ بدارید، و موجهای بلا را با دعا از خود برانید). توضیح آن که صدقه نسبت به ایمان کامل به منزلهی نگهبان است، و حفظ ایمان بدون صدقه ممکن نیست، و اما پاسداری مال به وسیلهی زکات از آن جهت است که ندادن زکات حاکی از بخل و زیادی طمع است و این انگیزه میشود تا مستحق زکات، صاحب مال را نکوهش میکند و مردم درصدد آزار او برآیند، پس مانع زکات بدان وسیله مال خود را در معرض تلف قرار داده، و با دادن زکات آن را از تلف نگه داشته است. کلمه: (امواج) را از پیشامدهای پیاپی استعاره آورده است و قبلا گذشت که دعا از روی خلوص از جمله عواملی است که نفس را برای اجابت خواستهی خود، آماده میسازد. هدف امام (علیه السلام) از این بیان، وادارسازی به دادن صدقه، زکات و دعا کردن است.
وَ قَالَ علیه السلام سُوسُوا إِیمَانَکُمْ بِالصَّدَقَةِ وَ حَصِّنُوا أَمْوَالَکُمْ بِالزَّکَاةِ وَ ادْفَعُوا أَمْوَاجَ الْبَلاَءِ بِالدُّعَاءِ .
قد تقدم الکلام فی الصدقة و الزکاة و الدعاء فلا معنی لإعادة القول فی ذلک
(و قال علیهالسلام: سوسوا ایمانکم بالصدقه) ملک خود گردانید ایمان خود را، یعنی حفظ آن نمایید به صدقه دادن استدعای توفیق کنید از خدای تعالی از برای ثبات بر سنن استقامت به سبب ایصال نفع بعید او. و میتواند بود که مراد این باشد که نگاه دارید ثواب ایمان خود را. یعنی هرگاه صدقه واجبهای مقارن ایمان شود ثواب او اعظم و وافر خواهد بود از آنکه صدقه مقارن او نباشد. پس اقتناص کنید این زیادت را از ثوابی که حاصل میشود به زکات (و حصنوا اموالکم بالزکوه) و استوار سازید مالهای خود را از شایبه حرام و از تطرق قطاعالطریق به زکات دادن (و ادفعو امواج البلاء بالدعاء) و دفع کنید موجهای دریای بلا را یعنی حوادث متواتره و وقایع متوالیه بلا و محن را به دعا کردن به درگاه حق جل و علا. و مصدق این است قول سیدالعابدین علیهالسلام: (ان الدعاء و البلاء لیتوافقان الی یوم القیمه و ان الدعاء لیرد البلاء و قد ابرم ابراما)
سیاست کنید یعنی ضبط و رعایت کنید ایمان خود را به صدقه دادن، و به آن وسیله استدعای توفیق و مساعدت الهی نمائید، و در حصن و پناه درآرید اموال خود را به (زکاه) اشارت به آنکه (زکاه) موجب حفظ مال است از آفات موجبه زوال. و دفع کنید موجهای بلا را به دعا و زاری و التماس از حضرت باری. شخص طاعت خدا یا به مال میکند، یا به نفس، و اول یا زاید از قدر واجب است و صدقه غالبا بر آن اطلاق میشود. یا قدر واجب است و (زکاه) بر آن اطلاق میشود. و اما ثانی اهم آن دعا است و خواهشگری و نماز و ذکر در آن داخل است و (صدقه) موجب تکمیل ایمان است، بلکه نشان کمال آن است از آنجا که مومن از روی رغبت در ثواب و حسن نیت و اعتقاد به آن میشتابد و (زکاه) سبب حفظ مال است که اگر ندهد حق خدای برده باشد، و در امانت فقراء خیانت کرده شایسته آن باشد که از دیوان اعلی رخصت سلب و نهب آن مال دهند، و دعا سبب تحصن نفس از آفات جهان و دستانداز دیوان و شیطان گردد، چه هرگاه در پناه حضرت رحمان درآید و جوار و امان او در خواهد، بلا و جفا بر او دست نیابد، و محنت و عنا بر او کمین نگشاید.
و قال علیهالسلام: «سوسوا ایمانکم بالصدقه و حصنوا اموالکم بالزکاه و ادفعوا امواج البلاء بالدعاء.» یعنی و گفت علیهالسلام که مالک گردید ایمان شما را به صدقه دادن، زیرا که صدقه دفع میکند بلاهای عظیمه را که نزول آن بیرون کند ایمان را از دست مومن و محافظت کنید اموال شما را از نقصان یافتن به زکات دادن، زیرا که زکات موجب زیادتی اموال است و دفع کنید موجهای بلا را به دعا کردن، زیرا که تضرع و زاری به درگاه خدا موجب دفع بلاست.
اللغه: (ساس) القوم: دبرهم، ساس الامر: قام به- المنجد. الاعراب: سوسوا: جمع الامر الحاضر من ساس یسوس، و ایمانکم مفعوله. المعنی: الایمان سراج القلب و نوره الذی یتلالو علی المشاعر و الحواس و الاعضاء فیضیئها، و اماره ضیائها انها تعمل عملها اللائق بها، فتفهم الحق و تحس احساسا ایمانیا، و تعمل بالخیر و تدعو الیه، فلابد من تدبیره و القیام بامره و حفظه عن الضعف و الانطفاء. و الانفاق فی سبیل الله و الصدقه لله یزیده ضیاء و نورا، و اداء الزکاه موجب لاستغناء الفقراء و عفافهم عن مد ایدیهم الی اموال اصحاب الزکاه، مضافا الی ان اداء الزکاه یحصن المال بلطف من الله و حفظه عن التلف و السرقه و الحرقه. و الدعاء الی الله لدفع البلایا و رفعها من الدعاء المستجاب کما ورد فی کثیر من الاخبار و نص علیه الکتاب فقال الله تعالی: (قل ما یعبوبکم ربی لولا دعائکم) الترجمه: فرمود: ایمان خود را بوسیله صدقه دادن حفظ کنید، و اموال خود را با پرداخت زکاه نگهداری نمائید و بیمه کنید، و امواج بلا را بوسیله دعاء از خود دور کنید.
تصدق کن از بهر ایمان خود***زکاتت بده حفظ کن مال خود
بگردان تو موج بلا با دعاء***به درگاه حق بازگو حال خود
اقول: هو مما رواه (تحف) ابن ابیشعبه مماقاله (علیه السلام) من الاربعمائه فی آداب الدین و الدنیا. (سوسوا) ای: دبروا. (ایمانکم بالصدقه) (فاما من اعطی و آتقی و صدق بالحسنی فسنیسره للیسری). (و حصنوا) ای: احفظوا. (اموالکم بالزکاه) فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) ما ضاع مال فی بر و لا بحر الا بتضییع الزکاه و لا یصاد من الطیر الا ما ضیع تسبیحه. و عنه (علیه السلام) ما من رجل یمنع درهما فی حقه الا انقق اثنین فی غیر حقه. و عنه (علیه السلام) ما ادی احد الزکاه فنقصت من ماله و لا منعها احد فزادت (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) فی ماله. (و ادفعوا امواج البلاء بالدعاء) فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) ان الدعاء یرد القضاء ینقضه کما ینقض السلک و قد ابرم ابراما. و عنه (علیه السلام) ان الله لیدفع بالدعاء الامر الذی علم ان یدعی له فیستجیب، و لو لا ما وفق العبد من ذلک الدعاء لاصابه منه ما یجتثه من جدید الارض. و عن ابیالحسن (علیه السلام) الدعاء یرد ما قدر قدر و ما لم یقدر؟ قیل: کیف ما لم یقدر؟ قال: حتی لا یکون. هذا و لعل الاصل فی قوله (علیه السلام) (سوسوا ایمانکم بالصدقه) ما رواه (الجعفریات) عنه (علیه السلام) عن آبائه (علیه السلام) ان امیرالمومنین (علیه السلام) مر بالسوق فنادی باعلی صوته: ان اسواقکم هذه یحضرها ایمان فشوبوا ایمانکم بالصدقه فان الله لایقدس من حلف باسمه کاذبا.
سوسوا ایمانکم ای اعملوا بمقتضاه و انتفعوا به، و المعنی لا ایمان یجدی بلا بذل تماما کما لا بذل ینفع بلا ایمان (و حصنوا اموالکم بالزکاه) قال میثم فی شرحه: من منع الزکاه فقد عرض امواله للتلف، لان الفقراء لا یسکتون عنه (توفی هذا الشارح سنه 679 ه) اما الدعاء فقد سبق الکلام حوله منذ قلیل فی الحکمه 134.
… سوسوا ایمانکم بالصدقه: السیاسه حفظ الشیء بما یحوطه من غیره فسیاسه الرعیه حفظ نظامها بقوه الرای و الاخذ بالحدود و الصدقه تستحفظ الشفقه و الشفقه تستزید الایمان و تذکر الله و الزکاه اداء حق الله من المال و اداء الحق حصن النعمه
امام علیهاسلام (در ترغیب به صدقه و زکوه و دعاء) فرموده است: ایمانتان را با صدقه سیاست و حفظ نمائید (که صدقه نشانه کمال ایمان است و مومن برای پاداش با نیت پاک به آن میشتابد) و دارائیهاتان را با زکوه دادن در پناه در آورید (چون اگر ندهید به فقراء و مستمندان خیانت کردهاید و شایسته است که از بین برود) و گرفتاریهای پی در پی را با دعاء و درخواست دور نمائید.
انفاق در راه خدا بصورت صدقه و یاز کاه که واجب است دعای بیچارگان را به همراه میآورد و مال و ایمان انسان محفوظ میماند و با توجه به خدا و دعا کردن، بلاها برطرف میگردد. در هر حال دعا نقش مهمی در زندگی بشر دارد و به همین جهت انسان به هنگام درماندگی به خدا پناه میبرد. زیرا بشر شتابزده است: (انسان همانند دعای خیر در حق دیگران نفرین هم میکند، زیرا فردی شتابزده است) اما آنان که خدا را بخوبی شناختهاند در موقع ناراحتی و مشکل هم از خدا کمک نمیخواهند. در موقعی که ابراهیم (علیه السلام) در آتش میافتاد به او گفتند: از خدا کمک بخواه گفت: آگاهی خدا به حال من کافی است که من درخواست نکنم.
و قال علیهالسلام: (سوسوا) السیاسه حفظ الشیء بما یحفظه من الفساد (ایمانکم بالصدقه) فان التصدق یحفظ الایمان عن الفساد، اذ تسبب تقویه الایمان، فان اعطاء المال الذی هو احب شیء الی الانسان فی سبیل الله، یرکز ملکه الایمان فی النفس (و حصنوا) ای احفظوا، و اجعلوا الحصن الحافظ (اموالکم بالزکاه) فان اعطاء الزکاه یوجب لطف الله تعالی بحفظ مال المزکی (و ادفعوا امواج البلاء بالدعاء) فانه سبحانه یستجیب الدعاء، و یحفظ الداعی.
اللغه: سوسوا: امر من السیاسه و هی صیانه الشیء و حفظه و ادارته. حصنوا: احفظوا و حوطوا. البلاء: المصائب. الشرح: احفظوا ایمانکم و حافظوا علیه و ارعوه بالصدقه لانها تدر الشفقه و لا تنبعث الا عن قلب رحیم … و حصنوا اموالکم من التلف بما تخرجونه من زکاتها و فی الحدیث عن الامام الصادق علیهالسلام قال: و الله ما ضاع مال فی بر او بحر الا و کان لله فیه حق … و البلاء مهما کان عظیما و قریب الوقوع فانه یدفع بالدعاء و الالتجاء الی الله قال تعالی: (ادعونی استجب لکم).
«ایمان خود را با صدقه نگه دارید و اموال خود را با زکات حفظ کنید و امواج بلا را با دعا از خود برانید.»
و قال علیهالسلام
سُوسُوا إِیمَانَکُمْ بِالصَّدَقَةِ،وَ حَصِّنُوا أَمْوَالَکُمْ بِالزَّکَاةِ،
وَ ادْفَعُوا أَمْوَاجَ الْبَلَاءِ بِالدُّعَاءِ.
امام علیه السلام فرمود:
ایمانتان را با صدقه حفظ کنید و اموالتان را با زکات، و امواج بلا را با دعا از خود دور سازید. (. سند گفتار حکیمانه: تنها موردی را که نویسنده مصادر درباره این کلام حکیمانه از راویانی قبل از سیّد رضی نقل میکند این است که میگوید:جمله «حَصِّنُوا أمْوالَکُمْ بِالزَّکاةِ» در حدیث«آداب امیرالمؤمنین لاصحابه»(که در کتاب تحفالعقول و خصال نقل شده) آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 124).بخشی از این گفتار در کلمات رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز هست.(بحار الانوار،ج 90،ص 288). )
بهترین راه حفظ ایمان و مال
امام علیه السلام در این گفتار پربار خود به آثار صدقه در راه خدا و ادای زکات و برکات دعا اشاره کرده میفرماید:«ایمانتان را با صدقه حفظ کنید و اموالتان را با زکات،و امواج بلا را با دعا از خود دور کنید»؛ (سُوسُوا إِیمَانَکُمْ بِالصَّدَقَةِ، وَ حَصِّنُوا أَمْوَالَکُمْ بِالزَّکَاةِ،وَ ادْفَعُوا أَمْوَاجَ الْبَلَاءِ بِالدُّعَاءِ) .
«سوسوا»از ریشه«سیاست»به معنای تدبیر و حفظ و اصلاح است.
تأثیر صدقه در حفظ ایمان از این نظر است که علاقه انسان به مال بیش از هر چیز است؛بسیارند کسانی که در اعمال و عبادات ظاهری قهرمان میداناند؛اما هنگامی که پای مسائل مالی به میان میآید میلنگند.به همین دلیل پرداختن صدقه و چشمپوشی از مال مخصوصاً اگر به صورت عادت روزانه انسان درآید در تقویت پایههای ایمان بسیار مؤثر است و شاید به دلیل اهمیت صدقات و انفاق در راه خدا در قرآن مجید بذل مال در کنار بذل جان قرار گرفته و میفرماید: «إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» ؛خداوند از مؤمنان،جان و مالشان را خریداری کرده که در برابرش بهشت برای آنان باشد». ( .توبه،آیه 111.)
در مورد حفظ اموال از طریق پرداخت زکات هم از جنبههای ظاهری قابل تفسیر است،هم از جنبههای معنوی؛از نظر ظاهر میدانیم زکات حق محرومان است هنگامی که قشر ضعیف جامعه از حقوق مسلم خود محروم شود کار به شورشها و قیامها بر ضد اغنیا میکشد و اموال آنها به خطر میافتد،قیامهای کمونیستی در عصر ما گواه صادق این مدعاست.در اعصار گذشته نیز کم و بیش این معنا وجود داشته و شاید شورش زنجیان که در نیمه دوم قرن سوم هجری واقع شد و شخصی به نام«علی بن محمد»در بصره ظهور کرد و گروهی از بردگان را که در شرایط بسیار سختی در مزارع و باغات زندگی میکردند و با خدمات طاقتفرسا با کمترین بهرهمندی مشغول کار بودند گرد خود جمع کرد، نمونهای از همین رخداد باشد. ( .در جلد پنجم«پیام امام»،ص 352 ذیل خطبه 128 شرح کافی درباره شورش زنجیان داده شده است. )
قرآن مجید نیز اشاره پرمعنایی به این معنا دارد آنجا که میفرماید: «وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ» ؛و در راه خدا انفاق کنید و (با ترک انفاق) خود را به دست خود،به هلاکت نیفکنید» (.بقره،آیه 195.) قرار گرفتن این دو جمله پشت سر هم دلیل بر ارتباط آنها با یکدیگر است؛یعنی اگر انفاق فی سبیل الله ترک شود ثروتمندان خودشان را با دست خود به هلاکت افکندهاند و اکثریت محروم سرانجام به پا میخاسته قوانین را در هم میشکنند و شورشی غیر قابل کنترل ایجاد میکنند.
از نظر معنوی نیز جای تردید نیست که خداوند برکات خود را از کسانی بر میگیرد که حقوق محرومان را نمیپردازند.در حدیثی از امام صادق علیه السلام در ابواب زکات کتاب وسائل الشیعه آمده است:
«ما ضاعَ مالٌ فی بَرٍّ أوْ بَحْرٍ إلّا بِتَرْکِ الزَّکاةِ ؛هیچ مالی در دریا و خشکی از بین نرفت جز به سبب ترک زکات». ( .وسائل الشیعه،ج 6،ص 5.)
در مورد جمله سوم یعنی رابطه دفع امواج بلا به وسیله دعا نیز روایات فراوانی داریم و پیش از روایات،قرآن مجید از آن سخن گفته،میفرماید: «قُلْ ما یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لا دُعاؤُکُمْ» ؛بگو:پروردگارم برای شما ارزشی قائل نیست اگر دعای شما نباشد». (.فرقان،آیه 77.)
در حدیثی در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إنّ الدُّعاءَ یَرُدُّ الْقَضاءُ وَ قَدْ نَزَلَ مِنَ السَّماءِ وَ قَدْ أُبْرِمَ إبْراماً ؛دعا حوادث سخت را باز میگرداند حتی اگر دستور آن از آسمان صادر و محکم و مبرم شده باشد». ( .کافی،ج 2،ص 469،ح 3.)
در همین کتاب از امام زین العابدین علیه السلام میخوانیم:
«الدُّعاءُ یَدْفَعُ الْبَلاءَ النّازِلَ وَ ما لَمْ یَنْزِلْ ؛دعا بلایی را که نازل شده است دفع میکند و همچنین بلائی را که نازل نشده است». ( .همان،ح 5. )
البته استجابت دعا شرایطی دارد که از جمله شرایط آن توبه و نهی از منکر و استفاده از غذای حلال است. ( .ر.ک:مقدمه کتاب«کلیات مفاتیح نوین». )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Protect your belief through charity; guard your wealth by paying Allāh's share thereof, and repel the waves of calamity with supplication.”
وَ مِن کَلَامٍ لَهُ علیه السلام لِکُمَیلِ بنِ زِیَادٍ النخّعَیِّ قَالَ کُمَیلُ بنُ زِیَادٍ أَخَذَ بیِدَیِ أَمِیرُ المُؤمِنِینَ عَلِیّ بنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام فأَخَرجَنَیِ إِلَی الجَبّانِ فَلَمّا أَصحَرَ تَنَفّسَ الصّعَدَاءَ ثُمّ قَالَ
یَا کُمَیلَ بنَ زِیَادٍ إِنّ هَذِهِ القُلُوبَ أَوعِیَةٌ فَخَیرُهَا أَوعَاهَا فَاحفَظ عنَیّ مَا أَقُولُ لَکَ
النّاسُ ثَلَاثَةٌ فَعَالِمٌ ربَاّنیِّ وَ مُتَعَلّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتبَاعُ کُلّ نَاعِقٍ یَمِیلُونَ مَعَ کُلّ رِیحٍ لَم یَستَضِیئُوا بِنُورِ العِلمِ وَ لَم یَلجَئُوا إِلَی رُکنٍ وَثِیقٍ یَا کُمَیلُ العِلمُ خَیرٌ مِنَ المَالِ العِلمُ یَحرُسُکَ وَ أَنتَ تَحرُسُ المَالَ وَ المَالُ تَنقُصُهُ النّفَقَةُ وَ العِلمُ یَزکُوا عَلَی الإِنفَاقِ وَ صَنِیعُ المَالِ یَزُولُ بِزَوَالِهِ یَا کُمَیلَ بنَ زِیَادٍ مَعرِفَةُ العِلمِ دِینٌ یُدَانُ بِهِ بِهِ یَکسِبُ الإِنسَانُ الطّاعَةَ فِی حَیَاتِهِ وَ جَمِیلَ الأُحدُوثَةِ بَعدَ وَفَاتِهِ وَ العِلمُ حَاکِمٌ وَ المَالُ مَحکُومٌ عَلَیهِ یَا کُمَیلُ هَلَکَ خُزّانُ الأَموَالِ وَ هُم أَحیَاءٌ وَ العُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بقَیَِ الدّهرُ أَعیَانُهُم مَفقُودَةٌ وَ أَمثَالُهُم فِی القُلُوبِ مَوجُودَةٌ هَا إِنّ هَاهُنَا لَعِلماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَی صَدرِهِ لَو أَصَبتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَی أَصَبتُ لَقِناً غَیرَ مَأمُونٍ عَلَیهِ مُستَعمِلًا آلَةَ الدّینِ لِلدّنیَا وَ مُستَظهِراً بِنِعَمِ اللّهِ عَلَی عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَی أَولِیَائِهِ أَو مُنقَاداً لِحَمَلَةِ الحَقّ لَا بَصِیرَةَ لَهُ فِی أَحنَائِهِ یَنقَدِحُ الشّکّ فِی قَلبِهِ لِأَوّلِ عَارِضٍ مِن شُبهَةٍ أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاکَ أَو مَنهُوماً بِاللّذّةِ سَلِسَ القِیَادِ لِلشّهوَةِ أَو مُغرَماً بِالجَمعِ وَ الِادّخَارِ
لَیسَا مِن رُعَاةِ الدّینِ فِی شَیءٍ أَقرَبُ شَیءٍ شَبَهاً بِهِمَا الأَنعَامُ السّائِمَةُ کَذَلِکَ یَمُوتُ العِلمُ بِمَوتِ حَامِلِیهِ أللّهُمّ بَلَی لَا تَخلُو الأَرضُ مِن قَائِمٍ لِلّهِ بِحُجّةٍ إِمّا ظَاهِراً مَشهُوراً وَ إِمّا خَائِفاً مَغمُوراً لِئَلّا تَبطُلَ حُجَجُ اللّهِ وَ بَیّنَاتُهُ وَ کَم ذَا وَ أَینَ أُولَئِکَ أُولَئِکَ وَ اللّهِ الأَقَلّونَ عَدَداً وَ الأَعظَمُونَ
عِندَ اللّهِ قَدراً یَحفَظُ اللّهُ بِهِم حُجَجَهُ وَ بَیّنَاتِهِ حَتّی یُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُم وَ یَزرَعُوهَا فِی قُلُوبِ أَشبَاهِهِم هَجَمَ بِهِمُ العِلمُ عَلَی حَقِیقَةِ البَصِیرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الیَقِینِ وَ استَلَانُوا مَا استَوعَرَهُ المُترَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا استَوحَشَ مِنهُ الجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدّنیَا بِأَبدَانٍ أَروَاحُهَا مُعَلّقَةٌ بِالمَحَلّ الأَعلَی أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللّهِ فِی أَرضِهِ وَ الدّعَاةُ إِلَی دِینِهِ آهِ آهِ شَوقاً إِلَی رُؤیَتِهِم انصَرِف یَا کُمَیلُ إِذَا شِئتَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (کمیل بن زیاد میگوید: امام دست مرا گرفت، و به سوی قبرستان کوفه برد، آنگاه آه پردردی کشید و فرمود) ای کمیل بن زیاد! این قلبها بسان ظرفهایی هستند، که بهترین آنها، فراگیرترین آنهاست، پس آنچه را میگویم نگاهدار :
1- اقسام مردم (مردم شناسی)
مردم سه دستهاند، دانشمند الهی، و آموزندهای بر راه رستگاری، و پشّههای دست خوش باد و طوفان و همیشه سرگردان، که به دنبال هر سر و صدایی میروند، و با وزش هر بادی حرکت میکنند، نه از روشنایی دانش نور گرفتند، و نه به پناهگاه استواری پناه گرفتند .
2- ارزشهای والای دانش
ای کمیل: دانش بهتر از مال است، زیرا علم، نگهبان تو است، و مال را تو باید نگهبان باشی؛ مال با بخشش کاستی پذیرد امّا علم با بخشش فزونی گیرد، و مقام و شخصیّتی که با مال به دست آمده با نابودی مال، نابود میگردد .
ای کمیل بن زیاد! شناخت علم راستین (علم الهی) آیینی است که با آن پاداش داده میشود، و انسان در دوران زندگی با آن خدا را اطاعت میکند، و پس از مرگ، نام نیکو به یادگار گذارد. دانش فرمانروا، و مال فرمانبر است .
3- ارزش دانشمندان
ای کمیل! ثروت اندوزان بی تقوا مرده گرچه به ظاهر زندهاند، امّا دانشمندان، تا دنیا برقرار است زندهاند، بدنهایشان گرچه در زمین پنهان امّا یاد آنان در دلها همیشه زنده است .
4- اقسام دانش پژوهان
بدان که در اینجا (اشاره به سینه مبارک کرد) دانش فراوانی انباشته است، ای کاش کسانی را مییافتم که میتوانستند آن را بیاموزند؟ آری تیز هوشانی مییابم امّا مورد اعتماد نمیباشند، دین را وسیله دنیا قرار داده، و با نعمتهای خدا بر بندگان، و با برهانهای الهی بر دوستان خدا فخر میفروشند . یا گروهی که تسلیم حاملان حق میباشند امّا ژرف اندیشی لازم را در شناخت حقیقت ندارند، که با اوّلین شبههای، شک و تردید در دلشان ریشه میزند؛ پس نه آنها، و نه اینها، سزاوار آموختن دانشهای فراوان من نمیباشند .
یا فرد دیگری که سخت در پی لذّت بوده، و اختیار خود را به شهوت داده است، یا آن که در ثروت اندوزی حرص میورزد، هیچ کدام از آنان نمیتوانند از دین پاسداری کنند، و بیشتر به چهارپایان چرنده شباهت دارند، و چنین است که دانش با مرگ دارندگان دانش میمیرد .
5- ویژگیهای رهبران الهی
آری! خداوند! زمین هیچ گاه از حجّت الهی خالی نیست، که برای خدا با برهان روشن قیام کند، یا آشکار و شناخته شده، یا بیمناک و پنهان، تا حجّت خدا باطل نشود، و نشانههایشان از میان نرود. تعدادشان چقدر؟ و در کجا هستند؟ به خدا سوگند! که تعدادشان اندک ولی نزد خدا بزرگ مقدارند، که خدا به وسیله آنان حجّتها و نشانههای خود را نگاه میدارد، تا به کسانی که همانندشان هستند بسپارد، و در دلهای آنان بکارد ، آنان که دانش، نور حقیقت بینی را بر قلبشان تابیده، و روح یقین را دریافتهاند، که آنچه را خوشگذارانها دشوار میشمارند، آسان گرفتند، و با آنچه که ناآگاهان از آن هراس داشتند أنس گرفتند. در دنیا با بدنهایی زندگی میکنند، که ارواحشان به جهان بالا پیوند خورده است ، آنان جانشینان خدا در زمین، و دعوت کنندگان مردم به دین خدایند. آه، آه، چه سخت اشتیاق دیدارشان را دارم! کمیل! هر گاه خواستی باز گرد .
[کمیل پسر زیاد گفت: امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) دست مرا گرفت و به بیابان برد، چون به صحرا رسید آهی دراز کشید و گفت:] ای کمیل! این دلها آوند هاست، و بهترین آنها نگاهدارندهترین آنهاست. پس آنچه تو را میگویم از من به خاطر دار: مردم سه دستهاند: دانایی که شناسای خداست، آموزندهای که در راه رستگاری کوشاست، و فرومایگانی رونده به چپ و راست که درهم آمیزند، و پی هر بانگی را گیرند و با هر باد به سویی خیزند.
نه از روشنی دانش فروغی یافتند و نه به سوی پناهگاهی استوار شتافتند. کمیل! دانش به از مال است که دانش تو را پاسبان است و تو مال را نگهبان. مال با هزینه کردن کم آید، و دانش با پراکنده شدن بیفزاید، و پرورده مال با رفتن مال- با تو- نپاید. ای کمیل پسر زیاد! شناخت دانش، دین است که بدان گردن باید نهاد.
آدمی در زندگی به دانش طاعت- پروردگار- آموزد و برای پس از مرگ نام نیک اندوزد، و دانش فرمانگذارست و مال فرمانبردار. کمیل! گنجوران مالها مردهاند گر چه زندهاند، و دانشمندان چندان که روزگار پاید، پایندهاند. تنهاشان ناپدیدار است و نشانههاشان در دلها آشکار. بدان که در اینجا [و به سینه خود اشارت فرمود] دانشی است انباشته، اگر فراگیرانی برای آن مییافتم. آری! یافتم آن را که تیز دریافت بود، لیکن امین نمینمود، با دین دنیا میاندوخت و به نعمت خدا بر بندگانش برتری میجست، و به حجّت علم بر دوستان خدا بزرگی میفروخت. یا کسی که پیروان خداوندان دانش است، اما در شناختن نکتههای باریک آن او را نه بینش است. چون نخستین شبهت در دل وی راه یابد درماند- و راه زدودن آن را یافتن نتواند-. بدان- که برای فرا گرفتن دانشی چنان- نه این در خور است و نه آن. یا کسی که سخت در پی لذت است و رام شهوت راندن یا شیفته فراهم آوردن است و مالی را بر مال نهادن. هیچ یک از اینان اندک پاسداری دین را نتواند و بیشتر به چارپای چرنده ماند. مرگ دانش این است و مردن خداوندان آن چنین. بلی زمین تهی نماند از کسی که حجّت بر پای خداست، یا پدیدار و شناخته است و یا ترسان و پنهان از دیدههاست. تا حجّت خدا باطل نشود و نشانههایش از میان نرود، و اینان چندند، و کجا جای دارند؟ به خدا سوگند اندک به شمارند، و نزد خدا بزرگمقدار. خدا حجتها و نشانههای خود را به آنان نگاه میدارد، تا به همانندهای خویشش بسپارند و در دلهای خویشش بکارند. دانش، نور حقیقت بینی را بر آنان تافته و آنان روح یقین را دریافته و آنچه را ناز پروردگان دشوار دیدهاند آسان پذیرفتهاند. و بدانچه نادانان از آن رمیدهاند خو گرفته. و همنشین دنیایند با تنها، و جانهاشان آویزان است در ملأ اعلی. اینان خدا را در زمین او جانشینانند و مردم را به دین او میخوانند. وه که چه آرزومند دیدار آنانم؟ کمیل اگر خواهی بازگرد.
و فرمود کمیل بن زیاد نخعی گفت که کمیل بن زیاد گرفت دست مرا امیر مؤمنان پس بیرون برد مرا بسوی صحرا پس هنگامی که رسید بصحرا نفس کشید مانند نفس کشیدن حسرت خورده پس فرمود که ای کمیل بن زیاد بدرستی که این دلها ظرفهاست برای ادراک اشیا پس بهترین دلها یاد گیرندهترین آنهاست پس نگاه دارد و یاد گیرد از من آنچه میگویم برای تو مردمان سه فرقهاند پس فرقه اول داناست بعلوم شریعت و معارف الهی و دوم تعلیم گیرنده است بر راه رستگاری سیم مگسی چنداند که آلودهاند بمردارها و پلیدیها پیروانند هر آواز کننده را براه باجل میل میکنند با هر بادی طلب روشنی نکردهاند بروشنی دانش و پناه نبردند اصل استوار با بنیاد که عقاید حقه است ای کمیل دانش بهتر است از مال دانش پاسبانی میکند تو را و تو پاسبانی میکنی مال را و مال کم میکند آنرا کم میکند آنرا نفقه کردن و علم زیاده میشود بر نفقه دادن و احسان نمودن بمال زایل میشود بزوال ملک ای کمیل بن زیاد شناختن علم دینی است که دین دار میشود بآن بعلم کسب میکند آدمی طاعت را در زندگانی خود و حاصل میکند سخن پسندیده را پس از فانی شدن او و آن ذکر جمیل است و علم حکم کننده است بر کیفیّت تحصیل مال بر وجه حلال و مال حرام کرده شده است بر او ای کمیل هلاک شدند خزینه داران مالها بغرور نفس و حال آنکه ایشان زندگانند باقی ماندگان بذکر جمیل ما دام که باقی است روزگار ذاتهای ایشان نایابست و صورتهای ایشان در دلها موجود است آگاه باش بدرستی که اینجا علمی بسیار است و اشارت کرد بسینه خود اگر میرسیدم آنرا بجاهلان طریق حق میریختم آنرا در دل آنها بلی میرسم بکسی که سریع الفهم است غیر ایمن شده بود بواسطه انحراف و از جاده حق بکار دارنده است آلت دین را برای دنیا و پشت قوی کننده بنعمتهای خدا بر بندگان او و بحجتهای او بر دوستان او یا ملاقات میکنم بفرمانبرداری مر بندگان حقرا که هیچ بصیرتی نیست مر او را در اطراف و جوانب او برفروخته میشود شک در دل او مر اول پیش آمده از شبهات کاذبه بدانکه نه این مقلد و نه آن سریع الفهم از حاملان علمند آسانست کشیدن او و فرمانبرداری او و برای آرزوی نفس یا حریص گردانیده شده بجمع مال و ذخیره کردن در زیر زمین نیستند هر دو رعایت کنندگان دین در چیزی که نزدیکتر چیزی باشد از روی مانند باین هر دو چهار پایان که چرا کنندهاند در صحرا همچنین میمیرد علم بمرگ بردارندگان او بار الها این بمنزلت استثناست لیکن این هست که خالی نمیشود زمین از کسی که قیام نماینده باشد از برای خدا ببرهانی یا آشکارای مشهور مانند امامانی که ظاهر بودند از امامان اثنا عشر یا ترسان مستور مانند حجت منتظر تا باطل نشود حجتهای خدا و دلیلهای روشن او و چند باشد مدت غیبت قایم و کجایند امامان دینند آن گروه بخدا سوگند که کمترند از روی شمارش و بزرگترند از روی مرتبه نگاه میدارد خدا حجتهای خود را و برهانهای روشن خود را بایشان تا آنکه بامانت میسپارند حجج و بیّنات الهی را در دلهای امتثال خود هجوم کرد و بیکبار نازل شد بایشان علم ربّانی بر حقیقت رویت و اندیشه و بخودی خود در رفتند در راحت یقین و نرم گرفتند آنچه دشوار گرفتند آنرا بناز و نعمت بسر بردگان و انس گرفته بچیزی که رمیدند از آن نادانان و همراه شدند دنیا را با بدنهای خود نه بروحها و روحهای ایشان آویخته بمحل عرش برین آن گروه خلیفههای خدایند در زمین او و خوانندگان بسوی دین او دردا دردا بجهة آرزومندی بدیدن ایشان بازگرد ای کمیل از اینجا هر جا که خواهی
سخنی از آن حضرت (علیه السلام) به کمیل بن زیاد نخعی. کمیل بن زیاد گوید: امیر مؤمنان، علی بن ابی طالب، دست مرا گرفت و از شهر بیرون برد. چون به صحرا رسیدم آه بلندی کشید و فرمود:
ای کمیل، دلها چونان ظرفهایند و بهترین آنها نگهدارنده ترین آنهاست. پس، هر چه می گویم به خاطر بسپار. مردم سه دسته اند، عالمی ربّانی و آموزنده ای که در راه راست گام برمی دارد و سه دیگر همج الرّعاع. یعنی کسانی که از پی هر آواز می روند و با وزش هر باد به چپ و راست میل می کنند. از فروغ دانش بهره ور نشده اند و به رکن استواری پناه نجسته اند.
ای کمیل، علم بهتر از مال است. علم تو را نگه می دارد و تو باید مال را نگه داری. مال به هزینه کردن کاسته می شود و حال آنکه، از علم هر چه انفاق کنی، افزونتر شود و آنچه به مال پرورده شود با زوال مال زوال می یابد.
ای کمیل بن زیاد، شناخت فضیلت علم، رکنی از ارکان دین است که باید بدان گردن نهاد. به علم است که آدمی، تا هنگامی که زنده است به اطاعت پروردگارش پردازد و پس از مرگش نام نیک او بر جای ماند. علم، حاکم است و مال، محکوم.
ای کمیل، مرده اند آنان که گنجوران مال اند، هر چند، به ظاهر زنده اند، ولی عالمان تا جهان برپای است برجای اند. اجسادشان از میان می رود، ولی آثارشان در دلها موجود است.
بدان که در اینجا [اشاره به سینه خود فرمود] علمی گرد آمده است، اگر برای آن عاملانی بیابم. آری، یکی را یافتم که نیکو در می یافت ولی امین نبود. زیرا دین را وسیله رسیدن به دنیا ساخته بود و با نعمت خدا بر بندگان خدا برتری می فروخت. و می خواست به حجّت علم، اولیای خدا را مغلوب سازد.
یا کسی است که پیرو حاملان علم است، ولی در شناخت رمز و راز علم بصیرتش نیست، در اولین شبهه که بر او عارض می شود، شک و تردید در دلش شراره می افروزد. نه این و نه آن.
یا کسی است که سخت خواستار لذت است و در شهوات، عنان گسیخته و شیفته جمع مال و اندوختن آن. اینان، هیچیک، پاسدار دین نباشند. بیش از هر چیز به ستوران چرنده می مانند. بدین گونه است که علم با مرگ حاملانش می میرد.
آری، زمین هیچگاه از حجت قائم خداوندی خالی نمی ماند. خواه آشکار و مشهور باشد یا ترسان و پنهان از دیده ها. تا حجتها و نشانه های روشن دین خدا از میان نرود اینان آیا چند تن هستند، یا در کجایند به خدا سوگند، که شمارشان بس اندک است، ولی قدر و منزلتشان بسیار است. خداوند به اینان حجتها و نشانه های روشن خود را حفظ کند، تا آن را به همانندان خود به ودیعت سپارند و این بذر در دلهای ایشان بکارند. علم و حقیقت و بصیرت به آنان روی آور شده و روح یقین را یافته اند و آنچه ناز پروردگان، دشوار پنداشته اند، بر خود آسان ساخته اند. و بر آنچه نادانان از آن می ترسند انس گرفته اند. به تن همدم دنیایند ولی جانشان به جهان بالا پیوسته است. جانشینان خداوند در روی زمین هستند و داعیان دین اویند. آه، آه. چه آرزومند دیدارشان هستم. ای کمیل، اگر خواهی بازگرد.
از سخنان آن حضرت است به کمیل بن زیاد نخعی کمیل بن زیاد گفت:امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام دستم را گرفت و به صحرا برد،چون به آنجا رسید آهی کشید چون آه اندوهناک،سپس فرمود :
ای کمیل،این دلها ظرفهاست،و بهترین آنها نگاهدارندهترین آنهاست،پس آنچه را برایت میگویم حفظ کن .
مردم سه گروهند:دانشمند ربّانی،دانشجوی بر راه نجات، و مگسانی ناتوان که به دنبال هر صدایی میروند،و با هر بادی حرکت میکنند، به نور دانش روشنی نیافته،و به رکنی محکم پناه نبردهاند .
ای کمیل،دانش بهتر از ثروت است،دانش تو را میپاید و تو ثروت را میپایی.ثروت را خرج کردن کم میکند و دانش با خرج شدن افزایش مییابد.نیکی کردن با ثروت با از بین رفتن ثروت از بین میرود .
ای کمیل،شناخت دانش دینی است که انسان به آن جزا داده میشود،انسان با کمک معرفت کسب طاعت میکند،و بعد از مرگش نام نیک به دست میآورد.
دانش حاکم،و ثروت محکوم است .
ای کمیل بن زیاد،ثروت اندوزان در حالی که زندهاند مردهاند، و دانشمندان تا جایی که روزگار باقی است باقیاند،شخصشان با از دنیا رفتن گم شده،و شخصیّتشان در دلها موجود است .
بدان که در اینجا دانش فراوانی است-اشاره به سینهاش فرموده-اگر برای آن افراد شایستهای مییافتم انتقال میدادم!آری شخص تیز فهمی را برای این علوم مییابم ولی از او بر آن ایمن نیستم،ابزار دین را برای دنیا به کار میگیرد،و با نعمتهای خداوند بر بندگانش،و به حجتهای حق بر اولیائش بزرگی میفروشد ،یا کسی را مییابم که پیرو حاملان حق است و او را در اطراف و جوانب آن بصیرتی نیست،به اولین شبههای که عارضش میگردد آتش شک در دلش افروخته میشود.
بدان که نه این را اهلیّت است نه آن را .یا کسی را مییابم که حریص به لذت شده،و به آسانی مطیع شهوت گشته.یا کسی که شیفته جمع کردن مال و انباشتن آن است،این دو نفر به هیچ وجه رعایت کننده دین نیستند،نزدیکترین موجود از نظر شباهت به این دو طایفه چهارپایان رها شده در علفزارند.علم با مرگ حاملانش به این صورت میمیرد .
خداوندا،آری زمین از کسی که به حجّت خدا برای خدا قیام نماید تهی نمیماند،قایمی آشکار و مشهور،یا ترسان و پنهان،تا دلایل الهی و بیّناتش باطل نگردد.
اینان چند نفرند،و کجایند ؟به خدا قسم عددشان اندک، و نزد خداوند از نظر منزلت بسیار بزرگند،خداوند دلایل و بیّناتش را به وجود آنان محافظت میکند تا به افرادی شبیه خود بسپارند،و بذر آن را در دلهایشان کشت کنند .دانش با حقیقت بصیرت به آنان روی نموده،و با روح یقین در آمیختهاند و آنچه را ناز پروردگان سخت گرفتهاند آسان یافتهاند،و به آنچه نادانان از آن وحشت کردهاند مأنوس شدهاند،و با بدنهایی که ارواحشان به محلّ برتر آویخته همنشین دنیا شدهاند .اینان جانشین حق در زمین،و دعوت کنندگان به دین خدا هستند.آه آه که چه مشتاق دیدار آنانم! ای کمیل،اگر میخواهی باز گرد .
شروح:
کمیل تصغیر اکمل کزهیر فی تصغیر ازهر، و ذلک بعد حذف الهمزه. و الزیاد و الزیاده بمعنی، و هما مصدران ککتاب و الکتابه و نخع قبیله من الیمن. و الجبان: الصحراء، و الجبانه مثله. و اصحر: دخل فی الصحراء. و الصعداء بالمد: تنفس یصعده المتلهف و الحزن احیانا. و هذا الفصل کله فی صفه العلماء و العلم منتزع من کلام طویل له علیهالسلام معروف، کان امیرالمومنین علیهالسلام اخرج کمیلا الی موضع خال ثم وصاه فدعاه اولا الی حفظ ما سمعه من العلم، فقال: خیرالقلوب او عاها: ای احفظها للعلم الدینی. ثم قسم اصناف الناس علی ثلاثه: احدها عالم ربانی، و هو العارف بالله تعالی المتاله، قال تعالی کونوا ربانیین. قال الازهری: هم ارباب العلم الذین یعملون بما یعلمون، و اصله من الرب کانوا یربون المتعلمین بصغار العلوم قبل کبارها، و زیدت النون و الالف للمبالغه فی النسب، کما یقال: لحیانی. و قال ابوعبید: الربانیون العلماء بالحلال و الحرام، فقال ثعلب: انما قیل للعلماء ربانیون لانهم یربون العلم ان یقوموا به، یقال لمن قام باصلاح شیء و اتمامه قد ربه یربه فهو رب له، و قیل: انه منسوب الی الرب علی غیر قیاس. و الرب من اسماء الله و لا یفال فی غیره تعالی الا بالاضافه. و الصنف الثانی الذی یتعلم لینجو بذلک لا یجادل و یفاخر به. و الصنف الثالث ارذال الناس الذین یتبعون کل مبتدع ینعق و یدعو الناس الی باطل. و الهمج: ذباب صغیر کالبعوض یقع علی وجوه الحمر. و الرعاع: الاحداث و الطغام. ثم ذکره زیاده درجات العلم علی المال من وجوه محسوسه، ثم قال: ان تعلم العلم حسن عند کل عاقل و فی کل مله. و الا حدوثه واحده الاحادیث. ثم نبه علی کثره علومه لیوخذ منه و یتعلم: فقال (ها) ای انتبهوا لما اقول لکم، ان ههنا لعلما جما: ای ان فی صدری علما کثیرا استدلالیا و ما یجری مجراه. و لقنت الکلام: فهمته، و اللقن: الرجل الفهم یقال: غلام لقن ای سریع الفهم. و مستظهرا: ای مستعینا. و روی او متقلدا لحمله الحق لا بصیره له فی احنانه و الاحناء: الجوانب، الواحد حنو، و قولهم ارجو احناء طیرک ای نواحیه یمینا و شمالا و اماما و خلفا و یراد بالطیر الخفه و الطیش، و حنو کل شیء: اعوجاجه، کاحناء السرج و القتب. و قوله لا بصیره له فی احنائه ای لا علم له بفحواه و بما فی ضمنه و وسطه و الهنوم: المولع بالشیء، یقال: نهم بکذا. و السلس: السهل. و المغرم: الحریص. و روی اقرب شیء شبها بهما الانعام و هی الابل و البقر و الغنم. و السائمه: التی ترعی، یقال: سامت الماشیه ای رعت فهی سائمه. و لما ذکر کثره علومه شکا رعیته انه لا یخلون من وجوه غیر حسنه: اما ان یتعلم بعضهم للدنیا، و اما ان یکتفی بعضهم بالتقلید، و اما ان یکون منقاد الشهوات نفسه مشغولا باللذات لا ینظر الی العلم، او یکون حریصا بجمع المال و غیره فلا یتفرغ للتعلم. ثم قال: اذا کان الناس علی هذا یذهب العلم بینهم و یموت حتی لا یری له اثر عندهم.
ثم استثنی و قال اللهم بلی یستثنی باللهم فی وسط الکلام یستثنون بان شاء الله فی آخر الکلام، ذکر علیهالسلام: انه لا یخلو الزمان عن عالم مثله معصوم یعلم جمیع ما یحتاج الیه الامامه من العلوم الدینیه، اما ان یکون ظاهرا بین الخلایق لکونه آمنا و لکثره اولیائه، و اما ان یکون غائبا مستورا لکونه خائفا علی نفسه بسبب کثره اعدائه و قله اولیائه. لئلا تبطل حجج الله. ای بیناته، اشاره الی قوله تعالی لئلا تکون للناس علی الله حجه بعد الرسل. ثم قال و کم ذا اشاره الی تطاول الخوف علی اولاده علیهمالسلام الذین هم حجج الله و کون آخرهم مغمورا: ای مستورا یعلوه الخوف، یقال: غمره الماء الی علاه. و اولئک الاقلون عددا: اشاره الی ان فی آخر الزمان لا یکون فی کل وقت و زمان الا واحد منهم، و این اولئک استبعاد لازمنتهم و انهم فی اکثر الاحوال مظلومون مستورون مشردون. و اولئک الاقلون عددا، مثل قوله تعالی ثله من الاولین و قلیل من الاخرین فالاوصیاء و الانبیاء فی الزمن الاول کانوا فی عهد واحد جماعه کثیره، و فی آخر الزمان منذ عهد رسول الله صلی الله علیه و آله الی قیام الساعه لا یکون فی کل حین الاوصی. و هجم بهم العلم علی حقیقه البصیره: ای دخل بهم بغته، و هجم یتعدی و لا یتعدی. و استوعره: ای وجده وعرا، ای صعبا. و المترف: المتنعم. و آه کلمه توجع، اصله اوه.
اخرجنی الی الجبان: الجبان و الجبانه: الصحراء اصحر: برز الی الصحراء. و الصعداء: تنفس بصعده المتلهف و الحزین. العالم الربانی: هو رب العلم الذی یعمل بما یعلم، و اصله من الرب کانه یربی المتعلمین بصغار العلوم، قبل کبارها و زیدت الالف و النون للمبالغه فی النسب کما فی الحبانی عن الازهری، و قیل هو الذی یربی العلم ای یقوم باصلاحه و اتمامه عن ثعلب. و قیل هو العالم بالحلال و الحرام عن ابیعبید، و قیل هو منسوب الی الرب علی غیر قیاس، و هو الله تعالی، و قیل عنی بالعالم الربانی من حصل من العلوم ما یدعوه من الدنیا الی الاخره، و من الحرص الی القناعه و من الغفله الی التقوی: و بالمتعلم من یتعلم لذلک قال الامام الوبری یعنی ان کل واحد من العالم المتعلم: انما یفوز و یباین. الهمج الرعاع اذا جمع وصفین فالعالم انما یفلح اذا جمع بین العلم و العمل و المتعلم اذا جمع الی التعلم القصد لسبیل نجاته، فاذا کان العالم غیر عامل و المتعلم غیر قاصد لسبیل النجاه فهما من جمله الرعاع. الهمج: جمع همجه و هی ذباب صغیر کالبعوض یسقط علی وجوه الغنم و الحمیر، و اعینها، و یقال للحمقی من الناس قال الراجز. قد هلکت جارتنا من الهمج. قیل ای من سوء التدبیر فی المعاش و الرعاع الاحداث و الطغام. و العلم یزکو علی الانفاق: لان الهدایه الی الدین و الابانه للناس عن تفاصیل العلوم یفتح لصاحبه ابواب العلم و یسهل علیه الوقوف علی الادله، و الوصول الی العلوم المتفرقه، و ربما یذکره ما نسی من الدلائل و المعلومات. هاء: للتنبیه، علما جما: ای کثیرا، و اللقن: السریع الفهم عنی به من یطلب العلم للدنیا. و المستظهر بنعم الله: المعاند المجادل، و بالمنقاد لحمله الحق: المقلد الذی یقبل قولا بلا حجه اما لغفلته و رکونه الی الدنیا و اما لضعف عزیمته و فیاله رایه. لا بصیره له فی احنائه: ای لا علم له بفحواه و مضمونه. و المنهوم بالشیء: المولع به عنی به من استغرق فی اللذات الخسیسه و ارتسمت فیه الامور الشهوانیه. و السلس: السهل، و المغرم: الحریص.
هذا تصریح بما ذهب الامامیه من وجوب الامامه فی کل زمان ما دام التکلیف باقیا و ان الامام حجه الله علی خلقه، و یجب وجوده علی مقتضی حکمته، و انه اما ان یکون ظاهرا معروفا، فیما بین الناس: کالذین سبقوا بالاحسان و وصلوا الی المحل الاعلی من الجنان، و اما ان یکون خائفا مستورا لکثره الاعداء و قله الخلص من الاولیاء، کالحجه المنتظر ابن الحسن علیهما السلام لئلا یکون الناس علی الله حجه بعد الرسل. و کم ذا: کانه استطاله لمده غیبه صاحب الامر، و استبطاء لظهور دولته، و تبرم من امتداد دوله اعدائه او هو استقلال لعدد ائمه الدین و عدد انصارهم، فان اهل الحق فی کل حین و اوان، قلیلون من حیث الظاهر، و ان کانوا فی المعنی کثیرین، و ضمن، هجم بهم: معنی اطلعهم فلذلک عداه بعلی. استوعر الشیء: وجده و عرا وعده صعبا، و المترف: المتنعم البطر. صحبوا الدنیا بابدان ارواحها معلقه بالمحل الاعلی. ای انهم ما التفتوا الی غیر الحق و اماطوا القذی عن طریقهم واظبوا علی الذکر و الفکر، و من واظب علی ذکر مذکور انس به و من انس بشیء غفل عما دونه و لما کان هذا و صفا لائمه الدین بعده و اتباعهم من موحدی فقراء آخر الزمان لذلک قال. (آه آه شوقا الی رویتهم). و قال بعض اهل العصر: فی وصف هولاء المعصومین: و من نسج علی منوالهم و اقتدی بحسن سیرتهم و فعالهم هجم بهم فرائق التوفیق علی حافه الحقیقه فلذلک صاروا بطاریق الطریقه قلوا عددا و خطرا عند الاغنیاء و علوا رتبه علی محل الجوزا باشر صفاه روحهم و قلوبهم روح الیقین فقنعوا بذلک و استراحوا من سبال المماذقین فهم فهموا قول الشارع انک تدان کما تدین فلذلک اضحوا و میادین سباقهم الذین لا یطلعون احدا منهم علی سربال، و لا یتقمصون من کیسان سربال دابهم خشوع و خضوع و غذاوهم جوع و یقرع اولئک اولئک و ما ادراک ما اولئک.
از سخنان امام (علیه السلام) به کمیل بن زیاد نخعی- خدایش او را بیامرزد- است. کمیل میگوید امیرمومنان (علیه السلام) دست مرا گرفت و به صحرا برد، هنگامی که به خارج شهر رسید، آهی کشید، همانند آه کشیدن شخص غم رسیده، آنگاه فرمود: جبان: صحرا، صعداء: نوعی از نفس کشیدن است که شخص مصیبت دیده، و غم رسیده، نفس میکشد، همج: مگس کوچکی همچون پشه، رعاع: نوجوانان و سادهلوحان، افراد تازهکار، لقن: تیزهوشی، احناء: اطراف و جوانب، منهوم باللذه: آزمند در کاری و حریص به لذت، مغرم بالجمع: کسی که علاقه زیادی به جمع آوردن ثروت دارد، (یا کمیل! این دلها همچون ظرفهایی هستند که بهترین آنها نگهدارندهترین آنهاست، پس تو از من آنچه را میگویم، به خاطر داشته باش: مردم سه دستهاند: عالم ربانی، دانش پژوه راه رستگاری و مگسان خرد و ناتوان که به دنبال هر آوازکنندهای کشانده میشوند، و با هر بادی روانند، از پرتو دانش، روشنی نجسته و به پایهی محکمی پناه نبردهاند. ای کمیل: دانش بهتر از ثروت است، دانش نگهبان تو و تو پاسدار ثروتی، مال و ثروت با بخشش کم شود، اما دانش در اثر بخشش فزونی گیرد. پروردهی ثروت با از بین رفتن مال و ثروت از بین میرود. ای کمیل: آشنایی با دانش، خود، دیانت است، بدان وسیله پاداش داده میشود، و بدان وسیله اطاعت خدا در زندگی این دنیا و خوشنامی پس از مرگ نصیب انسان میگردد، دانش فرمانروا و ثروت فرمانبر و مغلوب است. یا کمیل! اندوختهکنندگان ثروت نابود شدند با این که زندهاند اما دانشمندان پایدارند تا وقتی که روزگار پایدار است، بدنهاشان از میان رفته اما سیمایشان در دلها برقرار است. بدان که در اینجا (به دست مبارکش به طرف سینهی خود اشاره فرموده) دانش فراوان است، اگر فراگیرندگانی مییافتم، بلی مییابم، تیزفهم نامطمئنی را که ابزار دین را برای دنیا به کار میبرد، و به وسیلهی نعمتهای الهی بر بندگانش، و با حجتهای خدا بر دوستانش برتری میجوید. یا کسی که اطاعت از دانشمندان کرده بدون هیچگونه بینشی در اطراف حق و پیرامون حقیقت با نخستین شبههای که روبرو میشود، آتش شک و تردید در دل او زبانه میکشد، بدان که نه این شایسته است و نه آن، یا کسی را مییابم که غرق در خوشگذرانی است و به سادگی از خواستهای نفس پیروی میکند، و یا کسی که شیفته جمعآوری و اندوختن مال و ثروت است، و اینان هم، در هیچ موردی از نگهبانان دین نمیباشند، نزدیکترین چیزی که بدانها شباهت دارد، چهارپای علفخوار است! در چنین روزگاری دانش با مرگ دانشمندان، نابود میشود! در این بخش از سخنان امام (علیه السلام) نکتههایی است: نکته اول- امام (علیه السلام) زمینهسازی کرده و برای درک مطلب کمیل را به این عبارت خود: ان هذه القلون … لک توجه داده است. نکته دوم- مردم را به سه دسته تقسیم کرده است و جهت تقسیم آن است که مردم یا عالمند و یا عالم نیستند. دسته دوم یا دانشجویند و یا در پی دانش نیستند. آنگاه هر قسمی از اقسام سه گاه را به صفتی وابسته ساخته است. دسته اول عالم، را به صفت ربانی- منسوب به پروردگار متعال، برخلاف قاعده و بر غیر قیاس، نسبت به رب، ربانی- وصف نموده است، یعنی عالمی که با پروردگاری خدا آشنا و عارف به خدای تعالی است، الف و نون را برای مبالغه در نسبت زیاد کردهاند. خداوند میفرماید! کونوا ربانیین. یعنی گفتهاند: از آن جهت به این نام نامیده شدهاند که دانشهای کوچک را پیش از علوم سطح بالا به دانشآموزان، تعلیم میدهند و نیز گفته شده است که چون آنان علم را اصلاح میکنند و از خطا و اشتباه مبرا میسازند. دستهی دوم: دانشجو که امام (علیه السلام) او را به صفت در راه نجات بودن وصف کرده است. چون علم وسیلهی نجات و رستگاری در عالم آخرت است و دانشجو در راه تحصیل علم، در حقیقت در راه نجات حرکت میکند تا به وسیلهی دانش بدان هدف نهایی برسد. دستهی سوم- عوام و سادهلوحانند که امام (علیه السلام) آنان را با چند صفت تعریف کرده است: 1- کلمهی همج، مگس خرد را به جهت حقارت و بیارزشی برای آنان استعاره آورده است. 2- آنان را به سادهلوح بودن و تازهکاری، معرفی کرده است. زیرا این دو صفت ممکن است از نادانی سرچشمه گرفته باشد. 3- پیرو هر صدایی بودن، به ملاححظه شباهت داشتن به گوسفندان در غفلت و نادانی. 4- با این توصیف که آنان با هر بادی روانند، از ناتوانی ایشان در ثبات و پایبندی به یک مذهب و مرام کنایه آورده است. 5- آنان از پرتو دانش روشنی نمیگیرند، یعنی ایشان در تاریکی جهل به سر میبرند. 6- و آنان به پایهی استواری پناه نجستهاند، پایه استوار، کنایه از عقاید بر حق و یا دلیل و برهانی است که در دفع گرفتاریهای آخرت بشود بر آنها تکیه کرد. نکته سوم- در ستایش دانش و برتری آن بر ثروت از چند جهت: 1- دانش صاحب خود را از گرفتاریهای دنیا و آخرت نگهداری میکند، اما مال را صاحبش حفظ میکند، و امتیاز روشنی در فضیلت و منفعت است بین آنچه پاسدار صاحب خود باشد و بین آنچه به پاسداری صاحبش نیازمند است. 2- دانش با خرج و صرف و فایده رساندن به علاقمندانش فزونی مییابد و رشد میکند، چون عالم، خود نیز ضمن تعلیم و مذاکره، متذکر شده و فراموش نمیکند، و آنچه را نمیداند استنباط میکند، اما مال به خرج و صرف و انفاق به دیگران کاهش مییابد. 3- بخشش مال یعنی نیکی کردن به وسیلهی مال و دارایی با از بین رفتن ثروت از بین میرود اما احسان به علم به خاطر بقای علم، باقی و جاوید است. صنیع بر وزن فعیل به معنی مفعول است. 4- آشنایی با دانش، خود دیانت است. یعنی تحصیل دانش خود روش دینداری است. و قبلا هم روشن شد که علم اصل و ریشه دیانت است. 5- انسان به وسیلهی مرگ در زندگی دنیا مردم را تحت فرمان آورده و نام نیک پس از مرگ را کسب میکند که این دو از جمله فضایل خارجی علمند. 6- حاکم بودن دانش، نسبت به ثروت، و مغلوب و محکوم بودن ثروت نسبت به آن، یعنی دخل و تصرف علم در راه به دست آوردن مال و انفاق آن، تنها مطابق علم و آگاهی به راههای کسب و مصرف مال وابسته است. 7- از دلایل برتری علم بر ثروت آن است که اندوختهکنندگان ثروت در آخرت در هلاکتند و در دنیا نیز مغلوب و محکومند، گرچه بر زنده بودن آنان گواهی دهند. چنانکه خداوند متعال میفرماید: و الذین یکنزون الذهب و الفضه. اما دانشمندان همیشه زندهاند، هر چند که بدنهای آنها از دنیا میرود. اما سیمایشان در دلها زنده و ماندنی است. نکته چهارم: امام (علیه السلام) پس از این که کمال فضیلت علم را ثابت کرد به دانش وافری که در سینهی مبارک اوست اشاره میفرماید و این که مانع اظهار آن نیافتن کسی است که قابلیت حمل آن را داشته باشد. ها، برای تنبیه، و جواب او محذوف است و تقدیر: لا ظهرته (یعنی اگر فرد مستعدی بود من آن را ظاهر میکردم) نکته پنجم: امام (علیه السلام) درصدد آن برآمده که ثابت کند کسانی دارای علم یافت میشوند، اما توجه داده است که آنان صلاحیت حمل دانشی را که نزد آن بزرگوار است ندارند، و به چهار دسته از آن افراد اشاره فرموده است و جهت تقسیم به این اقسام آن است که مردم غیر اهل دانش یا طالب دانشاند و یا طالب نیستند، و طالبان دانش هم یا توانایی استدلال در دین را دارند یا ندارند، اما آنان که طالب دانش نیستند به چیزهایی دیگر سرگرمند و سرگرمی آنها یا به سبب فرو رفتن در لذات و اطاعت بی چون و چرا از شهوات است و یا به سبب دلبستگی به جمعآوری ثروت و اندوختن مال میباشد. اما دستهی اول: شامل همان انسان ناپاکی است که دارای صفت فرومایگی است و به همین اشاره فرموده است، در عبارت: بلی اصیب لقنا، یعنی آری مییابم تیزفهم نامطمئن را … و به دلایل شایستگی نداشتن چنان کسی برای فراگیری دانش به قرار زیر اشاره فرموده است: 1- او مورد اطمینان نیست، یعنی آمادگی دارد که دانش را به نااهلش منتقل کند و آن را در جای نامناسب به کار برد، و ضمیر در علیه به علم برمیگردد. 2- او ابزار دین، یعنی دانش را برای دنیا به کار میبندد، مانند کسی که علم را وسیلهی کسب قرار میدهد، و با نعمتهای الهی، یعنی علم و دانش بر بندگان خدا برتری میجوید، مانند آن که به آنها فخرفروشی و بر آنها سیطرهجویی میکند، و با حجتهای خدا، و آنچه که میداند، در برابر اولیای خدا میایستد و حق را با باطل آمیخته میسازد. اما دستهی دوم از کسانی که شایستگی فراگرفتن دانش را ندارند، اشخاصیاند که پیرو دیگرانند و به این گروه اشاره فرموده است در عبارت: و منقادا … شبهه، و منقادا عطف بر لقنا است، و مقصود امام (علیه السلام) از انقیاد به حق، باور داشتن و تسلیم شدن به نحو اجمال است. و با دو دلیل بر ناشایستگی اینان اشاره نموده است: 1- نداشتن آگاهی نسبت به همهی جوانب و جزئیات دانش. 2- آتش شک و تردید، در دلش با اولین شبههای که روبرو میشود، شعله میکشد، و این، به دلیل ناآگاهی، و ثابت نشدن ایمان در باطن او، با دلیل و برهان روشن است. عبارت: لا ذا و لا ذاک یعنی از حاملان دانش، نه این دسته شایستگی دارند و نه آن دسته. اما دستهی سوم، افرادی هستند که با عبارت: او منهوما … للشهوه یعنی: غرق در شهوت و … ) اشاره فرموده است. دستهی چهارم: آن گروهی است که با جملهی: او مغرما بالجمع و الادخار: یا شیفتهی جمعآوری و اندوختن ثروتند اشاره فرموده و به دنبال آن، امام (علیه السلام) با دو ویژگی از آنان نکوهش کرده است: 1- این دو گروه هرگز از پاسداران دین نیستند، یعنی: هیچ دلبستگی به دین و دینداران ندارند. 2- نزدیکترین چیزی که به اینان شباهت دارد، چهارپای علفخواره است به جهت ناآگاهیشان از دین و نتیجهی آن در آخرت. و این سخن امام: کذالک، یعنی با فراهم شدن چنین شرایطی که یا کسی نیست که شایستگی حمل دانش را داشته باشد، و یا کسانی هستند که شایستگی ندارد، زمان نابودی دانش با نابودی حاملان واقعی دانش فرامیرسد، زیرا تشبیه (کذالک) این حالات را میرساند. و مقصود امام (علیه السلام) از حامل دانش، خود او، و کسانیاند که در آن روزگار امید میرفت از شایستگان باشند.
هجم: ناگهانی وارد شد، بار خدایا آری! زمین از کسی که دین خدا را با برهان و حجت نگهدارد خالی نیست: آشکار و مشهور و یا بیمناک و پنهان تا حجتها و دلایل روشن الهی از بین نرود، آنان چند تناند و در کجایند. به خدا قسم از نظر شمار اندکند اما از جهت مقام و مرتبه در نزد خدا بسیار باعظمتند. به وسیلهی آنها خداوند حجتها و دلایل خود را حفظ میکند تا آنها را به امثال خود به امانت بسپارند و در دلهای نظایرشان بکارند. علم و دانش با بصیرت، یکباره رو به ایشان آورده و آنان با آسودگی و یقین آن را به کار بستهاند و آنچه را که ناز و نعمت پروردهها دشوار دیدهاند، سهل انگاشتهاند و به آنچه نادانان از آن میگریزند ایشان دل بستهاند، و با بدنهایی در دنیا زندگی میکنند که ارواحشان به جایگاه والایی آویخته است. آنان در روی زمین جانشینان خدا و دعوت کنندگان به راه دین اویند. آه آه! چه مشتاقم که آنها را ببینم.) آنگاه فرمود (یا کمیل اگر میخواهی برگردی برگرد.) آنگاه امام (علیه السلام) خواسته است تا به وسیلهی این عبارت: اللهم بلی (بار خدایا، آری) مطالب گذشته را جبران کند. زمین خالی نیست از کسی که دین خدا را با حجت و دلیل نگه دارد، یا آن شخص آشکار است و یا پنهان و بیمناک در بین مردم. و مقصود از آشکار، آن کسی است که از اولیای خدا و جانشینانشان در نقطهای از زمین، شاید قادر بر اظهار علم و عمل بدان، بوده باشند، و مقصود از خائف و بیمناک، کسی است که چنان توانایی را ندارد. شیعه معقتد است که این سخن تصریحی است از طرف آن بزرگور، بر لزوم امانت میان مردم در تمام زمانها تا وقتی که تکلیفی وجود دارد، و امام با حجت و برهان الهی بر امور مردم رسیدگی میکند و بر طبق حکمت الهی وجود او ضرورت دارد. امام یا آشکار و شناخته شده است مانند آنانی که با نیکوکاری درگذشتند و به ملا اعلی پیوستند- از یازده فرزندان امام (علیه السلام)- و یا بیمناک و پنهان از انظار است، چون دشمنان زیادی دارد، و دوستان مخلصش اندکاند، همچون حجت منتظر (علیه السلام) تا این که پس از پیامبران، مردم بر خدا حجتی و عذری نداشته باشند. جملهی: و کم ذا اظهار ناراحتی از طول مدت غیبت صاحبالامر و بیزاری از ادامهی دولت دشمنان اوست. و عبارت: این هم اظهار اندک بودن شمار امامان دین است و بدان جهت توجه داده است با این عبارت: آنان به خدا قسم از نظر شمار اندکاند و در بیان ستایش از آنها ویژگیهایی را یادآور شده است: 1- از نظر شمار اندک و از حجت مرتبه و مقام در نزد خدا بزرگند. 2- به وسیلهی آنان خداوند حجتها و دلیلهای روشنش را که در دین موجود است، حفظ میکند تا به امثال ایشان باز دهد و پس از آنها در دلهای نظایر ایشان کشت کند. 3- علم و دانش و بصیرت و بینش یکباره رو به ایشان میآورد، یعنی یکباره رو آورده و یکجا وارد عقل و اندیشه آنان میگردد، زیرا علوم ایشان اکتسابی نیست. بعضی گفتهاند، این مطلب از باب مقلوب و به عکس است، یعنی عقول آنان یکباره بر حقیقت دانش روی میآورد. 4- آنان با روح ایمان و یقین، آنرا به کار بستهاند، یعنی لذت دانش را دریافتهاند. 5- سختی ناز و نعمت پروردهها را سهل انگاشتهاند، یعنی امور دشواری مانند خوراک ناگوار، و بستر و لباس خشن، و ایستادگی و پایداری در روزهداری و بیدارخوابی و اینها در برابر لذت یقین و شیرینی عرفان که آنان دریافته بودند برایشان سهل و آسان بود. 6- بر آنچه نادانان از آن میترسیدند، ایشان دل بستند. یعنی به آن حالاتی که یاد کردیم، آنان انس و الفت گرفته بودند، زیرا نادان به دلیل ناآگاهی از نتیجهی آنها، فاصله میگیرد و از اهل آنها میترسد و کنارهگیری میکند. 7- آنان در دنیا با بدنهایشان زندگی میکنند، اما روانشان آویخته به جایگاه والایی است و شیفه مشاهدات خود از جمال حضرت حق و همراهی با ساکنان عالم بالا و فرشتگان میباشند. و چون آنان را با ویژگیهای یاد شده معرفی کرده، در مقام ستایش ایشان نیز به این مطلب اشاره فرمود که اینان به دلیل داشتن این ویژگیها، جانشینان خدا در زمین و داعیان به دین خدایند. آنگاه، آه آه گفت و حسرت برد بر شوق دیدارشان. آه کلمهای است برای اظهار درد. اصل آن اوه بوده است. و این بخش از سخنان امام (علیه السلام) از فصیحترین عباراتی است که از آن بزرگوار نقل کردهاند.
وَ مِنْ کَلاَمٍ لَهُ ع لِکُمَیْلِ بْنِ زِیَادٍ النَّخَعِیِّ قَالَ کُمَیْلُ بْنُ زِیَادٍ أَخَذَ بِیَدِی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ع فَأَخْرَجَنِی إِلَی الْجَبَّانِ فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ ثُمَّ قَالَ یَا کُمَیْلَ بْنَ زِیَادٍ إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا فَاحْفَظْ عَنِّی مَا أَقُولُ لَکَ النَّاسُ ثَلاَثَةٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ یَمِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ لَمْ یَسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ یَلْجَئُوا إِلَی رُکْنٍ وَثِیقٍ یَا کُمَیْلُ الْعِلْمُ خَیْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ یَحْرُسُکَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ یَزْکُوا عَلَی الْإِنْفَاقِ وَ صَنِیعُ الْمَالِ یَزُولُ بِزَوَالِهِ یَا کُمَیْلَ بْنَ زِیَادٍ مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِینٌ یُدَانُ بِهِ بِهِ یَکْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِی حَیَاتِهِ وَ جَمِیلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَ الْعِلْمُ حَاکِمٌ وَ الْمَالُ مَحْکُومٌ عَلَیْهِ یَا کُمَیْلَ بْنَ زِیَادٍ هَلَکَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْیَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ أَعْیَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِی الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَی صَدْرِهِ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَی [أُصِیبُ]
أَصَبْتُ لَقِناً غَیْرَ مَأْمُونٍ عَلَیْهِ مُسْتَعْمِلاً آلَةَ الدِّینِ لِلدُّنْیَا وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَی عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَی أَوْلِیَائِهِ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لاَ بَصِیرَةَ لَهُ فِی أَحْنَائِهِ یَنْقَدِحُ الشَّکُّ فِی قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ أَلاَ لاَ ذَا وَ لاَ ذَاکَ أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِیَادِ لِلشَّهْوَةِ أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الاِدِّخَارِ لَیْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّینِ فِی شَیْءٍ أَقْرَبُ شَیْءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ کَذَلِکَ یَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِیهِ اللَّهُمَّ بَلَی لاَ تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلاَّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَیِّنَاتُهُ وَ کَمْ ذَا وَ أَیْنَ أُولَئِکَ أُولَئِکَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً یَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَیِّنَاتِهِ حَتَّی یُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ یَزْرَعُوهَا فِی قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَی حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْیَقِینِ وَ اسْتَلاَنُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْیَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَی أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَی دِینِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَی رُؤْیَتِهِمْ انْصَرِفْ یَا کُمَیْلُ إِذَا شِئْتَ .
الجبان و الجبانة الصحراء.
و تنفس الصعداء أی تنفس تنفسا ممدودا طویلا .
قوله ع ثلاثة قسمة صحیحة و ذلک لأن البشر باعتبار الأمور الإلهیة إما عالم علی الحقیقة یعرف الله تعالی و إما شارع فی ذلک فهو بعد فی السفر إلی الله یطلبه بالتعلم و الاستفادة من العالم و إما لا ذا و لا ذاک و هو العامی الساقط الذی لا یعبأ الله و صدق ع فی أنهم همج رعاع أتباع کل ناعق أ لا تراهم ینتقلون من التقلید لشخص إلی تقلید الآخر لأدنی خیال و أضعف وهم .
ثم شرع ع فی ذکر العلم و تفضیله علی المال فقال العلم یحرسک و أنت تحرس المال و هذا أحد وجوه التفضیل.
ثم ابتدأ فذکر وجها ثانیا فقال المال ینقص بالإنفاق منه و العلم لا ینقص بالإنفاق بل یزکو و ذلک لأن إفاضة العلم علی التلامذة تفید المعلم زیادة استعداد و تقرر فی نفسه تلک العلوم التی أفاضها علی تلامذته و تثبتها و تزیدها رسوخا.
فأما قوله و صنیع المال یزول بزواله فتحته سر دقیق حکمی و ذلک لأن المال إنما یظهر أثره و نفعه فی الأمور الجسمانیة و الملاذ الشهوانیة کالنساء و الخیل و الأبنیة و المأکل و المشرب و الملابس و نحو ذلک و هذه الآثار کلها تزول بزوال المال أو بزوال رب المال أ لا تری أنه إذا زال المال اضطر صاحبه إلی بیع الأبنیة و الخیل و الإماء و رفض تلک العادة من المآکل الشهیة و الملابس البهیة و کذلک إذا زال رب المال بالموت فإنه تزول آثار المال عنده فإنه لا یبقی بعد الموت آکلا شاربا لابسا و أما آثار العلم فلا یمکن أن تزول أبدا و الإنسان فی الدنیا و لا بعد خروجه عن الدنیا أما فی الدنیا فلأن العالم بالله تعالی لا یعود جاهلا به لأن انتفاء العلوم البدیهیة عن الذهن و ما یلزمها من اللوازم بعد حصولها محال فإذا قد صدق قوله ع فی الفرق بین المال و العلم أن صنیع المال یزول بزواله أی و صنیع المال لا یزول و لا یحتاج إلی أن یقول بزواله لأن تقدیر الکلام و صنیع المال یزول لأن المال یزول و أما بعد خروج الإنسان من الدنیا فإن صنیع العلم لا یزول و ذلک لأن صنیع العلم فی النفس الناطقة اللذة العقلیة الدائمة لدوام سببها و هو حصول العلم فی جوهر النفس الذی هو ممشوق النفس مع انتفاء ما یشغلها عن التمتع به و التلذذ بمصاحبته و الذی کان یشغلها عنه فی الدنیا استغراقها فی تدبیر البدن و ما تورده علیها الحواس من الأمور الخارجیة و لا ریب أن العاشق إذا خلا بمعشوقه و انتفت عنه أسباب الکدر کان فی لذة عظیمة فهذا هو سر قوله و صنیع المال یزول بزواله .
فإن قلت ما معنی قوله ع معرفة العلم دین یدان به و هل هذا إلا بمنزلة قولک معرفة المعرفة أو علم العلم و هذا کلام مضطرب قلت تقدیره معرفة فضل العلم أو شرف العلم أو وجوب العلم دین یدان به أی المعرفة بذلک من أمر الدین أی رکن من أرکان الدین واجب مفروض.
ثم شرح ع حال العلم الذی ذکر أن معرفة وجوبه أو شرفه دین یدان به فقال العلم یکسب الإنسان الطاعة فی حیاته أی من کان عالما کان لله تعالی مطیعا کما قال سبحانه إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ ( سورة فاطر 28. )
ثم قال و جمیل الأحدوثة بعد وفاته أی الذکر الجمیل بعد موته.
ثم شرع فی تفضیل العلم علی المال من وجه آخر فقال العلم حاکم و المال محکوم علیه و ذلک لعلمک أن مصلحتک فی إنفاق هذا المال تنفقه و لعلمک بأن المصلحة فی إمساکه تمسکه فالعلم بالمصلحة داع و بالمضرة صارف و هما الأمران الحاکمان بالحرکات و التصرفات إقداما و إحجاما و لا یکون القادر قادرا مختارا إلا باعتبارهما و لیسا إلا عبارة عن العلم أو ما یجری مجری العلم من الاعتقاد و الظن فإذن قد بان و ظهر أن العلم من حیث هو علم حاکم و أن المال لیس بحاکم بل محکوم علیه.
ثم قال ع هلک خزان المال و هم أحیاء و ذلک لأن المال المخزون لا فرق بینه و بین الصخرة المدفونة تحت الأرض فخازنه هالک لا محالة لأنه لم یلتذ بإنفاقه و لم یصرفه فی الوجوه التی ندب الله تعالی إلیها و هذا هو الهلاک المعنوی و هو أعظم من الهلاک الحسی.
ثم قال و العلماء باقون ما بقی الدهر هذا الکلام له ظاهر و باطن فظاهره قوله أعیانهم مفقودة و أمثالهم فی القلوب موجودة أی آثارهم و ما دونوه من العلوم فکأنهم موجودون و باطنه أنهم موجودون حقیقة لا مجازا علی قول من قال ببقاء الأنفس و أمثالهم فی القلوب کنایة و لغز و معناه ذواتهم فی حظیرة القدوس و المشارکة بینها و بین القلوب ظاهرة لأن الأمر العام الذی یشملها هو الشرف فکما أن تلک أشرف عالمها کذا القلب أشرف عالمه فاستعیر لفظ أحدهما و عبر به عن الآخر .
قوله ع ها إن هاهنا لعلما جما و أشار بیده إلی صدره- هذا عندی إشارة إلی العرفان و الوصول إلی المقام الأشرف الذی لا یصل إلیه إلا الواحد الفذ من العالم ممن لله تعالی فیه سر و له به اتصال ثم قال لو أصبت له حملة و من الذی یطیق حملة بل من الذی یطیق فهمه فضلا عن حمله.
ثم قال بلی أصیب .
ثم قسم الذی یصیبهم خمسة أقسام أحدهم أهل الریاء و السمعة الذین یظهرون الدین و العلم و مقصودهم الدنیا فیجعلون الناموس الدینی شبکة لاقتناص الدنیا.
و ثانیها قوم من أهل الخیر و الصلاح لیسوا بذوی بصیرة فی الأمور الإلهیة الغامضة فیخاف من إفشاء السر إلیهم أن تنقدح فی قلوبهم شبهة بأدنی خاطر فإن مقام المعرفة مقام خطر صعب لا یثبت تحته إلا الأفراد من الرجال الذین أیدوا بالتوفیق و العصمة.
و ثالثها رجل صاحب لذات و طرب مشتهر بقضاء الشهوة فلیس من رجال هذا الباب.
و رابعها رجل عرف بجمع المال و ادخاره لا ینفقه فی شهواته و لا فی غیر شهواته فحکمه حکم القسم الثالث.
ثم قال ع کذلک یموت العلم بموت حاملیه أی إذا مت مات العلم الذی فی صدری لأنی لم أجد أحدا أدفعه إلیه و أورثه إیاه ثم استدرک فقال اللهم بلی لا تخلو الأرض من قائم بحجة الله تعالی کیلا یخلو الزمان ممن هو مهیمن لله تعالی علی عباده و مسیطر علیهم و هذا یکاد یکون تصریحا بمذهب الإمامیة إلا أن أصحابنا یحملونه علی أن المراد به الأبدال الذین وردت الأخبار النبویة عنهم أنهم فی الأرض سائحون فمنهم من یعرف و منهم من لا یعرف و أنهم لا یموتون حتی یودعوا السر و هو العرفان عند قوم آخرین یقومون مقامهم.
ثم استنزر عددهم فقال و کم ذا أی کم ذا القبیل و کم ذا الفریق.
ثم قال و أین أولئک استبهم مکانهم و محلهم.
ثم قال هم الأقلون عددا الأعظمون قدرا .
ثم ذکر أن العلم هجم بهم علی حقیقة الأمر و انکشف لهم المستور المغطی و باشروا راحة الیقین و برد القلب و ثلج العلم و استلانوا ما شق علی المترفین من الناس و وعر علیهم نحو التوحد و رفض الشهوات و خشونة العیشة.
قال و أنسوا بما استوحش منه الجاهلون یعنی العزلة و مجانبة الناس و طول الصمت و ملازمة الخلوة و نحو ذلک مما هو شعار القوم.
قال و صحبوا الدنیا بأرواح أبدانها معلقة بالمحل الأعلی هذا مما یقوله أصحاب الحکمة من تعلق النفوس المجردة بمبادئها من العقول المفارقة فمن کان أزکی کان تعلقه بها أتم.
ثم قال أولئک خلفاء الله فی أرضه و الدعاة إلی دینه لا شبهة أن بالوصول یستحق الإنسان أن یسمی خلیفة الله فی أرضه و هو المعنی بقوله سبحانه للملائکة إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً ( سورة البقرة 30.) و بقوله هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ ( سورة الأنعام 165. ) .
ثم قال آه آه شوقا إلی رؤیتهم هو ع أحق الناس بأن یشتاق إلی رؤیتهم لأن الجنسیة علة الضم و الشیء یشتاق إلی ما هو من سنخه و سوسته و طبیعته و لما کان هو ع شیخ العارفین و سیدهم لا جرم اشتاقت نفسه الشریفة إلی مشاهدة أبناء جنسه و إن کان کل واحد من الناس دون طبقته.
ثم قال لکمیل انصرف إذا شئت و هذه الکلمة من محاسن الآداب و من لطائف الکلم لأنه لم یقتصر علی أن قال انصرف کیلا یکون أمرا و حکما بالانصراف لا محالة فیکون فیه نوع علو علیه فاتبع ذلک بقوله إذا شئت لیخرجه من ذل الحکم و قهر الأمر إلی عزة المشیئة و الاختیار
(و من کلامه علیهالسلام: لکمیل بن زیاد النخعی) این کلام آن حضرت است مر کیمل بن زیاد نخعی را (قال کمیل بن زیاد) گفت کمیل بن زیاد نخعی که (اخذ بیدی امیرالمومنین علیهالسلام) گرفت دست مرا حضرت امیرالمومنین علیهالسلام. (فاخرجنی الی الجبان) پس بیرون برد مرا به سوی صحرا (فلما اصحر) پس چون به صحرا رفت (تنفس لصعداء) نفس کشید مانند نفس کشیده حسرت خورده اندوهناک (ثم قال یا کمیل) بعد از آن فرمود که ای کمیل (ان هذه القلوب اوعیه) به درستی که این دلها، ظرفها است برای ادراک اشیاء (فخیرها اوعاها) پس بهترین دلها یادگیرندهترین آنها است از روی حکمت و موعظه (فاحفظ عنی) پس نگاه دار و یادگیر ازمن (ما اقول لک) آنچه میگویم از برای تو از هر فن و از جمله آنها این است: (الناس ثلاثه) مردمان سه فرقهاند در نظر عاقل (فعالم ربانی) پس فرقه اول عالم ربانی است که در علم ربوبیت ماهر است و کامل (ربانی) در اصل لغت منسوب به (رب) است و (الف) و (نون) زیاده کردهاند از برای مبالغه در نسبت همچو روحانی. و مراد به علم ربوبیت، علم شریعت غرا است و کسب اخلاق حسنه نمودن و عالم شدن به احوال مبدا و معاد و توجه نمودن به حضرت مولی. (و متعلم علی سبیل النجاه) و قسم دوم تعلیمگیرنده است بر سبیل نجات و رستگاری یعنی آموزنده علوم دینیه است از جهت نجات یافتن در دنیا از جهالت و از عذاب عتاب حضرت عزت (وهمج رعاع) و قسم سوم مگسی چندند ضعیف و حقیر که ملطخ و آلودهاند به احداث و جیف و این کنایت است از عوامالناس که فرو رفتهاند به انواع رذایل و قبایح (اتباع کل ناعق) پیروانند هر آوازکننده را به راه باطل (یمیلون مع کل ریح) میلکننده با هر بادی و این کنایت است از آنکه ابشان به سبب اعتقاد متمسک نمیشوند به یک مذهب، بلکه متزلزلند و مذبذب (لم یستضیوا) طلب روشنی نکردهاند (بنور العلم) به نور دانش و بینش بلکه ماندهاند در بادیه ظلمتآباد جهل و فساد (و لم یلجوا) و پناه نبردهاند (الی رکن وثیق) به سوی اصلی استوار با بنیاد که آن اعتقادات حقه برهانیه است (یا کمیل العلم خیر من المال) ای کمیل علم بهتر است از مال (العلم یحرسک) علم نگاه میدارد تو را از وبال (و انت تحرس المال) و تو نگه میداری مال را از کسی که کمین کند از دنبال (و المال تنقصه النفقه) و مال ناقص میگرداند او را نفقه کردن (و العلم یزکو علی الانفاق) و علم زیاد میشود و نمو پیدا میکند بر نفقه دادن زیرا که هدایت نمودن مردمان به دین خالق و ابانت تفاصیل علوم از برای خلایق، موجب فتح ابواب علوم است از برای عالم صاحب یقین و سبب وثوق است بر ادله و براهین و منشا وصول به علوم متفرقه و استحضار نکات متشتته میباشد (و صنیع المال یزول بزواله) و احسان نمودن به مال، زایل میشود به زوال مال و موید این است آنکه حق سبحانه در کلام بزرگوار خود مال و متاع دنیا را اندک خوانده که: (قل متاع الدنیا قلیل) و دانش را به کثرت خیر موصوف ساخته که (و من یوت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا) و حضرت امیرکبیر علیه صلوات الله الملکالقدیر به طریق نظم اشارت به این مضمون نموده که: رضینا قسمه الجبار فینا لنا علم و للاعدء مال فان المال یفنی عنقریب و ان العلم باق لا یزول علم دادند به ادریس و به قارون زر و سیم شد یکی فوق سما و دگری تحت سمک (یا کمیل بن زیاد معرفه العلم دین) بدان ای کیمل بن زیاد شناختن علم، دینی است که دیندرا میشوند به او یعنی حاصل میشود دین کامل به علم و دانش و عارف شدن به اصول و فروع آن. یا معرفت علم دین است که جزا و پاداش داده میشود در روز دین (به یکسب الانسان الطاعه) به علم کسب میکند آدمی طاعت خود را (فی حیوته) در زندگی خود (و جمیل الاحدوثه) و حاصل میکند سخن پسندیده را (بعد وفاته) پس از فانی شدن او و آن ذکر جمیل است و ثنای فراوان از جانب خالق و مخلوق (و العلم حاکم) و علم حکمکننده است بر کیفیت تحصیل مال از وجه حلال و صرف او به مصارفی که مستحسن است در مال (و المال محکوم علیه) و مال حکم کرده شده است بر او. چنانچه ظاهر شد از این مقال (یا کمیل بن زیاد هلک خزان الاموال) ای کمیل بن زیاد هلاک شدند، یعنی البته منجر به هلاک دنیا و عقبی میشوند خزینه نهندگان مالها به غرور نفس مایل به ضلال (و هم احیاء) و حال آنکه ایشان زندگانیاند پریشان حال و مشوشالبال (و العلماء باقون) و عالمان باقیند (ما بقی الدهر) مادام که باقی است روزگار (اعیانهم مفقوده) ذاتهای ایشان نایاب است (و امثالهم فی القلوب موجوده) و صورتهای ایشان در دلها موجود است (ها ان ههنا لعلما جما) آگاه باش به درستی که اینجا علمی است بسیار از برای تعلیم (و اشار الی صدره) و اشاره فرمود در این گفتار به سینه بیکینه خود. بعد از آن فرمود که: (لو اصبت له حمله) اگر رسیدمی به حاملان طریق حق پس میریختم آن علم را در دل ایشان (بلی اصیب)
بلی میرسم (لقنا) به کسی که سریعالفهم است (غیر مامون علیه) غیر ایمن شده بر او به واسطه انحراف او از جاده حق (مستعملا اله الدین) به کار دارنده است آلت دین را (للدنیا) از برای این جهان (و مستظهرا) و پشت قویکننده و غلبگی جوینده (بنعم الله) به نعمتهای یزدان (علی عباده) بر بندگان او (بحججه) به حجتها و براهین او (علی اولیائه) بر دوستان و گزیدگان او (او متقلدا) یا میرسم به قبولکننده قول حق بدون حجت و برهان و در بعضی روایت (او منقاد) است. یعنی یا ملاقات میکنم به فرمانبردار (لحمله الحق) مر بردارندگان حق را (لا بصیره له) که هیچ بصیرتی نیست او را (فی احنائه) در اطراف و جواب او به سبب عدم ادراک برهان و حجت (ینقدح الشک فی قلبه) برافروخته میشود آتش شک در دل او در هر مطلبی از مطالب و مسائل (لاول عارض من شبهه) اول پیش آمده از شبهه کاذب در دل با غل او (الا لا ذا و لا ذاک) بدانکه نه این مقلد مذکور و نه آن سریعالفهم مزبور از حاملان علمند بر وجهی که من میخواهم (او منهوما باللذه) یا میرسم به کسی که حریص است به استبقای لذت دنیویه (سلس القیاد) آسان است کشیدن او یعنی فرمانبردار است (للشهوه) از برای آرزوی نفس خسیس (او مغرما بالجمع) یا حریص گردانیده شده است به جمع کردن مال (و الادخار) و ذخیره نمودن در زیر زمین این هر دو کس (لیسا من رعاه الدین) نیستند از رعایت کنندگان دین مبین (فی شیء اقرب شیء) در چیزی که نزدیکترین چیزی است (شبها بهما) از نظر مشابهت و مانند بودن این هر دو حریص به متاع دنیا (الانعام السائمه) چهارپایان چراکنندهاند در صحرا (اولئک کالانعام بل هم اضل) (کذلک) همچنانکه مذکور شد از یافت نشدن حاملان پسندیده و وجود بردارندگان نکوهیده (یموت العلم) میمیرد علم و مندرس و منسوخ میشود (بموت حاملیه) به مرگ بردارندگان نکوسیرت پاکیزه طینت او یعنی موت علم به موت حاملان او به مثابه آن احوال مذکور است از عدم آن کسی که صلاحیت علم داشته باشد و حامل آن تواند بود و از وجود آن کسی که صلاحیت آن نداشته باشد.
(اللهم بلی) این کلام در این مقام، نازل منزله کلمه استثناء است یعنی اگر چه نفوس خبیثه مذکوره در عالم بسیار است لیکن این هست که (لا تخلوا الارض) خالی نمیشود زمین در هیچ زمان (من قائم لله) از کسی که قیامنماینده باشد از برای خدا (بحجه) به برهانی ساطع و دلیلی لامع (اما ظاهرا مشهورا) یا آشکارا میشود و معروف وقتی که متمکن باشد از اظهار علم و عمل و قیام نمودن به حجت خدای عزوجل چون امامانی که ظاهر بودند از ائمه اثناعشر (او خائفا مغمورا) یا ترسان مستور به جهت کثرت اعدا و قلت احیاء مانند حجت منتظر (لئلا تبطل حجج الله و بیناته) تا باطل نشود حجتهای خداوند غفور و دلیلهای روشن او در قرون و دهور این تصریح است به وجوب امام در همه ایام و و جوب وجود قائم بر امام به مقتضای حکمت ملک علام. چه وجود او لطفی است برای بشر و ظهور او لطفی دیگر چون وجود پیغمبر که پیش از بعثت، لطف بود و بعد از آن لطفی دیگر (و کم ذا) یعنی چند باشد امتداد دولت ظالم و کی منقضی شود مدت غیبت و این استبطاء است مر ظهور صاحبالزمان را و استطالت مدت غیبت او و ملول شدن و غمگین گشتن از امتداد دولت ظلمه (و این اولئک) و کجایند آنان که امامان دینند (اولئک و الله الاقلون) آن گروه به حق خدا کمترند (عددا) از نظر شمار (و الاعظمون) و بزرگترند (قدرا) از حیث مرتبه و مزیت (بهم یحفظ الله) به ایشان نگاه دارد خدای تعالی (حججه و بیناته) برهانهای روشن خود را به وجود با وجود ایشان چه اینان حافظ شرع مبین هستند و نگاه دارندگان دین متین (حتی یودعونها) تا آنکه به امانت میسپارند حجج و بینات الهی را (نظرائهم) به نظیران بیمثال خود (و یزرعونها) و میرویانند آن حجج را (فی قلوب اشباههم) در دلهای امثال خود (هجم بهم العلم) هجوم کرد و به یکبار نازل شد به ایشان علم (علی حقیقه البصیره) بر حقیقت بصیرت و بینایی از نزد پروردگار بی رویت و اندیشه زیرا که علوم ایشان لدنی است و حدسی، نه حاصل از اجتهاد و افکار و اکتساب. و مراد به حقیقت بصیرت، استبصار در شیء است و جودت علم به آن. و بعضی گفتهاند معنی بر قلب است. یعنی عقول ایشان هجوم کردند به علم بر حقیقت بصیرت (و باشروا) و به خودی خود دررفتند (روح الیقین) در راحت یقین یعنی بیواسطه غیر یافتند لذت یقین را در دین (و استلانوا) و نرم شمردند (ما استوعره المترفون) آنچه استصعاب نمودند و دشوار گرفتند آن را متنعمان به ناز و نعمت بهسربردگان از خشونت مضجع و ملبس و جشوبت مطعم و مصابرت صیام و سهر (و انسوا) و انس گرفتند (بما استوحش منه) به چیزی که رمیدند از آن (الجاهلون) جاهلان و نادانان از علم و حلم و ذکر و طاعت و سایر امور مذکوره (و صحبوا الدنیا) و همراه شدند دنیا را (بابدان) به بدنها نه روحها. بلکه (ارواحها معلقه بالمحل الاعلی) روحهای ایشان آویخته است به محل اعلی که عرش برین حضرت علی اعلی است یعنی ارواح ایشان شیفتهاند به مشاهده جمال جلال حضرت مولی. و نعم ما قال: شعر: خشت زیر سر و بر طارم هفت اختر پای دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی (اولئک) این جماعت که متصفند به این صفات و متسم به این سمات (خلفاء الله فی ارضه) خلیفههای خدایند و به جای او حکمکنندگان در زمین او (و الدعاه) و خوانندگان مردمانند (الی دینه) به سوی دین متین او (اه اه) دردا، دردا (شوقا الی رویتهم) به جهت آرزومندی به دیدار آن ارباب یقین بعد از آن فرمود مر کمیل بن زیاد را که ای کمیل (انصرف اذا شئت) بازگرد از اینجا این زمان یا در وقتی دیگر یا کمیل
کلام آن حضرت است با (کمیل بن نخعی) (کمیل) گفت: امیرالمومنین علیهالسلام دست من گرفت و مرا به جبان یعنی صحرا و کنار شهر بیرون برد، و چون به صحرا رفت نفس کشید نفس بلندی یعنی آه کشید و آه شخص متحسر اندوهناک، پس گفت: ای کمیل این دلها ظرفها است که علوم معرفت و معانی حقیقت و اسرار حکمت آنجا درمیآید و در آن مخزن مخزون میگردد: پس بهترین دلها آن باشد که بهتر ظرفیت کند و سپرده شده را خوب نگاهدارد و بیاد دارد، پس حفظ کن از من آنچه با تو میگویم: مردمان سه طبقهاند: دانای ربانی که به علم و عمل حق مستعد گشته. و متعلقی که بر سبیل نجات است از حسن ارادت و صدق نیت و مطاولت مرشدان طریق هدایت. و قسم سیم مگسانند ضعیف و حقیر ملطخ و آلوده به احداث و جیف یعنی عوامالناس که بر رذایل و معایب مشتملند، پیروانند هر آوازکنندهای به هر راه را که باشد بیتمیز حق از باطل، و صواب از خطا میل میکنند با هر بادی. یعنی هر که سخنی گوید و به طریقی دلالت کند سوی او مایل شوند یا هر جا که باد دولت و نعمت دنیا آنجا وزد روی کنند، چه غرض ایشان جز دنیا نباشد، یا این کلام محض اشارت به تزلزل و اضطراب ایشان در امر دین است، یعنی همچو مذبذبین بر یک راه و بر یک حال نمانند بلکه هر وقت به جانبی میل کنند، روشنی نیافتهاند یا طلب ننمودهاند به نور علم، و پناه نبردهاند بر کنی استوار و اصلی محکم و باقرار. ای کمیل علم بهتر است از مال، علم تو را حراست و محافظت مینماید، و تو مال را حراست و محافظت مینمائی، و مال ناقص میگرداند آن را انفاق، و علم نمو میکند و زاید میگردد بر انفاق، و صنیع مال. یعنی آن را که مال بر کشیده است و تربیت نموده قدر و بزرگی داده، همچو امیران و ملازمان خاص سلطان که ایشان را صنیع سلطان گویند زائل میگردد و از پای درمیآید به زوال مال، و صنیع علم هرگز زائل نمیگردد، و این دلیل بر نقص مال و قدر علم آنکه حق تعالی مال را به قلت وصف کرده که (.. قل متاع الدنیا قلیل..) و علم را کثیر گفته فرموده: (.. و من یوت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا..) ای کمیل بن زیاد شناخت علم دینی است که طاعت کرده میشود خدای به آن. یعنی دین به خدای داشتن از راه علم و معرفت حاصل میگردد، و اضافه (معرفت) به علم به اقرب معنی آنها از قبیل اضافه لفظ است به مثل خود در معنی برای تاکید و تقریر آن معنی (یکسب الانسان.. الخ) این جمله به لفظ به حاجت دارد همچو جمله اول در نسخ لفظ به متعدد نیست بکله واحد است، و تواند (یکسب) اینجا متعدی باشد لفظ انسان منصوب باشد چنانچه گفتهاند، یعنی به علم کسب میکند آدمی طاعات حق را، یا علم کسب میکند برای انسان طاعت را در حیات او و ذکر جمیل را بعد از وفات او، و علم حاکم است و دست او غالب و امر او بزرگ و فرمان او بر اصلاح مبداء و معاد روان مال محکوم علیه است و مغلوب، و آدمی در آن تصرف میکند یا علم در آن تصرف میکند به تعیین مواضع انفاق و امساک، و بالجمله اشارت است به آنکه مال در معرض انتقال و فنا و زوال است. ای کمیل هلاک شدند خازنان اموال به غرور نفس و وقوع در ضلال و عصیان در حالتی که زندگان بودند و علماء باقیاند هر چند به صورت فانیاند چندانکه روزگار باقی است به جمیل ذکر میان مردمان، و حسن ثنای مردم بر ایشان، اشخاص ایشان مفقود است برحلت از این جهان و صورتهای ایشان در دلها موجود است به بقا و ذکر ایشان کلمه (ها) برای نوعی تنبیه است اینک به تحقیق اینجا علمی فراوان هست و اشارت به سینه مبارک خود نمود. اگر مییافتم از برای آن بردارندگان. یعنی زیرکان و کامل عقلان که طاقت حمل و فهم آن داشته باشند، تاسف میخورد از فقدان جمعی که اهلیت آن علوم و طاقت فهم آن معارف ایشان را باشد. بلی مییابم سریعالفهمی را که ایمن از او نیستم بر آن علوم، استعمال کننده است آلت دین را برای دنیا و در کار دنیا و غلبهجوینده است به نعمتهای خدا بر بندگان خدا، و به حجتهای خدا بر اولیاء خدا. یعنی از آنجا که ذات او نامهذب و نفس نامودب است، چون این علم جلیل به چنگ آرد، وسیلت جاه و رونق دنیا گرداند، و آلت تفوق و تغلب بر عباد و اولیای خدا سازد، به پشتی آن نعمتها که خدا او را بخشد ابواب زحمت بر روی خلق بگشاید، و به آن حجتها که خدای او را بدان اعلام کند و بر او تمام گرداند بر دوستان او حجت نماید. و بالجمله آن علم را دستآویز تفوق و استطاله بر عباد عموما و بر اولیاء خصوصا گرداند، و بر قول و فعل ایشان راه طعن و قدح گشاید. و هر که تامل صواب در حال بعضی از علمای بد نامهذب نماید به غور این مقال برسد، و به رایالعین ملاحظه نماید که به اندکمایه علم بیاصلی که به دست آرند چگونه آن را آلت جاه و رونق دنیا و غلبه بر ضعفاء و انکار فقرا و اولیای خدا گردانند (مولوی گوید) بدگهر را علم و فن آموختن دادن تیغ است دست راهزن تیغ دادن در کف زنگی مست به که آید علم ناکس را بدست علم و مال و منصب و جاه و قران فتنه آرد در کف بدگوهران پس غزا زین فرض شد بر مومنان تا ستانند از کف مجنون سنان جان او مجنون تنش شمشیر او وا ستان شمشیر را زین زشت خو آنچه منصب میکند با جاهلان از فضیحت کی کند صد ارسلان عیب او مخفیاست چون آلت نیافت مارش از سوراخ بر صحرا شتافت جمله صحرا مار و کژدم پر شود چون که جاهل شاه حکم مر شود مال و منصب تا کسی کارد بدست طالب رسوائی خویش آمده است یا کند بخل و عطاها کم دهد یا سخا آرد بنا موضع نهد شاه را در خانه بیدق نهد این چنین باشد عطا کاحمق دهد حکم چوم در دست گمراهی فتاد جاه پندارید و در چاهی فتاد یا مییابم شخصی فرمانبرنده و منقاد حاملان حق و صاحبان علم را، ولیکن به تقلید، نیست بصیرتی و فهم نیکوئی او را در احناء خود. یعنی اطراف و جوانب خود، آتش میدهد شک در دل او پیش اول عارضی از شبهه. یعنی به اندک شبهه آتش شک از (چقماق) دل او میجهد. این صفت بعضی مردمان است که هم در این زمان بسیارند از روی دین و نفس سلیمند، ولیکن فهم و بصیرت ایشان ناقص است، جز مسایل ظاهری علم از صورت نماز و روزه و وصف صورت جنت و نار با ایشان نتوان گفت، و در حقایق و معارف اعتماد بر فهم ایشان نشاید کرد. بدان که نه این و نه آن هیچ یک از این قوم اهل این امانت نیستند. یا شخصی مییابم حریص گشته لذت را، منقاد شده روان و آسان شهوت را. یا شخصی و حریص گشته به جمع مال و ذخیره کردن متاع دنیا، نیستند این دو شخص از رعایت کنندگان دین در چیزی، و نیستند شایسته به اسرار علم و یقین که آن اول همه همت بر لذات، نفس و مشتهیات دارد، و این ثانی همه توجه بر جمع مال و اسباب گمارد. نزدیکتر چیزی از روی مشابهت این دو شخص حیوانات چرندهاند (قال تعالی.. اولئک کالانعام..) و العجب که شارح کاشی لفظ اقرب را صفت فیشیء گرفته. همچنین میمیرد علم به مردن حاملان علم و اهل آن.
خداوندا بلی خالی نمیباشد زمین از کسی که قیام نماید از برای خدا به حجتهای خدا، و بر پای دارد علم و دین خدا را یا آشکار و مشهور یا ترسان و مستور به سبب غلبه اشقیا و فساد فقها و علما یا دیگر سببها همچو (حجت منتظر من الله علینا بظهوره) تا باطل نگردد حجتها و بینات خدا، و باقی باشد آثار نبوت و علم و حکمت در زمین در (روضه کافی) حدیثی است طویل در این باب هر که خواهد آنجا رجوع نماید و بر سبیل تحسر و تاسف میگوید چندند اینان، و کجایند اینان یا چند چنین باشد. یعنی خائف و پنهان باشند و کجا باشند اینان والله کمترند از روی عدد و بزرگترند از روی قدر و منزلت. حفظ میکند خدا حجتها و بینات خود را به وجود ایشان تا امانت بسپارند آن را به امثال خود، و بکارند آن را در دلهای اشباه خود، تا دنیا از علم و حجت و حکمت و معرفت خالی نماند. فرود آورده است و افکنده است ایشان را علم بر حقیقت بصیرت و شناخت حق و مباشرت نمودهاند و درآمیخته با روح یقین و خوشی علم حق و دین، و نرم و سهل یافتهاند یا شمردهاند آنچه را سخت و دشوار گرفتهاند آن را مترفون یعنی متنعمان. غرض آنکه سختیهای دنیا برای لقای خدا و ثواب عقبی بر دل ایشان آسان گشته است، پس با خشونت ملبس و مضجع و جشوبت مطعم و مکابدت صیام و قیام ساختهاند، و محرومی از نعمت دنیا را برای خشنودی حق تعالی بر خود هموار کردهاند. و انس گرفتهاند به آنچه مستوحش میگردند از آن جاهلان از سختی و بیکسی، و تنگدستی و گمنامی و جفای خلق، و با دنیا آمیختند و مصاحبت نمودند به بدنهائی که جانهای آن بدنها آویخته است به محل اعلی به مقام قرب ملکوت، و مشاهده جمال و جلال حضرت حق تعالی. اینان خلفای خدایند در زمین به پای داشتن امر حق، و خوانندگانند خلق را به سوی دین خدا آه آه. از شوق به دیدار ایشان پس گفت: باز گرد اگر میخواهی او را رخصت کرد و مگر آرزوی خلوت کرد و گویند (کمیل) صاحب سر آن حضرت بود با او گفت: (ما الحقیقه)؟ فرمود: (مالک و الحقیقه)؟ گفت: (او لست صاحب سرک)؟ فرمود: (بلی و لکن یترشح علیک ما یطفح منی) گفت: (او مثلک یخیب سائلا)؟ فرمود: (الحقیقه کشف سبحات الجلال من غیر اشاره) گفت: (زدنی بیانا) فرمود: (محو الموهوم مع صحو المعلوم) گفت: (زدنی بیانا) فرمود: (جذب الاحدیه بصفه التوحید) گفت: (زدنی بیانا) فرمود: (هتک الستر بغلبه السر) گفت: (زدنی بیانا) فرمود: (نور یشرق من صبح الازل فیلوح علی هیاکل التوحید آثاره) گفت: (زدنی بیانا) فرمود: (اطف السراج فقد طلع الصبح)
کلامه علیهالسلام لکمیل بن زیاد النخعی.
قال کمیل بن زیاد: اخذ بیدی امیرالمومنین، علی بن ابیطالب فاخرجنی الی الجبان، فلما اصحر تنفس الصعداء، ثم قال:
«یا کمیل، ان هذه القلوب اوعیه فخیرها اوعاها، فاحفظ عنی ما اقول لک، الناس ثلاثه: فعالم ربانی و متعلم علی سبیل نجاه و همج رعاع، اتباع کل ناعق، یمیلون مع کل ریح، لم یستضیووا بنور العلم و لم یلجووا الی رکن وثیق.» یعنی و سخن اوست علیهالسلام با کمیل پسر زیاد نخعی. گفت کمیل پسر زیاد که گرفت دست مرا امیر مومنان علی پسر ابیطالب، پس بیرون برد مرا به سوی صحرا، پس در هنگامی که داخل صحرا شد، نفس کشید مانند نفس کشیدن مردمان دلتنگ اندوهناک، پس گفت:
ای کمیل، به تحقیق که این دلها ظرفهای علومند، پس بهترین آنها حفظ کنندهترین آنها است، پس حفظ کن و به خاطر نگاهدار از من آنچه را که میگویم از برای تو که مردمان سه صنفند: صنفی عالم ربانی، یعنی دانای علم ربوبیت و معرفه اللهاند و صنفی طالب علمند در حالتی که بر راه نجات و رستگاری باشند اگر چه عالم نباشند و صنفی نه عالمند و نه طالب علم و این صنف خرمگس و مردم دنی و پست فطرتند که پیروی آواز چوپانان میکنند، مانند گاوان و گوسفندان، میل میکنند و منحرف میشوند از دین با هر بادی، یعنی با سخن هر کسی. روشنایی پیدا نکردهاند به نور علم و دانشی و در تاریکی جهل باقی باشند و پناه نبردهاند به رکن محکم از دین که اعتقادات یقینیهی متقنهی برهانیه باشد، بلکه در اعتقادات مقلدند.
«یا کمیل، العلم خیر من المال، العلم یحرسک و انت تحرس المال و المال تنقصه النفقه و العلم یزکو علی الانفاق و صنیع المال یزول بزواله. یا کمیل بن زیاد، معرفه العلم دین یدان به، یکسب الانسان الطاعه فی حیاته و جمیل الاحدوثه بعد وفاته و العلم حاکم و المال محکوم علیه.» یعنی ای کمیل علم و دانشمندی بهتر است از مال و توانگری، علم و دانش محافظت میکند تو را از هلاکت دنیا و آخرت و تو محافظت میکنی مال را از تلف شدن و کم میگرداند مال را انفاق کردن و زیاد میگردد علم به انفاق کردن و آموختن به غیر و پروردهی مال زائل میشود به زوال مال و پروردهی علم هرگز زائل نشود. ای کمیل پسر زیاد، تحصیل کردن علم، دین و ایمانی است که ثواب داده میشود، به سبب علم کسب و تحصیل میکند انسان مطاع شدن را در حیات خود و گفتار نیک و دعای خیر را بعد از مردن خود و صاحب علم حکمکننده است و صاحب مال حکم کرده شده بر اوست.
«یا کمیل بن زیاد، هلک خزان الاموال و هم احیاء و العلماء باقون ما بقی الدهر، اعیانهم مفقوده و امثالهم فی القلوب موجوده.ها ان هیهنا لعلما جما (و اشار علیهالسلام الی صدره) لو اصبت له حمله! بلی اصیب لقنا غیر مامون علیه، مستعملا آله الدین للدنیا و مستظهرا بنعم الله علی عباده و بحججه علی اولیائه، او متقلدا لحمله الحق لا بصیره له فی احنائه، ینقدح الشک فی قلبه لاول عارض من شبهه. الا لاذا و لاذاک، او منهوما باللذه، سلس القیاد للشهوه، او مغرما بالجمع و الادخار، لیسا من رعاه الدین فی شیء. اقرب شیء شبها بهما الانعام السائمه، کذلک یموت العلم بموت حاملیه.» یعنی ای کمیل پسر زیاد، در هلاکت عقوباتند جمعکنندگان مالها و حال آنکه زنده باشند در دنیا و علما که جمعکنندگان علمند باقی باشند مادامی که باقی است روزگار، اشخاص ایشان مفقود است در دنیا و صورتهای ایشان موجود است در دلها، آگاه باش به تحقیق که در این مکان (و اشاره کرد علیهالسلام به سینهی خود) هر آینه علم بسیاری است، کاش برمیخوردم از برای آن علم بردارنده و یادگیرندهای!، آری بر خوردم زیرک غیر ایمن شده بر او را، در حالتی که یا استعمالکننده است آلت دین را که زیرکی او باشد از برای تحصیل دنیا و طلبکننده است غلبه را به سبب نعمتهای خدا بر بندگانش و به سبب حجتهای خدا که عقل او باشد بر دوستان خدا و یا اینکه مقلد مر حملهی حق است که علما باشند، در حالتی که بینایی از برای او نیست، در اطراف و جوانب حق، ظاهر میشود شک در دل او از جهت اول شبههای که عارض او میشود، آگاه باش که نه آن مستعمل آلت دین حملهی علم است و نه این مقلد نابینا و یا اینکه حریص به لذت دنیا است، در حالتی که سهل الانقیاد و آسان پیرو است مر شهوت و خواهش نفس اماره را و یا اینکه ملازم است مر جمع کردن مال و ذخیره کردن اموال را، نیستند این دو کس از رعایت و محافظتکنندگان دین در چیزی. نزدیکترین مشابه و مانند ایشان است چهارپایان چرنده، در مثل آن روزگار میمیرد علم و بیفایده میشود به سبب مردن و نبودن حاملان و بردارندگان علم که علماء باشند.
«اللهم بلی! لا تخلوا الارض من قائم لله بحجه، اما ظاهرا مشهودا، او خائفا مغمورا، لئلا تبطل حجج الله و بیناته و کم ذا؟ و این اولئک؟ اولئک و الله، الاقلون عددا و الاعظمون قدرا! بهم یحفظ الله حججه و بیناته، حتی یودعوها نظرائهم و یزرعوها فی قلوب اشباههم، هجم بهم العلم علی حقیقه البصیره و باشروا روح الیقین و استلانوا ما استوعره المترفون و انسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الدنیا بابدان، ارواحها معلقه بالمحل الاعلی! اولئک خلفاء الله فی ارضه و الدعاه الی دینه. آه آه شوقا الی رویتهم! انصرف یا کمیل اذا شئت.» یعنی بار خدایا، آری خالی نمیشود زمین از امامی که ایستاده است از برای خدا به حجتهای خدا، یعنی حجتهای معارف و احکام خدا، یا آشکار است و معروف مردم، مانند ائمهی احدی عشر علیهمالسلام، یا ترسناک و پنهان از مردم، مانند حضرت صاحب العصر و الزمان علیهالسلام، از برای اینکه باطل و ضایع نگردد حجتهای خدا و شاهدهای خدا بر بندگان خدا، چه مقدار باشد آن زمان؟ و کجا باشند آن گروه امامان؟ سوگند به خدا که اندک باشند از روی شماره و بزرگ باشند از روی قدر و مرتبه، به سبب ایشان نگاهداری میکند خدا حجتهای خود را و شاهدهای بر معارف حقه و اعتقادات یقینیه و احکام شرعیهی متعلقه به ذات و صفات و افعال خود را، تا اینکه میسپارند آن حجج و بینات را به کسانی که نظیر و مثل ایشان باشند در اخلاق و افعال و کشت میکنند آنها را در دلهای کسانی که شبیه و مانند ایشان باشند از خلص شیعیان ایشان. هجوم آورده است به ایشان افواج علم و دانش، در حالتی که ثابتند بر بینائی حقیقی واقعی، مباشرند بر لذت و راحت علم یقینی و نرم و آسان شمردهاند مشقتها و ریاضتهایی که دشوار شمردهاند آن را پروردگاران به ناز و نعمت دنیا و انس گرفتهاند به عبادتهایی که وحشت کردهاند مردمان نادان و مصاحب دنیا باشند با بدنهایی که جانهای آنها آویخته است بر جای بلند که اعلی علیین باشد! آن گروه خلیفهها و جانشینهای خدا باشند در زمین خدا، در اجرای احکام خدا و خوانندگان بندگان را به سوی دین خدا. آه آه بسیار مشتاقم به سوی دیدار ایشان! برگرد ای کمیل به سوی منزل خود اگر خواسته باشی.
اللغه: (وعیت) العلم اذا حفظته، و الوعاء بالفتح و قد یضم و الاوعاء بالهمز واحد الاوعیه و هو الظرف (الجبان) الصحراء، (الصعداء): نوع من التنفس یصعده المتلهف و الحزین (الهمج) ذباب صغیره کالبعوض (الرعاع) کسحاب العوام و السفله و امثالهم الواحد رعاعه. (اللقن): سریع الفهم (الاحناء): الجوانب (المنهوم باللذه) الحریص علیها (المغرم بالجمع): شدید المحبه له، الاعراب: تنفس الصعداء: الصعداء مفعول مطلق نوعی، اتباع کل ناعق، خبر بعد خبر، و جمله یمیلون، صفه ما بقی الدهر: لفظه ما، مصدریه زمانیه، المعنی: کمیل بن زیاد من خواص علی (علیه السلام) و من اصحاب سره لم یعرف کما هو حاله و لم ینتشر عنه ترجمه تلیق بها فصار سرا فی سر. قال فی الرجالالکبیر: کمیل بن زیاد النخعی من خواصهما، من اصحاب امیرالمومنین من الیمن کمیل بن الزیاد النخعی کذا فی- صه- نقلا عنه، و علق علیه الوحید البهبهانی فی الحاشیه: کمیل هذا هو المنسوب الیه الدعاء المشهور، قتله الحجاج و کان امیرالمومنین قد اخبره بانه سیقتله، و هو من اعاظم خواصه- الی ان قال: و فی النهج ما یدل علی انه کان من ولاته علی بعض نواحی العراق، انتهی. و معرف مقام کمیل دعاوه المعروف الذی سار و طار الی جمیع الاقطار و هو ذکر الاخیار فی لیالی الجمعه بالاعلان و الاسرار، و حدیثه المشهور فی بیان النفس و اصنافه، ذکره الشیخ البهائی قدس سره فی کشکوله، و حدیثه فی السئوال عن الحقیقه و هو من غرائب الحدیث، و لم اجدله سندا و ان کان متنه عالیا و من الاسرار الدقیقه فی مراتب العرفان. و مصاحبته هذا مع عی (علیه السلام)، و هو مشهور مستفیض بین الفریقین یقطع بصحته عنه (علیه السلام) و یستفاد منه مقام شامخ لکمیل، حیث انه (علیه السلام) بنی مکتبا خاصا به فی هذا الحدیث، و قد ابتکر علی (علیه السلام) بناء المکاتب فی الامه الاسلامیه و شرع فی درس شتی العلوم من ادب و عرفان و فقه و تفسیر و غیرها، فالطرق العلمیه الاسلامیه کلها ینتهی الیه باذعان من الموافق و المخالف، فله مکتب عام فی مسجد الکوفه یعلم الناس من ای مذهب و مسلک من صدیق و عدو. و له مکتب خاص بشیعته و معتقدیه و احبائه و معتمدیه، یشرح لهم فیها المعارف الحقه و الاصول المحقه لمذهب الامامیه. و هذا مکتب بناه لکمیل بن زیاد، مکتب خاص فی خلوه عن الاجانب وضوضاء العامه. مکتب صحراوی تحت ظل السماء الصافیه و علی الارض الطبیعیه الخالیه عن کل صنعه و فن بشریه، فلا تجد فیها الا الحق و الحقیقه، و صفحات کتاب الکون و الطبیعه المولف بیدالقدره الالهیه. مکتب مشائی المظهر یمثل سیره ارسطا طالیس فی تعلیماته العالیه لخواص تلامیذه. مکتب اشراقی المخبر یمثل سیره افلاطون فی الکشف عن الحقائق عند زوایا الاعتزال عن الخلائق مکتب تربوی اخلاقی یوسم بالرفض و السقوط اکثر طلاب العلم و اصحاب الدعاوی الطنانه الفارغه، و یشیر الی ما حکی عن فیثاغورث من انه اسس مکتبا اخلاقیا لطلاب العلم مقسوما علی صفوف معینه: صف للتربیه بالحلم و صف للتربیه بالعفه الی ان یصل الطالب بعد الفوز فی هذه الصفوف الی صف یعرض علیه ان یموت فیکفن و یجعل فی تابوت و یدفن فی سرداب الی حین ما، و هو الامتحان النهائی فان فاز فی هذا الامتحان یدخل علی الاستاذ فیثاغورث فی قاعه کتب اسرار علمه علی جدرانه فیقول: یا ولد الاستفاد من هذه السطور العلمیه و الاسرار العرفانیه. و لم یذکر فی الحدیث ان اخراج کمیل الی الجبان کان تحت ستار اللیل و لکن یظهر من التامل فی تحصیل هذه الخلوه الروحانیه انه کانت فی اللیل، فتدبر. و یا لیت ارخت هذه المصاحبه و انها کانت قبل حرب صفین او بعدها، و ان کان یستشم من تنفسه الصعداء و التجائه الی الصحراء انها کانت بعد حرب صفین و ظهور فتنه الخوارج و خذلان اهل الکوفه، فقد تشتعل من خلاله لوعات قلبه الشریف الاسیف. و یظهر ان کمیل جاهد فی سبیل عقیدته و ایمانه حتی قتل شهیدا، و مثل فی حیاته حیاه الاحرار المناضلین- ان الحیاه عقیده و جهاد-. و قام (علیه السلام) فی هذه الخلوه مقام استاذ اجتماعی خبیر بروحیه الامه و حللها تحلیلا دقیقا، و حصرها فی ثلاث: العالم الربانی الذی کلمه الله من وراء حجاب، او یوحی الیه بکتاب، او یرسل رسولا الیه، و من قام مقامه من الاوصیاء الذین تلقوا علمهم عن الانبیاء تلقینا و قذفا فی القلوب. و المتعلم من هولاء الانبیاء و الاوصیاء علی صحیح الروایه و طریق النجاه. و العامه العمیاء یدورون کالذبان هنا و هنا و یملیون مع کل ریح و یرکضون وراء کل ناعق، قلوبهم مظلمه و هم علی حیره و شک فی حیاتهم. ثم توجه الی مفاضله دقیقه بین العلم و المال، و اتی بما لا مزید علیه ترغیبا علی طلب العلم، و تزهیدا عن جمع المال و الادخار. ثم شرع فی تنظیم برنامج اخلاقی لطلاب العلم، و اسقط منهم اربعه اصناف رفضهم باتا و اخرجهم من مکتبه الروحانی: 1- اللقن الغیر المامون علیه، و هو المنافق الذی لا ایمان له بما یتعلمه و کان علمه لسانه لا یتجاوزه الی قلبه، و غرضه من کسب العلم طلب الدنیا و التسلط علی العباد یتصدی المناصب العالیه والرتب الحکومیه کامثال طلحه و الزبیر و معاویه فی عصره، و هم الاکثرون الذین تشکلوا فی جبهه الجمل و صفین تجاه امیرالمومنین، و فرقوا مله الاسلام تفریقا، و احتجوا بما تعلموه علی علی (علیه السلام) و خدعوا العامه الهمج و جروهم الی نعیقهم. 2- المنقاد، المعتقد الاحمق الذی لا بصیره له فی تطبیق العلم علی الحوادث فینقدح الشک فی قلبه بتجدد الحوادث التی لا یستانسها، و هم الخوارج الذین ثاروا علیه بعد قضیه الحکمین، و هم جل اصحابه المجتهدون العباد، قوام اللیل الصائمون فی النهار، و لکن المبتلون بنحو من الحمق ظهر فیما ارتکبوه بعد ظهورهم نشیر الی شطر منها: الالف- بعد مفارقتهم عنه (علیه السلام) کانوا یقتلون المسلمین و یغنمون اموالهم علی عاده الغزو و الغاره التی اعتادوها فی الجاهلیه، فان اکثرهم من بدونجد. ب- یحاکمون اسراءهم و من یلقونه بالسئوال عن علی علیهالسلام اکافر اممسلم؟ فلو قال المسئول عنه: انه کافر رحبوا به و صافحوه و ادخلوه معهم، و لو قال: انه مسلم کفروه و قتلوه فورا، و هل هذا الاحمق واضح. ج- دخلوا نخیله فی ضواحی النهروان فاخذ احدهم تمره ضئیله اسقطته الریح من النخله و اراد ان یاکلها فنهروه بحجه انه مال غیر ماذون علیه، و لقوا عبدالله بن خباب بن الارت ابن صحابی کبیر مع زوجته الحبلی فقتلوه، و قتلوا زوجته الحبلی و هل هذا الا الحمق. و الحمق خفه و نقصان فی التعقل عبر عنه (علیه السلام) بعدم البصیره فی جوانب العلم و عدم القدره علی تحلیل القضایا، و لا ینافی کون صاحبه عالما و مجتهدا و مرجعا و مقلدا، فان اکثرا الخوارج افاضل العلماء المجتهدین الذین اخذوا العلم عن النبی (صلی الله علیه و آله) و عن علی (علیه السلام). و العجب من ابنمیثم رحمه الله حیث حمل کلامه فی الصنف الثانی من طلاب العلم علی العوام المقلدین فقال: و اما الثانی ممن لا یصلح لحمله فهو المقلد- الخ. 3- من غلب علیه الشهوه و خصوصا الجنسیه منها بحیث تجره الی مناظرها و محالها، و لا یقدر ان یمنع شهوته، فصار سلس القیادله کبعیر یمشی وراء من یجره و لو کانت فاره البر، کامثال مغیره بن شعبه، فانهم مقهورون لشهواتهم، و لا یوثر علمهم فی ردعهم عنها. و قد ثبت فی کتب التاریخ انه بعد ان صار عاملا لعمر علی الکوفه فی سنین شیبته لم یملک نفسه ان فجر بام جمیل ذات البعل علی منظر جمع من الصحابه، و رفع الی محکمه برئاسه عمر نفسه، و نجاه زیاد بن ابیه احد الشهود باشاره من عمر رئیس المحکمه، من اراد التفصیل فلیرجع الی التاریخ. 4- الطالب للعلم، و لکن المغرم بالجمع و الادخاد للاموال، فهو طالب الدینار و الدرهم، و قد غلب علیه حب الصفراء و البیضاء حتی انساه ماوراه و توجه الی ان هذه الاوصاف علی سبیل منع الخلو فربما یجتمع فی طالب اکثر من واحده منها. و لما کانت نتیجه هذا التحلیل الدقیق الاجتماعی من روحیه الناس عموما و من اصناف طلاب العلم الذین یرجی ان یهتدی بهم هولاء الرعاع خصوصا منفیه و موجبه للیاس لقله العلماء الربانیین و المتعلمین علی سبیل النجاه فیخاف من اندراس الحق و محو العلم بموت حاملیه بوجه مطلق. الترجمه: برای کمیل بن زیاد نخعی فرموده: کمیل گویدی. امیرالمومنین دستم را گرفت- خوشا بحالش- و مرا به بیابان کشید و چون بفضای صحرا رسید آهی عمیق از دل برآورد و سپس فرمود: ای کمیل این دلها خزانههایی برای دانشند، بهترین دل آنست که دانشگیرتر باشد، آنچه به تو میگویم از من بخاطر خود بسپار: مردم سه دستهاند: عالم ربانی، و آموزنده در راه نجات و حق، و مردم عوام مگس منش که پیرو هر بانگ خرانهاند، هر بادی که بوزد آنها را بسوی خود کشد پرتو دانش بر آنها نتابیده و به ستون پایدار تکیه ندارند. ای کمیل دانش به از دارایی است، دانش تو را پاسبانست و تو باید پاسبان دارائی باشی، مال و دارائی با خرج کردن کاهش مییابد ولی دانش بوسیله صرف آن بیفزاید، آنکه ساختهی مال است با زوال مال از میان میرود. ای کمیل دانش تنها کیش بشر است و باید بدان پای بند بود، بوسیلهی آن هر انسانی در دوران زندگی خود شیوه فرمانبری بدست آرد، و برای پس از مردنش ذکر خیری بجا گذارد، دانش حکمفرماست ولی مال فرمانگذار است. ای کمیل، گنجداران اموال و ثروت نابود شدند و دانشمندان زندهاند. دانشمندان تا روزگار برجاست پایدارند اشخاصشان ناپدیدند ولی نمونههای عالی آنان در دلها موجودند، به خود باش راستی که در اینجا (با دستش به سینه مبارکش اشارت کرد) دانش انبوه و ژرفی است کاش حاملانی برای آن به دست میآوردم، آری شاگردانی در دست دارم ولی: یکی زودآموز طوطیصنعتی است که مورد اطمینان نیست، دین را ابزار دنیا میسازد و به نعمت قدرت دانش بر بندگان خدا میستازد، و از آن شمشیری بر علیه اولیاء خدا میسازد. و دیگری که منقاد و مطیع پیشوایان بر حق است ولی به جوانب دانش بینا نیست و قدرت تحلیل و تجزیه آن را ندارد آغاز یک شبهه او را میلرزاند و بشک میاندازد و از را میبرد، نه این بدرد من میخورد و نه آن سومی آزمند و حریص بر لذتهای دنیا است، و مهارش به دست شهوت ودلخواه بیجا است. و چهارمی پول پرست و شیفته اندوختن زر و سیم و دنبال پسانداز است، این دو هم بهیچوجه دین نگهدار نیستند. مانندترین چیزی بدانها همان چهارپایان چرندهاند، چنین است که دانش با مرگ دانشمند مدفون میشود.
(هجم): دخل بغته (استلان) الشیء وجده لینا (استوعر) المکان او الطریق: وجده وعرا. ها، حرف تنبیه، ههنا، ظرف مستقر خبر ان قدم علی اسمها. لو اصبت: جمله شرطیه جوابها محذوف، و لو بمعنی ان، لا ذا و لا ذاک: لا نافیه بمعنی لیس، و ذا اسمها، و خبرها محذوف ای لا ذا من حمله العلم الاحقاء و لا ذاک و هما المذکوران بعد اصیب. او منهوما عطف علی لقنا، الاقلون عددا: خبر لمبتدء محذوف ای هم الاقلون آه، من اسماء الاصوات مبنیه و لا محل لها من الاعراب کفواتح السور، شوقا مفعول مطلق لفعل محذوف ای اشتاق شوقا. استدرک فی آخر کلامه بما اثبت بقاء العلم و العالم و دوام الحق و المعالم و لو فی فئه قلیله حتی یظهر الحجه القائم عجل الله فرجه و تظهر حقیقه الاسلام علی الدین کله و لو کره المشرکون. فقال (علیه السلام): اللهم بلی لا تخلوا الارض من قائم لله بحجه، و صرح بانهم الاقلون عددا، و الاعظمون اجرا و قدرا، بهم یحفظ الله حججه و بیناته حتی یودعوها نظراءهم، ثم وصفهم بما وصفهم من العلم و الیقین، و قرر صریحا ما علیه الامامیه فی امر الدین. و العجب من الشارح المعتزلی الظاهر من کلامه القطع بصدور هذا الحدیث من فم امیرالمومنین فقال فی شرح قوله (علیه السلام) (بلی لا تخلو الارض من قائم لله تعالی بحجه) (ص 351- ج 18): و هذا یکاد یکون تصریحا بمذهب الامامیه، الا ان اصحابنا یحملونه علی ان المراد به الابدال الذین وردت الاخبار النبویه عنهم- الخ. فیا لیت خلص نفسه من حباله کید کاد، و اعتراف بهذا الحق الصریح، و ضرب اخبار الابدال الموضوعه علی الجدار، و فارق هولاء الاصحاب الضالین الحائرین و لحق باصحاب الحق و الیقین. بار خدایا آری با این حال زمین از کسی که قیم حجت الهی است تهی نماند که مقتضیات زمان ظاهر و مشهور باشد و یا اینکه از نظر سوءپذیرش مردم ترسناک و در پس پرده نهان گردد، برای اینکه حجتها و بینات خدا از میان نروند، اینان چندند؟ و در کجایند؟ بخدا سوگند که شماری بس اندک و مقامی بس بزرگ دارند بوسیله آنان خداوند حجتها و نشانههای خود را نگهدارد تا آنها را به همگنان خود بسپارند و بذر دانش حق را در دلهای همگنان خود بکارند- وصف آنان چنین است-
1- امواج دانش آنها را تا ژرف بینش و درک حقایق آفرینش بکشاند. 2- جان یقین و ایمان بحقائق را با دل پاک خود لمس کنند.
3- آنچه را خوشگذرانهای هوسباز سخت و ناهموار شمارند، دلنشین و هنجار دانند.
4- بدانچه نادانان کوردل از آن در هراسند، انس و الفت دارند.
5- با تنهای خاکی خود همراه دنیا هستند و جانهایشان به آسایشگاه بلند قدس آویخته است. آنانند جانشینان خدا در روی زمینش و داعیان بر حق دینش آه و افسوس چه اندازه شوق دیدارشان را بر دل دارم.
کمیل آن یار صاحب سرّ حیدر***نسب دار از نخع بر همکنان سر
بگفت از حال خود این داستان را***ستایش گر امیر مؤمنان را
که دست من گرفت و برد صحرا***ز آهش خیمه گاهی کرد برپا
در آن صحرای خلوت عقده بگشود***ز در معرفت صحرا بر اندود
بگفتا ای کمیل از حال دلها***بگویم با تو اسراری مهنّا
همه دلها خزینه ی علم و دانش***هر آن دل بیش گیرد پرستایش
بخاطر در سپار آنچه ات بگویم***که من این راه را بهر تو پویم
همه مردم سه دسته، بیش و کم نیست***در این تقسیم بر آنها ستم نیست
یکی خود عالم ربّانی آمد***یکی شاگرد وی کو ناجی آمد
سوم آن توده نادان حیران***مگس مانند در هر سوی پرّان
طرفداران هر بانک خرانه***برد هر بادشان هر سوی لانه
نتابیده بر آنها نور دانش***نباشد تکیه گاهیشان ز بینش
کمیلا علم حق بهتر ز مال است***دلیلش صاف چون آب زلال است
کند علمت تو را خود پاسبانی***ولی بر مال تو چون پاسبانی
هزینه کاهد از هر مال و دانش***ز آموزش بخود آرد فزایش
هر آنچه ساخته از مال باشد***چه رفت از کف همه پامال باشد
کمیلا علم کیش حق انسان***که انسان زان دهد انجام فرمان
چه عالم زنده شد فرمانگزار است ***چه میرد ذکر خیرش در شمار است
بهر جا علم حاکم بر جهانست***و لیکن مال محکوم کسان است
کمیلا مالداران مرده باشند*** اگر چه زنده و اندر تلاشند
ولی مردان دانش زنده هستند*** بدوران تا بود پاینده هستند
اگر اشخاص آنها ناپدیدند***مثلهاشان بدلها آرمیدند
هلا در سینه ام علمی است انبوه***که سنگینی کند بر آن چنان کوه
چه خوش بود ار که دانشجوی لائق***بدست آورد می در این خلائق
بلی باشند اندر پیش دستم***کسانی بس ولی طرفی نبستم
یکی طوطی صفت آموزد از من***ولی ایمن نه از نیرنگ و از فن
نماید علم دین ابزار دنیا***کند گردن کشیء بر پیر و برنا
از آن حجت بدست آرد چه روباه*** بضد أولیاء اللَّه، صد آه
یکی منقاد حق باشد و لیکن***ندارد هوش و بینائی بهر فن
ز هر پیشامدی در شبهه افتد*** ز شک و ریب فتنه از ره افتد
نه این را دوست می دارم نه آنرا*** بدور انداز بهمان و فلان را
سوم شاگرد من لذت پرست است***اسیر شهوت و بیقید و مست است
چهارم در پی جمع و پس انداز***ز بهر دین نباشند این دو سرباز
همانندند حیوان چرا را***که باید برد آنها را بصحرا
چنین باشد که دانش رفته از دست***چه دانشمند مرد و رخت بر بست
خداوندا تو می دانی بحالی***زمین از حجت حق نیست خالی
چه ظاهر باشد و مشهور و منظور***چه از بیم و هراس خلق مستور
برای آنکه حجّتهای سبحان***نماند باطل و بیهوده برهان
چه قدرند و کجا این راد مردان***که عالم جسم و اینان اندر آن جان
بذات حق که اینان کم شمارند*** اگر چه قدر و رتبت بیش دارند
نگهبانان حجّتهای حقّند***امین بینات و رتق و فتقند
چه دور خدمت آنان سرآید*** برای همکنانشان نوبت آید
که بسپارند اسرار امامت***بهمکاران خود نوبت بنوبت
ز دانش بر بصیرت یورش آرند***بدل روح یقین در گردش آرند
پسندند آنچه مترفهای بدکیش***از آن هستند اندر بیم و تشویش
بیارامند با روحی خرامان***از آنچه می هراسد مرد نادان
در این دنیا است تنهاشان و لیکن*** بعرش آویخته جانهای روشن
خدا را در زمین وی خلیفه***دعات ملت پاک حنیفه
دریغا از فراق روی آنان***بدیدار همه مشتاقم از جان
کمیلا باز گرد اکنون دگر بس*** اگر خواهی که برگردی تو واپس
(الفصل السابع- فی الامامه العامه) اقول: کلامه (علیه السلام) هذا لکمیل متواتر، رواه من العامه ابن عبد ربه فی (عقده) عن ایوب بن سلیمان، عن عامر بن معاویه، عن احمد بن عمران الاخفش، عن الولید بن صالح الهاشمی، عن عبدالله بن عبدالرحمن الکوفی، عن ابیمخنف، عن کمیل عنه (علیه السلام)، و ابوهلال العسکری فی (دیوان معانیه)، عن ابیاحمد العسکری، عن الهیثم بن احمد، عن علی بن حکیم الاذری، عن الربیع بن عبدالله المدنی، عن عبدالله بن الحسن، عن محمد بن علی، عن آبائه، عن کمیل، عنه (علیه السلام)، و سبط ابن الجوزی فی (تذکرته) مسندا عن ابیحمزه، عن عبدالرحمن بن محمد، عن کمیل، عنه (علیه السلام). و من الخاصه الکلینی، و الصدوق، و ابن ابیشعبه الحلبی، و الشیخان، و النعمانی، روی الاول من (الکافی) باسنادین عن الحسن بن محبوب، عن ابیاسامه و هشام بن سالم، عن ابیحمزه، عن ابیاسحاق عمن یثق به من اصحاب امیرالمومنین (علیه السلام): انه (علیه السلام) قال: اللهم انک لا تخلی ارضک من حجه لک علی خلقک. و روی مسندا عن ابیحمزه، عن ابیاسحاق، عن الثقه من اصحاب امیرالمومنین (علیه السلام) سمعوه یقول فی خطبه له: اللهم و انی لاعلم ان العلم لا یارز کله، و لا ینقطع مواده، و انک لا تخلی ارضک من حجه لک علی خلقک ظاهر لیس بالمطاع، او خائف مغمور کیلا تبطل حججک، و لا یضل اولیاوک بعد اذ هدیتهم، بل این هم و کم اولئک الاقلون عددا، و الاعظمون عند الله جل ذکره قدرا، المتبعون لقاده الدین الائمه الهادین، الذین یتادبون بادابهم، و ینهجون نهجهم؟ فعند ذلک یهجم بهم العلم علی حقیقه الایمان، فتستجیب ارواحهم (الفصل السابع- فی الامامه العامه) لقاده العلم، و یستلینون من حدیثهم ما استوعر علی غیرهم، یانسون بما استوحش منه المکذبون، و اباه المسرفون. اولئک اتباع العلماء، صحبوا اهل الدنیا بطاعه الله تبارک و تعالی، اولیاوه، و دانوا بالتقیه عن دینهم و الخوف من عدوهم، فارواحهم معلقه بالمحل الاعلی، فعلماوهم و اتباعهم خرس صمت فی دوله الباطل، منتظرون لدوله الحق، و سیحق الله الحق بکلماته و یمحق الباطل.هاها طوبی لهم علی صبرهم علی دینهم فی حال هدنتهم، و یا شوقاه الی رویتهم فی حال ظهور دولتهم، و سیجمعنا الله و ایاهم فی جنات عدن، (و من صلح من آبائهم و ازواجهم و ذریاتهم). و روی ایضا بالاسناد انه (علیه السلام) خطب علی منبر الکوفه، و حفظ عنه فقال: اللهم انه لابد لک من حجج فی ارضک، حجه بعد حجه علی خلقک، یهدونهم الی دینک و یعلمونهم علمک، کیلا یتفرق اتباع اولیائک،
ظاهر غیر مطاع او مکتتم یترقب، ان غاب عن الناس شخصهم فی حال هدنتهم فلم یغب عنهم قدیم مبثوث علمهم، و آدابهم فی قلوب المومنین مثبته، فهم بها عاملون. و یقول (علیه السلام) فی هذه الخطبه فی موضع آخر: فی من هذا و لهذا یارز العلم، اذا لم یوجد له حمله یحفظونه، و یروونه کما سمعوه من العلماء و یصدقون علیهم فیه، اللهم فانی لاعلم ان العلم لا یارز کله، و لا ینقطع مواده، و انک لا تخلی ارضک من حجه لک علی خلقک، ظاهر لیس بالمطاع او خائف مغمور، کیلا تبطل حججک و لا یضل اولیاوک بعد اذ هدیتهم، بل این هم، و کم هم اولئک الاقلون عددا الاعظمون عند الله قدرا؟ و رواه الثانی فی (اکماله) باحد عشر اسنادا عن عبدالرحمن بن جندب، (الفصل السابع- فی الامامه العامه) عن کمیل، عنه (علیه السلام)، و باسنادین عن فضیل بن خدیج، عن کمیل، عنه (علیه السلام)، و باسناد عن ابیصالح، عن کمیل، عنه، و باخر عن ابیاسحاق عن الثقه، عنه (صلی الله علیه و آله)، و قال: و لهذا الحدیث طرق کثیره. و رواه الثالث فی (تحفه)، و الرابع فی (ارشاده)، و الخامس فی (امالیه)، و اسناده عن المفید، عن الصدوق، عن ابیه، عن ماجیلویه، عن محمد بن علی الصیرفی، عن نصر بن مزاحم، عن عمر بن سعد، عن فضیل بن خدیج، عن کمیل،عنه (علیه السلام). و رواه الاخیر فی (غیبته) مثل خبر شیخه الکلینی، و زاد قبل قوله: (فمن هذا و لهذا یارز العلم، اذا لم یوجد له حمله … ) یانسون بما یستوحش منه المکذبون، و یاباه المسرفون بالله. کلام یکال بلا ثمن، من کان یسمعه بعقله فیعرفه و یومن به و یتبعه و ینهج نهجه فیصلح به. ثم یقول … (اللهم بلی لا تخلو الارض من قائم لله بحجه) قال البحتری: و هل خلا الدهر اولاه و آخره من قائم بهدی مذکون البشر فی (الاغانی) قال خالد بن صفوان: اوفدنی یوسف بن عمر الی هشام بن عبدالملک- الی ان قال-: قال خالد بن صفوان لهشام: ان ملکا من الملوک قبلک خرج فی عام مثل عامک هذا الی الخورنق و السدیر فی عام قد بکر و سمیه و تتابع ولیه، و اخذت الارض زینتها علی اختلاف الوان نبتها فی ربیع مونق، فهو فی احسن محضر، و احسن مختبر، بصعید کان ترابه قطع، و قد کان اعطی فتاء السن، مع الکثره و الغلبه و القهر، فنظر فابعد النظر، ثم قال (الفصل السابع- فی الامامه العامه) لجلسائه: لمن مثل هذا هل رایتم مثل ما انا فیه، و هل اعطی احد مثل ما اعطیت؟ و کان عنده رجل من بقایا حمله الحجه و المضی علی ادب الحق و منهاجه- و لم تخل الارض من قائم لله بحجه فی عباده- ققال: ایها الملک انک سالت عن امر، افتاذن لی فی الجواب عنه؟ … و قال منصور بن حازم من اصحاب ابیعبدالله الصادق (علیه السلام) لقوم من العامه: الستم تعلمون ان رسول الله کان هو الحجه من الله علی خلقه، فحین ذهب الرسول من کان الحجه بعده؟ فقالوا: القرآن. قال: ننظر فی القرآن فاذا یخاصم به المرجی و الحروری و الزندیق الذی لا یومن حتی یغلب خصمه، فعرف ان القرآن لا یکون حجه الا بقیم ما قال فیه کان حقا، فمن قیم القرآن؟ قالوا: کان عبدالله بن مسعود و فلان و فلان یعلمون. قال: یعلمون کله. قالوا: لا. قال لهم: لم نجد احدا یقال یعرف ذلک کله الا علی، و اذا کان الشیء بین قوم و قال هذا: لا ادری لمن هو، و قال هذا: لا ادری، و قال آخر: ادری انه لی، فهو له، فاشهد ان علیا(علیه السلام) کان قیم القرآن، و کانت طاعته مفروضه، و کان حجه بعد النبی (صلی الله علیه و آله) علی الناس کلهم، و انه ما قال فی القرآن فهو حق، و اشهد ان علیا(علیه السلام) لم یذهب حتی ترک حجه من بعده کما ترک الرسول حجه من بعده. قال ابن ابیالحدید بعد نقل العنوان: و هذا یکاد یکون تصریحا بمذهب الامامیه، الا ان اصحابنا یحملونه علی ان المراد به الابدال الذین و ردت الاخبار النبویه عنهم انهم فی الارض سائحون، فمنهم من یعرف و منهم من (الفصل السابع- فی الامامه العامه) لا یعرف، و انهم لا یموتون حتی یودعوا السر، و هو العرفان عند قوم آخرین یقومون مقامهم … قلت: قد عرفت ان الکلام کالمتواتر عنه (علیه السلام) و دلالته ایضا صریحه، و هل حمل اصحابه الا تحکم؟ و من هولاء الابدال الذین قال ابن ابیالحدید هل جن او ملک؟ (ان هی الا اسماء سمیتموها انتم و آباوکم ما انزل الله بها من سلطان … ). و لم لم یحملوا اخبار الابدال علی اهل بیته الائمه الاثنیعشر علیه و علیهم السلام، کما هو القاعده فی حمل المجمل علی المفصل، و المشکوک علی المتیقن؟ و ما یفعلون بقوله (علیه السلام) بعد: (اما ظاهرا مشهورا او خائفا مغمورا)، فای بدل من ابدالهم کان ظاهرا مشهورا، و ایهم کان خائفا مغمورا، ( … فانها لا تعمی الابصار ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور)؟ و کیف، و کلامه (علیه السلام) یشمل الانبیاء؟ فان تعبیره (علیه السلام): (لا تخلو الارض من قائم لله بحجه)، و معلوم ان الانبیاء من القائمین لله بحجه بلاخلاف، فلابد ان یراد بالحجه الانبیاء و من کان بمنزلتهم من اوصیائهم، و لم یکن بعد نبینا(صلی الله علیه و آله) من یکون مثله فی العصمه، و من یقوم به الحجه سوی الائمه الاثنی عشر باجماع الامه. و روی ابن قتیبه فی (عیونه) مسندا عن ابراهیم بن عبدالرحمن قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله): یحمل هذا العلم من کل خلف عدوله، ینفون عنه تحریف الغالین، و انتحال المبطلین، و تاویل الجاهلین. و قال محمد بن علی بن بابویه فی (اکماله) فی قوله تعالی: ( … انما انت (الفصل السابع- فی الامامه العامه) منذر و لکل قوم هاد): دلیل علی انه لم تخل الارض من هداه فی کل قوم، و کل عصر تلزم العباد الحجه لله تعالی من الانبیاء و الاوصیاء، فالهداه من الانبیاه و الاوصیاء لا یجوز انقطاعهم ما دام التکلیف من الله تعالی لازما للعباد. و قال ایضا فی قوله تعالی: (و اذ قال ربک للملائکه انی جاعل فی الارض خلیفه … ): دلیل علی ان الحکمه فی الخلیفه ابلغ من الحکمه فی الخلیقه، فلذلک ابتدا به لانه سبحانه حکیم، و الحکیم من یبدا بالاهم دون الاعم، و ذلک تصدیق قول الصادق جعفر بن محمد (علیه السلام)، حیث یقول: (الحجه قبل الخلق، و مع الخلق و بعد الخلق). و لو خلق الله تعالی الخلیقه خلوا من الخلیفه لکان قد عرضهم للتلف الی ان قال: و من زعم ان الدنیا تخلو ساعه من امام لزمه ان یصحح مذهب البراهمه فی ابطالهم الرساله، و لو لا ان القرآن نزل بان محمدا (صلی الله علیه و آله) خاتم الانبیاء لوجب کون رسول فی کل وقت، فلما صح ذلک ارتفع معنی کون الرسول بعده، و بقیت الصوره المستدعیه للخلیفه فی العقل . هذا، و فی (تاریخ خلفاء السیوطی) فی خلفائهم الذین ینصبونهم و یجعلونهم حجه بینهم و بینه تعالی، کما کان الوثنیون ینحتون بایدیهم وثنا، ثم یجعلونه الها یعبدونه لیقربهم الی الله زلفی، او الذین یغلبونهم بالسیف فیاخذون منهم البیعه، و یخلعون من کان خلیفتهم قبل، و یامرونهم (الفصل السابع- فی الامامه العامه) بلعنه، فیصیر بعد ساعه ولی الله لهم عدو الله و عدو الله حجه الله. و قصه الخوارج مع اصحاب المهلب بعد قتل ابن الزبیر و استیلاء عبدالملک علی العراق فی ذلک معروفه- بعد ذکر قتل هولاکو فی سنه (665) للمستعصم آخر العباسیین فی العراق: (ثم دخلت سنه سبع و خمسین بعد ستمائه و الدنیا بلا خلیفه). و قال بعد ذکر نصبهم بمصر خلیفه فی سنه (659): (و کان مده انقطاع الخلافه ثلاث سنین و نصفا). قلت: و لم یبق حتی یری انقطاع خلافتهم الی الابد. و فیه ایضا فی عنوان (فی مده الخلافه فی الاسلام) بعد نقل خبر جابر بن سمره عن النبی (صلی الله علیه و آله): لا یزال هذا الامر عزیزا ینصرون علی من ناواهم علیه اثنیعشر خلیفه کلهم من قریش- اخرجه الشیخان و غیرهما و له طرق و الفاظ- الی ان قال- قال القاضی عیاض: لعل المراد بالاثنیعشر فی هذه الاحادیث و ما شابهها: انهم یکونون فی مده عزه الخلافه، وقوه الاسلام، و استقامه اموره، و الاجتماع علی من یقوم بالخلافه، و قد وجد هذا فی من اجتمع علیه الناس الی ان اضطرب امر بنیامیه و وقعت بینهم الفتنه زمن الولید بن یزید، فاتصلت بینهم الی ان قامت الدوله العباسیه فاستاصلوا امرهم. ثم قال: قال شیخ الاسلام ابن حجر فی شرح البخاری: کلام القاضی عیاض احسن ما قیل فی الحدیث و ارجحه لتاییده بقوله فی بعض طرق الحدیث الصحیحه: (کلهم یجتمع علیه الناس). و ایضاح ذلک ان المراد بالاجتماع: انقیادهم لبیعته، و الذی وقع ان الناس اجتمعوا علی ابیبکر ثم (الفصل السابع- فی الامامه العامه) عمر ثم عثمان ثم علی، الی ان وقع امر الحکمین فی صفین فتسمی معاویه یومئذ بالخلافه، ثم اجتمع الناس علی معاویه عند صلح الحسن، ثم اجتمعوا علی ولده یزید، و لم ینتظم للحسین امر بل قتل قبل ذلک، ثم لما مات یزید وقع الاختلاف الی ان اجتمعوا علی عبدالملک بن مروان بعد قتل ابن الزبیر، ثم اجتمعوا علی اولاده الاربعه: الولید ثم سلیمان ثم یزید ثم هشام، و تخلل بین سلیمان و یزید، عمر بن عبدالعزیز. فهولاء سبعه بعد الخلفاء الراشدین و الثانیعشر هو الولید بن یزید بن عبدالملک، اجتمع الناس علیه لما مات عمه هشام، فولی نحو اربع سنین، ثم قاموا علیه فقتلوه، و انتشرت الفتن و تغیرت الاحوال من یومئذ. و لم یتفق ان یجتمع الناس علی خلیفه بعد ذلک، لان یزید بن الولید الذی قام علی ابن عمه الولید بن یزید لم تطل مدته، بل ثار علیه قبل ان یموت ابن عم ابیه مروان بن محمد بن مروان، و لما مات یزید ولی اخوه ابراهیم فقتله مروان، ثم ثار علی مروان بنو العباس الی ان قتل، ثم کان اول خلفاء بنیالعباس السفاح، و لم تطل مدته مع کثره من ثار علیه، ثم ولی اخوه المنصور فطالت مدته لکن خرج عنهم المغرب الاقصی باستیلاء المروانیین علی الاندلس، و استمرت فی ایدیهم متغلبین علیها الی ان تسموا بالخلافه بعد ذلک، و انفرط الامر الی ان لم یبق من الخلافه الا الاسم فی البلاد، بعد ان کان یخطب للخلیفه فی جمیع الاقطار من الارض شرقا و غربا و یمینا و شمالا مما غلب علیه المسلمون، و لا یتولی احد فی بلد من البلاد کلها الاماره علی شیء منها الا بامر الخلیفه. و من انفراط الامر انه کان فی المائه الخامسه بالاندلس وحدها سنه انفس کلهم یتسمی بالخلافه، و معهم صاحب مصر العبیدی، و العباسی ببغداد خارجا عمن کان یدعی الخلافه فی اقطار الارض من العلویه و الخوارج- الی ان قال-: و قیل: انالمراد وجود اثنیعشر خلیفه فی جمیع مده الاسلام الی یوم القیامه یعملون بالحق و ان لم تتوال ایامهم، و یوید (الفصل السابع- فی الامامه العامه) هذا ما اخرجه مسدد فی مسنده الکبیر عن ابی، الخلد انه قال: (لا تهلک هذه الامه حتی یکون منها اثناعشر خلیفه کلهم یعمل بالهدی و دین الحق، منهم رجلان من اهل بیت محمد (صلی الله علیه و آله)) و علی هذا فالمراد بقوله: (ثم یکون الهرج) ای: الفتن الموذنه بقیام الساعه من خروج الدجال و ما بعده. و قال السیوطی بعد نقل کلامه: و علی هذا فقد وجد من الاثنیعشر خلیفه: الخلفاء الاربعه و الحسن و معاویه و ابن الزبیر و عمر بن عبدالعزیز، هولاء ثمانیه، و یحتمل ان یضم الیهم المهتدی من العباسیین، لانه فیهم کعمر بن عبدالعزیز فی بنیامیه، و کذلک (الظاهر) لما اوتیه من العدل و بقی الاثنان المنتظران، احدهما المهدی لانه من آل بیت محمد (صلی الله علیه و آله). قلت: کذب شیخ اسلامهم فی کون امیرالمومنین (علیه السلام) ممن اجتمع علیه الناس کیزید، کیف و خالفه ام مومنیهم و حواریهم و صاحبه و ابن عمرو و سعد و المغیره و سعید بن العاص و جمع آخر، و سموا ایامه (علیه السلام) ایام فتنه؟ و اغرب صاحب الکتاب فی جعل معاویه و ابن الزبیر من الذین یعملون بالهدی و دین الحق، فمحاربتهما و سبهما لامیرالمومنین (علیه السلام) هل هو من الهدی و دین الحق، و لعمر الله دین الدهریه و الوثنیه اقرب الی العقول من دین اخواننا السنه. (اما ظاهرا مشهورا) کامیرالمومنین (علیه السلام) و ابنائه العشره من الحسن السبط الی الحسن العسکری صلوات الله علیهم، و ورد ان رجلا من اهل الشام ورد علی جعفر بن محمد الصادق (علیه السلام) فقال: انی صاحب کلام و فقه و فرائض، و قد جئتک لمناظره اصحابک. فقال (علیه السلام) له: کلامک من کلام النبی (صلی الله علیه و آله) او من عندک؟ فقال: بعضه من کلامه و بعضه من عندی. فقال (علیه السلام): (الفصل السابع- فی الامامه العامه) فانت اذن شریک النبی (صلی الله علیه و آله)؟ قال: لا. قال: فسمعت الوحی عن الله تعالی؟ قال: لا. قال: فتجب طاعتک کالنبی (صلی الله علیه و آله)؟ قال: لا. فقال: هذا خصم نفسه قبل ان یتکلم. ثم امره (علیه السلام) اولا بالکلام مع حمران بن اعین و مومن الطاق و هشام بن سالم و قیس الماصر من اصحابه، فکلموه فغلبوا علیه. ثم قال (علیه السلام) له: کلم هذا الغلام- مشیرا الی هشام بن الحکم- و کان اول ما اختطت لحیته. فقال الشامی: سلنی یا غلام فی امامه هذا- یعنی الصادق (علیه السلام)- فغضب هشام حتی ارتعد. فقال له: اخبرنی یا هذا اربک انظر لخلقه ام هم لانفسهم؟ فقال الشامی: بل ربهم انظر لهم. قال هشام: ففعل الرب بنظره لخلقه فی دینهم ماذا؟ قال: کلفهم، و اقام لهم حجه و دلیلا علی ما کلفهم، و ازاح فی ذلک عللهم. فقال هشام: فما هذا الدلیل الذی نصبه لهم؟ قال الشامی: هو النبی (صلی الله علیه و آله). قال هشام: فبعده من؟ قال الشامی: الکتاب و السنه. قال هشام: فهل نفعنا الیوم الکتاب و السنه فی ما اختلفنا فیه حتی یرفع عنا الاختلاف و یمکننا من الاتفاق؟ قال: نعم. قال هشام: فلم اختلفنا نحن، و انت جئتنا من الشام و خالفتا و تزعم ان الرای طریق الدین، و انت مقربان الرای لا یجمع علی القول الواحد المختلفین. فسکت الشامی کالمفکر، فقال له الصادق (علیه السلام): مالک لا تتکلم؟ قال: ان قلت: انا ما اختلفنا کابرت، و ان قلت: ان الکتاب و السنه یرفعان عنا الاختلاف ابطلت، لانهما یحتملان الوجوه، و ان قلت: قد اختلفنا و کل واحد منا یدعی الحق، فلم ینفعنا اذن الکتاب و السنه، ولکن لی علیه مثل ذلک. فقال (علیه السلام): سله تجده ملیا. فقال لهشام: من انظر للخلق ربهم ام انفسهم؟ فقال: بل ربهم. فقال: فهل اقام لهم من یجمع کلمتهم، و یرفع اختلافهم، و یبین لهم حقهم من باطلهم؟ قال: نعم. قال: من هو؟ قال: اما فی ابتداء الشریعه فالنبی (صلی الله علیه و آله)، و اما بعده فغیره. فقال الشامی: من غیره القائم مقامه فی حجته؟ قال هشام: فی وقتنا هذا ام قبله؟ قال الشامی: بل فی وقتنا هذا. قال هشام: هذا الجالس- و اشار الی (الفصل السابع- فی الامامه العامه) الصادق (علیه السلام)- الذی تشد الیه الرحال، و یخبرنا باخبار السماء وراثه عن اب عن جد. فقال: و کیف لی بعلم ذلک؟ قال: سله عما بدا لک. قال: قطعت عذری، فعلی السوال. فقال له الصادق (علیه السلام): انا اکفیک المساله یا شامی، اخبرک عن سیرک و سفرک خرجت یوم کذا، و کان فی طریقک کذا، و مررت علی کذا، و مر بک کذا. فاقبل الشامی یقول کلما وصف له شیئا من امره: صدقت و الله. ثم قال الشامی: اسلمت لله الساعه. فقال الصادق (علیه السلام): بل آمنت بالله الساعه، ان الاسلام قبل الایمان و علیه یتوارثون و یتناکحون، و علی الایمان یثابون. قال الشامی: صدقت، فانا الساعه اشهد الا اله الا الله و ان محمدا (صلی الله علیه و آله) رسوله و انک وصی الاوصیاء. (او خائفا مغمورا) کالقائم المنتظر (علیه السلام)، قال الصادق (علیه السلام)- کما فی خبر اسحاق بن عمار- للقائم غیبتان: احداهما قصیره، و الاخری طویله، و الغیبه الاولی لا یعلم بمکانه فیها الا خاصه شیعته، و الاخری لا یعلم بمکانه فیها الا خاصه موالیه. و قال (علیه السلام) ایضا لسدیر الصیرفی: ان فی صاحب هذا الامر شبها من یوسف. فقال سدیر: کانک تذکر حیاته و غیبته؟ فقال (علیه السلام): و ما تنک
ر من ذلک؟ هذه الامه اشباه الخنازیر. ان اخوه یوسف (علیه السلام) کانوا اسباطا اولاد الانبیاء، تاجروا یوسف و بایعوه و خاطبوه و هم اخوته و هو اخوهم، فلم یعرفوه حتی قال: ( … انا یوسف و هذا اخی … ) فما تنکر هذه الامه الملعونه ان یفعل الله تعالی بحجته فی وقت من الاوقات کما فعل بیوسف. ان یوسف کان الیه ملک (الفصل السابع- فی الامامه العامه) مصر، و کان بینه و بین والده مسیره ثمانیهعشر یوما، فلو اراد ان یعلمه لقدر علی ذلک، لقد سار یعقوب و ولده عند البشاره تسعه ایام من بدوهم الی مصر، فما تنکر هذه الامه ان یفعل الله تعالی بحجته کما فعل بیوسف، ان یمشی فی اسواقهم ویطا بسطهم حتی یاذن الله تعالی فی ذلک له کما اذن لیوسف (قالوا اانک لانت یوسف قال انا یوسف). و لما انشد دعبل الخزاعی اباالحسن الرضا قصیدته التی اولها: مدارس آیات خلت من تلاوه الی ان انتهی الی قوله: خروج امام لا محاله خارج یقوم علی اسم الله و البرکات یمیز فینا کل حق و باطل و یجزی علی النعماء و النقمات بکی الرضا (علیه السلام) بکاء شدیدا، ثم رفع راسه الیه، و قال له: یا خزاعی نطق روح القدس علی لسانک بهذین البیتین، فهل تدری من هذا الامام و متی یقوم؟ فقال: لا یا مولای، الا انی سمعت بخروج امام منکم یطهر الارض من الفساد، و یملوها عدلا. فقال (علیه السلام): یا دعبل الامام بعدی محمد ابنی، و بعد محمد ابنه علی، و بعد علی ابنه الحسن، و بعد الحسن ابنه الحجه القائم المنتظر فی غیبته المطاع فی ظهوره، لو لم یبق من الدنیا الا یوم واحد لطول الله تعالی ذلک الیوم حتی یخرج فیملا الارض عدلا کما ملئت جورا. و عن ابیخالد الکابلی قال: دخلت علی سیدی علی بن الحسین (علیه السلام) -الی ان قال- قلت له: روی لنا عن امیرالمومنین (علیه السلام) ان الارض لا تخلو من (الفصل السابع- فی الامامه العامه) حجه الله جل و عز علی عباده. فمن الحجه و الامام بعدک؟ فقال: ابنی محمد، و اسمه فی التوراه باقر، انه یبقر العلم بقرا، هو الحجه و الامام بعدی، و من بعد محمد ابنه جعفر، و اسمه عند اهل السماء الصادق. فقلت له: یا سیدی فکیف صار اسمه الصادق و کلکم صادقون؟ قال: فان الخامس من ولده الذی اسمه جعفر یدعی الامامه اجتراء علی الله و کذبا علیه، فهو عنه الله جعفر الکذاب المغتری علی الله المدعی لما لیس له باهل، المخالف لابیه و الحاسد لاخیه، ذاک الذی یکشف سر الله عند غیبه ولی الله. ثم بکی (علیه السلام) بکاء شدیدا، ثم قال: کانی بجعفر الکذاب و قد حمل طاغیه زمانه علی تفتیش امر ولی الله، و المغیب فی حفظ الله، و علی التوکیل بحرم اخیه، جهلا منه بولادته و حرصا علی قتله ان ظفر به، طمعا فی میراث ابیه حتی یاخذه بغیر حقه … و فی (حلیه ابینعیم)فی محمد بن الحنفیه مسندا عنه عن ابیه (علیه السلام) عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال: المهدی منا اهل البیت، یصلحه الله تعالی فی لیله- او قال- فی یومین. و روی (الحلیه) ایضا عن عمرو بن ثابت قال: قال محمد بن الحنفیه: ترون امرنا لهو ابین من هذه الشمس، فلا تعجلوا و لا تقتلوا انفسکم. و روی (الحلیه) فی محمد بن علی الباقر مسندا عنه (علیه السلام) قال: ان الله تعالی یلقی فی قلوب شیعتنا الرعب، فاذا قام قائمنا و ظهر مهدینا کان الرجل اجرا من لیث، و امضی من سنان. و فی (مقاتل ابیالفرج) فی عنوان الحسن بن علی (علیه السلام) روی باسانید (الفصل السابع- فی الامامه العامه) عنه (علیه السلام) عن ابیه عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال: ان الدنیا تسع البر و الفاجر حتی یبعث الله امام الحق من آل محمد (صلی الله علیه و آله). و مما یدل علی ان مراده (علیه السلام) بالخائف المغمور: القائم المنتظر صلوات الله علیه شهره ذلک من ایام الصحابه و التابعین، قال الجاحط فی (بیانه): کتب مسلمه بن عبدالملک الی یزید بن المهلب (لما خرج علی یزید بن عبدالملک): (انک- و الله- ما انت بصاحب هذا الامر،
صاحب هذا الامر مغمور موتور، و انت مشهور غیر موتور). و المغمور: المخفی فی الجمع، من قولهم: دخلت فی غمار الناس. ای: کثرتهم و زحمتهم، و هو فی مقابل المشهور کما یفهم من کلام مسلمه. (لئلا تبطل حجج الله و بیناته) و فی روایتی الکلینی المتقدمتین: (کیلا تبطل حججک و لا یضل اولیاوک بعد اذ هدیتهم). (و کم ذا و این اولئک) و فی روایه (العقد): (و کم راینا). و فی روایتی الکلینی المتقدمتین (بل این هم و کم هم). و کیف کان فروی (الکافی) عن الاصبغ قال: اتیت امیرالمومنین (علیه السلام) فوجدته متفکرا ینکت فی الارض، فقلت: یا امیرالمومنین مالی اراک متفکرا تنکت فی الارض، ارغبه منک فیها؟ فقال: لا و الله ما رغبت فیها، و لا فی الدنیا یوما قط، ولکنی فکرت فی مولود یکون من ظهر الحادیعشر من ولدی، هو المهدی الذی یملا الارض عدلا و قسطا کما ملئت جورا و ظلما، تکون له غیبه و حیره یضل فیها اقوام و یهتدی فیها (الفصل السابع- فی الامامه العامه) آخرون- الی ان قال-: و انی لک بهذا الامر یا اصبغ؟ اولئک خیار هذه الامه مع خیار ابرار هذه العتره. (اولئک و الله الاقلون عددا و الامظمون قدرا) هکذا فی (الخطیه)، ولکن فی (ابن ابیالحدید): (و الاعظمون عند الله قدرا) و مثله (المصریه)، قال الرضا(علیه السلام): قال النبی (صلی الله علیه و آله) لامیرالمومنین (علیه السلام): لا یحفظنی فیک الا الاتقیاء الابرار الاصفیاء، و ما هم فی امتی الا کالشعره البیضاء فی الثور الاسود فی اللیل الغابر. (یحفظ الله بهم حججه و بیناته) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (بهم یحفظ الله حججه و بیناته) کما فی (ابن میثم و الخطیه) و کذا (ابن ابیالحد ید). (حتی یودعوها نظراءهم و یزرعوها فی قلوب اشباههم) و فی روایه الکلینی الاولی المتقدمه بدل الکلام: (المتبعون لقاده الدین الائمه الهادین الذین یتادبون بادابهم و ینهجون نهجهم). لکن مقتضی المقام ان یکون ما فی (الکافی) زائدا علی نقل المصنف لاتمامه، و حینئذ فسقط من کل منهما ان صحت النسخ احدی الجملتین. و کیف کان فروی النعمانی فی (غیبته) عن عبدالملک بن اعین قال: قال لی ابوعبدالله (علیه السلام): ان احتمال امرنا لیس معرفته و قبوله، ان احتمال امرنا هو صونه و ستره عمن لیس من اهله فاقرئهم السلام و رحمه الله- یعنی الشیعه- (الفصل السابع- فی الامامه العامه) و قل: قال لکم: رحم الله عبد استجر موده الناس الی نفسه و الینا، بان یظهر لهم ما یعرفون، و یکف عنهم ما یکرهون. و فی روایه الصفار فی (بصائره) عن معمر بن خلاد قال: سمعت الرضا (علیه السلام) یقول: اسر الله سره الی جبرئیل و اسره- جبرئیل الی محمد (صلی الله علیه و آله) و اسره محمد (صلی الله علیه و آله) الی علی (علیه السلام) و اسره علی (علیه السلام) الی من شاء واحدا بعد واحد صلوات الله علیهم. (هجم بهم العلم علی حقیقه البصیره، و باشروا روح الیقین) روی الصدوق فی (اکماله) ان امیرالمومنین (علیه السلام) قال لابنه الحسین (علیه السلام): التاسع من ولدک یا حسین هو القائم بالحق المظهر للدین، و الباسط للعدل. فقال الحسین (علیه السلام): یا امیرالمومنین و ان ذلک لکائن؟ فقال (علیه السلام): ای و الذی بعث محمدا (صلی الله علیه و آله) بالنبوه و اصطفاه علی جمیع البریه، ولکن بعد غیبه و حیره، فلا یثبت فیها علی دینه الا المخلصون المباشرون لروح الیقین، الذین اخذ الله تعالی میثاقهم بولایتنا و کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه. (و استلانوا) ای: عدوا لینا. (ما استوعره) ای: وجده و عرا غلیظا. (المترفون) الذین اطغتهم النعمه. (و انسوا بما استوحش منه الجاهلون) قال الصادق (علیه السلام): اقرب ما یکون العباد من الله عز و جل و ارضی ما یکون عنهم اذا افتقدوا حجه الله عز و جل فلم یظهر لهم و لم یعلموا بمکانه، و هم فی ذلک یعلمون انه لم تبطل حجه الله، و قد (الفصل السابع- فی الامامه العامه) علم ان اولیاءه لا یرتابون، و لو علم انهم یرتابون ما غیب عنهم حجته طرفه عین، و لا یکون ذلک الا علی راس شرار الناس. و قال السجاد (علیه السلام): تمتد الغیبه بولی الله- الی ان قال-: ان اهل زمان غیبته القائلین بامامته و المنتظرین لظهوره افضل من اهل کل زمان، لان الله اعطاهم من العقول و الافهام و المعرفه ما صارت به الغیبه عندهم بمنزله المشاهده، و جعلهم فی ذلک الزمان بمنزله المجاهدین بین یدی رسول الله (صلی الله علیه و آله) بالسیف، اولئک المخلصون حقا و شیعتنا صدقا، و الدعاه الی دین الله تعالی سرا و جهرا. (و صحبوا الدنیا بابدان ارواحها معلقه بالمحل الاعلی) روی (الکافی) عن جابر عن ابیجعفر (علیه السلام) قال: فی الانبیاء و الاوصیاء خمسه ارواح: روح القد س، و روح الایمان، و روح الحیاه، و روح القوه، و روح الشهوه، فبروح القدس یا جابر عرفوا ما تحت العرش الی ما تحت الثری. ثم قال: یا جابر ان هذه الاربعه الارواح یصیبها الحدثان الا روح القدس، فانها لا تلهو و لا تلعب. (اولئک خلفاء الله فی ارضه و الدعاه الی دینه) قال ابن بابویه فی قوله تعالی: ( … انی جاعل فی الارض خلیفه … ): ان القضیه فی الخلیفه باقیه الی یوم القیامه، و من زعم ان الخلیفه اراد به النبوه فقد اخطا من وجه، و ذلک ان الله تعالی وعد ان یستخلف من هذه الامه خلفاء راشدین، کما قال تعالی: ( … وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم و لیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم و لیبدلنهم من (الفصل السابع- فی الامامه العامه) بعد خوفهم امنا یعبدوننی لا یشرکون بی شیئا … ). و لو کانت قضیه الخلافه قضیه النبوه اوجب حکم الایه ان یبعث الله عز و جل نبیا بعد محمد (صلی الله علیه و آله). و روی: ان احمد بن اسحاق دخل علی العسکری (علیه السلام) یرید ان یساله عن خلفه، فقال (علیه السلام) له مبتدئا: یا احمد ان الله تعالی لم یخل الارض منذ خلق آدم و لا یخلیها الی ان تقوم الساعه من حجه علی خلقه، به یدفع البلاء عن اهل الارض، و به ینزل الغیث، و به یخرج برکات الارض … (آه آه) قال الجوهری قولهم: اوه من کذا، ساکنه الواو، انما هو توجع، قال الشاعر: فاوه لذاکر ما اذا ما ذکرتها و من بعد ارض بیننا و سماء و ربما قلبوا الواو الفا. فقالوا: آه من کذا. (شوقا الی رویتهم) لم ینحصر اظهار الاشتیاق الیهم (علیه السلام) به (علیه السلام)، فقد اظهر جدهم رسول الله (صلی الله علیه و آله) ایضا الاشتیاق الیهم، حتی انه امر جابر الانصاری بابلاغه سلامه (صلی الله علیه و آله) الی آخر من یدرکه منهم، ففی (تذکره سبط ابن الجوزی): ذکر المدائنی عن جابر الانصاری انه اتی اباجعفر محمد بن علی الی الکتاب و هو صغیر، فقال له: رسول الله (صلی الله علیه و آله) یسلم علیک. فقیل لجابر: و کیف هذا؟ فقال: کنت جالسا عند النبی (صلی الله علیه و آله) و الحسین (علیه السلام) فی حجره و هو یداعبه، فقال: یا جابر یولد له مولود اسمه علی، اذا کان یوم القیامه نادی مناد: لیقم سید العابدین. فیقوم ولده، ثم یولد له ولد اسمه محمد فان ادرکته یا (الفصل السابع- فی الامامه العامه) جابر فاقرئه منی السلام. (انصرف اذا شئت) و فی اسناد (اذا شئت فقم) و تعلیق امر الانصراف بمشیئه الطرف فی مثله من جمیل الخطاب، و حسن الاداب، و نظیره ان اباالعیناء- و کان اعمی- قال: ما رایت اقوم علی ادب من ابن ابیداود، و ذلک انی ما خرجت من عنده قط فقال: یا غلام خذ بیده، بل کان یقول: یا غلام اخرج معه. و مما یناسب المقام فی قوله (علیه السلام): (انصرف) ما فی (بیان الجاحظ): ان رجلا من العسکر عدا بین یدی المامون، فقال له بعض من یسیر بقربه: یقول لک الخلیفه: ارکب. فقال المامون: لا یقال لمثل هذا ارکب. انما یقال لمثل هذا: انصرف.
(الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) اقول: مر فی الامامه العامه فی عنوان ذیله (اللهم بلی لا تخلو الارض من حجه)- الخ-، انه روی کلامه (علیه السلام) هذا ابوهلال، و ابن عبد ربه و سبط ابن الجوزی من العامه و ابن بابویه و المفید و ابن شعبه من الخاصه و یاتی روایه الجاحظ له ایضا. قول المصنف: (و من کلامه (علیه السلام) هکذا فی (المصریه)، و فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم): (و من کلام له (علیه السلام) و فی (الخطیه): (کلامه (علیه السلام). (لکمیل بن زیاد النخعی) روی الطبری فی ذیله: ان الحجاج قال للعریان: الیس کمیل قد خرج علینا فی الجماجم، ثم جاء کمیل یاخذ عطائه فقال له: انت الذی فعلت بعثمان- و کلمه بشیء- فقال: لا تکثر علی اللوم و لا (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) تهل علی الکثیب، و ما ذاک الا رجل لطمنی فاصبرنی فعفوت عنه، فاینا کان المسیء فامر به فضربت عنقه. و روی الشیخ المفید فی (الارشاد): ان کمیلا قال للحجاج: لقد اخبرنی امیرالمومنین (علیه السلام) انک قاتلی. فقال له الحجاج: کنت فیمن قتل عثمان، اضربوا عنقه. (قال کمیل بن زیاد: اخذ بیدی امیرالمومنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) و هذا دلیل علی کون کمیل کان من اصحاب اسرار الامام و من ثقاته. ففی خبر (رسائل الکلینی) المتضمن لشکایته (علیه السلام) عن الثلاثه لما سالوه عنهم بعد غلبه معاویه علی مصر انه قال لعبیدالله بن ابیرافع کاتبه: ادخل علی عشره من ثقاتی- وعد کمیلا فی العشره هذا، و لیس فی (ابن میثم) (علی بن ابیطالب). (فاخرجنی الی الجبان) بالتشدید، ای: الصحراء (فلما اصحر) ای: صار فی الصحراء (تنفس الصعداء)، الصعداء مفعول مطلق، ای: نفسه الصعدائ، و تاتی غیر مفعول ایضا، قال الهذلی: و ان سیاده الاقوام فاعلم لها صعداء مطلعها طویل و قال البتحری: و صعداء انفاس اذا ذکر الفراق اقمن عوج الاضلع و تاتی بمعنی آخر، قال ذو الرمه: (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) قطعت بنهاض الی صعدائه اذا شمرت عن ساق خمس ذلاذله (ثم قال یا کمیل بن زیاد) لیس عباره (بن زیاد) فی (ابن میثم)، بل موجوده فی (ابن ابیالحدید): (ان لهذه القلوب اوعیه) ای: اوانی (فخیرها اوعاها) ای: اکثرها سعه. هذا و قال المصنف فی (مجازاته النبویه): و من ذلک قوله (صلی الله علیه و آله). (القلوب اوعیه بعضها اوعی من بعض)، و هذه استعاره و المراد تشبیه القلوب بالاوعیه و هی الاوانی و العیاب التی تحرز فیها الامتعه و غیرها من الاشیاء المحفوظه، و هی کالانیه لایداع الاشیاء المائعه، الا ان الاوعیه تختص بالجامدات کما ان الانیه تختص بالمائعات، فالقلب من حیث الحفظ و الوعی، کالوعاء من حیث الجمع و السعه. و ربما نسب هذا الکلام الی امیرالمومنین (علیه السلام) علی خلاف فی لفظه، و قد ذکرناه فی جمله کلامه (علیه السلام) لکمیل فی کتاب نهجالبلاغه. قلت: نسبته الیه (علیه السلام) متواتره، فرواه من عرفت، و غیرهم مع انه لا منافاه فیه بعد ارجاعه الی النبی (صلی الله علیه و آله). و کیف کان، فقد نقل (الکافی) عن اسحاق بن عمار قال: قلت لابی عبدالله (علیه السلام): الرجل آتیه و اکلمه ببعض کلامی فیعرفه کله، و منهم من آتیه فاکلمه بالکلام فیستوفی کلامه کله ثم یرده علی کما کلمته، و منهم من آتیه فاکلمه فیقول: اعد علی! فقال: یا اسحاق! و ما تدری لم هذا؟ قلت: لا، قال: الذی تکلمه ببعض کلامک فیعرفه کله فذاک من عجنت نطفته بعقله، و اما الذی تکلمه (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) فیستوفی کلامک ثم یجیبک علی کلامک فذاک الذی رکب عقله فیه فی بطن امه، و اما الذی تکلمه بالکلام فیقول: اعد علی، فذاک الذی رکب عقله فیه بعد ما کبر فهو یقول: اعد علی. (فاحفظ عنی ما اقول لک) قدم (علیه السلام) امره بحفظ مقاله دلاله علی اهمیه المطلب. (الناس ثلاثه فعالم ریانی) ای: المتاله العارف بالله تعالی، قال تعالی: (ما کان لبشر ان یوتیه الله الکتاب و الحکم و النبوه ثم یقول للناس کونوا عبادا لی من دون الله و لکن کونوا ربانیین بما کنتم تعلمون الکتاب و بما کنتم تدرسون). (و متعلم علی سبیل نجاه) جاء فی (الکافی) عن النبی (صلی الله علیه و آله): (لا خیر فی العیش الا لرجلین: عالم مطاع، او مستمع واع). و عن الصادق (علیه السلام) قال لابیحمزه: اغد عالما او متعلما او احب اهل العلم، و لا تکن رابعا فتهلک ببغضهم. و عنه (علیه السلام): العلم خزائن و المفاتیح السوال، فاسالوا یرحمکم الله فانه یوجر فی العلم اربعه: السائل، و المتکلم، و المستمع، و المحب لهم. (و همج) فی (جمهره ابن درید): الهمج من الناس الذین لا نظام لهم و لا عقول، قال ابن حلزه: یترک ما رقح من عیشه یعیث فیه همج هامج (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) و به سمی البق همجا، و فی (الصحاح): الهمج: ذباب صغیر کالبعوض یسقط علی وجوه الغنم و الحمیر و اعینها. (رعاع) قال الجوهری: ای: احداث طغام. و فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): ان الناس آلوا بعد النبی (صلی الله علیه و آله) الی ثلاثه: آلوا الی عالم علی هدی من الله قد اغناه الله بما علم عن علم غیره، و جاهل مدع للعلم لا علم له معجب بما عنده قد فتنته الدنیا و فتن غیره، و متعلم من عالم علی سبیل هدی من الله و نجاه ثم هلک من ادعی و خاب من افتری. و عنه (علیه السلام): یغدو الناس علی ثلاثه اصناف: عالم و متعلم و غثائ، فنحن العلمائ، و شیعتنا المتعلمون، و سائر الناس غثاء. (اتباع کل ناعق) من نعق الراعی بغنمه ینعق- بالکسر-نعیقا و نعاقا بالضم و نعاقا بالکسر: ای: صاح بها و زجرها، قال تعالی: (کمثل الذی ینعق بما لا یسمع الادعاء و نداء). (یمیلون مع کل ریح) فی (المروج): قال الجاحظ: سمعت رجلا من العامه و هو حاج و قد ذکر له البیت یقول: اذا اتیته من یکلمنی منه؟!! و اخبرنی صدیق لی قال: سمعنی رجل من العامه اصلی علی محمد (صلی الله علیه و آله)، فقال: ما تقول فی محمد هذا، اربنا هو؟ و ذکر ثمامه بن اشرس قال: کلت مارا فی السوق ببغداد، فاذا انا برجل اجتمع علیه الناس، فنزلت عن بغلتی و قلت: ما هذا الاجتماع و دخلت بینهم، و اذا (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) برجل یصف کحلا معه انه ینجح من کل داء یصیب العین، فنظرت الیه فاذا عینه الواحده برشاء و الاخری ماسوکه، فقلت له: یا هذا لو کان کحلک کما تقول نفع عینیک!! فقال لی: یا جاهل اهاهنا اشتکت عینای؟ انما اشتکتا بمصر، فقال کلهم صدق، و ما انفلت من نعالهم الا بعد کد. و ذکر لی بعض اخوانی: ان رجلا من مدینه السلام رفع الی بعض الولاه الطالبین لاصحاب الکلام علی جار له انه تزندق، فساله عن مذهبه فقال: انه مرجی قدری ناصبی رافضی، فلما قصه عن ذلک قال: انه یبغض معاویه ابن الخطاب الذی قاتل علی بن العاص. فقال له الوالی: ما ادری علی ای شیء احسدک: علی علمک بالمقالات او بصرک بالانساب؟ و اخبرنی رجل من اهل العلم قال: کنا نقعد نتناظر فی ابیبکر، و عمر، و علی، و معاویه، و نذکر ما یذکره اهل العلم، و کان قوم من العامه یاتون فیستمعون منا، فقال لی ذات یوم بعضهم و کان من اعقلهم و اکبرهم لحیه: کم تطنبون فی علی و معاویه و فلان و فلان؟ فقلت له: ما تقول انت فی ذلک؟ قال: من ترید؟ قلت: علی ما تقول فیه؟ قال: الیس هو ابوفاطمه. قلت: و من کانت فاطمه؟ قال: امراه النبی (علیه السلام) بنت عائشه اخت معاویه، قلت: فما کان قصه علی؟ قال: قتل فی غزاه حنین مع النبی (صلی الله علیه و آله)!! و کان ببغداد فی ایام هارون رجل یظهر انه من اهل السنه و یلعن اهل البدع و یعرف بالسنی تنقاد الیه العامه، فکان یجتمع الیه فی کل یوم بقواریر الماء خلق من الناس، فاذا اجتمعوا وثب قائما علی قدمیه فقال لهم: معاشر المسلمین قلتم لا ضار و لا نافع الا الله، فلای شیء تسالونی عن منافعکم و مضارکم، الجاوا الی ربکم، و توکلوا علی بارئکم حتی یکون فعلکم مثل قولکم. فیقبل بعضهم علی بعض فیقولون: ای و الله قد (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) صدقنا، فکم من مریض لم یعالج حتی مات. و فی (المروج) ایضا: توفی احمد بن حنبل سنه (241) و حضر جنازته خلق من الناس لم یر مثله فیمن قبله، و کان للعامه فیه کلام کثیر جری بینهم بالعکس و الضد فی الامور، منها: ان رجلا منهم کان ینادی العنوا الواقف عند الشبهات، یرید ابن حنبل و هذا بالضد عما جاء عن صاحب الشریعه. و قال الجاحظ: و من اخلاق العامه ان یسودوا غیر السید، و یفضلوا غیر الفاضل و یقولوا بغیر علم، و هم اتباع من سبق الیهم من غیر تمییز بین الفاضل و المفضول و الفضل و النقصان، و لا معرفه للحق من الباطل عندهم، و لا تری العامه الدهر الا مرقلین الی قائد دب، و ضارب بدف علی سیاسه قرد، او متشوقین الی اللهو و اللعب، او مختلفین الی مشعبد متنمس ممخرق، او مستمعین الی قاص کذاب، او مجتمعین حول مضروب، او وقوفا عند مصلوب ینعق بهم و یصاح بهم، لا ینکرون منکرا، و لا یعرفون معروفا و لا یبالون ان یلحقوا البار بالفاجر و المومن بالکافر، و قد بین ذلک النبی (صلی الله علیه و آله) حیث یقول (الناس اثنان: عالم، و متعلم، و ما عدا ذلک همج رعاع لا یعبا الله بهم)، و کذلک ذکر عن علی (علیه السلام) و قد سئل عن العامه فقال (اتباع کل ناعق، لم یستضیئوا بنور العلم و لم یلجاوا الی رکن وثیق). قال: و انظر الی ان النبی (صلی الله علیه و آله) قام یدعو الخلق الی الله اثنتین و عشرین سنه، و هو ینزل علیه الوحی و یملیه علی اصحابه فیکتبونه و یدونونه و یلتقطونه لفظه لفظه، و کان معاویه فی هذه المده بحیث علم الله، ثم کتب له (صلی الله علیه و آله) قبل وفاته بشهور فاشادوا بذکره و رفعوا من منزلته، بان جعلوه (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) کاتبا للوحی و عظموه بهذه الکلمه، و اضافوه الیها، و سلبوها عن غیره، و اسقطو ذکر سواه و فی (المروج) ایضا: اتی بابی الفوارس القرمطی فی سنه (280) فقطعت یداه و رجلاه و صلب، و کان لاهل بغداد فی قتله اراجیف، فلما قدم لیضرب عنقه اشاعت العامه انه قال لمن حضر قتله: هذه عمامتی تکون قبلک فانی راجع بعد اربعین یوما!، فکان یجتمع فی کل یوم خلائق من العوام تحت خشبته و یحصون الایام و یقتتلون و یتناظرون فی الطرق فی ذلک، فلما تمت الاربعون لیله و قد کان کثر لغطهم، و اجتمعوا، فکان بعضهم یقول: هذا جسده، و یقول آخر قد مر، و انما السلطان قتل رجلا آخر و صلبه موضعه. (لم یستضیعوا بنور العلم) فی (معجم الحموی): کان عبدالله بن المبارک یقول: انفقت فی الحدیث اربعین الفا و فی الادب ستین الفا، و لیت ما انفقته فی الحدیث انفقته فی الادب. قیل له: کیف؟ قال: لان النصاری کفروا بتشدیده واحده خففوها، قال الله (یا عیسی انی ولدتک من عذراء بتول) فقالت النصاری (ولدتک). (و لم یلجاوا الی رکن وثیق) و هو حجه الله فی ارضه. قال تعالی: (و لو زدوه الی الرسول و الی اولی الامر منهم لعلمه الذین یستنبطونه منهم). (یا کمیل العلم خیر من المال) روی صاحب (تحف العقول) و غیره انه (علیه السلام) قال ایضا: (ان طلب العلم اوجب علیکم من طلب المال، ان المال مقسوم بینکم مضمون لکم قد قسمه عادل بینکم و ضمنه و سیفی لکم به، و العلم مخزون (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) علیکم عند اهله قد امرتم بطلبه). و قالوا: العالم کالاسد اینما توجه معه قوته التی یعیش بها، و الغنی کثیرا ما یکون فی غیر بلده فقیرا. (العلم یحرسک و انت تحرس المال) فی (ادب کتاب الصولی): کتب ابراهیم ابن العباس یوما کتابا فاراد محو حرف منه فلم یجد سبیلا، فمحاه بکمه فقیل له فی ذلک فقال: المال فرع و القلم اصل فهو احق بالصون منه، و انما بلغنا هذه الحال و اعتقلنا الاموال بهذا القلم و المداد. (المال تنقصه النفقه و العلم یزکو) ای: ینمو (علی الانفاق) و قال (علیه السلام)- کما فی (ادباء الحموی)، و (صناعه العسکری)- کل شیء یعز اذا نزر ما خلا العلم فانه یعز اذا غزر. (و صنیع المال یزول بزواله) قال ابوالاسود: العلم ذخر و کنز لا نفاد له نعم القرین و نعم الخدن ان صحبا قد یجمع المال شخص ثم یحرمه عما قلیل فیلقی الذل و الخزیا و جامع العلم مغبوط به ابدا و لا تحاذر فیه الفوت و السلبا یا جامع العلم نعم الذخر تجمعه لا تعدلن به درا و لا ذهبا و فی (عیون ابن قتیبه): قال ابن المقفع: اذا اکرمک الناس لمال او سلطان فلا یعجبنک ذلک، فان زوال الکرامه بزوالهما، و لکن لیعجبک ان اکرموک لدین او ادب. (یا کمیل بن زیاد معرفه العلم دین یدان به) و نقله (مناقب ابن الجوزی) (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) و (مناقب سبطه): (و محبه العالم دین یدان به) و نقله (امالی المفید): (محبه العلم خیر ما یدان به) و نقله (ارشاده) (محبه العلم دین یدان به). (به) هکذا فی (المصریه) و هو زائد، فلیس فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). (یکسب الانسان الطاعه فی حیاته و جمیل الاحدوثه) فی (الصحاح): الاحدوثه ما یتحدث به، و قال الفراء نری ان واحد الاحادیث احدوثه ثم جعلوه جمعا للحدیث (بعد وفاته) و فی الکافی عنه (علیه السلام): اعلموا ان صحبه العالم و اتباعه دین یدان الله به، و طاعته مکسبه للحسنات ممحاه للسیئات، و ذخیره للمومنین و رفعه فی حیاتهم و جمیل بعد مماتهم. و فیه ایضاعنه (علیه السلام): تعلموا العلم، فان تعلمه حسنه، و مدارسته تسبیح، و البحث عنه جهاد، و تعلیمه لمن لا یعلمه صدقه، و هو عندالله لاهله قربه، لانه معالم الحلال و الحرام و سالک بطالبه سبیل الجنه، و هو انیس فی الوحشه، و صاحب فی الوحده، و سلاح علی الاعدائ، و زین الاخلائ، یرفع الله به اقواما یجعلهم فی الخیر ائمه یقتدی بهم، ترمق اعمالهم و تقتبس آثارهم و ترغب الملائکه فی خلتهم، یمسحونهم باجنحتهم فی صلاتهم، لان العلم حیاه القلوب و نور الابصار من العمی و قوه الابدان من الضعف، ینزل الله حامله منازل الابرار و یمنحه مجالسه الاخیار فی الدنیا و الاخره، و بالعلم یطاع الله (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) و یعبد، بالعلم یعرف الله و یوحد، بالعلم توصل الارحام و به یعرف الحلال و الحرام، و العلم امام العقل و العقل تابعه، یلهمه الله السعداء و یحرمه الاشقیاء. (و العلم حاکم و المال محکوم علیه) فی (عیون القتیبی) قال ابوالاسود: الملوک حکام علی الناس، و العلماء حکام علی الملوک. و قال یونس بن حبیب: علمک من روحک، و مالک من بدنک. و فی (المعجم) قال علی (علیه السلام): کفی بالعلم شرفا انه یدعیه من لا یحسنه، و یفرح اذا نسب الیه من لیس من اهله، و کفی بالجهل خمولا، انه یتبرا منه من هو فیه، و یغضب اذا نسب الیه. قال و نظمه من قال: کفی شرفا للعلم دعواه جاهل و یفرح ان یدعی الیه و ینسب و یکفی خمولا بالجهاله اننی اراع متی انسب الیها و اغضب و لابیحاتم السجستانی: ان الجواهر درها و نضارها هن الفداء لجوهر الاداب فاذا اکتنزت او ادخرت ذخیره تسمو بزینتها علی الاصحاب فعلیک بالادب المزین اهله کیما تفوز ببهجه و ثواب فلرلب ذی مال تراه مبعدا کالکلب ینبح من وراء حجاب و تری الادیب و ان دهته خصاصه لا یستخف به لدی الاتراب (یا کمیل هلک خزان الاموال و هم احیائ، و العلماء باقون ما بقی الدهر) قال (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) ابن الرقاع: و المرء یوجب خلده انباوه و یموت آخر و هو فی الاحیاء و القوم اشباه و من حلومهم تفاضل کذلک تفاضل الاشیاء و قال دعبل: یموت ردی الشعر من قبل اهله و جیده یبقی و ان مات قائله و لاخر: یموت قوم فیحیی العلم ذکرهم و یلحق الجهل احیاء باموات (اعیانهم مفقوده و امثالهم فی القلوب موجوده) قیل فی ثعلب: فان تولی ابوالعباس مفتقدا فلم یمت ذکره فی الناس و الکتب (ها ان هاهنا لعلما جما و اشار بیده) هکذا فی (المصریه) و (بیده) زائد (الی صدره) روی احمد بن حنبل فی (فضائله)، و (مسنده) و محمد بن اسحاق فی (مغازیه)، کما نقل سبط ابن الجوزی فی (تذکرته) عنه (علیه السلام) قال: بعثنی النبی (صلی الله علیه و آله) الی الیمن و انا شاب، فقلت: تبعثنی الی قوم لاقضی بینهم و انا شاب لا علم لی بالقضاء. فقال: ادن منی، فدنوت منه فضرب فی صدری و قال (اللهم اهد قلبه و ثبت لسانه)، فما شککت بعد فی قضاء بین اثنین. و فی (التذکره) ایضا: روی احمد بن حنبل فی (فضائله) عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال: انا مدینه العلم و علی بابها. و فیه: روی ابن عساکر فی (تاریخه): ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال: (علی عیبه علمی). (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) و روی الطبرانی فی (معجمه) مسندا قال: لما نزلت هذه الایه: (و تعیها اذن واعیه) قال النبی (صلی الله علیه و آله): سالت الله عز و جل ان یجعلها اذنک یا علی. قال علی (علیه السلام): فما نسیت شیئا بعد و ما کان لی ان انسی. و فیه روی مسندا عن ابن عباس قال: بینما النبی (صلی الله علیه و آله) فی جماعه من اصحابه اذ اقبل علی (علیه السلام)، فلما بصر به النبی (صلی الله علیه و آله) قال: من اراد منکم ان ینظر الی آدم فی علمه، و الی نوح فی حکمته، و الی ابراهیم فی حلمه، فلینظر الی علی بن ابیطالب. قال السبط ابن الجوزی: تشبیه النبی (صلی الله علیه و آله) لعلی (علیه السلام) بادم فی علمه لان الله تعالی علم آدم صفه کل شیء کما قال عز و جل: (و علم آدم الاسماء کلها، فما من شیء و لا حادثه و لا واقعه الا و عند علی (علیه السلام) فیها علم و له فی استنباط معناها فهم. قلت: و لنعم ما قیل بالفارسیه: آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری و روی السبط ایضا مسندا عن حذیفه قال: قالوا: یا رسولالله، الا تستخلف علیا؟ قال: ان تولوا علیا تجدوه هادیا مهدیا، یسلک بکم الطریق المستقیم. و روی مسندا عن ابن عباس قال: ستکون فتنه فمن ادرکها منکم فعلیه بخصله من کتاب الله تعالی، و علی بن ابیطالب (علیه السلام)، فانی سمعت (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) النبی (صلی الله علیه و آله) و هو یقول (هذا اول من آمن بی و اول من یصافحنی، و هو فاروق هذه الامه یفرق بین الحق و الباطل، و هو یعسوب المومنین و المال یعسوب الظلمه، و هو الصدیق الاکبر، و هو بابی الذی اوتی منه، و هو خلیفتی من بعدی). قال
السبط: هکذا اخرجه محدث الشام فی الجزء (349) من کتابه بطرق شتی. و فی (فواتح المیبدی): روی الثعلبی فی (تفسیره) عن عبدالله بن سلام قال: من عنده علم الکتاب فی آیه (قل کفی بالله شهیدا بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب) هو علی. و فیه: روی احمد بن حنبل عن معقل بن یسار ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال لفاطمه: اما ترضین انی زوجتک اقدم امتی سلما، و اکثرهم علما، و اعظمهم حلما. و فیه: و روی الثعلبی ان ابن عباس کان یتلو (حم عسق) و یقول: کان علی (علیه السلام) یعلم الفتن بهذین اللفظین. و فی (تذکره سبط ابن الجوزی) مسندا عنه (علیه السلام) قال: کنت ادخل علی النبی (صلی الله علیه و آله) لیلا و نهارا، فکنت اذا سالته اجابنی و ان سکت ابتدانی، و ما نزلت علیه آیه الا قراتها و علمت تفسیرها و تاویلها، و دعا الله لی ان لا انسی شیئا علمنی ایاه، فما نسیته من حرام و حلال و امر و نهی و طاعه و معصیه، و قد وضع یده علی صدری و قال (اللهم املا قلبه علما و فهما و حکما و نورا). ثم قال لی: اخبرنی ربی عز و جل انه استجاب لی فیک. قال السبط: هکذا رواه الحافط الدمشقی فی (مناقبه). (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) و فیه ایضا مسندا عنه (علیه السلام) قال: و الله ما نزلت آیه الا و قد علمت فیمن نزلت و این نزلت
و علی من نزلت، ان ربی وهب لی قلبا عقولا و لسانا طلقا. و فیه ایضا عنه (علیه السلام) قال: قلت یا رسولالله اوصنی. قال: قل (الله ربی) ثم استقم. فقلت: ربی الله و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب. فقال النبی (صلی الله علیه و آله): لیهنک العلم یا اباالحسن لقد شربت العلم شربا و نهلته نهلا. قال السبط: هذا سیاق ابینعیم فی (حلیته). روی السبط ایضا عن ابن عباس قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله): من سره ان یحیا حیاتی و یموت مماتی و یسکن جنات عدن التی غرسها ربی عز و جل فلیوال علیا من بعدی و لیوال. ولیه و لیقتد بالائمه بعدی، فانهم عترتی خلقوا من طینتی و رزقوا فهما و علما، ویل للمکذبین بفضلهم من امتی القاطعین فیهم صلتی، لا انا لهم الله شفاعتی. و فی (تذکرته) ایضا: ذکر الثعلبی فی (تفسیره) عن زاذان قال: سمعت علیا(علیه السلام) یقول: و الذی فلق الحبه و برا النسمه لو ثنیت لی و ساده لحکمت بین اهل التوراه بتوراتهم و بین اهل الانجیل بانجیلهم و بین اهل الزبور بزبورهم و بین اهل الفرقان بفرقانهم، و الذی نفسی بیده ما من رجل من قریش جرت علیه المواسی الا و انا اعرف له آیه تسوقه الی الجنه او تقوده الی النار. فقال له رجل: فما آیتک التی انزلت فیک؟ فقال: (افمن کان علی بینه من ربه و یتلوه شاهد منه). فرسولالله (صلی الله علیه و آله) علی بینه و انا شاهد منه. (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) و روی السبط عن ابن مسعود قال: ان القرآن انزل علی سبعه احرف، ما منها الا و له ظهر و بطن، و ان علی بن ابیطالب (علیه السلام) عنده علم الظاهر منه و الباطن. قال السبط: هکذا رواه ابونعیم فی (حلیته). و روی السبط ایضا عن سلمان قال: قلت یا رسولالله لکل نبی وصی فمن وصیک؟ فسکت عنی، فلما کان بعد رآنی، قال: یا سلمان، فاسرعت الیه فقلت: لبیک، قال: تعلم من وصی موسی؟ قلت: نعم، یوشع بن نون. قال: لم؟ قلت: لانه کان اعلمهم یومئذ، قال: فان وصیی و موضع سری و خیر من اترک بعدی ینجز عدتی و یقضی دینی علی بن ابیطالب. قال السبط: رواه الطبرانی فی (معجمه الکبیر) فی ترجمه ابیسعید. و روی الشیخ الطوسی فی (الامالی) عن سعید بن المسیب قال: سمعت رجلایسال ابن عباس عن علی (علیه السلام) فقال له: ان علیا (علیه السلام) صلی القبلتین و بایع البیعتین و لم یعبد صنما و لا وثنا، و لم یضرب علی راسه بزکم و لا بقدح، و ولد علی الفطره و لم یشرک بالله طرفه عین. فقال له الرجل: انی لم اسالک عن هذا و انما اسالک عن حمله سیفه علی عاتقه یختال به، حتی اتی البصره فقتل بها اربعین الفا، ثم سار الی
الشام، فلقی حواجب العرب، فضرب بعضهم ببعض حتی قتلهم، ثم اتی النهروان و هم مسلمون، فقتلهم عن آخرهم. فقال له: اعلی اعلم عندک ام انا؟ فقال: لو کان علی عندی اعلم منک لما سالتک! فغضب ابن عباس و قال: ثکلتک امک، علی علملی، و کان علمه من النبی (صلی الله علیه و آله) و النبی علمه الله من فوق عرشه، فعلم النبی (صلی الله علیه و آله) من الله، و علم علی من النبی (صلی الله علیه و آله)، (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) و علمی من علم علی، و علم اصحاب محمد (صلی الله علیه و آله) کلهم فی علم علی (علیه السلام) کالقطره الواحده فی سبعه ابحر. و روی ابن بابویه فی (توحیده) مسندا عن الاصبغ، قال: لما جلس علی (علیه السلام) فی الخلافه و بایعه الناس، خرج الی المسجد متعمما بعمامه النبی (صلی الله علیه و آله)، لابسا برده النبی، متنعلا نعل النبی، متقلدا سیف النبی، فصعد المنبر فجلس متمکنا ثم شبک بین اصابعه فوضعها اسفل بطنه، ثم قال: یا معشر الناس سلونی قبل ان تفقدونی، هذا سقط العلم، هذا لعاب رسولالله، هذا ما زقنی رسولالله زقا، سلونی فان عندی علم الاولین و الاخرین، اما و الله لو ثنیت لی الوساده فجلست علیها لافتیت اهل التوراه بتوراتهم حتی تنطق التوراه فتقول: صدق علی ما کذب، فقد افتاکم بما انزل الله فی، و افتیت اهل الانجیل بانجیلهم حتی ینطق الان جیل فیقول صدق علی ما کذب، لقد افتاکم بما انزل الله فی، و افتیت اهل القرآن بقرآنهم حتی ینطق القرآن فیقول صدق علی ما کذب لقد افتاکم بما انزل الله فی، و انتم تتلون القرآن لیلا و نهارا، فهل فیکم احد یعلم ما نزل فیه؟ و لولا آیه فی کتاب الله لاخبرتکم بما کان و بما یکون و ما هو کائن الی یوم القیامه، و هی هذه الایه (یمحو الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب). ثم قال: سلونی قبل ان تفقدونی، فو الذی فلق الحبه و برا النسمه، لو سالتمونی عن آیه آیه فی لیل انزلت او فی نهار انزلت، مکیها، و مدنیها، سفریها و حضریها، ناسخها، و منسوخها، محکمها، و متشابهها، و تاویلها و تنزیلها لاخبرتکم- الخبر. (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) و فی الخبر انه (علیه السلام) لما قال ذلک قام رجل یقال له ذعلب فقال: هل رایت ربک؟ فاجابه، و قام الیه الاشعث فساله عن قبول الجزیه من المجوس مع عدم کونهم من اهل الکتاب فاجابه، و قام الیه رجل آخر فساله عن سبب النجاه فاجابه، ثم غاب الرجل فقال (علیه السلام) انه کان اخی الخضر. هذا و للطغرائی فی احتوائه علی العلم الکثیر و ان کان ادعاء منه: اما العلوم فقد ظفرت ببغیتی منها فما احتاج ان اتعلما و عرفت اسرار الخلیقه کلها علما انار لی البهیم المظلما و ورثت (هرمس) سر حکمته الذی مازال ظنا فی الغیوب مرجما و ملکت مفتاح الکنوز بحکمه کشفت لی السر الخفی المبهما (لو اصبت له حمله) (لو) هنا للتمنی، مثلها فی قوله تعالی: (لو ان لی بکم قوه او آوی الی رکن شدید). روی الصدوق فی (توحیده) عن الباقر(علیه السلام) قال: لو وجدت لعلمی الذی آتانی الله تعالی حمله لنشرت التوحید و الاسلام و الایمان و الدین و الشرائع من (الصمد)، و کیف لی بذلک و لم یجد جدی علی (علیه السلام) حمله لعلمه حتی کان یتنفس الصعدائ، و یقول علی المنبر: سلونی قبل ان تفقدونی، فان بین الجوانح منی علما جما. و لقد علم (علیه السلام) اباالاسود الدولی علم النحو، فروی معجم (ادباء الحموی) مسندا عن ابیالاسود قال: دخلت علی امیرالمومنین (علیه السلام) فرایته مطرقا مفکرا، فقلت: فیم تفکر؟ قال: سمعت ببلدکم لحنا فاردت ان اضع کتابا (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) فی اصول العربیه. فقلت: ان فعلت هذا احییتنا و بقیت فینا هذه اللغه، ثم اتیته بعد ایام فالقی الی صحیفه فیها (بسم الله الرحمن الرحیم، الکلام کله اسم و فعل و حرف، و الاسم ما انبا عن المسمی، و الفعل ما انبا عن حرکه المسمی، و الحرف ما انبا عن معنی لیس باسم و لا فعل)
ثم قال لی: تتبعه وزد فیه ما وقع لک، و اعلم ان الاشیاء ثلاثه، ظاهر و مضمر، و شیء لیس بظاهر و لا مضمر. قال ابوالاسود: فجمعت منه اشیاء و عرضتها علیه، و کان من ذلک حروف النصب فکان منها: ان و ان ولیت و لعل و کان- و لم اذکر لکن- فقال لی: لم ترکتها؟ فقلت: لم احسبها منها، فقال: بل هی منها فزدها فیها! قال الحموی: قال الزجاج: (شیء لیس بظاهر و لا مضمر) نحو (هذا) و (من) و (ما) و (ای) و (کم) و (متی) و (این) و ما اشبهها. هذا، و فی (عیون ابن قتیبه): قال ابویعقوب الخزیمی: تلقانی سعید بن وهب مع طلوع الشمس، فقلت: این ترید؟ قال: عندی حدیث حسن فانا اطلب له انسانا حسن الفهم، حسن الاستماع، فقلت: حدثنی به، فقال: انت حسن الفهم سیی الاستماع. و قال ابوتمام: و کنت اعز عزا من قنوع تعوصه صفوح من جهول فصرت اذل من معنی دقیق به فقر الی فهم جلیل (بلی اصبت لقنا) ای: رجلا سریع الفهم (غیر مامون علیه) و المامون فی الناس قلیل. و فی (اذکیاء ابن الجوزی): سمع رجل ان ذا النون المصری یعرف اسم الله الاعظم، فذهب الی مصر و خدمه سنه ثم قال له: قیل لی انک تعرف اسم الله (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) الاعظم، و قد وجب حقی علیک بخدمتک فی المده فاحب ان تعلمنیه، فسکت عنه و اوما الیه انه یخبره، فترکه سته اشهر ثم اخرج له من بیته طبقا و مکبه مشدوده فی مندیل و قال له: تعرف صدیقنا من الفسطاط. قال: نعم، قال: احب ان تودی هذا الیه. فاخذ الطبق و جعل یتفکر فی الطریق ان مثل ذی النون یوجه الی فلان بهدیه ای شیء هی؟ فلم یصبر لما بلغ الجسر ان حل المندیل و رفع المکبه، فاذا فاره قفزت من الطبق و مرت! فاغتاظ و قال: ذو النون یسخر بی یوجه مع مثلی فاره، فرجع، و عرف ذو النون فی وجهه. الغضب، فقال له: یا احمق انما ائتمنتک علی فاره فخنتنی، افایتمنک علی اسم الله الاعظم، مر عنی فلا اراک. (مستعملا آله الدین للدنیا) قال شاعر: انی رایت الناس فی دهرنا لا یطلبون العلم للعلم الا مباهاه لاصحابهم و عزه للخصم و الظلم قال ابن جریج: لقد منعتنی هذه الابیات عن اشیاء کثیره من طلب العلم. و روی صاحب (تحف العقول) عنه (علیه السلام) قال: لو ان حمله العلم حملوه بحقه لاحبهم الله و ملائکته و اهل طاعته من خلقه، و لکنهم حملوه لطلب الدنیا فمقتهم الله و هانوا علی الناس. و عن (المنیه) عن الصادق (علیه السلام): کان لموسی بن عمران جلیس من اصحابه قد وعی علما کثیرا، فاستاذن موسی (علیه السلام) فی زیاره اقارب له، فقال له موسی (علیه السلام): ان لصله القرابه حقا، و لکن ایاک ان ترکن الی الدنیا، فان الله قد حملک علما فلا تضیعه و ترکن الی غیره، فقال الرجل: لا یکون الا خیرا، (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) و مضی نحو اقاربه فطالت غیبته، فسال موسی (علیه السلام) عنه فلم یخبره احد بحاله، فسال جبرئیل (علیه السلام) عنه فقال: هو ذا علی الباب قد مسخ قردافی عنقه سلسله، ففزع موسی (علیه السلام) الی ربه و قام الی مصلاه یدعو الله و یقول: یا رب صاحبی و جلیسی، فاوحی الله الیه: یا موسی لو دعوتنی حتی ینقظع ترقوتاک ما استجبت لک فیه، انی کنت حملته علما فضیعه و رکن الی غیری. (و مستظهرا بنعم الله علی عباده) (علی عباده) متعلق بقوله (و مستظهرا) (و بحججه علی اولیائه) (علی اولیائه) ایضا متعلق بقوله (و مستظهرا). و روی (امالی المفید) بدل الکلام (و یستظهر بحجج الله علی خلقه، و بنعمه علی عباده، لیتخذه الضعفاء ولیجه دون ولی الحق). (او منقادا لحمله الحق لا بصیره له) هکذا فی النسخ، و الظاهر ان الاصل (و لکن لا بصیره له) (فی احنائه) ای: جوانبه، قال لبید: فقلت ازدجر احناء طیرک و اعلمن بانک ان قدمت رجلک عاثر و قال الکمیت: و الوا الامور و احنائها فلم یبهلوها و لم یهملوا (بنقدح) ای: ینکشف کانکشاف الشیء عند ظهور النار فی الظلمه (الشک فی قلبه لاول عارض من شبهه) شبه (علیه السلام) عروض الشک لغیر ذوی البصیره بخروج النار من الزند عند قدحه. (الا لاذا) ای: لا هذا المنقاد الذی لیس باهل بصیره و تمیز (و لا ذاک) ای: (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) و لا ذاک اللقن الذی لیس بموتمن. (او منهوما) عطف علی (لقنا) ای حریصا (باللذه)، و فی الخبر: منهومان لا یشبعان: منهوم بالعلم و منهوم بالمال. (سلس القیاد) ای: سریع الانقیاد (للشهوه) قال تعالی: (فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلاه و اتبعوا الشهوات فسوف یلقون غیا. (او مغرما) ایضا عطف علی (لقنا) ای: ولعا (بالجمع) ای: جمع المال (و الادخار) لایامه الاتیه. فی (عیون القتیبی) عن النبی (صلی الله علیه و آله): من تعلم العلم لارلعه دخل النار، لیباهی به العلمائ، او یماری به السفهائ، او یمیل به وجوه الناس، او یاخذ به من الامراء. (لیسا) ای: الاخیران المنهوم باللذه المنقاد للشهوه و الحریص بجمع الدنیا و ادخارها. (من رعاه الدین فی شیء) و فی (الخصال) عنه (علیه السلام): الدینار داء الدین، و العالم طبیب الدین، فاذا رایتم الطبیب یجر الداء الی نفسه فاتهموه، و اعلموا انه غیر ناصح لغیره. و اوحی الله تعالی الی داود (علیه السلام): لا تجعل بینی و بینک عالما مفتونا بالدنیا فیصدک عن طریق محبتی، فان اولئک قطاع طریق عبادی المریدین، ان ادنی ما انا صانع بهم ان انزع حلاوه مناجاتی من قلوبهم. (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) و فی (امالی الشیخ الطوسی) عنه (علیه السلام) قال عیسی (علیه السلام) لاصحابه: کیف یکون من اهل العلم من مصیره الی آخرته و هو مقبل علی دنیاه، و ما یضره اشهی الیه مما ینفعه. و فی (عقاب الاعمال) عنه (علیه السلام) قال النبی (صلی الله علیه و آله): سیاتی علی امتی زمان لا یبقی من القرآن الا رسمه، و لا من الاسلام الا اسمه، یسمون به و هم ابعد الناس منه، مساجدهم عامره و هی خراب من الهدی، فقهاء ذلک الزمان شر فقهاء تحت ظل السمائ، منهم خرجت الفتنه و الیهم تعود. و فی (الکافی) عنه (علیه السلام) قال: طلبه هذا العلم علی ثلاثه اصناف، الا فاعرفوهم بصفاتهم و اعیانهم: صنف منهم یتعلمون العلم للمراء و الجدل، و صنف منهم یتعلمون للاستطاله و الختل، و صنف منهم یتعلمون للفقه و العقل، فاما صاحب المراء و الجدل فتراه موذیا مماریا للرجال فی اندیه المقال، قد تسربل بالتخشع و تخلی من الورع، فدق الله من هذا حیزومه و قطع منه خیشومه، و اما صاحب الاستطاله و الختل، فانه یستطیل علی اشباهه من اشکاله، و یتواض
ع للاغنیاء من دونهم، فهو لحلوائهم هاضم و لدینه حاطم، فاعمی الله علی هذا خبره، و قطع من آثار العلماء اثره، و اما صاحب الفقه و العقل، فتراه ذا کابه و حزن، قد قام اللیل فی حندسه، و انحنی فی برنسه، یعمل و یخشی خائفا وجلا من کل احد، الا من کل ثقه من اخوانه، فشد الله من هذا ارکانه و اعطاه یوم القیامه امانه. (اقرب شیء شبها بهما) ای: بهذین الصنفین (الانعام السائمه) ای: الراعیه، (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) قال تعالی: (ان هم الا کالانعام بل هم اضل) و قال جل و علا: (مثل الذین حملوا التوراه ثم لم یحملوها کمثل الحمار یحمل اسفارا بئس مثل القوم الذین کذبوا بایات الله و الله لا یهدی القوم الظالمین) و قال جل ثناوه: (و اتل علیهم نبا الذی آتیناه آیاتنا فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین، و لو شئنا لرفعناه بها و لکنه اخلد الی الارض و اتبع هواه فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث ذلک مثل القوم الذین کذبوا بایاتنا). (کذلک بموت العلم بموت حاملیه) یعنی بعد ان لا یصاب للعلم حمله لکونهم غیر قابلین للاستضائه من انواره. و روی صاحب (الارشاد) عنه (علیه السلام) قال فی خطبه له: ایها الناس انی ابن عم نبیکم و اولاکم بالله و رسوله، فاسالونی ثم اسالونی فکانکم بالعلم قد نفد و انه لا یهلک عالم الا یهلک معه بعض علمه، و انما العلماء فی الناس کالبدر فی السماء یضییء نوره علی سائر الکواکب، خذوا العلم ما بدالکم و ایاکم ان تطلبوه لخصال اربع: لتباهوا به العلمائ، او تماروا له السفهائ، او ترائوا به فی المجالس، او تصرفوا به وجوه الناس الیکم للتروس، لا یستوی عند الله فی العقوبه الذین یعلمون و الذین لا یعلمون. و جاء فی کتاب (الکافی) عن ابیعبدالله (علیه السلام) ان ابی کان یقول: ان الله تعالی لا یقبض العلم بعد ما یهبطه، و لکن یموت العالم فیذهب بما یعلم، فتلیهم الجفاه فیضلون و یضلون، و لا خیر فی شیء لیس له اصل. (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) و من کلام الحکماء: النار لا ینقصها ما اخذ منها، و لکن یخمدها ان لا یجد حطبا، و کذلک العلم لا یفنیه الاقتباس و لکن فقد الحاملین له سبب عدمه
(یا کمیل بن زیاد) کان من اصحاب الامام و خاصته، و سبقت الیه الاشاره فی شرح الرساله 60 (ان هذه القلوب اوعیه) ای مستودع العواطف و المشاعر و النزعات (فخیرها اوعاها) و هی التی تتجه بعواطفها و مشاعرها نحو الخیر و الصلاح، و تبتعد عن الشر و الفساد، و العکس بالعکس، و الله سبحانه یامر الانسان بالخیر، و ینهاه عن الشر لتظهر مشاعره مجسمه فی افعاله التی یستحق علیها الثواب و العقاب. قال سبحانه: (و لیبتلی الله ما فی صدورکم و لیمحص ما فی قلوبکم- 154 آل عمران). و قال: (ان یعلم الله فی قلوبکم خیرا یوتکم خیرا- 70 الانفال). و قدیما قیل: علی ما فی القلوب المعول. (الناس ثلاثه: فعالم ربانی) و هو الذی یعرف الله و شریعته، و یعمل بموجبها (و متعلم علی سبیل نجاه). کل من جد فی طلب العلم النافع، و انصرف الیه بکیانه لا یشغله عنه شاغل، و صبر علی الم التحصیل، و سهر اللیالی فی هذه السبیل- یصیر عالما و ینال شرف العلم، و اذا عمل بموجبه فاز بالخیر و السعاده دنیا و آخره. و فی کتاب (الحکمه) لابن مسکویه: ان افلاطون- ولد سنه 427، و توفی 347 قبل المیلاد- قال لمعلمی الاحداث: اقیموا علیهم رئیسا منهم- ای من الطلاب- یشرف علیهم، و یجب ان یکون متفوقا و ذکیا معروفا بحسن السیره غنیا کان ام فقیرا، و اذا انحرف عن الجاده ینحی، و یقام غیره.. و یشبه هذا رئیس رابطه الطلاب فی عصرنا، و الفرق ان رئیس الرابطه الیوم ینتخبه الطلاب، و فی عهد افلاطون یعینه الاساتذه تبعا للتقالید و العادات فی کل زمان. (و همج رعاع اتباع کل ناعق الخ).. و الحدیث عن رذیله الجهل و اخلاق الجهال تماما کالحدیث عن ضرر المرض و آلام المرضی، نافله و فضول، و خیر تحدید للجاهل قول الامام فی الحکمه 70: (لا تری الجاهل الا مفرطا او مفرطا) و تقدم الشرح. بین العلم و المال: (العلم خیر من المال الخ).. المال عصب الحیاه، و قاضی الحاجات من کبیرها و صغیرها، الی کل ما فی الدنیا من وسائل الترف و زینه الحیاه، و لکن من الذی اوجد هذه الوسائل و الادوات، و عرضها فی الحوانیت و الاسواق، المال او العلم؟ و الیک هذا المثل الصغیر: انت تذهب الی الصیدلیه، و تشتری دواء بمبلغ بسیط لا تحس به اطلاقا تماما کما تشتری کیلو الطماطم.. و کان الملوک من قبل یتنازلون عن عروشهم من اجل الحصول علیه.. فمن اوجده و یسره، دفتر الصکوک، او عباقره العقول التی اجرت علیه آلاف التجارب!؟ و ایضا من اعطی القوه للشعب المتفرق فی کل میدان و علی کل الشعوب الجاهله المتخلفه. و امتص دمائها و اموالها، و قتل حریتها و کرامتها، و قضی علی تراثها و ثقافتها، من الذی اعطی هذا و اکثر للشعب المتفوق، العلم او ای شیئ؟. و سمه ما شئت. و هذا الذهب الاسود یتدفق بحرا فی ارض الجهل، و یستخرج بایدی اهله الجاهلین، و یصب فی ارض العلم لیصبح راسا لاموال المحتکرین.. و مثله الذهب الاصفر و الماس فی افریقیا، و المطاط الطبیعی فی آسیا، و قس علی ذلک امریکا اللاتینیه، و سائر الدول الجاهله (النامیه)، و تقدر باکثر من 120 دوله، و فوق ذلک هی غارقه فی الدیون الی الاذان للغزاه الاکلین.. و السر علم الاکل و جهل الماکول. و بعد، فان العلم هو المقیاس الوحید لفهم الحیاه و القوه و التفوق فی کل میدان، و لکل خطوه تخطوها البشریه الی الامام.. و غیر بعید ان یتصل العلماء غدا او بعد غد بمخلوقات عاقله متحضره فیما وراء مجموعتنا الشمسیه، و یعملوا معا علی تقدم الحیاه، و یصبح عصرنا بالقیاس الی ما یاتی تماما کالعصر الحجری بالقیاس الی هذا العصر. و بهذا تجد تفسیر قول الامام: (و العلم حاکم، و المال محکوم علیه) و الشاهد الناطق العادل بهذه الحقیقه هو نحن العرب، نملک الکنز و الثروه، و الغرب یملک العلم و الخبره، فحکم وتحکم بکنوزنا و ثروتنا، و نحن نتفرج کالجالسین علی مقاعد السینما. قالوا بلسان العمل: ربی زدنی علما. و قلنا بلسان الکسل: زدنی جهلا. و منذ سنوات قرات کلمه حول المال لکاتب مصری قال فیها، و هو یتظرف و یتکلف: (کان فیما مضی حکیم فقیر لا یملک شیئا من المال قال: المال خیر من العلم). و لو کان لهذا المتفلسف مثقال ذره من علم لقال: ان صاحب هذه الحکمه سبق زمانه باکثر من الف و ثلاثمئه عام حین تنبا بمکانه العلم و عظمته فی عصرنا و فی کل عصر یاتی من بعده. (هلک خزان الاموال و هم احیاء) ای و هم غارقون فی الترف و الملذات، و هلکوا لانهم تنازلوا عن انسانیتهم لاعداء الانسانیه، و نفذوا کل ما یراد منهم علی حساب دینهم و وطنهم و امتهم (و العلماء باقون الخ).. ما بقیت الاجیال تنتفع بثمار عقولهم و جهودهم دون مقابل (انها هنا لعلما الخ).. تقدم الکلام عن علم الامام و سببه عند شرح قوله: (سلونی) فی الخطبه 91 ج 2 ص 55. ثم اشار الی ان طلاب العلم فی عهده اربعه اصناف، و هم بین قاصر و مقصر لا یصلح للعلم و حکمته: 1- (بلی اصبت لقنا غیر مامون علیه) اللقن- بفتح اللام و کسر القاف- السریع الفهم، و ضمیر (علیه) یعود الی العلم، و المعنی ان الذی یفهم العلم و یهضمه خائن یتخذ من علمه اداه للصوصیه، و یستطیل به علی الاکفاء و الاولیاء. 2- (او منقادا لحمله الحق الخ).. احنائه: نواحیه، و ینقدح یخرج و یظهر ای ان هذا الثانی طیب القلب ینقاد للحق و اهله، و لکنه ساذج لا خیره له و بصیره، تهتز عقیدته لادنی شبهه، و یصبح العوبه بایدی الابالسه و الشیاطین. 3- (او منهوما باللذه الخ).. اذا رای حلاوه الدنیا و زینتها سال لعابه، و طار علمه و صوابه. 4- (او مغرما بالجمع الخ).. لا امنیه له الا المال و جمعه و ادخاره، فهو شغله الشاعل، لا یخفق قلبه الا له، و لا یلهج لسانه الا به. (کذلک یموت العلم حاملیه) یرید بحاملیه نفسه الزکیه، و من البداهه ان موت کل شیء یموت اهله علما کان او جهلا، دینا او الحادا.. و اذا مات اهل العلم خلفهم الادعیاء- فی الاغلب- فیضللون و یفسدون، کالکثیر من المتسمین به فی عصرنا.
(بلی لا تخلو الارض من قائم الخ).. هذا استدراک لقوله: (یموت العلم بموت حاملیه). و یتلخص المعنی بان الله سبحانه قضی و قدر ان الارض لا تخلو من عالم عامل بالله و شریعته یکون حجه علی الجاهل المقصر و الفاسق المستهتر، و قد یکون هذا العالم ظاهرا معروفا عند الناس حیث لا خوف علیه من شیء، و قد یکون مستورا، للخوف او لای سبب نجهله. و فی (فلسفه التوحید و الولایه) کتبنا بعنوان (لماذا الامام الغالب؟) حوالی تسع صفحات، فلیرجع الیها من شاء، و منها الاسطر التالیه: ان الایمان بالمهدی المنتظر الایمان بالغیب، و کل ایمان بالغیب یفتقر الی النص عن المعصوم، و ثبت عند الشیعه هذا النص فوجب علیهم التصدیق و الایمان، و الشرط الرئیسی للعمل بالنص ان یثبت عند الباحث عنه و المطلع علیه، لا عند غیره ایا کان هذا الغیر، و لیس من شک انه لو ثبت النص علی المنتظر عند المتشکک فیه لزال شکه و آمن، و ایضا لو لم یثبت النص عند الشیعه لانکروا و تشککوا. (و کم ذا؟ و این اولئک؟) ای کم عدد العلماء الذین هم خلفاء الله فی ارضه و حججه علی عباده؟ و این مکانهم فی هذه الارض؟ (اولئک و الله الاقلون عددا الخ).. لا نعلم عددهم بالضبط و التحدید، و نعلم بالاجمل انهم قلیلون، کما هو شان الهداه الکرام (و الاعظمون عند الله قدرا) لانهم المطهرون من الرجس تطهیرا (یحفظ الله بهم حججه و بیناته) هم خزنه علم الله، و حفظه شریعته، و البرهان القاطع الدامغ لاقوال الجاحدین و المعاندین. (حتی یودعوها الخ).. یبشرون و ینشرون العلوم، فینتفع بها الطیبون الراغبون فی معرفه الحق لوجه الحق و العمل به (هجم به العلم الخ).. ای انهم مصدره و منبعه حتی کانه هو الذی طلبهم دون ان یسعوا الیه (و استلانوا ما استوعره المترفون) استوعره: رآه وعرا، و المعنی ان الوعر الخشن من العیش عند المترفین هو ناعم و لین عند هولاء العلماء الزاهدین. (و انسوا بما استوحش منه الجاهلون). انسوا بالحق، و استوحشوا من الباطل علی عکس الجاهل. و فی الخطبه 128: (لا یونسک الا الحق، و لا یوحشنک الا الباطل). (و صحبوا الدنیا بابدان الخ).. الجسم مع المخلوق و الروح مع الخالق (اولئک خلفاء الله فی ارضه) و منار لعباده، من اهتدی بهم نجا، و من اعرض عنهم هوی.
… فاخرجنی الی الجبان: الجبان کالجبانه المقبره و اصحر ای صار فی الصحراء … هذه القلوب اوعیه: اوعیه جمع وعاء و اوعاها احفظها … فعالم ربانی: العالم الربانی هو المتاله العارف بالله و المتعلم علی طریق النجاه اذا اتم علمه نجا و الهمج محرکه الحمقی من الناس و الرعاع کسحاب الاحداث الطغام الذین لا منزله لهم فی الناس و الناعق مجاز عن الداعی الی باطل او حق … و صنیع المال یزول بزواله: من کان صنیعا لک متحببا الیک لما لک زال ما تراه منه بزوال مالک اما صنیع العلم فیبقی ما بقی العلم فانما العالم فی قومه کالنبی فی امته فالعلم اشبه شیء بالدین بکسر الدال یوجب علی المتدینین طاعه صاحبه فی حیاته و الثناء علیه بعد موته … لو اصبت له حمله: الحمله بالتحریک جمع حامل و اصبت بمعنی وجدت ای لو وجدت له حاملین لابرزته و بثثته … لقنا غیر مامون علیه: اللقن بفتح فکسر من یفهم بسرعه الا ان العلم لا یطبع اخلاقه علی الفضائل فهو یستعمل وسائل الدین لجلب الدنیا و یستعین بنعم الله علی ایذاء عباده … منقادا لحمله الحق: المنقاد لحاملی الحق هو المقلد فی القول و العمل و لا بصیره له فی دقائق الحق و خفایاه فذاک یسرع الشک الی قلبه لاقل شبهه … الا لاذا و لا ذاک: لا یصلح لحمل العلم واحد منهما … او منهوما باللذه: المنهوم المفرط فی شهوه الطعام و سلس القیاد سهله و المغرم بالجمع المولع بکسب المال و اکتنازه و هذان لیسا ممن یرعی الدین فی شیء و الانعام ای البهائم السائمه اقرب شبها بهذین فهما احط درجه من راعیه البهائم لانها لم تسقط عن منزله اعدتها لها الفطره اما هما فقد سقطا و اختار الادنی علی الاعلی
… او خائفا مغمورا: غمره الظلم حتی غطاه فهو لا یظهر … و کم ذا: استفهام عن عدد القائمین لله بحجته و استقلال له و قوله و این اولئک استفهام عن امکنتهم و تنبیه علی خفائها … ما استوعره المترفون: عدوا ما استخشنه المنعمون لینا و هو الزهد
از سخنان آن حضرت علیهالسلام است به کمیل ابن زیاد نخعی (که از خواص و نیکان و یاران آن بزرگوار بوده) کمیل ابن زیاد گفته: امیرالمومنین علی ابن ابیطالب علیهالسلام دست مرا گرفته به صحراء برد، چون به بیرون شهر رسید آهی کشید مانند آه کشیدن اندوه رسیده، پس از آن (درباره دانش و دانشمندان) فرمود: ای کمیل ابن زیاد، این دلها ظرفها (ی علوم و حقائق و اسرار) است، و بهترین آن دلها نگاهدارندهتر آنها است (سپرده شده را خواب نگاهداری کرده بیاد دارد) پس (هشیار باش و) از من نگاهدار و به یاد داشته باش آنچه به تو میگویم: مردم سه دستهاند: عالم ربانی (دانای خداشناسی که به مبدا و معاد آشنا بوده به آن عمل نماید) و طالب علم و آموزندهای که (از جهل و نادانی) به راه نجات و رهائی یافتن است، و مگسان کوچک و ناتوانند (نادان نفهم به انواع زشتیها آلوده) که هر آواز کنندهای (به هر راهی) را پیروند، و با هر بادی میروند (درست را از نادرست تمیز نداده، و به مذهب و طریقهای پایدار نیستند به هر راه که پیش میآید میروند) از نور دانش روشنی نطلبیدهاند (در تاریکی نادانی ماندهاند) و به پایه استواری (عقاید حقه که روی و پایه عقل و علم است( پناه نبردهاند )آنها را فرا نگرفته و پیرو و گمراه کنندگانند(. ای کمیل، علم بهتر از مال است )زیرا( علم تو را )از گرفتاریهای دنیا و آخرت( نگاهدارد، و تو مال را )از تباه شدن( نگاه میداری، مال را بخشیدن کم میگرداند و علم بر اثر بخشیدن )یاد دادن به دیگری( افزونی مییابد، و پرورده شده و بزرگی به دارائی با از بین رفتن آن از دست میرود )و بزرگی به علم از بین رفتنی نیست( ای کمیل ابن زیاد، آشنایی با علم و تحصیل آن دین است که به سبب آن )در روز رستخیز( جزاء و پاداش داده میشود، انسان در زندگی خود با علم طاعت و پیروی )از خدا و رسول و ائمه دین( و پس از مرگ پسندیده گوئیها )که مردم دربارهاش میگویند( به دست میآورد، و علم فرمانروا است و مال فرمانبر و مغلوب است )مال در معرض انتقال و زوال میباشد و علم باقی و برقرار(. ای کمیل ابن زیاد، گردآورندگان دارائیها تباه شدهاند در حالی که زنده هستند )اگر چه زندهاند ولی غرور و طغیان هلاکشان خواهد کرد( و دانشمندان پایدار میباشند چندانکه روزگار بجا است، وجودشان )با بدرود گفتن از این جهان( گمشده است و صورتهاشان )بر اثر جمیل و پسندیده گوئی مردم از آنها( در دلها برقرار است، آگاه باش اینجا علم فراوان است و به دست مبارک به سینه خود اشاره فرمود اگر برای آن یاد گیرندگان مییافتم (اگر بودند زیرکانی که توانائی فهم آن را داشتند آشکار مینمودم، در اینجا امام علیهالسلام از نبودن کسانی که لیاقت توانائی فهم معارفالهیه را دارند تاسف میخورد) آری مییابم تیز فهم را که از او (بر آن علوم) مطمئن نیستم (زیرا) دستافزار دین را برای دنیا به کار میبرد، و به نعمتهای خدا (توفیق به دست آوردن علم و معرفت) بر بندگانش و به حجتهایش (عقل و خرد) بر دوستانش برتری میجوید (چون چنین کس آراسته نیست اگر علم حقیقی را به دست آرد وسیله جاه و رونق بازار دنیا و برتری بر بندگان خدا قرار دهد، و به پشتیبانی آن نعمتها و حجتها ابواب زحمت و گرفتاری به روی مردم بگشاید) یا مییابم فرمانبری را برای ارباب دانش (مقلد و پیرو در گفتار و کردار) که او را در گوشه و کنار خود (تقلید و پیروی از داننده) به بینائی نیست، به اولین شبههای که رو دهد شک و گمان خلاف در دل او آتش میافرزود (این صفت کسانی است که پیرو دین حق هستند ولی فهمشان کوتاه است پس با آنها جز مسائل ظاهری از قبیل صورت نماز و روزه و بهشت و دوزخ نتوان گفت و در حقائق و معارف اعتماد به فهم آنان نیست( بدان که نه این )مقلد بیبصیرت( اهل )امانت و علم حقیقی( میباشد و نه آن )تیز فهم( یا مییابیم کسی را که در لذت و خوشی زیادهروی کرده و به آسانی پیرو شهوت و خواهش نفس میشود، یا کسی را که شیفته گرد آوردن و انباشتن )دارائی و کالای دنیا( است، این دو هم از نگهدارندگان دین در کاری از کارها نیستند، نزدیکترین مانند به این دو چهار پایان چرنده میباشند، در چنین روزگار (که حمله علم یافت نمیشود)علم به مرگ حمله و نگهدارش میمیرد (از بین میرود).
بارخدایا آری (اللهم بلی در اینجا به منزله کلمه استثناء است) زمین خالی و تهی نمیماند از کسی که به حجت و دلیل دین خدا را برپا دارد (و آنکس) یا آشکار و مشهور است (مانند یازده امام علیهالسلام) یا (بر اثر فساد و تباهکاری) ترسان و پنهان (مانند امام دوازدهم عجل الله فرجه) تا حجتها و دلیلهای روشن خدا (آثار نبوت و احکام دین و علم و معرفت) از بین نرود (باقی و برقرار ماند، ابن میثم رحمهالله میفرماید: این فرمایش تصریح است به اینکه وجود امام در هر زمانی بین مردم چندانکه تکلیف باقی است واجب و لازم است) و ایشان چندند و کجایند (یا تا چه زمانی ترسان و پنهانند)؟ به خدا سوگند از شمار بسیار اندک هستند، و از منزلت و بزرگی نزد خدا بسیار بزرگوارند، خداوند به ایشان حجتها و دلیلهای روشن خود را حفظ میکند تا آنها را به مانندانشان سپرده و در دلهاشان کشت نمایند (تا دنیا از دین و علم و حکمت تهی نماند) علم و دانش با بینائی حقیقی به ایشان یکباره روآورده، و با آسودگی و خوشی یقین و باور به کار بستهاند، و سختی و دشواری اشخاص به ناز و نعمت پرورده را سهل و آسان یافتهاند (برای خشنودی خدا با همه سختیهای دنیا ساخته و پارسائی پیش گرفته و دلبستگی به دنیا ندارند( و به آنچه )بیکسی و رنج و تندگدستی و گرفتاری که( نادانان دوری گزینند انس و خو گرفتهاند، و با بدنهائیکه روحهای آنها به جای بسیار بلند )رحمت خدا( آویخته در دنیا زندگی میکنند، آنانند در زمین خلفاء و نمایندگان خدا که )مردم را( به سوی دین او میخوانند، آه آه بسیار مشتاق و آرزومند دیدار آنان هستم )پس فرمود:( ای کمیل اگر میخواهی برگرد.
کمیل بن زیاد از یاران خاص علی (علیه السلام) است. امام (علیه السلام) او را برای درد دل به بیابان برد و این عمل دلیل شدت ناراحتی علی علیهالسلام است. در میان شهر و مردم راز داری نمییابد تا علنا با او سخن گوید. با اوصافی که آن حضرت درباره دانشمندان بیان داشت: پول پرستی، شهرت طلبی، ریاء، نداشتن ظرفیت برای درک شبهات و حل آنها، روشن میگردد که دانشمندان خالص کمیابند و به لباس و ظواهر فریبنده نمیتوان اعتماد کرد. امام (علیه السلام) بعد از هشدار و اعلام خطر درباره ناپاکان، اشاره به حافظین اسلام و رهبران الهی مینماید که انگشت شمارند، آنان فقط دوازده نفر بودهاند که اکنون امام دوازدهم (علیه السلام) زنده و از دیدگان غایب است و امام علی (علیه السلام) اظهار علاقه میکند که فرزندان خود را مشاهده کند. ناگفته پیداست که مجتهد جامع الشرائط هم در ردیف امام (علیه السلام) است و علی (علیه السلام) آرزوی دیدارش را دارد. علی (علیه السلام) در آخر کلام به کمیل میفرماید هر وقت علاقه پیدا کردی باز گرد و این روش مودبانهای است در سخن، انسان بصورت امر و دستور سخن نگوید تا خود به غرور گرفتار آید و شنوندهاش به نوعی احساس حقارت. دستور بازگشت میدهد در عین حال او را به ارادهاش واگذار میکند تا لذت اختیار و آزادی را درک کند.
کمیل بن زیاد از یاران خاص علی (علیه السلام) است. امام (علیه السلام) او را برای درد دل به بیابان برد و این عمل دلیل شدت ناراحتی علی علیهالسلام است. در میان شهر و مردم راز داری نمییابد تا علنا با او سخن گوید. با اوصافی که آن حضرت درباره دانشمندان بیان داشت: پول پرستی، شهرت طلبی، ریاء، نداشتن ظرفیت برای درک شبهات و حل آنها، روشن میگردد که دانشمندان خالص کمیابند و به لباس و ظواهر فریبنده نمیتوان اعتماد کرد. امام (علیه السلام) بعد از هشدار و اعلام خطر درباره ناپاکان، اشاره به حافظین اسلام و رهبران الهی مینماید که انگشت شمارند، آنان فقط دوازده نفر بودهاند که اکنون امام دوازدهم (علیه السلام) زنده و از دیدگان غایب است و امام علی (علیه السلام) اظهار علاقه میکند که فرزندان خود را مشاهده کند. ناگفته پیداست که مجتهد جامع الشرائط هم در ردیف امام (علیه السلام) است و علی (علیه السلام) آرزوی دیدارش را دارد. علی (علیه السلام) در آخر کلام به کمیل میفرماید هر وقت علاقه پیدا کردی باز گرد و این روش مودبانهای است در سخن، انسان بصورت امر و دستور سخن نگوید تا خود به غرور گرفتار آید و شنوندهاش به نوعی احساس حقارت. دستور بازگشت میدهد در عین حال او را به ارادهاش واگذار میکند تا لذت اختیار و آزادی را درک کند.
و من کلام له علیهالسلام، لکمیل بن زیاد النخعی، قال کمیل بن زیاد (و کان معتمدا للامام، و والیا من قبله فی بعض الایام) اخذ بیدی امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیهالسلام فاخرجنی الی الجبان (ای الصحراء) فلما اصحر (ای دخل الصحراء) تنفس الصعداء (و هو نفس الملهوف الذی فلما اصحر (ای دخل الصحراء) تنفس الصعداء (و هو نفس الملهوف الذی یخرج من اعماق باطنه) ثم قال علیهالسلام: (یا کمیل بن زیاد ان هذه القلوب) لمودعه فی الانسان (او عیه) جمع وعاء بمعنی الظرف، ای هی کالظروف لکن الظرف یحفظ المادیات، و القلب یحفظ الاخلاق و المعنویات (فخیرها او عاها) ای احسن القلوب، اکثرها حفظا للعلوم و المعارف. (فاحفظ عنی ما اقول لک) و اضبطه فی قلبک (الناس ثلاثه) اقسام (فعالم ربانی) ای منسوب الی الرب تعالی، لانه تعلم و عمل لله سبحانه (و متعلم علی سبیل نجات) ای یتعلم العلم- و لم یصل الی مرتبه العالم- و تعلم لنجات نفسه لا للریاء و ما اشبه (و همج رعاع) المهج ذباب صغیر یقع علی کل مکان، و الرعاع الاحداث الذین لا درایه لهم، ای ان القسم الثالث مثل هذا القسم (اتباع کل ناعق) ای کل راع الی حق او باطل (یمیلون مع کل ریح) ای کل اتجاه، کما تمیل الاعشاب مع مختلف الاریاح (و لم یلجئوا الی رکن وثیق) فلم یاخذوا طریقه حقه یومنون به مستقبلهم. (یا کمیل، العلم خیر من المال) و ذلک لان (العلم یحرسک) لانه یرشد الی طریق النجات و طریق الهلاک فیتجنب الانسان طریق الهلاک (و انت تحرس المال) لان المال یحتاج الی الحافظ، و الا سرق و بدد (و المال تنقصه النفقه) ای الانفاق (و العلم یزکوا) ای یزید و ینمو (علی الانفاق) لان الانسان اذا علم، قویت ملکه العلم فی نفسه، بقائا و انتشارا، کما هو وجدانی- (و صنیع المال) ای الذی تحببته بالمال، بان احبک لاجل مالک (یزول بزواله) ای زوال المال، اما صنیع العلم یبقی، لان العلم باق غیر زائل. (یا کمیل) بن زیاد (العلم دین یدان به) ای طریقه تتخذ منهجا و مسلکا، لان العلم مرشد، کما ان الدین طریقه و مرشد للانسان (به) ای بالعلم (یکسب الانسان الطاعه) ای طاعه الناس له- و هذا هو الاقرب، بقرینه الجمله الاتیه، و یحتمل ان یراد کونه مرشدا الی طاعه الله- (فی حیاته) ای مادام حیا (و جیل الاحدوثه) ای الحدیث عنه (بعد وفاته) فان الناس یمدحون العالم بعد موته. (و العلم حاکم و المال محکوم علیه) اذ العلم هو الذی یوجه المال کیف یصرف و کیف لا یصرف؟ (یا کمیل هلک خزان الاموال) جمع خازن، و هو الحافظ (و هم احیاء) اذ لیس ذکر و لا مدح، و حیاه الانسان الحقیقیه فی الدنیا بذکره الجمیل، و مدح الناس له (و العماء باقون ما بقی الدهر) و لو کانوا تحت التراب لانهم مذکورون بالجمیل یثنی علیهم الناس (اعیانهم مفقوده) ای ذهبت اجسامهم عن الحیاه (و امثالهم) ای اشباحهم و ذکرهم (فی القلوب موجوده) یحبهم الناس و یثنون علیهم (ها) اسم فعل امر بمعنی (خذ) او کلمه تاسف و اصلها (هاه) و ذلک ان المتفجر یتنفس بالصوت (ان ههنا لعلما جما) ای کثیرا- من قبیل ما ذکرت من فضل العلم، و تفضیله علی المال (لو اصبت له حمله) جمع حامل، ای لو وجدت لعلمی حاملین، لاظهرته و ثبتته (و اشار علیهالسلام بیده الی صدره) حین قال (ههنا): (بلی) الکلام فی صوره الاستثناء، لکنه (منقطع) (اصبت) ای وجدت (لقنا) هو الذی یفهم بسرعه (غیر مامون علیه) ای لا آمن علیه ان یستعمل العلم فی جلب الدنیا، و لذا لا اعلمه، و المراد باللقن، غالب الناس الذین لا یریدون من العلم الا طلب الدنیا (مستعملا آله الدین) الذی هو العلم، فانه وسیله الی الدین النافع فی الدارین (فی الدنیا) و لاجل جلبها. (و مستظهرا بنعم الله علی عباده) ای یستعین بنعمه الله- اذا اعطاه سبحانه- علی ایذاء الناس (و بحججه علی اولیائه) فان عرف حجه و دلیلا- مما تفضل الله علیه بنعمها- استعمل ذلک الدلیل للجدال مع اولیاء الله تعالی (او منقادا) عطف علی (لقنا) ای اصبت للعلم منقادا طائعا (لحمله الحق) ای الحاملین له، لکن (لا بصیره له فی احنائه) ای دقائقه و خفایاه و الاحناء جمع حنو، بمعنی الطرف، و مثل هذا الشخص لیس قابلا لان یظهر الانسان له العلم، لانه مقلد جاف. (ینقدح الشک) ای یظهر، کما تنقدح النار من الزناد (فی قلبه لاول عارض من شبهه) ای ما یعرض علیه من الشکوک و الشبهات اذ لا مناعه علمیه له تحفظه (الا) فلیتنبه السامع (لا) یصلح لحمل العلم (ذا) الذی لا بصیره له (و لا ذاک) الذی یستعمل العلم لاجل الدنیا (او منهوما) عطف علی لقنا ای اصبت لحمل العلم مفرطا (باللذه) ای الشهوه الذی لهم له الا شهواته (سلس القیاد للشهوه) فهو ینساق وراء شهواته و رغباته فی الطعام و الملبس و الجاه و الجنس و ما اشبه (او مغرما) عطف علی لقنا، ای مولعا (بالجمع و الادخار) للمال لا هم له سواء. (لیسا) ای المفهوم و المغرم (من رعات الدین فی شیء) رعات: جمع راعی، بمعنی: انهما لا یرتبطان بالدین و لا یرعیانه (اقرب شیء شبها بها الانعام السائمه) التی تسوم و ترعی، فان هم الانعام اللذه و الشهوه، و هکذا هم هذین الصنفین و هل مثلیهما ممن یحفظ العلم، او یومن علی الدین؟ (کذلک یموت العلم) و یذهب عن الناس (بموت حاملیه) الصالحین لحمله.
(اللهم، بلی) لیس کل الناس کما ذکرت- من الاصناف الاربعه، غیر اللائقه للعلم- (لا تخلوا الارض من قائم لله بحجه) یبین حجته علی عباده (اما ظاهرا مشهورا) یعرفه الناس و یشتهر فیما بینهم (او خائفا مغمورا) غمره الظلم حتی اخفاه، ینتظر الظهور، کما غاب موسی علیهالسلام، و غاب الرسول (صلی الله علیه و آله)، و غاب الامام المهدی علیهالسلام (لئلا تبطل) و تضمحل (حجج الله) جمع حجه، بمعنی: الدلیل علی الاصول و الفروع المرشد الیها (و بیناته) جمع بینه، بمعنی الحجه الواضحه (و کم ذا)؟ القائم بحجه الله، و هذا استفهام عن عدد القائمین، لبیان قلتهم (و این اولئک)؟ الذین یقومون بالحجه، و هذا استفهام عن امکنتهم و تنبیه علی خفائهم بین الناس، لقله الراغبین فیهم، و خوفهم من الجبابره. (اولئک) القائمون بحجه الله (- و الله- الاقلون عددا) فعددهم قلیل (و الاعظمون عند الله قدرا) فان منزلتهم عنده سبحانه رفیعه (یحفظ الله بهم) ای بسببهم (حججه و بیناته) ای ادلته و احکامه (حتی یودعوها) ای یجعلون تلک الحجج بعنوان الودیعه (نظرائهم) ای امثالهم من اهل الحق (و یزرعوها) تشبیه بالزرع فی الارض، الموجب للثبات فیها (قلوب اشباههم) من القائمین بحجج الله (هجم بهم العلم علی حقیقه البصیره) ای ان العلم الواصل الی حقیقه البصیره و المعرفه هم علیهم، حتی صاروا علماء، و (هجم) کنایه عن تدفق العلم نحوهم، کما یتدفق المهاجم. (و باشروا روح الیقن) یعنی ان روح الیقین الذی لا یزول و لا یحول، جاء الیهم حتی انهم باشروها و زاملوها (و استلانوا ما استعوره المترفون) المترف هو البطر بالنعمه، ای عدوا لینا سهلا، ماعده المترفون و عرا خشنا، و هو الزهد فی الدنیا و اطاعه الله سبحانه. (و آنسوا بما استوحش منه الجاهلون) فان الجهال یستوحشون من الطاعه و العباده و ما الیهما، و هولاء یانسون بها (و صحبوا الدنیا بابدان ارواحها معلقه بالمحل الاعلی) فان ارواحهم تتعلق بالجنه و رضوان الله سبحانه و انکانت نفوسهم فی الدنیا (اولئک) المتصفون بهذه الصفات (خلفاء الله فی ارضه) الممثلون له العارفون باحکامه و ادلته (و الدعاه) جمع (داعی) (الی دینه) و شریعته (آه آه) اسم صوت یستعمل للرغبه، و للتضجر، اشتاق (شوقا الی رویتهم) ثم قال علیهالسلام (انصرف) ای اذهب (یا کمیل اذا شئت) الانصراف، فقد تم الکلام.
اللغه: الجبان: الجبانه: المقبره. اصحر: صار فی الصحراء. تنفس الصعداء: تنفسا طویلا ممدودا. الاوعیه: جمع و عاء و هو الاناء. او عاها: اکثرها حفظا. الربانی: المنسوب الی الرب. الهمج: ذباب صغیر کالبعوض و المقصود هنا الحمقی. الرعاع: العوام و السفله و امثالهما. ناعق: صائح، داعی. یمیلون ینحرفون. یلجوون: یعتمدون و یرجعون. النفقه: ما ینفقه الانسان ای یصرفه. یزکو: ینمو. الصنیع: الاحسان. یدان: یجزی. الاحدوثه: خزان: جمع خازن من یتولی حفظ المال. اعیانهم: اشخاصهم. مفقوده: غائبه. المثالهم: صورهم. الجم: الکثیر. اصبت: وجدت. الحمله: بالتحریک جمع حامل. اللقن: بفتح فکسر من یفهم بسرعه. مستظهرا: متغلبا و استظهر علیه علاه و غلبه. احنائه: جوانبه. ینقدح: یظهر و یبرز. المنهوم: المفرط فی شهوه الطعام. سلس: لین. القیاد: ما تقاد به الدابه من حبل و نحوه و فلان سلس القیاد الی یطاوعه. المغرم: المولع. ادخار المال: جمعه و اکتنازه. الرعاه: جمع الراعی من ولی امر قوم و اهتم بشوونهم. الانعام: البهائم. السائمه: غیر المعلوفه و هی التی تترک لترعی. الشرح: (یا کمیل بن زیاد ان هذه القلوب اوعیه فخیرها او عاها اسمع عنی ما اقول لک: الناس ثلاثه: فعالم ربانی و متعلم علی سبیل نجاه و همج رعاع اتباع کل ناعق یمیلون مع کل ریح لم یستضیووا بنور العلم و لم یلجووا الی رکن و ثیق) اراد الامام ان یبث علمه فلم یجد اذنا صاغیه … کان یطلب من الناس ان یسالوا و یستفهموا و یبحثوا فلم یجد منهم الا الاستهزاء و الاستخفاف فلذا کان یختار من اصحابه بعض الخواص فینشر علیهم من علومه و یعطیهم من حکمته … و هذه وقفه مع کمیل بن زیاد احد اصحابه الذی استشهد علی و لائه و محبته له … صوره جلیله ینقلها کمیل … صوره علی و هو یاخذ بید کمیل … یاخذ بیده و یخرج به الی القبور الی حیث لا یفهم لغه علی احد فی الحیاه … المعادله العلویه لا تستوعبها اذهان الاحیاء فاراد ان یریح نفسه ببیانها بین القبور و تحت السماء … خرج الاثنان علی و کمیل و مرا علی الجبانه و لما صارا فی الفضاء الطلق اخذ الامام تنفسا طویلا تنفس المتعبین من الحیاه. تنفس الذین اکلت الهموم قلوبهم و لم یجدوا من یبثون الیه شکواهم و المهم … صوره تحکی عمق الاسی الذی یعیش فی قلب الامام فتدفعه الی هذا التنفس الطویل … انه یرید ان یبث فی اذن کمیل علما کریما ینقله للاجیال و یحکی به قصته معه … فی الهواء الطلق یرید الامام ان تنطلق الکل مات منه لعل الزمن یحملها الی طلابها فیستفیدوا منها … فی هذا الجو و هذه اللحظات ینطلق الامام بمقدمه ینبه بها کمیل … انها اشاره الی ان هذه القلوب هی او عیه العلم و خزنته فیها یجمع العلم و الحکمه و المواعظ و العبر و خیر هذه القلوب اکثرها علما و حفظا و وعایه و درایه … ثم قال له: احفظ عنی ما اقول لک احفظه فی نفسک و انقله للاجیال لتسمع کلام علی … ثم قسم الناس الی ثلاثه اقسام: 1- عالم ربانی: و هو المنسوب الی الرب و هم الانبیاء و الاوصیاء الذین یاخذون علومهم بواسطه الوحی … انهم الذین یرسل الله الیهم ملائکه تنقل مراداته او یلهمهم او یکلمهم من وراء حجاب و هولاء هم الصفوه و اعلی طبقات الناس … انهم خلصوا الله فاصطفاهم و نسبهم الیه … 2- و متعلم علی سبیل نجاه: و هم العلماء و السائرون فی طریق تحصیل العلم الذین یتوجهون الی الله فی دراستهم فهم فی طریق النجاه. 3- و همج رعاع: و هم بقیه الناس انهم العوام الغالبیه من البشر … هذا السواد الاعظم الذی یملا الدنیا و یشغلها … و قد وصفهم باوصاف. ا- انهم همج تصغیر لهم و تحقیر فقد شبههم بالذباب الصغیر الذی یطیر الی هنا تاره و الی هناک اخری … ب- انهم رعاع و فی هذا اللفظ تحس العوام من الناس الذین لا یرتبطون بعهود و مواثیق لا یفکرون و لا ینطلقون مع الفکر … ج- اتباع کل ناعق: فمن دعاهم اسرعوا ورائه دون دراسه لدعوته و لماذا یدعو؟ انهم یسیرون بسرعه وراء دعوته الباطله دون دراسه لخلفیات الداعی و ما ورائها و ما یرید … د- یمیلون ممع کل ریح: لیس لهم استقامه و ثبات فی اتجاه واحد بل کیف یوجهون یتوجهون … اذا کانت القوه مع الظالم انحرفوا معه و اذا کانت مع العادل کانوا معه … و اذا کان الحاکم مومنا تحرکوا بامره و اذا کان فاسدا کانوا معه … و هکذا … ه- لم یستضیووا بنور العلم: لم یتعلموا و یکتشفوا رموز الحیاه … لم یملکوا الرویه الواضحه … لم تنکشف الیهم الامور کما تنکشف لاهل العلم … انهم یعیشون فی ظلام الجهل و عدم العلم … و- و لم یلجووا الی رکن و ثیق: لم یعتمدوا فیما یاخذون و یترکون علی امور یقینیه ثابته لا تتزلزل. (یا کمیل العلم خیر من المال، العلم یحرسک و انت تحرس المال، و المال تنقصه النفقه و العلم یزکو علی الانفاق و صنیع المال یزول بزواله) فاضل علیهالسلام بین العلم و المال و قدم العلم و فضله علی المال ترغیبا به و اهتماما بشانه و شان من یحمله … العم خیر من المال و وجه الخیریه والافضلیه عده اعتبارات. ا- العلم یحرسک و انت تحرس المال: العلم هو الذی فجر الذره و رکب الانسان به ظهر المجره … بهذا العلم احتمت الدول الکبری من الظلم و حمت اصدقائها … بما قدمه العلم من مخترعات و وسائل وقایه احتفظ هذا الانسان بوجوده … بینما المال یحتاج الی من یحرسه و یحمیه و الا امتدت الیه ایدی اللصوص و السراق و اختطفوه … ثم هناک فرق بین ان تکون حارسا او محروسا … خادما او مخدوما … ب- و المال تنقصه النفقه و العلم یزکو علی الانفاق: المال یحتاج الی الحارس و الحاسب و المکان و غیرها من الموونه له و هذا یعرضه للنقصان هذا اذا تجمد و اما العلم فانه ینمو و یزداد فانک کلما علمت انتفتحت امامک ابواب و اشکالات و نکات و لطائف دقیقه … ان الذهن یتفتق عن امور جلیله و کنوز دفینه من العلم اثناء التدریس و التعلیم … ج- و صنیع المال یزول بزواله: هذا ایضا فرق بین المال و العلم و کون العلم افضل و ذلک ان الاحسان بالمال یزول بزوال المال فلو اعطیت انسانا سیاره یزول هذا الاحسان و تنتفی العین المحسن بها بزوالها اما بالحوادث او بالتلف الطبیعی و هکذا دوالیک فی کل الاموال … و اما العلم فانه یصفی القلوب و یکشف الدروب و هو ایضا ینتقل من عالم الی متعلم و یسری بین المتعلمین و یبقی اجره و ثوابه الی المعلم الاول دون ان ینقص من اجور من یاتی بعده و یعلمه … (یا کمیل بن زیاد معرفه العلم دین یدان به به یکسب الانسان الطاعه فی حیاته و جمیل الاحدوثه بعد وفاته. و العلم حاکم و المال محکوم علیه … ) و هذه ایضا میزات للعلم و خصوصیات له. ا- انه دین یدان به: ای طلب العلم رکن من ارکان الدین و واجب مفروض یجب تحصلیه و قد قال النبی (صلی الله علیه و آله): اطلبوا العلم من المهد الی اللحد و قال: طلب العلم فریضه علی کل مسلم و یکفی ان اول سوره نزلت علی النبی هی سوره اقرا و مطلعها: (اقرا باسم ربک الذی خلق) دعوه الی العلم صریحه و لو لا العلم ما عرف الله حق معرفته و لا عبد حق عبادته. ب- بالعلم یکسب الانسان الطاعه فی حیاته و جمیل الاحدوثه بعد وفاته … و هذه من برکات العلم و ثمراته ان امر العالم یطاع من الناس، و الناس تسمع له و تستجیب و تقبل ما یقول و هذه من نعم الله علی العلماء فالملوک حکام علی الرعیه و العلماء حکام علی الملوک و ایضا بالعلم یبقی للانسان جمیل الذکر بما زرعه فی قلوب رواده و تلامذته و من نهل من منهله. و هولاء هم علماونا رضوان الله علیهم قد مر علیهم مئات السنین نذکرهم باثارهم و بما ترکوا من علم و معرفه و سرح نظرک فی قائمتهم و اقرا الطوسی و الطبرسی و الرضی و المرتضی و العلامه و الشهید و هکذا … لا یزالون یعیشون معنا و لا نزال نذکرهم بما ترکوا و خلفوا … ج- و العلم حاکم و المال محکوم علیه: العلم هو الذی یحکم الحیاه اذ بالعلم تعرف کیف تتصرف و متی تتصرف … بالعلم استطاعت الدول الکبری ان تحکم الصغری و تستعمر ارضها و تستعبد شعبها بینما المال محکوم لا ینتقل الا بامر العلم و توجیهه و امامنا الیوم المال العربی المحکوم للعلم الامریکی و الاوروبی … تراه محکوم لاراده اولئک یستغلونه فی مصالحهم و یحرموننا منه و هل هناک شاهد اعظم مما نعیش … ملیارات الدولارات العربیه مجمده فی المصارف الامریکیه، بل مملوکه لغیر المسلمین انه الجهل الذی نعیشه … ان و ظیفتنا حراسه المال لارباب العلم یتصرفون فیه کیف یشاوون و یحکمون به کما یریدون … (یا کمیل هلک خزان الاموال و هم احیاء و العلماء باقون ما بقی الدهر: اعیانهم مفقوده و امثالهم فی القلوب موجوده) و هذا ترغیب فی العلم من وجه آخر و ذلک بالحکم یموت خزان الاموال و ان کانوا علی قید الحیاه و فی المقابل بحیاه العلماء و بقاوهم و ان کانوا امواتا. اما هلاک خزان الاموال فلانهم لم ینفقوه فی طاعه الله و خدمه عباده فماتوا معنویا و هو اعظم من الموت الحسی … او لانهم عاشوا لذاته و شهواته فلم یعرف عنهم احد شیئا. اما حیاه العلماء فانه یعیشون ما بقی الدهر … انهم و ان غابوا باجسادهم عن الحیاه و لکن آثارهم و ما ترکوه لا یزال یعیش بیننا، فهم یعیشون بما ترکوا و خلفوا … یعیشون بتراثهم … بافکارهم … ینظریاتهم بکتبهم و مولفاتهم و قرائه سریعه تری اصحاب الاموال فی زاویه العدم لا تذکر منهم احدا بینما قائمه العلم بالالاف المولفه و هذه المکتبات العامره تحکی عنهم و تنقل اقوالهم فکانهم یعیشون بیننا و کاننا و ایاهم فی حوار فما اعجبنا من آرائهم قبلناه و وافقناهم علیه و ما لم یعجبنا ناقشناهم و حاورناهم و هکذا … (ها انها هنا لعلما جما و اشار بیده الی صدره لو اصبت له حمله) اکلت الحسره قلب الامام اذ لم یجد من یبث الیه علمه و فقد من یقدر علی حمل ذلک العلم … هکذا یموت العظماء و فی نفوسهم حسرات … و علی یتمنی ان یضع یده علی فرد یحمل علمه لیبثه الیه … العلم یفقد بفقد العلماء و بفقد من یتحمله … علی یعلنها صرخه من عمق نفسه یتمنی ان یجد لعلمه حمله فلا یضیع ذلک العلم بفقده … نعم لم یجد من یحمل علمه و بقیت الحسره فی قلبه و انتقل الی ربه یحملها و بقیت هذه الکلمات ذکریات نرددها و ناسف لعدم وجود من یحمل عن الائمه علومهم. (بلی اصبت لقنا غیر مامون علیه مستعملا آله الدین للدنیا و مستظهرا بنعم الله علی عباده و بحججه علی اولیائه) بعد ان نفی علیهالسلام وجود من یحمل عنه علمه استدرک بانه قد وجده و لکن من وجدهم لیسوا اهلا لحمله، و هذا بمنزله عدمه و بمنزله المفقود و قد ذکر اربعه رجال و کل رجل یحمل سمات لا توهله لحمل هذا العلم و هذا اول الرجال و قد وصفه بانه لقن فطن لیب نبیه و لکنه خائن للعلم لا یعمل بما یعلم و لا یضع العلم موضعه او یستعمله فی موضعه یستغل الدین لیصطاد به الدنیا فهو یظهر النسک و العباده من اجل ان یصل الی الدنیا و یبلغ مرامه منها کما انه بما جمع من العلم یری نفسه اعظم العباد فیفتخر علیهم و یاخذ من البراهین و الحجج التی تعلمها ما یلبس الحق بالباطل و الصدق بالکذب. (او منقادا لحمله الحق لا بصیره له فی احنائه ینقدح الشک فی قلبه لاول عارض من شبهه الا لا ذا و لا ذاک) و هذا الرجل الثانی الذی توفر لحمل العلم و لکنه لیس موهلا له و قد وصفه بانه رجل طیب ینقاد لاهل الحق و یسمع منهم و لکن مشکلته فی امرین سیئین فیه. 1- انه لا بصیره له و لا عمق فی تفکیره: لم یتبحر فی الامور الالهیه و لم یصل الی اعماق الامور و جوانبها و منعطفاتها ای اشکالاتها و الشبهات التی ترد علیها و یفهمها و یدقق فیها. 2- ان الشک یثور فی نفسه اذا اعترضته شبهه فلقصور باعه فی هذا العلم تستقر الشبهه فی نفسه و تحرکه الایدی المغرضه فی کل اتجاه. ثم ان الامام بعد ان یذکر هذین الرجلین یقول: لا هذا و لا ذاک یصلح لحمل هذا العلم الالهی الذی احمله و بعد ذلک یذکر الرجل الثالث و هو. (او منهوما باللذه سلس القیاد للشهوه) هذا هو الرجل الثالث المغرم باللذه الذی یرید اقتناصها انی کانت تجره الشهوات الیها بکل سیر و سهوله و بمجرد ان تترایء له یتراخی لها و یجری خلفها … (او مغرما بالجمع و الادخار لیسا من رعاه الدین فی شیء اقرب شیء شبها بهما الانعام السائمه کذلک یموت العلم بموت حاملیه) و هذا رابع الاربعه انه رجل له حب و هوی فی جمع المال و ادخاره فهو یسعی فی سبیل المال و یحوله الی المصارف لیزداد رقم حسابه هناک. ثم رفض الامام ان یکون هذان القسمان من حمله الدین و اهله فصاحب الشهوه و المغرم بالمال کلاهما لا یعرفان غیر اللذه و المال و لا یتعرفان علی الدین و لا علاقه لهما به. و بعد ذلک و صفهما بانهما کالبهائم التی ترعی مسترسله فی البراری لا تحسب لغیر بطنها و لذتها حسابا فهما ایضا لا یتنبهان للدین و لا یلتفتان الیه و الی الاخره و بعد ان وصل الی هنا تاسف لوصول الحال الی هذه المرحله التی اذا طلب فیها فردا یوهله لتلقی علومه لا یجده …
المغمور: المغطی الذی لا یظهر. قدرا: منزله. نظرائهم: اشباههم و امثالهم. هجم: انتهی الیه بغته و علی غفله، اسرع. استلانوا: عدوا الشیء لینا. استوعروه: عدوه و عرا ای خشنا صعبا. المترفون: اهل الترف هم اهل التنعم مع البطر. انسوا: ضد استوحشوا. (اللهم بلی! لا تخلو الارض من قائم لله بحجه اما ظاهرا مشهورا و اما خائفا مغمورا لئلا تبطل حجج الله و بیناته) استدرک علیهالسلام علی قوله: ان العلم یموت بموت صاحبه قائلا: لا … ان العلم لا یموت بموتی فانا اذا فارقت الحیاه فان هناک حمله للعلم یقام بهم الحق و علیهم مدار العلم و هم اقطاب هذا الوجود … انهم الائمه الذین یواکبون مسیره البشریه و لا یفارقونها ابدا و لو لا هم لساخت الارض باهلها و لا تخلو منهم الارض و هم بین ظاهر شاهر سیفه او مستور غائب ینتظر الفرج و الامر له بالخروج و تطهیر الارض کما هو الحال فی الامام محمد بن الحسن المهدی صلوات الله علیه الذی غاب عن الانظار و ینتظر اذن الله له بالخرج … ان ذلک التقدیر الالهی و حفظ هذا العلم عند الائمه لئلا تبطل حجج الله و بیناته فانه اذا ارتفع البیان و وصول الحجه الی الناس لم یکن لله ان یعاقب عباده علی تقصیرهم. و یقول ابن ابیالحدید: و هذا یکاد یکون تصریحا بمذهب الامامیه و لکنه علی عادته یلوی النص و یحرفه لیخدم معتقده و ما یذهب الیه فمع صراحه هذا الکلام الذی یذهب الیه العرف العام و کل انسان مستقیم الفهم سلیم العقل یذهب به مذهبا بعیدا لا یقبله منه عوام الناس فکیف بالعلماء و المحققین و اصحاب الرای … و قال غیره من شراح النهج: هذا تصریح منه بوجوب الامه بین الناس فی کل زمان مادام التکلیف باقیا و ان الامام قائم بحجه الله علی خلقه و یجب بمقتضی حکمته و هو اما ان یکون ظاهرا معروفا کالذین سبقوا الی الاحسان و وصلوا الی المحل الاعلی من ولده الاحد عشر و اما ان یکون خائفا مستورا لکثره اعدائه و قله المخلصین من اولیائه کالحجه المنتظر لئلا یکون للناس علی الله حجه بعد الرسل … (و کم ذا او این اولئک- و الله- الاقلون عددا و الاعظمون عند الله قدرا یحفظ الله بهم حججه و بیناته حتی یودعهم نظرائهم و یزرعون فی قلوب اشباههم) بعد ان ذکر انه لا تخلو الارض من حجه استقل عددهم انهم قله قلیله اختارهم الله ثم استفهم عن مکانهم و محلهم و استقرارهم و بعد ان بشر بهم ذکر او صافهم فی معرض مدحهم و هی: 1- الاقلون عددا و الاعظمون عند الله قدرا: عددهم اثنا عشر اماما لا غیر و لکنهم نخبه العالم و اعظم الناس قدرا جعلهم الله ائمه یهدون بامره الی الحق و الی صراط المستقیم. 2- یحفظ الله بهم حججه و بیناته حتی یودعهم نظرائهم و یزرعون فی قلوب اشباههم. بهولاء الائمه حفظ الله ما انزل من القرآن و ما ورد فی السنه فقد فهموا آیات الله و خطاباته و ردوا کل شبهه و دحروا کل متفلسف یرید الطعن فی ای جانب من جوانب التشریع … انهم الائمه الذین یملکون ناصیه الکلام قد کشفوا زیف المبطلین و المعاندین و هکذا کان کل واحد منهم یودعها من یخلفه و یاتی بعده و یعلم من یرید ان یتعلمها ممن یحمل الامانه من العلماء و الفقهاء. 3- (هجم بهم العلم علی حقیقه البصیره) و هذا من صفات اهل البیت الائمه … فان العلم قد دخل الی قلوبهم لان علومهم من لدن الباری جل جلاله فهو علم حقیقه انکشفت لهم الامور و الحقائق. 4- (و باشروا روح الیقین) لمسوا راحه الیقین و الوصول الی ما یحبون. 5- (و استلانوا ما استوعره المترفون) ای رفضوا حیاه المترفین و نعیمها و وجدوا ما یعرفه المترفون من خشونه و قساوه و جدوه طیبا لذیذا فالزهد و التقشف و جشوبه العیش کلها بالنسبه لهم حیاه کریمه لینه لان ورائها اهدافا عظیمه … 6- (و صحبوا الدنیا بابدان ارواحها معلقه بالمحل الاعلی اولئک خلفاء الله فی ارضه و الدعاه الی دینه آه آه شوقا الی رویتهم انصرف یا کمیل اذا شئت) و هذا من خصائص الائمه و صفاتهم … فابدانهم فی الارض و ارواحهم عند الله … انهم مع الله لا ینفصلون عنه لحظه و لا ینسون ذکره ساعه … انهم الائمه الذین یقیمون حدود الله و ینفذون احکامه الذین یدعون الی دینه و ینشرون مراداته … یوضحون و یشرحون و یبینون … ینذرون … یبشرون و فی الاخیر انه یتشوق الی رویتهم لانه یری من خلالها العدل و الحق و الصدق و کل المعانی الطیبه الخیره … برویتهم یری رسول الله لانهم ذریته و ابناوه الذین حملوا میراث النبوه و ثقلها …
«و از سخنان آن حضرت است به کمیل بن زیاد نخعی: کمیل بن زیاد گوید: امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام دست مرا گرفت و با خود به صحرا برد و چون به صحرا رسید نخست آهی دراز کشید و سپس فرمود: ای کمیل بن زیاد این دلها باردانهایی است که بهترین آنها فرا گیرنده ترین آنهاست، بنابر این آنچه را به تو می گویم از من به خاطر بسپار. مردم سه گونه اند، دانای خدا شناس، و آموزنده ای که در راه رستگاری کوشاست، و دیگران که چون پشه اند و فرو مایگانی رونده به چپ و راست که از هر بانگی پیروی کننده اند و با هر باد به سوی آن گرایش پیدا می کنند...».
ابن ابی الحدید پس از توضیح یکی دو لغت چنین آورده است: این گفتار آن حضرت که فرموده است: «مردم سه گونه اند» قسمتی صحیح است زیرا بشر به اعتبار امور الهی یا عالم به حقیقت است و خدای متعال را می شناسد، یا در آن راه گام بر می دارد و در زمره کسانی است که به سوی خدا سفر می کند و با آموزش دیدن و استفاده از علم و عالم به جستجوی خداوند است، یا آنکه نه آن است و نه این و عامی فرو مایه ای است که خداوند به او توجه و اعتنایی نمی فرماید، و علی علیه السّلام درست فرموده است که این گروه همچون پشه اند و از پی هر بانگی می روند، مگر نمی بینی که ایشان با گمانی سست و پنداری نادرست از تقلید از شخصی به تقلید از دیگری می پردازند.
سپس علی علیه السّلام به اهمیت علم و برتری دادن آن به مال پرداخته و فرموده است: «علم تو را پاسداری می کند و حال آنکه مال را تو پاسداری می کنی» و این یکی از جهات تفضیل علم بر مال است. آن گاه دلیل دیگری را بیان کرده و فرموده است: مال با انفاق کاسته می شود و علم با انفاق کاسته نمی شود بلکه فزونی می یابد و این بدان سبب است که آموزش دادن و ریختن علم برای شاگردان موجب فزونی استعداد معلم می شود و علومی که برای شاگردان بیان می کند در آن استقرار بیشتر می یابد و موجب رسوخ و پایداری بیشتر علم در معلم می شود.
این که فرموده است: «ساخته و پرداخته مال با زوال مال زایل می شود.» نکته دقیقی از حکمت است زیرا معمولا اثر و فایده مال در امور جسمانی و لذتهای شهوانی است همچون زنان و اسبها و ساختمانها و خوراکیها و آشامیدنیها و پوشیدنیها و نظایر آن که همه این آثار با زوال مالی یا با نیستی صاحب مال از میان می رود. مگر نمی بینی هنگامی که سرمایه از میان می رود، صاحب مال مجبور به فروش ساختمانها و اسبها و کنیزکان می شود و عادت خود را در خوردن خوراکهای لذیذ و لباسهای گرانبها رها می کند. همچنین هر گاه صاحب مال بمیرد آثار مال برای او زایل می شود که پس از مرگ نه خورنده است و نه آشامنده و نه پوشنده جامه. حال آنکه آثار علم ممکن نیست که زایل شود چه هنگامی که آدمی در این جهان است و چه پس از خروج او از دنیا. در دنیا
مثلا آن کس که عالم به وجود خداوند متعال است، جاهل به آن نمی شود، زیرا نیستی و نابودی علم بدیهی از ذهن و لوازم آن پس از حصول آن، محال است و در این صورت به راستی آن حضرت درست فرموده است که «ساخته و پرداخته مال با زوال مال از میان می رود.» مفهوم مخالف آن بدین معنی است که ساخته و پرداخته علم از میان نمی رود پس از خروج از دنیا هم باز ساخته و پرداخته علم از میان نمی رود، زیرا ساخته و پرداخته علم در نفس ناطقه، لذت عقلی دایمی است که علت آن دوام دارد یعنی علم در جوهر نفس حاصل می شود و معشوق نفس است و در زندگی این جهانی استغراق نفس به تدبیر امور بدن و آنچه حواس از امور خارجی به نفس منتقل می کند آن را از خلوت با معشوق باز می دارد و تردید نیست که هر گاه اسباب کدورت و اشتغال نفس - با مرگ بدن- از میان می رود، نفس در لذت بزرگی قرار می گیرد و این است راز گفتار آن حضرت که فرموده است: «ساخته و پرداخته مال با زوال مال از میان می رود.»
ابن ابی الحدید سپس ضمن رد اشکال کسی که بگوید چرا امیر المؤمنین فرموده است: «معرفة العلم دین یدان به» «شناخت علم، دینی است که باید به آن گردن نهاد.» توضیح داده است که مقصود شناخت شرف و فضل علم است یا آنکه وجوب آموزش علم و شناخت آن رکنی از ارکان دین و واجب است آن چنان که خود آن حضرت شرح داده و فرموده است: آدمی با کسب دانش در زندگی اطاعت و فرمانبرداری خدا را می آموزد، یعنی هر کس به راستی عالم باشد مطیع خداوند متعال است، آن چنان که خداوند سبحان فرموده است: «همانا و جز این نیست که از میان بندگان خدا عالمان از خداوند بیم و خشیت دارند.» سپس فرموده است: و عالمان برای پس از مرگ نام نیک می اندوزند.
امیر المؤمنین علیه السّلام از جهتی دیگر فضیلت علم را بر مال مورد بحث قرار داده و فرموده است: «علم فرمانروا و مال فرمانبردار است.» و این بدان سبب است که علم تو موجب تشخیص تو در چگونگی رفتار با مال است که آیا آن را هزینه یا اندوخته کنی و این علم است که انگیزه مصرف مال در مورد مصلحت است و باز دارنده از هزینه کردن آن در موارد زیان بخش و به هر حال علم یا چیزی که نظیر آن است چون اعتقاد و گمان در مورد مصرف یا عدم مصرف مال، حاکم و فرمانده است و مال حاکم نیست بلکه محکوم است آن گاه فرموده است: «مال اندوزان گرچه به ظاهر زنده اند ولی نابود شده اند.» و این بدان سبب است که میان مال اندوخته با سنگی که زیر زمین باشد، فرقی نیست، زیرا صاحب آن به هر حال هلاک شده است که از انفاق آن لذتی نبرده است و آن را در راههایی که خداوند متعال تعیین فرموده هزینه نکرده است و این خود هلاک معنوی است که از هلاک جسمی سخت تر و بزرگتر است.
سپس فرموده است: «عالمان تا روزگار پاینده است، پاینده اند.» که این سخن را ظاهری است و باطنی. ظاهرش همان است که خود در جمله بعد فرموده است: «بدنهایشان از دست شده است و نشانهایشان در دلها موجود» یعنی آنچه که از علوم تدوین کرده اند و بدین گونه گویی خود حضور دارند و موجودند. باطن این سخن به اعتقاد افرادی که به بقای نفس معتقدند، این است که آنان به حقیقت و نه به مجاز زنده اند و «آثار و نشانه های ایشان» کنایه و لغز است یعنی ذات آنان در حظیره قدوس موجود است. و این سخن آن حضرت که «با دست خود اشاره به سینه خویش کرد و گفت این جا دانشی انباشته است»، به نظر من - ابن ابی الحدید- اشاره به عرفان و وصول به مقام اشرفی است که کسی به آن نمی رسد مگر یگانه مهتری از جهان که خدا را در او رازی نهفته است و او را به حق پیوندی ویژه. آن گاه فرموده است: «کاش برای آن فرا گیرانی می یافتم.» ولی چه کسی است که یارای فراگیری آن را داشته باشد حتی چه کسی است که یارای درک آن را داشته باشد.
سپس فرموده است: آری یافتم، ولی آنان را به پنج گروه تقسیم فرموده است: نخست گروهی که اهل ریاء و خود نمایی اند، کسانی که به دین و دانش خود نمایی می کنند و هدف ایشان دنیاست، آنان ناموس دینی را دام شکار اهداف دنیا قرار می دهند. گروه دوم، گروهی از اهل خیر و صلاح اند ولی در امور پیچیده الهی دارای بینش نیستند و از آشکار کردن راز برای آنان بیم آن می رود که به اندک چیزی در دلهایشان شبهه افتد و مقام معرفت، مقامی سخت و بزرگ است که فقط مردانی می توانند در آن پایدار باشند که با توفیق و عصمت مؤید گردند. گروه سوم، شخص در جستجوی لذات و طرب و مشهور به قضای شهوت خویش است که چنان شخص و گروه شایسته این مقوله نیستند. گروه چهارم مردمی که به گرد آوری و مال اندوزی می پردازند و اموال خود را نه در مورد شهوات خویش و نه در غیر آن هزینه نمی کنند، حکم این گروه چون حکم گروه سوم است.
سپس فرموده است: «آری این چنین دانش با مرگ دانشمندان می میرد.» یعنی چون من بمیرم دانشی هم که در سینه من است می میرد زیرا کسی را نمی یابم که آن را به او بسپارم یا به میراث او قرار دهم. سپس استدراک فرموده و گفته است: آری، زمین خالی نمی ماند از کسی که قائم به حجت خدای متعال است، و زمان تهی نمی ماند از کسی که از سوی خداوند متعال بر بندگانش سیطره دارد و نگهبان بر ایشان است. این سخن علی علیه السّلام گر چه نزدیک به تصریح مذهب امامیه است ولی یاران معتزلی ما آن را بر ابدال معنی می کنند که همان کسانی هستند که اخبار نبوی در باره ایشان حاکی از آن است که در زمین در حال سیاحت هستند، برخی از ایشان شناخته شده اند و برخی ناشناخته و آنان نمی میرند تا آنکه آن راز پوشیده را که همان عرفان است به گروهی دیگر که قائم مقام آنان خواهند بود، به ودیعت بسپارند.
سپس شمار ایشان را اندک شمرده و فرموده است: مگر آنان چقدر هستند و گفته است و کجایند، یعنی جایگاه آنان را مبهم دانسته است و افزوده است: که آری آنان شماری اندک و دارای قدر عظیم هستند و پرتو علم حقیقی بر آنان تافته و کار پوشیده و در پرده برای آنان آشکار گردیده و راحت یقین و آرامش دل و گوارایی علم را احساس کرده اند و آنچه را که بر مردم ناز پرورده دشوار است بر خود نرم و ملایم احساس می کنند و آهنگ توحید و از خود راندن شهوتها و زندگی خشن دارند. آنان به آن چیزی که جاهلان از آن وحشت دارند، انس گرفته اند، یعنی به عزلت و کناره گیری از مردم و سکوت و خاموشی طولانی و خلوت گزینی و دیگر کارها که شعار ابدال است.
امیر المؤمنین علیه السّلام در باره آنان گفته است: در دنیا با بدنهایی زندگی می کنند که ارواح ایشان آویخته از محل اعلی است، و این همان چیزی است که حکیمان می گویند که جانها آویخته به مبادی خود است و هر کس پاکیزه تر باشد، تعلق و آویختگی او به مبدأ تمام تر است. آن گاه فرموده است: «آنان خلفای خداوند در زمین خدا و دعوت کنندگان به دین خدایند.» و در این شبهه ای نیست که آدمی با وصول به آن درجه شایسته آن است که خلیفه خدا در زمین نام بگیرد و همین معنی گفتار خداوند به فرشتگان است که فرموده است: «من در زمین خلیفتی قرار می دهم.» و گفتار دیگر خداوند که فرموده است:«اوست آن کس که شما را در زمین خلیفه ها قرار داده است.»
سپس فرموده است: آه آه به شوق دیدار ایشان. بدیهی است که علی علیه السّلام از همگان مشتاق تر به دیدار ایشان است که خود از آن جنس است و علت پیوستگی، وحدت جنسیت است و هر چیز مشتاق چیزی است که از همان جنس و طبیعت است و چون آن حضرت شیخ عارفان و سرور ایشان است ناچار نفس شریف او مشتاق مشاهده و پیوند با هم جنس است، هر چند که هر یک از مردم فروتر از طبقه اویند.
سپس به کمیل فرموده است: «اگر می خواهی باز گرد.» این نوع سخن گفتن از لطایف و آداب بسیار پسندیده است که نفرموده است «برگرد» که حکم و فرمان به برگشتن نیست که در آن نشان برتری بر او باشد و سخن خود را با «اگر می خواهی» همراه فرموده است که کمیل را از حالت زور و اجبار به عزت اختیار و خواست خود قرار دهد.
بخش اول
و من کلام له علیهالسلام
لِکُمَیْلِ بْنِ زِیَادٍ النَّخَعِیِّ قَالَ کُمَیْلُ بْنُ زِیَادٍ:أَخَذَ بِیَدِی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام،فَأَخْرَجَنِی إِلَی الْجَبَّانِ،فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ،ثُمَّ قَالَ:
یَا کُمَیْلُ بْنَ زِیَادٍ:إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ،فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا،فَاحْفَظْ عَنِّی مَا أَقُولُ لَکَ:النَّاسُ ثَلَاثَةٌ:فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ،وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاةٍ،وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ،یَمِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ،لَمْ یَسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ،وَ لَمْ یَلْجَئُوا إِلَی رُکْنٍ وَثِیقٍ.
یَا کُمَیْلُ:الْعِلْمُ خَیْرٌ مِنَ الْمَالِ،الْعِلْمُ یَحْرُسُکَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ،وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ،وَ الْعِلْمُ یَزْکُوا عَلَی الْإِنْفَاقِ،وَ صَنِیعُ الْمَالِ یَزُولُ بِزَوَالِهِ.
یَا کُمَیْلُ بْنَ زِیَادٍ:مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِینٌ یُدَانُ بِهِ،بِهِ یَکْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِی حَیَاتِهِ،وَ جَمِیلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ،وَ الْعِلْمُ حَاکِمٌ،وَ الْمَالُ مَحْکُومٌ عَلَیْهِ.
یَا کُمَیْلُ:هَلَکَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْیَاءٌ،وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ:
أَعْیَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ،وَ أَمْثَالُهُمْ فِی الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ.
از سخنان امام علیه السلام
به کمیل بن زیاد نخعی است
کمیل بن زیاد میگوید:امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام دست مرا گرفت و بهسوی صحرا (خارج شهر کوفه) برد هنگامی که به صحرا رسید آه پردردی کشید و فرمود:
ای کمیل بن زیاد! دلها همانند ظرفهاست پس بهترین آنها ظرفی است که مقدار بیشتری را بتواند نگهداری کند بنابراین آنچه را به تو میگویم حفظ کن و در خاطر خود بسپار.مردم سه گروهند:علمای ربانی،دانشطلبان در طریق نجات و احمقانِ بی سر و پا و بی هدف که دنبال هر صدایی میروند و با هر بادی حرکت میکنند؛ آنهایی که با نور علم روشن نشده و به ستون محکمی پناه نبردهاند.ای کمیل! علم از مال بهتر است (چرا که) علم،تو را پاسداری میکند ولی تو باید مال را پاسداری کنی.مال با هزینه کردن کاستی میگیرد در حالی که علم،با انفاق افزون میگردد.
دستپروردگانِ مال،با زوال آن از بین میروند.(ولی دستپروردگان علوم پایدارند) ای کمیل بن زیاد! آشنایی با علم و دانش آیینی است که انسان به آن جزا داده میشود و باید به آن گردن نهد،به وسیله آن در دوران حیات،کسب طاعت فرمان خدا میکند و بعد از وفات نام نیک از او میماند.(در حالی که مال به تنهایی نه وسیله طاعت است نه سبب نیکنامی بعد از مرگ) علم حاکم است و مال محکوم علیه (علم فرمانده است و مال فرمانبردار).ای کمیل! ثروتاندوزان هلاک شدهاند در حالی که ظاهراً در صف زندگانند؛ولی دانشمندان تا جهان برقرار است زندهاند خود آنها گرچه از میان مردم بیرون رفتهاند؛ولی چهره و آثارشان در دلها ثبت است. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب صاحب کتاب مصادر میگوید:این کلام حکمتآمیز را افراد مختلف با اختلاف عقیدهای که داشتهاند نقل کردهاند تا آنجا که«ابن کثیر»در کتاب«البدایة و النهایة»در حوادث سنه 82 در شرح حالات«کمیل بن زیاد»نوشته است که«کمیل»روایت مشهوری از علی بن ابیطالب دارد که آغازش این است«الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا»و آن روایتی طولانی است که جماعتی از حافظان معتبر حدیث آن را نقل کردهاند و در آن مواعظ و سخنان بسیار خوبی است. سپس صاحب مصادر نام دوازده نفر از کسانی که قبل از سیّدرضی وبعد ازاو این حدیث رانقل کردهاند باذکر مدرک بیان میکند (مصادرنهجالبلاغه،ج4،ص128و129).)
برتری علم بر ثروت
امام علیه السلام در این کلام بسیار شریف و پربار و پرمعنا نخست برای آماده کردن مخاطب خود کمیل او را به مکانی میبرد که خالی از اغیار و نامحرمان است تا بتواند آزادتر و پربارتر حقایق را برای او بیان کند.
کمیل بن زیاد میگوید:«امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام دست مرا گرفت و به سوی صحرا (خارج شهر کوفه) برد هنگامی که به صحرا رسید آه پردردی کشید و فرمود»؛ (قَالَ کُمَیْلُ بْنُ زِیَادٍ:أَخَذَ بِیَدِی أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِیطَالِبٍ علیه السلام،فَأَخْرَجَنِی إِلَی الْجَبَّانِ،فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ،ثُمَّ قَالَ:) .
«جبّان»به معنای صحراست و گاه به قبرستان«جبان»و«جبانة»اطلاق شده چون معمولاً قبرستانها در بیرون شهر بود.
«صعداء»(بر وزن علماء) به معنای تنفسی است که کشیده و طولانی و ناشی از درد و رنج باشد.
امام علیه السلام در آن فضای آزاد و آرام و خالی از بیگانه و اغیار زبان به سخن گشود و مخاطب با ایمان و با معرفتش را چنین خطاب کرد:«ای کمیل بن زیاد! دلها همانند ظرفهاست پس بهترین آنها ظرفی است که مقدار بیشتری را بتواند نگهداری کند»؛ (یَا کُمَیْلُ بْنَ زِیَادٍ:إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ،فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا) .
«اوْعِیَة»جمع (وِعاء) به معنای ظرف در اصل از ریشه وعی (بر وزن سعی) گرفته شده است که به گفته«ابن منظور»در لسان العرب و«راغب»در کتاب مفردات در اصل به معنای نگهداری چیزی در قلب است یعنی به حافظه سپردن و یاد گرفتن.سپس به هر ظرفی«وعاء»گفته شده به گونهای که بر معنای اصلی پیشی گرفته و هر زمان«وعاء»گفته میشود معنای ظرفهای معمولی به ذهن انسان سبقت میگیرد.
این ماده به معنای حفظ و نگهداری نیز آمده است،بنابراین منظور امام علیه السلام تأکید بر این است که کمیل این سخنان حکیمانه و گرانقدر را حفظ کند و به دیگران نیز برساند تا نفع آن عام باشد.کمیل نیز به این دستور عمل کرد.
به هر حال،تشبیه زیبا و پرمعنای کلام امام علیه السلام اشاره به این است که در مبدأ فیض الهی هیچ محدودیتی نیست و اگر استفاده انسانها از آن مبدأ متفاوت است به سبب تفاوت ظرفیتهای آنهاست؛درست به این میماند که گروهی ظرفهای مختلفی را با خود بردارند و به سوی چشمه زلال پرآبی حرکت کنند.
پیداست هر یک به اندازه پیمانهای که به همراه دارد از آن چشمه آب بر میگیرد؛ یکی به اندازه آشامیدن یک مرتبه انسان و دیگری به اندازه دفعات زیاد.
به بیان دیگر،باران فیض الهی بر صحرا و دشت و درهها و گودالها میبارد، هر زمینی وسعت بیشتری داشته باشد بهرهاش از آن باران بیشتر است.این سخن اشاره به آن است که ای کمیل! تا میتوانی ظرفیت خود را گسترش ده.
از این رو امام میفرماید:«بنا بر این،آنچه را به تو میگویم حفظ کن و در خاطر خود بسپار»؛ (فَاحْفَظْ عَنِّی مَا أَقُولُ لَکَ) .
آنگاه امام علیه السلام جامعه انسانی را به سه گروه تقسیم میکند که چهارمی ندارد، میفرماید:«مردم سه گروهند:علمای ربانی،دانش طلبان در طریق نجات و احمقانِ بی سر و پا و بی هدفی که دنبال هر صدایی میروند و با هر بادی حرکت میکنند؛آنهایی که با نور علم روشن نشدهاند و به ستون محکمی پناه نبردهاند»؛ (النَّاسُ ثَلَاثَةٌ:فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ،وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاةٍ،وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ،یَمِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ،لَمْ یَسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ،وَ لَمْ یَلْجَئُوا إِلَی رُکْنٍ وَثِیقٍ) .
منظور از«عالمان ربانی»انسانهایی هستند که علم و تقوا و معرفت الهی را در بر دارند و آنچه میگویند از سخنان پروردگار و اولیائش میگویند و همواره در این مسیر سیر میکنند و کار آنها تربیت شاگردان و پرورش روح و فکر آنهاست.
«ربانی»ممکن است از ریشه«رب»به معنای پروردگار باشد که به هنگام«یاء» نسبت،«الف و نون»برای تأکید و مبالغه به آن اضافه شده است؛مانند«روحانی» و شاید از ماده«تربیت»گرفته شده باشد؛یعنی علمایی که مربی انسانها هستند و جمع میان هر دو معنا در واژه«عالم ربانی»بعید به نظر نمیرسد.
اما «مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاةٍ» به کسی گفته میشود که رهبر و پیشوا و معلمی از علمای ربانی برای خود بر گزیده،از شیطان و وسوسههای او و انسانهای شیطان صفت دوری گزیده،در طریق نجات گام نهاده و آن مسیر را در سایه رهبری آگاه و با تقوا ادامه میدهد.
در واقع«علمای ربانی»همچون آفتاب عالمتاب و«متعلّمان عَلی سَبیلِ النَّجاة»همچون کره ماه هستند که گرچه از خود نوری ندارند؛ولی نور آفتاب را گرفته و منعکس میکنند و به همین دلیل چراغ شبهای تار محسوب میشوند.
این دو گروه خوشبخت و سعادتمند و پیروزند؛اما گروه سوم افراد گمراه و منحرفی هستند که امام برای آنها شش وصف بیان فرموده است:
نخست از آنها به«همج»یاد میکند.«همج»جمع«هَمَجَة»در اصل به معنای مگس کوچک است که اشاره به حقارت و بیارزشی آنهاست.
سپس از آنها به«رعاع»اسم میبرد که جمع«رَعاعة»(بر وزن خرابة) به معنای افراد بی سر و پا و اوباش است.
در سومین یادکرد آنها را افرادی بی هدف نام میبرد که دنبال هر صدایی میروند؛امروز پای پرچم زید سینه میزنند فردا پای پرچم دشمنش.
«ناعق»از«نعیق»به معنای صدایی است که چوپان برای راندن و نهیب زدن گوسفندان سر میدهد.بعضی گفتهاند که در اصل به معنای صدای کلاغ است، سپس توسعه یافته و به صدای چوپان در برابر گوسفندان نیز اطلاق شده است.
در هر حال این گروه را به گوسفندان بی عقل و شعوری تشبیه میکند که دنبال هر صدایی حرکت میکنند.
در چهارمین توصیف ایشان را به موجودات سبک و بی ریشهای مانند برگهای خشکیده،پشهها وامثال آن تشبیه میکند که همراه باد به هر سویی میروند و این نیز دلیل بر بیوزنی و بیهدفی آنهاست که با هر نسیمی به سویی میرود.
در پنجمین و ششمین توصیف که در واقع علت اصلی تمام مشکلات و بدبختیهای آنهاست میفرماید:آنها به نور علم روشن نشدهاند تا در مسیر ثابتی به سوی اهداف والایی حرکت کنند و نیز تکیهگاه محکمی ندارند که به آن چسبیده باشند تا نسیمها و حتی طوفانها هم نتوانند آنها را جا به جا کنند.اینها حال کسانی است که نه عالمند و نه متعلم،نه دانشمند و نه پیرو دانشمندان.
در حدیث کوتاه و پرمعنایی از امام صادق علیه السلام همین تقسیم سهگانه به شکل دیگری بیان شده است:
«النَّاسُ ثَلَاثَةٌ:عَالِمٌ وَ مُتَعَلِّمٌ وَ غُثَاءٌ ؛مردم سه دستهاند:یا عالم و یا کسب کننده علم از شخص عالماند و یا غثاء». ( .کافی،ج 1،ص 34،ح 2. ) (غثاء در اصل به معنای گیاهان خشکیدهای است که به صورت در هم ریخته بر روی سیلاب قرار میگیرد.همچنین به کفهایی که روی آب در حال جوشیدن در دیگ پیدا میشود غثاء گفته شده است).
در واقع امام علیه السلام روی نقطه اصلی مشکلات جوامع انسانی انگشت گذارده است.قسمت مهمی از مشکلات از ناحیه گروه سوم است؛گروهی نادان، بیخبر،بیبرنامه که دنبال هر کسی بدون مطالعه حرکت میکنند.تنها هدفشان منافع مادی آنهاست.نه نور علم و تقوا بر قلوبشان تابیده،نه معرفت درستی نسبت به مبدأ و معاد دارند،نه تکیهگاه مطمئن،نه مشاوران آگاه و دشمنان اسلام بر همین گروه تکیه میکنند تا جوامع اسلامی را گرفتار نا بسامانی کنند.
به بیان دیگر عالمان ربانی همچون کوههای استوارند و به مضمون
«المُؤمِنُ کَالْجَبَلِ لَا تُحَرِّکُهُ الْعَوَاصِف ؛مؤمن همچون کوه است و تندبادها او را به حرکت در نمیآورد»، ( .شرح اصول کافی،ملا صالح مازندرانی،ج 9،ص 181. ) در برابر تمام طوفانها ایستادگی میکنند و «مُتَعَلِّمانِ عَلی سَبیلِ النَّجاةِ» همچون قطعات سنگی هستند که به کوه چسبیدهاند؛آنان نیز از طوفان حوادث در امانند؛ولی«هِمَج رَعاء»به منزله گرد و خاکی هستند که بر دامان کوه نشسته و به اندک نسیمی جا به جا میشوند.وظیفه دانشمندان و رهبران فکری و معنوی جامعه این است که تلاش کنند این گروه را در گروه دوم جای دهند و آنها را ارتقاء رتبه بخشند و گرنه همیشه جامعه نابسامان خواهد بود.
قرآن مجید نیز درباره این گروه گاهی چنین تعبیری از آنها دارد:«آنها دلها ( عقلها)یی دارند که با آن (اندیشه نمیکنند،) نمیفهمند،و چشمانی که با آن نمیبینند؛و گوشهایی که با آن نمیشنوند؛آنها همچون چهارپایانند؛بلکه گمراهتر! اینان همان غافلانند (چون امکان هدایت دارند و بهره نمیگیرند)»؛ «لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ».
گاه نیز درباره کفار نادان و بیخبر خطاب به پیغمبر میگوید:«مَثَل (تو در دعوت) کسانی که کافر شدند،بسان کسی است که حیوانات را (برای نجات ازخطر،) صدا میزند؛ولی آنها چیزی جز سر و صدا نمیشنوند؛(کافران) کر و لال و کورند؛ازاین رو چیزی نمیفهمند»؛ «وَ مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِما لا یَسْمَعُ إِلاّ دُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَعْقِلُونَ».
امام علیه السلام سپس در مقایسهای بسیار جالب برتری علم را بر اموال دنیا از شش جهت،در سه گزاره از کلامش ثابت میکند:
نخست در اولین امتیاز علم بر مال میفرماید:«ای کمیل! علم از مال بهتر است (چرا که) علم،تو را پاسداری میکند ولی تو باید مال را پاسداری کنی»؛ (یَا کُمَیْلُ:
الْعِلْمُ خَیْرٌ مِنَ الْمَالِ،الْعِلْمُ یَحْرُسُکَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ) .
بدیهی است که علم هم ایمان انسان را حفظ میکند و هم جسم و جان او را، زیرا دفع آفات در جهات مختلف به وسیله علم صورت میگیرد در حالی که مال به عکس آن است؛صاحب مال باید پیوسته از اموال خویش مراقبت کند مبادا دزدان آن را بربایند یا آفات و بلاهایی آن را از میان بردارد.باید مراقبینی بر آن بگمارد، وسایل اطفای حریق در کنارش قرار دهد،به موقع به آن سرکشی کند مبادا آفتی در آن پیدا شده باشد و این یک برتری بزرگ برای علم در برابر مال است.
در دومین برتری میفرماید:«مال با هزینه کردن کاستی میگیرد در حالی که علم،با انفاق افزون میگردد»؛ (وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ،وَ الْعِلْمُ یَزْکُوا عَلَی الْإِنْفَاقِ) .
«یَزْکُوا»(از ریشه«زکاء») به معنای نو و رشد است.
دلیل آن روشن است؛هنگامی که عالم تدریس میکند و شاگردانی پرورش میدهد علم و دانش او درون فکرش راسختر و قویتر میشود و ای بسا شاگردان سؤال و اشکالی کنند و در پرتو آن بر علم او افزوده گردد و ما تجربه کردهایم برای پرورش علم هیچ چیز بهتر از تدریس نیست.مطالعه،درس خواندن و مباحثه کردن خوب است ولی تدریس اثر قویتری دارد.
اضافه بر این علم از طریق شاگردان گسترش پیدا میکند و این نیز نوعی دیگر از نمو است.
در سومین تفاوت میفرماید:«دستپروردگانِ مال،به زوال آن از بین میروند (ولی دستپروردگان علوم پایدارند)»؛ (وَ صَنِیعُ الْمَالِ یَزُولُ بِزَوَالِهِ) .
بسیار دیدهایم ثروتمندانی را که در زمان ثروت،دوستان بیشمار و مخلصان فراوانی دارند؛اما آن روز که ورشکست گردند و اموالشان از بین برود همه از اطراف آنها پراکنده میشوند گویی نه مالی بود و نه ثروتی و نه دستپروردگانی؛ اما عالم اگر روزی بیمار شود و نتواند افاضه علم کند و یا از دنیا برود شاگردانش جای او را میگیرند و خلأ ناشی از بیماری یا فقدانش را پر میکنند و این امر همچنان در نسلهای متعدد ادامه مییابد.
امام علیه السلام در ادامه این سخن به چهارمین امتیاز علم بر مال پرداخته،میفرماید:
«ای کمیل بن زیاد! آشنایی با علم و دانش آیینی است که انسان به آن جزا داده میشود و باید به آن گردن نهد،به وسیله آن در دوران حیات،کسب طاعت فرمان خدا میکند و بعد از وفات نام نیک از او میماند (در حالی که مال به تنهایی نه وسیله طاعت است نه سبب نیکنامی بعد از مرگ)»؛ (یَا کُمَیْلُ بْنَ زِیَادٍ:
مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِینٌ یُدَانُ بِهِ،بِهِ یَکْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِی حَیَاتِهِ،وَ جَمِیلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ) .
«أُحْدُوثه»به معنای چیزی است که مردم درباره آن سخن میگویند و در اینجا به معنای نام و نشان و«جَمیلَ الْأُحْدُوثَة»به معنای نام نیک است.
تعبیر به «مَعْرِفَةُ الْعِلْم» به معنای آشنایی با علوم و دانشهاست نه آشنایی به اهمیت علم آنگونه که بعضی از شارحان پنداشتهاند،زیرا جملههای بعد از آن شاهد بر تفسیری است که بیان کردیم.
در حدیثی که در کتاب کافی از امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده است میخوانیم که فرمود:
«اعْلَمُوا أَنَّ صُحْبَةَ الْعَالِمِ وَ اتِّبَاعَهُ دِینٌ یُدَانُ اللَّهُ بِهِ وَ طَاعَتَهُ مَکْسَبَةٌ لِلْحَسَنَاتِ مَمْحَاةٌ لِلسَّیِّئَاتِ وَ ذَخِیرَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ رِفْعَةٌ فِیهِمْ فِی حَیَاتِهِمْ وَ جَمِیلٌ بَعْدَ مَمَاتِهِمْ ؛بدانید همنشینی عالم و پیروی از دانشمند آیینی است که خدا با آن پرستش میشود و پیروی از عالم سبب کسب حسنات و محو سیئات و ذخیره مؤمنان و مایه برتری و افتخار در حیاتشان و نام نیک بعد از وفاتشان خواهد بود». ( .کافی،ج 1،ص 188،ح 14. )
در پنجمین مقایسه حضرت میفرماید:«علم حاکم است و مال محکوم علیه (علم فرمانده است و مال فرمانبردار)»؛ (وَ الْعِلْمُ حَاکِمٌ،وَ الْمَالُ مَحْکُومٌ عَلَیْهِ) .
بدیهی است مال و ثروت در سایه علم و دانش پدید میآید؛مدیریتهای شایسته،آگاهی به فنون زراعت و تجارت و صنعت و به ویژه در عصر ما آگاهی به انواع تکنولوژیها و فناوریها سرچشمه پیدایش و گسترش اموال و ثروتهاست و آنچه مایه برتری بخشی از کشورها بر سایر کشورهای جهان و حاکمیت آنها بر مسائل سیاسی و فرهنگی جهان شده همان پیشرفت علمی آنهاست که هم اقتصادشان را شکوفا کرده و هم پایههای حاکمیتشان را بر مسائل سیاسی تقویت نموده است.
به گفته مرحوم مغینه در شرح نهج البلاغه خود،مسلمانان روی گنجهای بزرگی نشستهاند گنجهایی که غربیها فاقد آنند؛ولی دارای علوم و دانشهایی هستند که سبب برتری آنها در مسائل سیاسی و اقتصادی شده است.ما مالک گنج و ثروتیم و آنها مالک علم و خبرویت و به همین دلیل آنها حتی بر گنجها و ثروتهای ما حکومت میکنند آنها به زبان عمل میگویند: «رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» و ما به زبان کسالت عکس آن را میگوییم. ( .فی ظلال نهجالبلاغه،ج 4،ص 314.)
بحمدالله در این اواخر بسیاری از مسلمانان بیدار شده و بازگشت به هویت اصلی خود را آغاز کردهاند.دانشمندان ماهری در میان آنها پیدا شده که اگر به نهضت علمی خود شتاب دهند امید میرود خود را در تمام جهات از حاکمیت غربِ ظالم و ستمگر آزاد سازند.
روشن است که علم در کلام امام علیه السلام همه علوم مفید را شامل میشود؛اعم از علوم الهی و معنوی و علوم مفید مادی،هرچند بیشتر سخن از علوم الهی است.
آنگاه امام علیه السلام در ششمین و آخرین برتری علم و دانش بر مال و ثروت چنین میفرماید:«ای کمیل! ثروتاندوزان هلاک شدهاند در حالی که ظاهراً در صف زندگانند؛ولی دانشمندان تا جهان برقرار است زندهاند خود آنها گرچه از میان مردم بیرون رفتهاند؛ولی چهره و آثارشان در دلها ثبت است»؛ (یَا کُمَیْلُ:هَلَکَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْیَاءٌ،وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ:أَعْیَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ،وَ أَمْثَالُهُمْ فِی الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ) .
میدانیم فرق موجود زنده و مرده در تأثیرگذاری آن است،بنابراین ثروتاندوزانی که نه خود از اموالشان استفاده میکنند و نه دیگران بهرهمند میشوند در حکم مردگانند،زیرا هیچ اثری از آنها دیده نمیشود؛ولی دانشمندانی که سالها و قرنها چشم از جهان فرو بسته و شاگردان و کتابها و آثارشان در همه جا به چشم میخورد در واقع زندهاند.مگر یک عالم زنده چه میکند؟ شاگرد پرورش میدهد،مردم را هدایت و از آیین حق دفاع میکند.
هرگاه پس از وفات آثار علمی آنها همین کارها را انجام دهد گویی آنها زندهاند.
آری،دانشمندانی که وفات کرده با بدنهای مادی در میان ما نیستند؛اما به قلب هر کس مراجعه کنید وجود آنها را با آثارشان حاضر میبینید.درست مانند حیاتشان پیام میدهند و تربیت میکنند.
قرآن مجید نیز درباره افراد فاقد هر گونه اثر به«مردگان»تعبیر کرده و میفرماید: «إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ» ؛مسلّماً تو نمیتوانی صدای خود را به گوش مردگان برسانی،و نه سخنت را به گوش کران هنگامی که روی برگردانند و دور شوند». ( .نمل،آیه 80.)
امیرمؤمنان علی علیه السلام از کسانی که امر به معروف و نهی از منکر را با قلب و زبان و دست ترک میکنند به«میت الاحیاء»(مرده زندگان) تعبیر کرده و میفرماید:
«وَ مِنْهُمْ تَارِکٌ لِإِنْکَارِ الْمُنْکَرِ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ یَدِهِ فَذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاء» . ( .نهجالبلاغه،حکمت 374.)
در خطبه 87 نیز همین تعبیر (میت الاحیاء) درباره کسانی که نصیحت نمیپذیرند و گوش به اندرزهای اولیاء الله نمیدهند،آمده است.
از سویی دیگر در حدیثی از همان حضرت که در غرر الحکم آمده میخوانیم:
«العالِمُ حَیٌّ وَ إنْ کانَ مَیِّتاً،الْجاهِلُ مَیِّتٌ وَ إنْ کانَ حَیّاً ؛عالم زنده است،هر چند از دنیا رفته باشد و جاهل مرده،هرچند در زمره زندگان باشد». ( .غررالحکم،ص 47،ح 206 و ص 75،ح 1163.)
نیز از همان حضرت در همان کتاب نقل شده است که فرمود:
«ما ماتَ مَنْ أحْیی عِلْماً ؛کسی که علم و دانشی را زنده کند هرگز نمرده است». ( .همان،ح 213. )
خلاصه اینکه امام علیه السلام برای اثبات برتری علم و دانش در مقابل مال و ثروت تمام جهات این دو را در نظر گرفته و حق سخن را ادا فرموده است به گونهای که چون انسان آن را مطالعه میکند هیچگونه کمبود و کاستی در آن نمیبیند.در ضمن روشن میشود که در فرهنگ اسلام علم و عالم و دانشمند حرف اول را میزنند و سایر مواهب الهی تحت سلطه و سیطره آنهاست.
بخش دوم
هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً-وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَی صَدْرِهِ-لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً! بَلَی أَصَبْتُ لَقِناً غَیْرَ مَأْمُونٍ عَلَیْهِ،مُسْتَعْمِلاً آلَةَ الدِّینِ لِلدُّنْیَا،وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَی عِبَادِهِ،وَ بِحُجَجِهِ عَلَی أَوْلِیَائِهِ؛أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ،لَا بَصِیرَةَ لَهُ فِی أَحْنَائِهِ،یَنْقَدِحُ الشَّکُّ فِی قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ.أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاکَ! أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِیَادِ لِلشَّهْوَةِ،أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ،لَیْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّینِ فِی شَیْءٍ،أَقْرَبُ شَیْءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ! کَذَلِکَ یَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِیهِ.
ترجمه
(امام علیه السلام فرمود:بدان ای کمیل) در اینجا علم فراوانی است-و با دست اشاره به سینه مبارکش کرد-ای کاش افراد لایقی را برای آن مییافتم (تا به آنها تعلیم دهم) آری کسی را مییابم که زود درک میکند ولی (از نظر تقوا) قابل اطمینان و اعتماد نیست و دین را وسیله دنیا قرار میدهد و از نعمت خدا بر ضد بندگانش استفاده میکند و از دلائل الهی بر ضد اولیائش کمک میگیرد.یا کسی که مطیع حاملان حق است اما چون بصیرتی به پیچ و خمهای علم و شبهات ندارد با نخستین شبهه و ایراد،شک در دل او پیدا میشود.آگاه باش (ای کمیل!) نه این به درد میخورد و نه آن.یا کسی که اسیر لذت است و در چنگال شهوات گرفتار.
(و به همین دلیل دین و ایمانش را در پای لذات و شهواتش قربانی میکند).یا کسی که حریص به جمع مال و اندوختن آن است این دو (این گروه و گروه پیشین) به هیچ وجه از دینداران نیستند و شبیهترین موجودات به چهارپایانی هستند که برای چَرا رها شدهاند.(آری) اینگونه علم با مرگ حاملانش میمیرد.
حاملان علم چند گروهند
امام علیه السلام در این بخش از کلام نورانی و پربار و حکمتآمیزش بعد از ذکر اهمیت علم و علما و برتری علم بر مال و ثروت میفرماید:«(بدان ای کمیل) در اینجا علم فراوانی است-و با دست اشاره به سینه مبارکش کرد-»؛ (هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً-وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَی صَدْرِهِ -) .
سپس فرمود:«ای کاش افراد لایقی برای آن مییافتم (تا به آنها تعلیم دهم)»؛ (لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً) .
منظور از این علم چه علمی است؟ به نظر میرسد علوم مربوط به صفات جمال و جلال خداوند و عرفان ذات مقدسش و اسرار جهان آفرینش و مقامات انبیا و اولیا و حوادث مربوط به آینده باشد که تحمل این علوم را همه کس ندارد بلکه جمعی از پاکان و خاصان و اولیاء الله و اتقیا میتوانند حامل این علوم باشند و از آن به طور صحیح استفاده کنند.
در حدیثی پرمعنا از امام باقر علیه السلام در تفسیر واژه«صمد»در آیه «اللّهُ الصَّمَدُ» میخوانیم که:
«لَوْ وَجَدْتُ لِعِلْمِیَ الَّذِی آتَانِیَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ حَمَلَةً لَنَشَرْتُ التَّوْحِیدَ وَ الْإِسْلَامَ وَ الْإِیمَانَ وَ الدِّینَ وَ الشَّرَائِعَ مِنَ الصَّمَدِ وَ کَیْفَ لِی بِذَلِکَ وَ لَمْ یَجِدْ جَدِّی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ حَمَلَةً لِعِلْمِهِ حَتَّی کَانَ یَتَنَفَّسُ الصُّعَدَاءَ وَ یَقُولُ عَلَی الْمِنْبَرِ:سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَإِنَّ بَیْنَ الْجَوَانِحِ مِنِّی عِلْماً جَمّاً هَاهْ هَاهْ أَلَا لَا أَجِدُ مَنْ یَحْمِلُه ؛هر گاه برای علم و دانشی که خدا به من داده حاملانی پیدا میکردم توحید،اسلام، ایمان،دین و شرایع را از واژه«الصمد»بیرون میآوردم و آن را نشر میدادم.
چگونه ممکن است من چنین افرادی را بیابم در حالی که جدم امیرمؤمنان علیه السلام نیافت تا آنجا که آه سوزان و پر درد از دل بر میکشید و بر منبر میفرمود:
از من سؤال کنید پیش از آنکه از دست شما بروم،چرا که در وجود من علم و دانش فراوانی است.آه آه بدانید افرادی نمییابم که بتوانند آن را حمل و نگهداری کنند». ( .بحار الانوار،ج 3،ص 225،ح 15. )
امام علیه السلام در ادامه این سخن از چهار گروه نام میبرد که هیچ کدامشان شایسته حمل این علوم الهی و اسرارآمیز نیستند.در مورد گروه اول میفرماید:«آری کسی را مییابم که زود درک میکند ولی (از نظر تقوا) قابل اطمینان و اعتماد نیست و دین را وسیله دنیا قرار میدهد و از نعمت خدا بر ضد بندگانش استفاده میکند و از دلائل الهی بر ضد اولیائش کمک میگیرد»؛ (بَلَی أَصَبْتُ لَقِناً غَیْرَ مَأْمُونٍ عَلَیْهِ،مُسْتَعْمِلاً آلَةَ الدِّینِ لِلدُّنْیَا،وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَی عِبَادِهِ،وَ بِحُجَجِهِ عَلَی أَوْلِیَائِهِ) .
«لَقِن»به معنای زیرک و باهوش است.
این گروه همان عالمان بیتقوا هستند که از نظر علمی ممکن است مراحلی را طی کرده باشند؛ولی از نظر تعهد و احساس مسئولیت الهی پایشان لنگ است.
اینها همان عالمانی هستند که در دستگاه خلفای جور و سلاطین ظالم توجیهگر اعمالشان بوده و دین خود را برای آبادی دنیایشان میفروختند و تاریخ افرادی از این قبیل را به خاطر دارد که حتی گاه برای حفظ موقعیتشان فتوا به ریختن خون بیگناهان میدادند و اینها خطرناکترین دشمنان اسلامند.
در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام از حضرت مسیح علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«الدِّینَارُ دَاءُ الدِّینِ وَ الْعَالِمُ طَبِیبُ الدِّینِ فَإِذَا رَأَیْتُمُ الطَّبِیبَ یَجُرُّ الدَّاءَ إِلَی نَفْسِهِ فَاتَّهِمُوهُ وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ غَیْرُ نَاصِحٍ لِغَیْرِهِ ؛دینار موجب بیماری دین است و عالِم طبیب دین است.هرگاه دیدید طبیب عوامل بیماری را به سوی خود میکشد او را در طبّش متهم سازید و بدانید (کسی که به خودش رحم نمیکند) خیرخواه دیگران نیست». ( .بحارالانوار،ج 2،ص 107،ح 5. )
سپس درباره گروه دوم میفرماید:«یا کسی که مطیع حاملان حق است؛اما چون بصیرتی به پیچ و خمهای علم و شبهات ندارد با نخستین شبهه و ایراد، شک در دل او پیدا میشود.آگاه باش (ای کمیل!) نه این به درد میخورد و نه آن»؛ (أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ،لَا بَصِیرَةَ لَهُ فِی أَحْنَائِهِ،یَنْقَدِحُ الشَّکُّ فِی قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ.أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاکَ) .
«احْناء»جمع«حِنْو»در اصل به هرچیزی گفته میشود که پیچ و خمی داشته باشد سپس به معنای جوانب نیز آمده است (چرا که جوانب و اطراف اشیا غالباً انحنایی دارد).
این گروه از یک نظر نقطه مقابل گروه اولاند؛افرادی ضعیف الفکر و نادان و مغرور که در برابر شبههافکنان کاملا آسیبپذیر اند،میدان را خالی کرده و گاه به آنها میپیوندند.خطر این گروه برای جهان اسلام و جامعه بشری نیز کم نیست.نمونه این گروه جمعیت خوارج بودند؛هنگامی که به توطئه و نیرنگ عمرو عاص قرآن بالای نیزهها رفت فورا میدان را رها کردند و هنگامی که شبههافکنی شعار«لا حُکْمَ إلّا لِلّه»را سر داد در برابر علی علیه السلام قیام کردند که چرا مسئله حکمیت را پذیرفتهای و العیاذ بالله نسبت کفر به آن حضرت دادند و امثال آنها در جامعه امروز ما نیز کم نیست.
حضرت درباره گروه سوم میفرماید:«یا کسی که اسیر لذت است و در چنگال شهوات گرفتار آمده (و به همین دلیل دین و ایمانش را در پای لذات و شهواتش قربانی میکند)»؛ (أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِیَادِ لِلشَّهْوَةِ) .
«منهوم»به معنای شکمپرست و حریص است.
«سَلِسَ الْقِیاد»به کسی گفته میشود که به آسانی در برابر چیزی تسلیم میشود.
آنگاه به چهارمین گروه اشاره کرده میفرماید:«یا کسی که حریص به جمع مال و اندوختن آن است این دو (این گروه و گروه قبل) به هیچ وجه از دینداران نیستند و شبیهترین موجودات به چهارپایانی هستند که برای چَرا رها شدهاند»؛ (أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ،لَیْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّینِ فِی شَیْءٍ،أَقْرَبُ شَیْءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ) .
«مُغْرِم»کسی است که عاشق و دلباخته چیزی باشد.
«سائِمَة»حیوانی است که در چراگاه رها شود.
میدانیم چهارپایان جز خور و خواب و شهوت چیزی را درک نمیکنند و بیچاره انسان،اشرف مخلوقات،آنقدر تنزل کند که همسوی با آنها باشد یا دنبال عیش و نوش و شهوت است و یا مشغول جمع مال و ثروت.
امام علیه السلام در پایان این سخن میفرماید:«اینگونه علم با مرگ حاملانش میمیرد»؛ (کَذَلِکَ یَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِیهِ) .
زیرا هیچ یک از این گروه چهارگانه شایسته آن نیستند که حامل علوم الهی باشند.به همین دلیل عالمان واقعی از قرار دادن علوم در اختیارشان خودداری میکنند و ناچار علمشان را با خودشان به گور میبرند و با مرگ آنها علم هم میمیرد.
بخش سوم
اللَّهُمَّ بَلَی! لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ.إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً،وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً،لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَیِّنَاتُهُ.وَ کَمْ ذَا وَ أَیْنَ أُولَئِکَ؟ أُولَئِکَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً،وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً،یَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَیِّنَاتِهِ،حَتَّی یُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ،وَ یَزْرَعُوهَا فِی قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ.هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَی حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ،وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْیَقِینِ،وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَعْوَرَهُ الْمُتْرَفُونَ،وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ،وَ صَحِبُوا الدُّنْیَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَی،أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ، وَ الدُّعَاةُ إِلَی دِینِهِ.آهِ آهِ شَوْقاً إِلَی رُؤْیَتِهِمْ! انْصَرِفْ یَا کُمَیْلُ إِذَا شِئْتَ.
ترجمه
(سپس امام علیه السلام فرمود:درست است که عالمان با عمل اندکاند و علم و دانش با مرگ حاملانش میمیرد) ولی بار خدایا! آری هرگز روی زمین از کسی که به حجت الهی قیام کند خالی نمیشود؛خواه ظاهر و آشکار باشد و یا ترسان و پنهان.وجود آنها به این سبب است که دلائل الهی و نشانههای روشن او هرگز باطل نگردد و از دست نرود.آنها چند نفرند و کجا هستند؟ به خدا سوگند تعدادشان کم و قدر و مقامشان نزد خدا بسیار والاست.خداوند به واسطه آنها حجتها و دلایلش را حفظ میکند تا به افرادی که نظیر آنها هستند بسپارند و بذر آن را در قلوب افرادی شبیه خود بیفشانند.علم و دانش با حقیقتِ بصیرت به آنها روی آورده و روح یقین را لمس کردهاند.آنها آنچه را دنیاپرستانِ هوسبازمشکل میشمردند آسان یافتهاند.و به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفتهاند.آنها در دنیا با بدنهایی زندگی میکنند که ارواحشان به عالم بالا تعلق دارد،خلفای الهی در زمیناند و دعوت کنندگان به سوی آئینش.آه آه چقدر اشتیاق دیدارشان را دارم.ای کمیل! (همین قدر کافی است) هر زمان که میخواهی باز گرد.
عالمانی که حجت خدا در زمینند
امام علیه السلام در این بخش از کلام خود که در واقع جنبه استثنا از گفتار سابق را دارد میفرماید:«(درست است که عالمان با عمل اندکاند و علم و دانش با مرگ حاملانش میمیرد) ولی بار خدایا! آری هرگز روی زمین از کسی که به حجت الهی قیام کند خالی نمیشود؛خواه ظاهر و آشکار باشد و یا ترسان و پنهان»؛ (اللَّهُمَّ بَلَی! لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ.إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً،وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً) .
درست همان چیزی که علمای امامیه و شیعیان به آن ایمان دارند که زمین هرگز خالی از حجت نمیشود؛خواه آشکار باشد یا پنهان و جالب اینکه ابن ابیالحدید تصریح میکند که این جمله امام علیه السلام مانند تصریح به عقاید شیعیان است؛ولی اصحاب ما آن را حمل بر«ابدال»میکنند که در روایات نبوی به آنها اشاره شده و آنان مردانی هستند که پیوسته در سطح زمین در گردشاند؛برخی شناخته میشوند و بعضی ناشناخته میمانند.
ای کاش ابن ابیالحدید دست از تعصبات طائفی خود بر میداشت و هنگامی که به سخنی از مولا امیرمؤمنان علی علیه السلام برخورد میکرد که صریح یا مانند صریح بر اعتقاد امامیه بود آن را میپذیرفت و روایاتی را که درباره ابدال نقل شده نیز حمل بر امامان معصوم و یاران خاص آنان میکرد.(در پایان این گفتار سخنی درباره روایات ابدال خواهیم داشت).
سپس امام علیه السلام به نکته مهمی درباره فواید وجود حجتهای الهی اعم از غائب و ظاهر پرداخته میفرماید:«وجود آنها به این سبب است که دلائل الهی و نشانههای روشن او هرگز باطل نگردد و از دست نرود»؛ (لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَیِّنَاتُهُ) .
این سخن در واقع یکی از پاسخها برای سؤال معروفی است که درباره فلسفه وجود امام غائب علیه السلام میشود و آن اینکه امام غائب علیه السلام افزون بر اینکه وجودش سبب آرامش زمین و برکات الهی و تربیت و پرورش دلهای آماده است،از طریق ولایت تکوینی همچون پرورش گلها و میوهها به وسیله آفتاب پشت ابر، فایده دیگری نیز دارد و آن این است که معارف اسلامی و حجج و بینات الهی و احکام شریعت را دستنخورده نگه میدارد تا با گذشت زمان گرد و غبار نسیان و بطلان بر آنها ننشیند و آیین حق تحریف نگردد تا زمانی که ظاهر شود و همه را از این آب زلال حیاتبخش سیراب کند.
حضرت در ادامه این سخن به بیان عدد و صفات آنها میپردازد و میفرماید:
«آنها چند نفرند و کجا هستند؟ به خدا سوگند تعدادشان اندک و قدر و مقامشان نزد خدا بسیار والاست»؛ (وَ کَمْ ذَا وَ أَیْنَ أُولَئِکَ؟ أُولَئِکَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً) .
قرآن مجید نیز درباره مؤمنان صالح العمل که در درجات والای ایمان قرار دارند میگوید: ««وَ قَلِیلٌ ما هُمْ» ؛آنها (که ایمان دارند و عمل صالح و ظلم و ستمی بر یکدگر نمیکنند) تعدادشان کم است». ( .ص،آیه 24. )
در اینجا این سؤال پیش میآید که امام معصوم در هر زمان یکی بیش نیست چرا امام علیه السلام در این عبارت و جملههایی که بعد از آن میآید از ضمیر جمع استفاده میکند و آنها را به صورت یک جمعیت ذکر مینماید؟
پاسخ این است که امام علیه السلام وجود آنها را در طول زمان در نظر گرفته است.
درست است امام معصوم در هر زمان یکی است؛ولی هرگاه به مجموعه زمانهای بعد از امام علیه السلام بنگریم امامان معصوم جمعیتی را تشکیل میدهند.
این احتمال نیز هست که منظور از به کار بردن ضمیرِ جمع،امامان معصوم و اصحاب خاص آنان باشد.
آنگاه امام علیه السلام به ذکر اوصاف این اقلیت عظیم الشأن و این بندگان والای پروردگار پرداخته و شش صفت برایشان ذکر میکند.نخست میفرماید:
«خداوند به واسطه آنها حجتها و دلایلش را حفظ میکند تا به افرادی که نظیر آنها هستند بسپارند و بذر آن را در قلوب افرادی شبیه خود بیفشانند»؛ (یَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَیِّنَاتِهِ،حَتَّی یُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ،وَ یَزْرَعُوهَا فِی قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ) .
آری اینان گنجینههای اسرار الهی و حافظان معارف وحی و نبوت و دلایل حقانیت دین مبین اسلام اند و هر کدام از آنها بخواهد از دنیا چشم بپوشد این علوم و اسرار را به فرد دیگری همچون خود میسپارد تا این میراث عظیم حفظ شود و خالی از هر گونه پیرایه و آلودگی به آیندگان برسد.
تعبیر به «یُودِعُوا» اشاره به علوم و اسرار آمادهای است که همچون امانتی از صندوقی به صندوق دیگر منتقل میشود و تعبیر به «یَزْرَعُوا» اشاره به علومی که باید بذر آن افشانده شود و تدریجاً در دل آنها پرورش یابد تا زمانی که به ثمر نشیند و این نشان میدهد که علوم آنها در واقع دو گونه است.
این موضوع را در مورد علی علیه السلام در کتب حدیث غالباً خواندهایم که علی علیه السلام میفرمود:«پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هزار باب علم را به من آموخت که از هر علمی هزار باب دیگر گشوده میشود» ( .ر.ک:کافی،ج 1،ص 238،ح 297؛بحار الانوار،ج 22،ص 461؛کنز العمال،ج 13،ص 114. ) این علوم در واقع همانند بذر اند که افشانده
میشوند و از یک دانه هزار دانه میروید؛ولی بخشی از علوم نیز بوده است که بدون کم و کاست از پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام منتقل شده است.
در دومین وصف میفرماید:«علم و دانش با حقیقتِ بصیرت به آنها روی آورده است»؛ (هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَی حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ) .
البته بصیرت و بینش مراتب و مراحلی دارد؛ولی این گروه از اولیاء الله به حد والای آن رسیدند.
تعبیر به «هجم» ممکن است اشاره به این باشد که علوم آنها اکتسابی نیست بلکه الهامی است از سوی پروردگار که از آنها به هجوم تعبیر شده است.مرحوم علامه مجلسی در تفسیر این جمله مینویسد:تعبیر به هجوم در اینجا اشاره به این است که خداوند«علم لدنّی»را نسبت به حقائق اشیا دفعتاً به آنها تعلیم داده و حجابها و پردهها را کنار زده و حقایق را بر آنها مکشوف ساخته است. ( .بحارالانوار،ج 22،ص 461. )
در سومین وصف میفرماید:«آنها روح یقین را لمس کردهاند»؛ (وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْیَقِینِ) .
میدانیم یقین مراتبی دارد:علم الیقین،عین الیقین و حق الیقین.علم الیقین آن است که انسان از دلائل مختلف به چیزی ایمان آورد؛مانند کسی که با مشاهده دود از فاصله دور،به وجود آتش ایمان پیدا کند.عین الیقین در جایی است که انسان به مرحله شهود برسد و با چشم خود مثلا آتش را از نزدیک مشاهده کند.
حق الیقین مرتبه فراتر از آن و به این معناست که مثلاً انسان،آتش را با دست خود لمس کند و یا موجودی همچون آهن که وارد آتش میشود و صفات آن را به خود میگیرد و به صورت بخشی از آن در میآید که این بالاترین مرحله یقین است.اولیای الهی که امیرمؤمنان علی علیه السلام در این گفتار نورانیاش میفرماید:«آنها روح الیقین را لمس کردهاند»دارای همین مرحله از یقین هستند.
حضرت در چهارمین وصف میفرماید:«آنان آنچه را دنیاپرستانِ هوسباز مشکل میشمردند آسان یافتهاند»؛ (وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَعْوَرَهُ الْمُتْرَفُونَ) .
«اسْتَلانُوا» (از ریشه«لین») به معنای نرمی و «اسْتَوْعَرَ» (از ریشه«وَعْر») به معنای سختی و «مترفون» (از ریشه«تَرَف») به معنای در ناز ونعمت زیستن است.
دنیاپرستان،پرهیز از زر و زیور دنیا و ساده زیستن و دل از لذات نامشروع کندن را کار مشکلی میپندارند؛ولی این گروه از اولیاء الله به آسانی از همه اینها میگذرند و به زندگی ساده زاهدانه پاک از هر گونه آلودگی قناعت میکنند.
امام علیه السلام در وصف پنجم میفرماید:«آنها به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفتهاند»؛ (وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ) .
جاهلان پیوسته از این وحشت دارند که اموالشان به خطر بیفتد،جاه و مقامشان از میان برود و آینده زندگی مادی آنها دگرگون شود،از این در هراساند که اگر از حرام الهی چشم بپوشند،به حلال نرسند و از این میترسند که اگر از حق طرفداری کنند گروهی از دوستان خود را از دست خواهند داد؛ولی این گروه از اولیاء الله نه تنها از این امور بیمناک نیستند بلکه به آن انس گرفتهاند.
در خطبه 128 نیز در کلام امام علیه السلام خواندیم که به«ابوذر»-آن مرد مبارزِ مجاهد فی سبیل الله که به سبب حمایتهایش از حق تبیعد شد و در تبعیدگاه مظلومانه و در نهایت عسرت جان سپرد-به هنگامی که در زمان عثمان میخواستند او را به تبعیدگاه بفرستند خطاب کرد و فرمود:
«یا أباذَرَ...لا یُؤْنِسَنَّکَ إلّا الْحَقُّ،وَ لا یُوحِشَنَّکَ إلَّا الْباطِلُ ؛ای اباذر...مبادا با چیزی جز حق مأنوس شوی و مبادا چیزی جز باطل تو را به وحشت بیفکند».
آنگاه حضرت در ششمین و آخرین وصف میفرماید:«آنها در دنیا با بدنهایی زندگی میکنند که ارواحشان به عالم بالا تعلق دارد!»؛ (وَ صَحِبُوا الدُّنْیَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَی).
اشاره به اینکه گرچه آنها از نظر جسمی در این دنیا و در میان انسانهای دیگر هستند؛ولی روحشان همنشین با ارواح اولیا و انبیای پیشین و فرشتگان مقرب است.به همین دلیل دنیا در نظرشان بیارزش و بالاترین ارزش برای آنها جلب رضای پروردگارشان است.اگر آنها اسیر زر و زیور دنیا و مال و ثروت و خور و خواب و شهوت نمیشوند به همین دلیل است که ظاهرا در این دنیا هستند؛ولی در باطن در جهان روحانیان زندگی میکنند.
سرانجام امام علیه السلام بعد از ذکر این اوصاف که حتی ذکر آنها روحپرور و نشاطآور است،میفرماید:«آنان خلفای الهی در زمین اند و دعوت کنندگان به سوی آئینش.آه آه چقدر اشتیاق دیدارشان را دارم»؛ (أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ، وَ الدُّعَاةُ إِلَی دِینِهِ.آهِ آهِ شَوْقاً إِلَی رُؤْیَتِهِمْ!) .
آری آنان نمایندگان خدا بر روی زمین و مصداق اتم آیه شریفه «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً» 1 و پرتوی از آیه شریفه «وَ داعِیاً إِلَی اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً» 2 محسوب میشوند و به همین دلیل امام علیه السلام که خود مصداق اعلای این اولیای الهی است مشتاق دیدارشان است.
هنگامی که سخن به اینجا رسید و امام علیه السلام پیمانه وجود«کمیل»را از این کلمات نورانی و مفاهیم روحانی و عرفانی پر کرد به«کمیل»دستور بازگشت داد و فرمود:«ای کمیل! (همین قدر کافی است) هر زمان که بخواهی باز گرد»؛ (انْصَرِفْ یَا کُمَیْلُ إِذَا شِئْتَ) .
این تعبیر نشان میدهد که امام علیه السلام همراه«کمیل»باز نگشت و همچنان در آن بیابان خاموش و خالی مدتی ماند.شاید میخواست با خدای خود مناجات کند یا سخنان بیشتری بگوید که پیمانه وجود«کمیل»با آن همه عظمت،گنجایش آن را نداشت.تنها خدا میداند و آن امام بزرگوار که در آن لحظات بر مولا چه گذشت.
ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه خود در پایان این سخن میگوید:این کلام امام علیه السلام که به«کمیل»میگوید:«هر زمان که میخواهی باز گرد»از لطیفترین کلمات و بهترین آداب است،زیرا آمرانه نمیفرماید برگرد،بلکه میگوید:هرگاه بخواهی.تا بدین وسیله«کمیل»را از ذلت تحت فرمان بودن به عزت اراده و اختیار برساند. (.شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 18،ص 352. )
به راستی مجموعه این کلام امام علیه السلام دست هر خواننده و شنوندهای را میگیرد و به سوی عالمی مملو از معنویت و نور میبرد.صفات اولیای خدا و پیشگامانِ راه تقرب به پروردگار را در عباراتی کوتاه و بسیار پرمعنا شرح میدهد و چیزی را در این زمینه فروگذار نمیکند تا کسانی که آماده پیمودن راهند،در این مسیر قدم بگذارند و با هدایتهای الهی که بر زبان این بنده خاص پروردگار جاری شده به سوی مقصد یعنی قرب الی الله پیش روند.
جاذبه این سخن به قدری زیاد است که در کلمات علمای شیعه و اهل سنت، محدث و مورخ و مفسر بازتاب گستردهای پیدا کرده و در بسیاری از کتابها با عظمت از آن یاد کردهاند.
مرحوم علامه مجلسی در پایان این سخن میگوید:سزاوار است که آگاهان، هر روز در این کلام با نظر موشکافانه بنگرند (و از فواید آن بهره گیرند). ( .بحار الانوار،ج 1،ص 194. )
نکته ها:
1-نظر امام علیه السلام در این کلمات به کیست؟
همان گونه که قبلاً اشاره کردیم،اوصافی را که امام علیه السلام در ذیل این کلام نورانی بیان کرده ناظر به امامان معصوم علیهم السلام است که وقتی در طول زمان آنها را در نظر بگیریم مجموعهای تشکیل میدهند که با تعبیرات امام علیه السلام که به صیغه جمع از آنها یاد کرده کاملاً سازگار است.آنها که زمین از وجودشان خالی نیست،و گاه ظاهر و مشهور و زمانی خائف و مغمورند،آنان که اصالت معارف اسلامی و حجتهای الهی و نشانههای روشن او را حفظ میکنند و نسل به نسل به آیندگان منتقل میسازند.آری آنها هستند که علم را به حقیقت بصیرت دریافته و به حق الیقین رسیدهاند،دنیا در نظرشان کوچک و روحشان به عالم اعلا مرتبط است و خلفای الهی در زمین و داعیان به دین او هستند و عظمت مقامشان در حدی است که امام علیه السلام اشتیاق دیدارشان را دارد.
این احتمال نیز هست که منظور امامان معصوم و اصحاب سر و خواص نزدیک آنها باشند؛کسانی مانند:«سلمان»،«مقداد»،«ابوذر»،«مالک»،«عمار» و«جابر»که وجودشان در کنار امام معصوم و از پرتو آن روشن و نورافشان شده و آنان نیز به سهم خود گروههایی را به دین خدا فرا میخواندند و نمایندگان خدا در زمین بودند و«کمیل»خود،یکی از ایشان بود که شایسته شنیدن این کلمات و مخاطب به این خطاب نورانی شد و توانست آن را در دل تاریخ جاودانه سازد تا امروز در اختیار ما قرار گیرد.
2-ابدال کیانند؟
چنانکه قبلاً اشاره شد ابن ابیالحدید در شرح این کلام نورانی تصریح میکند که این کلام کاملاً بر عقیده شیعه امامیه منطبق است که آن را اشاره به امامان معصوم میدانند.سپس میافزاید:اما اصحاب ما آن را به ابدال تفسیر میکنند که در روایات نبوی به آن اشاره شده است.
به همین مناسبت لازم میدانیم درباره عقیده ابدال که در کتب روایی اهل سنت و همچنین بعضی کتب شیعه آمده توضیحی داشته باشیم.
اساس اعتقاد اهل سنت درباره ابدال بعضی از احادیث است که به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نسبت دادهاند از جمله احمد حنبل در مسند خود از آن حضرت نقل میکند که فرمود:
«الأبْدالُ فی هذِهِ الْاُمَّةِ ثَلاثُونَ مِثلُ إبْراهیمِ خَلیلِ الرَّحْمانِ عَزَّ وَ جَلَّ کُلُّ ما ماتَ رَجُلٌ أبْدَلَ اللّهُ تَعالی مَکانَهُ رِجالاً ؛ابدال در امت من سی نفرند که هر کدام همچون ابراهیم خلیلاند و هر زمان یکی از آنها از دنیا برود خدا فرد دیگری را بدل او قرار میدهد.(از اینجا وجه نامگذاری ابدال به این نام روشن میشود)». ( .مسند احمد،ج 5،ص 322. )
در مجمع الزوائد در حدیث دیگری از آن حضرت نقل میکند آنها چهل نفرند که خدا به برکت آنها برکات زمین و آسمان را نصیب انسانها میکند. ( .مجمع الزوائد،ج 10،ص 63.)
سپس میبینیم این روایت به دست«معاویه»میافتد و او چنان آن را تحریف میکند که هر خوانندهای گرفتار وحشت میشود.ابن ابیالحدید تحت عنوان «احادیث مجعوله که در مذمت علی علیه السلام ساختهاند»از معاویه چنین نقل میکند که:«واقدی»مینویسد:هنگامی که«معاویه»از عراق بعد از صلح با امام حسن علیه السلام به شام بازگشت خطبهای خواند و گفت:ای مردم! رسول اکرم صلی الله علیه و آله به من چنین فرمود:
«إنَّکَ سَتَلِی الْخِلافَةَ مِنْ بَعْدی فَاخْتَرِ الْأرْضَ الْمُقَدَّسَةَ فَإنَّ فیهَا الْأبْدالُ وَقَدِ اخْتَرْتُکُمْ فَالْعَنُوا أبا تُرابٍ ؛به زودی تو خلافت را پس از من عهدهدار میشوی.
سرزمین مقدس (شامات) را انتخاب کن چرا که ابدال در آنجا هستند و من شما را برگزیدم،بنابراین شما ابوتراب (نعوذ بالله علی علیه السلام) را لعن کنید». ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 4،ص 72. )
این حدیث به دست صوفیه افتاده و آنها گفتهاند:دنیا هرگز خالی از ابدال نمیشود و آنها چهل نفرند و خالی از اوتاد نمیگردد و آنها هفت نفرند و از قطب ته نمیماند و او یک نفر است.هنگامی که قطب بمیرد یکی از آن هفت نفر به جای او مینشینند و یکی از چهل نفر از ابدال در سلک اوتاد قرار میگیرند. ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 10،ص 96. )
ابن ابیالحدید پس از نقل این سخن میافزاید:اصحاب ما معتقدند که ابدال جماعتی از علما و مؤمنین آگاه به مسائل اسلامیاند و اگر اجماع امت حجت است به موجب سخن آنهاست و چون نمیتوان آنان را شناخت اجماع همه علما معیار قرار داده شده در حالی که اصل،قول همان گروه است. ( .ر.ک:همان،ج 18،ص 351.)
جالب اینکه در کتب اهل سنت آمده است که ابدال هرگز فرزندی از خود نمیآورند،هرچند هفتاد همسر انتخاب کنند و لذا بعضی از افراد را که فرزندی نداشتند جز ابدال شمردند ( .میزان الاعتدال،ذهبی،ج 1،ص 591. ) ؛ولی این ویژگی چه سری دارد بر هیچ کس روشن نیست.
در روایات شیعه امامیه نیز به ابدال اشاره شده است؛از جمله مرحوم علامه مجلسی در جلد 27 بحارالانوار در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام چنین نقل میکند که راوی از آن حضرت پرسید:مردم (اشاره به جماعتی از اهل سنت است) چنین گمان میکنند که در زمین ابدالی وجود دارد.این ابدال کیستند؟ امام علیه السلام فرمود:راست گفتند.ابدال همان اوصیا (و امامان معصوم) هستند که خداوند عزوجل آنها را بدل انبیا قرار داده است،هنگامی که انبیا را از این جهان برد و خاتم آنها را محمد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله قرار داد.
مرحوم علامه مجلسی بعد از ذکر این حدیث میگوید:ظاهر دعایی که جزء دعای«ام داود»است و از امام صادق علیه السلام در نیمه رجب نقل شده که میگوید:
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّد...اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی الْأَوْصِیَاءِ وَالسُّعَدَاءِ وَالشُّهَدَاءِ وَأَئِمَّةِ الْهُدَی اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی الْأَبْدَالِ وَالْأَوْتَاد ...»این است که ابدال غیر از امامان اهل بیتاند (زیرا نخست درود به آل محمد و ائمه هدی فرستاده شده و سپس درود به ابدال و اوتاد).ولی صریح نیست و ممکن است آن را حمل بر تأکید کرد.
سپس میافزاید:ممکن است مراد از این دعا اصحاب خاص ائمه باشند و به هر حال ظاهر خبر این است که آنچه را صوفیه اهل سنت افترا بستهاند (که آن را اشاره به اقطاب و سران صوفیه میدانند) نفی میکند. ( .بحارالانوار،ج 27،ص 48. )
در حدیثی که در کتاب مستدرک از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده نیز میخوانیم:
«هر کس در روز بیست و پنج بار به همه مردان و زنان مؤمن دعا کند خداوند کینه را از سینه او بیرون میبرد و او را جزء ابدال محسوب میدارد». ( .مستدرک،ج 5،ص 236. )
از مجموع آنچه در بالا ذکر شد استفاده میشود که اصل وجود ابدال در کلام رسول اکرم صلی الله علیه و آله و به دنبال آن در بعضی از کلمات ائمه اهلبیت علیهم السلام بوده است و اشاره به افراد با ایمان والا مقامی است که خداوند آنها را برای هدایت بندگانش در زمین قرار داده که در رأس همه آنها امام معصوم علیه السلام است.همانگونه که در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إنَّ أبْدالَ أُمَّتی لَنْ یَدْخُلُوا الْجَنَّةَ بِالْأعْمالِ وَإنَّما دَخَلُوها بِرَحْمَةِ اللّهِ وَسِخاوَةِ الْأَنْفُسِ وَسَلامَةِ الصَّدْرِ وَرَحْمَةٍ لِجَمیعِ الْمُسْلِمینَ ؛ابدال امتم (تنها) با اعمالشان وارد بهشت نمیشوند،بلکه به رحمت خداوند و سخاوت نفس و سلامت دل و مهربانی و محبت به جمیع مسلمانان وارد بهشت میشوند». ( .کنزالعمّال،روایت 346001. )
ولی بعداً هر گروهی این واژه را به نفع خود و بر طبق امیال و هوسهای خویش تفسیر کرده؛صوفیان به نفع خود،معاویه نیز به سود خویش آن را بر آنچه مایل بودهاند تطبیق دادهاند.
3-کمیل بن زیاد کیست؟
نام«کمیل»در نزد همه شیعیان مشهور است و همگی او را از خواص و اصحاب سرّ امیرمؤمنان علی علیه السلام میدانند و حدیث بالا نیز دلیل روشنی برای همین معناست که امام علیه السلام این کلمات نورانی را در فضایی خالی از اغیار در اختیار او گذارد و دستور داد آن را نگهداری کند (تا به دیگران برساند).این کلام دستور العملی است برای همه پویندگان راه حق و سالکان الی الله و نمونه روشنی است از تعلمیات عالی اسلام.دعای معروف«کمیل»نیز از پربارترین دعاهاست که عاشقان پروردگار پیوسته از آن بهرهمند میشوند.
جالب اینکه بسیاری از بزرگان اهل سنت نیز وی را ستوده و اوصاف برجستهای برای او ذکر کردهاند؛ابن کثیر که از متعصبان اهل سنت است درباره او مینویسد کمیل از اصحاب امیرمؤمنان،در صفین حاضر شد و مردی شجاع، زاهد و عابد بود که در سن صد سالگی به دست حجاج در سال هشتاد و دو به شهادت رسید. ( .البدایة و النهایة،ج 9،ص 46. )
از تعیین زمان وفات کمیل استفاده میشود که وی مدتی از عصر پیامبر صلی الله علیه و آله را نیز درک کرده بود؛ولی بعضی او را به هنگام شهادت هفتاد ساله ذکر کردهاند،از این رو او را از تابعین شمردهاند نه از صحابه. (.الاصابة،ج 5،ص 486)خداوند کمیل را با اولیائش محشور و غریق رحمت خاصش کند.
شرح بیشتری در باره حالات کمیل در ذیل نامه 61 از نامههای امیرمؤمنان علیه السلام آوردیم.
Kumayl ibn Ziyād{Famous for “Du'a Kumayl, Kumayl's Supplication, Kumayl ibn Ziyad an-Nakh'i was the holder of the secrets of the Imāmate and one of the most prominent companions of Imam Ali ibn Abū Tālib. He held a great status in knowledge and attainment, occupying a sublime position due to abstinence and Godliness. He was Imam Ali ibn Abū Tālib's governor of Hīt (a city 190 km northwest of Baghdad, Iraq) for some time. He was killed by blood-thirsty al-Hajjāj ibn Yousuf ath-Thaqafi in 83 A.H./702 A.D. although he was ninety years old.... He was buried in Kūfa's outskirts.} has related saying that Imām Ali ibn Abū Tālib caught hold of his hand and took him to the graveyard. When the Imām i had passed through the graveyard, leaving the city (Kūfa) behind, he let a deep sigh and said the following:
“O Kumayl! These hearts are containers:The best of them is that which preserves its contents); so, preserve what I say to you:
“People are of three types:One is the scholar and the Divine. Another is the seeker of knowledge who is also on the way to deliverance. The third is the common rot that runs after every caller and bends in the direction of every wind, seeking no light from the glory of knowledge taking no protection from any reliable support.
“O Kumayl! Knowledge is better than wealth. Knowledge guards you, while you have to guard wealth. Wealth decreases by spending, while knowledge multiplies through dissemination, and the results of wealth die as wealth decays.
“O Kumayl! Knowledge is belief which is acted on. With it, man acquires obedience during his life and a good name after his death. Knowledge rules whereas wealth is ruled.
“O Kumayl! Those who amass wealth are dead even though they may be living, while those endowed with knowledge will remain as long as the world lives. Their bodies are not available but their figures exist in the hearts. Look, here is a heap of knowledge (Imām Ali ibn Abū Tālib then pointed to his bosom). I wish I could get someone to bear it. Yes, I did find (such a person): He either is one on whom nobody can rely, or he is one who exploits religion for worldly gains. By virtue of Allāh's favors on him, he will dominate the people, and through Allāh's pleas he will master His devotees. Or he is one who obeys those who listen to the truth while having no intelligence in his bosom. At the first appearance of doubt, he will entertain misgivings in his heart.
“So, neither this nor that is good enough. Either man is eager for pleasures, easily led away by passions, or he covets and hoards wealth. Neither of them has any regard for religion in any matter.
The nearest similitude to these (categories of men) is loose cattle. This is the way knowledge dies as those who bear it die.
“O Lord! Yes! The earth is never without those who maintain Allāh's plea either openly and reputedly or, being afraid, discreetly so that Allāh's pleas and proofs will not be rebutted. How many are they and where are they? By Allāh, they are few in number, but they are great in esteem before Allāh. Through them, Allāh guards His pleas and proofs till they are entrusted to others like themselves who sow the seeds thereof in the hearts of those who are like them (receptive to them).
“Knowledge has led them to a real understanding, so they have associated themselves with the spirit of conviction. They take easy what the easygoing regard as hard. They endear what the ignorant take as strange. They live in this world with their bodies here but with their spirits resting in the high above. They are the vicegerents of Allāh on His earth and the advocates of His creed. O, how I yearn to see them!
“Go away, 0 Kumayl, if you please!“
وَ قَالَ علیه السلام المَرءُ مَخبُوءٌ تَحتَ لِسَانِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: انسان زیر زبان خود پنهان است. (مولوی:
آدمی مخفی است در زیر زباناین زبان پرده است بر درگاه جان سعدی:
تا مرد سخن نگفته باشدعلم و هنرش نهفته باشد. «گلستان»)
آدمی نهفته در زیر زبان خویش است.
و فرمود مرد پنهانست در زیر زبان خویشتن
و فرمود (علیه السلام): آدمی در زیر زبان خود پنهان است.
و آن حضرت فرمود:شخصیت مرد در زیر زبانش پنهان است .
شروح:
المخبو: المستور، یقال: خبات الشیء خبوئا، و معناه ان الرجل اذا تکلم یظهر کونه فصیحا او مقمحا و عالما او جاهلا و خبرا و شریرا، و ان لم ینطق کان جمیع ذلک مستورا علی غیره، و لذلک قال: تقدیره حال المرء مخبو تحت لسانه فحذف المضاف و اقیم المضاف الیه مقامه.
ای مستور، المقصد الاصلی من الانسان هو العقل، و نتائجه من سائر العلوم و الطریق للانسان الی معرفته منتهی عقل المرء، و مبلغ علمه هو کلامه، و لذلک قیل تکلموا تعرفوا، و فی المثل المرء باصغریه ای بلسانه و قلبه و الاصل هو القلب و اللسان طریق الیه.
(مرد در زیر زبانش نهفته است.) یعنی حالت شخص در سخن نگفتن او پنهان میماند، بنابراین مضاف (حال) به دلیل روشن بودنش حذف شده است و زیر زبانش، کنایه از سکوت و خاموشی است. توضیح آن که ارزش آدمی به مقدار عقل اوست، و مقدار عقل از ارزش سخن گفتن و کلام شخص به دست میآید چون سخن است که دلیل عقل میباشد. پس اگر همچون حکما و دانایان سخن گفت، روشن میشود که او هم داناست و اگر همچون نادان سخن گفت معلوم میشود که از آن قبیل است و مابین این دو مرتبه مراتب نسبی وجود دارد.
وَ قَالَ علیه السلام الْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ .
قد تکرر هذا المعنی مرارا فأما هذه اللفظة فلا نظیر لها فی الإیجاز و الدلالة علی المعنی و هی من ألفاظه ع المعدودة.
و قال الشاعر و کائن تری من صامت لک معجب
و تکلم عبد الملک بن عمیر و أعرابی حاضر فقیل له کیف تری هذا فقال لو کان کلام یؤتدم به لکان هذا الکلام مما یؤتدم به.
و تکلم جما(ینسبان لزهیر،من معلقته 94 بشرح الزوزنی.) إلا بسحابة لبدت عجاجة.
و سمع رجل منشدا ینشد و کان أخلائی یقولون مرحبا فلما رأونی مقترا مات مرحب .
فقال أخطأ الشاعر إن مرحبا لم یمت و إنما قتله علی بن أبی طالب ع و قال رجل لأعرابی کیف أهلک قال صلبا إن شاء الله.
و کان مسلمة بن عبد الملک یعرض الجند فقال لرجل ما اسمک فقال عبد الله و خفض فقال ابن من فقال ابن عبد الله و فتح فأمر بضربه فجعل یقول سبحان الله و یضم فقال مسلمة ویحکم دعوه فإنه مجبول علی اللحن و الخطإ لو کان تارکا للحن فی وقت لترکه و هو تحت السیاط
(و قال علیهالسلام: المرء مخبوء تحت لسانه) مرد پنهان است در زیر زبان تا سخن نگوید شناخته نشود مرتبه و مقدار او. شعر: مرد پنهان است در زیر زبان خویشتن قیمت و قدرش ندانی تا نیاید در سخن و ازاینجا است که گفتهاند: (تکلموا تعرفوا) یعنی سخن کنید تا شناخته شوید.
مرد پنهان است در زیر زبان خود یعنی تا سخن نگوید حالت و مقدار او ظاهر نگردد. تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد و گفتهاند (تکلموا تعرفوا)
و قال علیهالسلام: «المرء مخبوء تحت لسانه.» یعنی و گفت علیهالسلام که مرد پنهان است، یعنی به حسب علم و کمال، در زیر زبان خود، یعنی وقتی که زبان گشود به سخن گفتن آشکار میشود علم و کمال او.
اللغه: (خبا) خبا الشیء: ستره و اخفاه- المنجد. الاعراب: تحت لسانه، ظرف متعلق بقوله: مخبوء. المعنی: قد امتاز الانسان عن سائر الحیوانات بالعقل و الادراک، و التعقل نطق الروح الانسانیه و فصله الجوهری و لکنه لطیفه ربانیه لا یدرکها الحواس الظاهره، و علی رای الحکماء جوهر مجرد عن الماده و المده لا یحویه زمان و لا مکان و اعطی الله الانسان لسانا ناطقا و قوه للتکلم و البیان لیکون ترجمانا لهذه الجوهر القدسی و مظهرا له، و اشار الیه فی قوله تعالی (الرحمن، خلق الانسان، علمه البیان) فالمرء بجوهره الانسانی هو الناطقه القدسیه یستعد تاره باللحقوق الی الملاء الاعلی و التخلق باخلاق الانبیاء، و تشقی مره بالنزول الی درکات الشیاطین و تنحول الی صفحات کتاب الفجار الذی فی سجین، و یظهر حاله من کلامه، فهو مخبوء تحت لسانه. الترجمه: مرد در زیر زبان خود نهانست.
مرد ار خزف ار طلای کانست***در زیر زبان خود نهانست
و خوش سروده:
تا مرد سخن نگفته باشد***عیب و هنرش نهفته باشد
اقول: قال الشعبی کما روی (الخصال): ان امیرالمومنین (علیه السلام) تکلم بتسع کلمات ارتجلهن ارتجالا فقان عیون البلاغه و ایتمن جواهر الحکمه و قطعن جمیع الانام عن اللحاق بواحده منهن، ثلاث منها فی المناجاه و ثلاث منها فی الحکمه و ثلاث منها فی الادب- الی ان قال-: و اما اللاتی فی الحکمه فقال: (قیمه کل امری ما یحسنه) و (ما هلک امرو عرف قدره). و لفظ الخبر مع العنوان مختلف لکن المعنی واحد، و صدق الشعبی فی کون کلمته (علیه السلام) مما لیس له قیمه، فمن لم یعرف قدره بالنسبه الی الدنیا او الاخره هلک، اما الاخره فمعلوم و اما الدنیا فلانه یعمل عملا لم یکن له ان یعمله او یتکلم بکلام لم یکن له ان یقوله. و فی (الاغانی): قال المهدی یوما لمروان بن ابیحفصه: این ما تقوله (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) فینا من قولک فی ابینا: له لحظات عن حفافی سریره اذا کرها فیها عقاب و نائل فاعترضه آدم بن عبدالعزیز فقال: هیهات ان یقول هذا و لا ابن هرمه کما قال الاخطل فینا: شمس العداوه حتی یستقاد لهم و اعظم الناس احلاما اذا قدروا فغضب المهدی حتی استشاط و قال: کذب و الله ابن النصرانیه العاض بظر امه، و کذبت یا عاض بظر امک، و الله لو لا ان یقال انی خفرت بک لفرقتک من اکثرک شعرا، خذوا برجل ابن الفاعله. فاخرجوه علی تلک الحاله و جعل المهدی- و هو یجر- یشتمه و یقول: یابن الفاعله اراها فی رووسکم و نفوسکم. و فی (المقاتل): کان الرشید یسال عمن له ذکر و نباهه من آل ابیطالب، فذکر له عبدالله بن الحسن بن علی الاصغر المعروف بابن الافطس، فوجه من اخذه و ادخل علیه فقال له: بلغنی انک تجمع الزیدیه و تدعوهم الی الخروج معک. قال: و الله ما انا من هذه الطبقه، انا غلام نشات بالمدینه و فی صحاریها اسعی علی قدمی و اتصید بالبواشق، ما هممت بغیر ذلک قط. قال: صدقت و لکنی انزلک دارا و اوکل بک رجلا واحدا یکون معک و لا یحجبک احدا یدخل علیک. فقال: نشدتک بالله فی دمی، فو الله لئن فعلت ذلک بی لاوسوسن و لیذهبن عقلی. فلم یقبل ذلک منه و حبسه فلم یزل یحتال لان تصل رقعه الی الرشید حتی قدر علی ذلک فانفذ الیه رقعه مختومه فیها کل کلام قبیح و کل شتم شنیع، فلما قراها طرحها و قال: قد ضاق صدر هذا الفتی فهو یتعرض للقتل و ما یحملنی فعله علی ذلک. ثم دعا جعفر بن یحیی فامره ان یحوله الیه (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و یوسع علیه فی محبسه، فلما کان یوم عید- و هو یوم نیروز- قدمه جعفر بن یحیی فضرب عنقه و غسل راسه و جعله فی مندیل و اهداه الی الرشید مع هدایا فقبلها و قدمت الیه، فلما نظر الی الراس افطعه و قال له: و یحک لم فعلت هذا؟ قال: لاقدامه علی ما کتب به الی الخلیفه و بسط لسانه بما بسط. فقال له: و یحک قتلک ایاه بغیر امری اعظم من فعله. ثم امر بغسله و دفنه. فلما کان من امره ما کان فی جعفر قال لمسرور اذا اردت قتله فقل له: هذا بعبدالله بن حسن بن حسن ابن عمی الذی قتلته بغیرامری. فقال مسرو له ذلک عند قتله.
الادیب و الفقیه و الفیلسوف یعرفون بالاقوال، و عن طریقها فقط، و کذلک المحامی و الفلکی و من الیه، اما العاقل و العالم و الطبیب و المهندس فانهم یعرفون بالاقوال و بالافعال ایضا، بل هی اصدق فی الدلاله و اقوی.. و علی ایه حال فکل انسان تترک کلماته جدیدا مفیدا لاخیه الانسان فهو عاقل و عالم و ادیب و فقیه و فیلسوف، اما عباقره اللسان الذین بلغوا القمه من فصاحه الکلام، و لم یترکوا ثرا نبیلا فهم سفسطائیون، و ان کتبوا آلاف المجلدات نثرا و شعرا.
… مخبوء تحت لسانه: انما یظهر عقل المرء و فضله بما یصدر عن لسانه فکانه قد خبیء تحت لسانه فاذا تحرک اللسان انکشف
امام علیهالسلام (درباره گفتار) فرموده است: مرد در زیر زبان خود پنهان است (تا سخن نگوید شناخته نشود).
ظواهر فریبنده نباید انسان را گول بزند. هرگاه در مطالب، دروغ، غیبت و تهمت نباشد معلوم میشود گوینده دیندار است و آنگاه که مطالب آموزنده که برای دین و دنیای مردم مفید است در لابلای کلمات باشد معلوم میشود خدمتگزار و شایسته است، زیرا میداند که انسان از زبان باز خواست میشود و روز قیامت تمام کلماتی که انسان گفته ضبط شده و باید محاسبه و بازرسی شود. خدای عزیز میفرماید: (هر کلمهای از دهان انسان خارج شود نگهبانی آماده نزد آن حاضر است.)
ظواهر فریبنده نباید انسان را گول بزند. هرگاه در مطالب، دروغ، غیبت و تهمت نباشد معلوم میشود گوینده دیندار است و آنگاه که مطالب آموزنده که برای دین و دنیای مردم مفید است در لابلای کلمات باشد معلوم میشود خدمتگزار و شایسته است، زیرا میداند که انسان از زبان باز خواست میشود و روز قیامت تمام کلماتی که انسان گفته ضبط شده و باید محاسبه و بازرسی شود. خدای عزیز میفرماید: (هر کلمهای از دهان انسان خارج شود نگهبانی آماده نزد آن حاضر است.)
اللغه: المرء: مثلثه المیم الانسان جمعه رجل من غیر لفظه. مخبوء: مستور. الشرح: اذا اردت ان تعرف شخصا فاترکه یتکلم فان لسان المرء عنوان شخصیته و به تکشف حقیقته و من خلاله ما یبطن … فاللسان یکشف هذا الانسان فلربما ظننت به شیئا فلما تکلم کشف عن خلافه فقد تزدری الرجل و تحتقر مراه فلما یتکلم و تستمع الی حدیثه یاخذک منطقه و بیانه و یجذبک الیه فتحترمه قهرا عنک بمنطق العقل و الادب.
«مرد پنهان شده زیر زبان خود است».
ابن ابی الحدید می گوید: گر چه این معنی مکرر آمده است ولی این سخن را نظیری در ایجاز و دلالت بر معنی نیست و از سخنان کم نظیر آن حضرت است. او یکی دو لطیفه هم نقل کرده است که ترجمه آن خالی از لطف نیست. گوید: مردی به عربی صحرا نشین گفت: فکر می کنی من چگونه خواهم مرد؟ گفت: به خواست خداوند بر دار کشیده می شوی.
مسلمة بن عبد الملک لشکر را سان می دید، از مردی پرسید نامت چیست؟ گفت: عبد الله و کلمه عبد را با کسره تلفظ کرد. مسلمه پرسید پسر کیستی؟ گفت: پسر عبد الله و کلمه عبد را با فتحه تلفظ کرد. مسلمه فرمان داد او را تازیانه بزنند و آن مرد شروع به گفتن سبحان الله کرد و سبحان را با ضمه نون تلفظ کرد. مسلمه گفت: رهایش کنید که سرشت او با غلط و اشتباه آمیخته است و اگر قرار بود اشتباه را رها کند هنگامی که زیر ضربه های تازیانه بود، رها می کرد.
و قال علیهالسلام
الْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
انسان زیر زبان خود پنهان است
(و تا سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد). ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه این کلام گهربار حکمتآمیز از مرحوم شیخ طوسی در کتاب امالی از عبدالعظیم حسنی از امام جواد علیه السلام از پدرش امام علی بن موسی الرضا از اجدادش از جدش امیرمؤمنان علیهم السلام در ضمن روایتی نقل کرده است که آن حضرت فرمود:چهار جمله من گفتهام که در قرآن مجید تصدیقش آمده است؛گفتهام: «الْمَرءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ فَإذا تَکَلَّمَ ظَهَرَ؛ انسان در زیر زبانش نهفته است،هنگامی که سخن بگوید شخصیتش آشکار میشود».خداوند در قرآن مجید (درباره منافقان) فرموده است: «وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ» ؛آنها را از طرز سخنانشان خواهی شناخت»(محمد،آیه 30).نیز جاحظ که قبل از مرحوم رضی میزیسته است در کتاب المائة المختارة این کلام شریف را نقل میکند (مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 130).جالب اینکه همین کلام حکمتآمیز با اضافهای در حکمت 392 آمده است. )
تا سخن نگفتهای معلوم نیست کیستی!
امام علیه السلام در این کلام بسیار کوتاه و پرمعنا میفرماید:«انسان زیر زبان خود پنهان است (و تا سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد)»؛ (الْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ) .
منظور از«مرء»(انسان) در اینجا شخصیت و ارزش انسان است و منظور از «مخبوء»(نهفته بودن) در زیر زبان این است که هنگامی که سخن بگوید شخصیت او آشکار میشود،چرا که سخن ترجمان عقل و دریچهای به سوی روح آدمی است.هرچه در روح اوست از خوب و بد،والا و پست،بر زبان و کلماتش ظاهر میشود.گاه انسان به افرادی برخورد میکند که از نظر ظاهر بسیار آراسته و پرابهتاند؛اما همین که زبان به سخن میگشاید میبیند که چقدر تو خالی است.و بر عکس به افرادی برخورد میکند که ابداً ظاهری ندارند؛اما هنگامی که زبان به سخن میگشاید،انسان احساس میکند شخص دانشمند و حکیمی است.
مرحوم علامه مجلسی این کلام را از مصباح الشریعة با اضافهای از امام صادق از امیرمؤمنان علی علیهما السلام نقل کرده است و آن اینکه امام علیه السلام به دنبال این جمله میفرماید:
«فَزِنْ کَلَامَکَ وَ اعْرِضْهُ عَلَی الْعَقْلِ وَ الْمَعْرِفَةِ فَإِنْ کَانَ لِلَّهِ وَ فِی اللَّهِ فَتَکَلَّمْ بِهِ وَ إِنْ کَانَ غَیْرَ ذَلِکَ فَالسُّکُوتُ خَیْرٌ مِنْه ؛حال که چنین است کلام خود را بسنج و بر عقل و معرفت عرضه دار هرگاه رضای خدا در آن است آن را بر زبان جاری کن و اگر غیر از آن است سکوت از چنین سخن گفتنی بهتر است». ( .بحارالانوار،ج 68،ص 285،ح 39.)
درباره اهمیت این جمله کوتاه و تاثیر آن در شناخت انسانها دانشمندان اسلام سخنهای برجستهای گفتهاند از جمله ابن ابیالحدید در ذیل همین کلام حکمتآمیز میگوید:مفهوم این کلام در عبارات مختلفی آمده؛اما تعبیری که در اینجا آمده است از نظر کوتاه بودن و پرمعنا بودن نظیر و مانند ندارد. ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 353. )
مرحوم مغنیه در شرح نهجالبلاغه خود میگوید:ادیب و فقیه و فیلسوف تنها با سخنانشان شناخته میشوند و همچنین وکلا و اخترشناسان،ولی طبیب و مهندس و مانند آنها هم با سخنانشان شناخته میشوند و هم با کارهایشان و به هر حال هر انسانی که سخنان تازه مفیدی در اختیار برادر هم نوعش بگذارد عاقل و عالم و ادیب و فقیه و فیلسوف است؛اما سخنوران فصیحی که اثر با ارزشی از خود به یادگار نگذاردند سوفسطائیانی بیش نیستند،هرچند هزاران جلد نثر و نظم نوشته باشند. ( .فی ظلال نهجالبلاغه،ج 4،ص 316.)
تأثیر این سخن امام علیه السلام به قدری در شعرا و ادیبان زیاد بوده که در اشعار آنها نمایان است.
سعدی میگوید:
تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد
نیز میگوید:
زبان در دهان ای خردمند چیست کلید در گنج صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند کسی که گوهر فروش است یا پیلهور
شاعر دیگری میگوید:
آدمی مخفی است در زیر زبان این زبان پرده است بر درگاه جان
شاعر دیگری میگوید:
مرد،ار خزف و طلای کان است در زیر زبان خود نهان است
وَ قَالَ علیه السلام هَلَکَ امرُؤٌ لَم یَعرِف قَدرَهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: نابود شد کسی که ارزش خود را ندانست .
کسی که ارج خود نشناخت جان خود را باخت.
و فرمود هلاک شد مرد که نشناخت قدر و مرتبه خود را
و فرمود (علیه السلام): کسی که قدر و منزلت خویش نشناسد، هلاک شود.
و آن حضرت فرمود:انسانی که اندازه خود را نشناخت هلاک شد .
شروح:
و قوله هلک امرء لم یعرف قدره لفظه الخبر و معناه الامر، ای اعرف قدرک لا تهلک، لان من لم یعرف کونه عبدا ذلیلا لله العزیز و هو قدره لا یمکنه طاعته و عبادته فیهلک، و کذلک من عرف فیما بین الناس محله و لم یتجاوز مقداره امن بوائقهم.
من لم یعرف له انه ممکن الوجود محتاج الغیر لا یعرف خالقه، فیهلک بجهله، من یجب علیه عرفانه، و من لم یعرف انه عبد و له مولی یجب علیه طاعته، لم یات بطاعته مولاه، فیهلک، (و من لم یعرف انه عبد ذلیل معقود بناصیته سمه الذل لم یقر بالذل بل یتقمص لباس الکبریاء فینازع الله فی ردائه فیهلک) و من لم یعرف ما محله فیما بین الناس، و هو وضیع فیما بینهم ام رفیع فیرفع فوق قدره و یعدو طوره و یاتی بما لیس له یقتل او یستخف به و ذلک نوع هلاک.
(آن کس که قدر خود ندانست نابود و تباه شد). در سخن قبل معلوم شد که قدر همان مقدار و منزلت شخص از داشتن فضیلت و نداشتن آن است. و هر کس منزلت خود را نداند، ممکن است از حد تجاوز کند و در نتیجه هلاک شود. مثلا کسی که جایگاه خود را نسبت به دانش نشناسد ممکن است آن را بالاتر از موضع خود قرار دهد و یا نادانی خویش را به عقیدهی خود کمال بپندارد. و در نتیجه به هلاکت اخروی بیفتد و چه بسا هلاکت دنیایی را نیز در پی داشته باشد، و لازمهی تجاوز او از حد خود، بازیچه دست و زبان مردم شدن و بدان وسیله به هلاکت رسیدن است.
وَ قَالَ علیه السلام هَلَکَ امْرُؤٌ لَمْ یَعْرِفْ قَدْرَهُ .
هذه الکلمة من کلماته المعدودة و کتب النعمان بن عبد الله إلی القاسم بن عبید الله کتابا یدل فیه بخدمته و یستزید فی رزقه فوقع علی ظهره رحم الله امرأ عرف قدره أنت رجل قد أعجبتک نفسک فلست تعرفها فإن أحببت أن أعرفکها عرفتک فکتب إلیه النعمان کنت کتبت إلی الوزیر أعزه الله کتابا أستزیده فی رزقی فوقع علی ظهره توقیع ضجر لم یخرج فیه مع ضجره عما ألفته من حیاطته و حسن نظره فقال إنه قد حدث لعبده عجب بنفسه و قد صدق أعلی الله قدره لقد شرفنی الوزیر بخدمته و أعلی ذکری بجمیل ذکره و نبه علی کفایتی باستکفائه و رفعنی و کثرنی ( ب:«کبرنی». ) عند نفسی فإن أعجبت فبنعمته عندی و جمیل تطوله علی و لا عجب و هل خلا الوزیر من قوم یصطنعهم بعد ملة و یرفعهم بعد خمول و یحدث لهم همما رفیعة و أنفسا علیه و فیهم شاکر و کفور و أرجو أن أکون أشکرهم للنعمة و أقومهم بحقها و قد أطال الله بقاءه إن عرف نفسه و إلا عرفناه إیاها فما أنکرها و هی نفس أنشأتها نعمة الوزیر و أحدثت فیها ما لم تزل تحدثه فی نظرائها من سائر عبیده و خدمه و الله یعلم ما یأخذ به نفسه من خدمة مولاه و ولی نعمته إما عادة و دربة و إما تأدبا و هیبة و إما شکرا و استدامة للنعمة.
فلما قرأ القاسم بن عبید الله کتابه استحسنه و زاد فی رزقه
(و قال علیهالسلام: هلک امرء لم یعرف قدره) هلاک شد مردی که نشناخت مقدار و مرتبه خود را زیرا که هر که نشناخت خود را به این عنوان که ممکنالوجود است و در وجود محتاج است به واجبالوجود پس نشناخت خالق و معبود خود را فحینئذ هالک شد در آن جهان و معذب شد ابدا در نیران به جهت عدم معرفت به معبود منان، یا آنکه هر که نشناسد مرتبه خود را مظنه آن است که از حد خود تجاوز نماید و به واسطه آن مردم جور کنند به او و به زبان و دست به او ایذاء و آزار رسانند و با او همیشه در مقام استهزا و سخریه باشند تا به واسطه این هلاک شود.
هلاک شد مردی که نشناخت قدر خود را. یا از این جهت که پای از اندازه خود بیرون نهاد، چنانچه در وصیت فرزند خود میگوید (و من اقتصر علی قدره کان ابقی له) یا از آن جهت که قیمت خود نشناخت که او چه گوهری گرانمایه است، و او را اهلیت چه مرتبه و منزلت از قرب حضرت عزت نهادهاند (و قال تعالی: و لقد کرمنا بنی آدم.) (و عنه علیهالسلام فی دیوانه) و تحسب انک جرم صغیر وفیک انطوی العالم الاکبر و انت الکتاب المبین الذی باحرفه یظهر المضمر فلا حاجه لک فی خارج یخبر عنک بما یسطر
و قال علیهالسلام: «هلک امرو لم یعرف قدره.» یعنی و گفت علیهالسلام که مرده و نیست است شخص صاحب قدری که قدر خود را نشناسد، یعنی کسی که قدر خود را ضایع کرد مانند مردهی هلاک شدهی بیثمر و بیمنفعت است.
المعنی: قدر الانسان غال، و رتبته عالیه، فهو اشرف المخلوقات، و زبده الکائنات و خلیفه الله فی ارضه، قد امر الله الملائکه المقربین بالسجود لابیه، و انزل فی کتابه آیه التکریم بشانه، فقال تعالی (70- الاسراء-: و لقد کرمنا بنی آدم و حملناهم فی البر و البحر و رزقناهم من الطیبات و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا). و افتتح باسمه سوره الدهر فقال: (هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا). فالمقصود من عرفانه نفسه حفظ رتبته الانسانیه بمتابعه الشرع و العمل بالحکمه و العقل و ترک الشهوات و اتباع الشیاطین الغواه، فلو جهل قدره و ترک جوهره و اتبع بطنه و فرجه، فقد هلک، و قوله: (هلک امرو) یحتمل ان یکون جمله دعائیه. الترجمه: نابود باد مردی که اندازه خود را نشناسد.
هر کس نشناخت قدر خود***را در چاه هلاک سرنگون شد
(الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) قال الرضی: و لو لم یکن فی هذا الکتاب الا هذا الکلام لکفی به موعظه ناجعه و حکمه بالغه و بصیره لمبصر و عبره لناظر مفکر. اقول: قول المصنف: (و قال (علیه السلام) لرجل ساله ان یعظه) رواه (تحف العقول) عنه (علیه السلام) ابسط، فقال: موعظه له (علیه السلام) فی وصف المقصرین … و رواه الجاحظ فی (بیانه) عنه (علیه السلام) اخصر، و اخذه عنه عبدالله بن عباس فوعظ به ابنه علی بن عبدالله بن عباس کما رواه المفید فی (امالیه). قوله (علیه السلام): (لا تکن ممن یرجوا الاخره بغیر العمل) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (بغیر عمل) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه)، نهی (علیه السلام) عن رجاء الاخره بدون عمل، لانه کمن رجا ضرب البیدر بدون زرع، و قد قال تعالی (ادخلوا الجنه بما کنتم تعملون) و قد قال النبی (صلی الله علیه و آله): لا یدع مدع و لا یتمن متمن انه ینجو الا بعمل و رحمه، لو عصیت هویت، اللهم هل بلغت. و من الشعر المنسوب الیه (علیه السلام) کما قال ابن ابیالحدید فی غیر هذا الموضع: غر جهولا امله یموت من جا اجله و من دنا من حتفه لم تغن عنه حیله (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) و ما بقاء آخر قد غاب عنه اوله و المرء لا یصحبه فی القبر الا عمله و فی (الاغانی): قال الرشید لابی العتاهیه: عظنی. قال: اخافک. فقال له: انت آمن فانشده: ترجو النجاه و لم تسلک طریقتها ان السفینه لا تجری علی الیبس فبکی حتی بل کمه. (و یرجی التوبه) ای: یوخرها من (ارجا) او (ارجی). (بطول الامل) و هذا احد عبقریات ابلیس فی اهلاک الناس، و قد هلک من هلک قبل بذا. هذا، و لما بعث عبدالملک بن مروان خالد بن عبدالله بن خالد بن اسید الی البصره- و کان علیها مصعب من قبل اخیه- کان طائفه مع ذا و طائفه مع ذا، و کان قیس السلمی مع مصعب، و کان یستاجر الرجال یقاتلون معه، فتقاضاه رجل اجره فقال: غدا اعطیکها. فقال بعضهم لقیس- و کان قیس یعلم فی عنق فرسه جلاجل-: لبئس ما حکمت یا جلاجل النقد دین والطعان عاجل (یقول فی الدنیا بقول الزاهدین و یعمل فیها بعمل الراغبین) فی (المروج): اظهر ابن الزبیر الزهد فی الدنیا مع الحرص علی الخلافه و قال: انما بطنی شبر فما عسی ان یسع ذلک من الدنیا و انا العائذ بالبیت، و کثرت اذیته لبنی هاشم مع شحه بالدنیا علی سائر الناس، فقال بعضهم: تخبر من لا قیت انک عائذ و تکثر قتلا بین زمزم و الرکن (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) ایضا: لو کان بطنک شبرا قد شبعت و قد افضلت فضلا کثیرا للمساکین و کان الحسن البصری یقول فی الحجاج: یتکلم علی المنبر بکلام الاولیاء و ینزل و یعمل عمل الجبابره. و قال بعضهم لسلیمان بن عبدالملک: کان الحجاج یتزین تزین المومسه و یصعد المنبر و یتکلم بکلام الاخیار، فاذا نزل عمل عمل الفراعنه. و فی (المعجم): کان قاضی القضاه عبدالجبار شیخ المعتزله یزعم ان المسلم یخلد فی النار علی ربع دینار، و صادره فخر الدوله علی ثلاثه آلاف الف درهم قیل باع فی مصادرته الف طیلسان مصری، و جمیع هذا المال من قضاء الظلمه بل الکفره عنده و علی مذهبه. و فی الخبر: قال المسیح (علیه السلام) للحواریین: لا تکونوا کالمنخل یخرج الدقیق الطیب و یمسک النخاله، قولکم شفاء و عملکم داء. و قال شاعر: و منتظر للموت فی کل ساعه یشید بیتا دائما و یحصن له حین یتلوه حقیقه موقن و افعاله افعال من لیس یوقن ایضا: اذا نصبوا للقول قالوا فاحسنوا و لکن حسن القول خالفه الفعل و ذموا لنا الدنیا و هم یرضعونها افاویق حتی ما یدر لها ثعل ایضا: اذا وصف الاسلام احسن وصفه بفیه و یابی قلبه و یهاجره (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و..
.) و ان قام قال الحق مادام قائما نقی اللسان کافر بعد سایره ایضا: لا یعجبک من خطیب قوله حتی یکون مع اللسان دخیلا ایضا: و لفظه یامرنا بالتقی و لحظه یامرنا بالخنا (ان اعطی منها لم یشبع) لو کان لابن آدم و ادیان من ذهب لابتغی لهما ثالثا. (و ان منع منها لم یقنع) و تذهب اعمال من کان کذلک فی القیامه هباء منثورا، و ان کانت کالجبال. (یعجز عن شکر ما اوتی) فقالوا علیهم السلام ان کل نعمه عجزت عن شکرها بمنزله سیئه تواخذ بها. و فی (تاریخ بغداد): خرج دعبل الی خراسان فنادم عبدالله بن طاهر فاعجب به، فکان فی کل یوم ینادمه یامر له بعشرهآلاف درهم، و کان ینادمه فی الشهر خمسهعشر یوما، و کان ابن طاهر یصله فی کل شهر بمئه و خمسینالف درهم فلما کثرت صلاته له تواری دعبل عنه فی یوم منادمته فی بعض الخانات، فطلبه فلم یقدر علیه، فشق ذلک علیه، فلما کان من الغد کتب الیه دعبل: هجرتک لم اهجرک من کفر نعمه و هل یرتجی نیل الزیاده بالکفر (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) و لکننی لما اتیتک زائرا فافرطت فی بری عجزت عن الشکر فملان لا آتیک الا معذرا ازورک فی الشهرین یوما و فی الشهر فان زدت فی بری تزیدت جفو و لم تلقنی حتی القیامه و الحشر قلت: فاذا کان الانسان فی احسان واحد من مخلوق کذلک فکیف یجب ان یکون فی نعمه عز و جل التی لا تحصی ابدا. (و یبتغی الزیاده فیما بقی) فی (الکافی) عن الرضا (علیه السلام): من لم یقنعه من الرزق الا الکثیر لم یکفه من العمل الا الکثیر، و من کفاه من الرزق القلیل فانه یکفیه من العمل القلیل. (ینهی و لا ینتهی) فی المثل: تنهانا امنا عن الغی (البغاء) و تغدو فیه. لا تنه عن خلق و تاتی مثله عار علیک اذا فعلت عظیم و عدم الانتهاء عن المنکر مذموم مطلقا، قال تعالی (لعن الذین کفروا من بنیاسرائیل علی لسان داود و عیسی بن مریم ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون کانوا لا یتناهون عن منکر فعلوه لبئس ما کانوا یفعلون تری کثیرا منهم یتولون الذین کفروا لبئس ما قدمت لهم انفسهم ان سخط الله علیهم و فی العذاب هم خالدون و لو کانوا یومنون بالله و النبی و ما انزل الیه ما (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) اتخذوهم اولیاء و لکن کثیرا منهم فاسقون). (و یامر بما لا یاتی) (اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم). یا آمر الناس بالمعروف مجتهدا و ان رای عاملا بالمنکر انتهره ابدا بنفسک قبل الناس کلهم فاوصها و اتل ما فی سوره البقره اشاره الی الایه، و قیل بالفارسیه: (توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند). و قال الشاعر: و غیر تقی یامر الناس بالتقی طبیب یداوی و الطبیب مریض لا ترکبن الصنیع الذی تلوم اخاک علی مثله و لا یعجبنک قول امری یخالف ما قال فی فعله (یحب الصالحین و لا یعمل عملهم، و یبغض المذنبین و هو احدهم) المراد انه کما یحب الصالحین لیعمل الصالحات و کما یبغض المذنبین لیجتنب السیئات لا انه لا یحب الصالحین و لا یبغض المذنبین، فمن لم یکن محب الصالحین و مبغض المذنبین فهو کافر. (یکره الموت لکثره ذنوبه و یقیم علی ما یکره الموت له) (یود احدهم لو یعمر الف سنه و ما هو بمزحزحه من العذاب ان یعمر). (ان سقم ظل نادما، و ان صح امن لاهیا) و کان علیه ان یغتنم الفرصه فی سلامته فی هذه المره فلابد ان یسقم مره اخری و لا یسلم. (یعجب بنفسه اذا عوفی) فی الخبر: اوحی تعالی الی داود (علیه السلام) بشر المذنبین و انذر الصدیقین. قال: کیف یا رب؟ قال: بشر المذنبین انی اقبل (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) التوبه و اعفو عنهم، و انذر الصدیقین الا یعجبوا باعمالهم، فلیس عبد انصبه للحساب الا هلک. ایضا: ظهر ابلیس لموسی (علیه السلام) و علیه برنس ذو الوان، فقال له: ما هذا؟ قال: اختطف به قلوب بنی آدم. فقال له: فاخبرنی بالذنب الذی اذا اذنبه ابن آدم استحوذت علیه. قال: اذا اعجبته نفسه، و استکثر عمله، و صغر فی عینه ذنبه. ایضا: دخل عابد و فاسق المسجد، فخرجا و الفاسق صدیق لکون فکره فی التندم علی فسقه و استغفاره من ذنبه، و العابد فاسق لکونه مدلا بعبادته و فکرته فی ذلک. (و یقنط اذا ابتلی) (ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا و اذا مسه الخیر منوعا). (ان اصابه بلاء دعا مضطرا، و ان اصابه رخاء اعرض مغترا) (فاذا رکبوا فی الفلک دعوا الله مخلصین له الدین فلما نجاهم الی البر اذا هم یشرکون)، (و اذا مس الانسان ضر دعا ربه منیبا الیه ثم اذا خوله نعمه منه نسی ما کان یدعو الیه من قبل). (تغلبه نفسه علی ما تظن) من الامال البعیده (و لا یغلبها علی ما یستیقن) من الموت و القیامه (یخاف علی غیره بادنی من ذنبه، و یرجو لنفسه باکثر من عمله) مع انه لو عکس فکان عمله اکثر من غیره، و ذنبه اقل من غیره لکان علیه (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) ان یخاف علی نفسه اکثر و یرجو لغیره اکثر. و فی (المروج) عن ابن عیاش المنتوف، قال المنصور یوما و
نحن عنده: اتعرفون جبارا اول اسمه عین قتل جبارا اول اسمه عین؟ و جبارا اول اسمه عین، و جبارا اول اسمه عین؟ قلت: نعم. عبدالملک قتل عمرو بن سعید الاشدق و عبدالله بن الزبیر و عبدالرحمن بن محمد بن الاشعث. فقال: اتعرفون خلیفه اول اسمه عین قتل جبارا اول اسمه عین؟ و جبارا اول اسمه عین، و جبارا اول اسمه عین؟ قلت: نعم انت قتلت عبدالرحمن بن مسلم- ای: ابامسلم- و عبدالجبار بن عبدالرحمن- و کان عامله علی خراسان فخلع فاسر فامر بقطع یدیه و رجلیه ثم ضرب عنقه- و عبدالله بن علی سقط علیه البیت. قال: فما ذنبی ان کان سقط علیه البیت؟ قلت: لا ذنب لک. فسمی عبدالملک جبارا و نفسه خلیفه مع انه کان اشد فی الجباریه، فعبدالملک کتب الی الحجاج ان یرعی السجاد (علیه السلام) لان بنی ابیسفیان انقرضوا بتعرضهم لبیته، و هو- مع ان الصادق (علیه السلام) کان اخبره بصیروره الامر الیهم حتی یلعب به صبیانهم- احضره مرات لقتله، و کان (علیه السلام) یدعو لدفع شره حتی و افق الاخیر الاجل. (ان استغنی بطر) و البطر: شده المرح. (و فتن) (ان الانسان لیطغی ان رآه استغنی)، (و کم اهلکنا من قریه بطرت معیشتها فتلک مساکنهم لم تسکن من بعدهم الا قلیلا)، (و لا تمدن عینیک الی ما متعنا به ازواجا منهم زهره الحیاه الدنیا لنفتنهم فیه). (و ان افتقر قنط) (فاما الانسان اذا ما ابتلاه ربه فاکرمه و نعمه فیقول (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) ربی اکرمن و اما اذا ما ابتلاه فقدر علیه رزقه فیقول ربی اهانن). (یقصر اذا عمل) و الحال انه تعالی قال: (فاستبقوا الخیرات)، (سابقوا الی مغفره من ربکم و جنه عرضها کعرض السماء و الارض). (و یبالغ اذا سال) عن الصادق (علیه السلام): ایاک و سوال الناس فانه ذل فی الدنیا و حساب طویل یوم القیامه. و عن الباقر (علیه السلام): لو یعلم السائل ما فی المساله، ما سال احد احدا، و لو یعلم المعطی ما فی العطیه، ما رد احد احدا. و عن النبی (صلی الله علیه و آله): ان الارزاق دونها حجب، فمن شاء قنی حیاءه و اخذ رزقه، و من شاء هتک الحجاب و اخذ رزقه، و الذی نفسی بیده لان یاخذ احدکم حبلا ثم یدخل عرض هذا الوادی فیحتطب حتی لا یلتقی طرفاه ثم یدخل به السوق فیبیعه بمد من تمر یاخذ ثلثه و یتصدق بثلثیه، خیر له من ان یسال الناس، اعطوه او حرموه. (ان عرضت له شهوه اسلف المعصیه و سوف التوبه) مع انه تعالی قال (و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنه هی الماوی) و قالوا (علیه السلام): اذکروا انقطاع اللذات و بقاء التبعات. (و ان عرته المحنه انفرج عن شرائط المله) فیعلم انه لیس بکامل الایمان و الا فالمومن الکامل دینه اشد من الجبل یوثر فی الجبل المعول و لا یوثر فی (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) دینه شیء، و السحره لما قال لهم فرعون (و لاصلبنکم فی جذوع النخل) لایمانهم بموسی قالوا له (فاقض ما انت قاض انما تقضی هذه الحیاه الدنیا انا آمنا بربنا لیغفر لنا خطایانا و ما اکرهتنا علیه من السحر). (یصف العبره و لا یعتبر) کما ان اکثر الناس یصفون الحق و لا یعملون به (و یبالغ فی الموعظه و لا یتعظ) قال الشاعر: ابدا بنفسک فانهها عن غیها فاذا انتهت عنه فانت حکیم فهناک تعذر ان وعظت و یقتدی بالقول منک و یقبل التعلیم و قیل بالفارسیه: واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند چون بخلوت میروند آن کار دیگر میکنند (فهو بالقول مدل) من الدلال. (و من العمل مقل) فی (تاریخ بغداد): لقی رجل یحیی بن اکثم- و هو یومئذ علی قضاء القضاه- فقال له: کم آکل؟ قال: دون الشبع. قال: فکم اضحک؟ قال: لا یعلو صوتک. قال: فکم ابکی؟ قال: لا تمل البکاء من خشیه الله. قال: فکم اخفی من عملی: قال: ما استطعت. قال: فکم اظهر منه؟ قال: ما یقتدی بک البر الخیر، و یومن علیک
قول الناس. فقال الرجل: سبحان الله قول قاطن و عمل ظاعن. قلت: قال الرجل ذلک لان یحیی کان بالعکس عملا، و کان معروفا بعمل اللواط بل القول بحلیته. (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) (ینافس ما یفنی، و یسامح ما یبقی) علی العکس مما قال تعالی (ان الابرار لفی نعیم علی الارائک ینظرون تعرف فی وجوههم نضره النعیم یسقون من رحیق مختوم ختامه مسک و فی ذلک فلیتنافس المتنافسون)، (لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم). (یری الغنم مغرما و الغرم مغنما) (و من الاعراب من یتخذ ما ینفق مغرما و یتربص بکم الدوائر علیهم دائره السوء)، (ان الذین کفروا ینفقون اموالهم لیصدوا عن سبیل الله فسینفقونها ثم تکون علیهم حسره ثم یغلبون). و فی (المناقب): فرق الرضا (علیه السلام) بخراسان ماله کله فی یوم عرفه، فقال له الفضل بن سهل: ان هذا المغرم. فقال: بل هو المغنم، لا تعدن مغرما ما ابتغیت به اجرا و کرما. (یخشی الموت و لا یبادر الفوت) مع ان الفرصه تمر مر السحاب و یجب اغتنام الحیاه قبل الممات (و انفقوا مما رزقناکم من قبل ان یاتی احدکم الموت فیقول رب لو لا اخرتنی الی اجل قریب فاصدق و اکن من الصالحین و لن یوخر الله نفسا اذا جاء اجلها والله خبیر بما تعملون)، (او لم نعمرکم ما یتذکر فیه من تذکر). (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) (یستعظم من معصیه غیره ما یستقل اکثر من نفسه). و تعذر نفسک اما اسات و غیرک بالعذر لا تعذر و تبصر فی العین منه القذی و فی عینک الجذع لا تبصر (و یستکثر من طاعته ما یحقر من طاعه غیره) و الواجب ان یحکم فی غیره اذا کان اکبر منه بانه اکثر طاعه، و اصغر اقل معصیه، و تراه فی شک من معصیته و یقینه فی معصیه نفسه. (فهو علی الناس طاعن و لنفسه مداهن) فی (الاغانی): لما مات ابراهیم الموصلی کان ابراهیم بن المهدی یشرب و جواریه یغنین- و کان کالشامت بموته- و اندفع یغنی: ستبکیه المزامر و الملاهی و تسعدهن عاتقه الدنان و تبکیه الغویه اذ تولی و لا تبکیه تالیه القران فقال بعض من حضر فی نفسه: افتراه هو اذا مات من یبکیه؟ المحراب ام المصحف؟! مع انه کان- کما اعترف- تلمیذ ابلیس فی الغناء، ظهر له و علمه. و قال دعبل فیه لما قام فی مجلس المامون لما جعل الرضا (علیه السلام) ولی عهده: ان کان ابراهیم مضطلعا بها فلتصلحن من بعده لمخارق (اللهو مع الاغنیاء احب الیه من الذکر مع الفقراء) و قالوا علیهم السلام: من تواضع لغنی لغناه ذهب ثلثا دینه. و عن الکاظم (علیه السلام): محادثه العالم علی المزابل، خیر من محادثه (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) الجاهل علی الزرابی. و فی (تفسیر القمی) فی (و لا تطرد الذین یدعون ربهم بالغداه و العشی یریدون وجهه ما علیک من حسابهم من شیء و ما من حسابک علیهم من شیء فتطردهم فتکون من الظالمین) کان بالمدینه فقراء مومنون امرهم النبی (صلی الله علیه و آله) ان یکونوا فی صفه یاوون الیها، و کان النبی یتعاهدهم بنفسه، و ربما حمل الیهم ما یاکلون، و کانوا یختلفون الی النبی فیقربهم و یقعد معهم و یونسهم، و کان اذا جاء الاغنیاء و المترفون من اصحابه انکروا علیه ذلک و قالوا له اطردهم عنک، فجاء یوما رجل من الانصار الیه (صلی الله علیه و آله) و عنده رجل من اصحاب الصفه قد لزق بالنبی و النبی یحدثه، فقعد الانصاری بالبعد منهما، فقال له النبی: تقدم فلم یفعل، فقال له النبی: لعلک خفت ان یلزق بک فقره. قال: اطرد عنک هولاء، فنزلت الایات. و فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): جاء رجل موسر الی النبی (صلی الله علیه و آله) نقی الثوب فجلس، فجاء رجل معسر درن الثوب فجلس الی النبی بجنب الموسر فقبض الموسر ثیابه من تحت فخذیه، فقال له النبی: اخفت ان یمسک من فقره شیء؟ قال: لا. قال: فما حملک علی ما صنعت؟ فقال: ان لی قرینا یزین لی کل قبیح و یقبح لی کل حسن، و قد جعلت له نصف مالی. فقال النبی (صلی الله علیه و آله) للمعسر: اتقبل؟ قال: لا. قال له الرجل: لم؟ قال: اخاف ان یدخلنی ما دخلک. (یحکم علی غیره لنفسه و لا یحکم علیها لغیره) من انصف الناس فهو (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) المومن حقا (و لو علی انفسکم او الوالدین و الاقربین). و فی (الاغانی): لقی الفرزدق کثیرا بقارعه البلاط فقال له: یا اباصخر! انت انسب العرب حیث تقول: ارید لانسی ذکرها فکانما تمثل لی لیلی بکل سبیل قال له کثیر: و انت یا ابافراس افخر العرب حیث تقول: تری الناس ما سرنا یسیرون خلفنا و ان نحن او مانا الی الناس وقفوا قال الراوی: و هذان البیتان جمیعا لجمیل، سرق احدهما الفرزدق و سرق الاخر کثیر. فقال له الفرزدق: هل کانت امک ترد البصره. قال: لا و لکن ابی کان کثیرا یردها، فعرض بکثیر فی سرقته و نسی سرقه نفسه، و اعتقد شاعریه بیته فقط. فی (العیون): کان رجل من المتوقرین لا یزال یعیب النبیذ و شرابه، فاذا وجده سرا شربه، فقال بعض جیرانه: و عیابه للشرب لو ان امه تبول نبیذا لم یزل یستبیلها و فی (العقد): قیل للحجاج کیف وجدت منزلک بالعراق؟ قال: خیر منزل لو ادرکت بها اربعا لتقربت الی الله بدمائهم. قیل: و من هم؟ قال: مقاتل بن مسمع ولی سجستان فاتاه الناس فاعطاهم الاموال، فلما قدم البصره بسط الناس له اردیتهم، فقال لمثل هذا فلیعمل العاملون، و عبیدالله بن ظبیان خطب خطبه اوجز فیها، فنادی رجل من اعراض الناس: کثر الله فینا من امثالک، قال: لقد سالتم الله شططا، و معن بن زراره کان ذات یوم جالسا علی الطریق فمرت (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) به امراه فقالت: یا عبدالله! این الطریق الی مکان کذا؟ فغضب و قال: المثلی یقال یا عبدالله؟! و ابوسماک الحنفی اضل ناقته فقال: لئن لم یردها علی لا صلیت له ابدا، فلما وجدها قال: علم ان یمینی کانت برا. قال الراوی: و نسی الحجاج نفسه و هو خامس الاربعه بل هو افسقهم و اطغاهم و اعظمهم الحادا، کتب الی عبدالملک: ان خلیفه الله فی ارضه اکرم علیه من رسوله الیهم. و لما سمع الحجاج بظفر ابن خازم علی الکفار قال: الحمد لله الذی نصر المنافقین علی الکفار. (یرشد غیره و یغوی نفسه) و (و یرشد) فی (المصریه) تحریف. فی (الکافی) عن الباقر (علیه السلام) فی قوله تعالی: (فکبکبوا فیها هم و الغاون) هم قوم و صفوا عدلا بالسنتهم ثم خالفوه الی غیره. و عن الصادق (علیه السلام): اوحی تعالی الی داود: لا تجعل بینی و بینک عالما مفتونا بالدنیا فیصدک عن طریق محبتی، فان اولئک قطاع طریق عبادی المریدین، ان ادنی ما انا صانع بهم ان انزع حلاوه مناجاتی من قلوبهم. (فهو یطاع و یعصی) فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) فی قوله تعالی: (انما یخشی الله من عباده العلماء) من لم یصدق فعله قوله فلیس بعالم. و عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال الحواریون لعیسی: من نجالس؟ قال: من یذکرکم (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) الله رویته، و یزید فی علمکم منطقه، و یرغبکم فی الاخره عمله. (و یستوفی و لا یوفی) (ویل للمطففین الذین اذا اکتالوا علی الناس یستوفون و اذا کالوهم او وزنوهم یخسرون). (یخشی الخلق فی غیر ربه) مع انه تعالی قال: (و لا یخافون لومه لائم). و شاور معاویه الاحنف فی استخلاف یزید، فسکت فقال: مالک لا تقول؟ فقال: ان صدقناک اسخطناک، و ان کذبناک اسخطنا الله، و سخطک اهون من سخط الله. قال: صدقت. و قال ابن هبیره للحسن البصری: تاتینا کتب یزید بن عبدالملک، فان انفذتها وافق سخط الله و ان لم انفذها خشیت علی دمی. فقال: هذا الشعبی فقیه الحجاز عندک فاساله، فساله فقال: انما انت عبد مامور. فقال للحسن: ما تقول انت؟ فقال: یا ابن هبیره خف الله فی یزید و لا تخف یزید فی الله، ان الله مانعک من یزید، و ان یزید لا یمنعک من الله، لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق، فانظر ما کتب الیک یزید، فاعرضه علی کتاب الله، فان وافقه فانفذه، و ان خالفه فلا تنفذه، فان الله اولی بک من یزید، و کتاب الله اولی بک من کتاب یزید. فقال ابن هبیره: هذا الشیخ صدقنی و رب الکعبه. (و لا یخشی الله فی خلقه) قالوا علیهم السلام: اتقوا من لا یجد ملجا الا الله. و فی (الطبری): اقر معاویه بعد زیاد سمره بن جندب سته اشهر ثم عزله، فقال سمره: لعن الله معاویه! لو اطعت الله کما اطعت (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) معاویه ما عذبنی ابدا. و فی (الخلفاء): قال طاووس لسلیمان بن عبدالملک: ابغض الخلق الی الله عبد اشرکه الله فی سلطانه، فعمل فیه بمعاصیه، فحک سلیمان راسه حتی کاد ان یجرح. (قال الرضی: و لو لم یکن فی هذا الکتاب الا هذا الکلام لکفی به موعظه ناجعه) من نجع فیه الدواء: اثر (و حکمه بالغه، و بصیره لمبصر، و عبره لناظر مفکر). مر ان ابن عباس اخذه منه (علیه السلام) و وصی به ابنه ثم قال له: لیکن هذا کنزک الذی تدخره، و کن به اشد اغتباطا منک بکنزالذهب الاحمر، فانک ان وعیته اجتمع لک به خیر الدنیا و الاخره. هذا، و فی (ذیل الطبری): اتی صعصعه عم الفرزدق النبی (صلی الله علیه و آله) فقرا النبی علیه (فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره) فقال صعصعه: حسبی لا اسمع غیرها
کل من یدعی ما لیس فیه فماله الوبال و الهلاک، و الخیبه و الخسران، لانه یتصدی لامور لیس لها بکفو، و یعیش فی عالم بعید عن واقعه. و تقدم قول الامام فی الخطبه 16: (هلک من ادعی، و خاب من افتری، و کفی بالمرء جهلا ان لا یعرف قدره).
… العمل و یرجی التوبه: یرجی بالتشدید ای یوخر التوبه … ما یکره الموت له: الذی یکره الموت لاجله هو الذنوب و اقام علیها داوم علی اتیانها … ان سقم ظل نادما: ان اصابه السقم لازم الندم علی التفریط ایام الصحه فاذا عادت له الصحه غره الامن و غرق فی اللهو … علی ما یستیقن: هو علی یقین من ان السعاده فی الزهاده و الشرف فی الفضیله ثم لا یقهر نفسه علی اکتسابهما و اذا ظن بل توهم لذه حاضره او منفعه عاجله دفعته نفسه الیها و ان هلک … استغنی بطر و فتن: بطر کفرح اغتر بالنعمه و الغرور فتنه و القنوط الیاس و الوهن الضعف … شهره اسلف المعصیه: اسلف قدم و سوف آخر … عن شرائط المله: شرائط المله الثبات و الصبر و استعانه الله علی الخلاص عند عرو المحن ای طروق البلایا و انفرج عنها ای انخلع و بعد … العبره و لا یعتبر: العبره بالکسر تنبه النفس لما یصیب غیرها فتخترس من اتیان اسبابه … فهو بالقول مدل: ادل علی اقرانه استعلی علیهم … یری الغنم مغرما: الغنم بالضم الغنیمه و المغرم الغرامه و الاعمال العظیمه غنیمه العقلاء و الشهوات خساره الاعمار … و لا یبادر الفوت: الفوت فوات الفرصه و انقضاوها و بادره عاجله قبل ان یذهب
… یخشی الخلق فی غیر ربه: ای یخشی الخلق فیعمل لغیر الله خوفا منه و لکنه لا یخاف الله فیضر عباده و لا ینفع خلقه
امام علیهالسلام (درباره مقام و منزلت) فرموده است: تباه گشت مردی که قدر و منزلت خود را نشناخت (ندانست که چه گوهر گرانمایه است، یا از حد تجاوز کرده پا از گلیمش درازتر نمود).
درک موقعیت و ارزیابی آن یکی از راههای رشد و شخصیت پیدا کردن افراد است. وقتی انسان شخصیت خود را ارزیابی نکرده باشد با هر کس و ناکس رفت و آمد میکند، از هر فردی تقاضا مینماید و … سرانجام راه رشد و عظمت خویش را مسدود میگرداند. شخص دانا سعی میکند موقعیت اجتماعی خود را حفظ کند تا آنجا که میتواند بر آن بیفزاید. ابولهب عموی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بود ابوطالب هم عموی آن حضرت. ابوطالب ارزش خود را درک کرد و حفظ نمود و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را یاری کرد و فرزندش علی (علیه السلام) در رکاب آن حضرت جانفشانی نمود اما ابولهب نه تنها نتوانست موقعیت خود را حفظ کند، بلکه تا آنجا سقوط کرد که خدا او را اینطور سرزنش کرده است: (بریده باد دو دست ابولهب و نابود شد. مال و عمل ابولهب، او را از آتش نجات نمیدهد بزودی در آتشی شعلهور وارد گردد … ).
و قال علیهالسلام: (هلک امرو لم یعرف قدره) اذ الانسان اذا لم یعرف قدره و قیمته صرف نفسه فیما لا یلیق فیهلک، اما اذا عرف قدره، لم یصرف نفسه الا فیما یلیق من تحصیل العلم و الاداب، و العمل بما یلزم، و هنا لک السعاده و الفوز.
اللغه: القدر: الشان. الشرح: ان من لم یعرف قدره و لا منزلته علی حقیقتها فلابد و ان یرفعها اکثر مما تستحق و یضعها فی غیر موضعها و ینزلها فی غیر منزلتها و بذلک یهلک فمن جهل قدره و وضع نفسه موضع العلماء ثم اخذ یفتی بغیر علم و یتکلم بدون رصید شرعی فانه یهتک ستره فی الدنیا و ینکشف للناس و بذلک تسقط منزلته و یحتقر و اما فی الاخره فالعذاب حلیفه و العقاب رفیقه لان من افتی بغیر علم اکبه الله علی منخریه فی جهنم و هکذا دوالیک فی کل رجل لم یعرف قدره و وضع نفسه فی غیر موضعها …
«مردی که قدر خود را نشناخت هلاک شد.»
و قال علیهالسلام
هَلَکَ امْرُؤٌ لَمْ یَعْرِفْ قَدْرَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
آن کس که قدر خود را نشناسد هلاک می شود. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر نهجالبلاغه از شیخ صدوق در کتاب خصال چنین نقل می کند که عامر شعبی-از علمای معروف اهل سنت که او را از تابعین و فقهای معروفشان شمردند-(وفات او در سال 104 هجری واقع شده است) میگوید امیرمؤمنان علی علیه السلام نه جمله ارتجالاً (بدون مطالعه قبلی) بیان فرمود که چشم بلاغت را خیره ساخت و گوهرهای حکمت را کم ارزش نمود و همه را از رسیدن به یکی از آنها باز داشت.سه جمله در مناجات است و سه جمله از آنها در حکمت و سه جمله در ادب.اما آن سه جمله ای که در مناجات وارد شده این است که فرمود: «کَفَی بِی عِزّاً أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْداً» و «کَفَی بِی فَخْراً أَنْ تَکُونَ لِی رَبّاً» و «أَنْتَ کَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِی کَمَا تُحِبُّ؛ این عزت برای من بس است که بنده تو باشم و این افتخار برای من کافی است که تو پروردگار من باشی تو آنگونه هستی که من دوست دارم و مرا چنان قرار ده که تو دوست داری». سه جملهای که در حکمت از آن حضرت نقل شده این است: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» و «مَا هَلَکَ امْرُؤٌ عَرَفَ قَدْرَهُ» و «الْمَرْءُ مَخْبُوٌّ تَحْتَ لِسَانِهِ؛ ارزش هر کس به اندازه کاری است که به خوبی از عهده آن بر می آید و آن کس که قدر و مقام خود را بشناسد هرگز هلاک نمی شود و انسان در زیر زبانش نهفته شده است». اما آن سه جمله نقل شده در ادب این است:«امْنُنْ عَلَی مَنْ شِئْتَ تَکُنْ أَمِیرَهُ»و«احْتَجْ إِلَی مَنْ شِئْتَ تَکُنْ أَسِیرَهُ»و«اسْتَغْنِ عَمَّنْ شِئْتَ تَکُنْ نَظِیرَهُ؛به هر کس می خواهی نعمت ببخش تا امیرش باشی و دست حاجت به هر کس می خواهی دراز کن تا اسیرش شوی و از هر که میخواهی بینیاز شو تا نظیرش باشی». نویسنده کتاب مصادر بعد از ذکر این کلام شعبی میگوید:از جاحظ (مرد فصیح و بلیغ مشهور) نقل شده که گفته است هیچ سخنی بعد از کلام خداوند و کلام رسول الله صلی الله علیه و آله از کسی صادر نشد مگر اینکه من به معارضه با آن برخاستم مگر کلماتی از امیرمؤمنان علی علیه السلام که من قادر به معارضه با آن نشدم آن کلمات چنین است: «ما هَلَکَ امْرَءٌ عَرَفَ قَدْرَهُ» و جمله «الْمَرُء عَدُوُّ ما جَهِل» و جمله «اسْتَغْنِ عَمَّنْ شِئْتَ تَکُنْ نَظیرُه...» .(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 130).)
به حدّ خود قانع باش!
امام علیه السلام در این کلام نورانی کوتاه و پرمعنایش به افرادی که از حدّ خود تجاوز میکنند هشدار می دهد می فرماید:«آن کسی که قدر خود را نشناسد هلاک میشود»؛ (هَلَکَ امْرُؤٌ لَمْ یَعْرِفْ قَدْرَهُ) .
میدانیم یکی از عمیق ترین غرایز انسان،دوست داشتن خویشتن است و بسیار میشود که بر اثر آن انسان قدر و منزلت خود را گم میکند جنبههای مثبت خویش را بسیار بیش از آنچه هست میپندارد و حتی گاهی جنبههای منفی خود را مثبت میانگارد.به همین دلیل بر جای خود تکیه نمیکند،بلکه خود را در جایی قرار میدهد که شایسته آن نیست و در آنجا گاه سخنانی میگوید که دین و دنیای او را بر باد میدهد،آبروی او را میریزد،سرچشمه مفاسدی در جامعه میشود که نتیجه همه آنها هلاکت معنوی و مادّی است.
مثلاً کسی چند صباحی آموزش علوم دین را دیده و هنوز به مقام اجتهاد نرسیده خود را مجتهدی اعلم بداند و به استنباط احکام بنشیند و احکامی را آمیخته با اشتباهات فراوان برای این و آن بازگو کند و عبادات و معاملات آنها را ضایع سازد،چنین شخصی که قدر خود را نشناخته به یقین مسئولیت سنگینی را در قیامت خواهد داشت.
یا شخصی چند کتاب طبی را مطالعه کرده،ناگهان براثر خودبزرگبینی خویش را طبیبی حاذق و لایق بپندارد و دستورات طبی صادر کند که باعث خطر جانی برای گروهی شود،او به یقین دنیا و آخرت خود را تباه ساخته است.
شاهد این تفسیر،جمله معروفی است که در افواه دانشمندان شهرت یافته
«رَحِمَ اللّهُ مَنْ عَرَفَ قَدْرَهُ وَ لَمْ یَتَجاوَزْ حَدَّهُ ؛خدا رحمت کند کسی را که قدر و منزلت خویش را بشناسد و از حدّ خود تجاوز نکند».
شاهد دیگر بر این تفسیر همان چیزی است که در خطبة 16 نهج البلاغه گذشت:
«هَلَکَ مَنِ ادَّعَی،وَخابَ مَنِ افْتَری،مَنْ أَبْدَی صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَکَ وَکَفَی بِالْمَرْءِ جَهْلاً أَلَّا یَعْرِفَ قَدْرَهُ ؛آن کس که به ناحق ادعایی کند هلاک می شود و آن کس که با دروغ و افترا مقامی را طلب کند محروم می گردد و به جایی نمی رسد و آن کس که (با ادّعاهای باطل) به مبارزه با حق برخیزد و در برابر آن قد علم کند هلاک خواهد شد و در نادانی انسان همین بس که قدر خویش را نشناسد».
ولی همان گونه که در ذیل خطبه 103 گذشت ( .در عبارت:«العالِمُ مَنْ عَلِمَ قَدْرُهُ» ) این جمله تفسیر دیگری نیز می تواند داشته باشد که انسان به موهبت الهی قدر و مقام والایی دارد و جِرم صغیری است که عالم کبیر در آن خلاصه شده است حتی میتواند از فرشتگان آسمان بالاتر رود.آری چنین است مقام آدمیت،بنابراین اگر مقام خود را درست نشناسد و شخصیت خویش را با درهم و دینار و مقامی معاوضه کند و در هوا و هوسها و شهوات غوطه ور شود و از رسیدن به مقام قرب الهی باز ماند خود را هلاک کرده است،چرا که قدر خود را نشناخته است.
با توجه به آنچه گذشت و تبادر عمومی دانشمندان از این حدیث معنای اوّل مناسبتر به نظر میرسد،هرچند در بعضی از روایات نیز تعبیراتی است که معنای دوم را تداعی میکند؛مانند آنچه در کلام دیگری از امام امیرمؤمنان علیه السلام آمده است که می فرماید:
«مَنْ حَصَّنَ شَهْوَتَهُ فَقَدْ صَانَ قَدْرَه» ( .کافی،ج 8،ص 22،خطبه وسیله.) هرچند جمع میان دو معنا نیز ممکن است که از یک سو نگاه به معنای اول کند و از سویی دیگر نگاه به معنای دوم.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Whoever does not know his own worth is ruined.”
وَ قَالَ علیه السلام لِرَجُلٍ سَأَلَهُ أَن یَعِظَهُ لَا تَکُن مِمّن یَرجُو الآخِرَةَ بِغَیرِ عَمَلٍ وَ یرُجَیّ التّوبَةَ بِطُولِ الأَمَلِ یَقُولُ فِی الدّنیَا بِقَولِ الزّاهِدِینَ وَ یَعمَلُ فِیهَا بِعَمَلِ الرّاغِبِینَ
إِن أعُطیَِ مِنهَا لَم یَشبَع وَ إِن مُنِعَ مِنهَا لَم یَقنَع یَعجِزُ عَن شُکرِ مَا أوُتیَِ وَ یبَتغَیِ الزّیَادَةَ فِیمَا بقَیَِ یَنهَی وَ لَا ینَتهَیِ وَ یَأمُرُ بِمَا لَا یأَتیِ یُحِبّ الصّالِحِینَ وَ لَا یَعمَلُ عَمَلَهُم وَ یُبغِضُ المُذنِبِینَ وَ هُوَ أَحَدُهُم یَکرَهُ المَوتَ لِکَثرَةِ ذُنُوبِهِ وَ یُقِیمُ عَلَی مَا یَکرَهُ المَوتَ مِن أَجلِهِ إِن سَقِمَ ظَلّ نَادِماً وَ إِن صَحّ أَمِنَ لَاهِیاً یُعجَبُ بِنَفسِهِ إِذَا عوُفیَِ وَ یَقنَطُ إِذَا ابتلُیَِ إِن أَصَابَهُ بَلَاءٌ دَعَا مُضطَرّاً وَ إِن نَالَهُ رَخَاءٌ أَعرَضَ مُغتَرّاً تَغلِبُهُ نَفسُهُ عَلَی مَا یَظُنّ وَ لَا یَغلِبُهَا عَلَی مَا یَستَیقِنُ یَخَافُ عَلَی غَیرِهِ بِأَدنَی مِن ذَنبِهِ وَ یَرجُو لِنَفسِهِ بِأَکثَرَ مِن عَمَلِهِ إِنِ استَغنَی بَطِرَ وَ فُتِنَ وَ إِنِ افتَقَرَ قَنِطَ وَ وَهَنَ یُقَصّرُ إِذَا عَمِلَ وَ یُبَالِغُ إِذَا سَأَلَ إِن عَرَضَت لَهُ شَهوَةٌ أَسلَفَ المَعصِیَةَ وَ سَوّفَ التّوبَةَ وَ إِن عَرَتهُ مِحنَةٌ انفَرَجَ عَن شَرَائِطِ المِلّةِ یَصِفُ العِبرَةَ وَ لَا یَعتَبِرُ وَ یُبَالِغُ فِی المَوعِظَةِ وَ لَا یَتّعِظُ فَهُوَ بِالقَولِ مُدِلّ وَ مِنَ العَمَلِ مُقِلّ یُنَافِسُ فِیمَا یَفنَی وَ یُسَامِحُ فِیمَا یَبقَی یَرَی الغُنمَ مَغرَماً وَ الغُرمَ مَغنَماً یَخشَی المَوتَ وَ لَا یُبَادِرُ الفَوتَ یَستَعظِمُ مِن مَعصِیَةِ غَیرِهِ مَا یَستَقِلّ أَکثَرَ مِنهُ مِن نَفسِهِ وَ یَستَکثِرُ مِن طَاعَتِهِ مَا یَحقِرُهُ مِن طَاعَةِ غَیرِهِ فَهُوَ عَلَی النّاسِ طَاعِنٌ وَ لِنَفسِهِ مُدَاهِنٌ اللّهوُ مَعَ الأَغنِیَاءِ أَحَبّ إِلَیهِ مِنَ الذّکرِ مَعَ الفُقَرَاءِ یَحکُمُ عَلَی غَیرِهِ لِنَفسِهِ
وَ لَا یَحکُمُ عَلَیهَا لِغَیرِهِ یُرشِدُ غَیرَهُ وَ یغُویِ نَفسَهُ فَهُوَ یُطَاعُ وَ یعَصیِ وَ یسَتوَفیِ وَ لَا یوُفیِ وَ یَخشَی الخَلقَ فِی غَیرِ رَبّهِ وَ لَا یَخشَی رَبّهُ فِی خَلقِهِ
قال الرضی و لو لم یکن فی هذاالکتاب إلا هذاالکلام لکفی به موعظة ناجعة وحکمة بالغة وبصیرة لمبصر وعبرة لناظر مفکر
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (مردی از امام در خواست اندرز کرد.) از کسانی مباش که بدون عمل صالح به آخرت امیدوار است، و توبه را با آرزوهای دراز به تأخیر میاندازد، در دنیا چونان زاهدان، سخن میگوید، اما در رفتار همانند دنیا پرستان است، اگر «1» نعمتها به او برسد سیر نمیشود، و در محرومیّت قناعت ندارد ، از آنچه به او رسید شکر گزار نیست، و از آنچه مانده زیاده طلب است.
دیگران را پرهیز میدهد اما خود پروا ندارد؛ به فرمانبرداری امر میکند اما خود فرمان نمیبرد، نیکوکاران را دوست دارد، اما رفتارشان را ندارد؛ گناهکاران را دشمن دارد اما خود یکی از گناهکاران است، و با گناهان فراوان مرگ را دوست نمیدارد، اما در آنچه که مرگ را ناخوشایند ساخت پافشاری دارد ، اگر بیمار شود پشیمان میشود، و اگر تندرست باشد سرگرم خوشگذرانیهاست؛ در سلامت مغرور و در گرفتاری نا امید است؛ اگر مصیبتی به او رسد به زاری خدا را میخواند. اگر به گشایش دست یافت مغرورانه از خدا روی بر میگرداند، نفس به نیروی گمان ناروا، بر او چیرگی دارد، و او با قدرت یقین بر نفس چیره نمیگردد .
برای دیگران که گناهی کمتر از او دارند نگران، و بیش از آنچه که عمل کرده امیدوار است. اگر بی نیاز گردد مست و مغرور شود، و اگر تهیدست گردد، مأیوس و سست شود . چون کار کند در آن کوتاهی ورزد، و چون چیزی خواهد زیاده روی نماید، چون در برابر شهوت قرار گیرد گناه را بر گزیده، توبه را به تأخیر انداز، و چون رنجی به او رسد از راه ملت اسلام دوری گزیند ، عبرت آموزی را طرح میکند امّا خود عبرت نمیگیرد؛ در پند دادن مبالغه میکند امّا خود پند پذیر نمیباشد.
سخن بسیار میگوید، امّا کردار خوب او اندک است! برای دنیای زودگذر تلاش و رقابت دارد امّا برای آخرت جاویدان آسان میگذرد؛ سود را زیان، و زیان را سود میپندار؛ از مرگ هراسناک است امّا فرصت را از دست میدهد ؛ گناه دیگری را بزرگ میشمارد، امّا گناهان بزرگ خود را کوچک میپندارد، طاعت دیگران را کوچک و طاعت خود را بزرگ میداند؛ مردم را سرزنش میکند، امّا خود را نکوهش نکرده با خود ریاکارانه بر خورد میکند ؛ خوشگذرانی با سرمایهداران را بیشتر از یاد خدا با مستمندان دوست دارد، به نفع خود بر زیان دیگران حکم میکند امّا هرگز به نفع دیگران بر زیان خود حکم نخواهد کرد، دیگران را هدایت امّا خود را گمراه میکند، دیگران از او اطاعت میکنند، و او مخالفت میورزد، حق خود را به تمام میگیرد امّا حق دیگران را به کمال نمیدهد، از غیر خدا میترسد، امّا از پروردگار خود نمیترسد !
میگویم: (اگر در نهج البلاغه جز این حکمت وجود نداشت، همین یک حکمت برای اندرز دادن کافی بود این سخن، حکمتی رسا، و عامل بینایی انسان آگاه، و عبرت آموز صاحب اندیشه است)
[و به مردی که از او خواست تا پندش دهد فرمود:] از آنان مباش که به آخرت امیدوار است بی آنکه کاری سازد، و به آرزوی دراز توبه را واپس اندازد. در باره دنیا چون زاهدان سخن گوید، و در کار دنیا راه جویندگان دنیا را پوید. اگر از دنیا بدو دهند سیر نشود، و اگر از آن بازش دارند خرسند نگردد. در سپاس آنچه بدان دادهاند ناتوان است، و از آنچه مانده فزونی را خواهان. از کار بد باز میدارد، و خود باز نمیایستد، و بدانچه خود نمیکند فرمان میدهد. نیکوان را دوست میدارد، و کار او کار آنان نیست و گناهکاران را دشمن میدارد، و خود از آنان یکی است. مرگ را خوش نمیدارد، چون گناهانش بسیار است و بدانچه به خاطر آن از مردن میترسد در کارست. اگر بیمار شود پیوسته در پشیمانی است، و اگر تندرست باشد سرگرم خوشگذرانی. چون عافیت یابد به خود بالان است، و چون گرفتار بلا شود نومید و نالان. اگر بلایی بدو رسد، به زاری خدا را خواند، و اگر امیدی یابد مغرور روی برگرداند. در آنچه در باره آن به گمان است، هوای نفس خویش را به فرمان است، و در باره آنچه یقین دارد در چیرگی بر نفس ناتوان. از کمتر گناه خود بر دیگری ترسان است، و بیشتر از- پاداش- کرده او را برای خود بیوسان. اگر بی نیاز شود سرمست گردد و مغرور، و اگر مستمند شود مأیوس و سست و رنجور ، چون کار کند در کار کوتاه است و چون بخواهد بسیار خواه است. چون شهوت بر او دست یابد گناه را مقدّم سازد، و توبه را واپس اندازد و چون رنجی بدو رسد از راه شرع و ملّت برون تازد. آنچه را مایه عبرت است وصف کند و خود عبرت نگیرد، و در اندرز دادن مبالغه کند و خود اندرز نپذیرد. در گفتن، بسیار گفتار، و در عمل اندک کردار در آنچه ناماندنی است خود را بر دیگری پیش دارد، و آنچه را ماندنی است آسان شمارد. غنیمت را غرامت پندارد و غرامت را غنیمت انگارد. از مرگ بیم دارد و فرصت را وامیگذارد. گناه جز خود را بزرگ میانگارد و بیشتر از آن را که خود کرده، خرد به حساب میآرد، و از طاعت خود آن را بسیار میداند که مانندش را از جز خود ناچیز میپندارد. پس او بر مردم طعنه زند و با خود کار به ریا و خیانت کند با توانگران به بازی نشستن را دوستتر دارد تا با مستمندان در یاد- خدا- پیوستن. به سود خود بر دیگری حکم کند و برای دیگری به زیان خود رأی ندهد، و دیگران را راه نماید و خود را گمراه نماید. پس فرمان او را میبرند و او نافرمانی میکند. و- حق خود را- به کمال میستاند و- حق دیگری را- به کمال نمیدهد. از مردم میترسد، نه در راه طاعت خدا و از خدا نمیترسد در راه طاعت بندهها. [و اگر در این کتاب جز این گفتار نبود، برای اندرز بجا و حکمت رسا، و بینایی بیننده و پند دادن نگرنده اندیشنده بس مینمود.]
و فرمود مردی را که سؤال کرد ازو که پند دهد او را مباش از آن کس که امیدوار بود بآخرت بغیر عمل پسندیده و تاخیر کند توبه را بدرازی آرزو گوید در حق دنیا بگفتار زاهدان و عمل کند در آن بکردار کارکنندگان آن اگر داده شود از دنیا سیر نشود و اگر منع کرده شود از آن قانع نشود عاجز باشد از شکر آنچه داده شود و طلب زیادتی را در آنچه باقی مانده منع کند مردم را از دنیا و خود باز نایستد و فرماید به آن چه خود نیاید بآن دوست دارد صالحان را و عمل نکند عمل صالحان و دشمن دارد گناه کاران را و خود یکی از گناهکاران باشد ناپسند دارد مرگ را بجهة بسیاری گناهان خود و اقامت دارد بر آنچه کراهت دارد مرگ را برای آن اگر ناخوش شود گردد پشیمان و اگر صحت یابد ایمن شود مشغول شود بدنیا عجب کننده بنفس خود هر گاه عافیت یافته شود و نومید شود هر گاه مبتلا شود ببلائی دعا کند در حالتی که بیچاره و عاجز باشد و اگر برسد باو آسانی و فراغتی اعراض کند در حالتی که فریب خورنده باشد غالب شود او را نفس امّاره او بر آنچه گمان دارد از مطالب دنیا و غالب نشود بر آنچه یقین میداند از مرگ ترسد بر غیر خود بکمتر از گناه خود و امید دارد بر نفس خود بر بیشتر از کردار خود اگر توانگر شود سخت شادان شود و در معصیت افتد و اگر درویش شود نومید شود و سست گردد و ضعیف الاعتقاد تقصیر کند هر گاه عمل کند و مبالغه کند هر گاه سؤال کند اگر عارض شود مر او را آرزوی نفس پیش دارد معصیت را و باز پس اندازد توبه را و اگر طاری شود او را بلیّتی وا شود از شرطهای منّت یعنی از فضیلت صبر که شرط اعظم ملت است وصف کند عبرت دنیا را و خود عبرت نگیرد و مبالغه کند در پند دادن و خود عبرت نگیرد و پند پذیرد پس او را در گفتار مفتخر است و از کردار مفلس است و بی بهره و رغبت کند در آنچه فانی میشود و مسامحه کند در آنچه باقی ماند بیند محل غنیمت را که طاعتست جای تاوان و موضع غرامت را که جای معصیت است جای غنیمت میترسد از مرگ و نمیشتابد بر فوت اعمال صالحه عظیم میشمرد از معصیت غیر خود آنچه اندک شمرد بیشتر از نفس خود و بسیار میشمرد آنچه از طاعت خود آنچه تحقیر میکند از طاعت غیر خود او بر مردمان طعنه زننده است و برای نفس خود مداهنه کننده بازی و مشغولی بحطام دنیا با توانگران دوستر است از یاد خدا با درویشان حکم میکند برای غیر خود برای نفس خود و حکم نمیکند بر نفس خود برای غیر خود راه مینماید غیر خود را و گمراه میکند نفس خود را پس او فرمان برده میشود در ارشاد خود عصیان میکند و تمام میستاند و تمام نمیدهد و میترسد از مخلوق در غیر کار پروردگار خود و نمیترسد از پروردگار خود در کار مخلوق او سید میفرماید اگر نمیبود در این باب بجز این کلام هر آینه کافی بود بآن پند سودمند و حکمت رسنده بسر حدّ تمام و بینائی مر بیننده را بدیده یقین و عبرت گرفتن بخبر؟؟؟ نظر کننده فکر کننده را
در پاسخ مردی که از او خواسته بود اندرزش دهد، چنین فرمود:
همانند آن کس مباش که بی آنکه کاری کرده باشد به آخرت امید می بندد و به آرزوی دراز خود توبه را به تأخیر می افکند. گفتارش به گفتار زاهدان ماند و کردارش به کردار دنیاپرستان. هر چه از دنیا بهره اش دهند، سیر نگردد و اگر بی بهره اش دارند، قناعت نکند.
نعمتی را که به او ارزانی داشته اند، سپاس نتواند گفت، باز هم، خواهان باز مانده آن است. دیگران را از زشتکاری منع می کند و خود از کارهای زشت باز نمی ایستد. از دیگران کارهایی را می طلبد که خود انجام نمی دهد. نیکان را دوست دارد ولی عمل نیکان ندارد. با گنهکاران دشمنی می ورزد و خود یکی از آنهاست. به سبب بسیاری گناهانش از مرگ بیزار است، ولی در انجام دادن کارهایی که سبب بیزاری او از مرگ شده، پای می فشرد.
چون بیمار شود از کرده خود پشیمان شود و چون تندرستی خویش بازیابد به لهو و شادی روی نهد. اگر از بیماری بهبود یابد بر خود می بالد و چون بیمار گردد نومید می شود. هرگاه بلایی به او رسد، خدا را بزاری می خواند و اگر به آسایشی رسد، چون مغروران، رخ برمی تابد. نفسش در پندارها بر او چیره شود و آنجا که پای یقین در میان می آید بر نفس خود چیرگی نیابد.
اگر دیگران گناهی کنند، خردتر از گناه او، بر آنان بیمناک شود و برای خود پاداشی بیش از عملش می طلبد. اگر بی نیاز شود، سرمست و مغرور شود و اگر بینوا گردد، نومید و ناتوان در عمل کوتاه آید و در خواستن مبالغت ورزد. اگر محنتی بر او عارض شود از جاده شریعت پای بیرون نهد.
سخنان عبرت آمیز گوید و خود عبرت نگیرد. اندرز می دهد و خود اندرز نپذیرد. در گفتار بر خود ببالد و به کردار از همه کمتر باشد. در آنچه ناپایدار است با دیگران رقابت کند و در آنچه پایدار است به مسامحت بگذرد.
غنیمت در نظرش غرامت است و غرامت را غنیمت انگارد. از مرگ می ترسد و پیش از آنکه فرصت از دست بشود، به کار نیک نمی شتابد.
گناه دیگران را بزرگ می شمارد و بزرگتر از گناه آنان را، اگر خود مرتکب شود، خرد می انگارد. طاعت و عبادت خود را بسیار می شمارد، هر چند، اندک باشد و طاعت و عبادت دیگران را حقیر می انگارد، هر چند، بسیار باشد. بر مردم طعن می زند و خویشتن را می ستاید.
در نزد او لذت جویی و لهو با توانگران دوست داشتنی تر است از ذکر گفتن با فقیران. به زیان دیگران و سود خود داوری کند ولی به سود دیگران و زیان خود داوری نمی کند. دیگران را راه می نماید ولی خود را به گمراهی می کشد.
می خواهد که همگان فرمانبردار او باشند و حال آنکه، خود همواره راه عصیان در پیش می گیرد. می خواهد که حق او را بکمال ادا کنند و خود، حق کسی را بکمال ادا نمی کند. از مردم می ترسد ولی نه به خاطر خدا ولی از خدا در کارهای بندگان او نمی ترسد.
سید رضی گوید: اگر در تمام این کتاب جز این سخن نمی بود، پند سودمند و حکمت رسا و بصیرت، صاحب بصر و عبرت نگرنده صاحب اندیشه را کافی بود.
و آن حضرت به مردی که از او درخواست موعظه کرد ،فرمود:از آنانی مباش که بدون عمل امید به آخرت دارد،و به آرزوی طولانی توبه را به تأخیر میاندازد.
سخنش در باره دنیا سخن زاهدان،و عملش عمل راغبان است.
اگر از دنیا داده شود سیر نمیگردد،و اگر منع شود قناعت نمیورزد .
از شکر آنچه به او عنایت شده ناتوان،و نسبت به باقی مانده افزون طلب است.
از بدی نهی میکند و خود پذیرای نهی نیست،و به آنچه خود به جا نمیآورد دستور میدهد.
به شایستگان علاقه دارد ولی مانند آنان عمل نمیکند،و با گنه کاران دشمنی میورزد و خود یکی از آنان است.به علت کثرت گناهش از مرگ نفرت دارد،و بر آنچه که به خاطر آن از مرگ میترسد پا بر جاست .اگر بیمار شود پشیمان میگردد،و اگر تندرستی یابد در حالتی از امنیت به لهو پردازد.چون عافیت یابد خود پسند شود،و چون مبتلا گردد نا امید شود.
اگر مصیبتی به او برسد به حال اضطرار دعا کند،و اگر آسایشی به او رسد در حال غرور روی از خدا بگرداند.
نفسش بر آنچه گمان دارد بر او غالب است،و به آنچه باور دارد بر نفس غالب نیست .
بر غیر خود به کمتر از گناه خود میترسد،و به پاداشی بیش از کردارش امیدوار است.اگر توانگر شود در طغیان و فتنه افتد،و اگر تهیدست گردد به ناامیدی و سستی دچار شود .
در عمل کوتاهی کند،و چون درخواست نماید مبالغه کند.اگر شهوتی به او روی کند گناه را جلو اندازد و توبه را تأخیر افکند،و اگر رنجی به او رسد از شرایط دین دور شود .عبرت را بیان میکند ولی خود عبرت نمیگیرد،در پند دادن مبالغه نماید ولی خود پند نگیرد،به گفتار مینازد،و به عمل کمتر میپردازد.
در آنچه فانی است رغبت میکند و نسبت به آنچه باقی است سهل انگاری مینماید.
انفاق را که غنیمت است غرامت،و غرامت را که بخل است غنیمت میبیند.مرگ را وحشت دارد، ولی قبل از فوت وقت به عمل نمیشتابد .گناه غیر خود را بزرگ میشمارد و بیشتر از آن را که خود مرتکب شده کوچک میانگارد،و از بندگیش آن را زیاد میداند که مانندش را از دیگران ناچیز به حساب میآورد.به مردم طعنه میزند،و نسبت به خویش سهل انگار است .
لهو با ثروتمندان را از یاد خدا با تهیدستان بیشتر دوست دارد.
برای سود خود به زیان دیگران حکم میکند،و برای سود دیگری به ضرر خود حکم نمیراند، دیگری را ارشاد و خود را گمراه مینماید،از او اطاعت میشود و خود عصیان میکند، حق خود را کامل میستاند و حق را کامل نمیدهد.در غیر خدا از مردم میترسد و از خدا در باره مردم نمیترسد .
مؤلف:اگر در این کتاب جز این سخن نبود،این سخن برای پند سودمند، و حکمت رسا،و بصیرت بصیر،و عبرت بینای اندیشه کننده کافی بود .
شروح:
ثم ذکر نیفا و عشرین موعظه کل واحده منها یشتمل علی معنی و علی مختلفه او متضاده و الفاظهما منعکسه. و قوله یرجی التوبه ای یوخرها بسبب طول الامل، و یقال: ارجات الامر ای اخرته، قال تعالی ترجی من تشاء و یروی و یزجی التوبه ای یدافعها، یقال: زجیت الشی تزجیه اذا دفعته برفق، و یقال: کیف تزجی الایام ای کیف تدافعها. و قوله یقول فی الدنیا بقول الزاهدین ای یتزیا فی المقال بقول الزهاد فی الدنیا، و فی الاعمال یفعل من یرغب فی الدنیا، و یقال قال فلان کذا ای تکلم به و قال بکذا اذا کان ذلک اعتقاده فی القول سواء نطق به ام لا. و قوله ان اعطی منها ای ان اعطی الکثیر من الدنیا لم یشبع منها، و ان منع الکثیر منها و لا یاتی ان لا یفعل. و لا یعمل عملهم: ای مثل عملهم. و لاهیا: ای ساهیا غافلا. و یعجب نفسه: ای یکون له العجب عند العافیه. و قنط یقنط ای یئس. و دعا مضطرا ای دعا الله اضطرارا اون ناله رخاء اعرض ای و ان اصابته سعه اعرض عن دعاء الله. و المضطر و المعتر کلاهما مفعول، و قد اضطر الی الشیء ای الجیء الیه، و یجوز ان یکون قوله مضطرا مصدرا. و البطر: شده المدح و النشاط، یقال: بطر بطرا. و فتن فهو مفتون: اذا اصابته فتنه فذهب عقله. و وهن: ای ضعف. و اسلف المعصیه: ای قدمها. و سوف: ای اخر قائلا سوف. و ان عرته: ای اعترضته. و انفرج: ای انکشف. و ذاهب عن شرائط المله: ای عن احکام الشریعه. و قوله فهو بالقول مدل ای واثق، یعنی اذا امر بالصلاه و الزکاه و الصوم و الحج یقول: افعل ذلک، و جمیع وثوقه انما یکون بالقول. و یکون مقلا: ای فقیرا من العمل، و معناه لا یوفی بما یعد. ینافس فیما یفنی: ای یحاسد الناس فی مال الدنیا، یقال: نافست فی الشیء منافسه اذا رغبت فیه علی وجه المباراه فی الکرم. و یسامح فیما یبقی: ای یساهل فی طلب نعمه الاخره التی هی باقیه. یری الغنم مغرما: ای یری الغنیمه التی هی الزکاه و نحوها غرامه، و یرون منع الزکاه و الاخماس الذی هو الغرم و الهلاک اللازم غنیمه عاجله. یخشی الموت: ای یخاف نزوله. و لا یبادر الفوت: ای لا یسارع الی الطاعات قبل فوتها. و یستعظم: ای یجد عظیما. و یستقل: یجد قلیلا و حقره و استحقره یحقره و یستحقره: ای یستصغره، و کلاهما روی: و حقره یحقره ای صغره. و روی ایضا (و لنفسه مداهن) ای غاش، یقال: داهنت ای غششت، و قال قوم داهنت بمعنی و اریت، قال تعالی (ودوا لو تدهن) فیدهنون و المداهنه کالمصانعه. و روی اللهومع الاغنیاء. و یستوفی مفعوله محذوف ای یستوفی حق نفسه. و لا یوفی مفعوله ایضا محذوف، ای لا یوفی حق الغیر. و قوله و یخشی الخلق فی غیر ربه تقدیره ای یخشی ایذاء الخلق، فحذف المضاف، لا یوذیهم اذا کان لهم رئیس و له مثابه و منزله، بل یبقی ایذاوهم فی مراقبه جانبه و حفظ حقه، و هو غیر الله، و لا یخاف عقاب الله فی حق خلقه بل یظلمهم. و الناجع: النافع.
ای یوخرها بسبب طول الامل، و روی یرجی من الترجیه ای یدافعها، و من اخر التوبه فهو اما لشهوه مستولیه علیه بحیث لا یمکنه الاعراض عنها، فیصیر غافلا عن امر الاخره، و یکون الحجاب بینه و بین التوبه الشهوه، و اما لان یری امر الدنیا نقدا و امر الاخره نسیئه فیختار النقد علی النسیئه و اما ان یکون دائما علی عزم التوبه، و لکن یوخرها و یقضی کل شهوه یعرض لها، و یقول: افعل هذه الکبیره و اقضی هذه الشهوه ثم اتوب. هذا هو الذی اشار الیه امیرالمومنین یعنی یوخر التوبه و یامل طول حیاته، حتی یتوب فی آخر امره، فیجمع بین الدنیا و سعاده الاخره، و من حق ذلک المقصر ان یتفکر و یعرف انه یوخر التوبه الی الزمان المستقبل، و لیس له حکم علی ذلک الزمان بل ربما ینقطع عمره دون ذلک الزمان، و ما حاجتک الی التوبه غدا، و استغناوک عنها فی یومک و ان عسرت علیک التوبه فی یومک بسبب استیلاء شهواتک علیک. فیعسر ایضا علیک غدا فان شهواتک ملازمه لک فی یومک و غدک، و لم یخلق الله تعالی یوما من الایام یسهل فیه علی التائب توبته و الاعراض عن الامور الشهوانیه، مثال ذلک رجل کلفه السلطان قلع شجره، فقال: اصلها راسخ و انا لا اقوی علی قلعها، فاصبر الی السنه القابله فیقال له یا ضعیف الیقین فی السنه القابله یزداد ضعفک، و یزداد رسوخ الشجره، فکذلک رسوخ شجره الشهوه کل یوم یزداد، و قوه الانسان علی قلعها یضعف. قوله علیهالسلام: و لا یعمل عملهم. ای عملا مثل عملهم لانه لا یفعل فعل غیره فحذف الموصوف، و اقام الصفه مقامه ثم حذف المضاف و اقام المضاف الیه مقامه. (تغلبه نفسه علی ما یظن). ای یظن انه یبقی فی الدنیا و یتمتع بها و ان الله یعفو عنه مع ذنوبه. و لا یغلبها علی ما یستیقن: من الموت، و عقوبه الله تعالی و الوعد و الوعید، و الحساب، و الصراط. اسلف المعصیه: قدمها، و سوف التوبه: اخرها قائلا سوف اتوب. و ان عرته محنه انفرج عن شرائط المله: ای ان اصابته بلوی اعترض علی الله و لم یرض بقضائه و الاعتراض علی الله بالقلب و اللسان خروج عن شرائط المله الحنیفیه، و فی الانجیل من اصابته مصیبته فی ماله و نفسه، و ولده و استقبلها بصبر جمیل لا احاسبه یوم القیامه، و اذا بکی و حزن لا یفوته صواب الصابرین، و لکن اذا اشتکی و اعترض علی الله و اتهمه کان کما قال امیرالمومنین علیهالسلام. فهو بالقول مدل و من العمل مقل: ای کل وثوقه بالقول متی ما امر بشیء یقول افعل و لا یفعل الا القلیل. ینافس فیما یفنی: ای یرغب فی الدنیا الفانیه. و یسامح فیما یبقی: ای یتساهل فی الدار الاخره التی هی الحیوان و لا تفنی بل تبقی ابدا. یری الغنم: ای اعطاء الحقوق الواجبه علیه الموصله له الی الثواب الذی لا غنیمه فوقه مغرما. و الغرم: ای فوت ذلک الثواب مغنما: بسبب انتفاعه بهذا التافه الحقیر ایاما قلائل. و لا یبادر الفوت: ای لا یسارع الی اعداد زاد المعاد، قبل فوات وقته، مداهن: ای خائن. یستوفی و لا یوفی: ای لا یاخذ حق نفسه من غیره و لا یعطی حق غیره من نفسه. یخشی الخلق فی غیر ربه و لا یخشی ربه فی خلقه. قیل: ای یتقی للناس فی طاعه الله فیضیعها، و یطلب رضا الناس و لا یتقی عقاب الله فیقیم العدل و الدین بین عباده. ج- ای یخشی ایذاء الخلق، فلا یوذیهم خوفا من رئیسهم المهیب، و هو غیر الله، و لا یخاف عقاب الله فی حق خلقه، بل یظلمهم، و الاقرب ان یقال ای یخشی الخلق فیما لا یتعلق برضی الله، فیفعله خوفا من الخلق غیر معتمد بغضب الله و لا یخشی الله فیما یفعله رعایه لجنبه الخلق و ان کان مما لا یرضاه الله بل ینهی عنه و یاباه فیکون الحاصل انه یختار رضی الناس علی رضا الله. اعلم ان ملازمه الجاده اصعب علی الساری من الزیغ عن المحجه و اصابه الهدف اعسر علی الرامی من الصدوف، و الابواب الداعیه (الی الشر ایسر و لو جاء من الابواب الداعیه) الی الخیر، و المال و ان کان نفسه مرغوبا فیه فمتی اصابه الفاجر صار سببا لاغواء الخلائق و کما ان کل فرس ضاهاه الحمار فی خصائص افعاله لم یکن کاملا، کذا الانسان متی شارک الحیوانات الاخر فی ان یحرز سعیه لاصابه اللذات لم یکن محمودا. بل المحمود من الناس هو الذی صرفه همته الی تحصیل الغرض الانسی من سعیه علی ابلغ کماله، و اتصال العبد برضوان الله علی اربع مراتب. اولها: رتبه المتقین و هی من علائق الخوف. و ثانیها: رتبه المحسنین و هی من علائق الرجاء. و ثالثها: رتبه الابرار و هی من علائق الاحبه. و رابعها: رتبه الصالحین و هی من علائق الاخلاص، و الاستقامه صوره لکل واحد من هذه المراتب، و اذا سعد العبد برضوان مولاه فصارت دنیاه آخرته و فقره غناه، و نومه یقظه و قد یحصل العفه من الانسان، و من غیر ان یکون عفیفا امام بعدم البصیره بلذه شیء ما، و اما لمیل هواه بالقوه الی شیء ما و اما لفرط الامتلاء من الاصابه شیء ما و اما لانه خامد الشهوه اصلا و راسا. قد یعمل اعمال الشجعان من غیر ان یکون شجاعا اما للرغبه کالمستبصر فی دینه و اما للغضب و التعصب و اما للعاده، ومن اختار من الاخلاق و الاطراف اعنی طرف الغو و طرف النقصان دون الاوسط کان کما قال امیرالمومنین: ینافس فیما یفنی و یسامح فیما یبقی الی آخر کلامه.
امام (علیه السلام) به مردی که از او درخواست موعظه داشت فرمود: یرجیها: آن را به تاخیر میاندازد- بعضی یزجیها- با زای نقطهدار- نقل کردهاند یعنی آن را دفع میکند، قنوط: ناامیدی، عرته: به او عرضه میشود، مدل: مطمئن، امیدوار، (مانند کسی مباش که بدون عمل، به آخرت امیدوار است و با طول املی که دارد، توبه را به تاخیر میاندازد، در دنیا مانند پارسایان سخن میگوید ولی رفتاری چون رفتار علاقمندان به دنیا دارد. اگر دنیا را به او بدهند، سیر نمیشود، و اگر به او نرسد، قناعت نمیکند، از سپاس گفتن نعمتهای داده شده عاجز است با این حال، نسبت به آنچه به او نرسیده است زیادهطلبی میکند. از آنچه دیگران را نهی میکند، خود دست برنمیدارد، و آنچه را که فرمان میدهد، خود به جا نمیآورد، نیکوکاران را دوست دارد اما رفتار آنها را ندارد، گنهکاران را دشمن میدارد، در صورتی که خود یکی از آنهاست. به خاطر گناهان بسیارش از مرگ روی گردان است. با این وصف روی اعمالی که باعث اکراه او از مرگ شده پایدار است، اگر بیمار شود، پشیمان میگردد، و هنگام تندرستی، آسوده و در غفلت است، وقت تندرستی دچار خودخواهی و به هنگام گرفتاری ناامید میگردد، اگر به بلایی گرفتار شود، با نگرانی، دعا و زاری نماید، اما وقت خوشی از روی غرور از آن روی گرداند، در اثر گمان و پندار (برخورداری از عفو و بخشش) هوای نفس بر او چیره میشود اما یقین (به مرگ و عذاب اخروی) سبب تسلط او بر نفس خویش نمیگردد، بر دیگران به گناهی سبکتر از گناه خود بیمناک است، و برای خود بیش از کاری که کرده است انتظار پاداش دارد، وقتی که بینیاز شود، شادمان گشته و به گمراهی افتد، و هنگام تندرستی ناامید و سست میشود، به هنگام عمل کوتاهی میکند و در وقت درخواست حاجت پافشاری میورزد، و اگر در معرض هوای نفس قرار گیرد، معصیت را پیش و توبه را پس میاندازد، و اگر غمی به او برسد، از حدود شرایط دیانت بیرون میرود، درباره پند و عبرت از دیگران سخن میگوید اما خود عبرت نمیگیرد، در پند دادن به دیگران زیادهروی میکند ولی خود پندپذیر نیست، بنابراین او تنها به سخن مینازد و از جهت عمل ناچیز است، درباره آنچه فنا میشود کوشاست اما در آنچه باقی است، سهلانگار است، به عقیدهی او غنیمت، غرامت است و غرامت، غنیمت، از مرگ بیمناک است ولی تا فرصت باقی است اقدام به کاری نمیکند. معصیت دیگران را بزرگ میشمارد، اما بیشتر از آن را برای خود ناچیز میداند، اطاعت و بندگی خود را بزرگ میشمارد، اما عبادت دیگران را کوچک به حساب میآورد، پس او نسبت به مردم سختگیر اما نسبت به خود سهلانگار است، هرزگی با توانگران را بر یاد خدا با تنگدستان ترجیح میدهد، به ضرر دیگران و به سود خود قضاوت میکند، و به ضرر خود و به سود دیگری حکم نمیکند. به راهنمایی دیگران میپردازد ولی خود گمراه است. از او پیروی میکنند، و او خود معصیت کار است حق خود را کامل میگیرد اما خود حق دیگران را نمیپردازد، از مردم میترسد اما نه به خاطر خدا، و از خدا در حق مردم نمیترسد.) سیدرضی میگوید: اگر در نهجالبلاغه جز این سخن، گفتار دیگری نبود، برای پند مفید و حکمت بلیغ و بینش برای کسی که بیناست و عبرت برای ناظر اندیشمند کافی بود. خلاصهی این بخش از سخنان امام (علیه السلام) بازداشتن طالب پند و موعظه از سی و چهار صفت ناپسند است. 1- امیدواری به آخرت و اجر و پاداش آن بدون عمل، زیرا این آرزوی وی از خدا بیهوده است و پیش از این معلوم شد آرزوها سرمایه نادانان است. 2- تاخیر انداختن توبه یا خودداری از آن به دلیل آرزوی زیاد، زیرا این باعث باقی ماندن بر معصیت و رسیدن به عذاب آخرت است. 3- جمع کردن بین گفتار پارسایان در دنیا با کردار مشتاقان به دنیا، که آن مکر با خداست. که این کردار علاقهمندان به دنیا باعث آن میشود تا به آنان برسد آنچه باید از عذاب اخروی برسد. 4- سیر نشدن از هر آنچه که به او عطا کنند و آن صفت پست حرص آز است. 5- قناعت نکردن به هنگام نرسیدن مال، و این همان صفت ناپسند کاستی از فضیلت قناعت است. 6- جمع کردن بین ناتوانی از شکر نعمتهایی که از طرف خدا به او رسیده، و بین زیادهطلبی بیش از حد که این جمع کردن میان صفت ناپسند کوتاهی از فضیلت سپاسگزاری و میان صفت ناپسند حرص است. 7- جمع کردن بین نهی دیگران از معاصی و خودداری نکردن خود از گناهان و آن نفاق و نیرنگ با خداست. 8- امر کردن دیگران به انجام کاری که خود از انجام آن کوتاهی میورزد، و این هم مثل مورد قبلی نفاق و نیرنگ است. 9- دوست داشتن نیکوکاران و کوتاهی کردن از انجام عمل آنان، و این کوتاهی کردن خلاف دوستی با آنهاست. 10- دشمن داشتن گناهکاران، در حالی که خود یکی از آنهاست، پس عمل او مخالف دشمن داشتن آنهاست. 11- اکراه از مردن- به دلیل گناهان بسیار خود، در حالی که بر اعمالی که باعث ناخشنودی او از مرگ است، یعنی زیادی گناهان، پایدار است، بنابراین، این پایداری بر گناه مانند نقضی است بر ناراضی بودن او از مرگ، بعلاوه، این ادامهی گناه باعث عذاب اخروی است. 12- جمع کردن میان پشیمانی- در حال بیماری، نسبت به تقصیری که در برابر امر خدا داشته، و بین سرگرم بودنش به لذت، در حال آسایش، که این نیز چیزی مانند تناقض است. 13- دچار خودخواهی شدن به هنگام تندرستی که خودخواهی از صفات نابودکننده است. 14- ناامیدی در هنگامی که پروردگارش او را گرفتار سازد و یاس از رحمت خدا، و این نیز چنان است که خداوند متعال میفرماید: انه لا ییاس من روح الله الا القوم الکافرون 15- جمع کردن بین درخواست از خدا، به هنگام نزول بلا از روی ناچاری و بین روگرداندن از خدا و فریفتگی به دنیا در وقت خوشی، که اولی صفت ناپسند افراط و دومی صفت ناپسند تفریط است. 16- جمع کردن بین تسلط بر هوای نفس و رام ساختن آن، در مواردی از امور دنیایی که در آنها فایدهای را گمان میبرد و تسلط نداشتن بر نفس و رام نشدن آن در مواردی که به پاداش اخروی و یا عذاب آن یقین دارد. از این رو او را وادار بر عمل برای خدا نمیکند، که خود از نظر عقل نادانی و دیوانگی است. 17- جمع کردن میان ترس برای دیگران به خاطر گناهانشان در حالی که از گناهان خود او کمتر است، و امید پاداش بیشتر برای آنچه در برابر عملش استحقاق دارد، در صورتی که حق آن است که به خاطر فزونی گناهانش بر خود بیشتر از دیگران بیمناک باشد، و بر آن بیم رفتار کند. 18- شادمانی و فریفتگی در هنگام بینیازی، و آن فسق و فجور است. 19- ناامیدی در اثر تنگدستی و سستی در عمل، و این خود، صفتی ناپسند، تقصیر و کوتاهی است. 20- کوتاهی کردن در عمل و انجام وظیفه. 21- مبالغه و اصرار در وقت درخواست و این صفت ناپسند پافشاری در سوال است. 22- اگر در معرض هوای نفس قرار گیرد، معصیت را جلو، و توبه را به تاخیر میاندازد. 23- به هنگام گرفتاری، از شرایط دیانت بیرون میرود، یعنی: از فضیلت تحمل مصیبت که از شرایط آیین اسلام است، بیرون شده و بیصبری میکند. 24- جمع کردن بین سخن گفتن از پند و عبرت گرفتن، و عبرت نگرفتن خود. 25- در حالی که خود پندپذیر نیست، در موعظه دیگران زیادهروی میکند، که این باعث خشم خداست به دلیل آیهی مبارکه: کبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون. 26- جمع کردن بین شتافتن به سوی آنچه فانی است، یعنی دنیا و سهلانگاری در آنچه باقی است یعنی پاداش اخروی که این از نادانی و بیعقلی آشکار است. 27- غنیمت-چون انفاق در راه خدا- را غرامت، و غرامتی- چون انفاق در راه معصیت خدا- را غنیمت میداند، در صورتی که این خلاف مقتضای عقل است. 28- جمع کردن بین ترس از مرگ و اقدام نکردن به اعمال شایسته که باعث نجات او از موارد ترس و بیم حال مرگ و پس از آنند. 29- معصیت دیگران را بزرگ و معصیت بالاتر از آن را از خود کوچک میشمارد، و همچنین اطاعت و بندگی خدا را از خدا بزرگ میشمارد، اما همان عبادت را از دیگران ناچیز به حساب میآورد. و همین باعث سختگیری نسبت به دیگران در کارهایشان و سهلانگاری نسبت به کار خویش میگردد. 30- هرزهگویی با توانگران نزد او محبوب تر از ذکر خدا با مستمندان است، و این به لحاظ زیادی محبت به دنیاست. 31- در آنچه میل باطنیاش میکشد- هر چند که نادرست باشد- به سود خود و به زیان دیگران قضاوت میکند در صورتی که به زیان خود و به سود دیگران- هر چند که حق باشد- حکم نمیکند و این خود ستمکاری است. 32- جمع کردن بین راهنمایی دیگران از طریق سخنان هدایتگر و بین گمراهی خود در عمل، یعنی عمل گمراهان را مرتکب میشود. و لازمهی چنین رفتاری آن است که دیگران از او پیروی کنند و او نافرمانی خدا را کند. 33- حق خود را از دیگران کامل میگیرد اما خود حق خدا و حق مردم را کامل نمیدهد. 34- جمع کردن میان ترس از مردم در راه غیر خدا (یعنی در کاری که برای خدا نیست) و بین نترسیدن از خدا دربارهی خلق خدا که در مورد اول لازم میآید که مردم را به قیمت خشم خدا خشنود سازد، و در مورد دوم خدا را به وسیلهی آنچه باعث خشم مردم است غضبناک کند. و بیشتر این عبارات از نظر علم فصاحت بر اساس تقابل و تضاد و رد العجز علی الصدر است.
وَ قَالَ علیه السلام لِرَجُلٍ سَأَلَهُ أَنْ یَعِظَهُ لاَ تَکُنْ مِمَّنْ یَرْجُو الآْخِرَةَ بِغَیْرِ عَمَلٍ وَ یَرْجُو التَّوْبَةَ بِطُولِ الْأَمَلِ یَقُولُ فِی الدُّنْیَا بِقَوْلِ الزَّاهِدِینَ وَ یَعْمَلُ فِیهَا بِعَمَلِ الرَّاغِبِینَ إِنْ أُعْطِیَ مِنْهَا لَمْ یَشْبَعْ وَ إِنْ مُنِعَ مِنْهَا لَمْ یَقْنَعْ یَعْجِزُ عَنْ شُکْرِ مَا أُوتِیَ وَ یَبْتَغِی الزِّیَادَةَ فِیمَا بَقِیَ یَنْهَی وَ لاَ یَنْتَهِی وَ یَأْمُرُ [اَلنَّاسَ بِمَا لَمْ یَأْتِ]
بِمَا لاَ یَأْتِی یُحِبُّ الصَّالِحِینَ وَ لاَ یَعْمَلُ عَمَلَهُمْ وَ یُبْغِضُ الْمُذْنِبِینَ وَ هُوَ أَحَدُهُمْ یَکْرَهُ الْمَوْتَ لِکَثْرَةِ ذُنُوبِهِ وَ یُقِیمُ عَلَی مَا یَکْرَهُ الْمَوْتَ مِنْ أَجَلِهِ إِنْ سَقِمَ ظَلَّ نَادِماً وَ إِنْ صَحَّ أَمِنَ لاَهِیاً یُعْجَبُ بِنَفْسِهِ إِذَا عُوفِیَ وَ یَقْنَطُ إِذَا ابْتُلِیَ وَ إِنْ أَصَابَهُ بَلاَءٌ دَعَا مُضْطَرّاً وَ إِنْ نَالَهُ رَخَاءٌ أَعْرَضَ مُغْتَرّاً تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَی مَا یَظُنُّ وَ لاَ یَغْلِبُهَا عَلَی مَا یَسْتَیْقِنُ یَخَافُ عَلَی غَیْرِهِ بِأَدْنَی مِنْ ذَنْبِهِ وَ یَرْجُو لِنَفْسِهِ بِأَکْثَرَ مِنْ عَمَلِهِ إِنِ اسْتَغْنَی بَطِرَ وَ فُتِنَ وَ إِنِ افْتَقَرَ قَنِطَ وَ وَهَنَ یُقَصِّرُ إِذَا عَمِلَ وَ یُبَالِغُ إِذَا سَأَلَ إِنْ عَرَضَتْ لَهُ شَهْوَةٌ أَسْلَفَ الْمَعْصِیَةَ وَ سَوَّفَ التَّوْبَةَ وَ إِنْ عَرَتْهُ مِحْنَةٌ انْفَرَجَ عَنْ شَرَائِطِ الْمِلَّةِ یَصِفُ الْعِبْرَةَ وَ لاَ یَعْتَبِرُ وَ یُبَالِغُ فِی الْمَوْعِظَةِ وَ لاَ یَتَّعِظُ فَهُوَ بِالْقَوْلِ مُدِلٌّ وَ مِنَ الْعَمَلِ مُقِلٌّ یُنَافِسُ فِیمَا یَفْنَی وَ یُسَامِحُ فِیمَا یَبْقَی یَرَی الْغُنْمَ مَغْرَماً وَ الْغُرْمَ مَغْنَماً یَخْشَی الْمَوْتَ وَ لاَ یُبَادِرُ الْفَوْتَ یَسْتَعْظِمُ مِنْ مَعْصِیَةِ غَیْرِهِ مَا یَسْتَقِلُّ أَکْثَرَ مِنْهُ مِنْ نَفْسِهِ وَ یَسْتَکْثِرُ مِنْ طَاعَتِهِ مَا یَحْقِرُهُ مِنْ طَاعَةِ غَیْرِهِ فَهُوَ عَلَی النَّاسِ طَاعِنٌ وَ لِنَفْسِهِ مُدَاهِنٌ [اَللَّغْوُ]
اَللَّهْوُ مَعَ الْأَغْنِیَاءِ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنَ الذِّکْرِ مَعَ الْفُقَرَاءِ یَحْکُمُ عَلَی غَیْرِهِ لِنَفْسِهِ وَ لاَ یَحْکُمُ عَلَیْهَا لِغَیْرِهِ [یُرْشِدُ نَفْسَهُ وَ یُغْوِی غَیْرَهُ]
( د«یرشد غیره و یغوی نفسه». ) یُرْشِدُ غَیْرَهُ وَ یُغْوِی نَفْسَهُ فَهُوَ یُطَاعُ وَ یَعْصِی وَ یَسْتَوْفِی وَ لاَ یُوفِی وَ یَخْشَی الْخَلْقَ فِی غَیْرِ رَبِّهِ وَ لاَ یَخْشَی رَبَّهُ فِی خَلْقِهِ.
[قال الرضی رحمه الله تعالی و لو لم یکن فی هذا الکتاب إلا هذا الکلام لکفی به موعظة ناجعة و حکمة بالغة و بصیرة لمبصر و عبرة لناظر مفکر ]
کثیر من الناس یرجون الآخرة بغیر عمل و یقولون رحمة الله واسعة و منهم من یظن أن التلفظ بکلمتی الشهادة کاف فی دخول الجنة و منهم من یسوف نفسه بالتوبة و یرجئ الأوقات من الیوم إلی غد و قد یخترم علی غرة فیفوته ما کان أمله و أکثر هذا الفصل للنهی عن أن یقول الإنسان واعظا لغیره ما لم یعلم هو من نفسه کقوله تعالی أَ تَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ ( سورة البقرة 44. ) .
فأول کلمة قالها ع فی هذا المعنی من هذا الفصل قوله یقول فی الدنیا بقول الزاهدین و یعمل فیها بعمل الراغبین .
ثم وصف صاحب هذا المذهب و هذه الطریقة فقال إنه إن أعطی من الدنیا لم یشبع لأن الطبیعة البشریة مجبولة علی حب الازدیاد و إنما یقهرها أهل التوفیق و أرباب العزم القوی.
قال و إن منع منها لم یقنع بما کان وصل إلیه قبل المنع .
ثم قال یعجز عن شکر ما کان أنعم به علیه لیس یعنی العجز الحقیقی بل المراد ترک الشکر فسمی ترک الشکر عجزا و یجوز أن یحمل علی حقیقته أی أن الشکر علی ما أولی من النعم لا تنتهی قدرته إلیه أی نعم الله علیه أجل و أعظم من أن یقام بواجب شکرها.
قال و یبتغی الزیادة فیما بقی هذا راجع إلی النحو الأول.
قال ینهی و لا ینتهی و یأمر الناس بما لا یأتی هذا کما تقدم.
قال یحب الصالحین و لا یعمل عملهم إلی قوله و هو أحدهم و هو المعنی الأول بعینه.
قال یکره الموت لکثرة ذنوبه و یقیم علی الذنوب و هذا من العجائب أن یکره إنسان شیئا ثم یقیم علیه و لکنه الغرور و تسویف النفس بالأمانی .
ثم قال إن سقم ظل نادما و إن صح أمن لاهیا فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ ( سورة العنکبوت 65. ) الآیات.
قال یعجب بنفسه إذا عوفی و یقنط إذا ابتلی فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ وَ أَمّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهانَنِ ( سورة الفجر 15،16. ) و مثل الکلمة الأخری إن أصابه بلاء و إن ناله رخاء .
ثم قال تغلبه نفسه علی ما یظن و لا یغلبها علی ما یستیقن هذه کلمة جلیلة عظیمة یقول هو یستیقن الحساب و الثواب و العقاب و لا یغلب نفسه علی مجانبة و متارکة ما یفضی به إلی ذلک الخطر العظیم و تغلبه نفسه علی السعی إلی ما یظن أن فیه لذة عاجلة فوا عجبا ممن یترجح عنده جانب الظن علی جانب العلم و ما ذاک إلا لضعف یقین الناس و حب العاجل.
ثم قال یخاف علی غیره بأدنی من ذنبه و یرجو لنفسه أکثر من عمله ما یزال یری الواحد منا کذلک یقول إنی لخائف علی فلان من الذنب الفلانی و هو مقیم علی أفحش من ذلک الذنب و یرجو لنفسه النجاة بما لا تقوم أعماله الصالحة بالمصیر إلی النجاة به نحو أن یکون یصلی رکعات فی اللیل أو یصوم أیاما یسیرة فی الشهر و نحو ذلک.
قال إن استغنی بطر و فتن و إن افتقر قنط و وهن قنط بالفتح یقنط بالکسر قنوطا مثل جلس یجلس جلوسا و یجوز قنط یقنط بالضم مثل قعد یقعد و فیه لغة ثالثة قنط یقنط قنطا مثل تعب یتعب تعبا و قناطة فهو قنط و به قرئ فَلا تَکُنْ مِنَ الْقانِطِینَ ( سورة الحجر 55،و هی قراءة الأعمش و یحیی بن وثاب،و انظر تفسیر القرطبیّ 10:36. ) و القنوط الیأس و وهن الرجل یهن أی ضعف و هذا المعنی قد تکرر.
قال یقصر إذا عمل و یبالغ إذا سئل هذا مثل ما مدح به النبی ص الأنصار إنکم لتکثرون عند الفزع و تقلون عند الطمع .
قال إن عرضت له شهوة أسلف المعصیة و سوف التوبة و إن عرته محنة انفرج عن شرائط الملة هذا کما قیل أمدحه نقدا و یثیبنی نسیئة و انفرج عن شرائط الملة قال أو فعل ما یقتضی الخروج عن الدین و هذا موجود فی کثیر من الناس إذا عرته المحن کفروا أو قال ما یقارب الکفر من التسخط و التبرم و التأفف.
قال یصف العبرة و لا یعتبر و یبالغ فی الموعظة و لا یتعظ هذا هو المعنی الأول.
قال فهو بالقول مدل و من العمل مقل هذا هو المعنی أیضا.
قال ینافس فیما یفنی أی فی شهوات الدنیا و لذاتها و یسامح فیما یبقی أی فی الثواب.
قال یری الغنم مغرما و الغرم مغنما هذا هو المعنی الذی ذکرناه آنفا.
قال یخشی الموت و لا یبادر الفوت قد تکرر هذا المعنی فی هذا الفصل .
و کذلک قوله یستعظم من معصیة غیره ما یستقل أکثر منه من نفسه ...و إلی آخر الفصل کل مکرر المعنی و إن اختلفت الألفاظ و ذلک لاقتداره ع علی العبارة و سعة مادة النطق عنده
(و قال علیهالسلام) و فرمود آن حضرت (لرجل ساله) مردی را که سوال نمود از او (ان یعظه) آنکه پند دهد او را و نصیحت فرماید: (لا تکن ممن یرجوا الاخره) مباش از جمله آن کسی که امید داشته باشد ثواب آخرت را (بغیر عمل) بدون عمل شایسته (و یرجیء التوبه) و تاخیر کند توبه و انابت را و در بعضی روایت به زاء منقوطه واقع شده. یعنی مدافعه نماید به توبه (بطول الامل) به درازی آرزو و امید طول عمر (یقول فی الدنیا) گوید در دنیا (بقول الزاهدین) به قول گفتار زاهدان و تارکان دنیا (و یعمل فیها) و عمل کند در او (بعمل الراغبین) به کردار راغبان و مایلان این جهان (ان اعطی منها) اگر داده شود از متاع دنیا (لم یشبع) سیر نشود از آن (و ان منع منها) و اگر منع کرده شود از آن (لم یقنع) قناعت نکند و مضطر و پریشان گردد (یعجز) عاجز شود (عن شکر ما اوتی) از شکرگزاری آنچه داده شده باشد از عطا (و یبتغی الزیاده) و طلب کند زیادتی را (فیما بقی) در آنچه باقی مانده باشد (ینهی) باز دارد مردمان را از کار بد (و لا ینتهی) و خود باز نایستد از آنچه نهی فرماید (یامر) امر کند بندگان را (بما لا یاتی) به آنچه اتیان به آن ننماید (یحب الصالحین) دوست دارد صالحان و شایستگان را (و لا یعمل عملهم) و نکند کار ایشان را مراد آن است که نکند عملی که مثل ایشان باشد زیرا که محال است کردن فعل غیر خود. پس موصوف، محذوف باشد و صفت در مقام او واقع شده و بعد از آن مضاف محذوف گشته و مضافالیه در مقام او وارد شده و تقدیر کلام بوده باشد که (و لا یعمل عملا مثل عملهم) (و یبغض المذنبین) و دشمن دارد گناهکاران را (و هو احدهم) و حال آنکه او یکی از آنها باشد (و یکره الموت) مکروه شمارد مرگ را (لکثره ذنوبه) از جهت بسیاری گناههای خود (و یقیم علی ما یکره الموت له) و بایستد بر آنچه مکروه میشمارد مرگ را برای آن از انواع عصیان یعنی اقدام نماید به جمیع منهیات و مصر شود بر آن (ان سقم) اگر بیمار شود (ظل نادما) بگردد پشیمان (و ان صح) و اگر صحت یابد (امن لاهیا) ایمن شود در حالتی که بازیکننده باشد. مانند اهل غفلت و نسیان (یعجب بنفسه) عجب کند به نفس خود، یعنی خودپسند گردد (اذا عوفی) چون عافیت داده شود از بیماری و صحت یابد از آن (و یقنط) و نومید شود (اذا ابتلی) چون مبتلا شود و گرفتار گردد (ان اصابه بلاء) اگر برسد به او بلا و محنت (دعا مضطرا) دعا کند و اظهار نیاز کند بردرگاه بینیاز در حالتی که بیچاره باشد و ذلیل (و ان ناله رخاء) و اگر برسد به او فراغت و آسانی (اعرض مغترا) اعراض کند و رو بگرداند در حینی که فریب خورنده باشد از متاع قلیل (تغلبه نفسه) غالب شود او را نفس اماره او (علی ما یظن) بر آنچه گمان دارد از مطالب این جهان و دوام تمتع و از متاع یسیر آن و مغفور شدن جمیع ذنوب او در آن جهان (و لا یغلبها) و غالب نشود بر نفس خود (علی ما یستیقن) بر آنچه یقین میداند از موت و عقوبت الهی و وعد و وعید و حساب و صراط و غیر آن (یخاف علی غیره) ترسد بر غیر خود (بادنی من ذنبه) به کمتر از گناه او (و یرجوا لنفسه) و امیدواری دارد برای نفس خود (باکثر من عمله) به بیشتر از عمل خود (ان استغنی) اگر مستغنی شود و توانگر گردد (بطر) سخت فرحناک شود و شادمان (و فتن) و در فتنه افتد یعنی مرتکب عصیان شود و طغیان (و ان افتقر) و اگر درویش گردد (قنط) نومید شود (و وهن) و به سستی گراید یعنی ضعیف الاعتقاد شود (یقصر اذا عمل) تقصیر کند هرگاه که به عمل کردن درآید (و یبالغ اذا سال) و مبالغه و الحاح نماید چون زبان به سوال گشاید (ان عرضت له شهوه) اگر عارض شود و پیش آید او را هوای نفسی (اسلف المعصیه) پیش دارد معصیت را (و سوف التوبه) و باز پس اندازد توبه و انابت را (و ان عرضته محنه) و اگر پدید آید او را محنتی و بلیتی (انفرج عن شرائط المله) واشود از شرطهای ملت یعنی بیرون رود از فضیلت صبر که شرط اعظم ملت است (یصف العبره) وصف کند عبرت را یعنی فرماید به مردمان عبرت گرفتن را از تغیرات انتقالات دنیا (و لا یعتبر) و خود عبرت نگیرد (و یبالغ فی الموعظه) و مبالغه کند در پند دادن (و لا یتعظ) و خود پند نپذیرد (فهو بالقول مدل) پس او به گفتار خود مفتخر است و مستظهر (و من العمل مقل) و از کردار، مفلس است و بیبهره (ینافس فیما یفنی) رغبت کند در آنچه فانی است از حطام دنیوی و لذات جسمانی (و یسامح فیما یبقی) و مسامحه کند و سهل فراگیرد در آنچه باقی است از امور اخروی و نعیم جاودانی (یری الغنم مغرما) بیند ماخذ غنیمت را- که آن حقوق واجبه موصوله به ثواب است- جای تاوان (و الغرم مغنما) و بیند محل غرامت را- که آن معاصی و طغیان است- جای غنیمت فراوان یعنی مرتکب شود به معاصی که سبب خسران و نیران است و اصلا مشغول نشود به طاعت الهی که موحب وصول به جنان است (یخشی الموت) ترسد از مرگ و اهوال آن (و لا یبادر الفوت) و نشتابد و سبقت نگیرد بر فوت به اعمال صالحه و افعال حسنه (یستعظم من معصیه غیره) عظیم شمرد از مصعیت غیر خود (ما یستقل) آنچه اندک شمرد (اکثر منه) بیشتر از آن را (من نفسه) از نفس بیخرد خود (و یستکثر من طاعته) و بسیار شمرد از طاعت و خیر خود (ما یحقره) آنچه حقیر و اندک داند آن را (من طاعه غیره) از طاعت و عبادت غیر خود (فهو) پس آن شخص که موصوف به این صفات است (علی الناس طاعن) بر مردمان، طعنهزننده است (و لنفسه مداهن) و برای نفس خود نرمی و مدارا نماینده (اللغو مع الاغنیاء) بیهوده گفتن با توانگران (احب الیه) دوست تر است به سوی او (من الذکر مع الفقراء) از ذکر خدا کردن با درویشان (یحکم علی غیره) حکم میکند بر غیر خود در امور مکروهه (لنفسه) از برای خوشحالی و فراغت به نفس خود (و لا یحکم علیها) و حکم نمیکند بر نفس بیخیر خود (لغیره) از برای غیر خود (یرشد غیره) راه راست مینماید غیر خود را به خیر (و یغوی نفسه) و گمراه میسازد نفس خود را در شر (فهو یطاع) پس فرمانبرده میشود در ارشاد یعنی مردمان فرمان او میبرند و به راه راست میل میکنند (و یعصی) و خود عصیان میکند و مرتکب مناهی میشود (و یستوفی) و تمام میستاند (ولا یوفی) و تمام نمیدهد (و یخشی الخلق) و میترسد از مخلوق (فی غیر ربه) در غیر کار پروردگار خود (و لا یخشی ربه) و نمیترسد از پروردگار خود (فی خلقه) در کار مخلوق او. (قال السید الرضی) و سید رحمه الله فرموده که: (و لو لم یکن فی هذا الکتاب) و اگر نمیبود در این کتاب (الا هذا الکلام) مگر این کلام میمنت انجام (لکفی به موعظه ناجعه) هر آینه کافی بودی آن از حیث پند فایده دهنده در قلوب انام (و حکمه بالغه) و از نظر حکمت رسنده به سر حد تمام (و بصیره لمبصر) و از جهت بینایی مر بیننده را به دیده یقین (و عبره لناظر مفکر) و برای عبرت گرفتن نظرکننده فکر نماینده در این کلام مبین.
در اکثر (نسخ) (یزجی) به (زاء) معجمه و (جیم) مشدده واقع است و (زجاه ای ساقه و دفعه و مثله زجاه و ازجاه کذا فی القاموس) و اما بناء بر نسخه (یرجی) به (راء) مهمله از (ارجاء) است به معنی تاخیر نمودن. یعنی فرمود با مردی که از او سوال کرد که او را پند دهد: مباش از آن کس که امید دارد آن حضرت را بیعمل، و تاخیر میکند توبه را به طول امل، میگوید در دنیا مثل سخن زاهدین و میکوشد برای دنیا همچو کوشیدن راغبین، اگر داده شود از دنیا سیر نمیشود، و اگر داده نمیشود قناعت نکند، عاجز باشد از شکر آنچه داده شده است، و بجوید زیادتی در آنچه مانده است و داده نشده. منع میکند از ناشایسته و خود ممتنع نگردد، و امر کند مردم را به آنچه خود به جای نیاورد، دوست دارد صالحان و نیکوکاران را و عمل ایشان نکند، و دشمن دارد طالحان و گنهکاران را و خود یکی از ایشان باشد، کاره و ساخط باشد مرگ را برای بسیاری گناهان وی، و همیشه ترسند از نزول موت در آن حالت و معذلک بر آن حالت که مرگ را برای آن کاره است مقیم باشد. اگر بیمار شود وقتی پشیمان و متاسف گردد، و چون صحت یابد ایمن و غافل نشیند معجب گردد به خود یعنی مغرور و خودپسند شود چون عافیت و نعمت یابد، و نومید و پژمرده گردد چون مبتلا شود. هرگاه برسد او را بلائی دعا و زاری کند از روی اضطرار، و چون برسد او را خوشی و راحتی اعراض و اغماض کند از روی اغترار، غلبه کند نفس او بر او در آنچه مظنون است او را. یعنی مرادات دنیا و مقتضیات هوی که محض گمان و پندار و وسوسه شیطان غدار و سرابی آب نما است و غلبه نکند بر نفس در آنچه متیقن است او را از امر آخرت و نعیمی که آنجا مهیا است آدمی سعیها برای تحصیل دنیا میکند و دین به خرج آن کار میبرد، و در شکست که حاصل میشود یا نه، و طاعات و تقوی را که به یقین میداند موجب ثواب و امن از عقاب است ضایع میکند. و مثلا چون بیمار گردد بگمان شفا دوا که اطباء وصف کنند آن را میجوید، و بر یقین نیست از نفع آن دوا بلکه بر گمان است، و به متابعت گمان طلب آن دوا مینماید، و از دوای امراض گناهان و عقوبت نیران که آن را طبیبان الهی وصف میکند و به شفا ضامن میگردند و او به یقین میداند صدق آن را معذلک از آن اعراض و اغماض میکند، و متابعت علم خویش نمینماید و چه خوب گفته است (حکیم سنائی:) ترا ایزد همی گوید که در دنیا مخور باده ترا ترسا همی گوید که در صفرا مخور حلوا تو نگذاری ز بهر دین حرام از گفته ایزد تو بگذاری پی دنیا حلال از گفته ترسا (قوله: یخاف الخ) میترسد بر دیگری به کمتر از گناه خود، به امید دارد بر این خود به زیاده از عمل خود. یعنی طاعت خود و معصیت غیر بزرگ شمارد چنانچه طاعت غیر و معصیت خود خرد شمارد. اگر مسنغنی گردد در بطر و فتنه افتد، و اگر محتاج گردد نومید و ضعیف شود، تقصیر و سستی کند چون کار طاعت کند، و مبالغه و الحاف نماید چون مسالت کند، و اگر عارض شود او را خواهشی سلف کند معصیت را. یعنی پیش دارد و باز پس اندازد توبه را و نسیه گرداند و اگر عارض شود او را محنتی دور شود از شرایط ملت و قواعد طاعت. وصف میکند برای دیگران عبرتها را و خود اعتبار نگیرد، و مبالغه کند در موعظت مردم و خود پند نپذیرد، پس او به سخن خود بر مردم ناز و افتخار دارد، و راه عمل کمتر از همه میسپارد. کوشش و رغبت میکند بر مردم در نعیم فانی و مسامحت و جوانمردی مینماید در نعیم باقی، غنیمت را تاوان و غریمت میشمارد، و غرامت را سود و غنیمت میداند، میترسد از مرگ و نمیشتابد به عمل پیش از فوت وقت. بزرگ میشمارد از معصیت دیگران آنچه را خرد میشمارد بزرگتر از آن از خود و بسیار میشمارد از طاعت خود آنچه را تحقیر میشمارد از طاعت دیگران، پس او بر مردمان طاعن است و سخت گیر، و از برای خود مداهن است و سهلگیر. قال السید الرضی الله عنه: و لو لم یکن فی هذا الکتاب الا هذا الکلام لکفی به موعظه ناجعه و حکمه بالغه و بصیره لمبصر و عبره لناظر مفکر. لهو با اغنیاء نزد او دوست تر باشد از ذکر با فقراء، حکم میکند بر غیر خود و انصاف میطلبد و حکم نمیکند بر خود از برای غیر و انصاف نمیدهد، ارشاد میکند غیر خود را و گمراه میکند نفس خود را، پس او اطاعت کرده میشود و حق خود باز میستاند و نافرمانی میکند و حق غیر نمیگزارد. و استیفا میکند آنچه او را است بر غیر. و وفا نمیکند آنچه دیگری راست بر او، و میترسد از خلق نه در خدا و راه خدا، و نمیترسد از خدا در کار خلق و زندگانی دنیا. جامع کتاب (سید رضی قدس سره) بعد از این کلمات میگوید: و اگر نمیبود در این کتاب مگر این کلام پس میبود کافی آن موعظت نافعه، و حکمت بالغه و بصیرت برای مبصر و عبرت برای ناظر مفکر، و این صفات که اینجا مذکور میشود، و به ترک آن میفرماید غالب آن صفات مردمان ضعیف ایمان باشد.
و قال علیهالسلام لرجل ساله ان یعظه: «لاتکن ممن یرجو الاخره بغیر العمل و یرجی التوبه بطول الامل، یقول فی الدنیا بقول الزاهدین و یعمل فیها بعمل الراغبین، ان اعطی منها لم یشبع و ان منع منها لم یقنع، یعجز عن شکر ما اوتی و یبتغی الزیاده فیما بقی، ینهی و لا ینتهی و یامر بما لایاتی، یحب الصالحین و لا یعمل عملهم و یبغض المذنبین و هو احدهم، یکره الموت لکثره ذنوبه و یقیم علی ما یکره الموت له.» یعنی و گفت علیهالسلام مر مردی را که سوال کرده بود او را که پند دهد آن مرد را که: مباش تو از کسی که امید داشته باشد آخرت را بدون عمل و عبادت کردن و به تاخیر اندازد توبه کردن را به سبب آرزوی دراز داشتن، میگوید دربارهی دنیا گفتار بیرغبت آن را و عمل میکند در دنیا کردار رغبت دارندگان را، اگر عطا کرده شود به او از دولت دنیا سیر نمیشود و اگر منع کرده شود از دنیا قناعت نکند، عاجز باشد از ادای شکر آنچه را که به او داده شده است و طلب کند زیادتی نعمت را در مابقی عمر خود، بازدارد مردم را از معاصی و خود بازنایستد و امر کند مردم را به عبادتی که خود به جا نیاورد، دوست دارد نیکوکاران را و عمل نکند به کردار ایشان و دشمن دارد گناهکاران را و یکی از آنها باشد، کراهت داشته باشد از مردن از جهت بسیاری گناهان خود و ایستاده باشد بر گناهانی که کراهت دارد از مردن از جهت آن.
«ان سقم ظل نادما و ان صح امن لاهیا، یعجب بنفسه اذا عوفی و یقنط اذا ابتلی، ان اصابه بلاء دعا مضطرا و ان ناله رخاء اعرض مغترا، تغلبه نفسه علی ما یظن و لا یغلبها علی ما یستیقن، یخاف علی غیره بادنی من ذنبه و یرجو لنفسه باکثر من عمله، ان استغنی بطر و فتن و ان افتقر قنط و وهن، یقصر اذا عمل و یبالغ اذا سال، ان عرضت له شهوه اسلف المعصیه و سوف التوبه و ان عرته محنه انفرج عن شرائط المله، یصف العبره و لا یعتبر و یبالغ فی الموعظه و لا یتعظ، فهو بالقول مدل و من العمل مقل.» یعنی اگر بیمار شود میگردد پشیمان از گناهان و اگر صحت یابد از بیماری ایمن گردد از مردن از جهت غافل بودن، پسندد و ستاید نفس خود را در وقتی که سلامت گردد از بلا و مایوس گردد از خود در وقتی که مبتلا گردد به بلا، اگر برخورد او را بلائی بخواند خدا را از روی اضطرار و اگر برسد به او راحتی روگردان شود از خدا از روی فریب خوردن، غلبه کند به او نفس او بر تحصیل چیزی که گمان دارد نفع آن را از امور دنیا و غلبه نمیکند بر نفس خود بر تحصیل چیزی که یقین دارد نفع آن را از امر آخرت، میترسد بر غیر خود کمتر از گناهی که کرده است، یعنی نمیترسد بر خود گناه بسیاری که کرده است و امید دارد از برای نفس خود ثواب را بیشتر از کار خیر خود، اگر توانگر گردد طغیان کند و فریفته گردد به دنیا و اگر درویش شود مایوس شود از رحمت خدا و سست شود در عبادت کردن، کوتاهی کند در وقت عمل کردن و مبالغه کند در وقت سوال کردن و چیز خواستن، اگر عارض شود او را مسرت و خوشحالی پیش بفرستد گناه کردن را و پس اندازد توبه کردن را و اگر عارض شود او را محنت و اندوهی، وا شود از شرائط و لوازم ملت و دین. یعنی بیرون رود از قرار داد دین، وصف کند از برای غیر عبرت گرفتن را و عبرت نگیرد و مبالغه کند در پند دادن مردم و پند نپذیرد، پس او در گفتار خود مباهی و مفتخر است و از جانب کردار خود محتاج است.
«ینافس فیما یفنی و یسامح فیما یبقی، یری الغنم مغرما و الغرم مغنما، یخشی الموت و لا یبادر الفوت، یستعظم من معصیته غیره ما یستقل اکثر منه من نفسه و یستکثر من طاعته مایحقره من طاعه غیره، فهو علی الناس طاعن و لنفسه مداهن، اللغو مع الاغنیاء احب الیه من الذکر مع الفقراء، یحکم علی غیره لنفسه و لا یحکم علیها لغیره، یرشد غیره و یغوی نفسه، فهو یطاع و یعصی و یستوفی و لا یوفی و یخشی الخلق فی غیر ربه و لا یخشی ربه فی خلقه.» یعنی شائق باشد در دنیائی که نیست میگردد و کاهل باشد در آخرتی که باقی است، میبیند غنیمت آخرت را غرامت و میبیند غرامت دنیا را غنیمت، میترسد از مردن و پیشی نمیگیرد بر اسباب ادراک کردن مرگ که انقطاع از دنیا باشد، بزرگ میشمارد از گناه غیر خود آن مقداری را که اندک میشمارد بیشتر از آن را از برای نفس خود و بسیار میشمارد عبادت خود آن قدری را که اندک میشمارد از عبادات غیر خود، پس او بر مردمان طعنزننده است و با نفس خود مداراکننده. فعل عبث کردن با توانگران دوستتر است به سوی او از ذکر خدا کردن با درویشان، حکم میکند بر ضرر غیر از جهت نفع نفس خود و حکم نمیکند بر ضرر نفس خود از جهت نفع غیر خود، راه مینماید غیر را، گمراه میکند نفس خود را، پس او مطاع و فرمانروای غیر است و نافرمان خدا، استیفاء میکند حق خود را از غیر و ایفا نمیکند حق غیر را و میترسد از خلق و فرمانش را میبرد به سبب نترسیدن از پروردگار خود و نمیترسد از پروردگار و فرمانش را نمیبرد به سبب ترسیدن از خلق او.
قال الرضی: و لو لم یکن فی هذا الکتاب الا هذا الکلام لکفی به موعظه ناجعه، و حکمه بالغه، و بصیره لمبصر، و عبره لناظر مفکر. اللغه: (ارجی) الامر: اخره. (بطر) بطرا: اخذته دهشه عند هجوم النعمه (طغی) بالنعمه او عندها فصرفها الی غیر وجهها- المنجد- (عرته) عرضت له (یدل به): یثق به (ینافس): یباری. الاعراب: ممن یرجو، لفظه من للتبعیض او جنسیه، بطول الامل، الباء للسببیه لاهیا، حال من فاعل امن. المعنی: الموعظه ارشاد للجاهل، و تنبیه للغافل، و تنشیط للکسل، و اهم ما قام به الانبیاء و الاوصیاء لاصلاح الاعباد و عمران البلاد، و الغرض منه اعداد العقول، لتلقی الاحکام و القوانین بالقبول، و الاقبال علیها عن ظهر القلب. و قد وصف الله تعالی القرآن بانه موعظه و شفاء لما فی الصدور فقال عز من قائل (58- یونس-: یا ایها الناس قد جائتکم موعظه من ربکم و شفا لما فی الصدور و هدی و رحمه للمومنین). فالحکومات المداوله بین الشعوب تضعون قوانین و تحملون علیها شعوبهم بالقهر، و النتائج المقصوده من هذه القوانین حفظ النظام و الامن فی المجتمع، و لا یحتاج الی تاثیر فی القلوب او تزکیه للارواح، لان النظامات الاجتماعیه فی نظرهم کالامور المکانیکیه، و لا فرق فی نظرهم بین صدور الاعمال من الماکینه الفاقده للشعور او الانسان، فیبدلون من القوی الفاعله البشریه بالات الکترونیه، تعمل هذه الاعمال. و لکن الانبیاء و الرسول و الاوصیاء یهتمون باصلاح القلوب و العقول و یعتبرون الاعمال بالنیات و الرغبات، و تعرضهم للقوانین … الی حفظ النظام و الامن انما هو عرضی و من باب المقدمه. فعمده مهمه الشرائع الالهیه اصلاح القلوب و جلب الانظار الی المصالح و المفاسد، لیقدم الناس علی الاعمال بالطوع و الرغبه، و عن الشوق و النبیه. و بهذا النظر لا یتوسل الانبیاء الی القهر و الاخضاع الا من باب الدفاع و کانوا یتحملون مشاق الاذی فی سبیل الدعوه الی طریق الهدی قال الله تعالی (42- ق-: و ما انت علیهم بجبار فذکر بالقرآن من یخاف وعید). و قد تصدی علی (علیه السلام) لموعظه کافه اهل الاسلام بمواعظ شافیه کافیه تشع انوارها علی القلوب طیله القرون الماضیه و الغابره، و قد تعرض فی هذه الموعظه للاشاره الی اصول الرذائل التی تکون مرضا للقلوب، و نبه علی معالجتها فنلخصها فیما یلی:
1- الاغترار بسعه رحمه الله و الطمع فی ثواب الله بغیر عمل فقال: (لا تکن ممن یرجو الاخره بغیر عمل).
2- طول الامال الموجبه لتاخیر التویه و الانابه و تدارک المعاصی.
3- التظاهر بالزهد مع الحرص علی الدنیا و ترک القناعه و الشکر للنعم الحاضره.
4- ترک العمل بما ینهی عنه و یامر به و حب الصلحاء قولا لا عملا.
5- التذبذب فی امر الاخره بالندامه مع السقم و الغفله فی الصحه و الوفاه.
6- متابعه النفس الاماره بالسوء، فیتبع الظن فی هواها، و یترک الیقین فیما سواها.
7- البطر و الافتتان بالغنا و الثروه، و الفشل مع الفقر و الحاجه.
8- التقصیر فی العمل و المبالغه فی السئوال و الامل.
9- اتباع الشهوه باسلاف المعصیه، و المماطله فی التوبه.
10- عدم الصبر علی الشدائد فی العمل بوظائفه.
11- الوعظ من دون اتعاظ و کثره القول و قله العمل.
12- المنافسه مع الناس فی امر الدنیا و المسامحه فی امر الاخره.
13- احتساب غنیمه الاخره غرامه.
14- الخوف من الموت و عدم تدارک مافات.
15- العجب بنفسه الموجب لاستعظام معصیه الغیر و استقلال معصیته.
16- حب الاغنیاء و کره الفقراء.
17- عدم الانصاف فیحب ان یکون حاکما غیر محکوم، و مرشدا غیر مسترشد- الخ.
الترجمه: به مردی که از او پندی خواست فرمود: آن کس مباش که: عمل ناکرده امید ثواب آخرت دارد و به آرزوی دراز توبه را به تاخیر اندازد آنکه گفتار زاهدان دارد و کردار دنیاپرستان، اگرش دنیا دهند سیر نگردد و اگرش دریغ دارند قناعت نورزد، از شکر آنچهاش دادهاند ناتوانست، و بدنبال مابقی دوان، از بدی باز میداد و خود باز نمیایستد، و به خوبی فرمان میدهد و خود بکار نمیبندد، خوبان را دوست دارد و به کردارشان نمیگراید، و گنهکاران را دشمن است و خود در جرگهی آنان میچرد. از کثرت گناه مردن را نخواه است و بر گناه پا برجا است، اگر بیمار شود از بدکرداری پشیمانی کشد، و اگر تندرست باشد در آسایشگاه غفلت به سر برد در حال عافیت بخود ببالد، و در گرفتاری به نومیدی گراید، اگرش بلائی رسد با زاری دعا کند، و چون روی آسایش بیند مغرورانه روی برتابد. نفس امارهاش بدنبال هوسهای خود بگمان بر او غلبه کند، و او نتواند با یقین به عواقب ناگوار بر نفس خود چیره گردد، به کمتر از گناه خود بر حال دیگری ترسانست، و با گناه بیشتر خود به رحمت حق امیدوار. اگر توانگر شد راه خوشگذرانی پیش گیرد و شیفته دنیا شود، و اگر بینوا شد نومید و سست گردد، در کردار خیر کوتاهی کند و در درخواست پاداش اصرار ورزد، اگر دلخواهی به او رخ دهد گناه را پیش فروش کند و توبهاش را به تاخیر افکند، و اگر محنت و سختی بر او رو کند از سنن ملی و دین خود دست بکشد. موجبات عبرت را شرح دهد ولی خود عبرت نگیرد، در پند دیگران اصرار ورزد ولی خودش پند نپذیرد، در گفتار بااعتماد است، و در کردار کم کار در تحصیل دنیای فانی سبقت جوید، و در کار آخرت باقی مسامحه ورزد، غنیمت و بهره معنوی را زیان شمرد، و زیان معنوی را غنیمت پندارد، از مرگ بترسد و فرصت جوئی نکند. اندک گناه دیگران را بزرگ شمارد، و از خود را اندک به حساب آرد، طاعت اندک خود را بیش از طاعت دیگران بداند، بر مردم طعن زند و خود سازشکار و سستانکار باشد، بازی با توانگران را دوست تر دارد از ذکر با درویشان، برای خودش بر علیه دیگران قضاوت کند و حق دیگران را بر خود تصدیق نکند، دیگران را راه نماید و خود را گمراه، خودش را مطاع خواهد و مرتکب گناه، حق خود را دریافت خواهد و پرداخت حق دیگران را نخواهد، درباره جز پروردگارش از مردم میترسد ولی درباره همکاری و موافقت با مردم و جلب نظر آنها از پروردگار خود نترسد. رضی رحمه الله گوید: اگر در این کتاب جز همین کلام نبود، برای موعظت و پند دلنشین و حکمت رسا و بینائی هوشمند و عبرت خواننده اندیشمند بس بود.
از علی درخواست مردی موعظت***در جوابش شد پذیرا این سمت
گفت آن مرد مشو کامیدوار***بهر عقبایست خوش بیرنج کار
توبه از طول امل پس افکند***تا بوی مرگ و هلاکت در رسد
دم ز زهد و ترک و دنیا میزند***در عمل مشتاق سویش میدود
گر ز دنیایش نصیبی داده شد***زان نگردد سیر و خود دلداده شد
ور که دنیا بهر او گردد دریغ***نیست قانع بلکه دارد هوی و جیغ
عاجز است از شکر آنچهاش داده شد***لیک بر جلب فون آماده شد
نهی از منکر کند مر غیر را***خود به منکر پوید و هر ماجرا
بهر کار خیر فرمان میدهد***لیک خود از آن کناری میکشد
دوست دارد صالحان را بیعمل***دشمن مذنب ولی خود هم دغل
مرگ را بد دارد از زور گناه***باز هم افتاده اندر قعر چاه
وقت بیماری پشیمان از بدیست***در بهی در لهو و غفلت کرده زیست
وقت آسایش بود خودبین و چست***چون گرفتار است شد نومید و سست
در بلا زاری کند وقت دعا***چون رها شد روی گرداند هلا
باگمانی نفس میتازد بر او***بایقین در پیش او بیآبرو
هست در بیم گناه دیگران***خود گرفتار گناهی بیش از آن
بیش از کارش به خود امیدوار***پرطمع بر رحمت پروردگار
از غنا سرمست و مفتون میشود***بینوا شد سست و موهون میشود
در عمل کوتاه و در درخواست چست***گاه شهوت در گناه افتد درست
دره محنت ز سنتهای دین***دور گردد ز آسمان تا بر زمین
واصف عبرت ولیکن ناپذیر***واعظ است اما نباشد پندگیر
در سخن محکم ولیکن کمعمل***پشت بر اندرز ما قل و دل
در رقابت بهر دنیای دنی***سست در کار ثواب و ماندنی
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: اقول: عاقبه فی کلامه علیهالسلام اعم من العاقبه فی قوله تعالی: (و العاقبه للمتقین) فی الاعراف، فقبله (ان الارض لله یورثها من یشاء من عباده) و فی هود، فقبله فاصبر و فی القصص فقبله بعد ذکر خسف الارض بقارون (تلک الدار الاخره نجعلها للذین لایریدون علوا فی الارض و لا فسادا) و فی قوله تعالی: (و العاقبه للتقوی) فان المراد بها العاقبه الحسنه، کما انها اعم من عاقبه فی قوله تعالی: (افلم یسیروا فی الارض فینظروا کیف کان عاقبه الذین من قبلهم) فالمراد العاقبه السیئه. هذا، و ابن میثم قرر العنوان و کذا ابن ابیالحدید الا انه قال: و فی کثیر من النسخ بدون قوله حلوه او مره.
(لا تکن ممن یرجو الاخره بغیر العمل). کل خطیر و نفیس یطول الیه الطریق، و تکثر فی نواله المشاق.. حتی التافه الزائل من متاع الدنیا لا تصل الیه الا بالسعی و الحرکه، فکیف اذا کان المطلوب (ما لا عین رات مثله- و لا اذن سمعت، و لا خطر علی قلب بشر)؟ حتی الانبیاء ما دخلوا الجنه الا بعد ان کافحوا و صبروا علی الجهاد و الالام. قال الامام: (حفت الجنه بالمکاره، و حفت النار بالشهوات). و قال حفیده الصادق: الایمان کله عمل، و لا ایمان بلا عمل. (و یرجی التوبه بطول الامل). یرجی- بتشدید الجیم- یوخر و یسوف. و تقدم ان التوبه تجب علی الفوز.. هذا، الی ان الموت یاتی بغته، و لا شیء معه الا حسره الفوت، و مراره الندم (و یقول فی الدنیا الخ).. ابدا لا صله و لا علاقه بین اقواله و افعاله (ان اعطی منها الخ.. مریض بداء النهم، و لا یجد الی الشبع سبیلا، و لا الی دائه دواء (یعجز عن شکر الخ).. یقول و لا یفعل، و یاکل و لا یشبع، و یطلب الکثیر و ما هو باهل لاقل من القلیل، بل و لا لشیء الا الصفع علی القفا. (یحب الصالحین الخ).. یستحسن الفضیله، و یستقبح الجریمه نظریا، اما فی عمله فانه یقترف الجرائم عن قصد و تصمیم، و معنی هذا انه ینقاد فی سلوکه لمنطق العاطفه لا لمنطق العقل، و اکثرنا نحن بنی آدم علی هذه المله و المذهب.. و من جمله ما قرات ان بعض العلماء و العباقره یومنون بالخرافه و الاساطیر؟. و السر انهم علماء فی مهنتهم یصدرون فیها عن عقل و رویه، اما فی غیره فیصدرون عن التربیه و العاطفه و البیئه.. و افحش الاخطاء و الاخطار ان تفسر الخرافه بالعلم، و الجریمه بالدین. (یکره لموت لکثره ذنوبه الخ).. هو یومن بیوم الحساب، و یعلم انه مذنب و معاقب علی ذنبه، و مع هذا یضیف الیه ذنوبا، و لا عجب لان العاطفه هی المحرک الرئیسی للانسان الا اذا تغلب علیها العقل او الدین، او تحول الی عاطفه، و قد ادرک اهل الاختصاص هذه الحقیقه، و قالوا: ان تهذیب الاخلاق لا یکون بالمواعظ و قرائه الکتب، بل بتربیه الطفل و تنشئته علی الخلق المرغوب فیه، و توجیه عاطفته الیه قبل ان تقوی و ترسخ جذورها فی نفسه. (ان سقم ظل نادما الخ).. اذا اصابه مکروه بما کسبت یداه ندم و تحسر، و کان علیه ان ینتفع بهذا الدرس و یتعظ، و لا یعود الی فعلته الاولی، و لکنه سرعان ما ذهل و عاد الی مثلها (یعجب بنفسه اذا عوفی) و یذهل عن المخبات و المفاجات، و یاتی قول الامام: ما قال الناس لشیء طوبی له الا وخبا له الدهر یوم سوء (و یقنط اذا ابتلی) مع ان الفرج کثیرا ما یاتی من بطن الضیق، و یاتی قول الامم: عند تناهی الشده تکون الفرجه، و عند تضایق حلق البلاء یکون الرخاء. (ان اصابه بلاء الخ).. یشیر الی قوله تعالی: فاذا رکبوا فی الفلک دعوا الله مخلصین له الدین فلما نجاهم الی البر اذا هم یشرکون- 65 العنکبوت (تغلب نفسه علی ما یظن الخ).. هو یعلم ان سلوک هذا الطریق یعود علیه بالضرر لا محاله، و فی الوقت نفسه یظن ان مع هذا الضرر الثابت ثبوتا یقینا- شیء من النفع، فیتبع الظن و یدع العلم و الیقین.. و السر ما اشرنا الیه منذ قلیل، و هو ان مصدر العلم العقل او الوحی، و مصدر الظن هنا العاطفه، و اکثر الناس مع العاطفه لا مع الدین و العقل. (یخاف علی غیره بادنی من ذنبه) ای یعظ و لا یتعظ (و یرجو لنفسه باکثر من عمله) یعمل القلیل، و یطلب الاجر الکثیر (ان استغنی بطر الخ).. عطف تفسیر علی یعجب بنفسه اذا عوفی و یقنط اذا ابتلی (یقصر اذا عمل، و یبالغ اذا سال) لا یودی ما وجب علیه، و یطالب بالحاح بما لا یستحق (اذا عرضت له شهوه اسلف المعصیه الخ).. اسلف: اسرع. و سوف: اهمل، و المعنی یسرع الی الحرام، و یهمل الواجب حتی کان ما وجب علیه هو الحرام، و ما حرم علیه هو الواجب، و مثله فی الخطبه 101: اذا دعی الی حرث الدنیا عمل، و اذا دعی الی حرث الاخره کسل. (و ان عرته محنه الخ).. اذا نزلت به نازله خرج عن دینه و عقله، و تقدم مع الشرح فی الحکمه 107: ان اصابته مصیبه فضحه الجزع (یصف العبره و لا یعتبر) تکرار باسلوب ثان لقوله: یخاف علی غیره.. (فهو بالقول مدل الخ).. ای مستعل و مستظهر، و تقدم مثله فی الحکمه 146: مستظهرا بنعم الله علی عباد الله (ینافس فیما یفنی الخ).. یباهی و یضاهی بمظاهر الزینه و الرفاهیه، و لا یقیم وزنا للبر و آثاره (یری الغنم مغرما، و الغرم مغنما) الغنم: الربح، و المراد به هنا الاجر من الله و الناس علی العمل الصالح النافع، و الغرم: الخساره، و هی هنا العقاب منه تعالی علی اتباع الشهوات و اضاعه الخیرات. (یخشی الموت الخ).. و لا یستعد له (یستعظم من معصیه غیره الخ).. تکرار باسلوب ثالث لقوله: یخاف علی غیره.. (فهو علی الناس طاعن، و لنفسه مداهن) ای مصانع متساهل، و مثله ما یاتی: اکبر العیب ان تعیب ما فیک مثله (فهو یطاع) ای یطلب الطاعه من الناس لمواعظه و یونجهم علی الاعراض، و ینسی نفسه المرائیه الباغیه (و یستوفی و لا یوفی) عطف تفسیر علی یقصر اذا عمل.. (و یخشی الخلق فی غیر ربه) یعصی الله سبحانه خوفا من خلق الله (و لا یخشی ربه فی خلقه) لا یخاف الله فی الاسائه الی خلق الله. قال ابن ابیالحدید: (اختلفت الفاظ هذا الفصل و المعنی واحد، و ذلک لاقتداره علیهالسلام علی العباره، و سعه ماده النطق عنده).
امام علیهالسلام به مردی که از آن حضرت درخواست پند و اندرز نمود (در نکوهش خوهای ناشایسته) فرمود: مباش کسی که بیعمل و کردار (عبادت و بندگی) به آخرت امیدوار است، و با امید دراز توبه و بازگشت (از معصیت و نافرمانی) را پس میاندازد، در (باره) دنیا گفتارش گفتار پارسایان و رفتارش رفتار خواستاران است، اگر از (کالای) دنیا به او داده شود سیر نگردد، و اگر به او نرسد قناعت نکند (به بهره خود خرسند نماند) ناتوان است از سپاسگزاری آنچه (نعمتهائیکه) به او داده شده است و میجوید زیادی را در آنچه نرسیده (به او داده نشده، از کار ناشایسته دیگران را) باز میدارد و خود (از آنچه نهی مینماید) دست بر نمیدارد( و فرمان میدهد به آنچه خود به جا نمیآورد، نیکوکاران را دوست دارد و کردارشان را انجام نمیدهد، و گناهکار را دشمن دارد و خود یکی از آنها است، از جهت زیادی گناهان از مرگ کراهت داشته بدش میآید و ایستادگی میکند بر آنچه )گناهانی که( سبب کراهت از مرگ شده، اگر بیمار شود )از بد رفتاریش( پشیمان گردد و چون تندرستی یابد آسوده و غافل ماند، هر گاه )از بیماری( آسایش بیند خودپسند شود و چون گرفتار گردد نومید و پژمرده شود، اگر بلاء و سختی برایش آید با نگرانی دعاء و زاری نماید، و چون راحتی و خوشی به او دست دهد از غرور و فریب (به کالای دنیا از خدا) دوری گزیند، نفس (اماره) بر او مسلط است به آنچه (آمرزش گناهان که) گمان دارد، و مسلط نیست به آنچه (مرگ و عذاب جاوید که) باور دارد، بر دیگری به گناه به کمتر از گناه خود میترسد (طاعت خویش را بزرگ میپندارد) چون به توانگری رسد شاد شده در فتنه و گمراهی افتد (پی هم گناه میکند) و چون تنگدست گردد (از رحمت خدا) نومید شده و (در عبادت و بندگی) سستی نماید، و اگر طاعت و بندگی کند کوتاهی نماید (درست انجام ندهد) و چون درخواست کند (از خدا حاجت طلبد) اصرار و کوشش دارد، اگر به او شهوت و خواهشی (آسایش و خوشی) رو آورد نافرمانی پیش گرفته توبه و بازگشت را پشت سر اندازد، و اگر به او اندوهی برسد از دستورهای دین (شکیبائی و بردباری و پناه به خدا بردن به هنگام سختی) دوری گزیند (برای مردم) عبرت و پند گرفتن از دیگران را بیان میکند و خود عبرت نمیگیرد، و در اندرز دادن میکوشد و خود پندپذیر نیست، پس او به گفتار میاندازد و عمل و کردارش اندک است، در آنچه (دنیا و کالای آن که) فانی و نابود گردد کوشش مینماید و در آنچه (آخرت و آنچه در آن است که) باقی و جاوید است سهلانگاری میکند، غنیمت و سود (معصیت و نافرمانی) غنیمت و سود، از مرگ ترسان است و پیش از اینکه فرصت از دست برود (به اعمال صالحه و کردار خداپسند) نمیشتابد، بزرگ میشمارد از نافرمانی دیگری معصیتی را که بزرگتر از آن را از خود خرد میپندارد، و از بندگی خویش بسیار میشمارد طاعتی را که از دیگری اندک داند، پس او به مردم سختگیر است و به خود سهلانگار، بیهودهگوئی با توانگران را بیشتر دوست دارد از یاد خدا با تنگدستان، برای سود خود به زیان دیگری حکم میکند (اگر چه نادرست باشد) و برای سود دیگری به زیان خود حکم نمیکند (اگر چه درست باشد) دیگری را راهنمائی مینماید و خود را گمراه میسازد پس از او پیروی میکنند و خود معصیت مینماید، و (حق خود را) تمام میستاند و (حق دیگری را) تمام نمیدهد، و از مردم میترسد نه در راه پروردگارش (از ترس آنان کاری را انجام میدهد که خداپسند نیست) و در کار مردم از پروردگارش نمیترسد (به آنان زیان میرساند و از خدا بیمی ندارد. سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) اگر در کتاب نهجالبلاغه جز این فرمایش نبود همان برای پند سودمند و حکمت رسا و بینائی بینا و عبرت و پند اندیشه کننده بس بود.
مسلمان واقعی کسی است که اعمال و رفتارش مطابق دستورات اسلام باشد و در هر حال خدا را فراموش نکند آنانکه مقام راهنمائی و رهبری جامعه را دارند باید بیش از دیگران به اعمال خویش دقت کنند خدای عزیز از این گروه مذمت کرده میفرماید: آیا مردم را به کار نیک امر میکنید و خودتان را فراموش مینمائید). غرور و خودبینی مرض خطرناکی است که انسان را از کارهای خیر باز میدارد خدای عزیز درباره اینگونه افراد میفرماید: (خدا در کمینگاه است. موقعی که خدا انسان را گرفتار کرد و نجاتش داد و او را از نعمت برخوردار کرد میگوید من شایسته بودم که خدا نعمتم داد و آنگاه که خدا او را در بوته آزمایش درآورد و رزق او را کم کند میگوید پروردگارم مرا خوار کرد.) (اشتباه میکنید (خواری شما بخاطر این است که) به یتیم لطف نمیکنید به عدای بیچارگان عنایت ندارید. بدون ملاحظه حقوق دیگران هر چه میخواهید از دنیا بهره میبرید. علاقه شدیدی به ثروت دنیا دارید … ). نفاق و دوروئی با مردم نه تنها مایه بدبختی آخرت است در دنیا هم انسان در پیش مردم رسوا میگردد و موقعیت اجتماعی خود را از دست میدهد، از این نظر عاقل باید به آنچه شخصا عمل میکند سفارش نماید تا حرفش بیشتر اثر کند و شخصیت خویش را از دست ندهد. خدای عزیز 39 مورد در قرآن مجید از نفاق و منافقین نکوهش کرده و به عذاب دردناک آنان را وعده داده است. از جمله فرموده است: (منافقین در درک اسفل آتش هستند).
و قال علیهالسلام، لرجل، سئله علیهالسلام ان یعظه: (لا تکن ممن یرجو الاخره بغیر العمل) ای بدون العمل الصالح (و یرجی التوبه) ای یوخرها (بطول الامل) لان له املا طویلا ان یبقی فی الدنیا، فیقول: اتوب ایامی الاخیره (یقول فی الدنیا) ای فی باب الدنیا و لذاتها (بقول الزاهدین) و انها یجب ان تترک، کما یتکلم الزاهدون حول الدنیا (و یعمل فیها بعمل الراغبین) من الانکباب علی الدنیا، و التمتع بلذاتها (ان اعطی منها لم یشبع) بل مد بصره الی ما لم یعط (و ان منع منها لم یقنع) بما عنده، بل یرید الدنیا و زیادتها (یعجز عن شکر ما اوتی) ای ما اعطاه الله سبحانه من نعیم الدنیا. (و یبتغی) ای یطلب (الزیاده فیما بقی) ای بالنسبه الی باقی الدنیا، مما لم یعط (ینهی) عن المنکر (و لا ینتهی) هو بل یتعاطی المنکرات (و یامر بما لا یاتی) ای یامر الناس بالمعروف و لا یاتی هو به (یحب الصالحین و لا یعمل عملهم) کسلا و استسهالا (و یبغض المذنبین و هو احدهم) ای مذنب کاحدهم یتعاطی المحرمات و الاثام. (یکره الموت لکثره ذنوبه) التی اقترفها (و یقم علی ما یکره الموت له (ما) موصوله، ای علی الشیء الذی یکره الموت لاجل ذلک الشیء و هو الذنب، و الاقامه علی الذنب، الاستمرار فی الاتیان به (ان سقم ظل نادما) علی ما فرط فی ایام صحته (و ان صح) بان لم یکن مریضا (امن) العاقبه، فی حالکونه (لاهیا) مشغولا بلهو الدنیا و لعبها (یعجب بنفسه اذا عفی) ای یتکبر، و یظن انه علی خیر، فی ایام صحته. (و یقنط) من رحمه الله و فرجه (اذا ابتلی) بمرض او فاقه او هم، فلا یشکر اذ اعوفی، و لا یرجو اذا ابتلی (ان اصابه بلاء دعا) الله سبحانه لکشف بلیته (مضطرا) ای فی حالکونه مضطرا (و ان ناله رخاء) وسعه (اعرض) عن الله (مغتوا) قد اخذه الغرور و الغفله (تغلبه نفسه علی ما یظن) فاذا ظن لذه حاضره، غلبته نفسه و امرته بتحصیلها (و لا یغلبها علی ما یستیقن) ای لا یغلب هو علی نفسه، بالطاعه و العباده، حتی یحصل ما یستقین من السعاده و الجنه. (یخاف علی غیره) الهلاک (ب)سبب انه اتی بذنب (ادنی من ذنبه) کان یخاف علی غیره سرقه درهم، و هو سارق دینار (و یرجو لنفسه باکثر من عمله) بان عمل عملا قلیلا و یرجو ثوابا کثیرا (ان استغنی) بان صارت له ثروه و مال (بطر) هو الاغترار بالنعمه (و فتن) ای صار مفتونا مخدوعا فارتکب الاثام لاهیا. (و ان افتقر قنط) عن رحمه الله و یاس (و وهن) ای ضعف عن اداء ما علیه للهم الذی یتحمله من الفقر، فلا یشکر عند الغنی، و لا یرجو رحمته سبحانه عند الفقر (یقصر اذا عمل) فلا یاتی بالعمل علی وجهه (و یبالغ اذا سئل) فان الالحاف و لا اصرار فی السئوال مکروه، لانه یوجب ازعاج المسئول عنه، و ایذائه، قال سبحانه: (لا یسئلون الناس الحافا). (ان عرضت له شهوه) محرمه (اسلف المعصیه) ای قدمها، و ارتکبها (و سوف التوبه) ای آخرها، لانه ینساق وراء شهواته (و ان عرته) ای: عرضت علیه (محنه) ای بلیه (انفرج) ای بعد (عن شرائط المله) ای شرائط مله الاسلام و طریقته، و هی الصبر عند البلاء و الثبات فی الرزایا و المحن (یصف العبره) ای الموعظه الموجبه للاعتبار (و لا یعتبر) ای لا یتعظ هو بنفسه. (و یبالغ) ای یکثر (فی الموعظه) للناس (و لا یتعظ) هو بنفسه، باطاعه الاوامر، و ترک النواهی (فهو بالقول مدل) من ادل علی اقرانه بمعنی استعلی علیهم. (و من العمل مقل) اذ یاتی بقلیل من العمل (ینافس فی ما یفنی) ای یباهی و یتزید من الدنیا الفانیه (و یسامح) و یساهل (فیما یبقی) ای الاخره. فلا یعمل لها (یری الغنم) ای الغنیمه التی هی الاخره، و ما یبذله الانسان فی سبیلها (مغرما) ای غرامه و ذهابا للمال بلا عوض، فاذا تصدق- مثلا- رای انه ذهب من یده بدون ان یحصل علی شیء بازائه. (و) یری (الغرم) ای الغرامه، و هی ما یعرفه فی الشهوات و اللذات (مغنما) ای غنیمه، و الحال ان ما یصرف فی الشهوات غرامه قد ذهبت ید الانسان بلا عوض، ان لم یعوض العقاب (یخشی الموت) ان یاتیه (و لا یبادر الفوت) ای لا یسرع ان یعمل قبل فوات الفرصه (یستعظم من معصیه غیره) ای یراها عظمیه (ما یستقل اکثر منه من نفسه) فالاکثر من تلک المعصیه اذا صدرت من نفسه یراها قلیله صغیره. (و یستکثر من طاعته ما یحقره من طاعه غیره) فاذا اطاع طاعه، راها کثیره و اذا اطاع غیره تلک الطاعه بنفسها، رآها حقیره، و کل ذلک دلیل انحراف النفس، و عجب الانسان بنفسه (فهو علی الناس طاعن) یطعن و یخدش فیهم (و لنفسه مداهن) مجامل، لا ینهاها عن المنکر، و لا یهذبها (اللهو مع الاغنیاء احب الیه من الذکر مع الفقراء) لانه یری لنفسه ذله اذا جلس مع الفقراء، و لذا یکره ذلک، و بالعکس مجلس الاغنیاء عنده. (یحکم علی غیره لنفسه) بان یجعل نفسه مظلوما، و غیره ظالما (و لا یحکم علیها لغیره) لانه لا ینصف و انما یری الحق دائما بجانب نفسه (و یرشد غیره) بالنصائح و العظات (و یغوی نفسه) ای یضله باتیان المنکرات (فهو یطاع) ای یطیعه الناس (و یعصی) الله سبحانه (و یستوفی) ای یطلب وفاء حقه من الناس (و لا یوفی) ای لا یعطی حقوقهم، او المراد بالجملتین الاعم من الله و من الناس (و یخشی الخلق فی غیر ربه) ای یعمل لغیر الله سبحانه خشیه من الناس (و لا یخشی ربه فی خلقه) فهو یضر الناس؟ و لا یخشاه سبحانه بالنسبه الیهم. (قال الرضی (ره): و لو لم یکن فی هذا الکتاب، الا هذا الکلام، لکفی به موعظه ناجعه) ای نافعه (و حکمه بالغه و بصیره لمبصر، و عبره لناظر مفکر) و الله المسئول ان یوفقنا للعمل بها، بمحمد و آله الطاهرین.
قال الرضی: و لو لم یکن فی هذا الکتاب الا هذا الکلام لکفی به موعظه ناجعه، و حکمه بالغه، و بصیره لمبصر، و عبره لناظر مفکر. اللغه: یرجی التوبه: یوخرها. اوتی: اعطی. یبتغی: یطلب. یقیم علی الشیء: یداوم علیه. سقم: مرض. صح: سلم و تعافی. عوفی: من العافیه و هی الصحه و عدم المرض. یقنط: ییاس. ابتلی: اصیب بمصیبه. البلاء: الغم. ناله: اصابه. الرخاء: النعیم و السعه. المغتر: الذی اصابه الغرور. بطر: طغی بالنعمه. وهن: ضعف. اسلف: قدم. سوف: اخر. عرته محنه: اصابته مصیبه و عرضت له. انفرج عنها: ابتعد عنها و انخلع منها. المله: الدین. العبره: الموعظه التی تنبه النفس الی ما یصیب غیرها فتحترس منه. المدل: المستعلی. الغنم: بالضم الغنیمه. الغرم: الغرامه. بادر: اسرع و عجل. الفوت: فوات الفرصه و انقضاوها. طاعن: عائب. المداهن: المخادع الذی یظهر خلاف ما یبطن. یرشد: یهدی. یغوی: یضل. یستوفی: یاخذ حقه کاملا. یوفی: من و فی توفیه الرجل حقه اعطاه ایاه تاما. یخشی: یخاف. الشرح: هذا رجل شعر ان بقلبه قساوه فتوجه الی الامام طالبا منه الموعظه التی ترقق هذا القلب وتلین قساوته فبادر الی موعظته بهذه الکلمات الکریمه التی قال عنها الشریف الرضی: انه لو لم یکن فی هذا الکتاب الا هذا الکلام لکفی به موعظه ناجعه و حکمه بالغه و بصیره لمبصر و عبره لناظر مفکر. و قد اجاد بعضهم حیث ذکر انه علیهالسلام قد نهی طالب الموعظه عن اربع و ثلاثین رذیله و نحن سنبتدا بذکر هذه الموعظه بذکر فقراتها فقره فقره. 1- لا تکن من یرجو الاخره بغیر العمل: فاذا کنت تطلب الاخره و ترید الوصول الیها فلا تقتصر فی طلبک لها علی مجرد التمنی بل لابد لک من ان تقرن الرجاء بالعمل و تجمع بینهما … و فی الحدیث عن ابی عبدالله علیهالسلام: لا یکون المومن مومنا حتی یکون خائفا راجیا و لا یکون خائفا راجیا حتی یکون عاملا لما یخاف و یرجو. 2- و یرجی التوبه بطول الامل: فاذا اذنب لا یبادر الی التوبه و الرجوع الی الله بل لان امله طویل فی الدنیا یوخرها و یسوفها و لا یدری ان الموت ربما اتاه فجاه فیقطع امله و یبطل توبته و بذلک اعظم الفواجع و اقساها فلا تکن انت ذلک المسوف للتوبه بل بادر الیها و باسرع ما یکون … 3- یقول فی الدنیا بقول الزاهدین و یعمل فیها بعمل الراغبین: فهذا اذا تحدث عن الزهد تراه یبلغ الغایه فی وصفه و منافعه و ثمراته و ما اعده الله للزاهدین … ففی حدیثه زاهد متنسک و لکن فی عمله راغب طالب نهم شره فقوله یخالف عمله و هذا خداع و تضلیل و تحریف و تزویر. 4- ان اعطی منها لم یشبع: و هذه رذیله الحرص … انه یفتح بطنه و لا یملاه الا الموت … فما یاتیه من الدنیا لا یکتفی به و لا یوفیه. 5- و ان منع منها لم یقنع: اذا منع عن بعض الامور تراه یلح و یصر و یکرر الطلب و لا یرضی بالقناعه. 6- یعجز عن شکر ما اوتی و یبتغی الزیاده فیما بقی: فهو یجمع بین رذیله عدم الشکر لما اعطاه الله فلا یقوم باداء شکره و بین رذیله طلب الزیاده و انه مهما اعطی یبقی یطلب الزیاده و ینشد الکثره … لا یودی شکر ما اعطی و یطلب ما لم یعط … 7- ینهی و لا ینتهی: ینهی الناس عن الدنیا و حطامها و لا ینتهی عنها او کیف عن طلبها و السعی لها. 8- و یامر بما لا یاتی: یامر غیره من الناس بالاحسان و کرم الاخلاق و طیب العشره و لکنه لا یاتی هو بشیء مما یامر … 9- یحب الصالحین و لا یعمل عملهم: یحب الصالحین لعملهم لانهم قوم مع الله و فی خدمه عباده و لکنه لا یعمل عملهم و لا یقتدی بهم … 10- و یبغض المذنبین و هو احدهم: فی نفسه کره للمذنبین لانهم خرجوا عن طاعه الله و ارادته و لکنه احدهم بافعاله و ممارساته و سلوکه فکانه فی العمق یکره نفسه و لا یدری. 11-یکره الموت لکثره ذنوبه و یقیم علی ما یکره الموت من اجله: فهو یکره الموت لکثره ذنوبه لان بعد الموت حساب و عقاب و عذاب فیکره الموت خوفا من العذاب و لکنه لتعاسته یمارس الذنوب و الاعمال السیئه التی من اجلها کان یکره الموت فهو یکره الشیء و یمارسه … 12- ان سقم ظل نادما: اذا حل به المرض وجم و حزن و تاسف علی تلک الساعات التی قضاها بعیدا عن الله و فی غیر طاعته. و ان صح امن لاهیا: اذا کان سلیما معافی فی بدنه و صحته تراه یلهو مطمئنا مسرورا و کانه قد ملک الدنیا و امن من العذاب و لا یفکر فی عاقبه و لا یحسن تدبیر امور الاخره … 13- یعجب بنفسه اذا عوفی: اذا کان معافی اخذه العجب فتاه و لم یعد ینظر الی قفاه فاهلک نفسه و اوبقها. 14- و یقنط اذا ابتلی: اذا ابتلاه الله بمصیبه فی نفسه او فی ماله تراه یدب الیاس الی قلبه و یقطع رجائه ممن بیده الشفاء … 15- ان اصابه بلاء دعا مضطرا و ان ناله رخاء اعرض مغترا: اذا نزلت به نازله عاد الی الله و دعاه دعاء المضطر بقلب کله حرقه و اندفاع و صدق و لکنه اذا اقبلت الدنیا علیه و اصبح فی سعه اعرض عن الله و نسی فضله و اغتر بما یملک قال تعالی: (و ما بکم من نعمه فمن الله ثم اذا مسکم الضر فالیه تجارون) و قال تعالی: (و اذا انعمنا علی الانسان اعرض و نابجانبه). 16- تغلبه نفسه علی ما یظن و لا یغلبها علی ما یستیقن: و هذه رذیله حیث ینساق وراء ما تظنه نفسه و تشتهیه فبمجرد ان یظن بامر و یکون منسجما و هواه تراه یمیل الیه فتغلبه شهوته بینما لا یستطیع ان یقهرها علی ما یعلم انه سیصیر الیه من الموت و الحساب و الوقوف بین یدی الله. 17- یخاف علی غیره بادنی من ذنبه و یرجو لنفسه باکثر من عمله: فهو یخاف علی الاخرین ذنوبهم الصغیره التی هی اقل من ذنوبه و لا یخاف ذنوبه و هذا عیب کبیر ان تخاف علی الناس من ذنوبهم الصغیره و لا تخاف علی نفسک من ذنوبک التی هی اکبر من التی تخافها علی غیرک. و کذلک من العیوب ان یرجو لنفسه علی العمل الذی یقوم به اکثر مما یستحق فاذا عمل عملا صغیرا رجی الثواب الکبیر. 18- ان استغنی بطر و فتن: قال تعالی: (ان الانسان لیطغی ان راه استغنی) فاذا اصابه الغنی فصار من الاغنیاء تحول بامواله الی المجنون و استعمله کسلاح یستعلی به علی الناس و هکذا … 19- و ان افتقر قنط و وهن: اذا اصابه الفقر یئس من الحیاه و وقع ما فی یدیه و عجز عن مقاومه الحاله الحاضره المطبقه بقساوتها علیه … انه ینهار و یدب الیاس الی قلبه.
.. 20- یقصر اذا عمل: اذا عمل عملا لا یتمه او لا یکمله او لا یجیده فهو یعیش التقصیر فی عمله. 21- و یبالغ اذا سال: اذا اراد امرا و سال اربابه الح علیهم و طلبه بشده منهم و هذا عکس قوله تعالی: (تعرفهم بسیماهم لا یسالون الناس الحافا) فمدحهم سبحانه لعدم الالحاح فی السوال. 22- ان عرضت له شهوه اسلف المعصیه و سوف التوبه: فهو یعصی الله لمجرد ان تدعوه شهوته لامر محرم فهو بعزمه علی ارتکاب الحرام کان مقدما علی المعصیه قبل و قوعها و اذا وقعت لا یبادر الی التوبه بل یوخرها لشقائه و تعاسته. 23- و ان عرته محنه انفرج عن شرائط المله: اذا وقع فی مصیبه او بلیه یخرج عن الاسلام و یکفر بالرحمن و ینسی الصبر و اجر الصابرین. 24- یصف العبره و لا یعتبر: یصف ما فیه عظه و عبره و دروس لغیره من الناس حتی یتعظوا و یعتبروا و لا یعتبر هو او یتعظ … یصف الدواء لغیره و لا یداوی نفسه. 25- و یبالغ فی الموعظه و لا یتعظ: یجید الموعظه لغیره و یبلغ بها منتهاها فیتاثر بها الغیر و یتعظ اما هو فلا یتاثر بما یقول و لا ینتبه الیه … فهو بالقول مدل و من العمل مقل: کلامه کثیر و فعله قلیل فهو یدخل فی قوله تعالی: (کبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون). 26- ینافس فیما یفنی و یسامع فیما یبقی: انه یزاحم الناس و یعلو علیهم فی الجمع فیما یفنی من متاع الدنیا و حطامها بینما لا یسال عن الاخره و نعیمها و ما فیها مما یبقی له و لا یفنی ابدا … 27- یری الغنم مغرما و الغرم مغنما: یری الانفاق فی سبیلالله المتمثل باداء الزکاه و الخمس و الصدقات ضریبه ثقیله علی نفسه بینما یری ما ینفقه فی اللهو و یصرفه فی الانحراف هو ما ینتفع به و یستفیده … 28- یخشی الموت و لا یبادر الفوت: انه یخاف الموت و ما بعده من الحساب و العقاب و لکن لسوء حظه و تعاسه جده لا یبادر الی اغتنام الفرص فیستفید من الوقت قبل الموت … لا یستفید منه بالعمل الصالح الذی به یامن من الموت و ما بعده … 29- یستعظم من معصیه غیره ما یستقل اکثر منه من نفسه و یستکثر من طاعته ما یحقره من طاعه غیره فهو علی الناس طاعن و لنفسه مداهن: یری معصیه غیره کبیره جدا بینما معصیته و ان کانت کبیره یراها صغیره یکبر القشه لتصبح جذعا اذا کانت عند غیره بینما یصغر الجذع لیصبح قشه اذا کان عنده و کذلک لو اتی ببعض الاعمال الصالحه یراها کبیره جدا بینما لو اتی بالاعمال الکبیره الصالحه غیره لراها قلیله حقیره فهو بسلوکه هذا یذم الناس و یعیبهم و یطعن علیهم بینما لنفسه مداهن متساهل فی امر نفسه لا یذکر لها عیبا و لا یری فیها نقصا … 30- اللهو مع الاغنیاء احب الیه من الذکر مع الفقراء: من شده حبه للدنیا و تعلقه بها یری اللهو مع الاغنیاء و اصحاب المال فی الملاهی و البارات احب الیه من مجالس الذکر مع الفقرائ، فهو لا یحب طاعه الله مع الفقراء بل یوثرها بمعصیته مع الاغنیاء … 31- یحکم علی غیره لنفسه و لا یحکم علیها لغیره: فهو یصدر الحکم علی الغیر لصالح نفسه بینما لا یحکم لغیره علی نفسه و لا یدین نفسه لصالح غیره … 32- یرشد غیره و یغوی نفسه فهو یطاع و یعصی: انه یهدی غیره الی الطرق السلیمه و ما فیه فوزه و نجاته بینما هو نفسه یضل و ینحرف و یعدل عن الاستقامه و الهدی فهو یطاع من قبل غیره ممن یسمع له بینما هو یعصی و یتمرد علی کل من یامره بخیر او یهدیه الی هدی … 33- و یستوفی و لا یوفی: اذا کان له علی الناس حق اخذه کاملا تاما غیر منقوص بینما اذا کان للناس علیه حق لا یسلمهم حقهم کاملا متکاملا و هذا یدخل فی قوله تعالی: (ویل للمطففین الذین اذا اکتالوا علی الناس یستوفون و اذا کالوهم او وزنوهم یخسرون). 34- و یخشی الخلق فی غیر ربه و لا یخشی ربه فی خلقه: یخاف من العباد و یحسب لهم الف حساب فی امر لیس لله و هذا یستدعی ان یعصیه لیرضیهم … و کذلک لا یخاف ربه فی عباده ای لا یطیعه فی الاحسان الیهم و عدم الاذیه لهم …
و آن حضرت برای مردی که خواست او را وعظ فرماید چنین فرمود: «از آنان مباش که بدون عمل - صالح- امید به آخرت می بندند و با آرزوی دراز امید به توبه می بندند، چنان شخصی در دنیا چون پارسایان سخن می گوید و چون دنیا جویان عمل می کند، اگر از دنیا به او داده شود سیر نمی شود و اگر از آن باز داشته شود قانع نمی شود، از سپاس از آنچه به او داده شده است ناتوان است و در آنچه مانده است، خواهان فزونی است. از کار بد مردم را باز می دارد و خود باز نمی ایستد و مردم را بدان چه خود انجام نمی دهد فرمان می دهد...»
ابن ابی الحدید در شرح این سخنان چنین آورده است: بسیاری از مردم بدون آنکه عمل صالح انجام دهند به آخرت امیدوارند و می گویند رحمت خداوند گسترده است. برخی از ایشان چنین می پندارند که فقط تلفظ دو کلمه شهادت- یگانگی خداوند و اقرار به پیامبری رسول خدا- برای ورود به بهشت کافی است، برخی هم خود را به توبه امیدوار می سازند و گول می زنند و امروز را به فردا می اندازند و همچنان در فریب باقی می مانند و فرصت آن را از دست می دهند، و بیشتر سخنان امیر المؤمنین در این فصل نهی کردن آدمی است از اینکه دیگران را پند و اندرز دهد، آن هم به چیزی که آن را برای خود لازم نمی داند، همچون این گفتار خداوند که می فرماید: «آیا مردم را به نیکی کردن فرمان می دهید و خود را فراموش می کنید.»
و نخستین سخن آن حضرت در این معنی این است که می فرماید: «چنان شخصی در دنیا سخن پارسایان را می گوید ولی عمل شیفتگان به دنیا را انجام می دهد.» سپس او را چنین وصف می فرماید که «اگر دنیا به او ارزانی شود، سیر نمی شود.» این بدان سبب است که طبیعت بشر با افزون طلبی سرشته است و فقط افراد موفق و دارندگان عزم استوار می توانند این خوی را سرکوب کنند، و سپس می فرماید: «اگر از آن محروم شود قناعت نمی کند.» یعنی به آنچه که مقدر بوده و به او رسیده است قانع نیست، و افزوده است: چنان شخصی از سپاسگزاری نسبت به آنچه به او ارزانی شده است ناتوان است. ظاهرا مقصود ناتوانی حقیقی نیست بلکه مراد این است که سپاسگزاری را رها می کند و از رها کردن سپاسگزاری به ناتوانی تعبیر فرموده است و ممکن است آن را به ناتوانی حقیقی هم معنی کرد. یعنی توانایی او به حدی نیست که بتواند نعمتهای خدا را آن چنان که شایسته و بایسته است، سپاس گزارد.
دو جمله بعد هم نظیر همین است و سپس فرموده است: «با آنکه به سبب بسیاری گناهانش از مرگ بیم و کراهت دارد، باز همچنان بر گناهان خود پایداری می ورزد و این از شگفتی هاست که آدمی چیزی را ناخوش دارد و بر آن پایدار باشد ولی غرور و با آرزوها خود را گول زدن چنین می کند، و پس از آن فرموده است: «اگر بیمار گردد پشیمان می شود و اگر سلامت یابد سرگرم خوش گذرانی می شود.» همان است که حق تعالی فرموده است: «و چون بر کشتی سوار می شوند خدا را در حالی که دین خود را برای او خالص کرده اند، فرا می خوانند...» و علی علیه السّلام در پی این سخن فرموده است: «چون عافیت می یابد به خود شیفته می شود و چون گرفتار می گردد نومید می شود.» همان است که خداوند فرموده است: «و چون آدمی را پروردگارش بیازماید و او را نعمت دهد و گرامی دارد می گوید خدای من، مرا گرامی داشت و چون او را بیازماید و روزی او را بر او تنگ سازد می گوید خدای من مرا خوار داشت.»
سپس فرموده است: «در چیزی که نسبت به آن گمان دارد نفس او بر او چیره می شود ولی در چیزی که یقین دارد - کار آخرت- نفس بر او چیره نمی شود.» و این سخنی بزرگ است و معنی گفتار آن حضرت این است که چنان شخصی در عین حال که به حساب و پاداش و عقاب معتقد است ولی نفس او برای ترک آنچه که به این خطر بزرگ منجر می شود بر او چیره نمی شود، ولی در مورد کارهایی که فقط گمان می برد که در آن لذتی زودرس وجود دارد، نفس بر او چیره می شود. به راستی جای شگفتی است از کسی که در او گمان بر علم و یقین پیروز شود و این موضوع بر اثر ضعف ایمان مردم و دنیا دوستی ایشان صورت می گیرد.
سپس فرموده است: «نسبت به دیگران در انجام دادن گناهی کمتر از گناهی که خود انجام می دهد، بیم دارد و می ترسد و در مورد خود بیشتر از عملی که انجام می دهد، امید پاداش دارد.» این موضوعی است که هر یک از ما آن را می بیند که فلان کس می گوید من بر فلان کس از فلان گناهی که انجام می دهد بیمناکم و حال آنکه خودش مرتکب گناهی زشت تر می شود، و با انجام دادن کارهای نیک اندکی که بسنده نیست و او را نجات نمی دهد برای خود آرزوی رستگاری دارد، از قبیل آنکه چند رکعت نماز شبی که می گزارد یا چند روزه مستحبی که در ماه می گیرد و نظایر آن.
آن گاه فرموده است: «اگر بی نیاز شود، سر مست و شیفته می گردد و اگر نیازمند شود، سست و ناامید می گردد.» آن گاه فرموده است: «چنان شخصی چون کار کند در آن کوتاهی می کند و چون چیزی بخواهد مبالغه و زیاده روی می کند، اگر شهوتی بر او عرضه شود، گناه را پیشاپیش انجام می دهد و توبه را به تأخیر می اندازد و چون رنجی به او رسد، از راه شرع کناره می گیرد.» این موضوع در بسیاری از مردم موجود است که چون رنج و محنتی به ایشان می رسد، کافر می شوند یا از خشم و اندوه و دلتنگی چنان سخنانی بر زبان می آورد که نزدیک به کفر است.
ابن ابی الحدید می گوید: تا آخر این فصل همه جمله ها اگر چه از لحاظ لفظ با یکدیگر مختلف است، از لحاظ معنی یکی است و این نموداری از قدرت امیر المؤمنین علیه السّلام بر ایراد عبارت و استخدام کلمات است.
سید رضی که خدایش رحمت کناد در پایان گفته است اگر در این کتاب جز همین سخن چیز دیگری نباشد، برای اندرز راستین و حکمت رسا و بینایی بیننده و پند گرفتن اندیشمند بسنده است.
بخش اول
و قال علیهالسلام لِرَجُلٍ سَأَلَهُ أَنْ یَعِظَهُ:
لَا تَکُنْ مِمَّنْ یرْجُو الْآخِرَةَ بِغَیرِ الْعَمَلِ،وَ یُرَجِّی التَّوْبَةَ بِطُولِ الْأَمَلِ،یَقُولُ فِی الدُّنْیا بِقَوْلِ الزَّاهِدِینَ،وَ یعْمَلُ فِیهَا بِعَمَلِ الرَّاغِبِینَ،إِنْ أُعْطِیَ مِنْهَا لَمْ یشْبَعْ،وَ إِنْ مُنِعَ مِنْهَا لَمْ یقْنَعْ؛یَعْجِزُ عَنْ شُکْرِ مَا أُوتِیَ،وَ یَبْتَغِی الزِّیادَةَ فِیمَا بَقِیَ،ینْهَی وَ لَا یَنْتَهِی،وَ یَأْمُرُ بِمَا لَا یَأْتِی؛یُحِبُّ الصَّالِحِینَ وَ لَا یعْمَلُ عَمَلَهُمْ،وَ یُبْغِضُ الْمُذْنِبِینَ وَ هُوَ أَحَدُهُمْ،یَکْرَهُ الْمَوْتَ لِکَثْرَةِ ذُنُوبِهِ،وَ یُقِیمُ عَلَی مَا یَکْرَهُ الْمَوْتَ مِنْ أَجْلِهِ،إِنْ سَقِمَ ظَلَّ نَادِماً،وَ إِنْ صَحَّ أَمِنَ لَاهِیاً؛یُعْجَبُ بِنَفْسِهِ إِذَا عُوفِیَ،وَ یقْنَطُ إِذَا ابْتُلِیَ؛إِنْ أَصَابَهُ بَلَاءٌ دَعَا مُضْطَرّاً،وَ إِنْ نَالَهُ رَخَاءٌ أَعْرَضَ مُغْتَرّاً؛تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَی مَا یَظُنُّ،وَ لَا یَغْلِبُهَا عَلَی مَا یَسْتَیْقِنُ، یَخَافُ عَلَی غَیرِهِ بِأَدْنَی مِنْ ذَنْبِهِ،وَ یَرْجُو لِنَفْسِهِ بِأَکْثَرَ مِنْ عَمَلِهِ.
امام علیه السلام در جواب شخصی که موعظه و اندرزی از او خواست میفرماید:
از کسانی نباش که بدون عمل امید سعادت اخروی دارد و توبه را با آرزوهای دور و دراز به تأخیر میاندازد،درباره دنیا همچون زاهدان سخن میگوید؛ولی در آن همچون دنیاپرستان عمل میکند.اگر چیزی از دنیا به وی برسد سیر نمیشود و اگر نرسد هرگز قانع نخواهد بود.از شکر آنچه به او داده شده عاجز است؛ولی باز هم فزونی میطلبد.دیگران را از کار بد باز میدارد ولی خود نهی نمیپذیرد و دیگران را به کار خوب وا میدارد؛ولی خودش به آن عمل نمیکند.صالحان را دوست دارد ولی عمل آنها را انجام نمیدهد و گنهکاران را دشمن میشمارد ولی یکی از آنهاست.از مرگ به سبب زیادی گناهان متنفر است؛اما به اعمالی ادامه میدهد که مرگ را به سبب آن ناخوش میدارد.هرگاه بیمار میشود (از اعمال بد خود) پشیمان میگردد و هرگاه تندرست شود احساس امنیت میکند و به لهو و لعب میپردازد.به هنگام سلامت خودخواه و مغرور میشود و به هنگام گرفتاری ناامید میگردد.اگر بلایی به وی برسد همچون بیچارگان دست به دعا بر میدارد و اگر وسعت و آرامشی به او دست دهد با غرور از خدا رویگردان میشود.نفس او وی را در امور دنیا به آنچه گمان دارد وادار میکند ولی در امور آخرت به آنچه یقین دارد بیاعتناست.نسبت به دیگران به کمتر از گناه خود میترسد و نسبت به خویشتن بیش از آنچه عمل کرده انتظار دارد. ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است که گروه زیادی قبل از مرحوم سید رضی این گفتار بسیار حکیمانه و پرمعنا را در کتابهای خود آوردهاند از جمله ابن شعبه حرانی در تحف العقول و جاحظ بخشی از آن را در کتاب البیان و التبیین آورده مبرد در کتاب الفاضل،ابن عبد ربه در عقد الفرید و بعد از سید رضی گروه دیگری نیز از دانشمندان معروف آن را در کتابهای خود آوردهاند از جمله قاضی قضاعی در دستور معالم الحکم و سبط بن الجوزی در تذکرة الخواص و متقی هندی در کنزالعمّال.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 134).)
یک اندرز جامع!
این کلام حکمتآمیز که نصایح بسیار گرانقدر و مواعظ گرانبهایی در آن هست دستور العملی است برای تمام زندگی بشر که در سایه آن میتواند سعادت دنیا و آخرت را برای خود به دست آورد.مرحوم سید رضی بعد از ذکر این کلام شریف-چنانکه خواهد آمد-تصریح میکند که اگر در مجموعه کتاب نهجالبلاغه جز این کلام شریف نبود برای وعظ و اندرز و موعظه نجاتبخش کافی بود و چه بسیار از افرادی که از جای جای این کلام شریف برای اثبات مقاصد خود بهره گرفتند و سخنان خود را به وسیله آن آراستهاند.
جالب توجه اینکه محدث مشهور اهل سنت متقی هندی در کنز العمّال مقدّمهای برای این حدیث شریف ذکر کرده است،وی از«زیاد بن اعرابی»نقل میکند که بعد از خاموش شدن آتش فتنه خوارج نهروان امام علیه السلام بر منبر کوفه قرار گرفت و حمد الهی به جای آورد و در این هنگام گریه به او مهلت نداد به اندازهای که اشکها بر صورت و محاسن شریفش جاری شد و هنگامی که محاسن شریف خود را تکان داد قطرههایی از آن بر بعضی از حاضران افتاد و ما میگفتیم:
هر کسی که قطرهای بر او افتاده است خداوند آتش دوزخ را بر او حرام خواهد کرد.سپس شروع به خطبه کرد و فرمود:
«أیُّهَاالنّاسُ لاتَکُونُوا مِمَّنْ یَرْجُواالْآخِرَةَ» . ( .کنزالعمّال،ج 16،ص 205،ح 44229. )
امام علیه السلام در این بیان پربار در جواب شخصی که موعظه و اندرزی از او خواست به سی مورد از رذائل اخلاقی اشاره کرده و با بیان شیوا و قریب به استدلال از آن نهی میکند. (قَالَ علیه السلام:لِرَجُلٍ سَأَلَهُ أَنْ یعِظَهُ) .
میفرماید:
1.«از کسانی نباش که بدون عمل امید سعادت اخروی دارد»؛ (لَا تَکُنْ مِمَّنْ یرْجُو الْآخِرَةَ بِغَیرِ الْعَمَلِ) . ( .تعبیر به«ممّن یرجو»نشان می دهد که جمله«یرجو»در واقع به معنای صیغه جمع است،هر چندبه ظاهر مفرد می باشد و به همین دلیل تمام صیغه های مفرد رادر ابن حدیث طولانی به صورت جمع ترجمه کردیم. )
به گفته مرحوم مغنیه در فی ظلال انسان برای رسیدن به متاع حقیر دنیا بدون تلاش و سعی و کوشش هرگز به مقصود نمیرسد،پس چگونه برای رسیدن به نعمتهای پرارزش الهی در آخرت که نه چشمی همانند آن را دیده و نه گوشی وصف آن را شنیده و نه بر قلب انسانی خطور کرده میتواند بدون سعی و کوشش برسد. (.فی ظلال نهج البلاغه،ج 4،ص 318.)
قرآن مجید در آیاتی چند بر این معنا تأکید فرموده؛در یک جا میفرماید:
«وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی* وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُری» ؛واینکه برای انسان چیزی جز (حاصل) سعی وکوشش او نیست،واینکه تلاش او به زودی دیده میشود». ( .نجم،آیه 39و40.)
در جای دیگر میفرماید: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتی نَصْرُ اللّهِ» ؛آیا گمان کردید داخل بهشت میشوید،بیآنکه حوادثی همچون حوادث گذشتگان به شما برسد؟! همانان که سختیها و زیانها به آنها رسید، و آن چنان بیقرار شدند که پیامبر و افرادی که با او ایمان آورده بودند گفتند:پس یاری خدا کی خواهد آمد؟!». ( .بقره،آیه 214. )
رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیثی میفرماید:
«ایُّها الناسُ انِّهُ لَیْسَ بَیْنَ اللَّهِ وَبَیْنَ أَحَدٍ شَیْءٌ یُعْطِیهِ بِهِ خَیْراً أَوْ یَصْرِفُ بِهِ عَنْهُ شَرّاً إِلَّا الْعَمَلُ الصالِحُ لَایَدَّعِی مُدَّعٍ وَلَا یَتَمَنَّ مُتَمَنٍّ أنَّهُ یَرْجوُا إِلَّا بعَمَلٍ وَرَحْمَةٍ وَلَوْ عَصَیْتُ هَوَیْتُ اللَّهُمَّ هَلْ بَلَّغْتُ ثَلاثا ؛ای مردم! میان خدا و بین هیچ کس چیزی نیست که به وسیله آن خیری به کسی برساند یا شرّی را از او دفع کند مگر عمل صالح (تنها وسیله جلب خیرات و دفع آفات همین است،بنابراین) هیچ کس ادعا نکند و آرزو نداشته باشد که اهل نجات است مگر به عمل (صالح) و رحمت الهی.من هم اگر عصیان پروردگار کنم سقوط خواهم کرد.سپس رسول اکرم صلی الله علیه و آله سه بار این جمله را تکرار کرد:
خداوندا آیا من ابلاغ کردم؟». ( .ارشاد مفید،ج 1،ص 182؛اعلام الوری طبرسی،ص 134.)
احادیث در این زمینه بسیار است که وسیله نجات تنها عمل صالح است و این پاسخی است برای آنها که تصور میکنند تنها با ذکر شهادتین و اظهار اسلام و به جا آوردن نماز و روزه و خواندن بعضی از ادعیه و توسلات و یا حتی تنها با شرکت در یک مجلس عزاداری اهل نجات خواهند شد،هرچند زندگی آنها سراسر آلوده گناه و معصیت باشد.
2.«(از کسانی مباش که) توبه را با آرزوهای دور و دراز به تأخیر میاندازد»؛ (وَ یُرَجِّی التَّوْبَةَ بِطُولِ الْأَمَلِ) .
اشاره به اینکه اگر گناه و لغزشی از تو سر زد بلافاصله دست به دامن لطف الهی بزن و با توبه و استغفار به درگاه او باز گرد.مبادا آرزوهای دور و دراز مانع این کار شود که هیچ کس اطمینان ندارد که یک روز دیگر و یا یک لحظه دیگر زنده است و درهای توبه به روی او باز است.به همین دلیل در روایات زیادی از تسویف توبه و تأخیر آن نهی شده است.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که خطاب به اباذر فرمود:
«إِیَّاکَ وَ التَّسْوِیفَ بِأَمَلِکَ فَإِنَّکَ بِیَوْمِکَ وَ لَسْتَ بِمَا بَعْدَه ؛از تأخیر توبه به سبب تکیه بر آرزوها برحذر باش،زیرا تو به امروز تعلق داری نه به فردا». ( .بحارالانوار،ج 74،ص 75،ح 3.)
در حدیثی از امام علی بن ابیطالب علیه السلام میخوانیم:
«إِنْ قَارَفْتَ سَیِّئَةً فَعَجِّلْ مَحْوَهَا بِالتَّوْبَةِ ؛اگر گناهی مرتکب شدی برای محو آن با توبه شتاب کن». ( .همان،ص 210،ح 1. )
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:
«مُسَوِّفُ نَفْسِهِ بِالتَّوْبَةِ مِنْ هُجُومِ الْأَجَلِ عَلَی أَعْظَمِ الْخَطَرِ ؛کسی که توبه را عقب میاندازد در برابر هجوم مرگ در معرض خطر است». ( .مستدرک الوسائل،ج 12،130،ح 13707.)
3.«(از کسانی مباش که) درباره دنیا همچون زاهدان سخن میگوید ولی در آن همچون دنیاپرستان عمل میکند»؛ (یقُولُ فِی الدُّنْیا بِقَوْلِ الزَّاهِدِینَ وَ یعْمَلُ فِیهَا بِعَمَلِ الرَّاغِبِینَ) .
اشاره به اینکه میان قول و فعل تو درباره زرق و برق دنیا و زهد و رغبت در آن تناقض نباشد آنگونه که ریاکاران و متظاهران به قدس و ورع و خالی از قداست و پاکی سخن میگویند.
قرآن مجید میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ* کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ».
4.«(از کسانی مباش که) اگر چیزی از دنیا به او برسد سیر نمیشود و اگر نرسد هرگز قانع نخواهد بود»؛ (إِنْ أُعْطِیَ مِنْهَا لَمْ یشْبَعْ،وَ إِنْ مُنِعَ مِنْهَا لَمْ یقْنَعْ) .
اشاره به اینکه در زندگی قانع باش.اگر گرفتار محرومیت شدی صابر و اگر مواهب الهی شامل حالت شد شاکر باش.نه مانند دنیاپرستان که هرگز از دنیا سیر نمیشوند و هرقدر بیشتر از مواهب دنیا در اختیارشان قرار بگیرد تشنهترمیگردد،همانگونه که در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است:
«مَثَلُ الدُّنْیَا کَمَثَلِ مَاءِ الْبَحْرِ کُلَّمَا شَرِبَ مِنْهُ الْعَطْشَانُ ازْدَادَ عَطَشاً حَتَّی یَقْتُلَه ؛مَثَل دنیا همچون آب شور دریاست که هر قدر تشنهای از آن بیشتر بنوشد بیشتر گرفتار عطش میشود تا او را در کام مرگ فرو برد». ( .کافی،ج 2،ص 136،ح 24. )
5.«(از کسانی مباش که) از شکر آنچه به او داده شده عاجز است؛ولی باز هم فزونی میطلبند»؛ (یَعْجِزُ عَنْ شُکْرِ مَا أُوتِیَ،وَ یَبْتَغِی الزِّیادَةَ فِیمَا بَقِیَ) .
روشن است که هر نعمتی را شکری لازم است و از دست و زبان هیچ کس بر نمیآید که از عهده شکرش به در آید.با این حال چگونه ممکن است انسان، شکر را رها کند و دائما به دنبال زیاده خواهی باشد.این نشانه نهایت غفلت و بیخبری است.
6.«(از کسانی مباش که) دیگران را از کار بد باز میدارد؛ولی خود نهی نمیپذیرد و دیگران را به کار خوب وا میدارد؛ولی خودش به آن عمل نمیکند»؛ (یَنْهَی وَ لَا ینْتَهِیَ،وَ یأْمُرُ بِمَا لَا یَأْتِیَ) .
بدیهی است اگر انسان کسی را به چیزی امر کند به یقین به سبب آثار خوب و برکات آن است.با این حال اگر عاقل باشد چرا خودش از آن بهره نگیرد و اگر دیگری را از کاری باز میدارد لابد به سبب زیانهای آن است،با این حال چرا خودش پرهیز نکند.آیا این بیتوجهی دلیل بر آن نیست که ایمان درستی به گفتههای خود ندارد؟
قرآن مجید نیز در مقام سرزنش اینگونه افراد میفرماید: «أَ تَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ» ؛آیا مردم را به نیکی (وایمان به پیامبری که صفات او در تورات آمده) دعوت میکنید،امّا خودتان را فراموش میکنید با اینکه شما کتاب آسمانی (تورات) را میخوانید.آیا نمیاندیشید؟». ( .بقره،آیه 44.)
7.«(از کسانی مباش که) صالحان را دوست دارد ولی عمل آنها را انجام نمیدهد و گنهکاران را دشمن میشمارد ولی یکی از آنهاست»؛ (یُحِبُّ الصَّالِحِینَ وَ لَا یعْمَلُ عَمَلَهُمْ،وَ یُبْغِضُ الْمُذْنِبِینَ وَ هُوَ أَحَدُهُمْ) .
این در واقع نوعی تناقض در فکر و عمل است؛از نظر تفکر عشق به صالحان دارند لابد به موجب اعمال صالح آنها؛ولی از نظر عمل آنچه را بدان عشق میورزیده کنار میگذارند.همچنین در نقطه مقابل از ظالمان و عاصیان و فاسقان متنفرند که به یقین به سبب اعمالشان است در حالی که در مقام عمل آلوده به همان اعمالاند.ممکن است در آن درجه از شدت نباشد؛ولی به هر حال با دیدی کلی عمل آنها هماهنگ با اعمال کسی است که از وی متنفرند.این تناقض به راستی عجیب،و نشانه ضعف ایمان و اراده و غلبه هوای نفس است.
در صحیفه گرانبهای سجادیه نیز در ضمن دعای بیست و چهارم میخوانیم:
«لا تَجْعَلْنی مِمَّنْ یُحِبُّ الصّالِحینَ وَ لا یَعْمَلُ عَمَلَهُمْ وَ یُبْغِضُ الْمُسیئینَ وَ هُوَ أحَدُهُمْ ؛خداوندا مرا از آنها قرار نده که صالحان را دوست دارند ولی اعمال آنها را انجام نمیدهند و گنهکاران را دشمن دارند ولی خودشان در عمل همچون آنها هستند».
8.«(از کسانی مباش که) از مرگ به سبب زیادی گناهانش متنفر است؛اما به اعمالی ادامه میدهد که مرگ را به سبب آن ناخوش میدارد»؛ (یَکْرَهُ الْمَوْتَ لِکَثْرَةِ ذُنُوبِهِ،وَ یُقِیمُ عَلَی مَا یَکْرَهُ الْمَوْتَ مِنْ أَجْلِهِ) .
این نیز تناقض دیگری در زندگی آنهاست؛از یکسو هنگامی که سخن از مرگ به میان میآید وحشت دارد،زیرا نامه اعمال خود را سیاه میبیند ولی به جای توبه و اصلاح مسیر خویش باز به همان گناهان ادامه میدهند.این تناقض نیز در فکر و عمل به سبب ضعف ایمان و غلبه هوای نفس است.
قرآن مجید درباره گروهی از یهود میفرماید: «وَ لَنْ یَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ» ؛ولی آنها،بهخاطر اعمال بدی که پیش از خود فرستادهاند،هرگز آرزوی مرگ نخواهند کرد». ( .بقره،آیه 95.)
همچنین در آیه بعد نیز میفرماید: «یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ یُعَمَّرَ» ؛(تا آنجا) که هر یک از آنها آرزو دارد هزارسال عمر به او داده شود؛در حالی که این عمر طولانی او را از کیفر (الهی) باز نخواهد داشت». ( .بقره،آیه 96.)
9.«(از کسانی مباش که) هرگاه بیمار میشود (از اعمال زشت خود) پشیمان میگردد و اگر تندرست باشد احساس امنیت میکند و به لهو و لعب میپردازد»؛ (إِنْ سَقِمَ ظَلَّ نَادِماً،وَ إِنْ صَحَّ أَمِنَ لَاهِیاً) .
آری آنها به هنگام بیماری چون چهره مرگ را در نزدیکی خود میبینند، ندامت به آنها دست میدهد و به فکر توبه از گناه و جبران اعمال سابق خویش میافتند؛اما همین که از بستر بیماری برخاسته و تندرستی به آنها باز گشت آن حالت به کلی زائل شده و خود را در هالهای از امن و امان میبینند و به لهو و لعب مشغول میشوند.این فراموشکاری سریع و تناقض در دو حال نزدیک به هم نیز نشانه سطح فکر کوتاه آنها و ضعف ایمان ایشان است.
خداوند انسان را در زندگی گرفتار مشکلات و مصائب و بیماریها میکند تا به آنها هشدار دهد از خواب غفلت برخیزند؛اما افسوس که این بیداری برای بسیاری از مردم زودگذر است.هنگامی که آن مشکلات برطرف میشود بلافاصله در خواب غفلت فرو میرود.
10.«(از کسانی مباش که) به هنگام سلامت خودخواه و مغرور میشود و به هنگام گرفتاری ناامید میگردد»؛ (یُعْجَبُ بِنَفْسِهِ ( .«یُعجَب بنفسه»به صیغه مجهول است،زیرا در لغت«أُعجِبَ بِنفسهِ»به صورت مجهول مفهومش این است که خودپسند و مغرور شد. ) إِذَا عُوفِیَ،وَ یَقْنَطُ إِذَا ابْتُلِیَ) .
این تناقض در احوال نیز که در زمان عافیت مغرور و در زمان ابتلا مأیوس میشوند از عجایب است و اثر مستقیم همان ضعف ایمان و اراده و غلبه هوای نفسانی است.
این در حالی است که حالت عافیت قابل اعتماد نیست و«از نسیمی دفتر ایام بر هم میخورد»و با گذشتن یک روز و حتی یک ساعت ممکن است همه چیز عوض شود و نیز حالت ابتلا و گرفتاری ابدی نیست که سبب یأس انسان گردد، زیرا گاه از دل گرفتاریها گشایش برمیخیزد و به گفته امام علیه السلام در حکمت 351
«عِنْدَ تَنَاهِی الشِّدَّةِ تَکُونُ الْفَرْجَةُ،وَ عِنْدَ تَضَایُقِ حَلَقِ الْبَلَاءِ یَکُونُ الرَّخَاءُ ؛هنگامی که سختیها به آخرین درجه شدت برسد فرج نزدیک است و در آن هنگام که حلقههای بلا تنگ شود راحتی و آرامش فرا میرسد».
قرآن در سوره«هود»آیه 9 و 10 میگوید: «وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسانَ مِنّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْناها مِنْهُ إِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ* وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ» ؛و اگر از جانب خویش،رحمتی به انسان بچشانیم، سپس آن را از او بگیریم،بسیار نومید و ناسپاس خواهد بود.و اگر بعد از ناراحتی و زیانی که به او رسیده،نعمتهایی به او بچشانیم،به یقین میگوید:
بدیها از من برطرف شده (و دیگر باز نخواهد گشت) و غرق شادی و غفلت و فخرفروشی میشود».
در حدیثی که در کتاب شریف کافی آمده میخوانیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
روزی موسی نشسته بود که ناگهان ابلیس به سراغ او آمد در حالی که کلاه بلند رنگارنگی به سر داشت.هنگامی که نزدیک موسی رسید کلاه را از سر برداشت و در برابر وی ایستاد و سلام کرد.موسی گفت:تو کیستی؟ گفت:من ابلیسم.
موسی گفت:خدا هرگز خانه تو را به ما نزدیک نکند.ابلیس گفت:من آمدهام که به تو سلام کنم به موجب مقامی که در درگاه خدا داری.موسی گفت:پس این کلاه چیست؟ گفت:من با این کلاه رنگارنگ دلهای بنی آدم را میربایم (هر کسی را به گونهای) موسی گفت:
«فَأَخْبِرْنِی بِالذَّنْبِ الَّذِی إِذَا أَذْنَبَهُ ابْنُ آدَمَ اسْتَحْوَذْتَ عَلَیْهِ! قَالَ:إِذَا أَعْجَبَتْهُ نَفْسُهُ وَ اسْتَکْثَرَ عَمَلَهُ وَ صَغُرَ فِی عَیْنِهِ ذَنْبُه ؛پس به من خبر ده از گناهی که هنگامی که انسان مرتکب آن شود،تو بر او غلبه میکنی؟ گفت:زمانی است که از خود مغرور شود،عملش را زیاد پندارد و گناهش در نظر وی کوچک شود». ( .کافی،ج 2،ص 314،ح 8. )
11.«(از کسانی مباش که) اگر بلایی به او برسد همچون بیچارگان دست بر دعا میدارد و اگر وسعت و آرامشی به وی دست دهد با غرور از خدا رویگردان میشود»؛ (إِنْ أَصَابَهُ بَلَاءٌ دَعَا مُضْطَرّاً،وَ إِنْ نَالَهُ رَخَاءٌ أَعْرَضَ مُغْتَرّاً) .
درست همان چیزی که قرآن مجید کرارا به آن اشاره کرده میفرماید: «فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذا هُمْ یُشْرِکُونَ» ؛ هنگامی که سوار کشتی شوند،خدا را با اخلاص میخوانند،(و غیر او را فراموش میکنند)؛امّا هنگامی که خدا آنان را به خشکی رساند و نجات داد،باز مشرک میشوند». ( .عنکبوت،آیه 65.)
همین معنا به صورت مشروحتری در آیه 22 و 23 سوره«یونس»آمده است:
«هُوَ الَّذِی یُسَیِّرُکُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتّی إِذا کُنْتُمْ فِی الْفُلْکِ وَ جَرَیْنَ بِهِمْ بِرِیحٍ طَیِّبَةٍ وَ فَرِحُوا بِها جاءَتْها رِیحٌ عاصِفٌ وَ جاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ کُلِّ مَکانٍ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِیطَ بِهِمْ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ لَئِنْ أَنْجَیْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ الشّاکِرِینَ* فَلَمّا أَنْجاهُمْ إِذا هُمْ یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ» ؛او کسی است که شما را در صحرا و دریا سیر میدهد؛زمانی که در کشتی قرار میگیرید و بادهای موافق کشتینشینان را (به سوی مقصد) میبرد خوشحال میشوند،(ناگهان) طوفان شدیدی میوزد؛
و امواج از هر سو به سراغ آنها میآید؛و گمان میکنند هلاک خواهند شد؛(در آن هنگام) خدا را از روی خلوص عقیده میخوانند که:اگر ما را از این گرفتاری نجات دهی،حتماً از سپاسگزاران خواهیم بود؛اما هنگامی که خدا آنها را رهایی بخشید (بار دیگر) به ناحق،در زمین ستم میکنند».
12.«(از کسانی مباش که) نفسش او را در امور دنیا به آنچه گمان دارد وادار میکند؛ولی در امور آخرت به آنچه یقین دارد بیاعتناست»؛ (تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَی مَا یَظُنُّ،وَ لَا یَغْلِبُهَا عَلَی مَا یَسْتَیْقِنُ) .
به تعبیر دیگر برای رسیدن به مال و ثروت و جاه و مقام و شهوات دنیا حتی به سراغ راههایی میرود که اطمینان ندارد به نتیجه برسد به امید اینکه شاید به نهایت مطلوبی برسد؛ولی درباره کار آخرت با اینکه یقین دارد فلان عمل باعث نجات او و فلان کار سبب بدبختی او در سرای دیگر میشود به یقین خود اعتنا نمیکند.
13.«(از کسانی مباش که) نسبت به دیگران به کمتر از گناه خود میترسد و نسبت به خویشتن بیش از آنچه عمل کرده انتظار دارد»؛ (یَخَافُ عَلَی غَیْرِهِ بِأَدْنَی مِنْ ذَنْبِهِ،وَ یَرْجُو لِنَفْسِهِ بِأَکْثَرَ مِنْ عَمَلِهِ) .
به بیان دیگر گناهان دیگران در نظرش بزرگ و گناه خود در نظرش کوچک است و به عکس،اعمال نیکش هرچند کوچک باشد به نظرش بزرگ میرسد و انتظار پاداشهای عظیم دارد.این نیز نوعی دیگر از تناقض در فکر و رفتار آنهاست و همانطور که اشاره شد تمام این تناقضها به سبب ضعف ایمان و انحراف فکر و ناشی از غلبه شهوات است.
بخش دوم
إِنِ اسْتَغْنَی بَطِرَ وَ فُتِنَ،وَ إِنِ افْتَقَرَ قَنِطَ وَ وَهَنَ؛یُقَصِّرُ إِذَا عَمِلَ،وَ یُبَالِغُ إِذَا سَأَلَ؛إِنْ عَرَضَتْ لَهُ شَهْوَةٌ أَسْلَفَ الْمَعْصِیَةَ،وَ سَوَّفَ التَّوْبَةَ،وَ إِنْ عَرَتْهُ مِحْنَةٌ انْفَرَجَ عَنْ شَرَائِطِ الْمِلَّةِ.یَصِفُ الْعِبْرَةَ وَ لَا یَعْتَبِرُ،وَ یُبَالِغُ فِی الْمَوْعِظَةِ وَ لَا یَتَّعِظُ؛فَهُوَ بِالْقَوْلِ مُدِلٌّ،وَ مِنَ الْعَمَلِ مُقِلٌّ،یُنَافِسُ فِیمَا یَفْنَی،وَ یُسَامِحُ فِیمَا یَبْقَی،یَرَی الْغُنْمَ مَغْرَماً،وَ الْغُرْمَ مَغْنَماً،یَخْشَی الْمَوْتَ وَ لَا یُبَادِرُ الْفَوْتَ؛ یَسْتَعْظِمُ مِنْ مَعْصِیَةِ غَیْرِهِ مَا یَسْتَقِلُّ أَکْثَرَ مِنْهُ مِنْ نَفْسِهِ،وَ یَسْتَکْثِرُ مِنْ طَاعَتِهِ مَا یَحْقِرُهُ مِنْ طَاعَةِ غَیْرِهِ،فَهُوَ عَلَی النَّاسِ طَاعِنٌ،وَ لِنَفْسِهِ مُدَاهِنٌ؛ اللَّهْوُ مَعَ الْأَغْنِیَاءِ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنَ الذِّکْرِ مَعَ الْفُقَرَاءِ،یَحْکُمُ عَلَی غَیْرِهِ لِنَفْسِهِ، وَ لَا یَحْکُمُ عَلَیْهَا لِغَیْرِهِ،وَ یُرْشِدُ غَیْرَهُ وَ یُغْوِی نَفْسَهُ.فَهُوَ یُطَاعُ وَ یَعْصِی، وَ یَسْتَوْفِی وَ لَا یُوفِی،وَ یَخْشَی الْخَلْقَ فِی غَیْرِ رَبِّهِ،وَ لَا یَخْشَی رَبَّهُ فِی خَلْقِهِ.
ترجمه
(سپس امام علیه السلام فرمود:از کسانی مباش که) به هنگام بینیازی مغرور و فریفته دنیا میشود و به هنگام فقر مأیوس و سست میگردد.به هنگام عمل کوتاهی میکند و به هنگام درخواست و سؤال اصرار میورزد.هرگاه شهوتی برایش حاصل شود گناه را جلو میاندازد و توبه را به تأخیر و اگر محنت و شدتی به او برسد (بر اثر نداشتن صبر و شکیبایی) از دستورات دین به کلی دور میشود.
عبرت آموختن را میستاید (و به دیگران آموزش میدهد) ولی خود عبرت نمیگیرد و موعظه بسیار میکند اما خود موعظه و اندرز نمیپذیرد.در گفتار به خود مینازد و در عمل بسیار کوتاهی میکند.برای دنیای فانی تلاش و کوشش فراوان دارد؛ولی برای آخرت باقی مسامحهکار است.غنیمت را غرامت و غرامت را غنیمت میشمرد.از مرگ میترسد؛ولی فرصتها را از دست میدهد.معصیتهای کوچک را از دیگران بزرگ میشمارد در حالی که بزرگتر از آن را از خود ناچیز میبیند،آنچه را از طاعات دیگران کوچک میشمرد از خودش بزرگ و بسیار میپندارد.(مرتباً) به (کارهای) مردم خُرده میگیرد؛اما از کارهای خود با مسامحه و مجامله میگذرد لهو و لعب با ثروتمندان نزد او از ذکر خدا با فقیران محبوبتر است.همواره به نفع خود و به زیان دیگران حکم میکند؛اما هرگز حق را به دیگران نمیدهد.دیگران را هدایت میکند و خود را گمراه میسازد و در نتیجه مردم از آنها اطاعت میکند اما خود معصیت خدا میکند.حق خود را به طور کامل میگیرد ولی حقوق دیگران را نمیپردازد.از خلق خدا از آنچه معصیت خدا نیست میترسد ولی خود از خدا (در مورد ستم کردن) درباره مخلوقش پروا ندارد.
مرحوم سید رضی (در پایان این گفتار حکیمانه) میفرماید:«اگر در این کتاب جز این کلام نبود برای موعظه سودمند و حکمت رسا و بینایی بینندگان و عبرت ناظرانِ اندیشمند،کافی بود»؛ (قالَ الرَّضِیُ وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ فی هذَا الْکِتابِ إلّاهذَا الْکَلامُ لَکَفی بِهِ مَوْعِظَةً ناجِعَةً وَ حِکْمَةً بالِغَةً وَ بَصیرَةً لِمُبْصِرٍ وَ عِبْرَةً لِناظِرٍ مُفَکِّرٍ) .
از این کسان مباش!
14.«(از کسانی مباش که) به هنگام بینیازی مغرور و فریفته دنیا میشود و به هنگام فقر مأیوس و سست میگردد»؛ (إِنِ اسْتَغْنَی بَطِرَ وَ فُتِنَ،وَ إِنِ افْتَقَرَ قَنِطَ وَ وَهَنَ) .
این حالت افراد کم ظرفیت است که به هنگام غنا و بینیازی همه چیز حتی خدا و خویشتن را به فراموشی میسپارند و مال و ثروت و مقام تمام وجودشان را پر میکند ارزشهای انسانی درنظرشان بی رنگ و بندگی خدا از دست میرود و به هنگام فقر و تنگدستی یأس و نومیدی و به دنبال آن سستی و ناتوانی تمام وجودشان را احاطه میکند.
قرآن مجید نیز در این باره میفرماید: «وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسانَ مِنّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْناها مِنْهُ إِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ* وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ» ؛و اگر از جانب خویش،رحمتی به انسان بچشانیم سپس آن را از او بگیریم،بسیار نومید و ناسپاس خواهد بود.و اگر بعد از ناراحتی و زیانی که به او رسیده،نعمتهایی به او بچشانیم به یقین میگوید:
بدیها از من برطرف شده؛(و دیگر باز نخواهد گشت) و غرق شادی و غفلت و فخرفروشی میشود». ( .هود،آیه 9 و 10. )
آیات دیگری در قرآن مجید نیز همین معنا را درباره افراد کم ظرفیت و ضعیف الایمان بیان کرده است؛اما مؤمنان پرظرفیت اگر تمام دنیا را به آنها بدهند مغرور و طغیانگر نمیشوند و اگر بر خاک سیاه بنشینند نه از رحمت خدا مأیوس میگردند و نه سستی در وجودشان راه مییابد.
15.«(و از کسانی مباش که) به هنگام عمل کوتاهی میکند و به هنگام درخواست و سؤال اصرار می ورزد»؛ (یقَصِّرُ إِذَا عَمِلَ وَ یبَالِغُ إِذَا سَأَلَ) .
اشاره به افراد سست و تنبلی است که مرد میدان عمل نیستند و همیشه دستشان به سوی این و آن دراز است گویی از زندگانی مستقل بیزارند و به زندگی وابسته دلخوش،در حالی که تعلیمات اسلام به ما میگوید تا میتوانی روی پای خود بایست و تا توان داری چیزی از دیگری درخواست نکن که اولی باعث عزت و دومی سبب ذلت است.
در حدیث کوتاه و پرمعنایی از امام باقر علیه السلام خطاب به یکی از اصحاب خاصّش میخوانیم:«اگر در خواست کننده میدانست در سؤال و درخواست چه (ذلت و حقارتی) وجود دارد هیچ کس از دیگری تقاضایی نمی کرد و اگر کسی که دستِدهنده دارد میدانست در بخشش چه (افتخار و فضیلتی) وجود دارد احدی تقاضای دیگری را رد نمیکرد»؛
(لَوْ یَعْلَمُ السَّائِلُ مَا فِی الْمَسْأَلَةِ مَا سَأَلَ أَحَدٌ أَحَداً وَ لَوْ یَعْلَمُ الْمُعْطِی مَا فِی الْعَطِیَّةِ مَا رَدَّ أَحَدٌ أَحَداً) . (.کافی،ج 4،ص 20،ح 2. )
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که میگوید:رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی أَحَبَّ شَیْئاً لِنَفْسِهِ وَ أَبْغَضَهُ لِخَلْقِهِ أَبْغَضَ لِخَلْقِهِ الْمَسْأَلَةَ وَ أَحَبَّ لِنَفْسِهِ أَنْ یُسْأَلَ ؛خداوند متعال چیزی را برای خود دوست میدارد و برای بندگانش مبغوض میشمارد؛برای بندگان سؤال و درخواست (از یکدیگر) را مبغوض شمرده و برای خودش سؤال کردن بندگان را محبوب میداند». ( .همان،ح 4.)
همچنین از امام صادق علیه السلام در حدیث پرمعنای دیگری میخوانیم که گروهی از طائفه انصار نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند و سلام کردند و حضرت به آنها پاسخ گفت.عرض کردند:ای رسول خدا! ما حاجتی از شما میخواهیم.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:بگویید.عرض کردند:حاجت ما بسیار بزرگ است فرمود:بگویید چیست؟ عرض کردند:بهشت را برای ما نزد پروردگارت تضمین کن.پیامبر صلی الله علیه و آله سر به زیر افکند و با چوبدستی که در دست داشت بر زمین زد سپس سر را بلند کرد و فرمود:
«أَفْعَلُ ذَلِکَ بِکُمْ عَلَی أَنْ لَا تَسْأَلُوا أَحَداً شَیْئاً ؛من این کار را برای شما انجام می دهم به شرط اینکه درخواستی از هیچ کس (در زندگی خود) نکنید».
امام علیه السلام فرمود:از آن به بعد آنها حتی هنگامی که به مسافرت میرفتند اگر تازیانه آنها به زمین می افتاد به شخص پیادهای نمیگفتند تازیانه را به من بده؛ خودشان پیاده می شدند و تازیانه را بر میداشتند و اگر بر سر سفره نشسته بودند کسی از حاضران به ظرف آب نزدیکتر بود آن که دور نشسته بود نمیگفت از آن آب به من بده؛خودش بر میخاست و از آن آب می نوشید (البته منظور این است انسان کاری را که خود می تواند انجام دهد از دیگران نخواهد و سربار دیگران نباشد). ( .کافی،ج 4،ص 21،ح 5. )
16.«(و از کسانی مباش که) هرگاه شهوتی برای وی حاصل شود گناه را جلو میاندازد و توبه را به تأخیر و اگر محنت و شدتی به او برسد (بر اثر نداشتن صبر و شکیبایی) از دستورات دین به کلی دور میشود»؛ (إِنْ عَرَضَتْ لَهُ شَهْوَةٌ أَسْلَفَ الْمَعْصِیةَ،وَ سَوَّفَ التَّوْبَةَ،وَ إِنْ عَرَتْهُ مِحْنَةٌ انْفَرَجَ عَنْ شَرَائِطِ الْمِلَّةِ) .
این صفت نیز از اوصاف افراد ضعیف و ناتوان و کم ظرفیت است تا عوامل شهوت در برابر آنها نمایان میشود به سرعت به سوی آن میروند و کام دل از آن بر میگیرند؛ولی نوبت به توبه که می رسد امروز و فردا میکنند و به هنگامی که مشکلی در زندگی آنها رخ دهد با خدای خود قهر میکنند و دستوراتش را به فراموشی میسپارند و حتی گاه زبان به سخنان کفرآمیز میگشایند.
آنها کسانی هستند که با کمترین تغییری در زندگی،زبان به شکوه میگشایند و به زمین و آسمان بد میگویند.
قرآن مجید درباره اینگونه اشخاص میگوید: إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً* إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً* وَ إِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً» ؛به یقین انسان حریص و کمطاقت آفریده شده است.هنگامی که بدی به او رسد بیتابی میکند و هنگامی که خوبی به او رسد مانع دیگران میشود (و بخل میورزد)». ( .معارج،آیه 19-21.)
17.«(از کسانی مباش که) عبرت آموختن را میستاید (و به دیگران آموزش میدهد) ولی خود عبرت نمیگیرد و موعظه بسیار میکند؛اما خود موعظه و اندرز نمیپذیرد»؛ (یصِفُ الْعِبْرَةَ وَ لَا یعْتَبِرُ،وَ یبَالِغُ فِی الْمَوْعِظَةِ وَ لَا یتَّعِظُ) .
این وصف عالمان بی عمل و مدعیان بیتعهد و ریاکاران فاقد اخلاص است که در قرآن مجید سبب خشم شدید خداوند شمرده شده است. (.صف،آیه 2 و 3. )
شک نیست که این جهان دار عبرت است و تاریخ پیشینیان مملو از درسهای عبرتآموز.هرگاه انسان چشم بینا و گوش شنوا داشته باشد میتواند سرنوشت آینده خود را در آیینه تاریخ و حوادث عبرتآموز زمان خود ببیند.
ولی افسوس که هوای نفس و حب ذات پردهای در برابر چشمان او میکشد و مانع گوش او از شنیدن پیامهای تاریخ میشود و عجب اینکه این درسها را به دیگران میدهد ولی خود در عمل از آنها بیبهره است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه شریفه «فَکُبْکِبُوا فِیها هُمْ وَ الْغاوُونَ» ؛پس همه آن معبودان با عابدان گمراه به دوزخ افکنده میشوند». ( .شعراء،آیه 94.)
میفرماید:
«هُمْ قَوْمٌ وَصَفُوا عَدْلاً بِأَلْسِنَتِهِمْ ثُمَّ خَالَفُوهُ إِلَی غَیْرِهِ ؛آنها کسانی هستند که کارهای عادلانه را با زبانشان ستایش میکنند؛اما خودشان مخالفت کرده و غیر آن را مقدم میدارند». ( .کافی،ج 1،ص 47،ح 4. )
از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود:
«أَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ حَسْرَةً یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَنْ وَصَفَ عَدْلاً ثُمَّ خَالَفَهُ إِلَی غَیْرِهِ ؛شدیدترین حسرت در روز قیامت از آنِ گروهی است که عدل را ستایش کردند و سپس با آن مخالفت نمودند».آنگاه امام علیه السلام اضافه فرمود:این همان است که خداوند فرموده
«أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّه» . ( .محاسن برقی،ج 1،ص 120،ح 134.)
18.«(از کسانی مباش که) در گفتار به خود مینازد و در عمل بسیار کوتاهی میکند»؛ (فَهُوَ بِالْقَوْلِ مُدِلٌّ،وَ مِنَ الْعَمَلِ مُقِلٌّ) .
«مُدِلّ»یعنی مغرور و مسرور و کسی که به اعمال خود مینازد.
مضمون این سخن،در اوصاف پیش آمد ولی امام علیه السلام با قدرتی که در فصاحت و بلاغت داشته گاه مطلبی را لازم و ضروری میبیند با تعبیرات گوناگون که هر کدام جدید و تازه است بیان فرماید.
در حدیث جالبی که در کتاب شریف کافی آمده است میخوانیم امام صادق علیه السلام فرمود:عالمی به نزد عابدی آمد.به او گفت:نمازت چگونه است؟ عابد (از روی غرور و ناز) گفت:آیا مثل منی از نمازش سؤال میشود؟ من از فلان زمان (از سالیان دراز) عبادت خدا میکردهام.عالم گفت:گریه تو چگونه است؟ باز (مغرورانه) گفت:چنان گریه میکنم که اشکهایم جاری میشود.عالم به او گفت:
«فَإِنْ ضَحِکَکَ وَ أَنْتَ خَائِفٌ أَفْضَلُ مِنْ بُکَائِکَ وَ أَنْتَ مُدِلٌّ إِنَّ الْمُدِلَّ لَا یَصْعَدُ مِنْ عَمَلِهِ شَیْءٌ ؛اگر بخندی و از اعمالت ترسان باشی برتر از این است که گریه کنی در حالی که به اعمال خود مغروری و به آن مینازی،زیرا شخصی که از اعمال خود مغرور و مسرور است چیزی از اعمالش به سوی قرب خدا بالا نمیرود». ( .کافی،ج 2،ص 313،ح 5. )
19.«(از کسانی مباش که) برای دنیای فانی،تلاش و کوشش فراوان دارد ولی برای آخرت باقی مسامحهکار است»؛ (ینَافِسُ فِیمَا یَفْنَی،وَ یسَامِحُ فِیمَا یبْقَی) .
«منافسة»یعنی پیشی گرفتن بر دیگران.
تعبیر به«ما یَفنی»اشاره به دنیای فانی است،همانگونه که «ما یَبقی» اشاره به سرای باقی آخرت است.
به هر حال این اشتباهی بزرگ و کاری غیر عاقلانه است که انسان در مورد چیز فانی تلاش و کوشش کند و تمام نیروهای خود را به کار گیرد؛اما از آنچه باقی است و زندگی جاویدان او را تشکیل میدهد غافل شود.این نیز بر اثر ضعف ایمان و غلبه هوای نفس است.
20.«(از کسانی مباش که) غنیمت را غرامت و غرامت را غنیمت میشمرد»؛ (یرَی الْغُنْمَ مَغْرَماً،وَ الْغُرْمَ مَغْنَماً) .
«غنیمت»چیزی است که در راه خدا و برای خدا صرف شود و«غرامت» اموالی است که در راه شهوات و هوا و هوسها هزینه گردد.
قرآن مجید در مذمت و نکوهش جمعی از اعراب ضعیف الایمان یا منافق میگوید: «وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ مَغْرَماً وَ یَتَرَبَّصُ بِکُمُ الدَّوائِرَ» ؛گروهی از (این) اعراب بادیهنشین،چیزی را که (در راه خدا) انفاق میکنند،غرامت محسوب میدارند و انتظار حوادث ناگوار برای شما میکشند». ( .توبه،آیه 98.)
در آیه بعد،در برابر آنها میفرماید: «وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللّهِ وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ أَلا إِنَّها قُرْبَةٌ لَهُمْ سَیُدْخِلُهُمُ اللّهُ فِی رَحْمَتِهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ» ؛گروهی (دیگر) از عربهای بادیهنشین،به خدا و روز بازپسین ایمان دارند و آنچه را انفاق میکنند،مایه تقرب به خدا و دعای پیامبر میدانند؛آگاه باشید اینها مایه تقرّب آنهاست خداوند به زودی آنها را در رحمت خویش وارد خواهد ساخت،به یقین خداوند آمرزنده و مهربان است». ( .توبه،آیه 99. )
21.«(از کسانی مباش که) از مرگ میترسد ولی فرصتها را از دست میدهد»؛ (یَخْشَی الْمَوْتَ وَ لَا یُبَادِرُ الْفَوْتَ) .
ترس از مرگ گاه به سبب از دست دادن اموال و ثروتها و مقامات و لذات دنیوی است که شیوه افراد بیایمان یا ضعیف الایمان است و گاه به سبب از دست رفتن فرصتها برای انجام اعمال نیک و اندوختن حسنات.گروهی ترسشان از مرگ به ظاهر از قبیل قسم دوم است؛ولی عجیب است که به انجام اعمال نیک پیش از آن که وقت از دست برود نمیپردازند.در واقع این نیز نوعی تناقض در میان عقیده و عمل است و اینگونه تناقضها،چنانکه در عبارات سابق نیز آمده در میان دنیاپرستان کم نیست.
22.«(از کسانی مباش که) معصیتهای کوچک را از دیگران بزرگ میشمارد در حالی که بزرگتر از آن را از خود ناچیز میبیند،(همچنین) آنچه را از طاعات دیگران کوچک میشمرد از خودش بزرگ و بسیار میپندارد»؛ (یَسْتَعْظِمُ مِنْ مَعْصِیَةِ غَیْرِهِ مَا یَسْتَقِلُّ أَکْثَرَ مِنْهُ مِنْ نَفْسِهِ،وَ یَسْتَکْثِرُ مِنْ طَاعَتِهِ مَا یَحْقِرُهُ مِنْ طَاعَةِ غَیْرِهِ) .
چنین شخصی باز دچار تناقض دیگری است؛عمل واحدی را که از خود و دیگران سر میزند دوگونه میبیند؛از خودش بسیار بزرگ و از دیگران بسیار کوچک.این در مورد اعمال نیک است و به عکس در گناه واحدی که از او و دیگری سر زده،از دیگران را بزرگ و آن را از خودش کوچک میانگارد و اینها همه از آثار حب ذات است که مانع از قضاوت یکسان درباره خود و دیگران میشود.
درست به عکسِ مؤمنان راستین که شرح حالشان در روایتی از امام باقر علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است که برای مؤمن ده علامت شمرده شده از جمله:
«یَسْتَکْثِرُ قَلِیلَ الْخَیْرِ مِنْ غَیْرِهِ وَیَسْتَقِلُّ کَثِیرَ الْخَیْرِ مِنْ نَفْسِه ؛او اعمال خوب زیادی را که از خودش سر زده ناچیز میشمارد؛اما اعمال خیر اندک دیگران را بزرگ میبیند». (.بحارالانوار،ج 1،ص 108،ح 4.)
فیالمثل هر گاه کسی کتاب مهمی در چندین جلد بنویسد با دیده حقارت به آن مینگرد؛اما خود اگر جزوه کوچکی به رشته تحریر در آورد آن را یک اثر مهم تاریخی میشمارد و در هر مجلسی از آن سخن میگوید.همچنین در مورد بناهای خیر و کمک به نیازمندان و مانند آن.
23.«(از کسانی مباش که پیوسته) به (کارهای) مردم خرده میگیرد؛اما از کارهای خود با مسامحه و مجامله میگذرد»؛ (فَهُوَ عَلَی النَّاسِ طَاعِنٌ،وَ لِنَفْسِهِ مُدَاهِنٌ) .
به بیان بعضی از بزرگان اخلاق اگر خاری به پای دیگران رود آن را میبینند؛ اما اگر شاخه درختی در چشمشان فرو رود نمیبینند و این تناقض و تضاد نیز از آثار حب ذات است.
خلاصه اینکه کوچکترین عیوب دیگران را میبیند اما از بزرگترین عیب خود با مسامحه میگذرد حتی در آنچه متعلق به دیگری است خرده میگیرد؛ مثلاً اگر از فرزند دیگری کار کوچک خلاف اخلاقی سر بزند گاه او را فاسد الاخلاق و بیبند و بار میشمرد در حالی که اگر از فرزند خودش کارهای خلاف بیّن ببیند میگوید جوان است،این مسائل اهمیتی ندارد.
در حکمت دیگری که در ادامه کلمات قصار-إنشاءالله-خواهد آمد امام علیه السلام میفرماید:
«أَکْبَرُ الْعَیْبِ أَنْ تَعِیبَ مَا فِیکَ مِثْلُهُ ؛بزرگترین عیب این است که چیزی را بر دیگران عیب بگیری که در خودت همانند آن وجود دارد (آن را عیب نمیدانی چه رسد به اینکه عیبی که در تو هست از عیب او هم بزرگتر باشد)». (.نهجالبلاغه،حکمت 353.)
24.«(از کسانی مباش که) لهو و لعب با ثروتمندان نزد او از ذکر خدا با فقیران محبوبتر است»؛ (اللَّهْوُ (.در تعدادی از نسخ به جای واژه«اللهو»«اللغو»آمده است که مفهومش این است که بیهودهگویی با ثروتمندان نزد او محبوبتر از ذکر با فقراست.) مَعَ الْأَغْنِیَاءِ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنَ الذِّکْرِ مَعَ الْفُقَرَاءِ) .
این دو خصلت،دو عیب بزرگ است؛مشغول لهو و لعب بودن یک عیب و با اغنیای بیدرد و بیخبر از حال فقرا همنشین شدن عیبی دیگر؛اما با فقیران زیستن خود یکی از محاسن اخلاقی است و ذکر خدا با آنان گفتن فضیلت دیگری است.
25.«(از کسانی مباش که) همواره به نفع خود و به زیان دیگران حکم میکنند؛اما هرگز حق را به دیگران نمیدهند»؛ (یَحْکُمُ عَلَی غَیْرِهِ لِنَفْسِهِ،وَ لَا یَحْکُمُ عَلَیْهَا لِغَیْرِهِ) .
در حالی که نشانه مؤمنان راستین-بر پایه صریح آیات و روایات-این است که طرفدار حق باشند،هرچند به زیان آنها باشد و باطل را رها کنند،هرچند به ضرر آنها باشد.قرآن مجید میگوید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلی أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ» ؛ای کسانی که ایمان آوردید! همواره و همیشه قیام به عدالت کنید.برای خدا گواهی دهید،اگر چه به زیان شما یا پدر و مادر یا نزدیکانتان بوده باشد». ( .نساء،آیه 135.)
امام صادق علیه السلام میفرماید:مؤمن بر مؤمن دیگر هفت حق دارد که سادهترین آنها این است:
«أَنْ تُحِبَّ لَهُ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِکَ وَ تَکْرَهَ لَهُ مَا تَکْرَهُ لِنَفْسِک ؛آنچه برای خود دوست میداری برای دیگران دوست بدار و آنچه برای خود نمیپسندی برای دیگران مپسند». ( .کافی،ج 2،ص 69،ح 2. )
26.«(از کسانی مباش که) دیگران را هدایت و خود را گمراه میسازد و در نتیجه مردم از آنها اطاعت میکنند؛اما خودش خدا را معصیت»؛ (یُرْشِدُ غَیْرَهُ وَ یُغْوِی نَفْسَهُ.فَهُوَ یُطَاعُ وَ یَعْصِی) .
به این ترتیب سخنان هدایتگر آنها سبب نجات دیگران میشود؛اما خودشان از آن بهره نمیگیرند،او به باغبانی میماند که دیگران از میوههای درخت او بهرهمند میشوند و خود از گرسنگی جان میدهد.
امیرمؤمنان علیه السلام از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرمود:
«إِنَّ أَشَدَّ أَهْلِ النَّارِ نَدَامَةً وَ حَسْرَةً رَجُلٌ دَعَا عَبْداً إِلَی اللَّهِ فَاسْتَجَابَ لَهُ وَ قَبِلَ مِنْهُ فَأَطَاعَ اللَّهَ فَأَدْخَلَهُ اللَّهُ الْجَنَّةَ وَ أَدْخَلَ الدَّاعِیَ النَّارَ بِتَرْکِهِ عِلْمَهُ وَ اتِّبَاعِهِ الْهَوَی وَ طُولِ الْأَمَلِ؛ شدیدترین ندامت و حسرت دوزخیان ندامت کسی است که یکی از بندگان را به سوی خدا فراخوانده و او دعوتش را اجابت نموده و قبول کرده پس اطاعت خدا نموده و خداوند وی را وارد بهشت کرده است،در حالی که دعوت کننده به سبب ترک علم و پیروی از هوای نفس و آرزوهای دور و درازش وارد دوزخ شده است». ( .کافی،ج 1،ص 44،ح 1. )
27.«(از کسانی مباش که) حق خود را به طور کامل میگیرد؛ولی حقوق دیگران را نمیپردازد»؛ (وَ یَسْتَوْفِی وَ لَا یُوفِی) .
قرآن مجید نیز درباره اینگونه افراد میگوید: «وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ* اَلَّذِینَ إِذَا اکْتالُوا عَلَی النّاسِ یَسْتَوْفُونَ* وَ إِذا کالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ» ؛وای بر کمفروشان!*آنان که وقتی برای خود چیزی از مردم با پیمانه میگیرند،(حق خود را) بهطور کامل دریافت میدارند؛ولی هنگامی که برای دیگران پیمانه یاوزن میکنند،کم میگذارند». ( .مطففین،آیه 1-3.)
کم فروشی مسئله کیل و وزن را تداعی میکند؛اما از یک نظر مفهومی عام دارد که تمام حقوق را در همه زمینهها شامل میشود؛کم فروشان واقعی کسانی هستند که در هر زمینهای حق خود را از مردم به طور کامل میگیرند و گاه بیشتر از حق خود؛اما در پرداختن حق کوتاهی میکنند و بخل میورزند.
بسیار دیدهایم که افرادی برای انجام کاری در برابر اجر معینی در ساعاتی مشخص استخدام یا اجیر و یا مأمور میشوند و هنگام کار از ساعات خود میکاهند و از گوشه و کنار آن میزنند و طبق تعهد عمل نمیکنند؛ولی به هنگام دریافت اجر و مزد ذرهای از قرارداد خود عقبنشینی نمیکنند.
28.امام علیه السلام در آخرین توصیه به نقطه اصلی دردها و انحرافات اخلاق و آلودگی به گناه اشاره کرده میفرماید:«(از کسانی مباش که) از خلق خدا از آنچه معصیت خدا نیست میترسد ولی خودش از خدا (در مورد ستم کردن) درباره مخلوقش پروا ندارد»؛ (وَ یَخْشَی الْخَلْقَ فِی غَیْرِ رَبِّهِ،وَ لَا یَخْشَی رَبَّهُ فِی خَلْقِهِ) .
شبیه همین معنا با تعبیر دیگری در غرر الحکم از آن حضرت نقل شده است:
«شَرُّ النّاسِ مَنْ یَخْشَی النّاسَ فی غَیْرِ رَبِّهِ وَ لا یَخْشی رَبَّهُ فِی النّاسِ» . ( .غرر الحکم،ص 480،ح 11049.)
آری چون پای کارهایی که بر خلاف میل مردم است در میان میآید از مردم میترسند و حساب میبرند و آن را رها میکنند؛اما هنگامی که زمینهها برای نافرمانی خداوند به وجود میآید از خدا نمیترسند و آلوده آن میشوند.
کار به جایی میرسد که گاه از انجام اعمالی در برابر کودکی چند ساله ترس یا شرم دارند ولی در خلوت از انجام معاصی کبیره در برابر خداوند بزرگ که در همه جا حاضر و ناظر است نه ترسی دارند و نه شرمی.
این نیز یکی دیگر از تناقضها و تضادهایی است که در اعمال این گروه بر اثر ضعف ایمان و غلبه هوای نفس حاصل میشود.
در میان این اوصاف بیست و هشت گانهای که امام علیه السلام در این کلام نورانی و پربارش به آن هشدار میدهد اوصافی است که نسبت به یکدیگر تقارب و نزدیکی دارد ولی امام علیه السلام با قدرت فوقالعادهای که در امر فصاحت و بلاغت داشته برای اهمیت موضوع با تعبیرات مختلفی از آن یاد کرده و هشدار داده است و همان گونه که اشاره کردیم غالب آنها ناشی از تناقض در شخصیت و رفتار است که در دو مصداق از امر واحدی به واسطه انگیزههای شهوانی دوگونه عمل یا قضاوت میشود؛ولی آنها که ایمان قوی و تسلط بر نفس دارند از اینگونه تناقضها بر کنارند.
به یقین هر کس این کلام نورانی را نصبالعین قرار دهد و آن را برنامه زندگی خویش بشمارد برای نجات او در دنیا و آخرت کافی است.
ازاینرو مرحوم سید رضی در پایان این گفتار حکیمانه میفرماید:«اگر در این کتاب جز این کلام نبود برای موعظه سودمند و حکمت رسا و بینایی بینندگان و عبرت ناظرانِ اندیشمند کافی بود»؛ (قالَ الرَّضِیُ وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ فی هذَا الْکِتابِ إلّا هذَا الْکَلامُ لَکَفی بِهِ مَوْعِظَةً ناجِعَةً وَ حِکْمَةً بالِغَةً وَ بَصیرَةً لِمُبْصِرٍ وَ عِبْرَةً لِناظِرٍ مُفَکِّرٍ) .
نکته:
مرحوم محقق شوشتری در شرح نهج البلاغه خود نقل میکند که ابن عباس این سخن را از امام علیه السلام گرفت و آن را به فرزندش وصیت کرد سپس به او گفت:
این سخن باید برای تو گنجی باشد که آن را ذخیره میکنی.در حفظ و نگهداری آن از حفظ و نگهداری طلای سرخ کوشاتر باش! چرا که اگر آن را رعایت کنی خیر دنیا و آخرت نصیب تو خواهد شد. (.شرح نهج البلاغه شوشتری،ج 8،ص 371.)
به راستی کلام مولا علیه السلام چقدر پرارزش و راهگشاست که تنها یک بخش کوچک آن میتواند ضامن سعادت انسان در دنیا و آخرت باشد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following to a man who had requested him to preach: “Do not be like one who hopes for (bliss in) the next life without action and delays repentance by prolonging his desires, who utters words like ascetics in this world but whose actions are like those who are eager for it. If he is granted something of it, he does not feel satisfied. If he is denied, he is not content. He is not grateful for what he gets and covets an increase in whatever remains with him. He curbs others (from wrongdoing) but not his own self. He commands others for what he himself does not do. He loves the virtuous but does not behave like them. He hates the vicious but he himself is one of them. He dislikes death because of the excess of his sins but adheres to that because of which he is afraid of death.
“If he falls ill, he feels ashamed:If he is healthy, he feels secure and indulges in amusements. When he recovers from illness, he feels vain about himself. When he is afflicted, he loses hope. If distress befalls him, he prays like a bewildered man. When he finds ease of life, he falls into deceit and turns his face away. His heart overpowers him by means of imaginary things while he cannot control his heart by his conviction. For others, he is afraid of minor sins, but for himself, he expects more rewards than his performance. If he becomes wealthy, he becomes self-conscious and falls into vice. If he is impoverished, he despairs and becomes weak. He is brief when he is doing a good thing but goes too far when he is begging. When passion overtakes him, he is quick in committing sin but delays repentance. If hardship befalls him, he goes beyond the canons of the (Islamic) community. He describes instructive events but does not take instruction himself. He preaches at length but does not accept any preaching for himself. He is tall on speech but short on action. He aspires for things that will perish and ignores things that will last for good. He regards profit as loss and loss as profit. He fears death but does nothing while expecting it.
“He regards the sins of others as big but considers the same things for himself as small. If he does something in obedience to Allāh, he considers it much, but if others do the same, he considers it small. He, therefore, rebukes others but flatters himself. Entertainment in the company of the wealthy is dearer to him than remembrance (of Allāh) in the company of the poor. He passes verdicts against others for his own interests and does not do so against himself for others' interests. He guides others but misguides himself. He is obeyed by others but he himself disobeys (Allāh). He seeks the fulfillment of obligations (to himself) but does not fulfill his own obligations (towards others). He fears people (and actions) for others besides his Lord (Allāh) and does not fear his Lord as he deals with the public.”
Sayyid ar-Radi says that if this book had contained nothing save this short statement, it will have sufficed as a successful piece of preaching, a specimen of high philosophy, an objective of wisdom for the onlooker and a source of instruction for the meditative onlooker.
وَ قَالَ علیه السلام لِکُلّ امرِئٍ عَاقِبَةٌ حُلوَةٌ أَو مُرّةٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هر کس را پایانی است، تلخ یا شیرین .
هر کس را سر انجامی است، شیرین و یا تلخکامی است.
و فرمود از برای هر مردی عاقبتی است شیرین یا تلخ
و فرمود (علیه السلام): هرکس را سرانجامی است، شیرین، یا تلخ.
و آن حضرت فرمود:برای هر انسانی عاقبتی شیرین یا تلخ است .
شروح:
و قوله: لکل امرء عاقبه حلوه او مره، ای یکون عاقبه المطیع الثواب و عاقبه العاصی العقاب.
(هر کس سرانجامی شیرین و یا تلخ دارد.) امام (علیه السلام) به دو نوع کار و نتیجهی عمل خوب و بد انسان اشاره کرده است، پایان خوب، بهشت و لذات بهشتی است که سرانجامی شیرین است، و پایان شر و بد، آتش و عذاب آتش است که سرانجامی تلخ است. دو کلمهی شیرین و تلخ را استعاره از لذت بخش، و ناپسند آورده است.
وَ قَالَ علیه السلام لِکُلِّ امْرِئٍ عَاقِبَةٌ حُلْوَةٌ أَوْ مُرَّةٌ .
هکذا قرأناه و وجدناه فی کثیر من النسخ و وجدناه فی کثیر منها لکل أمر عاقبة و هو الألیق و مثل هذا المعنی قولهم فی المثل لکل سائل قرار و قد أخذه الطائی فقال فکانت لوعة ثم استقرت کذلک لکل سائلة قرار (دیوانه 2:153. ).
و قال الکمیت فی مثل هذا فالآن صرت إلی أمیة و الأمور إلی مصایر ( الأغانی 15:111(ساسی). ) .
فأما الروایة الأولی و هی لکل امرئ فنظائرها فی القرآن کثیرة نحو قوله تعالی یَوْمَ یَأْتِ لا تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّ بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ ( سورة هود 105. ) و قوله یَوْمَ یَتَذَکَّرُ الْإِنْسانُ ما سَعی وَ بُرِّزَتِ اَلْجَحِیمُ لِمَنْ یَری فَأَمّا مَنْ طَغی وَ آثَرَ الْحَیاةَ الدُّنْیا فَإِنَّ اَلْجَحِیمَ هِیَ الْمَأْوی وَ أَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَإِنَّ اَلْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی ( سورة و النازعات 35-41. ) و غیر ذلک من الآیات
(و قال علیهالسلام: بکل امریء) هر مردی را از مردمان در آن جهان (عاقبه حلوه) عاقبتی است شیرین که دخول است در خلد برین (او مره) یا عاقبتی است تلخ که آن داخل شدن است در دوزخ که: (فریق فی الجنه و فریق فی السعیر)
و در بعضی (نسخ) (امرئی) به جای (امر) باشد هر امری عاقبتی است شیرین یا تلخ چرا که ختم کار هر شخص یا بر سعادت و ثوابست، یا بر شقاوت و عقاب.
و قال علیهالسلام: «لکل امریء عاقبه حلوه او مره.» یعنی و گفت علیهالسلام که از برای هر مردی خاتمهای هست: یا سعادت است و شیرین و یا شقاوت است و تلخ.
الاعراب: لکل امری، جار و مجرور متعلق بفعل عام خبر مقدم، و عاقبه، مبتدء موخر، و حلوه، صفه لها. المعنی: من الخلاق المضره بالسعاده الدنیویه و الدینیه، عدم التدبر فی العواقب و ما یول الیه امر الانسان فی هذه الدنیا و ما بعدها، و یعبر عن الغافل عن العاقبه بابن الوقت، و قد فشت هذه المفسده فی نفوس الشبان فی هذا الزمان، و قد تعرض (علیه السلام) فی هذه الحکمه لمعالجه هذه المفسده، و نبه علی انه لکل امریء عاقبه، سواء کانت فی الدنیا او الاخره، و هی حلوه او مره، فلابد ان یسعی کل احد للعاقبه الحلوه و یحذر عن العاقبه المره. الترجمه: برای هر کسی سرانجامی است شیرین یا تلخ.
سرانجامی است هر کس را به ناچار***که شیرین است یا تلخ است، هشدار
(الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) و قال علیهالسلام: اقول: فی (المروج) قال ابراهیم بن المهدی: بعث الی الامین و هو محاصر، فصرت الیه فاذا هو جالس فی طارمه خشبها من عود و صندل عشره فی عشره، و اذا سلیمان بن ابیجعفر المنصور معه فی الطارمه و هی قبه کان اتخذ لها فراشا مبطنا بانواع الحریر و الدیباج المنسوج بالذهب الاحمر و غیر ذلک من انواع الابریسم، فسلمت فاذا قدامه قدح بلور مخروز فیه شراب ینفذ مقداره خمسه ارطال و بین یدی سلیمان قدح مثله، فجلست بازاء سلیمان، فاتیت بقدح کالاول و الثانی، فقال: انما بعثت الیکما لما بلغنی قدوم ظاهر بن الحسین الی النهروان و ما قد صنع فی امرنا من المکروه و قابلنا به من الاساءه، فدعوتکما لافرح بکما و بحدیثکما. فاقبلنا لحدثه و نونسه حتی سلا عما کان یجده و فرح و دعا بجاریه من خواص جواریه تسمی ضعفا، فتطیرت من اسمها و نحن علی تلک الحال، فقال لها: غنینا. فوضعت العود فی حجرها و غنت: کلیب لعمری کان اکثر ناصرا و ایسر جرما منک ضرج بالدم فتطیر من قولها ثم قال لها: اسکتی قبحک الله. ثم عاد الی ما کان علیه من الغم و الاقطاب، فاقبلنا نحادثه و نبسطه الی ان سلا و ضحک، ثم اقبل علیها و قال: هات ما عندک فغنت: هم قتلوه کعی یکونوا مکانه کما غدرت یوما بکسری مرازبه فاسکتها و زارها و عاد الی الحاله الاولی، فسلیناه حتی عاد الی (الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) الضحک، فاقبل علیها الثالثه و قال غنی، فغنت: کان لم یکن بین الحجون الی الصفا انیس و لم یسمر بمکه سامر بلی نحن کنا اهلها فادبانا صروف اللیالی و الجدود العواثر و قیل بل غنت: اما ورب السکون و الحرک ان المنایا کثیره الشرک فقال لها قومی عنی فعل الله بک و صنع بک. فقامت فعثرت بالقدح الذی کان بین یدیه فکسرته فانهرق الشراب، و کانت لیله قمراء و نحن فی شاطی دجله فی قصره المعروف بالخلد، فسمعنا قائلا یقول ( … قضی الامر الذی فیه تسفتیان). قال ابراهیم بن المهدی: فقمت و قد وثب، فسمعت منشدا من ناحیه القصر ینشد: لاتعجبن من العجب قد جاء ما یقضی العجب قد جاء امر فادح فیه لذی عجب عجب قال ابراهیم: فما قمنا معه بعد تلک اللیله الی ان قتل. و قال ابن ابیالحدید: قال شیخ من همدان: بعثنی اهلی فی الجاهلیه الی ذی الکلاع بهدایا، فمکثت تحت قصره حولا لا اصل الیه، ثم اشرف اشرافه من کوه فخر له من حول العرش سجدا، ثم رایته بعد ذلک بحمص فقیرا یشتری اللحم و یسمطه خلف دابته و هو القائل: اف لدنیا اذا کانت کذا انا منها فی هموم و اذی ان صفا عیش امری فی صبحها بوجته ممسیا کاس القذی (الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) و لقد کنت اذا قیل من انعم العالم عیشا قیل ذا و قال الشاعر: فی هذه الدار فی هذا الرواق علی هذی الوساده کان العز فانقرضا و فی (تاریخ خلفاء السیوطی): و فی سنه (320) رکب مونس علی المقتدر فکان معظم جند مونس البربر، رمی بربری المقتدر بحربه سقط منها ثم ذبحه بالسیف و شیل راسه علی الرمح و بقی مکشوف العوره حتی ستر بالحشیش. قیل ان وزیره اخذ له ذلک الیوم طالعا فقال له المقتدر: ای وقت هو؟ قال: وقت الزوال. فتطیر و هم بالرجوع، فاشرفت خیل مونس و نشبت الحرب. هذا، و عنه علیهالسلام: ان للنکبه غایات لابد ان تنتهی الیها، فاذا حکم علی احدکم بها فلیطاطی لها و لیصبر حتی تجوز، فان اعمال الحیله فیها عند اقبالها زائد فی مکروهها. و یاتی فی فصل القضاء و القدر قوله علیهالسلام: تذل الامور للمقادیر حتی یکون الحتف فی التدبیر.
المراد بالعاقبه هنا الاخره، و هی سعاده و حلاوه للمتقین، و شقاء و مراره للغاوین، قال سبحانه: (یوم یاتی لا تکلم نفس الا باذنه فمنهم شقی و سعید- 105 هود). و تقدم هذا المعنی مرات، و هو من اوضح الواضحات عند من آمن بالله و الیوم الاخر، اما من انکر فجوابه ما تقدم مع الشرح فی الحکمه 125: عجبت لمن انکر النشاه الاخری، و هو یری النشاه الاولی.
امام علیهالسلام (درباره پایان هر کس) فرموده است: پایان هر کس شیرین (سعادت و خوشبختی) است یا تلخ (شقاوت و بدبختی).
آنانکه راه خدا را در دنیا بپیمایند سرانجامی شیرین دارند و در آخرت سر بلند خواهند بود و آنانکه بر خلاف دستورات الهی گام بردارند سرانجامی تلخ و در جهنم سرنگون خواهند شد. خدای عزیز میفرماید: (کسی که در دنیا یاغیگری کرده و خواستههای دنیائی را مقدم انداخته جهنم جایگاهش خواهد بود اما کسی که از آفریدگار خویش بترسد و هوای نفس خویش را کنترل کند بهشت پناهگاهش خواهد بود).
و قال علیهالسلام: (لکل امرء عاقبه حلوه او مره) فاللازم ان یراقب الانسان عاقبه، حتی تکون حلوه.
الشرح: اذا کانت الکلمه لکل امر فهذه دعوه منه الی تدبر الامور و النظر فی عواقبها فان کانت حلوه اقدم علیها کالنظر الی الاخره و ما ورائها من سعاده دائمه فیقبل علیها … و ان کانت العاقبه مره و سیئه کالاقبال علی الدنیا و ما فیها من متاعب و آثار سیئه اجتنبها و ابتعد عنها بل سخرها للاخره … و اما اذا کانت الکلمه لکل امریء فهذا کقوله تعالی: (یوم یاتی لا تکلم نفس الا باذنه فمنهم شقی و سعید) فنهایه بعض الناس الی الجنه و بعضهم الی النار و الاولی عاقبه حلوه و الثانیه عاقبه مره.
«هر کس را سرانجامی تلخ یا شیرین است.»
ابن ابی الحدید فقط به ارائه شواهدی از آیات قرآنی و اشعار بسنده کرده است.
و قال علیهالسلام
لِکُلِّ امْرِئٍ عَاقِبَةٌ،حُلْوَةٌ أَوْ مُرَّةٌ.
امام علیه السلام فرمود:
برای هر کس سرانجامی است،شیرین یا تلخ. ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه،مصدر جدیدی برای این کلام حکمتآمیز نقل نشده است جز اینکه آن را از آمدی که متأخر از مرحوم سید رضی است در غررالحکم به صورت«لکل امر عاقبة»نقل میکند ولی نکته جالبی در اینجا از ابن ابیالحدید دیده میشود و آن اینکه در بسیاری از نسخههای نهجالبلاغه به جای«لکل امریء»«لکل امر»آمده است همانگونه که در نسخههای قابل توجه دیگری«لکل امریء»است.سپس نتیجه میگیرد که این امر نشان میدهد پیشینیان برای نهجالبلاغه اهمیت فوقالعادهای قائل بودند که حتی در حروف یک کلمه دقت میکردند و آن را با مقابله و مراجعه تنظیم مینمودند و از این جا نتیجه میگیرد آنها که گمان میکنند بعد از سید رضی مطالب دیگری به نهجالبلاغه اضافه شده اساس و پایهای ندارد.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 136).)
هر کس عاقبتی دارد
امام در این کلام نورانی اشاره به نکته مهمی میکند که بسیاری از آن غافلند و آن توجه دادن به عاقبت کارها و عاقبت انسانهاست.میفرماید:«برای هر کس سرانجامی است،شیرین یا تلخ»؛ (لِکُلِّ امْرِئٍ عَاقِبَةٌ،حُلْوَةٌ أَوْ مُرَّةٌ) .
یعنی انسان نباید امروز خود را در نظر بگیرد،باید مراقب عاقبت خویش باشد.ابن الوقت بودن و به نتیجه اعمال خود نیندیشیدن و عاقبت کار را ندیدن مایه بدبختی است.مسئله تدبر و تدبیر که از صفات برجسته انسان شمرده میشود به همین معناست که انسان عاقبتاندیش باشد نه ابن الوقت.به یقین غفلت از عاقبت کارها و عاقبت زندگی انسان مشکلات عظیمی برای او در دنیا و آخرت به بار میآورد.افراد موفق و پیروز عاقبتاندیشاند و سعی میکنند از عاقبت«مُرّة»(تلخ) بپرهیزند و به عاقبت«حُلوة»(شیرین) روی آورند.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:کسی نزد ایشان آمد و عرض کرد یا رسول الله! اندرزی به من ده.پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:اگر سفارش و اندرزی به تو گویم میپذیری یا با آن مخالفت میکنی؟ عرض کرد:آری.پیغمبر صلی الله علیه و آله سه بار این سخن را تکرار کرد و او در هر مرتبه جواب آری دارد.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«فَإِنِّی أُوصِیکَ إِذَا أَنْتَ هَمَمْتَ بِأَمْرٍ فَتَدَبَّرْ عَاقِبَتَهُ فَإِنْ یَکُ رُشْداً فَامْضِهِ وَإِنْ یَکُ غَیّاً فَانْتَهِ عَنْهُ ؛هنگامی که تصمیم بر کاری گرفتی در عاقبت آن بیندیش اگر عاقبت آن را نیک دیدی انجام ده و اگر عاقبت آن زشت و تاریک است از آن بپرهیز». ( .کافی،ج 8،ص 150،ح 130. )
قرآن مجید نیز روی مسئله عاقبت مؤمنان و کافران تکیه کرده در یک جا میفرماید: «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ» ؛و سرانجام (نیک) برای پرهیزگاران است». ( .اعراف،آیه 128.)و در جای دیگر در مقام هشدار به کافران لجوج میگوید: «أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» ؛آیا (مخالفان دعوت تو) در زمین سیر نکردند تا ببینند سرانجام کسانی که پیش از آنها بودند چگونه شد؟!». (.یوسف،آیه 109.)
در آیات فراوان دیگری سخن از عاقبت نیک و بد به میان آمده است.
اهمیّت حسن عاقبت
عمر انسان فراز و نشیبهای زیادی دارد و غالبا از حالی به حال دیگر دگرگون میشود.آنچه از همه مهمتر است برگهای آخر دفتر زندگانی است که عمر با آن پایان میپذیرد،ازاینرو میبینیم که انبیای الهی نگران عاقبت کار خویش بودند.درباره یوسف علیه السلام میخوانیم که بعد از رسیدن به آن همه مقامات و نجات از آن همه مشکلات که در زندگی کمتر کسی دیده میشود،آخرین تقاضایی که از خدا داشت این بود: «تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّالِحِینَ» ؛مرا مسلمان بمیران،و به صالحان ملحق فرما». (.یوسف،آیه 101.)
نیز حضرت ابراهیم علیه السلام هنگامی که به فرزندانش نصیحت میکند بر این امر تأکید میفرماید: «فَلا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» ؛و شما،جز به آیین اسلام (و تسلیم در برابر فرمان خدا) از دنیا نروید».(.بقره،آیه 132.)
مرحوم علامه مجلسی در جلد 68 بحارالانوار صفحه 362 بابی تحت عنوان «حُسْنُ الْعاقِبَة وَإصْلاحُ السَّریرَةِ»آورده و احادیث نابی ذیل آن ذکر کرده است،از جمله:
«کَتَبَ الصَّادِقُ علیه السلام إِلَی بَعْضِ النَّاسِ إِنْ أَرَدْتَ أَنْ یُخْتَمَ بِخَیْرٍ عَمَلُکَ حَتَّی تُقْبَضَ وَأَنْتَ فِی أَفْضَلِ الْأَعْمَالِ فَعَظِّمْ لِلَّهِ حَقَّهُ أَنْ تَبْذُلَ نَعْمَاءَهُ فِی مَعَاصِیهِ وَأَنْ تَغْتَرَّ بِحِلْمِهِ عَنْکَ وَأَکْرِمْ کُلَّ مَنْ وَجَدْتَهُ یَذْکُرُنَا أَوْ یَنْتَحِلُ مَوَدَّتَنَا ثُمَّ لَیْسَ عَلَیْکَ صَادِقاً کَانَ أَوْ کَاذِباً إِنَّمَا لَکَ نِیَّتُکَ وَعَلَیْهِ کَذِبُهُ ؛امام صادق علیه السلام به بعضی از مردم (از یارانش) چنین نوشت که اگر میخواهی عاقبت به خیر شوی آن گونه که از دنیا بروی در حالی که در افضل اعمال هستی حق خداوند را بزرگ دار بدین گونه که نعمتهای او را در معاصیاش صرف نکنی و از حلم او نسبت به خود مغرور نشوی (دیگر آنکه) هر کسی را یافتی که یادی از ما میکند یا مودت ما را ابراز میدارد احترام کن خواه راستگو باشد یا دروغگو؛به تو مربوط نیست تو به نیت خود میرسی و اگر او دروغگو باشد نتیجه اعمال خود را میبرد». ( بحار الانوار،ج 70،ص 351،ح 49.)
درباره حسن عاقبت مطالب زیادی گفته شده و بسیارند کسانی که دعای اصلی آنها در پیشگاه خداوند دعا برای حسن عاقبت باشد و در روایات اسلامی - چنانکه خواهد آمد-اهمیت زیادی به آن داده شده تا آنجا که طبق روایاتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«خَیْرُ الْأُمُورِ خَیْرُهَا عَاقِبَةً ؛بهترین کارها (تا چه رسد به انسانها) کاری است که عاقبت و سرانجامش نیک باشد».( همان،ج 68،ص 363،ح 2.)
در حدیثی امیرمؤمنان علیهم السلام فرمود:
«إِنَّ حَقِیقَةَ السَّعَادَةِ أَنْ یُخْتَمَ لِلْمَرْءِ عَمَلُهُ بِالسَّعَادَةِ وَإِنَّ حَقِیقَةَ الشَّقَاءِ أَنْ یُخْتَمَ لِلْمَرْءِ عَمَلُهُ بِالشَّقَاءِ ؛حقیقت سعادت آن است که انسان،سرانجام کارش به سعادت خاتمه یابد و حقیقت شقاوت (ومحرومیت از رحمت خدا) آناست که سرانجام کارانسان به شقاوت پایان یابد». ( همان،ص 364،ح 3.)
در حدیث پرمعنای دیگری از حضرت مسیح علیه السلام میخوانیم که خطاب به حواریون میگفت:«من به حق میگویم که مردم معتقدند استحکام بنا به شالوده آن است؛ولی من چنین نمیگویم.حواریون گفتند:ای روح الله تو چه میگوئی؟ در پاسخ گفت:من به حق میگویم که اساس واقعی آخرین سنگی است که بر بنا گذارده میشود.(کنایه از اینکه معیار سعادت انسان پایان کار اوست)». (.بحارالانوار،ج 68،ص 364،ح 5.)
در حدیث دیگری امام صادق از پدران گرامیش علیهم السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین نقل میکند:
«مَنْ أَحْسَنَ فِیمَا بَقِیَ مِنْ عُمُرِهِ لَمْ یُؤَاخَذْ بِمَا مَضَی مِنْ ذَنْبِهِ وَمَنْ أَسَاءَ فِیمَا بَقِیَ مِنْ عُمُرِهِ أَخَذَ بِالْأَوَّلِ وَالْآخِرِ ؛کسی که در باقی مانده عمر کار نیک به جا آورد،خداوند او را بر گناهان گذشتهاش مجازات نمیکند و کسی که در باقیمانده عمرش بد کند هم به گناهان گذشته و هم به گناهان آینده مؤاخذه خواهد شد». ( .همان،ص 363،ح 1.)
همچنین در حدیث طولانی دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که سه بار فرمود:
«الْعَمَلُ بِخَوَاتِیمِه ؛معیار سنجش هر عملی پایان آن است». ( .همان،ج 5،ص 153،ح 2.)
در دعاهای مأثوره نیز کراراً دعا برای حُسن عاقبت ذکر شده از جمله در حدیثی در تعقیبات نماز از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«وَأَسْأَلُکَ أَنْ تَعْصِمَنِی بِطَاعَتِکَ حَتَّی تَتَوَفَّانِی عَلَیْهَا وَأَنْتَ عَنِّی رَاضٍ وَأَنْ تَخْتِمَ لِی بِالسَّعَادَة ؛خداوندا! من از تو میخواهم اینکه مرا در طاعت خودت استوار داری تا اینکه مرا در حالی که از من راضی هستی از دنیا ببری و از تو میخواهم پایان عمر مرا سعادت قرار دهی». ( .کافی،ج 3،ص 346،ح 23.)
در پایان عهدنامه معروف«مالک اشتر»نیز این جمله نورانی به چشم میخورد که امام علیه السلام عرضه میدارد:
«وَأَنَا أَسْأَلُ اللَّهَ...وَأَنْ یَخْتِمَ لِی وَلَکَ بِالسَّعَادَةِ وَالشَّهَادَةِ ؛از خدا میخواهم که پایان عمر من و تو را سعادت و شهادت قرار دهد». ( .نهجالبلاغه،نامه 53.)
آنچه در روایات بالا و آیات قرآنی درباره اهمیتِ حسن عاقبت یا سوء عاقبت آمده دلیل روشنی دارد که آنچه در طویل المدة باقی میماند عاقبت هر کاری است در حالی که آغاز آن کوتاه مدت است؛مثلاً فرزندی برای انسان متولد میشود،در اوائل عمر از نظر اخلاقی یا جسمی نقاط ضعف مهمی دارد؛اما پس از مدتی از هر نظر موزون و استوار میگردد و پدر و مادر و همچنین جامعه به وجود او افتخار میکنند،زیرا آنچه بقا دارد پایان کار است.یا اینکه برای ساختن بنایی،انسان در ابتدا گرفتار مشکلات عظیمی میشود؛ولی در پایان بنایی خوب و موزون ساخته میشود که همگان از آن بهرهمند میشوند و مایه آبروی سازنده و جامعه شده و ای بسا جزو آثار ماندگار و باستانی قرار میگیرد.
همچنین در مورد انسانها از نظر سعادت و شقاوت،همه ما-با قطع نظر از آیات و روایات حسن عاقبت-به وجود«حر بن یزید ریاحی»افتخار میکنیم در حالی که مدتی طولانی از عمرش در خدمت حاکمان ظالم بنی امیه بود،همین که در آخرین ساعات عمرش بیدار شد و شهادت در راه امام حسین علیه السلام را بر همه چیز ترجیح داد نام او از فهرست شقاوتمندان حذف گردید و در فهرست سعادتمندان قرار گرفت.به عکس،جمعی از صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله را میبینیم که در آغاز در صف بهشتیان بودند؛اما بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله آتش جنگ برافروختند و عده زیادی را به کشتن دادند و امروز متأسفانه تاریخ اسلام نام آنها را به نیکی نمیبرد.
اینجاست که همه ما دست به دعا برداشته عرضه میداریم:خداوندا! به ما حسن عاقبت عنایت فرما.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Every human being has to meet the end, sweet or sour.“
وَ قَالَ علیه السلام لِکُلّ مُقبِلٍ إِدبَارٌ وَ مَا أَدبَرَ کَأَن لَم یَکُن
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آنچه روی میآورد، باز میگردد، و چیزی که باز گردد گویی هرگز نبوده است !
هر بختیاری را بخت برگشتنی است، و آنچه برگشت پنداری نبوده و نیست.
برای هر رو آرنده پشت کننده ایست و آنچه پشت داد و برگشت گوئیا هرگز نبوده
و فرمود (علیه السلام): هر روی آورنده ای روزی پشت کند و آنچه پشت کرد، گویی هرگز نبوده است.
و آن حضرت فرمود:برای هر انسانی عاقبتی شیرین یا تلخ است .
شروح:
(برای هر پیشامدی بازگشتی است، و چون بازگشت چنان است که نبوده است). مقصود امام (علیه السلام) آن است که پیشامدهای خوشایند دنیا را میباید زاهدانه بنگریم و پیشامدهای سخت آن را بیارزش و آسان انگاریم، کان از حروف مشبههبهفعل نظیر ان، و بدون تشدید است. و اسمش نیز محذوف میباشد (ضمیر مستتری است که مرجع آن ما ادبر است).
(و قال علیهالسلام: لکل مقبل ادبار) و فرمود آن حضرت: و مر هر رونهاده را پشت دادنی است (و ما ادبر) و آنچه پشت داد و برگشت (کان لم یکن) گوییا هرگز نبوده پس عاقل باید که در حین اقبال لذات دنیا مغرور نشود و در حین اقبال شداید آن، مغموم و مهموم نگردد بلکه آن را در معرض تهوین و تسهیل پندارد زیرا که آن را به شبی برند و این را به دمی. این فقره در باب تزهید است از دنیا و ترغیب است به عقبی و توجیه است به حضرت مولی.
هر نعمت یا زحمت که روی آورد به کسی روزی پشت بگرداند، و چون پشت بگرداند گویا هرگز نبوده است. آری دنیا همه اقبال و ادبار و تبدل و زوال است، و سختی و خوشی و فاقه و توانگری و اندوه و سرور به نوبت آدمی را درآید، و چون بگذرد گویا هیچ روزی نبوده است. در این کلام تزهید است از نعمت دنیا، و تسلیه و تشجیع است بر مکاره و بلا (کما قال تعالی: لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم … ) و آن حضرت فرمود تمام زهد میان دو کلمه است از قرآن، و این آیت بخواند
و قال علیهالسلام: «لکل مقبل ادبار و ما ادبر کان لم یکن.» یعنی و گفت علیهالسلام که از برای هر روآورندهای از دولت و نکبت روگردانیدنی هست و آنچه روگردانید گویا نبوده است نه لذتش و نه زحمتش.
المعنی: حکمه بلیغه تدل علی سلب الاعتبار و عدم صحه الاعتماد علی ما هو خارج عن جوهر وجود الانسان و حقیقته، و یشمل العوارض الداخله فی وجوده کالشباب و الجمال، فضلا عن الجاه و المال، فما ینبغی الاعتماد علیه هو الایمان بالله تعالی و الملکات الفاضله النفسانیه و الاعمال الصالحه الانسانیه، فانها لا تفارق الانسان و لا تدبر عنه. الترجمه: هر چه روی آورد به زودی درگذرد، و آنچه درگذشت گویا هرگز نبوده است.
هر چه آید میرود از دست تو***مینشاید بودنش دلبست تو
کل ما اقبل علیک من هذه الحیاه جاها کان ام مالا ام عافیه ام غیر ذلک فهو ذاهب عنک، او انت ذاهب عنه.. و یستحیل ان تبقی له، و یبقی لک، اما ان یدبر و یدعک صفر الیدین تضرب کما بکف، و اما ان تدعه و تدبر بجلدک و کفنک الی حفره مظلمه موحشه عفنه، لا تحمل معک الیها الا ما کسبت یداک من خیر او شر.
امام علیهالسلام (در اینکه هر چیز نیست میشود) فرموده است: برای هر پیشامدی برگشتنی است و آنچه برگشت چنان است که نبوده (خوشی و تلخی دنیا که هر کس را به نوبت پیش آید به زوال و نیستی میگراید به طوری که چون بگذرد گویا چنین روز خوشی یا تلخی نبوده است).
هر چه مقام انسان بالا رود، باید تواضع انسان زیادتر گردد: خدا و خلق را فراموش نکند، زیرا با فراموش کردن خدا و مردم چرخ روزگار از انسان برمیگردد و ناگهان سقوط میکند گر چه رسیدن به مقام و بدست آوردن شخصیت خیلی کند و آهسته است اما سقوط خیلی سریع است. کسی نردبان را پله پله میپیماید تا بالای بام برود وقتی سقوط کرد تمام پلهها در یک آن میپیماید، زیرا با سر به زمین فرود میآید. شاعر عرب میگوید: بقدر العلو یکون الهبوط و ایاک و الرتب العالیه به اندازه ارتفاع مقام سقوط وجود دارد. بپرهیز از مقامات عالی. قارون از طائفه موسی (علیه السلام) بود اما در مقابل دستور خدا تسلیم نگردید و علیه موسی قیام کرد. خدا به او آنقدر گنج داده بود که بدون تردید کلیدهای آنها را افرادی نیرومند حرکت میدادند، اقوام قارون به او گفتند: فخر نفروش خدا فخر فروشان را دوست ندارد. از مال دنیا خانه آخرت را بدستآور کار شایسته که نصیب از دنیاست فراموش نکن! همان طوری که خدا به تو نیکی کرده تو هم نیکی کن! در زمین اخلال نکن! خدا اخلالگران را نمیپسندد. قارون گفت: این ثروتی که دارم بخاطر علم تجارتی است که دارم. خدا میفرماید مگر او را نمیداند که افرادی را که از او نیرومندتر و دارای نفراتی بیشتر بودند خدا نابود کرد و هیچ کس از جنایتکاران را از گناهانشان سوال نکرد. یک روز قارون با لباس زیبا و لشکریانش از خانه بیرون آمد. کسانی که طالب دنیا بودند گفتند: ای کاش ما هم ثروت قارون را داشتیم او بهره و لذتی بزرگ دارد اما آنانکه دارای علم بودند گفتند وای به حال شما توشه آخرت برای کسی که ایمان آورد و عمل شایسته انجام دهد بهتر است و فقط به این مطلب صبرکنندگان توجه پیدا میکنند. آنگاه که قارون با چنین وضعی در برابر موسی (علیه السلام) قرار گرفت خدا قارون و خانهاش را در زمین فرو برد و نه لشکری بود که او را یاری کند و نه از خدا کمک خواست.
و قال علیهالسلام: (لکل مقبل ادبار) سواء کانت الدنیا او غیرها، و ادبارها ذهابها (و ما ادبر کان لم یکن) اذ یفقده الانسان، کما کان سابقا فاقدا له.
الشرح: الشباب و الصحه و الجاه و المال کلها اذا اقبلت علیک فانها ستدبر عنک و ستترکها قهرا عنک و ما ادبر عنک کان لم یکن و کانه لم یوجد و کانت لم تتنعم به فهی اذا حقیره سخیفه لا یجوز للانسان ان یصرف همه الیها و هذا توجیه الی الاهتمام بالامور الباقیه التی لا تفنی ککمالات النفس و تهذیبها و الاخره و ما فیها …
«هر بختیاری را بخت برگشتنی است و آنچه برگشت، گویی نبوده است.»
این معنی فراوان گفته شده است، از جمله این مثل است «هیچ پرنده ای پرواز نمی کند و ارتفاع نمی گیرد مگر اینکه همان سان که پرواز کرده است، فرو افتد.» و آن چنان که شاعر گفته است: «به اندازه اوج و برتری فرود آمدن خواهد بود از مراتب عالیه بر حذر باش.»
یکی از حکیمان گفته است: حرکت اقبال کند و حرکت ادبار تند است، زیرا مقبل همچون کسی است که از پلکان و نردبان باید پله پله فرا رود و حال آنکه مدبر چنان است که از بلندی به پایین سقوط کند، آن چنان که شاعر سروده است: «در این خانه و در همین رواق و بر همین و ساده عزت و قدرت وجود داشت و ناگاه سپری شد.» و شاعری دیگر سروده است: «هنگامی که کارها به نیستی نزدیک می شود، نشانه بدبختی و پشت کردن در آن ظاهر می شود.»
در خبر مرفوع آمده است که هیچ شتری بر ناقه غضبای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پیشی نمی گرفت، قضا را مردی عرب با شتر از کار مانده ای آمد و شترش بر ناقه سبقت گرفت. این موضوع بر اصحاب گران آمد، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «خداوند متعال هیچ چیز از این دنیا را بر نمی کشد مگر اینکه فرو می آوردش.»
پیر مردی از قبیله همدان گفته است: به روزگار جاهلی مردم قبیله ام مرا با هدایایی پیش ذو الکلاع فرستادند. یک سال کنار کاخ او ماندم و نتوانستم پیش او بروم، یک بار از روزنه ای بر مردم نگریست و همه اطرافیان او به خاک افتادند و سر به سجده نهادند.
پس از آن او را در شهر حمص دیدم که فقیر بود، گوشت می خرید و بر پشت مرکوب خود می نهاد و این ابیات را می خواند: «اف بر این دنیا که چنین است و من از آن در اندوه و آزارم، اگر زندگی کسی در بامدادش روشن و باصفا باشد، شامگاهان به او جام آمیخته با خاشاک می آشاماند، خود من در چنان فراخی بودم که اگر گفته می شد از همه عالم چه کسی پر نعمت تر است، گفته می شد این شخص.»
یکی از ادیبان گفته است: این دنیا در همان حال که شیر خود را می نوشاند و سر شیر عرضه می دارد و بال خویش را بر افراد می گستراند و با آرامش می فریبد، ناگاه دندان نشان می دهد و اسب سرکش خود را به تاخت در می آورد و با اندوهها هجوم می برد و تمام نعمتها را که عرضه داشته است، باژگونه می سازد، کامیاب کسی است که به ازدواج با دنیا فریفته نشود و آماده برای طلاق زودرس آن گردد.
اهاب بن همام بن صعصعه مجاشعی که شاعری عثمانی است چنین سروده است: «به جان پدرت سوگند که این سخن را تکذیب مکن که خیر همه اش از میان رفته و جز اندکی باقی نمانده است، مردم در دین خود گول خورده اند و پسر عفان شر بسیاری باقی نهاده است.»
ابو العتاهیه گفته است: «خانه ای با خراب شدن خانه دیگر آباد می شود و زنده ای با میراث مرده ای زندگی می کند.»
انس بن مالک گفته است: هیچ روز و شب و ماه و سالی نیست مگر آنکه آنچه پیش از آن بوده بهتر از آن است و من این سخن را از پیامبر شما که درود خدا بر او باد، شنیده ام. شاعری چنین سروده است: «بسا روزی که از گرفتاری آن گریستم و چون از آن به روز دیگر رسیدم از آنکه آن را از دست دادم، گریستم.»
به یکی از دبیران بزرگ پس از اینکه اموال او را مصادره کردند، گفتند: در این زوال نعمت خود چه می اندیشی؟ گفت: از زوال نعمت چاره ای نیست، اگر نعمت زایل شود و خود باقی باشم بهتر از آن است که من زایل شوم و نعمت باقی باشد...
چون خالد بن ولید عین التمر را گشود از حال حرقه، دختر نعمان بن منذر پرسید، حرقه پیش خالد آمد و خالد از حال او پرسید، گفت: خورشید بر ما طلوع می کرد و هیچ چیز بر گرد خورنق نمی خرامید مگر آنکه زیر دست ما بود و سپس خورشید غروب کرد و چنان شدیم که به هر کس نیکی کرده بودیم بر ما رحمت می آورد و در هیچ خانه ای شادی و نعمت وارد نمی شود مگر اینکه به زودی عبرت در آن داخل می شود و سپس این دو بیت را خواند: «در حالی که فرمان، فرمان ما بود و بر مردم سیاست می راندیم ناگاه میان ایشان رعیت شدیم و خدمتکار، اف بر این جهان که نعمتش پایدار نمی ماند همواره بر ما دگرگون می شود.»
سعد بن ابی وقاص هم یک بار به دیدن حرقه، دختر نعمان بن منذر رفت و چون او را دید گفت: خداوند عدی بن زید را بکشد که گویی هنگامی که دو بیت زیر را برای پدرش نعمان سروده است به روزگار این دختر نظر داشته که گفته است: «همانا روزگار را بر زمین زدنی است از آن بر حذر باش و چنان مپندار که از روزگاران در امانی، گاهی جوانمرد در حالی که سلامت و ظاهرا شاد و در امان است به ناگاه می میرد.»
مطرّف بن شخیر گفته است: به آسایش زندگی پادشاهان و نرمی روزگار بر ایشان منگرید بلکه به شتاب کوچ کردن و فرجام بدشان بنگرید، عمر کوتاهی که صاحبش سزاوار آتش شود، عمری نافرخنده است.
هنگامی که عامر بن اسماعیل، مروان بن محمد - آخرین خلیفه مروانی- را کشت و بر سریر او نشست دختر مروان به او گفت: ای عامر روزگاری که مروان را از سریرش فرود آورد و تو را بر آن نشاند، اگر بیندیشی برای پند و اندرز تو بسنده است.
و قال علیهالسلام
لِکُلِّ مُقْبِلٍ إِدْبَارٌ،وَ مَا أَدْبَرَ کَأَنْ لَمْ یَکُنْ.
امام علیه السلام فرمود:
هر چیزی که روی میآورد روزی پشت خواهد کرد و چیزی که پشت میکند گویی هرگز نبوده است. ( . سند گفتار حکیمانه: تنها چیزی که مرحوم خطیب در مصادر آورده این است که بخش اوّل این گفتار حکمتآمیز را قاضی قضاعی در کتاب دستور معالم الحکم و آمدی در غررالحکم آوردهاند و این دو هرچند بعد از مرحوم سید رضی میزیسته ولی از این که تنها بخش اوّل این کلام حکمتآمیز را آورده و بخش دوم را حذف کردهاند نشان میدهد که از جای دیگری آن را اخذ کردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 136).)
جهان ناپایدار
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیز اشاره به ناپایداری جهان و مواهب و نعمتهای آن کرده میفرماید:«هر چیزی که روی میآورد روزی پشت خواهد کرد و چیزی که پشت میکند گویی هرگز نبوده است»؛ (لِکُلِّ مُقْبِلٍ إِدْبَارٌ،وَ مَا أَدْبَرَ کَأَنْ لَمْ یَکُنْ) .
طبیعت زندگی این جهان و تمام مواهب مادی آن فناپذیری است،هرچند بعضی عمر بسیار کوتاهی دارند،بعضی کمی بیشتر؛اموال و ثروتها،جاه و مقامها،جوانی و شادابی،عافیت و تندرستی و در یک کلمه همه امکانات مادی که روزی به انسان رو میکنند و او را شاد و خوشحال میسازند اموری نیستند که انسان به آنها دل ببندند،زیرا چیزی نمیگذرد که همگی پشت میکنند و از دست میروند؛پیری و ناتوانی به جای جوانی،فقر به جای ثروت،زوال جاه و مقام به جای مقامات و بیماری به جای عافیت و تندرستی مینشیند و اگر اینها هم از انسان جدا نشوند و تا پایان عمر محدود انسان بمانند انسان از آنها جدا میشود و چیزی جز قطعات کفن با خود همراه نمیبرد.
جمله (وَ مَا أَدْبَرَ کَأَنْ لَمْ یَکُنْ) اشاره به این نکته است که وقتی نعمتها به انسان پشت میکنند آثارشان را با خود نیز میبرند به گونهای که گاهی انسان تصور میکند اینها هرگز وجود نداشتهاند،زیرا اگر خودشان میرفتند و آثارشان باقی میماند باز ادامه حیات آنها محسوب میشد؛مثلاً جوانی که میرود نیرو، قدرت،شادابی،شادمانی و نشاط و سایر آثار جوانی را با خود میبرد گویی هرگز نبوده است همچنین سایر نعمتها ولی اعمال صالحه و کارهای نیک و آنچه را انسان در خزائن الهی به امانت میسپارد و به حکم «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» ؛آنچه نزد شماست از میان میرود؛و آنچه نزد خداست باقی میماند» ( .نحل،آیه 96.) باقی میماند.
نتیجه روشنی که از این گفتار حکیمانه مولا گرفته میشود این است که نه انسان به آنچه دارد دل ببندد و نه به آنچه از دستش میرود ناراحت شود،چرا که این طبیعت زندگی دنیاست،همانگونه که قرآن مجید نیز میفرماید: «لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ». 2 و طبق فرموده مولا در حکمت 439 حقیقت زهد همین است.
ظاهر این جمله حکمتآمیز ناظر به نعمتها و مواهب الهی،ولی بعضی از شارحان نهجالبلاغه آن را تعمیم داده و گفتهاند:نقمتها و مشکلات و رنجها را نیز فرا میگیرد،زیرا آنها نیز زائل شدنی است و روزی فرا میرسد که انسان به کلی آن را فراموش میکند.یوسف گرچه سالها در زندان دور از پدر و برادران و عشیره گرفتار بود ولی هنگامی که بر تخت عزیزی مصر تکیه زد و برادران و پدر به دیدارش آمدند همه آن ناراحتیها را از یاد برد.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Whatever approaches departs and if anything departs, it is as though it never existed.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا یَعدَمُ الصّبُورُ الظّفَرَ وَ إِن طَالَ بِهِ الزّمَانُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: انسان شکیبا، پیروزی را از دست نمیدهد، هر چند زمان آن طولانی شود .
شکیبا پیروزی را از کف ندهد اگر چه روزگارانی بر او بگذرد.
و فرمود معدوم نمیسازد بلکه همیشه باید صبر کننده فیروزی را و اگر چه دور شود باو زمان
و فرمود (علیه السلام): مرد شکیبا پیروزی را از دست ندهد، هر چند، روزگارانی سخت بر او بگذرد.
و آن حضرت فرمود:شکیبا پیروزی را از دست نمیدهد گر چه روزگار شکیبایی طولانی گردد .
شروح:
صبور: کثیر الصبر، (شخص استوار و بردبار، پیروزی را- هر چند که زمانی دراز بگذرد- از دست نمیدهد). امام (علیه السلام) در این گفتار به وسیلهی نتیجهی صبر یعنی پیروزی- هر چند که مدتی طول بکشد- انسان را به صبر و بردباری تشویق کرده است. پیروزی نهایی فرد صبور به خاطر آن است که آمادگی و نیرومندی وی در اثر صبر کامل میشود.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ یَعْدَمُ الصَّبُورُ الظَّفَرَ وَ إِنْ طَالَ بِهِ الزَّمَانُ .
قد تقدم کلامنا فی الصبر.
و قالت الحکماء الصبر ضربان جسمی و نفسی فالجسمی تحمل المشاق بقدر القوة البدنیة و لیس ذلک بفضیلة تامة و لذلک قال الشاعر و الصبر بالأرواح یعرف فضله صبر الملوک و لیس بالأجسام.
و هذا النوع إما فی الفعل کالمشی و رفع الحجر أو فی رفع الانفعال کالصبر علی المرض و احتمال الضرب المفظع و إما النفسی ففیه تتعلق الفضیلة و هو ضربان صبر عن مشتهی و یقال له عفة و صبر علی تحمل مکروه أو محبوب و تختلف أسماؤه بحسب اختلاف مواقعة فإن کان فی نزول مصیبة لم یتعد به اسم الصبر و یضاده الجزع و الهلع و الحزن و إن کان فی احتمال الغنی سمی ضبط النفس و یضاده البطر و الأشر و الرفغ و إن کان فی محاربة سمی شجاعة و یضاده الجبن و إن کان فی إمساک النفس عن قضاء وطر الغضب سمی حلما و یضاده التذمر و الاستشاطة و إن کان فی نائبة مضجرة سمی سعة صدر و یضاده الضجر و ضیق العطن و التبرم و إن کان فی إمساک کلام فی الضمیر سمی کتمان السر و یضاده الإفشاء و إن کان عن فضول العیش سمی قناعة و زهدا و یضاده الحرص و الشره فهذه کلها أنواع الصبر و لکن اللفظ العرفی واقع علی الصبر الجسمانی و علی ما یکون فی نزول المصائب و تنفرد ( ب:«و ینفرد». ) باقی الأنواع بأسماء تخصها
(و قال علیهالسلام: لا یعدم الصبور الظفر) معدوم نمیسازد (بلکه همیشه میباید) صبرکننده فیروزی را به مطلوب مقدور (و ان طال به الزمان) و اگر چه دراز باشد به او زمان سنین و شهور گرت چو نوح نبی هست در غم طوفان بلا بگردد و گاه هزار ساله برآید و مقرر است که هر که در تیرباران حوادث سپر صبر در رو کشید البته خدنگ امیدش به هدف مراد میرسد و اگر چه روزگار متمادی شود. زیرا که صبر مفتاح است و در خانه راحت جز بدین کلید گشوده نگردد. شعر: کلید در گنج مقصود صبر است در بسته آن کس که بگشود صبر است
عادم نیست مرد صبور ظفر را. یعنی ظفر از او مفقود نمیگردد هر چند دراز کشد به او زمان جفا و صبر که (الصبر مفتاح الفرج) کلید در گنج مقصود صبر است در بسته آن کس که بگشود صبر است هر که در تیرباران آفات سپر صبر در روی کشد عاقبت بر مراد ظفر یابد هر چند روزگار محنت بر او دراز گردد. گرت چه نوح نبی صبر هست در غم طوفان بلا بگردد و کام هزار ساله برآید
و قال علیهالسلام: «لا یعدم الصبور الظفر و ان طال به الزمان.» یعنی و گفت علیهالسلام که شخص بسیار شکیبا رباینده است فیروزی به مطلبش را و اگر چه دراز کشد زمان فیروزی.
المعنی: قد وقف علماء الاجتماع فی هذه العصور الی سرما قاله (علیه السلام)، و اکدوا القول بان اکبر وسائل الفوز بالمقاصد هو الاستقامه و الاصطبار علی ما فی طریق تحصیلها من الشدائد. و قد قرره احد کتاب الامر یکان (نابلئون هل) فی کتابه (سر الغنی) بشرح کاف و اف اثبت ان الصبر مفتاح الظفر فی الامور. الترجمه: پیروزی از دست صبور بدر نرود گر چه دیر به دستش رسد و چه خوش سروده است:
صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند***بر اثر صبر نوبت ظفر آید
مصداق قوله (علیه السلام) و شاهد کلامه (علیه السلام) قصه یوسف (علیه السلام) مع اخوته قال تعالی (قال هل علمتم ما فعلتم بیوسف واخیه اذا انتم جاهلون 0قالوا ءانک لانت یوسف قال انا یوسف و هذا اخی قد من الله علینا انه من یتق و یصبر فان (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) الله لا یضیع اجر المحسنین قالوا تالله لقد آثرک الله علینا و ان کنا لخاطئین) و لنعم ما قیل بالفارسیه: صبر و ظفر هر دو دوستان قدیماند بر اثر صبر نوبت ظفرآید
ای طالب لامر یسلک طریقه القویم، و یجد فی السیر، و یصبر صبر الاحرار یظفر بما اراد، فطالب العمل ینجح اذا ثابر و صبر، و الشعف الثائر من اجل حریته یتحرر اذا استمر فی الثوره، و صبر علی التضحیه. و کل الناس یحفظون و یقولون، من صبر ظفر. و تقدم الکلام عن الصبر مرات.
امام علیهالسلام (در شکیبائی) فرموده است: فیروزی از شکیبا و بردبار جدا نمیشود هر چند روزگار (سختی) به او دراز گردد.
ابن ابیالحدید در توضیح مطلب مینویسد: صبر دو نوع است: جسمی و روحی. صبر جسمی این است که انسان در برابر مریضی، شکنجه، راه رفتن و … استقامت کند و صبر روحی که صبر حقیقی است در نوع است: صبر در برابر خواستهها و لذتها که به آن عفت گفته میشود و صبر در برابر آنچه انسان نمیپسندد یا دوست میدارد. که این نوع به حسب موارد نامش تفاوت میکند، در موقع مصیبت صبر گفته میشود. در برابر میل به ثروت (ضبط نفس) نامیده میشود در میدان جنگ شجاعت نامیده شده در موقع عصبانیت حلم گفته میشود، در برابر حوادث جانسوز (سعه صدر) نامیده میشود، در موقع حفظ مطلب (کتمان سر) نام گذاشتهاند، زیادهروی نکردن در زندگی را قناعت میگویند. پیامبران الهی نمونه کامل صبر بودند و با تمام ناملایمات ساختند تا رسالت الهی را به پایان برسانند. خدای عزیز در قرآن کریم خطاب به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) میفرماید: (همانطوری که پیامبر اولوالعزم صبر کردند شما هم در برابر ناملایمات صبر کن و در عذاب مخالفین خود عجله نکن. روز قیامت که به وعده عذاب میرسند بنظرشان میرسد که در دنیا یک ساعت بیشتر درنک نکردند. مگر غیر از گروه بد کاران به هلاکت میرسند؟ کسانی که راه پیامبران الهی را تعقیب کنند و مانند آنان در برابر مشکلات دوام بیاورند اجر و پاداشی بیحساب خواهند داشت.
و قال علیهالسلام: (لا یعدم الصبور الظفر) ای لابد للصابر ان یظفر بمراده (و ان طال به الزمان) حتی یظفر بمطلوبه.
اللغه: الظفر: الفوز. طال: امتد. الشرح: الصبر مهما کان قاسیا و مرا و مهما کان دربه طویلا و شاقا فان لذه الظفر و الفوز بالمطلوب تهونه و تسهله و تیسره علی اهله و ما من امه صبرت الا و ظفرت و فی التاریخ شواهد کثیره و علی راس القائمه امتنا الاسلامیه فی ابتداء تکوینها …
«شکیبا، پیروزی را از دست نمی دهد، هر چند روزگارانی بر او بگذرد.»
درباره صبر پیش از این سخن گفته شد. حکیمان گفته اند شکیبایی دو گونه است: جسمی و روحی، شکیبایی جسمی تحمل سختیها به اندازه توان بدن است و این نوع فضیلت کاملی نیست، و بدین سبب شاعر چنین سروده است: «شکیبایی ارواح به فضیلت شناخته شده است همچون شکیبایی پادشاهان که شکیبایی بدنی نیست.»
صبر جسمی یا در کارهای بدنی است چون پیاده روی و بلند کردن سنگ و نظایر آن یا صبر در عکس العمل در قبال بیماری و تحمل ضربه های سنگین است. ولی فضیلت در شکیبایی روحی نهفته است که خود بر دو گونه است: شکیبایی در قبال خواستهای نفسانی که به آن عفت می گویند و صبر در قبال تحمل ناخوشایندها و بر حسب موارد نام آن فرق می کند.
و قال علیهالسلام
لَا یَعْدَمُ الصَّبُورُ الظَّفَرَ وَ إِنْ طَالَ بِهِ الزَّمَانُ.
امام علیه السلام فرمود:
شخص صبور (و با استقامت) پیروزی را از دست نخواهد داد
هرچند زمانی طولانی بگذرد. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر این کلام حکیمانه را از زمخشری در کتاب ربیع الابرار نقل میکند ولی میگوید:نویسنده کتاب الطراز آن را به صورت متفاوتی آورده (لا یَعْدُو مِنَ الصَّبُورِ الظَّفَرَ وَ انْ طالَ بِهِ الزَّمانُ) و این تفاوت نشان میدهد آن را از منبع دیگری گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 136).)
صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود اشاره به نکته مهمی میکند که در همه فعالیتهای فردی و جمعی تأثیرگذار است،میفرماید:«شخص صبور (و با استقامت) پیروزی را از دست نخواهد داد،هرچند زمان طولانی بگذرد»؛ (لَا یَعْدَمُ الصَّبُورُ الظَّفَرَ وَ إِنْ طَالَ بِهِ الزَّمَانُ) .
حقیقت صبر همان استقامت است؛استقامت در برابر موانع وصول به مقصد و پیمودن راه طولانی وصول به هدف و استقامت در برابر دردها و رنجها و کار شکنیهای این و آن.تا چنین استقامتی در انسان نباشد به جایی نمیرسد،زیرا طبیعت زندگی دنیا این است که با مشکلات آمیخته شده و غالباً در کنار گلها خارهایی است و در کنار عسلها نیش زنبورانی.تاریخ نیز بارها و بارها نشان داده است که پیروزیها در انتظار افراد بااستقامت و صبور است.تا آنجا که این سخن به صورت ضرب المثل کوتاهی در میان همه معروف است.عربها میگویند:«مَنْ صَبَرَ ظَفَرَ»و فارسها میگویند:
صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند بر اثر صبر نوبت ظفر آید
قرآن مجید بارها به این حقیقت اشاره کرده؛از جمله در داستان یوسف میگوید:هنگامی که برادران آمدند و او را شناختند پرده از راز خود برداشت و این جمله را گفت: «أَنَا یُوسُفُ وَ هذا أَخِی قَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَیْنا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اَللّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» ؛من یوسفم،و این برادر من (بنیامین) است؛خداوند بر ما منّت گذارد.هرکس تقوا پیشه کند و شکیبایی و استقامت نماید،(سرانجام پیروز میشود؛) چرا که خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکند». ( .یوسف،آیه 90.)
درباره بنی اسرائیل بعد از آنکه بر فرعونیان پیروز شدند فرمود: «وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتِی بارَکْنا فِیها وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنی عَلی بَنِی إِسْرائِیلَ بِما صَبَرُوا» ؛و مشرقها و مغربهای پربرکت زمین را به آن قوم که (زیر زنجیر ظلم و ستم) به ضعف کشانده شده بودند، واگذار کردیم؛و وعده نیک پروردگارت بر بنی اسرائیل،به خاطر صبر و استقامتی که به خرج دادند،تحقق یافت». (.اعراف،آیه 137. )
امام امیرمؤمنان علی علیه السلام در عبارت کوتاهتری که از آن حضرت روایت شده میفرماید:
«الصَّبْرُ مِفْتاحُ الظَّفَرُ ؛صبر و استقامت کلید پیروزی است». ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 1،ص 322. )
بهترین شاهد و گواه برای کلام امام علیه السلام مطالعه تاریخ گذشتگان است؛در تمام رشته علمی و صنعتی و سیاسی و اجتماعی کسانی پیروز شدند که از صبر و استقامت بیشتری برخوردار بودند،همانها که بر مرکب صبر سوار شدند و به سوی مقصد تاختند و شاهد مقصود را در آغوش گرفتند.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The one who endures does not miss success although it may take a long time.“
وَ قَالَ علیه السلام الراّضیِ بِفِعلِ قَومٍ کَالدّاخِلِ فِیهِ مَعَهُم وَ عَلَی کُلّ دَاخِلٍ فِی بَاطِلٍ إِثمَانِ إِثمُ العَمَلِ بِهِ وَ إِثمُ الرّضَی بِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آن کس که از کار مردمی خشنود باشد، چونان کسی است که همراه آنان بوده و هر کس که به باطلی روی آورد، دو گناه بر عهده او باشد، گناه کردار باطل، و گناه خشنودی به کار باطل .
آن که به کار کسانی خشنود است، چنان است که در میان کار آنان بوده است، و هر که در باطلی پا نهاد، دو گناه بر گردن وی افتاد، گناه کردار و گناه خشنودی بدان کار.
و فرمود خوشنود بکردار گروهی را همچو داخل است با ایشان و بر هر داخلی در باطلی دو گناهست گناه عمل کردن آن و گناه راضی شدن بآن
و فرمود (علیه السلام): کسی که از اعمال قومی خشنود باشد، گویی خود در داخل کارهای آنان بوده است. بر هرکس که در مجلس فاسقان نشیند، دو گناه باشد، یکی، گناه آن کار که مرتکب شده و یکی گناه خشنودی او به آن کار.
و آن حضرت فرمود:آن که به عمل قومی راضی است همانند آن است که با آن کار همراه آن قوم بوده.و بر هر وارد در باطل دو گناه است:گناه انجام باطل، و گناه رضایت به آن .
شروح:
الراضی بفعل قوم کالداخل معهم فیه: الرضا اظهر شیء فی الموافقه، و هو من الافعال المختصه بالقلب، فکان اوکد من العمل، و من یعمل بالمعصیه فله اثم العمل به، و اثم الرضا به (و من یرضی) بمعصیه غیره، فقد رضی بصدورها من ذلک الغیر فلذلک کان الراضی بها کمرتکبها.
(کسی که به عمل گروهی راضی باشد چنان است که گویی با ایشان در انجام آن کار همراه بوده است و بر هر کسی که انجامدهندهی کار نادرست میباشد، دو گناه است یکی گناه انجام دادن آن کار، دیگری گناه راضی بودن به آن). وجهشبه شرکت داشتن با آنان در خشنودی به آن عمل لازمهاش علاقمندی و میل قلبی به آن کار و رابطه آن کار با طبع اوست، امام (علیه السلام) از ورود در کار نادرست به دلیل گناهانی که در پی دارد، برحذر داشته است: گناه انجام کار، روشن است و اما گناه رضایت به کار، از آن رو که خشنودی به کار نادرست نتیجهی علاقمندی به آن است پس چنین علاقهای خود، ناپسند و گناه است
وَ قَالَ علیه السلام الرَّاضِی بِفِعْلِ قَوْمٍ کَالدَّاخِلِ فِیهِ مَعَهُمْ وَ عَلَی کُلِّ دَاخِلٍ فِی بَاطِلٍ إِثْمَانِ إِثْمُ الْعَمَلِ بِهِ وَ إِثْمُ [اَلرِّضَا]
اَلرِّضَی بِهِ .
لا فرق بین الرضا بالفعل و بین المشارکة فیه أ لا تری أنه إذا کان ذلک الفعل قبیحا استحق الراضی به الذم کما یستحقه الفاعل له و الرضا یفسر علی وجهین الإرادة و ترک الاعتراض فإن کان الإرادة فلا ریب أنه یستحق الذم لأن مرید القبیح فاعل للقبیح و إن کان ترک الاعتراض مع القدرة علی الاعتراض فلا ریب أنه یستحق الذم أیضا لأن تارک النهی عن المنکر مع ارتفاع الموانع یستحق الذم.
فأما قوله ع و علی کل داخل فی باطل إثمان فإن أراد الداخل فیه بأن یفعله حقیقة فلا شبهة فی أنه یأثم من جهتین إحداهما من حیث إنه أراد القبیح.
و الأخری من حیث إنه فعله و إن کان قوم من أصحابنا قالوا إن عقاب المراد هو عقاب الإرادة.
و إن أراد أن الراضی بالقبیح فقط یستحق إثمین أحدهما لأنه رضی به و الآخر لأنه کالفاعل فلیس الأمر علی ذلک لأنه لیس بفاعل للقبیح حقیقة لیستحق الإثم من جهة الإرادة و من جهة الفعلیة جمیعا فوجب إذن أن یحمل کلامه ع علی الوجه الأول
(و قال علیهالسلام: الراضی بفعل قوم) راضی و خشنودشونده به کار گروهی از خیر و شر (کالداخل فیه معهم) همچو درآینده است در آن کار با ایشان یعنی شریک است با ایشان در نفع و ضرر آن (و علی کل داخل فی باطل) و بر هر درآینده در باطل (اثمان) دو گناه حاصل است (اثم العمل به) گناه کردن به آن کار (و اثم الرضا به) و گناه خشنودی او به آن که عمل قلب است.
راضی به کار هر قوم همچو داخل در آن کار است با آن قوم. یعنی حکم ایشان یکی است و هر داخل در باطل را دو گناه است: گناه کردن آن کار، و گناه رضای با آن کار، یکی در جوارح اعضا پیدا گردد، و یکی در دل و نیت مضمر باشد، و راضی به معصیت قومی چون حکم داخل و شریک را دارد، پس او را نیز حکم دو گناه باشد، و حقیقت این مدعی را اهل بصیرت دریابند، و ارباب براهین و قیاسات منطقی در امثال این مواضع سرگشته بمانند و مبین این مقال است آنچه در اثنای خطب گذشته است کلامی که معنی آن اینست: مردم را جمع میکند در حکم طاعت و عصیان رضا و سخط ایشان، نبود عاقر (ناقه ثمود) مگر یک مرد و حق و تعالی همه آن قوم را عذاب نمود برای رضای ایشان به آن کار (و قال تعالی: و اتقوا فتنه لا تصیبن الذین ظلموا منکم خاصه..) بپرهیزید از آن فتنه که نرسد ظالمان شما را تنها بلکه غیر ظالم نیز در آتش آن فتنه بسوزد. و در امثال این مقال توان گفت که آن راضیان خود ظالمانند.
و قال علیهالسلام: «الراضی بفعل قوم کالداخل فیه معهم و علی کل داخل فی باطل اثمان: اثم العمل به و اثم الرضا به.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که راضی باشد به کردار جماعتی مانند کسی است که داخل شود در آن کار با ایشان. یعنی از برای اوست نصیبی از ثواب یا عقاب آن کار. و بر هر کسی که داخل شود با قومی در فعل معصیتی دو گناه باشد: گناه کردن آن معصیت و گناه راضی بودن به معصیت آن قوم.
المعنی: کل عمل اختیاری یصدر من الفاعل فانما هو تطبیق برنامج قلبی علی سطح الفضاء الخارجی، فالعمل الاختیاری یتحقق فی القلب قبل ان یظهر فی الخارج و آلات الصوره القلبیه للعمل تترکب من تصوره و المیل به و التصمیم و الجزم علی ایجاده خارجا. فالرضا بالعمل عنوان هذا الفعل القلبی الذی هو الصق بالفاعل من صورته الخارجیه، و هو المناط فی مدح الفاعل و ذمه و المکتوب فی کتاب اعماله الذی یوتی بیمنه و یقال له (هاوم اقروا کتابیه انی ظننت انی ملاق حسابیه) فیسعد بعیشه راضیه او یوتی بشماله فیقول: (یا لیتنی لم اوت کتابیه) فیصدر الفعل من الفاعل المختار مرتین: مره فی قلبه و باطنه، و مره اخری بیده فی ظاهره، فعلی کل داخل فی الباطل اثمان: اثم العمل و هو الصوره الخارجیه له، و اثم الرضا و هو الصوره القلبیه له. و الراضی بفعل قوم کالعامل معهم، لانه ارتکب فعلهم فی المرحله الباطنیه و ان لم یخرجه الی المرحله الثانیه الخارجیه. الترجمه: پسندکننده کردار مردمی چون شریک در کار آنهاست، بر هر که در کار باطلی مداخله دارد دو گناه است: گناه کردار آن، و گناه پسندیدن آن.
آنکه کار مردمی دارد پسند***آنچنان باشد که همکاری کنند
هر که در کار خلافی شد دخیل***دو گنه کرد است و بار او ثقیل
یک گنه ازبهر کردارش بود***دیگر از بهر رضا بارش بود
و قال علیهالسلام: و الراضی بفعل قوم کالداخل فیه معهم یشهد له قوله تعالی ثمود: (فعقروها فدمدم علیهم ربهم بذنبهم فسواها و لا یخاف عقباها) نسب العقر الی الجمیع و اهلک الجمیع مع کون العاقر واحدا و هو قیدار لکون الباقین راضین بفعله. و علی کل داخل فی باطل اثمان: اثم العمل به و اثم الراضی به قال علیهالسلام ذلک لانه قد یدخل الانسان فی باطل مع کرهه و بدون رضاه. قال الطبری- بعد ذکر اباء شبث بن ربعی عن رمی خیل الحسین علیهالسلام و مازالوا یرون من شبث الکراهه لقتال الحسین علیهالسلام، قال ابوزهیر العبسی: سمعت شبثا فی اماره مصعب یقول: لایعطی الله اهل هذا المصر خیرا ابدا و لا یسددهم لرشد، الا تعجبون انا قاتلنا مع علی بن ابیطالب و مع ابنه بعده آل ابیسفیان خمس سنین ثم عدونا علی ابنه- و هو خیر اهل الارض- فقاتل مع آل معاویه و ابن سمیه الزانیه ضلال یالک من ضلال.
رضا الشیطان رضانا: رضا الله رضا المتقین، و غضبه غضبهم، و علامه ذلک ان یرضوا من اعمال الناس ما یرضی الله، و یکرهوا منها ما یکره، اما حزب الشیطان فعلی العکس یرضون لما یغضب الله، و یغضبون لما یرضیه، و ان فعلوا فعل المغضوب علیهم تضاعف الوزر حیث یظهر الزیغ من القلوب و یتجسم فی الفعل و السلوک. و من درس احوالنا و سیرتنا نحن رجال الدین او العلماء بالدین- رای الکثیر منا یفرحون و یطربون اذا حدث من احدنا ما یشینه و یفتضح به امام الله و الناس و یحزنون و یالمون اذا فعل ما یزینه و یرفع من شانه عند الله و الناس!. الا یعنی هذا ان رضا الکثیر منا- نحن حجج الاسلام- هو غضب الرحمن و رضا الشیطان، و ان غضبنا هو رضا الله و المومنین و غضب الشیطان الرجیم؟.
امام علیهالسلام (درباره راضی بودن به کار دیگری) فرموده است: کسی که به کار گروهی خشنود باشد مانند آن است که با ایشان در آن کار همراه بوده (چون رضاء به کار زشت مستلزم دوست داشتن آن است و آن از صفات رذیله و گناه و مستحق کیفر میباشد) و (امتیاز بین کننده کار و راضی به آن این است که) بر هر کننده کار باطل و نادرست دو گناه است (یکی) گناه به جا آوردن آن، و (دیگری) گناه رضاء و خشنودی به آن (که در نیت و دل است).
نهی از منکر یکی از واجبات اسلام است و تا آنجا که انسان میتواند باید از کار ناشایسته جلوگیری کند و آنگاه که نمیتواند باید به جنایت و مخالفت خدا راضی نباشد و آن را قلبا مذموم بداند تا در ردیف جنایتکاران در نیاید. خدای عزیز در ردیف آنانکه برای خدا جانبازی و جهاد میکنند میفرماید: (امر بمعروف و نهی از منکر میکنند و حدود خدا را رعایت مینمایند. بشارت بده به مومنین). اما آنانکه نهی از منکر نمیکنند از طرف خدا لعن گردیده و از آنان مذمت شده است. و در مورد دیگر میفرماید: (آنگاه که با خدا مخالفت کردند و آنچه را باید ترک کنند انجام دادند به آنان گفتیم با خواری و ذلت بوزینه شوید). قبل از اسلام هر جمعیتی که نافرمانی خدا را میکرد بصورت بوزینه، خنزیر و … درمیآمد و یا به عذابهای دنیوی دیگر گرفتار میشد و جان میداد اما با ظهور اسلام این نوع عذابهای ظاهری برداشته شد ولی دلها و روحها مسخ میگردد. آنانکه به وظیفه امر بمعروف و نهی از منکر عمل نمیکنند طبق آیه بالا بوزینه صفت خواهند بود برای اینکه به این خطر آلوده نگردند باید از اعمال زشت دیگران عملا و قلبا اظهار تنفر کنند.
و قال علیهالسلام: (الراضی بفعل قوم کالداخل فیه معهم) فهو شریکهم فی الثواب، انکان العمل طاعه، و فی العقاب انکان معصیه (و علی کل داخل فی باطل اثمان) الاول (اثم العمل به) ای بذلک الباطل (و) الثانی (اثم الرضا به) فان فعل القلب المقارن للعمل یعاقب به.
اللغه: الاثم: الذنب. الشرح: هناک مرتکب للحرام فی الخارج یمارسه فی سلوکه و عمله فیشرب الخمر او یزنی، و هناک انسان بعید عن ذلک و لکنه راض بهذا بالفعل یقبله من غیره و هنا علی الفاعل اثمان اثم الرضی و اثم الممارسه و الفعل و علی الراضی بذلک اثم واحد هو اثم الرضی بما یرتکب من الحرام … فان قلت: لماذا یاثم الراضی بفعل الحرام من غیره مع انه هو شخصیا لم یمارس الحرام … قلت: ان هذا الرضی بفعل الحرام متمرد علی الله عاص له من حیث انه فی عمقه الداخلی یرضی بمعصیه الله و من یرضی بمعصیه الله فهو متمرد علیه لان ذلک دلیل مرضه من الداخل و من مقتضی الایمان ان لا یرضی المومن بمعصیه الله و فی الحدیث عن ابی عبدالله علیهالسلام قال: العامل بالظلم و المعین له و الراضی به شرکاء ثلاثتهم.
«آن کس که به کار گروهی خشنود است، چنان است که در آن کار همراه و میان ایشان بوده است، و هر کس در باطلی وارد شود، دو گناه بر اوست یکی گناه کردار و دیگری گناه راضی بودن به آن.»
میان رضایت به انجام دادن کاری و شرکت در انجام دادن آن فرقی نیست، مگر نمی بینی که اگر آن کار زشت باشد همان گونه که فاعل آن شایسته نکوهش است، راضی به آن هم شایسته نکوهش است. رضایت به دو گونه تفسیر می شود، یکی اینکه خود او هم آن را اراده کرده بوده است، دیگری اعتراض نکردن، - سکوت موجب رضاست- اگر خود اراده آن را داشته است، تردید نیست که سزاوار نکوهش است زیرا کسی که اراده کار زشت می کند، انجام دهنده کار زشت است. در مورد ترک اعتراض هم در صورتی که توانایی بر اعتراض داشته باشد، تردید نیست که سزاوار نکوهش است. زیرا کسی که با نبودن مانع نهی از منکر را ترک کند، شایسته نکوهش است.
و قال علیهالسلام
الرَّاضِی بِفِعْلِ قَوْمٍ کَالدَّاخِلِ فِیهِ مَعَهُمْ.وَ عَلَی کُلِّ دَاخِلٍ فِی بَاطِلٍ إِثْمَانِ:
إِثْمُ الْعَمَلِ بِهِ،وَ إِثْمُ الرِّضَی بِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
آن کس که به کار جمعیتی راضی باشد همچون کسی است که در آن کار با آنها شرکت کرده (منتها) آن کس که در انجام کار باطل دخالت دارد دو گناه میکند:گناه عمل و گناه رضایت به آن (ولی شخصی که بیرون از دایره عمل است و به آن راضی است تنها مرتکب یک گناه میشود و آن گناه رضایت است). ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه تنها مورد دیگری که در اسناد این کلام حکمتآمیز نقل کرده است مطلبی است که از غرر الحکم آمدی آورده که با آنچه مرحوم سید رضی آورده،تفاوت دارد و نشان میدهد منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه در اختیار داشته،او چنین نقل میکند«الرّاضی بِفِعْلِ قَوْمٍ کَالدّاخِلِ فیهِ مَعَهُمْ.وَلِکُلِّ داخِلٍ فی باطلٍ إثْمانِ:إثْمُ الرِّضا وَإثْمُ الْعَمَلِ بِهِ».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص136).)
گناه رضایت!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به نکته مهمی میکند که در سرنوشت افراد و امتها تأثیر قابل توجهی دارد.میفرماید:«آن کس که به کار جمعیتی راضی باشد همچون کسی است که در آن کار با آنها شرکت نموده (منتها) آن کس که در انجام کار باطل دخالت دارد دو گناه میکند:گناه عمل و گناه رضایت به آن (ولی شخصی که بیرون از دایره عمل است و به آن راضی است تنها مرتکب یک گناه میشود و آن گناه رضایت است)»؛ (الرَّاضِی بِفِعْلِ قَوْمٍ کَالدَّاخِلِ فِیهِ مَعَهُمْ.
وَ عَلَی کُلِّ دَاخِلٍ فِی بَاطِلٍ إِثْمَانِ:إِثْمُ الْعَمَلِ بِهِ،وَ إِثْمُ الرِّضَی بِهِ) .
ممکن است در بدو نظر چنین تصور شود که اگر کسی گناهی را مرتکب نشود و هیچگونه دخالتی حتی در اعانت و یاری گنهکاران در آن نداشته باشد چرا رضایت قلبی به آن گناه او را هم شریک گناه سازد؟
دلیل آن با دقت روشن میشود و آن اینکه هنگامی که رضایت به کارهای خلاف دیگران در قلب انسان جایگزین شد تدریجاً در اقوال و افعال او خود را نشان میدهد،زیرا نمیشود انسان به چیزی محبت داشته باشد و در اعمال و اقوالش ظاهر نگردد.
اضافه بر این کسی که به اعمال خلاف دیگران راضی میشود هرگز به وظیفه امر به معروف و نهی از منکر عمل نخواهد کرد،زیرا آن عمل را دوست دارد و به گنهکاران به سبب این گناه عشق میورزد.این مسئله بازتاب گستردهای در آیات قرآن و روایات اسلامی دارد که مسئله رضایت به گناه گنهکاران جزء گناهان کبیره شمرده شده و حتی عذاب الهی دامن چنین افرادی را میگیرد.
در داستان کشتن ناقه ثمود (همان معجزه الهی خداوند که به پیامبرشان حضرت صالح داد) قرآن میگوید:همه آن قوم بر اثر عذاب الهی از میان رفتند در حالی که همانگونه که در کلام دیگری از امیرمؤمنان به آن اشاره شده ناقه ثمود را یک نفر کشت و چون دیگران به آن رضایت دادند خداوند همگی را عذاب کرد:
(وَإِنَّمَا عَقَرَ نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ،فَعَمَّهُمُ اللَّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَا) . ( .نهجالبلاغه،خطبه 201.)
در زیارتنامهها نیز کراراً این مطلب به چشم میخورد که زائر لعن و نفرین میکند به کسانی که جنایات یزیدیان را در کربلا را شنیدند و به آن رضایت دادند:
«وَلَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً سَمِعَتْ بِذَلِکَ فَرَضِیَتْ بِه» . ( .بخشی از زیارت عاشورا و زیارت اربعین امام حسین علیه السلام. )
پیوند اهداف و خواستهها
بر خلاف آنچه در دنیای مادی معمول است که رضایت به اعمال مجرمانه دیگری جرم محسوب نمیشود همانگونه که رضایت به اعمال نیک نیکوکاران بیپاداش است،در تعلیمات اسلام،مسئله رضایت به کارهای نیکوکاران و بدکاران عنوان خاصی دارد و با صراحت در روایات آمده است که هر کس به کار دیگری رضایت دهد در سلک و گروه او قرار خواهد گرفت.منتها مجرمان، دو گناه دارند و راضیان به اعمال آنها یک گناه،راضیان به اعمال نیک یک ثواب دارند و عاملان دو ثواب.همانگونه که در کلام حکمتآمیز بالا آمد.
مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار بابی به این موضوع اختصاص داده و در عنوان باب میگوید:
«إنَّ مَنْ رَضِیَ بِفِعْلٍ فَهُوَ کَمَنْ أتاهُ ؛کسی که راضی به فعلی شود همانند کسی است که آن را انجام داده است»و در ذیل آن هشت روایت نقل میکند.
از جمله حدیثی از امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه 183 سوره آل عمران آورده که خطاب به گروهی از کافران است که میگفتند:ما به هیچ پیغمبری ایمان نمیآوریم تا معجزهای انجام دهد: «قَدْ جاءَکُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِی بِالْبَیِّناتِ وَ بِالَّذِی قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ» ؛بگو:پیامبرانی پیش از من،برای شما آمدند و دلایل روشن و آنچه را گفتید آوردند؛اگر راست میگویید چرا آنها را به قتل رساندید؟!» (.آل عمران،آیه 183.) امام علیه السلام در اینجا میفرماید:
«وَقَدْ عَلِمَ أَنَّ هَؤُلَاءِ لَمْ تَقْتُلُوا ؛معلوم است اینها که در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله بودند انبیای پیشین را نکشتند»
«وَلَکِنْ لَقَدْ کَانَ هَوَاهُمْ مَعَ الَّذِینَ قَتَلُوا فَسَمَّاهُمُ اللَّهُ قَاتِلِینَ لِمُتَابَعَةِ هَوَاهُمْ وَرِضَاهُمْ بِذَلِکَ الْفِعْلِ؛ ولی آنها علاقه و فکرشان با قاتلان بود؛از این رو خدا آنها را قاتل نامید چون خواسته و رضای آنها به فعل آنان تعلق میگرفت». ( .بحارالانوار،ج 9،ص 192،ح 22.)
امام علی بن موسی الرضا علیه السلام در پاسخ کسی که سؤال کرد:چگونه هنگامی که حضرت مهدی علیه السلام قیام میکند فرزندان قاتلان حسین علیه السلام را به سبب اعمال پدرانشان به قتل میرساند در حالی که خداوند میفرماید: «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری» ؛و هیچ گناهکاری بار گناه دیگری را به دوش نمیکشد» ( .اسراء،آیه 15.) امام علیه السلام فرمود:
به سبب آن که این فرزندان به اعمال پدرانشان رضایت دادند و به آن افتخار میکنند و هر کس به چیزی راضی شود مانند این است که آن را انجام داده باشد، سپس امام علیه السلام افزود:
«وَلَوْ أَنَّ رَجُلاً قُتِلَ بِالْمَشْرِقِ فَرَضِیَ بِقَتْلِهِ رَجُلٌ بِالْمَغْرِبِ لَکَانَ الرَّاضِی عِنْدَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ شَرِیکَ الْقَاتِلِ ؛اگر کسی در مشرق به قتل برسد و دیگری در مغرب باشد و به آن قتل رضایت دهد شخص راضی در نزد خداوند شریک قاتل است». ( .بحارالانوار،ج 45،ص 295،ح 1. )
روشن است کسانی که به قتل امام حسین علیه السلام راضی شوند و به آن افتخار کنند در حقیقت ناصبیاند و ناصبیها به منزله کفار حربی هستند.روایات دیگری نیز در همین زمینه هست که ذکر همه آنها به درازا میکشد.
مرحوم صاحب وسائل نیز در جلد 11 در کتاب«الامر بالمعروف و النهی عن المنکر»باب پنجم را به همین مسئله اختصاص داده و هفده روایت در این زمینه در آن نقل میکند؛از جمله در حدیثی از علی علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:
«مَنْ شَهِدَ أَمْراً فَکَرِهَهُ کَانَ کَمَنْ غَابَ عَنْهُ وَمَنْ غَابَ عَنْ أَمْرٍ فَرَضِیَهُ کَانَ کَمَنْ شَهِدَهُ؛ کسی که در صحنه انجام کاری حضور داشته باشد اما در دل از آن ناخشنود باشد مانند آن است که حضور نداشته و اما کسی که غایب بوده و به آن رضایت داده گویی حاضر بوده (و در آن کار شرکت داشته است)». ( .وسائلالشیعه،ج 11،ص 409،ح 2. )
در اینجا ممکن است سؤالی مطرح شود که ما روایات فراوانی داریم که نیت معصیت،معصیت نیست در حالی که انسانی که نیت معصیت میکند در آن لحظه قطعاً راضی به معصیت است.جایی که رضایت به معصیت خود گناهی نداشته باشد رضایت به معصیت دیگری چگونه ممکن است موجب گناه شود؟
پاسخ این سؤال روشن است؛شخصی که نیت معصیت میکند رضایت به معصیتی داده که انجام نشده و این شخص با کسی که به معصیت و گناهی که انجام گرفته است رضایت میدهد تفاوت بسیار دارد.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Whoever agrees with the action of some people is as though he participates with them in it. And anyone who joins others in a wrongdoing commits two sins: one for committing the wrongdoing and the other for accepting it.“
وَ قَالَ علیه السلام اعتَصِمُوا بِالذّمَمِ فِی أَوتَادِهَا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: عهد و پیمانها را پاس دارید به خصوص با وفاداران .
چنگ در پیمانهای کسانی در آرید که چشم وفا از ایشان دارید.
نزد مردمان نادان چنگ در زنید بعقود و عهود در میخهای آن که شرایط و اسباب حفظ آنست
و فرمود (علیه السلام): با کسانی عهد و پیمان بندید که به عهد و پیمان خود وفا می کنند.
و آن حضرت فرمود:نسبت به عهد و پیمان و شرایط آن وفادار باشید .
شروح:
و اعتصم بالله و استعصم به اذا امتنع بلطفه من المعصیه. و روی: و اعتمصوا بالذمم فی اوتادها ای فی حفط اوتادها و الذمم: العقود ای اذا عاهدت الله فی شیء او عاقدت احدا من الخلق فامتنع من نقض ذلک بان تحکم اوتاده
الذمه: الحرمه، و العقد، و الامان، یعنی علیکم بمراعاه العقود، و العهود بین الناس ما حافظوا علیها، کقوله: الوفاء لاهل الوفاء وفاء عند الله، و الغدر لاهل الغدر وفاء عند الله، و من لم یحافظ علی عهدک فلا عهد له علیک، و لا یجب علیک الوفاء بعهده، و اذا کان کذلک فالوفاء لعهد الله اولی.
ذمم: پیمانها، عقدها، سوگندها، (در پیمانهایتان از جمله وفاکنندگان باشید). کلمهی: اوتاد (میخها) را استعاره برای شرایط و اسباب احکام قراردادها، آورده است، گویا اینها میخها و پایههای نگهدارندهی پیمانها هستند، و مقصود امام (علیه السلام) آن است که: از خشم خدا و عذاب او پرهیز کنید به وسیله پایبندی به شرایط و اساس پیمانها، گویا پرهیز از خشم و عذاب، در گرو شرایط نگهدارندهی پیمان است. فی، متعلق به اعتصموا است بعضی استعصموا روایت کردهاند.
وَ قَالَ علیه السلام
[اِعْتَصِمُوا]
اِسْتَعْصِمُوا بِالذِّمَمِ فِی [أَوْتَارِهَا]
أَوْتَادِهَا .
أی فی مظانها و فی مرکزها أی لا تستندوا إلی ذمام الکافرین و المارقین فإنهم لیسوا أهلا للاستعصام بذممهم کما قال الله تعالی لا یَرْقُبُونَ فِی مُؤْمِنٍ إِلاًّ وَ لا ذِمَّةً ( سورة التوبة 10. ) و قال إِنَّهُمْ لا أَیْمانَ لَهُمْ ( سورة التوبة 12. )
و هذه کلمة قالها بعد انقضاء أمر الجمل و حضور قوم من الطلقاء بین یدیه لیبایعوه منهم مروان بن الحکم فقال و ما ذا أصنع ببیعتک أ لم تبایعنی بالأمس یعنی بعد قتل عثمان ثم أمر بإخراجهم و رفع نفسه عن مبایعة أمثالهم و تکلم بکلام ذکر فیه ذمام العربیة و ذمام الإسلام و ذکر أن لا دین له فلا ذمام له.
ثم قال فی أثناء الکلام فاستعصموا بالذمم فی أوتارها أی إذا صدرت عن ذوی الدین فمن لا دین له لا عهد له
(و قال علیهالسلام: اعتصموا بالذمم) چنگ درزنید به عقود و عهود (فی اوتادها) در میخهای آن که شرایط است و اسباب حفظ آن. یعنی متمسک شوید به محافظت عهود و پیمان و وفا نمودن بدان و نقض نکردن در آن تا نگاه داشته شوید از عذاب یزدان. استعاره فرموده لفظ (اوتاد) را از برای شرایط عهود که سبب حفظ آن است همچنانکه (وتد) از برای چیزی است که محفوظ مینماید به آن. و لفظ (اعتصموا) مستعار است از برای محافظت و لزوم وفا به آن.
و در بعضی نسخ (استعصموا) باشد. چنگ درزنید به عهود و عقود در میخها و مواضع استواری آن وصیت میکند به مراعات شرائط عهد و پیمان. و نعم ما قیل: آن را منگر که ذو فنون آید مرد در عهد وفا نگر که چون آید مرد از عهده عهد اگر برون آید مرد از هر چه گمان کنی فزون آید مرد و تواند مراد آن باشد که چون در عهد کسی درآئید، و به زنهار صاحب قدرتی روید، جای استوارتر بجوئید.
و قال علیهالسلام: «اعتصموا بالذمم فی اوتادها.» یعنی و گفت علیهالسلام که متمسک گردید به عهدها و پیمانها در میخها و اسباب استحکام آنها، یعنی وفاء به شرایط آنها.
اللغه: (الذمه) العهد و قیل: ما یجب ان یحفظ و یحمی، و عن ابیعبیده: الذمه التذمم ممن لا عهد له، و هو ان یلزم الانسان نفسه ذماما ای حقا یوجه الیه یجری مجری المعاهده من غیر معاهده، و فی النهایه: الذمه و الذمام بمعنی العهد، و الامان و الضمان، و الحرمه، و الحق- مجمعالبحرین. المعنی: قال ابنمیثم: و استعار لفظ الاوتاد لشرائط العهود و اسباب احکامها کانها اوتاد حافظه لها. الترجمه: فرمود: پیمانها را با عمل به مقررات آنها محکم نگهدارید.
چه پیمان ببستی نگاهش بدار***به هر شرط کردی بمان پایدار
و قال علیهالسلام: اقول: قال ابن ابیالحدید: هذه کلمه قالها علیهالسلام بعد انقضاء امر الجمل و حضور قوم من الطلقاء بین یدیه لیبایعوه منهم مروان بن الحکم، فقال علیهالسلام له: و ماذا اصنع ببیعتک؟ الم تبایعنی بالامس؟- یعنی بعد قتل عثمان- ثم امر باخراجهم و رفع نفسه عن بیعه امثالهم، و تکلم بکلام ذکر فیه ذمام العربیه و ذمام الاسلام، و ذکر ان من لا دین له فلا ذمام له، ثم قال فی اثناء الکلام: فاعتصموا بالذمم فی اوتادها، ای: اذا صدرت عن ذوی الدین فمن لا دین له لا عهد له. قلت: لم ینقل سابق کلامه علیهالسلام و لا لاحقه حتی یتضح مراده علیهالسلام، و لعل المراد عدم عقد العهد مع من لیس علیه اعتماد، لا عدم وجوب الوفاء بعهد غیر المعتمدین الا مع اعلامهم بحل العقد، قال تعالی: (و اما تخافن من قوم خیانه فانبذ الیهم علی سواء ان الله لایحب الخائنین). (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) هذا، و قال شاعر فی مدح بعضهم بوفائه بذمته و عهده خلاف بعض آخر: انت الوفی بما تذم و بعضهم تودی بذمته عقاب ملاع
اعتصموا: تحصنوا، و الذمم: العهود، و المراد بالاوتاد هنا اهل الصدق و الوفاء، و المعنی صادقوا و عاهدوا الطیبین الاخیار تجدوهم عونا لکم فی الباساء و الضراء. و ایاکم و اهل الغدر و الخیانه.
… بالذمم فی اوتادها: تحصنوا بالذمم ای العهود و اعقدوها باوتادها ای الرجال اهل النجده الذین یوفون بها و ایاکم و الرکون لعهد من لا عهد له
امام علیهالسلام (درباره عهد و پیمان) فرموده است: میخهای عهد و پیمانها را بگیرید (در حفظ و وفای به آنها بکوشید، یا آنکه شرایط عهد و پیمان را محکم و استوار نمائید، یا با وفادار پیمان بندید نه با کسی که شایسته نیست مانند کفار و منافقین، زیرا ایشان به عهد خود وفا نمیکنند چنانکه در قرآن کریم س 9 ی 10 میفرماید: لایرقبون فی مومن الا و لاذمه یعنی ایشان درباره اهل ایمان مراعات حق خویشاوندی و عهد و پیمان را نمینمایند).
یکی از امتیازات مومنین وفای بعهد و پیمان است و خدا صریحا دستور داده که به عهد و پیمان وفا شود و از طرفی با (منافقین) غیر مسلمانان و بیدین پیمان بسته نشود. آنگاه که امام علی (علیه السلام) جنگ جمل رابه پایان رسانید و عدهای از شکست خودرگان از جمله مروان بن حکم خدمت حضرت رسیدند تا با وی بیعت کنند حضرت فرمود. بابیعت چه کار کنم؟ مگر بعد از کشته شدن عثمان با من بیعت نکردی سپس آنرا نقض کردی. علی (علیه السلام) در همان حال که زیر بار بیعت با آنان نرفت دستور داد از حضور حضرت اخراجشان نمایند ودر ضمن سخنان خود از پیمان با دینداران سخن یاد کرد.
و قال علیهالسلام: (اعتصوا بالذمم) الذمم جمع ذمه، و هی ما یلتزمه الانسان، و المعنی تحصنوا بها عن الکوارث، بان ادخلوا انفسکم فی ذمه الناس (فی اوتادها) جمع وتد، و هو المسمار، و المراد به الرجال اهل النجده و الوفاء، الذین کالاوتاد فی الصلابه.
اللغه: اعتصموا: تحصنوا. الذمم: العهود. الاوتاد: جمع وتد ما رز فی الارض او الحائط من خشب و نحوه. الشرح: قالوا: ان هذه الکلمه قالها بعد انقضاء امر الجمل و حضور قوم من الطلقاء بین یدیه لیبایعوه مهم مروان بن الحکم فقال: و ماذا اصنع ببیعتک؟ الم تبایعنی بالامس یعنی بعد مقتل عثمان ثم امر باخراجهم و رفع نفسه عن مبایعه امثالهم و تکلم بکلام ذکر فیه ذمام العرب و ذمام الاسلام و ذکر ان من لا دین له لا ذمام له ثم قال فی اثناء الکلام هذه الکلمه: ای اذا صدرت عن ذوی الدین فاقبلوها اما من لا دین له لا عهد له … و بعباره اخری: اتخذوا اصحاب الدین دخلاء صدق و اقبلوهم اخوانا لکم و لا تقبلوا الخونه و من لا دین لهم …
«به پیمانها در تارهای اصلی آن دست در آورید.»
یعنی در مرکز آن و مظان آن و منظور این است که به پیمانهای کافران و از دین بیرون شدگان تکیه و اعتماد مکنید که آنان شایسته آن نیستند که به پیمانهای ایشان اعتماد شود، همان گونه که خداوند متعال فرموده است: «آنان در مورد هیچ مؤمنی عهد و پیمانی را مراعات نمی کنند.» و هم فرموده است: «آنان را سوگندی نیست.» این سخن را امیر المؤمنین علیه السّلام پس از جنگ جمل که گروهی از اسیران جنگی آزاد شده برای بیعت به حضورش آمدند و مروان بن حکم هم با آنان بود فرموده است.
امام علیه السّلام چنین فرمود: من با بیعت تو چه کنم مگر دیروز -در گذشته- با من بیعت نکردی؟ یعنی پس از کشته شدن عثمان، آن گاه فرمان داد آنان را بیرون کردند و از بیعت امثال ایشان با خود ترفع کرد و سپس سخنانی درباره عهد و پیمان اسلامی و اعراب بیان داشت و فرمود: کسی که دین ندارد او را عهد و پیمانی نیست. ضمن همان سخنان این سخن را هم گفت: یعنی عهد و پیمان اگر از سوی افراد متدین باشد ارزشمند است و کسی را که دین نیست عهد و پیمان هم نخواهد بود.
و قال علیهالسلام
اِعْتَصِمُوا بِالذِّمَمِ فِی أَوْتَادِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
به پیمان کسانی چنگ بزنید که به پیمانشان وفادارند. (. سند گفتار حکیمانه: ابن ابیالحدید معتقد است که این کلام حکمتآمیز را امام علیه السلام بعد از پایان جنگ جمل و حضور گروهی از طلقاء (آزاد شدگان بعد از فتح مکه) از جمله مروان بن حکم بیان فرمود.او برای بیعت آمده بود.امام علیه السلام فرمود:بیعت تو چه سودی دارد مگر دیروز بیعت نکردی؟ (و بیعت خود را شکستی.منظور امام علیه السلام بیعت بعد از قتل عثمان است) سپس حضرت دستور دارد آنها را اخراج کنند و افزود:کسی که دین نداشته باشد پیمان او نیز اعتباری ندارد آنگاه در ضمن کلام خود فرمود:«فَاعْتَصِمُوا بِالذِّمَمِ فی أوْتادِها»نویسنده مصادر بعد از ذکر کلام ابن ابیالحدید میافزاید:با توجه به اینکه نامبرده تعیین زمان و مکان و سبب بیان این سخن را کرده و سخن امام علیه السلام را ضمن کلام طویلی نقل میکند،معلوم میشود آن را از کتاب دیگری جز نهجالبلاغه گرفته که یا به سبب غفلت یا شهرتِ این کلام،نام کتاب را نبرده است.سپس میافزاید:در غررالحکم قبل از این جمله،عبارت«أمْلِکُوا أنْفُسَکُمْ بِدَوامِ جِهادِها»است (و این خود نشان میدهد او هم اتکا بر منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه کرده است.البته ما در غررالحکم موجود این دو جمله را پشت سر هم نیافتیم،بلکه با فاصله قابل ملاحظهای آمده است).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 137).)
با چه کسانی پیمان ببندیم؟
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیز اشاره به شرایط بستن پیمان میکند، میفرماید:«به پیمان کسانی چنگ بزنید که به پیمانشان وفادارند»؛ (اعْتَصِمُوا بِالذِّمَمِ فِی أَوْتَادِهَا) .
«اوتاد» جمع«وَتَد»به معنای میخ است؛میخهایی که معمولا به وسیله آن طناب خیمهها را محکم میکردند تا خیمه در مقابل باد و طوفان مقاومت کند.
برای این کلام حکمتآمیز تفسیرهای فراوانی ذکر شده است؛نخست همان چیزی که در ترجمه بالا آمد که هرگاه میخواهید پیمان ببندید به سراغ افراد بیاعتبار و پیمانشکن و غیر قابل اطمینان نروید،بلکه با کسانی عهد ببندید که دارای دین و شخصیت و تعهدند.
این تفسیر با آنچه در شأن ورود این گفتار حکیمانه در کلام ابن ابیالحدید که در بحث سند این کلام حکمتآمیز گفتیم کاملاً سازگار است،زیرا امام علیه السلام بعد از جنگ جمل هنگامی که«مروان بن حکم»خدمتش رسید و عرض کرد:
میخواهم با تو بیعت کنم.امام علیه السلام فرمود:بیعت تو چه فایدهای دارد؟ دیروز (در آغاز خلافت ظاهری) با من بیعت کردی و شکستی.باز آمدهای با من بیعت کنی.
سپس دستور داد او را از مجلسش خارج کردند،بنابراین تفسیر،«اوتاد»به معنای انسانهای قابل اعتماد است.
تفسیر دیگر این است که منظور از«اوتاد»شرایط استحکام پیمان است؛یعنی به هنگامی که میخواهید با کسی پیمان ببندید شرایط دقیق و محکمی برای آن ذکر کنید تا راه فراری برای طرف باقی نماند.
تفسیر سوم اینکه وفای به پیمان لازم است؛اما نه در برابر پیمانشکنان؛ هرگاه آنها پیمان شکستند شما هم میتوانید دست از پیمان بردارید،همانگونه که در آیه 7 سوره«توبه»میخوانیم: «فَمَا اسْتَقامُوا لَکُمْ فَاسْتَقِیمُوا لَهُمْ» ؛تا زمانی که به پیمان شما پایبند باشند،شما نیز به پیمان آنها پایبند باشید».نیز در آیه 12 همان سوره آمده است: «وَ إِنْ نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَیْمانَ لَهُمْ» ؛و اگر پیمانهای خود را پس از عهد خویش بشکنند،و آیین شما را مورد طعن (و تمسخر) قرار دهند،با پیشوایان کفر پیکار کنید؛چرا که پیمان آنها اعتباری ندارد».
مناسبتر از همه این تفاسیر همان تفسیر اول به نظر میرسد،هرچند جمع تفاسیر مختلف در یک عبارت طبق عقیده ما که بارها به آن اشاره کردهایم امکانپذیر است. ( .قابل توجه اینکه واژه«اعتصام»هم به معنای ایجاد پیمان و چنگ زدن است (همانگونه که در آیه شریفه «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً» آمده است) و هم به معنای وفاداری بعد از ایجاد پیمان است و واژه«فی»در «فی أوتادِها» ممکن است به معنای ظرفیت یا به معنای«باء»تعدیه باشد. )
شرایط پیمان بستن با مخالفان و لزوم وفای به عهد
به تناسب کلام حکیمانه بالا اشاره به دو قسمت از تعلیمات اسلام را در اینباره لازم میدانیم:نخست اینکه در تعلیمات دینی ما دستور داده شده هنگامی که با مخالفان خود عهد و پیمان میبندید مراقب باشید محکمکاری کنید؛ با الفاظ صریح و شرایط لازم و رعایت نکاتی که هرگونه بهانه پیمانشکنی را از مخالف میگیرد عهدنامه را تنظیم کنید.
امیرمؤمنان علی علیه السلام در عهدنامه معروف مالک اشتر میفرماید:«هرگز پیمانی را که در آن تعبیراتی است که جای اشکال (و سوء استفاده دشمن) وجود دارد منعقد مکن»؛
(وَلَا تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِیهِ الْعِلَلَ) .
نیز دستور داده شده عهد و پیمان را با کسی برقرار کنید که امید به وفای او داشته باشید.در حدیثی از امام امیرمؤمنان علیه السلام که در غررالحکم آمده میخوانیم:
«لا تَثِقَنَّ بِعَهْدِ مَنْ لا دینَ لَهُ ؛به عهد و پیمان کسی که دین ندارد اطمنیان نکن (و از آن چشم بپوش)». ( .غررالحکم،ص 87،ح 1440.)
در مورد لزوم وفای به عهد نیز قرآن مجید و روایات اسلامی بر آن تأکید شدید دارند؛قرآن مجید در سوره اسراء آیه 34 میفرماید: «وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُلاً» ؛و به عهد (خود) وفا کنید،که از عهد سؤال میشود».
همچنین در جای دیگری از عهدنامه مالک اشتر میخوانیم که علی علیه السلام بعد از دستور مؤکد به مالک درباره وفای به پیمان و عهد میفرماید:
«فَإِنَّهُ لَیْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ شَیْءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَیْهِ اجْتِمَاعاً،مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ وَتَشَتُّتِ آرَائِهِمْ مِنْ تَعْظِیمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ ؛هیچ یک از فرائض الهی همچون بزرگداشت وفای به عهد و پیمان نیست که مردم جهان با همه اختلافات و تشتت آرایی که دارند نسبت به آن اتفاق نظر داشته باشند».
سپس میافزاید:
«وَقَدْ لَزِمَ ذَلِکَ الْمُشْرِکُونَ فِیمَا بَیْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِینَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ ؛حتی مشرکان زمان جاهلیت-علاوه بر مسلمانان-آن را مراعات میکردند،چرا که عواقب دردناک پیمانشکنی را آزموده بودند».
وفای به عهد به قدری اهمیت دارد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیثی میفرماید:
«لَا دِینَ لِمَنْ لَاعَهْدَ لَه ؛کسی که به عهد و پیمان خود وفادار نیست دین ندارد». ( .بحارالانوار،ج 69،ص 198،ح 26.)
نیز امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید:
«مَا أَیْقَنَ بِاللَّهِ مَنْ لَمْ یَرْعَ عُهُودَهُ وَذِمَمَهُ ؛کسی که به عهد و پیمان خود وفا نکند به خدا ایمان نیاورده است». ( .غررالحکم،ص 253،ح 5313.)
در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«ثَلَاثٌ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لِأَحَدٍ فِیهِنَّ رُخْصَةً:أَدَاءُ الْأَمَانَةِ إِلَی الْبَرِّ وَالْفَاجِرِ وَالْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَالْفَاجِرِ وَبِرُّ الْوَالِدَیْنِ بَرَّیْنِ کَانَا أَوْ فَاجِرَیْنِ ؛سه چیز است که خداوند اجازه تخلف به احدی درباره آنها نداده:ادای امانت خواه صاحب امانت انسان نیکوکاری باشد یا بدکار و وفای به عهد در برابر نیکوکاران و بدکاران و نیکی به پدر و مادر چه نیکوکار باشند یا بدکار». ( .کافی،ج 2،ص 162،ح 15. )
از این تعبیر و تعبیرات دیگر استفاده میشود که نمیتوان به بهانه بدکار بودن یا کفر طرف معاهده؛بعد از آنکه معاهده محکم شده است عهد و پیمان را شکست.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Adhere to your covenants, entrusting their fulfillment to steadfast persons.”
وَ قَالَ علیه السلام عَلَیکُم بِطَاعَةِ مَن لَا تُعذَرُونَ بِجَهَالَتِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: خدای را اطاعت کنید که در نشناختن پروردگار عذری ندارید .
آنان را طاعت دارید که در ناشناختنشان عذری ندارید.
و فرمود بر شما باد فرمانبرداری کسی که معذور نباشد بنادانستن او از خدا و رسول و ائمه
و فرمود (علیه السلام): بر شما باد اطاعت از کسانی که در نشناختنشان معذور نیستید.
و آن حضرت فرمود:بر شما باد به اطاعت کسی که به نشناختنش معذور نیستید .
شروح:
و قوله: علیکم بطاعه من لا تعذرون بجهالته ای اطیعوا الله و رسوله و حججه محقوقه عظیمه و لا یعذر احد بجهالتهم فمعرفتهم واجبه.
اشار الی قوله تعالی: (اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم)، یعنی ان معرفه الله و رسوله الائمه المنصوص علیهم، من فرض الاعیان لا یسع المکلف ترک شیء من ذلک، و لا عذر له فی الامتناع من تحصیله لان ذلک من حقیقه الایمان، و لا یقبل شیء بدونه.
(بر شما باد پیروی از کسی که عذر شما در نشناختن او پذیرفته نیست). مقصود امام (علیه السلام)، خداوند متعال است. بعضی گفتهاند: مقصود لزوم اطاعت از ائمه حق است که اطاعت از آنها واجب است، کسانی که علم به حقانیت امامتشان واجب است و بهانهای در نشناختن آنها از کسی پذیرفته نیست، به دلیل آن که قوانین و احکام دین را باید از آنان فراگرفت.
وَ قَالَ علیه السلام عَلَیْکُمْ بِطَاعَةِ مَنْ لاَ تُعْذَرُونَ [فِی جَهَالَتِهِ]
بِجَهَالَتِهِ .
یعنی نفسه ع و هو حق علی المذهبین جمیعا أما نحن فعندنا أنه إمام واجب الطاعة بالاختبار فلا یعذر أحد من المکلفین فی الجهل بوجوب طاعته و أما علی مذهب الشیعة فلأنه إمام واجب الطاعة بالنص فلا یعذر أحد من المکلفین فی جهالة إمامته و عندهم أن معرفة إمامته تجری مجری معرفة محمد ص و مجری معرفة البارئ سبحانه و یقولون لا تصح لأحد صلاة و لا صوم و لا عبادة إلا بمعرفة الله و النبی و الإمام.
و علی التحقیق فلا فرق بیننا و بینهم فی هذا المعنی لأن من جهل إمامة علی ع و أنکر صحتها و لزومها فهو عند أصحابنا مخلد فی النار لا ینفعه صوم و لا صلاة لأن المعرفة بذلک من الأصول الکلیة التی هی أرکان الدین و لکنا لا نسمی منکر إمامته کافرا بل نسمیه فاسقا و خارجیا و مارقا و نحو ذلک و الشیعة تسمیه کافرا فهذا هو الفرق بیننا و بینهم و هو فی اللفظ لا فی المعنی
(و قال علیهالسلام: علیکم بطاعه من لا تعذرون بجهالته) بر شما باد فرمان بردن کسی که معذور نیستید به نادانستن شما او را مراد طاعت خدا و رسول است و ائمه حق صلوات الله علیهم. و این بدیهی است که خلایق معذور نیستند به جاهل بودن ایشان از جهت وجوب تعلم قوانین شرعیه از ایشان. این فقره اشارت است به قوله تعالی (اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم)
بر شما باد به طاعت و شناخت حق کسی که عذر شما شنیده نمیشود به ندانستن و نشناختن او را. یعنی طاعت حق تعالی و رسول و اوصیاء.
و قال علیهالسلام: «علیکم بطاعه من لاتعذرون بجهالته.» یعنی و گفت علیهالسلام که لازم گردید به اطاعت کسی که شما معذور نیستید در نشناختن او که اطاعت خدا و پیغمبر خدا و خلیفهی بر حق خدا باشد.
المعنی: المقصود ممن لا یعذر بجهالته ما ذکر فی الایه (59- من النساء-: یا ایها الذین آمنو اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولیالامر منکم) فان معرفه الله و معرفه الرسول و الامام واجبه علی کل مسلم و مسلمه، و لا عذر له بجهالته، و المقصود معرفتهم بانهم مفترض الطاعه. الترجمه: بر شما باد بفرمان بردن از کسی که عذری ندارید در نشناختن او.
به فرمان حق و رسول و وصی شو***چه عذری نداری که نشناختمشان
(الفصل السابع- فی الامامه العامه) اقول: رواه (الارشاد) جزء العنوان السادسعشر من الباب الاول: (ان ابغض الخلائق رجلان) الی آخره مع زیادات هکذا: (ایها الناس علیکم بالطاعه، و المعرفه بمن لا تعذرون بجهالته، فان العلم الذی مبط به آدم (علیه السلام)، و جمیع ما فضلت به النبیون الی نبیکم خاتم النبیین فی عتره نبیکم محمد (صلی الله علیه و آله)، فاین یتاه بکم، بل این تذهبون؟ یا من نسخ من اصلاب اصحاب السفینه، هذه مثلها فیکم فارکبوها، فکما نجا فی هاتیک من نجا فکذلک ینجو فی هذه من دخلها، انا رهین بذلک، قسما حقا، و ما انا من المتکلفین، و الویل لمن تخلف، ثم الویل لمن تخلف. اما بلغکم ما قال فیهم نبیکم (صلی الله علیه و آله) حیث یقول فی حجه الوداع: انی تارک فیکم الثقلین ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی: کتاب الله، و عترتی اهل بیتی، و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض، فانظروا کیف تخلفونی فیهما؟ الا هذا عذب فرات فاشربوا، و هذا ملح اجاج فاجتنبوا. (علیکم بطاعه من لا تعذرون بجهالته) من لا یعذر الناس بجهالته اولا هو الله تعالی، ثم نبیه (صلی الله علیه و آله)، ثم اوصیاوه و خلفاوه الائمه الاثناعشر صلوات الله علیهم اجمعین، قال تعالی: (اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم … ).
و قال نبیه (صلی الله علیه و آله): من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه. و فی (تفسیر مجاهد): نزلت آیه ( … اطیعوا الله … ) فی علی (علیه السلام) حین (الفصل السابع- فی الامامه العامه) خلفه النبی (صلی الله علیه و آله) بالمدینه فی تبوک. و فی (ابانه الفلکی) انها نزلت لما شکا ابوهروه من علی (علیه السلام). و روی ابن مردویه، و اخطب خوارزم، و المعافی بن زکریا، عن ابیذر، و المقداد، و سلمان قالوا: کنا قعودا عند النبی (صلی الله علیه و آله) ما معنا غیرنا، اذ اقبل ثلاثه رهط من المهاجرین البدریین، فقال النبی (صلی الله علیه و آله): تفترق امتی بعدی ثلاث فرق: فرقه اهل حق لا یشوبه باطل، مثلهم کمثل الذهب کلما فتنته بالنار زاد جوده و طیبا، امامهم هذا احد الثلاثه و هو الذی ذکره الله فی کتابه ( … اماما و رحمه … )، و فرقه اهل باطل و لا یشوبونه بحق، مثلهم کمثل خبث الحدید کلما فتنته بالنار ازداد خبثا، و امامهم هذا احد الثلاثه، و فرقه اهل ضلاله مذبذبین بین ذلک لا الی هولاء و لا الی هولاء، و امامهم هذا احد الثلاثه. فسئلوا عن اهل الحق و امامهم، فقالوا: علی بن ابیطالب امام المتقین. و امسکوا عن الاثنین، فجهدوا ان یسمیهما فلم یفعل. قلت: قوله: (فاسئلوا) یعنی سلمان و اباذر و المقداد، و امساکهم عن الامامین الاخیرین کان تقیه، لکن المراد معلوم (لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید)، و الحمد لله رب العالمین.
قال سبحانه: (من یطع الرسول فقد اطاع الله- 80 النساء). و لکی نطیع الرسول (صلی الله علیه و آله) یجب ان نعلم رسالته و سنته، و لا عذر لجاهل مقصر.
… من لا تعذرون بجهالته: ای علیکم بطاعه عاقل لا تکون له جهاله تعتذرون بها عند البرائه من عیب السقوط فی مخاطر اعماله فیقل عذرکم فی اتباعه
امام علیهالسلام (در ترغیب به پیروی از ائمه هدی علیهمالسلام) فرموده است: بر شما باد پیروی کسی که به نشناختن او معذور نیستید (از ائمه علیهمالسلام پیروی نمائید و اگر بگوئید ایشان را نشناختیم عذرتان پذیرفته نیست، زیرا قوانین و احکام دین را باید از آنها آموخت).
انسان ناگزیر است وظائف الهی را از کسانی کسب کند که به امر دین آگاه باشند و به هنگام محاکمه در پیشگاه عدل الهی عذری برای نادانی خود نداشته باشند، زیرا اطاعت خدا واجب و ادعای نادانی پذیرفته نیست. خدای عزیز نمونه آنان را که میباید از ایشان اطاعت کرد در قرآن کریم این طور بیان فرموده است: (از خدا و پیامر (صلی الله علیه و آله) و اولیالامر اطاعت کنید و اگر درباره مطلبی تردید داشتید به خدا و رسول واگذار نمائید … ) بدین ترتیب اطاعت از خدا، پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امام (علیه السلام) واجب است و در نشناختن آنان هیچ عذری نداریم، بلکه باید آنان را بخوبی
و قال علیهالسلام: (علیکم بطاعه من لا تعذرون بجهالته) ای طاعه الله و الرسول و الائمه، فان الناس لا یعذرون بجهاله هولاء، فان الانسان لو قال جهلتهم لا یعذر، و لا یقبل عذره، و لا تجب طاعه من لیس المهم معرفته، و قیل للکلمه معنی اخر، و هذا اظهر.
الشرح: علیکم بطاعه الله و رسوله و الامام الذی یخلف الرسول فی منصبه فان معرفتهم واجبه و لا یعذر المرء اذا جهلها فوجب الالتزام بطاعتهم … و قال ابن ابیالحدید و قوله حق فی الجمله: یعنی نفسه علیهالسلام و هو حق علی المذهبین جمیعا اما نحن فعندنا انه امام واجب الطاعه بالاختیار فلا یعذر احد من المکلفین فی الجهل بوجوب طاعته و اما علی مذهب الشیعه فلانه امام واجب الطاعه بالنص فلا یعذر احد من المکلفین فی جهاله امامته و عندهم ان معرفه امامته تجری مجری معرفه محمد- صلی الله علیه و آله- و مجری معرفه الباری سبحانه و یقولون: لا تصح لاحد صلاه و لا صوم و لا عباده الا بمعرفه الله و النبی و الامام. و علی التحقیق فلا فرق بیننا و بینهم فی هذا المعنی لان من جهل امامه علی علیهالسلام و انکر صحتها و لزومها فهو عند اصحابنا مخلد فی النار لا ینفعه صوم و لا صلاه لان المعرفه بذلک من الاصول الکلیه التی هی ارکان الدین و لکنا لا نسمی منکر امامته کافرا بل نسمیه فاسقا و خارجیا و مارقا و نحو ذلک و الشیعه تسمیه کافرا فهذا هو الفرق بیننا و بینهم و هو فی اللفظ لا فی المعنی.
«بر شما باد به فرمانبرداری کسانی که در نشناختن آنان عذری از شما پذیرفته نیست.»
منظور امیر المؤمنین علیه السلام از این سخن خود اوست و این موضوع در هر دو مذهب اهل سنت و شیعه حق و درست است. به عقیده ما امیر المؤمنین علیه السّلام امامی است که او را برگزیده اند و فرمانبرداری از او واجب است و عذر هیچ یک از مکلفان در نشناختن وجوب فرمانبرداری از او پذیرفته نیست. در مذهب شیعه آن حضرت بر طبق نص، امامی است که اطاعت از او واجب است و هیچ کس از مکلفان در نشناختن امامت او معذور نیست. به عقیده شیعیان شناخت امام همچون شناخت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و شناخت خداوند متعال است و آنان می گویند نماز و روزه و دیگر عبادات جز با شناخت خدا و پیامبر و امام پذیرفته نمی شود و صحیح نخواهد بود.
بدون شک و به طور مسلم در این مساله فرقی میان ما و ایشان نیست زیرا به اعتقاد ما هم هر کس امامت علی علیه السّلام را نشناسد یا منکر لزوم و صحت آن شود، جاودانه در آتش خواهد بود و هیچ نماز و روزه او را سود بخش نیست. زیرا شناخت این موضوع از اصول کلی و از ارکان دین است. البته ما کسی را که منکر امامت علی علیه السّلام باشد، کافر نمی گوییم بلکه به او فاسق و خارجی و مارق و امثال این کلمات را می گوییم ولی شیعیان چنان شخصی را کافر می دانند و این فرق میان ما و ایشان است که این هم فرق لفظی است نه معنوی.
و قال علیهالسلام
عَلَیْکُمْ بِطَاعَةِ مَنْ لَا تُعْذَرُونَ بِجَهَالَتِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
لازم است از کسی اطاعت کنید که از نشناختن او معذور نیستید. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب میگوید:این کلام حکمتآمیز را«قاضی نعمان مصری»در دعائم الاسلام در ضمن وصیتی طولانی که امام برای فرزندش حسن بن علی علیهما السلام بیان کرده آمده است و عبارت آن وصیتنامه چنین است: «عَلَیْکُمْ بِطاعَةِ مَنْ لا تَعْذَرُونَ فی تَرْکِ طاعَتِهِ» (از این عبارت به خوبی روشن میشود که قاضی نعمان مصری این کلام را از منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه گرفته است) همچنین در غررالحکم با تعبیر متفاوتی این کلام ذکر شده: «عَلَیْکَ بِطاعَةِ مَنْ لا تَعْذَرُ بِجَهالَتِهِ» .(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 138).اضافه بر آنچه مرحوم خطیب ذکر کرده،مرحوم مفید که استاد سید رضی بوده در کتاب ارشاد این کلام حکمتآمیز را در ضمن خطبهای طولانی آن هم با تفاوتی آورده است.(ارشاد مفید،ج 1،ص 232).)
از چه کسی باید اطاعت کرد؟
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیز خود اشاره به این نکته میکند که از چه کسی باید اطاعت و از چه کسی نباید اطاعت کرد،میفرماید:«لازم است از کسی اطاعت کنید که از نشناختن او معذور نیستید»؛ (عَلَیْکُمْ بِطَاعَةِ مَنْ لَا تُعْذَرُونَ بِجَهَالَتِهِ) .
منظور از«آن کس»در درجه اول ذات پاک خداوند متعال و در درجه بعد رسولش پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و جانشینان معصوم و بر حق اوست که اطاعت از آنها اطاعت مطلقه است یعنی کسی نمیتواند بگوید چون نمیدانستم اطاعت نکردم،چرا که بر هر کسی واجب است بخشنده نعمتها را بشناسد؛کسی که تمام هستی ما از اوست و ما هرگز نمیتوانیم بگوییم چون نمیشناختیم در برابر ترک طاعتش معذور بودیم و بعد از شناخت خداوند باید بداند او مطابق«قاعده لطف»،رسولانی را مبعوث میکند تا پیامش را به بندگان برسانند و راه صحیح و باطل را به آنها نشان دهند و به هنگام رحلت رسولان،اوصیای آنها را بشناسند و پیام رسولان را از آنها بگیرند.
در ضمن هدف حضرت این است که به مردم هشدار دهد از اطاعتش سر نپیچند و بدانند هرگونه سرپیچی روز قیامت مایه سرافکندگی است و هیچگونه عذری از آنها قبول نخواهد شد.
در تأیید این سخن،در حدیثی از امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه شریفه «فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ» ؛بگو دلیل رسا و قاطع برای خداست (دلیلی که برای هیچ کس بهانهای باقی نمیگذارد». ( .انعام،آیه 149.)فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی یَقُولُ لِلْعَبْدِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَکُنْتَ عَالِماً فَإِنْ قَالَ نَعَمْ قَالَ لَهُ أَ فَلَا عَمِلْتَ ( .در بعضی از نسخ این روایت به جای«أ فَلا عَمِلْتَ»«هَلّا عَمِلْتَ»و به جای«أ فَلا تَعَلَّمْتَ»«هَلّا تَعَلَّمْتَ»آمدهاست.«کتاب الاجتهاد و التقلید،ص 16».این تعبیر در بسیاری از کتابهای اصولی و از جمله در فرائد شیخ انصاری به عنوان روایت آمده است.) بِمَا عَلِمْتَ وَ إِنْ قَالَ کُنْتُ جَاهِلاً قَالَ لَهُ أَ فَلَا تَعَلَّمْتَ حَتَّی تَعْمَلَ فَیَخْصِمُهُ وَ ذَلِکَ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ ؛خداوند متعال روز قیامت به بندهاش میگوید:آیا میدانستی؟ اگر بگوید:آری میفرماید:چرا به آنچه میدانستی عمل نکردی؟ و اگر بگوید نمیدانستم به او میگوید:چرا یاد نگرفتی که عمل کنی و به این ترتیب با او مخاصمه میکند و این است معنای حجت بالغه». ( .بحارالانوار،ج 1،ص 177،ح 58. )
ولی امور بسیاری است که انسان بر اثر عدم شناخت،در برابر آن معذور است؛مثلاً من اگر ندانم فلان غذا یا لباسی را که از بازار مسلمانان میخرم دزدی و حرام است؛غذا را بخورم و با لباس نماز بخوانم اگر فرضاً در قیامت از من سؤال کنند چرا چنین کردی میگویم:نمیدانستم و هرگز به من نمیگویند چرا نرفتی و تحقیق و تفحص کنی و در اینجا جهل من عذر است؛ولی در احکام شرع و معارف و عقائد دینی،جهل عذر نیست.
بعضی دیگر از شارحان نهجالبلاغه،تفسیر دیگری برای این کلام حکمتآمیز مولا کرده و گفتهاند:مفهوم آن این است که شما باید از شخص عاقلی اطاعت کنید که جهلی در افکار و اعمال او نیست که به هنگام سقوط در خطرات اعمالش،آن را عذری برای خود بشمارید. ( .شرح نهج البلاغه محمّد عبده،ذیل همین کلام حکمتآمیز.)
به تعبیر دیگر از شخص عاقلی پیروی کنید که شما را به راه راست و امن و امان ببرد نه به بیراهههایی که ناچار باشید از آن به علت نادانی اعتذار جویید.
ولی به یقین تفسیر اول که مورد قبول بیشتر مفسران نهجالبلاغه است صحیحتر به نظر میرسد.از جمله اموری که گواهی به صحت معنای اول میدهد تعبیری است که در نسخه دعائم الاسلام آمده که میگوید:
«عَلَیْکُمْ بِطَاعَةِ مَنْ لَا تَعْذِرُونَ فِی تَرْکِ طَاعَتِه» . ( .دعائم الاسلام،ج 2،ص 353.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “On you lies (the obligation of) obedience to the person about whom you cannot plead the excuse of ignorance.”{Just as Allāh sent prophets as a token of His justice and mercy to guide and direct us towards a perfect life and even a better hereafter, likewise, He has laid down the system of the Imāmate to protect the creed from alteration, so that every Imām may save the Divine teachings from the onslaught of personal desires and give directions about the correct principles of Islam. And just as it is obligatory to know the pioneer of the faith (i.e. the Prophet), it is necessary to know its protector. Whoever remains ignorant of him cannot be excused. This is so because the issue of Imāmate is supported by so many proofs and testimonies that no intelligent person can find any way to deny it. Thus, the Holy Prophet has said, “Whoever dies without knowing the Imām of his times dies the death of jāhiliyya (the pre-Islamic period of ignorance and oppression).” One's lifespan is limited, but the punishment for oppression is perpetual Hell. Its most fearful aspect is that life there will last forever, without an end, and there will be no death for one to be spared its punishment. This is why, if an oppressor kills someone, with such killing, the oppression terminates, and there is no further scope for any further oppression on the same person.}
وَ قَالَ علیه السلام قَد بُصّرتُم إِن أَبصَرتُم وَ قَد هُدِیتُم إِنِ اهتَدَیتُم وَ أُسمِعتُم إِنِ استَمَعتُم
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: اگر چشم بینا داشته باشید، حقیقت را نشانتان دادهاند، اگر هدایت میطلبید شما را هدایت کردند، اگر گوش شنوا دارید، حق را به گوشتان خواندند .
شما را نمایاندند اگر میدیدید، و راه نمودند اگر مییافتید، و شنواندند اگر میشنیدید.
و فرمود بتحقیق که بینا گردیده شدید بدیده بصیرت و راه راست نموده شدید اگر راه راست یافتید
و فرمود (علیه السلام): شما را بینایی داده اند، اگر بنگرید و راه نموده اند، اگر راهنمایی پذیرید و چیزها به گوشتان گفته اند، اگر بشنوید.
و آن حضرت فرمود:واقعیت به شما نشان داده شده اگر ببینید،و هدایت شدهاید اگر خواهانش باشید،و به شما شنواندهاند اگر بشنوید .
شروح:
(شما را بینایی دادهاند، اگر از بینایی استفاده کنید، و شما را راهنمایی کردهاند اگر هدایت پذیر باشید، و وسیلهی شنوایی دادهاند اگر گوش فرادهید). یعنی راه کمال را به شما نمایاندهاند و بدان سو شما را رهبری کردهاند. و این راهنمایی بر کمال را به گوش شما رساندهاند، اگر شما آمادگی برای دیدن، شنیدن و راه بردن بدان سو را داشته باشید و نظیر این سخن قبل از این گفته شد.
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَدْ بُصِّرْتُمْ إِنْ أَبْصَرْتُمْ وَ قَدْ هُدِیتُمْ إِنِ اهْتَدَیْتُمْ وَ أُسْمِعْتُمْ إِنِ اسْتَمَعْتُمْ .
قال الله تعالی وَ أَمّا ثَمُودُ فَهَدَیْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمی عَلَی الْهُدی ( سورة فصلت 17. ) .
و قال سبحانه وَ هَدَیْناهُ النَّجْدَیْنِ ( سورة البلد 10. ) .
و قال بعض الصالحین ألا إنهما نجدا الخیر و الشر فجعل نجد الشر أحب إلیکم من نجد الخیر.
قلت النجد الطریق.
و اعلم أن الله تعالی قد نصب الأدلة و مکن المکلف بما أکمل له من العقل من الهدایة فإذا ضل فمن قبل نفسه أتی.
و قال بعض الحکماء الذی لا یقبل الحکمة هو الذی ضل عنها لیست هی الضالة عنه.
و قال متی أحسست بأنک قد أخطأت و أردت ألا تعود أیضا فتخطئ فانظر إلی أصل فی نفسک حدث عنه ذلک الخطأ فاحتل فی قلعه و ذلک أنک إن لم تفعل ذلک عاد فثبت خطأ آخر و کان یقال کما أن البدن الخالی من النفس تفوح منه رائحة النتن کذلک النفس الخالیة من الحکمة و کما أن البدن الخالی من النفس لیس یحس ذلک بالبدن بل الذین لهم حس یحسونه به کذلک النفس العدیمة للحکمة لیس تحس به تلک النفس بل یحس به الحکماء و قیل لبعض الحکماء ما بال الناس ضلوا عن الحق أ تقول إنهم لم تخلق فیهم قوة معرفة فقال لا بل خلق لهم ذلک و لکنهم استعملوا تلک القوة علی غیر وجهها و فی غیر ما خلقت له کالسم تدفعه إلی إنسان لیقتل به عدوه فیقتل به نفسه
(و قال علیهالسلام: قد بصرتم) به تحقیق که گردانیده شدید به راه راست (ان ابصرتم) اگر بینا شدید به دیده بصیرت (و قد هدیتم) و به راه راست نموده شدید (ان اهتدیتم) اگر راه راست یافتید (و اسمعتم) و شنوانیده شدید به چیزی که دلالت میکند بر سبیل رشاد (ان استمعتم) اگر مستمع شدید به آن چیز پس آن به توفیق الهی و الطاف نامتناهی خواهد بود. زیرا که او سبحانه مبصر و هادی و مسمع شما است به طریقه حقه.
بینا و دیدهور گردانیده شدهاید به حق اگر ببینید و چشم بگشائید و راه نموده شدهاید اگر راه بیابید و میل و عناد ننمائید، و شنوانیده گشتهاید اگر بشنوید و گوش دل باز کنید.
و قال علیهالسلام: «قد بصرتم ان ابصرتم و قد هدیتم ان اهتدیتم و اسمعتم ان استمعتم.» یعنی و گفت علیهالسلام که شدید بیناکننده اگر بینا گشتید و شدید راه نماینده اگر راه یافتید و شدید شنواننده اگر گوش دادید به شنیدن، یعنی کسی که بینا نشده است و راه نیافته است و گوش نگرفته است، چگونه بیناکننده و راه نماینده و شنواننده و امام و مقتدا خواهد بود.
المعنی: قال الشارح المعتزلی: و اعلم ان الله تعالی قد نصب الادله و مکن المکلف بما اکمل من العقل من الهدایه، فاذا ضل فمن قبل نفسه- انتهی. فابصار ما خلق الله من الایات کاف للاعتبار و الایمان بالله تعالی، و القرآن شاف للهدایه الی رسل الله، و نداء الحق عال فی کل مکان، و جار علی کل لسان. الترجمه: فرمود: اگر بینا باشید بشماره نموده شده است، و وسائل رهنمائی برای شما فراهم است اگر به راه ببائید، و اگر گوش شنوا دارید ندای حق بلند است.
گر بینی دیدنیها در برت***پرچم رهجوی بالای سرت
گوش اگر داری ندای حق شنو***کان بلند است از زمین تا ماه نو
و قال علیهالسلام: التبصیر التعریف و الایضاح، و اما الابصار فقد یجیء بمعنی التبصیر کما فی قوله تعالی (فلما جاءتهم آیاتنا مبصره) و قد یجیء بمعنی الرویه کما فی قوله علیهالسلام هذا. و الاصل فی کلامه علیهالسلام قوله تعالی (قد جاءکم بصائر من ربکم فمن ابصر فلنفسه و من عمی فعلیها و ما انا علیکم بحفیظ). (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قد هدیتم ان اهدیتم (فمن تبع هدای فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون (قل یا ایها الناس قد جاءکم الحق من ربکم فمن اهتدی فانما یهتدی لنفسه و من ضل فانما یضل علیها و ما انا علیکم بوکیل). و اسمعتم ان استمعتم (فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوالالباب) (و ما انت بمسمع من فی القبور) (و لو تری اذ المجرمون ناکسوا رووسهم عند ربهم ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون).
الجمله الثانیه و الثالثه عطف تفسیر علی الاولی، و المعنی ان الله سبحانه بین و اوضح (لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید- 37 ق) و لم یدع لاحد من حجه و عذر. فلا تلوموه و لوموا انفسکم.
… بصرتم ان ابصرتم: کشف الله لکم عن الخیر و الشر فان کانت لکم ابصار فابصروا و کذا یقال فیما بعده
امام علیهالسلام (در پند و اندرز) فرموده است: به شما بینائی دادهاند اگر چشم بگشائید، و راه نمودهاند اگر راه بیابید، و شنوائی بخشیدهاند اگر بشنوید.
خدای عزیز راه بهشت و جهنم را توسط پیامبرانش بیان فرموده دستهای راه بهشت را انتخاب میکنند و دستهای دیگر راه جهنم را. خدای عزیز در قرآن مجید میفرماید: (ما راه را به بشر نمایاندهایم یا راه شکرگزاری و اطاعت خدا را میپیماید و یا راه نافرمانی و مخالفت خدا را.) و در مذمت قوم ثمود میفرماید: (ما قوم ثمود را هدایت کردیم سپس آنها کوری را بر بینائی و راهنمائی پسندیدند و انتخاب کردند). بشر در آغاز زندگی آزاد است و آماده برای پذیرفتن اخلاق شایسته و ناپاکی. در اثر گذشت روزگار هر کدام از راهها را پذیرفت به تدریج در همان راه رشد میکند و به میل خود یا جهنمی میشود و یا بهشتی. در بعضی از نسخههای نهجالبلاغه این کلمه در ذیل مطلب اضافه است: و اسمعتم ان استمعتم یعنی به شما شنوائی بخشیدهاند اگر گوش شنوا داشته باشید.
و قال علیهالسلام: (قد بصرتم ان ابصرتم) ای کشف الله سبحانه لکم السعاده و الشقاء، انکانت لکم ابصار، فانظروها و اعملوا بها (و قد هدیتم ان اهتدیتم) ای ان کنتم قابلین للهدایه، فقد بین الله لکم اسبابها (و اسمعتم) ای اسمعکم سبحانه المواعظ و النصائح (ان استمعتم) ای انکانت لکم اسماع لتسمعون بها.
الشرح: هذه الاثار نراها بام العین، انها آثار من تقدم علینا و مخلفاتهم فیجب ان نتبصر بها و نعتبر و ناخذ الحکمه من ذلک. و هذه ابواب الهدایه مفتوحه امامنا لو اردنا ان نهتدی لاهتدینا. و هذه ندائات الله علی السنه الرسل و هذه عظات الصالحین تملا الخافقین لمن اراد ان یسمع فکل هذه الایات امامنا ینبغی ان نعتبر بها …
«به درستی که فرا نمودند شما را اگر ببینید و راهنمایی کردند شما را اگر راهنمایی می شدید.»
خداوند متعال فرموده است: «اما، ثمود را هدایت کردیم ولی آنان کوری را بر هدایت برگزیدند.» و خداوند متعال فرموده است: «وَ هَدَیْناهُ النَّجْدَیْنِ»، «و راه نمودیم او را خیر و شر.» یکی از صالحان گفته است: منظور از نجد در این آیه که به معنی راه است یعنی دو راه خیر و شر و راه شر برای شما دوست داشتنی تر است.
و بدان که خداوند متعال دلایل بسنده ارزانی فرموده و چون برای مکلف عقل قرار داده او را متمکن برای هدایت فرموده است و چون شخص گمراه شود از ناحیه نفس خویش گمراه شده است.
یکی از حکیمان گفته است: آن کس که حکمت را نمی پذیرد، این اوست که آن را گم کرده است و گرنه حکمت از او گم شده نیست. و همو گفته است: هر گاه احساس کردی که خطا کرده ای و خواستی که دیگر آن را تکرار نکنی به نفس خود بنگر و ببین چه انگیزه ای موجب آن خطا شده است، در ریشه کن کردن آن چاره اندیشی کن و اگر آن را ریشه کن نسازی به حال خود برمی گردد و خطای دیگری سر می زند.
و گفته شده است: همان گونه که بدن بی جان بوی گند می دهد، جان خالی از حکمت هم متعفن است و همان گونه که بدن بی جان چیزی را حس نمی کند و این جانداران هستند که می فهمند، نفس بدون حکمت هم همان گونه است، خود احساس نمی کند و حکیمان احساس می کنند.
به یکی از حکیمان گفته شد: مردم را چه می شود که از حق گمراه می گردند آیا معتقدی که در ایشان قوت شناخت آفریده نشده است؟ گفت: نه، قوت شناخت در ایشان آفریده شده است ولی ایشان آن را در غیر راه خودش و برای چیزی که بدان جهت آفریده نشده است به کار می برند، مثل اینکه زهری به کسی بدهی که دشمنش را با آن بکشد و او با آن زهر خودکشی کند.
و قال علیهالسلام
قَدْ بُصِّرْتُمْ إِنْ أَبْصَرْتُمْ،وَ قَدْ هُدِیتُمْ إِنِ اهْتَدَیْتُمْ،وَ أُسْمِعْتُمْ إِنِ اسْتَمَعْتُمْ.
امام علیه السلام فرمود:
حقیقت به شما نشان داده شده است اگر چشم بینا داشته باشید،و وسایل هدایت در اختیار شماست اگر هدایتپذیر باشید،و صدای حق در گوش شماست اگر گوش شنوا داشته باشید. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر در ذیل این کلام حکمتآمیز مینویسد:این در واقع جملههایی است که مرحوم سید رضی از خطبه شماره 20 بر گرفته است سپس میافزاید:ما مدارک آن را در ذیل آن خطبه بیان کردیم.(ولی باید توجه داشت که بین این عبارت و عبارتی که در آن خطبه آمده تفاوتهایی هست و آنچه در آن خطبه آمده با سیاق عبارت مناسبتر است).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 138). )
حقیقت برای حقطلبان آشکار است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود اشاره به این نکته میکند که خداوند اسباب هدایت را آماده کرده است اگر از آن بهره نگیرید کوتاهی از شماست، میفرماید:«حقیقت به شما نشان داده شده است اگر چشم بینا داشته باشید و وسائل هدایت در اختیار شماست اگر هدایتپذیر باشید و صدای حق در گوش شماست اگر گوش شنوا داشته باشید»؛ (قَدْ بُصِّرْتُمْ إِنْ أَبْصَرْتُمْ،وَ قَدْ هُدِیتُمْ إِنِ اهْتَدَیْتُمْ،وَ أُسْمِعْتُمْ إِنِ اسْتَمَعْتُمْ) .
هدف امام علیه السلام از بیان این سخن آن است که خداوند تمام وسایل هدایت و نجات و سعادت را در اختیار شما گذاشته است،آیات قدرتش را در پهنه آفرینش به شما نشان داده،درسهای عبرتش را درباره اقوام پیشین در برابر شما قرار داده است چشم باز کنید و آثار او را در عالم و سرنوشت اقوام گذشته را با چشم خود ببینید.
از سویی دیگر پیامبرانش مخصوصاً رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله را با کتب آسمانی ارسال داشته و پیام حق در گوش شما خوانده شده؛پیامی که هم مشتمل بر معارف و عقاید است و هم راه و رسم عبودیت و طریق تهذیب اخلاق و همچنین راه بهتر زیستن و سعادتمند شدن،همه این پیامها به گوش شما خوانده شده است.سعی کنید آنها را بشنوید و در سایه آن دیدنیها و این شنیدنیها راه هدایت را در برابر شما گشوده است اگر تصمیم بر هدایت یافتن داشته باشید شتاب کنید و در این راه گام بگذارید و به سوی سرمنزل مقصود حرکت کنید.
امام علیه السلام میفرماید:خداوند به همه شما اتمام حجت کرده اگر راه خطا رفتید و گرفتار مجازات الهی در دنیا و آخرت شدید بدانید بر اثر کوتاهی خودتان بوده است.ریشههای این گفتار حکیمانه در قرآن مجید است.در آیه 104 سوره «انعام»میخوانیم: «قَدْ جاءَکُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْها» ؛دلایل بصیرت آفرین از طرف پروردگارتان برای شما آمده؛کسی که (به وسیله آن،) بصیرت و آگاهی یافت،به سود خود اوست؛و کسی که از دیدن آن چشم پوشید به زیان خودش میباشد».
در آیه 204 سوره«اعراف»میخوانیم: «وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ» ؛هنگامی که قرآن خوانده شود،گوش فرا دهید و خاموش باشید؛شاید مشمول رحمت (خدا) شوید».
در قرآن مجید کرارا درباره دوزخیان و کفار سخن به میان آمده و آنها را افرادی میشمارد که گوش دارند و نمیشنوند،چشم دارند و نمیبینند، میفرماید: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ» ؛به یقین گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم؛آنها دلها ( عقلها)یی دارند که با آن (اندیشه نمیکنند و) نمیفهمند؛و چشمانی که با آن نمیبینند؛و گوشهایی که با آن نمیشنوند؛آنها همچون چهارپایانند؛بلکه گمراهتر! اینان همان غافلانند (چون امکان هدایت دارند و بهره نمیگیرند)». ( .اعراف،آیه 179. )
در آیه 10 سوره«ملک»از قول دوزخیان چنین نقل شده است: «وَ قالُوا لَوْ کُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ» ؛و میگویند:اگر ما گوش شنوا داشتیم یا تعقّل میکردیم،در میان دوزخیان نبودیم».
از آیات قرآنی و کلام حکیمانه بالا و روایات فراوان اسلامی استفاده میشود که آنچه برای هدایت انسانها لازم بوده از سوی خداوند فراهم شده است.
مشکل از ناحیه انسانهایی است که فاقد گوش شنوا و چشم بینا هستند.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«لَیْسَ الْأعْمی مَنْ یَعْمی بَصَرُهُ إنَّمَا الْأعْمی مَنْ تَعْمی بَصیرَتُهُ ؛نابینا کسی نیست که چشم خود را از دست داده باشد.
نابینا کسی است که بصیرت ندارد». ( .کنزالعمّال،ج 1،ص 243،ح 1220. )
در خطبه 88 نهجالبلاغه نیز آمده بود:
«مَا کُلُّ ذِی قَلْبٍ بِلَبِیبٍ وَ لَا کُلُّ ذِی سَمْعٍ بِسَمِیعٍ وَ لَا کُلُّ نَاظِرٍ بِبَصِیر ؛نه هر کس که دل دارد خردمند و نه هر کس که گوش دارد شنواست و نه هر کس که چشم دارد بیناست».
در دعاها نیز مکرر از خدا چشم بینا و گوش شنوا و قلب دانا میخواهیم؛از جمله در دعایی ذیل زیارت آل یاسین آمده است که ده چیز از خداوند تقاضا میکنیم از جمله اینکه چشم مرا را از نور بینش و گوش مرا از نور حکمت پر کن؛
«وَأَنْ تَمْلَأ...وَبَصَرِی نُورَ الضِّیَاءِ وَسَمْعِی نُورَ الْحِکْمَة» . ( .احتجاج طبرسی،ج 2،ص 494.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Your minds are opened when you see. You are guided when you receive guidance, and you are made to hear when you do hear.”
وَ قَالَ علیه السلام عَاتِب أَخَاکَ بِالإِحسَانِ إِلَیهِ وَ اردُد شَرّهُ بِالإِنعَامِ عَلَیهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: برادرت را با احسانی که در حق او میکنی سرزنش کن، و شر او را با بخشش باز گردان .
برادرت را با نیکویی بدو سرزنش کن، و گزند وی را به بخشش بدو به وی بازگردان.
این کلامرا فرموده در حدیثی که طول دارد عتاب و ملامت کن برادر خود را بر کار بد و نیکوئی کردن باو و باز گردان شر او را بنعمت دادن بر او
و فرمود (علیه السلام): دوست خود را با نیکی کردن در حق او سرزنش کن و با بخشش به او گزندش را باز گردان.
و آن حضرت فرمود:برادرت را با نیکی به او سرزنش کن،و شرّش را با بخشش به او باز گردان .
شروح:
(برادر مسلمانت را با نیکی کردن به او سرزنش کن، و کار بدش را با بخشش به او بازگردان). یعنی به جای سرزنش به گفتار و رفتار در حق برادر مسلمانت نیکی و بخشش کن، که اینها در جلب نظر و دفع شر و بدی او سودمندتر و موثرتر است. کلمهی عتاب، استعاره آورده شده است از احسان، زیرا هر دو برای بازگشت شخص سرزنش شده به کار میروند.
وَ قَالَ علیه السلام عَاتِبْ أَخَاکَ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ وَ ارْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَیْهِ .
الأصل فی هذا قول الله تعالی اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ ( سورة فصلت 34. ) و روی المبرد فی الکامل عن ابن عائشة عن رجل من أهل الشام قال دخلت المدینة فرأیت رجلا راکبا علی بغلة لم أر أحسن وجها و لا ثوبا و لا سمتا و لا دابة منه فمال قلبی إلیه فسألت عنه فقیل هذا الحسن بن الحسن بن علی فامتلأ قلبی له بغضا و حسدت علیا أن یکون له ابن مثله فصرت إلیه و قلت له أنت ابن أبی طالب فقال أنا ابن ابنه قلت فبک و بأبیک فلما انقضی کلامی قال أحسبک غریبا قلت أجل قال فمل بنا فإن احتجت إلی منزل أنزلناک أو إلی مال واسیناک أو إلی حاجة عاوناک.
فانصرفت عنه و ما علی الأرض أحد أحب إلی منه ( الکامل 2:5،6.).
و قال محمود الوراق إنی شکرت لظالمی ظلمی
و غدوت ذا أجر و محمدة
قال المبرد أخذ هذا المعنی من قول رجل من قریش قال له رجل منهم إنی مررت بآل فلان و هم یشتمونک شتما رحمتک منه قال أ فسمعتنی أقول إلا خیرا قال لا قال إیاهم فارحم ( الکامل 2:4،5. ) .
و قال رجل لأبی بکر لأشتمنک شتما یدخل معک قبرک فقال معک و الله یدخل لا معی ( الکامل 2:5. )
(و قال علیهالسلام: عاتب اخاک) عتاب و ملامت کن برادر خود را بر کار بد (بالاحسان الیه) به نیکویی کردن به سوی او (و اردد شره) و بازگردان شر او را (بالانعام علیه) به نعمت دادن به او یعنی به جای عتاب قولی و فعلی، احسان نمای به او و انعام فرمای در حق او زیرا که احسان و انعام، انفع است در میل دادن او به سوی خود و دفع شر نمودن از خود.
سرزنش و عتاب کن با برادر خود چون از طریق وفا بگردد به احسان با او، و باز گردان شر او را از خود به انعام بر او. و این طریقه با لئیمان و به نااهلان روا نباشد که آنجا احسان و امتنان فایده ندهد، و اکرام و انعام شرشان باز نگرداند، اما نیکان و مومنان و دوستان چون از کسی برنجند با ایشان طریق احسان باید سپردن، و دلهای ایشان صید خویش نمودن، و مودت بیمار به اصلاح آوردن که (الانسان عبید الاحسان)
و قال علیهالسلام: «عاقب اخاک بالاحسان الیه و اردد شره بالانعام علیه.» یعنی و گفت علیهالسلام که عقاب کن برادر تو را و دوست تو را به احسان و نیکی کردن به او، یعنی به جای عقوبت احسان کن که درد شرمندگی بیشتر است از درد عقوبت و دفع کن اذیت برادر تو را به عطا و بخشش دادن به او، نه به اذیت او، زیرا که عطیه باعث دوستی است که دافع اذیت است بالمره و اذیت موجب مزید دشمنی و باقی دارندهی اذیت است.
المعنی: لا یخلو الصدیق و ان کان من اهل الاماته و الایمان من نقص فی المعاشره یستحق به العتاب، او سوء فعل یوذی به الاحباب، فقال (علیه السلام): الاحسان الیه اردع له من العتاب، و الانعام علیه ارفع لشره و سوء عمله و ادبه کما قال الله تعالی (24- السجده- ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوه کانه ولی حمیم) و هذا حکمه مع من یصدق علیه انه اخ و صدیق، و لکن لا تشمل من هو اضل من الانعام، کما قال الشاعر: فوضع الندی فی موضع السیف بالعلی مضر کوضع السیف فی موضع الندی الترجمه: با احسان دوستت را سرزنش کن، و با بخشش بدرفتاریش را از خود بگردان.
بجای گله کن تو احسان به دوست***ببخشش بگردان ز خود شر دوست
اقول: فی (المعجم) عن ابیالفضل بن ثوابه قال: قدم البحتری النیل علی احمد الاسکافی مادحا له فلم یثبه، فهجاه بقصیده اولها (قصه النیل فاسمعوها عجاب) و جمع الی هجائه ایاه هجاء بنیثوابه، و بلغ ذلک ابی فبعث الیه بالف درهم و ثیابا و دابه بسرجها و لجامها، فرده و قال: قد اسلفتکم اساءه فلا یجوز معه قبول صلتکم. فکتب الیه ابی: اما الاساءه فمغفوره و المعذره مشکوره، و الحسنات یذهبن السیئات، و ما یاسو جراحک مثل یدک، و قد رددت الیک ما رددته علی، و اضعفته فان تلافیت ما فرط منک اثبنا و شکرنا و ان لم تفعل احتملنا و صبرنا. فقبل البحتری: ما بعث به الیه. و کتب الی ابی: کلامک و الله احسن من شعری، و قد اسلفتنی ما اخجلنی، و حملتنی ما اثقلنی، (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) و سیاتیک ثنائی. ثم غدا علیه بقصیده اولها (ضلال لها ماذا ارادت من الصد) و قال فیه ایضا ما اوله (برق اضاء العقیق من صرمه) و ما اوله (ان دعاه داعی الهوی فاجابه) فلم یزل ابی بعد ذلک یصله و یتابع بره لدیه حتی افترقا. و فی (شعراء القتیبی): کان بشر بن ابیحازم الاسدی فی اول امره یهجو اوس بن حارثه بن لام الطائی، فاسرته بنو نبهان من طی فرکب الیهم اوس فاستوهبه منهم و اراد احراقه، فقالت له سعدی امه: قبح الله رایک اکرم الرجل و احسن الیه فانه لا یمحو ما قال غیر لسانه. ففعل فجعل بشر مکان کل قصیده هجاء قصیده مدح. و فی (کامل المبرد): کان النعمان بن المنذر دعا بحله و عنده وفود العرب من کل حی، فقال: احضروا فی غد فانی ملبس هذه الحله اکرمکم. فحضر القوم جمیعا الا اوس بن حارثه، فقیل له: لم تخلفت؟ فقال: ان کان المراد غیری فاجمل الاشیاء الا اکون حاضرا، و ان کنت انا المراد فساطلب و یعرف مکانی. فلما جلس النعمان لم یر اوسا، فقال: اذهبوا الی اوس فقولوا له: احضر آمنا مما خفت. فحضر فالبس الحله، فحسده قوم من اهله فقالوا للحطیئه: اهجه و لک ثلاثمائه ناقه، فقال الحطیئه: کیف اهجو رجلا لم یکن فی بیتی اثاث و لا مال الا من عنده. ثم قال: کیف الهجاء و ما تنفک صالحه من آل لام بظهر الغیب تاتینی فقال لهم بشر بن ابیحازم: انا اهجوه لکم، فاخذ الابل و فعل، فاغار اوس علی الابل فاکتسحها فجعل لا یستجیر حیا الا قال قد اجرتک الا من اوس - و کان بشر فی هجائه اوسا ذکر امه- فاتی به فدخل اوس علی امه فقال: قد (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) اتینا ببشر الهاجی لک ولی فما ترین فیه؟
فقالت: او تطیعنی فیه؟ قال: نعم. قالت: اری ان ترد علیه ماله و تعفو عنه و تحبوه و احبوه فانه لا یغسل هجاءه الا مدحه. فخرج الیه فقال له: ان امی سعدی التی کنت تهجوها قد امرت فیک بکذا و کذا. فقال: لا جرم و الله لا مدحت احدا حتی اموت غیرک، ففیه یقول: الی اوس بن حارثه بن لام لیقضی حاجتی فی من قضاها و ما و طی الثری مثل ابن سعدی و لا لبس النعال و لا احتذاها و قال ابن ابیالحدید الاصل فیه قوله تعالی ( … ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوه کانه ولی حمیم). و فی (کامل المبرد): عن ابن عائشه: قال رجل من اهل الشام: دخلت المدینه فرایت رجلا راکبا علی بغله لم ار احسن وجها و لا ثوبا و لا مسمنا و لا دابه منه، فمال قلبی الیه، فسالت عنه فقیل: هذا الحسن بن علی. فامتلا قلبی له بغضا و حسدت علیا ان یکون له ابن مثله، فصرت الیه و قلت له: انت ابن ابیطالب؟ فقال: انا ابن ابنه. قلت: فبک و بابیک- اسبهما- فلما انقضی کلامی قال: احسبک غریبا؟ قلت: اجل. قال: فمل بنا فان احتجت الی منزل انزلناک او الی مال و اسیناک او الی حاجه عاوناک. فانصرفت عنه و ما علی الارض احد احب الی منه. و قال محمود الوراق: انی شکرت لظالمی ظلمی و غفرت ذاک له علی علم و رایته اسدی الی یدا لما ابان بجهله حلمی (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) رجعت اساءته علیه و احسانی فعاد مضاعف الاجر و غدوت ذا اجر و محمده و غدا بکسب الظلم والاثم فکانما الاحسان کان له و انا المسیء الیه فی الحکم ما زال یظلمنی و ارحمه حتی بکیت له من الظلم اخذ هذا المعنی من قول رجل من قریش، قال له رجل منهم: انی مررت بال فلان و هم یشتمونک شتما رحمتک منه. قال: افسمعتنی اقول الا خیرا؟ قال: لا. قال: فایاهم فارحم. فلت: شعر الوراق و کلام القرشی غیر مربوط بالمقام کما لا یخفی.
لا باس علیک اذا انت اغضیت و تحملت ما تکره من صدیق او جار او ای انسان، بل خیر لک و له و للانسانیه ایضا ان تسامحه و تحسن الیه عسی ان یخجل من نفسه، فیونبها و یکفر عن فعلته بما یرضیک.. هذا، الی ان المحسن یعم باحسانه جمیع الناس حتی من اساء الیه، و الحلیم یعفو و یصفح، و الکریم یجود علی من بخل علیه، و الله یقول: (ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوه کانه ولی حمیم- 34 فصلت). و من یرغب عن امره الا من سفه نفسه.
امام علیهالسلام (درباره نیکی) فرموده است: برادر (دوست) خود را با نیکی سرزنش کن (به جای سرزنش به او نیکی نما تا شرمنده شود چون شرمندگی از هر سرزنش اثرش بیشتر است) و بدی او را با بخشش بر او برطرف گردان (زیرا بخشش موجب دوستی است و بدی در برابر بدی سبب زیاد کردن دشمنی، در قرآن کریم س 23 ی 96 میفرماید: ادفع بالتی هی احسن السیئه یعنی آزار و بدی امت را به آنچه نیکوتر است دفع کن).
مبرد در کتاب (الکامل) مینویسد: (یک نفر شامی گفت وارد مدینه شدم دیدم مردی روی اشتر سوار است که زیباتر از او از نظر لباس، صورت و هیکل ندیده بودم. به او علاقه پیدا کردم از کسی پرسیدم کیست؟ گفتند: او حسن فرزند حسن بن علی (علیه السلام) است من از شدت کینه نسبت به او بغض کردم و ناراحت شدم که علی علیهالسلام چنین فرزندی داشته باشد، نزدیکش رفتم و گفتم: تو فرزند ابیطالب هستی؟ فرمود: من پسر فرزند ابیطالب هستم. من به او جسارت کردم وقتی مطلب من تمام شد فرمود: فکر میکنم غریب باشی؟ عرض کردم: آری. فرمود: به ما نزدیک شو اگر منزل میخواهی به تو میدهیم اگر مال میخواهی در اختیارت میگذاریم و اگر حاجت میخواهی به تو کمک مینمائیم. من از خدمت حضرت در حالی مرخص شدم که بهتر از او در نظرم کسی نبود. آری او در مکتب قرآن تربیت یافته که میفرماید: (خوب و بد مساوی نیست بدی را با خوبی جبران کن. در نتیجه میان تو و آن کسی که دشمنی وجود دارد گویا دوستی در حد خویشاوندی بوجود میآید. به چنین مقامی فقط کسانی میرسند که بردبار باشند و یا داراری بهرهای بزرگ از اخلاق).
و قال علیهالسلام: (عاتب اخاک بالاحسان الیه) ای ان اردت عتابه فی امر صدر عنه و اسائه ارتکبها، فعاتبه، بان تحسن الیه، فان الاحسان آلم انواع العتاب فی النفوس الرفیعه (و اردد شره بالانعام علیه) فان الانسان اذا انعم علی شخص استحی ذلک الشخص ان یفعل الشیء بالنسبه الانسان، و هذه الکلمه من اجل الکلمات و اعظمها فی نشر الموده، و رده الاعتداء.
اللغه: عتب علیه: انکر علیه شیئا من فعله. اردد: اصرف. الانعام: العطایا. الشرح: هذا هو ادب ائمتنا و منهاجهم فی تادیب شیعتهم … هذا هو سلوکهم مع من کان یوذیهم … انه الصفح و العفو و الاحسان … لقد نالوا اکبر قسط و رجعوا باوفر نصیب من هذه المکارم … لقد علموا الناس کیف یتجسد الاسلام بشرا یتحرک علی هذه الارض … فاذا اردت معاتبه اخیک فلا تقابله بالشده و القسوه و لا بالکلمه القارصه بل قابله بالاحسان الیه و التفضل علیه و اذا آذاک فاکرمه و انعم علیه حتی یعود الی رشده و یلتفت الی ربه و یرجع الی ضمیره …
«برادرت را با نیکویی کردن به او سرزنش کن و بدی او را با بخشش و ارزانی داشتن نعمت بر او برگردان».
اصل این سخن گفتار خداوند است که می فرماید: «به هر چه نیکوتر است دفع کن و آن گاه کسی که میان تو و او دشمنی است همچون دوستی گرم و مهربان خواهد شد.» مبرد در الکامل، از قول ابن عایشه، از قول مردی، از شامیان نقل می کند که می گفته است: وارد مدینه شدم، مردی را سوار بر استری دیدم که هیچ کس را از لحاظ زیبایی و آراستگی از نظر لباس و مرکب چنان ندیده بودم، دل من به او مایل شد و پرسیدم کیست، گفتند: حسن بن علی است، دلم از کینه او آکنده شد و بر علی رشک بردم که چنین پسری دارد، پیش او رفتم و گفتم: تو پسر ابو طالبی گفت: من پسر پسر اویم. گفتم: نفرین بر تو و بر پدرت باد. چون سخنم تمام شد، فرمود: گمانم این است که در این شهر غریب هستی. گفتم: آری. گفت: پیش ما بیا، اگر به منزل نیاز داری، منزلت می دهیم، اگر به مال نیازمندی، تو را کمک می کنیم و اگر نیاز دیگری داری، یاریت می دهیم. من برگشتم در حالی که روی زمین هیچ کس در نظرم محبوب تر از او نبود.
محمود وراق هم در این باره اشعاری سروده است: «من ظلم کسی را که بر من ستم می کند، سپاسگزارم و آن را با علم به ستمش بر او می بخشم...». مبرد می گوید: محمود وراق این شعر را از مضمون سخن مردی از قریش گرفته است که مردی به او گفت: از کنار فلان خاندان گذشتم چنان دشنامی به تو می دادند که بر تو رحمت آوردم و برایت آمرزش خواستم. آن مرد گفت: آیا تا کنون شنیده ای که من جز خیر چیزی بگویم. گفت: نه، گفت: برای آنان هم رحمت آور و آمرزش بخواه.
مردی به ابو بکر گفت: چنان دشنامی به تو می دهم که در گور هم همراه تو باشد. گفت: به خدا سوگند آن دشنام همراه تو خواهد بود، با من در گورم نخواهد آمد.
و قال علیهالسلام
عَاتِبْ أَخَاکَ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ،وَ ارْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَیْهِ.
امام علیه السلام فرمود:
برادرت را (به هنگامی که خطایی از او سر میزند) با نیکی کردن به او سرزنش کن! و شر وی را از راه بخشش به او دور ساز! ( . سند گفتار حکیمانه: این کلام حکمتآمیز به گفته مرحوم خطیب در کتاب مصادر در کتابهای زیاد دیگری بعد از مرحوم سید رضی نوشته شده است.افرادی که بعید است با نوشتههای مرحوم سید رضی ارتباطی داشته باشند؛از جمله یاقوت مستعصمی در کتاب اسرار الحکماء و زمخشری در ربیع الابرار و وطواط در الغرر و العرر و ابن قاسم در روض الاخیار.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 138).)
بهترین راه دفع شرّ
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود بهترین راه رفع مزاحمتهای بعضی از دوستان را بیان کرده،میفرماید:«برادرت را (به هنگامی که خطایی از او سر میزند) با نیکی کردن به او سرزنش کن و شر وی را از راه بخشش به او دور ساز»؛ (عَاتِبْ أَخَاکَ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ،وَ ارْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَیْهِ) .
ناگفته پیداست که گاه دوستان-به ویژه هنگامی که مدت دوستی طولانی باشد-بیمهریهایی در حق یکدیگر انجام میدهند،اگر باب گله و سرزنش و مقابله به مثل گشوده شود ممکن است این شکاف روز به روز بیشتر گردد و نامهربانیها به شکل تصاعدی پیش رود و چه بسا رشته اخوت و دوستی از هم گسسته شود؛اما اگر به جای مقابله به مثل،مقابله به ضد انجام شود آنگونه که امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش فرموده است،به زودی این وضع پایان مییابد و شخص خطاکار از کرده خود پشیمان میگردد و در مقام جبران بر میآید.
فی المثل او به هنگام بازگشت از یک سفر زیارتی به دیدار من نیامد به جای اینکه او را سرزنش کنم انتظار میکشم در موقع مناسب به دیدارش بروم؛بدیهی است که هرقدر او فرد کم محبّتی باشد باز تحت تأثیر قرار میگیرد یا به هنگام نیاز به وام از دادن وام به من خودداری کرد؛اما من به هنگامی که احساس میکنم نیاز دارد به سراغش میروم و وام بیشتری در اختیارش میگذارم.به یقین در آینده بیمهری خود را تکرار نخواهد کرد.
اساس این سخن همان است که در قرآن مجید آمده میفرماید «ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ» ؛بدی را با نیکی دفع کن،ناگاه (خواهی دید) همان کس که میان تو و او دشمنی است،گویی دوستی گرم و صمیمی است». ( .فصلت،آیه 34.)
ولی همانگونه که در آیه بعد از این آیه آمده است همه افراد این قدر ظرفیت و سعه صدر ندارند که بتوانند بدیها را با خوبی و بیمهریها را با محبت پاسخ گویند،میفرماید: «وَ ما یُلَقّاها إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ ما یُلَقّاها إِلاّ ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ» ؛اما جز کسانی که دارای صبر و استقامتند به این مقام نمیرسند و جز کسانی که بهره عظیمی (از ایمان و تقوا) دارند به آن نایل نمیگردند».
رفتار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام و اصحاب و یاران ایشان الگوی روشنی برای این مطلب است.
بعد از داستان فتح مکه؛بسیاری از مسلمانان انتظار داشتند که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله انتقام خونین و شدیدی از آنها بگیرد و سرزمین مکه را از لوث وجودشان پاک سازد.حتی بعضی از آنها پیش خود شعار«الْیَوْمَ یَوْمُ الْمَلْحَمَة؛امروز روز انتقام است»را سر دادند ولی ناگهان دیدند که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله با جمله کوتاه و پرمعنای
«اذْهَبُوا انْتُمُ الطُّلَقاء ؛بروید که همه آزادید»و شعار
«الْیَوْمَ یَوْمُ الْمَرْحَمَة؛ امروز روز بخشش است»صحنه را به کلی عوض کرد و همین سبب شد اکثر دشمنان اسلام به دوستان صمیمی پیامبر صلی الله علیه و آله مبدل شدند و طبق آیه شریفه «وَ رَأَیْتَ النّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللّهِ أَفْواجاً» ؛و ببینی مردم گروه گروه وارد دین خدا میشوند». ( .نصر،آیه 2.)
امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز بعد از جنگ جمل نه انتقامی از آتشافروزان جنگ جمل گرفت و نه اموال آنها را به غنیمت برداشت،بلکه فرمان عفو صادر فرمود و همسر پیامبر را که آتشافروز اصلی جنگ بود با احترام کامل به مدینه باز گرداند.
در حالات امامان معصوم علیه السلام دیگر نیز نظیر همین معنا درباره دشمنان سرسخت دیده میشود.از جمله طبق آنچه مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار در باب مکارم اخلاق امام سجاد علیه السلام آورده میخوانیم که شخصی در برابر آن امام بزرگوار ایستاد و زبان به دشنام و ناسزا گویی گشود.حضرت سخنی به او نگفت.هنگامی که گفتار او تمام شد و باز گشت امام علیه السلام به یارانش که آنجا نشسته بودند فرمود:شنیدید این مرد چه گفت؟ دوست دارم همراه من بیایید تا پاسخ مرا به او بشنوید.عرض کردند:مانعی ندارد و آنها مایل بودند که امام علیه السلام پاسخی همچون سخنان او بدهد ولی دیدند امام علیه السلام در اثنای راه این را آیه شریفه را تلاوت میکند: «وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» ؛ (پرهیزگاران کسانی هستند که) خشم خود را فرو میبرند؛و از خطای مردم در میگذرند؛و خدا نیکوکاران را دوست دارد». ( .آل عمران،آیه 134.) با شنیدن این آیه دانستیم که حضرت نمیخواهد مقابله به مثل کند.هنگامی که به منزل آن شخص رسیدیم.
امام علیه السلام او را با صدای بلند فرا خواند.فرمود:بگویید علی بن الحسین است.او از خانه بیرون آمد در حالی که آماده شنیدن سخنان تند و شدید بود.در اینجا امام علیه السلام به او روی کرد و فرمود:
«یَا أَخِی إِنَّکَ کُنْتَ قَدْ وَقَفْتَ عَلَیَّ آنِفاً فَقُلْتَ وَقُلْتَ فَإِنْ کُنْتَ قُلْتَ مَا فِیَّ فَأَسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِنْهُ وَإِنْ کُنْتَ قُلْتَ مَا لَیْسَ فِیَّ فَغَفَرَ اللَّهُ لَک ؛برادر تو الان نزد من آمدی و آنچه را میخواستی گفتی اگر نسبتهایی را که به من دادی در من هست من از خدا برای خودم آمرزش میطلبم و اگر آنچه گفتی در من نیست برای تو طلب آمرزش میکنم».هنگامی که آن مرد این محبت و لطف و عطوفت را دید پیشانی امام علیه السلام را بوسید و گفت:من چیزهایی گفتم که در تو نبود و لایق خودم بود. ( .بحار الانوار،ج 46،ص 54،ح 1. )
این گفتار دامنهدار را با حدیثی از حالات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم.در مناقب ابن شهرآشوب درباره اخلاق رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
«وَ لَا یَجْزِی بِالسَّیِّئَةِ السَّیِّئَةَ وَ لَکِنْ یَغْفِرُ وَ یَصْفَحُ ؛بدی را به بدی جزا نمیداد بلکه (با خوبی به مقابله با آن میپرداخت و) میبخشید و صرف نظر میکرد». ( .همان،ج 16،ص 228،ح 34به نقل از مناقب ابن شهر آشوب،ج 1،ص 147.)
به گفته شاعر:
بدی را بدی سهل باشد جزا اگر مردی
أَحْسِنْ إِلَی مَنْ أَسَاء!
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Remonstrate with your brother by being kind to him, and respond to his evil by being generous to him.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن وَضَعَ نَفسَهُ مَوَاضِعَ التّهَمَةِ فَلَا یَلُومَنّ مَن أَسَاءَ بِهِ الظّنّ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کسی که خود را در جایگاه تهمت قرار داد، نباید جز خود را نکوهش کند !
آن که خود را در جاهایی که موجب بدگمانی است نهاد، آن را که گمان بد بدو برد سرزنش مکناد.
و فرمود هر بنهد نفس خود را در مواضع تهمت پس باید که ملامت نکند کسی را که بد کند باو گمان را
و فرمود (علیه السلام): هر که به جاهایی رود که تهمت انگیز است، نباید کسی را که به او بدگمان شده است، ملامت کند.
و آن حضرت فرمود:آن که خود را در مواضع تهمت قرار دهد نباید بد گمان به خویش را سرزنش نماید .
شروح:
(کسی که خود را در معرض اتهام و بدگمانی قرار دهد نباید آن کس را که به او گمان بد برد، سرزنش کند). زیرا او خود باعث شده تا به او گمان بد برند. و سرزنش به کسی که گمان بد به وی برده است معنی ندارد، زیرا بدگمانی او مستند به قرینهای است که زمینهی به وجود آمدن چنین گمانی است.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ مَوَاضِعَ التُّهَمَةِ فَلاَ یَلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ .
رأی بعض الصحابة رسول الله ص واقفا فی درب من دروب المدینة و معه امرأة فسلم علیه فرد علیه فلما جاوزه ناداه فقال هذه زوجتی فلانة قال یا رسول الله أ و فیک یظن فقال إن الشیطان یجری من ابن آدم مجری الدم.
و جاء فی الحدیث المرفوع دع ما یریبک إلی ما لا یریبک.
و قال أیضا لا یکمل إیمان عبد حتی یترک ما لا بأس به.
و قد أخذ هذا المعنی شاعر فقال و زعمت أنک لا تلوط فقل لنا
(و قال علیهالسلام: من وضع نفسه) کسی که بنهد نفس خود را یعنی بنشیند (مواضع التهمه) در جایهای تهمت (فلا یلومن) پس باید ملامت و سرزنش نکند (من اساء به الظن) کسی را که بد کند به او گمان خود را یعنی بدگمان شود به او در آن مواضع. و از اینجا است که حضرت رسالت صلی الله علیه و آله فرموده که: (اتقوا فی مواضع التهم)
هر که بگذارد خود را در جایهای تهمت و درآید در مواقع بدگمانی، پس باید ملامت نکند آن را که بد کند به او گمان را. وصیت میفرماید بپرهیز کردن از مواضع تهمت چنانچه از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم مرویست (اتقوا مواضع التهم)
و قال علیهالسلام: «من وضع نفسه مواضع التهمه فلا یلومن من ساء به الظن.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که گذاشت نفس خود را در مکانهای متهم شدن و پرهیز نکرد از مکان تهمت، پس ملامت نکند کسی را که گمان بد به او ببرد.
المعنی: ینبغی للمسلم ان یحفظ ظاهره من المساوی و العیوب، لان ظاهر حال المسلم السلامه من الماثم، و هو دلیل عدالته و سبیل الاعتماد علیه و سبب حرمه غیبته و ذکر معایبه، و لا ینبغی له ان یضع نفسه فی مظان السوء کالمعاشره مع الفجار، او القعود علی دکه الخمار، فانه یوجب التهمه و العار. الترجمه: هر که در تهمت گاه نشیند بدگمانی مردم بیند، و جز خود را سرزنش نباید کرد.
هر که بر دکهی میخانه نشست***بگمان همه میباشد مست
نکند سرزنش از بدبینان***که سزاوار ملامت خودش است
اقول: رواه (الکافی) عن السکونی عن الصادق (علیه السلام) عنه (علیه السلام)، و رواه امالی الصدوق عن ابیالجارود عن ابیجعفر عن ابیه عنه علیهم السلام، و روی (الاختصاص) عن ابیالجارود قال: قال امیرالمومنین (علیه السلام): (من اوقف نفسه موقف التهمه فلا یلو من من اساء به الظن، و من کتم سره کانت الخیره بیده). و روی (امالی ابن الشیخ) عن العقیلی انه (علیه السلام) قال لابنه الحسن (و ایاک و مواطن التهمه و المجلس المظنون به السوء، فان قرین السوء (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) یغر جلیسه). و فی (المستظرفات) عن جامع البزنطی عن الصادق (علیه السلام): اتقوا مواقف الریبه، و لا یقفن احدکم مع امه فی الطریق فانه لیس کل احد یعرفها. و قال ابن ابیالحدید: رای بعض الصحابه النبی (صلی الله علیه و آله) واقفا فی درب من دروب المدینه و معه امراه فسلم علیه فرد علیه، فلما جاوزه ناداه فقال: هذه زوجتی فلانه. فقال: اوفیک یظن؟ فقال: ان الشیظان یجری من ابن آدم مجری الدم. قلت: انما روی (سنن ابیداود) فی باب (المعتکف یدخل البیت) عن صفیه اتیت النبی (صلی الله علیه و آله) ازوره لیلا- و کان معتکفا- فحدثته ثم قمت فانقلبت فقام معی لیقلبنی فمر رجلان من الانصار فلما رایا النبی (صلی الله علیه و آله) اسرعا فقال: علی رسلکما انها صفیه بنت حی. قالا: سبحان الله یا رسول الله. قال: ان الشیطان یجری من الانسان مجری الدم فخشیت ان یقذف فی قلوبکما شیئا.
من قارب مواضع الریبه ارتاب به الناس، و اساء الی نفسه بنفسه. و روی ان صحابیا رای النبی (صلی الله علیه و آله) و معه امراه، فقال له النبی: هذه زوجتی فلانه. قال: یا رسول الله افیک یظن؟ قال: الشیطان یجری من ابن آدم مجری الدم.
امام علیهالسلام (در پرهیز از جاهای تهمت) فرموده است: هر که به جاهای تهمت و بدگمانی برود بدگمان به خود را نباید سرزنش نماید (زیرا خود سبب شده که به او گمان بد برند).
هر قدر انسان از نظر معنوی مورد اعتماد باشد باز هم باید در برابر احتمال تهمت آمادگی داشته باشد و خود را از مورد تهمت بیرون آورد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در کنار یکی از درهای مدینه همراه زنی ایستاده بود، کسی به آن حضرت رسید و سلام کرد آنگاه که چند قدمی حرکت کرد حضرت او را صدا زد و فرمود: این زن همسر من است. آن شخص عرضه داشت آیا ممکن است کسی درباره شما گمان بد ببرد؟ حضرت فرمود: (شیطان نسبت به فرزند آدم همانند خون در رگ و پوست نفوذ دارد). آری شیطان وظیفه دارد و سوگند یاد کرده که مردم را گمراه کند خدا هم بوسیله پیامبرانش سفارش کرده که مردم از وسوسههای شیطان پرهیز کنند و آنان را روز قیامت مواخذه میکند که چرا از شیطان فرمانبردای کردید: (امروز (روز قیامت) شما مجرمین باید از مردم جدا گردید. مگر من با شما فرزندان آدم عهد نبستم که از شیطان پیروی نکنید. او دشمن آشکار شماست مرا عبادت کنید که همین است راه راست. بدون تردید شیطان گمراه کرد از شما گروه کثیری را آیا دقت نکردید و فکر ننمودید). یکی از راههائی که شیطان وسیله سقوط اجتماعی افراد قرار میدهد، وسوسه و سوء ظن نسبت به آنهاست.
و قال علیهالسلام: (من وضع نفسه مواضع التهمه) ای فی موضع یتهم فیه الانسان، کما لو دخل حانه الخمر، و لو لقضاء حاجه مشروعه (فلا یلومن من اساء به الظن) لانه بنفسه سبب آثار الشکوک، و اسائه الظنون.
اللغه: التهمه: ما یتهم به و هو الظن به. اللوم: العذل. الشرح: انت تقیم فی الخماره و علی ابواب الدعاره و تتردد باستمرار عی بیوت الفساد و اللهو و ترید من الناس ان یحسنوا الظن بک هذا امر محال بل لابد و ان یظنوا بک ظن السوء نتیجه مواقفک و مداخلک السیئه فاذا اساووا بک الظن فلا تلو منهم بل یجب ان تلوم نفسک التی لم تتنزه عن هذه المحلات القبیحه … و هذه دعوه الی تجنب الاماکن التی یتهم بها المرء و یساء الظن به من خلالها …
«هر کس که خود را در جایگاههای تهمت قرار دهد، نباید کسی را که به او بدگمان شود سرزنش کند.»
یکی از یاران رسول خدا، آن حضرت را دید که کنار یکی از دروازه های مدینه با زنی ایستاده است. سلام داد و پیامبر پاسخش فرمود. و چون آن صحابی گذشت، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را صدا کرد و فرمود: این فلان همسرم است. آن مرد گفت: ای رسول خدا آیا نسبت به شما گمان بد برده می شود؟ فرمود: «شیطان در آدمی جریان دارد، همچون جریان خون.»
در حدیث مرفوع آمده است: آنچه را که تو را در موضع شک قرار می دهد رها کن و به کاری پرداز که مورد شک قرارت نمی دهد.
و نیز در حدیث آمده است: «ایمان بنده کامل نمی شود تا آنکه چیزهایی را که حرمت ندارد، رها کند.» همین معنی را شاعری گرفته و چنین سروده است: «چنین مدعی هستی که لواط نمی کنی، به ما بگو این غلام بچه که ایستاده است چه می کند، نمکین بودنش بر تو گواهی به بدگمان شدن می دهد و برای بدگمان گواهانی غیر قابل انکار است.»
و قال علیهالسلام
مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ مَوَاضِعَ التُّهَمَةِ فَلَا یَلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که خود را در مواضع تهمت قرار دهد نباید کسی را ملامت کند که به او سوء ظن پیدا میکند (بلکه باید خود را سرزنش کند که اسباب
سوء ظن را فراهم کرده است). ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر میگوید:این کلام حکمتآمیز بخشی از کلماتی است که پیش از سید رضی مرحوم صدوق در کتاب امالی به صورت مسند و مرحوم ابن شعبه حرانی در تحف العقول به صورت مرسل آورده است همانگونه که مرحوم مفید نیز در کتاب اختصاص آن را در لابهلای سخنان حکمتآمیز دیگری به صورت مسند ذکر کرده است،سپس مرحوم خطیب،کلامی نسبتاً طولانی از کلمات امام امیرمؤمنان علیه السلام نقل میکند که مشتمل بر توصیههای مهمی است و جمله مورد بحث در لابهلای آن قرار دارد.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،139).اضافه بر این مرحوم کلینی در کافی،ج 8،ص 152،ح 137،این حدیث را به طور مسند از امیرمؤمنان علیه السلام به این صورت نقل میکند:«مَنْ عَرَّضَ نَفْسَهُ لِلتُّهَمَةِ فَلَا یَلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ وَ مَنْ کَتَمَ سِرَّهُ کَانَتِ الْخِیَرَةُ فِی یَدِه»همچنین در کتاب مسند زید بن علی،ص 501 این کلام حکمتآمیز ذکر شده است. )
از مواضع تهمت بپرهیز
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیز اشاره به نکته مهمی درباره دفع سوء ظنها میکند،میفرماید:«کسی که خود را در مواضع تهمت قرار دهد نباید کسی را ملامت کند که به او سوء ظن پیدا میکند (بلکه باید خود را سرزنش کند که اسباب سوء ظن را فراهم کرده است)»؛ (مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ مَوَاضِعَ التُّهَمَةِ فَلَا یَلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ) .
مسئله سوء ظن و گمان نیاز به هزینه زیادی ندارد؛بسیارند کسانی که از یک یا چند قرینه ظنی فورا گمان بد درباره اشخاص میبرند،به همین دلیل کسانی که میخواهند هدف تیرهای تهمت قرار نگیرند باید خود را از اموری که سوء ظن برانگیز است دور دارند.
قرآن مجید از جمله مسائلی که بر آن تأکید ورزیده این است که مسلمانان نسبت به یکدیگر سوء ظن نداشته باشند «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! از بسیاری از گمانها بپرهیزید چرا که بعضی از گمانها گناه است». ( .حجرات،آیه 12.) نیز دستورات مؤکدی بر«حمل فعل برادر مسلمان بر صحت»داده شده ولی با این حال طبیعت توده مردم این است که از قرائن کوچکی نتیجههای سوئی میگیرند،ناگاه موج بدبینی برمیخیزد و شاید صحنه جامعهای را فرا میگیرد.به همین دلیل در کنار دستور به پرهیز از گمان بد امر شده است که افراد،خود را در موارد سوء ظن و تهمت قرار ندهند.
به بیان دیگر،ما نمیتوانیم بگوییم چون در شریعت اسلام سوء ظن و تجسس حرام است،رفتن در مواضع تهمت مانعی ندارد و مردم باید به وظیفه خود عمل کنند و با حسن ظن به همه چیز بنگرند،زیرا تضمینی نیست که همه به این دستورات اسلامی بدون کم و کاست عمل نمایند،بنابراین سایر مردم تکلیفی دارند و ما هم وظیفهای و اگر بخواهیم این موضوع را گسترش دهیم میتوان گفت:همان گونه که ارتکاب گناه ممنوع است،فراهم کردم زمینههای گناه برای دیگران نیز ممنوع است.
در روایات اسلامی نیز تأکیدهای فراوانی در این زمینه وارد شده است:در حدیثی که ابن ابیالحدید در شرح همین کلام حکمتآمیز آورده چنین میخوانیم که یکی از صحابه،رسول خدا صلی الله علیه و آله را در کنار کوچهای از کوچههای مدینه مشاهده کرد که زنی با اوست.او به رسول خدا صلی الله علیه و آله سلام کرد و رسول خدا صلی الله علیه و آله پاسخش را گفت.هنگامی که آن شخص عبور کرد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وی را صدا زد و فرمود:
«هذِهِ زَوْجَتی فُلانَةٌ ؛این زن را که دیدی فلانی همسرم است» آن مرد گفت:ای رسول خدا مگر ممکن است کسی درباره شما سوء ظنی ببرد؟ حضرت فرمود:
«إِنَّ الشَّیْطَانَ یَجْرِی مِنِ ابْنِ آدَمَ مَجْرَی الدَّم ؛شیطان در وجود انسانها همچون خونی که در رگهاست جریان دارد (اشاره به اینکه بی سر و صدا در همه جای بدن انسان نفوذ میکند؛در فکر و چشم و گوش و دست و زبان او)». ( .شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 380.)
مرحوم شیخ حر عاملی در کتاب وسائل الشیعه در جلد 8 فصل آداب العشرة
باب 19 احادیث فراوانی در این زمینه آورده است؛از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«اتَّقُوا مَوَاضِعَ الرَّیْبِ وَلَا یَقِفَنَّ أَحَدُکُمْ مَعَ أُمِّهِ فِی الطَّرِیقِ فَإِنَّهُ لَیْسَ کُلُّ أَحَدٍ یَعْرِفُهَا ؛از جاهای تهمتخیز پرهیز کنید حتی یکی از شما با مادرش در کنار جاده (به صورت تهمتبرانگیز) نایستد،زیرا همه او را نمیشناسند (و ممکن است شما را متهم کنند)».( .این حدیث در بحارالانوار،ج 72،ص 91،ح 7 نیز آمده است. )
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«أَوْلَی النَّاسِ بِالتُّهَمَةِ مَنْ جَالَسَ أَهْلَ التُّهَمَةِ ؛سزاوارترین مردم به اتهام کسی است که با افراد متهم همنشین گردد». ( .بحارالانوار،ج 72،ص 90،ح 3.)
یکی از ادبای بزرگ فارسی زبان میگوید:«هر که با بدان نشیند اگر طبیعت ایشان در او اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد و اگر به خراباتی رود به نماز کردن،منسوب شود به خمر خوردن». ( .کلیات سعدی. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ If one places himself where he may be charged, let him not blame those who may think ill of him.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن مَلَکَ استَأثَرَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هر کس قدرت به دست آورد، زورگویی دارد .
هر که بر ملک دست یافت تنها خود را دید و از دیگران رو بتافت.
هر که پادشاهی شد در کارها استقلال ورزید
و فرمود (علیه السلام): هر که ملک یابد، همه چیز را برای خود خواهد.
و آن حضرت فرمود:آن که قدرت یافت دچار استبداد رأی میگردد .
شروح:
شرح در حکمت 161
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ مَلَکَ اسْتَأْثَرَ .
المعنی أن الأغلب فی کل ملک یستأثر علی الرعیة بالمال و العز و الجاه.
و نحو هذا المعنی قولهم من غلب سلب و من عز بز.
و نحوه قول أبی الطیب و الظلم من شیم النفوس فإن تجد ذا عفة فلعلة لا یظلم ( دیوانه 4:125. )
شرح در حکمت 161
شرح در حکمت 161
و قال علیهالسلام: «من ملک استاثر.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که پادشاه گشت باید برگزیند هر چیزی را یعنی اختیار کند برگزیدهی هر چیزی را.
اللغه: (استاثر) بالشیء علی الغیر: استبد به و خص به نفسه. المعنی: افتن الامور للنفوس و اکثرها اثاره لقوه طلب الامتیاز عن سائرالناس هو الملک و السلطنه حتی شاع فی المثل السائر (الملک عقیم) و قوله (علیه السلام) (من ملک استاثر) مثل سائر یضرب لمن غلب علی امر فاختص به و منعه غیره.
امام علیهالسلام (درباره مشورت) فرموده است: هر که (بر چیزی) دست یافت خود رای میشود (به رای و اندیشه دیگران بیاعتناء گردد)
عزت، ثروت و قدرت افرادی را که ایمان کامل ندارند مغرور میسازد و در اثر آن خودرای میشوند. ابوالطیب در شعر خود میگوید: و الظلم من شیم النفوس فان تجد ذاعفه فلعله لا یظلم ظلم کردن جزء اخلاق مردم است اگر فرد عفیفی را دیدی، به جهتی ظلم نمیکند. خدای عزیز در قرآن مجید میفرماید: ( … به آنچه خدا به شما داده است خورسند نباشید، زیرا خدا تمام متکبران و فخرکنندگان را دوست ندارد. آنانکه بخل میورزند و به مردم دستور بخل میدهند. هر کس از خدای روی بگرداند، خدا بینیاز و ستوده است). مشورت کردن با افراد مومن و حافظ اسرار و وارد به مطلب، پسندیده است و انسان از خطرهای خودخواهی نجات مییابد پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) با آنهمه اطلاعات مامور میشود در مسائل عرفی با نزدیکان خود مشورت کند. (در جنگ احد که نرمخوئی کردی بخاطر لطفی است که از سوی خدا نصیب تو شده است). (اگر بدخو و سخت دل بودی از اطرافت پراکنده میشدند. از گریختگان جنگ صرف نظر کن و از گناهشان چشم بپوش! در امور جنگی با آنان مشورت کن و آنگاه که تصمیم گرفتی به خدا توکل کن زیرا خدا توکلداران را دوست میدارد).
و قال علیهالسلام: (من ملک استاثر) ای من ملک جاها او مالا او ما اشبه، استبد به، و لم یعط الحق الذی فیه، لغیره.
اللغه: استاثر: استبد. استبد: استقل به منفردا. الشرح: من طبیعه الحاکم ان یستبد و من طبیعته ان یستاثر لنفسه بامور یحبها و یرغب فیها کما انه یرفض لغیره ان یشارکه فیها و لا اقل انه یستاثر بمرکز القیاده و مرکز القرار و لا یرضی ان یتنازل عنه لاحد و من هذا المرکز تتفرع کل الاختصاصات الاخری … من استقل برایه و اکتفی به دون ان یرجع الی اصحاب الخبره و الدرایه و اهل المعرفه فانه یهلک لانه یملک عقلا واحدا لیس معصوما عن الخطا. و من شاور الناس فابدوا آرائهم و عرف ما عند کل واحد منهم فکانه شارکهم فی عقولهم فیختار ما هو اصلح و انجح من الاراء و المقترحات و هذا ترغیب فی المشاوره و تنفیر عن الانفراد بالرای و الاستقلال به و لیس کل احد یستشار و لیس فی کل قضیه تکون الاستشاره فهناک شروط یجب ان تتوفر فیمن تستشیره و اهمها ان یکون متدینا ملتزما خبیرا فیما تستشیره فیه الی غیر ذلک مما یجب توفره فی المستشیر …
«هر که ملک شود، حق دیگران را برای خود برمی گزیند.»
معنی این است که غالبا هر پادشاهی در مورد مال و عزت و جاه حقوق رعیت را مختص خود قرار می دهد، نظیر آن که می گویند: هر کس چیره شود، جامه و سلاح جنگی مقهور را از تن او بیرون می کشد و هر کس عزت و قدرت یابد چنان می کند. و نظیر همین معنی است این بیت ابو الطیب متنبی که گفته است: «ستم کردن از خویهای نفسهاست و اگر شخص با عفتی پیدا کنی به هیچوجه ظلم نمی کند.»
و قال علیهالسلام
مَنْ مَلَکَ اسْتَأْثَرَ.
امام علیه السلام فرمود:
آنهایی که به حکومت میرسند (غالباً) راه استبداد
و خودکامگی پیش میگیرند. ( . سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه در کتاب تحف العقول به عنوان یکی از سخنان حکیمانه رسول الله صلی الله علیه و آله در وصیتی که به امیرمؤمنان علیه السلام فرمود آمده است و علی علیه السلام آنچه را پیامبر صلی الله علیه و آله به او وصیت کرده بود به گونهای که در محل کلام آمده است به دیگران ابلاغ فرمود.در غرر الحکم نیز همین جمله به همین صورت از علی علیه السلام ذکر شده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 139).)
قدرت و استبداد
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه که بسیار فشرده و پرمعناست میفرماید:
«آنهایی که به حکومت میرسند (غالباً) مستبد میشوند»؛ (مَنْ مَلَکَ اسْتَأْثَرَ) .
«اسْتَأْثَرَ» از ریشه«اسْتئْثار»به معنای استبداد و خودکامگی و انحصارطلبی است.
تاریخ نیز گواه روشنی بر این معناست؛بسیار بودند کسانی که چون دستشان به حکومت نرسیده بود دم از حق و عدالت و مشورت و واگذاری کار مردم به مردم میزدند؛اما هنگامی که بر مرکب مراد سوار شدند و حکومت را در اختیار گرفتند بنای استبداد گذاشتند؛نه به نصیحت کسی گوش دادند و نه به دوست و دشمن رحم کردند و خودکامگی را در حد اعلا در برابر رعایا انجام دادند.این مطلب به قدری شایع بوده و هست که به صورت ضربالمثلی درآمده است:
«مَنْ غَلَبَ سَلَبَ وَ مَنْ عَزَّ بَزَّ ؛کسی که غالب شود میدزدد و کسی که پیروز گردد سرمایههای دیگران را میرباید».
ابن ابیالحدید در شرح این سخن،شعری از ابوالطیب (متنبّیء) نقل میکند:
وَ الظُّلْمُ مِن شِیَعِ النُّفوسِ فَإنْ تَجِدْ ذا عِفَّةٍ فلِعلّةٍ لا یَظْلِمُ 1
«ظلم و ستم عادت انسانهاست و اگر شخص عفیف و عادلی یافتی حتماً به دلیلی است که ظلم نمیکند».
قرآن مجید نیز اشارهای به این معنا دارد؛در آیه 34 سوره«نمل»از زبان ملکه سبأ که زنی باهوش و پرتجربه بود نقل میکند: «قالَتْ إِنَّ الْمُلُوکَ إِذا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ کَذلِکَ یَفْعَلُونَ» ؛گفت:پادشاهان هنگامی که وارد منطقه آبادی شوند آن را به فساد و تباهی میکشند و عزیزان آنجا را ذلیل میکنند؛(آری) روش آنان همواره اینگونه است».
در تاریخ اسلام نیز نمونههای فراوانی است از کسانی که پیش از دستیابی به حکومت،به ظاهر در سلک افراد متدین بودند؛اما همین که به مقام و حکومتی رسیدند راه خودکامگی را پیش گرفتند.
در داستان معروفی از عبدالملک بن مروان خلیفه ستمگر اموی میخوانیم:
قبل از آنکه به مقام خلافت برسد از عابدان و زاهدانی بود که در گوشه مسجد همواره مشغول به عبادت بود تا آنجا که او را«حمامة المسجد»(کبوتر مسجد) نامیدند؛زیرا پیوسته قرآن تلاوت میکرد.هنگامی که خبر مرگ پدرش و بشارت خلافت را به او دادند،قرآن را بر هم نهاد و گفت«هذا فِراقُ بَیْنی وَ بَیْنِک»(برای همیشه من از تو جدا شدم و بعد به خودکامگیهای حکومت پرداخت). ( .کتاب فخری،ابن طقطقی،ص 123. )
یکی از صفحات سیاه کارنامه عبدالملک نصب«حجاج»به ولایت کوفه بود.
به یقین اخبار جنایات«حجاج»و کشت و کشتار بیرحمانه و شکنجه زندانیان بیگناه به صورت گسترده به«عبدالملک»میرسید؛ولی خم به ابرو نمیآورد، چرا که حکومت چشم و گوش این انسان پست و بیظرفیت و بیشخصیت را کور و کر کرده بود.امثال عبدالملک مروان در تاریخ بسیار بودند.
یکی دیگر از رسواییهای عبدالملک بن مروان همان چیزی است که در کتاب انساب الاشراف از او نقل شده که بعد از رسیدن به خلافت منبر رفت و با عصبانیت به مردم گفت:شما مرا امر به پرهیزگاری و نیکیها میکنید،اما خودتان را فراموش میکنید.به خدا سوگند از امروز به بعد اگر کسی مرا به تقوا امر کند گردنش را میزنم
(وَاللّهِ لا یَأْمُرُنی أحَدٌ بَعْدَ یَوْمی هذا بِتَقْوَی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إلّا ضَرَبْتُ عُنُقَهُ) . ( .انساب الاشراف،ج 7،ص 206.)
این سخن را با حدیثی از امام باقر علیه السلام که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار نقل کرده پایان میدهیم،حضرت فرمود:
«فِی التَّوْرَاةِ أَرْبَعَةُ أَسْطُرٍ:مَنْ لَا یَسْتَشِیرُ یَنْدَمُ وَ الْفَقْرُ الْمَوْتُ الْأَکْبَرُ وَ کَمَا تَدِینُ تُدَانُ وَ مَنْ مَلَکَ اسْتَأْثَرَ ؛در تورات چهار جمله (پر ارزش) آمده است:کسی که مشورت نکند پشیمان میشود و فقر مرگ بزرگ است و آنگونه که به دیگران جزا میدهی به تو جزا داده خواهد شد و کسی که به حکومت دست یابد استبداد پیشه میکند». ( .بحارالانوار،ج 13،ص 357،ح 62. )
پیامی که این جمله نورانی دارد این است که امام علیه السلام به پیروان خود توصیه میکند مراقب باشید حکومت و مقام،معمولاً انسان را به استبداد میکشاند شما چنین نباشید.
Imam Ali ibn Abu Talib said : One who possesses ( riches ) prefers himself over others.”
وَ قَالَ علیه السلام مَنِ استَبَدّ بِرَأیِهِ هَلَکَ وَ مَن شَاوَرَ الرّجَالَ شَارَکَهَا فِی عُقُولِهَا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هر کس خود رأی شد به هلاکت رسید ، و هر کس با دیگران مشورت کرد، در عقلهای آنان شریک شد .
هر که خود رأی گردید به هلاکت رسید ، و هر که با مردمان رأی بر انداخت خود را در خرد آنان شریک ساخت.
فرمود هر که مستقل شد در اندیشه خود و سر خود هلاک شد و هر که مشورت کرد با مردان شریک شود با ایشان در عقلهای ایشان
و هر که خودکامگی پیشه کند، به هلاکت رسد و هر که با مردم مشورت نماید، در خردشان شریک شده است.
و آن حضرت فرمود:هر که مستبد به رأی شد به هلاکت رسید ،و هر که با مردم مشورت کرد خود را شریک عقل آنان نمود .
شروح:
و قوله: فمن سلک استاثر ای علی الاغلب کل من صار ملکا علی قوم ظلمهم و اخذ لنفسه حقوقهم. و استاثر: استبد لنفسه بحق الغیر و استبد: تفرد و الخیره مثل الغیبه الاسم من قولک: اختاره الله یقال محمد خیره الله من خلقه و قد یسکن الیاء ایضاء.
ای اختار لنفسه حق غیره و رجح جنبته علی جنبه من عداه. (من استبد برایه هلک). ای انفرد، و ذلک لانه ان عن له من الصواب وجه، فربما یخفی علیه وجوه، و رایه لا یفی بکل الوجوه الا بعد التامل التام: و البحث المستقصی، و ربما لا ینتج له ذلک بالبحث ایضا، فاذا شاور غیره و کان اقرب الی الاطلاع علی وجوه الصلاح و الفساد و نتائج الجموع لا محاله اکثر من نتائج الافراد.
سه سخن از سخنان امام (علیه السلام): (هر کس تسلط یافت، خودرای میشود، و هر کس خودرای شد، هلاک میشود، و هر کس با مردان مشورت کند، شریک عقلهای آنها میگردد). یکی از آن سخنان این است که: هر کس سیطره یافت، خودرای میشود. مقصود این است که روش پادشاهان در امور مورد علاقهشان، خودرایی و تکروی است، از آن جهت که بر دیگران مسلطند و نسبت به خواهشهای نفسانی خود، بلامنازعند. و این سخن مانند ضربالمثلی است که آن را در مورد کسانی به کار میبرند که به کاری دست یابند، و بعد آن را به خود اختصاص دهند و دیگران را مانع شوند. سخن دوم: هر که خودرای شد، به هلاکت رسید. زیرا تکروی انسان در فکر و نظر خود و نپذیرفتن نصیحت و مشورت دیگران در جنگ و امثال آن، او را در معرض خطا قرار میهد و باعث هلاکت او میگردد، گویا امام (علیه السلام) فرموده است: هر کس خودرای باشد، در معرض هلاکت است، بنابراین هلاکت را- از باب اطلاق م بالفعل بر مابالقوه- به جای: معرض هلاکت، به طور مجاز به کار برده است. سخن سوم: هر کس با مردان مشورت کند، شریک عقلهای آنان است. توضیح آن که در آن صورت از بهترین نظر بهرهبرداری کرده و آن را به کار میبندد، پس تمام خردهای مردان، در اختیار او قرار گرفته است، چه او از نتایج خردها سود میبرد. و این سخن تشویق به مشورت با دیگران است.
وَ قَالَ علیه السلام مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ وَ مَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَکَهَا فِی عُقُولِهَا .
قد تقدم لنا قول کاف فی المشورة مدحا و ذما و کان عبد الملک بن صالح الهاشمی یذمها و یقول ما استشرت واحدا قط إلا تکبر علی و تصاغرت له و دخلته العزة و دخلتنی الذلة فإیاک و المشورة و إن ضاقت علیک المذاهب و اشتبهت علیک المسائل و أداک الاستبداد إلی الخطإ الفادح.
و کان عبد الله بن طاهر یذهب إلی هذا المذهب و یقول ما حک جلدک مثل ظفرک و لأن أخطئ مع الاستبداد ألف خطإ أحب إلی من أن أستشیر و أری بعین النقص و الحاجة.
و کان یقال الاستشارة إذاعة السر و مخاطرة بالأمر الذی ترومه بالمشاورة فرب مستشار أذاع عنک ما کان فیه فساد تدبیرک.
و أما المادحون للمشورة فکثیر جدا و قالوا خاطر من استبد برأیه.
و قالوا المشورة راحة لک و تعب علی غیرک.
و قالوا من أکثر من المشورة لم یعدم عند الصواب مادحا و عند الخطإ عاذرا.
و قالوا المستشیر علی طرف النجاح و الاستشارة من عزم الأمور.
و قالوا المشورة لقاح العقول و رائد الصواب.
و من ألفاظهم البدیعة ثمرة رأی المشیر أحلی من الأری المشور ( الأری:العسل،و المشور:المستخرج.شرت العسل:استخرجته. ).
و قال بشار إذا بلغ الرأی النصیحة فاستعن
(و قال علیهالسلام: من ملک استاثر) هر که پادشاه شد در کارها و قدرت پیدا کرد بر آنها برای نفس خود استقلال ورزید در آن مراد آن است که در شان ملوک استبداد است و انفرار به امور مرغوبه به واسطه تسلط و عدم منازع. و این ضربالمثل است از برای کسی که غالب باشد بر امری، پس مختص شود به آن و منع کند غیر خود را در آن. (و قال علیهالسلام: من استبد برایه) هر که منفرد شد به فکر خود یعنی به سرخود اندیشه نمود (هلک) به سرحد هلاکت رسید زیرا که منفرد شدن انسان برای خود و قبول نکردن نصیحت و استشاره در حرب و غیر آن مظنه خطایی است که مستلزم هلاکت است. پس گوییا چنین فرمود که: (من استبد برایه فهو فی مظنه الهلاک) (و من شاور الرجال) و هر که مشورت کند با مردمان نیکاندیش (شارکها فی عقولها) شریک شود با ایشان در عقلهای ایشان زیرا که او مستنتج رای اصلح است از ایشان. پس گوییا که مثل آن عقلی که حاصل است نزد جمیع ایشان، پیش او حاصل است.
هر که مالک شد چیزی را و قدرت یافت برای خود برگزید، و بر وجه استبداد و استقلال در آن مدخل نمود. استبداد کاری به سرخود کردن بیمشورت غیر. هر که استبداد نمود به رای خود و از مشورت و مصلحت با عقلا اعراض نمود هلاک شد و کار او تباه گشت، و هر که مشورت کند با مردان شریک گردد با عقلهای ایشان. حق تعالی با رسول خود فرمود: (.. و شاورهم فی الامر..) و هین کافی باشد در لزوم مشاورت و عدم استبداد، و فیالحقیقه مشورت در حکم اجتماع و اتفاق عقول است در کاری و البته حکم چند عقل با حکم یک عقل یکسان نباشد. عقل را با عقل دیگر یار کن امرهم شوری بخوان و کار کن
و قال علیهالسلام: «من استبد برایه هلک و من شاور الرجال شارکها فی عقولها.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که عمل کرد برای خود به تنهایی بیمشورت با غیر هلاکت یافت، به تقریب خطا بودن و کسی که مشورت کرد شریک شد با مردان دانشمند، شریک شد با ایشان در عقل و دانش ایشان، زیرا که باعث زیادتی عقل و دانش او شود.
و الاستبداد بالرای معرض للخطاء، و استفزاز من یحوط بالمستبد علی المخالفه معه و التدبیر علیه و السعی لنقض رایه و اظهار بطلانه، فینجر الامر الی هلاک المستبد و خصوصا فی الحروب و المنازعات الجماعیه التی تحتاج الی الاستعانه و المدد من الغیر. و المشوره اساس لاجراء الامور و خصوصا الامور العامه التی ترجع الی امه و شعب او قبیله وحی، و قد حث القرآن علی الاستشاره فی الامور حتی بالنسبه الی النبی (صلی الله علیه و آله) المصون من الخطاء فقال تعالی (159- آل عمران-: و شاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی الله) و قرر الشوری سیره اجتماعیه عامه تامه للمسلمین کاقام الصلاه و سائر شعائر الدین فقال تعالی (38- الشوری-: و الذین استجابوا لربهم و اقاموا الصلوه و امرهم شوری بینهم). الترجمه: هر که پادشاه شد خودخواه میشود، و هر کس پابند رای خود شد به هلاکت میرسد، و هر کس با مردان مشورت کرد شریک عقل آنان میشود.
هر که شد پادشاه خودخواه است***هر که خودرای گشت گمراه است
هر که با مردمان کند شوری***در خردشان شریک و در راه است
من استبد برایه هلک فی (کامل الجزری) غزا سیف الدوله سنه (349) و قال علیهالسلام: بلاد الروم فی جمع کثیر، فاثر فیها آثارا کثیره و احرق وفتح عده حصون و اخذ من السبی و الغنائم و الاساری شیئا کثیرا، و بلغ الی خرشنه. ثم ان الروم اخذوا علیه المضایق، فلما اراد الرجوع قال له من معه من اهل طرسوس: ان الروم قد خلفوا الدرب خلف ظهرک فلا تقدر علی العود منه و الرای ان ترجع معنا، فلم یقبل منهم- و کان معجبا برایه یحب ان یستبد و لا یشاور احدا لئلا یقال: انه اصاب برای غیره- و عاد فی الدرب الذی دخل منه، فظهر الروم علیه و استردوا ما کان معه من الغنائم و اخذوا اثقاله و وضعوا السیف فی اصحابه فاتوا علیهم قتلا و اسرا، و تخلص هو فی ثلاثمائه رجل بعد جهد و مشقه، و هذا من سوء رای کل من یجهل آراء الناس العقلاء. و من شاور الرجال شارکها فی عقولها فی (الاغانی) قال بشار فی قصیدته التی مدح اولا بها ابراهیم بن عبدالله بن الحسن وهجا منصورا، ثم لما قتل ابراهیم بدل فی الابیات من ابیجعفر ابامسلم و حذف الابیات التی لا تنطبق الا علی ابراهیم فجعلها فی مدح المنصور و هجو ابیمسلم: اذا بلغ الرای المشوره فاستعن برای نصیح او نصیحه حازم و لاتجعل الشوری علیک غضاضه فان الخوافی قوه للقوادم و ما خیر کیف امسک الغل اختها و ما خیر سیف لم یوید بقائم و روی عن الاصمعی قال: قلت لبشار: ان الناس یعجبون من ابیاتک فی (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) المشوره، فقال: ان المشاور بین صواب یفوز بثمرته او خطا یشارک فی مکروهه. فقلت: انت و الله فی قولک هذا اشعر منک فی شعرک. و فی (العیون): قال اعرابی: ما غبنت حتی یغبن قومی. قیل: و کیف؟ قال: لاافعل شیئا حتی اشاورهم. و قیل لرجل من بنیعبس: ما اکثر صوابکم؟ فقال: نحن الف رجل وفینا حازم واحد نطیعه فکانا الف حازم. هذا، و فی (المروج) قال عیسی بن علی: مازال المنصور یشاوره فی جمیع اموره حتی امتدحه ابن هرمه بقوله: اذا ما اراد الامر ناجی ضمیره فناجی ضمیرا غیر مختلف العقل و لم یشرک الادنین فی سر امره اذا انتقضت بالاصبعین قوی الحبل … قلت: ابن هرمه خلط بین السر الذی یستر و المشوره التی تظهر تملقا و قبله المنصور عجبا. هذا، و فی (مشاوره العیون) قال معاویه: لقد کنت القی الرجل من العرب اعلم ان فی قلبه علی ضغنا فاستشیره فیثیر الی بقدر ما یجده فی نفسه، فلا یزال یوسعنی شتما و اوسعه حلما حتی یرجع صدیقا استعین به فیعیننی و استنجده فینجدنی. قلت: و هو خبط من ابن قتیبه فی نقل الخبر فی المشوره، و وجه خبطه (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) انه حرف قوله فی الخبر فاستثیره- بالثاء- بقوله فاستشیره بالشین، یوضح تحریفه ان فی الخبر بعد فیثیر الی بقدر ما یجده فی نفسه و حینئذ فالخبر شاهد للرفق بالعدو حتی یصیر صدیقا و لیس من المشوره فی شی (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: اقول: هما بمعنی واحد، و الشواهد لکلامه علیهالسلام کثیره، منها ما فی (الطبری) فی حوادث سنه (229): حبس الواثق الکتاب و الزمهم اموالا، و سببه ما عن عزون الانصاری قال: کنا لیله عند الواثق فقال: لست اشتهی اللیله النبیذ ولکن هلموا نتحدث اللیله، فجلس فی رواقه الاوسط- و کان فی احد شقی ذلک الرواق قبه مرتفعه فی السماء بیضاء کانها بیضه الاقدر ذراع فیما تری العین حولها فی وسطها ساح منقوش مغشی باللازورد و الذهب و کانت تسمی قبه المنطقه فتحدثنا فقال الواثق: من منکم یعلم السبب الذی به وثب جدی الرشید علی البرامکه؟ فقلت: انا و الله احدثک. ان الرشید ذکرت له جاریه لعون الخیاط فارسل الیها فاعترضها فرضی جمالها و عقلها و حسن ادبها، فقال لعون: ما تقول فی ثمنها. قال: امر ثمنها واضح مشهور حلفت بعتقها و عتق رقیقی جمیعا و صدقه مالی الایمان المغلظه التی لامخرج لی منها و اشهدت علی بذلک العدول ان لاانقص ثمنها عن مائه الف دینار و لا احتال فی ذلک بشیء من الحیل. فقال الرشید: قد اخذتها منک بمائه الف دینار. ثم ارسل الی یحیی البرمکی یخبره بخبر الجاریه و یامره ان یرسل الیه بمائه الف دینار. فقال یحیی: هذا مفتاح سوء فارسل یخبره انه لایقدر علی ذلک، فغضب علیه الرشید و قال: لیس فی بیت مالی مائه الف دینار، فاعاد علیه لابد منها. فقال یحیی: اجعلوها دراهم لیراها فیستکثرها فلعله یردها، فارسل بها دراهم و قال هذه قیمه مائه الف دینار، و امر ان یوضع فی رواقه الذی یمر فیه اذا اراد التوضو لصلاه الظهر، فخرج فی ذلک الوقت فاذا جبل من بدر فقال: ما (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) هذا؟ قالوا: ثمن الجاریه لم تحضر دنانیر ارسل قیمتها دراهم، فاستکثر ذلک و دعا خادما له فقال: اضمم هذه الیک و اجعل لی بیت مال لاضم الیه ما اریده و سماه بیت مال العروس و امر برد الجاریه الی عون، و اخذ فی التفتیش عن المال فوجد البرامکه قد استملکوه، فاقبل یهم بهم و یمسک، فکان یرسل الی قوم فیسامرهم و یتعشی معهم فکان فیهم انسان یعرف بابی العود، فحضر لیله فیهم فاعجبه حدیثه فامر خادما له ان یاتی یحیی اذا اصبح یامره ان یعطیه ثلاثین الف درهم ففعل فقال یحیی لابی العود: افعل و لیس بحضرتنا الیوم مال، یجیء المال و نعطیک، ثم دافعه حتی طال به الایام فاقبل ابوالعود یحتال ان یجد من الرشید وقتا یحرضه علی البرامکه- و قد کان شاع فی الناس ما کان یهم به الرشید فی امرهم- فدخل علیه لیله فتحدثوا فلم یزل ابوالعود یحتال للحدیث حتی وصله بقول عمر بن ابیربیعه: وعدت هند- و ما کانت تعد- لیت هندا انجزتنا ما تعد و استبدت مره واحده انما العاجز من لا یستبد فقال الرشید: اجل و الله انما العاجز من لا یستبد حتی انقضی المجلس- و کان یحیی قد اتخذ من خدم الرشید خادما یاتیه باخباره- و اصبح یحیی غادیا، فلما رآه قال: اردت البارحه ان ارسل الیک بشعر انشدنیه بعض من کان عندی ثم کرهت ان ازعجک، فانشده البیتین و فطن لما اراد، فلما انصرف ارسل الی ذلک الخادم فساله عمن انشد ذلک الشعر فقال انشده ابوالعود، فدعا یحیی بابیالعود فقال له: انا کنا قد لویناک بمالک و قد جاءنا مال، ثم قال (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) لبعض خدمه اذهب فاعطه ثلاثین الف دینا من بیت مال الخلیفه و اعطه من عندی عشرین الف درهم لمطلنا ایاه و اذهب به الی الفضل و جعفر و قل لهما هذا رجل مستحق ان یبر و قد کان الخلیفه امر له بمال فاطلت مطله ثم حضر المال فامرت ان یعطی و وصلته من عندی صله و قد احببت ان تصلاه، فسالاه: وصله بکم؟ قال بعشرین الف، فوصله کل واحد منهما بعشرین الف درهم، فانصرف بذلک المال کله الی منزله، وجد الرشید فی امرهم حتی وثب علیهم و قتل جعفرا و صنع ما صنع. فقال الواثق صدق جدی و الله، انما العاجز من لا یستبد- و اخذ فی ذکر الخیانه و ما یستحقه اهلها- فقلت احسبه سیوقع بکتابه، فما مضی اسبوع حتی اوقع بهم و اخذ ابراهیم بن رباح و سلیمان بن وهب و اباالوزیر و احمد بن الخصیب و جماعتهم، و دفع احمد بن اسرائیل الی صاحب الحرس و امر بضربه کل یوم عشره اسواط، فضربه فیما قیل نحوا من الف سوط، فادی ثمانین الف دینار، و اخذ من سلیمان بن وهب اربعمائه الف دینار و من الحسن بن وهب اربعه عشر الف دینار و من احمد بن الخصیب و کتابه الف الف دینار و من ابراهیم بن رباح و کتابه مائه الف دینار و من نجاح ستین الف دینار و من ابیالوزیر مائه و اربعین الف دینار، و ذلک سوی ما اخذ من العمال بسبب عمالتهم.
کل او جل الذین یملکون القوه یستبدون و ینهبون. و الذی یتمنی السلطان یریده لهذه الغایه، اما الشاذ النادر فلا یقاس علیه، و من هنا نادی الفوضویون بالغاء الدوله و السلطه. و تکلمنا عنهم فی شرح الخطبه 40 بعنوان (الفوضویه و السلطه) ج 1 ص 254. الاستبداد بالرای ان تقدم علی امر مجهول العاقبه عندک، لانک ما جربت مثله من قبل، و لا استشرت الناصح المجرب، و لا شک ان الاقدام علی مجهول مغامره. و یاتی قول الامام: (قد خاطر من استغنی برایه) و ان استشرت الناصح المجرب فقد اکتسبت علما جدیدا تستعین به علی مرادک. و فی مستدرک نهجالبلاغه: ان رجلا سال الامام عن اعلم الناس؟ فقال: من جمع علم الناس الی عمله. و قال حفیده الامام جعفر الصادق: اذا شاورت من یصدقه قلبک فلا تخالفه، و ان کان بخلاف هواک، فان النفس تجمع عن قبول الحق. و سبق اکلام عن المشوره مرات، منها عند شرح قوله: (و لا ظهیر کالمشاوره) فی الحکمه 54.
… من استبد برایه: استبد … کانت الخیره بیده: مثلا لو اسر عزیمه فله الخیار فی انفاذها او فسخها بخلاف ما لو افشاها فربما الزمته البواعث علی فعلها او اجبرته العوائق التی تعرض له من افشائها علی فسخها و علی هذا القیاس
و هر که خودرایی نمود (در کار مشورت نکرد) تباه گشت، و هر که با مردان (با تجربه) شور نماید با خردهاشان شرکت میکند (و هویدا است که حکم چند عقل در هر کار از حکم یک عقل سودمند و شایستهتر است).
و قال علیهالسلام: (من استبد برایه) و لم یشاور الناس (هلک) لانه یقع فی المشاکل الموجبه للهلاک (و من شاور الرجال) الذین لهم رای و فکر (شارکها فی عقولها)، اذ کل الانسان یبین له وجه الصواب فی العمل، فیکون مشارکا لهم فی نتائج آرائهم و افکارهم.
شرح در حکمت160
«هر کس خود رأی شود، نابود گردد و هر که با مردان رایزنی کند در خرد ایشان شریک شده است.»
پیش از این گفتاری بسنده در مورد مشورت و ستایش و نکوهش آن گفته آمد. عبد الملک بن صالح هاشمی رایزنی و مشورت را نکوهش می کرده و می گفته است: هرگز با کسی رایزنی نکردم، مگر اینکه بر من تکبّر کرد و من برای او خود را کوچک ساختم و او عزت یافت و من زبونی و از مشورت بر حذر باش، هر چند راههای تشخیص بر تو دشوار و مسائل مشتبه شود و استبداد تو را گرفتار خطای بزرگ کند. عبد الله بن طاهر هم همین عقیده را داشته است و می گفته است: چیزی همچون ناخن خودت پشت تو را نمی خاراند، و من اگر با استبداد هزار خطا بکنم، برای من خوشتر است که مشورت کنم و به چشم حقارت و کاستی بر من نگرند.
و گفته شده است: رایزنی و مشورت موجب فاش شدن راز و به خطر افتادن کاری که آهنگ آن داری می شود و چه بسا که مستشار چیزهایی را که موجب تباهی تدبیر توست فاش سازد. اما کسانی که مشورت و رایزنی را ستوده اند به راستی بسیارند و گفته اند هر کس استبداد به رأی خود کند، خویش را به خطر انداخته است.
و گفته اند مشورت مایه آسایش تو و رنج دیگران است، و کسی که بسیار رایزنی کند به هنگام خطا معذور و در صواب ستوده است، و آن کس که مشورت می کند بر کرانه رستگاری است و مشورت و رایزنی از کارهای استوار است.
و گفته اند مشورت مایه بارور شدن خردها و پیشاهنگ درستی و صواب است، و از سخنان زیبای آنان این است که ثمره اندیشه مشورت کننده شیرین تر از عسل صاف شده است.
بشار گفته است: «چون رأی به نصیحت رسید با عزمی استوار و مشورت با دور اندیش یاری بگیر، مشورت را ننگ و عار مدان که پرهای آخر بال پرندگان ساز و برگ پرهای جلو است.»
و قال علیهالسلام
مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ،وَ مَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَکَهَا فِی عُقُولِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که (ترک مشورت کند و) استبداد به رأی داشته باشد هلاک میشود و آن کس که با مردان بزرگ مشورت کند در عقل و خرد آنها شریک میشود. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:در کتاب غررالحکم به جای «مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ» ، «مَنْ قَنَعَ بِرَأْیِهِ هَلَکَ» آمده و جمله دوم این کلام حکیمانه را جداگانه در جای دیگر ذکر کرده است.(و از آن معلوم میشود که منبع روایت او کتابی غیر از نهجالبلاغه بوده است).نیز زمخشری با همین عبارتی که در نهجالبلاغه آمده است این حدیث را در باب«العقل والفطنة»در کتاب ربیع الابرار آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 140).)
نتیجه«استبداد»و«مشورت»
آنچه امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود بیان فرموده دو روی یک سکه درباره مسئله مشورت است.میفرماید:«کسی که (ترک مشورت کند و) استبداد به رأی داشته باشد هلاک میشود و آن کس که با مردان بزرگ مشورت کند در عقل و خرد آنها شریک میشود»؛ (مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ،وَ مَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَکَهَا فِی عُقُولِهَا) .
درباره اهمیت مشورت و زیانهای استبداد به رأی،تا کنون در این کتاب کرارا سخن گفتهایم.
در بخش کلمات قصار در کلمه 54 و همچین کلمه 113 امام علیه السلام به اهمیت مشورت اشاره فرموده و در عهدنامه مالک اشتر به صورت گستردهتری از مشورت و شرایط آن سخن گفته است؛ولی هر قدر درباره اهمیت مشورت بحث شود کم است،زیرا مطلبی است سرنوشتساز.قرآن مجید هم به مؤمنان دستور مشورت میدهد «وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ» 1 و هم به رسول اکرم صلی الله علیه و آله که عقل کل بود در این باره امر میکند: «وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ» 2 ،قرآن حتی در موضوعات ساده نیز به مشورت اهمیت داده است از جمله درباره باز گرفتن کودک شیرخوار از شیر مادر میفرماید: «فَإِنْ أَرادا فِصالاً عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَیْهِما» ؛و اگر آن دو (پدر و مادر) با رضایت یکدیگر و مشورت بخواهند (کودک را زودتر) از شیر باز گیرند؛گناهی بر آنها نیست». ( .بقره،آیه 233.)
همچنین روایات اسلامی به طور گسترده بر آن تأکید ورزیده است.در دنیای امروز نیز همه دولتها حداقل در ظاهر تأکید بر تشکیل شوراها برای قانونگذاری و امور اجرایی در سطوح مختلف دارند و اصل مشورت به عنوان اصلی اساسی شمرده میشود.
دلیل آن هم روشن است،زیرا خدای متعال همه مزایای فکری را به یک نفر نداده است،بلکه هشیاری مانند سایر نعمتها در میان مردم تقسیم شده است.به همین دلیل هیچ کس بینیاز از افکار دیگران نیست و هنگامی که انسانها به مشورت بنشینند و عقلها به یکدیگر ضمیمه شوند احتمال خطا بسیار کم میشود،زیرا جوانب مسئله به وسیله افراد مختلف که هر یک جانبی را میبیند روشن میگردد و مصداق تعبیری که در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام در غرر الحکم آمده است خواهد بود،میفرماید:
«حَقٌّ عَلَی الْعاقِلِ أنْ یُضیفَ إلی رَأیِهِ رَأْیَ الْعُقَلاءِ وَ یَضُمَّ إلی عِلْمِهِ عُلُومَ الْحُکَماءِ ؛بر هر عاقلی لازم است که رأی عاقلان دیگر را (از طریق مشورت) به رأی خود اضافه کند و علوم دانشمندان را به علم خویش بیفزاید». ( .غررالحکم،ص 55،ح 496.)
بعضی ممکن است تصور کنند حتماً باید با کسی مشورت کرد که عقل او از انسان قویتر یا لااقل مساوی باشد در حالی که چنین نیست؛انسان اگر دسترسی به چنین اشخاصی پیدا نکند سزاوار است حتی با زیردستان خود مشورت کند، چنانکه مرحوم علامه مجلسی در حدیثی از بحار الانوار از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام نقل میکند که یکی از یارانش میگوید:خدمت آن حضرت بودیم سخن از پدرش (امام کاظم علیه السلام) به میان آمد.فرمود:
«کَانَ عَقْلُهُ لَا یُوَازِنُ بِهِ الْعُقُولُ وَ رُبَّمَا شَاوَرَ الْأَسْوَدَ مِنْ سُودَانِهِ فَقِیلَ لَهُ:تُشَاوِرُ مِثْلَ هَذَا؟ فَقَالَ:إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی رُبَّمَا فَتَحَ عَلَی لِسَانِه ؛عقل او قابل مقایسه با عقول دیگران نبود ولی با این حال گاهی با بعضی از غلامانش مشورت میکرد.بعضی به آن حضرت گفتند:
شما با مثل چنین شخصی مشورت میکنید؟ فرمود:اگر خدا بخواهد چه بسا راه حل مشکل را بر زبان او جاری کند». ( .بحارالانوار،ج 72،ص 101،ح 25.)
یکی از فواید مشورت چیزی است که امام کاظم علیه السلام در حدیث نورانیاش به آن اشاره کرده میفرماید:
«مَنِ اسْتَشَارَ لَمْ یَعْدَمْ عِنْدَ الصَّوَابِ مَادِحاً وَ عِنْدَ الْخَطَاءِ عَاذِراً ؛کسی که مشورت کند اگر به حق راه یابد او را ستایش میکنند و اگر به راه خطا برود او را معذور میدارند.(در حالی که اگر مشورت نکند نه در حال خطا کسی عذر او را موجه میداند و نه در صواب کسی او را ستایش میکند)». ( .همان،ص 104،ح 37. )
احادیث درباره مشورت از معصومان علیهم السلام بسیار فراوان است این سخن را با حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم که فرمود:
«الْحَزْمُ أَنْ تَسْتَشِیرَ ذَا الرَّأْیِ وَ تُطِیعَ أَمْرَهُ ؛حزم و دوراندیشی ایجاب میکند که با صاحبنظران مشورت کنی و از امر او اطاعت کنی». ( .همان،ص 105،ح 41.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : One who follows only his view perishes, and one who consults with others shares their wisdom.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن کَتَمَ سِرّهُ کَانَتِ الخِیَرَةُ بِیَدِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آن کس که راز خود را پنهان دارد، اختیار آن در دست اوست .
آن که راز خود را نهان داشت، اختیار را به دست خویش گذاشت.
و فرمود هر که پنهان کرد سرّ خود را باشد اختیار افشای آن بدست
و فرمود (علیه السلام): هر که راز خود نهان دارد، اختیار آن همواره به دست او باشد.
و آن حضرت فرمود:هر که رازش را پنهان داشت اختیار صواب به دست اوست .
شروح:
(هر کس راز خود را پنهان دارد، بر خیر و صلاح خویش مسلط است.) این سخن دربارهی وادارسازی به پنهان داشتن راز است. یعنی اختیار فاش ساختن و پنهان داشتن راز در اختیار خود اوست بر خلاف کسی که راز خود را فاش سازد، دیگر پنهان داشتن آن ممکن نخواهد بود.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ کَتَمَ سِرَّهُ کَانَتِ الْخِیَرَةُ فِی [فِی یَدِهِ]
بِیَدِهِ .
قد تقدم القول فی السر و الأمر بکتمانه و نذکر هاهنا أشیاء أخر.
من أمثالهم مقتل الرجل بین لحییه.
دنا رجل من آخر فساره فقال إن من حق السر التدانی.
کان مالک بن مسمع إذا ساره إنسان قال له أظهره فلو کان فیه خیر لما کان مکتوما.
حکیم یوصی ابنه یا بنی کن جوادا بالمال فی موضع الحق ضنینا بالإسرار عن جمیع الخلق فإن أحمد جود المرء الإنفاق فی وجه البر.
و من کلامهم سرک من دمک فإذا تکلمت به فقد أرقته.
و قال الشاعر فلا تفش سرک إلا إلیک
و قال عمر بن عبد العزیز القلوب أوعیة الأسرار و الشفاه أقفالها و الألسن مفاتیحها فلیحفظ کل امرئ مفتاح سره.
و قال بعض الحکماء من أفشی سره کثر علیه المتآمرون.
أسر رجل إلی صدیق ( ا:«صدیقه».) سرا ثم قال له أ فهمت قال له بل جهلت قال أ حفظت قال بل نسیت.
و قیل لرجل کیف کتمانک السر قال أجحد المخبر و أحلف للمستخبر.
أنشد الأصمعی قول الشاعر إذا جاوز الاثنین سر فإنه بنث و تکثیر الوشاة قمین ( قمین:خلیق. ) .
فقال و الله ما أراد بالاثنین إلا الشفتین
(و قال علیهالسلام: من کتم سره) هر که پنهان کند سر خود را از غیر (کانت الخیره بیده) باشد اختیار افشاء و کتمان به دست او به خلاف کسی که افشا کرد آن را زیرا که او متمکن نیست در این صورت از کتمان پس مختار نباشد در آن. این فقره ترغیب است بر کتمان
هر که پنهان داشت راز خود از اغیار صواب به دست او باشد در آن کار، و از امر خود بر وسعتی باشد. به خلاف آن کس که فاش کرد که او در آن کار همه نوع اختیار نداشته باشد. و این معنی پیش عقل ظاهر باشد، و شارح (کاشی) گوید: اختیار او را است در افشاء و کتمان. و معنی اول ادق و اعلی است.
و قال علیهالسلام: «من کتم سره کانت الخیره بیده.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که پنهان داشت راز خود را میباشد خیر و صلاح در دست او، یعنی توانا باشد بر خیر و صلاح خود.
اللغه: (الخیره) بالکسر فالسکون من الاختیار- مجمعالبحرین. المعنی: کتمان الاسرار من آداب الاحرار، سواء کانت لنفسه فیکتمها عمن سواه فانه اذا جاوز الشفتین شاع، و ان کانت مستودعه فاشاعتها خیانه ظاهره، و کلامه علیهالسلام راجع الی سره نفسه. الترجمه: هر که رازش را نهان داشت اختیار را با خود نگهداشت.
هر که رازش نهان کند در دل***اختیار از کفش نشد زائل
و قال علیهالسلام: اقول: رواه (الروضه) عنه علیهالسلام، و فی (عیون ابن قتیبه) کان علی بن ابیطالب علیهالسلام یتمثل بهذین البیتین: فلا تفش سرک الا الیک فان لکل نصیح نصیحا الم تر ان غواه الرجال لا یترکون ادیما صحیحا (و فیه)ایضا: کانت الحکماء تقول سرک من دمک. و قیل لاعرابی: کیف کتمانک للسر؟ قال: قلبی له قبر، و قال: و لو قدرت علی نسیان ما اشتملت منی الضلوع من السرر (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) لکنت اول من تنسی سرائره اذ کنت من نشرها یوما علی خطر ایضا: اذا انت لم تحفظ لنفسک سرها فسرک عند الناس افشی و اضیع ایضا: اذا ما ضاق صدرک عن حدیث فافشته الرجال فمن تلوم اذا عاتبت من افشی حدیثی و سری عنده فانا الظلوم و انی حین اسام حمل سری و قد ضمنته صدری سووم و عن النبی (صلی الله علیه و آله): استعینوا علی الحوائج بالکتمان، فان کل ذی نعمه محسود.
ان شاء کتم، و ان شاء اذاع، فان افشی کان فی وثاق کلامه و لا خیار له. و تقدم الکلام عن السر فی الحکمه 5 و 48.
امام علیهالسلام (در آشکار نکردن راز) فرموده است: هر که را از خود را پنهان نمود خیر و نیکوئی به دست او است (بر خیر و صلاح خویش دست دارد به خلاف آنکه رازش را فاش نماید).
خیلی از مسائل زندگی انسان است که برای حفظ حقوق دیگران انسان باید آنها را آشکار سازد: کتمان ایمان، کتمان حقوق دیگران، کارهای خیری که سبب تشویق دیگران به کار خیر گردد. در این گونه موارد کتمان، صحیح نیست مگر اینکه در اثر آشکار شدن مطلب، ثروت و یا خون کسی که در معرض خطر باشد. نمونه جالب آن داستان اصحاب کهف است که برای حفظ سلامتی و عقیده خویش از ابراز ایمان، خودداری کردند.
و قال علیهالسلام: (من کتم سره کانت الخیره بیده) فلو شاء اظهره و لو شاء لم یظهره، اما اذا اظهره لم یکن له فی کتمانه بعد.
اللغه: کتم السر: اخفاه. الخیره: الخیار. الشرح: ترغیب فی کتمان السر، و ان من کتم سره و لم یفشه لاحد کان الخیار بیده ان شاء اذاعه و اظهره متی شاء احتفظ به و ابقاه عنده … و اما اذا افشاه فقد صار عند غیره و امتنع هذا الخیار و صار سره فی عهده غیره …
«آن کس که راز خویش پنهان داشت، اختیار در دست اوست.»
در این باره هم پیش از این سخن گفته شد و اینک هم چیزهای دیگری می گوییم. از جمله امثال عرب این است که کشتارگاه مرد میان چانه و لب بالای اوست.
حکیمی پسر خویش را اندرز می داد و می گفت: پسرکم در مورد بخشیدن مال به جایگاه حق بخشنده باش و اسرار خود را از همه خلق باز دار که بهترین بخشش مرد انفاق در راه نیکی است.
و گفته اند: راز تو از خون توست چون آن را به زبان آوری، همانا که فرو ریخته ای.
عمر بن عبد العزیز گفته است: دلها گنجینه اسرار است و لبها قفل آن و زبانها کلید آن و باید هر کس کلید راز خود را حفظ کند.
مردی به دوست خود رازی گفت و سپس از او پرسید فهمیدی؟ گفت: نه، گفت: آن را حفظ کردی؟ گفت: نه، که فراموش کردم.
و قال علیهالسلام
مَنْ کَتَمَ سِرَّهُ کَانَتِ الْخِیَرَةُ بِیَدِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که راز خود را بپوشاند همواره اختیار آن به دست اوست
(و کسی که نپوشاند از اختیارش بیرون میرود). ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر در ذیل این حکمت اشاره میکند که ما در حکمت 159 به منابع این کلام حکیمانه نیز اشاره کردیم،زیرا این کلام حکمتآمیز به اضافه کلام دیگری در امالی صدوق به صورت مسند و در تحف العقول به صورت مرسل آمده است.مرحوم مفید نیز در کتاب اختصاص آن را مسنداً ذکر کرده است (و پیدا است که هیچ کدام از این بزرگواران آن را از نهجالبلاغه نگرفتهاند،زیرا یا قبل از سید رضی میزیستهاند و یا با اضافاتی و به صورت مسند نقل کردهاند که نشان میدهد منابع دیگری داشتهاند).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 139).در کتاب کافی،ج 8،ص 152،حدیث 137 نیز این گفتار حکیمانه به ضمیمه گفتار دیگری آمده است. )
روش حفظ اسرار
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه تأکید بر حفظ اسرار میکند و میفرماید:«کسی که راز خود را بپوشاند همواره اختیار آن به دست اوست (و کسی که نپوشاند از اختیارش بیرون میرود.)»؛ (مَنْ کَتَمَ سِرَّهُ کَانَتِ الْخِیَرَةُ بِیَدِهِ) .
منظور از سرّ،اموری است مربوط به انسان که اگر دیگران از آن آگاه شوند ممکن است مشکلات عظیمی برای وی فراهم سازند؛مثلاً شخصی که معتقد به مذهب اهل بیت است و در میان متعصبان لجوج و نادانی از مخالفان قرار گرفته است،بدیهی است اگر سرّ خویش را فاش کند جانش به خطر میافتد و گاه افشای اسرار سبب میشود که حسودان انسان را از رسیدن به نتیجه کارش باز دارند و به اصطلاح چوب لای چرخهایش بگذارند یا رقیبانی باشند که برای حفظ منافع خود پیشدستی کنند و کاری را که او ابداع کرده از وی بگیرند و به ثمر برسانند و از فواید آن بهره گیرند و ابداع کننده اصلی را محروم سازند.
بدیهی است عقل میگوید:در چنین مواردی اسرار را باید مکتوم داشت و حتی برای عزیزترین عزیزان بازگو نکرد،زیرا آن عزیزان هم عزیزانی دارند که برای آنها بازگو میکنند و چیزی نمیگذرد که آن سرّ،همه جا منتشر میشود و صاحب سرّ در رسیدن به اهدافش ناکام میماند.
در نامه 31 نهج البلاغه (نامه امام به فرزند دلبندش امام حسن مجتبی علیهما السلام) نیز اشاره به کتمان سرّ شده است.همچنین در حکمت 6 و 48 نیز امام علیه السلام بر این معنا تأکید کرده است.
مسئله کتمان اسرار به قدری اهمیت دارد که در حدیثی امام صادق علیه السلام آن را همچون خونی میشمرد که فقط باید در درون رگهای خود انسان جریان یابد، میفرماید:
«سِرُّکَ مِنْ دَمِکَ فَلَا تُجْرِیهِ فِی غَیْرِ أَوْدَاجِکَ» . ( .بحارالانوار،ج 75،ص 278.در بعضی از طرق این روایت به جای«فِی غَیْرِ أَوْدَاجِکَ»«مِنْ غَیْرِ أَوْدَاجِکَ»آمده ولی واژه«فی»در اینجا مناسبتر و صحیحتر است. )
البته مسئله کتمان سرّ در مسائل اجتماعی که برای یک جامعه سرنوشتساز است از اهمیت بسیار بیشتری برخوردار است و چه بسا افشای یک سرّ سبب حمله غافلگیرانه دشمن و ریخته شدن خونهای بیگناهان گردد.در تاریخ زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله موارد زیادی میبینیم که از طریق کتمان،پیشگیری از خسارات مهمی بر جامعه اسلامی کرد و از آن جمله مسئله کتمان اسرار در فتح مکه بود که با دقت انجام شد و هنگامی که لشگر اسلام با عِدّه و عُدّه فراوان در کنار مکه فرود آمدند تازه مکیان از جریان باخبر شدند و همین امر سبب شد مقاومتی نشان ندهند و خونی ریخته نشود و فوج فوج اسلام را پذیرا شوند.
گاه میشد رسول اکرم صلی الله علیه و آله هنگامی که به گروهی برای یکی از جنگهای اسلام مأموریت میداد برای اینکه دشمن از هدف آگاه نشود دستور میداد نامهای بنویسند و آن را به صورت سربسته به فرمانده لشگر میداد و میفرمود:
هنگامی که به فلان نقطه رسیدید نامه را باز کنید و مطابق دستور عمل نمایید و به این ترتیب دشمن از نقشههای مسلمانان آگاه نمیشد.
این سخن را با حدیث پربار دیگری از امیرمؤمنان علیه السلام ادامه میدهیم که فرمود:
«جُمِعَ خَیْرُ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ فِی کِتْمَانِ السِّرِّ وَ مُصَادَقَةِ الْأَخْیَارِ وَ جُمِعَ الشَّرُّ فِی الْإِذَاعَةِ وَ مُوَاخَاةِ الْأَشْرَارِ ؛خیر دنیا و آخرت در دو چیز جمع شده است:«کتمان سرّ و دوستی با نیکان و تمام شرور در دو چیز جمع شده:فاش کردن اسرار و دوستی با اشرار». ( .بحارالانوار،ج 72،ص 71،ح 14. )
البته این قاعده کلی مانند غالب قواعد کلّی استثنای محدودی نیز دارد و آن در موردی است که انسان میخواهد با شخص عاقل و دانایی مشورت کند و با کلیگویی نمیتواند نظر او را جلب نماید،بلکه باید جزئیات مطلب را با او در میان بگذارد تا بتواند از مشورت او بهره گیرد.هرگاه چنین کسی انسان رازداری باشد میتوان اسرار را در اختیار او برای رسیدن به اهداف مشورت گذارد.
امام صادق علیه السلام در حدیثی که درباره شرایط شخص مورد مشورت بیان کرده میفرماید:«چهارمین شرط (بعد از عقل و دیانت و صداقت) این است:
«أَنْ تُطْلِعَهُ عَلَی سِرِّکَ فَیَکُونَ عِلْمُهُ بِهِ کَعِلْمِکَ بِنَفْسِکَ ثُمَّ یُسِرَّ ذَلِکَ وَ یَکْتُمَهُ فَإِنَّهُ...إِذَا أَطْلَعْتَهُ عَلَی سِرِّکَ فَکَانَ عِلْمُهُ بِهِ کَعِلْمِکَ تَمَّتِ الْمَشُورَةُ وَ کَمَلَتِ النَّصِیحَةُ ؛چهارمین شرط این است که او را بر سرّ خود آگاه سازی و همانگونه که تو درباره موضوع مورد مشورت آگاهی داری او هم آگاهی داشته باشد سپس سرّ تو را پنهان و مکتوم دارد...هرگاه او را بر سرّت آگاه ساختی و علم او نسبت به آن موضوع مانند علم تو شد مشورت کامل میشود و خیرخواهی به کمال میرسد». ( .همان،ص 103،ح 30. )
حفظ اسرار و اهداف مهم آن
گاه سؤال میشود که برای چه منظوری ما اسرار را کتمان کنیم و از دیگران پنهان داریم.با کمی دقت معلوم میشود که آثار قابل ملاحظهای میتواند داشته باشد از جمله:
1.عدم توانایی طرف مقابل بر تحمل آن سرّ؛همانگونه که در مورد ائمه هدی علیهم السلام و مطالب مربوط به مقامات آنها یا معارف خاص الهی در احادیث دیده میشود و همانگونه که در داستان خضر و موسی در قرآن مجید آمده که خضر - آن مرد الهی-به موسی گفت:«تو توانایی تحمل بعضی از کارهای مرا نداری». ( .کهف،آیه 67:«قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً» )
2.گاه مکتوم بودن سرّ به نفع مردم است؛مثل اینکه شب قدر به صورت سرّی در آمده و سبب میشود که مردم در لیالی مختلف به امید درک شب قدر به در خانه خدا بروند و یا پنهان بودن زمان عصر ظهور تا قیام قیامت که سبب آمادگی مداوم مردم میشود و همچنین مکتوم بودن پایان زندگی انسانها.
3.گاه میشود افشای سرّ سبب سوء استفاده دشمن میگردد و کاری که ممکن است به سادگی انجام گیرد بسیار پیچیده و پرهزینه میشود همانگونه که در مورد مستور ماندن زمان حرکت لشگر اسلام برای فتح مکه در تاریخ اسلام ثبت شده است.
4.گاه افشای سرّ سبب برانگیخته شدن حسادتها میگردد و برای پرهیز از آن چارهای جز پوشانیدن آن نیست.همانطور که در حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«اسْتَعِینُوا عَلَی أُمُورِکُمْ بِالْکِتْمَانِ فَإِنَّ کُلَّ ذِی نِعْمَةٍ مَحْسُودٌ» . ( .بحارالانوار،ج 74،ص 153،ح 98.)
5.پرهیز از توقعات بیجا؛گاه میشود اگر مردم از امکانات فرد خاصی،با خبر شوند توقعات بیجا و بیش از حد از او داشته باشند و او را در تنگنا قرار دهند به همین دلیل سرّ خود را میپوشانند.
6.پرهیز از کارشکنیها؛گاه میشود انسان برای کار مثبتی نقشه کشیده و اگر آن را فاش کند گروهی به هر دلیل مشغول کارشکنی میشوند،از این رو چارهای جز کتمان آن سرّ نیست تا زمانی که به ثمر برسد و خود را نشان دهد.
7.پرهیز از آبروریزی افراد؛بسیار میشود اسراری نزد انسان است که اگر بازگو کند آبروی افراد آبرومندی که زمانی گرفتار لغزشی شدهاند میریزد و یا سبب شماتت دشمن نسبت به خود انسان میشود،زیرا مصیبتی به انسان رسیده که اگر آن را مکتوم دارد یک مصیبت است و اگر آشکار کند مصیبت شماتت دشمنان به آن افزوده میشود،همانگونه که شاعر میگوید: مگوی اندوه خویش با دشمنان که لا حول گویند شادی کنان
8.پرهیز از ریاکاری؛گاه انسان خدماتی به افرادی کرده که اگر آن را افشا کند بیم ریاکاری دارد.در این صورت،سرّ را مکتوم میدارد که به اخلاص خویش کمک کند.
9.پرهیز از کارهای عجولانه؛گاه انسان سرّی دارد که اگر عجله در افشای آن کند ممکن است به نتیجه نرسد ولی هر گاه برای مطالعه و تحقیق بیشتر آن را مکتوم دارد و در فضای آرامی به نتیجه برساند به نفع اوست.
10.پرهیز از وحشت افراد کم ظرفیت؛بسا حوادث تلخی ممکن است برای جامعهای در پیش باشد که اگر مسئولین آن را فاش کنند،بسیاری از افراد وحشتزده میشوند از این رو آن را مکتوم میدارند تا آرامشی در کار باشد و یا شخصی مبتلا به بیماری خطرناکی شده،طبیب آن را به او نمیگوید تا آرامش خود را از دست ندهد.
از اینجا روشن میشود اینکه امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه میفرماید:«هر کس سرّ خود را بپوشاند اختیارش به دست اوست»تا چه اندازه دارای فلسفههای گوناگون و مثبت است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “One who hides his secret holds his own option.”
وَ قَالَ علیه السلام الفَقرُ المَوتُ الأَکبَرُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: فقر مرگ بزرگ است !
تنگدستی بزرگتر مرگ است.
فرمود درویشی و احتیاج مرگیست بزرگ باعتبار شداید
و فرمود (علیه السلام): تنگدستی، مرگ بزرگتر است.
و آن حضرت فرمود:تهیدستی مرگ بزرگتر است .
شروح:
و روی: الفقر الموت الاحمر ای الاشد
الموت: انقطاع الحیاه و الفقر انقطاع ماده الحیوه، و هذا اشد لان المیت انما یتالم مره واحده، و الفقیر یتالم کل لحظه.
(تنگدستی، مرگ بزرگتر است). مردن با صفت بزرگتر را برای تهیدستی استعاره آورده است. اما این که تنگدستی نوعی مردن است، به دلیل آن است که شخص بیچیز، از خواستهها و مقاصدی که سرمایه زندگی مادی است بریده و به خاطر از دست دادن آنها غمگین است. و اما این که بزرگتر است، چون در طول زندگی شخص تنگدست، غمها و سختیهای تنگدستی پیاپی میرسد، اما غم مردن یکباره است. و این نوعی مبالغه در سختی فقر و تنگدستی است.
وَ قَالَ علیه السلام الْفَقْرُ الْمَوْتُ الْأَکْبَرُ .
فی الحدیث المرفوع أشقی الأشقیاء من جمع علیه فقر الدنیا و عذاب الآخرة.
و أتی بزرجمهر فقیر جاهل فقال بئسما اجتمع علی هذا البائس فقر ینقص دنیاه و جهل یفسد آخرته.
شاعر خلق المال و الیسار لقوم
أخذ السیواسی هذا المعنی فقال فی قصیدته الطویلة المعروفة بالساسانیة لیت شعری لما بدا یقسم الأرزاق فی أی مطبق کنت ( المطبق:السجن. ).
قرئ علی أحد جانبی دینار قرنت بالنجح و بی کل ما یراد من ممتنع یوجد.
و علی الجانب الآخر و کل من کنت له آلفا فالإنس و الجن له أعبد.
و قال أبو الدرداء من حفظ ماله فقد حفظ الأکثر من دینه و عرضه.
بعضهم و إذا رأیت صعوبة فی مطلب
و من دعاء السلف اللهم إنی أعوذ بک من ذل الفقر و بطر الغنی
(و قال علیهالسلام: الفقر الموت الاکبر) درویشی و احتیاج، مرگی است که بزرگتر است از انواع مرگها به اعتبار تضاعف آلام و شداید فقیر در حیات و راحت میت به موت چه الم مرگ، یکبار است و بیبرگی هر لحظه مرگی دیگر است
فقر تنگدستی موت بزرگتر است تشبیه فقر در مقام شکایت به مرگ از دو وجه است: وجه اظهر شدت بلیت فقر، و وجه اخفی گمنام شدن فقیر، و ناچیز و خوار شدن میان خلق، و بریدن مردم حتی دوست و حمیم از او. و الحق به این اعتبار این مرگ بزرگتر و فظیعتر باشد، و چه آن مرگ خود ناچار باشد، و شاه و گدا را افتد، و کس به آن خوار و سوگوار نگردد، و هم بر خاطر دوستان مرگ دوست چندان گران نیاید که فقر و خواری که سورت آن مصیبت روزی چند پیش نباشد، و سورت این مصیبت به بقای شخص فقیر باقی باشد، از این جا است که فقیر مرگ خویش از خدا به دعا طلبد. الاموات بباع فاشتریه فان العیش ما لا خیر فیه
و قال علیهالسلام: «الفقر الموت الاکبر.» یعنی و گفت علیهالسلام که فقر و فاقه مرگ بزرگ است، زیرا که در بعضی باعث کفران و هلاکت آخرت است.
المعنی: الموت علی ضربین: موت اختیاری امر به فی قوله (علیه السلام): موتوا قبل ان تموتوا، و مرجعه الی محو الانیه المادیه و دحر النفس الاماره عن التوجه الی میولهاالشهوانیه و نفورها الغضبیه الی حیث تقبل الی ما یخالفها من الریاضات البدنیه، و تکره اللذات النفسانیه، کما استشم علی (علیه السلام) من وعاء الحلوی ریح سم الحیه وقیئها. و موت طبیعی یعرض للانسان فیفنی جسمه بما فیه جسمه بما فیه من الاهواء و الامیال و الامانی و الامال، و للفقر اکبر اثر فی الانسان من الناحیتین. الترجمه: فرمود: درویشی بزرگترین مرگ است.
فقیر ار بمیرد توانگر شود***که وارستهی مرگ اکبر شود
(الفصل السابع و الخمسون- فی الفقر) و قال علیهالسلام: اقول: هو من حدیث الاربعمائه الذی رواه الخصال عن ابیه عن سعد عن الیقطینی عن القاسم بن یحیی عن جده الحسن بن راشد عن ابیبصیر و محمد ابن مسلم عن الصادق علیهالسلام عن آبائه عنه علیهالسلام تحت عنوان (علم امیر المومنین علیهالسلام اصحابه فی مجلس واحد اربعمائه باب مما یصلح للمسلم فی دینه و دنیاه). و فی (المعانی) قال الحرث الاعور لامیرالمومنین علیهالسلام: ما الفقر؟ قال: الحرص و الشره. (الفصل السابع و الخمسون- فی الفقر) و فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: قیل له قولهم الفقر الموت الاحمر هو من الدینار و الدرهم؟ قال: لا، ولکن من الدین. و روی عن لقمان، قال لقمان لابنه: حملت الجندل و الحدید و کل حمل ثقیل فلم احمل شیئا اثقل من جار السوء، و ذقت المرارات فلم اذق شیئا امر من الفقر. قلت: و اصل الفقیر فی اللغه من کسر فقار ظهره.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): (کاد الفقر یکون کفرا) لانه یدفع بالانسان الی فعل الرذائل، و فی الحکمه 318: (الفقر منقصه للدین، مدهشه للعقل، داعیه للمقت). و فی الحکمه 371: (اذا بخل الغنی بمعروفه باع الفقیر دینه بدنیاه). و تقدم مع الشرح قوله: (الفقر یخرس الفطن) فی الحکمه 3. و قوله: (الفقر فی الوطن غربه) فی الحکمه 55. و اذا لم تخن الذاکره فقد نقلت هناک عن کتاب (اصول الکافی) ان الامام جعفر الصادق قال: غدا یضرب الفقراء باب الجنه فیقول البواب: من فی الباب؟ فیقولون: نحن الفقراء. فیقول البواب: اتریدون ان تدخلوا الجنه قبل الحساب؟. لن یکون هذا ابدا. فیقول الفقراء: و ماذا اعطیتمونا حتی تحاسبونا؟ فیقول الله جل و عز: صدقوا خلوا بینهم و بین الجنه. ادخلوها بسلام آمنین.
امام علیهالسلام (در نکوهش تنگدستی) فرموده است: فقر و تنگدستی مرگ بسیار بزرگست (زیرا سختی مرگ یکبار است و سختی بیچیزی هر آن مشاهده میشود).
همان طوری که توسعه ثروت و افزایش آن همراه نداشتن ایمان، انسان را منحرف میگرداند بیپولی هم که اعتقاد و ایمان همراه آن نباشد بیچاره را به کفر و ناسزا میاندازد. آنجا که در روایات از فقر نکوهش شده است فقری است که ایمان همدوشش نباشد و آن جا که از فقر ستایش شده است فقری است که همراهش ایمان باشد. باری هر قدر انسان ثروت داشته باشد نسبت به خدا فقیر است شیطان که میخواهد به ثروتمندان دست یابد آنان را از ترس فقر وادرا به بخالت میکند و بسوی کارهای ناشایسته میکشاند.
و قال علیهالسلام: (الفقر الموت الاکبر) اذ هو یوجب ذله الانسان و مهانته، طول حیاته التی یعشیها فی الفقر، و هذا اعظم من الموت مراره و صعوبه، و قوله علیهالسلام (الفقر فخری) یعنی الفقر الی الله تعالی
الشرح: کانه علیهالسلام قسم الموت الی قسمین. القسم الاول هو المعتاد بین الناس الذی یتم بانقضاء الحیاه فیستوفی الانسان اجله عند تمامه و هذا هو الموت الاصغر. القسم الثانی هو الموت الاکبر الذی یکون ضمن الفقر و ذلک لان الفقیر لا یصل الی رغباته و یبقی یکابد الم الحاجه و مس الضر بما یحمل ذلک من مراره و قساوه و عدم استقرار و قد یصل الامر بالفقیر ان یطلب الموت اکثر من مره من اجل التخلص مما هو فیه و هذا الطلب للموت دلیل علی ان ما هو فیه اکبر مما سیقع علیه من الموت الذی یختم الحیاه و ینهی وجود هذا الانسان. و هذا واحده من کلمات الامام التی یذکر فیها الفقر و یصفه بالموت الاکبر و له علیهالسلام کلمات منها قوله: الفقر منقصه للدین مدهشه للعقل داعیه للمقت و منها مساوته بالکفر حیث قال: کاد الفقر ان یکون کفرا و هکذا …
«درویشی، مرگ بزرگتر است.»
در حدیث مرفوع آمده است: بدبخت ترین بدبختان کسی است که درویشی دنیا و عذاب آخرت برای او جمع شود.
درویشی نادان پیش بزرگمهر آمد، بزرگمهر گفت: چه بد چیزی که در این بینوا گرد آمده است، درویشی که این جهان او را کاسته است و نادانی که آن جهانش را تباه کرده است.
شاعری چنین سروده است: «توانگری و آسایش برای گروهی آفریده شده است و خود را چنان می بینم که برای تنگدستی آفریده شده ام، آن چنان که می بینم گویا من باز مانده گروهی هستم که پس از قسمت ارزاق آفریده شده اند.» سیواسی هم همین معنی را گرفته است و در قصیده معروف به ساسانیه خود چنین سروده است: «ای کاش می دانستم گاهی که روزیها تقسیم می شد من در کدام زندان بوده ام.»
بر یک سوی دیناری این بیت خوانده می شد: «من قرین رستگاری و پیروزیم و به وسیله من هر چیز نایابی که اراده شود، یافت می شود.» و بر سوی دیگرش نوشته شده بود: «هر کس که من انیس او باشم، آدمی و پری بندگان او خواهند بود».
ابو الدرداء گفته است: هر کس مال خود را حفظ کند بیشتر آبرو و دین خود را حفظ کرده است.
یکی دیگر از شاعران چنین سروده است: «هر گاه در کاری دشواری دیدی، دشواری آن را بر دینار سوار کن، آن کار برای تو رام و فرمانبردار خواهد شد. دینار چون سنگی است که نیروی دیگر سنگها را نرم می سازد.»
از جمله دعاهای پیشینیان است که بار خدایا از خواری و زبونی درویشی و از سرکشی توانگری به تو پناه می برم.
و قال علیهالسلام
الْفَقْرُ الْمَوْتُ الْأَکْبَرُ.
امام علیه السلام فرمود:
فقر مرگ بزرگتر است. (. سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر آمده است که این کلام حکیمانه قبل از نهجالبلاغه در کتاب تحف العقول (ابن شعبه حرانی) و خصال صدوق آمده است و نیز عیاشی در تفسیر خود آن را با تفاوت مختصری به صورت: «الْفَقْرُ هُوَ الْمَوْتُ الْأحْمَرِ» نقل کرده است و بعد از سید رضی نیز زمخشری آن را در ربیع الابرار آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،140).)
بلای فقر!
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و حکیمانه به آثار زیانبار فقر و ته دسته اشاره کرده میفرماید:«فقر مرگ بزرگتر است»؛ (الْفَقْرُ الْمَوْتُ الْأَکْبَرُ) .
در مورد نکوهش فقر در همین کلمات قصار تعبیرات متعددی دیده میشود؛ از جمله در حکمت 3 آمده بود:
«وَ الْفَقْرُ یُخْرِسُ الْفَطِینَ عَنْ حُجَّتِهِ ؛فقر،انسان هوشمند را از بیان دلیل و حجت خود گنگ میسازد».و در حکمت 56 آمده بود:
«وَالْفَقْرُ فِی الْوَطَنِ غُرْبَةٌ ؛فقیر حتی در وطنش غریب است».و در حکمت 319 میخوانیم:
«فَإنَّ الْفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدّینِ! مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْلِ،دَاعِیَةٌ لِلْمَقْتِ ؛فقر سبب نقصان دین و مشوش شدن عقل و جلب کینه میگردد».و در حکمت 372 آمده است:
«إذا بَخِلَ الْغَنِیُّ بِمَعْرُوفِهِ باعَ الْفَقیرُ آخِرَتَهُ بِدُنْیاهُ ؛هرگاه اغنیا از کمک به دیگران بخل بورزند فقرا آخرت خود را به دنیایشان میفروشند».
از مجموع این کلمات حکیمانه با سایر روایاتی که از رسول خدا و ائمه هدی علیهم السلام به ما رسیده به خوبی استفاده میشود که اسلام برای مسئله فقرزدایی اهمیت بسیار قائل است.
در حدیث معروف رسول اکرم صلی الله علیه و آله که در کتاب کافی آمده است میخوانیم:
«کادَ الْفَقْرُ أنْ یَکُونَ کُفْراً ؛نزدیک است که فقر انسان را به مرحله کفر برساند». ( .کافی،ج 2،ص 307،ح 4 و کنزالعمّال،ح 16682. )
دلیل همه این است که فقر زمینه انواع انحرافات عقیدتی و اخلاقی را به ویژه در وجود افراد کمظرفیت فراهم میسازد.بسیار دیده شده است که افراد فقیر کلمات کفرآمیز بر زبان جاری میکنند و هنگامی که زن و فرزند خود را گرسنه میبینند دست به هر کاری میزنند،قوانین اجتماعی را میشکنند،آداب و اخلاق انسانی را به فراموشی میسپارند و برای رفع فقر خود هر کاری را مجاز میشمارند و اگر شخص فقیر کمظرفیت واقعا کافر نشود،به مرز کفر نزدیک میگردد و حداقل رضایت به قضای الهی را از دست میدهد.
این احتمال نیز میرود که مراد از کفر،کفر عملی باشد که همان آلوده شدن به انواع معصیتهاست.
تعبیر به «الْمَوْتُ الْأَکْبَرُ ؛مرگ بزرگتر»اشاره به این است که انسان به هنگام مرگ حداقل از مشکلات این جهان آسوده میشود در حالی که فقیری که با فقر دست و پنجه نرم میکند گویی پیوسته در حال جان دادن است.
بنابراین همانگونه که ما به هنگام بیماری و تهدید به مرگِ جسمانی به دنبال طبیب و درمان به هر سو میرویم،به هنگامی که فقر دامان فرد یا جامعه را میگیرد نیز باید برای نجات از آن تلاش و کوشش کنیم.
نکته ها:
1-فقرزدایی در تعلیمات اسلام
اسلام تنها ناظر به زندگی جاویدان آخرت نیست بلکه به زندگی آبرومند این دنیا نیز که مقدمهای برای آن است اهتمام فوقالعادهای دارد،مسئله فقرزدایی را یکی از مهمترین دستورات خود قرار داده و راهکارهای آن را نشان داده است.
از یک طرف همه را به سعی و کوشش و کسب و کار دستور میدهد و جوان بیکار را بیمنزلت میشمرد و ادای حق کارگران و کارمندان را از مهمترین واجبات میداند،بلکه کار را از مهمترین عبادات قلمداد میکند،کارگر خسته در حال خواب را در حال عبادت میداند تا آنجا که توجه به معیشت و زندگی مادی را کفاره مهمترین گناهان ذکر میکند،چنانکه در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إنَّ مِنَ الذُّنُوبِ ذُنُوباً لا یُکَفِّرُها صَلاةٌ وَلا صَدَقَةٌ قیلَ یا رَسُولُ اللّهِ فَما یُکَفِّرُها قالَ الْهُمُومُ فی طَلَبِ الْمَعیشَةِ ؛بعضی از گناهان است که نماز و صدقه و زکات هم نمیتواند آن را جبران کند.عرض داشتند ای رسول خدا! پس چه چیز آن را جبران میکند؟ فرمود:به فکر معیشت و زندگی بودن و برای آن تلاش کردن». ( .بحارالانوار،ج 70،ص 157. )
از طرف دیگر نیز به این نکته اشاره میکند که خداوند امکانات کافی در روی زمین برای حل مشکل فقر آفریده است حداقل این است که انسان آب و زمینی در اختیار داشته باشد.اگر برای عمران و آبادی و بهرهگیری از آن تلاش کند میتواند فقر را از خود دور سازد،چنانکه در حدیث معروفی میخوانیم:
«مَنْ وَجَدَ ماءٍ وَتُراباً ثُمّ افْتَقَرَ فَأَبْعَدَهُ اللّهُ ؛دور باد از رحمت خدا کسی که آب و زمینی به دست آورد و باز هم فقیر باشد». ( .همان،ج 100،ص 65،ح 10؛وسائل الشیعه،ج 12،24،ح 13.)
از سویی دیگر به حکومت اسلامی توصیه میکند که مسئله فقرزدایی را در رأس کارهای خود قرار دهد و با استفاده از زکات و خمس و انفال و مال الخراج و مبارزه با احتکار و تعیین قیمت در صورت لزوم و دعوت به ساده زیستن با فقر مبارزه کند.
امروز نیز اگر جوامع اسلامی بخواهند عزت و احترام و سربلندی و استقلال خویش را باز یابند باید از طریق همکاری با یکدیگر به استفاده از تمام منابعی که خدا به صورت فراوان در اختیار آنان گذاشته است با فقر مبارزه کنند.
2-پاسخ به یک سؤال
بعضی میگویند همانگونه که در روایات بالا و امثال آن به شدت از فقر مذمت شده و حتی فقر مایه روسیاهی در دو جهان شمرده شده است:
«الْفَقْرُ سَوادُ الْوَجْهِ فِی الدّارَیْنِ» ( .بحارالانوار،ج 69،ص 30.) در پارهای از روایات نیز از فقر مدح بلیغی شده؛از جمله پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«الْفَقْرُ فَخْری وَبِهِ أفْتَخِرُ» و حتی قرآن مجید همه افراد را مخاطب ساخته میگوید: «یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ» ؛ای مردم شما همگی نیازمند به خدایید». ( .فاطر،آیه 15.)
ولی جواب آن روشن است،زیرا آنچه مایه افتخار انسان است فقر الی الله است نه فقر در برابر انسانها و به بیان دیگر:فخر و افتخار این است که انسان خداوند را منبع تمام خیرات بداند و خود را در همه چیزها نیازمند او بشمارد و با امکاناتی که خدا به او داده است از مواهب الهی بهره گیرد.
این احتمال نیز هست که منظور از فقر همان زندگی ساده و زاهدانه است که بعضی آن را فقر میپندارند ولی انبیا و اولیا به چنین زندگی افتخار میکردند همانگونه که مولای ما علی علیه السلام به لباس و غذای بسیار ساده افتخار میکرد.
شرح مبسوطی را درباره فقر مذموم و ممدوح در جلد هشتم همین کتاب در شرح خطبه 225 صفحه 429 به بعد آوردهایم.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Poverty is the greatest death.
وَ قَالَ علیه السلام مَن قَضَی حَقّ مَن لَا یَقضیِ حَقّهُ فَقَد عَبَدَهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: رعایت حق کسی که او حقش را محترم نمیشمارد نوعی بردگی است .
آن که حق کسی را گزارد که حقش را به جا نیارد، به بندگی او اعتراف دارد.
و فرمود هر که گزارد حق کسی را که نگزارد آن کس حق او را پس بتحقیق او را بنده خود گرفت
و فرمود (علیه السلام): هر که حق کسی را ادا کند که او حقش را ادا نکرده، خود را بنده او ساخته.
و آن حضرت فرمود:کسی که حق کسی را رعایت کند که حق وی را رعایت نمینماید هر آینه او را بندگی کرده .
شروح:
(هر که ادا کند حق کسی را که حقش را ادا نمیکند، در حقیقت او را بندگی کرده است.) مقصود امام (علیه السلام) ادای حق در بین دوستان است. براستی که چنین است، زیرا ادای حق کسی که رعایت حقش را نمیکند، نه به خاطر سودجویی و نه به دلیل دفع زیان او است، بلکه به خاطر خود او، و یا ترس از او، و یا به امید طمعی از اوست که همهی اینها شکلی از بندگی است.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ قَضَی حَقَّ مَنْ لاَ یَقْضِی حَقَّهُ فَقَدْ [عَبَّدَهُ]
عَبَدَهُ .
عبده بالتشدید أی اتخذه عبدا یقال عبده و استعبده بمعنی واحد و المعنی بهذا الکلام مدح من لا یقضی حقه أی من فعل ذلک بإنسان فقد استعبد ذلک الإنسان لأنه لم یفعل معه ذلک مکافاة له عن حق قضاه إیاه بل فعل ذلک إنعاما مبتدأ فقد استعبده بذلک ( ا:«بهذا». ) .
و قال الشاعر فی نقیض هذه الحال یخاطب صاحبا له کن کأن لم تلاقنی قط فی الناس
(و قال علیهالسلام: من قضی) هر که گزارد (حق من لا یقضی حقه) حق کسی را از یاران که نگزارد آن کس حق او را (فقد عبده) پس به تحقیق که بندگی نمود او را. زیرا که قضای حق غیر بیانتفاع حاصل شود از او و مندفع گردد مضرت به سبب او مشابه عبودیت است و بندگی
هر که بگزارد حق کسی را که حق او نمیگزارد عبادت کرده باشد او را. اغراق است در خطای این کار و فساد و خلل این رای، و اقتضاء نکند که شخص حکم مشرک داشته باشد، بلکه در بعضی مقام صاحب این صفت را مدح و احترام واجب باشد، و غرض در این مقام آنست که شخص در صفت وفا طریق افراط نسپرد، و از قدر صواب بیرون نرود، و مدار در این مقدار اهلیت طرف باشد، چنانچه، در وصیت فرزند خود گفت (صل من قطعک و اعط من حرمک- الی قوله- و ایاک ان نضع ذلک فی غیر موضعه و ان تفعله بغیر اهله)
و قال علیهالسلام: «من قضی حق من لایقضی حقه فقد عبده.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که ادا کند حق کسی را که ادا نکرده است حق او را، پس به تحقیق که او را بندهی امتنان خود گردانیده است.
المعنی: قد اضطرب فی شرح کلامه (علیه السلام) هذا تفسیر الشراح و اختلف فی قرائته. قال ابنمیثم فی شرحه: اراد قضاء الحق بین الاخوان، و انما کان کذلک لان قضاء الغیر عنه لحق من لا یقضی حقه لا یکون لوصول نفع منه و لا دفع مضره المرء- کذا فی النسخه و الظاهر عنه مکان المرء- لانه هو او- کذا فی النسخه و الظاهر مکان هو او قضاه- خوفا منه او طمعا فیه، و ذلک صوره عباده انتهی. و الظاهر انه قرا عبده من الثلاثی المجرد، و مقصوده ان قاضی الحق عبد المقضی عنه التارک للحق علی تشویش فی تعبیره زاده غلط النسخه التی عندی. و قال الشارح المعتزلی: عبده بالتشدید، ای اتخذه عبدا یقال: عبده و استعبده بمعنی واحد، و المعنی بهذا الکلام مدح من لا یقضی حقه- بصیغه المجهول و الاولی التعبیر بمدح قاضی الحق- ای من فعل ذلک بانسان فقد استعبد ذلک الانسان لانه لم یفعل معه ذلک مکافاه له عن حق قضاه ایاه، بل فعل ذلک انعاما مبتدء فقد استعبده بذلک. اقول: ما ذکره الشارح المعتزلی اوضح لفظا و معنی، فتدبر. الترجمه: کسی که بحق دوست بیوفا وفا کند او را رهین منت و بنده خود ساخته.
گر وفا داری به یار بیوفا***بندگی اوست از بهرت سزا
و قال علیهالسلام: قرا ابن ابیالحدید عبده بالتشدید، فجعل مدحا، و قراه ابن میثم بالتخفیف فجعله ذما. قال الاول: المعنی مدح من یقضی حق من لا یقضی حقه لانه استعبده، لانه ما فعل به ما فعل مکافاه بل انعاما مبتدئا. و قال الثانی: ای قضاء حق من کان کذلک فی صوره عباده له. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) قلت: و الاظهر الثانی، لان فی خط الرضی لابد انه کان بلا تشدید، لان نسخه ابن میثم من النهج کانت بخظه، و لان المعنی الذی ذکر ابن ابی الحدید لیس بصحیح، فلیس کل من تقضی حقه و هو ما قضی حقک تستعبده کما هو مقتضی عموم من، لاحتمال کون صاحبک رذلا غیر اهل، مع عدم مناسبه لایقضی الظاهر فی الاستمرار مع تعبیده، فاذا صار عبده لابد ان یقضی حقه کاملا، و انما کان مناسبا لو کان بلفظ لم یقض و بالجمله ما ذکره ابن ابیالحدید غیر جید لفظا و معنی.
معنی العبودیه ان العبد لا یملک مع سیده شیئا، و ان مراده فان بمراده، و قد اشتهر و ذاع علی کل لسان: العبد و ما ملکت یداه فی قبضه مولاه. و معنی هذا ان العبد لا اجر له و لا جزاء علی خدمه سیده و طاعته، لان هذه هی مهنته و وظیفته.. و علیه فمن قضی حق الغیر و خدمه لذاته لا خوفا و لا طمعا فقد اعتبره سیدا، و اعتبر نفسه عبدا، اراد ذلک ام لم یرد.
… حقه فقد عبده: لان العباده خضوع لمن لا تطالبه بجزائه اعترافا بعظمته
امام علیهالسلام (در نیکی به آنکه شایسته نیست) فرموده است: هر که به جا آورد حق کسی را که او حقش را به جا نمیآورد (احترام کند کسی را که او دربارهاش احترام نمینماید) او را بندگی نموده است (زیرا بندگی فروتنی است درباره کسی که بدون خواستن پاداش اعتراف به عظمت و بزرگی او شود پس احترام به کسی که سود و زیانی ندارد مانند عبادت و بندگی او است، و چون در بعضی از جاها احترام کردن ستوده شده پس منظور امام علیهالسلام از این فرمایش این است که شخص در احترام از حد تجاوز نکند یا کسی را که شایسته نیست بزرگ نداند چنانکه در وصیت خود به امام حسن علیهالسلام فرمود: احمل نفسک من اخیک عند صرمه علی الصله تا آنجا که فرمود: و ایاک ان تضع ذلک فی غیر موضعه او ان تفعله به غیر اهله، برای ترجمه و شرح آن به جز پنجم اواخر نامه سی و یکم مراجعه شود. و در نسخه ابن ابیالحدید فقد عبده به تشدید باء ضبط شده یعنی کسی که به جا آورد حق کسی را که او حقش را به جا نمیآورد او را بنده خویش گردانیده، زیرا در بجا آوردن حق او پاداشی در نظر نگرفته است بلکه خواسته به او احسان و نیکی کند).
انسان برای حفظ آبروی اجتماعی خود ناگزیر است حقوق دیگران را رعایت کند و از آنان هیچ گونه توقعی نداشته باشد حتی در برابر ناملایماتی که میبیند، اظهار خرسندی کند و بدین وسیله این گونه افراد را سرزنش کند و تحت تاثیر قرار دهد. خدای عزیز در قرآن مجید میفرماید: (بندگان خدا کسانی هستند که از روی تواضع راه میروند و آنگاه که از نادانان حرف نامربوطی شنیدند با مدارا و ملایمت پاسخ گویند).
و قال علیهالسلام: (من قضی حق من لا یقضی حقه فقد عبده) مثلا زید لا یقضی حق خالد، فاذا قضی خالد حق زید، کان عابدا اذا العباده هی الخضوع بلا تقرب عوض، و الاعطاء لمن لا یعطی یکون من هذا القبیل، فکان القاضی عبد، و الطرف سیده.
اللغه: قضی: ادی. الشرح: هناک قرائه عبده بالتشدید و یکون المعنی ان من انعمت علیه ابتداء فقد جعلته عبدا باحسانک و انعامک علیه لانه لا یستحق ذلک منک و لکن تفضلا منک فتعبده باحسانک. و اما اذا کانت عبده بالتخفیف فیکون المعنی انک اذا قضیت حق من لا یستحق قضاء الحق فقد عبدته ای عندما یقضی الانسان حق الغیر بدون استحقاق و لا خوف و لا رجاء فقد اعتبره یستحق ذلک لذاته و هذا معنی العبودیه الصرفه …
«آن کس که حق کسی را گزارد که او حقش را نگزارده است، او را بنده خود ساخته است.»
عبّده با تشدید یعنی او را به بندگی گرفت و معنی آن همان استعباد است و این سخن ستایش کسی است که حق او گزارده نشده است، یعنی کسی که نسبت به کسی که حق او را نگزارده است، حق را به جا می آورد او را به بندگی خود در آورده که بدون چشم داشت و فقط برای عرضه نعمت بر او چنین کرده است.
شاعری در نقیض و عکس این حالت خطاب به دوستی چنین سروده است: «... یقین داشته باش که من برای تو حقی نمی بینم مگر اینکه تو برای من حقی ببینی، و اگر دست تو برای من یک تیر فراهم آورد، من هزار تیر فراهم می سازم.»
و قال علیهالسلام
مَنْ قَضَی حَقَّ مَنْ لَا یَقْضِی حَقَّهُ فَقَدْ عَبَّدَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
هر کس حق کسی را ادا کند که او حقش را ادا نمیکند وی را برده خود ساخته است! (. سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه منبع دیگری جز کتاب غررالحکم برای آن ذکر نکرده است (با این تفاوت که از نسخه خط مرحوم سید رضی«عبد»بدون تشدید نقل شده ولی در نسخه غرر«عبّد»با تشدید است که شرح آن در متن خواهد آمد).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 140).)
راه تسخیر دلها
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه اشاره به تسخیر دلها کرده میفرماید:«هر کس حق کسی را ادا کند که او حقش را ادا نمیکند وی را برده خود ساخته است!»؛ (مَنْ قَضَی حَقَّ مَنْ لَا یَقْضِی حَقَّهُ فَقَدْ عَبَّدَهُ) .
این سخن در واقع برگرفته از آیات قرآن مجید است که دستور میدهد در برابر بدیها نیکی کنید تا دشمنان شما در برابر شما نرم شوند و دوست گردند.
«ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ» ؛بدی را با نیکی دفع کن،ناگاه (خواهی دید) همان کس که میان تو و او دشمنی است گویی دوستی گرم و صمیمی است». (.فصلت،آیه 34.)
شبیه این معنا همان چیزی است که در حکمت 158 نیز گذشت که میفرماید:
«وَ ارْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَیْهِ ؛شر افراد را از طریق بخشش به آنان برطرف کن»و نیز شبیه حدیث دیگری که از آن حضرت در غررالحکم نقل شده که فرمود:
«مَنْ بَذَلَ مالَهُ اسْتَعْبَدَ ؛کسی که مال خود را به دیگران ببخشد آنها را در حلقه بندگی خود درآورده است»و حدیث دیگری که در غرر الحکم آمده و به صورت ضربالمثلی در میان همه مردم مشهور است:
«الْإِنْسانُ عَبْدُ الْإحْسانِ ؛انسان بنده احسان است».
روایات فراوانی با تعبیرات مختلف از امیرمؤمنان علی علیه السلام در غرر الحکم به همین مضمون دیده میشود؛از جمله:
«الإحْسانُ یَسْتَرِقُّ الْإنْسانُ ؛احسان، انسانها را بنده میسازد».و
«بِالْإحْسانِ تَمْلِکُ الْقُلُوبُ ؛به وسیله احسان دلها در تسخیر انسان در میآیند».و
«مَا اسْتَعْبَدَ الْکِرامُ مِثْلُ الْإکْرامِ ؛افراد با شخصیت را چیزی همانند اکرام و احترام،به بندگی و خضوع،نکشانده است».
آنچه در بالا آمد در صورتی است که جمله«عبّده»با تشدید خوانده شود همان گونه که در نسخه ابن ابیالحدید و غرر الحکم آمده است و مرحوم کمرهای نیز در شرح نهج البلاغه خود آن را کاملاً تأیید کرده است؛ولی در بسیاری از نسخ «عَبَدَهُ»بدون تشدید آمده و مرحوم محقق شوشتری در شرح نهج البلاغه خود میگوید:«چون خط سید رضی در اختیار مرحوم ابن میثم بوده و آن بدون تشدید است این نسخه را باید ترجیح داد» ( .بهج الصباغة،ج 14،ص 551. ) و معنای جمله مطابق آن این میشود که«هر کس حق افرادی را ادا کند که از ادای حق خودداری میکنند گویی او را پرستش کرده و برده اوست».مطابق این معنا گویا امام علیه السلام میفرماید:در برابر حقناشناسان،حق شناس مباش و گرنه بنده و برده خواهی شد،در حالی که آنچه با روایات فراوان بالا هماهنگ و با قرآن سازگار باشد همان معنای اول است و نبودن تشدید در نسخه سید رضی دلیل بر چیزی نمیتواند باشد،زیرا معمول نویسندگان در گذشته این نبوده است که تمام کلمات را اعراب بگذارند و به فرض سید رضی معتقد به نداشتن تشدید بوده،استنباطی از ناحیه خود اوست وگرنه مستقیماً از امیرمؤمنان چیزی نشنیده است و ما این استنباط را مناسب آیات و روایات دیگر نمیدانیم و اصرار مرحوم شوشتری در شرح نهجالبلاغه خود بر معنای دوم صحیح نیست.به خصوص اینکه او میگوید:افراد رذل ممکن است از نیکی کردن سوء استفاده کنند که این سخن نیز قابل جواب است، زیرا معیار توده مردم هستند نه افراد رذل،هرچند در بعضی از روایات به این افراد رذل نیز اشاره شده است؛توده مردم چنینند که اگر در مقابل بدی،خوبی ببینند،در برابر بیوفایی،وفا ببینند و در برابر بیمهری به آنها مهر شود منقلب خواهند شد.سماحت و عفو و گذشت اسلامی و سیره اولیاء الله نیز همین بوده است که حقناشناسان را با حقشناسی ادب میکردند و در حلقه عبودیت خود در میآوردند.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ If one is fair to another person who is not fair to him, it is as though he worships him.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا طَاعَةَ لِمَخلُوقٍ فِی مَعصِیَةِ الخَالِقِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هیچ اطاعتی از مخلوق، در نافرمانی پروردگار روا نیست !.
آفریده را فرمان بردن نشاید آنجا که نافرمانی آفریننده لازم آید.
و فرمود هیچ طاعتی نیست مر مخلوق را که انواقع شود در معصیت خالق
و فرمود (علیه السلام): فرمانبرداری مردم با نافرمانی خدا نسازد.
و آن حضرت فرمود:در معصیت خالق،طاعتی برای مخلوق نیست .
شروح:
(آنجا که معصیت خدا باشد، پیروی از مخلوق روا نیست.) مانند وضو با آب غصبی و نماز در خانه غصبی. و نفی در چنین مواردی بر نفی جواز اطاعت حمل شده است، همانطوری که از امام، علی (علیه السلام) و از اهل بیت (علیه السلام) نقل کردهاند. اما به عقیدهی شافعی در چنین موردی طاعت صحیح است و نفی برای فضیلت آن است.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِقِ .
هذه الکلمة قد رویت مرفوعة و قد جاء فی کلام أبی بکر أطیعونی ما أطعت الله فإذا عصیته فلا طاعة لی علیکم و قال معاویة لشداد بن أوس قم فاذکر علیا فانتقصه ( فی د«و تنقصه»و هو مستقیم أیضا.) فقام شداد فقال الحمد لله الذی افترض طاعته علی عباده و جعل رضاه عند أهل التقوی آثر من رضا غیره علی ذلک مضی أولهم و علیه مضی آخرهم أیها الناس إن الآخرة وعد صادق یحکم فیها ملک قاهر و إن الدنیا أکل حاضر یأکل منها البر و الفاجر و إن السامع المطیع لله لا حجة علیه و إن السامع العاصی لله لا حجة له و إنه لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق و إذا أراد الله بالناس خیرا استعمل علیهم صلحاءهم-و قضی بینهم فقهاؤهم ( فی د«علماؤهم».) و جعل المال فی سمحائهم و إذا أراد بالعباد شرا عمل علیهم سفهاؤهم و قضی بینهم جهلاؤهم و جعل المال عند بخلائهم و إن من إصلاح الولاة أن تصلح قرناءها ثم التفت إلی معاویة فقال نصحک یا معاویة من أسخطک بالحق و غشک من أرضاک بالباطل فقطع معاویة علیه کلامه و أمر بإنزاله ثم لاطفه و أمر له بمال فلما قبضه قال أ لست من السمحاء الذین ذکرت فقال إن کان لک مال غیر مال المسلمین أصبته حلالا و أنفقته إفضالا فنعم و إن کان مال المسلمین احتجبته دونهم أصبته اقترافا و أنفقته إسرافا فإن الله یقول إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کانُوا إِخْوانَ اَلشَّیاطِینِ (سورة الإسراء 27.)
(و قال علیهالسلام: لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق) هیچ طاعتی نیست مر مخلوق را که آن واقع شود در معصیت خلاق همچو تقرب جستن به وضو به آب مغصوب. پس آن طاعت باطل است و معیوب.
نمیباشد طاعتی از برای مخلوق در معصیت خالق. منع است از جستن رضای مخلوق آنجا که موجب سخط خلق گردد (اعاذنا الله تعالی منه)
و قال علیهالسلام: «لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق.» یعنی و گفت علیهالسلام که باید اطاعت نکرد مخلوق را در کاری که معصیت خالق باشد.
المعنی: قال ابنمیثم: و ذلک کالوضوء بالماء المغضوب، و الصلاه فی الدار المغضوبه و یحمل النفی هنا علی نفی جواز الطاعه کما هو المنقول عنه و عن اهل بیته (علیه السلام) و عند الشافعی قد یصح الطاعه و النفی لفضیلتها- انتهی. اقول: نفی جواز الطاعه بهذا المعنی عباره عن نفی الصحه، و الحکم بصحه الطاعه و فسادها کالحکم بوجوب الطاعه و حرمه المعصیه عقلی لا شرعی، فعلی هذا یحمل کلامه (علیه السلام) علی الارشاد، و هو مبنی علی عدم جواز اجتماع الامر و النهی علی ما یبحث عنه فی علم الاصول، فمنعه قوم، و جوزه آخرون. و عدم صحه الوضوء بالماء المغضوب او الصلاه فی المکان المغضوب مستفاد من دلیل اشتراط الاباحه فی ماء الوضوء و مکان المصلی، و لا یصح الاستدلال له بهذه العباره، مع انه لفظه مخلوق زائده علی هذا المعنی. و الاولی حملها علی نفی حکم شرعی تعلق بعنوان الطاعه بالنسبه الی المخلوق کوجوب طاعه الوالدین علی الولد، و الزوج علی الزوجه فی موارد مقرره، و السید علی العبد، و المقصود نفی وجوبها اذا کانت معصیه للخالق، کما اذا امر الوالد ولده بترک الصلاه او قتل النفس المحترمه. و قد حمله الشارح المعتزلی علی هذا المعنی فقال: هذه الکلمه قد رویت مرفوعه، و قد جاء فی کلام ابیبکر: اطیعونی ما اطعت الله، فاذا عصیته فلا طاعه لی علیکم- انتهی. الترجمه: نشاید اطاعت مخلوق در عصیان خالق. فرمان بنده در ره عصیان کردگار***زشت است و نارواست مر آنرا فروگذار
حتی لو کان ذاک المخلوق احد الوالدین الذین اوجب طاعتهما، فقال تعالی (ان اشکر لی و لوالدیک الی المصیر و ان جاهداک علی ان تشرک بی ما لیس لک به علم فلا تطعهما … )، و اعتذر عبدالله بن عمرو بن العاص عن شهوده صفین مع معاویه بان النبی (صلی الله علیه و آله) قال له: اطع اباک، فقال له الحسن (علیه السلام): ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال: لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق، و کذلک (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) الحسین (علیه السلام) کما رواه الاسد فی عبدالله بن عمرو بن العاص. و فی (الکافی) عن النبی (صلی الله علیه و آله) من طلب مرضاه الناس بما یسخط الله کان حامده من الناس ذاما له و من آثر طاعه الله تعالی بما یغضب الناس کفاه الله عدو کل عدو و حسد کل حاسد و بغی کل باغ و کان له ناصرا و ظهیرا. و عنه (علیه السلام) من ارضی سلطانا بسخط الله تعالی خرج من دین الله. و فی (بیان الجاحظ) قال معاویه لشداد بن اوس (قم فاذکر علیا فانتقصه) فقام شداد فقال الحمد لله الذی افترض طاعته علی عباده و جعل رضاه عند اهل التقوی اثر من رضا غیره و علی ذلک مضی اولهم و علی ذلک مضی آخرهم ایها الناس ان الاخره وعد صادق یحکم فیها ملک قاهر و ان الدنیا اکل حاضر یاکل منها البر و الفاجر و ان السامع المطیع لله لاحجه علیه و ان السامع العاصی لاحجه له و انه لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق و اذا اراد الله بالناس خیرا استعمل علیهم صلحائهم و قضی بینهم فقهائهم و جعل المال فی سمحائهم و اذا اراد بالعباد شرا عمل علیهم سفهائهم و قضی بینهم جهلاوهم و جعل المال عند بخلائهم و ان من اصلاح الولاه ان یصلح قرباها ثم التفت الی معاویه فقال نصحک یا معاویه من اسخطک بالحق و غشک من ارضاک بالباطل فقطع معاویه علیه کلامه و امر بانزاله ثم لاطفه و امر له بالمال فلما قبضه قال الست من السمحاء الذین ذکرت فقال ان کان لک مال غیر مال المسلمین اصبته اقترافا و انفقته اسرافا فان الله تعالی یقول (ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین و کان الشیطان لربه کفورا). (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) و فی (کامل الجزری): کان نصیر- ابوموسی بن نصیر- علی حرس معایه فلما صار معایه الی صفین لم یسر معه فقال له ما یمنعک من المسیر معی و یدی عندک معروفه فقال لااشکرک بکفر من هو اولی بالشکر منک و هو الله عزوجل فسکت عنه معاویه. و فی (المروج) ان معاویه سال صعصعه عن اهل الکوفه و اهل البصره و اهل الحجاز و عن مضر وربیعه، فاجابه ثم امسک معاویه فقال له- سل- و الا اخبرتک بمما تحید عنه قال و ما ذاک یا ابنصوحان، قال اهل الشام، قال فاخبرنی عنهم قال اطوع الناس لمخلوق و اعصاهم للخالق عصاه الجبار و خلفه الاشرار فعلیهم الدمار و لهم سوء الدار، الخ و فیه انه اجابه عن اهل الحجاز بانهم اسرع الناس الی فتنه و اضعفهم عنها غیر ان لهم ثباتا فی الدین و تمسکا بعروه الیقین یتبعون الائمه الابرار و یخلعون الفسقه الفجار فقال معاویه من البرره و الفسقه؟ فقال یا ابن ابیسفیان ترک الخداع من کشف القناع علی و اصحابه من الابرار و انت و اصحابک من اولئک فقال له معاویه و الله یا ابنصوحان انک لحامل مدینک منذ ازمان الا ان حلم ابن ابیسفیان یرد عنک. و فیه: ان علیا (علیه السلام) لما شایع اباذر و زجر مروان لما کفه و قد کان عثمان امره ان لایدع احدا یشیع اباذر- قال عثمان من یعذرنی من علی، رد رسولی عما وجهته له و فعل کذا و الله لنعطینه حقه فلما رجع علی (علیه السلام) استقبله الناس و قالوا له: ان عثمان علیک غضبان لتشییعک اباذر فقال (علیه السلام): غضب الخیل علی اللجام ثم جاء الی عثمان فقال له: ماحملک علی ما صنعت (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) بمروان و رددت امری؟ فقال (علیه السلام) اما مروان فانه استقبلنی بردتی فرددته عن ردی و اما امرک فلم ارده قال اولم یبلغک انی قد نهیت الناس عن ابیذر و تشییعه فقال (علیه السلام) او کلما امرتنا به من شیء یری طاعه الله، و الحق فی خلافه اتبعنا فیه امرک، تالله لانفعل … و هذا المعنی امر عقلی کما انه لنقل قطعی و هو دلیل وجوب العصمه فی الامام و الا لزم ان یکون تشییع مثل ابیذر لنهی عثمان عنه حراما، لهذا فی (الطبری): لما خرج ابراهیم بن المهدی علی المامون فی سنه (202) قام سهل بن سلامه المطوعی و دعا الناس الی العمل بالکتاب و السنه و الا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق فاجتمع الیه عامه اهل بغداد و کان کل من اجابه الی ذلک عمل علی باب داره برجا بجص و آجر و نصب علیه السلاح و المصاحف. و فیه: ان یزید بن الولید خطب بعد قتل الولید بن یزید فقال: انی و الله ما خرجت اشرا و لابطرا و لاحرصا علی الدنیا و لارغبه فی الملک و ما بی اطراء لنفسی انی لظلوم لنفسی ان لم یرحمنی ربی، ولکنی خرجت غضبا لله و لرسوله و دینه داعیا الی الله و کتابه و سنه نبیه لما هدمت معالم الهدی و اطفی نور اهل التقوی و ظهر الجبار العنید المستحل لکل حرمه و الراکب لکل بدعه … ایها الناس انه لاطاعه لمخلوق فی معصیه الخالق و لاوفاء لمخلوق بنقض عهد الخالق انما الطاعه طاعه الله و اطیعوا المخلوق بطاعه الله.
من عصی الله سبحانه کانت الحجه لله علیه حتی و لو اطاع جمیع الخلائق، و من اطاع الله کانت الحجه له عند الله حتی و لو عصی جمیع الخلائق، بل تکون الطاعه اقوی و للثواب ادعی: (اتخشونهم) فالله احق ان تخشوه ان کنتم مومنین- 13 التوبه) ای لا ایمان لمن یعصی الخالق خوفا من المخلوق.
امام علیهالسلام (درباره اطاعت مخلوق) فرموده است: اطاعت و پیروی مخلوق سزاوار نیست جائی که نافرمانی خدا در آن باشد (یا عبادت و بندگی جائز نیست آنجا که موجب معصیت باشد مانند نماز خواندن در زمین غصبی و جائی که به ستم گرفته شده است).
افرادی هستند که برای سود چند روز دنیا پشت پا به دستورات الهی میزنند و از بشر اطاعت میکنند. علی (علیه السلام) میفرماید: نافرمانی از خدا و اطاعت از مردم صحیح نیست. آنگاه که با اطاعت از بشر جان و یا مال کسی در معرض خطر قرار میگیرد اطاعت کننده در قیامت باید محاکمه شود و به عذاب گرفتار آید در دنیا هم باید در مورد جان مردم قصاص گردد و در مورد ثروت جبران نماید. در هر صورت کسی که گناه نکند فرشته است و از امتیازات آنان برخوردار.
و قال علیهالسلام: (لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق) ای لا یجوز للانسان ان یفعل محرما، لامر احد، و لو کان ذلک الامر ابا، او سیدا او زوجا، و محکوما بالنسبه الی الحاکام، او ما اشبه، فلا یعذر بقوله (المامور معذور).
الشرح: فی الاصل یجب ان تکون الطاعه الله لانه الخالق الذی افاض علینا الوجود فشکره یتجسد فی طاعته و من هذه الطاعه تتفرع الطاعات الاخری کطاعه الرسول باعتباره مبلغا لرساله الله- و طاعه الائمه- باعتبارهم خلفاء رسولالله- و طاعه الوالدین او الزوجه لزوجها- فلان الله امر بذلک و من هنا فکل طاعه یکون فیها معصیه الله لا تقبل … فلو امرت بترک الصلاه او السرقه او بامر فیه حرام فلا طاعه للامر اذا کانت مودیه الی معصیه الله و الانحراف عن اوامره … و هذه دعوه الی رفض کل امر یتعارض مع امر الله …
«در نافرمانی خالق فرمانبرداری از خلق نشاید.»
این کلمه به صورت حدیث مرفوع آمده است، در سخنان ابو بکر هم چنین آمده است: تا هنگامی که خدا را فرمانبردارم، از من فرمانبرداری کنید و هر گاه از فرمان او سرپیچی کردم، بر شما فرمانبرداری از من نخواهد بود.
معاویه به شداد بن اوس گفت: برخیز و از علی انتقاد کن. شداد برخاست و گفت: سپاس خداوندی را که فرمانبرداری خویش را بر بندگانش واجب فرموده است و در نظر پرهیزکاران رضایت خود را برتر و بهتر از رضایت دیگران قرار داده است و همه پرهیزکاران از آغاز تا پایان بر این روش بوده اند، ای مردم همانا آخرت وعده راست است که در آن پادشاهی قاهر حکومت می فرماید، و دنیا سفره آماده ای است که نیکوکار و تبهکار از آن می خورند، و بر آن کس که شنوا و مطیع فرمان خداوند است، اعتراضی نیست و برای آن کس که شنوا و فرمانبردار کسی است که نسبت به خدا سرکش است، هیچ دلیل و حجتی وجود ندارد. و همانا «لا طاعه لمخلوق فی معصیة الخالق» و چون خداوند نسبت به مردمی اراده خیر فرماید، نیکان ایشان را به امیری بر ایشان و فقیهان آنان را به قضاوت بر آنان می گمارد و اموال را در دست بخشندگان ایشان قرار می دهد. و چون نسبت به مردمی اراده شر فرماید، سفلگان آنان را به امیری بر ایشان و نادانان را به قضاوت بر آنان می گمارد و اموال را در دست بخیلان ایشان قرار می دهد. یکی از نشانه های صالح بودن امیران این است که همنشینان ایشان به صلاح و درستی باشند. شداد بن اوس به معاویه نگریست و گفت: ای معاویه آن کس که با گفتن حق تو را به خشم آورد، برای تو خیر خواهی کرده است و آن کس که با باطل تو را خشنود کند، نسبت به تو غش ورزیده است.
معاویه سخن او را قطع کرد و دستور داد او را از منبر فرود آورند. سپس نسبت به او مهربانی کرد و فرمان داد مالی به او بدهند و چون شدّاد آن مال را گرفت، معاویه گفت: آیا من از همان بخشندگانی که گفتی نیستم؟ شدّاد گفت: اگر مال خودت هست و آن را به حلال کسب کرده ای و از اموال مسلمانان نیست و از راه فضیلت بخشیده ای، آری هستی، ولی اگر از اموال مسلمانان است که از پرداخت آن به ایشان خودداری کرده ای آن را با گناه به چنگ آورده ای و با اسراف هزینه کرده ای که خداوند متعال می فرماید: «همانا تبذیر کنندگان برادران شیطانهایند.»
و قال علیهالسلام
لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِقِ.
امام علیه السلام فرمود:
اطاعت مخلوق در معصیت خالق روا نیست. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر،این کلام حکمتآمیز را از مدارک دیگری نقل کرده از جمله کتاب«ابن ابیالجعد»با مقداری تفاوت و همچنین از مرحوم صدوق در کتاب عیون الاخبار و صحیفة الرضا با دو سند از امیرمؤمنان علیه السلام آورده است.مسعودی در مروج الذهب مینویسد:«عمر بن عبدالعزیز»در خطبهاش این کلام را تضمین کرد و برای مردم خواند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 140).)
اطاعت مخلوق محدود به عدم معصیت خالق است
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیز به حقیقت روشنی اشاره میکند که بسیاری به هنگام عمل آن را فراموش میکنند،میفرماید:«اطاعت مخلوق در معصیت خالق روا نیست»؛ (لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِقِ) .
اشاره به اینکه ما هرچه داریم از ذات پاک پروردگار است و در هر کار و قبل از هر چیز باید مطیع فرمان او باشیم،بهشت و دوزخ در دست اوست ثواب و جزا به حکم او،عزت و ذلت در این دنیا نیز از ناحیه اوست و در واقع
«لا مُؤَثِّرَ فِی الْوُجُودِ إلَّا اللّهُ» با این حال چگونه ممکن است ما به اطاعت مخلوقی درآییم که او فرمان معصیت خالق را صادر کرده است.این نهایت بیخبری و ضعف ایمان و نادانی و ناسپاسی است.
به همین دلیل فقهای ما میگویند اطاعت والدین و اطاعت زن از شوهر و مانند آن تنها در صورتی مجاز یا لازم است که بر خلاف فرمان خدا نباشد و ازاینرو برای انجام حج واجب،نهی آنها هیچ اثری ندارد و همچنین در انجام دادن واجبات دیگر و ترک محرمات،و آن کس که اطاعت مخلوق را بر اطاعت خالق مقدم سازد در واقع مشرک است؛یعنی گرفتار شرک عملی شده است؛از این رو قرآن مجید در مورد والدین میفرماید «وَ إِنْ جاهَداکَ لِتُشْرِکَ بِی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما» ؛و اگر آن دو (مشرک باشند و) تلاش کنند که برای من همتایی قائل شوی که از آن آگاهی نداری،از آنها پیروی مکن». ( .عنکبوت،آیه 8.)
همچنین اگر حکومتی به هر نام تشکیل شود و قانونی بر خلاف قانون خداوند وضع کند هیچ مسلمانی حق پیروی از آن را ندارد،چون اطاعت مخلوق و معصیت خالق است جز اینکه او را مجبور کنند.
بعضی از شارحان نهجالبلاغه برای این جمله معنای دیگری ذکر کرده و گفتهاند منظور این است که هیچ کس حق ندارد از طریق معصیت راه اطاعت خدا را بپیماید؛مثلاً در خانه غصبی نماز گزارد یا با آب غصبی وضو یا غسل کند یا با مال حرام فی سبیل الله انفاق نماید.
ولی معنای اول صحیحتر به نظر میرسد،از این رو کسانی که به این جمله استناد جستهاند نیز در موارد مصداق معنای اول بوده است از جمله قصه «معاویه»و«شداد بن اوس»است که ابن ابیالحدید نقل میکند:او (که از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله بود) در مجلس معاویه حضور داشت.معاویه به او گفت:برخیز و یادی از علی کن و عیبهایی برای او بشمار.او برخاست و خطبهای خواند و نه تنها عیبی بر آن حضرت نگرفت بلکه تلویحاً مدح امام را کرد و در لابهلای خطبهاش این جمله را نیز بیان کرد:
«إنَّهُ لا طاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فی مَعْصِیَةِ الْخالِقِ» و در پایان رو به معاویه کرد و گفت:ای معاویه کسی که با ذکر حق تو را به خشم بیاورد خیرخواه توست و کسی که با سخن باطل تو را راضی کند خیانت به تو کرده است.معاویه سخن او را قطع کرد و دستور داد او را از محل خطابه پایین آورند.سپس به او محبت کرد و مالی به او بخشید و به او گفت:تو مدح سخاوتمندان کردی آیا من از سخاوتمندان هستم یا نه؟«شداد»گفت:اگر مال حلالی غیر از اموال بیتالمال مسلمانان داشته باشی و انفاق کنی تو از سخاوتمندانی و اما اگر مال مسلمانان باشد و آن را در اختیار گرفته باشی و از طریق اسراف آن را خرج کنی مشمول آیه: «إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کانُوا إِخْوانَ الشَّیاطِینِ» خواهی بود. ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 167.)
مرحوم مغنیه نیز در شرح نهج البلاغه خود ضمن تفسیر کلام امام علیه السلام به همین معنا،میگوید:کسی که معصیت پروردگار کند حجت الهی بر ضد او تمام است، هرچند از همه خلایق اطاعت کند و هر کس اطاعت خداوند نماید حجت الهی به نفع او تمام است حتی اگر جمیع خلایق را معصیت کند،بلکه در چنین موردی که مردم مخالف اطاعت خدا هستند ولی او خدا را اطاعت میکند،اطاعتی برتر و دارای ثوابی بیشتر است.قرآن مجید میفرماید: «أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» ؛آیا از آنها میترسید؟ با اینکه اگر ایمان دارید خداوند سزاوارتر است که از او بترسید». ( .توبه،آیه 13.) ( .فی ظلال نهجالبلاغه،ج 4،ص 325)
Imam Ali ibn Abu Talib said : No creature should be obeyed if such obedience means disobeying the Creator.“
وَ قَالَ علیه السلام لَا یُعَابُ المَرءُ بِتَأخِیرِ حَقّهِ إِنّمَا یُعَابُ مَن أَخَذَ مَا لَیسَ لَهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: مرد را سرزنش نکنند که چرا حقّش را با تأخیر میگیرد، بلکه سرزنش در آنجاست که آنچه حقّش نیست بگیرد . (شخصی از امام علیه السّلام پرسید: چرا حقّ خود «امامت» را دیر طلب کردی؟ این پاسخ را داد.)
مرد را سرزنش نکنند که چرا حق خود را دیر درخواست نمود، بلکه او را عیب کنند که دست بدانچه از آن او نیست گشود.
و فرمود عیب کرده نمیشود مرد به واپس انداختن حق خود را از گرفتن آن جز این نیست که عیب کرده میشود که بگیرد چیزی را که نیست مر او را
و فرمود (علیه السلام): کسی را که ادای حقش به تأخیر افتد، سرزنش نباید کرد، کسی را سرزنش باید کرد، که چیزی را که حق او نیست، بستاند.
و آن حضرت فرمود:مرد را به تأخیر حقّش سرزنش نکنند،او را برای ستاندن چیزی که حق او نیست ملامت نمایند .
شروح:
(هر کس درباره حق خود کوتاهی کند قابل سرزنش نیست، آن کسی سزاوار سرزنش است که حق دیگران را غصب کند). گاهی گرفتن حق برای صاحب حق، واجب است و گاهی مستحب، و کمترین مرحلهاش مباح است که در کار مباح حرجی نیست. اما حق دیگران را گرفتن ظلم است و آن از زشت ترین صفات پستی است که شخص مرتکب درخور سرزش است.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ یُعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِیرِ حَقِّهِ إِنَّمَا یُعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَیْسَ لَهُ .
لعل هذه الکلمة قالها فی جواب سائل سأله لم أخرت المطالبة بحقک من الإمامة و لا بد من إضمار شیء فی الکلام علی قولنا و قول الإمامیة لأنا نحن نقول الأمر حقه بالأفضلیة و هم یقولون إنه حقه بالنص و علی کلا التقدیرین فلا بد من إضمار شیء فی الکلام لأن لقائل أن یقول له ع لو کان حقک من غیر أن یکون للمکلفین فیه نصیب لجاز ذلک أن یؤخر کالدین الذی یستحق علی زید یجوز لک أن تؤخره لأنه خالص لک وحدک فأما إذا کان للمکلفین فیه حاجة ماسة لم یکن حقک وحدک لأن مصالح المکلفین منوطة بإمامتک دون إمامة غیرک فکیف یجوز لک تأخیر ما فیه مصلحة المکلفین فإذن لا بد من إضمار شیء فی الکلام و تقدیره لا یعاب المرء بتأخیر حقه إذا کان هناک مانع عن طلبه و یستقیم المعنی حینئذ علی المذهبین جمیعا لأنه إذا کان هناک مانع جاز تقدیم غیره علیه و جاز له أن یؤخر طلب حقه خوف الفتنة و الکلام فی هذا الموضع مستقصی فی تصانیفنا فی علم الکلام
(و قال علیهالسلام: لا یعاب المرء بتاخیر حقه) عیب کرده نمیشود مرد به واسطه پس انداختن حق خود از دین و غیر آن (انما یعاب) جز این نیست که عیب کرده میشود (من اخذ ما لیس له) کسی که فراگرفته است چیزی را که نبود مر او را زیرا که اول حق است، و ثانی ظلم و عدوان و این از اقوی رذایل است و اکبر عیوب.
عیب کرده نمیشود شخص به تاخیر حق خود، جز این نیست که عیب کرده شود به اخذ آنچه از آن نیست و در آن حق ندارد. این کلام در مقامی فرموده که مستدعی آن بوده و معلوم است که تاخیر حق یا ترک حق خود نمودن جای ملامت نباشد که بخشش و عفو بود و ملامت بر ظلم باشد نه بر عفو.
و قال علیهالسلام: «لایعاب المرء بتاخیر حقه، انما یعاب من اخذ ما لیس له.» یعنی و گفت علیهالسلام نباید سرزنش کرد مرد را به تاخیر او ادای حقی را، باید سرزنش نکرد مگر کسی را که پیش گیرد کاری را که اهلش نباشد.
المعنی: حمل الشارح المعتزلی کلامه هذا علی (جواب سائل ساله لم اخرت المطالبه بحقک من الامامه) و اورد اعتراضا، و اجاب عنه بانه لابد من اضمار شیء فی الکلام، قال: و تقدیره: لا یعاب المرء بتاخیر حقه اذا کان هناک مانع عن طلبه. اقول: لا حاجه الی التقدیر، فان الحکم لم یتعلق بتاخیر المطالبه و انما تعلم بنفس التاخیر، و لا یکون التاخیر فعلا لذی الحق حتی یرد الاعتراض و یحتاج الی الجواب، مع ان علیا (علیه السلام) یطلب حقه منذ وفاه النبی (صلی الله علیه و آله) الی ان توفی (علیه السلام) بحسب ما یتمکن فی کل وقت و زمان، و قد ورد احتجاجاته مع المخالفین فی ایام السقیفه و ما بعدها الی زمن قتل عثمان فی کتب الفریقین بما لا مزید علیه. الترجمه: مرد را نکوهش نشاید که حقش بدست نیاید، همانا نکوهش آن را است که دست بناحق برآرد.
نکوهش نباید بر آنکس که حقش***ز دستش ربودند و تاخیر شد
همانا نکوهش بر آنکس روا است***که حق کسان برد و ز آن سیر شد
(الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) اقول: و قبل هذا الکلام هکذا: (انما حقی علی هذه الامه کرجل له حق علی قوم الی اجل معلوم. فان احسنوا و عجلوا له حقه، قبله حامدا، و ان اخروه الی اجله، اخذه غیر حامد). و بعده هکذا: (و قد کان رسول الله (صلی الله علیه و آله) عهد الی عهدا. فقال: یا ابن ابیطالب لک ولاء امتی. فان ولوک فی عافیه، و اجمعوا علیک بالرضا، فقم بامرهم، و ان اختلفوا علیک، فدعهم و ما هم فیه. فان الله سیجعل لک مخرجا). روی الکلینی فی (رسائله) علی نقل (محجه ابن طاووس): انهم لما (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) سالوه عن الثلاثه قال (علیه السلام) ذلک عند حکایته اجبار قریش له علی بیعه عثمان فی الشوری طمعا فی ان ینالوا الامر بعده. (لا یعاب المره بتاخیر حقه) و انما یعاب من اخر حقه لانه ظالم له، و هو نظیر قوله (علیه السلام) فی سابقه بان قوده لبیعه ابیبکر کالجمل المخشوش لیس نقصا له لانه لیس علی المسلم من غضاضه ما لم یکن شاکا فی دینه، و لا مرتابا بیقینه. روی ابن قتیبه فی (عیونه) عن الهیثم عن ابن عیاش، عن الشعبی: ان معاویه اقبل ذات یوم علی بنیهاشم. فقال: الا تحدثونی عن ادعائکم الخلافه دون قریش؟ اتکون لکم بالرضا بکم و الاجتماع علیکم دون القرابه ام بالقرابه دون الجماعه ام بهما جمیعا؟ فان کانت بالرضا و الجماعه فلا اری القرابه اثبتت حقا و ان کانت بالقرابه فما منع العباس عم النبی و وارثه و ساقی الحجیح و ضامن الایتام ان یطلبها، و قد ضمن له ابوسفیان بنی عبدمناف؟ و ان کانت بالرضا و القرابه جمیعا فان القرابه خصله من خصال الامامه و انتم تدعونها بها وحدها ولکنا نقول احق قریش بها من بسط الناس ایدیهم الیه بالبیعه، و نقلوا اقدامهم الیه للرغبه، و طارت الیه اهواوهم للثقه، و قاتل عنها بحقها فادرکها من وجهها. ان امرکم لامر تضیق به الصدور الی ان قال-: فقال له ابن عباس: ندعی هذا الامر بحق من لو لا حقه لم تقعد مقعدک هذا، و نقول: کان ترک الناس ان یرضوا بنا، و یجتمعوا علینا حقا ضیعوه و حظا حرموه- الی ان قال-: فاما الذی منعنا من طلب هذا الامر بعد النبی (صلی الله علیه و آله) فعهد منه الینا قبلنا (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) فیه قوله، و دنا بتاویله، و لو امرنا ان ناخذه علی الوجه الذی نهانا عنه لاخذناه او اعذرنا فیه، و لا یعاب احد علی ترک حقه، انما المعیب من یطلب ما لیس له. و روی الثقفی- کما فی (امالی) محمد بن محمد بن النعمان- عن المسعودی عن محمد بن کثیر عن یحیی بن حماد القطان عن ابیمحمد الحضرمی عن ابیعلی الهمدانی، ان عبدالرحمن بن ابیلیلی قام الی علی (علیه السلام) فقال: انی اسالک لاخذ عنک و قد انتظرنا ان تقول لنا من امرک شیئا فلم تقله. الا تحدثنا عن امرک هذا اکان بعهد من النبی (صلی الله علیه و آله) او شیء رایته، فانا قد اکثرنا فیک الاقاویل و اوثقه عندنا ما سمعناه من فیک، انا کنا نقول: لو رجعت الخلافه الیکم بعد النبی (صلی الله علیه و آله) لم ینازعکم فیها احد، و الله ما ادری اذا سئلت ما اقول؟ ازعم ان القوم کانوا اولی بما کانوا فیه منک، فعلام نصبک النبی (صلی الله علیه و آله) بعد حجه الوداع فقال: (ایها الناس من کنت مولاه فعلی مولاه)؟ و ان تک اولی منهم بما کانوا فیه فعلام نتولامم؟ فقال له علی (علیه السلام): ان الله تعالی قبض نبیه (صلی الله علیه و آله) و انا یوم قبضه اولی بالناس منی بقمیصی هذا، و قد کان من النبی (صلی الله علیه و آله) الی عهد لو خزمونی بانفی لاقررت سمعا و طاعه، و ان اول ما انتقصناه بعد النبی (صلی الله علیه و آله) ابطال حقنا فی الخمس، فلما رق امرنا طمعت رعیان البهم من قریش فینا، و قد کان لی علی الناس حق لو ردوه الی عفوا قمت به الی ان قال-: و کنت کرجل له حق علی الناس الی اجل. فان عجلوا له ما له، اخذه و حمدهم علیه، و ان اخروه، اخذه و هم غیر محمودین- الی ان قال-: فقال عبدالرحمن: لعمرک انت یا امیرالمومنین کما قیل: (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) لقد ایقظت من کان نائما و اسمعت من کانت له اذنان (انما یعاب من اخذ ما لیس له) روی ابن بابویه مسندا عن الرضا (علیه السلام) فی قوله تعالی (انا عرضنا الامانه علی السماوات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا). قال: الامانه: الولایه، من ادعاها بغیر حق فقد کفر. و عن الباقر (علیه السلام): الامانه: الولایه، ابی السماوات و الارض و الجبال ان یحملنها و حملها الانسان ابوفلان.
المجرم المذنب هو الذی یعتدی علی حقوق الاخرین، اما المعتدی علیه فلا ذنب له، کیف، و هو صاحب الحق المغضوب؟ قال الامام فی الرساله 27: ما علی المسلم من عضاضه ان یکون مظلوما. و ایضا قال: ان تلق الله مظلوما خیر لک من ان تلقاه ظالما.
… المرء بتاخیر حقه: المتسامح فی حقه لا یعاب و انما یعاب سالب حق غیره
امام علیهالسلام (درباره دست اندازی به حق دیگری) فرموده است: کسی که درباره حق خود سهلانگاری کند سرزنش نمیشود بلکه سرزنش برای کسی است که به حق دیگری دستبرد زده (زیرا کسی که به حق دیگری دست اندازد ستم نموده بدترین زشتیها و ستمگر شایسته سرزنش است).
هر فردی در جامعه حقوقی دارد که باید آنرا دریافت دارد اما آنگاه که تاخیر دریافت حق موجب مشکلاتی گردد بفرموده علی (علیه السلام) باید از آن چشم بپوشد بلکه فردی که حقوق دیگران را تصرف کند سرزنش شود که چرا حقوق دیگران را زیر پا گذاشته است. نمونه این مطلب خود علی (علیه السلام) است. آن حضرت به هنگام مرگ پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) برای حفظ اساس اسلام از حق خود صرف نظر کرد و شکاف ایجاد نکرد، بلکه آنان که حق آن حضرت تصرف کردند سرزنش میشوند که چرا حقوق علی (علیه السلام) را نادیده گرفتند و روز قیامت میزان حق نصب میگردد و آنانکه وزن اعمالشان سنگین است پیروز میگردند.
و قال علیهالسلام: (لا یعاب المرء بتاخیر حقه) ای بان یوخر اخذ ماله، و یتسامح فی الطلب (انما یعاب من اخذ ما لیس له) بان یاکل اموال الناس، او یفسد حقوقهم.
الشرح: قال ابن ابیالحدید: ان هذا الکلام منه علیهالسلام جواب لسائل ساله: لم اخرت المطالبه بحقک من الامامه؟ فاجابه بهذا الجواب. و کانه علیهالسلام یرید ان یقول للسائل: لا عیب و لا غضاضه اذا اخر المسلم المطالبه بحقه اذا کان له عذر فی التاخیر کحدوث فتنه و ما اشبهها و انما العیب علی من اخذ ما لیس له بحق فذلک هو المجرم و المنحرف و فی هذا طعن علی من سلبه حقه و استبد به دونه …
«مرد را در تأخیر مطالبه حق خود سرزنش نکنند، بلکه آن کس که آنچه را از او نیست می گیرد، سرزنش می کنند.»
شاید امیر المؤمنین علیه السّلام این سخن را در پاسخ کسی فرموده که از آن حضرت پرسیده است چرا در مطالبه حق امامت خویش تأخیر کردی و ناچار باید در این سخن چیزی نهفته باشد، چه بنا بر عقیده ما و چه بر عقیده امامیه. زیرا ما می گوییم بر طبق قاعده افضلیت، حکومت حق علی علیه السّلام است و امامیه هم می گویند طبق نص، امامت از او بوده است. بنابر این باید جمله دیگری در این سخن نهفته باشد، زیرا می توان به آن حضرت گفت که اگر امامت فقط حق خودت بود و ارتباطی برای دیگران نداشت، جایز بود آن را به تأخیر بیندازی، مثل اینکه طلبی از زید داشته باشی که چون فقط حق خودت هست می توانی مطالبه اش را به تأخیر افکنی، ولی در موضوعی که مورد نیاز مبرم همه مکلّفان است، حق خودت به تنهایی نیست، زیرا مصالح عموم مسلمانان بستگی به امامت تو داشته است نه امامت دیگران، بنابر این به تأخیر انداختن مصلحت دیگران جایز نیست.
می بینید که در این صورت جمله دیگری هم باید در این سخن مضمر باشد و تقدیر این جمله چنین است که مرد در تأخیر مطالبه حق خود در صورتی که مانعی وجود داشته باشد، سرزنش نمی شود و در این صورت معنی جمله به اعتقاد هر دو گروه درست می شود، زیرا در صورت وجود مانع جایز خواهد بود که طلب حق خویش را به تأخیر افکند و در این باره در کتابهای کلامی خود به تفصیل سخن گفته ایم.
و قال علیهالسلام
لَا یُعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِیرِ حَقِّهِ،إِنَّمَا یُعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَیْسَ لَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
برای انسان عیب نیست که حقش به تأخیر افتد.عیب آن است
که چیزی را که حقش نیست بگیرد. ( . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر،این کلام نورانی را از کسانی نقل میکند که قبل از سید رضی میزیستند و یا بعد از او بوده ولی با تفاوتی نقل کردهاند از جمله مرحوم سید بن طاووس در کشف المحجة آن را از رسائل کلینی نقل کرده و شیخ طوسی در امالی و محقق بحرانی در کتاب برهان در ضمن خطبه مفصلی با سندی از حسن بن علی آورده است.ابن ابیالحدید میگوید:شاید این سخن در پاسخ سؤالی باشد که کسی از آن حضرت پرسید:چرا مطالبه حق خود را در مسئله امامت تأخیر انداختی و امام علیه السلام این پاسخ را به او داد.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 141).باید توجه داشت که آنچه در روایت برهان و امالی طوسی آمده از شخص امام حسن علیه السلام است نه از امیرمؤمنان علی علیه السلام هرچند به نظر میرسد این سخنان حکمتآمیز از آن منبع زلال پرفیض جوشیده باشد. )
عیب واقعی این است!
همان گونه که قبلاً اشاره شد-و در بعضی از روایات آمده است-امام علیه السلام این سخن حکمتآمیز را در پاسخ کسی میگوید که از آن حضرت پرسید چرا شما در گرفتن حق خود در امر امامت شتاب نکردید.امام علیه السلام در پاسخ میفرماید:
«برای انسان عیب نیست که حقش به تأخیر افتد.عیب آن است که چیزی را که حقش نیست بگیرد»؛ (لَا یُعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِیرِ حَقِّهِ،إِنَّمَا یُعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَیْسَ لَهُ) .
البته شک نیست که تأخیر امام علیه السلام در مسئله امامت-که از یک سو نص رسول اکرم صلی الله علیه و آله بر خلافت آن حضرت در داستان غدیر و غیر آن بود و از سوی دیگر افضلیت آن حضرت نسبت به تمام صحابه که جای انکار برای هیچ فرد منصفی نیست ایجاب میکرد که آن حضرت خلیفه بلا فصل پیامبر صلی الله علیه و آله باشد-بدین رو بود که آن حضرت حق خود را در مسئله امامت که در واقع حق مسلمانان است مطالبه کرد؛اما مخالفان دست به دست هم دادند و او را از رسیدن به آن حق محروم نمودند،بنابراین ایراد کسانی که میگویند:«امامت حق شخصی نبود که حضرت از آن چشم بپوشد،بلکه حق مردم بود و تأخیر در مطالبه چنین حقی روا نیست»پاسخش روشن است و آن اینکه تأخیر مزبور در واقع از ناحیه امام علیه السلام نبود،بلکه از ناحیه کسانی بود که سالها برای رسیدن به آن نقشهها کشیده بودند و حتی زمانی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله میخواست در آستانه وداع با دار دنیا نامهای بنگارد و این حق را تثبیت کند آنها مانع شده و نسبتهای بسیار ناروایی به ساحت قدس پیامبر صلی الله علیه و آله دادند که داستان اسفانگیزش در تمام کتابهای اهل سنت و شیعه آمده است.
مقایسه این دو با یکدیگر (تأخیر حق و گرفتن ناحق) و ترجیح اول بر دومی کاملاً روشن است،زیرا گرفتن ناحق گناه قطعی است در حالی که تأخیر حق چه شخصی باشد و از ناحیه خود انسان تأخیر بیفتد و چه حق مردم باشد و از ناحیه دشمنان به تأخیر افتد،چیزی نیست که بر انسان عیب به شمار آید.
در نامه 28 از نامههای امام علیه السلام نیز جملهای شبیه این جمله حکیمانه گذشت، حضرت در پاسخ معاویه که گفت:تو را همچون شتری که افسار زده بودند و میکشیدند برای بیعت بردند،فرمود:«به خدا سوگند تو میخواستی با این گفتارت مرا نکوهش کنی؛اما ناخودآگاه مدح کردی و ثنا گفتی.میخواستی رسوا کنی و خودت رسوا شدی
«وَ ما عَلَی الْمُسْلِمِ مِنْ غَضاضَةٍ فی أنْ یَکُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ یَکُنْ شاکّاً فی دینِهِ،وَ لا مُرْتاباً بِیَقِینِهِ ؛برای یک مسلمان عیب نیست که مظلوم واقع شود مادام که در دین خود تردید نداشته باشد و یقینش آمیخته با شک نگردد».
سید بن طاووس رحمه الله در کتاب کشف المحجة از رسائل مرحوم کلینی نقل میکند که امیر مؤمنان علی علیه السلام به درخواست جمعی از مردم نامهای درباره مسائل مربوط به خلافت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله مرقوم داشت؛نامهای بسیار طولانی و پرمعنا و روشن و شفاف و دستور داد برای رفع هرگونه ابهام در این مسئله،آن را در هر روز جمعه در برابر مردم بخوانند و ده نفر از یاران سرشناس و معروف و باشخصیت بر آن گواهی دهند،در ضمن آن نامه همین جمله مورد بحث آمده است.
سزاوار است کسانی که میخواهند به اعماق مسئله خلافت برسند و پی به کارهای ناروایی ببرند که در این زمینه پس از پیامبر صلی الله علیه و آله انجام شد و مظلومیت علی علیه السلام را دریابند این نامه را به دقت بخوانند تا بدانند چگونه گروهی هماهنگ حق را از مسیرش منحرف ساختند و مسلمانان را به چه شکلی گرفتار کردند. ( .ر.ک:بحارالانوار،ج 30،ص 7 به بعد. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : No blame should be placed on one in delaying taking what belongs to him; blame should be on the one who takes what does not belong to him.”
وَ قَالَ علیه السلام الإِعجَابُ یَمنَعُ الِازدِیَادَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: خود پسندی مانع فزونی است .
خود پسندیدن مانع به زیادت رسیدن است.
و فرمود خودپسندی منع میکند از زیاده کردن هنر
و فرمود (علیه السلام): خودپسندی افزونی و پیشرفت را باز می دارد.
و آن حضرت فرمود:خود پسندی مانع افزایش کمال و مال است .
شروح:
لان المعجب یعتقد انه کمل، فلا یطلب الزیاده لان الزیاده بعد الکمال، محال.
(خودبینی آدمی را از کسب فضیلت باز میدارد). خودبینی به خاطر فضیلت درونی مانند علم و یا فضیلت بیرونی مثل ثروت و اندوخته تنها سبب تصور کمال آن شخص در اینها بوده و اعتقاد بر این که نسبت به اینها به حد نهایی رسیده است همین اعتقاد او را از زیادهجویی و فضیلت خواهی باز میدارد.
وَ قَالَ علیه السلام الْإِعْجَابُ یَمْنَعُ [مِنَ الاِزْدِیَادِ]
اَلاِزْدِیَادَ .
قد تقدم لنا قول مقنع فی العجب و إنما قال ع یمنع من الازدیاد لأن المعجب بنفسه ظان أنه قد بلغ الغرض و إنما یطلب الزیادة من یستشعر التقصیر لا من یتخیل الکمال و حقیقة العجب ظن الإنسان بنفسه استحقاق منزلة هو غیر مستحق لها و لهذا قال بعضهم لرجل رآه معجبا بنفسه یسرنی أن أکون عند الناس مثلک فی نفسک و أن أکون عند نفسی مثلک عند الناس فتمنی حقیقة ما یقدره ذلک الرجل ثم تمنی أن یکون عارفا بعیوب نفسه کما یعرف الناس عیوب ذلک الرجل المعجب بنفسه.
و قیل للحسن من شر الناس قال من یری أنه خیرهم.
و قال بعض الحکماء الکاذب فی نهایة البعد من الفضل و المرائی أسوأ حالا من الکاذب لأنه یکذب فعلا و ذاک یکذب قولا و الفعل آکد من القول فأما المعجب بنفسه فأسوأ حالا منهما لأنهما یریان نقص أنفسهما و یریدان إخفاءه و المعجب بنفسه قد عمی عن عیوب نفسه فیراها محاسن و یبدیها.
و قال هذا الحکیم أیضا ثم إن المرائی و الکاذب قد ینتفع بهما کملاح خاف رکابه الغرق من مکان مخوف من البحر فبشرهم بتجاوزه قبل أن یتجاوزه لئلا یضطربوا فیتعجل غرقهم.
و قد یحمد ریاء الرئیس إذا قصد أن یقتدی به فی فعل الخیر و المعجب لا حظ له فی سبب من أسباب المحمدة بحال.
و أیضا فلأنک إذا وعظت الکاذب و المرائی فنفسهما تصدقک و تثلبهما لمعرفتهما بنفسهما و المعجب فلجهله بنفسه یظنک فی وعظه لاغیا فلا ینتع بمقالک و إلی هذا المعنی أشار سبحانه بقوله أَ فَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً ( سورة فاطر 8. )ثم قال سبحانه فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ ( سورة فاطر 8.) تنبیها علی أنهم لا یعقلون لإعجابهم.
و قال ع ثلاث مهلکات شح مطاع و هوی متبع و إعجاب المرء بنفسه.
و فی المثل إن إبلیس قال إذا ظفرت من ابن آدم بثلاث لم أطالبه بغیرها إذا أعجب بنفسه و استکثر عمله و نسی ذنوبه.
و قالت الحکماء کما أن المعجب بفرسه لا یروم أن یستبدل به غیره کذلک المعجب بنفسه لا یرید بحاله بدلا و إن کانت ردیئة.
و أصل الإعجاب من حب الإنسان لنفسه
و قد قال ع حبک الشیء یعمی و یصم.
و من عمی و صم تعذر علیه رؤیة عیوبه و سماعها فلذلک وجب علی الإنسان أن یجعل علی نفسه عیونا تعرفه عیوبه نحو ما قال عمر أحب الناس إلی امرؤ أهدی إلی عیوبی.
و یجب علی الإنسان إذا رأی من غیره سیئة أن یرجع إلی نفسه فإن رأی ذلک موجودا فیها نزعها و لم یغفل عنها فما أحسن ما قال المتنبی و من جهلت نفسه قدره رأی غیره منه ما لا یری( دیوانه 1:44. ) .
و أما التیه و ماهیته فهو قریب من العجب لکن المعجب یصدق نفسه و هما فیما یظن بها و التیاه یصدقها قطعا کأنه متحیر فی تیه و یمکن أن یفرق بینهما بأمر آخر و یقول إن المعجب قد یعجب بنفسه و لا یؤذی أحدا بذلک الإعجاب و التیاه یضم إلی الإعجاب الغض من الناس و الترفع علیهم فیستلزم ذلک الأذی لهم فکل تائه معجب و لیس کل معجب تائها
(و قال علیهالسلام: الاعجاب یمنع من الازدیاد) خودپسندی منع میکند از زیاده کردن هنر چه زیاده بعد از نهایت کمال، محال است.
خودپسندی و معجب شدن به خود مانع ازدیاد میگردد. یعنی ترقی در کمال یا زیادتی نعمت و مال.
و قال علیهالسلام: «الاعجاب یمنع من الازدیاد.» یعنی و گفت علیهالسلام که خودپسندی منع میکند از زیاد کردن کمالات را.
المعنی: قال الشارح المعتزلی: و اصل الاعجاب من حب الانسان لنفسه، و قد قال علیهالسلام: (حبک الشیء یعمی و یصم) و من عمی و صم تعذر علیه رویه عیوبه و سماعها- انتهی. اقول: الظاهر ان العجب المذموم الذی عد من المهلکات و یمنع المعجب من الازدیاد هو العجب بالفضائل النفسانیه من العلم و الزهد و العباده، لا العجب بالمال و ما هو خارج عن وجود الانسان، فان الازدیاد فیه غیر مطلوب. الترجمه: فرمود: خودبینی مانع از افزون است.
و ما فی (المصریه): (یمنع الازدیاد) تحریف. فی (المروج): ذکر ابن رآب عن عیسی بن علی قال: ما زال المنصور یشاورنا فی جمیع اموره حتی امتدحه ابن هرمه بقوله: اذا ما اراد الدهر ناجی ضمیره فناجی ضمیرا غیر مختلف العقل و لم یشرک الاذنین فی سر امره اذا انتقضت بالاصبعین قوی الحبل.
المعجب بنفسه یری انه قد بلغ القمه، فکیف یبتغی المزید؟ و لا شیء یفسد العلم و العقل و الدین کالعجب.. ان المعجب بنفسه لا نظیر له بین الخلائق حماقه و سخفا. و سبق الکلام عنه مرارا و من ذلک عند شرح قول الامام: (اوحش الوحشه العجب) فی الحکمه 38.
… یمنع من الازدیاد: من اعجب بنفسه وثق بکمالها فلم یطلب لها الزیاده فی الکمال فلا یزید بل ینقص
امام علیهالسلام (در زیان خودپسندی) فرموده است: خودپسندی (شخص را) از به دست آوردن افزونی باز میدارد (زیرا خودپسند در هر مقامی گمان دارد که منتهی درجه آن را یافته و این گمان او را از به دست آوردن مقام بالاتر باز میدارد).
خودپسندی انسان را از درک خویش و اطلاع از عیوب خود باز میدارد در نتیجه به معایب خود دست نمییابد و در راه هدف خود تکامل پیدا نمیکند. شیطان که در اثر خودپسندی مطرود دستگاه باری تعالی شد تصمیم گرفت بشر را گمراه کند و آنان را از طریق خودخواهی از درک مسئولیت و آغاز راه تکامل باز دارد. فرعون که به خود مغرور بود به هامان دستور داد برجی برای من بساز شاید من به علل عالم دست یابم و از خدای موسی که گمان میکنم دروغ بگوید آگاه شوم خدا میفرماید: (این طور شیطان کار ناشایسته فرعون را برای او جلوه داد و او را از راه راست باز داشت، زیرا حیله فرعون در راه زیانکاری
و قال علیهالسلام: (الاعجاب) ای اعجاب الانسان بنفسه، و رویه ما عمله عظیما (یمنع الازدیاد) فانه لا یری نفسه ناقصا- حین ما اعجب- لیجتهد فی ازدیاد فضله، بل یبقی ناقصا ذا رذیله، بخلاف المتواضع بعمله.
الشرح: الاعجاب بالنفس ان یراها قد بلغت الکمال و الغایه العظمی و اذا رای المرء نفسه کذلک امتنع عن طلب الزیاده و ارتفع عن اکتساب الکمال لظنه انه لا زیاده حتی یطلبها … و قد وردت الاحادیث فی ذم العجب و بیان اخطاره و عواقبه السیئه. فی الحدیث عن ابی عبدالله علیهالسلام قال: ان الرجل لیذنب الذنب فیندم علیه و یعمل العمل فیسره ذلک فیتراخی عن حاله ذلک فلان یکون علی حاله تلک خیر له مما دخل فیه. و قال رسولالله (صلی الله علیه و آله) فی حدیث: ثلاث مهلکات شح مطاع و هوی متبع و اعجاب المرء بنفسه.
«به خود شیفته شدن مانع به فزونی رسیدن است.»
پیش از این گفتاری بسنده درباره به خود شیفتگی گفته ایم و علی علیه السّلام فرموده است: مانع به فزونی رسیدن است و این بدان سبب است که شخص به خود شیفته گمان می برد که به حد کمال و غرض رسیده است و حال آنکه به فزونی رسیدن را کسی مطالبه می کند که به قصور و ناقص بودن خود معترف باشد نه کسی که گمان می برد در حد کمال است. حقیقت به خود شیفتگی این است که آدمی در مورد خود منزلتی را گمان برد که شایسته و سزاوار آن نیست. و به همین سبب یکی از حکیمان به مردی که به خود شیفته بود گفت: شاد می شوم که در نظر مردم آن چنان باشم که تو درباره خود گمان می بری و در نظر خودم چنان باشم که تو در نظر مردمی. آن حکیم بدین گونه آرزو کرده است که به معایب نفس خویش همان گونه آگاه شود که مردم از عیب به خود شیفتگی آن مرد آگاه هستند.
به حسن بصری گفته شد: بدترین مردم کیست؟ گفت: آن کس که عقیده داشته باشد از همه مردم بهتر است.
یکی از حکیمان گفته است: دروغگو در نهایت دوری از فضیلت است و ریا کار از او بد حال تر است، زیرا دروغگو از لحاظ گفتار دروغ می گوید و ریا کار از لحاظ کردار و کردار مهمتر از گفتار است. اما آن کس که به خود شیفته است از هر دو بدتر است که آن دو عیب خود را می بینند و می خواهند آن را پوشیده دارند ولی به خود شیفته از دیدن عیبهای خویش کور است و آن را محاسن می پندارد و آشکار می سازد. همین حکیم می گوید: وانگهی گاهی ممکن است از دروغگو و ریا کار سودی برده شود، نظیر آنکه کشتیبان از بیم منطقه خطرناکی از دریا پیش از گذشتن از آن منطقه به مسافران می گوید از آن منطقه گذشته اند که مسافران نگران شوند و در غرق ایشان شتاب شود، ریا کاری سالار قوم هم اگر قصدش این باشد که در کار خیر از او پیروی شود، پسندیده است ولی برای به خود شیفته هیچ یک از این اسباب ستایش فراهم نیست.
از این گذشته هر گاه دروغگو و ریا کار را پند دهی، نفس آنان تو را تصدیق می کند، چون بر نفس خویش واقف هستند، ولی به خود شیفته را اگر پند دهی، تو را در پند دادن یاوه سرا می پندارد و از اندرز تو سود نمی برد و خداوند متعال در قرآن به همین معنی اشاره کرده و فرموده است: «آیا آن کسی که بدی کردارش در نظر آراسته شده و آن را نیکو و پسندیده می بیند.» و سپس خطاب به پیامبر می فرماید: «خود را در مورد آن به اندوهها مینداز»، یعنی آنان به سبب شیفتگی به خود، اندیشه و تدبیر نمی کنند.
و آن حضرت فرموده است: سه چیز نابود کننده است، بخل و امساکی حاکم، و هوای نفسی که از آن پیروی شود و شیفتگی آدمی به خود.
و در مثل است که ابلیس گفته است: اگر در آدمی سه خصلت را بیابم در جستجوی چیز دیگری از او نخواهم بود، هر گاه شیفته به خود گردد و کار خود را بسیار و بزرگ بداند و گناهان خود را فراموش کند.
حکیمان گفته اند: همان گونه که کسی به اسب خود شیفته باشد هرگز به فکر تبدیل آن نمی افتد، کسی که به نفس خود شیفته باشد، نمی خواهد در آن دگرگونی پدید آرد هر چند نفس او پست و فرومایه باشد.
ریشه به خود شیفتگی به سبب حب آدمی نسبت به نفس خویشتن است و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: دوست داشتن تو چیزی را موجب کری و کوری می شود، و آن کس که کر و کور شود، دیدن و شنیدن عیبهایش برای او دشوار و غیر ممکن می شود.
بدین سبب بر آدمی واجب است که بر نفس خویش جاسوسانی بگمارد که عیبهایش را به او معرفی کنند، نظیر آنچه عمر بن خطاب گفته است که محبوب ترین مردم در نظر من کسی است که عیبهای مرا به من بازگو کند.
همچنین بر آدمی واجب است هر گاه عیبی از کسی می بیند به نفس خویش بنگرد و اگر همان عیب را در خود می بیند، آن را ریشه کن سازد و از آن غافل نشود. در این باره متنبی چه نیکو سروده است: «هر کس خود قدر و منزلت خویش را نشناسد، دیگری از او چیزهایی را می بیند که خود نمی بیند.»
لاف زدن هم نزدیک به اعجاب و به خود شیفتگی است با این تفاوت که شخص به خود شیفته در مورد خود گمان و پندار دارد ولی لاف زننده آن را به صورت قطعی می پندارد، گویی در آن مورد سرگشته است. ممکن است فرق دیگری هم قایل شد و گفت که به خود شیفته با اعجاب خویش کسی را آزار نمی دهد ولی لاف زننده بر مردم برتری می جوید و این کار او مستلزم آزار دیگران است یعنی هر لاف زننده به خود شیفته هم هست ولی هر به خود شیفته لاف زننده نیست.
و قال علیهالسلام
الْإِعْجَابُ یَمْنَعُ الِازْدِیَادَ.
امام علیه السلام فرمود:
خودپسندی مانع (بزرگ) ترقی است. ( . سند گفتار حکیمانه: اسناد دیگر این کلام حکمتآمیز به گفته مرحوم خطیب در کتاب مصادر،غرر و درر آمدی است که به جای لفظ«اعْجاب»«العُجب»آمده است و زمخشری نیز در کتاب ربیع الابرار با تفاوتی آن را نقل کرده یعنی به جای«یَمْنَعُ الْإزدِیادَ»«یَمْنَعُ مِنَ الْإزْدیادِ»ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 141).)
مانع بزرگ ترقی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به یکی از مهمترین آثار سوء اعجاب به نفس کرده میفرماید:«خودپسندی مانع (بزرگ) ترقی است»؛ (الْإِعْجَابُ یَمْنَعُ الِازْدِیَادَ) .
ریشه خودپسندی حب ذات افراطی است.آنگونه که انسان نقطههای مثبت خود را بزرگتر از آنچه هست میبیند و نقطههای ضعف را هیچگاه نمیبیند و یا کمتر از آنچه هست میبیند و در واقع خودپسندی و اعجاب به نفس یکی از حجابها و موانع شناخت و معرفت است.
نخستین اثر آن این است که انسان را از پیشرفت و تکامل باز میدارد،زیرا انسان تا زمانی که خود را ناقص میبیند،برای پیشرفت تلاش میکند.آن روز که خود را کامل دانست متوقف میشود.
در حکمت 38 و همچنین 150 نیز اشارهای به آثار سوء این رذیله اخلاقی شده بود تا آنجا که امام علیه السلام در حکمت 38 فرمود:
«وَ أَوْحَشُ الْوَحْشَةِ الْعُجْبُ؛ بدترین تنهایی خودبینی است».
اثر سوء دیگر همان است که در بالا اشاره شد:افراد خودپسند دوستان خود را از دست میدهند و در زندگی تنها و منزوی میشوند،زیرا لازمه خودپسندی خودبرتربینی و فخرفروشی است و این چیزی است که مردم آن را تحمل نمیکنند.
در روایات اسلامی اشارات گستردهای به آثار سوء عُجب شده است؛در حدیثی امام صادق علیه السلام میفرماید:
«إنَّ اللّهَ عَلِمَ أنَّ الذَّنْبَ خَیْرٌ لِلْمُؤمِنِ مِنَ الْعُجْبِ وَ لَوْ لا ذلِکَ ما ابْتُلِیَ مُؤْمِنٌ بِذَنْبٍ أبداً ؛خدا میداند که (حتی) گناه برای مؤمن از عُجب بهتر است (زیرا گناه،او را به نقایص خود آشنا میسازد و به درگاه خدا میرود،توبه میکند و راه تکامل را میپوید) و اگر چنین نبود هیچگاه مؤمن به گناهی آلوده نمیشد». ( .کافی،ج 2،ص 313،ح 1.)
در حدیث دیگری از همان امام علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ دَخَلَهُ الْعُجْبُ هَلَکَ ؛کسی که گرفتار خودپسندی شود هلاک میشود». ( .همان،ح 2. )
از دیگر آثار سوء عُجب و خودپسندی این است که گاه اعمال زشت خود را نیک و صفات رذیله خویش را حسنه میپندارد و این بلای بزرگی برای او میشود؛نه به اصلاح خویشتن میپردازد و نه از گناهان خود توبه میکند.
باز در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:
«الرَّجُلُ یَعْمَلُ الْعَمَلَ وَهُوَ خائِفٌ مُشْفِقٌ ثُمَّ یَعْمَلُ شَیْئاً مِنَ الْبِرِّ فَیَدْخُلُهُ شِبْهُ الْعُجْبِ بِهِ فَقالَ هُوَ فی حالِهِ الْاُولی وَ هُوَ خائِفٌ أحْسَنُ حالاً مِنْهُ فی حالِ عُجْبِهِ ؛انسان گاهی عملی انجام میدهد و از آن بیمناک و ترسان است (چون میداند یا احتمال میدهد کار خلافی بوده) سپس کار نیکی انجام میدهد و عُجب پیدا میکند.امام علیه السلام فرمود:این شخص در حالت اول که خائف است حالش بهتر از حالت دوم است که اعجاب به نفس دارد». ( .همان،ح 4. )
در ذیل حکمت 46 نیز احادیثی در این باره آوردهایم.
نقطه مقابل عُجب خودکمبینی و تواضع و فروتنی است که سبب میشود انسان در صدد اصلاح خویش و رفع نقائص از وجود خود برآید و به یقین خداوند به چنین بندگانی نیز کمک خواهد کرد.
سعدی در این زمینه مثال زیبا و پرمعنایی زده است:
یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جائی که دریاست من کیستم گر او هست حقا که من نیستم
چو خود را به چشم حقارت بدید صدف در کنارش به جان پرورید
سپهرش به جایی رسانید کار که شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندی از آن یافت کو پست شد دَرِ نیستی کوفت تا هست شد
این سخن را با سخنی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله خاتمه میدهیم:یکی از وصایای آن حضرت به علی علیه السلام این بود:
«یا عَلِیُّ ثَلاثٌ مُهْلِکاتٌ شُحٌّ مُطاعٌ وَ هویً مُتَّبَعٌ وَ إعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ ؛سه چیز است که انسان را هلاک میکند بخلی که انسان از آن پیروی کند و هوای نفس که شخص در برابر آن تسلیم گردد و اعجاب به نفس». ( .وسائل الشیعه،ج 1،ص 102.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Conceit stops one from pursuing perfection.”
وَ قَالَ علیه السلام الأَمرُ قَرِیبٌ وَ الِاصطِحَابُ قَلِیلٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آخرت نزدیک، و زمان ماندن در دنیا اندک است .
مرگ نزدیک است و همصحبتی- دنیا- اندک.
و فرمود امر خدا نزدیکست که موتست و صحبت داشتن بیکدیگر اندکست
و فرمود (علیه السلام): مرگ نزدیک است و فرصت صحبت با یاران اندک.
و آن حضرت فرمود:مرگ نزدیک است،و زمان با هم بودن اندک .
شروح:
(فرمان خدا نزدیک و فرصت همراه بودن اندک است). مقصود امام (علیه السلام) از فرمان خدا مرگ و از همراهی، با هم بودن در دنیاست.
وَ قَالَ علیه السلام الْأَمْرُ قَرِیبٌ وَ الاِصْطِحَابُ قَلِیلٌ .
هذه الکلمة تذکر بالموت و سرعة زوال الدنیا و قال أبو العلاء نفسی و جسمی لما استجمعا صنعا
(و قال علیهالسلام: الامر قریب) امر خدا- که موت است و فنا- نزدیک است به اهل دنیا (و الاصطحاب قلیل) و صحبت داشتن با یکدیگر اندک است در این سرا.
امر نزدیک است. یعنی موت و جدائی عنقریب است. و رفاقت و صحبت در دنیا اندک روزی است در مقام ترغیب بر حسن معاشرت و ترک منافرت گفته میشود، مانند آن که شخص در سفر از رفیق خود شکایت دارد با او میگوئی: عمر سفر کوتاه است و روزی چند بیش نیست، عنقریب سرآمده است، با او این چند روز بگذاران و کار بناخوشی و زشتی مرسان. و مناسب این مقام کلماتی عالیمقام در بنیان بعضی از مساجد جامع عظیمالشان منقوش دیدم اینجا به حکم (القرین للقرین یهتدی و الشی الی مثله یاوی) ثبت کردم (المده و آن طاعت قصیره، و الماضی للمقیم عبره، و المیت للحی عظه، و لیس لامس عوده، و لا المرء من غد علی الثقه، و الاول للاوسط رائد، و لااوسط للاخیر قائد، و کل بکل لاحق، و الموت لکل غالب) ان آثارنا تدل علینا فانظروا بعدنا الی الاثار
و قال علیهالسلام: «الامر قریب و الاصطحاب قلیل.» یعنی و گفت علیهالسلام که امر که مرگ باشد نزدیک است و مصاحبت با دنیا اندک، یعنی دل بستگی را نشاید.
اللغه: (اصطحبه): جعله فی صحبته- المنجد. المعنی: فسر الامر فی قوله (علیه السلام) بالموت، و لکن فسر الامر فی قوله تعالی (اتی امر الله فلا تستعجلوه) بیوم القیامه کما نقله فی مجمعالبیان عن الجبائی و ابنعباس و فسر قله الاصطحاب بقله مصاحبه امور الدنیا و ما فیها، و یمکن ان یکون المراد قله المصاحبه لاعمال الخیر. الترجمه: فرمود: امر الهی نزدیک است، و مصاحبت اندک.
اقول: (الامر قریب)، فی (مطالب سوول ابن طلحه الشافعی) قال رجل لامیرالمومنین علیهالسلام: اخبرنی عن واجب و اوجب، و عجب و اعجب، و صعب و اصعب، و قریب و اقرب، فقال علیهالسلام: توب رب الوری واجب و ترک الذنوب اوجب و الدهر فی صرفه عجیب و غفله الناس عنه اعجب و الصبر فی النائبات صعب لکن فوت الثواب اصعب و کل ما یرتجی قریب و الموت من ذاک اقرب و فی (الکافی) عن النبی صلی الله و علیه و اله: سئل ای المومنین اکیس؟ فقال: اکثرهم ذکرا للموت، و اشدهم له استعدادا. (و الاصطحاب قلیل): و کل اخ مفارقه اخوه لعمر ابیک الا الفرقدان و فی الخبر: نزل جبرئیل علی النبی صلی الله و علیه و اله فقال له: یا محمد! عش ما شئت فانک میت، و احبب من شئت فانک مفارقه، و اعمل ما شئت فانک لاقیه
المراد بالامر هنا الموت، قال سبحانه: (و غرتکم الامانی حتی جاء امر الله- 14 الحدید) و المراد بالاصطحاب حیاه الانسان فی الدنیا و صحبته لها. و فی کل صفحه من صفحات النهج حدیث و کلام عن الموت و الحیاه صراحه او اشاره.
… الامر قریب: امر الاخره قریب و الاصطحاب فی الدنیا قصیر الزمن قلیل
امام علیهالسلام (در دل نبستن به دنیا و اهل آن) فرموده است: امر (آخرت که از مرگ شروع میشود) نزدیک است (برای برداشتن توشه بکوش) و با هم بودن (در دنیا) اندک (بزودی جدا میشود پس دلبستگی را نشاید).
مصرف میگردید). هر جانداری مرگش دیر و یا زود فرامیرسد و در دنیا از نظر زندگی محدود خواهد بود. کسی که به این دو مطلب عقیده داشته باشد به دنیا دل نمیبندد، زیرا تمام موجودات نابود میشوند و تنها خدای عزیز باقی خواهد ماند. پیامبران الهی، معصومین (علیه السلام) و بندگان شایسته خود به این نکته توجه داشتند که در هر حال آماده مرگ بودند.
و قال علیهالسلام: (الامر قریب) ای امر الاخره، و مجیئها (و الاصطحاب) ای الصحبه و البقاء فی الدنیا (قلیل) لا یطول امده.
اللغه: اصطحبه: جعله فی صحبته. الشرح: مراده بالامر الموت و لیس هناک اقرب منه فالانسان فی کل یوم یتحرک نحو اخرته و لکن ما یاخذه معه من الدنیا قلیل جدا فهو لا یفعل الخیر بل یزهد فیه و هذا هو ما یصطحبه و ما ینفعه و یفیده و هو قلیل قلما یتنبه الانسان له …
«مرگ نزدیک است و همنشینی و صحبت داشتن با یکدیگر اندک.»
و قال علیهالسلام
الْأَمْرُ قَرِیبٌ وَ الْاِصْطِحَابُ قَلِیلٌ.
امام علیه السلام فرمود:
فرمان مرگ نزدیک است و مدت همراهی با دنیا کوتاه. ( . سند گفتار حکیمانه: تنها مدرکی که غیر از نهجالبلاغه در سند این کلمه حکمتآمیز در کتاب مصادر آمده،غرر آمدی است که آن را همراه کلمات حکمتآمیز دیگری آورده پیش از آن جمله«الْعِلْمُ دَلیلٌ»و بعد از آن«الْمُنافِقُ مُریبٌ»را آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 141).آنچه ما در غرر یافتیم چنین است: «هَوِّنْ عَلَیْکَ فَإِنَّ الْأمْرَ قَریبٌ وَالْاِسْتِصْحابُ قَلیلٌ وَالْمَقامُ یَسیرٌ ؛ در امور دنیا آسان بگیر! چون مرگ نزدیک است و مدت همراهی (با مردم و مواهب دنیا) کوتاه و توقف در آن کم».)
نزدیکی فرمان مرگ
امام علیه السلام در این کلام کوتاه و حکیمانه خود اشاره به کوتاهی عمر انسان در دنیا کرده میفرماید:«فرمان مرگ نزدیک است و مدّت همراهی (با مردم و مواهب دنیا) کوتاه»؛ (الْأَمْرُ قَرِیبٌ وَ الِاصْطِحَابُ قَلِیلٌ) .
واژه «امر» اشاره به پایان زندگی و فرا رسیدن مرگ است،همانگونه در آیه 14 سوره«حدید»آمده است: «وَ غَرَّتْکُمُ الْأَمانِیُّ حَتّی جاءَ أَمْرُ اللّهِ» ؛و آرزوهای دورودراز شما را فریب داد تا فرمان خدا رسید».
«اصطحاب»به معنای همراه و همنشین بودن با مردم دنیا یا با مواهب و نعمتهای حیات است.
این حقیقتی است که همگان آن را میدانیم و آثار آن را همه روز با چشم مشاهده میکنیم؛هر روز پیکر بیجان بعضی از دوستان یا غیر دوستان را میبینیم که بر دوش دیگران به سوی آرامگاهشان حمل میشود.جای خالی بسیاری از دوستان و بستگان و عزیزان در میان ما نمایان است.قبور آنها در دسترس ماست:غالباً به زیارت قبورشان میرویم و از همه برتر در صفحات تاریخ یاد نامآورانی را ملاحظه میکنیم که در عصر خود چه قدرت و زندگی پرغوغایی داشتند؛ولی به سرعت همه پایان گرفت و چیزی جز استخوانهای پوسیده آنها در زیر خاک و قصرهای ویرانشدهشان باقی نمانده است.
با این وصف غالباً گرفتار غفلتیم،به پایان زندگی خود نمیاندیشیم،توشهای مناسب برای سفر پر خوف و خطر آخرت فراهم نمیسازیم.به فرموده امام علیه السلام در حکمت 122«گویی فرمان مرگ بر غیر ما نوشته شده و گویی این مردگانی را که با چشم میبینیم مسافرانی هستند که به زودی به سوی ما باز میگردند»؛
(کَأَنَّ الْمَوْتَ فِیهَا عَلَی غَیْرِنَا کُتِبَ...وَ کَأَنَّ الَّذِی نَرَی مِنَ الْأَمْوَاتِ سَفْرٌ عَمَّا قَلِیلٍ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ) .
به همین دلیل در روایتی که مرحوم کلینی آن را در کتاب کافی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله در ضمن خطبهای نقل کرده میخوانیم:
«سُئِلَ أَیُّ الْمُؤْمِنینَ أکْیَسٌ ؛از آن حضرت پرسیدند:کدام یک از مؤمنان باهوشترند؟»فقال:
«أکْثَرُهُمْ ذِکْراً لِلْمَوْتِ وَ أشَدُّهُمْ لَهُ اسْتِعْداداً ؛کسی که بیش از همه به یاد مرگ باشد و کسی که از همه آمادهتر برای آن شود». (.کافی،ج 3،ص 257،ح 1 و بحارالانوار،ج 74،ص 176.)
در حدیث دیگری در همان کتاب شریف از امام علی بن الحسین علیهما السلام آمده است که میفرمود:
«عَجَبٌ کُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ أنْکَرَ الْمَوْتَ وَ هُوَ یَری مَنْ یَمُوتُ کُلَّ یَوْمٍ وَ لَیْلَةٍ وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ أنْکَرَ النَّشْأَةَ الْأُخْری وَ هُوَ یَرَی النَّشْأَةَ الْأُولی؛ بسیار تعجب است از کسانی که مرگ را (عملاً) انکار میکنند در حالی که هر روز و شب،مردگان را میبینند همچنین بسیار تعجب است از کسانی که جهان آخرت را انکار میکنند در حالی جهان دنیا را میبینند (که نشانههای آخرت در آن بسیار است)». (.کافی،ج 3،ص 258،ح 28. )
شاعر میگوید:
فلک ای دوست! ز بس بی حد و بی مَر ( .حد و اندازه)گردد بد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد
ز قفای من و تو گِرد جهان را بسیار دی و اسفند مه و بهمن و آذر گردد
ماه چون شب شود از جای به جایی حیران پی کیخسرو و دارا و سکندر گردد
این سبک خنگ ( .خنگ:مرکب. ) بی آسایشِ بی پا تازد وین گران کشتی بی رهبر و لنگر گردد
روز بگذشته خیال است که از نو آید فرصت رفته محال است که از سر گردد
کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود پیش از آن کین رخ گلنار معصفر گردد
زندگی جز نَفَسی نیست غنیمت شمرش نیست آمد که همراه نفس برگردد
چرخ بر گرد تو دانی که چه سان میگردد؟ همچو شهباز که بر گِرد کبوتر گردد
اندر این نیمه ره،این دیو تو را آخر کار سر بپیچاند و خود بر ره دیگر گردد
خوش مکن دل که نگشته است نسیمت ای شمع بس نسیم فرح انگیز که صرصر گردد
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The undertaking is near, but the company is not.”
وَ قَالَ علیه السلام قَد أَضَاءَ الصّبحُ لذِیِ عَینَینِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: صبحگاهان برای آن که دو چشم بینا دارد روشن است .
برای کسی که دو دیدهاش بیناست، بامداد، روشن و هویداست.
و فرمود بتحقیق روشن شد صبح برای صاحب دو چشم یعنی راه حق همچو صبح روشن است
و فرمود (علیه السلام): برای کسی که دو چشم بینا دارد، صبح روشن است.
و آن حضرت فرمود:برای آن که دو چشم باز دارد صبح روشن است .
شروح:
اضاء الصبح لذی عینین. من امثال اعرب تبیین الصبح عند العرب اول النهار یضرب لامر ینکشف، و یظهر کالصبح اذا تبین ابصره کل احد.
(برای کسی که دارای دو چشم است، صبح روشن است.) این جمله تمثیلی است، لفظ صبح را برای راه خدا و صفت ضیاء را برای روشنی ظاهر و آشکارای راه خدا با معرفی و راهنمایی شارع مقدس استعاره آورده است. و احتمال دارد، تمام اینها صفت برای حق باشد که قبلا بیان کرده است، گویا کسی در موردی پرسیده است و آن حضرت یکبار و یا بیشتر شرح داده، و او بیشتر توضیح خواسته است، و امام (علیه السلام) این جمله را در جواب او گفته: یعنی من حق را برای تو روشن ساختم اگر دارای بینش بودی.
وَ قَالَ علیه السلام قَدْ أَضَاءَ الصُّبْحُ لِذِی عَیْنَیْنِ .
هذا الکلام جار مجری المثل و مثله و الشمس لا تخفی عن الأبصار.
و مثله إن الغزالة لا تخفی عن البصر.
و قال ابن هانئ یمدح المعتز فاستیقظوا من رقدة و تنبهوا
(و قال علیهالسلام: قد اضاء الصبح لذی عینین) به تحقیق که روشن شد برای صاحب دو چشم استعاره فرموده لفظ (صبح) را از برای طریق خدا، و لفظ (ضیاء) از برای وضوح آن طریق، و لفظ (عینین) از برای عقل. یعنی راه حق و دین نزد اهل بصیرت همچو صبح روشن است.
روشن شده است صبح و آثار آن ظاهر گشته است برای آنکه دو چشم دارد. یعنی آنکه دو چشم دارد کی گنجایش دارد که هنوز در شک باشد.
و قال علیهالسلام: «قد اضاء الصبح لذی عینین.» یعنی و گفت علیهالسلام که روشن است صبح قیامت از برای کسی که دو چشم بینا دارد که دو چشم علم و عمل باشد، یعنی و الا روز قیامت بر او تاریک خواهد بود، نعوذ بالله.
المعنی: قال الشارح المعتزلی: هذا الکلام جار مجری المثل- انتهی. فهو من الامثال السائره الجاریه علی لسانه (علیه السلام)، و المقصود منه وجود الدلیل الباهر الظاهر علی الحق و وضوح طریق النجاه لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید. الترجمه: فرمود: بامداد برای کسی که دو چشم بینا دارد روشن است.
بامدادان روشن از بهر کسی***که دو چشمش هست بینا و درست
و قال علیهالسلام: اقول: قد ذکره العسکری و المیدانی فی کتابیهما فی الامثال بدون ان یبینا اصله. و قد ذکره الجرجانی فی کنایته مع ذکر اصل له، فقال: قرات فی کتاب الامثال عن مورج بن عمرو السدوسی قال: حدث ابوخالد الکلابی ان الاحوص بن جعفر اتی فقیل له: اتانا رجل لا نعرفه، فلما دنا من القوم حیث یرونه نزل عن راحلته فعلق و طبا من لبن و وضع فی بعض اغصان شجره حنظله و وضع صره من تراب و صره شوک، ثم استوی علی راحلته. فنظر القوم و الاحوص من امره، فقال الاحوص: ارسلوا الی قیس بن زهیر، (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) فارسلوا الیه فاتی فقال له الاحوص: الم تخبرنی انه لا یرد علیک امر الا عرفت ماتاه ما لم ترم بنواصی الخیل. فقال: ما الخبر؟ فاعلمه فقال: قد تبین الصبح لذی عینین- فصار مثلا یضرب لوضوح الشیء- قال: اما صره التراب فانه یزعم انه قد اتاکم عدد کثیر، و اما الحنظله فان حنظله اتاکم و قد ادرکتکم، و اما الشوک فان لهم شوکه، و اما اللبن فدلیل علی مقدار قرب القوم و بعدهم، فان کان حلوا فقد اتتکم الخیل و ان کان لا حلوا و لا حامضا فعلی قدر ذلک، و انما ترک الکلام لانه اخذت علیه العهود، و قال: انذرتکم. فان کان الاصل فی المثل قیس بن زهیر کما روی فلابد انه علیهالسلام تمثل به لا انه علیهالسلام الاصل کما فعل المصنف.
طریق الحق واضح کوضح النهار، و لا عذر لمن اعرض و نای. و مثله فی الخطبه 155: ان الله قد اوضح لکم سبیل الحق، و انار طریقه، فشقوه لازمه، او سعاده دائمه. و مثله فی النهج کثیر.
امام علیهالسلام (در ستودن بینایان) فرموده است: محققا برای آنکه دو چشم دارد صبح روشن است (برای خردمند بینا دین حق و راه راست هویدا است و او مانند کوردلان در شک و دودلی نمیباشد).
افرادی هستند که برای فرار از وظائف اسلامی بهانه میآورند که به برنامههای اسلامی آشنائی نداریم امام (علیه السلام) برای این عده میفرماید مسائل اسلامی و تکلیفهای شرعی و علامتهای خداشناسی برای آنانکه درک داشته باشند مثل روز روشن آشکار است. خدای عزیز برای راهنمائی بشر در قرآن مجید حدود سیصد آیه درباره خداشناسی و علائم خدا ذکر فرموده است: (کتابی که برای تو فرستادیم کتاب مبارکی است (قرآن) تا نتیجه گرفته شود از علامتها و آیات آن و عاقلان از آن پند گیرند).
و قال علیهالسلام: (قد اضاء الصبح) ای اسفر و ظهر، و المراد بالصبح الحق (لذی غینین) ای ان له عین و بصیره.
الشرح: اراد ان یبین ان الحق و اضح جلی فمن اراد الرشاد استرشد و اما من اراد ان یحوم حول الشبه و یتمسک بالاباطیل فلن تنفعه کل الحجج و البراهین.
«بامداد روشن شد برای آن کس که دو چشم دارد.»
و قال علیهالسلام
قَدْ أَضَاءَ الصُّبْحُ لِذِی عَیْنَیْنِ.
امام علیه السلام فرمود:
صبح برای آنها که دو چشم بینا دارند روشن است. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب دستور معالم الحکم (نوشته قاضی القضاعی از علمای قرن پنجم) حکمت پیش گفته به این صورت آمده است:«ما أوْضَحَ الْحَقُّ لِذی عَیْنَیْنِ»نویسنده مصادر بعد از نقل این سخن از منبع مزبور میگوید:شاید این روایت ترجیح بر آنچه در کلام سید رضی آمده است داشته باشد.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 142).مرحوم علامه شوشتری در شرح نهجالبلاغه خود تصریح میکند که این کلام حکیمانه به عنوان یک ضربالمثل در کتاب امثال میدانی و امثال ابوهلال عسکری آمده است.(بهج الصباغة،ج 14،ص 551) مرحوم شیخ صدوق در کتاب امالی خود این کلام حکمتآمیز را از حضرت در نامهای که به«شریح»نوشت نقل کرده است:«ما أبْیَنَ الْحَقُّ لِذِی عَیْنَیْنِ»(امالی صدوق،ص 388).در کتب زیاد دیگری نیز این جمله با تعبیرات مختلفی از آن حضرت نقل شده است. )
نشانههای حق آشکار است
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به کسانی که حق را با تمام ظهور و بروز آن فهم نمیکنند هشدار میدهد و میفرماید:«صبح برای آنها که دو چشم بینا دارند روشن است»؛ (قَدْ أَضَاءَ الصُّبْحُ لِذِی عَیْنَیْنِ) .
اشاره به اینکه کسانی که چشم بصیرت دارند حق را به خوبی درک میکنند، زیرا نشانههای آن کاملاً آشکار است؛خواه این حق به معنای ذات پاک پروردگار باشد آنگونه که قرآن مجید میفرماید: «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ» ؛به زودی نشانههای خود را در اطراف عالم و در درون جانشان به آنها نشان میدهیم تا برای آنان آشکار گردد که او حق است.آیا کافی نیست که پروردگارت بر همه چیز شاهد و گواه است» ( .فصلت،آیه 53.) و یا اینکه مراد از صبح قرآن مجید است،همانگونه که میفرماید: «قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ» ؛(آری) از طرف خدا نور و کتاب روشنگری به سوی شما آمد». ( .مائده،آیه 15.) یا اینکه منظور آیین اسلام و آورنده آن باشد آنگونه که قرآن میفرماید: «لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ» ؛اکراهی در قبول دین نیست.(زیرا) راه راست از راه انحرافی روشن شده است» ( .بقره،آیه 256.) و یا این که مراد رسول گرامی اسلام باشد همانگونه که میخوانیم: «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً* وَ داعِیاً إِلَی اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً» ؛ای پیامبر! ما تو را گواه فرستادیم و بشارتدهنده و بیمدهنده؛و تو را دعوت کننده به سوی خدا به فرمان او قرار دادیم و چراغی روشنی بخش». ( .احزاب،آیه 45 و 46.)
یا مقصود خود حضرت (و امامان اهلبیت) باشد،چنان که در زیارت «جامعه»آمده است:
«خَلَقَکُمُ اللّه أنواراً فَجَعَلَکُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقینَ حَتّی مَنَّ عَلَیْنا بِکُمْ» .و در خطبه 87 نهج البلاغه نیز به این معنا اشاره شده است.یا اینکه منظور تمام آنچه گذشت و تمام حقایق عالم هستی است.
قرآن مجید در سوره«اسراء»آیه 72 نیز میفرماید: «وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً» ؛اما کسی که در این جهان (از دیدن چهره حق) نابینا بوده است در آخرت نیز نابینا و گمراهتر است».
به هر حال این جمله به صورت ضربالمثلی در آمده و واژه«صبح»کنایه از حق و«ذی عَیْنَیْن»کنایه از صاحبان بصیرت و آگاه و واژه«أضاء»اشاره به ظاهر بودن حق است.حال اگر کسانی گمراه شوند به علّت نابینایی آنهاست،یا اینکه چشم دارند و بر هم میگذارند یا خفاش صفت از دیدن آفتاب حق به شبهای تاریک و ظلمانی پناه میبرند.آنها سزاوار هرگونه سرزنش و مجازاتند آنگونه که شاعر پارسیزبان میگویند:
راه است و چاه و دیده بینا و آفتاب تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
چندین چراغ دارد و بیراهه میرود بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش!
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The morning surely shines for those who have vision.”
وَ قَالَ علیه السلام تَرکُ الذّنبِ أَهوَنُ مِن طَلَبِ المَعُونَةِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ترک گناه آسانتر از در خواست توبه است .
دست از گناه برداشتن آسانتر تا روی به توبه داشتن.
و فرمود ترک گناه آسانتر از طلب توبه خواستن است
و فرمود (علیه السلام): گناه نکردن از توبه نمودن آسانتر است.
و آن حضرت فرمود:ترک گناه آسانتر از طلب توبه است .
شروح:
نظیره فی المثل ترک الذنب یسر من الاعتذار.
(ترک گناهان آسانتر است از درخواست توبه). انجام ندادن امری است عدمی و زحمتی ندارد، اما درخواست توبه از خدا نیاز به استعداد زیادی دارد تا بنده شایستگی برای پذیرش توبه و افاضهی بخشش الهی را داشته باشد.
وَ قَالَ علیه السلام تَرْکُ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ [اَلتَّوْبَةِ]
اَلْمَعُونَةِ .
هذا حق لأن ترک الذنب هو الإحجام عنه و هذا سهل علی من یعرف أثر الذنب علی ما ذا یکون و هو أسهل من أن یواقع الإنسان الذنب ثم یطلب التوبة فقد لا یخلص داعیه إلیها ثم لو خلص فکیف له بحصوله علی شروطها و هی أن یندم علی القبیح لأنه قبیح لا لخوف العقاب و لا لرجاء الثواب ثم لا یکفیه أن یتوب من الزنا وحده و لا من شرب الخمر وحده بل لا تصح توبته حتی تکون عامة شاملة لکل القبائح فیندم علی ما قال و یود أنه لم یفعل و یعزم علی ألا یعاود معصیة أصلا و إن نقض التوبة عادت علیه الآثام القدیمة و العقاب المستحق و لا الذی کان سقط بالتوبة علی رأی کثیر من أرباب علم الکلام و لا ریب أن ترک الذنب من الابتداء أسهل من طلب توبة هذه صفتها.
و هذا الکلام جار ( د:«یجری». ) مجری المثل یضرب لمن یشرع فی أمر یخاطر فیه و یرجو أن یتخلص منه فیما بعد بوجه من الوجوه
(و قال علیهالسلام: ترک الذنب اهون) ترک گناه آسانتر است (من طلب التوبه) از طلب توبه کردن و رجوع به درگاه اله نمودن
ترک گناه آسانتر است از طلب توبه از گناه. توبه حالتی است منوط بقرب حق و توفیق او و هدایت و بصیرت و آگاهی، و هر که بر معصیتی مصر گردد و بر گناه دلیر باشد، البته از این حالات و سعادات دور باشد و به سبب معصیت همه وقت آن دوری و اسباب حرمان و خذلان بیفزاید و وسایل توفیق و هدایت و تذکر و انابت از او بریده گردد و دل شخص بر غفلت و جهالت و قساوت آرمیده، و کید شیطان و قید خذلان بر او قویتر و تماتر گردد، پس هیهات که دیگر از زندان (شیطان) تواند رهیدن، و به قدم یاران که در راه حق شتافتهاند و پیشی گرفته رسیدن (مولوی گوید): دل به سختی همچو روی و سنگ گشت چون شکافد توبه آن را بهر کشت چون شعیبی کو که تا او از دعا بهر کشتن خاک سازد کوه را یابد ریوزهای مقوقس از رسول سنگلاخی مزرعی شد با وصول کهربای مسخ آمد این دعا خاک قابل را کند سنگ و حصی هر دلیرا سجده هم دستور نیست مزد رحمت قسم هر مزدور نیست هین به پشتی آن مکن جرم و گناه که کنم توبه درآیم در پناه میبباید آب و تابی توبه را شرط شد برق و سحابی توبه را آتش و آبی نیاید میوه را واجب آمد ابر و برق این شیوه را بر زبان و بر دلش قفل است و بند تا ننالد با خدا وقت گزند تا نباشد برق دل و ابر دو چشم کی نشیند آتش تهدید و خشم و هر که بعضی روایات و کلمات اهل حق در توبه و شرایط و دقایق آن دیده باشد، و به فهم دوربین به حقیقت توبه رسیده این مقدمه نزد او واضحتر گردد و به خطر امر توبه بینا شود، و البته حکم کند که باز داشتن نفس از هر معصیت هر چند باعث او قوی باشد آسانتر است، از جستن توبه نصوح و انابت مقبول که چون زنگار معصیت جوهر آینه دل را بخورد، از آن پس صیقل نگیرد و تبدیل نپذیرد، مگر هم دست فضل خدای رحیم آن زنگ را صیقل نماید، و در هدایت و توفیق بر روی امید او بگشاید (اللهم ارزقنا امین)
و قال علیهالسلام: «ترک الذنب اهون من طلب التوبه.» یعنی و گفت علیهالسلام که گناه نکردن آسانتر است از قبول توبهی آن.
المعنی: ارتکاب الذنب مع العلم بعواقبه ینشا من غلبه الشهوه او حده الغضب او الطمع و امثالها من الرذائل، او من ضعف الایمان و التذبذب فی العقائد، و هذه العوامل الداعیه علی ارتکاب الذنب مانعه عن التوبه و الرجوع الی الحق و تدارک مافات، مضافا الی ان طلب التوبه اطاعه امر الله مع الاقدام علی التدارک؛فهو اصعب من ترک الذنب راسا بمراتب. الترجمه: فرمود: ترک گناه آسانتر است از توبه و واخواه. ترک گنه از توبه بود آسانتر***ز آغاز بیا و از گناهت بگذر
اقول ما فی (المصریه): من طلب المعونه تحریف. فی (مطالب سوول ابنطلحه الشافعی): سئل علی (علیه السلام) عن واجب و اوجب فقال (علیه السلام) توب رب الوری واجب علیهم و ترکهم للذنوب اوجب. و وجه ما ذکره (علیه السلام) معلوم فان ارتکاب الذنب کاستعمال السم و التوبه کاستعمال التریاق لدفعه فقد لایتیسر استعماله و قد لایکون موثرا لشده السم. وروی (روضه الکافی) عن الصادق (علیه السلام) قال: کان عابد فی (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) بنی اسرائیل لم یقارف من امر الدنیا شیئا فنخر ابلیس نخره فاجتمع الیه جنوده فقال من لی بفلان؟ فقال: بعضهم انا له فقال من این تاتیه؟ قال من ناحیه النسائ، قال: لست له، لم یجرب النسائ، فقال له آخر فانا له، فقال من این تاتیه؟ قال من الشرب و اللذات قال: لست له، لیس هذا هو. قال آخر: فانا له، قال من این تاتیه؟ قال من ناحیه البر قال: انطلق فانت صاحبه فانطلق الی موضع الرجل فاقام حینا یصلی و کان الرجل ینام و الشیطان یصلی لاینام و الرجل یستریح و الشیطان لایستریح، فتحول الیه الرجل و قد تقاصرت الیه نفسه و استصغر عمله، فقال یا عبدالله بای شیء قویت علی ذلک؟ فلم یجبه ثم اعاد فقال: یا عبدالله انی اذنبت ذنبا و انا تائب منه فاذا ذکرت الذنب قویت علی الصلاوه قال فاخبرنی بذنبک حتی اعمل و اتوب و اقوی علی الصلاه قال: ادخل المدینه فسل عن فلانه البغیه فاعطها در همین ونل منها قال و من این لی در همان و ما ادری ما الدرهمان فتناول الشیطان من تحت قدمیه در همین، فناوله ایاهما فقام فدخل المدینه بجلابیبه فسال عن منزل فلانه البغیه فارشده الناس و ظنوا انه جاء یعظها فجاء الیها فرمی الیها بالدرهمین و قال: قومی فقامت و دخلت منزلها و قالت: ادخل، و قالت: انک جئتنی فی هیئه لیس یوتی مثلی فی مثلها فاخبرنی بخبرک فاخبرها فقالت یا عبدالله ان ترک الذنب اهون من طلب التوبه، و لیس کل من طلب التوبه وجدها و انما ینبغی ان یکون هذا شیطانا مثل لک فانصرف فانک لاتری شیئا فانصرف …
لا تذنب و لا تطلب العفو، ما کان اغناک عن الحالین. و بکلمه: الوقایه خیر من العلاج. و فی بعض النسخ المعونه بدل التوبه، و التوبه بالذنب انسب.
امام علیهالسلام (در نافرمانی نکردن) فرموده است: گناه نکردن آسانتر است از خواستن توبه و بازگشت (زیرا در گناه نکردن سختی و رنجی نیست بخلاف توبه که محتاج نزدیک شدن دل بنده به حق است و صلاحیت داشتن را برای پذیرفته شدن توبهاش).
یکی از راههائی که شیطان برای به دام انداختن بشر به کار میبرد توجه به بخشش خداست و پس از گناه او را با وعده سرگرم میسازد و سرانجام سعادت تو به نصیبش نمیگردد. از سوی دیگر توبه مخصوص کسانی است که از روی نادانی عمل ناشایسته انجام دهند. خدای عزیز میفرماید: (توبه مخصوص کسانی است که از نادانی عمل ناشایستهای مرتکب شوند سپس بلافاصله توبه کنند … و توبه آنانکه دم مرگ توبه کنند و یا با حالت کفر از دنیا بروند پذیرفته نمیشود و عذاب دردناکی به انتظار آنهاست).
و قال علیهالسلام: (ترک الذنب اهون) ای ایسر (من طلب التوبه) اذ الترک بید الانسان، و التوبه لیست بیده.
الشرح: ترک الذنب ای عدم ارتکابه امر میسور مقدور لا یحتاج الی کلفه و لا زیاده مونه. و اما التوبه فانها تحتاج الی مقدمات قد تتوفر لمن اراد التوبه و قد لا تتوفر و قد یعجز عنها و قد لا یقدر علیها کمن اذنب بسرقه اموال الناس و بعد انفاقها اراد التوبه ثم عجز و افلس فمثل هذا لا تسقط التوبه حقوق الناس بل یبقی یطالب بها فلو ترک النذب من راس لکان اهوان علیه من طلب التوبه الان …
«رها کردن گناه آسان تر است از طلب توبه.»
این سخن حق است، زیرا رها کردن گناه یعنی باز ایستادن از انجام دادن آن و این کار برای کسی که اثر گناه را بشناسد و بداند سرانجام چه خواهد شد، آسان است و این کار آسان تر از آن است که آدمی در گناه بیفتد و سپس به جستجوی توبه برآید، چه بسا که انگیزه توبه پیدا نکند و بر فرض که انگیزه آن را بیابد، چگونه ممکن است که همه شرطهای توبه برای او جمع شود و بر انجام دادن گناه و کار زشت پشیمان شود، آن هم نه از ترس عذاب و نه به امید ثواب بلکه از این جهت که آن کار زشت است. وانگهی مثلا اگر فقط از گناه زنا کاری یا باده نوشی توبه کند، توبه اش سودی نخواهد داشت که توبه او فقط هنگامی سود بخش خواهد بود که توبه از همه گناهان و زشتی ها باشد و از هر گناه که کرده است نادم باشد که ای کاش انجام نمی داد و عزم استوار کند که به هیچ گناهی بر نگردد، و اگر توبه اش را بشکند همه گناهان گذشته و عقابی که بر آن مترتب است با او حساب خواهد شد نه تنها همان گناهی که در آن مورد توبه خود را شکسته است. و این عقیده بسیاری از متکلمان است. بنابر این شکی باقی نمی ماند که ترک گناه به مراتب آسان تر از توبه ای است که این چنین باشد. و نظیر آن است که کسی در کاری که ممکن است به خطر در افتد در آید به امید آنکه اگر خطری پیش آید سرانجام به گونه ای از آن رهایی خواهد یافت.
و قال علیهالسلام
تَرْکُ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ التَّوبةِ.
امام علیه السلام فرمود:
ترک گناه آسانتر از تقاضای توبه است. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم کلینی در جلد دوم کتاب اصول کافی این کلام نورانی را از امام صادق از جدش امیرمؤمنان علیهما السلام به این صورت نقل میکند: «تَرْکُ الْخَطِیئَةِ أیْسَرُ مِنْ طَلَبِ التَّوْبَةِ وَ کَمْ مِنْ شَهْوَةِ ساعَةٍ أوْرَثَتْ حُزْناً طَویلاً وَ الْمَوْتُ فَضَحَ الدُّنْیا فَلَمْ یَتْرُکْ لِذی لُبٍّ فَرَحاً ؛ترک گناه از تقاضای توبه آسانتر است و چه بسیار شهوترانی ساعتی که اندوه طولانی به دنبال دارد و مرگ چهره نازیبای دنیا را آشکار کرده و برای هیچ عاقلی شادی نگذارده است».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 142).)
راه نزدیکتر!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی در مورد ترک گناه و مقایسه آن با توبه از گناه اشاره کرده میفرماید:«ترک گناه آسانتر از تقاضای توبه است»؛ (تَرْکُ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ التَّوبةِ ( .در متن نسخه صبحی صالح «طَلَبِ الْمَعُونَةِ» آمده است در حالی که اکثر نسخهها«طَلَبِ التَّوْبَة»است و مناسب نیز همین است و به نظر میرسد واژه«الْمَعُونَة»خطای ناسخ باشد. )).
امام علیه السلام فرمود ترک گناه از تقاضای توبه آسانتر است این نکته دلایل زیادی دارد،زیرا از یک سو ممکن است انسان پس از ارتکاب گناه توفیق توبه نیابد و از دنیا برود به خصوص اگر توبه را به تأخیر بیندازد آنگونه که سیره بسیاری از غافلان است.
از سوی دیگر توبه شرایط زیادی دارد پشیمانی قطعی از گناه و تصمیم بر ترک در آینده و پرداخت حق الناس و قضای عبادات و پرداختن کفاره اگر عملی است که دارای قضا و کفاره بوده مانند ترک روزه واجب و جبران کردن خطاهای گذشته با اعمال صالح آینده،زیرا در قرآن مجید کرارا بعد از جمله «تابُوا»واژه«اصْلَحُوا»ذکر شده است. ( .در 5 مورد از آیات قرآن«تابُوا وَأصْلَحُوا»و در 2 مورد«تاب و اصلح»ذکر شده است. )
از همه اینها گذشته گناه رسوباتی در روح انسان از خود بجای میگذارد که برطرف ساختن آن بسیار مشکل است و درست به این میماند که به کسی بگویند مراقب باش بدنت مجروح نشود و دست و پایت نشکند.او بگوید مهم نیست اگر مجروح شد مداوا میکنم و اگر شکست به شکستهبند مراجعه مینمایم در حالی که بعد از مداوای جراحات و جبران استخوانهای شکسته آثاری از آن در ظاهر یا در باطن باقی میماند که گاه تا آخر عمر همراه انسان است.
مرحوم علامه مجلسی در روضه بحار الانوار در حدیث معروف«هشام بن حکم» از امام موسی بن جعفر علیه السلام جملهای از حضرت مسیح نقل میکند و آن جمله این است:
«بِحَقِّ أقُولُ لَکُمْ إنَّ مَنْ لَیْسَ عَلَیْهِ دَیْنٌ مِنَ النّاسِ أرْوَحُ وَ أقَلُّ هَمّاً مِمَّنْ عَلَیْهِ دَیْنٌ وَ إنْ أحْسَنَ الْقَضاءَ وَ کَذلِکَ مَنْ لَمْ یَعْمَلِ الْخَطیئَةِ أرْوَحُ هَمّاً (مِمَّنْ) عَمِلَ الْخَطیئَةَ وَ إنْ أخْلَصَ التَّوْبَةَ وَ أنابَ ؛به حق برای شما میگویم.کسی که بدهی به مردم ندارد راحتتر و کمغصهتر است از کسی که دینی بر ذمه اوست،هر چند میتواند به خوبی آن را ادا کند.همین گونه کسی که گناهی نکرده راحتتر و کماندوهتر است از کسی که مرتکب گناهی شده،هر چند توبه خالصانهای بعد از آن کند و به خدا باز گردد». ( .بحار الانوار،ج 75،ص 307،ح 1.)
مرحوم کلینی در کافی و مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار داستان جالبی از عابدی از بنیاسرائیل نقل میکند که ذکر آن در اینجا بسیار مناسب است.
در این حدیث امام صادق علیه السلام میفرماید:«مرد عابدی در بنیاسرائیل بود که هرگز مرتکب خلافی در امور دنیا نشده بود (و گناهی نکرده بود) به گونهای که ابلیس از دست او ناراحت شد و فریاد کشید و لشکرش نزد او حاضر شدند.
ابلیس گفت:چه کسی میتواند برای من این عابد را گمراه سازد؟ یکی از آنها گفت:من آمادهام.ابلیس گفت:از کدام راه به سراغ او میروی؟ گفت:از ناحیه زنان (و شهوت جنسی که بسیار نیرومند است).ابلیس گفت:کار تو نیست این عابد مسائل مربوط به زنان را تجربه نکرده است.دیگری از شیاطین گفت:من آمادگی داردم.ابلیس گفت:از کجا به سراغ او میروی؟ گفت:به وسیله شراب و لذات.ابلیس گفت:کار تو نیست او علاقهای به این امور ندارد.سومی گفت:
من آمادهام (که او را گمراه سازم).ابلیس گفت:از چه راه به سراغ او میروی؟ گفت:از طریق کارهای نیک (و عبادت!) ابلیس پسندید گفت:برو،این کار از تو ساخته است.او به صومعه عابد رفت و در برابر او ایستاد و مشغول نماز شد.
عابد از عبادت خسته میشد و میخوابید و آن شیطان چشمش به خواب فرو نمیرفت،عابد استراحت میکرد ولی شیطان استراحت نمیکرد.عابد در حالی که خود را در برابر او قاصر و عمل خود را کوچک میدید گفت:ای بنده خدا از چه راه این همه قدرت و قوت بر نماز و عبادت پیدا کردی؟ شیطان جوابش را نداد.بار دوم و بار سوم تکرار کرد.شیطان در جواب او گفت:ای بنده خدا! گناهی از من سر زده و من از آن توبه کردم هر زمان که گناه به خاطرم میآید قوتی بر نماز پیدا میکنم.عابد گفت:اگر چنین است گناهت را به من بگو تا من هم انجام دهم و توبه کنم و هر گاه چنین کردم (و گناه به خاطرم آمد) قوت بر نماز پیدا کنم.
شیطان به او گفت:به شهر میروی (در محله بد نام) و سراغ فلان زن آلوده را میگیری دو درهم به او بده و مرتکب گناه شو.عابد گفت:من دو درهم ندارم اصلاً نمیدانم دو درهم چیست.شیطان دو درهم از زیر پای خود در آورد و به او داد.مرد عابد (ساده لوح) با همان لباس عبادت وارد شهر شد و سراغ منزل آن زن آلوده را گرفت.مردم او را راهنمایی کردند و تصورشان این بود که آمده است او را موعظه کند تا دست از کار زشت بر دارد.فرد عابد هنگامی که به سراغ آن زن آمد دو درهم را نزد او افکند و گفت:برخیز! برخاست و به داخل منزلش شد و به عابد گفت:داخل شو.آنگاه زن آلوده گفت:تو با وضع و هیئتی به سراغ من آمدهای که هیچ کس به این صورت به سراغ من نمیآید.(با لباس عابدان و پارسایان آمدهای) بگو ببینم چه خبر است.عابد جریان را به طور کامل برای آن زن تعریف کرد.آن زن گفت:
«إنَّ تَرْکَ الذَّنْبِ أهْوَنُ مِنْ طَلَبِ التَّوْبَةِ وَ لَیْسَ کُلُّ مَنْ طَلَبَ التَّوْبَةَ وَجَدَها ؛ترک گناه آسانتر از تقاضای توبه است و تمام کسانی که تقاضای توبه میکنند ممکن است موفق به توبه نشوند».سپس افزود:تصور میکنم فردی که این دستور را به تو داده شیطانی بوده که در برابر تو به صورت عابدی ظاهر شده است.برگرد که من هرگز تسلیم خواسته تو نخواهم شد.
مرد عابد (از خواب غفلت بیدار شد و) بازگشت (و اثری از آن شیطان ندید) اتفاقاً آن زن بدکاره آن شب از دنیا رفت و مردم دیدند بر در خانه او نوشته شده است به تشییع جنازه این زن حاضر شوید که از اهل بهشت است.مردم به شک افتادند سه روز دست نگه داشته و او را دفن نکردند،چون در کار او حیران بودند.خداوند به پیامبر آن زمان یعنی«موسی بن عمران»وحی فرستاد که به سراغ فلان زن برو نماز بر او بخوان و به مردم بگو که در نماز بر او شرکت کنند که من او را بخشیدم و بهشت را بر او واجب کردم،زیرا فلان بنده عابد مرا از گناه باز داشت. ( .بحارالانوار،ج 8،ص 384،ح 584.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Abandoning a sin is easier than seeking help (thereafter).”
وَ قَالَ علیه السلام کَم مِن أَکلَةٍ مَنَعَت أَکَلَاتٍ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: بسا لقمهای گلوگیر که از لقمههای فراوانی محروم میکند .
بسا یک خوردن که مانع شود لذّت از خوردنیها را بردن.
و فرمود بسا از لقمه بیمار سازنده که مانع شود خوردنیهای بسیار را
و فرمود (علیه السلام): چه بسا یک خوردن مانع خوردنها شود.
و آن حضرت فرمود:چه بسا یک خوردن،انسان را از خوردنهای بسیار منع کند .
شروح:
و بخط الرضی: کم من اکله منعت اکلات بتسکین الکاف.
فی المثل رب اکله تمنع اکلات، یضرب فیمن یختار دره منقوده لیصیر محروما عن دره موعوده، و لمن یاکل طعاما یمرض منه، و یمتنع مده من الطعام، قاله الحارث بن کلده الطبیب لبعض الملوک، و قیل قاله عامر بن الظرب لاتباعه.
(بسا خوردن غذایی که مانع از خوردن غذاهای دیگر شود). این عبارت به منزلهی ضربالمثل است، برای کسی که خود کاری میکند که باعث محرومیتش از خیراتی میشود که برخوردار بوده است. اصل مطلب از این قرار است همانطور که شخص شکم خود را از غذا پر میکند و دچار سوءهاضمه میشود و بیمار میگردد و در نیتجه نیازمند پرهیز و خودداری از غذا میشود. همچنین است حال آن کسی که با پادشاهی معاشرت دارد، و در خوشی با او شریک است، سرانجام این خود باعث دوری از وی و نابودی سعادتش میگردد.
وَ قَالَ علیه السلام کَمْ مِنْ أَکْلَةٍ [تَمْنَعُ]
مَنَعَتْ أَکَلاَتٍ .
أخذ هذا المعنی بلفظه الحریری فقال فی المقامات رب أکلة هاضت الآکل و منعته مآکل و أخذه أبو العلاف الشاعر فقال فی سنوره الذی یرثیه أردت أن تأکل الفراخ و لا
و کان ابن عیاش المنتوف یمازح المنصور أبا جعفر فیحتمله علی أنه کان جدا کله فقدم المنصور لجلسائه یوما بطة کثیرة الدهن فأکلوا و جعل یأمرهم بالازدیاد من الأکل لطیبها فقال ابن عیاش قد علمت غرضک یا أمیر المؤمنین إنما ترید أن ترمیهم منها بالحجاب یعنی الهیضة فلا یأکلوا إلی عشرة أیام شیئا.
و فی المثل أکلة أبی خارجة و قال أعرابی و هو یدعو الله بباب الکعبة اللهم میتة کمیتة أبی خارجة فسألوه فقال أکل بذجا و هو الحمل و شرب وطبا من اللبن و یروی من النبیذ و هو کالحوض من جلود ینبذ فیه و نام فی الشمس فمات فلقی الله تعالی شبعان ریان دفیئا.
و العرب تعیر بکثرة الأکل و تعیب بالجشع و الشره و النهم و قد کان فیهم قوم موصوفون بکثرة الأکل منهم معاویة قال أبو الحسن المدائنی فی کتاب الأکلة کان یأکل فی الیوم ( فی د«کل یوم». ) أربع أکلات أخراهن عظماهن ثم یتعشی بعدها بثریدة علیها بصل کثیر و دهن کثیر قد شغلها و کان أکله فاحشا یأکل فیلطخ مندیلین أو ثلاثة قبل أن یفرغ و کان یأکل حتی یستلقی و یقول یا غلام ارفع فلأنی و الله ما شبعت و لکن مللت.
و کان عبید الله بن زیاد یأکل فی الیوم خمس أکلات أخراهن خبیة بعسل و یوضع بین یدیه بعد أن یفرغ الطعام عناق أو جدی فیأتی علیه وحده.
و کان سلیمان بن عبد الملک المصیبة العظمی فی الأکل دخل إلی الرافقة فقال لصاحب طعامه أطعمنا الیوم من خرفان الرافقة و دخل الحمام فأطال ثم خرج فأکل ثلاثین خروفا بثمانین رغیفا ثم قعد علی المائدة فأکل مع الناس کأنه لم یأکل شیئا.
و قال الشمردل وکیل آل عمرو بن العاص قدم سلیمان الطائف و قد عرفت استجاعته فدخل هو و عمر بن عبد العزیز و أیوب ابنه إلی بستان لی هناک یعرف بالرهط فقال ناهیک بمالک هذا لو لا جرار فیه قلت یا أمیر المؤمنین إنها لیست بجرار و لکنها جرار الزبیب فضحک ثم جاء حتی ألقی صدره علی غصن شجرة هناک و قال یا شمردل أ ما عندک شیء تطعمنی و قد کنت استعددت له فقلت بلی و الله عندی جدی کانت تغدو علیه حافلة و تروح علیه أخری فقال عجل به فجئته به مشویا کأنه عکة سمن فأکله لا یدعو علیه عمر و لا ابنه حتی إذا بقی فخذ قال یا عمر هلم قال إنی صائم ثم قال یا شمردل أ ما عندک شیء قلت بلی دجاجات خمس کأنهن رئلان النعام فقال هات فأتیته بهن فکان یأخذ برجل الدجاجة حتی یعری عظامها ثم یلقیها حتی أتی علیهن ثم قال ویحک یا شمردل أ ما عندک شیء قلت بلی سویق کأنه قراضة الذهب ملتوت بعسل و سمن قال هلم فجئته بعس تغیب فیه الرأس فأخذه فلطم به جبهته حتی أتی علیه فلما فرغ تجشأ کأنه صارخ فی جب ثم التفت إلی طباخه فقال ویحک أ فرغت من طبیخک قال نعم قال و ما هو قال نیف و ثمانون قدرا قال فأتنی بها قدرا قدرا فعرضها علیه و کان یأکل من کل قدر لقمتین أو ثلاثا ثم مسح یده و استلقی علی قفاه و أذن للناس و وضعت الموائد فقعد فأکل مع الناس کأنه لم یطعم شیئا.
قالوا و کان الطعام الذی مات منه سلیمان أنه قال لدیرانی کان صدیقه قبل الخلافة ویحک لا تقطعنی ألطافک التی کنت تلطفنی بها علی عهد الولید أخی قال فأتیته یوما بزنبیلین کبیرین أحدهما بیض مسلوق و الآخر تین فقال لقمنیه فکنت أقشر البیضة و أقرنها بالتینة و ألقمه حتی أتی علی الزنبیلین فأصابته تخمة عظیمة و مات و یحکی أن عمرو بن معدیکرب أکل عنزا رباعیة و فرقا من ذرة و الفرق ثلاثة آصع و قال لامرأته عالجی لنا هذا الکبش حتی أرجع فجعلت توقد تحته و تأخذ عضوا عضوا فتأکله فاطلعت فإذا لیس فی القدر إلا المرق فقامت إلی کبش آخر فذبحته و طبخته ثم أقبل عمرو فثردت له فی جفنة العجین و کفأت القدر علیها فمد یده و قال یا أم ثور دونک الغداء قالت قد أکلت فأکل الکبش کله ثم اضطجع و دعاها إلی الفراش فلم یستطع الفعل فقالت له کیف تستطیع و بینی و بینک کبشان.
و قد روی هذا الخبر عن بعض العرب و قیل إنه أکل حوارا ( الحوار:ولد الناقة. ) و أکلت امرأته حائلا ( الحائل:الناقة التی لم تحمل. ) فلما أراد أن یدنو منها و عجز قالت له کیف تصل إلی و بینی و بینک بعیران.
و کان الحجاج عظیم الأکل قال مسلم بن قتیبة کنت فی دار الحجاج مع ولده و أنا غلام فقیل قد جاء الأمیر فدخل الحجاج فأمر بتنور فنصب و أمر رجلا أن یخبز له خبز الماء و دعا بسمک فأتوه به فجعل یأکل حتی أکل ثمانین جاما من السمک بثمانین رغیفا من خبز الملة (الملّة:الرماد الحار. ) .
و کان هلال بن أشعر المازنی موصوفا بکثرة الأکل أکل ثلاث جفان ثرید و استسقی فجاءوه بقربة مملوءة نبیذا فوضعوا فمها فی فمه حتی شربها بأسرها.
و کان هلال بن أبی بردة أکولا قال قصابه جاءنی رسوله سحرة فأتیته و بین یدیه کانون فیه جمر و تیس ضخم فقال دونک هذا التیس فاذبحه فذبحته و سلخته فقال أخرج هذا الکانون إلی الرواق و شرح اللحم و کبه علی النار فجعلت کلما استوی شیء قدمته إلیه حتی لم یبق من التیس إلا العظام و قطعة لحم علی الجمر فقال لی کلها فأکلتها ثم شرب خمسة أقداح و ناولنی قدحا فشربته فهزنی و جاءته جاریة ببرمة فیها ناهضان ( الناهض:فرخ العقاب. ) و دجاجتان و أرغفة فأکل ذلک کله ثم جاءته جاریة أخری بقصعة مغطاة لا أدری ما فیها فضحک إلی الجاریة فقال ویحک لم یبق فی بطنی موضع لهذا فضحکت الجاریة و انصرفت فقال لی الحق بأهلک.
و کان عنبسة بن زیاد أکولا نهما فحدث رجل من ثقیف قال دعانی عبید الله الأحمر فقلت لعنبسة هل لک یا ذبحة و کان هذا لقبة فی إتیان الأحمر فمضینا إلیه فلما رآه عبید الله رحب به و قال للخباز ضع بین یدی هذا مثل ما تضع بین یدی أهل المائدة کلهم فجعل یأتیه بقصعة و أهل المائدة بقصعة و هو یأتی علیها ثم أتاه بجدی فأکله کله و نهض القوم فأکل کل ما تخلف علی المائدة و خرجنا فلقینا خلف بن عبد الله القطامی فقال له یا خلف أ ما تغدینی یوما فقلت لخلف ویحک لا تجده مثل الیوم فقال له ما تشتهی قال تمرا و سمنا فانطلق به إلی منزله فجاء بخمس جلال ( الجلال:جمع جلة،و هو وعاء التمر یصنع من الخوص.) تمرا و جرة سمنا فأکل الجمیع و خرج فمر برجل یبنی داره و معه مائة رجل و قد قدم لهم سمنا و تمرا فدعاه إلی الأکل معهم فأکل حتی شکوه إلی صاحب الدار ثم خرج فمر برجل بین یدیه زنبیل فیه خبز أرز یابس بسمسم و هو یبیعه فجعل یساومه و یأکل حتی أتی علی الزنبیل فأعطیت صاحب الزنبیل ثمن خبزة.
و کان میسرة الرأس أکولا حکی عنه عند المهدی محمد بن المنصور أنه یأکل کثیرا فاستدعاه و أحضر فیلا و جعل یرمی لکل واحد منهما رغیفا حتی أکل کل واحد منهما تسعة و تسعین رغیفا و امتنع الفیل من تمام المائة و أکل میسرة تمام المائة و زاد علیها.
و کان أبو الحسن العلاف والد أبی بکر بن العلاف الشاعر المحدث أکولا دخل یوما علی الوزیر أبی بکر محمد المهلبی فأمر الوزیر أن یؤخذ حماره فیذبح و یطبخ بماء و ملح ثم قدم له علی مائدة الوزیر فأکل و هو یظنه لحم البقر و یستطیبه حتی أتی علیه فلما خرج لیرکب طلب الحمار فقیل له فی جوفک.
و کان أبو العالیة أکولا نذرت امرأة حامل إن أتت بذکر تشبع أبا العالیة خبیصا فولدت غلاما فأحضرته فأکل سبع جفان خبیصا ثم أمسک و خرج فقیل له إنها کانت نذرت أن تشبعک فقال و الله لو علمت ما شبعت إلی اللیل
(و قال علیهالسلام: کم من اکله) بسا یکبار خوردن (منعت من اکلات) که مانع باشد از خوردنیهای بسیار این مثال کسی است که افراط کند در اکل به حیثیتی که بیمار گردد پس آن اکل، منع کند او را از اکلات. یا مثال شخصی است که معاشرت کند با پادشاه و منبسط و گستاخ شود به او، بعد از آن افراط نماید در آن انبساط و حینئذ این افراط انبساط سبب بعد او است از سعادت خدمت او.
بسیار یک خوردن که منع کند خوردنهای بسیار را. این کلام بر وجه مثل آنجا استعمال شود که شخص بشتابد به نفع قلیلی و از آن روی از نفع بسیار محروم گردد و اگر صبر میکرد خیر بسیار مییافت و این در امر دنیا و آخرت متحقق گردد اما در آخرت ظاهر است، و اما در دنیا مثلا شخص به اندک مالی از مردم دست یابد، و در آن شرط دیانت مرعی ندارد، پس او را دیگر بر مال و کار خویش امین نگردانند، و راه یافتن منافع به آن وسایل ندهند، از مثال ظاهرش آنکه شخص لقمه مضر خورد، و به سبب مرض مدتی از خوردنها محروم ماند.
و قال علیهالسلام: «کم من اکله تمنع من اکلات.» یعنی چه بسیار است خوردن یک طعام مضری که منع میکند خوردن طعامهای بسیار را، از طعامهای دنیا و آخرت.
المعنی: مثل سائر یضرب لمن یفرط فی امر بداعی الاستیفاء منه کما یرید، فصار افراطه سببا لحرمانه منه راسا، کمن افرط فی اکل طعام شهی هنیء فمرض و مات، او مات من البطنه فیمنع من سائر الاکلات، او یفرط فی الدلال علی من یحبه فیزجره فهجره راسا. الترجمه: فرمود: بسا خوراکی که مانع خوراکها است.
چه دستت رسد پر مخور تا بمانی***که از خوردنت بعد از آن باز مانی
و قال علیهالسلام: هکذا فی (الطبعه المصریه) بلفظ منعت و یصدقها ابن میثم ولکن فی ابن ابیالحدید و الخطیه بدله تمنع و ما منا انسب و اصح حیث ان نسخه ابن میثم بخط مصنفه. فی بخلاء الجاحظ: کان الحکم بن ایوب الثقفی عاملا للحجاج علی البصره و استعمل علی العراق جریر بن بیهس المازنی- و لقب جریر العطرق (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) - فخرج الحکم یتنزه و هو بالیمامه، فدعا العطرق الی غذائه، فاکل معه فتناول دراجه کانت بین یدیه، فعزله و ولی مکانه نویره المازنی ابن عمه، فقال نویره: قد کان فی العرق صید لو قنعت به غنی لک عن دراجه الحکم و فی عوارض لا تنفک تاکلها لو کان یشفیک لحم الجزر من قرم و بلغ الحکم ان نویره ابن عم جریر العطرق فعزله فقال نویره: ابایوسف لو کنت تعرف طاعتی و نصحی اذا ما بعتنی بالمحلق و لا انهل سراق العراقه صالح علی و لا کلفت ذنب العطرق و تناول رجل من قدام امیر کان لنا ضخم بیضه، فقال خذها فانها بیضه القروء فلم یزل محجوبا حتی مات. و قال ابن ابیالحدید کان الطعام الذی مات منه سلیمان انه قال لدیرانی کان صدیقه قبل الخلافه: و یحک لاتقطعنی الطافک التی کنت تلطفنی بها. قال: فاتیته بزنبیلین کبیرین احدهما بیض مسلوق و الاخرتین. قال: القمنیها فکنت اقشر البیضه و اقرنها بالتینه و القمه حتی اتی علی الزنبیلین، فاصابته تخمه عظیمه و مات. هذا، و قد کان ابن عیاش المنتوف یمازح المنصور فیحتمله- علی انه کان جدا کله- فقدم المنصور یوما لجلسائه ببطه کثیره الدهن، فاکلوا و جعل (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) یامرهم بالازدیاد من الاکل لطیبها، فقال له ابن عیاش علمت غرضک انما ترید ان ترمیهم منها بالهیضه فلا یاکلوا الا عشره ایام. و فی المثل: اکله ابیخارجه، قال اعرابی بباب الکعبه: اللهم میته کمیته ابیخارجه فسالوه فقال: اکل حملا و شرب و طبا من اللبن و تروی من النبیذ و نام فی الشمس فمات، فلقی الله شبعان ریان دفئان. و ورد اعرابی علی الحجاج فقدم له الطعام و کان مع الطعام حلواء، فقعد الاعرابی یاکل و ینظر الی الحجاج نظره و الی الحلواء اخری، فقال الحجاج: کل من اکل من هذا الحلواء ضربت عنقه، ففکر الاعرابی ساعه و قبض علی لحیته ساعه ثم قال للحجاج: اوصیک فی الاولاد خیرا، و اخذ یاکل فضحک الحجاج و الحاضرون.
کل افراط مفسد، سواء اکان فی الاکل ام فی سواه. و المعده بیت الداء، فمن افرط فی حشوها ابتلی بمرضها، و اضطر الی الحمیه، و قد تودی الاکله بحیاته.. ایضا. ما کان اغناه عن الحالین! و ایضا الوقایه خیر من لعلاج!
… اکله منعت اکلات: رب شخص اکل مره فافرط فابتلی بالتخمه و مرض المعده و امتنع علیه الاکل ایاما
امام علیهالسلام (در خودداری) فرموده است: بسا یک خوردن که خوردنیها را جلو گیرد (بسا شخص غذای زیانرسانی خورده یا در خوردن افراط نماید که بیمار گردد و زمان درازی از خوردنیها باز ماند، این فرمایش مثلی است برای کسی که پس سود کم رفته از سود بسیار باز ماند که اگر خودداری مینمود سود بسیار مییافت).
بسیاری هستند که در اولین فرصت نسبت به مشتری میخواهند حداکثر استفاده را از وی ببرند، غافل از اینکه این عمل مشتری را میرنجاند و فروشنده را از منافع دیگری باز میدارد. خیلی از مردم هستند که در اثر شکمپرستی جان خویش و یا سلامتی را از دست میدهند. این گونه شکمخوارها که یک روزه بینند حتی سلامتی را فدای شکم میکنند. خدای عزیز به این گونه افراد سفارش میکند: (بخورید و بیاشامید و زیادهروی نکنید … ).
و قال علیهالسلام: (کم من اکله منعت اکلات) کما لو اکل ما یضره، فاوجب علیه الحمیه عن عده ماکل، ایاما، حتی یطیب.
الشرح: اضحت هذه الکلمه مثلا سائرا یتناقله الناس و هو یضرب لمن فعل فعلا کان سببا فی حرمانه من غیره من الامور الطیبه الاخری فصار افراطه سببا فی حرمانه. و اصله: ان الرجل یاکل حتی یتخم فیحمی عن الاکل و یومر بالکف عن تناوله عده ایام فتکون الاکله الزائده سببا فی منعه من تناول الاکلات الاخری اثناء الحمیه بل ربما ادت هذه الاکله الی الموت اذا ازدادت زیاده فاحشه …
«چه بسا یک خوردن که از خوردن ها باز دارد».
این معنی را با الفاظی نزدیک به این الفاظ حریری گرفته و در مقامات حریری چنین آورده است. «چه بسیار لقمه ای که خورنده را چنان گرفتار بیماری معده سازد که او را از خوردنها باز دارد». و ابن علاف شاعر هم در مرثیه ای که برای گربه خود سروده است همین معنی را گرفته و چنین سروده است: «خواستی جوجه بخوری و روزگار ترا با درماندگی نخورد ای کسی که جوجه خواری گرفتارش ساخت، وای بر تو، کاش به خوردن پیه و گوشت خشکیده بسنده می کردی. چه بسا لقمه که چون به معده آزمند می رسد جانش را از کالبدش بیرون می کشد.»
شگفتی هایی از پرخورها:
ابن عیاش منتوف که از اشخاص پر خور بود با منصور دوانیقی شوخی می کرد و منصور او را تحمّل می کرد، روزی برای همنشینان منصور مرغابی بریانی که بسیار چرب بود آوردند، چون شروع به خوردن کردند، منصور گفت بیشتر بخورید که بسیار خوشمزه و معطر است. ابن عیاش گفت: ای امیر المؤمنین می دانم غرض تو چیست، می خواهی آنان را گرفتار درد معده سازی که تا ده روزی چیزی نخورند.
و در مثل آمده است «پر خوری ابی خارجة»، و چنان بود که عربی کنار در کعبه دعا می کرد و می گفت: خدایا مرگی چون مرگ ابو خارجه برسان. پرسیدند: مرگ او چگونه بوده است؟ گفت: یک بره بریان خورد و یک مشک شیر نوشید پس از آن هم نبیذ آشامید و چون حوضی آکنده شد و در آفتاب خوابید و مرد و در حالی که سیر و سیراب و گرم شده بود، خدا را دیدار کرد.
اعراب در مورد پر خوری و حرص و اشتهای زیاد سرزنش می کنند و میان ایشان گروهی معروف به پر خوری بوده اند که از جمله ایشان معاویه است. ابو الحسن مدائنی در کتاب الاکلة می گوید: معاویه هر روز چهار بار غذا می خورد که آخرین خوراکش از همه بیشتر بود، سپس آغاز شب هم تریدی می خورد آکنده از پیاز و روغن بسیار، بسیار زشت هم غذا می خورد. دو و گاهی سه دستمال را پیش از تمام شدن خوراکش کثیف و چرب می کرد و چندان می خورد که به پشت می افتاد و می گفت: ای غلام بردار که به خدا سوگند سیر نشدم، ولی خسته شدم.
عبید الله بن زیاد هم هر روز پنج بار غذا می خورد که دفعه آخرش غذایی آمیخته با عسل بود و پس از آن که خوراکش تمام می شد، پیش او بزغاله و گاه بزی بریان می نهادند و به تنهایی می خورد.
سلیمان بن عبد الملک در این موضوع مصیبت بزرگ بود، به رافقه رفت و به سالار آشپزخانه خود گفت: امروز از گوسپندهای رافقه خوراک فراهم ساز. خود به حمام رفت و طول داد، هنگامی که از حمام بیرون آمد، سی بره را با هشتاد گره نان خورد، پس از آن هم بر سر سفره نشست و همراه دیگران چنان غذا خورد که گویی چیزی نخورده است.
شمر دل کارگزار خاندان عمرو عاص می گوید: سلیمان بن عبد الملک به طائف آمد و من از پرخوری و گرسنگی او آگاه بودم. سلیمان و عمر بن عبد العزیز و پسر سلیمان ایوب با هم به تاکستان من که معروف به رهط بود آمدند و سلیمان گفت: این مزرعه تو بسیار خوب است جز اینکه در آن این همه جوال و زنبیل سیاه است، گفتم: جوالهای مویز و کشمش است، خندید و آمد و سینه خود را بر شاخه درختی که آنجا بود تکیه داد و گفت: ای شمر دل آیا چیزی داری که به من بخورانی، من که از قبل برای این کار آمادگی داشتم، گفتم: آری به خدا سوگند، بزغاله نری دارم که صبح و عصر ماده بزی او را شیر داده است. گفت: هر چه زودتر بیاور، و من آن را کباب کرده همچون خیک آکنده از روغنی پیش او آوردم، شروع به خوردن کرد، نه عمر بن عبد العزیز را برای خوردن دعوت کرد و نه پسر خود را، وقتی که فقط یک رانش باقی مانده بود، گفت: عمر جلو بیا، گفت: من روزه ام. سلیمان سپس گفت: ای شمر دل آیا چیز دیگری داری؟ گفتم: آری پنج جوجه که هر کدام به بزرگی جوجه شتر مرغ است. گفت: بیاور، آوردم، ران هر یک را به دست می گرفت و استخوانهایش را بیرون می کشید و می خورد تا آنکه هر پنج جوجه را خورد، باز به من گفت: ای شمر دل آیا چیز دیگری هم داری؟ گفتم: آری، سویقی دارم چون ریزه های زر آمیخته به روغن و عسل. گفت: زود بیاور، من کاسه بزرگی که سر آدمی در آن جا می گرفت انباشته از سویق آوردم، گرفت و پیشانی خود را بر لب کاسه نهاد و تا آخر آشامید، آن گاه چنان باد گلویی زد که گفتی کسی بر سر چاه فریاد می کشد و همان دم به آشپز خود نگریست و گفت: ای وای بر تو آیا غذا پختن تو تمام شده است؟ گفت: آری، پرسید: چه چیزی است، گفت: هشتاد و چند دیگ کوچک، گفت: یکی یکی بیاور. آشپز شروع به آوردن کرد و او از هر دیگچه دو یا سه لقمه خورد و دستهایش را پاک کرد و به پشت دراز کشید و اجازه داد مردم در آیند و چون سفره گستردند، بر سر آن نشست و همراه دیگران خورد، آن چنان که گویی هیچ نخورده است.
گویند: خوراکی که سبب مرگ سلیمان شد چنین بود که به راهبی که پیش از خلیفه شدن با او دوست بود گفت: ای وای بر تو، همان لطفها را که به روزگار حکومت برادرم ولید در حق من داشتی قطع مکن. آن راهب می گوید: روزی برای او دو زنبیل بزرگ آوردم که یکی پر از انجیر و دیگری پر از تخم مرغ آب پز بود. گفت: خودت برای من لقمه بگیر و من یک تخم مرغ را پوست می کندم و با یک انجیر به او می دادم، تمام دو زنبیل را خورد و گرفتار ناگوارایی و تخمه شد و مرد.
و آورده اند که عمرو بن معدی کرب، بز فربهی را همراه سه صاع ذرت خورد و به همسرش گفت: تا برمی گردم، این گوسپند نر را بپز. زن تمام لاشه گوسپند را در دیگ انداخت و آتش افروخت و در همان حال شروع به خوردن کرد و یکی یکی اعضای گوسپند را خورد و چون در دیگ نگاه کرد، دیدی در آن چیزی جز آبگوشت بدون گوشت باقی نمانده است. برخاست و گوسپند دیگری کشت و در دیگ انداخت و پخت. در این هنگام عمرو بن معدی کرب برگشت، در تغاری که خمیر می کردند برای او نان ریزه کرد و دیگ را بر آن واژگون ساخت. عمرو دست به خوردن دراز کرد و به همسرش گفت: غذا بخور. گفت: من خورده ام، عمرو تمام آن گوسپند را خورد و در بستر خود دراز کشید و همسرش را به بستر فرا خواند تا کاری انجام دهد، نتوانست کاری انجام دهد. همسرش گفت: چگونه می توانی کاری انجام دهی و حال آنکه میان من و تو دو گوسپند نهفته است.
و این خبر از قول برخی از اعراب بدین گونه نقل شده است که مرد کره شتری خورد و زن ماده شتری و چون مرد خواست با او هم بستر شود و نتوانست زن گفت: چگونه می توانی به من دست یابی و حال آنکه میان من و تو دو شتر نهفته است.
حجاج هم بسیار پر خور بوده است، مسلم بن قتیبه می گوید: من به هنگامی که پسر بچه ای بودم در خانه حجاج همراه پسرانش بودم که گفتند امیر آمد. حجاج وارد شد و فرمان داد تنور را روشن کردند و به مردی فرمان داد برایش نان بپزد. سپس ماهی خواست و هشتاد ماهی را با هشتاد گرده نان تازه و گرم خورد.
هلال بن اشعر مازنی هم موصوف به پرخوری بود، سه دیگچه ترید را خورد و آب و آشامیدنی خواست. برای او مشکی آکنده از نبیذ آوردند و دهانه مشک را بر دهانش نهادند و تمامش را آشامید.
هلال بن ابی برده هم بسیار پر خور بود، قصابش می گوید: فرستاده اش سحر پیش من آمد. من پیش او رفتم، دیدم منقلی پر آتش و گوزنی بزرگ آماده است، گفت: این گوزن را بکش، آن را کشتم و پوست کندم. گفت: این منقل را به رواق بیاور و گوشت را شرحه شرحه و کباب کن. هر چه آماده می شد پیش او می بردم و می خورد تا آنجا که چیزی از گوزن جز استخوانهایش و یک قطعه کوچک بر روی آتش باقی نماند. به من گفت: آن قطعه گوشت را بخور، خوردم، او پنج کاسه بزرگ نبیذ آشامید، یک کاسه هم به من داد که آشامیدم و مرا به نشاط آورد. در این هنگام کنیزکی برای او دیگی آورد که در آن دو جوجه و دو مرغ بریان بود، تمام آن را هم با گرده های نان خورد. سپس کنیزک دیگری برای او کاسه سر پوشیده ای آورد که نفهمیدم در آن چیست، او به کنیزک لبخند زد و گفت: برای این در شکم من جایی نمانده است. کنیزک لبخندی زد و رفت. هلال بن ابی برده به من گفت: به خانه ات برو.
عنبسة بن زیاد هم پرخور عجیبی بود، مردی از ثقیف می گوید: عبید الله احمر مرا به خانه خود دعوت کرد. به عنبسه گفتم: ای ذبحه -این کلمه لقب او بود- آیا میل داری به خانه احمر بیایی و با هم رفتیم. احمر همین که او را دید به او خوشامد گفت و به نانوا و آشپز خود گفت: هر چه برای همه میهمانان می نهی به اندازه تمام آن برای این بگذار. قدحی برای آنان و قدحی برای او به تنهایی می نهاد و او می خورد، سپس بزغاله بریانی برای او آوردند، همه اش را خورد و چون میهمانان از سر سفره برخاستند، آنچه مانده بود خورد و بیرون آمدیم. خلف بن عبد الله قطامی را دیدیم، عنبسة به خلف گفت: آیا یک ناهار به من نمی دهی؟ من به خلف گفتم: مواظب باشد که هیچ روزی مثل همین امروز او را سیر نخواهی یافت- همین امروز میهمانش کن- خلف به عنبسة گفت: به چه چیز اشتها داری؟ گفت: خرما و روغن. خلف به خانه اش رفت پنج سبد بزرگ خرما و یک خیکچه روغن آورد، همه اش را خورد و بیرون آمدیم. از کنار مردی گذشت که خانه می ساخت و صد کارگر داشت و برای آنان خرما و روغن آورده بود، آن مرد عنبسة را هم دعوت کرد تا همراه آنان بخورد. چندان خورد که از او به صاحب خانه شکایت کردند. سپس بیرون آمد از کنار مردی گذشت که زنبیلی همراه داشت و نان برنجی با کنجد آمیخته می فروخت. کنار او راه افتاد و شروع به خوردن کرد و زنبیل را تمام کرد و من به صاحب زنبیل پول نان برنجی هایش را دادم.
میسرة الراس هم بسیار پر خور بود، حکایت شده است که به مهدی عباسی گفتند: میسره پر خور است، او را احضار کرد، فیلی را هم آوردند. مهدی جلو هر یک از آن دو گرده نانی می انداخت، همین که هر کدام نود و نه نان خوردند دیگر فیل از نان خوردن باز ایستاد، ولی میسره تمام صد نان را و افزون بر آن خورد.
ابو الحسن علاف پدر ابو بکر بن علاف شاعر مشهور بسیار پر خور بوده است، روزی پیش ابو بکر محمد مهلبی وزیر رفت. وزیر دستور داد، خر او را کشتند و با آب و نمک پختند و در سفره وزیر همان گوشتهای خر را برای ابو الحسن علاف آوردند و او آن را خورد و گمان می کرد گوشت گاو است و تعریف می کرد و تمام آن را خورد و چون بیرون آمد، خر خود را خواست، گفتند: در شکمت قرار دارد.
ابو العالیه هم پر خور بود، زن بارداری نذر کرد اگر پسری بزاید، ابو العالیه را از حلوای خرما - افروشنه- سیر کند. قضا را پسری زایید و ابو العالیه را خواست. او هفت دیگچه حلوای خرما خورد و دست کشید و بیرون آمد. به او گفتند: آن زن نذر کرده بود تو را سیر کند. گفت: به خدا اگر می دانستم تا شب هم سیر نمی شدم.
و قال علیهالسلام
کَمْ مِنْ أَکْلَةٍ مَنَعَتْ أَکَلَاتٍ.
امام علیه السلام فرمود:
بسیار میشود که یک وعده غذا (غذای نامناسب) از وعدههای فراوان غذا (غذای خوب) جلوگیری میکند. ( . سند گفتار حکیمانه: به گفته خطیب رحمه الله در کتاب مصادر این جمله حکمتآمیز را جمعی که قبل از سید رضی یا بعد از او بودهاند با اختلافی نقل کردهاند که نشان میدهد منبعی غیر از نهجالبلاغه در دست داشتهاند؛از جمله جاحظ (متوفای 255) در کتاب بخلاء جمله پیش گفته را چنین نقل میکند: «قالَ عَلِیُّ بْنُ أبیطالبٍ:قَلَّ ما أدْبَرَ شَیْءٌ فَأقْبَلَ وَ قالُوا:رُبَّ أکْلَةٍ مَنَعَتْ أکَلاتٍ ؛کمتر میشود که چیزی پشت کند و باز برگردد و گفتهاند چه بسا یک وعده غذا (غذای نامناسب) انسان را از غذاهای فراوان (خوبی) باز دارد».(تعبیر به قالوا نشان میدهد که این جمله ضربالمثلی قبل از امام علیه السلام بوده است و امام علیه السلام آن را نقل فرموده،هرچند نویسنده مصادر این سخن را نپذیرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 142).اضافه بر این علی بن محمد اللیثی (متوفای قرن 6) آن را در کتاب عیون الحکم والمواعظ،ص 103 با تفاوتی آن را ذکر کرده است. )
نتیجه پیمودن راه ناصواب
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به نکتهای اشاره میکند که در همه شئون زندگی ساری و جاری است میفرماید:«بسیار میشود که یک وعده غذا (غذای نامناسب) از وعدههای فراوان غذا (غذای خوب) جلوگیری میکند»؛ (کَمْ مِنْ أَکْلَةٍ مَنَعَتْ أَکَلَاتٍ) .
چه بسا انسان غذایی را که دوست دارد بیش از حد تناول میکند و بیمار میشود و روزهای متوالی یا میل به غذا ندارد و یا اینکه طبیب،او را از غذاهای مختلف چرب و شیرین باز میدارد،بنابراین در هیچ کار نباید افراط کرد که این افراط ممکن است او را از همان کار در آینده به کلی باز دارد.
این سخن ضرب المثلی است برای تمام کسانی که راه افراط را پیش میگیرند؛مثلاً کسی که آنقدر در دوستی پافشاری میکند،آن دوست از او منزجر میشود و برای همیشه از وی فاصله میگیرد و یا اینکه دیگری را آنقدر به عبادت دعوت میکند که برای همیشه از عبادت بیزار میگردد.
شبیه این سخن گفتار حکیمانه دیگری است که از آن حضرت نقل شده که میفرماید:
«کَمْ مِنْ شَهْوَةٍ ساعَةٍ أوْرَثَتْ حُزْناً طَویلاً ؛چه بسا یک ساعت هوسرانی که موجب اندوه طولانی (برای سالیان دراز) میشود». ( .کافی،ج 2،ص 451،ح 1. )
جمعی از شارحان نهج البلاغه یا محدثان این گفتار حکیمانه امام علیه السلام را به عنوان دستوری طبی مطرح کرده و حتی آن را جزء مجموعههایی که مربوط به دستورات طبی است آن را قرار دادهاند.اگر منظورشان این است که معنی مطابقی این سخن دستوری طبی است هرچند معانی التزامی آن شامل تمام مسائل مربوط به زندگی مادی انسان میشود،بحثی نیست ولی اگر بخواهند آن را منحصر به دستور طبی کنند اشتباه روشنی است و ازاینرو بسیاری از محققان این جمله را ضرب المثلی تلقی کردهاند که در موارد مختلف از آن استفاده میشود حتی بعضی گفتهاند که این ضرب المثل در میان عرب در عصر جاهلیت نیز بوده است و امام علیه السلام آن را اقتباس فرموده همان گونه که گاه از اشعار شعرا نیز امام علیه السلام در سخنان خود استفاده میکند.
شاعر عرب میگوید:
وَ کَمْ مِنْ أکْلَةٍ مَنَعَتْ أخاها بِلَذَّةِ ساعَةٍ أکَلاتِ دَهْرِی
وَ کَمْ مِنْ طالِبٍ یَسْعی بِشَیْءٍ وَ فیهِ هَلاکُهُ لَوْ کانَ یَدْرِی
و چه بسیار که یک وعده غذایی از وعده غذایی دیگر منع میکند و چه بسیار که لذت یک ساعت یک عمر انسان را محروم میسازد.
و چه بسیار کسانی که برای رسیدن به چیزی تلاش میکنند در حالی که هلاکشان در آن است.
Imam Ali ibn Abi Talib said : “ How often one meal blocks many!”
وَ قَالَ علیه السلام النّاسُ أَعدَاءُ مَا جَهِلُوا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: مردم دشمن چیزهایی هستند که نمیدانند .
مردم دشمن آنند که نمیدانند.
و فرمود مردمان دشمن چیزیند که نمیدانند
و فرمود (علیه السلام): مردم دشمن چیزهایی هستند که نمی دانند.
و آن حضرت فرمود:مردم دشمن آن چیزی هستند که نمیدانند .
شروح:
(مردمان، دشمنان چیزی هستند که نسبت به آن ناآگاهند). ناآگاهی به چیزی باعث میگردد که شخص برای آگاهی از آن منفعتی را تصور نکند در نتیجه شخص ناآگاه به این عقیده میرسد که در آموختن آن چیز فایدهای نیست، و لازمهی چنین عقیدهای فاصله گرفتن از آن است آنگاه امام (علیه السلام) این فاصله گرفتن و دوری گزیدن را با این مطلب- که علم بالاترین فضیلتی است که صاحبان آن بدان وسیله بر نادانان افتخار کرده و حکومت میکنند و بر آنها خرده میگیرند و درجه اعتبارشان را پایین میآورند- مورد تاکید قرار میدهد، به علاوه افراد نادان خود نیز به کمال ایشان معتقدند. به این ترتیب بر دوری کردن آنها از دانش و دانشمند، و دشمنیشان با این فضیلت افزوده میشود.
وَ قَالَ علیه السلام النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا .
هذه الکلمة قد تقدمت و تقدم منا ذکر نظائرها و العلة فی أن الإنسان عدو ما یجهله أنه یخاف من تقریعه ( د:«تعریضه». ) بالنقص و بعدم العلم بذلک الشیء خصوصا إذا ضمه ناد أو جمع من الناس فإنه تتصاغر نفسه عنده إذا خاضوا فیما لا یعرفه و ینقص فی أعین الحاضرین و کل شیء آذاک و نال منک فهو عدوک ( ا:«فهو عدو لک».)
(و قال علیهالسلام: الناس اعداء ما جهلوا) مردمان دشمنان چیزیند که جاهلند بدان چه اعتقاد اکثر جهال آن است که تصورات و اعتقادات وهمیه ایشان حق است و کمال پس دشمنی میکنند با معتقد خلاف آن حال شعر: گر ندانند از قصور خویش چیزی مردمان دشمن آن چیز باشند آشکارا و نهان
مردمان دشمنند هر چیز را که جاهلند به آن. آری هر کس آنچه نزد او است از علم پندارد جز آن هر چه هست باطل است که (.. کل حزب بما لدیهم فرحون) (قال تعالی: بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه..)
و قال علیهالسلام: «الناس اعداء ما جهلوا.» یعنی و گفت علیهالسلام که مردمان دشمنان چیزهایی باشند که نمیدانند.
[صفحه 249]
المعنی: الجهل ظلمات متراکمه فی فضاء القلب فوق بعض، و محیط الظلمه منشا الخصومه و العداوه و الخوف و الوحشه، فتری الاطفال و ضعفاء العقول یخافون فی ظلمه اللیل و یتوهمون کل ما یترائی لهم سبعا ضاریا، او عدو افاتکا. فالجاهل التائه فی ظلمات جهله یتوهم کلما لا یحیط به علما عدوا و مضرا له فیخاف منه و یحسبه منافیا لمقاصده، و قد کثر الخصومات بین الشعوب و الافراد من ناحیه الجهل و القصور فی المعارف. و قد تنبه زعماء البشریه فی هذه العصور لما افاده (علیه السلام) فی اسبق القرون و الدهور فتوسلوا الی بسط العلم و المعرفته بین الشعوب لیرتفع الخصومات و یحل السلم و التودد محل العداوه و الشحناء و الخصومات التی اثارت حروبا دامیه شعواء تلفت فیها الوفا و ملائین من افراد البشر الابریاء، و هدمت صوامع و مساجد و بلادا عامره و غلبت علیها الخراب و الدمار. الترجمه: مردم دشمنند آنچه را ندانند.
مردمان دشمنند آنچه ندانند***سعی نمایند تا ز خویش برانند
اقول: کرره المصنف فی 438 غفله. و کیف کان فمر فی عنوان (16) روایه (امالی الشیخ) عنه (علیه السلام) قال: قلت اربعا انزل الله تعالی تصدیقی فی (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) کتابه- الی ان قال- و قلت من جهل شیثا عاداه، فانزل تعالی: (بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه). هذا و فی (المناقب)- بعد ذکر قضایاه (علیه السلام) من زمن الثلاثه- قال ابوالحسن المرادی: یا سائلی عن علی و الاولی عملوا به من السوء ما قالوا و ما فعلوا لم یعرفوه فعادوه لجهلهم و الناس کلهم اعداء ما جهلوا و فی الجهشیاری: قال یحیی البرمکی لابنه جعفر: یا بنی انتق من کل علم شیئا، فانه من جهل شیئا عاداه، و انا اکره ان تکون عدو الشیء من الادب).
الجهل من امهات الرذائل و اکثرها خطرا، و کفی بالجهل غیا و فسادا ان الجاهل یعادی و یعاند ما فیه خیره و صلاحه دنیا و آخره، و لا دواء للجاهل الا ان یعلم بانه جاهل، و انه لا غنی له عمن یقوده و یهدیه، و اخطر الخطوره ان یری الجاهل نفسه عالما، و ان یری العامل انه دائما علی صواب.
امام علیهالسلام (در نکوهش نادانی) فرموده است: مردم دشمنند آنچه را که نمیدانند (زیرا نادانان آنچه میدانند دانش پندارند و جز آن را نادرست، چنانکه در قرآن کریم س 10 ی 39 میفرماید: کذبوا بما لم یحیطوا یعنی انکار میکنند چیزی را که به آن دست نیافتهاند).
نادانی انسان را به فلاکت و بدبختی میافکند، زیرا در اثر نادانی انسان راهی را میپیماید که هم زیان دنیوی دارد و هم اخروی. از این نظر که انسان از ضرر و نادانی ناراحت است آنرا دشمن میدارد و سعی میکند که نادانی خویش را بر طرف گرداند و کمتر زیان ببیند و بدین طریق بر دشمن خود که جهل است پیروز گردد … با توجه به نکات یاد شده وقتی بحث از دشمن به میان میآید نادانی بیش از هر چیز در برابر ما خودنمائی میکند و بیش از پیش به اندوختن علم و دانش علاقمند میشویم تا آنچه را که نمیدانیم بیاموزیم، اما آنانکه در برابر احساس نادانی نسبت به دانشمند حسادت میورزند و حاضر نیستند از وی کسب علم کنند راه سقوط را میپیمایند و هر چه زودتر باید خود را اصلاح کنند. ناگفته پیداست که علم باید از اهل آن آموخته شود تا ثمر بخش باشد.
و قال علیهالسلام: (الناس اعداء ما جهلوا) فان الجهل بالشیء یستلزم الجهل بفائدته، یتصور الجاهل انه لا فائده فی ذلک الشیء، و هذا یستلزم عدائه.
الشرح: اذا جهلت امرا او حکما او قضیه تعاملت معها معامله العدو من حیث بعدک عنها و عدم اهتمامک بشانها بل قد تحاربها اذا توفرت لک الظروف- اعتقادا منک بانها باطله او سخیفه او لا یجوز بقاوها غافلا عن وجه المصلحه و المنفعه فیها لجهلک- و من هنا کان العلم الذی هو ضد الجهل یفتح القلوب و ینیر الاذهان و یکشف الظلمات و یوقف الانسان امام الاشیاء بدقه و علی الوجه السلیم.
«مردم دشمن چیزی هستند که نمی دانند.»
این کلمه پیش از این هم گذشت و ما هم درباره آن و نظایرش توضیح دادیم، سبب آنکه آدمی دشمن چیزی است که آن را نمی داند این است که به کاستی و بی اطلاعی خویش احساس حقارت می کند به ویژه در حضور دیگران و انجمنها که چون مردم درباره چیزی که او نمی داند بحث و گفتگو می کنند، قدر و منزلت او در چشم دیگران کاستی می پذیرد و آزار می بیند و بدیهی است هر چه سبب آزار و تحقیر گردد، دشمن تو خواهد بود.
و قال علیهالسلام
النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا.
امام علیه السلام فرمود:
مردم دشمن چیزی هستند که نمیدانند. ( . سند گفتار حکیمانه: این سخن عیناً در حکمت 438 بدون کم و زیاد نقل شده و خطیب رحمه الله در آنجا به منابع آن از کتب دیگر اشاره میکند (منابعی که قبل یا بعد از سید رضی بودهاند) از جمله جاحظ در کتاب المأة المختاره من کلامه علیه السلام ومفید در کتاب اختصاص ومیلانی در مجمع الامثال و زمخشری در ربیع الابرار وحصری در زهر الآداب وثعالبی در خاص الخاص (مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 304).در کتاب مطالب السؤول نیز این جمله با کمی تفاوت در ضمن جملههای دیگری نقل شده است و مرحوم علامه مجلسی آن را در بحارالانوار،ج 75،ص 14 آورده است.)
دشمنان حق
امام علیه السلام در این گفتار بسیار حکیمانه خود اشاره به یکی از آثار خطرناک جهل کرده میفرماید:«مردم دشمن چیزی هستند که نمیدانند»؛ (النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا) .
این دشمنی از آنجا سرچشمه میگیرد که اولاً اشخاص جاهل و نادان احساس نقص در خود میکنند و همین احساس سبب میشود که نسبت به آنچه نمیدانند عداوت و دشمنی به خرج دهند و گاه حتی آنها را ناچیز و بیارزش بشمارند تا از این طریق نقص خود را برطرف سازند.
ثانیاً هرگاه انسان از اسرار چیزی بیخبر باشد به قضاوت عجولانه میپردازد و در این قضاوت عجولانه با آنچه نمیداند به دشمنی بر میخیزد.
ثالثاً جهل همچون ظلمات است و انسان هنگامی که در ظلمات متراکم قرار گیرد هر شبه از دور میبیند به گفته بعضی از شارحان نهج البلاغه آن را حیوانی درنده یا گرگی خطرناک میپندارد و هر آوازی میشنود آن را نشانه حمله دشمنی میشمرد.در ظلمات جهل نیز انسان گاه هر مطلبی را مخالف و دشمن خود میپندارد حتی اشخاصی را که درست نمیشناسد با بدبینی به آنها نگاه میکند و به همین دلیل گاه کشورها و ملت ها به جنگهای خونین دست میزنند به سبب اینکه از حال یکدیگر بیخبرند و هر حرکتی را توطئهای بر ضد خود میپندارند،لذا یکی از طرق ایجاد آشتی و صفا و اتحاد و دوستی در میان مردم و ملت ها بالابردن سطح آگاهیهای آنهاست و اینکه سران آنها در کنار هم بنشینند و به مذاکره بپردازند و با نیتهای واقعی یکدیگر آشنا شوند و یخهای بدبینی ذوب شود و دیوار بیاعتمادی فرو ریزد و در کنار هم با محبت و دوستی زندگی کنند.
ریشه این گفتار حکیمانه،قرآن مجید است که میفرماید: «بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ» ؛(ولی آنها از روی علم و دانش،قرآن را انکار نکردند؛) بلکه چیزی را تکذیب کردند که آگاهی از آن نداشتند». ( .یونس،آیه 39.)
امیرمؤمنان علی علیه السلام در حدیث دیگری در همین زمینه میفرماید:
«لا تَعادُوا ما تَجْهَلونَ فَإنّ أکْثَرَ الْعِلْمِ فیما لا تَعْرِفُونَ ؛به آنچه نمیدانید دشمنی نکنید،زیرا بیشتر دانشها در اموری است که شما نمیدانید». ( .غرر الحکم،ص 46.)
نیز در حدیث دیگری که مرحوم اربلی در کتاب کشف الغمه آورده میفرماید:
«مَنْ جَهِلَ شَیْئاً آبَهُ ؛کسی که چیزی را نمیداند آن را نکوهش میکند». ( .میزان الحکمه،واژه جهل،ح 1267. )
قرآن مجید بحثی درباره داستان خضر و موسی دارد.در این داستان بسیار پرمعنا این نکته روشن میشود که چگونه انسان مطلبی را که نمیداند به مخالفت با آن میپردازد.موسی علیه السلام بر حسب ظاهر میدید خضر کشتی سالمی را سوراخ و معیوب میکند و یا جوانی را به قتل میرساند و دیواری را در شهر بیگانهای بدون دلیل تعمیر و مرمت میکند به همین دلیل فریاد اعتراض او بلند شد چون ظاهر را میدید و از باطن قضیه بیخبر بود هنگامی که خضر فلسفه آنها را یک یک برشمرد کاملاً تسلیم شد. ( .شرح این داستان را در کتاب تفسیر نمونه،ذیل تفسیر سوره کهف مطالعه فرمایید. )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “People are enemies of what they do not know.”
وَ قَالَ علیه السلام مَنِ استَقبَلَ وُجُوهَ الآرَاءِ عَرَفَ مَوَاقِعَ الخَطَإِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آن کس که از افکار و آراء گوناگون استقبال کند، صحیح را از خطا خوب شناسد .
آن که پیشاپیش رایها تاخت، درست را از خطا باز شناخت.
آن که پیشاپیش رایها تاخت، درست را از خطا باز شناخت.
و فرمود (علیه السلام): هر که از آراء دیگران استقبال کند، مواضع خطا را تواند شناخت.
و آن حضرت فرمود:آن که به استقبال آراء معتبره رود موارد اشتباه را بشناسد .
شروح:
و الخطا یمد و یقصر یقال: اخطا خطاء مثل اعطی عطاء
الخطا یمد و یقصر هذا هو الاصل فی معرفه الصحیح من الفاسد اذا احتمل المتنازع فیه، وجوها حائره مختلفه، فانما یظهر الصحیح منها و الفاسد بالقسمه، ثم یبطل ما یحتمله من الاقسام بالصبر و الامتحان، فیبقی الواحد منها صحیحا و یظهر ان ما دونه فاسد، و قال قوم: اجزاء الانفصال، اذا کانت متناهیه فاذا ابطلت و استثنیت البعض صحیحا و ظهر فساد البعض الاخر و فی مواضع الغلط بیان ذلک مذکور.
(هر کس از انواع اندیشهها استقبال کند، موارد اشتباه را خواهد شناخت). تردیدی نیست که انواع نظرها و اندیشهها را بررسی کند تا بفهمد کدام درست تر است ناگزیر جاهای اشتباه در کارها و موارد آن را خواهد شناخت. این سخن برای وادار ساختن به مشورت با دیگران و اندیشیدن دربارهی اصلاح کارها مقدم بر انجام آنهاست.
وَ قَالَ علیه السلام مَنِ اسْتَقْبَلَ وُجُوهَ الآْرَاءِ عَرَفَ مَوَاقِعَ الْخَطَإِ .
قد قالوا فی المثل شر الرأی الدبری.
و قال الشاعر و خیر الرأی ما استقبلت منه و لیس بأن تتبعه اتباعا.
و لیس المراد بهذا الأمر سرعة فضل الحال لأول خاطر و لأول رأی إن ذلک خطأ و قدیما قیل دع الرأی یغب.
و قیل کل رأی لم یخمر و یبیت ( د:«یبث». ) فلا خیر فیه.
و إنما المنهی عنه تضییع الفرصة فی الرأی ثم محاولة الاستدراک بعد أن فات وجه الرأی فذاک هو الرأی الدبری
(و قال علیهالسلام: من استقبل وجوه الاراء) کسی که استقبال نمود طرق و اندیشهها را و تفحص و استقرای آن نمود (عرف مواقع الخطاء) شناخت مواضع وقوع خطا را زیرا که مستلزم معرفت خطا است از صواب، این ترغیب است در استشاره و فکر نمودن در استصلاح اعمال، قبل از وقوع او در آن.
هر که استقبال نماید و پیشباز شود رویهای رایها را و تصفح کند، راههای اندیشهها را بشناسد مواضع وقوع خطا را. این ترغیب است بر ملاحظه جهات کار و تامل در پیش و پس هر اندیشه و استشاره با عقلاء و استخاره با اذکیاء تا در مواقع خطا نیفتد.
و قال علیهالسلام: «من استقبل وجوه الاراء، عرف مواقع الخطاء.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که روآورد به راههای رایهای متعدده و تفکر و تامل در آنها کرد، خواهد شناخت جاهایی را که مظنهی خطاست، یعنی تجربه حاصل خواهد کرد.
المعنی: لا یستحق اطلاق الرای علی اظهار نظر الا اذا کان صادرا من الخبیر فی موضوعه و نظر الخبیر فی رایه مستند الی دلیل و وجه علمی، فاذا اختلف الاراء فی مسئله بین ذوی الخبره کالفقهاء فی الاحکام الشرعیه، او الصناع فی الامور الصناعیه، فلابد و ان یعتمد کل من اصحاب الاراء الی دلیل، فمن تصفح ادلتهم و توجه الی وجوه آرائهم، یعرف بالتدبر و امعان النظر مواقع الخطاء، و یستخرج من بینها ما هو الصواب. الترجمه: فرمود: هر کس دلیل آراء مختلفه را بررسی کند مواضع خطاء آنها را میفهمد.
هر که روی آرد به آراء از دلیل***میشناسد آنچه میباشد علیل
و قال علیهالسلام: اقول: رواه (روضه الکافی) مسندا عن ابیجعفر علیهالسلام جزء خطبه الوسیله التی خطب علیهالسلام بها بعد سبعه ایام من وفاه النبی (صلی الله علیه و آله) فرغ من جمع القرآن، و بعده: و من امسک عن الفضول عدلت رایه العقول، و من حصن شهوته فقد صان قدره، و من امسک لسانه امنه قومه و نال حاجته … فی (عیون القتیبی): کتب ابرویز الی ابنه شیرویه و هو فی حبسه: علیک بالمشاوره فانک واجد فی الرجال من ینضج لک الکی و یحسم عنک الداء و یخرج لک المستکن و لایدع لک فی عدوک فرصه الا انتهزها و لا لعدوک فیک فرصه الاحصنها، و لایمنعک شده رایک فی ظنک و لا علو مکانک فی نفسک من (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) ان تجمع الی رایک رای غیرک، فان احمدت اجتنیت و ان ذممت نقیت، فان فی ذلک خصالا منها انه ان وافق رایک ازداد رایک شده عنک و ان خالف رایک عرضته علی نظرک، فان رایته معتلیا لما رایت قبلت و ان رایته متضعا عنه استغنیت، و منها ان یجدد لک النصیحه ممن شاورت و ان اخطا و یمحض لک مودته و ان قصر.
من تتبع آراء اهل الخبره فی ایه قضیه، و تدبرها علی حقیقتها- استطاع ان یمیز الرای الاصوات و الارجح عن غیره، و یختاره. و هذا- کما تری- لا یصدق الا علی العالم، لانه هو الذی بتدبر و یمیز.
… عرف مواقع الخطا: من طلب الاراء من وجوهها الصحیحه انکشف له موقع الخطا فاحترس منه
امام علیهالسلام (درباره مشورت و کنگاش) فرموده است: کسی که به راههای اندیشهها رو آورد (از خردمندان کمک فکری بطلبد) جاهای خطاء و اشتباهکاری را بشناسد (و از آنچه زیان دارد دوری گزیند).
از قدیم گفتهاند: (هر سری فکری دارد) در اموری که انسان تجربه ندارد و چه بسا دخالت در آن با سرنوشت جمعیت و یا ملتی بازی میکند باید مشورت کند، از افکار دیگران مخصوصا دانایان و تجربهداران حداکثر استفاده را بنماید تا در راهی که وارد میشود با پیروزی کامل خارج گردد. با بحث و بررسی برنامهها، خطاها کمتر میگردد و انسان بهتر میتواند به هدف خود برسد. خدای عزیز به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) سفارش میکند در امور اجتماعی با یارانت مشورت کن و آنگاه که تصمیم گرفتی با تکیه به خدای مهربان کار خویش را آغاز کن. وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مامور شود در امور اجتماعی با یارانش مشورت کند سپس تصمیم بگیرد حساب ما روشن خواهد بود. ناگفته پیداست که در خیلی از اموری که تاخیر، موجب از دست رفتن فرصت و ضربههای قاطع و فراوان است، جای مشورت و تصمیم نیست و هر چه زودتر، هر کس به سهم خود باید اقدام کند، مانند نجات غریق، مصدوم و …
(من استقبل وجوه الاراء) ای طلب الاراء و عرف وجوهها (عرف مواقع الخطاء) فان من عرف الصحیح عرف الخطاء، للمقابله بینهما.
الشرح: فی الحوزات العلمیه و الجامعات و عند العلماء المحققین انهم عندما یطرحون مساله علیهم ان یذکروا جمیع الاقوال فیها و کل الاحتمالات الممکن فرضها و التی یمکن ان تتحمله المساله ثم یبداون بمناقشه کل رای مستقلا و کذلک کل احتمال حتی یاتوا علی الاراء کلها فیبطلوها ثم یتبنون رایا لهم خاصا یدعمونه بالادله و البراهین و هکذا کل قضیه فاذا عرضت علی العلماء الاراء عرفوا الخطا من الصواب فرفضوا الخطا و تبنوا الصواب …
«هر کس اندیشه ها را استقبال کند و به آنها روی آورد و موارد نادرستی را باز می شناسد.»
در مثل گفته اند «شر الرای الدبریّ»، یعنی بدترین اندیشه، اندیشه پس از فرصت است. شاعر چنین سروده است: «بهترین اندیشه ها، اندیشه ای است که به استقبال آن بروی نه آن که بخواهی از پی آن به جستجویش پردازی.» و البته منظور این نیست که در نخستین اندیشه و رای کاری را فوری انجام دهی که این خود خطا و اشتباه است و از دیر باز گفته اند، بگذار بر رأی و اندیشه شبانه روزی بگذرد.
و گفته شده است هر اندیشه ای که در آن درنگ نباشد و بیات نشده باشد، در آن خیری نیست. آنچه که از آن نهی شده است این است که آدمی در اندیشیدن فرصت را تباه کند پس از آنکه فرصت را از دست داد برای جبران آن چاره اندیشی کند و به چنین اندیشیدن رأی دبریّ می گویند.
و قال علیهالسلام
مَنِ اسْتَقْبَلَ وُجُوهَ الْآرَاءِ عَرَفَ مَوَاقِعَ الْخَطَإِ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که از آرای مختلف استقبال کند (و نظرات متفاوت را بررسی نماید)
موارد خطا را خواهد شناخت. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه این کلام حکیمانه را از آن حضرت علیه السلام از منابع فراوان دیگری نقل کرده است که قبل یا بعد از سید رضی بودهاند.از جمله کسانی که قبل از سید رضی میزیستند و آن را نقل کردهاند صاحب کتاب تحف العقول در کتاب خود و مرحوم کلینی در روضه کافی و صدوق در کتاب من لا یحضره الفقیه و از کسانی که بعد از مرحوم رضی میزیستند قاضی قضاعی در دستور معالم الحکم و آمدی در غررالحکم هستند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 144).)
راه شناخت حق
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه راه به دست آوردن رأی صحیح را در مسائل مختلف نشان داده است.میفرماید:«کسی که از آراء مختلف استقبال کند (و نظرات متفاوت را بررسی نماید) موارد خطا را خواهد شناخت»؛ (مَنِ اسْتَقْبَلَ وُجُوهَ الْآرَاءِ عَرَفَ مَوَاقِعَ الْخَطَإِ) .
بعضی از مسائل بدیهی است و به همین دلیل مورد اختلاف نیست اما بسیاری از مسائل نظری پیچیده و آراء مختلفی در آن اظهار شده است.در این گونه مسائل هرگز نباید انسان به تنهایی تصمیمگیری کند بلکه عقل میگوید:باید آرای دیگران را به ضمیمه استدلالات آنها بررسی کند تا بتواند آنچه را به حقیقت نزدیکتر است انتخاب نماید.
همان چیزی که قرآن مجید به آن دستور داده میفرماید: «فَبَشِّرْ عِبادِ* اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ» ؛ پس بندگان مرا بشارت ده.همان کسانی که سخنان را میشنوند و از نیکوترین آنها پیروی میکنند،آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده و آنها خردمندانند». ( .زمر،آیه 17 و 18.)
بر این اساس حکما و متکلمان و فقهای ما همواره در مسائل نظری نخست به نقل اقوال میپردازند و در کنار هر قول دلیل طرفداران آن را ذکر میکنند،سپس از بررسی مجموع آنها ضعفها و قوتها ظاهر میشود و آن قول را که از همه برتر میبینند انتخاب میکنند.حتی گاه اقوال کسانی که اختلاف مذهبی با آنها دارند نیز در برابر خود قرار داده و دلیلشان را بررسی میکنند.این همان روشی است که در بسیاری از علوم از جمله علم فقه از قدیم میان جمعی از دانشمندان متداول بوده و امروز نام«فقه مقارن»بر آن مینهند و مثلاً پیروان مکتب اهل بیت آراء مذاهب چهارگانه اهل سنت و دلائل آنها را نیز بررسی میکنند و از مقارنه آنها با آنچه از مکتب اهل بیت آموختهاند به نقاط قوت و ضعف آراء مختلف آشنا میشوند.
البته یکی از طرق آشنایی با آرای دیگران به مشورت نشستن است ولی کلام امام علیه السلام در اینجا منحصراً ناظر به مشورت نیست،بلکه هر گونه بررسی آرای دیگران را شامل میشود.
این گفتار حکیمانه از یک سو هشداری است به افراد متعصب و لجوج و صاحبان استبداد در رأی که گاه حاضر نیستند حتی سخنان دیگران را بشنوند تا چه رسد که اگر آنها را صحیح دیدند بپذیرند و از سوی دیگر مسئله آزادی و سعه صدر را در مسائل علمی روشن میسازد که از چهارده قرن پیش برای ما به یادگار مانده است؛آن روز که نه سخنی از علم مقارن بود و نه حریت در بررسی آراء و نه احترام به افکار دیگران.
شبیه این گفتار حکیمانه در کتاب من لا یحضره الفقیه از آن حضرت نقل شده که به فرزندش محمد بن حنفیه میفرماید:
«اضْمُمْ آراءَ الرِّجالِ بَعْضَها إلی بَعْضٍ ثُمَّ اخْتَرْ أقْرَبَها إلَی الصَّوابِ وَ أبْعَدَها مِنَ الْإرْتِیابِ ؛آرای عالمان یکی را در کنار دیگری قرار ده سپس آن رأی را که به حقیقت نزدیکتر و از خطا دورتر است انتخاب کن». ( .من لا یحضره الفقیه،ج 4،ص 384. )
همان گونه که قبلاً در ذیل حکمت 161 گفتیم این معنا در غررالحکم به شکل دیگری از آن حضرت نقل شده است:
«حَقٌّ عَلَی الْعاقِلِ أنْ یُضیفَ إلی رَأْیِهِ رَأْیَ الْعُقَلاءِ وَ یَضُمَّ إلی عِلْمِهِ عُلُومَ الْحُکَماءِ ؛شایسته است که انسان عاقل آراء سایر عقلا را در کنار رأی خود قرار دهد و علوم حکیمان را به علم خود بیفزاید (و برترین را انتخاب کند)». ( .غررالحکم،ح 496.)
به همین جهت از استبداد به رأی در روایات اسلامی شدیداً نکوهش شده است.
در دنیای امروز نیز به این مسئله اهمیت فراوان داده میشود که برای رسیدن به رأی صحیح نظرخواهی میکنند و آراء مختلف را از صاحبنظران جمع میکنند و آنها را در برابر هم قرار میدهند تا از این طریق به آنچه صحیحتر است نائل شوند.اگر دنیا،امروز به این مسئله رسیده پیشوای بزرگ اسلام امیرمؤمنان علی علیه السلام چهارده قرن پیش آن را بیان فرموده است.
One who welcomes various views gets to know where error lies.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن أَحَدّ سِنَانَ الغَضَبِ لِلّهِ قَوِیَ عَلَی قَتلِ أَشِدّاءِ البَاطِلِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آن کس که دندان خشم در راه خدا بر هم فشارد، بر کشتن باطل گرایان، توانمند گردد .
هر که برای خدا خشم کرد، باطل را هر چند سخت بود از پا در آورد.
و فرمود کسی که تیز سازد نیزه غضب را برای خدا قوت یافت بر کشتن سخترین ظالمان تبهکار
و فرمود (علیه السلام): هر که سر نیزه خشم خود را بخاطر خدا تیز کند، در نابود کردن سخت ترین باطلها توانا بود.
و آن حضرت فرمود:آن که برای خدا نیزه خشم را تیز کند بر کشتن سختترین اهل باطل قوی گردد .
شروح:
و اشداء جمع شدید. و روی: اشد الباطل و هذا مجاز و قیل: الاشداء فی الباطل حقیقه.
(هر کس نیزهی خشم را به خاطر خدا تیز کند، بر نابود ساختن سخت ترین خلافها قادر خواهد بود). چون خداوند متعال عزیز مطلق است، از این رو نیروی خشم و غیرت او، مستند به عزت او است. هیبت کسی که به خاطر عزت خشمگین میشود، بیش از هیبت کسی است که بدون اتکال به آن خشمناک شود و به همان نسبت که با درخواست قدرت از خدا نیروی انسان افزایش مییابد، همچنین اتکای به باطل نیز که با دین خدا سازگار نیست باعث ضعف و ناتوانی او میشود. و به همین دلیل اولیای خدا با کمی جمعیت در صدر اسلام، دشمنان خود را- با همهی زیادیشان- مغلوب میکردند، و امام (علیه السلام) در خیبر را با تمام نیرومندی و استواریاش توانست از جا بکند، و یا سران باطل را از پا درآورد. کلمهی سنان را برای شدت خشم از آن جهت استعاره آورده است که باعث شکست دشمن است. و کلمهی احد را از باب ترشیح به کار برده است.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ أَحَدَّ سِنَانَ الْغَضَبِ لِلَّهِ قَوِیَ عَلَی قَتْلِ أَشِدَّاءِ الْبَاطِلِ .
هذا من باب الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر و الکلمة تتضمن استعارة تدل علی الفصاحة و المعنی أن من أرهف عزمه علی إنکار المنکر و قوی غضبه فی ذات الله و لم یخف و لم یراقب مخلوقا أعانه الله علی إزالة المنکر و إن کان قویا صادرا من جهة عزیزة الجانب و عنها وقعت الکنایة بأشداء الباطل
(و قال علیهالسلام: من احد سنان الغضب لله) کسی که تیز سازد نیزه غضب را برای رضای خدا (قوی علی قتل اشداء الباطل) توانا شود بر کشتن جماعتی که سخت ترین ظالمانند و غلیظترین ایشان. و لهذا آن حضرت به قتل آورد جبابره عرب را و اقویای آنها را.
هر که تیز کند نیزه خویش برای خدا و نصرت دین و اهل حق، قوی گردد بر قتل سخت ترین اهل باطل و غلیظترین ایشان. و مصدوقه این مقال وقایع احوال آن حضرت است در غزوات خود.
و قال علیهالسلام: «من احد سنان الغضب لله، قوی علی قتل اشداء الباطل.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که تند کرد سر نیزهی خشم و غضب را از برای رضای خدا، قوت و قدرت یابد بر کشتن صاحبان قوت در باطل، یعنی در جهاد فی سبیل الله توانا خواهد شد بر قتل اشخاص صاحب قوت از خصم باطل.
اللغه: (الحده) ما تعتری الانسان من النزق و الغضب یقال: حد یحد حدا اذا غضب- مجمعالبحرین. المعنی: کل شیء له وجه الی الله و طرف الی الطبیعه، فباعتبار وجهه الالهی حسن ممدوح، فالغضب اذا ثار لله کان حسنا و صار من الایمان و یعتز به الدین و یشد به ظهر المومنین. و قد روی فی مجمعالبحرین عن الباقر (علیه السلام) و قد سئل ما بال المومن احد شیء؟ فقال: لان عز القرآن فی قبله، و محض الایمان فی صدره، و هو لله مطیع، و لرسوله مصدق- انتهی. و لابد للمجاهدین فی سبیل الله من سوره الغضب و جمره حمیه کاللهب حتب یقدر علی الدفاع تجاه الاعداء الاشداء، و قوی علی قتل الابطال من المحاربین لله و رسوله. الترجمه: فرمود: هر کس برای خدا سر نیزه خشم و غضب خود را تیز کند، بر کشتار قهرمانان باطل نیرومند گردد و پیروز شود.
هر که بهر خدا به خشم آید***دل ابطال کفر برباید
اقول قریب منه قوله: اذا کان هادی الفتی فی البلاد صدر القناه ما اطاع الامیر فی (تاریخ بغداد) کانت الخیزران- ام الرشید- قد وجهت رجلا نصرانیا علی الطراز (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) بالکوفه و کتب الی موسی بن عیسی الا یعصی له امرا فکان مطاعا بالکوفه فخرج یوما معه جماعه من اصحابه علیه جبه خز و طیلسان علی برذون فاره و اذا رجل بین یدیه مکتوف و هو یقول (و اغوثاه بالله ثم بالقاضی) و اذا آثار سیاط فی ظهره فسلم علی شریک و جلس الی جانبه فقال المضروب لشریک انا رجل اعمل الوشی کراء مثلی مائه فی الشهر اخذنی مذا مذ اربعه اشهر فاحتبسنی فی طراز یجری علی القوت ولی عیال قد ضاعوا فافلت الیوم منه فلحقنی ففعل بظهری ما تری. فقال قم یا نصرانی فاجلس مع خصمک فقال یا هذا انا من خدم السیده مر به الی الحبس قال قم ویلک فاجلس معه کما یقال لک فجلس معه فقال له شریک ما هذه الاثار التی بظهر هذا الرجل من اثرها به قال انا ضربته بیدی اسواطا و هو یستحق اکثر، مر به الی الحبس، فالقی شریک کسائه و دخل داره فاخرج سوطا ربذیا ثم ضرب بیده الی مجامع ثوب النصرانی و قال للرجل انطلق الی اهلک. ثم رفع السوط فجعل یضرب به النصرانی و یقول له لا تضرب و الله المسلم بعدها ابدا فهم اعوانه ان یخلصوه فقال شریک من ههنا من فتیان الحی خذوا هولاء فاذهبوا بهم الی الحبس فهرب القوم جمیعا و افردوا النصرانی فضربه اسواطا فجعل النصرانی یعصر عینیه و یبکی و یقول له ستعلم فالقی شریک السوط فی الدهلیز و قام النصرانی الی البرذون لیرکبه فاستعصی علیه و لم یکن له من یاخذ برکابه فجعل یضرب البرذون. فقال له شریک ویلک ارفق به فانه اطوع لله منک فمضی النصرانی فقیل لشریک یکون لفعلک هذا عاقبه مکروهه فقال (اعز امر الله یعزک الله) و ذهب النصرانی الی موسی بن عیسی فقال له من فعل هذا بک قال شریک و غضب (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) الاعوان و صاحب الشرط، فقال موسی لا و الله ما اتعرض لشریک، فمضی النصرانی الی بغداد فما رجع. و فیه تقدم الی شریک القاضی وکیل لمونسه مع خصم له فجعل یستطیل علی خصمه ادلالا بموضعه من مونسه فقالُله شریک کف لا ابا لک قال اتقول لی هذا و انا وکیل مونسه، فامر به شریک فصفع عشر صفعات فانصرف و دخل علی مونسه و شکا فکتب مونسه الی المهدی فعزل شریکا- و کان قبل هذا قد دخل شریک علی المهدی فقال له ما ینبغی ان تقلد الحکم بین المسلمین قال و لم قال لخلافک علی الجماعه و قولک بالامامه. قال اما قولک بخلافی علی الجماعه فعن الجماعه اخذت دینی فکیف اخالفهم و هم اصلی فی دینی و اما قولک (و قولی بالامامه) فما اعرف الا کتاب الله و سنه رسوله. واما قولک مثلک ما یقلد الحکم بین المسلمین فهذا شیء انتم فعلتموه فان کان خطا فاستغفروا الله منه و ان کان صوابا فامسکوا علیه فقال له المهدی ما تقول فی علی بن ابیطالب؟ قال اقول فیه ما قاله فیه جداک العباس و عبدالله قال و ما قالا فیه؟ قال فاما العباس فمات و علی عنده افضل الصحابه و قد کان یری کبراء المهاجرین یسالونه عما ینزل بهم من النوازل و ما احتاج هو الی احد حتی لحق بالله و اما عبدالله فانه کان یضرب بین یدیه بسیفین و کان فی حروبه راسا متبعا و قائدا مطاعا فلو کانت امامته علی جور کان اول من یقعد عنها ابوک لعلمه بدین الله وفقهه فی احکام الله فسکت المهدی و اطرق و لم یمض بعد هذا المجلس الا قیل حتی عزل شریکا. و فیه ایضا اتت شریکا یوما امراه من ولد جریر البجلی الصحابی و هو (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) فی مجلس الحکم فقالت انا بالله ثم بالقاضی امراه من ولد جریر صاحب النبی (صلی الله علیه و آله) و رددت فقال لها ایها عنک الان من ظلمک قالت الامیر موسی بن عیسی کان لی بستان علی شاطی الفرات لی فیه نخل و رثته عن آبائی و قاسمت اخوتی و بنیت بینی و بینهم حایطا و جعلت فیه فارسیا یحفظ النخل و یقوم ببستانی فاشتری الامیر من اخوتی جمیعا و ساو منی و ارغبنی فلم ابعه فلما کان فی هذه اللیله بعث بخمسمائه فاعل فاقتلعوا الحائط فاصبحت لا اعرف من نخلی شیئا و اختلط بنخل اخوتی فقال یا غلام طینه فختم. ثم قال لها امضی الی بابه حتی یحضر معک فجاءت المراه بالطینه فاخذها الحاجب و دخل علی موسی فقال اعدی شریک علیک قال ادع لی صاحب الشرط فدعا به فقال امضی الی شریک فقل یا سبحان الله ما رایت اعجب من امرک امراه ادعت دعوی لم تصح اعدیتها علی فقال له صاحب الشرطه ان رای الامیر ان یعفینی فلیفعل. فقال امض ویلک فخرج و امر غلمانه ان یتقدموا الی الحبس بفراش و غیره من آله الحبس فلما جاء فوقف بین یدی شریک فادی الرساله قال خذ یا غلام بیده فضعه فی الحبس قال قد و الله یا اباعبدالله عرفت انک تفعل بی هذا فقدمت ما یصلحنی الی الحبس و بلغ موسی بن عیسی الخبر. فوجه الحاجب الیه فقال هذا من ذاک رسول ای شیء علیه فلما وقف بین یدیه وادی الرساله قال الحقه بصاحبه فحبس فلما صلی الامیر العصر بعث الی اسحاق بن صباح الاشعثی و جماعه من وجوه اهل الکوفه من اصدقاء شریک فقال امضوا الیه و ابلغوه السلام و اعلموه انه قد استخف بی و انی لست کالعامه فمضوا و هو جالس فی مسجده بعد العصر فدخلوا فابلغوه الرساله فلما انقضی کلامهم قال لهم مالی لا اراکم جئتم فی غیره من (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) الناس کلمتمونی من ههنا من فتیان الحی فیاخذ کل واحد منکم بید رجل فیذهب به الی الحبس لا ینم و الله الا فیه قالوا اجاد انت قال حقا حتی لا تعودوا برساله ظالم فحبسهم و رکب موسی بن عیسی فی اللیل الی باب الحبس ففتح الباب و اخرجهم جمیعا. فلما کان الغد و جلس شریک للقضاء جاء السجان فاخبره فدعا بالقمطر فختمها و وجه بها الی منزله و قال لغلامه الحقنی بثقلی الی بغداد و الله ما طلبنا هذا الامر منهم و لکن اکرهونا علیه و لقد ضمنوا لنا الاعزاز فیه اذ تقلدناه لهم و مضی نحو قنطره الکوفه الی بغداد و بلغ موسی بن عیسی الخبر. فرکب فی موکبه فلحقه و جعل یناشده الله و یقول یا اباعبدالله تثبت انظر اخوانک تحبسهم دع اعوانی قال نعم لانهم مشوا لک فی امر لم یجب علیهم المشی فیه ولست ببارح حتی یردوا جمیعا الی الحبس و الا مضیت الی الخلیفه فاستعفیته مما قلدنی- فامر بردهم جمیعا الی الحبس و هو واقف مکانه حتی جاءه السجان فقال قد رجعوا. فقال لاعوانه خذا بلجامه و قودوه بین یدی جمعا الی مجلس الحکم فمروا به بین یدیه حتی ادخل معه مجلس القضاء فقال این الجویریه المتظلمه منه فجاءت فقال هذا خصمک قد حضر- و هو جالس معها بین یدیه-. فقال موسی اولئک یخرجون من الحبس قبل کل شیء قال شریک اما الان فنعم اخرجوهم ثم قال له ما تقول فی ما تدعیه قال صدقت قال ترد جمیع ما اخذ منها و تبنی حائطا سریعا کما هدم قال افعل هل بقی شیء تدعیه قال تقول المراه بیت الفارسی و متاعه قال و یرد ذلک بقی شیء تدعینه قالت لا و جزاک الله خیرا قال قومی- و زبرها- ثم و ثب من مجلسه فاخذ بید موسی بن عیسی فاجلسه فی مجلسه ثم قال السلام علیک ایها الامیر تامر (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) بشیء قال ای شیء و ضحک.
لیس المرد بالغضب هنا هو الانفعال الذی تحمر معه العینان و تنتفخ الاوداج.. کلا، فان هذا موقت لا یلبث حتی یزول، و انما المراد به الصبر و الثبات فی حرب الباطل و اهله، و یومیء الی ذلک قول الامام: (احد سنان) ای ان هذا الغاضب لله یحارب المبطلین بامضی سلاح یملکه و اجداه سیفا کان ام لسانا ام قلما.. و الباطل زهوق کما وصفه سبحانه، فمن واجهه بجنان مخلص و ثابت امده الله بعونه، و قوض الباطل من الاساس. و قدیما قیل: ان للحق سلاحا لا تراه العیوم. و بهذا السلاح عاشت اسماء اهل الحق و الخیر بالتقدیس و الاکبار، و ستعیش الی آخر یوم، و ذهبت اسماء اعدائهم و خصومهم مع الریح، و ان ذکرت فبا لاحتقار و الازدراء.
… علی قتل اشداء الباطل: احد بفتح الهمزه و الحاء و تشدید الدال ای شحذ و السنان نصل الرمح ای من اشتد غضبه لله اقتدر علی قهر اهل الباطل و ان کانوا اشداء
امام علیهالسلام (در سود کار برای خدا) فرموده است: هر کس نیزه خشم (خود) را برای (رضاء و خشنودی) خدا تیز کند (در نهی از منکر بکوشد) برکشتن و از بین بردن سختترین نادرستیها توانا باشد (خدا او را در شکست اهل باطل هر چند توانا باشند یاریش خواهد نمود).
مردان خدا که برای مبارزه با فساد فقط به خاطر رضای خدا قیام کردهاند مهمترین دشمنان را به خاک ذلت نشانیدهاند. علی (علیه السلام) که برای خدا قیام میکرد در تمام جنگهای صدر اسلام پیروز گردید، هر چند در عصر ریاست خود بصورت ظاهر در بعضی از جنگهای پیروز نگردید ولی بر هدفش- روشن شدن حق- پیروز گردید و این توجه و اخلاص برای خدا راه شایستگان است. خدای عزیز در قرآن مجید میگوید: (محمد (صلی الله علیه و آله) رسول خدا است و کسانی که همراه او هستند نسبت به دشمنان اسلام سنگدل هستند، اما درمیان خود نرمخو … ).
و قال علیهالسلام: (من احد سنان الغضب لله) ای شحذ، و (السنان) نصل الرمح، و المعنی من اشتد غضبه له سبحانه (قوی علی قتل اشداء الباطل) ای قوی فی قمع اهل الباطل، و انکانوا اشداء اقویا.
اللغه: احد: بفتح الهمزه و الحاء و تشدید الدال ای شحذ. السنان: نصل الرمح. الشرح: من تنمر الله و اخذته العزه فی سبیل الله استطاع ان یقهر الباطل مهما کان قویا و عظیما و جبارا فموسی النبی الضعیف فی موازین البشر استطاع بصبره و جلده و تمسکه بدینه ان یقهر فرعون و یذله و یزیل دولته و ینهی حکمه. و النبی محمد بقوه ایمانه و ثبات عقیدته و هو یتیم استطاع ان یقضی علی الجاهلیه بکل رموزها و عاداتها و تقالیدها و یبنی الاسلام فی نفوس الناس و فی الحیاه و هکذا یستطیع کل انسان مومن ان یسیر علی نفس الطریق التی سلکها موسی و محمد و الانبیاء و یقضی علی الباطل بکل اشکاله و الوانه …
«هر کس سر نیزه خشم را برای رضای خدا تیز کند بر کشتن قویترین باطل توانا می شود.»
این سخن از باب امر به معروف و نهی از منکر است و این کلمه متضمن استعاره ای است که دلیل بر فصاحت است و معنی آن چنین است که هر کس عزم خود را برای انکار منکر استوار کند و در راه رضایت خداوند خشم خود را شدت دهد و نترسد و از هیچ مخلوقی بیم به خود راه ندهد، خداوند او را بر از میان برداشتن منکر یاری می دهد، هر چند آن منکر قوی و نیرومند باشد و از آن به شدیدترین دشمنان به کنایه یاد شده است.
و قال علیهالسلام
مَنْ أَحَدَّ سِنَانَ الْغَضَبِ لِلَّهِ قَوِیَ عَلَی قَتْلِ أَشِدَّاءِ الْبَاطِلِ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که سرنیزه خشم را برای خدا تیز کند توانایی بر قتل سردمداران
باطل پیدا خواهد کرد. ( . سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه-به گفته مرحوم خطیب در مصادر-در کتب فراوان دیگری نیز آمده است؛از جمله زمخشری در ربیع الابرار به عین عبارت نهجالبلاغه و آمدی در غررالحکم با تفاوتی آن را آورده است.نیز امیر یحیی علوی در کتاب الطراز آن را با کمی تفاوت ذکر کرده که نشان میدهد منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه در اختیار داشته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 144).)
راه پیروزی بر دشمن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه راه پیروزی بر دشمنان نیرومند را تبیین میکند، میفرماید:«کسی که سرنیزه خشم را برای خدا تیز کند توانایی بر قتل سردمداران باطل پیدا خواهد کرد»؛ (مَنْ أَحَدَّ سِنَانَ الْغَضَبِ لِلَّهِ قَوِیَ عَلَی قَتْلِ أَشِدَّاءِ الْبَاطِلِ) .
اشاره به اینکه راه رسیدن به پیروزی در مقابل دشمنان سرسخت و نیرومند دو چیز است:آمادگی کامل و خلوص نیت و توکل بر خدا.هرگاه این دو با هم جمع شوند سرسختترین دشمنان را میتوان به وسیله آن به زانو در آورد.
قرآن مجید روی هر دو عامل تکیه کرده در یک جا میفرماید: «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ» ؛برای مقابله با آنها ( دشمنان)،هر چه در توان دارید از نیرو و...آماده سازید». ( .انفال،آیه 60.)
در جای دیگر میفرماید: «وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» ؛هرگز سست نشوید! و غمگین نگردید؛و شما برترید اگر ایمان داشته باشید». ( .آل عمران،آیه 139.)
منظور از«غضب»در این گفتار حکیمانه امام علیه السلام خشمهای زودگذر بیدلیل نیست بلکه منظور قوت اراده و تصمیم جدی برای مبارزه با دشمن آن هم برای خدا،تقویت آیین و دفاع از بندگان اوست.
تعبیر به «اشدّاءِ الْباطل» سردمداران و نیرومندان آنهاست.
تعبیر به «قتل» اشاره به هر نوع پیروزی بر آنها و خاموش کردن و از بین بردن نفوذ آنها در جوامع بشری است.
غضب و خشم غالبا نکوهیده است،زیرا در آن حالت،انسان از مرز حق بیرون میرود و دست به کارهایی میزند که سبب پشیمانی در عمر میشود، ازاینرو در روایات اسلامی از امام صادق علیه السلام آمده است:
«الْغَضَبُ مِفْتاحُ کُلِّ شَرٍّ» . ( .کافی،ج 2،ص 303.)
ولی گاه به سبب کارهای خلافی که انجام میشود:آشکار شدن منکرات، غصب حقوق ضعیفان،تعرض به نوامیس مردم،ایجاد ناامنی در جامعه اسلامی و غلبه هوا و هوس بر اجتماع،در چنین شرایطی انسانِ مؤمن،بیدار و غیور، خشمگین میشود؛نه خشمی زودگذر بلکه خشمی عمیق و برای خدا و میدانیم در حالت خشم تمام نیروهای انسان بسیج میگردند و گاه یک انسان معمولی قدرت چندین نفر را پیدا میکند و آمادگی برای مبارزه با باطل حاصل میشود.
به همین دلیل قرآن مجید خشمگین شدن موسی بعد از بازگشت از کوه طور و مشاهده گوسالهپرستی بنی اسرائیل را به شکلی مثبت و کاری صحیح بیان کرده است.آنجا که میفرماید: «فَرَجَعَ مُوسی إِلی قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ یا قَوْمِ أَ لَمْ یَعِدْکُمْ رَبُّکُمْ وَعْداً حَسَناً أَ فَطالَ عَلَیْکُمُ الْعَهْدُ أَمْ أَرَدْتُمْ أَنْ یَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِی» ؛موسی خشمگین و اندوهناک به سوی قوم خود باز گشت و گفت:ای قوم من! مگر پروردگارتان وعده نیکویی به شما نداد؟! آیا مدّت (جدایی من از) شما به طول انجامید،یا میخواستید غضب پروردگارتان بر شما نازل شود که از وعده من تخلّف کردید؟!».( .طه،آیه 86.)
در آیه آخر سوره«فتح»نیز درباره مؤمنان راستین تعبیر به «أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ» شده است.
در حدیثی نیز که علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار آورده میخوانیم:هنگامی که امیرمؤمنان علی علیه السلام درباره اموال غنایم،نسبت به بعضی از جنگجویان سختگیری کرد گروهی از آن حضرت شاکی بودند.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور داد منادی در میان مردم ندا دهد و بگوید:
«ارْفَعُوا ألْسِنَتَکُمْ عَنْ عَلیّ بْنِ أبیطالبٍ فَإنّه خَشِنٌ فی ذاتِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ غَیْرُ مُداهِنٍ فی دینِهِ ؛ای مردم زبان شکایت را از علی بن ابیطالب بردارید،چرا که او درباره اوامر الهی سختگیر است و سازشکاری در دینش را مجاز نمیشمرد».مردمی که این سخن شنیدند لب از شکایت فرو بستند و دانستند اینگونه سختگیریها مطلوب خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله است. ( .بحارالانوار،ج 21،ص 385. )
در حدیث مشهوری نیز میخوانیم که پیغمبر صلی الله علیه و آله روزی از مردم سؤال کرد:
«أیُّ عُرَی الْإیمانِ أوْثَقٌ ؛کدام یک از دستگیرههای ایمان محکمتر است؟»جمعی گفتند:خدا و رسولش آگاهترند؛بعضی نماز،برخی دیگر زکات،عدهای روزه، گروهی حج و عمره و جمعی دیگر جهاد را ذکر کردند.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«آنچه را گفتید دارای فضیلت است ولی پاسخ من نیست (سپس فرمود:) محکمترین دستگیرههای ایمان حبُّ فی الله و بغض فی الله و دوست داشتن اولیاء الله و بیزاری از دشمنان خداست». ( .کافی،ج 2،125،ح 6.)
این سخن را با حدیثی که علامه مجلسی در بحار الانوار آورده است پایان میدهیم او میگوید:در روایتی آمده است که خدای متعال به موسی علیه السلام گفت:
«هَلْ عَمِلْتَ لِی عَمَلاً؟! قالَ صَلَّیْتُ لَکَ وَ صُمْتُ وَ تَصَدَّقُتُ وَ ذَکَرْتُ لَکَ،قالَ اللَّهُ تَبارَکَ وَ تَعالی،وَ امَّا الصَّلَوةْ فَلَکَ بُرهانٌ،وَ الصَّوْمُ جُنَّةٌ وَ الصَّدَقَةُ ظِلٌّ،وَ الذِّکُرْ نُورٌ، فَایُّ عَمَلٍ عَمِلْتَ لِی؟! قالَ مُوْسی:دُلَّنِی عَلَی العَمَلِ الَّذی هُوَ لَکَ،قالَ یا مُوسی هَلْ والَیْتَ لِی وَلِیّاً وَ هَلْ عادَیْتَ لی عَدُوّاً قَطُّ فَعَلِمَ مُوسی انَّ افْضَلَ الْأَعْمالِ الْحُبُّ فِی اللَّهِ وَ الْبُغْضُ فِی اللَّهِ ؛آیا هرگز برای من کاری انجام دادهای؟ موسی عرض کرد:
برای تو نماز خواندهام،روزه گرفتهام و صدقه دادهام.خداوند متعال به او فرمود:
اما نماز برای تو نشانه ایمان است و روزه سپری سپر آتش و انفاق سایهای در محشر و ذکر خدا نور است کدام عمل را برای من بجا آوردهای ای موسی! عرض کرد:خداوندا! خودت مرا در این مورد راهنمایی فرما.فرمود:آیا کسی را برای من دوست داشتهای و برای من کسی را دشمن داشتهای؟ در اینجا بود که موسی علیه السلام دانست بهترین اعمال،دوستی برای خدا و دشمنی برای خداست».(.بحارالانوار،ج 66،ص 352،ح 33.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : One who sharpens his weapon seeking revenge against those who incur the Wrath of Allāh will be strong enough to kill those who are strong in committing falsehood.”
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا هِبتَ أَمراً فَقَع فِیهِ فَإِنّ شِدّةَ تَوَقّیهِ أَعظَمُ مِمّا تَخَافُ مِنهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هنگامی که از چیزی میترسی، خود را در آن بیفکن، زیرا گاهی ترسیدن از چیزی، از خود آن سختتر است .
چون از کاری ترسی بدان در شو، که خود را سخت پاییدن دشوارتر تا در نشدن در کار و ترسیدن.
و فرمود هنگامی که ترسی از کاری در آن پس واقع شود پس بدرستی که سختی نگاه داشتن خود را از آن سختر است از آنچه میترسی از آن چو بیم بلا بدتر است از بلا
و فرمود (علیه السلام): هرگاه از کاری بترسی خود را به میان آن افکن، زیرا سختی بر حذر بودن، بزرگتر از آن چیزی است که از آن می ترسی.
و آن حضرت فرمود:به وقتی که از چیزی میترسی خود را در آن انداز،زیرا شدت حذر کردن،از آنچه از آن میترسی بزرگتر است .
شروح:
و قوله: اذا هبت ای خفت. و توقیه اجتنابه. و الرق: العبودیه و لا خیر فی الصمت عن الحکم ای عن الحکمه. و عض الکف عباره عن الندامه و وصف الظالم بالبادی احتراز عن المکافی الذی یجزی الظلم بالظلم.
اذا هبت امرا فقع فیه: نظمه بعض اهل العصر. اذا ما هبت امرا فقع فیه فقد ما قیل خیبته توفیه فی ابیات بعده و قال بعض العلماء: کل بلاء فی الدنیا فتوقعه اعظم من الوقوع فیه، و کل بلاء فی العقبی فوقوعه علی اضعاف. کان متوقعا منه.
(هرگاه از انجام کاری ترس داشتی، خود را یکباره در آن کار وارد کن، زیرا (ناراحتی ترس و) حذر داشتن سخت تر از انجام آن کار است). براستی نفوس انسانی در موردی که احتمال ناروایی را میدهد کاملا تحت تاثیر قرار میگیرد و راجع به چگونگی دفع و خلاصی از آن، سخت به اندیشه میافتد، و این خود به مراتب دشوارتر از درگیری با آن مورد است، چون مدت ترس در آنجا طولانی است، و این ترس با انتظار ترس شدیدتر میگردد. امام (علیه السلام) ترغیب کرده است که باید وارد کار شد، با قیاس مضمری که صغرایش عبارت: فان … است و کبرای مقدر نیز چنین است: و هرگاه ترس از ورود به کار دشوارتر است پس باید از آن پرهیز کرد و بر انجام کار روآورد. نتیجه این میشود که سزاوار آن است که به جای بیم زیاد یکباره وارد صحنه کار شویم.
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا هِبْتَ أَمْراً فَقَعْ فِیهِ فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقِّیهِ أَعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ .
ما أحسن ما قال المتنبی فی هذا المعنی و إذا لم یکن من الموت بد
و قال آخر لعمرک ما المکروه إلا ارتقابه و أعظم مما حل ما یتوقع.
و قال آخر صعوبة الرزء تلقی فی توقعه مستقبلا و انقضاء الرزء أن یقعا.
و کان یقال توسط الخوف تأمن.
و من الأمثال العامیة أم المقتول تنام و أم المهدد لا تنام.
و کان یقال کل أمر من خیر أو شر فسماعه أعظم من عیانه.
و قال قوم من أهل الملة و لیسوا عند أصحابنا مصیبین إن عذاب الآخرة المتوعد به إذا حل بمستحقیه وجدوه أهون مما کانوا یسمعونه فی الدنیا و الله أعلم بحقیقة ذلک
(و قال علیهالسلام: اذا هبت امرا) چون ترسی از کاری (فقع فیه) پس واقع شو در آن کار (فان شده توقیه) پس به درستی که سختی حذر کردن و خود را نگاه داشتن از آن (اعظم مما تخاف منه) بزرگتر است از آنچه میترسی از آن زیرا که بیم بلا اخوف است از بلا، بعضی از اکابر گفتهاند که هر بلا که در دنیا است توقع از آن اعظم است از واقع شدن در آن، و هر بلا که در عقبی است وقوع آن بر اضعاف آن چیزی است که متوقع است.
هرگاه بترسی از چیزی بیفت در آن چیز چه به درستی که شدت حذر کردن و بیم داشتن از آن بزرگتر است از آنچه میترسی چنانچه بر زبانها مشهور است: در بلا باشی به که در بیم بلا. مانند آنکه شخص از ظالمی خایف باشد و هراسان و از شر او محتزر و گریزان، چون از آن حال به تنگ آید بیاید و خود را تسلیم او نماید، و به چنگ عقوقت او سپارد. گویند: شخصی از (حجاج) خائف بود، روزی در کوچه میرفت سگی دید در گوشهای خفته، گفت: ای کاش من این سگ میبودم و از شر این سگ ایمن میآسودم، در این اثنا شخصی برسید و سگ را به طنابی بسته میکشید، معلوم شد که (حجاج) امر نموده که سگها را بکشند گفت: سبحان الله ایمنی از جهان برخواسته است پس بیامد و نزدیک (حجاج) بایستاد و گفت: من فلانم ابن فلان مرا بکش و برهان، گفت: ویحک این جرئت چگونه نمودی؟ گفت یکبار کشته شوم و برهم مرا بهتر است که هر روز هزار بار کشته شوم و نجات یافت.
و قال علیهالسلام: «اذا هبت امرا، فقع فیه، فان شده توقیه اعظم مما تخاف منه.» یعنی و گفت علیهالسلام که هرگاه ترسیدی اقدام به کاری را، پس واقع شو در آن کار، زیرا که سختی واپاییدن آن کار بزرگتر است از چیزی که تو میترسی از آن.
اللغه: (هاب) یهاب: خاف. المعنی: کثیرا ما یعرض للانسان امرا یهابه لجنبه و جهله، کالطفل یهاب من الدخول فی بیت مظلم، او السلوک فی طریق لم یسلکه، و هذه الهیبه الناشئه عن الجبن تقع مانعه من التقدم فی الامور، فحث (علیه السلام) الی دفعها مشیرا الی ان تحمل الخوف الحاصل من التردد اعظم من الوقوع فی الامر المخلوف منه. و بالعمل بهذه الحکمه وفق رجال الاکتشاف و التحقیق من نیل مفاخر عالمیه فتوغلوا فی بطون الغابات و الصحاری فی افریقا و شتی البراری، و ساحوا فی البحار و اقتحموا فی الجزر النائیه، فنالوا بما نالوا من النفوذ و الثروه و الشهره، و خدموا العلم و المعرفه العالمیه، فدفع هذا الوهم الناشی من حس النفور منشا الفوز و الوصول الی المعالی فی شتی الامور. الترجمه: فرمود: چون از امری نگرانی خود را در آن وارد ساز، زیرا خودداری از ورود در آن اندوهی بزرگتر است.
چه ترسی ز امری بینداز خویش***در آن و به پیرای تشویش خویش
دو دل بودن و خود نگهداشتن***بسی سخت تر میکند قلب ریش
و قال علیهالسلام: اقول: هبت من الهیبه بمعنی المخافه، و قع امر من الوقوع و التوقی الاتقاء. قال ابن ابیالحدید ما احسن ما قال المتنبی فی المعنی: و اذا لم یکن من الموت بد فمن العجز ان تکون جبانا کل ما لم یکن من الصعب فی الا نفس سهل فیها اذا هو کانا (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال آخر: لعمرک ما المکروه الا ارتقابه و اعظم مما حل ما یتوقع ایضا: صعوبه الرزء تلقی فی توقعه مستقبلا و انقضاء الرزء ان یقعا و کان یقال توسط الخوف تامن. و من الامثال العامیه: ام المقتول تنام و ام المهدد لا تنام. و کان یقال: کل امر من خیر او شر فسماعه اعظم من عیانه.
لا احد یخلو من الهم.. اللهم الا من عاش غیر مسوول عن شیء اطلاقا، و این هو؟ و لکن بغض الهموم تاتی من نفس المرء و صنع یده، کما لو راقب الناس: ماذا قالوا و فعلوا؟. او توقع نازله یجهل مدی تاثیرها فی حیاته، فیقضی لیله و نهاره فی قلق دائم و اضطراب!. و یقول الامام لهذا المتخوف: اقدم علی ما خفت منه، و متی وقع اضمحل. و نقل ابن ابیالحدید ابیانا فی هذا المعنی، ابلغها هذا العجز: (و اعظم مما حل ما یتوقع).
… امرا فقع فیه: اذا تخوفت من امر فادخل فیه فان الم الخوف منه اشد من مصیبه الوقوع فیه
امام علیهالسلام (در اقدام به کار) فرموده است: هر گاه از کاری ترسیدی خود را در آن افکن، زیرا سختی حذر کردن و پائیدن بزرگتر است از آنچه از آن ترس داری (اگر در بلاء و گرفتاری باشی بهتر است که در بیم و ترس آن بمانی، و این فرمایش راجع به امور دنیا است که شنیدن آنها مهمتر از دیدن آنها است به خلاف آخرت که آیات و اخبار و فرمایش امام علیهالسلام در همین کتاب گویا است که دیدن آنها مهمتر از شنیدن میباشد).
بسیاری از مردم در اثر نداشتن تجربه و نداشتن اطلاعات، از اقدام به کار وحشت دارند، از همین گروهند آنانکه از مسافرت وحشت دارند آن هم به دیاری که غریب خواهند بود. بسیاری هستند که از دشمن میترسند و یا افرادی را برای خود دشمن تلقی کرده و برای پرهیز از او همیشه در وحشتاند. امام علی (علیه السلام) که میداند اضطراب روحی مهمتر از وقوع در بلا و ناراحتیها است میفرماید از هر چه میترسی خود را به قلب آن بزن و بجای آنکه فکر را صرف اضطراب کنی، خرج نجات کن. ناگفته پیداست که نکات بالا مخصوص دنیاست اما در مورد امور آخرت باید همیشه در ترس از عذاب بود و از آنچه موجب افزایش عذاب و گناه است پرهیز کرد، زیرا هر کسی نتیجه اعمال خویش را میبیند. نکته دیگری را نباید فراموش کرد این است که مسلمان حقیقی از شیطان میترسد و باید همیشه مراقب باشد تا از وی شکست نخورد و آلت دست دوستان و یاران شیطان نگردد، زیرا شیطان وقتی انسان را گمراه کرد راه خود را آغاز میکند و از انسان ابراز انزجار مینماید و میگوید: (من از پروردگار جهانیان میترسم).
و قال علیهالسلام: (اذا هبت امرا) من (هاب) بمعنی: تخوفت من امر (فقع فیه) ای اوقع نفسک فی ذلک الامر، امرء من (وقع) (فان شده توقیه اعظم مما تخاف منه) فان الخوف من الامر، اقل من الخوف للدخول فیه.
اللغه: هبت امرا: خفت منه. التوقی: الاحتراز. الشرح: اذا کنت تتخوف من قضیه فاطرق ابوابها بحکمه و حذر و استعد لها بالامور الممکنه عندک التی یجب توفرها لمثلها و لا تحجم عن اقتحامها و تعیش مترددا فی اتخاذ القرار بحقها، فان التردد و التهیب منها اعظم هما و اسی علی النفس من اقتحامها و هذا مجرب بالوجدان فانک تتهیب و تخشی ان تقابل شخصیه معینه و قبل لقائه تقف تفکر کیف یستقبلک و تحسب لکلماتک کل کلمه حسابها فانت تعیش لحظات ما قبل اللقاء باشد صعوبه مما تعیشها اثناوه بل عندما تلتقی معه تتبدد کل تلک المحاذیر و المخاوف و یذهب التهیب بالکلیه …
«چون از کاری بیم داری، خود را در آن کار در افکن که سختی پرهیز کردن از آن، بزرگتر از بیمی است که از آن داری.»
متبنی در این باره چه نیکو سروده است: «چون از مرگ چاره ای نیست، از ناتوانی است که ترسو باشی، آنچه در نظرها دشوار می نماید چون صورت می گیرد آسان است.» دیگری چنین سروده است: «سوگند به جان خودت که بیم از گرفتاری همان مراقبت است و بزرگتر از چیزی که واقع می شود، دلهره و بیم آن است.» دیگری گفته است: «دشواری مصیبت در بیم از آن است که چگونه ممکن است واقع شود ولی همین که واقع شد، مصیبت سپری می شود.»
و گفته شده است: خود را میان بیم در انداز تا در امان قرار گیری.
و از مثال عامیانه این است که مادر شخص کشته شده می خوابد ولی مادر شخصی که تهدید می شود، خواب ندارد.
و گفته شده است: هر چیزی چه خوبی و چه بدی شنیدنش بزرگتر از دیدن آن است.
گروهی از اصحاب ملل که سخن ایشان در نظر یاران معتزلی ما درست نیست گفته اند عذاب آخرت که به آن بیم داده شده است وقتی به کسانی که سزاوار آن هستند می رسد آن را آسان تر از آنچه در دنیا شنیده اند می یابند، و خداوند متعال به حقیقت آن داناتر است.
و قال علیهالسلام
إِذَا هِبْتَ أَمْراً فَقَعْ فِیهِ،فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقِّیهِ أَعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ.
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که از چیزی (زیاد) میترسی خود را در آن بیفکن،چرا که سختی پرهیز از آن از آنچه میترسی بیشتر است. (. سند گفتار حکیمانه: نویسنده مصادر این کلام حکیمانه را از دو نفر کسانی که بعد از مرحوم سید رضی میزیستهاند نقل میکند که هر کدام آن را با تفاوت روشنی آوردهاند؛تفاوتی که نشان میدهد آن را از منبع دیگری دریافت داشتهاند:نخست آمدی در غررالحکم آن را چنین نقل کرده است: «إذا هِبْتَ أمْراً فَقَعْ فِیهِ،فَإنَّ شِدَّةَ تَوقیهِ أشَدُّ مِنَ الْوُقُوعِ فیه» و دومی سید یحیی علوی در الطراز است که مینویسد: «إذا هِبْتَ امْراً فَقَعْ فِیهِ،فَإنَّ وُقُوعَکَ فیهِ اهْوَنُ مِنْ تَوَقّیهِ» .(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 145).)
راه زدودن ترس و وحشت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته حکیمانه مهمی در مقابله با مشکلات اشاره کرده میفرماید:«هنگامی که از چیزی (زیاد) میترسی خود را در آن بیفکن،چرا که سختی پرهیز از آن از آنچه میترسی بیشتر است»؛ (إِذَا هِبْتَ أَمْراً فَقَعْ فِیهِ،فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقِّیهِ أَعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ) .
بارها این مطلب تجربه شده است که انسان هنگامی که از چیزی میترسد پیوسته در اضطراب و پریشانی و ناراحتی است؛اما هنگامی که انسان خود را در آن میافکند میبیند بسیار راحتتر از آن بود که فکر میکرد.
دلیل این مشکل روانی روشن است،زیرا اولاً تا انسان وارد چیزی نشده پیوسته در پریشانی و وحشت به سر میبرد و ای بسا روزها و هفتهها این درد و رنج ادامه یابد؛اما هنگامی که خود را در آن افکند ممکن است در چند دقیقه پایان یابد.
ثانیاً تا انسان به سراغ مطلبی که از آن میترسد نرود احتمالات گوناگون میدهد که بسیاری از آن احتمالات بیش از واقعیتی است که در آن امر مخوف وجود دارد.به همین دلیل درد و رنج انسان افزایش مییابد.
ازاینرو بعضی از علمای اخلاق در کتب اخلاقی برای درمان رذیله ترس پیشنهاد میکنند انسان در صحنههای رعبآور وارد شود؛مثلاً بعضی از خوردن دارو یا تزریق آمپول وحشت دارند؛اما هنگامی که چند بار تکرار میشود وحشت آنها به کلی فرو میریزد.
یکی از فلسفههای انواع تمرین و رزمایشهای نظامی زدودن آثار ترس از جنگ از دلهای سربازان و افسران و فرماندهان است.
سعدی در گلستان خود داستان زیبایی در این زمینه نقل میکند.میگوید:
پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست،و غلام هرگز دریا ندیده بود و محنت کشتی نیازموده.گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش افتاد.چندان که ملاطفت کردند آرام نمیگرفت و عیش مَلِک از او منغّص بود چاره ندانستند.
حکیمی در آن کشتی بود مَلِک را گفت:اگر فرمان دهی من او را به طریقی خاموش گردانم.گفت:غایت لطف و کرم باشد.بفرمود تا غلام را به دریا انداختند.باری چند غوطه خورد،مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند و به دو دست در سکان کشتی آویخت.چون برآمد به گوشهای بنشست و آرام یافت.
مَلِک را عجب آمد پرسید:در این چه حکمت بود؟ گفت:از اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمیدانست.قدر عافیت کسی دارد که به مصیبتی گرفتار آید.
بسیار میشود که انسان به علت این گونه وحشتها به سراغ کارهای مهم نمیرود و در واقع مانع بزرگی بر سر راه کارهای بزرگ میشود.
به گفته مرحوم کمرهای در منهاج البراعة بسیاری از مکتشفان و محققان جهان با عمل به این دستور به افتخارات بزرگی نائل شدهاند؛آنها در درون جنگلها و صحراهای آفریقا و بیابانهای پراکنده وارد میشوند و به سیر دریاها میپردازند و به درون جزایر دوردست نفوذ میکنند و از این طریق هم ثروت فراوانی به دست میآورند و هم شهرت جهانی کسب میکنند.افزون بر این به علم و دانش بشری خدمات قابل ملاحظهای میشود.
سپس این سخن حکیمانه را در قالب شعری بیان میکند:
چو ترسی ز امری بینداز خویش در آن و بپیرای تشویش خویش
دو دل بودن و خود نگه داشتن بسی سختتر میکند قلب،ریش
در زبان عرب ضربالمثلهای جالبی در این زمینه دیده میشود؛از جمله:
«أُمُّ الْمَقْتُولِ تَنامُ وَ أُمُّ الْمُهَدَّدِ لا تَنامُ ؛مادر مقتول به خواب میرود؛ولی مادر کسی که تهدید به قتل شده به خواب نمیرود». ( .منهاج البراعة،ج 21،ص 252. )
ولی به هر حال این سخن بدان معنا نیست که انسان بیمطالعه خود را به خطر بیفکند،بلکه به مواردی مربوط است که انسان ترس بیجا به چیزی دارد و همین مانع پیشرفت برنامههای او میشود.در اینگونه موارد باید با مطالعه و مشورت وارد عمل شد تا ترس فرو ریزد و شجاعت اقدام به عمل حاصل شود.
این سخن را با شعری از شاعر عرب پایان میدهیم:
لَعَمْرُکَ مَا الْمَکْرُوهُ إلَّا ارْتِقابُهُ وَ أعْظَمُ مِمّا حَلَّ ما یَتَوَقَعُ!
به جانت سوگند که ناراحتی در زمانی است که انسان انتظار امر ناراحت کنندهای را میکشد و چه بسا این ناراحتی از آنچه در انتظار اوست بیشتر است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ If you fear doing something then do it, because your fear (itself) is greater than actually doing it!
وَ قَالَ علیه السلام آلَةُ الرّیَاسَةِ سَعَةُ الصّدرِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: بردباری و تحمّل سختیها، ابزار ریاست است .
فراخ سینگی و بردباری دستافزار سروری است و سالاری.
و فرمود آلت سروری و سرداری فراخی سینه است در دادگری
و فرمود (علیه السلام): ابزار سروری، شکیبایی در تحمل نامرادیهاست.
و آن حضرت فرمود:ابزار ریاست دارا بودن قدرت تحمّل مشکلات است .
شروح:
(ابزار و وسیلهی کار ریاست، سعهی صدر و پرحوصلگی است). سعهی صدر فضیلتی زیر پوشش صفت شجاعت است و آن عبارت از این است که انسان نیروی تحمل را به هنگام رویدادهای مهم از دست ندهد، و چارهاندیشی کند، و از پا درنیاید و بیمناک نشود بلکه تحمل کند و آنچه در راه هدفش لازم است به کار بندد، و گاهی از این حالت تعبیر، به دست بازی، میکنند. و این مهمترین ابزار ریاست به حقی است که شایسته داشتن چنین ابزاری است، زیرا ریاست در معرض برخورد با پیشامدهای مهم و خطرات بزرگ و حالات مختلف تازهای است. پس هر کس تاب تحمل این امور را نداشته و دارای سعهی صدر نباشد، ناگزیر، در برابر آنها از پا درآید و از آنچه با آن روبهرو میشود بترسد و از چارهجویی ناتوان باشد، و این خود باعث نابودی دولت و زوال ریاست اوست.
وَ قَالَ علیه السلام آلَةُ الرِّئَاسَةِ سَعَةُ الصَّدْرِ .
الرئیس محتاج إلی أمور منها الجود و منها الشجاعة و منها و هو الأهم سعة الصدر فإنه لا تتم الرئاسة إلا بذلک.
و کان معاویة واسع الصدر کثیر الاحتمال و بذلک بلغ ما بلغ و نحن نذکر من سعة الصدر حکایتین دالتین علی عظم محله فی الرئاسة و إن کان مذموما فی باب الدین و ما أحسن قول الحسن فیه و قد ذکر عنده عقیب ذکر أبی بکر و عمر فقال کانا و الله خیرا منه و کان أسود منهما.
الحکایة الأولی وفد أهل الکوفة علی معاویة حین خطب لابنه یزید بالعهد بعده و فی أهل الکوفة هانئ بن عروة المرادی و کان سیدا فی قومه فقال یوما فی مسجد دمشق و الناس حوله العجب لمعاویة یرید أن یقسرنا علی بیعة یزید و حاله حاله و ما ذاک و الله بکائن و کان فی القوم غلام من قریش جالسا فتحمل الکلمة إلی معاویة فقال معاویة أنت سمعت هانئا یقولها قال نعم قال فاخرج فأت حلقته فإذا خف الناس عنه فقل له أیها الشیخ قد وصلت کلمتک إلی معاویة و لست فی زمن أبی بکر و عمر و لا أحب أن تتکلم بهذا الکلام فإنهم بنو أمیة و قد عرفت جرأتهم و إقدامهم و لم یدعنی إلی هذا القول لک إلا النصیحة و الإشفاق علیک فانظر ما یقول فأتنی به.
فأقبل الفتی إلی مجلس هانئ فلما خف من عنده دنا منه فقص علیه الکلام و أخرجه مخرج النصیحة له فقال هانئ و الله یا ابن أخی ما بلغت نصیحتک کل ما أسمع و إن هذا الکلام لکلام معاویة أعرفه فقال الفتی و ما أنا و معاویة و الله ما یعرفنی قال فلا علیک إذا لقیته فقل له یقول لک هانئ و الله ما إلی ذلک من سبیل انهض یا ابن أخی راشدا.
فقام الفتی فدخل علی معاویة فأعلمه فقال نستعین بالله علیه.
ثم قال معاویة بعد أیام للوفد ارفعوا حوائجکم و هانئ فیهم فعرض علیه کتابه فیه ذکر حوائجه فقال یا هانئ ما أراک صنعت شیئا زد فقام هانئ فلم یدع حاجة عرضت له إلا و ذکرها ثم عرض علیه الکتاب فقال أراک قصرت فیما طلبت زد فقام هانئ فلم یدع حاجة لقومه و لا لأهل مصره إلا ذکرها ثم عرض علیه الکتاب فقال ما صنعت شیئا زد فقال یا أمیر المؤمنین حاجة بقیت قال ما هی قال أن أتولی أخذ البیعة لیزید ابن أمیر المؤمنین بالعراق قال افعل فما زلت لمثل ذلک أهلا فلما قدم هانئ العراق قام بأمر البیعة لیزید بمعونة من المغیرة بن شعبة و هو الوالی بالعراق یومئذ.
و أما الحکایة الثانیة
کان مال حمل من الیمن إلی معاویة فلما مر بالمدینة وثب علیه الحسین بن علی ع فأخذه و قسمه فی أهل بیته و موالیه و کتب إلی معاویة من الحسین بن علی إلی معاویة بن أبی سفیان أما بعد فإن عیرا مرت بنا من الیمن تحمل مالا و حللا و عنبرا و طیبا إلیک لتودعها خزائن دمشق و تعل بها بعد النهل بنی أبیک و إنی احتجت إلیها فأخذتها و السلام.
فکتب إلیه معاویة من عند عبد الله معاویة أمیر المؤمنین إلی الحسین بن علی سلام علیک أما بعد فإن کتابک ورد علی تذکر أن عیرا مرت بک من الیمن تحمل مالا و حللا و عنبرا و طیبا إلی لأودعها خزائن دمشق و أعل بها بعد النهل بنی أبی و أنک احتجت إلیها فأخذتها و لم تکن جدیرا بأخذها إذ نسبتها إلی لأن الوالی أحق بالمال ثم علیه المخرج منه و ایم الله لو ترک ذلک حتی صار إلی لم أبخسک حظک منه و لکنی قد ظننت یا ابن أخی أن فی رأسک نزوة و بودی أن یکون ذلک فی زمانی فأعرف لک قدرک و أتجاوز عن ذلک و لکنی و الله أتخوف أن تبتلی بمن لا ینظرک فواق ناقة و کتب فی أسفل کتابه یا حسین بن علی لیس ما و هذه سعة صدر و فراسة صادقة.
(و قال علیهالسلام: اله الریاسه سعه الصدر) آلت سروری فراخی سینه است در دادگری و آن عبارت است از آنکه انسان منع نکند قوت تجلد را نزد ورود احداث مهمه و متوحش نشود در آنچه وارد میگردد بر او از آن احداث. و سعه صدر فضیلتی است مندرج در تحت شجاعت و لازم ریاست است و مکمل سیاست.
آلت بزرگی و سروری فراخی سینه است و وسعت خلق و تحمل جفای مردم در صبوری در مشاغل و کارگزاری و دادخواهی. و بالجمله وسعت سینه و فراخی حوصله از شرایط ریاست و متممات سیاست است.
و قال علیهالسلام: «آله الریاسه سعه الصدر.» یعنی و گفت علیهالسلام که آلت سروری کردن و پیشوا شدن وسعت دل و خلق است.
المعنی: الرئاسه سواء کانت حقا الهیا کرئاسه الانبیاء و الائمه علی الامه، او بشریا بالانتخاب او القوه، تحتاج الی حلم عمیق و سعه صدر، لان مرجعها الی تدبیر امور الناس و حل مشکلاتهم و فصل خصوماتهم و اجابتهم فی شتی مراجعاتهم. مضافا الی ان الرئاسه منشا للتنافس و سبب لبروز المنازعات و الحروب و المعارضات فلابد من تحملها و التدبیر فی الدفاع عنها بما هو اهون و انفع من صلح تاره و حرب اخری، و لین مره و شده مره اخری، و لابد فیها من بذل الاموال و تحمل الاهوال، و انتظار سوء المال، و کل هذه الامور الهامه و الخطوب الهائله یحتاج الی سعه الصدر، فمن لا نصیب له منها فلا یحدثن نفسه بها. الترجمه: فرمود: ابزار ریاست و سروری، سعهی صدر و دریا دلی است.
وسعت صدر بباید که ریاست به کف آید***ور نه از تنگدلی شغل ریاست به سر آید
و قال علیهالسلام: اقول: فی (الاستیعاب) قال معاویه لخیر بن اوس الطائی: من سیدکم الیوم؟ قال: من اعطی سائلنا، و اغضی عن جاهلنا، و اغتفر زلتنا. و قیل للاحنف بن قیس: ممن تعلمت الحلم؟ قال: من قیس بن عاصم المنقری، رایته یوما قاعدا بفناء داره محتبیا بحمائل سیفه یحدث قومه، اذ اتی برجل مکتوف و آخر مقتول فقیل له: هذا ابن اخیک قد قتل ابنک. فو الله ما حل حبوته و لا قطع کلامه، فلما اتمه التفت الی ابن اخیه فقال: یا ابن اخی! بئس ما (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) فعلت، اثمت بربک و قطعت رحمک و قتلت ابن عمک و رمیت نفسک بسهمک، ثم قال لابن له آخر: قم یا بنی! فوار اخاک و حل کتاف ابن عمک وسق الی امک مائه ناقه دیه ابنها فانها غریبه. و قال الحسن- ای البصری- لما حضرت قیس بن عاصم الوفاه دعا بنیه فقال: یا بنی احفظوا عنی فلا اجد انصح لکم منی، اذا مت فسودوا کبارکم و لا تسودوا صغارکم فیسفه الناس کبارکم و تهونون علیهم، و علیکم باصلاح المال فانه منبهه للکریم و یستغنی به عن اللئیم، و ایاکم و مساله الناس فانه اخزی کسب الرجل. و قدم فی وفد بنیتمیم علی النبی (صلی الله علیه و آله)، فلما راه قال: هذا سید اهل الوبر. و فی (کتب العامه): قیل سال علی علیهالسلام یوما الحسن علیهالسلام: یا بنی! ما السداد؟ فقال: دفع المنکر بالمعروف. قال: فما الشرف؟ قال: اصطناع العشیره و الاحتمال للجریره. قال: فما السماح؟ قال: البذل فی العسر و الیسر. قال: فما اللوم؟ قال: احراز المرء ماله و بذل عرضه. قال: فما الجبن؟ قال: الجراه علی الصدیق و النکول عن العدو. قال: فما الغنی؟ قال: رضی النفس بما قسم الله لها و ان قل. قال: فما الحلم؟ قال: کظم الغیظ و ملک النفس. قال: فما النعمه؟ قال: شده الباس و منازعه اعز الناس. قال: فما الذل؟ قال: الفزع عند الصدمه. قال: فما الکلفه؟ قال. کلامک فی ما لا یعنیک. قال: فما المجد؟ قال: ان تعطی فی الغرم و تعفو فی الجرم. قال: فما السفه؟ قال: اتباع الدناءه و محبه الغوایه. قال: فما الغفله؟ قال: ترک المسجد و طاعه المفسد. قال: فما السودد؟ قال: اتیان (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) الجمیل و ترک القبیح. و فی (اخلاق الوزیرین) قال ابوالاسود: لن تسود حتی تصبر علی سرار الشیوخ البخر، و قال الشاعر: لاتحسب المجد تمرا انت آکله لن تبلغ المجد حتی تلعق الصبرا و قیل لعدی بن حاتم: من السید؟ قال: الاحمق فی ماله، الذلیل فی عرضه المطرح لحقده المعنی بامر جماعته، فلیس یسود المرء الا بعد ان یسهر من اول لیله الی آخره فکرا فی قضاء الحقوق و کف السفاه و ازدراع المحبه فی القلوب و بعث الالسنه علی الشکر.
کلما برز الانسان و اتسع نفوذه- کثرت حوائج الناس الیه. و فی الامثال: الخراف تذبح حین تغدو و افره الشحم، و الطیور الجمیله تجتذب الصیادین، و من هنا فر بعض الناس من الریاسه فرارهم من المجذوم و علی عشاقها ان یستعینوا بالصبر و سعه الصدر، و بالاخلاص و المبادره الی خدمه الاخرین.
امام علیهالسلام (در سروری) فرموده است: ابزار رئاست و سروری فراخی سینه (تحمل سختیها و شکیبائی در کارها و دادرسی و مانند آنها) است.
ریاست بر زیردستان مقام بزرگی است که داری مسئولیتهای فراوانی است و هر قدر زیردستان انسان زیادتر باشند مسئولیت انسان فزونتر خواهد بود. صرف نظر از سخاوت، شجاعت، آزاداندیشی، آیندهنگری، استقامت، توجه به خدا، توکل و … شخص رئیس باید پر حوصله باشد تا بتواند موقعیت خویش را حفظ کند و به اهداف خویش برسد. آنگاه که موسای کلیم مامور میشود با فرعون نبرد کند و او را بزانو درآورد از خدا وزیر درخواست میکند و حوصله فراوان. از عمل موسی (علیه السلام) استفاده میشود آنانکه مسئول امور معنوی هستند بیش از دیگران نیاز به حوصله و بردباری دارند. خدای عزیز که این نعمت را به پیامبرش ارزانی داشته میگوید: (پیامبر ما! مگر ما حوصله فراوان به تو ندادیم و آن بار گرانی که پشت تو را شکسته بود از دوشت برنداشتیم و به تو شهرت جهانی ندادیم؟). ناگفته پیداست که حوصله کردن در مقابل ظلم ستمگران، در مقام امر به معروف و نهی از منکر، در موقع احقاق حق و دفاع از مظلوم عملی ناشایسته است و ربطی به موضوع حوصله ریاستمداران ندارد.
و قال علیهالسلام: (آله الرئاسه سعه الصدر) فان من وسع صدره فی الامور اخذا و اعطاء، و اغضائا، یقبلونه الناس سیدا و رئیسا، اما من یدقق فی الامور، ینضجر منه الناس، و یفرون منه، و لا یعترفون به.
الشرح: الریاسه تعنی الزعامه، و الزعامه تختلف فقد تضیق و قد تتسع و باعتبار انها تتطلب تصریف امور الناس و حل مشکلاتهم و درس قضایاهم، و قد یعرض علی الرئیس السلم تاره و الحرب اخری و المهادنه ثالثه و هذه الامور کلها تحتاج الی الانسان الذی یتحملها و یحملها بسعه صدر و یستقبلها بکل هدوء و سرور فیقضی حاجه المحتاج دون ضجر و یحل عقده الاخر دون ملل و یرفع النزاع ثالثه و هکذا و دوالیک و هذه تحتاج الی صبر و اناه و سعه صبر لیستوعب الناس و یحتملهم و هذا من لوازم الریاسه و صفات الروساء و الزعماء.
«ابزار سالاری فراخی سینه است.»
سالار و سروری نیازمند به چیزهایی است که از جمله آن بخشش و دلیری است و آن چه مهمتر است فراخی سینه است که ریاست بدون آن به کمال و تمام نمی رسد. معاویه فراخ سینه و پر تحمل بود و بدین سبب رسید به آنچه رسید.
سعه صدر و حکایاتی که در این باره رسیده است:
ما دو داستان در مورد سعه صدر نقل می کنیم که دلیل بزرگی و اهمیت آن در ریاست است. هر چند تحمل و سعه صدر در امور دینی نکوهیده است، و این سخن حسن بصری چه پسندیده است که چون در حضور او پس از نام ابو بکر و عمر از معاویه نام بردند، گفت: به خدا سوگند که آن دو از او بهتر بودند، ولی او از آن دو سرورتر بود.
حکایت نخست: پس از اینکه معاویه موضوع ولیعهدی پسرش یزید را مطرح کرد و در آن باره سخنرانی کرد، گروهی از مردم کوفه به نمایندگی پیش او رفتند و هانی بن عروة مرادی هم که از سران قوم خود بود همراه کوفیان بود. روزی در مسجد دمشق در حالی که مردم گرد هانی بودند، گفت: جای شگفتی از معاویه است که می خواهد ما را با زور به بیعت یزید وا دارد و حال او معلوم است و به خدا سوگند این کار صورت نخواهد گرفت. نوجوانی از قریش که آنجا نشسته بود، این خبر را به معاویه رساند. معاویه گفت: تو خود شنیدی که هانی چنین می گوید؟ گفت: آری. معاویه گفت: پیش او برگرد و همین که مردم رفتند به او بگو ای شیخ این سخن تو به اطلاع معاویه رسیده است و تو در روزگار ابو بکر و عمر زندگی نمی کنی و من دوست ندارم این چنین سخن بگویی که ایشان بنی امیه اند و گستاخی و اقدام ایشان را خود شناخته ای، و چیزی جز خیر خواهی و بیم بر تو مرا به گفتن این سخن وا نداشته است. معاویه به آن جوان گفت: ببین در پاسخ چه می گوید و خبرش را برای من بیاور.
جوان پیش هانی برگشت و چون کسانی که آنجا بودند، رفتند به هانی نزدیک شد و آن سخن را به روش خیرخواهی به او گفت. هانی گفت: ای برادرزاده، در همه آنچه شنیدم خیر خواهی تو نیست که این سخن سخن معاویه است، من آن را می شناسم. جوان گفت: مرا با معاویه چه کار؟ به خدا سوگند که مرا نمی شناسد. هانی گفت: بر تو چیزی نیست، هر گاه معاویه را دیدی به او بگو هانی می گوید: به خدا سوگند برای این کار راهی نیست، برخیز ای برادر زاده و به سلامت برو. جوان برخاست و پیش معاویه رفت و او را آگاه کرد، معاویه گفت: از خداوند بر او یاری می جوییم.
پس از چند روزی معاویه به کوفیان گفت: نیازهای خود را گزارش دهید، هانی هم میان ایشان بود نامه ای را که نیازهای خود را نوشته بود به معاویه داد. معاویه گفت: ای هانی چیزی نخواسته ای افزون بنویس. هانی برخاست و همه نیازهای خود را به معاویه گفت و دوباره نامه را به معاویه سپرد. معاویه گفت: چنین می بینم که در خواسته های خود کوتاهی کرده ای بیشتر بخواه. هانی برخاست و همه نیازهای خویشاوندان و همشهریهای خویش را گفت و برای بار سوم نامه را به معاویه سپرد. معاویه گفت: کاری نکردی افزون مطالبه کن. هانی گفت: ای امیر المؤمنین فقط یک حاجت باقی مانده است. معاویه پرسید: چیست؟ گفت: اینکه اجازه دهی من عهده دار گرفتن بیعت برای یزید در عراق باشم. معاویه گفت: این کار را انجام بده که شخصی همچو تو همواره برای این کار شایستگی داری. و چون هانی به عراق برگشت با کمک مغیرة بن شعبه که در آن هنگام والی عراق بود به کار بیعت گرفتن برای یزید قیام کرد.
حکایت دوم: اموالی را از یمن برای معاویه می بردند، چون به مدینه رسید، امام حسین علیه السّلام آن اموال را گرفت و میان افراد اهل بیت و وابستگان خویش تقسیم کرد و برای معاویه چنین نوشت: از حسین بن علی به معاویة بن ابی سفیان، اما بعد، کاروانی از یمن که برای تو مال و حله و عنبر و عطر می آورد که در گنجینه های دمشق بگذاری و پس از سیراب بودن فرزندان پدرت به آنان دهی از این جا گذشت، من به آن نیاز داشتم، آن را گرفتم، و السلام.
معاویه برای او چنین نوشت: از پیشگاه بنده خدا معاویه امیر المؤمنین به حسین بن علی علیه السّلام، سلام بر تو، اما بعد، نامه ات به من رسید که نوشته بودی کاروانی که برای من از یمن اموال و حله و عنبر و عطر می آورده است تا نخست در گنجینه های دمشق بگذارم و سپس پس از سیراب بودن فرزندان پدرم به ایشان بدهم از کنار تو گذشته است و تو به آنها نیاز داشته ای و گرفته ای، تو که خود آنها را به من نسبت می دهی سزاوار به گرفتن آن نبوده ای که والی به مال سزاوارتر است و خود باید از عهده آن بیرون آید. و به خدا سوگند اگر این کار را رها می کردی تا آن اموال پیش من برسد در مورد نصیب تو از آن بخل نمی ورزیدم، ولی ای برادر زاده گمان می کنم که تو را در سر جوش و خروشی است و دوست دارم این جوش و خروش به روزگار خودم باشد که به هر حال قدر تو را می شناسم و از آن می گذرم ولی به خدا سوگند بیم آن دارم که به کسی گرفتار شوی که تو را به اندازه دوشیدن ناقه ای مهلت ندهد. پایین نامه هم این اشعار را نوشت: «ای حسین بن علی این کار که کردی سرانجام پسندیده ندارد، این که اموالی را بدون آنکه به آن فرمان داده شده باشی بگیری، کاری است که از حسین همراه شتاب بوده است، ما این مسأله را روا دانستیم و خشمگین نشدیم و هر کاری که حسین انجام دهد تحمل می کنیم... ولی بیم آن دارم که سرانجام گرفتار کسی شوی که پیش او شمشیر بر هر چیز پیشی گیرد.»
و قال علیهالسلام
آلَةُ الرِّیَاسَةِ سَعَةُ الصَّدْرِ.
امام علیه السلام فرمود:
وسیله ریاست،سعه صدر (و تحمل بسیار) است. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر این گفتار حکمتآمیز را به همین عبارت از کتاب غررالحکم و الطراز نقل میکند و اظهار امیدواری نموده که منابع دیگری که مربوط به قبل از سید رضی باشد به دست آورد.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص145). )
ابزار ریاست
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه که به صورت ضربالمثلی مشهور شده اشاره به یکی از مهمترین ویژگیهایی که برای ریاست لازم است کرده میفرماید:
«وسیله ریاست،سعه صدر (و تحمل بسیار) است»؛ (آلَةُ الرِّیَاسَةِ سَعَةُ الصَّدْرِ) .
ناگفته پیداست کسی که به مقام ریاست میرسد خواه ریاست معنوی باشد یا مادی اولا با مخالفتهایی از سوی رقیبان روبرو میشود و از سویی دیگر انتظارات و توقعات بسیار از سوی مردم در برابر او آشکار میگردد و برای انجام امور خود نیاز به همراهان و مشاورانی دارد که گاه از آنها خطاها و گاه خیانتهایی سر میزند.اضافه بر همه اینها گاه مشکلاتی ناخواسته و غیر منتظرانه برای حوزه ریاست او به وجود میآید.در برابر این امور اگر دارای سعه صدر و تحمل بسیار و بردباری توأم با تدبیر و خونسردی همراه با شجاعت نباشد ادامه کار برای او بسیار مشکل خواهد شد.به همین دلیل مولا در میان تمام ویژگیهایی که یک رئیس باید داشته باشد روی سعه صدر انگشت گذاشته میفرماید:«وسیله ریاست سعه صدر است».
نمونه کامل آن را در زندگی پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله میتوان دید و یکی از روشنترین مصادیق آن داستان فتح مکه است که بعد از پیروزی بر بتپرستان مکه انواع جنایتها را درباره خود پیغمبر صلی الله علیه و آله و خاندان و دوستان او روا داشته بودند و از هیچ تلاش و کوششی برای نابودی آنها فروگذار نکرده بودند.در آن روز تاریخی که آتش انتقام در درون بسیاری از صحابه پیامبر زبانه میکشید،آن حضرت فرمان عفو عمومی صادر و همه را آزاد کرد و فرمود:امروز روز رحمت است نه روز انتقام.
نیز بارها اتفاق افتاد که افرادی با خشونت زیاد با پیامبر صلی الله علیه و آله روبرو شدند بهگونهای که بعضی از اصحاب انتظار داشتند پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمان قتل آنها را صادر کند.آن حضرت با محبت و عطوفت آن مخالفان لجوج و عنود را آرام ساخت.
در زندگی امیر مؤمنان علی علیه السلام و ائمه معصومین نیز این صحنههای فراوان دیده میشود؛محبتی که علی علیه السلام درباره قاتل خود در واپسین ساعات عمرش ابراز کرد همه جا معروف است.
علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار درباره گفتوگوهای امیرمؤمنان علی علیه السلام با خوارج چنین نقل میکند که روزی یکی از خوارج وارد مسجد شد در حالی که یاران علی علیه السلام در اطراف او بودند فریاد زد:
«لا حُکْمَ إلّا لِلّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ؛ حکم فقط برای خداست،هرچند مشرکان کراهت داشته باشند.(اشاره به اینکه چون شما مسئله حکمیت بشر را پذیرفتهاید در راه شرک گام گذاشتهاید)»مردم رو به سوی او کردند.او دوباره فریاد زد:
«لا حُکْمَ إلّا لِلّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُتَلَفِّتُونَ ؛حکم مخصوص خداست هرچند کسانی که به سوی من نگاه میکنند کراهت داشته باشند».علی علیه السلام سر مبارکش را بلند و متوجه او شد.او بار سوم فریاد زد:
«لا حُکْمَ إلّا لِلّهِ وَ لَوْ کَرِهَ أبُو الْحَسَنُ ؛حکم مخصوص خداست،هرچند علی کراهت داشته باشد».امام علیه السلام با خونسردی در جواب او فرمود:
«إنَّ أبَا الْحَسَنِ لا یَکْرَهُ أنْ یَکُونَ الْحُکْمُ لِلّهِ ؛علی هرگز کراهت ندارد که حکم مخصوص خدا باشد».سپس اضافه فرمود:
«حُکْمُ اللّهِ أنْتَظِرُ فیکُمْ ؛من منتظر حکم خدا درباره شما هستم». ( .بحارالانوار،ج 33،ص 344. )
این نکته در اینجا شایان توجه است که گاه مسئله سعه صدر با مسامحه و سهلانگاری اشتباه میشود در حالی که هر کدام جایگاه خاص خود را دارد؛ سعه صدر آن است که برای انجام مدیریت صحیح گاه انسان لازم است موضوعاتی را ندیده بگیرد و خویشتنداری نشان دهد و در مقام سختگیری بر نیاید و به خطاکار فرصت دهد تا خویشتن را اصلاح کند.
ولی مسامحه و سهلانگاری این است که انسان مدیریت صحیح را رها کند و در برابر حوادث و اشخاص خطاکار سستی و بیتدبیری نشان دهد،بنابراین سعه صدر به مدیریت صحیح باز میگردد و مسامحه به ترک مدیریت صحیح و تفاوت این دو آشکار است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The mechanism whereby one earns mastership is forbearance.“
وَ قَالَ علیه السلام ازجُرِ المسُیِءَ بِثَوَابِ المُحسِنِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: بدکار را با پاداش دادن به نیکوکار آزار ده !
با پاداش دادن به نیکوکار بدکار را بیازار.
و فرمود زجر و منع کن بدکار را بپاداش نیکو کردار تا رغبت کند
و فرمود (علیه السلام): پاداش دادن به نیکوکار، بدکار را رنجه می دارد.
و آن حضرت فرمود:بدکار را با پاداش دادن به نیکوکار تنبیه کن .
شروح:
(شخص بدکار را با پاداش دادن به نیکوکار تنبیه کن). این که شخص بدکار ببیند نیکوکاری را پاداش دادهاند، وادار به نیکوکاری شده و از کار بد دست برمیدارد، پس پاداش دادن به شخص نیکوکار همچون تنبیهی است برای بدکار، چون تنبیه و ادب او را در پی دارد. کلمهی (زجر) استعاره برای تنبیه و ادب، آورده شده است.
وَ قَالَ علیه السلام ازْجُرِ الْمُسِیءَ بِثَوَابِ الْمُحْسِنِ .
قد قال ابن هانئ المغربی فی هذا المعنی لو لا انبعاث السیف و هو مسلط فی قتلهم قتلتهم النعماء.
فأفصح به أبو العتاهیة فی قوله إذا جازیت بالإحسان قوما
(و قال علیهالسلام: ازجر المسیء بثواب المحسن) زجر کن و منع نمای بدکار را به پاداش نیکوکردار که آن ثواب مالانهایت است از جانب پروردگار، زیرا که تصور این ثواب از حضرت پروردگار مایل میکند او را به احسان و دور میدارد از او عصیان را.
زجر کن بدکار را به پاداش نیکوکار، هیچ زجری بدان را سخت تر و بهتر از عزیز داشتن و احسان نمودن با نیکان نباشد.
و قال علیهالسلام: «ازجر المسیء بثواب المحسن.» یعنی و گفت علیهالسلام که منع کن بدکردار با تو را به جزا دادن او مانند جزای نیکوکار، زیرا که احسان در جزای بدکرداری باعث ترک کردار بد است.
اللغه: (الزجره): الصیحه بشده و انتهار، من زجرته زجرا من باب قتل: منعته- مجمعالبحرین. المعنی: من محاسن آداب التربیه و تثبیت النظم فی الاجتماع و تشویق الافراد علی اداء الوظیفه، التقدیر من المحسنین و العالمین بوظیفتهم باعطاء اجر عملهم و مزیدهم من الاحسان تجاه عیون المسیئین و العاملین علی خلاف الوظائف، فانه اردع لهم من سوء فعلهم من الملامه و العقوبه. الترجمه: بدکار را از بدکاری بران، بوسیله پاداش دادن به نیکوکار.
تو بدکار را وا کش از کار بد***به پاداش بر محسن باخرد
اقول: فی (کنایات الجرجانی): کان المخبل السعدی فی سفر، فام بیتا ضخما فی یوم حار، فلما وقف علیه سلم فقیل له: ای الشراب احب الیک؟ انبیذ ام ماء ام لبن؟ قال: ایسره و اوجده. قالت: اسقوا الرجل ماء تمر، و امرت فذبحت له شاه و صنعت فاکل و شرب، فلما راح قال: جزاک الله خیرا من منزل فما رایت اکرم منک. قال: فاذا امراه ضخمه فقال لها: ما اسمک یرحمک الله؟ قالت: رهوا. قال: سبحان الله اما وجد اهلک اسما یسمونک به احسن من هذا؟ فقالت: سمیتنی انت به. قال: انا لله اخلیده انت؟ قالت: نعم. قال: و اسواتاه و الله لا هجوت بعدک امراه- او قال تمیمیه- ابدا و انشا یقول: لقد ضل حلمی فی خلیده اننی ساعتب ربی بعدها و اتوب (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) و اشهد رب الناس ان قد ظلمتها و جرت علیها و الهجاء کذوب و الاصل فیه ان الزبرقان زوج اخته خلیده هزالا من بنیجشم بن عوف بعد ان قتل الهزال جارا للزبرقان، فقال المخبل: و انکحت هزالا خلیده بعد ما زعمت لعمر الله انک قاتله فانکحته رهوا کان عجانها مشیق اهاب اوسع السلح ناجله یلاعبها فوق الفراش و جارکم بذی شبرمان تزال مفاصله و الرهو: الواسع. و فی (تذکره سبطبن الجوزی) قال الزهری: خرج علی بن الحسین (علیه السلام) یوما من المسجد فتبعه رجل فسبه، فلحقته العبید و الموالی فهموا بالرجل فقال: دعوه. ثم قال له: ما ستر الله عنک من امرنا اکثر، الک حاجه نعینک علیها؟ فاستحیی الرجل، فالقی (علیه السلام) علیه خمیصه کانت علیه و اعطاه الف درهم، فکان الرجل بعد ذلک اذا رآه یقول: اشهد انک من اولاد الرسول. و قال ابن سعد: کان هشام بن اسماعیل المخزومی والی المدینه، و کان یوذی علی بن الحسین (علیه السلام) و یشتم علیا علی المنبر و ینال منه، فلما ولی الولید عزله و امر به ان یوقف للناس، فقال هشام (و الله ما اخاف الا من علی بن الحسین انه رجل صالح یسمع قوله) فاوصی علی بن الحسین (علیه السلام) اصحابه و موالیه و خاصته الا یتعرضوا له، ثم مر علی (علیه السلام) فی حاجته علیه. فما عرض له. فناداه هشام- و هو واقف للناس- الله اعلم حیث یجعل رسالته.
للردع عن الجریمه و الاسائه طرق و اسالیب، منها عقاب المسیء و تادیبه (و لکم فی القصاص حیاه- 179 البقره) و منها تشجیع المحسن، و جزاوه بالحسنی، لان ذلک بطبیعه الحال تانیب و تقریع للمسیء علی اسائته، و عبره وعظه لاولی الابصار. و من هذا الباب تکریم العباقره، و منح الاوسمه و الالقاب للمتفوقین فی اعمالهم، و تشجیع الاستاذ للطالب المتقدم فی دروسه الودیع فی سلوکه.
… المسیء بثواب المحسن: اذا کافات المحسن علی احسانه اقلع المسیء عن اسائته طلبا للمکافاه
امام علیهالسلام (در جلوگیری از بدکاری) فرموده است: بدکار را به پاداش نیکوکار (ارجمند داشتن و احسان و نیکوئی به او) رنجه دار (چون هیچ زجری برای بدکرداران سخت تر از ارجمند داشتن و نیکی نمودن با نیکان نمیباشد).
اگر چه تشکر کردن از نیکوکار یک امر طبیعی است ولی عملا بیاعتنائی به گناهکار را ثابت میکند و همین بیاعتنائی او را شکنجه میدهد و سبب میشود که دست از انحراف خویش بردارد و از سوی دیگر افرادی را علاقمند به کار نیک گرداند تا همگی محبوب خدا شوند. آنچه قابل توجه است این است که در شرائطی که گناهکاران تحت تاثیر عمل، قرار گرفتند و نیکوکار گردیدند باید با آغوش باز از آنان استقبال کرد به این شرط که خوشرفتاری آنان نیرنگ نباشد.
و قال علیهالسلام: (ازجر المسیء) ای ادبه (بثواب المحسن) ای باعطاء الثواب لمن احسن، فان المسیء ینقلع عن الاسائه اذا رای ذلک.
اللغه: الزجر: الصیحه بشده و اظهار، المنع. الشرح: هذا اسلوب من اسالیب التربیه ان تکرم المحسن و تثیبه و تکافئه و بهذا من جهه تشجع المحسن و تقوی عزیمته لیزداد اصرارا فی شق طریق نجاحه و تکامله و تقدیم اعظم الانجازات و من جهه اخری تانیب للمسییء و زجر له عن اسائته لانه عندما یری نتیجه الاحسان و النجاح یونبه ضمیره و یحس من نفسه ان علیه ان یشد العزیمه و یطرد الکسل و یلتحق برکب الناجحین و العاملین المحسنین …
«با پاداش دادن نیکو کار، بد کار را از بدی باز دار.»
ابن هانی مغربی در این معنی این چنین سروده است: «در حالی که او مسلط در کشتن ایشان است بر فرض که بر کشیدن شمشیر نباشد نعمتها آنان را خواهد کشت.»
ابو العتاهیه هم در این شعر خود با کمال فصاحت همین معنی را گنجانده است: «هنگامی که با نیکی کردن گروهی را پاداش دهی، گنهکاران را از گناه باز می داری، چرا هنگامی که رسیدن به چیزی از راه نزدیک برای تو ممکن است، می خواهی از راه دور به آن برسی.»
و قال علیهالسلام
اُزْجُرِ الْمُسِیءَ بِثَوَابِ الْمُحْسِنِ.
امام علیه السلام فرمود:
گنهکار را با پاداش دادن به نیکوکار (تنبیه کن و) از گناه بازدار. ( . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر نهجالبلاغه این گفتار حکیمانه را از زمخشری در ربیع الابرار از علی علیه السلام نقل می کند با این تفاوت که به جای«ازْجُرِ»،«ازْدَجِرِ»آمده است و نیز آن را از ابن قاسم در روض الاخیار نقل نموده و در ذیل حکمتِ بعد عبارتی از طرطوشی در صراط الملوک نقل میکند که نشان میدهد این دو گفتار حکیمانه را ضمیمه هم و با اضافاتی نقل کرده است به این صورت:«اقْطِعِ الشرَّ مِنْ صَدْرِ غَیْرِکَ بِقَطْعِهِ مِنْ صَدْرِکَ وَ ازْجُرِ الْمُسیء بِإثابَةِ الْمُحْسِنِ لِکَیْ یَرْغَبَ فِی الْإحْسانِ».و این تفاوتهای واضح به خوبی نشان میدهد که طرطوشی آن را از منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه به دست آورده،هر چند او از کسانی است که بعد از سید رضی میزیسته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص145 و 146).)
اینگونه گنهکار را ادب کن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به یکی از طرق مؤثر بازدارنده نسبت به بدکاران می کند و میفرماید:«گنهکار را با پاداش دادن به نیکوکار (تنبیه کن و) از گناه بازدار»؛ (ازْجُرِ الْمُسِیءَ بِثَوَابِ الْمُحْسِنِ) .
به یقین برای بازداشتن بدکاران از کار بد راه های مختلفی است که هر کدام از آنها برای بازداشتن گروهی از بدکاران مفید است:نخست اینکه بدکار را مجازات کنند که در کتاب حدود و تعزیرات اسلامی احکام گسترده آن با توجه به سلسله مراتب آمده است و در تمام دنیا اینگونه مجازاتها معمول است که شامل زندان،جریمه مالی،مجازات بدنی و حتی مجازات روحی از طریق سرزنش و اعلام به اجتماع میشود.
قرآن مجید نیز درباب قصاص و حد سارق و حد زانی و مجازات قذف اشارات روشنی به این معنا دارد.
نوع دوم آن است که برای بازداشتن بدکاران از کار بد به آنها نیکی کند، همانگونه که در آیات شریفه از جمله آیه شریفه 34 سوره«فصلت»میفرماید:
«ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ» ؛بدی را با نیکی دفع کن ناگهان (خواهی دید) همان کس که میان تو و او دشمنی است گویی دوستی گرم و صمیمی است»به این ترتیب میتوان گروهی از بدکاران را شرمنده ساخت و از کار خود باز گرداند.
راه سوم این است که نیکوکاران را مورد تشویق قرار دهی هنگامی که بدکاران آن را ببینند گروهی دست از کار بد میکشند به امید اینکه پاداش نیکوکاران نصیب آنها گردد.
این کار در تمام دنیا معمول است که هر سال گروهی از برترینها را در مسائل علمی،نوشتن کتاب های مفید،امور کشاورزی و دامداری و صنایع و اختراعات تشویق میکنند و جوائز گرانبهایی به آنها میدهند و نامشان را در رسانهها اعلام میدارند تا سبب شود افراد سست و تنبل و بدکار و منحرف آن را ببینند و از کار خود پشیمان شوند و کم کاران نیز به کار بیشتر ترغیب گردند.
قرآن مجید در آیات فراوانی پاداش های عظیمی برای مؤمنان صالح در روز قیامت بیان میکند؛پاداشهایی که فوق تصور انسانهاست.حتی پاداشهای مادی دنیوی نیز برای آنها در نظر گرفته است.از جمله غنائمی که به جنگجویان تخصیص داده میشود و احترامی که برای مجاهدان راستین در مقابل قائدان و فرارکنندگان از جهاد قائل شده مصداقهای دیگری از این اصل کلی است.
کلام امام علیه السلام در اینجا نیز به روشنی از بهرهگیری از این روش حکایت میکند.
البته هر یک از این سه روش مربوط به گروه خاصی است و همه اینها در همه موارد جواب نمیدهند.مدیران جامعه باید کاملاً بیدار باشند و افراد را به خوبی بشناسند و بدانند هر فردی یا هر گروهی را با کدام یک از این طرق باید از کار بد بازداشت.
ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه خود در شرح این گفتار حکیمانه تنها به ذکر یک بیت از ابن هانی مغربی و دو بیت از ابوالعطاهیه قناعت کرده است.
دو بیت ابوالعطاهیه که جالبتر و جامعتر است چنین است:
إذا جازَیْتَ بِالْإحْسانِ قَوْماً زَجَرْتَ الْمُظْلِمینَ عَنِ الذُّنُوبِ فَما لَکَ وَ التَّناوُلُ مِنْ بَعیدٍ وَ یُمْکِنُکَ التَّناوُلُ مِنْ قَریبٍ
هنگامی که به گروهی از طریق احسان پاداش دادی بدکاران را از گناهشان بازداشتی.
لزومی ندارد که از راههای دوردست به مقصد برسی.میتوانی از راه نزدیک به هدف خود نایل شوی.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Reprimand the evil doer by rewarding the doer of righteousness.”
وَ قَالَ علیه السلام احصُدِ الشّرّ مِن صَدرِ غَیرِکَ بِقَلعِهِ مِن صَدرِکَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: بدی را از سینه دیگران، با کندن آن از سینه خود، ریشه کن نما !
بدی را از سینه جز خود بر کن با کندن آن از سینه خویشتن.
و فرمود بدرو قطع کن بدی را از سینه غیر خودت بکندن آن از سینه خودت
و فرمود (علیه السلام): بیخ کینه را از دل دیگران برکن، با برکندن آن از دل خود.
و آن حضرت فرمود:بدی را با کندن از سینه خود از سینه دیگران برکن .
شروح:
(بدی را از دل دیگران به وسیلهی کندن آن از قلب خود، درو کن). بیشتر مواردی که بدی در دل دشمن پیدا میشود به دلیل این تصور و گمان است که دشمن بدی او را در دل پنهان ساخته و همین تصور و گمان ناگزیر برخاسته از ظاهر حرکات دشمن و سخنانی است که گاه و بیگاه از زبان او دربارهی خود شنیده، تا وقتی که دشمنی و بدخواهی او را در دل دارد، اما وقتی که دشمنی و بدخواهی پنهانی را از دل محو کرد، نشانههای زبانی و صوری آن نیز از بین میرود و بدین وسیله تصور دشمنی کمرنگ شده و بدبینی دشمن نسبت به کار او کاهش مییابد و همواره به نبودن چنان نشانهها و قرینههای حالی و یا مقالی که از او بروز میکرد، پایداری میکند تا این که آن بدگمانی به طور کامل از بین میرود. لفظ حصد را برای نابود ساختن دشمن استعاره آورده است به ملاحظه شباهتی که دشمن در فزونی گرفتنش به وسیله آن قراین از جانب دشمن و گستردگیاش و همچنین کاستی و نابودیاش به نابودی آن قراین به زراعت دارد.
وَ قَالَ علیه السلام احْصُدِ الشَّرَّ مِنْ صَدْرِ غَیْرِکَ بِقَلْعِهِ مِنْ صَدْرِکَ .
هذا یفسر علی وجهین أحدهما أنه یرید لا تضمر لأخیک سوءا فإنک لا تضمر ذاک إلا یضمر هو لک سوءا لأن القلوب یشعر بعضها ببعض فإذا صفوت لواحد صفا لک.
و الوجه الثانی أن یرید لا تعظ الناس و لا تنههم عن منکر إلا و أنت مقلع عنه فإن الواعظ الذی لیس بزکی لا ینجع ( ا:«ینفع». ) وعظه و لا یؤثر نهیه.
و قد سبق الکلام فی کلا المعنیین
(و قال علیهالسلام: احصد الشر) بدرو و قطع کن بدی را (من صدر غیرک) از سینه غیر خودت (بقلعه من صدرک) به کندن آن از سینه خودت زیرا که نیت شر تو از برای غیر ظاهر میشود امارات او در فلوات قول و صفحات وجه، و این مبدا تغیر غیر است و اضمار تحصیل آن. پس عدم این به عدم آن باشد.
به درو و قطع کن بدی را از سینه غیر خود به کندن آن از سینه خود. آری به حکم آن که (الشر یهدی الی الشر) هر که برای کسی بدی اندیشد برای او نیز اندیشند، و هر سینه که کینه مردم در دل گیرد کینه او در سینهها منزل گیرد.
و قال علیهالسلام: «احصد الشر من صدر غیرک بقلعه من صدرک.» یعنی و گفت علیهالسلام که درو کن ارادهی شر و بدی را از دل غیر تو به کندن ارادهی شر از دل تو.
اللغه: (الحصاد) بالفتح و الکسر قطع الزرع، و حصدت الزرع و غیره من باب ضرب و قتل فهو محصود و حصید- مجمعالبحرین. المعنی: قال الشارح المعتزلی: هذا یفسر علی وجهین: 1- انه یرید: لا تضمر لاخیک سوءا، فانک لا تضمر ذلک الا یضمر لک سوءا لان القلوب یشعر بعضها ببعض، فاذا صفوت لواحد صفا لک. 2- ان یرید: لا تعظ الناس و لا تنههم عن منکر الا و انت مقلع عنه، و قد سبق الکلام فی کلا المعنیین. اقول: بین القلوب روابط من ناحیه الشعور الباطنی اللاواعی فتکسب المحبه و العداوه من حیث لا یلتفت الیه صاحبه. الترجمه: فرمود: بدنهادی را از سینهی دیگران، بوسیلهی ریشه کنی آن از سینهی خودت درو کن.
نهاد بد از سینه دیگران***درو کن به تطهیر سینه از آن
(الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) اقول: قال ابن ابیالحدید هذا یفسر علی وجهین: احدهما یعنی (لا تضمر لاخیک سوءا فانک الا تضمر ذاک لا یضمر هو لک سوءالان القلوب یشعر بعضها ببعض) و الثانی یعنی (لا تعظ الناس و لا تنههم عن منکر الا و انت مقلع عنه فان الواعظ الذی لیس یزکی لا ینجع وعظه و لا یوثر نهیه). قلت: المعنی الثانی الذی قاله بمراحل عن المقام، و اما الاول و ان کان قریبا الا انه قاصر عن اداء المراد، فمجرد عدم اضمار الشر لغیرک لا یکفی فی قلعه من صدر غیرک اذا کان مضمرالشر لک، بل باظهار آثاره له. و مما یناسبه ما فی (الاغانی): حضر حماد عجرد و مطیع بن ایاس مجلس محمد بن خالد امیر الکوفه، فتمازحا فقال حماد: یا مطیع یا مطیع انت انسان رفیع و عن الخیر بطیء و الی الشر سریع فقال مطیع: ان حمادا لئیم الاصل عدیم لا تری الدهرالا بهن العیر یهیم فقال حماد: و یلک اترمینی بدائک و الله لو لا کراهتی لتمادی الشر و لجاج الهجاء لقلت لک قولا یبقی و لکن لا افسد مودتک و لا اکافئک الا بالمدیح. فقال: کل شیء لی فداء لمطیع بن ایاس (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) رجل مستملح فی لین و شماس عدل روحی بین جنبی و عینی براسی غرس الله له فی کبدی احلی غراس
هل ترید ان یعاملک الناس بالحسنی، و لا یضمروا لک ما تکره؟ فالامر سهل و بسیط، ان شئت و احببت: دع الحقد و الضغینه، و العجب و التعاظم، و سوء الظن و الغیبه، و اضمر الخیر للجمیع دون استثناء، فانهم یعاملونک بالمثل کما قال الشاعر: (و کما ترانی یا جمیل اراک). و هذا صحیح بلا ریب فی حق بنی آدم الا اهل الحسد و المنافسه، فالنعمه علی خلق الله تسل قلوبهم، و فضیله الفاضل تعمی عیونهم.. و یستحیل ان یکفوا عنه الا بموته او سلب النعمه عنه!.
امام علیهالسلام (درباره بدخواه نبودن) فرموده است: درو کن (دورساز) بدی (کینه) را از سینه دیگری با کندن (دور ساختن) آن از سینه خود (چون هر کس برای دیگران بد اندیشد برای او بد اندیشند، و هر که کینه دیگران در دل گیرد کینه او در دل گیرند).
کسانی هستند که کینه دیگران رادر دل میگیرند و به فکر ایجاد ناراحتی برای آنان میباشند، این گونه افراد برای اصلاح دشمنان خویش باید کینه آنان را از دل بیرون آورند و بدین طریق اصلاحشان نمایند. افرادی هستند که امر به معروف و نهی از منکر میکنند ولی خودشان به گفته خویش عمل نمیکنند، در نتیجه، حرف آنان اثر نمیکند. امام علی (علیه السلام) میفرماید برای اصلاح جامعه اول خود را اصلاح کن، دیگران با دیدن کارهای صحیح شما به راه راست هدایت میگردند. امام (علیه السلام) سینه انسان را به کشتزار تشبیه کرده است. همانطوری که زمین با دانههای گوناگون سرسبز میشود، دشمنی و دوستی هم از اعمال کوچک آغاز میگردد و به تدریج افزایش مییابد. کسانی که در فکر اصلاح خویش هستند باید در ریزههای اعمال خود هم دقت کنند، بلکه نیتهای خویش را هم کنترل نمایند که خدا از نیتها هم آگاه است، اشارههای چشم و خلجانهای سینهها را میداند.
و قال علیهالسلام: (احصد الشر) ای اقلعه (من صدر غیرک) ای الحسد و الغل و العداوه، و ما اشبه، الکامنه فی صدر عدوک، اقلعها (بقلعه من صدرک) فاذا نظف قلبک عنه، نظف قلبه عنک.
اللغه: الحصاد: بالفتح و الکسر قطع الزرع و هو یکون من علی وجه الارض. القلع: انتزاع الشیء من اصله. الشرح: اذا اردت ان تقتل الشر المتمثل بالحقد و الحسد و الغل و الضغینه و غیرها من قلوب الناس فابدا بقتلها من نفسک اولا فان استطعت القضاء علیها و اجتثاث جذورها من نفسک فانت علی القضاء علیها من نفوس الاخرین اقوی و اقدر. و قال بعضهم: ان معنی الکلمه: لا تضمر لاخیک سوا فانک لا تضمر ذلک الا یضمر لک ذلک لان القلوب یشعر بعضها ببعض فاذا صفوت لواحد صفا لک.
«با ریشه کن کردن بدی از سینه خود آن را از سینه غیر خود درو کن.»
این سخن را دو گونه می توان تفسیر کرد، یکی آنکه برای برادرت اندیشه بد نهان نداشته باش که اگر تو در اندیشه خود چنان باشی او هم نسبت به تو همان گونه خواهد بود که دلها از یکدیگر آگاهند و هر گاه برای کسی با صفا باشی، او هم برای تو با صفا می شود.
دیگر آنکه مقصود آن باشد که مردم را پند و اندرز مده و ایشان را نهی از منکر مکن مگر اینکه خود از آن عیب و گناه بر کنار باشی، زیرا اندرز دهنده ای که خود پاکیزه نیست، اندرز و نهی او اثری ندارد. در مباحث گذشته در این باره سخن گفته شد.
و قال علیهالسلام
اُحْصُدِ الشَّرَّ مِنْ صَدْرِ غَیرِکَ بِقَلْعِهِ مِنْ صَدْرِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
کینه و بدخواهی دیگران را از سینه خود درو کن تا بدخواهی به تو
از سینه دیگران ریشه کن شود. ( . سند گفتار حکیمانه: همانگونه که در اسناد گفتار حکیمانه پیش گفتیم نویسنده کتاب سراج الملوک؛طرطوشی این گفتار حکیمانه را به ضمیمه گفتار قبلی با تفاوت و اضافاتی در کتاب خود آورده که به خوبی نشان می دهد از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه گرفته است.مرحوم ورام و آمُدی آن را در کتابهای خود نیز آوردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج4،ص 146).)
راه زدودن کینهها
امام علیه السلام در این کلام نورانی راه پاک کردن سینه های مردم را از نیات سوء درباره یکدیگر،نشان میدهد و میفرماید:«کینه و بدخواهی دیگران را از سینه خود درو کن تا بدخواهی به تو از سینه دیگران ریشهکن شود»؛ (احْصُدِ الشَّرَّ مِنْ صَدْرِ غَیرِکَ بِقَلْعِهِ مِنْ صَدْرِکَ) .
بسیار میشود که افراد به دلیل سوء ظن یا حسادت یا اصطکاک منافع،نیات سوئی درباره انسان در دل میپرورانند،چگونه میتوان آنها را از میان برداشت؟ امام میفرماید:از خود شروع کن،ابتدا به قلب خویش مراجعه کن ببین آیا نیت سوئی درباره دیگران داری یا نه؟ اگر داری آن را از سینهات پاک کن چیزی نمیگذرد که خواهی دید سینه دیگران نیز از نیات سوء درباره تو پاک شده است.
این مطلب دو دلیل دارد:نخست اینکه هرگاه انسان نیات بدی درباره دیگران داشته باشد خواه ناخواه در چهره یا سخنان و افعالش نمایان میشود و همین امر سبب میگردد دیگران در برابر او موضعی مشابه بگیرند؛اما هرگاه سخنان و چهره و اعمال کسی را از هرگونه بدخواهی پاک دیدند و آثار محبت و خیرخواهی در رفتار و گفتارشان نمایان گشت آنها نیز موضع مشابه خواهند گرفت،بنابراین برای زدودن کینهها از سینهها و بدخواهیها و نیات سوء دیگران باید از خودمان شروع کرد و این یکی از اصول مهم روانشناسی است که تا از خود شروع نکنی نباید انتظاری از دیگران داشته باشی.
دیگر اینکه رابطه مرموز خاصی در میان دلها برقرار است و ضرب المثل معروف«دل به دل راه دارد»یک واقعیت است.گویی دلها در پنهانی با هم سخن میگویند و رابطه برقرار میسازند هنگامی که قلب کسی مملو از بدخواهی به دیگران گردد این پیام به قلب آنها منتقل میشود و آنها مقابله به مثل میکنند.
این گفتار حکیمانه در واقع چهره دیگری از گفتار پیش از آن است و هر کدام برای زدودن آثار سوء از نیات و رفتار و گفتار دیگران تأثیر خاص خود را دارند.
به همین دلیل در روایتی که از طرطوشی در کتاب سراج الملوک نقل کردیم هر دو با هم آمده است.
شایان توجه اینکه واژه«شر»مفهوم وسیعی دارد که هر نیت سوء و کینه و عداوتی را فرا میگیرد.در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید تفسیر دیگری نیز برای این کلام حکمت آمیز ذکر شده است و آن اینکه منظور امام علیه السلام این است که مردم را به کار نیکی موعظه نکن و از کار بدی نهی منما مگر اینکه قبلاً خودت آن کار نیک را انجام داده باشی و آن منکر را ترک کرده باشی،زیرا اندرزدهنده ناپاک سخنانش در دلها اثر نمیکند. (.شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 18،ص 411. )
البته این سخن یک واقعیت است؛اما موافق منظور امام علیه السلام از گفتار حکیمانه بالا نیست،زیرا تعبیر به«صدر»در دو جای این کلام حکمتآمیز نشان میدهد که منظور،نیات سوء و کینههای درونی است نه افعال بیرونی.
این معنی نه تنها در رابطه انسانها با یکدیگر،بلکه از یک نظر در رابطه انسان با خدا نیز صادق است،چنانکه در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ أرادَ أنْ یَعْرِفَ کَیْفَ مَنْزِلَتُهُ عِنْدَ اللّهِ فَلْیَعْرِفْ کَیْفَ مَنْزِلَةُ اللّهِ عِنْدَهُ فَإِنَّ اللّهَ یُنَزِّلُ الْعَبْدَ مِثْلَ ما یُنَزِّلُ الْعَبْدُ اللّهَ مِنْ نَفْسِهِ ؛هر کس می خواهد بداند چه مقام و منزلتی نزد خدا دارد به منزلت خداوند نزد خود بنگرد،زیرا خدا منزلت بنده را همانگونه قرار میدهد که بنده منزلت خدا را در دل و جان خود قرار داده است».(.بحارالانوار،ج 71،ص 156،ح 74. ) در حدیث جالبی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که مردی خدمت آن حضرت عرض کرد:
شخصی به من میگوید من تو را دوست دارم چگونه بدانم که او راست میگوید و واقعاً مرا دوست میدارد؟ امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
«امْتَحِنْ قَلْبَکَ فَإنْ کُنْتَ تَوَدُّهُ فَإنَّهُ یَوَدُّکَ ؛قلب خود را بیازمای اگر تو او را دوست میداری او هم تو را دوست میدارد».(قلوب با یکدیگر راه دارند). ( .اصول کافی،ج 2،ص 652،ح 2.)
این سخن را با حدیث دیگری از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام درباره امام و پیروانش پایان می دهیم:یکی از یاران آن حضرت به نام«ابن جهم»عرضه داشت:فدایت شوم میخواهم بدانم من نزد تو چگونهام؟ امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
«أُنْظُرْ کَیْفَ أَنَا عِنْدَکَ ؛نگاه کن ببین من در نزد تو چگونهام». ( .میزان الحکمه،ح 3149. )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Remove evil from the chest of others by eradicating it from your own.
وَ قَالَ علیه السلام اللّجَاجَةُ تَسُلّ الرأّیَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: لجاجت تدبیر را سست میکند .
ستیز، تدبیر را باطل کند.
ستیزه میبرد اندیشه خوب را
و فرمود (علیه السلام): لجاجت و ستیز، تدبیر را دور می کند.
و آن حضرت فرمود:لجاجت تدبیر صواب را از باطن بیرون میبرد .
شروح:
تسل: میگیرد و از بین میبرد، (لجاجت فکر و اندیشه را از انسان میگیرد). توضیح آن که انسان گاهی در پی چیزی است، و اندیشهی درست، عبارت از ژرفنگری و پایداری در آن کار است. بنابراین طبع آدمی او را وادار بر لجاجت در کار میکند تا آنجا که همین لجاجت باعث از بین رفتن همان اندیشه درست میشود. عبارت سل (از بین بردن) را برای فکر استعاره آورده است و نسبت آن به لجاجت از باب مجاز، به این لحاظ است که لجاجت به از بین رفتن فکر کمک میکند و گویا آن را گرفته و محو میسازد.
وَ قَالَ علیه السلام اللَّجَاجَةُ تَسُلُّ الرَّأْیَ .
هذا مشتق من قوله ع
لا رأی لمن لا یطاع.
و ذلک لأن عدم الطاعة هو اللجاجة و هو خلق یترکب من خلقین أحدهما الکبر و الآخر الجهل بعواقب الأمور و أکثر ما یعتری الولاة لما یأخذهم من العزة بالإثم.
و من کلام بعض الحکماء إذا اضطررت إلی مصاحبة السلطان فابدأ بالفحص عن معتاد طبعه و مألوف خلقه ثم استحدث لنفسک طبعا ففرغه فی قالب إرادته و خلقا ترکبه مع موضع وفاقه حتی تسلم معه و إن رأیته یهوی فنا من فنون المحبوبات فأظهر هواک لضد ذلک الفن لیبعد عنک إرهابه بل و یکثر سکونه إلیک و إذا بدا لک منه فعل ذمیم فإیاک أن تبدأه فیه بقول ما لم یستبذل فیه نصحک و یستدعی رأیک و إن استدعی ذاک فلیکن ما تفاوضه فیه بالرفق و الاستعطاف لا بالخشونة و الاستنکاف فیحمله اللجاج المرکب فی طبع الولاة علی ارتکابه فکل وال لجوج و إن علم ما یتعقبه لجاجه من الضرر و أن اجتنابه هو الحسن
(و قال علیهالسلام: اللجاجه تسل الرای) ستیزه، فرامیگیرد و میبرد اندیشه خوب را. زیرا که انسان گاه هست که لجاج میکند در طلب شیء با آنکه رای اصلح در طلب شیء، تانی است. پس لجاج فوت کننده رای اصلح است و مفوت مطلوب است غالبا.
(سل بالتشدید) کشیدن و بیرون آوردن به نرمی. یعنی لج شدن و سخت روئی نمودن میکشد رای و تدبیر را از ضمیر، و میپوشد طریق صواب را بر بصیر.
و قال علیهالسلام: «اللجاجه تسل الرای.» یعنی و گفت علیهالسلام که لجاجت کردن در امری باطل میکند رای و تدبیر را.
اللغه: (سل) سلا الشیء من الشیء: انتزعه و اخرجه برفق- المنجد المعنی: اللجابه هی الاصرار علی الانکار و التمرد تجاه امر او نهی او اقتراح اصلاح نزاع و رفع خلاف، کلجاجه الطفل تجاه امر الوالدین، او الرعیه المتمرد علی الحاکم او احد المتداعیین تجاه طرح الاصلاح فی المحاکم، و هی تذهب بالرای الناجح من الامر و المقترح، لانه لا یراه اهلا للاحسان، و حسن التربیه علی اثر لجاجه، او تسل رای اللجوج نفسه فلا یرجع الی الصواب و اتخاذ الرای المثاب و کلام الشراح غیر واضح فی هذا المقام، و لعل المراد ان اللجاجه تخرج رای الامر و القاضی علی ضرر اللجوج المتمرد. الترجمه: فرمود: لجبازی رای را از نیام میکشد.
لجاجت کشد تیغ رای از نیام***برآرد دمار لجوجان خام
(تسل) بضم التاء- من السل. و عنه (علیه السلام): من استطاع ان یمنع نفسه من اربعه اشیاء فهو خلیق بان لا ینزل به مکروه ابدا. قیل: و ما هن؟ قال: العجله، و التوانی، و اللجاج، و العجب. و فی (المروج): قال معاویه: قبح الله اللجاج انه لعقور، ما رکبته قط الا خذلت. و فی (انساب البلاذری) کان ابن الزبیر رجلا اذا عرض له الرای امضاه (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) من غیر رویه و لا مشاوره، فکتب الی عبدالله بن مطیع فی نفی بنیامیه عن المدینه الی الشام و مروان یومئذ شیخهم و ابنه عبدالملک ناسکهم و من یصدرون عن رایه، و کان بعبدالملک جدری ظهر به، فاشخصهم ابن مطیع، فحمل مروان ابنه عبدالملک علی جمل و شده علیه شدا، فدخلهم من اخراجهم من المدینه امر عظیم، فاجتمع وجوه قریش الی ابن الزبیر فقالوا: انما بعثت افاعی لا یبل سلیمها، امثل مروان و بنیامیه یشخصون الی الشام. فوجه ابن الزبیر رسولا الی ابن مطیع بکتاب یامره فیه باقرار بنیامیه بالمدینه و ترک اشخاصهم، فاتبعهم حتی و افاهم بادانی ارض الشام، فعرض علیهم الانصراف فابوا، و قال عبدالملک- و قد نقه من مرضه- للرسول: قل لابی خبیب: انا نقول (لا حول و لا قوه الا بالله) یصنع الله لنا.
المراد باللجاجه هنا العناد و الاصرار، و لیس من شک ان العناد یعمی و یصم، و ان تداول الاراء یفتح باب الرشاد.
… اللجاجه تسل الرای: اللجاجه شده الخصام تعصبا لا للحق و هی تسل الرای ای تذهب به و تنزعه
امام علیهالسلام (در نکوهش ستیزگی) فرموده است: ستیزگی اندیشه (شایسته) را دور میسازد (شخص را از راه راست باز میدارد و سود اندیشه را از دست میدهد).
کسانی در زندگی پیروز میگردند و به اهداف عالی دست مییابند که در کارها دقیق، فکور، بردبار، آیندهنگر و متواضع باشند. کسانی که خودخواه، متکبر، عجول، بیبند و بار، مضطرف و لجوج هستند دوستان صمیمی را از دست میدهند و در نتیجه، فکر، اندیشه و دقت را از دست میدهند و در کارها پیروز نخواهند بود. لجاجت در میان ریاستمداران بیشتر یافت میشود و همین صفت ناپسند است که آنان را سقوط میدهد، مردان الهی هم که برای ارشاد آنان به پا خاستهاند، پند و اندرز را پیشه خویش ساختهاند. آنگاه که حضرت صالح از پند و اندرز نتیجهای نگرفت از مردم کنارهگیری کرد و گفت: (من ماموریت خود را انجام دادم و به شما اندرز دادم ولی شما (در اثر لجاجت) اندرز گویان را دوست ندارید).
و قال علیهالسلام: (اللجاجه تسل) من سل بمعنی (نزع) (الرای) فان اللجوج یذهب بهباء رایه، فلا یتخذون رایه.
اللغه: اللجاجه: شده الخصام تعصبا لا للحق. سل الشیء: انتزعه و اخرجه برفق. الشرح: اللجاجه تعنی الاصرار علی الانکار و التمرد فی وجه القضایا المطروحه بحیث یفقد اللجوج الصبر و التروی و بذلک یوثر علی رایه و وعیه و لا یعود یسمع کلمه الحق او ینصاع الی العقل او یستمع الی المحاور فیبقی فی اطار نفسه ینغلق علیها و یفقد صحه الرای و سلامته الذی یمکن ان یحصل علیه بالحوار و النقاش …
«ستیزگری تدبیر را از میان می برد.»
این کلمه مشتق از سخن دیگر آن حضرت است که فرموده است: «برای کسی که فرمان برده نشود، اندیشه و تدبیری نیست»، زیرا نافرمانی همان ستیز است و انگیزه ستیز دو چیز است یکی کبر و دیگری جهل به انجام دادن و فرجام کارها و همین موضوع بیش از هر چیز والیان را فرو می گیرد و مایه گناه ایشان می گردد.
از سخنان یکی از حکیمان است که گفته است: اگر ناچار به همنشینی با پادشاه - هر قدرتمندی- شدی، نخست از سرشت و خوی او پرس و جو کن و برای خود خوی و سرشتی فراهم ساز که در قالب ارادت و موافق با خوی او باشد تا به سلامت مانی. اگر دیدی او به هنری از هنرها عشق می ورزد، میل خود را چنان آشکار کن که بیم و ترس او را از تو دور کند و مایه فزونی آرامش او به تو شود، و هر گاه از او کار ناستوده ای برای تو آشکار شد، بر حذر باش که مبادا تو سخنی را آغاز کنی مگر آنکه او نظر و خیر خواهی تو را در آن باره بخواهد و اگر خواهان رأی و اندیشه تو شد آنچه می گویی همراه مدارا و مهربانی باشد نه با درشتی و سرپیچی که در این صورت ستیزی که در سرشت والیان سرشته شده است او را به لجاج وا می دارد و هر حاکمی لجوج است، هر چند زیان لجبازی خود را بداند و به هر حال پرهیز از این کار بهتر و پسندیده تر است.
و قال علیهالسلام
اللَّجَاجَةُ تَسُلُّ الرَّأْی.
امام علیه السلام فرمود:
لجاجت،فکر و رأی انسان را از میان میبرد. ( . سند کلام حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر این کلام حکیمانه را از پارهای از کسانی که بعد از سید رضی میزیستهاند آورده ولی از آنجا که اختلاف روشنی در تعبیر است استفاده میشود که آنها منابع دیگری غیر از نهجالبلاغه در اختیار داشتهاند از جمله آمدی در غرر الحکم آن را به این صورت نقل کرده: «اللِّجاجُ یُفْسِدُ الرَّأیَ» (غرر الحکم،ح 853) و کراجکی در کنز الفوائد به این صورت آورده است: «اللِّجاجَةُ تَسْلُبُ الرَّأیَ» .(کنزالفوائد،ج 1،ص 367).)
نتیجه لجاجت
امام علیه السلام در این گفتار به یکی از مهمترین آثار سوء لجاجت اشاره کرده، میفرماید:«لجاجت،فکر و رأی انسان را از میان میبرد»؛ (اللَّجَاجَةُ تَسُلُّ الرَّأْی) .
«تسل» از ریشه«سلّ»بر وزن«حلّ»در اصل به معنای بیرون کشیدن شمشیر از غلاف با نرمش و یا خارج کردن هر چیزی به مدارا و نرمی است.به فرزند هم به همین مناسبت سلیل میگویند،چون از وجود دیگری خارج شده است.گاهی این واژه را به نابود کردن تفسیر کردهاند،زیرا چیزی را که از محلی بیرون بکشند آن محل خالی میماند و به اشخاصی که مخفیانه و به اصطلاح به طور قاچاقی از جایی میگریزند و یا به جایی وارد میشوند«متسلّلون»گفته میشود.
بههرحال منظور امام علیه السلام از این کلام نورانی بازداشتن لجوجان از لجاجت است،زیرا لجاجت به انسان اجازه درست اندیشیدن و فکر صحیح را نمیدهد و غالباً لجوجان به راه خطا میروند و منافع و موقعیتهای خود را از دست میدهند،چرا که تصمیمگیریهای آنها نابجا و ناصواب است.
بعضی از شارحان در تفسیر این کلام حکیمانه احتمال دیگری نیز دادهاند و گفتهاند منظور آن است که هرگاه رئیس و مدیر و بزرگتر ببیند افراد زیردست لجاجت به خرج میدهند از اصلاح آنها صرف نظر میکند و حمایت خود را از آنها بر میگیرد و آنان را به حال خود وا میگذارد که سبب خسارتی عظیم برای آنان میشود.
ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد،زیرا منظور این است در همانجا که لجاجت است این اثر منفی وجود دارد،به علاوه افراد لجوج کمتر حاضرند به مشورت تن بدهند.آنها روی افکار خود پافشاری میکنند و محروم بودنشان از مشورت ضربه دیگری نیز بر آنان وارد میسازد،هر چند جمع میان دو تفسیر در یک عبارت مانعی ندارد و استعمال لفظ در بیش از یک معنا به اعتقاد ما جایز است.
مفاسد لجاجت به قدری زیاد است که گاهی سرچشمه بروز جنگهای خونین میشود همانگونه که در حدیثی از امام امیرمؤمنان آمده است:
«إیّاکَ وَ مَذْمُومَ اللَّجاجِ فَإنَّهُ یُثِیرُ الْحُرُوبُ ؛از خصلت نکوهیده لجاج بپرهیز که آتش جنگها را شعلهور میسازد». ( .غررالحکم،ح 10657.)
لجاجت گاه سبب از هم پاشیدن خانوادهها،به هم خوردن دوستیهای پرسابقه،ایجاد اختلاف در میان شرکا و به هم خوردن وحدت صفوف میشود و اگر لجاجت در مدیران جامعه پیدا شود آثار سوء آن بسیار گستردهتر است.
به همین دلیل در احادیث فراوانی که از رسول خدا و ائمه هدی علیهم السلام به ما رسیده لجاجت سخت نکوهش شده است؛از جمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الْخَیْرُ عادَةٌ وَ الشَّرُّ لَجاجَةٌ ؛خوبی سبب میشود که انسان به کار خیر عادت کند و انجام کارهای بد ناشی از لجاجت است».
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان میخوانیم:
«اللَّجاجُ بَذْرُ الشَّرِّ ؛لجاجت بذر بدیهاست». (.همان،ح 10637.)
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
«اللَّجاجُ أکْثَرُ الْأشْیاءَ مَضَرَّةً فی الْعاجِلِ وَ الْآجِلِ ؛لجاجت زیانبارترین اشیا در دنیا و آخرت است». ( .همان،ح 10640.)
در حدیث دیگری لجاجت به مرکب چموشی تشبیه شده که انسان بر آن سوار میشود؛امام امیرمؤمنان میفرماید:
«لا مَرْکَبَ أجْمَحْ مِنَ اللَّجاجِ ؛هیچ مرکبی سرکشتر و چموشتر از مرکب لجاجت نیست». ( .غررالحکم،ح 10643. )
این احادیث را با حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم که فرمود:
«إیّاکَ وَ اللَّجاجَةِ فَإنَّ أوَّلَها جَهْلٌ وَ آخِرَها نَدامَةٌ ؛از لجاجت بپرهیز که آغازش نادانی و سرانجامش پشیمانی است». ( .بحارالانوار،ج 74،ص 68.)
لجاجت و ریشهها و پیامدهای آن
لجاجت در اصل به معنای پافشاری،سرسختی و اصرار بر یک سخن یا یک کار است و معمولاً در امور باطل به کار میرود؛ولی بهطور نادر در اموری که جنبه مثبت دارد نیز این واژه به کار رفته است،مانند حدیث معروف یا برگرفته از حدیث معروف
«من قَرَعَ وَلَجَّ وَلَج ؛کسی که دری را بکوبد و اصرار ورزد و ایستادگی کند سرانجام در باز میشود و وارد خواهد شد».
قرآن مجید نیز این واژه را در مورد طغیان به کار برده میفرماید: «لَلَجُّوا فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ» ؛آنها در طغیانشان لجاجت میورزند و در این وادی سرگردان میمانند». ( .مؤمن،آیه 75. )
از جمله شواهدی که دلالت میکند لجاجت معمولاً بار منفی دارد حدیث امام صادق علیه السلام است که میفرماید:
«سِتَّةٌ لاتَکُونُ فِی الْمُؤْمِنِ الْعُسْرُ وَالنَّکَدُ وَاللَّجاجَةُ وَالْکَذِبُ وَالْحَسَدُ وَالْبَغْیُ ؛شش چیز است که در مؤمن وجود ندارد:ناتوانی و بخل و لجاجت و دروغ و حسد و ظلم و ستم بر دیگران». ( .بحار الانوار،ج 69،ص 209. )
سرچشمه لجاجت امور زیادی میتواند باشد؛از جمله حب ذات افراطی که سبب پافشاری بر رأی و عقیده خود میشود و خود بزرگبینی که سبب میشود نظر خود را از همه برتر ببیند و بخل و حسادت که او را از پذیرش نظر دیگران باز میدارد و جهل و نادانی که به انسان اجازه نمیدهد تمام جوانب مطلب را ببیند و تعصب شدید که سبب پافشاری بر امور باطلی میشود که مورد تعصب اوست و دفاع بی دلیل از قوم و قبیله و خانواده و بستگان که سبب میشود بر اعتقادات آنها پافشاری کند و اموری از این قبیل.
یکی دیگر از عوامل اصلی لجاجت عدم شجاعت در بازگشت از نظرات باطل و پذیرفتن نظرات صحیح است؛شجاعتی که متأسفانه در بسیاری از افراد وجود ندارد و همین امر گاه سبب میشود عمری در مسیر باطل بمانند و به پرتگاهها کشیده شوند.تاریخ صحنههای زیادی از بدبختیهایی که باعث آن افراد لجوج بودند به خاطر دارد.
قرآن مجید در سوره«ملک»بعد از آنکه آیات روشنی را از خداوند ذکر میکند به انحراف کافران اشاره کرده میفرماید: «بَلْ لَجُّوا فِی عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ» ؛آنها در سرکشی و فرار از حقیقت لجاجت میورزند». ( .ملک،آیه 21.)
در سوره«نوح»درباره خودپرستان زمانش میخوانیم:آنها بهقدری لجوج بودند که برای نشنیدن کلام نوح انگشتها را در گوش میگذاردند و جامه به خود میپیچیدند تا سخنان بیدارگر نوح را نشنوند. «وَ إِنِّی کُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فِی آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِیابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَکْبَرُوا اسْتِکْباراً».(نوح، آیه 7)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Fanatically insisting on disagreeing poisons one's opinion.”
وَ قَالَ علیه السلام الطّمَعُ رِقّ مُؤَبّدٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: طمع ورزی، بردگی همیشگی است .
آزمند بودن، جاودان بندگی نمودن است.
طمع بند کیست پاینده
و فرمود (علیه السلام): طمعکاری، بردگی همیشگی است.
و آن حضرت فرمود:طمع بندگی دائمی است .
شروح:
(طمع باعث بندگی همیشگی است.) کلمه رق را از آن جهت برای طمع استعاره آورده است که لازمهی طمع، تسلیم شدن در برابر آن چیزی است که به آن طمع بسته و فروتنی در برابر آن است، مانند بردگی، و هم به دلیل دوام تسلیم شدن به سبب طمع است، زیرا شخص طمعکار تا وقتی که از کسی چشم طمع دارد، همواره تسلیم اوست، و در این جهت مثل کسی است که همیشه بردهی دیگری است.
وَ قَالَ علیه السلام الطَّمَعُ رِقٌّ مُؤَبَّدٌ .
هذا المعنی مطروق جدا و قد سبق لنا فیه قول شاف.
و قال الشاعر تعفف و عش حرا و لا تک طامعا فما قطع الأعناق إلا المطامع.
و فی المثل أطمع من أشعب رأی سلالا یصنع سلة فقال له أوسعها قال ما لک و ذاک قال لعل صاحبها یهدی لی فیها شیئا.
و مر بمکتب و غلام یقرأ علی الأستاذ إن أبی یدعوک فقال قم بین یدی حفظک الله و حفظ أباک فقال إنما کنت أقرأ وردی فقال أنکرت أن تفلح أو یفلح أبوک.
و قیل لم یکن أطمع من أشعب إلا کلبه رأی صورة القمر فی البئر فظنه رغیفا فألقی نفسه فی البئر یطلبه فمات
(و قال علیهالسلام: الطمع رق موبد) طمع بندگی است پاینده زیرا که طمع مستلزم تعبد و اطاعت است مر کسی را که مطموعفیه است مادام که طمع باقی باشد، پس طامع دائمالعبودیت باشد مر مطموعفیه را مادام که بر صفت طامع باشد، و لازم این رقیت است.
طمع بندگی همیشگی است. آری طامع همیشه بنده است هرگز از قید آزاد نگردد تا غل طمع از گردن نیفکند.
و قال علیهالسلام: «الطمع رق موبد.» یعنی و گفت علیهالسلام که طمع کردن از کسی بندگی همیشه است.
المعنی: (الرق) من لا یملک رزقه و لا یعتده علی نفسه فی معاشه و ینظر فی اموره الی مولاه، و من تمکن الطمع الی الغیر فی قلبه و یرید ان یعیش من ید غیره کالسائل بالکف فیصیر کرق لا رجاء فی حریته و فی حیاه سعیده له یملک امره بنفسه. الترجمه: طمع ورزیدن، خود باختن ابدی است
به خود باش و روزی بخواه از خدا***که طماع چون بندهای بینوا
اقول: قال ابن ابیالحدید قال الشاعر: تعفف و عش حرا و لا تک طامعا فما قطع الاعناق الا المطامع و قالوا: العبد حر اذا قنع، و الحر عبد اذا طمع
الطمع من امهات الرذائل، و عله العلل للفساد و الضلال فی طول الارض و عرضها.. فهو یخرج الانسان عن انسانیه، و یقوده الی الذل و الهوان و العبودیه للجبابره الطغاه، و الکذب و الخیانه، و الظلم و البغی.. الی الف رذیله و رذیله.. و قد بلینا نحن بقاده لو خیر الواحد منهم بین التضحیه بمنصبه من اجل البلاد و العباد و بین کرسی الحکم- لما اختار علیها شیئا.
امام علیهالسلام (در نکوهش آز) فرموده است: طمع بندگی همیشگی است (آزمند همیشه بنده و گرفتار است و تا از طمع چشم نپوشد آزاد نگشته رهائی نیابد).
آزاد مرد کسی است که چشمش به منافع دیگران نباشد و بتواند زندگی خویش را شخصا تامین کند. شاعر عرب میگوید: تعفف و عش حرا و لا تک طامعا فما قطع الاعناق الا المطامع عفت داشته باش و طمعکار نباش تا زندگیای آزادی داشته باشی زیرا طمعها گردنها را قطع کرده است. یکی از مثالهای عرب این مثال است: (اطمع من اشعب): اشعب آنقدر طمعکار بود که روزی در کنار زنبیل بافی نشسته بود به او گفت: بزرگتر بساز! زنبیلباف گفت چرا؟. اشعب گفت: شاید صاحبش در آن برای من هدیهای بیاورد. تازه سگ اشعب از او طمعکارتر بود، زیرا شبی عکس ماه را در چاه دید فکر کرد نان است خود را به چاه انداخت که نان را بیابد اما غرق شد. طمع پسندیده فقط نسبت به رحمت خداست و چنین طمعی از اوصاف نیکان.
و قال علیهالسلام: (الطمع رق) ای عبودیه (موبد) ای دائمی ابدی، اذ الطامع یتبع من یطمع فیه، فهو کالعبد له.
اللغه: الرق: العبودیه. الموبد: من الابد و هو الدهر. الشرح: الذی یعیش الطمع و ینظر باستمرار الی ما فی ایدی الناس یترقب منهم دائما امداده و اعطاوه، هذا الانسان یعیش الذل و الهوان و یقبل الاستعباد و الاستبداد فهو عبد موبد لا ینفک عن العبودیه لطمعه و لمن یطمع به و لما یطمع فیه … و هذه دعوه الی التخلی عن الطمع و الاکتفاء بما قسم له الرحمن و ما کسبته یداه …
«آزمندی، بندگی کردن همیشگی است.»
به راستی معنی شگفت انگیزی است و در این باره قبلا به کفایت سخن گفته ایم. شاعری چنین سروده است: «پارسا باش و آزاده زندگی کن و آزمند مباش که چیزی جز آزمندیها گردنها را نمی برد.»
و در مثل آمده است که فلان از اشعب هم آزمندتر است، چنان بود که اشعب سبد بافی را دید که سبد می بافد، گفت: بزرگتر و گشادتر بباف. سبد باف گفت: تو را با این چه کار است؟ گفت: شاید کسی که آن را می خرد، بخواهد در آن چیزی به من هدیه دهد.
اشعب از کنار مکتب خانه ای می گذشت، پسرکی این آیه را پیش استاد خود می خواند که «انّ ابی یدعوک...» «همانا پدرم تو را فرا می خواند.»، اشعب گفت: برخیز برویم، خدا خودت و پدرت را حفظ فرماید. پسرک گفت: من درسم را پس می دهم و می خوانم. اشعب گفت: نخواستی که خودت و پدرت سعادتمند باشید.
و گفته شده است: آزمندتر از اشعب، سگ او بوده است که عکس ماه را در ته چاه پر آبی دید، پنداشت گرده نانی است، خود را در چاه افکند که آن را به چنگ آرد، خفه شد.
و قال علیهالسلام
اَلطَّمَعُ رِقٌّ مُؤَبَّدٌ.
امام علیه السلام فرمود:
طمع بردگی جاویدان است. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر نهجالبلاغه کلام حکمتآمیز بالا را به این شکل آورده است: «الطَّمَعُ رِقٌّ مُخَلَّد» و ظاهرش دلیل بر این است که از منبع دیگری این سخن را دریافت داشته است.زمخشری گرچه عین این جمله را که در نهجالبلاغه در کتاب خود ربیعالابرار آورده و بعد از مرحوم سید رضی میزیسته است ولی بررسی کتب زمخشری مخصوصاً کتاب ربیع الابرار به انسان اطمینان میدهد که او هیچگاه از نهج البلاغه استفاده نمیکرده (یا در دسترس او قرار نداشته است)،زیرا روایات وی غالباً با آنچه مرحوم سید رضی آورده متفاوت است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 146). )
بردگی جاویدان!
امام علیه السلام در این کلام نورانی به آثار زیانبار طمع اشاره کرده میفرماید:«طمع بردگی جاویدان است»؛ (الطَّمَعُ رِقٌّ مُؤَبَّدٌ) .
حقیقت طمع،علاقه شدید به امور مادی است که در دست دیگران است و شخص طماع برای رسیدن به آن هر گونه خضوع و ذلت را میپذیرد و به همین دلیل همچون بردهای است در برابر کسی که طمع از او دارد و طماع غالباً این صفت رذیله را با خود حفظ میکند از همین رو امام علیه السلام آن را نوعی بردگی ابدی شمرده است.
افراد طمعکار انسانهای ضعیف،زبون،دونهمت و فاقد شخصیتاند و چون اعتماد به نفس ندارند سعی میکنند از طریق وابستگی به دیگران به مقصود خود برسند.
در مقابل این صفت رذیله فضیلتی است که از آن به عنوان
«یأس عَمّا فی أیدِی النّاسِ ؛قطع امید از آنچه در دست دیگران است»تعبیر شده و به بیان دیگر قناعت به آنچه خود دارد.در احادیث اسلامی به این موضوع اشاره شده است.
در مورد اصل طمع مرحوم کلینی بابی در جلد دوم کافی عنوان کرده و احادیث نابی در ذیل آن آورده است؛از جمله از امام باقر علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ لَهُ طَمَعٌ یَقُودُهُ وَ بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدُ لَهُ رَغْبَةٌ تُذِلُّهُ ؛چه بد انسانی است آن کس که طمعی دارد که وی را به هر سو میکشاند و چه بد انسانی است کسی که علاقه به چیزی دارد که سبب ذلت او میشود».(.کافی،ج 2،ص 320. )
در مورد قطع امید از آنچه در دست مردم است امام علی بن الحسین علیهما السلام میفرماید:
«رَأَیْتُ الْخَیْرَ کُلَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ فی قَطْعِ الطَّمَعِ عَمّا فی أیْدِی النَّاسِ ؛تمام خوبیها را در قطع امید از آنچه در دست مردم است دیدم». (.همان،ص 146. )
حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم در جواب این سؤال که چه چیز ایمان را در قلب راسخ و ثابت میدارد میفرماید:
«الْوَرَعُ» (تقوا و پرهیزگاری) و در پاسخ این پرسش که چه چیز ایمان را از قلب انسان خارج میکند میفرماید:
«الطَّمَعُ» . ( .همان،ص 320. )
شخص طماع در واقع نه اعتمادی به خدا دارد و نه ایمان درستی به رزاقیت او به همین دلیل دست نیاز به سوی این و آن دراز میکند.
از این فراتر حدیثی است که از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده و میفرماید:
«الطَّمَعُ یُذْهِبُ الْحِکْمَةَ مِنْ قُلُوبِ الْعُلَماءِ ؛طمع علم و دانش را از دلهای دانشمندان دور میسازد». ( .میزان الحکمة،ح 11189. )
دلیل آن این است که علم و دانش نیاز به حریت فکر و آزادمنشی دارد در حالی که شخص طماع چون اسیر خواستههای خویش است نمیتواند درست بیندیشد و چه بسا برای رسیدن به مقصود خود کارهای خلاف ارباب قدرت و مقام را توجیه کند و به بیان دیگر،طمع نوعی مستی و تخدیر فکر میآورد و به طمّاع اجازه نمیدهد درست بیندیشد.
برای اینکه بدانیم«طمع»کار انسان را به چه جایی میرساند کافی است تاریخ طمعکاران را مطالعه و بررسی کنیم.«اشعب»یکی از طمعکاران معروف عرب است که در میان آنها به صورت ضرب المثل در آمده است.در حالات او نوشتهاند:«روزی شخصی را دید که مشغول بافتن زنبیلی است به او گفت خواهش میکنم آن را بزرگتر بباف گفت به تو چه مربوط است؟ گفت شاید روزی صاحب آن بخواهد برای من هدیهای بفرستد و بیشتر در این زنبیل جای بگیرد.
نیز درباره او گفتهاند:از اشعب طمعکارتر سگ او بود،زیرا روزی عکس ماه را در وسط چاهی دید خیال کرد گرده نانی است برای به چنگ آوردن آن خود را در چاه پرت کرد و مرد.
ابن ابی الحدید قبل از نقل این دو داستان در شرح نهج البلاغه این شعر پرمعنا را نقل کرده است:
تَعَفَّفْ وَ عِشْ حُرّاً و لا تَکُ طامِعاً فَما قَطَعَ الْأعْناقَ إلَّا المَطامِعُ
خویشتنداری پیشه کن و آزادمنش زندگی نما و طمع کار مباش چرا که چیزی جز طمعها گردن انسانها را قطع نکرده است. ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 18،ص 413. )
درباره آثار سوء این صفت رذیله ذیل حکمت دوم،و همچنین در ذیل بخش بیست و سوم عهدنامه مالک اشتر شرح بیشتری آوردهایم و به خواست خدا در ذیل حکمت 219
(أکْثَرُ مَصارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطامِعِ» و 226
(الطّامِعُ فِی وِثاقِ الذُّلِّ) نیز بحثهایی خواهد آمد.
این سخن را با حدیثی از پیغمبر اکرم پایان میدهیم:یکی از یاران آن حضرت به نام«ابو ایوب خالد بن زید»خدمتش رسیده عرض کرد:ای رسول خدا! اندرزی به من ده؛اندرزی کوتاه تا بتوانم آن را حفظ کنم (و به آن عمل نمایم) پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«أُوصیکَ بِخَمْسٍ بِالْیَأسِ عَمّا فی أیْدِی النّاسِ فَإِنَّهُ الْغِنی وَ إیّاکَ وَ الطَّمَعَ فَإِنَّهُ الْفَقْرُ الْحاضِرُ وَ صَلِّ صَلاةَ مُوَدِّعٍ وَ إیّاکَ وَ ما یُعْتَذَرُ مِنْهُ وَأحِبَّ
لِأخیکَ ما تُحِبُّ لِنَفْسِکَ ؛پنج چیز را به تو سفارش میکنم:از آنچه در دست مردم است مأیوس باش و صرف نظر کن که این همان بینیازی حقیقی است و از طمع بپرهیز که فقر و تنگدستی حاضر است و نمازی را که میخوانی آنچنان بخوان که گویی آخرین نماز توست و میخواهی با دنیا وداع کنی و از کارهایی که ناچار میشوی از آن عذرخواهی کنی بپرهیز و آنچه برای خود دوست داری برای برادر مسلمانت نیز دوست بدار».( .بحار الانوار،ج 70،ص 168.)
Imam Ali ibn Abi Talib said : “ Greed is perpetual bondage .
وَ قَالَ علیه السلام ثَمَرَةُ التّفرِیطِ النّدَامَةُ وَ ثَمَرَةُ الحَزمِ السّلَامَةُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: حاصل کوتاهی، پشیمانی، و حاصل دوراندیشی، سلامت است .
کوتاهی در کار را پشیمانی بار است و دور اندیشی را سلامت در کنار.
و فرمود فایده تقصیر پشیمانیست و فایده احتیاط سلامتی از آفات
و فرمود (علیه السلام): ثمره تفریط و کوتاهی در کارها پشیمانی است و ثمره دوراندیشی سلامت است.
و آن حضرت فرمود:نتیجه کوتاهی در امور پشیمانی،و میوه احتیاط سلامت است .
شروح:
(ثمرهی دوراندیشی درستی و سلامت و نتیجهی کوتاهی در کار، پشیمانی است). تفریط، عبارت از دوراندیش نبودن در کارهاست. چون قبلا معلوم شده است که دوراندیشی عبارت از پیش بینی نسبت به رویدادهایی است که ممکن است در آینده انجام گیرد، و این کار به درستی و سلامتی نزدیکتر و از فریب خوردن دورتر خواهد بود، بنابراین پیش بینی حوادث باعث میشود که انسان از خطر آنها مصون بماند، اما پیش بینی نکردن و کوتاهی در عمل نسبت به پیشامدهای آینده موجب میشود که انسان به دام آنها افتاده و از خطر آنها در امان نماند. و در نتیجه باعث پشیمانی پس از عمل میگردد. پس پشیمانی از جمله نتایج تقصیر و کوتاهی در عمل است.
وَ قَالَ علیه السلام ثَمَرَةُ التَّفْرِیطِ النَّدَامَةُ وَ ثَمَرَةُ الْحَزْمِ السَّلاَمَةُ .
قد سبق من الکلام فی الحزم و التفریط ما فیه کفایة و کان یقال الحزم ملکة یوجبها کثرة التجارب و أصله قوة العقل فإن العاقل خائف أبدا و الأحمق لا یخاف و إن خاف کان قلیل الخوف و من خاف أمرا توقاه فهذا هو الحزم.
و کان أبو الأسود الدؤلی من عقلاء الرجال و ذوی الحزم و الرأی و حکی أبو العباس المبرد قال قال زیاد لأبی الأسود و قد أسن لو لا ضعفک لاستعملناک علی بعض أعمالنا فقال أ للصراع یریدنی الأمیر قال زیاد إن للعمل مئونة و لا أراک إلا تضعف عنه فقال أبو الأسود زعم الأمیر أبو المغیرة إننی
و کان یقال من الحزم و التوقی ترک الإفراط فی التوقی.
لما نزل بمعاویة الموت و قدم علیه یزید ابنه فرآه مسکتا لا یتکلم بکی و أنشد لو فات شیء یری لفات أبو حیان لا عاجز و لا وکل الحول القلب الأریب و لا تدفع یوم المنیة الحیل
(و قال علیهالسلام: ثمره التفریط الندامه) فایده تقصیر- که آن اضائه حزم است- پشیمانی است و حسرت (و ثمره الحزم السلامه) و فایده احتیاط و هوشیاری سالم بودن است از ندامت و عدم وقوع در بلیت و حزم عبارت است از اندیشه نمودن و دوراندیشی و پیشبینی کردن در امری موهن و متخیل و احتراز نمودن به قدر امکان از خلل آن شعر: مباش غافل و از حزم بر کرانه مشو که حزم تیر بلای زمانه را سپر است
نتیجه تقصیر و بیاحتیاطی در کار حسرت و ندامت است، و نتیجه احتیاط و دوراندیشی سلامت و این موعظت حکمتی عظیمالنفع است در دنیا و در آخرت.
و قال علیهالسلام: «ثمره التفریط الندامه و ثمره الحزم السلامه.» یعنی و گفت علیهالسلام که فایدهی تقصیر و کوتاهی در محافظت امری پشیمانی است و فایدهی احتیاط در محافظت امری باعث سلامتی آن امر است از تلف شدن.
المعنی: (الحزم) هو التفکر فی العواقب و ما یترتب علی العمل من النتائج، فیحذر الحازم عما یودی الی الضرر و الهلاک، فشبهه (علیه السلام) بشجره ثمرتها السلامه عن الافات، (و التفریط) هو الاقدام علی الامور من غیر رویه و قطع النظر عما یترتب علیه من البلیه، فهی کشجره تثمر الندامه و الاسف، و یتلف علی الانسان فوائد مالها من خلف. الترجمه: فرمود: میوهی دوراندیشی، تندرستی و خوشی است، و میوهی ولانگاری پشیمانی و ناخوشی است.
ز دوراندیشی آید تندرستی***ولانگاری پشیمانی و سستی
فی (العقد): قالوا: لا ینبغی للعاقل ان یستصغر شیئا من الخطا و الزلل، فانه متی استصغر الصغیر یوشک ان یقع فی الکبیر، فقد راینا الملک یوتی من العدو المحتقر، و راینا الصحه توتی من الداء الیسیر، و راینا الانهار تندفق من الجداول الصغار. و قالوا: لا یکون الذم من الرعیه لراعیها الا لاحدی ثلاث: کریم قصر به عن قدره فاحتمل لذلک ضغنا، او لئیم بلغ ما لا یستحق فاورثه ذلک بطرا، (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و رجل منع حظه من الانصاف فشکا تفریطا. و قیل لرجل سلب ملکه: ما الذی سلبک ملکک؟ قال: دفع شغل الیوم الی غد، و التماس عده بتضییع عدد، و استکفاء کل مخدوع عن عقله.
التفریط: التقصیر فی العمل، و عاقبته مراره الالم و طول الندم، و الحزم: اغتنام الفرصه، و مراقبه العواقب بعین بصیره، و احکام العمل من اجلها.. و النتیجه الراحه و الامان.
امام علیهالسلام (درباره دوراندیشی) فرموده است: نتیجه تقصیر و کوتاهی (در امری) پشیمانی است و سود احتیاط و دوراندیشی درستی (رهائی از زیان) است.
شناختن فرصت و نتیجه گرفتن از آن و اقدام سریع در راه هدف خود، از امتیاز دوراندیشان است و آنانکه سستی بخرج دهند، تنبلی کنند، فرصتها را از دست میدهند و در راه هدف خود، شکست میخورند. آیندهنگری، پیشگیری از ضرر، دقت و بررسی در امور زندگی نه تنها انسان را پیروز میگرداند و به هدف میرساند، بلکه در هر حال، انسان را از سلامت جسم و روح برخودار خواهد بود. خدای عزیز برای ایجاد رشد فکری و بوجود آوردن سلامتی جسم و روان در جامعه مخصوصا با تبذیر و اسراف به شدت مبارزه کرده تا آنجا که آنان را در ردیف جهنمیان و برادران شیطان معرفی کرده است.
و قال علیهالسلام: (ثمره التفریط الندامه) فان من فرط فی امر، فلم یتدارکه، ندم علی ما فرط (و ثمره الحزم السلامه) فان من کان حازما، ملتقنا للامور، عاملا بما یجب، یسلم من الافات و الشرور.
اللغه: الثمره: ما تحمله الشجره. التفریط: التقصیر. الحزم: ضبط الامور و الاستیقان منها. الشرح: اذا کان الانسان مطلوبا بامر ما ثم فرط فیه و قصر و لم یستعد له او یتاهب فانه یسفشل و ستکون نتیجته الندم و الخزی فمن فرط فی العمل لاجل الاخره و لم یستعد لها سیحصد الندامه و الخزی یوم القیامه ثم النار. و اما من استعد و تاهب و شمر و بادر الی تحصیل المقدمات فقام بالواجبات و انتهی عن المحرمات و ادی ما هو مطلوب منه فانه سیفوز یوم الحساب و ینجح و له الجنه خالدا فیها …
«نتیجه و میوه کوتاهی کردن در کار، پشیمانی و میوه دور اندیشی، به سلامت ماندن است.»
به اندازه کافی سخن درباره دور اندیشی و کوتاهی کردن در کار گفته شده است، و گفته اند: دور اندیشی ملکه ای است که بر اثر تجربه ها و کار آموزی ها فراهم می شود و ریشه آن قوت عقل است که شخص خردمند همواره ترسان است و احمق ترسان نیست، اگر هم بترسد، ترسش اندک است. هر کس از چیزی بترسد، از آن پرهیز می کند و این پرهیز همان دور اندیشی است.
ابو الاسود دؤلی از مردان خردمند و دور اندیش و روشن رأی بود. ابو العباس مبرد می گوید: زیاد بن ابیه به ابو الاسود که سالخورده شده بود، گفت: اگر ناتوانی جسمی تو نمی بود تو را به کاری از کارهای خود می گماشتیم. ابو الاسود گفت: مگر امیر مرا برای کشتی گرفتن می خواهد؟ زیاد گفت: کار را زحمت و مشقت است، و چنان می بینم که از آن ناتوانی. ابو الاسود ابیات زیر را سرود: «امیر ابو مغیره پنداشته است که من پیری سالخورده ام و به فرتوتی نزدیک شده ام، امیر درست می گوید که سالخورده شده ام ولی به مکارم کسی می رسد که بر عصا تکیه می زند، ای ابو مغیره چه بسیار کارهای پوشیده که با دور اندیشی و زیرکی از آن گره گشوده ام.»
گفته شده است: یکی از نشانه های دور اندیشی، ترک افراط و زیاده روی در پرهیز و خودداری است.
و چون مرگ معاویه فرا رسید پسرش یزید آمد و او را خاموش دید که سخن نمی گوید، گریست و این ابیات را خواند: «... نیرومند حیله ساز با فرهنگ، ولی چه سود که امروز مرگ را چاره اندیشی ها چاره نمی سازد.»
و قال علیهالسلام
ثَمَرَةُ التَّفْرِیطِ النَّدَامَةُ،وَ ثَمَرَةُ الْحَزْمِ السَّلَامَةُ.
امام علیه السلام فرمود:
میوه درخت تفریط پشیمانی و میوه درخت دوراندیشی سلامت است. ( . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر،این کلام حکیمانه را با تفاوتهایی از کتب مختلف نقل کرده که نشان میدهد آنها منابع دیگری در اختیار داشتهاند از جمله غرر الحکم که آن را به این شکل نقل کرده است: «ثَمَرَةُ التَّفْریطِ مَلامَةٌ» و کمی پیش از آن «ثَمَرَةُ الْعَقْلِ الْاِسْتِقامَةُ» و بعد از آن «ثَمَرَةُ الْحَزْمِ السَّلامَةُ» و نویسنده مصادر اضافه میکند که من اطمینان دارم هر سه جمله در کلام امام علیه السلام با هم بوده و نویسنده غرر الحکم طبق روشی که دارد آنها را از هم جدا کرده است.سپس از کتاب طراز نوشته امیر یحیی علوی آن را به این صورت نقل میکند: «التَّفْریطُ ثَمَرَتَهُ النَّدامَةُ» (مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 147).)
سرانجام دوراندیشی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود،نتیجه تفریط و ثمره دوراندیشی را در عبارتی کوتاه و پرمعنا بیان کرده میفرماید:«میوه درخت تفریط پشیمانی و میوه درخت دوراندیشی سلامت است»؛ (ثَمَرَةُ التَّفْرِیطِ النَّدَامَةُ،وَ ثَمَرَةُ الْحَزْمِ السَّلَامَةُ) .
امام علیه السلام در این کلام نورانی واژه«تفریط»را نقطه مقابل«حَزْم»شمرده که به معنای دوراندیشی و تدبیر امور و آیندهنگری است،بنابراین«تفریط»در این کلام به معنای ترک دوراندیشی و تدبیر در امور و انحراف از حق است؛خواه از طریق زیادهروی باشد یا کوتاهی و کمکاری.
درست است که تفریط غالباً در مقابل افراط ذکر میشود و افراط را به معنای زیادهروی و تفریط را به معنای کوتاهی و کمکاری تفسیر میکنند؛ولی هرگاه تفریط به طور مستقل ذکر شود ممکن است هرگونه انحراف از حق و واقعیت را شامل گردد،همانگونه که در کلام بالا چنین به نظر میرسد.صاحب کتاب لسان العرب تفریط را به معنای ضایع کردن چیزی تفسیر میکند که این ضایع کردن ممکن است عوامل مختلفی داشته باشد.
بنابراین امام علیه السلام دوراندیشی را به درخت بارور و پرثمری تشبیه کرده که میوه آن سلامت است و در نقطه مقابل آن تفریط را به شجره خبیثهای تشبیه فرموده که میوه آن ندامت و پشیمانی است.این همان چیزی است که بارها در زندگی خود و دیگران تجربه کردهایم.مخصوصا بسیار میشود که انسان به اموری به دیده حقارت مینگرد و سرانجام ضربه سنگینی از ناحیه آن میخورد همانگونه که بعضی از دانشمندان گفتهاند:شخص عاقل هرگز نباید چیزی از خطاها و لغزشهایش را کوچک بشمرد،زیرا هنگامی که انسان چیزی را کوچک میشمرد در مشکلات بزرگی میافتد.در تاریخ دیدهایم که گاه دشمنانی که به نظر کوچک میآمدند حکومتی را زایل کردند و بسیار دیدهایم که گاه بیماری کوچکی که مورد بیاعتنایی واقع میشود ضربه سنگینی به سلامت ما میزند ونهرهای بزرگ وسیلابها را دیدهایم که از جویهای کوچک تشکیل میشوند. ( .بهج الصباغه،ج 13،ص 350. )
در اینکه میوه تلخ نهال تفریط،پشیمانی است جای تردید نیست قرآن مجید نیز به این حقیقت اشاره کرده و به مسلمانان هشدار میدهد که:«و از بهترین دستورهایی که از سوی پروردگارتان بر شما نازل شده پیروی کنید پیش از آنکه عذاب الهی ناگهان به سراغ شما درآید در حالی که از آن آگاه نیستند.(این دستورها برای آن است که) مبادا کسی روز قیامت بگوید:افسوس بر من از کوتاهیهایی که در اطاعت فرمان خدا کردم واز مسخره کنندگان (آیات او) بودم»؛ «وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ ما أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ الْعَذابُ بَغْتَةً وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ * أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّهِ». (زمز، آیه 55 و 56)
در حدیثی نیز از امام هادی علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«اذْکُرْ حَسَراتِ التَّفْریطِ تَأْخُذْ بِقَدیمِ الْحَزْمِ ؛افسوسهای ناشی از تفریط را به یاد آور تا به دوراندیشی اهمیت دهی». ( .میزان الحکمة،باب حزم،ح 3690.)
درباره ثمرات و تفسیر مسئله حزم و دوراندیشی نیز که نقطه مقابل تفریط است روایات فراوانی داریم؛از جمله در حدیثی از امام علی بن ابیطالب علیه السلام میخوانیم:
«التَّدْبیرُ قَبْلَ الْعَمَلِ یُؤمِنُکَ مِنَ النَّدَمِ ؛تدبیر پیش از عمل تو را از پشیمانی (بعد از عمل) ایمن میسازد». ( .بحار الانوار،ج 68،ص 338.)
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
«مَنْ نَظَرَ فِی الْعَواقِبِ سَلِمَ مِنَ النَّوائِبِ ؛کسی که دوراندیش باشد و پایان کار را ببیند از گرفتاریها و مصائب سالم خواهد ماند». (.مستدرک الوسائل،ج 11،ص 307.)
در تفسیر«حزم»از همان حضرت آمده است که فرمود:
«الْحَزْمُ النَّظَرُ فِی الْعَواقِبِ وَ مُشاوَرَةُ ذَوِی الْعُقُولِ ؛حزم همان عاقبتنگری و مشورت با صاحبان فکر و اندیشه است». ( .غرر الحکم،ح 10881. )
گرچه گاه میشود که تفریط از سستی و تنبلی سرچشمه میگیرد؛اما غالباً منشأ تفریط همان ترک دوراندیشی است.
این نکته نیز قابل توجه است که گاه انسان در مطالعه عواقب امور تفریط میکند و گرفتار نوعی وسواس و در نتیجه تفریط میشود.در اینگونه موارد حزم آن است که اینگونه عاقبتاندیشیها رها شوند و انسان تصمیم بگیرد که با شجاعت وارد کار شود و این شبیه چیزی است که بعضی از فقها میگویند:گاه احتیاط در ترک احتیاط است.
در اهمیت دوراندیشی و آثار و روایات مربوط به آن توضیحات بیشتری ذیل حکمت 48 دادهایم.
آخرین نکتهای که لازم میدانیم در اینجا به طور فشرده به آن اشاره کنیم این است که منظور از سلامت در عبارت بالا تنها سلامت دین نیست،بلکه سلامت دنیا،جسم،خانواده،کسب و کار و سلامت جامعه نیز در دوراندیشی و ترک هر گونه تفریط و مسامحهکاری است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The fruit of carelessness is regret, whereas the fruit of resolve is safety.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا خَیرَ فِی الصّمتِ عَنِ الحُکمِ کَمَا أَنّهُ لَا خَیرَ فِی القَولِ بِالجَهلِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آنجا که باید سخن درست گفت، در خاموشی خیری نیست، چنانکه در سخن نا آگاهانه نیز خیری نخواهد بود .
آنجا که گفتن باید خاموشی نشاید، و آنجا که ندانند، به که خاموش مانند.
و هیچ خیری نیست در خاموشی از حکم کردن بر وفق دانش همچنان که نیست خیری در گفتار بجهل و نادانی
و فرمود (علیه السلام): آنکه سخنش حکمت آمیز است خاموشیش سود ندارد، همان گونه که، سخن گفتن از روی نادانی را فایدتی نیست.
و آن حضرت فرمود:در خاموشی از سخن حکیمانه خیری نیست،چنانکه در گفتار جاهلانه خیری وجود ندارد .
شروح:
ثم قال لا خیر فی السکوت عن الحکم ای عن الحکمه. و الحکم: الحکمه قال النبی صلی الله علیه و آله: الصمت حکم و قلیل فاعله. و قال: ان من الشعر لحکما.
(در دم فرو بستن از سخن حکیمانه، خیری نیست، چنان که در سخن گفتن از روی نادانی خیری وجود ندارد). دم فرو بستن از سخن حکیمانه، جانب تفریط از فضیلت گفتار، و سخن گفتن از روی نادانی صفت ناپسندی است نقطهی مقابل آن، اما حق و عدالت، همان سخن به حکمت گفتن است که فضیلتی است در گفتار. (همین حکمت با شماره کلمه قصار 377 در صفحه 742 نیز آمده است.)
(با وجود حکمت و دانایی، خیری در خاموشی نیست چنانکه با جهل و نادانی خیری در گفتار نیست). خاموشی از گفتن حکمت، صفتی ناروا و انحراف از فضیلت گفتار است، و گفتار از روی نادانی زیادهروی است و خیری در آنها نیست، بلکه خیر در حد متوسط و سخن حکیمانه است.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ خَیْرَ فِی الصَّمْتِ عَنِ الْحُکْمِ کَمَا أَنَّهُ لاَ خَیْرَ فِی الْقَوْلِ بِالْجَهْلِ .
قد تکرر ذکر هذا القول و تکرر منا شرحه ( ا«شرح له». ) و شرح نظائره و کان یقال ما الإنسان لو لا اللسان إلا بهیمة مهملة أو صورة ممثلة.
و کان یقال اللسان عضو إن مرنته مرن ( ا:«تمرن».) و إن ترکته خزن ( خزن:تغیر و فسد. )
(و قال علیهالسلام: لا خیر فی الصمت عن الحکم) هیچ خیری نیست در خاموشی از حکم کردن بر وفق دانش و حکمت ربانی. (مشابه این سخن در صفحه 839 آمده است) (کما انه لا خیر فی القول باجهل) همچنانکه هیچ خیری نیست در گفتار به جهل و نادانی.
(و قال علیهالسلام: لا خیر فی الصمت عن الحکم) و فرمود که هیچ خیری نیست در خاموش بودن از حکمت که قول صواب و استوار است (کما انه لا خیر فی القول بالجهل) همچنانکه خیری نیست در گفتار به جهالت. (مشابه این سخن در صفحه 688 آمده است)
خیری نیست در خاموش ماندن از کلمه حکمت، همچنانچه خیری نیست در گفتن به جهالت. (مشابه این حکمت با شماره کلمه قصار 457 در صفحه 362 آمده است)
فرمود: نیست خیری در خاموشی از کلمه حکمت و قول صواب، همچنانچه خیری نیست در قول به جهل و سخن ناصواب. (مشابه این حکمت با شماره کلمه قصار 186 در صفحه 182 آمده است)
و قال علیهالسلام: «لا خیر فی الصمت عن الحکم، کما انه لا خیر فی القول بالجهل.» یعنی و گفت علیهالسلام که نیست خیری در خاموشی از حکم کردن، چنانکه خیری نیست در گفتار با نادانی بودن.
اللغه: (حکم) حکما قضی، حکم حکما فی البلاد تولی اداره شئونها- المنجد. المعنی: الحکم جاء بمعنی القضاء فی فصل الخصومات، و له شرائط مقرره فی الفقه و تعبیرات خاصه ترجع الی القاضی، و هکذا الامر فی القوانین العرفیه، و لا یجوز الصمت عن الحکم بعد تمام مقدماته المقرره. و جاء بمعنی الحکومه و تولی اداره شئون البلاد، و لیس من جنس القول و ان کان یلازمه. فعلی قرائه کلامه بلفظ الحکم ینظر الی مسائل القضاء، و المقصود الامر باصدار الحکم الحق اذا کان القاضی اهلا له، و الردع عن قضاء الجاهل الغیر القابل للقضاوه. و یمکن ان یقرا عن الحکم جمعا للحکمه فیکون مفهومه اعم و اتم. الترجمه: فرمود: خموشی از بیان حق خوبی ندارد، چنانکه گفتار جاهلانه خوبی ندارد و خوش سروده است:
دو چیز تیره عقل است دم فروبستن ***به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی
(همین حکمت با شماره کلمه قصار 447 در صفحه 537 نیز وجود دارد)
اقول هذا الحکمه مکرره بعینها و قد سبق الکلام علیها و علی تفسیرها سابقا فلیرجع الیه، و لم یذکرها هنا فی الشرح المعتزلی و لعل تکراره عن سهو النساخ. الترجمه: در خاموشی از صدور هیچ خیری نیست، چنانچه در گفتار از روی نادانی هیچ خیری نیست. (همین حکمت با شماره کلمه قصار 173 در صفحه 257 نیز وجود دارد)
اقول: رواه (الروضه) و اکثروا الکلام فی افضلیه الصمت و الکلام، ففی (دیوان المعانی): عن ابیتمام قال: تذاکرنا الکلام و الصمت فی مجلس سعید بن عبدالعزیز، فقال: لیس النجم کالقمر، انک انما تمدح السکوت بالکلام و لا تمدح الکلام بالسکوت. و قال بعضهم: لئن ندمت علی سکوتی مره لقد ندمت علی الکلام مرارا و قیل: لو کان بعض الکلام من ورق لکان جل السکوت من ذهب. الا ان الصواب: ان الکلام من حیث هو افضل، فقد قال تعالی (خلق الانسان)، (علمه البیان) و قال عز و جل ( … فلما کلمه قال انک الیوم (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) لدینا مکین امین). و قال النبی (صلی الله علیه و آله): المرء باصغریه قلبه و لسانه. و قال امیرالمومنین (علیه السلام): المرء مخبوء تحت لسانه. فان کان للکلام مقتض فلا خیر فی السکوت، و ان لم یکن فلا خیر فی الکلام، کما قال (علیه السلام). فکلامه (علیه السلام) هو القول الفصل فی المقام. و لبعضهم: عجبت لازراء العیی بنفسه و صمت الذی (قد) کان بالقول اعلما و فی الصمت ستر فی العیی و انما صحیفه لب المرء ان یتکلما و اراد جمع ذم الحجاج و شتمه لسلیمان بن عبدالملک لان الحجاج اراد خلعه، فقال بعضهم: انه قنور بن قنور- و اتی بکلمات من هذا القبیل- فقال سلیمان: ما هذا الشتم. فقال آخر: ان عدو الله کان یتزین تزین المومسه و یصعد المنبر فیتکلم بکلام اولیاء الله و ینزل فیعمل عمل الجبابره. فقال سلیمان: هذا الکلام. هذا و ابن ابیالحدید لم ینقل العنوان الا من الاخیر، مع ان الاول فی جمیع النسخ، و صدقه ابن میثم فهو مما کرره المصنف سهوا.
علی الجاهل ان یسکت عن الفتوی بالحلال و الحرام، و الحکم بالحق و الباطل، و علی العالم ان یفتی و یحکم بما انزل الله، و ا ن سکت و احجم فقد استنکف عن الحق و احقاقه. قال سبحانه: (و اخذ الله میثاق الذین اوتو الکتاب لتبیننه للناس و لا تکتمونه- 187 آل عمران). (همین حکمت با شماره کلمه قصار 463 در صفحه 482 نیز آمده است.)
اذا کان الساکت عن الحق شیطانا اخرس- کما قال رسول الله (صلی الله علیه و آله)- فالقائل بالباطل شیطان ناطق. و تقدم الکلام عن ذلک مرارا، منها فی شرح الخطبه 94 فقره (السکوت). (همین حکمت با شماره کلمه قصار 181 در صفحه 330 نیز آمده است.)
امام علیهالسلام (در نکوهش به جا نگفتن و بیجا گفتن) فرموده است: خیر و نیکی نیست در خاموشی با حکمت و دانش (هنگامی که باید گفت) چنانکه نیکی نیست در گفتار با جهل و نادانی.
سخن به مورد گفتن و با دلیل و برهان بیان کردن وظیفه دانایان است و کوتاهی آنان زیانی سنگین دارد که دامن آنان و ملتها و زیر دستانشان را میگیرد. به همین نسبت، نابجا سخن گفتن، از روی دلیل و برهان حرف نزدن چه بسا سرنوشت ملت و خود انسان را عوض میکند. بنابراین، امام علیهالسلام سفارش میکند که در حرف زدن دقت میکنیم و به مورد سخن بگوئیم و به وظیفه خویش آشنا باشیم. ناگفته پیداست که دقت در حرف زدن و به مورد سخن گفتن غیر از (کتمان حق) و عوامفریبی و بیاعتنائی به وظائف است. چه بسا انسان میخواهد با دقت سخن گوید اما در ردیف کتمانکنندگان حق قرار میگیرد که خدا از آنان نکوهش کرده است: (کسانی که دستورهای الهی را برای دریافت پولی ناچیز کتمان میکنند همینها شکمهایشان مملو از آتش است). نمونه کامل این آیه دانشمندان اهل کتاب بودند که برای منافع چند روزه دنیا حاضر نشدند به مطالب کتابهای خود درباره پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) اعتراف کنند.
و قال علیهالسلام: (لا خیر فی الصمت)، و السکوت (عن الحکم) بالحق، فاللازم ان یتکم الانسان بما هو حق (کما انه لا خیر فی القول بالجهل) بان یتکلم الانسان بما یجهل، و لا یعلم، فلکل من الکلام و السکوت موقع. (توجد هذه الحکمه بعینها فی حکمه رقم 471 فی صفحه 482.(
[صفحه 482]
و قال علیهالسلام: (لا خیر فی الصمت) ای السکوت (عن الحکم) بالحق (کما انه لا خیر فی القول بالجهل) بان یقول الانسان ما یجهله. (توجد هذه الحکمه بعینها فی حکمه رقم 182 فی صفحه 350.)
اللغه: الصمت: السکوت. الشرح: اذا کنت نعرف وجه الحق و عین الصواب فلا خیر فی سکوتک ان سکت بل انت آثم فی هذا السکوت یجب علیک ان تبین الحقیقه و تجهر بالصواب و تظهر الحکم الصحیح کما انه اذا کنت تجهل وجه الحق فلا خیر فی قولک و لا بورک فی قولک و لا بورک فی منطقک لانه قول بالباطل و کلام بغیر الحق. (توجد هذه الحکمه بعینها فی حکمه رقم 471 فی صفحه 538.)
الشرح: کل شیء فی موضعه جمیل و لائق فاذا خرج عن موضعه اصبح نافرا و باطلا و اذا کان المورد الحکم و الکلام فلا خیر فی الصمت بل یتحول الی شر و جریمه کمن سکت عن اداء الشهاده بالحق مع الطلب منه، کما انه لا خیر فی القول اذا لم یعلم ما یقول و لم یدر ما یقول فیکون قوله سفها و باطلا و انحرافا و ضلالا. (توجد هذه الحکمه بعینها فی حکمه رقم 182 فی صفحه 355.)
«در سکوت و خاموشی از حکمت -یا بیان حکم شرعی- خیری نیست، همان گونه که در سخن گفتن به نادانی هم خیری نیست.»
و قال علیهالسلام
لَا خَیْرَ فِی الصَّمْتِ عَنِ الْحُکْمِ؛کَمَا أَنَّهُ لَا خَیْرَ فِی الْقَوْلِ بِالْجَهْلِ.
امام علیه السلام فرمود:
خاموش ماندن از گفتار حکمتآمیز فایدهای ندارد
همانگونه که سخن گفتن نابخردانه. ( . سند گفتار حکیمانه: این کلام حکیمانه در ضمن خطبة الوسیلة آمده است.همان خطبهای که امیرمؤمنان علی علیه السلام پس از هفت روز از رحلت پیغمبر صلی الله علیه و آله در مدینه قرائت کرد و مسائل بسیار مهمی را در آن به مردم گوشزد فرمود و پس از اندرزهای حکیمانه شواهد اندرزهای خود را بیان کرد.(کافی،ج 8،ص 18) در تحف العقول نیز همین کلام حکمتآمیز نقل شده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 147). در انساب الاشراف بلاذری که قبل از سید رضی میزیسته این حدیث آمده است.(انساب الاشراف،ص 114،ح 55).جالب توجه اینکه مرحوم سید رضی عین این سخن را بدون هیچگونه تفاوت در حکمت 471 آورده است و این نشان میدهد که گاه بر اثر اشتغالات و گرفتاریها فاصله زمانی زیادی در میان جمعآوری و نگارش این حکمتها رخ میداده به گونهای که مرحوم سید رضی فراموش میکرده که این جمله را قبلاً نوشته است. )
کجا خاموشی باش و کجا سخن بگو
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به موارد لزوم سکوت و موارد سخن گفتن کرده میفرماید:«خاموش ماندن از گفتار حکمتآمیز فایدهای ندارد، همانگونه که سخن گفتن نابخردانه»؛ (لَا خَیْرَ فِی الصَّمْتِ عَنِ الْحُکْمِ؛کَمَا أَنَّهُ لَا خَیْرَ فِی الْقَوْلِ بِالْجَهْلِ) .
سکوت بهتر است یا سخن گفتن؟ دانشمندان در این باره بحثهای مختلفی کردهاند؛گروهی خطرات سخن گفتن و گناهان کبیره و عظیمه ناشی از آن را در نظر گرفته و دستور به سکوت دادهاند.عدهای فواید عظیمی را که در سخن گفتن است در نظر گرفته و سخن گفتن را توصیه میکنند ولی حق مطلب همان است که امام علیه السلام فرمود.آنجا که انسان،حکیمانه و عاقلانه سخن بگوید فضیلت است و ترک آن رذیلت و آنجا که انسان جاهلانه و نابخردانه سخن بگوید رذیلت است و ترک آن فضیلت.
به همین دلیل هم روایات زیادی در مدح سکوت وارد شده و هم احادیث فراوانی در فضیلت کلام؛از جمله از امام سجاد علی بن الحسین علیه السلام سؤال شد که سخن گفتن افضل است یا سکوت فرمود:
«لِکُلِّ واحِدٍ مِنْهُما آفاتٌ فَإذا سَلِما مِنَ الْآفاتِ فَالْکَلامُ أفْضَلُ مِنَ السُّکُوتِ ؛هر کدام از این دو آفاتی دارد هرگاه از آفات سالم باشند سخن گفتن از سکوت افضل است»عرض کردند:ای پسر رسول خدا چگونه است (که سخن گفتن افضل باشد)؟ امام علیه السلام فرمود:
«لِأنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ ما بَعَثَ الْأنْبِیاءُ وَ الْأَوْلِیاءُ بِالسُّکُوتِ إنَّما بَعَثَهُمْ بِالْکَلامِ ؛خداوند پیامبران و اوصیای آنها را به سکوت مبعوث نکرد،بلکه مبعوث کرد تا با مردم سخن بگویند (و پیام خدا را به آنها برسانند)».حضرت در پایان این حدیث به نکته جالبی اشاره کرده فرمود:
«إنّکَ تَصِفُ فَضْلَ السُّکُوتِ بِالْکَلامِ وَ لَسْتَ تَصِفُ فَضْلَ الْکَلامِ بِالسُّکُوتِ ؛حتی هنگامی که میخواهی فضیلت سکوت را بیان کنی با کلام بیان میکنی و هرگز فضیلت کلام را با سکوت بیان نخواهی کرد». (.بحار الانوار،ج 68،ص 274.)
در حدیث دیگری از امام صادق از پدرانش از امیرمؤمنان علی علیهم السلام چنین آمده است:
«جُمِعَ الْخَیْرُ کُلُّهُ فی ثَلاثِ خِصالٍ النَّظَرِ وَ السُّکُوتِ وَ الْکَلامِ فَکُلُّ نَظَرٍ لَیْسَ فیهِ اعْتِبارٌ فَهُوَ سَهْوٌ وَ کُلُّ سُکُوتٍ لَیْسَ فیهِ فِکْرٌ فَهُوَ غَفْلَةٌ وَ کُلُّ کَلامٍ لَیْسَ فیهِ ذِکْرٌ فَهُوَ لَغْوٌ ؛تمام نیکیها در سه خصلت جمع شده است:نگاه کردن و سکوت و سخن گفتن.هر نگاهی که در آن عبرت نباشد سهو و بیهوده است و هر سکوتی که در آن فکر نباشد غفلت و بیخبری است و هر کلامی که در آن یاد خدا نباشد لغو است».و در پایان اضافه فرمود:
«فَطُوبی لِمَنْ کانَ نَظَرُهُ عَبَراً وَ سُکُوتُهُ فِکْراً وَ کَلامُهُ ذِکْراً ؛خوشا به حال کسانی که نگاهشان عبرت،سکوتشان فکر و کلامشان ذکر باشد».( .همان،ص 275.)
نتیجه اینکه سکوت و کلام نیز مانند سایر اعمال انسان هستند که اگر در حد اعتدال و شرایط لازم باشند فضیلت و اگر خارج از این حد گردند رذیلت و این با تفاوت اشخاص و مجالس و مطالب و موضوعات متفاوت است و هر کس میتواند با دقت فضیلت را از رذیلت در اینجا دریابد؛به یقین سکوت از امر به معروف و نهی از منکر و از حکم به حق و از شهادت عادلانه و از اندرز و نصیحتهای مخلصانه و از مشورت خردمندانه جزء رذایل و یا از گناهان کبیره است؛ولی سخن گفتن به دروغ،غیبت،تهمت،اهانت،امر به منکر و نهی از معروف،شهادت به باطل و فضول کلام (سخنان بیجا و بیمعنا) جزء رذایل اخلاقی یا از گناهان کبیره به شمار میآید.
تعبیر به«حکم»در کلام امام علیه السلام تنها به معنای قضاوت کردن در محاکم قضایی یا فتوای به حلال و حرام آنگونه که بعضی از شارحان پنداشتهاند،نیست بلکه هر سخن حکیمانه و خردمندانهای را فرا میگیرد،زیرا نقطه مقابل آن در همین کلام«جهل»ذکر شده است.
قرآن مجید نیز کراراً به مسئله تکلم به حق اشاره کرده و اهل کتاب را بر کتمان حق و سکوت سرزنش میکند؛از جمله میفرماید: «وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنّاسِ وَ لا تَکْتُمُونَهُ» ؛(به خاطر بیاورید) هنگامی را که خدا، از کسانی که کتاب آسمانی به آنها داده شده،پیمانی گرفت که حتماً آن را برای مردم آشکار سازید و کتمان نکنید!».( .آل عمران،آیه 187.)
بحث مشروحی در کتاب اخلاق در قرآن در زمینه سکوت و کلام داشتهایم. ( .ر.ک:اخلاق در قرآن،ج 1،ص 304. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Preferring silence over articulating wisdom produces nothing good; similarly is to speak out of ignorance.“
وَ قَالَ علیه السلام مَا اختَلَفَت دَعوَتَانِ إِلّا کَانَت إِحدَاهُمَا ضَلَالَةً
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: دو دعوت به اختلاف نرسد جز این که یکی باطل باشد !
دو دعوی خلاف هم نیست جز که یکی را روی در گمراهی است.
و فرمود (علیه السلام): دو دعوی خلاف یکدیگر نباشند، مگر آنکه، یکی از آنها گمراهی باشد.
و آن حضرت فرمود:دو دعوت خلاف یکدیگر نیست جز اینکه یکی از آنها گمراهی است .
شروح:
(دو دعوت با یکدیگر مخالف نمیافتند مگر یکی از آن دو، (دعوت به) گمراهی باشد.) اختلاف واقعی تنها بین دو نقیض است. و چون دعوت یا به حق است که همان رفتن به راه خداست و یا دعوت به غیر حق است. چون به هر راهی جز راه حق دعوت کنند گمراهی از راه حق و انحراف از راه خداست، ناگزیر دو دعوت اختلاف نخواهند داشت، مگر این که یکی از آنها به راه حق و دیگری به راه گمراهی رفته و یا باعث گمراهی باشد، و این د لیل بر بطلان این عقیده است که هر مجتهدی به حق است. اما عقیدهای که از امام (علیه السلام) نقل شده و به ما رسیده است آن است که حق یکی است و در یک طرف است، و آن که به حق رسیده و بر حق است یک طرف است.
(و قال علیهالسلام: ما اختلفت دعوتان) مختلف نشدند روخواندن به طریق الهی (الا کانت احدیهما ضلاله) مگر که بود یکی از این دو، گمراهی و مصدق این است قول حضرت ذوالجلال که: (فماذا بعد الحق الا الضلال) چه دعوت یا به حق است یا به باطل و هیچ واسطهای نیست نزد عقل کامل. پس بدانکه حق طریق اهل بیت است که نزد حق مقبول است و غیر راه ایشان، باطل و نامقبول و این بدیهی است نزد ارباب عقول و اصول.
مختلف نگشت هیچ دو دعوت. یعنی خواندن به راهی، و فرمودن به اعتقادی، مگر بود یکی از آن دو دعوت ضلالت و گمراهی. آری دو دعوت مختلف هر دو حق نباشد (و ماذا بعد الحق الا الضلال) پس بعضی از علماء که هر سال مذهبی تبدیل میدهند و دعوتی دیگر میکنند، از شائبه ضلال خالی نباشند.
و قال علیهالسلام: «ما اختلف دعوتان، الا کانت احداهما ضلاله.» یعنی و گفت علیهالسلام که دو شخص اختلاف نمیکنند در خواندن به راهی، مگر اینکه باشد یکی از آن دو شخص بر ضلالت و گمراهی، زیرا که اگر هر دو بر هدایت باشند اختلاف نخواهد شد.
المعنی: یظهر من الشرحین لابنمیثم و المعتزلی انهما حملا الدعوه علی الرای و الحکم، فاستنتج منه ابنمیثم بطلان القول بالتصویب فقال: و هذا یستلزم بطلان کون کل مجتهد مصیبا الخ. و خصصه المعتزلی بالاختلاف فی اصول الدین فقال: هذا عند اصحابنا مختص بالاختلاف فی اصول الدین، و یدخل فی ذلک الامامه لانها من اصول الدین الخ. اقول: الظاهر من الدعوه ان یکون الی طریقه دینیه و لاتباع نبی او امام فلها مفهوم سیاسی اجتماعی، و لا یجتمع دعوتان مختلفتان علی الحق و الهدی فکانت احداهما ضلاله، لان النبوه و الامامه التی کانت مرجعا للحق فی عصر واحد لا تکون الا واحده سواء قلنا بالتصویب او التخطئه، و سواء بالنظر الی اصول الدین او فروعه. و ربما تجتمع الدعوتان علی الضلاله، بل یمکن وجود دعاوی کثیره ضاله و المقصود نفی اجتماع دعوتین علی الحق و الهدایه، فاذا عرفنا بالادله القاطعه ان دعوه علی فی الجمل و صفین حق و هدایه، فلابد من ان تکون دعوه مخالفیه ضلاله و باطله. الترجمه: فرمود: دعوت به دو طریقه مخالف نگردد مگر اینکه یکی از آنها گمراهی و ناحق باشد.
گر رهنما دو کس شد و با هم مخالفند***زان دو یکی به راه ضلال است در کمند
(الفصل السابع- فی الامامه العامه) اقول: نقل الخوئی ما فی (الارشاد): (و من کلامه (علیه السلام) حین قتل طلحه و انقض اهل البصره: بنا تسنمتم الشرف، و بنا انفجرتم عن السرار، و بنا اهتدیتم فی الظلماء. وقر سمع لم یفقه الواعیه. کیف یراعی النباه من اصمته الصیحه. ربط جنان لم یفارقه الخفقان. مازلت اتوقع بکم عواقب الغدر، و اتوسمکم بحلیه المغترین. سترنی عنکم جلباب الدین، و بصرنیکم صدق النیه. اقمت لکم الحق حیث تعرفون و لا دلیل، و تحتفرون و لا تمتهون. الیوم انطق لکم العجماء ذات البیان. عزب فهم امری تخلف عنی. ما شککت فی الحق منذ اریته. کان بنو یعقوب علی المحجه العظمی حتی عقوا اباهم، و باعوا اخاهم، و بعد الاقرار کانت توبتهم، و باستغفار ابیهم و اخیهم غفر لهم). و نقل ایضا ما فی (البحار) من نقل سند الخطبه عن الراوندی، عن جماعه عن جعفر الدوریستی، عن ابیه محمد بن العباس، عن محمد بن علی بن موسی، عن محمد بن علی الاسترابادی، عن علی بن محمد بن سیار، عن ابیه، عن الحسن العسکری (علیه السلام)، عن آبائه (علیه السلام)، عن امیرالمومنین (علیه السلام). قلت: ما فی (البحار) محمد بن علی الاسترابادی محرف محمد بن القاسم الاسترابادی، فهو الذی یروی عنه الصدوق. (بنا اهتدیتم فی الظلماء) لانهم انوار الله، قال الباقر (علیه السلام): بلیه الناس علینا (الفصل السابع- فی الامامه العامه) عظیمه، ان دعوناهم لم یستجیبوا لنا، و ان ترکناهم یهتدوا بغیرنا. و روی الطبری فی (ذیله) فی عنوان (من روی عنه (علیه السلام) من همدان) مسندا عن زیاد بن مطرف قال: سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: من احب ان یحیی حیاتی، و یموت میتتی، و یدخل الجنه التی وعدنی ربی قضبانا من قضبانها غرسها فی جنه الخلد فلیتول علی بن ابیطالب (علیه السلام) و ذریته من بعده، فانهم لن یخرجوهم من باب هدی، و لن یدخلوهم فی باب ضلاله. و قد اقرت العامه بانه لو لا امیرالمومنین (علیه السلام) لما علم الناس قتال اهل القبله، و فی (نوادر حج الفقیه) عن ابیحنیفه قال: لو لا جعفر بن محمد ما علم الناس مناسک حجهم. و فی (زیادات حج التهذیب): لقی مسلم مولی ابی عبدالله (علیه السلام) صدقه الاحدب و قد قدم من مکه، فقال له مسلم: الحمد لله الذی یسر سبیلک، و هدی دلیلک، و اقدمک بحال عافیه، و قد قضی الحج، و اعان علی السعه، فقبل الله منک، و اخلف علیک نفقتک، و جعلها حجه مبروره، و لذنوبک طهورا. فبلغ ذلک ابا عبدالله (علیه السلام) فقال له: کیف قلت لصدقه؟ فاعاد علیه، فقال له: من علمک هذا؟ قال: جعلت فداک، مولای ابوالحسن (علیه السلام). فقال له: نعم ما تعلمت، اذا لقیت اخا من اخوانک فقل له هکذا، فان المهدی بنا هدی، و اذا لقیت هولاء فقل لهم ما یقولون. هذا، و سمی اسامه ابوشداد الصحابی (الهادی) لانه کان یوقد النار لیلا لمن یسلک الطریق. (الفصل السابع- فی الامامه العامه) (و تسنمتم العلیاء) قال الخوئی: ای: بتلک الهدایه و شرافه الاسلام رکبتم سنام العلیاء و الرفعه. قلت: بل المعنی: بنا رکبتم سنام العلیاء. (و بنا انفجرتم عن السرار) قال المجلسی- و تبعه الخوئی-: لعل معنی (انفجرتم) انه انفجرتم انفجار العین من الارض او الصبح من اللیل. و قال ابن ابیالحدید: ای: دخلتم فی الفجر، و السرار اللیله و اللیلتان یستتر فیهما القمر فی آخر الشهر فلا یظهر. و روی: افجرتم، و هو افصح و اصح، لان انفعل لا یکون الا مطاوع فعل. قلت: فی الاول انه لم یقل احد: ان السرار یاتی بمعنی الارض او مطلق اللیل. و فی الثانی: ان الدخول فی الفجر لا یختص بلیله استتار القمر. و لا یبعد ان یکون المراد: ان بسببنا صرتم من افاضل الناس، قال الجوهری: و سر الوادی افضل موضع فیه، و کذلک سراره الوادی، و الجمع سرار. قال: فان افخر بمجد بنیسلیم اکن منها التخومه و السرار (وقر) فی (الصحاح): وقرت اذنه بالکسر، ای: صمت،
و وقرت اذنه علی ما لم یسم فاعله. و علیه فیحتمل (وقر) وجهین معلوما بکسر العین، و مجهولا. (سمع لم یفقه الواعیه) ای: الصوت المرتفع، و معلوم ان سمعا لم یفهمه موقور، و عنه (علیه السلام) فی حدیث الاربعمائه: من شهدنا فی حربنا او سمع و اعیتنا (الفصل السابع- فی الامامه العامه) فلم ینصرنا اکبه الله علی منخریه فی النار. و مما قلنا اتضح ان جمله (وقر سمع لم یفقه الواعیه) خبر، و المراد من ان من لم یسمع صراخ النبی (صلی الله علیه و آله) بذکر مقاماتنا اهل البیت- کقوله (صلی الله علیه و آله): انی تارک فیکم الثقلین: کتاب الله و عترتی، و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض و کقوله (صلی الله علیه و آله): مثل اهل بیتی مثل سفینه نوح من رکبها نجا، و من تخلف عنها غرق الی غیر ذلک مما یتعذر استقصاوه- اصم موقور، کالذین قال تعالی فیهم: ( … لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها و لهم آذان لا یسمعون بها … )، و کالذین قال عز و جل فیهم: (ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه … ). و اما قول ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخوئی و المجلسی: انه دعاء. فهو کما تری، لانه لا محل للدعاء هنا، فانه یکون من قبیل الدعاء علی الاصم بالصم. هذا، و فی (الصحاح): الواعیه: الصارخه. و قال (القاموس): الواعیه: الصراخ و الصوت لا الصارخه، و وهم الجوهری. (الفصل السابع- فی الامامه العامه) قلت: بل الوهم منه، فانه توهم ان مراد الجوهری بالصارخه امراه تصرخ، مع ان مراده نفس الصراخ، و لیته تذکر ما قاله نفسه فی ماده (صرخ) من ان الصارخه الاغاثه، مصدر علی فاعله و صوت الاستغاثه. ثم ان ابن ابیالحدید و ابن میثم قالا تبعا (للصحاح): و الواعیه: الصارخه. و قال الخوئی: الواعیه: الصراخ و الصوت کما فی (القاموس)، لا الصارخه کما ذکر ابن ابیالحدید و ابن میثم تبعا للجوهری. و علی ما قلنا قوله ساقط. (و کیف یراعی النباه من اصمته الصیحه) قال ابن ابیالحدید: النباه: الصوت الخفی. ای: کیف یراعی العبر الضعیفه من لم ینتفع بالعبر الجلیله، شبه ذلک بمن اصمته الصیحه القویه فانه محال ان یراعی بعد ذلک الصوت الضعیف. قلت: لا معنی لکلامه، فان الاصم لا یراعی الصوت الضعیف، و لو لم یکن صممه من صیحه قویه. و الصواب: ان قوله (علیه السلام): (اصمته الصیحه) کنایه عن عدم ترتیبه الاثر علی الصوت القوی کالاصم عنه، و حینئذ فمن لم یراع الصیحه کیف یراعی النباه؟! و مراده (علیه السلام) ان الامه الذین لم یراعوا محکمات القرآن فی اهل البیت (علیه السلام)، کقوله تعالی: (انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه و یوتون الزکاه و هم راکعون)، و قوله تعالی: ( … فقل (الفصل السابع- فی الامامه العامه) تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم … )، و قوله تعالی: ( … انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا)، و لم یراعوا تاکیدات النبی (صلی الله علیه و آله) فیهم، کقوله (صلی الله علیه و آله) فی امیرالمومنین (علیه السلام): من کنت مولاه فهذا علی مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، و انصر من نصره، و اخذل من خذله، و قوله (صلی الله علیه و آله) فی الصدیقه) (علیه السلام): انها سیده نساء العالمین، و انها بضعه منه یوذیه ما یوذیها، و رضاها رضاه، و سخطها سخطه، و قوله (صلی الله علیه و آله) فی الحسن و الحسین (علیه السلام): انهما سیدا شباب اهل الجنه، مع اعترافهم فی الظاهر بحجیتهما. کیف یراعون کلامه (علیه السلام) فی اهل البیت (علیه السلام) مع عدم اقرارهم به (علیه السلام). و قال ابن میثم: کنی بالصمم عن بلوغ تکرار کلام الله علی اسماعهم الی حد انها محله، و ملت سماعه بحیث لا تسمع بعده ما هو فی معناه خصوصا ما هو اضعف و هو کما تری. (ربط) قال الجوهری: رابط الجاش: ای: شدید القلب، کانه یربط نفسه (الفصل السابع- فی الامامه العامه) عن الفرار. (جنان) بالفتح، ای: قلب. (لم یفارقه الخفقان) ای: الاضطراب. و النسخ متفقه علی کون الجمله هکذا: (ربط جنان لم یفارقه الخفقان) فاما هو دعاء، ای: یربط الله قلبا لم یفارقه الاضطراب، و المراد قلبه، و قلب شیعته فی ایام الثلاثه و بعدهم، لابتلائه بالجمل و صفین و النهروان، و اما (ربط) محرف (یربط) و یکون خبرا و عطفا علی (یراعی) و المراد قلوب غیر شیعته من اصحابه، ای: کیف یربط قلب بولایته و امامته بعد النبی (صلی الله علیه و آله). و الحال لم یفارقه الاضطراب من ایامهم الی یومه. (مازلت انتظر بکم عواقب الغدر) فی (السیر) لما بایعه الزبیر، قال (علیه السلام) له: انی لخائف ان تغدر بی فتنکث بیعتی. قال: لا تخافن، فان ذلک لا یکون منی ابدا. فقال (علیه السلام): فلی الله علیک بذلک راع و کفیل. قال: نعم، الله لک علی بذلک راع و کفیل. (و اتوسمکم) ای: اتفرس فیکم. (بحلیه المغترین) فلما رفع اهل الشام المصاحف، و قالوا: القرآن بیننا و بینکم. لم یتمیزوا انه لا مورد لفعلهم و قولهم، و انهم لو کانوا حقیقه مصدقین بالقرآن کان الواجب علیهم ان یتابعوه و یطاوعوه، لانه (علیه السلام) کان بمنزله نفس النبی (صلی الله علیه و آله) بعد سوابقه تلک فی الاسلام، و کلام الله تعالی، و کلام رسوله (صلی الله علیه و آله) فیه (علیه السلام) فی جمیع ایامه، و معاویه عدو النبی و عدو الاسلام، و من (الفصل السابع- فی الامامه العامه) الشجره الملعونه، و من الذین اسروا الکفر و اظهروا الاسلام یوم فتح مکه، فاغتروا و قالوا له (علیه السلام): لو لم تترک القتال لنقتلک کما قتلنا عثمان، او نعطیک بید معاویه. (سترنی عنکم جلباب الدین، و بصرنیکم صدق النیه) ای: ان تظاهرکم بالدین، و وضعکم جلبابه علی وجوهکم سترنی عنکم- او سترکم عنی کما نقل عن نسخه، و المعنی واحد- حتی لا اری انکم غیر معتقدین لشیء، ولکن بصرنی بکم- بان تظاهرکم بالدین مجرد صوره و محض ظاهر- صدق نیتی، و صحه فراستی. (اقمت لکم سنن الحق) ای: طریقه. (فی جواد) بالتشدید جمع جاده. (المضله) بالفتح، ای: الضلاله. فارشدهم (علیه السلام) الی ما هو وظیفتهم من الله تعالی، و فی خبر علقمه، و ابیایوب قالا: لما نزل قوله تعالی: (الم احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون) قال النبی (صلی الله علیه و آله) لعمار: انه سیکون بعدی هنات حتی یختلف السیف فی ما بینهم، و حتی یقتل بعضهم بعضا، و حتی یتبرا بعضهم من بعض، فاذا رایت ذلک فعلیک بهذا الاصلع عن یمینی علی بن ابیطالب، فان سلک الناس کلهم وادیا فاسلک وادی علی و خل عن الناس. یا عمار ان علیا لا یردک عن هدی، و لا یردک الی ردی. یا عمار طاعه علی طاعتی، و طاعتی طاعه الله. و هو (علیه السلام) و ان اقامهم علی سنن الحق من ساعه و فاه النبی (صلی الله علیه و آله) حتی فی کیفیه غسله، و الصلاه علیه، و موضع دفنه، و وضع تاریخه، و فی کشف (الفصل السابع- فی الامامه العامه) المعضلات فی زمن الثلاثه وردعهم عن خطاهم، الا ان الظاهر ان مراده (علیه السلام) هنا کیفیه القتال مع اهل القبله، فلم یتفق ذلک فی زمان النبی (صلی الله علیه و آله) حتی یعرفوا منه شتبئا، فلم یقاتل (صلی الله علیه و آله) الا علی التنزیل، و قتالاته (علیه السلام) کانت علی التاویل، حسبما اخبره بذلک. (حیث تلتقون و لا دلیل) لو لاه (علیه السلام). (و تحتفرون و لا تمیهون) ای: لا تصلون الی ماء، و الجملتان کنایه عن انهم کانوا یتفاوضون فی الاحکام و المعضلات و لم یکونوا یحصلوا شیئا، کمن فی مفازه و لا دلیل له، و کمن یحفر لاستنباط ماء و لا یصل الی ماء حتی کان (علیه السلام) یرشدهم و یهدیهم. و ان احببت عرفان ذلک فارجع الی کتابنا فی قضایاه (علیه السلام) فانه تکفل مقدارا من ذلک. (الیوم انطق لکم العجماء ذات البیان) قال ابن ابیالحدید: الجمله اشاره الی الرموز التی تتضمنها هذه الخطبه، یقول: هی خفیه غامضه، و هی مع غموضها جلیه لاولی الالباب، فکانها تنطق کما ینطق ذو و الالسنه. و قال ابن میثم: کنی بالعجماء ذات البیان علی الحال التی یشاهدونها من العبر الواضحه، و المثلات التی حلت بقوم فسقوا امر ربهم، و عما هو واضح من کمال فضله (علیه السلام) بالنسبه الیهم، و ما ینبغی لهم ان یعتبروا من حال الدین، و مقتضی اوامر الله التی یحثهم علی اتباعها، فان کل هذه الاحوال امور لا نطق لها مقالی. فشبهها لذلک بالعجماء من الحیوان، و استعار لها لفظها، (الفصل السابع- فی الامامه العامه) و وصفها بکونها ذات البیان، لان لسانها الحال مخبر بمثل مقاله (علیه السلام)، ناطق بوجوب اتباعه. قلت: و یمکن ان یکون قوله (علیه السلام) هذا مساوقا لقوله الاخر: (لو ثنیت لی الوساده لحکمت بین اهل التوراه و الانجیل و الزبور و الفرقان بکتبهم، حتی ینطق کل کتاب بان علیا حکم فی بما حکم الله فی). و ورد ان القرآن کتاب الله الصامت و هو (علیه السلام) کتاب الله الناطق. و یمکن ان یکون اشاره الی قوله تعالی: (و اذا وقع القول علیهم اخرجنا لهم دابه من الارض تکلمهم ان الناس کانوا بایاتنا لا یوقنون). هذا، و قیل فی الالغاز: ابیعلماء الناس ان یخبروننی بناطقه خرساء مسواکها الحجر قیل: المراد الطاحونه. (عزب رای امری تخلف عنی) یمکن ان یکون مراده (علیه السلام) المتخلفین عن بیعته و غزواته، کسعد بن ابیوقاص، و مع ذلک قال لمعاویه: سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: (علی مع الحق و الحق مع علی یدور حیثما دار)- و هو حدیث متواتر- فقال له معاویه: انت الان الوم ما کنت عندی، و الله لو سمعت انا هذا من النبی (صلی الله علیه و آله) مازلت خادما لعلی حتی اموت. (الفصل السابع- فی الامامه العامه) و اقول: ان معاویه و ان قال لسعد: انه لم یسمع ذلک من النبی (صلی الله علیه و آله)، الا انه علم ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال ذلک، و لم یکن معتقدا بالنبی (صلی الله علیه و آله)، الا انه قال ذلک لسعد جدلا، حیث انه اقر بسماعه و اعتزله (علیه السلام) و یمکن ان یکون مراده (علیه السلام) المتخلفین عن القول بامامته بعد النبی (صلی الله علیه و آله)، و قد قال (صلی الله علیه و آله) فی المستفیض: مثل اهل بیتی مثل سفینه نوح من رکبها نجا، و من تخلف عنها غرق. (ما شککت فی الحق مذ اریته) هذا الکلام تعریض بالمتقدمین علیه، فانهم نقلوا عن ابیبکر انه تمنی فی حال احتضاره سوال النبی (صلی الله علیه و آله): هل کان له حق فی الخلافه ام لا؟ و نقلوا عن عمر انه لما اشیر علیه بنصب ابنه بعده قال: ان کان له فیها حق فحسب آل الخطاب بشخصه، و ان لم یکن له حق فلم یتحمل مظلمه ابنه زائده علی مظلمته. کما انه اقرانه شک فی حقیه الاسلام، و حقیه النبی (صلی الله علیه و آله) یوم الحدیبیه، و اما هو- صلوات الله علیه- فکان علی بینه من ربه من اوله الی آخره، بقعوده ایام الثلاثه، و قیامه بعدهم، و قتال الناکثه، و القاسطه، و المارقه کالنبی(صلی الله علیه و آله) فی مکه و فی المدینه، فی قعوده اولا و قیامه اخیرا. (الفصل السابع- فی الامامه العامه) و روی المدائنی: ان عمرو بن العاص لقی الحسن (علیه السلام) فی الطواف، فقال له: یا حسن زعمت ان الدین لا یقوم الا بک و بابیک، فقد رایت الله اقامه بمعاویه فجعله راسیا بعد میله، و بینا بعد خفائه، افرضی الله بقتل عثمان، او من الحق ان تطوف بالبیت کما یدور الجمل بالطحن علیک ثیاب کغرقی البیض، و انت قاتل عثمان؟ و الله، انه لالم للشعث، و اسهل للوعث ان یوردک معاویه حیاض ابیک. فقال الحسن (علیه السلام): ان لاهل النار لعلامات یعرفون بها: الحاد الاولیاء الله، و موالاه لاعداء الله، و الله انک لتعلم ان علیا (علیه السلام) لم یرتب فی الدین، و لم یشک فی الله ساعه، و لا طرفه عین قط. و ایم الله لتنتهین یابن ام عمرو او لانفذن حضنیک بنوافذ اشد من القعضبیه، فایاک و التهجم علی، فانی من قد عرفت: لست بضعیف الغمزه، و لا هش المشاشه، و لا مریء الماکله، و انی من قریش کواسطه القلاده یعرف حسبی، و لا ادعی لغیر ابی، و انت من تعلم و یعلم الناس تحاکمت فیک رجال قریش فغلب علیک جزارها، الامهم حسبا، و اعظمهم لوما. فایاک عنی فانک رجس، و نحن اهل بیت الطهاره اذهب عنا الرجس و طهرنا تطهیرا. فافحم عمرو و انصرف کئیبا. (لم یوجس) فی (الصحاح): الوجس ایضا: فزعه القلب، و اوجس فی نفسه خیفه: ای اضمر. (موسی (علیه السلام) خیفه علی نفسه اشفق) ای: خاف. (من غلبه الجهال و دول الضلال) یعنی کما لم یخف موسی علی نفسه علی الضلال من سحر السحره، بل من اشتباه الامر علی العوام و الجهال، کذلک هو (علیه السلام) لم یبال بتقدم الثلاثه علیه فی القیام بالامر، فان الامام کالنبی لیس (الفصل السابع- فی الامامه العامه) شرط منصبه السلطنه و القیام بالامر، ولکنه خاف من اشتباه الامر علی العوام و الجهال، فانهم لا یفرقون فی ذلک بین الحق و الباطل، و یتوهمون ان کل من قام امام، و ان الاعتقاد بالثلاثه جزء الدیانه، و ان غیر المعتقد بهم خارج من المله، کما علیه اخواننا من اهل السنه، مع ان فاروقهم لما دعا الناس الی قیام صدیقهم جعله مجرد سلطنه، و اهون من امامه صلاه جماعه، فقال له: رضیک النبی (صلی الله علیه و آله) لدیننا، فی ما ادعاه من ان تقدمه فی الصلاه کان بامر النبی (صلی الله علیه و آله)، قال: فکیف لا نرضاک لدنیانا؟ و لو کان اخواننا فرقوا بین الامرین لارتفع النزاع من البین، و لادی قیام الاولین الی وصول الامر الی بنیامیه الشجره الملعونه فی القرآن. و نظیر مرمی کلامه (علیه السلام) من ان اسفه من تقدم اولئک انما کان لضلاله جمع غیر ذوی بصیره، ما عن (تاریخ الثقفی): ان رجلا جاء الی ابیبن کعب، فقال: یا اباالمنذر الا تخبرنی عن عثمان ما قولک فیه؟ فامسک عنه. فقال الرجل: جزاکم الله شرا یا اصحاب محمد شهدتم الوحی و عاینتموه، ثم نسالکم التفقه فی الدین فلا تعلمونا. فقال ابی: عند ذلک هلک اصحاب العقده و رب الکعبه، اما و الله ما علیهم آسی ولکن آسی علی من اهلکوا، اما و الله لئن ابقانی الله الی یوم الجمعه، لاقومن مقاما اتکلم فیه بما اعلم، قتلت او استحییت. فمات- (رحمه الله)- یوم الخمیس. و روی ابونعیم فی (حلیته) مسندا عن قیس بن عباد قال: قدمت المدینه للقاء اصحاب محمد (صلی الله علیه و آله)، فلم یکن فیهم احد احب الی لقاء من ابیبن کعب، فقمت فی الصف الاول فخرج، فلما صلی حدث، فما رایت الرجال متحت اعناقها الی شیء توجها الیه، فسمعته یقول: هلک اهل العقده و رب الکعبه (الفصل السابع- فی الامامه العامه) قالها ثلاثا- هلکوا و اهلکوا اما انی لا آسی علیهم ولکنی آسی علی من یهلکون من المسلمین. و مراد ابیباهل العقده من رواه محمد بن یعقوب عن ابیجعفر (علیه السلام) قال: کنت دخلت مع ابیالکعبه فصلی علی الرخامه الحمراء بین العمودین، فقال فی هذا الموضع: تعاقد القوم ان مات رسول الله (صلی الله علیه و آله) او قتل، ان لا یردوا هذا الامر فی احد من اهل بیته. قلت: و من کان؟ قال: کان الاول و الثانی، و ابوعبیده بن الجراح و سالم بن الحبیبه. (الیوم توافقنا علی سبیل الحق و الباطل) قال عمار: لو ضربونا باسیافهم حتی یبلغونا سعفات هجر لعرفت انا علی الحق، و هم علی الباطل. و تواتر عن النبی (صلی الله علیه و آله) انه (علیه السلام) علی الحق، و الحق یدور معه، و مخالفه علی باطل. (من وثق بماء لم یظما) هو مثل، و المراد منه: انه کما ان من کان مطمئنا بان عنده ماء موجودا لم یبال بظمئه الانی، کذلک من علم انه علی دین الحق لم یبال بما یصیبه فی دنیاه، فانه یقطع برفع ذلک عنه سریعا. و من امثال العرب: ان ترد الماء بماء اکیس. و مما روی عنه (علیه السلام) من الحکم المثلیه: من سبق الی الظل ضحی، و من (الفصل السابع- فی الامامه العامه) سبق الی الماء ظمی. قوله (علیه السلام) فی روایه (الارشاد): (کان بنو یعقوب علی المحجه العظمی، حتی عقوا اباهم و باعوا اخاهم، و بعد الاقرار کانت توبتهم، و باستغفار ابیهم و اخیهم غفر لهم) المراد بهذا الکلام ان طلحه و الزبیر کانا فی سلک المسلمین ما لم یکونا نکثا، و بعد نکثهما خرجا من سلکهم، و الزبیر و ان رجع من العسکر، و طلحه قتل فی العسکر الا انهما لم یتوبا بعودهما الی طاعته، و الانخراط فی سلکه، کما فعل الحر الریاحی لما خرج علی الحسین (علیه السلام)، و لم یستغفر (علیه السلام) لهما، لانهما لم یکونا قابلین لذلک، کما قال تعالی لنبیه (صلی الله علیه و آله): ( … ان تستغفر لهم سبعین مره فلن یغفر الله لهم … ). فبقیا فی ما دخلا فیه من الخروج عن سلک الاسلام.
کل من توافرت فیه صفات المجتهد، و اتم البحث و النظر بلا تقصیر فی القضیه التی بین یدیه، ثم حلل و حرم، او قضی بان الحق لهذا دون ذاک، اذا کان الامر کذلک فهو غیر آثم و لا مسوول امام الله و الناس، اصاب الواقع فی علم الله ام اخطاه، لانه- اذا اخطا الحکم الالهی الواقعی- فانه مصیب للحکم الظاهری الذی قرره الله فی حقه.. هذا هو سبیل المجتهد و تکلیفه بحکم العقل و الشرع، لان الله لا یکلف نفسا الا ما آتاها. و روی عن رسول الله (صلی الله علیه و آله): ان المجتهد اذا اصاب فله اجران، و اذا اخطا فله اجر واحد. و معنی هذا ان الحکم الظاهری المقرر فی حق المجتهد- یتعدد و یختلف باختلاف انظار المجتهدین، اما الحکم الواقعی المعنی فی علمه تعالی فهو واحد، لان الحق عنده لا یتعدد و لا یتجزا، و لا واقع له و ظاهر، فکل سر عنده علانیه، و کل غیب عنده شهاده. و قول الامام: (کانت احداهما ضلاله) یشیر الی الدعوی فی علم الله سبحانه، و طریق العلم الی هذا العلم القدسی بدیهه العقل التی لا یتطرق الیها الشک، او النص القطعی متنا و سندا عن المعصوم. و تقدم الکلام عن ذلک مفصلا فی شرح الخطبه 85 فقره (کل مجتهد مصیب).
… کانت احداهما ضلاله: لان الحق واحد
امام علیهالسلام (در اینکه راه راست یکی است) فرموده است: دو خواندن براهی (از دو کس) دو جور نگشت مگر آنکه یکی از آن دو گمراهی است (چون اگر هر دو بر حق و درست شد دو جور نمیشود، در قرآن کریم س 10 ی 32 میفرماید: فما ذا بعد الحق الا الضلال یعنی پس از بیان حق و راستی چه باشد جز گمراهی).
موسسههای تجارتی برای ترویج از کالای خود تبلیغ میکنند و همه دنبال سود میدوند و چه بسا از یکدیگر و اجناس و رقیب انتقاد میکنند. اینگونه تبلیغات نمونه فرمایش امام (علیه السلام) نیستند، بلکه دو مرجع تقلید هم که بر خلاف یکدیگر نظر میدهند از نمونههای مطلب آنحضرت نمیباشند، زیرا هر دو طبق عقیده و اجتهاد خود عمل میکنند و آنکه به واقع رسیده دو ثواب دارد و کسی که به تکلیف واقعی دست نیافته یک ثواب برای زحمتی که کشیده است. در اینگونه موارد نمیتوانند یکدیگر را تخطئه کنند و علیه یکدیگر قیام نمایند، زیرا توده مردم که از نظر ایمان ضعیف و برای هر دو احترام قائلند با دیدن اینگونه مخالفتها از دین و در نتیجه از هر دو مرجع برمیگردند. بدون تردید نمونه فرمایش امام (علیه السلام) گویندگان مذهبی که خود صاحب نظر نیستند و حاضر نیستند از مرجعی حرفی بشنوند و به جان یکدیگر میافتند یکی از طرفین گمراه است و راه شناختن منحرف سوال از مرجع تقلید است.
و قال علیهالسلام: (ما اختلفت دعوتان) بان ادعی شخص شیئا، و ادعی شخص آخر ضده (الا کانت احداهما ضلاله) اذ لا یمکن ان یتناقض الحق، کان یکون زید فی دعواه هذه مبطلا و محقا، و هکذا.
الشرح: لان الحق واحد لا تعدد فیه کانت احدی الدعویین باطله و ضاله و منحرفه عن الصراط المسقیم. و ربما کانتا معا علی ضلاله و انحراف و لذا عبر علیهالسلام بان (احداهما ضلاله) و هو لا ینفی کونهما معا علی ضلاله اذ ربما لم تکن احداهما علی حق …
«دو ادعا مخالف یکدیگر نمی شود مگر اینکه یکی از آن دو گمراهی است.»
در نظر یاران معتزلی ما این موضوع مخصوص دو اختلاف در اصول دین است و چون امامت هم از اصول دین است، داخل در این حکم است. بدیهی است که ممکن و جایز نیست که دو قول متضاد در اصول دین هر دو صحیح باشد، زیرا اگر منظور از درستی مطابقت با اعتقاد در خارج است که این کار محال است زیرا نمی تواند چیزی هم مثبت باشد و هم منفی. مگر آنکه منظور از صحت و درستی سقوط گناه از گردن یکی باشد، همان گونه که از عبید بن حسن عنبری حکایت شده است که او اجتهاد مجتهدان را در اصول هم عذر دانسته است و این سخن مسبوق به اجماع است، وانگهی یاران معتزلی ما این سخن امیر المؤمنین را حمل بر عموم نمی کنند زیرا اگر مجتهدان در فروع دین با یکدیگر اختلاف پیدا کنند و سخنان ایشان ضد یکدیگر باشد، چنان نیست که یکی از ایشان در گمراهی باشد و این موضوع در کتابهای کلامی ما در اصول دین شرح داده شده است.
و قال علیهالسلام
مَا اخْتَلَفَتْ دَعْوَتَانِ إِلَّا کَانَتْ إِحْدَاهُمَا ضَلَالَةً.
امام علیه السلام فرمود:
هیچگاه دو دعوت متضاد وجود ندارد مگر اینکه یکی از آن دو
ضلالت و گمراهی است. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر منبعی جز غرر الحکم (که نویسندهاش بعد از سید رضی میزیسته) برای این کلام حکمتآمیز ذکر نشده است وی اظهار امیدواری میکند که مدارک دیگری را برای آن پیدا کند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 147).)
ادّعاهای متضاد
امیرمؤمنان علی علیه السلام در این کلمه حکمتآمیز خود به مطلبی اشاره میکند که ظاهراً واضح است؛ولی با نهایت تأسف برای گروهی کاملا پیچیده شده است.
میفرماید:«هیچ گاه دو دعوت مختلف و متضاد وجود ندارد مگر اینکه یکی از آن دو ضلالت و گمراهی است»؛ (مَا اخْتَلَفَتْ دَعْوَتَانِ إِلَّا کَانَتْ إِحْدَاهُمَا ضَلَالَةً) .
بعضی از شارحان نهجالبلاغه مانند ابن ابیالحدید چون این جمله را بر خلاف عقیده خود در تصویب در فروع دین دانستهاند (شرح معنای تصویب خواهد آمد) آن را به مسئله اختلاف در عقاید دینی تفسیر کرده و گفتهاند:دو عقیده مختلف و متضاد دینی نمیتواند هر دو درست باشد؛یکی از آن دو حق است و دیگری باطل.در صورتی که کلام امام علیه السلام عام است و هرگونه نظرات متضاد را شامل میشود و گویا امام علیه السلام با این گفتار حکیمانه خود میخواهد عقیده سخیف تصویب را ابطال کند.
توضیح اینکه گروهی از اهل سنت معتقدند مجتهدانی که اختلاف در آراء دارند؛یکی فلان کار را حرام میداند و دیگری واجب یا یکی حرام میشمرد و دیگری حلال همگی بر حقند و عقیده همه حکم الهی است نه حکم ظاهری بلکه حکم واقعی.این عقیده بر اثر اختلاف آراء شدیدی که میان فقهای آنها واقع شد ظهور کرد و متأسفانه آنان هدایت امامان اهل بیت را در این امور نپذیرفتند و به این گونه خطاها گرفتار شدند.
از آن بدتر اینکه بعضی از آنها اختلاف در عقاید دینی اصول دین را هم هرچند متضاد باشد صحیح شمرده و حتی تصریح کردهاند که قرآن هم مطالب متضاد و متناقضی گفته و همه آنها صحیح است.مرحوم علامه شوشتری از ابن قتیبة در کتاب مختلف الحدیث نقل میکند که عبید الله بن حسن،از متکلمان اهل سنت که مدتی قاضی بصره بود نظر داشت که قرآن دلالت بر اختلاف دارد؛ آن کس که معتقد به آزادی اراده است صحیح میگوید و مطابق بعضی از آیات قرآن است و آن کس که معتقد به جبر است او هم صحیح میگوید و موافق بعضی از آیات قرآن است،پس همه آنها درست میگویند! روزی از او سؤال شد که درباره معتقدان به جبر و اختیار چه میگویی؟ گفت:هر دو گروه صحیح میگویند.گروهی خدا را بزرگ شمرده و گروهی او را منزه دانستهاند.(گروه اول اشاره به جبریهاست که همه چیز را فعل الله میدانند و گروه دوم اشاره به اختیاریها که میگویند عدالت خدا ایجاب میکند افراد را مجبور به کاری نسازد و بعد مؤاخذه کند).
نامبرده از این هم فراتر رفته و میگوید اگر کسی زناکار را مؤمن بداند صحیح گفته و اگر کافر بداند او هم صحیح گفته و سخنان ناموزون و ابلهانه دیگری از این قبیل. ( .بهج الصباغة،ج 7،ص 330. )
بدین ترتیب او قرآن و اسلام را دینی غیر منطقی و دور از عقل و خرد معرفی کرده که هیچ عاقل آزاداندیشی حاضر نمیشود آن را بپذیرد.
امامان اهل بیت علیهم السلام در بیانات مختلفی اینگونه عقاید خرافی را نفی میکنند و اسلام را به شکل خردمندانه و مقبول عقلا که هماهنگ با آیات عقلانی قرآن است معرفی مینمایند.
در خطبه هجدهم سخنان بسیار کوبنده و شفافی در نفی عقیده تصویب در جلد اول از همین کتاب گذشت که امام علیه السلام چگونه با بیان بسیار منطقی و روشنگر اینگونه عقاید را نفی و ابطال میکند و ساحت اسلام و قرآن را مبرا میشمرد.سایر امامان اهل بیت علیهم السلام نیز همین معنا را در سخنان نورانیاشان دنبال کرده و با صراحت گفتهاند:همیشه حق یکی است و آنچه در نقطه مقابل آن باشد باطل است و همه با هم باید بکوشند و حق را پیدا کنند.
آری اگر کسی تلاش و کوشش کافی برای رسیدن به حق چه در اصول دین و چه در فروع دین انجام دهد و راه خطا را بپیماید در نزد خدا معذور خواهد بود.نه اینکه آنچه را به آن رسیده حق و عین واقعیت است،بلکه به مقتضای «لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها» 1 بیش از این توان نداشته و تکلیفی متوجه او نیست وگرنه حق باطل میشود و نه باطل حق.
مصیبت بزرگ نسبت دادن تناقضگویی به قرآن مجید است که واقعاً گفتار بیشرمانهای است و نمونه آن در کلام عبیدالله بن حسن متکلم گذشت.قرآن مجید با صراحت میفرماید: «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً» ؛آیا درباره قرآن نمیاندیشید اگر از سوی غیر خدا بود اختلاف فراوانی در آن مییافتید».
اصولاً نبودن اختلاف در کتابی که حدود بیست و سه سال از سوی خدا در مورد حوادث تلخ و شیرین و سخت و آسان نازل شده یکی از دلایل اعجاز قرآن است.
در جای دیگر بعد از بیان احکام دهگانه معروف میفرماید: «وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ذلِکُمْ وَصّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ» ؛این راه مستقیم من است از آن پیروی کنید و از راههای پراکنده (و انحرافی) پیروی نکنید که شما را از راه او دور میسازد؛این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش میکند،تا پرهیزگاری پیشه کنید». (.انعام،آیه 153. )
در این آیه راه خدا یکی معرفی شده و راههای منحرف و بیگانه از خدا متعدد و پراکنده،زیرا صراط مستقیم به صورت مفرد و طرق انحرافی به شکل جمع آورده شده است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “No two cases vary from each other except that one of them is falsehood.”
وَ قَالَ علیه السلام مَا شَکَکتُ فِی الحَقّ مُذ أُرِیتُهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: از روزی که حق برای من نمایان شد، هرگز دچار تردید نشدم !
از آن هنگام که حق را به من نمودند در آن دو دل نگردیدم.
و فرمود (علیه السلام): از آن وقت که حق را به من نموده اند، در آن تردید نکرده ام.
و آن حضرت فرمود:از زمانی که حق به من ارائه شد در آن شک نکردم .
شروح:
(دربارهی حق از وقتی که آن را شناختهام تردیدی به خود راه ندادهام). کسی که زمینهی دریافت و درک حق را دارد، همچون علی (علیه السلام) و استادی چون پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) در آمادهسازی و تربیت او، با مدت طولانی همراهی وی با چنین استادی که امام (علیه السلام) داشت، محال است در امری که برهان آن را به چشم میبیند تردید کند و از حق محروم بماند.
(و قال علیهالسلام: ما شککت فی الحق) شک نکردم در حق که اصول و فروع شریعت غرا است (مذ اریته) از آن زمان که نموده شدم به آن.
شک نکردهام در حق از آن وقت که باز نموده شدهام حق را.
و قال علیهالسلام: «ما شککت فی الحق مذ اریته.» یعنی و گفت علیهالسلام که تشکیک نکردم در امر حقی از وقتی که نموده شد به من حق را، یعنی از آن وقتی که شناختم حق حقیقی را.
الاعراب: اریته، مبنی للمفعول من اری یری، و الضمیر الاول نائب الفاعل و الهاء مفعوله الثانی ای ابصرت به. المعنی: درک الحق و اتباعه تاره یکون بالتقلید، و تاره بالدلیل القابل للتشکیک و تاره بالوجدان و الشهود الذی یعبر عنه بالرویه و الابصار علی نحو المجاز کقوله علیهالسلام فی جواب من ساله هلی رایت ربک: (کیف اعبد ربا لم اره) تشبیها للرویه الوجدانی و القلبی برویه العین الجسمی. فالمقصود انی ادرکت و لمست الحق بالوجدان و المشاهده القلبیه کانی رایته ببصری و لا مجال للشک فی ایمانی، و قد ورد فی الحدیث عن النبی (صلی الله علیه و آله) (یا علی لا ترجع کافرا بعد ایمان، و لا زانیا بعد احصان) و هذا کنایه عن عصمته اللازمه لامامته (علیه السلام) الترجمه: فرمود: از گاهی که حق را به چشم من نمودند شکی در آن به من عارض نشده.
تا که دیدم حق به چشم خود عیان***شک نیامد در دلم از بهر آن
الامام اخذ الحق من معدنه رسول الله (صلی الله علیه و آله) مباشره و بلا واسطه، و من اخذ العلم من الحس و المشاهده لا من النقل و الحدس- فمن این یاتیه الشک؟ و بهذا نجد تفسیر قول رسول الله (صلی الله علیه و آله): (اللهم ادر الحق مع علی کیفما دار). رواه الترمذی فی صحیحه ج 2 ص 298 طبعه بولاق سنه 1292 ه. و الفخر الرازی فی آخر تفسیر البسلمه المطبوع بدار الطباعه العامره، و غیرهما من کتب الحدیث (فضائل الخمسه من الصحاح السته).
امام علیهالسلام (درباره ایستادگی خود راه حق) فرموده است: شک و دو دلی در حق (اصول و فروع دین مقدس اسلام) ننمودم از آن هنگام که به آن نموده شدم (آن را دانستم).
و قال علیهالسلام: (ما شککت فی الحق مذ اریته) بل اتبعت الحق قلبا، و عملا، و هکذا یلزم ان یکون المومن، لا یشک فی الحق مهما تتقلب الاحوال و الظروف.
الشرح: رای الامام الحق بعینه و ادرکه بحسه و عاشه فی وجدانه و احیاه فی قلبه فاستحکمت الرویه و انجلت کاظهر ما یکون … اخذ الحق من الرسول الاعظم مباشره دون واسطه و لذا لم یخامره شک و لم یعترضه تردد و قد قال النبی فیه: علی مع الحق و الحق مع علی اللهم ادر الحق معه کیف دار.
«از آن هنگام که حق را به من نمودند در آن شک نکردم.»
یعنی از هنگامی که حق را دانستم و شناختم در آن شک نکردم. ابن ابی الحدید پس از بحث مختصری درباره اینکه در این جمله مفعول محذوفی هم وجود دارد، می گوید: جایز است که کلمه حق را به معنی خداوند سبحانه و تعالی بدانیم که حق یکی از نامهای خداوند است و مقصود این است از هنگامی که خدا را شناختم در آن شک و تردید نکردم و اگر رویت به معنی معرفت گرفته شود نیازی به در تقدیر گرفتن مفعول محذوف نیست. مراد از این سخن یاد کردن نعمت خداوند بر اوست که از هنگامی که او را شناخته است هیچ گونه تردیدی نکرده است یا آنکه از آن هنگام که در معتقدات کلامی و اصولی و فقهی حقیقت را درک کرده در چیزی از آن شک نکرده است. این مزیت آشکاری برای او نسبت به دیگران است که بیشتر بلکه تمام مردم پس از شناخت چیزی در آن شک می کنند و شبهه و وسواس بر دل آنان نفوذ می کند و شیاطین در آن باره اغوا می کنند.
روایت شده است که چون پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امیر المؤمنین علی علیه السّلام را برای قضاوت به یمن گسیل فرمود دست بر سینه اش زد و عرضه داشت: «بار خدایا دلش را هدایت فرمای و زبانش را استوار بدار.» و امیر المؤمنین می گفته است: پس از این دعای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در هیچ قضاوتی که میان دو کس انجام دادم، شک و تردید نکردم.
و هم روایت شده است که چون پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این آیه را تلاوت فرمود که «لِنَجْعَلَها لَکُمْ تَذْکِرَةً ...»، «و نگه دارد آن پند را گوش نگاهدارنده.» عرضه داشت: بار خدایا گوش علی را چنان قرار بده، و به پیامبر گفته شد: «دعای تو پذیرفته شد.»
و قال علیهالسلام
مَا شَکَکْتُ فِی الْحَقِّ مُذْ أُرِیتُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
از آن زمان که حق به من نشان داده شده هرگز در آن شک و تردید نکردم. ( . سند گفتار حکیمانه: این کلام نورانی به عنوان جزیی از خطبه چهارم در جلد اول این کتاب آمد.خطیب رحمه الله در بیان مصادر این کتاب میگوید:ما در ذیل خطبه چهارم آن را بیان کردیم و در آنجا تصریح میکند که مرحوم شیخ مفید (قبل از سید رضی) آن را در ارشاد با تفاوت کمی آورده است و چند جمله نیز بر آن افزوده و طبری هم بخش آخر این خطبه را در کتاب مسترشد ذکر کرده است.(ولی در کتاب مسترشد این جمله در ذیل خطبه ذکر نشده است بلکه تنها جمله لَمْ یُوجِسْ مُوسی...تا آخر خطبه آمده است).اینها نشان میدهد که آنها از منابعی غیر از نهجالبلاغه آن را دریافت داشتهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 1،ص 327). )
هیچگاه در شناخت حق شک نکردم!
امام علیه السلام در این گفتار نورانی خود به حقیقت مهمی اشاره میکند و میفرماید:
«از آن زمان که حق به من نشان داده شده هرگز در آن شک و تردید نکردم»؛ (مَا شَکَکْتُ فِی الْحَقِّ مُذْ أُرِیتُهُ) .
آگاهی بر چیزی درجات دارد که وابسته به طرق دریافت آن است؛گاه انسان چیزی را با ادله نظری درک میکند و گاه با مقدمات ضروری،زمانی با حس و تجربه و هنگامی با شهود باطنی.یا ادله بسیار محکمی همچون شهود است، شهودی که از همه اینها برتر است یا علم و اطلاعی که از ادله نظری حاصل میگردد.گاه نیز ممکن است در ادامه راه بر اثر دلیل معارضی با شک مواجه شود.
از این گذشته افرادی که چیزی را درک میکنند با هم متفاوتند؛گاه افراد ضعیفی هستند که با کمترین شبههای متزلزل میشوند و گاه افراد قوی و نیرومندی که هیچ شبههای آنها را تکان نمیدهد.
از سوی سوم معلمانی که چیزی به انسان میآموزند نیز مختلفاند؛گاه معلّم فرد عادی است و گاه امام معصوم یا پیغمبر خدا؛در آموختههایی از فردی عادی ممکن است شک و تردید نفوذ کند؛ولی آنچه را انسان از استاد معصومی آموخته از شک و تردید مصون خواهد بود.تمام این جهات در حد اعلا در روح و جان علی علیه السلام وجود داشت؛هم مشاهده او نسبت به حق از طریق شهود بود و هم قدرت روح او اجازه شک و شبهه به وی نمیداد و هم استاد و معلم او شخصی همچون پیامبر اسلام بود که مستقیما مطالب را از منبع وحی دریافت میکرد.به همین دلیل امام علیه السلام میگوید:از آن روزی که حق به من نشان داده شد هرگز در آن تردید نکردم.
افزون بر اینها بسیار میشود که تزلزل ایمان انسان از هواپرستی نشأت میگیرد؛مثلاً در داستان معروف«عمر بن سعد»آمده است که وقتی در برابر شهید کردن سالار شهیدان،امام حسین وعده فرمانداری ری به او داده شده به قدری برای او جالب بود که حتی در معاد شک کرد و گفت:میگویند خداوند بهشت و دوزخی آفریده اگر راست گفته باشند این عمل را انجام میدهم و توبه میکنم و اگر دروغ گفته باشند به مقام بلندی در دنیا میرسم و از آنجا که امام علیه السلام از این امور پاک و منزه بود هرگز شبههای در وجود مبارکش راه نیافت و چه بسیار افرادی در صدر اسلام و بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای جاذبههای مال و ثروت و مقام ایمان خود را از دست دادند و گرفتار شبهات شدند. (.صاحب«لهوف»اشعار عبرتانگیز«عمر بن سعد»را در این زمینه مشروحا آورده است.)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که از آن حضرت سؤال کردند چه چیزی ایمان را در انسان ثابت نگه میدارد.امام علیه السلام فرمود:
«الّذی یُثْبِتُهُ فیهِ الْوَرَعُ وَ الَّذی یُخْرِجُهُ مِنْهُ الطَّمَعُ ؛آن چیزی که ایمان را در انسان ثابت میدارد ورع و پرهیزگاری است و آن چیزی که ایمان را از او خارج میکند طمع است». (.وسائل الشیعه،ج 20،ص 358.)
از اینجا نتیجه میگیریم که اگر بخواهیم در عقاید خود راسخ باشیم باید علاوه بر اینکه آنها را از منبع مطمئنی دریافت داریم خودسازی را نیز فراموش نکنیم مبادا طوفان وسوسههای شیطان و هوای نفس کاخ ایمان ما را متزلزل و ویران سازد.
مطالعه خطبههای نهجالبلاغه نیز شاهد صادق این گفتار است،زیرا میبینیم همه جا امام علیه السلام با قاطعیت تمام در مورد مسائل مختلف از اعتقادات گرفته تا اخلاق و اعمال و احکام سخن میگوید و این قاطعیت نشانه اعتقاد قطعی و تزلزلناپذیر امام علیه السلام در تمام این مسائل است.
این سخن را با کلام دیگری از امام امیرمؤمنان علیه السلام در خطبه 189 نهج البلاغه که برگرفته از قرآن مجید است پایان میدهیم.امام علیه السلام در آن خطبه میفرماید:
«بعضی از ایمانها ثابت و مستقر در دلهاست و بعضی دیگر ناپایدار و عاریتی است که در میان قلب و سینه تا سرآمدی معلوم قرار دارد»گویی این سخن اشاره به آیه 98 سوره انعام است که میفرماید: «وَ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ» ؛و کسی است که شما را از یک انسان آفرید (و شما از نظر ایمان یا آفرینش دو گروه مختلف هستید:) پایدار و ناپایدار»یکی از تفسیرهای این آیه شریفه همان است که در کلام امام صادق علیه السلام آمده که میفرماید:
«فَالْمُسْتَقَرُّ الإیمانُ الثّابِتُ وَ الْمُسْتَوْدَعُ الْمُعارُ ؛مستقر به معنای ایمان ثابت است و مستودع ایمان عاریتی است».(.بحارالانوار،ج 66،ص 222.)
ما در شرح آن خطبه عوامل پایداری ایمان و تزلزل آن را مشروحاً آوردهایم. ( .پیام امام امیرالمؤمنین علیه السلام،ج 7،281.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Never have I ever doubted the truth whenever I witnessed it.”
وَ قَالَ علیه السلام مَا کَذَبتُ وَ لَا کُذّبتُ وَ لَا ضَلَلتُ وَ لَا ضُلّ بیِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هرگز دروغ نگفتم و به من دروغ نگفتند، و هرگز گمراه نشدم، و کسی به وسیله من گمراه نشده است .
دروغ نگفتم و دروغ نشنودم، و گمراه نشدم و کسی را گمراه ننمودم.
و فرمود (علیه السلام): دروغ نگفتم و دروغ نشنیده ام. گمراه نشدم و کسی را گمراه نکرده ام.
و آن حضرت فرمود:دروغ نگفتم و به من دروغ گفته نشده،و گمراه نشدم و کسی هم به دست من گمراه نگشته .
شروح:
(نه دروغ گفتهام و نه به من نسبت دروغ دادهاند، نه گمراه شدهام و نه کسی را گمراه کردهام). اما دروغ نگفتن و گمراه نبودن آن بزرگوار، به خاطر تربیت او از کودکی به راستگویی و اخلاق پسندیده است به حدی که این صفات برای او ملکه شده و دروغگویی و گمراهی را از وی دور میکند و او را از این صفات ناپسند باز میدارد. اما این که آن حضرت را دروغگو ندانستهاند در اخباری که از رویدادهای آینده و علم غیب به او نسبت دادهاند و کسی به وسیلهی او گمراه نشده است از آن روست که خبردهندهی آن اخبار معصوم، یعنی پیامبر (صلی الله علیه و آله) است، و عصمت با این دو مورد منافات دارد و مستلزم هدایت و عدم انحراف شخص راهنمایی شده است.
(و قال علیهالسلام: ما کذبت و لا کذبت) دروغ نگفتم اصلا و به دروغ نسبت نکردند مرا قطعا (و لا ضللت و لا ضل فی) و گمراه نشدم به هیچ یک از رفتن و گمراه نشدند به سبب من
دروغ نگفتم و با من دروغ نگفتند. این قول را در مقامی که خبرها از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم روایت میکند میفرماید و گمراه نشدم و به من گمراه نگشت کسی.
و قال علیهالسلام: «ما کذبت و لا کذبت و لا ضللت و لا ضل بی.» یعنی و گفت علیهالسلام که دروغ نگفتم و نسبت داده نشدم به دروغ گفتن و گمراه نشدم و گمراه نشد کسی به سبب دوستی با من.
الاعراب: کذبت، مبنی للمفعول عن باب التفعیل، و الضمیر نائب عن الفاعل ای اخبرت کاذبا، و لا ضل بی، مبنی للمفعول عن ضل یضل، و المجرور نائب الفاعل لانه مفعول بواسطه حرف الجر ای اضللت عن طریق الحق. المعنی: قال الشارح المعتزلی: هذه کلمه قالها مرارا احداهن فی وقعه النهروان. اقول: استناده الی هذه الکلمه فی مورد اخباره عن قضیه اخبره عنها النبی صلی الله علیه و آله، و یبعد عن تصدیق المستمعین کما فی اخباره عن قتل ذیالثدیه فی وقعه نهروان، و لا یجده الفاحصون لاختفاء جثته بین القتلی فاصر علی الفحص عنه حتی وجدوه کما اخبر به (علیه السلام). الترجمه: فرمود: من دروغ نگفتم و دروغ نیاموختم، و گمراه نشدم و به گمراهی افکنده نشدم.
علی دانای اسرار نهانی***چنین فرمود با یاران جانی
نگفتم من دروغ و هم دروغی***نیاوردم به دل از بیفروغی
نه گمراهم نه کس گمراه کردم***پیمبر هر چه گویم در سپردم
اقول: قال ابن ابیالحدید: قالها مرارا احداهن فی واقعه النهروان. قلت: انما روی من قوله (علیه السلام) الفقره الاولی فی تلک الواقعه کما ستری و قد رویت فی تلک مرتین: احداهما فی ذی الثدیه، و الاخری فی عبور الخوارج الجسر، و روی جمیع العنوان مع اضافه فی الجمل، و رویت الفقره الاولی فی اخباره عن تسلط بنیامیه بعده ایضا. ففی (المروج): دس معاویه اناسا الی الکوفه یشیعون موته. فاکثر الناس القول فی ذلک حتی بلغ علیا (علیه السلام) فقال فی مجلسه: قد اکثرتم من نعی معاویه و الله ما مات و لا یموت حتی یملک ما تحت قدمی، و انما اراد ابن آکله (الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) الاکباد ان یعلم ذلک منی. فبعث من یشیع ذلک فیکم لیعلم ما عندی فیه. و مر (علیه السلام) فی کلام کثیر یذکر فیه ایام معاویه و من تلاه من یزید و مروان و بنیه و ذکر الحجاج و ما یسومهم من العذاب، فارتفع الضجیج و کثر البکاء و الشهیق. فقام رجل و قال: لقد وصفت امورا عظیمه. ان ذلک کائن؟ قال (علیه السلام): (و الله ان ذلک کائن، ما کذبت و لا کذبت). فقال آخر: متی ذلک؟ فقال: اذا خضبت هذه من هذه- و وضعت احدی یدیه علی لحیته و الاخری علی راسه- فقال (علیه السلام): لا تبکوا فی وقتکم هذا فستبکون بعدی طویلا.
(ما کذبت و لا کذبت) فی (تاریخ الطبری) عن ابیمخنف ان علیا (علیه السلام) خرج فی طلب ذی الثدیه. فوجده الریان بن صبره فی حفره علی شاطی النهر فی اربعین او خمسین قتیلا. فلما استخرج نظر الی عضده فاذا لحم مجتمع علی منکبه کثدی المراه. فلما استخرج قال علی (علیه السلام): (الله اکبر! ما کذبت و لا کذبت. اما و الله لو لا ان تنکلوا عن العمل لا خبرتکم بما قضی الله علی لسان نبیکم مستبصرا فی قتالهم عارفا بالحق الذی نحن علیه). و روی الخطیب فی ابیقتاده ان علیا (علیه السلام) لما فرغ من قتال اهل النهروان قفل ابوقتاده و معه ستون او سبعون من الانصار، فبدا بعائشه فقالت له: ماوارءک؟ فقال لها لما تفرقت المحکمه من عسکر امیرالمومنین لحقناهم فقتلناهم. فقالت: ما کان معک من الوفد؟ قال: بلی ستون او سبعون قالت: افکلهم یقول مثل الذی تقول؟ قال: نعم. قالت: فقص علی القصه- الی ان قال-. قال لها ابوقتاده: فاقمنا ندور علی القتلی حتی وقفت علی بغله (الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) النبی (صلی الله علیه و آله) و علی راکبها. فقال: اقلبوا القتلی و هم فی نهر. فقلبناهم حتی خرج فی آخرهم رجل اسود علی کتفه مثل حلمه الثدی. فقال علی (علیه السلام): (الله اکبر، و الله ما کذبت و لا کذبت کنت مع النبی (صلی الله علیه و آله) و قد قسم فیئا. فجاء هذا فقال: اعدل یا محمد فو الله ما عدلت منذ الیوم. فقال النبی (صلی الله علیه و آله) ثکلتک امک! و من یعدل اذا لم اعدل. فقال عمر: الا اقتله؟ فقال النبی (صلی الله علیه و آله) له: دعه فان له من یقتله). فقالت عائشه: ما یمنعنی ما بینی و بین علی ان اقول الحق. سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: (تفترق امتی علی فرقتین تمرق بینهما فرقه محلقون رووسهم، محفون شواربهم، ازرهم الی انصاف سوقهم، یقروون القرآن لا یجاوز تراقیهم یقتلهم احبهم الی، و احبهم الی الله تعالی). قال ابوقتاده: فقلت: یا امالمومنین فانت تعلمین هذا فلم کان الذی منک؟ قالت: یا اباقتاده! کان امر الله قدرا مقدورا، و للقدر اسباب … قلت: الذی کان من ابیجهل مع النبی (صلی الله علیه و آله) ایضا کان قدرا و له اسباب. و روی الخطیب ایضا فی ابنعباس عنه قال: خرج علی (علیه السلام) و انا خلفه فجعل یقول: ویلکم التمسوه- یعنی المخدج- فالتمسوه فجاءوا فقالوا: لم نجده. فعرف ذلک فی وجهه. فقال: ویلکم! ضعوا علیهم القصب فجاءوا به. فلما رآه خر ساجدا. و روی فی ابیجحیفه عنه قال: قال: علی (علیه السلام) ان فی الحروریه رجلا مخدجا- الی ان قال- فالتمسوه فلم یوجد- و انا فی من یلتمس- فما رایت علیا (علیه السلام) جزع جزعا قط اشد من جزعه یومئذ. فقالوا: ما نجده یا (الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) امیرالمومنین. قال: ویلکم! ما اسم هذا المکان؟ قالوا: النهروان. قال: صدق الله و رسوله و کذبتم انه لفیهم فالتمسوه فالتمسناه فوجدناه فی ساقیه … و روی فی عبدالله بن خباب انه (صلی الله علیه و آله) قال: اطلبوا فی القوم رجلا یده کثدی المراه. فطلبوا ثم رجعوا الیه فقالوا: ما وجدنا. فقال: (و الله ما کذبت و لا کذبت و انه لفی القوم)- ثلاث مرات- یجیئونه فیقول لهم هذا القول. و روی العوام بن حوشب عن ابیه عن جده یزید بن رویم قال: قال علی (علیه السلام): یقتل الیوم اربعه آلاف من الخوارج احدهم ذو الثدیه. فلما طحن القوم ورام استخراج ذی الثدیه امرنی ان اقطع له اربعه آلاف قصبه، و رکب بغله النبی (صلی الله علیه و آله) و قال: اطرح علی کل قتیل منهم قصبه. فلم ازل کذلک، و انا بین یدیه و هو راکب خلفی و الناس یتبعونه حتی بقیت فی یدی واحده فنظرت الیه و اذا وجهه اربد و اذا هو یقول: (ما کذبت و لا کذبت) فاذا خریر ماء عند موضع فقال: فتش هذا ففتشته فاذا قتیل قد صار فی الماء، و اذا رجله فی یدی فجذبتها و قلت: هذه رجل انسان. فنزل عن البغله مسرعا فجذب الرجل الاخری، و جررناه حتی صار علی التراب. فاذا هو المخدج. فکبر علی (علیه السلام) باعلی صوته ثم سجد فکبر الناس کلهم. و فی (کامل المبرد): قیل لعلی (علیه السلام) انهم یریدون الجسر. فقال لن یبلغوا النطفه، و جعل الناس یقولون له فی ذلک حتی کادوا یشکون ثم قالوا: قد رجعوا یا امیرالمومنین. فقال: (و الله ما کذبت و لا کذبت) … و عن ابیمخنف قام فی الجمل رجل الی علی (علیه السلام) فقال: یا (الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) امیرالمومنین ای فتنه اعظم من هذه. ان البدریه لیمشی بعضها الی بعض بالسیف. فقال علی (علیه السلام): (ویحک! اتکون فتنه انا امیرها و قائدها، و الذی بعث محمدا (صلی الله علیه و آله) بالحق و کرم وجهه ما کذبت و لا کذبت، و لا ضللت، و لا ضل بی، و لا زللت و لا زل بی، و انی لعلی بینه من ربی بینها الله لرسوله، و بینها رسوله لی، و سادعی یوم القیامه، و لا ذنب لی، و لو کان لی ذنب لکفر عنی ذنوبی ما انا فیه من قتالهم). هذا و روی المدائنی فی (صفینه): ان علیا (علیه السلام) خطب بعد النهروان فذکر طرفا من الملاحم- الی ان قال- قال رجل من اهل البصره لرجل من اهل الکوفه الی جانبه: اشهد انه کاذب علی الله و رسوله. قال الکوفی: و ما یدریک؟ قال: فو الله ما نزل (علی (علیه السلام)) عن المنبر حتی فلج الرجل فحمل الی نزله فی شق محمل فمات من لیلته. (و لا ضللت و لا ضل بی) روی القمی فی تفسیر قوله تعالی (ما ضل صاحبکم و ما غوی و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی). عن ابیجعفر (علیه السلام) یعنی ما ضل النبی (صلی الله علیه و آله) فی علی، و ما ینطق فیه بالهوی، و ما کان قال فیه الا بالوحی الذی اوحی الیه.
لا یخشی الامام الا الله، و لا یبتغی مرضاه سواه، و اذن فلما ذا الکذب؟ و ما هو الداعی الی التکذیب؟ و ایضا اخذ الهدی من کتاب الله و سنه نبیه، و بهما کان یهدی و یرشد الخلق الی الحق، فمن این یاتی الضلال و التضلیل؟ و نقل صاحب فضائل الخمسه عن تفسیر الطبری المطبوع بالمطبعه الکبری ببولاق سنه 1323 ه. و تفسیر الرازی المطبوع بدار الطباعه الکبری العامره، و تفسیر السیوطی المسمی بالدر المنثور، المطبوع بمصر سنه 1314 ه. و غیر ذلک من کتب الحدیث، نقل ان رسول الله (صلی الله علیه و آله) عند نزول هذه الایه: (انما انت منذر و لکل قوم هاد- 7 الرعد). قال (صلی الله علیه و آله): انا المنذر، و الهادی علی.
امام علیهالسلام (در بعضی از صفات خود) فرموده است: (هیچگاه) دروغ نگفتم و دروغ گفته نشدم (از پیغمبر اکرم دروغ نشنیدم، زیرا پیغمبر و امام منزه و آراسته از دروغ هستند) و گمراه نشدم و کسی به وسیله من گمراه نگشت.
و قال علیهالسلام: (ما کذبت) فی قول (و لا کذبت) ای لم اقل قولا یستحق التکذیب، فان الصادق لا یستحق التکذیب (و لا ظللت) عن سبیل الحق (و لا ضل بی) ای لم اعمل عملا یوجب ضلال الناس و انحرافهم، و انما ضل من ضل بسبب هواه و مخالفته لی.
الشرح: هذا هو منطق العظماء الشرفاء فی الدنیا لا یکذبون فی حدیثهم … انهم صادقون مع الله و مع انفسهم و مع الناس فی منطقهم و سلوکهم و حرکه حیاتهم کما انهم لم یجعلوا للناس طریقا للطعن فیهم و تکذیبهم … انهم دائما علی الهدی و الحق انهم قاده الحق و هداه البشر فلم یضلوا و لم یضلل بهم احد …
«دروغ نگفتم و مرا دروغ نگفتند و گمراه نشدم و کسی به من گمراه نشد.»
این سخن را علی علیه السّلام چند بار فرموده است که یک بار آن در جنگ نهروان است، و منظور این است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مورد مخدج -مردی که دستش ناقص بود و همان ذو الثدیه است- به من خبر دروغ نگفته است، زیرا اخبار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم همگی راست است و گمراه نشدم نیز به همین معنی است یعنی کسی مرا از حق و راستی گمراه نکرده است، زیرا علی علیه السّلام در اخبار پوشیده ای که اظهار نظر می فرمود آنها را از رسول خدا فرا گرفته بود و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از گمراه کردن او و دیگر مکلفان منزه است. هنگامی که به همراهان خود در جنگ خوارج درباره مخدج خبر داد ولی پیدا کردن جسد او طول کشید، فرمود: من به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دروغ نمی بندم و رسول خدا هم در آنچه اتفاق آن را به من خبر داده، دروغ نگفته است، بنابر این بدون تردید بر جسد او دست می یابید، جستجو کنید.
و قال علیهالسلام
مَا کَذَبْتُ وَ لَا کُذِّبْتُ،وَ لَا ضَلَلْتُ وَ لَا ضُلَّ بِی.
امام علیه السلام فرمود:
هرگز دروغ نگفتهام و هیچگاه دروغ به من گفته نشده است (اشاره به اینکه آنچه پیامبر به من فرموده است راست و درست بوده است) و هرگز گمراه نبودهام و کسی نیز به وسیله من گمراه نشده است. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر درباره این کلام نورانی مینویسد:این سخن در موارد بسیاری از آن حضرت نقل شده که در تواریخ آمده است از جمله به گفته«ابومخنف»مورخ معروف،روز جنگ جمل در برابر بعضی از اصحاب جمل و روز جنگ صفین بنا به نقل نصر بن مزاحم در ضمن خطبهای آن را بیان کرد و روز جنگ نهروان هنگامی آن را در برابر بعضی اصحابش فرمود که عرض کردند خوارج از پل نهروان عبور کرده (و فرار نمودند) امام علیه السلام فرمود:هرگز آنها عبور نکردهاند و در همین منطقه بدنهای بیجانشان بر زمین خواهد افتاد سپس فرمود:«ما کَذَبت و لا کُذِّبت»سپس بعد از شرح این موارد میگوید:گروهی از مورخان قبل از سید رضی مانند«مبرد»در کتاب کامل،طبری در تاریخ معروفش و مسعودی در مروج الذهب آن را نقل کردهاند و نیز آن را از ابنکثیر در البدایة و النهایة و خطیب بغدادی در تاریخ بغداد و خوارزمی در مناقب و گروه دیگر نقل میکند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 148-150).)
آنچه میگویم حق است
امام علیه السلام برای رفع ابهام از پیشگوییهایی که درباره آینده دارد این جمله پرمعنا را بیان کرده میفرماید:«هرگز دروغ نگفتهام و هیچگاه دروغ به من گفته نشده است (اشاره به اینکه آنچه پیامبر به من فرموده است راست و درست بوده است) و هرگز گمراه نبودهام و کسی نیز به وسیله من گمراه نشده است»؛ (مَا کَذَبْتُ وَ لَا کُذِّبْتُ ( .در این که آیا کُذبت از باب تفعیل است (با تشدید) یا ثلاثی مجرد (بدون تشدید) نسخ نهجالبلاغه کاملا مختلف است.بعضی شاید تصور کنند کُذبت (بدون تشدید) صحیح نیست،زیرا ثلاثی مجرد آن فعل لازم است در حالی که در کتب لغت تصریح شده که ثلاثی مجرد آن نیز متعدی میشود و گاه متعدی به دو مفعول.در کتاب (المعجم الوسیط) میخوانیم:کَذَبَ فلانا (به او خبر دروغ داد که متعدی به یک مفعول شده است) و کَذَبَ فلانا الحدیثَ (به فلان کس خبر دروغ داد که در اینجا متعدی به دو مفعول شده است) و هر دو تعبیر صحیح به نظر میرسد خواه از باب تفعیل باشد یا ثلاثی مجرد. )،وَ لَا ضَلَلْتُ وَ لَا ضُلَّ بِی) .
همان گونه که در سند این گفتار حکیمانه اشاره شد،امام علیه السلام این جمله را در حوادث مختلف بیان کرده است از جمله در داستان«ذوالثدیة مخدج»است او کسی بود که چون پیامبر صلی الله علیه و آله مشغول تقسیم غنایم جنگی بود آمد و با عصبانیت گفت:عدالت را رعایت نکردی.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:وای بر تو اگر من به عدالت رفتار نکنم چه کسی به عدالت رفتار خواهد کرد؟ به دنبال این رخداد آیه 58 سوره توبه نازل شد: «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَلْمِزُکَ فِی الصَّدَقاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَ إِنْ لَمْ یُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ یَسْخَطُونَ» ؛و در میان آنها کسانی هستند که در (تقسیم) غنایم به تو خرده میگیرند اگر سهمی از آن (غنایم) به آنها داده شود راضی میشوند و اگر چیزی به آنها داده نشود خشمگین میشوند (هر چند حقی نداشته باشند)» در این ماجرا یکی از حاضران (عمر بن خطاب) از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه خواست گردن او را بزند،ولی پیامبر صلی الله علیه و آله او را از این کار باز داشت و فرمود:او را رها کن او در آینده پیروانی پیدا خواهد کرد که از دین خدا خارج میشوند،همانگونه که تیر از کمان رها میشود.آنها گروهی خواهند بود که (به ظاهر) نماز و روزه خود را در برابر نماز و روزه آنان ناچیز خواهید شمرد.قرآن (بسیار) میخوانند ولی از شانه و گلوگاهشان فراتر نمیرود.
امیر مؤمنان به پیروان خود پیش از جنگ نهروان خبر داده بود که آن مرد در میان خوارج است و کشته خواهد شد؛ولی بعد از جنگ جسد او را پیدا نکردند.
امام علیه السلام فرمود:نه من دروغ گفتهام و نه آن کسی که به من خبر داده به من دروغ گفته است ناگهان مردی آمد عرض کرد:ای امیرمؤمنان جنازه او را یافتیم.امام علیه السلام به سجده افتاد و خدا را شکر گفت. ( .شرح بیشتر را در این باره در جلد هفتم همین کتاب ص 490 و مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 149 جستوجو کنید. )
از این جمله (علاوه بر احادیث فراوان دیگر) به خوبی استفاده میشود که رسول اکرم صلی الله علیه و آله اخبار غیبی فراوانی مربوط به حوادث آینده به امیرمؤمنان علی علیه السلام داده بود و امام علیه السلام نیز با اعتماد و یقینی که به اخبار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله داشت، آنها را در حوادث مختلف بازگو میکرد و هر گاه کسی در آن تردید مینمود میفرمود:«نه من دروغ میگویم و نه آن کسی که به من خبر داده دروغ گفته است»و این حوادث عیناً رخ میداد و گاه که یکی از یاران آن حضرت سؤال کرد که ای امیرمؤمنان شما دارای علم غیب هستید امام خندید و در جواب برای اسکات او فرمود:
«لَیْسَ هُوَ بِعِلْمِ غَیْبٍ،وَ إنَّمَا هُوَ تَعَلُّمٌ مِنْ ذِی عِلْمٍ ؛این علم غیب نیست علمی است که از صاحب علمی (پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله) آموختهام». ( .نهجالبلاغه،خطبه 128. )
برای توضیح بیشتر و پارهای از مسائل مربوط به علم غیب به شرحی که در ذیل خطبه 128 در جلد پنجم از همین کتاب دادهایم مراجعه فرمایید تا تفسیر آیات مربوط به علم غیب روشن گردد.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Never have I told a lie , nor was I ever called a liar. Never did I ever stray, nor could anyone use me to cause others to stray.”
وَ قَالَ علیه السلام لِلظّالِمِ الباَدیِ غَداً بِکَفّهِ عَضّةٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آغاز کننده ستم، در قیامت انگشت به دندان میگزد .
آن که نخست دست به ستم گشاید فردا پشت دست خاید.
و فرمود (علیه السلام): آنکه نخست دست به ستم گشاید، انگشت ندامت به دندان خواهد گزید.
و آن حضرت فرمود:آن که ابتدا به ستم میکند فردا دستش را به دندان میگزد .
شروح:
(فردای قیامت شخص ستمگر انگشت ندامت به دندان گزد). امام (علیه السلام) با کلمه البادی یعنی کسی که آشکارا کاری کند، احتراز کرده است از کسی که ستم را با ستمکاری کیفر دهد و (غد) را کنایه از روز قیامت آورده است، و گزیدن دست را کنایه از پشیمانی در اثر کوتاهی در برابر امر خداوند، چنان که در آیه مبارکه آمده است: و یوم یعض الظالم علی یدیه. و هدف امام (علیه السلام) دور داشتن از ستمکاری است.
(و قال علیهالسلام: للظالم البادی) مر ستمکنندهای را که ابتدا نماینده باشد به ستم خود نه جزا دهنده ستم به مثل آن از روی شرع (بکفه عضه) به کف او گزیدنی است از ندامت کقوله تعالی (یوم یعض الظالم علی یدیه)
هر ظلمکنندهای ابتداکننده به ظلم را فردا بدست او متاع گزیدن است و دریغ. کقوله تعالی (و یوم یعض الظالم علی یدیه..)
و قال علیهالسلام: «للظالم البادی غدا بکفه عضه.» یعنی و گفت علیهالسلام که از برای پیشی گیرندهی به ظلم و ستم ثابت است در فردای قیامت گزیدن به کف دست خود، از جهت ندامت و حسرت.
اللغه: (عضضت) اللقمه و بها و علیها بالاسنان عضا امسکتها بالاسنان، قال فی المصباح: و هو من باب تعب فی الاکثر- مجمعالبحرین. المعنی: البادی بالظلم من شرعه من دون تعرض المظلوم له، و هو اشد عقوبه ممن ظلم ظالمه انتقاما، و ربما یتحمل عقابه ایضا، و المنتقم غیر المقاص علی وجه مشروع لانه لیس ظالما و هذه الحکمه مقتبسه من قوله تعالی (28- الفرقان-: و یوم یعض الظالم علی یدیه). قال الشارح المعتزلی: و انما قال (البادی) لان من انتصر بعد ظلمه فلا سبیل علیه- انتهی. و قد عرفت ضعف هذا الکلام. الترجمه: آنکه ستم را آغازد فردای قیامت کف خود از ندامت بگزد.
آنکه آغاز کند ظلم و ستم***در قیامت بگزد کف ز ندم
اقول: انما قال (علیه السلام) (للطالم البادی) لان المنتقم لا لوم علیه، قال (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) تعالی ( … فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم … ) (و قال تعالی (و جزاء سیئه سیئه مثلها … ) و قالوا: البادی اظلم. و اما الظالم البادی فقد قال تعالی (و یوم یعض الظالم علی یدیه یقول یالیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا). و فی (الکامل) فی قصه قتل المقتدر و حرب مونس معه: کان المقتدر قد امر فنودی: من جاء باسیر فله عشره دنانیر و من جاء براس فله خمسه دنانیر. فلما انهزم اصحابه لقیه جمع من اصحاب مونس فشهروا علیه سیوفهم فقال: و یحکم انا الخلیفه. قالوا قد عرفناک یا سفله انت خلیفه ابلیس تبذل فی کل راس خمسه دنانیر و فی کل اسیر عشره دنانیر، فضرب علی عاتقه و ذبح و اخذوا علیه جمیع ما علیه حتی ترکوه مکشوف العوره فستره بعضهم بحشیش. هذا و ابن ابیالحدید قدم العنوان من هنا قریبا من ثلاثین عنوانا.
(و یوم یعض الظالم علی یدیه- 27 الفرقان). و قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): (من اصبح و هو لا یهم بظلم احد غفر الله ما اجترم). و معنی هذا ان الاسلام یثیب علی ترک الظلم کما یثیب علی الاعمال الصالحه، و فوق ذلک یغفر للتارک ما اقترف من ذنوب، لا لشیء الا لانه ما ظلم احدا.. و هذه میزه خاصه لترک الظلم دون غیره من المحرمات. و تجدر الاشاره الی ان الشرک بالله ظلم قال سبحانه: (ان الشرک لظلم عظیم- 13 لقمان). و تقدم الکلام عن الظلم مفصلا فی شرح الخطبه 174 فقره: (لا اسلام مع ظلم).
… للظالم البادی غدا بکفه عضه: یعض الظالم علی یده ندما یوم القیامه
امام علیهالسلام (در زیان ستم) فرموده است: برای ستم پیشه فردا (روز رستخیز) دست نگری (از اندوه بیشمار) هست (چنانکه در قرآن کریم س 25 ی 27 میفرماید: و یوم یعض الظالم علی یدیه یعنی روزی که ستمگر دستهای خود را به دندان میگزد).
گاهی انسان برای انتقام از ستمگر به او ظلم میکند، این قصاص و انتقام است و گناهی ندارد و انتقام نگرفتن (انظلام) است که جزء گناهان کبیره شمرده شده است و گاهی انسان بدون اینکه از کسی ظلم دیده باشد در حق او ظلم میکند چنین فردی روز قیامت از تاسف انگشت به دندان میگزد و میگوید: ای کاش در دنیا با ستمگران دوست نشده بودم.
و قال علیهالسلام: (للظالم البادی) ای الذی بدء بالظلم، مقابل من رد الاعتداء، فانه مجازا یطلق علیه الظالم لقرینه المقابله کقوله سبحانه (فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه) (غدا) یوم القیامه (بکفه عضه) ای یعض باسنانه علی یده ندما، علی ما ظلم.
اللغه: العض: الامساک بالاسنان. الشرح: هذا تقبیح للظلم و تنفیر منه و ان المبتدء بالظلم غدا تاخذه الندامه علی فعله و یجازی علیه باسوا ما عمل و هذا ماخوذ من قوله تعالی: (یوم یعض الظالم علی یدیه).
«برای آن کس که نخست ستم می کند، فردا انگشت حسرت گزیدن است.»
این سخن مقتبس از گفتار خداوند است که فرموده است: «و روزی که ستمگر دو دست خود را می گزد.» و امیر المؤمنین کلمه نخست را آورده است، از این جهت که آن کس که پس از ستم بر او انتقام می گیرد، مورد اعتراض نیست و در امثال عرب آمده است آغازگر به ستم ستمگرتر است.
و قال علیهالسلام
لِلظَّالِمِ الْبَادِی غَداً بِکَفِّهِ عَضَّةٌ.
امام علیه السلام فرمود:
آن ستمگر که ابتدای به ظلم میکند فردای قیامت دست خود را از پشیمانی (به دندان) میگزد. ( . سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب مصادر نهج البلاغه،تنها منبعی که برای این کلام حکیمانه مربوط به پیش از سید رضی نقل میکند،تفسیر علی بن ابراهیم است که آن را به این شکل آورده است:«لِلظّالِمِ (غَداً) بِکَفَّیْهِ عَضَّةٌ وَ الرَّحیلُ وَشیکٌ وَلَلْأخِلّاءِ نَدامَةٌ إلّاالْمُتَّقُونَ (المتقین)».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 151).)
سرنوشت ظالم آغازگر
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود هشدار شدیدی به ظالمان و ستمگران میدهد و میفرماید:«آن ستمگر که ابتدای به ظلم میکند فردای قیامت دست خود را از پشیمانی (به دندان) میگزد»؛ (لِلظَّالِمِ الْبَادِی غَداً بِکَفِّهِ عَضَّةٌ) .
امام علیه السلام این سخن را از آیه 27 سوره فرقان برگرفته است آنجا که میفرماید:
«وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّالِمُ عَلی یَدَیْهِ یَقُولُ یا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً» ؛و (همان) روزی که ستمکار دست خود را (از شدت حسرت) به دندان میگزد و میگوید:
ای کاش با رسول (خدا) راهی بر گزیده بودم».
نکته شایان توجه این است که امام علیه السلام در اینجا ظالم را مقدم به«بادی»کرده یعنی آن کسی که ابتدای به ظلم میکند،از این نظر که شخص دوم اگر مقابله به مثل کند ظلم نیست بلکه احقاق حقی است و اگر بیش از مقابله به مثل کند باز قبح و زشتی ظلم او به اندازه کسی که ابتدا به ظلم کرده نیست و تعبیر به«عَضَّة» (به دندان گزیدن) کنایه از شدت ناراحتی است،زیرا انسان هنگامی که به ناراحتیهای شدید گرفتار میشود؛ناراحتیهایی که از خود او سر زده و خودش باعث و بانی آن بوده میخواهد از خود انتقام بگیرد و برای این کار به آزار خویشتن میپردازد؛گاه بر سر و صورت خود میکوبد و گاه دست خود را که با آن کار خلافی انجام داده میگزد و همه اینها نشانه ناراحتی شدید از کار خویشتن و نوعی مجازات و انتقام از خود است.
در حدیثی از امام موسی بن جعفر علیه السلام میخوانیم:
«فی رَجُلَیْنِ یَتَسابّانِ فَقالَ:
الْبادی مِنْهُما أَظْلَمُ وَ وِزْرُهُ وَ وِزْرُ صاحِبِهِ عَلَیْهِ ما لَمْ یَتَعَدَّ الْمَظْلُومُ ؛امام علیه السلام در مورد دو نفر که به هم دشنام میدادند فرمود:آن کس که ابتدا کرده ظالمتر است و گناه او و گناه نفر دیگر بر اوست مادامی که مظلوم از حد تعدی نکند». (.کافی،ج 2،ص 322،ح 3.)
جمله اخیر (ما لَمْ یَتَعَدَّ الْمَظْلُومُ) ممکن است اشاره به آن قسم از سب باشد که مظلوم در انجام آن مجاز است مثل اینکه کسی به دیگری بگوید:«لعنة الله علیک»و او در جوابش بگوید:«علیک لعنة الله»ولی در همان کتاب اصول کافی و بعضی کتب دیگر به جای«ما لَمْ یَتَعَدَّ»،«ما لَمْ یَعْتَذِرَ»آمده است (.همان،ص 360. ) اشاره به اینکه اگر شخص دشنام دهنده عذرخواهی کند و از کار خود توبه کرده و جبران نماید گناه او برداشته میشود.این نسخه صحیحتر به نظر میرسد،زیرا درباره نفر دوم تعبیر به«وِزْر»شده که نشان میدهد او هم گناهکار است خواه تعدی کند یا تعدی نکند؛ولی هرگاه مسئله عذرخواهی پیش آید مشکل حل میشود. (.بحث بیشتر درباره این موضوع را میتوانید در کتاب«انوار الفقاهة»در بحث مکاسب محرمه،ص 214 به بعد مطالعه فرمایید.)
درباره ندامت ظالم و عاقبت کار او احادیث دیگری نیز از معصومان علیهم السلام نقل شده از جمله در حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الظُّلْمُ نَدامَةٌ ؛ستمگری پشیمانی است». ( .مستدرک الوسائل،ج 12،ص 99.)
با اینکه میدانیم ظلم سبب پشیمانی است ولی به قدری این رابطه شدید است که حضرت فرموده ستمگری عین پشیمانی است.
در حکمت 341 خواهد آمد که امام علی بن ابیطالب علیه السلام فرموده است:
«یَوْمُ الْعَدْلِ عَلَی الظّالِمِ أشَدُّ مِنْ یَوْمِ الْجَوْرِ عَلَی الْمَظْلُومٍ» و شبیه همین تعبیر در حکمت 241 آمده است:
«یَوْمُ الْمَظْلُومِ عَلَی الظّالِمِ أشَدُّ مِنْ یَوْمِ الظّالِمِ عَلَی الْمَظْلُومِ» و مفهوم هر دو این است که روزی که خداوند از ظالم انتقام میگیرد بسیار شدیدتر است از روزی که ظالم به مظلوم ستم میکند.
در مورد تجسم اعمال در روز قیامت از بعضی روایات استفاده میشود که ظلم به صورت ظلمت و تاریکی مجسم میشود همانگونه که در حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:
«اتَّقُوا الظُّلْمَ فَاِنَّهُ ظُلُماتٌ یَوْمَ الْقِیامَةِ ؛از ظلم بپرهیزید که در روز قیامت ظلمت و تاریکی است». ( .کافی،ج 2،ص 332. )
نیز از روایات استفاده میشود از جمله گناهانی که کیفر و عقوبت آن در این دنیا دامان انسان را میگیرد ظلم است،همانگونه که از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود:
«ما مِنْ أَحَدٍ یَظْلِمُ بِمَظْلَمَةٍ إلّاأَخَذَهُ اللّهُ بِها فی نَفْسِهِ وَ مالِهِ ؛هیچ کس به دیگری ستم نمیکند مگر اینکه خداوند انتقام او را در جان یا مال او خواهد گرفت». ( .همان،ح 12. )
این سخن را با حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم که فرمود:
«إنَّ أسْرَعَ الْخَیْرِ ثَواباً الْبِرُّ وَ إنَّ أسْرَعَ الشَّرِ عِقاباً الْبَغْیُ ؛چیزی که ثواب آن بسیار زود به انسان میرسد نیکوکاری است و چیزی که مجازات آن زود دامن انسان را میگیرد ظلم و ستم است». ( .بحار الانوار،ج 69،ص 195،ح 18.)
Imam Ali ibn Abi Talib said : “ The oppressor who starts oppressing will tomorrow bite his hand (in regret).”
وَ قَالَ علیه السلام الرّحِیلُ وَشِیکٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کوچ کردن نزدیک است !
رخت بر بستن نزدیک است.
و فرمود (علیه السلام): کوچ کردن نزدیک است.
و آن حضرت فرمود:کوچ کردن از دنیا به آخرت نزدیک است .
شروح:
و الوشیک: السریع.
وشیک: قریب و نزدیک، (کوچ کردن از دنیا نزدیک است). مقصود امام (علیه السلام) کوچ کردن از دنیا به آخرت است، سخن در باب موعظه و پند دادن و ترساندن از مرگ است.
(و قال علیهالسلام: الرحیل و شیک) کوچ کردن از این منزل پروحشت نزدیک است نه دور
کوچ کردن از انی منزل پر وحشت نزدیکست نه دور.
و قال علیهالسلام: «الرحیل وشیک.» یعنی و گفت علیهالسلام که کوچ کردن از دنیا نزدیک است.
اللغه: (وشک) یوشک بضم الشین فیهما وشکا ای سرع فهو وشیک ای سریع- مجمعالبحرین. المعنی: انذار بسرعه زوال الدنیا و الارتحال الی دار العقبی، للتهیو للموت قبل الفوت. الترجمه: کوچ از دنیا شتابنده است چه خوش سروده:
خنک آنکس که رفت و کار نساخت***کوچ رحلت زدند و بار نساخت
(الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) الوشیک: ما کان سرعته عجیبا، قال الشاعر فی قتل خالد بن الولید، مالک بن نویره و زناه بامراته: اتقتلهم ظلما و تنکح فیهم؟ لوشکان هذا و الدماء تصبب و فی (الصحاح): یقال عجبت من و شک ذاک الامر و من و شکه- بفتح الواو و ضمها- و (وشکان ذاک الامر). کذلک ایضا، فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: عجب لقوم حبس اولهم عن آخرهم ثم نودی فیهم بالرحیل و هم یلعبون. و قیل بالفارسیه: تا بار نهادی که صدای کوچ است. ایضا: مرا در منزل جانان چه جای امن چون هر دم جرس فریاد میدارد که بر بندید محملها
ای عن الحیاه الدنیا الی قبر مظلم موحش، و تکرر بالعشرات.
… الرحیل وشیک: الرحیل من الدنیا الی الاخره قریب
امام علیهالسلام (درباره مرگ) فرموده است: کوچ کردن (رفتن از دنیا) نزدیک است (پس خردمند کسی است که توشه برداشته هنگام رسیدن مرگ آماده باشد).
جمعیت دنیا را که چهار میلیارد به حساب آوریم و تعداد آنان را در یک روز بدنیا میآیند و از دنیا میروند از نظر بگذرانیم و به همین نسبت سابقه دنیا را بررسی کنیم و به سرانجام آن و حوادثی که در پیش است دقت کنیم خواهیم دید که زندگی ما در برابر جمعیتی که آمده و رفتهاند، یا فعلا در دنیا زندگی میکنند و در جریان مرگ هستند و یا در آینده به دنیا خواهند آمد و سپس مرگ گریبانشان را خواهد گرفت بسیار ناچیز است و حتی قابل تصور نیست و به همین جهت امام (علیه السلام) میفرماید حرکت سریع است. آن گاه که خدا فرعونیان را در میان دریا غرق میکند برای اینکه دل کسی برای آنان نسوزد میفرماید: (خیلی از مردم باغ و چشمهها را جای گذاشتند، کشتزارهای فراوان و ساختمانهای جالب را رها کردند، نعمتهائی که در آن شاد بودند گذاشتند به همین ترتیب انتقام گرفتیم و نعمتهایشان را به جمعیتی دیگر دادیم. پس برای گذشتگان نه آسمان گریه کرد و نه زمین و نه به آنان مهلت داده شد).
و قال علیهالسلام: (الرحیل وشیک) ای الرواح الی الاخره، قریب.
اللغه: و شیک: قریب. الشرح: هذا بیان لسرعه انقضاء الدنیا و الرحیل عنها الی عالم الاخره و ان علی الانسان ان یعد العده و یستعد لمواجهه ما سیقدم علیه و یحاسب من اجله …
«رخت بربستن چه نزدیک است.»
کلمه وشیک به معنی شتابان و تند است و منظور از رحیل کوچ کردن از دنیاست که همان مرگ است.
یکی از حکیمان گفته است: پیش از وجود آمدن انسان، عدمی است که آغازش معلوم نیست و پس از آن، عدمی است که پایانش آشکار نیست. بنابر این وجود اندک آدمی که متناهی است و محصور میان دو نامتناهی است به برقی شبیه است که در تاریکی درخششی می کند و خاموش می شود و تاریکی به حال خود برمی گردد.
و قال علیهالسلام
الرَّحِیلُ وَشِیکٌ.
امام علیه السلام فرمود:
کوچ کردن (از دنیا) سریع است. ( . سند گفتار حکیمانه: همانگونه که در سند گفتار حکیمانه قبل آمد این کلام و سخن پیشین،در یک عبارت متصل به هم در تفسیر علی بن ابراهیم قمی که پیش از مرحوم سید رضی میزیسته آمده است و به یقین وی منبع دیگری در اختیار داشته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 151). )
باید آماده بود
امام علیه السلام در این عبارت بسیار کوتاه و پر معنا از بیوفایی و کوتاهی عمر دنیا سخن میگوید و میفرماید:«کوچ کردن (از دنیا) سریع است»؛ (الرَّحِیلُ وَشِیکٌ) .
«رحیل» به معنای هر گونه کوچ کردن است ولی در اینجا با قرائن حالیه به کوچ کردن از دنیای زودگذر اشاره دارد.این واژه گاه به معنای اسم مصدر آمده است؛ مانند کلام بالا و گاه معنای صفت مشبهه را میرساند؛مثلاً شتری را به عنوان رحیل توصیف میکنند یعنی شتابنده و «وشیک» از ماده«وشک»(بر وزن اشک) به معنای سرعت گرفتن در سیر است.بعضی از شارحان گفتهاند«وشیک»آن است که سرعتش بسیار شدید و عجیب باشد.
از مسائلی که همه میدانند و غالباً از آن غافلند کوتاهی عمر دنیاست؛گویی تا چشم بر هم زنی کودکان جوان و جوانان پیر و پیران از صحنه خارج میشوند.
بارها افرادی را دیدهایم که گرد و غبار پیری بر رخسار آنها نشسته و ضعف سراسر وجودشان را فراگرفته و با قدی خمیده عصا زنان به زحمت راه میروند میگوییم:عجب دیروز جوان شاداب و راستقامت و قویپنجهای بود چه زود پیر شد.تازه این در صورتی است که رحیل در زمانی پیری فرا رسد وگرنه بسیارند کسانی که در کودکی یا جوانی بر اثر حوادث مختلفی چشم از دنیا میپوشند.نه تنها انسانها به سرعت از این جهان کوچ میکنند،قدرتها و سلطنتها و حکومتها هم بسیار زود زوال میپذیرند.
ابن ابیالحدید تشبیهی برای دنیا از بعضی از حکما نقل کرده میگوید:پیش از آنکه به دنیا بیاییم عدمی بوده است مستمر و بعد از کوچ کردن ما از این دنیا باز به ظاهر عدمی است مستمر و عمر ما در این میان مانند برقی است که در یک شب ظلمانی در بیابانی تاریک از ابری میجهد و بیدرنگ خاموش میشود. ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 18،ص 154.)
از آن مهمتر تشبیهاتی است که قرآن مجید برای زندگی دنیا کرده است و میگوید: «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیاحُ وَ کانَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً» ؛(ای پیامبر!) زندگی دنیا را برای آنان به آبی تشبیه کن که از آسمان فرو میفرستیم؛و به وسیله آن،گیاهان زمین (سرسبز میشود و) در هم فرو میرود؛امّا بعد از مدتی میخشکد؛ بهگونهای که بادها آن را به هر سو پراکنده میکند؛و خداوند بر همه چیز تواناست!».( .کهف،آیه 45. )
در آیه دیگری از قرآن مجید میخوانیم که روز قیامت از گنهکاران سؤال میشود چند سال در روی زمین توقف کردید؟ در پاسخ میگویند تنها به اندازه یک روز یا بخشی از روز.از آنهایی سؤال کنید که توان شمردن ایام را دارند «قالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ* قالُوا لَبِثْنا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادِّینَ».
بار دیگر به آنها گفته میشود:«(خداوند) میفرماید:(آری) شما مقدار کمیتوقف کردید اگر میدانستید آیا گمان کردید شما را بیهوده آفریدیم و به سوی ما بازگردانده نمیشوید؟»؛ «قالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّ قَلِیلاً لَوْ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ * أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ». 3
در احادیث اسلامی نیز درباره کوتاهی عمر دنیا تعبیرات و تشبیهات بیدارکنندهای آمده است.
از جمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الدُّنْیا ساعَةٌ فَاجْعَلُوها طاعة ؛دنیا ساعتی بیش نیست این ساعت را در مسیر اطاعت خدا قرار دهید». ( .بحار الانوار،ج 74،ص 166،ح 2.)
در حدیث دیگری از امام زین العابدین علی بن الحسین علیهما السلام میخوانیم:
«إِنَّ جَمیعَ ما طَلَعَتْ عَلَیْهِ الشَّمْسُ فی مَشارِقِ الْأرْضِ وَ مغارِبِها بَحْرِها وَ بَرِّها وَ سَهْلِها وَ جَبَلِها عِنْدَ وَلِیٍّ مِنْ أوْلِیاءِ اللّهِ وَ أهْلِ الْمَعْرِفَةِ بِحَقِّ اللّهِ کَفِیْءِ الظِّلالِ ؛تمام آنچه در شرق و غرب جهان،دریاها و صحراها،دشتها و کوهها آفتاب بر آن میتابد در نزد اولیاء الله و عارفان به حق خدا همچون بازگشت سایههاست». ( .همان،ج 1،ص 144.)
همانگونه که سایههایی که به سوی غروب میرود به سرعت برچیده میشوند،عمر دنیا نیز چنین است.
در کتاب تنبیه الخواطر آمده است که حسن بن علی علیه السلام بسیار به این شعر شاعر تمثل میجست:
یا أهْلَ لَذّاتِ دُنْیا لا بَقاءَ لَها اِنَّ اغْتِراراً بِظِلٍّ زائِلٍ حُمُقٌ
ای اهل لذتهای دنیایی که بقایی ندارد مغرور شدن به سایهای که به زودی زوال میپذیرد احمقانه است.
حافظ نیز در این زمینه میگوید:
مرا در منزل جانان چه جای امن چون هر دم جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
این سخن را با کلامی از نوح پیغمبر با آن عمر طولانی عجیب پایان میدهیم که فرمود:
«وَجَدْتُ الدُّنْیا کَبَیْتٍ لَهُ بابانِ دَخَلْتُ مِنْ أحَدِهِما وَ خَرَجْتُ مِنَ الْآخَرِ» . ( .مستدرک الوسائل،ج 11،ص 184.)
دنیا را همچون خانهای یافتم که از یک در وارد شدم و از در دیگر خارج!
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Departure ( from this world ) is nigh.’’
وَ قَالَ علیه السلام مَن أَبدَی صَفحَتَهُ لِلحَقّ هَلَکَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هر کس که با حق در آویزد نابود میگردد .
آن که با حق بستیزد خون خود بریزد.
و فرمود (علیه السلام): هر که از چهره حق پرده برگیرد، به دست مردم نادان هلاک شود.
و آن حضرت فرمود:هر که در برابر حق بایستد هلاک شود .
شروح:
و قوله: من ابدی صفحته للحق ای من جادل الحق جهارا فهو هالک و صفحه الوجه جانبه و ابداء الصفحه کنایه عن الخصومه علانیه و الروایه الاخری التی فی صدر الکتاب و هی من ابدی صفحته للحق هلک عند جهله الناس فلیس معناها هذا الذی ذکرناه هنا و انما معناها من اظهر اعتقاده الحق عند الجهال هلک بسببهم و منهم و الشوری المشوره.
ای من اظهر جمیع ما یعتقده من الحق و دعا الناس الی جمیع ما علم من الصواب جمله و تفصیلا فانه لا یسلم عن الناس، و عن قریب یهلک لشده معاداتهم ایاه فهذا کقوله: من ابدی صفحته للحق هلک عند جهله الناس، و قیل: للحق ای بمجادله الحق ای من جادل الحق جهارا فهو هالک، و صفحه الوجه جانبه و ابداوها کنایه عن الخصومه علانیه.
(هر که به خاطر حق چهره بنماید و از حق جانبداری کند (از نظر مردم نادان) به هلاکت افتاده است). یعنی کسی که در راه حق، مقابل دیگران بایستد، نزدم مردم نادان- به دلیل ناتوانی حق از نظر آنها و غلبهی محبت باطل بر دلهایشان- به هلاکت رسیده است. جمله (و ابدی صفحته) کنایه از خود را در معرض قرار دادن و قیام کردن به چنین کاری است. و توضیح مطلب در پیش گذشت.
(و قال علیهالسلام: من ابدی صفحته) هر که آشکارا کرد رخسار خود را یعنی نصب نمود نفس خود را (للحق) برای اظهار حق در روزگار (هلک عند جهله الناس) هلاک شد نزد مردمان نادان شرارت شعار به جهت ضعف حق و قوت باطل نزد آن اشرار
هر که ظاهر گرداند صفحه روی خود را برای اظهار و نصرت حق هلاک گردد نزد جاهلان مردم در بعضی نسخ لفظ (عند جهله الناس) مذکور نیست، پس یعنی هر که از حق اعراض کند هلاک گردد، چه معرض از کسی صفحه روی خویش به او کند.
و قال علیهالسلام: «من ابدی صفحته للحق هلک.» یعنی و گفت علیهالسلام که: کسی که اظهار کرد اعراض کردن خود مر حق را، یعنی کاری کرد که موجب اعراض از حق شود، هلاک شده است در دنیا و آخرت.
اللغه: (صفح) کل شیء وجهه و ناحیته، و کذلک الصفحه- مجمعالبحرین. المعنی: قد تنافض کلام الشارحین فی تفسیر کلامه (علیه السلام) فقال ابنمیثم فی شرحه: ای من تجرد لنصره الحق فی مقابل کل احد هلک عند جهله الناس لضعف الحق عندهم و غلبه حب الباطل علی نفوسهم الخ. و قال الشارح المعتزلی: قد تقدم تفسیرنا لهذه الکلمه فی اول الکتاب و معناها من نابذ الله و حاربه هلک، یقال لمن خالف و کاشف: قد ابدی صفحته. اقول: ما ذکره المعتزلی اظهر فی المقام، و یویده قوله (علیه السلام): هلک، علی وجه الاطلاق. الترجمه: هر کس روبروی حق ایستاد، هلاک و نابود شد.
هر که پر روی شد برابر حق***گشت نابود در ره ناحق
فی قوامیس اللغه ان اصل الصفح الاعراض بصفحه الوجه، قال تعالی: (افنضرب عنکم الذکر صفحا- 5 الزخرف) ای اعراضا او معرضین، و لکن الامام قال: من ابدی صفحته ای اظهرها، و علیه یکون المعنی من تصدی لمعانده الحق و حربه مستخفا به و باهله- فقد هلک. و یاتی قول الامام: من صارع الحق صرعه.
… صفحته للحق هلک: من ظهر بمقاومه الحق هلک و ابداء الصفحه اظهار الوجه و قد یکون المعنی من اعرض عن الحق و الصفحه تظهر عند الاعراض بالجانب
امام علیهالسلام (درباره رنج راه حق) فرموده است: هر که برای حق چهرهاش را نمایان سازد (آن را کمک و یاری نماید نزد نادانان مردم تباه گردد )از آنها سخت آزار بیند، و در بعضی از نسخ نهجالبلاغه جمله عند جهله الناس بیان نشده پس معنی فرمایش امام علیهالسلام چنین میشود: هر که از حق اعراض و دوری کند هلاک و تباه گردد، چون دوری کننده از کسی روی خویش به او متوجه نماید(.
نمرود در برابر خدا قیام کرد و گفت: من خدا هستم. ابراهیم (علیه السلام) به او گفت اگر خدا هستی خورشید را از مغرب بیرونآور، زیرا خدا از مشرق میآورد تو بر خلاف خدا عمل کن. نمرود مبهوت شد و تسلیم گردید و سرانجام پشهای ریز او را از پای درآورد و این است قدرت نمائی خدا، با ضعیف ترین موجودات خود به جنگ نمرود رفت و او را از پای درآورد. این است نمونه کامل فرمایش امام (علیه السلام).
و قال علیهالسلام: (من ابدی صفحته للحق هلک) ابداء الصفحه: اظهار الوجه، و الوقوف امام شیء، و المراد ان من قاوم الحق، کان ذلک سببا لهلاکه، اذ الحق یعلو، و لا یعلی علیه.
اللغه: ابدی: اظهر. صفحه الوجه: ناحیته. الشرح: من وقف فی وجه الحق و عانده و اراد محاربته هلک لان الحق لابد و ان ینتصر و لابد و ان تکون الهزیمه لمن وقف فی وجهه و عانده.
«آن کس که با حق بستیزد، نابود می شود.»
ابن ابی الحدید می گوید: درباره این سخن در آغاز کتاب توضیح دادیم. از جمله خطبه ای است که در مدینه پس از بیعت، آن حضرت ایراد فرموده است.
و قال علیهالسلام
مَنْ أَبْدَی صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَکَ.
امام علیه السلام فرمود:
آن کس که در برابر حق قد علم کند (و به مبارزه برخیزد) هلاک خواهد شد. (. سند گفتار حکیمانه: این کلام نورانی جزئی از خطبه شانزدهم نهجالبلاغه است که ما در بخش سوم،آن را تفسیر کردهایم.نویسنده کتاب مصادر آن را از کتابهای متعددی نقل کرده که بسیاری از مؤلفان آنها پیش از سید رضی میزیستهاند؛از جمله شیخ طوسی در تلخیص الشافی،جاحظ در البیان و التبیین،ابن عبد ربه در عقد الفرید،مفید در کتاب ارشاد،مسعودی در اثبات الوصیة،متقی هندی در کنزالعمال و مرحوم کلینی در روضه کافی.(مصادر نهجالبلاغه،ذیل خطبه شانزدهم). )
سرانجام مبارزه با حق
امام علیه السلام در این کلام نورانی از کسانی سخن میگوید که به مقابله با حق بر میخیزند.میفرماید:«آن کس که در برابر حق قد علم کند (و به مبارزه برخیزد) هلاک خواهد شد»؛ (مَنْ أَبْدَی صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَکَ) .
این کلام حکمتآمیز با همین عبارت در لا به لای خطبه شانزدهم نهج البلاغه آمده است که شرح آن را در جلد اول در ذیل همان خطبه (صفحه 651) بیان کردیم و حاصل آن این است که هرگز به مخالفت و مقابله با حق برنخیزید،زیرا حق قدرتی دارد که انسان را بر زمین میکوبد؛اگر در کوتاه مدت انجام نشود در دراز مدت انجام خواهد شد و تاریخ،به ویژه تاریخ اسلام،نشان میدهد آنها که به مقابله با حق برخاستند چگونه طومار زندگانیشان در هم پیچیده شد.
نیز با توجّه به اینکه حق به معنای واقعیتهای ثابت است و واقعیتها آثاری دارد و هر چه با آثارش به مخالفت برخیزند از میان نمیرود،از این رو سرانجام بر انسان غلبه میکند و او را در هم میشکند.درست مانند اینکه انسان بداند فلان راه،مستقیم و راه دیگر بیراهه است،اگر به مخالفت با راه مستقیم برخیزد و به بیراهه رود هرقدر تلاش و کوشش کند به مقصد نمیرسد و سرانجامش هلاکت است.
بعضی از شارحان نهج البلاغه تفسیر دیگری برای این جمله برگزیدهاند و آن اینکه هرگاه کسی در میان مردم نادان به دفاع از حق برخیزد جان خود را به خطر انداخته چرا که افراد جاهل و متعصب و لجوج با اینگونه افراد مخالفند و مفهوم آن این میشود که هر کس دفاع از حق کند باید هزینههای این دفاع را در برابر مردم نادان بپردازد.
ولی این تفسیر به هیچ وجه مناسب چنین گفتار حکیمانهای نیست،زیرا اولاً در بعضی از متون لغت صریحا آمده است که جمله
«أبْدی صَفْحَتَهُ لَهُ» به معنای به مخالفت برخاستن است و مرحوم علامه شوشتری موارد فراوانی از کلمات عرب نقل کرده که جمله«مَنْ أبْدی صَفْحَتَهُ لَهُ»به معنای به مخالفت برخاستن است. ( .شرح نهج البلاغه مرحوم شوشتری،ج 4،ص 543. )
ثانیاً در خطبه شانزدهم،پیش و پس از آن جملههایی آمده است که به خوبی نشان میدهد امام علیه السلام در این جمله از بدکاران سخن میگوید که به مخالفت با حق برمیخیزند.
در شرح نهج البلاغه محمد عبده احتمال دیگری نیز در تفسیر این جمله ذکر شده و آن اینکه منظور از «أبْدی صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ» به معنای روی گردانیدن از حق است که آن هم سبب هلاکت انسان میشود؛ولی با توجه به اینکه کلمه «أبْدی» به معنای آشکار کردن است این تفسیر نیز بعید به نظر میرسد. ( .فی ظلال نهج البلاغه،ذیل حکمت مورد بحث.)
به هر حال مفهوم این جمله این است که امام علیه السلام به همه کسانی که به مخالفت با حق برمیخیزند هشدار میدهد که به عاقبت سوء کار خود بیندیشند و از این راه باز گردند.همانگونه که پیش از این اشاره شد این جمله در کتاب شریف کافی نیز به عنوان بخشی از یک روایت آمده و مرحوم ملا صالح مازندرانی در شرح آن میگوید:مفهوم جمله این است کسی که آشکارا در برابر حق به خصومت برخیزد هلاک خواهد شد.
مشابه همین معنا در گفتار حکیمانه 408 نیز آمده است آنجا که میفرماید:
«مَنْ صارَعَ الْحَقَّ صَرَعَهُ ؛آن کس که با حق بجنگد حق او را بر زمین خواهد کوبید». ( .شرح اصول کافی،ج 11،ص 421. )
قرآن مجید نیز درباره حق و باطل چنین میگوید: «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ» ؛بلکه ما حق را بر باطل میکوبیم و آن را هلاک میسازد و اینگونه باطل محو و نابود میشود». ( .انبیاء،آیه 18.)
منظور از«حق»در کلام نورانی بالا اصل خداشناسی و آیین اسلام و فروع دین و حقوق الله و حقوق الناس به طور عام است،زیرا حق در اصل به معنای مطابقت و هماهنگی با واقع و نقطه مقابل آن«باطل»است.به همین دلیل به ذات پاک خداوند،به طور مطلق«حق»اطلاق میشود چون واقعیتی است انکارناپذیر.
در کتاب«وجوه القرآن»برای کلمه حق موارد استعمال دوازدهگانهای در قرآن مجید ذکر شده است:حق به معنای ذات پاک خداوند و به معنای قرآن،اسلام، توحید،عدل،صدق،طرز صحیح،علانیه،شایستگی،واجب شدن،وام و بهره و برای هر کدام از اینها آیهای از آیات قرآن مجید را شاهد آورده است. ( .برای توضیح بیشتر میتوانید به تفسیر نمونه،ج 8،ذیل آیه 55 سوره یونس؛ج 11،ذیل آیه 8 سوره حجر و ج 26،ذیل آیه 39 سوره نبأ مراجعه فرمایید. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : One who openly opposes what is right perishes.“
وَ قَالَ علیه السلام مَن لَم یُنجِهِ الصّبرُ أَهلَکَهُ الجَزَعُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کسی را که شکیبایی نجات ندهد، بیتابی او را هلاک گرداند .
هر که را شکیبایی نرهاند بی تابیاش تباه گرداند.
و فرمود (علیه السلام): هر که را صبر رهایی ندهد، بیتابی و زاری تباهش سازد.
و آن حضرت فرمود:هر که را صبر نجات ندهد بیتابی هلاک کند .
شروح:
(هر کس را پایداری نجات نداد، بیتابی او را از پای درآورد). گاهی مصیبت بزرگ، باعث بیتابی کشنده است و در چنین حالتی برای انسان به جای بیتابی، پایداری و شکیبایی لازم است تا از هلاکت نجات یابد و تقدیر عبارت چنین است: هر کس بر مصیبت صبر نکند تا نجات یابد، پس بیتابی میکند و هلاک میشود. و احتمال دارد که مقصود امام (علیه السلام) هلاکت اخروی باشد: یعنی کسی را که فضیلت صبر نجات ندهد، صفت ناپسند بیتابی از پا درآورد و این عبارت برای برحذر داشتن از بیتابی و واداشتن بر صبر و پایداری است.
(و قال علیهالسلام: من لم ینجه الصبر) کسی که نجات نداد او را شکیبایی (اهلکه الجزع) به هلاکت عقبی انداخت او را فزع و زاری، زیرا که آن موجب فوت ثواب است و گرفتاری
هر که را نجات ندهد صبر و شکیبائی هلاک میکند او را جزع به رسوائی.
و قال علیهالسلام: «من لم ینجه الصبر اهلکه الجزع.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که نفع نبخشد او را صبر و شکیبایی، هلاک کند او را جزع کردن در آخرت.
الاعراب: لم ینجه: من الانجاء، و الضمیر مفعوله و سقطت یاوه بالجرم. المعنی: حث (علیه السلام) علی التمسک بالصبر عند نزول البلاء و حدوث المصیبه و ان کانت عظیمه و کبیره لان العدول من الصبر و ان کان مرا یستلزم الوقوع فی الجزع و هو امر و انکی من الصبر لادائه الی الهلاک فی الدنیا اذا افرط فیه، و العذاب فی الاخره ان ارتکب ما یخالف الشرع کجز الشعر و خدش الوجه. الترجمه: فرمود: هر کسی را شکیبائی نجات ندهد، بیتابیش نابود کند.
هر که را صبر نجاتش ندهد *** از جزع خود به هلاکت برسد
اقول: کما فی یزید بن عبدالملک فی جاریته حبابه اهلکه الجزع لما لم یصبر فمات بعدها بایام. (الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) و روی(الکافی) عن الصادق(علیه السلام) قال: ان الصبر و البلاء یستبقان الی المومن فیاتیه البلاء و هو صبور، و ان الجزع و البلاء یستبقان الی الکافر فیاتیه البلاء و هو جزوع. و عنه(علیه السلام) قال: لا تعدن مصیبه اعظیت علیها الصبر و استوجبت من الله تعالی علیها الثواب، انما المصیبه التی یحرم صاحبها اجرها و ثوابها اذا لم یصبر عند نزولها. هذا، و فی(الحلیه) مات للشبلی ابن کان اسمه غالبا فجزت امه شعرها علیه، و کان للشبلی لحیه کبیره فامر بحلق الجمیع، فقیل له: یا استاذ ما حملک علی هذا؟ فقال: جزت هذه شعرها علی مفقود فکیف لا احلق لحیتی انا علی موجود. قلت: و من العجب، هذا احد معروفی مشائخ الصوفیه و هذه اعماله، مع انه نقل عن خیر النساج قال: جاءنا الشبلی و هو سکران فنظرنا و لم یکلمنا، فانهجم علی الجنید فی بیته و هو جالس مع امراته مکشوفه الراس. فهمت ان تغطی راسها فقال لها الجنید: لا علیک لیس هو هناک. قال: فصفق علی راس الجنید و انشا یقول: (عودونی الوصال و الوصال عذب … ). و قال: قال رجل: نراک جسیما بدینا و المحبه تضنی. فانشا: احب قلبی و مادری بدنی و لو دری ما اقام فی السمن و نقل ان ابابکر بن مجاهد قال له: اخبرت انک تحرق الثیاب و الخبز (الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) و الاطعمه و ما ینتفع به الناس من منافعهم و مصالحهم، این هذا من العلم و الشرع؟ فقال له: قول الله(فطفق مسحا بالسوق و الاعناق) این هذا من العلم؟ فسکت ابن مجاهد و قال: کانی لم اقراها قط. قلت: و کفاهما خزیا استدلالا و اقتناع.
معنی هذه الحکمه واضح جدا، و هو ان الصبر مر، ما فی ذلک ریب، و لکن الجزع ادهی و امر، و هو شعار الضعاف و الاطفال، و یضیف الی بلاء الدنیا البلاء بالدین، اما الصبر فهو شعار المتقین و اجره عند الله عظیم. و علی رغم وضوح هذه الحکمه کما اشرنا فقد خفی معناها علی ابن ابیالحدید، و راح یقول: ان قلت اقول، و یتکلف التاویل بلا سبب موجب! و لا ادری کیف ذهل هذا الادیب الکبیر عن هذا المعنی البین؟ و جل من لا تاخذه کبوه و لا غفله.
امام علیهالسلام (در ترغیب به شکیبائی) فرموده است: هر که را شکیبائی رهائی نداد بیتابی او را تباه گرداند (زیرا پاداش شکیبائی را از دست داده به کیفر بیتابی گرفتار است).
تحمل مشکلات و بردباری در برابر ناملایمات نه تنها ثواب اخروی دارد بلکه انسان را از اضطراب و ناراحتی روحی بیرون میآورد و انسان از شدت تاثر و اضطراب، به امراض جسمی گرفتار نمیگردد و بدنبال آن جان نمیدهد. آن همه سفارش درباره صبر، استقامت، مجاهده در راه خدا به خاطر ریشه کن ساختن اضطراب، نگرانی، تاثر و هیجانات روحی است که موجب امراضی گوناگونی میگردد. از آنجا که امتیاز صبر مخصوص بندگان شایسته خدا و پیامبران اولوالعزم است خدا بندگان خویش را برای دادن این امتیاز آزمایش میکند تا خود مردم مقام خویش را درک کنند: ( … ما شما را این آزمایش میکنیم تا تلاشگران و بردباران شناخته شوند).
و قال علیهالسلام: (من لم ینجه الصبر) بان لم یصبر فی المکاره حتی ینجو (اهلکه الجزع) و هو اظهار ما بالنفس من الاسی.
اللغه: نجاه: خلصه. الجزع: الحزن الشدید. الشرح: هذا حث علی الصبر و حمل علیه و ان کان صعبا و قاسیا و لکنه اقرب الی الله و الی النجاه من عذابه، فان صاحب المصیبه اذا لم یصبر بل اصابه الجزع فان یهلک نفسه من حیث انه یقضی عمره مغموما حزینا و قد یموت من الغم …
«هر کس را شکیبایی نرهاند، بی تابی او را هلاک می کند.»
سخنی کافی درباره شکیبایی و بی تابی گفته شد. گفته شده است: شکیبایی چه نیکوست جز اینکه باید از عمر بر آن خرج کرد. شاعری این معنی را گرفته و چنین سروده است: «همانا که خود می دانم آسایش در شکیبایی است ولی این را که باید از عمر خودم بر شکیبایی هزینه کنم، چه کنم.»
ابن ابی العلاء که انجام دادن کاری را از یکی از سالارها کند و با تأخیر می دیده است یا آمدن او را دیر می دانسته، چنین سروده است: «اگر به من گفته شود شکیبایی، برای کسی که سرانجام روزگار او را به صبر می کشد صبری نیست...».
و اگر بگویی در این گفتار آن حضرت چه فایده ای نهفته است و این نظیر آن است که کسی بگوید: «هر کس چیزی برای خوردن نیابد، گرسنگی زیانش می زند.» می گویم- ابن ابی الحدید- اگر جهت آن یکی می بود، همین گونه است که می گویی و سخنی بی بهره بود ولی جهت مختلف است و مقصود کلام آن حضرت این است که هر کس را شکیبایی از اندوههای این جهانی نجات ندهد و شکیبایی را با بی تابی عوض کند، آخرت او تباه می شود زیرا کسی که شکیبایی نکند، بی تابی می کند و هر که بی تابی کند، به گناه می افتد و گناه مایه هلاک و نابودی است. و چون جهت فرق می کند، یکی ناظر به امور دنیا و دیگری ناظر به امور آخرت است، نه تنها این سخن بی بهره نیست که بسیار هم سود بخش است.
و قال علیهالسلام
مَنْ لَمْ یُنْجِهِ الصَّبْرُ أَهْلَکَهُ الْجَزَعُ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که صبر و شکیبایی او را نجات ندهد بیتابی او را از پای در میآورد. ( . سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که این کلام حکیمانه را با اضافهای آوردهاند آمدی در غرر الحکم است که این جمله را به ضمیمه جمله «مَنْ لَمْ یُصْلِحْهُ الْوَرَعُ أفْسَدَهُ الطَّمَعُ» در کتاب خود ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 151).در کتاب تمام نهجالبلاغه نیز این جمله را به عنوان بخشی از نامه امام امیر المؤمنین علیه السلام به فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام ذکر کرده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 979).)
بیتابی کشنده است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به اثر زیانبار ترک صبر و پیشه نمودن جزع اشاره کرده میفرماید:«کسی که صبر و شکیبایی او را نجات ندهد بیتابی او را از پای در میآورد»؛ (مَنْ لَمْ یُنْجِهِ الصَّبْرُ أَهْلَکَهُ الْجَزَعُ) .
به یقین در طول زندگی انسان،مصائب و مشکلات فراوانی است که هیچکس از آن بر کنار نمیماند.عکس العملی که انسان میتواند در مقابل این حوادث دردناک و غمانگیز نشان بدهد یکی از دو چیز است:نخست صبر و تحمل و شکرگزاری به درگاه خدا و دقت در یافتن راه نجات از آن مشکل یا مصیبت و حداقل کاستن از آثار زیانبار آن است.
دیگر جزع و بیتابی است که هم اعصاب انسان را در هم میکوبد و او را گرفتار بیماریهای مختلف کرده و گاه به مرگ میکشاند و هم سبب ناشکری به درگاه خداوند و وزر و وبال برای سرای دیگر میشود.
انسان عاقل راه نخست را بر میگزیند که هم اجر صابران را دارد و هم فواید و برکات صبر را.
بنابراین مفهوم این کلام حکیمانه بسیار روشن و شفاف است و اینکه بعضی تصور کردهاند در مفهوم آن پیچدگی است کاملاً اشتباه است.
در ضمن از آنچه گفته شد معلوم شد که هلاکت در این جمله هلاک دنیوی و اخروی هر دو را شامل میشود همانطور که (نجات) در پرتو صبر نیز نجات دنیوی و اخروی را در بر میگیرد،هرچند گاهی در بعضی از روایات تنها به هلاکت اخروی اشاره شده؛مانند حدیثی از امام صادق علیه السلام که میفرماید:
«اتَّقُوا اللّه وَ اصْبِرُوا فَإِنَّهُ مَنْ لَمْ یَصْبِرْ أهْلَکَهُ الْجَزَعُ وَ إنَّما هَلاکُهُ فِی الْجَزَعِ أَنَّهُ إذا جَزِعَ لَمْ یُؤجَرْ ؛تقوای الهی پیشه کنید و در برابر مشکلات و مصائب صبر و شکیبایی داشته باشید،زیرا کسی که صبر نکند جزع او را هلاک خواهد کرد و هلاکت او در جزع این است که وقتی بیتابی کند اجر و پاداشی به او داده نخواهد شد». ( .بحارالانوار،ج 68،ص 95،ح 58. )
صبر و جزع
بارها در کلام امام علیه السلام موضوع صبر و جزع و آثار نیکوی صبر و آثار شوم جزع مطرح شد و ما نیز بحثهایی داشتهایم.در اینجا لازم میدانیم به سبب اهمیت موضوع باز اشارهای به این مطلب داشته باشیم.
همان گونه که اشاره شد،حیات دنیا آمیخته با انواع مشکلات است.در مسیر اطاعت الهی مشکلات کم نیست و در طریق پرهیز از گناه و تقوا مشکلات،زیاد است.مصائب ناخواسته دامان همه را در دنیا میگیرد و اگر توجه به این حقیقت داشته باشیم که در گذشته چنین بوده و در آینده نیز چنین خواهد بود از وجود این مشکلات ناراحت نمیشویم،پیمانه صبر ما لبریز نمیگردد:شکیبایی خود را از دست نمیدهیم و ناراحتیهای روانی ناشی از جزع و بیتابی به سراغ ما نمیآید،زیرا میدانیم همه در این گونه امور به شکلی دست به گریبانند.این صبر و شکیبایی افزون بر اینکه پاداش الهی فوقالعادهای دارد؛از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«مَنِ ابْتَلی مِنْ شیعَتِنا فَصَبَرَ عَلَیْهِ کانَ لَهُ أجْرُ ألْفِ شَهیدٍ ؛کسی که از شیعیان ما مبتلا به مصیبتی شود و شکیبایی کند پاداش هزار شهید را دارد». ( .بحارالانوار،ج 18،ص 94.)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«ما مِنْ مُؤْمِنٍ إلّاوَهُوَ مُبْتلیً بِبَلاءٍ مُنْتَظِرٍ بِهِ ما هُوَ أشَدُّ مِنْهُ فَإنْ صَبَرَ عَلَی الْبَلِیَّةِ الَّتی هُوَ فیها عافاهُ اللّهُ مِنَ الْبَلاءِ الَّذی یَنْتَظِرُ بِهِ وَإِنْ لَمْ یَصْبِرْ وَجَزِعَ نَزَلَ بِهِ مِنَ الْبَلاءِ الْمُنْتَظَرِ أبَداً حَتّی یَحْسُنَ صَبْرُهُ وَعَزاءُهُ ؛هیچ فرد باایمانی نیست مگر اینکه به بلایی مبتلا میشود و آنچه را انتظار آن میکشد (ای بسا) از آن هم شدیدتر است.هرگاه بر بلایی که در آن است شکیبایی کند،خدا او را از بلایی که انتظارش میکشد برکنار میدارد و اگر بیتابی نماید بلاها یکی پس از دیگری بر سر او میآید تا صبر و شکیبایی پیشه کند». ( .همان،ج 68،ص 94،ح 51.)
در حدیثی از امام هادی علیه السلام میخوانیم:
«الْمُصیبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ وَلِلْجازِعِ اثْنانِ ؛مصیبت برای انسان صابر یکی است و برای انسان ناشکیبا دوتاست». ( .همان،ج 79،ص 144. )
مضاعف شدن مصیبت افراد ناشکیبا از اینجاست که ضربههایی بر جسم و روح آنها وارد میکند و آنها را در هم میکوبد.کوتاه سخن اینکه همانگونه که در گذشته نیز اشاره شد جزع و بیتابی افزون بر نوعی ناسپاسی در پیشگاه خدا،آثار بسیار مخرّبی روی اعصاب انسان دارد و او را گاه تا سر حد جنون پیش میبرد.
برای درمان جزع لازم است انسان توجه به مصائب اولیاء الله در گذشته و مصائب دوستان و خویشان و بستگان کند که هر یک به نوعی گرفتارند.به علاوه در آثار مثبت صبر و شکیبایی و آثار منفی جزع و بیتابی بیندیشد.نیز به اموری بپردازد که فکر او را به خود مشغول میسازد و از مصیبت منصرف میکند تا در سایه آن تدریجاً مصیبت را فراموش کند.
اضافه بر این،همانگونه که در روایتی از امیرمؤمنان علی علیه السلام اشاره شده، بسیاری از مشکلات پایانی دارد و به تعبیر ما از این ستون تا آن ستون فرج است.
نباید انسان خیال کند که همیشه مشکل به یک حال باقی میماند
«إنَّ لِلْمِحَنِ غایاتٌ لابُدَّ أنْ تَنْتَهِیَ إلَیْها ؛مشکلات غمانگیز پایانی دارد». ( .بحارالانوار،ج 75،ص 79،ح 55.)
در گفتار حکیمانه 291 نیز بحثی درباره صبر و جزع خواهد آمد و برای توضیح بیشتر میتوانید به جلد دوم اخلاق در قرآن ،مباحث مربوط به صبر و شکیبایی و جزع،مراجعه فرمایید.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “One who is not saved by patience will be finished by impatience.
وَ قَالَ علیه السلام وَا عَجَبَاه أَ تَکُونُ الخِلَافَةُ بِالصّحَابَةِ وَ القَرَابَةِ
قال الرضی وروی له شعر فی هذاالمعنی
فإن کنت بالشوری ملکت أمورهم || فکیف بهذا والمشیرون غیب
و إن کنت بالقربی حججت خصیمهم || فغیرک أولی بالنبی وأقرب
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: شگفتا! آیا معیار خلافت، صحابی پیامبر بودن است؟ امّا صحابی بودن و خویشاوندی ملاک نیست؟ .
(از امام شعری در همین مسئله نقل شد که به ابا بکر فرمود) اگر ادّعا میکنی با شورای مسلمین به خلافت رسیدی، چه شورایی بود که رأی دهندگان حضور نداشتند؟ و اگر خویشاوندی را حجّت میآوری، دیگران از تو به پیامبر نزدیکتر و سزاوارترند .(ابا بکر قبل از به دست گرفتن حکومت، خویشاوندی خود با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را مطرح میکرد، و پس از حاکم شدن، به بیعت مردم اشاره میکرد که امام به هر دو ادّعای او پاسخ داد.)
شگفتا! خلافت از راه همصحبتی به دست آید .
[و شعری از او در این باره روایت شده است:] اگر با شورا کار آنان را به دست گرفتی چه شورایی بود که رأی دهندگان در آنجا نبودند.
و اگر از راه خویشاوندی بر مدعیّان حجّت آوردی، دیگران از تو به پیامبر نزدیکتر و سزاوارتر بودند.
و فرمود در معنی خلافت ای عجب آیا باشد خلافت پیغمبر بصحابت و بمجرد صحبت و بدون قرابت به پیغمبر و نباشد باصحابه و خویشی پیغمبر و روایت شده از تو و آن نزدیک باین معنی است و آن اینست پس اگر بودی تو که بمشورت کردن مالک شوی بر کارهای مردمان پس چگونه مالک شدی باین کار و حال آنکه مشورت کنندگان غایب بودند و اگر بودی تو که بقرابت نزدیک شده بحجت آوردن بر کینه کش خود پس غیر تو سزاوارتر است پیغمبر و نزدیکتر
و فرمود (علیه السلام): شگفتا، آیا خلافت به سبب مصاحبت با پیامبر تواند بود و به سبب مصاحبت و خویشاوندی او نتواند بود؟
سیّد رضیّ گوید: و در این معنی شعری از آن امام (علیه السلام) نقل شده است: «اگر به شورا کار آنان را به دست گرفته ای، چگونه شورایی بود که صاحبان رأی و مشورت در آن حاضر نبودند. و اگر به دستاویز خویشاوندی بر خصمان خود حجت آورده ای، دیگران به پیامبر (صلی الله علیه و آله) از تو نزدیکتر بوده اند.»
و آن حضرت فرمود:شگفتا!آیا خلافت به دلیل مصاحبت با پیامبر بر پا میشود، ولی با مصاحبت و خویشی به وجود نمیآید ؟! در این معنا شعری از حضرت روایت شده که چنین است:
اگر با شورا حکومت را به دست گرفتی، چه شورایی بود که رأی دهندگانش غایب بودند؟
و اگر از طریق خویشی با پیامبر بر طرف مقابل حجت آوردی دیگری نسبت به پیامبر از تو سزاوارتر و نزدیکتر بود
شروح:
و قوله: حججت خصیمهم ای غلبت بالحجه مخاصمهم ای من یخاصمک فی جملتهم یقال: حاججته فحججته ای غلبته بالحجه. و قوله فکیف بهذا و المشیرون غیب ای کیف تملک امر الامه بادعائک الشوری و الذین هم اهل الشوری و الاشاره من بنیهاشم کانوا غائبین یوم السقیفه. قوله: فغیرک اولی بالنبی و اقرب اراد به نفسه و تنتضل ترمی.
ای بالمشوره غلبت مخاصمهم، و المشیرون الذین لهم حق المشهوره و الاشاره، و الخوض فی ذلک: و کبار الصحابه و جمهور بنیهاشم. ما حضروا السقیفه، و انما حاضروا نفر قلیلون، خاطب عتیق بن عثمان و عنی بقوله: غیرک: نفسه. قوله: بهذا یتعلق بفعل محذوف ای کیف ملکت بهذا الامر ای کیف یحتج بهذا، و کیف حال او مصدر للفعل المقدر، و الواو فی و المشیرون للحال.
(شگفتا! آیا خلافت به صحابی بودن و خویشاوندی (با پیامبر (صلی الله علیه و آله)) بستگی دارد). سیدرضی میگوید: از آن حضرت شعری در این باره نقل کردهاند: اگر تو به سبب شورا زمام امر مردم را به دست گرفتی پس این چگونه شورایی بوده است که مشورت کنندگان در آن حضور نداشتند؟ و اگر به خویشاوندی بر مخالفان آنان پیروز شدی، دیگری (علی (علیه السلام) به پیامبر (صلی الله علیه و آله) سزاوارتر و با او خویشاوندتر است.) این سخن از امام (علیه السلام) پس از بیعت مردم با عثمان نقل شده است، و این عبارت پاسخنامهی سخنی است که امام (علیه السلام)- راجع به استحقاق عثمان برای خلافت- یکبار به دلیل شورا و بار دیگر به دلیل این که او از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) است، شنیده بود. توضیح مطلب آن است که شایستگی برای خلافت یا به دلیل شورا و یا به سبب همدمی با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و یا با خویشاوندی با آن بزرگوار است. پس اگر به دلیل اول باشد چگونه عثمان میتواند زمام امور مردم را به خاطر شورایی در دست بگیرد که بیشتر مردم سزاوار مشورت در آن حاضر نبودهاند؟ و این همان معنی است که با عبارت: فان کنت بالشوری اشاره فرموده است، و اگر به دلیل دوم باشد چگونه عثمان زمام امر مردم را به دلیل همراهی با پیامبر (صلی الله علیه و آله) با وجود کسی که هم مصاحبت کامل و هم خویشاوندی با پیامبر (صلی الله علیه و آله) داشته است، به دست گرفته است؟ بلکه چنین کسی سزاوارتر است. و اگر به دلیل سوم بوده است باز هم دیگری از او سزاوارتر و نزدیکتر به پیامبر است. و در هر دو مورد مقصود، خود آن بزرگوار است و عبارت فکیف هذا، یعنی چگونه به این دلایل زمام امور را به دست گرفته است؟!
وَ قَالَ علیه السلام
[وَا عَجَبَا أَنْ تَکُونَ الْخِلاَفَةُ بِالصَّحَابَةِ وَ لاَ تَکُونَ]
وَا عَجَبَاهُ أَ تَکُونُ الْخِلاَفَةُ بِالصَّحَابَةِ وَ الْقَرَابَةِ.
[قال الرضی رحمه الله تعالی و قد روی له شعر قریب من هذا المعنی و هو فإن کنت بالشوری ملکت أمورهم ]
حدیثه ع فی النثر و النظم المذکورین مع أبی بکر و عمر أما النثر فإلی عمر توجیهه لأن أبا بکر لما قال لعمر امدد یدک قال له عمر أنت صاحب رسول الله فی المواطن کلها شدتها و رخائها فامدد أنت یدک
فقال علی ع إذا احتججت لاستحقاقه الأمر بصحبته إیاه فی المواطن کلها فهلا سلمت الأمر إلی من قد شرکه فی ذلک و زاد علیه بالقرابة .
و أما النظم فموجه إلی أبی بکر لأن أبا بکر حاج الأنصار فی السقیفة فقال نحن عترة رسول الله ص و بیضته التی تفقأت عنه فلما بویع احتج علی الناس بالبیعة و أنها صدرت عن أهل الحل و العقد
فقال علی ع أما احتجاجک علی الأنصار بأنک من بیضة رسول الله ص و من قومه فغیرک أقرب نسبا منک إلیه و أما احتجاجک بالاختیار و رضا الجماعة بک فقد کان قوم من جملة الصحابة غائبین لم یحضروا العقد فکیف یثبت.
و اعلم أن الکلام فی هذا تتضمنه کتب أصحابنا فی الإمامة و لهم عن هذا القول أجوبة لیس هذا موضع ذکرها.
تم الجزء الثامن عشر من شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید و یلیه الجزء التاسع عشر
(و قال علیهالسلام: وا عجبا) و بیایید و تعجب کنید ای مردمان (اتکون الخلافه بالصحابه) آیا باشد جانشینی پیغمبر به صحابه به مجرد صحبت بی آنکه مقترن شود به او قرابت و علم و عصمت (و لا تکون بالصحابه و القرابه) و نباشد آن خلافت مقترن به صحبت و قرابت و غیر آن از علم و عصمت این نص است بر آنکه مدعیان خلافت به غیر حق مرتکب خلافت شدند. (و روی له شعر فی هذا المعنی) و روایت کردهاند که مر آن حضرت را شعری است در این معنی که فرموده به طریقه خطاب نمودن با عثمان در جواب آن کسانی که استدلال کرده بودند بر حقیت خلافت عثمان به شورای جمهور و صحبیت او با رسول و آن این است که: (فان کنت بالشوری ملکت امورهم) یعنی پس اگر بودی تو که به مشورت کردن مالک شدی بر کارهای مردمان و متصرف گشتی در امر خلافت (فکیف بهذا و المشیرون غیب) پس چگونه مالک شدی به این کار پرخطر و حال آنکه مشورت کنندگان غایب بودند و بیخبر. مراد بنیهاشمند که از صحابه کبارند. یعنی منصب مشورت از برای تعیین خلافت و خوض نمودن در آن از بنیهاشم است که غایب بودند از آن. زیرا که اجل صحابهاند و اکبر ایشان و جماعت که حاضر بودند در سقیفه از برای مشاورت، جمعی اندک بودند از غیر هاشمیان. پس خلافت تو ای عثمان ثابت نشود به مشورت ایشان (و ان کنت بالقربی حججت خصمیهم) و اگر هستی که به قرابت غالب شدهای به حجت آوردن بر کینه کشی ایشان در این امر (فغیرک اولی بالنبی و اقرب) پس غیر تو سزاوارتر است به پیغمبر و نزدیکتر به حیثیتی که به منزله نفس پیغمبر باشد و محل جمیع خصال. این اشارت است به نفس نفیس خودش صلوات الله علیه و آله زبده جواب استدلال و تعلیل استحقاق عثمان به خلافت آن است که استحقاق خلافت یا معلل است به شورا یا به صحبت سید انبیا یا به قرابت با آن خلاصه برایا. پس اگر اول باشد پس چگونه عثمان، والی و خلیفه مردمان شد به شورا و حال آنکه اکثر کسانی که مستحق اشاره بودند حاضر نبودند در شورا. و اگر امر دوم باشد پس چه نوع مالک مسلمانان شد با وجود کسی که او را صحبت و قرابت هر دو باشد. و اگر سوم است پس غیر، اولی است به پیغمبر و اقرب به آن سیدالبشر. و هر دو وجه اشارت است به نفس نفیس خودش، پس ثابت شد که به هیچ وجهمنالوجوه عثمان صلاحیت خلافت و استحقاق امامت ندارد، آری سها به منزله آفتاب نیست.
گفت آن حضرت در شکایت از خلفاء که جای او نشستند و به صحبت حضرت رسول محتج گشتند: ای عجب خلافت به صحبت حضرت رسول متحقق گردد، و به صحبت و قرابت هر دو متحقق نگردد. و غالبا مقصود به خطاب (ابوبکر) باشد و از آن حضرت در این باب این دو شعر مروی است. فان کنت بالشوری ملکت امورهم فکیف بهذا و المشیرون غیب و ان کنت بالقربی حججت خصیمهم فغیرک اولی بالنبی و اقرب اگر تو به مشورت و اجماع امت امر ایشان مالک شدی چون تواند بود این و ارباب مشورت از آن جمعیت غایب بودند، چه (بنیهاشم) قاطبه علی التخصیص آن حضرت در آن مشورت و اجماع حاضر نبودند و همچنین بسیاری از ارباب حل و عقد. و اگر تو به حجت خویشی غالب آمدی بر مدعیان خصومت کنندگان، پس غیر تو اولی است به پیغمبر و نزدیکتر است به او از جهت خویشی. میگویند این خطاب با (عثمان) است پس (قوله: و المشیرون غیب) به ظاهر صحیح نباشد که اهل شوری حاضر بودند (فاضل میبدی) شارح (دیوان) را زعم آنکه (طلحه) حاضر نبود و شارح (کاشی) نیز گوید خطاب با (عثمان) است ولیکن (مشیرون) را به (بنیهاشم) تعبیر کرده است.
و قال علیهالسلام: «و اعجبا! اتکون الخلافه بالصحابه و لاتکون بالصحابه و القرابه؟!» یعنی و گفت علیهالسلام که تعجب میکنم که آیا باشد خلیفهی پیغمبر صلی الله علیه و آله شدن به سبب مصاحب بودن و نباشد به سبب مصاحب و خویش بودن.
و روی له شعر فی هذا المعنی:
فان کنت بالشوری ملکت امورهم
فکیف بهذا و المشیرون غیب
و ان کنت بالقربی حجبت خصیصهم
فغیرک اولی بالنبی و اقرب
یعنی و مروی است شعری از آن حضرت علیهالسلام در این معنی و معنی آن شعر این است:
پس اگر باشی تو که مالک شدی امور مردمان را و ریاست را به سبب شور و اجماع ایشان، پس چگونه شور و اجماع متحقق شد و حال آنکه ارباب شور که بنیهاشم باشند غایب بودند.
و اگر بودهای که به سبب خویشی با پیغمبر صلی الله علیه و آله غلبه کردی خصم از ایشان را، پس غیر تو سزاوارتر است به خویشی پیغمبر صلی الله علیه و آله و نزدیکتر است، زیرا که اگر پیغمبر صلی الله علیه و آله داماد تو است، غیر تو کسی است که پسر عم و داماد او است، پس او سزاوار است نه تو.
قال الرضی رحمه الله: و روی له شعر فی هذا المعنی و هو:
فان کنت بالشوری ملکت امورهم***فکیف بهذا و المشیرون غیب
و ان کنت بالقربی حججت خصیمهم***فغیرک اولی بالنبی و اقرب
المعنی: مقصوده من هذه الجمله الانکار الشدید المقرون بالاستعجاب مما استندوا الیه فی تصدی الخلافه و تمسک به اهل السنه و جعلوه اصلا اصیلا فی امر الامامه و هما: الصحابه و القرابه، و قد خطا (علیه السلام) کلا الاصلین معا و لو مجتمعا. و نظره الی ان الرسول و الامامه تحتاج الی النص المنتسب الی الوحی، لان الامامه الحقه تحتاج الی صفات معنویه لا یحیط بها علم الناس و لا یمسها نظر الانتخاب مهما کان دقیقا و خالصا، و الشوری قد تکون کاشفا عن النص و لکن یشترط فیه اجماع اهل الشوری الشامل لاهل بیت النبی المعصومین علیهمالسلام. قال ابنمیثم: روی عنه هذا القول بعد بیعه عثمان- الخ. و الاصح ما ذکره الشارح المعتزلی فی هذا المقام قال: حدیثه (علیه السلام) فی النثر و النظم المذکورین مع ابیبکر و عمر، اما النثر فالی عمر توجیهه لان ابابکر لما قال لعمر: امدد یدک، قال له عمر: انت صاحب رسولالله فی المواطن کلها شدتها و رخائها، فامدد انت یدک- الخ. الترجمه: فرمود: بسیار مایهی شگفت است آیا خلافت پیغمبر به وسیلهی همصحبتی و خویشاوندی با آن حضرت است؟؟ سیدرضی- ره- گوید: در این معنی شعری هم از آن حضرت روایت شده (خطاب بابیبکر طبق شارح معتزلی): اگر به سبب شور و رای اصحاب، پیشوا و صاحب اختیار امر آنان شدی، چگونه میتوان باور کرد و صحیح دانست با اینکه همهی اهل شوری در بیعت سقیفه حاضر نبودند و اگر به دستاویز خویشی و همنژادی، مدعیان دیگر را محکوم کردی، جز تو کسی هست که با پیغمبر خویشاوندتر و نزدیکتر است.
در شگفتم که خلافت ز نبی***به صحابت و قرابت باشد
باید از نص نبی ثابت کرد***آنکه لائق به امامت باشد
دراینجامتن شرح ابن ابیالحدید ترجمه میشود: گفتگوی آن حضرت در اینجا به نثر و نظم نامبرده با ابیبکر و عمر است. اما جملهی نثر راجع به عمر است، زیرا در سقیفه بنیساعده چون ابیبکر به عمر گفت دستت را بده تا با تو بیعت کنم، عمر پاسخ داد: تو همان یار رسول خدائی که در همه جا با او بودی چه در خوشی و چه در سختی، تو دستت را بده تا من با تو بیعت کنم. علی (علیه السلام) میفرماید: اگر دلیل تو بر استحاق خلافت اینست که در همه مواطن همصحبت رسول خدا بودی، باید خلافت را بکسی واگذاری که در همه جا با او بوده، و بعلاوه خویشاوند نزدیک او هم هست. و اما آن شعر نظر به ابیبکر دارد، زیرا ابیبکر در سقیفه در برابر انصار چنین حجت آورد: ما عترت رسول و نگهداران او هستیم که این بیعت از اهل حل و عقد بوده است. علی (علیه السلام) میفرماید: حجتی که در برابر انصار آوردی و خود را از همبستگان و از قوم رسول خدا نمودار کردی، جز تو کسی هست که به پیغمبر نزدیکتر است از تو، و اما دلیل تو در برابر مردم که جماعت صحابه مرا انتخاب کردند و به خلافت من رضا دادند، جمع بسیاری از صحابه در سقیفه حاضر نبودند و در عقد خلافت تو شرکت نداشتند، پس چطور ثابت میشود؟؟
ینتقل المال من القریب الی قریبه بالوراثه.. و ایضا قد یستفید الانسان علما و دینا بالصحابه و الرفاقه، اما الوصایه و الوکاله و النیابه و الوزاره، اما هذه و ما الیها فلا تکون الا بالکفائه و الاهلیه، فکیف بالخلافه التی هی ریاسه عامه فی امور الدین و الدنیا نیابه عن رسول الله الذی لا ینطق الا عن الله و بوحیه و لسانه؟. و الامام یرد بهذا علی من احتج یوم السقیفه بانه اولی بخلافه النبی (صلی الله علیه و آله) لصحبته و قرابته، و بعد ان تمت له البیعه احتج هو او احتجوا له بالشوری، و الامام یطعن بهذه الشوری و یقول: این هی و المشیرون غیب عن بیعه السقیفه، و هم معظم الصحابه، و الحاضرون منهم عند البیعه اختلفوا فیما بینهم، و بعضهم شهر سیفه علی من بایع ابابکر، کما جاء فی الامامه و السیاسه لابن قتیبه ص 9 طبعه سنه 1957. و کتب التاریخ تشهد علی بیعه السقیفه و اهلها. و سبق الکلام عن ذلک.
… بهذا و المشیرون غیب: جمع غائب یرید بالمشیرین اصحاب الرای فی الامر وهم علی و اصحابه من بنیهاشم … بالقربی حججت خصیمهم: یرید احتجاج ابیبکر رضی الله عنه علی الانصار بان المهاجرین شجره النبی صلی الله علیه و سلم
امام علیهالسلام (در شکایت از خلفاء) فرموده است: ای شگفتا آیا خلافت با مصاحبت و همراه بودن (با پیغمبر اکرم) میرسد (که عمر با ابوبکر گفت: تو در سختی و آسایش مصاحب و همراه رسول خدا بودی دستت را بده تا با تو بیعت کنم، هنگامی که ابوبکر به او میگفت: دستت را بده تا به تو بیعت نمایم) و به سبب مصاحبت و خویشاوندی (با آن بزرگوار) نمیرسد؟! (سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) و روایت شده که آن حضرت در این باره سروده: یعنی اگر تو (ابوبکر) به سبب شوری و اجماع امت زمام کارهای مردم را به دست گرفتی پس چگونه به این رسیدی که اصحاب رای و اندیشه (بنیهاشم و مخصوصا امام علیهالسلام در آن شوری و اجماع) حاضر نبودند، و اگر به خویشاوندی (با رسول اکرم) بر زد و خورد کننده آنان (درباره خلافت) غلبه و برتری یافتی (ابوبکر در سقیفه با انصار احتجاج نموده دلیل آورد که ما عترت و خویش رسول خدا هستیم) پس دیگری (امام علیهالسلام) به پیغمبر نزدیکتر و سزاوارتر است (زیرا اگر پیغمبر دختر تو را گرفته امام علیهالسلام داماد و پسر عم او است).
ابن ابیالحدید درباره فرمایش امام (علیه السلام) و دو شعر این چنین نوشته است: در مطلب اول (نثر) خطاب به عمر است، زیرا ابابکر (در سقیفه) به عمر گفت: دستت را بیاور تا با تو بیعت کنم. عمر گفت: تو در تمام مشکلات و ناراحتیهای صاحب و یاور رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بودهای و به خلافت سزاوارتری دستت را به من بده تا با تو بیعت کنم. روی سخن امام (علیه السلام) با عمر است که اگر او صحابه است و به این دلیل استحقاق خلافت دارد چرا خلافت را به کسی واگذار نمیکنی که هم صحابه بود و هم خویشاوند؟ در شعر اعتراض به ابوبکر است که در سقیفه سخنرانی کرد و گفت: ما عترت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هستیم و ما بودهایم که از او حمایت کردهایم و آنگاه که با او بیعت شد گفت: من به این دلیل برترم که مردم مرا به خلافت انتخاب کردند. امام (علیه السلام) میفرماید: اگر استدلال میکنی که از عترت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هستی دیگری به آن حضرت نزدیکتر است و اگر میگوئی مردم انتخابت کردند عدهای از مسلمان و ارکان ملت در شوری نبودند.
و قال علیهالسلام: (واعجباه) النداء، بمعنی یاعجب احضر فهذا وقتک (اتکون الخلافه) للرسول (بالصحابه و القرابه)؟ ای لیست بهما، و انما هی تعیین من الله سبحانه، کما ان الرساله تعیین منه سبحانه. قال الرضی (ره): و روی له شعر فی هذا المعنی: فان کنت بالشوری ملک امورهم فکیف بهذا والمشیرون غیب و ان کنت بالقربی حججت خصیمهم فغیرک اولی بالنبی و اقرب (غیب) جمع (غائب) یرید علیهالسلام، ان ابابکر لو تقدم الی الخلافه، بخجه انه اخذ آراء، الصحابه، فهذا لیس بصحیح اذا الامام و هو من اکبر الصحابه لم یکن حاضرا عند الانتخاب، و انکان ابوبکر تقدم الی الخلافه، بحجه انه من عشیره الرسول (صلی الله علیه و آله)، فغیره- و یعنی الامام علیهالسلام به نفسه- اقرب الی الرسول (صلی الله علیه و آله).
اللغه: الشوری: المشوره. غیب: جمع غائب و هو من لم یکن حاضرا. حججته: انتصرت علیه. الخصیم: المجادل. الشرح: هذا انکار منه علیهالسلام و رفض للقول بان الخلافه عن رسول الله تکون بالقرابه او الصحابه لمجرد القرابه و الصحابه و هذا ینسجم و یتصف مع مذهب الامامیه القائلین: لابد و ان ینص النبی علی الخلیفه من بعده لان الامامه عندهم کالنبوه تحتاج الی ان یکون الامام معصوما عن الخطا و الزلل و هذه الملکه النفسیه لا یمکن للبشر ان یطلعوا علیها فلذا یخبر عنها النبی و یعین من بعده الولی … و اما الشعر فواضح المعنی و مفاده ان الخلافه التی صارت الی ابیبکر لا تخلو اما ان تکون بالشوری و هذا لم یتم لان اصحاب المشوره الحقیقیون کانوا غائبین فی شغل شاغل و هو تجهیز رسول الله و دفنه و هم اهل البیت و اهل البیت و علی راسهم سیدهم امیرالمومنین. و اما ان تکون الخلافه بالقرابه من رسول الله و هذا لم یتم فی ابیبکر لان هناک من هو اقرب الی النبی منه یعنی به نفسه الشریفه و اهل البیت کالحسن و الحسین و العباس بن عبد المطلب و بنیهاشم …
«شگفتا که خلافت به صحابی بودن باشد ولی به صحابی بودن و خویشاوندی نباشد.» سید رضی که خداوند متعال رحمتش فرماید می گوید: شعری هم نزدیک به همین معنی از آن حضرت روایت شده است: «اگر با شورا کار آنان را در دست گرفته ای چه شورایی که رأی دهندگان آنجا نبودند، و اگر از راه خویشاوندی بر مدعیان حجت آوردی، دیگری غیر از تو به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نزدیک تر و سزاوارتر بود.»
سخن علی علیه السّلام در این نثر و نظم با ابو بکر و عمر است. نثر متوجه عمر است، که چون ابو بکر به عمر گفت: دست دراز کن که با تو بیعت کنم، عمر به او گفت: تو در همه جا و در همه سختیها و راحتیها مصاحب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده ای، بنابر این تو دست دراز کن. سخن نثر علی علیه السّلام متوجه عمر است که اگر به مصاحبت احتجاج به استحقاق ابو بکر به خلافت می کنی، ای کاش کار را به کسی می سپردی که در این موضوع با ابو بکر شریک است و فزون بر آن خویشاوندی نزدیک با پیامبر دارد.
اما شعری که فرموده است، متوجه به ابو بکر است که در سقیفه نخست با انصار این چنین احتجاج کرد که ما عترت رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم و کسانی هستیم که آن حضرت از میان ایشان برخاسته است، و همین که با او بیعت شد، خود بیعت را وسیله احتجاج قرار داد و گفت: آن بیعت از سوی همه کسانی که اهل حل و عقد امور بوده اند صورت گرفته است. علی علیه السّلام خطاب به ابو بکر می گوید: احتجاج تو با انصار به اینکه از قوم و اطرافیان رسول خدایی، کسی دیگری غیر از تو از لحاظ نسب و خویشاوندی به پیامبر نزدیک تر است، اما احتجاج تو به اختیار مردم و رضایت جماعت به پیشوایی تو، گروهی از بزرگان اصحاب آنجا نبودند و در بیعت حاضر نشدند، چگونه آن اجماع ثابت می شود.
ابن ابی الحدید می گوید: و بدان که در کتابهای کلامی یاران ما در بحث امامت این موضوع آمده است و آنان پاسخهایی داده اند که این جا محل گفتن آنها نیست.
و قال علیهالسلام
وَا عَجَبَاهْ! أَ تَکُونُ الْخِلَافَةُ بِالصَّحَابَةِ وَ (لاَ تَکُونُ بِالصَّحَابَةِ وَ) الْقَرَابَةِ؟
امام علیه السلام فرمود:
عجبا! آیا خلافت با همنشینی پیامبر حاصل میشود؛ولی با همنشینی و خویشاوندی حاصل نمیگردد؟ ( . سند گفتار حکیمانه: نخست باید توجّه داشت آنچه در نسخه صبحی صالح آمده اشتباهی در آن است و نسخه صحیح چنین است: «وَا عَجَبَاهْ أَ تَکُونُ الْخِلَافَةُ بِالصَّحَابَةِ وَ الْقَرَابَةِ» این چیزی است که در بسیاری از نسخ نهجالبلاغه و کتب دیگر آمده و با شعری که بعد از آن ذکر شده نیز تناسب دارد.اما آنچه در نسخه صبحی صالح آمده نه از نظر معنا صحیح است و نه با شعر پیشگفته میسازد و نه با نسخ دیگر. ابن ابیالحدید بعد از ذکر این کلام میگوید:اصحاب ما (اهل سنت) این سخن را در کتب معروف به امامت ذکر کرده و پاسخهایی به آن دادهاند که اینجا جای بحث آن نیست و نویسنده کتاب مصادر از کلام ابن ابیالحدید چنین نتیجه میگیرد که اگر این جمله به صورت متواتر در روایات آنها نیامده بود احتیاج به تأویل و تفسیر آن نداشتند و میتوانستند آن را از اصل انکار کنند و این نشان میدهد که این کلام شریف در میان آنها متواتر بوده است.اضافه بر این در مورد دو بیت شعری که در انتهای این کلام مولا آمده گروهی از شعرا آن را در کتب خود آوردهاند که نشان از معروفیت آن دارد حتی پیش از سید رضی افرادی مانند«جلودی»(متوفای 332) و«مرزبانی»(متوفای 384) آن را نقل کردهاند و بعد از سید رضی عده زیاد دیگری از جمله ادیب نیشابوری در تاج الاشعار و کیدری در کشف اللسان و ابن الشجری و جز آنها در کتب خود آورده و به شرح آن پرداختهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 152-160 با تلخیص). )
مرحوم سید میگوید:از آن حضرت شعری در همین زمینه نقل شده است که (خطاب به خلیفه اوّل) میگوید:
اگر تو به سبب شورا مالک امور مردم شدی این چه شورایی است که طرفهای مشورت (امثال من و جمعی از بنیهاشم و دیگران) غایب بودند؟
و اگر از طریق قرابت با پیامبر در برابر مخالفانت استدلال کردی دیگری (اشاره به شخص امام است) از تو به پیامبر سزاواتر و نزدیکتر است.
قالَ الرَّضِیُ وَ رُوِیَ لَهُ شِعْرٌ فی هذَا الْمَعْنی:
فَإِنْ کُنْتَ بِالشُّوری مَلَکْتَ أُمُورَهُمْ فَکَیْفَ بِهذا وَ الْمُشیرُونَ غُیَّبٌ
وَ إنْ کُنْتَ بِالْقُرْبی حَجَجْتَ خَصیمَهُمْ وَ غَیْرُکَ أوْلی بِالنَّبِیِّ وَ أَقْرَبٌ
عذر واهی برای تصدّی خلافت
امام علیه السلام در این کلام پرمعنا به سراغ استدلالهای باطل مدعیان خلافت رفته و میفرماید:«عجبا! آیا خلافت با همنشینی پیامبر حاصل میشود؛ولی با همنشینی و خویشاوندی حاصل نمیگردد؟»؛ (وَا عَجَبَاهُ! أَ تَکُونُ الخِلاَفَةُ بِالصَّحَابَةِ وَ الْقَرَابَةِ؟) .
مرحوم سید رضی بعد از روایت این کلام میگوید:«از آن حضرت شعری در همین زمینه نقل شده است (خطاب به خلیفه اوّل) میگوید:
(اگر تو به سبب شورا مالک امور مردم شدی این چه شورایی است که طرفهای مشورت (امثال من و جمعی از بنیهاشم و دیگران) غایب بودند؟
و اگر از طریق قرابت با پیامبر در برابر مخالفانت استدلال کردی دیگری (اشاره به شخص امام است) از تو به پیامبر سزاواتر و نزدیکتر است».
قالَ الرَّضِیُ وَ رُوِیَ لَهُ شِعْرٌ فی هذَا الْمَعْنی:
فَإِنْ کُنْتَ بِالشُّوری مَلَکْتَ أُمُورَهُمْ فَکَیْفَ بِهذا وَ الْمُشیرُونَ غُیَّبٌ
وَ إنْ کُنْتَ بِالْقُرْبی حَجَجْتَ خَصیمَهُمْ وَ غَیْرُکَ أوْلی بِالنَّبِیِّ وَأَقْرَبٌ
ابن ابیالحدید معتقد است که صدر این کلام (قسمت قبل از شعر) خطاب به عمر است و دو بیتی که در ذیل آن قرار دارد خطاب به ابوبکر است.(بسیاری دیگر از محققان نیز همین را پذیرفتهاند) زیرا هنگامی که ابوبکر به عمر گفت:
دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم عمر در پاسخ او چنین گفت:
«أنْتَ صاحِبُ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فِی الْمَواطِنِ کُلِّها شِدَّتِها وَ رَخائِها فَامْدُدْ أنْتَ یَدَکَ ؛تو همراه پیغمبر در همه جا بودی در حالات شدت و سختی و آسانی تو دستت را دراز کن تا من با تو بیعت کنم». ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 18،ص 416.)
علی علیه السلام در پاسخ این سخن میگوید:اگر مصاحبت با پیغمبر سبب شایستگی او برای خلافت میشود کسی که همین مصاحبت را در طول عمر پیامبر اکرم (حتی پیش از اینکه ابوبکر اسلام بیاورد) داشته است و افزون بر آن از خویشاوندان نزدیک پیغمبر هم بوده شایستهتر است.
سپس ابن ابیالحدید میافزاید:اما آن دو بیت شعر خطاب به ابوبکر است، زیرا ابوبکر در برابر انصار در سقیفه استدلال کرده بود که ما عترت رسول اللّه هستیم (و به همین دلیل برای خلافت شایستهتر از دیگران هستیم).علی علیه السلام در برابر این استدلال میفرماید:اگر خویشاوندی تو به پیامبر دلیل شایستگی توست غیر تو از تو به پیغمبر نزدیکتر است.
البته میدانیم نه مصاحبت با رسول اللّه و نه خویشاوندی با آن حضرت هیچ یک برای خلافت و جانشین او کافی نیست،بلکه خلافت پیامبر مرهون شایستگیهای علمی و اخلاقی فراوانی است که جز در علی علیه السلام وجود نداشت؛ ولی از آنجا که آنها در برابر مخالفان خود به اینگونه مسائل یعنی مصاحبت و قرابت استدلال کردند امیرمؤمنان علی علیه السلام میخواهد با سخن خودشان دلیلشان را باطل کند.
نخستین بیت شعری که سید رضی در ذیل این کلام پرمعنا به آن حضرت نسبت داده و در بسیاری از کتب تاریخ و شعر و ادب نقل شده است اشاره به داستان سقیفه است که به اصطلاح گروهی از صحابه به مشورت نشستند و ابوبکر را به خلافت منصوب نمودند در حالی که اگر منظور آنها شورای صحابه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بوده است اکثریت قاطع صحابه غایب بودند شورایی بود بسیار محدود و شتابزده که با نقشه قبلی ترسیم شده بود.امام علیه السلام میفرماید:به فرض اینکه خلافت نیاز به نص پیغمبر از سوی خدای متعال نداشته باشد و از طریق شورا انجام شود شورای سقیفه هرگز صلاحیت برای این کار نداشت.
بیت دوم اشاره به استدلالی است که عمر در برابر طایفه انصار داشت.آنها گفتند:ما برای خلافت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله شایستهتریم و به فرض که اصرار داشته باشید شما هم در خلافت سهیم باشید یک نفر از سوی ما و یک نفر از سوی شما امر خلافت را اداره کنند؛ولی عمر برای عقب راندن گروه انصار گفت:کسی اولویت دارد که با پیغمبر صلی الله علیه و آله قرابت داشته باشد و ما قرابت و خویشاوندی با آن حضرت داریم نه شما.امام علیه السلام در برابر این سخن میفرماید:اگر قرابت معیار اولویت باشد فرد دیگری (اشاره به خود آن حضرت است) از ابوبکر بسیار نزدیکتر و اقرب است.
امام علیه السلام در خطبه 67 نیز به این معنا اشاره کرده میفرماید:«آنها به شجره (درخت) استدلال کردند اما ثمره و میوهاش را ضایع نمودند؛
احتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ، وَ أضاعُوا الثَّمَرَةَ» .
درباره ماجرای پرغوغای سقیفه بنی ساعده و حوادثی که در آن گذاشت و مطالب بسیار سؤال برانگیز که در آن بود به طور مشروح در جلد سوم از همین کتاب در ذیل خطبه 67 (با استفاده از مدارک و منابع معروف اهل سنت) سخن گفتیم.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ How strange ! Should caliphate (government authority) be obtained through friends and relatives?!”
Al-Sharīf ar-Radi says that it is narrated that Imam Ali ibn Abū Tālib composed two verses of poetry in this same meaning the rough translation of which is as follows:
If you through shūra took charge of them, How so since those whose advice is sought were absent?! And if you through kinsfolk argued with the opponent, Others are more worthy of and nearer To the Prophet than you.
وَ قَالَ علیه السلام إِنّمَا المَرءُ فِی الدّنیَا غَرَضٌ تَنتَضِلُ فِیهِ المَنَایَا وَ نَهبٌ تُبَادِرُهُ المَصَائِبُ وَ مَعَ کُلّ جُرعَةٍ شَرَقٌ وَ فِی کُلّ أَکلَةٍ غَصَصٌ وَ لَا یَنَالُ العَبدُ نِعمَةً إِلّا بِفِرَاقِ أُخرَی وَ لَا یَستَقبِلُ یَوماً مِن عُمُرِهِ إِلّا بِفِرَاقِ آخَرَ مِن أَجَلِهِ فَنَحنُ أَعوَانُ المَنُونِ وَ أَنفُسُنَا نَصبُ الحُتُوفِ فَمِن أَینَ نَرجُو البَقَاءَ وَ هَذَا اللّیلُ وَ النّهَارُ لَم یَرفَعَا مِن شَیءٍ شَرَفاً إِلّا أَسرَعَا الکَرّةَ فِی هَدمِ مَا بَنَیَا وَ تَفرِیقِ مَا جَمَعَا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: همانا انسان در دنیا تخته نشان تیرهای مرگ، و ثروتی است دستخوش تاراج مصیبتها: با هر جرعه نوشیدنی، گلو رفتنی، و در هر لقمهای، گلوگیر شدنی است ، و بنده نعمتی به دست نیاورد جز آن که نعمتی از دست بدهد، و روزی به عمرش افزوده نمیگردد جز با کم شدن روزی دیگر ! پس ما یاران مرگیم، و جانهای ما هدف نابودیها، پس چگونه به ماندن جاودانه امیدوار باشیم؟. در حالی که گذشت شب و روز بنایی را بالا نبرده جز آن که آن را ویران کرده، و به اطراف پراکند !
آدمی در جهان نشانه است و تیرهای مرگ بدو روانه، و غنیمتی است- در میان- و مصیبتها بر او پیشدستی کنان. و با هر نوشیدنی،- نای گرفتنی است و با هر لقمهای طعام در گلو ماندنی ، و بنده به نعمتی نرسد تا از نعمتی بریده نشود، و به پیشباز روزی از زندگی خود نرود تا روزی از آنچه او راست سپری نشود. پس ما یاران مرگیم و جانهامان نشانه مردن، پس چسان امیدوار باشیم جاودانه به سر بردن؟ و این شب و روز بنایی را بالا نبردند جز که در ویران کردن آن بتاختند و در پراکندند آنچه فراهم ساختند.
و فرمود جز این نیست که مرد در دنیا نشانهایست که انداخته میشود در آن تیرهای مرگ و غارتیست که میشتابند باو مصیبتها و با هر آشامیدنی شکسته شدن مایع است و در هر لقمه گلو گرفتنی و نمیرسد بنده نعمتی را مگر بجدائی بجدائی از نعمت دیگر و پیش نمیآید روزی از عمر مگر بفراق روز دیگر از اجل او پس یاری کنندگان مرگیم و نفسهای ما نشانهای مرگست پس از کجا امید داری بقا را و این شب و روز برنداشتند از چیزی بلندی را بجز بشتاب تاختند در بازگشتن در خراب کردن آنچه بنا کردند و وی را کنده ساختن آنچه جمع کردند
و فرمود (علیه السلام): آدمی در این دنیا همانند هدفی است که تیرهای مرگ به سوی آن روان است، یا چون متاعی است که رنجها و محنتها برای ربودنش، پیشدستی کنند هر جرعه آبش، گلوگیر شود و هر لقمه اش در حلق بماند.
هیچ بنده ای نعمتی را فراچنگ نیاورد، مگر آنکه، نعمت دیگری را از دست بدهد و به استقبال هیچ روزی از روزهای عمرش نرود، مگر آنکه، یک روز از عمرش را سپری سازد.
پس ما یاران مرگ هستیم و جانهای ما هدف تباه شدنها. چگونه به جاوید زیستن امید بندیم و، حال آنکه، این شب و روز بنایی برنیاورند، مگر آنکه، بشتاب ویرانش کنند و هر جمع را پریشان سازند.
و آن حضرت فرمود:انسان در دنیا هدفی است که مرگها به جانب او تیر میاندازند،و غارت شدهای است که بلاها به سویش میشتابند.با هر نوشیدنیش جرعهای جهنده در گلو،و با هر لقمهاش گلو گیری است .بنده به نعمتی نمیرسد مگر به بهای از دست دادن نعمتی دیگر،و به پیشواز روزی از عمرش نمیرود مگر به جدایی روزی دیگر از مدت عمرش .پس یاران مرگیم،و وجودمان نشانه تیر مردنها،از کجا امید به ماندن داشته باشیم؟این روز و شب چیزی را بالا نبردند مگر اینکه در خراب کردن آنچه ساخته،و پراکندن آنچه فراهم نموده بودند به شتاب باز گشتند .
شروح:
و روی: تبادره. و النهب: الغاره و تبادره اصح من بادرته اصح. و الشرق: الاغتصاص بالماء و المنون المنیه لانها یقطع المده و ینقض العده و قوله فنحن اعوان المنون ای نحن نتعرض لاسبابها المهلکه و کانا اعوانها و لو لم ندخل فی الامور العظام لما اهلکتنا و نصب الحتوف ای عرض الهلاک و هی جمع الحتف.
تنتصل: یرتمی و روی تبادره. و الشرق، الاغتصاص بالماء. و المنون: المنیه، و هو من المن، و هو القطع سمیت بذلک لانها یقطع المده و ینقص العده، و نحن اعوان المنون کل نفس یتنفس به الانسان یقربه الی منیته، فکان انفاسه خطواته الی موته، و قیل: یعنی نحن نتعرض لاسبابها المهلکه فیعینها علی انفسنا بالتعرض لها. قالت الاطباء: اسباب الموت کثیره، و بعضها یحصل بواسط الانسان من العوارض النفسانیه، و غیر ذلک و اسباب فناء الانسان اکثر من اسباب فناء بعض النبات. و نصب الحتوف: ای غرض الهلکات ترمینا بسهام المصائب.
انتضال: تیر انداختن، (انسان در دنیا هدف تیرهای مرگ است، غارت شدهای که درد و بلاها به جانب او شتابانند با هر آشامیدنش گلوگیر کردنی و با هر لقمهای غمهایی همراه است. هیچ کس به نعمتی نمیرسد مگر به قیمت جدا شدن از نعمت دیگری و روزی از عمر خود را استقبال نمیکند مگر با جدا شدن از روزی دیگر از عمر خود، پس ما خود به مردنها کمک میکنیم و نفوس ما در معرض نابودیهاست، پس از کجا ما به جاودانگی امیدوار باشیم در صورتی که این شب و روز برای کسی حرمت قائل نشدند مگر این که زود از آن حالت به ویران کردن ساختهها و پر کردن جمعآوردههای خود پرداختند). این فصل خوبی از پند و موعظه است و مشتمل بر هشت جمله میباشد. 1- کلمهی غرض را از آن رو برای انسان استعاره آورده است که خود انسان مقدمات مرگ و مردنها و وسایل آن را از قبیل بیماریها و عوارض کشنده، فراهم میآود. و صفت تیراندازی را برای این عمل انسان از آن جهت آورده است که گویی مرگها خود تیر بلاها را میاندازند. 2- کلمهی نهب را به جای منهوب (غارت شده) از آن جهت استعاره آوده که مصیبتها به سرعت آدمی را فرامیگیرند. 3- این عبارت: مع کله جرعه … غصص را کنایه آورده است از:
درهم شکستن لذایذ دنیا به وسیلهی رویدادها و بیماریهایی که با آنها آمیخته و مخلوط میشود. 4- بندهای به نعمتی نمیرسد مگر با از دست دادن نعمتی دیگر زیرا نعمت درست همان لذت است و هر وسیلهای که باعث لذت شود، خود نمیتواند نعمت باشد. و بدیهی است که نفس آدمی ممکن نیست که در دنیا در یک زمان از دو لذت برخوردار شود، بلکه تا از لذت نخست فارغ نشود و به لذت جدید توجه نکند، این لذت را درک نمیکند. 5- با روزی از عمر خود روبرو نمیشود، مگر این که از روز دیگر عمرش جدا بشود، زیرا طبیعت زمان گذشت و سیلان است. 6- ما خود، به مرگهایمان کمک میکنیم، از آن رو که هر دمی و حرکتی از آدمی باعث نزدیک شدن او به مرگ است گویی او خود به طرف مرگش میشتابد و به آن کمک میکند. 7- جانهای ما در معرض نابودیهاست، کلمهی (نصب) به معنی (منصوب) مانند غرض که به معنی مغروض (مصدر به معنی مفعول) است. 8- استفهام در مورد جاودانگی، استفهام انکاری است، انکار وجود بقاء با وجود زمان که روشش آن است که چیزی را بالا نمیبرد، و هیچ پراکندهای را جمع نمیکند، مگر این که بر خرابی آن ساخته و پراکندن آن جمع، دوباره اقدام فوری میکند، یعنی برای حالت دوم نیز مثل اولی زمینهساز است.
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّمَا الْمَرْءُ فِی الدُّنْیَا غَرَضٌ تَنْتَضِلُ فِیهِ الْمَنَایَا وَ نَهْبٌ تُبَادِرُهُ الْمَصَائِبُ وَ مَعَ کُلِّ جُرْعَةٍ شَرَقٌ وَ فِی کُلِّ أَکْلَةٍ غَصَصٌ وَ لاَ یَنَالُ الْعَبْدُ نِعْمَةً إِلاَّ بِفِرَاقِ أُخْرَی وَ لاَ یَسْتَقْبِلُ یَوْماً مِنْ عُمُرِهِ إِلاَّ بِفِرَاقِ آخَرَ مِنْ أَجَلِهِ فَنَحْنُ أَعْوَانُ الْمَنُونِ وَ أَنْفُسُنَا نَصْبُ الْحُتُوفِ فَمِنْ أَیْنَ نَرْجُو الْبَقَاءَ وَ هَذَا اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ لَمْ یَرْفَعَا منْ شَیْءٍ شَرَفاً إِلاَّ أَسْرَعَا الْکَرَّةَ فِی هَدْمِ مَا بَنَیَا وَ تَفْرِیقِ مَا جَمَعَا .
قد سبق ذرء ( ذرء:أی طرف. ) من هذا الکلام فی أثناء خطبته ع و قد ذکرنا نحن أشیاء کثیرة فی الدنیا و تقلبها بأهلها.
و من کلام بعض الحکماء طوبی للهارب من زخارف الدنیا و الصاد عن زهرة دمنتها و الخائف عند أمانها و المتهم لضمانها و الباکی عند ضحکها إلیه و المتواضع عند إعزازها له و الناظر بعین عقله إلی فضائحها و المتأمل لقبح مصارعها و التارک لکلابها علی جیفها و المکذب لمواعیدها و المتیقظ لخدعها و المعرض عن لمعها و العامل فی إمهالها و المتزود قبل إعجالها.
قوله تنتضل النضل شیء یرمی و یروی تبادره أی تتبادره و الغرض الهدف.
و النهب المال المنهوب غنیمة و جمعه نهاب .
و قد سبق تفسیر قوله لا ینال العبد نعمة إلا بفراق أخری و قلنا إن الذی حصلت له لذة الجماع حال ما هی حاصلة له لا بد أن یکون مفارقا لذة الأکل و الشرب و کذلک من یأکل و یشرب یکون مفارقا حال أکله و شربه لذة الرکض علی الخیل فی طلب الصید و نحو ذلک .
قوله فنحن أعوان المنون لأنا نأکل و نشرب و نجامع و نرکب الخیل و الإبل و نتصرف فی الحاجات و المآرب و الموت إنما یکون بأحد هذه الأسباب إما من أخلاط تحدثها المآکل و المشارب أو من سقطة یسقط الإنسان من دابة هو راکبها أو من ضعف یلحقه من الجماع المفرط أو لمصادمات و اصطکاکات تصیبه عند تصرفه فی مآربه و حرکته و سعیه و نحو ذلک فکأنا نحن أعنا الموت علی أنفسنا.
قوله نصب الحتوف یروی بالرفع و النصب فمن رفع فهو خبر المبتدإ و من نصبه جعله ظرفا
(و قال علیهالسلام: انما المرء فی الدنیا) و فرمود آن حضرت که جز این نیست که مرد در دنیا (غرض تنتضل فیه المنایا) نشانهای است که تیر میاندازند در آن مرگها و ماتمها یعنی عرضها و مرضها که سبب موتند. (و نهب تبادره المصائب) و غارتی است که میشتابند به آن مصیبتها و المها (و مع کل جرعه شرق) و با هر آشامیدنی شکسته شدن آب است در حلق (و فی کل اکله غصص) و در هر خورشی (خوشی) غصهها است در گلو گرفتنها و این کنایت است از شرف لذات دنیا و عدم خلوص آن از المها. یعنی صاف او به کدورت آمیخته و شادی و فرح آن به غصه و ترح آویخته مثنوی: جهان را هر گلی بر نوک خاری است خزانی در پی هر نوبهاری است وصال عنچه بیخار جفا نیست چراغ لاله بیباد فنا نیست جهان گر گنج دارد مار با او است وگر خرما نماید خار با او است گر از وی لطف جویی قهر یابی وگر تریاق خواهی زهر یابی نه سروی در چمن بینی نه شمشاد که او از اره دهر است آزاد (و لا ینال العبد نعمه) و نمیرسد بنده به نعمتی (الا بفراق اخری) مگر به جدا شدن از دیگر نعمتی زیرا که نعمت فیالحقیقه لذت است و مشغول شدن نفس به او موجب عدم اشتغال او است به لذتی دیگر. پس با هم جمع نشودند (و لا یستقبل یوما من عمره) و پیش نمیآید روزی از عمر او (الا بفراق اخر من اجله) مگر به فراق روزی دیگر از اجل مقرر او (فنحن اعوان المنون) پس ما یاری دهندگان مرگیم زیرا که هر تنفسی تقربهای است از برای منیه فحینئذ انفاس، خطوات موت باشد. پس گوییا که انسان، ساعی و سارع موت خود است (و انفسنا نصب الحتوف) و نفسهای ما نشانه مرگها است (فمن این نرجوا البقاء) پس از کجا امید میداریم بقای دوام و استمرار را (و هذا الیل و النهار) و حال آنکه این شب و روز (لم یرفعا من شیء شرفا) برنداشتند از چیزی بلندی را و در نگذرانیدند آن چیز را به جانب فوق (الا اسرع الکره) مگر که به شتاب تاختند در بازگشتن (فی هدم ما بنیا) در خراب کردن آنچه بنا کردند و برافراشتند (و تفریق ما جمعا) و پراکنده ساختن آنچه گرد کردند و گذاشتند.
(غصه) غم و اندوه و آنچه در حلق بماند و موجب شرق گردد جمع آن (غمص) (و فلان غاص و غصان) و به درستی که آدمی در دنیا آماجگاه سهام حوادث است، تیر میاندرند بر او مرگها و آفتها، و غارت کرده شده روزگار جفاکار است میشتابد به سوی او مصیبتها و بلیتها، و با هر جرعه آب او در گلو شکستنی است، و در هر لقمه او در گلو گرفتنی است. و در نمییابد بنده نعمتی در دنیا مگر به فراق نعمتی دیگر، و روی نمیآورد به روزی از روزهای عمر مقدر مگر به فراق روزی دیگر از مدت اجل مقرر. (شرف) بلندی و مکانی عالی و بزرگی. پس ما مددکاران مرگ و زوالیم، به هر روز از زندگانی منزلی به او نزدیک میگردیم، و به هر نفس قدمی به سوی او پیش میآئیم و بالجمله مرگ را به خود دلالت و بر خود اعانت میکنیم، و جانهای ما نصب کرده شده است برای مرگها، پس ار کجا امید داریم بقا و پایندگی را و حال آنکه این شب و روز برنداشتند هیچوقت بلندی و شرف چیزی را مگر آنکه هر چه زودتر حمله آورند در خراب کردن آنچه بنا نموده بودند، و پراکنده ساختن آنچه جمع کرده بودند و انتظام داده بودند.
و قال علیهالسلام: «انما المرء فی الدنیا غرض تنتضل فیه المنایا و نهب تبادره المصائب و مع کل جرعه شرق و فی کل اکله غصص و لا ینال العبد نعمه الا بفراق اخری و لا یستقبل یوما من عمره الا بفراق آخر من اجله، فنحن اعوان المنون و انفسنا نصب الحتوف، فمن این نرجوا البقاء و هذا اللیل و النهار لم یرفعا من شیء شرفا، الا اسرعا الکره فی هدم ما بنیا و تفریق ما جمعا.» یعنی و گفت علیهالسلام که نیست مرد در دنیا مگر نشانهی تیری که میاندازد تیر در آن اسبابهای مرگ و غارت شدهای است که پیشی میگیرند به او مصیبتها و حال آنکه با هر آشامیدن آبی گلوگرفتنها است و با هر خوردن لقمهای غصهها است و نمی رسد بنده به نعمتی مگر به جدا شدن از نعمتی دیگر و روی نمیآورد به روزی از عمر خود مگر به مفارقت از روزی دیگر از مدت عمرش، پس ما یاریگران مرگیم و جانهای ما منصوب است از برای هلاکت، پس از کجا ما امیدوار باشیم به باقی بودن در دنیا و حال آنکه این شب و روز بلند نکردند از برای بزرگی چیزی را، مگر اینکه تند بازگشتند در خراب کردن آنچه را که بنا کردند و پراکنده ساختن آنچه را که جمع ساختند.
اللغه: (انتضلت) سهما من المنایا ای اخترت. و (شرق) بریقه اذا غص به من باب تعب و الشرق: الغصه، و (الغصه): الشجی فی الحلق و الجمع غصص. و (المنون) المنیه لانها تقطع المدد و تنقص العدد (الحتف): الموت، و الجمع حتوف- مجمعالبحرین. الاعراب: الا بفراق اخری استثناء مفرغ. آخر، غیر منصرف. لم یرفعا من شیء و اسرعا، الاسناد فیهما مجازی. المعنی: شبه الانسان بهدف لانواع الموت، فیموت بما اختار الله له من الاسباب و المصائب تحوط به و توصل الیه، کمن یرید نهب متاع من ید صاحبه، و کل جرعه یشربه مصاحب مع کدوره تنغصه علیه، و مع کل اکله بلیه تعصر علی حلقه کالشجی او یرید ان الانسان فی کل جرعه معرض للشرق، و فکل اکله معرض للغصه فلا یتهیا له شراب و لا طعام فی هذه الدنیا، و لا ینال نعمه الا بفراق اخری، فان وجد مالا ابتلی بحفظه و فارق الراحه، و ان وجد اهلا و ولدانا ابتلی بالنفقه و الحضانه و غیرهما من مفارقه نعم کثیره، و لا یدرک یوما من عمره الا بانقضاء مثله منه، فیعین کل احد علی اقتراب منیته. الترجمه: همانا هر کس در این دنیا نشانه تیر اجل است، و مصائب در یغمای او بر یکدیگر سبقت جویند، با هر جرعه نوشی گلوگیری است، و با هر لقمه ای غصهای وجود دارد، بنده را به هیچ نعمتی دست نرسد جز با مفارقت نعمت دیگر، و به روزی از عمرش رو نکند جر با فراق روزی از مدت عمر خود، ما یاوران مرگ خود باشیم و جان ما هدف نابودیها است، از کجا امید پایداری داریم با اینکه همین شب و روزی که بر ما میگزرند چیزی را برنیاورند جز اینکه شتابان بر آن بتازند و بنیادش را ویران سازند و جمعش را پراکنده نمایند.
هرکه میبینی هدف تیر اجل میباشد***بهر یغمای مصائب چه محل میباشد
جرعهای نوش نباشد که در آن نیشی نیست***لقمهای نیست که خالی ز خلل میباشد
نعمتی در نرسد جز به فراق دیگری***روز کاید بر ما کسر اجل میباشد
ما همه یاور مرگیم کاز آن میترسیم***جان ما هدف مرگ و زلل میباشد
(الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) اقول: تری ان الثانی تکرار مع اختلاف یسیر، و لم یتفطن له المصنف حتی ینبه علیه کما هو دابه فی مثله، و تفطن له ابن ابیالحدید ایضا، و رواه (الامالی) هکذا ایها الناس اصبحتم اغراضا، تنتضل فیکم المنایا، و اموالکم نهب للمصائب ما طعمتم فی الدنیا من طعام، فلکم فیه غصص، و ما شربتموه من شراب، فلکم فیه شرق، و اشهد بالله ما تنالون من الدنیا نعمه تفرحون بها الا بفراق اخری تکرهونها، ایها الناس: انا خلقنا و ایاکم للبقاء لا للفنائ، و لکنکم من دار تنقلون فتزودوا لما انتم صائرون الیه و خالدون فیه. قوله علیهالسلام فیهما: ایها الناس نما انتم فی الدنیا غرض تنتضل فیه المنایا، انما المر فی الدنیا غرض تنتضل فیه المنابا فی (الصحاح): انتضلوا: رموا للسبق، و الغرض: الهدف، قال زهیر بن جناب الذی عدوه فی المعمرین، لبنیه فی وصیته: انما الانسان غرض تعاوره الرماه فمقصر دونه، و مجاوز موضعه، و واقع عن یمینه و شماله، ثم لابد ان یصیبه. (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) قوله علیهالسلام فی الثانی و نهب تبادره المصائب قال الشاعر: و کنت اذا اصابتنی سهام تکسرت النصال علی النصال قوله علیهالسلام فیهما: مع کل جرعه شرق قالوا: ان یزید بن عبدالملک خلا مع محبوبته حبابه، فاکلت عنبا فشرقت فماتت، فجزع علیها، و منع من دفنها حتی انتنت. و فی کل اکله غصص بالفتح- قالوا: کان الحصین بن یزید الحارثی الذی راس بنیالحارث بن کعب مائه سنه، یقال له ذو الغصه، لانه کان بحلقه غصه لایبین بها الکلام. و فی (الحلیه) عن ابیتراب النخشبی، قال: ما تمنت علی نفسی قط الا مره، تمنت علی خبزا و بیضا و انا فی سفر، فعدلت من الطریق الی قریه فلما دخلتها و ثب الی رجل، فتعلق بی و قال: ان هذا کان مع اللصوص! فبطحونی و ضربونی سبعین جلده، فوقف علینا رجل فصرخ: هذا ابوتراب، فاقامونی و اعتذروا الی و ادخلنی الرجل منزله، و قدم الی خبزا و بیضا، فقلت: کلها بعد سبعین جلده. لا تنالون منها نعمه الا بفراق اخری، و لا ینال العبد نعمه الا بفراق اخری ففی الاغلب، الناس لا ینالون نعمه الثروه الا بعد سلب نعمه الشباب، و صحه المزاح منهم. و لا یعمر معمر منکم یوما من عمره الا بهدم آخر من اجله، و لا یستقبل یوما من عمره لا بفراق آخر من اجله) فکل نفس یتنفسه الانسان خطوه منه الی قبره. قوله علیهالسلام فی الاول: و لا تجدد له زیاده فی اکله الا بنفاد ما قبلها من رزقه (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) حتی الغنی و ان تمکن من اکل ما شائ، لا یمکنه ان یاکل اکثر من متعارفه من الاکل، ثلاث مرات فی یوم و لیله فما دام لم یهضم طعامه الذی اکله قبلا لا یشتهی طعاما، و ان کان لذیذا. و لا یحیا له اثر الا مات له اثر کاصحاب السیف و القلم لا یحیا لهم اثر من هزیمه عسکر او تصنیف الا بعد ان یموت اثرهم السابق فی ذلک. و لایتجدد له جدید الا بعد ان یخلق له جدید قالوا: کان عمرو بن عامر من ملوک الیمن، یقال له مزیقیا، لانه کان یلبس کل یوم حلتین فیمزقهما بالعشی! یکره ان یعود فیهما، و یانف ان یلبسهما غیره. و لا تقوم له نابته الا و تسقط منه محصوده کما ان الارض لا یمکن انباتها نباتا جدیدا الا بعد ان یحصد نباتها القدیم. و قد مضت اصول نحن فروعها فما بقاء فرع بعد ذهاب اصله قال ابن ابی الحدید: قال ابوالعتاهیه: کل حیاه الی ممات و کل ذی جده یحول کیف بقا الفرع یوما و قد ذوت قبلها الاصول قلت: و قال ابونواس: الا یابن الذین فنوا و بادوا اما و الله ما ذهبوا لتبقی اخی ما بال قلبک لیس یتقی کانک لاتظن الموت حقا و فی الخبر عن الصادق علیهالسلام: عجب لقوم حبس اولهم عن آخرهم ثم نودی فیهم بالرحیل و هم یلعبون. (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) قوله علیهالسلام فی الثانی: فنحن اعوان المنون اصل المن القطع و النقص، و المراد المنیه لانها تقطع المدد، و تنقص العدد. و انفسنا نصب الحتوف ای: منصوبه لترمی بالهلاکات، قال الشاعر: فنفسک احرز فان الحتوف ینبئان بالمر فی کل واد فمن ابن نرجو البقا و هذا اللیل و النهار لم یرفعا من شی شرفا الا اسرعا الکره فی هدم ما بنیا قیل: لما فتحت الشام، اصیب جبل فیه غار علیه قفل فکسر فوجد فیه لوح من حدید مکتوب علیه بما الذهب: ما اختلف اللیل و النهار و لا دارت نجوم السماء فی الفلک الا لنقل النعیم عن ملک قد انقضی ملکه الی ملک و ملک ذی العرش دائم ابدا لیس بفان و لا بمشترک و قال ابن نباته: و تاخذ من جوانبنا اللیالی کما اخذ المسامن الصباح اما فی اهلها رجل لبیب یحس فیشتکی الم الجراح اری التشمیر فیها کالتوانی و حرمان العطیه کالنجاح و من تحت التراب کمن علاه فلا یغررک انفاس الریاح و کیف یکد مهجته حریص یری الارزاق فی ضرب القداح و فی (ادب الصولی) یروی للمستوغر: و لقد سئمت من الحیاه و طولها و ازددت من عدد السنین سنینا مئه اتت من بعدها مائتان لی و ازددت من عدد الشهور مئینا (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) هل ما بقی الا کما قد فاتنا یوم یکر و لیله تحدونا و فی (طبقات کاتب الواقدی) عن سعید بن المسیب: کانت (قصواء ناقه النبی صلی الله و علیه و اله تسبق کلما رفعت فی سباق، فسبقت، فکانت علی المسلمین کابه ان سبقت فقال النبی صلی الله و علیه و اله: ان الناس اذا رفعوا شیئا، او ارادوا رفع شیء وضعه الله. و روی (الاکمال): ان فی لیله مولد النبی صلی الله و علیه واله ارتجس ایوان کسری و سقطت منه اربعه عشر شرفا، و غاضت بحیره ساوه، و خمدت نار فارس، و لم تخمد قبل ذلک الف سنه، الی ان قال: بعد ذکر بعث کسری عبدالمسیح الی سطیح و وروده علیه و انشاد عبدالمسیح ابیاتا، فلما سمع سطیح شعره فتح عینیه فقال: عبدالمسیح علی جمل یسیح الی سطیح و قد اوفی علی الضریح، بعثک ملک بنیساسان لارتجاس الایوان و خمود النیران و رویا الموبذان ابلا صعابا تقود خیلا عرابا، قد قطعت دجله و انتشرت فی بلادها، و غاضت بحیره ساوه- الی ان قال- یملک منهم ملوک و ملکات علی عدد الشرفات و کل ما هو آت آت، ثم قضی سطیح مکانه- الی ان قال-: فلما قدم علی کسری و اخبره بما قال سطیح قال: الی ان یملک منا اربعه عشر ملکا قد کانت امور فملک منهم عشره فی اربع سنین و ملک الباقون الی اماره عثمان. و تفریق ما جمعا: تقاضاک دهرک ما اسلفا و کدر عیشک بعد الصفا فلا تنکرن فان الزمان جدیر بتشتیت ما الفا
عاد الامام الی حدیث الدنیا و التحذیر من اوبائها، و کل الوعاظ یحذرون منها، و الفرق ان تحذیر اکثرهم او الکثیر منهم مجرد کلام للاستهلاک لا علاقه له بقلوبهم و لا باعمالهم تماما کلسان الاحمق، و من اجل هذا تسمعه الاذان و لا تخشع له القلوب، اما تحذیر الامام فینبعث من واقعه و کیانه و من لحمه و دمه، و ینطلق الی القلوب لیهزها من الاعمال. (انما المرء فی الدنیا غرض تنتضل فیه الخ).. الغرض: الهدف، و تنتضل ترمی، و المعنی ان سهام الدنیا، و هی الکوارث و الحوادث، تنهال علی راس الانسان سهما بعد سهم، و صاعقه اثر صاعقه حتی عند طعامه و شرابه، بل و فی منامه یحلم بالکثیر من المزعجات، و قد تتحول الی واقع حیاته، فتفقده الهدوء و الراحه (و لا ینال العبد نعمه الا بفراق اخری) کنعمه العزوبه و التحرر من المسوولیه، تذهب بها نعمه الزواج و المشارکه فی الحیاه، ان کان فی هذه المشارکه حیاه او شیء من نعمه الحیاه. و تقدم مثله بالحرف فی الخطبه 148. (و لا یستقبل یوما من عمره الا بفراق آخر) المعنی واضح و تقدم ایضا فی الخطبه 143 (فنحن اعوان المنون الخ).. ای الموت، و نعینه علی انفسنا بفناء الاعمار مع اللیالی و الایام (و لم یرفعا من شیء الخ).. ضمیر التثنیه للیل و النهار، و المعنی ان متاع الدنیا قلیل، و انها قد تحلو و تبنی القصور، و تجمع الاموال، و لکن لا یدوم نعیمها، و لا تومن فجعتها، فسرعان ما تهلک و تدمر.
… تنتضل فیه المنایا: الغرض بالتحریک ما ینصب لیصیبه الرامی و تنتضل فیه ای تصیبه و تثبت فیه المنایا جمع منیه و هی الموت و النهب بفتح فسکون ما ینهب … کل جرعه شرق: الشرق بالتحریک وقوف الماء فی الحلق ای مع کل لذه الم … فنحن اعوان المنون: المنون بفتح المیم الموت و کلما تقدمنا فی العمر تقربنا منه فنحن بمعیشتنا اعوانه علی انفسنا و انفسنا نصب الحتوف ای تجاهها و الحتوف جمع حتف ای هلاک … یرفعا من شیء شرفا: الشرف المکان العالی و المراد به هنا کل ما علی من مکان و غیره
امام علیهالسلام (در پند و اندرز) فرموده است: مرد (آدمی) در دنیا نشانهای است که مرگها (سببهای مرگ) در آن تیر میاندازند، و چپاول شدهای است که بلاها و دردها به آن میشتابند، و با هر آشامیدنش گلو گرفتنی و در هر لقمهاش اندوهها است (هر لذت و خوشی با اندوهی است) و بنده به نعمتی نمیرسد مگر به جدائی از نعمت دیگری، و رو نمیآورد به روزی از زندگیش مگر به جدائی از نعمت دیگری، و رو نمیآورد به روزی از زندگیش مگر به جدائی روز دیگر از مدت (زندگانی) خود (که برایش مقدر گشته) پس ما یاوران مرگیم (که هر روزی به آن نزدیک میشویم و به هر نفس گامی به سویش پیش مینهیم) و جانهای ما نشانه تباهیها است، پس از کجا به بقاء و هستی امیدوار باشیم در حالی که این شب و روز به چیزی شرافت و بزرگی ندادند مگر آنکه به شتاب بازگشتند در ویرانی آنچه ساخته و پراکندگی آنچه گرد آورده بودند؟! (آری دلبستگی به این زندگانی شایسته نیست چون هر شب و روزی میبینیم جمعی مرده مقام و بزرگواریشان از بین رفته ثروت و دارائیشان پراکنده میگردد).
میدانیم که هر جانداری خواه نا خواه باید جان دهد و نابود گردد. خدای عزیز میفرماید: (هر جانداری مرگ را میچشد) با توجه به همین نکته لحظات زندگی، هر آن، انسان را به مرگ نزدیک میکند، آرزوها و خواستهها، ناملایمات و مشکلات زندگی همه و همه تمام میگردد و نابود میشود. با این وضع هر نفسی که میکشیم به مرگ نزدیک تر میگردیم. لذات و خوشگذارانیها وسیلهای است برای تضعیف و نابودی نیروها و سپس مرگ. در عین حال خوشگذرانیها را لذت دنیا مینامیم!
و قال علیهالسلام: (انما المرء فی الدنیا غرض) الغرض، ما یجعل لیرمیه الرامی، فیعرف به مقدار علم الرامی فی الرمی (تنتضل فیه المنایا) ای تصیبه و تثبت فیه، و المنایا جمع منیه، بمعنی الموت، و الجمع باعتبار افراد الانسان (و نهب) ای منهوب (تبادره المصائب) ای ان المصائب تسرع الیه، تنهبه، بان تصیبه (و مع کل جرعه) من الماء (شرق) هو وقوف الماء فی الحق، مما یوجب الشده، و هذا کنایه عن ان مع کل لذه الم. (و فی کل اکله غصص) الغصه ما یقف فی حلق الانسان من اللقمه، کالشرق بالنسبه الی الماء (و لا ینال العبد نعمه الا بفراق اخری) فان کان منعما بالشباب کان فاقد الحصافه الرای، و انما یتنعم بها حین فقد انشباب، و هکذا (و لا یستقبل) الانسان (یوما من عمره الا بفراق) یوم (آخر من اجله) ای من مدته اذ لا یستقبل الانسان الغد، الا بفراق هذا الیوم، و هکذا (فنحن اعوان المنون) المنون الموت، و کوننا اعوانه، لانه بعیشنا نقترب منه، فکانا ساعدناه فی اخذه لنا. (و انفسنا نصب الحتوف) جمع حتف، بمعنی: الهلاک، ای ان انفسنا منصوبه فی اتجاه الموت (فمن این نرجو البقاء)؟ و الحال انا فی قبال الموت. و نحن اعوانه (و هذا اللیل و النهار لم یرفعا من شیء شرفا) ای لم یرفعا لشیء شرفا و عزا (الا اسرعا الکره) ای الرجوع الی ذلک الشیء الشریف (فی هدم ما بینا و تفریق ما جمعا) فاللازم ان لا یهتم الانسان بالدنیا، و لا یغتم لها.
اللغه: الغرض: الهدف المرمی. تنتضل فیه: تصیبه و تثبت فیه. المنایا: جمع منیه و هی الموت. النهب: المنهوب و هو المسلوب. بادر: اسرع. المصائب: البلایا. الجرعه: البلعه. شرق: غص بالریق. الغصه: الشجی فی الحلق. اعوان: مساعدون. المنون: المنیه، الموت. الحتوف: الهلاک، الموت. الشرف: العالی من الشیء. الشرح: هذه موعظه بلیغه لهذا الانسان و قد ذکر له جمله امور تنغص علیه حیاته و تقلقه و تصیبه فی نفسه ذکرها لینفی عن هذا الانسان السعاده فی الدنیا و ان لابد له من الرحیل عنها الی عالم آخر هو مکان السعاده و موطنها و هذه الامور هی: 1- انما المرء فی الدنیا غرض تنتضل فیه المنایا: فالانسان فی الدنیا هدف یرمیه الموت بسهامه التی هی المرض و العلل و سائر الامور المهلکه. 2- و نهب تبادره المصائب: شبه الانسان بالمال المنهوب الذی یرید کل انسان اخذه و کذلک المصائب و البلایا تتناوش هذا الانسان و تتناوله من کل جانب. 3- و مع کل جرعه شرق: مع کل شربه ماء ما ینغصها حیث یشرق بها و لا یکاد یستسیغها. 4- و مع کل اکله غصص: ما یختاره من الاطعمه لیلتذ به یغص فیه و تتنغص لذته فیه. 5- لا ینال العبد نعمه الا بفراق اخری: فاذا توفق الی نعمه المال تراه تسلب منه الراحه و هدوء البال و اذا توفرت له نعمه الصحه ابتلی بفساد الاولاد و هکذا دوالیک. 6- و لا یستقبل یوما من عمره الا بفراق آخر من اجله: فلا یدخل فی یوم غد الا و قد فارقه یوم امس و بذلک یقترب اجله و تدنو منیته مع کل یوم یاتی … 7- فنحن اعوان المنون و انفسنا نصب الحتوف: نحن نساعد الموت فی القضاء علینا فالاکل و الشرب و الملذات لابد منها و هی ادوات فی تخریب بنیتنا فتری المعده تصاب بالداء و تری اللذه توجب ضعف البدن و هزاله و من هنا نعرف ان انفسنا هدف یقصده الموت و یرکز اهتمامه به لینهی وجوده من الدنیا و یرفع اثره منها. و اخیرا استفهم مستنکرا علی من یرجو البقاء فی الدنیا و حکم انه لا بقاء له و کیف یبقی و اللیل و النهار ما بنیا شیئا الا وهدماه و ما رفعا احدا الا و اسقطاه فتری کیف یهدما الاجساد العامره بعد ان بنیاها و یردا المرء الی ارذل العمر بعد العلم و المعرفه و هکذا یهدما کل شیء بمرورهما علیه و بما یحدث فیهما من حوادث.
«همانا آدمی در این جهان نشانه ای است که تیرهای مرگ به سمت او روانند، غنیمتی است که سوگها بر او پیشی می گیرند، با هر نوشیدن و هر لقمه، در گلو گرفتنهایی است، و بنده به نعمتی نرسد مگر با جدایی از نعمتی و به روزی از زندگی خود نمی رسد مگر به سپری شدن روزی از مدت عمر خود، بنابراین ما یاران مرگیم و جانهای ما نشانه مرگها، و چه سان امید بقا داشته باشیم که این شب و روز چیزی را بالا نمی برند و به شرف نمی رسانند مگر آنکه در ویرانی آن با شتاب هجوم می آورند و هر چه را جمع کرده اند، پریشان می سازند.»
ابن ابی الحدید می گوید: بخشی از این سخن ضمن خطبه ای از آن حضرت گذشت و ما در مورد دنیا و دگرگونی آن نسبت به اهلش مطالب بسیاری گفته ایم. او سپس درباره این جمله که فرموده است: «بنابراین ما یاران مرگیم»، چنین توضیح می دهد که ما می خوریم و می آشامیم و همبستر می شویم و سوار بر اسب و شتر می شویم و در پی انجام دادن خواسته ها و هدفهای خویش هستیم و مرگ هم به سبب یکی از همین وسایل است یا به سبب غلبه اخلاط که خوردن و آشامیدن آن را پدید می آورد یا به سبب در افتادن از مرکوبی که بر آن سواریم یا به سبب ضعفی که از زیاده روی در همبستری انجام می دهیم یا به سبب تصادفهایی که ضمن حرکت و کوشش برای رسیدن به خواسته ها و نیازها پیش می آید یا چیزهای دیگر و در این صورت گویی خود ما مرگ را برای ربودن جان خویش یاری داده ایم.
و قال علیهالسلام
إِنَّمَا الْمَرْءُ فِی الدُّنْیَا غَرَضٌ تَنْتَضِلُ فِیهِ الْمَنَایَا وَ نَهْبٌ تُبَادِرُهُ الْمَصَائِبُ؛ وَ مَعَ کُلِّ جُرْعَةٍ شَرَقٌ.وَ فِی کُلِّ أَکْلَةٍ غَصَصٌ.وَلَا یَنَالُ الْعَبْدُ نِعْمَةً إِلَّا بِفِرَاقِ أُخْرَی،وَ لَا یَسْتَقْبِلُ یَوْماً مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا بِفِرَاقِ آخَرَ مِنْ أَجَلِهِ.
فَنَحْنُ أَعْوَانُ الْمَنُونِ،وَ أَنْفُسُنَا نَصْبُ الْحُتُوفِ؛فَمِنْ أَیْنَ نَرْجُو الْبَقَاءَ وَ هَذَا اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ لَمْ یَرْفَعَا مِنْ شَیْءٍ شَرَفاً،إِلَّا أَسْرَعَا الْکَرَّةَ فِی هَدْمِ مَا بَنَیَا،وَ تَفْرِیقِ مَا جَمَعَا؟!
امام علیه السلام فرمود:
انسان در این دنیا هدفی است که تیرهای مرگ همواره به سوی او نشانهگیری میکند و ثروتی است که مصائب،در غارت آن شتاب دارند و بر یکدیگر سبقت میگیرند.همراه هر جرعهای گلوگیر شدنی و همراه هر لقمهای (نیز) گلوگرفتنی است.انسان به نعمتی از آن نمیرسد جز با فراق نعمت دیگر.به استقبال هیچ روز از عمرش نمیرود جز اینکه از روز دیگری از عمرش جدا میشود،بنابراین ما اعوان و یاران مرگیم و جانمان هدف (عوامل) مرگبار و با این حال چگونه میتوانیم امید بقا داشته باشیم.این شب و روز هرگز ارزش چیزی را بالا نبرده جز اینکه به سرعت باز میگردانند و آنچه را بنا کرده ویران میسازند و هرچه را جمع کردهاند پراکنده میکنند. ( . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر میگوید:شبیه همین کلام در خطبه 143 (مطابق نسخه صبحی صالح خطبه شماره 145 است) گذشت و به مصادر آن اشاره شد و هنگامی که به مصادر آن بر گردیم میبینیم که مرحوم خطیب آن را از تحف العقول در ذیل خطبهای که به نام خطبه«وسیله»معروف شده نقل کرده است وهمچنین مرحوم شیخ مفید در کتاب ارشاد با تفاوت مختصری و نیز مرحوم شیخ طوسی در کتاب امالی آن را آورده و در اشعار«ابوالعطائیة»به مضمون بعضی از اشعار آن اشاره شده است.مرحوم خطیب در اینجا میافزاید:ابوعلی قالی نیز بخشی از آن را در کتاب امالی خود از ابو حاتم اصمعی از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 160 و 161). البته آنچه در خطبه 145 آمده تفاوت زیادی با آنچه در این کلام نورانی آمده است دارد،هرچند در قسمتی مشابه آن است.اضافه بر اینها مرحوم کلینی نیز در خطبه«وسیله»(ج 8،ص 24) به بخشی از آن اشاره کرده است. )
چهره واقعی دنیا و سرانجام دنیاپرستان
امام علیه السلام در این گفتار نورانی چهره واقعی دنیا را به همگان نشان داده و از بیوفایی و ناپایداری و مشکلات گوناگون آن سخن میگوید؛سخنی که از جان مولا برخاسته و بر جان مینشیند.حضرت در آن به شش نکته مهم اشاره کرده است:نخست میفرماید:«انسان در این دنیا هدفی است که تیرهای مرگ همواره به سوی او نشانهگیری میکند و ثروتی است که مصائب،در غارت آن شتاب دارند و بر یکدیگر سبقت میگیرند»؛ (إِنَّمَا الْمَرْءُ فِی الدُّنْیَا غَرَضٌ تَنْتَضِلُ فِیهِ الْمَنَایَا،وَ نَهْبٌ تُبَادِرُهُ الْمَصَائِبُ) .
«غرض» به معنای هدفی است که به آن تیر میاندازند و «تَنْتَضِلُ» از ریشه «نضل»(بر وزن عزل) به معنای غلبه در مبارزه و «منایا» جمع«منیة»به معنای مرگ است.
جالب اینکه در این عبارت انسان به دو چیز تشبیه شده؛یکی هدفی که تیراندازان آن را نشانه میگیرند و دیگر سرمایهای که غارتگران آن را چپاول میکنند.
انسان آن هدف است و عوامل مرگزا تیرهایی که به سوی او پرتاب میشوند.
وجود انسان و استعدادهای فراوان او همان سرمایه عظیمی است که مصائب مختلف به غارت آن میپردازند و به همین دلیل آرامش واقعی هرگز در این زندگی دیده نمیشود.چگونه انسانی میتواند آرامش داشته باشد در حالی که دشمنانی از اطراف،او را نشانه گرفتهاند و غارتگرانی اطراف خانه او جمع شدهاند.
در دومین نکته که در واقع تکمیل کننده نکته پیشین است میفرماید:«همراه هر جرعهای گلوگیر شدنی و همراه هر لقمهای (نیز) گلوگرفتنی است»؛ (وَ مَعَ کُلِّ جُرْعَةٍ شَرَقٌ.وَ فِی کُلِّ أَکْلَةٍ غَصَصٌ) .
«شَرَق» مایهای است که گلوی انسان را میگیرد و«غَصَص»غذایی که گلوگیر میشود.
اشاره به اینکه در کنار هر لذتی از لذات دنیا خطرات و ناراحتیهایی وجود دارد؛در کنار هر نوشی نیشی است و در کنار هر خوشبختی بدبختی.زندگی آمیخته با انواع مشکلات و مصائبِ از دست رفتن نیرو و توان جسمانی و بستگان و دوستان و ثروتها و سرمایهها.با این حال کدام عاقل میتواند آن را به عنوان هدف اصلی خود برگزیند؟ زندگی خالی از هر گونه ناراحتی زندگی جاویدان آخرت در بهشت برین است. «وَ إِنَّ الدّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ» ؛و فقط سرای آخرت،سرای زندگی (واقعی) است،اگر میدانستند». ( .عنکبوت،آیه 64.)
در سوره«فاطر»آیات 34 و 35 میخوانیم: «وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَکُورٌ* اَلَّذِی أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لا یَمَسُّنا فِیها نَصَبٌ وَ لا یَمَسُّنا فِیها لُغُوبٌ» ؛آنها میگویند حمد (و ستایش) برای خداوندی است که اندوه را از ما برطرف ساخت پروردگار ما آمرزنده و سپاسگزار است همان کسی که با فضل خود ما را در این سرای اقامت (جاویدان) جای داد نه در آن رنجی به ما میرسد و نه سستی و واماندگی».
سپس در ادامه معرفی حقیقت دنیا به سومین نکته پرداخته میفرماید:«(یکی از مشکلات مهم دنیا این است که) انسان به نعمتی از آن نمیرسد جز با فراق نعمت دیگری»؛ (وَ لَا یَنَالُ الْعَبْدُ نِعْمَةً إِلَّا بِفِرَاقِ أُخْرَی) .
این نکته واقعیتی ملموس و شایان دقت و عبرت است؛فی المثل کسی که فرزند ندارد واقعاً در زحمت است؛اما هنگامی که خدا این نعمت را به او ارزانی میدارد مشکلات زیادی برای نگهداری و اداره و تربیت فرزند به سراغ او میآید،هنگامی که مرکبی ندارد در زحمت است و وقتی صاحب مرکبی شد آسودگیهای دیگری را از دست میدهد و هنگامی که نام و نشان و شهرتی پیدا میکند به نعمتی رسیده اما نعمتهای دیگری را به سبب این شهرت از دست میدهد.در واقع تمام نعمتهای دنیا اینگونه است که نعمتها با هم جمع نمیشوند،بلکه یکی میآید و دیگری از دست میرود.
در چهارمین نکته که بیشباهت به نکته قبل نیست میفرماید:«انسان به استقبال هیچ روز از عمرش نمیرود جز اینکه از روز دیگری از عمرش جدا میشود»؛ (وَ لَا یَسْتَقْبِلُ یَوْماً مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا بِفِرَاقِ آخَرَ مِنْ أَجَلِهِ) .
گرچه هر روزی از عمر نعمتی از نعمتهای گرانبهای الهی است ولی این نعمت از سرمایه عمر انسان برداشته میشود و او را یک گام به مرگ نزدیکتر میکند.
این شبیه همان چیزی است که در یکی دیگر از گفتارهای حکیمانه امام علیه السلام (در حکمت 74 گذشت) که میفرماید:
«نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَی أَجَلِهِ ؛نفسهای انسان گامهای او به سوی پایان عمر است»بسیارند کسانی که از این نکته غافلند؛ گویی عمر خود را در این دنیا جاویدان میدانند به همین سبب به سادگی روزها و ماهها و سالهایی را به هدر میدهند بیآنکه چیزی در برابر این سرمایه عظیم دریافت دارند.
این حقیقت را قرآن مجید به صورت دیگری بیان کرده،میفرماید: «وَ الْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ» ؛سوگند به عصر که انسان در زیانکاری است». ( .عصر،آیه 1 و 2.) چه زیانی از این بالاتر که هر روز که میگذرد بخشی از سرمایه گرانبهای عمر او کاسته میشود.
آن گاه در پنجمین نکته که باز در ارتباط با نکات پیشین است میفرماید:
«بنابراین ما اعوان و یاران مرگیم و جانمان هدف (عوامل) مرگبار و با این حال چگونه میتوانیم امید بقا داشته باشیم»؛ (فَنَحْنُ أَعْوَانُ الْمَنُونِ وَ أَنْفُسُنَا نَصْبُ الْحُتُوفِ فَمِنْ أَیْنَ نَرْجُو الْبَقَاءَ) .
«منون»از ریشه«منّ»به معنای قطع و نقصان گرفته شده و از آنجا که مرگ عمر انسان را قطع میکند و مایه نقصان عدد انسانها میگردد به آن«منون»گفته شده است.
تعبیر به «أعْوانُ الْمَنُون» (یاران و کمککاران مرگ) از این نظر است که انسان با گذراندن عمر خود گویی به مرگ خویش کمک میکند و تعبیر به «نَصْبُ الْحُتُوف» (حتُوف جمع«حَتف»به معنای مرگ) اشاره به این است که عوامل نابودی،بیماریها،سیلها،زلزلهها،جنگها و حادثههای ناگوار هر کدام جان انسان را نشانه گرفتهاند و سرانجام یکی از آنها تیر خود را به هدف میزند و به زندگی انسان پایان میدهد و به این دلیل امام علیه السلام میفرماید:با وجود این عوامل مرگبار ما چگونه امید بقا داریم؟ هیچ کس از یک روز بعد از این و یا حتی یک ساعت بعد آگاه نیست که چه سرنوشتی دارد.آیا در زمره زندگان است،یا در کنار مردگان آرمیده؛خواه پیر باشد یا جوان،سالم باشد یا بیمار.
حضرت در ششمین و آخرین نکته در تکمیل بحثهای گذشته میفرماید:
«این شب و روز هرگز ارزش چیزی را بالا نبرده جز اینکه به سرعت باز میگردند و آنچه را بنا کرده ویران میسازند و هرچه را جمع کرده پراکنده میکنند»؛ (وَ هَذَا اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ لَمْ یَرْفَعَا مِنْ شَیْءٍ شَرَفاً إِلَّا أَسْرَعَا الْکَرَّةَ فِی هَدْمِ مَا بَنَیَا وَ تَفْرِیقِ مَا جَمَعَا) .
شب و روز در واقع واحدهای زندگی انسان را تشکیل میدهند که عمر انسان با گذشت آنها سپری میشود و نسبت حوادث به شب و روز (با آنکه آنها ظرف زمانند نه عامل حوادث) نوعی مجاز در نسبت است.شبیه آنچه در خطبهای از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده که میفرماید:
«وَ قَدْ رَأیْتُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ کَیْفَ یُبْلِیانِ کُلَّ جَدیدٍ وَ یُقَرِّبانِ کُلَّ بَعیدٍ ؛شما مردم شب و روز را دیدهاید که چگونه هرچیز نو و جدیدی را کهنه و هر دوری را نزدیک میسازند». ( .بحار الانوار،ج 74،ص 177.)
امیرمؤمنان علیه السلام با تعبیر دیگری در خطبه 90 که در جلد سوم گذشت آن را بیان فرموده و به جای شب و روز خورشید و ماه را عامل کهنه شدن نوها و دور شدن نزدیکها میشمرد.
(وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبانِ فی مَرْضاتِهِ یُبْلِیانِ کُلَّ جَدیدٍ وَ یُقَرِّبانِ کُلَّ بَعیدٍ) .
در یک جمعبندی از مجموع این گفتار حکیمانه میتوان چنین گفت:از آنجا که
«حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطیئَةٍ» ( .کافی،ج 2،ص 130. ) و علاقه به مادیات سرچشمه همه یا اغلب گناهان است،امام علیه السلام برای کاستن حب دنیا به ناپایداری آن از تعبیرات بسیار پرمعنا در این کلام نورانی استفاده کرده است.
نخست هدف بودن انسان را در برابر تیرهای مرگ که سرانجام هر کسی است مطرح میکند و سپس به خطراتی که در هر لحظه حیات انسان را تهدید میکند - مانند گلوگیر شدن جرعه آب یا لقمه غذا-اشاره میفرماید سپس به این نکته مهم توجه میدهد که همیشه مواهب دنیا با محرومیتهایی همراه است و هرگز انسان نمیتواند تمام آنها را یکجا در اختیار بگیرد.آنگاه هشدار میدهد که روزهای عمر پی در پی در گذرند و هر روز،انسان گام تازهای به سوی مرگ بر میدارد و مهم اینجاست که از دست دادن سرمایه عمر در اختیار ما نیست؛چه بخواهیم و چه نخواهیم پی در پی از ما گرفته میشود.
مجموع این سخن درس عبرتی است برای همگان تا زهد در دنیا را پیشه کنند و از حرص و آز و طمع و غرق شدن در لذات بپرهیزند و از این دنیا برای سعادت جاویدان خود در سرای آخرت بیندوزند.
Imam Ali ibn Abu Talib said : One in this life is a target of death; he is looted by calamities. With every sip there is hardship, with every morsel there is pain. Whenever a servant of Allāh receives a blessing, he bids another farewell. Whenever he welcomes a new day, he bids another farewell for its sake. This is so because we assist the fates: Every breath we draw is a target of death; so, how can we hope to last since this night and this day never raise anything in honor except that they are more swift in destroying what they build and disperse what they gather?”
وَ قَالَ علیه السلام یَا ابنَ آدَمَ مَا کَسَبتَ فَوقَ قُوتِکَ فَأَنتَ فِیهِ خَازِنٌ لِغَیرِکَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ای فرزند آدم، آنچه را که بیش از نیاز خود فراهم کنی، برای دیگران اندوختهای .
پسر آدم! آنچه بیش از خوراک روزانهات کسب نمودی در آن گنجور جز خود بودی.
و فرمود ای فرزند آدم آنچه کسب کردی زیاده از قوت خود پس تو در آن خزینه داری مر غیر خود را
و فرمود (علیه السلام): ای فرزند آدم هر چه بیش از روزی هر روزه ات کسب کنی، تو خزانه دار آن برای دیگری هستی.
و آن حضرت فرمود:فرزند آدم!آنچه بیش از حاجت خود به دست آوردی نسبت به آن خزانهدار دیگری هستی .
شروح:
(ای پسر آدم در آنچه بیش از روزی است کسب کنی، ذخیرهدار دیگران هستی). زیرا زیاده بر قوت کسب کردن، اما به مقدار نیاز صرف کردن و اندوختن مازاد بر آن، نه تنها سودی به حال شخص ندارد بلکه برای اندوختهکننده زیان دارد. زیرا ناگزیر باید از اندوختهی خود جدا شود، و آنها به دست وارث و دیگران میافتد، پس در این صورت او به منزله خزانهداری است، از این رو کلمهی خازن را برای وی استعاره آورده است و این عبارت به منظور پرهیز دادن از بخل ورزیدن نسبت به زیادی ثروت از مقدار حاجت است.
وَ قَالَ علیه السلام یَا ابْنَ آدَمَ مَا کَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِکَ فَأَنْتَ فِیهِ خَازِنٌ لِغَیْرِکَ .
أخذ هذا المعنی بعضهم فقال ما لی أراک الدهر تجمع دائبا أ لبعل عرسک لا أبا لک تجمع.
و عاد الحسن البصری عبد الله بن الأهتم فی مرضه الذی مات فیه فأقبل عبد الله یصرف بصره إلی صندوق فی جانب البیت ثم قال للحسن یا أبا سعید فیه مائة ألف لم یؤد منها زکاة و لم توصل بها رحم قال الحسن ثکلتک أمک فلم أعددتها قال لروعة الزمان و مکاثرة الإخوان و جفوة السلطان ثم مات فحضر الحسن جنازته فلما دفن صفق ( صفق بإحدی راحتیه الأخری أی ضرب علیها.) بإحدی راحتیه الأخری و قال إن هذا تاه شیطانه فحذره روعة زمانه و جفوة سلطانه و مکاثرة إخوانه فیما استودعه الله إیاه فادخره ثم خرج منه کئیبا حزینا لم یؤد زکاة و لم یصل رحما ثم التفت فقال أیها الوارث کل هنیئا فقد أتاک هذا المال حلالا فلا یکن علیک وبالا أتاک ممن کان له جموعا منوعا یرکب فیه لجج البحار و مفاوز القفار من باطل جمعه و من حق منعه لم ینتفع به فی حیاته و ضره بعد وفاته جمعه فأوعاه و شده فأوکاه ( أوکاه:أحکم رباطه،من الوکاء؛و هو رباط القربة.) إلی یوم القیامة یوم ذی حسرات و إن أعظم الحسرات أن تری مالک فی میزان غیرک بخلت بمال أوتیته من رزق الله أن تنفقه فی طاعة الله فخزنته لغیرک فأنفقه فی مرضاة ربه یا لها حسرة لا تقال و رحمة لا تنال إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ
(و قال علیهالسلام: یابن ادم) ای پسر آدم (ما کسب فوق قوتک) آنچه اندوختی از درهم و دینار زیاده از قوت خود در دنیای ناپایدار (فانت فیه خازن لغیرک) پس تو در این دنیا خزینهداری برای غیر خودت از حارث یا وارث.
ای فرزند آدم آنچه کسب میکنی در دنیا زاید از حاجت و قوت خویش، تو خزینهدار دیگری هستی در آن یا حادث ببرد یا وارث بخورد.
و قال علیهالسلام: «یابن ادم ما کسبت فوق قوتک فانت فیه خازن لغیرک.» یعنی و گفت علیهالسلام که ای پسر آدم آنچه تحصیل کردی زائد بر قوت و روزی تو، پس در آن خزانهداری از برای غیر تو، یعنی نگاه دارندهای از برای وارث تو.
المعنی: المقصود من هذا الکلام لیس الاقتصار علی الکسب و العمل بمجرد تحصیل القوت و الاشتغال بالباطله و الکسل کما هو داب الدراویش، بل المقصود عدم ادخار المال و جمعه و منعه من ذوی الحقوق و المستحقین، بل صرفه فی سبیل مصالح المله و الدین. فقد کان (علیه السلام) من اهل الکسب و العمل و تحصیل الثروه بالزرع و احداث القنوات و لکن یصرف ما حصل فی الاعانه علی الفقراء و تحریر الرقاب، و یجعل قنواته و عیونه وقفا علی سبل الخیر کما هو مکتوب فی سیرته. الترجمه: فرمود: ای آدمیزاده هر آنچه بیش از خوراک خود به دست آری برای دیگرانش چون خزینهداری.
آنچه گرد آورد بنی آدم***بیش از قوت خود در این عالم
اندر آن گنجدار غیر بود***جز تاسف ز گنج خود نبرد
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: اقول: قد عرفت فی سابقه ان المبرد و ابن قتیبه و المسعودی رووه ذیل الکلام الاول منه، و کذا رواه المفید فی ارشاده مع زیادات، فقد قال علیهالسلام یا ابن آدم! لا یکن اکبر همک یومک الذی ان فاتک لم یکن من اجلک، فان همک یوحا فان کل یوم تحضره یاتی الله فیه برزقک، و اعلم انک لن تکتسب شیئا فوق قوتک الا کنت فیه خازنا لغیرک یکثر فیها الدنیا نصبک و تحظی به و ارثک و یطول معه یوم القیامه حسابک، فاسعد بمالک فی حیاتک، و قدم لیوم معادک زادا یکون اماما، فان السفر بعید و الموعد القیامه و المورد الجنه او النار. فی الخبر ما معناه: ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال لاصحابه: ایکم یکون مال الناس احب الیه من مال نفسه. قالوا: لیس فینا من یکون کذلک. قال: بل کلکم کذلک، فکل مال لا تقدموه و لم تصرفوه فی مصارفکم یکون مال وراثکم و انما مالکم ما قدمتموه لاخرتکم. و قال الشیرازی بالفارسیه: خزینه داری میراث خوارگان کفر است بقول مطرب و ساقی بفتوای دف و نی
لو ملکت الدنیا بکاملها لم یکن لک منها الا ما اکلت و شربت و لبست، و ما عداه (ترانزیت)، و الانسان مسوول عن نفسه و اهله، و علیه ان یوفر لهم الحاجات الاساسیه، و یترک لهم ما یکفون به وجوههم عن الناس ان استطاع، و ما زاد ففی سبیل الله مع العلم بان کل نفقه علی نفسه و اهله هی لله و فی سبیل الله، و لا فرق اطلاقا بینها و بین الصدقه علی المحاویج من حیث الاجر و الثواب. قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): ان حال النفقه الی عیاله کحامل الصدقه الی المحاویج.
امام علیهالسلام (در تلاش مال) فرموده است: ای پسر آدم آنچه زیاده از قوت و روزی خویش (دارائی) به دست آوردی تو در آن برای دیگری (وارث یا غیر او) خزینهدار هستی (که به او واگذار نمائی و سودی برای تو نخواهد داشت).
خدا متعهد شده است رزق جانداران را بدهد کسی که اعتقاد به این مطلب داشته باشد سلامتی خویش را برای بدست آوردن ثروت برای دیگران به خطر نمیاندازد. هر قدر انسان جان بکند و بیش از احتیاج خویش ذخیره کند باید حساب آنرا پس بدهد و عذابش را ببیند اما وارث از آن ثروت لذت ببرد. و با چنین وضعی آیا عاقل هدفش جمعآوری ثروت و اندوختن خواهد بود؟
و قال علیهالسلام: (یابن آدم ما کسبت فوق قوتک) ای اکثر من حوائجک (فانت فیه خازن لغیرک) ای تجمع و تحفظ للوارث.
اللغه: کسب: ربح. خازن: حافظ و جامع. الشرح: هذه دعوه الی عدم جمع المال و تخزینه و کنزه بل دعوه الی الانفاق علی النفس و علی الاهل و علی العیال، دعوه الی اخراج الحقوق و الی قضاء حاجات الناس بما لدیک … و ان واقع الامر و حقیقته ان الانسان مهما جمع فاوعی من الاموال و العقارات فانه سیتخلی عنها جمیعا قهرا عنه و سیترکها للوارث یتنعم بها و یصرفها علی ملذاته و شهواته فانت بجمعک المال تکون خازنا له.
«آی آدمی زاده، آنچه بیش از روزی خود به دست آوردی همانا که در آن گنجور دیگری هستی.»
این معنی را یکی از شاعران گرفته و چنین سروده است: چه شده است که می بینمت به تمام روزگارت جمع می کنی، ای بی پدر آیا برای شوهر آینده همسرت گرد می آوری.
حسن بصری از عبد اللّه بن اهتم در بیماری که به مرگ او منجر شد، عیادت کرد. عبد اللّه شروع به نگاه کردن صندوقی که کنار خانه بود کرد و به حسن بصری گفت: ای ابا سعید در این صندوق صد هزار درهم است که نه زکاتش پرداخت شده است و نه با آن رعایت پیوند خویشاوندی شده است. حسن گفت: مادرت بر سوگت بگرید پس به چه منظوری فراهم ساخته ای؟ گفت: از بیم روزگار و ترس ستم سلطان و بیشی طلبی نسبت به برادران. عبد الله بن اهتم مرد، حسن بصری به تشییع جنازه اش آمد و چون او را به خاک سپردند، دست بر هم زد و گفت: این مرد را شیطانش به سرگردانی افکند و او را از بیم روزگار و سلطان و فزون خواهی برادرانش در آنچه خدایش به او امانت داده بود بر حذر داشت و او آن را اندوخته ساخت و سپس اندوهگین و افسرده بدون اینکه زکاتی بدهد یا رعایت پیوند خویشاوندی کند از آن برون شد. حسن سپس روی به وارثان او کرد و گفت: گوارا بخور که این مال به حلال در اختیار تو قرار گرفت و مبادا که بر تو وبال شود، این مال از کسی به دست تو رسید که آن را گرد آورد و سخت حفاظت کرد و به شدّت از هزینه آن خودداری کرد. برای فراهم ساختن آن امواج سهمگین دریاها و بیابانهای خطرناک را درنوردید، از راه باطل آن را جمع کرد و از راه حق آن را باز داشت. در زندگی خویش از آن سودی نبرد و پس از مرگش او را زیان رساند. آن را جمع و نگهداری کرد و استوار داشت تا روز قیامت که روز اندوههاست، و بزرگترین حسرتها آن است که مال خود را در ترازوی دیگری ببینی، بدین معنی که تو در مورد اموالی که خداوند از روزی خود به تو ارزانی فرمود بخل و امساک ورزیدی و آن را در راه فرمانبرداری از خدا هزینه نکردی و برای دیگری اندوختی و او آن را در راه رضایت خدای خود هزینه کرد. چه حسرت بزرگی که زدوده نمی شود و از چه رحمت بزرگی باز می ماند، «الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنَّا لله ... ».
و قال علیهالسلام
یَا ابْنَ آدَمَ مَا کَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِکَ،فَأَنْتَ فِیهِ خَازِنٌ لِغَیْرِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
ای فرزند آدم هر چه بیش از مقدار خوراک خود به دست آوری (و آن را ذخیره کنی) خزانهدار دیگران در آن خواهی بود. ( . سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که در قرن سوم میزیستند مانند ابوعثمان جاحظ در کتاب المائة المختارة و بلاذری در انساب لاشراف این گفتار نورانی را بعضی با کمی اختلاف و بعضی با عین عبارت نقل کردهاند.همچنین تنوخی در کتاب الفرج بعد الشدة و مسعودی در مروج الذهب و مرحوم صدوق در خصال آن را با تفاوتهایی ذکر کردهاند.مرحوم مفید نیز در ارشاد آن را در ضمن بیان نسبتاً طولانی از آن حضرت آورده است و همه اینها نشان میدهد که منابعی غیر از نهجالبلاغه در اختیارشان بوده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 161).مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار،ج 44،ص 138 هنگامی که داستان ملاقات«جنادة»را با امام حسن مجتبی علیه السلام در بیماری وفات«هنگامی که شدیداً به وسیله عمال معاویه مسموم شده بود»نقل میکند امام علیه السلام ضمن وصایای معروف و مؤثرش نیز به همین جمله اشاره کرد و فرمود: «اعْلَمْ أنَّکَ لا تَکْسِبُ مِنَ الْمالِ شَیْئاً فَوْقَ قُوتِکَ إلّاکُنْتَ فیهِ خازِناً لِغَیْرِکَ» .)
خزانهدار دیگران بودن
امام علیه السلام در این کلام کوتاه و بسیار پرمعنا اشاره به نکتهای میکند که غالباً مردم از آن غافلند،میفرماید:«ای فرزند آدم هر چه بیش از مقدار خوراک خود به دست آوری (و آن را ذخیره کنی) خزانهدار دیگران در آن خواهی بود»؛ (یَا ابْنَ آدَمَ مَا کَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِکَ،فَأَنْتَ فِیهِ خَازِنٌ لِغَیْرِکَ) .
غالب مردم حد و اندازهای برای به دست آوردن مال و ثروت قائل نیستند و معتقدند هر چه بیشتر بهتر؛اما هنگامی که درست دقیق میشویم میبینیم بهره ما از اموالمان همان است که مصرف میکنیم؛غذایی که میخوریم،نوشابهای که مینوشیم،لباسی که میپوشیم،خانهای که در آن زندگی میکنیم و مرکبی که بر آن سوار میشویم و مانند آن و در مورد بسیاری از اشخاص،این مواد مصرفی تنها گوشه کوچکی از اموال آنها را شامل میشود و بقیه را ذخیره میکنند،پیوسته در حفظ آن کوشش و از آن پاسداری میکنند تا سرانجام به فرزندان و دامادها و سایر بستگان خود بسپارند و با دنیایی از حسرت،چشم از آنها بپوشند و با یک کفن بسیار کم ارزش وارد سرای دیگر شوند.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود در شرح این کلام نورانی داستانی از «حسن بصری»و«عبدالله بن اهتم»نقل میکند،میگوید:حسن به هنگامی که عبدالله بیمار شده بود و آخرین ساعات عمر خود را طی میکرد به عیادت او رفت.نگاه کرد دید عبداللّه پیوسته چشمش را به صندوقی دوخته که در گوشهای از اتاق قرار داشت،سپس رو به حسن بصری کرد و گفت:در این صندوق صد هزار (درهم) است که نه زکات آن داده شده و نه صله رحم با آن انجام گردیده است.حسن گفت:مادرت به عزایت بنشیند برای چه چیز آن را ذخیره کردهای؟ گفت:برای ترس از حوادث زمان و مخالفت برادران و ظلم سلطان.(آری برای تأمین زندگی آینده در موارد سخت اندوختهام) این را گفت و بعد از مدت کوتاهی از دنیا رفت.حسن در تشییع جنازه او شرکت کرده بود.هنگامی که او را دفن کردند دست خود را (از نهایت تأسف) به یکدیگر زد و اشاره به قبر او کرد و گفت:این کسی است که شیطان بر او غلبه کرد،او را از حوادث زمان و ظلم سلطان و بیوفایی برادران ترساند و ودایع الهی را برای خود ذخیره کرد سپس از این دنیا غمگین و اندوهناک بیرون رفت،نه زکات مالش را پرداخت نه صله رحم به جای آورد.آنگاه روی به بازماندگان کرد و گفت:ای وارثان گوارا این مال را بخورید،این مال حلال به دست شما افتاده مراقب باشید وبال شما نشود، این مال از سوی کسی است که آن را جمع کرد و بخل ورزید بر امواج دریاها سوار شد،از بیابانهای خشک گذشت و از طریق باطل آن را اندوخت و حق آن را نپرداخت،خودش در حیاتش از آن بهره نگرفت ولی ضررهای او بعد از وفات دامن او را خواهد گرفت.آن را گردآوری کرد و محکم آن را در صندوق نگه داشت تا روز قیامت که روز حسرت است.(سپس به حاضران گفت:) بالاترین حسرت این است که مال خود را در میزان اعمالِ غیر خودت ببینی.تو بخل ورزیدی نسبت به مالی که خدا به تو روزی کرده بود و در مسیر طاعتش مصرف نکردی برای دیگری آن را نگهداری کردی که او در راه رضای خداوند آن را صرف کند.وای بر این حسرت غیر قابل جبران و رحمت از دست رفته. ( .شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید،ج 19،ص 10. )
گویا این سخن را از علی علیه السلام گرفته آنجا که فرمود:
«سُئِلَ أمیرُ الْمُؤْمِنینَ مَنْ أعْظَمُ النّاسُ حَسْرَةً قالَ مَنْ رَأی مالَهُ فی میزانِ غَیْرِهِ وَ أدْخَلَهُ اللّهُ بِهِ النّارَ وَ أدْخَلَ وارِثَهُ بِهِ الْجَنَّةَ ؛از امیرمؤمنان علیه السلام سؤال کردند چه کسی روز قیامت حسرتش از همه بیشتر است؟ فرمود:کسی که در آن روز اموال خود را در میزان اعمال دیگران ببیند که خدا او را به واسطه آن مال وارد دوزخ کند و دیگری را (که هیچ زحمتی را برای آن نکشیده بود برای نیکوکاریاش) به سبب آن مال وارد بهشت سازد». ( .بحار الانوار،ج 70،ص 142. )
این نکته شایان توجه است که مقصود امام علیه السلام از این سخن آن نیست که انسان تنها به اندازه تحصیل قوت خود تلاش و فعالیت اقتصادی داشته باشد بلکه به عکس،طبق دستورات اسلام باید از طرق صحیح بسیار تلاش کرد ولی اموالی را که جمعآوری میکند،اضافه آن را در راه خدا و کارهای خیر و خدمت به بندگانش صرف کند،نه اینکه آنها را ذخیره کرده و برای وارثان بگذارد و خودش هیچ بهرهای معنوی از آن نبرد.
قرآن مجید نیز به همین معنا اشاره فرموده آنجا که میگوید: «وَ یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ» ؛از تو سؤال میکنند چه چیز را انفاق کنند؟ به آنها بگو از مازاد نیازمندیهای خود انفاق کنید». ( .بقره،آیه 219.)
«عفو»در لغت معانی فراوانی دارد؛از جمله مقدار اضافی مال و نیز بهترین قسمت مال.در حدیثی از امام باقر علیه السلام آمده است:
«الْعَفْوُ ما فَضُلَ عَنْ قُوتِ سَنَةٍ؛ عفو چیزی است که از هزینه سال اضافه بیاید». ( .مجمع البیان،ذیل آیه مورد بحث. )
مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار در حدیثی از کتاب خصال از امیرمؤمنان علی علیه السلام چنین نقل میکند که شخصی از حاجتمندیاش به امیرمؤمنان علیه السلام
شکایت کرد،امام علیه السلام فرمود:
«اعْلَمْ أنَّ کُلُّ شَیْءٍ تُصیبُهُ مِنَ الدُّنْیا فَوْقَ قُوتِکَ فَإنَّما أنْتَ فیهِ خازِنٌ لِغَیْرِکَ ؛بدان آنچه را از دنیا بیش از مقدار هزینه خود به دست میآوری خزانهدار دیگران در آن خواهی بود». ( .بحار الانوار،ج 70،ص 90.)
گویا امام علیه السلام میدانست که زندگی او تأمین است و نیازی را که مطرح کرده فوق آن است،همان گونه که بسیاری از مردم به همین مصیبت گرفتارند؛پیوسته جمعآوری و به گمان خود برای روز مبادا ذخیره میکنند در حالی که وضع کار و کسب و فعالیت اقتصادی آنها طوری است که از آینده بدی هرگز خبر نمیدهد.
در واقع بسیاری از کسانی که به اندوختن مال روی میآورند،نه حقوق آن را میپردازند و نه صله رحم به جای میآورند و نه کار نیک با آن انجام میدهند و میگویند:هدف ما تأمین آینده خود و فرزندان است.اینها سوء ظن به رازقیت خدا دارند،همانگونه که در نامه مالک اشتر نیز قبلاً گذشت که امام علیه السلام میفرماید:
«إنَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرائِزٌ شَتّی یَجْمَعُها سُوءُ الظَّنِّ بِاللّهِ ؛بخل و ترس و حرص غریزههای مختلفی است که ریشه همه آن سوء ظن به خداوند است».
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “O son of Adam! Anything you earn beyond your need is stored for others.”
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ لِلقُلُوبِ شَهوَةً وَ إِقبَالًا وَ إِدبَاراً فَأتُوهَا مِن قِبَلِ شَهوَتِهَا وَ إِقبَالِهَا فَإِنّ القَلبَ إِذَا أُکرِهَ عمَیَِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: دلها را روی آوردن و پشت کردنی است، پس دلها را آنگاه به کار وادارید که خواهشی دارند و روی آوردنی، زیرا اگر دل را به اجبار به کاری واداری کور میگردد .
دلها را هوایی است و روی آوردنی و پشت کردنی، پس دلها را آن گاه به کار گیرید که خواهان است و روی در کار، چه دل اگر به ناخواه به کاری وادار شود، کور گردد.
و فرمود بدرستی که مر دلها را آرزوئیست و روی آوردنی و پشت کردنی پس بیامد بسوی آن دلها از جانب آرزو و اقبال پس بدرستی که دل هر گاه باکراه بر کاری داشته شود میگردد کور و بدحال
و فرمود (علیه السلام): دلها را میل و هوایی است و روی آوردنی و پشت کردنی. هر زمان که خود روی آوردند، به کارشان گیرید. زیرا اگر دلها را به اکراه به کاری وادارند، کور شوند.
و آن حضرت فرمود:دلها را میل و روی آوردن و پشت کردن است، از راه میل و روی آوردن دلها به سوی دلها آیید،چرا که دل وقتی به کاری مجبور گردد کور شود .
شروح:
قد تمیل القلوب الی اشیاء یقتضیها العقل و الشرع، و لها اقبال علی بعض الاشیاء المحموده و ادبار عنها الی اشیاء تجری مجراها، کان تمل الی الصلاه و تمیل الی الذکر، و تمل الذکر و تمیل الی التفکر فان القلب اذا اکره عمی ای ادرکه العجز البشری.
(دلهای انسانی، خواستهها و اقبال و ادباری دارد، پس آنها را از راه خواستهها و اقبالشان وادار به کاری بکنید، زیرا گر دل را به زور وادار کنند، پذیرا نخواهند بود). مقصود امام (علیه السلام) از اقبال مایل بودن و از ادبار بیمیلی به دلیل افسردگی و امثال آن است. امام (علیه السلام) دستور داده است تا نفوس را در راه شایسته از نظر فکر و اندیشه به کار ببرند و موقع تمایل و علاقه به کاری از آنها استفاده کنند، زیرا این استفاده به موقع باعث نشاط قوای نفسانی و کمک و همکاری با نفس میگردد. و از واداشتن نفوس بر کاری با نفرت و بیمیلی از آن به وسیلهی قیاس مضمری نهی کرده است که صغرای آن جملهی فان القلب اذا اکره عمی، است. یعنی وادار ساختن نفس به اندیشه دربارهی چیزی، موقعی که به دلیل خستگی یا ناتوانی و امثال آن، نفرت از آن دارد، باعث فزونی ناراحتی و نفرت میگردد، و در برابرش مانعی از وهم و خیال به وجود میآید نمیگذارد آنچه را که اندیشیده است و باید درک کند، دریابد، هر چند که واضح و روشن باشد گویی کور است. و از این رو صفت اعمی را برای نفس استعاره آورده است. اما کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر که نابینائیاش به دلیل اجبار بر کاری باشد مجبور ساختنش روا نیست.
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَهْوَةً وَ إِقْبَالاً وَ إِدْبَاراً فَأْتُوهَا مِنْ قِبَلِ شَهْوَتِهَا وَ إِقْبَالِهَا فَإِنَّ الْقَلْبَ إِذَا أُکْرِهَ عَمِیَ .
قد تقدم القول فی هذا المعنی.
و العلة فی کون القلب یعمی إذا أکره علی ما لا یحبه أن القلب عضو من الأعضاء یتعب و یستریح کما تتعب الجثة عند استعمالها و أحمالها و تستریح عند ترک العمل کما یتعب اللسان عند الکلام الطویل و یستریح عند الإمساک و إذا تواصل ( ا:«توصل». )إکراه القلب علی أمر لا یحبه و لا یؤثره تعب لأن فعل غیر المحبوب متعب أ لا تری أن جماع غیر المحبوب یحدث من الضعف أضعاف ما یحدثه جماع المحبوب و الرکوب إلی مکان غیر محبوب متعب و لا یشتهی یتعب البدن أضعاف ما یتعبه الرکوب إلی تلک المسافة إذا کان المکان محبوبا و إذا أتعب القلب و أعیا عجز عن إدراک ما نکلفه إدراکه لأن فعله هو الإدراک و کل عضو یتعب فإنه یعجز ( ا:«عاجز».) عن فعله الخاص به فإذا عجز القلب عن فعله الخاص به و هو العلم و الإدراک فذاک هو عماه
(و قال علیهالسلام: ان للقلوب شهوه) به درستی که مر دلها را آرزویی است به اعمال (و اقبالا) و رو نهادن به فرح مالامال (و ادبارا) و پشت دادن به نفرت و ملال (فاتوها) پس بیایید به سوی آن دلها (من قبل شهوتها و اقبالها) از جانب آرزو و اقبال نه از طرف ادبار و کلال (فان القلب) پس به تحقیق که دل (اذا اکره) چون به ستم و اکراه بر کاری داشته شود (عمی) میگردد کور و بدحال مراد آن است که اکراه نمودن نفس بر فکر کردن در شیء از اشیاء وقتی که نافرما باشد نفس از آن از جهت ملال و ضعف قوت آن زائد میگردد او را کراهت و نفرت و حاصل میشود او را به سبب حال مانع وهم و خیال از ادراک آنچه تفکر مینماید در او پس ادراک شیء نمیکند و اگر چه آن واضح و هویدا باشد، مانند اعمی فرد: دل چو از فهم معانی شد ملول او را بهل زانکه تکلیف زیاد آورد کوری دل
به درستی که دلها را خواهشی باشد و روی آوردنی و بازگشتنی و بیذوق شدنی پس بیائید به سوی دلها از جانب خواهش و اقبال آنها، نه از راه نفرت و ملال آنها، چرا که به تحقیق هرگاه دل اکراه کرده شود در وقت ادبار و ملال بر چیزی کور و بی نور گردد، پس باید صبر کردن تا وقتی که شوق آن کار بجنبد و ملال بنشیند. بعضی مردم از این حکمت شریفه جاهل باشند، پس ضررها بینند از آن جمله اینکه اطفال را بر دوام تعلیم اکراه نمایند، و ایشان را از حرکاتی که لازم آن سن باشد مانع آیند، غالب اوقات به این سبب آن اطفال کورفهم و کوردل گردند، و عاق و رمیده شوند
و قال علیهالسلام: «ان للقلوب شهوه و اقبالا و ادبارا، فاتوها من قبل شهوتها و اقبالها، فان القلب اذا اکره عمی.» یعنی و گفت علیهالسلام که از برای دلها خواهش و میل است به سوی کار کردن یعنی در وقتی و کراهت و نفرت است در وقتی، پس بیایید به آنها و به کارش وادارید از جانب خواهش و میلش، پس به تحقیق که دل در وقتی که اکراه و اجبار کرده شود به کردن کاری، کور میگردد در آن کار و از روی بصیرت و بینائی نخواهد کرد.
المعنی: قد تعرض (علیه السلام): فی هذه الحکمه لامرمهم فی جلب العامه الی العمل و نجاتها من البطاله و الکسل، و هو ان العمل خصوصا اذا کان شاقا و مداوما یحتاج الی رغبه القلب و نشاطه، فانه اذا اشتاق الانسان الی عمل و اشتهاه قلبه یسهل علیه و ان کان شاقا. و قد طبق الاسلام هذا الاصل علی اجراء دستوراته، فشرع العباده علی اساس النظافه و الطهاره، و علی الاجتماع و الالفه فی کمال الاختصار و الاقتصاد. فبنی الاسلام علی الجمعه و الجماعه و شوق الناس الیها بهذه السیاسه، و قرر الجهاد علی کسب الغنیمه و تملیک ما للمقتول من الالبسه فی الحرب للقاتل، و سلط المجاهدین علی الاموال و الاماء و نشطهم فی حرب الاعداء و نفث فی قلوب المومنین باعتناق حورالعین عند الشهاده فی سبیل نشر الدین، و قد اهتم ارباب السیاسه فی هذا العصر بتشویق الناس الی مقاصدهم باصطیاد قلوبهم و المساعده علی شهواتهم بکل وجه. الترجمه: فرمود: راستی که دلها را خواستی است، پیش آمدن و پس رفتنی است، از آنجا که خواست آنها است با آنها درآئید و پیشامد آنها را بربائید، زیرا اگر بر دل فشار وارد شود و بناخواه و ادار گردد و بینور میشود و از کار میماند.
دل بود منشاء نشاط و عمل***باز ماند ز کار وقت کسل
دل ز اقبال و خواستن شاد است***وز دل شاد خانه آباداست
بنگر تا که دل چه میخواهد***از چه راهی به پیش میآید
از همان راه و طرز دلخواهش***ببر و مینکن تو گمراهش
که شود دل ز زور و کره و فشار***کور و بینور و مانده و بیکار
و قال علیهالسلام: اقول: روی المبرد ذیله: القلب اذا اکره عمی فی کتاب کامله. ثم ان الشهوه و الاقبال احدی القوی المحرکه للانسان علی الاعمال، و لولا من الله تعالی به علی عباده لاختل نظام العالم و فسد کثیر من الامور. مثلا: اذا لم یکن بین الزوجین تقارب القلوب، من یلتام بینهما کما قد یتفق؟ و لذا قال تعالی منا علی عباده: (و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم موده و رحمه ان فی ذلک لایات لقوم یتفکرون. و قصه اقبال ابن الملک المهمل علی کسب الادب بعد افتتانه بابنه الوزیر و شرط الوزیر علیه فی اجابته فی ابنته بدستور الملک تحصیل الادب و شروعه به لذلک معروفه. و لولا عاطفه جعلها تعالی فی الامهات من الانسان و الوحش و الطیر، (الفصل الخامس و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی القلوب) من یربی اولادهن؟ و کذلک لولا عشق کل انسان الی صناعه و عمل من اعمال الدنیا عالیها و سافلها، لبقی کثیر منها معطلا.
للانسان اطوار و ادوار تختلف و تتباین تبعا لظروفه و افکاره و تصوراته، فهو حینا متفائل، و احیانا متشائم، و تاره حائر بین الیاس و الرجاء حتی کان فی داخله شیئا یقلبه ذات الیمین و ذات الشمال!.. فاذا اردت ان یستجیب الانسان لدعوتک فادخل الی نفسه من ابوابها و میولها، و دع الاتجاه المعاکس، و ما تحفظه من الحکم و النصائح، فان الریاح لا ترجع عن اتجاها و ترتد الی الوراء بمجرد الکلام.. و ان استطعت ان تکره احدا بسبب الحیاء او باخر فانه لن ینفعک بشیء، و یعمی عن کل شیء، و اذا جذبته من احساسه و شعوره انقاد اسیرا و استمع الیک مخلصا، و بلغت منه ما ترید. و بهذا نجد تفسیر قوله تعالی: (لا اکره فی الدین- 256 البقره) لان الدین عقیده، لا تکون و یستحیل ان تکون بالاکراه، و ای عمل یاتیه الانسان مکرها او کارها فما هو من الدین فی شیء الا اذا هو اکره نفسه علیه بحیث تبقی حریته فی قبضته.
امام علیهالسلام (در زیان مجبور نمودن به کار) فرموده است: محققا دلها را خواهش و روآوردن و روگردانیدنی است پس به سوی آنها بیائید (آنها را وادار نمائید) از راه خواهش و روآوردن آنها (نه از راه بیمیلی و نخواستن آنها) زیرا هر گاه دل (به انجام کاری) مجبور شود کور گردد (خسته و مانده شده آن را درست انجام ندهد).
ملتهائی که در نشاط فکری باشند و آزاد بیندیشند در امور گوناگون پیروزند، اما ملتهائی که آزادانه فکر نمیکنند و در مسائل زندگی تحت فشارند دیر یا زود سقوط میکنند. امام علی (علیه السلام) سفارش نموده است که همیشه در حالی که افکار نشاط دارند آنان را مورد توجه قرار دهید و از آنها بهرهبردای کنید. بدین طریق دوراندیشان، اول باید برای جامعهها نشاط بوجود آورند، سپس آنان را در راه آزاداندیشی و استقلال سوق دهند. جامعه و افرادی که فرصت فکر کردن برای ضروریترین مسائل خود ندارند محال است که به سرنوشت جامعهشان دقت کنند. اینگونه افراد از نظر قرآن مجید کوردلانند: (چرا در زمین گردش نمیکنند تااز سرنوشت دیگران عبرت بگیرند و بشنوند؟ بطور حتم چشمهای آنان کور نیست بلکه دلهای آنان که در سینههایشان است کور است).
و قال علیهالسلام: (ان للقلوب شهوه) ای اشتهائا، کما للبدن اشتهاء الی اللذائذ (فاتوها من قبل شهوتها و اقبالها) ای اذا اردتم عملا، فاعملوا کما تشتهی القلب حتی یقبل علیه و ینجزه، مثلا شهوه القلب عباده الله بالدعاء، فادعوا، لا ان تجبروه علی الصلاه حتی یتنفر و هکذا (فان القلب اذا اکره) علی ما لا یحب (عمی) و لم یات بالعمل.
اللغه: من قبل: من ناحیه. الشرح: دعوه الی الرفق و اللین و الدخول الی القلوب من المنافذ التی تریحها و هذا مدرک بالوجدان لمن اراد النجاح فان بعض الاعمال یرغب بها الانسان و یشتهیها فتراه اذا مارسها و اشتغل فیها حقق تقدما و نجاحا و اما اذا کنت لا ترغب فی امر و حملت علیه و اکرهت نفسک علی القیام به فغالبا ما یخالفک النجاح و لا تفوز بالفلاح لان الانسان یمل و یکل و فی مثل ذلک لا یثمر تحرکه … و بعباره اخری: اذا اقبلت القلوب علی امر فکونوا معها و احملوها علیه و رغبوها فیه و اذا ادبرت عن امر فاترکوها و شانها فانها لن تفلح اذا اکرهت علیه …
«دلها را آرزو و خواسته ای است و روی آوردنی و پشت کردنی، دلها را هنگامی به کار گیرید که خواهان است و روی در کار، که دل چون به کاری مجبور شود، کور می گردد.»
ابن ابی الحدید در شرح این سخن می گوید: قلب هم اندامی از اندامهای انسان است و مانند دیگر اندامها گاه خسته می شود و گاه آسوده است، و چون وظیفه اصلی قلب ادراک است، هرگاه خسته شود از کار ویژه خود که ادراک است باز می ماند و این همان کوری قلب است.
و قال علیهالسلام
إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَهْوَةً وَ إِقْبَالاً وَ إِدْبَاراً،فَأْتُوهَا مِنْ قِبَلِ شَهْوَتِهَا وَ إِقْبَالِهَا
فَإِنَّ الْقَلْبَ إِذَا أُکْرِهَ عَمِیَ.
امام علیه السلام فرمود:
برای دلهای (آدمیان) علاقه و اقبال و (گاه) تنفر و ادبار است.هنگامی که میخواهید کاری انجام دهید از سوی علاقه و اشتیاق وارد شوید،
زیرا اگر قلب را مجبور به کاری کنند نابینا میشود.(. سند گفتار حکیمانه: جاحظ که قبل از سید رضی میزیسته است بخش آخر این کتاب نورانی را در کتاب خود به نام المائة المختارة و مبرد در کامل آورده است و تمام آن را آمدی در غرر الحکم با تفاوت مختصری ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 161). )
با نشاط کارها را آغاز کنید
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یک نکته اساسی روانشناسی اشاره کرده میفرماید:«برای دلهای (آدمیان) علاقه و اقبال و (گاه) تنفر و ادبار است هنگامی که میخواهید کاری انجام دهید از سوی علاقه و اشتیاق وارد شوید، زیرا اگر قلب را مجبور به کاری کنند نابینا میشود»؛ (إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَهْوَةً وَ إِقْبَالاً وَ إِدْبَاراً،فَأْتُوهَا مِنْ قِبَلِ شَهْوَتِهَا وَ إِقْبَالِهَا،فَإِنَّ الْقَلْبَ إِذَا أُکْرِهَ عَمِیَ).
منظور از«قلب»و«قلوب»در این عبارت،عقل و فکر انسان است که حالات مختلفی دارد؛گاهی در حال نشاط و علاقه به انجام دادن کاری و زمانی در حال تنفر و بیمیلی و بیعلاقگی است.هر گاه در حال نشاط؛مثلاً نشاط بر عبادات، به سراغ عبادت میرویم و میتوانیم با حضور قلب عبادت را به نحو کامل احسن به پایان ببریم؛اما در حالی که تمایلات درونی موافق نیست کار به زحمت انجام میشود و ایجاد خستگی و ناراحتی میکند.
ازاینرو در حکمت 312 این جمله آمده است که میفرماید:
«إنّ لِلْقُلُوبِ إقْبالاً وَ إدْباراً؛فَإذا أقْبَلَتْ فَاحْمِلُوها عَلَی النَّوافِلِ،وَ إذا أدْبَرَتْ فَاقْتَصِرُوا بِها عَلَی الْفَرائِضِ ؛دلها گاهی پرنشاط و زمانی بینشاط است؛آنگاه که نشاط دارند آنها را بر انجام دادن مستحبات (علاوه بر واجبات) بگمارید و هنگامی که بینشاطاند تنها به انجام دادن واجبات قناعت نمایید».
همین مضمون در کتاب شریف کافی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده ( .کافی،ج 3،ص 454.)و با تعبیر مشروحتری در کلام امام علی بن موسی الرضا علیه السلام دیده میشود؛آنجا که فرمود:
«إِنَّ لِلْقُلُوبِ إقْبالاً وَ إدْباراً وَ نِشاطاً وَ فُتُوراً فَإذا أقْبَلَتْ بَصُرَتْ وَ فَهِمَتْ وَ إذا أدْبَرَتْ کَلَّتْ وَ مَلَّتْ فَخُذُوها عِنْدَ إقْبالِها وَ نِشاطِها وَ اتْرُکُوها عِنْدَ إدْبارِها وَ فُتُورِها ؛دلها اقبال و ادبار و نشاط و سستی دارند.هنگامی که اقبال کند (و پرنشاط باشد) حقایق را به خوبی میبیند و میفهمد و هنگامی که ادبار کند،ناتوان و ملول میگردد،بنابراین در هنگام ادبار و نشاط به سراغ آن بروید و در هنگام ادبار و فتور آن را رها سازید». (.مستدرک،ج 3،ص 55. )
حقیقت این است که روح آدمی نیز مانند جسم او حالات مختلف دارد؛گاه انسان از نظر جسمی خسته و ناتوان است؛در این هنگام اگر کاری به او واگذارند به یقین به صورت کامل انجام نخواهد گرفت؛یا خطا و اشتباه میکند یا ناقص به جا میآورد؛اما هنگامی که جسم انسان دارای نشاط و قدرت و نیرو است،هر کاری را به خوبی انجام میدهد.روح انسان نیز همینگونه است و به تعبیر بعضی از عرفا گاه در حالت قبض است و گاه بسط؛در حالت قبض باید فشاری به خود نیاورد؛اما در حالت بسط انسان باید با شتاب به سراغ اهداف سازنده برود.
مطالعه در حال نشاط لذتبخش و عمیق و پرفایده و در حال ملالت و ادبار خستگیآور و بسیار سطحی و گاه آمیخته با انواع اشتباهات است.
به همین دلیل در همه جای دنیا برای بهرهوری بیشتر از کار کارگران و کارمندان،سعی میکنند عوامل نشاط را برای آنها فراهم آورند و مرخصیها، جایزهها و تزیین محل کار و اطراف آن و استفاده از درختان سرسبز و باغچههای پرگل همه برای ایجاد نشاط است.البته آنها از وسایل نامشروعی مانند انواع موسیقی نیز برای این کار استفاده میکنند.
در شریعت اسلامی نیز برای ایجاد نشاط،مخصوصاً در مورد عبادات،عوامل مختلفی دیده میشود.وضو گرفتن پیش از نماز به یقین نشاطآور است.
مضمضه و استنشاق آب در دهان و بینی افزون بر نظافت،ایجاد نشاط میکند.
دستور داده شده قرآن و اذان با صدای زیبا و صوت حسن خوانده شود تا نشاطآور باشد.جمعه و جماعت ایجاد نشاط در عبادت میکند و از همه مهمتر فصاحت و بلاغت قرآن خود عامل مهمی برای نشاط در قرائت قرآن است که تا اعماق قلب انسان نفوذ میکند.همچنین وعدههای حقیقی برای مطیعان و نیکوکاران و مجاهدان و شهیدان به نعمتهای بسیار لذتبخش بهشتی نشاطآور است.
بسیاری از غذاها که در قرآن مجید به آنها اشاره شده نیز غذاهای نشاطآور است.خواب شب که به آن توصیه شده رفع ملال میکند و نشاط میآورد.
این موضوع از آیات و روایات به کتب فقهی ما نیز نفوذ کرده و بعضی از فقها تصریح کردهاند که نوافل را به هنگام عذر میتوان ترک کرد و یکی از عذرها را غم و اندوه شمردند.مرحوم نراقی در کتاب مستند میگوید:منظورشان این نیست که در این حال استحباب ندارد،چرا که اگر در آن حال نیز به جا آورده شود اجماع بر صحت و ثواب آن است بلکه منظور این است که در مورد چنین اشخاصی تأکید بر نافله نمیشود سپس به روایت بالا که از کتاب کافی نقل کردیم اشاره میکند. ( .مستند الشیعه،ج 5،ص 428. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Hearts have desires , coming or going; so, approach your hearts according to their desires and approaches, for if you force the heart, you will blind it.”
وَ کَانَ علیه السلام یَقُولُ مَتَی أشَفیِ غیَظیِ إِذَا غَضِبتُ ؟
أَ حِینَ أَعجِزُ عَنِ الِانتِقَامِ فَیُقَالُ لِی لَو صَبَرتَ أَم حِینَ أَقدِرُ عَلَیهِ فَیُقَالُ لِی لَو عَفَوتَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: چون خشم گیرم، کی آن را فرو نشانم؟ در آن زمان که قدرت انتقام ندارم، که به من بگویند. «اگر صبر کنی بهتر است» یا آنگاه که قدرت انتقام دارم؟ که به من بگویند: «اگر عفو کنی خوب است» .
چون خشمناک شوم، کی خشم خود را فرو نشانم؟ آن گاه که انتقام گرفتن نتوانم، تا مرا گویند اگر شکیبا باشی- بهتر- یا آن گاه که توانم تا مرا گویند اگر ببخشایی- نیکوتر-.
چگونه شفا دهم خشم خود را هنگامی که در غضب آیم آیا هنگامی که عاجز شوم از کینه کشیدن پس گویند مرا اگر صبر میکردی بهتر میبود یا هنگامی که قدرت داشته باشم بر انتقام پس گویند مرا اگر میآمرزیدی بهتر
و فرمود (علیه السلام): هنگامی که خشمگین می شوم، چه هنگام خشم خود را فرو نشانم. آیا زمانی که از انتقام عاجز آمده ام که می گویند صبر کن. یا آن گاه که بر انتقام توانایم که می گویند، اگر عفو کنی، بهتر؟
و آن حضرت میفرمود:وقتی به خشم آمدم چه زمانی خشمم را فرونشانم، آیا هنگامی که از انتقام ناتوانم و به من گفته شود:اگر صبر میکردی بهتر بود؟!یا وقتی که قدرت بر کیفر دارم و به من گفته شود:اگر میبخشیدی بهتر بود ؟!
شروح:
و الانتقام: القصاص. و روی: فیقال: لو عفوت لی
(کی میتوانم خشم خود را فرو نشانم، آنگاه که خشم مرا فراگیرد؟ موقعی که از انتقام ناتوان باشم و به من بگویند اگر ایستادگی میکردی؟ و یا وقتی که قادر بر انتقام گرفتن باشم و به من بگویند اگر گذشت میکردی). استفهام امام (علیه السلام) از وقت امکان فرو نشاندن خشم، استفهام انکاری است، زیرا آن حضرت درصدد برحذر داشتن از صفت ناپسند خشم است و با عبارت احین … ؟ از آن حالت برحذر داشته است. توضیح آن که فرو خوردن خشم یا هنگام ناتوانی از انتقام است و به هنگام توانمندی و فرو نشاندن خشم در مورد اول، روا نیست، زیرا با دشنام و بدگویی و بیآبرویی و مانند آن همراه است و آن باعث سرزنش و عیبجویی مردم است و گفتار آنان دربارهی گرایش به فضیلت صبر بدین عبارت که: اگر صبر میکردی بهتر بود. و در مورد دوم نیز به این دلیل روا نیست که شروع به مجازات طرف باعث سرزنش مردم به خاطر انحراف از فضیلت بخشش است که بهتر از انتقام میباشد و همچنین گفته مردم در این باره: که اگر گذشت میکردی برای تو بهتر بود؟
وَ کَانَ ع یَقُولُ:مَتَی أَشْفِی غَیْظِی إِذَا غَضِبْتُ أَ حِینَ أَعْجِزُ عَنِ الاِنْتِقَامِ فَیُقَالُ لِی لَوْ صَبَرْتَ أَمْ حِینَ أَقْدِرُ عَلَیْهِ فَیُقَالُ لِی لَوْ عَفَوْتَ .
قد تقدم القول فی الغضب مرارا.
و هذا الفصل فصیح لطیف المعنی قال لا سبیل لی إلی شفاء غیظی عند غضبی لأنی إما أن أکون قادرا علی الانتقام فیصدنی عن تعجیله قول القائل لو غفرت لکان أولی و إما ألا أکون قادرا علی الانتقام فیصدنی عنه کونی غیر قادر علیه فإذن لا سبیل لی إلی الانتقام عند الغضب.
و کان یقال العقل کالمرآة المجلوة یصدئه الغضب کما تصدأ المرآة بالخل فلا یثبت فیها صورة القبح و الحسن.
و اجتمع سفیان الثوری و فضیل ( ا:«الفضیل». ) بن عیاض فتذاکرا الزهد فأجمعا علی أن أفضل الأعمال الحلم عند الغضب و الصبر عند الطمع
(و کان علیهالسلام یقول) و بود آن حضرت علیهالسلام که میفرمود که: (متی اشفی غیظی) چگونه صحیح گردانم غیظ خود را و اراده خشم نمایم (اذا غضبت) چون در غضب آیم (احین اعجز عن الانتقام) آیا وقتی که عاجز شوم از انتقام و کینه کشیدن با وجود غیظ (فیقال لی) پس گویند مرا (لو صبرت) اگر صبر میفرمودی و به شکیبایی میل میکردی اولی میبود از روی صواب (ام حین اقدر علیه) یا وقتی که قادر باشم بر انتقام (فیقال لی) پس گویند به من (لو غفرت) اگر عفو میفرمودی و به غفران میشتافتی بهتر میبود از برای ثواب تنفیر فرموده به این کلمه طیبه از رذیله شقاء و غیظ و اراده آن، زیرا که لازم او است ملامت کردن خلقان بر اضطراب و قلق نفس نزد عجز از انتقام و بر ایقاع عقوبت و ترک فضیلت عفو نزدیک قدرت بر انتقام.
چه وقت تشفی دهم خشم خود را چون در غضب شوم از کسی، آیا وقتی که عاجز باشم از انتقام پس بگویند با من اگر صبر میکردی تا وقت قدرت بهتر بودی و در میزان عقل و وقار گرانتر مینمودی، یا آن وقت که قادر بر انتقام و ظفر دهد مرا خدای منان پس بگویند با من اگر عفو میفرمودی و از گناه او چنین وقت اغماض مینمودی به صفت کرم نزدیکتر بود، و در نظر ارباب مروات پسندیده مینمود. و در این کلمه ترغیب لطیف است بر کظم غیظ و عفو از مجرم، چه انتقامی علی ای تقدیر موجب ملالت خاص و عام است، آری کریمان را از عفو لذتی است که هرگز از انتقام نیست، از آن روی امثال این کلمات حکمت آیات به عقل دوربین استخراج نمایند، و آن را برای وصول به آن لذت و حصول بر آن سعادت بهانه سازند چنانچه گفتهاند: مجرم گر این دقیقه بداند که دمبدم ما را چه لذتی است ز عفو گناهکار پیوسته ارتکاب جرائم کند به عمد تا آنکه پیش ما گنه آرد به اعتذار
و کان علیهالسلام یقول: «متی اشفی غیظی اذا غضبت؟، احین اعجز عن الانتقام، فیقال لی لو صبرت؟، ام حین اقدر علیه، فیقال لی لو عفوت؟» یعنی و بود علیهالسلام که میگفت: در چه زمان فرونشانم خشمم را و انتقام کشم؟ در وقتی که غضب کنم بر کسی، آیا در وقتی که عاجز باشم از انتقام کشیدن، پس گفته شده است مرا که اگر صبر کردهای سزاوار است، یا در وقتی که توانا باشم بر انتقام کشیدن، پس گفته شده است مرا که اگر گذشت کردی سزاوار است.
اقول: هذا نظیر قوله (علیه السلام) ما فی عدم المورد فی الحذر من الموت، لانه ان لم یقدر فی ذاک الوقت فهو لغو، و ان قدر لم یقدر علی الفرار. و قالوا: لما امر النبی (صلی الله علیه و آله) بقتل احد اسراء قریش فی بدر قالت اخته ابیاتا منها قولها: ما ضرک لو مننت و ربما من الفتی و هو المغیظ المحنق (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) فقال النبی (صلی الله علیه و آله): لو بلغنی ابیاتها قبل قتله ما قتلته. هذا، و قالوا اسر معاویه یوم صفین رجلا من اصحاب امیرالمومنین (علیه السلام)، فلما اقیم بین یدیه قال: الحمد لله الذی امکننی منک، فقال الرجل: لا تقل ذلک فانها مصیبه، قال: و ایه نعمه اعظم من ان یکون ظفرت برجل قتل فی ساعه واحده جماعه من اصحابی، اضربا عنقه. فقال الرجل: اللهم اشهد ان معاویه لم یقتلنی فیک، و لا لانک ترضی قتلی، و لکن قتلنی فی الغلبه علی حطام هذه الدنیا، فان فعل فافعل به ما هو اهله، و ان لم یفعل فافعل به ما انت اهله، فقال معاویه: قاتلک الله! لقد سببت فاوجعت فی السب و دعوت فابلغت فی الدعائ، خلیا سبیله. و قالوا: ضرب الحجاج اعناق اساری اتی بهم، فقال رجل منهم: و الله لئن کنا اسانا فی الذنب فما احسنت فی المکافاه! فقال الحجاج: اف لهذه الجیف، اما کان فیهم من یحسن مثل هذا؟ و کف عن القتل. هذا وصفه عفوه (علیه السلام) کباقی صفاته، عجیبه، فقد ظفر بمروان و عداوته له (علیه السلام) و جساراته معه (علیه السلام) ایام عثمان لا سیما فی قضیه ابیذر- و هی معروفه- فعفا عنه. و عفا عن ابن الزبیر مع انه کان یبغضه و یسبه و قال (علیه السلام) فیه: ان اباه الزبیر کان منهم، و انه هو الذی قطعه عنهم. و عفوه (علیه السلام) عن عائشه و اهل البصره لا یحتاج الی بیان. و من کرم اخلاقه (علیه السلام) معاملته فی الحرب مع طلحه بن عثمان یوم احد و عمرو بن عبدود یوم الخندق و عمرو بن العاص و بسر بن ارطاه یوم صفین. (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) و فی (تاریخ الطبری) فی الاول ضرب علی (علیه السلام) طلحه صاحب لواء المشرکین فقطع رجله، فسقط، فانکشفت عورته، فقال: انشدک الله و الرحم یا ابن عم! فترکه فکبر النبی (صلی الله علیه و آله) و قال لعلی (علیه السلام) اصحابه: ما منعک ان تجهز علیه؟ قال: ان ابن عمی ناشدنی حین انکشفت عورته فاستحییت منه.
الاسلام دین المحبه و الاخاء و العفو و التسامح تماما کما هو دین الحریه و المساواه قال سبحانه: (و جزاء سیئه سیئه مثلها فمن عفا و اصلح فاجره علی الله- 40 الشوری) و هل یبتغی الامام شیئا من دنیاه وراء اجر الله و ثوابه؟ و هل اکتفی منها بطمریه و قرصیه، و هو خلیفه المسلمین الا ابتغاء مرضاه الله؟. و اذن فلا بدع اذا عفا الامام عمن اساء الیه، و اوصی اهله بقاتله ابن ملجم ان یطیبوا طعامه و یلینوا فراشه، و ان یعفوا لان العفو اقرب للتقوی. (متی اشفی غیظی الخ).. من الشفاء یقال: تشفی من غیظه ای عوفی منه و بریء. و المعنی اذا حاولت القصاص ممن اساء الی خاصه فلا یخلو واقعی من احد امرین: اما ان اعجز، و اما ان اقدر، فان عجزت عظم الخطب و تراکم المصاب بفشلی امام الناس. و لومهم و قولهم: ماذا فعلت بنفسک؟ اما کان الاجدر ان تسکت و تستر ما بک من عجز؟ و ان قدرت قالوا: کان العفو اجمل بمقامک و الیق. و بعد، فان الامام ما حمل ضغنا و لا حقدا علی مخلوق و ان اساء الیه کی یفکر فی الانتقام، و انما اراد بهذا الاسلوب الحکیم مجرد الترغیب فی الصبر و العفو، و انهما یمحوان الکثیر من السیئات، و یزیدان فی الحسنات، و ان الانتقام ان هو الا اشباع شهوه عابره، و رغبه زائله.
… فیقال لی لو عفوت: لا یصح التشفی علی ای حال اما فی حال العجز فالصبر اشفی و اما عند القدره فالعفو اجمل
امام علیهالسلام (در ترغیب به فرو بردن خشم) میفرمود: کی خشم خود را بهبودی دهم (فرو نشانم) هر گاه غضب کرده ترشرو شدم؟ آیا هنگامی که از انتقام و کیفر نمودن ناتوان باشم و به من بگویند اگر شکیبائی مینمودی (تا توانا میشدی سزاوار بود)؟ یا هنگامی که بر انتقام توانا باشم و به من بگویند اگر میبخشیدی (شایسته بود، به هر حال فرونشاندن ستوده است چه شخص توانا باشد و چه ناتوان).
علی علیهالسلام که مجسمه زهد و تقوی است و سعی میکند علاقمندان خود را در مسیر تکامل اخلاقی قرار دهد راه فرونشانیدن عصبانیت را صبر و سکوت در مقابل ناملایمات شخصی میداند و میفرماید: اگر قدرت انتقام داشته باشم به من سفارش میکنند عفو کنم و غضب را فرونشانم و اگر عاجز باشم و کینه دیگران را در دل بگیرم تا در فرصت مناسب انتقام بگیرم به من سفارش میکنند که صبر کنم. پس در هر حال وظیفهام صبر است. آری افرادی که در جامعه منشا آثاری هستند و میتوانند در سطحهای مختلف، خدمت کنند ناگزیرند برای رسیدن به هدفهای عالی خود صبر و سکوت کنند. همان سفارشی که خدا به پیامبرش به هنگام فرار کردن لشکریان احد و تنها گذاشتن آن حضرت فرمود: (در اثر آن لطفی که خدا دربارهات کرده نسبت به آنها لطف کردی و هرگاه بدخو و سخت دل بودی از اطرافت پراکنده میشدند. پس از آنان صرف نظر کن و برای آنان طلب مغفرت نما … ).
و کان علیهالسلام یقول: (متی اشفی غیظی اذا غضبت) بتنفیذ الغضب و الانتقام من الطرف؟ (احین اعجز عن الانتقام) مما یوجب الانتقام زیاده المشاکل (فیقال لی لو صبرت) لکان خیرا، اذ لا تقدر علی الانتقام؟ (ام حین اقدر علیه فیقال لی لو عفوت) لکان اجمل بل فان العفو افضل من الانتقام؟.
اللغه: الغیظ: اشد الغضب. انتقم منه: اعاقبه. الشرح: ترغیب فی الصبر و العفو، و الامام ینظر الی اشد ساعات ینفعل فیها الانسان و هی ساعات الغضب فیقول اذا غضبت هل استطیع ان اشفی غیظی و ابرد حراره قلبی؟ ان ذلک غیر ممکن بالنسبه لی لاننی حین اغضب اما ان اعجز عن الانتقام فیشمت بی الاخرون و یهدوون روعی بقولهم: لو صبرت و احتسبت و بقولهم هذا اری الهوان و الامتهان فکان قولهم یحمل سخریه و استهزاء لاننی لا اقدر علی الانتقام. و اما حین اقدر فیبادرون الی القول لی: لو عفوت عمن اذنب معک و سامحته و غفرت له و لا مجال لترک هذه الخصله الکریمه و الالتزام بها لانها خصله یرغب الاسلام فیها و یریدها بل یطلبها من اتباعه …
«هنگامی که خشمگین می شوم چه وقت باید انتقام گیرم و خشم خود را فرو نشانم، هنگامی که از انتقام گرفتن ناتوانم، به من گفته می شود خوب است شکیبا باشی، و هنگامی که توان آن را دارم، به من گفته می شود خوب است عفو کنی.»
گفته شده است که عقل چون آینه صافی است که خشم آن را تیره می گرداند، همان گونه که آینه با سرکه زنگار می گیرد و در آن صورت، تصویر خوبی و بدی در آن پایدار نیست.
سفیان ثوری و فضیل بن عیاض ضمن ملاقات با یکدیگر درباره زهد مذاکره کردند و اتفاق کردند که افضل اعمال بردباری به هنگام خشم و شکیبایی و خودداری به هنگام آزمندی است.
و کان علیهالسلام یقول
مَتَی أَشْفِیَ غَیْظِی إِذَا غَضِبْتُ؟ أَ حِینَ أَعْجِزُ عَنِ الِانْتِقَامِ فَیُقَالُ لِی:لَوْ صَبَرْتَ؟ أَمْ حِینَ أَقْدِرُ عَلَیْهِ فَیُقَالُ لِی:لَوْ عَفَوْتَ.
امام علیه السلام فرمود:
من کی آتش خشمم را فرو نشانم آیا هنگامی که از انتقام ناتوانم که به من میگویند:
اگر صبر کنی (تا توانا شوی) بهتر است یا هنگامی که قادر بر انتقامم که به من گفته میشود:اگر عفو کنی بهتر است. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه،این گفتار حکیمانه از کتاب سراج الملوک طرطوشی با تفاوتی نقل شده و در آن کتاب ذکری از نام گوینده آن نشده است و در غرر الحکم عین تعبیری که در نهجالبلاغه ذکر شده آمده است.(البته میدانیم غررالحکم غالباً منابعی غیر از نهجالبلاغه در اختیار داشته است).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 162). )
از انتقام بپرهیز
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش به ترک انتقام و در پیش گرفتن روش صبر و عفو دعوت میکند و میفرماید:«من کی آتش خشمم را فرو نشانم آیا هنگامی که از انتقام ناتوانم که به من میگویند:اگر صبر کنی (تا توانا شوی) بهتر است یا هنگامی که قادر بر انتقامم که به من گفته میشود:اگر عفو کنی بهتر است»؛ (مَتَی أَشْفِی غَیْظِی إِذَا غَضِبْتُ؟ أَ حِینَ أَعْجِزُ عَنِ الِانْتِقَامِ فَیُقَالُ لِی لَوْ صَبَرْتَ؟ أَمْ حِینَ أَقْدِرُ عَلَیْهِ فَیُقَالُ لِی:لَوْ عَفَوْتَ) .
این یک واقعیت است که انسان خشمگین در برابر ظلم و ستمی که بر او میرود دو حالت دارد:گاه میخواهد انتقام بگیرد؛اما توان آن را ندارد و چه بسا به پرخاشگری و گفتن سخنان درشت و تهدید شخص ظالم بر خیزد و گاه با او گلاویز شود؛اما هنگامی که ناتوانی خود را میبیند عقبنشینی میکند.در این هنگام همه به او میگویند:اگر میخواهی انتقام بگیری بگذار توانایی پیدا کنی و اینگونه که مایه رسوایی و آبروریزی است به میدان دشمنت مرو،بنابراین در چنین حالتی مردم،او را به صبر و شکیبایی دعوت میکنند؛اما اگر توان بر انتقام داشته باشد و طرف مقابل در برابر ضعیف و ناتوان گردد همین که دست به انتقام بلند میکند مردم به او میگویند:شایسته است عفو کنی که زکات قدرت عفو است.
به این ترتیب در هیچ حال،انتقامجویی عاقلانه و صحیح نیست.
امام علیه السلام با این تعبیر لطیف میخواهد مردم را به ترک انتقام فراخواند همان چیزی که آتشهایی بر میفروزد و گاه سرچشمه جنگهای خونین و گسترده و دامنهدار میشود.
خود امام علیه السلام نمونه کاملی از این معنا بود:
در داستان جنگ جمل هنگامی که بر دشمنان پیروز شد فرمان عفو آنها را صادر کرد و عایشه را که از گردانندگان اصلی این جنگ بود با احترام به مدینه باز گرداند.
داستان عفو امام علیه السلام از«عمرو بن عاص»هنگامی که در میدان صفین در چنگ او گرفتار شده بود و برای نجات خویشتن خود را برهنه و عریان ساخت معروف است.
از آن معروفتر داستان توصیههای او درباره قاتل خویش«عبدالرحمان ملجم مرادی»که به فرزندان خود سفارش کرد آب و غذا و وسیله استراحت این زندانی را فراهم کنند و فرمود:اگر زنده بمانم خود میدانم با او چگونه رفتار کنم و اگر شما هم عفو کنید بهتر است و اگر (مصلحت عموم مردم ایجاب کرد که) لازم بدانید او قصاص شود تنها را با یک ضربه وی را قصاص کنید همانگونه که او یک ضربه بر من وارد کرد.
امیرمؤمنان علی علیه السلام این درس را از استادش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آموخته بود که نمونه روشن آن عفو عمومی حضرت در داستان فتح مکه است،در حالی که آنها قاتلان اصحاب و یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بودند و در سیزده سال که حضرت در مکه بود ظلم و جنایت فراوانی در حقش روا داشتند و در سالیانی که در مدینه بود آتش جنگهایی بر ضدش برافروختند؛ولی حضرت با یک فرمان عمومی، همه را را عفو کرد و حتی«وحشی»قاتل معروف عمویش«حمزه»را که جنایتی بسیار وحشتناک انجام داده بود بعد از پذیرش اسلام بخشید و هنگامی که به مدینه آمد و خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و اسلام را ظاهراً پذیرفت حضرت او را عفو کرد ولی فرمود:در اینجا نمان،زیرا دیدن تو خاطره شهادت عمویم حمزه را در نظرم زنده میکند.«وحشی»از آنجا به شام رفت و در آنجا ماند. (.استیعاب،ج 4،ص 1564 شرح حال«وحشی بن حرب».)
قرآن مجید یکی از صفات بهشتیان و پرهیزگاران را کظم غیظ (فرو خوردن خشم) و سپس عفو و گذشت میشمارد و میفرماید: «وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ* اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» ؛و شتاب کنید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان؛و بهشتی که وسعت آن،آسمانها و زمین است؛و برای پرهیزگاران آماده شده است.(همان) کسانی که در توانگری و تنگدستی،انفاق میکنند؛و خشم خود را فرو میبرند؛و از خطای مردم درمیگذرند؛و خدا نیکوکاران را دوست دارد».(.آل عمران،آیات 133 و 134.)
مسئله عفو و گذشت در اسلام به قدری اهمیت دارد که علاوه بر آیات فراوانی از قرآن،در روایات معصومان نیز بازتاب گستردهای دارد؛از جمله در حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إذا کانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ نادی مُنادٍ:مَنْ کانَ أجْرُهُ عَلَی اللّهِ فَلْیَدْخُلِ الْجَنَّةَ ؛کسی که پاداش او بر خداست وارد بهشت شود»
«فَیُقالُ:
مَنْ ذَا الَّذی أجْرُهُ عَلَی اللّهِ ؛گفته میشود چه کسی است که پاداش او بر خداست»
«فَیُقالُ الْعافُونَ عَنِ النّاسَ فَیَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَیْرِ حِسابٍ ؛گفته میشود کسانی که مردم را عفو کردهاند و آنها بدون حساب وارد بهشت میشوند». (.مجمع البیان،ج 10،ص 379،ذیل آیه 40 سوره شوری.)
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام میخوانیم:
«الْعَفْوُ تاجُ الْمَکارِمِ ؛عفو و گذشت تاج فضائل اخلاقی است».( .شرح غررالحکم،ح 520. )
البته عفو و گذشت در مورد کسانی است که از عفو سوء استفاده نکنند و بر جنایات خود نیفزایند،همانگونه که در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام آمده است:
«الْعَفْوُ عَنِ الْمُقِرِّ لا عَنِ الْمُصِرِّ ؛عفو درباره کسی است که اقرار به گناه خود کند (و پشیمان باشد) نه از کسی که اصرار میورزد».(.بحارالانوار،ج 75.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ What shall I satisfy my anger when I am outraged? Is it when I am unable to seek revenge, so it will be said to me: “Why did you not have patience?' Or should I do it when I am able, so it will be said to me: “Why did you not forgive????
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَد مَرّ بِقَذَرٍ عَلَی مَزبَلَةٍ هَذَا مَا بَخِلَ بِهِ البَاخِلُونَ وَ روُیَِ فِی خَبَرٍ آخَرَ أَنّهُ قَالَ هَذَا مَا کُنتُم تَتَنَافَسُونَ فِیهِ بِالأَمسِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (در سر راه از کنار مزبلهای عبور میکرد.) این همان است که بخیلان به آن بخل میورزند! (و در روایت دیگری نقل شد که) این چیزی است که دیروز بر سر آن رقابت میکردید !
[و بر پلیدیی که در پارگین بود گذشت و فرمود:] این چیزی است که بخیلان در آن بخل میورزیدند. [و در روایت دیگری است که فرمود:] این چیزی است که دیروز بر سر آن همچشمی میکردید.
[و بر پلیدیی که در پارگین بود گذشت و فرمود:] این چیزی است که بخیلان در آن بخل میورزیدند. [و در روایت دیگری است که فرمود:] این چیزی است که دیروز بر سر آن همچشمی میکردید.
وقتی بر مزبله ای گذشت، چنین فرمود: اینها چیزهایی است که بخیلان از انفاقش خودداری می کردند.
[و در روایت دیگر آمده است]:
اینها چیزهایی هستند که دیروز برای به دست آوردنشان با هم رقابت می کردند.
و آن حضرت از کنار نجاستی در مزبلهای عبور کرد و فرمود:این چیزی است که بخیلان به آن بخل ورزیدند.
و در خبر دیگری است که فرمود :این چیزی است که دیروز در آن رغبت مینمودید .
شروح:
و التنافس: التحاسد.
امام (علیه السلام) وقتی که به کثافتی که در مزبلهای بود گذر کرد- فرمود: (این است آنچه بخیلان بدان بخل میورزیدند). و در روایت دیگری آمده است که آن بزرگوار فرمود: هذا ما کنتم تتنافسون فیه بالامس. (این است آنچه شما دیروز (برای به دست آوردنش) بر هم سبقت میجستید). بدین وسیله اشاره به پلیدی کرده است، زیرا آنچه بخیلان بدان بخل ورزند و مردم به خاطر آن رقابت و تلاش کنند یعنی مال و غذا همان پلیدی است، از باب قرار دادن نتیجه را به جای مقدمه (صاحب نتیجه).
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَدْ مَرَّ بِقَذَرٍ عَلَی مَزْبَلَةٍ هَذَا مَا بَخِلَ بِهِ الْبَاخِلُونَ وَ رُوِیَ فِی خَبَرٍ آخَرَ أَنَّهُ قَالَ هَذَا مَا کُنْتُمْ تَتَنَافَسُونَ فِیهِ بِالْأَمْسِ .
قد سبق القول فی مثل هذا و أن الحسن البصری مر علی مزبلة فقال انظروا إلی بطهم و دجاجهم و حلوائهم و عسلهم و سمنهم و الحسن إنما أخذه من کلام أمیر المؤمنین ع و قال ابن وکیع فی قول المتنبی لو أفکر العاشق فی منتهی حسن الذی یسبیه لم یسبه ( دیوانه 1:212. ) إنه أراد لو أفکر فی حاله و هو فی القبر و قد تغیرت محاسنه و سالت عیناه قال و هذا مثل قولهم لو أفکر الإنسان فیما یئول إلیه الطعام لعافته نفسه.
و قد ضرب العلماء مثلا للدنیا و مخالفة آخرها أولها و مضادة مبادیها عواقبها فقالوا إن شهوات الدنیا فی القلب لذیذة کشهوات الأطعمة فی المعدة و سیجد الإنسان عند الموت لشهوات الدنیا فی قلبه من الکراهة و النتن و القبح ما یجده للأطعمة اللذیذة إذا طبختها المعدة و بلغت غایة نضجها و کما أن الطعام کلما کان ألذ طعما و أظهر حلاوة کان رجیعه أقذر و أشد نتنا فکذلک کل شهوة فی القلب أشهی و ألذ و أقوی فإن نتنها و کراهتها و التأذی بها عند الموت أشد بل هذه الحال فی الدنیا مشاهدة فإن [من] ( تکملة من د. ) نهبت داره و أخذ أهله و ولده و ماله تکون مصیبته و ألمه و تفجعه فی الذی فقد بمقدار لذته به و حبه له و حرصه علیه فکل ما کان فی الوجود أشهی و ألذ فهو عند الفقد أدهی و أمر و لا معنی للموت إلا فقد ما فی الدنیا.
وقد روی أن النبی ص قال للضحاک بن سفیان الکلابی أ لست تؤتی بطعامک و قد قزح و ملح ( یقال:قزح القدر کمنع؛جعل فیها بزر البصل و التابل. ) ثم تشرب علیه اللبن و الماء قال بلی قال فإلی ما ذا یصیر قال إلی ما قد علمت یا رسول الله قال فإن الله عز و جل ضرب مثل الدنیا بما یصیر إلیه طعام ابن آدم .
و روی أبی بن کعب أن رسول الله ص قال إن أنت ضربت مثلا لابن آدم فانظر ما یخرج من ابن آدم و إن کان قزحه و ملحه إلی ما ذا صار.
و قال الحسن رحمه الله قد رأیتهم یطیبونه بالطیب و الأفاویه ( الأفاوه:جمع أفواه؛و هی التوابل.) ثم یرمونه حیث رأیتم قال الله عز و جل فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلی طَعامِهِ (سورة عبس 24.) قال ابن عباس إلی رجیعه.
و قال رجل لابن عمر إنی أرید أن أسألک و أستحیی فقال لا تستحی و سل قال إذا قضی أحدنا حاجته فقام هل ینظر إلی ذلک منه فقال نعم إن الملک یقول له انظر هذا ما بخلت به انظر إلی ما ذا صار
(و قال علیهالسلام: و قد مر بقذر علی مزبله) وقتی که گذر کرد به پلیدی که در مزبله بود (هذا ما بخل به الباخلون) این آن چیزی است که بخل کردند به آن بخیلان تنگ حوصله (و روی انه قال) و روایت کرده شده که آن حضرت فرمود: (هذا ما کنتم تتنافسون فیه بالامس) یعنی آن است که بودید که رغبت مینمودید شما در دیروز به شوق تمام اشاره فرموده به غایت از جهت اقامت او در مقام ذی غایت.
و گفت آن حضرت وقتی که گذر کرد به نجاستی در مزبلهای: این است آنچه به آن بخل میکنند بخیلان. و در خبری دیگر آمده است گفت: این است آنچه بودید روز گذشته به آن منافست مینمودید. یعنی بر سر آن نزاع و کوشش مینمودید، و آن را نفیس میشمردید، و رغبت در آن ظاهر میساختید. و چه خوب گفته است (ناصر خسرو) این قطعه را در مثل این باب: ناصر خسرو به راهی میگذشت مست و لا یعقل نه چون میخوارگان دید گورستان و مبرز رو به رو بانگ بر زد گفت ای نظارگان نعمت دنیا و نعمت خواره بین اینت نعمت اینت نعمت خوارگان
و قال علیهالسلام و قد مر بقدر علی مزبله: «هذا ما بخل به الباخلون.» یعنی به تحقیق که گفت علیهالسلام و حال آنکه گذشته بود بر نجاست مزبلهای: این نجاست آن چیزی است که بخل ورزیدند و انفاق نکردند آن را مردمان بخیل.
و روی انه قال: «هذا ما کنتم تتنافسون فیه بالامس.» یعنی و مروی است که آن حضرت گفت: این است آن چیزی که بودید شما که رغبت داشتید در آن در دیروز.
الترجمه: بر مدفوعی گذر کرد که در زبالهگاهی بود فرمود: اینست که بخیلان بدان بخل ورزند، در روایت دیگری است که فرمود: اینست که شما دیروز بر سرش رقابت داشتید.
بر مزبلهای گذشت و بر آن قذری***فرمود: همین است که هر مقتدری
ورزید بدان بخل و در انبانش کرد***وز خواب و خوراک خود چنین خوارش کرد
اینست که بر سرش رقابت کردید***دی بهر ربودنش سبقت بر هم جستید
(الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) قول المصنف: و قد مر بقذر علی مزبله فی الصحاح المزبل بالکسر: السرجین، و موضعه مزبله و مزبله ای: بفتح الباء و ضمها. و فی (عقلاء مجانین النیسابوری): کان لجعفر بن سلمان جاریه اسمها الخیزران و کان مفتونا بها، فرکب یوما فی جماعه من الموالی یرید الجمعه فمر بابی سعید الضبعی فرفع راسه و قال یا جعفر! تحب خیزران؟ قال: نعم فقال: ابوسعید: نبئتها عشقت حشا فقلت لها لایعشق الحش الاکل کناس فضرب جعفر وجه دابته، و مضی حیاء من الناس قوله (علیه السلام): هذا ما بخل به الباخلون قیل بالفارسیه: عارفی روزی به راهی میگذشت واله و سرمست چون میخوارگان دید گورستان و مبرز روبرو (گفت) اینش نعمیت اینش نعمت خوارگان و فی (تاریخ بغداد): قالت مولاه داود الطائی: طبخت له دسما ثم اتیته به، فقال ما فعل ایتام فلان؟ قلت: علی حالهم، قال: اذهبی بهذا الیهم، فقلت: انت لم تاکل ادما منذ کذا و کذا فقال: ان هذا اذا اکله الیتامی، کان عند الله مذخورا، و اذا اکلته کان فی الحش. هذا، و قیل لزیاد الاعجم، الا تهجو جریرا؟ فقال الیس الذی یقول: کان بنیطهیه رهط سلمی حجاره خاری یرمی کلابا (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) قالوا: بلی، قال: لیس بینی و بین هذا عمل. قول المصنف: وروی فی خبر آخر انه (علیه السلام) قال، قلت: وروی فی خبر عنه (علیه السلام) رواه ابن بابویه فی (فقیهه): ان الانسان اذا نظر الی حدثه بعد فراغه فلیقل: (اللهم ارزقنی الحلال و جنبنی الحرام) فان النبی (صلی الله علیه و آله) قال: ما من عبد الاو قد و کل الله به ملکا یلوی عنقه اذا احدث، حتی ینظر الیه، فعند ذلک ینبغی ان یسال الله الحلال فان الملک یقول: یا ابن آدم هذا ما حرصت علیه بالامس انظر من این اخذته و الی ماذا صار. هذا ما کنتم تتنافسون فیه بالامس: قد اولع الناس فی الدنیا باربعه اکل و شرب و ملبوس و منکوح و غایه الکل ان فکرت فیه روث و بول و مطروح و مفضوح و لیتنافس فی نعیم لایحصل منه شیء و هو نعیم الاخره قال تعالی (ان الابرار لفی نعیم علی الارائک ینظرون تعرف فی وجوههم نضره النعیم یسقون من رحیق مختوم ختامه مسک و فی ذلک فلیتنافس المتنافسون). هذا، و فی (المعجم) قال ابراهیم بن هلال، کان الحسن بن محمد المهلبی یناصف العشره اوقات خلوته و یبسطنا فی المزح الی ابعد غایه، فاذا جلس للعمل کان امیرا و قورا آخذا فی جد کامل، فاتفق ان صعد یوما من طیاره الی داره، و قد حقنه البول فقصد بعض الاخلیه فوجده مقفلا و کذلک کانت عادته حفاظا لها عن الابتذال، فقال: (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) فهبک طعامک استوثقت منه فما بال الکنیف علیه قفل؟ فقلت: انه لموضع عجب، و اذا وقع الاحتیاط فی الاصل، فقد استغنی عنه فی الفرع، فضحک، و قال اوسعتنا هجاء.
[صفحه 337]
المعنی واضح لا یحتاج الی تفسیر، و لکن قد یظن ان هذا یوید قول من قال بان الانسان لا یتحرک الا بدافع اقتصادی و سبب مادی.. و لیس من شک ان المال و الاقتصاد یبعث الانسان علی الحرص و البخل و الجری وراء الارباح، و ایضا یبعثه علی العجب و الکبریاء و التنافس و الصراع و سفک الدمار، و لکنه لیس السبب الوحید و الباعث الاول و الاخیر علی الحرکه و العمل، فهناک دوافع کثیره غیر الماده و الاقتصاد، کالعقیده الدینیه و الوطنیه، و الحب المتبادل بین الاباء و الابناء، و حب المجد و الشهره و غیر ذلک. و الا فبای شیء نفسر موقف هذا الانسان الذی فضل و آثر ان یعیش حرا مع الجوع و الفقر علی ان یعیش رقا مع المال و الترف؟. فمنذ مئات السنین تزوج معاویه اعرابیه من بنات الصحراء، و اسکنها القصور الشامخه فی عاصمته، فحنت الی خیمه الشعر و قالت: و بیت تخفق الارواح فیه احب الی من قصر منیف و ایضا لماذا یشتری الانسان باغلی ثمن لوحه فنیه و یعلقها فی غرفته؟ ثم هل استهان من استهان من العلماء بارواحهم دفاعا عن آرائهم او اموالهم؟ و هل الباعث لشهداء العقیده علی الشهاده المال و الاقتصاد او الدین و المبدا؟ و لماذا یتزوج الانسان و ینتج العیال و یتحمل المشاق؟ هل یفعل ذلک لکسب المال او لانفاقه؟ و لماذا یحرق البوذی نفسه فی فیتنام طوعا و اختیارا؟ هل احرقها احتجاجا علی الظلم او طمعا بالمال؟.. الی ما لا نهایه. و بعد، فان الانسان ماده و روح، و لکل عمله و آثاره، و الانسان الکامل من حفظ التوازن بین الاثنین.
… ما بخل به الباخلون: تلک الاقذار هی لذائذ الاطعمه التی کان یبخل ببذلها البخلاء و هی ما کان الناس یتنافسون فیه کل یطلبه
امام علیهالسلام هنگامی که به پلیدی که بر مزبله و جای سرگینی بود گذر میکرد (در دل نبستن به کالای دنیا) فرمود: این است نتیجه آنچه به آن بخلداران بخل میورزیدند (سیدرضی فرماید:) و در خبر دیگری است که آن حضرت فرمود: این آن چیزیست که روز گذشته شما در آن کوشش و رغبت مینمودند.
امام علی (علیه السلام) طبق برنامه و هدفی که داشت سعی میکرد و آیندهنگری را در نهاد یاران و دوستانش بوجود آورد به همین جهت حتی آنگاه که به یک مزبله میرسد توجه میدهد که ببینید سرانجام آنچه نسبت به آن بخل ورزیدید و به فقراء نمیدادید و یا برای بدست آوردن آن خونها میریختند چیست؟ جسمی گندیده و متعفن که از بوی آن گریزان هستید. نکته قابل توجه این است که هر قدر غذا لذیذتر باشد نجاست آن متعفنتر است خوشگذرانیهای روحی هم هر قدر لذت بخشتر باشد اثرش نسبت به قلب، زیانبارتر است. با توجه نکات یاد شده بندگان شایسته خدا سعی میکنند، از دنیا حداکثر استفاده را ببرند تا برای آخرت ذخیرهای تهیه کنند،
و قال علیهالسلام- و قد مر بقذر علی مزبله-: (هذا ما بخل به الباخلون) اذ الاطعمه اللذیذه، تصبح اقذارا، بعد قلیل … و روی فی خبر آخر انه علیهالسلام قال: (هذا ما کنتم تتنافسون فیه) ای تتغالبون فیه و یرید کل واحد منکم ان یکون له (بالامس).
اللغه: القذر: الوسخ و قد یطلق علی الغائط. المزبله: مواضع الزبل و هو روث الحیوان. الشرح: هذا الکلام منه علیهالسلام لتقبیح فعل المتقاتلین علی الدنیا و ما فیها من طیبات الطعام … فانت تبخل بالصدقه علی الفقیر لتوفر المبلغ لنفسک فتشتری به اکله طیبه لذیذه فتاکلها و تتحول هذه الاکله الی قذاره مادیه تنفر نفسک منها و تقتلک رائحتها … و هکذا الناس یتنافسون فی الماکل الطیبه و الولائم الثمینه الجیده و نهایتها انها تتحول الی قذاره فینبغی للعاقل ان یخفف من التنافس علی اکل الطیبات قدر الامکان …
از کنار نجاستی که در پارگینی بود گذشت، فرمود: «این است آنچه بخیلان در آن باره بخل می ورزند و در خبر دیگری است که فرمود: این چیزی است که دیروز درباره اش همچشمی می کردید.»
ابن ابی الحدید در شرح این سخن اقوال و اشعار و احادیثی آورده است که به ترجمه یک مورد آن بسنده می شود، علما برای دنیا و مخالف بودن پایان آن با آغازش و تضاد انجام و فرجامش مثل زده و گفته اند: شهوتهای دنیا در دل لذیذ و گوارا می نماید همچون خوراکها در دستگاه گوارش، و آدمی به هنگام مرگ از شهوتهای دنیا در دل خود چنان بوی گند و زشتی می یابد که در مورد خوراکهای لذیذ به هنگام دفع. همان گونه که خوراک هر چه لذیذتر و چرب و شیرین تر است، دفع آن با بوی گند و پلیدی بیشتری همراه است، همان گونه هر شهوتی که در دل لذیذتر و قویتر است ناخوشایند بودن و آزارش به هنگام مرگ بیشتر است. این موضوع در دنیا نیز قابل مشاهده است، زیرا کسی که در دنیا خانه اش به تاراج می رود و زن و فرزند و اموالش از میان می رود، اندوهش به اندازه محبت و حرصی است که نسبت به آنها دارد، و هر چه دوست داشتنی تر و لذیذتر است، اندوهش به هنگام از دست دادن دشوارتر و تلخ تر است، و معنی مرگ هم از دست دادن چیزهایی است که در دنیا در اختیار شخص است.
و قال علیهالسلام
وَ قَدْ مَرَّ بِقَذَرٍ عَلَی مَزْبَلَةٍ:
هَذَا مَا بَخِلَ بِهِ الْبَاخِلُونَ.
وَ رُوِیَ فِی خَبَرٍ آخَرَ أَنَّهُ قَالَ:
هَذَا مَا کُنْتُمْ تَتَنَافَسُونَ فِیهِ بِالْأَمْسِ.
امام علیه السلام از کنار مزبلهای گذشت، فرمود:
این همان است که بخیلان به آن بخل میورزیدند.
و در روایت دیگری چنین نقل شده که امام علیه السلام پس از مشاهده مزبله فرمود:
این همان چیزی است که دیروز شما بر سر تصاحب آن با هم رقابت داشتید. ( . سند گفتار حکیمانه: به گفته مرحوم خطیب در کتاب مصادر این گفته حکیمانه را بلاذری در کتاب انساب الاشراف پیش از مرحوم سید رضی نقل کرده است.همچنین ابن شهر آشوب در کتاب مناقب و محمد بن قاسم (متوفای 940) در روض الاخیار آن را آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 162).)
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه برای نهی انسانها از بخل به نکتهای اشاره میکند که دقت در آن میتواند انسان را از بخل باز دارد و آن این است که «امام علیه السلام از کنار مزبلهای عبور کرد و فرمود:«این همان است که بخیلان به آن بخل میورزیدند»؛ (وَ قَدْ مَرَّ بِقَذَرٍ عَلَی مَزْبَلَةٍ هَذَا مَا بَخِلَ بِهِ الْبَاخِلُونَ).
در روایت دیگری چنین نقل شده که امام علیه السلام پس از مشاهده مزبله فرمود:این همان چیزی است که دیروز شما بر سر تصاحب آن با هم رقابت داشتید»؛ (وَ رُوِیَ فِی خَبَرٍ آخَرَ أَنَّهُ قَالَ هَذَا مَا کُنْتُمْ تَتَنَافَسُونَ فِیهِ بِالْأَمْسِ).
انسان اگر به پایان امور بنگرد درباره آغاز آن تجدید نظر خواهد کرد؛هنگامی که ببیند لذیذترین و پاکیزهترین غذاها بعد از وارد شدن در بدن و جذب موادی از آن،تفاله آن به شکل گندیدهای در میآید باور میکند که آنچه را به آن بخل ورزیده بود اشتباه بود.
نیز هنگامی که انسان از کنار قبرستانی عبور کند که گاه هنوز بوی تعفن بعضی از اجساد از آن به مشام میرسد و ببیند پایان کار کجاست،یقین پیدا میکند که در زندگی مادی خود و روی آوردن به شهوات چقدر گرفتار خطا و اشتباه بوده است.
مرحوم شوشتری شعر فارسی جالبی در این زمینه نقل کرده میگوید: عارفی روزیی به راهی میگذشت واله و سرمست چون می خوارگان دید گورستان و مبرز (.«مبرز»به معنای«مزبله»و محل جمع مدفوعات است. ) روبرو اینْش نعمت اینْش نعمت خوارگان
ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه خود حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله به این مضمون نقل کرده است که به«ضحاک بن سفیان کلابی»فرمود:
«أَ لَسْتَ تُؤتی بِطَعامِکَ وَ قَدْ قَزَحَ وَ مَلَحَ ثُمَّ تَشْرِب عَلَیْهِ اللَّبَنَ وَ الْماءَ ؛آیا غذای خود را جالب و گوارا نمیخوری سپس روی شیر آن یا آب مینوشی»عرض کرد:آری.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:«عاقبت آن به کجا میرسد؟ او مؤدبانه در جواب گفت:ای رسول خدا! همانگونه که میدانی.حضرت فرمود:
«إنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ ضَرَبَ مَثَلَ الدُّنْیا بِما یَصیرُ إلَیْهِ طَعامُ ابْنُ آدَمَ ؛خداوند دنیا را به آنچه غذای انسان سرانجام به آن منته میشود تشبیه کرده است».
سپس میافزاید:بعضی از مفسران آیه شریفه «فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلی طَعامِهِ» 2 را اشاره به این موضوع«نیز»دانستهاند. (.شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 19،ص 14.)
اولیاء الله برای تشریح حقارت دنیا از انواع بیانات و تعبیرات استفاده کردهاند.
مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که به یکی از یاران خود به نام«حفص بن غیاث»فرمود:
«ما منزلة لدنیا بنفسی الا بمنزلة المیتة اذا اضطررت الیها اکلت منها ؛دنیا در نزد من به منزله میتة است که هنگامی که مضطر شوم از آن بهره میگیرم».سپس افزود:
«یا حَفْصَ! إنَّ اللّهَ تَبارَکَ وَ تَعالی عَلِمَ مَا الْعِبادُ عامِلُونَ وَ إلی ما هُمْ صائِرُونَ فَحَلِمَ عَنْهُمْ عَنْدَ أعْمالِهِمُ السَّیئَةِ ...ثُمَّ تَلا قَوْلُهُ: «تِلْکَ الدّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ»
وَ جَعَلَ یَبْکی وَ یَقُولُ:ذَهَبَ وَ اللّهِ الْامانِیُّ عِنْدَ هذِهِ الْآیَةِ ؛خداوند تبارک و تعالی میداند بندگان چه اعمالی انجام میدهند و پایان کارشان به کجا میرسد؛اما هنگامی که گناهی انجام میدهند حلم میکند (و فوراً آنها را مجازات نمینماید) سپس آیه شریفه 83 سوره«قصص»را تلاوت فرمود:«آن سرای آخرت را (تنها) که برای کسانی قرار میدهیم که اراده برتریجویی و در زمین و فساد را ندارند و عاقبت نیک برای پرهیزگاران است».آنگاه امام علیه السلام گریه کرد و فرمود:به خدا سوگند با وجود این آیه تمام آرزوها بر باد رفته است.(آرزوی نجات و رسیدن به بهشت برین آرزوی مشکلی است)». ( .بحارالانوار،ج 75،ص 193.)
در روایت معروف امام مجتبی علیه السلام خطاب به«جنادة بن ابیامیة»در آخرین ساعات عمر مبارکش نیز آمده است که به او فرمود:
«أنْزِلِ الدُّنْیا بِمَنْزِلَةِ الْمَیْتَةِ خُذْ مِنْها ما یَکْفیکَ فَإنْ کانَ ذلِکَ حَلالاً کُنْتَ قَدْ زَهَّدْتَ فیها وَ إنْ کانَ حَراماً لَمْ یَکُنْ فِیهِ وِزْرٌ فَأخَذْتَ کَما أخَذْتَ مِنَ الْمَیْتَةِ وَ إنْ کانَ الْعِتابُ فَإنَّ الْعِتابَ یَسیرٌ ؛دنیا را به منزله میته فرض کن و از آن به مقدار نیازت برگیر که اگر حلال باشد زهد پیشه کردهای و اگر حرام باشد گناهی در آن نیست،زیرا به مقدار خوردن مردار برگرفتهای و اگر عتابی (از سوی خداوند) در آن باشد عتاب آسان و اندکی است». (.همان،ج 44،ص 139. )
البته هدف از تمام این تعبیرات باز داشتن انسانها از دنیاپرستی و غرق شدن در لذات مادی و آلوده شدن به انواع محرمات و مسابقه دادن در جلب متاع دنیاست و گرنه میدانیم تحصیل مال و ثروت به اندازهای که انسان بینیاز از دیگران شود و آبرومندانه زندگی کند از اموری است که اسلام بر آن تأکید نموده است.
Imam Ali ibn Abu Talib said Passing by a pile of garbage , “This is what you, people, were too miser to give to others.”
In another narrative, he is reported as having said, “This is what you used to compete with each other for!”
وَ قَالَ علیه السلام لَم یَذهَب مِن مَالِکَ مَا وَعَظَکَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: مالی که نابودی آن تو را پند میدهد، از دست نرفته است .
آنچه از مالت رفت و تو را پند آموخت، از دستت نشد و نسوخت.
و فرمود نرفت از مال تو آنچه پند داد تو را بعبرت گرفتن
و فرمود (علیه السلام): از مال تو آنچه از دستت رفته و سبب عبرت تو بوده است، از دستت نرفته است.
و آن حضرت فرمود:از ثروتت آنچه تو را پند داد از دستت نرفته .
شروح:
و قوله: لم یذهب من مالک ما وعظک یعنی ان الله اذا اذهب بعض مالک علی طریق الامتحان و الابتلاء فاتعظت بذلک لم یکن ذلک المال ذاهبا و کذلک ان عملت عملا فسد به بعض مالک فاقلعت عن مثل ذلک العمل اشبالا علی المال لم یکن ذلک المال الذی ذهب ذاهبا و الخوارج یسمون المحکمه لانکارهم امر الحکمین و قولهم: لا حکم الا الله.
لم یذهب من مالک ما وعظک: ای کانه لم یذهب و لم یزل من المال ما اثمر الوعظ و ما وفنی ما بقیت ثمراته.
(آنچه از مال تو باعث پند تو گردد، از بین نرفته است). یعنی، آن مقدار از مال تو که در راه آزمایش الهی و گرفتاری آن از بین برود اما با رفتن آن، در تو پندی حاصل شود، آن را مال از دست رفته به حساب نیاور، بلکه به دلیل بقای سود و نفعش و ارزش نتیجهاش یعنی موعظه و پند، گویی مال باقی است.
وَ قَالَ علیه السلام لَمْ یَذْهَبْ مِنْ مَالِکَ مَا وَعَظَکَ .
مثل هذا قولهم إن المصائب أثمان التجارب.
و قیل لعالم فقیر بعد أن کان غنیا أین مالک قال تجرت (ا:«تاجرت».) فیه فابتعت به تجربة الناس و الوقت فاستفدت أشرف العوضین ( ا الشیئین:«». )
(و قال علیهالسلام: لم یذهب من مالک) نرفت از مال تو (ما وعظک) آنچه پند داد تو را به عبرت گرفتن به احوال سریعالزوال یعنی رفته مشمار آنچه رفت از مال تو بر طریق امتحان و ابتلای خدا از جهت وجود منفعت او و بقای ثمره او که موعظه است و عبرت
نرفته است از مال تو آنچه تو را پند داده است و تجربه آموخته است.
و قال علیهالسلام: «لم یذهب من مالک ما وعظک.» یعنی و گفت علیهالسلام که نرفته است و تلف نشده است از مال تو آنچه که پند داده است تو را تلف او، زیرا که ثمرهی او که پند است باقی است.
المعنی: بذل المال بعوض یساویه او اکثر لا یعد تلفا و ذهابا للمال، و اذا ذهب المال فی سبیل التجربه و اکتسب به وعظا اثر فی القلب او تجربه تفید فی الحیاه، فقد حصل بعوضه ما هو انفع، فلا یعد هذا المال ضائعا و تالفا. الترجمه: آنچه از مالت صرف شده و پندت داده است از دستت بیرون نشده.
مالی که بدان پند خریدی برجاست***از پند توانی عوض آن را خواست
و قال علیهالسلام: اقول: و فی وصیته علیهالسلام الی ابنه: و خیر ما جربت ما وعظک و قال ابن جبله: و اری اللیالی ما طوت من قوتی ردته فی عظتی و فی افهامی هذا، و فی (العیون) دخل رجل علی زیاد فقال له: ان ابینا قد هلک، و ان اخینا غصبنا میراثنا من ابانا. فقال له زیاد: ما ضیعت من نفسک اکثر مما ضاع من مالک.
کل العقلاء یبذلون المال من اجل العلم، و اذن فمن خسر جزئا من ماله، و اخذ من هذه الخساره درسا نافعا، و استفاد تجربه و بصیره- فقد ربحت تجارته، و هل العلم الا تجربه الحیاه، و موعظه الزمن، و عبره الایام؟.
… من مالک ما وعظک: اذا احدث فیک ضیاع المال بصیره و حذرا فما اکتسبته خیر مما ضاع
امام علیهالسلام (درباره از دست رفته) فرموده است: از مال تو آنچه تو را پند داد نرفته است (غصه زیان از دست داده را مخور، زیرا تو را تجربه میآموزد و تجربه همواره به کارت خواهد آمد).
انسان که مریض میشود بدست میآورد که چه کارهائی سبب مریضی وی گردیده و آنها را ترک میکند و با رعایت نکاتی که آموخته است به آن مرض گرفتار نمیگردد. همین طور با دیدن ضرر مالی تجربه میآموزد و سعی میکند کارهائی را که ضرر مالی دارد ترک نماید. با توجه به دو نکته فوق تجربه، در اثر زیان بدنی و ضرر مالی بدست میآید که انسان باید حداکثر استفاده را از تجربه بنماید. جوان که نیاز به تجربه دارد بجای اینکه ضرر بدنی و مالی کند و تجربه بیاموزد باید از گفتار دانایان و تجربهداران پند بگیرد و همین است هدف خدا از ارسال انبیاء و فرستادن کتابهای آسمانی. خدای عزیز میفرماید: (ما پیامبران خود را همراه دلیل و برهان اعزام داشتیم و برای آنان کتاب و میزان فرستادیم، تا مردم را به عدالت ناگزیر و وادار سازند).
و قال علیهالسلام: (لم یذهب من مالک ما وعظک) ای صار سببا لوعظک، بان صرفه فی وعظ او ارشاد، او صار ذهابه عله للتنبه.
الشرح: المال الذی یذهب دون مقابل هو المال الذی یذهب هدرا و هو المال الذی یذهب حقیقه و یجب ان یتاسف علیه الانسان و اما المال الذی یکون مقابله عوض و بدل فهذا لم یذهب دون فائده او انتفاع بل ربما کانت الموعظه المستفاده من المال الذاهب انفع و اجدی بکثیر من ذهابه لان فی مقابله یتحقق العلم الذی یفوق ذهابه …
«آنچه از مالت که تو را پندی آموخت از میان نرفته است.»
نظیر آن است که می گویند: ارزش تجربه ها مصیبتهاست. به عالمی که پس از توانگری درویش شده بود گفتند: اموالت کجاست؟ گفت: بازرگانی کردم، تجربه مردم و روزگار را خریدم و بهترین عوض را استفاده بردم.
و قال علیهالسلام
لَمْ یَذْهَبْ مِنْ مَالِکَ مَا وَعَظَکَ.
امام علیه السلام فرمود:
آنچه از مال تو از دست میرود و مایه پند و عبرتت میگردد
در حقیقت از دست نرفته است. ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهج البلاغه آمده است که گروهی پیش از سید رضی و پس از وی این کلام حکیمانه را از امام علیه السلام در کتب خود نقل کردهاند؛از جمله بلاذری در انساب الاشراف و«وطواط»در سراج الملوک به این صورت «لَنْ یَذْهَبَ مِنْ مالِکَ ما وَعَظَکَ» و همچنین آمدی نیز به همین شکل در غررالحکم از امام علیه السلام نقل کرده است به خصوص اگر عبارت متفاوت باشد مانند حکمت مورد بحث.«مبرد»نیز در کامل آن را به عنوان یکی از مثلهای (معروف) عرب آورده و میدانیم امیرمؤمنان علیه السلام آقای حکمای عرب بود.(مصادر نهجالبلاغه،ج4،ص 162).)
ضررهای عبرتآموز منفعت است
امام علیه السلام در این کلام کوتاه و پرمعنا به نکته مهمی درباره مصرف شدن بعضی از سرمایهها و اموال اشاره کرده میفرماید:«آنچه از مال تو از دست میرود و مایه پند و عبرتت میگردد در حقیقت از دست نرفته است»؛ (لَمْ یَذْهَبْ مِنْ مَالِکَ مَا وَعَظَکَ).
همانگونه که در بحث سند این حکمت اشاره شد،این جمله به قدری در السنه مردم گسترش یافته که به صورت یکی از ضرب المثلهای عرب در آمده است.
میدانید مال،وسیلهای برای رسیدن به اهداف مختلف است.اگر در مسیر اطاعت فرمان خدا و انجام کارهای مثبت مادی و معنوی قرار گیرد بهترین وسیله به شمار میآید و اگر در مسیر عصیان و گناه و کارهای زیانبار به کار رود بدترین وسیله است و آنچه میگوییم:مال دنیا بهترین و بدترین است اشاره به همین نکته است.
مثال مال در جنبههای مثبت فراوان است.گاهی مال برای نیازهای معمولی مادی به کار میرود،زمانی برای نیازهای معنوی مانند صرف آن برای علم آموختن و یا در راه زیارت خانه خدا و یا جهاد فی سبیل الله به کار انداختن.
ولی گاه در راهی به کار انداخته میشود که ظاهراً از بین رفته و فانی میشود؛
اما پندی به انسان میآموزد؛پندی که گاهی انسان را از ضررهای بسیار در آینده زندگی حفظ میکند و منافع گرانبهایی در بر دارد.اینگونه اموال اگر چه ظاهراً فانی شدهاند؛اما نه تنها از بین نرفته بلکه بسیار پرسود بودهاند.آیا کسی که سرمایهای در امری تجاری به کار میبرد و ظاهرا زیان میکند؛اما راه و رسم تجارت را به وسیله آن میآموزد زیان کرده است؟ و یا کسی که مالی را در اختیار دوستی میگذارد تا او را بیازماید و بعد آن مال از بین میرود و در آینده از خطرات زیادی محفوظ میماند زیان کرده است؟
آیا کسی که بدون اخذ سند مالی در اختیار کسی میگذارد و شخص بدهکار انکار میکند و نتیجه آن این میشود که در آینده همیشه با اسناد محکم اموالش را به دیگران بسپارد خسارت دیده است؟
آیا کسانی که مثلاً برای یافتن داروی درمان یک بیماری خطرناک مانند سرطان،سالها اموالی را هزینه میکنند و به جایی نمیرسند؛ولی سرانجام موفق به کشف آن میشوند ضرر کرداند.جان گفتار امام علیه السلام همین است که اگر مالی را صرف کردی و ظاهرا از بین رفت اما پند و اندرزی برای تو به ارمغان آورد این مال از میان نرفته و برای همیشه برای تو ذخیره شده است.
این سخن منحصر به صرف مال و ثروت نیست.از دست دادن نعمتهای دیگر که سبب بیداری و هشیاری انسان میگردد نیز در واقع ضرر و زیان محسوب نمیشود.همانگونه که در حدیثی که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار از امام صادق علیه السلام نقل کرده این حقیقت به روشنی منعکس شده است.
امام علیه السلام به هنگام تسلیت گفتن مصیبتی به یکی از دوستانش چنین فرمود:
«إنْ کانَ هذَا الْمِیِّتْ قَدْ قَرَّبَکَ مَوْتُهُ مِنْ رَبِّکَ أوْ باعَدَکَ عَنْ ذَنْبِکَ فَهذِهِ لَیْسَتْ مُصیبَةٌ وَ لکِنَّها لَکَ رَحْمَةٌ وَ عَلَیْکَ نِعْمَةٌ وَإنْ کانَ ما وَعَظَکَ وَ لا باعَدَکَ عَنْ ذَنْبِکَ وَ لا قَرَّبَکَ مِنْ رَبِّکَ فَمُصیبَتُکَ بِقَساوَةِ قَلْبِکَ أعْظَمُ مِنْ مُصیبَتِکَ بَمَیِّتِکَ إنْ کُنْتَ عارِفاً بِرَبِّکَ ؛اگر این شخصی را که از دست دادی مرگش تو را به خداوندت نزدیکتر ساخته و تو را از گناهت دور نموده است این مصیبت نیست،بلکه آن یک رحمت (الهی) است و نعمتی بزرگ برای تو محسوب میشود و اگر این مصیبت تو را اندرز نداده و از گناهت دور نساخته و به پرورگارت نزدیک نکرده،مصیبت این قساوت قلب از مصیبت این شخص از دست رفته بزرگتر است اگر خداشناس باشی». ( .بحارالانوار،ج 82،ص 88. )
همانگونه که در این حدیث پرمحتوا میبینیم،حتی از دست رفتن عزیزترین عزیزان اگر مایه بیداری و هشداری انسان گردد در واقع مصیبت نیست.
حتی اگر انسان اموالی را از دست میدهد و چیزی عائد او نمیشود جز اینکه بر این مصیبت صبر کرده و شکر به جا میآورد و پاداش شاکران را میگیرد باز در واقع اموال او از دست نرفته است.ازاینرو در غرر الحکم به جای این جمله این جمله از امام علیه السلام نقل شده است:
«لَنْ یَذْهَبَ مِنْ مالِکَ ما وَعَظَکَ وَ حازَ لَکَ الشُّکْرُ؛ آنچه از مال تو از بین میرود و تو را پند میدهد در حقیقت از بین نرفته و جای شکر دارد». (.غررالحکم،ح 8404)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “None of your wealth is wasted so long as it provides you with admonishment.”
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ هَذِهِ القُلُوبَ تَمَلّ کَمَا تَمَلّ الأَبدَانُ فَابتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الحِکمَةِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: این دلها همانند تنها خسته میشوند، برای نشاط آن به سخنان تازه حکیمانه روی بیاورید .
این دلها همچون تنها به ستوه آید پس برای- راحت- آن سخنان تازه حکمت باید.
و فرمود بدرستی که این دلها ملال میگیرند همچنان که ملال میگیرند بدنها پس طلب کنید بجهة آنها خوش آیندههای حکمت یا بشاشته
و فرمود (علیه السلام): این دلها ملول می شوند، آنسان، که بدنها ملول می شوند. برای شادمان ساختنشان سخنان نغز و حکمت آمیز بجویید.
و آن حضرت فرمود:دلها همچون بدنها خسته میشود، برای رفع ملالت دلها لطائف حکمت را بجویید.
شروح:
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ کَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِکْمَةِ .
هذا قد تکرر و تکرر منا ذکر ما قیل فی إجمام النفس و التنفیس عنها من کرب الجد و الإحماض( الإحماض:التنقل من الجد إلی المزح. ) و فسرنا معنی قوله ع فابتغوا لها طرائف الحکمة و قلنا المراد ألا یجعل الإنسان وقته کله مصروفا إلی الأنظار العقلیة فی البراهین الکلامیة و الحکمیة بل ینقلها من ذلک أحیانا إلی النظر فی الحکمة الخلقیة فإنها حکمة لا تحتاج إلی إتعاب النفس و الخاطر.
فأما القول فی الدعابة فقد ذکرناه أیضا فیما تقدم و أوضحنا أن کثیرا من أعیان الحکماء و العلماء کانوا ذوی دعابة مقتصدة لا مسرفة فإن الإسراف فیها یخرج صاحبه إلی الخلاعة و لقد أحسن من قال أفد طبعک المکدود بالجد راحة
(و قال علیهالسلام: ان هذه القلوب تمل) به درستی که این دلهای آدمیان کلال و ملالی میگیرند از بسیاری اشتغال بر امور معضله (کما تمل الابدان) همچنانکه بدنها که ملال مییابند از استعمال صنایع عظیمه و اعمال حسنه (فابتغوا لها) پس طلب کنید از برای خوشحالی آن دلها (طرائف الحکم) حکمتهای خوشاینده با طراوت و کلمات مستحسنه با بشاشت تا از دام ملال و قید کلال خلاص شوید.
این کلمه با ترجمهاز پیش گذشت.
المراد بالحکمه هنا کل حلال یذهب التعب و الملل عن قلبک و روحک فنیا کان ام طبیعیا.. و کل انسان فی حاجه الی جدید و متعه یشعر معها بنعمه الحیاه. و الدنیا العریضه ز اخره بالطیبات التی احلها الله لعباده، فلما ذا لا نعیشها و نمارسها ان تهیات لنا الاسباب؟. و لو فی وقت الضیق. و قبح الله القلب المغلق المتزمت. و بعد، فان علماء النفس فی عصر العلم یداوون مرضاهم بهذا الدواء الذی وصفه الامام منذ عهد بعید.
امام علیهالسلام (درباره بستوه نیامدن از علم و دانش) فرموده است: ان هذه القلوب (تا آخر، این فرمایش بیکم و زیاد همان فرمایش هشتاد و نهم است که ترجمه و شرحش گذشت).
همین مطلب در شماره 89 توضیح داده شده است تکرار مطلب از مرحوم سیدرضی به منظور خاصی است بعضی از شرحهای نهجالبلاغه هم این مطلب را در این مورد نیاوردهاند.
و قال علیهالسلام: (ان هذه القلوب تمل) و تکسل (کما تمل الابدان) و تتعب (فابتغوا) ای اطلبوا (لها طرائف الحکمه) ای الحکم الطریفه الظریفه التی توجب نشاطها، و دفع الکسل عنها، لتتمکنوا من الاستمرار فی العمل و العباده.
اللغه: تمل: تسام و تضجر. ابتغوالها: اطلبوا لها. الشرح: تمر علی الانسان لحظات تقفل فیها منافذ الاستقبال فی القلب لکثره العمل و زیاده الملل حتی قد یصل الانسان فی بعض الاحیان الی تشویه العمل و الاسائه فیه فاذا رفه عن نفسه بنکته ادبیه طریفه او فکاهه ظریفه او نزهه لطیفه تعود الیه قوته و یستجد نشاطه و یکمل عندها مسیرته بنجاح و فلاح …
«همانا این دلها ملول می شود، همچنان که تنها ملول می شود، پس طلب کنید برای آن سخنان حکمت آمیز تازه را.»
این سخن از سخنان مکرر در نهج البلاغه است و ما در گذشته گفتار آن حضرت را تفسیر کردیم و گفتیم مقصود این است که آدمی همه وقت خویش را صرف مباحثات عقلی و کلامی نکند، بلکه گاهی هم به مباحث اخلاقی و خوی و سرشت بپردازد که نیاز به اندیشه بسیار و رنج نفسی نیست. در مورد شوخی و مزاح هم گفتیم که بسیاری از دانشمندان و حکیمان در حد اعتدال شوخ بوده اند و زیاده روی در شوخی آدمی را به سبکی می کشاند. و چه نیکو سروده شاعری که گفته است: طبع خود را که با مسائل جدی به زحمت افتاده است دریاب، و با اندکی شوخی آن را علاج کن و سیراب گردان، ولی هرگاه چنین می کنی به اندازه نمکی باشد که در خوراک ریخته می شود.
و قال علیهالسلام
إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ کَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ،فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِکْمَةِ.
امام علیه السلام فرمود:
این دلها همانند تنها،خسته و افسرده میشوند.برای رفع ملالت و افسردگی آنها سخنان حکمتآمیز و زیبا و ظریف انتخاب کنید. ( . سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه از کلماتی است که در نهجالبلاغه تکرار شده و قبلاً در حکمت 91 با تفاوت بسیار مختصری گذشت و به بخشی از مصادر آن مانند روایت«جاحظ»در رساله نفی التشبیه و ابن عبد ربه در کتاب عقد الفرید اشاره کردیم.ولی مرحوم خطیب منابع دیگری نیز برای این کلام حکمت آمیز در آنجا آورده که ما به علّت تلخیص ذکر نکردیم و در اینجا جبران میکنیم؛از جمله مرحوم کلینی در کافی همین معنا را با تفاوت مختصری در الفاظ آورده است.اینها کسانی بودند که قبل از مرحوم سید رضی آن را نقل کرده بودند و بعد از سید رضی،قاضی قضاعی در دستور معالم الحکم و زمخشری در ربیع الابرار با تفاوتی آورده است.محمد بن عبد الرحمان سخاوی نیز در کتاب الاعلان بالتوبیخ لمن ذم التاریخ و نویری در نهایة الارب و فتال نیشابوری در روضة الواعظین نقل کردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 87). )
راه تحصیل نشاط
همان گونه که در بیان سند این کلام حکمتآمیز ذکر شد پیش از این نیز با همین عبارت و تفاوت بسیار مختصری در کلمات قصار گذشت و نکتههای فراوانی در آنجا ذکر کردیم و در اینجا میتوان نکات دیگری بر آن افزود.امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش راه به دست آوردن نشاط برای انجام کارهای مهم زندگی را نشان داده میفرماید:«این دلها همانند تنها،خسته و افسرده میشوند.برای رفع ملالت و افسردگی آنها سخنان حکمتآمیز و زیبا و ظریف انتخاب کنید»؛ (إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ کَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ،فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِکْمَةِ) .
این یک واقعیت است که روح و جسم هر دو بر اثر کارهای مختلف خسته میشوند.چرا؟ زیرا توان نیروی انسان محدود است و این محدودیت سبب خستگی جسم و جان میگردد.اما خدای متعال که انسان را برای ادامه زندگی آفریده به وی قدرتی داده که میتواند جوششی از درون ایجاد کند و این جوشش،نیرو و توان جدیدی برای کارهای مجدد به او بدهد.برای اینکه این جوشش در زمان خستگی و ناتوانی شتاب گیرد باید از وسایل تفریح استفاده کرد.تفریحات مادی و انواع ورزشها،جسم را نیرو میبخشد و تفریحات معنوی،لطیفهها،مزاحها،شعرهای زیبا،داستانها نشاط آور و لطائف الحکم خستگی روح را میزداید و به انسان برای عبادت و اطاعت پروردگار و مدیریت کارهای زندگی و تحقیق و کشف مطالب علمی نیرو میدهد.
از قدیم معمول بوده که در میان ساعات درس زنگ تفریح میگذاشتند برای اینکه خستگی و ملالت را از دانشآموز و دانشجو بگیرند.
در روایات اسلامی آمده است که از آداب مستحب سفر،مزاح کردن است؛ مزاحی دور از افراط و آلودگی به گناه.مرحوم علامه طباطبایی بحر العلوم در اشعار فقهی خود میگوید. وَ أکْثِرِ الْمِزاحَ فِی السَّفَرِ إذا لَمْ یَسْخَطِ الرَّبَ وَ لَمْ یَجْلِبْ أذَیً
در سفرها مزاح زیاد کن؛مزاحی که سبب خشم خدا نشود و موجب آزار کسی نگردد.
این شعر برگرفته از حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است که میفرماید:«شش چیز است که نشانه شخصیت انسان است سه چیز در حضر و سه چیز در سفر و آن سه چیز در سفر را به این صورت بیان فرمود:
فَبَذْلُ الزّادِ وَ حُسْنُ الْخُلْقِ وَ الْمِزاحُ فِی غَیْرِ الْمَعاصی ؛بخشیدن بخشی از زاد و توشه به دیگران و حسن خلق و مزاح کردن به صورتی که موجب عصیانی نشود». ( .بحار الانوار،ج 73،ص 113. )
این موضوع در مورد سفر تأکید شده زیرا سفرها غالباً آمیخته با خستگیهای جسمی و روحی مخصوصاً در ایام گذشته است و این مزاحها میتواند خستگی ملالت جسمی و روحی را برطرف سازد.
ناگفته پیداست که مزاح باید در حد اعتدال و خالی از افراط و بیبند و باری و دور از اذیت و آزار دیگران و آنچه موجب خشم خداوند میشود باشد.
«طرائف»همانگونه که سابقاً هم اشاره کردیم جمع«طریفة»به معنای هر چیز زیبا،دلانگیز و و شگفتیآور است و«حِکَم»جمع«حکمت»به معنای علم و دانش و مطالب آموزنده و به معنای عقل است،بنابراین«طرائف الحکم»به معنای نکتههای لطیف و زیبا است خواه علمی باشد یا ادبی،در قالب شعر باشد یا به شکل نثر؛ولی میتوان آن را به قرینه روایات و به اصطلاح از باب تنقیح مناط به هر گونه مزاح و سخنانی نشاطانگیز هرچند جنبه علمی نداشته باشد تعمیم و تسری داد.
در حدیثی میخوانیم:که گاه یک مرد عرب بیابانی خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله میرسید و هدیهای برای آن حضرت میآورد.سپس عرض میکرد:«ای رسول خدا؟ أعْطِنا ثَمَنَ هَدِیَّتِنا؛قیمت این هدیه را لطف کنید»پیغمبر با شنیدن این سخن میخندید و گاه هنگامی که غمگین میشد میفرمود:
«ما فَعَلَ الْأعْرابِیُ لَیْتَهُ أَتانا ؛آن مرد اعرابی کجاست ای کاش سراغ ما میآمد». ( .کافی،ج 2،ص 663. )
بار دیگر تأکید میکنیم که نباید برای رفع خستگی آلوده گناه شد آنگونه که در دنیای امروز معمول است که هرگونه سرگرمی سالم و ناسالم را برای رفع خستگی میپسندند،بلکه باید تقوا و اعتدال را در آن رعایت کرد.
این سخن را با شعری که ابن ابیالحدید در شرح این کلام حکمتآمیز مولا آورده پایان میدهیم: أفِدْ طَبْعَکَ الْمَکْدُودَ بِالْجِدِّ راحةً تَجَمُّ وَ عَلِّلْهُ بِشَیءٍ مِنَ الْمَزْحِ
وَ لکِنْ إذا أعْطَیْتَهُ ذکَ فَلْیَکُنْ بِمَقْدارِ ما یُعْطَی الطَّعامُ مِنَ الْمِلْحِ
طبع فرسوده و خسته خود را راحتی ببخش تا راحت پذیرد و به وسیله چیزی از مزاح آن را درمان کن.
ولی هنگامی که این فرصت را به طبع خود دادی باید به مقدار نمکی باشد که در طعام میریزند.(که اگر بیش از حد باشد طعام را شور و غیر قابل استفاده میکند). ( .شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید،ج 19،ص 16. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ These hearts wear out just as bodies do; so, seek for them beautiful pieces of wisdom.”.
وَ قَالَ علیه السلام لَمّا سَمِعَ قَولَ الخَوَارِجِ لَا حُکمَ إِلّا لِلّهِ کَلِمَةُ حَقّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (وقتی شنید که خوارج میگویند، حکومت فقط از آن خداست.) سخن حقّی است که از آن اراده باطل دارند .
[و چون گفته خوارج را شنید که حکومت جز از آن خدا نیست، فرمود:] سخن حقّی است که بدان باطلی را خواهند.
و فرمود وقتی که شنید گفتار خارجیان را که هیچ حکمی نیست بجز مر خدای را سخن حقیست که اراده کرده میشود بآن باطل چه حکم حضرت خدا بود
وقتی که این سخن خوارج را شنید که می گویند: حکومت جز از آن خدا نیست فرمود سخن حقی است که باطلی را بدان اراده کنند.
و آن حضرت فرمود:وقتی سخن خوارج را شنید:«لا حکم الاّ للّه»،فرمود:
سخن حقّی است که باطل به آن قصد شده .
شروح:
امام (علیه السلام) وقتی سخن خوارج را شنید که میگفتند: لا حکم الا لله (هیچ حکم و فرمانی نیست، جز برای خدا)، فرمود: (سخن درستی است که از آن هدف باطل و نادرست میطلبند). شرح و تفسیر این جمله قبلا گذشت.
وَ قَالَ علیه السلام لَمَّا سَمِعَ قَوْلَ الْخَوَارِجِ لاَ حُکْمَ إِلاَّ لِلَّهِ کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ .
معنی قوله سبحانه إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ ( سورة یوسف 67. ) أی إذا أراد شیئا من أفعال نفسه فلا بد من وقوعه بخلاف غیره من القادرین بالقدرة فإنه لا یجب حصول مرادهم إذا أرادوه أ لا تری ما قبل هذه الکلمة یا بَنِیَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ ما أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ شَیْءٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ خاف علیهم من الإصابة بالعین إذا دخلوا من باب واحد فأمرهم أن یدخلوا من أبواب متفرقة ثم قال لهم وَ ما أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ شَیْءٍ أی إذا أراد الله بکم سوءا لم یدفع عنکم ذلک السوء ما أشرت به علیکم من التفرق ثم قال إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ أی لیس حی من الأحیاء ینفذ حکمه لا محالة و مراده لما هو من أفعاله إلا الحی القدیم وحده فهذا هو معنی هذه الکلمة و ضلت الخوارج عندها فأنکروا علی أمیر المؤمنین ع موافقته علی التحکیم و قالوا کیف یحکم و قد قال الله سبحانه إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ فغلطوا لموضع اللفظ المشترک و لیس هذا الحکم هو ذلک الحکم فإذن هی کلمة حق یراد بها باطل لأنها حق علی المفهوم الأول و یرید بها الخوارج نفی کل ما یسمی حکما إذا صدر عن غیر الله تعالی و ذلک باطل لأن الله تعالی قد أمضی حکم المخلوقین فی کثیر من الشرائع
(و قال علیهالسلام: لما سمع قول الخوارج) و فرمود آن حضرت وقتی که شنید گفتار خارجیان را که (لا حکم الا لله) یعنی هیچ حکمی نیست مگر مر خدا را (کلمه حق یرادبها باطل) این سخن حق است که میخواهند به آن باطل را زیرا که حکم آن حضرت همان حکم خدا بود و به فرموده او سبحانه امام بود و ایشان منکر او بودند. پس قول ایشان موافق فعلشان نبوده باشد. و بیان این تقریر در ماتقدم سمت تحریر یافت.
آن حضرت وقتی که شنید قول (خوارج) را (لا حکم الا لله) نیست حکم مگر خدای را از روی اعتراض بر امر (تحکیم) فرمود: کلمه حقی است که به آن اراده کردهاند باطل را.
و قال علیهالسلام، لما سمع قول الخوارج: لا حکم الا لله: «کلمه حق یراد بها باطل.» یعنی و گفت علیهالسلام در هنگامی که شنید گفتار طایفهی خوارج را که نیست حکمی مگر از برای خدا: این قول کلمهی حق و صدقی بود که اراده کردند خوارج معنی باطل خلاف حق را از آن، زیرا که معنی حق آن آن است که هیچ چیزی واقع نمیشود در عالم امکان مگر به قضا و قدر خدا و خوارج اراده کردند که هیچ حکمی از احکام شرعیه باید نشود مگر به نص قرآنی و حکم به نصب حکمین چون منصوص نبود، پس باید باطل و خلاف حق باشد و این معنی باطل است، زیرا که تفاصیل و جزئیات احکام شرعیه ضرور نیست که منصوص باشد و الا لازم میآید تقصیر در ارشاد، زیرا که اکثر تفاصیل منصوص نیست بالبدیهه و این فقره با ترجمهی آن گذشت در ترجمهی خطب.
المعنی: قول الخوارج: لا حکم الا لله، مقتبس من قوله تعالی فی سوره یوسف (الایه40-: ان الحکم الا لله امر ان لا تعبدوا الا ایاه) فهو حق الا انهم ارادوا بهذا الحکم البغی و الطغیان علی الامام و فت عضد الحکومه الحقه، و ایجاد البلوی و الفساد فی صف اهل الحق و نصره الباطل من حیث یشعرون و لا یشعرون. الترجمه: چون شنید که خوارج فریاد میکشند (حکمی نیست جز از برای خدا) فرمود: این کلمه حق است ولی مقصد باطلی از آن در نظر است.
اقول: قول المصنف: (فی صفه الغوغاء) فی (الصحاح)، قال الاصمعی: الجراده اذا صارت لها اجنحه و کادت تطیر قبل ان تستقل فتطیر، غوغاء، و به شبه الناس. (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) و قال ابوعبیده: الغوغاء شیء شبیه بالبعوض الا انه لا یعض و لا یوذی و هو ضعیف، فمن صرفه و ذکره جعله بمنزله قمقام، و الهمزه مبدله من واو، و من لم یصرفه جعله بمنزله عوراء. قال المسعودی فی (مروجه): من اخلاق العامه ان یسودوا غیر السید، و یفضلوا غیر الفاضل، و یقولوا بعلم غیر العالم، و هم اتباع من سبق الیهم من غیر تمییز بین الفاضل و المفضول، و الفضل و النقصان، و لا معرفه للحق من الباطل عندهم. و قال الجاحظ: سمعت رجلا من العامه- و هو حاج و قد ذکر له البیت- یقول: اذا اتیته من یکلمنی؟ و اخبره صدیق له ان رجلا من العامه قال له- و قد سمعه یصلی علی محمد (صلی الله علیه و آله)- ما تقول فی محمد هذا اربنا هو؟ و ذکر لی بعض اخوانی: ان رجلا من العامه بمدینه السلام رفع الی بعض الولاه الطالبین لاصحاب الکلام علی جار له انه یتزندق، فساله الوالی عن مذهب الرجل فقال: انه مرجی قدری اباضی رافضی یبغض معاویه بن الخطاب الذی قاتل علی بن العاص. فقال له الوالی: ما ادری علی ای شیء احسدک!؟ علی علمک بالمقالات، او علی بصرک بالانساب. و اخبرنی رجل من اخواننا من اهل العلم قال: کنا نقعد نتناظر فی ابیبکر و عمر و علی و معاویه و ما یذکره اهل العلم فیهم، و کان قوم من العامه یاتون فیستمعون منا فقال لی یوما بعضهم- و کان من اعقلهم و اکبرهم لحیه- کم تطنبون فی علی و معاویه و فلان و فلان. فقلت: فما تقول انت؟ قال: من ترید؟ قلت: علی. قال: او لیس هو ابوفاطمه. قلت: و من کانت فاطمه؟ قال: امراه النبی (صلی الله علیه و آله) بنت عائشه اخت معاویه. قلت: فما کانت قصه علی؟ قال: قتل (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) فی غزاه حنین مع النبی. و ذکر ثمامه بن اشرس قال: کنت مارا فی السوق ببغداد، فاذا انا برجل اجتمع الناس علیه فنزلت عن بغلتی و قلت: لشیء ما هذا الاجتماع! و دخلت بین الناس، فاذا انا برجل یصف کحلا معه انه ینجع من کل داء یصیب العین، فنظرت الیه فاذا عینه الواحده برشاء و الاخری ما سوکه، فقلت له: یا هذا! لو کان کحلک کما تقول، نفع عینیک. فقال لی: اهاهنا اشتکت عینای؟! انما اشتکتا بمصر. فقال کلهم: صدق و ما انفلت من نعالهم الا بعد کد. و کان فی ایام الرشید ببغداد متطبب یطبب العامه بصفاته و کان دهریا یظهر انه من اهل السنه و الجماعه و یلعن اهل البدع و یعرف بالسنی تنقاد الیه العامه فکان یجتمع الیه فی کل یوم بقواریر الماء خلق. فاذا اجتمعوا وثب قائما علی قدیمه فقال لهم: یا معشر المسلمین قلتم لا ضار و لا نافع الا الله فلای شیء تسالونی عن مضارکم و منافعکم الجووا الی ربکم و توکلوا علی بارئکم حتی یکون فعلکم مثل قولکم. فیقولون: ای و الله صدقنا فکم من مریض لم یعالج حتی مات. قوله (علیه السلام) فی الاول (هم الذین اذا اجتمعوا غلبوا، و اذا تفرقوا لم یعرفوا) و فی الثانی (هم الذین اذا اجتمعوا ضروا، و اذا تفرقوا نفعوا) فی (کامل الجزری): جرت فی سنه (601) ببغداد بین اهل باب الازج و اهل المامونیه محاربه بسبب ان الاولین قتلوا سبعا، فارادوا ان یطوفوه فمنعهم الاخیرون فقتل جمع و خرج جمع و نهب دور، و کذلک بین اهل قطفتا و الغربیه- من محال غربی بغداد- جرت محاربه بسبب قتل سبع اراد الاولون طوفه فمنعهم (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) الاخرون فقتل بینهم قتلی حتی ارسل الیهم عسکر. (فقیل قد عرفنا) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (قد علمنا) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). (مضره اجتماعهم فما منفعه افتراقهم) هذا السوال انما علی الروایه الثانیه، و اما الروایه الاولی فالمراد من شقی الکلام غلبتهم فی اجتماعهم علی کل قوه، و عدم معروفیتهم فی تفرقهم واضح. (فقال (علیه السلام): یرجع اصحاب المهن الی مهنتهم) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (الی مهنهم) کما فی غیرها، و المهنه: الحذق بالعمل، و الخدمه -و هی بفتح المیم و کسرها- حکی الکسر الکسائی و ان انکره الاصمعی. (فینتفع الناس بهم … ). قالوا: کتب کتاب حکمه فبقیت منه. فقالوا: ما نکتب فیه؟ فقیل: یکتب (یسال عن کل صناعه اهلها).
المراد بکلمه الحق (لا حکم الا لله) و هی تعبیر ثان عن قوله تعالی: (ان الحکم الا لله- 67 یوسف) و لکن الخوارج استدلوا بقول الله علی تبریر معصیه الله الذی قال: (اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولیالامر منکم- 59 النساء) و الامام من اولیالامر، و الخوارج مرقوا من الدین لانهم عصوا الامام و افسدوا فی الارض. و ثبت عن الرسول بالتواتر انه وصف الخوارج بقوله: (یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیه). و فی الخطبه 40 ذکر الامام قول الخوارج، و رد علیه بمنطق الدین و العقل، و شرحنا ذلک مفصلا، و تکلمنا عن الخوارج بما فیه الکفایه (انظر المجلد الاول ص 252).
… یراد بها باطل: فانهم قصدوا بها الاحتجاج علی خروجهم من طاعه الخلیفه
امام علیهالسلام هنگامی که شنید سخن خوارج را (که میگفتند) حکم و فرمانی نیست مگر برای خدا (در نادرستی گفتارشان) فرموده است: سخن حق و درستی است که از آن نتیجه باطل و نادرست میگیرند (شرح این جمله در سخن چهلم در باب خطبهها گذشت).
موقعی که حضرت یعقوب فرزندان خود را بسوی مصر اعزام داشت به آنان گفت برای مصون بودن از چشم زخم از یک دروازه وارد نشوید. شما ظاهر را رعایت کنید ولی من خواسته خدا را نمیدانم. حکم، قضاوت و قدرت مخصوص خداست. یعقوب برای اینکه به فرزندانش بفهماند که نباید از خواسته خدا غافل بود گفت: حکم مخصوص خداست. آنگاه که علی (علیه السلام) در داستان صفین ناگزیر شد قضاوت و حکم ابوموسی اشعری و عمرو بن عاص را بپذیرد وقتی نتیجه قضاوت به ضرر علی (علیه السلام) درآمد آنانکه مخالف قضاوت ابوموسی و عمرو بن عاص بودند و به طرفداران این انتخاب که امام (علیه السلام) را تحت فشار قرار داده بودند که انتخاب را بپذیر به اعتراض برخاستند. موافقین و مخالفین قضاوت به جان یکدیگر افتادند در نتیجه جبهه جدیدی به وجود آمد بنام خوارج و شعارشان این کلمه بود: (لا حکم الالله): قضاوت و حکومت مخصوص خداست. همان جملهای که حضرت یعقوب به فرزندانش به خدا توجه کنند ولی مخالفین علی (علیه السلام) با این شعار، میخواستند آن حضرت را محکوم کنند که قبول قضاوت (که از روی ناچاری بوده) خلاف شرع بوده و علی (علیه السلام) (العیاذ بالله) کافر شده است. امام علی (علیه السلام) شعار آنها را که شنید فرمود: (مطلب حقی است (که یعقوب در مورد خود صحیح فرمود) ولی اینان برای مقصد باطل به کار میبرند و میگویند تمام قضاوتها و قبول آن باطل است چون حکم مخصوص خداست در صورتی که حکم مخصوص خدا نیست بشر هم اراده دارد.
و قال علیهالسلام- لما سمع قول الخوارج (لاحکم الا الله)-: (کلمه حق یراد بها باطل) لقد اراد الخوارج بکلمتهم تلک ان لا یکون حاکم اطلاقا، و انما یرجع الناس بانفسهم الی الکتاب و السنه، و هذه الکلمه ظاهرها ان (الحکم الله) لا (ان الحاکم لا یکون) فالکلمه حق اذ لا یجوز حکم غیر الله (و من لم یحکم بما انزل الله، فاولئک هم الکافرون) و المراد و هو ان لا یکون حاکم، باطل، اذ لا یستقیم امر الناس الا بالحاکم، و قد قصد الخوارج بهذه الکلمه الاحتجاج لخروجهم عن طاعه الخلیفه.
الشرح: قولهم: لا حکم الا لله هی کلمه الحق الماخوذه من قوله تعالی: (ان الحکم الا لله) و لکنهم ارادوا بها الفتنه و اثاره الفوضی و المشاغبه علی الحکم العادل … ارادوا من وراء طرحها الباطل و اضلال الناس و هکذا کثیر من الشعارات التی تطرح و تکون شعارات حق و لکن ورائها الاهداف الباطله المشبوهه کشعار الحریه و التحرر و غیر ذلک …
«و چون آن حضرت سخن خوارج را شنید که می گویند: حکومت جز از آن خدا نیست، فرمود: سخن حقی است که از آن اراده باطل می شود.»
معنی این گفتار خداوند که فرموده است: «قُلْ إِنِّی عَلی بَیِّنَةٍ»، «فرمان نیست جز برای خدا»، این است که هرگاه خداوند اراده انجام دادن کاری را فرماید از وقوع آن چاره ای نیست، به خلاف دیگر قدرتمندان که چون چیزی را اراده کنند حصول آن لازم نیست. مگر نمی بینی پیش از این سخن، یعقوب علیه السّلام چه می گوید: «ای پسرانم از یک دروازه وارد نشوید و از دروازه های متفرق وارد شوید و من نمی توانم چیزی را که خداوند درباره شما اراده فرماید، دفع کنم که حکم نیست مگر برای خداوند.» یعقوب علیه السّلام بر آنان ترسیده بود که اگر از یک دروازه بروند چشم زخمی به ایشان رسد و بدان سبب دستور داده بود از دروازه های مختلف وارد شوند و سپس افزوده است که اگر خداوند نسبت به شما اراده شرّی فرماید، این اشارتی که من کردم که از دروازه های مختلف وارد شوید، شری را از شما دفع نمی کند که هیچ یک از زندگان چنان نیست که هر چه خواهد انجام پذیرد مگر خداوند متعال که حی قدیم و یگانه است.
خوارج در مورد این آیه به گمراهی افتاده اند و داستان حکمیت را بر امیر المؤمنین مورد انکار قرار دادند و گفتند: چگونه حکمیت را می پذیرد و حال آنکه خداوند می فرماید: «حکم کردن جز برای خداوند نیست.» و چون این لفظ مشترک است به اشتباه افتادند و غلط معنی کردند، و در این صورت کلمه حقی است که از آن اراده باطل شده است. زیرا طبق مفهوم اول، حق است ولی خوارج نفی کردن هر نوع حکمی را اراده کرده اند و این باطل است. زیرا خداوند متعال حکم مخلوق را در بسیاری از احکام شریعت امضاء فرموده است.
و قال علیهالسلام
لَمَّا سَمِعَ قَوْلَ الْخَوَارِجِ:«لَا حُکْمَ إِلَّا لِلَّهِ»:
کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ.
امام علیه السلام هنگامی که این سخن خوارج را که میگفتند«لا حکم الا لله»
(حکم مخصوص خداست) شنید فرمود:«سخن حقی است
که معنی باطلی از آن اراده شده است». ( . سند گفتار حکیمانه: این جمله در طلیعه خطبه چهلم گذشت و خطیب رحمه الله در کتاب مصادر،منابع زیادی برای این کلام در آنجا و در محل کلام نقل کرده است؛از جمله از شافعی امام معروف اهل تسنن در کتاب«أم»نقل میکند که روایت شده است علی بن ابیطالب (رضی الله عنه) هنگامی که خطبهای میخواند صدایی از گوشه مجلس برخواست و یکی گفت:«لا حُکْمَ إلّا لِلّه عَزَّوَجَلَّ»آن حضرت فرمود: «کِلَمَةٌ حَقٍّ أُریدَ بِهَا الْباطِلُ» و نیز محمد بن جریر طبری در کتاب تاریخ خود و ابوطالب مکی در قوت القلوب و ابن واضح در تاریخ خود و بلاذری در انساب الاشراف که همه آنها قبل از سید رضی میزیستند آن را نقل کردهاند.همچنین ابن درید در کتاب اشتقاق آن را آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 1،ص 440 و ج 4،ص 163).)
باطل در لباس حق
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش هنگامی که این سخن خوارج را که میگفتند «لا حُکْمَ إلَّا لِلّهِ» (حکم مخصوص خداست) شنید فرمود:«سخن حقی است که معنی باطلی از آن اراده شده است»؛ (لَمَّا سَمِعَ قَوْلَ الْخَوَارِجِ لَا حُکْمَ إِلَّا لِلَّهِ کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ) .
اشاره به این که سخن حق است و برگرفته از آیات قرآن مجید؛ولی خوارج معنای آن را تحریف میکنند به گونهای که سر از باطل بیرون میآورند.پیش از اینکه این سخن را شرح بدهیم به سراغ روایتی میرویم که قاضی نعمان مغربی در کتاب شرح الاخبار آورده است.او میگوید:علی علیه السلام از صفین باز گشته بود و در مسجد مشغول بیان خطبهای بود که یک نفر از گوشه مسجد شعار«لا حُکْمَ إلَّا لِلّهِ»را سر داد.امام علیه السلام سکوت کرد و پاسخی نداد.مقداری گذشت نفر دومی همین شعار را از گوشه دیگر سر داد.باز امام علیه السلام اعتنایی نکرد.سرانجام جمعی (از خوارج که در مجلس حضور داشتند) با هم این شعار را سر دادند.امام علیه السلام فرمود:این سخن حقی است که اراده باطل از آن شده است.ما سه امتیاز به شما (خوارج) میدهیم:شما را از شرکت در مساجد و نماز خواندن (با ما) باز نمیداریم و تا زمانی که (با ما) هم دست باشید سهم شما را از بیتالمال میدهیم و اگر آغازگر جنگ نباشید ما آن را آغاز نخواهیم کرد،سپس فرمود:
«وَ أشْهَدُ لَقَدْ أخْبَرَنِی النَّبیُّ الصّادِقُ عَنِ الرُّوحِ الْأمینِ عَنْ رَبِّ الْعالَمینَ أنَّهُ لا یَخْرُجُ عَلَیْنا مِنْکُمْ فِئَةٌ قَلَّتْ أوْ کَثُرَتْ إلّاجَعَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ حَتْفَها عَلی أیْدینا ؛گواهی میدهم به خدا سوگند پیامبر راستگو از فرشته وحی روح الامین به من خبر داد که گروهی از شما چه کم باشد چه زیاد بر ما خروج نمیکند مگر اینکه مرگشان به دست ما خواهد بود». ( .شرح الاخبار،ج 2،ص 9.)
توضیح:همانطور که قبلاً اشاره شد،امام علیه السلام این کلام را بعد از جنگ صفین و پس از داستان حکمین ایراد فرمود.با اینکه داستان حکمیت بر امام علیه السلام تحمیل شد ولی جمعی که بعداً به عنوان خوارج نامیده شدند بر امام علیه السلام خرده گرفتند که چرا مسئله حکمیت را پذیرفته است با اینکه که قرآن مجید میگوید:«حکم مخصوص خداست».این در حالی است جمله پیشگفته که در سه جای از قرآن آمده با قرائنی که قبل و بعد از آن است هیچگونه ارتباطی به ادعای خوارج ندارد.
قرآن در سوره«انعام»آیه 57 خطاب به پیغمبر صلی الله علیه و آله میگوید: «قُلْ إِنِّی عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ کَذَّبْتُمْ بِهِ ما عِنْدِی ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ یَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَیْرُ الْفاصِلِینَ» ؛بگو من دلیل روشنی از پروردگارم دارم ولی شما آن را تکذیب کردهاید.آنچه شما (از عذاب الهی) درباره آن شتاب میکنید در اختیار من نیست حکم و فرمان تنها از آنِ خداست حق رااز باطل جدا میکند و او بهترین جداکننده (حق از باطل) است».
در آیه 40 از سوره«یوسف»نیز در پاسخ بتپرستان که اسمهای بیمسمایی را بر بتها نهاده بودند میفرماید: «ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّ أَسْماءً سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ» ؛آنچه غیر از خدا میپرستید،جز اسمهایی (بیمسمّا) که شما و پدرانتان آنها را (خدا) نامیدهاید،نیست؛خداوند هیچ دلیلی بر آن نازل نکرده؛حکم تنها از آن خداست؛فرمان داده که غیر از او را نپرستید.
این است آیین ثابت و پایدار؛ولی بیشتر مردم نمیدانند».
روشن است که حکم در این آیه اشاره به فرمان الهی در امر توحید و مبارزه با شرک و مانند آن است.
همچنین در آیه 67 سوره«یوسف»از زبان یعقوب پیغمبر میگوید: «وَ قالَ یا بَنِیَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ ما أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ شَیْءٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ» ؛و (به هنگام حرکت، یعقوب) گفت:پسران من؛همگی از یک در وارد نشوید؛بلکه از درهای مختلف وارد گردید (تا توجه مردم به سوی شما جلب نشود)؛و (من با این دستور،) نمیتوانم تقدیر حتمی الهی را از شما دفع کنم! حکم و فرمان،تنها از آنِ خداست! بر او توکّل کردهام؛و همه متوکّلان باید بر او توکّل کنند!».
حکم در این آیه نیز اشاره به این است که اگر من به سراغ عالم اسباب میروم و به شما دستوراتی میدهم تا گرفتار چشم زخم تا توطئه مخالفان نشوید،باید بدانید که مسبب الاسباب حقیقی خداست و باید به او توکل کنید.
قرآن مجید در مسئله اختلاف دو همسر با یکدیگر دستور میدهد که حَکَمی از سوی مرد و حَکَمی از سوی زن انتخاب شود تا بنشینند و تصمیم عادلانهای بگیرند و به اختلاف میان آنها پایان دهند.
اصولاً کار تمام قضات حَکَمیت برای رسیدن به دعاوی و فصل خصومت است آیا هیچ عاقلی میگوید:خداوند باید در محکمه قضاوت بنشیند و برای فصل خصومت و رسیدن به دعاوی مردم حکم کند؟ و یا اینکه اگر اختلافی بین زن و شوهر پیدا شد،خداوند بیاید و تصمیم عادلانهای درباره آنها بگیرد و یا اینکه امر حکومت بر مسلمانان را خدا بر عهده بگیرد؛فرمانده جنگ و صلح او باشد،غنائم را او تقسیم کند؟
آری باید این کارها به دست انسانهای آگاه و عادلی صورت گیرد که در تمام موارد بر طبق احکام الهی و فرمان و دستورات او حکم کنند،بنابراین حکم به معنای حَکَمیت برای رفع اختلاف که خوارج میپنداشتند هرگز در قرآن مجید به خدا نسبت داده نشده است و این مطلب به قدری روشن است که نیاز به توضیح ندارد.
احکامی که در قرآن مجید آمده به صورت قوانین کلی است که به دست رسول اکرم صلی الله علیه و آله و اولیالامر برای اجرا داده شده است و در اختلافات به دست قضات و مأمورانی که از طرف آنها برای اجرای احکام برگزیده شدهاند.هیچ عاقلی نمیگوید خدا باید حد سرقت یا حد زنا را بر کسانی که مستحقاند اجرا کند.هیچ کس نمیگوید که در اختلاف حقوقی و خانوادگی که میان افرادی معین یا بین چند قبیله یا خانواده است،خداوند بیاید و قضاوت و فصل خصومت کند.
البته خداوند احکام کلی و قوانین جامعی مقرر فرموده که مدیران جامعه و مجریان احکام و قضات باید اعمال خود را بر آنها تطبیق دهند.این چیزی است که خوارج بر اثر ضعف عقل و حماقت و تعصب شدید نمیتوانستند آن را درک کنند.
امیرمؤمنان علی علیه السلام در خطبه 40،از اجرای احکام و مدیریت جامعه تعبیر به «إمرة»(امیری و فرمانروایی) میکند و از این رو در ادامه همان خطبه میفرماید:
«مردم نیازمند امیر و حاکمی هستند (که فرمان خدا را در میان آنها اجرا کند)» اشاره به اینکه مسئله حکمیت در این دایره قرار داشت نه در دایره قانونگذاری الهی.با توجه به اینکه لشکر معاویه قرآنها را بر سر نیزه کردند و در توطئهای خطرناک گفتند ما هم مسلمانیم و قرآن در میان ما حکومت کند که چه کسی امیر در میان مسلمانان باشد و از آنجا که قرآن تعیین امیری به صورت شخصی و معین به اعتقاد آنها نکرده بود گفتند:ما باید از هر طرف حَکَمی انتخاب کنیم تا در پرتو آیات قرآن بنشینند و یک نفر را به عنوان امیر مسلمانان انتخاب کنند و این امر بر علی علیه السلام و یاران خاصش تحمیل شد.سپس اقلیت خوارج با آن مخالفت کردند که اصلا انتخاب حَکَم کار غلطی است و حَکَم خداست و شعار «لا حُکْمَ إلّا لِلّهِ»با این مفهوم انحرافی بعد از شکست مسئله حَکَمیت بالا گرفت، از این رو امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرمود:شعار «لا حُکْمَ إلّا لِلّهِ» یک واقعیت و سخن حقی است که آنها معنای باطلی را از آن اراده کرده اند؛حق است به این دلیل که توحید در قانونگذاری حکم میگوید:تشریع قوانین و احکام تنها از سوی خداست و رسول اکرم صلی الله علیه و آله مبلغ و مجری آن است و اما مفهوم باطلی که آنها از آن اراده میکردند این است که حکومت و فرماندهی و اجرای احکام و مدیریت جامعه باید به وسیله خداوند صورت گیرد.غافل از اینکه هرگز خدا نمیآید فرمان جنگ و صلح یا تقسیم غنائم و یا نصب امرای بلاد را صادر کند و اگر منظور آنها این بوده که اصلاً نیازی به امیر و زمامدار در جامعه نیست و مردم خودشان احکام را باید عمل کنند همانگونه که در طول تاریخ گذشته و امروز افرادی طرفدار نفی حکومت بودند،سستی و بیپایگی این مسئله نه تنها کمتر از اول نیست بلکه بیشتر است،همانطور که حضرت در خطبه چهلم نیز اشارهای به آن دارد که تمام جوامع بشری در طول تاریخ حاکمی داشته؛خواه ظالم خواه عادل و حتی وجود حاکم ظالم از نبودن آن که باعث حرج و مرج و به هم ریختن شیرازه تمام جامعه میشود بهتر است؛حاکم ظالم برای حفظ خود هم که باشد ناچار است اجمالاً نظم و امنیتی در جامعه ایجاد کند،قاضی برای حل خصومتها تعیین کند،زندان و بندی برای سارقان و مجرمان ترتیب دهد و حتی گاه خدمات اقتصادی فراوانی برای جلب توجه مردم و حفظ موقعیت خویش داشته باشد.اگر هیچ حکومتی نباشد جوامع بشری پس از مدت کوتاهی نابود میشوند.
در جلد دوم همین کتاب ذیل خطبه 40 بحثهای مشروحی در این زمینه داشتیم و درباره بلای تحریف حقایق و آثار زیانبار آن و همچنین ضرورت تشکیل حکومت،مطالب لازم را بیان کردیم.
Imām Ali ibn Abū Tālib heard the Khārijites say, “There is no government except Allah' s “. He therefore , said : A true statement intended to reap falsehood.”
وَ قَالَ علیه السلام فِی صِفَةِ الغَوغَاءِ هُمُ الّذِینَ إِذَا اجتَمَعُوا غَلَبُوا وَ إِذَا تَفَرّقُوا لَم یُعرَفُوا وَ قِیلَ بَل قَالَ علیه السلام هُمُ الّذِینَ إِذَا اجتَمَعُوا ضَرّوا وَ إِذَا تَفَرّقُوا نَفَعُوا فَقِیلَ قَد عَرَفنَا مَضَرّةَ اجتِمَاعِهِم فَمَا مَنفَعَةُ افتِرَاقِهِم فَقَالَ یَرجِعُ أَصحَابُ المِهَنِ إِلَی مِهنَتِهِم فَیَنتَفِعُ النّاسُ بِهِم کَرُجُوعِ البَنّاءِ إِلَی بِنَائِهِ وَ النّسّاجِ إِلَی مَنسَجِهِ وَ الخَبّازِ إِلَی مَخبَزِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (در تعریف جمع اوباش، فرمود) آنان چون گرد هم آیند پیروز شوند، و چون پراکنده شوند شناخته نگردند «1». (و گفته شد که امام فرمود) آنان چون گرد هم آیند زیان رسانند، و چون پراکنده شوند سود دهند. (از امام پرسیدند: چون اوباش گرد هم آیند زیان رسانند را دانستیم، امّا چه سودی در پراکندگی آنان است، فرمود) صاحبان کسب و کار، و پیشه وران به کارهای خود باز میگردند، و مردم از تلاش آنان سود برند، بنّا به ساختن ساختمان، و بافنده به کارگاه بافندگی، و نانوا به نانوایی روی میآورد .
[و در وصف جمع فرومایگان فرمود:] آنانند که چون فراهم آیند پیروز گردند، و چون پراکنده گردند شناخته نشوند [و گفتهاند امام فرمود:] آنانند که چون فراهم آیند زیان رسانند و چون پراکنده شوند سود دهند.
[گفتند زیان فراهم آمد نشان را دانستیم سود پراکنده شدنشان چیست؟» فرمود:] خداوندان پیشهها به سر پیشههای خود بازگردند و مردم از آنان سود برند: چون بنّا که بر سر ساختن بنای خود رود و بافنده که به کارگاهش و نانوا که به نانوا خانه بازگردد.
در وصف غوغای عام ایشان کسانید هنگامی که جمع شوند و گردایند غلبگی نمایند و چون متفرّق شوند شناخته نشوند و بعضی گفتهاند که بلکه آن حضرت فرمود ایشان کسانیند که هنگامی که گرد آیند ضرر رسانند و چون متفرق شوند نفع رسانند بکسب و صنعت پس گفتند مر او را بتحقیق که دانستهایم ضرر رسانیدن اجتماع ایشان را پس چیست منفعت جدا شدن ایشان پس فرمود رجوع میکند یاران خدمتها بسوی خدمتهای خود پس نفع مییابند مردمان بایشان همچو رجوع کردن بنّا بسوی بنای خود و بافنده بسوی بافتن خود و نان پزنده بسوی نان پختن خود
در صفت اوباش و فرومایگان، گفت:
اینان چون گرد آیند غلبه کنند و چون پراکنده باشند، شناخته نشوند. [و گویند که فرمود:] اینان چون گرد آیند، زیان رسانند و چون پراکنده باشند، سود دهند. [پرسیدند، زیان جمع آمدنشان را می دانیم. اما سود پراکنده شدنشان در چیست، فرمود:] پیشه وران به سر کارهای خود باز می گردند و مردم از آنها فایده می برند، بنّا به کار ساختن باز می گردد و بافنده به کارگاهش و نانوا به نانواییش.
و آن حضرت در باره اوباش فرمود :اینان کسانی هستند که چون گرد آیند پیروز شوند،و چون پراکنده گردند شناخته نشوند.گفته شده:امام فرمود:
اینان کسانی هستند که چون گرد آیند زیان رسانند،و چون متفرق شوند منفعت دهند.
گفتند:زیان گرد آمدنشان را فهمیدیم،سود پراکندگی آنان چیست؟فرمود :
اهل کار به کار خود باز میگردند و مردم از آنان بهرهمند میشوند، مانند بازگشت بنّا به ساختمان،و بافنده به محلّ بافت،و نانوا به نانوایی .
شروح:
امام (علیه السلام) دربارهی اوباش فرمود: مهنه: پیشه و صنعت- بقیه مطالب واضح است، (آنان افرادی هسند که اگر جمع شوند غلبه یابند، و چون پراکنده شوند، شناخته نمیشوند). بعضی گفتهاند که امام (علیه السلام) فرمود: آنان کسانی هستند که اگر جمع شوند زیانبخشند و هرگاه پراکنده باشند، سودمندند گفتند: زیان اجتماعشان را میدانیم اما سود پراکنده بودنشان چیست؟ فرمود: پیشهوران سر کارشان برمیگردند و مردم از آنها بهرهمند میشوند، چنان که بنا، سر ساختمان و بافنده به کارگاه، و نانوا به مغازهی نانوایی برمیگردد.
وَ قَالَ علیه السلام فِی صِفَةِ الْغَوْغَاءِ هُمُ الَّذِینَ إِذَا اجْتَمَعُوا غَلَبُوا وَ إِذَا تَفَرَّقُوا لَمْ یُعْرَفُوا وَ قِیلَ بَلْ قَالَ ع هُمُ الَّذِینَ إِذَا اجْتَمَعُوا ضَرُّوا وَ إِذَا تَفَرَّقُوا نَفَعُوا فَقِیلَ قَدْ عَرَفْنَا [عَلِمْنَا]
مَضَرَّةَ اجْتِمَاعِهِمْ فَمَا مَنْفَعَةُ افْتِرَاقِهِمْ فَقَالَ [ع]
یَرْجِعُ أَصْحَابُ [أَهْلُ]
الْمِهَنِ إِلَی مِهْنَتِهِمْ [مِهَنِهِمْ]
فَیَنْتَفِعُ النَّاسُ بِهِمْ کَرُجُوعِ الْبَنَّاءِ إِلَی بِنَائِهِ وَ النَّسَّاجِ إِلَی مَنْسَجِهِ وَ الْخَبَّازِ إِلَی مَخْبَزِهِ .
کان الحسن إذا ذکر الغوغاء و أهل السوق قال قتلة الأنبیاء و کان یقال العامة کالبحر إذا هاج أهلک راکبه و قال بعضهم لا تسبوا الغوغاء فإنهم یطفئون الحریق و ینقذون الغریق و یسدون البثوق ( البثوق:الشقوق فی الأنهار. .
و قال شیخنا أبو عثمان الغاغة و الباغة ( الباغة:الحمقی. ) و الحاکة کأنهم أعذار عام واحد أ لا تری أنک لا تجد أبدا فی کل بلدة و فی کل عصر هؤلاء بمقدار واحد و جهة واحدة من السخف و النقص و الخمول و الغباوة و کان المأمون یقول کل شر و ظلم ( فی د:«و ضر». ) فی العالم فهو صادر عن العامة و الغوغاء لأنهم قتلة الأنبیاء و المغرون ( فی د«و المفرقون». ) بین العلماء و النمامون بین الأوداء ( فی د«الأولیاء».) و منهم اللصوص و قطاع الطریق و الطرارون ( الطرارون:«المروجون لاسلع. ) و المحتالون و الساعون إلی السلطان (ا:الحکام. ) فإذا کان یوم القیامة حشروا علی عادتهم فی السعایة فقالوا رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً (سورة الأحزاب 67. )
(و قال علیهالسلام: فی صفه الغوغاء) و فرمود آن امام همام علیهالسلام در صفت غوغای عوام (هم الذین اذا اجتمعوا غلبوا) ایشان آنانند که چون گرد آیند غلبگی نمایند (و اذا تفرقوا لم یعرفوا) و چون متفرق شوند شناخته نشوند (و قیل بل قال) و بعضی گفتهاند که روایت نه آنچنان است که مذکور شد. بلکه این است که آن حضرت فرمود: (هم الذین اذا اجتمعوا ضروا) یعنی ایشان آن کسانیند که چون اجتماع نمایند گزند رسانند (و اذا تفرقوا نفعوا) و چون پراکنده شوند به منفعت گرایند (فقیل له) پس گفتند آن حضرت را (قد علمنا مضره اجتماعهم) به تحقیق که میدانیم مضرت جمع شدن ایشان را (فما منفعه افتراقهم) پس چیست منفعت پراکندگی ایشان (فقال) پس در جواب فرمود که (یرجع اصحاب المهن لی مهنتهم) بازگردند اصحاب خدمتها به خدمتهای خود مراد صناعت است و حرفه ایشان (فینتفع الناس بهم) پس فایده میگیرند مردمان از ایشان (کرجوع البناء الی بنائه) همچو رجوع نمودن بنا بر ساختن خود (و النساج الی منسجه) و بازگشتن بافنده به موضوع بافتن خود (و الخباز الی مخبزه) و نانپزنده به جای نان پختن خود و غیرذلک.
گفت آن حضرت در صفت (غوغا) یعنی مردمان عوام و اوباش که در واقعهای جمع گردند: ایشان آنانند که هرگاه گرد آیند بر کاری غالب گردند، و هرگاه متفرق شوند شناخته نشوند. ظاهرا غرض آن است که فتنه ایشان بزرگ است و شر ایشان بدتر است از آن رو که مردم معروف از اجتماعهای باطل اندیشه نمایند که مبادا آن امر متمشی نگردد، پس والی از ایشان انتقام ستاند برخلاف این قوم که از این اندیشه فارغند که چون بپاشند هیچ کسان نشناسد. و بعضی گفتهاند بلکه گفت: این جماعت آنانند که چون اجتماع نمایند ضرر رسانند، و چون متفرق گردند نفع رسانند. گفتند: به تحقیق دانستهایم مضرت اجتماعشان را اما چیست منفعت افتراقشان؟ فرمود باز گردند اصحاب خدمتها و حرفها به خدمتهای خود، پس منتفع گردند مردمان به ایشان، همچو رجوع بنا به کار خود و بافنده به کارگاه خود، و نانپز به سر نان خود.
و قال علیهالسلام فی صفه الغوغاء: «هم الذین اذا اجتمعوا غلبوا و اذا تفرقوا لم یعرفوا.» فقیل: قد علمنا مضره اجتماعهم فما منفعه افتراقهم؟، فقال: «یرجع اصحاب المهن الی مهنتهم، فینتفع الناس بهم کرجوع البناء الی بنائه و النساج الی منسجه و الخباز الی مخبزه.» یعنی و گفت علیهالسلام در صفت غوغاء، یعنی عوام الناس که ایشان آن کسانی باشند که اگر جمع گردند و متفق شوند غالب گردند بر دشمن خود و اگر پراکنده شوند شناخته نشوند. پس گفته شد که به تحقیق ما دانستیم ضرر جمع شدن ایشان را، پس چه چیز است نفع پراکنده شدن ایشان؟ پس گفت علیهالسلام که برمیگردند اصحاب حرفه و پیشه به سوی پیشهی خود، پس منتفع میشوند مردم به ایشان، مثل مراجعت کردن بنا به سوی بنایی خود و جولا به سوی جولایی کردن خود و نانوا به سوی نانوایی کردن خود.
اللغه: (المهنه): الحرفه و الصناعه (الغوغاء): الجراد حین یخف للطیران او بعد ما ینبت جناحه، الکثیر المختلط من الناس، السفله من الناس و المسترعین الی الشر و العامه تستعمل الغوغاء للجلبه و اللغط- المنجد. الترجمه: درباره ازدحام و جنجال فرمود: آنان کسانیند که چون با هم گرد آیند غلبه کنند و پیروز شوند، و چون پراکنده شوند شناخته نشوند، و گفتهاند که درباره آنان فرمود: آنان همان کسانند که چون گرد هم آیند زیان زنند، و چون پراکنده شوند سود بخشند، گفته شد: ما زیان اجتماع آنها را دانستهایم، آیا در پراکنده شدن آنان چه سودیست؟ فرمود: پیشهوران و صنعتگرانشان به سر کار خود برمیگردند و مردم از وجود آنان منتفع میشوند، بناء بکار ساختمان برمیگردد، و خیاط به کارگاه دوخت، و نانوا به کار پخت.
غوغاگران چه گرد هم آیند بیدرنگ***پیروز میشوند چه گردان به روز جنگ
لیکن به گاه تفرقه چون ابر ناپدید***گردند و کس نه گفت از آنها و نی شنید
در گاه اجتماع زیانبار میشوند***لیکن به گاه تفرقه باشند سودمند
(الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) اقول: رواه الشیخ فی (زیادات حدود تهذیبه) مسندا عن الیعقوبی عن ابیه هکذا، قال: اتی امیرالمومنین (علیه السلام)- و هو بالبصره- برجل یقام علیه الحد، فاقبل جماعه من الناس، فقال (علیه السلام): انظر یا قنبر ما هذه الجماعه؟ قال: اجتمعوا لرجل یقام علیه الحد، فلما قربوا نظر (علیه السلام) فی وجوههم و قال: لا مرحبا بوجوه لا تری الا فی کل سواه، هولاء فضول الرجال، امطهم عنی یا قنبر. قول المصنف: (و اتی (علیه السلام)) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (و قد اتی) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). (بجان) ای: بذی جنه الا ان الجوهری قال: الجان ابوالجن وحیه بیضاء. قوله (علیه السلام): (لا مرحبا بوجوه لا تری الا عند کل سواه) فی (الصحاح) السواه: العوره و الفاحشه. قال ابن ابیالحدید: اخذ هذا اللفظ المستعین. و قد ادخل علیه ابن ابیالشوارب القاضی و معه الشهود لیشهدوا علیه انه قد خلع نفسه من الخلافه و بایع للمعتز، فقال: لا مرحبا بهذه الوجوه التی لا تری الا یوم سوء. قلت: و قال المسعودی فی (مروجه): تقصد العامه فی احتشادها و جموعها فلا تراهم الدهر الا مرقلین الی قائد دب، و ضارب دف، علی سیاسه (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) قرد، و متشوقین الی اللهب و اللعب، او مختلفین الی مشعبد منمس مخرف، او مستمعین الی قاص کذاب، او مجتمعین حول مضروب، او وقوفا عند مصلوب، ینعق بهم و یصاح فلا یرتدعون، لا ینکرون منکرا، و لا یعرفون معروفا، و لا یبالون ان یلحقوا البار بالفاجر و المومن بالکافر، و قد بین ذلک النبی (صلی الله علیه و آله) فیهم حیث یقول: (الناس اثنان: عالم او متعلم، و ما عدا ذلک همج رعاع لا یعبا الله بهم). و سئل علی (علیه السلام) عن العامه فقال: همج رعاع، اتباع کل ناعق، لم یستضیئوا بنور العلم و لم یلجووا الی رکن وثیق. و قد صنف ابوعقال الکاتب کتابا فی اخلاق العوام یصف فیه شیمهم و مخاطباتهم و سماه بالملهی … و قال الشاعر: قوم اذا الشر ابدی ناجذیه لهم طاروا الیه زرافات و وحدانا و فی (الاغانی): قال عثمان الوراق: رایت العتابی یاکل خبزا علی الطریق بباب الشام، فقلت له: ویحک اما تستحی. فقال لی: ارایت لو کنا فی دار فیها بقر کنت تستحی و تحتشم ان تاکل و هی تراک. فقلت: لا. قال: فاصبر حتی اعلمک انهم بقر، فقام فوعظ و قص و دعا حتی کثر الزحام علیه، ثم قال لهم: روی لنا غیر واحد انه من بلغ لسانه ارنبه انفه لم یدخل النار. فما بقی واحد الا و اخرج لسانه یومی به نحو ارنبه انفه و یقدره حتی یبلغها ام لا، فلما تفرقوا قال لی العتابی: الم اخبرک انهم بقر.
فی الرساله 52 تحدث الامام عن الفئه الاکثر عددا، و اطلق علیهم کلمه العامه تاره، و الطبقه السفلی اخری، و اوصی بهم الولاه و الموظفین، و قال من جمله ما قال: (ان سخط الخاصه یغتفر مع رضا العامه.. و انما عماد الدین و جماع المسلمین، و العده للاعداء- العامه من الامه.. الله الله فی الطبقه السفلی الذین لا حیله لهم). فالجماهیر فی نظر الامام هم العنصر البشری الذی یتکون منهم الوطن و یوجد، و بهم یتمثل الدین و یبرز الی عالم الخارج مجسما ملموسا له اثره و اعماله، و ایضا هم العدد و القوه ضد اعداء الدین و الوطن و من هنا وجبت رعایتهم و العنایه بهم، و تقدیم مصلحتهم علی مصالح کل الفئات حتی رجال العلم و الدین.. و هذا غایه المدیح. هذا ما قاله الامام عن الجماهیر حین نظر الیهم من خلال مصلحه الدین و الوطن، اما وصفه لهم هنا بالضرر فهو باعتبار اجتماع طائفه منهم لسبب او لاخر، و اندفاعهم مع العاطفه بلا تدخل عقل و رویه. و لیس من شک انهم فی هذه الحال الاشعوریه یضرون و لا ینفعون، و یتعصبون و لا ینصفون، بخاصه اذا کان بینهم افراد من اللصوص السفله و المجرمین القتله. (الغوغاء) و هم الناس المنحطون، او الخلیط من هن و هناک (اذا اجتمعوا غلبوا) لان الاجتماع قوه بنفسه، و اذا سیطر علیه الحماس و عاطفه الجهل ازدادت قوته اضغافا. (و اذا تفرقوا لهم یعرضوا) لخمول ذکرهم، و خفوت صوتهم. و الجمله الثانیه فسرها الامام باوضح بیان.
… فی صفه الغوغاء: الغوغاء بغینین معجمتین اوباش الناس یجتمعون علی غیر ترتیب و هم یغلبون علی ما اجتمعوا علیه و لکنهم اذا تفرقوا لا یعرفهم احد لانحطاط درجه کل منهم
امام علیهالسلام درباره اوباش مردم فرموده است: آنها کسانی هستند که چون گرد آیند پیشرفت میکنند و چون پراکنده گردند شناخته نشوند (تا برای تباهکاریشان به کیفر رسند. سیدرضی )رحمهالله( فرماید:) و گفته شده است: بلکه امام علیهالسلام فرموده: آنها کسانی هستند که چون گرد آیند زیان دارند (زیرا کارها تعطیل میشود) و چون پراکنده شوند سود دارند، پس گفتند: زیان اجتماعشان را دانستیم سود پراکندگیشان چیست؟ فرمود: پیشهوران به پیشه و کار خود بر میگردند و مردم به وسیله آنها سود میبرند، مانند بازگشتن بنا به ساختمان و بافنده به کارگاه و نانوا به نانوائی خود.
ابن ابیالحدید در توضیح این مطلب مینویسد: مامون میگفت: تمام ظلم و جنایت دنیا از اوباشان صادر میگردد، زیرا آنان پیامبران را به قتل رسانیدند، میان علماء و دوستان، جدائی میافکنند، دزدان، اشغالگران و سعایتکاران از این طبقه هستند و روز قیامت هم طبق عادت همیشگی میگویند: (خدا یا ما در دنیا از بزرگانمان فرمانبردای کردیم و ما را گمراه کردند، خدایا دو برابر به آنان عذاب بده و به آنان لعن کن لعن بزرگی). آری در قیامت هم به قیافه سخن چینان درمیآیند ولی بطور حتم خدا گول نمیخورد.
و قال علیهالسلام- فی صفه الغوغاء- (و هم الناس المختلفون، یجتمعون اعتباطا لمشاهده امر حادث) (هم الذین اذا اجتمعوا غلبوا) لانهم باجتماعهم یفعلون ما یریدون (و اذا تفرقوا لم یعرفوا) لعدم اشتهار لکل واحد منهم فی المجمتع، و انما هم من سواد الناس.. (و قیل: بل قال علیهالسلام): (هم الذین اذا اجتمعوا ضروا) الناس باجتماعهم (و اذا تفرقوا نفعوا) (فقیل: قد عرفنا مضره اجتماعهم، فما منفعه افتراقهم)؟ فقال علیهالسلام: (یرجع اصحاب المهن) جمع مهنه، بمعنی العمل و الشغل (الی مهنتهم) و کسبهم (فینتفع الناس بهم کرجوع البناء الی بنائه، و النساج الی منسجه) ای محل نسجه (و الخباز الی مخبره) مصدر میمی بمعنی: محل الخبر.
اللغه: الغوغاء: اوباش الناس و عامتهم. المهن: جمع مهنه، الحرفه. الشرح: العامه من الناس المعبر عنهم بلغه العصر (الجماهیر) اذا اجتمعوا و استطاع بعض المنحرفین ان یستغلهم خربوا الدیار و اهلکوا العباد و اذا تفرقوا استفاد الناس عامه منهم کما یستفید بعضهم من بعض للعله التی ذکرها الامام من انصراف کل عامل الی عمله …
«در وصف جمع فرومایگان فرموده است: آنانند که چون جمع شوند غلبه کنند و چون پراکنده شوند شناخته نشوند. و گفته اند آن حضرت فرموده است: آنانند که چون جمع شوند، زیان رسانند و چون پراکنده شوند، سودمند افتند. گفتند: زیان فراهم شدن ایشان را دانستیم، سود پراکنده شدن ایشان در چیست فرمود: پیشه وران به پیشه های خود برمی گردند و مردم از آنان سود می برند، بنّا بر سر ساختن بنای خود می رود و بافنده به بافندگی خود و نانوا به نانوایی خود برمی گردد.»
مأمون می گفته است: هر ستم و بدی که در عالم است از عوام و سفلگان فرومایه سرچشمه می گیرد. قاتلان پیامبران و برانگیزندگان کدورت میان دانشمندان و سخن چینان میان دوستان از ایشانند. دزدان و راهزنان و طرّارها و حیله سازها و خبرچینهای پادشاهان از آنان هستند و چون روز قیامت هم می رسد بر همان عادت سخن چینی محشور می شوند و می گویند: «بار خدایا ما از سران و بزرگان خود فرمانبرداری کردیم، ما را به گمراهی کشاندند، بار خدایا آنان را دو چندان عذاب کن و آنان را نفرین فرمای، نفرینی بزرگ.»
و قال علیهالسلام
فِی صِفَةِ الْغَوْغَاءِ:
هُمُ الَّذِینَ إِذَا اجْتَمَعُوا غَلَبُوا،وَ إِذَا تَفَرَّقُوا لَمْ یُعْرَفُوا.وَ قِیلَ بَلْ قال علیه السلام:
هُمُ الَّذِینَ إِذَا اجْتَمَعُوا ضَرُّوا،وَ إِذَا تَفَرَّقُوا نَفَعُوا.
فَقِیلَ:قَدْ عَرَفْنَا مَضَرَّةَ اجْتِمَاعِهِمْ،فَمَا مَنْفَعَةُ افْتِرَاقِهِمْ؟
فَقَالَ:یَرْجِعُ أَصْحَابُ الْمِهَنِ إِلَی مِهْنَتِهِمْ،فَیَنْتَفِعُ النَّاسُ بِهِمْ،
کَرُجُوعِ الْبَنَّاءِ إِلَی بِنَائِهِ،وَ النَّسَّاجِ إِلَی مَنْسَجِهِ،
وَ الْخَبَّازِ إِلَی مَخْبَزِهِ.
امام علیه السلام در بیان صفت تودههای بیبند و باری که گاه دست به دست هم میدهند و مفاسدی در جامعه ایجاد میکنند فرمود:
آنها کسانی هستند که هر وقت هماهنگ شوند غالب میگردند و هنگامی که پراکنده شوند شناخته نخواهند شد.آنها کسانی هستند که هرگاه متحد شوند زیان میرسانند و هر زمان متفرق گردند سود به بار میآورند.
کسی سؤال کرد:زیان آنها را به هنگام متحد شدن دانستیم،منفعت آنها به هنگام پراکنده شدن چیست؟
امام علیه السلام فرمود:پیشهوران و اهل کسب (از آنها) به کارهای خود باز میگردند و مردم از کار آنها بهرهمند میشوند؛بنّا به سراغ بنّایی میرود و بافنده مشغول بافندگی میشود و نانوا به پخت نان میپردازد. (. سند گفتار حکیمانه: همانگونه که مشاهده میشود این کلام حکیمانه به دو صورت در متن نهجالبلاغه در همین حکمت 199 آمده است و در منابع دیگر گاه اشاره به روایت اول شده و گاه اشاره به روایت دوم.خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:ابو عثمان جاحظ در رساله نفی التشبیه عبارتی نقل کرده که شبیه روایت اول است ولی زمخشری عین عبارت مرحوم سید رضی را آورده است و ابن عبد ربه در العقد الفرید روایت دوم را به ابنعباس نسبت داده است و بدون شک ابن عباس آن را از امیرمؤمنان گرفته،زیرا خودش میگفت:«عِلْمی مِنْ عِلْمِ عَلیٍّ»و بلاذری در انساب الاشراف این روایت را با کلام حکمتآمیز بعد عیناً آورده است.همانگونه که زمخشری در ربیع الابرار آن را ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 163). )
هیاهوی اوباش
امام علیه السلام در این گفتار پرمعنای خود از تودههای بیبند و باری که گاه دست به دست هم میدهند و مفاسدی در جامعه ایجاد میکنند،سخن میگوید.
حضرت در وصف این گروه از اوباش میفرماید:«آنها کسانی هستند که هر وقت هماهنگ شوند غالب میگردند وهنگامی که پراکنده شوند شناخته نخواهند شد»؛ (فِی صِفَةِ الْغَوْغَاءِ:هُمُ الَّذِینَ إِذَا اجْتَمَعُوا غَلَبُوا،وَ إِذَا تَفَرَّقُوا لَمْ یُعْرَفُوا) .
در تعبیر دیگری گفته شده که امام علیه السلام فرمود:«آنها کسانی هستند که هرگاه متحد شوند زیان میرسانند و هرگاه متفرق گردند سود به بار میآورند»؛ (وَ قِیلَ بَلْ قال علیه السلام:هُمُ الَّذِینَ إِذَا اجْتَمَعُوا ضَرُّوا وَ إِذَا تَفَرَّقُوا نَفَعُوا) .
«کسی سؤال کرد:زیان آنها را به هنگام متحد شدن دانستیم،منفعت آنها به هنگام پراکنده شدن چیست؟»؛ (فَقِیلَ:قَدْ عَرَفْنَا مَضَرَّةَ اجْتِمَاعِهِمْ،فَمَا مَنْفَعَةُ افْتِرَاقِهِمْ؟) .
«امام فرمود:پیشهوران و اهل کسب (از آنها) به کارهای خود باز میگردند و مردم از کار آنها بهرهمند میشوند؛بنّا به سراغ بنّایی میرود و بافنده مشغول بافندگی میشود و نانوا به پخت نان میپردازد»؛ (فَقَالَ:یَرْجِعُ أَصْحَابُ الْمِهَنِ إِلَی مِهْنَتِهِمْ،فَیَنْتَفِعُ النَّاسُ بِهِمْ،کَرُجُوعِ الْبَنَّاءِ إِلَی بِنَائِهِ،وَ النَّسَّاجِ إِلَی مَنْسَجِهِ،وَ الْخَبَّازِ إِلَی مَخْبَزِهِ) .
«غوغاء»در لغت چنانکه بسیاری از واژه پژوهان گفتهاند دارای دو معناست:
نخست معنای وصفی دارد و به کسانی اطلاق میشود که جزء قشر منحط اجتماع یا به بیان دیگر از اوباش مردماند.
افرادی هستند که از عقل و درایت قابل توجهی برخوردار نیستند و غالباً تحت تأثیر عوامل عاطفی قرار میگیرند که به آسانی ممکن است آنها را تحریک کرد و برای مقاصد سوئی به کار گرفت؛کسانی که مدیران فاسد و مفسد جامعه همیشه از آنها بهره میبرند و نمونههای روشن آن را در حکومت بنیامیه و بنیعباس میتوان مشاهده کرد.این واژه مفرد است و مانند سایر اسم جمعها معنای جمعی دارد.
معنای دیگر«غوغاء»همان معنای مصدری یا اسم مصدری است که به ایجاد جار و جنجال اطلاق میشود،این معنا در فارسی امروز ما رایج است ولی معنای اول رایج نیست.
توضیح اینکه جوامع انسانی از گروههای مختلفی تشکیل میشود که سه گروه از آن را میتوان در اینجا نام برد:نخست افراد فهمیده و باسواد و عاقل که آلت دست این و آن نمیشوند.
دوم تودههای کم اطلاع و پایبند به اصول اخلاق و ایمان که آنها نیز برپایه ایمان و اخلاقشان در گروههای شرور شرکت نمیکنند،هرچند ممکن است گاهی با نقشههایی آنها را اغفال کرد.این گروه همانها هستند که امیرمؤمنان علی علیه السلام از آنها در عهدنامه مالک اشتر تعبیر بلیغی کرده و به عنوان«عامه مردم» آنان را ستوده و پناهگاه روز جنگ و صلح شمرده و به«مالک»توصیه میکند مصالح آنها را در نظر بگیرد و مصالح خواص پرادعا و زیادهطلب را فدای مصالحشان کند.
«وَ إِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ فَلْیَکُنْ صِغْوُکَ لَهُمْ وَ مَیْلُکَ مَعَهُمْ» .
سوم گروهی که سطح پایینی از فکر و اخلاق دارند و به اصطلاح بیبند و بار و فاقد تربیت لازم اسلامی هستند و در میان آنها گاه افراد شرور و موذی نیز یافت میشود.امیرمؤمنان علی علیه السلام در حدیث معروف کمیل که در کلام حکمتآمیز 147 گذشت درباره آنها میفرماید:
«وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ، یَمِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ،لَمْ یَسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ،وَ لَمْ یَلْجَئُوا إِلَی رُکْنٍ وَثِیقٍ ؛و احمقانِ بی سر و پا و بی هدفی که دنبال هر صدایی میروند و با هر بادی حرکت میکنند؛ آنهایی که با نور علم روشن نشدهاند و به ستون محکمی پناه نبردهاند».
این گروهاند که چون جمع شوند غالباً سبب ضرر و زیان میگردند.به کمترین چیزی تحریک میشوند و بیشترین خسارات را میرسانند؛ولی اگر با برنامهریزی صحیح جلوی اجتماع آنها گرفته شود و هر کدام به دنبال کار خود باشند و به شغلی که دارند بپردازند،به جامعه منفعت میرسانند،زیرا بسیاری از کارهای سنگین اجتماعی معمولا بر دوش این گروه است.
زمامداران و مدیران جوامع اسلامی باید مراقب باشند دشمنان اسلام یا افراد شرور جامعه از وجود این گروه استفاده نکنند و آنها را در مسیر اهداف شوم خود به کار نگیرند.
Describing mobs, Imam Ali ibn Abi Talib said : “ They are the ones who overwhelm when they gather and are known when they disperse.“
It is said that he he rather said, “They are the ones who do harm when they gather and do good when they disperse.” The Imām was asked, “We understand their mischief when they gather, but what benefit is there if they disperse?” The Imām said, “Each one of them returns to his profession, so people benefit from them, such as the builder returns to build, the weaver returns to his craft, the baker returns to his bakery, and so on.”
وَ قَالَ علیه السلام وَ أُتِیَ بِجَانٍ وَ مَعَهُ غَوغَاءُ فَقَالَ لَا مَرحَباً بِوُجُوهٍ لَا تُرَی إِلّا عِندَ کُلّ سَوأَةٍ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (جنایتکاری را حضور امام آوردند، که جمعی اوباش همراه او بودند.) مبارک مباد، چهرههایی که جز به هنگام زشتیها دیده نمیشوند .
[جنایتکاری را نزد او آوردند و گروهی فرومایگان با وی بودند، فرمود:] خوش مباد چهرههایی که جز به هنگام زشتی و شر دیده نشود.
و فرمود وقتی که آوردند نزد او جنایت کننده و با او غوغای عام بود پس فرمود هیچ گشادگی و خوشحالی مباد رویها را که دیده نشوند نه بجز نزد هر بدی
جنایتکاری را نزد او آوردند و جمعی از اوباش همراه او بودند، امام فرمود: گشاده و خوش مباد، چهره هایی که دیده نمی شوند، مگر در جایی که رسوایی باشد.
جنایتکاری را به محضر امام آوردند که اوباش همراه او بودند،فرمود:خوش مباد صورتهایی که جز نزد هر کار زشتی دیده نمیشوند .
شروح:
و قداتی بجان و معه غوغاء الجانی: الذی یجنی جنایه و السوئه فعله من السوء.
اتی بجان و معه غوغا: ای اتی بصاحب جنایه مع جماعه من عوام الناس و طغامهم.
امام (علیه السلام) فرمود: (در حالی که جنایتکاری را آوردند و اوباش هم دور او را گرفته بودند) (خوش مباد چهرههایی که جز هنگام وقوع تبهکاریها دیده نمیشوند). یعنی هیچگاه به صورت دستهجمعی دیده نمیشوند زیرا تودهی مردم غالبا جز در چنین مواردی جمع نمیشوند چه آن که سخنگوینده به اغلب حالات متوجه است. سوءه بر وزن فعله از ریشهی سوء است.
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَدْ أُتِیَ بِجَانٍ وَ مَعَهُ غَوْغَاءُ فَقَالَ لاَ مَرْحَباً بِوُجُوهٍ لاَ تُرَی إِلاَّ عِنْدَ کُلِّ سَوْأَةٍ .
أخذ هذا اللفظ المستعین بالله و قد أدخل علیه ابن أبی الشوارب القاضی و معه الشهود لیشهدوا علیه أنه قد خلع نفسه من الخلافة و بایع للمعتز بالله فقال لا مرحبا بهذه الوجوه التی لا تری إلا یوم ( د«إلا عند السوء». ) سوء.
و قال من مدح الغوغاء و العامة إن فی الحدیث المرفوع أن الله ینصر هذا الدین بقوم لا خَلاقَ لَهُمْ .
و کان الأحنف یقول أکرموا سفهاءکم فإنهم یکفونکم النار و العار.
و قال الشاعر و إنی لأستبقی امرأ السوء عدة
(و قد اتی بجان) و به تحقیق که آورده شد نزد آن حضرت جنایت کنندهای (و معه غوغاء) در حالتی که با او بود غوغای عوام (فقال علیهالسلام) پس فرمود که (لا مرحبا بوجوه لا تری) گشادگی و خوشی مباد رویهایی را که دیده نمیشوند به هیات اجتماع (الا عند کل سواه) مگر نزد هر کار زشت.
آوردند به خدمت شخصی را که جنایتی کرده بود و با او هجوم عوام بود گفت: (لا مرحبا) خوشی و کرامت مباد رویهائی را که دیده نمیشود مگر پیش هر ناخوشی و رسوائی، چه آن قوم در امثال این مواضع که جنایتی و فتنهای شده باشد جمع گردند نه دیگر وقت.
و قال علیهالسلام و اتی بجان و معه غوغاء، فقال: «لا مرحبا بوجوه لا تری الا عند کل سواه.» یعنی و گفت علیهالسلام و حال آنکه آورده بودند به نزد او شخص صاحب جنایتی را و با آن شخص عوام الناس جمع بودند، پس گفت علیهالسلام که گشادگی و بشاشت مباد در صورتهایی که دیده نشوند مگر در نزد هر بدی و رسوایی.
اللغه: (السواه): فعله من السوء. الاعراب: اتی بجان، مبنی للمفعول من اتاه به: و جان مجرور بباء التعدیه ای مرتکب للجنایه. الترجمه: یک جنایتکاری را حضور او آوردند و غوغاگران و اوباش بدنبال او افتاده بودند خطاب به آنها فرمود: خوشامد نباشد بر مردمی که دیده نشوند مگر به هنگام هر پیش آمد بد و ناگواری.
نبینی روی اوباش و اراذل***که در هر کوی میگردند ول ول
مگر در سایهی پیشامد بد***که صف بندند دورش همچنان سد
و قال (علیه السلام): اقول: نقلناه فی مقتله (علیه السلام) مع عموم لفظه، لما رواه سبط ابن الجوزی عن کاتب الواقدی عن اسماعیل بن علیه عن عماره بن ابیحفصه عن ابی (الفصل الخامس و الثلاثون- فی مقتله (علیه السلام) و وصایاه) مجلز قال: جاء رجل من مراد الی علی (علیه السلام) و هو یصلی فی المسجد، فقال له: احترس فان ناسا من مراد یریدون قتلک. فقال (علیه السلام): ان مع کل رجلین ملکین یحفظانه مما لم یقدر، فاذا جاء القدر خلیا بینه و بینه، و ان الاجل جنه حصینه. صصه. (ان مع کل انسان- الی- بینه و بینه) فی (صفین نصر) عن ابیاسحاق قال: خرج علی (علیه السلام) یوم صفین و فی یده عنزه، فمر علی سعید بن قیس الهمدانی فقال له: اما تخشی ان یغتالک احد و انت قرب عدوک؟ فقال له علی (علیه السلام): انه لیس من احد الا علیه من الله حفظه یحفظونه من ان یتردی فی قلیب او یخر علیه حائط او یصیبه آفه، فاذا جاء القدر خلوا بینه و بینه. و فی (توحید ابن بابویه) عن ابیحیان التمیمی قال: بینا علی (علیه السلام) یعبی الکتائب فی صفین و معاویه مستقبله علی فرس له یتاکل تحته تاکلا، و هو (علیه السلام) علی فرس النبی (صلی الله علیه و آله) المرتجز، و بیده حربه النبی (صلی الله علیه و آله) متقلدا سیفه ذا الفقار، فقال له (علیه السلام) رجل من اصحابه: احترس فانا نخشی ان یغتالک هذا اللعین. فقال (علیه السلام): لئن قلت ذلک انه غیر مامون علی دینه، و انه لاشقی القاسطین و العن الخارجین علی الائمه المهتدین، و لکن کفی بالاجل حارسا، لیس احد من الناس الا و معه ملائکه حفظه یحفطونه من ان یتردی فی بئر او یقع علیه حائط او یصیبه سوئ، فاذاحان اجله خلوا بینه و بین ما یصیبه، و کذلک اذا حان اجلی انبعث اشقاها فخضب هذه من هذا- و اشار الی لحیته و راسه- عهدا معهودا. هذا، و فی (بیان الجاحظ): وقع فی الناس و باء جارف و موت ذریع، فهرب رجل علی حماره، فلما کان فی بعض الطریق ضرب وجه حماره راجعا (الفصل الخامس و الثلاثون- فی مقتله (علیه السلام) و وصایاه) حیه و قال: لن یسبق الله علی حمار و لا علی ذی میعه مطار قد یصبح الله امام الساری و فی (حیوان الجاحظ): ان طاعونا جارفا فی البصره جاء علی اهل دار، فلم یشک اهل تلک المحله انه لم یبق فیها صغیر و لاکبیر، و قد کان فیها صبی مرتضع و یحبو، فعمد من بقی من المطعونین من المحله فسدوا باب تلک الدار، و بعد اشهر تحول بعض الورثه الی الدار ففتحها، فاذا هو بصبی یلعب مع اجراء کلب، فراعه ذلک فلم یلبث ان اقبلت کلبه کانت لاهل الدار، فلما رآها الصبی حبا الیها فامکنته من اطبائها فمصها. (وان الاجل جنه حصینه) قال تعالی: (و ما کان لنفس ان تموت الا باذن الله کتابا موجلا … )، ( … یقولون لو کان لنا من الامر شیء ما قتلنا هاهنا قل لو کنتم فی بیوتکم لبرز الذین کتب علیهم القتل الی مضاجعهم … )، ( … لا تکونوا کالذین کفروا و قالوا لاخوانهم اذا ضربوا فی الارض او کانوا غزی لو کانوا عندنا ما ماتواو ما قتلوا لیجعل الله ذلک حسره فی قلوبهم … ). (و فی (التوحید): ان قنبرا کان یحبه ا (علیه السلام) حبا شدیدا، فاذا خرج خرج علی اثره بالسیف، فرآه ذات لیله فقال له: مالک؟ قال: جئت لامشی خلفک. قال: و یحک! امن اهل السماء تحرسنی، ام من اهل الارض؟ فقال: من اهل الارض. فقال: ان اهل الارض لا یستطیعون لی شیئا الا باذن الله (الفصل الخامس و الثلاثون- فی مقتله (علیه السلام) و وصایاه) من السماء فارجع. فرجع. ایضا روی: انه (علیه السلام) جلس الی حائط مائل یقضی بین الناس، فقال بعضهم له (علیه السلام): لا تقعد جنب هذا الحائط فانه معور. فقال (علیه السلام): حرس امری اجله. و لماقام (علیه السلام) سقط، و کان (علیه السلام) ممایفعل هذا و اشباهه. وروی: ان الحسین (علیه السلام) دخل علی معاویه فقال له: ما حمل اباک علی ان قتل اهل البصره ضحی، ثم دار عشیا فی طرقهم فی ثوبین؟ فقال (علیه السلام): علمه ان ما اصابه لم یکن لیخطئه و ما اخطاه لم یکن لیصیبه. وروی (التوحید): انه قیل له (علیه السلام)- لما اراد قتال الخوارج-: لو احرزت. فقال: ای یومی من الموت افر یوم لم یقدر لم اخش الردی یوم ما قدر ام یوم قدر اذا قدر لم یغن الحذر
السواه: الخله او الفعله القبیحه، و لا مرحبا نصب علی المصدر. و السر فی ان السواد یجتمعون عند الاسواء و المفاجات هو حب الاطلاع فانه غریزه فی العالم و الجاهل، و العالم یشبع غریزته هذه بالقرائه و المطالعه و التجربه و التفکیر، اما الجاهل فیشبعها بالنظر و التفرج علی ما یصادفه من احداث.
جنایتکاری را نزد امام علیهالسلام آوردند و اوباش با او بودند آن حضرت (در نکوهش آنان )فرمود: گشاده و خوش مباد و رهائی که دیده نمیشوند مگر نزد هر کار زشت و رسوائی.
یکی از اوصاف خدا (ستار العیوب) (پوشاننده گناهان) است. خدا گناه معصیت کاران را نادیده میگیرد و به آنها مهلت میدهد شاید بخود آیند و توبه کنند. باز خدا از کنجکاوی نمودن در کارهای دیگران و بررسی اعمال مردم نهی فرموده است تا بدین وسیله مفاسد اجتماعی سرپوشیده باشد شاید گناهکار متوجه گردد و توبه کند. بدین ترتیب کسانی که به هنگام شنیدن گناه از گناهکاری سر و پا نشناخته برای دیدندش میشتابند و با جنجال او را تعقیب میکنند نمونه کسانی قرار گرفتهاند که فحشاء را توسعه دادهاند و عذابی دردناک در انتظار آنهاست. ناگفته پیداست که گاهی با معرفی گناهکار به مردم، دیگران تنبیه میشوند و میترسند که چنین کاری انجام دهند، ولی تشخصی مورد مخصوص دانشمندان است.
و قال علیهالسلام- و اتی بجان (ای انسان قد جن و اجرم) و معه غوغاء-: (لا مرحبا بوجوه لا تری الا عند کل سوئه) ای کل سوء، فان الناس لا یجتمعون الا فی مناسبات سیئه، کالقتل، و الضرب، و الجنایه، و ما اشبه، و هذا غالبی کما لا یخفی.
اللغه: الجانی: المذنب. السواه: الفاحشه، العوره، الخله القبیحه. الشرح: صوره منکره توذی الشعور لما تحکی عنه و تنطق به … صوره انسان ارتکب فعلا قبیحا فقبض علی بالجرم المشهود فساقه المسوولون و مشی خلفه العامه … لقد لملم هذا المشهد کل العاطلین عن العمل و کل الفضولیین … مشهد آذی الامام فبادرهم بقوله: لا مرحبا و لا اهلا بوجوه لا تری الا عند کل قبیح فکانها نذیر شوم و علامه علی حدوث حدث غیر کریم …
«جنایتکاری را پیش آن حضرت آوردند و گروهی از عوام همراهش بودند، فرمود: خوشامد مباد بر چهره هایی که جز به هنگام شر دیده نمی شود.»
این کلمه را مستعین بالله، که خود را از خلافت خلع و با المعتز بالله بیعت کرده، هم گرفته و به کار برده است و چون قاضی ابن ابی الشوارب را پیش او آوردند و گواهان همراهش بودند که گواهی دهند، گفت: خوشامد مباد بر این چهره ها که جز به روز بدی دیده نمی شوند.
کسانی که عوام و فرومایگان را ستوده اند، گفته اند، در حدیث مرفوع نقل شده است که خداوند این دین را با گروهی یاری می دهد که ایشان را از اخلاق بهره ای نیست.
احنف می گفته است: سفلگان خود را گرامی بدارید که آنان شما را از ننگ و آتش کفایت می کنند.
شاعری در این باره چنین سروده است: من شخص بد را برای مقابله با بدی گسترده ای که از سوی مردم فرا می رسد باقی می دارم، از سگهای مردم بیگانه و پارس کردن آنان در صورتی که سگهای نزدیکان پاسخ آنان را ندهند، بیم دارم.
و قال علیهالسلام
وَ أُتِیَ بِجَانٍ وَ مَعَهُ غَوْغَاءُ فَقَالَ:
لَا مَرْحَباً بِوُجُوهٍ لَا تُرَی إِلَّا عِنْدَ کُلِّ سَوْأَةٍ.
هنگامی که جنایتکاری را به همراه جمعی از اوباش خدمت امام علیه السلام آوردند.
امام علیه السلام فرمود:
خوشآمد مباد بر چهرههایی که جز به هنگام«حوادث بد»دیده نمیشوند. ( . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر از دانشمندانی که قبل و بعد از سید رضی میزیستند این کلام حکمتآمیز را نقل کرده از جمله بلاذری در انساب الاشراف با تفاوت مختصری و همچنین یعقوبی در کتاب تاریخ و آمدی در غررالحکم.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 164). مرحوم شیخ طوسی نیز آن را در کتاب تهذیب،مستند و مبسوطتر آورده است.(تهذیب،ج 10،ص 50،ح 34). )
غوغاطلبان
این کلام حکیمانه تکمیلی است برای کلام گذشته و ماجرا از این قرار است که جنایتکاری را خدمت آن حضرت آوردند و عدهای از اوباش همراه او بودند (گویا میخواستند مجازات او را تماشا کنند) امام علیه السلام فرمود:«خوشآمد مباد بر چهرههایی که جز به هنگام حوادث بد دیده نمیشوند»؛ (وَ أُتِیَ بِجَانٍ وَ مَعَهُ غَوْغَاءُ،فَقَالَ لَا مَرْحَباً بِوُجُوهٍ لَا تُرَی إِلَّا عِنْدَ کُلِّ سَوْأَةٍ).
«مرحبا» از ماده«رحب»به معنای وسعت مکان است و معمولا هنگامی که میهمانی وارد میشود،عرب به او مرحبا میگوید؛یعنی بفرمایید که در محل وسیع و مناسبی وارد شدهاید.معادل آن در فارسی«خوش آمدید»است و ضد آن«لا مَرْحَباً»به معنای«خوش نیامدید»و یا«خوشآمد بر شما مباد».
آری همواره گروهی در جوامع بشری در پی جنجال آفرینی یا حضور در حوادث جنجالی هستند؛به محض اینکه نگاه کنند دو نفر با هم در گوشه خیابان دعوا میکنند از اطراف جمع میشوند؛نه برای میانجیگری،بلکه برای اینکه آن صحنه زشت را بنگرند و یا هنگامی که بشنوند بنا هست فلان کس را در ملأ عام مجازات کنند،دوان دوان به سوی آن صحنه میروند.
از بعضی روایات که در باب حدود آمده به خوبی استفاده میشود که امیرمؤمنان علی علیه السلام از این گروه متنفر بود.در کتاب وسائل الشیعه در کتاب الحدود حدیثی به این مضمون در باب کراهت اجتماع مردم برای نگاه کردن به شخصی که حرام میخورد آمده است هنگامی که امیرمؤمنان علیه السلام در بصره بودند مردی را خدمتش آوردند که بنا بود حد بر او اجرا شود،ناگهان گروهی از مردم برای تماشای آن منظره اجتماع کردند،امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:ای قنبر نگاه کن این گروه کیانند و برای چه آمدند عرض کرد مردی هست که میخواهند حد بر او اقامه کنند (و اینها تماشاگرند)،هنگامی که نزدیک شدند امام نگاه در چهره آنها کرد و فرمود:
«لا مَرْحباً بِوُجُوهٍ لا تُری إلّا فی کُلِّ سُوءٍ هؤُلاءِ فُضُولُ الرِّجالِ أمِطْهُمْ عَنّی یا قَنْبَرُ ؛خوش آمد مباد بر چهرههایی که جز در صحنههای بد دیده نمیشود آنها افراد بیهوده جامعه هستند ای قنبر آنها را از من دور ساز». ( .وسائل الشیعه،ج 18،باب 22،ص 45،کتاب الحدود،ح 1.)
درست که در قرآن مجید و روایات دستور داده شده است اجرای حد در حضور جمعی باشد تا مایه عبرت مردم گردد؛اما این گروه از افراد هرگز برای عبرت گرفتن نمیآمدند،بلکه هر جا جنجالی برپا شود در آنجا حضور مییابند و در صورتی که فرصت پیدا کنند خودشان نیز وارد صحنه میشوند.
ولی جالب توجه اینکه زمامداران ظالم و ستمگر در دنیای دیروز و امروز از وجود این گروه برای پیش بردن مقاصد نامشروع خود بهره فراوان میگیرند و برای درهم شکستن مخالفان خود و آمران به معروف و ناهیان از منکر این گروه را تحریک کرده و به مصاف آنها میفرستند.
ابن ابیالحدید از«احنف»چنین نقل میکند که میگفت:سفیهان جامعه را گرامی دارید،زیرا آنها شما را از این و آن حفظ میکنند.(منظورش این بود که میتوانند دشمنان شما را دفع کنند) سپس شعری از شاعری نقل کرده که مضمونش این است:من این افراد بدرفتار را برای خودم حفظ میکنم تا در مقابل مخالفان از آنها استفاده کنم،اگر سگهایی که نزد مناند حضور نداشته باشند از سگهای مخالفین در هراسم. ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 20،ذیل حکمت مورد بحث. )
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following when a criminal was brought to him escorted by mobs: “There is no welcome for you here, O faces that are not seen except when something bad is committed!”
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ مَعَ کُلّ إِنسَانٍ مَلَکَینِ یَحفَظَانِهِ فَإِذَا جَاءَ القَدَرُ خَلّیَا بَینَهُ وَ بَینَهُ وَ إِنّ الأَجَلَ جُنّةٌ حَصِینَةٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: با هر انسانی دو فرشته است که او را حفظ میکنند، و چون تقدیر الهی فرا رسد، تنهایش میگذارند ، که همانا زمان عمر انسان، سپری نگهدارنده است .
با هر آدمی دو فرشته است که او را میپایند و چون قدر- الهی- رسد بدان واگذارش نمایند ، و مدت زندگانی که برای انسان است چون سپری وی را نگهبان است.
و فرمود بدرستی که با هر آدمی دو فرشتهاند که نگاه میدارند او را پس چون آید مرگ مقدر و واگذارند او را میان خودش و میان مرگ و بدرستی که نهایت عمر سپریست استوار که هیچکس دفع آن نتواند کرد
و فرمود (علیه السلام): با هر انسانی دو فرشته است که نگهبان اویند. چون تقدیر فراز آید از میان او و تقدیر به کناری روند و تسلیمش کنند. مدت عمری که برای هرکس معین شده، او را، چون سپری، حفظ می کند.
و آن حضرت فرمود:با هر انسانی دو فرشته است که او را حفاظت میکنند،و چون مقدّرات الهی فرا رسد او را با سرنوشتش وا میگذارند ،همانا مدت حیات انسان محافظی است استوار .
شروح:
و قوله: و ان الاجل جنه حصینه یعنی من کان عمره الی اجل معین لطفا له و لغیره من المکلفین فان الله لا یخلی بینه و بین من یرید قتله بل یفعل الطافا ینزجر بها ذلک القاتل عن قتله لئلا یبطل الطاف المکلفین فکان اجله ترس بتحصن هو به.
ان الاجل جنه حصینه: ای من علم الله تعالی ان فی تاخیر اماتته الی وقت معین لطفا له، و لغیره من المکلفین فانه لا یمیته و لا یخلی بینه و بین من یرید قتله، بل یفعل الطافا ینزجر بها القاتل عن قتله، لئلا یبطل الطاف المکافین، کان اجله ترس یتحصن هو به
(با هر کس دو فرشته است که از او نگهبانی میکنند، پس هرگاه مقدری نازل شود او را به حال خود میگذارند و براستی مرگ سپر محکمی است). یعنی وقتی مرگ او مطابق قضای الهی مقدر گردد چنان که در این آیه مبارکه آمده است: و یرسل علیکم حفظه حتی اذا جاء احدکم الموت. کلمهی جنه (سپر) را با صفت استوار و محکم استعاره برای مرگ آورده است که ما توضیح آن را در تفسیر جملهی (و ان علی من الله جنه حصینه) قبلا توضیح دادیم.
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ مَعَ کُلِّ إِنْسَانٍ مَلَکَیْنِ یَحْفَظَانِهِ فَإِذَا جَاءَ الْقَدَرُ خَلَّیَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَهُ وَ إِنَّ الْأَجَلَ جُنَّةٌ حَصِینَةٌ .
قد تقدم هذا و قلنا إنه ذهب کثیر من الحکماء هذا المذهب و إن لله تعالی ملائکة موکلة تحفظ البشر من التردی فی بئر و من إصابة سهم معترض فی طریق و من رفس دابة و من نهش حیة أو لسع عقرب و نحو ذلک و الشرائع أیضا قد وردت بمثله [و إن]
( من د،و فی ب:«و أما».) الأجل جنة أی درع و لهذا فی علم الکلام مخرج صحیح و ذلک لأن أصحابنا یقولون إن الله تعالی إذا علم أن فی بقاء زید إلی وقت کذا لطفا له أو لغیره من المکلفین صد من یهم بقتله عن قتله بألطاف یفعلها تصده عنه أو تصرفه عنه بصارف أو یمنعه عنه بمانع کی لا یقطع ذلک الإنسان بقتل زید الألطاف التی یعلم الله أنها مقربة من الطاعة و مبعدة من المعصیة ( د«عن القبیح». ) لزید أو لغیره فقد بان أن الأجل علی هذا التقدیر جنة حصینة لزید من حیث کان الله تعالی باعتبار ذلک الأجل مانعا من قتله و إبطال حیاته و لا جنة أحصن من ذلک
(و قال علیهالسلام: ان مع کل انسان ملکین) به درستی که با هر آدمی دو فرشته است موکل (یحفظانه) که نگاه میدارند او را تا نهایت اجل (فاذا جاء القدر خلیا بینه و بینه) پس هر وقت حکم معین شده برای او فرا رسید خالی کنند میان آن انسان و میان اجل مقرر او (و ان الاجل) به درستی که اجل مقدر (جنه حصینه) سپری است استوار که مانع او نمیتواند شد هیچ صاحب اقتدار تا حین نزول امر آفریدگار و بدانکه اجل انسان بر دو قسم است، اجل طبیعی و اجل اخترامی. اجل طبیعی ضروری است که ممکن نیست رفع آن نزد فنای رطوبت حرارت غریزی. چه روح را ناچار است از فنا نزد تخلخل حرارت رطوبت غریزیه که ممکن نیست بقا با فنای آن به جهت قیام او به آن، پس در حین بقای حرارت، رطوبت مستحیلالفنا باشد، و اجل اخترامی غیر ضروری است، زیرا که آن متعلق است به اسبابی که ممکن است دفع آن همچو قتل و غیره و مراد از اجل در این مقام اجل ضروری است پس هرگاه اراده الهی باشد که شخصی برسد تا اجل ضروری، دفع میکند از او اسباب هلاکت را فحینئذ اجل او سپری باشد متحصن و به غایت استوار.
به تحقیق که با هر آدمی دو ملک باشد او را محافظت نماید پس هرگاه آمد قدر. یعنی آن وقت که قضا رفته است هلاک او رها میکنند میان او و قدر را، و به درستی که اجل مقدر سپری است استوار پیش روی آفات تا آن اجل به سر نیاید هیچ آفت از درنیاید.
و قال علیهالسلام: «ان مع کل انسان ملکین یحفظانه، فاذا جاء القدر خلیا بینه و بینه و ان الاجل جنه حصینه.» یعنی و گفت علیهالسلام که با هر آدمی دو فرشته است که محافظت میکنند آن آدم را، پس در وقتی که آمد اجل حتمی و مرگ او خالی کرده میشوند و دور کرده میشوند آن دو فرشته را در میان آن آدم و میان مرگ او و به تحقیق که اجل سپر محافظتکننده است، یعنی از برای رسیدن وقت مرگ مردمان محفوظ باشند.
المعنی: قد احاط بکل انسان ما لا یحصی من الاخطار و المهالک مما یشعر به و مما لا یشعر به و لا یخطر بباله، و لا یقدر احد من حفظ نفسه عن تلک الاخطار فی جمیع ساعات اللیل و النهار، حیث انه نائم فی بعض الساعات و غافل فی بعضها و خصوصا الاطفال و السفهاء الذین لا یشعرون بالمکاره و الاخطار قبل اصابتها، و ربما لا یقدرون علی دفعها ان شعروا بها، فمن الذی یحفظهم عنها؟ و هل هو الا الحافظین اللذین و کلهما ربهم علیهم، و من تدبر فی حال کثیر من المصابین بالمهالک یعلم انهم انما اوتوا من قبل قطع المحافظه، و عندی مشاهدات منها لا یسع المقام ذکرها. الترجمه: فرمود: براستی با هر فردی از افراد بشر دو فرشته است که نگهبان اویند و چون قضای الهی در رسد او را بدان وانهند و از حفظش دست بکشند، و راستی که عمر مقدر خود سپر محکمی است در برابر مهالک.
خداوند نیروده دادگر***گمارد دو حافظ برای بشر
فرشته دو باشند همراه او***گذارند او را چه آید قدر
و قال (علیه السلام): اقول: نقلناه فی مقتله (علیه السلام) مع عموم لفظه، لما رواه سبط ابن الجوزی عن کاتب الواقدی عن اسماعیل بن علیه عن عماره بن ابیحفصه عن ابی (الفصل الخامس و الثلاثون- فی مقتله (علیه السلام) و وصایاه) مجلز قال: جاء رجل من مراد الی علی (علیه السلام) و هو یصلی فی المسجد، فقال له: احترس فان ناسا من مراد یریدون قتلک. فقال (علیه السلام): ان مع کل رجلین ملکین یحفظانه مما لم یقدر، فاذا جاء القدر خلیا بینه و بینه، و ان الاجل جنه حصینه. صصه. (ان مع کل انسان- الی- بینه و بینه) فی (صفین نصر) عن ابیاسحاق قال: خرج علی (علیه السلام) یوم صفین و فی یده عنزه، فمر علی سعید بن قیس الهمدانی فقال له: اما تخشی ان یغتالک احد و انت قرب عدوک؟ فقال له علی (علیه السلام): انه لیس من احد الا علیه من الله حفظه یحفظونه من ان یتردی فی قلیب او یخر علیه حائط او یصیبه آفه، فاذا جاء القدر خلوا بینه و بینه. و فی (توحید ابن بابویه) عن ابیحیان التمیمی قال: بینا علی (علیه السلام) یعبی الکتائب فی صفین و معاویه مستقبله علی فرس له یتاکل تحته تاکلا، و هو (علیه السلام) علی فرس النبی (صلی الله علیه و آله) المرتجز، و بیده حربه النبی (صلی الله علیه و آله) متقلدا سیفه ذا الفقار، فقال له (علیه السلام) رجل من اصحابه: احترس فانا نخشی ان یغتالک هذا اللعین. فقال (علیه السلام): لئن قلت ذلک انه غیر مامون علی دینه، و انه لاشقی القاسطین و العن الخارجین علی الائمه المهتدین، و لکن کفی بالاجل حارسا، لیس احد من الناس الا و معه ملائکه حفظه یحفطونه من ان یتردی فی بئر او یقع علیه حائط او یصیبه سوئ، فاذاحان اجله خلوا بینه و بین ما یصیبه، و کذلک اذا حان اجلی انبعث اشقاها فخضب هذه من هذا- و اشار الی لحیته و راسه- عهدا معهودا. هذا، و فی (بیان الجاحظ): وقع فی الناس و باء جارف و موت ذریع، فهرب رجل علی حماره، فلما کان فی بعض الطریق ضرب وجه حماره راجعا (الفصل الخامس و الثلاثون- فی مقتله (علیه السلام) و وصایاه) حیه و قال: لن یسبق الله علی حمار و لا علی ذی میعه مطار قد یصبح الله امام الساری و فی (حیوان الجاحظ): ان طاعونا جارفا فی البصره جاء علی اهل دار، فلم یشک اهل تلک المحله انه لم یبق فیها صغیر و لاکبیر، و قد کان فیها صبی مرتضع و یحبو، فعمد من بقی من المطعونین من المحله فسدوا باب تلک الدار، و بعد اشهر تحول بعض الورثه الی الدار ففتحها، فاذا هو بصبی یلعب مع اجراء کلب، فراعه ذلک فلم یلبث ان اقبلت کلبه کانت لاهل الدار، فلما رآها الصبی حبا الیها فامکنته من اطبائها فمصها. (وان الاجل جنه حصینه) قال تعالی: (و ما کان لنفس ان تموت الا باذن الله کتابا موجلا … )، ( … یقولون لو کان لنا من الامر شیء ما قتلنا هاهنا قل لو کنتم فی بیوتکم لبرز الذین کتب علیهم القتل الی مضاجعهم … )، ( … لا تکونوا کالذین کفروا و قالوا لاخوانهم اذا ضربوا فی الارض او کانوا غزی لو کانوا عندنا ما ماتواو ما قتلوا لیجعل الله ذلک حسره فی قلوبهم … ). (و فی (التوحید): ان قنبرا کان یحبه ا (علیه السلام) حبا شدیدا، فاذا خرج خرج علی اثره بالسیف، فرآه ذات لیله فقال له: مالک؟ قال: جئت لامشی خلفک. قال: و یحک! امن اهل السماء تحرسنی، ام من اهل الارض؟ فقال: من اهل الارض. فقال: ان اهل الارض لا یستطیعون لی شیئا الا باذن الله (الفصل الخامس و الثلاثون- فی مقتله (علیه السلام) و وصایاه) من السماء فارجع. فرجع. ایضا روی: انه (علیه السلام) جلس الی حائط مائل یقضی بین الناس، فقال بعضهم له (علیه السلام): لا تقعد جنب هذا الحائط فانه معور. فقال (علیه السلام): حرس امری اجله. و لماقام (علیه السلام) سقط، و کان (علیه السلام) ممایفعل هذا و اشباهه. وروی: ان الحسین (علیه السلام) دخل علی معاویه فقال له: ما حمل اباک علی ان قتل اهل البصره ضحی، ثم دار عشیا فی طرقهم فی ثوبین؟ فقال (علیه السلام): علمه ان ما اصابه لم یکن لیخطئه و ما اخطاه لم یکن لیصیبه. وروی (التوحید): انه قیل له (علیه السلام)- لما اراد قتال الخوارج-: لو احرزت. فقال: ای یومی من الموت افر یوم لم یقدر لم اخش الردی یوم ما قدر ام یوم قدر اذا قدر لم یغن الحذر
الجنه- بضم الجیم- الوقایه. و الحدیث عن الملائکه حدیث عن الغیب، و قد اثبت القرآن الکریم ان علی عباد الله من الملائکه کراما حافظین کاتبین، کما فی الایه 11 من سوره الانفطار: (و ان علیکم لحافظین کرما کاتبین یعلمون ما تفعلون) و کما یکون العلم بالحس و العقل یکون بالوحی، و الشرط فیه ان لا یضاد العقل فیما یخبر عنه، لا ان یستقل العقل بادراکه و الا کان الوحی لغوا و عبثا.. و العقل لا یستوعب کل شیء، بل یعجز عن ادراک الکثیر من الحقائق. و الله سبحانه مصدر الوجود و العلم و الحیاه، و قد اخبر عن الحافظین الکاتبین من ملائکته، و العقل لا یابی و لا یعترض، فوجب التصدیق.
… الاجل جنه حصینه: الاجل ما قدره الله للحی من مده العمر و هو وقایه منیعه من الهلکه
امام علیهالسلام (در اینکه تا اجل نرسد زندگی پایان نیابد) فرموده است: با هر کسی دو فرشته است که او را نگاه میدارند پس هر گاه قدر آید (تباه شدن او مقدر باشد) آن دو فرشته بین او و قدر را تهی مینمایند، و مدت زندگی (برای نابودی) سپر استواری است (پس تا عمر به سر نیاید شخص نمیمیرد).
خدای عزیز در قرآن مجید میفرماید: (خدا بر بندگان خود تسلط دارد، نگاهبانهائی برای حفظ شما میفرستد و آنگاه که مرگ یکی از شما فرا رسید فرشتگان ما بدون درنگ جانش را میگیرد.) علی (علیه السلام) در فرمایش بالا به همین مطلب توجه داده که انسان نمیتواند به زندگی صددرصد امیدوار باشد و نمیتواند صددرصد ناامید. در همان حالی که در ناز و نعمت و خوشگذرانی است باید به فکر مرگ باشد، زیرا چه بسا در همان حال مرگ گریبانش را میگیرد. زیرا مرگ نگهبان انسان است و منتظر دستور.
و قال علیهالسلام: (ان مع کل انسان ملکین یحفظانه) عن الکوارث و النوازل (فاذا جاء القدر) ای الذی قدر، ای یصیبه من مکروه و ما اشبه (خلیا) ای ذانک الملکان (بینه) ای بین هذا الانسان (و بینه) ای بین ذلک القدر (و ان الاجل جنه حصینه) ای المده التی قدرها الله سبحانه لعمر الانسان حافظ له عن الاقدر، حتی اذا تم عمره، لم یکن له حافظ و وقایه.
اللغه: القدر: ما قدره الله و کتبه. خلیاه: ترکاه. الاجل: مده العمر المقدره لحیاه الانسان. جنه: بالضم و قایه. حصینه: منیعه. الشرح: هذا ماخوذ من قوله تعالی: (و ان علیکم لحافظین کراما کاتبین) و من قوله تعالی: (و یرسل علیکم حفظه حتی اذا جاء احدکم الموت توفته رسلنا و هم لا یفرطون) فان الملائکه الحفظه یحفظون الانسان فاذا جاء اجله المقدر له و الموت المحتوم علیه خلیاه و شانه فیقبض ملک الموت روحه … ثم اشار الی ان الاجل اذا کان فیه متسع و وقت الموت لم یحن کفی بذلک حصنا حصینا لا یمکن اختراقه و لا القضاء علی صاحبه …
«همانا همراه هر کسی دو فرشته اند که او را نگهبانی می کنند و چون اجل فرا می رسد، میان او و آن را رها می کنند و همانا اجل سپر استواری است.»
این سخن پیش از این هم گذشت و گفتیم که بسیاری از حکیمان بر این عقیده اند که خداوند متعال را فرشتگانی است که به نگهبانی آدمی گماشته اند و او را از سقوط در چاه یا اصابت تیر در رهگذر و از لگد زدن ستوران و مار و عقرب گزیدگی و نظایر آن حفظ می کنند. در احکام شریعت هم نظیر همین آمده است و اینکه اجل سپر استواری است و در علم کلام هم در این مورد دلیل صحیحی اقامه شده است. اصحاب ما می گویند خداوند متعال چون بداند در بقای زید تا وقت معینی برای خود او یا دیگری خیری نهفته است، با الطاف خویش هر چیزی را که آهنگ کشتن او کند، از او باز می دارد و در آن راه مانعی ایجاد می کند تا با کشته شدن زید الطافی که خداوند می داند که او را به اطاعت نزدیک و از معصیت دور می دارد قطع نشود. بدین گونه روشن می شود که اجل سپر استواری برای زید شمرده می شود که خداوند متعال به اعتبار آن مانع کشته شدن و قطع زندگی او می شود و هیچ سپری استوارتر از این نیست.
و قال علیهالسلام
إِنَّ مَعَ کُلِّ إِنْسَانٍ مَلَکَیْنِ یَحْفَظَانِهِ،فَإِذَا جَاءَ الْقَدَرُ خَلَّیَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَهُ،
وَ إِنَّ الْأَجَلَ جُنَّةٌ حَصِینَةٌ.
امام علیه السلام فرمود:
همراه هر انسانی دو فرشته است که وی را (از خطرات) محافظت میکنند،
اما هنگامی که روز مقدّر فرا رسد او را در برابر حوادث رها میسازند
و (بنابراین) اجل و سرآمد زندگی (که از سوی خداوند تعیین شده)
سپری است محافظ و نگهدار. ( . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر این گفتار حکیمانه را از مورخ معروف ابن سعد که قبل از سید رضی میزیسته است در کتاب طبقات چنین نقل کرده که مردی از قبیله بنیمراد خدمت امیرمؤمنان علیه السلام آمد در حالی که در مسجد مشغول نماز بود عرض کرد:محافظانی برای خودتان انتخاب کنید بهتر است،زیرا جمعی از قبیله بنیمراد تصمیم قتل شما را گرفتهاند.امام علیه السلام کلام حکیمانه مورد بحث را (با تفاوت مختصری) در برابر او بیان فرمود نیز ابنقتیبه که او هم پیش از مرحوم رضی میزیسته آن را در کتاب الامامة و السیاسة آورده است.مرحوم کلینی نیز در کتاب کافی حدیثی قریب به این مضمون را با مقدمهای از«سعید بن قیس همدانی»از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل میکند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 164 و 165). )
اجل همچون سپری محافظ است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به حقیقتی اشاره میکند که بسیاری از آن غافلند،میفرماید:«همراه هر انسانی دو فرشته است که وی را (از خطرات) محافظت میکنند،اما هنگامی که روز مقدّر فرا رسد او را در برابر حوادث رها میسازند و (بنابراین) اجل و سرآمد زندگی (که از سوی خداوند تعیین شده) سپری است محافظ و نگهدار»؛ (انَّ مَعَ کُلِّ إِنْسَانٍ مَلَکَیْنِ یَحْفَظَانِهِ،فَإِذَا جَاءَ الْقَدْرُ خَلَّیا بَیْنَهُ وَ بَیْنَهُ،وَ إِنَّ الْأَجَلَ جُنَّةٌ حَصِینَةٌ).
از مجموع آیات قرآن و روایات اسلامی به خوبی استفاده میشود که انسان دارای دو اجل و سرآمد عمر است:یکی اجل معلق یا مشروط که اگر در برابر آن دقت شود میتوان از آن پرهیز کرد،مانند انواع بیماریهای قابل علاج،خطرات رانندگی که بر اثر بیاحتیاطی پیش میآید،خطرات زلزلهها و طوفانها که بر اثر سستی ساختمان خانهها دامن انسان را میگیرد تمام اینها از اموری است که ممکن است به زندگی انسان پایان دهد ولی در عین حال قابل اجتناب است.
در حدیث معروفی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم که در زیر دیوار کجی نشسته بود.هنگامی که چشمش به وضع دیوار افتاد از زیر آن دیوار بلند شد و در جای امنی نشست.کسی عرض کرد:«یا أمیرَالْمُؤمِنِینَ تَفِرُّ مِنْ قَضاءِ اللّهِ؟؛از قضای الهی فرار میکنی؟»امام علیه السلام فرمود:
«أفِرُّ مِنْ قَضاءِ اللّهِ إلی قَدَرِ اللّهِ ؛من از قضای الهی به قدر الهی فرار میکنم».اشاره به اینکه قضای الهی در اینجا مشروط به این است که من در زیر این دیوار بمانم ولی قدر و اندازهگیریها به من میگوید:نمان.
در واقع این یک قضای مشروط بود که امام علیه السلام با تقدیر دادن شرط آن قضا را منتفی کرد. ( .بحار الانوار،ج 5،ص 97،ح 24. )
ولی اجل حتمی سرآمدی است که قابل اجتناب نیست و خواه ناخواه دامن انسان را میگیرد؛مثلاً میدانیم قلب و عروق و مغز یک انسان توان محدودی دارند،هرچند تمام دستورات حفظ الصحة را رعایت کند زمانی که به آخر برسد این چراغ خاموش میشود و زندگی پایان میگیرد و یا اینکه خداوند مقرر کرده است فلان قوم و جمعیت بر اثر کارهایشان به فلان بلا مبتلا شوند در اینجا به مصداق «فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ» 2 مرگشان حتمی است.
در داستان قوم لوط میخوانیم که ابراهیم علیه السلام درباره آنها شفاعت کرد.از سوی خدا به او خطاب شد: «یا إِبْراهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ إِنَّهُمْ آتِیهِمْ عَذابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ» ؛(گفتیم) ای ابراهیم! از این (درخواست) صرف نظر کن،که فرمان پروردگارت فرا رسیده؛و به یقین عذاب بدون بازگشت (الهی) به سراغ آنها میآید». ( .هود،آیه 76.)
از آیات قرآن نیز استفاده میشود فرشتگانی هستند که به فرمان خداوند خطرات را از انسان دفع میکنند «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّهِ» 4 و به راستی اگر آنها نباشند انسان از زمان کودکی آماج انواع بلاها و خطرات است ولی عنایت پروردگار او را حفظ میکند؛ولی هنگامی که اجل حتمی انسان فرا رسد این فرشتگان او را رها میسازند و کلام امام علیه السلام در واقع از این آیه برگرفته شده است.
در روایتی از امام باقر علیه السلام میخوانیم که در تفسیر آیه فوق فرمود:
«یُحْفَظُ بِأمْرِ اللّهِ فی أنْ یَقَعَ فی رَکْیٍ أوْ یَقَعُ عَلَیْهِ حائِطٌ أوْ یُصیبُهُ شَیءٌ حَتّی إذا جاءَ الْقَدَرُ خَلَّوْا بَیْنَهُ وَ بَیْنَهُ یَدْفَعُونَهُ إلَی الْمقادیرِ وَ هُما مَلَکانِ یَحْفَظانِهِ بِاللَّیْلِ وَ مَلَکانِ بِالنَّهارِ یَتَعاقِبانَهُ ؛آنها به فرمان خداوند انسان را حفظ میکنند از اینکه در چاهی سقوط کند یا دیواری بر او بیفتد یا حادثه دیگری برایش رخ دهد تا زمانی که مقدرات حتمی فرا رسد در آن هنگام آنها کنار میروند و او را تسلیم حوادث میکنند.دو فرشتهاند که انسان را در شب حفظ میکنند و دو فرشته که در روز به طور متناوب این وظیفه را انجام میدهند». ( .تفسیر برهان،ج 3،ص 235،ذیل آیه مورد بحث.)
این سخن را با آیه دیگری از قرآن مجید ادامه میدهیم: «وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ یُرْسِلُ عَلَیْکُمْ حَفَظَةً حَتّی إِذا جاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا یُفَرِّطُونَ» ؛و اوست که بر بندگان خود تسلط کامل دارد و مراقبانی بر شما میگمارد تا هنگامی که مرگ یکی از شما فرا رسد؛(در این هنگام،) فرستادگان ما جان او را میگیرند؛و آنها (در نگهداری حساب عمر و اعمال بندگان،) کوتاهی نمیکنند». ( .انعام،آیه 61. )
البته هیچ کدام از این آیات و روایات مفهومش این نیست که انسان،بر اثر بیاحتیاطیها خود را در کام مرگ فرو برد و در پرتگاهها بدون رعایت احتیاط گام بگذارد،چرا که همه اینها از قبیل اجل معلق یا مشروط است که اگر انسان رعایت موازین کند خطر از او فاصله میگیرد و اگر رعایت نکند گرفتار میشود.
آنچه امام بیان فرموده درباره اجل حتمی است که «جُنَّةٌ حَصینَةٌ» و«سپر محافظ» است.
این سخن را با حدیث دیگری از امیرمؤمنان که مرحوم کلینی در کافی آورده است پایان میدهیم:امام صادق علیه السلام میفرماید:
«إنَّ أمیرَ الْمُؤمِنینَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِ جَلَسَ إلی حائِطٍ مائِلٍ یَقْضی بَیْنَ النّاسِ فَقالَ بَعْضُهُمْ:لا تَقْعُدْ تَحْتَ هذَا الْحائِطِ فَإِنَّهُ مُعْوِرٌ ؛امیرمؤمنان علیه السلام زیر دیوار کجی نشسته بود و در میان مردم قضاوت میکرد.
بعضی عرض کردند:زیر این دیوار منشین که معیوب است».امام علیه السلام فرمود:
«حَرَسَ امْرَأً أجَلُهُ فَلَمّا قامَ سَقَطَ الْحائِطُ ؛اجل (حتمی) از هر کسی پاسداری میکند (امام علیه السلام این سخن را گفت و از زیر دیوار برخاست) هنگامی که برخاست دیوار سقوط کرد». ( .کافی،ج 2،ص 58. )
کوتاه سخن اینکه گر چه ما باید از مظان خطر بپرهیزیم و فقها فتوا دادهاند که به هنگام خطر و طوفان سوار کشتی شدن حرام است و اگر کسی از جاده خطرناکی برود نماز او تمام خواهد بود،زیرا سفر،سفر معصیت است؛ولی با این حال اقدام ما برای پرهیز از خطر تنها اجل معلق را از ما دور میسازد و اگر اجل حتمی فرا رسیده باشد هیچ راه فراری ندارد تا آن اجل فرا نرسیده انسان محفوظ است و هنگامی که آن فرا رسید دفاع از آن امکانپذیر نیست.
قرآن مجید در آیه 154 سوره آل عمران درباره کسانی که (بعد از حادثه احد) گمانهای نادرستی به خدا میبردند و میگفتند:اگر بنا بود ما پیروز شویم در اینجا کشته نمیشدیم میفرماید:ای پیغمبر! به آنها بگو «لَوْ کُنْتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلی مَضاجِعِهِمْ» ؛اگر شما در خانههایتان هم بودید آنهایی که مقرر بود کشته شوند قطعاً بهسوی قتلگاه خود بیرون میآمدند-و به قتل میرسیدند».
بنابراین توجه به تقسیم اجل به حتمی و غیر حتمی پاسخی است برای سؤالاتی که پیرامون این کلام حکمتآمیز و روایات مشابه آن عنوان میشود.
Imam Ali ibn Abi Talib said : “ With every human being , there are two guardian angels. When (the angel of) death approaches, they make room for him; fate is a secure protection.”
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَد قَالَ لَهُ طَلحَةُ وَ الزّبَیرُ نُبَایِعُکَ عَلَی أَنّا شُرَکَاؤُکَ فِی هَذَا الأَمرِ لَا وَ لَکِنّکُمَا شَرِیکَانِ فِی القُوّةِ وَ الِاستِعَانَةِ وَ عَونَانِ عَلَی العَجزِ وَ الأَوَدِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (طلحه و زبیر خدمت امام آمدند و گفتند با تو بیعت کردیم که ما در حکومت شریک تو باشیم، فرمود) نه هرگز! بلکه شما در نیرو بخشیدن، و یاری خواستن شرکت دارید، و دو یاورید به هنگام ناتوانی و درماندگی در سختیها .
[و طلحه و زبیر بدو گفتند با تو بیعت میکنیم به شرط آنکه ما را در خلافت شریک کنی، فرمود:] نه، لیکن شما شریکید در نیرو بخشیدن و یاری از شما خواستن، و دو یارید به هنگام ناتوانی و به سختی درماندن.
و گفتند مر او را طلحه و زبیر بیعت میکنم با تو بر این که ما انبازان تو باشیم در امر خلافت پس فرمود نه چنین است و لیکن شما هر دو شریکید یکدیگر را در توانائی و یاری خواستن و یاران همچو مو ناتوانی و کج باختن
طلحه و زبیر به او گفتند با تو بیعت می کنیم بدین شرط که ما هم در امر خلافت با تو شریک شویم.
فرمود: نه، شما با من باشید در نیرو بخشیدن و پایداری کردن. و به هنگام سختی و درماندگی دو یار من باشید.
و آن حضرت فرمود:وقتی طلحه و زبیر به او گفتند با تو بیعت میکنیم به شرط اینکه در حکومت با تو شریک باشیم ،فرمود:نه،ولی در قدرت و یاری دادن شریک، و در ناتوانی و سختی کمک باشید .
شروح:
الاود: العوج.
امام (علیه السلام) وقتی که طلحه و زبیر پیشنهاد کردند که ما با تو بیعت میکنیم باین شرط که در امر خلافت با تو شریک باشیم- فرمود: اود: کجی، انحراف، نااستواری، (نه ولی در کمک و یاوری شریک باشید و در مواقع ناتوانی و نااستواری کمک کنید). عبارت: (و عونان علی العجز و الاود) یعنی بر دفع آنچه از طرف خود آنها و یا حالت وجودی آنها پیش میآید، زیرا کلمهی علی مفید حالت و کیفیت است.
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَدْ قَالَ لَهُ طَلْحَةُ وَ اَلزُّبَیْرُ نُبَایِعُکَ عَلَی أَنَّا شُرَکَاؤُکَ فِی هَذَا الْأَمْرِ [فَقَالَ]
[لاَ]
( تکملة من«د». ) وَ لَکِنَّکُمَا شَرِیکَانِ فِی الْقُوَّةِ وَ الاِسْتِعَانَةِ وَ عَوْنَانِ عَلَی [اَلْعَجْرِ]
اَلْعَجْزِ وَ الْأَوَدِ .
قد ذکرنا هذا فیما تقدم حیث شرحنا بیعة المسلمین لعلی ع کیف وقعت بعد مقتل عثمان و لقد أحسن فیما قال لهما لما سألاه أن یشرکاه فی الأمر فقال أما المشارکة فی الخلافة فکیف یکون ذلک و هل یصح أن یدبر أمر الرعیة إمامان و هل یجمع السیفان ویحک فی غمد ( عجز بیت لأبی ذؤیب الهذلی،و صدره: تریدین کیما تجمعینی و خالدا دیوان الهذلیین 1:159. ) .
و إنما تشرکانی فی القوة و الاستعانة أی إذا قوی أمری و أمر الإسلام بی قویتما أنتما أیضا و إذا عجزت عن أمر أو تأود علی أمر أی اعوج کنتما عونین لی و مساعدین علی إصلاحه.
فإن قلت فما معنی قوله و الاستعانة قلت الاستعانة هاهنا الفوز و الظفر کانوا یقولون للقامر یفوز قدحه قد جری ابنا عنان و هما خطان یخطان فی الأرض یزجر بهما الطیر و استعان الإنسان إذا قال وقت الظفر و الغلبة هذه الکلمة
(و قد قال طلحه و الزبیر) و گفتند مر آن حضرت را طلحه و زبیر (نبایعک) مبایعت میکنیم به تو (علی انا شرکائک) بر این شرط که شریکان تو باشیم (فی هذا الامر) در این امر خلافت (فقال علیهالسلام) پس در جواب فرمود که (لا) نه چنین است که شما میگویید که شریکان خلافت باشیم (و لکنکما شریکان) ولیکن شما هر دو شریکان هم هستید (فی القوه و الاستعانه) در توانایی و یاری خواستن (و عونان) و یار هم هستید (علی العجز و الاود) بر ناتوانی و کجباختن.
گفت آن حضرت در رد (طلحه) و (زبیر) وقتی که گفتند تو را بیعت میکنیم بر شرط اینکه شریک باشیم در این امر. پس گفت: نه ولیکن شریک باشید در قوت و طلب نصرت. یعنی اگر حاجت و نصرتی باشد امداد نمائید و مددکار باشید بر عجز و اود. یعنی اگر عجز و کجی در کار بینید مدد و اصلاح نمائید.
و قال له طلحه و الزبیر: نبایعک علی انا شرکاوک فی هذا الامر فقال علیهالسلام: «لا و لکنکما شریکان فی القوه و الاستعانه و عونان علی العجز و الاود.» یعنی و گفتند به آن حضرت طلحه و زبیر که ما بیعت میکنیم با تو بر این نحو که ما شریک تو باشیم در امر خلافت، پس گفت علیهالسلام که نمیشوید شریک من در امر خلافت، ولکن با یکدیگر شریکید در قوت و استعانت ضلالت و گمراهی و معاون یکدیگرید بر ناتوانی و کجی در اسلام.
اللغه: (الاود) آد اودا الحمل: اثقله، و الامر: اضنکه و ثقل علیه، الاود: الکد و التعب، الاود: الاعوجاج. المعنی: الامر فی کلامه (علیه السلام) هو تصدی منصب الامامه، و الشرکه فیه ممنوع من وجهین: 1- الامامه امر الهی و نصب نبوی، و لا معنی لشرکه الغیر المنصوص علیه معه فی امر الامامه. 2- ان الامامه باعتبار انها ریاسه علی الامه لا تقبل الشرکه، لان حکم الامام هو الفصل النهائی للاختلاف فی الاحکام، و مع شرکه الغیر فیها لا ینتهی الخلاف الی الفصل القاطع، لا مکان اختلاف الشرکاء انفسهم، فلا فصل فی البین. و الاود هنا بمعنی الثقل و الضنک کما هو احد معنییه، و یشعر به لفظه العون و لیس بمعنی الاعوجاج لانه لا اعوجاج فیه (علیه السلام)، فتدبر. الترجمه: به طلحه و زبیر که به او عرض کردند ما با تو بیعت میکنیم بشرط اینکه ما را با خود در امر خلافت شریک سازی فرمود: نه، ولی شما شریک در نیرو و یاری برای اجرا احکام و حفظ نظام میشوید و یاور من میشوید در ناتوانی و تحمل کارهای دشوار و در تنگنای حوادث.
زبیر و طلحه با هم ساختند***بر مولای دین بشتافتند
که بیعت میکنیم اما بدین شرط***که شرکتمان دهی اندر خلافت
علی فرمود، نه، اما شریکید***به نیرومندی و در استعانت
اقول: هذا مربوط بما مر فی اول هذا الفصل من کلامه (علیه السلام) فی وصف بیعته، و الاصل فیه کما عرفت ما کتبه للناس لما سالوه عن الثلاثه، و فیه بروایه (رسائل الکلینی): فبایعتکم علی کتاب الله تعالی و سنه نبیه (صلی الله علیه و آله)، و دعوت الناس الی بیعتی فمن بایعنی طائعا قبلت منه، و من ابیترکته، فکان اول من بایعنی طلحه و الزبیر فقالا: نبایعک علی انا شرکاوک فی الامر، فقلت: لا و لکنکما شرکائی و عونای فی العجز، فبایعانی علی هذا الامر، و لو ابیا لم اکرههما کما لم اکره غیرهما. و کان طلحه یرجو الیمن و الزبیر العراق، فلما علما انی غیر مولیهما استاذنانی للعمره یریدان الغدره. و فی (خلفاء ابنقتیبه)- فی عنوان (اختلاف طلحه و الزبیر علی علی کرم النه وجهه)-: ذکروا ان الزبیر و طلحه اتیا علیا بعد فراغ البیعه فقالا له: هل تدری علی ما بایعناک؟ قال: نعم، علی السمع و الطاعه و علی ما بایعتم علیه ابابکر و عمر و عثمان، فقالا: لا، و لکنا بایعناک علی انا شریکاک فی الامر. قال (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) علی (علیه السلام): لا و لکنکما شریکان فی القوه و الاستقامه و العون علی العجز و الاود، و کان الزبیر لا یشک فی و لایه العراق و طلحه فی الیمن، فلما استبان لهما ان علیا (علیه السلام) غیر مولیهما شیئا اظهرا الشکاه، فتکلم الزبیر فی ملا من قریش فقال: هذا جزاونا من علی قمنا له فی امر عثمان حتی اثبتنا علیه الذنب و سببنا له القتل، و هو جالس فی بیته و کفی الامر، فلما نال بنا ما اراد جعل دوننا غیرنا- و قال: ما اللوم الا لنا، کنا ثلاثه من اهل الشوری کرمه احدنا و بایعناه، فاعطیناه ما فی ایدینا و منعنا ما فی یده، فاصبحنا اخطانا ما رجولا. و فی (نقض الاسکافی لعثمانیه الجاحط) روی: ان طلحه و الزبیر قالا له (علیه السلام) وقت البیعه: نبایعک علی انا شرکاءک فی هذا الامر. فقال لهما: لا، و لکنکما شریکای فی الفیء، لا استاثر علیکما و لا علی عبد حبشی مجدع بدرهم فما دون، لا انا و لا و لدای هذان، فان ابیتم الا لفط الشرکه فانتم عونان لی عند العجز و الفاقه، لا عند القوه و الاستقامه. قال الاسکافی: فاشترطا ما لا یجوز فی عقد الامامه، و شرط (علیه السلام) لهما ما یجب فی الدین و الشریعه. و قد روی ایضا: ان الزبیر قال فی ملا من قریش: هذا جزاونا من علی، قمنا له فی امر عثمان حتی اثبتنا علیه الذنب و سببنا له القتل، و هو جالس فی بیته و کفی الامر، فلما نال بنا ما اراد جعل دوننا غیرنا. و قال طلحه: کنا ثلاثه من اهل الشوری، کرهه احدنا و بایعناه، فاعطیناه ما فی ایدینا، و منعنا ما فی یده، فاصبحنا قد اخطانا الیوم ما رجوناه امس، و لا نرجو غدا ما اخطانا الیوم. (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) و فی (تاریخ الیعقوبی): اتی علیا (علیه السلام) طلحه و الزبیر فقالا له: قد نالتنا جفوه بعد النبی (صلی الله علیه و آله) فاشرکنا فی امرک، فقال: انتما شریکای فی القوه و الاستقامه و عونای علی العجز و الاود. قوله (لا)، ای: لم تکن بیعتکما ایای علی کونکما شریکی فی امر الخلافه. (و لکنکما شریکان فی القره و الاستعانه) هکذا فی جمیع النسخ، و (الاستعانه) تصحیف من المصنف، و الصواب: (و الاستقامه)، کما عرفته من نقل (خلفاء ابنقتیبه) و (نقض الاسکافی) و (تاریخ الیعقوبی)، و لان فی مقابله (الاود)، و مقابل (الاود) الاستقامه لا (الاستعانه) فانه مقابل (الاستغناء). و قال ابن ابیالحدید: الاستعانه هنا الفوز و الظفر، کانوا یقولون للقامر یفوز قدحه (قد جری ابناعیان) و هما خطان یخطان فی الارض یزجر بهما الطیر، و استعان الانسان اذا قال وقت الظفر و الغلبه هذه الکلمه. قلت: ما قاله غلط فی غلط، فانه استند الی قول (الصحاح): (ابناعیان خطان یخطان فی الارض یزجر بهما الطیر، و اذا علم ان القامر یفوز قدحه قیل جری ابناعیان). فالاستعانه لو فرض وجوده فی کلامه، هل هی الا بمعنی الاستعانه فی قوله تعالی: ( … و ایاک نستعین)، لا بمعنی مصطلح عند القامرین فی (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) الجاهلیه، مع ان (الصحاح) انما قال: (و اذا علم القامر یفوز قدحه قیل جری ابناعیان)، لا کما قال ابن ابیالحدید: استعان الانسان، اذا قال وقت الظفر و الغلبه هذه الکلمه. مع انه ای ربط للاستعانه بمثل (ابناعیان) و الاستعانه من العون، و ابناعیان من العین و بینهما بون، ذکر (الصحاح) و (القاموس) الاول فی الاول و الثانی فی الثانی، و قد عرفت کلام (الصحاح)، و فی (القاموس): ابناعیان- ککتاب- طائران او خطان یخطهما العائف فی الارض، ثم یقول ابناعیان اسرعا البیان و اذا علم …، مع انک قد عرفت ان اصل الاستعانه تصحیف من المصنف. (و عونان علی العجز و الاود) بالتحریک مصدر اود الشیء بالکسر ای: اعوج. ثم الظاهر ان طلحه و الزبیر لما رایا ان عمر کان شریک ابیبکر فی خلافته، و بنیامیه لاسیما مروان کانوا شرکاء عثمان فی خلافته، طمعا منه (علیه السلام) ذلک.
الاود: الثقل. طلب طلحه و الزبیر من الامام ان تقوم خلافه المسلمین علی ثلاثه اقانیم: الامام و هما!.. و طبیعی ان یرفض الامام، لان ذلک بدعه فی الاسلام، و داعیه للفساد فی الارض. و فی کتاب (الاحکام السلطانیه): (لا یجوز عقد الامه لاثنین) و فی اصول الکافی: (لا یکون فی الارض امامان الا واحدهما صامت). و قال لهما الامام: استعین بکما علی احقاق الحق، و العمل لمصلحه الاسلام و المسلمین، و ان عجزت عن القیام بواجب الخلاقه کنما لی رفدا و عونا، فابیا الا السلطان. و تقدم ذلک مفصلا فی الخطبه 203.
… علی العجز و الاود: الاود بفتح فسکون بلوغ الامر من الانسان مجهوده لشدته و صعوبه احتماله
امام علیهالسلام هنگامی که طلحه و زبیر (پس از کشته شدن عثمان) به آن حضرت گفتند ما با تو بیعت کرده عهد و پیمان میبندیم به شرط اینکه در این امر (خلافت) با تو شریک باشیم (در رد خواسته آنان) فرمود: نه (بیش از یک امام و پیشوا روا نباشد) ولی شما در همراهی و یاوری شریک باشید (اگر نیاز بیاری نمودن باشد همراهی کنید) و بر ناتوانی و سختی کمک باشید (اگر در کار ناتوانی و گرفتاری بینید در اصلاح آن کمک نمائید).
پس از قتل عثمان مسلمانان که از انحراف و کجروی و غارت بیتالمال به تنگ آمده بودند اطراف علی (علیه السلام) را گرفتند و آن حضرت را برای ریاست ظاهری برگزیدند. در این بحران، طلحه و زبیر که از عنوان اجتماعی برخوردار بودند به امام (علیه السلام) نزدیک شدند تا عنوان خویش را با مقامهای سیاسی مبادله کنند و با گرفتن پست حساسی نیروهای خود را برای کمک به امام (علیه السلام) و ریاست آن حضرت بسیج کنند ولی امام (علیه السلام) که مرد خدا و عدل بود به آنان فرمود: ریاست باید به عهده یک نفر باشد و دیگران به هنگام لزوم یاری کنند و آنگاه که مفسدهای دیدند آنرا اصلاح نمایند. آنگاه که طلحه و زبیر با دیدن این صحنهها از ریاست مایوس شدند دست به مخالفت و کارشکنی علیه آن حضرت زدند و بدنبال آن، جنگهای گوناگونی پیریزی کردند: جمل، صفین و نهروان! اینان غافل بودند که ریاست امانتی است الهی و علی (علیه السلام) ناگزیر است این امانت و نعمت الهی را به صاحبانش که شایستهاند تحویل فرماید تا روز بازپسین مواخذه نگردد.
و قال علیهالسلام- و قد قال له طلحه و الزبیر: نبایعک علی انا شرکائک فی هذا الامر (ای امر الخلافه)-: (لا و لکنکما شریکان) لی (فی القوه و الاستعانه) بان تکونا قوه و عونا فی تنفیذ اوامری (و عونان علی العجز و الاود) ای الاعوجاج ان تعینان اذا عجزت السلطه، او انحرفت، فی تنفیذ الاوامر و تقویم المعوج المنحرف.
اللغه: عونان: مساعدان. الاود: العجز البالغ. الشرح: اراد طلحه و الزبیر ان یکونا شریکان للامام فی الحکم و اداره البلاد علی نحو یکون کل منهما نافذ الامر یحل و یربط یفک و یعقد مقابل ان یبایعاه بالخلافه و لکن الامام رد علیهم ان ذلک لا یمکن و لا یخدم المصلحه العامه نعم انتما تقویان ان قوی الاسلام و قویت انا و ان اعجز لی فانتم تعینانی علی عجزی و ترفعا تعبی …
«طلحه و زبیر به او گفتند: با تو بیعت می کنیم به شرط آنکه ما در کار خلافت شریک تو باشیم، فرمود: نه، لیکن شما شریک در نیرو بخشیدن و یاری خواستن خواهید بود و به هنگام ناتوانی و گرفتاری دو یاور خواهید بود.»
ما این موضوع را در مباحث گذشته ضمن چگونگی بیعت با علی علیه السّلام پس از قتل عثمان شرح دادیم، و چه نیکو به آن دو پاسخ فرموده است که چون خواسته اند در خلافت شریک باشند گفته است چگونه ممکن است و آیا صحیح است که کار رعیت را دو امام تدبیر کنند. «آیا دو شمشیر در یک نیام می گنجد.» ولی شما در نیرو و استعانت شریک من خواهید بود یعنی هنگامی که کار من و کار اسلام قوت بگیرد شما هم قوت خواهید گرفت و اگر در کاری ناتوان شدم و به کژی گرایید، شما در اصلاح آن، دو یاور من خواهید بود.
و قال علیهالسلام
و قد قال له طلحة والزبیر:نُبایِعُکَ عَلی أَنّا شُرَکاؤُکَ فی هذَا الْأَمْر:
لَا،وَ لکِنَّکُمَا شَرِیکَانِ فِی الْقُوَّةِ وَ الْاِسْتِعَانَةِ،وَ عَوْنَانِ عَلَی الْعَجْزِ وَ الْأَوَدِ.
امام علیه السلام در پاسخ طلحه و زبیر آنجا که به امام پیشنهاد خلافت شورایی کردند و گفتند با تو بیعت میکنیم به این شرط که در حکومت شریک باشیم، فرمود:
نمیشود (زیرا شرکت در خلافت معنا ندارد) شما شریک در تقویت و کمک و یار و یاور به هنگام ناتوانی و سختی و مشکلات باشید. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر میگوید:آنچه در این کلام کوتاه پرمعنا آمده برگرفته از گفتار طولانی است که میان امام و طلحه و زبیر رد و بدل شده و آن را ابوجعفر اسکافی بغدادی (متوفای 240) در کتاب خود آورده است.ابن ابیالحدید نیز تمام این سخن را در شرح نهجالبلاغه خود نوشته و ابن قتیبه دینوری نیز در کتاب الامامة والسیاسة و یعقوبی در تاریخش ذکر کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 165).ابن ابیالحدید در جلد 7،ص 35 تا 43.ما این نامه را در ذیل خطبه چهارم در جلد اوّل،ص 420 به بعد آوردهایم.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 165). )
بیعت مشروط!
«این کلام حکیمانه را امام علیه السلام در پاسخ طلحه و زبیر فرمودند آنجا که به امام پیشنهاد خلافت شورایی کردند و گفتند با تو بیعت میکنیم به این شرط که در حکومت شریک باشیم.امام در پاسخ آنها فرمود:نمیشود (شرکت در خلافت معنا ندارد) شما شریک در تقویت و کمک و یار و یاور به هنگام ناتوانی و سختی و مشکلات باشید»؛ (وَ قالَ علیه السلام وَ قَدْ قالَ لَهُ طَلْحَةُ وَ الزُّبِیرُ:نُبایِعُکَ عَلی أَنّا شُرَکاؤُکَ فی هذَا الْأَمْر:لَا،وَ لکِنَّکُمَا شَرِیکَانِ فِی الْقُوَّةِ وَ الْاِسْتِعَانَةِ،وَ عَوْنَانِ عَلَی الْعَجْزِ وَ الْأَوَدِ).
آیا منظور طلحه و زبیر این بود که واقعاً خلافت شورایی باشد و آنها با علی علیه السلام شریک در تصمیمگیری شوند.یا مقصود این بود که بخشی از قلمرو حکومت اسلامی را امام به آنها بسپارد آنگونه که از بعضی روایات استفاده میشود؟ در بعضی از منابع معروف آمده است آن روز که زبیر با امام علیه السلام بیعت کرد امام به او فرمود:من از این میترسم که تو پیمان خود را بشکنی،عرض کرد:
هرگز بیم نداشته باش تا ابد چنین کاری را نخواهم کرد.امام فرمود:آیا خداوند شاهد و گواه بر این موضوع باشد،عرض کرد:آری.چیزی نگذشت که آن دو به امیرمؤمنان علیه السلام عرض کردند:میدانی در زمان عثمان چه اندازه به ما جفا شد و او همواره طرفدار بنیامیه بود؛اما اکنون که خداوند خلافت را به تو سپرده بعضی از این فرمانداریها را در اختیار ما بگذار امام فرمود:به قسمت الهی راضی باشید تا در این باره فکر کنم.سپس افزود:آگاه باشید من کسی را در این امانت شریک میکنم که از دین و امانت او راضی و مطمئن باشم.
از سویی دیگر هنگامی که امیر مؤمنان علی علیه السلام به معاویه نامه نوشت که مردم با من بیعت کردند تو هم از اهل شام برای من بیعت بگیر و بزرگان اهل شام را نزد من بفرست و معاویه (سخت دست پاچه شد) و نامهای برای زبیر نوشت و او را به عنوان امیرالمؤمنین خطاب کرد و گفت:از تمام مردم شام برای تو بیعت گرفتم با سرعت به سوی کوفه و بصره برو و این دو شهر را تسخیر کن که اگر آن دو را تسخیر کنی دیگر هیچ مشکلی نخواهی نداشت. ( .شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید،ج 1،ص 230 و 231. )
از اینجا روشن میشود اینکه طلحه و زبیر به هنگام بیعت و طبق بعضی از روایات مدتی بعد از بیعت خدمت امام علیه السلام آمدند و گفتند:ما بیعت کردهایم که با تو شریک باشیم منظورشان این بود که حکومت بصره و کوفه را امام به آنها بسپارد و به این ترتیب بر تمام عراق مسلط شوند و دست به دست معاویه بدهند شام را هم در اختیار بگیرند تا قسمت عمده کشور اسلام تحت سیطره آنها واقع شود.با این توضیح میفهمیم چرا امام علیه السلام دست رد بر سینه آنها گذاشت و این جواب حکیمانه پرمعنا را به آنها داد.
در کتاب خلفای ابن قتیبه که از علمای مشهور اهل سنت است و در قرن سوم میزیسته تحت عنوان رفت و آمد طلحه و زبیر نزد علی علیه السلام چنین آمده است:بعد از تمام شدن بیعت،طلحه و زبیر نزد آن حضرت آمده عرض کردند:میدانی برای چه با تو بیعت کردهایم؟ فرمود:آری برای اینکه گوش به فرمان من باشید و اطاعت کنید؛همان بیعتی که با ابوبکر و عمر و عثمان کردید.آنها (با صراحت) گفتند:نه ما با تو بیعت کردیم که شریک تو در امر خلافت باشیم.امام علیه السلام فرمود:
چنین نیست.بلکه شما شریک در همکاری و کمک در برابر مشکلات و رنجها هستید.این در حالی بود که«زبیر»شک نداشت که علی علیه السلام حکومت عراق را به او میسپارد و حکومت یمن را به«طلحه».هنگامی که برای آنها روشن شد که علی علیه السلام حکومتی را به آنها نمیسپارد شکایت خود را از آن حضرت آشکار ساختند«زبیر»در میان جمعیتی از قریش گفت:«هذا جَزائُنا مِنْ عَلِیٍّ قُمْنا لَهُ فی أمْرِ عُثْمانَ حَتّی أثْبَتْنا عَلَیْهِ الذَّنْبُ وَ سَبَبْنا لَهُ الْقَتْلُ وَ هُوَ جالِسٌ فی بَیْتِهِ وَ کَفَی الْأمْرُ فَلَمّا نالَ بِنا ما أرادَ جَعَلَ دُونَنا غَیْرَنا؛این پاداش ماست از سوی علی! ما در کار عثمان به نفع او قیام کردیم و گناهکاری او را ثابت نمودیم و عوامل قتل او را فراهم ساختیم در حالی که علی در خانه خود نشسته بود و ما مشکل را حل کردیم؛اما هنگامی که به وسیله ما به مقصودش رسید (و حکومت را در اختیار گرفت) دیگران را بر ما مقدم داشت. ( .الامامة و السیاسة،ج 1،ص 70 و 71. )
از این عبارت به خوبی روشن میشود که آنها واقعاً اهل توطئه و سیاستهای مکارانه و دور از تقوا و پرهیزگاری بودند و اینکه بعضی گمان میکنند خوب بود علی علیه السلام مقامی به آنها میداد تا ساکت شوند اشتباه بزرگی است؛آنها نه صلاحیت و شایستگی و تقوا برای فرمانداری و استانداری کشور اسلام داشتند و نه به آن قانع بودند.دست در دست معاویه داشتند و میخواستند حکومت بر مسلمانان را به زور و از طریق دغلکاری به چنگ آورند و تقوای امیرمؤمنان علی علیه السلام هرگز پذیرای چنین مطلبی نبود.
در ذیل روایت بالا نیز آمده است که علی علیه السلام هنگامی که از سمپاشیهای طلحه و زبیر آگاه شد به ابن عباس فرمود:تو چه پیشنهاد میکنی؟ ابن عباس گفت:من چنین فکر میکنم که آنها عاشق حکومتاند؛بصره را به زبیر بسپار و کوفه را به طلحه.امام علیه السلام خندید فرمود:وای بر تو! در کوفه و بصره مردان باشخصیت و اموال فراوانی وجود دارد که اگر آن دو به حکومت آن برسند بر گردن مردم سوار میشوند،سفیهان را از طریق طمع و ضعیفان را با فشار و قدرتمندان را با زور تحت سیطره خود میگیرند (و مردم را بدبخت میکنند و چهره حکومت اسلامی را به کلی تغییر میدهند).
Talhah and az-Zubair said to the Imam We shall swear the oath of allegiance to you if we become your prtners in this matter (caliphate ) . “ Imam Ali ibn Abu Talib said : No , you both are partners when strength and aid is sought, and you both are aides against inability and exertion.”
وَ قَالَ علیه السلام أَیّهَا النّاسُ اتّقُوا اللّهَ ألّذِی إِن قُلتُم سَمِعَ وَ إِن أَضمَرتُم عَلِمَ وَ بَادِرُوا المَوتَ ألّذِی إِن هَرَبتُم مِنهُ أَدرَکَکُم وَ إِن أَقَمتُم أَخَذَکُم وَ إِن نَسِیتُمُوهُ ذَکَرَکُم
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ای مردم! از خدایی بترسید که اگر سخنی گویید میشنود، و اگر پنهان دارید میداند ، و برای مرگی آماده باشید، که اگر از آن فرار کنید شما را مییابد، و اگر بر جای خود بمانید شما را میگیرد، و اگر فراموشش کنید شما را از یاد نبرد .
مردم! از خدایی بترسید که اگر گفتید میشنود و اگر دردل نهفتید میداند. و بر مرگی پیشی گیرید که اگر از آن گریختید به شما میرسد، و اگر ایستادید شما را میگیرد، و اگر فراموشش کردید شما را به یاد میآرد.
و فرمود ای مردمان بترسید از آن کسیکه اگر گوئید شنود و اگر در دل گیرید داند و پیشی گیرید بر مرگی که اگر بگریزند از آن دریابد شما را و اگر بایستد بگیرد شما را و اگر فراموش کنید یاد آورد شما را
و فرمود (علیه السلام): ای مردم، از خدا بترسید. خدایی که اگر سخن گویید، می شنود و اگر چیزی در دل نهان کنید، می داندش. و بر مرگ پیشی گیرید، مرگی که اگر بگریزید به شما می رسد و اگر بایستید، می گیردتان و اگر فراموشش کنید، شما را یاد کند.
و آن حضرت فرمود:ای مردم،خدا را بپرهیزید که اگر حرف زدید میشنود، و اگر نهفته دارید میداند .و بر مردنی پیشی جویید که اگر از آن فرار کردید شما را دریابد،و اگر بایستید شما را بگیرد،و اگر فراموشش کنید شما را به یاد آورد .
شروح:
(ای مردم بترسی از خدایی که اگر چیزی بگویید او میشنود، و اگر پنهان دارید میداند، و بر مردن پیشی گیرید، زیرا اگر بگریزید مرگ شما را درمییابد، و اگر بمانید شما را میگیرد، و اگر شما آن را فراموش کنید، آن شما را فراموش نمیکند). معنای عبارات روشن است، امام (علیه السلام) (مردم را) به تقوای الهی و ترس از او واداشته است از آن رو که او گفتهی بنده را میشنود و به باطنش آگاه است دو مفعول به دلیل معلوم بودنشان حذف شده است یعنی: سمع قولکم و علم ضمیرکم و همچنین امام (علیه السلام) آدمی را در پیشی گرفتن بر مرگ و سبقت بر آنان با اعمال شایسته، برای حفظ نفوس از عذاب آتش و ترس مرگ، وادار فرموده و او را برحذر داشته است از این رو که در پیشی گرفتن بر مرگ شتاب کند به دلیل این که کسی از آن رهایی ندارد و برای رسیدن مرگ بر آدمی، کلمهی ذکر در مقابل نسیان را استعاره آورده است، بخاطر شباهت داشتن مرگ به قاصدی که با علم به آمدنش نزد وی میآید.
وَ قَالَ علیه السلام أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی إِنْ قُلْتُمْ سَمِعَ وَ إِنْ أَضْمَرْتُمْ عَلِمَ وَ بَادِرُوا الْمَوْتَ الَّذِی إِنْ هَرَبْتُمْ مِنْهُ أَدْرَکَکُمْ وَ إِنْ أَقَمْتُمْ أَخَذَکُمْ وَ إِنْ نَسِیتُمُوهُ ذَکَرَکُمْ .
قد تقدم منا کلام کثیر فی ذکر الموت و رأی الحسن البصری رجلا یجود بنفسه فقال إن أمرا هذا آخره لجدیر أن یزهد فی أوله و إن أمرا هذا أوله لجدیر أن یخاف من آخره.
و من کلامه فضح الموت الدنیا.
و قال خالد بن صفوان لو قال قائل الحسن أفصح الناس لهذه الکلمة لما کان مخطئا و قال لرجل فی جنازة أ تری هذا المیت لو عاد إلی الدنیا لکان یعمل عملا صالحا قال نعم قال فإن لم یکن ذلک فکن أنت ذاک
(و قال علیهالسلام: ایها الناس) ای گروه مردمان (اتقو الله) بترسید از خدا (الذی ان قلتم سمع) آن خدایی که اگر گفتید، شنید (و ان اضمرتم علم) و اگر در دل گرفتید، دانست و به کنه او رسید (و بادروا) و سبقت گیرید به طاعات (الموت الذی ان هربتم منه ادرککم) بر مرگی که اگر گریزید، دریابد شما را (و ان اقمتم اخذکم) و اگر بایستید، فراگیرد شما را و به هلاک شما شتابد (و ان نسیتموه ذکرکم) و اگر فراموش کنید او را، یادآورد شما را یعنی به هر حالی که باشید پس ای خفتگان زمانه بیدار شوید که مرگ در کمین است، و ای مستان زمانه هشیار گردید که رجوع به حضرت رب العالمین است، و ای مغرورشدگان به سرور ایام دنیا متنبه شوید، و ای مسرورگشتگان به هوش آیید که ایام حیات را زمان ممات در قفا است. رباعی: آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشت (بنشست) پنداشت که مهلتی و تاخیری هست گو میخ مزن که خیمه میباید کند گو رخت منه که بار میباید بست
و گفت آن حضرت: ای مردمان بپرهیزید از آن خدائی که اگر میگوئید میشنود و اگر پنهان میدارید میداند، و به شتابید به کار مرگ که اگر میگریزید از او درمییابد شما را، و اگر میایستید هم میگیرد شما را، و اگر فراموش میکنید او را یاد میآورد شما را. و بالجمله هیچ نوع خلاصی از او مقدور نیست، و آدمی خلاص نگردد از چنگ مرگ مگر به مهیا ساختن زاد و برگ.
و قال علیهالسلام: «ایها الناس، اتقوا الله الذی ان قلتم سمع و ان اضمرتم علم. و بادروا الموت الذی ان هربتم ادرککم و ان اقمتم اخذکم و ان نسیتموه ذکرکم.» یعنی و گفت علیهالسلام که: ای مردمان، بپرهیزید خدای آن چنانی را که اگر سخنی بگویید میشنود و اگر چیزی در دل گیرید میداند. و پیشی گیرید و مستعد گردید به عبادت کردن به مرگ آنچنانی که اگر فرار کنید از او و اسباب صحت و سلامتی از اغذیه و ادویه استعمال کنید، درمییابد شما را و اگر بایستید بر حال خود، میگیرد شما را و اگر فراموش کنید شما او را و غافل از او باشید، یاد میکند شما را، به در گذشتن عمر و نقصان حواس و قوا و عروض اسقام و آلام.
المعنی: الحذر من قول ما لا ینبعی باخفائه عن سمع من یواخذ علیه و استتار نیه السوء یفید تجاه الجاهل به، و قد نبه (علیه السلام) علی ان الله یسمع اخفی النجوی و یعلم ما فی ضمیر الصامتین، و حذر من قول ما لا یرضی به الله، و من نیه السوء تجاه الله، کما نبه علی ان الموت لا یفوت بالهرب و الاستقامه و النسیان، فبادروه و تهیاوا له. الترجمه: فرمود: آیا مردم بپرهیزند از خشم خدائی که اگر دم بزنید میشنود، و اگر در دل بگیرید میداند، و سبقت جوئید به مرگ آن مرگی که اگر بگریزند به شما میرسد، و اگر بجای خود بمانید شما را میگیرد، و اگر فراموشش کنید بیاد شما است.
فرمود علی که ایها الناس***تقوی ز خدا است شغل حساس
کو میشنود هر آنچه گوئید***داند که بدل چه راه پوئید
آرید به مرگ رو شتابان***کز مرگ گریز نی در امکان
گر آنکه برید مرگ از یاد***او یاد کند غمین و دلشاد
اقول: رواه المبرد فی (کامله) عنه علیهالسلام. (ایها الناس اتقوا الله الذی ان قلتم سمع و ان اضمرتم علم) (یستخفون من الناس و لا یستخفون من الله و هو معهم اذ یبیتون ما لا یرضی من القول و کان الله بما یعملون محیطا) الا انهم یثنون صدورهم لیستخفوا منه الا حین یستغشون ثیابهم یعلم ما یسرون و ما یعلنون انه علیم بذات الصدور). و بادروا الموت الذی ان هربتم منه ادرککم، (قل ان الموت الذی تفرون منه فانه ملاقیکم ثم تردون الی عالم الغیب و الشهاده فینبئکم بما کنتم تعملون). و یکفی التدبر فی هذه الایه صدرها و ذیلها، لمن اراد التذکر. (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) (و ان اقمتم اخذکم) (اینما تکونوا یدرککم الموت و لو کنتم فی بروج مشیده … ). (و ان نسیتموه ذکرکم) (قل یتوفاکم ملک الموت الذی و کل بکم ثم الی ربکم ترجعون). و روی (نوادر جنائز الکافی) عن اسباط بن سالم، قلت لابی عبدالله علیهالسلام: یعلم ملک الموت نفس من یقبض؟ قال انما هی صکاک تنزل من السمائ، اقبض نفس فلان بن فلان. و روی عنه علیهالسلام قال: ما اهل بیت شعر و لا وبر الا و ملک الموت یتصفحهم کل یوم خمس مرات. هذا و فی (حمقاء ابن الجوزی): مات لرجل قریبه و لم یخرج فی جنازته، فقیل له فی ذلک، فقال: ویحکم! ااکون منسیا فاذکر نفسی؟، یعنی ان ملک الموت نسینی فاذا خرجت فی الجنازه یرانی، فیتذکرنی، فیقبض روحی، و لا
(و ان اضمرتم علم) لانه سمیع علیم (و بادروا الموت) استعدوا له بالتقوی و العمل الصالح (ان هربتم منه ادرککم) و ان کنتم فی بروج مشیده (و ان نسیتموه ذکرکم) لانه لا ینسی احدا.
امام علیهالسلام (در ترغیب به پرهیزکاری) فرموده است: ای مردم، بترسید از خداوندی که اگر بگوئید میشنود، و اگر پنهان نمائید میداند، و (به عبادت و بندگی) بر مرگ پیشی میگیرد (خود را از هول و ترس آن برهانید) که اگر بگریزید شما را دریابد، و اگر بایستید شما را میگیرد، و اگر فراموش کنید شما را (با گذشتن عمر و ضعف و ناتوانی و دردها و بیماریها) یاد میآورد.
فرمایش امام (علیه السلام) در اطراف دو موضوع: 1- توجه و کنترل خدا. این موضوع را شاعر این چنین منعکس ساخته است: آنی تو که حال دل نالان دانی احوال دل شکسته بالان دانی گر خانمت از سینه سوزان شنوی وزدم نزنم زبان لالان دانی 2- توجه به مرگ. این مطلب جای تردید نیست که نیروی هر جانداری محدود است و سرانجام تمام میگردد و بالاخره مرگ آن فرا میرسد اما از این نظر که خوشگذارانیهای دنیا انسان را از مرگ و قیامت باز میدارد رهبران الهی سعی داشتهاند در هر حال، دوستانشان را متوجه مرگ سازند. خدای عزیز سفارش فراوانی کرده که در روز جمعه در نمازها به جای قل هو الله احد سوره جمعه خوانده شود. در سوره جمعه میخوانیم: (پیامبر ما بگو مرگی که از آن فرار میکنید گریبانتان را میگیرد سپس به جهان غیب و شهود (قیامت) وارد میگردید و از اعمال خود آگاه میشوید). برای اینکه خدا پیروان اسلام را آگاه سازد داستان سلیمان را در قرآن کریم آورده و ضمن تذکر از عظمت وی داستان مرگش را این طور بیان میکند: (آنگاه که ما مرگش را امضاء کردیم، کسی قدرت نداشت مرگ او را اعلام کند مگر کرم زمین … ). سلیمان برای دیدن آثار عظمت خود بالای تخت و کاخ سلطنتی خویش قرار گرفت و مشغول تماشا شد. در همین حال مرگ او فرا رسید ولی کسی نفهمید و نمیتوانستند از نزدیک مشاهده کنند تا اینکه موریانه عصای سلیمان را خورد و او به زمین سقوط کرده و معلوم شد که سلیمان از دنیا رفته است.
و قال علیهالسلام: (ایها الناس اتقوا الله) ای خافوه (الذی ان قلتم سمع) کلامکم (و ان اضمرتم) ای نویتم شیئا (علم) ما اضمرتم (و بادروا الموت) ای اسرعوا الی العمل قبل ان یدرککم الموت (الذی ان هربتم منه ادراککم) و الهروب انما هو بتوفیر اسباب البقاء و اسباب الصحه و لو بالفرار من بلد الی بلد آخر (و ان اقمتم) فی مکانکم (اخذکم) لانه لا یقاومه شیء (و ان نسسیتموه ذکرکم) لانه لا ینسی الانسان، مهما نسیه الانسان.
اللغه: اضمر: اسر فی ضمیره. بادروا: اسرعوا. الشرح: موعظه بالغه لعلها تصادف قلبا عامرا طیبا فترده الی الله عبدا منیبا یحسب حساب ربه یوم القیامه … اتقوا الله الذی ان قلتم سمع انه السمیع العلیم و ان اضمرتم امرا و اخفیتم سرا علم قال تعالی: (انه یعلم اسر و اخفی) و بادروا الموت و استعدوا له فانکم ان هربتم منه ادرککم کما قال تعالی: (اینما تکونوا یدرککم الموت و لو کنتم فی بروج مشیده) و ان اقمتم اخذکم (کل نفس ذائقه الموت) و ان نسیتم ذکرکم فهو فی طلبکم مستمر علی کل حال سواء کنتم مقیمین ام مرتحلین، ذاکرین له ام ناسین …
«ای مردم بترسید از خدایی که اگر بگویید، می شنود و اگر در اندیشه نهفته دارید، می داند، و پیشی گیرید بر مرگی که اگر از آن بگریزید، شما را درمی یابد و اگر بایستید، شما را می گیرد و اگر آن را فراموش کنید، شما را به یاد می آورد.»
پیش از این سخنان بسیاری درباره مرگ گفته ایم. حسن بصری مردی را در حال جان دادن دید، گفت: کاری که پایان آن بدین گونه است، سزاوار است که در آغازش زهد ورزیده شود و کاری که آغازش این باشد، شایسته است که از انجام آن ترسید.
و از سخنان دیگر حسن بصری این است که «مرگ دنیا را رسوا کرده است.» خالد بن صفوان گفته است: اگر کسی بگوید، حسن در این سخن خویش از همه مردم فصیح تر است بر خطا نگفته است.
حسن بصری در تشییع جنازه ای به مردی گفت: آیا فکر می کنی اگر این مرده به دنیا برگردد، عمل صالح انجام خواهد داد؟ گفت: آری. گفت: اینک که آن غیر ممکن است، تو به جای او باش و عمل صالح انجام بده.
و قال علیهالسلام
أَیُّهَا النَّاسُ،اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی إِنْ قُلْتُمْ سَمِعَ،وَ إِنْ أَضْمَرْتُمْ عَلِمَ،وَ بَادِرُوا الْمَوْتَ الَّذِی إِنْ هَرَبْتُمْ مِنْهُ أَدْرَکَکُمْ،وَ إِنْ أَقَمْتُمْ أَخَذَکُمْ،وَ إِنْ نَسِیتُمُوهُ ذَکَرَکُمْ.
امام علیه السلام فرمود:
ای مردم! از خدایی بترسید که اگر سخنی بگویید میشنود و اگر چیزی را در دل پنهان دارید میداند و بر مرگ پیشی گیرید که اگر از آن فرار کنید
به شما دست مییابد و اگر بایستید شما را میگیرد
و اگر فراموشش کنید شما را فراموش نخواهد کرد. ( . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر تنها سند دیگری که مربوط به قبل از سید رضی برای این گفتار حکیمانه نقل میکند چیزی است که«مبرد»در کتاب تاریخ خود معروف به کامل آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 166). البته در منابعی که بعد از سید رضی تألیف شده این سخن کراراً از مولا امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده؛از جمله در کتاب جواهر المطالب ابن دمشقی آمده است هنگامی که علی علیه السلام این سخن را فرمود«ابن عباس»شدیداً تحت تاثیر قرار گرفت و گفت:سبحان الله گویی این سخن قرآنی است که از آسمان نازل شده است.(جواهر المطالب،ج 2،ص 155،ح 102). )
اندرزی بسیار حکیمانه
امام علیه السلام در این گفتار نورانی که به گفته«ابن عباس»شبیه آیات قرآنی است روی دو نکته تکیه میکند:نخست درباره آگاهی خدا بر افعال و رفتار و نیات انسانها هشدار میدهد و سپس درباره مرگی که هرگز انسان را فراموش نمیکند و میفرماید:«ای مردم! از خدایی بترسید که اگر سخنی بگویید میشنود و اگر چیزی را در دل پنهان دارید میداند و بر مرگ پیشی گیرید که اگر از آن فرار کنید به شما دست مییابد و اگر بایستید شما را میگیرد و اگر فراموشش کنید شما را فراموش نخواهد کرد»؛ (أَیُّهَا النَّاسُ،اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی إِنْ قُلْتُمْ سَمِعَ،وَ إِنْ أَضْمَرْتُمْ عَلِمَ،وَ بَادِرُوا الْمَوْتَ الَّذِی إِنْ هَرَبْتُمْ مِنْهُ أَدْرَکَکُمْ،وَ إِنْ أَقَمْتُمْ أَخَذَکُمْ،وَ إِنْ نَسِیتُمُوهُ ذَکَرَکُمْ) .
همه آنچه امام در این گفتار حکیمانه فرموده در واقع برگرفته از آیات قرآن مجید است.در آیه 7 سوره«مجادله»میخوانیم:
«أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ یَعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنی مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ إِلاّ هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّ اللّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ» ؛آیا نمیدانی که خداوند آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمین است میداند؛هیچ گاه سه نفر با هم نجوا نمیکنند مگر اینکه خدا چهارمین آنهاست،و هیچگاه پنج نفر با هم نجوا نمیکنند مگر اینکه خداوند ششمین آنهاست،و نه تعدادی کمتر و نه بیشتر از آن مگر اینکه او همراه آنهاست هر جا که باشند،سپس روز قیامت آنها را از اعمالشان آگاه میسازد،چرا که خدا به هر چیزی داناست».
در جایی دیگر میفرماید: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ» ؛ما انسان را آفریدیم و وسوسههای نفس او را میدانیم و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم!». ( .ق،آیه 16. )
در جایی دیگر میفرماید: «قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلی عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» ؛بگو مرگی که از آن فرار میکنید سرانجام با شما ملاقات خواهد کرد؛سپس به سوی کسی که دانای پنهان و آشکار است بازگردانده میشوید؛آنگاه شما را از آنچه انجام میدادید خبر میدهد». ( .جمعه،آیه 8.)
به راستی اگر انسان ایمان محکمی به محتوای این آیات و محتوای کلام امام علیه السلام داشته باشد تسلیم هوای نفس و وسوسههای شیطان و آلوده به گناه و معاصی نخواهد شد.
نیز اگر انسان مرگی را که برای همه مسلم است فراموش نکند و بداند این زندگی دیر یا زود پایان میگیرد و آنچه را برای گردآوری آن تلاش کرده رها میسازد و رخت بر میبندد و سپس در دادگاه عدل پروردگار حضور مییابد و نامه اعمال خود را که به مقتضای «لا یُغادِرُ صَغِیرَةً وَ لا کَبِیرَةً إِلاّ أَحْصاها» 3 همه اعمال و گفتار او از کوچک و بزرگ را در دست دارد و باید پاسخ گوی همه آنها باشد،به یقین چنین انسانی با چنین اعتقادی جز در راه تقوا گام بر نمیدارد.
مشکل انسان از آنجا شروع میشود که حضور نظارت خدا را در اعمال و گفتارش در همه حال فراموش کند و مرگ را به دست نسیان بسپارد.عجیب این است که در زندگی معمولی دنیا اگر تبهکاران احساس کنند مأموران انتظامی در جایی حضور دارند و آنها را دستگیر میکنند و به دادگاه تحویل میدهند قطعاً دست به کار خلافی نمیزنند؛حضور پلیس از یک طرف و دادگاهی که در انتظار است از طرفی دیگر آنها را از اعمالشان باز میدارد.تنها به جایی میروند که پلیس حضور نداشته نباشد و یا اگر گرفتار شوند مدرکی در دادگاه برای اعمال خلاف آنها به دست قضات نیفتد.با این حال چگونه ممکن است انسان ایمان به خدایی داشته باشد که از رگ قلب یا رگ گردنش به او نزدیکتر است و در همه جا فرشتگان الهی مراقب اعمال او هستند و همه را ثبت و ضبط میکنند.به علاوه دادگاه قیامت قطعی و یقینی است.چگونه ایمان به این امور با آلودگی به ظلم و گناه میسازد؟
مرحوم علامه مجلسی در حدیثی از امیرمؤمنان نقل میکند که ضمن خطبه مفصلی معروف به خطبه«دیباج»فرمود:
«وَ أفیضُوا فی ذِکْرِ اللّهِ جَلَّ ذِکْرُهُ فَإنَّهُ أحْسَنُ الذِّکْرِ وَ هُوَ أمانٌ مِنَ النِّفاقِ وَ بَرائَةٌ مِنَ النّارِ وَ تَذْکیرٌ لِصاحِبِهِ عِنْدَ کُلِّ خَیْرٍ یَقْسِمُهُ اللّهُ جَلَّ وَ عَزَّ وَ لَهُ دَوِیٌّ تَحْتَ الْعَرْشِ ؛بشتابید به سوی ذکر خدای متعال که بهترین ذکر است و انسان را از نفاق در امان میدارد و سبب برائت از آتش دوزخ است و نعمتهایی را که خدا به او میدهد یادآوری میکند و این ذکر صدایی در زیر عرش خدا طنینانداز دارد». ( .بحارالانوار،ج 74،ص 291.)
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«أکْثِرُوا ذِکْرَ الْمَوْتِ فَإنَّهُ یُمَحِّصُ الذُّنُوبَ وَ یَزْهَدُ فِی الدُّنْیا ؛زیاد به یاد مرگ باشید که گناهان را محو میکند و انسان را نسبت به زرق و برق دنیا بیاعتنا میسازد». ( .مجموعه ورام،ج 1،ص 269.)
شرح بیشتری در مورد ذکر خداوند در جلد هشتم همین کتاب،ص 365 و در مورد یاد مرگ در جلد هفتم ص 271 مطالبی آمده است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “O people! “Fear Allāh Who hears you when you speak, Who knows what you hide in your chests, and be more swift than death which catches up with you when you flee, which takes you away when you stay, and which remembers you when you forget about it.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا یُزَهّدَنّکَ فِی المَعرُوفِ مَن لَا یَشکُرُهُ لَکَ فَقَد یَشکُرُکَ عَلَیهِ مَن لَا یَستَمتِعُ بشِیَءٍ مِنهُ وَ قَد تُدرِکُ مِن شُکرِ الشّاکِرِ أَکثَرَ مِمّا أَضَاعَ الکَافِرُوَ اللّهُ یُحِبّ المُحسِنِینَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ناسپاسی مردم تو را از کار نیکو باز ندارد، زیرا هستند کسانی، بی آن که از تو سودی برند تو را میستایند ، چه بسا ستایش اندک آنان برای تو، سودمندتر از ناسپاسی ناسپاسان باشد. (و خداوند نیکوکاران را دوست دارد)
آن که سپاس نیکی تو را نگزارد، مبادا به نیکویی کردنت بیرغبت گرداند، چه بود که کسی تو را بدان نیکی سپاس دارد که سودی از آن برندارد ، و بود که از سپاس سپاسگزار بیابی بیش از تباه کرده کافر نعمت غدار، «و خدا نیکوکاران را دوست میدارد.»
و فرمود که باید بی رغبت نکردهاید در احسان آن کس که شکر نگوید آنرا برای تو پس بتحقیق که شکر میگوید تو را بر آن کسی که تمتع نیافته بچیزی از آن و گاه در میابی از شکر شکر گوینده بیشتر از آنکه ضایع کرد آنرا کافر نعمت و خدا دوست میدارد نیکوکاران را
و فرمود (علیه السلام): دلسرد نکند تو را از نیکوکاری، کسی که نیکوکاریت را سپاس نمی گوید. گاه کسی تو را سپاس گوید که از نعمت تو بهره مند نشده است. و تو از سپاس گفتن دیگران، بیش از آنکه ناسپاسان تباه کرده اند، به دست خواهی آورد و خدا نیکوکاران را دوست می دارد.
و آن حضرت فرمود:کسی که سپاس نیکیات را به جا نیاورد تو را در نیکی کردن بی رغبت نکند،چرا که سپاست را کسی به جا میآورد که از آن نیکی بهره نبرده(خدا )، و تو از سپاس سپاسگزار بیش از آنچه کفران کننده نعمت از بین برده به دست میآوری، «و خداوند نیکوکاران را دوست دارد » .
شروح:
یعنی انک ان اردت بالاحسان، ابتغاء وجه الله، فالله یحب المحسنین و حسبک محبه الله، و ان اردت بذلک ثناء الشاکرین فان کفر نعمتک المنعم علیه فقد شکر نعمتک غیره و کفی بذلک شاهد اثناء من لم یشاهد البرامکه و لم یصل الیه منهم نعمه و صنف اخبار البرامکه و ما اثر الاسخیاء من لم یفز من نعمهم بشیء سوی الاحادیث فان ضیع المنعم علیه احسانک الیه فالناس لا یضیعون و الله تعالی لا یضیعه.
(کسی که دربارهی کار نیک تو ناسپاسی کند، نباید باعث بیمیلی تو به کار خوب شود، زیرا آن که از کار نیک تو بهرهای نبرده است، سپاسگزار تو خواهد بود و از سپاس سپاسگزار بیش از آنچه ناسپاس ضایع کرده، به تو خواهد رسید، و خداوند نیکوکاران را دوست دارد). امام (علیه السلام) از بی رغبتی در کار نیک به دلیل ناسپاسی آن که به وی نیکی شده، نهی فرموده است، و به کار نیک وسیله سه قیاس مضمر وادار کرده است: صغرای قیاس اول، عبارت: فقد یشکرک علیه … منه است و این بدان دلیل است که مردم نیکی و نیکوکاران را دوست دارند. و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و در تمام مواردی که سپاسگزار تو باشد کسی که از نیکی تو بهرهای نبرده است، تو باید چنان کار نیکی را انجام دهی. و مقدمهی صغرای قیاس دوم عبارت و قد قدرک … الکافر است، یعنی تو از سپاس آن که از نیکی تو برخوردار نشده بیش آنچه که ناسپاس تباه کرده است و سپاس نیکیی که در حق وی کردهای، مییابی. و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر موردی که از سپاسگزار بیش از آنچه تباه کرده است، دریافتی پس انجام آن بر تو واجب است، و مقدمهی صغرای قیاس سوم، عبارت: و الله یحب المحسنین است. یعنی خداوند به خاطر نیکوکاری، نیکوکاران را دوست میدارد. و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر کس را که خداوند به خاطر نیکوکاری دوست بدارد پس لازم است که عاقل خود را در ردیف او قرار دهد، و بدان وسیله به خدا نزدیک شود.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ یُزَهِّدَنَّکَ فِی الْمَعْرُوفِ مَنْ لاَ یَشْکُرُهُ لَکَ فَقَدْ یَشْکُرُکَ عَلَیْهِ مَنْ لاَ یَسْتَمْتِعُ بِشَیْءٍ مِنْهُ وَ قَدْ تُدْرِکُ [یُدْرَکُ]
مِنْ شُکْرِ الشَّاکِرِ أَکْثَرَ مِمَّا أَضَاعَ الْکَافِرُ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ .
قد أخذت أنا هذا المعنی فقلت من جملة قصیدة لی حکمیة لا تسدین إلی ذی اللؤم مکرمة و قد سبق منا کلام طویل فی الشکر.
و رأی العباس بن المأمون یوما بحضرة المعتصم خاتما فی ید إبراهیم بن المهدی فاستحسنه فقال له ما فص هذا الخاتم و من أین حصلته فقال إبراهیم هذا خاتم رهنته فی دولة أبیک و افتککته فی دولة أمیر المؤمنین فقال العباس فإن لم تشکر أبی علی حقنه دمک فأنت لا تشکر أمیر المؤمنین علی فکه خاتمک.
و قال الشاعر لعمرک ما المعروف فی غیر أهله
(و قال علیهالسلام: لا یزهدنک فی المعروف) باید که بیرغبت نگرداند تو را در احسان (من لا یشکره لک) آن کسی که شکر نگوید آن را برای تو و حق نعمت تو به جای نیاورد (فقد یشکرک علیه) پس شکر میگوید تو را بر احسان و جزا میدهد بر آن (من لا یستمتع بشیء منه) کسی که تمتع نیافته به چیزی از آن (و قد تدرک من شکر الشاکر) و گاه درمییابی از شکر شکرگوینده (اکثر مما اضاع الکافر) بیشتر از آنکه ضایع گرداند آن کافر نعمت را (و الله یحب المحسنین) و خدای دوست میدارد احسانکنندگان را. تنبیه فرموده بر ترک زهد در معروف، به سه صغری: صغرای اول: (فقد یشکرک علیه من لا یستمتع بشیء منه) و صغرای دوم: (وقد تدرک من شکر الشاکر اکثر مما اضاع) و صغرای سوم: (و الله یحب المحسنین) و تقدیر کبری در صغرای اول این است (و کل ما یشکرک علیه من لا تسمتمتع بشیء منه) پس از این صغری و کبری لازم میآید که واجب باشد عدم زهد در احسانی که اخذ آن شاکر نباشد. و تقدیر کبرای ثانی این است (و کل ما قد ترک من شکر الشاکر فیه اکثر مما اضاعه الکافر) بنابراین جایز نباشد زهد در آن. و تقدیر کبرای ثالث اینکه (و کل من احب الله فوجب ان یفعل ما لاجله احبه) پس به واسطه این رغبت نباید گردانید از آن.
بیرغبت نگرداند تو را در نیکوکاری آن کسی که شکر نیکوئی تو نگزارد و پاداش احسان تو ننماید که اگر او نگزارد شکر آن بگزارد برای تو کسی که هیچ تمتع نیابد از آن. یعنی ایزد منان. تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز و ایضا چون کسی خیر واحسان کند اگر منعم علیه حق او نشناسد دیگران بشناسند، و او را بر آن ثنا و دعا کنند، و وقت درماندگی و سختی امداد و اسعاد او لازم شمارند (قوله: و قد تدرک الخ) و او مییابی از شکر شاکر بیشتر از آنچه ضایع کرده است آن را کافر، و خدای دوست میدارد نیکوکاران را پس نیکوکاری به هیچ وجه ضایع نماند، و از چند وجه رغبت در، ان واجب باشد: وجه اول آنکه اگر منعم علیه کفران نماید دیگری شکر آن نماید که از آن منتفع نگشته. وجه دوم آنکه عوضی که شاکر رساند بیشتر باشد از آنچه کافر نعمت ضایع گرداند. و وجه سوم سببی که اعظم سعادات طالبین و منتهای رغبت راغبین است و آن محبت خدا است محسنین را.
و قال علیهالسلام: «لا یزهدنک فی المعروف من لایشکر لک، فقد یشکرک علیه من لایستمتع بشیء منه و قد تدرک من شکر الشاکر، اکثر مما اضاع الکافر، (و الله یحب المحسنین).» یعنی و گفت علیهالسلام باید بیرغبت نگرداند تو را در احسان کردن کسی که شکر احسان تو را نکرد، پس به تحقیق که شکر کرد بر احسان کردن تو کسی که تمتعی و برخورداریای حاصل نکرد از آن، یعنی ستایش احسان کردن تو را کرد و به تحقیق که دریافتی از شکر و ستایش آن کسانی که مدح احسان کردن تو را کردند، از خالق و خلایق، منفعتی بیشتر از آن چیزی که ضایع کرد کفرانکنندهی احسان تو از نعمت تو، «و حال آنکه خدا دوست دارد احسانکنندگان را».
المعنی: قال الله تعالی (13- السبا: و قلیل من عبادی الشکور) و المفهوم عام و المقصود منه بیان قله الشاکرین للمعروف، سواء کان بالنسبه الی ذی المعروف الحق الحقیقی و هو الله تعالی فان کل معروف ینتهی الیه و یتحقق به، و سواء کان بالنسبه الی ذی المعروف الظاهری المجازی الذی کان سببا من الاسباب لمسبب الاسباب فی ایصال المعروف الی النائلین به. و مقصوده (علیه السلام) فی هذه الحکمه الحث علی اسداء المعروف للشاکر و الکافر و التنبیه علی عدم حصره بالشاکر بظن ضیاع المعروف عنده و کفرانه له. و نبه علی ان المعروف لا یضیع فان لم یود شکره من اعطیته، فقد اعد الله لاداء شکره غیره و ان لم یستمتع منه مع ان الله تعالی هو الشاکر الحقیقی لکل معروف و هو یحب کل محسن. الترجمه: فرمود: ناسپاس و کفران در برابر احسانت تو را بدان بیرغبت نکند، بسا دیگری که از احسان تو بهرهمند هم نشده از تو قدردانی و سپاسگزاری کند و تو از قدردانی او استفاده ببری بیش از ناسپاس و بیاعتنائی آنکه کفران احسان تو را کرده است، و خدا است که نیکوکاران را دوست میدارد.
ناسپاسی و کفر بیخردان***نشود مانع تو از احسان
که سپاس تو میکند دیگری***ور نبرد از وجود تو ثمری
چه بسا شکر او بود بهتر***بهرت از ناسپاسی کافر
به حساب خدا بکن نیکی***که خدا دوستدار هر نیکی
و قال علیهالسلام: اقول: و عن الباقر علیهالسلام ان الله عزوجل جعل للمعروف اهلا من خلقه حبب الیهم فعاله، و وجه لطلاب المعروف الطلب الیهم، و یسر لهم قضاءه کما یسر الغیث للارض المجدبه لیحییها و یحیی به اهلها، و ان الله تعالی جعل للمعروف اعداء من خلقه بغض الیهم المعروف و بغض الیهم افعاله، و حظر علی طلاب (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) المعروف له الطلب الیهم و حظر علیهم قضاءه کما یحرم الغیث علی الارض المجدبه لیهلکها و یهلک اهلها. و قال ابن ابیالحدید رای العباس بن مامون یوما بحضره المعتصم خاتما فی ید ابراهیم بن المهدی، فاستحسنه فقال له: ما فص هذا الخاتم و من این حصلته؟ قال: هذا خاتم رهنته فی دوله ابیک و افتککته فی دوله الخلیفه. فقال له العباس: ان لم تشکر ابیعلی حقنه دمک، فانت لا تشکر الخلیفه علی فکه خاتمک. و قال الشاعر: لعمرک ما المعروف فی غیر اهله و فی اهله الا کبعض الودائع فمستودع ضاع الذی کان عنده و مستودع ما عنده غیر ضائع و ما الناس فی شکر الصنیعه عندهم و فی کفرها الا کبعض المزارع فمزرعه طابت و اضعف نبتها و مزرعه اکدت علی کل زارع
المراد بالکافر هنا ناکر الجمیل و المعروف الذی اسدی الیه، و بالشاکر من یستحسن الحسن لذاته حتی و لو صدر من عدوه، و المعنی: اصنع المعروف لانه معروف او طلبا لمرضاه الله، و ان ابیت الا ان تتقاضی علیه مدحا و ثناء فانک واجد لسانا من الطیبین یشکرک و یذکرک حتی و لو کفر بنعمتک و فضلک من انعمت علیه و تفضلت.
امام علیهالسلام (در ترغیب به نیکوکاری) فرموده است: تو را در احسان و نیکی بیرغبت نگرداند کسی که سپاس نیکیت را نگزارد که تو را بر آن نیکی سپاسگزاری میکند (پاداش دهد) کسی (خداوندی) که از آن نیکی بهرهای نبرده، و تو از سپاس سپاسگزار (پاداش خداوند) مییابی بیشتر از آنچه کفران کننده به تباه ساخته، و خداوند نیکوکاران را دوست میدارد.
مردان خدا در راه انجام وظیفه خدمت میکنند و انتظاری از دیگران ندارند که از آنان قدردانی شود. خدا هم که پشتیبان این گونه افراد است صرف نظر از اینکه خود قدردانی میکند افرادی را موظف میسازد که از وی قدردانی نمایند، لذا افراد نیکوکاری همیشه مورد تشویق و تقدیراند هر چند تقدیرکننده غیر از کسی است که از او سود برده است. میبینیم که پنج تن مقدس آنگاه که سه شب با آب افطار میکنند و غذای خود را به یتیم، اسیر و مسکین میدهند انتظار تشکر از آنان ندارند ولی خدا به بهترین صورت از آنان قدردانی میکند و سوره (هل اتی) را درباره آنان نازل میگرداند.
و قال علیهالسلام: (لا یزهدنک فی المعروف) ای لا یسبب نفرتک و ابتعادک عن العمل الخیری (من لا یشکر لک) بان احسنت الیه فلم یشکرک، فتقول لاخیر فی هذا العمل الذی لا یحمل الانسان علیه (فقد یشکرک علیه) ای علی المعروف (من لا یستمتع بشیء منه) فان من الناس من اذا سمع الاحسان، مدح المحسن و ان لم یبلغه احسانه (و قد تدرک من شکر الشاکر) (ای یصیبک من شکرالذی شکرک- بدون وصول احسانک الیه- (اکثر مما اضاع الکافر) الذی احسنت الیه فلم یشکرک، هذا فی الدنیا (و الله یحب المحسنین) فاحسن، حتی یحبک الله تعالی، و ان لم یشکرک الناس.
الشرح: المعروف کل فعل مطلوب منک شرعا و لو علی نحو الاستحباب کاعانه الضعیف و الصدقه و سد عوز المحتاج و الاحسان بشتی و جوهه، و هذا المعروف حسن بذاته و ماجور علیه فاعله، و کلمه الامام فیها حض الفاعل المعروف ان لا یزهد و یمتنع عن فعل المعروف اذا لم یشکره علیه من فعله معه و قد رغبه بالمعروف و الحال کذلک من وجوه ثلاثه. 1- انه قد یشکره علیه غیر المحسن الیه ممن یسمع باحسانه 2- قد یکون شکر الشاکر- الذی سمع بصنیعک المعروف- اکثر من شکر المحسن الیه. 3- ان الاحسان بنفسه محبوب الی الله و الله یحب المحسنین …
«نباید آن کس که در نیکی کردن از تو سپاسگزاری نمی کند، تو را در انجام دادن نیکی بی رغبت کند، زیرا کسی که از آن نعمت برخوردار نشده است، تو را سپاس می دارد و ممکن است آنچه از سپاس سپاسگزار می یابی بیش از آنچه باشد که کافر نعمت تباه می کند، و خداوند نیکوکاران را دوست می دارد.»
من -ابن ابی الحدید- همین معنی را گرفته ام و در قصیده ای حکمت آمیز چنین سروده ام: به فرومایه مکرمتی ارزانی مدار که شوره زار است و در آن درختی نمی روید، و اگر چیزی کاشتی در آن که جای تباهی است، باز هم محفوظ می ماند و ثمره آن بر فرض که او کفران ورزد، سپاسگزاری دیگران است.
در مورد سپاسگزاری سخنان مبسوطی پیش از این گفته شد. عباس بن مأمون روزی در حضور معتصم انگشتری در دست ابراهیم بن مهدی دید و آن را بسیار پسندید و به او گفت: نگین این انگشتری چیست و از کجا فراهم آورده ای؟ ابراهیم گفت: این انگشتری را به روزگار حکومت پدرت گرو گذاشته بودم و در دولت امیر المؤمنین از گرو بیرون آوردم. عباس گفت: اگر حق پدرم را در اینکه خون تو را حفظ کرد، سپاسگزار نباشی، نعمت امیر المؤمنین را در از گرو بیرون آوردن انگشترت سپاس نخواهی داشت.
شاعری چنین سروده است: به جان خودت سوگند که نیکی کردن نسبت به کسی که شایسته آن نیست و نسبت به کسی که شایسته آن است، همچون ودیعه است، برخی از ودیعه داران ودیعه ای را که پیش ایشان است تباه می کنند و برخی دیگر، ودیعه پیش او تباه نیست، مردم در سپاس و ناسپاسی نعمت همچون مزرعه هایند، یکی طینت پسندیده دارد و محصول آن چند برابر می شود و مزرعه دیگر برای هر کشاورزی کم بهره است.
و قال علیهالسلام
لَا یُزَهِّدَنَّکَ فِی الْمَعْرُوفِ مَنْ لَا یَشْکُرُهُ لَکَ،فَقَدْ یَشْکُرُکَ عَلَیْهِ مَنْ لَا یَسْتَمْتِعُ بِشَیْءٍ مِنْهُ،وَ قَدْ تُدْرِکُ مِنْ شُکْرِ الشَّاکِرِ أَکْثَرَ مِمَّاأَضَاعَ الْکَافِرُ،«وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» .
امام علیه السلام فرمود:
به علت ناسپاسی افراد،از کار نیک مضایقه نکنید چرا که (در مقابل) گاه کسی از تو سپاسگزاری میکند که از عمل نیکت هیچ بهرهای نبرده و چه بسا همین شکرگزاری اثرش بیش از ناسپاسی افراد ناسپاس باشد و (برتر از
همه اینها این که) خدا نیکوکاران را دوست دارد. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر از«مبرد»در کتاب الفاضل در باب«الشکر للصنایع»مینویسد:از طرق مختلف از علی علیه السلام این سخن نقل شده و بیهقی در کتاب المحاسن و المساوی همین کلام حکیمانه را با تعبیر متفاوتی آورده است و همچنین صدوق در کتاب امالی و ابو هلال عسکری در کتاب دیوان المعانی.اینها کسانی هستند که قبل از سید رضی میزیستهاند.بعد از سید رضی نیز جماعتی از دانشمندان را ذکر میکند که این گفتار حکیمانه را از علی علیه السلام نقل کردهاند با تفاوتهایی که نشان میدهد از منابعی غیر از نهجالبلاغه گرفتهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 166). قاضی قضاعی نیز در دستور معالم الحکم آن را ضمن کلام مبسوطی با تفاوت فراوان نقل کرده است. )
تو نیکی کن هر چند سپاسگزاری نکنند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه همگان را دعوت به کار نیک به افراد نیازمند میکند خواه سپاسگزار باشند یا ناسپاسی کنند،میفرماید:«به علت ناسپاسی افراد،از کار نیک مضایقه نکنید،چرا که (در مقابل) گاه کسی از تو سپاسگزاری میکند که از عمل نیکت هیچ بهرهای نبرده و چه بسا همین شکرگزاری اثرش بیش از ناسپاسی افراد ناسپاس باشد و (برتر از همه اینها اینکه) خدا نیکوکاران را دوست دارد»؛ (لَا یُزَهِّدَنَّکَ فِی الْمَعْرُوفِ مَنْ لَا یَشْکُرُهُ لَکَ،فَقَدْ یَشْکُرُکَ عَلَیْهِ مَنْ لَا یَسْتَمْتِعُ بِشَیْءٍ مِنْهُ،وَ قَدْ تُدْرِکُ مِنْ شُکْرِ الشَّاکِرِ أَکْثَرَ مِمَّا أَضَاعَ الْکَافِرُ:«وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ») .
میدانیم مردم دو گروهند:افراد پر توقع و ناسپاس که همواره انتظار نیکی دارند؛ولی به هنگامی که از آن بهرهمند شدند ناسپاسی میکنند.گاه میگویند:اگر بیشتر از این بود بهتر بود،گاه میگویند:ای کاش به این صورت انجام نمیشد و به شکل دیگری انجام میشد و گاه میگویند:اگر کسی نیکی کرده است وظیفهاش نیکی کردن بوده است و امثال آنها.
در برابر آنها گروه دیگری هستند که در برابر نیکیها سپاسگزارند حتی گاه از نیکیهایی که در حق دیگران شده سپاسگزاری میکنند؛مثلاً میگویند:فلان انسان چه آدم سخاوتمند و خوشقلب و نیکوکار است که در حق برادر نیازمندش این همه نیکی میکند،مادر دردمندش را کاملاً مراقبت مینماید و برای بستگانش پیوسته در حال خدمت است.
از آنجا که کار نیک جاذبه فوق العادهای دارد اگر کسانی که در حقشان نیکی شده ناسپاسی کنند،افراد دیگری هستند که سپاسگزار باشند و جالب توجه اینکه سپاسگزاری کسانی که از کار نیک بهرهای نبردند بسیار با ارزشتر از سپاسگزاری کسانی است که از آن بهرهمند شدهاند،چرا که آنها که بهرهمند شدهاند وظیفه سپاسگزاری دارند.به علاوه ممکن است به طمع کارهای نیک آینده سپاسگزاری کنند؛اما کسانی که از آن بهرهای نمیگیرند از صمیم دل به افراد نیکوکار احترام میگذارند.
گذشته از همه اینها،میدانیم همه نیکیها از سوی خداست؛قدرت بر انجام کار نیک و توفیق به آن و تمایلات درونی درباره آن همه از سوی خداست که ما با استفاده از اختیار خود آنها را به کار میگیریم و کار نیک انجام میدهیم.در عین حال،خداوند از نیکوکاران سپاسگزاری میکند و این برتر از هر سپاسگزاری است.
درباره مجاهدانی که با جان و مال خود از آیین خدا دفاع کردهاند،قرآن مجید سخنی دارد؛آئینی که منفعت آنها در آن است و برای آنها تشریع شده،با این حال خداوند خودش را خریدار و مجاهدان را فروشنده و ثمن این معامله را بهشت برین قرار میدهد و به آنها درباره چنین معامله پرسودی تبریک میگوید.آیا اگر تمام دنیا در برابر جهاد مجاهدان ناسپاسی کنند این سپاسگزاری خداوند کافی نیست؟ «إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ». (توبه، آیه 111)
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام میخوانیم که میفرماید:
«یَدُ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ فَوْقَ رُؤُوسِ الْمُکَفِّرینَ تُرَفْرِفُ بِالرَّحْمَةِ ؛دست خدای متعال بالای سر کسانی است که در برابر نعمتهایشان ناسپاسی میشود و رحمت خود را بر سر آنها میگستراند». ( .وسائل الشیعه،ج 16،ص 308.)
از جمله اموری که میتواند مایه تسلی خاطر انسان در برابر ناسپاسیها شود این است که بدانیم این موضوع منحصر به ما نیست؛این ناسپاسیها در برابر پیامبران بزرگ خدا با آن همه زحمتهایی که برای هدایت مردم کشیدند به ویژه در برابر پیامبر اسلام و ائمه معصومان علیهم السلام به شکل گستردهای انجام شد.در حدیثی که امام موسی بن جعفر از پدران گرامیاش علیهم السلام نقل میکند آمده است:
«کانَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله مُکَفَّراً لا یُشْکَرُ مَعْرُوفُهُ وَ لَقَدْ کانَ مَعْرُوفُهُ عَلَی الْقُرَشِیَّ وَ الْعَرَبِیِّ وَ الْعَجَمِیِّ وَمَنْ کانَ أعْظَمَ مِنْ رَسُولِ اللّهِ مَعْروفاً عَلی هذَا الْخَلْق؟ وَ کَذلِکَ نَحْنُ أهْلُ الْبَیْتِ مُکَفَّرُونَ لا یُشْکَرُ مَعْرُوفُنا وَ خِیارُ الْمُؤْمِنینَ مُکَفَّرُونَ لا یُشْکَرُ مَعْرُوفُهُمْ ؛رسول خدا صلی الله علیه و آله در برابر نیکیها و خدماتی که داشت ناسپاسی میشد، خیر و نیکی آن حضرت نه تنها به قریش میرسید،بلکه تمام عرب و عجم از آن بهرهمند میشدند آیا کسی پیدا میشود که نیکی و کار خیرش از رسول خداوند نسبت به این مردم بیشتر باشد؟ و همچنین ما اهل بیت در برابر ناسپاسیها قرار داریم؛نیکیها و خدمات ما شکرگزاری نمیشود و نیکان اهل ایمان نیز مورد ناسپاسی قرار میگیرند و از نیکی آنها تشکر نمیشود». ( .همان. )
بنابراین نباید اینگونه ناسپاسیها ما را در انجام کار خیر سست و بیرغبت کند.افراد زیادی هستند که حتی کارهای خیر ما شامل آنها نمیشود؛ولی آنها قدردانی میکنند و بالاتر از همه،خدا و پیامبر و ائمه قدردان و سپاسگزارند.
قدردانی از بخشنده نعمت
همانگونه که انسان باید شکر نعمتهای پروردگار را بگزارد،هرچند هیچ انسانی قادر بر این کار نیست،حداقل اعتراف به عدم توانایی شکر نعمت کند که این خود نوعی شکر نعمت است،باید در برابر انسانها نیز همین حالت را داشته باشد و شکر خالق بدون شکر خلق،همان خلقی که واسطه نعمت بوده،کامل نمیشود.در همین زمینه حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که میفرماید:
«روز قیامت که میشود بندهای را در صحنه محشر حاضر میکنند و در حضور خدای متعال میایستد و خداوند دستور میدهد او را به سوی آتش دوزخ ببرند.
عرضه میدارد:خداوندا! دستور دادی مرا به سوی دوزخ ببرند در حالی که قرآن میخواندم (و به قرآن عمل میکردم) خدا میفرماید:بنده من،نعمتهایی به تو عرضه داشتم و تو شکر نعمت نگزاردی.عرضه میدارد:پروردگارا! تو فلان نعمت را به من دادی و من فلان گونه شکر آن را ادا کردم و نعمت دیگری به من دادی شکر آن را نیز گزاردم و پیوسته نعمتها را ذکر میکند و شکرگزاری آنها را.خدای متعال میفرماید:بنده من راست میگویی؛ولی تو شکرگزاری در برابر کسی که واسطه نعمت بر تو بود نداشتی و من به ذات مقدسم سوگند خوردهام که شکر بندهای را نپذیرم که در برابر واسطه نعمت من به خلقم شکرگزار نباشد. ( .بحارالانوار،ج 7،ص 224. )
از این حدیث و احادیث متعدد دیگر روشن میشود که شکر خالق از شکر مخلوق نمیتواند جدا باشد؛زیرا غالباً نعمتهای الهی از سوی واسطههایی به انسان میرسد.
از همه مهمتر نعمت هدایتی است که از سوی رسول اکرم و امامان معصوم علیهم السلام به ما رسیده که بیش از همه باید شکرگزار آنها باشیم و شاید سلام و درود ما به پیشگاه آنها بخشی از این شکرگزاری محسوب شود.حتی به مقتضای «إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً» (احزاب، آیه56) خداوند نیز با ارسال رحمتش بر آنها،از زحماتشان تشکر میکند و مؤمنان نیز باید از طریق تقاضای رحمت الهی بر آنها شکرگزار باشند.
همچنین در برابر اساتید و آنهایی که ما را با این منابع هدایت آشنا کردهاند شکرگزار باشیم و در برابر پدر و مادر که خداوند توصیه به خصوص آنها را در قرآن مجید کرده،آنجا که خطاب به آنها کرده میفرماید: «وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلی وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فِی عامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ». (لقمان، آیه14)
و همچنین تمام کسانی که به نوعی به ما خدمت معنوی یا مادی کردهاند؛در هر لباس و مقامی که باشند شکرگزار باشیم.
به یقین این شکرگزاریها افزون بر اینکه باعث پرورش روح انسان میشود، نیکوکاران را به کار نیک بیشتر تشویق و غیر نیکوکاران را در این زمره وارد میکند و اگر میبینیم در دنیای امروز طی مراسمی از افراد برتر در هر رشته و هر برنامهای قدردانی میکنند و لوح سپاس به آنها میدهند برای همان آثار مثبتی است که این کار در پیشرفت جامعه دارد.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Do not be discouraged by ingrates from doing good deeds, for you may be thanked by those who do not benefit from your good deed and who still are grateful to you for it. You may obtain gratitude from a grateful person much more than what someone who hides it has wasted... and Allāh loves the doers of goodness.”
وَ قَالَ علیه السلام کُلّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلّا وِعَاءَ العِلمِ فَإِنّهُ یَتّسِعُ بِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هر ظرفی با ریختن چیزی در آن پر میشود جز ظرف دانش که هر چه در آن جای دهی، وسعتش بیشتر میشود .
هر آوندی بدانچه در آن نهند تنگ شود جز آوند دانش که هر چه در آن نهند فراختر گردد.
و فرمود هر ظرفی تنگ میشود به آن چه نهاده شود در آن بجز ظرف علم بدرستی که آن گشاده است به آن چه جاذبند
و فرمود (علیه السلام): هر ظرفی از آنچه در آن می نهند پر شود، مگر ظرف دانش که هر چه در آن نهند فراخ تر می گردد.
و آن حضرت فرمود:هر ظرفی به آنچه در آن میریزند تنگ میشود،غیر ظرف علم که به علم وسعت گیرد .
شروح:
من اثبت وعاء العلم جسما قال: لا یضیق المحل عن الاعواض، و من اثبته غیر جسم قال: المحل غیر جسمانی و غیر منقسم و اسناد الضیق و السعه الی محل العلم الذی هو القلب مجاز و بالجمله فالانسان یجد من نفسه و فی قلبه شبه انشراح و انبساط عند عثوره، و علی ما کان یرومه من غامض العلم و غیره و یجده علی العکس من ذلک من الانقباض و الانحصار اذا لم یطلع علی ما کان یتوخاه و اما معرفه کیفیه ذلک و تفاصیله، فمن عجائب علم النفس و غرائب العلوم، و لا یهتدی الی ذلک الا من امد بامداد انوار العلوم الالهیه.
(هر ظرفی بدانچه در درون آن قرار میدهند پر میشود، جز ظرف دانش که از آن وسعت مییابد). ظرفهای محسوس چون گنجایش معینی دارند، پس طبیعی است که با قرار دادن چیزی در درون آنها پر شوند، اما ظرف علم، از سنخ معقول یعنی همان نفوس است و نیروی دریافت علوم در نفوس نامتناهی است، و هر مرتبهای از ادراک مقدمه برای مرتبهی بعد میشود تا بینهایت. پس قهری است که به وسیلهی علم گنجایشش بیشتر و با فزونی علم افزونتر شود.
وَ قَالَ علیه السلام کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلاَّ وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِهِ .
هذا الکلام تحته سر عظیم و رمز إلی معنی شریف غامض و منه أخذ مثبتو النفس الناطقة الحجة علی قولهم و محصول ذلک أن القوی الجسمانیة یکلها و یتعبها تکرار أفاعیلها علیها کقوة البصر یتعبها تکرار إدراک المرئیات حتی ربما أذهبها و أبطلها أصلا و کذلک قوة السمع یتعبها تکرار الأصوات علیها و کذلک غیرها من القوی الجسمانیة و لکنا وجدنا القوة العاقلة بالعکس من ذلک ( ا:«هذا». ) فإن الإنسان کلما تکررت علیه المعقولات ازدادت قوته العقلیة سعة و انبساطا و استعدادا لإدراک أمور أخری غیر ما أدرکته من قبل حتی کان تکرار المعقولات علیها یشحذها ( یشحذها:یحدها. ) و یصقلها فهی إذن مخالفة فی هذا الحکم للقوی الجسمانیة فلیست منها لأنها لو کانت منها لکان حکمها حکم واحد من أخواتها و إذا لم تکن جسمانیة فهی مجردة و هی التی نسمیها بالنفس الناطقة
(و قال علیهالسلام: کل وعاء یضیق بما جعل فیه) هر ظرفی تنگ میشود به آنچه نهاده میشود در آن (الا وعاء العلم) مگر ظرف علم، که دل است (فانه یتسع به) پس به درستی که آن گشاده است به آنچه در او جای دهند چه دل که معدن علم است گنجایش دارد به هر قدر از علوم که در او واقع شود و این از جهت آن است که اوعیه محسوسه مظنهای است که تنگ شود به آنچه در او موضوع شود از جهت تناهی امتناع آن به خالف اوعیه معقوله که آن نفوس است، زیرا که غیر متناهیه القوه است و غیر متناهیه القبول پس غیر متناهیه الاتساع باشد از برای ادراک اشیاء و حفظ آن.
هر ظرفی تنگ میگردد به آنچه در آن میگذارد مگر ظرف علم. یعنی سینه و دل که فراخ میگردد به حصول علم. آری چنانچه چشم تنگ دنیادار از مال سیر نگردد همچنین سینه فراخ جویای علم هرگز از علم تنگ نگردد، بلکه فراختر گردد و بر طلب راغبتر شود که (منهومان لا یشبعان طالب العلم و طالب المال)
و قال علیهالسلام: «کل وعاء یضیق بما جعل فیه الا وعاء العلم، فانه یتسع.» یعنی و گفت علیهالسلام که هر ظرفی تنگ میشود و پر میگردد از آن چیزی که در او میگذارند، مگر ظرف علم که دل انسان باشد، زیرا به تحقیق که ظرف علم وسیع میگردد از حصول علم در آن، یعنی مستعد میشود از برای ظرفیت علم دیگر.
المعنی: قال الشارح المعتزلی: هذا الکلام تحته سر عظیم و رمز الی معنی شریف غامض و منه اخذ مثبتوا النفس الناطقه الحجه علی قولهم، و محصول ذلک ان القوی الجسمانیه تضیق و تنعب بتکرار افاعیلها کقوه البصر، فانها تکل بتکرار النظر حتی تسقط من الاثر، و کذلک قوه السمع تکل بتکرار الاصوات، و لکنا وجدنا القوه العاقله بالعکس من ذلک، فکلما تکررت المعقولات علیها ازدادت سعه و انبساطا و استعدادا لادراک امور اخری، و تکرار المعقولات علیها یشحذها و یصقلها فهی اذن مخالفه فی هذا الحکم للقوی الجسمانیه فلیست منها، و اذا لم تکن منها فهی مجرده و هی التی نسمیها النفس الناطقه- انتهی ملخصا. الترجمه: فرمود: هر ظرفی بدانچه در آن است تنگ میشود جز ظرف دانش که بوسیله آن پهناور میشود.
(الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) اقول: و نظیره قوله (علیه السلام) ایضا- کما رواه ابوهلال العسکری فی (صناعته)- کل شیء یعز اذا نزر ما خلا العلم فانه یعز اذا غزر. فی (المروح): ان الاسکندر لما قتل فورا من ملوک الهند، و انقاد الیه جمیعهم، بلغه ان فی اقاصی ارضهم ملکا ذا حکمه و سیاسه یقال له کند- الی ان قال- فکتب کند الی الاسکندر: ان عنده فیلسوفا یخبره بمراده قبل ان یساله لحده مزاجه، و حسن قریحته، و اعتدال بنیته، و اتساعه فی علمه، و ان الاسکندر اراد اختبار الفیلسوف، فدعا بقدح، فملاه سمنا، و ادهقه، و لم یجعل للزیاده علیه سبیلا، و دفعه الی رسول له، و قال له: امض به الی الفیلسوف، و لا تخبره بشیء، فلما رود الرسول بالقدح قال الفیلسوف بصحه فهمه: لامر ما بعث هذا الملک بهذا السمن الی، و اجال فکره، ثم دعا بنحو الف ابره، فغرز اطرافها فی السمن، و انفذها الی الاسکندر- الی ان قال بعد ذکر التلاقی بینهما- قال الاسکندر للفیلسوف: ما بالک حین انفذت الیک قدحا مملوءا سمنا غرزت فیه ابرا ورددته الی؟ فقال الفیلسوف: علمت ایها الملک انک تقول ان قلبی قد امتلا علما کامتلاء هذا الاناء من السمن، فلیس لاحد من الحکماء فیه مستزاد، فاخبرت الملک ان علمی یستزید فی علمه و یدخل فیه دخول هذه الابر فی هذا الاناء. هذا، و شبه علم عند عالم سوء بمتاع جید فی و عاء سوء، ففی کتاب زید (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) الزراد عن ابیجعفر (علیه السلام) قال: ان لنا اوعیه نملوها علما و حکما و لیست لها باهل، و ما نملوها الا لتنقل الی شیعتنا، فانظروا الی ما فی الاوعیه، فخذوها، ثم صفوها من الکدر تاخذونها بیضاء نقیه صافیه، و ایاکم و الاوعیه، فانها وعاء سوء فتنکبوها. و عن ابیعبدالله (علیه السلام): ذهب العلم و بقی غبرات العلم فی اوعیه سوء، فاحذروا باطنها فان فی باطنها الهلاک، و علیکم بظاهرها فان فی ظاهرها
و عاء العلم: العقل. و هو یقوی و تتسع آفاقه بالعلم، و کلما اکتشف سرا بدت له من خلاله اسرار، و هذه بدورها تتکشف عن حقائق و اسرار.. و هکذا دوالیک الی ما لا نهایه. و علینا ان لا ننسی ان العلم الذی ینتهی بنا الی الکشف و الاختراع هو المقرون بالتجربه و العمل، و لیس (القول المولف من قضایا یلزمه لذاته قول آخر) لان القول لفظ و حروف، و العلم عمل، و لا علم بلا عمل او ما یمهد له و یفتح الاسماع و الابصار و الافئده نحوه، و سبحان الذی قال: (اعملوا فسیری الله عملکم و رسوله و المومنون- 105 التوبه). و لم یقل تکلموا فسیسمع الله کلامکم.
… وعاء العلم فانه یتسع: وعاء العلم هو العقل و هو یتسع بکثره العلم
امام علیهالسلام (در ستایش دانش) فرموده است: هر ظرفی تنگ میگردد (پر میشود) به آنچه درون آن میگذراند مگر ظرف علم و دانش (سینه و دل) که (چون علم در آن راه یافت) فراخ میگردد (و گنجایش دارد برای پذیرفتن علم دیگر).
شغلهائی که نیاز به کارآموزی دارد وقتی انسان در آن شغل دوره کارآموزی را دید برای وی ملکهای بوجود میآید که قدرت دارد با داشتن آن نیرو در شغل خود مهارت پیدا کند و هر قدر بیشتر کار کند به کار خود مسلط تر میشود. بنا چند سال کارآموزی میبیند بعد استاد میشود و در اثر داشتن استعداد معمار میگردد و بهترین نقشهها را برای ساختمان میدهد و سخت ترین نقشهها را پیاده میکند و هر قدر بیشتر کار کند در کار خود ماهرتر میگردد. نکتهای که ذکر شد یک مطلب آشکار است و علی (علیه السلام) بدین وسیله از این مطلب آشکار میخواهد این نتیجه را بگیرد که آنانکه در بیان علم و تعلیم آن بخل میورزند بدانند که به ضرر خود کار میکنند چون وقتی علم را در اختیار دیگران نگذاشتند مهارت لازم را بدست نمیآورند. خدای عزیز که یکی از اوصاف پرهیزکاران را انفاق معرفی کرده منظور انفاق ثروت است و چه ثروتی بهتر از علم و دانش.
و قال علیهالسلام: (کل وعاء) و ظرف (یضیق بما جعل فیه) اذا ارید ان یجعل فیه اکثر من مقداره (الا وعاء العلم) الذی هو القلب (فانه یتسع) بکثره العلم و لا یضیق.
اللغه: الوعاء: الاناء. الشرح: ترغیب فی طلب العلم و ان العقل کلما اکتسب علما اتسع له و کلما ازدادت معارفک توسع وعاء العلم عندک فلا تقصر نفسک علی بعض المسائل ثم تکتفی بها و هذا عکس الامور المادیه فالکوز له حجم معین لا یتسع لاکثر من حجمه و هکذا …
«هر ظرفی بدانچه در آن نهند تنگ شود جز ظرف دانش که هر چه در آن نهند فراخ تر گردد.»
زیرا این سخن رازی گران نهفته است و کسانی که نفس ناطقه را ثابت می کنند، این سخن را دلیل ادعای خویش می دانند و خلاصه آنکه قوای جسمانی از تکرار کاری خسته و ملول می شود، ولی قوای عاقله برعکس است و برای آدمی هر قدر معقولات تکرار می شود، نیروی عقلی او فزونی و گسترش می یابد و آمادگی بیشتر برای درک اموری دیگر، غیر از آنچه درک کرده است، پیدا می کند. تا جایی که تکرار معقولات موجب صیقل و تیز شدن معلومات می شود و این دلیل آن است که با قوای جسمانی در این مورد مخالف است که اگر همچون یکی از قوای جسمانی بود، نظیر آنها بود، بنابراین مجرد است و همان چیزی است که آن را نفس ناطقه می گویند.
و قال علیهالسلام
کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ،فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِهِ .
امام علیه السلام فرمود:
هر ظرفی بر اثر قرار دادن چیزی در آن از وسعتش کاسته میشود مگر پیمانه علم که هرقدر از دانش در آن جای گیرد وسعتش افزون میگردد! ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه،تنها به روایت آمدی در غررالحکم اشاره کرده.(که البته با تفاوت مختصری آن را آورده است).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 168). اضافه بر این«لیثی»از علمای قرن ششم نیز آن را با تفاوت در کتاب خود به نام عیون الحکم و المواعظ،ص 376 آورده است. )
وسعت پیمانه علم
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی درباره اهمیت علم و دانش اشاره میکند و میفرماید:«هر ظرفی بر اثر قرار دادن چیزی در آن از وسعتش کاسته میشود مگر پیمانه علم که هرقدر از دانش در آن جای گیرد وسعتش افزون میگردد!»؛ (کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ،فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِهِ) .
این نکته بسیار دقیقی است که امام علیه السلام به آن اشاره فرموده است.حقیقت این است که در«وعاء»(ظرف) مادی گنجایش محدودی وجود دارد که اگر چیزی در آن قرار دهند تدریجاً محدود و سرانجام پر میشود به گونهای که قابل قرار دادن چیز دیگری در آن نیست؛ولی روح و فکر و قوه عاقله انسان کاملاً با آن متفاوت است؛هرقدر علوم تازه در آن قرار دهند گویی گنجایش بیشرتی پیدا میکند هر علمی سرچشمه علم دیگری میشود و هر تجربهای تجربه دیگری با خود میآورد وبه یک معنا تا بینهایت پیش میرود و این دلیل اهمیت فوقالعاده آن و اشاره است به این که ما از فراگیری علوم هرگز خسته نشویم که واقعاً خسته کننده نیست،بلکه نشاطآور و روح پرور است.هنگامی که انسان میبیند در کنار نهالی که از یک مسئله علمی در سرزمین مغز خود کاشته نهالهای دیگری جوانه میزند و میروید و اطراف خود را پر گل میکند،قطعاً به شوق و نشاط میآید.
حتی مغزهای کامپیوتری که در عصر و زمان ما به وجود آمده و بعضی از روی ناآگاهی گمان میبرند میتواند روزی جانشین مغز انسان شود هر کدام ظرفیت محدودی دارند که وقتی اشباع شد مطلب تازهای را نمیپذیرد در حالی که روح آدمی چنین نیست و بسیارند دانشمندان بزرگی که تا آخرین لحظههای عمر در تکاپوی علم و دانش بوده و هر روز حتی در واپسین ساعات عمر حقیقت تازهای را کشف میکردند.
از جمله کسانی که به این حقیقت در شرح کلام حکیمانه بالا اشاره کرده ابن ابی الحدید معتزلی است که در شرح نهج البلاغه خود چنین میگوید:«در ذیل این کلام سرّ عظیمی نهفته شده و رمزی است به معنای شریف پیچیدهای که طرفداران نفس ناطقه (روح مجرد) از این راه دلیل برای اثبات عقیده خود گرفتهاند نتیجه آن این است که قوای جسمانی بر اثر تکرار افعال خسته و ناتوان میشوند؛مثلاً هر گاه با چشمهای خود پیوسته صحنههایی را ببینیم چشم خسته میشود و اگر باز هم ادامه دهیم ممکن است چشم صدمه ببیند.همچنین است گوش انسان از شنیدن صداهای مکرر به زحمت میافتد (و خسته و ناتوان میگردد) و چنین است سایر قوای جسمانی؛ولی وقتی به قوه عاقله میرسیم میبینیم قضیه برعکس است،چرا که هر گاه معقولات بیشتری به این قوه وارد گردد،نیرو و توان و وسعت و انبساط آن بیشتر میشود و آمادگی برای درک مسائل جدیدی غیر از آنچه قبلاً دریافته پیدا میکند و در حقیقت تکرار معقولات شمشیر آن را تیزتر کرده و زنگار آن را میزداید و به همین دلیل میتوان گفت:قوای جسمانی همه مادی هستند؛اما قوه عاقله مجرد است و ماورای مادیات». ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 25. )یکی از بخشهای قوه عاقله،حافظه انسان است که همه چیز را در خود حفظ میکند در حالی که قوای مادی این چنین نیست.
این کلام حکیمانه پیامهای متعددی دارد از جمله اینکه انسان هرگز نباید از فراگیری علم و دانش خسته شود یا گمان کند به مرحله نهایی علم و دانش رسیده است.بداند به سمتی حرکت میکند که هر قدر جلوتر میرود وسیعتر میشود.
در حدیث معروفی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْهُومانِ لا یَشْبَعُ طالِبُهُما طالِبُ الْعِلْمِ وَ طالِبُ الدُّنْیا ؛دو گروه گرسنهاند و هرگز سیر نمیشوند:طالبان عمل و طالبان دنیا». ( .بحار الانوار،ج 1،ص 183. )
به همین دلیل تحصیل علم در اسلام از جهات مختلف نامحدود است:از نظر مدت حدیث معروف از پیامبر صلی الله علیه و آله است که فرمود:
«أُطْلُبُ الْعِلْمَ مِنَ الْمَهْدِ إِلَی اللَّحْدِ ؛از گهواره تا گور دانش بجوی»گرچه آن را در جوامع حدیثی نیافتیم.
از نظر مکان در حدیث دیگری میخوانیم:
«أُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصّینِ ؛به دنبال علم و دانش بروید هرچند در سرزمین چین باشد». ( .وسائل الشیعه،ج 27،ص 27 (با توجه به اینکه در آن زمان آخرین نقطه آباد شناخته شده دنیا چین بود). )
از نظر مقدار کوشش در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است:
«أُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِخَوْضِ اللُّجَجِ وَ سَفْکِ الْمُهَجِ ؛در طلب دانش باشید هرچند برای تحصیل آن در دریاها فرو روید و خون خود را فدا کنید». ( .بحار الانوار،ج 75،ص 277.)
از نظر استاد در حدیث دیگری میخوانیم:
«الْحِکْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ یَأْخُذُها حَیْثُ وَجَدَها ؛علم و دانش گمشده فرد با ایمان است،نزد هر کس باشد گمشده خود را مطالبه میکند».( .عوالی اللئالی،ج 4،ص 81.)
این سخن را با حدیثی که از امیرمؤمنان علیه السلام در غرر الحکم آمده است پایان میدهیم:
«الْعالِمُ مَنْ لا یَشْبَعُ مِنَ الْعِلْمِ وَ لا یَتَشَبَّعُ بِهِ ؛عالم و دانشمند کسی است که هرگز از علم و دانش سیر نمیشود و اظهار سیری نیز میکند». (.غرر الحکم،ح 75.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Every container becomes straitened by what is put in it except the container of knowledge: It expands.”
وَ قَالَ علیه السلام أَوّلُ عِوَضِ الحَلِیمِ مِن حِلمِهِ أَنّ النّاسَ أَنصَارُهُ عَلَی الجَاهِلِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: نخستین پاداش بردبار از بردباریاش آن که مردم در برابر نادان، پشتیبان او خواهند بود .
نخستین عوض بردبار از بردباری خود آن بود که مردم برابر نادان یار او بوند.
اول عوض مرد بردبار را از بردباری او بدرستی که مردمان یاری دهندگان او پند بر نادان
و فرمود (علیه السلام): نخستین پاداشی که بردبار از بردباریش می گیرد، این است، که مردم در برابر نادانان حمایتش می کنند.
و آن حضرت فرمود:اول پاداشی که بردبار از بردباریش میبرد آن است که مردم در مقابل جاهل یارش میشوند .
شروح:
(نخستین فایدهای که شخص بردبار، از بردباریاش میبرد، آن است که مردم در برابر نادان او را یاری میکنند). و ممکن است مقصود کسی باشد که حلم خود را از دست بدهد. زیرا عوض در برابر چیزی است که از دست رفته باشد، مانند بیفکری و امثال آن، پس مضاف در این صورت حذف شده است. و در این عبارت- به دلیل پیامدی که این صفت دارد، یعنی یاری و کمک مردم به شخص بردبار در برابر نادان به هنگام برخورد سفیهانه- ترغیب به فضیلت بردباری است.
وَ قَالَ علیه السلام أَوَّلُ عِوَضِ الْحَلِیمِ مِنْ حِلْمِهِ أَنَّ النَّاسَ أَنْصَارُهُ عَلَی الْجَاهِلِ .
قد تقدم من أقوالنا فی الحلم ما فی بعضه کفایة.
و فی الحکم القدیمة لا تشن حسن الظفر بقبح الانتقام.
و کان یقال اعف عمن أبطأ عن الذنب و أسرع إلی الندم.
و کان یقال شاور الأناة و التثبت و ذاکر الحفیظة ( الحفیظة:الحمیة و الغضب. ) عند هیجانها ما فی عواقب العقوبة من الندم و خاصمها بما یؤدی إلیه الحلم من الاغتباط.
و کان یقال ینبغی للحازم أن یقدم علی عذابه و صفحه تعریف المذنب بما جناه و إلا نسب حلمه إلی الغفلة و کلال حد الفطنة
وقالت الأنصار للنبی ص یوم فتح مکة إنهم فعلوا بک ثم فعلوا یغرونه بقریش فقال إنما سمیت محمدا لأحمد .
(و قال علیهالسلام: اول عوض الحلیم من حلمه) اول عوضی که حاصل میشود حلیم و بردبار را به سبب حلم او (ان الناس انصاره علی الجاهل) آن است که مردمان، یاری کنندگان اویند بر نادانی. زیرا که حلم، مهر افزاید و دل به او گراید.
اول عوضی که حلیم مییابد از حلمش اینست که مردمان یاریکنندگان اویند بر جاهل
و قال علیهالسلام: «اول عوض الحلیم من حلمه ان الناس انصاره علی الجاهل.» یعنی و گفت علیهالسلام که اول عوض و منفعت صاحب حلم و بردباری این است که مردمان یاریگران او باشند بر مسلط شدن او بر بیحلم در حین معارضهی با او.
المعنی: الحلم هو تحمل ترک الادب و الحرمه من الجاهل قولا او فعلا مما لیس بالحقوق المتعارفه، فاذا حلم الرجل تجاه جهل الجاهل و سفهه من سوء قوله او فعله یقوم من اطلع علی ذلک من الناس و کان بعیدا عن الحلیم و غیر عارف بحقه علی مقاومه السفیه و ردعه عن عمله القبیح، فهذه باکوره ثمرات الحلم التی تحصل للحلیم. الترجمه: فرمود: نخست عوض حلیم اینست که مردم یاوران او باشند در برابر جاهل.
نخستین عوض از برای حلیم***بود یاری مردمان حکیم
اقول: رواه ابن قتیبه فی (عیونه) عنه (علیه السلام) الا انه قال بدل (علی الجاهل) (علی الجهول) و روی عن الصادق (علیه السلام) ان الملائکه ایضا انصاره علی الجاهل فروی عنه (علیه السلام) (اذا وقع بین رجلین منازعه نزل ملکان فیقولان للسفیه منهما قلت و قلت و انت اهل لما قلت و ستجزی بما قلت و یقولان للحلیم منهما صبرت و حلمت سیغفر الله لک ان اتممت علی ذلک) فان رد الحلیم علیه ارتفع الملکان).
اذا تجرا سفیه علیک، و اعرضت عنه کان الناس انصارا و ظهیرا لک علیه. و فی الحدیث: من لا یصبر علی سفهاء الخلق لا یصل الی رضا الخالق. و سبق الکلام عن الحلم فی الحکمه 112. و یاتی ایضا.
امام علیهالسلام (در سود بردباری) فرموده است: نخستین عوض و سود بردبار از بردباریش آن است که مردم (هنگام زد و خورد او) در برابر جاهل و نابردبار یاورانش میشوند.
بردباری و حلم یکی از اوصاف پسندیده است که خدا به آن موصوف است و در قرآن مجید 12 مورد خود را با این وصف یاد کرده است. نکته جالب توجه این است که بعضی از بردباران در فکر انتقام میافتند ولی خدای عزیز در 6 مورد از 12 مورد خود را با اوصاف (غفور) (صرف نظرکننده) معرفی کرده تا به بشر گوشزد کند خدائی که قدرت انتقام دارد هم صرف نظر میکند و هم بردبار است. خدای مهربان صفت (حلیم) را فقط بعد از خود درباره حضرت ابراهیم (علیه السلام) بکار برده است: (آنگاه که برای ابراهیم روشن شد که آذر عمویش دشمن خداست (و قابل هدایت نیست) از او ابراز تنفر کرد، زیرا ابراهیم ناله و زاری کنندهای پر کار و حلیم است.) میدانیم که ابراهیم در طول مبارزات خود با نمرودیان و یا عمویش گریه نکرد ولی خدای مهربان فداکاریهای او را در ردیف گریه و زاری آورده و لقب (اواه حلیم) را به وی داده است و چه مدال افتخاری بالاتر از این!
و قال علیهالسلام: (اول عوض الحلیم من حلمه) ای اول ما یعطی له عوضا عن حلمه امام الجاهل (ان الناس انصاره علی الجاهل) الذی تعدی علیه، فان الناس یلومون ذلک الجاهل، و ینصرون ذلک الحلیم.
الشرح: الحلم ملکه یترفع الانسان من خلالها ان یجاری السفیه فی فعله او یرد علیه بالمقابل و المثل. و الحلم فی نفسه کمال، و فیه لذه تجرع الاذی و کظم الغیظ، و فیه اجر عظیم من الله. و الامام هنا یذکر اول ثمره للحلم و هی ثمره کریمه، ان الناس یقفون الی جانبک ضد الجاهل و هی نتیجه طیبه و ثمره عظیمه للحلم …
«نخستین عوض بردبار از بردباریش این است که مردم در قبال نادان یاران اویند.»
درباره بردباری سخنانی از ما در گذشته بیان شد که در برخی از آن حد کفایت آمده است. در حکمتهای قدیمی آمده است که حسن پیروزی را با زشتی انتقام زشت مگردان.
انصار به روز فتح مکه برای برانگیختن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر قریش می گفتند: ایشان همانهایی هستند که نسبت به شما چنین و چنان کردند. فرمود: «من محمد نامیده شده ام تا ستوده باشم.»
و قال علیهالسلام
أَوَّلُ عِوَضِ الْحَلِیمِ مِنْ حِلْمِهِ أَنَّ النَّاسَ أَنْصَارُهُ عَلَی الْجَاهِلِ.
امام علیه السلام فرمود:
نخستین نتیجهای که شخص بردبار از بردباری خود میبرد این است که مردم در برابر جاهل و نادان از وی حمایت خواهند کرد. ( . سند گفتار حکیمانه: به گفته کتاب مصادر،این کلام حکیمانه را پیش از سید رضی در نهجالبلاغه،ابن قتیبة در عیون الاخبار و ابن عبد ربه در عقد الفرید با تفاوتهایی آوردهاند و بعد از مرحوم سید رضی در کتب زیادی از جمله کنز الفوائد،ربیع الابرار زمخشری و دستور معالم الحکم نوشته قاضی قضاعی و نهایة الارب نویری آمده است و با توجه به اینکه بسیاری از آنها با تفاوتهایی در عبارت آن را نقل کردهاند روشن میشود که از منابعی جز نهجالبلاغه گرفتهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 168).)
در برابر جاهلان بردبار باش
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،به یکی از آثار ارزنده حلم و بردباری در مقابل سفیهان و جاهلان اشاره کرده میفرماید:«نخستین نتیجهای که شخص بردبار از بردباری خود میبرد این است که مردم در برابر جاهل و نادان از وی حمایت خواهند کرد»؛ (أَوَّلُ عِوَضِ الْحَلِیمِ مِنْ حِلْمِهِ أَنَّ النَّاسَ أَنْصَارُهُ عَلَی الْجَاهِلِ) .
بعضی از ارباب لغت«حلم»را به معنای خویشتنداری به هنگام هیجان غضب دانستهاند و از آنجا که این حالت از عقل و خرد نشأت میگیرد،گاه واژه «حلیم»به معنای عاقل به کار رفته است.
بسیاری از افراد جاهل و نادان پرادعا،بلندپرواز و پرخاشگرند،ازاینرو هنگامی که در برابر دانشمند وارستهای قرار گیرند برای اظهار خودنمایی ممکن است انواع اهانتها را روا دارند.حال اگر شخص عالم و دانشمند و انسان با ایمان و متقی بخواهد در برابر آنها عکس العمل نشان دهد،مقام خود را پایین آورده است؛اما اگر حلم و بردباری در برابر این افراد نادان و بیادب به خرج دهد و عکسالعملی از خود ظاهر نکند،مردم به مظلوم بودن او اعتراف میکنند و به حکم غریزه حمایت از مظلوم که در بسیاری از انسانها نهفته است به حمایت از او بر میخیزند و جاهل جسور و بیادب را بر سر جایش مینشانند.
این نخستین نتیجهای است که افراد حلیم از حلمشان میبرند و در واقع دفاع از خود را بر عهده دیگران مینهند.
قرآن مجید درباره عباد الرحمان (بندگان خاص خدا) میفرماید: «وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً» ؛و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند)،به آنها سلام میگویند (و با بیاعتنایی و بزرگواری میگذرند)». ( .فرقان،آیه 63.)
در جایی دیگر خداوند به پیامبرش دستور میدهد که: «خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ» ؛(به هر حال) با عفو و مدارا رفتار کن،و به کارهای شایسته دعوت نما،و از جاهلان روی بگردان (و با آنان ستیزه مکن)!». ( .اعراف،آیه 199.)
نیز در مقام مدح انبیای پیشین از صفت حلم نام برده شده است؛از جمله درباره ابراهیم علیه السلام در آیه 114 سوره«توبه»در مدح ابراهیم به سبب حلم و بردباریاش در برابر عموی بتپرست میفرماید: «إِنَّ إِبْراهِیمَ لَأَوّاهٌ حَلِیمٌ» ؛به یقین ابراهیم مهربان و بردبار بود».
حلم علاوه بر این،آثار فراوان دیگری نیز دارد و آن اینکه به انسان آرامش میبخشد و وی را از آلوده شدن به گناه به هنگام ستیزهجویی حفظ میکند و از تشدید عداوت دشمن که به جسارت و بیادبی پرداخته جلوگیری مینماید.
بر پایه همین نکات است که امیرمؤمنان علی علیه السلام در نهج البلاغه بارها بر اهمیت حلم تأکید ورزیده است؛از جمله در خطبه 193 (خطبه همام) که اوصاف پرهیزگاران را شرح میدهد میفرماید:«یکی از صفات آنها این است که علم را با حلم میآمیزند»؛
(یَمْزَجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ) و در حکمت 31 یکی از شاخههای عدالت،استواری در حلم شمرده شده است.
در کلام حکیمانهای که پس از این کلام مورد بحث خواهد آمد
(حکمت 207) نیز همین معنا تأکید شده و در کلام حکمتآمیز 211،418،424 و 460 اشارات مهمی به اهمیت حلم شده است.
در روایات دیگر اسلامی نیز بر اهمیت حلم و آثار مثبت آن تکیه شده؛از جمله در حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«ألا أُخْبِرُکُمْ بِأشْبَهِکُمْ بی أخْلاقاً؟ ؛آیا به شما خبر دهم کدام یک از شما از نظر اخلاق به من شبیهترید؟». ( .بحار الانوار،ج 74،ص 154.)
یاران عرض کردند:آری ای رسول خدا! فرمود:
«أحْسَنُکُمْ أخْلاقاً وَ أعْظَمُکُمْ حِلْماً وَ أبَرُّکُمْ بِقَرابَتِهِ وَ أشَدُّکُمْ إنْصافاً مِنْ نَفْسِهِ فِی الْغَضَبِ وَ الرِّضا ؛آن کس که از همه خوش اخلاقتر و بردبارتر و نیکوکارتر به خویشاوندان خود و باانصافتر در حال غضب و خشنودی است». ( .غرر الحکم،ص 285.)
در حدیثی که در غرر الحکم از امام امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده میخوانیم:
«أشْجَعُ النّاسُ مَنْ غَلَبَ الْجَهْلَ بِالْحِلْمِ ؛شجاعترین مردم کسی است که با نیروی حلم،بر جهل (جاهلان) غالب آید». ( .همان.)
در حدیث دیگری از همان حضرت و در همان منبع آمده است:
«إنَّ أفْضَلَ أخْلاقِ الرِّجالِ الْحِلْمُ ؛برترین اخلاق مردان با شخصیت حلم و بردباری است». ( .همان.)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«کَفی بِالْحِلْمِ ناصِراً ؛حلم برای یاری انسان کافی است». ( .کافی،ج 2،ص 112. )
در حدیث مفصلی که مرحوم علامه مجلسی در گفتوگوی امام صادق علیه السلام با «عنوان بصری»که برای درک علم به محضر آن حضرت آمده بود نقل میکند، میخوانیم که فرمود:حلم و بردباری تو باید به قدری باشد که اگر کسی به تو بگوید اگر سخن نسنجیدهای درباره من بگویی ده برابر آن به تو میگویم،تو در جواب بگویی اگر تو ده سخن ناسنجیده بگویی من یکی نخواهم گفت
(فَمَنْ قالَ لَکَ إنْ قُلْتَ واحِدَةً سَمِعْتَ عَشْراً فَقُلْ إنْ قُلْتَ عَشْراً لَمْ تَسْمَعْ واحِدَةً) . ( .بحارالانوار،ج 1،ص 226.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The first compensation for a clement person for his clemency is that people are his supporters against the ignorant ones.”
وَ قَالَ علیه السلام إِن لَم تَکُن حَلِیماً فَتَحَلّم فَإِنّهُ قَلّ مَن تَشَبّهَ بِقَومٍ إِلّا أَوشَکَ أَن یَکُونَ مِنهُم
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: اگر بردبار نیستی، خود را به بردباری بنمای، زیرا اندک است کسی که خود را همانند مردمی کند و از جمله آنان به حساب نیاید .
اگر بردبار نیستی خود را به بردباری وادار چه کم است کسی که خود را همانند مردمی کند و از جمله آنان نشود.
و فرمود اگر نیستی بردبار پس بتکلّف خود را بر بردباری دار بدرستی که کم است که کسی که شبیه سازد خود را بگروهی که بجز نزدیک باشد از ایشان
و فرمود (علیه السلام): اگر بردبار نیستی، خود را به بردباری وادار، زیرا کم اتفاق افتد که کسی خود را به قومی شبیه سازد و همانند آنان نشود.
و آن حضرت فرمود:اگر بردبار نیستی خود را به بردباری وادار،چرا که کم است کسی خود را شبیه قومی کند و از زمره آنان نشود .
شروح:
لتحلم: تکلف الحلم. و اوشک ای قرب.
ای تلکف الحلم، او شک: ای قرب. قل من تشبه بقوم الا او شک ان یکون منهم. لان التکلف یصیر عاده و العاده تصیر شبه الطبیعه.
(اگر شکیبا نیستی خود را به شکیبایی وادار کن! زیرا کم اتفاق میافتد که کسی به گروهی خود را شبیه سازد و از آنها نشود). امام (علیه السلام) به آموختن این فضیلت امر کرده است، زیرا مقدمات کمالات پسندیدهی اخلاقی به حالتهای اکتسابی از راه آموزش است، و در مورد آموختن این فضیلت امام (علیه السلام) به وسیلهی قیاس مضمری وادار کرده است که مقدمهی صغرای آن عبارت: فانه قل … و ضمیر در انه ضمیر شان است، و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر که امیدوار باشد که با آموزش بردباری از بردباران شود، پس باید آن را بیاموزد.
وَ قَالَ علیه السلام إِنْ لَمْ تَکُنْ حَلِیماً فَتَحَلَّمْ فَإِنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ إِلاَّ أَوْشَکَ أَنْ یَکُونَ مِنْهُمْ .
التحلم تکلف الحلم و الذی قاله ع صحیح فی مناهج الحکمة و ذلک لأن من تشبه بقوم و تکلف التخلق بأخلاقهم و التأدب بآدابهم و استمر علی ذلک و مرن علیه الزمان الطویل اکتسب ریاضة قویة و ملکة تامة و صار ذلک التکلف کالطبع له و انتقل عن الخلق الأول أ لا تری أن الأعرابی الجلف الجافی إذا دخل المدن و القری و خالط أهلها و طال مکثه فیهم انتقل عن خلق الأعراب الذی نشأ علیه و تلطف طبعه و صار شبیها بساکنی المدن و کالأجنبی عن ساکنی الوبر و هذا قد وجدناه فی حیوانات أخری غیر البشر کالبازی و الصقر و الفهد التی تراض حتی تذل و تأنس و تترک طبعها القدیم بل قد شاهدناه فی الأسد و هو أبعد الحیوان من الإنس.
و ذکر ابن الصابی أن عضد الدولة بن بویه کانت له أسود یصطاد بها کالفهود فتمسکه علیه حتی یدرکه فیذکیه و هذا من العجائب الطریفة
(و قال علیهالسلام: ان لم تکن حلیما فتحلم) اگر نباشی بردبار، پس به تکلیف، خود را بر بردباری دار (فانه قل من تشبه بقوم) پس به درستی که اندک است که کسی مانند سازد خود را به گروهی به حسب صفات (الا اوشک ان یکون منهم) مگر که نزدیک به این شود که باشد از ایشان زیرا که به آن عادت میکند و چون عادت، ممتد شود طبیعت گردد.
اگر حلیم نباشی خود را بر حلم بدار و به تکلف بر خود ببند چه به درستی که کم است آنکه کسی تشبیه کند به قومی مگر عنقریب از ایشان گردد. هر خصلت که آدمی را طبیعی نباشد، چون به تکلف خود را به آن خو کاره کند آن عادت گردد، و مقرر است که عادت طبیعت ثانیه است هر چند ارباب علم و اخلاق خلاف کردهاند که تبدیل اخلاق و صفات ممکن است یا نه، و حق آن است که ممکن است (الا ما شاء الله) و اگر ممکن نبودی بسیاری از ترغیب و تحذیر که در اخبار وارد است باطل و عبث گشتی و هر که گوید ممکن نیست که غالبا آن خواسته است که بس دشوار بود و رسوخ و سهولت همچو طبیعی و فطری نگردد، پس شخص هر وقت که در رعایت و محافظت آن صفت تهاون نماید به حالت اول عود نماید، همچو بعضی از حیوانات که در اصل ذات بر بعضی از خویهای بد مجبول باشد، یا کم راه بود و رایض آن عیبها را از او به تدبیر بیرون برده باشد، چون در پاس آن اطوار خللی افتد حیوان به اصل خود باز گردد و از این قرار استحقاق ثواب و ستایش چنین شخص را بیشتر باشد.
و قال علیهالسلام: «ان لم تکن حلیما فتحلم، فانه قل من تشبه بقوم الا اوشک ان یکون منهم.» یعنی و گفت علیهالسلام که اگر نباشی تو به حسب خصلت حلیم و بردبار، پس بر خود ببند صفت حلم را و خود را بر آن بدار، پس به تحقیق که کم کسی است که متشبه و مانند شود به جماعتی مگر اینکه نزدیک میشود اینکه بگردد از آن جماعت.
المعنی: حصول الملکات الفاضله النفسانیه علی وجهین: 1- ما یکون موجودا بالفطره و جبله فی الخلقه، کالجود للحاتم او العصمه للانبیاء و الاوصیاء المعصومین (علیه السلام). 2- ما یحصل بالاکتساب و الریاضه، و هذا هو الهدف و الغایه للحکمه العملیه و طریق کسب الملکات الفاضله النفسانیه هو التمرین علیها و التدریب بها، فالمقصود من التحلم التشبه بالحلیم فی تحمل ما تکره، و هذا هو التمرین علی صفه الحلم فاذا تکرر و ادیم علیه تحصل ملکه الحلم، فهذا معنی قوله (علیه السلام): (او شک ان یکون منهم) الترجمه: فرمود: اگر در طبع خود بردبار نیستی خود را با بردباری وادار، زیرا کم است کسی خود را همانند مردمی سازد جز اینکه ممکن است خرده خرده از جنس آنها گردد.
گر نباشی مرد صبر و بردبار***خویش را بنما تو مردی بردبار
هرکه خود مانندهی قومی کند***خرده خرده از همان مردم شود
قال ابن ابیالحدید (التکلف للخلق کالطبع له الا تری ان الاعرابی الجلف الجافی اذا دخل المدن و القری و خالط اهلها و طال مکثه فیهم انتقل عن خلق الاعراب الذیی نشا علیه و تلطف طبعه و صار شبیها بساکنی المدن بل قد شاهدناه من الحیوانات حتی الاسد الذی ابعدها انسا، ذکر ابن الصابی ان عضد الدوله کانت له اسود یصطاد بها الصید کالفهود فتملسکه علیه حتی یدرکه فیذکیه) قلت و قالوا کسری ابرویز ربی فیلا فکان یسجد له اذا راه.
التصنع هنا و التکلف حسن و ممدوح. و مع التکرار تنشا العاده و تنمو، و هی طبیعه ثانیه.
امام علیهالسلام (در ترغیب به بردباری) فرموده است: اگر بردبار نیستی خود را به بردباری وادار که کم میشود کسی خویش را به گروهی مانند نماید و از ایشان نشود (چون هر خصلت که طبیعی شخص نباشد و خود را به آن وادارد عادت شود و عادت طبیعت ثانیه است، و فرمایش امام علیهالسلام دلیل بر آن است که تبدیل اخلاق و صفات ممکن است).
صبر و بردباری از اخلاق پسندیده و ملکات روحی است و برای بدست آوردن آن امام (علیه السلام) میفرماید: باید خود را به قیافه بردباران درآوری تا به تدریج صابر شوی. اگر چه انسان در امور اخلاقی با زحمات زیادی میتواند تکامل بیابد ولی طبق فرمایش حضرت، این امر محال نیست. میبینیم که دهاتیها با چند سالی که در شهر زندگی میکنند به تدریج خیلی از اخلاق شهریها را کسب میکنند. بدین ترتیب هرگاه میخواهیم اخلاق ما پسندیده شود و راه تکامل اخلاقی را بپیمائیم ناگزیریم با نیکاندیشان و فرشته صفتان همدم باشیم که این خود جهادی روحی است و خدا فرموده است: (هر کس در راه ما کوشش کند ما راههای خود را به او نشان خواهیم داد.)
و قال علیهالسلام: (ان لم تکن حلیما فتحلم) ای تکلف الحلم، و احمل نفسک علیه (فانه قل من تشبه بقوم) ای بجماعه ذات صفه خاصه (الا اوشک) و اقترب (ان یکون منهم) فمن تشبه بالکرماء، صار کریما، و هکذا و علی هذا فمن تشبه بالحلماء صار حلیما.
اللغه: تحلم: تصنع الحلم. قل: ضد کثر. تشبه به: ماثله و جاراه فی العمل. او شک: قارب. الشرح: التحلم هو اظهار الحلم و التعود علیه و ان کان خلاف الطبع لهذا الانسان و من المعروف ان الانسان یتغیر طبعه اذا استطاع ان یضبط نفسه و یسیطر علی اعصابه فی اکثر المواقف فاذا اخذ بهذا القرار و اخذ فی ترویض نفسه بالتدریج فان ذلک علی التکرار و طول الاستمرار تنشا عنده عاد دائمه و یتحول عن طبعه الشاذ الغضوب الی طبع الحلماء و اصحاب الملکات الطیبه الممدوحین.
«اگر بردبار نیستی خود را به بردباری وادار، چه کم است کسی که خود را همانند مرد می کند و از جمله ایشان نشود.»
تحلّم، یعنی خود را به بردباری وادار کردن، و آنچه علی علیه السّلام فرموده است در روشهای حکمت صحیح است که هر کس خود را شبیه قومی کند و به اخلاق و آداب ایشان متخلق شود و مدتی دراز تمرین و ممارست کند، ورزیدگی و ملکه ای برای او فراهم می شود و این حالت برای او چون خوی و سرشت می شود و از حال خود به این حال منتقل می شود. مگر نمی بینی که عرب صحرانشین سبک بی ادب وقتی به شهرهای بزرگ و دهکده های آباد منتقل می شود و با مردم شهرنشین آمیزش می یابد و اقامتش میان ایشان ممتد می شود، از خلق و خوی اعراب صحرانشین که بر آن پرورش یافته است روی گردان می شود و طبع او لطیف و شبیه شهرنشینان می شود و گویی نسبت به اهل صحرا بیگانه است. این موضوع را در جانداران دیگری غیر از آدمی هم می بینیم و احساس می کنیم. چنانکه باز و شاهین و یوزپلنگ را چنان تربیت می کنند و پرورش می دهند که سرشت اصلی خود را رها می کنند و رام و اهلی می شوند. این موضوع را حتی در شیر که جانوری بسیار وحشی است و دیر رام می شود، می بینیم.
ابن صابی می گوید: عضد الدوله شیرهایی داشته است که با آنها به شکار می رفته است و شیرها همچون یوزپلنگ تربیت شده بودند، شکار را می گرفتند و آن را زنده نگه می داشتند تا عضد الدوله برسد و سر شکار را به طریق شرعی ببرد و این موضوع از شگفتیهای بسیار ظریف است.
و قال علیهالسلام
إِنْ لَمْ تَکُنْ حَلِیماً فَتَحَلَّمْ؛فَإِنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ إِلَّا أَوْشَکَ أَنْ یَکُونَ مِنْهُمْ.
امام علیه السلام فرمود:
اگر حلیم و بردبار نیستی خود را به بردباری وادار کن (و همانند حلیمان عمل کن) زیرا کمتر شده است کسی خود را شبیه قومی کند و سرانجام از آنان نشود. (. سند گفتار حکیمانه: نویسنده مصادر میگوید:مرحوم دیلمی این جمله را با اضافاتی در کتاب اعلام الدین فی صفات المؤمنین آورده است و نامبرده هرچند بعد از مرحوم سید رضی میزیسته اما اختلاف در نقل نشان میدهد که از مصادر دیگری آن را اخذ کرده است.مرحوم کلینی که قبل از مرحوم سید رضی میزیسته این جمله را از امام صادق علیه السلام به این صورت نقل کرده است: «إذا لَمْ تَکُنْ حَلیماً فَتَحَلَّم» و با توجه به اتحاد مضمون و اینکه همه آنها از امامان معصوم گرفته شده و آنها نور واحدی هستند تفاوتی احساس نمیشود.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 169).)
راه تحصیل بردباری
امام علیه السلام در این کلام نورانی که در واقع تکمیلی است برای کلام حکیمانه گذشته اشاره به نکته دیگری درباره حلم و بردباری میکند و میفرماید:«اگر حلیم و بردبار نیستی خود را به بردباری وادار کن (و همانند حلیمان عمل نما) زیرا کمتر شده است کسی خود را شبیه قومی کند و سرانجام از آنان نشود»؛ (إِنْ لَمْ تَکُنْ حَلِیماً فَتَحَلَّمْ؛فَإِنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ إِلَّا أَوْشَکَ أَنْ یَکُونَ مِنْهُمْ) .
کلام حکیمانه پیشین درباره بعضی از آثار مهم حلم بود و امام علیه السلام در این کلام، راه رسیدن به این خلق از اخلاق فضیله را بیان میکند که چون افرادی دارای این صفت نیستند خود را وادار به آن کنند؛مثلاً حادثه خشمآوری واقع میشود و انسان عصبانی میگردد و از درون میجوشد و میخروشد؛ولی خودش را کنترل کند و قیافهای همچون حلیمان و بردباران به خود بگیرد.این کار در نخستین بار ممکن است بسیار مشکل باشد ولی هرچه تکرار شود آسانتر میگردد تا زمانی که انسان به آن عادت میکند و تبدیل به حالت و سپس تبدیل به ملکه میشود.
البته تمام صفات فضیله را میتوان از این راه به دست آورد؛مثلاً علمای اخلاق درباره افراد جبان و ترسو میگویند:خود را در میدانهای ترسناک وارد کند و شجاعت را بر خویش تحمیل نماید.پس از مدتی عادت میکند و ملکه شجاعت در او پیدا میشود.
جمله «قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ» نیز دلیل بر این کلیت و عمومیت است و در واقع امام علیه السلام آن را به عنوان درسی فراگیر در مسیر تحصیل فضایل تعلیم داده است و این همان چیزی است که نه تنها علمای اخلاق،بلکه روانشناسان نیز بر آن اصرار دارند و آن را یکی از طرق رفع نقایص روانی میشمارند.
راه دیگر برای تحصیل این صفت مهم اخلاقی،مطالعه حالات علما و پیشوایان بزرگ مخصوصاً رسول اکرم و ائمه معصومین علیهم السلام است که آنها چقدر در برابر افراد جسور حلیم و بردبار بودهاند.
در حدیثی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در کتب شیعه و اهل سنت نقل شده میخوانیم که روزی مرد عربی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و (بدون مقدمه) عبای پیغمبر صلی الله علیه و آله را گرفت و به گردن پیامبر صلی الله علیه و آله انداخت و به شدت کشید به گونهای که اثر آن روی گردن مبارک حضرت آشکار شد.سپس گفت:ای محمد! از آن مال خدا که نزد توست چیزی به من بده.پیامبر صلی الله علیه و آله نگاهی به او کرد و خندید (اشاره به اینکه اگر مالی میخواهی راه آن این کار نیست) سپس دستور داد چیزی به او بخشیدند (و از خود هیچ عکسالعمل خشنی در برابر او ظاهر نساخت) و این نشانه حلم فوقالعاده آن حضرت است. ( .صحیح مسلم،ج 3،ص 103؛بحار الانوار،ج 16،ص 230. )
در حدیث دیگری که در مکارم الاخلاق آمده میخوانیم که گاهی کودکان را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله میآوردند تا برای آنها دعا کند و مبارک باشند و یا نامی برای آنها انتخاب کند.پیامبر صلی الله علیه و آله کودک را میگرفت و در دامان خود برای احترام به خانوادهاش میگذاشت و چه بسا کودک دامان پیامبر صلی الله علیه و آله را تَر میکرد.بعضی از حاضران فریاد میکشیدند،حضرت میفرمود:آرام باشید مانع وی نشوید،او را آزاد میگذاشت تا بولش تمام شود.سپس به او دعا میفرمود یا نامگذاری میکرد.این کار سبب خوشحالی خانواده کودک میشد و احساس میکردند پیامبر صلی الله علیه و آله به هیچ وجه از ماجرای کودکشان ناراحت نشده است.هنگامی که باز میگشتند پیامبر صلی الله علیه و آله لباس و بدن خود را میشست. ( .مکام الاخلاق،ص 25.)
از جمله در حدیثی که مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی آورده است ذیل بابی که به عنوان«الحلم»عنوان کرده است میخوانیم:امام صادق علیه السلام خدمتکاری داشت که او را به دنبال کاری فرستاد ولی مدتی گذشت و نیامد.امام علیه السلام در جستجوی وی برآمد دید در گوشهای خوابیده است.امام علیه السلام بالای سرش نشست و او را باد میزد تا زمانی که بیدار شد.در آن هنگام امام علیه السلام به او فرمود:
«یا فُلانَ وَ اللّهِ ما ذلِکَ لَکَ تَنامُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ لَکَ اللَّیْلُ وَ لَنا مِنْکَ النَّهارُ ؛ای غلام! به خدا سوگند این سزاوار تو نیست.هم شب را میخوابی هم روز را.شب برای تو باشد و روز برای ما». (.کافی،ج 2،ص 112،ح 7. )
مرحوم مفید در کتاب مجالس خود از جابر نقل میکند که امیرمؤمنان علیه السلام شنید مردی«قنبر»را دشنام میدهد و«قنبر»میخواهد به او پاسخ دهد.امام علیه السلام او را صدا زد فرمود:
«مَهْلاً یا قَنْبَر دَعِ الشّاتِمَةَ مُهاناً تَرْض الرَّحْمانَ وَ تَسْخَطُ الشَّیْطانَ وَ تُعاقِبُ عَدُوَّکَ ؛قنبر آرام باش.دشنامدهنده را رها کن که سبب خشنودی خدا و خشم شیطان میشود و این مجازاتی است برای دشمن تو».سپس افزود:
«فَوَالَّذی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ ما أرْضَی الْمُؤْمِنُ رَبَّهُ بِمِثْل الْحِلْمِ وَ لا أسْخَطَ الشَّیْطانَ بِمِثْلِ الصَّمْتِ وَ لا عُوقِبَ الْأحْمَقُ بِمِثْلِ السُّکُوتِ عَنْهُ ؛به خدایی که دانه را در زمین میشکافد و انسان را میآفریند سوگند هرگز انسان با ایمانی پروردگارش را به چیزی مانند حلم و بردباری خشنود نکرده است و شیطان را به مانند سکوت (در اینگونه موارد) خشمگین نساخته و احمق را همانند خاموشی در برابرش مجازات ننموده است». (.امالی مفید،ص 118.)
این سخن را با کلامی از شریف رضی در کتاب خصائص الائمة پایان میدهیم او در آن کتاب کلام حکیمانه فوق را با اضافهای روشنگر آورده و چنین نقل کرده است:
«أفْضَلُ رِداءٍ یُرْتَدی بِهِ الْحِلْمُ فَإنْ لَمْ تَکُنْ حَلیماً ...؛برترین لباس لباس حلم است و اگر حلیم نیستی خود را مشابه حلیمان کن...». ( .خصائص الأئمّه،ص 115.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “If you are not clement, then put on the garb of clemency, for many are those who imitate others and who become almost like them.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن حَاسَبَ نَفسَهُ رَبِحَ وَ مَن غَفَلَ عَنهَا خَسِرَ وَ مَن خَافَ أَمِنَ وَ مَنِ اعتَبَرَ أَبصَرَ وَ مَن أَبصَرَ فَهِمَ وَ مَن فَهِمَ عَلِمَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کسی که از خود حساب کشد، سود میبرد، و آن که از خود غفلت کند زیان میبیند ، و کسی که از خدا بترسد ایمن باشد، و کسی که عبرت آموزد آگاهی یابد، و آن که آگاهی یابد میفهمد، و آن که بفهمد دانش آموخته است !
آن که حساب نفس خود کرد سود برد، و آن که از آن غافل ماند زیان دید ، و هر که ترسید ایمن شد و هر که پند گرفت بینا گردید. و آن که بینا شد فهمید و آن که فهمید دانش ورزید.
و فرمود هر که حساب کرد با نفس خود سود کرد و هر که بیخبر شد از آن زیان کرد و هر که ترسید ایمن شد و هر که عبرت گرفت بینا شد و هر که بینا شد فهمید و هر که فهمید دانست
و فرمود (علیه السلام): هر که حساب نفس خود کند، سود برد و هر که بینا گردد، بفهمد و هر که بفهمد، به دانش رسد.
و آن حضرت فرمود:کسی که خود را محاسبه کرد سود برد،و هر که از خود بیخبر ماند زیان دید ،و آن که ترسید ایمنی یافت،و هر که عبرت گرفت بینا شد،و هر که بینا شد فهمید،و هر که فهمید دانست .
شروح:
و ابصر: رای. و فهم الشیء علمه علی وجه، و علم الشیء عام علی جمیع الوجوه.
العلم: اعم من الفهم فان فهم الشیء علمه، علی وجه و العلم یحققه علی جمیع الوجوه.
(هر کس خود به حساب خویشتن رسید، سود برد، و هر کس غافل ماند، زیان برد. و هر کس از خدا ترسید، آسوده است. و هر کس از دنیا پند آموخت، بینا شد، و هر که بینا شد دریافت و هر کس دریافت، دانا شد). 1- هر کس به حساب خود رسید سود برد. زیرا کسی که از اعمال خود، برای خویشتن حسابی داشته باشد، سود و زیان خود را میفهمد و برای سود، کار میکند و از خلافی که باعث زیان باشد دوری میجوید. 2- و هر کس غافل ماند زیان کرد. توضیح آن که نفس به لذتهای حاضر دسترسی دارد و در نتیجه به آنها علاقهمند میشود مگر این که جاذبههای الهی او را به خود جذب کنند از قبیل موانع و مواعظی که انسان را به یاد خدا میاندازند، پس غفلت از جذب نفس و هشدار نسبت به گرفتاریهای طبیعی، وسیلهی یادآوری وعده و وعیدهای الهی، باعث سهلانگاری نسبت به کارهای شایستهای میگردد که نتیجه آنها سعادت اخروی، و خودداری از آن اعمال، زیانکاری است. 3- هر کس از خدا ترسید آسوده گشت. یعنی از عذاب خدا آسوده گشت، و برای نجات از آن کار کرد تا از عذاب آسوده گردد. 4- هر کس از دنیا پند آموخت، بینا شد. یعنی هر کس به موارد پند، با چشم اندیشه و عبرت نگریست راه حق را شناخت و هر کس راه حق را شناخت از نحوهی عبور آگاه شد، و هر کس آن را دریات، علم و دانایی مفید نسبت به حق پیدا کرد.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ حَاسَبَ نَفْسَهُ رَبِحَ وَ مَنْ غَفَلَ عَنْهَا خَسِرَ وَ مَنْ خَافَ أَمِنَ وَ مَنِ اعْتَبَرَ أَبْصَرَ وَ مَنْ أَبْصَرَ فَهِمَ وَ مَنْ فَهِمَ عَلِمَ .
قد جاء فی الحدیث المرفوع حاسبوا أنفسکم قبل أن تحاسبوا .
قوله و من خاف أمن أی من اتقی الله أمن من عذابه یوم القیامة .
ثم قال و من اعتبر أبصر أی من قاس الأمور بعضها ببعض و اتعظ بآیات الله و أیامه أضاءت بصیرته و من أضاءت بصیرته فهم و من فهم علم .
فإن قلت الفهم هو العلم فأی حاجة له إلی أن یقول و من فهم علم قلت الفهم هاهنا هو معرفة المقدمات و لا بد أن یستعقب معرفة المقدمات معرفة النتیجة فمعرفة النتیجة هو العلم فکأنه قال من اعتبر تنور قلبه بنور الله تعالی و من تنور قلبه عقل المقدمات البرهانیة و من عقل المقدمات البرهانیة علم النتیجة الواجبة عنها و تلک هی الثمرة الشریفة التی فی مثلها یتنافس المتنافسون
(و قال علیهالسلام: من حاسب نفسه ربح) هر که حساب و شمار کرد بر نفس خود و بر عمل صالح سود یابد (و من غفل عنها خسر) و کسی که غافل شود از نفس خود و فروگذارد او را به سر خود به زیانکاری شتابد (و من خاف امن) و کسی که ترسد از خداوند احد به ایمنی رسد (و من اعتبر ابصر) و هر که اعتبار گیرد از حوادث زمان بینا گردد به احوال هر دو جهان (و من ابصر فهم) و هر که بینا شود به دیده بصیرت فهم کند مراحل آفات راه مطالب را (و من فهم علم) و هر که فهم کند آن را دانا گردد منجمیعالوجوه به غایات مقاصد و مارب. بدانکه علم، اعم از فهم است زیرا که فهم شیء، علم به آن است بر وجهی از وجوه و علم تحقیق شیء است بر جمیعالوجوه.
هر که حساب نفس خود بستاند سود کند، و هر که از کار او غافل ماند زیان نماید مساله محاسبت نفس و مراقبت احوال بابی بزرگ است از ابواب کتب عارفین هر که در این باب بسط مقال و توضیح حال خواهد آنجا رجوع نماید، والا در خانه اگر کس است یک حرف بس است. و هر که بترسد ایمن گردد. زیرا که خوف یا از امری است که او را حذر و احتراز از آن مقدور نیست همچو بلاهای زمانه، پس ناچار مرد عاقل خایف همه وقت در پناه حمایت خداوند خویش گریزد، و اگر خوف از چیزی است که او را فیالجمله حذر مسیر است یعنی عقوبت اخروی و بعضی از بلاهای دنیوی و همه عاقل داند که بیدستیاری عصمت و حمایت عزت هیچ کس از شر دنیا و آخرت سالم نماند و نجات نیابد پس شخص در این وقت در کار آخرت و اصلاح سیرت و طریقت خود سعی میکند و هم در پناه خداوند میگریزد، و از رحمت او تعالی استعاذه مینماید پس از دوجه و معاضدت دو سبب از بلاها ایمن میماند. و بیانی دیگر آنجا گوئیم مثلا شخص غلام خود را خدمتی فرماید پس چون آن غلام از خوف سخط مولی به آن خدمت (کما ینبغی) قیام نماید از سخط مولی ایمن گردد و اگر ترس و باک نداشته باشد آن کار ضایع گزارد پس در معرض سخط و عقوبت درآید. و هر که به چشم اعتبار در حقیقت کار نظر کند بینا گردد، به احوال دنیا و آخرت. و هر که بینا گردد فهم و تعقل صواب نماید، و هر که فهم صواب نماید دانا گردد و حجاب جهل از پیش چشم دل او برخیزد. آری اصل علم و سعادت هر دو کون عبرت گرفتن و پند پذیرفتن باشد، در هر امر مرد هشیار را عبرتها بود، و از هر چیزی به زبان حال موعظتها شنود، چون گوش دل و چشم بصیرت به آن عبرتها و موعظتها بگشاید او را بصیرتی به صواب حاصل آید، پس آنها فهم کند و تعقل صواب نماید، پس به صفت علم حقیقی و معرفت تحقیقی متصف و متحقق گردد، نبینی بسیار قرآن در امر به اعتبار و استبصار و تفکر و تذکر باشد، و محققین ارباب عرفان (جزاهم الله خیر الجزاء) این مقام را بهتر وجهی بیان و توضیح دادهاند، و بس مثلهای لطیف و حکایتهای نافع در باب عبرتها آوردهاند.
و قال علیهالسلام: «من حاسب نفسه ربح و من غفل عنها خسر و من خاف امن و من اعتبر ابصر و من ابصر فهم و من فهم علم.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که در فکر حساب نفس خود باشد سود برده است و کسی که غافل باشد از حساب نفس خود زیان کرده است و کسی که بترسد از عذاب خدا ایمن گشته است از عذاب، زیرا که خود را وامیپاید و کسی که عبرت از دنیا گرفت بینا شده است در امر دین و دنیا و کسی که بینا شد فهمید خیر و شر و نیک و بد را و کسی که فهمید خیر و شر و نیک و بد را دانشمند شد در معرفت خدا.
المعنی: من اهم المسائل فی حیاه الانسان المادیه و المعنویه المحسابه علی اعماله و معاشه و معاده. و قد نبه الله فی آیات من القرآن فقال (5- یونس: هو الذی جعل الشمس ضیاء و القمر نورا و قدره منازل لتعلموا عدد السنین و الحساب) فجعل الشمس و القمر المحسوسین لمحاسبه الاعمال و تنظیم البرامج للمعاش و الامور المادیه، فمن لم یحاسب معاشه و یقاس نفعه علی ضره فی مکاسبه و خرجه علی دخله فی معاشه فقد خسر فی امر دنیاه. و جعل الشرائع مقائیس لحساب النفس و السعاده الاخرویه، و بعث الانبیاء و نصب الاوصیاء مصابیح فی طریق هذه المحاسبه المعنویه، و قرر الوظائف و الاحکام میزانا عدلا للانام فی هذا المقام. فمن لم یحاسب نفسه مع هذا المیزان فقد خسر، و ان حاسب نفسه و عرضها علیه یخاف من الله و یتدارک امر آخرته فیامن من العذاب و ینظر الی الدنیا و ما فیها نظر العبره، فتفتح عین بصیرته، و یفهم حقیقته حیاته و یعلم ما ینجیه من الشقاوه و یصله الی السعاده. الترجمه: هر که خود را محاسبه کرد بهره برد، و هر که از آن غفلت ورزید زیان دید هر کس بیم کرد امنیت یافت، و هر کس عبرت گرفت بینا شد، و هر که بینا شد حق را فهمید، و هر که حق را فهمید دانشمند گردید.
هر کس برسد حساب خود را***سودی ببرد ز زشت و زیبا
غافل ز حساب در زیانست***خائف ز خدای در امانست
بینا شود آنکه یافت عبرت***فهمید و به علم یافت وصلت
و قال علیهالسلام: من حاسب نفسه ربح فی (الکافی) عن الکاظم علیهالسلام: لیس منا من لم یحاسب نفسه فی کل یوم، فان عمل حسنه استزاد الله تعالی، و ان عمل سیئه استغفر الله منها و تاب الیه. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و من غفل عنها خسر عن الباقر علیهالسلام: لا یغرنک الناس من نفسک، فان الامر یصل الیک دونهم، و لا تقطع نهارک بکذا و کذا، فان معک من یحفظ علیک عملک … و من خاف امن (و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنه هی الماوی). و من اعتبر ابصر الاعتبار سبب لابصار جدید، و ان کان هو بابصار تلید، قال تعالی: (فاعتبروا یا اولی الابصار). و من ابصر فهم و من فهم علم حمل الفهم علی معرفه المقدمات، و العلم علی معرفه النتیجه التی هی الثمره الشریفه.
من لا یثق بنفسه و لا یطلق لها العنان، و یضع قاعده لمیولها و رغباتها حتی اذا غفلت او شذت لامها و انبها، من فعل هذا نجح و ربح، ما فی ذلک ریب، و من اطلق لها العنان فماله الی الوبال و الخسران (و من خاف امن) من صدق یقینه بالله خاف منه، و من خاف منه عمل بطاعته و طاعه رسوله: (و من یطل الله و رسوله فقد فاز فوزا عظیما- 71 الاحزاب). (و من اعتبر ابصر) من انتفع بالعبر و العظات ادرک العواقب (و من ابصر فهم الخ).. من کان له وعی و فهم، و سمع من الاستاذ و فکر فیما سمع و قرا استطاع ان یمیز بین الخطا و الصواب، و ان یوید و یفند علی اساس من المنطق، و له کل الحق فی ان یرفض ما لا یقتنع به حتی و لو کان باسلوب ادبی او فلسفی، اما من یحفظ الارقام و المعادلات عن ظهر قلب بلا فهم و علم فهو بالاسطوانه اشبه. و قدیما قیل: العلم بلا تفکیر اکثر خطوره من التفکیر بلا علم.
امام علیهالسلام (در پند و اندرز) فرموده است: هر که به حساب خویش رسیدگی نمود سود برد، و هر که از آن غافل ماند زیان کرد، و هر که (از خدا) ترسید (از عذاب و کیفر روز رستخیز) آسوده باشد، و هر که (از دنیا) پند گرفت (در کار آخرت) بینا گردید، و هر که بینا شد (نیک و بد را) فهمید و دریافت، و هر که فهمید (به خداشناسی) دانا گردید.
کنترل اعمال و رفتار، یکی از وظائف دانایان است که در سایه آن میتوانند موقعیت خود را در دنیا حفظ کنند بلکه به مقامات خویش بیفزایند، کمترین غفلت در امور زندگی موجب زیان دنیا و آخرت است. نکته دومی که امام (علیه السلام) به آن توجه داده است این است کسانی که از عذاب خدا بترسند، روز قیامت ایمن خواهند بود، زیرا در دنیا کاری را که موجب عذاب قیامت باشد انجام نخواهند داد. نکته دیگری را که میتوان از این فرمایش استفاد کرد این است که کسی که از شخصی بترسد سعی میکند به دام او گرفتار نگردد و همیشه مراقب خود باشد تا ناراحتی برای او ایجاد نشود به همین جهت خدا آنهمه سفارش درباره تدبر، تذکر و تعقل نموده است. نکته سوم که امام (علیه السلام) در این فرمایش به آن اشاره کرده این است که افرادی که از حوادث روزگار پند بگیرند بینا میشوند و فکرشان بازمیگردد و کسی که فکرش بازگردید دانا و هوشیار میگردد و به همین جهت خدای مهربان آن همه سفارش راجع به دانشمندان نموده است و از آنان قدردانی کرده است.
و قال علیهالسلام: (من حاسب نفسه ربح) لانه یعرف مقدار الضرر، فیتدارک و ذلک سبب للذبح (و من غفل عنها) ای عن نفسه، فلم یصرفها فیما ینبغی (خسر) اذ لم یدرک القیمه الواقعیه للنفس (و من خاف امن) اذ الخائف یهییء لنفسه اسباب الامن (و من اعتبر) بحوادث الدهر (ابصر) و عرف النجات (و من ابصر) و رای (فهم) ای یفهم و یدرک (و من فهم علم) اذ من ادرک قلبا. صار ادارکه علما له اذ یجمع له الشواهد و البراهین، حتی یکون علما راسخا.
الشرح: هذه کلمات خالدات تعید الانسان الی ذاته و تضع خطواته فی الاتجاه الصحیح … من حاسب نفسه ربح و من غفل عنها خسر: من حاسب نفسه عرف الربح و الخساره و ادرک مواقع الضعف و الخلل فیها فتدارک ذلک و فکر فیما یوجب الربح و یجبر الخساره و اما اذا غفل عنها و لم یحاسبها فانها تجره الی المعصیه و الانحراف فیقع فی الامور المحرمه و تزل قدمه فیسقط فی عالم المعصیه و فی ذلک خساره الدنیا و الاخره … و من خاف امن: من خاف عذاب الله و حر ناره عمل علی طاعته و من اطاعه امن من عذابه و نجا من ناره. و من اعتبر ابصر و من ابصر فهم و من فهم علم: من نظر فی مواقع العبره مما جری مع غیره و ما مر علی الناس من قبله ادرک الحقیقه و ابصر ما ینفع مما یضر و فهم العبر ثم علم نتائجها الحسنه الطیبه.
«هر کس نفس خود را حساب کند، سود برد و هر کس از آن غافل ماند، زیان برد و هر کس بترسد، ایمن شود و هر کس عبرت گیرد، بینا شود و هر کس بینا شود، فهم کند و هر که فهم کند، بداند.»
در حدیث مرفوع آمده است: «بیش از آنکه حساب کرده شوید، خود نفسهای خویش را حساب کنید.»
اینکه فرموده است هر کس بترسد، ایمن شود یعنی هر کس از خداوند بترسد، روز قیامت از عذاب خدا در امان خواهد بود.
سپس فرموده است: هر کس عبرت گیرد بینا شود، یعنی هر کس امور را با یکدیگر قیاس کند و از آیات خداوند پند گیرد، بینش او روشن می شود و هر کس بینش او روشن شود، می فهمد و هر کس بفهمد، می داند.
اگر بگویی: فهم همان علم است، چه نیازی بوده است که بگوید: هر که بفهمد، می داند؟ می گویم: منظور از فهم در این جا شناخت مقدمات است که از پی آن شناخت نتیجه است که همان علم است و این میوه گرانقدری است که برای آن چشم و همچشمی می شود.
و قال علیهالسلام
مَنْ حَاسَبَ نَفْسَهُ رَبِحَ،وَ مَنْ غَفَلَ عَنْهَا خَسِرَ،وَ مَنْ خَافَ أَمِنَ،وَ مَنِ اعْتَبَرَ أَبْصَرَ،وَ مَنْ أَبْصَرَ فَهِمَ،وَ مَنْ فَهِمَ عَلِمَ.
امام علیه السلام فرمود:
هر کس به حساب خود برسد سود میبرد و آن کس که غافل بماند زیان میبیند.
کسی که (از خدا) بترسد ایمن میگردد و کسی که عبرت گیرد بینا میشود و آن کس که بینا گردد (حقایق را) میفهمد و آن کس که (حقایق را) بفهمد دانا میشود. ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است که جمله اول از این کلام حکیمانه در غررالحکم و جمله دوم و سوم در کتاب کنزالفوائد با تفاوتی ذکر شده و سایر جملهها هماهنگ با قرآن مجید و سنت پاک نبوی و عقل و ذوق سلیم است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 170). مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار حدیثی شبیه همین گفتار حکیمانه را از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام با اضافاتی نقل کرده است.(بحار الانوار،ج 75،ص 352). )
شش اندرز ناب
در این کلام حکیمانه شش جمله وجود دارد که سه جمله از آن مستقل از یکدیگر و سه جمله مرتبط با یکدیگر است و هر کدام نکتهای را بیان میکند، میفرماید:«هر کس به حساب خود برسد سود میبرد و آن کس که غافل بماند زیان میبیند.کسی که (از خدا) بترسد ایمن میگردد و کسی که عبرت گیرد بینا میشود و آن کس که بینا گردد (حقایق را) میفهمد و آن کس که (حقایق را) بفهمد دانا میشود»؛ (مَنْ حَاسَبَ نَفْسَهُ رَبِحَ،وَ مَنْ غَفَلَ عَنْهَا خَسِرَ،وَ مَنْ خَافَ أَمِنَ، وَ مَنِ اعْتَبَرَ أَبْصَرَ،وَ مَنْ أَبْصَرَ فَهِمَ،وَ مَنْ فَهِمَ عَلِمَ) .
همیشه مسئله حسابرسی در زندگی مادی مردم وسیلهای برای پرهیز از زیانها بوده است و وسایل مختلفی برای ثبت و ضبط حسابها از قدیم الایام فراهم کردهاند.در عصر و زمان ما این وسایل بسیار متنوع و پیچیده شده و دقیقترین حسابها را نگهداری میکند.بررسی حساب سبب میشود که اگر انسان احساس زیان کرد به سراغ نقطههای آسیبپذیر برود و آنها را اصلاح کند تا زیان،تبدیل به سود گردد.اصولاً تمام این جهان بر اساس حساب و نظم آمیخته با آن قرار گرفته است.هر گاه درون بدن خود را ملاحظه کنیم در منطقه خون ما حساب دقیقی حکمفرماست؛بیش از بیست فلز و شبه فلز و مواد مختلف حاصل از آن خون ما را تشکیل میدهد و به مجرد اینکه نظم آن به هم بخورد بیماری حاصل میشود.به همین دلیل پزشکان اولین دستوری را که میدهند محاسبه اجزای تشکیل دهنده خون از طریق آزمایش است تا به وسیله این حسابگری جلوی بیماری را بگیرند.
آن کس که این آزمایشها را به فراموشی بسپارد ممکن است زمانی متوجه شود که خسارت و زیان وسیعی دامن او را گرفته،در امور مادی دنیا ورشکست و در مسائل طبیعی مانند سلامتی جسم گرفتار بیماریهای غیر قابل علاج شده است.
اسلام میگوید:در امور معنوی نیز باید همینگونه بلکه دقیقتر به حساب خویش رسید.آن کس که مراقب اعمال خویش باشد و حسابرسی دقیق کند سود معنوی میبرد و کسی که از آن غافل گردد گرفتار خسران و زیان در دنیا و آخرت میشود.
در حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«لا یَکُونُ الْعَبْدُ مُؤْمِناً حَتّی یُحاسِبُ نَفْسَهُ أشَدَّ مِنْ مُحاسَبَةِ الشَّریکِ شَریکَهُ وَ السَّیِّدُ عَبْدَهُ ؛انسان فرد باایمانی نخواهد بود مگر زمانی که با دقت اعمال خود را محاسبه کند؛دقیقتر از آنچه شریک به حساب شریک خود میرسد یا مولا به حساب بنده خویش». ( .بحار الانوار،ج 67،ص 72.)
حسابگری در مسائل معنوی و امور اخروی باید شدیدتر و دقیقتر باشد،زیرا غیر ما حسابگرانی هستند که حساب دقیق اعمال ما را دارند،در حالی که در امور مادی،هر کس خودش حسابگر خویش است و معمولا کسی بر او نظارتی ندارد.
قرآن مجید میگوید: «وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحافِظِینَ* کِراماً کاتِبِینَ* یَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ» ؛و به یقین نگاهبانانی بر شما گمارده شده،والا مقام و نویسنده (اعمال نیک و بد شما) که میدانند شما چه میکنید». ( .انفطار،آیه 10-12.)
در جای دیگر میفرماید:روز قیامت خطاب به گناهکاران میشود و خداوند به آنها میگوید: «هذا کِتابُنا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ إِنّا کُنّا نَسْتَنْسِخُ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» ؛ این نامه اعمال شماست که ما نوشتهایم و به حق بر ضدّ شما سخن میگوید؛ما آنچه را انجام میدادید مینوشتیم».(.جاثیه،آیه 29.)
در روایات اسلامی تأکید شده است که همه روز به حساب خود برسید؛یعنی شب هنگام همانگونه که معمول بسیاری از بازرگانها و تجار است که دفاتر خود را به خانه میبرند و به حساب روز خود میرسند شما هم شب هنگام به اعمالی که در روز انجام دادید نگاهی حسابگرانه بیفکنید؛اگر خطایی بوده توبه کنید و اگر کار خوبی بوده شکر خدا به جا آورید و آن را تکرار نمایید.
امام کاظم علیه السلام در حدیثی میفرماید:
«لَیْسَ مِنّا مَنْ لَمْ یُحاسِبْ نَفْسَهُ فی کُلِّ یَوْمٍ فَإنْ عَمِلَ خَیْراً اسْتَزادَ اللّهَ مِنْهُ وَ حَمِدَ اللّهَ عَلَیْهِ وَ إنْ عَمِلَ شَرّاً اسْتَغْفَرَ اللّهَ مِنْهُ وَ تابَ إلَیْهِ ؛کسی که همه روز به حساب خود نرسد از ما نیست؛اگر کار خیری انجام داده از خداوند توفیق فزونی بطلبد و خدا را بر آن شکر بگوید و اگر کار بدی انجام داده استغفار کند و توبه نماید و به سوی خدا باز گردد». ( .بحار الانوار،ج 67،ص 72. )
ارباب سیر و سلوک نیز برای پیمودن مسیر قرب خدا از نخستین توصیههایی که به رهروان این راه میکنند مراقبت اعمال و سپس محاسبه آن است،چرا که بدون آن،پیمودن این راه پر خوف و خطر امکانپذیر نیست.
سپس امام علیه السلام در سومین جمله از این گفتار حکیمانه به این مسأله اشاره میکند که اگر کسی خواهان امنیت و آرامش است باید خائف باشد؛همیشه خوف سپری است در برابر حوادث خطرناک و راز اینکه خداوند آن را در وجود انسان قرار داده،این است که اگر ترسی در کار نباشد خیلی زود انسان خود را به پرتگاهها میافکند و در چنگال حوادث سخت گرفتار میسازد و به مرگ زودرس مبتلا میشود.
البته اگر این خوف در حد اعتدال باشد به یقین سپری در برابر بلاهاست و اگر به افراط بینجامد انسان را از تلاش و کوشش باز میدارد و به محرومیت منجر میشود و اگر به تفریط گراید و از موجودات خطرناک نترسد گرفتار انواع حوادث مرگبار خواهد شد.
شک نیست که خوف در کلام امام علیه السلام اشاره به خوف از خدا یعنی خوف از عدالت و مجازاتهای عادلانه اوست.کسانی که دارای چنین خوفی باشند از عذاب الهی در دنیا و آخرت در امانند و به عکس آنها که تنها به رحمت او امیدوار گردند و اثری از خوف در وجود آنها نباشد آلوده انواع گناهان شده و گرفتار مجازات خداوند در این سرا و آن سرا میشوند.به همین دلیل در تعلیمات دینی ما کراراً آمده است که انسان باایمان باید با دو بال خوف و رجا پرواز کند.
امام صادق علیه السلام از وصایای لقمان حکیم جملهای را نقل میکند و میفرماید:
در وصایای لقمان مسائل شگفتآوری بود.از همه شگفتآورتر اینکه به فرزندش چنین گفت:
«خَفِ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خیفَةً لَوْ جِئْتَهُ بِبِرِّ الثَّقَلَیْنِ لَعَذَّبَکَ وَ ارْجُ اللّهَ رَجاءً لَوْ جِئْتَهُ بِذُنُوبِ الثَّقَلَیْنِ لَرَحِمَکَ ؛آنگونه از خداوند عزوجل ترسان باش که اگر تمام اعمال نیک جن و انس را به جا آوری احتمال ده که تو را (به سبب بعضی از اعمالت) عذاب میکند و آنچنان به خداوند امیدوار باش که اگر گناه انس و جن را انجام داده باشی ممکن است مشمول رحمت او واقع شوی». ( .کافی،ج 2،ص 67. )
سپس امام صادق علیه السلام افزود:پدرم چنین میفرمود:
«إنّه لَیْسَ مِنْ عَبْدٍ مُؤْمِنٍ إلّا وَ فی قَلْبِهِ نُورانِ:نُورُ خیفَةٍ وَ نُورُ رَجاءٍ لَوْ وُزِنَ هذا لَمْ یَزِدْ عَلی هذا وَ لَوْ وُزِنَ هذا لَمْ یَزِدْ هذا ؛در قلب هر فرد با ایمانی دو نور هست:نور خوف و نور رجا،اگر این را وزن کنند چیزی اضافه بر آن نیست و اگر آن را وزن کنند چیزی اضافه بر این نخواهد بود». (.کافی،ج 2،باب الخوف و الرجاء،ص 67،ح 1. )
البته منظور این نیست که واقعاً همه گناهان را انجام میدهند و با همان حالت از دنیا میروند؛بلکه مقصود این است که امیدوار باشند سرانجام توبه میکنند و در مقام اصلاح بر میآیند و سپس از دنیا میروند.
در روایت دیگری در همان باب از امام صادق علیه السلام میخوانیم که راوی عرض میکند:جمعی از دوستان شما هستند که خود را آلوده گناهان میکنند و میگویند:امید (به رحمت خدا و محبت اهلبیت) داریم،امام فرمود:
«کَذَبُوا لَیْسُوا لَنا بِمُوالٍ ؛آنها دروغ میگویند از دوستان ما نیستند».سپس افزود:
«اولئِکَ قَوْمٌ تَرَجَّحَتْ بِهِمِ الْأمانِیُّ مَنْ رَجا شَیْئاً عَمِلَ لَهُ وَ مَنْ خافَ مِنْ شَیْءٍ هَرَبَ مِنْهُ ؛آنها کسانی هستند که در چنگال آرزوها گرفتار شدهاند (زیرا) کسی که امید به چیزی داشته باشد برای آن عمل میکند و کسی که از چیزی بترسد از آن میگریزد». ( .همان،ص 68،ح 6.)
آنگاه امام در سه جمله اخیر از کلام نورانی خود به این نکته اشاره میکند که اگر انسان با چشم عبرت به اطراف خود بنگرد به حقایق این عالم آشنا میشود، سپس به تحلیل آن حقایق میپردازد و اسباب و نتایج آن را درک میکند و کسی که به اسباب و نتایج آن حقایق آشنا میگردد عالم میشود؛یعنی راه را به سوی مقصد پیدا میکند.در واقع پیوند ناگسستنی میان سه موضوع هست:چشم عبرت داشتن،تحلیل حوادث کردن و عالم و آگاه شدن.
منظور از عبرت گرفتن این است که انسان حادثهای را که میبیند نخست به مقدماتی که آن را تشکیل داده و آثاری که بر آن مترتب میشود توجه کند سپس مشابه آن را در زندگی خود در نظر بگیرد که این مایه ابصار و بصیرت است و هنگامی که از آن قاعدهای کلی برای خود و دیگران بسازد،این فهم واقعی حادثه است که به صورت علمی قابل قبول در روح و جان انسان جایگزین میشود.
در ذیل حکمت پنجم بحث قابل ملاحظهای درباره عبرت و تفکّر آوردهایم.
Imam Ali ibn Abu Talib said : One who holds himself to account succeeds while one who overlooks it loses. One who is cautious earns security. One who receives admonishment expands his vision. One who expands his vision gains understanding, and one who gains understanding earns knowledge.”
وَ قَالَ علیه السلام لَتَعطِفَنّ الدّنیَا عَلَینَا بَعدَ شِمَاسِهَا عَطفَ الضّرُوسِ عَلَی وَلَدِهَا وَ تَلَا عَقِیبَ ذَلِکَوَ نُرِیدُ أَن نَمُنّ عَلَی الّذِینَ استُضعِفُوا فِی الأَرضِ وَ نَجعَلَهُم أَئِمّةً وَ نَجعَلَهُمُ الوارِثِینَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: دنیا پس از سرکشی، به ما روی میکند، چونان شتر مادّه بد خو که به بچه خود مهربان گردد. (سپس این آیه را خواند) «و اراده کردیم که بر مستضعفین زمین، منّت گذارده آنان را امامان و وارثان حکومتها گردانیم»
دنیا پس از سرکشی روی به ما نهد، چون ماده شتر بدخو که به بچه خود مهربان بود، سپس این آیه را خواند «و میخواهیم بر آنان که مردم ناتوانشان شمردهاند منّت نهیم و آنان را امامان و وارثان گردانیم.»!
و فرمود هر آینه مهربانی نماید دنیا بر ما پس از سرکشی و رمیدن از ما همچو مهربانی ناقه بد خو که کز دوشنده را بدندان بر ولد خود و خواند در عقب این کلام این آیه را و میخواهیم که منت نهیم بر آنانکه ضعیف شمرده شدهاند در زمین و گردانیدم ایشان را پیشوایان و گردانیم ایشان را وارثان ملک و جانشینان
و فرمود (علیه السلام): دنیا پس از کژتابیهایش به ما روی خواهد کرد و مهربان خواهد شد. چونان ماده شتر بدخویی که به بچه خود مهربان شود. [سپس این آیه برخواند:] «و ما بر آن هستیم که مستضعفان روی زمین را نعمت دهیم و آنان را پیشوایان سازیم و وارثان گردانیم.»
و آن حضرت فرمود:دنیا بعد از چموشی همچون بازگشت مهربانانه شتر سرکش بر فرزند خویش به ما باز میگردد.و در پی این گفتار این آیه را تلاوت فرمود:«میخواهیم بر آنان که در زمین ضعیف شمرده شدند منّت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان گردانیم » .
شروح:
و الشماس مصدر شمس الفرس اذا منع ظهره و ناقه الضروس سیئه الخلق تعض حالبها. و منه قولهم هی نحن ضراسها ای یحدثان نتاجها، و اذا کانت کذلک حامت عن ولدها.
شمس الفرس شماسا: منع ظهره من الرکوب، و ناقه ضروس سیئه الخلق یعض حالبها لئلا یحلبها، فیبقی لبنها لولدها و ذلک لفرط شفقتها علی الولد، و هذا اشاره الی عهد القائم من ولده، و ظهور دولته و ارتفاع امره اعادنا الله فی دولته و اعاذنا من سخطته و جعلنا من اعوانه و انصاره، و المقتفین لکرائم آثاره بمعنه وسعه فضله.
(دنیا به سوی ما باز گردد و مهربانی کند، همچون شتری بدخو و گازگیر که به بچهاش باز میگردد). و به دنبال این سخن آیه مبارکه را تلاوت کرد: و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین. ضروس به معنای شتر بدخویی است که شخصی که آن را میدوشد گاز میگیرد تا شیر برای بچهاش بماند و این کار به خاطر زیادی علاقه به بچهاش میباشد. کلمه شماس یعنی تندخویی را- به جهت آمادگی دنیا برای منع آن حضرت از خود- برای دنیا استعاره آورده است، به خاطر شباهتی که دنیا به اسبی دارد که مانع از سوار شدن بر پشتش میشود. امام (علیه السلام) روآوردن دنیا را به ایشان و آماده شدن برای استقرار حکومت امام (علیه السلام) را- پس از رنجها و مشقتهای فراوان- به مهربانی شتر گازگیرنده بر بچهاش تشبیه میکند. وجهشبه زیادی مهر و علاقهمندی است. و استشهاد به آیه هم که روشن است.
وَ قَالَ ع:لَتَعْطِفَنَّ الدُّنْیَا عَلَیْنَا بَعْدَ شِمَاسِهَا عَطْفَ الضَّرُوسِ عَلَی وَلَدِهَا وَ تَلاَ عَقِیبَ ذَلِکَ وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ .
الشماس مصدر شمس الفرس إذا منع من ظهره.
و الضروس الناقة السیئة الخلق تعض حالبها و الإمامیة تزعم أن ذلک وعد منه بالإمام الغائب الذی یملک الأرض فی آخر الزمان و أصحابنا یقولون إنه وعد بإمام یملک الأرض و یستولی علی الممالک و لا یلزم من ذلک أنه لا بد أن یکون موجودا و إن کان غائبا إلی أن یظهر بل یکفی فی صحة هذا الکلام أن یخلق فی آخر الوقت.
و بعض أصحابنا یقول إنه إشارة إلی ملک السفاح و المنصور و ابنی المنصور بعده فإنهم الذین أزالوا ملک بنی أمیة و هم بنو هاشم و بطریقهم عطفت الدنیا علی بنی عبد المطلب عطف الضروس.
و تقول الزیدیة إنه لا بد من أن یملک الأرض فاطمی یتلوه جماعة من الفاطمیین علی مذهب زید و إن لم یکن أحد منهم الآن موجودا
(و قال علیهالسلام: لتعطفن الدنیا علینا) هر آینه میل کند و مهربانی نماید دنیا بر ما (بعد شماسها) بعد از سرکشی کردن در میدان (عطف الضروس) همچو میل کردن ناقه بدخویی که گزد دوشنده را به دندان تا شیر برای ولد او بماند به جهت بسیاری شفقت او (علی ولدها) بر فرزند خود این کلام معجز نظام اشارت است به عهد قائم علیهالسلام و ظهور دولت ابد پیوند او که تجدید دین احمدی نماید و رواج مذهب اهلالبیت فرماید و دعوت کند مردمان روی زمین را بالتمام (و تلا عقیب ذلک) و خواند آن حضرت در عقب این کلام این آیه کریمه را (و نرید ان نمن) و میخواهمیم که منت نهیم (علی الذین استضعفوا فی الارض) بر آنانی که ضعیف شمرده شدهاند در زمین (و نجعلهم ائمه) و بگردانیم ایشان را امامان دین و پیشوایان مردمان روی زمین (و نجعلهم الوارثین) و بگردانیم ایشان را وارثان ملک و جانشین پیغمبران و الحمد لله و المنه که در آخرالزمان دولت آل محمد علیهم صلوات الله الملک المنان به ظهور خواهد رسید، و حق از باطل امتیاز خواهد یافت در زیر چرخ برین علیرغم دشمنان بدسگال بیدین. و از صادق آل محمد صلوات الله علیه و آله این بیت منقول است: لکل اناس دوله یرقبونها و دولتنا فی آخر الدهر یظهر هرکسی را دولتی از آسمان آمد پدید دولت آل علی آخر زمان آید پدید
هر آینه و البته مایل گردد دنیا بر ما بعد از شموسی و سرکشی همچو میل و عطوفت شتر مایه بدخو و دندانگیر بر بچه خویش. گویند: این کلام معجز نظام اشارت به عهد (قایم علیهاسلام) است و ظاهر آنست که عطفهای متفرق که هر وقت زمانه را با آن خاندان گرام واقع میشد هم در این مقصود داخل است. و خواند در عقب آن کلام این آیه را: و میخواهیم اینکه منت نهیم بر آنان که ضعیف داشته شدهاند در زمین از بندگان شایسته و بگردانیم ایشان را امامان دین و پیشوایان صاحب فرمان و بگردانیم ایشان را وارثان روی زمین (کما قال تعالی: ان الارض یرثها عبادی الصالحون) و از حضرت صادق علیهالسلام این بیت منقول است. لکل اناس دوله ترقبونها و دولتنا فی آخر الدهر تظهر
و قال علیهالسلام: «لتعطفن الدنیا علینا بعد شماسها، عطف الضروس علی ولدها» و تلا عقیب ذلک: (و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین).» یعنی و گفت علیهالسلام که هر آینه مهربان خواهد شد دنیا بر ما بعد از چموشی و گاهگیری کردنش، مانند مهربانی ناقهی دندانگیر بر دوشندهاش، در مهربانی ولدش بر ولدش و خواند علیهالسلام در عقب این کلام این آیه را: (یعنی که اراده کردهایم ما که منت گذاریم بر کسانی که شمردهاند جماعت کفار ایشان را ضعیف و ناتوان در زمین، یعنی اولیا را و میگردانیم البته ایشان را پیشوایان و میگردانیم ایشان را وارثان) یعنی در آخر زمان منتقل میسازیم سلطنت روی زمین را به ایشان.
اللغه: (شمس) شموشا و شماشا: امتنع و ابی، و له تنکر و ابدی له العداوه و هم له بالشر- المنجد- (الضروس) الناقه سیئه الخلق تعض حالبها لیبقی لبنها لولدها و ذلک لفرط شفقتها علیه. المعنی: قال الشارح المعتزلی: و الامامیه تزعم ان ذلک وعد منه بالامام الغائب الذی یملک الارض فی آخر الزمان، و اصحابنا یقولون: انه وعد بامام یملک الارض و یستولی علی الممالک، و لا یلزم من ذلک انه لابد ان یکون موجودا و ان کان غائبا الی یظهر بل یکفی فی صحه هذا الکلام ان یخلق فی آخر الوقت، و بعض اصحابنا یقول: انه اشاره الی ملک السفاح و المنصوره- الخ. اقول: نلفت نظر القراء الکرام الی الاتفاق علی صدور هذه الجمله منه (علیه السلام)، و دلالتها علی اعتقاد الامامیه قطعیه ایضا، لان التعبیر بلفظه علینا صریح فی اهل بیت خصوصا بقرینه الایه التی تلاها (علیه السلام). و بشاعه هذه التاویلات التی ذکرها ظاهره و خصوصا ما نقله عن بعض اصحابه من تطبیق کلامه علی ملک السفاح و المنصور العدو القاتل لبنی علی (علیه السلام) بلا ترحم و عطوفه. الترجمه: فرمود: دنیا پس از رو گردانیها و چموشیهای خود به ما رو آورد با همان مهربانی ماده شتر- ناسازیکه شیر را برای کرهاش ذخیره کند- بر کره خود، و دنبال آن این آیه را تلاوت کرد: (میخواهیم منت نهیم بر آنانکه ضعیف شمرده شدند در روی زمین و آنان را ائمه و وارث پیامبران سازیم- 5- القصص)
اقول: روی المصنف فی (خصائصه) عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: قال امیرالمومنین (علیه السلام): لتعطفن الدنیا … و روی الکراجکی فی (کنزه) عن ربیعه بن ناجد قال: سمعت علیا (علیه السلام) یقول فی هذه الایه: (و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض … ): (لتعطفن هذه الدنیا علی اهل البیت کما تعطف الضروس علی ولدها). (لتعطفعن الدنیا بعد شماسها) فی (الصحاح): شمس الفرس شموسا و شماسا، ای: منع ظهره. (عطف الضروس علی ولدها) فی (الصحاح): ناقه ضروس: سیئه الخلق تعض حالبها. و منه قولهم: هی بجن ضراسها. ای: بحدثان نتاجها، و اذا کانت کذلک حامت عن ولدها، قال بشر: (الفصل السابع- فی الامامه العامه) عطفنا لهم عظف الضروس من الملا بشهباء لا یمشی الضراء رقیبها و روی: ان الصادق (علیه السلام) کان یقول: لکل اناس دوله یرقبونها و دولتنا فی آخر الدهر تظهر (و تلا عقیب ذلک) ای: شاهدا لعطف الدنیا علیهم اخیرا: (و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین). و بعدها: (و نمکن لهم فی الارض و نری فرعون و هامان و جنودهما منهم ما کانوا یحذرون). قال القمی: اخبر الله تعالی نبیه (صلی الله علیه و آله) بما لقی موسی (علیه السلام) و اصحابه من فرعون من القتل و الظلم، لیکون تعزیه له فی ما یصیبه فی اهل بیته من امته، ثم بشره بعد تعزیته انه یتفضل علیهم بعد ذلک، و یجعلهم خلفاء فی الارض و ائمه علی امته یقول: ( … منهم ما کانوا یحذرون) ای: من آل محمد، و لو کانت نزلت فی موسی لقال: منه ما کانوا یحذرون. و لم یقل (منهم). و قال ابن ابیالحدید: و الامامیه تزعم ان ذلک وعد منه بالامام الغائب الذی یملک الارض فی آخر الزمان، و اصحابنا یقولون انه وعد بامام یملک الارض و یستولی علی الممالک، و لا یلزم من ذلک انه لابد ان یکون موجودا، و ان یکون غائبا الی ان یظهر، بل یکفی فی صحه هذا الکلام ان یخلق فی آخر الوقت. قلت: الامامیه انما قالوا انه اشاره الی الامام المنتظر، و اما وجوده (الفصل السابع- فی الامامه العامه) و غیبته فیثبتونه بادله اخری عقلیه و نقلیه، و قد مر من النقلیه قوله (علیه السلام): (لا تخلو الارض من قائم لله بحجه اما ظاهرا مشهورا او خائفا مغمورا) و قوله (علیه السلام): (اذا خوی نجم طلع نجم). و قال ابن ابیالحدید ایضا: و قال بعض اصحابنا: انه اشاره الی ملک السفاح و المنصور. قلت: لابد ان کان ذاک البعض من النصاب، و کیف یصح قوله و لم یکن شماس الدنیا علی اهل بیته فی زمان العباسیین اقل من زمان الامویین؟ هذا، و مثل تلک الایه فی البشاره لاهل بیته (علیه السلام) قوله تعالی: (و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون)، و قوله تعالی: (وعد الله الذین آمنوا و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم و لیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم و لیبدلنهم من بعد خوفهم امنا یعبدوننی لا یشرکون بی شیئا … ). و لم یکن عباد صالحون و لا مومنون عاملون للصالحات مثل اهل البیت علیهم السلام، فلابد- بمقتضی الایتین- ان یرثوا الارض و یستلخفوا فیهما حسبما وعد تعالی، و نری ان ذلک لم یتفق فی زمان الاحد عشر منهم، فلابد ان یکون فی عصر ثانی عشرهم، و حیث ان الجمیع بمنزله نفس واحده یصدق بارثه الارض ارثهم، و باستخلافه فیها، و تمکین الله تعالی له دینه الذی ارتضاه له، و تبدیل خوفه بالامن، استخلافهم و تمکینهم و تبدیل خوفهم (الفصل السابع- فی الامامه العامه) صلوات الله علیهم اجمین.
تعطف: تمیل و تلین، و الشموس و الشماس: النفور و التمرد، و الضروس: الناقه تعض حالبها.. یقول الامام: تنکرت الدنیا لاهل البیت، و لکنها ستقبل علیهم و لو بعد حین.. و ما اشار الامام من قریب او بعید الی نوع هذا الاقبال: هل هو الحکم و السلطان کما فهم الشارحون، او شیء آخر کما فهمنا نحن؟ و یتخلص ما فهمناه بان دوله الامویین و العباسیین ستنکل و تفعل فعلها باهل البیت، ثم تزول و تهدا الحال، و عندئذ یعلن الحب و الولاء لاهل البیت، و ینتشر مع علومهم و فضائلهم فی شرق الارض و غربها.. و لیس من شک ان هذه الرفعه و الوجاهه فی الحیاه الدنیا هی من افضل النعم و اکملها، و قد من بها سبحانه علی سید المرسلین بقوله: (و رفعنا لک ذکرک- 4 الانشراح). و قال: جلت کلمته، عن عیسی (علیه السلام): (وجیها فی الدنیا و الاخره- 45 آل عمران).
… عطف الضروس علی ولدها: الشماس بالکسر امتناع ظهر الفرس من الرکوب و الضروس بفتح فضم الناقه السیئه الخلق تعض حالبها ای ان الدنیا ستنقاد لنا بعد جموحها و تلین بعد خشونتها کما تنعطف الناقه علی ولدها و ان ابت علی الحالب
امام علیهالسلام (درباره ظهور دولت حقه آل محمد علیهمالسلام) فرموده است: دنیا بر ما (آل محمد) باز گردد و مهربانی نماید مانند بازگشت شتر بدخو و گازگیر به بچه خویش. و در پی آن خواند: (س 28 ی 5) و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین یعنی میخواهیم بر آنان که در زمین ناتوان شمرده شدهاند منت نهاده (توانا و بزرگوارشان گردانیم) آنها را پیشوایان و ارث برندگان (زمامداران دین و دنیا) قرار دهیم.
وقتی امام (علیه السلام) مشاهده میکند که خلافت که حق مسلم آن حضرت است از دست آن حضرت ربوده شده است چه از نظر پیشگوئی سیاسی و چه از نظر علم غیب، اعلام میدارد که سرانجام حکومت بدست ما میرسد و بالاخره روی جریان طبیعی هم خلافت به آن حضرت رسید. نکته دیگری که از این فرمایش استفاده میشود این است که ممکن است این مطلب را اواخر عمر و در زمان قدرت معاویه فرموده باشد که اشاره به ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) و ایجاد حکومت جهانی اسلام.
و قال علیهالسلام: (لتعطفن) ای تمیلن (الدنیا علینا) اهل البیت (بعد شماسها) ای امتناعها و ادبارها عنا (عطف الضروس) ای مثل عطف الناقه السیئه الخلق (علی ولدها) فانها مع ضیق خلقها تعطف علی ولدها، و قد صار ما قاله الامام علیهالسلام، فها هی الدنیا تخضع امام عظمه اهل البیت علیهمالسلام بعد تلک الشدائد التی لاقوها، و هکذا العاقبه للانبیاء و الائمه و الصالحین (وتلا) اماما علیهالسلام (عقیب ذلک الکلام)، قوله سبحانه: (و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض، و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین)) یعنی ائمه الناس و وارثین للارض.
اللغه: عطف الیه: مال. و عطف علیه: رجع علیه. الشماس: بکسر الشین امتناع ظهر الفرس من الرکوب. الشرح: هذا اخبار منه عن حال الدنیا و کیف اسائت الی اهل البیت و قلبت لهم ظهر المجن فعاشوا فی عذاب و الم و تشرید و تطرید و شبهها بقساوتها و ظلمها بالفرس التی لا تمکن صاحبها من ظهرها و انها و ان کانت بهذا المستوی من العناء لکنها سترجع الیهم و تعطف نحوهم و تکون معهم کالناقه التی تدفع حالبها لتحتفظ بحلیبها لابنها عطفا منها علیه و کذلک الدنیا ستتحول لصالح اهل البیت و لصالح شیعتهم عندما یظهر الامام المنتظر و یتولی قیاده العالم و تصبح الامور بین یدیه و اما الاستشهاد بالایه فظاهر. قال ابن ابیالحدید: و الامامیه تزعم ان ذلک و عد منه بالامام الغائب الذی یملا الارض قسطا و عدلا فی آخر الزمان …
«همانا دنیا پس از چموشی بر ما مهربان خواهد شد، چون ماده شتر بدخو نسبت به کرّه خود و سپس این آیه را تلاوت فرمود: و می خواهیم بر آنان که در زمین ضعیف شمرده شدند، منت گزاریم و آنان را امامان و وارثان قرار دهیم.»
ابن ابی الحدید پس از توضیح درباره یکی دو لغت می گوید: «امامیه معتقدند که این موضوع وعده ظهور امام غایبی است که در آخر زمان همه زمین را مالک می شود. یاران معتزلی ما می گویند: وعده به ظهور امامی است که همه زمین را تصرف می کند و بر همه کشورها پیروز می شود و لازمه این موضوع موجود و غایب بودن او تا هنگام ظهور نیست بلکه صحت این سخن را همین کفایت می کند که چنان امامی در آخر زمان آفریده می شود. بعضی از یاران ما می گویند: این موضوع اشاره به پادشاهی سفاح و منصور و پسران منصور پس از اوست که آنان پادشاهی بنی امیه را زایل کرده اند و بنی عباس هم از بنی هاشم هستند و به وسیله ایشان دنیا به فرزندان عبد المطلب مهربانی کرد، همچون مهربانی ماده شتر بدخو نسبت به کره اش. زیدیه می گویند: چاره از آن نیست که یکی از فاطمی ها حکومت خواهد کرد و جماعت فاطمی ها از او به روش مذهب زید پیروی خواهند کرد، هر چند که هم اکنون موجود نباشد.
و قال علیهالسلام
لَتَعْطِفَنَّ الدُّنْیَا عَلَیْنَا بَعْدَ شِمَاسِهَا عَطْفَ الضَّرُوسِ عَلَی وَلَدِهَا،وَ تَلَا عَقِیبَ ذَلِکَ:« وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ
وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ ».
امام علیه السلام فرمود:
دنیا همچون شتر بدخویی است که بعد از چموشی به ما روی میآورد و همچون شتری است که دوشنده شیر را گاز میگیرد تا شیر را برای فرزندش نگهداری کند، سپس امام این آیه را تلاوت فرمود:ما میخواهیم بر مستضعفان زمین منت گذاریم و آنها را پیشوایان و وارثان آن قرار دهیم. ( . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر ذیل این کلام حکیمانه چنین میگوید:این سخن از جمله خبرهای غیبی آن حضرت است و به صورت متواتر از آن حضرت نقل شده و به همین دلیل هر گروهی آن را مطابق مذهب خود تفسیر کردهاند؛امامیه آن را اشاره به ظهور قائم منتظر میدانند،معتزله به طور دیگری تفسیر میکنند و زیدیه به گونه دیگر.هرگاه این سخن مشهور و متواتر نبود نیازی به این تفسیرها و تأویلها نداشت،خطی بر آن میکشیدند و از آن میگذشتند.سپس از مرحوم طبرسی در مجمع البیان نقل میکند که در روایت صحیح از امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده که فرمود: «وَ الَّذی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَتَعْطِفَنَّ الدُّنْیا إلی آخر»این کلام را«ابن حجام»در تفسیرش با دو سند از آن حضرت نقل کرده و میدانیم که ابن حجام قبل از سید رضی میزیسته و نیز بحرانی در کتاب برهان و زمخشری در ربیع الابرار آن را آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 170 و 171 با تلخیص). در کتب فراوان دیگری که قبل از سید رضی تألیف شده نیز این روایت با اضافات یا با اسنادی نقل شده؛از جمله تفسیر فرات کوفی (متوفای 352) و مسند ابن جعد (متوفای 230).)
آینده از آنِ ماست
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود خبر مسرتبخشی از آینده اهل بیت و پیروان مکتب آنها میدهد و میفرماید:«دنیا همچون شتر بدخویی است که بعد از چموشی به ما روی میآورد و همچون شتری است که دوشنده شیر را گاز میگیرد تا شیر را برای فرزندش نگهداری کند.سپس امام آیه 5 سوره«قصص» را تلاوت فرمود:ما میخواهیم بر مستضعفان زمین منت گذاریم و آنها را پیشوایان و وارثان آن قرار دهیم»؛ (لَتَعْطِفَنَّ الدُّنْیَا عَلَیْنَا بَعْدَ شِمَاسِهَا عَطْفَ الضَّرُوسِ عَلَی وَلَدِهَا،وَ تَلَا عَقِیبَ ذَلِکَ:« وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ ») .
«شِماس» (بر وزن کتاب) معنای مصدری دارد و در اصل به معنای سرکشی و چموشی حیوان است،سپس در مورد انسانهای سرکش و عصیانگر نیز به کار رفته است و شَماس (بر وزن تماس) معنای وصفی آن است و به حیوان سرکش و انسان عصیانگر گفته میشود.
«عطف» (بر وزن فتح) به معنای تمایل پیدا کردن یا مایل ساختن به چیزی است.این واژه گاهی به صورت متعدی به کار میرود که به معنی مایل ساختن است و زمانی با«إلی»متعدی میشود که به معنی مایل شدن به چیزی است و هنگامی با«علی»متعدی میشود که به معنی بازگشت به چیزی است و گاه با «عن»که به معنی انصراف از چیزی است.
«ضروس» از مادّه«ضَرْس»(بر وزن ترس) به معنای دندان گذاردن بر چیزی و فشار دادن است و«ضروس»به شتر کج خلقی میگویند که افراد را گاز میگیرد.
مفهوم جمله این است:همانگونه که شتر شیرده از دوشیدن شیر خود ممانعت میکند مبادا گرفتار کمبود شیر برای بچهاش گردد و افرادی را که به سراغ دوشیدن شیر میروند گاز میگیرد همچنین در آینده دنیا به سوی ما باز میگردد و به قدرت پروردگار،مخالفان ما سرکوب میشوند و حکومت به دست صالحان میافتد،همانگونه که قرآن مجید وعده داده است.
جمله «نرید» که فعل مضارع است و معمولا دلالت بر استمرار دارد نشان میدهد که این آیه گرچه در داستان بنی اسرائیل ذکر شده که خداوند به آنها وعده داد بر فرعونیان پیروز میشوند و سرانجام پیروز شدند؛ولی منحصر به آنها نیست؛افراد مستعضف هرگاه تکیه بر ذات پاک پروردگار کنند و از او یاری بطلبند و انجام وظیفه نمایند سرانجام بر ظالمان و مستکبران پیروز میشوند، ائمه و پیشوایان روی زمین میگردند و وارث امکانات وسیع ظالمان و مستکبران.
این آیه از آیاتی است که اشاره به ظهور حضرت مهدی (ارواحنا فداه) دارد.
در حدیثی که مرحوم شیخ طوسی در کتاب غیبت خود آورده است،امیرمؤمنان علی علیه السلام در تفسیر آیه فوق فرمود:
«هُمْ آلُ مُحَمَّدٍ یَبْعَثُ اللّهُ مَهْدِیُّهُمْ بَعْدَ جَهْدِهِمْ فَیُعِزُّهُمْ وَ یُذِلُّ عَدُوَّهُمْ ؛منظور از مستضعفان در آیه فوق آل محمد است که خداوند مهدی آنها را بعد از زحمت و فشاری که بر آنان وارد شده بر میانگیزد و به آنها عزت میبخشد و دشمنانشان را خوار و ذلیل میکند». ( .بحار الانوار،ج 51،ص 54،ح 35.)
همین مضمون در حدیثی از امام علی بن الحسین علیه السلام آمده است که میفرماید:
«وَ الَّذی بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ بَشیراً وَ نَذیراً إنَّ الْأبْرارَ مِنّا أهْلَ الْبَیْتِ وَ شیعَتَهُمْ بِمَنْزِلَةِ مُوسی وَ شیعَتِهِ وَ إنَّ عَدُوَّنا وَ أشْیاعَهُمْ بِمَنْزِلَةِ فَرْعَوْنَ وَ أشْیاعِهِ ؛سوگند به کسی که محمد را به حق بشارت دهنده و بیم دهنده قرار داد که نیکان از ما اهل بیت و پیروان آنها به منزله موسی و پیروان او و دشمنان ما و پیروانشان به منزله فرعون و پیروانش هستند (سرانجام پیروز میشوند و آنها نابود میگردند و حکومت حق و عدالت برقرار خواهد شد)». ( .بحار الانوار،ج 24،ص 167.مجمع البیان نیز این روایت را ذیل آیه فوق بیان کرده است.ر.ک:مجمع البیان،ج 7،ص 375. )
اضافه بر آیه شریفه و کلام ائمه هدی علیهم السلام این مسئله را نیز میتوان به صورت منطقی اثبات کرد و آن اینکه خداوند حکیم و رحیم،انسان را برای هدف والایی آفریده است و اگر قرار باشد تا آخر دنیا وضع کنونی ادامه یابد؛ظالمان بر اوضاع مسلط باشند،احکام الهی به فراموشی سپرده شود و ظلم و فساد و قتل و جنایت در مقیاسهای وسیع جهانی حکمفرما گردد،به یقین چنین امری با حکمت خداوند درباره آفرینش انسان سازگار نیست.باید منتظر بود زمانی فرا رسد که ایمان و اخلاق و عقلانیت بر جهان حاکم گردد و اولیای الهی بر جهان حکمرانی کنند و مدینه فاضله انسانیت که هدف نهایی خلقت انسان بوده است برقرار شود به مصداق «أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ» 2 و به مصداق آیه: «وَعَدَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً» ؛خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند وعده داده است که به یقین،خلافت روی زمین را به آنان خواهد داد،همانگونه که به پیشینیان آنها خلافت بخشید؛و دین و آیینی را که برای آنان پسندیده،برایشان پا برجا و ریشهدار خواهد ساخت؛وترسشان را به امنیّت و آرامش مبدّل میکند،به گونهای که فقط مرا میپرستند،و چیزی را همتای من قرار نخواهند داد». ( .نور،آیه 55. )
بنابراین آنچه در آیات و روایات آمده است با دلیل عقل نیز هماهنگ است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The life of this world shall be kind to us after being cruel to us just as a she-camel that rejects those who milk it but turns with affection to its newborn.“
Having said so, the Imām recited the following verse: “And We wished to be gracious to those who were being oppressed in the land to make them the leaders and to make them the heirs” (Qur'ān, 28:5).
وَ قَالَ علیه السلام اتّقُوا اللّهَ تَقِیّةَ مَن شَمّرَ تَجرِیداً وَ جَدّ تَشمِیراً وَ کَمّشَ فِی مَهَلٍ وَ بَادَرَ عَن وَجَلٍ وَ نَظَرَ فِی کَرّةِ المَوئِلِ وَ عَاقِبَةِ المَصدَرِ وَ مَغَبّةِ المَرجِعِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: از خدا بترسید، ترسیدن انسان وارستهای که دامن به کمر زده و خود را آماده کرده، و در بهره بردن از فرصتها کوشیده، و هراسان در اطاعت خدا تلاش کرده، و در دنیای زودگذر، و پایان زندگی و عاقبت کار، بدرستی اندیشیده است !
از خدا بترسید، ترسیدن وارستهای که دامن به کمر زده و خود را آماده ساخته، و در فرصتی که داشته کوشیده و ترسان به راه بندگی تاخته و نگریسته است در آنجا که رخت بایدش کشید و پایان کار و عاقبتی که بدان خواهد رسید.
بترسید از خدا همچو ترسیدن کسی که چست شد در طاعت در حالتی که مجرد و سرعت نمود در طاعت در زمان مهلت دنیا و پیشی گرفت از ترس و نظر کرد در رجوع بمال خود و سرانجام بازگشتن او بخدا و در پایان معاد خود
و فرمود (علیه السلام): از خدای بترسید، چونان کسی که دامن بر کمر زده و خود را مجرد از علایق ساخته و کوشیده و چالاکی به خرج داده است و در مهلتی که داشته از پای ننشسته و ترسان روی به راه آورده و نگریسته است به مقصدی که به سوی آن روان است و به آنجا که جایگاه بازگشت اوست.
و آن حضرت فرمود:خدا را بپرهیزید پرهیز کسی که دامن همت به کمر زده و خود را از علایق تنها نموده، و کوشش کرده و خود را به چالاکی آراسته،در مهلت عمر به راه خدا شتافته، و از ترس نابودی مهلت به عمل پیشدستی کرده،و در برگشت به جهان دیگر،و سر انجام کار، و بازگشت به حساب اندیشه نموده است .
شروح:
و شمر ازاره رفعه و شمر فی الامر خف فیه، و اصل التجرید التعریه من الثیاب و جرد نفسه ممن الاشغال ای اخرجها منها. و التجرید: التشدیب و روی وجد تشمیرا و ما احسن الروایه الاخری فان فیها نوعا من البراعه، لانه عکس فی القرینه الثانیه کلمات القرینه الاولی (و معنی الخبر: ای اتقوا الله تقیه، من خف مجدا متعریا من الذنوب فی الواجبات، ثم اجتهد متعریا من اشغال الدنیا مسرعا فی اقتناء المندوبات). و اکمش: اعجل و المهل: بالتحریک التوده. و الوجل: الخوف. و بادر: سارع. و الموئل: الملجا. و نظر فی کرته، ای تفکر فی رجعته و وال: نجا، و المصدر المخرج. و مغبه المرجع: عاقبه المعاد.
ای یخفف من الاثقال التی تبطیء المسافر الی الاخره و تثبطه، و رفعها من البین لتجرید النفس عن علائق الدنیا، و بالغ فی هذا التشمیر. (و کمش فی مهل). ای اعجل تهیئه امره فی مده امهاله، کیلا یفوته الوقت. (و بادر عن وجل). ای سارع فی اعداد الزاد محترزا عن مظان الخوف، او بادر مبادره، صادره عن خوف. (و نظر فی کره الموئل). الکره الرجعه و الموئل: الملجا، و الوال: اللجاء ای تامل فی رجعته فی وقت الالتجاء، او مقام الالتجاء. و المغبه: العاقبه.
اکمش: شتاب کرده است، مهل: فرصتها، کره: بازگشت، موئل: جای بازگشت، مغبه: سرانجام، (از خدا بترسید! مانند کسی که دامن به کمر زده و خود را آماده ساخته، و کوشیده و در فرصت عمرش تلاش کرده و از روی ترس مبادرت کرده، و دربارهی سرانجام کارش و نتیجهی آمد و رفتش اندیشیده است). مقصود امام (علیه السلام) آن است که، بترسید از خدا همانند کسی که از روی جد به خاطر اطاعت خدا دامن به کمر زده، و خود را برای خوشنودی خدا آماده کرده است، و به اعمال نیکو- تا وقتی که فرصت عمر هست- شتافته و در حالت ترس برای آمرزش از نتایج گناهانش اقدام کرده است، و دربارهی بازگشت به سرآغازی که از آنجا وجودش آغاز گرفته یعنی حضرت ربوبی و همچنین در پایان مبدا پیدایشی که از آنجا صادر گشته و بدانجا بازگشت دارد و سرانجام دربارهی عمل خیری که بدان دست یابد و یا عمل شری که چه کند تا از آن نجات یابد، اندیشیده است.
وَ قَالَ علیه السلام اتَّقُوا اللَّهَ تَقِیَّةَ [تُقَاةَ]
مَنْ شَمَّرَ تَجْرِیداً وَ جَدَّ تَشْمِیراً وَ کَمَّشَ [أَکْمَشَ]
فِی مَهَلٍ وَ بَادَرَ عَنْ وَجَلٍ وَ نَظَرَ فِی کَرَّةِ الْمَوْئِلِ وَ عَاقِبَةِ الْمَصْدَرِ وَ مَغَبَّةِ الْمَرْجِعِ .
لو قال و جرد تشمیرا لکان قد أتی بنوع مشهور من أنواع البدیع لکنه لم یحفل بذلک و جری علی مقتضی طبعه من البلاغة الخالیة من التکلف و التصنع علی أن ذلک قد روی و المشهور الروایة الأولی.
و أکمش جد و أسرع و رجل کمیش أی جاد و فی مهل أی فی مهلة العمل قبل أن یضیق علیه وقته بدنو الأجل
(و قال علیهالسلام: اتقوا) بپرهیزید و بترسید از خدا (تقیه من شمر) مانند پرهیزیدن کسی که چست ایستاد در طاعت رب عباد (تجریدا) در حالت مجرد ساختن خود از علایق دنیا (و جد) و جهد کرد و جد ورزید برای زاد معاد (تشمیرا) در حالت چستی و چالاکی از خوف روز تناد (و اکمش فی مهل) و سرعت نمود در طاعت معبود در زمان مهلت که آن ایام عمر است (و بادر عن وجل) و مبادرت گزید و پیشی گرفت به عبادت به جهت خشیت حضرت عزت (و نظر فی کره الموئل) و فکر کرد در رجوع کردن به ملجا و مال (و عاقبه المصدر) و در عاقبت بازگشتن به سوی ذیالجلال (و مغبه المرجع) و در پایان مرجع و مثوی و غایت منتهای خود.
(موئل) اسم مکان است از (وئل الیه لجاء و طلب النجاه و وئل الی المکان بادر) بپرهیزید از خدای سبحانه پرهیز نمودن آنکس که دامن در میان زد در کار بر وجه تجرید. یعنی کندن علائق و عوائق و خواهشهای حیات دنیا از خویش و مجرد گشت از هر مراد و اندیشه از روی تشمیر. یعنی مهیا شدن برای کار و چستی و چالاکی نمودن، و بشتافت در مدت مهلت عمر و فرصت وقت، و پیش دستی نمود از روی خشیت حضرت عزت و بیم زوال مهلت، و نظر کرد به چشم بصیرت در بازگشتن و عاقبت وارد شدن به حضرت ذوالجلال، و پایان بازگردیدن بر در حساب.
و قال علیهالسلام: «اتقوا الله تقیه من شمر تجریدا، و جد تشمیرا و کمش فی مهل و بادر عن وجل و نظر فی کره الموئل و عاقبه المصدر و مغبه المرجع.» یعنی و گفت علیهالسلام بپرهیزید از خدا مانند پرهیز کردن کسی که دامن بندگی بر کمر زده است، در حالتی که برهنه است از جمیع علایق و سعی و تلاش کرده است در حالتی که سبکبار است و تند و جلد است در اوقات مهلت عمرش و شتابنده است از جهت ترسش و فکر کرده است در کیفیت برگشتن به سوی ملجا و پناهش، یعنی در احوال بودن در دنیاش و فکر کرده است در عاقبت مصدر و مبداش، یعنی در صفات پروردگار و فکر کرده است در عاقبت محل رجوعش که احوال آخرتش باشد. و شاهد این معنی در حدیث است که «رحمت خدا بر مردی که بشناسد که از کجا آمده است و به کجا میرود».
اللغه: (اکمش): اسرع، (المهل): الامهال: (الکره): الرجعه (الموئل): المرجع (المغبه): العاقبه و یقال: شمر فی امره ای خف و اسرع من التشمیر فی الامر و هو السرعه فیه و الخفه- مجمعالبحرین. الاعراب: تقیه من شمر، مفعول مطلق نوعی مضاف الی الموصول، تجریدا حال بمعنی مجردا، و کذلک تشمیرا بمعنی مشمرا، و یمکن ان یکونا مفعولا له لما قبلهما. المعنی: التقوی المحافظه عن الوقوع فی الالام و المکاره و السخط و العذاب، و ینشاء من النظر فی العاقبه و تشخیصها علی وجه الیقین و الهرب من الوقوع فی المحذور و انتهاز الفرصه لذلک. و قد بین (علیه السلام) فی هذه الجمل کل هذه الامور فحث علی التهیو فی الهرب بالتشمیر و الجد و انتهاز الفرصه لذلک و المبادره الیه بالوجل و النظر فی العواقب. الترجمه: فرمود: از خدا بپرهیزید چون کسی که دامن به کمر زده و آماده شده و کوشش مردانه دارد و در فرصت میشتابد، و با هراس سبقت جسته و رسید به آینده و سرانجام خود را درست سنجیده.
بترس از خدا همچون مردی دلیر***که آماده گردد به پیکار شیر
به فرصت شتاب آورد در کمین***کند سبقت از بیم و از خشم کین
بسنجد سرانجام برگشت را***درو کردن حاصل کشت را
(الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) اتقوا الله تقیه من شمرای: رفع ذیله. تجریدا عن ساقه. وجد هکذا فی (المصریه) ولکن فی (ابنمیثم): (و جرد) و نسبه ابن ابیالحدید الی روایه. و هو اولی لکونه اقرب الی البدیع مع کون نسخه ابنمیثم بخط مصنفه. تشمیرا بان یاتی بکل ما افترض علیه و ینتهی عن کل ما عنه نهی کما قال تعالی ( … اتقوا الله حق تقاته … ). و کمش هکذا فی (المصریه) و الصواب (انکمش) کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم و الخطیه). و معنی انکمش: اسرع. فی مهل ای: من عمره. و بادر عن وجل ای: خوف قال تعالی (و الذین یوتون ما اتوا و قلوبهم وجله انهم الی ربهم راجعون اولئک یسارعون فی الخیرات و هم لها سابقون). و نظر فی کره الموئل ای: المرجع. و عاقبه المصدر و فی (النهایه) الصدر بالتحریک رجوع المسافر من مقصده و مغبه ای عاقبه المرجع، (یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) قدمت لغد و اتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون). و عن بعض الحکماء: ان الله تعالی جعل ابنآدم بین البلوی و البلی فما دام الروح فی جسده فهو فی البلوی و اذا فارقه فهو فی البلی، فانی له السرور و هو بین البلوی و البلی؟
(من شمر) کنایه عن الجد و الاسراع الی مغفره الله و رضوانه (تجریدا) ای تجردوا للحق وحده (وجد تشمیرا) عطف تفسیر (و کمش فی مهل) بالغ فی السیر الی صالح الاعمال فی مهله العمر و مدته (و بادر عن وجل) ذهب الی ربه خائفا من عذابه برغم جده و اجتهاده فی طلب مرضاته (و نظر فی کره الموئل) و هو المقر الاخیر، اما الکره فالذهاب الی هذا المقر، و النظره العمل له (و عاقبه المصدر) و المراد بالمصدر هنا العمل الصادر عن المتقی، و عاقبته الاجر و الثواب (و مغبه المرجع) و هو المقر الاخیر، و مغبته ما یناله جزاء علی عمله.
… و کمش فی مهل: کمش بتشدید المیم جد فی السوق ای و بالغ فی حث نفسه علی المسیر الی الله لکن مع تمهل البصیره و الوجل الخوف و الموئل مستقر السیر یرید به هنا ما ینتهی الیه الانسان من سعاده و شقاء و کرته حملته و اقباله و المغبه بفتح المیم و الغین و تشدید الباء العاقبه ایضا الا انه یلاحظ فیها مجرد کونها بعد الامر اما العاقبه ففیها انها مسببه عنه و المصدر عملک الذی یکون عنه ثوابک و عقابک و المرجع ما ترجع الیه بعد الموت و یتبعه اما السعاده او الشقاء
امام علیهالسلام (در چگونگی پرهیزکاری) فرموده است: از خدا بترسید ترسیدن کسی که (در کار) دامن به کمر زده و خود را (از وابستگیها) مجرد و تنها ساخته، و کوشش و تلاش نموده و خویش را چست و چالاک کرده، و (به نیکوکاری) شتاب کرده در مهلت عمرش، و پیشدستی نمود از روی ترس (از دست دادن فرصت) و اندیشه کرد در روآوردن قرارگاهش، و پایان آمد و رفتش (که به سعادت و نیکبختی بهشت یا شقاوت و بدبختی دوزخ میانجامد).
امام علی (علیه السلام) آثار کسی را که از خدا میترسد بیان داشته است: برای کارهای نیک چالاک، تلاشگر، مراقب، دوراندیش و آیندهنگر و در هر حال آماده مرگ است، آماده دیدار خدا و نتیجه اعمال خویش. ملاقات خدا، قیامت و افعال در قرآن مجید 21 مورد ذکر شده است مطلب مهمی که در این گونه آیات است توجه، اعتقاد و عنایت به ملاقات خدا و قیامت است. این توجه به جائی رسیده است که افرادی که نسبت به این موضوع بیاعتنا هستند سخت نکوهش شدهاند: (کسانی که امیدی به ملاقات ما ندارند و به زندگی دنیا دل خوش داشتهاند و با خیال راحت زندگی میکنند و کسانی که از علامتهای خدا غافلند جایگاه همه و همه بخاطر کارهائی که کردهاند آتش است.)
و قال علیهالسلام: (اتقو الله) ای خافوا عقابه (تقیه من شمر تجریدا) فان مرید السیر السریع، یرفع ثوبه عن ساقیه- و هو التشمیر- و یجردهما، لئلا یلتف برجله، فیمنعه عن سرعه السیر، ای هکذا کونوا فی اطاعه الله (و جد تشمیرا) ای جد فی تشمیره و اجتهد (و کمش) ای جد فی السیر (فی مهل) ای فی مده مهلته فی الدنیا، التی یتمکن من العمل فیها (و بادر) ای اسرع فی الاعمال الصالحه (عن وجل) و خوف من الله سبحانه (و نظر) ای فکر (فی کره الموئل) الموئل آخر السیر الذی یول الیه امر الانسان- و کرته اقباله- (اذ الکر مقابل الفر) فان الانسان یرجع الی الله سبحانه، فی القیامه (و عاقبه المصدر) ای عاقبه العمل الذی یصدر عنه الانسان، هل سعاده او شقائ؟ (و مغبه المرجع) المغبه بمعنی العاقبه، ای نظر فی عاقبه رجوعه هل الی خسرام الی ربح؟ فمن نظر کذلک، لابد و ان ینساق وراء الاعمال الصالحه.
اللغه: شمر للامر: اراده و تهیا له. تجرد الامر: تفرغ له وجد فیه. جد: اجتهد. اکمش: اسرع. المهل: الامهال، ضد الاسراع. بادر: اسرع. الوجل: الخوف. الکره: الرجعه. الموئل: المرجع. المغبه: العاقبه. الشرح: امر علیهالسلام بتقوی الله تقوی من شمر فی میادین الطاعه لبلوغ رضاه و تجرد من کل هوی و تفرغ فی سبیل الحصول علی مبتغاه، تقوی من اسرع وجد فی مده عمره الباقیه الی الاعمال الصالحه و عبر عن ذلک- کمش فی مهل- و اسرع الی الاعمال المرغوبه و المحبوبه خوفا من الله و عذابه … تقوی من نظر فی العاقبه و النهایه و ما سیول الیه امر آخرته و خاتمه مصیره و ما الیه سیرجع فیعمل ما یحمد علیه و ما به تکون سعادته و انتصاره و فوزه …
«از خدا بترسید، ترسیدن وارسته ای که دامن به کمر زده و کوشیده است و در فرصتی که داشته کوشش کرده و ترسان بندگی کرده و به بازگشت و سرانجام و فرجامی که به آن خواهید رسید، نگریسته است.»
و قال علیهالسلام
اتَّقُوا اللَّهَ تَقِیَّةَ مَنْ شَمَّرَ تَجْرِیداً،وَ جَدَّ تَشْمِیراً،وَ کَمَّشَ فِی مَهَلٍ،وَ بَادَرَ عَنْ وَجَلٍ،وَ نَظَرَ فِی کَرَّةِ الْمَوْئِلِ وَ عَاقِبَةِ الْمَصْدَرِ،وَ مَغَبَّةِ الْمَرْجِعِ.
امام علیه السلام فرمود:
تقوای الهی پیشه کنید؛تقوای کسی که برای اطاعت خدا دامن به کمر زده در حالی که خود را از (علائق مادی) جدا ساخته و سخت (در این راه) میکوشد و با بصیرت در راه خدا با چابکی گام بر میدارد و از ترس اعمالِ خود،به سرعت (به سوی مغفرت الهی) پیش میرود و در بازگشت به پناهگاه اصلی (آخرت) و به سرانجام زندگی و عاقبت کار میاندیشد. ( . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر نهج البلاغه میگوید:این کلام نورانی امام بخشی از یک خطبه طولانی است که در آخر آن قرار گرفته و علی بن محمد واسطی (که در قرن ششم میزیسته) این خطبه را در کتاب عیون الحکم والمواعظ آورده است.(که قطعاً منبعی غیر از نهج البلاغه داشته) و قبل از مرحوم سید رضی«مرحوم حرانی»آن را در کتاب تحفالعقول با اضافاتی ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 172). در کتاب دستور معالم الحکم نیز این خطبه که مشتمل بر کلام نورانی فوق است به طور مشروح آمده است.(دستور معالم الحکم،ص 65). )
اینگونه تقوا پیشه کنید
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه دستور به تقوا میدهد ولی تقوا را با پنج وصف همراه میسازد که در واقع انگیزههای تقوا و نتایج آن را در بر دارد.میفرماید:
«تقوای الهی پیشه کنید؛تقوای کسی که برای اطاعت خدا دامن به کمر زده در حالی که خود را از (علائق مادی) جدا ساخته و سخت (در این راه) میکوشد و با بصیرت در راه خدا با چابکی گام بر میدارد و از ترس اعمالِ خود،به سرعت (به سوی مغفرت الهی) پیش میرود و در بازگشت به پناهگاه اصلی (آخرت) و به سرانجام زندگی و عاقبت کار میاندیشد»؛ (اتَّقُوا اللَّهَ تَقِیَّةَ مَنْ شَمَّرَ تَجْرِیداً،وَ جَدَّ تَشْمِیراً؛وَ کَمَّشَ فِی مَهَلٍ،وَ بَادَرَ عَنْ وَجَلٍ،وَ نَظَرَ فِی کَرَّةِ الْمَوْئِلِ وَ عَاقِبَةِ الْمَصْدَرِ، وَ مَغَبَّةِ الْمَرْجِعِ) .
میدانیم تقوا و پرهیزگاری بهترین زاد و توشه سفر آخرت: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی» 1 و والاترین نشانه شخصیت انسان و قرب او در درگاه خدا: «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ». 2 و جواز عبور از دروازههای بهشت است: «تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ کانَ تَقِیًّا».(.مریم،آیه 63.)
ولی تقوا مراحلی دارد که بستگی زیادی به انگیزههای آن و نشانههایی در آثار آن دارد و امام علیه السلام در اینجا بالاترین مرحله تقوا را پیشنهاد میکند که پنج وصف در آن موجود است.
نخست به شخص باایمانی اشاره میکند که دامن همت به کمر زده و خود را از علایق مادی جدا ساخته است ( «شمّر» از ماده«تشمیر»به معنای دامن به کمر زدن و«تجرید»به معنای جدا شدن است).
دومین وصف این است که بعد از آمادگی کامل با جدیت تمام در این مسیر گام بر میدارد.
سومین وصف اینکه در عین جدیت،با بصیرت و دقت حرکت میکند و چالاکی را با فکر و اندیشی میآمیزد. «کَمَّشَ» در اصل از ماده«کَمْش»(بر وزن نقش) و یا از ماده«کَمَش»(بر وزن عطش) گرفته شده و به معنای چابکی و چالاکی است. ( .«کمّش»در نسخه نهج البلاغه ما به صورت مشدد با تشدید میم از باب تفعیل ذکر شده؛ولی در بسیاری از نسخ نهجالبلاغه بدون تشدید و به صورت ثلاثی مجرد است.ولی در لغت از هر دو باب آمده،هرچند غالباً به صورت ثلاثی مجرد است. )
چهارمین توصیف اینکه انگیزه او ترس از مجازات الهی به علّت گناهان و یا ترس از پایان یافتن عمر پیش از اندوختن زاد و توشه برای سفر آخرت است.
پنجمین وصف اینکه او دائماً درباره سعادت جاویدن و جایگاهش در آخرت و سرانجامِ این حرکت و منزلگاه اصلی که به آن منته میشود میاندیشد.
به یقین کسی که با این انگیزههای بسیار قوی و مؤثر و با آمادگی کامل و تلاش توأم با بصیرت در این راه گام بر دارد به عالیترین درجه تقوا رسیده است.
کوتاه سخن اینکه امام علیه السلام تقوا را به صورت جامعی که بازتاب عملی گستردهای دارد تفسیر کرده است.
«کَرّة» به معنای بازگشت و «مَوْئِل» به معنای ملجأ و پناهگاه از ماده«وَئْل»(بر وزن وَعْد) گرفته شده است و «مَغَبَّة» به معنای فرجام و پایان کار است.
در تفسیر آیه شریفه «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! آنگونه که حق تقوا و پرهیزکاری است، از (مخالفتِ فرمانِ) خدا بپرهیزید؛و جز بر آیین اسلام از دنیا نروید» ( .آل عمران،آیه 102.) از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که منظور از به جا آوردن حق تقوا این است که:
«أَنْ یُطاعَ فَلا یُعْصی وَ أَنْ یُذْکَرَ فَلا یُنْسی ؛که خدا (هرگز) معصیت نشود و به یاد خدا باشند و هرگز او را فراموش نکنند». (.الدر المنثور سیوطی،ج 2،ص 59.)
در تفسیر همین آیه از امام صادق علیه السلام نقل شده است:
«یُطاعَ فَلا یُعْصی وَ یُذْکَرَ فَلا یُنْسی وَ یُشْکَرَ فَلا یُکْفَرُ ؛حق تقوا این است که خدا اطاعت شود و معصیت نشود و به یاد او باشند و فراموش نکنند و شکر نعمتهایش به جا آورند و کفران نکنند». ( .وسائل الشیعه،ج 15،ص 235.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Fear Allah like one who is willing to risk everything (just to please Allāh], who urges himself to walk towards Allāh, who starts in awe, who looks into the outcomes of matters, into the penalty of anything forbidden, one who is apprehensive of the final end.”
وَ قَالَ علیه السلام الجُودُ حَارِسُ الأَعرَاضِ وَ الحِلمُ فِدَامُ السّفِیهِ وَ العَفوُ زَکَاةُ الظّفَرِ وَ السّلُوّ عِوَضُکَ مِمّن غَدَرَ وَ الِاستِشَارَةُ عَینُ الهِدَایَةِ وَ قَد خَاطَرَ مَنِ استَغنَی بِرَأیِهِ وَ الصّبرُ یُنَاضِلُ الحِدثَانَ وَ الجَزَعُ مِن أَعوَانِ الزّمَانِ وَ أَشرَفُ الغِنَی تَرکُ المُنَی وَ کَم مِن عَقلٍ أَسِیرٍ تَحتَ هَوَی أَمِیرٍ وَ مِنَ التّوفِیقِ حِفظُ التّجرِبَةِ وَ المَوَدّةُ قَرَابَةٌ مُستَفَادَةٌ وَ لَا تَأمَنَنّ مَلُولًا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: بخشندگی، نگاهدارنده آبروست ، و شکیبایی دهان بن بیخردان ، و عفو زکات پیروزی ، و دوری کردن، کیفر خیانتکار ، و مشورت چشم هدایت است .
و آن کس که با رأی خود احساس بینیازی کند به کام خطرها افتد ، شکیبایی با مصیبتهای شب و روز پیکار کند ، و بیتابی، زمان را در نابودی انسان یاری دهد ، و برترین بینیازی ترک آرزوهاست ، و چه بسا عقل که اسیر فرمانروایی هوس است ، حفظ و به کار گیری تجربه رمز پیروزی است ، و دوستی نوعی خویشاوندی به دست آمده است ، و به آن کس که به ستوه آمده و توان تحمّل ندارد اعتماد نکن .
جوانمردی آبروها را پاسبان است و بردباری بی خرد را بند دهان و گذشت پیروزی را زکات است و فراموش کردن آن که خیانت کرده برای تو مکافات ، و رأی زدن دیده راه یافتن است ، و آن که تنها با رأی خود ساخت خود را به مخاطره انداخت ، و شکیبایی دور کننده سختیهای روزگار است و ناشکیبایی زمان را- بر فرسودن آدمی یار ، و گرامیترین بینیازی وانهادن آرزوهاست و بسا خرد که اسیر فرمان هواست ، و تجربت اندوختن، از توفیق بود و دوستی ورزیدن پیوند با مردم را فراهم آرد ، و هرگز امین مشمار آن را که به ستوه بود و تاب نیارد.
بخشش پاسبان عرضهاست و بردباری آلت صاف کردن بیخرد است از کدورت و در گذشتن از گناه زکات فیروزیست و زایل شدن غم عوض تست از کسی که عذر کرد بتو و طلب مشورت کردن عین راه راستست و بتحقیق مشرف بر هلاک شد کسی که بینیاز شد از غیر برای و اندیشه خود و صبر نبرد میکند بیتر با حوادث روزگار و جزع و رازی از یاری دهندگان حوادث روزگارند و بزرگوارترین توانگری ترک آرزوست و بسا از عقل که اسیر است نزد آرزوی نفس امّاره که امر کننده است و از توفیق الهیست نگه داشتن آزمودن و دوستی خویشی است فایده گرفته شده و امین مدار البته ملول شده را در اسرار بجهة سرعت اعراض ملول از صاحب خود جهت ملال خودپسندی
و فرمود (علیه السلام): سخاوتمندی، پاسدار آبروهاست و بردباری، دهانبند بی خرد و عفو، زکات پیروزی.
دوری کردن از کسی که با تو بی وفایی کند، پاداش توست.
مشورت کردن، عین ره یافتن است.
هر که تنها به رأی و تدبیر خویش بسنده کند، خود را به مخاطره افکنده.
شکیبایی، دور کننده سختیهای روزگار است.
بی تابی کردن از یاوران روزگار است بر آزار آدمی.
شریفترین بی نیازیها ترک آرزوهاست.
چه بسا عقلها که گرفتار هوا و هوس اند.
تجربه اندوزی نشان پیروزی است.
دوستی با مردم، خود، گونه ای خویشاوندی است.
بر مردم رنجیده و ملول ایمن مباش.
و آن حضرت فرمود:بخشش پاسبان آبروها ،بردباری دهنه بند نادان ،گذشت زکات پیروزی ،از یاد بردن آن که خیانت کرده پاداش تو ، مشورت عین هدایت است .آن که مستبد به رأی شد خود را به خطر انداخت .
شکیبایی رد کننده سختیها ،و بیصبری یاری کننده زمانه بر جفاست .
شریفترین ثروت ترک آرزوست .چه بسا عقلی که به دست هوای حاکم اسیر است .حفظ تجربه از توفیق ،و دوستی قرابتی اندوخته شده است .و از دل تنگ آمده از خود ایمن مباش .
شروح:
و الفدام: ما یوضع فی ف الابریق لیصفی ما یجعل فیه. و الفدام ما یشد به المجوسی فمه. یعنی: ان السفیه اذا حملت عنه القلع عن سفهه فکان حلمک فدام له. و خاطر اشرف: علی الهلاک. و ناضل الحدثان ای رای حادثه الدهر و بلاثه. و الملول السریع الضحجر ای لا اعتماد علی من یمل کثیرا ای یضجر.
یعنی ان الحلیم اذا حلم عن سفه السفیه، و لم یقابله بمثله، کان ذلک مانعا للسفیه عن السفه، فکانه فدام یشد علی فیه فمنعه من الکلام بالسفه لذلک، قال تعالی: (و اعرض عن الجاهلین). خاطر: ای اشرف علی الهلاک. الصبر یناضل الحدثان: ای هو کمن یقاتل حوادث الزمن فی الرمی و یذب عن صاحبه ما ینفد به الیه.
(بخشندگی نگهبان آبروهاست. بردباری دهانبند نادان است. عفو و گذشت زکات پیروزی است. دوری از دوست بیوفا تلافی است. مشورت با دیگران عین هدایت میباشد. خودرای در مخاطره است. شکیبایی باعث رفع رویدادهای ناگوار است. بیتابی از یاوران روزگار است. بزرگترین سرمایه، ترک آرزوست. بسا خردی که گرفتار هوا و فرمانبر اوست. از جمله عوامل توفیق اندوختن تجربه است. دوستی، خویشاوندی سودبخش است. آن کس را که از تو رنجیده است امین خود قرار مده). 1- بخشش پاسدار آبروهاست. کلمه حارس (پاسدار) استعاره برای بخشش از آن رو آورده است که بخشندگی چون پاسداری، آبروی صاحبش را از ناسزا حفظ میکند. 2- بردباری دهانبند نادان است. فدام چیزی است که یک نفر گبر، دهانش را با آن میبندد، آن لفظ را برای بردباری استعاره آورده است، از آن رو که شخص بردبار وقتی که در برابر نادان قرار میگیرد به جای مجازات او، سکوت اختیار میکند، و مانع از کار سفیهانه دربارهی خود میشود، این است که این عمل برای او به منزلهی دهانبند است. 3- گذشت، زکات پیروزی است، لفظ زکات را برای گذشت از آن جهت استعاره آورده است، که آن فضیلتی است و در آخرت باعث اجر و ثواب است. و در این جهت پیروزی را مانند مالی در نظر گرفته که زکات بر آن تعلق گرفته است، و این وسیلهی وادار ساختن به گذشت است. 4- دوری کردن از آدم بیوفا از جانب تو عوضی است نسبت به کسی که تو را فریفته است. و این عبارت نوعی دستور به دوری کردن از اندوه حاصل از فریبکاری کسی است که از او انتظار وفاداری بوده است، و با این مطلب- که این کار از طرف شخص به جای فریبکاری و عوض آن است و خوب عوضی است- امام (علیه السلام) ترغیب به دوری از دوست بیوفا نموده است. 5- مشورت با دیگران عین هدایت است، مشورت با دیگران درخواست شایستهترین نظرها دربارهی کار مورد نظر است و آن باعث رهنمود به آن کار میگردد، و امام (علیه السلام) مشورت را عین هدایت قرار داده است، برای تاکید این رابط و وابستگی استواری که در بین این دو وجود دارد. 6- کسی که تنها به رای خود متکی باشد در مخاطره است، یعنی آن که مستبدالرای است در معرض نابودی است. زیرا این روش، احتمال خطا دارد که لازمهی آن هلاکت و نابودی است. نظیر این مطلب در قبل گذشت. 7- شکیبایی رویدادهای ناگوار را برطرف میکند، کلمه مناضله را برای صبر از آن جهت استعاره آورده است که صبر باعث دفع هلاکتی است که پیامد بیتابی از گرفتاریهاست.
8- بیتابی، از یاوران روزگار است. روزگار وسیلهای برای پیری و مرگ است. و بیتابی نیز وسیله و مقدمهای برای پیری و مرگ است پس یاور و کمک روزگار است. 9- بالاترین ثروت ترک آرزو است. زیرا برترین بینیازی، بینیازی نفس به وسیله کمالات نفسانی، یعنی حکمت و اخلاق پسندیده است، و این خود باعث ترک آرزوهای مادی است، و اگر نه، باید با آرزو جمع شود که خود لازمهی نادانی است، چون آرزو داشتن، عبارت است از سرگرمی نفس به ناشایست، به جای عملی که شایستهی اوست، و همچنین زیادهروی در محبت به دنیا با صفات نکوهیدهی زیادی از قبیل: حرص، حسد، طمع و امثال اینهاست، و لازمهی آن اجتماع ضدین یعنی فضیلت و رذیلت است. 10- بسا خردی که زیر فرمان هوا و اسیر اوست. عقل یا توان غلبه بر نفس اماره و منصرف کردن خود را از خواست خویشتن دارد و یا چون کشتیگیر در برابر آن میایستد که در این صورت گاهی عقل غالب است و گاهی نفس، و با عقل مغلوب هوای نفس است. نوع اول، عقلی است که مطیع خداوند و به امر خدا نیرومند است، و نوع دوم نیز از جهتی نظیر اوست. اما نوع سوم عقلی است که خدا را نافرمانی کرده و فرمانبر نفس است و همچون اسیری در دست هوای نفس میباشد و این نوع، در عالم انسانها فراوان است، چون لذتهای محسوس برخلاف لذات عقلی، نقد و حاضر است، و برای همین است که امام (علیه السلام) از این نوع عقل خبر داده است. 11- از جمله اسباب توفیق اندوختن تجربه است، یعنی، پایبندی و ادامهی تجربه به خاطر استفاده از آن، بدیهی است که اندوختن تجربه از توفیقات الهی است، یعنی خداوند ابزار تجربه را برای بنده فراهم میسازد و چنین مقدر میکند تا او با تجربه بارآید. 12- محبت، خویشاوندی سودمند است، چون قرابت اسم مصدر از ریشهی قرب است و قرب یا اصلی است مانند خویشاوندی نسبی و یا بهرهای است اکتسابی مانند قرب دوستی و محبت. 13- نباید از کسی که از تو رنجیده است ایمن باشی. زیرا شخص رنجیده را رنجیدگیاش از پایداری بر دوستی، پیمان، رازداری و نظایر اینها منصرف میکند، پس دوراندیشی ایجاب میکند که انسان، در چنین شرایطی از اینها ایمن نباشد.
وَ قَالَ علیه السلام الْجُودُ حَارِسُ الْأَعْرَاضِ وَ الْحِلْمُ فِدَامُ السَّفِیهِ وَ الْعَفْوُ زَکَاةُ الظَّفَرِ وَ السُّلُوُّ عِوَضُکَ مِمَّنْ غَدَرَ وَ الاِسْتِشَارَةُ عَیْنُ الْهِدَایَةِ وَ قَدْ خَاطَرَ مَنِ اسْتَغْنَی بِرَأْیِهِ وَ الصَّبْرُ یُنَاضِلُ الْحَدَثَانَ وَ الْجَزَعُ مِنْ أَعْوَانِ الزَّمَانِ وَ أَشْرَفُ الْغِنَی تَرْکُ الْمُنَی وَ کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ [عِنْدَ]
هَوَی أَمِیرٍ وَ مِنَ التَّوْفِیقِ حِفْظُ التَّجْرِبَةِ وَ الْمَوَدَّةُ قَرَابَةٌ مُسْتَفَادَةٌ وَ لاَ تَأْمَنَنَّ مَلُولاً .
مثل قوله الجود حارس الأعراض قولهم کل عیب فالکرم یغطیه و الفدام خرقة تجعل علی فم الإبریق فشبه الحلم بها فإنه یرد السفیه عن السفه کما یرد الفدام الخمر عن خروج القذی منها إلی الکأس .
فأما و العفو زکاة الظفر فقد تقدم أن لکل شیء زکاة و زکاة الجاه رفد المستعین و زکاة الظفر العفو .
و أما السلو عوضک ممن غدر فمعناه أن من غدر بک من أحبائک و أصدقائک فاسل عنه و تناسه و اذکر ما عاملک به من الغدر فإنک تسلو عنه و یکون ما استفدته من السلو عوضا عن وصاله الأول قال الشاعر
أعتقنی سوء ما صنعت من الرق
و قد سبق القول فی الاستشارة و إن المستغنی برأیه مخاطر و کذلک القول فی الصبر و المناضلة المراماة .
و کذلک القول فی الجزع و أن الإنسان إذا جزع عند المصیبة فقد أعان الزمان علی نفسه و أضاف إلی نفسه مصیبة أخری .
و سبق أیضا القول فی المنی و أنها من بضائع النوکی ( جمع أنوک؛و هو الأحمق. ) .
و کذلک القول فی الهوی و أنه یغلب الرأی و یأسره .
و کذلک القول فی التجربة و قولهم من حارب المجرب حلت به الندامة و إن من أضاع التجربة فقد أضاع عقله و رأیه .
و قد سبق القول فی المودة و ذکرنا قولهم الصدیق نسیب الروح و الأخ نسیب الجسم و سبق القول فی الملال .
و قال العباس بن الأحنف لو کنت عاتبة لسکن عبرتی
(و قال علیهالسلام: الجود حارس الاعراض) عطا و بخشش، نگهبان عرضها است از شتم جهلاء (و الحلم فدام السفیه) و بردباری آلت صاف کردن سفیه است از شایبه کدورت سفاحت چه حلم، منع میکند سفیه را از سفاهت. پس حلم او همچه فدام باشد که آن خرقهای است که بر بالای ابریق نهند تا آن چیزی که در او رود صاف باشد و خالی از امتزاج اشیاء ردیه. (و العفو زکوه الظفر) و درگذشتن از گناه، زکات فیروزی است بر اعدا و رستگاری است از عقوبت عظمی و رسیدن به درجه حسنی (و السلو عوضک) و زایل گشتن غم، یعنی غم و اندوه به خود راه ندادن و خرسند شدن عوض تو است (ممن غدر) از آن کسی که غدر کرد و جفا نمود و امر فرموده به این فقره بلیغه، به دفع غمی که سانح شده باشد به سبب غدر آن کسی که مترقب بود از او وفا و ترغیب نمود در آن به این طریق که زوال غم، عوض تو است از غدر آن بیوفا (و الاستشاره عین الهدایه) و طلب مشورت، ذات هدایت است و راه راست زیرا که آن طلب اصلح آراء است در امور، پس ملتزم هدایت باشد (و قد خاطر) و به تحقیق که مشرف بر هلاک شد (من استغنی برایه) کسی که بینیاز شد از برای غیر به اندیشه خود زیرا که استبداد به رای خود مظنه عثرت و ذلت است. (و الصبر یناضل الحدثان) و شکیبایی نبرد میکند به تیر با حوادث روزگار و وقایع آن استعاره فرموده لفظ (مناضله) را از برای صبر به اعتبار آنکه دفع میکند هلاکتی را که حادث میشود از جزع نمودن در مصائب (و الجزع من اعوان الزمان) جزع کردن و فزع نمودن در مصائب دوران، از یاری دهندگان زمان است در میها ساختن هرم و فنا (و اشرف الغنی ترک المنی) و بزرگترین توانگری، ترک آرزو است و هوی زیرا که غنای نفس به کمالات نفسانیه است و آن مستلزم ترک منی است، پس اخبار فرموده به لازم از ملزوم. (و کم من عقل اسیر) و بسا عقلی که اسیر است و گرفتار (عند هوی امیر) نزد هوایی که امرکننده است به بدی کردار استعاره فرموده لفظ (امیر) را از برای هوی به اعتبار انقیاد عقل مر هوایی را که غالب است و مسلط بر او (و من التوفیق حفظ التجربه) و از توفیق الهی است نگه داشتن تجربه یعنی ملازمت و مداومت نمودن بر آن (و الموده قرابه مستفاده) و محبت و دوستی، خویش است فایده گرفته شده چه هر جا که صداقت و مودت واقع است، استفاده لازم آن است (و لا تامنن ملولا) و البته امین مدار ملول شده را در اسرار و اندوهگین را و موثوق مدار در پنهان و آشکار چه به واسطه سرعت اعراض ملول از صاحب خود به جهت ملال، ایمن نمیتوان بود بر صداقت او از ملول ایمن مباش و زو صداقت را مجوی دل به عهد او منبد و راز دل با او مگوی
فرمود جود پاسبان عرضها است. آری توانگران یا سایر مردمان چون جود کنند مردم از ایشان خشنود باشند، و روی عرضشان به ناخن بیحرمتی نخراشند. (فدام) همچو (کتاب) و همچو (سحاب) و همچو (شداد) خرقهای که (مجوس) به دهن میبستهاند برای آب خوردن تا صافی آید و آن خرقه که بر دهن کوزه مینهند هم برای این غرض گویند (ابریق مفدم کذا فی القاموس) و گمان اینست که (دهنبند) را مطلقا (فدام) گویند. یعنی حلم (دهنبند) سفیهان است آری حلم مرد حلیم شر سفیه از او بگرداند، و کژدم زبان سفیه حلیم را تعرض نرساند، و در امثال آمده (من لم یصبر علی کلمه سمع کلمات) عفو از مجرم زکاه ظفر است، هر که ظفر یابد بر دشمن زکاه آن مال و شکر آن نوال عفو کردن باشد. بریدن از محبت و تسلی شدن عوض توست از آن دوست که غدر کند و طریق وفا نسپرد. یعنی از چنین دوست دل بردار و هیچ از دوری او غم ندار. مشورت نمودن و راه خیر جستن عین هدایت یافتن است. و به تحقیق خود را در خطر افکند هر که برای خود استغفا نمود از مشاورت عقلاء و مصاحبت احباء صبر و شکیبائی تیر میاندارند بخصمی با حدثان. یعنی رد میکند سختیهای زمانه را و جزع و ناشکیبائی یاری میکند بر جفا زمانه را.
شریفترین بینیازی ترک امید و آرزو است. و از آن حضرت روایتست: (اجتنبوا المنی فانها تذهب ما خولتم و تصغر المواهب التی رزقتم) یعنی اجتناب نمائید از آروزها که میبرد آن نعمتها را که شما را عطا کردهاند، و خرد میگرداند عطیها را که شما را روزی نمودهاند. و بسا عقل که اسیر و بند گشته است زیر هوا و خواهشها که بر او امیر گشته است. آری چون حاکم جایر نفس و هوی در دار الملک وجود انسانی امیر گردد، ملک عادل عقل و دین او را اسیر گردد. از توفیق بنده است نیکو تجربه بودن. یعنی تجربهها نگه داشتن و از روی هشیاری به کار داشتن و این سعادتی بزرگ است و حیف که در این زمانه تا تجربه آموختن عمر تمام گشته و وقت کار نمانده (و نعم ما قیل): مرد خردمند هنرپیشه را عمر دو بایست در این روزگار تا به یکی تجربه آموختن با دگری تجربه بردن به کار و در بعضی نسخ به جای (حسن) (حفظ) است دوستی و التیام خویشی اندوخته شده. تحرص است بر مودت که حکم قرابت دارد غیر آنکه قرابت نسبی به اختیار تو نباشد، و این قرابت در چنگ تو باشد، با هر که خواهی اکتساب نمائی. ایمن مباش ار شخص ملول و دل به تنگ آمده (کما روی: لا وفاء الملول) آری صداقت ملول بنیاد ندارد و بر عهد او اعتماد نشاید.
و قال علیهالسلام: «الجود حارس الاعراض و الحلم فدام السفیه و العفو زکاه الظفر و السلو عوضک ممن غدر و الاستشاره عین الهدایه و قد خاطر من استغنی برایه و الصبر یناضل الحدثان و الجزع من اعوان الزمان و اشرف الغنی ترک المنی و کم من عقل اسیر تحت هوی امیر و من التوفیق حفظ التجربه و الموده قرابه مستفاده و لا تامنن ملولا.» یعنی و گفت علیهالسلام که سخاوت و بخشش نگاهبان عرضها و ناموسها است و حلم و بردباری دهن بند سفیه است از هرزه گفتن او و گذشت از گناه زکات ظفر یافتن بر خصم است و فراموشی خدعهی خادع عوض است از برای تو از خدعهی کسی که با تو خدعه کرد و مشورت کردن عین راه یافتن است و به تحقیق که به هلاکت افتاد کسی که بی نیاز شد از مشورت به سبب رای خود، صبر و شکیبائی مدافعه میکند با حوادث روزگار و جزع کردن در مصائب معین بر مصائب زمان است و بزرگترین توانگری ترک آرزوست و چه بسیار است عقل اسیر در دست خواهش نفس امارهی امیر، یعنی عاقل گرفتار در دست جاهل و از جملهی توفیق و توجیه اسباب خیر است آموختن تجربهی روزگار و محبت کردن خویشی (ای) است کسب کرده شده، یعنی محبت باعث کسب فایدهی خویشی است و البته امین خود مگردان ملول و رنجیده از تو را.
اللغه: (حرسه) حراسه: حفظه (الفدام): ما یوضع فی فم الابریق لیصفی ما فیه و الخرقه التی یشد بها المجوسی فمه للحلم عن السفه باعتبار انه یسکته (و سلوت) عنه سلوا من باب قعد: صبرت عنه. اصل المناضله المراماه ثم اتسع فیه فیقال: فلا یناضل عن فلان اذا تکلم عنه بعذره، و (مللته) و مللته منه من باب تعب و ملاله: سئمت و ضجرت و الفاعل ملول- مجمعالبحرین. الاعراب: و کم من عقل اسیر: کم خبریه متبدا و من عقل تمیز له و اسیر صفه للعقل عند هوی امیر، ظرف مستقر مضاف خبرکم، و من التوفیق، ظرف مستقر خبر حفظ التجربه قدم علیه لرعایه السجع. المعنی: قد جمع (علیه السلام) محاسن الاخلاق و فضائلها التی ترتبط بالاجتماع السلیم و تشکل النظام الحکیم فی ثلاث عشره کامه کلها قضایا قیاساتها معها و ساقتها علی اسلوب حکیم تفید الحکم و الدلیل علیه. فحث علی الجود بقوله: الجود حارس الاعراض فدل علی ان العطاء و الانفاق لا یکون بلا عوض بل یحصل به اثمن الاعواض و هو حفظ العرض و الاحترام عن الهتک بالسب و الغیبه من الاراذل و ذوی الفاقه. و اشار الی ان الحلم یسکت السفیه و یشد فمه عن مزید لغوه و تهتکه فهو فدام علی فیه و سد لاظهار ما فیه. و الظفر اثمن مکتسب للبشر و اغلا فائده حصلت له و ینبغی اخراج الزکاه عنها و زکاه العفو عن المغلوب. و الغدر یوجب حرقه فی القلب و لا یصلحها الا السلو و الاصطبار. و احسن دلیل علی حسن العواقب هو الشوری مع اهله، فکانه عین الوصول الی المقصد. و من ترک الشور فی امره و استفنی برایه عرض نفسه للخطر، و اوقعها فی الضرر. و الحوادث مصطفه تجاه الانسان و لابد من الدفاع و المبارزه معها بالصبر. فان الجزع بنفسه عون علی الزمان فی ظفر الحدثان علی الانسان. و لا یمکن تحصیل المنی بالاموال الطائله و الثروه البالغه و ما یتحصل منها بها یتحمل الانسان فی سبیله جهودا یکاد یندم من طلبها، فاشرف الغنی هو ترکها. و الامراء مستبدون غالبا و یتبعون اهواءهم و شهواتهم فالعقول اسیره فی یدهم لا تقدر علی ردعهم عن اهوائهم سواء کان عقلهم انفسهم او عقل من وقع تحت سلطانهم. و حفظ التجارب و الاعتبار عنها للمستقبل من التوفیق فی طلب السعاده و الخیر و من اهم اسبابه. و الموده المکتسبه من الاجانب تقوم مقام القرابه فی الاستعانه و قضاء الحوائج حتی یعبر عن الصدیق الوفی بالاخ و اذا کان ذاسن و شرف بالاب و الام. و الشخص الملول الذی یضجر عن الاعمال لا یکون امینا علی الخدمه و لا علی المال، لانه بکسالته و ضجره عن العمل لا یودی حق الخدمه و لا یحفظ المال و یرعاه. الترجمه: فرمود: بخشش پاسبان آبروست، و بردباری پوزبند بیخرد. و گذشت زکاه پیروزیست، خودداری و بردباری عوضی است از عهدشکنی و خیانت دیگران و مشورت کردن خود به مقصود راه یافتن است. هر کس خودسرانه کار کند دچار خطر است، شکیبایی مبارزه با حوادث است و بیتابی خود کمک زمانه کجرو است، بهترین ثروت ترک آرزوها است، چه بسیار خردی که اسیر هوسرانی امیریست، تجربهاندوزی خود توفیقی است، و دوستی و مهربانی مردم قرابتی است که به دست آمده، هرگز نباید زودرنج را امین خود کنی.
پاسبان آبرو کن، بخششت***بردباری پوزبند جاهلت
در گذشتت از ظفر باشد زکاه***خود نگهداری عوض از بیوفات
مشورت کن تا بمقصودت رسی***خودسری باشد خطر بر هر کسی
صبر میباشد دفاع از حادثه***خود جزع یاری بود بر کارثه
گر توانی بگذری از آرزو***در کف آوردی غنا با آبرو
ای بسا عقلی که در بند و اسیر***از هوسرانی سوزان امیر
تجربه توفیق را پیشت کند***دوستی بیگانه را خویشت کند
زود رنجان را امین خود مگیر***بشنو این اندرزها از رای پیر
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: الجود حارس الاعراض فی (شعراء ابن قتیبه): جاور الحطیئه الزبرقان بن بدر، فتحول عنه الی بغیض فاحسن الیه، فقال الحطیئه یمدح البغیض و یهجو الزبرقان: ما کان ذنب بغیض ان رای رجلا ذا فاقه عاش فی مستوغر شاس جار لقوم اطالوا هون منزله و غادروه مقیما بین ارماس ملوا قراه و هدته کلابهم و جرحوه بانیاب و اضراس و قال للزبرقان: دع المکارم لا تنهض لبغیتها و اقعد فانک انت الطاعم الکاسی فاستعدی الزبرقان علیه عمر بن الخطاب و انشده البیت، فقال له عمر: ما اراد هجاءک، اما ترضی ان تکون طاعما کاسیا. قال: انه لایکون فی الهجاء اشد من هذا. فبعث الی حسان یساله عن ذلک فقال: ما هجاه ولکن (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) سلح علیه. فجسه عمر. و قال بعضهم: کفی بالبخیل عارا ان اسمه لم یقع فی حمد قط، و کفی بالجواد مجدا ان اسمه لم یقع فی ذم قط. و قال آخر: لا ارد سائلا انما هو کریم اسد خلته او لئیم اشتری عرضی منه، و قال الشاعر: و من یجعل المعروف من دون عرضه یفره و من لایتق الشتم یشتم و الحلم و ما فی (الطبعه المصریه) و العلم غلط واضح. فدام السفیه الفدام ما یوضع فی فم الابریق لیصفی ما فیه. و فی (کامل المبرد): دخل شامی المدینه فرای رجلا راکبا علی بغله لم یر احسن وجها و لا سمنا و لا ثوبا و لا دابه منه، فمال قلبه الیه، فسال عنه قیل له هو الحسن بن علی بن ابیطالب علیهالسلام، قال: فامتلا قلبی له بغضا و حسدت علیا ان یکون له ابن مثله، فصرت الیه و قلت له: انت ابن ابیطالب. فقال: ابن ابنه. فقلت: فبک و بابیک- اسبهما فلما انقضی کلامی قال لی: احسبک غریبا. قلت: اجل. قال: فمل بنا فان احتجت الی منزل انزلناک او الی مال آسیناک او الی حاجه عاوناک. فانصرفت عنه و و الله ما علی الارض احد احب الی منه. و العفو زکاه الظفر هو نظیر قوله علیهالسلام فی (10): اذا قدرت علی عدوک فاجعل العفو عنه شکرا للقدره علیه. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و فی (العقد) امر عمر بن عبدالعزیز بعقوبه رجل، فقال له رجاء بن حیوه: ان الله قد فعل ما تحب من الظفر فافعل ما یحبه من العفو. و قال مبارک بن فضاله: کنت عند المنصور فامر بقتل رجل، فقلت: قال النبی (صلی الله علیه و آله) اذا کان یوم القیامه نادی مناد: الا من کانت له عند الله ید فلیتقدم فلا یتقدم الا من عفا عن مذنب فامر باطلاقه. و السلو عوضک ممن غدر یعنی ان الغدر من الصدیق یستعقب السلو عن تعلق القلب به، و هو المراد من قول الشاعر: اعتقنی سوء ما صنعت من الرق فیا بردها علی کبدی و الاستشاره عین الهدایه یکفی فی فضلها قوله تعالی لنبیه (صلی الله علیه و آله) (و شاورهم فی الامر). و قد خاطر ای: اشرف علی الهلاک. من استغنی برایه قوله علیهالسلام هنا فی الاستشاره و الاستبداد نظیر قوله علیهالسلام فی (161): من استبد برایه هلک و من شاور الرجال شارکها فی عقولها. و الصبر یناضل الحدثان ای: یرامی حوادث الدهر. و الجزع من اعوان الزمان علی بوار الانسان، ذکر علیهالسلام فائده الصبر و مضره الجزع تحریضا و تحذیرا. و اشرف الغنی ترک المنی سها المصنف فذکر هذه الفقره فی (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) عنوانه (34). و کم من عقل اسیر تحت هوی امیر هو نظیر قوله علیهالسلام فی کتاب اشتراء شریح لداره شهد علی ذلک العقل اذا خرج من اسر الهوی فکل انسان یعلم بعقله بقاء الاخره و فناء الدنیا و وجوب العمل بالحق و التجنب عن الباطل، الا ان هواه لا یدعه یعمل بمقتضاه. و من التوفیق حفظ التجربه فالتجارب تحصل منها فوائد کثیره، فمن لم یحفظها حرم منها فلایکون موفقا. و الموده قرابه مستفاده و فی العنوان (308) موده الاباء قرابه بین الابناء، و القرابه الی الموده احوج من الموده الی القرابه، و من کون الموده قرابه مستفاده تکون المصاهره کنسب جدید، و لذا اردفه الله تعالی فی قوله عزوجل (فجعله نسبا و صهرا). و لا تامنن ملولا فعول من الملاله، و مصداق کلامه علیهالسلام اصحابه فی صفین، فقد کانوا ملوا من الحرب فکانوا منتظرین لمکیده من العدو و یکون عذرا لهم فی ترک القتال.
(الجود حارس الاعراض) من جاد بماله علی الناس کف السنتهم عن ذمه، و یکفی ان لا یصدق و ینطبق علیه ما قیل فی ذم البخیل فی کتاب الله تعالی، و علی لسان المرسلین و الناس من الاولین و الاخرین (و الحلم فدام السفیه) الفدام- بکسر الفاء- ما یسد به الفم، و من حلم عن السفیه فقد لجم فاه عما هو ادهی و امر. و فی بعض النسخ العلم بدل الحلم، و هو خطا (و العفو زکاه الظفر). و مثله فی الحکمه 10 (اذا قدرت علی عدوک فاجعل العفو عنه شکرا للقدره علیه) و منذ قلیل تکلمنا عن العفو فی الحکمه 193 (و السلو عوضک من غدر) تجاهل من خان او غدر بک، و اجعل السلو عنه جزاء خیانته و غدره، و لا تزعج قلبک بالتفکیر فی امره و شانه. (و الاستشاره عین الهدایه) لانها مشارکه الرجال فی عقولها، کما قال فی الحکمه 160 (و الصبر یناضل الحدثان) بکسر الحاء ای نوائب الدهر، و لا داء لها الا التجلد و التعقل، اما الجزع فیزیدها اضعافا، و سبق الکلام عن ذک فی شرح الحکمه 188 (و اشرف الغنی ترک المنی) تقدم بالحرف الواحد فی الحکمه 34. (و کم من عقل اسیر تحت هوی اسیر). امیر صفه لهوی. و المفروض- بحسب الاصول- ان یکون العقل هو الحاکم الاسر، و الهوی هو المحکوم الاسیر، و لکن الایه علی العکس فی اکثر الناس، عقولهم اسری لاهوائهم. و اغرب ما قرات فی هذا الباب القصه التالیه: قال ابن خلکان فی (و فیات الاعیان) ترجمه القاضی ابییوسف صاحب ابیحنیفه: ان هارون الرشید احب جاریه عیسی بن جعفر، فساله هبتها له او بیعها فابی، و قال: حلفت بالطلاق و العتاق و صدقه جمیع ما املک ان بعتها او وهبتها، فطلب الرشید من ابییوسف ان یوجد له حلا شرعیا لهذه المعضله. فقال ابویوسف لعیسی: هبه نصفها و بعه نصفها، و لا حنث فی ذلک، لانک ما بعتها کلها و لا وهبتها کلها. ففعل عیسی، و حملت الجاریه الی الرشید، و هو فی مجلسه، فقال الرشید لابییوسف بقیت واحده. قال: و ما هی؟ قال: هی جاریه و لابد ان تستبریء بحیضه، و اذا لم ابت معها لیلی هذا خرجت نفسی. قال ابویوسف: اعتقها فتصبح حره، و اعقد علیها بعد العتق فان الحره لا تستبریء، فاعتقها الرشید، و عقد له علیها ابویوسف، و قبض مئتی الف.. کل ذلک حدث فی ساعه واحده، و قبل ان یقوم الرشید من مکانه!. و هکذا مشایخ الریاء و قلانس السوء یکیفون الدین طبقا لاهواء من یدفع الثمن. (و من التوفیق حفظ التجربه) من توفیق الله و عنایته بالانسان ان ینجح فی تجاربه لاکتشاف الحقیقه التی ینتفع الناس بثمارها مدی الاجیال، کالطبیب یکتشف عقارا سحریا للقضاء علی جرثومه الداء و اسبابه، و العالم یخترع آله تقرب البعید، و تیسر العسیر.. و لا اشک ان هولاء من احباء الله و اهل جهاده.. کیف و قد اجروا الوف التجارب. و بذلوا الکثیر الکثیر من ارواحهم و اجسامهم لیعطوا عباد الله و عیاله ما ینتعون به و یسعدون؟ و نصر الله سبحانه و نشر دنیا قال نبیه: خیر الناس انفع الناس للناس. (و الموده قرابه مستفاده) القرابه ماخوذه من القرب، و هذا القرب یکون طبیعیا کالنسب، و مکتسبا کالصداقه، و هی برغم ذلک اقوی من النسب و الرحم، و ایه جدوی فی قرابه من غیر موده؟ و هی تحلو الحیاه بلا صداقه؟ و هل من شیء اجمل من الاخلاص و الوفاء، و الهمس و الانفتاح؟ (و لا تامنن ملولا) لان الملل آفه الحیاه لا الصدقه فقط، فالملول لا یستقر علی حال من القلق، یشرق و یغرب، و یفعل و یترک. و یقترب و یبتعد بلا سبب موجب.
… الحلم فدام السفیه: الفدام ککتاب و سحاب و تشدد الدال ایضا مع الفتح شیء تشده العجم علی افواهها عند السقی و اذا حلمت فکانک ربطت فم السفیه بالفدام فمنعته عن الکلام … عوضک ممن غدر: ای من غدرک فلک خلف عنه و هو ان تسلوه و تهجره کانه لم یکن … و الصبر یناضل الحدثان: الحدثان بکسر فسکون نوائب الدهر و الصبر یناضلها ای یدافعها و الجزع و هو شده الفزع یعین الزمان علی الاضرار بصاحبه … الغنی ترک المنی: المنی بضم ففتح جمع منیه و هی ما یتمناه الانسان و اذا لم تتمن شیئا فقد استغنیت عنه … تحت هوی امیر: کثیر من الناس جعلوا اهوائهم مسلطه علی عقولهم فعقولهم اسری تحت حکمها … و لا تامنن ملولا: الملول بفتح المیم السریع الملل و السامه و هو لا یومن اذ قد یمل عند حاجتک الیه فیفسد علیک عملک
امام علیهالسلام (در پند و اندرز) فرموده است: بخشش نگهبان آبروها است (مردم از بخشش کننده خشنود بوده آبروی او را حفظ مینمایند) و بردباری دهنبند نادان و نابردبار است (بردباری نادان را از هرزهگوئی بازداشته و بدی را میگرداند) و گذشت (از گناه) زکوه فیروزی است (هر که بر دشمن فیروزی یابد زکوه آن گذشت از او است) و دوری نمودن از کسی که بیوفائی نمود عوض تو است (از دوست بیوفاء دل برداشته دوری کن تا بیوفائیش را تلافی کرده باشی) و مشورت نمودن (و راه راست جستن) همان هدایت و راهیابی است، و کسی که به رای و اندیشهاش (از مشورت با دیگران) بینیاز شد خود را خطر و تباهی افکند، و شکیبائی سختیهای روزگار را دور مینماید، و بیتابی از یاری کنندگان زمانه است (زیرا زمانه آماده پیر نمودن و نیست کردن است و بیتابی هم همین کار را انجام میدهد) و بزرگترین توانگری آرزو نداشتن است، و بسا عقل و خرد که اسیر و گرفتار هوا و خواهشی است که بر او فرمانروا است (هوای نفس بسیاری از مردم بر عقولشان مسلط است) و از رسیدن و دست یافتن به کار نیک نگاهداری تجربه و آزمایش است، و دوستی (با مردم) خویشاوندی است که بهره برده شده، و از دلتنگ و رنجیده (از خود) ایمن مباش (راز خویش با او مگو و به عهد و پیمانش دل مبند).
در مطلب بالا امام (علیه السلام) 13 کلمه قابل توجه بیان فرموده که دو نکته آن بیشتر جلب توجه میکند: (بیتابی یاور روزگار است) و (شخص رنج دیده را امین قرار مده). در نکته اول به این مطلب توجه داده است که غم و غصه و اظهار ناراحتی نه تنها درد انسان را دوا نمیکند، بلکه از عمر انسان میکاهد. و این یک نکته روانشناس است که علی (علیه السلام) صدها سال پیش به آن توجه داده که غم، عمر انسان را کوتاه میگرداند، زیرا در اثر غم و غصه، انسان نمیتواند به زندگی و بدن خود برسد و خیلی زود بیمار میگردد و بدام مرگ میافتد. در نکته دوم امام (علیه السلام) توجه میدهد که باید سعی کنیم افراد را از خود نرنجانیم و آنگاه که رنجاندیم و باز دوست شدند، آنان را به امانت داری نپذیریم. احتمال میرود که منظر از ملول رنجور باشد که در این صورت معنی این میشود که مریض را امین خود قرار ندهید، زیرا در اثر مریضی کنترل خود را از دست میدهد و اسرارت را فاش میگرداند. اگر چه وفای به عهد و امانت از علامت ایمان است اما بر اثر ضعف و ناتوانی انسان کنترل خویش را از دست میدهد و این روشن است که در غالب شکنجهگاههای دنیا از آن بهرهبرداری میکنند. با توجه به نکته فوق برای تحویل اسرار مردم و امانت باید بیش از پیش دقت کرد.
و قال علیهالسلام: (الجود حارس الاعراض) فان الانسان اذا جاد حفظ عرضه عن تناول الناس له بسوء (و الحلم فذام السفیه) الفدام ما یشده بعض الناس علی فمهم، و المراد انک اذا حلت ربطت فم السفیه فلم یتمکن ان یتکلم علیه (و العفو زکات الظفر) فاذا ظفرت بعدوک، کان سبب نماء الظفر ان تعفو عنه (و السلو) ای ان تسلو و لا تفکر فی ما یفعل الغادر (عوضک ممن غدر) فاذا غدر بک غادر، فتسل و لا تفکر فی غدره (و الاستشاره عین الهدایه) فانها سبب للهدایه الی الطریق الصحیح، فکانها الهدایه بعینها. (و قد خاطر) ای اوقع نفسه فی الخطر (من استغنی برایه) و لم یشاور الناس فیها اذا ینبغی ان یفصل، لانه کثیرا ما یقع فی الاضرار و المهالک (و الصبر یناضل) ای یدافع (الحدثان) نوائب الدهر ای یدافع الصبر عن المصائب فاذا اصابته مصیبه فصبر، ذهبت المصیبه هدرا، و لم توثر اثرا بالغا (و الجزع) عند المصیبه (من اعوان الزمان) ضد الانسان فمن جزع فکانه اعان الزمان السیء (الشیء) علی نفسه اذ یکون الضرر حینئذ اکثر. (و اشرف الغنی ترک المنی) جمع منیه، بمعنی ما یتمناه الانسان، فان ترک الامانی یوجب غناء الانسان بخلاف تطلبها، فانها لا تزال تزید و تنمو (و کم من عقل اسیر تحت هوی امیر) اذ کثیر من الناس جعلوا عقولهم اسیرا تحت حکم اهوائهم یطیعون الاهواء ضد العقول (و من التوفیق) الذی یقود الانسان الی السعاده (حفظ التجربه) ای ان تتحفظ بما جریت لتسیر علی نهجها فی المشاکل (و الموده) مع الناس (قرابه مستفاده) اذ الصدیق یعمل کما یعمل القریب، بدون ان تکون بینها رحم (و لا تامنن ملولا) ای السریع الملل و السائمه، و مثل هذا لا یومن علی عمل، اذ قد یمل فیترک عملک، و یوجب فساد امرک.
اللغه: الجود: الکرم. الاعراض: جمع عرض ما یحامی عنه الانسان من حسب او نسب او شرف. الفدام: بکسر الفاء شیء یشد علی الفم. الظفر: الفوز. سلوت عنه: صبرت عنه. العوض: البدل. المخاطر: الذی فی معرض الهلاک. الحدثان: نوائب الدهر. الجزع: شده الفزع و الخوف. اعوان: مساعدون. المنی: ما یتمناه الانسان و یرغب فیه. الموده: المحبه. الملل: السام و الضجر. الشرح: هذه کلمات عظیمه حاکیه عن الواقع و فیها ترجمه للحیاه … انها کلمات خالده نتیجه خبره فی الحیاه و تجربه طویله فیها. الجود الحارس الاعراض: الکرم یمنع الناس ان یتناولوک بالذم و التهکم و التهم و کم ستر الجود من عیوب فانت تقطع لسان القریب و البعید و الصدیق و العدو بکرمک و فی المثل الکرم ستار العیوب. الحلم فدام السفیه: الفدام ما یسد به الفم و یمنع من الکلام و الحلم عن السفیه یسد فمه و یمنعه من الاسترسال فی سفهه و طیشه و قله حیائه. و العفو زکاه الظفر: اذا ظفرت بعدوک فهذا اکبر المنی و اعظم منن الله علیک فاجعل زکاه هذا الظفر و حقه علیک ان تعفو عن المغلوب و تصفح عنه فکما انک لو ظفرت بمال وجب علیک ان تخرج زکاته کذلک لو ظفرت اجعل العفو زکاه الظفر. و السلو عوضک ممن غدر:
من کنت تنتظر الوفاء منه اذا غدر بک فاهجره و اصطبر فان فی تناسیه عوضا عن ذکره و ذکر قبائحه. و الاستشاره عین الهدایه: لان الاستشاهر تکشف وجوه الصواب و الخطا و یستطیع العاقل المستشیر ان یکشف الصحیح من غیر الصحیح و السلیم من السقیم فتبادل الاراء و اجالتها تهدی الانسان الی الصواب … و قد خاطر من استغنی برایه: لان الاستبداد بالرای و الاستقلال به دون مشوره الرجال یبقی قاصرا فیکون فی معرض الخطا و الزلل و الحکم غیر الصائب … و الصبر یناضل الحدثان: نوائب الدهر و مصائبه و ما یجری علی الانسان فی الحیاه من شدائد لا یمکن التغلب علیها کلها الا بالصبر الذی یعنی عدم الانهیار امام الاحداث بل الثبات و الرزانه و التفکیر فی الحلول المناسبه لها و بهذا ینتصر الانسان علیها … و الجزع من اعوان الزمان: الزمان بما یحمل من احداث و مشاکل و مصائب اذا اردت ان ینتصر علیک فوفر له من الجنود و الاعوان و المساعدون ما ترید و اهم اعوانه ان تسقط انت فتفقد الصبر و تصاب بالجزع فان انهیارک امام احداثه من اهم اعوانه و انصاره علیک … و اشرف الغنی ترک المنی: ان تتمنی امرا دون ان تعمل له فهذا ضرب من الحمق، و الغنی بل اشرف الغنی ان تترک المنی و تبادر الی الحقائق فتحصلها و تحققها فی الخارج. و کم من عقل اسیر تحت هوی امیر: هناک عقول کثیره خاضعه للهوی و ذلیله له و اسیره عنده فانک تری ان الهوی هو الامیر المتحکم المسیطر صاحب الامر و النهی و ان کان فی ذلک مخالفه للعقل و الدین و الضمیر … و هذا تنبیه منه علیهالسلام ان العاقل یجب ان یجعل العقل هو الامیر و یجعل الهوی هو الاسیر و امره بید العقل و تحت سلطانه … و من التوفیق التجربه: اذا مررت بتجربه او مر بها غیرک فاحفظها و احتفظ بها … اعرف آثارها و فوائدها و لا تنسی منافعها فان من التوفیق و التسدید و حسن طالعک ان تستفید منها عند الحاجه و تنقلها الی غیرک عندما یطلبها منک … و الموده قرابه مستفاده: هناک قرابه نسب کالاخوه و الابوه و البنوه و هناک قرابه سبب کالزوجیه و هناک قرابه محبه و لعل هذه فی بعض مراتبها اکمل من الاولی و اشد دواما و بقاء. و لا تامنن ملولا: لان من مل منک باعک بابخس الاثمان و ازعجک لمجرد ان تضیق نفسه … و الملول لا یستطیع الاستقرار فی مکان او الراحه الی شخص او الدوام فی عمل … انه کل یوم فی مکان و فی کل وقت مع صدیق فکیف تومن صداقته و ترتاح الی خلقه …
«سخاوت پاسبان آبروهاست و بردباری دهان بند بی خرد و گذشت زکات پیروزی است و اندوه نخوردن عوض توست از آن کس که خیانت کرده است، رایزنی چشم هدایت است. آن کس که با اندیشه خود احساس بی نیازی کند، خود را به خطر انداخته است، شکیبایی با حوادث روزگار مبارزه می کند و بی تابی از یاران حوادث زمانه است، شریف ترین توانگری ترک آرزوهاست. بسا خرد که اسیر فرمان هوای نفس است و تجربه اندوختن از توفیق بود و دوستی پیوند نزدیک را فراهم آورد و هرگز افسرده و ملول را امین مدار.»
و قال علیهالسلام
الْجُودُ حَارِسُ الْأَعْرَاضِ،وَ الْحِلْمُ فِدَامُ السَّفِیهِ،وَ الْعَفْوُ زَکَاةُ الظَّفَرِ، وَ السُّلُوُّ عِوَضُکَ مِمَّنْ غَدَرَ،وَ الِاسْتِشَارَةُ عَیْنُ الْهِدَایَةِ.وَ قَدْ خَاطَرَ مَنِ اسْتَغْنَی بِرَأْیِهِ.وَ الصَّبْرُ یُنَاضِلُ الْحِدْثَانَ،وَ الْجَزَعُ مِنْ أَعْوَانِ الزَّمَانِ.وَ أَشْرَفُ الْغِنَی تَرْکُ الْمُنَی.وَ کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ! تَحْتَ هَوَی أَمِیرٍ وَ مِنَ التَّوْفِیقِ حِفْظُ التَّجْرِبَةِ،وَ الْمَوَدَّةُ قَرَابَةٌ مُسْتَفَادَةٌ
وَ لَا تَأْمَنَنَّ مَلُولاً.
امام علیه السلام فرمود:
بخشش حافظ آبروهاست و حلم دهانبند سفیه است و زکات پیروزی، عفو است و دوری و فراموشی کیفر پیمانشکنان است و مشورت عین هدایت است و آن کس که به رأی خود قناعت کند خویشتن را به خطر افکنده است و صبر با مصائب میجنگد و جزع و بیتابی به حوادث دردناک زمان کمک میکند و برترین بینیازی ترک آرزوهاست و چه بسیار عقلها که در چنگالِ هوا و هوسهای حاکم بر آنها اسیرند و حفظ تجربهها بخشی از موفقیت است و دوستی،نوعی خویشاوندی اکتسابی است و به انسانی که ملول و رنجیده خاطر است اعتماد مکن. ( . سند گفتار حکیمانه: به گفته مرحوم خطیب در کتاب مصادر،این سخنان حکیمانه به صورت پراکنده در بسیاری از کتب آمده است؛از جمله در تحف العقول،روضه کافی،ادب الدنیا والدین،سراج الملوک،غرر الحکم،دستور معالم الحکم،نهایة الارب و کتب دیگر.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 172). )
مجموعه اندرزهای گرانبها
امام علیه السلام در این مجموعه اندرزهای گرانبها که هر کدام از آنها گوهر پرارزشی است،به بخشهای مهمی از فضایل اخلاقی اشاره فرموده است؛همان فضایلی که دنیا و آخرت انسان را آباد میکند و جامعه بشری را از گرفتار شدن در امواج بلا حفظ مینماید.این مجموعه در سیزده جمله بیان شده است.
نخست میفرماید:«بخشش حافظ آبروهاست»؛ (الْجُودُ حَارِسُ الْأَعْرَاضِ) .
روشن است که بسیاری از مردم به علّت حسد یا تنگنظری،در مقام عیبجویی بر میآیند و به بهانههای مختلف آبروی اشخاص را بر باد میدهند؛ ولی هنگامی که انسان دستش به جود و بخشش باز باشد،عیبجویان ساکت میشوند و حاسدان خاموش میگردند.
مرحوم«شوشتری»در شرح نهج البلاغه خود در اینجا دو جمله جالب از بعضی از اندیشمندان نقل کرده است در یک مورد چنین آورده:
«کَفی بِالْبَخِیلِ عاراً أنّ اسْمَهُ لَمْ یَقَعْ فی حَمْدٍ قَطُّ وَ کَفی بِالْجَوادِ مَجْداً أنّ اسْمَهُ لَمْ یَقَعْ فی ذَمٍّ قَطُّ؛ این عار و ننگ برای بخیل کافی است که هرگز هیچ کس او را نمیستاید و این مجد و بزرگواری برای سخاوتمند کافی است که هرگز نام او در مذمتی واقع نمیشود».
در موردی دیگر از اندیشمندی نقل میکند که میگفت:
«لا أرُدُّ سائِلاً إمّا هُوَ کَریمٌ اسُّدُ خَلَّتَهُ اوْ لَئیمٌ أشْتَری عِرْضی مِنْهُ ؛من هیچ درخواست کنندهای را رد نمیکنم؛یا آدم خوب و نیامندی است که نیازمندیاش را برطرف کردهام و یا انسان لئیم و پستی است که آبرویم را به این وسیله حفظ کردهام». ( .بهج الصباعة،ج 14،ص 505. )
آنگاه امام در دومین جمله از این کلام حکیمانه میفرماید:«حلم دهانبند سفیه است»؛ (وَ الْحِلْمُ فِدَامُ السَّفِیهِ) .
«فدام» به معنای دهانبند و گاه به معنای پارچهای است که مایعی را با آن صاف میکنند و در اینجا همان معنای اول اراده شده است.
در مورد عکس العمل در مقابل سخنان ناموزون سفیهان و ایرادهای بیدلیل آنان و توقعات بیجای آنها در قرآن و احادیث دستور به حلم داده شده است که در بحثهای گذشته نیز درباره آن سخن گفته شد.امام علیه السلام در اینجا تعبیر زیبایی را به کار برده و آن تعبیر«فدام»و دهانبند است.گاه حیواناتی را که گاز میگیرند یا غذاهایی را که نباید بخورند میخورند دهانبند میزنند.بهترین راه مقابله با سفیهان استفاده از دهانبند حلم است و گرنه گفتن یک جمله در برابر آنها گاه سبب میشود ده جمله ناموزون دیگر بگویند و اضافه بر آن،انسان با این گفتوگو هم سطح آنها قرار میگیرد و ارزش خود را از دست میدهد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که میفرماید:
«إنَّ مَنْ جاوَبَ السَّفیهَ وَ کافَئَهُ قَدْ وَضَعَ الْحَطَبَ عَلَی النّارِ ؛کسی که با سفیه مقابله کند و پاسخ او را دهد گوئی هیزم بر آتش مینهد». ( .بحار الانوار،ج 68،ص 422.)
در حدیث دیگری که از امیر مؤمنان علیه السلام در غرر الحکم نقل شده است میخوانیم:
«الْحِلْمُ حِجابٌ مِنَ الْآفاتِ ؛حلم حجابی است در برابر آفتها».
(و یکی از آفتها مزاحمتهای سفیهانه است).
در سومین نکته میفرماید:«زکات پیروزی عفو است»؛ (وَ الْعَفْوُ زَکَاةُ الظَّفَرِ) .
به یقین،هر موهبتی که از سوی خدا به انسان داده میشود زکاتی دارد؛یعنی بهرهای از آن باید به دیگران برسد.پیروزی نیز موهبت بزرگی است و بهرهای که از آن به دیگران میرسد عفو از دشمن خطاکار است.البته بارها گفتهایم این عفو در جایی مطلوب است که باعث جسور شدن شخص خطاکار نگردد.
در حکمت یازدهم همین معنا به صورت دیگری آمده بود:
«إِذَا قَدَرْتَ عَلَی عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَیْهِ ؛هنگامی که بر دشمنت پیروز شدی عفو را شکرانه این پیروزی قرار بده»البته ادای زکات هم نوعی شکرگزاری است.
در چهارمین نکته میفرماید:«دوری و فراموشی کیفر پیمانشکنان است»؛ (وَ السُّلُوُّ عِوَضُکَ مِمَّنْ غَدَرَ) .
«سُلُوّ» (بر وزن غلو) به معنای فراموش کردن و غافل شدن و تسلی خاطر پیدا کردن است.
در برابر کسانی که پیمان خود را با انسان میشکنند دو گونه عکسالعمل ممکن است نشان داد:نخست اقدام متقابل و پیمانشکنی در مقابل پیمانشکنی و به بیان دیگر درگیری و ادامه مبارزه و جنگ است و راه دیگر اینکه انسان آنها را از صفحه زندگی خود حذف کند و برای همیشه به فراموشی بسپارد و این مجازاتی است سنگینتر برای این افراد،زیرا نه تنها یک دوست وفادار را از دست دادهاند،بلکه دیگران هم که از این رخداد باخبر شوند از پیمانشکن فاصله میگیرند.
در پنجمین نکته به مسئله مهم سرنوشتساز انسانها اشاره میکند و میفرماید:«مشورت عین هدایت است»؛ (وَ الِاسْتِشَارَةُ عَیْنُ الْهِدَایَةِ) .
میدانیم مشورت سبب راه یافتن به مقصود است؛ولی تعبیر به«عین»خواه به معنای اتحاد باشد،یا به معنای چشم و یا چشمه،نشان میدهد که رابطه بسیار نزدیکی میان مشورت و هدایت است.چرا چنین نباشد در حالی که مشورت عقول دیگران را به عقل انسان میافزاید و انسان از تجارب و اطلاعات دیگران بهرهها میگیرد که بر هیچ کس پوشیده نیست.در بحثهای گذشته نیز کرارا درباره اهمیت مشورت و تأکید قرآن و روایات اسلام بر آن سخن گفتهایم.
(به شرح حکمت 161 و 113 و 54 و عهدنامه مالک اشتر (53) و غیر آن مراجعه شود).
در ششمین نکته نکته پنجم را به نحو دیگری تأکید میکند و میفرماید:«آن کس که به رأی خود قناعت کند خویشتن را به خطر افکنده است»؛ (وَ قَدْ خَاطَرَ مَنِ اسْتَغْنَی بِرَأْیِهِ) .
زیرا ضریب خطا در یک انسان بسیار زیاد است؛خطاهایی که گاه آبروی وی را بر باد میدهد،یا اموال انسان را آتش میزند و یا جان او را به خطر میافکند؛ ولی ضریب خطا در کسانی که اهل مشورتند هر اندازه طرفهای مشورت بیشتر و آگاهتر باشند کمتر است.چرا انسان خود را از این نعمت خداداد که هزینهای نیز بر دوش او ندارد محروم سازد.
درباره خطرات استبداد به رأی که تعبیر دیگری از استغنای به رأی است نیز در روایات اسلامی و بحثهای گذشته نهج البلاغه مطالب قابل توجهی ذکر شده است (به شرح حکمت 161 از همین کتاب مراجعه شود).
در هفتمین نکته میفرماید:«صبر با مصائب میجنگد»؛ (وَ الصَّبْرُ یُنَاضِلُ الْحِدْثَانَ) .
«حدثان» به معنای حوادث ناراحتکننده و ناگواری است که در زندگی انسان خواه ناخواه رخ میدهد و هر کس به نوعی به یک یا چند نمونه از این حوادث گرفتار است.آنچه میتواند تأثیر این حوادث را بر وجود انسان خنثی کند تا از پای در نیاید همان صبر و شکیبایی و استقامت است.
و در مقابل آن جزع و بیتابی است که امام علیه السلام در هشتمین نکته به آن اشاره کرده میفرماید:«جزع و بیتابی به حوادث دردناک زمان کمک میکند»؛ (وَ الْجَزَعُ مِنْ أَعْوَانِ الزَّمَانِ) .
اشاره به اینکه گذشت زمان قوای انسان را تدریجاً تحلیل میدهد و هر نفسی قدمی بهسوی مرگ است؛ولی جزع و بیتابی سبب تشدید آثار آن میشود ای بسا عمر هفتاد ساله را به نصف تقلیل میدهد،بنابراین همانگونه که صبر و شکیبایی با حوادث تلخ میجنگد و انسان را در برابر آنها استوار میدارد جزع و بیتابی به کمک آن حوادث میشتابد و آثار آن را در وجود انسان عمیق و عمیقتر میسازد.
در کلام حکمتآمیز 189 این جمله پرمعنا آمده بود که میفرمود:
«مَنْ لَمْ یُنْجِهِ الصَّبْرُ أَهْلَکَهُ الْجَزَعُ ؛کسی که صبر و شکیبایی او را نجات ندهد جزع و بیتابی او را هلاک خواهد ساخت».
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«لَوْ لا أَنَّ الصَّبْرَ خُلِقَ قَبْلَ الْبَلاءِ یَتَفَطَّرُ الْمُؤمِنُ کَما تَتَفَطَّرُ الْبیضَةَ عَلَی الصَّفا ؛اگر صبر و شکیبایی قبل از بلا آفریده نشده بود افراد با ایمان در برابر حوادث ناگوار از هم متلاشی میشدند همانگونه که تخممرغ با اصابت به سنگ متلاشی میشود». ( .من لایحضره الفقیه،ج 1،ص 175.)
اضافه بر این آثار مادی که مترتب بر صبر و جزع میشود از نظر معنوی نیز هلاکت دیگری دامنگیر افرادی میکند که در برابر حوادث بیتابی و جزع میکنند و آن اینکه اجر آنها را ضایع میسازد در حالی که صابران اجر و پاداش فراوانی دارند.
در همین زمینه در روایت پرمعنایی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إذا دَخَلَ الْمُؤمِنُ فِی قَبْرِهِ کانَتِ الصَّلاةُ عَنْ یَمِینِهِ وَ الزَّکاةُ عَنْ یَسارِهِ وَ البِرُّ مُظِلٌّ (مُطِلٌّ) عَلَیْهِ وَ یَتَنَحَّی الصَّبْرُ ناحِیَةً،فَإذا دَخَلَ عَلَیْهِ الْمَلَکانِ اللَّذانِ یَلیانِ مُسائَلَتَهُ قالَ الصَّبْرُ لِلصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ وَ الْبِرِّ:دُونَکُمْ صاحِبُکُمْ فَإنْ عَجَزْتُمْ عَنْهُ فَأَنَا دُونَهُ ؛هنگامی که فرد باایمان را در قبر میگذارند نماز در طرف راست و زکات در طرف چپ او و کارهای نیک مشرف بر او میشوند و صبر در گوشهای قرار میگیرد و چون دو فرشته مأمور سؤال وارد میشوند صبر به نماز و زکات و کارهای نیک میگوید به یاری دوستتان بشتابید اگر شما از یاریش ناتوان شدید من یاریش میکنم». ( .اصول کافی،ج 2،ص 90،ح 8.)
افزون بر اینها بیتابی غالباً سبب رسوایی انسان میشود و نشان میدهد که او آدمی کمظرفیت و بی استقامت است به همین دلیل در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«قِلَّةُ الصَّبْرِ فَضیحَةٌ ؛کمی صبر و شکیبایی اسباب فضیحت و رسوایی است». ( .بحار الانوار،ج 75،ص 227. )ذکر این نکته نیز لازم به نظر میرسد که خدای متعال برای اینکه انسان در برابر حوادث فوقالعاده سخت از پای درنیاید صبر را در وجود او آفریده به همین دلیل نگاه میکنیم هنگامی که مثلاً مادری بهترین فرزند عزیزش را از دست میدهد چنان بیتابی میکند که خود را به زمین و دیوار میکوبد؛امّا با گذشت زمان کمکم آرامش بر او مسلط میشود و غالباً بعد از چندین روز یا چند هفته به حال عادی در میآید و اگر این صبر خداداد نبود و آن حالت نخستین ادامه پیدا میکرد در مدت کوتاهی از بین میرفت.
نهمین نکته همان چیزی است که در حکمت 34 آمده،میفرماید:«برترین بینیازی ترک آرزوهاست»؛ (وَ أَشْرَفُ الْغِنَی تَرْکُ الْمُنَی) .
به یقین کسانی که آرزوهای دور و دراز دارند و غالباً به تنهایی به آن نمیرسند دست حاجت به سوی این و آن دراز میکنند و با اینکه ممکن است سرمایهدار بزرگی باشند همیشه نیازمند و محتاجند،چرا که دامنه آرزوها بسیار گسترده است،حال اگر انسان خط باطل بر این آرزوهای دور و دراز بکشد ثروتمند و سرمایهدار معتبری خواهد شد،زیرا به هیچ کس محتاج نخواهد بود.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«تَجَنَّبُوا الْمُنی فَإنَّها تُذْهِبُ بَهْجَةَ ما خُوِّلْتُمْ وَ تَسْتَصْغِرُونَ بِها مَواهِبَ اللّهِ تَعالی عِنْدَکُمْ وَ تُعْقِبُکُمُ الْحَسَراتِ فِیما وَهَّمْتُمْ بِهِ أنْفُسَکُمْ ؛از آرزوهای دور و دراز بپرهیزید که شادابی و نشاط نعمتهایی را که به شما داده از بین میبرد و به سبب آن مواهب الهی در نزد شما کوچک میشود و حسرت فراوانی به سبب اوهام باطلهای که داشتهاید به شما دست میدهد». ( .کافی،ج 5،ص 85،ح 7. )
آنگاه در دهمین نکته به سراغ غلبه هواپرستی بر بسیاری از انسانها رفته میفرماید:«چه بسا عقلها که در چنگالِ هوا و هوسهای حاکم بر آنها اسیرند»؛ (وَ کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی أَمِیرٍ) .
میدانیم خداوند دو نیرو به انسان بخشیده است:یکی نیروی عقل که خوب و بد را با آن تشخیص میدهد و راه و چاه را میشناسد و دیگری انگیزههای مختلف نفسانی است که آن هم در حد اعتدال برای بقای انسان ضروری است؛ خواه علائق جنسی باشد یا علاقه به مال و ثروت و مقام و قدرت؛اما هنگامی که این انگیزهها طغیان کنند و به صورت هوا و هوس سرکش درآیند،عقل را در چنگال اسارت خود میگیرند به گونهای که گاه از تشخیص واضحترین مسائل باز میماند و گاه دست به کارهایی میزند که یک عمر باید جریمه و کفاره آن را بپردازد.به همین دلیل در آیات قرآن و روایات اسلامی هشدار زیادی به این موضوع داده شده است.
قرآن مجید میگوید: «أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ» ؛آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده و خداوند او را با آگاهی (بر اینکه شایسته هدایت نیست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مُهر زده و بر چشمش پردهای قرار داده است؟! با این حال،غیر از خدا چه کسی میتواند او را هدایت کند؟! آیا متذکّر نمیشوید؟!». ( .جاثیه،آیه 23. )
در حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام در غرر الحکم میخوانیم:
«غَلَبَةُ الْهَوی تُفْسِدُ الدِّینُ وَ الْعَقْلَ ؛غلبه هوای نفس هم دین انسان را فاسد میکند و هم عقل او را». ( .غرر الحکم،ح 817. )
نیز در حدیث دیگری در همان کتاب از همان بزرگوار نقل شده است که فرمود:
«حَرامٌ عَلی کُلِّ عَقْلِ مَغْلُولٍ بِالشَّهْوَةِ أنْ یَنْتَفِعَ بِالْحِکْمَةِ ؛بر تمام عقلهایی که در چنگال شهوت اسیرند حرام است که از علم و دانش بهرهمند شوند». ( .همان،ح 839.)
به یقین عقلها متفاوتاند؛بعضی به اندازهای نیرومندند که هیچ انگیزهای از هوای نفس نمیتواند بر آن چیره شود و گاه چنان ضعیف است که با مختصر طغیان شهوت از کار میافتد،همانگونه که هوای نفس نیز درجات و مراتب مختلفی دارد و بدترین چیز آن است که حاکمان یک جامعه عقلشان در اسارت هوای نفسشان قرار گیرد و جامعه را به سوی بدبختی پیش برند و دین و دنیای مردم را ملعبه هوای نفس سازند.در این زمینه مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود داستان عجیب و تکاندهندهای از ابن خلکان در کتاب وفیات الاعیان در شرح حال قاضی ابویوسف که از علمای اهل سنت و از دوستان ابوحنیفه بود نقل میکند که عیسی بن جعفر (از فرزندان منصور دوانیقی) کنیز بسیار زیبایی داشت که هارون الرشید دلباخته او شد.هارون از عیسی خواست که آن کنیز را به او ببخشد یا بفروشد.عیسی که علاقهمند به آن کنیز بود نپذیرفت و گفت:من سوگند یاد کردهام به طلاق و عتاق (منظور طلاق همه همسران و آزادی تمام بردگان خود) و صدقه دادن جمیع اموالم اگر آن را به کسی بفروشم یا ببخشم.
(اهل سنت معتقد بودند که اگر کسی چنین سوگندی یاد کند و مخالفت کند تمام اموال او صدقه میشود و تمام زنانش از او جدا و کنیزان و غلامانش آزاد میگردند مطلبی که در فقه شیعه شدیداً با آن مخالفت شده است).هارون الرشید او را تهدید به قتل کرد او تسلیم شد ولی مشکل قسم بر فکر او سنگینی میکرد.
هارون گفت:من مشکل را حل میکنم.به دنبال ابویوسف فرستاد و گفت:یک راه حل شرعی برای این مسئله پیچیده جهت من پیدا کن.ابویوسف به عیسی بن جعفر گفت:راه حلش این است که نصف آن را به هارون ببخشی و نصف آن را به او بفروشی و در این صورت مخالفتی با سوگندت نکردهای،زیرا نه تمامش را فروختهای و نه تمامش را بخشیدهای.عیسی بن جعفر این کار را انجام داد (و نیمی از آن کنیز را به صد هزار دینار به هارون فروخت و نیم دیگر را به او بخشید) و کنیز را برای هارون الرشید بردند در حالی که هنوز در مجلس خود نشسته بود.هارون به ابویوسف گفت:یک مشکل دیگر باقی مانده است.
ابویوسف گفت:کدام مشکل؟ گفت:این کنیز قبلاً با صاحبش آمیزش داشته و باید یکبار عادت ماهانه شود و پاک گردد (تا عده او به سر آید) سپس اضافه کرد:به خدا سوگند (چنان دیوانه این کنیزم که) اگر امشب را با او به سر نبرم روح از تنم جدا میشود.ابو یوسف گفت:آن هم راه دارد.او را آزاد کن و سپس او را بعد از آزادی به عقد خود درآور،زیرا فرد آزاد عدّهای ندارد.هارون او را آزاد کرد و او را به نکاح خود درآورد (و با نهایت تأسف) تمام اینها در یک ساعت قبل از آنکه هارون الرشید از جای خود برخیزد انجام شد.
آری هم حاکمان هواپرست و هم مفتیان دنیاپرست اینگونه با احکام خدا بازی میکردند. ( .وفیات الاعیان،ج 6،ص 385؛فی ظلال نهجالبلاغه،ج 4،ص 345. )
سپس در یازدهمین نکته به مسئله مهم دیگری اشاره کرده میفرماید:«حفظ تجربهها بخشی از موفقیت است»؛ (وَ مِنَ التَّوْفِیقِ حِفْظُ التَّجْرِبَةِ) .
منظور از تجربه در اینجا مفهوم عام آن است و تجربههای شخصی و تجارب دیگران را شامل میشود و تعبیر به «مِنَ التَّوفِیقِ» اشاره به این است که انسان قسمت مهمی از موفقیت خود را در کارها،از تجربههای پیشین خود و تجارب دیگران استفاده میکند و در واقع انباشته شدن تجربهها بر یکدیگر سبب موفقیت در تمام زمینههای علمی و سیاسی و اجتماعی و اخلاقی است و آن کس که خود را از تجربههای دیگران بینیاز بداند و به تجربههای پیشین خود اعتنا نکند به یقین گرفتار شکستهای پیدرپی خواهد شد.
اساساً بعضی از علوم و دانشها بر اساس تجربه پیشرفت کرده که نام علوم تجربی هم بر آنها نهادهاند.از کجا طبیب میداند که فلان دارو برای فلان بیماری مؤثر است؟ آیا جز از تجربههای خویش و تجربههای دیگران استفاده کرده است؟ امروز آزمایشگاهها که ابزار تجربه است در سراسر دنیا در علوم مختلف برپاست و اینها تفسیر روشنی بر کلام امام علیه السلام است که میفرماید:«حفظ تجربهها بخش مهمی از موفقیت را تشکیل میدهد».
قرآن مجید بخش عظیمی از تاریخ اقوام پیشین را برای مسلمانان شرح داده است که فلسفه آن همان استفاده کردن از تجربه زندگی پیشینیان است.گاه میفرماید:بروید آثار آنها را در نقاط مختلف زمین ببینید،و عبرت بگیرید.
واژه«توفیق»در استعمالات روایات دو معنا دارد:یک معنای آن همان موفقیت در کارها است که در نکته حکیمانه بالا به آن اشاره شده و معنای دیگر آن آماده شدن وسائل اعم از معنوی و مادی است و این که دعا میکنیم:خدایا! ما را برای کارهای خیر توفیق عنایت کن؛یعنی وسایل آن را اعم از روحانی و جسمانی فراهم نما.به یقین آنچه در اختیار ماست باید خودمان فراهم سازیم و آنها را که از اختیار ما بیرون است باید از خدا بخواهیم و این دو معنا به یک حقیقت باز میگردند؛یعنی هر دو توفیقات الهی و حفظ تجربهها سبب موفقیت است.
در روایات اسلامی درباره اهمیت تجربه تعبیرات بسیار جالبی دیده میشود.
از جمله در حدیثی از امام امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجارُبِ ؛عقل همان حفظ تجربههاست». ( .غرر الحکم،ح 10140. )و در جای دیگر:
«الْعَقْلُ غَریزَةٌ تَزیدُ بِالْعِلْمِ بِالتَّجارُبِ ؛عقل غریزهای (الهی) است که با علم و دانش و تجربه افزایش مییابد». ( .همان،ح 443. )
استفاده کردن از تجارب پیشینیان مخصوصاً برای زمامداران و سیاستمداران از اهم امور است تا آنجا که امام صادق علیه السلام میفرماید:
«لا یَطْمَعَنَّ...وَ لا الْقَلیلُ التَّجْرِبَةِ الْمُعْجِبُ بِرَأْیِهِ فی رِئاسَةٍ ؛افراد کم تجربه که تنها به آرای خود تکیه میکنند هرگز در ریاست موفق نخواهند شد». ( .بحار الانوار،ج 69،ص 190.)
در بحثهای گذشته نهجالبلاغه نیز بارها امام علیه السلام بر اهمیت استفاده از تجربهها تأکید فرموده است؛از جمله در خطبه 176 که در آن مواعظ بسیار سودمندی آمده است،با قاطعیت میفرماید:
«وَ مَنْ لَمْ یَنْفَعْهُ اللّهُ بِالْبَلاءِ وَ التَّجارُبِ لَمْ یَنْتَفِعْ بِشَیءٍ مِنَ الْعِظَةِ ؛آن کس که خدا او را به وسیله آزمونها و تجربهها بهرهمند نسازد از هیچ پند واندرزی سود نخواهد برد». ( .نهج البلاغه،خطبه 176.)
در عهدنامه مالک اشتر نیز بر این امر تأکید شده بود،امام علیه السلام در خطاب به مالک اشتر در مورد انتخاب کارمندان و اداره کنندگان حکومت میفرماید:
«وَ تَوَخّ مِنْهُمْ أهْلَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَیاءِ مِنْ أهْلِ الْبُیُوتاتِ الصّالِحَةِ وَ الْقِدَمِ فِی الْإسْلامِ؛ و از میان آنها افرادی را برگزین که دارای تجربه و پاکی روح باشند و از خانوادههای صالح و پیشگام و باسابقه در اسلام باشند». ( .نامه 53.)
این در حالی است که امروزه شعارهای زیادی در استفاده کردن از نیروی جوانان داده میشود و متأسفانه به گونهای تبلیغ شده که بعضی تصور میکنند باید بزرگسالان را از صحنه حکومت و اجتماع کنار گذاشت در حالی که آنها مجموعههای عظیمی از تجاربند.حق مطلب این است که تجربههای پرارزش بزرگسالان باید با نیرو و نشاط جوانان آمیخته شود تا موفقیت قطعی حاصل شود؛به طور قطع و یقین نه تنها میتوان به نیروی جوان قناعت کرد و نه تنها به تجارب بزرگسالان،بلکه این دو مکمل یکدیگرند.
سپس در دوازدهمین نکته حکیمانه به اهمیت دوستان اشاره کرده میفرماید:
«دوستی،نوعی خویشاوندی اکتسابی است»؛ (وَ الْمَوَدَّةُ قَرَابَةٌ مُسْتَفَادَةٌ) .
خویشاوندی گاه از طریق طبیعی مثلاً تولد دو فرزند از یک پدر و مادر حاصل میشود که این دو به طور طبیعی برادرند؛ولی گاه انسان با دیگری که هیچ رابطه نسبی با او ندارد چنان دوست میشود که همانند برادر یا برتر از برادر پیوند عاطفی با او پیدا میکند.این گونه دوستیها نوعی خویشاوندی اکتسابی است.
اسلام آیین دوستی و مودت است و به مسئله دوست صالح آنقدر اهمیت داده که در حدیثی از امام امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«الصَّدیقُ أقْرَبُ الْأقارِبِ؛ دوست،نزدیکترین خویشاوندان است». ( .غررالحکم،ح 9408.)در حدیث دیگری از همان حضرت
میخوانیم:
«مَنْ لا صَدِیقَ لَهُ لا ذُخْرَ لَهُ ؛کسی که دوستی ندارد اندوختهای (برای مبارزه با مشکلات) ندارد». ( .غرر الحکم،ح 9408. )
تا آنجا که در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«لَقَدْ عَظُمَتْ مَنْزِلَةُ الصَّدیق حَتّی أهْلُ النّارِ یَسْتَغیثُونَ بِهِ وَ یَدْعُونَ بِهِ فِی النّارِ قَبْلَ الْقَریبِ الْحَمِیمِ قالَ اللّهُ مُخْبِراً عَنْهُمْ: «فَما لَنا مِنْ شافِعِینَ* وَ لا صَدِیقٍ حَمِیمٍ» ؛مقام دوست بسیار والا است تا آنجا که اهل دوزخ از دوست یاری میطلبند و او را از درون آتش دوزخ صدا میزنند پیش از آنکه نزدیکان پرمحبت خود را صدا بزنند.خداوند در قرآن از آنها چنین خبر داده که میگویند:(وای بر ما) ما امروز شفاعت کنندگانی نداریم و نه دوست صمیمی». ( .بحار الانوار،ج 71،ص 176،ح 11.سوره شعراء،آیه.100و 101.)
سرانجام در سیزدهمین و آخرین نکته گرانبها میفرماید:«به انسانی که ملول و رنجیده خاطر است اعتماد مکن»؛ (وَ لَا تَأْمَنَنَّ مَلُولاً) .
دلیل آن روشن است؛افرادی که به هر دلیل رنجیده خاطر شدهاند،نشاط عمل در آنها مرده است به همین دلیل نمیتوان به آنها اعتماد کرد.آنها منتظر بهانهای هستند تا از کار فرار کنند و هرگز نمی توان استقامت و پشتکار را که لازمه پیشرفت است از آنها انتظار داشت.
مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود شرح خوبی برای این معنا ذکر کرده و آن داستان جنگ صفین است که بر اثر طولانی شدن جنگ عده زیادی ملول و رنجیده و خسته شده بودند و منتظر بهانهای بودند تا جنگ را رها کنند از این رو به مجرد اینکه دشمن قرآنها را بر سر نیزهها کرد دست از جنگ در آستانه پیروزیاش کشیدند. ( .شرح نهج البلاغه علامه شوشتری،ج 14 ص 508. )
گاه ملول در این جمله نورانی به افراد زودرنج تفسیر شده است. ( .شرح نهج البلاغه عبده و منهاج البراعة،ذیل حکمت مورد بحث. )آن هم واقعیتی است که اعتماد به افراد زودرنج بسیار مشکل است،چرا که در گرماگرم کار و انجام برنامه،ممکن است از اندک چیزی آزرده خاطر شوند و همه چیز را رها سازند.هر کدام از این دو تفسیر را بپذیریم بیان واقعیت انکارناپذیری است و جمع بین هر دو تفسیر در مفهوم کلام امام علیه السلام نیز مانعی ندارد.
این سخن را با حدیثی از امام علیه السلام که تکمیل کننده کلام بالاست و در غرر الحکم آمده پایان میدهیم:
«لا تَأمِنَنَّ مَلُولاً وَ إن تَحَلّی بِالصِّلَةِ فَإِنَّهُ لَیْسَ فِی الْبَرْقِ الْخاطِفِ مُسْتَمْتَعٌ لِمَنْ یَخُوضُ الظُّلْمَةَ ؛به افراد رنجیده خاطر و زودرنج اعتماد نکن،هرچند دل او را با جایزهای به دست آوری،زیرا برق جهنده (که لحظهای میدرخشد وخاموش میشود) در شب تاریک قابل اعتماد نیست». ( .غرر الحکم،ح 11139. )
به راستی اگر انسان از میان تمام کلمات امام علیه السلام همین مجموعه فشرده حکیمانه پرمعنا را برنامه زندگی خود قرار دهد،هم در برنامههای مادی زندگی پیروز میشود و هم در جنبههای معنوی آن،هم میتواند فرد را اصلاح کند و هم جامعه را؛ولی افسوس که همچون«برق خاطفی»این کلمات نورانی در نظر ما آشکار میشود و چیزی نمیگذرد که آن را به فراموشی میسپاریم و همان مسیر زندگی آمیخته با اشتباهات را ادامه میدهیم.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Generosity is the guard of honors. Clemency is ship’s restrainer. Forgiveness is the zakāt of victory. Solace is your compensation for one who betrayed you. Consultation is the same as guidance. One who sticks only to his own view takes a risk. Patience struggles against calamities. Impatience aids against time's fluctuations. The best of wealth is to abandon high hopes. How many the minds that are subdued by aggressive desires are! A sign of success is to remember experience. Affection is a useful kinship. And do not place your trust in someone who has no patience.”
وَ قَالَ علیه السلام عُجبُ المَرءِ بِنَفسِهِ أَحَدُ حُسّادِ عَقلِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: خودپسندی یکی از حسودان عقل است .
خود پسندیدن آدمی، یکی از حسودان خرد اوست.
مرد بنفس خود یکی از حاسدان عقل اوست
و فرمود (علیه السلام): خودپسندی، از حسودان عقل آدمی است.
و آن حضرت فرمود:خود پسندی انسان یکی از حسودان عقل اوست .
شروح:
لان موجب العقل و مقتضاه الازدیاد من الفضائل و المناقب، و الماثر و موجب العجب الاقتصار علی ما هو علیه، فالعجب یصرف عن الازدیاد، فکان عدوا للعقل.
(خودخواهی آدمی یکی از حاسدان عقل اوست). امام (علیه السلام) لفظ حاسد را از آن جهت- که در پیشگیری عقل از فزونخواهی و زیادهطلبی فضیلت، موثر است، همانند حاسد که با حسد خود، در حال محسود و کاستی آن موثر است- برای خودخواهی آدمی استعاره آورده است.
وَ قَالَ علیه السلام عُجْبُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ أَحَدُ حُسَّادِ عَقْلِهِ .
قد تقدم القول فی العجب و معنی هذه الکلمة أن الحاسد لا یزال مجتهدا فی إظهار معایب المحسود و إخفاء محاسنه فلما کان عجب الإنسان بنفسه کاشفا عن نقص عقله کان کالحاسد الذی دأبه إظهار عیب المحسود و نقصه.
و کان یقال من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه.
و قال مطرف بن الشخیر لأن أبیت نائما و أصبح نادما أحب إلی من أن أبیت قائما و أصبح نادما (ا:«متعجبا». )
(و قال علیهالسلام: عجب المرء بنفسه) عجب و خودپسندی مرد به نفس خود (احد حساد عقله) یکی از حاسدان عقل او است زیرا که مقتضای عقل، ازدیاد فضایل است و عجب مانع این است.
معجب بودن مرد به نفس خود یکی از حاسدان عقل وی است. مرد خودبین از فرمان عقل دوربین سر به پیچاند و صرصر باد خودبینی چراغ عقل در او فرو نشاند.
و قال علیهالسلام: «عجب المرء بنفسه احد حساد عقله.» یعنی و گفت علیهالسلام که خوش داشتن و پسند کردن مرد مر نفس خود را یکی از حاسدان عقل او است، یعنی مقتضی و خواهشمند زوال عقل او است، مانند حاسدان عقل او که خواهشمند زوال عقل اویند.
المعنی: الانسان مع صغر جثمانه یمثل العالم الکبیر بما فیه من الموافقات و المخالفات و الانداد و الاضداد، و النور و الظلمه، و الصحو و السحاب، فالعقل اشرق الکواکب فی سماء وجود الانسان یشرق علی جمیع حواسه و اعضائه کنجم ثاقب، و لکن العجب بالنفس عدوه و حاسده، یمنع من نوره کالسحاب المظلم المانع من نور الشمس فیصیر وجود الانسان بسبب العجب مظلما مدلهما ینبعث منه الوحشه و الحذر و الخوف و الخطر. الترجمه: فرمود: خودبینی یکی از حسودان خرد خود انسانست.
اگر خودبین شدی تاریک گردی***حسود عقل تو خودبینی تو است
اقول: روی میمون بن علی عن الصادق (علیه السلام) قال: قال امیر (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) المومنین (علیه السلام): اعجاب المرء بنفسه دلیل علی ضعف عقله. فی (المروج): قال العروضی مودب الراضی: قیل لقتیبه بن مسلم- و کان علی خراسان من قبل الحجاج و کان محاربا للترک- لو وجهت فلانا- احد اصحابه- الی الحرب؟ فقال: انه رجل عظیم الکبر، و من عظم کبره اشتد عجبه و لم یشاور احدا و کان من الخذلان قریبا، و ما تکبر احد علی صاحب حرب الا کان منکوبا لا و الله حتی یکون اسمع من فرس و ابصر من عقاب و اهدی من قطاه و احذر من عقعق و اشد اقداما من اسد و اوثب من فهد و احقد من جمل و اروغ من ثعلب و اسخی من دیک و اشح من ظبی و احرس من کرکی و احفط من کلب و اصبر من ضب و اجمع من النمل، و ان النفس انما تسمح بالعنایه علی قدر الحاجه و تتحفط علی قدر الخوف و تطمع علی قدر السبب، و قد قیل علی وجه الدهر لیس لمعجب رای و لا لمتکبر صدیق. ایضا: تنازع اهل السیر فی کیفیه قتل عبدالملک عمرو بن سعید الاشدق: فمنهم من رای ان عبدالملک قال لحاجبه اتستطیع اذا دخل عمرو ان تغلق الباب؟ قال: نعم. قال: فافعل- و کان عمرو رجلا عظیم الکبر لا یری لا حد علیه فضلا و لا یلتفت- و هو یظن ان اصحابه قد دخلوا معه کما کانوا یدخلون، فعاتبه عبدالملک طویلا- و قد کان وصی صاحب حرسه اباالزعزعه بان یضرب عنقه- فکلمه عبدالملک و اغلظ له القول فقال: یا عبدالملک اتستطیل علی کانک تری علی فضلا، ان شئت نقضت العهد بینی و بینک ثم نصبت لک الحرب. فقال عبدالملک: قد شئت ذلک. فقال: و انا قد فعلت. فقال عبدالملک: یا اباالزعزعه شانک به. فالتفت عمرو الی اصحابه فلم یرهم فی الدار، فدنا من عبد (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) الملک فقال: ما یدنیک؟ قال: لیمسنی رحمک. فضربه ابوالزعزعه فقتله. و قیل ان عمرا لما خرج من منزله یرید عبدالملک عثر بالبساط، فقالت له امراته: انشدک الله الا تاتیه. فقال: دعینی عنک فو الله لو کنت نائما ما ایقظنی. و قالوا: کانت نخوه عماره بن حمزه فی الغایه، فاراد المنصور ان یعبث به، فخرج یوما من عنده فامر بعض الخدم ان یقطع حمائل سیفه لینظر ایاخذه ام یترکه، ففعل ذلک فسقط السیف فمضی عماره لوجهه و لم یلتفت. و کان اذا اخطا تکبر عن الرجوع و یقول: نقض و ابرام فی ساعه واحده؟ الخطا اهون علی من هذا.
الد اعدائک علی الاطلاق هو الذی یحسدک علی ای خیر تصیبه، و یسعی جاهدا لیحول بینک و بینه.. و العجب یشل العقل، و یحول بینه و بین تهذیب النفس و هدایتها الی الخیر و الکمال، و من هنا کان شانه کشان الحاسد مع المحسود.. و ربما اخطا سهم الحاسد، اما سهم العجب فلا یخطیء العقل ابدا. و فی هذا التشبیه دقه و عمق، و لا عجب.
… احد حساد عقله: العجب حجاب بین العقل و عیوب النفس فاذا لم یدرکها سقط بل اوغل فیها فیعود علیه بالنقص فکان العجب حاسد یحول بین العقل و نعمه الکمال
امام علیهالسلام (در زیان خودپسندی) فرموده: خودبینی شخص یکی از رشکبران خرد او است (زیرا مقتضی عقل زیاد کرده خوهای نیکو است و خودبینی جلوگیر آن میباشد پس مانند آن است که به عقل رشک برده و زیاده کردن فضائل را جلو گرفته).
حسود سعی میکند نیکیهای محسود را نادیده بگیرد و یا مخفی نماید و عیبهای او را بدست آورد و آشکار سازد، عقل خودپسند هم کم است، لذا عیوب خود را عملا آشکار میسازد و در اثر غرور برای تکمیل عقل گام برنمیدارد. به همین جهت این همه از کبر و خودپسندی مذمت شده است. در جنگ حنین که مسلمانان زیاد بودند به خود مغرور شدند و در نتیجه شکست خوردند. خدای مهربان این مطلب را در قرآن مجید این طور بیان فرموده است: (خدا شما را در موارد بسیاری یاری کرد بخصوص در جنگ حنین زیرا فزونی جمعیت شما را خودپسند ساخت اما کوچکترین سودی برای شما نداشت تا جائی که زمین با آن وسیعی برای شما تنگ شد، سپس پشت به جنگ کرده گریختید، پس از آن خدا آرامش قلبی را بر پیامبر خویش و مومنین فروفرستاد و لشکری به یاری شما گسیل داشت که آنان را ندیدید و کافران را عذاب داد).
و قال علیهالسلام: (عجب المرء بنفسه احد حساد عقله) فکما ان الحسود یحول بین الانسان و بین مصالحه، کذلک العجب یحسد العقل، و لا یترکه ان یعمل حسب صلاح الانسان.
الشرح: الحاسد هو الذی یتمنی زوال النعمه عنک و العجب یوقف النمو العقلی و الابداع الفنی لان المعجب یتصور الکمال فی نفسه و ان لا زیاده ممکنه یمکن ان یسعی الیها فیتوقف السعی و النمو و من هنا کان العجب احد حساد العقل الذی یمنع بقاء النعمه فی موضعها لانه اذا امتنع عن النمو ضاع ما عنده و فقده.
«به خود شیفتگی آدمی یکی از حسودان خرد اوست.»
درباره به خود شیفتگی پیش از این سخن گفته شد، و معنی این کلمه این است که حسود همواره در آشکار ساختن معایب محسود و پوشیده نگه داشتن محاسن او می کوشد و چون به خودشیفتگی آدمی نشان دهنده کم خردی اوست مانند حاسدی می شود که عادت او اظهار عیب و کاستی محسود است.
گفته شده است هر کس از خود راضی شود، خشمگینان او زیاد می شوند.
مطرّف بن شخیر می گفته است: اگر شب را آسوده بخوابم و صبح پشیمان باشم، برای همه دوست داشتنی تر از آن است که شب را به شب زنده داری -عبادت- بگذرانم و بامداد به خود شیفته باشم.
و قال علیهالسلام
عُجْبُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ أَحَدُ حُسَّادِ عَقْلِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
خودپسندیِ انسان یکی از حسودان عقل اوست. ( . سند گفتار حکیمانه: به گفته مرحوم خطیب در مصادر،این گفتار گرانبها قبل از نهجالبلاغه در کتاب تحف العقول به اینگونه آمده است: «أوَّلُ إعْجابِ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ فَسادُ عَقْلِهِ» و در همان کتاب به صورت دیگری نیز چنین آمده است: «إعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ یَدُلُّ عَلی ضَعْفِ عَقْلِهِ» و بعد از نهج البلاغه در کتاب ربیع الابرار و مطالب السؤول و روض الاخیار نیز آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 173).)
دشمن نیرومند عقل
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یکی از آثار سوء خودپسندی اشاره کرده، میفرماید:«خودپسندیِ انسان یکی از حسودان عقل اوست»؛ (عُجْبُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ أَحَدُ حُسَّادِ عَقْلِهِ) .
میدانیم حسود کسی است که به نعمتهایی که به انسان رسیده رشک میورزد و آرزوی زوال آن را دارد و همین امر سبب میشود به دشمنی با او برخیزد و هر کاری از دستش ساخته است،در این راه انجام دهد،چهره او را در جامعه نازیبا نشان دهد،عیوب او را فاش سازد،افراد را از طریق شایعهپراکنی از وی دور کند و حتی به خانواده و فرزندان او دشمنی ورزد،اگر بتواند،کسب و کار و مقام او را از وی بگیرد و اگر نتواند در مسیر آن مانعتراشی کند.
اینها کارهایی است که یک حسودِ عنود انجام میدهد.خودپسندی در برابر عقل انسان نیز همین کارها را انجام میدهد؛قدرت عقل را از انسان میگیرد و او را به خطا میافکند،عیب انسان را ظاهر میسازد،مردم را از او متنفر میکند، حتی خانواده او را گرفتار مشکلات میکند،جاه و مقام او را متزلزل میسازد و گاه اموال و ثروت او را از دستش میگیرد،چرا که مردم هرگز حاضر به همکاری با افراد خودپسند و خودخواه نیستند.
بنابراین،این تعبیر که«خودپسندی یکی از حاسدان عقل انسان است»
تعبیری بسیار رساست که تمام نکاتی را که در بالا گفته شد در بر دارد و این است معنای فصاحت و بلاغت که انسان در ضمن عبارت کوتاهی حقایق فراوانی را بیان نماید.
در ضمن تعبیر به «أَحَدُ حُسّادِ عَقْلِهِ ؛یکی از حاسدان عقل»نشان میدهد که عقل انسان حاسدان دیگری نیز دارد که از آن جمله هوای نفس و استبداد به رأی و تکبر است و در عوامل ظاهری نیز شراب و مواد مخدر دشمن و حسودِ عنود عقلاند.
درباره آثار خطرناک عُجب و خودپسندی در بحثهای گذشته در گفتار حکیمانه 38
(وَ أوْحَشَ الْوَحْشَةِ الْعُجْبُ) و گفتار گرانبهای حکیمانه 167
(الإعْجابُ یَمْنَعُ مِنَ الْإزْدیادِ) نیز مطالب قابل توجهی آمده است.اساساً عُجب و خودپسندی یکی از نشانههای جهل و نادانی است و طبق ضربالمثل معروف فارسی:«خودپسندی جان من برهان نادانی بود»زیرا انسان با تمام عظمتی که دارد،موجودی ضعیف است؛یک پشه آلوده به میکروب ممکن است قویترین انسانها رااز پای در آورد و یا به هنگام خوردن و آشامیدن،لقمه و آب گلوگیرش شود و او را خفه کند.بلند مرتبهترین انسانها از نظر مقام ظاهری ممکن است یک شبه مقام خود را از دست بدهد و برترین ثروتمندان در مدت کوتاهی گرفتار ورشکستگی گردد و به خاک سیاه بنشیند.با این حال آیا خودپسندی و خودخواهی دلیل بر نادانی نیست؟ میدانیم انسان نادان در معرض هرگونه آفت مادّی و معنوی است.
رذیله عُجب و خودپسندی سرچشمه رذیلههای دیگر نیز نظیر«تکبر» میشود کسی که خویشتن را میپسندد هنگامی که در برابر دیگران قرار گرفت تکبر میورزد و گاه گرفتار رذیلههای خودمحوری و انحصارطلبی نیز میشود، زیرا وقتی زیاد به خود معتقد شد،همه چیز را برای خود میخواهد و در هرکاری خویش را محور میبیند.
در قرآن مجید و روایات اسلامی نیز بحثهای آموزنده و گستردهای درباره این صفت رذیله آمده است.در آیه 8 سوره«فاطر»میخوانیم: «أَ فَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ» ؛آیا کسی که عمل بدش برای او آراسته شده و آن را خوب و زیبا میبیند (همانند کسی است که واقع را آنچنان که هست مییابد)؟! خداوند هر کس را بخواهد (و مستحق بداند) گمراه می سازد و هر کس را بخواهد هدایت میکند».
در حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام در کتاب تحف العقول آمده است:
«الإعْجابُ ضِدُّ الصَّوابِ وَ آفَةُالْألْبابِ ؛خودپسندی ضد واقعبینیاست وآفتیاست برای عقلها». ( .تحف العقول،ص 74.)
تضاد عُجب با عقل تا آن حد است که در حدیث دیگری از آن حضرت در غرر الحکم میخوانیم:
«الْمُعْجِبُ لا عَقْلَ لَهُ» ( .غرر الحکم،ح 7090.) و در حدیث دیگری آمده است:
«العُجْبُ رَأْسُ الْحِماقَةِ» . ( .همان،ح 7096. )
در حدیث جالب و پرمعنایی که در ذیل حکمت 38 گذشت این حقیقت منعکس شده است که حضرت مسیح میگوید:«من بیماران غیر قابل علاج را درمان کردم و حتی مردگان را به اذن خدا زنده نمودم ولی نتوانستم احمق را درمان کنم و هنگامی که از حضرت سؤال میکنند:احمق کیست؟ بارزترین صفت او را عُجب و خودپسندی ذکر میکند و این اعجاب سبب میشود که تمام فضائل را مخصوص خود بداند و تمام حقوق را ویژه خود بشمارد و هیچ حقی برای دیگری قائل نباشد.در آخر آن حدیث آمده است:
«فَذلِکَ الْأحْمَقُ الّذی لا حیلَةَ فی مُداواتِهِ ؛این همان احمقی است که راهی برای درمان او نیست». ( .بحار الانوار،ج 14،ص 324.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : One ' s self -conceit is one of the envies of his own mind.”
وَ قَالَ علیه السلام أَغضِ عَلَی القَذَی وَ الأَلَمِ تَرضَ أَبَداً
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: چشم از سختی خوار و خاشاک و رنجها فرو بند تا همواره خشنود باشی .
بر آزار و درد بایدت تحمل نمود و گرنه هرگز خرسند نخواهی بود.
چشم بپوش بر خار یعنی تحمل رنج و الم دنیا شود و اگر نه خوشنود نخواهی بود هرگز
و فرمود (علیه السلام): بر خاشاک چشم فرو بند و گرنه هرگز خشنود نگردی.
و آن حضرت فرمود:از آزار و جفای اهل دنیا چشم بپوش و گر نه هرگز خشنود نخواهی شد .
شروح:
و الاغضاء ادناء الجفون، و القذی ما یسقط فی العین.
(اغض علی القذی و الالم ترض ابدا). ای لا تطلب غایه الکمال فی الامور الدنیاویه و لا انتظام احوالک کلها فیها، و لا ان یجری الناس کلهم علی وفق ارادتک، فان ذلک من (حیث) عاده الدنیا و اهلیها بعیده (بل) مستحیله، فاذا لم یکن ما ترید فارد ما یکون.
(از خار و خاشاک چشم بپوش، اگر نه هرگز شاد نخواهی بود). چشمپوشی از خار و خاشاک کنایه از فرو خوردن خشم و تحمل سختی است که خود فضیلتی از شاخههای شجاعت است چون طبیعت دنیا آمیخته با سختیهایی است که بیشتر اوقات انسان درگیر آنهاست پس اگر با تحمل با آنها برخورد نکند، بلکه با خشم و غضب و خشونت برخورد کند، همواره خشمگین و برافروخته خواهد بود. چون تا دنیا هست سختی نیز ادامه دارد.
وَ قَالَ علیه السلام أَغْضِ عَلَی الْقَذَی وَ الْأَلَمِ تَرْضَ أَبَداً .
نظیر هذا قول الشاعر و من لم یغمض عینه عن صدیقه
و قال الشاعر إذا أنت لم تشرب مرارا علی القذی ظمئت و أی الناس تصفو مشاربه ( لبشار،دیوانه 1:309. )
و کان یقال أغض عن الدهر و إلا صرعک و کان یقال لا تحارب الأیام و إن جنحت دون مطلوبک منها و اصحبها بسلاسة القیاد فإنک إن تصحبها بذلک تعطک بعد المنع و تلن لک بعد القساوة و إن أبیت علیها قادتک إلی مکروه صروفها
(و قال علیهالسلام: اغض علی القذی) چشم بپوش بر خار این کنایت است از احتمال مکروه و کظم غیظ. یعنی تحمل نمای بر رنج و الم دنیا و خشم فرو خور در این سرای پر غصه و بلا (و الا لم ترض ابدا) و اگر نه خشنود نخواهی شد هرگز زیرا که طبیعت دنیا مشوب است به مکاره، پس واجب است احتمال آن و اگر موجب دوام تعب خواهد بود به سبب سخط و غضب.
(قذی) خار و خاشاک که در چشم افتد. چشم بپوش بر خار جفای دنیا و اهل او ناچار، و اگر نه هرگز راضی نخواهی بود، و خود را به شکایت زمانه بخواهی فرسود
و قال علیهالسلام: «اغض علی القذی و الا لم ترض ابدا.» یعنی چشم بپوش بر حالت چرک چشم، یعنی بساز با غم و غصه و اگر نه خوشحال نخواهی شد هرگز از چیزی، زیرا که دنیا محفوف است به مکاره.
اللغه: (الاغضاء): التغافل عن الشیء و الاغضاء ادناء الجفون بعضها ببعض، و منه قول القائل فی مدح علی بن الحسین (علیه السلام): یغضی حیاء و یغضی من مهابته فلا یکلم الا حین یبتسم (القذا) بالفتح و القصر: ما یقع فی العین و الشراب من تراب او تبن او وسخ او غیر ذلک- مجمعالبحرین. المعنی: نبه (علیه السلام) الی ان شئون الحیاه فی هذه الدنیا مشوبه بالمکدرات، سواء کان من الاولاد او الزوجات او الاحباء، او الاعداء، فلا یخلو ای انسان مما یکدره و یخالف هواه و ما اشتهاه، فلابد من الاغضاء و صرف النظر عما یخالف مشتهاه و یخلق لنفسه رضا و راحه من الحیاه، و الا فلم یرض ابدا و لا یتهیا لاحد کل ما یرضاه و یتمناه. الترجمه: فرمود: چشم بربند از خار و خاشاک جام زندگی، وگرنه هرگز دلپسند تو نگردد.
چشم بربند از خس و خاشاک دهر***ورنه باشد زندگیت جام زهر
اقول: قال الجوهری: الاغضاء ادناء الجفون، و القذی ما یسقط فی و قال علیهالسلام: الشراب و فی العین، و قال بشار: اذا کنت فی کل الامور معاتبا صدیقک لم تلق الذی لا تعاتبه فعش واحدا او صل اخاک فانه مقارف ذنب مره و مجانبه اذا انت لم تشرب مرارا علی القذی ظمئت و ای الناس تصفو مشاربه و فی (الاغانی) قال محمد بن الحجاج: قلت لبشار: انی انشد قولک: اذا انت لم. تشرب مرارا علی القذی ضمئت و ای الناس تصفو مشاربه (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) لفلان، فقال ما اظنه الا لرجل کبیر، فقال بشار: ویلک افلا قلت له: هو لاکبر الجن و الانس. و قال ابن ابیالحدید: قال شاعر: و من لم یغمض عینه عن صدیقه و عن بعض ما فیه یمت و هو عاتب و من یتتبع جاهدا کل عثره یجدها و لایسلم له الدهر صاحب
مصائب الدنیا بلا نهایه، و سهامها متتابعه متوالیه.. فان استعظمت کل شیء من آلامها، و اقمت العزاء، و لبست الحداد لکل الم و مصاب- قضیت العمر فی حسره و کابه، و عشت مدی الحیاه قرین الهموم و الاحزان. و ان تمالکت و تجاهلت و صبرت علی ما لابد منه، تماما کما لو کان الصبر سجیه فیک- هان الامر علیک، و عشت مدی الحیاه راضیا ساکنا.
… والا لم ترض ابدا: القذی الشیء یسقط فی العین و الاغضاء علیه کنایه عن تحمل الاذی و من لم یتحمل یعش ساخطا لان الحیاه لا تخلو من اذی
امام علیهالسلام (در بیاعتنائی به گرفتاریهای دنیا) فرموده است: از خار و خاشاک (سختیها و گرفتاریها) چشم ببند (بیاعتنا باش) وگرنه هرگز خوشحال نخواهی ماند (گرفتاریها فرسودهات مینماید).
در جهان برای هر کس در حدود و نفوذ و مسئولیتی که دارد ناراحتی وجود دارد. برای اینکه انسان زندگی را با آرامش روحی بگذراند ناگزیر است از خیلی از ناراحتیها که میبیند چشم بپوشد و از دیگران صرف نظر کند. خدای مهربان برای تقویت این اخلاق در جامعه در قرآن مجید چنین میفرماید: (بشتابید بسوی آمرزش خدا و بهشتی که عرض آن به اندازه آسمانها و زمین است و آماده شده برای پرهیزکاران. همانهائی که ثروت خویش را در هنگام آسایش و ناراحتی در راه خدا انفاق میکنند و غضب خویش را فرومینشانند و از مردم صرف نظر میکنند. خدا نیکوکاران را دوست میدارد.)
و قال علیهالسلام: (اغض علی القذی) ای اغمض عینک مع وجود قذی فیها (و الالم) ای اصبر علی الالم الذی یصیبک (ترض ابدا) فان الصبر سبب الرضا، و المعنی ان من یوطن نفسه علی الالام یعیش راضیا دائما، بخلاف من لا یتحمل فانه یعیش ساخطا ابدا.
اللغه: اغض: من الاغضاء عن الشیء و هو التغافل عنه. القذی: ما یقع فی العین فیوذیها. الشرح: تحمل ما یرد علیک مما یوذیک و یولمک بروح ریاضیه راضیه فترتاح فی حیاتک و تستقر او ضاعک و ان بعض هذه الصور نراها فی بعضهم ممن رضی بسنه الحیاه و عرفوا ان الدنیا هکذا تکونت و بهذه الطریقه جعلت … اموات و احیاء و تعساء و سعداء و فقراء و اثریاء … هکذا هی الحیاه فلنقبلها ضمن رضی الله و کما اراد منا.
«بر خار و خاشاک و رنج چشم فروبند و گرنه هرگز راضی نخواهد شد.»
شاعری نظیر این سخن را چنین سروده است: هر کس از دوست خود و برخی از آنچه در اوست چشم پوشی نکند، در حالی که خشمگین و سرزنش کننده است می میرد... دیگری چنین سروده است: اگر گاهی آب را با آنکه خاشاک در آن است، نیاشامی تشنه می مانی و کدام یک از مردم آبشخورش همواره صاف و زلال است.
و گفته شده است: از روزگار چشم فرو پوش و گرنه بر زمین می افکندت.
و گفته شده است: با روزگار ستیز مکن هر چند به خواسته خود نرسی و در قبال روزگار تسلیم باش که اگر چنین باشی پس از منع به تو خواهد بخشید و برای تو پس از سنگدلی نرم می شود و اگر نپذیری تو را مجبور به تسلیم در برابر ناخوشامدهایش می کند.
و قال علیهالسلام
أَغْضِ عَلَی الْقَذَی وَ الْأَلَمِ تَرْضَ أَبَداً.
امام علیه السلام فرمود:
چشم خود را بر خاشاک رنجها فرو بند تا همیشه راضی باشی. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب تنها منبعی که برای این کلام پرمعنای حکیمانه جز نهجالبلاغه نقل کرده غررالحکم آمدی است که در آنجا به جای«وَالْألَمِ»«وَ إلّالَمْ»آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 173). )
بهترین راه آرامش
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش دستور بسیار خوبی برای تحصیل آرامش در زندگی میدهد و میفرماید:«چشم خود را بر خاشاک و رنجها فرو بند تا همیشه راضی باشی»؛ (أَغْضِ عَلَی الْقَذَی وَ الْأَلَمِ تَرْضَ أَبَداً) .
«أَغْضِ» از ریشه«اغضاء»به معنای نزدیک کردن پلکهای چشم به یکدیگر است بی آنکه کاملاً آن را ببندیم،ازاینرو آن را در فارسی به فرو بستن ترجمه میکنند.
«قَذَی» به معنای خاشاک و اشیای ریزی است که در چشم میافتد و چشم را ناراحت میکند و «أَلَم» به معنای درد و رنج است.
اشاره به اینکه زندگی انسان در این جهان به هر حال آمیخته با ناراحتیهایی است و شاید هیچ کس را نتوان پیدا کرد که از چیزی ناراحت نباشد؛گاه مشکلاتی برای خود میبیند و گاه برای فرزندان و بستگان،یا دوستان،یا همشهریان،یا هموطنان و امثال آن و اگر انسان تاب تحمل هیچ مشکلی را نداشته باشد و در برابر هر مشکلی بیتابی و جزع و فزع کند،هرگز رضایت خاطر و آرامش روح پیدا نخواهد کرد،بنابراین انسان باید صبور و شکیبا و دارای تحمل باشد تا بتواند آرامش خود را در زندگی حفظ کند و از حیات خود راضی و از نعمتهای پروردگار خشنود باشد و گرنه این بیتابیها ممکن است سر از شکایت از پروردگار درآورد و سعادت انسان را بر باد دهد.
در تعدادی از نسخ نهج البلاغه مانند نسخه ابن میثم و منهاج البراعة و همچنین علامه مجلسی در بحار الانوار که مستقیماً از نهج البلاغه نقل کردهاند به جای «وَ الْأَلَمِ»
«وَ الّا لَمْ» آمده است که مفهوم جمله چنین میشود:«چشم خود را بر خاشاک فرو بند وگرنه هرگز رضایت خاطر پیدا نخواهی کرد».این نسخه مناسبتر به نظر میرسد،زیرا چشم فرو بستن از قذی (خاشاک) مفهوم روشنی دارد؛امّا چشم فرو بستن از الَم (درد و رنج) مفهوم مناسبی ندارد.انسان درد و رنج را باید تحمل کند نه آنکه چشم بر آن فرو بندد.اضافه بر این آهنگ جمله نیز با نسخه اخیر مناسب است نه با نسخه قبل.
افزون بر این در نهج البلاغه نیز امام علیه السلام تعبیری دارد که مناسب نسخه دوم است آنجا که میفرماید:
«وَ أغْضَیْتُ عَلَی الْقَذی وَ شَرِبْتُ عَلَی الشَّجا ؛چشم بر خاشاک فرو بستم و با گلویی که استخوان در آن گیر کرده بود جرعه تلخ حوادث را نوشیدم». ( .خطبه 26. )
ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه خود شعر مناسبی از یکی از شعرای عرب نقل کرده است که میگوید: إذا أنْتَ لَمْ تَشْرَبْ مِراراً عَلَی الْقَذی ظَمِئْتَ وَأیُ النّاسِ تَصْفُو مَشارِبُهُ
اگر خاشاک را در آب نوشیدنی خود تحمل نکنی همیشه تشنه خواهی ماند و کدام انسان است که همیشه نوشابهاش صاف باشد.
شاعر دیگری میگوید وَ مَنْ لَمْ یَغْمِضْ عَیْنَهُ عَنْ صَدیقِهِ وَ عَنْ بَعْضِ ما فِیهِ یَمُتْ وَ هُوَ عاتِبٌ
کسی که نسبت به عیوب دوستش اغماض نداشته باشد از دنیا میرود در حالی که دائماً در حال سرزنش کردن است. ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 19،ص 34. )
در حدیثی از مستطرفات سرائر میخوانیم که امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش امام باقر علیه السلام نقل میکند:
«أکْثَرُ أهْلِ الْجَنَّةِ الْبُلْهُ ؛بیشترین بهشتیان افراد کمخرد هستند».راوی عرض میکند:منظورتان ابلهان و افراد مجنون و بیمار است؟ امام علیه السلام میفرماید:«نه»
«الّذینَ یَتَغافَلُونَ عَمّا یَکْرَهُونَ یَتَبالَهُونَ عَنْهُ ؛منظورم کسانی است که در برابر عوامل ناراحتی تغافل میکنند و خود را به بیخبری میزنند».(.مستطرفات السرائر،ص 566. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Overlook imperfections and pains, and you will always be pleased.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن لَانَ عُودُهُ کَثُفَت أَغصَانُهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کسی که درخت شخصیّت او نرم و بیعیب باشد، شاخ و برگش فراوان است .
هر که را نهال- خوی و خلق- به بار بود، شاخ و بر او بسیار بود.
هر که نرم باشد چوب درخت او و سطبر باشد شاخهای او یعنی همه کس
و فرمود (علیه السلام): آن که چوبش نرم و تازه است، شاخ و برگش فراوان بود.
و آن حضرت فرمود:آن را که خلق و خو نرم است دوست و آشنا فراوان است .
شروح:
و کثفت ای غلظت. و الکثافه الغلظ یعنی من حسن خلقه کثرت حسناته و عظم احسانه و قیل هو ماخوذ من قول الله تعالی: و البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه.
ای من سامح الناس سامحوه و ازداد بتلک المسامحه ماله و جاهه، و من رفق بالناس و لاطفهم، و لان جانبه کثر اعوانه منهم، و من طاب خلقه و حسنت سجیته ترشح ذلک الی ظاهره فحسن ظاهره کباطنه، و علانیته کسریرته، (و البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه و الذی خبث لا یخرج الا نکدا) و اصل کثف ای غلظ.
(هر کس چوبهای درخت وجودش نرم باشد، شاخههایش زیاد میشود). لفظ عود را برای طبیعت انسان استعاره آورده است و نرمی آن را نیز کنایه از فروتنی، و همچنین کلمهی اغصان را استعاره از یاران و پیروان، لفظ کثافت را کنایه از اجتمع آنان در پیرامون وی و فزونی و توانمندیاش به وسیلهی آنان، کنایه آورده است. مقصود آن است که هر کس دارای فضیلت تواضع و نرمخو باشد، یاران و پیروانش زیاد شوند و به وسیلهی آنان قویتر میگردد.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ لاَنَ عُودُهُ کَثُفَتْ أَغْصَانُهُ .
تکاد هذه الکلمة أن تکون إیماء إلی قوله تعالی وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ ( سورة الأعراف 58. ) و معنی هذه الکلمة أن من حسن خلقه و لانت کلمته کثر محبوه و أعوانه و أتباعه.
و نحوه قوله من لانت کلمته وجبت محبته .
و قال تعالی وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ ( سورة آل عمران 159. ) و أصل هذه الکلمة مطابق للقواعد الحکمیة أعنی الشجرة ذات الأغصان حقیقة و ذلک لأن النبات کالحیوان فی القوی النفسانیة أعنی الغاذیة و المنمیة و ما یخدم الغاذیة من القوی الأربع و هی الجاذبة و الماسکة و الدافعة و الهاضمة فإذا کان الیبس غالبا علی شجرة کانت أغصانها أخف و کان عودها أدق و إذا کانت الرطوبة غالبة کانت أغصانها أکثر و عودها أغلظ و ذلک لاقتضاء الیبس الذبول و اقتضاء الرطوبة الغلظ و العبالة و الضخامة أ لا تری أن الإنسان الذی غلب الیبس علی مزاجه لا یزال مهلوسا ( رجل مهلوس:هلسه الداء و خامره. ) نحیفا و الذی غلبت الرطوبة علیه لا یزال ضخما عبلا
(و قال علیهالسلام: من لان عوده) کسی که نرم باشد چوب درخت او (کثفت اغصانه) سطبر باشد شاخههای او یعنی هر که حسن خلق و خوبی سیرت پیشه کند و با مردمان، طریق مسامحه پیش گیرد، همه کس با او الفت و محبت نماید و ملایمت و ملاطفت کنند و به واسطه حسن خلق و مسامحه، مال و جاه او زیاده شود و قوت گیرد.
هر کس که نرم باشد چوب درخت او سطبر و بسیار باشد شاخههای او. یعنی هر که خلق او نرم باشد دوستان و پیوستگان او را بسیار باشد.
و قال علیهالسلام: «من لان عوده، کثفت اغصانه.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که نرم باشد چوبش، یعنی خشک نباشد طبعش نسبت به احسان به مردم، بسیار باشد شاخههای او، یعنی دوستان و یاران او.
اللغه: (العود) ج: عیدان و اعواد: الخشب، الغصن بعد ان یقطع- المنجد. المعنی: لین العود کنایه عن قبول الانعطاف فی اجراء الامور، و حسن العشره مع الاحباء و الاصدقاء و الوفود، فمن کان کذلک یرغب الناس فی صحبه و صحابته و یمیلون الی معاشرته، و یوادونه فیکثر رفاقه و انصاره و قد کنی عن ذلک بقوله (علیه السلام) (کثفت اغصانه) ای التفت حوله الاعوان و الاصدقاء فیصیر کشجره کثیره الغصن ملتفه الفروع، و قد اشار الیه قوله تعالی (24- ابرهیم-: الم تر کیف ضرب الله مثلا کلمه طیبه کشجره طیبه اصلها ثابت و فرعها فی السماء) الترجمه: فرمود: هر کس نرمش و گرایش دارد، دوستان و یاران او فراوانند. هر که را سازش بود با مردمان***دور او پر میشود از یاوران
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: اقول: هو نظیر قوله علیهالسلام المذکور فی (122) و من تلن حاشیته یستدم من قومه الموده. و قال ابن ابیالحدید: یکاد ان یکون کلامه علیهالسلام ایماء الی قوله تعالی: (و البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه). قلت: الایه من حیث استعداد التراب و جنسه، و کلامه علیهالسلام من حیث طبیعه الشجره و جنسها.
الشجره الغضه اللینه تکثر اعضائها و اوراقها.. و هکذا من لان جانبه تکثر اصحابه و الراغبون فیه. قال سبحانه: (و لو کنت فظا غلیظ القلب لا نفضوا من حولک- 159 آل عمران).
… عوده کثفت اغصانه: یرید من لین العود طراوه الجثمان الانسانی و نضارته بحیاه الفضل و ماء الهمه و کثافه الاغصان کثره الاثار التی تصدر عنه کانها فروعه او یرید بها کثره الاعوان
امام علیهالسلام (در سود نیکخواهی) فرموده است: آنکه چوب درختش نرم باشد (خلق و خویش نیکو است) شاخهای او (دوستانش) فراوان میباشد.
یکی از راههائی که پیامبران پیمودند و توانستند از آن راه جامعه را اصلاح کنند، راه تواضع بود. تواضع برای مردم و برای خدا. خدای مهربان با کسانی که در برابرش خودخواهی کردند به مبارزه برخاست و آنانرا از اوج عظمت به خاک ذلت نشانید. به ابلیس دستور داد برای آدم سجده کند اما او خودخواهی کرد و در نتیجه از بهشت اخراج شد و تا روز قیامت به او لعن میگردد. نمرود علیه پیامبر و دستور خدا قیام کرد و با یک پشه کوبیده شد. فرعون با آن همه عظمت وقتی به مرض خودخواهی آلوده شده با یاورانش در میان آب غرق گردید.
و قال علیهالسلام: (من لان عوده کثفت اغصانه) لین العود کنایه عن الاخلاق الحسنه، و کثافه الاغصان کنایه عن کثره الاصدقاء.
لان: طری. العود: الخشب، و الغصن بعد ان یقطع. کثف: غلظ و کثر و التف. الشرح: من کان لین العریکه طیب العشره حسن السلیقه عظیم الاخلاق کثر اعوانه و محبوه و اتباعه و انصاره و ذلک فضل من الله یوتیه من یشاء من عباده الطیبین.
«هر که چوبش -خوی و عادتش- نرم باشد، شاخ و برش بسیار بود.»
شاید این سخن اشاره به این گفتار خداوند باشد که فرموده است: «سرزمین خوب گیاهش به فرمان پروردگارش بیرون می آید.» معنی این کلمه این است که هر کس خوشخوی و نرم گفتار باشد، دوستداران و یاران و پیروانش بسیار می شوند، و نظیر گفتار دیگر آن حضرت است که فرموده است: هر که نرم گفتار باشد، دوستی او واجب می شود. و خداوند متعال فرموده است: «اگر خشن و سخت دل باشی از گرد تو پراکنده می شوند.»
و قال علیهالسلام
مَنْ لَانَ عُودُهُ کَثُفَتْ أَغْصَانُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که ساقه درخت وجودش نرم است،شاخههایش فراوان است. (. سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر این کلام حکمتآمیز را از کتاب مائة کلمة جاحظ که سالها قبل از سید رضی میزیسته نقل میکند و میگوید:شبیه آن،بیان دیگری است که از آن حضرت نقل شده که میفرماید: «مَنْ لانَتْ کَلِمَتُهُ وَجَبَتْ مَحَبَّتُهُ» سپس میافزاید:این در واقع از ریشه قرآنی «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ» گرفته شده است».(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 173).)
درخت پر شاخه!
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به نکته مهمی درباره جلب و جذب دوستان و یاران اشاره کرده،میفرماید:«کسی که ساقه درخت وجودش نرم است، شاخههایش فراوان است»؛ (مَنْ لَانَ عُودُهُ کَثُفَتْ (.«کثفت»از ریشه«کثافت»به معنای فزونی است.)أَغْصَانُهُ (.«اغصان»جمع«غُصن»بر وزن«غُسل»به معنای شاخه درخت است. )) .
«عود» به معنای چوب است؛خواه از درخت جدا شده یا جزء درخت باشد و در اینجا به معنای ساقه درخت است.
این سخن تعبیری کنایی و لطیفی است و اشاره به این است که افراد متواضع و با محبت دوستان فراوانی را گرد خود جمع میکنند و به عکسْ افراد خشن و غیر قابل انعطاف دوستان را از گرد خود پراکنده میسازند.
میدانیم شاخهها از کنار ساقهها جوانه میزند؛ساقهای که خشک و کم آب باشد شاخههای کمتری از آن میروید و ساقهای که نرم است،از گوشه و کنارش شاخههای فراوانی میروید.نیز قسمت مهمی از درخت را آب تشکیل میدهد و رطوبت از عوامل اصلی رویش گیاه است،در حالی که کمبود آب هم درخت را پژمرده میکند و هم سبب میشود شاخههای کمتری از آن بروید.انسان نیز به منزله درختی است که اگر نرمش از خود نشان بدهد و خشونت را کنار بگذارد و محبت را به جای آن بنشاند افراد زیادی به سوی او جذب میشوند در حالی که اگر خشن و انعطافناپذیر باشد،نزدیکترین بستگان و خویشاوندان و دوستان نیز از او فاصله میگیرند.این معنا در قرآن مجید-همانگونه که قبلاً نیز اشاره شده-درباره پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله به صورت الگو بیان شده است.در آیه 159 سوره «آل عمران»میخوانیم: «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ» ؛به سبب رحمت الهی در برابر مؤمنان،نرم و مهربان شدی! و اگر خشن و سنگدل بودی،از اطراف تو پراکنده میشدند».
جاذبه اخلاقی پیغمبر اکرم و ائمه هدی علیهم السلام مصداق روشنی از این گفتار حکیمانه است.در حدیثی درباره پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«کانَ أکْرَمُ النّاسِ وَ ألْیَنُ النّاسِ ضَحّاکاً بَسّاماً ؛پیامبر صلی الله علیه و آله کریمترین و نرمخوترین مردم،بسیار خندهرو و متبسم بود».(.کنز العمّال،ج 7،ص 222. )
در نامه امام علیه السلام به محمد بن ابی بکر آمده است:
«وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَکَ وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَکَ ؛در برابر آنها متواضع باش و با چهره گشاده مردم را ملاقات کن».
در حدیث دیگری از رسول اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«ألا أُخْبِرُکُمْ بِمَنْ تَحْرِمُ عَلَیْهِ النّارُ غَداً ؛آیا به شما خبر دهم چه کسی آتش دوزخ در فردای قیامت بر او حرام است؟».
عرض کردند:آری یا رسول الله.
فرمود:
«الْهَیِّنُ الْقَریبُ اللَّیِّنُ السَّهْلُ ؛کسی که آسان میگیرد و به مردم نزدیک و نرمخوست و سختگیری نمیکند».( .بحار الانوار،ج 72،ص 51،ح 4.)
اگر حُسن خلق در احادیث سرچشمه فراوانی روزی معرفی شده،یا سبب عمران و آبادی شهرها و فزونی عمرها دانسته شده به همین دلیل است که انسان در سایه آن اعوان و انصار فراوانی پیدا میکند و به کمک آنها میتواند مشکلات مهم زندگی را حل کند.
بر عکس در روایتی از امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده است:
«سُوءُ الْخُلْقِ نَکَدُ الْعیشِ وَ عَذابُ النَّفْسِ ؛بدخلقی سبب تنگی معیشت و رنج روح و روان میشود». ( .غرر الحکم،ح 5702. )
محمّد عبده در شرح نهج البلاغه خود تفسیر دیگری برای این عبارت دارد وی میگوید:منظور از«لیّنُ الْعُود»طراوت جسمانی انسان و نشاط او و داشتن فضل و همت است و منظور از«کثْرت أغصان»کثرت آثاری است که از او آشکار میشود؛گویی هر اثری شاخهای از وجود اوست؛ولی در پایان فزونی اعوان و انصار را به عنوان تفسیر دیگری ذکر کرده است.به نظر میرسد آنچه در بالا گفته شد مناسبتر و با آیات و روایات همسوتر باشد.
Imam Ali ibn Abi Talib said : One whose stem is lean , his leaves will be thick.” (That is, one who is kind to others will grow up like a healthy stem with twigs.)
وَ قَالَ علیه السلام الخِلَافُ یَهدِمُ الرأّیَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: اختلاف نابود کننده اندیشه است .
جدال تدبیر را ویران کند.
نزاع کردن با یکدیگر ویران میسازد اندیشه را جهة هیجان غضب
و فرمود (علیه السلام): مجادله کردن، تدبیر را ویران سازد.
و آن حضرت فرمود:مخالفت موجب ویرانی تدبیر است .
شروح:
و قوله الخلاف یهدم الرای یعنی خلاف الرعیه یبطل صواب رایک.
لان الخلاف یهیج القوه الغضبیه، فلا یفوز صاحب الخلاف باصابه الرای و قیل معناه: لا رای لمن لا یطاع، یعنی من کان غیر مطاع فوجود رایه و عدمه سواء.
(مخالف خوانی با دیگران، اندیشه را درهم میریزد). اصل مطلب این است که نظر جمعی در یک مورد که دارای مصلحت است، جمع میشود، بعد یکی از آنها با نظر جمع مخالفت میکند و این باعث میشود که آنچه را مصلحت تشخیص داده و درباره آن اتحاد کرده بودند از بین برود همانطور که امام (علیه السلام) و جمعی از یارانش- موقعی که شامیان، بامداد لیلهالهریر قرآنها را بلند کردند- نظر به پایان جنگ دادند و آن را مصلحت دیدند، اما این فکر و نظر را مخالفت بعضی از یارانش درهم ریخت و در نتیجه شد آنچه که شد.
وَ قَالَ علیه السلام الْخِلاَفُ یَهْدِمُ الرَّأْیَ .
هذا مثل قوله ع فی موضع آخر لا رأی لمن لا یطاع.
و یروی لا إمرة لمن لا یطاع.
و فی أخبار قصیر و جذیمة لو کان یطاع لقصیر أمر.
و کان یقال اللجاج یشحذ الزجاج و یثیر العجاج.
و قال درید بن الصمة أمرتهم أمری بمنعرج اللوی
و کان یقال أهدی رأی الرجل ما نفذ حکمه فإذا خولف فسد.
و من کلام أفلاطون اللجاج عسر انطباع المعقولات فی النفس و ذلک إما لفرط حدة تکون فی الإنسان و إما لغلظ طبع فلا ینقاد للرأی ( دیوان الحماسة 2:304-بشرح التبریزی. )
(و قال علیهالسلام: الخلاف یهدم الرای) مخالفت کردن و منازعت نمودن با یکدیگر، ویران سازد اندیشه را زیرا که خلاف، مهیج قوت غضبیه است. پس فایز نشود صاحب خلاف به اصابت رای.
مخالفت و منازعت نمودن خراب میکند رای را. یعنی موجب استتار و ابطال رای صواب میگردد.
و قال علیهالسلام: «الخلاف یهدم الرای.» یعنی و گفت علیهالسلام که واقع شدن خلاف در امری خراب میسازد رای و تدبیر در آن امر را چنانکه وفاق آباد میسازد.
المعنی: قلب الانسان مرآه صقیله اذا واجه الامور و نظر فیها ینطبع فیه حقائقها و ینکشف لدیه مالها، و کشف الحقیقه و الاهتداء الی عواقب الامور عباره عن الرای المنظور و انما سمی النظریه و الحکم فی القضایا رایا، لانه یراه ذو اللب الصافی و الفکر الثاقب، فاذا واجه الخلاف و الاختلاف صار کمرآه اظلمته الصدی، فلا یصل الی الحق و الهدی. و یمکن ان یکون المقصود ان الخلاف یمنع من العمل بالرای الصحیح فیهدمه بهذا الاعتبار، کما انه بعد وصول الخبر الی الرسول (صلی الله علیه و آله): بنزول جیش المشرکین فی احد اعلن رایه بالتحصن فی قلاع المدینه و عدم الخروج فی میدان احد للقتال معهم، و لکن خالفه جمع من اصحابه فهدموا رایه صلوات الله علیه. الترجمه: فرمود: مخالفت، رای را خرد میکند. چون خردمند مخالف بیند***رای خود را ز میان برچیند
اقول: ان الرای کبنیان، و الخلاف هدم له، و الشواهد له کثیره، و منها قصه جذیمه الابرش و مخالفته رای قیصر. و منها قصه هوازن فی حنین (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و مخالفه رئیسهم درید فی رایه.
لو یهدم الرای و کفی لهان الخطب بعض الشیء، و لکن الخلاف یهدم کیان الامه، و یطمع فیها کل راغب و غاصب.. مئه ملیون عربی او اکثر لا یغنون غناء عصفور!. و السر خلاف الزعماء و القاده، و سر خلافهم شهوه الحکم، و لذه السلطان یشترونه من عدو الله و الانسانیه بالعماله و الخیانه!.. و لابد للیل ان ینقضی و لابد للشعب ان ینتصر.
امام علیهالسلام (در زیان مخالفت) فرموده است: مخالفت و زد و خورد (بیجا) رای و اندیشه (درست) را ویران میگرداند (به کار نمیاندازد یعنی کسی که سر سازگاری ندارد اندیشهاش ناجور میشود).
افراد جامعه در حکم انگشتان دست انسان هستند هر قدر بیشتر به یکدیگر نزدیک گردند بیشتر میتوانند در راه هدف خود انجام وظیفه نمایند. ناگفته پیداست وقتی اتحاد وجود نداشته باشد غالبا دشمنی به میان میآید و بجای اینکه افکار صرف تقویت و تکامل میگردد صرف دفاع میشود و مدافع همیشه شکست میخورد به همین جهت خدا دعوت به اتحاد فرموده است.
و قال علیهالسلام: (الخلاف) بین المتشاورین فی الرای (یهدم الرای) الذی للانسان، لان المخالف یوجد الشک مما یسبب عدم تنفیذ الانسان لرایه.
اللغه: الخلاف: النزاع. یهدم: یزیل و یسقط. الشرح: مهما کان الرای جیدا و صائبا و مثمرا و فی المرتقی العالی من النضج و الاستقامه، یسقط و یفشل اذا دب الخلاف بین الجماعه و بین المجتمعین، فالخلاف و الخصام یقضی علی الرای الصائب و لا یبقی العمل الصالح بل یقضی علی کل خیر و نعمه.
«مخالفت کردن رأی را ویران می کند.»
نظیر گفتار دیگر آن حضرت است که فرموده است: «لا رأی لمن لا یطاع» که به صورت «لا امرة لمن لا یطاع»، «برای کسی که از او فرمان برده نشود، حکومت نیست.» نیز آمده است.
و قال علیهالسلام
الْخِلَافُ یَهْدِمُ الرَّأْیَ.
امام علیه السلام فرمود:
اختلاف،تصمیمگیری و تدبیر را نابود میکند. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر نهج البلاغه در ذیل این کلام حکیمانه آن را فقط از طرطوشی در کتاب سراج الملوک نقل کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 174). مرحوم آمدی نیز در غررالحکم آن را با تفاوتی به این صورت «الْخِلافُ یَهْدِمُ الْآراءَ» آورده است. )
ثمره شوم اختلاف
امام علیه السلام در این کلام نورانی و کوتاه و پرمعنا به یکی از عواقب سوء اختلاف اشاره میکند و میفرماید:«اختلاف،تصمیمگیری و تدبیر را نابود میکند»؛ (الْخِلَافُ یَهْدِمُ الرَّأْیَ) .
همه میدانیم اختلاف سرچشمه همه بدبختیهاست.هیچ قوم و ملتی نابود نشدند مگر بر اثر اختلاف و هیچ جمعیتی پیروز و کامیاب نگشتند مگر در سایه اتفاق.
کلام حکیمانه بالا دو تفسیر میتواند داشته باشد:نخست اینکه گاه میشود عدهای مینشینند و بر سر موضوع مهمی تصمیمگیری میکنند؛ولی ناگهان فرد یا افرادی نظر مخالفی ابراز میکنند و تصمیمگیری پیش گفته را به هم میزنند و کار ابتر میماند.همانگونه که در داستان جنگ صفین،علی علیه السلام و جمعی از دوستان خبیر و آگاه اصرار داشتند که جنگ به مراحل نهایی رسیده و آن را تا پیروزی ادامه دهند و غائله را ختم کنند؛ولی مخالفت افرادی ناآگاه و جاهل و بیخبر این تصمیم را بر هم زد و مسلمانان با عواقب بسیار دردناک آن روبرو شدند.
تفسیر دیگر اینکه اختلاف سبب میشود که رأیگیری هیچگاه به جایی نرسد و تدبیرها عقیم بماند.
جمع میان این دو تفسیر نیز مانعی ندارد که اختلاف هم مانع از تصمیم و تدبیر باشد و هم اگر تدبیر و تصمیم صحیحی منعقد شد،آن را بر هم بزند.
روشن است برای انجام هر کار مهمی احتیاج به فکر و اندیشه و تدبیر و تصمیمگیری صحیح است و این کار تنها در فضایی ممکن است که اختلاف در آن نباشد،بلکه تمام کسانی که در آن تصمیمگیری شرکت دارند هدفشان رسیدن به نقطه واحد و حتی الامکان دور از هر گونه خطا و اشتباه باشد.اما گاه یک نغمه مخالف که یا بدون مطالعه اظهار شده و یا از غرض و مرضی ناشی گشته میتواند تمام تصمیمها و تدبیرها را به هم بریزد.
گاهی نیز رئیس جمعیت بر حسب تدبیر خود تصمیمی میگیرد؛اما مخالفت بعضی از پیروان آن را عقیم میکند چنان که در داستان قلم و دوات که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در آخرین لحظات عمرش درخواست کرد آن را بیاورند و فرمانی درباره جانشین خود که قطعاً علی بن ابیطالب علیه السلام بود بنویسد و آنچه را قبلاً گفته بود تأکید کند،مخالفت یک نفر (خلیفه دوم) سبب شد که گروه دیگری نیز نغمه خلاف سر دهند و جلوی این کار گرفته و حتی به ساحت قدس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اهانت زشتی شود که شرح آن در چندین جای صحیح بخاری و کتب دیگر حدیث و تاریخ آمده است. ( .برای توضیح بیشتر و آگاهی از مصادر متعدد حدیث«دوات و قلم»به کتابی که به همین نام (حدیث دوات و قلم) نوشته شده،مراجعه کنید. )
در جنگ احد نیز همین حادثه شوم اتفاق افتاد؛پیامبر صلی الله علیه و آله و جمعی از یاران اصرار داشتند مسلمانان در مدینه بمانند و در برابر دشمن از خود دفاع کنند،زیرا در آنجا بهتر میشد دشمن را زمینگیر کرد؛ولی گروهی از جوانان پرشور مخالفت کردند.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به احترام نظرات آنها لشکر اسلام را به بیرون و در کنار کوه احد آورد و سرانجام به سبب این موضوع و پارهای از اسباب دیگر ضربه سختی بر پیکر لشکر اسلام وارد شد.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«ما اخْتَلَفَتْ أُمَّةٌ بَعْدَ نَبِیِّها إلّا ظَهَرَ أهْلُ باطِلِها عَلی أهْلِ حَقِّها ؛هیچ امتی بعد از پیامبر خود اختلاف نکردند مگر اینکه اهل باطل بر اهل حق در میان آنها پیروز شدند». ( .کنزالعمّال بنا به نقل میزان الحکمة،ح 1898. )
در کلام حکیمانه شماره 179 نیز امام علیه السلام به این حقیقت اشاره فرموده بود که:
«اللِّجاجَةُ تَسُلُّ الرَّاْیَ ؛لجاجت فکر و رأی انسان را نابود میکند».
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Disputes destroy views“
وَ قَالَ علیه السلام مَن نَالَ استَطَالَ
ترجمهها:
(اخلاقی، سیاسی) و درود خدا بر او، فرمود: کسی که به نوایی رسید تجاوزکار شد .
آن که به نوایی رسید خود را از دیگران برتر دید.
کسی که رسد بجاه گردنکشی کرد
و فرمود (علیه السلام): هر که به خواستهایش رسد، گردن فرازی کند.
و آن حضرت فرمود:آن که به مقام رسد گردنکشی کند .
شروح:
و من نال استطال ای نال شیئا من حطام الدنیا تطاول علی الناس.
ای من نال شیئا من حطام الدنیا و غیره یطاول علی من لیس له ذلک.
(هر کس به مقامی رسید گردنفرازی کرد). براستی کسی که به مرتبهای از مقام، قدرت و یا ثروتی که باعث گردنکشی است رسید، گردنفرازی کرد، یعنی در معرض گردنکشی بر دیگران- به سبب مقامی که دست یافته- قرار دارد، پس امام (علیه السلام) مابالفعل را به جای مابالقوه نهاده است که بالفعل نیز صحیح است. زیرا سخنگو بطور مطلق صادق است، هر چند که یک مورد اتفاق بیفتد.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ نَالَ اسْتَطَالَ .
یجوز أن یرید به من أثری و نال من الدنیا حظا استطال علی الناس.
و یجوز أن یرید به من جاد استطال بجوده.
یقال نالنی فلان بکذا أی جاد به علی و رجل نال أی جواد ذو نائل و مثله ( ا:«أن یقال». ) رجل طان أی ذو طین و رجل مال أی ذو مال
(و قال علیهالسلام: من نال استطال) کسی که رسید به جاه یا مال گردنکشی کرد در اغلب احوال.
هر که رسید به جاه یا مالی گردنکشی کرد. از قبیل (قوله: من ملک استاثر) یعنی غالب حال چنین باشد و هم از این قبیل است (من غلب سلب و من عز بز)
و قال علیهالسلام: «من نال استطال.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که جود و بخشش کرد تفوق و بلندی جست.
المعنی: اصعب الوظائف حفظ العدل فی الامور نفی تقلب الاحوال و تبدل حالات الرجال و خصوصا لمن کان فقیرا فاغنی، او وضیعا فصار رفیعا، او نال اماره، و لا یقدر علی ذلک الا الاوحدی من الناس کالمعصومین او المرتاضین المثقفین او من تلاهم فی التربیه و الدین، و قد اشار الی العدول عن سبیل العدل لمن نال مالا بعد الفقر و شرفا بعد الضعه، و اماره بعد العطله بقوله: (من نال استطال) ای یصول علی غیره و یتحکم علی الناس بمیله. الترجمه: فرمود: هر کس به نوائی رسد، دست درازی آغازد.
بینوا چون بخود نوائی دید***دست افشاند هر گلی را چید
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: اقول: هما بمعنی واحد، و الشواهد لکلامه علیهالسلام کثیره، منها ما فی (الطبری) فی حوادث سنه (229): حبس الواثق الکتاب و الزمهم اموالا، و سببه ما عن عزون الانصاری قال: کنا لیله عند الواثق فقال: لست اشتهی اللیله النبیذ ولکن هلموا نتحدث اللیله، فجلس فی رواقه الاوسط- و کان فی احد شقی ذلک الرواق قبه مرتفعه فی السماء بیضاء کانها بیضه الاقدر ذراع فیما تری العین حولها فی وسطها ساح منقوش مغشی باللازورد و الذهب و کانت تسمی قبه المنطقه فتحدثنا فقال الواثق: من منکم یعلم السبب الذی به وثب جدی الرشید علی البرامکه؟ فقلت: انا و الله احدثک. ان الرشید ذکرت له جاریه لعون الخیاط فارسل الیها فاعترضها فرضی جمالها و عقلها و حسن ادبها، فقال لعون: ما تقول فی ثمنها. قال: امر ثمنها واضح مشهور حلفت بعتقها و عتق رقیقی جمیعا و صدقه مالی الایمان المغلظه التی لامخرج لی منها و اشهدت علی بذلک العدول ان لاانقص ثمنها عن مائه الف دینار و لا احتال فی ذلک بشیء من الحیل. فقال الرشید: قد اخذتها منک بمائه الف دینار. ثم ارسل الی یحیی البرمکی یخبره بخبر الجاریه و یامره ان یرسل الیه بمائه الف دینار. فقال یحیی: هذا مفتاح سوء فارسل یخبره انه لایقدر علی ذلک، فغضب علیه الرشید و قال: لیس فی بیت مالی مائه الف دینار، فاعاد علیه لابد منها. فقال یحیی: اجعلوها دراهم لیراها فیستکثرها فلعله یردها، فارسل بها دراهم و قال هذه قیمه مائه الف دینار، و امر ان یوضع فی رواقه الذی یمر فیه اذا اراد التوضو لصلاه الظهر، فخرج فی ذلک الوقت فاذا جبل من بدر فقال: ما (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) هذا؟ قالوا: ثمن الجاریه لم تحضر دنانیر ارسل قیمتها دراهم، فاستکثر ذلک و دعا خادما له فقال: اضمم هذه الیک و اجعل لی بیت مال لاضم الیه ما اریده و سماه بیت مال العروس و امر برد الجاریه الی عون، و اخذ فی التفتیش عن المال فوجد البرامکه قد استملکوه، فاقبل یهم بهم و یمسک، فکان یرسل الی قوم فیسامرهم و یتعشی معهم فکان فیهم انسان یعرف بابی العود، فحضر لیله فیهم فاعجبه حدیثه فامر خادما له ان یاتی یحیی اذا اصبح یامره ان یعطیه ثلاثین الف درهم ففعل فقال یحیی لابی العود: افعل و لیس بحضرتنا الیوم مال، یجیء المال و نعطیک، ثم دافعه حتی طال به الایام فاقبل ابوالعود یحتال ان یجد من الرشید وقتا یحرضه علی البرامکه- و قد کان شاع فی الناس ماکان یهم به الرشید فی امرهم- فدخل علیه لیله فتحدثوا فلم یزل ابوالعود یحتال للحدیث حتی وصله بقول عمر بن ابیربیعه: وعدت هند- و ما کانت تعد- لیت هندا انجزتنا ما تعد و استبدت مره واحده انما العاجز من لا یستبد فقال الرشید: اجل و الله انما العاجز من لا یستبد حتی انقضی المجلس- و کان یحیی قد اتخذ من خدم الرشید خادما یاتیه باخباره- و اصبح یحیی غادیا، فلما رآه قال: اردت البارحه ان ارسل الیک بشعر انشدنیه بعض من کان عندی ثم کرهت ان ازعجک، فانشده البیتین و فطن لما اراد، فلما انصرف ارسل الی ذلک الخادم فساله عمن انشد ذلک الشعر فقال انشده ابوالعود، فدعا یحیی بابیالعود فقال له: انا کنا قد لویناک بمالک و قد جاءنا مال، ثم قال (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) لبعض خدمه اذهب فاعطه ثلاثین الف دینا من بیت مال الخلیفه و اعطه من عندی عشرین الف درهم لمطلنا ایاه و اذهب به الی الفضل و جعفر و قل لهما هذا رجل مستحق ان یبر و قد کان الخلیفه امر له بمال فاطلت مطله ثم حضر المال فامرت ان یعطی و وصلته من عندی صله و قد احببت ان تصلاه، فسالاه: وصله بکم؟ قال بعشرین الف، فوصله کل واحد منهما بعشرین الف درهم، فانصرف بذلک المال کله الی منزله، وجد الرشید فی امرهم حتی وثب علیهم و قتل جعفرا و صنع ما صنع. فقال الواثق صدق جدی و الله، انما العاجز من لا یستبد- و اخذ فی ذکر الخیانه و ما یستحقه اهلها- فقلت احسبه سیوقع بکتابه، فما مضی اسبوع حتی اوقع بهم و اخذ ابراهیم بن رباح و سلیمان بن وهب و اباالوزیر و احمد بن الخصیب و جماعتهم، و دفع احمد بن اسرائیل الی صاحب الحرس و امر بضربه کل یوم عشره اسواط، فضربه فیما قیل نحوا من الف سوط، فادی ثمانین الف دینار، و اخذ من سلیمان بن وهب اربعمائه الف دینار و من الحسن بن وهب اربعه عشر الف دینار و من احمد بن الخصیب و کتابه الف الف دینار و من ابراهیم بن رباح و کتابه مائه الف دینار و من نجاح ستین الف دینار و من ابیالوزیر مائه و اربعین الف دینار، و ذلک سوی ما اخذ من العمال بسبب عمالتهم.
قال ابن ابیالحدید: (یجوز ان یرید من اثری تسلط علی الناس، و یجوز ان یرید ارتفع بجوده)، و التفسیر الاول یلتقی مع قول من قال: ان اصحاب الاموال یجعلون من الدوله خادما امینا لمصالحهم، و الا بذلوا الاموال لحربها و زوالها.. و قد تنبه لذلک الفقیه الشعرانی- توفی سنه 973 ه- حیث قال فی میزانه، باب زکاه المعدن: (للامام ان یضع علی اصحاب المعدن ما یراه خوفا ان یکثر مالهم فیطلبوا السلطه و ینفقوا علی العساکر، و بذلک الفساد).
… من نال استطال: نال ای اعطی یقال نلته علی وزن قلته اعطیته و هذا مثل قولهم من جاد ساد فان الاستطاله الاستعلاء بالفضل
امام علیهالسلام (درباره گردنکشی) فرموده است: کسی که به جائی رسید گردنکشی نمود (مگر آنکه آراسته بوده خدا را در نظر گرفته فروتنی نماید).
بزرگواری و بخشش نسبت به مردم سبب میشود که انسان در میان جامعه محترم گردد و نفوذ پیدا کند. احتمال دیگری که در معنای کلمه بالاست این است که هر کس دستش بجائی رسید یاغی شد. البته این معنی بر حسب نوع است یعنی غالبا تازه واردها و نوکیسهها یاغی میشوند و خدا این مطلب را در قرآن این چنین بیان فرموده است: (نه چنین است. انسان که خود را بینیاز دید یاغی میشود.) ناگفته پیداست که یکی در برابر خدا یاغی میشود و نافرمانی او را میکند و دیگری در برابر مردم و نسبت به آنان ظلم میکند و سومی نسبت به زیر دستان حتی زن و فرزند!
و قال علیهالسلام: (من نال) ای من اعطی (استطال) ای ارتفع فی المجتمع و استعلی، فان الجواد مرفوع القدر لدی الناس.
اللغه: نال: اعطی. الاستطاله: الاستعلاء بالفضل. الشرح: من کثر ماله او و جاهته او مرکزه استعلی علی الناس و رای نفسه اکبر رتبه و منزله و انه اشرف و اعظم و هذا داء لا یزیله الا الایمان بالله و العمل باوامره.
«هر کس به مال نایل شد بر دیگران برتری جوید.»
جایز است مقصود این باشد که هر کس توانگر شود و از دنیا بهره یابد بر مردم برتری می جوید. ممکن است آن را به معنی جود و بخشش نیز گرفت یعنی هر کس سخاوت می کند در پناه آن برتری می جوید. کلمه نال به معنی جواد به کار رفته است، همچنین کلمه مال به معنی دارنده مال به کار رفته است.
و قال علیهالسلام
مَنْ نَالَ اسْتَطَالَ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که به نوایی رسد طغیان میکند. ( . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در ذیل این کلام حکیمانه مینویسد:پیش از نهج البلاغه،این گفتار در دو کتاب دیگر آمده است:تحف العقول و روضه کافی.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 174).قابل توجه اینکه این کلام حکیمانه در این دو کتاب در ضمن خطبه«وسیله»آمده که بسیاری از کلمات قصار از آن بر گرفته شده است. )
رابطه فزونی نعمت و طغیانگری
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به وضع حال بسیاری از مردم اشاره میکند که از مواهب مادی سوء استفاده میکنند،میفرماید:«کسی که به نوایی رسد طغیان میکند و برتری میجوید»؛ (مَنْ نَالَ اسْتَطَالَ) .
«استطال» از ریشه«طول»بر وزن (قول) به معنای قدرت و برتری است و هگامی که به باب استفعال میرود مفهوم برتریجویی دارد.
عبارت امام علیه السلام مفهوم وسیع و گستردهای دارد و تمام کسانی را که به مال یا مقام و یا هر گونه قدرت دیگری میرسند شامل میشود و این سیرهای ناپسند در بسیاری از مردم است؛هنگامی که مال و ثروت فراوانی پیدا میکنند میکوشند خود را برتر از دیگران نشان دهند و هنگامی که مقامی پیدا کنند اصرار دارند دیگران را زیر سلطه خود قرار دهند.همچنین هنگامی که علم و دانشی به دست میآورند دیگران را نادان میپندارند و شاگرد خود میدانند.به ویژه اگر پیش از این محرومیتهایی کشیده باشند؛فقیر بوده و به نوایی رسیده،ضعیف بوده و به قدرتی دست یافته،جاهل مطلق بوده و به علم و دانش مختصری رسیده است.کبر و غرور و برتریجویی این گونه افراد بیشتر و شدیدتر است و تاریخ گذشته و حتی حوادثی که امروز با چشم خود میبینیم شاهد گویای این گفتار امام علیه السلام است.
در واقع میتوان گفت:این کلام حکیمانه از آیه شریفه 6 و 7 سوره«علق» برگرفته شده که میفرماید: «کَلاّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی* أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی» ؛چنین نیست به یقین انسان طغیان میکند از اینکه خود را بینیاز ببیند». (.علق،آیه 6 و 7.)
گرچه بعضی از مفسران،انسان را در آیه مورد نظر،خصوص«ابو جهل» دانستهاند که مرد ثروتمند و طغیانگری بود و به مبارزه با پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله پرداخت؛ولی به یقین،انسان در اینجا مفهومی کلی دارد که به گروه کثیری از نوع بشر اشاره میکند و ابوجهل و امثال آن مصداقهای روشنی از آن هستند.
در کلمات قصار گذشته نیز کراراً به این حقیقت با تعبیرات دیگری اشاره شده است؛از جمله در گفتار حکیمانه 150 که در مقام موعظه به نکتههای مهمی اشاره میکند،میفرماید:
«لَا تَکُنْ مِمَّنْ...إِنِ اسْتَغْنَی بَطِرَ وَ فُتِنَ» .
اگر غنی و بینیاز شود مغرور و مفتون میگردد و در گفتار 160 نیز میفرماید:
«مَنْ مَلَکَ اسْتَأْثَرَ ؛کسی که دستش به حکومتی رسد استبداد پیشه میکند».
و میتوان گفت:کلام مورد بحث جامعیت بیشتری دارد،زیرا کلمات گذشته یا در مورد غنی و ثروت بود و یا مقام؛اما گفتار حکیمانه مورد بحث،رسیدن به هر نوع توانایی مالی و مقامی و علمی را شامل میشود.
البته این امر در مورد افراد کمظرفیت و بیشخصیت است که تغییر وضع زندگی آنها را به کلی دگرگون میسازد؛ولی مردان باایمان و پرظرفیت و باشخصیت اگر تمام عالم را به آنها بدهند تغییری در زندگی آنان پیدا نمیشود.
نمونه اتم آن خود امام امیرمؤمنان علیه السلام است.در آن روز که در گوشه خانه تنها نشسته بود و آن روز که بر تخت قدرت خلافت قرار داشت حالش از هر نظر یکسان بود؛سادهزیستی،عبادات شبانه،رسیدگی به حال محرومان و دفاع از مظلومان در هر حال مورد توجه ایشان بود.دلیل آن روشن است،زیرا آنها این مواهب را مال خود نمیدانند و به عنوان امانتی از سوی خدا برای خدمت به خلق و پیمودن راه قرب حق حساب میکنند.
از اینجا روشن میشود دعاهای پیوسته بعضی که به مال و مقام و قدرت برسند و مستجاب نمیشود بسا به علّت همین است که خدا میداند اگر آنها به نوایی برسند طغیان میکنند و استطاله و برتریجویی را پیشه میسازند.لطف پروردگار شامل آنها میشود و آنها را از رسیدن به این امور محروم میسازد.
داستان معروف ثعلبة بن حاطب انصاری که در ذیل آیه 75 سوره«توبه»آمده است نشان میدهد که او مرد فقیری بود و با اصرار زیاد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خواست در حق او دعا کند تا ثروتمند شود و پیغمبر صلی الله علیه و آله خواسته او را رد میکرد.
پس از اصرار زیاد دعایی در حقش فرموده و صاحب ثروت عظیمی شد و راه طغیان را پیش گرفت،نه تنها از پرداختن زکات سر باز زد،بلکه حکم زکات را ظالمانه پنداشت و آن را شبیه جزیه یهود و نصاری قلمداد کرد و بر سرش آمد آنچه آمد. ( .برای توضیح بیشتر به تفسیر نمونه ذیل آیه 75 سوره«توبه»مراجعه کنید. )
این حالت-همان گونه که اشاره کردیم-در افراد بینوایی که به نوایی میرسند غالباً شدیدتر است،ازاینرو در روایتی از امام کاظم علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ وَلَّدهُ الْفَقْرُ أبْطَرَهُ الْغِنی ؛کسی که در دامان فقر متولد شده غنا و بینیازی او را به طغیان وا میدارد».( .بحار الانوار،ج 100،ص 86.)
در روایات مخصوصاً تأکید شده که اگر حاجتی داشتید هرگز به اینگونه افراد مراجعه نکنید،ازاینرو همان گونه که پیش از این نیز آوردهایم در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که به یکی از یارانش فرمود:
«تُدْخِلُ یَدَکَ فِی فَمِ التِّنِّینِ إِلَی الْمِرْفَقِ خَیْرٌ لَکَ مِنْ طَلَبِ الْحَوَائِجِ إِلَی مَنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَ کَانَ ؛دست خود را تا مرفق در دهان اژدها کنی برای تو بهتر از آن است که حاجت از کسی بطلبی که چیزی نداشته و سپس به نوایی رسیده است». ( .بحار الانوار،ج 75،ص 248.)
ابن ابیالحدید در تفسیر این گفتار حکیمانه غیر از این تفسیر معروف احتمال دیگری داده است و آن اینکه منظور از«مَنْ نالَ»کسی است که جود و بخششی بر دیگران میکند و به موجب جود و بخشش راه برتریجویی را پیش میگیرد.
گرچه«نالَ»گاه به معنای بخشیدن چیزی به دیگران آمده است؛ولی سیاق کلام نشان میدهد که در اینجا منظور چیز دیگری است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : One who wins becomes greater.“
وَ قَالَ علیه السلام فِی تَقَلّبِ الأَحوَالِ عِلمُ جَوَاهِرِ الرّجَالِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: در دگرگونی روزگار، گوهر شخصیّت مردان شناخته میشود (رودکی:
اندر بلای سخت پدید آیدفضل و بزرگ مردی و سالاری.).
در دگرگونی روزگار گوهر مردان است پدیدار.!
در گردش حالها از بلندی به پستی و غنا بفقر معلوم میشود گوهرهای نیک و بد مردان
و فرمود (علیه السلام): در گردش و دگرگونی های روزگار است که گوهر مردان شناخته آید.
و آن حضرت فرمود:در دگرگونی احوال گوهرهای مردان شناخته شود .
شروح:
و فی تقلب الاحوال علم جواهر الرجال، ای یعرف طباعهم اهی محموده ام لئیمه بتغیر احوال الدنیا.
یعنی یعرف فضائل الغنی اذا افتقر، و رذائل الفقیر اذا استغنی. فان فی الاکثر اذا استغنی الفقیر تبدلت اخلاقه و اذا افتقر الغنی تغیرت احواله و خصاله، و یعرف طباعهم اهی کریمه ای محموده ام لئیمه مذمومه بتغیر احوال الدنیا.
(در دگرگونی اوضاع گوهر مردان شناخته میشود). یعنی دگرگونی حالات دنیا نسبت به کسی، چون بلندمرتبه شدن پس از خواری و یا به عکس، و مثل روآوردن سختیها بر او، باعث علم تجربی به حالات درونی، خوب یا بد، سرسختی یا سستی و فضیلت و رذیلت او میگردد. این سخن نیز نظیر آن است که گفتهاند سرزمینها میدان شناخت مردان است.
وَ قَالَ علیه السلام فِی تَقَلُّبِ الْأَحْوَالِ عِلْمُ جَوَاهِرِ الرِّجَالِ .
معناه لا تعلم أخلق الإنسان إلا بالتجربة و اختلاف الأحوال علیه و قدیما قیل تری الفتیان کالنخل و ما یدریک ما الدخل ( مثل،و انظر المیدانی 1:91. ) .
و قال الشاعر لا تحمدن امرأ حتی تجربه و لا تذمنه إلا بتجریب و قالوا التجربة محک و قالوا مثل الإنسان مثل البطیخة ظاهرها مونق و قد یکون فی باطنها العیب و الدود و قد یکون طعمها حامضا و تفها.
و قالوا للرجل المجرب یمدحونه قد آل وائل علیه.
و قال الشاعر یمدح ما زال یحلب هذا الدهر أشطره ( یحلب أشطره؛أی أنّه قد جرب الأمور و عاناها،و الکلام علی التمثیل. )
(و قال علیهالسلام: فی تقلب الاحوال علم جواهر الرجال) در گردش حالها- چون انتقال از بلندی به پستی و از اقبال به ادبار و از غنی به فقر یا به عکس- معلوم میشود گوهرهای نیک و بد مردمان که آن اخلاق کریمه محموده و خصال مذمومه است، چه بسیار هست که غنی چون فقیر میشود متبدل میگردد حالت او، و محلی که فقیر، غنی گشت متغیر میشود صفات او.
در گردش احوال زمان پیدا گردد علم به گوهر مردمان. چون حالها بر کس بگردد از مثل خواری و کامکاری و تنگدستی و توانگری گوهر آن شخص بنماید و عیب و هنر او پیدا آید.
و قال علیهالسلام: «فی تقلب الاحوال علم جواهر الرجال.» یعنی و گفت علیهالسلام که در تغیر احوال است دانستن جوهر و ذات مردان، یعنی در وقت تغییر و تبدیل احوال مرد، مانند تبدیل فقر به غنی و پستی به بلندی و یا به عکس، شناخته میشود نیکی و بدی ذات مرد را.
اللغه: (جوهر) کل شیء جبلته المخلوق علیها یقال: جوهر الثوب جید و ردی و نحو ذلک- مجمعالبحرین. الاعراب: فی تقلب الاحوال، ظرف مستقر خبر مقدم، و علم مبتداء موخر، و هو مصدر من المبنی للمفعول مضاف الی النائب عن الفاعل، ای یعلم جواهر الرجال فی تقلب الاحوال. المعنی: الاحوال الطارءه علی الانسان مختلفه، منها موجبه للسرور، و منها موجبه للالم و النفور، فمواجهه الانسان مع کل حال توثر فیه اثرا خاصا، و النفوس مختلفه تجاه هذه التاثرات و الانفعالات، فمنها ما تتاثر من المناظر الشهویه اکثر و منها ما تتعلق بالاموال اکثر، و منها ما تتوجه الی الجاه، فالتجربه محک لجوهر کل فرد من الافراد، و تقلب الاحوال بوته یذوب فیه جوهره و یخرج منهما ذهبا او فضه او رصاصا او غیره، و الناس معادن کمعادن الذهب و الفضه. الترجمه: فرمود: گوهر مردان در آزمایشگاه دگرگونی احوال معلوم میشود. دگرگونی حال و وضع زمان***نشان میدهد گوهر مردمان
و قال علیهالسلام: اقول: هو جزء خطبه الوسیله رواه (الروضه) و بعده: و الایام توضح لک السرائر الکامنه، و لیس فی البرق الخاطف مستمتع لمن یخوض فی الظلمه، و من عرف بالحکمه لحظته العیون بالوقار و الهیبه. و قریب منه کلامه علیهالسلام الاخر المذکور فی الحکمه (441) من الباب الولایات مضامیر الرجال، و المراد منه ان فی بعض الناس غرائز کامنه لا تظهر الا بالحوادث المتجدده و الاحوال المختلفه، لا ما قال ابن ابیالحدید: انه (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) لاتعلم اخلاق الناس الا بالتجربه- ثم ذکر ابیاتا: لا تحمدن امرا حتی تجربه و لا تذمنه الا بتجریب و قدیما قیل: تری الفتیان کالنخل و ما یدریک ما الدخل و قال الشاعر یمدح: مازال یحلب هذا الدهر اشطره یکون متبعا طورا و متبعا حتی استمرت علی شزر مریرته مستحکم الرای لا قحما و لا ضرعا فانه کما تری لا ربط بکلامه علیهالسلام و بعید عن مرامه. و انما یناسب کلامه علیهالسلام قول امیر العرب قرواش الحجازی: لله در النائبات فانها صدا اللئام و صیقل الاحرار ما کنت الا زبره فطبعننی سیفا و اطلق صرفهن غراری و فی (الاغانی): دخل عامر بن مالک بن جعفر بن کلاب ملاعب الاسنه و اخوته طفیل و معاویه و عبیده- و معهم لبید و هو غلام- علی النعمان بن المنذر، فوجدوا عنده الربیع بن زیاد العبسی- و کان اذا خلا بالنعمان طعن فیهم فصده عنهم- فدخلوا علیه یوما فراوا منه جفاء و کان یکرمهم قبل ذلک، فخرجوا من عنده غضابا و لبید فی رحالهم یحفظ امتعتهم و یغدو بابلهم کل صباح فیرعاها فاذا امسی انصرف بابلهم، فاتاهم ذات لیله فالفاهم یتذاکرون امر الربیع و ما یلقون منه، فسالهم فکتموه فقال لهم: و الله لااحفظ لکم متاعا و لا ارعی لکم بعیرا او تخبرونی- و کانت ام لبید یتیمه من عبس فی حجر الربیع- فقالوا: خالک غلبنا علی الملک و صد عنا وجهه. فقال لهم: هل تقدرون (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) ان تجمعوا بینی و بینه فازجره عنکم بقول ممض لا یلتفت النعمان الیه ابدا. قالوا: و هل عندک من ذلک شیء؟ قال: نعم. قالوا: فانا نبلوک بشتم هذه البقله - لبقله قدامهم دقیقه القضبان قلیله الورق لاصقه فروعها بالارض تدعی التربه- فقال: هذه التربه التی لا تذکی نارا و لا توهل دارا و لا تسر جارا، عودها ضئیل و فرعها کلیل و خیرها قلیل، بلدها شاسع و نبتها خاشع و آکلها جائع و المقیم علیها ضائع، اقصر البقول فرعا و اخبثها مرعی و اشدها قلعا، فتعسا لها و جدعا، القوا بی اخا بنیعبس ارجعه عنکم بتعس و نکس و اترکه من امره فی لبس. فقالوا: نصبح و نری فیک راینا. فقال لهم عامر: ارعوا غلامکم فان رایتموه نائما فلیس امره بشیء و انما یتکلم بما جاء علی لسانه، و اذا رایتموه ساهرا فهو صاحبکم، فرمقوه بابصارهم فوجدوه قد رکب رحلا و هو یکدم باوسطه حتی اصبح، فقالوا له: انت و الله صاحبنا فحلقوا راسه و ترکوا له ذوابتین و البسوه حله ثم غدوا به معهم علی النعمان فوجدوه یتغدی مع الربیع، و الدار مملوه من الوفود، فلما فرغ من الغداء اذن لهم فدخلوا علیه و ذکروا له حاجتهم فاعترض الربیع فی کلامهم فقام لبید یرتجز و یقول: یا رب هیجا هی خیر من دعه اکل یوم هامتی مقزعه نحن بنوامالبنین الاربعه و من خیار عامر بن صعصعه المطعمون الجفنه المذعذعه و الضاربون الهام تحت الخیضعه یا واهب الخیر الکثیر من سعه الیک جاوزنا بلادا مسبعه مخبرا عن هذا خبیرا فاسمعه مهلا ابیت اللعن لاتاکل معه (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) ان استه من برص ملمعه و انه یدخل فیها اصبعه یدخلها حتی یواری اشجعه کانما یطلب شیئا اطمعه فالتفت النعمان الی الربیع شزرا یرمقه فقال:
اکذا انت؟ قال: لا و الله لقد کذب علی. فقال النعمان: اف لهذا الغلام لقد خبث علی طعامی، فامر النعمان الربیع بالانصراف الی اهله، فقال الربیع: انی قد تخوفت ان یکون قد وقر فی صدرک ما قاله لبید، و لست برائم حتی تبعث من یجردنی فیعلم من حضرک من الناس انی لست کما قال، فارسل الیه: انک لست صانعا بانتفائک مما قال لبید شیئا و لا قادرا علی ما زلت به الالسن فالحق باهلک.
اذا اردت ان تعرف ای انسان علی حقیقته فانظر الیه فی جمیع اطواره و ادواره، راقبه عند غضبه و رضاه، و فقره و غناه، و ایام الفتن و الفوضی، و موقفه من المستضعفین الذین لا عم لهم و لا خال الا الحق و العدل.. و ان کثیرا من الذین عرفوا بالصلاح اصبحوا لصوصا مجرمین حیث سنحت الفرص و امنوا الضرر، و بعض المعروفین بسوء الاخلاق صاروا قدوه الصالحین بعد ان تحسنت اوضاعهم و امنوا من الفقر و الجور.
امام علیهالسلام (در تبدیل حالات) فرموده است: در تغییر و گردش حالات (بلندی و پستی و توانگری و تنگدستی و بیماری و تندرستی) گوهرهای مردان (عیب و هنر آنها) فهمیده شود.
هر فردی در زندگی خود چه زندگی اجتماعی و یا انفرادی نشیب و فراز دارد و در این نشیب و فرازها، ماهیت افراد: اخلاق، ایمان، و شخصیت آنان شناخته میشود. با توجه به همین نکته انسان نباید در مقابل حوادث، خود را ببازد تا بتواند موقعیت خود را در پیشگاه خدا و مردم حفظ کند. این همان برنامهای است که خدا در قرآن مجید به آن اشاره فرموده است: (ما شما را برای آزمایش (که خودتان موقع خود را درک کنید) با خوب و بد امتحان میکنیم و سرانجام پیش ما میآئید.)
و قال علیهالسلام: (فی تقلب الاحوال) ای تقلبات الدهر، من صحه و غنی و مرض و فقر و جاه و ما اشبه (علم جواهر الرجال) ای یعلم جوهر الرجل، و هل هو حسن او قبیح، لانه اذا صبر عند البلاء، و شکر عند الرخاء، و لم یستطل عند الجاه، و لم یذل عند الفقر، و هکذا، دل علی حسن جوهره.
اللغه: تقلب الاحوال: تغیرها و تبدلها. جوهر الشیء: الجبله المخلوق علیها. الشرح: اذا اردت ان تعرف ایمان الرجل فانتظر ساعات الامتحان و هی البلاء بالفقر او الغنی او الزعامه و اذا اردت معرفه الصدیق فانتظر یوم الضیق و انظر هل یقدم لک المعونه و یرفع الحاجه عنک … و اذا اردت ان تعرف الشجاع فانتظر ایام الحرب و النزاع … انها ساعات تکشف الرجال علی حقیقتهم و تعریهم من ادعائاتهم …
«در دگرگونی روزگار، شناخت گوهرهای مردان است.»
معنی این سخن این است که اخلاق انسان شناخته نمی شود مگر به آزمودن و تجربه کردن و اختلاف احوال بر او.
شاعر گفته است: هرگز تا کسی را نیازموده ای، ستایش مکن و او را نکوهش مکن، مگر به تجربه.
و گفته اند: تجربه محک است، و گفته اند: مثل آدمی چون هندوانه است که ظاهرش آراسته است و گاهی درونش معیوب و دارای کرم است و مزه اش ترش یا بی مزه است.
و قال علیهالسلام
فِی تَقَلُّبِ الْأَحْوَالِ،عِلْمُ جَوَاهِرِ الرِّجَالِ.
امام علیه السلام فرمود:
در دگرگونی حالات گوهر مردان شناخته میشود. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر نهج البلاغه در ذیل این کلام شریف میگوید:قبل از نهج البلاغه در کتاب تحف العقول و روضه کافی ذکر شده و بعد از نهجالبلاغه،قاضی قضاعی در کتاب الدستور با تفاوتی و همچنین طرطوشی در سراج الملوک و کراجکی در کنز الفوائد آن را آوردهاند و تفاوت آنها نشان میدهد که آنها نیز این کلام حکیمانه را از منابع دیگری اخذ کردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 174). مرحوم صدوق نیز قبل از سید رضی آن را در کتاب مشهور خود من لا یحضره الفقیه ضمن وصایای امیرمؤمنان به فرزندش آورده است.(ج 4،ص 388).همچنین در غررالحکم نیز این کلام حکیمانه با تفاوتی به این صورت نقل شده است:«فی تَصاریفَ الْأحْوالِ تُعْرَفُ جَواهِرُ الرِّجالِ». )
طریقه شناخت افراد
امام علیه السلام در این کلام نورانی به طریقه آزمایش شخصیت انسانها اشاره میکند و میفرماید:«در دگرگونی حالات گوهر مردان شناخته میشود»؛ (فِی تَقَلُّبِ الْأَحْوَالِ،عِلْمُ ( .در متن بسیاری از نسخ نهجالبلاغه«علم»به صورت مصدری آمده در حالی که در نسخ دیگری«عُلِمَ»به صورت فعل ماضی مجهول است و این نسخه علاوه بر اینکه با آهنگ جمله بیشتر سازگار است با نسخهای که از«غرر الحکم»نقل کردیم که به جای آن«تُعْرَفُ»آمده و با نسخهای که در کنز الفوائد به صورت«عُرِفَ»آمده و نسخهای که در سراج الملوک به صورت«تُعلَمُ»آمده نیز سازگارتر است. )جَوَاهِرِ الرِّجَالِ) .
در کافی در ادامه این کلام نورانی آمده است
«وَ الْأیّامُ تُوضِحُ لَکَ السَّرائِرَ الْکامِنَةَ ؛و گذشت روزها اسرار پنهانی را بر تو آشکار میسازد». ( .کافی،ج 8،ص 23. )
«جواهر» جمع«جوهر»به معنای اشیای گرانبهایی است که از معدن استخراج میکنند،به ذات و طبیعت هر چیزی نیز اطلاق میشود و در اینجا نیز منظور همین است.
بسیار میشود که ظاهر و باطن افراد مختلف است؛ظاهری آراسته دارند در حالی که درون،آلوده است.ظاهرش پاکدامن،زاهد،شجاع و پرمحبت است؛ ولی باطن کاملاً بر خلاف آن است و گاه به عکس افرادی ظاهراً کماستقامت، فاقد سخاوت و بیتفاوت به نظر میرسند در حالی که در باطن شجاع و نیرومند و باتقوا هستند.چگونه میتوان به این تفاوتها پی برد و درون اشخاص را کشف کرد و معیاری برای همکاری و عدم همکاری با آنها جستوجو نمود؟
بهترین راه همان است که مولا در کلام بالا فرموده است.هنگامی که طوفانهای اجتماعی میوزد و تحولها آشکار میشود و صفحات اجتماع زیر و رو میگردد اینجاست که افراد باطن خود را که در حال عادی نشان نمیدادند آشکار میسازند.
به تعبیر دیگر بهترین راه برای شناخت حقیقت و باطن هر چیز،تجربه و آزمایش و امتحان است.این حکم درباره انسانها نیز صادق است و بهترین طریق تجربه،حالاتی است که از خود در دگرگونیهای اجتماعی بروز میدهند؛ دیروز ثروتی نداشت،امروز به نوایی رسیده و یا مقامی نداشت و مقامی به دست آورده.گاه چنان بر مرکب غرور سوار میشود که هیچ کس به گرد او نمیرسد.
اینها در امتحان شخصیت مردود شدهاند؛ولی به عکس،افرادی را میبینیم که نه مال و ثروت و نه جاه و مقام و نه مشکلات زندگی هیچ یک بر آنها تأثیری نمیگذارد؛همان راه مستقیمی را میپیمایند که پیش از این میپیمودند و همان مناسبات خوبی را دارند که با دوستانشان داشتند.
«تَقَلُّب احوال» مفهوم جامعی است که هرگونه دگرگونی زندگی را شامل میشود:رسیدن به مال و ثروت یا فقر،پیدا کردن مقام یا سقوط از آن،بهبودی و تندرستی یا بیماری،فراهم آمدن اسباب شادی یا مصائب و حوادث دردناک اینها و مانند اینها بوتههای امتحانی هستند که انسانها در آن آزموده میشوند.
درست مانند بوته و کورههای معمولی که طلای ناب را در آن میآزمایند و یا سیاهسیم زراندود را به آن میبرند تا باطن آن آشکار شود.
به گفته شاعر: خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد نیز به گفته شاعری دیگر: سیاه سیم زر اندود چون به بوته برند خلاف آن به در آید که خلق پندارند!
تاریخ اسلام،نمودار عجیبی از همین کلام حکمتآمیز است؛افرادی از یاران پیغمبر صلی الله علیه و آله بودند که در غزوات اسلامی به عنوان مجاهدی خستگیناپذیر و افسری فداکار درخشیدند؛ولی بعد از رحلت پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله بر اثر حب جاه و مقام یا مال و ثروت راه خود را جدا کردند و همان گونه که در حکمت 441 خواهد آمد:
«الْوِلَایَاتُ مَضَامِیرُ الرِّجَالِ ؛پستهای مهم میدان مسابقه و آزمایش مردان است».و خلاصه کارهایی برای رسیدن به مال و مقام دنیا انجام دادند که هیچ کس از آنها انتظار نداشت.
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام در غرر الحکم میخوانیم:
«الْغِنی وَ الْفَقْرُ یَکْشِفانِ جَواهِرَ الرِّجالِ وَ أوْصافِها ؛بینیازی و فقر باطن افراد و اوصاف آنها را آشکار میسازد». ( .غرر الحکم،ح 8269.)
مرحوم کلینی در کافی در حدیث معتبری نقل میکند که بعد از قتل«عثمان»، امیرمؤمنان علی علیه السلام به منبر رفت و خطبهای خواند و در ضمن آن خطبه فرمود:
«...یَوْمَ بَعَثَ اللّهُ نَبِیَّه صلی الله علیه و آله وَ الَّذِی بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً حَتَّی یَعُودَ أَسْفَلُکُمْ أَعْلَاکُمْ وَ أَعْلَاکُمْ أَسْفَلَکُمْ وَ لَیَسْبِقَنَّ سَبَّاقُونَ کَانُوا قَصَّرُوا وَ لَیُقَصِّرَنَّ سَبَّاقُونَ کَانُوا سَبَقُوا ؛سوگند به خدایی که محمد را به حق مبعوث ساخت،همگی به یکدیگر مخلوط و غربال خواهید شد (تا خالص از ناخالص در آید و پیروان حق از پیروان باطل جدا شوند) تا آنجا که افراد پاییننشین بالا و افراد بالانشین پایین قرار خواهند گرفت و آنها که در اسلام پیشگام بودند و برکنار گشتند سر کار خواهند آمد و کسانی که (با حیله و تزویر) پیشی گرفتند کنار میروند». ( .کافی،ج 1،ص 369؛در نهجالبلاغه هم این حدیث شریف در خطبه 16 با تفاوتهایی آمده است. )
این سخن را با ذکر آیهای از قرآن مجید که در واقع همه این روایات به آن باز میگردد پایان میدهیم آنجا که میفرماید: «وَ تِلْکَ الْأَیّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النّاسِ وَ لِیَعْلَمَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَتَّخِذَ مِنْکُمْ شُهَداءَ وَ اللّهُ لا یُحِبُّ الظّالِمِینَ* وَ لِیُمَحِّصَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَمْحَقَ الْکافِرِینَ» ؛و ما این روزها(ی پیروزی و شکست) را در میان مردم میگردانیم؛(و این خاصیّت زندگی دنیاست) تا خدا،افرادی را که ایمان آوردهاند،مشخص سازد؛و (خداوند) از میان خودتان،شاهدانی بگیرد.و خدا ستمکاران را دوست نمیدارد و تا خداوند،افراد با ایمان را خالص گرداند (و ورزیده شوند)؛و کافران را (به تدریج) نابود سازد». ( .آل عمران،آیه 140 و 141. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ In the alterations of conditions lies the knowledge of the gems of men.”
وَ قَالَ علیه السلام حَسَدُ الصّدِیقِ مِن سُقمِ المَوَدّةِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: حسادت بر دوست، از آفات دوستی است .
رشک بردن دوست از خالص نبودن دوستی اوست.
حسودی دوست از بیماری دوستی است
و فرمود (علیه السلام): رشک بردن دوست، نشان خلل در دوستی اوست.
و آن حضرت فرمود:حسادت با رفیق از بیماری دوستی است .
شروح:
یعنی من حق الصدیق ان یحب لصدیقه کل خیر فاذا حسد کانت صداقته، ناقصه.
(حسد بردن دوست از ضعف دوستی است). دوستی خالص مستلزم آن است که انسان آنچه برای خود میخواهد، برای دوستش بخواهد و آنچه برای خود نمیپسندد برای دوستش نپسندد. اما حسد با این حالت منافات دارد، چون لازمهی حسد، آن است که خیر و نیکی از محسود زوال پذیرد، پس دوستی حاسد در این صورت ناقص و ناسالم است، و مقصود از سقمها نیز همین است.
وَ قَالَ علیه السلام حَسَدُ الصَّدِیقِ مِنْ سُقْمِ الْمَوَدَّةِ .
إذا حسدک صدیقک علی نعمة أعطیتها لم تکن صداقته صحیحة فإن الصدیق حقا من یجری مجری نفسک و الإنسان لم یحسد نفسه.
و قیل لحکیم ما الصدیق فقال إنسان هو أنت إلا أنه غیرک.
و أخذ هذا المعنی أبو الطیب فقال ما الخل إلا من أود بقلبه و أری بطرف لا یری بسوائه ( دیوانه 1:4. ) و من أدعیة الحکماء اللهم اکفنی بوائق الثقات و احفظنی من کید الأصدقاء و قال الشاعر احذر عدوک مرة و قال آخر ( ا:«غیره».) احذر مودة ماذق شاب المرارة بالحلاوة (الماذق:الذی یخلط الود بغیره. )
یحصی الذنوب علیک
أیام الصداقة للعداوة
و ذکر خالد بن صفوان شبیب بن شیبة فقال ذاک رجل لیس له صدیق فی السر و لا عدو فی العلانیة.
و قال الشاعر إذا کان دواما أخوک مصارما
(و قال علیهالسلام: حسد الصدیق من سقم الموده) حسودی دوست از بیماری دوستی او است از جهت آنکه حسد دلالت میکند بر ضعف مودت، و عدم خلوص محبت از شایبه کدورت.
حسد بر نعمت دوست بردن از بیماری دوستی خیزد. آری مزاج دوستی دوستی صحیح از علت حسد پاک باشد، و هر مدعی که بر نعمت کس حسد برد آن دوستی شبههناک.
و قال علیهالسلام: «حسد الصدیق من سقم الموده.» یعنی و گفت علیهالسلام که حسد بردن دوست از جهت صحیح نبودن و معیوب بودن دوستی اوست، زیرا که اگر دوستی معیوب نمیبود حسد نمیبرد.
المعنی: الصدیق السلیم من یری نفع الصدیق نفعه، و ضره ضره، و نعمته نعمته، و علی هذا المنوال، و هو الذی قال علی (علیه السلام) لابنهالحسن: یا بنی ابذل نفسک و مالک لصدیقک، فاذا کان الصدیق بتلک المنزله من صدیقه فلا معنی لان یحسده، لان الحسد تمنی زوال نعمه المحسود، فاذا ظهر الحسد ممن یدعی الصداقه و الود یدل علی خلل فی صداقته و مودته، و کذب فی دعواه. الترجمه: فرمود: حسد بردن بر دوست، از نادرستی در مهر اوست.
حسد بر دوست گر گردید پیدا***شود بیماری مهرش هویدا
فی(الطرائف): قال بعض الحکماء لا ینفع العلاج فی اربعه: العداوه اذا خالطها الحسد، و المرض اذا خالطه الهرم، و الفقر اذا خالطه الکسل، و الشح اذا خالطه الکبر. و قال ابن ابیالحدید الانسان لا یحسد نفسه. قیل لحکیم: ما الصدیق؟ فقال: انسان هو انت الا انه غیرک. و من ادعیه الحکماء: اللهم اکفنی بوائق الثقات، و احفظنی من کید الاصدقاء. و للمثقب العبدی: فاما ان تکون اخی بحق فاعرف منک غثی من سمینی و الا فاطرحنی و اترکنی عدوا اتقیک و تتقینی
الحسود یکره النعمه علی خلق الله و یحب زوالها عنهم، و یشمت بالمصیبه. و یذیع الهفوات، و یختلق الزلات، و الصدیق یحب لصدیقه ما یحب لنفسه او اکثر، و اذن فلا سبیل للجمع بین الحسد و الصداقه، و تجتمع مع الغبطه. قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): (المومن یغبط و لا یحسد، و المنافق یحسد و لا یغبط) و الغبطه ان لا تکره وجود النعمه علی غیرک، و لکن تشتهی مثلها لنفسک، و قد تنافس صاحبها فی الجد و العمل لتلحق به، و المنافسه فی الخیر خیر، قال سبحانه: (ختامه مسک، و فی ذلک فلتنافس المتنافسون- 26 المطففین).
… من سقم الموده: لولا ضعف الموده ما کان الحسد و اول الصداقه انصراف النظر عن رویه التفاوت
امام علیهالسلام (درباره رشکبردن) فرموده است: رشکبردن دوست از بیماری دوستی است (از جهت آن است که در دوستی راست نیست، زیرا دوست حقیقی کسی است که بخواهد برای دوستش آنچه برای خود میخواهد و این صفت با رشکبردن منافات دارد).
موقعی که رفیق انسان، به مقام، پول و زیبائیهای دنیا دست یافت انسان باید اظهار خوشحالی کند و کاری نکند که دوستش برنجد. عملی انجام ندهد که دوستش بفهمد این شخص از نعمتی که به دوست رسیده ناراحت است و حسادت میورزد که در این صورت انسان هم مورد نفرت دوستش واقع میشود و هم مورد مذمت خدای متعال. شاعر برای توجه به بیاعتنائی به رفیقانی که در دوستی کامل نیستند میگوید: احذر عدوک مره و احذر صدیقک الف مره فلربما انقلب الصدی ق فکان اعرف بالمضره یعنی از دشمن یک مرتبه بترس و از دوستت هزار مرتبه، زیرا خیلی از اوقات دوستت عوض میگردد و برای ضربهزدن آگاهتر است.
و قال علیهالسلام: (حسد الصدیق) لصدیقه (من سقم الموده) اذ لو لا ان الموده بینهما مریضه لیست موده حقیقیه ما کان الحسد.
اللغه: السقم: المرض. سقم الموده: ضعف الصداقه. الموده: المحبه. الشرح: الصداقه تستلزم الموده و صفاء الطویه و ان یحب الصدیق لصدیقه ما یحبه لنفسه فاذا حسد الصدیق صدیقه فهذا دلیل علی عدم صحه الصداقه بل انها صداقه فیها خلل کبیر تحتاج الی اعاده نظر …
«رشک بردن دوست از سستی و بیماری دوستی است.»
یعنی هرگاه دوست تو بر نعمتی که به او ارزانی می داری رشک برد، دوستی او نسبت به تو، دوستی درستی نیست که دوست واقعی کسی است که همچون نفس تو باشد و آدمی به نفس خویش رشک نمی برد.
به حکیمی گفته شد: دوست چیست؟ گفت: انسانی که او توست و در عین حال او غیر توست. و از ادعیه حکیمان یکی این است که خدایا بدیهای اشخاص مورد اعتماد را از من کفایت کن و مرا از مکر ورزیدن دوستان نگه دار.
شاعری گفته است: «از دشمن خویش یک بیم داشته باش و از دوست خود هزار بیم، چه بسا که دوست دگرگون شود و به زیان رساندن آشناتر باشد.»
و قال علیهالسلام
حَسَدُ الصَّدِیقِ مِنْ سُقْمِ الْمَوَدَّةِ.
امام علیه السلام فرمود:
حسادت (به دوست) دلیل بیماری دوستی است. ( . سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه را زمخشری در ربیعالابرار و آمدی در غررالحکم آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 174). این کلام شریف در منابع دیگری از اهل سنت از علی علیه السلام با مختصر تفاوت یا اضافاتی نقل شده از جمله حلوانی (متوفای قرن پنجم) در نزهة الناظر (ص 110) و زرندی حنفی (متوفای 750) در نظم درر السمطین (ص 160) آوردهاند و تفاوت متن روایت نشان میدهد آن را از منبع دیگری جز نهجالبلاغه اخذ کردهاند. )
دوستی ناسالم!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه یکی از نشانههای ضعف دوستی و صداقت را بیان کرده میفرماید:«حسادت (به دوست) دلیل بیماری دوستی است»؛ (حَسَدُ الصَّدِیقِ مِنْ سُقْمِ الْمَوَدَّةِ) .
«سقم» (به ضم و فتح سین) به معنای بیماری است.
روشن است دوستی وقتی سالم و خالی از غل و غش است که انسان آنچه را برای خود میخواهد برای دوستش نیز بخواهد و آنچه را برای خویش ناخوش دارد برای دوستش نیز ناخوش دارد و در بعضی از روایات آمده که حد اقل مودت و دوستی همین است. ( .کافی،ج 2،ص 169،ح 2. ) با این حال چگونه ممکن است دوستی با حسد جمع شود.
حسد به معنای انتظار زوال نعمت از دیگری است و تفاوت آن با رقابت و تنافس این است که حسود،خواهان زوال نعمت از دیگری است؛ولی در رقابت،تنافس و غبطه،شخص سعی میکند خود را به پای دیگری برساند بیآنکه بخواهد چیزی از او کاسته شود.
دوست واقعی کسی است که خواهان پیشرفت و ترقی دوست خود باشد، هرچند تلاش کند خودش نیز به پیشرفت و ترقی برسد،بنابراین آن کس که چنین نیست دوست واقعی نیست و یا به بیان امام علیه السلام دوستی او گرفتار بیماری است.
درباره اهمیت دوستی در روایات اسلامی و همچنین شرایط دوست خوب و نیز وظائف دوست در برابر دوست مطالب زیادی وارد شده است.
امام حسن مجتبی در وصیتی که به«جناده»(ابن ابی سفیان) در لحظات آخر عمر خویش فرمود چنین میگوید:
«فَاصْحَبْ مَنْ إِذَا صَحِبْتَهُ زَانَکَ،وَ إِذَا خَدَمْتَهُ صَانَکَ،وَ إِذَا أَرَدْتَ مِنْهُ مَعُونَةً أَعَانَکَ،وَ إِنْ قُلْتَ صَدَّقَ قَوْلَکَ،وَ إِنْ صُلْتَ شَدَّ صَوْلَکَ،وَ إِنْ مَدَدْتَ یَدَکَ بِفَضْلٍ مَدَّهَا،وَ إِنْ بَدَتْ عَنْکَ ثُلْمَةٌ سَدَّهَا،وَ إِنْ رَأَی مِنْکَ حَسَنَةً عَدَّهَا،وَ إِنْ سَأَلْتَهُ أَعْطَاکَ،وَ إِنْ سَکَتَّ عَنْهُ ابْتَدَأَکَ،وَ إِنْ نَزَلَتْ إِحْدَی الْمُلِمَّاتِ بِهِ سَاءَک ؛با کسی دوستی کن که دوستی با او زینت تو باشد و هنگامی که به او خدمت میکنی تو را محفوظ دارد و هرگاه که از او کمکی بخواهی یاریات کند، اگر سخنی بگویی (از روی اعتمادی که به تو دارد) گفتار تو را تصدیق کند و اگر در جایی (به حق) حمله کنی تو را تقویت نماید و اگر دست خود را برای حاجتی به سوی او دراز کنی او دستش را به سوی تو دراز کند و هرگاه نقطه ضعفی از تو ظاهر شود آن را بپوشاند و اگر کار نیکی از تو ببیند آن را بشمارد (و آشکار سازد) و اگر چیزی از او بخواهی به تو بدهد حتی اگر سکوت کنی (ولی نیازمند باشی) بدون مقدمه کمک کند و اگر مشکلی برای او پیش آید تو را ناراحت سازد». ( .بحار الانوار،ج 44،ص 138،ح 6.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Envying a friend is a sign of fault in one's friendship.”
وَ قَالَ علیه السلام أَکثَرُ مَصَارِعِ العُقُولِ تَحتَ بُرُوقِ المَطَامِعِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: قربانگاه اندیشهها، زیر برق آرزوهاست .
قربانگاه خردها را بیشتر- آنجا توان یافت- که برق طمعها بر آن تافت.
بیشتر افتادن خردها در زیر برقهای مواضع طمع است
و فرمود (علیه السلام): جایی که خردها به سر در آیند، آن جاست که برق آزمندیها بدرخشد.
و آن حضرت فرمود:بیشترین قربانگاههای عقول زیر برق طمعهاست .
شروح:
ما اصدق امیرالمومنین و ما ابصره بحقائق الاشیاء فان اکثر اقدام العقول تزل فی مواطن الطمع، و الطمع یمنع العقل عن الاستیلاء و التملک، و کم من طامع خالف قضایا عقله، حین طمع هذا فی العقلاء و اما فی غیر العقلاء، فلو لم یطمع العصفور فی الحیه لما وقع فی الفخ، و فی قوله: تحت بروق المطامع سر لطیف لان البرق نور لا یقتبس منه فکذلک الطمع رجاء فاسد، من قضایا الوهم، و لا اعتبار به، و لا فوز معه، بالمقصود.
(بیشتر لغزشگاههای عقلها، زیر درخشش حرص و آزهاست). از خصوصیت عقل آن است که شایستگی دارد تا در برابر نفس اماره بایستد و آن را بشکند و در مسیر خواستههای شایستهی خود به کارش گیرد، و از ویژگیهای نفس، فریب دادن عقل و گول زدن آن به وسیلهی آراستن زندگانی و اندوختههای دنیا و دل بستن بدانهاست. پس خردهای سستی که از طرف خدا تایید نشدهاند، بیشتر فریب میخورند و در ستیز با نفس اماره- وقتی که چیزی طمعبرانگیز و خواستهای از امور دنیا بدرخشد- به خاک میافتند، پس کلمهی مصارع را به جهت مغلوبیت عقول و تحت تاثیر قرار گرفتن آنها از نفوس، استعاره آورده است، و در خواری و فرمانبری از نفوس و تاب مقاومت نیاوردن در برابر نفوس، عقل را به مردی که در جنگ به خاک میافتد تشبیه کرده است. و همچنین لفظ بروق (درخششها) را استعاره برای آنچه از موارد طمع، آورده است که در تصور انسان میدرخشد. و بیشتر اوقات علوم و خاطرههای ذهنی را- به خاطر لطافت و درخشش و سرعت حرکت- به برقها تشبیه میکنند. و اما این که کلمه تحت را به کار برده، برای آن است، که از خصوصیت به خاک افتادنها، پایین بودن است.
وَ قَالَ علیه السلام أَکْثَرُ مَصَارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطَامِعِ .
قد تقدم منا قول فی هذا المعنی و منه قول الشاعر ( هو المجنون،دیوانه 186،و ینسب لقیس بن ذریح؛و ینسب أیضا للبعیث،و انظر تخریجه فی الدیوان. ) طمعت بلیلی أن تریع و إنما ( تریع:ترجع و تعود؛کذا فسره صاحب اللسان،و استشهد بالبیت و نسبه إلی البعیث.) تقطع أعناق الرجال المطامع ( بعده فی الدیوان: و دانیت لیلی فی خلاء و لم یکن شهود علی لیلی عدول مقانع. ) و قال آخر إذا حدثتک النفس أنک قادر
(و قال علیهالسلام: اکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع) بیشتر مواضع افتادن خردها و لغزیدن آن در زیر برقهای مواقع طمع است استعاره فرموده لفظ (مصارع) را از برای هوای عقل و میل آن به مطموعفیه انجذاب او به جانب آن بر جسب آنچه رسانیده است به او، وهم و خیال از تخییل امور نافعه. و لفظ (بروق) مستعار است از برای آنچه لایح میشود و ساطع میگردد از تخیلات و توهمات طمع. شعر: چون طمع بر رقبه خضرا برافرازد علم عقلهای زیرکان از پا درافتد در زمان
اکثر مواضع افتادن عقلها بر خاک زیر برقهای طمهها است و (قد ورد فی الحدیث فی الطمع: انه الصفا الزلاء التی لا یثبت علیها اقدام العلماء) هر کس که باز طمع بال بر چشم او بگسترانید، او را از اوج آسمان عقل به پستی کشانید و بر خاک تیره ادبار و نیستی نشانید.
و قال علیهالسلام: «اکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع.» یعنی و گفت علیهالسلام که بیشتر قتلگاههای عقل و دانشها در زیر برق شمشیر طمع کردنها است، یعنی طمع کردن، قاتل عقل و مزیل هوش است.
المعنی: الحیاه صراع مستمر و تنازع دائم بین النور و الظلمه، و بین الخیر و الشر و متی ینتهی هذا الصراع و التنازع؟ و الی این یستمر؟ و قد تمثل (علیه السلام) فی هذا الکلام تنازع و معرکه فی عالم وجود الانسان یقابل فیه العقل مع الطمع، فالعقل من عالم النور، و الطمع من عالم الظلمه، العقل بطل روحانی، و الطمع عدو ظلمانی شیطانی فقام الطمع فی هذا المیدان بالخداع و کمن للعقل بارائه ما یشبه النور، و عبر عنه علیهالسلام بالبرق الساطع، من طغیان الطمع یراه الطامع ماء و هو کسراب بقیعه، فیثور القوی الشهویه فی ضوء هذا البرق و تهجم علی العقل فی حصنه الحصین و توسره و تصرعه غالبا، و تغلب علیه بثورانه و هیجانه، فتستعبده و تسترقه فیصیر ذلیلا خاضعا، و هذا من ابلغ التعبیر فی الحذر عن الانقیاد للمطامع مهما کانت براقه شواقه. الترجمه: کشتارگاه خردها، بیشتر در پرتو دروغین طمعها است.
خرد را مکش با طمع ای پسر***مشو غره بر پرتو بیثمر
اقول: قالوا: ما الخمر صرفها باذهب لعقول الرجال من الطمع. و سئل (علیه السلام): ما ثبات الایمان؟ فقال: الورع. فقیل له: و ما زواله؟ قال: الطمع. و قال ابن ابیالحدید: قال الشاعر: اذا حدثتک النفس انک قادر علی ماحوت ایدی الرجال فکذب (الفصل الرابع و الاربعون- فی ذمائم الصفات) و ایاک و الاطماع ان و عوها رقارق آل او بوارق خلب هذا، و قالوا: رای اشعب الطماع سلالا یصنع سله فقال: او سعها. قال له: ما لک و ذاک؟ قال: لعل صاحبها یهدی لی فیها شیئا یوما.
الطمع داء لا دواء له. و نهم لا یشبعه شیء حتی الکون بارضه و سمائه، و لو ملکه الطامع لتمنی له مثیلا، و للمثیل امثالا، کجهنم اذ تقول هل من مزید. و تقدم الکلام عن ذلک فی الحکمه 179 (الطمع رق موبد) لا یتحرر الطامع من اسره الا بالموت.
امام علیهالسلام (در زیان آز) فرموده است: بیشتر جاهای به خاک افتادن (لغزش) خردها زیر درخشندگیهای طمعها و آزها است (طمع آدمی را از آسمان عقل و بزرگواری به پستی و خواری کشاند).
طمع به مال، مقام و شهرت و فعالیت در راه بدست آوردن آن مرضی است که عقل، فکر و اندیشه را از کار میاندازد و سرانجام انسان را خوار و ذلیل میگرداند، زیرا طمع از اخلاق رذیله است و محرک آن نفس اماره است کسانی که اختیار را بدست نفس اماره و هوای نفس داده باشند عقل آنان ذلیل خواهد بود. از آنجا که مرض طمع خطرناک است و ممکن است پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) را هم به لغزاند خدا به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) میفرماید: (چشمهای خود را به آنچه بصورتهای گوناگون از زیبائیهای دنیا به کفار دادهایم تا آنان را آزمایش کنیم نینداز! رزق پروردگارت بهتر و بادوام تر است.) در تفسیر مجمعالبیان درباره نزول همین آیه مینویسد: (ابورافع گفت، مهمانی برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمد. حضرت مرا پیش یک نفر یهودی فرستاد و فرمود: بگو مقداری آرد بصورت نسیه و یا پیش فروش به من بفروشد. بگیر و بیاور تا از مهمان پذیرائی کنیم. من پیش یهودی رفتم گفت: بخدا سوگند نه میفروشم و نه پیش فروش میکنم مگر اینکه گرو بیاورد. جریان را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اطلاع دادم حضرت فرمود: بخدا سوگند اگر آرد به من فروخته بود پولش را اداء میکردم. من در آسمان و زمین امین هستم. زره مرا ببر پیش او گرو بگذار و آرد بگیر و بیاور. در چنین شرائطی آیه برای تسلیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نازل گردید.
و قال علیهالسلام: (اکثر مصارع العقول) ای سقوطها و عدم حکمها کما ینبغی (تحت بروق المطامع) ای الاطماع، فان الانسان اذا طمع فی مال او جاه او ما اشبه، لم یتبع عقله، و ارتکب القبیح لاجل الوصول الی ذلک الذی طمع فیه.
اللغه: المصارع: جمع مصرع مکان الصرع و هو الطرح علی الارض و الهلاک. الشرح: الطمع رق موبد یذل صاحبه و یورده المهالک و کثیر من العقول تتعطل عن العمل و تصاب بالشلل و تفقد التفکیر من جراء الطمع، فمع ان صاحب الطمع یملک عقلا و لکنه عقل صرعه الطمع فلا یعود یفکر فیه او یستخدمه فیما ینفع او یفید.
«بیشترین جایگاه افتادن خردها، زیر برقهای طمعهاست.»
در این معنی پیش از این سخن گفته ایم و از جمله این شعر است: «طمع بسته ای که لیلی برگردد و حال آنکه گردنهای مردان را آزمندیها قطع می کند.»
و قال علیهالسلام
أَکْثَرُ مَصَارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطَامِعِ.
امام علیه السلام فرمود:
بیشترین قربانگاه عقلها در پرتو طمعهاست. ( . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر،این کلام حکیمانه را از جاحظ (متوفای 255) در کتاب المائة المختارة با تفاوت مختصری همچنین از راغب (متوفای 502) در کتاب المحاضرات نقل میکند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص175). خوارزمی در مناقب نیز این کلام حکمتآمیز را با تفاوتی از امیرمؤمنان علی علیه السلام آورده است.(مناقب،ص376). )
قربانگاه عقل!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به خطرات مهم طمع اشاره کرده میفرماید:
«بیشترین قربانگاه عقلها در پرتو طمعهاست»؛ (أَکْثَرُ مَصَارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطَامِعِ) .
«مَصارِع» جمع«مصرع»به معنای محلی است که انسان به خاک میافتد.این واژه در مورد شهیدان و کشتهشدگان و غیر آنها به کار میرود.
«بُرُوق» جمع«برق»به معنای همان برقی است که در آسمان بر اثر جرقههای الکتریکی در میان ابرهای حامل بار مثبت و منفی ظاهر میگردد و با صدای مهیبی همراه است که آن را رعد مینامند.
«مَطامِع» جمع«طمع»غالباً به معنای چشم داشتن به چیزهایی است که یا در دسترس قرار نمیگیرد و یا اگر قرار میگیرد شایسته و حق انسان نیست.این واژه گاه در آرزو داشتنهای مثبت نیز به کار میرود که در بعضی از آیات قرآن و دعاهای معصومان علیهم السلام به چشم میخورد؛ولی غالباً بار منفی دارد و به همین دلیل در منابع لغت،آن را به هر نوع آرزو داشتن تفسیر کردهاند.( .در این مورد میتوانید به کتب لغت از جمله کتاب«التحقیق فی کلمات القرآن الکریم»ماده«طمع»نوشته«علامه مصطفوی»مراجعه کنید. )
امام علیه السلام تشبیه جالبی در این کلام نورانی برای طمعهای منفی بیان کرده است؛
طمع را به برق آسمان تشبیه نموده که لحظهای همه جا را روشن میکند و در شبهای تاریک تمام فضای بیابان با آن آشکار میشود و شخص راهگذر گمکرده راه به شوق در میآید و به دنبال آن دوان دوان حرکت میکند.ناگهان برق خاموش میشود و او در پرتگاهی فرو میافتد.
عقل و دانش آدمی که حق را از باطل و نیک را از بد میشناسد هنگامی که تحت تأثیر برق طمع قرار گیرد به همین سرنوشت گرفتار میشود.در واقع طمع، یکی از موانع عمده شناخت است که در طول تاریخ بسیاری از اندیشمندان را به خاک هلاکت افکنده یا دنیایشان و یا دین و ایمانشان را بر باد داده است.
طمع آثار زیانبار فراوانی دارد؛بسیاری از حوادث دردناک تاریخی بر اثر همین صفت رذیله رخ داده است.مهمترین فاجعه تاریخ اسلام،شهادت شهیدان کربلا،از یک نظر به سبب طمع در حکومت ری از سوی«عمر سعد» واقع شد و حکومت مرگبار بنی امیه به طور کلی مولود طمعهایی بود که آنها در جانشینی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و گرفتن انتقام غزوات آن حضرت داشتند.
در گفتار حکیمانه 180 خواندیم که امام علیه السلام میفرماید:
«الطَّمَعُ رِقٌّ مُؤَبَّدٌ ؛طمع بردگی و اسارت جاویدان است».در گفتار حکیمانه 226 نیز خواهد آمد که امام علیه السلام طمعکار را در بند ذلت گرفتار میبیند:
«الطّامِعُ فی وَثاقِ الذُّلِّ» . ( .نهج البلاغه،حکمت 226.)
در غرر الحکم نیز آمده است:
«ثَمَرَةُ الطَّمَعِ ذُلُّ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ ؛ثمره طمع،ذلت دنیا و آخرت است». ( .غرر الحکم،ح 4639.)
طمع باعث ذلت و اسارت میشود،زیرا انسان در موارد طمع غالباً به دنبال چیزی میرود که از دسترس او بیرون است و یا حق او نیست و پیوسته تلاش میکند و نیروهای خود را از دست میدهد و گاه با محرومیت از آنچه به دنبال آن بود چشم از دنیا بر میبندد.
طمع باعث ذلت انسان میشود،برای اینکه جهت رسیدن به آن از آبرو و حیثیت خویش مایه میگذارد و در برابر هر شخصی سر تعظیم فرود میآورد.
ازاینرو در حدیثی از امام حسن عسکری علیه السلام میخوانیم:
«ما أقْبَحَ بِالْمُؤْمِنِ أنْ تَکُونَ لَهُ رَغْبَةٌ تُذِلُّهُ ؛چه قدر زشت است برای انسان با ایمان که علائقی داشته باشد که سبب ذلت او شود». (.بحار الانوار،ج 75،ص 374.)
شاعر معروف فارسی زبان سعدی میگوید:
بدوزد شره دیده هوشمند درآرد طمع مرغ و ماهی به بند
در جایی دیگر نیز میگوید:
قناعت سرافرازد ای مرد هوش سر پر طمع بر نیاید ز دوش
طمع آبروی تو آخر بریخت برای دو جو دامنی دُر بریخت
Imam Ali ibn Abu Talib said : Most places where minds are conquered fall under the glitter of high hopes.”
وَ قَالَ علیه السلام لَیسَ مِنَ العَدلِ القَضَاءُ عَلَی الثّقَةِ بِالظّنّ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: داوری با گمان بر افراد مورد اطمینان، دور از عدالت است .
از عدالت نبود حکم نمودن به گمان.
نیست از عدالت حکم کردن بر کسی که امینست و معتمد بمجرد گمان بد توشهایست
و فرمود (علیه السلام): از عدالت نیست، داوری از روی گمان.
و آن حضرت فرمود:داوری نمودن به گمان علیه انسان مورد اعتماد از عدالت نیست .
شروح:
و قوله الیس من العدل القضاء علی الثقه بالظن ای لا یقضی بالظن الشیء علی من کان عندک ثقه و صار موثوقا به.
ای من کان موثوقا به امینا عندک، فظننت به ظن سوء و حکمت بذلک علیه فقد ظلمته، فان بعض الظن اثم.
(قضاوت از روی بدگمانی، نسبت به کسی که مورد اعتماد است، از عدالت نیست). یعنی در مورد کسی که نزد تو مورد اعتماد و معروف به امانت است، حکم به خیانت از روی گمان، بیرون از عدالت و در شمار صفت ناپسند ظلم و جور است.
وَ قَالَ علیه السلام لَیْسَ مِنَ الْعَدْلِ الْقَضَاءُ عَلَی الثِّقَةِ بِالظَّنِّ .
هذا مثل قول أصحاب أصول الفقه لا یجوز نسخ القرآن و السنة المتواترة بخبر الواحد لأن المظنون لا یرفع المعلوم.
و لفظ الثقة هاهنا مرادف للفظ العلم فکأنه قال لا یجوز أن یزال ما علم بطریق قطعیة لأمر ظنی.
فإن قلت أ لیس البراءة الأصلیة معلومة بالعقل و مع ذلک ترفع بالأمارات الظنیة کأخبار الآحاد.
قلت لیست البراءة الأصلیة معلومة بالعقل مطلقا بل مشروطة بعدم ما یرفعها من طریق علمی أو ظنی أ لا تری أن أکل الفاکهة و شرب الماء معلوم بالعقل حسنه و لکن لا مطلقا بل بشرط انتفاء ما یقتضی قبحه فإنا لو أخبرنا إنسان أن هذه الفاکهة أو هذا الماء مسموم لقبح منا الإقدام علی تناولهما و إن کان قول ذلک المخبر الواحد لا یفید العلم القطعی( ا:«علما قطعیا».)
(و قال علیهالسلام: لیس من العدل القضاء علی الثقه بالظن) نیست از عدالت، حکم کردن به صفات رذیله بر کسی که امین است و معتمد به مجرد گمان بد بلکه آن محض ظلم است زیرا که علم به وثاقت او ارجح است و اصل در هر کسی آن است که او ثقه باشد مادام که خلاف آن به ظهور نرسد. پس سوئظن نزد این حال معصیت باشد و بیرون از دایره عدالت. کقوله تعالی (ان بعض الظن اثم)
نیست از عدالت حکم کردن بر شخص ثقه و معتمد به مجرد گمان بد. یعنی روا نیست به گمان قدح کردن و ضرر اندیشیدن برای شخص موثوق به (قال تعالی: ان بعض الظن اثم)
و قال علیهالسلام: «لیس من العدل القضاء علی الثقه بالظن.» یعنی و گفت علیهالسلام که نیست از مقتضای عدالت حکم کردن بر ضرر عادل به مجرد حدس و گمان، بلکه عدل حکم کردن است به بینه و برهان.
المعنی: قال ابنمیثم: ای من کان عندک ثقه معروفا بالامانه فحکمک علیه بالخیانه عن ظن خروج عن العدل، و هو رذیله الجور، و قال الشارح المعتزلی: هذا مثل قول اصحاب اصول الفقه: لا یجوز نسخ القرآن و السنه المتواتره بخبر الواحد، لان المظنون لا یرفع المعلوم- الخ. اقول: و التفسیران متقاربان، و الاظهر ان هذه الجمله متضمنه لدستور قضائی و المقصود ان القضاء یلزم ان یکون مستندا الی دلیل علمی و تحقیق قطعی فی مورد الحکم، و لا یصح الاعتماد علی مجرد الظن فی باب القضاء و صدور الحکم، فتدبر. الترجمه: فرمود: در شمار عدالت نیست که در قضاوت اعتماد به مجرد گمان شود.
و قال علیهالسلام: اقول: قال ابن ابیالحدید: الثقه هنا مرادف العلم، فکانه قال علیهالسلام لایجوز ان یزال ما علم بطریق قطعیه لامر ظنی. و قال ابن میثم: المعنی من کان عندک ثقه معروفا بالامانه فحکمک علیه بالخیانه عن ظن خروج عن العدل. قلت: هما جعلا قوله: بالظن متعلقا بقوله: القضاء بتقدیم و تاخیر فی (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) الکلام، و الاصل القضاء بالظن علی الثقه. و یمکن ان یکون الکلام علی اصله، بان یکون بالظن متعلقا بقوله علی الثقه فیصیر المعنی قضاوک علی وثوقک بطنک کما هو شان کثیر من الناس لیس من العدل و الحق، و قد قال تعالی: (و ما یتبع اکثرهم الا ظنا ان الظن لا یغنی من الحق شیئا ان الله علیم بما یفعلون) (ان الذین لا یومنون بالاخره لیسمون الملائکه تسمیه الانثی و مالهم به من علم ان یتبعون الا الظن و ان الظن لا یغنی من الحق شیئا). هذا و قال البحتری: و ما هو غیر خوض الشک ترمی الیه حیث لا تجد الیقینا
اذا کنت علی یقین من امانه امین. ثم لاح لک ما یوجب الشک او الظن بامانته فلیس من الانصاف و لا العلم ان تنقض الیقین القوی و تزیله بمجرد الشک او الظن، بل بیقین مثله. و اتفق العقل و الشرع و الفقهاء و العقلاء علی ان الشیء اذ ثبت ثبوتا یقینیا یبقی مستمرا حتی یثبت انقطاعه و زواله ثبوتا یقینیا تماما کوجوده. و ابلغ ما جاء فی هذا الباب قول الامام جعفر الصادق: لا ینقض الیقین بالشک، و لا یدخل الشک فی الیقین، و لا یخلط احدهما بالاخر، و لکن ینقض الشک بالیقین و یتم علی الیقین، فیبنی علیه، و لا یعتد بالشک فی حال من الحالات.
… علی الثقه بالظن: الواثق بظنه و اهم فلابد لمرید العدل من طلب الیقین بموجب الحکم
امام علیهالسلام (درباره بدگمانی) فرموده است: از عدل و دادگری نیست حکم کردن با بدگمانی به کسی که طرف اعتماد است (زیرا بدگمانی به چنین کسی معصیت و گناه میباشد، در قرآن کریم س 49 ی 12 میفرماید: یا ایهاالذین امنوا اجتنبوا کثیرا من الظن ان بعض الظن اثم یعنی ای اهل ایمان از بسیار بدگمانی )درباره یکدیگر( دوری کنید که برخی بدگمانی معصیت و گناه است).
اگر چه در خیلی از مسائل میتوانیم به گمان عمل کنیم ولی آنجا که علم داریم آن هم نسبت به امور اجتماعی و سرنوشت افراد نباید بدگمان، خیال و توهم اعتماد کنیم، زیرا خدا سفارش کرده که از خیلی از این نوع گمانها پرهیز کنید، چون بعضی از گمانها درباره دیگران گناه است.
و قال علیهالسلام: (لیس من العدل القضاء علی الثقه) ای بان یهلک الانسان ثقه باحد (بالظن) الشیء فی ذلک الشخص اذ الظن لا یغنی من الحق شیئا، فاذا وثق الانسان باحد، یلزم ان یبقی ثقته، حتی یتیقن بخلافها، لا بمجرد الظن بالخلاف.
الشرح: اذا کان عندک من تثق به و تطمئن الی استقامته و تتیقن عدالته فلا یجوز اذا ظننت به خلاف ذلک ان تحکم علیه بظنک ذاک، فان حکمک یکون جورا و ظلما لانه بحکم العقلاء لا یجوز نقض الیقین بالشک و او الظن.
«حکم کردن به گمان بر آنچه مورد اعتماد است از دادگری نیست.»
این سخن نظیر سخن اصولی هاست که در اصول فقه می گویند نسخ قرآن و سنت متواتر با خبر واحد جایز نیست، زیرا گمان چیز معلوم را برطرف نمی سازد. لفظ ثقه در این سخن مرادف با لفظ علم است، گویی امیر المؤمنین علیه السّلام فرموده است جایز نیست آنچه به طریق قطعی معلوم است با گمان زایل شود.
و قال علیهالسلام
لَیْسَ مِنَ الْعَدْلِ الْقَضَاءُ عَلَی الثِّقَةِ بِالظَّنِّ.
امام علیه السلام فرمود:
داوری در حق افراد مورد اطمینان،با تکیه بر گمان،رسم عدالت نیست. (. سند گفتار حکیمانه: بنابر گفته خطیب رحمه الله در کتاب مصادر،زمخشری این کلام شریف را در کتاب ربیع الابرار نقل کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 175). این گفتار حکیمانه را مرحوم صدوق قبل از سید رضی در کتاب من لا یحضره الفقیه ضمن وصایای علی علیه السلام به فرزندش محمد بن حنفیة آورده است.(من لا یحضره الفقیه،ج 4،ص 390). )
سوء ظن درباره دوستان ثقه ظلم است
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه،به نکته قابل ملاحظهای مربوط به روابط اجتماعی اشاره میکند و میفرماید:«داوری در حق افراد مورد اطمینان،با تکیه بر گمان،عدالت نیست»؛ (لَیْسَ مِنَ الْعَدْلِ الْقَضَاءُ عَلَی الثِّقَةِ بِالظَّنِّ) .
میدانیم یکی از دستورات قرآنی و روایی این است که در حق مسلمانان سوء ظن نداشته باشید.قرآن مجید میگوید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید از بسیاری از گمانها بپرهیزید،چرا که بعضی از گمانها گناه است».(.حجرات،آیه 12.)
در حکمت 360 نیز بر این معنا تأکید شده است.آنجا که امام علیه السلام میفرماید:
«لَا تَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَحَدٍ سُوءاً وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیْرِ مُحْتَمَلاً ؛هر سخنی که از دهان کسی خارج شد تا احتمال صحت در آن میدهی حمل بر فساد مکن».
دلیل آن هم روشن است،زیرا سوء ظن پایههای اعتمادِ عمومی را که سرچشمه همکاری است متزلزل میسازد.
حال اگر آن شخصی که انسان به او سوء ظن پیدا میکند کسی باشد که سوابق حسنه او بر ما روشن است و در یک کلمه به تعبیر امام علیه السلام،«ثقه»محسوب شود به یقین قضاوت درباره چنین شخصی با ظن و گمانِ بدون دلیل،عادلانه نیست.
بعضی از شارحان نهج البلاغه این گفتار حکیمانه را به صورت مسئلهای اصولی (اصول فقه) عنوان کردهاند و آن این است که هر گاه مطلبی به دلیل معتبر ثابت شود،عدول از آن جز با دلیل معتبر جایز نیست و حدیث معروف باب استصحاب:
«لا تَنْقُضِ الْیَقینَ بِالشَّکِ» ( .وسائل الشیعه،ج 1،ص 245.) را اشاره به آن میدانند.
بعضی از شارحان نیز قضاء را در اینجا به معنای قضاوت مصطلح؛یعنی داوری برای فصل خصومت گرفتهاند که قاضی نمیتواند در برابر شخص مورد اعتماد،با ظن و گمانش قضاوت کند.
ولی ظاهر این است که این حدیث شریف معنای وسیع و گستردهای دارد و اشاره به یک مفهوم گسترده اخلاقی است که عدالت در آن مانع از داوری درباره اشخاص مورد اعتماد به ظن و گمان میشود.
البته افراد متهم؛یعنی کسانی که سوء سابقه دارند یا ظاهر آنها ظاهر قابل اعتمادی نیست از این حکم خارج اند.البته نه به این معنا که انسان بیدلیل آنها را متهم کند،بلکه به این معنا که انسان از آنها احتیاط نموده و بر حذر باشد.شبیه این گفتار حکیمانه احادیث دیگری است که با تعبیرات متفاوتی این موضوع را دنبال میکند:در غرر الحکم از آن حضرت نقل شده که فرمود:
«سُوءُ الظَّنِّ بِالْمُحْسِنِ شَرُّ الْإثْمِ وَ أقْبَحَ الظُّلْمِ ؛سوء ظن به نیکوکار بدترین گناه و زشتترین ستمهاست». ( .غرر الحکم،ح 5672.)
در حدیث دیگری در همان کتاب میخوانیم:
«سُوءُ الظَّنِّ بِمَنْ لا یَخُونُ مِنَ اللُّؤْمِ ؛سوء ظن به کسی که خیانت نمیکند نشانه پستی و لئامت است». (.همان،ح 5673.)
در حدیث جالب دیگری در همان کتاب آمده است که امام علیه السلام میفرماید:
«شَرُّ النّاسِ مَنْ لا یَثِقُ بِأحَدٍ لِسُوءِ ظَنِّهِ وَ لا یَثِقُ بِهِ أحَدٌ لِسُوءِ فِعْلِهِ ؛بدترین مردم کسی است که به سبب سوء ظنی که دارد به هیچ کس اعتماد نمیکند و (نیز) هیچ کس به سبب سوء فعلش به او اعتماد ندارد». ( .غرر الحکم،ح 5675. )
کوتاه سخن اینکه از نظر آداب اخلاقی افزون بر مباحث قضاوت و احکام اصولی هر گاه کسی به وثاقت شناخته شد،سوء ظن نسبت به او کاری ظالمانه است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ It is not fair to put an end to trust by entertaining doubt.”
وَ قَالَ علیه السلام بِئسَ الزّادُ إِلَی المَعَادِ العُدوَانُ عَلَی العِبَادِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: بدترین توشه برای قیامت، ستم بر بندگان است .
ستم راندن بر بندگان بدترین توشه است برای آن جهان.
بسوی آخرت دشمنی و ستمکاری بر بندگان
و فرمود (علیه السلام): بدترین رهتوشه روز رستاخیز، دشمنی با بندگان خداست.
و آن حضرت فرمود:ستم بر بندگان توشه بدی برای جهان آخرت است .
شروح:
و العدوان: الظلم.
(ظلم بر بندگان خدا بد توشهای برای سفر آخرت است). از آنجا که ستمکاری صفت بسیار ناپسندی است که باعث آزردن دیگران میشود و بدترین شقاوت را در پی دارد، بنابراین بد توشهای است، کلمهی زاد استعاره آورده شده است از نظر این که انسان این صفت ناپسند را در جوهر ذات خود، همچون توشهای به همراه نفس به آخرت میبرد.
وَ قَالَ علیه السلام بِئْسَ الزَّادُ إِلَی الْمَعَادِ الْعُدْوَانُ عَلَی الْعِبَادِ .
قد تقدم من قولنا ( ا:«لنا أقوال». ) فی الظلم و العدوان ما فیه کفایة.
و کان یقال عجبا لمن عومل فأنصف إذا عامل کیف یظلم و أعجب منه من عومل فظلم إذا عامل کیف یظلم.
و کان یقال العدو عدوان عدو ظلمته و عدو ظلمک فإن اضطرک الدهر إلی أحدهما فاستعن بالذی ظلمک فإن الآخر موتور
(و قال علیهالسلام: بئس الزاد الی المعاد العدوان علی العباد) بد توشهای است برای سفر آخرت، ستم کردن بر بندگان حضرت عزت الم تعلم بان الظلم عار جزاء الظلم عند الله نار
بد توشهایست برای روز جزا ستم کردن بر بندگان حق تعالی.
و قال علیهالسلام: «بئس الزاد الی المعاد، العدوان علی العباد.» یعنی و گفت علیهالسلام که بد توشهای است به سوی آخرت، ظلم و ستم کردن بر بندگان خدا.
المعنی: الظلم علی النفس بارتکاب المعاصی التی لا تمس حقوق الناس کشرب المسکر مثلا اسهل توبه و اقرب الی المغفره، و قد وعد الله المغفره علی الظلم بالنفس فقال (53- الزمر-: قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا) و اما اذا کان ظلما و عدوانا علی العباد کالغیبه و اکل مال الناس بغیر حق فلا توبه له الا باداء حق الناس و تحصیل البراءه و الا یبقی فی الذمه الی یوم المعاد و یواخذ عنه فیکون بئس الزاد. الترجمه: فرمود: بد توشهای است ستم بر بندگان خدا برای روز جزا.
توشهی ناگوار روز قیامت***ستم و ظلم ظالم است به امت
اقول: و قال النبی (صلی الله علیه و آله): اتقوا الطلم فانه ظلمات یوم القیامه. و قال تعالی (ان ربک لبالمرصاد). قال الصادق (علیه السلام): المرصاد قنطره علی الصراط لا یجوزها عبد بمظلمه و کما ان عدو ان العباد بئس الزاد للمعاد بئس الریاش للمعاش. (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) قال النبی (صلی الله علیه و آله): ما اتانی جبرئیل قط الا و عطنی و آخر قوله لی (ایاک و مشاره الناس فانها تکشف العوره و تذهب بالعز- و فی خبر- فانها تورث المعره و تظهر المعوره. و عن الصادق (علیه السلام): من زرع العداوه حصد ما بذر.
کل الذنوب یرجی ان یغفرها الله الا الظلم و الشرک حتی الشرک، یغفر بالتوبه، اما الظلم فلا غفران له و ان تاب الظالم و ندم الا اذا رضی المظلوم و سامح.. و لفظاعه الظلم کان لترکه عند الله اثر لیس لسواه من ترک ای محرم من المحرمات، فقد ثبت بالنص عن رسول الله (صلی الله علیه و آله): (ان من اصبح و هو لا یهم بظلم احد غفر الله له ما اجترم. (انظر شرح الحکمه 185).
امام علیهالسلام (در نکوهش ستم) فرموده است: بد توشهای است برای روز رستخیز ستم کردن بر بندگان.
کارهای بندگان خدا ذخیره است برای قیامت و بدترین کارها که روز قیامت برای انسان ناراحتی بوجود میآورد ظلم نسبت به بندگان خداست، زیرا گناهی که نسبت به خدا باشد مانند ترک نماز و روزه و سایر واجبات و ترک آنها، سرانجام، مورد عفو واقع میشود ولی عملی که نسبت به حقوق شخص باشد، بخشیدن خدا کافی نیست و مظلوم هم باید به بخشد به همین جهت ظلم به دیگران بدترین گناه است و نه تنها خدا در این دنیا آنان را به مکافات دهری میرساند بلکه در آخرت هم عذابی دردناک نصیب آنان خواهد ساخت.
و قال علیهالسلام: (بئس الزاد الی المعاد) ای ما یخلفه الانسان من عمله للاخره (العدوان علی العباد) ای ظلمهم و التعدی علیهم.
اللغه: الزاد: ما یتزوده الانسان من طعام فی السفر. المعاد: یوم القیامه. العدوان: الاعتداء. الشرح: زاد الاخره النافع المفید یتجسد فی اعانه الناس وسد عوزهم و قضاء حاجاتهم و کف الاذی عنهم و الالتزام باوامر الله و احکام دینه و فی هذه الفوز یوم القیامه عندما تنصب الموازین للقضاء فیحکم لفاعل ذلک بالسعاده و الفوز و دخول الجنه … اما اذا کان زاده الذی یاخذه معه قطع الارحام و ایذاء الناس و الاعتداء علیهم و ترک ما امر الله به اوجبه فهذا بئس الزاد لانه سیورده النار و یدفعه الیها دفعا و ستکون نهایته النار نعوذ بالله منها و من کل عمل یودی الیها …
«ستم کردن بر بندگان چه بد توشه ای برای رستاخیز است.»
در این مورد به حد کفایت درگذشته سخن گفته شد.
و قال علیهالسلام
بِئْسَ الزَّادُ إِلَی الْمَعَادِ،الْعُدْوَانُ عَلَی الْعِبَادِ.
امام علیه السلام فرمود:
بدترین توشه برای آخرت ستم بر بندگان (خدا) است. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در ذکر مصادر این کلام نورانی حدیثی طولانی از عبدالعظیم حسنی (که مرقد مبارکش در شهر ری است) نقل میکند که خدمت امام جواد علیه السلام رسید و از آن حضرت تقاضای حدیثی کرد.امام علیه السلام به او پاسخ داد.باز تقاضای بیشتر کرد و همینطور تکرار نمود تا به چهارده حدیث رسید که تمام آنها از امیرمؤمنان علیه السلام است و بسیاری از آنها در کلمات قصار نهجالبلاغه آمده و کلام حکیمانه مورد بحث،ششمین آن است.نیز از جمله راویان گفتار حکیمانه مورد بحث را ابن شعبه حرانی در کتاب تحف العقول میشمارد که قبل از سید رضی میزیسته است و بعد از او از مفید در ارشاد و آمدی در غرر الحکم و کراجکی در کنز الفوائد نقل میکند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 175). )
بدترین توشه راه آخرت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یکی از آثار سوء ظلم و ستمکاری اشاره کرده میفرماید:«بدترین توشه برای آخرت ستم بر بندگان (خدا) است»؛ (بِئْسَ الزَّادُ إِلَی الْمَعَادِ،الْعُدْوَانُ عَلَی الْعِبَادِ) .
میدانیم دنیا سرایی است که همگان از آن برای رفتن به سوی آخرت توشه بر میدارند و هر کسی به فراخور حال و اعمال خود توشهای تهیه میبیند.قرآن مجید میگوید:بهترین توشهها توشه تقواست «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی» ؛ و زاد و توشه تهیه کنید،و بهترین زاد و توشه،پرهیزکاری است». ( .بقره،آیه 197.) ولی گروهی به جای آن ظلم و ستم بر بندگان خدا را توشه این سفر سرنوشتساز قرار میدهند که به گفته امام علیه السلام بدترین توشههاست.
زیرا گناهانی که جنبه معصیت اللّه دارد و یا به تعبیر دیگر ظلم بر خویشتن است با توبه آمرزیده میشود و حتی بدون توبه امید عفو الهی و شفاعت درباره آن وجود دارد،همان گونه که قرآن مجید میفرماید: «قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» 2 زیرا او بخشنده مهربان است.
ولی آنجا که پای ظلم بر دیگران به میدان میآید نه با آب توبه شسته میشود و نه با عنایت شفاعت و جز با رضایت صاحب حق نجات از عواقب آن ممکن نیست و به همین دلیل امام علیه السلام آن را بدترین زاد و توشه قیامت شمرده است.
شک نیست که زاد و توشه چیزی است که در راه سفر و به هنگام رسیدن به مقصد به انسان کمک میکند و به یقین ظلم چنین موقعیتی را ندارد،بنابراین انتخاب این لفظ در اینجا نوعی کنایه بلیغ است،درست مانند این است که انسان در سفرهای دنیا به جای حمل مواد غذایی مشتی از سموم با خود ببرد به او میگوییم بدترین توشه آن است که به جای غذا سموم با خود حمل کنی.
امام علیه السلام در خطبه 176 نهج البلاغه بعد از آن که ظلم را به سه بخش تقسیم میکند میفرماید:
«وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذِی لَا یُتْرَکُ فَظُلْمُ الْعِبَادِ بَعْضِهِمْ بَعْضاً.الْقِصَاصُ هُنَاکَ شَدِیدٌ،لَیْسَ هُوَ جَرْحاً بِالْمُدَی وَ لاَ ضَرْباً بِالسِّیَاطِ،وَ لکِنَّهُ مَا یُسْتَصْغَرُ ذلِکَ مَعَهُ ؛اما ظلمی که هرگز رها نمیشود ستمی است که بندگان بر یکدیگر میکنند که قصاص در آنجا شدید است این قصاص مجروح ساختن با کارد یا زدن تازیانه (مانند قصاص در دنیا) نیست بلکه چیزی است که اینها در برابرش ناچیز است».
درباره آثار سوء ظلم در آیات قرآن و روایات اسلامی بحثهای بسیار وسیع و گستردهای آمده است.
قابل توجه اینکه در آیه 45 سوره«انعام»درباره اقوام ظالمی که به سرنوشت دردناکی مبتلا شدند میخوانیم: «فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» ؛و (به این ترتیب،) ریشه گروهی که ستم کرده بودند،قطع شد و ستایش مخصوص خداوند،پروردگار جهانیان است».(.مرحوم علامه مجلسی این مضمون را در حدیثی از رسول خدا نقل کرده که میفرماید:«إِنَّ اللّهَ یُمْهِلُ الظّالمَ حَتّی یَقُولُ قَدْ أهْمَلَنی ثُمَّ یَأْخُذُهُ أَخْذَةً رابِیَةً إنَّ اللّهَ حَمِدَ نَفْسَهُ عِنْدَ هَلاکِ الظّالِمینَ فَقالَ فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذینَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ للّهِِ رَبِّ الْعالَمِینَ».(بحار الانوار،ج 72،ص 322،ح 52).)
در اینجا خداوند به موجب ریشه کن کردن ظالمان حمد و ثنای خویش میگوید و در آن روز که اعمال انسان اعم از خوب و بد هر کدام به صورت مناسبی مجسم میشوند ظلم به صورت ظلماتی که اطراف وجود ظالم را فرا میگیرد تجسم مییابد همانگونه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیثی فرمود:
«اتَّقُوا الظُّلْمَ فَإِنَّهُ ظُلُماتٌ یَوْمَ الْقِیامَةِ» . ( .کافی،ج 2،ص 332. )
مرحوم کلینی در اصول کافی در حدیثی از امام باقر علیه السلام نقل میکند که هنگامی که رحلت پدرم علی بن الحسین فرا رسید مرا به سینه خود چسبانید،سپس فرمود:«فرزندم من تو را به چیزی وصیت میکنم که پدرم در آستانه شهادت مرا به آن توصیه کرد و گفت این چیزی است که پدرش (علی علیه السلام) به آن حضرت توصیه کرده است فرمود:
«یا بُنَیَّ إیّاکَ وَ ظُلْمَ مَنْ لا یَجِدُ عَلَیْکَ ناصِراً إلّا اللّهُ ؛از ستم کردن بر کسی که هیچ یار و یاوری جز خدا ندارد بترس». ( .همان،ص 331.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ How miserable the ration of a servant of Allāh to the Hereafter is if he oppresses Allāh's servants!”
وَ قَالَ علیه السلام مِن أَشرَفِ أَعمَالِ الکَرِیمِ غَفلَتُهُ عَمّا یَعلَمُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: خود را به بیخبری نمایاندن از بهترین کارهای بزرگواران است .
از شریفترین کردار مرد بزرگوار آن است که از آنچه میداند غفلت نماید.
از گرامیترین فعلهای مرد کریم بیخبری او و غفلت ورزیدن از آنچه میداند از نتایج لئیم
و فرمود (علیه السلام): از بهترین کارهای مرد بزرگوار، چشم پوشی اوست از آنچه می داند.
و آن حضرت فرمود:از شریفترین کارهای کریم خود را به بیخبری زدن از چیزی است که میداند .
شروح:
یعنی تغافله عن معائب الناس، فلا تسمعها، و عن هفواتهم فی حقه فلا یتتبعها.
(از بهترین اعمال شخص بزرگوار، چشمپوشی اوست از آنچه میداند). یعنی نادیده گرفتن و چشمپوشی از معایب و لغزشهایی که در مردم سراغ دارد. از آن رو که لازمهی این عمل فضایلی همچون تحمل سختی، بردباری، گذشت و بخشش است. و تمام اینها فضایلی هستند که با بزرگواری همراهند زیرا گاهی مقصود از بزرگواری خودداری انسان از اقدام به انجام خواستهی قوهی غضب دربارهی آن کسی است که او را خشمگین ساخته و دیگر پیامدهای این فضایل، بنابراین چشمپوشی از عیوب دیگران از بالاترین اعمال است.
وَ قَالَ علیه السلام مِنْ أَشْرَفِ [أَفْعَالِ]
أَعْمَالِ الْکَرِیمِ غَفْلَتُهُ عَمَّا یَعْلَمُ .
کان یقال التغافل من السؤدد و قال أبو تمام لیس الغبی بسید فی قومه لکن سید قومه المتغابی ( دیوانه 1:93. ) و قال طاهر بن الحسین بن مصعب و یکفیک من قوم شواهد أمرهم و کان یقال بعض ( ساقطة من ا. ) التغافل فضیلة و تمام الجود الإمساک عن ذکر المواهب و من الکرم أن تصفح عن التوبیخ و أن تلتمس ستر ( الستر:تغطیة الشیء؛و فی الحدیث:«إن اللّه حی ستیر یحب الستر». ) هتک الکریم
(و قال علیهالسلام: من اشرف افعال الکریم غفلته عما یعلم) از شریفترین کارهای کریم، غفلت و بیخبری او است. یعنی تغافل ورزیدن و خود را غافل نمودن از آنچه داند از قبائح مردم.
از شریفترین کارهای کریم غفلت او است از آنچه داند. کریمان از بسیار عیب و خلل مردمان اغماض کنند و خود را از آن غبی و غافل وانمایند.
و قال علیهالسلام: «من اشرف اعمال الکریم غفلته عما یعلم.» یعنی و گفت علیهالسلام که شریفترین کارهای کریم بزرگ طبع، تغافل او است از آنچه میداند از عیوب مردم.
المعنی: من الاسماء الحسنی و الصفات العلیا لله تعالی هو الستار، و مفهومه الاغضاء عن معاصی العباد و القاء الستر علیها، و هذا من کرمه العمیم، فکان اشرف اعمال الکریم ان یصرف النظر عن سوء الادب او العمل السییء الصادر عن الغیر و علمه، و قد شدد الشرع الاسلامی فی تحریم الغیبه و ذکر عیوب الناس و فرض علی المسلمین الالتزام بهذه الکرامه لحفظ الاعراض، و صون الاجتماع عن التلاشی و الانحطاط. الترجمه: فرمود: یکی از کارهای بسیار شرافتمندانهی مردم بزرگ و ارجمند اینست که از آنچه میدانند خود را به غفلت میزنند و نادیده میگیرند و چشم بر هم میگذارند و میگذرند.
اشرف کار کریمان اینست***که ز دانستهی خود درگذرند
اقول: و نقلت (المصریه) (اعمال) بدل (افعال) تحریف و فی بیان الجاحظ جمع محمد بن علی بن الحسین علیهم السلام صلاح شان الدنیا بحذافیرها فی کلمتین فقال (صلاح شان جمیع التعایش و التعاشر ملا مکیال ثلثاه فطنه و ثلثه تغافل) قال الجاحط: (فلم یجعل (علیه السلام) لغیر الفطنه نصیبا من الخیر و لا حظا فی الصلاح لان الانسان لا یتغافل الا عن شیء قد فطن له و عرفه). و فی الطبری قال محمد بن ایوب بن جعفر بن سلیمان کان بالبصره رجل من بنیتمیم- و کان شاعرا ظریفا خبیثا منکرا و کنت انا والی البصره آنس به و استحلیه- فقلت له: انت شاعر ظریف و المامون اجود من السحاب الحافل فما یمنعک منه فعمل ارجوزه و خرج الی الشام لما کان المامون هنا لک (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) قال الرجل: فبینا انا قد رکبت نجیبی و لبست مقطعاتی و انا اروم العسکر فاذا انا بکهل علی بغل فاره ما یقر قراره، فتلقانی مواجهه و انا اردد نشید ارجوزتی. فقال: سلام علیکم بکلام جهوری فقلت و علیکم، قال قف ان شئت فوقفت فتضوعت منه رائحه العنبر و المسک الاذفر فقال ما اولک؟ قلت: رجل من مضر قال و نحن من مضر. ثم ماذا، قلت: من تمیم، قال: ثم قلت: من سعد قال فما اقدمک هذا البلد قلت قصدت هذا الملک الذی ما سمعت بمثله اندی راحه قال: فما الذی قصدته به؟ قلت: شعر طیب یلذ علی الافواه، و تقتفیه الرواه قال: فانشدنیه فغضبت و قلت یا رکیک اخبرتک انی قصدت الخلیفه بشعر قلته و تقول انشدنیه- فتغافل و الله عنها و تطامن لها و الغی عن جوابها. قال: و ما الذی تامل منه؟ قلت ان کان علی ما ذکر منه فالف دینار قال فانا اعطیکها ان رایت الشعر جیدا و الکلام عذبا واضع عنک العناء و طول الترداد و متی تصل الی الخلیفه و بینک و بینه عشره آلاف رامح و نابل قلت فلی الله علیک ان تفعل قال: نعم قلت: و معک الساعه مال؟ قال: (هذا بغلی و هو خیر من الف دینار) فغضبت ایضا و عارضنی نزق سعد و خفه احلامه، فقلت ما یساوی هذا البغل هذا النجیب؟ قال: (فدع عنک البغل و لک الله علی ان اعطیک الساعه الف دینار) فانشدته: مامون یاذا المنن الشریفه و صاحب المرتبه المنیفه و قائد الکتیبه الکثیفه هل لک فی ارجوزه طریفه اظرف من فقه ابیحنیفه لا و الذی انت له خلیفه ما ظلمت فی ارضنا ضعیفه امیرنا مونه خفیفه (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و ما اجتبی شیئا سوی الوظیفه فالذئب و النعجه فی سقیفه و اللص و التاجر فی قطیفه فو الله ما عدا ان انشدته فاذا زهاء عشره الاف فرس قد سدوا الافق یقولون: السلام علیک ایها الخلیفه فاخذنی افکر و نظر الی بتلک الحال، فقال: لا باس علیک ای اخی قلت جعلت فداک اتعرف لغات العرب؟ قال: ای قلت فمن جعل منهم (الکاف) مقام (القاف) قال: حمیر قلت: (لعنها الله و لعن من استعمل هذه اللغه بعد الیوم) فضحک و علم ما اردت- ای ان مرادی بالرکیک الرقیق- و التفت الی خادم الی جانبه فقال: اعطه ما معک فاخرج الی کیسا فیه ثلاثه الاف دینار فقال هاک، ثم قال: السلام علیک و مضی. و فی (تاریخ بغداد)، قال ابوالصلت: اوقفنی المامون لیله عنده فکنا نتحدث حتی ذهب من اللیل ما ذهب و اطفی السراج، و نام القیم الذی کان یصلح السراح فدعاه فلم یجبه فاصلحه هو ثم انتبه الخادم فظننت انه یعاقبه فقال ربما اکون فی المتوضا فیشتمونی و لا یدرون انی اسمع فاعفو عنهم، و قال ابن البواب کان المامون یحلم فی بعض الاوقات حتی یغیظنا جلس یوما یستاک علی دجله من بغداد من وراء ستیره و نحن قیام بین یدیه فمر فلاح و هو یقول باعلی صوته: (اتظنون ان هذا المامون ینبل فی عینی و قد قتل اخاه) فو الله ما زاد علی ان تبسم و قال لنا ما الحیله عندکم حتی انبل فی عین هذا الرجل الجلیل و فی السیر کان صلاحالدین الایوبی جالسا یوما و عنده جماعه فرمی بعض الممالیک بعضا بسرموز فاخطاته و وقعت بالقرب من صلاح الدین فالتفت الی (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) الجهه الاخری یکلم جلیسه لیتغافل عنها) و قال الشاعر: (لیس الغبی بسید فی قومه لکن سید قومه المتغابی)
للکریم حسنات، منها للتواضع لمن هو دونه، و الحلم عن السفیه، و افضلها تجاهل عیوب الناس التی یجوز تجاهلها، و الترفع عن ذکرها و نشرها.
… غفلته عما یعلم: ای عدم التفاته لعیوب الناس و اشاعتها و ان علمها
امام علیهالسلام (در ترغیب به چشمپوشی) فرموده است: از بهترین کارهای کریم و بزرگوار چشم پوشیدن (بیخبر وانمودن) او است از آنچه (زشتیهای دیگران که) میداند (زیرا کریم پرده کس ندرد و از بسیاری زشتیها خود را غافل نشان دهد).
بشر در زندگی لغزشهای فراوان دارد. کسانی که در اجتماع میخواهند محترمانه زندگی کنند میباید از لغزشهائی که از نظر اسلام قابل گذشت است و از دیگران مشاهده میکنند چشمپوشی کنند و آن را نادیده بگیرند. خدای مهربان درباره معرفی این گروه میفرماید: (بندگان شایسته خدا کسانی هستند که متواضعانه روی زمین راه میروند و آنگاه که از نادانان حرف نامربوط شنیدند، به آنان سلام میکنند.)
و قال علیهالسلام: (من اشرف اعمال الکریم) ای الرفیع نفسه (غفلته عما یعلم) بان یتغافل عن ذنب المذنبین و عیوب الناس.
الشرح: الکریم قریب من الله قریب من الناس یحبه الله و یحبه الناس و هو یمتاز بنفسیه عالیه کریمه و له صفات جلیله و عظیمه و من اهمها التغافل عن السفهاء و غض النظر عنهم و اذا علم بهفوه من احد سترها و لم یظهرها بل تغافل عنها حتی کانه لم یسمع بها و لم یراها و هذا هو داب النفوس الکبیره التی ترفض ان تخوض فی سفاسف الامور و صغیرها …
«از بهترین کارهای شخص گرامی، غفلت کردن اوست از آنچه می داند.»
گفته شده است: خود را به بی خبری زدن از سروری است. ابو تمام گفته است: شخص گول و نادان میان قوم خود سرور نیست، ولی سرور قوم کسی است که خود را به نادانی و گولی می زند.
و قال علیهالسلام
مِنْ أَشْرَفِ أَعْمَالِ الْکَرِیمِ غَفْلَتُهُ عَمَّا یَعْلَمُ.
امام علیه السلام فرمود:
یکی از باارزشترین کارهای کریمان تغافل از چیزهایی است که از آن آگاهند
(و سرپوش گذاشتن بر آن لازم است). ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر از دعوات راوندی نقل میکند که این کلام حکیمانه را با تفاوتی در کتاب خود آورده است به این صورت: «أشْرَفُ خِصالِ الکَرَم غَفْلَتُک عَمّا تَعْلَم» .این تفاوت نشان میدهد آن را از منبعی غیر از نهجالبلاغه دریافت داشته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 178).)
بهترین اعمال کریمان
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی درباره آداب معاشرت اشاره کرده،میفرماید:«یکی از باارزشترین کارهای کریمان تغافل از چیزهایی است که از آن آگاهند (و سرپوش گذاشتن بر آن لازم است)»؛ (مِنْ أَشْرَفِ أَعْمَالِ الْکَرِیمِ غَفْلَتُهُ عَمَّا یَعْلَمُ) .
کمتر کسی است که عیب پنهانی یا آشکاری نداشته باشد و کمتر دوستی پیدا میشود که درباره دوستش کار نامناسبی،هرچند به عنوان لغزش انجام ندهد.
افراد بزرگوار و باشخصیت کسانی هستند که عیوب پنهانی افراد را نادیده میگیرند و از لغزش دوستان چشمپوشی میکنند و هرگز به رخ آنها نمیکشند.
این کار،اولاً سبب میشود که آبروی مسلمان محفوظ بماند؛آبرویی که ارزش آن به اندازه ارزش خون اوست.ثانیاً سبب میشود فرد خطاکار یا صاحب عیب جسور نگردد و از همه اینها گذشته سبب میشود رابطه مسلمانها با یکدیگر محفوظ بماند.
در اسلام،غیبت از بزرگترین گناهان شمرده شده و این همه تأکید برای حفظ آبروی مسلمانان است.
امیر مؤمنان علی علیه السلام در عهدنامه مالک اشتر مخصوصاً بر این معنا تکیه کرده، میفرماید:«باید دورترین رعایا نسبت به تو و مبغوضترین آنها در نزد توآنهایی باشند که بیشتر در جستجوی عیوب مردمند،زیرا در (غالب) مردم عیوبی وجود دارد (که از نظرها پنهان است و) والی از همه سزاوارتر است آنها را بپوشاند،بنابراین لازم است عیوبی را که بر تو پنهان است آشکار نسازی».
از سویی دیگر میدانیم خداوند ستار العیوب است و دوست دارد بندگانش نیز ستار العیوب باشند و تغافل یکی از طرق پوشاندن عیوب مردم است.
در حدیث معروفی نیز از امام موسی بن جعفر علیه السلام میخوانیم:مردی خدمتش آمده،عرض کرد:فدایت شوم از یکی از برادران دینی کاری نقل کردند که من آن را ناخوش داشتم،از خودش پرسیدم انکار کرد،در حالی که جمعی از افراد موثق این مطلب را از او نقل کردهاند،امام فرمود:
«کَذِّبْ سَمْعَکَ وَ بَصَرَکَ عَنْ أَخِیْکَ وَانْ شَهِدَ عِنْدَکَ خَمْسُونَ قَسامَةً وَ قالَ لَکَ قَوْلاً فَصَدِّقْهُ وَ کَذِّبْهُمْ،وَ لا تُذِیْعَنَّ عَلَیْهِ شَیْئاً تَشِیْنُهُ بِهِ وَ تَهْدِمُ بِهِ مُرُوَّتَهُ،فَتَکُونَ مِنَ الَّذِیْنَ قالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ:إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ ؛گوش و چشم خود را در مقابل برادر مسلمانت تکذیب کن،حتی اگر پنجاه نفر سوگند خوردند که او کاری کرده و او بگوید نکردهام از او بپذیر و از آنها نپذیر،هرگز چیزی که مایه عیب و ننگ اوست و شخصیتش را از میان میبرد در جامعه پخش مکن،که از آنها خواهی بود که خداوند درباره آنها فرموده:کسانی که دوست میدارند زشتیها در میان مؤمنان پخش شود عذاب دردناکی در دنیا و آخرت دارند». ( .بحار الانوار،ج 72،ص 214. )
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود در ذیل این گفتار حکیمانه چند شعر از«طاهر بن الحسین»شاعر معروف عرب آورده است،وی میگوید: وَ یَکْفِیکَ مِنْ قَوْمٍ شَواهِدُ أَمْرِهِمْ فَخُذْ صَفْوَهُمْ قَبْلَ امْتِحانِ الضَّمائِرِ
فَإنَّ امْتِحانَ الْقَوْمِ یُوحِشُ مِنْهُمْ وَ ما لَکَ إلّا ما تَری فِی الظَّواهِرِ
وَ إنَّکَ إنْ کَشَفْتَ لَمْ تَرَ مُخْلِصاً وَ أبْدی لَکَ التَّجْریبُ خُبْثَ السَّرائِرِ
برای شناخت هر جمعیتی به ظاهر کار آنها قناعت کن.خالص آنها را برگزین پیش از آنکه ضمیر آنها را آزمایش کنی.
زیرا امتحان کردن اقوام (و جستوجوی بواطن آنها) سبب وحشت از آنها میشود.تو تنها به آنچه در ظاهر میبینی قناعت کن.
زیرا اگر اصرار بر کشف باطن افراد داشته باشی فرد خالص و مخلصی را نخواهی یافت و این کار آلودگی باطن بسیاری از افراد را بر تو آشکار میسازد.
روشن است زندگی انسانها بر خلاف کارهایی است که انجام میدهند، هرگاه انسان بخواهد جزئیات زندگی دیگران را با کنجکاوی و دقت پیدا کند و آنها را مورد بازخواست قرار دهد زندگی برای او تلخ خواهد شد و دوستانش از گرد او پراکنده میشوند.
در حدیث جالبی که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار آورده است از امیر مؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«وَ عَظِّموُا اقْدَارَکُم بِالتَّغَافُلِ عَنِ الدَّنِّیِ مِنَ الْاُمُورِ...ولَا تَکوُنوُا بَحَّاثِینَ عَمَّا غَابَ عَنْکُمْ،فَیَکْثُرُ عَائِبُکُمْ...و تَکَرّموُا بِالتّعَامِی عَنِ الْاِسْتِقْصَاءِ ؛قدر و منزلت خود را با«تغافل»درباره امور پست و کوچک بالا برید ...و زیاده از اموری که پوشیده و پنهان است تجسس نکنید که عیبجویان شما زیاد میشوند...و با چشم برهم نهادن از دقت بیش از حد در جزئیات، بزرگواری خود را ثابت کنید». ( .بحار الانوار،ج 75،ص 64،ح 157. )
از این حدیث و پارهای دیگر از احادیث این نکته روشن میشود که موارد تغافل مربوط به امور سرنوشتساز زندگی یک انسان نیست،زیرا که در آنها دقت و جستوجو به یقین لازم است.این دستور منافاتی با مسئله امر به معروف و نهی از منکر ندارد،زیرا وظیفه امر به معروف و نهی از منکر مربوط به واجبات و محرمات است که از محدوده تغافل بیرون است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The very best of a generous man's acts of generosity is that he is mindless of what he knows (of people's faults). “
وَ قَالَ علیه السلام مَن کَسَاهُ الحَیَاءُ ثَوبَهُ لَم یَرَ النّاسُ عَیبَهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آن کس که لباس حیاء بپوشد، کسی عیب او را نبیند .
هر که پوشش شرم گزیند کس عیب او نبیند.
هر که بپوشاند حیا جامه او را نه بیند مردمان عیب او را
و فرمود (علیه السلام): هر که حیا جامه ای بر او پوشاند، کسی عیبی در او نبیند.
و آن حضرت فرمود:حیا جامهاش را بر هر کس بپوشاند مردم عیبش را نبینند .
شروح:
لان حیاه یخفی عیوبه عن اعین الناس لان العیب ان مما یتعلق باللسان، و سقطاته، فالحیی قلیل الکلام، فیقل ذلک منه، و ان کان مما یتعلق بالافعال فحیاوه یمنعه من الاقدام علی الحرام و الاثام فیخفی ذلک منه و لا یظهر، و ان کان مما یتعلق بالنسبه و الخلقه، فحیاوه یمنعه من التصدی للقدح فی عرض غیره و اثاره معایبه، فلا یقابله غیره بمثله.
(هر که شرم بر او جامهای بپوشاند، دیگران عیبش را نبینند). کلمهی ثوب را استعاره برای شرمی که فراگیر انسان است، آورده، و با استعمال کسوه استعاره ترشیحی به کار برده است. مقصود آن است که فضیلت حیاء باعث ترک عیبها و دیده نشدن عیب در شخص دارندهی این فضیلت میشود و یا این که اگر (شخص با حیا مرتکب یکی از صفات ناپسندی شود که آن را عیب میداند، نهایت پردهپوشی را نموده و تلاش میکند تا آن را پنهان دارد، به این گمان که مردم آن را نمیبینند.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ کَسَاهُ الْحَیَاءُ ثَوْبَهُ لَمْ یَرَ النَّاسُ عَیْبَهُ .
قد سبق منا قول کثیر فی الحیاء و کان یقال الحیاء تمام الکرم و الحلم تمام العقل.
و قال بعض الحکماء الحیاء انقباض النفس عن القبائح و هو من خصائص الإنسان لأنه لا یوجد فی الفرس و لا فی الغنم و البقر و نحو ذلک من أنواع الحیوانات فهو کالضحک الذی یختص به نوع الإنسان و أول ما یظهر من قوة الفهم فی الصبیان الحیاء و قد جعله الله تعالی فی الإنسان لیرتدع به عما تنزع إلیه نفسه من القبیح فلا یکون کالبهیمة و هو خلق مرکب من جبن و عفة و لذلک لا یکون المستحی فاسقا و لا الفاسق مستحیا (ب:«مستحییا». ) لتنافی اجتماع العفة و الفسق و قلما یکون الشجاع مستحیا و المستحی شجاعا لتنافی اجتماع الجبن و الشجاعة و لعزة وجود ذلک ما یجمع الشعراء بین المدح بالشجاعة و المدح بالحیاء نحو قول القائل یجری الحیاء الغض من قسماتهم فی حین یجری من أکفهم الدم.
و قال آخر کریم یغض الطرف فضل حیائه و یدنو و أطراف الرماح دوان.
و متی قصد به الانقباض فهو مدح للصبیان دون المشایخ و متی قصد به ترک القبیح فهو مدح لکل أحد و بالاعتبار الأول قیل الحیاء بالأفاضل قبیح و بالاعتبار الثانی ورد إن الله لیستحیی من ذی شیبة فی الإسلام أن یعذبه أی یترک تعذیبه و یستقبح لکرمه ذلک.
فأما الخجل فحیرة تلحق النفس لفرط الحیاء و یحمد فی النساء و الصبیان و یذم بالاتفاق فی الرجال.
فأما القحة فمذمومة بکل لسان إذ هی انسلاخ من الإنسانیة و حقیقتها لجاج النفس فی تعاطی القبیح و اشتقاقها من حافر و قاح أی صلب و لهذه المناسبة قال الشاعر یا لیت لی من جلد وجهک رقعة فأعد منها حافرا للأشهب.
و ما أصدق قول الشاعر صلابة الوجه لم تغلب علی أحد إلا تکامل فیه الشر و اجتمعا.
فأما کیف یکتسب الحیاء فمن حق الإنسان إذا هم بقبیح أن یتصور أجل من نفسه أنه یراه فإن الإنسان یستحیی ممن یکبر فی نفسه أن یطلع علی عیبه و لذلک لا یستحیی من الحیوان غیر الناطق و لا من الأطفال الذین لا یمیزون و یستحیی من العالم أکثر مما یستحیی من الجاهل و من الجماعة أکثر مما یستحیی من الواحد و الذین یستحیی الإنسان منهم ثلاثة البشر و نفسه و الله تعالی أما البشر فهم أکثر من یستحیی منه الإنسان فی غالب الناس ثم نفسه ثم خالقه و ذلک لقلة توفیقه و سوء اختیاره.
و اعلم أن من استحیا من الناس و لم یستحی من نفسه فنفسه عنده أخس من غیره و من استحیا منهما و لم یستحی من الله تعالی فلیس عارفا لأنه لو کان عارفا بالله لما استحیا من المخلوق دون الخالق أ لا تری أن الإنسان لا بد أن یستحیی من الذی یعظمه و یعلم أنه یراه أو یستمع بخبره فیبکته و من لا یعرف الله تعالی کیف یستعظمه و کیف یعلم أنه یطلع علیه
و فی قول رسول الله ص استحیوا من الله حق الحیاء.
أمر فی ضمن کلامه هذا بمعرفته سبحانه و حث علیها و قال سبحانه أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللّهَ یَری ( سورة العلق 14. ) تنبیها علی أن العبد إذا علم أن ربه یراه استحیا من ارتکاب الذنب.
و سئل الجنید رحمه الله عما یتولد منه الحیاء من الله تعالی فقال أن یری العبد آلاء الله سبحانه و نعمه علیه و یری تقصیره فی شکره.
فإن قال قائل فما معنی قول النبی ص من لا حیاء له فلا إیمان له.
قیل له لأن الحیاء أول ما یظهر من أمارة العقل فی الإنسان و أما الإیمان فهو آخر المراتب و محال حصول المرتبة الآخرة لمن لم تحصل له المرتبة الأولی فالواجب إذن أن من لا حیاء له فلا إیمان له.
و قال ع الحیاء شعبة من الإیمان.
و قال الإیمان عریان و لباسه التقوی و زینته الحیاء.
(و قال علیهالسلام: من کساه الحیاء ثوبه) هر که بپوشاند حیاء جامه خود را به او (لم یری الناس عیبه) نبینند مردمان عیب و عار او را و نباشد او را عیبی که دیده شود یا اگر باشد مستور شود در نظر مردمان به واسطه آن صفت پسندیده و خلق حمیده.
هر که را پوشانید حیا جامه خود را نبینند مردمان عیبهای او را. حیا جامهایست لایق هر که در بر کند عیب او از دیدهها پوشیده گردد و تواند مراد از ندیدن مردم عیب او را خالی بودن از عیبها باشد چه شخص باحیا غالبا خالی باشد از عیبها و احتراز کند از آلایشها.
و قال علیهالسلام: «من کساه الحیاء ثوبه، لم یر الناس عیبه.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که پوشانید به او حیا و شرم جامهی خود را، یعنی لوازم حیا لازم او شد، نخواهند دید مردمان عیب او را، یعنی عیبی نخواهد داشت تا ببینند مردم.
الاعراب: ثوبه مفعول ثان لقوله کساه علی وجه التجرید کانه جرد من الحیاء رجلا کاسیا و اعتبر نفس الحیاء ثوبا باعتبار آخر. المعنی: الحیاء انفعال نفسانی یمنع عن ارتکاب القبائح و تلمس العیوب، و هو من اشرف الغرائز البشریه اذا لم یتجاوز عن حده و یتبدل بنوع من الخمول و العزله عن تصدی الامور الحسنه کالمعاشره مع الناس و طلب المعاش، فیقول (علیه السلام) ان الحیاء ثوب غیر مرئی یغطی العیوب تاره بالاجتناب عن ارتکابها، و اخری بالسکون عن اشاعتها و ذکرها و الجد فی استتارها. الترجمه: فرمود: هر که را شرم بپوشاند، عیب او از مردم نهان ماند.
هر که از شرم جامه بر تن داشت***چشم مردم ز عیب خود برداشت
فی توحید المفضل (قال الصادق (علیه السلام) له (انظرالی ماخص به الانسا (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) دون جمیع الحیوان من هذا الخلق الجلیل قدره العظیم شانه اعنی الحیاء فلولاه لم یقر ضیف و لم یوف بعده و لم تقض الحوائح و لم یتحر الجمیل و لم یتنکب القبیح فی شیء من الاشیاء حتی ان کثیرا من الامور المفترضه ایضا انما تفعل للحیاء فان من الناس من لو لا الحیاء لم یرع حق والدیه و لم یصل ذا رحم و لم یود امانه و لم یعف عن فاحشه افلا تری کیف و فی الانسان جمیع الخلال التی فیها صلاحه و تمام امره) و فی الخبر الحیاء و الایمان مقرونان فی قرن فاذا ذهب احدهما تبعه صاحبه).
الحیاء من فعل ما یشین- فضیله تشفع عند الناس لبعض لرذائل، اما الحیاء من فعل ما یزین کالسوال عن امور الدین، و العیش بکد الیمین-، فهو مذموم، و ان استحسنه اهل الجهل، و تقدم الکلام عن الحیاء مرات، منها فی شرح الحکمه 20.
امام علیهالسلام (در سود حیاء و شرم) فرموده است: هر که حیاء و شرم جامه خود را به او پوشانید (شرم پیشه گرفت) مردم زشتی او را نخواهند دید (عیبی ندارد تا مردم بینند، یا اگر هم داشته باشد بر اثر حیاء از نظر مردم پنهان مینماید).
موقعی که انسان از خدا بترسد و گناه نکند در روز قیامت عیبی ندارد که آشکار گردد و کسی که از مردم خجالت بکشد، کاری نمیکند که در نظر مردم عیب باشد. بدین طریق شخص خجالتی و با حیاء در جامعه محترم است و آنگاه در پیشگاه خدا هم محترم است که به بیند نعمتهای خدا در اختیار اوست و شکرش را بجا نمیآورد سعی کند در جمیع امور زندگی، خدا را ناظر اعمال خود بداند و از او شرم کند که گناه کند. به همین منظور رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرموده است: (کسی که حیاء ندارد ایمان ندارد.) علی (علیه السلام) در مورد دیگری فرموده است: (الایمان عریان و لباسه التقوی و زینته الحیاء) ایمان عریان است لباسش پرهیزکاری و زینتش حیاء است. ناگفته پیداست که حیاء در مورد گناه و امور انفرادی است، اما در مورد بیان حق و آموختن مسائل دین حیائی وجود ندارد و بیپرده باید سخن گفت. آیه زیر گویای حقائقی است: (شمائی که ایمان دارید بدون اجازه داخل خانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نشوید، مگر دعوت به غذا داشته باشید. در چنین وقتی قبلا برای خوردن غذا نروید، و وقتی دعوت شدید بروید و آنگاه که غذا خوردید متفرق شوید. آنجا برای صحبت کردن با یکدیگر نروید، زیرا این کار، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را ناراحت میسازد و از شما خجالت میکشد سخن بگوید و خدا از بیان حق حیاء نمیکند … ).
و قال علیهالسلام: (من کساه الحیاء ثوبه) بان کان شخصا حیییا یستحی من العمل القبیح (لم یرالناس عیبه) لانه لا یظهر عیبا حتی یروه.
اللغه: کساه: ستره و غطاه. الشرح: اذا کان الانسان یمتلک ملکه الحیائ، یستحی و یخجل و لا یرتکب عیبا قط لانه یخجل من مقابله الناس اذا انکشف لهم فعله القبیح فمن هنا کان یستحی فلن یقرب من عیب و اذا لم یقترف عیبا امتنع الناس ان یروا الا الافعال الطیبه الحسنه …
«هر کس آزرم جامه خود را بر او بپوشاند مردم عیب او را نمی بینند.»
ابن ابی الحدید ضمن آنکه می گوید سخن بسیار درباره شرم و آزرم گفتیم، فصلی درباره شرم و آنچه درباره آن گفته شده آورده است که به ترجمه چند مورد از آن قناعت می شود.
گفته شده است: حیا تمامی کرم است و بردباری تمامی خرد.
اما اینکه حیا چگونه به دست می آید، بر آدمی حق است که چون آهنگ کاری زشت می کند، تصور کند کسی که اجل از خود اوست او را می بیند، زیرا آدمی از کسی که او را در نفس خود بزرگ می داند، آزرم می کند و نمی خواهد چنان کسی بر عیب او آگاه گردد. به همین سبب است که آدمی از جانوران و کودکانی که تشخیص نمی دهند، آزرم نمی کند و حال آنکه از عالم بیشتر آزرم می دارد تا از نادان و از جماعت بیشتر آزرم می دارد تا از یک فرد. معمولا کسانی که آدمی از آنان آزرم می دارد، سه کس هستند، نخست آدم دیگر، دوّم از نفس خویشتن و سدیگر از خدای متعال، ولی بیشتر مردم نخست از دیگران و سپس از خود و سرانجام از خدای خود آزرم می کنند و این به سبب کمی توفیق او و بدی اختیار اوست.
و بدان، آن کس که از مردم آزرم می دارد و از خویشتن آزرم نمی دارد، خود را از دیگران فرومایه تر می داند، و هر کس از دیگران و خود آزرم می کند، و از خداوند متعال آزرم نمی کند، عارف نیست که اگر عارف به خدا باشد، از مخلوق آزرم نمی کند، بدون آنکه از خدا آزرم کند. مگر نمی بینی که انسان به ناچار از کسی آزرم می کند که او را بزرگ می شمرد و می داند که او را می بیند و خبر کارهای او را می شنود و او را سرزنش می کند. کسی که خدا را نشناسد، چگونه ممکن است او را تعظیم کند و چگونه می داند که خداوند بر او آگاه است. و در این گفتار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرموده است: «از خداوند آن چنان که سزاوار است، آزرم کنید»، امر به شناخت خدا و تشویق بر آن است.
خداوند خود فرموده است: «مگر نمی داند که خداوند می بیند.» یعنی اگر بنده بداند که خدایش او را می بیند، از انجام دادن گناه آزرم می کند.
پیامبر فرموده است: «آزرم شعبه ای از ایمان است»، و فرموده است: «ایمان برهنه است، جامه اش پرهیزکاری و زیورش آزرم است.»
و قال علیهالسلام
مَنْ کَسَاهُ الْحَیَاءُ ثَوْبَهُ،لَمْ یَرَ النَّاسُ عَیْبَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که حیا لباس خود را بر او بپوشاند،مردم عیب او را نخواهند دید. (. سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهج البلاغه آمده است که این کلام حکیمانه قبل از نهج البلاغه در کتابهای تحف العقول و روضه کافی به این صورت آمده است:«مَنْ کَساهُ الْحَیاءُ ثَوْبَهُ خَفِیَ عَلَی النّاسِ عَیْبُهُ».(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 178).اضافه بر این،نیز در من لا یحضره الفقیه به این صورت نقل شده است: «مَنْ کَسَاهُ الْحَیَاءُ ثَوْبَهُ اخْتَفَی عَنِ الْعُیُونِ عَیْبُه» (ج 4،ص 388) و در غرر الحکم نیز به صورتی متفاوت نقل شده است. )
برکات حیا
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای درباره حیا اشاره کرده،میفرماید:
«کسی که حیا لباس خود را بر او بپوشاند،مردم عیب او را نخواهند دید»؛ (مَنْ کَسَاهُ الْحَیَاءُ ثَوْبَهُ،لَمْ یَرَ النَّاسُ عَیْبَهُ) .
«حیا» همانگونه که سابقا نیز اشاره کردهایم حالتی نفسانی است که سبب میشود انسان در برابر زشتیها حالت انقباض پیدا کرده و از آنها چشم بپوشاند.
در واقع،حیا سپری است در مقابل اعمال قبیح و منکرات و اگر این سپر وجود نداشته باشد،انسان به آسانی آلوده هر کار زشتی میشود و تیر قبایح بر بدن او فرو مینشیند.
«حیا»گاهی سبب ترک گناه و زشتیها نمیشود،بلکه سبب پوشاندن و مخفی ساختن آن میگردد که این نیز در حدّ خود اثر مثبتی است.امام علیه السلام در گفتار حکیمانه بالا به هر دو اشاره میکند؛حیا را به لباس (زیبایی) تشبیه کرده که بر تن انسان مؤمن است و اگر عیبی نیز داشته باشد به وسیله آن پوشیده میشود و مردم آن را نمیبینند.
«حیا»بنا به روایتی که از امام صادق علیه السلام نقل شده از ویژگیهای انسان و دارای آثار بسیار زیادی در زندگی بشر است.در آن حدیث خطاب به مفضل چنین میفرماید:
«انْظُرْ یَا مُفَضَّلُ إِلَی مَا خُصَّ بِهِ الْإِنْسَانُ دُونَ جَمِیعِ الْحَیَوَانِ مِنْ هَذَا الْخَلْقِ الْجَلِیلُ قَدْرُهُ الْعَظِیمُ غَنَاؤُهُ أَعْنِی الْحَیَاءَ فَلَوْلَاهُ لَمْ یُقْرَ ضَیْفٌ وَ لَمْ یُوَفَّ بِالْعِدَاتِ وَ لَمْ تُقْضَ الْحَوَائِجُ وَ لَمْ یُتَحَرَّ الْجَمِیلُ وَ لَمْ یَتَنَکَّبِ الْقَبِیحُ فِی شَیْءٍ مِنَ الْأَشْیَاءِ حَتَّی إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْأُمُورِ الْمُفْتَرَضَةِ أَیْضاً إِنَّمَا یُفْعَلُ لِلْحَیَاءِ فَإِنَّ مِنَ النَّاسِ مَنْ لَوْ لَا الْحَیَاءُ لَمْ یَرْعَ حَقَّ وَالِدَیْهِ وَ لَمْ یَصِلْ ذَا رَحِمٍ وَ لَمْ یُؤَدِّ أَمَانَةً وَ لَمْ یَعْفُ عَنْ فَاحِشَةٍ أَ فَلَا تَرَی کَیْفَ وُفِّیَ لِلْإِنْسَانِ جَمِیعُ الْخِلَالِ الَّتِی فِیهَا صَلَاحُهُ وَ تَمَامُ أَمْرِهِ ؛ای مفضل! نگاه کن به صفتی که خداوند تنها به انسان ارزانی داشته و حیوانات از آن محرومند؛صفتی که مقامش والا و غنایش بزرگ است؛یعنی حیا.اگر حیا نبود، انسانها از مهمانشان درست پذیرایی نمیکردند،به وعدههایشان وفا نمینمودند،نیازهای دیگران را برآورده نمیساختند و به دنبال کارهای خوب نبودند و از کارهای زشت در هیچ چیز پرهیز نداشتند.به طوری که بسیاری از کارهای واجب نیز در پرتو حیا انجام میشود؛اگر حیا نبود،جمعی از مردم حق پدر و مادر را نیز ادا نمیکردند و صله رحم به جا نمیآورند و ادای امانت نمینمودند و از هیچ کار زشتی پرهیز نداشتند.آیا نمیبینی خداوند چگونه برای انسان جمیع صفاتی را که در آن صلاح و کمالِ کار اوست به او ارزانی داشته است؟». ( .بحار الانوار،ج 3،ص 81. )
از این حدیث شریف به خوبی استفاده میشود که اثر حیا تنها پرهیز از زشتیها و قبایح-آنگونه که بسیاری گمان میبرند-نیست بلکه آثار مثبت زیادی در انجام واجبات و رعایت آداب و اخلاق انسانی دارد.
به همین دلیل در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْ لا حَیاءَ لَهُ فَلا إیمانَ لَهُ ؛آن کس که حیا ندارد ایمان ندارد». ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 47.)
از امام امیر مؤمنان در غرر الحکم آمده است،
«مَنْ لا حَیاءَ لَهُ فَلا خَیْر فِیهِ ؛کسی که حیا ندارد هیچ خیری در او نیست». ( .غررالحکم،ح 5465. )
البته آنچه گفته شد درباره حیاء پسندیده است.نوعی از حیاء مذموم آن است انسان از فرا گرفتن علم و دانش و پذیرفتن حقایق و انجام کارهای نیک شرم داشته باشد و گاه به سبب آن از ترک مجالس گناه و پیشنهادهای زشت افراد فاسد شرم میکند و آلوده گناه میشود.
نکته ها:
1-یک اشتباه بزرگ
بعضی از نویسندگان بیخبر و بیبند و بار میگویند:حیا نوعی ضعف نفس است و اگر پرده حیا دریده شود سبب قوت نفس خواهد بود در حالی که قضیه کاملاً بر عکس است؛فرد بیحیا کسی است که تسلیم خواستههای نفسانی است و نمیتواند از آن رویگردان شود؛ولی افراد با حیا بر اثر قدرت روحانی در برابر عوامل گناه مقاومت میکنند و سد نیرومندی میان خود و آنها به نام حیا قرار میدهند.آری! حیا در برابر نیکیها مانند فرا گرفتن علم،دلیل بر ضعف نفس است؛ولی در برابر زشتیها نشانه روشنی از قدرت نفس است.
2-چه اموری سبب پاره شدن پردۀ حیا میشود؟
زمانی که گناه آشکارا انجام شود ابهت گناه شکسته میشود و پرده حیا کنار میرود و افراد در انجام گناهان کبیره جسور میشوند.به همین دلیل در روایات اسلامی آمده است که گناه آشکار از گناه پنهان بسیار سنگینتر است همانگونه که در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام میخوانیم:
«الْمُذِیعُ بِالسَّیِّئَةِ مَخْذُولٌ وَالْمُسْتَتِرُ بِالسَّیِّئَةِ مَغْفُورٌ لَهُ ؛کسی که گناه خود را آشکار و منتشر میکند گرفتار خذلان میشود و کسی که گناه را بپوشاند عفو خدا شامل او میگردد». ( .کافی،ج 2،ص 428،ح 1. )
حتی برای مبارزه با افراد جسور و حرمتشکن و متجاهر به فسق،اجازه غیبت داده شده است.
نیز به همین دلیل است که هرگاه گناه آشکار شود و مردم از آن باخبر گردند، دستور داده شده است که حد یا تعزیر آشکارا انجام شود تا ابهت گناه به جای خود برگردد و پرده حیا در سطح عموم پاره نشود.
افشاگری درباره گناهان اشخاص نیز آنها را جسور کرده و از حیای آنها میکاهد و گاه به جایی میرسد که با زبان حال یا قال میگویند:ما که رسوای جهانیم غم دنیا سهل است و آب که از سر گذشت چه یک قامت چه چند قامت.
در حالی که اگر در این گونه موارد تغافل شود،کمک به حفظ حیای آن گناهکار خواهد شد.
نیز به همین دلیل در تعلیمات اسلامی تکرار گناه صغیره به منزله گناه کبیره شمرده شده است،زیرا تکرار،سبب کم شدن زشتی گناه و پاره شدن پرده حیا میشود.
3-اهمیت حیا در زنان
این نکته نیز قابل توجه است که در روایاتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده:
«الْحَیاءُ عَشَرَةُ أجْزاءٍ فَتِسْعَةٌ فِی النِّساءِ وَواحِدَةٌ فِی الرِّجالِ ؛حیا ده جزء دارد.نه جزء در زنان و یک جزء در مردان است». ( .میزان الحکمة،ج 1،ص 720.) و این برای آن است که اگر حیا نباشد زنان آسیبپذیر خواهند شد.
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است که شش چیز خوب است؛
ولی از شش طائفه خوبتر؛از جمله میفرماید:
«الْحَیاءُ حَسَنٌ وَهُوَ مِنَ النِّساءِ أحْسَنٌ ؛حیا چیز خوبی است و از زنان زیبندهتر است». ( .ارشاد القلوب،ج 1،ص 193.)
حیا به زنان ابهت،شخصیت و ارزش میدهد و به گفته یکی از فلاسفه معروف،دختران حوا در طول تاریخ دریافتند که عزت و احترامشان در این است که به دنبال مردان نروند خود را متبذل نکنند و از دسترس مرد خود را دور نگه دارند آنها این درسها را در طول تاریخ دریافتند و به دختران خود یاد دادند. ( .مجموعه آثار شهید مطهری،ج 19،ص 53. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ If one who is attired with the outfit of modesty, people never see his shortcoming.”
وَ قَالَ علیه السلام بِکَثرَةِ الصّمتِ تَکُونُ الهَیبَةُ وَ بِالنّصَفَةِ یَکثُرُ المُوَاصِلُونَ وَ بِالإِفضَالِ تَعظُمُ الأَقدَارُ وَ بِالتّوَاضُعِ تَتِمّ النّعمَةُ وَ بِاحتِمَالِ المُؤَنِ یَجِبُ السّؤدُدُ وَ بِالسّیرَةِ العَادِلَةِ یُقهَرُ المنُاَوِئُ وَ بِالحِلمِ عَنِ السّفِیهِ تَکثُرُ الأَنصَارُ عَلَیهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: با سکوت بسیار، وقار انسان بیشتر شود ، و با انصاف بودن، دوستان را فراوان کند ، و با بخشش، قدر و منزلت انسان بالا رود ، و با فروتنی، نعمت کامل شود ، و با پرداخت هزینهها، بزرگی و سروری ثابت گردد ، و روش عادلانه، مخالفان را درهم شکند ، و با شکیبایی در برابر بیخرد، یاران انسان زیاد گردند .
با خاموش بودن بسیار، وقار پدیدار شود و با دادن داد دوستان فراوان گردند و با بخشش بزرگی قدر آشکار گردد و با فروتنی نعمت تمام و پایدار ، و با تحمل رنجها سروری به دست آید و به عدالت کردن دشمن از پا در آید. و با بردباری برابر بی خرد، یاران بسیار یابد.
به بسیاری خاموشی میباشد مهابت و خشیة و بعدل بسیار میشود پیوستگان و باحسان بزرگ میشود قدر همای مرد و بتواضع تمام میشود نعمت و به برداشتن مشقت واجب میشود مهتری و بصفت و روش راست مقهور میگردد دشمن و و ببردباری از بیخرد بسیار میشوند یاری دهندگان او بر او
و فرمود (علیه السلام): در خاموشی فراوان، مرد را هیبت افزاید
و انصاف سبب افزونی یاران و دوستان گردد
و به بخشش، قدر و منزلت بزرگ شود
و به تواضع، نعمتها به کمال رسد
و با تحمل رنجها سروری حتمی شود.
و به عدالت، دشمن از پای در آید
و به بردباری، در برابر نادان، یاران افزون گردند.
و آن حضرت فرمود:وقار به کثرت خاموشی است .پیوستگان با رعایت انصاف زیاد میشوند .منزلتها با بخشش عظیم میگردد .نعمت با فروتنی کامل میشود .با تحمل رنجها سروری ثابت میگردد .با روش عادلانه دشمن مغلوب میشود .با بردباری در برابر نادان،یاران انسان علیه او زیاد میگردد .
شروح:
و النصفه: الانصاف. و الافضال: تعظم الاقدار، ای اذا کان الملک یعامل الرعیه بالافضال و الانعام عظم قدره عندهم، و اذا تواضع بینهم یتم نعمته لا یغتر علیه. المناوی: المعادی، یقال: ناواه ای عاداه.
ای من جعل الانصاف من عادته رغب الناس فی صداقته. (بالتواضع تتم النعمه). ای من انعم علی غیره و تواضع فتواضعه له نعمه اخری له علی المنعم علیه، و ذلک هو کمال الافضال، و یحتمل ان یراد ان من تواضع لله تعالی فشکر علی نعمه عنده، استحق مزید النعم و کما لها، و المناوی: المعادی.
(به سکوت زیاد هیبت و شکوه پدید آید، و در اثر انصاف دوستان زیاد شوند، و با نیکی کردن، منزلتها بزرگ شود. و با فروتنی، نعمت کامل گردد، و با تحمل رنجها بزرگی حتمی میشود، و با حسن رفتار دشمن شکست میخورد، و با بردباری در برابر نادان، یاوران بیشتری در مقابل او به هم میرسند). امام (علیه السلام) به هفت فضیلت اشاره کرده است و به دلیل این که هر یک از آنها مستلزم خیر و نیکی است مردم را به کسب آن فضایل ترغیب فرموده است: 1- سکوت زیاد، و لازمهی آن باشکوه و هیبت شدن شخص خاموش است در انظار مردم، زیرا خاموشی، در بیشتر اوقات از پیامدهای خرد است، و شکوه خردمندان امری است روشن. پس اگر کسی دانست که زیاد خاموش ماندن شخص کم سخن در اثر عقل اوست، شکوه و جلالش بیشتر شود، و اگر ندانست، این احتمال را میدهد که شاید از کمال عقل او باشد. و گاهی هم ممکن است خاموشی در اثر کاستی در غریزه و گرفتگی زبان در سخن باشد، با این همه- به دلیل نیامیختن در گفتار- مورد احترام است. 2- انصاف، که همان فضیلت عدالت است. امام (ع به دلیل این که این فضیلت موجب افزایش دوستان میشود، بدان ترغیب کرده است، چون کمانصافی باعث جدایی و بیالفتی است همانطوری که ابوالطیب گفته است: همواره کمانصافی بین مردم- هر چند که فامیل و خویشاوند باشند- تفرقهانداز است. 3- نیکی به دیگران در نیازمندیهایشان. لازمهی این کار بالا رفتن و بزرگی درجات است چون برآوردن نیاز باعث میشود تا آن که نیکی و محبت دیده، نیکیکننده را مطابق ارزش نیازش منزلت دهد. 4- فزونی. باعث کمال نعمت، در اثر فزونی دوستان و اهل محبت، میگردد، چون فضیلت تواضع، خود نعمتی است و پیامد آن به منزلهی کامل و تمام شدن آن است. 5- تحمل رنج. باعث آقایی و بزرگی است، زیرا تحمل زحمتهای مردم، مستلزم فضیلت سعهی صدر و تحمل ناملایمات است، و بر این اساس خواستههای مردم از چنین کسی که تحمل دارد، آمیخته به شائبهای از قبیل بازگرداندن و منت نهادن و نظایر اینها نخواهد بود به این ترتیب تواضع مردم در برابر او بیشتر شده، و کار او قوت میگیرد، و در میان مردم آقا و بزرگ میشود. حسن رفتار. که لازمهی آن شکست بدخواهان است. (مناوات، معادات: دشمنی بین دو نفر) توضیح آن که دشمن برای کسی که رفتار خوب دارد، عیبی نمییابد که بدان وسیله بر او غلبه کند و به مفاسد او را متهم کند بنابراین شکست میخورد. 7- بردباری در برابر نادان. لازمهاش فزونی یاوران است. بیان و توضیح این مطلب قبلا گذشت.
وَ قَالَ علیه السلام بِکَثْرَةِ الصَّمْتِ تَکُونُ الْهَیْبَةُ وَ بِالنَّصَفَةِ یَکْثُرُ الْمُوَاصِلُونَ وَ بِالْإِفْضَالِ تَعْظُمُ الْأَقْدَارُ وَ بِالتَّوَاضُعِ تَتِمُّ النِّعْمَةُ وَ بِاحْتِمَالِ الْمُؤَنِ یَجِبُ اَلسُّودَدُ [اَلسُّؤْدُدُ]
وَ بِالسِّیرَةِ الْعَادِلَةِ یُقْهَرُ الْمُنَاوِئُ وَ بِالْحِلْمِ عَنِ السَّفِیهِ تَکْثُرُ الْأَنْصَارُ عَلَیْهِ .
قال یحیی بن خالد ما رأیت أحدا قط صامتا إلا هبته حتی یتکلم فإما أن تزداد تلک الهیبة أو تنقص و لا ریب أن الإنصاف سبب انعطاف القلوب إلی المنصف و أن الإفضال و الجود یقتضی عظم القدر لأنه إنعام و المنعم مشکور و التواضع طریق إلی تمام النعمة و لا سؤدد إلا باحتمال المؤن کما قال أبو تمام و الحمد شهد لا تری مشتاره
و السیرة العادلة سبب لقهر الملک الذی یسیر بها أعداءه و من حلم عن سفیه و هو قادر علی الانتقام منه نصره الناس کلهم علیه و اتفقوا کلهم علی ذم ذلک السفیه و تقبیح فعله ( دیوانه 3:42. ) و الاستقراء و اختبار العادات تشهد بجمیع ذلک
(و قال علیهالسلام: بکثره الصمت تکون الهیبه) به بسیاری خاموشی یافت میشود مهابت و خشیت زیرا که صمت غالبا از توابع عقل است و مهابت از اهل عقل ظاهر است. (و بالنصفه یکثر الواصلون) و به داد کردن و عدل کار فرمودن بسیار میشوند پیوستگان یعنی هر که عدل را عادت خود سازد مردم به او پیوندند و رغبت کنند در صداقت او و مطیع او شوند و اگر صفت نصفت را از دست رها کند و به جانب بغی گراید خویش و بیگانه از او متنفر شوند. و لم تزد قله الانصاف قاطعه بین الرجال و ان کانوا ذوی رحم (و بالافضال تعظم الاقدار) و به جود و احسان بزرگ میشود قدرها و مزیتهای مفضل و حسن از جهت حاجت مردمان به او و محبت و مودت ایشان به او و این به سبب قدر و مرتبه او است در نظر ایشان. (و بالتواضع تتم النعمه) و به فروتنی تمام میشود نعمت حضرت منان زیرا که لازم متواضع، شکرگزاری نعم او سبحانه است و بندگان. و آن سبب مزید نعمت است و کمال آن. فرد: شکر سوی شهر سعادت برد هر که کند شکر زیادت برد (و باحتمال المون یجب السودد) و به برداشتن مونتها و رنجها و متصدی شدن به آن واجب میشود مهتری زیرا که متحمل شدن به مون خلق، مستلزم فضیلت سعت صدر است که منشاء سودد است. (و بالسیره العادله یقهر المناوی) و به روش راست مقهور میگردد دشمنی زیرا که مردم راغب سیرت عادلهاند. پس توجه به او نمایند و دشمن او را در وحشتآباد انفراد میگذراند (و بالحلم عن السفیه تکثر الانصار علیه) و به بردباری از سفیه سبکبار، بسیار میگردد یاری دهندگان بر او پس سفیه باید که صفت حلم را شعار خود سازد و از جانب غضب محترز شود و آتش غیظ را در کانون سینه مشتعل نگرداند تا سبب مهابت او شود و موجب حقارت او نگردد.
بسیاری خاموشی موجب هیبت باشد. چه نشان از عقل و سنجیدگی دهد و ارباب عقل در نظرها محترم و با هیبت باشند. و به انصاف دادن بسیار میشوند پیوستگان و دوستان. هر که با مردم به عدل و انصاف دادن زندگی نماید و راه جور و اعتساف نسپرد به او پیوندند، و او را دوست گردند. و برخلاف این است ناانصافی و بیراهی نمودن. و به احسان کردن و جود نمودن بزرگ گردد قدرها. چون کسی را نیکوئی و عطا نباشد او را در نظرها و دلها چه قدر باشد. و به فروتنی تمام گردد نعمت. یعنی هر که را خدای عزوجل نعمت و خوشی و بلندی دهد پس تواضع نماید با خلق نزد خدای از شاکرین شمرده گردد، و مستوجب مزید و نعمت باشد یا گوئیم هر که به کسی نعمتی رساند، پس با او طریق تواضع و تودد سپارد، آنگاه آن نعمت تمام باشد، و اگر بر خلاف این با او طریق تکبر سپارد، و در نفس خویش بر او منت نهد، آن نعمت ناقص گردد و از درجه اعتبار و ثواب زایل و نازل شود، و معنی ثانی به این مقام انسب است. و به تحمل زحمتها و رنجهای مردم ثابت گردد بزرگی و منزلت. چون شخص به فراخی سینه و سخاوت کف رنج اصحاب و اتباع متحمل گردد، و طریق تنگدلی و ضجر نسپرد، بزرگی و مهتری یابد و شایسته تقدم و سروری گردد. عادله از عدل مشتق است مقابل جور و سیرت عادله عادات پسنده است چنانچه سیرت جایره عادات نکوهیده است. یعنی به سیرت خوب و روش راست و طریق صواب قهر کرده میشود دشمن و بدخواه، به اعتبار آنکه سیرت پسندیده و عادات حمیده از آنجا که موجب میل دلهای مردمان و نصرت ایشان است، موجب قهر دشمنان است. یا غرض آن است که ارباب همم رفیعه باید بسیرت پسندیده دشمن را قهر کنند چنانچه گفتهاند: خاهی بر دشمن غالب گردی و انتقام از او بکشی باید علم و کمال و مجد و مقدار خویش بیفزائی، و مکارم اخلاق و شرایف اوصاف از خود وانمائی، تا دشمن از آن غصه به درد بیدرمان و رنج بیپایان گرفتار گردد. یا مراد آن است که شخص در طریق قهر دشمن و انتقام از او باید طریق صواب و روش عدل سپرد، و هیچ از حق و عدل بیرون نرود. و به تحمیل بردباری از سفیه بسیار گردد مددکاران او بر سفیه و این معنی ظاهر است چنانچه فرموده (اول عوض الحلیم من حلمه آن الناس انصاره علی الجاهل او کما قال)
و قال علیهالسلام: «بکثره الصمت تکون الهیبه و بالنصفه یکثر الواصلون و بالافضال تعظم الاقدار و بالتواضع تتم النعمه و باحتمال المون یجب السودد و بالسیره العادله یقهر المناوی و بالحلم عن السفیه تکثر الانصار علیه.» یعنی و گفت علیهالسلام که به سبب بسیار خاموش بودن حاصل میشود هیبت و جلالت او در نظرها و به سبب عدالت داشتن بسیار میشود مواصلت و اتفاق مردم با او و به سبب انعام کردن بزرگ میگردد قدر و مرتبهی او در نزد مردم و به سبب تواضع و فروتنی کردن تمام و کامل میشود نعمت خدا بر او و به سبب متحمل شدن زحمتها و مشقتها لازم میگردد بزرگی به او و به سبب رفتار کردن طریقهی راست مغلوب میشود دشمن او و به سبب حلم و حوصله کردن از کم عقل بسیار میشود یاوران بر او.
الاعراب: بکثره الصمت، جار و مجرور و هو ظرف مستقر خبر لقوله تکون قدم علیه للاهتمام به و بیان انه هو المقصود بالافاده، و کذلک الحکمه فی تقدیم الجار علی متعلقه فی سائر الجمل. المعنی: قد نبه (علیه السلام) فی هذه الجمل علی خصال عالیه لذوی الشئون السامیه من الامراء و القاده و الساده، فانهم الیق بهذه الخصال من العامه و السوقه و الانذال و قد نظمها فی سبع: 1- الهیبه و الحشمه فی قلوب الناس بحیث لا یجترء احد فی التسابق علیه و قطع کلامه و الازدراء به فیلزم علیه مراعاه الصمت و عدم النطق بما لا یعنیه و عدم التوغل فی الکلام مع معاشریه. 2- الانصاف و العدل بینه و بین الناس و رعایه الحقوق لذوی الحقوق، فیکثر المراجعه الیه و المواصله له. 3- کثره البذل و العطاء علی ذوی الحاجه و الاقتضاء، فیعظم قدره فی الانظار. 4- التواضع مع الناس و مع المراجعین الیه یوجب تتمیم نعمه قیادته و سیادته و استحکامها و دوامها. 5- الرئاسه و السیاده تستلزم تحمل المونه و المصارف فی طرق شتی. 6- لا تخلو الرئاسه و السودد من اعداء الداء یناوون و یناضلون فی التغلب علیها، و اقوی وسیله فی قهر المعارض هو التمسک بسیره عادله تجلب قلوب العامه و تدفع المناویء. 7-من تصدی للرئاسه و التقدم علی الشعب لابد له من مواجهه السفهاء لان عددهم لیس بقلیل بین المرووسین، فلابد من ان یکون حلیما حتی یکثر انصاره. الترجمه: فرمود: هر چه خاموشی بیشتر حشمت افزونتر، و بوسیلهی انصاف وابستهها فزونی گیرند، و با بذل و بخشش مقام بزرگ میشود، و با تواضع نعمت به کمال میرسد و با تحمل مخارج بزرگی و سیادت پابرجا میگردد، و با روش دادگری و عدالت مخالف مقهور میشود، و بوسیلهی بردباری یاران فراوان بدست میایند.
حشمت ار خواهی بگو کمتر سخن***جمع کن ز انصاف گردت مرد و زن
بذل و بخشش رتبهات بالا برد***وز تواضع نعمت کامل شود
خرج گردن گیر تا آقا شوی***با عدالت چیره شو بر مدعی
بردباری با سفیهان شیوه ساز***تا که انصارت فزون گردند باز
(بکثره الصمت تکن الهیبه) فی (الکافی) عن الرضا) (علیه السلام) (ان الصمت باب من ابواب الحکمه ان الصمت یکسب المحبه انه دلیل علی کل خیر) و عن (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) عیسی (علیه السلام) (لاتکثروا الکلام فی غیر ذکر الله فان الذین یکثرون الکلام فی غیر ذکر الله قاسیه قلوبهم و لکن لا یعلمون) و عن الرضا (علیه السلام) کان الرجل من بنیاسرائیل اذا اراد العباده صمت قبل ذلک عشر سنین) و قال ابن ابیالحدید قال یحیی البرمکی ما رایت احدا قط صامتا الا هبته حتی یتکلم فاما ان تزداد تلک الهیبه او تنقص. (و بالنصفه یکثر المواصلون) هکذا فی (المصریه) و الصواب (الواصلون) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) قیل لقیس بن عاصم بم سدت قومک قال ببذل الندی و کف الاذی و نصر المولی) و فی (الکافی) عنه (علیه السلام) (الا انه من ینصف الناس من نفسه لم یزده الله الا عزا) و عن النبی (صلی الله علیه و آله)- و هو یرید غزوه و جاءئه اعرابی و اخذ بغرز راحلته و قال علمنی عملا ادخل به الجنه- قال (ما احببت ان یاتیه الناس الیک فاته الیهم و ما کرهت ان یاتیه الناس الیک فلا تاته الیهم، خل سبیل الراحله). و عنه (صلی الله علیه و آله) (ثلاث من کن فیه او واحده منهن کان فی ظل عرش الله یوم لا ظل الا ظله رجل اعطی الناس من نفسه ما هو سائلهم و رجل لم یقدم رجلا و لم یوخر رجلا حتی یعلم ان ذلک لله رضا و رجل لم یعب اخاه المسلم بعیب حتی ینفی ذلک العیب عن نفسه و انه لا ینفی منها عیبا الا بداله عیب و کفی بالمرء شغلا بنفسه من الناس) و عن الصادق (علیه السلام) (من انصف الناس من نفسه رضی به حکما لغیره). و عن النبی (صلی الله علیه و آله) (من و اسی الفقیر من ماله و انصف الناس من نفسه فذلک المومن حقا) و عن الصادق (علیه السلام) ثلاثه هم اقرب الخلق الی الله یوم القیامه حتی یفرغ من الحساب رجل لم تدعه قدرته فی حال غضبه الی ان یحیف علی من تحت یده و رجل مشی بین اثنین فلم یمل مع احدهما علی الاخر (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) بشعیره و رجل قال بالحق فی ماله و علیه) و عنه (علیه السلام) (ما ابتلی المومن بشیء اشد علیه من ثلاث خصال المواساه فی ذات یده و الانصاف من نفسه و ذکر الله کثیرا اما انی لا اقول (سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر) و لکن ذکر الله عند مااحل له و ما حرم علیه) - و فی خبر آخر- و لکن ذکر الله اذا هجمت علی طاعه او معصیه (و بالافضال تعظم الاقدار) (اذا المرء اثری ثم قال لقومه انا السید المقضی الیه المعمم و لم یعطهم شیئا ابوا ان یسودهم و هان علیهم رغمه و هو الوم) (و بالتواضع تتم النعمه) فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) اوحی الله تعالی الی موسی تدری لم اصطفیتک بکلامی دون خلقی قال یا رب و لم ذاک، فاوحی الیه (انی قلبت عبادی ظهر البطن فلم اجد فیهم احدا اذل لی نفسا منک انک اذا صلیت وضعت خدک علی التراب. (و باحتمال المون یجب السودد) قال الشاعر: لا تحسب المجد تمرا انت آکله لن تبلغ المجد حتی تلعق الصبرا و فی اخلاق ابیحیان قیل لعدی بن حاتم من السید قال الاحمق فی ماله الذلیل فی عرضه المطرح لحقده المعنی بامر جماعته و فیه قال ابوالاسود الدولی لعبید الله بن زیاد انک لن تسود حتی تصبر علی سرار الشیوخ البخر. و فی (العیون) (قال قتیبه بن مسلم ارسلنی ابی الی ضرار بن القعقاع بن معبد ابن زراره فقال: قل له: قد کان فی قومک دماء و جراح و قد احبوا ان تحضر المسجد فی من یحضر فاتیته فابلغته فقال یا جاریه غذینی فجاءت بارغفه خشن فثردتهن فی مریس ثم برقهن فاکل فجعل شانه یصغر فی (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) عینی و نفسی ثم مسح یده و قال الحمد لله حنطه الاهواز و تمر الفرات و زیت الشام ثم اخذ نعلیه و ارتدی ثم انطلق معی و اتی المسجد الجامع فصلی رکعتین ثم احتبی فما راته حلقه الا تقوضت الیه فاجتمع الطالبون و المطلوبون فاکثروا الکلام فقال الی ماذا صار امرهم قالوا الی کذا و کذا من ابل قال هی علی ثم قام) (فیه) (مدح شاعر الحسن بن سهل فقال له احتکم- و ظن ان همته قصیره- فقال الف ناقه فوجم و لم یمکنه و کره ان یفتضع و قال یا هذا ان بلادنا لیست بلاد ابل و لکن ما قال امرو القیس: اذا لم یکن ابل فمعزی کان قرون جلتها العصی قد امرت لک بالف شاه فالق یحیی بن خاقان فاعطاه بکل شاه دینارا (فیه) کان عبدالله بن جدعان التیمی حین کبر اخذ بنوتیم علی یده ان یعطی شیئا من ماله فکان الرجل اذا اتاه یطلب منه قال ادن منی فاذا دنا منه لطمه ثم قال له اذهب بلطمتک او ترضی فترضیه بنوتیم من ماله فقال ابن قیس الرقیات: و الذی ان اشارنحوک لطما تبع اللطم نائل (فیه) کان سعید بن العاص اذا اتاه سائل فلم یک عنده ما سال قال اکتب علی سجلا الی ایام یسری. (و بالسیره العادله یقهر المناوی) ای: المعادی و لما قال النبی (صلی الله علیه و آله) للیهود فی مقاسمه الاشجار اما تاخذوا الخرص و اما آخذه قالوا بالعدل قامت السماوات و الارض. (و بالحلم عن السفیه تکثر الانصار علیه) فی (الاستیعاب) قدم قیس بن عاصم فی وفد تمیم علی النبی (صلی الله علیه و آله) فی سنه تسع فلما رآه النبی (صلی الله علیه و آله) قال هذا سید اهل الوبر و قیل للاحنف ممن تعلمت الحلم قال من قیس بن عاصم رایته (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) یوما قاعدا بفناء داره محتبیا بحمائل سیفه یحدث قومه اذ اتی برجل مکتوف و آخر مقتول فقیل له (هذا ابن اخیک قتل ابنک) فوالله ما حل حبوته و لا قطع کلامه فلما اتمه التقت الی ابن اخیه فقال یا ابن اخ بئس ما فعلت اثمت بربک و قطعت رحمک و قتلت ابن عمک و رمیت نفسک بسهمک) ثم قال لابن له آخر قم یا بنیفوار اخاک و حل کتاف ابن عمک و سق الی امک مائه ناقه دیه ابنها فانها غریبه.
اذا جمعتک الصدف بمن تجهل حقیقته و کفائته فانک تحتاط و تتحفظ فی حدیثک امامه ما دام ساکتا خشیه ان یکون من اهل الوعی و المعرفه فینتقد و یلاحظ.. حتی یتکلم فتعامله بما هو اهل. هذا مراد الامام من الهیبه هنا، و قد تکون الهیبه بالکلام، کما لو کان المتکلم عاملا عاقلا. و یاتی قول الامام: تکلموا تعرفوا (و بالنصفه یکثر المواصلون) النصفه ان لا تبخس الناس اشیائهم، و لا تنسب جریمه لبریء، و ان توجب لکل انسان ما اوجبه لک. و من کان هذا شانه کثر اخوانه. (و بالافضال تعظم الاقدار) و مثله من جاد ساد، و لا ینحصر الجود و الفضل ببذل المال، فکل عون یخفف الهموم و الاثقال عن الناس فهو فضل و احسان (و بالتواضع تتم النعمه) المراد بالتواضع هنا الانقیاد للحق و العمل به، و هو اعلی انواع الشکر لله، و من شکر زاده الله من فضله (و باحتمال المون یجب السودد) من حمل عن الناس اثقالهم حملوه علی رووسهم، و راوه اهلا للسیاده و القیاده ایا کان دینه و لونه و نسبه، و الذی لا ینتفع به الناس ینظرون الیه کای کائن لا ینتج و یثمر، و ان ملا الدنیا علما و فهما، و تسنم العروش و الکراسی.. و اذا قابلوه بالاحترام فبدافع العاده او الریاء طمعا او خوفا، لابدافع الصدق و الحب. (و بالسیره العادله یقهر المناویء) لا سلاح اقوی و امضی فی حرب العدو من حسن السیره و اکتساب الفضائل (و بالحلم عن السفیه تکثر الانصار علیه) تقدم شرحه منذ قلیل فی الحکمه 205 (اول عوض الحلیم من حمله ان الناس انصاره علی الجاهل) ای السفیه.
… و بالنصفه یکثر المواصلون: النصفه بالتحریک الانصاف و متی انصف الانسان کثر مواصلوه ای محبوه … المون یجب السودد: المون بضم ففتح جمع موونه و هی القوت ای ان السودد و الشرف باحتمال المونات عن الناس … العادله یقهر المناوی: المناوی المخالف المعاند
امام علیهالسلام (در ترغیب به برخی از صفات شایسته) فرموده است: به خاموشی بسیار هیبت و بزرگی پدید آید (زیرا خاموشی نشانه عقل و خردمندی است) و به انصاف و برابری پیوستگان و دوستان بسیار گردند (هر که انصاف پیشه کند مردم به او پیوسته و همراه شوند) و با نیکی کردن منزلتها بزرگ گردد (زیرا هر کس احسان کننده را ارجمند مینگرد) و با فروتنی نعمت تمام میشود (خدا هر که را نعمت داد و او با مردم فروتنی نمود سپاسگزاری کرده و سزاوار نعمت بسیار میگردد، یا اگر شخص به کسی نعمت رساند و با او فروتنی نماید نعمت را تمام کرده) و با تحمل رنجها و سختیها (ی مردم) بزرگی واجب و لازم میشود (زیرا شخص اگر از سختیها و رنجها تنگدل نگشت بزرگی و مهتری یابد و شایسته سروری گردد) و با رفتار خوب و پسندیده دشمن شکست میخورد (زیرا مردم به او روآورده دشمن را تنها میگذارند، یا با رفتار پسندیده دشمن مغلوب میشود) و با حلم و بردباری از سفیه و کم خرد یاوران او بسیار گردند (زیرا مردم او را بر اثر حلم و بردباریش کمک مینمایند، و همین معنی در فرمایش یکصد و نود و هفت گذشت).
امام (علیه السلام) در این قسمت به هفت فضیلت اشاره کرده است: 1- کم حرفی: زیرا پر حرفی دلیل کوتاهی عقل است و در نتیجه در اثر پر حرفی انسان به بیهودهگوئی میافتد. ناگفته پیداست که دفاع از حق، امر به معروف و نهی از منکر، تبلیغ اسلام و تذکر به مردم غیر از پر حرفی است. 2- انصاف: غالب مردم علاقمند به عدالت و انصاف هستند و هرگاه خلاف انصاف و عدالت دیدند از انسان گریزان میشوند هر چند از نزدیکان باشند به همین جهت خدا سفارش اکید درباره عدالت و انصاف میکند. 3- احترام به دیگران: لطف و احترام به دیگران دلیل دوستی نسبت به آنهاست و سبب میشود کسانی که از انسان نیکی دیدهاند برای انسان احترام قائل شوند در نتیجه مقام انسان در مردم بالا رود. بنابراین، کسانی که میخواهند شخصیت اجتماعی خویش را حفظ کنند میباید در خدمت به مردم مخصوصا همسایگان کوتاهی نکنند. کسانی که نیاز همسایگان را برنمیآورند تا آنجا مورد مذمت قرار گرفتهاند که در ردیف تکذیب کنندگان دین درآمدهاند. 4- تواضع: احترام نسبت به مردم و عبادت نسبت به خدا سبب میشود که منافع عمومی و نعمتهای خدا برای انسان ادامه یابد به همان نسبت که انسان از کمک مردم و لطف خدا سپاسگزاری کرد نعمتها افزایش مییابد. آنگاه که یکی از آنان تخت بلقیس را برای سلیمان آماده ساخت سلیمان خوشحال شد و بجای اینکه خود و خدا را فراموش کند گفت: این از نعمتهای خدای من است که مرا آزمایش کند آیا سپاسگزاری میکنم یا نه؟ 5- تحمل سختیهای مردم: آنگاه که کمک به مردم و خدمت به جامعه به منت گذاشتن و ریاء منتهی نگردد، مردم از انسان قدردانی میکنند و همین قدردانی، عظمت انسان و افزایش آبروی اجتماعی را حتمی میسازد به همین جهت خدا سفارش کرده است که کارهای خوب را با منت نهادن و آزاردادن باطل نسازید. 6- روش عادلانه: موقعی که انسان در برنامه زندگی خویش روشی معتدل انتخاب کرد، دشمن نمیتواند بهانهای بجوید که بوسیله آن، انسان را بکوبد و در نتیجه برنامه معتدل، دشمن را مغلوب میگرداند، اما برنامه افراطی غالبا با تحمل رنجهای فراوان باز هم به نتیجه نمیرسد به همین جهت خدای مهربان امر به اعتدال و عدالت نموده و میفرماید: (به پرهیزکاری نزدیکتر است.) 7- بردباری در برابر نادانان: موقعی که انسان هدف خود را در زندگی تشخیص داده است و خیلی از اوقات هدف وی با منافع دیگران تضاد دارد و در فکر ناراحتی و کارشکنی برای انسان میافتند، انسان نباید هدف خود را فراموش کند و از کارهای ابلهانه مخالفین بهراسد. بیاعتنائی به کارهای نادانان سبب میشود که دیگران به دفاع از حلیم پرداخته و نادان را تسلیم سازند و این لطف خدا و پاداش صبر در دنیاست. مقامی که فقط به پیامبران الهی عنایت فرموده است. ابراهیم (علیه السلام) که در راه مبارزه با نمرود رنجها دید و از آتش جان به سلامت برد از خدا خواهش کرد فرزندی به او عنایت شود.
و قال علیهالسلام: (بکثره الصمت) و السکوت (تکون الهیبه) للانسان، لدی الناس (و بالنصفه) بان یکون منصفا فیما له و علیه (یکثر المواصلون) ای المحبون للناس الذین یواصلونه (و بالافضال) ای بالانعام علی الناس (تعظم الاقدار) ای یرفع قدر الانسان عند الناس (و بالتواضع تتم النعمه) فان الله سبحانه یتم نعمته علی من تواضع لعظمته. (و باحتمال المون یجب السودد) المون جمع مونه، بمعنی: حوائج الانسان من القوت و اللباس و ما اشبه، و المعنی ان السیاده علی الناس انما تکون باحتمال الانسان موناتهم و ما یحتاجون الیه (و بالسیره العادله) بان یعدل الانسان فی اعماله و افعاله- لا یفرط و لا یفرط- (یقهر المناوی) ای المخالف، اذ لا یجد فی الانسان قبیحا حتی یتخذه ممسکا (و بالحلم عن السفیه) بان تحلم عمن یوذبک سفاهه (تکثر الانصار علیه) اذ الناس انصار الحلیم ضد السفیه.
اللغه: الهیبه: العظمه، الوقار، الخوف. النصفه: بالتحریک الانصاف. المواصلون: المحبون. الافضال: الانعام. المون: القوت. السودد: الشرف. المناوی: المخالف المعاند. الشرح: هذه سبع فضائل جدیره بالاهتمام. 1- بکثره الصمت تکون الهیبه: اذا کان الصمت و السکون عن عقل و تفکر اقترن بالاحترام و التقدیر و کان للصامت هیبه فی نفوس الناس بحیث یمتنعون عن العبث و الثرثره و الکلام غیر المفید بل یقتصرون من الکلام علی الضروری منه، و قد راینا مهابه العظماء عندما یسکتون و ینصتون کیف ینصت المجلس کله و کان علی رووس الجمیع الطیر ینصت المجلس کله دون ان یکون للعظیم سطوه او سیف او سوط و قد عهدنا ذلک عند علمائنا و مراجعنا فی النجف و الاشرف و عشنا فی مجالسهم تلک الحاله فانک تجلس بین ایدیهم و المجلس یغص بالزوار و لا تحس بکلمه تخرج منهم یسمعها الحاضرون بل تجد الجمیع سکون هیبه للمرجعیه و احتراما لها. 2- و بالنصفه یکثر المواصلون: بالانصاف و العدل بین الناس یکثر اصحابک و القاصدون الیک و تقوی صله الناس بک و توجههم نحوک قاصدین عدلک و انصافک عند کل حادثه تحتاج الی حکم او الی فصل فیها. 3- و بالافضال تعظم الاقدار: بما تبذل للناس و تتفضل علیهم بالعطاء و ما تساعدهم به من مال او جاه او سلطان او علم یرتفع قدرک و تعلو منزلتک لان العطاء بجمیع صوره احسان و المحسن کبیر فی نظر الناس و له احترامه و قیمته. 4- و بالتواضع تتم النعمه: کمال النعمه و تمامها ان تقرنها بالتواضع للاخوان و لکل الناس و لا تری بما انعم الله علیک انک فوقهم فیاخذک الکبر و العلو فتضیع النعمه عندئذ و یتفرق الاخوان عنک. 5- و باحتمال المون یجب السودد: بمقدار ما تحمل عن الناس من الاثقال من دین و غرامه و دیات و بمقدار ما تخفف عنهم من الاتعاب و تقدمه لهم من العطایا ترتفع منزلتک و تتقدم فی سلم الشرف و یعلو نجمک فی الحیاه و تکون المقدم عندهم … 6- و بالسیره العادله یقهر المناوی: اذا اردت الانتصار علی اعدائک و قهرهم فلتکن سیرتک و سلوکک و حرکه حیاتک فی خدمه عباد الله و مرضاه الله … جسد الحق عملیا و البسه ثوب الحرکه و الواقعیه و لا تکتفی بالکلام و الحدیث عن القیم و المثل فحسب فتلک امور لا توثر فی نفوس الناس کثیرا … 7- و بالحلم عن السفیه تکثر الانصار علیه: اذا قابلت السفیه بالعفو عنه و الصفح عن سیئاته فلا محاله ان الناس سیقفون معک و الی جانبک ضده و هذا انتصار کبیر، و الحلم ما عاش فی نفس الا و انتصر صاحبه و فاز …
«با بسیاری خاموشی، وقار خواهد بود و با داد دادن، دوستان بسیار شوند، و با بخشش، منزلت بزرگ می شود و با فروتنی، نعمت تمام می شود و با تحمل رنجها مهتری واجب می آید، و با دادگری دشمن مغلوب می شود و با بردباری در قبال بی خرد، یاران بر او بسیار شوند.»
یحیی بن خالد گفته است: هیچ خاموشی را ندیدم مگر اینکه هیبت او را داشتم تا هنگامی که سخن گفت و موجب فزونی یا کاستی هیبت شد و شک نیست که انصاف سبب گرایش دلها به سوی منصف می شود.
و قال علیهالسلام
بِکَثْرَةِ الصَّمْتِ تَکُونُ الْهَیْبَةُ،وَ بِالنَّصَفَةِ یَکْثُرُ الْمُوَاصِلُونَ وَ بِالْإِفْضَالِ تَعْظُمُ الْأَقْدَارُ،وَ بِالتَّوَاضُعِ تَتِمُّ النِّعْمَةُ،وَ بِاحْتِمَالِ الْمُؤَنِ یَجِبُ السُّؤْدُدُ، وَ بِالسِّیرَةِ الْعَادِلَةِ یُقْهَرُ الْمُنَاوِئُ،وَ بِالْحِلْمِ عَنِ السَّفِیهِ تَکْثُرُ الْأَنْصَارُ عَلَیْهِ.
امام علیه السلام فرمود:
کثرت سکوت،سبب ابهت و بزرگی است و انصاف مایه فزونی دوستان است و با بذل و بخشش قدر انسانها بالا میرود و با تواضع نعمت (الهی) کامل میگردد و با پذیرش هزینهها (و رنجها و مشکلات) عظمت و سروری حاصل میگردد،با روش عادلانه،دشمن،مقهور و مغلوب میشود و با حلم و بردباری در برابر سفیهان، یاوران انسان بر ضد آنها فزونی مییابند. ( . سند گفتار حکیمانه: نویسنده کتاب مصادر میگوید:این گفتار حکیمانه ترکیبی از گوهرهای گرانبهایی است که در کتب مختلف پخش شده و در روایت سید رضی یکجا آمده است از جمله آن کتب عیون الاخبار ابن قتیبه،عقد الفرید ابن عبد ربه،ربیع الابرار زمخشری،ریاض الاخیار ابن قاسم،مطالب السؤول ابن طلحه شافعی،غررالحکم آمدی و سراج الملوک طرطوشی است و قابل توجه اینکه عبارات آنها در پارهای از موارد با سید رضی متفاوت است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 178). )
هفت فضیلت مهم اخلاقی
امام علیه السلام در این گفتار نورانی به هفت نکته مهم از فضایل اخلاقی و اثر مثبت آنها اشاره میکند.
نخست میفرماید:«کثرت سکوت،سبب ابهت و بزرگی است»؛ (بِکَثْرَةِ الصَّمْتِ تَکُونُ الْهَیْبَةُ) .
مرحوم ابنمیثم در شرح نهج البلاغه خود در اینجا نکته جالبی آورده میگوید:
دلیل کلام مولا این است که سکوت،غالباً نشانه عقل است و ابهت صاحبان عقل آشکار است و اگر به یقین دانسته شود که کثرت سکوت ناشی از عقل اوست، ابهت او بیشتر میشود و اگر حال او شناخته نشود و این احتمال وجود داشته باشد که سکوتش ناشی از عقل است باز سبب ابهت اوست و گاه ممکن است سکوت،ناشی از ضعف و ناتوانی در کلام باشد و باز هم این امر سبب احترام شخص میشود،زیرا از پریشانگویی پرهیز میکند. ( .شرح نهج البلاغه ابن میثم،ج 5،ص 602.)
اضافه بر اینها،سکوت،سبب نجات از بسیاری از گناهان است،زیرا غالب گناهان کبیره به وسیله زبان انجام میشود تا آنجا که سی گناه کبیره را برای زبان شماره کردهایم.بدیهی است هنگامی که انسان از این گناهان پرهیز کند ابهت و هیبت و شخصیت او بیشتر خواهد بود.
در حدیث جالبی از«هشام بن سالم»یکی از یاران خاص امام صادق علیه السلام میخوانیم که میفرماید:«پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به مردی که خدمتش رسید فرمود:
ألا أدُلّکَ عَلی أمْرٍ یُدْخِلُکَ اللّهُ بِهِ الْجَنَّةَ؟ ؛آیا تو را به چیزی هدایت کنم که به وسیله آن وارد بهشت شوی؟»عرض کرد:آری یا رسول الله.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«أنِلْ مِمّا أنالَکَ اللّهُ ؛از آنچه خداوند در اختیار تو قرار داده بذل و بخشش کن».عرض کرد:اگر من خودم محتاجتر از کسی باشم که میخواهم به او بخشش کنم چه کنم؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«فَانْصُرِ الْمَظْلُومِ ؛به یاری ستمدیده برخیز».
عرض کرد:اگر من خودم از او ضعیفتر باشم چه کنم.
فرمود:
«فَاصْنَعْ لِلْأخْرَقِ یَعْنی أشِرْ عَلَیْهِ ؛شخص نادان را راهنمایی کن و به او مشورت بده».
عرض کرد:اگر من از او نادانتر باشم چه کنم؟ فرمود:
«فَأصْمِتْ لِسانَکَ إلّا مِنْ خَیْرٍ ؛زبانت را جز از نیکی خاموش ساز».و سرانجام پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«أما یَسُرُّکَ انْ تَکُونِ فیکَ خِصْلَةٌ مِنْ هذِهِ الْخِصالِ تَجُرُّکَ إلَی الْجَنَّةِ؟ ؛آیا تو را خشنود نمیسازد که یکی از این صفات نیک را داشته باشی و تو را به سوی بهشت برد؟». ( .کافی،ج 2،ص 113،ح 5. )
اضافه بر این،سکوت سبب نورانیت فکر و عمق اندیشه است،همانگونه که در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«الْزِمِ الصَّمْتَ یَسْتَنِرْ فِکْرُکَ ؛ساکت باش تا فکرت نورانی شود». ( .غرر الحکم،ح 4248. )
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
«أکْثِرْ صَمْتَکَ یَتَوَفّرْ فِکْرُکَ وَ یَسْتَنِرْ قَلْبُکَ وَ یَسْلَمِ النّاسُ مِنْ یَدِکِ ؛بسیار سکوت کن که فکرت فراوان و قلبت نورانی میشود و مردم از تو در امان خواهند بود».(.غرر الحکم،ح 4252. )
البته همه اینها مربوط به سخنانی است که به اصطلاح فضول الکلام یا آلوده به گناه است؛ولی سخن حق و تعلیم دانش و امر به معروف و نهی از منکر و امثال آن به یقین از آن مستثناست و همانگونه که سابقاً در حکمت 182 گفتیم در روایات آمده است که اگر کلام از آفات خالی باشد به یقین از سکوت برتر است، زیرا انبیا دعوت به کلام شدند نه به سکوت حتی اگر ما در فضیلت سکوت سخن میگوییم از کلام کمک میگیریم. ( .برای توضیح بیشتر به ذیل حکمت 182 و 71 و به جلد اول تفسیر موضوعی اخلاق در قرآن،ص 298 مراجعه شود. )
سپس در دومین نکته میفرماید:«انصاف مایه فزونی دوستان است»؛ (وَ بِالنَّصَفَةِ یَکْثُرُ الْمُوَاصِلُونَ) .
«نَصَفَة» به معنای«انصاف»و «مُواصلون» جمع«مواصل»در اینجا به معنای دوست است.
حقیقت انصاف آن است که انسان،نه حق کسی را غصب کند و نه سبب محرومیت کسی از حقش شود،نه سخنی به نفع خود و زیان دیگران بگوید و نه گامی در این راه بردارد،بلکه همه جا حقوق را رعایت کند حتی در مورد افراد ضعیف که قادر به دفاع از حق خویش نیستند.بدیهی است کسی که این امور را رعایت کند دوستان فراوانی پیدا میکند و جاذبه انصاف بر کسی پوشیده نیست.
در روایات اسلامی درباره اهمیت انصاف بحثهای گستردهای دیده میشود از جمله تنها در اولین باب از ابوابی که در کتاب میزان الحکمه درباره اهمیت انصاف ذکر شده 20 حدیث کوتاه و پرمعنا از امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده است؛از جمله میفرماید:
«الإنْصافُ أفْضَلُ الْفَضائِلِ ؛برترین فضیلتها انصاف است». ( .غرر الحکم،ح 9096. )
در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم:
«إنَّ أعْظَمَ الْمَثُوبَةِ مَثُوبَةُ الْإنْصافِ ؛برترین ثواب الهی ثواب انصاف است». ( .غرر الحکم،ح 9106. )
نیز در حدیث دیگری میفرماید:
«الْإنْصافُ یَرْفَعُ الْخِلافَ وَ یُوجِبُ الْإئْتِلافَ؛ انصاف اختلافات را برطرف میسازد و موجب اتحاد صفوف میشود». ( .همان،ح 9116.)
بالاخره در حدیثی دیگری میفرماید:
«عامِلْ سائِرَ النّاسِ بِالْإِنْصافِ وَ عامِلِ الْمُؤْمِنینَ بِالْإیثارِ ؛با سایر مردم به انصاف رفتار کن و با مومنان به ایثار». ( .همان،ح 9109.)
از حدیث اخیر مفهوم انصاف نیز روشن میشود؛انصاف آن است که منافع خود و دیگران را با یک چشم ببینیم و ایثار آن است که دیگران را با بزرگواری بر خود مقدم بشماریم.
از حدیث ذیل نیز مفهوم«انصاف»آشکارتر میشود.امام صادق علیه السلام در این حدیث که شرح جنود هفتاد و پنج گانه عقل و جهل را بیان میکند،میفرماید:
«وَ الْإنْصافُ وَ ضِدُّهُ الْحَمِیَّةَ ؛یکی دیگر از لشکریان عقل انصاف است و ضد آن تعصب (درباره حقوق خویشتن) است». ( .کافی،ج 1،ص 21. )
گاه بعضی تصور میکنند که اگر در بعضی از موارد انصاف را درباره دیگران رعایت کنند و به خطا و اشتباه اعتراف نمایند مقامشان در نظر مردم پایین میآید در حالی که قضیه عکس است.امام باقر علیه السلام در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«ألا إنَّهُ مَنْ یُنْصِفِ النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ لَمْ یَزِدْهُ اللّهُ إلّا عِزّاً ؛کسی که انصاف را در برابر مردم نسبت به خویش رعایت کند خدا بر عزت او میافزاید». ( .همان،ج 2،ص 114. )
در سومین نکته میفرماید:«با بذل و بخشش قدر انسانها بالا میرود»؛ (وَ بِالْإِفْضَالِ تَعْظُمُ الْأَقْدَارُ) .
«افضال»منحصر به بذل مال نیست،بلکه همانگونه که مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود آورده است هر کمکی که آلام و اندوهها را کم کند و بارهای سنگین را از دوش مردم بر دارد مصداق آن است.
در خطبه معروف امیرمؤمنان علیه السلام که به خطبه«وسیله»مشهور شده است میخوانیم:
«أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ مَنْ قَلَّ ذَلَّ وَ مَنْ جَادَ سَادَ ؛کسی که در احسان کوتاهی کند ذلیل میشود و کسی که جود و بخشش پیشه کند بزرگ میشود». ( .بحار الانوار،ج 74،ص 278،ح 1.)
شک نیست که هرقدر انسان،به دیگران بیشتر بذل و بخشش کند دلها مجذوب او میشوند و سیل محبت مردم به سوی او سرازیر میگردد و همین امر باعث عظمت و شخصیت انسان میشود.
همانگونه که در حدیثی در غرر الحکم میخوانیم:
«بِالْإفْضالِ تَسْتَرِقُّ الْاعْناقُ؛ به وسیله بذل و بخشش مردم تسلیم انسان میشوند». ( .غرر الحکم،ح 8561. )
حتی اگر چنین شخصی دارای عیوبی باشد،احسان و بخشش میتواند پرده بر عیب او بیفکند،چنان که در حدیث غرر الحکم آمده است:
«بِالْإحْسانِ تَسْتُرُ الْعُیُوبُ» .
سپس در چهارمین نکته میفرماید:«با تواضع نعمت (الهی) کامل میگردد»؛ (وَ بِالتَّوَاضُعِ تَتِمُّ النِّعْمَةُ) .
رابطه تواضع با اتمام نعمت از اینجاست که هم خدای متعال کسانی را که از نعمتهایش برخوردار میشوند و گرفتار کبر و غرور نمیگردند،بلکه در برابر خلایق تواضع بیشتری میکنند مشمول لطف و رحمت خاصش میگرداند و برنعمتش میافزاید و هم بندگان خدا وقتی چنین حالتی را در او ببینند که کثرت نعمت باعث فزونی تواضع او شده او را لایق سربلندی و سرپرستی و پیشوایی جامعه میبینند و عظمت او در چشم مردم بیشتر میشود.
در حدیثی در اصول کافی آمده است که امام صادق علیه السلام فرمود:«خداوند متعال به موسی علیه السلام خطاب کرد:ای موسی! آیا میدانی چرا تو را مخاطب خود ساختم و با تو تکلم کردم و دیگران را چنین افتخاری ندادم؟ موسی عرض کرد:
پروردگارا برای چه بود؟ خدای متعال وحی فرستاد کهای موسی! من تمام بندگانم را بررسی کردم احدی را از تو متواضعتر نیافتم تو هنگامی که نماز میخوانی صورت خود را بر خاک مینهی (از این حدیث شریف روشن میشود که در نمازهای قبل از اسلام به هنگام نماز و عبادت صورت بر خاک نمیگذاردند،موسی بن عمران برای ابراز نهایت تواضع این کار را انجام میداد)». ( .اصول کافی،ج 2،ص 123،ح 7.)
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إنَّ أفْضَلَ النّاسِ عَبْداً مَنْ تَواضَعَ عَنْ رِفْعَةٍ ؛برترین بندگان خدا کسی است که در عین بزرگی و عظمت تواضع کند». ( .بحار الانوار،ج 74،ص 179.)
در حدیثی از امام امیرمؤمنان میخوانیم:
«التَّواضُعُ زَکاةُ الشَّرَفِ ؛زکات مقام و شرافت تواضع است». ( .غرر الحکم،ح 5132. )
اصولاً یکی از فلسفههای عبادات اسلامی مخصوصاً نماز و زیارت خانه خدا پرورش روح تواضع در انسان است.
در حدیثی از رسول خدا میخوانیم:روزی به یارانش فرمود:
«مالی لا أَری عَلَیْکُمْ حَلاوَةَ الْعِبادَةِ ؛چرا شیرینی عبادت را در شما نمیبینم؟
قالوا وما حلاوة العبادة ؛عرض کردند:شیرینی عبادت چیست؟
«قالَ:التَّواضُعُ ؛فرمود:تواضع است». ( .محجة البیضاء،ج 6،ص 222. )
در بحار الانوار آمده است که حضرت مسیح علیه السلام میفرمود:
«بِالتَّواضُعِ تُعْمَر الْحِکْمَةُ لا بِالتَّکَبُّرِ وَ کَذلِکَ فِی السَّهْلِ یَنْبُتُ الزَّرْعُ لا فِی الْجَبَلِ ؛بوسیله تواضع علم و دانش آباد میشود نه با تکبر،همانگونه که زراعت در زمین نرم و هموار میروید نه بر کوههای (بلند)». ( .بحار الانوار،ج 72،ص 121.)
در روایات اسلامی نشانه هایی برای تواضع ذکر شده است؛از جمله در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«التَّواضُعُ الرِّضا بِالْمَجْلِسِ دُونَ شَرَفِهِ وَ أنْ تُسَلِّمَ عَلی مَنْ لَقیتَ وَ أنْ تَتْرُکَ الْمِراءَ وَ إنْ کُنْتَ مُحِقّاً ؛تواضع آن است که به کمتر از جایگاه شایسته خود در مجلس قانع باشی و هر کس را ملاقات کردی به او سلام کنی و مشاجره را با دیگران رها سازی،هر چند حق با تو باشد». ( .همان،ج 75،ص 176.)
این سخن را با حدیثی از رسول خدا پایان میبریم آنجا که فرمود:
«إنَّ أحَبَّکُمْ إلَیَّ وَ أَقْرَبَکُمْ مِنّی یَوْمَ الْقِیامَةِ مَجْلِساً أَحْسَنُکُمْ خُلُقاً وَ أشَدُّکُمْ تَواضُعاً وَ إنّ أبْعَدَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ مِنّی الثَّرْثارُونَ وَ هُمُ الْمُسْتَکْبِرُونَ ؛محبوبترین شما نزد من و نزدیکترین شما به من در روز قیامت کسی است که از همه اخلاقش بهتر و از همه متواضعتر باشد و دورترین شما از من روز قیامت مستکبرانند». ( .همان،ج 68،ص 385،ح 26. )
در پنجمین نکته حکیمانه میفرماید:«با پذیرش هزینهها (و رنجها ومشکلات) عظمت وسروری حاصل میگردد»؛ (وَ بِاحْتِمَالِالْمُؤَنِ یَجِبُ السُّؤْدَدُ) .
«مُؤَن» جمع«مؤنه»به معنای هزینه و «سُؤْدَد» به معنای بزرگی و سروری است.
زندگی دنیا آمیخته با انواع مشکلات است مخصوصاً برای رسیدن به مقامات والا مشکلات بیشتری را باید تحمل کرد و نازپروردگان متنعم به جایی نمیرسند.
نازپرورده تنعّم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکَش باشد
مرحوم مغنیه در شرح این جمله میگوید:کسی که بارهای سنگین مردم را بر دوش کشد مردم او را بر سر خود مینشانند و او را اهل رهبری و ریاست میبینند،دین و رنگ و نَسَبش هر چه باشد ولی کسانی که مردم از آنها بهرهمند نمیشوند به آنها همانند موجودی نگاه میکنند که هیچ ثمرهای ندارد،هر چند دنیا را از علم و دانش خود پر کند. ( .شرح نهج البلاغه مغنیه،ج 4،ص 351. )
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ کانَ سَیِّداً کَظْمُ الْغَیْظِ وَ الْعَفْوُ عَنِ الْمُسیءِ وَ الصِّلَةُ بِالنَّفْسِ وَ الْمالِ ؛سه چیز است در هر کس باشد ریاست و سروری پیدا میکند:فرو بردن خشم و عفو خطاکاران و خدمات و جانی و مالی به دیگران». ( .بحار الانوار،ج 75،ص 230.)
در حدیث مشروحی که امام کاظم علیه السلام خطاب به«هشام بن حَکَم»مسائل مهمی را بیان فرموده و مرحوم کلینی آن را در صدر جلد اول کتاب کافی قرار داده است در بخشی از آن میخوانیم که امام علیه السلام میفرماید:
«یَا هِشَامُ إِنَّ الْعَاقِلَ نَظَرَ إِلَی الدُّنْیَا وَ إِلَی أَهْلِهَا فَعَلِمَ أَنَّهَا لَا تُنَالُ إِلَّا بِالْمَشَقَّةِ وَ نَظَرَ إِلَی الْآخِرَةِ فَعَلِمَ أَنَّهَا لَا تُنَالُ إِلَّا بِالْمَشَقَّةِ فَطَلَبَ بِالْمَشَقَّةِ أَبْقَاهُمَا ؛ای هشام! عاقل نظری به دنیا و اهلش افکند و دانست آن را جز با مشقت نمیتوان به دست آورد و نگاهی به آخرت کرد و دانست آن نیز جز با مشقت به دست نمیآید از این رو با تحمل مشقت،آن را که بقای بیشتری داشت (آخرت) طلب نمود». ( .کافی،ج 1،ص 18. )
در حدیثی که در مستدرک الوسائل از امام صادق علیه السلام نقل شده،آمده است:
«طَلَبْتُ الرِّیاسَةَ فَوَجَدْتُها فِی النَّصیحَةِ لِعبادِ اللّهِ ؛به سراغ سروری رفتم آن را در خیرخواهی به بندگان خدا یافتم». ( .مستدرک الوسائل،ج 12،ص 173.)
این بحث را با حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام پایان میدهیم:
«أرْبَعُ خِصالٍ یَسُودُ بِهَا الْمَرْءُ:الْعِفَّةُ وَ الْأدَبُ وَ الْجُودُ وَ الْعَقْلُ ؛چهار خصلت است که انسان به وسیله آن به سروری و بزرگی میرسد:خویشتنداری در برابر گناه و ادب و بخشش و عقل». ( .بحارالانوار،ج 1،ص 94.)
سپس امام علیه السلام در ششمین جمله حکمت آمیز میفرماید:«با روش عادلانه، دشمن مقهور و مغلوب میشود»؛ (وَ بِالسِّیرَةِ الْعَادِلَةِ یُقْهَرُ الْمُنَاوِئُ) .
«مُناویء» به معنای«دشمن»از ریشه«مناواة»به معنای«دشمنی»است،زیرا دشمن هنگامی موفق به کار خود میشود که دستاویزی پیدا کند.کسی که روش عادلانه دارد،دستاویزی به دست دشمن نمیدهد و همین باعت مقهور شدن اوست.
افزون بر این کسی که روش عادلانهای دارد طرفداران زیادی در میان مردم پیدا میکند و آن کس که طرفداران زیاد دارد دشمنش مقهور میشود.
افزون بر همه اینها چنین کسی مورد الطاف الهی است و خداوند چنین بنده عدالتپیشهای را در برابر دشمنانش تنها نمیگذارد و او را پیروز میگرداند و به گفته شاعر: دشمن به کین نشسته مولا نمیگذارد الطاف بیکرانش تنها نمیگذارد
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الْعَدْلُ جُنَّةٌ واقِیَةٌ وَ جَنَّةٌ باقِیَةٌ ؛عدالت سپر نگهدارنده و بهشت جاودان است». ( .همان،ج 74،ص 166.)
در روایت دیگری از غرر الحکم میخوانیم:
«اعْدِلْ تَدُمْ لَکَ الْقُدْرَةُ ؛عدالت پیشه کن تا قدرت تو پایدار ماند». ( .غرر الحکم،ح 7760. )
اصولاً عدالت اساس نظام تکوین و تشریع است،همانگونه که در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«بِالْعَدْلِ قامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ ؛به وسیله عدالت و نظم،آسمان و زمین برپاست».
در حدیث دیگری نیز از امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده است:
«الْعَدْلُ حَیاةُ الْأحْکامِ؛ عدالت روح و حیات احکام است». ( .همان،ح 1702. )
بنابراین کسی که روش عادلانه را در زندگی خود برگزیده است،هماهنگ با نظام هستی و همگام با شریعت اسلام است و چنین کسی به یقین بر دشمنانش پیروز میشود.
در ذیل خطبه 216 نیز شرحی در این زمینه داشتیم. (.پیام امام امیر المؤمنین علیه السلام،ج 8،ص 245.)
در هفتمین و آخرین جمله این کلام حکیمانه میفرماید:«با حلم و بردباری در برابر سفیهان،یاوران انسان بر ضد آنها زیاد میشوند»؛ (وَ بِالْحِلْمِ عَنِ السَّفِیهِ تَکْثُرُ الْأَنْصَارُ عَلَیْهِ) .
شبیه همین معنا در حکمت 206 گذشت.
بیشک در هر جامعهای افراد سفیه و کمخردی هستند که کار آنها خردهگیری بر بزرگان و گاه پرخاشگری است و هرگونه درگیری با آنان سبب وهن افراد باشخصیت و جرأت و جسارت سفیهان میگردد،بنابراین بهترین روش در مقابل این گونه افراد همانگونه که در آیات فراوانی از آیات قرآن مجید آمده و در کلام نورانی بالا اشاره شد،بردباری و تحمل و بیاعتنایی به گفتار و سخنان آنهاست.از آنجا که آنها حریم افراد باشخصیت را میشکنند و جسورانه سخن میگویند،این تحمل و بردباری سبب میشود چهره مظلومیت به خود بگیرند و مردم فهمیده جامعه به یاری آنها بر ضد سفیهان و بیخردان برخیزند و آنها را ساکت کرده بر جای خود بنشانند.
سیره رسول اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام و بسیاری از بزرگان دینی همین بوده است.
حقیقت«حلم»همانگونه که در حدیثی از امام حسن مجتبی علیه السلام آمده است:
«کَظْمُ الْغَیْظِ وَ مِلْکُ النَّفْسِ» است یعنی حلم فروبردن غضب و تسلط بر نفس خویش است به گونهای که عکسالعملی نشان ندهد. ( .بحار الانوار،ج 75،ص 102،ح 2. )
در زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بارها خواندهایم که افراد نادان و جسوری خدمتش میرسیدند و تعبیرات ناروایی نثار میکردند و حتی گاه با شخص حضرت درگیر میشدند؛اما آن حضرت تحمل میکرد و به حل مشکلاتشان میپرداخت.
داستان امام حسن مجتبی علیه السلام و آن مرد شامی نیز معروف است.
در کتاب أسد الغابه در سرگذشت«قیس بن عاصم»مردی که بزرگ قبیله خود و مورد احترام رسول اکرم صلی الله علیه و آله بود میخوانیم:«او بسیار به حلم و بردباری مشهور بود؛از جمله اینکه«احنف بن قیس»صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله میگوید:
من حلم را از«قیس بن عاصم»آموختم؛روزی دیدم در کنار خانهاش نشسته و بر غلاف شمشیرش تکیه کرده بود و برای قومش سخن میگفت.ناگهان مردی را دست بسته همراه با بدن مقتولی نزد او آورده گفتند:این مرد دست بسته فرزند برادر توست که فرزندت را کشته است.«احنف»میگوید:«قیس»کلام خود را قطع نکرد تا زمانی که تمام شد بعد رو به فرزند برادرش که قاتل بود کرد و گفت:
ای پسر برادر! کار بسیار بدی کردی،خدا را عصیان نمودی،رحِمَت را قطع کردی و پسر عمویت را کشتی و در واقع تیر به پیکر خود زدی و از گروه یارانت کاستی.سپس فرزند دیگری داشت به او گفت:بر خیز بازوهای پسر عمویت را باز کن و برادرت را به خاک بسپار و یکصد شتر به عنوان دیه فرزند به مادرت بده چرا که او در این دیار غریب است. ( .أسد الغابه،ج 4،شرح حال«قیس بن عاصم». )
علما و بزرگان دین نیز این روش را از پیشوایان معصوم آموخته بودند؛در حالات یکی از فقهای بزرگ نجف نقل میکنند:روزی شخصی نیازمند و خشمگین،نامه بسیار توهینآمیزی به او نوشته بود که من میخواهم سرپناهی تهیه کنم و باید نصف قیمت آن را شما بپردازید.آن فقیه برجسته نامه توهینآمیز و هتاکانه را خواند بعد بیآنکه عکسالعمل نامناسبی نشان بدهد به دوستان حاضرش فرمود:اگر ما نصف سرپناه او را تهیه کنیم،نصف دیگرش را چه کسی تهیه میکند. (.این رخداد مربوط به مرحوم آیة اللّه سید عبدالهادی شیرازی است. )
البته در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«کَفی بِالْحِلْمِ ناصِراً وَ إذا لَمْ تَکُنْ حَلیماً فَتَحَلَّمْ ؛برای یاری انسان،حلم و بردباری کافی است و اگر واقعا بردبار نیستی خود را به صورت بردباران در آور». ( .کافی،ج 2،ص 112. )
در حدیث دیگری از مولا امیرمؤمنان علیه السلام آمده است:
«جَمالُ الرَّجُلِ حِلْمُهُ؛ زیبایی انسان در حلم اوست». ( .غرر الحکم،ح 6392. )
اشتباه نشود.حلم این نیست که انسان بر اثر عجز و ناتوانی بردباری پیشه کند و بدیهایی را که به او شده به خاطر بسپارد تا به موقع خود انتقام گیرد.در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«لَیْسَ الْحَلیمُ مَنْ عَجَزَ فَهَجَمَ وَ إذا قَدَرَ انْتَقَمَ إنَّمَا الْحَلیمُ مَنْ إذا قَدَرَ عَفی ؛کسی که به خاطر عجز و ناتوانی اقدام به کاری نکند و به هنگام توانایی انتقام گیرد حلیم و بردبار نیست.حلیم کسی است که به هنگام توانایی عفو کند». ( .غرر الحکم،ح 6437. )
این سخن را با داستان دیگری از حلم امیرمؤمنان علیه السلام پایان میدهیم.بعد از جنگ جمل«صفیه»دختر«عبد الله خزاعی»رو به امیرمؤمنان علیه السلام کرد و گفت:
خدا زنانت را بیشوهر کند آنگونه که زنان ما را بیشوهر کردی،بچههایت را یتیم کند آنگونه که فرزندان ما را یتیم کردی.جمعی برخاستند که به او حمله کنند.امیرمؤمنان فرمود:«دست از این زن بردارید»آنها دست نگه داشتند.کسانی که سخن آن زن را شنیده بودند از حلم علی علیه السلام نسبت به او تعجب کردند. ( .بحار الانوار،ج 40،ص 103.این روایت به طور مشروحتری در ذیل نامه 14 در جلد نهم از همین کتاب آمده است. )
در ذیل حکمت 206 شرح بیشتری در مورد مسئله«حلم»آمده است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Through abundance of silence does one earn respect. Through fairness does one win admirers. Through acts of favors does one's value become greater. Through humility does one's blessing become complete. Through bearing hardships, loftiness is earned. Through fair dealing, an opponent is subdued. And through clemency with regard to a shallow-minded person does one earn supporters.”
وَ قَالَ علیه السلام العَجَبُ لِغَفلَةِ الحُسّادِ عَن سَلَامَةِ الأَجسَادِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: شگفتا که حسودان از سلامتی خود غافل ماندهاند !!
شگفت است از رشک بران که غافلند از تندرستی مردمان.
عجبست مر غافل شدن حسد برندگان از سلامتی بدنها چه حسود همیشه بیمار است
و فرمود (علیه السلام): شگفتا که حسودان از تندرستی مردم غافل اند.
و آن حضرت فرمود:از غفلت حسودان از سلامت بدنهای خود در شگفتم .
شروح:
و قوله العجب لغفله الحساد عن سلامه الاجساد یعنی: ان الحسود اذا رای نعمه علی غیره حسده علیه فکیف لا یحسد علی عافیه الناس، و هی اعظم النعم. و قیل: معناه انهم غافلون عن ان سلامه الاجساد اعود علیهم من ان یتعبوا انفسم بالحسد.
یعنی ان صحه الاجساد و سلامتها، من طریق امن السرب نعمه لیست و رائها نعمه، فالعجب ان الحساد یحسدون فیما دونها رتبه من النعم، و لا یحسدونها فیها ای ان (الحاسد اذا رای علی غیره نعمه حسده علیها فکیف لا یحسد علی عافیه الناس و هی اعظم النعم و قیل ان) الحساد غافلون عن ان سلامه اجسادهم و انفسهم من هم الحسد اعود علیهم و انفع لهم من ان یتعبوها بالحسد.
(عجب است از این که افراد حسود از تندرستیها غافلند). چون حسد بیشتر اوقات در مورد ثروت، مقام و سایر زرق و برقهای دنیایی است. پس این که حاسدان حسدورزی نسبت به تندرستی دیگران را وامیگذارند، که بزرگترین نعمتهای جهان است، جای تعجب است. فرق نعمت تندرستی با دیگر نعمتها آن است که اینها نعمتهای محسوسند، کمتر مورد غفلت واقع میشوند، و تنها شخص مورد حسد از آنها برخوردار است، و بیشتر حسد شخص حاسد متوجه آنهاست، اما نعمت تندرستی غیر محسوس است و زیاد مورد غفلت قرار میگیرد، و مشترک بین حاسد و محسود است.
وَ قَالَ علیه السلام الْعَجَبُ لِغَفْلَةِ الْحُسَّادِ عَنْ سَلاَمَةِ الْأَجْسَادِ .
إنما لم یحسد الحاسد علی صحة الجسد لأنه صحیح الجسد فقد شارک فی الصحة و ما یشارک الإنسان غیره فیه لا یحسده علیه و لهذا أرباب الحسد إذا مرضوا حسدوا الأصحاء علی الصحة.
فإن قلت فلما ذا تعجب أمیر المؤمنین ع قلت لکلامه ع وجه و هو أن الحسد لما تمکن فی أربابه و صار غریزة فیهم تعجب کیف لا یتعدی هذا الخلق الذمیم إلی أن یحسد الإنسان غیره علی ما یشارکه فیه فإن زیدا إذا أبغض عمرا بغضا شدیدا ود أن تزول عنه نعمته إلیه و إن کان ذا نعمة کنعمته ( ا:«مثل نعمته». ) بل ربما کان أقوی و أحسن حالا.
و یجوز أن یرید معنی آخر و هو تعجبه من غفلة الحساد علی أن الحسد مؤثر فی سلامة أجسادهم و مقتض سقمهم و هذا أیضا واضح
(و قال علیهالسلام: العجب لغفله الحساد عن سلامه الاجساد) عجب است مر غافل شدن حسد برندگان از سلامتی جسدها یعنی صحت و راستی و سلامتی اجساد، نعمتی است بزرگ که فوق آن نعمتی نیست که به رتبه او باشد. پس عجب از حساد که حسد میبرند به متاعی که کمتر است از او از روی رتبه و حسد نمیبرند فوق آن را در مرتبت.
ای عجب از غافل ماندن حاسدان از حسد بر سلامت تنهای مردمان. و فیالحقیقه نعمتی در جهان از عافیت تن و صحت بدن بزرگتر نباشد، و ارباب دنیا بر اندک نعمتی که در مردم بینند از مالی محقر یا قدر و منزلتی اندک نزد امیری و وزیری بر آن حسد و منافست نماید و از حسد بر سلامت تن غافل شوند چنانچه اشرار از حسد بر آن ذاهل باشد (کما جاء: نعمتان مکفورتان الامن و السلامه) و این بر مثال نعمت آب است که بزرگتر نعمتی است و هیچ نعمتی از ماکول و مشروب با او برابر نگردد و جائی که نایاب باشد یک جرعه از آن به خمی خسروانی از زر و لعل بخرند ولیکن چون حق سبحانه و تعالی آن را میان عباد ارزان و رایگان کرده است کسی قدر آن نعمت نشناسد و اگر به حقیقت نظر کرده شود شربتی آب بهتر و بزرگتر باشد از قنطاری مال که بی آن حیات ممکن و بی آن محال باشد و همچنین سلامت جسد اگر بالفرض آن را در معرض بیع در آرند اصحاب مرض آن را به مال گران بخرند و آن سود ارزان دانند و هزاران کس و ناکس آن نعمت رایگان داشته باشند و مردم به فکر نیفتند و بر آن حسد نبرند و اگر شخصی فقیر مثلا روزی جامه نوی در بر کند بر او حسد و رشک برند، و از بعضی حاسدین لعین باریک بین مترفین منقول است که چون هوای سرد شدی و آبها بیحاجت به یخ خنک گشتی برنجیدی و اثر ملال و انکار ظاهر ساختی و گفتی: دیگر زمستان آمد که آب سرد رایگان گردد و تفاوت مشروب میان ما و خدمتکاران و خربندگان برخیزد.
و قال علیهالسلام: «العجب لغفله الحساد عن سلامه الاجساد.» یعنی و گفت علیهالسلام که تعجب است از جهت غافل بودن حسد برندگان از نعمت صحت و سلامتی بدنها که حسد از آن نمیبرند.
المعنی: وجه ابنمیثم غفله الحساد عن سلامه الاجساد و توجه حسدهم الی المال و الجاه، بان سلامه الجساد غیر مشهوده فتکون مغفولا عنها. و وجهها الشارح المعتزلی بان ترک الحسد علی سلامه الجسد ناش عن شرکه الحاسد فی هذه النعمه، و ما یشارک الانسان غیره فیه لا یحسده علیه، و قال فی آخر کلامه: و یجوز ان یرید معنی آخر و هو تعجبه من غفله الحساد عن سلامه انفسهم و عدم علاج حسدهم. اقول: و یویده الاعتبار فان الحسد یذیب الجسد و یخل بسلامه الحاسد لانه اشبه بالحمی الدقیه، و قد شاع بین الناس ردع الحاسد بقولهم: اذهب و لازم الدق، و الحکایه عن الحاسد بانه ابتلی بالدق من النظر الی نعمه رقیبه او نده و یویده ما یاتی فی اواخر هذا الفضل من قوله (علیه السلام): صحه الجسد من قله الحسد. الترجمه: در شگفتم از غافل بودن حاسدان از تندرستی و سلامت ابدان.
در شگفتم که حسودان خجل***مانده از نعمت صحت غافل
(الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) قالوا: تذکر قوم من ظرفاء البصره الحسد، فقال رجل منهم: ان الناس ربما حسدوا علی الصلب. فانکروا علیه ذلک. ثم جاءهم بعد ایام فقال: ان الخلیفه امر بصلب الاحنف و مالک بن مسمع و حمدان الحجام. فقالوا: هذا الخبیث- یعنون حمدان- یصلب مع هذین الرئیسین- یعنون الاحنف و مالک- فقال: الم اقل لکم ان الناس یحسدون علی الصلب. و حکی ان امراه قالت لزوجها- و کان اصلع- لست احسد الا شعرک حیث فارقک و استراح منک. و فی (تاریخ بغداد): عن الاصمعی قال: مررت باعرابیه تمدح غزلها و هی تقول: رایتک بعد الله تجبر فاقتی اذا ما جفانی الاقربون تعود دراهم بیض لا تزال تری لنا و ثوب اذا ما شئت مثل حدید فلو کنت عبدا یستغل حسدننی و انت علی کسب العبید تزید و فی (کنایات الجرجانی): حکی بعضهم انه قال للمامون: انت احسد الناس. فغضب من ذلک. فقال له: تحسد علی المکارم فلا تدع لاحد مکرمه الا سبقت الیها. فاعجبه ذلک و وصله. (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) وفی (الطبری): انصرف ابواحمد- ابوالمعتضد- من الجبل الی العراق فی سنه (278) و قد اشتد به وجع النقرس حتی لم یقدر علی الرکوب، فاتخذ له سریر علیه قبه، فکان یقعد علیه و معه خادم یبرد رجله بالاشیاء البارده حتی بلغ من امره انه کان یضع علیها الثلج، ثم صارت عله رجله داء الفیل و کان یحمل سریره اربعون حمالا یتناوب علیه عشرون عشرون، و ربما اشتد به احیانا فیامرهم ان یضعوه، فذکر انه قال یوما للذین یحملونه: قد ضجرتم بحملی وددت انی اکون کواحد منکم احمل علی راسی و آکل و انا فی عافیه، و قال: اطبق دفتری علی مائه الف مرتزق ما اصبح فیهم اسوا حالا منی. هذا، و مما یناسب المقام من الادب قول بعضهم: فلان جسد کله حسد، و عقد کله حقد. و قالوا: کل نعمه محسود علیها الا التواضع. هذا، واضح ان مراده (علیه السلام) من قوله: (العجب لغفله الحساد عن سلامه الاجساد) ان الناس یحسدون غیرهم علی رویه مال او جاه عندهم و هما من نعم الله تعالی، و سلامه الاجساد لو لم تکن فوق المال و الجاه فلیست بدونهما، فکیف غفلوا عن حسدهم علیها؟ و لم یفهم ابن ابیالحدید مراده (علیه السلام) فخبط فقال: انما لم یحسد الحاسد علی صحه الجسد لانه صحیح الجسد فقد شارک فی الصحه و ما شارک الانسان غیره لا یحسده علیه. فتری شرحه بما یکون ردا علیه (علیه السلام) مع انه اتی بتعلیل علیل، فالحاسد یحسد غیره علی المال و الجاه و ان کان هو ذا مال و جاه. و قال ابن ابیالحدید ایضا: و یجوز ان یرید تعجبه (علیه السلام) من غفله (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) الحساد علی ان الحسد مقتضی سقمهم. و هو ایضا خبط، فان ما قاله انما هو معنی قوله (علیه السلام) الاخر (صحه الجسد من قله الحسد) الاتی، لا هذا القول.
یتحاسد الناس علی المال دون الصحه، و لیس هذا بعجیب و غریب ما دامت الصحه متوفره للکثره، بل للاکثریه علی عکس المال، و انما تعجب الامام من امر الصحیح السلیم، کیف یحسد الغنی علی نعمه المال، و ینسی نعمه الصحه علیه مع انها اثمن و اعز من المال، و به یضحی من اجلها، و الغنی المریض یغبط الفقیر علی صحته، و لو خیر بین الصحه مع الفقر و بین الغنی مع المرض لاثر الصحه علی الدنیا بکاملها.
… عن سلامه الاجساد: ای من العجیب ان یحسد الحاسدون علی المال و الجاه مثلا و لا یحسدون الناس علی سلامه اجسادهم مع انها من اجل النعم
امام علیهالسلام (در اهمیت تندرستی) فرموده است: شگفتا از غافل ماندن رشکبران از تندرستی بدنها (ی مردم یعنی عجب است که رشکبران به مال و جاه دیگران رشک میبرند و به سلامتی و تندرستی آنها که بزرگترین نعمتها است رشک نمیبرند).
غالب حسودان نسبت به آنچه ندارند اظهار حسادت میکنند و از این نظر که از سلامت جسم برخوردارند نسبت به افراد صحیح حسادت نمیورزند ولی آنگاه که مریض شدند نسبت به آن هم حسادت میکنند. با توجه به نکته بالا امام (علیه السلام) اظهار تعجب میکند با این که حسادت که جزء طبیعت حسودان شده است چگونه از سلامتی چشم پوشیدهاند و نسبت به آن حسادت نمیورزند! ناگفته نماند که خیلی از حسودان حتی نسبت به آنچه که خود دارند برای دیگران نمیخواهند و درباره آن حسادت میورزند که این گونه حسودان از مرض جلو افتادهاند! خدای مهربان در قرآن مجید نمونه این افراد را این چنین بیان میفرماید: (بسیاری از اهل کتاب دوست دارند پس از اینکه شما ایمان آوردهاید از روی حسادتشان، شما را از دینتان باز گردانند با اینکه حق برای آنان آشکار گردیده است.)
و قال علیهالسلام: (العجب لغفله الحساد عن سلامه الاجساد) ای یتعجب الانسان، کیف لا یحسد الحاسدون سلامه جسد الانسان، مع انه احق بالحسد من المال و الجاه الذین یحسدهما الحاسدون، و هذا تنبیه لعظم نعمه السلامه.
الشرح: الحسد کما یوثر فی الروح یوثر فی البدن، فکما انه مخالفه الهیه منهی عنها یتصاغر الانسان روحیا بارتکابها و تضعف صلته بالله کذلک یوثر علی البدن فان الحاسد یتلمظ و یحنق و یتاذی و هذا یمنعه من طیب العیش و هدوء ابال و هذا یودی الی ضعف البدن و الهزال بل الی عدم سلامه البدن و صحته …
«شگفتی از رشک بران است که از سلامت بدنها غافل اند.»
حسود تا هنگامی که خود سلامت است، بر سلامت جسمی دیگران رشک نمی برد زیرا خودش هم از آن نعمت برخوردار است و معمولا در چیزهای مشترک حسد برده نمی شود و بدین سبب است که حسودان چون بیمار می شوند به سلامت دیگران رشک می برند. و جایز است که این سخن را به گونه دیگری معنی کرد و آن شگفتی از بی خبری حسودان از این موضوع است که رشک بردن موجب بیماری خودشان و زایل شدن سلامت ایشان است و این معنی هم روشن است.
و قال علیهالسلام
الْعَجَبُ لِغَفْلَةِ الْحُسَّادِ،عَنْ سَلَامَةِ الْأَجْسَادِ!
امام علیه السلام فرمود:
در شگفتم که چگونه حسودان از سلامتی خویش غافلاند. ( . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:در کتاب الحکم المنثوره این کلام نورانی با تفاوتی به این صورت نقل شده است: «یا عَجَباً مِنْ غَفْلَةِ الْحُسّادِ...» و نیز در غررالحکم با این تفاوت نقل شده: «عَجِبْتُ لِغَفْلَةِ الْحُسّادِ» و تردید نیست که آن دو این کلام حکیمانه را از منبعی غیر از نهجالبلاغه گرفتهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص179).)
حسد دشمن سلامتی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یکی از آفات حسد اشاره کرده میفرماید:
«در شگفتم که چگونه حسودان از سلامتی خویش غافلاند»؛ (الْعَجَبُ لِغَفْلَةِ الْحُسَّادِ،عَنْ سَلَامَةِ الْأَجْسَادِ!) .
«حُسّاد» جمع«حسود»است.
روشنترین تفسیر برای گفتار حکیمانه بالا آن است که حسد روح و قلب انسان را میفشارد و بر اثر این فشار،انسان بیمار میشود و گاهی از شدت حسد دق میکند و میمیرد،زیرا میبیند شخص محسود دارای نعمتهای مختلفی است.هرچه نعمت او بیشتر میشود،غم و اندوه حسود فزونتر میگردد.گاه به حالت افسردگی کشیده میشود و گاه به بیماری جسمانی مبتلا میگردد،زیرا رابطه روح و جسم به اندازهای است که ناراحتیهای روحی فورا در جسم اثر میگذارد و سلامت انسان را مختل میکند.
بنابراین حسودان آرزو میکنند نعمت شخصی که مورد حسد است زائل گردد؛خواه این نعمت مقام باشد یا مال و ثروت.در حالی که با حسد خویش نعمتی را که از آن نعمتها بزرگتر است از دست میدهند و آن نعمت سلامتی است که هیچ نعمتی با آن برابری نمیکند.اگر تمام دنیا را به کسی بدهند؛ولی مبتلا به بیماری سرطان یا فلج و از کارافتادگی دست و پا و سر و صورت باشد کمترین ارزشی برای او ندارد و اگر همه چیز را از او بگیرند و سلامتی را به او باز گردانند به یقین خوشحال خواهد شد.
آری.بعد از ایمان و عقل که از نعمتهای معنوی است برترین نعمت مادی سلامت جسم است که حسود آن را به آسانی از دست میدهد.
بعضی از شارحان نهج البلاغه معنای دیگری برای این کلام مولا ارائه کردهاند که بسیار بعید به نظر میرسد و آن اینکه امام علیه السلام میفرماید:چرا حاسدان نسبت به مال و جاه دیگران حسادت میورزند؟ چرا نسبت به سلامتی آنها که از مال و جاه برتر است حسودی ندارند؟ این در واقع کنایه از اهمیت نعمت سلامتی است.
روشن است که هدف مولا این نیست،زیرا معنای این سخن آن میشود که حسودان را تشویق کنیم بر سلامتی دیگران حسادت بورزند.از سویی دیگر حسادت در جایی است که انسان فاقد نعمتی باشد و دیگری را واجد آن بداند و با توجه به اینکه حاسدان غالباً از سلامت برخوردارند،حسادت نسبت به سلامتی دیگران معنا ندارد.
آنچه تفسیر اول را تأیید و تثبیت میکند روایات فراوانی است که در نهج البلاغه یا کتب دیگر از امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده است.از جمله در حکمت 256 میخوانیم:
«صِحَّةُ الْجَسَدِ،مِنْ قِلَّةِ الْحَسَدِ ؛صحت بدن بر اثر کمی حسد حاصل میشود». ( .نهج البلاغه،حکمت 256.)
در حدیث دیگری که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار نقل کرده است میفرماید:
«الْحَسَدُ لا یَجْلِبُ إلَّا مَضَرَّةً وَ غَیْظاً یُوهِنُ قَلْبَکَ وَ یُمِرِّضُ جِسْمَکَ ؛حسد جز زیان و خشمی که قلب تو را سست میکند و بدنت را بیمار میسازد به بار نمیآورد». ( .بحار الانوار،ج 70،ص 256.)
در حدیث دیگری نیز از آن حضرت آمده است:
«لا راحَةَ لِحَسُودٍ ؛حسود هرگز به آسودگی نمیرسد». ( .بحار الانوار،ج 70،ص 256. )
آفات حسد منحصر به این مورد نیست گرچه این مورد بسیار مهم است.یکی دیگر از آفات حسد آن است که تلاش و کوشش و نیروی انسان را به جای اینکه به جنبههای مثبت سوق دهد در جنبههای منفی نابود میکند به گونهای که اگر تلاشی را که برای زوال نعمت الهی از دیگری به کار میگیرد جهت به دست آوردن برای خویش به کار میگرفت چه بسا از محسود هم برتر و بالاتر میشد.
از این گذشته،حسد ممکن است به ایمان و توحید انسان لطمه بزند،زیرا حسود در اعماق دلش خدا را در تقسیم نعمتها حکیم نمیشمارد،زیرا اگر قسمت الهی را روی حکمت میدانست و به آن راضی بود در دام حسد گرفتار نمیشد.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ How strange it is that the envious ones overlook the soundness of their own bodies!”
وَ قَالَ علیه السلام الطّامِعُ فِی وِثَاقِ الذّلّ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: طمعکاری همواره زبون و خوار است .
طمعکار در بند خواری گرفتار است.
و اندوهگین طمع کنندگان بمال و جاه کسان در بند خوار خواریست
و فرمود (علیه السلام): طمعکار به دام مذلت و خواری خویش گرفتار است.
و آن حضرت فرمود:طمع کار دچار بند خواری است .
شروح:
و لو قال الطامع ذلیل لم یفد فائده قوله الطامع فی وثاق الذل. و الوثاق: القید.
ای قد قیده ذل الطمع فهو اسیر فی یده.
(حریص درگیر ذلت و خواری است). امام (علیه السلام) کلمه وثاق را استعاره آورده است برای ذلتی که شخص در برابر طمع درگیر آن شده است نظیر این مطلب در عبارت الطمع رق موبد، گذشت.
وَ قَالَ علیه السلام الطَّامِعُ فِی وِثَاقِ الذُّلِّ .
من أمثال البحتری قوله و الیأس إحدی الراحتین و لن تری تعبا کظن الخائب المکدود ( دیوانه 1:127. ) و کان یقال ما طمعت إلا و ذلت یعنون النفس.
و فی البیت المشهور تقطع أعناق الرجال المطامع ( المجنون؛دیوانه ص 186،و صدره: طمعت بلیلی أن تریع و إنّما. . ) و قالوا عز من قنع و ذل من طمع.
و قد تقدم القول فی الطمع مرارا
(و قال علیهالسلام: الطامع فی وثاق الذل) طمعکننده به مال و جاه کسان در بند خواری است و گرفتاری در دست خسان. شعر: بگذر ز طمع که آفت جان و دل است طامع همه جا از همه کس منفعل است
شخص طامع همچو اسیر در بند خواری گرفتار باشد و چه خوب فرمود آن حضرت در این باب (احتج الی من شئت تکن اسیره و استغن عمن شئت تکن نظیره و احسن الی من شئت تکن امیره) یا به عبارتی قریب به این. و فیالواقع مناط امر در عزت و مذلت طمع است و به هر که طمع کردی و از او چشم به چیزی داشتی اسیر او باشی هر چند آن شخص از ارازل مردمان یا از موالی و چاکران تو باشد و از هر که طمع بریدی نظیر او باشی هر چند او را مال (قارون) و سپاه (فریدون) باشد و به هر که عطا کردی و احسان نمودی بر او امیر باشی و او تو را زیردست و بنده اگر چه امیر زمان و کامران جهان باشد.
و قال علیهالسلام: «الطامع فی وثاق الذل.» یعنی و گفت علیهالسلام که طمعکار در قید و بند مذلت و خواری است.
اللغه: (الوثاق) بالفتح و الکسر لغه و هو فی الاصل حبل او قید یشد به الاسیر و الدابه. المعنی: توجه الطامع الی من یطمع نائله یرسم حبلا غیر مرئی جعله علی عنقه و ربط به علی مورد الطمع، فکانه رق او دابه مربوطه بالرسن، و هذا معنی وثاق الذل. الترجمه: فرمود: طمعکار در بند خواری گرفتار است.
طمعکار پابند در خواریست***به زنجیر خود در گرفتاریست
(الفصل الرابع و الاربعون- فی ذمائم الصفات) اقول: قال الشاعر: رایت مخیله فطمعت فیها و فی الطمع المذله للرقاب و قال آخر: طمعت بلیلی ان تریع و انما تقطع اعناق الرجال المطامع و قال اعرابی: ان الامال قطعت اعناق الرجال کالسراب غر من رآه و اخلف من رجاه.
و مثله فی الحکمه 179 (الطمع رق موبد) و سبق الشرح مفصلا، و ایضا تکلمنا عن الطمع منذ قلیل فی الحکمه 218.
امام علیهالسلام (در زیان آز) فرموده است: آزمند (مانند اسیر و گرفتار) در بند ذلت و خواری است (چون همه او را کوچک و خوار شمرده به او اهمیت نمیدهند).
طمع به مال مردم انسان را ذلیل میگرداند ولی طمع به ثواب الهی و مسلمان ساختن جامعه و بر طرف کردن مفاسد، عملی شایسته است هر چند مشکلاتی در برداشته باشد. مسلمان صدر اسلام طمع داشتند که یهودیان را هم مسلمان کنند لذا خدا به آنان میگوید: (آیا طمع دارید که آنان به شما ایمان آورند در صورتی که آنان مطالب الهی را (که درباره رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در تورات بود) تغییر دادند در حالی که هم فهمیده بودند و هم علم داشتند.)
و قال علیهالسلام: (الطامع فی وثاق الذل) الوثاق: الحبل الذی یوثق و یقید به الانسان، فان الطامع ذلیل دائما، لاجل ما طمع فیه.
اللغه: الوثاق: ما یشد به من قید و حبل و نحوهما. الشرح: الطمع هو النظر الی ما فی ایدی الناس و الترقب فی ان یمنوا علیه ببعض منها و من کان نظره الی ما فی ایدی الناس ذل لهم و خطب و دهم و لو علی حساب کرامته و دینه فمن هنا کان فی وثاق الذل کل طامع و راغب بما فی ایدی الناس …
«آزمند در بند زبونی است.»
از جمله اشعار بحتری که ضرب المثل شده است، این است: ناامید شدن یکی از دو آسایش است و هرگز خستگی و فرسودگی ای چون گمان کسی که به رنج افتاده و نومید شده است، نمی بینی.
و گفته شده است: «نفس آدمی هیچ گاه طمع نمی بندد، مگر اینکه زبون می شود.» و مصراع دوم آن بیت مشهور هم این است که «آزمندیها» گردن مردان را می زند.» و گفته اند: «هر کس قناعت کرد، عزیز شد و هر کس طمع بست، زبون شد.» ما درباره طمع تاکنون مکرر سخن گفته ایم.
و قال علیهالسلام
الطَّامِعُ فِی وِثَاقِ الذُّلِّ.
امام علیه السلام فرمود:
طمعکار در بند ذلت گرفتار است. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر تنها چیزی که در اینجا آورده این است که میگوید این کلام حکمتآمیز در مختارات جاحظ آمده و زمخشری نیز در ربیع الابرار آن را نقل کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج4،ص179).)
اسیران ذلّت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یکی از آفات طمع اشاره کرده،میفرماید:
«طمعکار در بند ذلت گرفتار است»؛ (الطَّامِعُ فی وَثَاقِ الذُّلِّ) .
«وَثاق»به معنی بند و زنجیری است که اسیر و یا حیوانی را با آن میبندند.
شبیه این سخن همان است که در حکمت 180 گذشت که فرمود:
«الطَّمَعُ رِقٌّ مُؤَبَّدٌ ؛طمع بندگی جاویدان است»نیز در حکمت 219 خواندیم که امام میفرمود:«قربانگاه عقلها غالباً در زیر نور خیرهکننده طمعهاست».
همان گونه که پیش از این نیز اشاره شد طمع معمولاً به معنای علاقه شدید به چیزی است که فوق استحقاق انسان و غالباً به دست دیگران است شخص طمعکار برای به دست آوردن آن باید در مقابل این و آن خضوع کند و طناب ذلت بر گردن خویش نهد،شاید به مقصود برسد و شاید هم نرسد.
به تعبیر دیگر طمع ریسمانی نامرئی است که انسان بر گردن خود مینهد و سر آن را به دست کسی که از او طمع دارد میسپارد و همچون برده یا حیوانی در اختیار او قرار میگیرد.
نقطه مقابل طمع قناعت است که انسان را از همگان بینیاز و عزت و کرامت او را حفظ میکند.
اضافه بر اینها،اموال و مقامات و اشیایی که مورد طمع طمعکاران است در بسیاری از موارد دست نیافتنی است،به همین دلیل طمعکار برای رسیدن به آن عمری دست و پا میزند و چه بسا ناکام از دنیا برود در حالی که سرمایه عمر خود را بیهوده از دست داده نه به مقامی در دنیا رسیده و نه در پیشگاه خدا منزلتی دارد.
در حدیث معروفی که ملاصالح مازندرانی در شرح اصول کافی آورده است، میخوانیم:
«عَزَّ مَنْ قَنَعَ وَ ذَلَّ مَنْ طَمَعَ ؛کسی که قناعت پیشه کند عزیز میشود، و کسی که طمع بورزد ذلیل خواهد شد». ( .شرح اصول کافی،ج 8،ص 181. )
در حدیث دیگری از امام امیرمؤمنان میخوانیم:
«عِنْدَ غُرُورِ الْأطْماعِ وَ الْآمالِ تَنْخَدِعُ عُقُولُ الْجُهّالِ وَ تَخْتَبِرُ ألْبابُ الرِّجالِ ؛به هنگام فریب طمعها و آرزوها عقول جاهلان گرفتار میشود و عقل مردان بزرگ در آزمون قرار میگیرد». ( .غرر الحکم،ح 6222.)
در حکمت 275 نیز خواهد آمد که امام علیه السلام میفرماید:
«إنَّ الطَّمَعَ مُورِدٌ غَیْرُ مُصْدِرٍ،وَ ضامِنٌ غَیْرُ وَفِیٍّ ؛طمع آدمی را به سرچشمه آب وارد میکند و بیآنکه او را سیراب کرده باشد باز میگرداند،طمع ضامنی است که هرگز به عهد خود وفا نمیکند». ( .نهج البلاغه،حکمت 275.)
این سخن را با شعر مشهوری که ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه خود در ذیل این گفتار حکیمانه آورده پایان میدهیم: طَمِعْتَ بِلَیْلی أنْ تَریعَ وَ إنَّما تَقَطَّعَ أعْناقَ الرِّجالِ الْمَطامِعُ
به لیلا طمع ورزیدی که نظر لطفی به تو کند (و این اشتباه بود) آری گردن مردان را طمعها قطع میکند.
Imam Ali ibn Abu Talib said : A covetous person is tied with the ropes of humiliation.”
وَ سُئِلَ عَنِ الإِیمَانِ فَقَالَ الإِیمَانُ مَعرِفَةٌ بِالقَلبِ وَ إِقرَارٌ بِاللّسَانِ وَ عَمَلٌ بِالأَرکَانِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (از ایمان پرسیدند).
ایمان، بر شناخت با قلب، اقرار با زبان، و عمل با اعضاء و جوارح استوار است .
[و او را از ایمان پرسیدند، فرمود:] ایمان، شناختن به دل است و اقرار به زبان و با اندامها بردن فرمان.
در وقتی که پرسیده شد از ایمان ایمان اصول معرفت است بدل و اعترافست بر زبان و کردن کار شایسته باعضا
هنگامی که او را از معنی ایمان پرسیدند، چنین فرمود: ایمان شناخت است به دل و یا اقرار است به زبان و یا عمل است به اعضا.
حضرت را از ایمان پرسیدند،فرمود:ایمان شناخت به دل، اقرار به زبان،و عمل به اندامهاست .
شروح:
و قوله الایمان معرفه بالقلب و اقرار باللسان، و عمل بالارکان ای ازین الایمان فحذف المضاف و اقیم المضاف الیه مقامه. و انما لنا ذلک لان حد الایمان هو التصدیق بالقلب الله تعالی فی جمیع اوامره و نواهیه، فهذه الاشیاء الثلاثه کالحلی للتصدیق.
اقرار اللسان، و عمل الجوارح و ان لم یکونا من حقیقه الایمان و ماهیته التی هی التصدیق القلبی، الا انهما لشده تعلقهما به و فرط ملازمتهما له، و تاکد ورود الامر بضمهما الیها جعلا فی حکم الجزء منه لا تحدیدا بل تحریصا علی تحلیته بهما، و تطویق عاطله بفوائق دررهما.
ارکان: مواضع پنجگانه، سجده، (ایمان عبارت از شناخت به دل و اقرار به زبان، و عمل به اعضای بدن است). مقصود از ایمان، در این جا ایمان کامل است.
[ وَ قَالَ علیه السلام ]
وَ [قَدْ]
سُئِلَ عَنِ الْإِیمَانِ فَقَالَ الْإِیمَانُ مَعْرِفَةٌ بِالْقَلْبِ وَ إِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ وَ عَمَلٌ بِالْأَرْکَانِ .
قد تقدم قولنا فی هذه المسألة و هذا هو مذهب أصحابنا المعتزلة بعینه لأن العمل بالأرکان عندنا داخل فی مسمی الإیمان أعنی فعل الواجبات فمن لم یعمل لم یسم مؤمنا و إن عرف بقلبه و أقر بلسانه و هذا خلاف قول المرجئة من الأشعریة و الإمامیة و الحشویة .
فإن قلت فما قولک فی النوافل هل هی داخلة فی مسمی الإیمان أم لا قلت فی هذا خلاف بین أصحابنا و هو مستقصی فی کتبی ( فی د:«کتبنا». ) الکلامیة
(و قد سئل عن الایمان) پرسیده شد آن حضرت از حقیقت ایمان (فقال علیهالسلام) پس در جواب فرمود که (الایمان معرفه بالقلب) یعنی ایمان کامل، شناخت دل است و اعتقاد به اصول خمسه (و اقرار باللسان) و اقرار کردن به زبان به موافقت جنان (و عمل بالارکان) و کردارد به دست و پا بر وفق شریعت غرا.
پرسیدند آن حضرت را از ایمان فرمود: ایمان شناختن است بدل و اقرار است به زبان و عمل است به ارکان. یعنی اعضاء آری ایمان بیاذعان قلبی یعنی اعتقاد و شناخت متحقق نگردد و چون به آن اعتقاد اقرار و اذعان ضمیمه نسازد هم ایمان نباشد، و چون طاعت نیارد و فرمان نبرد هم ایمان نباشد که دلیل عدم اعتقاد و اذعان باشد یا به این وجه که اعتقاد و اقرار بیعمل معتبر نباشد. این است بیان مجمل در ایمان و اما تعریف مفصل آن است که در سابق مذکور شد.
و قال علیهالسلام و قد سئل عن الایمان: «الایمان معرفه بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالارکان.» یعنی و گفت علیهالسلام در حالتی که پرسیده شده بود از معنی ایمان که ایمان تصدیق و اعتقاد دل است به آنچه پیغمبر صلی الله علیه و آله آورده است از جانب خدا و اقرار به زبان است و عمل به اعضای بدن است از نماز و روزه و امثال آن.
اقول: و فی شرح المعتزلی المطبوع فی مصر بدار الاحیاء الکتب العربیه لعیسی البابی الحلبی و شرکائه بعد قوله (و قال (علیه السلام)) ورد هذه الجمله: (و قد سئل عن الایمان) الترجمه: فرمود: ایمان شناخت با دل، و اعتراف با زبان، و کردار با ارکان بدنست. ابنمیثم ارکان را به مساجد خمسه تفسیر کرده است که عبارت از پیشانی و دو کف دست و دو سر انگشت پاها است، و ایمان مورد کلام را به ایمان کامل تفسیر کرده است، و شارح معتزلی این کلام را دلیل بر مذهب معتزله دانسته که عمل را جزء مفهوم ایمان دانند.
اقول رواه (العیون) باسانید عنه (علیه السلام) عن النبی (صلی الله علیه و آله). روی عن احمد بن محمد بن عبدالرحمن القرشی الحاکم عن ابیبکر محمد بن خالد المطوعی البخاری عن ابیبکر بن ابیداود عن علی بن حرب الملائی عن ابیالصلت الهروی عن الرضا (علیه السلام) عن آبائه واحدا بعد واحد (علیه السلام) عن علی (علیه السلام) قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله) الایمان معرفه بالقلب، و اقرار باللسان، و عمل بالارکان. وروی عن ابیاحمد محمد بن جعفر البندار بفرغانه، عن ابیالعباس محمد بن محمد بن جمهور الحمادی عن محمد بن عمر بن منصور البلخی (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) عن ابییونس احمد بن محمد الجمحی، عن ابیالصلت مثله. وروی عن سلیمان بن احمد اللخمی، عن علی بن عبدالعزیز و معاذ بن المثنی عن ابی الصلت مثله. وروی عن حمزه بن محمد العلوی عن عبدالرحمن بن ابیحاتم عن ابیه عن ابیالصلت مثله- و قال: قال ابوحاتم: لو قریء هذا الاسناد علی مجنون لبریء!. ورواه الخطیب، فی (تاریخ بغداد)- فی عنوان محمد بن اسحاق بن محمد الهروی- باسانیده عن علی بن غراب و عن محمد بن سهل بن عامر البجلی عن الرضا(علیه السلام) عن آبائه (علیه السلام) مثله. ورواه الهلال بن المحسن الصابی فی (وزرائه) عن عبیدالله بن عبدالله ابنطاهر عن ابیالصلت عن الرضا (علیه السلام) عن الکاظم عن الصادق عن الباقر عن السجاد عن السبط، عن امیرالمومنین (علیه السلام) قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله) الایمان عقد بالقلب، و نطق باللسان، و عمل بالارکان- و قال: ما هذا الاسناد؟ فقال له ابنرشید: هذا سعوط الشیلثا الذی اذا سعط به المجنون بریء. و بالجمله، کل ما وقفت علیه فی اسناده نسبه (علیه السلام) الی النبی (صلی الله علیه و آله) و فی اوائل الجزء 16 من (امالی) ابنالشیخ،- بعد روایته الحدیث بطرق- قال ابوالمفضل، و هذا حدیث لم یحدث به عن النبی (صلی الله علیه و آله) الا امیرالمومنین (علیه السلام) من روایه الرضا عن آبائه (علیه السلام)، و علی هذا القول ائمه اصحاب الحدیث فی ما اعلم و احتجوا بهذا الحدیث، علی المرجئه،- و لم یحدث به فی ما اعلم، الا موسی بن جعفر عن ابیه (علیه السلام)، و کنت لااعلم ان احدا رواه عن موسی بن جعفر (علیه السلام) الا ابنه الرضا(علیه السلام) حتی حدثناه محمد بن علی بن معمر الکوفی،- (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) و ما کتبته الا عنه،- عن عبدالله بن سعید البصری عن محمد بن صدقه و محمد بن تمیم عن موسی بن جعفر (علیه السلام) عن ابیه باسناده مثله سوائ، الخ- فتراه صرح بانه لم یروه عن النبی (صلی الله علیه و آله) الا امیرالمومنین (علیه السلام) کما لم یروه عن امیرالمومنین عن النبی (صلی الله علیه و آله) الا الکاظم (علیه السلام) عن آبائه (علیه السلام)، و لم یروه عن الکاظم (علیه السلام) الا ابنه الرضا (علیه السلام) فی طرقه المرویه و انما روی له ابنمعمر طریقا آخر عن الکاظم (علیه السلام) و کیف کان فروی ابوالمفضل، عن ابیحاتم، قال ابوالصلت: لو قریء هذا الاسناد علی مجنون لبریء باذن الله، و ان اسحاق بن راهویه قال لابی الصلت ای اسناد هذا؟ قال هذا سعوط المجانین هذا عطر الرجال ذوی الالباب و یصح نسبته الیه (علیه السلام) لان ما یقوله، اول المعصومین (علیه السلام) یقوله آخرهم، و لانه (علیه السلام) و النبی (صلی الله علیه و آله) کنفس واحده. و قول المصنف، و سئل عن الایمان فقال: هکذا فی (المصریه) و الصواب: و قال (علیه السلام) و قد سئل عن الایمان کما فی (ابن ابیالحدید و الخطیه)، قوله (علیه السلام). الایمان معرفه بالقلب فما لم یکن معتقدا بالقلب، لم یکن مومنا، و لو اقر و عمل، قال تعالی: (و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به و ان اصابته فتنه انقلب علی وجهه … ). و فی معارف ابنقتیبه کان امیه بن ابیالصلت قد قرا الکتب، و رغب عن عباده الاوثان، و کان یخبر بان نبیا یبعث قد اظل زمانه، فلما سمع بخروج النبی (صلی الله علیه و آله) کفر حسدا له، و لما انشد النبی (صلی الله علیه و آله) شعره، قال آمن لسانه و کفر قلبه. (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) هذا و فی (تاریخ بغداد)، قال عباد بن کثیر قلت لابی حنیفه رجل قال اعلم ان الکعبه حق و انها بیت الله، ولکن لاادری هی التی بمکه، او هی بخراسان، امومن هو؟ قال نعم- قلت له فما تقول فی رجل قال انا اعلم ان محمدا رسولالله، ولکن لاادری هو الذی کان بالمدینه، و من قریش او محمد آخر، امومن هو؟ قال نعم. و فیه قال یحیی بن حمزه قال ابوحنیفه لو ان رجلا عبد هذه النعل یتقرب بها الی الله لم ار بذلک باسا. و فیه، قال القاسم بن حبیب، وضعت نعلی فی الحصی، ثم قلت لابی حنیفه ارایت رجلا صلی لهذه النعل حتی مات الا انه یعرف الله بقلبه فقال مومن. و اقرار باللسان فما لم یقر باللسان لم یکن مومنا و لو تیقن بالقلب قال تعالی (و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلما و علوا … ). و لما اراد النبی (صلی الله علیه و آله) قتل کعب بن اسید فی جمله بنی قریظه ذکره قول حبر لهم بکونه نبیا فقال له کعب: لو لاان الیهود تعیرنی انی خشیت عند القتل لامنت بک، و صدقتک ولکنی علی دین الیهود علیه احیی و علیه اموت. و عمل بالارکان فما لم یکن عمل، لم یکن ایمان و لو کان مقرا باللسان و معتقدا بالجنان. قال تعالی (انما المومنون الذین اذا ذکر الله و جلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا و علی ربهم یتوکلون الذین یقیمون الصلاه و مما رزقناهم ینفقون اولئک هم المومنون حقا … ) و قال: ( … فان تابوا (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) و اقاموا الصلاه و آتوا الزکاه فاخوانکم فی الدین … )- و قال ( … و لله علی الناس حجالبیت من استطاع سبیلا و من کفر فان الله غنی عن العالمین). وروی الکراجکی فی تفضیله مسندا عن جابر الانصاری قال لما فرغ النبی (صلی الله علیه و آله) من هوازن نزل بالطائف فتحصن اهله ایاما فساله القوم ان یفرج عنهم لیقدم و فدهم فیشترط و یشترطون لانفسهم، فسار حتی نزل مکه فقدم علیه نفر منهم باسلام قومهم و لم ینجع له القوم، بالصلاه و لابالزکاه- فقال النبی (صلی الله علیه و آله) لاخیر فی دین لارکوع فیه، و لاسجود، اما و الذی نفسی بیده لیقیمن الصلاه، و لیوتن الزکاه او لابعثن الیهم رجلا هو منی کنفسی فلیضر بن اعناق مقاتلیهم، و لیسبین ذراریهم، هو هذا هو هذا،- ثم اخذ بید علی (علیه السلام) فاشالها. و فی اسباب نزول الواحدی عن ابنعباس بلغنا و الله اعلم ان آیه (یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و ذروا ما بقی من الربا ان کنتم مومنین فان لم تفعلوا فاذنوا بحرب من الله و رسوله … ) نزلت فی بنی عمرو بن عوف من ثقیف، و فی بنی المغیره بن مخزوم کان بنوالمغیره یربون لثقیف، فلما اظهر الله تعالی رسوله علی مکه، وضع یومئذ الربا کله، فاتی بنو عمرو، و بنو المغیره الی عتاب بن اسید- و هو علی مکه- فقال بنو المغیره: جعلنا اشقی الناس بالربا، وضع عن الناس غیرنا فقال بنو عمرو صولحنا علی ان لنا ربانا - فکتب عتاب فی ذلک الی النبی (صلی الله علیه و آله) فنزلت الایه، فعرف بنو عمرو ان لایدان لهم بحرب من الله و رسوله. (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) هذا و فی (تاریخ بغداد)، قال شریک کفر ابوحنیفه بایتین من کتاب الله تعالی قال عزوجل ( … و یقیموا الصلاه و یوتوا الزکاه و ذلک دین القیامه) و زعم ابوحنیفه ان الصلاه لیست من دین الله. هذا و اما ما رواه (العیون) باسناده، (عن محمد بن عبدالله بن طاهر، قال کنت و اقفا علی راس ابی، و عنده ابوالصلت الهروی، و اسحاق بن راهویه، و احمد بن محمد بن حنبل فقال ابیلیحدثنی کل واحد منکم بحدیث- فقال ابوالصلت الهروی حدثنی علی بن موسی الرضا (علیه السلام)- و کان و الله رضی کما سمی- عن ابیه موسی بن جعفر عن ابیه محمد بن علی عن ابیه علی بن الحسین عن ابیه الحسین عن ابیه علی بن ابیطالب (علیه السلام)، قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله): الایمان قول و عمل- فلما خرجنا، قال ابنحنبل ما هذا الاسناد فقال له ابی هذا سعوط المجانین، اذا سعط به المجنون افاق) فلا ینافی العنوان لان الغالب ان القول و العمل، لایکونان الا عن معرفه بالقلب. هذا و فی (الکافی) عن الصادق ان بنیامیه اطلقوا للناس تعلیم الایمان و لم یطلقوا تعلیم الشرک لکی اذا حملوهم علی الکفر لم یعرفوه. و فیه عن سلیم بن قیس قال سمعت علیا (علیه السلام) یقول و قال له رجل ما ادنی ما یکون به العبد مومنا؟ و ادنی ما یکون به کافرا؟ و ادنی ما یکون به ضالا؟- قال سالت فافهم الجواب- اما ادنی ما یکون به العبد مومنا ان یعرفه الله تعالی نفسه فیقر له بالطاعه و یعرفه نبیه فیقر له بالطاعه و یعرفه امامه و حجته فی ارضه و شاهده علی خلقه، فیقر له بالطاعه، فقال و ان جهل جمیع الاشیاء الا ما و صفت، قال نعم، اذا امر اطاع، واذا نهی انتهی- و ادنی ما یکون به العبد کافرا. من زعم ان شیئا نهی الله تعالی عنه انه تعالی امر به، و نصبه (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) دینا یتولی علیه و یزعم انه یعبد الذی امره به و انما یعبد الشیطان- و ادنی ما یکون به العبد ضالا، الا یعرف حجه الله و شاهده علی عباده الذی امر الله بطاعته و فرض و لایته،- فقال صفهم لی، فقال (علیه السلام) الذین قرنهم الله بنفسه و نبیه، فقال: (یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم … )- فقال: جعلت فداک اوضح لی فقال: الذین قال النبی (صلی الله علیه و آله) فی آخر خطبته یوم قبضه الله تعالی الیه انی قد ترکت فیکم امرین، لن تضلوا بعدی ما ان تمسکتم بهما، کتاب الله تعالی و عترتی اهل بیتی فان اللطیف الخبیر اخبر انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض- الخبر.
الاسلام فی اللغه الانقیاد، و منه قول تعالی: (و له اسلم من فی السموات و الارض طوعا و کرها- 83 آل عمران). و ایضا یطلق علی الاخلاص کقوله عز من قائل: (اسلمت وجهی لله- 20 آل عمران). و الاسلام فی اصطلاح الفقهاء ای الذی تحقن معه الدماء، و تثبت معه المواریث و المناکحات و ما الیها- هو شهاده ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله. اما الاسلام واقعا و عند الله یوم یقوم الحساب فهو الذی یکون معه هذا الایمان الذی هو (معرفه بالقلب) و المراد بالمعرفه هنا الاعتقاد الجازم المطابق للواقع سواء اکان عن علم ام عن تقلید، لقوله تعالی: (انما المومنون الذین اذا ذکر الله و جلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا و علی ربهم یتوکلون الذین یقیمون الصلاه و مما رزقناهم ینفقون اولئک هم المومنون حقا- 4 الانفال) فالمطلوب من المومن الحق هو الخشوع لذکر الله، و التوکل علیه، و اقامه الصلاه، و ایتاء الزکاه و کفی، فان کان هذا عن علم و برهان فبها و نعمت و الا تقبل سبحانه من المتقین لان العلم وسیله لا غایه. (و اقرار باللسان) لابد من اظهار الایمان بالقول تماما کالعمل، لانه عباده لله، و لکی یعرف المومن و یعامل بما له من الحق (و عمل بالارکان) ای لابد ان یتجسم الایمان بالعمل المحسوس، و کل عمل ثبت حکمه بضروره الدین فهو رکن للایمان کوجوب الجهاد و الصوم و الصلاه و الحج و الزکاه. و سبق الکلام عن الاسلام و الایمان فی العدید من المناسبات. (انظر شرح الحکمه 30).
از امام علیهالسلام معنی ایمان را پرسیدند آن حضرت (در معنی حقیقی آن) فرمود: ایمان (گرویدن) معرفت و شناختن به دل (اعتقاد و باور نمودن) و اعتراف به زبان و انجام دادن با اعضاء (دست و پا و چشم و گوش و زبان و مانند آنها) است.
هستند افرادی که خود را مومن میدانند و از نظر اسم مسلمان هستند ولی از نظر عمل کوچکترین ارتباطی با اسلام ندارند. اینگونه افراد هم در صدر اسلام وجود داشتند و میگفتند: ما ایمان داریم ولی هیچ قدمی به نفع جامعه برنمیداشتند و کمترین عملی انجام نمیدادند. خدای عزیز به پیامبرش میفرماید: (اعراب گفتند ایمان آوردهایم بگو ایمان نیاوردهاید بلکه بگوئید اسلام آوردهایم، چون ایمان در قلبهای شما داخل نمیگردد … مومنین کسانی هستند که بخدا و رسول خدا اعتقاد دارند و در عقیده خود شک نکردهاند و در راه خدا با اموال و جان، کوشش میکنند، همینها راستگو هستند.)
و سئل عن الایمان؟ فقال علیهالسلام: (الایمان معرفه بالقلب) بالنسبه الی اصول الدین (و اقرار باللسان) بالشهادتین و فروعها (و عمل بالارکان) ای ارکان البدن و اعضائه، من صلاه و صیام و حج و ما اشبه.
اللغه: اقرار: اعتراف. الشرح: الایمان الکامل الذی یثاب علیه المومن فی الاخره و یدخل به جنه عدن یتقوم بهذه الامور الثلاثه: المعرفه بالقلب التی تعنی عقد القلب علی الایمان باصول الدین الخمسه، ثم الاقرار بها و اعلانها و اشاعتها بین الناس حتی یترتب الحکم علیها بحسب الظاهر ثم العمل بکل ما اوجبه الله بحیث تکون هناک ترجمه عملیه لهذا الایمان و هو یتجسد بالصوم و الصلاه و الحج و الزکاه و ان تکون کل مسیرته الحیاتیه علی طبق الموازین الاسلامیه.
از آن حضرت درباره ایمان پرسیدند، فرمود: «ایمان شناخت به دل و اقرار به زبان و عمل کردن به جوارح است.»
عقیده و سخن ما در این مورد گذشت، و این سخن همان عقیده یاران معتزلی ماست، زیرا عمل به ارکان در نظر ما داخل در نام ایمان است، یعنی انجام دادن امور واجب لازمه ایمان است و هر کس به آن عمل نکند، مؤمن نامیده نمی شود. هر چند شناخت قلبی و اقرار زبانی هم داشته باشد. البته این عقیده بر خلاف عقیده مرجئه و اشعری ها و امامیه و حشویه است. و اگر بپرسی که عقیده ام درباره امور مستحبی چیست، آیا از لوازم ایمان است یا نه؟ می گویم در این مسأله میان یاران ما اختلاف است و این مسأله در کتابهای کلامی من مفصل بحث شده است.
وَ سُئِلَ عَنِ الْإِیمَانِ،فَقَال علیه السلام
الْإِیمَانُ مَعْرِفَةٌ بِالْقَلْبِ،وَ إِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ،وَ عَمَلٌ بِالْأَرْکَانِ.
هنگامی که از امام علیه السلام درباره تفسیر ایمان سؤال کردند فرمود:
ایمان معرفت با قلب (عقل) و اقرار به زبان و عمل به ارکان (دین) است. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:نخستین بار این سخن را پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بیان فرمود و همه محدثان آن را از آن حضرت نقل کردهاند و امام علیه السلام که باب مدینه علم نبی بوده همین سخن را در پاسخ این سؤال کننده بیان فرمود.سپس میافزاید:کافی است که به امالی صدوق و عیون اخبار الرضا علیه السلام و خصال و تاریخ بغداد و امالی شیخ طوسی مراجعه شود که از طرق کثیره این حدیث به وسیله امیرمؤمنان علی علیه السلام از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 179). )
حقیقت ایمان
امام علیه السلام در این کلام نورانی خود،که بر گرفته از کلام رسول اکرم صلی الله علیه و آله است حقیقت ایمان کامل را در عبارتی کوتاه و پرمعنا بیان کرده است،هنگامی که از امام علیه السلام درباره تفسیر ایمان سؤال کردند فرمود:«ایمان معرفت با قلب (عقل) و اقرار به زبان و عمل به ارکان (دین) است»؛ (وَ سُئِلَ عَنِ الْإِیمَانِ فَقَالَ علیه السلام:
الْإِیمَانُ مَعْرِفَةٌ بِالْقَلْبِ،وَ إِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ،وَ عَمَلٌ بِالْأَرْکَانِ) .
در واقع ایمان درختی است که ریشه آن شناخت خدا و پیامبر اکرم و پیشوایان دین و معاد است و به دنبال آن بر زبان ظهور پیدا میکند و ثمره این شجره طیبه انجام وظایف الهی است،بنابراین کسانی که در انجام وظایف کوتاهی میکنند ایمانشان ناقص است و از دو حال خارج نیست یا گرفتار ضعف ایمانند و یا هوا و هوس چنان بر آنها غالب شده که از تجلی ایمان در عمل پیشگیری میکند.
ابن ابیالحدید در اینجا به نفع مذهب معتزله استفاده کرده میگوید:آنچه امام علیه السلام در اینجا فرموده عین چیزی است که معتزله اهل سنت به آن معتقدند که عمل به ارکان و انجام واجبات (و ترک محرمات) را در مفهوم ایمان داخل میدانند و آن کس که عمل نکند نمیتوان نام مؤمن بر او نهاد،هرچند با قلب پذیرفته و با زبان اقرار کرده باشد و این بر خلاف اعتقاد اشعریها از اهل سنت و امامیه است.
ولی ابن ابی الحدید از این نکته غافل شده است که امامیه،اسلام و ایمان را متفاوت میدانند؛کسی که شهادتین را ابراز کند و یقین به خلافگویی او نداشته باشیم در زمره مسلمانان است و جان و مال و خونش محفوظ،ذبیحه او حلال و ازدواج با او مباح است؛امامیه آن را به معنای اقرار به شهادتین و اقرار به امامت ائمه دوازده گانه میدانند و برای آن درجاتی قائلند؛بعضی دارای درجات پایین، بعضی درجات متوسط و بعضی درجات عالی هستند و آنچه در کلام امام علیه السلام آمده اشاره به درجه عالی ایمان است.
از آن بالاتر چیزی است که قرآن مجید در اوائل سوره«انفال»بیان کرده است:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إِیماناً وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ* اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ* أُولئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ» ؛مؤمنان،تنها کسانی هستند که هر گاه نام خدا برده شود،دلهاشان ترسان میگردد؛و هنگامی که آیات او بر آنها خوانده میشود،ایمانشان فزونتر میگردد؛و تنها بر پروردگارشان توکل دارند.آنها که نماز را برپا میدارند؛و از آنچه به آنها روزی دادهایم،انفاق میکنند.(آری،) مؤمنان حقیقی آنها هستند؛برای آنان درجاتی والا نزد پروردگارشان است؛و برای آنها،آمرزش و روزی پرارزش است». ( .انفال،آیه 2-4. )
از این سه آیه شریفه به خوبی استفاده میشود که ایمان کامل علاوه بر اعتقاد قلبی و عمل به ارکان مسائل دیگری را نیز شامل میشود؛از جمله اینکه هنگامی که نام خدا برده میشود دل لرزان گردد و احساس مسئولیت کند و هنگامی که آیات قرآن بر او خوانده شود ایمانش رشد یابد و اینها اموری است که حتی معتزله نیز آن را شرط ایمان نمیدانند و جالب اینکه در دو مورد از این آیات واژه حصر به کار برده است در ابتدا میگوید: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ ...»؛مؤمنان تنها اینها هستند که دارای این صفات پنجگانه میباشند»و در پایان آیه میفرماید:
«أُولئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا» ؛مؤمنان حقیقی فقط آنها هستند»و از اینجا به خوبی روشن میشود که ایمان دارای درجات متفاوت و مختلفی است.
اضافه بر این در بعضی از روایات که در منابع اهل بیت آمده است میخوانیم:
هنگامی که درباره ایمان سؤال کردند در جواب فرمودند:
«الإیمانُ أنْ یُطاعَ اللّهُ فَلا یُعْصی ؛ایمان آن است که انسان خدا را اطاعت کند پس هیچ معصیتی به جا نیاورد.(این تعبیر معاصی کبیره و صغیره را هر دو شامل میشود)». ( .کافی،ج 2،ص 33. )در حدیث دیگری از همان امام (امام صادق علیه السلام) آمده است که در برابر این سؤال که آیا ایمان عمل است یا قولِ بدون عمل (اعتراف به شهادتین) امام علیه السلام فرمود:
«الإِیمانُ عَمَلٌ کُلُّهُ وَ الْقَوْلُ بَعْضُ ذلِکَ الْعَمَلِ ؛ایمان تمامش عمل و قول بخشی از آن عمل است». ( .همان. )
از این تعبیرها استفاده میشود که ایمان،اطلاقات مختلفی دارد؛گاه به حد اقل آن اشاره شده و گاه به حد اکثر و گواه آن حدیث معروفی است که از امام صادق علیه السلام نقل شده است که میفرماید:
«الإیمانُ عَشْرُ دَرَجاتٍ فَالْمِقْدادُ فِی الثّامِنَةِ وَ أبُو ذَرٍّ فِی التّاسِعَةِ وَ سَلْمانُ فِی الْعاشِرَةِ ؛ایمان ده درجه دارد.مقداد در درجه هشتم،ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم قرار داشتند». ( .بحار الانوار،ج 22،ص 341.)(البته ایمان انبیا و اوصیای معصوم حساب دیگری دارد).
Imām Ali ibn Abū Tālib was asked about imān. He said: “Imān is knowledge with the heart, an admission with the tongue, and an action according to the [Islamic) injunctions.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن أَصبَحَ عَلَی الدّنیَا حَزِیناً فَقَد أَصبَحَ لِقَضَاءِ اللّهِ سَاخِطاً وَ مَن أَصبَحَ یَشکُو مُصِیبَةً نَزَلَت بِهِ فَقَد أَصبَحَ یَشکُو رَبّهُ وَ مَن أَتَی غَنِیّاً فَتَوَاضَعَ لَهُ لِغِنَاهُ ذَهَبَ ثُلُثَا دِینِهِ وَ مَن قَرَأَ القُرآنَ فَمَاتَ فَدَخَلَ النّارَ فَهُوَ مِمّن کَانَ یَتّخِذُ آیَاتِ اللّهِ هُزُواً وَ مَن لَهِجَ قَلبُهُ بِحُبّ الدّنیَا التَاطَ قَلبُهُ مِنهَا بِثَلَاثٍ هَمّ لَا یُغِبّهُ وَ حِرصٍ لَا یَترُکُهُ وَ أَمَلٍ لَا یُدرِکُهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کسی که از دنیا اندوهناک میباشد، از قضاء الهی خشمناک است ، و آن کس که از مصیبت وارد شده شکوه کند از خدا شکایت کرده ، و کسی که نزد توانگری رفته و به خاطر سرمایهاش برابر او فروتنی کند، دو سوّم دین خود را از دست داده است ؛ و آن کس که قرآن بخواند و وارد آتش جهنّم شود حتما از کسانی است که آیات الهی را بازیچه قرار داده است ، و آن کس که قلب او با دنیا پرستی پیوند خورد، همواره جانش گرفتار سه مشکل است، اندوهی رها نشدنی، حرصی جدا نشدنی، و آرزویی نایافتنی .
آن که از دنیا اندوهناک است، از قضای خدا خشمناک است. و آن که از مصیبتی که بدو رسیده گله آرد، از پروردگار خود شکوه دارد و آن که نزد توانگر رفت و به خاطر مالداری وی از خود خواری نشان داد دو ثلث دینش را به باد داد ، و آن که قرآن خواند و مرد و راه به دوزخ برد از کسانی بود که آیات خدا را به فسوس گرفت و افسانه شمرد ، و آن که دلش به دوستی دنیا شیفته است دل وی به سه چیز آن چسبیده است: اندوهی که از او دست بر ندارد، و حرصی که او را وانگذارد، و آرزویی که آن را به چنگ نیارد.
هر که گردید بر دنیا اندوهگین پس بتحقیق که گردید مر حکم خدای را خشمگین و هر که گردید بمثابه که شکایت میکند از پروردگار خود که فرود آمده باشد باو پس جز این نیست که شکایت میکند از پروردگار خود و هر که آمد بنزد توانگری پس فروتنی نمود برای توانگری او رفت چهار دانک دین او هر که قرائت کند قرآن را پس بمیرد پس داخل بشود دوزخ را پس آن کسیست که بوده فرا گرفته آیتهای خدا را باستهزاء هر که حریص باشد دل او بدوستی دنیا بچسبد دل او از حب دنیا بسه چیز اندوهی که نیابد او را روزی دون روزی و حرصی که وانگذارد او را و آرزوئی که نرسد بآن
و فرمود (علیه السلام): هر که برای دنیا غمگین گردد، بر قضای خداوندی خشم گرفته است
و هر که از مصیبتی که به او رسیده، شکایت کند، از پروردگارش شکایت کرده
و هر که نزد توانگری رود و به سبب مالش فروتنی کند، دو ثلث دینش از دستش رفته است
و هر که قرآن خواند و مرد و به جهنم رفت، آیات خدا را استهزا می کرده است
و هر که دلش شیفته دنیاست، سه چیز بر قلبش چیرگی دارد: اندوهی که از او دست بر ندارد و حرصی که رهایش نکند و آرزویی که به او نرسد.
و آن حضرت فرمود:آن که به خاطر دنیا غمناک شد بر قضاء خداوند خشمگین شده .و هر کس از مصیبتی که به او رسیده شکایت کند از پروردگارش شکایت کرده .و هر که ثروتمندی را به خاطر ثروتش فروتنی نماید دو سوم دینش از دست رفته .و هر کس قرآن را قرائت نموده و مرده و وارد آتش گشته از کسانی است که آیات خدا را مسخره گرفته .و هر کس دلش به عشق دنیا شیفته شد دلش به سه چیز دنیا خواهد چسبید:اندوهی که او را رها نکند،و حرصی که او را ترک ننماید، و آرزویی که آن را در نیابد .
شروح:
و قوله: من اصبح علی الدنیا حزینا ای من حزن علی فوت الدنیا فحذف المضاف. و قوله من اتی غنیا فتواضع لغناه ذهب ثلثا دینه لیس هذا علی الاطلاق، و انما یکون کذلک اذا داهنه فی امور الدین و احکام الشرع طمعا لماله و تواضعا لغناه لا للتقیه، و اما اتخاذ آیات الله هزوا فهو ان یقراها و یقربها و لا یعمل بها. و لهج: ای حرص و اولع. و التاط: التصق. و هم لا یغبه ای لا یذهب به و یقال: اغبه کذا اذا اتاه یوما. و لا یاتیه یوما.
ای علی فوت ما یتمناه من الدنیا، و یهواه. (من تواضع غنیا لغناه ذهب ثلثا دینه). الدین هو الطاعه و محل الطاعه اما القلب، و اما اللسان، و اما سائر الجوارح، فمن تواضع غنیا بشخصه و اطراه و حیاه بلسانه لاجل غناه فقد صار شخصه و لسانه طائعین، منقادین له، و کان من حقهما ان لا ینقاد او لا یطیعا الا الله تعالی (او من یامر هو بطاعته، و بقی قلبه، و هو احد الثلاثه فقد ذهب ثلثا الطاعه، فی حق غیر الله تعالی) و بقی الثلث له و لم یرد بذلک ذهاب الایمان. و الحباطه: علی ما تتخیله المعتزله، و من نسج علی منوالهم لقیام الدلیل القاطع، علی بطلان التحابط، و قیل ان تعظیم الغنی لغناه ینبیء عن حب الدنیا و حب الدنیا راس کل خطیئه، و ذکر الثلثین استعاره للاکثر. لهج قلبه بکذا اولع به و حرص علیه. و التاط: التصق و هم لا یغبه: ای لا یاتیه و لا یعتریه و قتادون وقت بل یلازمه.
(کسی که بر امور دنیا غمگین شود، بر قضای الهی خشم گرفته است، و کسی که از مصیبتی که بر او وارد شده نزد دیگران شکوه کند، از پروردگارش شکوه کرده است. و کسی که در نزد توانگری به خاطر ثروتش کرنش کند، دوسوم دینش را از دست داده است. و هر کس قرآن را بخواند، با این همه پس از مردن وارد جهنم شود از کسانی است که قرآن را به مسخره گرفته است. و هر که به محبت دنیا دل ببندد، دلش در بند سه چیز بماند: غمی که از او جدا نشود، حرصی که او را ترک نکند، و آرزویی که هرگز بدان نرسد). امام (علیه السلام) به پنج خصلت اشاره فرموده است و از هر کدام نیز به دلیل پیامدهای بدی که دارند برحذر داشته است: 1- غم و اندوه بر متاع دنیایی که از دستش رفته است، پیامد آن خشم بنده در برابر قضای الهی است چون از دست رفتن دنیا مربوط به قضای الهی است. و خشم بر قضای الهی کفر و ناسپاسی است. 2- شکوه از مصیبت، لازمهی آن شکوه از خداست، زیرا که خدای متعال است که بنده را به مصیبتی مبتلا میسازد. 3- کرنش را به توانگر، برای توانگریاش، پیامد آن از بین رفتن دوسوم دین کرنش کننده است به چند دلیل: اول: گردش دین بر محور کمال نفس انسانی به وسیلهی حکمت است و کمال قوهی شهوانی مربوط به داشتن عفت کمال و قوهی غضبی به داشتن شجاعت است. و از طرفی چون فروتنی در برابر ثروتمند از نظر ثروتمندیاش باعث علاقهی زیاد به دنیا و بیرون شدن از فضیلت عفت به جانب تبهکاری میشود به حدی که گویی او جز خدا را میپرستد، و همچنین مستلزم بیرون شدن از دایرهی حکمتی که اقتضای آن قراردادن هر چیزی به جای خود است، میباشد، در حالی که آن فضیلت نفس ناطقه به شمار میرود، بنابراین بیرون رفتن از این دو فضیلت به منزلهی بیرون رفتن از دوسوم دین است. دوم: دین عبارت از عقیدهی قلبی، اقرار به زبان و عمل به اعضا و جوارح است. کسی که در برابر توانگری- به خاطر توانگریاش- کرنش میکند، یعنی به زبان، مدح و ثنای او را میگوید، و اعضا و جوارحش به جای بندگی و سپاس خدا در اطاعت اوست، به این ترتیب دوسوم دینش را باطل کرده است. بعضی گفتهاند، چون فروتنی برای توانگر به خاطر توانگریاش برخاسته از علاقهی به دنیاست و دلبستگی به دنیا اساس همهی خطاهاست، به این دلیل، امام (علیه السلام) عبارت: ثلثین را در اینجا به صورت مجاز- از باب اطلاق ملزوم به نام لازم- برای اکثر به کار برده است. 4- تلاوت قرآن با ورود در آتش جهنم مستلزم آن باشد که قاری قرآن از جمله کسانی بوده است که قرآن را به استهزاء میگرفته است. توضیح آن که خواندن قرآن برای خدا از روی اخلاص، و مطابق با آن رفتار کردن، باعث ورود به بهشت است بنابراین وارد نشدن به بهشت و ورود به آتش جهنم لازمهی اخلاص نداشتن در تلاوت قرآن و عمل نکردن بر طبق آن است، و در این صورت تلاوت قرآن به منزلهی استهزای آیات الهی است، زیرا کسی که قرآن را مسخره میکند، در حقیقت چیزی را میگوید که به آن عقیده ندارد و عمل نمیکند، به این ترتیب امام (علیه السلام) کلمهی مستهزء را از چنان کسی استعاره آورده است. 5- هر که دل به دنیا ببندد، دلش در بند سه چیز گرفتار شده است. دلیل رابطه به آن سه چیز به خاطر حرص و آزمندی به دنیاست، چون حب دنیا باعث کوشش و تلاش در طلب دنیا و جمعآوری مال دنیا میگردد، و از طرفی به دست آمدن دنیا مشروط به وسایل مقدور و غیر مقدور برای بندگان خداست. و اسباب مقدور هم گاهی غیر مقدور میشوند، با این که وجود دارند اما به دلیل این که مربوط به عوامل زیاد و یا دشواری هستند، خود دشوار و غیر ممکن میگردند، ناگزیر بیشتر اوقات فراهم آوردن، غم و اندوه میگردد، روزی هست و روزی نیست به علاوه نگهداری دنیا، بیم از دست رفتنش و حرص به دست آوردن از راههای مختلف، و آرزوی زیاد در راه کسب سود و داد و ستد و عمران آبادیاش همهی اینها باعث اندوه است. امام (علیه السلام) با عبارت: یدرکه، هم به طول این اندازه اشاره فرموده و هم از آن برحذر داشته است.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ أَصْبَحَ عَلَی الدُّنْیَا حَزِیناً فَقَدْ أَصْبَحَ لِقَضَاءِ اللَّهِ سَاخِطاً وَ مَنْ أَصْبَحَ یَشْکُو مُصِیبَةً نَزَلَتْ بِهِ فَقَدْ أَصْبَحَ [فَإِنَّمَا]
یَشْکُو رَبَّهُ وَ مَنْ أَتَی غَنِیّاً فَتَوَاضَعَ لَهُ لِغِنَاهُ ذَهَبَ ثُلُثَا دِینِهِ وَ مَنْ قَرَأَ اَلْقُرْآنَ فَمَاتَ فَدَخَلَ اَلنَّارَ فَهُوَ مِمَّنْ کَانَ [مِمَّنْ]
یَتَّخِذُ آیاتِ اللّهِ هُزُواً وَ مَنْ لَهِجَ قَلْبُهُ بِحُبِّ الدُّنْیَا الْتَاطَ قَلْبُهُ مِنْهَا بِثَلاَثٍ هَمٍّ لاَ یُغِبُّهُ وَ حِرْصٍ لاَ یَتْرُکُهُ وَ أَمَلٍ لاَ یُدْرِکُهُ .
إذا کان الرزق بقضاء الله و قدره فمن حزن لفوات شیء منه فقد سخط قضاء الله و ذلک معصیة لأن الرضا بقضاء الله واجب و کذلک من شکا مصیبة حلت به فإنما یشکو فاعلها لا هی لأنها لم تنزل به من تلقاء نفسها و فاعلها هو الله و من اشتکی الله فقد عصاه و التواضع للأغنیاء تعظیما لغناهم أو رجاء شیء مما فی أیدیهم فسق.
و کان یقال لا یحمد التیه إلا من فقیر علی غنی فأما قوله ع و من قرأ القرآن فمات فدخل النار فهو ممن کان یتخذ آیاتِ اللّهِ هُزُواً .
فلقائل أن یقول قد یکون مؤمنا بالقرآن لیس بمتخذ له هزوا و یقرؤه ثم یدخل النار لأنه أتی بکبیرة أخری نحو القتل و الزنا و الفرار من الزحف و أمثال ذلک.
و الجواب أن معنی کلامه ع هو أن من قرأ القرآن فمات فدخل النار لأجل قراءته القرآن فهو ممن کان یتخذ آیاتِ اللّهِ هُزُواً أی یقرؤه هازئا به ساخرا منه مستهینا بمواعظه و زواجره غیر معتقد أنه من عند الله.
فإن قلت إنما دخل من ذکرت النار لا لأجل قراءته القرآن بل لهزئه به و جحوده إیاه و أنت قلت معنی کلامه أنه من دخل النار لأجل قراءته القرآن فهو ممن کان یستهزئ بالقرآن .
قلت بل إنما دخل النار لأنه قرأه علی صفة الاستهزاء و السخریة أ لا تری أن الساجد للصنم یعاقب لسجوده له علی جهة العبادة و التعظیم و إن کان لو لا ما یحدثه مضافا للسجود من أفعال القلوب لما عوقب.
و یمکن أن یحمل کلامه ع علی تفسیر آخر فیقال إنه عنی بقوله إنه کما کان ممن یتخذ آیاتِ اللّهِ هُزُواً أنه یعتقد أنها من عند الله و لکنه لا یعمل بموجبها کما یفعله الآن کثیر من الناس .
قوله ع التاط بقلبه أی لصق و لا یغبه أی لا یأخذه غبا بل یلازمه دائما و صدق ع فإن حب الدنیا رأس کل خطیئة و حب الدنیا هو الموجب للهم و الغم و الحرص و الأمل و الخوف علی ما اکتسبه أن ینفد و للشح بما حوت یده و غیر ذلک من الأخلاق الذمیمة
(و قال علیهالسلام: من اصبح علی الدنیا حزینا) کسی که گردید بر فوت متاع دنیا حزین و غمگین (فقد اصبح لقضاء الله ساخطا) پس به تحقیق که گردید مر قضا و حکم خدا را خشمگین زیرا که لازم آن حزن، عدم رضا است به مقضی رب العالمین. (و قال علیهالسلام: من اصبح یشکوا مصیبه) کسی که گردید به مثابهای که شکایت نماید از مصیبتی و بلیتی (نزلت به) که فرود آمدن آن مصیبت به او (فقد اصبح یشکوا ربه) پس به تحقیق که گردید به مرتبهای که شکایت نماید از پروردگار خود زیرا که لازم شکوای مصیبت مبتلی آن است که آن از حضرت عزت است (و من اتی غنیا) و کسی که آمد به نزد توانگری (فتواضع) پس فروتنی نمود او را (لغناه) از جهت غنا و توانگری او (ذهب ثلثا دینه) برفت چهار دانگ دین او در آن کار زیرا که مدار دین در اعتقاد است و قول و عمل، و متواضع مذکور در تواضع خود از دو اخیر خارج است، پس او خارج باشد از دو ثلث دین. یا آنکه مدار دین بر کمال نفس است به فضیلت حکمت و عفت و شجاعت، و متواضع مذکور مضیع حکمت خود است از جهت وضع تواضع در غیر موضع آن و مضیع عفت خود است از جهت خروج آن از آن صفت به رذیلت فجور تا به مرتبهای که گوییا عابد غیر خدا است، پس او هادم دو ثلت دین خود باشد. (و قال علیهالسلام: من قرا القران) کسی که خواند قرآن را (فمات فدخل النار) پس بعد از موت داخل شد در آتش نیران (فهو ممن کان) پس او از آن کسی خواهد بود که (یتخذ ایات الله هزوا) که فراگیرد آیتهای خدا را سخریه و افسون زیرا که دخول قاری در نار مستلزم آن است که تدبر و تفکر نکرده باشد در معانی قرآن و عمل ننموده باشد به مضمون آن فحینئذ او مثل مستهزء قرآن باشد و غیر معتقد به صدق آن. و لفظ (هزوا) مستعار است از برای شخصی آنچنان. (و قال علیهالسلام: من لهج قلبه بحب الدنیا) کسی که مولع و حریص باشد دل او به دوستی دنیای غدار (التاط منها بثلث) ملتصق شود و بچسبد دل او از حب دنیا به سه کار (هم لا یغبه) اندوهی که نیاید به او روزی دون روزی بلکه مستمر با او باشد بدون تفاوت (و حرص لا یترکه) و حرصی که فرو نگذارد او را بلکه همیشه با او باشد به طریق ملازمت (و امل لا یدرکه) و امیدواری که در نیابد آن را در عاقبت.
هر که گردید برای دنیا حزین و غمگین به تحقیق که گشته است قضا و حکم خدای را ساخط و خشمگین. یعنی عدم رضا به حالتی که شخص راست در دنیا و نصیبی که یافته است از روزیها در حکم رضا است به قضای خدا و آنچه تقدیر کرده است هر کس را. هر که بگردد شکایت کننده از مصیبتی که به او فرود آمده باشد پس به تحقیق که گردیده است شکایت کننده از خدای خود. تحذیر است از بیصبری در مصیبتهای زمانه و شکایت کردن در بلیتها پیش خویش و بیگانه که آن نشان عدم رضا و تسلیم و ضعف ایمان و یقین باشد، بلکه عادت مومن آن بود که مصیبت خویش پیش هر کس یاد نکند و جزع و اضطراب ننماید صبر نماید و کار به خدای باز گذارد و آن حضرت در وصف بعضی از مومنین میفرماید: (و کان لا یشکو وجعا الا عند برئه) و باید دانست که شکایت صاحب بلیت هر چند علیالاطلاق مرضی نباشد، و لیکن به تفاوت مقام تفاوت عظیم دارد مثلا شکایت پیش دشمن خویش و پیش کسی که قادر بر رفع آن نبود نشان سفاهت نیز هست چنانچه نشان ضعف ایمان است و شکایت پیش دشمنان خدا جرمی بزرگ و با ایمان مشکل که جمع گردد، و معظم این حکم که حضرت فرمود او را ثابت باشد و سیما آنجا که دوای آن بلا در دست آن دشمن خدا نباشد، یا خود آن بلا دوا نداشته باشد یا دوای آن در دست دوستان خدا نیز باشد که در این حالات آن شکایت افضح و اقبح باشد، و اما شکایت پیش بعضی از دوستان خدا چنان حرجی ندارد علیالخصوص که تدبیر آن در دست او باشد و شخص در نیت و سر خویش جازع و ساخط نبود چنانچه بعد از آن مذکور میشود. و هم در روضه (کافی) مروی است (عن ابیعبدالله علیهالسلام) قال ایما مومن شکا حاجته و ضره الی کافر او الی من یخالقه علی دینه فانما شکا الله عز و جل الی عدو من اعداء الله و ایما رجل مومن شکا حاجته و ضره الی مومن مثله کانت شکواه الی الله عز و جل) و اما شکایت به خدای عزیز بردن هم در نظر خالصان همه وقت بیرعایت آداب صواب نباشد حضرت (ایوب علی نبینا و علیهالسلام) مدتها به آن بلا مبتلا بود و بر آن صبر مینمود، تا چون به آخر کار که طاقتش طاق گشت عرض کرد (رب انی مسنی الضر و انت ارحم الراحمین) شکایتی بس باصواب و سوالی در غایت حسن آداب و نه طریق مومنین و داب مخلصین باشد آنکه چون اندک جفائی بینند همچو کودکان و خربندگان در زیر چوب معلمان و ستمکاران فریاد و نفیر برگیرند. و هر که بیاید توانگری را پس تواضع و فروتنی کند پیش او برای توانگری او میرود دو ثلث دین او آمدن به در توانگران و افتادگی و تملق نمودن پیش ایشان نشان محبت مفرط دنیا و بزرگ داشتن اهل دنیا است و آن هر دو را خدای عز و جل دشمن داشته است، پس این حالت به یقین حرجی عظیم و فسادی بزرگ باشد در دین و چنین شخص نصیب بزرگ از دین ضایع کرده باشد. و بیانی دیگر آنکه هر که دنیا و نعمت و زینت او را دوستدار باشد، و محبت دنیا با سرش درآمیخته در دین ضعیف بود، و در حکم آن است که یک حصه از سه حصه دین او تلف شده باشد و شاید در بیان این حکم چنین گوئیم که ثلث دین صبر و تسلیم و رضا (بما قدر الله و قسمه) باشد و ثلث دیگر حقارت دنیا در نظر اعتبار شخص همچو حقارت آن پیش حق سبحانه و تعالی، و ثلث دیگر ماعدای شرایط و قواعد دین. و شخص مذکور از دو ثلث اول بینصیب است. یا گوئیم شخص مذکور از دو ثلث حالات شرایط دین محروم باشد و امثال این مقام بر بعضی بسیار دشوار گردد و تا شمار حساب دین برای ایشان به انگشت نکنی، و قدر ثلث و دو ثلث بیکم و بیش مبین نگردانی این معنی صواب ندانند، بلکه (ثلث) و (ثلثان) در امثال این مقام نوعی تعبیر از مقدار فایت و باقی باشد و بر وجه تاکید در ذم محبت دنیا و تعظیم اهل آن مذکور میگردد، و اقتضاء نکند که البته چون دین را در ترازو بنهند یا شمار کنند دو ثلث رفته باشد و یک ثلث مانده این مانند آن است که فصحاء و ارباب لسان در عادت خویش گویند: مثلا نضف عمر ما در کار فلان چیز تلف گشت و هر که روزی با بیگانه آشنا باشد سالی عقل و دین از او جدا باشد. و از این حضرت علیهالسلام این ابیات در دیوان مذکور است: اذا عاش امرو ستین حولا فنصف العمر تمحقه اللیالی و نصف النصف یمضی لیس یدری لغفلته یمینا عن شمال و ثلث النصف آمال و حرص و شغل بالمکاسب و العیال و باقی العمر اسقام و شیب و هم بارتحال و انتقال فجد المرء طول العمر جهل و قسمته علی هذا المثال و در بیان این کلمه گفتهاند: چون مدار دین و ایمان بر صواب اعتقاد و قول و عمل است پس شخصی که با توانگران تواضع و فروتنی میکند و ایشان را ثنا و دعا میگوید هم در قول و هم در عمل بر خطا است و از جاده حق بیرون و در مسلک دین کج و نار است، پس دو ثلث دین از او نه بر جا است، و اگر در این کار ناصواب نیت و اعتقاد نیز موافقت نماید، یکباره از دین بری و از ایمان تهی است و این سخنی نیکو و عالی است. و گویند مدار دین بر کمال نفس است در سه فضیلت: و آن حکمت و عفت و شجاعت بود. و این شخص از آن دو فضیلت اول بری بود، اما حکمت برای غلط در رای و وضع شیء در غیر موضع خودش، اما عفت برای زیادتی خواهش دنیا و آن رذیلت فجور بود، پس دو ثلث دین او رفته باشد. هر که بخواند قرآن را پس بمیرد و داخل آتش گردد او از آن کسان بوده است که آیات خدای را بافسون فرا میگرفته و به آن استهزاء مینموده چون قرائت قرآن به اعتقاد و اذعان مقتضای عمل به مضامین آنست، و آن مقتضی دخول جنت پس هر که در نار شود آن حال کاشف باشد که او مگر اعتقاد به مضامین حقه آن نداشته باشد و به آن تکذیب و استهزاء مینموده. هر که شیفته و مولع باشد دل او به دوستی دنیا ملتصق گردد از دنیا به سه چیز اول اندیشه و اندوهی که در او پیوسته و دائمی باشد نه روزی دون روزی اگر چه دنیا نیابد این اندوه ظاهر باشد و اگر بیابد هم در طلب زیادتی و محافظت آن بسی غصه و اندوه بخورد چنانچه آمده است (خذمن الدنیا ما شئت و من الهم ضعفه) دوم حرصی که هیچ دست از او ندارد و پیوسته دل او را در کشاکش بیم و امید دارد و هرگز چشم او سیری نیابد. سوم آرزو و امیدی که آن را هرگز درنیابد پس همه وقت زخم محرومی و داغ ناکامی بر سر داغ دل او را قرین باشد.
و قال علیهالسلام: «من اصبح علی الدنیا حزینا فقد اصبح لقضاء الله ساخطا و من اصبح یشکو مصیبه نزلت به فانما یشکو ربه و من اتی غنیا فتواضع له لغناه ذهب ثلثا دینه و من قرا القرآن فمات، فدخل النار، فهو ممن کان یتخذ آیات الله هزوا و من لهج قلبه بحب الدنیا التاط قلبه منها بثلاث: هم لایغبه و حرص لایترکه و امل لایدرکه.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که صبح کرد در حالتی که اندوهناک باشد بر فقد دنیا، پس به تحقیق که صبح کرده است در حالتی که خشمکننده مر قضای خدا را و راضی نیست به قضای او و کسی که صبح کرد در حالتی که شکایت کند از مصیبتی که نازل شده است به او، پس شکایت نکرده است مگر از پروردگار خود و کسی که بیاید به سوی شخص مالداری یعنی توکل به او کند، پس تواضع و فروتنی کند از جهت مال داشتن او، رفته است دو ثلث دین او، زیرا که ضایع کرده است اعتقاد به جنان و عمل به ارکان را، زیرا که اتیان به خلق و تواضع خلق از جهت مال، اعراض از خدا است به سوی خلق که به منزلهی شرک است و فساد اعتقاد و تواضع خلق به جهت مال به منزلهی عبادت است از برای غیر خدا و فساد است به عمل به ارکان، اگر چه اقرار به لسان به ربوبیت او نداشته باشد، پس رفته است از او دو ثلث دینش و کسی که بخواند قرآن را پس بمیرد و داخل گردد به آتش به سبب خواندن قرآن، پس آن خوانندهی قرآن از کسی بوده است که برداشته است آیات خدا را از روی استهزا و سخریه کردن و الا خواندن قرآن موجب دخول بهشت است نه آتش و کسی که حریص شد دل او در دوستی دنیا، چسبیده است و لازم گشته است از دنیا به سه چیز: اندوهی که منفک نشود از آن و حرصی که وانگذارد آن را و آرزویی که در نیابد آن را.
اللغه: (لهج): و قد لهج بالشیء بالکسر یلهج اذا اغری به و اولع فیه من اللهج بالشیء الوقوع فیه. و هذا الشیء لا یلتاط بقلبی ای لا یلصق به- مجمعالبحرین (اغب) القوم: جائهم یوما و ترکهم یوما- المنجد. الاعراب: بثلاث، اسم عدد حذف تمیزه و عوض عنه التنوین ثم فسر بعده، هم لا یغبه خبر مبتدء محذوف. المعنی: قد حذر (علیه السلام) فی هذا الکلام عن خمس خصال مذمومه هی امهات الرذائل: 1- الحزن علی الدنیا لفوت منفعه او تلف مال او غیره من متاع الدنیا، فانه ناش عن حب الدنیا، و هو راس کل خطیئه. 2- الشکوی من المصیبه عند الناس علی وجه الاعتراض بالله فیکون شکوی من الله عند خلقه، و هی خطا عظیم مهلک. 3- التواضع للاغنیاء طمعا فی مالهم و عطایاهم او خضوعا تجاه ما نالوه من دنیاهم، و هو یمس بکرامه البشریه، و اعراض عن الله الی خلقه، فهو موبقه من الموبقات المهلکه. 4- من قرا القرآن و هو یفهم معناه فلم یعمل به و لم یهتد بهداه حتی استوجب من الله العقوبه و دخل النار، فهو غیر معتقد بالله و الیوم الاخر، فکان قرائته للقران و تظاهره به نوعا من الاستهزاء بکلام الله، و هو کفر صریح و ان لم یظهر من فیه. 5- من اولع بحب الدنیا و کان علیها حریصا بمالها و جاهها و سائر شهواتها فقد ابتلی بامراض مزمنه لا یفارقها، و هی الهم الدائم، و الحرص الملازم، و آمال متلاطمه لا تدرک. الترجمه: فرمود: هر کس بر دنیا اندوه خورد به تقاضای خداوند خشم ورزیده، و هر کس از مصیبتی که به وی وارد شود به خلق شکایت برد محققا از خدای خود شاکی است و هر کس نزد توانگری آید و برای ثروتش بدو تواضع و کرنش کند دوسوم دینش از دستش رفته باشد، و هر کس قرآن خوانده و فهمیده و مرده و به دوزخ رفته او از کسانی است که عقیده نداشته و آیات خدا را بیمایه و مسخره پنداشته، و هر کس از دل دوستدار و فریفته دنیاست سه درد بر دلش بچسبد: اندوهی دائم، و آزی پیوسته و آرزوئی ناشدنی.
هر که بر دنیا بود اندوهبار***خشم کرده بر قضای کردگار
از مصیبت گر برد شکوی به خلق***کرده شکوی از خدا در نزد خلق
هر که بر پای توانگر سر نهد***از دو ثلث دین پاکش بگذرد
هر که قرآن خواند و داند که چیست***لیک در دوزخ رود چون گشت نیست
از کسانی باشد آن بد عاقبت***که به قرآن کرده استهزاء سمت
هر که بر دل حب دنیا نقش کرد***بر دل خود این بلاها پخش کرد
هم دائم، حرص لازم، آرزو***که نیاید هرگز اندر دست او
(الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) قال النبی (صلی الله علیه و آله): یا معشر المساکین! طیبوا نفسا و اعطوا الرضا من قلوبکم یثبکم الله علی فقرکم، فان لم تفعلوا فلا ثواب لکم. و من اصبح یشکوا مصیبه نزلت به فقد اصبح یشکو ربه هکذا فی (المصریه)، و لکن فی (ابن ابیالحدید و الخطیه) بدل فقد اصبح یشکو ربه: فانما یشکو ربه. فی (الکافی): ان رجلا شکا الی الصادق (علیه السلام) مصیبه اصیب بها فقال (علیه السلام) له: ان تصبر توجر، و الا یمض علیک قدر الله الذی قدر علیک و انت مازور. و من اتی غنیا فتواضع له لغناه ذهب ثلثا دینه فی (الکافی): مر عیسی (علیه السلام) علی قریه مات اهلها و طیرها و دوابها، فقال: اما انهم لم یموتوا الا (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) بسخط و الا لتدافنوا- الی ان قال بعد ذکر نداء عیسی (علیه السلام) لهم و جواب احدهم له- قال عیسی (علیه السلام): کیف کان حبکم للدنیا؟ قال: کحب الصبی لامه، اذا اقبلت علینا سررنا و اذا ادبرت علینا حزنا و بکینا … و التواضع للغنی انما ذمه لو کان لغناه، و اما لو کان لاخلاقه و تقواه فلا. و من قرا القرآن فمات فدخل النار فهو ممن کان یتخذ آیات الله هزوا فی (الجمهره): کانت (قل یا ایها الکافرون) و (قل هو الله احد) تسمیان فی صدر الاسلام المقشقشتین لانهما ابراتا من النفاق. و فی (تاریخ بغداد): قال محمد بن علی المادرائی: کنت اجتاز بتربه احمد بن طولون فاری شیخا عند قبره یقرا ملازما للقبر ثم انی لم اره مده ثم رایته بعد ذلک فقلت له: لست الذی کنت اراک عند قبر احمد بن طولون و انت تقرا علیه؟ فقال: بلی قد کان ولینا، و کان له علینا بعض العدل ان لم یکن الکل فاحببت ان اقرا عنده و اصله بالقرآن قلت: لم انقطعت عنه؟ فقال: رایته فی النوم و قال لی: احب ان لاتقرا عندی، فکانی اقول له لای سبب؟ فقال: ما تمر بی آیه الا قرعت بها، و قیل لی: اما سمعت هذه؟ و من لهج ای: ولع و حرص. قلبه بحب الدنیا التاط ای: لصق قلبه. منها بثلاث هکذا فی (المصریه) و قلبه، زائده لتقدمه و لعدم وجوده فی (ابن ابیالحدید) و غیره. (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) هم لایغبه ای: لایکون له فتره و انقطاع، بل له دوام و اتصال، قال الصادق (علیه السلام): مثل الحریص علی الدنیا کمثل دوده القز کلما ازدادت علی نفسها لفا کان ابعد لها من الخروج حتی تموت غما. و حرص لایترکه و امل لایدرکه قال الصادق (علیه السلام): مثل الدنیا کمثل ماء البحر کلما شرب منه العطشان ازداد عطشا حتی یقتله.
(من اصبح علی الدنیا الخ).. ای علی فواتها، و المعنی ان من جعل الدنیا کل همه و اهتمامه فلا یسره شیء الا ما یناله منها، و لا یحزنه شیء الا ما یفوته من حطامها، و معنی هذا فی واقعه انه لا یرضی عن الله الا باجر الدنیا یقبضه سلفا- فصدق علیه قوله تعالی: (فان اعطوا منها رضوا و ان لم یعطوا منها اذا هم یسخطون- 58 التوبه) (و من اصبح یشکو الخ).. من تحدث عن مصابه لمجرد التنفیس عن قلبه و کفی فلا اثم علیه، و من تحدث عنه کناقم علی ما حل به فهو آثم لانه یشکو و یتظلم منه تعالی علوا کبیرا. و یاتی قول الامام: (من شکا الحاجه الی المومن فکانما شکا الی الله، و من شکاها الی کافر فکانما شکا الله). (و من قرا القرآن فمات فدخل النار الخ).. فهو لا شک واحد من الذین قراوه للتسول به، او للطرب و التغنی، او للهزء و السخریه، لان القرآن لغه العقل یومن به و ینقاد له، و نداء القب یخشع له و یطمئن، و نجوی الضمیر ینطق عنه و یعبر، فمن قراء جادا لا هازلا، و متدبرا لا عابثا اثر فیه اثره، و دفع به الی طاعه الله و مرضاته، و ابتعد به عن غضبه و عذابه. (و من لهج قلبه بحب الدنیا الخ).. التاط: التصق، و لا یغبه: لا یفارقه، من باب (زرغبا) و المعنی من جعل الدنیا کل همه و اهتمامه تراکمت علیه مصائبها و مشکلاتها، و عاش فی حزن دائم علی ما فات، و شغل شاغل فی الحرص علی ما نال، و امل خادع کاذب دونه الف حجاب.. و بعد، فان لحدیث الدنیا عند الامام شجونا و فنونا.
… ذهب ثلثا دینه: لان استعظام المال ضعف فی الیقین بالله و الخضوع اداء عمل لغیر الله فلم یبق الا الاقرار باللسان … قلبه منها بثلاث: التاط التصق
امام علیهالسلام (در زیان برخی از صفات ناشایسته) فرموده است: کسی که برای (به دست نیاوردن کالای) دنیا اندوهگین شود به قضاء و قدر خدا خشمگین گشته است (زیرا راضی نبودن شخص به نصیب و بهره دنیا در حکم راضی نبودن او است به آنچه برای او مقدر شده است) و کسی که از اندوهی که به او روآورده (نزد دیگری) گله نماید از پروردگارش شکایت کرده (و این نشانه ضعف و سستی ایمان است، زیرا صبر و شکیبائی را از دست داده) و کسی که نزد توانگری رفته برای توانگریش به او فروتنی کند دو سوم دینش از دست رفته (زیرا اهمیت دادن به مال و دارائی ضعف و سستی است در یقین و باور خدا و فروتنی عمل است برای غیر خدا پس باقی نمانده مگر اعتراف به زبان) و کسی که قرآن بخواند و پس از مرگ به آتش برود از کسانی است که آیات خدا را استهزاء میکنند (زیرا اگر قرآن را با اعتقاد و باور بخواند باید به مضمون آن عمل کند و عمل به قرآن مستلزم بهشت رفتن است پس خواننده قرآن اگر به دوزخ برود دلیل بر آن است که به مضمون آن اعتقاد نداشته است) و کسی که دلش به دوستی دنیا شیفته گردد دلبسته شود از دنیا به سه چیز: اندوهی که از او جدا نگردد (زیرا اگر نیابد اندوهگین باشد و اگر یافت برای افزونی و نگهداری اندوه خورد( و حرصی که دست از او بر ندارد )و پیوسته دلش را در کشاکش بیم وا میدارد( و امید و آرزوئی که به آن نرسد.
امام علی (علیه السلام) به پنج موضوع اشاره فرموده: 1- اندوه برای از دست رفته: وقتی مسلمانان خدا را حاکم علیالاطلاق بداند: رزق بدهد، حوادث را بوجود آورد، عزت و ذلت بدهد و … هیچ گاه در امور شخصی نسبت به خدا و کارهای او چون و چرا نمیکند، زیرا میداند که قرآن صریحا میگوید: (وقتی خدا نسبت به امری تصمیم گرفت میگوید بوجود بیا بوجود میآید.) و چون و چرا کردن دلیل بر اظهار عصبانت نسبت به خداست. 2- بیتابی در مصیبت: علامت عاقل، ناراحت شدن، از حوادث شخصی و اجتماعی است، اما آنگاه که ناراحتی به گلایه و شکایت از روزگار و بیتابی رسید نتیجه آن شکایت از خداست، زیرا خدا مصیبت را میداند و مقدمات آن را شخصا بوجود آورده است مومن واقعی آن است که در حوادث جهان خود را نبازد و خدا را فراموش نکند. خواه حوادث دنیا نعمت و آسایش باشد و یا مصیبت، زیرا وقتی لطف خدا شامل حال انسان گردید انسان را به مصیبت یا شادی گرفتار میکند تا انسان به خدا توجه کند. 3- احترام برای ثروتمند: احترام برای افراد هرگاه به منظور تشویق کردن از خدمات اجتماعی باشد عملی شایسته است و ثواب دارد ولی آنگاه که احترام از ثروتمند نتیجهای برای جامعه و یا فرد ندارد بلکه او را مغرور میسازد احترام گذاشتن به او این نتیجه را میدهد که دو ثلث ایمان را نابود میکند. زیرا ایمان که اعتراف به قلب، اقرار به زبان و عمل با بدن است در این احترام دور کن خود را (اقرار به زبان و حرکت با بدن) از دست داده است. ناگفته پیداست که احترام به ثروتمندی که مشرک و یا ستمگر است گناه بیشتری دارد. زیرا او را به ستمگری و بیدینی تشویق میکند. به همین جهت سرلوحه برنامه انبیاء مخالفت با این گروه بوده است. برای نمونه: ( … ما موسی را بسوی فرعون و ملت او اعزام داشتیم اما دستورات ما را نادیده گرفتند ببین که سرانجام اخلالگران چه شد؟). 4- قرائت قرآن: تلاوت قرآن یکی از مستحبات اسلام است. هدف از تلاوت قرآن دقت در مطالب قرآن و پندگرفتن از آن است. وقتی قرآن را بخوانیم و به دستوراتش عمل نکنیم آن را عملا مسخره کردهایم و در قیامت این گونه قاریان قرآن در آتش خواهند بود. از آنجا که نوای قرآن و تلاوت آن از شخص شایسته قابل توجه است خدا میفرماید: (وقتی قرآن میخوانی ما میان تو و کسانی که ایمان نیاوردهاند حجابی قرار میدهیم و بر قلبهای آنان سرپوش قرار میدهیم و گوشهای آنان را سنگین میکنیم … تا از قرآن بهرهمند نگردند). 5- علاقه به دنیا: علاقه به دنیا برای ذخیره آخرت کاری است با ارزش و پسندیده اما علاقه بدنیا برای افزودن بر آن کاری ناشایسته است و کمترین ضرری که دارد سلب آسایش در اثر حرص آرزو، و سرانجام غصههای فراوان. خدا نسبت به این گونه افراد که ثروت را از آنان میگیرد و میگویند: خدا به ما اهانت کرده میفرماید: (اشتباه میکنید شما به یتیمان کمک نمیکردید، به غذای فقیر عنایتی نداشتید، میراث را بدون ملاحظه حقوق دیگران میخورید و نسبت به مال دنیا خیلی علاقمندید … )
و قال علیهالسلام: (من اصبح علی الدنیا حزینا) لماذا لم تاته او فاتته؟ (فقد اصبح لقضاء الله) و حکمه بالنسبه الی امور الدنیا کیف تکون (ساخطا) غاضبا، فاللازم ان لا یحزن الانسان علی الدنیا (و من اصبح یشکو مصیبه نزلت به) شکایه، لا حکایه (فقد اصبح یشکو ربه) لانه سبحانه انزل علیه المصیبع (و من اتی غنیا فتواضع له لغناه) ای لانه غنی، لا لانه مسلم، او صدیق، او محسن الی الناس، او ما اشبه (فقد ذهب ثلثا دینه) لانه تواضع له قلبا و جسدا، فلم یبق الا الاقرار باللسان بعظمته، فقد عظمه بمحلین من محلات الایمان، فان محل الایمان اللسان و الجنان و الارکان (و من قرء القرآن، فمات، فدخل النار فهو کان) فی الدنیا (ممن یتخذ آیات الله هزوا) ای استهزائا و مسخره، و هذا لبیان ای قاریء القرآن لا یدخل النار، الا اذا کان مستهزاء بالقرآن. (و من لهج قلبه بحب الدنیا) ای کان فکره طلب الدنیا، و ارتکز فی قلبه حبها حتی انه کان دائما فی فکرها (التاط) ای التصق (قلبه منها) ای من الدنیا (بثلاث) صفات (هم لا یغبه) ای لا یفارقه لما فات منها (و حرص لا یترکه) للازدیاد منها (و امل لا یدرکه) و الامل هو المنتهی الذی یتصوره الانسان اخیر مرحلته فی الجمع و الارخاء و ما اشبه.
اللغه: السخط: الغضب و عدم الرضی. المصیبه: البلاء. الهزو: الاستهزاء و السخریه. لهج بالشیء: اغری به فثابر علیه. التاط: التصق. الهم: شغل الفکر، الحزن. لا یغبه: لا یفارقه. الشرح: اشار الامام الی خسمه خصال قبیحه ردع عنها الامام و نفر عنها بذکر عللها … 1- من اصبح علی الدنیا حزینا فقد اصبح لقضاء الله ساخطا: من فاتته الدنیا و لم یستطع ادراک ما یرید منها ثم بات حزینا کئیبا بحیث انعکس ذلک علی اساریر وجهه و علی قسمات محیاه فهذا قد اصبح بفعله ساخطا و غاضبا لما قضی به الله و قدره و اضحی عاصیا لله لانه سبحانه قسم الارزاق و هو الذی اراد له ذلک فیعود حزنه الی الانکار علی الله و هو انحراف و تمرد و سخط علی اراده الله و اختیاره. 2- و من اصبح یشکو مصیبه نزلت به فقد اصبح یشکو ربه: لان المصیبه اذا لم تکن بید العبد و من سوء تصرفه کما لو مات له ولد او والد بشکل طبیعی حتف الانف- فان الشکوی عندئذ تکون کمن یشکو ربه و هو انحراف لان الله کتب علی الانسان الموت و الفناء فلماذا الشکایه و هل علی الله تشتکی انه ظلم و جور منک. 3- و من اتی غنیا فتواضع له لغناه ذهب ثلثا دینه: اذا کان الغنی مومنا و تواضعت له لایمانه و لم تزد فی تواضعک له عن سائر المومنین فهذا لا باس به اما اذا کان تواضعک له لماله و غناه فتحسبه عظیما فهذا انحراف عن الایمان و یذهب بثلثی الدین علی حد تعبیر الامام لانه لیس للمومن ان یتعامل مع الناس بموازین المنحرفین و الفاسقین فینحرف و یفسق و یذهب ایمانه ان لم یکن کله فثلثاه و قال بعضهم: اما تقدیره بالثلثین فالاصل فیه ان الدین علی ثلاثه اقسام: بالقلب و اللسان و الجوارح و التواضع یبنی علی امرین: اعتقاد فی القلب و نیه و عمل بالجوارح فیستعمل فیه آلتان من آلات الایمان و هو القلب و الجوارح فیذهب بها عن الالتین و یبقی ثلثه و هو الاقرار باللسان ربما یعظمه بلسانه و افعاله و لم یعظمه بقلبه فصرف فی تعظیمه رکنین من ارکان الایمان. و قال آخر ان مراده بالثلثین استعاره یراد به اکثر دینه. 5- و من لهج قلبه بحب الدنیا التاط قلبه منها بثلاث هم لا یغبه و حرص لا یترکه و امل لا یدرکه: اذا تملکت الدنیا من قلب انسان فعشقها و ذاب بها و بما فیها افرزت فی قلبه ثلاثه امراض مزمنه لا تفارقه حتی یفارق الحیاه نفسها فهو فی هم دائم لا یفارقه، هم جمعها و حفظها و صیانتها و ایضا الحرص علیها یریدها من ای سبب کان من الحلال او الحرام و ثالثا ینفتح عنده باب الامل الذی یسیء من خلاله العمل فیقطع الارحام و یمنع الحقوق و یسیء الظنون فی سبیل جمعها و حفظها و الحصول علیها …
«آن کس که بر دنیا اندوهگین باشد بر قضای خداوند خشمگین است، و آن کس که از مصیبتی که بر او رسیده است، شکوه می کند از خدای خویش شکوه کرده است، و آن کس که پیش توانگر رود و به سبب توانگری او برای او فروتنی کند، دو سوم دین او از میان می رود، و هر کس که قرآن بخواند و بمیرد و به دوزخ درآید، از کسانی است که آیات خدا را به مسخره گرفته است، و آن کس که دلش به دوستی دنیا شیفته است، دلش به سه چیز دنیا شیفته و چسبیده خواهد بود، اندوهی که از او دست برندارد و حرصی که او را رها نسازد و آرزویی که به آن نخواهد رسید.»
و قال علیهالسلام
مَنْ أَصْبَحَ عَلَی الدُّنْیَا حَزِیناً فَقَدْ أَصْبَحَ لِقَضَاءِ اللَّهِ سَاخِطاً،وَ مَنْ أَصْبَحَ یَشْکُو مُصِیبَةً نَزَلَتْ بِهِ فَقَدْ أَصْبَحَ یَشْکُو رَبَّهُ،وَ مَنْ أَتَی غَنِیّاً فَتَوَاضَعَ لَهُ لِغِنَاهُ ذَهَبَ ثُلُثَا دِینِهِ،وَ مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَمَاتَ فَدَخَلَ النَّارَ فَهُوَ مِمَّنْ کَانَ یَتَّخِذُ آیَاتِ اللَّهِ هُزُواً،وَ مَنْ لَهِجَ قَلْبُهُ بِحُبِّ الدُّنْیَا الْتَاطَ قَلْبُهُ مِنْهَا بِثَلَاثٍ:هَمٍّ لَا یُغِبُّهُ،وَ حِرْصٍ لَا یَتْرُکُهُ،وَ أَمَلٍ لَا یُدْرِکُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که برای دنیا غمگین باشد (درواقع) از قضای الهی ناخشنود است و آن کس که از مصیبتی که به او رسیده شکایت کند از پروردگارش شکایت کرده است و کسی که در برابر ثروتمندی به علّت ثروتش تواضع کند،دو سوم دین خود را از دست داده است! و کسی که قرآن بخواند و پس از مرگ وارد آتش دوزخ گردد از کسانی بوده است که آیات خدا را استهزاء میکرده و آن کس که قلبش با محبت دنیا پیوند خورده سه چیز او را رها نخواهد کرد:اندوه دائم،حرصی که هرگز او را ترک نمیکند و آرزویی که هیچگاه به آن نخواهد رسید! ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر در ذیل این کلام نورانی آمده است که ابن جوزی در تذکرة الخواص و کراجکی در کنزالفوائد آن را با اضافهای آوردهاند.(که نشان میدهد از منبع دیگری دریافت داشتهاند) به علاوه این جملههای حکیمانه به صورت پراکنده در کتابهای مختلف دیگری آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 183). مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار این کلام حکیمانه را با تفاوتی از«تفسیر عیاشی»که قبل از مرحوم سید رضی بوده نقل میکند،تحت این عنوان که امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود:در تورات چنین نوشته شده است...آن گاه این حدیث را با تفاوت و اضافاتی بیان فرموده».(بحار الانوار،ج 69،ص 196،ح 21). )
نتایج غمانگیز پنج صفت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به پنج رذیله اخلاقی و آثار سوء آن اشاره کرده نخست میفرماید:«کسی که برای دنیا غمگین باشد (درواقع) از قضای الهی ناخشنود است»؛ (مَنْ أَصْبَحَ عَلَی الدُّنْیَا حَزِیناً فَقَدْ أَصْبَحَ لِقَضَاءِ اللَّهِ سَاخِطاً) .
با توجه به اینکه آنچه در عالم رخ میدهد به اراده خداست و معنای توحید افعالی همین است که
«لا مُؤَثِّرَ فِی الْوُجُودِ إلَّا اللّهُ» بنابراین اگر بر اثر حوادثی بخشی از امکانات دنیوی ما از دست برود در واقع قضای الهی بوده و اگر کسی به سبب آن اندوهگین گردد در واقع به قضای الهی خشمگین شده است.
به تعبیر دیگر،گاه ضررها و زیانها و حوادث نامطلوب بر اثر کوتاهیها و ندانمکاریهای خود ماست که باید خود را درباره آن ملامت کنیم و گاه بر اثر اموری است که خارج از اختیار ماست و این همان چیزی است که به عنوان قضای الهی تعبیر میشود.اندوهگین شدن برای این امور در واقع اظهار ناراحتی در برابر قضای الهی است.
از سوی دیگر توجه به این حقیقت که انسان باید در برابر قضای الهی تسلیم باشد دو اثر مثبت در انسان دارد:نخست موجب آرامش روح انسان است و دیگر اینکه یأس و نومیدی را از انسان دور میدارد و وی را از حالت انفعالی دور ساخته به سوی آیندهای بهتر حرکت میدهد.
در قرآن مجید در سوره«توبه»میخوانیم: «إِنْ تُصِبْکَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْکَ مُصِیبَةٌ یَقُولُوا قَدْ أَخَذْنا أَمْرَنا مِنْ قَبْلُ وَ یَتَوَلَّوْا وَ هُمْ فَرِحُونَ* قُلْ لَنْ یُصِیبَنا إِلاّ ما کَتَبَ اللّهُ لَنا هُوَ مَوْلانا وَ عَلَی اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ» ؛هر گاه نیکی به تو رسد، آنها را ناراحت میکند؛و اگر مصیبتی به تو رسد،میگویند:«ما تصمیم خود را از پیش گرفتهایم».و (از نزد تو) بازمیگردند در حالی که خوشحالند!*بگو:«هیچ حادثهای برای ما رخ نمیدهد،مگر آنچه خداوند برای ما مقرّر داشته است؛او پشتیبان و سرپرست ماست؛و مؤمنان باید تنها بر خدا توکّل کنند!». ( .توبه،آیه 50 و 51. )
دشمنان اسلام اصرار داشتند که مسلمانان و شخص پیامبر را در برابر حوادثی که رخ میدهد ناراحت کنند،لذا هنگامی که مصیبتی برای مسلمانان پیش میآمد اظهار خوشحالی میکردند و آن را دلیل بر عدم حقانیت اسلام میگرفتند.
خداوند به پیغمبر گرامیاش میفرماید:«بگو این حوادث قضای الهی است او مولای ماست (و برای ما غیر از نیکی نمیخواهد و به همین دلیل ما بر او توکل میکنیم).این منطق منافقان را مأیوس و دوستان را امیدوار میکرد.
البته طبیعی است که انسان با از دست دادن مال و ثروت یا مقام و فرزند و امثال آن غمگین میشود؛ولی برای مؤمن این غمگینی امر موقتی است؛ هنگامی که در قضای الهی فکر کند و به این نکته توجه نماید که خداوند هم حکیم است هم رحمان و رحیم است و چیزی جز خیر بندگانش را نمیخواهد در این حال غم و اندوه فروکش میکند و جای خود را به رضا و تسلیم میدهد.
در دومین جمله حکیمانه میفرماید:«و آنکس که از مصیبتی که به او رسیده شکایت کند از پروردگارش شکایت کرده است»؛ (وَ مَنْ أَصْبَحَ یَشْکُو مُصِیبَةً نَزَلَتْ بِهِ فَقَدْ أَصْبَحَ یَشْکُو رَبَّهُ) .
این جمله در واقع جمله سابق را تکمیل میکند،زیرا حوادث تلخ گاه به شکل ضرر و زیان خودنمایی میکند و گاه به صورت مصیبت؛آن کس که ایمان و توحیدش کامل است میداند در این مصائب نیز حکمتها و رحمتهایی است و به همین دلیل زبان به شکایت نمیگشاید که اگر زبان به شکایت بگشاید در واقع از خداوندی که این مصیبت را مقدر کرده شکایت کرده است.
البته همانطور که در بالا گفتیم اینها مربوط به ضررها و مصائبی است که خود ساخته نباشد،بلکه از دایره اختیار ما بیرون باشد.
جالب اینکه بعضی برای اینکه زبان به شکایت بگشایند چرخ گردون را مخاطب قرار میدهند و زمانه را نفرین میکنند که نمونههای آن در اشعار شعرا و نثر نویسندگان فراوان است؛اما اگر درست آن را بشکافیم گاهی این شکایت به شکایت از پروردگار باز میگردد.
همانگونه که در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:
«لا تَسُبُّوا الدَّهْرَ فَإنَّ اللّهَ هُوَ الدَّهْرُ ؛زمانه را دشنام ندهید،زیرا این همان خداوند است (که با این تعبیر بیان شده است)». ( .عوالی اللئالی،ج 1،ص 56.)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است که فرمود:
«لا تَسِبُّوا الرِّیاحَ فَإنَّها مَأمُورَةٌ وَ لَا الْجِبالَ وَ لَا السّاعاتِ وَ لَا الْأَیّامَ وَ لَا اللَّیالِیَ فَتَأْثِمُوا وَ یَرْجِعَ إلَیْکُمْ ؛بادها را دشنام ندهید زیرا از طرف خدا مأمورند و نه کوهها و نه ساعتها و نه روزها و شبها را که اگر این کار را کنید مرتکب گناه شدهاید و آن لعن و نفرین،به خود شما باز میگردد».(.من لا یحضره الفقیه،ج 1،ص 544. )
البته گاه انسان برای جلب آرامش مصیبت خود را با دوستان مؤمن در میان میگذارد تا آنها به او تسلی دهند،این ضرری ندارد؛ولی گاه نزد غیر آنها شکایت میکند که این کار،زیانبار است.
البته شکایت کردن به درگاه خداوند نه تنها عیبی ندارد،بلکه نوعی دعا و تضرع و درخواست از اوست و در دعاهای معصومان هم آمده است، همانگونه که یعقوب پیغمبر بعد از آنکه یوسف و بنیامین را از دست داد در برابر سرزنش افراد گفت: «قالَ إِنَّما أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» ؛گفت:من غم و اندوهم را تنها به خدا شکوه میکنم؛و از خدا چیزهایی میدانم که شما نمیدانید!». ( .یوسف،آیه 86.)
نیز در مناجات دوم از مناجاتهای پانزدهگانه امام سجاد علیه السلام میخوانیم:
«إِلَهِی إِلَیْکَ أَشْکُو نَفْساً بِالسُّوءِ أَمَّارَةً» .
سپس در سومین گفتار حکیمانه میافزاید:«کسی که در برابر ثروتمندی به علّت ثروتش تواضع کند،دو سوم دین خود را از دست داده است»؛ (وَ مَنْ أَتَی غَنِیّاً فَتَوَاضَعَ لَهُ لِغِنَاهُ ذَهَبَ ثُلُثَا دِینِهِ) .
در اینکه چگونه تواضع کردن در برابر ثروتمندی برای غنای او سبب میشود که دو سوم دین انسان بر باد رود،توجیهات فراوانی از سوی شارحان نهج البلاغه ذکر شده است.
1.همانگونه که در حکمت 227 گذشت،ایمان دارای سه رکن است:معرفت قلبی،اقرار زبانی و عمل به ارکان دین؛کسی که در برابر چنین ثروتمندی خضوع میکند در واقع اقرار زبانی به توحید را با کلمات تملقآمیزش در هم شکسته و همچنین خضوعی که باید در برابر ذات پاک پروردگار داشته باشد به وسیله خضوع در مقابل این ثروتمند،به شرک آلوده کرده است،بنابراین دو رکن از ارکان ایمان را بر باد داده،هرچند ایمان قلبی او محفوظ مانده باشد. ( .شرح نهج البلاغه ابن میثم،ذیل حکمت مورد بحث؛بحار الانوار،ج 75،ص 69. )
2.کمال نفس انسانی به وسیله علم و عفت و شجاعت است و کمال قوه شهوانی به داشتن عفت و کمال قوه غضبی به داشتن شجاعت است و از آنجا که فروتنی در مقابل ثروتمند برای ثروتش موجب علاقه زیاد به دنیا و خارج شدن از فضیلت عفت میشود و همچنین سبب بیرون رفتن از دایره حکمت و دانش است که باید هر چیز را به جای خود بگذارد به این ترتیب دو رکن از ارکان سهگانه فضلیت و کمال انسانی از بین میرود. ( .شرح نهج البلاغه ابن میثم،ذیل حکمت مورد بحث. )
ولی این توجیه قابل نقد است،زیرا چنین کسی فضیلت سوم او که شجاعت است نیز برای این خضوع ذلیلانه از بین میرود،بنابراین هر سه رکن فضیلت از میان رفته است.
3.توجیه سوم این است که منظور از دو ثلث،بخش اعظم دین است که مجازا اطلاق دو ثلث بر آن شده،زیرا انسانی که در برابر غیر خدا برای غنایش تواضع میکند و او را در واقع روزیرسان خود میپندارد آلوده به شرک شده است و میدانیم که توحید،اعظم بخشهای دین است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:هنگامی که آیه شریفه «لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلی ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ ...»؛(بنابر این،) هرگز چشم خود را به مواهب مادّی،که به گروههایی از آنها دادیم،مدوز»نازل شد. ( .طه،آیه 131.) پیغمبر صلی الله علیه و آله بیان مشروحی فرمود؛از جمله فرمود:
«مَنْ أَتی ذا مَیْسَرَةٍ فَتَخَشَّعَ لَهُ طَلَبَ ما فی یَدَیْهِ ذَهَبَ ثُلْثا دینِهِ ؛کسی که نزد ثروتمندی برود و به امید استفاده آنچه او در اختیار دارد،در برابر او خضوع کند دو سوم دینش بر باد رفته است».
سپس امام صادق علیه السلام به راوی این روایت (مفضل بن عمر) فرمود:(در تفسیر این جمله) عجله نکن.کسی که نزد دیگری برود که دارای امکاناتی است و او را احترام و توقیر کند گاهی لازم است که چنین کاری را انجام دهد،زیرا میخواهد شکر نعمت را بگزارد (بنابراین چنین کسی دو ثلث دینش از بین نمیرود). ( .بحار الانوار،ج 79،ص 78. )
4.توجیه دیگر این است که لازمه خضوع در برابر غیر خداوند این است که انسان عمل خود را برای غیر خدا قرار داده باشد و بزرگ شمردن مال در واقع نشانه ضعف یقین است،بنابراین چیزی جز اقرار به زبان باقی نمیماند. ( .همان،ج 75،ص 56،پاورقی شماره 2. )
این توجیه نیز قابل ایراد است،زیرا اینگونه اشخاص معمولاً در مقابل اغنیا تعبیرات شرکآلودی میکنند؛مثلاً میگویند:امید ما اول به خدا و بعداً به توست یا میگویند همه امید ما به توست،بنابراین هر سه بخش از دینش مطابق این توجیه از بین میرود.
بهترین توجیه همان است که در ابتدا گفته شد.
به هر حال شک نیست که تواضع در برابر ثروتمندان برای ثروتشان هم موجب ذلت تواضع کننده است و هم طغیان ثروتمندی که به او تواضع شده تا آنجا که گویی خود را روزی رسان میداند و دیگران را روزیخوار خودش و متأسفانه این رذیله اخلاقی در افراد بسیاری دیده میشود؛اما در هر حال نباید احترام ثروتمندان مؤمن و صالح را به سبب خدماتشان به نیازمندان و جامعه اسلامی را مصداق این حدیث دانست؛آن در واقع فضیلتی است و ادای حقی.
آنگاه امام علیه السلام در چهارمین نکته حکیمانه میفرماید:«کسی که قرآن بخواند و پس از مرگ وارد آتش دوزخ گردد از کسانی بوده که آیات خدا را استهزا میکرده است»؛ (وَ مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَمَاتَ فَدَخَلَ النَّارَ فَهُوَ مِمَّنْ کَانَ یَتَّخِذُ آیَاتِ اللَّهِ هُزُواً) .
قرائت قرآن چندگونه است:گاه انسان مؤمن قرآن را تلاوت میکند و گوش جان به آیاتش میسپارد تا پیام خدا را از لابهلای آن بشنود و زندگی خود را با آن هماهنگ سازد و به گفته امیرمؤمنان علی علیه السلام در خطبه متقیان:
«أَمَّا اللَّیْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ تَالِینَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ یُرَتِّلُونَهَا تَرْتِیلاً یُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَیَسْتَثِیرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ فَإِذَا مَرُّوا بِآیَةٍ فِیهَا تَشْوِیقٌ رَکَنُوا إِلَیْهَا طَمَعاً وَتَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَیْهَا شَوْقاً وَظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْیُنِهِمْ وَإِذَا مَرُّوا بِآیَةٍ فِیهَا تَخْوِیفٌ أَصْغَوْا إِلَیْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ وَظَنُّوا أَنَّ زَفِیرَ جَهَنَّمَ وَشَهِیقَهَا فِی أُصُولِ آذَانِهِمْ ؛پرهیزگاران در دل شب بر پا میخیزند و قرآن را با تدبر قرائت میکنند و جان خود را با آن محزون میسازند و داروی درد خود را از آن میگیرند،هرگاه به آیهای برسند که در آن تشویق (به پاداشهای الهی) است با علاقه فراوان به آن روی میآورند و روح و جانشان با شوق بسیار به آن میاندیشد و آن را نصب العین خود قرار میدهند و هرگاه به آیهای برخورد کنند که بیم دهنده است گوش دل را برای شنیدن پیام آن باز میکنند و گویی صدای زبانههای آتش دوزخ با آن وضع مهیبش در گوششان طنینانداز است». ( .نهج البلاغه،خطبه 193.)
نیز به فرموده امام صادق علیه السلام در دعایی که قبل از تلاوت قرآن خوانده میشود:
«اللّهُمَّ فَاجْعَلْ نَظَری فیهِ عِبادَةً وَ قِرائَتی فیهِ فِکْراً وَ فِکْری فیهِ اعْتِباراً وَ اجْعَلْنی مِمَّنْ أتَّعِظُ بِبَیانِ مَواعِظِکَ فیهِ وَ أجْتَنِبُ مَعاصیکَ ؛خداوندا! نگاه مرا به آیات قرآن عبادت و قرائتم را توأم با اندیشه و تفکرم را در آن مایه عبرت قرار ده و مرا از کسانی قرار ده که از مواعظ تو در آن پند میگیرد و از گناهانت پرهیز میکند». (.بحار الانوار،ج 89،ص 207. )
گروه دیگری آیات قرآن را تنها برای ثواب قرائت میخوانند بیآنکه به پیامهایش گوش فرا دهند.
گروه سومی نیز اضافه بر این به استهزای آیات میپردازند و اگر در سخن استهزا نکنند،عملاً استهزا دارند؛آیات تحریم ربا را میخوانند ولی رباخواری میکنند،آیه تحریم غیبت را تلاوت میکنند ولی غیبت کردن کار همه روزه آنهاست و همچنین در برابر سایر پیامهای قرآن.اینگونه تلاوت نه تنها سبب نجات نیست،بلکه به فرموده امیرمؤمنان علیه السلام سبب دخول در آتش جهنم است، چون قرآن را به صورت استهزا قولاً یا عملاً خوانده است و کسی که آیات قرآن را با استهزا بخواند مستحق آتش دوزخ است.
در حدیث معروفی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«رُبَّ تالِی الْقُرْآنَ وَ الْقُرآنُ یَلْعَنُهُ ؛چه بسا کسانی که قرآن میخوانند و در همان حال قرآن آنها را لعنت میکند (چرا که هرگز به آن عمل نمیکنند)». ( .بحار الانوار،ج 89،ص 184. )
مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود داستانی از تاریخ بغداد نقل میکند که شخصی میگوید:من از کنار قبر«احمد بن طولون»(یکی از امرا و مؤسس دولت طولونیه در مصر و سوریه در قرن سوم هجری) عبور میکردم.
پیرمردی را میدیدم که در کنار قبر او نشسته و قرآن میخواند بعد از مدتی او را ندیدم سپس به او برخورد کردم گفتم:تو همان شخص نبودی که در کنار قبر «احمد بن طولون»قرائت قرآن میکردی چرا رها ساختی؟ گفت:او خدمتهایی به من کرده بود و من دوست داشتم به جبران آن خدمتها مدتی بر سر قبرش قرآن بخوانم گفتم:پس چرا رها کردی؟ گفت:شبی او را در خواب دیدم به من گفت:دوست دارم که این محبت را رها سازی و قرآن در کنار قبر من نخوانی.من به او گفتم چرا؟ گفت:هر آیهای که میخوانی:ضربهای بر من میکوبند و میگویند:آیا این آیه را نشنیدی (پس چرا عمل نکردی؟). ( .شرح نهج البلاغه علامه شوشتری،ج 12،ص 31.این داستان علاوه بر تاریخ بغداد در کتاب«المنتظم»(ابن جوزی) ج 12،ص 233 نیز آمده است. )
این سخن را با حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم،فرمود:
«أنْتَ تَقْرَأُ الْقُرْآنَ ما نَهاکَ فَإذا لَمْ یَنْهَکَ فَلَسْتَ تَقْرَأَهُ ؛تو تا آن زمان قرآن میخوانی که تو را از معصیت الهی باز دارد و اگر باز نداشت قرآن نخواندهای». ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 10،ص 23 (مطابق نقل میزان الحکمة،ح 5201). )
سرانجام امام علیه السلام در آخرین جمله حکیمانه به آثار شوم دنیاپرستی اشاره کرده میفرماید:«آن کس که قلبش با محبت دنیا پیوند خورده سه چیز او را رها نخواهد کرد:اندوه دائم،حرصی که هرگز او را ترک نمیکند و آرزویی که هیچگاه به آن نخواهد رسید»؛ (وَ مَنْ لَهِجَ قَلْبُهُ بِحُبِّ الدُّنْیَا الْتَاطَ قَلْبُهُ مِنْهَا بِثَلَاثٍ هَمٍّ لَا یُغِبُّهُ وَ حِرْصٍ لَا یَتْرُکُهُ وَ أَمَلٍ لَا یُدْرِکُهُ) .
«لَهِجَ» از ماده«لَهَج»(بر وزن کرج) به معنای وابستگی وشیفتگی به چیزی است.
«التاطَ» از ماده«التیاط»به معنای چسبیدن است.
در این کلام حکیمانه امام علیه السلام رابطه حب دنیا را با سه ثمره شوم بیان فرموده است:
نخست اینکه دنیاپرستی همواره با غم و اندوه مستمر همراه است و چنان نیست که یک روز این غم و اندوه باشد و روز دیگر نباشد.(توجه داشته باشید که«غِبّ»به معنای یک روز در میان است و (لا یغبّ) به معنای همواره و مستمر میباشد.
دلیل آن روشن است:انسان دنیاپرست برای به چنگ آوردن دنیا و همچنین برای حفظ آن به کوشش فراوان و گذشتن از موانع زیادی احتیاج دارد که عبور از همه آنها بسیار مشکل است.به همین دلیل غم و اندوهی،پیوسته وجود او را احاطه میکند.آیا فلان بدهکار به موقع بدهی خود را میپردازد؟ آیا قادر به ادای فلان دین به موقع هست؟ آیا فلان تجارت سود میکند یا با شکست مواجه میشود و آیا مزارع و باغات من با خشکسالی و آفت روبهرو نمیشوند؟ و آیا فلان شریک به من خیانت نخواهد کرد؟ و امثال اینها که همچون کابوسی دائماً روح او را میفشارد.
دومین اثر شوم دنیاپرستی حرص است.حرص به معنای زیادهطلبی بیدلیل و سیر نشدن از مال و جاه دنیاست.حرص به معنای اینکه:
هفت اقلیم ار بگیرد پادشاه همچنان در بند اقلیمی دگر
بدیهی است چنین حرصی آرامش را از انسان میگیرد و شب و روز او را به خود مشغول میکند.
بالاخره سومین پدیده شوم آن آرزوهای طول و دراز است که امام علیه السلام با جمله «لا یُدْرِکُهُ» (آن را به دست نمیآورد) به آن اشاره فرموده است؛آرزوهایی که گاهی چند برابر عمر آدمی برای رسیدن به آن نیز کفایت نمیکند،آرزوهای نامعقولی که به چنگ آوردن آن هزارگونه بدبختی و ذلت و گرفتاری دارد و آرامش انسان را بر هم میزند.
خوشا به حال قناعت پیشگان که نه آن اندوه بیپایان را دارند و نه آن حرص خطرناک شرربار و نه آرزوهای طولانی کشنده.
در حدیثی که از فاطمه دختر امام حسین از پدرش علیهم السلام از جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده آمده است:
«الرَّغْبَةُ فِی الدُّنْیا تَکْثِرُ الْهَمَّ وَ الْحُزْنَ وَ الزُّهْدُ فِی الدُّنْیا یُرِیحُ الْقَلْبَ وَ الْبَدَنَ ؛دنیاپرستی غم و اندوه انسان را زیاد میکند و زهد و قناعت در دنیا هم قلب را آرامش میبخشد و هم بدن را». ( .بحار الانوار،ج 70،ص 91،ح 65.)
در حدیث پرمعنای دیگری نیز از آن حضرت در این زمینه میخوانیم:
«أنَا زَعِیمٌ بِثَلاثٍ لِمَنْ أکَبَّ عَلَی الدُّنْیا:بِفَقْرٍ لا غِناءَ لَهُ وَ بِشُغْلٍ لا فَراغَ لَهُ وَ بِهَمٍّ وَ حُزْنٍ لَا انْقِطاعَ لَهُ ؛من ضامنم کسی که خود را بر دنیا بیفکند سه چیز را دریافت خواهد داشت:فقری که هرگز بینیازی در آن نخواهد بود و گرفتاری که هرگز فراغتی ندارد و غم و اندوهی که هیچگاه قطع نمیشود». ( .همان،ص 81.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ If one becomes sad about this world, he becomes angry with what Allāh decrees. One who complains about a calamity that befell him complains against his Lord. And one who goes to a wealthy man and humbles himself to him on account of his wealth wipes out two-thirds of his creed. If one recites the Qur'ān, and when he dies he goes to hell, he is one of those who used to mock the Signs of Allāh. If one keeps talking about his love for this world, his heart will be burnt by it in three instances:worry which he never overcomes, miserliness which never abandons him, and hope which he never realizes.”
وَ قَالَ علیه السلام کَفَی بِالقَنَاعَةِ مُلکاً وَ بِحُسنِ الخُلُقِ
نَعِیماً وَ سُئِلَ علیه السلام عَن قَولِهِ تَعَالَی فَلَنُحیِیَنّهُ حَیاةً طَیّبَةً فَقَالَ هیَِ القَنَاعَةُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آدمی را قناعت برای دولتمندی، و خوش خلقی برای فراوانی نعمتها کافی است .
(از امام سؤال شد تفسیر آیه، فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً چیست؟ فرمود) آن زندگی با قناعت است .(سعدی میگوید:
قناعت توانگر کند مرد راخبر کن حریص جهانگرد را)
قناعت دولتمندی را بس و خوی نیک نعمتی بود در دسترس. [و حضرتش را از- معنی- «فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً» پرسیدند، فرمود:] آن قناعت است.
و کافیست بقناعت پادشاهی که غنای اوست از غیر و بنیکوئی خلق ناز و نعمت و پرسیدند آن حضرت را از قول خدای تعالی که یعنی پس زندگی دهم بنده صالح را خوب و خوش فرمود حیات طیبه قناعتست
و فرمود (علیه السلام): قناعت، گونه ای پادشاهی است و حسن خلق، گونه ای نعمت است.
هنگامی که از او در باره این سخن خدای عز و جل پرسیدند: فلنحبینه حیاة طیبة، «زندگی خوش و پاکیزه ای به او خواهیم داد» فرمود: این زندگی خوش و پاکیزه قناعت است.
و فرمود (علیه السلام): قناعت، گونه ای پادشاهی است و حسن خلق، گونه ای نعمت است.
هنگامی که از او در باره این سخن خدای عز و جل پرسیدند: فلنحبینه حیاة طیبة، «زندگی خوش و پاکیزه ای به او خواهیم داد» فرمود: این زندگی خوش و پاکیزه قناعت است.
شروح:
(در اهمیت قناعت همین بس، که خود نوعی سلطنت است و نیک خلقی که ناز و نعمت است). امام (علیه السلام) کلمهی مالک را استعاره برای قناعت آورده است، زیرا نتیجهی پادشاهی بینیازی از مردم و برتری بر آنهاست، و کامیابی و قناعت این نتایج را در پی دارد. و همچنین لفظ نعیم را استعاره از نیک خویی آورده است از آن رو که هر دو باعث کامیابیاند.
(زندگی نیکو همان قناعت است). امام (علیه السلام) قناعت را به لازمهاش که زندگی پاک و نیکوست تفسیر فرموده است.
وَ قَالَ علیه السلام کَفَی بِالْقَنَاعَةِ مُلْکاً وَ بِحُسْنِ الْخُلُقِ نَعِیماً .
قد تقدم القول فی هذین و هما القناعة و حسن الخلق.
و کان یقال یستحق الإنسانیة من حسن خلقه و یکاد السیئ الخلق یعد من السباع.
و قال بعض الحکماء حد القناعة هو الرضا بما دون الکفایة و الزهد الاقتصار علی الزهید أی القلیل و هما متقاربان و فی الأغلب إنما الزهد هو رفض الأمور الدنیویة مع القدرة علیها و أما القناعة فهی إلزام النفس الصبر عن المشتهیات التی لا یقدر علیها و کل زهد حصل عن قناعة فهو تزهد و لیس بزهد و کذلک قال بعض الصوفیة القناعة أول الزهد تنبیها علی أن الإنسان یحتاج أولا إلی قدع نفسه و تخصصه بالقناعة لیسهل علیه تعاطی الزهد و القناعة التی هی الغنی بالحقیقة لأن الناس کلهم فقراء من وجهین أحدهما لافتقارهم إلی الله تعالی کما قال یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ ( سورة فاطر 15. ) .
و الثانی لکثرة حاجاتهم فأغناهم لا محالة أقلهم حاجة و من سد مفاقره بالمقتنیات فما فی انسدادها مطمع و هو کمن یرقع الخرق بالخرق و من یسدها بالاستغناء عنها بقدر وسعه و الاقتصار علی تناول ضروریاته فهو الغنی المقرب من الله سبحانه کما أشار إلیه فی قصة طالوت إِنَّ اللّهَ مُبْتَلِیکُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلاّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ ( سورة البقرة 249. ) قال أصحاب المعانی و الباطن هذا إشارة إلی الدنیا
وَ سُئِلَ ع عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَی [قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ]
فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً ( سورة النحل 97. ) فَقَالَ هِیَ الْقَنَاعَةُ .
لا ریب أن الحیاة الطیبة هی حیاة الغنی و قد بینا أن الغنی هو القنوع لأنه إذا کان الغنی عدم الحاجة فأغنی الناس أقلهم حاجة إلی الناس و لذلک کان الله تعالی أغنی الأغنیاء لأنه لا حاجة به إلی شیء و علی هذا
دل النبی بقوله ص لیس الغنی بکثرة العرض إنما الغنی غنی النفس.
و قال الشاعر فمن أشرب الیأس کان الغنی و من أشرب الحرص کان الفقیرا.
و قال الشاعر غنی النفس ما یکفیک من سد خلة فإن زاد شیئا عاد ذاک الغنی فقرا و قال بعض الحکماء المخیر بین أن یستغنی عن الدنیا و بین أن یستغنی بالدنیا کالمخیر بین أن یکون مالکا أو مملوکا.
و لهذا قال ع تعس عبد الدینار و الدرهم تعس فلا انتعش و شیک فلا انتقش (ب:«شبک»تحریف،قال ابن الأثیر:أی إذا دخلت فیه شوکة لا أخرجها من موضعها،و به سمی المنقاش الذی ینقش به». ) .
و قیل لحکیم لم لا تغتم قال لأنی لم أتخذ ما یغمنی فقده.
و قال الشاعر فمن سره ألا یری ما یسوءه فلا یتخذ شیئا یخاف له فقدا.
و قال أصحاب هذا الشأن القناعة من وجه صبر و من وجه جود لأن الجود ضربان جود بما فی یدک منتزعا و جود عما فی ید غیرک متورعا و ذلک أشرفهما و لا یحصل الزهد فی الحقیقة إلا لمن یعرف الدنیا ما هی و یعرف عیوبها و آفاتها و یعرف الآخرة و افتقاره إلیها و لا بد فی ذلک من العلم أ لا تری إلی قوله تعالی قالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا یا لَیْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِیَ قارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ وَ قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوابُ اللّهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ لا یُلَقّاها إِلاَّ الصّابِرُونَ ( سورة القصص 79،80. ) .
و لأن الزاهد فی الدنیا راغب فی الآخرة و هو یبیعها بها کما قال الله تعالی إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (سورة التوبة 111. ) الآیة.
و الکیس لا یبیع عینا بأثر إلا إذا عرفهما و عرف فضل ما یبتاع علی ما یبیع
(و قال علیهالسلام: کفی بالقناعه ملکا) کافی است قناعت از حیث پادشاهی این سرا زیرا که به قناعت حاصل میشود غنا و تفوق بر خلق خدا. مصرع: هر که قانع شد به خشک و تر شه بحر و بر است (و بحسن الخلق نعیما) و پسندیده است نیکو خوی آرزوی ناز و نعمت زیرا که خلق نکو موجب رضای حق است جل و علا و مثمر التذاذ است و راحت در دنیا و عقبی. پس استعاره فرموده لفظ (ملک) را از برای قناعت. زیرا که قناعت و ترفع، به این هر دو استوار است. و استعاره نمود لفظ (نعیم) را از برای حسن خلق، به جهت آنکه لذت و استراحت، با این هر دو پایدار است.
(و سئل علیهالسلام عن قوله تعالی) و پرسیده شد آن حضرت از (حیوه طیبه) که واقع شده در قول حضرت عزت عز شانه و عظم برهانه که: (فلنحیینه حیوه طیبه) یعنی هر آینه زندگانی دهیم بنده صالح را در دنیا به زندگی خوب (فقال) پس حضرت در جواب فرمود (القناعه) پس حیات طیبه، حلاوت قناعت است و اکتفا نمودن به اندک بضاعت.
کافی است قناعت از روی شاهی. یعنی هر که قناعت یابد پادشاهی یابد (و ما احسن ما قیل): بر آفاق اگر سر به سر پادشا است چه مال از رعیت ستاند گدا است و بس است همچو خوشخوئی نعیمی آدمی را شخص خوشخوی از خوی خویش در نعیم و جنت و از خلق او را ثنا و محبت باشد، چنانچه شخص بدخو از خوی خویش در جحیم و زحمت باشد و از خلق به نفرین و لعنت که (لا یدخل الجنه الا حسن الخلق).
و پرسیدند آن حضرت را از قول حق سبحانه (فلنحیینه.. الایه) یعنی زندگانی دهیم بنده صالح را زندگانی طیب و نیکو. فرمود که آن قناعت است که حیات بی آن طیب و نیکو نگردد. چه حریص هر چند مالک قناطیر باشد او را حیات تلخ و تنگ باشد و قانع به اندک روزی زندگانی طیب و فراخ و شیرین داشته باشد.
و قال علیهالسلام: «کفی بالقناعه ملکا و بحسن الخلق نعیما.» یعنی و گفت علیهالسلام که کافی است قناعت کردن از برای پادشاهی کردن و خوش خلق بودن از برای به نعمت گذران کردن.
و سئل عن قوله تعالی: (فلنحیینه حیاه طیبه) فقال: «هی القناعه.» یعنی و پرسیدند از او علیهالسلام از معنی قول خدای تعالی که (پس هر آینه زنده گردانیم آن مومن را به زندگی پاکیزه)، پس گفت علیهالسلام که آن زندگی پاکیزه عبارت از قناعت است، یعنی قناعت به او میدهد در دنیا.
المعنی: الملک یستلزم السلطه و نفوذ الامر و النهی علی الناس، و بهذا السبب کان مما یغتبط علیه و یجهد و یجاهد للوصول الیه، و من قنع فقد تسلط علی نفسه و قام بامره و نهیه فکان ملک مملکه نفسه، و من حسن خلقه یتنعم بماله او بمال اصدقائه و لا یضیق علیه العیش و لا یتکدر. الترجمه: قناعت برای کامیابی از سلطنت بس است، و خوشخوئی برای برخورداری از نعمت و چه خوش سروده است:
گنج آسودگی و گنج قناعت ملکی است***که به شمشیر میسر نشود سلطان را
المعنی: قال الشارح المعتزلی: لا ریب ان الحیاه الطیبه هی حیاه الغنی، و قد بینا ان الغنی هو القنوع، لانه اذا کان الغنی عدم الحاجه فاغنی الناس اقلهم حاجه الی الناس، و لذا کان الله اغنی الاغنیاء لانه لا حاجه به الی شیء. الترجمه: پرسیدندنش از قول خدای تعالی (محققا ما به او زندگانی خوش میدهیم)- 97 النحل- در پاسخ فرمود: آن زندگی خوب، قناعت است.
اما الاول ففی (الکافی) کان امیرالمومنین (علیه السلام) یقول: (یا ابن آدم ان کنت ترید من الدنیا ما یکفیک فان ایسر ما فیها یکفیک و ان کنت ترید ما لا یکفیک فان کل ما فیها لا یکفیک) و مر النبی (صلی الله علیه و آله) براعی ابل فبعث الیه یستسقیه فقال اما ما فی ضروعها فصبوح الحی و اما ما فی آنیتنا فغبوقهم فقال النبی (صلی الله علیه و آله) اللهم اکثر ماله و ولده. ثم مر براعی غنم فبعث الیه یستسقیه فحلب له ما فی ضروعها و اکفا ما فی انائه فی اناء النبی (صلی الله علیه و آله) و بعث الیه (صلی الله علیه و آله) شاه فقال هذا ما عندنا و ان احببت ان نزیدک زدناک فقال النبی (صلی الله علیه و آله) (اللهم ارزقه الکفاف) فقال له بعض اصحابه (دعوت للذی ردک بدعاء، عامتنا نحبه، و دعوت للذی اسعفک بحاجتک بدعاء کلنا نکرهه) فقال (صلی الله علیه و آله) ما قل و کفی خیر مما کثر و الهی اللهم ارزق محمدا و آل محمد الکفاف). (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و اما الثانی ففی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) (هلک رجل علی عهد النبی (صلی الله علیه و آله) فاتی الحفارین فاذا بهم لم یحفروا شیئا و شکوا ذلک الیه قالوا ما یعمل حدیدنا فی الارض فکانما یضرب به فی الصفاء فقال (صلی الله علیه و آله) و لم ان کان صاحبکم حسن الخلق ائتونی بقدح من ماء فاتوه به فادخل یده فیه ثم رشه علی الارض رشا ثم قال احفروا فحفروا، فکانما کان رملا ینهال علیهم) (و عنه (علیه السلام) (ما یقدم المومن علی الله تعالی بعمل بعد القرائض احب الی الله تعالی من ان یسع الناس بخلقه). (و عنه (علیه السلام)) (البر و حسن الخلق یعمران الدیار و یزیدان فی الاعمار). (و عنه (علیه السلام)) (الخلق الحسن یمیت الخطیئه کما یمیت الشمس الجلید). و عن النبی (صلی الله علیه و آله) اکثر ما یلج به امتی الجنه تقوی الله و حسن الخلق). (و عنه (صلی الله علیه و آله)) (ان صاحب الخلق الحسن له مثل اجر الصائم القائم). (و عنه (صلی الله علیه و آله)) لبنی عبدالمطلب انکم لن تسعوا الناس باموالکم فسعوهم باخلاقکم). (و عنه (علیه السلام)) نزل علی الروح الامین من عند ربالعالمین و قال علیک یا محمد بحسن الخلق فانه ذهب بخیر الدنیا و الاخره. و قال (صلی الله علیه و آله) اشبهکم بی احسنکم خلقا (و فی الخبر عجبت من یشتری العبید بماله کیف لا یشتری الاحرار بحسن خلقه).
اقول: تمام الایه قبل الجمله و بعدها (من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مومن فلنحیینه حیاه طیبه و لنجزینهم اجرهم باحسن ما کانوا یعملون). قلت: و اذا کانت القناعه حیاه طیبه فالحرص حیاه خبیثه، و قال شاعر: اذا شئت ان تحیا سعیدا فلا تکن علی حاله الا رضیت بدونها و من طلب العلیا من العیش لم یزل حقیرا و فی الدنیا کثیر غبونها و قالوا: القانع بما قسم الله تعالی فی حدائق النعیم. قال شاعر: اذا شئت ان تحیا حیاه حلوه المحیا فلا تحسد و لا تحقد و لا تاسف علی الدنیا
الغرض من الملک اطمئنان النفس، و ضمان القوت، و الغنی عن الاخرین: و القناعه تکفل هذا الغرض و تحققه، و ایضا تقود صاحبها الی الرضا بما اعطی الله و التوکل علیه فی کل عمل و فیما لم یعط، و الصبر علی ما حدث و یحدث من المفاجات و المخبات، اما حسن الخلق فهو نعیم فی الدنیا لانه کمال و جمال، و نعیم فی الاخره لانه الوسیله لمرضاه الله و ثوابه.
امام علیهالسلام (در ترغیب به قناعت و خوی نیکو) فرموده است: با قناعت میتوان پادشاهی نمود، و با نیکخوئی به نعمت و ناز به سر برد.
از امام علیهالسلام (معنی) فرمایش خدای عزوجل (س 16 ی 97): فلنحیینه حیاه طیبه یعنی بنده صالح نیکوکار را زندگانی نیکوئی دهیم، را پرسیدند، پس آن حضرت (در تفسیر آن) فرمود: آن زندگانی نیکو قناعت است (زندگانی با قناعت خوش و نیکو است، و حریص زندگانیش تلخ و تنگ است اگر چه بسیار دارا باشد).
قناعت این است که انسان کمتر از آنچه نیاز دارد خرج کند و زهد آن است که به هیچ بسازد. ناگفته پیداست که وقتی این دو صفت ارزش دارد که انسان آنچه را صرفهجوئی میکند صرف فقراء و یا راههای خیر کند ولی اگر فقط در خرج نکردن و صرفهجوئی استاد باشد بخیل است و روز قیامت آنچه را ذخیره کرده به گردنش آویزان میکنند و به سوی جهنم رهسپارش میسازند. میدانیم که اخلاق خوب موجب نفوذ در اجتماع است و کسی که خوش اخلاق باشد دوستان فراوان دارد اما امام (علیه السلام) در این مطلب، به نکته حساستری اشاره فرموده و آن نکته این است که کسی که اخلاقش خوب باشد خودش آسوده است و در ناز و نعمت بسر میبرد هر چند تنها باشد. بدین ترتیب روشن میشود که بد اخلاقی، خود عذابی دنیوی است برای شخص بد اخلاق!
چشمپوشی از مال مردم و راضی بودن به آنچه خدا رسانیده است قناعت است. در برابر قناعت حرص است که انسان خواب و خوراک و آسایش خود را برای بدست آوردن ثروت از دست میدهد و هیچ توجهی به آینده خویش ندارد. نمونه کامل این گروه در این آیه معرفی شده است: (قارون با لباسهای زیبایش از میان بنیاسرائیل عبور کرد (لباس های زیبای اسب سواران و تشریفات دنیوی پیروان موسی را فریب داد) دنیاپرستان گفتند: ایکاش ما هم ثروت قارون را داشتیم او دارائی فراوان دارد. کسی که دانشمند بود گفت وای به حال شما ثواب خدا برای کسی که ایمان بیاورد و کار شایسته انجام دهد بهتر است. این مطلب را صبرکنندگان درک میکنند.)
و قال علیهالسلام: (کفی بالقناعه ملکا) فان القنوع لا یحتاج الی شیء کما ان المالک لا یحتاج (و) کفی (بحسن الخلق نعیما) فان من حسنت اخلاقه، کان فی نعیم دائم،
(و سئل علیهالسلام عن قوله تعالی: (فلنحیینه حیاه طیبه)؟) ما معناها، فقال علیهالسلام: (هی القناعه) و هذا من مصادیق الایه، کما لا یخفی.
الشرح: من ملک القناعه ملک کل شیء و ذلک لان فائده الملک الاستغناء عن الناس و عدم الحاجه الیهم و القانع مستغنی عن الناس لیس بحاجه الیهم فکانه مالک اعظم الامور و حسن الخلق یستدعی ان یکون کل من تعاشرهم من احسن الناس معک و اطیبهم سلوکا و اشدهم بذلا لک فهم یقدمون لک کل معونه و یبذلون لک کل خیر و لا یبخلون علیک بشیء تریده … و اما تفسیره للایه فواضح و منطبق …
«و از آن حضرت درباره این آیه «زندگانی دهیم او را زندگانی پاک.» پرسیدند، فرمود: قناعت است.»
ابن ابی الحدید درباره این دو کلمه مطالبی آورده است که گزینه هایی از آن ترجمه می شود. زهد و قناعت نزدیک به یکدیگرند، جز آنکه زهد غالبا عبارت از فاصله گرفتن از امور دنیایی است با قدرت بر آن و قناعت عبارت است از الزام نفس به صبر از چیزهایی که می خواهد و قادر بر آن نیست. بدین سبب برخی از صوفیان گفته اند قناعت آغاز زهد است. و توانگری حقیقی، قناعت است که آدمیان همگی از دو جهت فقیر هستند، نخست آنکه همگان در پیشگاه خداوند متعال فقیرند همان گونه که خداوند فرموده است: «ای مردم شما در پیشگاه خداوند فقیران هستید و خداوند خود توانگر ستوده است.» دوّم آنکه نیازهای آدمیان بسیار است، بنابراین توانگرتر ایشان کم نیازتر آنان است.
و تردید نیست که زندگی پاکیزه، زندگی توانگری است و گفتیم که آن کس که قناعت می کند همو توانگر است، زیرا توانگری، بی نیازی است و توانگرتر مردم کسی است که نیازش به مردم از همه کمتر باشد. به همین سبب خداوند توانگرترین توانگران است که او را نیازی به هیچ چیز نیست، و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هم ناظر به همین معنی است که فرموده است: «توانگری به فراوانی خواسته و کالا نیست، توانگری بی نیازی نفس است.» شاعر گفته است: «هر کس ناامیدی را بیاشامد -تحمل کند- بی نیاز و توانگر است، و هر کس آزمندی را بیاشامد، بینوا و تنگدست است.»
و قال علیهالسلام
کَفَی بِالْقَنَاعَةِ مُلْکاً،وَ بِحُسْنِ الْخُلُقِ نَعِیماً، وَ سُئِلَ علیه السلام عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَی:
«فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً»،فَقَالَ:هِیَ الْقَنَاعَةُ.
امام علیه السلام فرمود:
مُلک قناعت برای انسان کافی است و حسن خلق به عنوان نعمت و از امام علیه السلام از تفسیر آیه «فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً» سؤال کردند
فرمود:«منظور قناعت است». ( . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:جمله اول در غررالحکم با اضافهای نقل شده که در نهجالبلاغه نیست (و نشان میدهد از منبع دیگری دریافت داشته؛ولی در غررالحکم موجود در نزد ما فقط جمله «کفی بالقناعة ملکاً» ذکر شده است).سپس اضافه میکند که جمله دوم که تفسیر حیات طیبه به قناعت است در بسیاری از کتب و تفاسیر از آن حضرت و از غیر آن حضرت نقل شده است.آنگاه اشاره به تفسیر علی بن ابراهیم،فخر رازی،کشاف و امالی شیخ طوسی و ادب الدین و الدنیای ماوردی و برهان سید بحرانی میکند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 184).)
حیات طیّبه
امام علیه السلام در این کلام نورانی به اهمیت قناعت و حُسن خلق اشاره میکند، میفرماید:«مُلک قناعت برای انسان کافی است و حُسن خلق به عنوان نعمت»؛ (کَفَی بِالْقَنَاعَةِ مُلْکاً،وَ بِحُسْنِ الْخُلُقِ نَعِیماً) .
سپس مرحوم سید رضی میافزاید:«از امام علیه السلام از تفسیر آیه «فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً» سؤال کردند فرمود:«منظور از حیات طیبه قناعت است»؛ (وَ سُئِلَ علیه السلام عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَی فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً فَقَالَ هِیَ الْقَنَاعَةُ) .
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته مهم به زبان کنایه اشاره کرده است:
نخست مُلک قناعت را برای انسان کافی میداند،زیرا کسی که به حد اقل زندگی قانع شود نه نیازی به خلق روزگار دارد و نه محتاج به حاجتبردن نزد این و آن، آرامشی بر وجود او حکمفرماست و لذتی را که او از زندگی توأم با قناعت خود میبرد هیچ سلطانی از مملکت وسیع و گسترده خود نخواهد برد و به گفته شاعر: مُلک آزادگی و گنج قناعت گنجی است که به شمشیر میسر نشود سلطان را
تعبیر به«مُلک»(مملکت و کشور) اشاره به اهمیت فوقالعاده قناعت است که گویی زندگی قانعانه معادل حکمرانی بر کشوری پهناور است.
همین معنا در ذیل گفتار حکیمانه 57 به تعبیر دیگری گذشت،آنجا که فرمود:
«الْقَنَاعَةُ مَالٌ لَا یَنْفَدُ ؛قناعت مالی است که پایان نمیپذیرد»در خطبه قاصعه (.نهج البلاغه،خطبه 192.) و موارد دیگر نیز کلامی از امام علیه السلام در فضیلت قناعت ذکر شده است.
در حدیث پرمعنایی از امام صادق علیه السلام در کتاب کافی آمده است:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَصَّ الْأَنْبِیَاءَ بِمَکَارِمِ الْأَخْلَاقِ فَمَنْ کَانَتْ فِیهِ فَلْیَحْمَدِ اللَّهَ عَلَی ذَلِکَ وَ مَنْ لَمْ تَکُنْ فِیهِ فَلْیَتَضَرَّعْ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لْیَسْأَلْهُ إِیَّاهَا ؛خدای متعال پیامبر خود را به فضایل اخلاقی اختصاص داده است.کسی که آن فضایل را داشته باشد خدا را به سبب آن شکر گوید و کسی که نداشته باشد از پیشگاه خداوند متعال آن را تقاضا کند».
راوی میگوید:از امام علیه السلام پرسیدم آن فضایل اخلاقی چیست؟ امام علیه السلام فرمود:
«الْوَرَعُ وَ الْقَنَاعَةُ وَ الصَّبْرُ وَ الشُّکْرُ وَ الْحِلْمُ وَ الْحَیَاءُ وَ السَّخَاءُ وَ الشَّجَاعَةُ وَ الْغَیْرَةُ وَ الْبِرُّ وَ صِدْقُ الْحَدِیثِ وَ أَدَاءُ الْأَمَانَةِ ؛تقوا و قناعت و صبر و شکیبایی و شکر و بردباری و حیا و سخاوت و شجاعت و غیرت و نیکوکاری و راستگویی و ادای امانت.(که مجموعا دوازده صفت برجسته میشود)». ( .کافی،ج 2،ص 56،ح 3. )
در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم:
«مَنْ قَنَعَ بِما رَزَقَهُ اللّهُ فَهُوَ مِنْ أغْنَی النّاسِ ؛کسی که به آنچه خدا به او روزی داده قانع باشد از غنیترین مردم است». ( .همان،ص 139،ح 9. )
سعدی گویا از همین احادیث بهره گرفته که در گلستان خود از سائلی چنین نقل میکند که خطاب به گروهی از ثروتمندان چنین میگفت:ای خداوندان نعمت! اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت رسم سؤال از جهان برخواستی.
ای قناعت توانگرم گردان در تفسیر«قناعت»تعبیرات مختلفی در منابع لغت و تعبیرات بزرگان آمده که تضادی با هم ندارند:
بعضی قناعت را به معنای رضایت به آنچه خدا به انسان داده تفسیر کردهاند و برخی به راضی بودن به کمتر از نیازها و عدّهای به رضایت به حداقل زندگی و گاه گفتهاند قناعت آن است که انسان در برابر آنچه خدا به او داده است خشنود باشد و بیش از آن را طلب نکند و این همان حقیقتی است که بسیاری از بارهای زندگی را از دوش انسان بر میدارد.
این سخن را به یک حدیث قدسی که مرحوم علامه مجلسی در جلد 75 بحار الانوار آورده است پایان میدهیم:خداوند به داود وحی فرستاد ای داود! من پنج چیز را در پنج چیز قرار دادم و مردم آن را در پنج چیز دیگر جستوجو میکنند و به آن نمیرسند.من علم را در گرسنگی (کم خوردن) و تلاش و کوشش قرار دادم و مردم آن را در شکمبارگی و راحتی میطلبند و به آن نمیرسند.من عزت را در طاعتم قرار دادم و آنها آن را در خدمت سلاطین جستوجو میکنند و نمییابند.غنا و بینیازی را در قناعت قرار دادم و آنها آن را در فزونی مال میطلبند و نمییابند.رضایم را در مخالفت با نفس قرار دادم و آنها آن را در رضایت نفس جستوجو میکنند و نمییابند و راحتی و آسودگی را در بهشت قرار دادم و آنها آن را در دنیا میطلبند و به آن نمیرسند. ( .بحار الانوار،ج 75،ص 453،ح 21. )
دومین نکتهای را که در اینجا امام علیه السلام به آن اشاره فرموده همان حسن خلق است که آن را نعمتی مهم و با عظمت شمرده و به راستی حسن خلق هم نعمتی است در دنیا،چرا که قلوب مردم را به انسان متوجه میسازد و همه به عنوان انسانی با فضیلت به او مینگرند و هم مایه نجات وی در آخرت است،زیرا در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«أَکْثَرُ مَا تَلِجُ بِهِ أُمَّتِیَ الْجَنَّةَ تَقْوَی اللَّهِ وَ حُسْنُ الْخُلُق ؛بیشترین چیزی که امت من به وسیله آن وارد بهشت میشوند پرهیزگاری و حسن خلق است». ( .کافی،ج 2،ص 100،ح 6. )
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
«مَا یُوضَعُ فِی مِیزَانِ امْرِئٍ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَفْضَلُ مِنْ حُسْنِ الْخُلُقِ ؛در ترازوی اعمال هیچ کس در قیامت چیزی بهتر از حسن خلق گذارده نمیشود». ( .همان،ص 99،ح 2.)
اما جمله اخیر امام علیه السلام اشاره به آیه شریفه 97 سوره«نحل»است که میفرماید:
«مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً» ؛هر کس کار شایستهای انجام دهد،خواه مرد باشد یا زن،در حالی که مؤمن است،به طور مسلّم او را حیات پاکیزهای میبخشیم».
در تفسیر«حَیاةً طَیِّبَةً»مفسران تعبیرات مختلفی دارند:بعضی آن را به قناعت آنگونه که امام علیه السلام در اینجا تفسیر فرموده،تفسیر کردهاند و برخی به عبادت توأم با روزی حلال و یا توفیق به اطاعت فرمان خدا و روشن است که این امور با هم منافاتی ندارد و حیات طیبه همه آنها مخصوصا قناعت را شامل میشود،زیرا قناعت،انسان را بینیاز از مردم و آزاد از پیچ و خمهای زندگی ثروتمندان میسازد و فرد میتواند آسوده خاطر و سربلند زندگی کند.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Satisfaction suffices for wealth and good manners for a bliss.” He sulle was asked about the meaning of this verse: “... We shall let him lead a good life.” He felle said, “It (good life) is contentment.”
وَ قَالَ علیه السلام شَارِکُوا ألّذِی قَد أَقبَلَ عَلَیهِ الرّزقُ فَإِنّهُ أَخلَقُ لِلغِنَی وَ أَجدَرُ بِإِقبَالِ الحَظّ عَلَیهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: با آن کس که روزی به او روی آورده شراکت کنید، که او توانگری را سزاوارتر، و روی آمدن روزگار خوش را شایستهتر است .
با کسی که روزی روی بدو آورده شریک شوید که او توانگری را سزاوارتر است و روی آوردن بخت بر وی شایستهتر.
شریک شوید آن کسی را که روی آورده است بر او روزی پس بدرستی که او سزاوارتر است مر توانگری را و لایقتر بروی؟؟ آوردن نصیب باو
و فرمود (علیه السلام): با مردم فراخ روزی شراکت کنید، زیرا توانگری را سزاوارتر و نیکبختی را شایسته ترند.
و آن حضرت فرمود:با کسی که رزق به او روی کرده شریک شوید، چرا که این شرکت به حصول توانگری سزاوارتر،و به روی آوردن بهره شایستهتر است .
شروح:
و اخلق و اجدر بمعنی.
اخلق و اجدر: سزاوارتر است، (با کسی که روزی به او روآورده است، شریک شوید، زیرا او برای توانگری شایستهتر و برای فراهم آوردن سود، مناسبتر است). چون روآوردن روزی به فراهم آمدن اسباب برای کسی که روزیاش زیاد گردیده، بستگی دارد. شرکت با وی موجب برخورداری از بخت شریک و روآوردن روزی با شرکت وی است، امام (علیه السلام) به وسیله قیاس مضمری بر این عمل وادار کرده است که مقدمهی صغرایش: فانه … است و ضمیر در انه به مصدر (مشارکت) که از شارکوا استفاده میشود، برمیگردد، و مقدمه کبرای آن چنین است: و هر چه چنین باشد انجامش سودمند است.
وَ قَالَ علیه السلام شَارِکُوا اَلَّذِی [اَلَّذِینَ]
قَدْ أَقْبَلَ [عَلَیْهِمُ]
عَلَیْهِ الرِّزْقُ فَإِنَّهُ أَخْلَقُ لِلْغِنَی وَ أَجْدَرُ بِإِقْبَالِ الْحَظِّ عَلَیْهِ .
قد تقدم القول فی الحظ و البخت.
و کان یقال الحظ یعدی کما یعدی الجرب و هذا یطابق کلمة أمیر المؤمنین ع لأن مخالطة المجدود لیست کمخالطة غیر المجدود (عبارة د:«لیست کمخالطة المحدود»،و بها یستقیم المعنی أیضا. ) فإن الأولی تقتضی الاشتراک فی الحظ و السعادة و الثانیة تقتضی الاشتراک فی الشقاء و الحرمان.
و القول فی الحظ وسیع جدا.
و قال بعضهم البخت علی صورة رجل أعمی أصم أخرس و بین یدیه جواهر و حجارة و هو یرمی بکلتا یدیه.
و کان مالک بن أنس فقیه المدینة و أخذ الفقه عن اللیث بن سعد و کانوا یزدحمون علیه و اللیث جالس لا یلتفتون إلیه فقیل للیث إن مالکا إنما أخذ عنک فما لک خاملا و هو أنبه الناس ذکرا فقال دانق بخت خیر من جمل بختی حمل علما.
و قال الرضی أسیغ الغیظ من نوب اللیالی
(و قال علیهالسلام: شارکوا الذی قد اقبل علیه الرزق) شریک شوید آن کسی را که رو نهاد بر او روزی (فانه) پس به درستی که مشارکت با آن کس (اخلق للغنی) سزاوارتر است مر توانگری را (و اجدر باقبال الحظ) و لایقتر است به روی آوردن بهره و نصیب. زیرا که مشارکت با او کردن مظنه اقبال حظ مشارک در دوران رزق او است
شراکت کنید در کسب و تجارت با آن کس که روی آورده است البته بر او رزق چه این مشارکت اولی است به حصول توانگری و سزاوارتر است به اقبال نصیب و روزی. قومی را حق سبحانه تعالی رزق فرخ مقدر کرده باشد، و راه روزی گشاده، سعی ایشان همه منجح و تدابیر ایشان همه مطابق صواب آید، و قومی را برخلاف این تنگ روزی ساخته و ادبار مقارن احوال ایشان داشته، چون بعضی از این قوم با قوم اول در طلب روزی مشارکت نمایند و در سود و زیان راه مساوات سپرند حال از دو بیرون نباشد یا نکبت قوم ثانی به اول سرایت کند یا بر عکس این قوم ثانی به تبعیت قوم اول به اقبال و حسن حال فایز گردند و احتمال اول مناسب کرم جناب حضرت عزت نباشد پس احتمال در ثانی منحصر گردد. (و هذا هو المطلوب) و شاید اینجا نکته توان گفت که چون حالت قوم اول وجودی است و از آن ثانی عدمی، وجودی اولی باشد بغلبه کردن بر عدمی یا دیگر نکتهها.
و قال علیهالسلام: «شارکوا الذی قد اقبل علیه الرزق، فانه اخلق للغنی و اجدر باقبال الحظ علیه.» یعنی و گفت علیهالسلام که عقد شرکت ببندید با کسانی که روی آورده است به ایشان فراخی روزی، زیرا که شرکت با او سزاوارتر است از برای مالدار شدن و از برای روی آوردن منفعت.
المعنی: قد نبه (علیه السلام) فی هذه الحکمه العالیه الی اصل اقتصادی کبیر قد جعلها الامم الراقیه و الشعوب المتقدمه فی هذه العصور المشرقه بالعلم و الازدهار اساسا … و بناء لمجتمعها، الا و هو تاسیس الشرکات و المعاونه یدا بید للاسترباح من الکائنات فانه من البدیهی ان الید الواحده قصیره و ان کل فرد مستعد لنحو من العمل المثمر فاذا اشترک جمع فی النتاج یتصدی کل واحد منهم ما یکون مستعدا له و متخصصا به، و یکثر العوامل الموثره، فیحصل ربح اکثر و فوائد لا تحصل من عمل شخص واحد، و قد اشاره (علیه السلام) الی ان بعض الناس اکثر رزقا و او فی حظافی الحیاه و بالشرکه ینفع من نصیبه و حظه سائر الشرکاء. الترجمه: فرمود: با کسی که روزی بدو روی آورده شرکت کنید، زیرا که شرکت با افراد روزیمند برای تحصیل ثروت شایستهتر است، و برای بدست آوردن اقبال سزاوارتر.
بجوئید مردان روزی فراوان***به شرکت درآئید در کسب آنان
کازین راه بهتر توان یافت ثروت***توان بخت را رام خود کرد آسان
و قال علیهالسلام: اقول: (اخلق) بمعنی: اجدر، و الحظ: النصیب، و فی (الصحاح): الحظ: جمعه احظ و حظوظ. و یجیء علی غیر قیاس احاظ، قال القریع: و لیس الغنی و الفقر من حیل الفتی ولکن احاط قسمت و جدود فی (تاریخ بغداد): قال الصولی: تذاکرنا یوما عند المبرد الحظوظ و ارزاق الناس من حیث لایحتسبون، قال: هذا یقع. کثیرا، فمنه قول ابن ابی فنن فی ابیات عملها لمعنی اراده: مالی و مالک قد کلفتنی شططا حمل السلاح و قول الدار عین قف امن رجال المنایا خلتنی رجلا امسی و اصبح مشتاقا الی التلف (الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) یمشی المنون الی غیری فاکرهها فکیف اسعی الیها بارز الکتف ام هل حسبت سواد اللیل شجعنی او ان قلبی فی جنبی ابیدلف فبلغ هذا الشعر ابادلف فوجه الیه اربعه آلاف درهم جاءه علی غفله. قلت: و کما جاء ابن ابیفنن دراهم علی غفله کذلک جاء ابادلف مدیح علی غفله، و هو امدح بیت حیث جعله کالمثل فی الشجاعه. و قال ابن ابیالحدید: قال بعضهم: البخت علی صوره رجل اعمی اصم اخرس و بین یدیه جواهر و حجاره و هو یرمی بکلتا یدیه. ثم زیاده (المصریه) کلمه علیه فی آخر الکلام زائده لعدم وجودها فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه).
لیس هذا امرا شرعیا او عقلیا یجب امتثاله و اتباعه مثل (اتقوا الله) او یستحب مثل (تصدقوا و لو بشق تمره) و لا هو حکایه و انعکاس عن الواقع مثل (لا تکن عبد غیرک و قد خلقک الله حرا).. کلا، و انما هو مجرد نصیحه لا مصدر لها سوی الظن مثل (الرفیق قبل الطریق) مخافه ان تضل عنه او تفاجا بما تکره و لا من یعین. و المراد بالحظ التوفیق من الله سبحانه بتمهید الطریق و الهدایه الیه بسبب او باخر. و طریف قول بعض الشارحین: (نبه الامام فی هذه الحکمه العالیه الی اصل اقتصادی کبیر قد جعلته الامم الراقبه و الشعوب المتقدمه فی هذا العصر المشرق بالعلم و الازدهار- اساسا لحیاتها و بناء مجتمعاتها). و مکان الامام من العلم فی غنی عن هذا التفلسف و التکلف الذی یشبه قول من قال: لقد سن الاسلام قانون البحار فی الایه 12 من سوره فاطر: (و ما یستوی البحران هذا عذب فرات سائغ شرابه و هذا ملح اجاج و من کل تاکلون لحما طریا).
… باقبال الحظ علیه: ای اذا رایتم شخصا اقبل علیه الرزق فاشترکوا معه فی عمله من تجاره او زراعه او غیرهما فانه مظنه الربح
امام علیهالسلام (در سود شرکت) فرموده است: (در خرید و فروش) با کسی که فراخ روزی است شرکت کنید، زیرا شرکت با او توانگری را سزاوارتر و به رو آوردن به بهره شایستهتر است (زیرا شخص تنگ روزی بر اثر شرکت با فراخ روزی بهره میبرد).
اگر چه رزق افراد معلوم است و برای آنان میرسد ولی با اضافه شدن فرزند، زن و مهمان چه بسا دیده شده رزق فراوانتر میگردد و یا شرکت بافردی سبب درآمد بیشتر میشود و این افزایش رزق از برکت دیگران است که نصیب انسان میشود و انسان باید این گونه موقعیتها را به خوبی حفظ کند.
و قال علیهالسلام: (شارکوا الذی قد اقبل علیه الرزق) و المشارکه معه، بالمعامله، و الزواج، و المشاوره، و ما اشبه (فانه اخلق للغنی) ای اجدر ان یکون سببا لثروه مشارکیه (و اجدر باقبال الحظ علیه) فاذا شارکه الانسان اقبل الحظ علی المشارک ایضا.
اللغه: اخلق: اولی. اجدر: اولی. الشرح: هذه نصیحه منه علیهالسلام الی مشارکه من کان الحظ مقبل علیه فانک تری بعض البسطاء الذین لا یعرفون کیف یتکلمون و لا ماذا یتکلمون کیف یبسط لهم الرزق بینما تری العالم اللبیب مقتر علیه رزقه اذا فتح بابا یرید الولوج الیه و یتوقع منه الفرج فاذابه یفتحه الی البحر او الصحراء فالجدب و الماء و لا شیء ابدا و سبحان من قسم الارزاق و کان بیده الاخذ و العطاء لیعرف الناس انه وحده الرزاق، فالامام یدعو الی مشارکه من اقبل علیه الحظ فان مشارکته داعیه للغنی و اقبال الحظ علیه یمکن ان ینالک بعضه.
«با کسانی که روزی به ایشان روی آورده است، شریک شوید که او توانگری را سزاوارتر است و به روی آوردن بخت شایسته تر.»
سخن درباره بخت و اقبال گذشت، و گفته شده است: بخت سرایت می کند همان گونه که بیماری جرب سرایت می کند، و این مطابق گفتار امیر المؤمنین علیه السّلام است که آمیزش و شرکت با خوشبخت نظیر شرکت با بدبخت نیست که در مورد اول اشتراک در خوشبختی و بهره مندی است و دومی اشتراک در بدبختی و محروم ماندن است.
درباره بخت و اقبال سخن فراوان گفته شده است. مالک بن انس فقیه مدینه، فقه را از لیث بن سعد آموخته بود. مردم در حالی که لیث نشسته بود به او توجهی نمی کردند و گرد مالک جمع می شدند. به لیث گفتند: مالک علم خود را از تو فرا گرفته است، چرا تو چنین گمنامی و او از همه مردم نام آورتر است؟ گفت: یک دانگ بخت بهتر از یک شتر بزرگ است که دانش بر آن بار باشد.
سید رضی سروده است: از پیشامدهای روزگار، جام خشم می آشامم و به خشم خشمگین، اعتنایی نمی کنند، از سوراخ باریکی امید روزی دارم که با ریسمان خشن حرمان مسدود می شود، باز می گردم در حالی که در دو دست خویش چیزی از آن جز پشت دست گزیدن بر بختهای از دست شده ندارم.
و قال علیهالسلام
شَارِکُوا الَّذِی قَدْ أَقْبَلَ عَلَیْهِ الرِّزْقُ،فَإِنَّهُ أَخْلَقُ لِلْغِنَی،
وَ أَجْدَرُ بِإِقْبَالِ الْحَظِّ عَلَیْهِ.
امام علیه السلام فرمود:
با کسی که روزی به او روی آورده شریک شوید که برای بینیاز شدن مؤثرتر و جهت روی آوردن بهرهمندی مناسبتر است. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر میگوید:این کلام نورانی در غررالحکم و در ربیع الابرار (زمخشری) با تفاوتهایی آمده است که نشان میدهد آنها آن را از منابع دیگر گرفتهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص184). )
با چنین کسی شریک شوید
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یکی از طرق تحصیل غنا اشاره کرده میفرماید:«با کسی که روزی به او روی آورده شریک شوید که برای بینیاز شدن مؤثرتر و جهت روی آوردن بهرهمندی مناسبتر است»؛ (شَارِکُوا الَّذِی قَدْ أَقْبَلَ عَلَیْهِ الرِّزْقُ،فَإِنَّهُ أَخْلَقُ لِلْغِنَی،وَ أَجْدَرُ بِإِقْبَالِ الْحَظِّ عَلَیْهِ) .
بعضی از مفسران،این کلام حکیمانه را بر حقیقت داشتن بخت و اقبال حمل کرده و گفتهاند:چیز مرموزی به نام بخت و اقبال وجود دارد که در بعضی هست و در برخی نیست.آنها که دارای بخت خوب و شانس و طالعاند به هر کجا روی آورند با موفقیت روبرو میشوند،درها به رویشان گشوده و گرهها باز میشود و مشکلات حل میگردد و موانع برطرف میشود.گویی زندگی را نوعی بختآزمایی پنداشتهاند که عدهای بدون هیچ دلیل منطقی پیروزیهای مهمی پیدا میکنند و عدهای باز بدون هیچ دلیلی محروم میشوند.همانگونه که در بعضی از شروح نهج البلاغه آمده که بعضی گفتهاند:بخت به منزله مردی نابینا و گنگ و کر است که در برابر او مقداری جواهرات و سنگریزه باشد و او با هر دو دستش بیحساب آنها را به سوی حاضران پرت کند،گروهی بیدلیل جواهرات را به چنگ میآورند و گروه دیگری سنگریزهها را.در حالی که این سخن صحیح به نظر نمیرسد.
درست است گاهی پارهای از تصادفها سبب پیشرفت بعضی از اشخاص نالایق و عقبماندگی برخی از افراد لایق میشود؛ولی اینها را باید استثنایی دانست.اساس پیشرفت بر تلاش و کار و مدیریت و نظم و تدبیر است.ممکن است بعضی عوامل موفقیت و پیروزی اشخاص بر ما روشن نباشد ولی به یقین آنها که موفقیت بیشتری در امور اقتصادی،فرهنگی،سیاسی و نظامی و مانند آن را پیدا میکنند دارای امتیازاتی هستند که دیگران ندارند؛خواه این امتیازات برای ما روشن شده باشد یا نه و اینکه امام علیه السلام میفرماید:با کسانی که روزی به سوی آنها روی آورده شریک شوید،ممکن است اشاره به همین عوامل موفقیت و بهرهگرفتن از مدیریت و لیاقتهای آنها باشد و به این ترتیب مسئله اقبال و شانس از جنبه خرافی بیرون میآید و به صورت مستدل و منطقی خودنمایی خواهد کرد.
مرحوم کمرهای در ادامه بحث منهاج البراعة در ذیل این کلام حکیمانه،این گفتار امام علیه السلام را اشاره به استفاده کردن از یک اصل اقتصادی مهم میداند که ممالک پیشرفته از آن بهره میبرند،وی میگوید:آنها اساس کار اقتصادی خود را بر تأسیس شرکتها و تعاون در فعالیتهای اقتصادی گذاردهاند.
سپس میافزاید:یک دست به یقین کوتاه است و هر انسانی آمادگی برای بخشی از فعالیتهای ثمربخش دارد؛اما هنگامی که گروهی دست به دست هم بدهند و استعدادها و تخصصهای خود را بسیج کنند،عوامل تأثیرگذار بیشتر میشود و سود بیشتر خواهند برد. ( .منهاج البراعة،ج 21،ص 299. )
البته آنچه مرحوم کمرهای گفته صحیح است؛ولی کلام امام علیه السلام ناظر به اصل شرکت نیست،بلکه امام علیه السلام میفرماید:با آنهایی که در زندگی اقتصادی خود موفقیت بیشتری پیدا کردهاند شرکت کنید و از عوامل موفقیت آنها بهرهمند شوید.
از آنچه گفته شد پاسخ بعضی از سخنان مرحوم«مغنیه»که در شرح نهجالبلاغهاش آورده روشن میشود و نیازی به ذکر آن نیست.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«لا تُخالِطُوا وَ لا تُعامِلُوا إلّا مَنْ نَشَأَ فِی الْخَیْرِ ؛دوستی و معامله نکنید مگر با کسانی که در خیر و نیکی پرورش یافتهاند». ( .کافی،ج 5،ص 158. )
Imam Ali ibn Abi Talib said : “ Be partners of one to whom sustenance goes, for this is the best means for acquiring wealth and the most worthy of earning a good fortune.”
وَ قَالَ علیه السلام فِی قَولِهِ تَعَالَی إِنّ اللّهَ یَأمُرُ بِالعَدلِ وَ الإِحسانِ العَدلُ الإِنصَافُ وَ الإِحسَانُ التّفَضّلُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: در تفسیر آیه 90 سوره نحل «خدا به عدل و احسان فرمان میدهد» فرمود) عدل، همان انصاف، و احسان، همان بخشش است .
[و درباره فرموده خدا «إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» گفت:] عدل انصاف است و احسان نیکویی کردن.
در قول خدای سبحانه که بدرستی که خدا میفرماید بعدل و احسان عدل یعنی انصاف دادنست و تسویه رعایت کردن و احسان تفضّل نمودن بسخاوت
در معنی این سخن خدای عز و جل از او پرسیدند: “ان الله یأمر بالعدل و الاحسان“ «خدا به دادگری و نیکوکاری فرمان می دهد» فرمود: عدل، انصاف دادن است و انصاف، نیکی کردن است و بخشش داشتن.
در معنای قول خداوند عزّ و جلّ:«خداوند به عدل و احسان امر میکند» فرمود:عدل انصاف،و احسان بخشش افزونتر است .
شروح:
و قوله تعالی: ان الله یامر بالعدل و الاحسان ای یامر الله بالواجب و الندب فالانصاف الذی فسره علیهالسلام به هو الفرض سمعا و الواجب عقلا و التفضیل هو ماله صفه المندوب الیه و بخط الرضی: یضعف علی نعم المخلوقین.
اراد بالانصاف الواجب و بالتفضل، المندوب الیه.
(عدل، ستم نکردن، و احسان، بخشش نمودن است). این بیان امام (علیه السلام)، تفسیر لفظ به لفظی است که از نظر سائل روشنتر میباشد.
وَ قَالَ ع:فِی قَوْلِهِ تَعَالَی [عَزَّ وَ جَلَّ]
إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ (سورة النحل 50. ) الْعَدْلُ الْإِنْصَافُ وَ الْإِحْسَانُ التَّفَضُّلُ .
هذا تفسیر صحیح اتفق علیه المفسرون کافة و إنما دخل الندب تحت الأمر لأن له صفة زائدة علی حسنه و لیس کالمباح الذی لا صفة له زائدة علی حسنه.
و قال الزمخشری العدل هو الواجب لأن الله عز و جل عدل فیه علی عباده فجعل ما فرضه علیهم منه واقعا تحت طاقتهم و الإحسان الندب و إنما علق أمره بهما جمیعا لأن الفرض لا بد أن یقع فیه تفریط فیجبره الندب و لذلک
قال رسول الله ص لإنسان علمه الفرائض فقال و الله لا زدت فیها و لا نقصت منها أفلح إن صدق.
فعقد الفلاح بشرط الصدق و السلامة من التفریط
و قال ص استقیموا و لن تحصوا.
فلیس ینبغی أن یترک ما یجبر کسر التفریط من النوافل ( تفسیر الکشّاف 2:490. ) .
و لقائل أن یقول إن کان إنما سمی الواجب عدلا لأنه داخل تحت طاقة المکلف فلیسم الندب عدلا لأنه داخل تحت طاقة المکلف و أما قوله إنما أمر بالندب لأنه یجبر ما وقع فیه التفریط من الواجب فلا یصح علی مذهبه و هو من أعیان المعتزلة لأنه لو جبرت النافلة بالتفریط فی الواجب لکانت واجبة مثله و کیف یقول الزمخشری هذا و من قول مشایخنا إن تارک صلاة واحدة من الفرائض لو صلی مائة ألف رکعة من النوافل لم یکفر ثوابها عقاب ترک تلک الصلاة
(و قال علیهالسلام فی قوله تعالی) و فرمود آن حضرت در تفسیر عدل و احسان که واقع شده در قول حضرت ملک منان که (ان الله یامر بالعدل و الاحسان) یعنی به درستی که حق سبحانه امر میفرماید عباد را به عدل و احسان (العدل: الانصاف، و الاحسان: التفضل) عدل، انصاف دادن است و تسویه رعایت فرمودن در امور واجبه و احسان، تفضل نمودن و روی به سخاوت آوردن در امور مندوبه میباشد. و این تعریف لفظ است به لفظی که نزد سائل اشهر بود و اعرف
و فرمود در قول حق تعالی (ان الله یامر بالعدل و الاحسان): عدل انصاف است و احسان تفضل است.
و قال علیهالسلام، فی قول الله تعالی: (ان الله یامر بالعدل و الاحسان): «العدل الانصاف و الاحسان التفضل.» یعنی و گفت علیهالسلام که در معنی قول خدای تعالی که (به تحقیق خدا امر میکند به عدل و احسان) که عدل عبارت از انصاف است، یعنی ظلم نکردن و احسان عبارت از جود و بخشش کردن است.
قال ابن میثم: و هو تعریف لفظ بلفظ أوضح منه عند السائل.
و قال الشارح المعتزلی: هذا تفسیر صحیح اتفق علیه المفسّرون کافة، و إنما دخل الندب تحت الأمر لأنّ له صفة زائدة علی حسنه، و لیس کالمباح الّذی لا صفة له زائدة علی حسنه- انتهی.
أقول: تفسیره علیه السّلام العدل بالانصاف بیان لموضوع الأمر فی الایة و أنها ناظرة إلی الحقوق و الأموال و المعاملة بین النّاس بعضهم بعضا، فالعدل أداء الحق و أخذ الحق سواء، و الاحسان هو الأداء فوق حقّ الاخذ أو بدون حقّ له علی المعطی، و حاصله الانفاق بلا عوض معاملی.
و یمکن أن یقال: إنّ الاحسان بمعنی التفضّل لیس مندوبا علی الاطلاق بل یصحّ أن یکون واجبا کفائیّا، فانه لو ترک الاحسان مطلقا یقع حیاة جمع من النّاس فی الخطر، کما أنّه یمکن أن یقال: إنّ الانفاق الواجب علی الاقارب یکون من باب التفضّل الواجب.
الترجمة:
در تفسیر قول خدای تعالی «بدرستی که خدا فرمان داده است بعدالت و إحسان (90- النحل) فرمود: عدل بمعنی انصاف است، و إحسان بمعنی تفضّل و إنعام.
(الفصل الحادی عشر- فی تفسیره(علیه السلام) لایات و لغیرها … ) اقول: و یجمعهما المروئه کما یشهد له مستند الکلام. و روی ابن بایویه فی (معانیه)، و العیاشی فی (تفسیره) عن عمرو بن عثمان التیمی القاضی قال: خرج علی (علیه السلام) علی اصحابه و هم یتذاکرون المروه، فقال: این انتم من کتاب الله؟ قالوا: فی ای موضع؟ فقال: فی قوله عز و جل (ان الله یامر بالعدل و الاحسان) فالعدل: الانصاف، و الاحسان: التفضل. و کذلک ما رواه السبط ابن الجوزی: ان رجلا ساله (علیه السلام) عن المروه فقال: اطعام الطعام، و تعاهد الاخوان، و کف الاذی عن الجیران، ثم قرا (ان الله یامر بالعدل و الاحسان). و لا تنافی بین الخبرین فی تفسیر الایه، و انما هما مجمل و مفصل، فکف الاذی انصاف، و الاطعام و التعاهد احسان. و فسر المروه فی السفر و الحضر بتفصیل اکثر فی خبر آخر. هذا و بقیه الایه (و ایتاء ذی القربی و ینهی عن الفحشاء و المنکر و البغی یعظکم لعلکم تذکرون).
هذا تفسیر لقوله تعالی: (ان الله یامر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذیالقربی- 90 النحل). و العدل ان تنصف الناس من نفسک و تعاملهم بما تحب ان یعاملوک به، و الاحسان السخاء بما ینفع الناس مالا کان ام عملا ام کتابا و خطابا. و جاء فی التفاسیر ان الصحابی الجلیل عثمان بن مظعون قال: اسلمت اول ما اسلمت استحیاء من رسول الله (صلی الله علیه و آله) و ما قر الاسلام فی قلبی حتی نزلت هذه الایه فامنت بمحمد (صلی الله علیه و آله) و اتیت عمه ابا طالب فاخبرته، فقال: یا آل قریش اتبعوا محمدا ترشدوا، فانه لا یامر الا بمکارم الاخلاق.
امام علیهالسلام درباره (معنی عدل و احسان در) فرمایش خدای عزوجل (س 16 ی 90) ان الله یامر بالعدل و الاحسان یعنی خداوند به عدل و احسان امر میفرماید، فرموده است: عدل و دادگری ستم نکردن است، و احسان و نیکی جود و بخشش (این فرمایش تعریف لفظی است به لفظی آشکارتر).
بسیاری هستند که برای فرار از عمل به قرآن معنای کلمات و جملات را محدود میگیرند مثلا از این نظر که عدل مخصوص قاضیان و دولتها است میخواهند خود را از زیر بار عمل به این آیه نجات دهند اما امام علی (علیه السلام) میفرماید: (معنای عدل وسیعتر از آن است که فکر میکنید. عدل شامل انصاف هم میشود که هر فردی در زندگی خویش نیاز به آن دارد) همانطوری که برای ادامه زندگی و حفظ موضع خویش ناگزیر است به مردم و درماندگان لطف و مرحمت نماید.
و قال علیهالسلام- فی قوله تعالی: (ان الله یامر بالعدل و الاحسان): (العدل الانصاف) بان ینصف الانسان فیما له او علیه (و الاحسان: التفضل) بان یتفضل الانسان علی سائر الناس، زیاده علی استحقاقهم.
الشرح: هذه هی الایه 90 من سوره النحل و ان الله کما امر بالواجب امر بالمستحب فالواجب الانصاف و العدل و المستحب الاحسان و التفضل بالزیاده الطیبه …
«درباره این گفتار خدای عز و جل که فرموده است: همانا خداوند به عدل و احسان فرمان می دهد، گفته است: عدل انصاف است و احسان نکویی کردن است.»
این تفسیر صحیحی است که همه مفسران بر آن اتفاق کرده اند و کار مستحب را زیر لفظ فرمان می دهد(یامر) آورده است تا مایه بیشی حسن آن گردد و همچون دیگر کارهای مباح نیست که صفتی بر زیادت حسن ندارند.
زمخشری هم گفته است: عدل واجب است و احسان مستحب، ولی خداوند متعال فرمان خود را مشمول هر دو مورد فرموده است.
و قال علیهالسلام
فِی قَوْلِهِ تَعَالَی:
«إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» الْعَدْلُ:الْإِنْصَافُ،وَ الْإِحْسَانُ:التَّفَضُّلُ.
امام علیه السلام در تفسیر آیه شریفه «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» فرمود:
عدالت همان رعایت انصاف (و پرداختن حق مردم) و احسان به معنای نیکی بیشتر (از حد انصاف) است. (. سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه به صورت روایاتی در کتب جمعی از بزرگان که قبل از سید رضی میزیستهاند آمده؛از جمله در کتاب عیون الاخبار ابن قتیبه (متوفای 276) که به صورت سؤال و جوابی ذکر شده و در معانی الاخبار صدوق (متوفای 381) به صورت مشروحتری آمده است و همچنین در تفسیر عیاشی (متوفای 320) ذکر شده و کسانی که بعد از مرحوم سید رضی آن را نقل کردهاند فراوانند (مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 184). )
تفاوت میان عدالت و احسان
امام علیه السلام در این گفتار پربارش به تفسیر آیه 90 سوره«نحل»: «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» اشاره کرده میفرماید:«عدالت همان رعایت انصاف (و پرداختن حق مردم) و احسان به معنای نیکی بیشتر (از حد انصاف) است»؛ (فِی قَوْلِهِ تَعَالَی: «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» الْعَدْلُ الْإِنْصَافُ،وَ الْإِحْسَانُ التَّفَضُّلُ) .
خداوند در این آیه شریفه به سه چیز امر و از سه چیز نهی کرده است، میفرماید:«خداوند به عدل و احسان و کمک به خویشاوندان فرمان و از فحشا و منکر و ستم نهی میکند»و در پایان آیه میافزاید:«خداوند به شما اندرز میدهد تا متذکر شوید»؛ «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ». (نحل، آیه90)
این آیه دربرگیرنده یکی از جامعترین برنامههای اجتماعی بشر است که هر گاه جامه عمل به خود بپوشد،امنیت و آرامش بر او حکمفرما میشود.در اینکه میان عدل و احسان چه تفاوتی است مفسران احتمالات فراوانی ذکر کرده بعضی گفتهاند:عدل ادای واجبات و احسان انجام مستحبات است برخی دیگر عدل را توحید و احسان را ادای واجبات میدانند و عدّهای عدالت را به معنای هماهنگی ظاهر و باطن و احسان را به معنای برتری باطن نسبت به ظاهر دانستهاند.این تفسیر نیز از سوی گروهی عنوان شده که عدالت مربوط به جنبههای عملی و احسان مربوط به جنبههای گفتاری است.
ولی از همه این تفسیرها بهتر همان است که در کلام امام علیه السلام آمده که عدل را به معنای انصاف تفسیر فرموده،زیرا رعایت انصاف آن است که حق کسی را به او بپردازند (و به نظر میرسد که این واژه از ماده«نصف»گرفته شده زیرا هرگاه انسان در حقوق مشترک آن را تنصیف کند رعایت عدالت را به طور کامل کرده است).سپس این واژه به معنای هرگونه عدالت آمده است.
«احسان» همان گونه که از مفهوم آن استفاده میشود،نیکی کردن به دیگران است و این نیکی همان تفضل است که امام علیه السلام در کلام بالا فرموده است.
بدون شک برقرار شدن نظم جامعه انسانی بدون عدل و انصاف و احسان و تفضل امکانپذیر نیست،زیرا ترک عدالت و انصاف سبب خشم کسانی میشود که حقوقشان پایمال شده و طبعا برمیخیزند و نظم جامعه را به هم میریزند و ای بسا منجر به خونریزیهای وسیعی گردد.
در مورد«احسان»بسیار میشود که تنها با استفاده از اصل عدالت و انصاف مشکلات جامعه حل نمیگردد؛مثلاً سیل عظیمی آمده و خانههای فراوانی را ویران کرده و یا زلزله شدیدی رخ داده و منجر به ویرانیهای وسیعی شده است در اینجا نمیتوان تنها با استفاده از حقوق واجب و حتی مالیاتهای معمولی مشکلات را حل کرد.اینجاست که اصل احسان و تفضل باید به میدان آید و نیکوکاران دامن همت به کمر بزنند،ویرانیها را آباد و ضایعات را جبران و مشکلات ناشی از حوادث را حل کنند.
گاه در یک خانواده نیز مشکلاتی به وجود میآید مثلاً شوهر در حادثهای از دنیا میرود و اطفال صغیر او باقی میمانند.اینجاست که باید افراد فامیل صرف نظر از اصل عدالت به سراغ احسان و تفضل بروند و ایتام را تحت حمایت خود قرار دهند و مشکلات آن خانواده را حل کنند؛خواه یک نفر اقدام به این کار کند یا همه فامیل دست به دست هم دهند.
در معانی الاخبار که این حدیث را قبل از سید رضی نقل کرده میخوانیم:
امیرمؤمنان بر اصحاب وارد شد در حالی که آنها درباره مروت بحث میکردند فرمود:چرا در این باره به سراغ قرآن نمیروید:عرض کردند:کجای قرآن درباره مروت بحث کرده؟ فرمود:این آیه شریفه که میفرماید: «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» عدل همان انصاف است و احسان همان تفضل. ( .معانی الاخبار،ص 257. )
در حدیثی که مرحوم طبرسی آن را در مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث نقل کرده میخوانیم:«عثمان بن مظعون»که از صحابه معروف پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است میگوید:من در آغاز اسلام را بهطور ظاهری پذیرفته بودم نه با قلب و جان و این وضع ادامه داشت تا آنکه روزی خدمت آن حضرت بودم دیدم در فکر فرو رفته ناگهان چشم خود را به طرف آسمان دوخت گویا پیامی را دریافت میدارد.وقتی که به حال عادی برگشت از ماجرا پرسیدم فرمود:هنگامی که با تو سخن میگفتم ناگهان جبرئیل را مشاهده کردم که این آیه را برای من آورد: «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ ...»عثمان میگوید چنان محتوای آیه در قلب من اثر گذاشت که اسلام همان لحظه در جان و روح من جای گرفت.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following in explanation of the verse saying, “Allāh enjoins you to abide by justice and kindness”: “By justice, equity is meant, while kindness is doing others favors.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن یُعطِ بِالیَدِ القَصِیرَةِ یُعطَ بِالیَدِ الطّوِیلَةِ
قال الرضی ومعنی ذلک أن ماینفقه المرء من ماله فی سبیل الخیر والبر و إن کان یسیرا فإن الله تعالی یجعل الجزاء علیه عظیما کثیرا والیدان هاهنا عبارة عن النعمتین ففرق علیه السلام بین نعمة العبد ونعمة الرب تعالی ذکره بالقصیرة والطویلة فجعل تلک قصیرة و هذه طویلة لأن نعم الله أبدا تضعف علی نعم المخلوق أضعافا کثیرة إذ کانت نعم الله أصل النعم کلها فکل نعمة إلیها ترجع ومنها تنزع
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آن کس که با دست کوتاه ببخشد، از دستی بلند پاداش گیرد .
میگویم: (معنی سخن این است که آنچه انسان از اموال خود در راه خیر و نیکی انفاق میکند، هر چند کم باشد، خداوند پاداش او را بسیار میدهد ، و منظور از «دو دست» در اینجا دو نعمت است، که امام علیه السّلام بین نعمت پروردگار، و نعمت از ناحیه انسان، را با کوتاهی و بلندی فرق گذاشته است که نعمت و بخشش از ناحیه بنده را کوتاه، و از ناحیه خداوند را بلند قرار داده است ، بدان جهت که نعمت خدا همیشگی و چند برابر نعمت مخلوق است، چرا که نعمت خداوند اصل و اساس تمام نعمتها است، بنا بر این تمام نعمتها به نعمتهای خدا باز میگردد، و از آن سرچشمه میگیرد) .
آن که با دست کوتاه ببخشد او را با دست دراز ببخشند [میگویم: معنی آن این است که آنچه آدمی از مال خود در راه نیکی و نیکوکاری بخشد، هرچند اندک بود خدا پاداش آن را بزرگ و بسیار دهد ، و دو دست در اینجا دو نعمت است و امام میان نعمت بنده و نعمت پروردگار فرق گذارد، نعمت بنده را دست کوتاه و نعمت خدا را دست دراز نام نهاد ، چه نعمتهایی خدا همواره از نعمتهای آفریدگان فراوانتر است و افزون چرا که نعمتهای خدا اصل نعمتهاست و هر نعمتی را بازگشت به نعمت خداست و برون آمدن آن از آن جاست.]
هر که بدهد بدست کوتاه یعنی بعطای اندک در راه خدا داده شود بدست دراز از نعمت بسیار سید میفرماید که معنی این کلام آنست که آنچه نفقه کند مرد از مال خود در راه خدا و اگر چه اندک باشد پس بدرستی که خدا میگرداند پاداش آنرا بر او بزرگ و بسیار و ید قصیر و ید طویل اینجا عبارتند از دو نعمت صغیر و عظیم پس فرق کرد آن حضرت میان نعمت بنده و نعمت پروردگار که بزرگ و بلند است نام او بقصیر و طویل پس گرداند نعمت بنده را اندک و این نعمت پروردگار طویل و دراز و بسیار زیرا که نعمتهای او سبحانه همیشه افزونی داده میشود بر نعمتهای مخلوق زیادتیهای بسیار زیرا که هست نعمتهای خدا اصل همه نعمتهاست پس هر نعمتی که بسوی او باز میگردد و از نزد او انتزاع مییابد و بوجود میآید
و فرمود (علیه السلام): کسی که با دست کوتاه ببخشد او را با دست دراز ببخشند.
سید رضی می گوید: معنی این عبارت این است که انسان مالی را که در راه خدا انفاق می کند هر چند، اندک باشد خدای تعالی پاداش او را فراوان خواهد داد. و دو دست، عبارت است از دو نعمت. امام میان نعمت بنده و نعمت پروردگار فرق گذاشته و از نعمت بنده به دست کوتاه تعبیر نموده و از نعمت خدا به دست دراز. زیرا، نعمت خداوندی همواره چند برابر نعمت بنده است. نعمت او اصل همه نعمتهاست و هر نعمت به او باز می گردد و از او افاضه می شود.
و آن حضرت فرمود:کسی که با دست کوتاه ببخشد،با دست بلند بخشیده میشود .
مؤلف:توضیح این قطعه این است که انسان آنچه را از مال خود در راه خیر و نیکوکاری انفاق میکند اگر چه اندک باشد خداوند جزایش را بر آن اندک بزرگ و بسیار قرار میدهد .دو دست در این جا عبارت از دو نعمت است،ولی بین نعمت عبد و نعمت حق فرق گذاشته، نعمت عبد را کوتاه،و نعمت حق را بلند مطرح نموده ،چرا که نعمت حق همیشه چند برابر نعمت خلق است.و نعمتهای الهی ریشه تمام نعمتهاست، بنا بر این همه نعمتها به نعمتهای خداوند باز میگردد و از آنها پدید میآید .
شروح:
(کسی که با دست کوتاه بخشش کند، با دست دراز خواهد گرفت). این سخن امام (ع اشاره دارد به آیات شریفه: من جاء بالحسنه فله عشر امثالها و ان تقرضوا الله قرضا حسنا یضاعفه لکم که لفظ ید (دست) را در هر دو مورد، برای نعمت و بخشش استعاره آورده است. و دراز و کوتاه، کنایه از زیادی و کمی است.
وَ قَالَ ع:مَنْ یُعْطِ بِالْیَدِ الْقَصِیرَةِ یُعْطَ بِالْیَدِ الطَّوِیلَةِ.
[قال الرضی رحمه الله تعالی و معنی ذلک أن ما ینفقه المرء من ماله فی سبیل الخیر و البر و إن کان یسیرا فإن الله تعالی یجعل الجزاء علیه عظیما کثیرا و الیدان هاهنا عبارة ( فی ب:«عبارتان»تحریف. ) عن النعمتین ففرق ع بین نعمة العبد و نعمة الرب تعالی ذکره بالقصیرة و الطویلة فجعل تلک قصیرة و هذه طویلة لأن نعم الله أبدا تضعف علی نعم المخلوقین أضعافا کثیرة إذ کانت نعم الله أصل النعم کلها فکل نعمة إلیها ترجع و منها تنزع ]
هذا الفصل قد شرحه الرضی رحمه الله فأغنی عن التعرض بشرحه
(و قال علیهالسلام: من یعط بالید القصیره) کسی که بدهد به دست کوتاه به عطای اندک در راه پروردگار (یعط بالید الطویله) داده شود به دست دراز یعنی به عطای بسیار از ناز و نعمت که آماده کرده باشد برای او حضرت بینیاز. و سید رضیالدین میفرماید که: (و معنی ذلک) یعنی معنی این کلام خجستهنظام (ان ما ینفقه المرء) آن است که آنچه نفقه میکند مرد (من ماله) از مال و متاع خود (فی سبل الخیر و البر) در راههای خیر و نیکویی که قربت است (و ان کان یسیرا) و اگر چه باشد حقیر و اندک (فان الله تعالی) پس به درستی که حق سبحانه و تعالی (یجعل الجزاء علیه عظیما کثیرا) میگرداند جزا و مزد بر آن، بزرگ و بسیار کقوله تعالی (مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله کمثل حبه انبتت سبع سنابل فی کل سنبله مائه حبه) (و الیدان هیهنا) و ید قصیره و ید طویله که در کلام، مذکور است (عبارتین عن النعمتین) عبارتند از دو نعمت صغیر و عظیم (ففرق علیهالسلام بین نعمه العبد) پس فرق فرمود آن شریفالوجود میان نعمت بنده (و نعمه الرب) و نعمت پروردگار عطادهنده (فجعل هذه قصیره) پس گردانید آن نعمت عبد را کوتاه (و تلک طویله) و این نعمت خداوند را دراز (لان نعم الله ابدا) زیرا که نعمتهای حق سبحانه و تعالی همیشه (تضعف علی نعم المخلوقین) افزونی و زیادتی دارد بر نعمتهای خلایق (اضعافا کثیره) زیادتیهای بسیار و بیشمار (اذ کانت نعم الله تعالی) زیرا که هست نعمتهای آفریدگار (اصل النعم کلها) اصل همه نعمتها (فکل نعمه) پس هر نعمتی که هست در دنیا و عقبی (الیها ترجع) به سوی نعمتهای نامتناهی الهی رجوع مینماید و مال و مرجع آن به سوی او کشیده میشود (و منها تنزع) و از او انتزاع مییابد و در وجود میآید فکیف یودی الشکر حال کماله و ان طالت الایام و اتصل العمر
قال الرضی رحمه الله و معنی ذلک ان ما ینفقه المرء من ماله فی سبیل الخیر و البر و ان کان یسیرا فان الله تعالی یجعل الجزاء علیه عظیما کثیرا و الیدان ههنا عبارتان عن النعمتین ففرق علیهالسلام بین نعمه العبد و نعمه الرب، فجعل تلک قصیره و هذه طویله لان نعم الله سبحانه ابدا تضعف علی نعم المخلوقین اضعافا کثیره اذ کانت نعم الله اصل النعم کلها، فکل نعمه الیها ترجع و منها تنزع. هر که ببخشد بدست کوتاه بخشیده گردد به دست دراز (سید رضی الله عنه) گوید: و معنی آن است که آنچه انفاق میکند آن را مرد از مال خود در راه خیرات و مبرات هر چند اندک باشد میگرداند حق سبحانه و تعالی ثواب آن را بزرگ و بسیار (کما قال تعالی.. و مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله کمثل حبه انبتت سبع سنابل فی کل سنبله ماه حبه و الله یضاعف لمن یشاء الایه) و دو دست اینا عبارت از این دو نعمت است: نعمتی که او عطا کرده است و نعمتی که حضرت رب به او عطا میکند. پس فرق فرمود آن حضرت میان نعمت عبد و نعمت رب، آن را قصیره خوانده و این را طویله، برای آنکه نعمتهای حق سبحانه و تعالی همیشه افزون باشد بر نعمتهای مخلوقین به اضعاف بسیار و زیادیهای بیشمار چه آن نعمت او تعالی اصل همه نعمتی است، و هر نعمتی به نعمت او باز گردد، و از نعمت او منتزع شود.
و قال علیهالسلام: «من یعط بالید القصیره، یعط بالید الطویله.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که عطا و بخشش کند با دست کوتاه، یعنی توانائی و توسعهی اندک در مال، عطا میکند خدا به او دست دراز را که توانائی و توسعهی بسیار در مال باشد.
قال الرضی رحمه الله: و معنی ذلک ان ما ینفقه المرء من ماله فی سبیل الخیر و البر و ان کان یسیرا فان الله تعالی یجعل الجزاء علیه عظیما کثیرا، و الیدان ههنا عبارتان عن النعمتین، ففرق (علیه السلام) بین نعمه العبد و نعمه الرب تعالی ذکره بالقصیره و الطویله، فجعل تلک قصیره و هذه طویله لان نعم الله ابدا تضعف علی نعم المخلوق اضعافا کثیره، اذ کانت نعم الله اصل النعم کلها، فکل نعمه الیها ترجع، و عنها تنزع- نقل عن الشرح المعتزلی ج 19- طبع مصر. اقول: و قد بین ذلک فی آیات من القرآن کقوله تعالی: (مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله کمثل حبه انبتت سبع سنابل فی کل سنبله ماه حبه و الله یضاعف لمن یشاء و الله واسع علیم- 261- البقره) الترجمه: فرمود: هر که با دست کوتاه بدهد از دست بلندی عوض بستاند. سیدرضی رحمه الله در شرح آن فرموده: یعنی هر چه مرد از مال خود در خیرات صرف کند وگرچه اندک باشد، خداوند پاداش بسیار و بزرگش بدهد و دو دست دهنده و عوض دهنده در اینجا عبارت از همان دو نعمت است که داد و ستد شده، و آن حضرت نعمت بنده را از نعمت خدا جدا کرده، این را کوتاه و آن را بلند دانسته، زیرا نعم خدا همیشه چند برابر نعمت آفریدگان اوست، زیرا نعم خدا اصل همه نعمتها است، و مرجع هر نعمتی بدانست و از آنست.
در راه خدا به دست کوتاه***میبخش تو قربه الی الله
و ز دست بلند حق عوض گیر***لا حول و لا قوه الا بالله
(و معنی ذلک ان ما ینفقه المرء من ماله فی سبیل الخیر و البر و ان کان یسیرا فان الله تعالی یجعل الجزاء علیه عظیما کثیرا، و الیدان ههنا عبارتان عن النعمتین ففرق بین نعمه العبد و نعمه الرب تعالی ذکره، بالقصیرء و الطویله فجعل تلک قصیره و هذه طویله لان نعم الله سبحانه ابدا تضعف علی نعم المخلوقین اضعافا کثیره، اذ کانت نعمه تعالی اصل النعم کلها فکل نعمه الیها ترجع و منها تنزع). اقول: هو نظیر قول النبی (صلی الله علیه و آله) (الید العلیا خیر من الید السفلی) نقله المصنف فی مجازاته النبویه ثم قال: (هذا القول مجاز لانه (صلی الله علیه و آله) اراد بالید العالیه ید المعطی، و بالید السافله ید المستعطی، و لم یرد علی الحقیقه ان هناک عالیا و سافلا و صاعدا و نازلا و انما اراد ان المعطی فی الرتبه فوق الاخذ لانه المفضل و المحسن المجمل، و لیس هذا فی معطی الحق، و انما هو فی معطی الرفد و مسترفده، و لیس المراد انه خیر فی الدین، بل المراد انه خیر فی النفع للسائلین و انما کنی النبی (صلی الله علیه و آله) عن هاتین الحالتین بالیدین، لان الاغلب ان یکون بهما الاعطاء و البذل و بهما القبض و الاخذ). (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و فی (الکافی) عن النبی (صلی الله علیه و آله) (الایدی ثلاثه: سائله و منفقه و ممسکه، و خیر الایدی المنفقه) و عن معلی بن خنیس (خرج ابوعبدالله (علیه السلام) فی لیله قد رشت و هو یرید ظله بنیساعده فاتبعته فاذا هو قد سقط منه شیء فقال: (اللهم رد علینا) فاتیته و سلمت فقال: معلی؟ قلت نعم، قال: (التمس لی بیدک فما وجدت فادفعه الی) فاذا انا بخبز کثیر منتشر، فجعلت ادفع الیه ما اجد فاذا انا بجراب اعجز عن حمله من خبز فقلت جعلت فداک احمله علی راسی، فقال لا، انا اولی به منک و لکن امض معی فاتینا ظله بنیساعده فاذا نحن بقوم نیام فجعل یدس الرغیف و الرغیقین تحت رووسهم حتی اتی علی آخرهم ثم انصرفنا فقلت: جعلت فداک یعرف هولاء الحق؟ فقال لو عرفوه لواسیناهم بالدقه- ای الملح- ثم قال (علیه السلام): ان الله تعالی لم یخلق شیئا الا و له خازن یخزنه الا الصدقه فان الرب تعالی یلیها بنفسه، و کان ابی (علیه السلام) اذا تصدق بشیء و اعطاه السائل ارتده منه فقبله و شمه ثم رده فی ید السائل- الخبر-. قلت: و قوله (علیه السلام) (ان الله تعالی) الی قوله (فی ید السائل) اشاره الی قوله تعالی (و یاخذ الصدقات) ثم فی ذیل الخبر (مر عیسی (علیه السلام) علی شاطی البحر، فرمی بقرص من قوته فی الماء فقال له بعض الحواریین یا روح الله لم فعلت هذا و انما هو من قوتک فقال فعلت هذا لدابه تاکله من دواب الماء و ثوابه عند الله عظیم. هذا، و کما ان قوله (علیه السلام) (من یعط بالید القصیره یعط بالید الطویله) وقول النبی (صلی الله علیه و آله) (الید العلیا خیر من الید السفلی) کنایه و استعاره کقول النبی (صلی الله علیه و آله) لازواجه (اسرعکن لحاقا بی اطولکن یدا) فلم یفهمن مراده (صلی الله علیه و آله) و ظنن انه (صلی الله علیه و آله) اراد بطول الید الجارحه حتی ماتت او لاهن زینب بنلت جحش - و کانت امراه کثیره الصدقه و کانت صناعا تصنع بیدها و تبیعه و تتصدق (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) به- ففهمن مراده (صلی الله علیه و آله) و کانت اطولهن جارحه عایشه علی قول الجاحظ و سوده علی قول البلادری فروی عن الشعبی: (ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال لنسائه: (اطولکن یدا اسرعکن بی لحاقا) فکانت سوده اطولهن یدا فلما توفیت زینب قلن صدق رسول الله (صلی الله علیه و آله) کانت زینب اطولنا یدا فی الخیر). و عن عایشه (لقد نالت زینب شرفا لا یبلغه شرف، زوجها الله نبیه و نطق بذلک کتابه، وقال النبی (صلی الله علیه و آله): و نحن حوله (اسرعکن لحوقا بی اطولکن یدا) فبشرها بسرعه لحاقها به و انها زوجته فی الجنه.
المراد بالید القصیره هنا عمل الانسان و جهاده، و لیس المراد بعطائه الصدقه علی المعوزین و کفی، کما فهم الشریف الرضی و من جاء بعده من الشارحین، بل المراد التضحیه بالنفس و النفیس لنصره الحق و العدل، و ازهاق الجور و الباطل، اما الید الطویله فهی کنایه عن عطاء الله سبحانه الذی وصفه بقوله: (عطاء غیر مجذوذ- 108 هود). ای غیر مقطوع. و قد اوضح، عظمت کلمته، نوع الاعمال التی یثیب العباد علیها بعطاء طویل غیر مجذوذ، اوضحه و بینه بقوله: (و تجاهدون فی سبیل الله باموالکم و انفسکم ذلک خیر لکم ان کنتم تعلمون یغفر الله لکم ذنوبکم و یدخلکم جنات تجری من تحتها الانهار- 12 الصف).
… المخلوق اضعافا کثیره: تضعف مجهول من اضعفه اذا جعله ضعفین
امام علیهالسلام (در سود انفاق) فرموده است: کسی که به دست کوتاه (مال و دارائی خود را هر چند اندک در راه خدا) ببخشد به دست دراز (از جانب خدا) بخشش مییابد (سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) و معنی این فرمایش آن است که آنچه را شخص از مال و دارائیش در راههای خیر و نیکی انفاق میکند هر چند اندک باشد خدای تعالی جزاء و مزد آن را بزرگ و بسیار میگرداند (چنانکه در قرآن کریم س 2 ی 261 میفرماید: مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیلالله کمثل حبه انبتت سبع سنابل فی کل سنبله مائه حبه و الله یضاعف لمن یشاء و الله واسع علیم یعنی داستان آنان که دارائیهاشان را در راه خدا به درویشان و مستمندان میدهند مانند داستان دانهایست که از آن هفت خوشه بروید که در هر خوشه صد دانه باشد یک دانه هفتصد دانه شود و خدا این مقدار را برای هر که خواهد افزایش میدهد و خدا بسیار بخشنده و دانا است) و مرا از دو دست در اینجا دو نعمت است (نعمتی که بنده داده و نعمتی که خدا بخشیده) پس امام علیهالسلام نعمت بنده و نعمت پروردگار را به کوتاهی و درازی از هم جدا ساخته و نعمت بنده را کوتاه و نعمت خدا را دراز قرار داده، زیرا نعمتهای خدا همواره بر نعمتهای مخلوق بسیار افزون است، زیرا نعمتهای خدا اصل و پایه همه نعمتها است و هر نعمتی به سوی آنها بازگشته و از آنها بیرون میآید و پیدایش مییابد.
مرحوم سیدرضی در توضیح مطلب بالا مینویسد آن چه را که فرد در راه خدا هر چند کم باشد انفاق میکند خدا پاداشش را فراوان میدهد. منظور از دست کوتاه دست بشر است و دست بلند نعمتهای خدا است، زیرا نعمتهای خدا نسبت به نعمت مخلوق چندین برابر است چون نعمتهای خدا ریشه تمام نعمتهاست. خدا نعمتهای فراوانی به بشر عنایت فرموده که قدرت شکر آن را ندارند ریشه جمیع نعمتها: چشم، گوش و قلب است تا سایر نعمتها را درک کند: (خدا به شما گوش، چشم، و قلب داده شاید شکرگزاری کنید.)
و قال علیهالسلام: (من یعط بالیده القصیره) ای یعین الناس و الدین و لو اعانه قلیله (یعط بالید الطویله) ای یعینه الناس و یعینه الله اعانات کبیره، و کفی علیهالسلام عن الامرین بالید القصیره و الطویله..
الشرح: قال الرضی: اقول: و معنی ذلک ان ما ینفقه المرء من ماله فی سبیل الخیر و البر- و ان کان یسیرا- فان الله تعالی یجعل الجزاء علیه عظیما کثیرا، و الیدان هاهنا: عباره عن النعمتین، ففرق علیهالسلام بین نعمه العبد و نعمه الرب تعالی ذکره، بالقصیره و الطویله، فجعل تلک قصیره و هذه طویله، لان نعم الله ابدا تضعف علی نعم المخلوق اضعافا کثیره، اذ کانت نعم الله اصل النعم کلها، فکل نعمه الیها ترجع و منها تنزع. هذا التفسیر من الرضی یویده قوله تعالی: (من جاء بالحسنه فله عشر امثالها) فاذا قدم العبد القلیل اعطاه الله الکثیر …
«هر که با دست کوتاه ببخشد، او را با دست دراز ببخشند.»
سید رضی که خدایش رحمت کناد گفته است: معنی این سخن این است که آنچه آدمی از مال خود در راه خیر و نیکی کردن می پردازد هر چند اندک باشد، خداوند متعال پاداش آن را بزرگ و بسیار قرار می دهد و منظور از کلمه «ید» در این جا نعمت است. علی علیه السّلام میان نعمت بنده و نعمت خدای متعال فرق نهاده و یکی را به کوتاه و دیگری را به بلند توصیف فرموده است که نعمتهای خداوند همواره بر نعمت مخلوق فزونی بسیار دارد و چون نعمتهای خداوندی اصل و ریشه همه نعمتهاست، پس همه نعمتها بر آن برمی گردد و از آن سرچشمه می گیرد. این جمله را چون سید رضی شرح داده است، من از شرح آن بی نیازم.
و قال علیهالسلام
مَنْ یُعْطِ بِالْیَدِ الْقَصِیرَةِ یُعْطَ بِالْیَدِ الطَّوِیلَةِ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که با دست کوتاه ببخشد با دست بلند به او بخشیده میشود. ( . سند گفتار حکیمانه: به گفته خطیب رحمه الله در مصادر نهجالبلاغه،این کلام نورانی را زمخشری در ربیع الابرار و آمدی در غررالحکم آورده و سید رضی در کتاب مجازات النبویه نیز آن را به مناسبتی ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 185). اضافه بر این ابن عساکر در تاریخ دمشق،این کلام حکیمانه را در ضمن داستان مفصلی نقل کرده و به یقین منبعی جز نهجالبلاغه داشته است.(تاریخ دمشق،ج 50،ص 173). )
مرحوم سید رضی میگوید:«معنای این کلام این است که آنچه انسان از اموال خود در راه خیر و نیکی انفاق میکند هرچند کم باشد خداوند جزا و پاداش او را بسیار میدهد و منظور از دو دست (دست کوتاه و بلند) در اینجا دو نعمت است که امام علیه السلام میان نعمت پروردگار و نعمت انسان را با کوتاهی و بلندی فرق گذاشته است؛نعمت و بخشش از سوی بنده را کوتاه و آنچه را از ناحیه خداوند است بلند شمرده است و این بدان جهت است که نعمت خدا همواره چندین برابر نعمت مخلوق است،زیرا نعمتهای الهی اصل و اساس تمام نعمتهاست؛تمام نعمتها به او باز میگردد و از سوی او سرچشمه گرفته میشود (حتی نعمتی که انسان آن را به دیگری میبخشد آن هم از سوی خداست و با توفیق الهی بذل و بخشش میشود)»؛
(قالَ الرَّضِیُّ وَ مَعنی ذلِکَ أنَّ ما یُنْفِقُهُ الْمَرْءُ مِنْ مالِهِ فِی سَبیلِ الْخَیْرِ وَ الْبِرِّ وَ إنْ کانَ یَسیراً فَإنَّ اللّهَ تَعالی یَجْعَلُ الْجَزاءَ عَلَیْهِ عَظیماً کَثیراً وَ الْیَدانِ هاهُنا عِبارَةٌ عَنِ النِّعْمَتَیْنِ فَفَرَّقَ علیه السلام بَیْنَ نِعْمَةِ الْعَبْدِ وَ نِعْمَةِ الرَّبِّ تَعالی ذِکْرُهُ بِالْقَصیرَةِ وَ الطَّویلَةِ فَجَعَلَ تِلْکَ قَصیرَةً وَ هذِهِ طَویلَةً لِأنَّ نِعَمِ اللّهِ أبَداً تَضْعُفُ عَلی نِعَمِ الْمَخْلُوقِ أضْعافاً کَثیرَةً إذْ کانَتْ نِعَمِ اللّهِ أصْلُ النِّعَمِ کُلُّها فَکُلُّ نِعْمَةٍ إلَیْها تَرْجِعُ وَ مِنْها تَنْزِعُ) .
فزونی پاداشهای الهی
امام علیه السلام در این گفتار نورانی اشاره به تفاوت پاداش الهی نسبت به اعمال بندگان کرده میفرماید:«کسی که با دست کوتاه ببخشد با دست بلند به او بخشیده میشود»؛ (مَنْ یُعْطِ بِالْیَدِ الْقَصِیرَةِ یُعْطَ بِالْیَدِ الطَّوِیلَةِ) .
اشاره به اینکه عطای بندگان هرقدر زیاد باشد در مقابل عطای الهی و پاداشهای بسیار عظیمش کم و کوچک است.قرآن مجید میفرماید: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها» ؛هر کس کار نیکی را به جا آورد،ده برابر آن پاداش دارد». (.انعام،آیه 160.)
در جای دیگر میفرماید: «مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ» ؛ کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق میکنند،همانند بذری هستند که هفت خوشه برویاند؛که در هر خوشه،یکصد دانه باشد و خدا آن را برای هر کس بخواهد (و شایسته باشد)،دو یا چند برابر میکند؛و لطف خدا گسترده،و او (به همه چیز) داناست».(.بقره،آیه 261. )
در این آیه ملاحظه میکنیم که پاداش الهی هفتصد برابر و گاهی دو یا چند برابر این مقدار است که قابل مقایسه با کار نیک بندگان نیست.
سرانجام در آیه دیگری خدای متعال به بندگان عطای«غیر مجذوذ»(بخشش همیشگی و جاویدان) را نوید میدهد. ( .هود،آیه 108. )
البته جای تعجب نیست؛عظمت خداوند و وسعت رحمت او و جود و بخشش چنین اقتضایی را دارد و همه اینها جزو برنامهای تشویقی برای ایجاد انگیزههای قویتر در بندگان برای انجام کارهای خیر است.
تعبیر به «یَد طَویله» (دست بلند) و «یَد قَصیره» (دست کوتاه) کنایه از نعمتهای بزرگ و کوچک است،زیرا انسان معمولا چیزی را که میبخشد با دست خود میبخشد.در حدیثی که مسلم در کتاب صحیح خود نقل کرده است میخوانیم که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به همسرانش فرمود:
«أسْرَعُکُنَّ لِحاقاً بی أطْوَلُکُنَّ یَداً ؛از میان شما کسی زودتر به من ملحق میشود که دستش از همه بلندتر باشد» (.صحیح مسلم،ج 7،ص 144.)همسران پیامبر صلی الله علیه و آله معنای این سخن را نفهمیدند و گمان کردند اشاره به همین عضو مخصوص است و گاه طول دست خود را با هم مقایسه میکردند تا اینکه«زینب بنت جحش»(همسر پیامبر صلی الله علیه و آله) از دنیا رفت و نخستین کسی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله بود که به آن حضرت ملحق شد و او زنی بود که بسیار در راه خدا صدقه میداد و کارهای خیر فراوانی میکرد حتی وسائلی با دست خود میساخت و میفروخت و بهای آن را در راه خدا انفاق میکرد اینجا بود که آنها مراد پیامبر صلی الله علیه و آله را فهمیدند.
علامه شوشتری رحمه الله بعد از نقل این سخن در شرح نهج البلاغه خود از عایشه چنین نقل میکند که زینب (بنت جحش) به مقامی رسید که هیچ کس به آن نرسید؛پیامبر صلی الله علیه و آله به او بشارت داد که به زودی به وی ملحق میشود و همسرش در بهشت خواهد بود. ( .شرح نهج البلاغه علامه شوشتری،ج 13،ص 253. )
مرحوم«مغنیة»تفسیر دیگری برای این گفتار گرانبهای مولا کرده و«یَد قَصیره»را اشاره به جهاد در راه خدا و شهادت و امثال آن میداند در حالی که این تفسیر مناسبتی با تعبیر«ید»ندارد به خصوص اینکه تعبیر به«ید»در مورد بخشش در راه خدا در روایات دیگر نیز آمده است.اضافه بر این چنین تفسیری سبب میشود که«ید طویلة»و«ید قصیرة»با یکدیگر هماهنگ نباشند در حالی که در تفسیری که در بالا آمد و مرحوم سید رضی نیز بعداً ذکر میکند این دو ید با یکدیگر هماهنگاند و هر دو به معنای بخشش نعمتاند.
مرحوم سید رضی در اینجا بر خلاف روش معمولی خود،شرح نسبتاً مفصلی برای این سخن آورده،میگوید:«معنای این کلام این است که آنچه انسان از اموال خود در راه خیر و نیکی انفاق میکند هرچند کم باشد خدا پاداش او را بسیار میدهد و منظور از دو دست (دست کوتاه و بلند) در اینجا دو نعمت است که امام علیه السلام میان نعمت پروردگار و نعمت انسان را با کوتاهی و بلندی فرق گذاشته است؛نعمت و بخشش از سوی بنده را کوتاه و آنچه را از ناحیه خداوند است بلند شمرده است و این بدان جهت است که نعمت خدا همواره چندین برابر نعمت مخلوق است،زیرا نعمتهای الهی اصل و اساس تمام نعمتهاست؛تمام نعمتها به او باز میگردد و از سوی او سرچشمه گرفته میشود (حتی نعمتی که انسان آن را به دیگری میبخشد آن هم از سوی خداست و با توفیق الهی بذل و بخشش میشود)»؛ (قالَ الرَّضِیُّ وَ مَعنی ذلِکَ أنَّ ما یُنْفِقُهُ الْمَرْءُ مِنْ مالِهِ فِی سَبیلِ الْخَیْرِ وَ الْبِرِّ وَ إنْ کانَ یَسیراً فَإنَّ اللّهَ تَعالی یَجْعَلُ الْجَزاءَ عَلَیْهِ عَظیماً کَثیراً وَ الْیَدانِ هاهُنا عِبارَةٌ عَنِ النِّعْمَتَیْنِ فَفَرَّقَ علیه السلام بَیْنَ نِعْمَةِ الْعَبْدِ وَ نِعْمَةِ الرَّبِّ تَعالی ذِکْرُهُ بِالْقَصیرَةِ وَ الطَّویلَةِ فَجَعَلَ تِلْکَ قَصیرَةً وَ هذِهِ طَویلَةً لِأنَّ نِعَمِ اللّهِ أبَداً تَضْعُفُ عَلی نِعَمِ الْمَخْلُوقِ أضْعافاً کَثیرَةً إذْ کانَتْ نِعَمِ اللّهِ أصْلُ النِّعَمِ کُلُّها فَکُلُّ نِعْمَةٍ إلَیْها تَرْجِعُ وَ مِنْها تَنْزِعُ) .
اهمیت صدقه و کمک به نیازمندان در اسلام
در آیات و روایات اسلامی تأکید فراوانی بر انفاق در راه خدا و کمک به نیازمندان شده که در کمتر چیزی این گونه تأکید وارد شده است.
اهمیت این مسئله به اندازهای است که در قرآن مجید هنگامی که به پرهیزگاران نوید بهشت برین را با وسعتی که به اندازه آسمانها و زمین است میدهد اولین صفت آنها را انفاق در هر حال میشمارد،میفرماید: «وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ* اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» ؛ و شتاب کنید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان و بهشتی که وسعت آن، آسمانها و زمین است و برای پرهیزگاران آماده شده است*(همان) کسانی که در توانگری و تنگدستی،انفاق میکنند؛و خشم خود را فرو میبرند؛و از (خطای) مردم درمیگذرند و خدا نیکوکاران را دوست دارد». ( .آل عمران،آیه 133 و 134. )
در جای دیگر به کسانی که آشکارا و پنهان در راه خدا انفاق میکنند وعده میدهد که هیچ ترس و اندوهی (در قیامت) در برابر عذابهای الهی نخواهند داشت: «الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ» ؛آنها که اموال خود را،شب یا روز،پنهان یا آشکار،انفاق میکنند،مزدشان نزد پروردگارشان (محفوظ) است؛نه ترسی بر آنهاست و نه اندوهگین میشوند». (.بقره،آیه 274.)
مرحوم کلینی در کتاب کافی در آغاز جلد چهارم،چندین باب با روایات بسیار ذکر میکند درباره اهمیت صدقه و اینکه تأثیر عمیقی در دفع بلا دارد و موجب افزایش و برکت اموال میشود از جمله در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«الْبِرُّ وَالصَّدَقَهُ یَنْفِیانِ الْفَقْرَ وَیَزیدانِ فِی الْعُمْرِ وَیَدْفَعانِ تِسْعینَ میتَةَ السّوءِ ؛نیکی و صدقه فقر را از انسان دور میکند و سبب طول عمر میشود و نود (و در بعضی از نسخههای سبعین به معنای هفتاد) نوع مرگ بد را دور میسازد». (.کافی،ج 4،ص 2. )
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است که فرمود:
«وَلَاَنْ اعْوَلَ أهْلَبَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمینَ أشْبَعُ جَوْعَتَهُمْ وَأکْسُوَ عَوْرَتَهُمْ وَأکُفَّ وُجُوهَهُمْ عَنِ النّاسِ أحَبُّ إلَیَّ مِنْ أنْ احُجَّ حَجَّةً وَحَجَّةً وَحَجَّةً حَتَّی انْتَهی إلی عَشْرٍ وَعَشْرٍ وَعَشْرٍ وَمِثْلَها وَمِثْلَها حَتَّی انْتَهی إلی سَبْعینَ ؛اگر خانوادهای از مسلمانان را که فقیرند تکفل کنم، گرسنگی آنها را برطرف سازم،برهنگان آنها را بپوشانم و آنها را از اینکه دست نیاز به سوی مردم دراز کنند باز دارم برای من محبوبتر از آن است که یک حج و یک حج و یک حج،و همچنان امام علیه السلام ادامه داد تا ده حج و ده حج و ده حج تا به هفتاد حج رسید به جا آورم». ( .همان،ص 2. )
احادیث در این زمینه بسیار است.با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام این سخن را پایان میدهیم،فرمود،
«بَکِّرُوا فِی الصَّدَقَةِ وَارْغَبُوا فِیها فَما مِنْ مُؤْمِنٍ یَتَصَدَّقُ بِصَدَقَةٍ یُریدُ بِها ما عِنْدَاللّهِ لِیَدْفَعَ اللّهُ بِها عَنْهُ شَرَّ ما یَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ إلَی الْأرْضِ فی ذلِکَ الْیَوْمِ إلّاوَقاهُ اللّهُ شَرَّ ما یَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ إلَی الْأرْضِ فی ذلِکَ الْیَوْمِ؛ صبحگاهان صدقه دهید و به آن علاقهمند باشید.هیچ مؤمنی نیست که برای خدا به نیازمند صدقه دهد تا شر بلاهایی که از آسمان به زمین نازل میشود در آن روز ازاو باز دارد مگراینکه خداوند چنین خواهد کرد و این شرور را از او دفع میکند». ( .همان،ص 5. )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ If one gives with the short hand, he will be given with the long one.”
Al-Radi has said, “The meaning of this statement is: If one spends out of his wealth in the way of goodness and kindness, though it may be little, Allāh Almighty will make its reward great. The short hand here is a reference to that of the servant of Allāh, whereas the long one is a connotation of that of the Lord, the most Exalted One, Who is never weakened by giving and Who rewards with a lot for what is little.”
وَ قَالَ علیه السلام لِابنِهِ الحَسَنِ علیه السلام لَا تَدعُوَنّ إِلَی مُبَارَزَةٍ وَ إِن دُعِیتَ إِلَیهَا فَأَجِب فَإِنّ الداّعیَِ إِلَیهَا بَاغٍ وَ الباَغیَِ مَصرُوعٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (به فرزندش امام مجتبی علیه السّلام فرمود) کسی را به پیکار دعوت نکن، اما اگر تو را به نبرد خواندند بپذیر، زیرا آغازگر پیکار تجاوزکار، و تجاوزکار شکست خورده است .
[و به فرزند خود حسن فرمود:] کسی را به رزم خود مخواه و اگر تو را به رزم خواندند بپذیر، چه آن که دیگری را به رزم خواند ستمکار است، و ستمکار شکست خورده و خوار.
مر پسر خود را حسن باید که نخوانی مردم را به بیرون آمدن برای کارزار و اگر خوانده شدی بمبارزت پس اجابت کن پس بدرستی که خواننده بمبارزت ستمکار است و ستمکار افتاده است در بیم هلاکت
به فرزند خود امام حسن (علیهما السلام) چنین فرمود: کسی را در میدان جنگ به مبارزت فرا مخوان و اگر تو را فرا خواندند، پاسخ گوی. زیرا آنکه به جنگ فرا می خواند، ستمکار است و ستمکار بر خاک هلاک می افتد.
و آن حضرت به فرزندش حسن علیه السّلام فرمود:کسی را به مبارزه مطلب،و اگر تو را به مبارزه خواستند قبول کن،چرا که خواهان مبارزه ستمکار است، و ستمکار افتاده بر خاک است .
شروح:
امام (علیه السلام) به فززندش امام حسن فرمود: (نباید ستیزهجو باشی، اما اگر تو را به ستیز خواندند (کوتاه نیا) بپذیر، زیرا ستیزهجو، ستمکار، و ستمکار مغلوب است). امام (علیه السلام) از ستیزهجویی به وسیلهی یک قیاس کامل از شکل اول، برحذر داشته است، که عبارت از جملات: فان الداعی … مصروع است. توضیح مطلب آن که دعوت به مبارزه و ستیز پا از دایرهی فضیلت شجاعت به طرف افراط یعنی بیباکی نهادن است که خود ستم و تجاوز میباشد، چون خروج از حد وسط در قوهی غضب است، و اما این که ستمگر مغلوب و زمین خورده است، چون در اکثر اوقات، به خاطر ستمکاریاش چنین زمینهای را دارد، زیرا در طبیعت، مکافات و مجازات امری اجتناب ناپذیر است.
وَ قَالَ علیه السلام لاِبْنِهِ اَلْحَسَنِ ع لاَ تَدْعُوَنَّ إِلَی مُبَارَزَةٍ وَ إِنْ [فَإِنْ]
دُعِیتَ إِلَیْهَا فَأَجِبْ فَإِنَّ الدَّاعِیَ إِلَیْهَا بَاغٍ وَ الْبَاغِیَ مَصْرُوعٌ .
[مثل من شجاعة علی]
قد ذکر ع الحکمة ثم ذکر العلة و ما سمعنا أنه ع دعا إلی مبارزة قط و إنما کان یدعی هو بعینه أو یدعو من یبارز فیخرج إلیه فیقتله دعا بنو ربیعة بن عبد بن شمس بنی هاشم إلی البراز یوم بدر فخرج ع فقتل الولید و اشترک هو و حمزة ع فی قتل عتبة و دعا طلحة بن أبی طلحة إلی البراز یوم أحد فخرج إلیه فقتله و دعا مرحب إلی البراز یوم خیبر فخرج إلیه فقتله.
فأما الخرجة التی خرجها یوم الخندق إلی عمرو بن عبد ود فإنها أجل من أن یقال جلیلة و أعظم من أن یقال عظیمة و ما هی إلا کما قال شیخنا أبو الهذیل و قد سأله سائل أیما أعظم منزلة عند الله علی أم أبو بکر فقال یا ابن أخی و الله لمبارزة علی عمرا یوم الخندق تعدل أعمال المهاجرین و الأنصار و طاعاتهم کلها و تربی علیها فضلا عن أبی بکر وحده و قد روی عن حذیفة بن الیمان ما یناسب هذا بل ما هو أبلغ منه
روی قیس بن الربیع عن أبی هارون العبدی عن ربیعة بن مالک السعدی قال أتیت حذیفة بن الیمان فقلت یا أبا عبد الله إن الناس یتحدثون ( ب:«یستحدثون»تحریف. ) عن علی بن أبی طالب و مناقبه فیقول لهم أهل البصیرة إنکم لتفرطون فی تقریظ هذا الرجل فهل أنت محدثی بحدیث عنه أذکره للناس فقال یا ربیعة و ما الذی تسألنی عن علی و ما الذی أحدثک عنه و الذی نفس حذیفة بیده لو وضع جمیع أعمال أمة محمد ص فی کفة المیزان منذ بعث الله تعالی محمدا إلی یوم الناس هذا و وضع عمل واحد من أعمال علی فی الکفة الأخری لرجح علی أعمالهم کلها فقال ربیعة هذا المدح الذی لا یقام له و لا یقعد و لا یحمل إنی لأظنه إسرافا یا أبا عبد الله فقال حذیفة یا لکع و کیف لا یحمل و أین کان المسلمون یوم الخندق و قد عبر إلیهم عمرو و أصحابه فملکهم الهلع و الجزع و دعا إلی المبارزة فأحجموا عنه حتی برز إلیه علی فقتله و الذی نفس حذیفة بیده لعمله ذلک الیوم أعظم أجرا من أعمال أمة محمد ص إلی هذا الیوم و إلی أن تقوم القیامة.
و جاء فی الحدیث المرفوع أن رسول الله ص قال ذلک الیوم حین برز إلیه برز الإیمان کله إلی الشرک کله.
و قال أبو بکر بن عیاش لقد ضرب علی بن أبی طالب ع ضربة ما کان فی الإسلام أیمن منها ضربته عمرا یوم الخندق و لقد ضرب علی ضربة ما کان فی الإسلام أشأم منها یعنی ضربة ابن ملجم لعنه الله.
و فی الحدیث المرفوع أن رسول الله ص لما بارز علی عمرا ما زال رافعا یدیه مقمحا (أقمح رأسه:کشفها. ) رأسه نحو السماء داعیا ربه قائلا اللهم إنک أخذت منی عبیدة یوم بدر و حمزة یوم أحد فاحفظ علی الیوم علیا رَبِّ لا تَذَرْنِی فَرْداً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْوارِثِینَ ( سورة الأنبیاء 49. )
و قال جابر بن عبد الله الأنصاری و الله ما شبهت یوم الأحزاب قتل علی عمرا
و تخاذل المشرکین بعده إلا بما قصه الله تعالی من قصة طالوت و جالوت فی قوله فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللّهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ ( سورة البقرة 251. ) .
و روی عمرو بن أزهر عن عمرو بن عبید عن الحسن أن علیا ع لما قتل عمرا احتز رأسه و حمله فألقاه بین یدی رسول الله ص فقام أبو بکر و عمر فقبلا رأسه و وجه رسول الله ص یتهلل فقال هذا النصر أو قال هذا أول النصر .
و فی الحدیث المرفوع أن رسول الله ص قال یوم قتل عمرو ذهبت ریحهم و لا یغزوننا بعد الیوم و نحن نغزوهم إن شاء الله.
[قصة غزوة الخندق]
و ینبغی أن نذکر ملخص هذه القصة
من مغازی الواقدی و ابن إسحاق قالا خرج عمرو بن عبد ود یوم الخندق و قد کان شهد بدرا فارتث (ارتث:حمل من المعرکة جریحا و به رمق. ) جریحا و لم یشهد أحدا فحضر الخندق شاهرا سیفه ( ب:«نفسه»تحریف. ) معلما مدلا بشجاعته و بأسه و خرج معه ضرار بن الخطاب الفهری و عکرمة بن أبی جهل و هبیرة بن أبی وهب و نوفل بن عبد الله بن المغیرة المخزومیون فطافوا بخیولهم علی الخندق إصعادا و انحدارا یطلبون موضعا ضیقا یعبرونه حتی وقفوا علی أضیق موضع فیه فی المکان المعروف بالمزار فأکرهوا خیولهم علی العبور فعبرت و صاروا مع المسلمین علی أرض واحدة و رسول الله ص جالس و أصحابه قیام علی رأسه فتقدم عمرو بن عبد ود فدعا إلی البراز مرارا فلم یقم إلیه أحد فلما أکثر قام علی ع فقال أنا أبارزه یا رسول الله فأمره بالجلوس و أعاد عمرو النداء و الناس سکوت کان علی رءوسهم الطیر فقال عمرو أیها الناس إنکم تزعمون أن قتلاکم فی الجنة و قتلانا فی النار أ فما یحب أحدکم أن یقدم علی الجنة أو یقدم عدوا له إلی النار فلم یقم إلیه أحد فقام علی ع دفعة ثانیة و قال أنا له یا رسول الله فأمره بالجلوس فجال عمرو بفرسه مقبلا و مدبرا و جاءت عظماء الأحزاب فوقفت من وراء الخندق و مدت أعناقها تنظر فلما رأی عمرو أن أحدا لا یجیبه قال و لقد بححت من الندا فقام علی ع فقال یا رسول الله ائذن لی فی مبارزته فقال ادن فدنا فقلده سیفه و عممه بعمامته و قال امض لشأنک فلما انصرف قال اللهم أعنه علیه فلما قرب منه قال له مجیبا إیاه عن شعره لا تعجلن فقد أتاک فقال عمرو من أنت و کان عمرو شیخا کبیرا قد جاوز الثمانین و کان ندیم أبی طالب بن عبد المطلب فی الجاهلیة فانتسب علی ع له و قال أنا علی بن أبی طالب فقال أجل لقد کان أبوک ندیما لی و صدیقا فارجع فإنی لا أحب أن أقتلک کان شیخنا أبو الخیر مصدق بن شبیب النحوی یقول إذا مررنا فی القراءة علیه بهذا الموضع و الله ما أمره بالرجوع إبقاء علیه بل خوفا منه فقد عرف قتلاه ببدر و أحد و علم أنه إن ناهضه قتله فاستحیا أن یظهر الفشل فأظهر الإبقاء و الإرعاء و إنه لکاذب فیهما قالوا فقال له علی ع لکنی أحب أن أقتلک فقال یا ابن أخی إنی لأکره أن أقتل الرجل الکریم مثلک فارجع وراءک خیر لک فقال علی ع إن قریشا تتحدث عنک أنک قلت لا یدعونی أحد إلی ثلاث إلا أجبت و لو إلی واحدة منها قال أجل فقال علی ع فإنی أدعوک إلی الإسلام قال دع عنک هذه قال فإنی أدعوک إلی أن ترجع بمن تبعک من قریش إلی مکة قال إذن تتحدث نساء قریش عنی أن غلاما خدعنی قال فإنی أدعوک إلی البراز فحمی عمرو و قال ما کنت أظن أن أحدا من العرب یرومها منی ثم نزل فعقر فرسه و قیل ضرب وجهه ففر و تجاولا فثارت لهما غبرة وارتهما عن العیون إلی أن سمع الناس التکبیر عالیا من تحت الغبرة فعلموا أن علیا قتله و انجلت الغبرة عنهما و علی راکب صدره یحز رأسه و فر أصحابه لیعبروا الخندق فظفرت بهم خیلهم إلا نوفل بن عبد الله فإنه قصر فرسه فوقع فی الخندق فرماه المسلمون بالحجارة فقال یا معاشر الناس قتلة أکرم من هذه فنزل إلیه علی ع فقتله و أدرک الزبیر هبیرة بن أبی وهب فضربه فقطع ثفر ( الثفر:السیر فی مؤخر السرج. ) فرسه و سقطت درع کان حملها من ورائه فأخذها الزبیر و ألقی عکرمة رمحه و ناوش عمر بن الخطاب ضرار بن عمرو فحمل علیه ضرار حتی إذا وجد عمر مس الرمح رفعه عنه و قال إنها لنعمة مشکورة فاحفظها یا ابن الخطاب إنی کنت آلیت ألا تمکننی یدای من قتل قرشی فأقتله و انصرف ضرار راجعا إلی أصحابه و قد کان جری له معه مثل هذه فی یوم أحد.
و قد ذکر هاتین القصتین معا محمد بن عمر الواقدی فی کتاب المغازی ( و انظر سیرة ابن هشام 3:241. )
(و قال علیهالسلام لابنه الحسن علیهالسلام) و فرمود آن حضرت مر پسر خود امام حسن علیهالسلام را (لا تدعون الی مبارزه) مخوان البته مردم را به سوی مبارزت و بیرون آمدن به محاربه (و ان دعیت الیها) و اگر خوانده شوی به سوی مبارزت (فاجب) پس اجابت کن به طریق مبادرت از جهت دفع هلاک (فان الداعی باغ) پس به درستی که خواننده به سوی محاربه ستمکار است (و الباغی مصروع) و ستمکار افتاده در بیم هلاک است با جان فگار و تفضیل این کلام آن است که خواندن به مبارزت بیرون آمدن است از فضیلت شجاعت به طرف افراط که تهور است و این بغی است و عدوان، زیرا که خروج است از فضیلت عدل در قوت غضبیه، و اما آنکه باغی مصروع است یعنی در اغلب احوال مستعد صرع است و هلاک به سبب بغی و گاه هست که میگریزد به کوچه سلامت و انابت. پس معنی (و الباغی مصروع) آن است که باغی در مظنه آن است که مصروع باشد.
و گفت آن حضرت پسر خود (امام حسن علیهالسلام) را: مخوان کسی را در حروب به مبارزت و بیرون آمدن به محاربت و هرگاه خوانده شوی به مبارزت پس اجابت کن چه به درستیکه خواننده به مبارزت و شتابنده به محاربت از اهل بغی. یعنی ستمکار و تعدیکننده و به غیر حق باشد، و هر باغی بر خاک افتاده است. یعنی اولی باشد به آنکه جزای بغی هم در دنیا به او رسد و او را بر خاک هلاک افکند.
و قال لابنه الحسن علیهماالسلام: «لا تدعون الی مبارزه و ان دعیت الیها فاجب، فان الداعی باغ و الباغی مصروع.» یعنی و گفت علیهالسلام مر پسر خود امام حسن علیهماالسلام را که باید نخوانی کسی را به محاربه و مقاتله در جهاد و اگر بخوانند تو را به سوی محاربه، پس اجابت کن و بیرون رو به مقاتلهی او، پس به تحقیق که خوانندهی به محاربه ظالم و ستمکار است و ظالم مستحق کشته شدن است.
المعنی: المبارزه هو الدعوه الی القتال و تنجر بقتل احد المقاتلین غالبا، و کانت مرسومه فی المعارک القدیمه الجاریه بالاسلحه البارده من السیف و السنان و الملاکمه و قد تقع بین اثنین متداعین فی امر من الامور، کفصل نهائی للخصومه و التنازع و یعبر عنها بدوئل، فان حمل کلامه علی میدان الجهاد فیکون کلامه ارشادا الی الحزم و عدم البداه بالقتال مهما تازم الموقف کما کانت سیرته (علیه السلام) فی الجمل و صفین و ان حمل علی المعنی الثانی او الاعم منها ففیه غموض و یحتاج الی التامل. الترجمه: به فرزندش حسن (علیه السلام) فرمود: مبادا به جنگ پیشدستی کنی و همنبرد را بخوانی و اگر بدان خوانده شدی اجابت کن، زیرا خواستار آن یاغی است و ستمکار، و یاغی در هلاکت است خطاب به فرزندش:
فرمود حسن مخوان مبارز***آغاز به جنگ نیست جائز
ور آنکه بدان شدی تو دعوت***باید بکنی از آن اجابت
زیرا که مبارز تو یاغی است***یاغی به هلاک خویش ساعی است
اقول: رواه المبرد فی(کامله)، و روی(الکافی) نظیره، روی فی باب (طلب مبارزته) ان رجلا دعا بعض بنیهاشم الی البراز، فابی ان یبارزه، فقال له علی(علیه السلام): ما منعک ان تبارزه. قال: کان فارس العرب و خشیت ان یغلبنی. فقال(علیه السلام): انه بغی علیک، و لو بارزته لغلبته، و لو بغی جبل علی جبل لهد الباغی. و فی(صفین نصر) - بعد ذکر قتل جمع کثیر من اهل الشام- ان ابرهه بن الصباح الحمیری- و کان من روساء اصحاب معاویه- قام فقال: ویلکم یا معشر اهل الیمن و الله انی لاظن ان الله قد اذن لفنائکم، و یحکم خلوا بین هذین (الفصل الثامن و الاربعون- فی آداب الحرب) الرجلین فلیقتتلا فایهما قتل صاحبه ملنا معه جمیعا. فبلغ ذلک علیا(علیه السلام). فقال: صدق ابرهه، و الله ما سمعت بخطبه منذ وردت اهل الشام انا بها اشد سرورا منی بهذه. و بلغ معاویه کلام ابرهه فتاخر آخر الصفوف و قال لمن حوله: انی لاظن ابرهه مصابا فی عقله. فاقبل اهل الشام یقولون: و الله ان ابرهه لافضلنا دینا و رایا و باسا، و لکن معاویه کره مبارزه علی. فبرز عروه بن داود الدمشقی فقال: یا اباالحسن ان کان معاویه کره مبارزتک فهلم الی، فتقدم الیه علی(علیه السلام)، فقال له اصحابه: ذر هذا الکلب فانه لیس لک بخطر.
فقال(علیه السلام): و الله ما معاویه الیوم باغیظ لی منه دعونی و ایاه. ثم حمل علیه فضربه فقطعه قطعتین سقطت احداهما یمنه و الاخری یسره فارتج العسکران لهول الضربه ثم قال(علیه السلام) (یا عروه اذهب فاخبر قومک، اما و الذی بعث محمدا بالحق لقد عاینت النار و اصبحت من النادمین) و قال عبدالله ابن عبدالرحمن الانصاری: عرو یا عرو قد لقیت حماما اذ تقحمت فی حما اللهوات اعلیا- لک الهوان- تنادی ضیغما فی ایاطل الحومات لیس لله فارس کابی الشبلین ما ان یهوله المقلقات مومنا بالقضاء محتسبا بالخیر یرجو الثواب بالسابقات لیس یخشی کریهه فی لقاه لا و لا ما یجیء بالافات فلقد ذقت فی الجحیم نکالا و ضراب المقامع المحمیات یابن داود. قد وقیت ابن هند ان یکون القتیل بالمقفرات و حمل ابن عم لعروه علی علی(علیه السلام) فالحقه بعروه و معاویه واقف علی التل یبصر و یشاهد، فقال: تبا لهذه الرجال و قبحا، اما فیهم من یقتل هذا مبارزه او غیله او فی اختلاط الفیلق و ثوران النقع. فقال له الولید بن عقبه: (الفصل الثامن و الاربعون- فی آداب الحرب) ابرز الیه انت فانک اولی الناس بمبارزته. فقال: و الله لقد دعانی الی البراز حتی استحییت من قریش، و انی و الله لا ابرز الیه و ما جعل العسکر الا وقایه للرئیس. و قال معاویه لبسر بن ارطاه: اتقوم لمبارزته؟ فقال: ما احد احق بها منک، و اذ ابیتموه فانا له، و کان اتی بسرا من الحجاز ابن عم له یخطب ابنته فقال له: انی سمعت انک وعدت من نفسک ان تبارز علیا فما یدعوک الی ذلک؟ قال: الحیاء خرج منی شیء فانا استحی ان ارجع عنه. فغدا علی(علیه السلام) منقطعا من خیله و معه الاشتر، فاستقبله بسر و ناداه: ابرز الی ابا حسن، فانحدر الیه علی(علیه السلام) علی توده غیر مکترث به حتی اذا قاربه طعنه و هو دارع، فالقاه الی الارض فقصد بسر ان یکشفها لیستدفع باسته، فانصرف عنه علی(علیه السلام) مستدبرا له، فعرفه الاشتر حین سقط فقال له(علیه السلام): هذا بسر عدو الله و عدوک. فقال(علیه السلام) دعه علیه لعنه الله ابعد ان فعلها - و کان قبله عمرو بن العاص فعل ذلک- فقال النضر بن الحارث: افی کل یوم فارس تندبونه له عوره وسط العجاجه بادیه یکف بهاعنه علی سنانه و یضحک منها فی الخلاء معاویه بدت امس من عمرو فقنع راسه و عوره بسر مثلها حذو حاذیه فقولا لعمرو و ابن ارطاه ابصرا سبیلکما لا تلقیا اللیث ثانیه لا تحمدا الا الحیا و خصاکما هما کانتا و الله للنفس واقیه و هذا، و فی(الطبری) فی غزوه احد: قال طلحه بن عثمان صاحب لواء المشرکین: یا معشر اصحاب محمد انکم ترعمون ان الله یعجلنا بسیوفکم الی النار و یعجلکم بسیوفنا الی الجنه، فهل منکم احد یعجله الله بسیفی الی الجنه او یعجلنی بسیفه الی النار. فقام الیه علی(علیه السلام) فقال: و الذی نفسی بیده لا (الفصل الثامن و الاربعون- فی آداب الحرب) افارقک حتی اعجلک او تعجلنی. فضربه فقطع رجله فسقط فانکشفت عورته فقال: انشدک الله و الرحم یابن عم. فترکه فکبر النبی(صلی الله علیه و آله) و قال له: ما منعک ان تجهز علیه؟ قال: ان ابن عمی ناشدنی حین انکشفت عورته فاستحییت منه. ثم مورد کلامه(علیه السلام) فیمن دعا شخصا خالصا الی المبارزه بکونه باغیا مصروعا دون من دعا الی المبارزه عاما فیمکن الا یکون بمصروع. و فی(صفین نصر): ذکر صعصعه ان کریب بن الصباح من آل ذی یزن - و لم یکن فی اهل الشام اشهر منه شده بالباس- برز و نادی من یبارز، فبرز الیه المرتفع بن و ضاح الزبیدی فقتل المرتفع ثم نادی من یبارز، فبرز الیه الحارث بن جلاح فقتله، ثم نادی من یبارز فبرز الیه عائذ بن مسروق الهمدانی فقتل عائذا، ثم رمی باجسادهم بعضها فوق بعض ثم قام علیها بغیا و اعتداء، ثم نادی هل من مبارز، فبدر الیه علی(علیه السلام) ثم ناداه: و یحک یا کریب انی احذرک و ادعوک الی سنه الله و سنه رسوله، و یحک لا یدخلک ابن آکله الاکباد النار. فاجاب: ما اکثر ما سمعنا هذه المقاله منک فلا حاجه لنا فیها، اقدم اذا شئت من یشتری سیفی و هذا اثره. فقال علی(علیه السلام): لا حول و لا قوه الا بالله. ثم مشی الیه، فلم یمهله ان ضربه ضربه خرمنها قتیلا یتشحط فی دمه. ثم نادی(علیه السلام) من یبارز. فبرز الیه الحارث بن وداعه الحمیری فقتله. ثم نادی من یبارز، فبرز الیه المطاع بن المطلب العبسی فقتله. ثم نادی من یبارز، فلم یبرز الیه احد. فنادی: یا معشر المسلمین(الشهر الحرام بالشهر الحرام و الحرمات قصاص فمن آعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم و اتقوا الله و اعلموا ان الله مع المتقین). (الفصل الثامن و الاربعون- فی آداب الحرب) هذا، و فی(صفین نصر): مر علی(علیه السلام) - و معه بنوه- نحو المیسره و النبل یمر بین عاتقه و منکبیه، و ما من بنیه احد الا یقیه بنفسه و یکره علی ذلک- الی ان قال- فبصر به احمر مولی ابیسفیان او بعض بنیامیه فقال علی: و رب الکعبه قتلنی الله ان لم اقتلک. فاقبل نحوه(علیه السلام)، فخرج الیه کیسان مولی علی علی فقتله مولی بنیامیه، ثم خالط علیا لیضربه بالسیف فانتهزه علی(علیه السلام)، فوقع یده فی جیب درعه فجذبه ثم حمله علی عاتقه و رجلاه تختلفان علی عنقه ثم ضرب به الارض فکسر منکبه و عضده و شد ابناه الحسین و محمد علیه فضرباه و علی(علیه السلام) ینظر الیهما حتی قتلاه، ثم اقبلا الی ابیهما و الحسن(علیه السلام) معه قائم قال: یا بنی ما منعک ان تفعل کما فعل اخواک؟ قال: کفیانی یا امیرالمومنین. و فی(الطبری): لما لحلق الحر بالحسین(علیه السلام) قال یزید بن سفیان التمیمی: لو انی رایته حین خرج لا تبعته السنان. ثم لما حمل الحر علیهم قال الحصین بن تمیم لیزید: هذا الحر الذی کنت تتمنی؟ قال: نعم. فخرج الیه و قال له: هل لک یا حر فی المبارزه؟ قال: نعم. فبرز له فکانما کانت نفسه فی یده فما لبثه حین خرج الیه ان قتله. و فی(الاغانی) - فی وقعه دولاب- قال سلامه الباهلی: لما قتلت نافع بن الازرق رئیس الازارقه فاذا انا برجل ینادی و انا واقف فی خمیس بنیتمیم یعرض علی المبارزه، و جعل یطلبنی و انا انتقل من خمیس الی خمیس و لیس یزایلنی، فصرت الی رحلی ثم رجعت فدعانی، فلما اکثر خرجت الیه فاختلفنا ضربتین فضربته فصرعته و نزلت فاخذت راسه و سلبته، فاذا هی امراته قد (الفصل الثامن و الاربعون- فی آداب الحرب) راتنی حین قتلته فخرجت لتثار به. و فی(عیون القنیبی) و غیره: قال ابوالاغر النمیمی: انی لواقف یوم صفین اذ نظرت الی العباس بن ربیعه بن الحارث بن عبدالمطلب و هو علی فرس ادهم و کان عینیه عینا افعی، فبینا هو یلین من عریکته اذ هتف به هاتف من اهل الشام یقال له عرار بن ادهم: یا عباس هلم الی البراز فبرز الیه العباس فقتله- الی ان قال- فقال له علی(علیه السلام): الم انهک و حسنا و حسینا و عبدالله بن جعفر ان تخلوا مراکزکم و تبارزوا احدا. قال: ان ذلک لکذلک. قال فما عدا مما بدا. قال: افادعی الی البراز فلا اجیب جعلنی الله فداک؟ قال: نعم طاعه امامک اولی بک من اجابه عدوک، ود معاویه ان لا یبقی من بنیهاشم نافخ ضرمه الا طعن فی نیطه اطفاء لنور الله. ثم رفع یدیه و قال: اللهم اشکر للعباس مقامه و اغفر ذنبه فانی قد غفرت له. و مما ینخرط فی هذا الباب من ان من دعا غیره الی المبارزه یکون باغیا و الباغی مصروع هالک، قصه عمرو بن اللیث الصفار مع اسماعیل بن احمد السامانی، ففی(الکامل): سار عمرو فی سنه(287) الی اسماعیل فارسل الیه اسماعیل انک و لیت دنیا عریضه و انما فی یدی ماوراءالنهر و انا فی ثغر فاقنع بما فی یدک و اترکنی فی هذا الثغر. فابی فذکر له شده العبور بنهر بلخ فقال: لو شئت ان اسکره ببدر الاموال لفعلت. فنزل بلخ فسار اسماعیل نحوه و اخذ علیه النواحی، فصار عمرو کالمحاصر فندم علی ما فعل، فاقتتلوا فلم یکن بینهم کثیر قتال حتی انهزم عمرو فولی هاربا و مر فی طریقه باجمه فقال لعامه من معه: امضوا فی الطریق. و سار هو و نفر یسیر فی الاجمه، فوحلت به (الفصل الثامن و الاربعون- فی آداب الحرب) دابته فمضی من معه و جاء اصحاب اسماعیل فاخذوه اسیرا، فسیره اسماعیل الی المعتضد فحبس حتی قتل.
هذا هو دین الاسلام، و هذه شریعته: الحرب بغی و عدوان، و من اثارها و مهد لها و لاسبابها فهو عدو الله و الحیاه، و حرب علی الله و الحق و الخیر!.. و من صارع الحق صرعه و لو بعد حین (و الله غالب علی امره و لکن اکثر الناس لا یعلمون- 21 یوسف). و قال ابن ابیالحدید: (ما سمعنا ان الامام (علیه السلام) دعا الی مبارزه قط، و انما کان یدعی الیها باسمه، او توجه الدعوه علی وجه العموم له و لغیره کقول عمرو بن ود: هل من مبارز؟ فبرز الیه الامام و ارداه قتیلا. ثم نقل ابن ابیالحدید قصه مبارزه الامام لابن ود عن مغازی الواقدی و سیره ابن اسحق. و نقل صاحب (فضائل الخمسه من الصحاح السته) عن مستدرک الصحیحین للحاکم النیسابوری ج 3 ص 32 طبعه سنه 1324 ه. بحیدرآباد و عن تاریخ بغداد للخطیب البغدادی ج 13 ص 19 طبعه سنه 1349 ه. بمصر، نقل ان رسول الله (صلی الله علیه و آله) قال: (ان مبارزه علی لعمرو بن ود یوم الخندق افضل من اعمال امتی الی یوم القیامه).
… تدعون الی مبارزه: المبارزه بروز کل للاخر لیقتتلا و مصروع مغلوب مطروح
امام علیهالسلام به فرزندش امام حسن علیهالسلام (درباره زد و خورد با دشمن) فرموده است: باید (کسی را) به مبارزه (بیرون آمدن از صف) نخوانی، و اگر تو را به آن دعوت نمودند (به عنوان دفاع) بپذیر و بیرون رو، زیرا خواننده ستمکار است (چون از حد تجاوز و تهور و بیباکی کرده و از عدل و درستکاری دست برداشته و این کار ستمگری و دشمنی است) و ستمکار بر خاک افتاده است (گمان میرود در دنیا هم به کیفر ستمگری برسد و به خاک افتاده کشته شود. ابن ابیالحید در اینجا مینویسد: نشنیدیم امام علیهالسلام هرگز کسی را به مبارزه طلبیده باشد، بلکه یا خود آن حضرت خوانده شده و یا مبارز میطلبیدند پس آن بزرگوار به جانب او میرفت و از پایش در میآورد.
از آنجائی که جنگهای اسلام جنبه دفاعی داشته است امام علی (علیه السلام) میفرماید هیچ گاه به جنگ کسی نرو مگر اینکه تو را به جنگ دعوت کند. همان روشی که خود حضرت در جنگها داشت. قهرمانان دشمن به میدان جنگ میشتافتند و هماورد میطلبیدند هرگاه کسی پاسخش را نمیداد امام علی (علیه السلام) به جنگ او میرفت. او را دعوت به اسلام میکرد اگر نمیپذیرفت با او نبرد میکرد و به قتلش میرسانید و همین است سفارشی که به فرزندش امام مجتبی (علیه السلام) مینماید. ابن ابیالحدید که از علمای اهل سنت است در توضیح مطلب مینویسد: کسی از استاد ما (ابوهذیل) پرسید آیا مقام علی (علیه السلام) در نظر خدا بالاتر است و یا مقام ابوبکر؟ استادم گفت: بخدا سوگند نبرد علی (علیه السلام) با عمرو در جنگ خندق مساوی اعمال مهاجرین و انصار است، این عمل برتر از عبادات تمام آنهاست چه رسد به ابیبکر تنهائی. ابن ابیالحدید در توضیح مطلب مینویسد: جنگ خندق جنگ سرنوشت بود. عمرو بن عبدود قهرمان نامی مشرکین که مبارز طلبید تمام به لرزه افتادند و هرگاه او پیروز میشد نامی از اسلام باقی نمیماند به همین جهت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) موقع جنگ آنان فرمود: تمام ایمان و شرک در برابر هم قرار گرفته است. عمرو هشتاد ساله بود و علی (علیه السلام) جوان. عمرو قبل از اسلام دوست صمیمی ابوطالب بود و حاضر نبود با علی (علیه السلام) جنگ کند. اما امام (علیه السلام) آماده نبرد شد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در همین موقع دست به دعا بلند کرد و عرضه داشت: بار خدایا اگر عبیده را در جنگ بدر و حمزه را در جنگ احد از دستم گرفتی امروز علی (علیه السلام) را حفظ کن و این آیه را تلاوت فرمود: (خدایا مرا تنها مگذار و تو بهترین وارثانی). آیه مربوط به دعای حضرت زکریاست که از خدا فرزند خواست و خدا یحیی را به او عنایت فرمود. باری علی (علیه السلام) سر عمرو بن عبدود را پیش حضرت آورد، ابوبکر و عمر سر امام علی (علیه السلام) را بوسیدند و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از خوشحالی صورتش میدرخشید و فرمود: این اول پیروزی ماست … ابوبکر بن عیاش گفت: بهمان نسبت که ضربت امام (علیه السلام) در خندق برکت داشت ضربت ابنملجم شوم بود.
و قال علیهالسلام- لابنه الحسن علیهالسلام-: (لا تدعون الی مبارزه) ای بروز القرن لک لتقاتله، کما کانت العاده فی الحروب، حیث یخرج الشجاع من احد الجانبین و یدعو قرنیه لمقاتلته (و ان دعیت الیها) بان دعاک القرن الی المبارزه (فاجب فان الداعی باغ) ای ظالم، لانه بادی (و الباغی مصروع) هالک، لان الله سبحانه لا ینصر الظالمین.
اللغه: المبارزه: القتال. الشرح: تعلیم و تدریب واجه به ولده و المراد به نحن من باب ایاک اعنی و اسمعی یا جاره نهاه ان یدعو احدا الی المبارزه و القتال لان هذه الدعوه ظالمه و فیها خروج عن مقتضی الشجاعه و السیر وراء شهوات النفس و من کان کذلک لم یفلح بل یجازی بضد هذه الدعوه و یعامل بما یخالفها و یکون هو المصروع و المقتول و من هنا کان الامام یجیب دعوه من دعاه الی المبارزه و یسحقه کما فعل بعمرو بن ود العامری … و اما اذا دعی الیها و طلب منه البراز فلیجب فان النصر حلیفه و الله معه … لینفی عنه الجبن و الهزیمه …
«و آن حضرت به پسر خود حسن علیه السّلام فرمود: کسی را به رزم فرا مخوان و اگر تو را به مبارزه فرا خواندند، بپذیر که فراخواننده به رزم ستمگر است و ستمگر افتاده است.»
نمودارهایی از شجاعت علی علیه السّلام:
آن حضرت در این سخن نخست حکمت را و سپس علت آن را بیان می فرماید و ما هیچ نشنیده ایم که آن حضرت کسی را به مبارزه و نبرد فرا خواند و چنان بوده که یا شخص او را به نبرد فرا می خوانده اند یا کسی را به نبرد می خواسته اند و او به جنگ می رفته و فراخواننده را می کشته است. پسران ربیعه بن عبد شمس، در جنگ بدر بنی هاشم را به نبرد تن به تن فراخواندند. علی علیه السّلام برای مبارزه بیرون آمد، ولید را کشت، و او و حمزه در کشتن عتبه شریک بودند. روز جنگ احد هم طلحة بن ابی طلحه، هماورد خواست و علی علیه السّلام بیرون آمد و او را کشت. مرحب هم در جنگ خیبر هماورد خواست و علی علیه السّلام بیرون آمد و او را کشت.
اما بیرون آمدن و نبرد علی علیه السّلام به روز جنگ خندق با عمرو بن عبدود بزرگتر از آن است که گفته شود، بزرگ و شکوهمندتر از آن است که گفته شود با شکوه است و آن مبارزه همان گونه است که شیخ ما ابو الهذیل گفته است. کسی از او پرسید علی در پیشگاه خداوند بلند منزلت تر است یا ابو بکر؟ ابو الهذیل گفت: ای برادرزاده به خدا سوگند که نبرد علی با عمرو در جنگ خندق معادل با همه اعمال و عبادات همه مهاجران و انصار بلکه از آن فراتر است تا چه رسد به اعمال ابو بکر به تنهایی.
از حذیفة بن الیمان هم روایتی نقل شده است که مناسب با همین مقام بلکه فراتر از آن است. قیس بن ربیع، از ابو هارون عبدی، از ربیعة بن مالک سعدی نقل می کند که می گفته است، پیش حذیفة بن الیمان رفتم و گفتم: ای ابا عبد الله مردم درباره علی بن ابی طالب و مناقب او احادیثی نقل می کنند و سخن می گویند، اهل بصیرت به آنان می گویند شما در ستودن این مرد زیاده روی می کنید، اینک آیا تو حدیثی برای من نقل می کنی که برای مردم نقل کنم؟ حذیفة گفت: ای ربیعه چه چیزی را درباره علی از من می پرسی و من برای تو چه چیزی را بگویم، سوگند به کسی که جان حذیفة در دست اوست، اگر همه اعمال امت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را از روزی که آن حضرت برانگیخته شده است تا امروز در یک کفه ترازو نهند و یکی از اعمال علی علیه السّلام را در کفه دیگر قرار دهند، همان یک عمل علی بر همه اعمال ایشان برتری خواهد داشت. ربیعه پاسخ داد که این دیگر مدح و ستایشی غیر قابل تحمل است و من آن را زیاده روی می پندارم. حذیفه گفت: ای ناکس فرومایه، چگونه غیر قابل باور و تحمل است، مسلمانان به روز جنگ خندق کجا بودند، هنگامی که عمرو بن عبدود و یارانش از خندق گذشته بودند و بیم و بی تابی سراپای وجودشان را گرفت و عمرو هماورد خواست و خود را کنار کشیدند و باز ماندند. سرانجام علی علیه السّلام به نبرد او شتافت و او را کشت. سوگند به کسی که جان حذیفه در دست اوست، عمل آن روز علی از لحاظ پاداش بزرگتر از اعمال امت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نه تنها تا به امروز که تا قیام قیامت است.
و در حدیث مرفوع آمده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در آن روز هنگامی که علی علیه السّلام به رویارویی عمرو رفت، فرمود: «اینک تمام ایمان با تمام شرک رویاروی شد.» ابو بکر بن عیاش می گفته است: علی علیه السّلام ضربتی زد که فرخنده تر از آن در اسلام نیست و آن ضربتی است که به عمرو در جنگ خندق زد. و علی علیه السّلام ضربتی خورد که شوم تر از آن در اسلام نیست، یعنی ضربت ابن ملجم که نفرین خدا بر او باد.
و در حدیث مرفوع آمده است که چون علی علیه السّلام به مبارزه عمرو رفت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با سر برهنه دستهای خود را سوی آسمان گشوده بود و دعا می کرد و عرضه می داشت: بار خدایا عبیدة را در جنگ بدر و حمزه را در جنگ احد از من گرفتی، پروردگارا امروز علی را برای من نگه دار، «پروردگارا مرا تنها مگذار و تو بهترین وارثانی.»
جابر بن عبد الله انصاری می گفته است: به خدا سوگند جنگ احزاب و کشته شدن عمرو به دست علی علیه السّلام را به چیزی جز داستان طالوت و جالوت که خداوند متعال بیان فرموده است، تشبیه نمی کنم، یعنی آن جا که فرموده است: «پس به فرمان خدا آنان را به هزیمت راند و داود جالوت را کشت.»
عمرو بن ازهر، از عمرو بن عبید، از حسن بصری روایت می کند که چون علی علیه السّلام عمرو را کشت، سرش را برید و با خود آورد و برابر پیامبر افکند. ابو بکر و عمر برخاستند و سر علی علیه السّلام را بوسیدند. رسول خدا در حالی که چهره اش می درخشید، فرمود: این پیروزی است، یا فرمود: آغاز پیروزی است. و در حدیث مرفوع آمده است که روز کشته شدن عمرو بن عبدود، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «باد آنان از میان رفت و از این پس آنان با ما جنگ نمی کنند و به خواست خداوند ما با آنان جنگ خواهیم کرد.»
قصه جنگ خندق:
شایسته است خلاصه گزارش جنگ خندق را از مغازی واقدی و ابن اسحاق بیان کنیم. آن دو چنین گفته اند: عمرو بن عبدود که در جنگ بدر همراه قریش شرکت کرده و زخمی شده بود و او را از معرکه بیرون کشیده بودند، در جنگ احد شرکت نکرد. او در جنگ خندق شرکت کرد و در حالی که شمشیر خود را کشیده و به خود نشان زده بود و به دلیری و نیروی خود می بالید، بیرون آمد. ضرار بن خطاب فهری و عکرمة بن ابی جهل و هبیرة بن ابی وهب و نوفل بن عبد الله بن مغیرة که همگی از خاندان مخزوم بودند، او را همراهی می کردند. آنان سوار بر اسبهای خویش بر کنار خندق به این سو و آن سو حرکت می کردند و در جستجوی جای تنگی از خندق بودند که بتوانند از آن بگذرند. سرانجام کنار تنگنایی از خندق که به «مزار» معروف بود، ایستادند و اسبهای خود را وادار به عبور از خندق کردند. اسبها پریدند و به این سوی خندق آمدند و آنان با مسلمانها در یک زمین قرار گرفتند. در آن حال پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بود و یارانش کنار آن حضرت ایستاده بودند. عمرو بن عبدود پیش آمد و چند بار هماورد خواست و هیچ کس برای جنگ با او برنخاست. چون فراوان تقاضای خود را تکرار کرد، علی علیه السّلام برخاست و گفت: ای رسول خدا من با او جنگ می کنم. پیامبر به او فرمان نشستن داد، عمرو همچنان بانگ هماورد خواهی می داد و مردم همچنان خاموش بودند، گویی بر سرشان پرنده نشسته است. عمرو گفت: ای مردم شما که چنین می پندارید که کشتگان شما در بهشت خواهند بود و کشتگان ما در دوزخ، آیا کسی از شما دوست ندارد به بهشت درآید یا دشمن خود را روانه دوزخ کند. باز هم هیچ کس برنخاست، علی علیه السّلام برای بار دوّم برخاست و گفت: «ای رسول خدا من آماده جنگ با اویم». پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به او فرمان نشستن داد. عمرو بن عبدود شروع به جست و خیز با اسب خویش کرد و جلو و عقب می رفت. بزرگان و سران احزاب در آن سو بر کرانه خندق ایستاده و گردن کشیده بودند و می نگریستند. و چون عمرو بن عبدود دید هیچ کس پاسخ او را نمی دهد این رجز را خواند «از بس که بر جمع آنان آواز دادم که آیا هماوردی نیست، صدایم گرفت، در آن هنگام که بدرقه کننده می ترسد من رویاروی هماورد دلیر ایستاده ام، آری که من همواره به سوی آوردگاه پیشی می گیرم، دلیری و بخشش در جوانمرد از بهترین خویهاست.»
در این هنگام علی علیه السّلام برخاست و عرضه داشت: که ای رسول خدا برای جنگ با او مرا دستوری فرمای. فرمود: نزدیک بیا، علی نزدیک رفت، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عمامه خویش را بر سر علی بست و شمشیر خود را بر دوش او آویخت و فرمود: از پی تصمیم خود باش. چون علی علیه السّلام رفت، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عرضه داشت: «بار خدایا او را بر عمرو یاری فرمای.» علی علیه السّلام همین که نزدیک عمرو بن عبدود رسید، فرمود: «شتاب مکن که پاسخ دهنده بانگ تو بدون آنکه ناتوان باشد به سویت آمد، کسی که دارای نیت و بینش است و با نبرد با تو امید به رستگاری دارد، من امیدوارم که مویه گران جنازه ها را بر پیکر تو برپا دارم، از ضربتی سهمگین که نامش در آوردگاهها باقی بماند.» عمرو پرسید: تو کیستی و عمرو پیرمردی سالخورده بود که از مرز هشتاد سالگی گذشته بود، و به روزگار جاهلی از دوستان و همنشینان ابو طالب بن عبد المطلب بود. علی علیه السّلام نسب خود را برای او آشکار ساخت و گفت: من علی بن ابی طالب ام. گفت: آری پدرت دوست و همنشین من بود، بازگرد که دوست ندارم تو را بکشم.
شیخ ما ابو الخیر مصدق بن شبیب نحوی هنگامی که این متن را پیش او می خواندیم گفت: به خدا سوگند عمرو بن عبدود به علی فرمان بازگشت نداد که علی زنده بماند بلکه از بیم چنین می گفت که کشته شدگان در جنگ بدر و احد را به دست علی علیه السّلام می دانست و می شناخت و این را هم می دانست که اگر علی با او نبرد کند، او را خواهد کشت، ولی عمرو بن عبدود آزرم کرد که از خود سستی و ناتوانی نشان دهد، و بدین سبب چنین نشان داد که رعایت زنده ماندن علی علیه السّلام را می کند، و او در این موضوع دروغ می گفت.
گویند: علی علیه السّلام در پاسخ عمرو بن عبدود گفت: ولی من دوست می دارم که تو را بکشم. عمرو گفت: ای برادرزاده من خوش نمی دارم که مرد کریمی چون تو را بکشم، برگرد برای تو بهتر است. علی علیه السّلام گفت: قریش از قول تو نقل می کنند که گفته ای هیچ کس سه حاجت از من نمی خواهد مگر اینکه هر چند در یک مورد آن پاسخ مثبت می دهم. عمرو گفت: آری همین گونه است. علی علیه السّلام فرمود: من نخست تو را به اسلام فرا می خوانم. عمرو گفت: از این سخن درگذر. گفت: دوّم آنکه با کسانی از قریش که از تو پیروی می کنند، به مکه برگرد، گفت: در این صورت زنان قریش می گویند، نوجوانی مرا فریب داد. فرمود: سوم آنکه تو را به هماوردی فرا می خوانم. عمرو به غیرت آمد و گفت: هرگز گمان نمی کردم کسی از عرب چنین تقاضای از من بنماید و همان دم از اسب خود فرود آمد و آن را پی کرد و گفته شده است بر چهره اسب کوفت و اسب گریخت. آن دو در آوردگاه به نبرد پرداختند و چنان گرد و خاکی برانگیخته شد که آن دو را از دیده ها پوشیده داشت. تا آنکه مردم از میان گرد و خاک صدای بلند تکبیر شنیدند و دانستند که علی علیه السّلام او را کشته است. گرد و خاک فرو نشست، علی بر سینه عمرو نشسته بود و سر عمرو را می برید. همراهان عمرو گریختند تا از خندق عبور کنند. اسبهای آنان ایشان را از خندق عبور دادند، غیر از نوفل بن عبد الله که اسبش نتوانست بپرد و با او در خندق افتاد و مسلمانان شروع به سنگ باران کردن او کردند. نوفل گفت: ای مردم مرا بهتر از این بکشید و علی علیه السّلام به جانب او رفت و او را کشت. زبیر هم خود را به هبیرة بن ابی وهب رساند و ضربتی به دنباله زین اسب او زد و زرهی که هبیرة با خود داشت افتاد و زبیر آن را برگرفت. عکرمة بن ابی جهل هم نیزه خود را انداخت. عمر بن خطاب هم به ضرار بن عمرو حمله کرد. ضرار بر او حمله آورد و همین که نیزه اش را بر پشت عمر نهاد و عمر آن را احساس کرد، نیزه اش را برداشت و گفت: ای پسر خطاب این نعمت را سپاسگزار باش که سوگند خورده ام، بر هیچ قرشی که دست یابم او را نکشم و ضرار به یاران خود پیوست. چنین اتفاقی در جنگ احد هم میان ضرار و عمر بن خطاب صورت گرفته بود، و این هر دو قصه را محمد بن عمر واقدی در کتاب مغازی خود آورده است.
و قال علیهالسلام
لِابْنِهِ الْحَسَنِ علیه السلام:
لَا تَدْعُوَنَّ إِلَی مُبَارَزَةٍ،وَ إِنْ دُعِیتَ إِلَیْهَا فَأَجِبْ،
فَإِنَّ الدَّاعِیَ إِلَیْهَا بَاغٍ،وَ الْبَاغِیَ مَصْرُوعٌ.
امام علیه السلام به فرزندش امام حسن علیه السلام فرمود:
هرگز کسی را به مبارزه دعوت مکن (و آغازگر جنگ مباش) ولی اگر کسی تو را به مبارزه فراخواند اجابت کن (و سستی در جهاد با دشمن مکن) زیرا دعوت کننده به مبارزه ستمکار و ستمکار در هر حال مغلوب است. ( . سند گفتار حکیمانه: به گفته خطیب در مصادر نهجالبلاغه همین معنا را جمعی از کسانی که قبل یا بعد از مرحوم سید رضی میزیستهاند و بعضاً با تفاوتهایی نقل کردهاند از جمله ابن قتیبه در عیون الاخبار و مبرد در کامل وابن عبد ربه عقد الفرید آوردهاند و راغب نیز آن را در محاضرات و«اسامة بن منقذ»در لباب الالباب نقل نمودهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 186). اضافه میکنیم ابن حجر در کتاب فتح الباری این حدیث را با تفاوتهایی از امیرمؤمنان آورده که به یقین از نهجالبلاغه نگرفته است.(فتحالباری،ج 6،ص 109). )
آغازگر جنگ نباش!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اندرز مهمی به فرزندش میدهد و میفرماید:
«هرگز کسی را به مبارزه دعوت مکن (و آغازگر جنگ مباش) ولی اگر کسی تو را به مبارزه فراخواند اجابت کن (و سستی در جهاد با دشمن مکن) زیرا دعوت کننده به مبارزه ستمکار و ستمکار در هر حال مغلوب است»؛ (لَا تَدْعُوَنَّ إِلَی مُبَارَزَةٍ،وَ إِنْ دُعِیتَ إِلَیْهَا فَأَجِبْ،فَإِنَّ الدَّاعِیَ إِلَیْهَا بَاغٍ،وَ الْبَاغِیَ مَصْرُوعٌ) .
«مبارزة» به معنای جنگ تن به تن است و «باغی» به معنای ستمگر و «مصروع» به معنای شکستخورده بر زمین افتاده است.
شاید بعضی از شارحان چنین پنداشتهاند که این سخن اشاره به جنگهای تن به تن در بیرون از دایره جهاد است در حالی که هرگز چنین نیست.هرگاه کسی ما را در غیر میدان جهاد به مبارزه طلبد نه تنها پذیرش دعوت او مطلوب نیست بلکه حرام است،زیرا القای نفس در تهلکه است تنها جایی که میتوان دعوت به مبارزه را پذیرفت میدان جهاد است،زیرا در بسیاری از میدانهای جهاد در آغاز، جنگهای تن به تن انجام میشد؛کسی از لشکر دشمن بیرون میآمد و مبارز میطلبید،دیگری در برابر او قرار میگرفت و سرانجام یکی از آن دو بر خاک میافتاد.مسلمانان دستور داشتند آغازگر مبارزه در میدانهای جنگ نباشند؛ولی در صورتی که کسی از لشکر دشمن در وسط میدان قرار گرفت و مبارز طلبید، سکوت در برابر او جایز نیست،زیرا چنین سکوتی مساوی با شکست به شمار میآید و میدانیم امیرمؤمنان علیه السلام کرارا در میدانهای جنگ با دشمنان اسلام به مبارزه طلبیده شد و امام علیه السلام در برابر حریف خود قرار گرفت و او را از پای در آورد که بارزترین نمونه آن میدان جنگ خندق و قرار گرفتن در مقابل«عمرو بن عبدود»است،زیرا او بارها در وسط میدان مبارز طلبید و هیچ کس جرأت نکرد در مقابل او ظاهر شود و امیرمؤمنان علیه السلام بارها از پیغمبر صلی الله علیه و آله تقاضا کرد که اجازه دهد در برابر او قرار گیرد و پیامبر صلی الله علیه و آله برای اینکه دیگران را آزمایش کند رخصت نمیداد؛ولی آخرین بار اجازه داد و آن حضرت در برابر عمرو قرار گرفت و با مبارزهای قهرمانانه او را بر خاک افکند و حدیث معروف
«لَضَرْبَةُ عَلِیٍّ یَوْمَ الْخَنْدَقِ أفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلَیْنِ ؛ضربهای که علی علیه السلام در روز خندق (بر پیکر عمرو بن عبد ود) وارد کرد از عبادت جن و انس بالاتر است» ( .اقبال الأعمال سید بن طاووس،ص 467. )را بیان فرمود.
نکته:جنگهای تن به تن در تاریخ
آنچه در حدیث پربار بالا آمد اشاره به جنگهای تن به تنی بود که در میدانهای جهاد واقع میشد و در واقع ضرورتی اجتنابناپذیر بود و گاه این جنگهای تن به تن از جنگهای مغلوبه که همه لشکریان دو طرف به پیکار میپرداختند جلوگیری میکرد،همانگونه که در نبرد عظیم خندق صورت گرفت که با کشته شدن عمرو بن عبدود در جنگ تن به تن با امیرمؤمنان علی علیه السلام روحیه دشمن شکست خورد و با عوامل دیگری از قبیل طوفان دست به دست هم داد و لشکر عظیم قریش از میدان عقبنشینی کردند.
ولی در تاریخ اروپا جنگهای تن به تن به صورت بسیار زشتی انجام میگرفت به این معنا که دو نفر که با هم خصومت داشتند یکدیگر را به مبارزه فرا میخواندند و با استفاده از سلاحهای مرگبار به هم حمله میکردند و تا یکی کشته میشد مبارزه آنها تمام میگشت که در کتب مختلف آنها شرح آن آمده است.
آنچه را در ذیل میخوانید عصارهای است که از سه دائرة المعارف معروف غربی گرفته شده است:
مبارزه تن به تن یا همان دوئل واژهای است که از زبان لاتین گرفته شده است به این شکل که دو تن که با یکدیگر خصومت داشتند با استفاده از شمشیر و یا اسلحهای مرگبار به مبارزه بر میخواستند.این عمل در ابتدا در قرون وسطی و در اروپای شرقی مرسوم بود و حتی گفته شده است که به دوران قبل از مسیح باز میگردد.بعد از مدتی این عمل از سوی دادگاه جنبه قانونی یافت و به عنوان وسیلهای برای رفع خصومت معرفی شد و در مواردی دادگاه حکم به انجام دوئل میکرد.
در زمان چارلز نهم در فرانسه انجام این عمل تا جایی شدت یافت که او در سال 1566 مجازات اعدام را برای کسانی که دست به این عمل میزدند مقرر کرد.با این وجود در تواریخ نوشته شده است که بعداً در زمان لوئی چهارم در فرانسه در عرض هجده سال بیش از چهار هزار نفر در این نبرد تن به تن کشته شدند و یا در زمان لوئی سیزدهم تعداد کشتگان در عرض بیست سال به هشت هزار نفر بالغ شد.دامنه این نوع نبرد تا جایی گسترش یافته بود که به محض کوچکترین توهین و یا صرف احتمال وجود توهین،فردی که مورد اهانت قرار گرفته بود زمان و مکان دوئل را تعیین میکرد و انجام این عمل نوعی دفاع از آبرو و حفظ شرافت تلقی میشد و حتی گفته شده که همه افراد به انجام دادن این کار مجاز بودند و فقط زنان،افراد زیر بیست سال و یا بالاتر از شصت سال و یا کسانی که بیماری داشتند از این عمومیت مستثنا بودند.
با این وجود همواره در جواز این عمل بحث بود و آن را مخالف قوانین میدانستند و سرانجام در اوائل قرن بیستم ممنوعیت جهانی آن اعلام شد و یکی از عوامل ممنوعیت آن را افول طبقه اشراف دانستهاند،زیرا دوئل غالباً در میان آنها و به اصطلاح برای حمایت از آبرو و شرافت خانوادگی انجام میگرفت.
نوع دیگری از دوئل نیز وجود داشت که محدود به خصومتهای شخصی نبود و در جنگها و نبردها به شکل مبارزه تن به تن نمودار میشد و حتی در کتاب تاریخ اثراتی از آن در سده هفتم پیش از میلاد به چشم میخورد و نبردهای شوالیهها و یا به مبارزه طلبیدنهای مرسوم در نبردهای اسلامی از این قبیل است.امروزه این نوع نبرد در میادین جنگ منسوخ شده و سلاحهای کشتار جمعی جایگزین آن گردیده است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Do not invite anyone to a duel but if you are challenged to duel, respond, because one who calls to a duel is an oppressor, and the oppressor is always defeated.”
وَ قَالَ علیه السلام خِیَارُ خِصَالِ النّسَاءِ شِرَارُ خِصَالِ الرّجَالِ الزّهوُ وَ الجُبنُ وَ البُخلُ فَإِذَا کَانَتِ المَرأَةُ مَزهُوّةً
لَم تُمَکّن مِن نَفسِهَا وَ إِذَا کَانَت بَخِیلَةً حَفِظَت مَالَهَا وَ مَالَ بَعلِهَا وَ إِذَا کَانَت جَبَانَةً فَرِقَت مِن کُلّ شَیءٍ یَعرِضُ لَهَا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: برخی از نیکوترین خلق و خوی زنان، زشتترین اخلاق مردان است، مانند، تکبّر، ترس، بخل، هر گاه زنی متکبّر باشد، بیگانه را به حریم خود راه نمیدهد، و اگر بخیل باشد اموال خود و شوهرش را حفظ میکند، و چون ترسان باشد از هر چیزی که به آبروی او زیان رساند فاصله میگیرد . (نقد نسبی بودن اخلاق در زندگی (رلاتیویسمRELATIVISM ( نسبیّت» گر چه در اینجا امام (علیه السلام) به نسبی بودن برخی از ارزشهای اخلاقی بین زن و مرد اشاره فرمود، و این ارتباطی به نسبی بودن اخلاق ندارد.)
نیکوترین خوی زنان زشتترین خوی مردان است: به خود نازیدن و ترس، و بخل ورزیدن. پس چون زن به خویش نازد، رخصت ندهد که کسی بدو دست یازد، و چون بخل آرد، مال خود و مال شویش را نگاه دارد، و چون ترسان بود، از هر چه بدو روی آرد هراسان بود.
بهترین خصلتهای زنان بدترین خصلتهای مردانست و آن کبر است و گردنکشی و بد دلی و امساک و بخیلی پس چون زن باشد با تکبّر و سرکشی تمکین ندهد از نفس خود باجنبی و هر گاه باشد بخیله نگاه دارد مال خود و مال شوهر خود را و هر گاه باشد بد دل ترسد از هر چه عارض شود او را از وسوسههای شیطان
بهترین خصلتهای زنان، بدترین خصلتهای مردان است: نازش به خود، ترس و بخل. چون زن به خود نازد، به کس سر فرود نیارد و چون بخیل باشد، مال خود و شویش را نگه دارد و چون ترسو بود، از هر چه بدو روی آورد، هراسان گردد.
و آن حضرت فرمود:بهترین خصلتهای زنان بدترین خصلتهای مردان است:کبر،بخل،ترس.هرگاه زن دارای کبر باشد جز در برابر شوهر سر فرود نیاورد.و چون بخیل باشد مال خود و شوهرش را حفظ کند.و وقتی ترسو باشد از هر چه به او روی آرد دوری نماید .
شروح:
و الزهو: التکبر، و المزهو من زهیت علیها، و للعرب احرف لا یتکلمون بها الا علی سبیل المفعول به و ان کان بمعنی الفاعل مثل قولهم زهی الرجل و عنی بالامر و نتجت الناقه و غیرها، و لذا امرت بها قلت: لتزه یا رجل لانک اذا امرت به، فانما تامر فی التحصیل غیر الذی تخاطبه ان یوقع به ذلک، و امر الغائب لا یکون الا باللام، و کان المامور طبعه و خلقه. و انما ذکره بالتاء لاتخاذا المخاطب و المامور به. و قال الازهری: قلت لاعرابی من بنیسلیم: ما معنی زهی الرجل؟ قال اعجب منه فقلت: اتقول: زها اذا افتخر؟ قال: اما نحن فلا نتکلم به. و بعل المراه زوجها. و فرقت: خافت و العاقل و الجاهل ضدان فی اصل الوضع فاذا عرفت حقیقه احدهما فحد الاخر علی عکسها مثالهما القبیح و الحسن، فان القبیح ما له مدخل فی استحقاق الذم علی الاکثر، و الحسن علی خلافه.
الزهو: التکبر و لا یبنی الفعل منه الا المفعول به فرقت، ای خافت.
الزهو: التکبر و لا یبنی الفعل منه الا المفعول به فرقت، ای خافت.
وَ قَالَ علیه السلام خِیَارُ خِصَالِ النِّسَاءِ شِرَارُ خِصَالِ الرِّجَالِ الزَّهْوُ وَ الْجُبْنُ وَ الْبُخْلُ فَإِذَا کَانَتِ الْمَرْأَةُ مَزْهُوَّةً لَمْ تُمَکِّنْ مِنْ نَفْسِهَا وَ إِذَا کَانَتْ بَخِیلَةً حَفِظَتْ مَالَهَا وَ مَالَ بَعْلِهَا وَ إِذَا کَانَتْ جَبَانَةً فَرِقَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ یَعْرِضُ لَهَا .
أخذ هذا المعنی الطغرائی شاعر العجم فقال الجود و الإقدام فی فتیانهم و له قد زاد طیب أحادیث الکرام بها ما بالکرائم من جبن و من بخل.
و فی حکمة أفلاطون من أقوی الأسباب فی محبة الرجل لامرأته و اتفاق ما بینهما أن یکون صوتها دون صوته بالطبع و تمیزها دون تمیزه و قلبها أضعف من قلبه فإذا زاد من هذا عندها شیء علی ما عند الرجل تنافرا علی مقداره.
و تقول زهی الرجل علینا فهو مزهو إذا افتخر و کذلک نخی فهو منخو من النخوة و لا یجوز زها ( عن ابن السکیت. ) إلا فی لغة ضعیفة.
و فرقت خافت و الفرق الخوف
(و قال علیهالسلام: خیار خصال النساء شرار خصال الرجال) بهترین خصلتهای زنان بدترین خصلتهای مردان است و آن خصال عبارتند از: (الزهو) کبر است و گردنکشی (و الجبن) و ترس و بددلی (و البخل) و امساک و بخیلی (فاذا کانت المرئه مزهوه) پس هرگاه که زن متکبر باشد (لم تکن من نفسها) تمکین ندهد از نفس خود یعنی تن درندهد به هیچ حال نزد مردمان اجنبی (و اذا کانت بخیله) و هرگاه که باشد بخلکننده (حفظت مالها) نگاه دارد مال خود را (و مال بعلها) و مال شوهر خود را (و اذا کانت جبانه) و هرگاه باشد ترسناک (فرقت من کل شیء یعرض لها) جدا شود ازهر چه پیش آید او را از نتایج تسویلات شیطان و از وساوس شهویه نفس نافرمان.
و فرمود آن حضرت بهترین خصلتهای زنان بدترین خصلتهای مردان است و آن (زهو) است یعنی تکبر. و (جبن) یعنی بد دلی و ترسندگی. و (بخل) یعنی امساک مال. پس هرگاه زن متکبر و خودپسند باشد باشد تمکین ندهد از نفس خود کسی را و سر فرود نیارد برای ناکسی. و چون بخیل باشد مال خود و مال شوهر خود را محافظت نماید و مقصود به امر سخاوت وجود مردانند. و هرگاه بد دل و ترسان باشد نه دلیر شجاع بترسد از هر حالت که او را روی دهد. پس کمال حذر از آنچه موجب بدنامی و اعتراض و سخط شوهر گردد بکند.
و قیل له علیهالسلام: صف لنا العاقل، فقال: «هو الذی یضع الشیء موضعه.» و قیل فصف لنا الجاهل، قال: «فعلت» یعنی و گفته شد مر او را علیهالسلام که وصف کن از برای ما عاقل را. پس گفت که عاقل کسی است که بگذارد هر چیزی را در مکان خود، یعنی در آن جایی که سزاوار است به حسب عقل و شرع. و گفته شد که پس وصف کن از برای ما جاهل را. گفت که وصف کردم. چون وصف کردن عاقل لازم دارد وصف کردن جاهل را، زیرا که نقیض عاقل است، پس گویا گفت علیهالسلام که جاهل کسی است که گذارد چیزی را در غیر موضع خود.
اللغه: (زهی) الرجل علینا فهو مزهو اذا افتخر، و کذلک نخی فهو منخو من النخوه و لا یجوز زها الا فی لغه ضعیفه (فرقت): خافت و الفرق: الخوف. المعنی: اهم الاوصاف الممدوحه و الواجبه فی المراه العفاف و الامانه، لانها فی معرض شهوه الرجال الاجانب، و ملتهب العشق و الاحساس من کل جانب، و لانها صاحبه البیت و ربتها و المستودع مال الزوج عندها و معروفه بالضعف لدی الناس، فلابد لها مما یجبر هذه الاخطار المتوجهه الیها فی النفس و المال فیحسن منها الزهو و التکبر بحیث یمنعها ذلک عن نظرها الی الاجانب او طمع الاجانب فیها، و هذا التمنع یعد فی الرجل تکبرا مذموما و فی المراه تعففا ممدوحا. کما ان امساکها لما فی یدها من الاموال و ترک الاقدام علی البذل و الافضال ممدوح و ان عد من البخل او الشح، لان ذلک سد عن طمع الاجانب فی نفسها و عن طمع الغاصبین و السارقین لما فی یدها. و الجبن یعینها عن الخروج فی الخلوات و السفر فی ظلمه اللیالی و الصحراوات فیفیدها من الناحیتین مضافا الی ان هذه الصفات تاثرات ترتبط بالاحساس و الاحساس فی المراه اقوی من الرجل. الترجمه: فرمود: بهترین خصال زنان بدترین خصال مردان است: تکبر و ترس و بخل، چون زن باتکبر باشد بیگانه را بر خود راه ندهد، و چون بخیل باشد مال خودش و مال شوهرش را نگهداری کند، و چون ترسو باشد از هر چه بر او رخ دهد در هراس باشد.
آنچه در زن بود خجسته خصال***بر شمر بدترین خصال رجال
چون تکبر هراس و بخل دریغ***شرح آن را شنو باستعجال
زن با کبر خود نگهدار است***ندهد بر مراد غیر مجال
ور که باشد بخیل حفظ کند***مال خود را و شوی در هر حال
ور بترسد به خانه پابند است***چون هراسد ز سوء استقبال
و قال علیهالسلام: خیار خصال النساء شر خصال الرجال و مما قیل فی اختلافهن مع الرجال فی غیر ما قال علیهالسلام قول ابن شبرمه: ما رایت لباسا علی رجل ازین من فصاحته، و لا رایت لباسا علی امراه ازین من شحم. و لشاعر: الخال یقبح بالفتی فی خده و الخال فی خد الفتاه ملیح و الشیب یحسن بالفتی فی راسه و الشیب فی راس الفتاه قبیح الزهو: ای: الکبر و الفخر. و کونه من شرار خصال الرجال واضح. (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) روی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: ان یوسف لما دخل علیه یعقوب دخله عز الملک فلم ینزل الیه، فهبط الیه جبرئیل فقال: یا یوسف! ابسط راحتک، فخرج منها نور ساطع فسار فی جو السماء، فقال له یوسف: ما هذا النور الذی خرج من راحتی؟ فقال: نزعت النبوه من عقبک عقوبه لما لم تنزل الی الشیخ یعقوب فلایکون من عقبک نبی. و عنه علیهالسلام: ما من عبد الا و فی راسه حکمه و ملک یمسکها، فاذا تکبر قال له: اتضع وضعک الله فلا یزال اعظم الناس فی عینه و هو اصغر الناس فی اعین الناس، و اذا تواضع رفعه الله ثم قال له انتعش نعشک الله فلا یزال اصغر الناس فی نفسه و ارفع الناس فی اعین الناس. و عنه علیهالسلام قال: اتی رجل النبی (صلی الله علیه و آله) فقال: انا فلان بن فلان- حتی عد تسعه. فقال له النبی (صلی الله علیه و آله): اما انک عاشرهم فی النار. و عنه علیهالسلام: ان فی جهنم لوادیا للمتکبرین یقال له سقر، شکا الی الله تعالی شده حره و ساله ان یاذن له ان یتنفس، فتنفس فاحرق جهنم. قلت: فی القرآن جعل سقر مونثا و فی هذا الخبر مذکرا. و عنه علیهالسلام: ان المتکبرین یجعلون فی صور الذر یتوطاهم الناس حتی یفرغ الله من الحساب. (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) روی الثالث فی باب الفخر و الباقی فی باب الکبر. و الجبن کونه ذما للرجال واضح. و فی (عیون ابن قتیبه): کان خالد القسری من الجبناء، فخرج علیه المغیره بن سعید صاحب المغیریه فقال من الدهش: اطعمونی ماء. فقال بعضهم: عاد الظلوم ظلیما حین جد به و استطعم الماء لما جد فی الهرب قال: و قال عبیدالله بن زیاد للکنه فیه او دهشه او جبن: افتحوا سیوفکم. فقال ابن مفرغ الحمیری: و یوم فتحت سیفک من بعید اضعت و کل امرک للضیاع قال: و قدم الحجاج علی الولید بن عبدالملک، فدخل علیه و علیه درع و عمامه سوداء و قوس عربیه، فبعثت الیه امالبنین بنت عبدالعزیز بن مروان فقالت: من هذا الاعرابی المستلام فی السلاح عندک و انت فی غلاله، فبعث الیها: انه الحجاج، فاعادت الیه الرسول بان یخلو بک ملک الموت احیانا احب الی من ان یخلو بک الحجاج، فاخبره الولید بذلک و هو یمازحه، فقال له: دع عنک مفاکهه النساء بزخرف القول، فانما المراه ریحانه و لیست بقهرمانه فلا تطلعها علی سرک و مکایده عدوک. فاخبرها الولید بمقاله الحجاج فقالت للولید: حاجتی ان تامره غدا بان یاتینی مسلما، ففعل ذلک و اتاها الحجاج فحجبته فلم یزل قائما، ثم قالت: ایه یا حجاج! انت الممتن علی الخلیفه بقتال ابن الزبیر و ابن الاشعث، اما و الله لولا ان الله علم انک شر خلقه ما ابتلاک برمی الکعبه الحرام، و اما نهیک ایاه عن مفاکهه النساء و بلوغ لذاته و او طاره، فان کن ینفرجن عن مثله فغیر قابل لقولک، اما و الله لقد نفض نساء الخلیفه الطیب من غدائرهن فبعنه فی اعطیات اهل الشام حین کنت فی اضیق من القرن، قد (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) اظلتک رماحهم و اثخنک کفاحهم، قاتل الله القائل حین نظر الیک و سنان غزاله بین کتفیک: اسد علی و فی الحروب نعامه فتخاء تنفر من صفیر الصافر هلا کررت علی غزاله فی الوغی بل کان قلبک فی جوانح طائر - غزاله: امراه شبیب الخارجی- ثم قالت للحجاج: اخرج فخرج. قال: و قال المدائنی: رای عمرو بن العاص یوما معاویه یضحک، فقال له: مم تضحک؟ قال: من حضور ذهنک عند ابدائک سوءتک یوم ابن ابیطالب، اما و الله لقد وافقته منانا کریما، و لو شاء ان یقتلک قتلک. فقال له عمرو: اما و الله انی لعن یمینک حین دعاک ابن ابیطالب الی البراز فاحولت عیناک و ربا سحرک و بدا منک ما اکره ذکره لک، فمن نفسک فاضحک او، دع. قال: و کان بالبصره شیخ من بنینهشل یقال له: عروه بن مرثد و یکنی اباالاغر، ینزل ببنی اخت له من قریش فی سکه بنیمازن، فخرج رجالهم الی ضیاعهم فی شهر رمضان و خرج النساء یصلین فی مسجدهم و لم یبق فی الدار الا الاماء، فدخل کلب یعتس فرای بیتا فدخله و انصفق الباب، فسمع الحرکه بعض الاماء فظنت ان لصا دخل الدار، فذهبت احداهن الی ابیالاغر فاخبرته، فقال: ما یبتغی اللص. ثم اخذ عصاه و جاء فوقف علی باب البیت و قال: ایه یا ملامان، اما و الله انک بی لعارف فهل انت الا من لصوص بنی مازن شربت حامضا خبیثا حتی اذا دارت القدوح فی راسک منتک نفسک الامانی و قلت اطرق دیار بنی عمرو و الرجال خلوف و النساء یصلین فی مسجدهم فلم یبق فی الدار الا الاماء، و ایم الله لتخرجن او لاهتفن هتفه مشوومه یلتقی (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) فیها الحیان عمرو و حنظله، و تجیء سعد بعدد الحصا و تسیل علیک الرجال من هاهنا و هاهنا، و لئن فعلت لتکونن اشام مولود. فلما رای انه لا یجیبه احد اخذ باللین فقال: اخرج بابی انت و امی، انت مستور، انی و الله ما اراک تعرفنی و لو عرفتنی لقنعت بقولی و اطماننت الی، انا فدیتک ابوالاغر النهشلی خال القوم و جلده بین اعینهم لا یعصوننی و لن تضار اللیله، فاخرج فانت فی ذمتی، و عندی قوصرتان اهداهما الی ابن اختی البار الوصول، فخذ احداهما فانتبذها حلالا من الله و رسوله. و کان الکلب اذا سمع الکلام اطرق و اذا سکت وثب یرید المخرج- فتهاتف ابوالاغر ثم تضاحک و قال: یا الام الناس و اوضعهم لااری انی لک اللیله فی واد و انت فی واد، اقلب السوداء و البیضاء فتصیخ و تطرق و اذا سکت عنک و ثبت تریغ المخرج، و الله لتخرج او لالجن علیک البیت، فلما طال وقوفه جاءت احدی الاماء فقالت: اعرابی مجنون و الله ما اری فی البیت شیئا، فدفعت البیت فخرج الکلب شدا و حاد عنه ابوالاغر ساقطا علی قفاه، ثم قال: تالله ما رایت کاللیله، و الله ما اراه الا کلبا، اما و الله لو علمت بحاله لو لجت علیه. و کان لابی حیه النمیری سیف لیس بینه و بین الخشبه فرق و کان یسمیه لعاب المنیه. قال جار له: اشرفت علیه لیله و قد انتضاه و شمر و هو یقول: ایها المغتر بنا و المجتری علینا! بئس و الله ما اخترت لنفسک، خیر قلیل و سیف صقیل، لعاب المنیه الذی سمعت به، مشهور ضربته لا تخاف نبوته، اخرج بالعفو عنک و الا دخلت بالعقوبه علیک، انی و الله ان ادع قیسا تملا الارض خیلا و رجلا، یا سبحان الله ما اکثرها و اطیبها. ثم فتح الباب و اذا کلب قد خرج فقال: الحمد لله الذی مسخک کلبا و کفانی حربا. (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) و البخل فی (الکافی) عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال لبنی سلمه: من سیدکم؟ قالوا: رجل فیه بخل. فقال: و ای داء ادوی من البخل؟ ثم قال: بل سیدکم الابیض الجسد البراء بن معرور. فاذا کانت المراه مزهوه ای: معجبه بنفسها. قال الجوهری: للعرب احرف لایتکلمون بها الا علی سبیل المفعول به وان کانت بمعنی الفاعل، کقولهم عنی بالامر و نتجت الناقه و زهی الرجل، و فیه لغه اخری زها یزهو، و منه قولهم ما ازهاه لان التعجب لا یبنی من المجهول. لم تمکن من نفسها فی (العیون) لابن قتیبه قال المنصور: قال ابی: حججت فرایت امراه من کلب شریفه قد حجت، فرآها عمر بن ابیربیعه فجعل یکلمها و یتبعها کل یوم، فقالت لزوجها ذات یوم: انی احب ان اتوکا علیک اذا رحت الی المسجد، فراحت متوکئه علی زوجها فلما ابصرها عمر ولی، فقالت المراه له: علی رسلک یا فتی. تعدو الذئاب علی من لاکلاب له و تتقی مربض المستاسد الحامی و اما ان لم تکن مزهوه فلا تدفع ید لامس، بل تتعلق بکل رجل آنس. و فی (عیونه) ایضا: کان اخوان یغیب احدهما و یخلفه الاخر فی اهله، فهویت امراه الغائب اخا زوجها، فارادته علی نفسها فامتنع، فلما قدم زوجها سالها عن حالها فقالت: ما حال امراه تراود فی کل حین. فقال: اخی و ابن امی لا افضحه ولکن لا اکلمه ابدا، ثم حج و حج اخوه و المراه، فلما کانوا بوادی الدوم هلک الاخ و دفنوه و قضوا حجهم و رجعوا، فمروا بذلک الوادی لیلا (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) فسمعوا هاتفا یقول: اجدک تمضی الدوم لیلا و لاتری علیک لاهل الدوم ان تتکلما و بالدوم ثاو لو ثویت مکانه و مر بوادی الدوم حیا لسلما فظنت المراه ان النداء من السماء، فقالت لزوجها: هذا مقام العائذ، کان من اخیک و منی کیت و کیت، فقال: و الله لو حل قتلک لقتلتک، ففارقها و ضرب قبه علی قبر اخیه و قال: هجرتک فی طول الحیاه و ابتغی کلامک لما صرت رمسا و اعظما ذکرت ذنوبا فیک اجترمتها انا منک فیها کنت اسوء و اظلما و لم یزل مقیما علی القبر حتی مات و دفن بجنبه، و القبران معروفان. و فیه ایضا: سار اردشیر الی الحضر و کان ملک السواد و کان من اعظم ملوک الطوائف، فحاصره فیها زمانا لایجد الیه سبیلا، حتی رقیت ابنه ملک السواد یوما فرات اردشیر فعشقته، فنزلت و اخذت نشابه و کتبت علیها ان انت شرطت لی ان تتزوجنی دللتک علی موضع تفتتح منه هذه المدینه بایسر حیله و اخف موونه، ثم رمت بالنشابه نحو اردشیر، فکتب الجواب فی نشابه لک الوفاء بما سالت، فکتبت الیه تدله علی الموضع، فارسل الیه اردشیر فافتتحه و دخل هو و جنوده و اهل المدینه غارون، فقتلوا ملکها و اکثر مقاتلتها و تزوجها، فبینما هی ذات لیله علی فراشها انکرت مکانها حتی سهرت لذلک عامه لیلتها، فنظروا فی الفراش فوجدوا تحت المجس ورقه من ورق الاس قد اثرت فی جلدها، فسالها اردشیر عما کان ابوها یغذوها به فقالت: کان اکثر غذائها الشهد و الزبد و المخ. فقال اردشیر: ما اجد ببالغ لک فی الحباء و الاکرام مبلغ ابیک، و لئن کان جزاوه عندک علی جهد احسانه مع لطف قرابته و عظم (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) حقه جهد اساءتکما انا بامن لمثله منک. ثم امر بان تعقد قرونها بذنب فرس شدید المراح جموح ثم یجری، ففعل ذلک حتی تساقطت عضوا عضوا. و فی (کامل الجزری) فی ذکر- یوم البردان- کان حجر الکندی اغار علی البحرین فبلغ ذلک زیاد بن هبوله الغسانی، فسار الی اهل حجر و سبی امراته هندا، فلما عاد حجر طلبه- الی ان قال بعد ذکر بعثه رجلا مسمی بسدوس لیتجسس له الخبر- و دنا سدوس من قبه زیاد لیسمع کلامه و دنا زیاد من هند امراه حجر فقبلها و داعبها و قال لها: ما ظنک الان بحجر. فقالت: ما هو ظن ولکنه یقین، انه و الله لن یدع طلبک حتی تعاین القصور الحمر تعنی قصور الشام، و کانی به فی فوارس من بنیشیبان یذمرهم و یذمرونه و هو شدید الکلب تزبد شفتاه کانه اکل مرارا، فالنجاء النجاء فان وراءک طالبا حثیثا و جمعا کثیفا و کیدا متینا و رایا صلیبا. فرفع زیاد یده و لطمها ثم قال لها: ما قلت هذا الا من عجبک به و حبک له. فقالت: و الله ما ابغضت احدا بغضی له و لا رایت رجلا احزم منه نائما و مستیقظا، ان کان لتنام عیناه فبعض اعضائه مستیقظ، و کان اذا اراد النوم امرنی ان اجعل عنده عسا من لبن، فبینا هو ذات لیله نائم و انا قریبه منه انظر الیه اذ اقبل اسود سالخ الی راسه فنحی راسه، فمال الی یده فقبضها فمال الی رجله فقبضها فمال الی العس فشربه ثم مجه فقلت: یستیقظ غییربه فیموت فاستریح منه، فانتبه من نومه فقال: علی بالاناء فناولته فشمه ثم القاه فهریق فقال: این ذهب الاسود؟ فقلت: ما رایته. فقال: کذبت و الله و سدوس یسمع ذلک فسار حتی اتی حجرا و قال له: اتاک المرجفون بامر غیب علی دهش و جئتک بالیقین فمن یک قد اتاک بامر لبس فقد آتی بامر مستبین (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) ثم قص علیه ما سمع فجعل حجر یعبث بالمرار و یاکل منه غضبا و اسفا و لایشعر انه یاکله من شده الغضب، فلما فرغ سدوس من حدیثه وجد حجر المرار فسمی یومئذ آکل المرار (و المرار نبت شدید المراره لا تاکله دابه الا قتلها) ثم امر حجر فنودی فی الناس و رکب و سار الی زیاد فاقتتلوا فانهزم زیاد- الی ان قال- و اخذ حجر زوجته فربطها فی فرسین ثم رکضهما حتی قطعاها و یقال بل احرقها- و قال: ان من غره النساء بشیء بعد هند لجاهل مغرور حلوه العین و الحدیث و مر کل شیء اجن منها الضمیر کل انثی و ان بدالک منها آیه الحب حبها خیتعور و اذا کانت بخیله حفظت مالها و مال و زوجها و فی (بخلاء الجاحظ) طلق ابن شحمه العنبری امراه لبخلها، فقیل له: ان البخل انما یعیب الرجل و متی سمعت بامراه هجیت فی البخل؟ قال: لیس ذلک بیاخاف ان تلدلی مثلها. و اذا کانت جبانه فرقت من کل شیء یعرض لها فی (عیون ابن قتیبه): قال خالد الحذاء: خطبت امراه من بنیاسد، فجئت لانظر الیها و بینی و بینها رواق یشف، فدعت بجفنه مملوءه ثریدا مکلله باللحم فاتت علی آخرها، فاتی باناء مملو لبنا او نبیذا فشربته حتی کفاته علی وجهها. ثم قالت: یا جاریه ارفعی السجف، فاذا هی جالسه علی جلد اسد و اذا شابه جمیله، فقالت: یا عبدالله انا اسده من بنیاسد علی جلد اسد و هذا مطعمی و مشربی، فان احببت ان تتقدم فافعل. فقلت: استخیر الله، فخرجت و لم اعد.
احسن ما فی المراه عفتها، و تدبیر منزلها، و مشارکتها الرجل فی آلامه، و التعاون معه علی زمانه.. و الزهو الذی یقبح فی الرجال و یذم هو ممدوح و حسن فی النساء، لانه حصن لعفافها کما قال الامام، و به اوصی القرآن الکریم فی الایه 32 من سوره الاحزاب (فلا تخضعن بالقول فیطمع الذی فی قلبه مرض) و مثله الجین، فانه یردع الجبان و الجبانه عما یجهلان من العواقب، اما بخل المراه فهو کرم و سخاء علی الزوج و الاولاد. و کان استاذنا طیب الله ثراه و ارضاه یقول: تستطیع المراه الفقیره التی لا تملک شیئا من المال ان تعین الزوج بمالها.. قلنا له: کیف یا استاذ؟ و انی لفاقد الشیء ان یعطیه؟ قال: تصبر و لا تضایقه بکثره الطلب، و تحرص علی القلیل و تشح به الا لضروره، و من کفاک فقد اغناک.
… الزهو و الجبن و البخل: الزهو بالفتح الکبر و زهی کعنی مبنی للمجهول ای تکبر و منه مزهوه ای متکبره … شیء یعرض لها: فرقت کفرحت ای فزعت
امام علیهالسلام (در پارهای از خوهای نیک زن) فرموده است: بهترین خوهای زنها بدترین خوهای مردها است که سرفرازی و ترسناکی و زفتی میباشد، پس هر گاه زن متکبره باشد (به کسی جز شوهرش) سر فرود نمیآورد، و هر گاه بخیل و زفت باشد مال خود و شوهرش را نگاه میدارد، و هر گاه ترسو باشد از آنچه به او رو آورد (و موجب بدنامی و خشم شوهرش گردد) میترسد (و دوری میگزیند).
دستورات اسلام در مورد مسائل اخلاقی کلی است و بصورت یا ایها الناس (مردم!) و یا ایها الذین آمنوا (مومنین) اعلام گردیده و به مرد و زن خطاب گردیده است اما از این نظر که مطالب قرآن کریم کلی است و نیاز به تفسیر و تکمیل دارد خاندان رسالت آن را تشریح کردهاند و در حقیقت آنجا که مذمت از خودخواهی شده مخصوص به مردان و ثروتمند نسبت به فقیر میدانند، همچنین بدگوئی از ترس و بخل را نسبت به مردان. به بیان دیگر، برنامه زندگی بانوان نسبت به همسران نوعی است و نسبت به زیردستان نوع دیگر و در برابر مرد بیگانه و یا سایر بانوان نوع سوم که موارد مختلف را زنان دانا تشخیص میدهند.
و قال علیهالسلام: (خیار خصال النساء ای افضل صفاتهن (شرار خصال الرجال) ثم بین علیهالسلام تلک الخصال بقوله: (الزهو) ای الکبر (و الجبن و البخل) فانها صفات حسنه فی المرئه، و صفات سیئه فی الرجل (فاذا کانت المرئه مزهوه) ای متکبره (لم تمکن) الاجنبی (من نفسها) لانها تری ذلک عارا، و منافیا لکبریائها (و اذا کانت بخلیه حفظت مالها و مال بعلها) عن التلف و الاسراف (و اذا کانت جبانه فرقت) ای خافت (من کل شیء یعرض لها) فلا یقع عرضها فی الخطر، و لا یخفی ان المراد بحسن تلک الصفات فیها، حسن الحدود التی بینها الامام علیهالسلام، لاحسنها مطلقا.
اللغه: خیار الشیء: افضله. الخصال: جمع خصله و هی الخله. الزهو: بالفتح الکبر. مزهو: متکبره. البعل: الزوج. فرقت: فزعت و خافت. الشرح: قبائح الرجال فضائل النساء فاذا زهت المراه لم یطمع فیها احد من الناس و لم یقترب من ساحتها احد لاستعصامها بزهوها فینفرون منها و هذه الصفه قبیحه للرجال، و اذا کان الرجل بخیلا کان ذما له و اهانه لکرامته بینما البخل فی المراه یعنی المحافظه علی مالها و مال زوجها فلا تبذره او تسرف فیه او تصرفه فی غیر مواضعه، و اذا کان الجبن عار علی الرجال لانه صفه مذمومه فانه بالنسبه الی المراه شیء ممدوح باعتبار انها لا تخاطر بنفسها و ذلک یوجب صیانتها و حفظها و اما لو کانت شجاعه فتقع فی بعض المواقع التی لا یمکن ان تحفظ عرضها و کرامتها …
«گزیده ترین خویهای زنان ناپسندترین خویهای مردان است، تکبر کردن و ترس و بخل ورزیدن، که چون زن متکبر باشد رخصت نمی دهد که کسی بدو دست یازد، و چون ترسو باشد از هر چیز که به او روی آورد می ترسد، و چون بخیل باشد مال خود و شوهرش را حفظ می کند.»
طغرایی شاعر عجم همین معنی را گرفته و چنین سروده است: بخشش و دلیری در جوانمردان ایشان است و در دوشیزگان بخل و بیم...
از جمله سخنان حکمت آمیز افلاطون این است که می گوید: از نیرومندترین انگیزه ها در مورد محبت مرد نسبت به زنش و دوستی و اتفاق میان ایشان آن است که صدای زن فروتر از صدای مرد و خشم گرفتن او کمتر از خشم گرفتن مرد و دلش سست تر از دل او باشد و اگر در هر یک از این موارد زن بر مرد فزونی داشته باشد به همان اندازه میان آن دو تنافر پیدا می آید.
و قال علیهالسلام
خِیَارُ خِصَالِ النِّسَاءِ شِرَارُ خِصَالِ الرِّجَالِ:الزَّهْوُ،وَ الْجُبْنُ،وَ الْبُخْلُ؛فَإِذَا کَانَتِ الْمَرْأَةُ مَزْهُوَّةً لَمْ تُمَکِّنْ مِنْ نَفْسِهَا،وَ إِذَا کَانَتْ بَخِیلَةً حَفِظَتْ مَالَهَا وَ مَالَ بَعْلِهَا،وَ إِذَا کَانَتْ جَبَانَةً فَرِقَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ یَعْرِضُ لَهَا.
امام علیه السلام فرمود:
خصلتهای نیک زنان،خصلتهای بد مردان است (این خصلتها عبارتند از:) تکبر و ترس و بخل (زیرا) هنگامی که زن متکبر باشد بیگانه را به خود راه نمیدهد و اگر بخیل باشد مال خود و همسرش را حفظ میکند و اگر ترسو باشد از هر چیزی که ممکن است به آبرو و عفت او صدمه بزند میترسد (و از آن فاصله میگیرد). ( . سند گفتار حکیمانه: این کلام حکمتآمیز را جمعی از علمایی که پیش از سید رضی و پس از او میزیستهاند در کتابهای خود نقل کردهاند از جمله ابوطالب مکّی در قوت القلوب و زمخشری در ربیع الابرار و آمدی در غررالحکم و فتال نیشابوری در روضه الواعظین آن را با تفاوتهایی آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 186). )
تفاوت صفات مردان و زنان
امام علیه السلام در این کلام پربار به نکاتی از تفاوت فضایل اخلاقی در زن و مرد اشاره کرده میفرماید:«خصلتهای نیک زنان،خصلتهای بد مردان است (این خصلتها عبارتند از:) تکبر و ترس و بخل (زیرا) هنگامی که زن متکبر باشد بیگانه را به خود راه نمیدهد و اگر بخیل باشد مال خود و همسرش را حفظ میکند و اگر ترسو باشد از هر چیزی که ممکن است به آبرو و عفت او صدمه بزند میترسد (و از آن فاصله میگیرد)»؛ (خِیَارُ خِصَالِ النِّسَاءِ شِرَارُ خِصَالِ الرِّجَالِ:الزَّهْوُ،وَ الْجُبْنُ،وَ الْبُخْلُ؛فَإِذَا کَانَتِ الْمَرْأَةُ مَزْهُوَّةً ( .در نسخه علامه مجلسی از نهج البلاغه«ذاتَ زَهْوٍ»آمده است.(بحار الانوار،ج 100،ص 238،ح 42).) لَمْ تُمَکِّنْ مِنْ نَفْسِهَا، وَ إِذَا کَانَتْ بَخِیلَةً حَفِظَتْ مَالَهَا وَ مَالَ بَعْلِهَا،وَ إِذَا کَانَتْ جَبَانَةً فَرِقَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ یَعْرِضُ لَهَا) .
«خیار» به معنای بهترینها و «شرار» به معنای بدترینهاست. «زَهْو» به معنای تکبر و «فَرِقَت» از ریشه«فَرَقَ»بر وزن«ورق»به معنای ترس است.
آنچه امام علیه السلام در این کلام نورانی فرموده اموری برای حفظ عفت زن و دور نگه داشتن او از تعرض مردان آلوده و کثیف و حفظ جایگاه او در خانواده است.
روشن است اگر زن در برابر مردان بیگانه تواضع و فروتنی کند ممکن است در او طمع ورزند،همچنین اگر به اصطلاح نترس باشد و به جاهای خطرناک و یا بیابانهای دوردست و خالی از سکنه برود و یا در شبهای تاریک تنهایی بیرون برود و یا دعوت افراد مشکوک را برای سوار شدن به اتومبیل و مجالس مختلف آنها بپذیرد،ممکن است در معرض خطرات ناموسی قرار گیرد.اینجاست که ترس برای او فضیلت خواهد شد و پاسدار و نگاهبان عفت اوست.
همچنین اگر زن نسبت به هزینه کردن اموال شوهر بخیل باشد میتواند حافظ و نگاهبان ثروت او گردد؛اما به عکس اگر دست بذل و بخشش او گشاده گردد ممکن است اموال شوهر و حتی اموال خودش را در مدت کوتاهی بر باد دهد و همین امر سبب اختلاف او با همسرش گردد و منجر به حوادثی شود که بسیار ناخوشایند است.
این صفاتِ به ظاهر مذموم جبران ضعفهایی را میکند که در بسیاری از زنان هست؛جاذبه جنسی در برابر نامحرمان نقطه ضعفی برای او محسوب میشود که تکبر آن را جبران میکند و ضعف جسمانی در برابر مهاجماین بیگانه نقطه ضعفی است که ترس جبران کننده آن است و موقعیت آسیبپذیر او در امانتداری خانه چیزی است که بخل آن را جبران میکند.
بدیهی است آنچه را امام علیه السلام در این کلام نورانی بیان فرموده به صورت مطلق و فراگیر نیست،به بیان دیگر منظور امام علیه السلام این نیست که در همه جا متکبر،یا ترسو و یا بخیل باشد،بلکه منظور مواردی است که در صورت نداشتن این صفات به عفت یا امانت او لطمه میزند وگرنه زنان نباید به بستگان،محرمان و دوستان زن خود تکبر ورزند یا از همه چیز حتی سایه خود بترسند یا در بخشش از اموال خود بخل به خرج دهند.در حالات فاطمه زهرا علیها السلام میخوانیم که او در پایان جنگ احد به میدان آمد و پیشانی و دهان پدر بزرگوارش را از خون شست و یا در شب زفاف پیراهن عروسی خود را به سائل بخشید و همچنین دختر شجاعش زینب کبری در کوفه و شام خطبههایی خواند که پشت دشمنان را به لرزه درآورد و پایههای کاخ آنها را متزلزل ساخت.
نیز روشن است که آنچه امام علیه السلام فرموده شامل تمام صفات فضیلت نمیشود؛ بسیاری از صفات برجسته است که در زن و مرد هر دو یکسان است؛مانند تقوا و پرهیزگاری و عبادات و اطاعات و امر به معروف و نهی از منکر،عشق و علاقه به علم،محبت به زیردستان و امثال آنها.
این نکته نیز قابل توجه است که ممکن است این صفات در زن وجود نداشته باشد که باید به صورتی که در بالا آمد برای خود فراهم سازد و در پناه آنها عفت خویش را حفظ کند و از شر مردان هوسباز در امان بماند و نیز حافظ اموال خود و همسرش باشد.
مرحوم کمرهای مطابق معمول این کلام نورانی را به نظم ترجمه کرده است:
آنچه در زن بود خجسته خصال بر شمر بدترین صفات رجال
زنِ با کبر«خودنگهدار»است ندهد بر مراد غیر مجال
چون که باشد بخیل حفظ کند مال خود را و شوی در هر حال
گر بترسد،به خانه پا بند است چون هراسد ز سوی استقبال
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The best of women ' s attributes are the men's worst:self-conceit, cowardice and miserliness. So if a woman is self-conceited, she will not let one approach her (in bed). If she is miser, she safeguards her wealth and that of her husband. And if she is a coward, she is scared of anything that appears before her.”
وَ قِیلَ لَهُ صِف لَنَا العَاقِلَ فَقَالَ علیه السلام هُوَ ألّذِی یَضَعُ الشیّءَ مَوَاضِعَهُ فَقِیلَ فَصِف لَنَا الجَاهِلَ فَقَالَ قَد فَعَلتُ
قال الرضی یعنی أن الجاهل هو ألذی لایضع الشیء مواضعه فکأن ترک صفته صفة له إذ کان بخلاف وصف العاقل
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (به امام گفتند، عاقل را به ما بشناسان، پاسخ داد:) خردمند آن است که هر چیزی را در جای خود مینهد. (گفتند پس جاهل را تعریف کن فرمود) با معرّفی خردمند، جاهل را نیز شناساندم .
(یعنی جاهل کسی که هر چیزی را در جای خود نمیگذارد، بنا بر این با ترک معرّفی مجدّد، جاهل را شناساند)
[و او را گفتند خردمند را برای ما بستای فرمود:] خردمند آن بود که هر چیزی را به جای خود نهد. [پس او را گفتند نادان را برای ما وصف کن، گفت:] وصف کردم. معنی آن این است که نادان آن بود که هر چیز را بدانجا که باید ننهد، پس گویی ترک وصف، او را وصف کردن است چه رفتارش مخالف خردمند بودن است.]
گفتند آن حضرت را که وصف کن برای ما عاقل را پس گفت عاقل آنست که بنهد هر چیزی را در مواضع خود پس گفتند وصف کن ما را نادان را فرمود بتحقیق وصف کردم آنرا بطریق مقابله یعنی که جاهل آنست که ننهد چیزی را در مواضع آن پس باشد ترک کردن صفت جاهل صفت کردن مر او را زیرا که هست بر خلاف صفت عاقل
به او گفتند: عاقل را برای ما وصف کن، فرمود: عاقل کسی است که هر چیز را به جای خود می نهد. گفتند: جاهل را برای ما وصف کن، فرمود: وصف کردم.
[سید رضی گوید: یعنی جاهل کسی است که هر چیز را به جای خود نمی نهد. پس گویی وصف نکردن او وصف کردن اوست. چه اعمال او خلاف اعمال عاقل است].
به حضرت عرض شد:خردمند را برای ما وصف کن.فرمود:کسی است که هر چیزی را در جای خود قرار میدهد.گفته شد:نادان را وصف کن. فرمود:
بیان کردم .
یعنی:نادان کسی است که هر چیزی را در جای خود قرار ندهد.بنا بر این ترک وصف نادان وصف نادان است،چرا که وصفش خلاف وصف خردمند است .
شروح:
از امام (علیه السلام) پرسیدند خردمند کیست؟ آن گرامی فرمود: (خردمند کسی است که هر چیزی را به جای خود قرار دهد). گفتند: نادان را تعریف کنید؟ فرمود: تعریف کردم. سیدرضی میگوید: معنی این جمله امام (ع آن است که: جاهل کسی است که هر چیز را به جای خود نگذارد، پس گویا بیان نکردن صفت نادان، خود توصیف اوست، زیرا صفت او برخلاف صفت داناست. امام (علیه السلام) خردمند را به وسیلهی یکی از ویژگیهایش تعریف کرده است، و چون نادان، فاقد ویژگی داناست، پس تعریف نادان مقابل ویژگی خردمند، و در مقایسهی با او همین نداشتن صفت خردمند، خود، یکی از ویژگیهای نادان است.
وَ قِیلَ لَهُ ع صِفْ لَنَا الْعَاقِلَ فَقَالَ ع هُوَ الَّذِی یَضَعُ الشَّیْءَ مَوَاضِعَهُ فَقِیلَ فَصِفْ لَنَا الْجَاهِلَ قَالَ قَدْ [قُلْتُ]
فَعَلْتُ .
[قال الرضی رحمه الله تعالی یعنی أن الجاهل هو الذی لا یضع الشیء مواضعه فکان ترک صفته صفة له إذ کان بخلاف وصف العاقل ]
هذا مثل الکلام الذی تنسبه العرب إلی الضب قالوا اختصمت الضبع و الثعلب إلی الضب فقالت الضبع یا أبا الحسل ( الحسل:ولد الضب. ) إنی التقطت تمرة قال طیبا جنیت قالت و إن هذا أخذها منی قال حظ نفسه أحرز قالت فإنی لطمته قال کریم حمی حقیقته قالت فلطمنی قال حر انتصر قالت اقض بیننا قال قد فعلت
(و قیل له علیهالسلام) و گفتند مر آن حضرت که (صف لنا العاقل) وصف کن از برای ما خردمند را و اوصاف او را بیان فرمای (فقال) پس در جواب فرمود که (هو الذی یضع الشیء مواضعه) عاقل آن کسی است که بنهد هر چیزی را در جایهای خود (فقیل فصف لنا الجاهل) پس وصف کن برای ما جاهل را (فقال قد فعلت) پس فرمود که به تحقیق که کردم آن وصف را بر وجهی که معلوم شد به طریق مقابله در وصف عاقل (قال الرضی یعنی) سید قدسسره میفرماید که اراده فرموده به این کلام عالی مقام (ان الجاهل هو الذی لا یضع الشیء مواضعه) آنکه جاهل آن کسی است که ننهد هر چیزی را در مواضع خود (فکان ترک صفته صفه له) پس باشد ترک کردن صفت جاهل صفت و علامت او (اذ کان بخلاف وصف العاقل) زیرا که هست جاهل به خلاف وصف عاقل
قال الرضی رضی الله عنه، (گفت آن الجاهل هو الذی لا یضع الشیء مواضعه فکان ترک صفته صفه له اذ کانت به خلاف وصف العاقل) گفتند با آن حضرت: وصف کن برای ما عاقل را فرمود: آن باشد که هر چیز را در موضع خود گذارد. گفتند: وصف کن برای ما جاهل را فرمود: وصف کردیم (سید رضی الله عنه) گوید: یعنی جاهل بر خلاف عاقل هر چیز در موضع خود نگذارد پس ترک وصف جاهل بعد از وصف عاقل حکم وصف او داشته باشد از آنجا که وصف او بر خلاف وصف عاقل و ضد او است.
و قیل له علیهالسلام: صف لنا العاقل، فقال: «هو الذی یضع الشیء موضعه.» و قیل فصف لنا الجاهل، قال: «فعلت» یعنی و گفته شد مر او را علیهالسلام که وصف کن از برای ما عاقل را. پس گفت که عاقل کسی است که بگذارد هر چیزی را در مکان خود، یعنی در آن جایی که سزاوار است به حسب عقل و شرع. و گفته شد که پس وصف کن از برای ما جاهل را. گفت که وصف کردم. چون وصف کردن عاقل لازم دارد وصف کردن جاهل را، زیرا که نقیض عاقل است، پس گویا گفت علیهالسلام که جاهل کسی است که گذارد چیزی را در غیر موضع خود.
قال الرضی رحمه الله: یعنی ان الجاهل هو الذی لا یضع الشیء مواضعه، فکان ترک صفته صفه له، اذ کان بخلاف وصف العاقل. المعنی: الجهل تاره یقابل بالعقل کما اعتبره الکلینی قدس سره، فعنون صدر اصوله فی الکافی بقوله: کتاب العقل و الجهل، و تاره یقابل بالعلم کما هو المتبادر المعروف و قد وصف (علیه السلام) العقل و حمل السئوال الثانی علی ما یقابله فقال (علیه السلام): قد وصفت الجهل المقابل للعقل بتوصیف العقل، فاذا کان العاقل من یضع الشیء مواضعه کان الجاهل من لا یضع الشیء مواضعه اما بترک وضعه اصلا کمن ترک الصلاه راسا، و اما بوضعه فی غیر موضعه کمن صلی فی الدار المغصوبه عالما عامدا، و الجهل المقابل للعقل بهذا المعنی غیر الجهل المقابل للعلم، فانه ربما یکون عالما و یتعمد عمل الخلاف. و قد شرح المعتزلی هذا الکلام بما لا یناسب المقام، فیا لیت عقل و لم یصنع الشیء غیر موضعه. الترجمه: به آن حضرت عرض شد: خردمند را برای ما وصف کن، در پاسخ فرمود: خردمند آن کسی است که هر چیزی را به جای خود نهد، پس به او گفته شد: جاهل را برای ما وصف کن، در پاسخ فرمود: وصف کردم.
به علی گفته شد که عاقل کیست***گفت آنکس که هر چه داند چیست
نهدش جای خود که میشاید***وان رهی را رود که میباید
گفته شد وصف کن تو جاهل را***گفت وصف کردمش برای شما
(الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) و قیل له: لنا العاقل. فقال علیهالسلام: فقیل: فصف لنا الجاهل، فقال علیهالسلام: قد فعلت. قال الرضی: یعنی ان الجاهل هو الذی لایضع الشیء مواضعه، فکان ترک صفته صفه له اذ کان بخلاف وصف العاقل. و قیل له علیهالسلام صف لنا العاقل فی (مطالب السوول) قال علیهالسلام: العقل عقلان: عقل الطبع و عقل التجربه، و کلاهما یودی الی المنفعه، و الموثوق به صاحب العقل والدین، و من فاته العقل و المروه فراس ماله المعصیه، و صدیق کل امری عقله و عدوه جهله، و لیس العاقل من یعرف الخیر من الشر ولکن العاقل من یعرف خیر الشرین، و مجالسه العقلاء تزید فی الشرف، و العقل الکامل قاهر للطبع السوء. و علی العاقل ان یحصی علی نفسه مساوئها (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) فی الدین و الرای و الاخلاق و الادب، فیجمع ذلک فی صدره او فی کتاب و یعمل علی ازالتها. (و فیه): و قال علیهالسلام: الانسان عقل و صوره، فمن اخطاه العقل و لزمته الصوره لم یکن کاملا و کان بمنزله من لا روح له، و من طلب العقل المتعارف فلیعرف صوره الاصول و الفضول، قان کثیرا من الناس یطلبون الفضول و یضیعون الاصول، فمن احرز الاصل اکتفی به عن الفضل. و فی (تحف العقول): قال راهب للنبی (صلی الله علیه و آله): اخبرنی عن العقل ما هو؟ و کیف هو؟ و ما یتشعب منه؟ فقال (صلی الله علیه و آله): العقل عقال من الجهل، و النفس مثل اخبث الدواب، فان لم تعقل حارت (احرنت ظ)، و ان الله تعالی خلق العقل فقال له: اقبل، فاقبل، و قال له: ادبر، فادبر، فقال تعالی: و عزتی و جلالی ما خلقت خلقا اعظم منک و لا اطوع منک، بک ابدی و بک اعید، لک الثواب و علیک العقاب، فتشعب من العقل الحلم، و من الحلم العلم، و من العلم الرشد، و من الرشد العفاف، و من العفاف الصیانه، و من الصیانه الحیاء، و من الحیاء الرزانه، و من الرزانه المداومه علی الخیر، و من المداومه علی الخیر کراهیه الشر، و من کراهیه الشر طاعه الناصح، فهذه عشره اصناف من انواع الخیر، و لکل واحد من هذه العشره الاصناف عشره انواع … فقال علیهالسلام: هو الذی یضع الشیء مواضعه فی (شعراء ابن قتیبه): رای درید بن الصمه الخنساء تهنا الابل فقال: ما ان رایت و لاسمعت به کالیوم هانیء انیق جرب (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) متبذلا تبدو محاسنه یضع الهناء مواضع النقب فقیل: فصف لنا الجاهل. فقال علیهالسلام: قد فعلت قیل لرجل: ما السخاء؟ قال: جهد مقل. قیل له: فما البخل؟ قال: اف- و حول وجهه. فقیل له: اجب. فقال: اجبت. و فی (کنایات الجرجانی): تقول العرب فی الکنایه عن الجاهل: لایدری ای طرفیه اطول. یعنی ان الجامل هو الذی لایضع الشیء مواضعه قالوا: صعد ثابت بن قطنه منبر سجستان فارتج علیه، فلما نزل قال: فان لم اکن فیهم خطیبا فاننی بسیفی اذا جد الوغی لخطیب فقیل له: لو کنتها فوق المنبر لکنت اخطب الناس.
ان تحدید احد الضدین اللذین لا ثالث لهما کالعلم و الجهل و اللیل و النهار هو تحدید للاخر بالمفهوم لا بالمنطوق، و یسمیه علماء اصول الفقه بمفهوم المخالفه، و عرفوه بدلاله اللفظ علی مخالفه حکم المسکوت عنه لحکم المنطوق به مثل (انما حرم علیکم المیته و الدم و لحم الخنزیر و ما اهل به لغیر الله- 173 البقره). فالمنطوق به هنا تحریم ما ذبح علی غیر اسم الله، و المسکوت عنه تحلیل ما ذبح علی اسم الله، و لکن دل علیه اللفظ مفهوما لا منطوقا.. اما مفهوم الموافقه فهو دلاله اللفظ علی موافقه الحکم السکوت عنه لحکم المنطوق به بطریق اولی مثل (فلا تقل لهما اف) فانه یدل علی تحریم الضرب بالمفهوم، و هو موافق لحکم المنطوق، و من هنا سمعی هذا بمفهوم المواقفه، و ذاک بمفهوم المخالفه.
به امام علیهالسلام گفتند خردمند را برای ما وصف کن پس آن حضرت (در نشانه خردمند) فرمود: خردمند کسی است که هر چیز را به جای خود گذارد (بگوید آنچه سزاوار است و به جا آورد آنچه شایسته است) گفتند نادان را برای ما بیان فرما فرمود: بیان کردم (سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) یعنی جاهل کسی است که هر چیز را در جای خود نگذارد، پس بیان نکردن (امام علیهالسلام) صفت او را برای او صفت است از آنجا که وصف او به خلاف وصف عاقل است.
اوصاف روحی و اخلاقی از نظر اسلام دارای علامتهائی هستند که از طرف خاندان رسالت برای ما معرفی شدهاند. امام (علیه السلام) درباره عاقل میفرماید کسی است که مناسبت اشیاء را با مکان آنها درک کند و هر چیزی را بجای خود قرار دهد: افراد را خوب بشناسد و حق احترام و شخصیت آنان را بجا آورد. روزها را به شناسند و وظیفه خود را در آنها به خوبی انجام دهد. پدر، مادر، آموزگار، دانشمند، خدمتگزار، همه و همه را بخوبی بشناسد و حق آنان را اداء کند. پیامبران الهی و کتابهای آسمانی به منظور تکمیل عقل و رشد آن آمدهاند. در قرآن مجید 49 مرتبه کلمه (عقل) به صورتهای گوناگونی آمده است و هدف اصلی تکمیل و رشد عقل است. از جمله خدای عزیز میفرماید: (ما آیات الهی را برای شما بیان کردیم شاید عقل پیدا کنید.) بدین ترتیب فرمایش امام (علیه السلام) و شرح سیدرضی (ره) روشن میگردد که جاهل کسی است که وظیفه اجتماعی خود را در برابر خدا و مردم درک نکند و خدا را نشناسد و راه او راه رشد فکری و عقلی نباشد.
و قیل له علیهالسلام: صف لنا العاقل؟ فقال علیهالسلام: (هو الذی یضع الشیء مواضعه) التی تبتی لذلک الشیء.. (فقیل) له علیهالسلام (فصف لنا الجاهل؟ قال علیهالسلام): (قد فعلت) قال الرضی (ره): (یعنی ان الجاهل هو الذی لا یضع الشیء مواضعه فکان ترک صفته (ای صفه العاقل) صفه له (ای للجاهل) اذ کان بخلاف وصف العاقل)
قال الرضی: یعنی ان الجاهل هو الذی لا یضع الشیء مواضعه، فکان ترک صفته صفه له، اذ کان بخلاف وصف العاقل. الشرح: قد قیل: و الضد یظهر حسنه الضد افذا عرفت العاقل، فقد عرفت الجاهل فی نفس الوقت لانهما ضدان …
«و آن حضرت را گفتند: برای ما خردمند را وصف کن، فرمود: خردمند کسی است که هر چیز را به جای خویش نهد. گفتند: نادان را برای ما وصف کن، فرمود: وصف کردم.» سید رضی که خدایش رحمت کناد می گوید: یعنی جاهل کسی است که چیزها را به جای خویش ننهد، گویی وصف نکردن جاهل وصف اوست که به خلاف وصف خردمند است.
وَ قِیلَ لَهُ صِفْ لَنَا الْعَاقِلَ
فَقال علیه السلام
هُوَ الَّذِی یَضَعُ الشَّیْءَ مَوَاضِعَهُ،فَقِیلَ:فَصِفْ لَنَا الْجَاهِلَ فَقَالَ:قَدْ فَعَلْتُ.
از امام علیه السلام سؤال شد:عاقل را برای ما توصیف کن.
امام علیه السلام فرمود:
عاقل کسی است که هر چیز را در جای خود قرار میدهد.گفته شد:جاهل را توصیف بفرما.فرمود:توصیف کردم. ( . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر تنها مدرک دیگری که برای این کلام حکیمانه نقل کرده غررالحکم است که با تفاوتی آن را ذکر کرده و نشان میدهد منبع دیگری داشته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 186).اضافه بر این،کلام مزبور در کتاب جواهر المطالب نوشته ابن دمشقی (متوفای 871) با تفاوت روشنی آمده است و ذیل آن چنین است: «قِیلَ:فَمَنِ الْجاهِلُ؟ قالَ:الَّذی لا یَضَعُ الشَّیءَ مَواضِعَهُ». (جواهر المطالب،ص165). )
مرحوم سید رضی میگوید:«منظور امام علیه السلام این است که جاهل کسی است که هر چیزی را در جای خود قرار نمیدهد،بنابراین ترک وصف جاهل خود صفت او محسوب میشود،زیرا بر خلاف وصف عاقل است»؛
(قالَ الرَّضِیُ یَعْنی أنَّ الْجاهِلَ هُوَ الَّذی لا یَضَعُ الشَّیْءَ مَواضِعَهُ فَکانَ تَرْکُ صِفَتِهِ صَفَةٌ لَهُ إذْ کانَ بِخَلافِ وَصْفِ الْعاقِلِ) .
عاقل کیست؟
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به وصف عاقل میپردازد به این صورت که خدمتش عرض شد:عاقل را برای ما توصیف کن.فرمود:عاقل کسی است که هر چیز را در جای خود قرار میدهد.گفته شد:جاهل را توصیف بفرما.فرمود:
توصیف کردم»؛ (وَ قِیلَ لَهُ صِفْ لَنَا الْعَاقِلَ فَقال علیه السلام:هُوَ الَّذِی یَضَعُ الشَّیْءَ مَوَاضِعَهُ فَقِیلَ:فَصِفْ لَنَا الْجَاهِلَ،فَقَالَ:قَدْ فَعَلْتُ) .
مرحوم سید رضی در ذیل این کلام میگوید:«منظور امام علیه السلام این است که جاهل کسی است که هرچیزی را در جای خود قرار نمیدهد،بنابراین ترک وصف جاهل خود صفت او محسوب میشود،زیرا بر خلاف وصف عاقل است»؛ (قالَ الرَّضِیُ یَعْنی أنَّ الْجاهِلَ هُوَ الَّذی لا یَضَعُ الشَّیْءَ مَواضِعَهُ فَکانَ تَرْکُ صِفَتِهِ صَفَةٌ لَهُ إذْ کانَ بِخَلافِ وَصْفِ الْعاقِلِ) .
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه در عبارتی کوتاه و پرمعنا در واقع تمام اوصاف عاقل و جاهل را خلاصه کرده است؛عاقل کسی است که درباره هرچیز میاندیشد و محل مناسب آن را بررسی میکند و سپس آن را در محل مناسب قرار میدهد؛مثلاً اگر رئیس اداره یا رئیس حکومت است شایستگیهای افراد را در نظر میگیرد و هر کدام را در محل لایق خود قرار میدهد یا اگر میخواهد مثلاً سخنرانی کند،مطالب را چنان تنظیم میکند که مقدمه در جایگاه خود،شرح مطالب در جای خود و نتیجهگیری پایانی سخن نیز در جای خود باشد.
اگر عبادتی انجام میدهد،اجزا و شرایط و واجبات و مستحبات آن را هر کدام در جای خود به جا میآورد.اگر طبیب است و میخواهد بیماری را درمان کند مراحل مختلف درمان را دقیقا در نظر میگیرد و هر دارو و درمانی را در جای خود قرار میدهد و اگر میخواهد اموال زکات و بیت المال را تقسیم کند نیاز افراد و گروهها را در نظر میگیرد و به هر کدام به اندازه نیازش میپردازد.
حتی اگر میخواهد مجازات کند،مجازات نیز درجات و مراحلی دارد.او هر مرحله را در جایگاه خود قرار میدهد تا نتیجه مطلوب عائد شود.
آری عاقل میاندیشد و اندازهگیری میکند و تدبیر مینماید و نظم هر کار را رعایت میکند.تعبیر به«رُشد»در قرآن مجید در مورد دادن اموال یتیمان به آنان نیز میتواند اشارهای به همین معنا باشد؛یعنی یتیم به مرحلهای برسد که بتواند در مسائل مالی هرچیز را در جایگاه مناسب انجام دهد.
به عکس جاهل،که هیچ یک از این امور را رعایت نمیکند؛در جایی که باید نرمش انجام دهد شدت عمل به کار میگیرد و به عکس در جای شدت عمل نرمش،افراد را در جایگاه خود قرار نمیدهد،حقوق را متناسب تقسیم نمیکند، واجبات و مستحبات شرع را به طور صحیح در جایگاه اصلی قرار نمیدهد و همین امر باعث شکست او در همه زمینههاست.
روایات دیگری در زمینه توصیف عقل یا عاقل از معصومان علیهم السلام نقل شده که با آنچه در این کلام نورانی آمده هماهنگ است؛از جمله در حدیثی از امام امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«الْعَقْلُ أنَّکَ تَقْتَصِدُ فَلا تَسْرِفَ وَتَعِدَ فَلا تُخْلِفَ وَإذا غَضِبْتَ حَلِمْتَ ؛عقل آن است که میانهروی را انتخاب کنی و اسراف ننمایی و هر گاه وعده میدهی تخلف ننمایی و به هنگام غضب،حلم کنی». ( .غررالحکم،ح 2130. )
در حدیث دیگری در همان کتاب از آن حضرت میخوانیم:
«النُّفُوسُ طَلِقَةٌ لکِنْ أیْدِی الْعُقُولِ تَمْسِکُ أعْنَتَها عَنِ النُّحُوسِ ؛نفوس آدمیان آزاد است؛ولی دستهای عقل زمام آن را گرفته و از چموشی و سرکشی باز میدارد». ( .غرر الحکم،ح 2048. )
نیز در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
«إنَّمَا الْعَقْلُ التَّجَنُّبُ مِنَ الْإثْمِ وَ النَّظَرِ فِی الْعَواقِبِ وَ الْأخْذِ بِالْحَزْمِ ؛عقل تنها پرهیز از گناه و نگاه کردن در عواقب امور و رعایت احتیاط در کارهاست». ( .همان،ح 3887.)
جالب اینکه امام علیه السلام در کلام حکیمانه 437 عدالت را نیز به چیزی شبیه آنچه در بالا درباره عقل فرمود وصف کرده است،میفرماید:
«الْعَدْلُ یَضَعُ الْأمُورَ مَواضِعَهَا ؛عدل هر چیزی را در جایگاه خود قرار میدهد».و به یقین هر عاقلی عادل است و هر عادلی باید عاقل باشد.
در عهدنامه مالک اشتر نیز آمده است که امام علیه السلام به او دستور میدهد
«فَضَعْ کُلَّ أمْرٍ مَوْضِعَهُ وَ أوْقِعْ کُلَّ أمْرٍ مَوْقِعَهُ ؛هر چیز را در جایگاه خود قرار ده و هر امری را در محل مناسب آن». ( .نهج البلاغه،نامه 53.)و این هم امر به عدالت است و هم رعایت عقل و تدبیر.
ابن ابیالحدید در اینجا ضربالمثلی نقل میکند که به پندار خودش شبیه کلام امام علیه السلام است در این جهت که از بیان مطلبی،مطلب دیگری فهمیده میشود ولی ضربالمثل گفته شده بسیار نامناسب نسبت به گفتار حکیمانه امام علیه السلام است. ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 67. )
Imam Ali ibn Abu Talib was asked , “ Describe to us the wise person.” He said: “He is the one who puts everything in its right place.” He alle was then asked to describe the ignorant person, so he said, “I have just done so!” Al-Radi has said, “He means to say that the ignorant person is the one who does not put things in their right places. He simply is the antithesis of the wise person.”
وَ قَالَ علیه السلام وَ اللّهِ لَدُنیَاکُم هَذِهِ أَهوَنُ فِی عیَنیِ مِن عِرَاقِ خِنزِیرٍ فِی یَدِ مَجذُومٍ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: به خدا سوگند! این دنیای شما که به انواع حرام آلوده است، در دیده من از استخوان خوکی که در دست بیماری جذامی باشد، پستتر است !
به خدا که این دنیای شما در دیده من خوارتر از استخوان خوکی است که در دست گری باشد.
بخدا که دنیا شما که اینست خوارتر است در هر دو چشم من از استخوان خوک در دست صاحب خوره
و فرمود (علیه السلام): به خدا سوگند، که دنیای شما در چشم من بی ارج تر از پاره استخوان خوکی است در دست شخصی جذامی.
و آن حضرت فرمود:به خدا قسم دنیای شما در نظر من بیارزش تر از استخوان بیگوشت خوکی است که در دست جذامی باشد .
شروح:
و العراق: جمع عرق، و هو عظم قد اخذ عنه اللحم، و هو جمع غریب مثل رخال و رخل. و رباب جمع ربی و طوار جمع طیر و فرار جمع فریر و توام جمع توم. قال ابن السکیت: لا نظیر لها. و قید ذلک بید المجذوم، لان عراق الخنزیر لا یکون الا فی ید نصرانی، فاذا کان مجذوما فهو اهون.
عراق: بضم العین جمع عرق و هو عظم اخذ عنه اللحم قال ابنالسکیت: و لم یجیء شیء من الجمع علی فعال الا احرف منها توام، و رباب و ظوار و فوار و رخال و عراق فی جمع توام و ربی و ظئر و فریر و رخل و عرق. و الجذام: فساد شکل یعرض للاعضاء بسبب خلط محترق خبیث ینبث فی البدن، و بهذا الخلط اذا کثر ورم الاعضاء اولا ثم قرحها و هذا مرض خبیث عسر العلاج، و لا شیء اخبث من عظم خنزیر بلا لحم فی ید نصرانی مستحل للخنزیر مجذوم و ید المجذوم خبیثه متقرحه و هو اخس اعضاء المعلولین اخبر علیهالسلام عن خساسه الدنیا و خساسه من قنع بها.
(به خدا قسم، این دنیای شما در نظر من پست تر از استخوان بیگوشت خوکی است که در دست مبتلای به خوره باشد). عراق جمع عرق، از نوع جمعهای غریب، مثل توام جمع توام است، و آن استخوانی است که گوشت را از آن زدودهاند. و این مبالغهای است در پستی و حقارت دنیا و نفرت از آن، زیرا استخوان بیگوشت هیچ فایدهای ندارد، بویژه آن که با انتساب به خوک مورد تاکید قرار داده است، و بعد هم با این که در دست جذامی باشد نفرت را به حد اعلا رسانده است.
وَ قَالَ علیه السلام وَ اللَّهِ لَدُنْیَاکُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِی عَیْنِی مِنْ عِرَاقِ [عُرَاقِ]
خِنْزِیرٍ فِی یَدِ مَجْذُومٍ .
العراق جمع عرق و هو العظم علیه شیء من اللحم و هذا من الجموع النادرة نحو رخل و رخال و توأم و تؤام ( ب:«تنام»تحریف. ) و لا یکون شیء أحقر و لا أبغض إلی الإنسان من عراق خنزیر فی ید مجذوم فإنه لم یرض بأن یجعله فی ید مجذوم و هو غایة ما یکون من التنفیر حتی جعله عراق خنزیر.
و لعمری لقد صدق و ما زال صادقا و من تأمل سیرته فی حالتی خلوه من العمل و ولایته الخلافة عرف صحة هذا القول
(و قال علیهالسلام: والله) و فرمود آن حضرت علیهالسلام قسم به معبود یکتا (لدنیاکم هذه) هر آینه این دنیای شما (اهون فی عینی) خوارتر است در هر دو چشم من (من عراق خنزیر) از استخوانهای بیگوشت خوک که باشد (فی ید مجذوم) در دست صاحب جذام و جذام، فساد شکل است که عارض میشود به سبب خلط محترق خبیث متعفن که منتشر شده باشد در جرم بدن. و این خلط هرگاه که بسیار شد مورم اعضا است اولا و ثانیا مقرح آن و این مرض خبیث عسرالعلاج است و شبههای نیست که هیچ چیز اخبث از عظم خنزیر نیست که در ید مجذوم مستحل خنزیر باشد. پس کلام حضرت اشاره باشد به نهایت خساست دنیا و تنفیر مردمان از آن
(عراق) جمع (عرق) و آن استخوانی است که هیچ گوشت بر وی نباشد، در مقام تحقیر دنیا و ذم و نکوهش او میفرماید: به خدا قسم که این دنیای شما خوارتر است در چشم من از استخوان (خوک) در دست شخص مجذوم. و (جذام) خبیثترین مرضها است چنانچه استخوان (خوک) خوارترین چیزها است.
و قال علیهالسلام: «و الله، لدنیاکم هذه اهون فی عینی من عراق خنزیر فی ید مجذوم!» یعنی و گفت علیهالسلام که سوگند به خدا که هر آینه این دنیای شما خوارتر است در نظر من از استخوان خوکی که در دست خورهداری باشد.
اللغه: (العرق) بالفتح فالسکون: العظم الذی اخذ عنه اللحم، و الجمع عراق بالضم و فی الحدیث ثرید و عراق- مجمعالبحرین. المعنی: قال فی الشرح المعتزلی: العراق جمع عرق و هو العظم علیه شیء من اللحم و هذا من الجموع النادره نحو دخل و دخال و توام و توآم. اقول: و قد جاء (علیه السلام) فی هذا الکلام من عجیب التمثیل و التشبیه الموجب لکمال النفره و الانزجار عن حلال الدنیا و ما فیها من الحرام بما یقرب من حد الاعجاز فی الفصاحه و الاسلوب. الترجمه: فرمود: سوگند بخداوند هر آینه این دنیای شما پست تر است نزد من از تیکه استخوان خوکی که در دست بیمار گرفتار به خوره و جذام است.
فرمود علی که طرفه دنیای شما***اندر نظرم چه استخوانیست ز خوک
اندر کف مجذوم تهی گشته ز لحم***میلیسد از آن نزار و خنگ مفلوک
(الفصل الرابع عشر- فی زهده(علیه السلام) و اعراضه عن الدنیا … ) و مر فی سابقه قوله (و لالفیتم دنیاکم هذه ازهد عندی من عفطه عنز). و فی خطبه (222): و ان دنیاکم عندی لاهون من ورقه فی فم جراده تقضمها، ما لعلی و لنعیم یفنی و لذه لا تبقی، نعوذ بالله من سبات العقل و قبح الزلل. هذا، و فی (الصحاح): العرق بالفتح، العظم الذی اخذ عنه اللحم، و الجمع عراق بالضم. و فی (الاساس) قیل لبنت الخس: ما اطیب العراق؟ قالت: عراق الغیث، و ذلک ما خرج من النبات علی اثر الغیث، لان الماشیه تحبه فتسمن علیه، فیطیب عراقها. و فی (انساب السمعانی) قال المدائنی: خطب الدیباج محمد بن عبدالله بن عمر بن عثمان، و الدیباج عبدالعزیز بن عبدالله بن عبدالله بن عمر بن الخطاب امراه، فجعلت تبحث عن احسنهما، فخرجت فی لیله مقمره، فراتهما! یتعاتبان فی امرها او امر آخر، و کان وجه عبدالعزیز الیها فرات بیاضه و طوله فقالت: حسبی به: فتزوجها هو، و دعا الاخر فی ولیمتها، فاکل ثم خرج و هو یقول: بینا ارجی ان اکون ولیها رضیت بعرق من ولیمتها سخن
قیل فی معنی العراق: انه عظم بلا لحم، و قیل: هو الکرش.. و من الذی یاکل کرش الخنزیر او عظمه من ید مشوهه بالجذام؟ و هل فی الکون کله ابشع و اشنع من هذا الطعام والید التی تحمله؟.. هذه هی الدنیا فی نظر علی قولا و فعلا، و عاطفه و عقلا، و هذا هو واقعها، و ان تحلت بالذهب، و رفلت بالدیباج، و تعطرت بالعنبر.. و اذا خدعت بها انا و غیری من طلابها و کلابها فهل یخدع بها العقل السلیم الذی خاطبه خالق الکون و خالقه: (ما خلقت خلقا احب الی منک، و لا اکملتک الا فیمن احب) و علی هو الذی قال عنه من لا ینطق الا بالوحی: (یحب الله و رسوله، و یحبه الله و رسوله). نقل هذا الحدیث اصحاب الصحاح و السنن (انظر کتاب فضائل الخمسه من الصحاح السته ج 2 الباب 96 من المقصد الثانی).
… عراق خنزیر فی ید مجذوم: العراق بکسر العین هو من الحشا ما فوق السره معترضا البطن و المجذوم المصاب بمرض الجذام و ما اقذر کرش الخنزیر و امعائه اذا کانت فی ید شوهها الجذام
امام علیهالسلام (در نکوهش دنیا) فرموده است: به خدا سوگند این دنیای شما در چشم من خوارتر و پست تر است از استخوان بیگوشت خوک که در دست گرفتار به بیماری خوره باشد (خوره دردی است که موجب خوردن و از بین بردن گوشت و اعضاء شخص شود و آن بدترین بیماریها است، و این فرمایش دلیل است بر منتهی درجه بیزاری آن حضرت از دنیا، و کسی که در حالات آن بزرگوار )هنگامی که با پیغمبر اکرم بوده و وقتی که گوشهنشینی اختیار نموده و زمانی که بر حسب ظاهر به خلافت رسیده( اندیشه نماید به راز این سخن پی میبرد).
موقعی که توجه به دنیا برای ذخیره دنیوی و اندوختن ثروت باشد مورد نفرت رهبران اسلام است و از آن به بیانات گوناگون نکوهش کردهاند و خدای مهربان هم برای ثروت اندوزان آتش جهنم را در نظر گرفته است. ناگفته پیداست که اندوختن ثروت وقتی مورد نفرت است که برای افزایش آن فقط برای اضافه شدن ذخیره گردد ولی آنگاه که از دیگران به عنوان امانت در اختیار ماست باید حداکثر کوشش را برای نگاهداری آن انجام دهیم مخصوصا موقعی که از یتیم باشد، همان عملی که حضرت خضر برای حفظ ثروت یتیمان و گنج آنان انجام داد. و آنگاه که یتیم به حد رشد رسید حق تصرف و نگاهداری از متصرف سلب میشود و باید ثروت او را تحویل دهد. از نکات بالا به این نتیجه میرسیم که آنگاه که مال و ثروت وسیله اندوختن ثواب باشد و در راه خدمات اجتماعی و کمک به بینوایان مصرف گردد مورد عنایت اسلام است و این گونه افراد مورد ستایش قرار گرفتهاند. با توجه به مطالب یاد شده، دنیا و ثروتی مورد نفرت امام (علیه السلام) است که در راه خوشگذرانی شخصی و اندوختن و زیان جامعه مصرف و نگاهداری شود. ابن ابیالحدید در توضیح مطلب مینویسد: (کسی که روش امام (علیه السلام) را مطالعه کند و زندگی آن حضرت را قبل از خلافت و بعد از آن با هم مقایسه کند درک میکند که علی (علیه السلام) تا کجا راستگو بوده و عمل و حرفش یکسان.
و قال علیهالسلام: (و الله لدنیاکم هذه) اضافه الدنیا الیهم، لتکالبهم علیها (اهون فی عینی من عراق خنزیر) العراق ما فی بطنه (فی ید مجذوم) هو المصاب بمرض الجذام، و ما اقذر کرش الخنزیر فی ید ذی جذام؟ و هکذا کانت الدنیا لدی الامام علیهالسلام.
اللغه: اهون: احقر. العراق: العظم الذی اخذ منه اللحم. الخنزیر: الحیوان النجس الکریه المنظر. المجذوم: الذی اصابه الجذام و هو مرض تتساقط فیه الاعضاء. الشرح: صوره قبیحه لا تجد قبحا اشد منها صوره مجذوم تتقطع او صاله شیئا فشیئا و هو یحمل فی یده عظمه خنزیر خالیه من اللحم او علیها قلیل جدا منه، صوره تتقزز النفس منها و تنفر و قد لا تستطیع تصورها فی ذهنک لشده قبحها و الدنیا فی نظر علی احقر من عظم الخنزیر فی ید المجذوم و قد صدق صلوات الله علیه قولا و فعلا و قد خرج من الدنیا و هو الخلیفه العظیم و لم یترک صفراء او بیضاء و لا دورا و لا عقارا …
«به خدا سوگند دنیای شما در دیده من خوارتر از استخوان خوکی است که اندکی گوشت داشته باشد و در دست شخص گرفتار به جذام باشد.»
به جان خودم سوگند که به راستی راست گفته است که آن حضرت همواره راستگو بوده است و هر کس به سیره و روش او چه به هنگام برکناری از کار و چه به هنگامی که عهده دار خلافت بوده است، بنگرد، درستی این سخن را می شناسد.
و قال علیهالسلام
وَ اللَّهِ لَدُنْیَاکُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِی عَیْنِی مِنْ عِرَاقِ خِنْزِیرٍ فِی یَدِ مَجْذُومٍ.
امام علیه السلام فرمود:
به خدا سوگند این دنیای شما در نظر من از استخوان خنزیری که در دست شخص جذامی باشد پستتر است! (. سند گفتار حکیمانه: مطابق نقل کتاب مصادر،صدوق این گفتار حکیمانه را با اضافات روشنی در امالی در ضمن خطبهای نقل کرده است و در غررالحکم با کمی تفاوت آمده است و همچنین در کتاب غرر الخصائص الواضحة (تألیف محمد بن ابراهیم الوطواط)،بنابراین این کلام نورانی قبل از رضی و بعد از او از امام امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده و تفاوت در الفاظ،ضرری به وحدت معنا نمیزند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 187). )
پستی دنیا در نظر امام علیه السلام
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه شدت تنفر خود را از زرق و برق دنیا بیان کرده میفرماید:«به خدا سوگند این دنیای شما در نظر من از استخوان خنزیری که در دست شخص جذامی باشد پستتر است»؛ (وَ اللَّهِ لَدُنْیَاکُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِی عَیْنِی مِنْ عِرَاقِ خِنْزِیرٍ فِی یَدِ مَجْذُومٍ) .
«عِراق» با کسره و ضمه عین،جمع«عَرق»(بر وزن فرق) به معنای استخوانی است که گوشت آن را کنده باشند.
امام علیه السلام با این تشبیه که بیان فرموده رساترین تعبیر را در مورد تنفرش از زرق و برق دنیا ذکر کرده است.استخوان بیگوشت ارزشی ندارد به ویژه اگر استخوان حیوان نجس العین مانند خنزیر باشد و مخصوصاً اگر در دست انسان بیمار مبتلا به جذام باشد که همه از وی فرار میکنند! سوگندی که در آغاز این سخن آمده و تعبیر به «دنیاکم» (دنیای شما) مطلب را روشنتر میسازد.
ابن ابیالحدید در شرح این کلام میگوید:به جانم سوگند که حضرت در این گفتارش صادق و همیشه صدق و راستی پیشه وی بود و کسی که در سیره و روش زندگی او در آن زمان که در مقام ولایت ظاهری بود و آن زمان که در کنار،قرار داشت بنگرد صحت این کلام را درمییابد (چرا که او در هر دو حالت در نهایت بیاعتنایی به دنیا بود). ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 67.)
امام علیه السلام در طول کلماتی که از نهج البلاغه از آن حضرت نقل شده بیاعتنایی خود را به مقامات دنیوی و مواهب آن با تعبیرات مختلفی بیان کرده که هر کدام از دیگری گویاتر و فصیحتر است.
در خطبه«شقشقیه»چنین بیان فرمود:
«وَ لَأَلْفَیْتُمْ دُنْیاکُمْ هذِهِ أَزْهَدَ عِنْدی مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ» ( .نهج البلاغه،خطبه 3 معروف به شقشقیه. ) (اگر برای احقاق حقوق مظلومان نبود مهار ناقه خلافت را بر پشتش میافکندم و رهایش میساختم و در آن هنگام) در مییافتید که ارزش این دنیای شما در نظر من از آب بینی بز کمتر است.
در خطبه 224 آمده است که میفرماید:
«وَ إنَّ دُنْیاکُمْ عِنْدی لَأهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فی فَمِ جَرادَةٍ تَقْضَمُها ؛این دنیای (پر زرق و برق) شما در نظر من از برگ جویدهای که در دهان ملخی باشد خوارتر و بیارزشتر است.
در مقدمه خطبه 33 خواندیم که ابن عباس میگوید:در منطقه«ذیقار» خدمت امام علیه السلام رسیدم در حالی که پارگی کفش خود را میدوخت،حضرت رو به من کرد و گفت:قیمت این کفش چقدر است؟ من عرض کردم:قیمتی ندارد.
فرمود:
«وَ اللّهِ لَهِیَ أحَبُّ الَیَّ مِنْ إمْرَتِکُمْ إلّا أنْ أُقیمَ حَقّاً أوْ أدْفَعْ باطِلاً ؛به خدا قسم این کفش بیارزش در نظر من محبوبتر از فرمانروایی بر شماست مگر اینکه با این حکومت حقی را به پا دارم یا باطلی را دفع کنم». ( .همان،خطبه 33.)
تعبیرات دیگری از این قبیل هست که همه حاکی از بیاعتنایی و عدم وابستگی آن امام بزرگوار به مواهب مادی دنیاست.
مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار حدیث بسیار مشروحی درباره فضایل امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کرده که در پایان آن به حوادث ایام شهادت آن حضرتاشاره شده است؛وی نقل میکند:«یک روز پیش از آنکه امام علیه السلام به شهادت برسد مردم به عیادت آن حضرت آمدند و این در حالتی بود که حقوق آنها را از بیت المال پرداخته بود و چیزی از دنیای آنها را برای خود انتخاب نکرده بود
«وَ لَمْ یَتَناوَلُ مِنْ بَیْتِ مالِ الْمُسْلِمینَ ما یُساوی عِقالاً وَ لَمْ یَأْکُلْ مِنْ مالِ نَفْسِهِ إلّا قَدْرَ الْبُلْغَةِ ؛و در حالی بود که از بیت المال مسلمانان حتی به اندازه یک عقال (پایبند) شتر برای خود بر نداشته بود و از اموالی که خودش (با زحمت فراوان) فراهم میساخت تنها به اندازه ضرورت استفاده میکرد».و همه حاضران گواهی دادند که دورترین مردم از آن حضرت همچون نزدیکترین مردم به آن حضرت بود (و هیچگونه تفاوتی در میان نزدیکان و افراد دور یا بیگانه نمیگذاشت)». ( .بحار الانوار،ج 40،ص 116. )
این نشان میدهد که اگر امیرمؤمنان سخنی درباره دنیا میگوید عملش نیز کاملاً با آن هماهنگ است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ By Allah ! Your world is cheaper in my eyes than the intestines of a pig in the hands of a leper.”
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ قَوماً عَبَدُوا اللّهَ رَغبَةً فَتِلکَ عِبَادَةُ التّجّارِ وَ إِنّ قَوماً عَبَدُوا اللّهَ رَهبَةً فَتِلکَ عِبَادَةُ العَبِیدِ وَ إِنّ قَوماً عَبَدُوا اللّهَ شُکراً فَتِلکَ عِبَادَةُ الأَحرَارِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: گروهی خدا را به امید بخشش پرستش کردند، که این پرستش بازرگانان است ، و گروهی او را از روی ترس عبادت کردند که این عبادت بردگان است ، و گروهی خدا را از روی سپاسگزاری پرستیدند و این پرستش آزادگان است .
مردمی خدا را به امید بخشش پرستیدند، این پرستش بازرگانان است ، و گروهی او را از روی ترس عبادت کردند و این عبادت بردگان است ، و گروهی وی را برای سپاس پرستیدند و این پرستش آزادگان است.
بدرستی که گروهی که پرستند خدای را از روی رغبت در ثواب پس این عبادت سوداگرانست و بدرستی که گروهی که پرستند خدای را از روی ترس از عذاب پس این پرستش بندگانست و بدرستی که گروهی که پرستند خدای را برای شکر نعمت او پس این عبادت آزادانست از رقیه و رغبه و رهبة
و فرمود (علیه السلام): گروهی، خدا را به شوق بهشت می پرستند، این عبادت بازرگانان است و گروهی خدا را از ترس عذاب او می پرستند، این عبادت بردگان است و گروهی خدا را برای سپاس او می پرستند، این عبادت آزادگان است.
و آن حضرت فرمود:گروهی خدا را از روی میل به ثواب عبادت کردند و این عبادت تاجران است .و گروهی از ترس کیفر عبادت کردند و این عبادت بردگان است .
و گروهی به خاطر سپاسگزاری عبادت کردند و این عبادت آزادگان است .
شروح:
ثم اشار الی ان العباده هی غایه الشکر یجب علی اصول النعم، فمن صلی لله تعالی ذلک له فهو عباده، و من صلی و صام و حج و تزکی طمعا فی الجنه و خوفا من النار فلیس ذلک بعباده.
العباده: غایه الشکر، و یجب علی اصول النعم، فمن صلی و صام و نحو ذلک لله تعالی لوجوب ذلک له، فهو عباده و ان فعل ذلک طمعا فی الجنه، و خوفا من النار، فلیس ذلک بعباده، و من تناول الدواء لدفع المرض و الالم فهو خسیس الهمه، و من تناوله لحفظ الصحه، فهو رفیع الهمه.
(جمعی خدا را از روی میل بندگی میکنند که این عبادت بازرگانان است، و گروهی خدا را از ترس بندگی میکنند و این عبادت غلامان است، و دستهای از روی سپاسگزاری بندگی میکنند که این عبادت آزادمردان است). امام (علیه السلام) عبادت عبادت کنندگان را بر حسب هدفهایی که دارند به سه دسته تقسیم کرده است: عبادت از روی میل، و عبادت از روی ترس، و عبادت برای سپاسگزاری اما نوع اول را عبادت بارزگانان قرار داده است از آن رو که هدف آنان از عبادت اجر و پاداش اخروی است و در پی اجر و مزدند، پس در حقیقت آنها مانند بازرگانانی هستند که برای رسیدن به سود، کسب میکنند. نوع دوم را عبادت بردگان در دنیا دانسته است، زیرا خدمت بردگان به اربابان خود بیشتر به خاطر ترس است. و نوع سوم: عبادت سپاسگزاران است، که اینان خدا را نه به خاطر مزدخواهی عبادت میکنند و نه به جهت ترس، بلکه آنان کسانی هستند که خدا را شایستهی عبادت میدانند، و این است عبادت عارفان. امام (علیه السلام) به این مطلب در جای دیگری نیز اشاره کرده میگوید: الهی! تو را از ترس عذابت، و به امید اجر و پاداشت عبادت نمیکنم، بلکه تو را شایستهی عبادت یافتهام، پس عبادتت میکنم.
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْکَ عِبَادَةُ التُّجَّارِ وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْعَبِیدِ وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُکْراً فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْأَحْرَارِ .
هذا مقام جلیل تتقاصر عنه قوی أکثر البشر و قد شرحناه فیما تقدم و قلنا إن العبادة لرجاء الثواب تجارة و معاوضة و إن العبادة لخوف العقاب لمنزلة من یستجدی لسلطان قاهر یخاف سطوته.
و هذا معنی قوله عبادة العبید أی خوف السوط و العصا و تلک لیس عبادة نافعة و هی کمن یعتذر إلی إنسان خوف أذاه و نقمته لا لأن ما یعتذر منه قبیح لا ینبغی له فعله فأما العبادة لله تعالی شکرا لأنعمه فهی عبادة نافعة لأن العبادة شکر مخصوص فإذا أوقعها علی هذا الوجه فقد أوقعها الموقع الذی وضعت علیه.
فأما أصحابنا المتکلمون فیقولون ینبغی أن یفعل الإنسان الواجب لوجه وجوبه و یترک القبیح لوجه قبحه و ربما قالوا یفعل الواجب لأنه واجب و یترک القبیح لأنه قبیح و الکلام فی هذا الباب مشروح مبسوط ( ساقطة من ا. ) فی الکتب الکلامیة
(و قال علیهالسلام: قوما عبدوا الله رغبه) به درستی که گروهی پرستیدند خدا را، به جهت رغبت ثواب (فتلک عباده التجار) پس این عبادت تاجران است که خواهان عوض هستند در آن اکتساب (و ان قوما عبدوا الله رهبه) و به درستی که قومی عبادت خدا کردند از جهت ترس خدا و خشیت از عقاب (فتلک عباده العبید) پس آن عبادت بندگان است که غالب است در ایشان ترس از ایلام و عذاب (و ان قوما عبدوا الله شکرا) و به درستی که طایفهای پرستش نمودند خدا را به واسطه شکر نعمت (فتلک عباده الاحرار) پس آن عبادت آزادگان است از رقیت رغبت و رهبت و خاصانند برای حضرت عزت
و فرمود آن حضرت: به درستی که قومی عبادت کردند خدای را از روی رغبت در ثواب و جنت این عبادت سوداگران است که نظر ایشان در معاملات بر سود باشد. و به درستی قومی عبادت کردند خدای را از روی ترس و بیم این عبادت بندگان باشد که اطاعت مولی از بیم کنند. و قومی عبادت کردند خدای را عزوجل از روی شکرگذاری و سپاسداری این عبادت آزادان باشد. یعنی مخلصان و کاملان که مطمح نظر و مقصود حقیقی و غرض اصلی ایشان از عبادت رعایت شکرگذاری و استحقاق حضرت باری باشد چنانچه هم از آن حضرت مروی است که فرمود (ما عبدتک شوقا الی جنتک و لا خوفا من نارک بل وجدتک اهلا للعبده فعبدتک).
و قال علیهالسلام: «ان قوما عبدوا الله رغبه، فتلک عباده التجار و ان قوما عبدوا الله رهبه، فتلک، عباده العبید و ان قوما عبدوا الله شکرا، فتلک عباده الاحرار.» یعنی و گفت علیهالسلام که جماعتی باشند که عبادت میکنند خدا را از جهت رغبت داشتن به ثواب او، پس آن عبادت، عبادت تاجران است که معاوضه میکنند عبادت را با ثواب و جماعتی باشند که عبادت میکنند از جهت ترسیدن از عذاب او، پس آن عبادت عبادت بندگان و غلامان است که از ترس عقوبت خدمت مولا میکنند و جماعتی باشند که عبادت میکنند خدا را از جهت شکر انعام او، پس آن عبادت، عبادت آزادگان است که آزادند از علاقهی به ما سوی الله تعالی حتی از نفس خود.
الاعراب: رغبه، مفعول له لقوله: عبدوا، و الفاء فی قوله: فتلک للتفریع، و کذلک الکلام فی قوله: رهبه و شکرا. المعنی: العباده تستلزم المعرفه و الایمان بالله، و الا فتکون صوره بلا معنی، و درجات المعرفه متفاوته، و قد نبه (علیه السلام) علی مراتبها فی هذا الکلام و بین لها ثلاث درجات: معرفه الراغبین، و معرفه الراهبین، و معرفه الاحرار المتقین. قال الشارح المعتزلی: هذا مقام جلیل تتقاصر عنه قوی اکثر البشر و قلنا ان العباده لرجاء الثواب تجاره و معاوضه الخ. اقول: قوله: معاوضه، لا یستقیم لانه ان عبد علی وجه المعاوضه لا یتحقق قصد القربه و لا الاخلاص فتبطل العباده راسا، و قوله (علیه السلام): فتلک عباده التجار معناه قصد الاسترباح بالعمل لا معاوضه العمل مع الثواب. الترجمه: فرمود: مردمی به امید و شوق ثواب خدا را بپرستند، این پرستش تاجرانه است، و مردمی از بیم و هراس خدا را بپرستند، این پرستش بندهها است، و براستی مردمی خدا را بپرستند به پاس خداوندیش، این پرستش آزادگانست.
خدا را پرستند قومی به رغبت***بود این عبادت به رسم تجارت
دیگر مردم از بیم حق میپرستند***عبادت دلیل است بر اینکه عبدند
پرستند جمعی دیگر بهر شکرش***ز احرار اینست رسم پرستش
(الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) فی الخبر: ان عیسی (علیه السلام) مر بثلاثه نفر قد نحلت ابدانهم و تغیرت الوانهم فقال ما الذی اری بکم؟ قالوا الخوف من النار قال: حق علی الله ان یومن من یخافه، ثم مر علی ثلاثه آخرین فاذا هم اشد نحولا و تغیرا فقال: ما الذی بلغ بکم مااری؟ قالوا الشوق الی الجنه فقال: حق علی الله تعالی ان یعطی من رجاه ثم مر علی ثلاثه آخرین فاذا هم اشد نحولا و علی وجوههم مثل المرائی من النور فقال ما الذی بلغ بکم؟ قالوا: حب الله عزوجل فقال- ثلاثا- انتم المقربون. و فی الخبر: ان النبی (صلی الله علیه و آله) نظر الی مصعب بن عمیر مقبلا و علیه اهاب کبش قد تمنطق به فقال: انظروا الی الرجل الذی قد نور الله قلبه لقد رایته بین ابوین یغذوانه باطیب الطعام و الشراب فدعاه حب الله و رسوله الی ما ترون. و عابدته (علیه السلام) کانت عباده الاحرار فکان (علیه السلام) یقول لم اعبده خوفا و لاطمعا ولکنی وجدته اهلا للعباده فعبدته. و عنه (علیه السلام) ایضا: الجلوس فی المسجد عندی احب من الجلوس فی (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) الجنه لان فی الاول رضا ربی و فی الثانی رضای. و فی مناجاه شعبان: الهی و الحقنی بنور عزک الابهج قاکون لک عارفا و عن سواک منحرفا و منک خائفا مراقبا. و فی دعاء کمیل: و هبنی صبرت علی حر نارک فکیف اصبر علی فراقک. و فی الثامنه من المناجاه (15): فانت لاغیرک مرادی ولک لاسواک سهری و سهادی و لقائک قره عینی و وصلک منی نفسی و الیک شوقی و فی محبتک و لهی و الی هواک صبابتی و رضاک بغیتی و رویتک حاجتی و جوارک طلبی و قربک غایه سولی و فی مناجاتک روحی و راحتی و عندک دواء علتی و شفاء غلتی و برد لوعتی و کشف کربتی فکن انیسی فی وحشتی و مقیل عثرتی و غافر زلتی و قابل توبتی و مجیب دعوتی و ولی عصمتی و مغنی فاقتی و لاتقطعنی عنک و لاتبعدنی منک یا نعیمی و یا دنیای و آخرتی. و فی الثانیه عشره: الهی ما الذ خواطر الالهام بذکرک علی القلوب و ما احلی المسیر الیک بالاوهام فی مسالک الغیوب و ما اطیب طعم حبک و ما اعذب شرب قربک فاعذنا من طردک و ابعادک و اجعلنا من اخص عارفیک … و فی (13): الهی بک هامت القلوب الوالهه و علی معرفتک جمعت العقول المتباینه فلا تطمئن القلوب الا بذکراک و لاتسکن النفوس الا عند رویاک انت المسبح فی کل مکان و المعبود فی کل زمان و الموجود فی کل اوان و المدعو بکل لسان و المعظم فی کل جنان استغفرک من کل لذه
بغیر ذکرک و من کل (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) راحه بغیر انسک و من کل سرور بغیر قربک و من کل شغل بغیر طاعتک. هذا، و (فی المناقب)- سال رسول ملک الروم ابا بکر عن رجل لایرجو الجنه و لایخاف النار و لایخاف الله و لایرکع و لایسجد و یاکل المیته و الدم و یحب الفتنه و یبغض الحق و یشهد بما لایری، فلم یجبه ابوبکر و قال له عمر: ازددت کفرا الی کفرک، فاخبر بذلک امیرالمومنین (علیه السلام) فقال (علیه السلام): هذا رجل من اولیاء الله لایرجو الجنه و لایخاف النار ولکن یخاف الله و یرجوه و لایخاف الله من جوره و انما یخاف من عدله و لایرکع و لایسجد فی صلاه الجنازه و یاکل الجراد و السمک و هما میته و یاکل الکبد، و هو الدم و یشهد بالجنه و النار، و هو لم یرهما و یحب ولده، و الولد فتنه، و یبغض الموت، و الموت حق.
لکل شیء داعیه و سبب، و السبب الذی یدفع الانسان لعباده الله لابد ان یکون واحدا من ثلاثه: الاول الخوف من العقاب تماما کالعبد الاسیر، و مع هذا یقبل الله من الخائف و یومنه و یزیده من فضله، لانه مقر بالله و وحدانیته و بحسابه و عقابه، و برسله و کتبه. السبب الثانی: الطمع بالاجر و الثوب تماما کالذی یعاملک علی اساس الربح، و ایضا هذا مقبول و ماجور للغایه نفسها. و السبب الثالث: الشکر لله علی افضاله و انعامه، و التعظیم لکماله و تمامه بلا قصد لدفع مضره او جلب مصلحه، بل لله وحده لا شریک له، و هذه هی العباده الحققه الخالصه التی تنطق و تدل علی مدی علم العابد و یقینه بالله.
… فتلک عباده التجار: لانهم یعبدون لطلب عوض … فتلک عباده العبید: لانهم ذلوا للخوف … فتلک عباده الاحرار: لانهم عرفوا حقا علیهم فادوه و تلک شیمه الاحرار
امام علیهالسلام (درباره اقسام عبادت) فرموده است: گروهی خدا را از روی رغبت (در ثواب و پاداش) بندگی میکنند و این عبادت بازرگانان است (که سود داد و ستد را در نظر دارند) و گروهی خدا را از روی ترس بندگی مینمایند و این عبادت غلامان است (که از بیم فرمان مولاشان را انجام میدهند) و گروهی از روی سپاسگزاری خدا را بندگی میکنند و این عبادت آزادگان است (که خدا را با معرفت و اخلاص عبادت نموده و نظری ندارند جز آنکه او را شایسته عبادت و بندگی میدانند).
خدا بندگان گوناگونی دارد، هر کس در حدود شعاع فکر خویش خدا را عبادت میکند و خدا در حدود ارزش عبادتشان از آنان قدردانی مینماید. هر قدر معرفت عبادت کننده زیادتر باشد مقامش والاتر خواهد بود و ارزش معنویش فزونتر. با توجه به همین نکته است که رهبران دینی آن همه به درگاه خدا ناله میکردند و خدا را عبادت تا آنجا که اعضای سجده آنان برآمدگی پیدا میکرد. کسانی که راه آنان را بپیمایند زندگی خویش را با زندگی آنان تطبیق میدهند: (در برابر دشمن، استوار، نسبت به یکدیگر مهربان، همیشه در حال رکوع و سجودند تا خشنودی و رضایت خدا را بدست آوردند. علامت سجده در پیشانی آنان آشکار است.)
و قال علیهالسلام: (ان قوما عبدوا الله رغبه) فی الثواب (فتلک) العباده (عباده التجار) لانهم یعطون الشیء بقصد العوض (و ان قوما عبدوا الله رهبه) و خوفا من النار (فتلک عباده العبید (فانهم یعملون لاسیادهم خوفا من عقابهم (و ان قوما عبدوا الله شکرا) لانهم عرفوا حقا علیهم فادوه (فتلک عباده الاحرار) فان الاحرار یودون الحقوق، و یقیمون باللازم علیهم عقلا.
اللغه: الرهبه: الخوف. الشرح: العباده لله تتمحور حول احدی امور ثلاثه اما رغبه او رهبه او بدونهما و انما لانه سبحانه یستحق العباده فمن عبدالله رغبه فی جنته و توقعا للحصول علیها فهذه عباده التجار التی تقتضی المبادله عینا بعین عباده متمثله بصلاه و صیام و حج و زکاه و غیرها بالجنه و اما ان تکون العباده خوفا من النار و فرارا من العذاب و هی عباده العبید الاذلاء الذین یخافون من السوط و العصا و لو لا ذلک لما عبدوه و هولاء یدفعون الشر عن انفسهم و لذا یعبدونه و القسم الثالث و هو الذی یعبد الله لانه اهل للعباده و شکرا له علی تفضله و احسانه وجوده و کرمه فهولاء هم الذین یعبدون ربهم حق عبادته …
«گروهی خدا را به امید پاداش پرستش می کنند، این پرستش بازرگانان است و گروهی خدا را از بیم پرستش می کنند، این پرستش بردگان است و گروهی خدا را برای سپاس پرستش می کنند، این پرستش آزادگان است.»
این مقام چنان مقام جلیلی است که نیروی بیشتر مردم از رسیدن به آن فروتر است و در مباحث گذشته شرح دادیم و گفتیم عبادت به امید پاداش، بازرگانی و معاوضه است و عبادت از بیم عقاب، به منزله عبادت برای پادشاه نیرومندی است که از خشم او بیم شود و عبادت برای سپاسگزاری، عبادت سودمند است.
و قال علیهالسلام
إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْکَ عِبَادَةُ التُّجَّارِ،وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْعَبِیدِ،وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُکْراً فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْأَحْرَارِ.
امام علیه السلام فرمود:
گروهی خدا را از روی رغبت و میل (به بهشت) پرستش کردند،این عبادت تاجران است و عدّهای از روی ترس او را پرستیدند و این عبادت بردگان است و جمعی دیگر خدا را برای شکر نعمتها (و اینکه شایسته عبادت است) پرستیدند.
این عبادت آزادگان است. (. سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب مصادر نهج البلاغه میگوید:این کلام حکیمانه را جمعی از بزرگان،قبل و بعد از مرحوم سید رضی نقل کردهاند که از جمله مرحوم کلینی در کتاب کافی و ابن قاسم در روض الاخیار و آمدی در غرر الحکم هستند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 187). )
عبادت آزادگان و احرار
امام علیه السلام در این کلام نورانی انگیزههای عبادت عابدان را با ذکر سلسله مراتب آنها بیان کرده،میفرماید:«گروهی خدا را از روی رغبت و میل (به بهشت) و پرستش کردند،این عبادت تاجران است و عدّهای از روی ترس او را پرستیدند و این عبادت بردگان است و جمعی دیگر خدا را برای شکر نعمتها (و اینکه شایسته عبادت است) پرستیدند.این عبادت آزادگان است»؛ (إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْکَ عِبَادَةُ التُّجَّارِ،وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْعَبِیدِ،وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُکْراً فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْأَحْرَارِ) .
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه انگیزههای عبادت را به صورت بسیار لطیف، زیبا و دقیق بیان فرموده و مردم را به سه گروه تقسیم میکند.
گروه اوّل کسانی هستند که شوق بهشت و عشق به حور و قصور و مواهب دیگر بهشتی آنها را به سوی عبادت پروردگار دعوت میکند،گرچه عبادت اینها بر خلاف آنچه بعضی از ناآگاهان پنداشتهاند صحیح است؛ولی به یقین در حد اعلا نیست،زیرا کارشان شبیه تاجرانی است که سرمایهای را به بازار میبرند تا چیز بهتر و بیشتر به دست آورند.
گروه دوم کسانی هستند که ترس از آتش دوزخ و عذابهای جانکاه آن، ایشان را وادار به اطاعت و عبادت پروردگار میکند.گرچه عبادت این گروه- همان گونه که خواهد آمد-نیز صحیح است؛ولی در حد اعلی نیست،زیرا کار آنها شبیه غلامانی است که از ترس تازیانه مولا انجام وظیفه میکنند.
اما گروه سوم کسانی هستند که سطح فکر و معرفت و اخلاصشان برتر از این است که عشق به نعمتهای بهشتی و وحشت از عذابهای دوزخی آنها را به عبادت پروردگار وادارد،بلکه محبت پروردگار و شکر نعمتهای او و عشق به قرب حق آنها را به عبادت جذب میکند.این برترین انگیزه عبادت است و این عبادت آزادگان است؛آزادگان از عشق به جنت و ترس از نار.
شبیه این معنا به صورت دیگری-طبق روایتی که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار آورده از آن حضرت نقل شده میفرماید:
«مَا عَبَدْتُکَ خَوْفاً مِنْ نَارِکَ وَ لَا طَمَعاً فِی جَنَّتِکَ لَکِنْ وَجَدْتُکَ أَهْلاً لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُک ؛(خداوندا!) من تو را از ترس دوزخت پرستش نکردم و نه به جهت طمع در بهشت تو؛ولی تو را شایسته عبادت دیدم و پرستیدم». ( .بحار الانوار،ج 67،ص 186.)
در حدیث دیگری از آن حضرت این تقسیمهای سهگانه به تعبیر دیگری نقل شده و در آخر آن آمده است:
«لَکِنِّی أَعْبُدُهُ حُبّاً لَهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْکِرَامِ وَ هُوَ الْأَمْنُ لِقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ ؛ولی من او را به جهت عشق به آن ذات پاک میپرستم و این عبادت بزرگواران است که سبب آرامش و امنیت در روز جزاست،زیرا خدای متعال میفرماید:آنها از وحشت آن روز در امانند». ( .همان،ص 197. )
انگیزههای عبادت
شک نیست که عبادت نیاز به قصد قربت دارد؛یعنی باید انگیزههای آن الهی باشد و خلوص از هرگونه ریا و قصد غیر خدا نیز لازم است.
فقها فرمودهاند:اگر کسی وضو میگیرد به نیت اطاعت فرمان خدا و هم برای اینکه به وسیله آب خنک بدن او خنک شود،وضوی او خالی از اشکال نیست چرا که انگیزه مشترکی بین قصد قربت و قصد برودت آب داشته است.البته اگر قصد اصلی قربت است که در هر حال وضو برای نماز میگرفت؛ولی قصدهای تبعی هم در کار باشد،ضرری نمیزند.
در اینجا سؤال پیش میآید که آیا به جا آوردن عبادات برای رسیدن به پاداش بهشت و نعمتهای آن و حور و قصور جنت با قصد قربت سازگار است؟ همچنین انجام آن برای ترس از آتش دوزخ و عذابهای آن واقعاً خالصانه است؟
در زمینه آثار دنیوی و مواهب مادی،خواندن نماز باران برای رفع خشکسالی یا انجام دادن نماز شب برای وسعت روزی و امثال آن نیز قابل پرسش است که چگونه اینگونه نیات با قصد قربت سازگار است.
پاسخ همه این پرسشها یک چیز است و آن اینکه آنچه را انسان از خدا بخواهد عین قربت است و به تعبیر دیگر،پاداشهای بهشتی و نجات از عذاب دوزخ یا پاداشهای مادی دنیوی از قبیل داعی بر داعی یعنی انگیزهای است برای قصد قربت،زیرا عبادت کننده میداند که اگر نیت قربت نداشته باشد این امور حاصل نمیشود.
به همین دلیل در سرتاسر قرآن مجید برای تشویق مؤمنان به اطاعت پرودگار و تقرب به او سخن از نعمتهای بهشتی به میان آمده و برای نهی از مخالفت، سخن از عذابهای دوزخ.هرگاه این امور با قصد قربت مخالفت داشت،هرگز در قرآن مجید آن هم به صورت بسیار گسترده مطرح نمیشد.
همچنین مسئله نماز باران و مانند آن در احادیث اسلامی وارد شده و معصومان علیهم السلام به آن تشویق کردهاند.اگر با قصد قربت منافات داشت امکان نداشت تشویق کنند.نیز پاداشهای مادی که برای برپاداشتن نماز شب یا خواندن سورههای مختلف قرآن یا دعاهایی برای خلاص زندانیان و شفای بیماران همه دلیل بر این است که آنچه از خدا خواسته شود،هرچند داعی بر آن رسیدن به مواهب مادی باشد منافات با قصد قربت ندارد.
البته شک نیست اگر انسان به مقامی از ایمان و اخلاص برسد که عبادت پروردگار را تنها برای ادای شکر و شایستگی حق برای عبادت به جای آورد و حتی عشق به نعمتهای بهشتی و ترس از آتش دوزخ و رسیدن به مواهب دنیوی را رها سازد،عبادتی در حد بسیار اعلا انجام داده است؛ولی این بدان معنا نیست که اگر طمع در جنت و خوف از عذاب یا رسیدن به مواهب مادی دنیا انگیزه رفتن به در خانه خدا شود و همه را از او بخواهد با اخلاص نیت مخالفت داشته باشد،از این رو در آیات قرآن در کنار «جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» ؛ باغهایی از بهشت که نهرها از کنار درختانش عبور میکند»تعبیر به «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَکْبَرُ» (خشنودی و رضایت خداوند از همه برتر است) نیز آمده در آنجا که میفرماید: «وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها وَ مَساکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَکْبَرُ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» ؛ خداوند به مردان و زنان باایمان،باغهای بهشتی وعده داده که نهرها از پای درختانش جاری است؛جاودانه در آن خواهند ماند؛و (همچنین،) خانهها و (قصرهای) پاکیزه در باغهای جاودان بهشتی (به آنها وعده داده)؛و خشنودی خدا،(از همه اینها) برتر است؛واین،همان رستگاری و پیروزی بزرگ است». ( .توبه،آیه 72. )
چه خوب است که انسان افق فکر و معرفت خود را چنان بالا برد که از عبادات و مناجاتهای خود غیر او را نخواهد،همانگونه که در مناجات هشتم از مناجاتهای پانزدهگانه امام سجاد علیه السلام وارد شده است که به پیشگاه خدا عرضه میدارد:
«فَأَنْتَ لَاغَیْرُکَ مُرَادِی وَلَکَ لَالِسِوَاکَ سَهَرِی وَسُهَادِی وَلِقَاؤُکَ قُرَّةُ عَیْنِی وَوَصْلُکَ مُنَی نَفْسِی وَإِلَیْکَ شَوْقِی وَفِی مَحَبَّتِکَ وَلَهِی وَإِلَی هَوَاکَ صَبَابَتِی وَرِضَاکَ بُغْیَتِی...وَقُرْبُکَ غَایَةُ سُؤْلِی ؛تو مراد منی و غیر تو مراد من نیست.شبزندهداری و بیداریام فقط برای توست نه غیر تو.دیدارت نور چشم من و وصل تو آرزوی من و به سوی تو شوق و اشتیاق من است.در وادی محبت تو سرگشته و در هوای تو دلدادهام و خشنودیات مقصد و مقصود من...و قرب تو منتهای خواسته من است».
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Some people worship Allah out of their desire (for what He has). Such is the worship of traders. Some people worship Allāh out of fear of Him; such is the worship of slaves. And some people worship Allāh in order to thank Him; such is the worship of the free.”
وَ قَالَ علیه السلام المَرأَةُ شَرّ کُلّهَا وَ شَرّ مَا فِیهَا أَنّهُ لَا بُدّ مِنهَا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: زن و زندگی، همهاش زحمت و دردسر است و زحمت بارتر اینکه چارهای جز بودن با او نیست .(ضرب المثل است چنان که در فارسی میگویند: «زن و فرزند دردسر است و بی دردسر هم نمیشود زندگی کرد»، یعنی ازدواج مسئولیّت آور است، اگر میخواهی آزاد باشی، تشکیل خانواده نده.)
زن همهاش بدی است و بدتر چیز او این که از او چاره نیست.
زن بد است همه مواضع او و بدتر آنچه دروست آنست که هیچ چاره نیست ازو
و فرمود (علیه السلام): زن همه اش بدی است و بدترین چیزی که در اوست این است که از او چاره ای نیست.
و آن حضرت فرمود:همه چیز زن شرّ است،و بدتر از آن اینکه از وجودش چارهای نیست.(منظور زنانی هستند که تعهّد و وفا و حیا و صفا ندارند .)
شروح:
و آن حضرت فرمود:همه چیز زن شرّ است،و بدتر از آن اینکه از وجودش چارهای نیست.(منظور زنانی هستند که تعهّد و وفا و حیا و صفا ندارند .)
وَ قَالَ علیه السلام الْمَرْأَةُ شَرٌّ کُلُّهَا وَ شَرُّ مَا فِیهَا أَنَّهُ لاَ بُدَّ مِنْهَا .
حلف إنسان عند بعض الحکماء أنه ما دخل بابی شر قط فقال الحکیم فمن أین دخلت امرأتک.
و کان یقال أسباب فتنة النساء ثلاثة عین ناظرة و صورة مستحسنة و شهوة قادرة فالحکیم من لا یردد النظرة حتی یعرف حقائق الصورة و لو أن رجلا رأی امرأة فأعجبته ثم طالبها فامتنعت هل کان إلا تارکها فإن تأبی عقله علیه فی مطالبتها کتأبیها علیه فی مساعفتها قدع ( قدع نفسه:منعها و حدّ من شهوتها. ) نفسه عن لذته قدع الغیور إیاه عن حرمة مسلم.
و کان یقال من أتعب نفسه فی الحلال من النساء لم یتق إلی الحرام منهن کالطلیح ( الطلیح:المتعب. ) مناه أن یستریح
(و قال علیهالسلام: المراه شر کلها) زن بد است همه موضوع او (و شر ما فیها) و بدتر از آنچه در او است (انه لابد منها) آن است که هیچ چارهای نیست از او اما شریت او از جهت آن است که مدار او بر مونت است و مشقت و این شر عاجل است، و بر التذاذ و شهوت و دور ماندن از طاعت حضرت عزت و این مستلزم شر آجل است. و اما مزیت او از روی احتیاج به او به واسطه آن است که آن سبب شرور است و سبب، اقوی میباشد از مسبب.
همه چیز زن بد است، و بدتر آنکه ناچار است از ایشان.
همه چیز زن بد است، و بدتر آنکه ناچار است از ایشان.
المعنی: للرجل مواجهه و ارتباط مع الشئون الدنیویه التی تمس حیاتها من نواح شتی، فمواجهه مع المال، و مواجهه مع الاعمال، و مواجهه مع الامراء، و مواجهه مع العمال، و مواجهه مع الجیران و الاقرباء و الاولاد و هکذا. و له فی هذه المواجهات مشاکل و مصاعب، و سهولات و مرافق، و خیرات و شرور ترجع الی سوء سیره الرجل فی الحیاه او حسنها، و الی ما یقهره و یقدر له. و اصعب هذه المواجهات هی المواجهه مع المراه فی شتی شئون الحیاه و قد نبه (علیه السلام) الی ان هذه المواجهه تکون شرا للرجل من جمیع النواحی: ان کانت فتانه تسلب لبه، و ان کانت قبیحه تروع قلبه، ان کانت زوجه تکلفه نفقتها، و ان کانت اجنبیه تجره الی الفجور و الفضاحه، و ان کانت عدوه تغلبه بالبهتان و الزور حتی یکون شر شرورها انها لابد منها، و لا یمکن التخلص عنها. الترجمه: فرمود: زن همه بلا است و بدتر از خودش اینست که از این بلا گریزی نیست.
زن بلا باشد و بدتر زین بلا***آنکه بایست کشید این ابتلا
و قال علیهالسلام: المراه شر کلها قالوا: کتب بعض الحکماء علی باب داره لایدخل داری (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) شر فقال بعض آخر منهم: من این تدخل امراتک؟ و قالوا: تزوج بعضهم امراه نحیفه فقیل له فی ذلک فقال: اخترت من الشر اقله. و قالوا: رای بعض الحکماء امراه غریقه قد احتملها السیل فقال: زادت الکدر کدرا، و الشر بالشر یهلک. و فی (الملل): رای دیوجانس امراه تحملها الماء فقال: علی هذا المعنی جری المثل دع الشر یغسله الشر. و رای نساء یتشاورن فقال: علی هذا جری المثل: هو ذا الثعبان یستقرض من الافاعی سما. و رای امراه متزینه فی ملعب فقال: هذه لم تخرج لتری ولکن لتری و قالوا: رای بعضهم جاریه تحمل نارا فقال: نار علی نار، و الحامل شر من المحمول و قالوا: رای حکیم جاریه تتعلم الکتابه، فقال: یسقی هذا السهم سما لیرمی به یوما ما. و قالوا: و نظر حکیم الی امراه مصلوبه علی شجره، فقال: لیت کل شجره تحمل مثل هذه الثمره. و قال بعضهم: ان النساء شیاطین خلقن لنا نعوذ بالله من شر الشیاطین (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) و قال بعضهم فی قولهم بعد التی و اللتیا: ان رجلا تزوج امراه قصیره و امراه طویله، فلقی منهما شده، فطلقهما و قال: بعد اللتیا- یعنی القصیره- و التی- ای الطویله- لا اتزوج ابدا. و فی (شعراء ابن قتیبه): کان جران العود و الرحال خدنین، فتزوج کل واحد منهما امراتین، فلقیا منهما مکروها فقال الاول: الا لا تغرن امرا نوفلیه علی الراس بعدی او ترائب وضح و لا فاحم یسقی الدهان کانه اساود یزهاها لعینک ابطح و اذناب خیل علقت فی عقیصه تری قرطها من تحتها یتطوح جرت یوم جئنا بالرکاب نزفها عقاب و تشحاج من الطیر متیح فاما العقاب فهی منا عقوبه و اما الغراب فالغریب المطوح هی الغول و السعلاه حلقی منهما مکدح ما بین التراقی مجرح خذا نصف مالی و اترکالی نصفه و بینا بذم فالتعزب اروح و سمی جران العود بقوله لامراتیه: خذا حذرا یا جارتی فاننی رایت جران العود قد کان یصلح فخوفهما بسیر قد من صدر جمل مسن، قال و یتمثل من شعره بقوله: و لا تامنوا مکر النساء و امسکوا عری المال عن ابنائهن الاصاغر فانک لم ینذرک امر تخافه اذا کنت منه خائفا مثل خابر و فی القاموس هو عامر بن الحرث و قول الصحاح اسمه المستورد غلط. (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) و قال الثانی: فلا بارک الرحمن فی عود اهلها عشیه زفوها و لا فیک من بکر و لا الزعفران حین مسحنها به و لا الحلی منها حین نیط من النحر و لا فرش طوهرن من کل جانب کانی اطوی فوقهن من الجمر فیالیت ان الذئب خلل درعها و ان کان ذا ناب حدید و ذا ظفر و جاء و ابها قبل المحاق بلیله و کان محاقا کله آخر الشهر لقد اصبح الرحال عنهن صادفا الی یوم یلقی الله فی آخر العمر و فی (الاستیعاب): کانت عند الاعشی المازنی امراه یقال لها معاذه، فخرج یمیر اهله من هجر، فهربت امراته بعده ناشزه علیه، فعاذت برجل منهم یقال له مطرف، فجعلها خلف ظهره، فلما قدم الاعشی لم یجدها فی بیته و اخبر انها نشزت و عاذت بمطرف، فاتاه فقال له: یا ابن عم! عندک امراتی فادفعها الی. فقال: لیست عندی و لو کانت عندی لم ادفعها الیک. و کان مطرف اعز منه، فخرج حتی اتی النبی (صلی الله علیه و آله) و انشا یقول: یا سسد الناس و دیان العرب اشکو الیک ذربه من الذرب خرجت ابغیها الطعام فی رجب فخلفتنی بنزاع و هرب اخلفت العهد و الظت بالذنب و هن شر غالب لمن غلب فقال النبی (صلی الله علیه و آله) و هن شر غالب لمن غلب و کتب الی مطرف: ادفع الیه امراته، فلما قرا الکتاب قال لمعاذه: هذا کتاب النبی فیک و انا دافعک الیه . فقالت: خذلی العهد ان لایعاقبنی فیما صنعت، فانشا یقول: (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) لعمرک ما حبی معاذه بالذی یغیره الواشی و لا قدم العهد و لا سوء ما جاءت به اذ ازلها غواه رجال اذ ینادونها بعدی و فی (الملل): قیل للاسکندر: ان روشنک امراتک بنت دارا الملک و هی من اجمل النساء فلو قربتها الی نفسک. قال: اکره ان یقال: غلب الاسکندر دارا، و غلبت روشنک الاسکندر. و قالوا: کان احمد بن یوسف کاتب المامون اذا دخل علیه حیاه بتحیه ابرویز الملک: عشت الدهر، و نلت المنی، و حبیت طاعه النساء. و فی (الکافی) عن امیرالمومنین علیهالسلام: اتقوا من شرار النساء و کونوا من خیارهن علی حذر، و ان امرنکم بالمعروف فخالفوهن کیلا یطمعن فی المنکر. و عنه علیهالسلام: فی خلاف النساء البرکه. (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) و کل امر تدبرته امراه فهو ملعون. و عن النبی (صلی الله علیه و آله): ان النساء لایشاورن فی النجوی و لا یطعن فی ذوی القربی، ان المراه اذا اسنت ذهب خیر شطریها و بقی شرهما، یعقم رحمها و یسوء خلقها و یحتد لسانها، و ان الرجل اذا اسن ذهب شر شطریه و بقی خیرهما یووب عقله و یستحکم رایه و یحسن خلقه. و عنه (صلی الله علیه و آله): کان اذا اراد الحرب دعا نساءه فاستشارهن ثم خالفهن. و قال طفیل الغنوی: ان النساء متی ینهین عن خلق فانه واجب لابد مفعول و قالوا: قیل لسقراط ای السباع اجسر؟ قال: المراه. قالوا: و مرت به امراه فقالت له: ما اقبحک. فقال لها: لولا انک من المرایا (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) الصدیه لغمنی ما بان من قبح صورتی فیک. هذا، و عن (ملح النوادر) کان ذئب ینتاب بعض القری و یعبث فیها، فترصدوه حتی اخذوه، ثم تشاوروا فیه فقال بعضهم: تقطع یداه و رجلاه و تدق اسنانه و یخلع لسانه، و قال آخر بل یصلب و یرمی بالنبال، و قال آخر: توقد نار عظیمه و یلقی فیها، و قال بعض الممتحنین بالنساء: بل یزوج و کفی بالتزویج تعذیبا. و فی هذه القصه قال الشاعر: رب ذئب اخذوه و تماروا فی عقاب ثم قالوا زوجوه و ذروه فی عذاب و شر ما فیها انه لابد منها فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: ان ابراهیم علیهالسلام شکا الی الله ما یلقی من سوء خلق ساره، فاوحی الیه: انما مثل المراه مثل الضلع المعوج، ان اقمته کسرته و ان ترکته استمتعت فاصبر علیها. و نظم مضمونه من قال: هی الضلع العوجاء لست تقیمها الا ان تقویم الضلوع انکسارها و فی (البیان): سمع اعرابی یقول اللهم اغفر لام اوفی قیل له: من ام اوفی؟ قال: امراتی، انها لحمقاء مرغامه اکول قامه لاتبقی خامه، غیر (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) انها حسناء فلا تفرک و ام غلمان فلاتترک. و نظیر المراه فی مطلوبیتها مع شدائدها لعدم بد منها، الشیب فرارا من الموت. قال الشاعر: الشیب کره و کره ان یفارقنی فاعجب لشیء علی البغضاء مودود
قال قائل: ان عائشه حاربت علیا، لانه اشار علی رسول الله (صلی الله علیه و آله) بتجاهلها و اختیار غیرها فی الافک.. و ایضا قال هذا القائل: ان رای علی فی المراه جاء من خلال بغضه لعائشه لانها حاربته!. و ذهل هذا القائل عن موقف الامام مع معاویه حین سقاه الماء بعد ان منعه منه، و مع ابن العاص الذی کشف عن سواته، و عن سائر مواقفه التی تنطق بعصمه آرائه عن الاهواء و الرغبات. و فی الخطبه 170 شبه اعتذار عن عائشه فی خروجها حیث القی المسوولیه علی طلحه و قال: (فخرجوا یجرون حرمه رسول الله (صلی الله علیه و آله) کما تجر الامه عند شرائه.. و ابرزوا حبیس رسول الله (صلی الله علیه و آله) لهما و لغیرهما). و تکلمنا عن ذلک مفصلا فی شرح الخطبه 78 ج 1 ص 373 و اجبنا عن هذا القول بخمسه اجوبه، منها ان ما قاله الامام عن المراه اخذه عن النبی بشهاده ما جاء فی صحیح البخاری الجزء الاول، کتاب الحیض، باب ترک الحائض الصوم، و نعطف علی ما تقدم ان ما قاله النبی و علی عن المراه قاله کثیرون من الادباء و الفلاسفه من قبل و من بعد. فقد جاء فی کتاب (کیف یحیا الانسان) للفیلسوف الصینی (لین یوثانج) ان الادیب الانکلیزی (اوسکار وایلد) ظل یقول: (لا یستطیع الرجل ان یعیش مع المراه کما لا یستطیع ان یعیش بدونها). الیس هذا تعبیر ثان عن قول الامام: (المراه شر کلها، و شر ما فیها انه لابد منها)؟ و ایضا نقل صاحب کتاب (کیف یحیا الانسان)- قصه هندوکیه- یرجع تاریخها الی اربعه آلاف عام، تعکس رای الامام عن المراه بکل وضوح، و هی: ان الله عندما خلق المراه اخذ من الازاهیر جمالها، و من الامواج ضحکتها، و من قوس القزح الوانه، و من الطیور اغاریدها، و من النسیم قبلاته، و من الحمل و داعیه، و من الثعلب مکره، و من زخاخ المطر تقلبه، و نسجها کلها فی مخلوقه انثی، و قدمها الی آدم لتکون زوجه له. و سر آدم بها، و ما عاشرها ایاما حتی جاء الی ربه و قال له: ابعد عنی هذه المراه، فانی لا استطیع العیش معها، فاخذها منه، و لکن آدم احس بعدها بالوحشه و الغربه، فعاد الی ربه و قال: اعطنی حوائی فانا لا استطیع الحیاه بدونها، فاعادها الیه.. و لم تمض ایام حتی عاد بها آدم الی ربه و قال: عجزت عن حملها و لا حاجه لی بها، خذها عنی، فاخذها عنه. و لکن عاد و طلبها بعد ایام، فقال الله له: اقسم بان لا تغیر فکرک من جدید، فاقسم و رضی نصیبه معها. و معنی هذه القصه بطولها ان المره شر لابد منه منذ آدم و الی یوم یبعثون.. و ایضا معنی هذا ان رای الامام فی المراه واحد من مئات.
امام علیهالسلام (در نکوهش زن) فرموده است: همه چیز زن (احوال و صفاتش) بد است و بدتر چیزی که در او است آن است که (مرد را) چارهای نیست از (بودن با) او.
زن و مرد از نظر جسم و روح با یکدیگر تفاوت فراوان دارند زن موجودی است سرشار از عاطفه، احساسات، رحم، مهربانی صبر و … و در اثر داشتن همین صفات است که زود تحت تاثیر قرار میگیرد و میتوان به وسیله او کارهائی که بصورت معما درآمده حل کرد و به همین جهت در موسسههای جاسوسی حداکثر استفاده از زیبارویان میگردد. ناگفته پیداست که در اسلام زنان فراوانی بودهاند که مورد احترام اسلام، قرآن و مسلمانان میباشند، اما از این نظر که غالب صفات زنان مورد نکوهش قرار گرفته و زن کامل کمتر یافت میشود امام (علیه السلام) بطور عموم از آنان نکوهش کرده است و مهمترین علامت بدی آنان این است که مرد نمیتواند بدون زن زندگی کند. خدا در قرآن کریم از مریم آسیه بطور صریح تجلیل کرده و از حضرت زهرا (علیه السلام) و حضرت خدیجه بطور کنایه.
زن و مرد از نظر جسم و روح با یکدیگر تفاوت فراوان دارند زن موجودی است سرشار از عاطفه، احساسات، رحم، مهربانی صبر و … و در اثر داشتن همین صفات است که زود تحت تاثیر قرار میگیرد و میتوان به وسیله او کارهائی که بصورت معما درآمده حل کرد و به همین جهت در موسسههای جاسوسی حداکثر استفاده از زیبارویان میگردد. ناگفته پیداست که در اسلام زنان فراوانی بودهاند که مورد احترام اسلام، قرآن و مسلمانان میباشند، اما از این نظر که غالب صفات زنان مورد نکوهش قرار گرفته و زن کامل کمتر یافت میشود امام (علیه السلام) بطور عموم از آنان نکوهش کرده است و مهمترین علامت بدی آنان این است که مرد نمیتواند بدون زن زندگی کند. خدا در قرآن کریم از مریم آسیه بطور صریح تجلیل کرده و از حضرت زهرا (علیه السلام) و حضرت خدیجه بطور کنایه.
الشرح: الرجل له علاقه مع کل ما یحیط به و لکن علاقته بالمراه اسوا ما یکون فانها بالنسبه له کلها فان کانت جمیله تغویه و ان کانت زوجه توجب علیه النفقه و ان کانت بعیده اوجبت فتنه و ان عادته کادت له و نصبت له الحبائل و هکذا شرورها تتعدد و تتکثر و الشیء الطریف انه لابد للرجل منها لحاجته الطبیعیه لها اذن لابد من شرها … و العاقل هو الذی یکون عند قول النبی (صلی الله علیه و آله) فی النساء: کونوا من خیارهن علی حذر …
«زن همه اش بدی است و بدتر چیزی که در اوست، این است که از او چاره نیست.»
شخصی پیش یکی از حکیمان سوگند خورد که از در خانه من هرگز شری وارد نشده است. حکیم گفت: زن تو از کجا وارد خانه شده است؟
و گفته شده است: هر کس خویشتن را در مورد زنانی که حلال هستند، به رنج اندازد گرایشی به حرام آنان پیدا نمی کند که چون دردمندی است که آرزویش این است آسوده شود.
و قال علیهالسلام
الْمَرْأَةُ شَرٌّ کُلُّهَا،وَ شَرُّ مَا فِیهَا أَنَّهُ لَا بُدَّ مِنْهَا!
امام علیه السلام فرمود:
تمامی وجود زن (زنان تربیت نایافته) شرّ است و بدترین چیزی که در اوست اینکه از وجودش چارهای نیست.(. سند گفتار حکیمانه: تنها مدرکی جز نهجالبلاغه که در کتاب مصادر برای این کلام حکیمانه آمده غررالحکم است که آن را با تفاوتی ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 188). اضافه بر این مرحوم طبرسی در مجمع البیان ذیل آیه 14 سوره«آل عمران»این حدیث را با اضافهای نقل کرده است.(مجمع البیان،ج 2،ص 252). )
زنان تربیت نایافته
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به مشکلات موجود در گروهی از زنان اشاره کرده،میفرماید:«تمامی وجود زن شرّ است و بدترین چیزی که در اوست اینکه از وجودش چارهای نیست»؛ (أَلْمَرْأَةُ شَرٌّ کُلُّهَا،وَ شَرُّ مَا فِیهَا أَنَّهُ لَا بُدَّ مِنْهَا!) .
روشن است که منظور امام علیه السلام در این کلام تمام زنان نیستند زیرا زنان برجسته در اسلام فراوان بودهاند که پیامبر صلی الله علیه و آله،امام و سایر ائمه علیهم السلام برای آنها احترام فراوان قائل بودند.
حدیث معروف رسول اکرم که میفرمود:
«حُبِّبَ إلَیَّ مِنَ الدُّنْیا ثَلاثٌ:النِّساءُ وَ الطّیبُ وَ جُعِلَتْ قُرَّةُ عَیْنی فِی الصَّلاةِ ؛سه چیز از دنیای شما محبوب من است:
بوی خوش و زنان و نور چشمانم نماز است» ( .بحار الانوار،ج 73،ص 141.) شاهد گویای این مطلب است.
افزون بر این قرآن مجید بسیاری از زنان را مدح کرده است؛مثلاً میفرماید:
«مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» ؛هر کس کار شایستهای انجام دهد خواه مرد باشد یا زن در حالی که مؤمن است بهطور مسلّم او را حیات پاکیزهای میبخشیم؛ و پاداش آنها را مطابق بهترین اعمالی که انجام میدادند،خواهیم داد». ( .نحل،آیه 97.)
در حدیث معروفی که در تفسیر نور الثقلین آمده میخوانیم:هنگامی که اسماء بنت عمیس با همسرش جعفر بن ابیطالب از حبشه آمد بر زنان پیغمبر وارد شد و از آنها سؤال کرد:آیا چیزی از قرآن درباره اهمیت زنان آمده است؟ آنها گفتند:
نه.اسماء بی درنگ نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد،عرض کرد:ای رسول خدا! زنان در ناامیدی و خسارتند،فرمود:چرا؟ عرض کرد:زیرا درباره آنها خوبیهایی که درباره مردان گفته میشود ذکر نمیگردد! (برای رفع اشتباه او) این آیه نازل شد:
«إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتِینَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصّادِقِینَ وَ الصّادِقاتِ وَ الصّابِرِینَ وَ الصّابِراتِ وَ الْخاشِعِینَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقِینَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصّائِمِینَ وَ الصّائِماتِ وَ الْحافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذّاکِرِینَ اللّهَ کَثِیراً وَ الذّاکِراتِ أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً» ؛به یقین مردان مسلمان و زنان مسلمان،مردان با ایمان و زنان با ایمان،مردان مطیع (فرمان خدا) و زنان مطیع (فرمان خدا)،مردان راستگو و زنان راستگو،مردان صابر و شکیبا و زنان صابر و شکیبا،مردان با خشوع و زنان با خشوع،مردان انفاق کننده و زنان انفاق کننده، مردان روزه دار و زنان روزهدار،مردان پاکدامن و زنان پاکدامن و مردانی که بسیار به یاد خدا هستند و زنانی که (بسیار خدا را) یاد میکنند خداوند برای همه آنان آمرزش و پاداش عظیمی فراهم ساخته است». ( .احزاب،آیه 35. )
نیز قرآن بعضی از زنان را به عنوان الگو و اسوه حتی برای مردان قرار داده است: «وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ وَ مَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِیهِ مِنْ رُوحِنا وَ صَدَّقَتْ بِکَلِماتِ رَبِّها وَ کُتُبِهِ وَ کانَتْ مِنَ الْقانِتِینَ» ؛و خداوند برای مؤمنان به همسر فرعون مثل زده است در آن هنگام که گفت پروردگارا نزد خود برای من خانهای در بهشت بساز و مرا از فرعون و کار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهایی بخش و همچنین به مریم دختر عمران که دامان خود را پاک نگه داشت،و ما از روح خود در آن دمیدیم او کلمات پروردگار خویش و کتابهایش را تصدیق کرد و از مطیعان (فرمان خدا) بود». ( .تحریم،آیه 11 و 12. )
آری این دو زن فداکار و با ایمان و با تقوا در نوع خود سرمشق و اسوهای برای مردان و زنان جهان شدند.
هر چند قرآن مجید در کنار این دو زن سخن از دو زن دیگر ناصالح میگوید که الگو برای کافران بودهاند:همسر نوح و همسر لوط که در کنار دو پیغمبر میزیستند؛اما از نورانیت وجود آنها بهره نگرفتند و گمراه و همصدا با کافران شدند.
در اخبار اسلامی روایاتی که دوست داشتن زنان را نشانه ایمان یا از اخلاق انبیا میشمرد فراوان است؛در حدیثی از رسول خدا میخوانیم:
«کُلَّما ازْدادَ الْعَبْدُ إیماناً إزْدادَ حُبّاً لِلنِّساءِ ؛هر قدر بندگان خدا در ایمانشان افزوده شود محبت زنان در قلوب آنها فزونی مییابد». ( .بحار الانوار،ج 100،ص 228.)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است:
«مِنْ أخْلاقِ الْأنْبِیاءِ حُبُّ النِّساءِ ؛یکی از اخلاق برجسته پیامبران محبت زنان است». ( .کافی،ج 5،ص 320. )
خدماتی که اسلام به زنان کرده و آنان را از آن وضع جاهلیت که معامله انسان با آنها نمیشد،در آورده و شخصیت والای انسانی به آنها بخشیده بر همه روشن است.
در عین حال مذمتهایی نیز درباره زنان در نهج البلاغه و سایر روایات اسلامی میبینیم و اگر همه اینها را در کنار هم بگذاریم نتیجه این میشود که گروهی از زنان مورد نکوهشاند و گروه دیگری مورد ستایش و از آنجا که از وجود زن برای گمراه کردن مردان در طول تاریخ استفاده ابزاری فراوانی شده در روایات اسلامی و نهج البلاغه به این موضوع هشدار داده شده است.این سخن در میان دانشمندان معروف است که در هر پرونده جنایی پای زنی در میان است.
در حالی که استفاده ابزاری از مردان کمتر شده است.
این نکته نیز شایان توجه است که بعضی از عبارات نهج البلاغه که در نکوهش زنان است بعد از داستان جنگ جمل که سردمدار آن یکی از همسران پیامبر بود، وارد شده،جنگی که هفده هزار نفر از مسلمانان را به کشتن داد و شکاف عظیمی در صفوف مسلمانان ایجاد کرد.
دلیل روشن این مطلب خطبه 80 نهجالبلاغه است که در طلیعه آن آمده است
«مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ علیه السلام بَعْدَ فَراغِهِ مِنْ حَرْبِ الْجَمَلِ،فی ذَمِّ النِّساءِ بِبَیانِ نَقْصِهِنَّ ؛این یکی از خطبههای امام علیه السلام است که پس از جنگ جمل در نکوهش زنان ایراد فرموده است».بنابراین هدف آن حضرت زنانی از آن قبیل بوده است.توضیحات بیشتری در این زمینه در ذیل همان خطبه آمده است.
وَ قَالَ علیه السلام مَن أَطَاعَ التوّاَنیَِ ضَیّعَ الحُقُوقَ وَ مَن أَطَاعَ الواَشیَِ ضَیّعَ الصّدِیقَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هر کس تن به سستی دهد، حقوق را پایمال کند، و هر کس سخن چین را پیروی کند دوستی را به نابودی کشاند .
آن که زمام خود را به دست سستی سپارد، حقوق را خوار دارد، و آن که سخن چین را پیروی کند، دوست را از دست بدهد.
هر که فرمان برد سستی کردن در امور را ضایع سازد حقهای خدا را و هر که فرمان برد سخن چین را ضایع گرداند دوست با وثوق را
و فرمود (علیه السلام): هر که در کارها سستی پیشه کند، حقوق خویش تباه کرده و هر که از سخن چین پیروی کند، دوست خود از دست داده.
و آن حضرت فرمود:هر کس در پی سستی باشد حقوق همگان را ضایع نماید،و هر که سخن چین را اطاعت کند دوست خود را از دست بدهد .
شروح:
و التوانی فی الامر: التقصیر فیه. و الواشی: النمام،
التوانی: التقصیر، و الواشی: الساعی، و النمام.
(هر کس کاهلی کند، حقوق را از دست بدهد، و هر کس به گفتهی سخنچین گوش فرادهد دوست را تباه سازد). تسلیم در برابر کاهلی، نسبت به حقوقی که انسان در پی آنهاست، باعث میشود که وقت مناسب برای دست آوردن آنها از دست برود، و این خود مستلزم تباه ساختن و از دست دادن آن حقوق خواهد بود، و همچنین تسلیم شدن در برابر سخنچین که کارش، تلاش در برهم زدن میان دو دوست است، و اطاعت از گفتار وی باعث ایجاد سردی و کدورت در بین دوستان، و از دست دادن یکدیگر است.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ أَطَاعَ التَّوَانِیَ ضَیَّعَ الْحُقُوقَ وَ مَنْ أَطَاعَ الْوَاشِیَ ضَیَّعَ الصَّدِیقَ .
قد تقدم الکلام فی التوانی و العجز و تقدم أیضا الکلام فی الوشایة و السعایة.
و رفع إلی کسری أبرویز أن النصاری الذین یحضرون باب الملک یعرفون بالتجسس إلی ملک الروم فقال من لم یظهر له ذنب لم یظهر منا عقوبة له.
و رفع إلیه أن بعض الناس ینکر إصغاء الملک إلی أصحاب الأخبار فوقع هؤلاء بمنزلة مداخل الضیاء إلی البیت المظلم و لیس لقطع مواد النور مع الحاجة إلیه وجه عند العقلاء.
قال أبو حیان أما الأصل فی التدبیر فصحیح لأن الملک محتاج إلی الأخبار لکن الأخبار تنقسم إلی ثلاثة أوجه خبر یتصل بالدین فالواجب علیه أن یبالغ و یحتاط فی حفظه و حراسته و تحقیقه و نفی القذی عن طریقه و ساحته.
و خبر یتصل بالدولة و رسومها فینبغی أن یتیقظ فی ذلک خوفا من کید ینفذ و بغی یسری.
و خبر یدور بین الناس فی منصرفهم و شأنهم و حالهم متی زاحمتهم فیه اضطغنوا
علیک و تمنوا زوالی ملکک و ارصدوا العداوة لک و جهروا إلی عدوک و فتحوا له باب الحیلة إلیک.
و إنما لحق الناس من هذا الخبر هذا العارض لأن فی منع الملک إیاهم عن تصرفاتهم و تتبعه لهم فی حرکاتهم کربا علی قلوبهم و لهیبا فی صدورهم و لا بد لهم فی الدهر الصالح و الزمان المعتدل و الخصب المتتابع و السبیل الآمن و الخیر المتصل من فکاهة و طیب و استرسال و أشر و بطر و کل ذلک من آثار النعمة الدارة و القلوب القارة فإن أغضی الملک بصره علی هذا القسم عاش محبوبا و إن تنکر لهم فقد استأسدهم أعداء و السلام
(و قال علیهالسلام: من اطاع التوانی) هر که فرمان برد سستی کردن را در امور (ضیع الحقوق) ضایع سازد حقهای الهی را به مرتبهای که اتیان به مطاوعت نتواند نمود. (و قال علیهالسلام: و من اطاع الواشی) و کسی که فرمان برد سخنچین و غماز را (ضیع الصدیق) ضایع گرداند دوست باوثوق را به مثابهای که هرگز ا از او خشنود نشود
هر که فرمان سستی و کاهلی برد ضایع گذارد حقها را. و هر که اطاعت کند بدگو و سخنچین را ضایع گرداند دوست و یار دیرین را.
و قال علیهالسلام: «من اطاع التوانی ضیع الحقوق و من اطاع الواشی ضیع الصدیق.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که پیروی کرد کاهلی و سستی کردن در امور را یعنی عادت کرد تساهل در امور را، ضایع کرده است حقوق را، یعنی البته ضایع خواهد شد از او ادای حقوق ضروریه و کسی که پیروی کرد سخن سخن چین و بدگوی مردم را، ضایع کرده است دوست را، یعنی البته ضایع خواهد کرد دوستی دوستان را.
اللغه: (وشی) به الی السلطان: نم وسعی، فهو واش- مجمعالبحرین. المعنی: التوانی هو التسامح و التکاسل عن العمل، و من انقاد لهذا الخلق السییء لا یقدم علی ما یجب علیه من اداء الحقوق المتعلقه به لنفسه او لغیره، فیترک تدبیر نفسه باداء العباده و المحافظه علی النظافه و تدبیر امر عیاله و اصلاح ماله، و من اطاع النمام و صدقه فیما یحکی عن اصدقائه یترکهم و یعادیهم. الترجمه: فرمود: هر کس خود را به سستی سپارد اداء حقوقی را واگذارد، و هر کس از گفتار سخنچین پیروی کند دوست خود را از دست بدهد.
هر که سستی گرفت حق بنهاد***گوش نمام دوست از کف داد
ابو المعافی: ان التوانی انکح العجز بنته و ساق الیها حین زوجها مهرا فراشا و طیئا ثم قال لها اتکی فقصر کما عندی لان تلدا الفقرا قیل- لما قتل الصغد سعید بن عثمان و کان عبدالرحمن بن ارطان بن سیحان معه فی الدار فلم ینصره: ان المواکل لم تصدق مودته وفر عنه ابن ارطاه بن سیحانا و قال البحتری فی اسماعیل بن شهاب: ازری به من غدره بصدیقه و عقوقه لاخیه ما ازری به فی کل یوم وقفه بفنائه تخزی الشریف و رده عن بابه اسمع لغضبان تثبت ساعه فبداک قبل هجائه بعتابه الله یسهر فی مدیحک لیله متململا و تنام دون ثوابه یقظان ینتخب الکلام کانه جیش لدیه یرید ان یلقی به فاتی به کالسیف رقرق صیقل ما بین قائم سنخه و ذبابه و حجبته حتی توهم انه هاج اتاک بشتمه و سبابه (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) و اذا الفتی صحب التباعد و اکتسی کبرا علی فلست من اصحابه (و من اطاع الواشی ضیع الحقوق) فی (الاغانی): کان الحرث بن ماریه الغسانی- ملک الشام- مکرما لزهیر بن جناب الکلبی ینادمه و یحادثه، فقدم علی الملک رجلان من بنینهد بن زید یقال لهما سهل و حزن ابنا رزاح و کان عندهما حدیث من احادیث العرب، فاجتباهما الملک و نزلا بالمکان الاثیر منه فحسدهما زهیر فقال: ایها الملک و الله هما عین لذی القرنین- یعنی المنذر الاکبر- علیک و هما یکتبان الیه بعورتک و خلل ما یریان منک. قال: کلا. فلم یزل به زهیر حتی اوغر صدره، و کان اذا رکب یبعث الیهما ببعیرین یرکبان معه فبعث الیهما بناقه واحده فعرفا الشر، فلم یرکب احدهما و توقف فقال له الاخر: فالا تجللها یعالوک فوقها و کیف توقی ظهر ما انت راکبه فرکبها مع اخیه، و مضی بهما فقتلا ثم بحث عن امرهما فوجده باطلا، فطرد زهیرا و شتمه.
تاخیر المطلوب عن وقته المعین بلا عذر- تقصیر و اهمال. و المقصر یستحق الذم و العقاب، لانه فوت و ضیع عن عمد.. و القضاء بعد الوقت لا یرفع المسوولیه اذا کان الوقت شرطا فی الواجب کالصوم و الصلاه، و یرفعها او یخفف من شانها اذا کان الوقت ظرفا للاهمال کالدین الی اجل. و من وصایا ارسطو للاسکندر: ایاک و التاخیر لامورک و التوانی عنها و الا تراکمت علیک، ثم لا تجد وقتا لمباشرتها. (و من اطاع الواشی ضیع الصدیق) المفروض فی الصدیق ان یدفع عن صدیقه التهم و ان جهل مصدرها، و ان یتحمل الکثیر من هفواته و زلاته، فکیف یستمع للساعی بالنمیمه و الوشایه؟ و اذا استمع منه و اطاع فقد هدم الصداقه من الاساس، و عصی الله فی قوله: (و لا تطع کل حلاف مهین هماز مشاء بنمیم- 10 القلم).
امام علیهالسلام (در زیان سستی و سخنچینی) فرموده است: هر که (در کارها) سستی نماید بهرهها را از دست میدهد، و کسی که بگفتار سخنچین (دو به هم زن) گوش دهد دوست (خویش) را از دست میدهد.
کسانی که در جامعه نفوذ دارند ناگزیرند حقوق زیر دستانشان را حفظ کنند و آنگاه که از اداره امور مربوط عاجز ماندند باید هر چه زودتر مسئولیت را تحویل دهند تا حقوق مردم پایمال نگردد. از فرمایش امام استفاده میشود که انسان نباید با بیحال و سست رفاقت کند و یا او را برای ریاست بر خود انتخاب نماید. نکته دوم که در فرمایش امام (علیه السلام) بخوبی میدرخشد این است که مسئولین امور باید دقت کنند و حرف سعایت کنندگان و سخنچینان را از حرف اندرز گویان و امر به معروف و نهی از منکرکنندگان تشخیص دهند و برای هر یک پروندهای جداگانه تشکیل دهند و در حدود پرونده آنان با ایشان زندگی کنند تا هم دوستان خویش را حفظ کنند و هم افراد معیوب را که واقعا سالم نیستند بشناسند و از خود طرد کنند. خدای مهربان برای زدودن مرض سخن چینی به جنگ جستجو و کاوش رفته میفرماید: (کنجکاوی نکنید … ) زیرا کنجکاوی انسان را به تهمت، دروغ و غیبت میافکند.
و قال علیهالسلام: (من اطاع التوانی) ای التکاسل و التعاجز (ضیع الحقوق) المفروضه علیه، لانه اذا کسل لم یقم بالحق اللازم علیه (و من اطاع الواشی) ای النمام (ضیع الصدیق) لانه یوجب الفساد بینهما، و هدم الصداقه،
اللغه: توانی: فتر و قصر. الواشی: النمام. الشرح: التسویف و التاخیر یودی الی ضیاع الحقوق فیکون امرا قبیحا و لذا ینبغی للعاقل ان یبادر فی اول ازمنه الامکان الی تنفید ما امر به و لا یوخره ابدا و من اطاع النمام- الذی ینقل الیه الکلام عن الاصدقاء- فقد اضاعهم و فقدهم لانه اذا صدقه عاداهم فیکون سببا للفتنه و اضاعه للصدیق و العاقل یرفض الوشایه علی اصدقائه لانه علی العاده کما یوشی الیه یوشی علیه …
«هر کس از سستی پیروی کند، حقوق را تباه سازد و هر کس از سخن چین پیروی کند، دوست را تباه سازد.»
پیش از این درباره سستی و ناتوانی و هم درباره سخن چینی و خبر کشی سخن گفته شد. به خسرو پرویز گزارش دادند مسیحیانی که به درگاه پادشاه می آیند، معروف به تجسس برای پادشاه روم هستند. گفت: برای هر کس گناهی آشکار نشود، از سوی ما عقوبتی برای او آشکار نخواهد شد.
به او گزارش دادند که مردم گوش دادن پادشاه را به سخنان سخن چینان زشت می شمرند. بر پشت رقعه نوشت: ایشان همچون روزنه هایی هستند که در خانه تاریک نور و روشنایی می آورند و به علت نیاز به این روزنه ها، نباید آنها را بست و در رأی خردمندان این کار به مصلحت نیست.
و قال علیهالسلام
مَنْ أَطَاعَ التَّوَانِیَ ضَیَّعَ الْحُقُوقَ،وَ مَنْ أَطَاعَ الْوَاشِیَ ضَیَّعَ الصَّدِیقَ.
امام علیه السلام فرمود:
آن کس که از سستی اطاعت کند حقوق افراد را ضایع میسازد و کسی که از سخنچین پیروی کند دوستان خود را از دست خواهد داد. ( . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر مدرک دیگری که برای این کلام حکیمانه نقل شده است غررالحکم است که با تفاوتی آن را ذکر نموده.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 188). )
نه سستی و نه پیروی از سخنچین
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود به دو خصلت بد و آثار منفی آنها اشاره کرده میفرماید:«آن کس که از سستی اطاعت کند حقوق افراد را ضایع میسازد و کسی که از سخنچین پیروی کند دوستان خود را از دست خواهد داد»؛ (مَنْ أَطَاعَ التَّوَانِیَ ضَیَّعَ الْحُقُوقَ،وَ مَنْ أَطَاعَ الْوَاشِیَ ضَیَّعَ الصَّدِیقَ) .
توانی از ماده«ونی»(بر وزن رمی) به معنای سستی کردن است.
منظور امام علیه السلام از اطاعت«توانی»آن است که انسان در کارهای خود تنبلی کند و اموری را که لازم است به موقع انجام گیرد انجام ندهد و تدبیر و مدیریت صحیح در کارهای خود نداشته باشد.
روشن است که سستی در انجام کارها در موقع مناسب سبب تراکم آنها میگردد و تراکم آنها سبب ضایع شدن بخشی از آن میشود.به یقین چنین کسی هم حق خالق را ضایع میکند و هم حق مخلوق را که سادهترین نمونه آن کاهل بودن در نماز است؛کسی که نماز را به تأخیر میاندازد بسیار میشود که آن را ضایع میکند.در مورد حقوق مخلوق نیز همینگونه است؛مثلاً شخصی کارمند یا اجیر کسی شده که اموری را برای او انجام دهد.اگر تنبلی بر وجود او مستولی شود،به وقت سر کار نیاید،تا آخر وقت کار نکند و در اثنای وقت سستی به خرج دهد،حق کسانی را که او را استخدام کردهاند ضایع خواهد کرد.حتی افراد سست و تنبل،حق حیواناتی را که در اختیار او هستند و از آنها بهرهبرداری میکند ضایع میسازد؛به موقع به آنها استراحت نمیدهد،غذا و آب نمیرساند، مراقبتهای لازم را انجام نمیدهد و در نتیجه حق آنها ضایع میشود.
منظور از«واشی»افراد سخنچین است که برای بر هم زدن رابطه دوستان، خواه به منظور حسادت باشد یا به دلیل دیگر،نقطهضعفهایی را از این دوست به آن دوست منتقل میکنند و بالعکس و در نتیجه آن دو را به یکدگر بدبین و از هم جدا میسازند.
ممکن است هر دو دوست نقطهضعفهایی داشته باشند و آنچه سخنچین میگوید مطابق واقع باشد و یا اینکه دوستی درباره دوستش لغزشی پیدا کند و سخن نامناسبی در غیاب او بگوید؛ولی نقل کردن این عیوب یا لغزشها برای دوست دیگر که سبب سردی آنها میشود حرام و گناه است و اگر دروغ و تهمت باشد گناه مضاعفی خواهد بود.
قرآن مجید نیز پیامبر صلی الله علیه و آله را از گوش دادن به گفتار سخنچینان و عیبجویان نهی کرده خطاب به رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: «وَ لا تُطِعْ کُلَّ حَلاّفٍ مَهِینٍ* هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمِیمٍ» ؛و از کسی که سوگند یاد میکند و پست است اطاعت مکن.کسی که عیبجو و سخنچین است». ( .قلم،آیه 10 و 11.)
رابطه این دو جمله ( مَنْ أطاعَ التَّوانی ... وَ مَنْ أطاعَ الْواشی ...) از این نظر است که هر دو مربوط به رعایت حقوق است و انجام هر دو سبب تضییع حقوق میگردد.
این دو موضوع در روایات دیگر معصومان علیهم السلام نیز بازتاب گستردهای دارد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در یکی از دعاهایش از چند چیز به خدا پناه میبرد:از غم و اندوه و ناتوانی و تنبلی،عرضه میدارد:
«اللّهُمَّ إنّی أعُوذُ بِکَ مِنَ الْهَمِّ وَ الْحُزْنِ وَ الْعَجْزِ وَ الْکَسَلِ» . ( .من لا یحضره الفقیه،ج 1،ص 335. )
در حدیثی از امام امیرمؤمنان که در غرر الحکم آمده میخوانیم:
«مَنْ أطاعَ التَّوانی أحاطَتْ بِهِ النَّدامَةُ ؛کسی که از سستی پیروی کند پشیمانی از هر سو او را احاطه خواهد کرد». ( .غرر الحکم،ح 10631.)
در حدیثی از امام باقر علیه السلام آمده است:
«إیّاکَ وَ التَّوانی فیما لا عُذْرَ لَکَ فیهِ فَإلَیْهِ یَلْجَأُ النّادِمُونَ ؛از سستی کردن در آنجا که عذری نداری بپرهیز که پناهگاه پشیمانها است». ( .بحار الانوار،ج 75،ص 164.)
در حدیث دیگری که در کتاب کافی از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده میخوانیم:
«إِنَّ الْأَشْیَاءَ لَمَّا ازْدَوَجَتْ ازْدَوَجَ الْکَسَلُ وَ الْعَجْزُ فَنُتِجَا بَیْنَهُمَا الْفَقْرَ؛ هنگامی که اشیاء با یکدگر ازدواج کردند تنبلی و ناتوانی نیز به هم پیوستند و فرزند آنها فقر بود». ( .کافی،ج 5،ص 86،ح 8. )
شاعر عرب نیز این مضمون لطیف را در شعر زیبای خود منعکس کرده است میگوید: إنَّ التَّوانی أَنْکَحَ الْعَجْزَ بِنْتَهُ وَ ساقَ إلَیْها حینَ زَوَّجَها مَهْراً
فِراشاً وَطیئاً ثُمَّ قالَ لَها:إتّکی قُصاراهُما لا بُدَّ انْ یَلِدَا الْفَقْرا
سستی و تنبلی دخترش را به ازدواج«عجز»در آورد و هنگامی که اقدام به ازدواج او کرد،مهری برای او فرستاد.
(آن مهر عبارت از) بستری آماده بود و به دخترش گفت:بر آن تکیه کن و نتیجه کار آن دو این میشود که فرزندی به نام فقر به بار آورند.(.شرح نهج البلاغه علامه شوشتری،ج 13،ص 314. )
در مورد سخنچینی نیز روایات فراوانی وارد شده و نسبت به آن هشدار شدیدی در این روایات دیده میشود.در حدیثی که در غرر الحکم از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده میفرماید:
«إیّاکَ وَ النَّمِیمَةِ فَإنَّها تَزْرَعُ الضَّغینَةَ وَ تُبْعِدُ عَنِ اللّهِ وَ النّاسِ ؛از سخنچینی بپرهیز که بذر عداوت میافشاند و انسان را از خدا و مردم دور میسازد». ( غرر الحکم،ح 2663.)
در حدیث دیگری که از امام صادق علیه السلام در پاسخ نامه«نجاشی»والی اهواز نوشته و«شهید ثانی»در کتاب الغیبة آن را مسنداً نقل کرده،آمده است:
«إِیَّاکَ وَ السُّعَاةَ وَ أَهْلَ النَّمَائِمِ فَلَا یَلْتَزِقَنَّ بِکَ أَحَدٌ مِنْهُمْ وَ لَا یَرَاکَ اللَّهُ یَوْماً وَ لَا لَیْلَةً وَ أَنْتَ تَقْبَلُ مِنْهُمْ صَرْفاً وَ لَا عَدْلاً فَیَسْخَطَ اللَّهُ عَلَیْکَ وَ یَهْتِکَ سِتْرَکَ ؛از سخنچینان و اهل نمیمه بپرهیز.نباید احدی از آنها به دستگاه تو راه یابند و مبادا خداوند تو را روز یا شبی ببیند که از آنها سخنی میپذیری که سبب میشود بر تو خشمگین شود و پرده تو را بدرد». ( بحار الانوار،ج 74،ص 191،ح 11.)
این سخن را با حدیث پر از تأکیدی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم که فرمود:
«أَلَا أُنَبِّئُکُمْ بِشِرَارِکُمْ قَالُوا بَلَی یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ الْمَشَّاءُونَ بِالنَّمِیمَةِ الْمُفَرِّقُونَ بَیْنَ الْأَحِبَّةِ الْبَاغُونَ لِلْبُرَآءِ الْمَعَایِبَ ؛آیا بدترین افراد شما را به شما معرفی نکنم؟ عرض کردند:آری ای رسول خدا.فرمود:آنهایی که پیوسته سخنچینی میکنند و در میان دوستان جدایی میافکنند و برای بیگناهان عیب میتراشند». ( کافی،ج 2،ص 369،ح 1. )
بسیار میشود که دوستان پی به خیانت سخنچین میبرند و با هم صلح و آشتی میکنند و در این میان سخنچین بدبخت شرمسار میشود و به گفته سعدی:
کنند این و آن خوش دگر باره دل وی اندر میان شوربخت و خجل
Imam Ali ibn Abu Talib said : One who procrastinates loses track of what is right. One who obeys a tale-teller loses friends.”
وَ قَالَ علیه السلام الحَجَرُ الغَصِیبُ فِی الدّارِ رَهنٌ عَلَی خَرَابِهَا .
قال الرضی ویروی هذاالکلام عن النبی صلی الله علیه و آله و لاعجب أن یشتبه الکلامان لأن مستقاهما من قلیب ومفرغهما من ذنوب
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: سنگ غصبی در بنای خانه، مایه ویران شدن آن است .
(این سخن از رسول خدا نقل شده است، و اینکه سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و علی علیه السّلام شبیه یکدیگرند جای شگفتی نیست برای اینکه هر دو از یک جا سر چشمه گرفته و در دو ظرف ریخته شده است) .
سنگی که به غصب در خانه است، در گرو ویرانی کاشانه است. [و این گفتار از پیامبر (صلی الله علیه و آله) روایت شده است و شگفت نیست که دو سخن همدیگر را ماند که از یک چاه کشیده است و در دو دلو ریخته.]
سنگ مغضوب در سرا در گرو است بر خرابی آن و روایت کرده اینکلامرا از پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله عجب نیست که مانند باشند هر دو کلام بیکدیگر پس بدرستی که جای آب کشیدن هر دو از یک چاهست و محل ریختن آن از یک دلو
و فرمود (علیه السلام): سنگ غصبی که در بنای خانه به کار رفته باشد، گرو ویرانی آن است.
رضی گوید: این سخن از پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم نقل شده و اگر این دو گفتار همانند هم باشند، جای شگفتی نیست. زیرا مانند آبی هستند که از یک چاه کشیده و از یک دلو ریخته باشد.
و آن حضرت فرمود:سنگ غصبی در بنای ساختمان مستلزم خرابی آن است .
این سخن از رسول الهی صلّی اللّه علیه و آله هم روایت شده،و از اینکه شبیه هم است عجبی نیست،زیرا از یک چاه کشیده شده،و از یک دلو ریخته شده .
شروح:
و مثل قوله الحجر الغصب قول النبی صلی الله علیه و آله: اتقوا الحرام فی البنیان، فانه اساس الخراب.
کقول النبی صلی الله علیه و آله: اتقوا الحرام فی البنیان فانه اساس الخراب.
(سنگ غصبی در خانه باعث ویرانی آن است). امام (علیه السلام) کلمه: (رهن: گرو) را استعاره از سنگ غصبی در خانهی ستمگر از آن رو آورده، که سنگ غصبی باعث ویرانی خانه همانطور که گرو، وسیلهای برای پرداخت مالی است که بر گردن رهندهنده است، و این مطلب کنایه از هر پیامدی است، که ستمکاری برای شخص ستمپیشه دارد و نیز کنایه از ویران شدن بنای ظلم است هر چند که مدتی به درازا کشد. و در پیش روشن شد که ستم زمینهای برای چنان پیامدهاست و نظیر این است سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله) که میفرماید: اتقوا الحرام فی البنیان فانه اسباب الخراب. یعنی: از به کار بردن مصالح حرام در ساختمان بپرهیزید که آن خود باعث ویرانی است.
وَ قَالَ علیه السلام الْحَجَرُ [اَلْغَصْبُ]
اَلْغَصِیُب فِی الدَّارِ رَهْنٌ عَلَی خَرَابِهَا.
[قال الرضی رحمه الله تعالی و قد روی ما یناسب هذا الکلام عن النبی ص و لا عجب أن یشتبه الکلامان فإن مستقاهما من قلیب و مفرغهما من ذنوب ]
الذنوب الدلو الملأی و لا یقال لها و هی فارغة ذنوب و معنی الکلمة أن الدار المبنیة بالحجارة المغصوبة و لو بحجر واحد لا بد أن یتعجل خرابها و کأنما ذلک الحجر رهن علی حصول التخرب أی کما أن الرهن لا بد أن یفتک کذلک لا بد لما جعل ذلک الحجر رهنا علیه أن یحصل.
و قال ابن بسام لأبی علی بن مقلة لما بنی داره بالزاهر ببغداد من الغصب و ظلم الرعیة بجنبک داران مهدومتان و الداران دار أبی الحسن بن الفرات و دار محمد بن داود بن الجراح و قال فیه أیضا قل لابن مقلة مهلا لا تکن عجلا و کان ما تفرسه ابن بسام فیه حقا فإن داره نقضت حتی سویت بالأرض فی أیام الراضی بالله
(و قال علیهالسلام: الحجر الغصب فی الدار) سنگ مغصوب در سرای (رهن علی خرابها) در گرو است بر خرابی و خراب شدن آن سرا به نوائب استعاره فرموده لفظ (رهن) را از برای مغصوب از جهت آنکه خرابی بیت عاصب مستلزم آن است همچنانکه رهن مستلزم ادای دین است. این فقره کنایت است از مطلق مستلزم بودن ظلم مر هلاک ظالم و خرابی آنچه بنا کرده و این مضمون حدیث پیغمبر است- صلی الله عله و آله- که (اتقوا الحرام فی البنیات فانه اساس الخراب) یعنی بپرهیزید از وضع مصالح از حرام در اصل خانه پس به درستی که بنا نهادن به آلات حرام اصل خراب است و ویران گشتن آن (و یروی) و در روایت واقع شده که (هذا الکلام للنبی صلی الله علیه و اله) این کلام از حضرت رسولالله است صلی الله عله و آله و سید میفرماید که: (لا عجب ان یشتبه الکلامان) و هیچ عجبی نیست که به هم مشتبه شوند این دو کلام (لان مستقاهما من قلیب) زیرا که جای آب کشیدن آنها از یک چاه است (و مفرغمها من ذنوب) و محل ریختن آن از یک دلو میباشد و شاهد این مضمون است قول حضرت رسالت صلی الله علیه و آله که: (انا و علی من نور واحد)
سنگ مغضوب در سرای کسی گرو است بر خراب آن سرا لفظ (رهن) اینجا مستعار است از (رهن دین) به اعتبار اینکه چنانچه رهن مستلزم قضای دین میگردد آن سنگ نیز مستلزم خراب دار میگردد. قال الرضی: و یروی هذا الکالم عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم (سید میگوید: و این کلام را از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم روایت کردهاند. (و لا عجب آن یشتبه الکلامان لان مستقاهما من قلیب و مفر غهما من ذنوب) و عجب نباشد اگر آن دو کلام به هم مانند که آن دو آب از یک چاه کشیده شده و از یک دلو ریخته شده (کما قال صلی الله علیه و آله و سلم: انا و علی من نور واحد).
و قال علیهالسلام: «الحجر الغصیب فی الدار، رهن علی خرابها.» یعنی و گفت علیهالسلام که سنگ مغصوب در اجزای خانه گرو خراب شدن آن خانه است، یعنی منفک نمیشود تا آن خانه را خراب نکند.
و روی هذا الکلام عن النبی صلی الله علیه و آله، یعنی مروی است این کلام از پیغمبر، صلی الله علیه و آله.
قال الرضی رحمه الله: و قد روی ما یناسب هذا الکلام عن النبی (صلی الله علیه و آله) و لا عجب ان یشتبه الکلامان، لان مستقاها من قلیب، و مفرغهما من ذنوب- عن شرح المعتزلی ج 19 طبع مصر-. اللغه: عن الازهری: (القلیب) البئر العادیه القدیمه مطویه کانت او غیر مطویه و الجمع قلب (الذنوب) فی الاصل الدلو العظیم- مجمعالبحرین. المعنی: رهانه الحجر المغصوب علی خراب الدار علی وجهین: 1- انه اذا طالبه صاحبه یلزم خراب الدار و رده الیه مهما تکلف من المونه و الضرر، لانه مقدم علیه. 2- انه بناء علی الظلم، و المبنی علی الظلم لا یدوم بل ینجر الی الخراب و الدمار. الترجمه: سنگ غصبی در ساختمان خانه گرو ویرانی آنست چه خوش سروده:
طاق کسری که بدادش همه بنیاد نماند***خواجه را بین که ز بیداد نماید بنیاد
و قال علیهالسلام: اقول هکذا فی (الطبعه المصریه) بلفظ الغصیب و الصواب: (الغصب) کما فی ابن ابیالحدید و ابن میثم و النسخه الخطیه، و الغصب هنا بمعنی المغصوب کما فی قولهم: شیء غصب. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) فی (کامل الجزری): و فی سنه (500) عزل الوزیر ابوالقاسم علی بن جهیر و امر الخلیفه بنقض داره التی بباب العامه و فیها عبره، فان اباه ابانصر بن جهیر بناها بانقاض املاک الناس و اخذ بسببها اکثر ما دخل فیها فخربت عن قریب. و قال ابن ابیالحدید: قال ابن بسام لابن مقله لما بنیداره بالزاهر ببغداد من الغصب و ظلم الرعیه: بجنبک داران مهدومتان و دارک ثالثه تهدم و اشار بالدارین المهدومتین الی دار ابن الفرات و دار ابن الجراح- ای: الوزیرین- و قال ایضا: قل لابن مقله مهلا لا تکن عجلا فانما انت فی اضغاث احلام تبنی بانقاض دور الناس مجتهدا دارا ستنقض ایضا بعد ایام و صار کما قال، فنقضت داره فی ایام الراضی حتی سویت بالارض. قال الرضی و یروی هذا الکلام عن النبی (صلی الله علیه و آله) هکذا فی (الطبعه المصریه) لکن فی ابن ابیالحدید قال الرضی: و قد روی ما یناسب هذا الکلام عن النبی (صلی الله علیه و آله) و فی ابن میثم: و نحو هذا الکلام قول الرسول: اتقوا الحرام فی البنیان فانه اسباب الخراب. و لا عجب ان یشتبه الکلامان لان مستقاهما من قلیب ای: بئر واحده، قال ابوعبید قلیب البئر العادیه القدیمه. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و مفرغهما من فرغ الماء بالکسر، ای: انصب من ذنوب بالفتح، قال ابن السکیت: ذنوب، دلو فیها ماء قریب من الملا تونث و تذکر، و لایقال لها ذنوب و هی فارغه. و فی معنی قول المصنف قول البحتری: عودهما من نبعه و ثراهما من تربه و صفاهما من مقطع
من بنی او اقتنی او اکل و شرب أو انتفع بای شیء علی حساب الاخرین- فمآله الخسران و الوبال و لو بعد حین. و ان سأل سائل: و هذه ناطحات السحاب بنیت من دماء الشعوب، و هی راسخه کالجبال؟
قلنا فی جوابه: ان بناة الناطحات سیترکونها الی قبر مظلم عفن، و یترکون معها لخلفائهم علیها ما اصاب هتلر و موسولینی، او ایه کارثه.. هذا، الی ان البناء الراسخ هو الضمیر النظیف الذی یعیش بلا و خزات و ازمات.. و علی ایه حال فنحن من المومنین بقوله تعالی: (سنستدرجهم من حیث لا یعلمون و املی لهم ان کیدی متین- 183 الاعراف).
… رهن علی خرابها: الغصیب ای المغصوب ای ان الاغتصاب قاض بالخراب کما یقضی الرهن باداء الدین المرهون علیه … و مفرغهما من ذنوب: القلیب بفتح فکسر البئر و الذنوب بفتح فضم الدلو الکبیره فان الامام یستقی من بئر النبوه و یفرغ من دلوها
امام علیهالسلام (در زیان مال غصبی و دارائی که از راه ستم به دست آید) فرموده است: سنگ غصبی در سرا (ی هر که باشد) گرو ویرانی آن سرا است (چنانکه گرو مستلزم اداء دین است سنگ غصبی نیز مستلزم ویرانی ساختمان میباشد. سیدرضی رحمهالله فرماید:) و این فرمایش از پیغمبر صلی الله علیه و آله (نیز) روایت میشود، و شگفت نیست که آن دو کلام به هم مانند زیرا آن دو آب از یک چاه کشیده و از یک دلو ریخته شده است (آنچه پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده از جانب خدا بوده امام علیهالسلام هم فرموده آن حضرت را بیان میفرماید).
مرحوم سیدرضی مینویسد همین کلام از پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) نیز نقل شده است و این تعجبآور نیست، زیرا هر دو بزرگوار از یک چاه آب کشیدهاند و از یک دلو ریختهاند. همانطوری که چیزی رهن گذاشته میشود و عوض گرفته میشود، رهن باقی است تا آنچه گرفته شده پس داده شود، سنگ غصبی هم در خانه تا زمانی که در ساختمان است رهن باقی است تا ساختمان را ویران گرداند. ناگفته پیداست که سنگ قدرت تخریبی ندارد، بلکه آه و نالهای که پشت سر ستمگر است، متراکم میگردد و سرانجام کار خود را میکند. با این بیان سنگی که با ظلم و آه مظلوم بالا رفته و یا خریداری شده است، ناله مظلوم بدرقه آن است تا ویران گردد و این یک مسئله طبیعی است از نظر تاریخ. عدهای از ظلم و ستم پروار میگردند چند صباحی خوش میگذرانند، دیگران میآیند جانشین آنان میشوند و اعمال گذشته آنان را محکوم نموده و خیلی از اوقات حتی ساختمانهایشان را هم با خاک یکسان میگردانند. خدای مهربان در قرآن مجید میفرماید: (مگر ندیدی که خدایت با مردم عاد چه کرد؟ مردمی که در شهر ارم که دارای ستونها بود زندگی میکردند؟ شهری که مانند آن در میان شهرها ساخته نشده بود؟
و قال علیهالسلام: (الحجر الغصیب) ای المغصوب (فی الدار رهن علی خرابها) ای موجب لخراب الدار، کما ان الرهن یعاد الی صاحبه. و لا یبقی عند المرتهن.. قال الرضی (ره): و یروی هذا الکلام عن النبی (صلی الله علیه و آله)، و لا عجب ان یشتبه الکلامان، لان مستقاهما من قلیب (ای کلاهما نزحا من بئر علم الا له) و مفروغمها من ذنوب (ای یفرغان من دلو واحد) هو دلو الرساله.
قال الرضی: و یروی هکذا الکلام عن النبی- صلی الله علیه و آله-، و لا عجب ان یشتبه الکلامان، لان مستقاهما من قلیب، و مفروغهما من ذنوب. اللغه: الغصیب: المغصوب. القلیب: بفتح فکسر البئر. الذنوب: بفتح فضم الدلو الکبیر. الشرح: الدار اذا بنیت علی الحلال و کان فیها حجر مغصوب تهدم اذا کان صاحبها غاصبا للحجر و هو یعلم بالغصب بمعنی لو توقف خرابها علی استخراج الحجر المغصوب هدمت من اجل اعادته لاصحابه و هذا تعظیم لحرمه الغصب و ان الغاصب کما یقول الفقهاء: یوخذ بشد الاحوال، فالاغتصاب قاض بالخراب کما یقضی الرهن باداء الدین المرهون.
«سنگ غصبی در خانه در گرو ویرانی آن است.» سید رضی که خدایش رحمت کناد می گوید: این سخن را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هم روایت شده است و شگفت نیست که هر دو سخن از یک آبشخور است و در یک سطل انباشته ریخته شده است.»
ابن ابی الحدید می گوید: معنی این کلمه این است که خانه ای که با سنگ غصبی هر چند با یک آجر غصبی ساخته شده باشد، ناچار به سرعت ویران می شود، گویی همان یک سنگ همچنان در گرو ویرانی آن خانه است و همان گونه که رهن باید فک شود، ویرانی آن خانه هم باید حاصل شود.
ابن بسّام برای ابن مقله که خانه خود را در محله زاهر بغداد با ستم به مردم و غصب ساخته بود، چنین سروده است: «کنار خانه ات دو خانه ویران شده قرار دارد و خانه تو سومین خانه ویران شده خواهد بود، ای کاش سلامت اشخاص با انصاف ادامه یابد تا چه رسد به سلامت کسانی که ستم می ورزند.» این دو خانه که ابن بسام گفته است، خانه ابو الحسن بن فرات و خانه محمد بن داود بن جراح است.
ابن بسام در این باره این دو بیت را هم سروده است: به ابن مقله بگو، آرام باش و شتابان مباش که در حال دیدن خوابهای پریشانی، با کوشش ضمن ویران ساختن خانه های مردم برای خود خانه ای می سازی که به زودی پس از اندک زمان ویران خواهد شد. آنچه ابن بسام فهمیده بود راست در آمد و خانه ابن مقله به روزگار الراضی بالله با خاک یکسان شد.
و قال علیهالسلام
الْحَجَرُ الْغَصِیبُ فِی الدَّارِ رَهْنٌ عَلَی خَرَابِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
سنگ غصبی در بنای خانه گروگان ویرانی آن است. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر،این کلام نورانی را از غررالحکم و سراج الملوک و زهر الآداب قیروانی (متوفای 413) با تفاوتهایی نقل کرده است (و این نشان میدهد که از منابع دیگری آن را گرفتهاند).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 188). )
مرحوم سید رضی میگوید:«این سخن از پیامبر صلی الله علیه و آله نیز نقل شده است و جای تعجب نیست که هر دو کلام مانند هم باشند،زیرا هر دو از یک محل سرچشمه گرفته و ریزش هر دو از یک دلو بوده است»؛
(قالَ الرَّضِیُ وَ یُروی هذَا الْکَلامُ عَنِ النَّبِی صلی الله علیه و آله وَ لا عَجَبَ أَنْ یَشْتَبِهَ الْکَلامانِ لِأَنَّ مُسْتَقاهُما مِنْ قَلیبٍ وَ مَفْرَغَهُما مِنْ ذَنُوبٍ) .
سنگ غصبی خانه خرابت میکند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،آینده شوم بناهایی را بیان میکند که با وسائل غصبی ساخته شوند،میفرماید:«سنگ غصبی در بنای خانه گروگان ویرانی آن است»؛ (الْحَجَرُ الْغَصِیبُ (.در بسیاری از نسخ به جای«الغَصیب»«الغَصْب»آمده و این واژه مناسبتر و معروفتر است و در بعضی از کتبی که در اسناد این کلام شریف آوردیم به جای«الغَصیب»«الْمَغْصُوب»آمده است.) فِی الدَّارِ رَهْنٌ عَلَی خَرَابِهَا) .
اشاره به اینکه همانگونه که«رهن»و گروگان،سبب میشود انسان، مطالباتش را وصول کند،سنگ غصبی هم سبب میشود که ویرانی برای خانه وصول شود.
مرحوم مغنیة در کتاب فی ظلال نهج البلاغه در شرح این کلام حکیمانه میگوید:کسی که بنایی کند یا چیزی در اختیار بگیرد یا بخورد یا بنوشد یا به هر صورتی،از اموال دیگران (بدون رضای آنها) بهره گیرد،سرانجام کارش وبال و خسران است،هرچند این زیان پس از مدتی صورت گیرد و اگر کسی بپرسد این آسمانخراشهایی که از خون ملتهای بیگناه بنا شده و محکم در جای خود ایستاده و ویران نمیشود چگونه است؟ در پاسخ آنها میگوییم:اگر اینها ویران نشود بناکننده آنها به زودی آنها را ترک گفته و به قبور تاریک و متعفنی پناه میبرند...اضافه بر این،بنای راسخ،همان وجدان پاک و روح آرامی است که انسان بدون هرگونه نگرانی زندگی کند.(آیا بانیان آنها چنیناند؟ قطعاً نیستند). (.فی ظلال نهج البلاغه،ج 4،ص 361. )
مرحوم طبرسی در مجمع البیان از ابن عباس نقل میکند که میگوید:من از قرآن به خوبی استفاه کردهام که ظلم و ستم خانهها را ویران میسازد.سپس به آیه شریفه سوره«نمل»تمسک میکند که میفرماید: «فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خاوِیَةً بِما ظَلَمُوا إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ» ؛این خانههای آنهاست در حالی که بهخاطر ظلم و ستمشان فرو ریخته؛و در این نشانه روشنی است برای کسانی که آگاهند». ( .نمل،آیه 52.)
مرحوم سید رضی در ذیل این کلام شریف میگوید:«این سخن از پیامبر صلی الله علیه و آله نیز نقل شده و جای تعجب نیست که هر دو کلام مانند هم باشند؛زیرا هر دو از یک محل سرچشمه گرفته و ریزش هر دو از یک دلو بوده است»؛ (قالَ الرَّضِیُ وَ یُروی هذَا الْکَلامُ عَنِ النَّبِی صلی الله علیه و آله وَ لا عَجَبَ أَنْ یَشْتَبِهَ الْکَلامانِ لِأَنَّ مُسْتَقاهُما مِنْ قَلیبٍ وَ مَفْرَغَهُما مِنْ ذَنُوبٍ) .
«مُسْتَقی» به معنای محل سیراب شدن است «قلیب» (بر وزن صلیب) به معنای چاه و در اینجا کنایه از سرچشمه است و «مفروغ» (مفرغ) به معنای محل ریزش است و «ذَنوب» بر وزن (قبول) به دلو بزرگ گفته میشود.
مرحوم دیلمی از علمای قرن نهم در کتاب ارشاد القلوب خود حدیث را به این صورت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده است:
«خَمْسُ کَلِماتٍ فِی التَّوْراةِ وَ یَنْبَغی أَنْ تُکْتَبَ بِماءِ الذَّهَبِ أَوَّلُها حَجَرُ الْغَصْبِ فِی الدّارِ رَهْنٌ عَلی خَرابِها وَ الْغالِبُ بِالظُّلْمِ هُوَ الْمَغْلُوبُ وَ ما ظَفَرَ مَنْ ظَفَرَ الْإثْمُ بِهِ وَ مَنْ أَقَلَّ حَقَّ اللّهِ عَلَیْکَ أنْ لا تَسْتَعینَ بِنِعَمِهِ عَلی مَعاصِیهِ وَ وَجْهُکَ ماءٌ جامِدٌ یَقْطُرُ عِنْدَ السُّؤالِ فَانْظُرْ عِنْدَ مَنْ تَقْطُرُهُ ؛پنج جمله در تورات آمده است که سزاوار است با آب طلا نوشته شود:نخستین آنها این است که سنگ غصبی در بنای خانه گروگان ویرانی آن است و آن کس که با ظلم غلبه میکند در حقیقت مغلوب و شکستخورده است و کسی که از طریق گناه پیروز شود در واقع پیروز نشده است و کمترین حق خداوند بر تو این است که از نعمتهای او برای معصیتش کمک نگیرید و آبروی تو همچون آب منجمدی است که تقاضا آن را آب میکند مراقب باش نزد چه کسی آن را آب میکنی». ( .ارشاد القلوب،ج 1،ص 195.)
در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«اتَّقُوا الْحَرامَ فِی الْبُنْیانِ فَاِنَّهُ أساسُ الْخَرابِ ؛از به کار گرفتن اشیای حرام در بناها بپرهیزید که سبب خرابی آن خواهد شد». ( .تاریخ مدینه دمشق،ابن عساکر،ج 59،ص 296.)
خداوندا توفیق پیروی از این کلمات دلنشین و حکمتآموز و به کار بستن آنها را در زندگی به همه ما مرحمت فرما تا راه بهتر زیستن را بیابیم و از آن به مقصد برسیم.
Imam Ali ibn Abu Talib said : A brick taken by force in order to build a house is a pawn for its destruction.”
Ar - Radi says , “ This statement is also narrated from the Prophet.
It is not strange that both statements are similar since their source is the same fountainhead, and they aim at obliterating one's sins.“
وَ قَالَ علیه السلام یَومُ المَظلُومِ عَلَی الظّالِمِ أَشَدّ مِن یَومِ الظّالِمِ عَلَی المَظلُومِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: روزی که ستمدیده از ستمکار انتقام کشد، سختتر از روزی است که ستمکار بر او ستم روا میداشت .
روز ستمدیده بر ستمکار سختتر است، از روز ستمکار بر ستم کشیده.
روز ستم رسیده بر ستمکار سختر است از روز ستمکار بر ستم رسیده
و فرمود (علیه السلام): روز بازخواست ستمدیده بر ستمکار، سخت تر است از روز قدرت ستمکار بر ستمدیده.
و آن حضرت فرمود:روز مظلوم علیه ظالم سختتر از روز ظالم بر مظلوم است .
شروح:
(روز پیروزی ستمدیده بر ستمکار سخت تر از روز پیروزی ستمکار بر ستمدیده است). مقصود امام (علیه السلام) از روز ستمدیده، روز رستاخیز است و از آن رو روز رستاخیز را روز ستمدیده دانسته که روز انتقام و گرفتن حق اوست، و همچنین، هنگامهی ستم را مخصوص به روز ستمگر شمرده است، چون ستم در دنیا انجامپذیر است.
وَ قَالَ علیه السلام یَوْمُ الْمَظْلُومِ عَلَی الظَّالِمِ أَشَدُّ مِنْ یَوْمِ الظَّالِمِ عَلَی الْمَظْلُومِ .
قد تقدم الکلام فی الظلم مرارا و کان یقال اذکر عند الظلم عدل الله تعالی فیک و عند القدرة قدرة الله تعالی علیک.
و إنما کان یوم المظلوم علی الظالم أشد من یومه علی المظلوم لأن ذلک الیوم یوم الجزاء الکلی و الانتقام الأعظم و قصاری ( ا:«و قصر». ) أمر الظالم فی الدنیا أن یقتل غیره فیمیته میتة واحدة ثم لا سبیل له بعد إماتته إلی أن یدخل علیه ألما آخر و أما یوم الجزاء فإنه یوم لا یموت الظالم فیه فیستریح ( ا:«لا یستریح فیه الظالم». ) بل عذابه دائم متجدد نعوذ بالله من سخطه و عقابه
(و قال علیهالسلام: یوم المظلوم) روز مظلوم که روز جزای ظالم است در عقبی (علی الظالم) بر ظالم که روز اخذ مظلوم است در دنیا (اشد) سخت تر و دشوارتر است (من یوم الظالم) از روز ظالم که ستم کند (علی المظلوم) بر مظلوم ستم رسیده زیرا که بر مظلوم گذشت آنچه به او رسید و نیست در دنیا و آخرت، مواخذ و مذموم به خلاف ظالم که در دنیا مذموم است و مطعون و در عقبی مردود است و ملعون و به انواع عقوبت مشحون
روز مظلوم بر ظالم سخت تر است از روز ظالم بر مظلوم. روز جفای ظالم روزکی چند بیش نباشد و غایت آن جفا معلوم است تا چه حد بود، و اما روز انتقام مظلوم بس روز سخت باشد وای بر ظالمان از آن روز (خالدین فیها یخفف عنهم العذاب و لا هم ینظرون)
و قال علیهالسلام: «یوم المظلوم علی الظالم اشد من یوم الظالم علی المظلوم.» یعنی و گفت علیهالسلام که روز تسلط ستمکشیده بر ستمگر که روز قیامت باشد، سختتر است از روز ستمگر بر ستم دیده که دنیا باشد.
المعنی: قال ابنمیثم: و اراد بیوم المظلوم یوم القیامه، و خصصه به لانه یوم انصافه و اخذ حقه. اقول: الاولی حمله علی یوم المجازاه، فقد یتعجل علی الظالم فی الدنیا بل لا یخلو الظلم من عقوبه و تلاف فی الدنیا قبل العذاب و المجازاه فی الاخره. الترجمه: فرمود: روز پیروزی ستمدیده بر ستمکار سخت تر باشد از روز تسلط ستمکار.
روز ستمکش چه درآید ز شب***بر سر ظالم چه یکی تیرهشب
اقول: الاصل فیهما واحد، و قد غفل المصنف فی الثانی عن الاول و الالقال بعد الاول: (و روی بلفط آخر)، او نبه فی الثانی علی مره بلفظ آخر. و کیف کان ففی (الکافی): دخل رجلان علی الصادق (علیه السلام) فی مداراه بینهما، فلما سمع کلامهما قال: اما انه ما ظفر احد بخیر من ظفر بالظلم، اما ان المظلوم یاخذ من دین الظالم اکثر مما یاخذ الظالم من مال المظلوم، و من یفعل الشر فلا ینکر الشر اذا فعل به، انما یحصد ابن آدم ما یزرع، و لیس یحصد احد من المر حلوا و لا من الحلو مرا. فاصطلح الرجلان قبل ان یقوما. و عنه (علیه السلام): من ظلم سلط الله علیه من یظلمه او سلط علی عقبه او علی (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) عقب عقبه، یقول تعالی (و لیخش الذین لو ترکوا من خلفهم ذریه ضعافا خافوا علیهم فلیتقوا الله و لیقولوا قولا سدیدا). و عنه (علیه السلام): اوحی الله تعالی الی نبی فی مملکه جبار ان ائته و قل له: انی لم استعملک علی سفک الدماء و اتخاذ الاموال، و انما استعملتک لتکف عنی اصوات المظلومین، و انی لم ادع ظلامتهم و ان کانوا کفارا. و عن الباقر (علیه السلام): ما انتصر الله من ظالم الا بظالم، قال تعالی: (و کذلک نولی بعض الظالمین بعضا بما کانوا یکسبون). فی (تذکره سبظ ابن الجوزی): عن (کتاب العبر): کان المعروف ببکبوش و زر لجلال الدوله بن بویه و استولی علی امره، فقبض بکبوش علی رجل من نباه البصره و صادره و استاصله و خلاه کالمیت، فلما کان فی بعض الایام رکب بکبوش فی مرکب عظیم فصادف الرجل فقال له الرجل: الله بینی و بینک، و الله لارمینک بسهام اللیل. فامر بکبوش بالایقاع به فضرب حتی ترک میتا و قال له: هذه سهام النهار قد اصابتک. فلما کان بعد ثلاثه ایام قبض جلال الدوله علی بکبوش و اجلس فی حجره علی حصیر و وکل به من یسیء الیه، فدخل الفراشون لکنس الحجره و شیل الحصیر الذی تحته فوجدت رقعه فاخذها الفراشون و سلموها الی ابن الهدهد (فراش سالار) فقال: من طرحها؟ فقال: ما دخل احد و لا خرج. و قرئت فاذا فیها: سهام اللیل لا تخطی و لکن لها امد و للامد انقضاء اتهزا بالدعاء و تزدریه تامل فیک ما صنع الدعاء (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) فاخبر جلال الدوله بشرح القصه، فامر الفراشین بضرب فکه حتی تقع اسنانه و عذب بکل نوع حتی هلک.
ما زال الحدیث عن حجر الغصب، او هما من باب واحد.. ابدا لا مفر للظالم من اخذه بظلمه، اما بید المظلوم و غیره من الثائرین علی الظلم و اما من ظالم مثله، و اما بید الخالق، و هی اشد باسا، و اشد تنکیلا، و تقدم الکلام عن ذلک مرات.
امام علیهالسلام (در زیان ستم) فرموده است: روز ستم کشیده (انتقام روز رستخیز) بر ستمگر سخت تر است از روز ستمگر (تسلط او در دنیا) بر ستمکشیده (زیرا مدت ستمگری ستمگر در دنیا چند روزی بیش نیست و پایان آن هویدا است ولی کیفر او در قیامت آتش جاوید است).
مهمترین ضربتی که ظالم بر پیکر مظلوم وارد میکند این است که جانش را میگیرد و پس از اینکه جانش را گرفت نمیتواند نسبت به او کار دیگری انجام دهد، اما روز قیامت که میزان عدل الهی برپا شد، روزی که چشمها خیره میشود سالهای متمادی ستمگر تحت شکنجه است. گوشتهای بدنش میسوزد و تمام میگردد، باز گوشت جدید میآورد.
و قال علیهالسلام: (یوم المظلوم علی الظالم) و هو یوم القیامه الذی ینتصف فیه المظلوم من الظالم (اشد من یوم الظالم علی المظلوم) و هو فی الدنیا حین یظلم ظالم المظلوم، فان الانتقام اشد من الظلم.
الشرح: یوم المظلوم علی الظالم هو یوم القیامه و هو اشد و اعظم من یوم الظالم علی المظلوم لان الظالم فی الدنیا اقصی ما یعمله ان یقتل المظلوم و هی میته واحده و اما یوم المظلوم علی الظالم فی یوم القیامه فانه عذاب مخلد لا یموت و لا یحیی بل عذاب مستمر دائم فهو اعظم من کل ایام الدنیا و ما فیها من عذاب.
«روز -چیرگی- ستمدیده بر ستمگر سخت تر است از روز -چیرگی- ستمگر بر ستمدیده.»
درباره ستم سخن مکرر گفته شد، و گفته شده است به هنگام ستم، عدل خداوند را در مورد خودت به یاد آور و به هنگام قدرت از قدرت خداوند متعال بر خود یاد آور. و معلوم است که روز چیرگی ستمدیده بر ستمگر سخت تر از روز چیرگی ستمگر بر اوست که در آن روز -قیامت- پاداش و انتقام بزرگ مطرح است. نهایت ستم ستمگر در دنیا این است که مظلوم را می کشد و یک بار او را می میراند و دیگر یارای رنج رساندن به او ندارد. ولی روز قیامت روزی است که ستمگر نمی میرد که راحت شود بلکه عذاب او جاودانه است و همواره تجدید می شود. از خشم و شکنجه الهی به ذات مقدس خودش پناه می بریم.
و قال علیه السلام
یَوْمُ الْمَظْلُومِ عَلَی الظَّالِمِ أَشَدُّ مِنْ یَوْمِ الظَّالِمِ عَلَی الْمَظْلُومِ.
امام علیه السلام فرمود:
روز انتقام مظلوم از ظالم،شدیدتر از روز ستم کردن ظالم بر مظلوم است. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب به این کلام حکمتآمیز که میرسد میگوید:شبیه این کلام در حکمت 341 آمده و منابعش را در آنجا ذکر میکنیم.وی در آنجا آن را از وطواط در الغُرر والعُرر با تفاوتی آورده و همچنین از آمُدی در غرر الحکم نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 258) )
روز انتقام ظالمان
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به ظالمان هشدار میدهد که در انتظار انتقام باشند،میفرماید:«روز انتقام مظلوم از ظالم،شدیدتر از روز ستم کردن ظالم بر مظلوم است»؛ (یَوْمُ الْمَظْلُومِ عَلَی الظَّالِمِ أَشَدُّ مِنْ یَوْمِ الظَّالِمِ عَلَی الْمَظْلُومِ) .
همانگونه که در ذکر سند این حکمت آمد،شبیه آن با تفاوتی در حکمت 341 آمده است آنجا که میفرماید:
«یَوْمُ الْعَدْلِ عَلَی الظَّالِمِ أَشَدُّ مِنْ یَوْمِ الْجَوْرِ عَلَی الْمَظْلُومِ؛ روز اجرای عدالت بر ستمگر،سختتر است از روز ظلم ستمگر بر مظلوم».جمعی از شارحان نهجالبلاغه این سخن را اشاره به انتقام الهی در روز قیامت دانستهاند.در این صورت شدیدتر بودن روز انتقام مظلوم آشکار است،زیرا مظلوم مثلاً یک بار به دست ظالم کشته یا مجروح میشود ولی کیفر ظالم در روز قیامت مکرر خواهد بود و به آسانی پایان نمییابد.
در حالی که بعضی دیگر آن را اشاره به انتقامهای الهی در دنیا و آخرت،هر دو دانستهاند،زیرا تجربه نشان میدهد که گروه زیادی از ظالمان،پیش از گرفتار شدن به مجازات الهی در آخرت،در همین دنیا کیفر شدیدی میبینند.اگر تاریخ را مطالعه کنیم مصداقهای زیادی برای این مطلب دیده میشود.در طول عمر خود نیز بسیاری از ظالمان را دیدهایم که به چه روز سیاهی نشستند و گرفتار چه عقوبتهای دردناکی شدند؛افزون بر رسواییهای فراوان و اهانتهای شدید که دامان آنها را گرفت.
در قرآن مجید نیز بارها به این حقیقت اشاره شده که بسیاری از ظالمان در همین دنیا نیز گرفتار کیفرهای شدیدی میشوند؛از جمله در آیه 102 سوره «هود»میخوانیم: «وَ کَذلِکَ أَخْذُ رَبِّکَ إِذا أَخَذَ الْقُری وَ هِیَ ظالِمَةٌ إِنَّ أَخْذَهُ أَلِیمٌ شَدِیدٌ» ؛و این چنین است مجازات پروردگار تو،هنگامی که شهرها و آبادیهای ظالم را مجازات میکند! (آری،) مجازات او،دردناک و شدید است!».در آیه 45 سوره«حج»نیز آمده است: «فَکَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْناها وَ هِیَ ظالِمَةٌ فَهِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ» ؛چه بسیار شهرها و آبادیهایی که آنها را نابود و هلاک کردیم در حالی که (مردمش) ستمگر بودند،بهگونهای که بر سقفهای خود فروریخت! (نخست سقفها ویران گشت؛و بعد دیوارها بر روی سقفها!) و چه بسیار چاه پرآب که بیصاحب ماند؛و چه بسیار قصرهای محکم و مرتفع!».
در روایات اسلامی و نیز در نهج البلاغه کراراً به این مطلب اشاره شده است.
امام امیرمؤمنان علی علیه السلام در عهدنامه مشهور خود به مالک اشتر میفرماید:
«وَ لَیْسَ شَیْءٌ أَدْعَی إِلَی تَغْیِیرِ نِعْمَةِ اللَّهِ وَ تَعْجِیلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَی ظُلْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِینَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِینَ بِالْمِرْصَادِ؛ (بدان) هیچ چیز در تغییر نعمتهای خداوند و تعجیل انتقام و کیفر او از اصرار بر ظلم و ستم سریعتر نیست،زیرا خداوند دعای مظلومان را میشنود و در کمین ستمکاران است».
در حدیث دیگری که در غرر الحکم از آن حضرت نقل شده آمده است:
«الظُّلْمُ فِی الدُّنیا بَوارٌ وَ فِی الْآخِرَةِ دَمارٌ؛ ظلم در دنیا مایه نابودی و در آخرت موجب هلاکت است». ( .غرر الحکم،ح 10437 )
در حدیث دیگری در همان کتاب آمده است:
«الظُّلْمُ یَزِلُّ الْقَدَمَ وَ یَسْلُبُ النِّعَمَ وَ یُهْلِکُ الْأُمَمَ؛ ظلم موجب لغزش و سلب نعمت و سبب هلاکت امتهاست». ( .غرر الحکم،ح 10411 )
در کتاب«کافی»از امام صادق علیه السلام آمده است که دو نفر درباره دعوایی که در میان آنها بود خدمت حضرت رسیدند.هنگامی که امام علیه السلام سخن آنها را شنید فرمود:
«أَمَا إِنَّهُ مَا ظَفِرَ أَحَدٌ بِخَیْرٍ مِنْ ظَفَرٍ بِالظُّلْمِ؛ بدانید کسی که با ظلم پیروز شود هرگز به خیری دست نیافته است».سپس افزود:
«أَمَا إِنَّ الْمَظْلُومَ یَأْخُذُ مِنْ دِینِ الظَّالِمِ أَکْثَرَ مِمَّا یَأْخُذُ الظَّالِمُ مِنْ مَالِ الْمَظْلُومِ؛ بدانید مظلوم از دین ظالم بیش از آنچه ظالم از مال مظلوم میگیرد خواهد گرفت».و در ذیل حدیث آمده است که آن دو بعد از شنیدن سخنان امام علیه السلام پیش از آنکه از جای برخیزند با یکدیگر صلح کردند». ( .کافی،ج 2،ص 334،ح 22 )
این سخن را با حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم آنجا که فرمود:
«بَیْنَ الْعَبْدِ وَ الْجَنَّةِ سَبْعُ عِقابٍ أهْوَنُهَا الْمَوْتُ.قالَ أنَس:قُلْتُ:یا رَسُولُ اللّهِ! ما أصْعَبُها؟ قالَ:الْوُقُوفُ بَیْنَ یَدَیِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إذا تَعَلَّقَ الْمَظْلُومُونَ بِالظّالِمِینَ؛ در میان بهشت و انسان هفت گردنه مخوف است که سادهترین آنها مرگ است.انس (از اصحاب رسول اللّه صلی الله علیه و آله) میگوید:عرض کردم ای رسول خدا! سختترین آنها کدام است؟ فرمود:حضور در پیشگاه خداوند متعال در زمانی که مظلومان دامن ظالمان را میگیرند». (.کنز العمّال،ح 7625،مطابق نقل میزان الحکمة،ح 11384 )
مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود داستان عبرتانگیزی نقل میکند و میگوید:«معروف است شخصی به نام«بکبوش»،وزیر«جلال الدوله آل بویه»بود و کارهای او را به تدریج قبضه کرد.روزی«بکبوش»مردی از اشراف بصره را آزار بسیار داد و او را همچون مرده رها کرد.مدتی بعد با گروهی عظیم سواره عبور میکرد.همان مرد مظلوم او را دید،گفت:خداوند داور میان من و تو باشد.من تو را با تیرهای شبانه هدف قرار میدهم.«بکبوش»دستور داد او را آنقدر زدند که همچون مرده به روی زمین افتاد و به او گفت:این تیرهای روز است که به تو اصابت کرد.سه روز بیشتر نگذشت که«جلال الدوله»دستور داد«بکبوش»را بگیرند و او را در اتاقی روی حصیری نشاندند و کسی را مأمور کرد که مرتباً به او اهانت کند.فراشها برای نظافت وارد اتاق شدند و حصیر را از زیر پای او کشیدند،نامهای زیر آن یافتند و آن را به«ابن الهدهد»که رئیس فراشان بود،دادند.او گفت:چه کسی این نامه را در آنجا انداخته است؟ گفتند:
نه احدی در آن حجره وارد و نه از آن خارج شده است.نامه را خواندند دیدند این دو شعر در آن است: سِهامُ اللَّیْلِ لا تُخْطِیءُ وَ لکِنْ لَها أمَدٌ وَ لِلْأَمَدِ انْقِضاءٌ
أَ تَهْزَأُ بِالدُّعاءِ وَ تَزْدَریهِ تَأَمَّلْ فیکَ ما صَنَعَ الدُّعاءُ
تیرهای شبانه هرگز خطا نمیکند ولی-زمانی دارد و آن زمان به هر حال میگذرد.
آیا دعای شبانه را مسخره میکنی و بر آن عیب مینهی؟-حال ببین دعا با تو چه خواهد کرد.
این خبر به گوش«جلال الدوله»بهطور مشروح رسید.دستور داد فراشان آنقدر بر دهانش کوبیدند که دندانهایش فرو ریخت و سپس انواع شکنجهها را به او دادند تا هلاک شد. ( .بهج الصباغه،ج 13،ص 356 )
یکی از بزرگان و اولیاء اللّه«سعید بن جبیر»،یاور امام سجّاد علیه السلام و مؤمن خالص متوکّل بر خدا و کسی است که به مرگ لبخند زده است.مأموران حجّاج بن یوسف ثقفی،سعید بن جبیر را به نزد این سنگدل و جنایتکار بیرقیب تاریخ میآورند.حجّاج چون نمیتواند در سخن بر او چیره شود،دستور میدهد رو به قبله سرش را از بدن جدا کنند.حاضران میبینند که سعید در نهایت خونسردی رو به قبله این آیه شریفه را تلاوت میکند: «إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ» ؛من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را آفرید.من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم». ( .انعام،آیه 79)
حجّاج به قصد توهین به سعید فرمان داده بود او را همچون حیوانی رو به قبله گردن زنند.وقتی میبیند قرائت آن آیه برای سعید عزّت و سعادتی ایجاد کرده است،بار دیگر دستور میدهد که پشت به قبله او را بکشند.این بار آوای ملکوتی این آیه شریفه از حلقوم سعید بلند میشود که: «وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ واسِعٌ عَلِیمٌ» ؛مشرق و مغرب از آن خداست! به هر سو رو کنید-حتّی پشت به قبله-خدا آنجاست! خداوند بینیاز و داناست». ( .بقره،آیه 115)
حجّاج خشمگینانه و شکستخورده دستور میدهد سرش را بر روی زمین از تنش جدا کنند و سعید که مرگ را به بازی گرفته بود،با آرامش خاطری بینظیر این کلام خدا را زمزمه میکند که: «مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فِیها نُعِیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةً أُخْری» ؛ما شما را از زمین آفریدیم و به آن بازمیگردانیم و بار دیگر (در قیامت) شما را از آن بیرون میآوریم. ( .طه،آیه 55)
حجّاج بیاختیار فریاد میزند:«گردنش را بزنید و ما را از شرّ او راحت کنید».
سعید در آخرین لحظه عمرش با خدایش سخن گفت و از او خواست:
«اللّهُمَ لَا تُسَلِّطُهُ عَلی أحَدٍ بَعْدی؛ پروردگارا! پس از من،حجّاج را بر هیچکس مسلّط مفرما».و لحظهای بعد به دیدار پروردگارش نایل آمد.نفرین سعید مستجاب شد و گریبان حجّاج را گرفت تا جایی که بدنش سرد میشد و همواره میلرزید، آنقدر احساس سرما میکرد که دستهایش را داخل آتش قرار میداد؛ولی باز هم میلرزید! یکی از بزرگان به دیدنش آمد،حجّاج گفت:«برایم دعایی بکن».
آن شخص گفت:«مگر نگفتم اینقدر جنایت مکن! این نتیجه جنایات توست».
حجّاج گفت:«نمیگویم دعا کن تندرست و سالم شوم،بلکه دعا کن بمیرم تا از این وضع نجات یابم». (.به نقل از مثالهای زیبای قرآن،ج 1،ص 64)
Imam Ali ibn Abi Talib said : “ The oppressed one ' s Day of Judgment) is to the oppressor much harder than the day of the oppressor against the oppressed.”
وَ قَالَ علیه السلام اتّقِ اللّهَ بَعضَ التّقَی وَ إِن قَلّ وَ اجعَل بَینَکَ وَ بَینَ اللّهِ سِتراً وَ إِن رَقّ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: از خدا بترس هر چند اندک، و میان خود و خدا پردهای قرار ده هر چند نازک !
از خدا بترس هر چند ترسی اندک بود، و میان خود و خدا پردهای بنه هر چند تنک بود.
بترس از خدا ببعض پرهیزگاری و اگر چه اندک باشد و بگردان میان خود و میان خدا پرده که آن حفظ حدود اللَّه است و اگر چه باشد آن پرده شک
و فرمود (علیه السلام): از خدای بترس، اگر چه اندک باشد، و میان خود و خدای پرده شرمی قرار ده، هر چند، نازک بود.
و آن حضرت فرمود:خدا را بپرهیز اگر چه کم باشد،و بین خود و خداوند پرده حرمت قرار ده اگر چه نازک باشد .
شروح:
(از خداوند بترس، هر چند که اندک باشد، و بین خود و خدا پردهای درافکن، هر چند که نازک باشد). امام (علیه السلام) دستور به پرهیزگاری داده است، زیرا تنها توشهی سیر الی الله پرهیزگاری است و چون زیادی تقوا باعث قرب به خدا سرعت وصول به قرب است بهتر آن است که تقوا بسیار باشد، و اگر چنین نبود، اندکش را باید داشت زیرا تقوا کم و زیاد، و شدید و ضعیف دارد، و بکلی بیتوشه بودن در راه سخت و دراز روا نیست. کلمه: ستر (پرده) را استعاره برای حدود الهی آورده است که مانع عذاب او هستند، و امام (علیه السلام) دستور داده است تا بین خود و خدا، آن را قرار دهد، یعنی: حدود الهی را حفظ کند و پردهدری نکند که در ورطههای هلاکت خواهد افتاد، بنابراین منظور از ضخامت پرده، همان شدت محافظت از حدود الهی و انجام ندادن تمام مباحات است، به خاطر این که مبادا در حرام بیفتد. و نازکی پرده عبارت است از انجام همهی کارهایی که از نظر شرع رواست چه مباح باشد و یا مکروه.
وَ قَالَ علیه السلام اتَّقِ اللَّهَ بَعْضَ التُّقَی وَ إِنْ قَلَّ وَ اجْعَلْ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ سِتْراً وَ إِنْ رَقَّ .
یقال فی المثل ما لا یدرک کله لا یترک کله.
فالواجب علی من عسرت علیه التقوی بأجمعها أن یتقی الله فی البعض و أن یجعل بینه و بینه سترا و إن کان رقیقا.
و فی أمثال العامة اجعل بینک و بین الله روزنة ( فی اللسان:«الروزنة:الکوة،و فی المحکم:الخرق فی أعلی السقف.و عن التهذیب:یقال للکوة النافذة الروزن؛قال:و أحسبه معربا. ) و الروزنة لفظة صحیحة معربة أی لا تجعل ما بینک و بینه مسدودا مظلما بالکلیة
(و قال علیهالسلام: اتق الله بعض التقی) بپرهیز از خدای تعالی به بعضی تقوا (و ان قل) و اگر چه اندک باشد زیرا که ترک زاد و تقوا بالکلیه موجب هلاکت دائمی است و عقوبت نامتناهی در آن سفر پرخطر (و اجعل بینک و بین الله سترا) و بگردان میان خود و میان خدا پردهای که آن حفظ حدودالله است (و ان رق) و اگر چه باشد آن پرده رقیق و تنگ شاید که به مدد توفیق نیفتی در هاویه عقبی
فرمود: بپرهیزید از حق سبحانه و تعالی پاره و چیزی از پرهیز کردن هر چند اندک باشد، و بگردان میان خود و میان حق عز و علا پرده هر چند تنگ باشد. یعنی کار خویش با خدای خود یکروی مکن، و راه آشتی بگذار، جای آشتی بگذار چون به جنگ ما آئی، و لااقل آدمی با خدای خویش اگر طریق دوستی نسپرد باید طریق دشمنی به اندازه سپرد، و در پیش دانستی که با دشمن دشمنی به اندازه نمودن تا اگر روزی سر دوستی داشته باشد جای اصلاح مانده باشد.
فرمود: بپرهیزید از حق سبحانه و تعالی پاره و چیزی از پرهیز کردن هر چند اندک باشد، و بگردان میان خود و میان حق عز و علا پرده هر چند تنگ باشد. یعنی کار خویش با خدای خود یکروی مکن، و راه آشتی بگذار، جای آشتی بگذار چون به جنگ ما آئی، و لااقل آدمی با خدای خویش اگر طریق دوستی نسپرد باید طریق دشمنی به اندازه سپرد، و در پیش دانستی که با دشمن دشمنی به اندازه نمودن تا اگر روزی سر دوستی داشته باشد جای اصلاح مانده باشد.
المعنی: قد بحث المحققون فی غیر واحد من العناوین من جهه انها قابله للتجزیه ام لا؟ منها عنوان الاجتهاد المبحوث عنه فی باب الاجتهاد و التقلید من الاصول فی فصل التجزی و انه یقبل التجزیه، ام هو ملکه بسیطه غیر قابله للتجزیه، و قد فسر بعض التجزیه فی الملکات النفسانیه بالشده و الضعف. و التقوی باعتبار انها من الملکات النفسانیه غیر قابله للتجزیه فی حقیقتها و انما تقبل الشده و الضعف. فالمقصود ان التقوی ناشئه عن العقیده الملازمه للخوف من عواقب المعصیه و لابد للمسلم المومن ان تکون فیه درجه من التقوی و لو کانت ضعیفه، و امارتها ترک بعض المعاصی لمجرد الخوف من الله و عدم هتک ستر الربوبیه و التظاهر بالتمرد و الطغیان. الترجمه: فرمود: تقوی داشته باش گرچه اندکی باشد، و میان خود و خدا پرده احترامی بدار ورچه نازک باشد.
تقوی مده از دست و گر کم باشد***یکباره مدر پردهی رسوائی را
لانه الرب و الناس عبیده فیجب علیهم اتقاوه کما ینبغی (و اتقوا الله حق تقاته … ) فان عسر علیه ما ینبغی فما تیسر (فاتقوا الله ما استطعتم … ). و اجعل بینک و بین الله سترا و ان رق لانه لیس کملوک الدنیا فیفر منه فلابد له من ستر فی البین و عنه (علیه السلام)- کما فی (الکافی)- ما من عبد الا و علیه (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) اربعون جنه حتی یعمل اربعین کبیره فاذا عمل اربعین انکشف عنه الجنن فیوحی تعالی الی الملائکه ان استروا عبدی باجنحتکم فیسترونه فما یدع شیئا من القبیح الا قارفه حتی یتمدح الی الناس بفعله القبیح فتقول الملائکه یا رب هذا عبدک ما یدع شیئا الا رکبه و انا لنستحیی مما یصنع فیوحی تعالی الیهم ان ارفعوا اجنحتکم عنه فاذا فعل ذلک اخذ فی بغضنا اهل البیت فعند ذلک ینتهک ستره فی السماء و ستره فی الارض فتقول الملائکه یا رب هذا عبدک قد بقی مهتوک الستر فیوحی الیهم لو کان لله فیه حاجه ما امرکم ان ترفعوا اجنحتکم عنه. و عن ابیجعفر (علیه السلام) اتقوا المحقرات من الذنوب فان لها طالبا یقول احدکم اذنب و استغفر، ان الله تعالی یقول ( … و نکتب ما قدموا و آثارهم و کل شیء احصیناه فی امام مبین)، و قال ( … انها ان تک مثقال حبه من خردل فتکن فی صخره او فی السماوات او فی الارض یات بها الله ان الله لطیف خبیر). و عنه (علیه السلام) الذنوب کلها شدیده و اشدها ما نبت علیه اللحم و الدم لانه اما مرحوم و اما معذب و الجنه لایدخلها الا طیب. و عن ابی عبدالله (علیه السلام) من هم بسیئه فلایعملها فانه ربماعمل العبد السیئه فیراه الرب تعالی فیقول: و عزتی لااغفر لک بعد ذلک ابدا. (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) و عنه (علیه السلام): لیس من عرق یضرب و لانکبه و لامرض الا بذنب. قال تعالی (و ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم و یعفو عن کثیر). و عنه (علیه السلام) ما من شیء افسد للقلب من خطیئته فما تزال به حتی یغلب علیه فیصیر اعلاه اسفله. و عن الکاظم (علیه السلام) ان لله تعالی فی کل یوم و لیله منادیا ینادی مهلا مهلا عباد الله! عن معاصیه فلو لا بهائم رتع و صبیه رضع و شیوخ رکع لصب علیکم صباترضون به رضا.
لا تقطع الصله بینک و بین الله کلیه، و تظهر له العقوق و الجفاء.. واهجر ما نهاک عنه، و ان غلبتک الظروف او النفس الاماره علی بعض ما یکره سبحانه فاغلبها انت علی بعض ما یحب، فربما شملک العفو و من کنت من الذین (خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا عسی الله ان یتوب علیهم ان الله غفور رحیم- 102 التوبه).
و یصدق قول الامام علی عصرنا الذی کثرت فیه المغربات و اثاره الشهوات، و من کان فیه علی شیء من التقی و الایمان فهو یکفیه و ینجیه ان شاء الله. قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) یاتی علی الناس زمان الصابر علی دینه مثل القابض بکفه علی الجمر.. و فی حدیث آخر: للعامل منهم بطاعه الله مثل اجر خمسین. فقال رجل من الصحابه: مثل اجر خمسین منا او منهم؟ قال: بل منکم).
امام علیهالسلام (درباره پرهیزکاری) فرموده است: از خدا بترس ترسیدنی اگر چه اندک باشد (کار خویش با خدا یکسره مگردان که به گرفتاری همیشگی برسد) و بین خود و خدا پردهای قرار ده اگر چه نازک باشد (حدود و احکام خدا را حفظ کرده پردهدری مکن و جای آشتی بگذار که اگر پشیمان شدی راه داشته باشی).
امام علیهالسلام (درباره پرهیزکاری) فرموده است: از خدا بترس ترسیدنی اگر چه اندک باشد (کار خویش با خدا یکسره مگردان که به گرفتاری همیشگی برسد) و بین خود و خدا پردهای قرار ده اگر چه نازک باشد (حدود و احکام خدا را حفظ کرده پردهدری مکن و جای آشتی بگذار که اگر پشیمان شدی راه داشته باشی).
و قال علیهالسلام: (اتق الله بعض التقی و ان قل) فلا تکن مطلق السراح فی معاصیه، فان التقوی القلیله تجر الی التقوی الکثیره (و اجعل) بینک و بین الله سترا) و المراد عدم اظهار المعاصی امام الله سبحانه، بل التجنب عنها (و ان رق) ستر.
اللغه: الستر: ما یستتر به ای یغطی و یطلق هنا و یراد به الحیاء من الله. رق: ضد غلظ و ثخن. الشرح: ما لا یدرک کله لا یترک کله هذه قاعده عقلائیه فاذا لم تکن من الطبقه الاولی من اهل التقی فلا تکن من اهل الفسق و الانحراف بل استمر علی البقاء مع اهل التقوی و ان کنت آخرهم … و لا تهتک الستر بینک و بین الله بل اذا ارتکبت حراما فی ساعه من ساعات الزلل فلا تصبح مجرما و فی رعیل المتهتکین الذین لا یرعون لله حرمه.
«از خدا بترس به مقداری از پرهیزکار، هر چند اندک باشد و میان خودت و خداوند پرده ای قرار بده هر چند نازک باشد.»
در مثل گفته شده است: «هر چیز که همه اش درک نمی شود، نباید همه اش را ترک کرد.» برای کسی که رعایت همه نکات پرهیزکاری دشوار است، واجب است در پاره ای از امور از خدا بترسد و میان خودش و خدا پرده ای قرار دهد هر چند نازک باشد. در امثال عامیانه آمده است میان خودت و خدا روزنه ای قرار بده و روزنه لغت درست معربی است، یعنی میان خودت و خدا را کاملا بسته و تاریک قرار مده.
و قال علیهالسلام
اِتَّقِ اللّهَ بَعْضَ التُّقَی وَ إِنْ قَلَّ،وَ اجْعَلْ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللّهِ سِتْراً وَ إِنْ رَقَّ.
امام علیه السلام فرمود:
تقوا و پرهیزکاری پیشه کن هرچند کم باشد و میان خود و خدا
پردهای قرار ده هرچند نازک باشد. ( .سند گفتار حکیمانه: در مصادر،این کلام شریف از غرر الحکم با تفاوتهایی نقل شده است؛ولی زمخشری در ربیع الابرار عین آنچه را که مرحوم سیّد رضی آورده نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 189). اضافه میکنیم ابن شعبه حرانی که قبل از مرحوم سیّد رضی میزیسته این عبارت را با تفاوت مختصری در کتاب تحف العقول آورده است.(تحف العقول،ص 361) )
تمام پردهها را پاره مکن!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،افراد ضعیف الایمان را از پردهدری کامل برحذر میدارد و میفرماید:«تقوا و پرهیزکاری پیشه کن،هرچند کم باشد و میان خود و خدا پردهای قرار ده،هرچند نازک باشد»؛ (اتَّقِ اللّهَ بَعْضَ التُّقَی وَ إِنْ قَلَّ، وَ اجْعَلْ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللّهِ سِتْراً وَ إِنْ رَقَّ) .
روشن است که مخاطب در این کلام حکمتآمیز،اولیاء اللّه و پاکان و نیکان و پرهیزکاران سطح بالا نیستند،بلکه مخاطب،تودههای مردمند که گاه لغزشی برای آنها پیدا میشود و به گناه نزدیک شده و یا آلوده میگردند.
گاه در میان آنها کسانی یافت میشوند که همه پردهها را پاره کرده و به اصطلاح،پلهای پشت سر خویش را ویران میسازند و رابطه خود را به کلی با خدا قطع میکنند.امام علیه السلام به آنها خطاب کرده،میفرماید:اگر لغزشی هم پیدا کردید،پردهدری کامل نکنید؛لااقل بخشی از تقوا را حفظ کنید که امید است شما را به سوی خدا بازگرداند و توفیق توبه کامل پیدا کرده از هرگونه گناه پاک شوید.
تقوا مانند بسیاری از فضایل اخلاقی،دارای درجات متفاوتی است؛گاه بهقدری والاست که به سرحدّ عصمت میرسد و گاه به اندازه تقوای بزرگانی میرسد که در درجات بعد از معصومین علیهم السلام قرار داشتهاند؛مانند سلمانها و ابوذرها و علمای راستین،و گاه بهقدری ضعیف میشود که صاحبش را بر لب پرتگاه قرار میدهد.
در قرآن مجید به اینگونه افراد اشاره شده و در آیه 102 سوره«توبه» میخوانیم: «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً عَسَی اللّهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ» ؛و گروهی دیگر،به گناهان خود اعتراف کردند و کار خوب و بد را به هم آمیختند.امید میرود که خدا توبه آنها را بپذیرد.
به یقین،خداوند آمرزنده و مهربان است!».
واژه«سَتر»(پرده) در واقع کنایه از حاجب و مانعی است که انسان را از طغیان باز میدارد و جمله«وَإنْ رَقَّ»(هرچند نازک باشد) اشاره به ضعیف بودن این حاجب و مانع است.
مرحوم«مغنیه»در شرح نهج البلاغه خود در جلد 4،صفحه 361 میگوید:
«گفتار امام علیه السلام مخصوصاً برای زمان ما که عوامل گناه و شهوتپرستی زیاد شده است صادق است؛آنها که دست کم اندکی از تقوا و ایمان داشته باشند همان مقدار إنشاءاللّه مایه نجاتشان میشود.وی سپس به این حدیث معروف نبوی اشاره کرده که میفرماید:
«یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ الصَّابِرُ عَلَی دِینِهِ مِثْلُ الْقَابِضِ عَلَی الْجَمْرَةِ بِکَفِّه؛ زمانی بر مردم فرا میرسد که آن کس که دین و ایمان خود را حفظ میکند مانند کسی است که شعله آتشی در کف دست خود نگاه داشته باشد». ( .بحار الانوار،ج 74،ص 99) در حدیث دیگری آمده است:
«لِلْعامِلِ مِنْکُمْ بِطاعَةِ اللّهِ مِثْلُ أجْرِ خَمْسینَ
فَقالَ رَجُلٌ مِنَ الصَّحابَةِ مِثْلُ أجْرِ خَمْسینَ مِنّا أوْ مِنْهُمْ؟ قالَ:بَلْ مِنْکُمْ؛ کسانی که در آن زمان اطاعت فرمان خدا میکنند معادل پاداش پنجاه نفر به آنها داده میشود.
یکی از صحابه عرضه داشت:پنجاه نفر از آنها یا از ما؟ حضرت فرمود:از شما». ( .این حدیث در بحار الانوار به این صورت نقل شده:«یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ الصَّابِرُ مِنْهُمْ عَلَی دِینِهِ لَهُ أَجْرُ خَمْسِینَ مِنْکُمْ قَالُوا یَا رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَجْرُ خَمْسِینَ مِنَّا قَالَ نَعَمْ أَجْرُ خَمْسِینَ مِنْکُمْ قَالَهَا ثَلاثاً».(بحار الانوار،ج 28،ص 47،ح 10))
در آیات قرآن مجید اشارههای دیگری نیز به امثال این گروه شده است؛از جمله در آیه 31 سوره«نساء»میخوانیم: «إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلاً کَرِیماً» ؛اگر از گناهان بزرگی که از آن نهی میشوید پرهیز کنید،گناهان کوچک شما را میپوشانیم؛و شما را در جایگاه خوبی وارد میسازیم».
همچنین در آیه 32 سوره«نجم»میخوانیم: «الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلاَّ اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّکَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ» ؛همانان که از گناهان بزرگ و اعمال زشت دوری میکنند،جز گناهان صغیره (که گاه آلوده آن میشوند)؛آمرزش پروردگار تو گسترده است».
کوتاه سخن اینکه اگر انسان راه خطا را میرود لااقل باید چنان باشد که روی برگشت به درگاه خدا و تقاضای عفو را داشته باشد و تمام پلها را پشت سر خود ویران نسازد.
به گفته شاعر:
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Fear Allāh to some degree (even) though it may be little, and set a curtain between you and Allāh (even) though it may be thin.“
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا ازدَحَمَ الجَوَابُ خفَیَِ الصّوَابُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هرگاه پاسخها همانند و زیاد شد، پاسخ درست پنهان گردد .
هرگاه پاسخها همانند و در هم بود، پاسخ درست پوشیده و مبهم بود.
هر گاه انبوه شود جواب پنهان شود صواب و ممتاز شود حقیقت آن از خطا
و فرمود (علیه السلام): اگر پاسخها بسیار و درهم باشد، پاسخ درست پنهان ماند.
و آن حضرت فرمود:هرگاه جواب از پرسش زیاد شود پاسخ درست پنهان ماند .
شروح:
و اذا ازدحم الجواب ای کثر و کان له زحام.
من تفکر فی الطرق المسلوکه، و لم یمیز فی ذهنه ما ینتج المطلوب و یفکر فیما یلائم الجواب، و ما یلائم خفی علیه الصواب، فاذا رکب علی وجه الترکیب او حلل علی وجه التحلیل، فاز بالصواب، و ان کثر القیاسات فربما یخفی علیه الصواب بسبب التکثیر، و ازدحم ای کثر.
(هرگاه پاسخ درهم باشد، درستی، پنهان بماند). یعنی، هرگاه از مسالهای بپرسند، گروهی آنچه به نظرشان رسید، جواب دهند، و یا یک نفر پاسخهای زیادی بدهد، پاسخ درست- به دلیل مشتبه شدن حق- پوشیده بماند، و بیشتر این نوع اتفاق در مسائل اجتهادی است. ازدحام یعنی زیادی و کثرت جمعیت.
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا ازْدَحَمَ الْجَوَابُ خَفِیَ الصَّوَابُ .
هذا نحو أن یورد الإنسان إشکالا فی بعض المسائل النظریة بحضرة جماعة من أهل النظر فیتغالب القوم و یتسابقون إلی الجواب عنه کل منهم یورد ما خطر له.
فلا ریب أن الصواب یخفی حینئذ و هذه الکلمة فی الحقیقة أمر للناظر البحاث أن یتحری الإنصاف فی بحثه و نظره مع رفیقه و ألا یقصد المراء ( المراء:الجدال. ) و المغالبة و القهر
(و قال علیهالسلام: اذا ازدحم الجواب) هرگاه که انبوه شود و بسیار گردد جواب در مساله واحد (خفی الصواب) پنهان گردد صواب آن و ممتاز نگردد حقیقت آن از خطا، به جهت کثرت اجوبه و اختلاط ان. و اکثر این در مسائل اجتهادیه واقع میشود
چون مزدحم و بسیار گردد جواب از یک سوال پنهان گردد طریق صواب. چون کسی در جواب یک مساله و حل یک شبهه جوابهای متعدده مختلفه گوید، و بر یک و دو اقتصار نکند موجب تزلل آن اجوبه و خفای صواب و عدم تمیز حق از باطل در آن باب گردد، و صدق این حکم ذوق نیکو و فهم صحیح دریابد، و از منبهات این مقام آنکه چون جواب بسیار شد بعضی با بعضی لابد نوعی مخالفت داشته باشند، پس موجب آن گردد که سایل از اعتمادی که بر بعضی جواب کرده بود برگردد، و از صواب بودن آن در شک و حیرت افتد و وجهی دیگر آنکه سایل به تعدد جواب در گمان افتد بلکه معلوم کند که مجیب را در آن جوابها رای قوی و اعتقاد ثابت نیست که هر وقت برنگی دیگر گردد، و از اعتماد در حل آن شبهه بر قولی دیگر کند، پس بیشک موجب تردد و تزلزل سایل گردد و نداند صوابت در آن باب چیست و مثال دیگر در این باب آنکه چون بر سفره یک طعام باشد شخص از روی رغبت آن را تناول نماید و چون الوان متعدده باشد طبیعت حیران گردد برغبت صحیح تناول ننماید، و قریب به این است آنچه در (محاضرات) آورده (ازدحام العلم علی السمع مضله فی الفهم) و بر مثال آنکه هر جنس که ارزان و فراوان باشد رغبت مشتری در آن کم گردد.
و قال علیهالسلام: «اذا ازدحم الجواب خفی الصواب.» یعنی و گفت علیهالسلام که هرگاه هجوم کرد جواب گفتن از بسیاری سوال از کسی، پنهان خواهد شد صواب در جواب او، یعنی آشکار خواهد شد خطا در جواب او.
المعنی: هذه الحکمه ترجع الی التربیه و التعلیم و الی ادب اجتماعی و محاوری تقرر طریق التفهیم. و هی انه اذا سال سائل عن مساله یلزم ان یکون الجواب موجزا و صریحا و صادرا من مجیب واحد، فاذا ازدحم عده فی الجواب او ازدحم مطالب مجیب واحد بطول الکلام و الاستطراد و التاییدات المتکثره یخفی الصواب علی السائل و لا ینال بالجواب المقنع، و هذا الکلام یجری فی الجواب عن الاعتراضات العلمیه. و قد تفرست لذلک فی مطالعه بعض مجلدات العبقات تالیف العالم المتتبع المحقق السید ناصر حسین الهندی فی جواب ما الفه فی الرد علی شبهات الفها احد علماء السنه، فکان الشبهه ملخصا و مقررا فی اسطر، و الجواب مشتتا فی مجلد ضخم او مجلدات. الترجمه: فرمود: چون پاسخ در هم شود سخن درست مبهم شود.
چه پاسخ شود مزدحم بر سئوال***شود حق نهان در چه قیل و قال
((مجلد 6، صفحه 361، الفصل الثالث عشر- فی اجوبته (علیه السلام) التمثیلیه … )) اقول: و قالوا اللغط یوجب الغلط. و فی (معجم الحموی) عن (امالی جحظه)، قال العتابی: لو سکت من لا یعلم عما لا یعلم، سقط الاختلاف. و فیه: قال المامون لهاشمی رفع صوته علی آخر: الصواب: فی الاسد لا الاشد. قالوا: الغلط یوجب اللغط. و قال المامون- لهاشمی رفع صوته علی آخر-: الصواب: فی الاسد لا الاشد. و قال العتابی: لو سکت من لا یعلم عما لا یعلم سقط الاختلاف. و کان المفضل الضبی اذا لم یرض الجواب انشد الذی اجابه قول الفرزدق: اعد نظرا یا عبد قیس فانما اضاءت لک النارالحمارالمقیدا
اذا سئلت عن امر، و تصورت له العدید من الاجوبه- وقعت فی حیره بخاصه اذا کان للمسوول عنه جهتان: احداهما للتحلیل، و الثانیه للتحریم. و ایضا تخفی الحقیقه اذا کثر المجیبون باجوبه متضاربه.
… اذا ازدحم الجواب: ازدحام الجواب تشابه المعانی حتی لا یدری ایها اوفق بالسوال و هو مما یوجب خفاء الصواب
امام علیهالسلام (در زیان چند پاسخ گفتن به یک پرسش) فرموده است: هر گاه (درباره یک پرسش) پاسخ دادن شلوغ و بسیار گردد درستی (آن پاسخ) پنهان شود (پرسش کننده در شک و دودلی افتد و نمیتواند بفهمد پاسخ پرسش او کدام است).
خیلی از اوقات در پاسخ افراد منحرف و یا مطالب گمراهکننده آن قدر کتاب و مطلب نوشته میشود که انسان نمیداند کدام را بخواند و کدامیک صحیح است. در مجلسی نشستهایم، کسی مطلبی سوال میکند، هر کس به فکر جواب میافتد در نتیجه، پاسخهای گوناگون داده میشود و سوال کننده مبهوت میشود کدام را قبول کند. امام (علیه السلام) برای جلوگیری از تلف شدن و به هدر ندادن نیروها و از طرفی ریشه کن شدن نفاق و دو- دستگی میفرماید: برای اینکه حرف حق از بین نرود، پاسخ باید محدود باشد. ناگفته پیداست که چه بسا زیادهروی در جواب، مطلب ناچیز را بزرگ میکند و بدنبال آن عدهای را گمراه. نکته دیگری را که نباید فراموش کرد زیادهروی در سوال است که آن هم وقت را تلف میکند، نیروها را به هدر میدهد و چه بسا وظیفه انسان را سنگینتر میکند. داستان گاو بنیاسرائیل گویای حقیقت است.
و قال علیهالسلام: (اذا ازدحم الجواب) ای کثر الجواب المختلف علی سئوال واحد (خفی الصواب) اذ لا یعلم ان ای جواب صحیح؟
اللغه: ازدحم القوم: تدافعوا و المراد هنا تعددت الاجوبه. الصواب: ضد الخطا، الجواب الصحیح. الشرح: اذا سئلت عن مساله فاجبت عنها بعده احتمالات ضاع الجواب الحقیقی و اختفی علی السائل و کذلک الامر اذا طرح السوال و کان فی حلقه الفحول من العلماء و بادر کل منهم الی الاجابه فازدحموا فی الجواب فانه یضیع السائل و لا یهتدی الی الصواب …
«چون جواب بسیار شود، صواب پوشیده ماند.»
نظیر اینکه کسی در مسائل نظری در حضور جمعی از اهل نظر اشکالی طرح کند و آنان همگی شروع به پاسخ دادن کنند و آنچه در اندیشه دارند بگویند که تردید نیست در آن حال پاسخ درست پوشیده می ماند. و این کلمه در حقیقت امر به انصاف در بحث است و گرنه منجر به ستیز و جدال می شود.
و قال علیهالسلام
إِذَا ازْدَحَمَ الْجَوَابُ خَفِیَ الصَّوَابُ.
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که جوابها زیاد (و دَرهم) شود حق مخفی میگردد. ( .سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه در غررالحکم با تفاوت مختصری آمده و زمخشری نیز آن را در ربیع الابرار بدون تفاوت ذکر کرده و طرطوشی در سراج الملوک آن را با تفاوت زیادی آورده که احتمال دارد کلام حکیمانه دیگری باشد.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 190) )
از دَر هم شدن جوابها بپرهیزید
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به نکته مهمی در مسائل مربوط به پرسشها و جوابها اشاره کرده،میفرماید:«هنگامی که جوابها زیاد (و دَر هم) شوند حق مخفی میگردد»؛ (إِذَا ازْدَحَمَ الْجَوَابُ خَفِیَ الصَّوَابُ) .
بسیار دیدهایم که سؤالی در مجلسی مطرح میشود و هرکس هرچیزی که به ذهنش آمد به عنوان جواب ذکر میکند و حتی احتمالات ضعیف و پاسخهای بیپایه نیز عنوان میشود،در چنین مجلس و چنان شرایطی روشن است که حق برای بسیاری مخفی میماند،زیرا جدا کردن پاسخ حقیقی از آن همه احتمالات گوناگون کار آسانی نیست.
این سخن درسی برای محققان هم هست که اصرار نداشته باشند مثلاً در تفسیر یک آیه یا یک حدیث یا پاسخ یک شبهه،احتمالات زیاد و جوابهای متعددی ذکر کنند.چه بهتر که فشردهتر و سنجیدهتر سخن گویند.به خصوص اینکه بسیار دیدهایم هنگامی که جوابهای یک مسئله متعدد میشود و یکی از آنها آسیبپذیر است،مخالفان،همان یکی را مورد نقد قرار داده و بعد میگویند:مشت،نمونه خروار است و پاسخهای متین را نیز از این طریق زیر سؤال میبرند.
ابن ابی الحدید در شرح این گفتار حکیمانه میگوید:این مانند آن است که انسانی در بعضی از مسائل نظری اشکالی ذکر کند آن هم در حضور جماعتی از اهل نظر،سپس آنها در گفتن پاسخ بر یکدیگر پیشی گیرند و هرکدام بخواهند بر دیگری غلبه کنند و هرکس هرچه به نظرش آمد ذکر کند.شک نیست که در این صورت حق مخفی میشود و این سخن در واقع به بحثکنندگان درباره مسائل مختلف توصیه میکند که انصاف را در بحث خود با دوستان رعایت کنند و قصد مراء و قهر و غلبه بر دیگری نداشته باشند.(که در چنین شرایطی حق مخفی میگردد). ( .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 19،76 )
علامه مجلسی رحمه الله در شرح این گفتار میگوید:شاید در این دستور حکیمانه توصیهای به سؤال کنندگان نیز باشد که یک مسئله را از افراد زیادی پرسش نکنند،زیرا جوابهای متعدد سبب میشود آنها در تشخیص حق،گرفتار شک و تردید شوند. ( .بحارالانوار،ج 1،ص 223) البته تمام این تفسیرها قابل جمع است.
در واقع ازدحام در جواب،شاخهای از شاخههای افراطگری است که در همه چیز مذموم است.
آداب پاسخگفتن
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به یکی از آداب مهم پاسخگویی اشاره فرموده و در کلمات دیگری به آداب دیگری پرداخته است؛از جمله پاسخگویی سریع را مذموم شمرده میفرماید:
«مَنْ أسْرَعَ فِی الْجَوابِ لَمْ یُدْرِکِ الصَّوابَ؛ کسی که در پاسخگویی شتاب کند به پاسخ صحیح نخواهد رسید». ( .غررالحکم،ح 4216 )
نیز از حدّت و شدّت برحذر داشته میفرماید:
«دَعِ الْحِدَّةَ وَتَفَکَّرْ فِی الْحُجَّةِ وَتَحَفَّظْ مِنَ الْخَطَلِ تَأْمَنُ الزَّلَلَ؛ تندی را رها کن و در دلیل بیندیش و از یاوه گفتن برحذر باش تا از لغزشها در امان باشی». ( .غررالحکم،ح 591 )
نیز به بعضی از سؤالات بیجا اشاره کرده میفرماید:
«رُبَّ کَلامٍ جَوابُهُ السُّکُوتُ؛ چه بسا سخنی که جوابش سکوت است».( .همان،ح 4228 )
همچنین توصیه میکند که هنگام عاجز ماندن از جواب نباید سکوت را فراموش کرد،میفرماید:
«إذا غُلبتَ عَلَی الْکَلامِ فَإیّاکَ أنْ تَغْلِبَ عَلَی السُّکُوتِ؛ هرگاه در سخن گفتن مغلوب شدی مبادا در سکوت کردن مغلوب گردی».(.همان،ح 4226 )
امام صادق علیه السلام نیز توصیه میکند که انسان نباید هر سؤالی را که از او کردند پاسخ گوید که این کار عاقلان نیست،میفرماید:
«إِنَّ مَنْ أَجَابَ فِی کُلِّ مَا یُسْأَلُ عَنْهُ فَهُوَ الْمَجْنُونُ» . ( .بحارالانوار،ج 2،ص 117،ح 15)
آخرین نکته اینکه در حکمت 85 از نهجالبلاغه این گفتار حکیمانه نیز گذشت:
«مَنْ تَرَکَ قَوْلَ لا أدْری أُصیبَتْ مَقاتِلُهُ؛ کسی که جمله نمیدانم را ترک کند (گاه) خود را به کشتن داده است».
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ لِلّهِ فِی کُلّ نِعمَةٍ حَقّاً فَمَن أَدّاهُ زَادَهُ مِنهَا وَ مَن قَصّرَ فِیهِ خَاطَرَ بِزَوَالِ نِعمَتِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: خدا را در هر نعمتی حقّی است، هر کس آن را بپردازد، فزونی یابد، و آن کس که نپردازد و کوتاهی کند، در خطر نابودی قرار گیرد .
خدا را در هر نعمتی حقی است، هر که آن حق از عهده برون کند خدا نعمت را بر او افزون کند و آن که در آن کوتاهی روا دارد خود را در خطر از دست شدن نعمت گزارد.
بدرستی که مر خدای راست که بسیار خیر است و بلند مرتبه در هر نعمتی حقی که شکر آنست پس هر که رسانید باو حق او را و هر که تقصیر را از آن در خطر افکند او را بزایل شدن نعمت او
و فرمود (علیه السلام): خدای تعالی را در هر نعمتی حقی است، هر که آن را ادا کند، بر نعمتش بیفزاید و هر که در ادای آن قصور ورزد، نعمت خدا را در خطر نابودی انداخته.
بدرستی که مر خدای راست که بسیار خیر است و بلند مرتبه در هر نعمتی حقی که شکر آنست پس هر که رسانید باو حق او را و هر که تقصیر را از آن در خطر افکند او را بزایل شدن نعمت او
شروح:
و خاطر اشرف علی الهلاک.
(خداوند را در هر نعمتی حقی است، پس هر کس حق خدا را به جا آورد، خداوند از آن نعمت او را فراوان دهد، و هر که در آن کوتاهی کند، خداوند آن نعمت را در خطر نابودی قرار دهد). حق خدا در نعمت، سپاسگزاری است که واجب و لازم است، و اما شکر نعمت باعث فزونی، و کوتاهی در شکرگزاری باعث از دست دادن نعمت میگردد به دلیل آیهی مبارکهی و لئن شکرتم لا زیدنکم … امام (علیه السلام) وادار به سپاسگزاری کرده، و از ناسپاسی برحذر داشته است، با یادآوری این جهت که قضای الهی بر این جاری است. و توضیح این مطلب چندین بار قبلا انجام گرفته است.
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَی فِی کُلِّ نِعْمَةٍ حَقّاً فَمَنْ أَدَّاهُ زَادَهُ مِنْهَا وَ مَنْ قَصَّرَ فِیهِ خَاطَرَ بِزَوَالِ نِعْمَتِهِ .
قد تقدم الکلام فی هذا المعنی و جاء فی الخبر من أوتی نعمة فأدی حق الله منها برد اللهفة و إجابة الدعوة و کشف المظلمة کان جدیرا بدوامها [و من قصر قصر به]
( تکملة من د. ).
(و قال علیهالسلام: ان لله تبارک و تعالی) به درستی که مر خداوند را که بسیار خیر است و بلند مرتبه (فی کل نعمه حقا) در هر نعمتی حقی است که آن شکر آن نعمت است (فمن اداه) پس هر که ادا کرد و رسانید به او حق او را (زاده منها) زیاده ساخت برای او از آن نعمت. کقوله تعالی (لئن شکرتم لازیدنکم) (و من قصر عنه) و هر که تقصیر کرد از شکرگزاری آن (خاطر) در خطر و مشقت افکند خود را
و فرمود آن حضرت: به درستی که خدای تبارک و تعالی را در هر نعمتی که کرامت کند عباد را حقی است لازم و واجب گزاردن آن، پس هر که آن حق ادا کند و آن نعمت به شکر تلفی نماید خدای منان آن نعمت زیاده گرداند (لقوله: و لئن شکرتم لا زیدنکم) و هر که تقصیر کند از حق آن و شکر بر آن، آن نعمت را در خطر زوال در آورده باشد و فیالجمله معلوم است که هر که شکر نعمت کند مستوجب مزید و هر که کفران نماید مستوجب حرمان و زوال نعمت گردد. و این علم در مجاری عقول همه عالمیان مضمر و مندرج است و اما حق هر نعمت به تعیین مستبصر در دین آن را بشناسد. و ما مثالی چند واضح ادا کنیم. مثلا هر که را خدای عالمیان جاه و دولت بخشد حق خدای در آن نعمت آن بود که او با ضعیفان تواضع و مرحمت نماید و حاجات ناس برآرد، و هر که را در نظر خلق عزیز گرداند حق آن نعمت آن بود که او خود را در نفس خویش خوار و ذلیل بیند، و هر که را مال کرامت کند آن بر فقراء و اقرباء انفاق کند، و هر که را ایمن گرداند از دشمنی وی او نیز دیگران را از خود ایمن گرداند و چون از فضیحتی سالم ماند فضیحت مردم نخواهد و چون در عضوی از اعضاء بر صحت و عافیت باشد آن عضو در کار خدای بیشتر کار فرماید، و اگر علمی آموزد آن را به اهل تعلیم نماید (و امثال ذلک) و این ابیات از دیوان مناسب این مقام است. ما احسن الدنیا و اقبالها اذا اطاع الله من نالها من لم یواس الناس من فضله عرض للادبار اقبالها فاحذر زوال الفضل یا جابر و اعط من دنیاک من سالها فان ذا العرش جزیل العطا یضعف بالحبه امتالها و کم راینا من ذوی ثروه لم یقبلوا بالشکر اقبالها تاهوا علی الدنیا باموالهم و قیدوا بالبخل اقفالها لو شکروا النعمه جازاهم مقاله الشکر الذی قالها لئن شکرتم لازیدنکم لکنها کفرهم غالها
و قال علیهالسلام: «ان لله فی کل نعمه حقا، فمن اداه زاده منها و من قصر عنه خاطر بزوال نعمته.» یعنی و گفت علیهالسلام که به تحقیق که از برای خدا صاحب خیر و بلند شان در هر نعمتی حقی است، پس کسی که ادای حق او کرد و شکر آن نعمت را به جا آورد، زیاده میگرداند خدا از برای او آن نعمت را و کسی که تقصیر کرد از ادای حق نعمت او، به هلاکت اندازد او را به سبب زوال نعمت خود از او.
المعنی: حقیقه شکر النعمه اداء حقها الالهی، فمن الحقوق الالهیه فی نعمه ما تقرر حقه بحدود معینه کالحقوق الزکویه و الاخماس فی مواردها المفروضه و المندوبه و منها ما ندب الیه علی وجه الاطلاق کالحث علی نشر العلم و المعرفه، و اعانه الضعیف و المستغیث، و بر الوالدین وصله الرحم و نحوها. فاذا کان اداء الحق شکرا فیوجب مزید النعمه و یکون ترک ادائه من اقبح الکفران الموجب لخطر الزوال. الترجمه: فرمود: راستی که برای خداوند در هر نعمتی حقی است، هر که آن را بپردازد خداوند بر آن نعمتش بیفزاید، و هر که در اداء آن حق کوتاهی کند در خطر زوال نعمت قرار دارد.
هر آن نعمت که بخشیدت خداوند***در آن حقی است با تو جفت و پیوند
اگر پرداختی حقش فزاید***وگرنه خود زوال نعمت آید
اقول: هو فی معنی قوله تعالی ( … لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید) (فکفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما کانوا یصنعون). و فی معناه قول الصادق (علیه السلام) لحسین الصحاف- علی ما رواه (الکافی)- ما ظاهر الله تعالی علی عبدالنعم حتی ظاهر علیه موونه الناس فمن صبر لهم و قام بشانهم زاد تعالی فی نعمه علیه عندهم و من لم یصبر لهم و لم یقم بشانهم ازال الله تعالی تلک النعمه.
ان الله سبحانه یحب من عبده ان یحدث له شکرا کلما احدث له نعمه، و قد کتب سبحانه علی نفسه الزیاده لمن شکر، و من قصر عن شکر ما اوتی فقد عرضه للخطر.. و معنی شکر النعمه ان لا یغتر بها المنعم علیه و یطغی، و ان یحسن الانفاق منها علی نفسه و اهله، و ان بقیت بقیه اغاث بها ملهوفا، و نفس کربه عن بائس.
امام علیهالسلام (در سود سپاسگزاری) فرموده است: محققا خدایتعالی را در هر نعمتی حق سپاسی است، پس هر که آن را به جا آورد خدا از آن نعمت او را فراوان دهد، و هر که از به جا آوردن آن حق کوتاهی کند خدا آن نعمت را در خطر نابودی و دور شدن اندازد (ناگفته نماند که حق سپاس خدا در هر نعمتی به تناسب آن است مثلا کسی را که خدا دولت و جاه بخشیده باید با ناتوانان همراهی و فروتنی کند، و هر که را عزیز و ارجمند گردانده باید خود را ذلیل و خوار پندارد، و هر که را مال و دارائی داده باید به بیچارگان و مستمندان و خویشان ببخشاید، و هر که را علم و دانائی عطاء فرموده باید به اهلش یاد دهد).
ثروتی که در اختیار بشر قرار گرفته است، برای پرستاری از درماندگان و کمک به نیازمندیهای جامعه است و هرگاه این وظیفه را انجام داد حق نعمت و خدا را اداء کرده است و هیمن است شکر نعمت. خدای مهربان برای توجه به همین نکته میفرماید: (به خدا و رسولش ایمان آورید و از آنچه وارث دیگران شدهاید (و نائب خدا گردیدهاید) در راه خدا انفاق کنید. کسانی که ایمان بیاورند و در راه خدا انفاق کنند دارای پاداشی بزرگ خواهند بود.) با توجه به نکته یاد شده، شکر خدا فقط الحمدلله گفتن نیست بلکه باید نسبت به خدمات هم عنایت داشت تا شکرگزاری کامل گردد.
و قال علیهالسلام: (ان لله فی کل نعمه) یتفضل بها للعبد (حقا فمن اداه) ای ادی ذلک الحق، و هو الشکر (زاده) الله (منها) ای من تلک النعمه (و من قصر عنه) فلم یود شکرا لنعمه، لسانا و قلبا و بدنا (خاطر بزاول نعمته) ای اوقع نفسه فی خطر زوالها.
اللغه: اداه: بلغه و اوصله، اخرجه. خاطر: عرضها للهلکه. الشرح: حق الله فی کل نعمه ان تشکرها و شکرها ان تضعها موضعها و تخرج الحق الواجب منها فتنفقه علی الفقراء و المساکین فمن ادی ذلک زادها الله له و نماها و هو مصداق قوله تعالی: (و لئن شکرتم لازیدنکم) و اما من قصر فی اداء شکرها فقد عرضها للزوال لان عدم شکرها معصیه و المعاصی منها ما یزیل النعم.
«همانا خداوند متعال را در هر نعمتی حقی است، هر کس آن را ادا کند، خداوند آن نعمت بر او افزون فرماید و هر کس در آن کوتاهی کند به زوال نعمت در خطر افتد.»
در این باره در گذشته سخن گفته شد، در خبر هم آمده است به هر کس نعمتی داده شود و با یاری درمانده و برآوردن نیاز و کشف ستم، حق آن را بپردازد، نعمتش سزاوار دوام است و هر کس کوتاهی کند، عمر نعمتش کوتاه می شود.
و قال علیهالسلام
إِنَّ لِلّهِ فِی کُلِّ نِعْمَةٍ حَقّاً،فَمَنْ أَدَّاهُ زَادَهُ مِنَها،
وَ مَنْ قَصَّرَ عَنْهُ خَاطَرَ بِزَوَالِ نِعْمَتِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
خداوند در هر نعمتی حقی دارد.کسی که حق آن را ادا کند،آن نعمت را بر او افزون میکند و کسی که در آن کوتاهی نماید آن نعمت را
در خطر زوال قرار میدهد. ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر تصریح میکند که این گفتار حکیمانه از کلام مشروحتری اقتباس شده است که پیش از مرحوم سیّد رضی،ابن شعبه حرانی آن را در کتاب تحف العقول آورده است.بعد از سیّد رضی نیز نویسنده غررالحکم آن را با تفاوتهایی در کتاب خود ذکر کرده که نشان میدهد منبع دیگری داشته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 190))
راه بقای نعمتها
امام علیه السلام در این کلام نورانی اشاره به اهمیت مسئله شُکر با تعبیر جدید میکند،میفرماید:«خداوند در هر نعمتی حقی دارد.کسی که حق آن را ادا کند، آن نعمت را بر او افزون میکند و کسی که در آن کوتاهی نماید آن نعمت را در خطر زوال قرار میدهد»؛ (إِنَّ لِلّهِ فِی کُلِّ نِعْمَةٍ حَقّاً،فَمَنْ أَدَّاهُ زَادَهُ مِنَها،وَ مَنْ قَصَّرَ عَنْهُ خَاطَرَ بِزَوَالِ نِعْمَتِهِ) .
«خاطَرَ» (از ماده مخاطره) به معنای به خطر افکندن است.
منظور امام علیه السلام از حق نعمت،همان شکر است؛نه تنها شکر زبانی و قلبی بلکه اساس شکر،شکر عملی است؛یعنی از آن نعمت خداداد به نفع مظلومان استفاده کردن،صله رحم بهجا آوردن،آلام بیماران را تخفیف دادن،تعظیم شعائر نمودن،به فکر یتیمان بودن و امثال اینها.
شکر نعمتهایی مانند چشم و گوش و عقل و هوش،این است که آنها را در مسیر اهدافی که برای آن آفریده شدهاند به کار بگیریم و مطابق تعبیر معروف علمای اخلاق،
«الشُّکْرُ هُوَ صَرْفُ الْعَبْدِ جَمیعَ ما أنْعَمَهُ اللّهُ فیما خُلِقَ لِأجْلِهِ؛ شکر عبارت از این است که انسان،تمام آنچه را خدا به او روزی داده برای آن اهدافی که آفریده شده است صرف کند».
البته شکر زبانی جایگاه خود را دارد؛در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«تَمَامُ الشُّکْرِ قَوْلُ الرَّجُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ؛ تمام شکر آن است که انسان (از روی اخلاص و ایمان) بگوید:الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ». ( .کافی،ج 2،ص 95،ح 10 )
در حدیث دیگری از امام باقر و امام صادق علیهما السلام آمده است که نوح علیه السلام همه روز صبحگاهان و عصرگاهان این کلمات را به درگاه خدا عرضه میداشت:
«أَللّهُمَّ إِنِّی أُشْهِدُکَ أَنَّ ما أَصْبَحَ أَوْ أَمْسی بِی مِنْ نِعْمَةٍ فِی دِیْنٍ أَوْ دُنْیا فَمِنْکَ،وَحْدَکَ لا شَرِیْکَ لَکَ،لَکَ الْحَمْدُ وَ لَکَ الشُّکْرُ بِها عَلَیَّ حَتّی تَرْضی،وَ بَعْدَ الرِّضا؛ خداوندا من تو را گواه میگیرم:هر نعمتی صبح و شام به من میرسد،چه دینی و چه دنیوی،چه معنوی و چه مادی،همه از سوی توست،یگانهای و شریکی نداری، حمد مخصوص توست و شکر هم از آن تو،آنقدر شکرت میگویم تا از من خشنود شوی و حتی بعد از خشنودی». ( .بحار الانوار،ج 11،ص 290 )
در بعضی از روایات آمده است که خدای متعال بدین سبب او را عبد شکور خوانده است. ( .کافی،ج 2،ص 99،ح 21 )
همچنین شکر قلبی نیز جایگاه خود را دارد که انسان واقعاً از خداوند به سبب نعمتهایی که به او ارزانی داشته راضی باشد؛ولی به هر حال شکر در صورتی کامل میشود که جنبههای عملی آن آشکار گردد.
از بعضی روایات استفاده میشود که علاوه بر اینها انسان باید از واسطه نعمت هم تشکر کند تا شکر او کامل گردد.
در حدیثی از امام زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ اللَّهَ...
یُحِبُّ کُلَّ عَبْدٍ شَکُورٍ یَقُولُ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لِعَبْدٍ مِنْ عَبِیدِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَشَکَرْتَ فُلاناً فَیَقُولُ بَلْ شَکَرْتُکَ یَا رَبِّ فَیَقُولُ لَمْ تَشْکُرْنِی إِذْ لَمْ تَشْکُرْهُ ثُمَّ قَالَ أَشْکَرُکُمْ لِلَّهِ أَشْکَرُکُمْ لِلنَّاسِ؛ خداوند...هر بنده شکرگزاری را دوست دارد.خداوند متعال روز قیامت به بعضی از بندگانش میگوید:آیا از فلان شخص تشکر کردی؟ عرض میکند:خدایا! من شکر تو را گزاردم.خداوند میفرماید:به سبب آنکه از او تشکر نکردی شکر مرا ادا ننمودهای.سپس امام علیه السلام فرمود:شاکرترین شما در برابر خدا شاکرترین شما در برابر بندگان خداست». ( .کافی،ج 2،ص 99،ح 30 )
در احادیث متعددی آمده است که شکر هر نعمتی پرهیز از گناهان است از جمله در حدیثی از امام امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«شُکْرُ کُلِّ نِعْمَةٍ الْوَرَعُ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ» . ( .بحار الانوار،ج 67،ص 307،ح 31)
دلیل آن هم روشن است؛پرهیز از گناه دلیل فرمانبرداری بنده است و فرمانبرداری،بهترین تشکر به پیشگاه بخشنده نعمتهاست.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که ابو بصیر از حضرت سؤال کرد:«هَلْ لِلشُّکْرِ حَدٌّ إِذَا فَعَلَهُ الْعَبْدُ کَانَ شَاکِراً؛آیا شکر حد نهایی دارد که هرگاه بندهای آن را انجام دهد شاکر محسوب شود؟»امام علیه السلام فرمود:آری.ابوبصیر سؤال کرد:آن کدام است؟ امام علیه السلام فرمود:
«یَحْمَدُ اللَّهَ عَلَی کُلِّ نِعْمَةٍ عَلَیْهِ فِی أَهْلٍ وَ مَالٍ وَ إِنْ کَانَ فِیمَا أَنْعَمَ عَلَیْهِ فِی مَالِهِ حَقٌّ أَدَّاهُ وَ مِنْهُ قَوْلُهُ جَلَّ وَ عَزَّ «سُبْحانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما کُنّا لَهُ مُقْرِنِینَ» ؛انسان در برابر هر نعمتی که خدا به او داده؛خواه در خانوادهاش باشد یا در اموالش،او را شکر میگوید و اگر حقی در اموال او در نعمتی که به وی داده شده،باشد،آن را ادا میکند و از آن جمله است گفتار خداوند متعال که میفرماید:«(انسان به هنگام سوار شدن بر مرکبی بگوید:) منزه است خداوندی که آن را مسخّر ما کرد و (اگر لطف خدا نبود) ما نمیتوانستیم در کنار آن قرار بگیریم». ( .کافی،ج 2،ص 95،ح 12؛زخرف،آیه 13 )
این بخش از کلام حکیمانه را با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام درباره آخرین مرحله شکری که از انسان امکانپذیر است پایان میدهیم.آن حضرت میفرماید:
«أوْحَی اللّهُ تَعالی إلی مُوسی علیه السلام:یا مُوسی! أُشْکُرْنی حَقَّ شُکْری.فَقالَ:
یا رَبِّ کَیْفَ أشْکُرُکَ حَقَّ شُکْرِکَ وَلَیْسَ مِنْ شُکْرٍ أشْکُرُکَ بِهِ إلّا وَ أنْتَ أنْعَمْتَ بِهِ عَلَیَّ؟ فَقالَ:یا مُوسی! شَکَرْتَنی حَقَّ شُکْری حینَ عَلِمْتَ أنّ ذَلِکَ مِنّی؛ خداوند به موسی وحی فرستاد که ای موسی! حق شکر من را ادا کن.موسی عرض کرد:
چگونه حق شکر تو را ادا کنم در حالی که همین نعمت توفیق شکرگزاری، نعمت دیگری از سوی تو بر من است؟ (بنابراین با شکرگزاری نعمت جدیدی به من عطا میشود که باید شکر آن را هم بگزارم) خداوند فرمود:ای موسی! حق شکر من را بهجا آوردی چون میدانی این توفیق هم از سوی من است». ( .میزان الحکمة،ح 9603 )
اما کفران نعمت بیشک مایه زوال نعمتهاست و در قرآن سرگذشت امتهایی که کفران نعمت کردند و گرفتار شدند بهکرار نقل شده که نمونه روشنی از آن داستان قوم سبأ است که خداوند آن همه نعمت به آنها داد و کفران کردند و تمام آنها از آنان گرفته شد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«أَحْسِنُوا جِوَارَ نِعَمِ اللَّهِ وَ احْذَرُوا أَنْ تَنْتَقِلَ عَنْکُمْ إِلَی غَیْرِکُمْ أَمَا إِنَّهَا لَمْ تَنْتَقِلْ عَنْ أَحَدٍ قَطُّ فَکَادَتْ أَنْ تَرْجِعَ إِلَیْهِ قَالَ وَکَانَ عَلِیٌّ علیه السلام یَقُولُ قَلَّ مَا أَدْبَرَ شَیْءٌ فَأَقْبَلَ؛ با نعمتهای پروردگار به خوبی رفتار کنید و بترسید که (براثر کفران) آن نعمتها از شما گرفته شود و به دیگران داده شود بدانید هیچ نعمتی از کسی منتقل نشد که به این آسانی به او بازگردد.علی علیه السلام میفرمود:کمتر میشود که نعمتی به انسان پشت کند و سپس بار دیگر بازگردد». ( .کافی،ج 4،ص 38،ح 3 )
همین مضمون در حکمت 246 بهزودی خواهد آمد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Surely in every blessing there is a right of Allāh. If one carries out that right, Allāh increases the blessing, and if one falls short of doing so, he risks losing the blessing.”
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا کَثُرَتِ المَقدِرَةُ قَلّتِ الشّهوَةُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هنگامی که توانایی فزونی یابد، شهوت کاستی گیرد .
چون توانایی بیفزاید، خواهش کم آید.
هر گاه بسیار شود توانائی کم شود آرزو و چه کثیر القدرة ایمنست از فوت آن
و فرمود (علیه السلام): هرگاه توانایی بیفزاید، خواهش نقصان یابد.
و آن حضرت فرمود:زمانی که توانایی زیاد گردد خواسته کم شود .
شروح:
یعنی ان الفقر یثمر الحرص، و الحرص یثمر الشهوه، فیزداد الرغبه، فیما لیس عنده، و قیل الممنوع متبوع، و الانسان حریص علی ما منع، منه، فمن قدر علی شیء و استولی علیه قلت شهوته، المتعلقه بذلک الشیء، و تعلقت شهوته بما لیس له، و ان کان ما عنده احسن و ازین مما عند غیره و المرء شواق الی ما لم ینل،
امام (علیه السلام) فرمود: (هرگاه توانمندی زیاد شود، خواسته اندک شود). چون کسی که توان کمتری نسبت به برآوردن خواستهی خود دارد، همواره بیم دارد از این که پس از دسترسی به خواسته خود، آن را از دست بدهد، بنابراین همین ترس، به دنبال لذت وصول به خواسته، همیشه باعث دلهرهای است نسبت به آن خواسته، و از طرفی خود محرک علاقه و میل است به طرف آن، اما اگر توانایی کامل بر خواستهی خود را داشت، ترسی نخواهد داشت که به خواستهی خود نرسد، از این رو انگیزهی میل بدان کم شده و پافشاری و علاقهاش نسبت به آن کاهش مییابد.
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا کَثُرَتِ اَلْمَقْدِرَةُ [اَلْمَقْدُرَةُ]
قَلَّتِ الشَّهْوَةُ ( د:«المشورة». ) .
هذا مثل قولهم کل مقدور علیه مملول و مثل قول الشاعر و کل کثیر عدو الطبیعة.
و مثل قول الآخر و أخ کثرت علیه حتی ملنی
و لهذا الحکم علة فی العلم العقلی و ذلک أن النفس عندهم غنیة بذاتها مکتفیة بنفسها غیر محتاجة إلی شیء خارج عنها و إنما عرضت لها الحاجة و الفقر إلی ما هو خارج عنها لمقارنتها الهیولی و ذلک أن أمر الهیولی بالضد من أمر النفس فی الفقر و الحاجة و لما کان الإنسان مرکبا من النفس و الهیولی عرض له الشوق إلی تحصیل العلوم و القنیات ( القنیات:جمع قنیة؛بالضم و الکسر:ما اکتسبه الإنسان. ) لانتفاعه بهما و التذاذه بحصولهما فأما العلوم فإنه یحصلها فی شبیه بالخزانة له یرجع إلیها متی شاء و یستخرج منها ما أراد أعنی القوی النفسانیة التی هی محل الصور و المعانی علی ما هو مذکور فی موضعه و أما القنیات و المحسوسات فإنه یروم منها مثل ما یروم من تلک و أن یودعها خزانة محسوسة خارجة عن ذاته لکنه یغلط فی ذلک من حیث یستکثر منها إلی أن یتنبه بالحکمة علی ما ینبغی أن یقتنی منها و إنما حرص علی ما منع لأن الإنسان إنما یطلب ما لیس عنده لأن تحصیل الحاصل محال و الطلب إنما یتوجه إلی المعدوم لا إلی الموجود فإذا حصله سکن و علم أنه قد ادخره و متی رجع إلیه وحده إن کان مما یبقی بالذات خزنه و تشوق إلی شیء آخر منه و لا یزال کذلک إلی أن یعلم أن الجزئیات لا نهایة لها و ما لا نهایة له فلا مطمع فی تحصیله و لا فائدة فی النزوع إلیه و لا وجه لطلبه سواء کان معلوما أو محسوسا فوجب أن یقصد من المعلومات إلی الأهم و من المقتنیات إلی ضرورات البدن و مقیماته و یعدل عن الاستکثار منها فإن حصولها کلها مع أنها لا نهایة لها غیر ممکن و کلما فضل عن الحاجة و قدر الکفایة فهو مادة الأحزان و الهموم و ضروب المکاره و الغلط فی هذا الباب کثیر و سبب ذلک طمع الإنسان فی الغنی من معدن الفقر لأن الفقر هو الحاجة و الغنی هو الاستقلال إلی أن یحتاج إلیه و لذلک قیل إن الله تعالی غنی مطلقا لأنه غیر محتاج البتة فأما من کثرت قنیاته فإنه یستکثر حاجاته بحسب کثرة قنیاته و علی قدرها رغبه إلی الاستکثار بکثرة وجوه فقره و قد بین ذلک فی شرائع الأنبیاء و أخلاق الحکماء فأما الشیء الرخیص الموجود کثیرا فإنما یرغب عنه لأنه معلوم أنه إذا التمس وجد و الغالی فإنما یقدر علیه فی الأحیان و یصیبه الواحد بعد الواحد و کل إنسان یتمنی أن یکون ذلک الواحد لیصیبه و لیحصل له ما لا یحصل لغیره
(و قال علیهالسلام: اذا کثرت المقدره) هرگاه که بسیار شود توانایی (قلت الشهوه) اندک گردد آرزوی وی زیرا که قلیلالقدره از فوت مطلوب میترسد و همیشه در دل او این دغدغه میافتد و بنابراین در پی او روان است و کثیرالقدرت چون از قوت او ایمن است مستغنی از آن است
هرگاه بسیار شود قدرت و اسباب حصول مرادی کم گردد شهوت و خواهش آن، واین پیش عقول زیرکان بیحاجت به بیان مبین است.
و قال علیهالسلام: «اذا کثرت المقدره قلت الشهوه.» یعنی و گفت علیهالسلام که هر وقتی که بسیار شد قدرت و توانایی بر امری کم میگردد رغبت و خواهش به آن امر، زیرا که انسان حریص است به چیزی که قدرت ندارد.
المعنی: هذه الحکمه قائمه علی اصل معروف و هو: ان الانسان حریص علی ما منع فمن قلت مقدرته علی ما یشتهیه من غداء و نکاح و نحوهما یحس فی نفسه انه ممنوع منها او سیمنع، لکون مقدرته قلیله و فی معرض الزوال فزاد حرصه علیه، و اما اذا کثرت مقدرته و اطمانت نفسه بوصول ما یشتهیه سکنت فورته و خمدت ثورته، و اذا نال من اشهی ما یبتغیه مرات زالت عنه شهوته راسا. و من هنا قیل: ان العشق مولود التمانع و فراق المحبوب اما بتمنعه عن التسلیم للمحب، و اما بالدلال علیه و منعه عن الوصل و اخذا لنصیب. الترجمه: فرمود: هرگاه نیرو و قدرت افزود خواست و شهوت بکاستی غنود.
هر چه در دسترس بود بسیار***خواستش اندک آیدت بشمار
و قال علیهالسلام: عشق رجل جاریه و کان یتحرق فی ذلک، فقیل له: لم لا تشتریها فانها لیست کالحره عسره المطلب؟ قال: انی ان ملکتها تذهب شهوتها و فی ذلک اجد لذه.
الشهوه: رغبه و امنیه و لهفه، و من البداهه ان الانسان یتلهف علی ما یعجز عن تحصیله و تناوله، اما القادر فیحقق ما یرید ساعه یشاء، و لا موجب للتلهف و التاسف. و من هذا الباب ما نراه حین ما یشاع ان سلعه من السلع کالسکر سیفقد من الاسواق، فیقبل الناس علی شرائه، و یدخر منه القادر اضعاف ما یحتاج الیه لمجرد الوهم و الخوف من العجز عن تحصیله، و کان سائر الایام لا یعبابه و یهتم، لانه فی متناول یده متی اراد.
… المقدره قلت الشهوه: فان من ملک زهد
امام علیهالسلام (درباره توانائی) فرموده است: هر گاه توانائی و دست یافتن (بر چیزی) فراوان شود شهوت و خواهش (بر آن) کم گردد (زیرا کسی که به چیزی کم دسترس داشته باشد میل و خواهش او همیشه متوجه آنست و میترسد مبادا از دست برود، ولی آنکه در دسترس دارد میل و خواهشش اندک است چون مطمئن است که هر گاه بخواهد آماده است).
امام علیهالسلام (درباره توانائی) فرموده است: هر گاه توانائی و دست یافتن (بر چیزی) فراوان شود شهوت و خواهش (بر آن) کم گردد (زیرا کسی که به چیزی کم دسترس داشته باشد میل و خواهش او همیشه متوجه آنست و میترسد مبادا از دست برود، ولی آنکه در دسترس دارد میل و خواهشش اندک است چون مطمئن است که هر گاه بخواهد آماده است).
و قال علیهالسلام: (اذا کثرت المقدره) ای قدره الانسان علی الشیء (قلت الشهوه) اذ النفس تستغنی اذا عرفت القدره، فتقل الشهوه.
الشرح: قد قیل- و احب شیء الی الانسان ما منع- فان القادر علی الشیء فی ای وقت و ای مکان استقرت نفسه و خفت شهوته و طلبه له و اما من احس بعدم ذلک فتراه یشتد فی طلبه و یزداد الحاحا للحصول علیه فزیاده المقدره علی الشیء یقلل الشهوه الیه.
«چون قدرت بسیار شود، شهوت و آرزو اندک گردد.»
این سخن نظیر این گفتار است که هر چیز در اختیار باشد خسته کننده و ملال انگیز می شود، نظیر گفتار این شاعر که می گوید: چه بسا دوست و برادری که چندان بر او دوستی کردم که از من ملول شد، آری هر چیز که ارزان می شود خسته کننده است، ای کاش اینک که دوستی مرا فروخته است به کسی می فروخت که افزون از من دوستی می ورزید نه به کسی که کمتر از آن است.
و قال علیهالسلام
إِذَا کَثُرَتِ الْمَقْدِرَةُ قَلَّتِ الشَّهْوَةُ.
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که قدرت بر چیزی فزونی یابد علاقه به آن کم میشود. ( .سند گفتار حکیمانه: تنها مدرک دیگری که خطیب رحمه الله در مصادر برای این کلام نورانی ذکر کرده غرر الحکم آمدی است که با کمی تفاوت آن را آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 190). نویسنده کتاب عیون الحکم و المواعظ از علمای قرن ششم نیز این کلام حکیمانه را با کمی تفاوت ذکر کرده است.(عیون الحکم و المواعظ،ص 115) )
با افزایش قدرت،حرص کم میشود
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یک نکته روانی اشاره میکند که در زندگی انسان،سرنوشتساز است،میفرماید:«هنگامی که قدرت بر چیزی فزونی یابد علاقه به آن کم میشود»؛ (وَ قال علیه السلام:إِذَا کَثُرَتِ الْمَقْدِرَةُ قَلَّتِ الشَّهْوَةُ) .
به گفته مرحوم«کمرهای»در منهاج البراعة این گفتار حکیمانه از یک اصل روانی معروف سرچشمه میگیرد که میگوید:«الإنْسانُ حَریصٌ عَلی ما مُنِعَ؛ انسان نسبت به چیزی که برای او ممنوع شده حرص فراوان دارد».
دلیل آن هم روشن است؛چیزی که در دسترس انسان باشد و هر زمان بخواهد به آن برسد،نه برای ذخیره کردن آن دست و پا میزند،نه به علّت از دست دادنش اضطراب دارد و ای بسا با بیاعتنایی به آن نگاه کند و حتی گاه از آن سیر و ملول شود؛ولی به عکس،چیزی که در دسترس او نیست یا به زحمت پیدا میشود به آن علاقه نشان میدهد و گاه اصرار دارد بیش از مقدار حاجت خود از آن ذخیره کند.
به همین دلیل هنگامی که چیزی از مواد غذایی کم میشود،مردم به فروشگاهها هجوم میبرند و هر کس چند برابر نیازش خریداری میکند و بر اثر آن،نوعی قحطی مصنوعی حاصل میگردد.در اینگونه موارد اگر مدیران جامعه فروشگاههایی را-هرچند بهطور موقت-پر از مواد مذکور کنند هجوم برای خریدن فرو مینشیند و مردم تنها به مقدار حاجت روزانه از آن تهیه میکنند و بازار،کساد میشود.
نیز به همین دلیل است که بازرگانان سودجو در عرصه داخلی و بینالمللی برای اینکه متاع خود را به قیمتهای گزاف بفروشند،موقتاً جلوی توزیع آن را گرفته و گاه افرادی را به بازار میفرستند که هرچه در بازار هست خریداری کنند و به این ترتیب قحطی مصنوعی ایجاد کنند و سپس اجناس خود را بهتدریج به بازار میفرستند تا به قیمت گزاف بفروشند.
یکی از دلایل تحریم احتکار در اسلام نیز همین است که ایجاد گرانی مصنوعی میکند و مردم را در وحشت فرو میبرد و سبب تحریک حرص مردم میشود که بیش از نیاز خود مطالبه میکنند و قحطی کاذب جدیدی به وجود میآورند.
مدیران جامعه باید از این نکته بهرهگیری کنند و همیشه مقدار قابل توجهی از مواد غذایی و سایر مواد مورد نیاز را در بازار حاضر سازند تا مردم بر تهیه نیازهای خود در کوتاهمدّت و درازمدّت احساس توانایی کنند و مصداق «کَثُرَتِ الْمَقْدِرَةُ» شود که نتیجه آن،احساس بینیازی و مصداق«قَلَّتِ الشَّهْوَةُ»است؛ درست،کاری که سودجویان و تولیدکنندگان بازار سیاه از ضد آن بهرهگیری میکنند و از این طریق،آلاف و الوفی به ناحق بهدست میآورند.
Imam Ali ibn Abi Talib said : “ Generosity is more prompting to goodness than regard for kinship.”
وَ قَالَ علیه السلام احذَرُوا نِفَارَ النّعَمِ فَمَا کُلّ شَارِدٍ بِمَردُودٍ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: از فرار نعمتها بپرهیزید، زیرا هر گریختهای باز نمیگردد .
از گریختن نعمتها بترسید که هر گریختهای باز نخواهد گردید.
بترسید از رمیدن نعمتها بجهة عدم شکر پس نیست هر رسیده باز گردانیده شده
و فرمود (علیه السلام): از رمیدن نعمت بترسید، بسا که رمیده باز نگردد.
و آن حضرت فرمود:از فرار نعمتها بترسید،که هر گریختهای را باز گشت نیست .
شروح:
و الشارد: البعیر النافر.
الشادر: النادر.
(از دوری نعمتها بترسید، که هر چه از دست رفت دوباره برنمیگردد). کلمهی نفار (دور شدن)، و شرود (گریختن) را استعاره برای از بین رفتن نعمت آورده است از نظر تشبیه نعمتها به چهارپایان، و نسبت به زوال نعمت هشدار داده است تا وادار کند که با شکر نعمت آن را حفظ کنیم، و بر ضرورت این هشدار با این عبارت: (فما کل … ) توجه داده است که خود مقدمهی صغرا برای قیاس مضمری است که در اصل چنین بوده است: آن که گریخت ممکن است باز نگردد، و کبرای آن نیز در اصل چنین است: و هر چه امکان بازگشت نداشت، دور ساختنش روا نیست.
وَ قَالَ علیه السلام احْذَرُوا نِفَارَ النِّعَمِ فَمَا کُلُّ شَارِدٍ بِمَرْدُودٍ .
هذا أمر بالشکر علی النعمة و ترک المعاصی فإن المعاصی تزیل النعم کما قیل إذا کنت فی نعمة فارعها فإن المعاصی تزیل النعم و قال بعض السلف کفران النعمة بوار و قلما أقلعت نافرة فرجعت فی نصابها فاستدع شاردها بالشکر و استدم راهنها بکرم الجوار و لا تحسب أن سبوغ ستر الله علیک غیر متقلص عما قلیل عنک إذا أنت لم ترج لله وقارا.
و قال أبو عصمة شهدت سفیان و فضیلا ( هو فضیل بن عیاض. ) فما سمعتهما یتذاکران إلا النعم یقولان أنعم الله سبحانه علینا بکذا و فعل بنا کذا.
و قال الحسن ( هو الحسن البصری. ) إذا استوی یوماک فأنت ناقص قیل له کیف ذاک قال إن زادک الله الیوم نعما فعلیک أن تزداد غدا له شکرا.
و کان یقال الشکر جنة ( جنة:وقایة. ) من الزوال و أمنة من الانتقال.
و کان یقال إذا کانت النعمة وسیمة فاجعل الشکر لها تمیمة ( التمیمة:العوذة. )
(و قال علیهالسلام: احذروا نفار النعم) حذر کنید از رمیدن نعمتها به سبب عدم شکر بر آن. (فما کل شارد بمردود) پس نیست هر رمیدهای بازگردانیده شده به موضع آن پس واجب باشد تقیید نعمت به شگرگزاری آن شعر: ای توانگر برحذر باش از زوال جاه و مال زانکه نعمت چون رمید آوردنش باشد محال
حذر نمائید از رمیدن نعمتها به سبب ناسپاس و بیرون شدن صید مراد از دام شما به سبب حقناشناسی که نیست هر صید رمیده باز گردانیده شده.
و قال علیهالسلام: «احذروا نفار النعم، فما کل شارد بمردود.» یعنی حذر کنید از فرار دادن به نعمت، یعنی به سبب کفران کردن، پس نیست هر گریخته برگشته شده.
اللغه: (نفر) ینفر نفورا: افزع. و (النعم): بقر و غنم و ابل، و هو جمع لا واحد له من لفظه، و جمع النعم انعام یذکر و یونث- مجمعالبحرین. المعنی: یمکن ان یکون النعم بمعنی الانعام الثلاثه بقرینه لفظ النفار و الشارد فالکلام خرج مخرج المثل و الکنایه، و یمکن ان یکون جمع نعمه فلفظ النفار استعاره عن زوالها، و المقصود الاعتناء بالنعمه اذا حصلت و التوجه الی الاستفاده منها و عدم التسامح فی ذلک اعتمادا علی کثرتها او رجاء تجددها بعد زوالها، فانه ربما تزول و لا تتجدد. قال الشارح المعتزلی: هذا امر بالشکر علی النعمه و ترک المعاصی، فان المعاصی تزیل النعم. الترجمه: فرمود: از رم دادن چهارپایان خودداری کنید که هر گریختهای برنمیگردد.
به نعمت بچسب ز دستش مده***که هر رم زده خود نیاید بده
مر فی سابقه کون المراد من نفار النعم تشبیهها بحیوان نفر و شرد اذا لم یحسن رعایته لان الغالب عدم عوده ورده، و فی محاجه الصادق (علیه السلام) مع سفیان الثوری و اصحابه الصوفیه. قال النبی (صلی الله علیه و آله) ان اصنافا من امتی لایستجاب لهم دعاوهم، رجل یدعو علی والدیه و رجل یدعو علی غریم له ذهب له بمال فلم یکتب علیه و لم یشهد علیه … و رجل رزقه الله تعالی ما لاکثیرا (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) فانفقه ثم اقبل یدعو یا رب ارزقنی فیقول تعالی الم ارزقک رزقا واسعا فهلا اقتصدت فیه کما امرتک و لم تسرف …
الخطاب فی احذروا الذین یملکون اسباب القوه و الرخاء، و کل ما یملکه الانسان معرض للزوال مادیا کان او معنویا، و علی من فی یده شیء منه ان یکون علی یقظه من ذلک، و لا یفرط و یقصر فی اداء ما علیه من حق لله و للناس اذا اراد الاستمرار لما فی یده من نعم.. و فی قصه آدم و هبوطه من الجنه الی الارض بعد ان اکل من الشجره التی نهاه الله عنها، فی هذه القصه ابلغ العظات و العبر: (انا جعلنا ما علی الارض زینه لها لنبلوهم ایهم احسن عملا- 7 الکهف). و کرر الامام هذا المعنی بشتی الاسالیب عسی ان نتذکر او نخشی.
… کل شارد بمردود: نفار النعم نفورها و نفورها بعدم اداء الحق منها فتزول
امام علیهالسلام (در ترغیب به شکر) فرموده است: از رمیدن و دور شدن نعمتها (بر اثر کفران و ناسپاسی) بترسید که هر گریختهای را بازگشت نمیباشد (و هر گریختهای که ممکن است باز نگردد شایسته نیست کاری کرد که بگریزد).
با توجه به نکاتی که در کلمه 241 و 242 ذکر شد یکی از عللی که نعمتها را کوچ میدهد، صرف نظر از نادیده گرفتن حقوق مالی، نافرمانی نسبت به خدا و یاغی شدن در برابر فرمانهای الهی است، زیرا افرادی که ایمان ضعیف دارند بر اثر دیدن مختصری مال و ثروت نه تنها خود را گم میکنند بلکه خدا را هم فراموش مینمایند که اینگونه افراد در ردیف مطلب بالا هستند و نعمت را از دست میدهند و بار دیگر نعمت بدستشان نخواهد رسید. خدای عزیز درباره همین افراد میفرماید: (مرده باد انسان که چقدر ناسپاس است.)
و قال علیهالسلام: (احذروا نفار النعم) ای نفورها بسبب عدم شکرها (فما کل شارد) ای فار (بمردود) ای بممکن رده.
اللغه: نفر:، شرد و بعد. النعم: المواشی من ابل و بقر و غنم و نحوها. شرد: نفر. الشرح: احذروا زوال النعم بالمعاصی، فان المعاصی تزیل النعم و تبعدها عنکم و اذا نفرت و بعدت عنکم فلیس من المعلوم ان تعود الیکم فان النعم اذا نفرت قد لا تعود بل تبقی شارده تائهه … و هی دعوه الی شکر النعم.
«بپرهیزید از رمیدن نعمتها که نه هر رمیده باز آورده شود.»
این سخن فرمان به سپاسگزاری بر نعمتها و ترک معصیتهاست که گناهان نعمتها را به زوال می آورد.
و قال علیهالسلام
احْذَرُوا نِفَارَ النِّعَمِ فَمَا کُلُّ شَارِدٍ بِمَرْدُودٍ.
امام علیه السلام فرمود:
از فرار کردن (و رمیدن) نعمتها برحذر باشید که هر فراری بازنمیگردد. ( .سند گفتار حکیمانه: به گفته صاحب کتاب مصادر،جاحظ پیش از سیّد رضی رحمه الله این گفتار حکیمانه را در کتاب المائة المختارة از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل کرده است و زمخشری در کتاب ربیع الابرار و ابن قاسم در ریاض الاخبار نیز آن را آوردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 190) )
نعمتها را از خود رم ندهید!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه درباره از دست رفتن نعمتها هشدار میدهد و میفرماید:«از فرار کردن (و رمیدن) نعمتها برحذر باشید که هر فراری بازنمیگردد»؛ (احْذَرُوا نِفَارَ النِّعَمِ فَمَا کُلُّ شَارِدٍ بِمَرْدُودٍ) .
«نِفار» به معنی فرار کردن و «نِعَم» جمع نعمت است،بعضی آن را به فتح نون و به معنی حیوان چهارپا مانند گاو و گوسفند و شتر دانستهاند و «شارد» به معنای حیوان فراری است.
در این گفتار حکیمانه،امام علیه السلام نعمتها را تشبیه به حیوانات اهلی سودمند کرده که گاه فرار میکنند،فرارکردنی که هرگز به چنگ نمیآیند و توصیه میفرماید که قدر نعمتها را بدانید،شکر آن را به جا آورید،از فرصتها استفاده کنید و از نعمتهای الهی بهره گیرید.
به یقین،«جوانی»از آن نعمتهایی است که وقتی فرار کرد هرگز بازنمیگردد،باید جوانان از آن بهره گیرند و علم و آداب و فضایل اخلاقی تحصیل کنند که همه اینها در جوانی امکانپذیر است.
به گفته شاعر عرب:
فَتَراکَضُوا خَیْلَ الشَّبابِ وَ بادِرُوا اَنْ تَسْتَرِدَّ فَإنَّهُنَّ عَواری
بر اسبهای جوانی سوار شوید و با سرعت برانید (و خود را به مقصد برسانید)-مبادا گرفته شوند و برای همیشه از دست بروند،زیرا این مرکبها عاریتی هستند.
سلامتی جسم،یکی دیگر از آن نعمتهاست که در بسیاری از موارد هنگامی که گرفته شد بازنمیگردد و یا اگر بازگردد به شکل اوّل نخواهد بود.
انسان سالم قادر بر هر کار مثبتی است؛ولی هنگامی که سلامتی از دست رفت عجز و ناتوانی جای آن را خواهد گرفت به خصوص بیماریهایی که در سنین بالا انسان را مبتلا میکنند،مصداق بارز همین مطلب است.
امنیت نیز یکی دیگر از نعمتهای بزرگ است؛انسان در محیط امن قادر به انجام دادن هر کار خوبی است؛امّا بسیار دیده شده با تزلزل امنیت،سالها ناامنی و آثارش باقی میماند و بهزودی بازنمیگردد.
کوتاه سخن اینکه تمام نعمتها اعم از نعمتهای فردی یا اجتماعی،مادی یا معنوی،همواره در معرض زوالند؛زوالی که گاه امکان بازگشت در آن هست و گاه زوالی است که هرگز امکان بازگشت ندارد.
البته چیزی که باعث رمیدن نعمتهاست در درجه اوّل،ناسپاسی است؛ همان چیزی که در حکمت 244،امام علیه السلام به آن اشاره فرمود که هر نعمتی حقی دارد،کسی که حق آن را ادا کند خداوند آن را افزون میسازد و هرکس در ادای حق نعمت کوتاهی نماید آن را در معرض زوال قرار خواهد داد.
بعضی از شارحان نهج البلاغه مسئله خارج شدن آدم و حوا را از بهشت،یکی از مصادیق همین گفتار حکیمانه مولا دانستهاند.جد و جده ما براثر ترک اولی و ناسپاسی برای همیشه از بهشت خارج شدند و به دنیایی که پر از مشکلات و ناراحتیهاست گام نهادند؛نعمتی بود که بعد از رمیدن،به آنها و فرزندانشان بازنگشت (البته حساب بهشت و آخرت حساب دیگری است).
در روایتی از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام خطاب به یکی از اصحابش چنین میخوانیم:
«إِنَّ النِّعَمَ کَالْإِبِلِ الْمُعْتَقَلَةِ فِی عَطَنِهَا عَلَی الْقَوْمِ مَا أَحْسَنُوا جِوَارَهَا فَإِذَا أَسَاءُوا مُعَامَلَتَهَا وَ إِنَالَتَهَا نَفَرَتْ عَنْهُمْ؛ نعمتها همچون شتری است که مهار و بسته شده است.مادامی که صاحبانش با آن خوشرفتاری کنند در جایگاه خود میماند ولی هنگامی که بدرفتاری نمایند (ای بسا مهار خود را پاره و) از آنها فرار کند». ( .کافی،ج 4،ص 38،ح 1 )
شیخ حرّ عاملی رحمه الله در وسائل الشیعه در کتاب امر به معروف و نهی از منکر بابی تحت عنوان«وُجُوبُ حُسْنِ جَوارِ النِّعَمِ بِالشُّکْرِ وَ أداءِ الْحُقُوقِ»نوشته و روایات متعددی در این زمینه آورده است.
در آیه شریفه «إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» ؛خداوند سرنوشت قومی را تغییر نمیدهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند». ( .رعد،آیه 11 )نیز اشارهای به این مطلب دیده میشود.
Imam Ali ibn Abi Talib said : “ Beware of blessings fleeing away from you, for not everything that flees returns.”
وَ قَالَ علیه السلام الکَرَمُ أَعطَفُ مِنَ الرّحِمِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: بخشش بیش از خویشاوندی محبّت آورد .
جوانمردی مهرآورتر از خویشاوندی است.
کرم مهربانتر است از خویشاوندی
و فرمود (علیه السلام): کرم و جوانمردی از خویشاوند مهربانتر است.
و آن حضرت فرمود: جوانمرد مهربان تر از خویشاوند است.
شروح:
(شخص بزرگوار از خویشاوند مهربانتر است). اعطف، یعنی: مهربانتر. از این عبارت یکی از دو معنی به دست میآید: 1- شخص جوانمرد- به دلیل جوانمردیاش- نسبت به کسی که بر او نعمتی داده است، مهربانتر از خویشاوندان نسبت به یکدیگر است، زیرا مهربانی شخص جوانمرد طبیعی و مهرورزی خویشاوند گاهی تکلفی و غیر اصیل است. 2- بزرگوار باعث علاقمندی دیگران نسبت به شخص بزرگوار است، و محبت مردم نسبت به او از محبت خویشاوندی بر خویشان خود بیشتر است.
وَ قَالَ علیه السلام الْکَرَمُ أَعْطَفُ مِنَ الرَّحِمِ .
مثل هذا المعنی قول أبی تمام لابن الجهم إلا یکن نسب یؤلف بیننا و من قصیدة لی فی بعض أغراضی و وشائج الآداب عاطفة الفضلاء فوق وشائج النسب ( دیوانه 1:407،و قبله: إن یکد مطّرف الإخاء فإنّنا نغدو و نسری فی إخاء تالد. )
(و قال علیهالسلام: الکرم اعطف من الرحم) کرم مهربانتر است ازخویش یعنی کریم به سبب کرم مهربانتر است بر منعمعلیه از ذی رحم بر رحم خود. زیرا که عطوفت کریم طبیعی است و عطوفت خویش، گاه به تکلیف است بدون میل طبیعی
کرم ذات عطوفت آن بیش از رحم. یعنی خویشی باشد. به این معنی که مهربانی مرد کریم بیش از مهربانی خویش لئیم بود، چه کرم سبب عطوفت آن امری ذاتی است و میلی طبیعی، برخلاف عطوفت خویش که نه کریم بود اگر احیانا باشد به تکلف و تصنع بود و اعتماد را نشاید.
و قال علیهالسلام: «الکرم اعطف من الرحم.» یعنی و گفت علیهالسلام که جود و بخشش کردن مهربانکنندهتر است از خویشی داشتن.
المعنی: قال ابنمیثم: ای اشد عطفا، و یفهم منه احد معنیین: 1- ان الکریم بکرمه اعطف علی المنعم علیه من ذی الرحم علی رحمه، لان عاطفه الکریم طبع، و عاطفه ذیالرحم قد یکون تکلفا و قد لا یکون اصلا. 2- ان الکرم یستلزم عاطفه الخلق علی الکریم و محبتهم له اشد من عاطفه ذیالرحم علی رحمه. اقول: جعل عاطفه الکریم طبعا و عاطفه ذیالرحم تکلفا او منفیه غیر مفهوم، و حمل کلامه (علیه السلام) علی احد المعنیین غیر لازم. و الظاهر ان المقصود بیان التفاضل بین عطفین احدهما ناش عن الکرم، و الاخر عن الرحم، و الحکم بان الاول افضل، لان الکرم فضیله نفسانیه فعطفها اثبت و اوفر، و الرحم غریزه جسمانیه فعطفها معرض التزلزل و اقل مع ان الکریم یعطف علی الکل و یقصر عطف ذیالرحم علی رحمه. الترجمه: فرمود: ارجمندی مهرخیزتر است از خویشاوندی.
بیش باشد مهربانی کریم***از پدر یا مادر و خویش لئیم
مهر مردم بر کریمان بیشتر ***باشد از خویشان و مادر یا پدر
و قال علیهالسلام: قال البحتری فی ابراهیم بن الحسن بن سهل: بنعمتکم یا آل سهل تسهلت علی نواحی دهری المتوعر شکرتکم حتی استکان عدوکم و من یول ما او لیتمونی یشکر (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) الست ابنکم دون البنین و انتم احباء اهلی دون معن و بحتر و کانت خنساء الی اخیها من ابیها صخر اعطف منها الی اخیها من ابویها معاویه لکرم صخر الیها. و فی (شعراءابن قتیبه): لم تزل خنساء تبکی صخرا حتی عمیت و دخلت علی عائشه و علیها صدار من شعر، فقالت لها: ما هذا فو الله لقد مات النبی (صلی الله علیه و آله) فلم البس علیه صدارا. قالت لها: ان له حدیثا، ان ابی زوجنی سیدا من سادات قومی متلافا معطافا، فانفد ماله فقال لی: الی این یا خنساء، فقلت: الی اخیصخر، فاتیناه فقاسمنا ماله و اعطانا خیر النصفین، فاقبل زوجی یعطی و یهب و یحمل حتی انفده ثم قال لی: الی این یا خنساء؟ قلت: الی اخی صخر، فاتیناه و قاسمنا ماله و اعطانا خیر النصفین الی الثالثه، فقالت له امراته: اما ترضی ان تقاسمهم مالک حتی تعطیهم خیر النصفین. فقال لها: و الله لا امنحها شرارها و لو هلکت قددت خمارها و اتخذت من شعرها صدارها فذلک الذی دعانی الی لبس الصدار. ثم کما ان الکرم اعطف من الرحم کذلک الموده اعطف منها، قال العتابی: انی بلوت الناس فی حالاتهم و خبرت ما وصلوا من الاسباب فاذا القرابه لا تقرب قاطعا و اذا الموده اقرب الانساب
من قضی حوائج المحتاجین اسر قلوبهم، و صاروا اطوع الیه من بنانه، و قدیما قیل: الانسان عبد الاحسان، اما من یشفق و یتالم و کفی فانه یعزی و لا یغنی.. و یبادله صاحب الحاجه عاطفه بعاطفه، و کلاما بکلام، و لا شیء وراء ذلک حتی و لو کان الشفوق قریبا او صدیقا. و قال الشیخ محمد عبده فی تعلیقه علی هذه الحکمه: هی من اعلی الکلام.
… الکرم اعطف من الرحم: ان الکریم ینعطف للاحسان بکرمه اکثر مما ینعطف القریب لقرابته و هی کلمه من اعلی الکلام
امام علیهالسلام (درباره جوانمرد) فرموده است: (دوست) جوانمرد از خویشاوند مهربانتر است (زیرا مهربانی او طبیعی است و مهربانی خویشاوند گاه باشد که از روی تکلف و رنج است).
کسانی که علاقه به مهربانیدیدن از دیگران دارند، باید از راه مهربانی به دیگران جستجو کنند، زیرا مهربانی که از سوی خویشاوندان باشد غالبا از روی علاقه نیست، بلکه تظاهر است، اما مهربانی که از سوی جوانمردان باشد، چون مهربانی دیدهاند، فزونتر است. خدای عزیز برای بدست آوردن مهربانی در جامعه این راه را معرفی فرموده است: (از دستورات من متابعت کنید من شما را محبوب میگردانم.)
و قال علیهالسلام: (الکرم اعطف من الرحم) فاذا تکرمت علی انسان کان اعطف الیک من رحمک و قرابتک.
اللغه: اعطف: من العطف و هو المیل. الرحم: القرابه. الشرح: الکریم قریب من الله قریب من الناس و العطف علی الناس و اکرامهم و تقدیم المعونه لهم توجب عطفا لهم اکثر من العطف علی الرحم لمجرد انها رحم، فانک تری الکریم مسموع الکلمه محترم الجانب تتداعی الناس لخدمته و معونته بشتی الطرق و مختلف الاسالیب.
«جوانمردی مهر آورتر از خویشاوندی است.»
و قال علیهالسلام
الْکَرَمُ أَعْطَفُ مِنَ الرَّحِمِ.
امام علیه السلام فرمود:
رابطه سخاوت از خویشاوندی بیشتر است. (.سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در اینجا در ذیل این کلام حکیمانه منبع خاصی نقل نمیکند و تنها میگوید:ما در پایان این کتاب (کتاب مصادر) به آن اشاره خواهیم کرد که ظاهراً توفیقی برای او در این کار حاصل نشده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 191). اضافه میکنیم:آمُدی در غرر الحکم و علی بن محمّد اللیثی در عیون الحکم والمواعظ،ص 28 عین این کلام نورانی را آوردهاند )
سخاوت،بهترین وسیله ارتباط
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به یکی از آثار مهم کرم و سخاوت اشاره میکند و میفرماید:«رابطه سخاوت از خویشاوندی بیشتر است»؛ (الْکَرَمُ أَعْطَفُ مِنَ الرَّحِمِ) .
«اعطف» به معنای مایلتر و با محبتتر است و از ماده«عطف»(بر وزن وقت) گرفته شده است.
در بعضی از منابع لغت،«کرم»را بخشش توأم با سهولت و بدون سختگیری گفتهاند،ازاینرو«کریم»کسی است که به راحتی به افراد نیازمند بخشش میکند.
توجه به این نکته نیز لازم است که در منابع لغت برای واژه«کرم»دو معنا ذکر شده است:نخست جود و بخشش و دوم شخصیت و شرافت و ممکن است که هر دو به یک معنا بازگشت کنند،زیرا یکی از نشانههای شخصیت و شرافت انسان،جود و بخشش است؛ولی در هر حال معنای این کلمه در گفتار حکیمانه بالا همان جود و بخشش است.
دانشمندان و شارحان نهج البلاغه برای این کلام دو تفسیر کردهاند:نخست اینکه تأثیری که کرم دارد بیش از تأثیر خویشاوندی است،زیرا کرم جزء طبیعت شخص کریم است،ازاینرو بدون هیچ گونه تکلفی آن را اعمال میکند؛ولی خویشاوندی گاه در حدی نیست که انسان را وادار به سخاوت و بخشش کند، بلکه ممکن است در بعضی از اوقات براثر ترس از سرزنش مردم یا سایر خویشاوندان باشد که چرا فلان کس به برادر نیازمندش توجهی ندارد،بنابراین در بعضی از موارد،کرم خویشاوندان توأم با تکلف است در حالی که کرم کریمان چنین نیست.
تفسیر دیگر اینکه کرم و سخاوت سبب عطف توجه مردم به شخص کریم میشود و چه بسا او را حتی بیش از برادر یا پدر و مادر خود دوست میدارند و به تعبیر دیگر آن رابطه عاطفی که از کرم سرچشمه میگیرد گاه قویتر از روابط عاطفیای است که از خویشاوندی ناشی میشود.
ممکن است هر دو معنا در کلام امام علیه السلام جمع باشد،هر چند معنای اوّل مناسبتر به نظر میرسد.
در هر صورت پیام این کلام حکیمانه این است که کریمان را در کار خود تشویق میکند؛از یک سو آنها را برتر از خویشاوندان میشمارد و از سویی دیگر رابطه عاطفی آنها را با مردم بیش از رابطه خویشاوندان با یکدیگر توصیف مینماید و اینها همه از آثار کرم است.
درباره اهمیت کرم و مقام کریمان روایات زیادی از معصومان علیهم السلام نقل شده است.درباره اهمیت کرم همین بس که یکی از صفات بارز خدا کریم بودن است و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله کرم خویش را از همه برتر میشمرد و میفرمود:
«أنَا أکْرَمُ الْأوَّلینَ وَ الْآخِرینَ وَ لا فَخْرَ؛ من کریمترین اولین و آخرین هستم و افتخار هم نمیکنم (زیرا آن را وظیفه خود میدانم)». (.صحیح ترمذی،ح 3610 )
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«إِنَّ السَّخَاءَ شَجَرَةٌ مِنْ أَشْجَارِ الْجَنَّةِ لَهَا أَغْصَانٌ مُتَدَلِّیَةٌ فِی الدُّنْیَا فَمَنْ کَانَ سَخِیّاً تَعَلَّقَ بِغُصْنٍ مِنْ أَغْصَانِهَا فَسَاقَهُ ذَلِکَ الْغُصْنُ إِلَی الْجَنَّة؛ سخاوت،درختی از درختان بهشت است که شاخههای آن در دنیا آویزان شده،هرکس سخاوتمند باشد به یکی از این شاخهها میچسبد و او را به بهشت میرساند». ( .بحار الانوار،ج 68،ص 352،ح 9 )
در بعضی از احادیث میان سخاوت و کرامت تفاوت ذکر شده و کریم بالاتر از سخی شمرده شده است همانگونه که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیثی میخوانیم:
«الرِّجَالُ أَرْبَعَةٌ سَخِیٌّ وَ کَرِیمٌ وَ بَخِیلٌ وَ لَئِیمٌ فَالسَّخِیُّ الَّذِی یَأْکُلُ وَ یُعْطِی وَ الْکَرِیمُ الَّذِی لَا یَأْکُلُ وَ یُعْطِی وَ الْبَخِیلُ الَّذِی یَأْکُلُ وَ لَا یُعْطِی وَ اللَّئِیمُ الَّذِی لَا یَأْکُلُ وَ لَا یُعْطِی؛ انسانها چهار گونهاند:سخاوتمند و کریم و بخیل و لئیم.سخاوتمند کسی است که هم خودش میخورد و هم به دیگران میبخشد و کریم کسی است که خودش نمیخورد (و ایثار میکند) و به دیگران عطا مینماید و بخیل کسی است که خودش میخورد اما چیزی به دیگری نمیدهد و لئیم آنکس است که نه خود میخورد و نه به دیگری میبخشد». ( .همان،ص 356،ح 18)
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«الْکَریمُ مَنْ بَدَأَ بِإِحْسانِهِ؛ کریم کسی است که بیآنکه از او طلب کنند احسان میکند». (.غرر الحکم،ح 8746 )
در تعبیر دیگری از همان حضرت علیه السلام آمده است:
«الْکریمُ مَنْ سَبَقَ نَوالُهُ سُؤالَه؛ کریم کسی است که بخشش او بر سؤال و تقاضا پیشی میگیرد». ( .همان،ح 8748 )
Imam Ali ibn Abi Talib said : “ Generosity is more prompting to goodness than regard for kinship.”
...
...
وَ قَالَ علیه السلام مَن ظَنّ بِکَ خَیراً فَصَدّق ظَنّهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: چون کسی به تو گمان نیک برد، خوشبینی او را تصدیق کن .
آن که به تو گمان نیک برد- با نیکویی در کار- گمان وی را راست دار!!
کسی که گمان برد بتو نیکوئی را پس راست گردان گمان او را
و فرمود (علیه السلام): هر که به تو گمان خیر برد، چنان کن که گمانش صادق آید.
و آن حضرت فرمود:جوانمرد مهربانتر از خویشاوند است .
شروح:
(هر کس به تو خوش بین بود، کاری بکن که با عملت گمان او را تصدیق کنی). یعنی: مطابق گمان و نظر خیر او رفتار کن! و تصدیق یک گمان، عبارت از مطابقت واقع و نفسالامری که گمان وقوع آن میرود، با واقع شدن و انجام گرفتن آن است و این عبارت امام (علیه السلام) وادار ساخت و ترغیب بر کار نیک است.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ ظَنَّ بِکَ خَیْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ .
هذا قد تقدم فی وصیته ع لولده الحسن .
و من کلام بعضهم إنی لأستحیی أن یأتینی الرجل یحمر وجهه تارة من الخجل أو یصفر أخری من خوف الرد قد ظن بی الخیر و بات علیه و غدا علی أن أرده ( ا:«یرد». ) خائبا
(و قال علیهالسلام: من ظن بک خیرا فصدق ظنه) کسی که گمان برد به تو نیکویی پس راست گردان گمان او را یعنی بکن در حق او آنچه به تو گمان برده از نیکویی و خیرجویی
هر که به تو گمان نیک کند تصدیق کن گمان او را. بیگمان چون کس از روی حسنظن به تو گمان خیر داشته باشد، و تو او را در آن گمان دروغ زن گردانی و عمل برخلاف آن نمائی، اصحاب دل دیگر به تو گمان خیر نکنند، و آن خصلت بس قبیح و ناشایسته باشد.
و قال علیهالسلام: «من ظن بک خیرا فصدق ظنه.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که گمان کرد در تو احسانی را، پس بگردان گمان او را صدق و راست، یعنی البته بکن آن احسان را تا گمانش راست گردد.
المعنی: من التوفیق و السعاده فی الفوز الی الکمال فی امور الدنیا و الاخره جلب اعتماد الناس و حسن ظنهم، فانه یجعل الانسان محبوبا و معتمدا عند الناس و عند الله، فینبغی حفظ هذه السعاده بتصدیق من حسن الظن عملا و السعی فی کون حسن الظن مطابقا للواقع و موافقا للحقیقه. الترجمه: فرمود: هر کس به تو خوش گمانست گمانش را درست درآور.
هر کس به تو پندارد خیری تو گمانش را***تصدیق کن و میکوش تا آنکه نکو باشی
من ظن انک منحط فی اخلاقک و معاملاتک- فکذب ظنه بالافعال لا بالاقوال، و عندئذ یلوم نفسه و یعتذر الیک، ان کان من الطیبین، اما من یظن بک الخیر و انک من اهل المروئات فصدق ظنه، و احرص علی ثقته کل الحرص، ایضا بالافعال لا بالاقوال، فان الثقه ثروه و قوه للتنفیذ و التاثیر العمیق السریع. و تقدم مثله بالحرف الواحد فی الرساله 30.
… خیرا فصدق ظنه: بعمل الخیر الذی ظنه بک
امام علیهالسلام (در ترغیب به کار نیک) فرموده است: کسی که به تو گمان نیکی برد گمان او را تصدیق کن (نیکی که از تو چشمداشت دارد به جا آور زیرا اگر گمان او را نادرست جلوه دهی دیگران به تو گمان نیک نبرند و این بسیار ناشایسته است.
شخصیت اجتماعی چیزی است که مردم برای انسان بوجود میآورند. در اثر رفتار اشخاص برای آنان شخصیت میسازند و در حدود آنچه در نظر گرفتهاند عکسالعمل نشان میدهند. امام (علیه السلام) سفارش میکند: این شخصیت اجتماعی را به رایگان از دست ندهید وقتی مشاهده کردید که شما را ثروتمند میپندارند و از شما چشمداشت دارند به آنان هر چند ناچیز باشد کمک کنید تا شخصیت اجتماعی شما محفوظ باشد. کمک نکردن در این گونه موارد تولید سوئظن میکند و چه بسا جامعه نسبت به انسان میشورد و بدبین میگردد. ناگفته پیداست که در هر حال باید توجه به خدا باشد و وظیفه مورد نظر. یقین داشته باشیم که بشر در برابر قدرت خدا ناچیز است و هرگاه توجه به خدا باشد، دل مردم را متوجه انسان میگرداند و در چنین مواردی چه بسا پناه به بشر بردن، تازه انسان را ذلیل میگرداند. نمونه زنده، داستان یوسف است. وقتی فهمید یکی از زندانیان آزاد میگردد و در میان دولت نفوذ پیدا میکند به او گفت: (مرا فراموش نکن.) و همین عمل، سبب شد که سالیان متمادی در زندان بماند: غفلت از خدا و متوسل به بشر شدن.
و قال علیهالسلام: (من ظن بک خیرا فصدق ظنه) بان تعمل حسب ظنه، فان ظن بک العلم، فتعلم، و ان ظن بک الاحسان، فاحسن و هکذا.
الشرح: اذا قصدک الانسان لقضاء حاجه ظانا بک القدره علی قضائها فصدق ظنه و اقضها له، و ان قصدک لاستدانه مبلغ من المال و هو متوفر لدیک فاقض حاجته فانه لم یقصدک الا لحسن ظنه بک و اذا ظن بک الاخلاق الطیبه و المعامله الجیده فصدق ظنه …
«هر که به تو گمان نیکی برد، گمانش را راست گردان.»
این سخن از جمله وصیت امیر المؤمنین علیه السّلام به فرزندش امام حسن علیه السّلام است که پیش از این گذشت. یکی از بزرگان گفته است: من شرمسار می شوم که کسی پیش من آید و چهره اش از شرمساری سرخ یا از بیم زرد شود و نسبت به من گمان خیر برده باشد و شب را به آن امید به روز آورده و بامداد پیش من آمده باشد و او را ناامید برگردانم.
و قال علیهالسلام
مَنْ ظَنَّ بِکَ خَیْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که به تو گمان خوبی دارد گمانش را (با عمل) تصدیق کن. ( .سند گفتار حکیمانه: این جمله حکیمانه در ضمن وصیت امام امیر المؤمنین به امام حسن علیهما السلام آمده که آن را به هنگام بازگشت از صفین در محلی که نامش«حاضرِیْن»بود مرقوم داشت (و شرح آن در اواخر نامه 31 گذشت) و زمخشری آن را در ربیع الابرار درست با همین عبارت آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 191) )
حُسن ظن مردم را با عمل،تصدیق کن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به نکته لطیفی در مورد حسن ظن مردم نسبت به انسان میکند،میفرماید:«کسی که به تو گمان خوبی دارد گمانش را (با عمل) تصدیق کن»؛ (مَنْ ظَنَّ بِکَ خَیْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ) .
اشاره به اینکه،بسیار میشود افراد به سبب خاطره خوبی که از کسی دارند و او را باسخاوت و خیّر و مثبت میدانند گمان میبرند حل مشکل آنها-خواه مشکل مالی باشد یا جز آن-به دست اوست و به سراغ وی میروند.امام علیه السلام میفرماید:در اینگونه موارد باید به حل مشکل آنها پرداخت و حسن ظن آنها را عملاً تصدیق کرد.
این کار از یکسو سبب حل مشکلات مردم میگردد و از سویی دیگر بر شخصیت انسان میافزاید و گمانی را که مردم در حق او دارند تثبیت میکند و اصولاً اینگونه حسن ظنها نوعی توفیق اجباری است که برای نیکوکاران حاصل میشود.
بعضی از دانشمندان گفتهاند:«هر گاه نقطه مقابل آن برای انسان رخ دهد؛ یعنی کسی به او سوءظن پیدا کند که مثلا آدمی بخیل و تندخو و بداخلاق است در اینجا با اعمال نیک باید سوء ظن آنها را تکذیب کرد،همانگونه که با اعمال نیک،حسن ظن را عملاً تصدیق میکند».
این کلام حکیمانه-همانگونه که در بحث سند اشاره شد-پیش از این در لابهلای نصیحت امام علیه السلام به فرزند دلبندش امام حسن علیه السلام آمده است.در آنجا گفتیم:اشاره به این است که اگر کسی مثلاً تو را اهل خیر و بذل و بخشش و سخاوت میداند و از تو چیزی میخواهد به او کمک کن تا گمان او را تصدیق کرده باشی و بزرگواری تو تثبیت شود.
اینگونه رفتار دو مزیّت دارد؛هم خوشبینی و حسن ظن مردم را تثبیت میکند و هم با این خوشبینیها انسان به راه خیر کشیده میشود.
بسیار اتفاق میافتد که افرادی نزد انسان میآیند و میگویند مشکلی داریم که گمان میکنیم تنها به دست تو حل میشود.انسان باید در حل مشکل چنین افرادی بکوشد و حسن ظن آنها را به سوءظن تبدیل نکند.
بلای سوء ظن و بدبینی
مسئله تشویق به حسن ظن و برحذر داشتن سوءظن در آیات و روایات اسلامی بازتاب گستردهای دارد و به تعبیر دیگر،اسلام نهتنها برای مسلمانان بلکه برای تمام انسانها،حفظ آبرو در عمل و زبان خواسته است،بلکه در منطقه فکر و روح نیز چنین امنیتی را برای آنها میخواهد و میگوید:هیچکس به دیگری سوءظن پیدا نکند،زیرا بعضی از گمانها گناه است و میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ». 1
امام امیرمؤمنان علیه السلام یکی از آثار سوءظن را ارتکاب گناهان خطرناک میشمارد و مطابق نقل غرر الحکم میفرماید:
«مَنْ ساءَتْ ظُنُونُهُ اعْتَقَدَ الْخِیانَةَ بِمَنْ لا یَخُونُهُ؛ کسی که به مردم،بدگمان است معتقد به خیانت کردن به کسی میشود که به او خیانت نکرده است». ( .غرر الحکم،ح 5681 ) در حدیث دیگری از آن حضرت علیه السلام که در همان منبع آمده میخوانیم:
«مَنْ لَمْ یَحْسُنْ ظَنُّهُ اسْتَوْحَشَ مِنْ کُلِّ أحَدٍ؛ شخص بدگمان از همه میترسد». ( .همان،ح 5333 ) همان حضرت علیه السلام در مقابل،به حسن ظن دعوت میکند و طبق روایتی میفرماید:
«وَ لا تَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَخیکَ سُوءاً وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیْرِ مَحْمِلاً؛ هرگز نسبت به سخنی که از برادر مسلمانت صادر شده گمان بد مبر در حالی که محمل صحیح نیکویی برای آن داری». ( .کافی،ج 2،ص 362،ح 3 )
در حدیث دیگری از آن حضرت علیه السلام،حسن ظن از بهترین خصلتها و برترین نعمتها شمرده شده است:
«حُسْنُ الظَّنِّ مِن أحْسَنِ الشِّیَمِ وَ أفْضَلِ القِسَم» .
برای حفظ حسن ظن مردم،در کلام حکیمانه مورد نظر دستور میدهد که اگر کسی به تو حسن ظن داشت و انتظار کمک،بخشش،خدمت و مانند آن را از تو دارد مطابق آن عمل کن تا همچنان حسن ظن وی،پایدار بماند. ( .برای مطالعه بیشتر به کتاب اخلاق در قرآن،ج 3،ص 321 به بعد مراجعه کنید )
وَ قَالَ علیه السلام أَفضَلُ الأَعمَالِ مَا أَکرَهتَ نَفسَکَ عَلَیهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: بهترین کارها آن است که با ناخشنودی در انجام آن بکوشی .
بهترین کارها آن بود که به ناخواه خود را بدان واداری.
کسی که گمان برد بتو نیکوئی را پس راست گردان گمان او را
و فرمود (علیه السلام): بهترین کارها، کاری است که خود را به انجام دادن آن، به اجبار، وادار سازی.
و آن حضرت فرمود:کسی که به تو گمان خیر دارد گمانش را(در عمل)تحقق بخش .
شروح:
قال الامام الوبری: هو فی الفرائض و الواجبات خاصه، دون النوافل لانه مندوب عند تثاقل نفسه الی الاقتصار علی الفرائض، و قیل الانسان یحب الدعه و الخفض و الکساله کما قیل ان البطاله و الکسل احلی مذاقا من عسل، فمن سلط عقله علی هواه، فقد اکره نفسه علی العمل الصالح، و کان ذلک من افضل الاعمال.
(بهترین کارها آن است که نفس خود را بر انجام آن مجبور کنی). مقصود امام (علیه السلام) اعمال شایسته است، که بهترین آنها اعمالی است که سودمندتر بوده، و اجر و پاداش بیشتری در پی داشته باشد. از آن جهت چنین عملی برترین اعمال است که فایدهی اعمال شایسته، رام ساختن نفس اماره در برابر نفس مطمئنه و وادار ساختن آن تا حدی است که فرمانبردار عقل گردد، و مجبور ساختن نفس بر کاری به دلیل دشواری آن کار است، پس هر چه کاری دشوارتر باشد، در تمرین نفس موثرتر، و در رام ساختن و شکستن آن مقیدتر خواهد بود، و بر این اساس، آن عمل نیز، پرفایده و برترین اعمال خواهد بود، و نظیر آن است حدیث نبوی: (افضل الاعمال احمرها) با زای نقطهدار، یعنی برترین اعمال دشوارترین آنهاست.
وَ قَالَ علیه السلام أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ مَا أَکْرَهْتَ نَفْسَکَ عَلَیْهِ .
لا ریب أن الثواب علی قدر المشقة لأنه کالعوض عنها ( ا:«منها». ) کما أن العوض الحقیقی عوض عن الألم و لهذا
قال ص أفضل العبادة أحمزها ( نقله ابن الأثیر فی النهایة 1:258 قال:یقال:رجل حامز الفؤاد و حمیزه؛أی شدید. ) .
أی أشقها
(و قال علیهالسلام: افضل الاعمال) بهترین عملها و کردارها (ما اکرهت نفسک علیه) آن است که به اکراه و اجبار بداری نفس خود را بر آن زیرا که فایده اعمال صالحه، تطویع نفس اماره است از برای نفس عاقله و اکراه و اجبار نفس اماره موجب انکسار و مقهور شدن به او است. پس هر چند اکراه او بیشتر باشد انقیاد او اکثر باشد. فحینئذ اکراه او افضل آن است. و این نظیر قول رسولالله (صلی الله علیه و آله) است که: افضل الاعمال احمزها) یعنی فاضلترین عملها اشق آن است.
فاضلترین اعمال آن است که تو اکراه کنی نفس خود را بر آن. همچنانچه مروی است: (افضل الاعمال احمزها) یعنی فاضلترین اعمال آن بود که دشوارتر باشد و نفس آن را کاره که (حفت الجنه بالمکاره)
و قال علیهالسلام: «افضل الاعمال ما اکرهت نفسک علیه.» یعنی و گفت علیهالسلام که بهترین عبادات عبادتی است که اجبار کنی نفس تو را بر آن، یعنی عبادتی که مشقت باشد بر نفس تو.
المعنی: قد فرض الله علی عباده فرائض و ندبهم الی السنن و کلفهم ما یطیقون لریاضه نفوسهم و کسر شهواتهم، فکل عمل یخالف میل النفس و هواها یکون انفع فی تزکیه الانسان و تقربه الی الله و تخلصه من علائق الطبیعه و ملاذ الدنیا، فیکون افضل و اکثر اجرا، فان اکراه النفس علی الامر یکون لشدته، فکلما کان اشد کان اقوی فی ریاضتها و انفع فی تطویعها و کسرها، و بحسب ذلک یکون اکثر نفعا و افضل اثرا و اجرا. الترجمه: فرمود: بهترین کارها به درگاه خدا آن کاریست که خود را بر آن وادار سازی.
بهترین کاری به درگاه خدا***کار پر رنجی است بر ضد هوا
نفساماره از آن در زحمت است***لیک عقل تو از آن در راحت است
فی (الامالی) عن الباقر (علیه السلام) کان علی (علیه السلام) لیاکل اکل العبد و یجلس جلسه العبد و ان کان لیشتری القمیصین السنبلایین فیخیر غلامه خیرهما ثم یلبس الاخر فان جاز اصابعه قطعه و ان جاز کعبه حذفه و لقد ولی خمس سنین ما وضع آجره علی آجره و لا لبنه علی لبنه و لا اقطع قطیعا و لا اورث بیضاء و لا حمراء و انه کان لیطعم الناس خبز البر و اللحم و ینصرف الی منزله و یاکل خبز الشعیر و الزیت و الخل. و ما ورد علیه امران کلاهما لله رضی الا اخذ باشدهما علی بدنه و لقد اعتق الف مملوک من کدی یده تربت فیه یداه و عرق فیه وجهه و ما اطاق عمله احد من الناس و انه کان یصلی فی الیوم و اللیله الف رکعه، و کان اقرب الناس شبهابه علی بن الحسین (علیه السلام) ما اطاق عمله احد من الناس بعده. و روی فوق کل عقوق عقوق حتی یقتل والدیه و فوق کل بر بر حتی یقتل فی سبیل الله.
المراد بالنفس هنا الرغبه و الشهوه، و هی اقوی من کل سلطان یسیطر علی النفس، و زمامها بید الشیطان، و لا یقوی علی مخالفتها الا قوی عالم بالعواقب، و کلنا یعلم ان الامور بعواقبها و خواتیمها، و معنی هذا ان العمل بالدین و العقل افضل و اکمل من العمل بالشهوات و الاهواء. و یلتقی تفسیرنا هذا مع تفسیر الشارحین بان افضل الاعمال احمزها ای اشقها.
… اکرهت نفسک علیه: و هو ما خالفت فیه الشهوه
امام علیهالسلام (درباره کارهای دشوار) فرموده است: بهترین اعمال و کارها کاری است که نفس خود را به انجام آن به اجبار واداری (زیرا پاداش به اندازه رنج داده میشود، و از این رو پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است: افضل الاعمال احمزها یعنی بهترین کردارهای شایسته دشوارترین آنها است).
کارهائی که لذت جسمانی داشته باشد مانند غذاهای گوناگون، و کارهائی که لذت روحانی داشته باشد، مانند شب زندهداری، قرائت قرآن و زیارت قبور ائمه (علیه السلام) از روی میل انجام میشود ولی خیلی از کارهاست که از روی میل انجام نمیشود، مثل عملیاتی که نیاز به کمک مالی دارد و یا کارهائی که انسان باید بدنش را تحت فشار قرار دهد مثل بار بدوش کشیدن برای بیچاره که این نوع کارها با بیمیلی انجام میشود ولی چون برای خداست خدا ثواب بیشتر میدهد چون لذت جسمانی و روحانی برای انسان نداشته است. با توجه به نکته فوق به فرمایش امام (علیه السلام) خدا برای ناراحتی روحی موقع انجام کار هم ثواب میدهد و این ثواب غیر از پاداش دنیوی است که حتی برای پیامبران منظور میگردیده است.
و قال علیهالسلام: (افضل الاعمال ما اکرهت نفسک علیه) اذ المکروه مخالف للشهوه، و کل ما خالف الشهوه مطابق للعقل، و ما طابق العقل کان افضل.
الشرح: اذا کانت النفس ترغب فی فعل انساقت ورائه و حققته بیسر و سهوله و اما اذا کان علی خلاف ما ترغب و تشتهی فقد تمتنع عن فعله او تتردد فمن هنا تکون مجاهده النفس و یوجر المرء علی فعله لو فعله لانه فعله امتثالا لامر الله مخالفا هواه و رغبته.
«بهترین کارها آن بود که به ناخواه خود را به آن واداری.»
تردید نیست که ثواب به اندازه مشقت است که گویی ثواب عوض آن است، همان گونه که عوض حقیقی عوض از درد و رنج است و به همین سبب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: «بهترین عبادت دشوارترین آن است.»
و قال علیهالسلام
أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ مَا أَکْرَهْتَ نَفْسَکَ عَلَیْهِ.
امام علیه السلام فرمود:
برترین اعمال آن است که خود را (به زحمت) بر آن وادار کنی. ( .سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر آمده است که این کلام حکیمانه از امیرمؤمنان علیه السلام در کتاب تذکرة الخواص ذکر شده است،سپس میافزاید:بارها گفتهایم که نویسنده این کتاب تنها کلماتی را از امیرمؤمنین علیه السلام نقل میکند که سند متصل در آن داشته باشد و مفهوم آن این است که این کلام نورانی را از نهجالبلاغه که اسناد آن ذکر نشده نقل نکرده و بعد میگوید:این سخن در غررالحکم با تفاوتی آمده است (و آن هم نشان میدهد که از جای دیگری آن را اخذ کرده است).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 191). اضافه میکنیم که این کلام حکیمانه در کتاب جواهر المطالب ابن الدمشقی (متوفای قرن نهم) از همان حضرت علیه السلام با افزودهای به این صورت آمده است: «وَ قَلِیلٌ تَدُومُ عَلَیْهِ خَیْرٌ مِنْ کَثیرٍ مَمْلُولٌ مِنْهُ» .(جواهر المطالب،ج 2،ص 165))
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به برترین اعمال اشاره کرده میفرماید:«برترین اعمال آن است که خود را (به زحمت) بر آن وادار کنی»؛ (أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ مَا أَکْرَهْتَ نَفْسَکَ عَلَیْهِ) .
اشاره به اینکه،کاری است برخلاف خواسته نفس؛مثل اینکه میخواهد مالی ببخشد و نفس او به سبب علاقه به مال با آن موافق نیست،یا از ارتباط نامشروعی بپرهیزد که نفس تمایل به آن دارد و یا قدرت بر انتقام پیدا کرده و نفس تمایل به آن دارد و او از انتقامجویی بپرهیزد.
در تمام این موارد که نفس انسان تمایل به فعل معروف یا ترک منکر ندارد هنگامی که افراد با ایمان در برابر خواسته نفس مقاومت کنند و آن معروف را به جا آورند و آن منکر را ترک کنند،عملی بسیار پرفضیلت انجام دادهاند،چراکه هم کار خیر انجام شده و هم نفس سرکش تحت ریاضت قرار گرفته و از طغیان آن پیشگیری شده است.
اکثر شارحان نهج البلاغه در اینجا تصریح کردهاند که این گفتار حکیمانه شبیه حدیث معروف پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است که در بسیاری از منابع آمده است؛آن حضرت صلی الله علیه و آله فرمود:
«أفْضَلُ الْأَعْمالُ أحْمَزُها ( .«أحمز»از ریشه«حمز»بر وزن«رمز»به معنای شدت،قوت،زحمت و مشقت آمده است )؛ بهترین اعمال عملی است که سختتر و قویتر و پرمشقتتر باشد». ( .بحار الانوار،ج 67،ص 191 ) منتها امام علیه السلام شاخه خاصی از آن حدیث نبوی را بیان کرده،زیرا مشقتبار بودن یک عمل گاه به واسطه انجام دادن کارهای بدنی سنگین است و گاه به سبب طول مدت و گاه به علّت فراهم نبودن مقدمات و نیز گاهی بهواسطه مخالفت نفس با آن است که امام علیه السلام روی همین نکته تکیه فرموده است.
دلیل آن هم روشن است؛پاداشهای مادی در عرفِ عقلا همواره متناسب با مقدار زحمتی است که برای کاری کشیده میشود و به همین دلیل کار پرزحمتتر پاداش و مزد و اجرت بیشتری دارد.پاداشهای الهی نیز همینگونه است؛هرقدر عمل سختتر و پرمشقتتر باشد،پاداشش نزد خداوند بیشتر است و اینگونه احادیث به هنگامی که انسان در انجام وظایف خود یا ترک گناه گرفتار زحمت و مشقت شدیدی میشود اسباب آرامش روح است،زیرا میداند هرچه زحمتش بیشتر باشد لطف و کرامت و عنایت حق به او بیشتر است.
بعضی از بزرگان مانند علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار در اینجا به اشکالی اشاره کردهاند و آن اینکه این کلام حکیمانه در بدو نظر با روایاتی که میگوید:
«نِیَّةُ الْمُؤمِنُ خَیْرٌ مِنْ عَمَلِهِ» منافات دارد،زیرا«نیت»به تنهایی کار آسانی است و عمل است که غالباً دارای مشکلاتی است.سپس پاسخ سید مرتضی رحمه الله را درباره حل این اشکال پذیرفته که میفرماید:«خیر»(در حدیث نِیَّةُ الْمُؤْمِنِ خَیْرٌ مِنْ عَمَلِهِ) به معنای افعل تفضیل نیست بلکه اشاره به این است که نیت مؤمن همواره خیر خوب است.
ولی هرگاه به تفسیری که از امام باقر علیه السلام در بحارالانوار نقل شده مراجعه میشود اشکال بدون تکلف حل میگردد آنجا که میفرماید:
«نِیَّةُ الْمُؤْمِنِ أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِهِ وَ ذَلِکَ لِأَنَّهُ یَنْوِی مِنَ الْخَیْرِ مَا لَا یُدْرِکُهُ وَ نِیَّةُ الْکَافِرِ شَرٌّ مِنْ عَمَلِهِ وَ ذَلِکَ لِأَنَّ الْکَافِرَ یَنْوِی الشَّرَّ وَ یَأْمُلُ مِنَ الشَّرِّ مَا لا یُدْرِکُهُ؛ نیت مؤمن از عمل او بهتر است،زیرا همواره قصد کارهای (مهمی) را دارد که به آن نمیرسد و نیت کافر از عمل او بدتر است،زیرا قصد کارهای بدتری را دارد که به آن دسترسی پیدا نمیکند» ( .بحار الانوار،ج 67،ص 206،ح 19)،بنابراین بهتر بودن نه از نظر فضیلت است،بلکه از نظر همت و قصد والاست.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The best deed is that which you have to force yourself to do.“
وَ قَالَ علیه السلام عَرَفتُ اللّهَ سُبحَانَهُ بِفَسخِ العَزَائِمِ وَ حَلّ العُقُودِ وَ نَقضِ الهِمَمِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: خدا را از سست شدن ارادههای قوی، گشوده شدن گرههای دشوار، و درهم شکسته شدن تصمیمها، شناختم (امام باقر علیه السّلام فرمود: مردی از امام سؤال کرد که ای امیر مؤمنان با چه چیز خدا را شناختی؟ آن حضرت جواب داد:).
خدا را شناختم، از سست شدن عزیمتها، و گشوده شدن بستهها.
شناختم خدای را بباطل کردن عزیمتها و قصدها و گشودن عقدها چه فاعل نیست بجز خدا
و فرمود (علیه السلام): خدای سبحان را به گسیختن عزیمتها و باز شدن گره اراده ها شناختم.
و آن حضرت فرمود:خدا را با به هم خوردن تصمیمها و گشوده شدن عزمها و شکستن آهنگها شناختم .
شروح:
و قوله: عرفت الله بفسخ العزائم و حل العقود ای نظرت فی احوال نفسی، فانی ربما اعزم و اعقد قلبی علی ترک امر، ثم تنحل تلک العقده من عیر تجدد موجب لذلک. فاعلم بهذا النظر فی هذین الامر بن ان ههنا من یقلب القلوب و الابصار و بیده ازمتها و کل شیء مسخر له، فنحو هذا هو الطریق الی معرفه الله تعالی.
ذلک لان العازم یجد فی نفسه الفسخ و یعلم انه لیس من فعله، فلابد من فاسخ، و لا فاعل یتصرف فی ضمیر الغیر. الا القادر الذات، و هو الله تعالی.
(خدا را از به هم خوردن تصمیمها و باز شدن گرهها و حل مشکلات شناختم). مقصود امام (علیه السلام) شناخت وجود حق تعالی است. توضیح برهان این است که انسان گاهی بر کاری عزم راسخ دارد، و بر اساس تصوری که نسبت به سود و انگیزهی عملی دارد، تصمیم قلبی میگیرد، و پس از اندکی تصمیم به هم میخورد، و به دلیل از بین رفتن آن انگیزه و یا به خاطر مانعی که پیش میآید از عزم خود برمیگردد. حال با توجه به مقدمه بالا، میگوییم: این دگرگونیها و تصوراتی که در پی هم از خاطر انسان میگذرند که باعث رجحان انجام کار مورد تصمیم میگردند، اموری ممکناند و در دو جهت بود و نبود، نیاز به رجحاندهنده و تاثیرگذراندهای دارد، دلیل رجحان اگر از ناحیهی خود بنده باشد، باز خود نیاز به مرجح دارد، که در این صورت، باعث دور یا تسلسل میگردد، و چون دور و تسلسل باطل است، پس ناگزیر باید مرجح به خداوندی که- او دگرگونکنندهی دلها و بینشهاست- منتهی گردد، و هدف همین است.
وَ قَالَ علیه السلام عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ .
هذا أحد الطرق إلی معرفة البارئ سبحانه و هو أن یعزم الإنسان علی أمر و یصمم رأیه علیه ثم لا یلبث أن یخطر الله تعالی بباله خاطرا صارفا له عن ذلک الفعل و لم یکن فی حسابه أی لو لا أن فی الوجود ( فی ب:«الجود»تحریف. ) ذاتا مدبرة لهذا العالم لما خطرت الخواطر التی لم تکن محتسبة و هذا فصل یتضمن کلاما دقیقا یذکره المتکلمون فی الخاطر الذی یخطر من غیر موجب لخطوره فإنه لا یجوز أن یکون الإنسان أخطره بباله و إلا لکان ترجیحا من غیر مرجح لجانب الوجود علی جانب العدم فلا بد أن یکون المخطر له بالبال شیئا خارجا عن ذات الإنسان و ذاک هو الشیء المسمی بصانع العالم.
و لیس هذا الموضع مما یحتمل استقصاء القول فی هذا المبحث.
و یقال إن عضد الدولة وقعت فی یده قصة و هو یتصفح القصص فأمر بصلب صاحبها ثم أتبع الخادم خادما آخر یقول له قل للمطهر و کان وزیره لا یصلبه و لکن أخرجه من الحبس فاقطع یده الیمنی ثم أتبعه خادما ثالثا فقال بل تقول له یقطع أعصاب رجلیه ثم أتبعه خادما آخر فقال له ینقله إلی القلعة بسیراف فی قیوده فیجعله هناک فاختلفت دواعیه فی ساعة واحدة أربع مرات
(و قال علیهالسلام: عرفت سبحانه) شناختم حق سبحانه و تعالی را، و علم به ذات او پیدا کردم. (بفسخ العزائم) به باطل کردن عزیمتها و قصدها (و حل العقود) و گشودن عقدههایی که بسته شده در خاطرها و وجه استدلال به (فسخ عزائم) و (حل عقود) بر معرفت الله آن است که عزائم و عقود تغیرات خواطر متعاقبه ممکنهاند که محتاجند در طرف وجود و عدم خود به مرجحی و موثری، و این مرجح اگر بنده است پس کلام در او، بعینه همان کلام در اول است و بنابراین لازم میآید دور و تسلسل و دور و تسلسل، محال است. پس ناچار که منتهی شود به مرجحی و موثری غیر از بنده و آن مقلبالقلوب است، فثبت المطلوب. و وجه دیگر آن است که عازم مییابد در نفس خود فتح امری را و بدیهتا میداند که فعل او نیست. پس لابد است از فاسخی و فاعلی که تصرف کند در ضمیر او و آن عالمالسر و الخفیات است که فسخ عزم نموده به جهت مصلحت بنده و خیریت او. چه گاه هست که خیر بنده در فسخ آن است و او علم به او ندارد و دانای نهان و آشکار، عالم است به مصلحت آن بنده.
(عزایم) جمع (عزیمت) و آن ارادهایست قوی که شخص در آن ثابت است نه متزلزل. و (عقود) جمع (عقد) یعنی بند و گره، و اینجا مراد اندیشهها است که آدمی در دل میبندد یا مطلقبند چه در خاطر و اندیشه و چه کارهای دیگر. شناختم خدای را سبحانه بفسخ شدن عزیمتها، و گشاد یافتن گرههای اندیشهها و کارها. آدمی بسیار باشد که عزیمت کاری و چیزی در دل بسته است و در آن یکدل و یکروی شده و عمری بر آن ثابت و مترصد مانده، ناگاه منفسخ گردد و آن عزیمت متبدل گردد بیسبب طاری و علت خارجی، بلکه بسیار باشد که قومی بر امضای عزیمتی متفق گشتهاند و متحدالقول شده و عقد امری مهم بستهاند، ناگاه آن عزیمت از همه آن دلها منفسخ، و آن تمهید و اندیشه دیرین منحل گردد چنانچه محل حیرت و جای عبرت باشد، و این ادل دلیل و اظهر حجتی بر وجود خالق و مصرف قلوب خلایق باشد. و در روایت آمده (قلب ابن آدم بین اصبعی الرحمن یقلبه کیف یشاء) و اما اعمال جوارح آدمی چون به توسط آلتی بود مثلا کاری که به دست میکند چون آن جا آلتی میبیند به آن دست غیبی و اراده الهی که آن دست را میجنباند و آن اثر ظاهر میگرداند، خوب متفطن و مستشعر نمیگردد، و اعمال قلبی و عزیمتهای باطنی که مبدء المبادی هر عمل است چون آنجا هیچ آلتی پیدا نباشد که او آلت همه آلتها و واسطه عمل همه جوارح باشد، آنجا دلالت بر صانع تحقیقی و کارفرمای حقیقی بس قوی و ظاهر باشد، و هر کس به نفس خود رجوع کند به تامل صواب دریابد و فهم کند که عزیمتها و ارادتها که از دیرباز در خاطر مستقر و متمکن است، و دفعه و بدیهه منفسخ میگردد نه آن محض از فعل او است، و نه محض بر طبق اراده او، و او را آلتی در آن کار نه جز آنکه حل و عقد فسخ و عزیمت آن در چنگ قدرت ایزد دیان است، و تابع ارادت و مشیت حضرت رحمن، به تحقیق داند که او خود آنجا تنها نباشد، بلکه مسخر و مغلوب صنع و فرمان حق تعالی باشد (مولوی) در مثل این مقام میگوید در جلد چهارم. صد عزیمت میکنی بهر سفر میکشاند مر ترا جای دگر زان بگرداند بهر سو آن لگام تا خبر یابد ز فارس اسب خام اسب زیرک سارزان نیکو پی است کو همی داند که فارس بروی است او دلت را بر دو صد سودا ببست بی مرادت کرد و پس دل را شکست چون شکست او بال آن رای نخست چون نشد هستی بال اشکن درست چون قضایت حبل تدبیرت شکست چون نشد بر تو قضای او درست یعنی فسخ عزایم و نیتها برای آن است که آدمی باخبر گردد که او را مالک و قاهری است عنان دل او در چنگ خود دارد همچو راکب عنان فرس را، پس در بیان این که گاه گاه عزم آدمی منفسخ نگردد و آن اندیشه نافذ شود تا یکبار دل از عزم کردن باز نماند، و دیگرباره عزیمتی نماید تا باز حق تعالی عزمش بشکند و او را تنبیه بر تنبیه بیفزاید مولوی میگوید: عزمها و قصدها در ماجرا گاهگاهی راست میآید تو را تا بطمع آن دلت نیت کند بار دیگر نیتت را بشکند ور به کلی بیمرادت داشتی دل شدی نومید امل کی کاشتی ور نکاریدی امل از عوریش کی شدی پیدا بر او مقهوریش عاقلان از بیمرادیهای خویش باخبر گشتند از مولای خویش و در (جلد سوم) میگوید: در حدیث آمد که دل همچون پریست در بیابانی اسیر صرصریست باد پر را هر طرف راند گزاف گه چپ و گه راست با صد اختلاف در حدیث دیگر آن دل دان چنان کاب جوشان ز آتش اندر قازعان هر زمان دل را دگر رایی بود آن نه از وی لیک از جائی بود پس چرا ایمن شوی از رای دل عهد بندی تا شوی آخر خجل این هم از تاثیر حکم است و قدر چاه میبینی نتوانی حذر نیست خود از مرغپران این عجب کو نه بیند دام و افتد در عطب این عحب که دام بیند با وتد گر بخواهد ور نخواهد میفتد و از تنبیهات این مقام آنچه (مولانا) میآورد بسیار باشد از جمله این (حکایت منظومه) است: چشم باز و گوش باز و دام پیش سوی دامی میپرد با پر خویش بنگر اندر دلق مهتر زادهای سر برهنه در بلا افتادهای در هوای نابکاری سوخته اقمشه و املاک خود بفروخته خوار گشته در میان قوم خویش مرهمش نایاب و دلریش از مریش خان و مان رفته شده بدنام و خوار کام دشمن میرود ادبار وار زاهدی بیند بگوید ای کیا همتی میدار از بهر خدا کاندرین ادبار زشت افتادهام مال و زر و نعمت از کف دادهام همتی تا بو که من زین وارهم زین گل تیره بود که برجهم این دعا میخواهد او از عام و خاص کالخلاص و الخلاص و الخلاص دست باز و پای باز و بند نی نی موکل بر سرش نی آهنی از کدامین بند میجوئی خلاص وز کدامین قید میخواهی مناص بند تقدیر و قضای مختفی هان نبیند آن به جز جان صفی گرچه پیدا نیست آن در ممکن است بدتر از زندان و بند آهن است ز آنکه آهنگر مر آن را بشکند حفره گر هم خشت زندان برکند این عجب این بند پنهان گران عاجز از تکسیر آن آهنگران
و قال علیهالسلام: «عرفت الله بفسخ العزائم و حل العقود.» یعنی و کمال معرفت و شناسایی حاصل کردم به خدا به سبب فسخ شدن و زائل گردیدن ارادت جازمهی به کاری و واشدن دلبستگیها به امری، زیرا که اقوی دلیل است بر وجود قاهر قادری که نشود چیزی مگر به مشیت او.
اللغه: (عزم) عزما و عزیما علی امر: عقد قلبه علی فعله، العزیمه ج: عزائم الاراده الموکده. المعنی: ان الله تعالی قد نصب لعباده دلائل کافیه علی معرفته و بینها لهم فی ضوء العقل و علی لسان انبیائه و رسله، و نظمها فی خارج وجود الانسان و علی صفحات کتاب الکون الوسیع الناطق علی وجود الباری و الصانع بلسان طبیعی فصیح، و بوبها علی ابواب لا تحصی من السماوات العلی، و بسیط الارض و الثری، و امواج البحر ذی الطمی و الشموس المشرقه فی الضحی، و الاقمار المنیره فی اللیل اذا سجی، و النجوم الثاقبه علی اولی النهی. و دبرها فی باطن الانسان و داخل وجوده اللاصق به حتی لا یعتذر بعذر فی الجهل به تعالی، بل فی التجاهل بالله عز و علا، و قد نبه (علیه السلام) فی هذه الحکمه الی درس معرفه الله من صفحات وجود الانسان بعینه، و دله علی مطالعه کتاب نفسه فی معرفه ربه. قال الشارح المعتزلی: هذا احد الطرق الی معرفه الباری سبحانه، و هو ان یعزم الانسان علی امر و یصمم رایه علیه ثم لا یلبث ان یخطر الله تعالی بباله خاطرا صارفا له عن ذلک الفعل و لم یکن فی حسابه انتهی. و انتج منه انه لابد من الاعتراف بموثر خارج عن وجود الانسان فی الصرف عن عزیمته و حل عقوده و نقض همته، و لا یصل ید احد الی عمق وجود الانسان و مرکز ارادته الا قدره الله الذی خلقه فصوره. الترجمه: فرمود: من خداوند سبحانه را از این راه شناختم که تصمیمهای قطعی را از هم میریزد، و پیمانها را میگسلد، و همتهای سخت را درهم میکشند.
علی آن شناسای پروردگار***به عرفان حق شد چنین راهدار
خدا را شناسم که تصمیم را***بهم میزند من ندانم چرا
ز هم بگسلاند همه عقدهها***به هم بشکند همت اژدها
اقول: قال ابن ابیالحدید: هذا فصل یتضمن کلاما دقیقا یذکره المتکلمون فی الخاطر الذی یخطر عن غیر موجب لخطوره، فانه لا یجوز ان (الفصل الاول- فی التوحید) یکون الانسان اخطره بباله، و الا لکان ترجیحا من غیر مرجح لجانب الوجود علی جانب العدم، فلابد ان یکون المخطر له بالبال شیئا خارجا عن ذات الانسان، و ذاک الشیء هو الشیء المسمی بصانع العالم. ثم قال: و یقال: ان عضد الدوله وقعت فی یده قصه و هو یتصفح القصص فامر بصلب صاحبها، ثم اتبع الخادم خادما آخر یقول له: قل للمطهر - و کان وزیره- لا یصلبه، و لکن اخرجه من الحبس فاقطع یده الیمنی، ثم اتبعه خادما ثالثا فقال: بل تقول له یقطع اعصاب رجلیه، ثم اتبعه خادما آخر فقال له: ینقله الی القلعه بسیراف فی قیوده فیجعله هناک، فاختلف دواعیه فی ساعه واحده اربع مرات. قلت: و الظاهر ان الخبر الذی روی عن النبی (صلی الله علیه و آله): (ما من آدمی الا و قلبه بین اصبعین من اصابع الله) فی معنی کلامه (علیه السلام): (عرفت الله بفسخ العزائم و حل العقود) بان یکون معناه انه تعالی یتصرف فی قلوب عبیده کیف شاء بعزمها علی امر، و عقدها له فیفسخها و یحلها، و بالعکس، کتصرف من اخذ خاتما بین اصبعیه فیه، و یشهد له قوله تعالی: ( … و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه و انه الیه تحشرون)، و الحدیث القدسی: (لا تقضوا اوقاتکم بسب الملوک فان قلوبها بیدی اجعلها (الفصل الاول- فی التوحید) رحیما علیکم). و اما قول المصنف فی (مجازاته النبویه): ان معنی قلبه بین اصبعین من اصابع الله هو: ان الاصبع بمعنی النعمه، و الاثر الجمیل کقول الراعی: ضعیف العصا بادی العروق تری له علیها اذا ما اجدب الناس اصبعا ای: ما من آدمی الا و قلبه من الله سبحانه بین نعمتین حسنتین: احداهما ما من الله علیه من معرفه خالقه و رازقه، و الاخری ما امتن علیه من تحسین خلقه و توسیع رزقه. فکما تری، فان الموضوع فی النعمتین اللتین قالهما نفس الانسان لا قلبه، فان صح فی الاولی جعل القلب موضوعا بتکلف، ففی الثانیه غیر صحیح، مع ان الاولی غیر صحیحه فی نفسها، فکم آدمی لم یرزق معرفه خالقه و رازقه، بل هم اکثر من العارفین بربهم، مع ان الخبر تضمن انه ما من آدمی الا و هو کذا، و ایضا فرق بین قولهم: لفلان علی اصبع، و قولهم: امری بین اصبعیه، فالاول بمعنی: ان له عندی نعمه، و اما الثانی فبمعنی: امری بیده، و مثله الخبر. و کیف کان ففی (عیون ابن قتیبه): اتی رجل یزید بن ابی مسلم برقعه یساله ان یرفعها الی الحجاج، فنظر فیها یزید فقال: لیست هذه من الحوائج التی ترفع الی الامیر. فقال الرجل: فانی اسالک ان ترفعها فلعلها توافق قدرا فیقضیها و هو کاره. فادخلها و اخبره بمقالته. فنظر فی الرقعه، و قال له: قل للرجل: انها وافقت قدرا، و قد قضیناها، و نحن له کارهون. و فی (اغانی ابیالفرج) قال احمد بن خلاد: حدثنی ابی قال: کنت اکلم (الفصل الاول- فی التوحید) بشار الشاعر و ارد علیه سوء مذهبه بمیله الی الالحاد، فکان یقول: لا اعرف الا ما عاینته او عاینت مثله. و کان الکلام یطول بیننا، فقال لی یوما: ما اظن الامر یا ابا خالد الا کما تقول، و ان الذی نحن فیه خذلان، و لذلک اقول: طبعت علی ما فی غیر مخیر هوای و لو خیرت کنت المهذبا ارید فلا اعطی و اعطی فلم ارد و قصر علمی ان انال المغیبا فاصرف عن قصدی و علمی مقصر و امسی و ما اعقبت الا التعجبا
المراد بالعقود هنا النوایا، و حلها فسخها. و علیه یکون عطفها علی فسخ العزائم من باب عطف التفسیر، و مثله نقض الهمم. و قال الشارحون: ان الانسان یعزم و یعقد قلبه علی الشیء، ثم ینحل العزم دون ان یحدث جدید، و لا تفسیر لهذا الا ان العزم بید الله تعالی. و ظاهر قول الامام لا یابی هذا التفسیر، و لکنه لا یتفق مع ظاهر الایه 159 من سوره طه: (و لقد عهدنا الی آدم من قبل فنسی و لم نجد له عزما) و الایه 159 من سوره آل عمران: (فاذا عزمت فتوکل علی الله) و الایه 227 من سوره البقره: (و ان عزموا الطلاق). و غیر بعید ان یکون مراد الامام ان القلب بغرائزه و مشاعره دلیل قاطع علی قدره الله و عظمته بخاصه ادباره بعد اقباله، و اقباله بعد ادباره بلا سبب ظاهر.. و علی ایه حال فان لله فی کل شیء ایه تدل علی انه واحد.
… العزائم و حل العقود: العقود جمع عقد بمعنی النیه تنعقد علی فعل امر و العزائم جمع عزیمه و فسخها نقضها و لولا ان هناک قدره سامیه فوق اراده البشر و هی قدره الله لکان الانسان کلما عزم علی شیء امضاه لکنه قد یعزم و الله یفسخ
امام علیهالسلام (درباره خداشناسی) فرموده است: خداوند سبحان را شناختم به هم خوردن ارادههائی که شخص در آنها پایدار است، به باز شدن گرهها (ی اندیشهها و کارها، پس به هم خوردن ارادهها دلیل است که آدمی را مالک و آفرینندهای است که عنان اختیار او در چنگ خود دارد، و اینکه گاهی اراده شخص انجام میشود برای آن است که یکباره از تصمیم گرفتن دست نکشد).
هر کس در حدود معرفت خود خدا را میشناسد یکی از راههائی که امام (علیه السلام) برای شناختن خدا معرفی کرده این است که بیشتر تصمیمها، نقشهها و ارادهها تغییر میکند و راه جدیدی انتخاب میشود و این تغییرها دلیل بر این است که انسان تحت نفوذ و قدرت دیگری اداره میشود و چنین موجودی که قدرت دارد تصمیمهای قاطع را تغییر دهد خداست. ناگفته نماند که تغییر تصمیم دلیل بر رشد فکری و تکامل هدف و نقشه است که در اثر لطف خدا انجام میگیرد و این تغییر ارادهها برای خیلی از افراد بوجود میآید ولی دلیل بر آن نیست که انسان نباید تصمیم بگیرد و بگوید چون تغییر میکند اراده نمیکنم، زیرا هرگاه این راه انتخاب شود رکود فکری و عقبگرد آغاز میگردد. ناگفته پیداست که قسمتی از حوادث جهان تحت اختیار انسان نیست و تصمیم و اراده انسان و یا تغییر آن دخالتی در آن حوادث ندارد، زیرا چه بسا خدا تصمیم گرفته که بشر را به مکافات قسمتی از گناهانش برساند تا پند گیرد و همین ارده مکافات هم اراده نیک است از جانب خدا، زیرا خدا اراده ظلم نسبت به بندگانش نمیکند و آنگاه که اراده کرد کسی نمیتواند آن را اراده را تغییر دهد.
و قال علیهالسلام: (عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم) جمع عزیمه، و هی الاراده القویه و القصد، و فسخها نقضها، فلو لا ان هناک اراده فوق اراده البشر، لم یکن ناقض لعزائم الانسان و انما کان ینفذها کما اراد (و حل العقود) جمع عقد، بمعنی النیه تنعقد علی فعل امر، ثم تنفسخ، و لعل العزیمه اقوی من العقد (و نقض الهمم) جمع همه، ای اهتمام الانسان بالامر و هذا اضعف، من الاولین، فان هناک همه، و عقدا، و عزیمه.
اللغه: العزائم: جمع العزیمه ما یعقد الانسان قلبه علی فعله. فسخ العزائم: نقضها و ابطالها. العقود: جمع عقد و هو ما یعقد الانسان ضمیره علی فعله. نقض الشیء: ابطله. الشرح: هذا احد الطرق لمعرفه الله انک تعزم علی امر و تهیء کل مقدماته ثم تعرض عنه و تصرف نظرک عن متابعته و القیام به و تخمد همتک القویه التی کانت مندفعه لتحقیقه، من الذی صرفک؟ و من الذی حل عزیمتک حتی فترت همتک انه الله سبحانه القائل: (و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه).
«خداوند سبحان را با باطل شدن عزیمتها و گشودن گره ها و شکستن همتها شناختم.»
این یکی از راههای شناخت خداوند سبحان است که آدمی عزم کاری می کند و تصمیم خود را در آن مورد استوار می کند، چیزی نمی گذرد که خداوند متعال اندیشه دیگری به خاطر او می آورد که از آن تصمیم باز می گردد و این موضوع به هیچ روی در حساب او نبوده است. این مقوله، بحث دقیقی است که متکلمان در آن باره سخن گفته اند و این جا محل استقصای اقوال ایشان نیست.
گفته شده است: در دست عضد الدوله رقعه ای افتاد و او همان گونه که رقعه ها را بررسی می کرد فرمان داد، نویسنده آن رقعه را بر دار کشند. آن گاه خادمی را روانه کرد و گفت: به مطهّر -که وزیر عضد الدوله بود- بگو او را بر دار نکشد، از زندان بیرونش آورد و دست راستش را قطع کند. سپس خادم دیگری را فرستاد و گفت: بگو فقط پی های هر دو پای او را ببرد. و سرانجام خادم دیگری فرستاد و گفت: بگو، فقط او را همچنان بسته به زنجیرهایش به دژ سیراف منتقل و آنجا زندانی کند. می بینید که در کمتر از یک ساعت چهار انگیزه و تصمیم مختلف گرفته است.
و قال علیهالسلام
عَرَفْتُ اللّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ العَزَائِمِ،وَ حَلِّ الْعُقُودِ،وَ نَقْضِ الْهِمَمِ.
امام علیه السلام فرمود:
خداوند را بهوسیله بَرهم خوردن تصمیمها،فسخ پیمانها
و نقض ارادهها شناختم. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:این کلام حکیمانه را پیش از سیّد رضی رحمه الله مرحوم صدوق در کتاب خصال و در کتاب توحید بهطور مسند از امام باقر از پدرش از جدش امیرمؤمنان علیهم السلام نقل کرده است سپس اضافه میکند:شیخ ابوطالب زاهدی گیلانی (متوفای قرن 12) کتابی در شرح این گفتار حکیمانه دارد که بهوسیله فرزندش شیخ محمد علی به فارسی ترجمه شده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 191))
ارادهای برتر از اراده ما!
امام علیه السلام در این کلام نورانیاش به یکی از دلایل توحید اشاره کرده میفرماید:
«خداوند را بهوسیله بَر هم خوردن تصمیمها،فسخ پیمانها و نقض ارادهها شناختم»؛ (عَرَفْتُ اللّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ العَزَائِمِ،وَ حَلِّ الْعُقُودِ،وَ نَقْضِ الْهِمَمِ) .
اشاره به اینکه،بسیار میشود انسان تصمیم محکمی به انجام کاری میگیرد، اما ناگهان اراده او تغییر پیدا میکند بیآنکه عاملی برای آن تغییر بشناسد! این نشان میدهد که ارادهای از بیرون به آن تعلّق گرفته بود که اراده این شخص فسخ شود وگرنه دلیلی ندارد که انسان با داشتن تصمیم قوی بر کاری ناگهان منصرف شود.این تفسیر مطابق همان روایت صدوق است که در شرح سند این حکمت آمده است.
تفسیر دیگری نیز برای این کلام نورانی شده است که بسیار میشود انسان تصمیم محکمی بر کاری میگیرد؛ولی تقدیرات الهی مانع از آن میگردد و انسان ناچار عقبنشینی میکند و از آن چنین میفهمد که مافوق اراده او اراده دیگری است که اگر تعلق به چیزی گیرد هرچه برخلاف آن است دَرهم میریزد و از بین میرود.
کوتاه سخن اینکه اگر انسان،فعّالٌ ما یَشاء بود و هرچه میخواست میتوانست انجام دهد ممکن بود در وجود خدا شک کنیم؛اما اینکه میبیند
مافوق اراده او،ارادهای است که در بسیاری از مواقع اراده او را بَر هم میزند یا مانع تحقق مراد او میشود میفهمد عالَم،مدبّر قادر و توانایی دارد که آن را بر طبق اراده حکیمانهاش تدبیر و اداره میکند.
در اینکه آیا واژههای«عزائم»و«عقود»و«همم»مترادف است و همه به معنای اراده انسان است یا با هم تفاوت دارد،در میان شارحان نهجالبلاغه اختلاف نظر است؛بعضی هر سه را به یک معنا میدانند و بعضی معتقدند «عزائم»ارادههای بسیار قوی است و«عقود»مرحلهای پایینتر و«همم»مرتبه نازله است.
در بعضی از منابع لغت،«عزم»را به معنای تصمیم محکم گرفتهاند در حالی که«همم»جمع«همت»را به معنای تصمیمی که انسان گرفته و آن را عمل نکرده ذکر نمودهاند و«عقود»معنای وسیعی دارد که میتواند تصمیم و غیر تصمیم را شامل شود،بنابراین بعید نیست که تفاوت این سه واژه با یکدیگر بر حسب درجات قوت و ضعف باشد و امام علیه السلام میخواهد بفرماید گاهی میشود ارادههای عادی و یا ارادههای قوی بر انجام کارها،بدون عامل شناخته شدهای فسخ میشود و این نشانه وجود اراده قویتری بالاتر از اراده ماست.
بعضی چنین پنداشتهاند که این کلام حکیمانه با آنچه در آیات قرآن درباره عزم و اراده آمده سازگار نیست؛قرآن خطاب به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میگوید: «فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ» 1 و در نکوهش ترک اولای آدم میفرماید: «وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلی آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً». 2
ولی روشن است که هیچکس نمیتواند نقش تصمیم و اراده انسان را در پیشرفت کارها انکار کند،سخن در اینجاست که گاه موارد استثنایی پیش میآید که انسان تصمیمی میگیرد و عزم خود را بر انجام کاری راسخ میکند و ناگهان به علل ناشناختهای بَر هم میخورد،در این موارد استثنایی انسان احساس میکند که ارادهای مافوق اراده او وجود دارد.
البته دلایل خداشناسی بسیار است.آنچه امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه بیان کرده اشاره به نکته تازهای است که بسیاری از آن غافلند.
علامه شوشتری رحمه الله در شرح نهج البلاغه خود میگوید:کلام امام علیه السلام در اینجا شبیه حدیث معروفی است که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله (در کتب بسیاری) نقل شده است که فرمود:
«ما مِنْ آدَمِیٍّ إلّا وَ قَلْبُهُ بَیْنَ إصْبَعَیْنِ مِنْ أصابِعِ اللّهِ؛ هیچ انسانی نیست مگر اینکه قلب او در میان دو انگشت از انگشتهای قدرت پروردگار قرار دارد» ( .این روایت در بسیاری از منابع اهل سنت مانند سنن ابن ماجه،مسند احمد،مستدرک حاکم و کنز العمّال آمده و در منابع ما نیز در بحار الانوار،ج 75،ص 48 از امام باقر علیه السلام ضمن روایتی نقل شده است ) و سپس به این آیه شریفه استشهاد میکند: «وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ» ؛بدانید که خداوند میان انسان و قلب او حائل میشود و بدانید که بهسوی او باز میگردید و محشور میشوید». ( .شرح نهج البلاغه علامه شوشتری رحمه الله،ج 1،ص 384)
این سخن در جای خود صحیح است؛ولی آنچه را علّامه شوشتری رحمه الله آورده ازقبیل پی بردن به معلول از ناحیه علت است در حالی که آنچه امام علیه السلام فرموده ازقبیل پی بردن به علّت از ناحیه معلول است.
این سخن را با کلماتی از امام باقر علیه السلام پایان میدهیم که میفرماید:«کسی از جدم امیرمؤمنان علیه السلام سؤال کرد با چه وسیلهای پروردگارت را شناختهای؟ امام علیه السلام فرمود:
بِفَسْخِ الْعَزْمِ وَ نَقْضِ الْهَمِّ لَمّا هَمَمْتُ فَحیلَ بَیْنی وَ بَیْنَ هَمّی وَ عَزَمْتُ فَخالَفَ الْقَضاءُ عَزْمی عَلِمتُ أنَّ الْمُدَبِّرَ غَیْری؛ خدا را بهوسیله فسخ اراده و نقض تصمیمها شناختم ای بسا تصمیم بر کاری گرفتم و او میان من و خواستهام جدایی افکند و عزم انجام برنامهای را داشتم و قضای او عزم من را بَرهم زد،از اینجا دانستم که مدبّر،غیر من است». ( .توحید صدوق،ص 288 )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ I came to know Allah , the Glorified One, through breaking determinations, a change of intentions and the loss of courage.'{The breaking of determination and the loss of courage can be argued to prove the existence of Allāh in this way that, for example, a man determines to do a thing but before the determination is transformed into action, it changes and some other idea takes its place. This alteration of ideas and determinations and the emergence of change therein is a proof that there is some higher controlling power over us which has the capability to bring them from nonexistence into existence and again from existence into non-existence, and this is beyond human power. Therefore, it is necessary to acknowledge a super authority which affects change and alteration in determination.}
وَ قَالَ علیه السلام مَرَارَةُ الدّنیَا حَلَاوَةُ الآخِرَةِ وَ حَلَاوَةُ الدّنیَا مَرَارَةُ الآخِرَةِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: تلخکامی دنیا، شیرینی آخرت، و شیرینی دنیای حرام، تلخی آخرت است .
تلخی این جهان شیرینی آن جهان است و شیرینی این جهان تلخی آن جهان.
تلخی دنیا شیرینی آخرتست و شیرینی دنیا تلخی آخرتست
و فرمود (علیه السلام): تلخکامی دنیا، شیرین کامی آخرت است و شیرین کامی دنیا، تلخکامی آخرت.
و آن حضرت فرمود:تلخی دنیا شیرینی آخرت،و شیرینی دنیا تلخی آخرت است .
شروح:
(تلخی دنیا باعث شیرینی آخرت، و شیرینی دنیا باعث تلخی آخرت است). یعنی اینها لازم و ملزوم یکدیگرند. کلمه (حلاوت: شیرینی) و (مرارت: تلخی) را استعاره برای لذت و رنج آورده است، بدیهی است که رنجهای دنیا پیامد ترک لذتهای دنیا- و به منظور آخرت خواهی و میل به اجر اخروی است که خود باعث شیرینی و لذت اخروی میباشد- و استفاده نبردن از لذتهای دنیاست. و همچنین برخورداری از لذتهای دنیا باعث غفلت از آخرت و ترک عمل اخروی است، و این خود باعث عذاب در آخرت میشود و شقاوت اخروی را در پی دارد.
وَ قَالَ علیه السلام مَرَارَةُ الدُّنْیَا حَلاَوَةُ الآْخِرَةِ وَ حَلاَوَةُ الدُّنْیَا مَرَارَةُ الآْخِرَةِ .
لما کانت الدنیا ( ا:«الحیاة الدنیا ضد الحیاة الآخرة». ) ضد الآخرة وجب أن یکون أحکام هذه ضد أحکام هذه کالسواد یجمع البصر و البیاض یفرق البصر و الحرارة توجب الخفة و البرودة توجب الثقل فإذا کان فی الدنیا أعمال هی مرة المذاق علی الإنسان قد ورد الشرع بإیجابها فتلک الأفعال تقتضی ( ا:«تقضی». ) و توجب لفاعلها ثوابا حلو المذاق فی الآخرة.
و کذاک بالعکس ما کان من المشتهیات الدنیاویة التی قد نهی الشرع عنها توجب و إن کانت حلوة المذاق مرارة العقوبة فی الآخرة
(و قال علیهالسلام: مراره الدنیا حلاوه الاخره) تلخی دنیا به کارهای دشوار که مرضی کردگار است، شیرینی آخرت است به لذت سعادت و ثواب پایدار (و حلاوه الدنیا مراره الاخره) و شیرینی دنیای بیاعتبار به استیفای لذات و شهوات، تلخی آخرت است به انواع عقوبات بیشمار
تلخی دنیا شیرینی آخرت است و شیرینی دنیا تلخی آخرت است. چنانچه گذشت (الجنه حفت بالمکاره و الناره حفت بالشهوات).
و قال علیهالسلام: «مراره الدنیا حلاوه الاخره و حلاوه الدنیا مراره الاخره.» یعنی و گفت علیهالسلام که تلخی گذران دنیا باعث شیرینی و خوشی گذران آخرت است و شیرینی و خوشی گذران دنیا باعث تلخی گذران آخرت است.
المعنی: الدنیا لکل احد نیل ما یشتهیه مما یوافق هواه و مجانبه ما یبغضه مما یخالف هواه، فالدنیا لمن تیسر له حلوه فی مذاقه، و من سلک طریق الاخره و طلب الفوز بسعادتها لابد له من مفارقه الدنیا ای مخالفه ما یهواه، فیحس المراره من هذه المفارقه لان طلب الاخره یلازم الریاضه عقلا و الانقیاد لاوامر الله و رسله و الائمه شرعا، و یستلزم ذلک ترک الهوی و المفارقه عن لذات الدنیا حتی یوصل الی حلاوه الاخره. الترجمه: فرمود: تلخکامی دنیا شیرینکامی آخرتست،: و شیرینکامی دنیا تلخکامی آخرت.
تلخکامی اندر این دنیای زشت***هست شیرینکامیت اندر بهشت
ور تو شیرینکام از این دنیا شدی***تلخکام عالم عقبی شدی
اقول: قال تعالی (فاما من طغی و آثر الحیاه الدنیا فان الجحیم هی الماوی و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنه هی الماوی). و فی (الکافی) عن النبی صلی الله و علیه و اله: ان فی طلب الدنیا اضرارا بالاخره، و فی طلب الاخره اضرارا بالدنیا، فاضروا بالدنیا فانها احق بالاضرار. و لبعضهم: طلاق الدنیا مهر الجنه.
و مثله فی الخطبه 174 (ان الجنه حفت بالمکاره، و ان النار حفت بالشهوات). و یاتی قول الامام: (ان الحق ثقیل مریء- ای هنیء- و ان الباطل خفیف و بیء- من الوباء.. و کل راحه و سراء لابد لها من تعب و عناء، فکیف بما لا عین رات، و لا اذن سمعت، و لا خطر علی قلب بشر؟.
… حلاوه الدنیا مراره الاخره: حلاوه الدنیا باستیفاء اللذات و مرارتها بالعفاف عنها و فی الاول مراره العذاب فی الاخره و فی الثانی حلاوه الثواب فیها
امام علیهالسلام (درباره رنج و خوشی دنیا) فرموده است: تلخی (رنج به خود هموار نمودن) دنیا شیرینی (نیکبختی) آخرت است، و شیرینی (دلبستگی به لذت) دنیا تلخی (عذاب و کیفر) آخرت است (زیرا رنج به خود هموار کردن برای آخرت مستلزم کار کردن برای آن است که به لذت و خوشی و ثواب و پاداش آن سرا میرسد، و اما دلبستگی به لذت و خوشی دنیا مستلزم غفلت از آخرت و ترک عمل و کار برای آن است که به تلخی عذاب و کیفر پایان مییابد).
ابن ابیالحدید در توضیح این مطلب مینویسد: دنیا ضد آخرت است، مقررات دنیا و آخرت هم متفاوت. مثلا سیاهی چشم را جمع میکند و سفیدی چشم را بازمینماید. حرارت موجب سبکی میشود و سردی سبب سنگینی. اعمال دنیا هم از نظر آثار چنین است. عملی در دنیا برای انسان تلخ است ولی خدا واجب کرده تا انسان انجام دهد و روز قیامت انجام دهنده شیرینی عمل را به چشد به همین نسبت، لذتهای دنیا که شارع از آنها نهی کرده است، گر چه در دنیا به دهن انسان لذیذ است ولی تلخی آخرت و کیفر خدا شدید. از این نظر که خدا شیرینی آخرت را برای بندگان خویش میخواهد، دنیا را برای کافران جلوه میدهد تا آنان غرق در دنیا گردند و مومنین را مسخره کنند غافل از آنکه پرهیزکاران در قیامت نسبت به کافران مقامی بلند دارند. آنان تلخی دنیا را چشیدهاند و در قیامت از نعمتها برخوردارند اما دنیاطلبان و قارون صفتان همیشه به فکر دنیا و لذتهای دنیا هستند و میگویند ای کاش ثروت قارون را داشتیم.
و قال علیهالسلام: (مراره الدنیا حلاوه الاخره) الصوابات التی یتحملها الانسان فی الدنیا توجب له الاجر و الثواب و العکس فی حلاوه الدنیا.
الشرح: مشقه التکلیف فی الدنیا و ما یصیب الانسان من العناء من جراء تنفیذ امر الله، هذا یعقبه حلاوه فی الاخره لا تقدر و لذه لا تحصر لانه یترتب علیه الثواب و هو نعیم دائم بینما ملذات الدنیا و شهواتها التی تترایء للناس انها طیبه یعقبها فی الاخره مراره عظمی و العاقل یبحث عن الدائم و الباقی و هو حلاوه الاخره و نعیمها.
«تلخی این جهان شیرینی آن جهان و شیرینی این جهان تلخی آن جهان است.»
چون دنیا ضد آخرت است، واجب است احکام این یکی ضد آن یکی باشد، چون سیاهی و سپیدی که در چشم و بینایی اثر معکوس دارد و چون حرارت و برودت که یکی موجب سبکی و دیگری موجب سنگینی است. چون در دنیا اعمالی است که بر مذاق آدمی تلخ است و شرع فرمان به اجرای آن داده است، انجام دادن آنها برای شخص مایه ثواب و پاداشی است که در آخرت شیرین است و همچنین عکس آن هم صادق است.
و قال علیهالسلام
مَرَارَةُ الدُّنْیَا حَلاَوَةُ الْآخِرَةِ،وَ حَلاَوَةُ الدُّنْیَا مَرَارَةُ الْآخِرَةِ.
امام علیه السلام فرمود:
تلخی دنیا شیرینی آخرت است و شیرینی دنیا تلخی آخرت. ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:این کلام شریف در کتاب روضة الواعظین با تفاوت تقدیم جمله دوم بر جمله اوّل آمده است و در غررالحکم نیز به این صورت ذکر شده:«حلاوة الدنیا توجب مرارة الآخرة».این تفاوتها نشان میدهد که آنها آن را از منبع دیگری جز نهجالبلاغه گرفتهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 192))
تلخی و شیرینی دنیا و آخرت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به تفاوت آشکار میان امور شیرین و تلخ در دنیا و آخرت میکند و میفرماید:«تلخی دنیا شیرینی آخرت است و شیرینی دنیا تلخی آخرت»؛ (مَرَارَةُ الدُّنْیَا حَلاَوَةُ الْآخِرَةِ،وَ حَلاَوَةُ الدُّنْیَا مَرَارَةُ الْآخِرَةِ) .
اشاره به اینکه بسیاری از طاعات و عبادات و انجام دادن دستورات الهی تلخکامیهایی دارد؛جهاد فی سبیل اللّه،جهاد با هوای نفس و گاه رفتن به زیارت خانه خدا،پرداختن خمس و زکات و چشمپوشی از اموال حرام و مقامات عالی نامشروع،تلخیها و مشکلاتی برای انسان دارد؛ولی به یقین این تلخیها سبب شیرینی در سرای آخرت و بهشت برین است.نعمتهایی که نه چشمی آن را دیده و نه گوشی سخنی از آن شنیده و نه به خاطر انسانی خطور کرده است.
به عکس،بسیاری از گناهان ممکن است لذتبخش باشد.پیروی از هوا و هوس و عیش و نوشهای گناهآلود و اموال فراوانی که از طرق نامشروع تحصیل میشود برای صاحبان آنها لذّتی دارد؛ولی این لذّات،تلخکامیهایی را در آخرت به دنبال دارد عذابهایی که بسیار شدید و طولانی است و حتی یک روز آن را نمیتوان تحمل کرد تا چه رسد به سالیان دراز.
مقصود امام علیه السلام از این گفتار حکیمانه این است که اگر در مسیر اطاعت، مشکلات و شاید ناراحتیها و مرارتهایی وجود داشته باشد،نگران نشویم، آنها را به جان و دل بپذیریم به امید وعدههای الهی در آخرت و به عکس اگر در گناه،لذّتی باشد از عواقب تلخ آن غافل نگردیم و کوتاه سخن اینکه هدف امام علیه السلام تشویق به طاعات و ترک گناهان است.
شبیه این سخن،تعبیری است که در خطبه 174 نهجالبلاغه گذشت که امام علیه السلام میفرماید:
«إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَکَارِهِ وَ إِنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ؛ بهشت در لابهلای ناراحتیها پیچیده شده و دوزخ در لابهلای شهوات».
نیز در حکمت 376 میفرماید:
«إِنَّ الْحَقَّ ثَقِیلٌ مَرِیءٌ،وَ إِنَّ الْبَاطِلَ خَفِیفٌ وَبِیءٌ؛ حق،سنگین اما گوارا و باطل،سبک و آسان؛اما بلاخیز و مرگآور است».
حق گرچه ثقیل و سنگین است ولی عاقبتش گواراست.به عکس،باطل که در آغاز آسان و راحت است؛ولی در پایان ناگوار و خطرناک است.
البته آنچه امام علیه السلام در اینجا فرموده بیان حکم غالبی است وگرنه موارد استثنایی نیز وجود دارد که انسان از انجام دادن حق لذت ببرد و از انجام دادن باطل ناراحت شود.حدیث معروفی که میگوید:«مؤمن اوقات شبانهروز خود را به سه بخش تقسیم میکند:بخشی برای عبادت و بندگی پروردگار و بخشی برای سامان دادن به وضع زندگی و در بخش دیگری به لذات حلال میپردازد تا نیرو و آرامش برای انجام وظایف پیدا کند»،دلیل روشنی بر این استثناست.
در حالات انبیا و اولیای الهی به خصوص در آزمایشهای سخت آنها، شواهد زیادی بر اصل گفتار امام علیه السلام هست.
اگر حضرت یوسف علیه السلام تسلیم خواسته نامشروع زلیخا میشد برای او لذتبخش بود؛اما مرارت آخرت را به دنبال داشت و اینکه تسلیم نشد و به سبب آن،سالها در زندان ماند و مرارت زیادی را چشید بر کسی پوشیده نیست؛اما حلاوت آخرت بلکه حلاوت دنیا را در پایان و بعد از مدتی به دنبال داشت.
حضرت آدم علیه السلام ترک اولی کرد و از شجره ممنوعه موقتاً لذت برد؛اما پایان غمانگیزی برای او داشت.
بسیار میشود مرارتهای دنیا نتیجه شیرینی در همین دنیا نصیب انسان میکند مانند جوانی که سالها در غربت و با مشقت درس خوانده تا توانسته به مراحل عالی علم و دانش برسد که لذت آن را در پایان در همین دنیا میبیند و به عکس جوانی که تن به تنبلی و خوشگذرانی و عیش و نوش داده و بیسواد باقی مانده مرارت آن را در پایان کار در همین دنیا میچشد.
وَ قَالَ علیه السلام فَرَضَ اللّهُ الإِیمَانَ تَطهِیراً مِنَ الشّرکِ وَ الصّلَاةَ تَنزِیهاً عَنِ الکِبرِ وَ الزّکَاةَ تَسبِیباً لِلرّزقِ وَ الصّیَامَ ابتِلَاءً لِإِخلَاصِ الخَلقِ وَ الحَجّ تَقرِبَةً لِلدّینِ وَ الجِهَادَ عِزّاً لِلإِسلَامِ وَ الأَمرَ بِالمَعرُوفِ مَصلَحَةً لِلعَوَامّ وَ النهّیَ عَنِ المُنکَرِ رَدعاً لِلسّفَهَاءِ وَ صِلَةَ الرّحِمِ مَنمَاةً لِلعَدَدِ وَ القِصَاصَ حَقناً لِلدّمَاءِ وَ إِقَامَةَ الحُدُودِ إِعظَاماً لِلمَحَارِمِ وَ تَرکَ شُربِ الخَمرِ تَحصِیناً لِلعَقلِ وَ مُجَانَبَةَ السّرِقَةِ إِیجَاباً لِلعِفّةِ وَ تَرکَ الزّنَی تَحصِیناً لِلنّسَبِ وَ تَرکَ اللّوَاطِ تَکثِیراً لِلنّسلِ وَ الشّهَادَاتِ استِظهَاراً عَلَی المُجَاحَدَاتِ وَ تَرکَ الکَذِبِ تَشرِیفاً لِلصّدقِ وَ السّلَامَ أَمَاناً مِنَ المَخَاوِفِ وَ الأَمَانَةَ نِظَاماً لِلأُمّةِ وَ الطّاعَةَ تَعظِیماً لِلإِمَامَةِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: خدا «ایمان» را برای پاکسازی دل از شرک ، و «نماز» را برای پاک بودن از کبر و خودپسندی ، و «زکات» را عامل فزونی روزی ، و «روزه» را برای آزمودن اخلاص بندگان ، و «حج» را برای نزدیکی و همبستگی مسلمانان ، و «جهاد» را برای عزّت اسلام ، و «امر به معروف» را برای اصلاح تودههای ناآگاه ، و «نهی از منکر» را برای بازداشتن بیخردان از زشتیها، «صله رحم» را برای فراوانی خویشاوندان ، و «قصاص» را برای پاسداری از خونها ، و اجرای «حدود» را برای بزرگداشت محرّمات الهی ، و ترک «میگساری» را برای سلامت عقل ، و دوری از «دزدی» را برای تحقّق عفّت ، و ترک «زنا» را برای سلامت نسل آدمی ، و ترک «لواط» را برای فزونی فرزندان ، و «گواهی دادن» را برای به دست آوردن حقوق انکار شده ، و ترک «دروغ» را برای حرمت نگهداشتن راستی ، و «سلام» کردن را برای امنیّت از ترسها ، و «امامت» را برای سازمان یافتن امور امّت ، و «فرمانبرداری از امام» را برای بزرگداشت مقام رهبری، واجب کرد .
خدا ایمان را واجب کرد برای پاکی از شرک ورزیدن ، و نماز را برای پرهیز از خود بزرگ دیدن ، و زکات را تا موجب رسیدن روزی شود ، و روزه را تا اخلاص آفریدگان آزموده گردد ، و حج را برای نزدیک شدن دینداران ، و جهاد را برای ارجمندی اسلام و مسلمانان ، و امر به معروف را برای اصلاح کار همگان ، و نهی از منکر را برای بازداشتن بیخردان ، و پیوند با خویشاوندان را به خاطر رشد و فراوان شدن شمار آنان ، و قصاص را تا خون ریخته نشود ، و برپا داشتن حد را تا آنچه حرام است بزرگ نماید ، و ترک میخوارگی را تا خرد برجای ماند ، و دوری از دزدی را تا پاکدامنی از دست نشود ، و زنا را وانهادن تا نسب نیالاید ، و غلامبارگی را ترک کردن تا نژاد فراوان گردد ، و گواهی دادنها را- بر حقوق- واجب فرمود تا حقوق انکار شده استیفا شود ، و دروغ نگفتن را، تا راستگویی حرمت یابد ، و سلام کردن را تا از ترس ایمنی آرد ، و امامت را تا نظام امت پایدار باشد ، و فرمانبرداری را تا امام- در دیدهها- بزرگ نماید.
فرض خدا ایمان را بجهة پاک کردن از شرک و نماز را برای پاکیزگی از سرکشی و زکات را برای سبب ساختن برای روزی مستحقین و روزه را بجهة آزمودن مر اخلاص خلقان را و حج بجهة قوت دادن دین و جهاد کردن را بجهة ارجمندی اسلام و امر بمعروف را برای مصلحت عوام الناس و نهی از منکر را بجهة باز داشتن بیخردان از کار بد و پیوستگی بخویشان را برای زیاد شدن عدد ایشان و قصاص را بجهة نگاه داشتن خونها و بپای داشتن حدهای شرع جهة بزرگ داشتن مواضع حرمت معبود و ترک آشامیدن شراب برای نگاه داشتن عقل و دور شدن از دزدی بجهة واجب گردانیدن پرهیزگاری بر بندگان و ترک زنا بجهة نگاه داشتن نسب و ترک لواط بجهة بسیار شدن نسل و گواهیها را برای یاری خواستن و طلب ظهور کردن از حقوق عباد و ترک دروغ بجهة بزرگ گردانیدن راستی و سلامرا بجهة امان از ترسها و امامت و پیشوائی را برای پیوستگی امت و فرمانبرداری امام برای تعظیم امامت این کلام آن حضرتست که در آن طولی هست
و فرمود (علیه السلام): خداوند ایمان را واجب نمود، برای پاکی دلها از شرک
و نماز را برای منزه ساختن مردم از خودخواهی
و زکات را برای رسیدن روزی
و روزه را برای آزمودن اخلاص مردم
و حج را برای نیرو گرفتن دین
و جهاد را برای عزت و ارجمندی اسلام
و امر به معروف را برای اصلاح مردمان
و نهی از منکر را برای باز داشتن سفیهان از زشتیها
و صله رحم را برای افزون شدن شمار خویشاوندان
و قصاص را برای ممانعت از خونریزی
و اجرای حدود را برای بزرگ نشان دادن زشتی اعمال حرام
و منع از شرابخواری را برای حفاظت از عقلها
و اجتناب از دزدی را برای رعایت عفت مردم
و ترک زنا را برای سلامت نسبها
و ترک لواط را برای افزونی نسل
و شهادتها را برای گرفتن حقوق انکار شده
و ترک دروغگویی را برای حرمت یافتن راستگویی
و سلام کردن را برای ایمنی بخشیدن از هر چه مایه هراس است
و امامت را برای نظام امت
و اطاعت را برای بزرگداشت امام.
و آن حضرت فرمود:خداوند ایمان را جهت پاک شدن از شرک واجب نمود ، و نماز را برای منزّه شدن از کبر ،و زکات را موجب روزی ، و روزه را آزمایشی برای اخلاص مردم ،و حج را سبب تقویت دین ، و جهاد را برای ارجمندی اسلام ،و امر به معروف را به خاطر اصلاح عموم ، و نهی از منکر را برای باز داشتن نادانان ،و صله رحم را برای فراوانی نفرات ،و قصاص را برای حفظ خونها ،و اقامه حدود را برای بزرگداشت حرامها ،و ترک خوردن مسکر را برای حفظ عقل ،و دوری از دزدی را برای پا بر جایی پاکدامنی ،و ترک زنا را برای حفظ نسب ، و ترک لواط را برای ازدیاد نسل ،و شهادات را برای پشتوانه حق بر علیه انکارها ،و ترک دروغ را به خاطر شرافت راستی ،و سلام را امانی از خطرات ،و امامت را برای نظام امت ،و فرمانبرداری را برای بزرگداشت مقام امامت .
شروح:
ثم عد عشیرین شیئا من الشرعیات و ذکر وجه وجوبها فمن آمن بالله لا یشرک به و من صلی له تعالی فلا کبر له، و انما اوجب الله الزکاه علی الاغنیاء سببا لارزاق الفقراء. و التنزیه: التبعید. و الحقن: الحبس. و ردعا ای زجرا و دفعا و استظهارا: معاونه
لان الاقارب اذا تواصلوا زادت اعدادهم، و اذا تخاصموا و تحاسدوا تقاتلوا، و اذا تقاتلوا، نقصت اعدادهم. (و ترک اللواط تکثیرا للنسل). لان اللائط مضیع لماده الانسان قطعا، و مفسد للبذر، فکانه قاتل النفس التی حرم الله الا بالحق لان من افسد البذر کان کمن افسد الزرع. و الحقن: الحبس و الردع: الزجر و الاستظهار: المعاونه.
(خداوند ایمان را به خاطر پاکی از شرک، و نماز را برای منزه بودن از کبر، و زکات را سبب روزی، و روزه را برای آزمون اخلاص مردم، و حج را برای تقویت دین، و جهاد را برای عزت اسلام، و امر به معروف را برای اصلاح حال تودهی مردم و نهی از منکر را برای جلوگیری از نادانان، و صلهی رحم را برای فزونی افراد فامیل، و قصاص را برای حفظ جان مردم، و اجرای حدود را برای اهمیت کارهای حرام، و منع میگساری را برای نگهداری عقل و دوری از دزدی را برای ضرورت پاکدامنی، و ترک زنا را برای نگهبانی از نسبتها، و اجتناب از لواط را برای فزونی نسل، و گواهی دادن را برای کمک خواهی در برابر حقوقی که منکر میشوند، و دروغ نگفتن را برای گرامی داشتن راستگویی، و اسلام آوردن را برای ایمنی از ترس، و حفظ امانتها را برای نظم جامعه، و اطاعت را برای بزرگداشت مقام امامت، واجب گردانیده است). امام (علیه السلام) به واجبات الهی اشاره کرده، و بر علتهای نهانی هر یک توجه داده است، تا بهتر در دلها جا بیفتد، و نوزده مورد از امور واجب را بیان داشته است: 1- از آن جهت از ایمان شروع کرده است که اصل همهی واجبات و سنتها ایمان است و از جمله هدفهای ایمان پاک ساختن از شرک را قرار داده است، و چون پاکی از شرک هدف موردنظر شارع و همچنین کمال نفس وسیلهی شناخت خدای تعالی است از این رو پاک سازی از شرک هدف نهایی از ایمان است. 2- نماز، چون تعیین نماز از طرف شارع به خاطر رام ساختن نفس اماره- که ریشهی خودخواهی است- در برابر نفس مطمئنه، و نیز تمرین دادن و مغلوب ساختن آن است، ناگزیر از جمله نتایج نماز پاک سازی انسان از کبر و خودخواهی است. 3- زکات، از جمله هدفهای وجوب آن را سبب روزی بودن ذکر کرده است، زیرا روزی مستمندان، تهیدستان و کسانی که شریعت، حقی برای آنان معین کرده است، از راه زکات است. 4- روزه، چون از جمله سختیهای دشوار برای بدنهای آدمیان است، امام (علیه السلام) در خصوص روزه فرموده است که هدف آن است که خداوند اخلاص بندگان خود را بیازماید. هر چند که این هدف در تمامی عبادتها وجود دارد. 5- حج، به این دلیل هدف از آن را تقویت دین قرار داده است که لازمهی این عبادت اجتماع اکثر پیروان اسلام در یک جا در نهایت ذلت و خشوع و اطاعت در برابر خدا و دیدن تمامی مردم حاضر در این اجتماع بزرگ از پادشاهان و دیگر مردم است، که باعث تقویت دین با همهی عظمتش در دل انسان حجگزار میگردد، اما در سایر عبادات چنین نیست.
6- جهاد، که هدف از آن شوکت و قوت اسلام است، نیاز به توضیح ندارد. 7- امر به معروف، هدف از آن اصلاح حال تودهی مردم در امر دنیا و آخرتشان است. امام (علیه السلام) از آن رو تودهی مردم را نام برده که اکثریت را تشکیل میدهند، و دیگر آن که جز آنان، یعنی دانشمندان و فرمانروایان که خود امر به معروف میکنند، معروف را انجام میدهند. 8- نهی از منکر، و این که هدف از آن، جلوگیری از بیخردان است، مطلب واضحی است. زیرا اگر جلو بیخرد از طرف حاکم دینی گرفته نشود، فساد او گسترش پیدا خواهد کرد و این مخالف مصلحت تودهی مردم دنیا است. 9- صلهی رحم، از جمله نتایج آن فزونی جمعیت، یعنی شما و خویشاوندان است، زیرا فزونی شمار خویشان بستگی به روبهراه بودن امر زندگی آنان دارد، و صلهی رحم باعث روبهراه شدن آن است. 10- قصاص، و هدف از آن، حفظ خونهای مردم، و جلوگیری از خونریزی- از ترس مجازات- است، مثل این آیه مبارکه: و لکم فی القصاص حیاه … و مانند این سخن: (القتل انفی للقتل) کشتن قاتل، باعث ریشهکن شدن قتل است. 11- اجرای حدود الهی، هدف از آن اهمیت دادن به حریم محرمات الهی است تا پردهدری نشود و مردم از راه راست بدان سو کشیده نشوند و در نتیجه هدف شارع از به وجود آوردن، دین، از بین نرود. 12- منع از بادهگساری، و هدف از آن نگهبانی عقل است از این که گرفتار در چنگ شراب شده و از هدف اصلی یعنی در پی کمال بودن برای رسیدن به کمال حکمت، بازماند. 13- دوری از سرقت، که هدف از آن به کار داشتن پاکدامنی و عفت است، چون دزدی، از پیروی کامل از هوای نفس سرچشمه گرفته و به حد افراط و تبهکاری میرسد، بنابراین از جمله هدفهای اجتناب از دزدی، ماندن، کسی که در نهادش چنین حالتی است بر حد پاکدامنی و عفت است. 14- ترک زنا، از جمله هدفهای آن حفظ نسبتها و پیامدهای آن در مورد مواریث است، زیرا زنا باعث درهم شدن نسبها و از بین رفتن اموالی است که زندگانی دنیا مردم بر اساس آن استوار است، و توضیح راز این مطلب، در جای خود گذشت. 15- ترک لواط، چه هدف زیادی نسل است و این که مادهی افزایش نسل در جای خود مصرف شود، تا فزونی نوع و بقای آن تامین گردد. 16- گواهی دادنها، هدف از آن پشتیبانی کسی است که در برابر انکار دشمن گواهی میطلبد، تا مبادا در اثر نبودن گواه در مابین حق او را ضایع کنند. 17- دروغ نگفتن، از جمله هدفها، بزرگداشت راستگوئی از طریق حرام شمردن ضد آن- یعنی دروغگویی- است از آن رو که مصلحت جهان و نظام امور مردم بر آن استوار است. و قبلا مفاسد دروغ را که باعث تحریم آن شده است، یاد کردهایم. 18- اسلام، از جمله نتایج آن ایمنی از بیمهای دنیوی است، به خاطر صولت اسلام در برابر سایر ادیان، و همچنین از ترسهای اخروی که خود واضح است. بعضی به جای اسلام، سلام، نقل کردهاند، از آن رو که سلام باعث دوستی میان مردم و در نتیجه باعث ایمنی از بیم آنهاست. 19- امامت، علت ضرورت امامت آن است که امامت نظامی است برای ادارهی امت. زیرا اگر مردم، امامی با قدرت و شوکت بسیار داشته باشند، او ستم ستمکار را از آنان باز میدارد و حق ستمدیده را باز میستاند و بدین وسیله حال مردم بهبود مییابد و امور دنیا و آخرتشان سامان میگیرد، در صورتی که اگر چنین رئیسی نداشته باشند اینطور نخواهند بود. 20- پیروی از امام، هدف از وجوب اطاعت، بزرگداشت امامت امام، به منظور فرمان بردن امر او و پیروی از اوست. و به رازهای زیادی از این امور واجب قبلا اشاره شده است.
وَ قَالَ علیه السلام فَرَضَ اللَّهُ الْإِیمَانَ تَطْهِیراً مِنَ الشِّرْکِ وَ الصَّلاَةَ تَنْزِیهاً عَنِ الْکِبْرِ وَ الزَّکَاةَ تَسْبِیباً لِلرِّزْقِ وَ الصِّیَامَ ابْتِلاَءً لِإِخْلاَصِ الْخَلْقِ وَ الْحَجَّ [تَقْوِیَةً]
تَقْرِبَةً لِلدِّینِ وَ الْجِهَادَ عِزّاً لِلْإِسْلاَمِ وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَوَامِّ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ رَدْعاً لِلسُّفَهَاءِ وَ صِلَةَ الرَّحِمِ مَنْمَاةً لِلْعَدَدِ وَ الْقِصَاصَ حَقْناً لِلدِّمَاءِ وَ إِقَامَةَ الْحُدُودِ إِعْظَاماً لِلْمَحَارِمِ وَ تَرْکَ شُرْبِ الْخَمْرِ تَحْصِیناً لِلْعَقْلِ وَ مُجَانَبَةَ السَّرِقَةِ إِیجَاباً لِلْعِفَّةِ وَ تَرْکَ اَلزِّنَی [اَلزِّنَا]
تَحْصِیناً لِلنَّسَبِ وَ تَرْکَ اللِّوَاطِ تَکْثِیراً لِلنَّسْلِ وَ الشَّهَادَاتِ اسْتِظْهَاراً عَلَی الْمُجَاحَدَاتِ وَ تَرْکَ الْکَذِبِ تَشْرِیفاً لِلصِّدْقِ وَ السَّلاَمَ أَمَاناً مِنَ الْمَخَاوِفِ وَ الْإِمَامَةَ نِظَاماً لِلْأُمَّةِ وَ الطَّاعَةَ تَعْظِیماً لِلْإِمَامَةِ .
هذا الفصل یتضمن بیان تعلیل العبادات إیجابا و سلبا.
قال ع فرض الله الإیمان تطهیرا من الشرک و ذلک لأن الشرک نجاسة حکمیة لا عینیة و أی شیء یکون أنجس من الجهل أو أقبح فالإیمان هو تطهیر القلب من نجاسة ذلک الجهل .
و فرضت الصلاة تنزیها من الکبر لأن الإنسان یقوم فیها قائما و القیام مناف للتکبر و طارد له ثم یرفع یدیه بالتکبیر وقت الإحرام بالصلاة فیصیر علی هیئة من یمد عنقه لیوسطه السیاف ثم یستکتف کما یفعله العبید الأذلاء بین یدی السادة العظماء ثم یرکع علی هیئة من یمد عنقه لیضربها السیاف ثم یسجد فیضع أشرف أعضائه و هو جبهته علی أدون المواضع و هو التراب ثم تتضمن الصلاة من الخضوع و الخشوع و الامتناع من الکلام و الحرکة الموهمة لمن رآها أن صاحبها خارج عن الصلاة و ما فی غضون الصلاة من الأذکار المتضمنة الذل و التواضع لعظمة الله تعالی .
و فرضت الزکاة تسبیبا للرزق کما قال الله تعالی وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ ( سورة سبأ 39. ) و قال مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ ( سورة الحدید 11. ) .
و فرض الصیام ابتلاء لإخلاص الخلق
قال النبی ص حاکیا عن الله تعالی الصوم لی و أنا أجزی به.
و ذلک لأن الصوم أمر لا یطلع علیه أحد فلا یقوم به علی وجهه إلا المخلصون .
و فرض الحج تقویة للدین و ذلک لما یحصل للحاج فی ضمنه من المتاجر و المکاسب قال الله تعالی لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ یَذْکُرُوا اسْمَ اللّهِ ( سورة الحجّ 28. ) ... عَلی ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ الْأَنْعامِ و أیضا فإن المشرکین کانوا یقولون لو لا أن أصحاب محمد کثیر و أولو قوة لما حجوا فإن الجیش الضعیف یعجز عن الحج من المکان البعید .
و فرض الجهاد عزا للإسلام و ذلک ظاهر قال الله تعالی وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللّهِ کَثِیراً ( سورة الحجّ 40. ) و قال سبحانه وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّکُمْ ( سورة الأنفال 60. ) .
و فرض الأمر بالمعروف مصلحة للعوام لأن الأمر بالعدل و الإنصاف و رد الودائع و أداء الأمانات إلی أهلها و قضاء الدیون و الصدق فی القول و إیجاز الوعد و غیر ذلک من محاسن الأخلاق مصلحة للبشر عظیمة لا محالة .
و فرض النهی عن المنکر ردعا للسفهاء کالنهی عن الظلم و الکذب و السفه و ما یجری مجری ذلک .
و فرضت صلة الرحم منماة للعدد
قال النبی ص صلة الرحم تزید فی العمر و تنمی العدد .
و فرض القصاص حقنا للدماء قال سبحانه وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ ( سورة البقرة 179. ) .
و فرضت إقامة الحدود إعظاما للمحارم و ذلک لأنه إذا أقیمت الحدود امتنع کثیر من الناس عن المعاصی التی تجب الحدود فیها و ظهر عظم تلک المعاصی عند العامة فکانوا إلی ترکها أقرب .
و حرم شرب الخمر تحصینا للعقل قال قوم لحکیم اشرب اللیلة معنا فقال أنا لا أشرب ما یشرب عقلی
و فی الحدیث المرفوع أن ملکا ظالما خیر إنسانا بین أن یجامع أمه أو یقتل نفسا مؤمنة أو یشرب الخمر حتی یسکر فرأی أن الخمر أهونها فشرب حتی سکر فلما غلبه قام إلی أمه فوطئها و قام إلی تلک النفس المؤمنة فقتلها ثم قال ع الخمر جماع الإثم الخمر أم المعاصی .
و حرمت السرقة إیجابا للعفة و ذلک لأن العفة خلق شریف و الطمع خلق دنیء فحرمت السرقة لیتمرن الناس علی ذلک الخلق الشریف و یجانبوا ذلک الخلق الذمیم و أیضا حرمت لما فی تحریمها من تحصین أموال الناس.
و حرم الزنا تحصینا للنسب فإنه یفضی إلی اختلاط المیاه و اشتباه الأنساب و ألا ینسب أحد بتقدیر ألا یشرع النکاح إلی أب بل یکون نسب الناس إلی أمهاتهم و فی ذلک قلب الحقیقة و عکس الواجب لأن الولد مخلوق من ماء الأب و إنما الأم وعاء و ظرف .
و حرم اللواط تکثیرا للنسل و ذلک اللواط بتقدیر استفاضته بین الناس و الاستغناء به عن النساء یفضی إلی انقطاع النسل و الذریة و ذلک خلاف ما یرید الله تعالی من بقاء هذا النوع الشریف الذی لیس فی الأنواع مثله فی الشرف لمکان النفس الناطقة التی هی نسخة و مثال للحضرة الإلهیة و لذلک سمت الحکماء الإنسان العالم الصغیر.
و حرم الاستمناء بالید و إتیان البهائم للمعنی الذی لأجله حرم اللواط و هو تقلیل النسل و من مستحسن الکلمات النبویة
قوله ع
فی الاستمناء بالید ذلک الوأد الخفی.
لأن الجاهلیة کانت تئد البنات أی تقتلهن خنقا و قد قدمنا ذکر سبب ذلک فشبه ع إتلاف النطفة التی هی ولد بالقوة بإتلاف الولد بالفعل .
و أوجبت الشهادات علی الحقوق استظهارا علی المجاحدات
قال النبی ص لو أعطی الناس بدعاویهم لاستحل قوم من قوم دماءهم و أموالهم .
و وجب ترک الکذب تشریفا للصدق و ذلک لأن مصلحة العامة إنما تتم و تنتظم بالصدق فإن الناس یبنون أکثر أمورهم فی معاملاتهم علی الأخبار فإنها أعم من العیان و المشاهدة فإذا لم تکن صادقة وقع الخطأ فی التدبیرات و فسدت أحوال الخلق .
و شرع رد السلام أمانا من المخاوف لأن تفسیر قول القائل سلام علیکم أی لا حرب بینی و بینکم بل بینی و بینکم السلام و هو الصلح .
و فرضت الإمامة نظاما للأمة و ذلک لأن الخلق لا یرتفع الهرج و العسف و الظلم و الغضب و السرقة عنهم إلا بوازع قوی و لیس یکفی فی امتناعهم قبح القبیح و لا وعید الآخرة بل لا بد لهم من سلطان قاهر ینظم مصالحهم فیردع ظالمهم و یأخذ علی أیدی سفهائهم .
و فرضت الطاعة تعظیما للإمامة و ذلک لأن أمر الإمامة لا یتم إلا بطاعة الرعیة و إلا فلو عصت الرعیة إمامها لم ینتفعوا بإمامته و رئاسته علیهم
(و قال علیهالسلام: فرض الله الایمان تطهیرا من الشرک) فریضه ساخت و واجب گردانید خدای تعالی ایمان را- که تصدیق است به وحدانیت- به جهت پاک کردن دلها از شرک و طغیان (و الصلواه تنزیها عن الکبر) و فرض گردانید نماز را- که لازم او تواضع و فروتنی است- برای پاک ساختن از گردنکشی (و الزکوه تسبیبا للرزق) و واجب ساخت زکات اموال را به جهت سبب ساختن از برای روزی مستحقان از اهل ایمان و از برای روزی توانگران زیاده شدن اموال ایشان است به آن (و الصیام ابتلاء لاخلاص الخلق) و روزه را به جهت آزمایش مردمان زیرا که در او است کثرت مشقت و هجرت نمودن از لذت و متنبه گشتن بر گرسنگی فقیر ناتوان (و الحج تقویه للدین) و حج را به جهت قوت دادن از برای دین مبین زیرا که در او واقع میشود اجتماع مسلمانان و اظهار شرایع و شعایر و عبادت معبود عالمیان (و الجهاد عزا للاسلام) و جهاد کردن را با کفار به جهت عزت و ارجمندی اسلام و استعلای مرتبه آن (و الامر بالمعروف مصلحه للعوام) و فرمودن را به نیکویی به جهت مصلحت عوامالناس و احتراز ایشان از حرام (و النهی عن المنکر ردعا للسفهاء) و بازداشتن از کار ناشایست به جهت منع نمودن سفیهان از معاصی و آثام (و صله الارحام منماه للعدد) و پیوستن به خویشان را انعام و احسان برای موضع روییدن و زیاده شدن عدد ایشان چه توصل موجب ازدیاد عدد است و مخاصمه و مقاتله، سبب قطع و نقصان (و القصاص حقنا للدماء) و قصاص را که معاوضه قتل و جرح است به مثل آن به جهت نگاه داشتن خونهای مسلمانان کقوله تعالی (و لکم فی القصاص حیوه) (و اقامه الحدود اعظاما للمحارم) و به پای داشتن حدود را به جهت داشتن مواضع حرمت معبود (و ترک شرب الخمر تحصینا للعقل) و ترک آشامیدن خمر را به جهت استوار ساختن خرد و نگاه داشتن او را از فساد و بدی (مجانبه السرقه ایجابا للعفه) و دور شدن از دزدی را برای واجب گردانیدن پرهیزگاری بر بندگان (و ترک الزنا تحصینا للنسب) و ترک زنا را برای نگاه داشن نسب از اشتباه مردمان (و ترک اللواط تکثیرا للنسل) و ترک لواط را به جهت بسیار ساختن نسل آدمیان (و الشهادات استظهارا علی المجاهدات) و گواهیها را برای یاری خواستن و طلب ظهور نمودن بر انکار کرده شده از حقوق عباد (و ترک الکذب تشریفا للصدق) و ترک دروغ را برای بزرگواری گردانیدن راستی در مصالح معاش و معاد (و السلام امانا من المخاوف) و سلام را به جهت ایمنی از مواضع خوف ابنای روزکار زیرا که سلام، مشعر است بر سلامت صدور از غل و عداوت و احتراز از آنها (و الامامه نظاما للامه) و پیشوایی را برای پیوستگی است که اقتدار نمایند به او و برسند به سر منزل سعادت (و الطاعه تعظیما للامامه) و طاعت و فرمانبرداری امام را به جهت تعظیم و تکریم مر امامت با کرامت
میفرماید: واجب گردانید حضرت حق ایمان را بر بندگان تا پاک گرداندشان از رجس شرک و خبائث آن و فرض کرد نماز را تا پاک گرداندشان از کبر و طغیان (رجس کبر) چون در حد (رجس شرک) و قریب به آن بود او را با شرک توامان ساخت، و همچنین نماز چون بعد از ایمان اعظم شرایع اسلام بود او را تالی ایمان ساخت، و چون شرک و نجاست صریح بود آنجا طهارت گفت اما تطهیر ایمان آدمی را از شرک ظاهر است، و اما تنزیه نماز از کبر آنست که قواعد نماز همه بر تواضع و تذلل و افتادگی و خاشع بودن و خاک شدن و مسالت و اعتذار، و انابت و استغفار نهاده شده تا آدمی بزرگواری و گردنکشی بگذارد، و طریق جبابره و متکبرین نسپارد. و واجب اسخت زکاه مال را برای سبب ساختن رزق برای فقراء. و واجب ساخت روزه را برای امتحان اخلاص بندگان. و حج را از برای تقویت دین و ظاهر ساختن مجاهدت در راه طاعت رب العالمین. و جهاد با کفار رابرای عزت و ارجمندی اسلام و نگونساری رایت اهل شرک و طغیان. و امر کردن به معروف را یعنی اعمال پسندیده برای مصلحت عوام و تمام ساختن مردم ناتمام. و نهی کردن از منکر را برای بازداشتن و زجر سفهاء و بیادبان از اعمال نکوهیده و حرام و از معاصی و آثام. و پیوستن به خویشان و احسان و مواساه ایشان را برای نمو نمودن و زیاده شدن عدد ایشان، چون خویشان با هم دوستی وصله نمایند موجب حسن حال و رفاه بال و تحرز دشمنان از قصد ایشان گردد، و آن موجب جمعیت و بسیاری آن قوم شود. و قصاص را تا خونهای آدمیان محقون و محفوظ ماند (کما قال تعالی: و لکم فی القصاص حیوه یا اولیالالباب لعلکم تتقون) و بر پای داشتن حدها را که در شرع مقرر است برای بزرگ داشتن مواضع حرمت حق تعالی. چه معاصی حرمات خدایند هر که بر معصیتی جرات کند قصد حریم خدای کرده باشد، پس او را تادیبی عاجل واجب گشت و اقتصار بر عقوبت آجل نرفت. و ترک شرب و شراب را برای نگاه داشتن عقل از زوال و لواحق فساد و اختلال. و دور شدن از دزدی را برای واجب ساختن عفت. یعنی پرهیزکاری از مال حرام و درازدستی به اموال خاص و عام. و فرمود ترک زنا برای نگاهداشت نسب است. چه اگر راه زنا باز گردد راه تمیز انساب بسته گردد، و موجب اختلال نظام عالمیان شود و بیان این مدعا به دیگر جا موکول میگردد. و فرمود به ترک لواطه برای بسیار گردانیدن نسل و ذریت آدمی. این وجوه که اینجا مذکور ساخته بعضی از جهات حکمت آن شرایع است و، اما جمیع جهات مقام گنجایش آن ندارد، بلکه علم محیط به آن جز ملک علام ندارد، پس نشاید هر جاهلی یا ملحدی زبان به اعتراض گشاید و در این مقدمات شبههها نماید، مثلا ایراد کند که چون شخص عقیم باشد آنجا لواط اثر در تقلیل نسل نرساند، و چون زانی متعین باشد اشتباه نسب لازم نیاید، و چون شراب اندک باشد عقل را زایل نگرداند و بیان واجب و تحقیق حقیق در رفع این شبهات آن است که حق سبحانه و تعالی خواست که احکام معین گرداند بر طبق حکمت کامله و هم بندگان را به آن بیازماید و امتحان مطیع و عاصی نماید مثلا شراب را به حکمت کامل خویش برای تحصین عقل حرام نمود و عباد را به آن حکم امتحان فرمود، پس در همه حال و همه فرصتی بر یک منوال حکم نمود، خواه عقل ببرد یا نبرد و خواه یک قطره و خواه یک سبو، چه غرض محض تحصین عقل نیست که جز آن غرضی نباشد بلکه غرض تکلیف است و امتحان عباد در طاعت و عصیان، پس بر وجه مطلق منع نمود تا بهانهجو از غیر بهانهجو و مطیع از عاصی متبین گردد و همچنین دیگر احکام. و فرض نمود شهادتها را برای نصرت یافتن بر انکار حقوق مردمان، اگر امر دعاوی و مطالعات بر شهادات مبنی نباشد حقوق مردم ضایع ماند، و هیچ حق ثابت نگردد و ترک دروغ را برای شرف دادن و صدق و راستی که مصالح عباد در حیاه و معاد به آن تعلقی عظیم دارد. و سلام را برای امان از خوفها و ایمنی از ضررها. و در بعضی نسخ (سلم) است یعنی (صلح) و واجب ساخت امامت را برای نظام امت، و طاعت امام را برای تعظیم امر امامت.
و قال علیهالسلام: «فرض الله الایمان تطهیرا من الشرک و الصلاه تنزیها عن الکبر و الزکاه تسبیبا للرزق و الصیام ابتلاء لاخلاص الخلق و الحج تقویه للدین و الجهاد عزا للاسلام و الامر بالمعروف مصلحه للعوام و النهی عن المنکر ردعا للسفهاء و صله الارحام منماه للعدد و القصاص حقنا للدماء و اقامه الحدود اعظاما للمحارم و ترک شرب الخمر تحصینا للعقل و مجانبه السرقه ایجابا للعفه و ترک الزنا تحصینا للنسب و ترک اللواط تکثیرا للنسل و الشهادات استظهارا علی المجاحدات و ترک الکذب تشریفا للصدق و السلام امانا من المخاوف و الامامه نظاما للامه و الطاعه تعظیما للامامه.» یعنی و گفت علیهالسلام که واجب ساخته است خدا ایمان را که اعتقادات یقینیهی حقه باشد، از جهت پاک کردن بندگان از نجاست مشرک بودن و نمازگزاردن را از جهت پاک کردن بندگان از تکبر داشتن و زکات مال را دادن از جهت وسیله شدن از برای روزی فقرا و روزه گرفتن را از جهت آزمودن مر اخلاص خلق را و حج گزاردن را از جهت قوت گرفتن دین اسلام و جهاد کردن را از جهت غلبه کردن اسلام بر کفر و امر کردن به واجبات را از جهت صلاح حال عوام الناس و نهی کردن از محرمات را از جهت بازداشتن بیدانشان از معصیت و احسان به خویشان را از جهت زیاد گردیدن مددکار و قصاص کردن را از جهت محافظت از خون ریختن و اجرا کردن حدود را از جهت بزرگ شمردن ارتکاب به محرمات و ترک خوردن شراب را از جهت محافظت عقل و دانش از فاسد گردیدن و دوری کردن از دزدی را از جهت لازم گردانیدن عفیف بودن و زنا نکردن را از جهت محافظت نسب از مشتبه شدن و لواط کردن را از جهت اولاد بسیار گشتن و ادای شهادت را از جهت اعانت کردن بر غلبهی منکران حق و دروغ نگفتن را از جهت بزرگی راست گفتن و آزار نکردن مردم را از جهت امن شدن از مهالک و امامت و پیشوا بودن را از جهت نظام گرفتن کار امت و اطاعت امام را از جهت بزرگ شمردن منصب امامت.
اللغه: (التقربه) مصدر بمعنی التقریب. (منماه): مصدر میمی من النمو. (حقنا): من حقنت دمه خلاف هدرته. و (الجحود) هو الانکار مع العلم یقال: جحد حقه جحدا و جحودا: ای انکره مع علمه بثبوته- مجمعالبحرین. الاعراب: قوله: تطهیرا من الشرک: مفعول له لقوله: فرض، و هکذا نظائره الی آخر الکلام. المعنی: فی کلامه (علیه السلام) مباحث عمیقه مفصله نلخصها فیما یلی: 1- الفرض یطلق علی معان: منها ما یقابل النفل فیقال: فریضه الظهر و نافله الظهر، فیدل علی الوجوب و منها ما یقابل السنه کقول الصادق (علیه السلام) فی حدیث بکیر (السنه لا تنقض الفریضه) فیدل علی الواجب الاهم و ما یسمیه الفقهاء رکنا. و منها ما اطلقوه فی باب المواریث فقالوا: یرث بالفرض، و یقابله الارث بالرد و المقصود من الفرض السهام المنصوص علیها فی القرآن او السنه، و من الرد ما یدل علیه عموم آیات الارث و ادلته، و منه اخذوا الفرائض کعنوان لمسائل الارث. و قد استعمل الفرض فی کلامه (علیه السلام) بمعناه اللغوی البحت و هو التقریر و التثبیت بقول مطلق، فقوله: (فرض الله) ای قرر الله کذا و کذا فیعم بمفهومه جمیع المعانی المتقدمه، و یشمل الواجب و المندوب و الفرائض و السنن المقرره فی الشریعه الاسلامیه من الاصول و الفروع، و الواجب و المندوب، فالایمان واجب اصولی، و الصلاه فریضه فرعیه واجبه، و السلام سنه موکده مندوبه. و قد خفی ذلک علی الشارح المعتزلی فحمل کلامه علی رد السلام لیکون واجبا فقال: و شرع رد السلام امانا من المخاوف، لان تفسیر قول القائل: سلام علیکم ای لا حرب بینی و بینکم، بل بینی و بینکم السلام، و هو الصلح انتهی. و حمله ابنمیثم علی الاسلام فقال: السابعهعشر: الاسلام و من غایاته الامن من مخاوف الدنیا، لصوله الاسلام علی سائر الادیان، و من مخاوف الاخره و هو ظاهر، و روی السلام و لما کان سببا للتودد الی الخلق کان امنا من مخاوفهم. اقول: و العباره فیما رایناه من النسخ اثبت الجمله بلفظ السلام و لم نطلع علی ما رواه، و السر فی تنظیمه علیهالسلام هذه الجمله فی ضمن الفرائض الهامه انه کان منهدا فی صدر الاسلام لان محیط جزیره العرب عهدئذ محیط الغاره و القتل و الغزو، و لا یلتقی اثنان لا یکون بینهما تواثق قبلی یعرف احدهما الاخر او لا یعرفه الا انه یاخذهما الخوف و الوحشه من اغتیال احدهما للاخر، فکل اعرابی یاخذ سلاحه و یدور فی طلب الصید و لا یبالی ان یصید حیوانا یستمتع بلحمه و جلده، او انسانا یستمتع بلباسه و ما معه من سلاح و عتاد و متاع. فشرع الاسلام السلام و جعله صیغه عقد الامان بین متلاقیین، فاذ تراد بینهما هذه الصیغه تعهد کل منهما ترک التعرض للاخر فکان اهمیته عهدئذ کاهمیه الصلاه و سائر الفرائض. و قد نزل فی شان السلام آیات بلیغه فی القرآن فقال تعالی بعد الامر بالقتال فی (86- النساء-: و اذا حییتم بتحیه فحیوا باحسن منها او ردوها) و قال تعالی فی)94- النساء-: و لا تقولوا لمن القی الیکم السلام لست مومنا تبتغون عرض الحیوه الدنیا). 2- قد بین (علیه السلام) فی صدر ما فرض الله الایمان، و علله بانه للتطهیر من الشرک، فکان المقصود من الایمان هو الاعتقاد بالله الاحد الواحد، و مرجعه الی فرض عقیده التوحید، و هو من اصول الدین بل اصل اصولها. و قد قرر المتکلمون و الفقهاء ان التوحید واجب عقلی و لا یصح ان یکون واجبا شرعیا و فرضا الهیا، فانه یستلزم الدور الواضح و لم اجد من ذهب الی ان التوحید واجب شرعی و فریضه الهیه و ان ذهب بعض الی ان النبوه واجب شرعی کابن خلدون فی مقدمته. فلابد من حمل قوله (علیه السلام): فرض الله، علی معنی اعم من الار شادی و التعبدی المولوی، و هل یجمعها مفهوم واحد؟ فتدبر، او یحمل علی بعض الایمان فان الایمان قول و عمل کما ورد فی بعض الاحادیث،
و الایمان یزید و ینقص کما فی بعضها، و له عشر درجات کما فی حدیث آخر، و هل یستقیم ذلک مع قوله: تطهیر اللشرک؟ فتدبر. 3- قد علل (علیه السلام) فی هذا الکلام من مهام المقررات فی شریعه الاسلام الی ان بلغ تسععشره، فهل تکون العلل التی ذکرها کما یظهر من اطلاق الکلام عللا تامه فیستفاد من کلامه تسععشر کبری فقهیه تقرر هکذا: کل مطهر من الشرک فریضه، کل منزه عن الکبر فریضه، کل تسبیب للرزق فریضه، کل ابتلاء لاخلاص الخلق فریضه، و علی هذا النمط. فان ظاهر التعلیل یقتضی اندراج موضوع الحکم الصغروی تحت هذه الکلیه التی علل بها و تکون کبری لها، فیسری الحکم الی سائر الموضوعات و الموارد الغیر المنصوصه المشترکه مع المنصوص فی الاندراج تحت هذه الکبری التی عللت به الحکم فی هذا الموضوع الخاص، و اصطلح علیه علماء الاصول بالقیاس المنصوص العله و جعلوه حجه کقیاس الاولویه، و استثنوا من کبری بطلان القیاس فی فقه الشیعه الامامیه بل اخرجوهما منه موضوعا بان الحکم فی الفرع منصوص مستفاد من عموم العله و من ظهور اللفظ فی قیاس الاولویه. و لکن لو جعلت هذه الکبریات التسععشره کلیات عامه فقهیه یستلزم فقه جدید و لا اظن الفقهاء یلتزمون بها، فتحمل علی بیان الحکمه فی هذه الاحکام و الحکمه لا تسری الحکم عن الموضوع المنصوص الی غیره. و قد ورد روایات کثیره فی بیان حکمه الاحکام الشرعیه قد جمعها الشیخ المتقدم الصدوق رضوان الله علیه فی کتابه عللالاحکام فصار کتابا ضخما. و لکن لا یستند الفقهاء فی اثبات الاحکام الی کلیات هذه العلل المرویه مضافا الی ما ذکرنا من ان المقصود من الفرض فی کلامه هذا اعم من الحکم الارشادی و المولوی و من الوجوب و الندب، فلا یستفاد منها حکم الوجوب فی غیر المورد المنصوص. 4- قد اختلف علماء الاصول فی ان الداعی فی تشریع الاحکام المصالح و المفاسد المنظوره فی موضوعاتها، فکان الاحکام الشرعیه کنسخه الطبیب فی بیان دواء المریض، او المصلحه فی نفس جعل الحکم و التشریع، و یظهر من کلامه (علیه السلام) تایید القول الاول، و لا یسع المقام لتفصیل هذا البحث هنا. الترجمه: فرمود: مقرر داشت خداوند بر بندگان خود ایمان را برای پاک کردن دلها از آلودگی شرک، و نماز را برای شستشوی جانها از تکبر، و زکاه را برای فراهم شدن وسیله روزی، و روزه را برای آزمودن اخلاص آفریدگان، و حج را برای نزدیک کردن مردم به دیانت، و جهاد در راه حق را برای عزت و سرفرازی اسلام و امر بمعروف را برای اصلاح وضع عمومی همه مردم، و نهی از منکر را برای باز داشتن کمخردان از تبهکاری، و صله رحم را برای فزونی شماره مسلمانان و قصاص را برای حفظ و حرمت خونها، و اقامه حدود و مجازاتهای الهی را برای بزرگ شمردن خلاف در ارتکاب کارهای حرام. و ترک شرب خمر را برای نگهداری و صیانت خرد، و بر کناری از دزدی را برای تثبیت پارسائی، و ترک زنا را برای حفظ و حمایت از نسب، و ترک لواط را برای بسیار شدن نسل، و گواه شدن و گواهی دادن را برای کشف حق در مورد انکار منکران حق حقداران، و ترک دروغ را برای احترام و تشویق به راستگوئی و درود و سلام را برای آرایش از هراسها، و امامت بر امت را برای حفظ نظام ملت اسلام، و فرمانبری از خدا و رسول و امام را برای تعظیم و بزرگداشت مقام رهبری و امامت.
گفت علی: فرض نموده خدا ***بر همه ایمان که نماید رها
از بت و بتساز بشر یکسره***ارض بشوید ز بت و بتکده
فرض نماز است برای نیاز***تا که بشر را کند از کبر باز
فرض زکاتست سبب ساختن***روزی از این راه بپرداختن
روزه ز اخلاص بود تجربه***کو ز ریاضت ننماید گله
حج بکشاند به دیانت بشر***عزت اسلام جهادی بفر
امر بمعروف صلاح عوام***نهی ز منکر به سفیهان زمام
خویش نوازی بفزاید عدد***ریختن خون ز قصاص است سد
کیفر بدکار نماید عظیم***در نظر خلق جنایت ز بیم
ترک میاز بهر حفاظ خرد***منع ز دزدیت عفاف آورد
ترک زنا حفظ نسب میکند***ترک لواط است مزید عدد
مانع انکار شهادت بود***درک شرافت بصداقت بود
فرض سلام از پی امن از هراس***امر امامت پی تنظیم ناس
فرض شده طاعت و فرمانبری***از پی تعظیم امام ار بری
(الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) اقول: روی احمد بن ابیطاهر البغدادی فی (بلاغات نسائه)، و الصدوق فی (علله). نظیره عن سیده النساء صلوات الله علیها فی خطبتها فی فدک- و لفظ الاول: (زعمتم حقا لکم الله فیکم عهد قدمه الیکم و نحن بقیته استخلفنا علیکم، و معنا کتاب الله بینه بصائره- الی ان قالت- ففرض الله الایمان تطهیرا لکم من الشرک، و الصلاه تنزیها عن الکبر، و الصیام تثبیتا للاخلاص، و الزکاه تزییدا فی الرزق، و الحج تثنیه للدین، و العدل مشکاه للقلوب، و طاعتنا نطاما و امامتنا امنا من الفرقه، و حبنا عزا للاسلام، و الصبر منجاه، و القصاص حقنا للدماء، و الوفاء بالنذر تعرضا للمغفره. و توفیه المکاییل و الموازین تغییرا للبخسه، و النهی عن شرب الخمر تنزیها عن الرجس، و قذف المحصنات اجتنابا للعنه، و ترک السرق ایجابا للعفه، و حرم الشرک اخلاصا له بالربوبیه، (اتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون)- الخبر-. (فرض الله الایمان تطهیرا من الشرک) ای: من رجسه، قال تعالی: ( … (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) فاجتنبوا الرجس من الاوثان … ) و فی (العلل) عن الرضا (علیه السلام) فان قیل لم امر الخلق بالاقرار بالله و برسوله و حجته، و بما جاء من عنده قیل: لعلل کثیره، منها ان من لم یقر بالله لم یتجنب معاصیه. و لم ینته عن ارتکاب الکبائر و لم یراقب احدا فی ما یشتهی و یستلذ من الفساد و الظلم، و اذا فعل الناس هذه الاشیاء و ارتکب کل انسان ما یشتهی و یهواه من غیر مراقبه لاحد کان فی ذلک فساد الخلق اجمعین و وثوب بعضهم علی بعض فغصبوا الفروج و الاموال و اباحوا الدماء و السبی، و قتل بعضهم بعضا من غیر حق و لا جرم فیکون فی ذلک خراب الدنیا و هلاک الخلق، و فساد الحرث و النسل. و منها ان الله عز و جل یکون حکیما و لا یوصف بالحکمه الا الذی یحظر الفساد و یامر بالصلاح و یزجر عن الظلم، و ینهی عن الفحشاء، و لا یکون حظر الفساد و الامر بالصلاح، و النهی عن الفواحش الا بعد الاقرار بالله و بمعرفه الامر و الناهی، فلو ترک الناس بغیر اقرار بالله و لا معرفه لم یثبت امر بصلاح، و لا نهی عن فساد اذ لا آمر و لا ناهی و منها انا قد وجدنا الخلق یفسدون بامور باطنه مستوره عن الخلق، فلو لا الاقرار بالله و خشیته بالغیب لم یکن احد اذا خلا بشهوته وارادته یراقب احدا فی ترک معصیه، و انتهاک حرمه و ارتکاب کبیره، اذا فعل ذلک مستورا عن الخلق غیر مراقب لاحد فکان یکون فی ذلک هلاک الخلق اجمعین، فلم یکن قوام الامر و صلاحهم الا بالاقرار منهم بعلیم خبیر یعلم السر و اخفی، آمر بالصلاح ناه عن الفساد لیکون فی ذلک انزجار عما یخلون به من انواع الفساد. (و الصلاه تنزیها عن الکبر) لان فی الصلاه یجعل وجهه- و هو اشرف اعضائه- علی التراب فیزول الکبر عنه قهرا. (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) و فی (العلل) عن الرضا (علیه السلام) عله الصلاه انها اقرار لله بالربوبیه، و خلع الانداد و قیام بین یدی الجبار بالذل و المسکنه و الخضوع و اعتراف و الطلب للاقاله من سالف الذنوب، و وضع الوجه علی الارض کل یوم خمس مرات اعظاما لله تعالی، و ان یکون ذاکرا غیر ناس و لا بطرا و یکون خاشعا متذللا راغبا طالبا للزیاده فی الدین و الدنیا مع ما فیه من الانزجار، و المداومه علی ذکر الله تعالی باللیل و النهار لئلا ینسی العبد سیده و مدبره و خالقه فیبطر و یطغی فیکون فی ذکره لربه و قیامه بین یدیه زاجرا له عن المعاصی و مانعا من انواع الفساد. (و الزکاه تسبیبا للرزق) ای: رزق المساکین و لئلا یحملهم الاضرار علی نهب اموال الاغنیاء. و فی (العلل) عن الرضا (علیه السلام): ان عله الزکاه من اجل قوت الفقراء و تحصین اموال الاغنیاء لان الله تعالی کلف اهل الصحه القیام بشان اهل الزمانه من البلوی کما قال تعالی: (لتبلون فی اموالکم و انفسکم … ) فی اموالکم اخراج الزکاه، و فی انفسکم توطین النفس علی الصبر مع ما فی ذلک من اداء شکر نعمه تعالی، و الطمع فی الزیاده و هم عظه لاهل الغنی و عبره لهم لیستدلوا علی فقر الاخره بهم، و ما لهم فی ذلک من الحث علی الشکر و الخوف ان یصیروا مثلهم. (و الصیام ابتلاء لاخلاص الخلق) لاشتماله علی ترک اللذائذ من المطاعم و المشارب و المناکح و ترکها فی غایه الصعوبه، فیکون دلیلا علی کمال الاخلاص. و ایضا هو امر عدمی لا یعلمه الا الله ان لم یخبر صاحبه به، و لذا ورد فی (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) الحدیث القدسی: (الصوم لی وا نا اجزی به)- و فی تاریخ بغداد صام داود الطائی اربعین سنه ما علم به اهله و کان خرازا فکان یحمل غذائه معه و یتصدق به فی الطریق ویرجع الی اهله یفطر عشاء لا یعلمون انه صائم. و فی (العلل) عن الرضا (علیه السلام) عله الصوم لعرفان مس الجوع و العطش لیکون العبد ذلیلا مستکینا ماجورا محتسبا صابرا، فیکون ذلک دلیلا علی شدائد الاخره مع ما فیه من الانکسار له عن الشهوات واعظا له فی العاجل، دلیلا علی الاجل لیعلم مبلغ ذلک من اهل المسکنه فی الدنیا و الاخره. (و الحج تقویه للدین) فی (العلل) عن الصادق (علیه السلام): لا یزال الدین قائما ما قامت الکعبه. (و الجهاد عزا للاسلام) و فی (الکافی) عنه (علیه السلام): ان الله تعالی فرض الجهاد و عظمه، و جعله نصره و ناصره و الله ما صلحت دنیا و لا دین الا به. و عن الصادق (علیه السلام) ان الله تعالی بعث رسوله بالاسلام الی الناس عشر سنین فابوا ان یقبلوا امره الا بالقتال- و عن النبی (صلی الله علیه و آله) الخیر کله فی السیف و تحت ظل السیف و لا یقیم الناس الا السیف و السیوف مقالید الجنه و النار. (و الامر بالمعروف مصلحه للعوام) فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): کان اذا مر بجماعه یختصمون لا یجوزهم حتی یقول ثلاثا: (اتقوا الله)- یرفع بها صوته. (و النهی عن المنکر ردعا) ای: کفا. (للسفهاء) عن الشنائع. و فی (الکافی) عنه (علیه السلام) امرنا النبی (صلی الله علیه و آله) ان نلقی اهل المعاصی بوجوه مکفهره- و عنه (علیه السلام) انما هلک من کان قبلکم حیث ما عملوا من المعاصی، و لم (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) ینههم الربانیون و الاحبار عن ذلک. و عن النبی (صلی الله علیه و آله) ان الله تعالی لیبغض المومن الضعیف الذی لا دین له- قیل و ما المومن الذی لا دین له؟ قال: الذی لا ینهی عن المنکر. و عن الصادق (علیه السلام): ان الله تعالی بعث ملکین الی اهل مدینه لیقلباها علی اهلها فلما انتهیا الی المدینه و جدا رجلا یدعو الله و یتضرع فقال احد الملکین لصاحبه اما تری هذا الداعی؟ فقال قد رایته و لکن امضی لما امر به ربی، فقال لا و لکن حتی اراجع ربی فراجع فقال تعالی: امض لما امرتک فان ذا رجل لم یتمعر وجهه غیظا لی قط. (و صله الرحم منماه) من النمو. (للعدد) فی (الکافی) عن سلیمان بن هلال، قلت لابیعبدالله (علیه السلام) ان آل فلان یبر بعضهم بعضا و یتواصلون فقال: اذن تنمی اموالهم و ینمون فلا یزالون فی ذلک حتی یتقاطعوا فاذا فعلوا ذلک انقشع عنهم. و عن النبی (صلی الله علیه و آله): ان القوم لیکونون فجره و لا یکونون برره فیصلون ارحامهم فتنمی اموالهم و تطول اعمارهم فکیف اذا کانوا ابرارا برره. و عن الصادق (علیه السلام): ان صله الرحم تزکی الاعمال و تنمی الاموال و تیسر الحساب و تدفع البلوی التی تزید فی الحساب. (و القصاص حقنا) ای: حفظا. (للدماء) (و لکم فی القصاص حیاه … ). (و اقامه الحدود اعظاما للمحارم) فی الکافی عن ابیجعفر (علیه السلام): حد یقام فی الارض ازکی فیها من مطر اربعین لیله و ایامها. (و ترک شرب الخمر تحصینا) ای: حقظا. (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) (للعقل) فی (المعجم) کان السیرافی علی مذهب ابیحنیفه فجری حدیث تحلیل النبیذ عنده فقال له بعض الخراسانیین دعنا من حدیث ابیحنیفه و الشافعی ما تری انت فی شرب النبیذ؟ فقال: اما المذهب فمعروف لا عدول عنه، و اما الذی یقتضیه العقل فترکه، و اعلم انه لو کان المسکر حلالا فی کتاب الله او سنه رسوله لکان یجب علی العاقل ترکه بحجه العقل و الاستحسان فان شاربه محمول علی کل معصیه مدفوع الی کل بلیه، مذموم عند کل ذی عقل و مروه یحیله عن مراتب العقلاء و الفضلاء و الادباء، و یجعله من جمله السفهاء، و مع ذلک فیضر بالدماغ و العقل و الکبد و الذهن و یولد القروح فی الجوف، و یسلب شاربه ثوب الصلاح و المروه و المهابه، حتی یصیر بمنزله المخبط المخریق و المثبح یقول بغیر فهم، و یامر بغیر علم، و یضحک من غیر عجب، و یبکی من غیر سبب، و یخضع لعدوه، و یصول علی ولیه، و یعطی من لا یستحق العطیه، و یمنع من یستوجب الصله، و یبذر فی الموضع الذی یحتاج فیه ان یمسک و یمسک فی الموضع الذی یحتاج فیه ان یبذر، یصیر حامده ذاما، و افعاله ملاما، عبده لا یوقره، و اهله لا تقربه، و ولده یهرب منه، و اخوه یفزع عنه، یتمرغ فی قیئه، و یتقلب فی سلحه، و یبول فی ثیابه، و ربما قتل قریبه، وشتم نسیبه، و طلق امراته، و کسر آله البیت، و لفظ بالخنی، و قال کل غلیظ و فحش، یدعو علیه جاره و یزری به اصحابه، عند الله ملوم، و عند الناس مذموم، و ربما یستولی علیه فی حال سکره مخائل الهموم فیبکی دما. و یشق جیبه حزنا و ینسی القریب، و یتذکر البعید، و الصبیان یضحکون منه، و النسوان یفتعلن النوادر علیه، و مع ذلک فبعید من الله، قریب من الشیطان، قد خالف الرحمن فی طاعه الشیطان، و تمکن من ناصیته و زین فی عینه اتیان الکبائر، و رکوب الفواحش، و استحلال الحرام، و اضاعه (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) الصلوات، و الحنث فی الایمان، سوی ما حل به عند الافاقه من الندامه، و یستوجب من عذاب الله یوم القیامه. و فی الجهشیاری: حکی انه ثقل علی کتاب المنصور تفقده الاعمال و مراعاته لها فقالوا المتطببه لو زینت له شرب النبیذ حتی یتشاغل عنا لاعظمت المنه علینا- فوعدهم بذلک و لم یزل یقول له فی الوقت بعد الوقت لو سخنت معدتک لاصلح جسمک و نفذ طعامک فیقول بماذا؟ فیقول بشراب العسل فلما الح علیه بذلک استدعی شیئا منه فشربه فی الیوم الاول فاستطابه فعاد الیه فی الیوم الثانی و ازداد منه فخدره ثم عاد الیه فی الیوم الثالث فابطا عن صلاه الظهر و العصر و العشاء فلما کان من غد دعا بما عنده من الشراب قاراقه، ثم قال: لا ینبغی لمثلی ان یشرب شیئا یشغله. و فی (الاستیعاب): کان قیس بن عاصم قد حرم علی نفسه الخمر فی الجاهلیه، و کان سبب ذلک انه غمز عکنه ابنته و هو سکران و سب ابویها و رای القمر فتکلم و اعطی الخمار کثیرا من ماله فلما افاق اخبر بذلک فحرمها علی نفسه و قال: رایت الخمر صالحه و فیها خصال تفسد الرجل الحلیما فلا و الله اشربها صحیحا و لا اشقی بها ابدا سقیما و لا اعطی بها ثمنا حیاتی و لا ادعو لها ابدا لها ندیما فان الخمر تفضح شاربیها و تجنیهم بها الامر العظیما و هو الذی قال النبی (صلی الله علیه و آله) فیه لما رآه: (هذا سید اهل الوبر- و کان مشهورا بالحلم قیل للاحنف بن قیس ممن تعلم الحلم؟ قال: من قیس بن عاصم- الخبر-. (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) و فی (الحلیه) عن یزید بن الاصم ان رجلا فی الجاهلیه شرب فسکر فجعل یتناول القمر فحلف لا یدعه حتی ینزله فکان یثب و یخر و یکدح وجهه فلم یزل یفعل ذلک حتی خر فنام فلما اصبح قال لاهله: و یحکم ما شانی؟ قالوا کنت تحلف لتنزلن القمر فتثب فتخر فلقیت منه ما لقیت، فقال ان شرابا حملنی علی ان انزل القمر لا اعود الیه ابدا. و فی (القاموس) خضف ای ضرط، و المخضفه الخمر لانها تزیل العقل، فیضرط شاربها. و فی (الفقیه) عن ابیجعفر (علیه السلام) قال تعالی لنبیه (صلی الله علیه و آله): انی شکرت لجعفر بن ابیطالب اربع خصال فدعاه فاخبره، فقال: لو لا ان الله تعالی اخبرک ما اخبرت ما کذبت قط لان الکذب ینقص المروءه، و ما زنیت قط لانی خفت اذا عملت عمل بی، و ما عبدت صنما قط لانی علمت انه لا یضر و لا ینفع، و ما شربت خمرا لانی علمت انی ان شربتها زال عقلی فضرب النبی (صلی الله علیه و آله) یده علی عاتقه، و قال حق علی الله ان یجعل لک جناحین تطیر بهما مع الملائکه فی الجنه. و کلف بعض الخلفاء نصیب الشاعر الشرب فقال: انی اسود اللون منتن الریح و انما یقربنی الملوک لعقلی فکیف ازیل عقلی. ذکر ابوالفرج فی (اغانیه) فی مطیع بن ایاس قصه ما حاصلها: انه کان له ندیمان حماد عجرد و یحیی بن زیاد الحارثی و کانوا من الزنادقه فمر بهم معامل من تجار الکوفه فی مجلسهم فدعاه مطیع الی لذاتهم و قال له انت الشریک لنا علی شریطه ان تشتم الملائکه فنفر و قال قبح الله عشرتکم فقال له حماد اساء مطیع لا ذنب للملائکه انت شریک علی ان تشتم الانبیاء فانهم تعبدونا بکل امر متعب فقال له و انت ایضا قبحک الله لا ادخل فدعاه یحیی فقال قبحهم الله لقد کلفاک شططا (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) انزل و لا تصل الیوم فشتمه و قال: و لا هذا فقال انزل کیف شنت فنزل فقدم یحیی الطعام فاکلوا ثم شربوا فلما دبت الکاس فی التاجر قال له مطیع ایما احب الیک تشتم الملائکه او تنصرف عنا فشتمهم ثم قال له حماد ایهما احب الیک تشتم الانبیاء او تنصرف عنا فشتمهم فقال له یحیی تترک صلاتک الیوم او تنصرف عنا قال بل اترکها یا بنی الزانبه و لا انصرف فعمل بسبب شرب الخمر کل ما ارادوه منه. و قال ابن ابیالحدید فی الحدیث المرفوع ان ملکا ظالما خیر انسانا بین ان یجامع امه، او یقتل نفسا مومنه او یشرب الخمر حتی یسکر- فرای ان الخمر ادونها فشرب حتی سکر فلما غلب علیه السکر قام الی امه فوطئها و قام الی تلک النفس المومنه فقتلها! و قال: الخمر جماع الاثم و ام المعاصی. (و مجانبه السرقه ایجابا للعفه) حتی جعل فیه حدا و سوی فیه بین الرجل و المراه فقال: (السارق و السارقه فاقطعوا ایدیهما جزاء بما کسبا نکالا من الله … ) بل ورد فیه تادیب غیر البالغ، ففی (الکافی) عن ابیجعفر (علیه السلام) اتی علی (علیه السلام) بغلام قد سرق فطرف اصابعه، ثم قال: اما لئن عدت لاقطعنها- ثم قال: اما انه ما عمله الا النبی (صلی الله علیه و آله) و انا. (و ترک الزنا تحصینا للنسب) فی (العلل) عن الرضا (علیه السلام) حرم الزنا لما فیه من الفساد، من قتل الانفس و ذهاب الانساب و ترک التربیه للاطفال و فساد المواریث و ما اشبهه من وجوه الفساد. (و ترک اللواط تکثیرا للنسل) و لذا قال لوط لقومه: (ءانکم لتاتون الرجال و تقطعون السبیل و تاتون فی نادیکم المنکر … ) و قال تعالی: (نساوکم (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) حرث لکم … ). (و الشهادات) و نقل (المصریه) (و الشهاده) تحریف. (استظهارا للمجاحدات) فی (العلل) عن ابیجعفر (علیه السلام) انما جعل الشهاده فی النکاح للمیراث. و للاستظهار فی المجاحدات تقبل شهاده النساء و حدهن فی ما لا یجوز للرجال ان ینظروا الیه، و تقبل شهاده القابله فی حیاه الولد، و تقبل شهادتهن و حدهن فی الوصیه و تقبل شهاده اهل الکتاب فی الوصیه فی السفر اذا لم یوجد مسلمون، و تقبل شهاده الصبیان علی القتل اذا لم یوجد غیرهم. (و ترک الکذب تشریفا للصدق) ( … و کونوا مع الصادقین) (انما یفتری الکذب الذین لا یومنون). و فی (الکافی) عن اب
یعبدالله (علیه السلام) ان الله تعالی لم یبعث نبیا الا بصدق الحدیث و اداء الامانه و ان العبد لیصدق حتی یکتب عند الله من الصادقین، و یکذب حتی یکتب عند الله من الکاذبین فاذا صدق قال تعالی: صدق و بر، و اذا کذب قال تعالی: کذب و فجر. (و السلام امانا من المخاوف) فی (الکافی) عن النبی (صلی الله علیه و آله): من بدا بالکلام قبل السلام فلا تجیبوه. و عن ابیجعفر (علیه السلام) اقبل ابوجهل بن هشام و معه قوم من قریش فدخلوا علی ابیطالب فقالوا ان ابن اخیک قد آذانا و آذی آلهتنا فادعه و مره (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) فلیکف عن آلهتنا و نکف عن الهه فبعث الی النبی (صلی الله علیه و آله) فلما دخل لم یر فی البیت الامشرکا قال: السلام علی من اتبع الهدی. ثم جلس فخبره ابوطالب بما جاووا له فقال: اوهل لهم فی کلمه خیر لهم من هذا یسودون بها العرب و یطاون اعناقهم؟ فقال ابوجهل: و ما هذه الکلمه؟ قال: تقولون (لا اله الا الله) فوضعوا اصابعهم فی آذانهم و خرجوا هرابا و هم یقولون ما سمعنا بهذا فی المله الاخره ان هذا الا اختلاف- الخبر-. و عنه (علیه السلام): دخل یهودی علی النبی (صلی الله علیه و آله) و عنده عایشه فقال السام علیکم فقال النبی (صلی الله علیه و آله): علیک ثم دخل آخر فقال مثل ذلک، فرد علیه کما رد علی صاحبه ثم دخل آخر فقال مثل ذلک فرد علیه کما رد علی صاحبه فغضبت عایشه فقالت علیکم السام و الغضب و اللعنه یا معشر الیهود یا اخوه القرده و الخنازیر- فقال لها النبی (صلی الله علیه و آله) ان الفحش لو کان ممثلا کان مثال سوء ان الرفق لم یوضع علی شیء قط الا زانه، و لم یرفع عن شیء قط الا شانه قالت اما سمعت الی قولهم (السام علیکم) فقال: بلی اما سمعت ما رددت علیهم؟ قالت: (علیکم) فاذا سلم علیکم مسلم فقولوا (سلام علیکم) و اذا سلم علیکم کافر فقولوا علیک. و عنه (علیه السلام) مر امیرالمومنین (علیه السلام) بقوم فسلم علیهم فقالوا: علیک السلام و رحمه الله و برکاته و مغفرته و رضوانه فقال (علیه السلام) لا تجاوزوا بنا ما قالت الملائکه لابینا ابراهیم (علیه السلام) انما قالوا: (رحمه الله و برکاته علیکم اهل البیت). و عنه (علیه السلام) کان علی (علیه السلام) یقول: افشوا السلام و اطیبوا الکلام و صلوا باللیل و الناس نیام تدخلوا الجنه بسلام- ثم تلا قوله تعالی: ( … السلام (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) المومن المهیمن … ). و عنه (علیه السلام) البادی بالسلام اولی بالله و برسوله و اذا سلم من القوم واحد اجزا عنهم و اذا رد واحد اجزا عنهم. (و الامامه) هکذا فی ابن ابیالحدید و ابن میثم و هو الصواب و فی (المصریه) (و الامانات). (و نظاما للامه) فی (العلل) عن هشام بن الحکم قال للصادق (علیه السلام): دخلت مسجد البصره فاذا انا بحلقه کبیره و اذا انا بعمرو بن عبید علیه شمله سوداء موتزر بها و شمله مرتد بها و الناس یسالونه فاستفرجت الناس فافرجوا لی ثم قعدت فی آخر القوم علی رکبتی ثم قلت: ایها العالم انا رجل غریب تاذن لی فاسالک عن مساله؟ فقال: نعم، قلت: الک عین قال یا بنی ای شیء هذا من السوال!! فقلت هکذا مسالتی، قال: اری الالوان و الاشخاص، قلت: فلک انف؟ قال: نعم. قلت: ما تصنع به؟ قال: اشم به الرائحه، قلت: الک اذن؟ قال: نعم، قلت: فما تصنع بها قال: اسمع به الاصوات قلت: افلک قلب؟ قال: نعم قلت: فما تصنع به؟ قال امیز به کل ما ورد علی هذه الجوارح، قلت افلیس فی هذه الجوارح غنی عن القلب؟ قال: لا. قلت و کیف و هی صحیحه سلیمه قال یا بنی ان الجوارح اذا شکت فی شیء فشمته او راته او ذاقته او سمعته ردته الی القلب فیستیقن الیقین و یبطل الشک، قلت فانما اقام الله القلب لشک الجوارح. قال: نعم. قلت: فلابد من القلب، و الا لم تستیقن الجوارح، قال: نعم. قلت: ان الله لم یترک جوارحک حتی جعل لها اماما یصحح لها الصحیح و ینفی ما شککت فیه و یترک هذا الخلق کلهم فی حیرتهم و شکهم و اختلافهم لا یقیم لهم اماما یردون الیه شکهم و حیرتهم- فسکت و قال: من انت؟ قلت من اهل الکوفه، قال (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) فاذن انت هشام ثم ضمنی الیه و اقعدنی فی مجلسه و ما نطق حتی قمت- فقال ابوعبدالله (علیه السلام) له: من علمک هذا؟ قال جری علی لسانی، قال یا هشام هذا و الله مکتوب فی صحف ابراهیم و موسی. (و الطاعه تعظیما للامامه) فی العلل عنه (علیه السلام): انما الطاعه لله و لرسوله و لو لاه الامر، و انما امر بطاعه اولی الامر لانهم معصومون مطهرون لا یامرون بمعصیه.
المراد بالایمان هنا التوحید المقابل للشرک بدلاله قول الامام: (فرض الله الایمان تطهیرا للشرک). و تسمی کلمه التوحید بکلمه التنزیه و الاخلاص و التجرید، لانها تجرد الذات الالهیه القدسیه عن الماده و المثیل، و ایضا تجرد البشریه عن صفات الالوهیه و عن حق السیطره و الاستعلاء، و تبطل مزاعم الذین یرون لانفسهم امتیازا علی غیرهم، و تضع الجمیع علی مستوی واحد فی الحقوق و الواجبات. و سبق الکلام عن ذلک فی العدید من المناسبات، منها فی شرح الخطبه 2 ج 1 ص 74. (و الصلاه تنزیها عن الکبر) لانها خضوع و خشوع و سجود و رکوع (و الزکاه تسبیبا للرزق) تماما کالضمان الاجتماعی. و سبق الکلام عنها فی شرح الخطبه 197 و عن الاسلام و المال فی ج 2 ص 240 (و الصیام ابتلاء لاخلاص الخلق) حیث لا رقیب علی الصائم الا الله، و من لا یخلص لخالقه لا یخلص لنفسه و لا لوطنه و امته. و تقدم الکلام عن الصوم مرات، منها فی الحکمه 135 (و الحج تقربه للدین) ای لاهل الدین حیث یجتمعون فی آن واحد، و مکان واحد، و فی زی واحد، و ینشدون نشیدا واحدا، و تقدم الکلام عن الحج فی الخطبه 1 و الحکمه 135 و غیرها. (و الجهاد عز الاسلام) و به نما و انتشر، و ایضا به تقدم المسلمون فی کل میدان، و لما ترکوه ذلوا و تخلفوا.. و الکلام فی هذا الموضوع اصبح مکرورا و مملولا مع العلم بانا تکلمنا عنه مرات و مرات (و الامر بالمعروف مصلحه للعوام) لانه یعلمهم آداب السلوک، و الحلال و الحرام (و النهی عن النمکر ردعا للسفهاء) لانه یحذرهم من کابه المنقلب و سوء المصیر (و صله الرحم منماه للعدد) ای من یصل عشیرته یجتمعوا حوله، و تکثر بهم انصاره و اعوانه، و تقدم مع الشرح فی الخطبه 22 قول الامام: (من قبض یده عن عشیرته فانما تقبض منه عنهم ید … تقبض منهم عنه اید کثیره). (و القصاص حقنا للدماء) کما فی آیاه 179 من سوره البقره: (و لکم فی القصاص حیاه). (و اقامه الحدود اعظاما للمحارم الخ).. الاسلام نظام اصلاحی لنواحی الحیاه، و الاصلاح یستدعی العقوبه للردع عن الجرائم و الفواحش، و منها القذف و الزنا و السرقه و قطع الطریق و شرب الخمر، و هذه المحرمات هی التی اشار الیها الامام بکلمه المحارم.. هذا، الی ان الخمره تذهب بالعقل، و السرقه خسه و دنائه، و بالزنا تضیع الانساب، و باللواط تنقطع الذریه. (و الشهاده استظهارا علی المجاحدات) بعض الشارحین فسر الشهاده هنا بالوسیله لاثبات الحق و الحجه الدامغه لمن جحده و انکره، اما الشیخ محمد عبده فقد فسر الشهاده بالاستشهاد و الموت لنصره الحق و قهر الباطل و اهله. و کل من التفسیرین صحیح فی نفسه، و دلاله الکلام لا تاباه (و ترک الکذب تشریفا للصدق). الصدق فضیله، ما فی ذلک ریب، و لکن لا لذاته و بما هو، بل لان الحیاه لا تقوم الا به، و لولاه لاختل نظامها، و لذا یسوغ الکذب لردع الظالم عن الظلم، و لا صلاح ذات البین، و لتطمین المریض و تسکینه. (و السلام امانا من المخاوف). و فسر الشارحون السلام هنا بالتحیه وردها!. و هذا التفسیر بعید عن دلاله اللفظ، لان کله المخاوف توحی بالحرب علی مستوی اوسع منها بین اثنین. و الحرب الحامیه خراب و دمار، و تقتیل و تشرید، و الحرب البارده قلق و عناء، و فقر و شقاء، تحرم الشعوب من خیراتها و اقواتها، و تبذرها علی القواعد العسکریه، و اسلحه الموت و الفناء.. و السلام امان من هذه الویلات و غیرها، و ضمان لنمر الحیاه و تقدمها. (و الامانات نظاما للامه). الامانه تماما کالصدق لا یقوم للحیاه نظام الا بهما معا، و قد ساوی النبی (صلی الله علیه و آله) بینهما بقوله: (لا تنظروا الی کثره صلاتهم و صومهم.. و انظروا الی صدق الحدیث و اداء الامانه الی البر و الفاجر فیما قل وجل). (و الطاعه تعظیما للامامه) ای لاولی الامر الذین یعلمون و یعملون بکتاب الله و سنه نبیه. قال سبحانه: (اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولیالامر منکم 59 النساء) و طاعه الله هی العمل بکتابه، و طاعه الرسول العمل بسنته، و طاعه اولیالامر تنحصر فی تنفیذ احکام الکتاب و السنه، و الدلیل القاطع الواضح علی ان المراد باولیالامر فی الایه الکریمه- خصوص العلماء العاملین بالکتاب و السنه، الدلیل علی ذلک هو قوله تعالی: (و لو ردوه الی الرسول و اولیالامر منهم لعلمه الذین یستنبطونه منهم- 83 النساء).
… الحج تقربه للدین: ای سببا لتقرب اهل الدین بعضهم من بعض اذ یجتمعون من جمیع الاقطار فی مقام واحد لغرض واحد و فی نسخه تقویه فان تجدید الالفه بین المسلمین فی کل عام بالاجتماع و التعارف مما یقوی الاسلام … الرحم منماه للعدد: فانه اذا تواصل الاقرباء علی کثرتهم کثر بهم عدد الانصار … استظهارا علی المجاحدات: انما فرضت الشهاده و هی الموت فی نصر الحق لیستعان بذلک علی قهر الجاحدین له فیبطل جحوده … و الامانات نظاما للامه: لانه اذا روعیت الامانه فی الاعمال ادی کل عامل ما یجب علیه فتنتظم شوون الامه اما لو کثرت الخیانات فقد فسدت الاعمال و کثر الاهمال فاختل النظام
امام علیهالسلام (درباره حکمتهای بعض احکام شرعیه) فرموده است: خداوند واجب گردانید ایمان را به جهت پاک کردن (دلهای بندگانش) از شرک، و واجب گردانید نماز را به جهت منزه بودن از کبر و سرکشی، و واجب نمود زکوه را برای وسیله بودن روزی (فقراء) و روزه را برای آزمایش اخلاص مردم، و حج (به مکه رفتن) را برای قوت یافتن دین (چون بر اثر گرد آمدن طوائف مختلفه عظمت و بزرگی اسلام آشکار میگردد) و جهاد را برای ارجمندی اسلام (و شکست دادن کفار) و امر به معروف (فرمان دادن به کار پسندیده) را برای اصلاح عوام (و سوق دادن آن به راه سعادت و نیکبختی) و نهی از منکر (باز داشتن از کار ناشایسته) را برای جلوگیری (معاصی و گناهان) از کمخردان، و صله رحم (پیوند به خویشان) را برای زیاده شدن عدد (ایشان، چون در پیوند خویشان با هم عدد انصار و یاورانشان بسیار گردد) و قصاص (کشتن کشنده یا زخم زدن زخم زننده) را برای محفوظ بودن خونها، و برپا داشتن حدود (انجام دادن کیفرهائی که مثلا برای میگسار و روزهخوار و زناکار مقرر گشته) را برای اهمیت دادن به حرامها و نهی شدهها، و نیاشامیدن شراب را برای محفوظ داشتن خرد (از فساد و بدی) و دوری از دزدی را برای به کار داشتن پاکدامنی (از دست درازی به مال مردم) و زنا نکردن را برای درست ماندن نسب و خویشی (چون زنا نسب را مشتبه سازد و باعث اختلال نظام عالم شود) و ترک لواط را برای بسیار شدن نسل و فرزندان، و شهادتها را برای کمک خواستن بر انکارشدهها (تا بر اثر انکار حقوق کسی پایمال نشود) و دروغ نگفتن را برای نمایان ساختن بزرگی راستی (که آسایش مردم وابسته به آن است) و سلام و درود (بر یکدیگر) را برای ایمنی و آسودگی از جاهای ترس (چون مراد از سلام علیکم آن است که بین من و شما زد و خوردی نیست بلکه صلح و آشتی است) و امامت و پیشوائی را برای نظم و آرامش (کارهای) مردم (زیرا امام و پیشوای توانا ستمگر را از ستمگری باز داشته و حق مظلوم و ستمکشیده را بستاند و کارها نظم و آرامش گیرد) 20 و طاعت و پیروی (از امام) را برای بزرگ شمردن (مقام) امامت (چون از امامت بهرهای نمیرسد مگر به پیروی مردم از او).
امام (علیه السلام) نسبت به بیست موضوع که از مهمترین موضوعات اسلام است توجه داده و یک نمونه از اسرار موضوع را مورد بحث قرار داده است: 1- ایمان، ریشه جمیع واجبات و مستحبات اسلام است کسی که ایمان داشته باشد، به تمام عقائد اسلام احترام میگذارد و از عوارض و مفاسد شرک برکنار است. خدا برای ریشه دوانیدن ایمان در نهاد مسلمانان میفرماید: (شمائیکه ایمان آوردهاید واقعا بیاورید: بخدا و رسولش و قرآنی که برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرستاده شده است.) 2- نماز: خدا نماز رابرای سرکوب کردن نفس اماره و هوای نفس که انسان را به خودخواهی و نافرمانی خدا وادار میکند واجب گردانیده است و کسی که واقعا نماز بخواند از مفاسد کنار خواهد بود. خدا میفرماید: (نماز، عبادت کننده را از فحشاء و منکر باز میدارد.) راستی نمازگزار که تکبیرهالاحرام میگوید گردن را برای زدن بدست مامورین خدا آماده میکند، در رکوع تواضع و آمادگی را اضافه میکند، به سجده میرود و روی خاک میافتد و این نهایت خضوع و آمادگی در برابر خداست و کسی که این چنین باشد، نهایت تواضع را اعلام داشته و هیچ گاه نسبت به دستورات خدا نافرمانی نمیکند. کسانی که نماز میخوانند نافرمانی خدا را هم انجام میدهند، حقیقت نماز را درک نکردهاند. 3- زکاه: امام (علیه السلام) زکاه را وسیله رزق معرفی کرده است و این مطلب دو احتمال دارد یکی اینکه زکاه وسیله رزق فقراء و بیچارگان است که خدای برای آنان در نظر گرفته است و به آن سفارش کرده است و در قرآن همردیف نماز قرار داده است. هر کجا نام زکاه به میان میآید نماز هم در کنار آن است. از سوی دیگر از مردم درخواست کرده که در این مورد با خدا معامله کنند، زیرا طرف حساب خداست؟ (کیست که به خدا قرضالحسنه بدهد و خدا آنرا افزون کند.) احتمال دیگر این است که زکاه دادن ثروت و رزق زکاهدهنده را افزایش میدهد، همانطوری که کم کردن شاخههای مو، بر ثمر و انگور درخت میافزاید. خدا دراین مورد میفرماید: (آنچه در راه خدا انفاق میکنید، خدا عوض آنرا میدهد و معلوم است عوض خدا چند برابر است. 4- روزه: از این نظر که روزه عملی است که انجام آن برای بدن زحمتش بیشتر است امام (علیه السلام) آنرا برای آزمایش اخلاص معرفی نموده است و از سوی دیگر نسبت به اعمال دیگر مخفیتر انجام میشود و به اخلاص نزدیکتر است. 5- حج: امام (علیه السلام) که نتیجه حج را تقویت دین قرار داد به این جهت است که مسلمانان از بیچاره و ثروتمند با تمام
مشکلات و ناراحتیها و با کمال تواضع نسبت به آفریدگار جهان و با آگاهی از وضع ملتها، آنرا انجام میدهند و این سفر سبب میشود که حاجی بدین خود علاقمندتر گردد و نسبت به آن ارزش بیشتری قائل شود و ارزش خویش را دریابد. خدای مهربان به همین نکته اشاره کرده میفرماید: (به ابراهیم سفارش کردیم که اعلام کند در میان مردم و آنان را به حج دعوت کند تا پیادهها و سوارهها از دور و نزدیک با حیوانهای چاق و لاغر به مکه بیایند تا منافع خویش را درک کنند … ) 6- جهاد: امام (علیه السلام) نتیجه جهاد را عزت و نیروی اسلام معرفی کرده است و این مطلبی است معلوم، زیرا وقتی مبارزه با دشمن وجود نداشته باشد مسلمانان بیحال، ضعیف، زبون و خوار میگردند و بدنبال آن اسلام ذلیل و نابود میشود لذا خدا سفارش کرده که در برابر دشمن مجهز باشید. 7- امر بمعروف: علی (علیه السلام) نتیجه امر بمعروف را اصلاح عوام معرفی کرده زیرا این طبقه بیشتر نیاز به اصلاح دارند و کجروی میانشان بیشتر است و همینها هستند که ملتها را تشکیل میدهند. 8- نهی از منکر: از این نظر که ضرر جاهل و فسادش برای جامعه زیادتر از زیان طبقات دیگر است امام (علیه السلام) این طبقه را برای نهی از منکر معرفی کرده است. از این نظر که امر به معروف و نهی از منکر دور کن اسلام است و از نظر نتیجه یکی است خدا در قرآن کریم با هم ذکر میکند، امام (علیه السلام) هم در مطلب خود دنبال هم ذکر کرده است. لقمان حکیم آن را در ردیف نماز معرفی کرده به فرزندش میگوید: (نور دیدهام نماز بخوان! امر به معروف و نهی از منکر نما … ) 9- صله رحم: اسلام که یک آئین اجتماعی است پیروان خود را به دید و بازدید مخصوصا از اقوام سفارش کرده است. امام (علیه السلام) هم نتیجهای آن را افزاش عدد معرفی کرده، زیرا در اثر ارتباط با یکدیگر و اطلاع از احوال اقوام نگرانی، مریضی و گرسنگیهائی که موجب مرگ است کمتر میشود و در نتیجه افراد طایفه افزایش مییابند. از این نظر که صله رحم از نظر خدا اهمیت دارد قطع آن در ردیف اخلالگری در زمین معرفی گردیده است. 10- قصاص: غالب مردم از ترس اینکه اعدام شوند دست به آدمکشی نمیزنند و همین ترس سبب میشود که جامعه سالم و آرام باشد، اما موقعی که قاتل بتواند از دام نجات یابد و یا مثلا به عنوان رانندگی دشمن خود را زیر بگیرد و از اعدام نجات یابد، قتل افزایش مییابد، لذا خدا صریحا اعلام میکند: (زندگی شما در قصاص است.) 11- اقامه حدود: احترام جامعه به رعایت و حفظ مقررات است. حفظ دین هم به حفظ مقررات دین است. هرگاه قوانین اسلام زیر پا گذاشته شد و متخلف کیفر ندید، ارز دین از بین میرود و جامعه بسوی انحراف و هرج و مرج کشانیده میشود به همین جهت امام (علیه السلام) اقامه کیفرها را بزرگ جلوه دادن کارهای حرام و جلوگیری از انجام آن معرفی کرده است. خدا حفظ حدود را در ردیف امر به معروف، و نهی از منکر، عبادت و پرستش خود معرفی کرده است. 12- ترک مشروب: از این نظر که هدف دین و رهبران آن ایجاد رشد فکری و تقویت نیروی عقل است از شراب و آنچه موجب تضعیف فکر و عقل است منع کردهاند و از جمله شراب. علی (علیه السلام) صریحا میفرماید بیمه عقل با ترک شراب قابل تصور است. ناگفته پیداست که با بر طرف شدن عقل، انسان هر عملی را مرتکب میشود. گفتهاند ستمگری کسی را مجبور کرد یا شراب بخورد یا با مادرش همبستر گردد یا آدم بکشد. شخصی که مجبور شده بود شراب خورد و در حال مستی هم با مادرش همبستر شده و هم آدم کشت به همین جهت قرآن صریحا از خوردن آن منع کرده است. 13- پرهیز از دزدی: از این نظر که دزدی از عشق فراوان به مال و ثروت، میل به جنایات و کثافتکری، سرچشمه میگیرد امام (علیه السلام) پرهیز از دزدی را زمینهسازی برای عفت عمومی معرفی کرده است و کسی که دزدی میکرده و دست برداشته واقعا عفیف گردیده است. دزدی از نظر اسلام آنقدر اهمیت دارد که در ردیف شرک بخدا معرفی گردیده است: (یا رسول الله موقعی که زنان مومن آمدند با تو بیعت کنند که بخدا ذرهای شرک نیاورند، دزدی نکنند، زنا ندهند، فرزندانشان را نکشند … با آنها بیعت کن و برای ایشان طلب رحمت نما.) 15 -14- ترک زنا و لواط: اسلام که یک آئین اجتماعی است نسبت بمسائلی که شیرازه اجتماعی را در هم میریزد فوقالعاده حساسیت دارد. زنا که موجب هرج و مرج نسب و بر هم خوردن امور طایفهها، ارث و امور خانوادگی است سخت مورد نکوهش اسلام و رهبران آن قرار گرفته است. البته امام (علیه السلام) ترک زنا را برای حفظ نسب معرفی فرموده است ولی حفظ سلامتی بدن، دوام زندگیهای مشترک خانوادگی، تربیت اولاد و وجود نظم و آرامش روحی از منافع دیگری است که ترک زنا را همراهی میکند همانطوری که ترک لواط همین منافع را به همراه دارد. از این نظر که زنا سخت مورد نکوهش اسلام است آنرا در ردیف قتل معرفی کرده و تا جائی زن و مرد زناکار منفور جامعه هستند که قرآن سفارش میکند زن زناکار فقط با مرد زناکار و یا مشرک ازدواج کند و مرد زناکار هم با زن زناکار و یا زن مشرک. 16- شاهد شدن: بسیاری هستند که حقوق دیگران را زیر پا میگذارند و آنان را از هستی ساقط میکنند. در چنین مواردی انسان باید برای حفظ و اثبات حقوق دیگران گواهی دهد تا منکرین حقوق، تسلیم گردند و حقوق مظلومان را بپردازند. نکته دیگری که قابل اهمیت است نسبتهای منافی عفت است که در میان افراد بیبند و بار رائج است و از این نظر که حاکم شرع حکم نکرده و شهودی نبوده است این گونه نسبتها حرام و تازیانه دارد. 17- ترک دروغگوئی: به این جهت که نظام جامعه باید بر پایه نظم و اطمینان استوار باشد، امام (علیه السلام) با دروغگوئی مبارزه کرده و برای اهمیت راستگوئی ترک دروغ را لازم دانسته است. خدای عزیز در قرآن کریم بیست مورد از دروغگویان نکوهش کرده است. 18- سلام کردن: امنیت وسیلهای برای تکامل جامعه و هر قدر صلح و صفا بیشتر حکومت کند، آن جامعه از نظر اقتصاد بیشتر رشد پیدا میکند. صفای جامعه از صفا و صلح خانوادگی و فردی آغاز میشود و علامت آن سلام کردن به یکدیگر است. به این جهت که سلام اهمیت خاصی برای جامعه دارد قرآن مجید راجع به آن مخصوصا موقع جواب دادن، سفارش شدید کرده است: (هنگامی که به شما سلام کردند به بهتر از آن پاسخ بگوئید یا همان سلام را بازگردانید.) 19- تحویل امانت: حفظ و ادای امانت یکی از روایات و رعایت آن، نظم جامعه را حفظ میکند مخصوصا درماندگان میتوانند از امکانات ثروتمندان بهرهبردای کنند به همین جهت قرآن تحویل و رعایت امانت را علامت ایمان معرفی کرده است و در مورد دیگر دستور اکید داده به تحویل آن. 20- رهبری جامعه: هر جامعهای نیاز به رهبر دارد تا از ظلم جلوگیری کند و امنیت را در جامعه برقرار سازد که در سایه آسایش فکری، ملت راه ترقی را به پیمایند. فرمانبرداری از چنین رهبری به فرمایش امام (علیه السلام) احترام به ریاستمداری اوست.
و قال علیهالسلام: (فرض الله الایمان) به وحده لا شریک له (تطهیرا من الشرک) حتی لا یکون الانسان ملوثا بلوث الخرافه التی هی الشرک بالله (و) فرض (الصلاه تنزیها عن الکبر) اذ الصلاه توجب ذله العبد امام الرب تعالی (و الزکاه تسبیبا للرزق) فان الزکاه توجب زیاده الرزق، و لذا سمیت وکاتا، فانها بمعنی النمو (و الصیام ابتلائا) ای امتحانا (لاخلاص الخلق) فان الصیام لا یصدر الا عن مخلص لله سبحانه اذ الانسان یتمکن من الافطار، و لو کان فی وسط المجتمع، فاذا لم یفطر دل ذلک علی اخلاصه (و الحج تقربه للدین) اسببا لتقرب اهل الدین بعضهم من بعض (و الجهاد عزا للاسلام) لان رفع رایه الاسلام لا یکون الا بالجهاد. (و الامر بالمعروف مصلحه للعوام) حتی یهتدوا و لو ترک الامر بالمعروف، ترک المعروف، و ذلک یسبب الضرر لعامه الناس (و النهی عن المنکر ردعا للسفهاء) حتی یرتدعوا عن الاتیان بالمنکرات (وصله الرحم منماه) مصدر میمی بمعنی الانماء و الاکثار (للعدد) فانه الصله توجب کثره الارحام و الاقرباء، مما یزید فی قوتهم و شوکتهم (و القصاص حقنا) ای حفظا (للدماء) اذ لو قتل القاتل، لم یجرء غیره علی القتل (و اقامه الحدود اعظاما للمحارم) ای حتی یعظم الناس محارم الله سبحانه و لا یرتکبوها فیفسد الاجتماع. (و ترک شرب الخمر تحصینا) ای حفظا (للعقل) فان الخمر توجب ذهابه (و مجانبه السرقه) ای سرقه اموال الناس (ایجابا للعفه) حتی یکون الانسان عفیف النفس، واقفا علی العدل، غیر مفرط و لا مفرط (و ترک الزنا تحصینا) ای حفظا (للنسب) فان الزنا لو ابیح اختلطت الانساب، فلم یعلم الولد و الوالد، و الاقرباء (و ترک اللواط تکثیرا للنسل) اذ لو ابیح اللواط فر الناس من تکالیف الزواج باللواط، فیقل النسل، ان لم یعدم (و الشهاده) ای اقامه الشهود (استظهارا علی المجاحدات) ای لئلا یجحد الناس ما علموه من الحقوق فتضیع. (و ترک الکذب تشریفا) للصدق) حتی یکون الصدق الذی به قوام العالم شریفا محترما، فلا یقدم الناس علی خلافه (و السلام امانا من المخاوف) فان من یسلم یامن الناس شره، کما کانت العاده، و یحتمل ان یراد السلام مقابل الحرب (و الامانات) بان لا یخون احد فی مال غیره (نظاما للامه) اذ لو لم تجب الامانه فسد النظام اذ لا یعمل احد بوظیفته و لا یاتمن بعض عن بعض فی معاملاته (و الطاعه) لولی الامر (تعظیما للامامه) حتی تبقی هیبه الامامه فتتمکن من تنفیذ الاشیاء و السیر بصالح الامه الی الامام.
اللغه: فرض: اوجب. التطهیر: التنظیف. الکبر: التکبر. التسبیب: السبب. الابتلاء: الاختبار. الخلق: البشر. التقربه: القرب بعضهم من بعض. العوام: عامه الناس. ردعه: رده و جبهه. منماه: من النمو و هی الزیاده و الکثره. القصاص: العقوبه. حقن الدماء: حفظها و لم یسفکها. تحصینا للنسب: حفظا له. اللواط: اتیان الذکر للذکر. النسل: الذریه. الشهادات: ما یدلی به الشهداء علی الحقوق. استظهارا: اسنادا و تقویه. المجاحدات: الجحود و الانکار. الشرح: هذه اوامر الهیه اراد الامام ان یرغب الناس فیها فذکر عللها و اسباب تشریعها. فرض الله الایمان: بالله الواحد الاحد الذی لا شریک له. تطهیرا: و تنزیها. من الشرک: الذی هو نجاسه معنویه باعتبار ان الشرک بالله بای انواع الشرک هو خلاف الواقع و فیه اسفاف عقلی و تصغیر للانسان و مسخ لعقله الذی وهب له فکان الشرک نجاسه و المشرک نجس و لا یطهره الا التوحید لله. و الصلاه: بما فیها من رکوع و وضع اشرف موضع- و هو الجبهه- علی الارض المعبر عنه بالسجود هذه الصلاه جعلت. تنزیها: لهذا الانسان. عن الکبر: ان یاخذه و یشده الیه. و الزکاه: بما انها حق مالی یدفعها الغنی اذا اجتمعت شروطها جعلت. تسبیبا للزرق: سببا لرزق الفقراء و المساکین و المجاهدین. و الصیام: فرضه الله. ابتلاء: و امتحانا. لاخلاص الخلق: لیری المطیع من العاصی لما فیه من الشده و هجر المطعم و المشرب و ترک اللذه. و الحج تقربه للدین: ای یقرب الحج بین المسلمین فیجمعهم فی صعید واحد و علی زی واحد ضمن شعار واحد او تقویه للدین لان المسلمین یجتمعون کلهم فتقوی نفوسهم بلقائهم و تشتد عزیمتهم لکثرتهم. و الجهاد عزا للاسلام: لانه یحطم قوه الکفر و یبسط سلطان الاسلام فی الارض. و الامر بالمعروف مصلحه للعوام: لانه یعلمهم الاسلام و یعرفهم معالم الحلال و الحرام. و النهی عن المنکر ردعا للسفهاء: حتی لا یتمادوا فی فسادهم و ظلمهم و انحلالهم فیضربوا علی ایدیهم منعا لانتشار الرذیله. وصله الرحم: و هی ان یتحاب الاقرباء فیما بینهم. منماه للعدد: لانهم اذا تواصلوا اقتربوا من بعضهم و واصل الرحم یکثر باقربائه لالتفافهم حوله و القصاص حقنا للدماء: لان القاتل اذا عرف انه یقتل فلا یقدم علی الجریمه و قاطع الید اذا عرف ان یده تقطع فلا یقطع ید احد. و اقامه الحدود اعظاما للمحارم: حتی لا تنتهک حرمات الله و ما لا یجوز فی دین الله. و ترک شرب الخمر تحصینا للعقل: فانه سبحانه فرض ترک شرب الخمر لئلا یفقد الانسان عقله فیترک عندها الواجبات و یفعل المحرمات و یقتل النفوس المومنه و یعیث فی الارض الفساد. و مجانبه السرقه: و العبد عنها. ایجابا للعفه: و صونا لکرامه الانسان و ترفعا له عن الضعه و الخسه. و ترک الزنی تحصینا للنسب: فانه سبحانه نهی عن الزنا لما فیه من اختلاط المیاه و تضییع الانساب بحیث لا یعود یعرف الولد لمن هو و لما فیه ایضا من القضاء علی الاسره کما هو الشائع فی الدول الکافره. و ترک اللواط تکثیرا للنسل: لان اللوط معناه اکتفاء الذکر بالذکر فی قضاء الشهوه و هذا مسخ للفطره و هو اقبح من الزنا لان الزنا انحراف و ذاک مسخ و اللواط یمنع النسل و عدمه یکثر النسل حیث یتزوج الانسان و یثمر الزواج باولاد. و الشهادات استظهارا علی المجاحدات: فمن انکر امرا اتهم به تاتی الشهاده علیه لترفع انکاره و جحده و تثبت الحق علیه او له اذا کان له دعوه صادقه مقرونه بالبینه و الشهاده لصالحه. و ترک الکذب تشریفا للصدق: نهی عن الکذب من اجل ان یعمر الکون بالصدق و تتم المعاملات وفقا له و یقبل القول من اصحابه. و السلام امانا من المخاوف: لان السلام یعنی عدم الحرب و الحرب فیها مخاوف و هلع و خراب و دمار و السلام عکس ذلک کله فمن هنا کان السلام امانا. و الامانه نظاما للامه: دستورا و طریقا بها یتعاملون و علیها تمشی امورهم و عکسها الخیانه فانها تفقد الثقه و ذلک یوجب الحرج و العسر. و الطاعه تعظیما للامامه: فان الامه اذا اجتمعت حول قیادتها ارتفعت منزله الامامه و ارتفاع منزلتها و تعظیمها تعظیما للدین و ارتفاعا له …
«خداوند ایمان را برای پاکی از شرک ورزیدن واجب فرمود، و نماز را برای پاک گردانیدن از تکبر، و زکات را تا مایه رسیدن روزی گردد، و روزه را برای آزمودن اخلاص مردمان و حج را برای نیرومند ساختن اسلام، و جهاد را برای عزت اسلام، و امر به معروف را برای اصلاح کار همگان، و نهی از منکر را برای بازداشتن سفلگان، و پیوند با خویشاوندان را برای فزونی شمار، و قصاص را برای حفظ خونها، و برپایی حدود را برای بزرگ نشان دادن محرمات، و ترک باده نوشی را برای نگه داشتن عقل، و دوری از دزدی را برای پایداری پاکدامنی، و ترک زنا را برای نگهداری نسب، و ترک لواط را برای فزونی نسل، و گواهی دادنها را برای استیفای حقوق انکار شده، و ترک دروغ را برای حرمت راستگویی، و سلام دادن را برای ایمنی از ترسها، و امانت را برای نظام امت، و فرمانبرداری را برای بزرگداشت امامت مقرر فرموده است.»
ابن ابی الحدید سپس شرحی درباره علل عبادات و محرمات با استفاده از آیات قرآنی ایراد کرده است که خارج از بحث ماست و مراجعه به آن برای اهل آن بسیار سودبخش است.
و قال علیهالسلام
فَرَضَ اللّهُ الْإِیمانَ تَطْهِیراً مِنَ الشِّرْکِ،وَ الصَّلَاةَ تَنْزِیهاً عَنِ الْکِبْرِ،وَ الزَّکاةَتَسْبِیباً لِلرِّزْقِ،وَ الصِّیَامَ ابْتِلَاءً لاِخْلاَصِ الْخَلْقِ،وَ الْحَجَّ تَقْرِبَةً لِلدِّینِ، وَ الْجَهَادَ عِزّاً لِلْإِسْلاَمِ،وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَوَامِّ،وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ رَدْعاً لِلسُّفَهَاءِ،وَ صِلَةَ الرَّحِمِ مَنَْماةً لِلْعَدَدِ،وَ القِصَاصَ حَقْناً لِلدِّمَاءِ، وَ إِقَامَةَ الْحُدُودِ إِعْظَاماً لِلْمَحَارِمِ،وَ تَرْکَ شُرْبِ الْخَمْرِ تَحْصِیناً لِلْعَقْلِ، وَ مُجَانَبَةَ السَّرِقَة إِیجاباً لِلْعِفَّةِ،وَ تَرْکَ الزِّنَی تَحْصِیناً لِلنَّسَبِ،وَ تَرْکَ اللِّوَاطِ تَکْثِیراً لِلنَّسْلِ،وَ الشَّهَادَاتِ اسْتِظْهَاراً عَلَی الُْمجَاحَدَاتِ،وَ تَرْکَ الْکَذِبِ تَشْرِیفاً لِلصِّدْقِ،وَ السَّلاَمَ أَمَاناً مِنَ الَْمخَاوِفِ،وَ الْأَمَانَةَ نِظَاماً لِلْأُمَّةِ، وَ الطَّاعَةَ تَعْظِیماً لِلْإِمَامَةِ.
امام علیه السلام فرمود:
خدا ایمان را برای تطهیر دل از شرک،واجب کرده است،و نماز را برای پاک شدن از کبر و غرور،و زکات را سبب روزی قرار داده است،و روزه را به عنوان آزمایشی برای اخلاص بندگان،و حج را برای تقویت دین،و جهاد را برای عزت و سربلندی اسلام (و مسلمانان)،و امر به معروف را برای اصلاح توده مردم،و نهی از منکر را برای بازداشتن بیخردان،و صله رحم را برای افزایش نفوس،و قصاص را برای حفظ خونها (جانها)،و اقامه حدود را برای بزرگ شمردن محرمات الهی،و ترک شرب خمر را برای حفظ و سلامت عقل،و دوری از سرقت را برای حفظ عفت (و پرهیز از آلودگی به اموال مردم)،و ترک زنا را برای حفظ نسبها،و ترک لواط (و همجنسگرایی) را برای افزایش نسل،و شهادت و گواهی را برای اظهار حق در برابر انکارها،و ترک دروغ را برای احترام و بزرگداشت صدق و راستی،و سلام را امان در برابر ترسها، و امامت را برای نظم و نظام امّت،و اطاعت و فرمانبرداری (از امام مسلمانان) را برای (تعظیم و تحکیم) مقام امامت قرار داده است. ( .سند گفتار حکیمانه: مطابق گفته خطیب رحمه الله در مصادر،از کسانی که این کلمات حکیمانه را در کتابهای خود نقل کردهاند نویسنده نهایة الإرب است که بخشهایی از آن را به مناسبت در کتاب خود آورده و همچنین شافعی در مطالب السؤول و آمُدی در غررالحکم.با توجه به اینکه همه آنها بخشهایی ازاینروایت را با تفاوتهایی نقل کردهاند روشن میشود که از مصادر دیگری دریافت داشتهاند.سپس اضافه میکند که این بخشی از خطبه غرّای فدکیه فاطمه زهرا علیها السلام را که موافق و مخالف،آن را نقل کردهاند تشکیل میدهد که امیرمؤمنان علی علیه السلام بخشهایی را به آن افزوده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 193) )
فلسفه،بخش مهمی از احکام اسلامی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه مبسوط اشاره به فلسفههای بخش مهمی از احکام اسلامی کرده است که در بیست بخش خلاصه میشود.
1.نخست میفرماید:«خدا ایمان را برای تطهیر دل از شرک واجب کرده است»؛ (فَرَضَ اللّهُ الْإِیمانَ تَطْهِیراً مِنَ الشِّرْکِ) .
اشاره به اینکه ایمان به یگانگی خداوند،انسان را از آلودگی به شرک و بتپرستی نجات میدهد،همانآلودگی بسیار بدی که همه انبیا برای تطهیر آن بهپا خاستهاند و نخستین دعوت آنها دعوت به توحید بود.اگر قلب انسان فقط جایگاه ایمان به خدا باشد همه چیز را برای او میخواهد و همواره در طریق اطاعت فرمان او گام برمیدارد،از هرگونه دوگانگی و چندگانگی رهایی مییابد، هدفی واحد،معبودی واحد و برنامه واحدی خواهد داشت.در حالی که وقتی آلوده شرک میشود معبودهای متعدد،برنامههای مختلف و اهداف پراکنده پیدا میکند.
2.«خدا نماز را برای پاک شدن از کبر و غرور واجب کرده است»؛ (وَ الصَّلَاةَ تَنْزِیهاً عَنِ الْکِبْرِ) .
نماز،آثار و برکات فراوانی دارد که یکی از آنها پاک شدن از کبر و غرور است،زیرا به هنگام نماز،انسان همچون عبد ذلیل در برابر خداوند جلیل میایستد،سپس تعظیم میکند و به خاک میافتد و پیشانی را بر درگاه او به خاک میساید و این عمل را چند بار تکرار میکند.به یقین این برنامه نورانی،کبر و غرور او را درهم میشکند،همان چیزی که انسان را به طغیان وا میدارد و آلوده انواع گناهان میکند،چراکه سرچشمه انواع معاصی همین مسئله تکبر است.
در حالات ابلیس نیز خواندهایم که کبر و غرور او مانع از سجده بر آدم در پیشگاه خدا شد،سجدهای که اگر انجام میداد کبر و غرور او درهم میشکست و هرگز گرفتار آن عاقبت بسیار شوم نمیشد.
اصولاً آنچه درباره نماز در قرآن مجید آمده است که نماز انسان را از فحشا و منکرات باز میدارد: «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ» 1 یکی از دلائلش همین است.هنگامی که کبر و غرور کنار برود انسان تسلیم فرمان خدا میشود و از معاصی چشم میپوشد.
3.«خداوند زکات را سبب روزی قرار داد»؛ (وَ الزَّکاةَ تَسْبِیباً لِلرِّزْقِ) .
این عبارت دو تفسیر دارد:نخست اینکه پرداختن زکات،روزیِ فقرا را تضمین میکند،زیرا در حدیث آمده که اگر مردم زکات اموالشان را بدهند، فقیری در سراسر جهان اسلام پیدا نخواهد شد.همانگونه که در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ أَدَّوْا زَکَاةَ أَمْوَالِهِمْ مَا بَقِیَ مُسْلِمٌ فَقِیراً مُحْتَاجاً» . ( .من لا یحضره الفقیه،ج 2،ص 7،ح 1579 )
تفسیر دیگر اینکه پرداختن زکات سبب میشود خداوند روزی را بر زکات دهنده فراوان کند و اموال او را از خطرات تجاوز گرسنگان حفظ نماید و جمع میان این دو تفسیر در جمله بالا بعید نیست،همانگونه که در حدیثی از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام نیز آمده است که میفرماید:
«أَنَّ عِلَّةَ الزَّکَاةِ مِنْ أَجْلِ قُوتِ الْفُقَرَاءِ وَتَحْصِینِ أَمْوَالِ الْأَغْنِیَاء؛ علت تشریع زکات تأمین قوت فقرا و حفظ اموال اغنیاست». (.من لا یحضره الفقیه،ج 2،ص 7،ح 1580 )
4.«و روزه را برای این تشریع کرد که آزمایشی برای اخلاص بندگان باشد»؛ (وَ الصِّیَامَ ابْتِلَاءً لاِخْلاَصِ الْخَلْقِ) .
تمام عبادات،مشروط به اخلاص و به یک معنا از اسباب خلوص نیت است؛ ولی از آنجا که روزه عبادتی است که در ظاهر آشکار نیست،تأثیر بسیار عمیقتری در آزمودن اخلاص مردم دارد و به تعبیر دیگر،تنها خدا از آن آگاه است و تا روزهدار چیزی نگوید کسی از روزه او باخبر نمیشود و این در واقع یک مرحله عالی از تقواست و به همین سبب در قرآن مجید تشریع روزه برای نیل به تقوا ذکر شده است.
5.«و حج را برای تقویت دین قرار داد»؛ (وَ الْحَجَّ تَقْرِبَةً لِلدِّینِ) .
بدون شک در موسم حج،مسلمانان پاکدلی از سراسر دنیا و جهان اسلام به سوی مرکز توحید میآیند و یکصدا لبیک میگویند و اطراف خانه خدا طواف میکنند و با هم نماز میگزارند و با هم به منا و مشعر و عرفات میروند و شیطان را سنگسار میکنند.از اخبار و حالات یکدیگر باخبر میشوند و روابط دوستی در میان آنها عمیقتر میگردد و برای حل مشکلات یکدیگر میاندیشند و مجموع اینها سبب تقویت اسلام میشود،ازاینرو دشمنان همواره از این عبادت بزرگ وحشت داشتند و میکوشیدند بر آن ضربهای وارد کنند تا هر سال از طریق این عبادت بزرگ روح تازهای در کالبد اسلام در آن کانون وحدت دمیده نشود،ازاینرو در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«لَا یَزَالُ الدِّینُ قَائِماً مَا قَامَتِ الْکَعْبَةُ؛ مادامی که کعبه برپاست اسلام هم برپاست». ( .کافی،ج 4،ص 271،ح 4 )
در اکثر نسخههای نهج البلاغه جمله بالا با واژه«تَقْوِیَةً»ذکر شده در حالی که در نسخه«صبحی صالح»«تَقْرِبَةً»است.گرچه آن هم نامناسب نیست،زیرا حج باعث میشود که مردم از نظر دین با هم نزدیک شوند؛ولی به یقین تعبیر اوّل مناسبتر و مأنوستر است،زیرا واژه«تَقْرِبَةً»در کمتر حدیث یا عبارتی به چشم میخورد.
6.«و جهاد را برای عزت و سربلندی اسلام (و مسلمانان) قرار داد»؛ (وَ الْجَهَادَ عِزّاً لِلْإِسْلاَمِ)
دلیل آن روشن است؛اگر مسلمانان در برابر حیلهها و حملات و تهاجمات دشمنان خاموش بنشینند و به جهاد برنخیزند چیزی نمیگذرد که عظمت آنها پایمال دشمنان میشود و عزت و سربلندی تبدیل به ذلت و سربهزیری میگردد.
ازاینرو در خطبه معروف جهاد،امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید:
«فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِیَائِهِ وَ هُوَ لِبَاسُ التَّقْوَی وَ دِرْعُ اللَّهِ الْحَصِینَةُ وَ جُنَّتُهُ الْوَثِیقَةُ فَمَنْ تَرَکَهُ رَغْبَةً عَنْهُ أَلْبَسَهُ اللَّهُ ثَوْبَ الذُّل؛ (آگاه باش) جهاد دری از درهای بهشت است که خداوند آن را به روی یاران خاصش گشوده،جهاد،لباس تقوا و زره محکم و سپر مطمئن خداوند است و مردمی که از جهاد رویگردان شوند خداوند لباس ذلت بر تن آنها میپوشاند و بلاها به آنها هجوم میآورند». ( .نهج البلاغه،خطبه 27)
7 و 8.«و امر به معروف را برای اصلاح توده مردم و نهی از منکر را برای باز داشتن بیخردان قرار داد»؛ (وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَوَامِّ،وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ رَدْعاً لِلسُّفَهَاءِ) .
این امتیاز مهم را قانون اسلام بر بسیاری از قوانین جهان دارد که همه افراد جامعه را در برابر آنچه در جامعه میگذرد مسئول میداند،هرگاه کسی از انجام وظیفه خود عدول کند،همه به عنوان واجب کفایی مأمورند او را نصیحت کرده و به انجام وظیفه فرا خوانند و هرگاه کسی آشکارا منکری را انجام دهد و کاری برخلاف موازین اسلامی مرتکب شود،همه مسئولند او را اندرز دهند و از آن کار بازدارند.
بنابراین،امر به معروف،مصلحتی است برای توده مردم و نهی از منکر سبب پیشگیری از کار سفیهان است.
قابل توجه است که در امر به معروف بر عوام تکیه میکند.اشاره به اینکه خواص،وظایف خود را انجام میدهند و کمتر نوبت به امر به معروف میرسد و در مورد نهی از منکر بر سفها تکیه میکند اشاره به اینکه آدم عاقل و خردمند به دنبال گناه نمیرود و آنها که با ارتکاب گناه،هم به خود ظلم میکنند و هم به جامعه،سفیه و کمخردند.قرآن مجید هم به این موضوع اشارهای دارد و میفرماید: «وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِیمَ إِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ» ؛چه کسی از آیین ابراهیم،رویگردان خواهد شد به جز افراد نادان و سفیه؟». ( .بقره،آیه 130)
درباره اهمیت امر به معروف و نهی از منکر و شرایط آن در بحثهای گذشته مطالب قابل ملاحظهای آمده است. (.از جمله به جلد 2 از همین کتاب،ص 255؛تفسیر نمونه،ج 3،ذیل آیه 104 سوره آل عمران مراجعه شود )
9.«و صله رحم را برای افزایش نفوس مقرر داشت»؛ (وَ صِلَةَ الرَّحِمِ مَنَْماةً لِلْعَدَدِ) .
«مَنْمَاة» مصدر میمی و به معنای نمو کردن است و چون به صورت مفعول لاجله ذکر شده به معنای سببیت نمو است.
روشن است هنگامی که افراد یک فامیل صله رحم به جای آورند و مراقب یکدیگر باشند و به همدیگر کمک کنند،تلفات در میان آنها کم خواهد بود و این سبب کثرت فامیل و در نتیجه کثرت عدد مسلمانان خواهد شد و در برابر دشمنان قدرت و قوت بیشتری پیدا میکنند.
افزون بر این،از روایات استفاده میشود که صله رحم تأثیر معنوی و الهی خاصی در فزونی عمر و عمران و آبادی شهرها دارد.
در حدیثی از امام صادق از پدرانش از رسول خدا علیهم السلام آمده است:
«صِلَةُ الرَّحِمِ تَعْمُرُ الدِّیَارَ وَ تَزِیدُ فِی الْأَعْمَارِ وَ إِنْ کَانَ أَهْلُهَا غَیْرَ أَخْیَارٍ؛ صله رحم خانهها را آباد و عمرها را زیاد میکند،هرچند اهل آن از نیکان نباشند». (.بحار الانوار،ج 71،ص 93،ح 21)
در حدیث دیگری از همان حضرت علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ الْقَوْمَ لَیَکُونُونَ فَجَرَةً وَ لَا یَکُونُونَ بَرَرَةً فَیَصِلُونَ أَرْحَامَهُمْ فَتَنْمِی أَمْوَالُهُمْ وَ تَطُولُ أَعْمَارُهُمْ فَکَیْفَ إِذَا کَانُوا أَبْرَاراً بَرَرَةً؛ ممکن است جمعیتی فاجر و گنهکار باشند و از نیکان نباشند؛ ولی در عین حال صله رحم به جا آورند.در این صورت اموالشان افزایش پیدا میکند و عمرشان طولانی میشود تا چه رسد به اینکه از نیکان و خوبان باشند». ( .کافی،ج 2،ص 155،ح 21 )
بعضی از شارحان نهج البلاغه تفسیر دیگری برای این کلام حکیمانه ذکر کردهاند که هرگاه انسان صله رحم به جای آورد،ارحام او اطراف وی را میگیرند و قوت و قدرت آن شخص که صله رحم به جای آورده فزونی مییابد ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد. ( .علامة مجلسی رحمه الله این تفسیر رای در بحار الانوار،ج 6،ص 109 آورده و مرحوم مغنیه در فی ظلال از او تبعیت نموده است)
10.«و قصاص را برای حفظ خونها (و جانها) قرار داد»؛ (وَ القِصَاصَ حَقْناً لِلدِّمَاءِ) .
این سخن برگرفته از قرآن مجید است که میفرماید: «وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ» ؛ای خردمندان! در قصاص،حیات و زندگی شما است». ( .بقره،آیه 179)
درست است که ظاهراً بر اثر قصاص،فردی از جامعه حذف میشود؛ولی این حذف سبب پیشگیری از قتلهای آینده است،زیرا افرادی که به فکر قتل دیگران میافتند،هنگامی که منظره قصاص در نظرشان مجسم میشود و خود را در خطر قطعی میبینند از این عمل خودداری میکنند و به فرض که بتوانند قتلی انجام دهند و متواری شوند باید یک عمر به صورت دربهدر زندگی مخفیانه داشته باشند که ناراحتی و زجر آن کمتر از قصاص نیست.
متأسفانه در دنیای امروز،بعضی از گروهها و به اصطلاح طرفداران حقوق بشر با هر گونه قصاص مخالفند و میگویند:خون را با خون نباید شست؛قاتل کار خطایی انجام داده و اگر ما قاتل را به قتل برسانیم خطای دیگری است.
اینها برای قاتل دلسوزی میکنند؛اما گویا برای صدها یا هزاران نفری که جانشان بهوسیله قاتلان در خطر است و آن قاتلان با نفی قصاص احساس امنیت میکنند دلشان نسوخته است.
11.«و اقامه حدود را برای بزرگ شمردن محرمات الهی قرار داد»؛ (وَ إِقَامَةَ الْحُدُودِ إِعْظَاماً لِلْمَحَارِمِ) .
«محارم» در اینجا اشاره به گناهان کبیره یا بخش مهمی از آنهاست که در موردشان اقامه حدود و اجرای تعزیرات میشود،زیرا حدود به معنای عام شامل تعزیرات هم میگردد.بدیهی است با اجرای حد،گناه در نظرها پراهمیت خواهد شد و کمتر کسی به سراغ آن میرود زیرا میداند علاوه بر مجازات الهی در سرای آخرت،در این دنیا هم مجازات سنگینی دامن او را میگیرد و این امر سبب امنیت جامعه و حفظ آن از آلودگیهای گسترده خواهد شد.
ازاینرو در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
«وَ حَدٌّ یُقَامُ لِلَّهِ فِی الْأَرْضِ أَفْضَلُ مِنْ مَطَرِ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً؛ حدی که در زمین اجرا شود برتر از چهل روز باریدن باران است».( .کافی،ج 7،ص 175،ح 8 )
در حدیث دیگری از ابو ابراهیم (امام کاظم علیه السلام) در تفسیر آیه شریفه «وَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها» (حدید آیه 17) میفرماید:«این فقط احیای بهوسیله باران نیست، بلکه خداوند مردانی را مبعوث میکند که عدل را زنده کنند و زمین با احیای عدل زنده میشود.سپس افزود:
«وَ لَإِقَامَةُ الْحَدِّ لِلَّهِ أَنْفَعُ فِی الْأَرْضِ مِنَ الْقَطْرِ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً؛ و اقامه حد در آن سودمندتر است از نزول چهل روز باران در زمین».(.کافی،ج 7،ص 174،ح 2 )
البته اساس دعوت انبیا بر برنامههای فرهنگی است و اکثریت مردم از این طریق به راه راست دعوت میشوند؛ولی مواردی پیدا میشود که افرادی سرسختانه در مقابل اوامر و نواهی آنها به مخالفت برمیخیزند.در اینگونه موارد جز توسل به اجرای حدود و مجازاتها راهی نیست،همانگونه که در برنامه تمام عقلای جهان و قوانین عالم نیز همینگونه است.
12.«و ترک شرب خمر را برای حفظ و سلامت عقل تشریع کرد»؛ (وَ تَرْکَ شُرْبِ الْخَمْرِ تَحْصِیناً لِلْعَقْلِ) .
جای شک و تردید نیست که شراب و همه مواد مخدر از دشمنان شماره یک عقل انسانی هستند؛نهتنها در حالت مستی شعله عقل بهکلی خاموش میشود و افراد مست دست به هر کاری میزنند،بلکه بعد از آن نیز تأثیرات زیادی در تخریب مغز و اعصاب از خود به جای میگذارد و گاه منجر به جنون میشود.
مرحوم«کلینی»در جلد ششم کتاب کافی بابی تحت عنوان«إنّ الْخَمْرَ رَأسُ کُلِّ إثْمٍ وَ شَرٍّ»(شراب سرچشمه هر گناه و بدی است) آورده است و احادیث فراوانی در ذیل آن ذکر کرده است؛از جمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است:
«إِنَّ الْخَمْرَ رَأْسُ کُلِّ إِثْمٍ؛ شراب سرچشمه هر گناهی است». ( .کافی،ج 6،ص 403،ح 3 )
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ لِلشَّرِّ أَقْفَالاً وَ جَعَلَ مَفَاتِیحَهَا أَوْ قَالَ مَفَاتِیحَ تِلْکَ الْأَقْفَالِ الشَّرَابَ؛ خداوند برای شرور و بدیها قفلهایی قرار داده (که همان قفل عقلهاست) و کلید آن قفلها را شراب قرار داده است». ( .همان،ح 5 )
در حدیث دیگری از امام باقر یا امام صادق علیهما السلام نقل شده است که فرمود:
«مَا عُصِیَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِشَیْءٍ أَشَدَّ مِنْ شُرْبِ الْخَمْرِ إِنَّ أَحَدَهُمْ لَیَدَعُ الصَّلَاةَ الْفَرِیضَةَ وَ یَثِبُ عَلَی أُمِّهِ وَ أُخْتِهِ وَ ابْنَتِهِ وَ هُوَ لا یَعْقِلُ؛ گناهی در پیشگاه خداوند شدیدتر از شرب خمر نیست.بعضی از شرابخواران نماز واجب را بهکلی ترک میکنند و ممکن است به مادر و خواهر و دخترخود در حالی که نمیفهمند تجاوز کنند». ( .همان،ح 7 )
همین مضمون را یکی از شعرای فارسی زبان در شعر خود مجسم ساخته است آنجا که میگوید:
ابلیس شبی رفت به بالین جوانی آراسته با شکل مهیبی سر و بر را
گفتا که منم مرگ اگر خواهی زنهار باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را
یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را
یا خود ز می ناب بنوشی دو سه ساغر تا آنکه بپوشم ز هلاک تو نظر را
لرزید از این بیم جوان بر خود و جا داشت کز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم نر را
گفتا نکنم با پدر و خواهرم این کار لیکن به می از خویش کنم رفع ضرر را
جامی دو سه مِی خورد چو شد چیره ز مستی هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را
ای کاش شود خشک بن تاک خداوند زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را
13.«و دوری از سرقت را برای حفظ عفت (و پرهیز از آلودگی به اموال مردم) مقرر داشت»؛ (وَ مُجَانَبَةَ السَّرِقَة إِیجاباً لِلْعِفَّةِ) .
سرقت و دزدی به هر شکل باشد از بزرگترین گناهان در اسلام و دارای حدّ شرعی است و در همه عرفها و تمام عقلا کاری بسیار زشت محسوب میشود و در تمام قوانین دنیا برای آن مجازات مقرر شده است.
تعبیر به«عفت»در کلام امام علیه السلام اشاره به خویشتنداری و مناعت طبع و ترک هر گونه حرص است.خداوند سرقت را ازاینرو تحریم فرموده که افزون بر حفظ امنیت مالی جامعه،روح عفت را در افراد زنده کند،هیچ کس به اموال دیگری چشم ندوزد و حتی در بدترین حالات معیشتی به فکر دستبرد به اموال دیگران نیفتد،همانگونه که در قرآن مجید خداوند عدهای از نیازمندان را با این عبارت ستوده است: «لِلْفُقَراءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ لا یَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی الْأَرْضِ یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیماهُمْ» ؛(انفاقهای شما برای) کسانی باشد که در راه خدا در تنگنا قرار گرفتهاند (و توجه به آیات خدا آنها را از وطنهای خویش آواره ساخته و شرکت در میدان جهاد به آنها اجازه نمیدهد تا برای تأمین هزینه زندگی دست به کسب و تجارتی بزنند) نمیتوانند مسافرتی کنند (و سرمایهای به دست آورند) و از شدت عفت و خویشتنداری افراد ناآگاه آنها را بینیاز میپندارند؛اما آنها را از چهرههایشان میشناسی».( .بقره،آیه 273 )
به یقین همان اندازه که حفظ امنیت جامعه اهمیت دارد پرورش روح عفّت و ابراز بینیازی از اموال مردم نیز مهم است و در واقع این روحیه است که جامعه را به امنیت مالی رهنمون میشود.
14.«و ترک زنا را برای حفظ نسبها قرار داد»؛ (وَ تَرْکَ الزِّنَی تَحْصِیناً لِلنَّسَبِ) .
به یقین زنا وآمیزشهای نامشروع آثار سوء فراوانی دارد که امام علیه السلام به یکی از مهمترین آنها اشاره کرده است.هرگاه در جامعه آمیزشهای نامشروع رواج پیدا کند محصول آن فرزندان نامشروعی است که وابسته به هیچکس نیستند،نه کسی حضانت آنها را بر عهده میگیرد و نه تکیهگاهی برای خودشان پیدا میکنند،نه حمایت مالی میشوند،نه ارث دارند و نه از عواطف پدرانه و مادرانه برخوردارند.چنین فرزندانی بزرگترین مخاطره را برای جامعه دربر دارند.
آمارها نشان میدهد که بسیاری از جنایات هولناک به دست همین فرزندان نامشروع انجام میگیرد.به فرض که نهادی اجتماعی فرزندان نامشروع را جمعآوری و حفاظت کند باز محرومیت از پیوند با پدر و مادر و آثار عاطفی و قانونی آن کار خود را خواهد کرد.
به همین دلیل اسلام زنا را حرام کرده و مجازات سنگینی برای آن قائل شده است؛ولی متأسفانه در تمدّن مادّی غرب نهتنها زنا حرام نیست،بلکه مراکز فحشا تحت حمایت دولتها نیز هست و به دولتها مالیات نیز میپردازند.
آنها حتی برای روابط نامشروعِ زنان شوهردار نیز اهمیتی قائل نیستند.تنها زنای به عنف را ممنوع و قابل تعقیب قانونی میدانند و به همین دلیل فرزندان نامشروع در جوامع غربی بسیار زیاد است و مفاسد آن را نیز با چشم خود میبینند؛اما غلبه هوا و هوس و آزادیهای به معنای بیبندوباری به آنها اجازه محدودساختن را نمیدهد.
در بعضی از جوامع غربی کار به آنجا رسیده که در شناسنامهها تنها نام مادر نوشته میشود و از نام پدر خبری نیست،زیرا دیدهاند اگر نام پدر را بخواهند بنویسند مجهول بودن پدران برای بسیاری از نوزادان مشکل عظیمی ایجاد میکند.
شگفتآور است که مجاز شمردن زنا حتی مانع از تجاوز به عنف نشده و به گونهای است که آمار بعضی از کشورهای غربی نشان میدهد در هر دقیقه یک تجاوز به عنف صورت میگیرد.
البته زنا مفاسد بسیار دیگری دارد که امام علی بن موسیالرضا علیه السلام در حدیثی که علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار از علل الشرایع نقل کرده به بخشی از آن اشاره میکند،آن حضرت علیه السلام میفرماید:
«وَ حَرَّمَ الزِّنَا لِمَا فِیهِ مِنَ الْفَسَادِ مِنْ قَتْلِ الْأَنْفُسِ وَ ذَهَابِ الْأَنْسَابِ وَ تَرْکِ التَّرْبِیَةِ لِلْأَطْفَالِ وَ فَسَادِ الْمَوَارِیثِ وَ مَا أَشْبَهَ ذَلِکَ مِنْ وُجُوهِ الْفَسَاد؛ خداوند زنا را حرام کرده است به علّت مفاسدی که در آن است ازقبیل:
قتل نفس،(به سبب برافروخته شدن آتش خشم همسران یا بستگان) و از دست رفتن نسب و ترک تربیت فرزندان و فاسد شدن نظم میراث و امثال آن از مفاسد گوناگون». ( .بحار الانوار،ج 6،ص 98،ح 2 )
15.«و ترک لواط (و همجنسگرایی) را برای افزایش نسل مقرر داشت».
(وَ تَرْکَ اللِّوَاطِ تَکْثِیراً لِلنَّسْلِ) .
میدانیم آفرینش شهوت جنسی در زنان و مردان برای این است که از طریق صحیح،نسل انسان افزایش پیدا کند و از میان نرود و اگر این علاقه جنسی میان زن و مرد نبود ممکن بود در مدت کوتاهی نسل انسان نابود شود.حال اگر این علاقه جنسی به صورت همجنسگرایی درآید که هیچ تأثیری در بقای نسل نداشته باشد و این مطلب در جامعه بشری گسترش یابد آن هم سبب قطع نسل انسان یا کمبود افراد بشر خواهد شد.
به همین دلیل،استمنا یا آمیزش با حیوانات نیز در اسلام تحریم شده است، زیرا آنها نیز مانند همجنسگرایی سبب ضایع شدن نطفههای انسانی میگردد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که زندیقی از آن حضرت سؤالی درباره تحریم زنا کرد و حضرت پاسخ او را فرمود و سپس از تحریم لواط پرسید.امام علیه السلام فرمود:علتش این است که
«أَنَّهُ لَوْ کانَ إِتْیانُ الْغُلامِ حَلالاً لَاسْتَغْنَی الرِّجالُ عَنِ النِّساءِ وَ کانَ فِیهِ قَطْعُ النَّسْلِ وَ تَعْطِیلُ الْفُرُوجِ وَ کانَ فِی إِجازَةِ ذلِکَ فَسادٌ کَثِیرٌ؛ هر گاه آمیزش با پسر حلال بود مردان از زنان بینیاز میشدند و سبب قطع نسل و تعطیل آمیزش مشروع و طبیعی میشد و مجاز بودن این کار مفاسد بسیاری دربر داشت». ( .وسائل الشیعه،ج 14،ص 252،ح 12)
شبیه همین معنا با توضیح بیشتری از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام نقل شده است. ( .بحار الانوار،ج 76،ص 64،ح 6 )
البته آنچه امام علیه السلام در اینجا بیان فرموده و در روایات دیگری نیز به آن اشاره شده یکی از آثار بسیار شوم همجنسگرایی است؛آثار زیانبار دیگری نیز دارد که یکی از آنها از نظر مسائل بهداشتی و عاطفی است،زیرا این کار،تحریف روشنی در آفرینش علاقه جنسی و اعضای تناسلی است و امروز زیان آشکار آن به صورت بیماری ایدز بروز کرده که طبق بعضی از آمار،اکثر موارد ایدز از مسئله همجنسگرایی ناشی میشود،همان بیماریای که امروز تمام اطبای جهان در درمان آن واماندهاند،زیرا نیروی دفاعی بدن را از کار میاندازد و انسان در مدت کوتاهی به انواع بیماریها مبتلا میشود و با تمام کوششهایی که از سوی پزشکان دنیا به عمل آمده هنوز داروی مطمئنی برای درمان آن پیدا نشده است.
تشدید مجازات لواط در اسلام نسبت به زنا ممکن است ناشی از این امور باشد.
البته امروز برخی از طبیبان فاقد مسئولیت،به افرادی چراغ سبز نشان میدهند و میگویند که علاقه آنها به جنس موافق عامل ژنتیکی دارد و قابل تغییر نیست و برای آنها همجنسگرایی را مجاز میشمرند و این شبیه اظهار نظر جمعی دیگر از آن گونه اطباست که استمنا را بیضرر و بیخطر معرفی میکنند.بدون شک صحه گذاشتن بر این انحرافات و بیماریها که به هر حال قابل علاج است ناشی از هماهنگ شدن با خواستههای انحرافی اینگونه بیماران است. ( .وقاحت در تمدن مادی غرب به جایی رسیده که به هنگام نوشتن این سطور،این خبر در جراید منتشر شد که دو نفر از سیاستمداران همجنس اروپایی رسماً با هم ازدواج کردند و صدر اعظم آنان نیز به آنها تبریک گفت.(این خبر در بیست و هفتم شهریور سال 1389 در جراید منتشر شد) )
16.«و شهادت و گواهی را برای اظهار حق در برابر انکارها قرار داد»؛ (وَ الشَّهَادَاتِ اسْتِظْهَاراً عَلَی الُْمجَاحَدَاتِ) .
میدانیم در اسلام کسی که از حادثهای باخبر باشد و آن را با چشم خود ببیند اگر به شهادت فراخوانده شود بر او واجب است بپذیرد و آنچه را دیده بیان کند؛ خواه درباره دوست باشد یا دشمن،خویشاوند باشد یا بیگانه.کتمان شهادت یکی از گناهان کبیره است،همانگونه که قرآن مجید باصراحت فرمود: «وَ لا تَکْتُمُوا الشَّهادَةَ وَ مَنْ یَکْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ» ؛شهادت را کتمان نکنید و هرکس کتمان کند قلب او گناهکار است (چراکه حقیقتی را مخفی داشته است)». (.بقره،آیه 283)
در آیه قبل از آن میفرماید: «وَ لا یَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا» ؛و شاهدان هنگامی که دعوت (به دادگاه برای ادای شهادت) بشوند ابا نکنند». (.بقره،آیه 282)
روایات اسلامی نیز درباره کتمان شهادت،حرمت آن را با صراحت بیان کرده است در حالی که در قوانین دیگر دنیا،شهادت شهود معمولاً الزامی نیست؛ هرکس مایل باشد و سود خود را در شهادت دادن ببیند شهادت میدهد وگرنه میتواند آن را مکتوم نماید.
واجب ساختن این کار برای آن است که افراد نتوانند حقوق مردم را پایمال کنند.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْ شَهِدَ شَهَادَةَ حَقٍّ لِیُحْیِیَ بِهَا حَقَّ امْرِئٍ مُسْلِمٍ أَتَی یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ لِوَجْهِهِ نُورٌ مَدَّ الْبَصَرِ تَعْرِفُهُ الْخَلَائِقُ بِاسْمِهِ وَ نَسَبِه؛ کسی که شهادت حقی بدهد تا حق مسلمانی را بهوسیله آن احیا کند،روز قیامت در حالی وارد عرصه محشر میشود که از صورتش نوری برمیخیزد که تا آنجا که چشم کار میکند پیش میرود و تمام خلایق او را با نام و نسبش میشناسند». (.کافی،ج 7،ص 380،ح 1 )
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که در تفسیر آیه «وَ لا یَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا» میفرماید:
«لَا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ إِذَا دُعِیَ إِلَی الشَّهَادَةِ یَشْهَدُ عَلَیْهَا أَنْ یَقُولَ لا أَشْهَدُ لَکُمْ؛ برای هیچکس سزاوار نیست هنگامی که دعوت به شهادت دادن بر چیزی شود بگوید:من برای شما شهادت نمیدهم». ( .همان،ص 379،ح 1 )
شگفت اینکه بعضی از شارحان نهجالبلاغه شهادت را در اینجا به معنای شهادت در راه خدا در میدان نبرد تفسیر کردهاند و آن را سبب تقویت دین دانستهاند در حالی که تعبیرات امام علیه السلام،قبل و بعد از آن تناسبی با آن ندارد،زیرا امام علیه السلام قبلاً جهاد را به عنوان عزت اسلام بیان فرمود و تعبیر به«مجاحدات»
(یعنی انکارها) مناسب بحث دعاوی است به خصوص که ترک کذب نیز بعد از آن ذکر شده است که با ترک شهادت دادن مناسب است.بهعلاوه آغاز حدیث با جمله«فرض اللّه»شروع میشود و به یقین خداوند شهادت را مأمورٌبِه نکرده بلکه جهاد را واجب فرموده که احیاناً منته به شهادت میشود.
17.«و ترک دروغ را برای احترام و بزرگداشت صدق و راستی قرار داد»؛ (وَ تَرْکَ الْکَذِبِ تَشْرِیفاً لِلصِّدْقِ) .
اساس زندگی اجتماعی بر اعتماد متقابل افراد نسبت به یکدیگر است که اگر اعتمادی نباشد رشته اجتماع از هم گسیخته خواهد شد.اعتماد در صورتی حاصل میشود که صدق و امانت بر جامعه حاکم باشد،زیرا دروغ و خیانت مهمترین اسباب بدبینی و بیاعتمادی است.
امام علیه السلام در این تعبیر زیبا میفرماید:خداوند ترک دروغ را واجب کرده تا راستگویی به عنوان یک فضیلت شمرده شود و افراد جامعه به سوی آن حرکت کنند.
در روایات اسلامی شدیدترین تعبیرات درباره زشتی دروغ آمده است.قرآن مجید میگوید: «إِنَّما یَفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِآیاتِ اللّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْکاذِبُونَ» ؛تنها کسانی دروغ میبندند که به آیات خدا ایمان ندارند». (.نحل،آیه 105)
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إنَّ الْکِذْبَ بابٌ مِنْ أبْوابِ النِّفاقِ؛ دروغ دری از درهای نفاق است». ( .کنز العمّال،ح 8212)
در کتاب کافی از امیرمؤمنان علیه السلام چنین نقل شده که فرمود:
«لا یَجِدُ عَبْدٌ طَعْمَ الْإِیمَانِ حَتَّی یَتْرُکَ الْکَذِبَ هَزْلَهُ وَ جِدَّهُ؛ انسان طعم ایمان را نمیچشد مگر زمانی که دروغ را خواه شوخی باشد یا جدی،رها کند». ( .کافی،ج 2،ص 340،ح 11)
احادیث در این زمینه بسیار است.با حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله این سخن را پایان میدهیم آنجا که فرمود:
«إیّاکُمْ وَ الْکِذْبَ فَإِنَّهُ مِنَ الْفُجُورِ وَهُما فِی النّار؛ از دروغ بپرهیزید،زیرا دروغ با فجور و گناهان (دیگر) همراه است و هر دو در آتشند». ( .مجموعه ورام،ج 1،ص 113)
18.«و سلام را امان در برابر ترسها قرار داد»؛ (وَ السَّلاَمَ أَمَاناً مِنَ الَْمخَاوِفِ) .
منظور از«سلام»در اینجا همان سلام کردن است که هرگاه کسی به دیگری سلام کند مفهومش این است که هیچگونه قصد آزار و اذیت او را ندارد و هنگامی که شنونده سلام را با سلام پاسخ میگوید مفهوم آن نیز این است که از ناحیه او خوف و ضرری برای سلام کننده موجود نیست.
توضیح اینکه در آغاز اسلام و مدتی پس از آن بسیاری از مردم هنگام برخورد با یکدیگر اگر طرف از قبیله خودشان نبود،احساس ناامنی میکردند؛ ولی اگر او ابتدا سلام میکرد و طرف مقابل نیز پاسخ میگفت،به منزله تعهدی بود که هیچگونه ضرر و زیانی به یکدیگر نمیرساندند،همانگونه که اگر شخصی بر آنها وارد میشد و غذایی میآوردند و از غذای صاحب منزل میخورد طرفین نسبت به یکدیگر احساس امنیت میکردند؛صاحب خانه عملاً تحیتی گفته بود و میهمان تازه وارد نیز عملاً به آن پاسخ داده بود.
البته گاه میشد که پس از سلام و جواب آن،قرائن و شواهدی برخلاف موارد مذکور به نظر میرسید که برای برطرف کردن آن خوف،احتیاج به گفتوگوی بیشتری بود،ازاینرو در داستان ابراهیم علیه السلام میخوانیم:هنگامی که فرشتگان پروردگار به صورت افراد ناشناسی بر او وارد شدند و سلام کردند ابراهیم علیه السلام که چهرههای آنها را بسیار ناشناس دید گفت:«ما از شما میترسیم».به خصوص هنگامی که غذا برای آنها آورد و آنها دست به سوی غذا دراز نکردند؛اما چیزی نگذشت که ترس ابراهیم علیه السلام زائل شد هنگامی که گفتند:«ما فرستادگان پروردگار توایم»و او را به فرزند بشارت دادند. «وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِیمَ بِالْبُشْری قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ* فَلَمّا رَأی أَیْدِیَهُمْ لا تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قالُوا لا تَخَفْ إِنّا أُرْسِلْنا إِلی قَوْمِ لُوطٍ». 1
اکنون این سؤال پیش میآید که سلام کردن جزء مستحبات است و با جمله «فرض اللّه» که در آغاز این کلام حکمتآمیز آمده سازگار نیست،ازاینرو بعضی از شارحان،سلام را در اینجا به معنای پاسخ سلام تفسیر کردهاند تا با وجوب سازگار باشد. ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 89 )در حالی که این تفسیر افزون بر اینکه مخالف ظاهر عبارت امام علیه السلام است با مسئله امنیت از ترس سازگار نیست،زیرا هم ابتدا به سلام و هم پاسخ آن هر دو سبب احساس امنیت میشد.
ولی با توجه به اینکه«فرض»معنای وسیعی دارد که هرگونه تشریع را اعم از واجب و مستحب شامل میشود،مشکلی به وجود نمیآید که ما ناچار باشیم سلام را به معنای پاسخ سلام بدانیم.در نتیجه به یقین فلسفهای که امام علیه السلام برای نماز بیان فرموده،هم نماز واجب را فرا میگیرد و هم مستحب را و همچنین در مورد زکات و روزه.
بعضی از شارحان نهج البلاغه«سلام»را به معنای صلح تفسیر کردهاند و گفتهاند:«آن چیزی که سبب زائل شدن خوف و ترس در جامعه بشری میشود همان مسئله صلح است که مانع از بروز جنگهای ویرانگر و مخرب است». (.فی ظلال نهج البلاغه،ج 4،ص 367)
این تفسیر،تفسیر بعیدی به نظر نمیرسد و ممکن است هر دو تفسیر در مفهوم کلام امام علیه السلام جمع باشد.
شگفت اینکه بعضی به جای«سلام»،«اسلام»ذکر کردهاند (.شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی،ج 5،ص 367 )در حالی که در هیچیک از نسخ نهج البلاغه این واژه نیامده،هرچند در غرر الحکم به جای «سلام»،«اسلام»آمده است ( .غرر الحکم،ص 177،ح 3376 )،بنابراین تکیه بر یک احتمال نادر،مناسب تفسیر کلام امام علیه السلام نیست به خصوص اینکه اگر به جای«سلام»،«اسلام»بود میبایست در آغاز این سخن و به دنبال«فَرَضَ اللّهُ الْإیمانَ تَطْهیراً مِنَ الشِّرْکِ» ذکر شود.
19.«و امامت را برای نظم و نظام امت قرار داد»؛ (وَ الْأَمَامَةَ نِظَاماً لِلْأُمَّةِ) .
هرچند در نسخه صبحی صالح در اینجا واژه«الامانة»آمده ولی در بسیاری از نسخ نهجالبلاغه به جای آن«الامامة»است و در کتاب تمام نهج البلاغه نیز «الامامة»آمده است.در غرر الحکم نیز به همین صورت است.حتی در شرح ابن ابی الحدید نیز«الامامة»ذکر شده است و همان را نیز تفسیر کرده است.به یقین تعبیر «نِظاماً لِلْأُمَّةِ» و به دنبال آن «وَ الطّاعَةِ تَعْظیماً لِلْاِمامَةِ» تناسبی با امامت دارد نه امانت و در واقع دو جمله اخیر (نوزدهم و بیستم) به منزله ضمانت اجرایی برای هجده جمله پیشین است.به هر حال شک نیست که اگر حکومت عادلی بر کار نباشد و امامت به معنای صحیح پیاده نشود،نظم امت به هم میریزد،ظالمان بر مظلومان چیره میشوند و فاسدان و مفسدان پستهای حساس را در اختیار میگیرند و بیتالمال مسلمانان به غارت میرود و ناامنی همه جا را فرا میگیرد که تاریخ معاصر و گذشته،نمونههای فراوانی از آن را به ما ارائه داده است.
در خطبه بانوی اسلام فاطمه زهرا علیها السلام نیز تعبیری شبیه به این دیده میشود، میفرماید:
«وَ طَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ وَ إِمَامَتَنَا أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَةِ؛ خداوند اطاعت از ما را سبب نظام امت قرار داده و پیشوایی ما را سبب جلوگیری از اختلاف و پراکندگی». ( .بحار الانوار،ج 29،ص 223)
در خطبه امام علی بن موسیالرضا علیه السلام که در مسجد جامع مرو در روز جمعه بیان فرمود نیز آمده است:
«إِنَّ الْإِمَامَةَ زِمَامُ الدِّینِ وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِینَ وَ صَلاحُ الدُّنْیَا وَ عِزُّ الْمُؤْمِنِینَ إِنَّ الْإِمَامَةَ أُسُّ الْإِسْلامِ النَّامِی وَ فَرْعُهُ السَّامِی؛ امامت،زمام دین و سبب نظام مسلمین و صلاح دنیا و سبب عزت مؤمنان است.امامت اساس اسلام بارور و شاخه بلند آن است». ( .کافی،ج 1،ص 200،ح 1)
البته سخن درباره اهمیت امامت و تأثیر حکومت اسلامی در نظم جامعه مسلمانان و حفظ کیان آنها بسیار است و مقصود در اینجا اشارهای به عنوان تفسیر کلام امام علیه السلام است.
20.«و اطاعت و فرمانبرداری (از امام مسلمین) را برای (تعظیم و تحکیم) مقام امامت قرار داد»؛ (وَ الطَّاعَةَ تَعْظِیماً لِلْإِمَامَةِ) .
به یقین آنچه سبب تقویت امامتِ امامان و حاکمیتِ حاکمان میشود همکاری و هماهنگی مردم است.اگر اطاعت و همکاری مردم نباشد نظام امامت نیز به هم میریزد،ازاینرو در مسائل مربوط به حکومت اسلامی نیز میگوییم:
حمایت مردم و آرای ملت از اساسیترین پایههای حکومت است،زیرا امامی میتواند نظام امت را برقرار کند که مبسوط الید باشد و مبسوط الید بودن جز از طریق همکاری مردمی حاصل نمیشود.
در بخش چهارم خطبه 34 مطالب بیشتری در این زمینه آمده است؛آنجا که امام علیه السلام میفرماید:«ای مردم! من حقی بر شما دارم شما نیز بر من حقی دارید؛اما حق شما بر من این است که از خیرخواهی و خدمت به شما دریغ نورزم و بیتالمال را به نفع شما بهطور کامل به کار گیرم و شما را تعلیم دهم تا از جهل و نادانی رهایی یابید و تربیت کنم تا فراگیرید و آگاه شوید و اما حق من بر شما این است که بر بیعت خویش وفادار باشید و در آشکار و نهان خیرخواهی را در حق من به جا آورید.هر زمان شما را برای انجام کاری بخوانم اجابت کنید و هر وقت به شما فرمان دهم اطاعت نمایید». ( .شرح بیشتر در این زمینه را میتوانید در کتاب پیام امام امیرالمؤمنین علیه السلام،ج 2،ص 343 به بعد مطالعه کنید )
آیا حق داریم از فلسفه احکام سؤال کنیم؟
بعضی از فرق مسلمین عقیده دارند احکام اللّه معلل بالاغراض نیست؛یعنی لزومی ندارد آنچه خدا امر کرده دارای فلسفهای باشد و آنچه را نهی کرده دارای مفسدهای.آنها در واقع حکیم بودن خدا را زیر سؤال میبرند و توجه ندارند که اگر احکام تابع مصالح و مفاسد نباشد ترجیح بدون مرجح لازم میآید و اساساً این سخن برخلاف آیات زیادی از قرآن است که برای نماز و روزه و حج و قصاص و امثال آن فلسفههایی ذکر کرده است.به یقین آنچه را خدا امر فرموده دارای فواید مادی یا معنوی یا هر دو بوده و آنچه را نهی کرده مفاسدی اینچنین داشته است.نهتنها احکام الهی،احکام وقوانینی نیزکه درعرف عقلا وضع میشود همه از این قبیل است؛گاهی هفتهها و ماهها درباره مصلحت و مفسده یک قانون مطالعه و بررسی میکنند تا بتوانند حکمی را در عرف خودشان وضع کنند.
آیات مربوط به حلال کردن طیبات و حرام کردم خبائث ( .اعراف،آیه 157) همگی شاهد بر این است که قبلاً طیب و خبیثی وجود دارد که به سبب آن حکم الهی مطابق آن صادر میشود.
تنها تفاوتی که میان احکام الهی و احکام عرفی است این است که احکام عرفی چه بسا بر اساس مصالح و مفاسدی وضع میشود که نتوانستهاند تمام جوانب آن را بررسی کنند و به همین دلیل پس از مدتی ممکن است خلاف آن کشف شود؛ولی احکام الهی چنین نیست،علم بیپایان خداوند سبب میشود که احکام بر اساس رعایت تمام جوانب مصالح و مفاسد وضع شود و هرگز خلافی در آن نخواهد بود.
بعضی نیز معتقدند گر چه احکام دارای مصالح و مفاسدی است؛ولی ما نباید به سراغ آنها برویم،باید مطیع فرمان باشیم؛آنجا که امر شده انجام دهیم و آنجا که نهی شده خودداری کنیم و مطلقاً به سراغ فلسفه احکام نباید رفت.
ولی این نیز برخلاف آیاتی است که ما را تشویق به فهم مصالح و مفاسد احکام میکند و همچنین بر خلاف روایاتی است-مانند آنچه در بالا آمد-که ائمه هدی علیهم السلام مصالح احکام را مشروحاً بیان کردهاند و نیز بعضی از اصحاب خدمت امامان علیهم السلام میرسیدند و فلسفه پارهای از احکام را میپرسیدند.هرگز هیچ امامی آنها را نهی از این سؤالات نکرد و این دلیل بر آن است که مردم حق دارند از فلسفه احکام سؤال کنند و پاسخ بشنوند.
منتها در اینجا دو نکته مهم باقی میماند و آن این است که اولاً بیان فلسفه احکام چه فایدهای دارد؟
پاسخ این سؤال روشن است؛انسان هنگامی که به منافع نماز و روزه و امثال آن آگاه میشود،شوق بیشتری برای انجام دادن آن در خود مییابد و هنگامی که مثلاً مفاسد بیشمار شرب خمر را میشنود،نفرت بیشتری از آن پیدا میکند.
درست مانند دستورات طبیب که وقتی برای بیمارش فواید دارو را ذکر کند بیمار با شوق بیشتری دارو را مصرف کرده و تلخی احتمالی آن را تحمل میکند.
از اینجا میتوان استفاده کرد که آگاهی بر فلسفه احکام میتواند فقیه را در مسیر استنباط حکم کمک کند.
ثانیاً:معنای آگاهی بر فلسفه احکام این نیست که ما همواره مقید به آن باشیم و بگوییم چون مثلاً فلسفه دو رکعت بودن نماز صبح و سه رکعت بودن نماز مغرب را نمیدانیم بنابراین آن را انجام نمیدهیم.ما باید گوش بر امر و چشم بر فرمان داشته باشیم چه فلسفه احکام را بدانیم یا ندانیم؛ولی تا آنجا که بدانیم به اطاعت راسخ ما کمک میکند.
این نکته نیز شایان توجه است که فلسفهها و مصالح و مفاسد احکام غالباً جنبه حکمت دارد نه علّت؛یعنی در غالب موارد،ممکن است حاکم باشد.مثلاً نوشیدن یک قطره شراب ممکن است هیچ کدام از آن مفاسد را نداشته باشد ولی به هر حال حرام است،بنابراین افراط در این مسئله که ما فلسفههای احکام را وسیلهای قرار دهیم برای محدود کردن حکم یا توسعه آن به جایی که ادله شامل آن نمیشود،کار نادرستی است.
به تعبیر دیگر پذیرفتن فلسفه احکام یا مقاصد الشریعة به معنای این نیست که ما به دنبال قیاسات ظنی برویم و حلال و حرامهایی از این طریق درست کنیم.
تنها در صورتی میتوان حکم را بهوسیله فلسفه احکام توسعه داد یا محدود کرد که به صورت علت در متن کتاب و سنت ذکر شده باشد؛مثلاً بفرماید:«لا تَشْرَبُوا الْخَمْرَ لِأَنَّهُ مُسْکِرٌ مُفْسِدٌ لِلْعَقْلِ»از این تعبیر میتوانیم هرچیزی را که مسکر و موجب فساد عقل است تحریم کنیم. ( .برای مطالعه بیشتری به دائرة المعارف فقه مقارن،ج 1،ص 385 به بعد مراجعه شود )
در حدیثی از امام کاظم علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یُحَرِّمِ الْخَمْرَ لِاسْمِهَا وَ لَکِنَّهُ حَرَّمَهَا لِعَاقِبَتِهَا فَمَا کَانَ عَاقِبَتُهُ عَاقِبَةَ الْخَمْرِ فَهُوَ خَمْرٌ؛ خداوند شراب را به دلیل نام آن تحریم نکرد،بلکه تحریم آن بهواسطه آثار آن بود،بنابراین هر چیزی که عاقبت آن عاقبت شراب باشد آن هم به منزله شراب است».( .کافی،ج 6،ص 412،ح 2 )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Allāh has laid down imān (conviction) for purification from polytheism; salāt (prayer) for purification from vanity; zakāt as a means of livelihood; siyam (fasting) as a trial of the people; hajj for the honor of Islam; persuasion for doing good deeds (al-amr bil-ma'rūf) for the goodness of the common people; dissuasion from evil (an-nahi ‘anil-munkar) for controlling the mischievous; regard for kinship for increase of number (of family members); retribution for stopping bloodshed, the award of penalties for the realization of importance of the prohibitions; the abstinence from drinking wine for the protection of one's wits; the avoidance of theft for inculcating chastity; the abstinence from adultery for safeguarding lineage; the abstinence from sodomy for increasing the progeny; tendering testimony for furnishing proof against contentions; abstinence from telling lies for increasing the esteem of the truth; the maintenance of peace (salam) for protection from danger; Imāmate (Divine Leadership) for the orderliness of the community and obedience (to Imāms) as a mark of respect for Imāmate.”
Before describing some of the aims and objectives of the Sharī a commands, Imām Ali ibn Abū Tālib begins with the aims and objectives of conviction (īmān) because īmān serves as the basis for religious commands. Without it, no need is felt for any religious code or jurisprudence. Imān is acknowledging the existence of the Creator and the admission of His Oneness. When this imān takes root in a man's heart, such man does not agree to bow before any being, nor is he over-awed, affected or impressed by any other power or authority. Rather, getting mentally freed of all ties, he regards himself as a devotee of Allāh. The result of this adherence to this unity, tawhid, is that he is saved from the pollution of polytheism.
Prayer (salāt) is the most important of all forms of worship. It consists of standing, sitting, bending and prostrating, and these postures are a successful way of destroying the feeling of vanity and pride, erasing self-conceit and egotism and creating humility and submissiveness. This is so because the actions and movements of a vain person produce pride and haughtiness, while humble actions engender in the mind the qualities of submissiveness and humbleness. With the exercise of these actions, a man, by and by, acquires a humble temperament. This is how the Arabs, who were so vain that if their whip fell off during riding, they would not bend down to pick it up, or if the strap of the shoe gave way, they thought it would be insulting to bend down to mend it..., began to rub their faces on the dust during prostrations in their prayers and place their foreheads facing others' feet (of those who pray in front of them in the rows) during congregational prayers. This way, they acquired the true spirit of Islam after abandoning the pre-Islamic vanity and arrogance.
Zakit:When a person who is financially able pays annually out of his money or property a fixed share for those who are either destitute or do not have means of livelihood for a year, does so in order to fulfill one of Islam's obligatory commands. The purpose behind it is that no individual in the community should remain poor, and they should all remain safe from the evils that result from want and poverty. Besides, another objective is served: Wealth should keep rotating from one individual to another; it must not be centered in the possession of just few individuals.
Siyim (fasting) is a form of worship in which there is not an iota of show, of pretension, and no motive is active in it except that of a pure intention and a sincere desire to perform another obligation. As a result, even in seclusion, when hunger perturbs a man or thirst makes him uneasy, he does not extend his hand for eating, nor does he long for water. The lack of neither food nor water makes him lose his self-control. The purity of one's conscience prevents his self-will from deflecting. This is the greatest advantage of fasting:It practically engenders the purity of self-will.
The purpose of hajj is that Muslims from all corners of the globe should assemble at one place so that this world assembly may prove to be an occasion for the manifestation of Islam's greatness, the renewal of the passion for worship and the creation of global bonds of mutual brotherhood.
The purpose of jihād is to fight with all possible might and means those forces that oppose Islam, so that Islam may achieve stability and progress. Although there are dangers for life in this course, and difficulties crop up at every step, the tidings for eternal ease and everlasting life produce the courage to bear all these hardships.
The persuasion for doing what is good and the dissuasion from committing evil are affective ways of showing others the correct path and preventing them from committing wrongdoing. If a community's members do not perform these duties, nothing can save it from ruin, and it falls to an extreme depth morally and socially. That is why Islam has laid a great emphasis on it, regarding it as an unpardonable sin.
Doing good for kinship means that a man should do favors to his relatives. He at least should not stop mutual accosting and speaking with them so that attitudes may become clean and family ties may develop. Dispersed individuals may render strength to one another.
Seeking restitution is a right given to the survivors of a killed person. They can demand a life for a life so that, for fear of punishment, none will dare kill anyone. At the same time, the survivor's passion for revenge should not result in the killing of more than one single person. No doubt, forgiveness or pardon does carry weight in its own place, but where it means trampling of an individual's right or endangering world peace, it cannot be regarded as favorable. Rather, on such occasions, restitution, or the payment of the blood money (diyya), becomes the sole way of stopping bloodshed and safeguarding human lives. Thus, Allāh says:
(ولکم فی القصاص حیاة یا أولی الألباب لعلکم تتقون )
And for you, there is (security of) restitution (qisās), O men of understanding, so that you may guard yourselves (against evil).
(Qur'ān, 2:179)
The purpose behind the awarding of penalties is to make the offender appreciate the seriousness of violating the prohibitions of Allāh so that he may keep his distance from prohibitions for fear of being punished.
Wine causes diffusion of thinking, dispersion of senses and weakness of comprehension. As a result, a man commits such actions which will not be expected of him when he is sober. When intoxicated, one's senses become weak. Besides, it ruins health and renders the body liable to catch infectious diseases, while sleeplessness, nervous weakness and rheumatism are its main side effects. This is why the Sharī a has prohibited intoxicants, including beer.
Theft, that is, taking what someone else owns, is an evil which is produced by the sway of greed and evil motivations. Since bringing down evil passions from the status of excess to the bounds of moderation means chastity, the abstinence from theft is produced by curbing greed and evil passions.
Adultery and sodomy have been prohibited so that one's lineage may be regulated and the human race may continue and prosper. The children born out of adultery are not regarded as legitimate. Consequently, they are not entitled to inheritance, while there is no question about children born too legally married couples. Besides, as a consequence of evil practices such as adultery, venereal diseases can cause the ruination of life in addition to discontinuing reproduction.
The law of testimony is needed because if one party denies the right of that of another, the latter may establish it through testimony and thereby secure it.
Abstention from lies and falsehood has been enjoined so that the standing and importance of its antithesis, namely the truth, may become prominent. In observing the advantages of being truthful, the moral weakness of falsehood can be avoided.
“Salām” means peace and love for peace. It is obvious that a peaceful attitude is a successful way of protecting one from dangers and of preventing war and fighting. Generally, commentators have taken the word “salam” to mean “mutual greetings and wellwishing”, but both context and fact that it has been mentioned in a series of obligations do not support this interpretation. Salām is a means of securing safety from dangers. It is regarded as a path for peace and for loving peace. When two Muslims meet each other, they greet each other with the greeting of salām, of peace. It means that they announce the mutual wishes of peace and well-being. Afterwards, each feels safe with the other.
Imāmate (imāma): This word has appeared in the same context in authentic editions of Nahjul-Balāgha as well as in its commentaries such as that of Ibn Abul-Hadīd, Vol. 19, p. 90; Ibn Maytham, Vol. 5, pp. 367378; Minhāj al-Barā'ah, Vol. 21, p. 318, and other sources besides Nahjul-Balāgha, such as Nihāyat al-'Arab by an-Nuwayri ash-Shāfi'i, Vol. 8, p. 183 and Bihār al-Anwār by al-Majlisi, Vol. 6, p. 111.
In fact, this word, imāma, has been distorted to “amāna” (trust) or “amānāt” (trusts) in some copies such as those printed in Egypt. It is very surprising to note that the word has appeared as amāna in the text of Nahjul-Balāgha printed with a commentary by Ibn AbulHadīd in Egypt in the first edition, Vol. 4, p. 350 as well as in the second edition edited by Muhammed Abul-Fadhl Ibrāhīm, Vol. 19, p. 86, while he himself (Ibn Abul-Hadīd) based his commentary on its correct reading, namely imāma, as did other commentators.
However, in explanation of this sentence, “Imāmate for the orderliness of the community,“ as the theological scholars say: Whoever has known dark experiences and examined political principles necessarily knows that whenever men have among them a chief and a guide whom they obey, one who restrains the oppressor from his oppression and the unjust man from his injustice, avenging the oppressed..., leads them to rational principles and religious duties. He restrains them from the corruption which causes the destruction of order in their worldly affairs and from evils that result in wretchedness in the Hereafter, so that every individual might fear that punishment. As a result of all of this, these community members will draw closer to soundness and depart from corruption.
The institution of Imāmate is intended to cater to the unification of the nation and to protect the commandments of Islam from alteration and distortion. In the absence of a head for the nation, a protector for the religion, the order of the nation cannot be maintained, nor can the commandments of Islam remain safe from tampering. This objective can be achieved only when obedience to him is obligatory. This is so because if he is not obeyed and followed by obligation, he will neither be able to maintain justice and equity, nor will he secure the rights of the oppressed from the oppressors, nor will he be able to issue and enforce the laws of the Sharī a. The outcome of these inabilities is that the extinction of evil and mischief from the land cannot be expected.
وَ کَانَ علیه السلام یَقُولُ أَحلِفُوا الظّالِمَ إِذَا أَرَدتُم یَمِینَهُ بِأَنّهُ برَیِءٌ مِن حَولِ اللّهِ وَ قُوّتِهِ فَإِنّهُ إِذَا حَلَفَ بِهَا کَاذِباً عُوجِلَ العُقُوبَةَ وَ إِذَا حَلَفَ بِاللّهِ ألّذِی لَا إِلَهَ إِلّا هُوَ لَم یُعَاجَل لِأَنّهُ قَد وَحّدَ اللّهَ تَعَالَی
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آنگاه که خواستید ستمکاری را سوگند دهید از او بخواهید که بگوید : «از جنبش و نیروی الهی بیزار است» زیرا اگر به دروغ سوگند خورد، پس از بیزاری، در کیفر او شتاب شود ، امّا اگر در سوگند خود بگوید «به خدایی که جز او خدایی نیست» در کیفرش شتاب نگردد، چه او خدا را به یگانگی یاد کرد .
ستمکار را چنین سوگند دهید، اگر بایدش سوگند دادن:
که او از حول و قوت خدا بیزار است، چه او اگر به دروغ چنین سوگندی خورد در کیفرش شتاب شود ، و اگر سوگند خورد به خدایی که جز او خدایی نیست در کیفرش تعجیل نبایست چه او خدا را یگانه دانست.
و بود آن حضرت که میفرمود سوگند دهید ستمکار را هر گاه خواهید سوگند دادن او را که آن بیزار است از حول خدا و قوت و توانائی او پس بدرستی که هر گاه او سوگند خورد باین طریقه در حالتش شتابیده شود در عقوبت و هر گاه سوگند خورد بخدائی که نیست خدائی مگر او شتابنده نشود عذاب او زیرا که بیگانگی یاد کرده خدای را
و فرمود (علیه السلام): اگر می خواهید که ستمکار را سوگند دهید، از او بخواهید که چنین گوید: «از حول و قوت خداوند بیزار است...» زیرا اگر چنین سوگند خورد و دروغ گوید، در عقوبتش شتاب گردد و اگر بگوید: «سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست...» در عقوبتش شتاب نشود، زیرا خدا را به یکتایی قبول کرده است.
و آن حضرت فرمود:اگر بنا دارید ستمکار را سوگند دهید،این گونه سوگند دهید که از حول و قوه خدا بیزار است.زیرا اگر به این صورت به دروغ سوگند خورد در کیفرش عجله شود .و اگر قسم بخورد به خداوندی که جز او خدایی نیست، در کیفرش شتاب نشود،چه اینکه خدا را یگانه دانسته است .
شروح:
و آن حضرت فرمود:اگر بنا دارید ستمکار را سوگند دهید،این گونه سوگند دهید که از حول و قوه خدا بیزار است.زیرا اگر به این صورت به دروغ سوگند خورد در کیفرش عجله شود .و اگر قسم بخورد به خداوندی که جز او خدایی نیست، در کیفرش شتاب نشود،چه اینکه خدا را یگانه دانسته است .
(ستمگر را هرگاه بخواهید سوگند خورد، سوگند دهید به این که از نیرو و توانایی خدا بیزار است، زیرا اگر به این سخن، سوگند دروغ بخورد، زود به کیفر میرسد، و اگر سوگند یاد کند به خدایی که جز او خدایی نیست در مجازاتش عجله نمیتوان کرد، زیرا خداوند را به یگانگی یاد کرده است). گاهی نظر مجتهد بر این قرار میگیرد که بر سوگند- همانند آنچه که امام (علیه السلام) فرموده- پافشاری کنند تا شخص دروغگو از سوگند خودداری کند و حق ادا شود، توضیح آن که شخص دروغگو با علم به ستمکاری خود و تصور این که خدا را باور دارد، و این باور، با کاری که به خاطر آن قسم خورده هماهنگ است، تحت تاثیر این عبارت قرار میگیرد، و برخلاف سوگند معمولی، آمادگی برای سرعت مجازات پیدا میکند. آوردهاند که سخنچینی نزد منصور، از امام صادق (علیه السلام) سخنچینی کرد، منصور، امام (علیه السلام) را احضار کرد و گفت: فلانی از تو چنین و چنان میگوید. امام صادق (علیه السلام) فرمود: این سخنان از من نیست. اما سخنچین، انکار کرد و گفت: خیر از اوست. امام صادق (علیه السلام) او را قسم داد بر این که، اگر دروغ بگوید، از نیرو و توان خدا بیزار است، سخنچین قسم خورد، و هنوز کلامش تمام نشده بود که بدنش فلج گشت و پایش مثل یک تکه گوشت شد که روی زمین کشیده میشد، به این ترتیب امام صادق (علیه السلام) از دست او خلاص شد.
وَ کَانَ ع یَقُولُ:أَحْلِفُوا الظَّالِمَ إِذَا أَرَدْتُمْ یَمِینَهُ بِأَنَّهُ بَرِیءٌ مِنْ حَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ فَإِنَّهُ إِذَا حَلَفَ بِهَا کَاذِباً عُوجِلَ اَلْعُقُوبَةَ وَ إِذَا حَلَفَ بِاللَّهِ الَّذِی لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ لَمْ یُعَاجَلْ لِأَنَّهُ قَدْ وَحَّدَ اللَّهَ [سُبْحَانَهُ وَ]
تَعَالَی .
[ما جری بین یحیی بن عبد الله و بین ابن المصعب عند الرشید]
روی أبو الفرج علی بن الحسین الأصبهانی فی کتاب مقاتل الطالبیین أن یحیی بن عبد الله بن الحسن بن علی بن أبی طالب ع لما أمنه الرشید بعد خروجه بالدیلم و صار إلیه بالغ فی إکرامه و بره فسعی به بعد مدة عبد الله بن مصعب الزبیری إلی الرشید و کان یبغضه و قال له إنه قد عاد یدعو إلی نفسه سرا و حسن له نقض أمانه فأحضره و جمع بینه و بین عبد الله بن مصعب لیناظره فیما قذفه به و رفعه علیه فجبهه ابن مصعب بحضرة الرشید و ادعی علیه الحرکة فی الخروج و شق العصا فقال یحیی یا أمیر المؤمنین أ تصدق هذا علی و تستنصحه و هو ابن عبد الله بن الزبیر الذی أدخل أباک عبد الله و ولده الشعب و أضرم علیهم النار حتی خلصه ( مقاتل الطالبیین:«تخلصه». ) أبو عبد الله الجدلی صاحب علی بن أبی طالب ع منه عنوة و هو الذی ترک الصلاة علی رسول الله ص و أربعین جمعة فی خطبته فلما التاث علیه الناس قال إن له أهیل سوء إذا صلیت علیه أو ذکرته أتلعوا أعناقهم و اشرأبوا لذکره فأکره أن أسرهم أو أقر أعینهم (مقاتل الطالبیین:«فلا أحبّ أن أقر عینهم بذکره». ) و هو الذی کان یشتم أباک و یلصق به العیوب حتی ورم کبده و لقد ذبحت بقرة یوما لأبیک فوجدت کبدها سوداء قد نقبت فقال علی ابنه أ ما تری کبد هذه البقرة یا أبت فقال یا بنی هکذا ترک ابن الزبیر کبد أبیک ثم نفاه إلی الطائف فلما حضرته الوفاة قال لابنه علی یا بنی إذا مت فالحق بقومک من بنی عبد مناف بالشام و لا تقم فی بلد لابن الزبیر فیه إمرة فاختار له صحبة یزید بن معاویة علی صحبة عبد الله بن الزبیر و و الله إن عداوة هذا یا أمیر المؤمنین لنا جمیعا بمنزلة سواء و لکنه قوی علی بک و ضعف عنک فتقرب بی إلیک لیظفر منک بی بما یرید إذا لم یقدر علی مثله منک و ما ینبغی لک أن تسوغه ذلک فی فإن معاویة بن أبی سفیان و هو أبعد نسبا منک إلینا ذکر الحسن بن علی یوما فسبه فساعده عبد الله بن الزبیر علی ذلک فزجره و انتهره فقال إنما ساعدتک یا أمیر المؤمنین فقال إن الحسن لحمی آکله و لا أوکله و مع هذا فهو الخارج مع أخی محمد علی أبیک المنصور أبی جعفر و القائل لأخی فی قصیدة طویلة أولها إن الحمامة یوم الشعب من وثن(2) هاجت فؤاد محب دائم الحزن یحرض أخی فیها علی الوثوب و النهوض إلی الخلافة و یمدحه و یقول له لا عز رکنا نزار عند سطوتها و أعظم الناس عند الناس منزلة فتغیر وجه الرشید عند سماع هذا الشعر و تغیظ علی ابن مصعب فابتدأ ابن مصعب یحلف بالله الذی لا إله إلا هو و بأیمان البیعة أن هذا الشعر لیس له و أنه لسدیف فقال یحیی و الله یا أمیر المؤمنین ما قاله غیره و ما حلفت کاذبا و لا صادقا بالله قبل هذا و إن الله عز و جل إذا مجده العبد فی یمینه فقال و الله الطالب الغالب الرحمن الرحیم استحیا أن یعاقبه فدعنی أن أحلفه بیمین ما حلف بها أحد قط کاذبا إلا عوجل قال فحلفه قال قل برئت من حول الله و قوته و اعتصمت بحولی و قوتی و تقلدت الحول و القوة من دون الله استکبارا علی الله و استعلاء علیه و استغناء عنه إن کنت قلت هذا الشعر فامتنع عبد الله من الحلف بذلک فغضب الرشید و قال للفضل بن الربیع یا عباسی ما له لا یحلف إن کان صادقا هذا طیلسانی علی و هذه ثیابی لو حلفنی بهذه الیمین أنها لی لحلفت فوکز الفضل عبد الله برجله و کان له فیه هوی و قال له احلف ویحک فجعل یحلف بهذه الیمین و وجهه متغیر و هو یرعد فضرب یحیی بین کتفیه و قال یا ابن مصعب قطعت عمرک لا تفلح بعدها أبدا.
قالوا فما برح من موضعه حتی عرض له أعراض الجذام استدارت عیناه و تفقأ وجهه و قام إلی بیته فتقطع و تشقق لحمه و انتثر شعره و مات بعد ثلاثة أیام و حضر الفضل بن الربیع جنازته فلما جعل فی القبر انخسف اللحد به حتی خرجت منه غبرة شدیدة و جعل الفضل یقول التراب التراب فطرح التراب و هو یهوی فلم یستطیعوا سده حتی سقف بخشب و طم علیه فکان الرشید یقول بعد ذلک للفضل أ رأیت یا عباسی ما أسرع ما أدیل لیحیی (ب:«من یحیی». ) من ابن مصعب (2) مقاتل الطالبیین 474-478. )
(و کان علیهالسلام یقول) و بود آن حضرت که میفرمود (احلفوا الظالم) سوگند دهید ستمکار را (اذا اردتم یمینه) چون خواهید سوگند خوردن او را در انکار مظالم (بانه بریء من حول الله و قوته) به این طریق که: او بری است از حول خدا و از قوت و توانایی او (فانه) پس به درستی که ظالم (اذا حلف بها) چون سوگند خورد به خدای به این نوع سوگند (کاذبا) در حالتی که دروغگو باشد در آن (عوجل) شتابیده شود عقوبت (و اذا حلف بالله الذی لا اله الا هو) و چون سوگند خورد به این وجه که: سوگند میخورم به خدایی که نیست هیچ معبودی به سزا الا او (لم یعاجل) شتابیده نشود در عقوبت (لانه) از جهت آنکه آن حالف (قد وحد الله سبحانه) به یگانگی یاد کرده خدای تبارک و تعالی را پس به واسطه شرافت و تیمن و توحید ماجل میشود نه معاجل. آوردهاند که ساعی نزد منصور دوانقی آمد و گفت: صادق علیهالسلام چنین و چنین در حق تو میگوید و تو را به انواع مذمت، در مجلس مذکور میسازد منصور امر فرمود به استحضار امام علیهالسلام و چون امام علیهالسلام حاضر شد فرمود که این سخنان از من و از آبای من هرگز صادر نشده و ما از این سخنان مبرا و منزهیم، بلکه ساعی به طریق کذب به عرض رسانیده. بعد از آن احلاف نمود نمام را به برائت او از حول و قوت خدا اگر کاذب باشد. هنوز منقطع نشده بود کلام آن ملعون از حلف که فلج او را عاجل شد و پای خود بر زمین میکشید مانند گوشت پارهای که همراه خود کشد. پس امام از ضرر منصور نجات یافت
(و کان علیهالسلام یقول) و بود آن حضرت که میفرمود (احلفوا الظالم) سوگند دهید ستمکار را (اذا اردتم یمینه) چون خواهید سوگند خوردن او را در انکار مظالم (بانه بریء من حول الله و قوته) به این طریق که: او بری است از حول خدا و از قوت و توانایی او (فانه) پس به درستی که ظالم (اذا حلف بها) چون سوگند خورد به خدای به این نوع سوگند (کاذبا) در حالتی که دروغگو باشد در آن (عوجل) شتابیده شود عقوبت (و اذا حلف بالله الذی لا اله الا هو) و چون سوگند خورد به این وجه که: سوگند میخورم به خدایی که نیست هیچ معبودی به سزا الا او (لم یعاجل) شتابیده نشود در عقوبت (لانه) از جهت آنکه آن حالف (قد وحد الله سبحانه) به یگانگی یاد کرده خدای تبارک و تعالی را پس به واسطه شرافت و تیمن و توحید ماجل میشود نه معاجل. آوردهاند که ساعی نزد منصور دوانقی آمد و گفت: صادق علیهالسلام چنین و چنین در حق تو میگوید و تو را به انواع مذمت، در مجلس مذکور میسازد منصور امر فرمود به استحضار امام علیهالسلام و چون امام علیهالسلام حاضر شد فرمود که این سخنان از من و از آبای من هرگز صادر نشده و ما از این سخنان مبرا و منزهیم، بلکه ساعی به طریق کذب به عرض رسانیده. بعد از آن احلاف نمود نمام را به برائت او از حول و قوت خدا اگر کاذب باشد. هنوز منقطع نشده بود کلام آن ملعون از حلف که فلج او را عاجل شد و پای خود بر زمین میکشید مانند گوشت پارهای که همراه خود کشد. پس امام از ضرر منصور نجات یافت
و کان علیهالسلام یقول: «احلفوا الظالم، اذا اردتم یمینه، بانه بریء من حول الله و قوته، فانه اذا حلف بها کاذبا عوجل و اذا حلف بالله الذی لا اله الا هو لم یعاجل، لانه قد و حده سبحانه.» یعنی و گفت علیهالسلام که میگفت سوگند دهید ستمکار را، هرگاه اراده کنید سوگند یاد کردن او را، به سوگند یاد کردن به بیزار بودن او از حول و قوت خدا، زیرا که به تحقیق هرگاه سوگند یاد کند به بیزار بودن از حول و قوت خدا، شتاب کرده میشود در عقوبت او و هر گاه سوگند یاد کند به بیزار بودن از حول و قوت خدا، شتاب کرده میشود در عقوبت او و هرگاه سوگند یاد کند به سوگند خدای آنچنانی که نیست خدائی مگر او، تعجیل کرده نمیشود عقوبت او، از جهت اینکه او خدای سبحانه را به یگانگی یاد کرده است، یعنی به یگانگی خدا را یاد کردن مانع از تعجیل عقوبت او است.
المعنی: الحلف و الیمین احدر کنی فصل الخصومه فی المحاکم الشرعیه و دستور القضاء الاسلامی، و قد صح عن النبی (صلی الله علیه و آله) و سلم انه قال: (انما اقضی بینکم بالبینات و الایمان). و الحلف فی غیر محضر القاضی الشرعی و امره غیر جائز و غیر قاطع للخصومه و علی القاضی ان یکلف من توجه الیه الیمین ان یودیها بصیغه مخصوصه، فکلامه علیهالسلام هذا دستور قضائی متوجه الی القضاه فی حلف من کان ظالما، و لکن الحلف جار فی اکثر المحاورات و الخطابات مجری تایید و دلیل لقول القائل، و قد وقع فی کلامه (علیه السلام) من الخطب و الحکم غیر مره. و هل یجوز حلف الخصم فی المحاوره کنحو من المباهله؟ له وجه و یشعر کلامه هذا بالجواز لعمومه و لما حکی عن الصادق (علیه السلام) حلف الواشی عند المنصور بهذا الحلف فاصیب بالفالج فصار کقطعه لحم. و قد روی الشارح المعتزلی عن ابیالفرج قصه طویله فی معارضه یحیی بن عبدالله بن الحسن مع عبدالله بن معصب الزبیری تنتهی بانتساب یحیی الیه شعرا یحرض فیه اخیه علی الوثوب و النهوض الی الخلافه، فانکر الزبیری و حلف بالله الذی لا اله الا هو فقال یحیی: دعنی احلفه بالبرائه، فابی الزبیری، فاکره علیه فحلف و قام الی بیته فتقطع و تشقق لحمه و انتثر شعره و مات بعد ثلاثه ایام- الخ. الترجمه: فرمود: ستمکار را اگر خواستید سوگند بدهید به این صیغه سوگند بدهید (بانه بریء من حول الله و قوته) زیرا اگر بدین صیغه دروغ سوگند بخورد در عقوبتش شتاب شود، و اگر سوگند بخورد به (الله الذی لا اله الا هو) شتاب در عقوبت او نشود زیرا خدای تعالی را بیگانگی یاد کرده است.
(الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) اقول: فی (مروج المسعودی): قال الفضل بن الربیع: صار الی عبدالله بن مصعب بن ثابت بن عبدالله بن الزبیر، فقال: ان موسی بن عبدالله بن الحسن بن الحسن بن علی قد ارادنی علی البیعه له، فجمع الرشید بینهما، فقال الزبیری لموسی: سعیتم علینا و اردتم نقض دولتنا. فالتفت الیه فقال: و من انتم؟ فغلب الرشید الضحک حتی رفع راسه الی السقف حتی لا یظهر منه، ثم قال موسی للرشید: هذا الذی یشنع علی بالخروج خرج و الله مع اخی محمد بن عبدالله بن الحسن علی جدک المنصور، و هو القائل من ابیات: قوموا ببیعتکم ننهض بطاعتنا ان الخلافه فیکم یا بنی حسن فی شعر طویل، و لیس سعایته حبا لک، و لا مراعاه لدولتک، و لکن بغضا لنا جمیعا اهل البیت، و لو وجد من ینتصر به علینا جمیعا لکان معه، و قد قال باطلا، و انا مستحلفه، فان حلف انی قلت ذلک فدمی لک حلال. فقال الرشید: احلف له یا عبدالله. فلما اراده موسی علی الیمین تلکا و امتنع، فقال له الفضل: لم تمتنع و قد زعمت آنفا انه قال لک ما ذکرته؟ قال: احلف. قال له موسی: قل (تقلدت الحول و القوه دون حول الله و قوته الی حولی و قوتی ان لم یکن ما حکیته عنه حقا)، فحلف له. فقال موسی: الله اکبر حدثنی ابی عن جدی عن جده علی (علیه السلام) عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال: ما حلف احد بهذه الیمین و هو کاذب الا عجل الله له العقوبه قبل ثلاث، ما کذبت و لا کذبت وها انا فی قبضتک، فان مضت ثلاثه ایام و لم یحدث علی عبدالله بن مصعب حادث فدمی لک حلال. فقال الرشید للفضل: خذ بید موسی فلیکن عندک حتی انظر فی امره. قال الفضل: فو الله ما صلیت العصر من ذلک الیوم حتی سمعت الصراخ (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) من دار عبدالله بن مصعب، فامرت من یتعرف خبره، فعرفت انه قد اصابه الجذام و انه قد تورم و آسود، فصرت الیه، فو الله ما کدت اعرفه، لانه قد صار کالزق العظیم، ثم آسود حتی صار کالفحم، فصرت الی الرشید، فعرفته خبره، فما انقضی کلامی حتی اتی خبر وفاته، فبادرت بالخروج و امرت بتعجیل امره، و الفراغ منه و تولیت الصلاه علیه، فلما دلوه فی حفرته لم یستقر فیها حتی انخسفت به، و خرجت منه رائحه مفرطه النتن، فرایت احمال شوک تمر فی الطریق، فقلت: علی بالواح ساج، فطرحت علی موضع قبره، ثم طرح التراب علیها، و انصرفت الی الرشید، فعرفته الخبر، فاکثر التعجب، و امرنی بتخلیه موسی، و ان اعطیه الف دینار، و احضره و قال له: لم عدلت عن الیمین المتعارفه بین الناس؟ قال: لانا روینا عن جدنا علی (علیه السلام) انه قال: من حلف بیمین مجد الله تعالی فیها استحی الله من تعجیل عقوبته، و ما من احد حلف بیمین کاذبه نازع الله فیها حوله و قوته الا عجل الله له العقوبه قبل ثلاث. قال المسعودی: و قیل ان صاحب هذا الخبر هو یحیی بن عبدالله اخو موسی. و روی ابوالفرج و ابن بابویه کون صاحب القصه یحیی، فروی الاول فی (مقاتله)- و نقله ابن ابیالحدید ایضا- ان یحیی بن عبدالله بن الحسن لما امنه الرشید بعد خروجه بالدیلم و صار الیه بالغ فی اکرامه، فسعی به بعد مده عبدالله بن مصعب الزبیری الی الرشید- و کان یبغضه- و قال له: انه عاد یدعو الی نفسه سرا، و حسن له نقض امانه، فاحضره و جمع بینه و بین عبدالله بن مصعب لیناظره فیما رفعه الیه، فجبهه ابن مصعب بحضره الرشید، و ادعی علیه الحرکه فی الخروج، فقال یحیی للرشید: اتصدق هذا علی و هو (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) ابن عبدالله ابن الزبیر الذی ادخل اباک عبدالله و ولده الشعب، و اضرم علیهم النار حتی خلصه ابو عبدالله الجدلی صاحب علی (علیه السلام) منه عنوه، و هو الذی ترک الصلاه علی النبی (صلی الله علیه و آله) اربعین جمعه فی خطبته، فلما التاث علیه الناس قال: ان له اهیل سوء اذا صلیت علیه او ذکرته اتلعوا اعناقهم و اشربوا لذکره، فاکره ان اسرهم او اقر اعینهم، و هو الذی کان یشتم اباک و یلصق به العیوب و حسی و دک کبده، و لقد ذبحت بقره یوما لابیک فوجد کبدها سوداء قد نقبت فقال علی ابنه: اما تری کبد هذه یا ابه. فقال: هکذا یا بنی ترک ابن الزبیر کبد ابیک، ثم نفاه الی الطائف، فلما حضرته الوفاه قال لعلی: یا بنی اذا مت فالحق بقومک من بنی عبد مناف بالشام، و لا تقم فی بلد لابن الزبیر فیه امره، فاختار له صحبه یزید بن معاویه علی صحبه عبدالله بن الزبیر، و و الله ان عداوه هذا لنا جمیعا سواء، و لکنه قوی علی بک، و ضعف عنک، فتقرب بی الیک لیظفر منک بی بما یرید اذ لم یقدر علی مثله منک، و ما ینبغی لک ان تسوغه علی ذلک فی، فان معاویه بن ابیسفیان- و هو ابعد نسبا منک الینا- ذکر یوما الحسن بن علی (علیه السلام)، فسبه، فساعده عبدالله بن الزبیر، فانتهره معاویه، فقال له ابن الزبیر: انما ساعدتک. فقال معاویه: ان الحسن لحمی آکله و لا اوکله، و مع هذا فهو الخارج مع اخی محمد علی ابیک المنصور، و القائل لاخی فی قصیده طویله یحرض فیها اخی و یمدحه، منها: لا عز رکنا نزار عند سطوتها ان اسلمتک و لا رکنا ذوی یمن الست اکرمهم عودا اذا انتسبوا یوما و اطهرهم ثوبا من الدرن و اعظم الناس عند الناس منزله و ابعد الناس من عیب و من وهن قوموا ببیعتکم ننهض بطاعتنا ان الخلافه فیکم یا بنی حسن الی ان قال: (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) و تنقضی دوله احکام قادتها فینا کاحکام قوم عابدی وثن فطالما قد بروا بالجور اعظمنا بری الصناع قداح النبع بالسفن فتغیر وجه الرشید عند سماع هذا الشعر، و تغیظ علی ابن مصعب، فابتدا ابن مصعب یحلف بالله الذی لا اله الا هو، و بایمان البیعه ان هذا الشعر لیس له، و انه لسدیف، فقال یحیی: و الله ما قاله غیره و ما حلفت کاذبا و لا صادقا قبل هذا، و ان الله عز و جل اذا مجده العبد فی یمینه فقال (و الله الطالب الغالب الرحمن الرحیم) استحی ان یعاقبه، فدعنی احلفه بیمین ما حلف بها احد قط کاذبا الا عوجل. قال: فحلفه، قال: قل: (برئت من حول الله و قوته، و اعتصمت بحولی و قوتی، و تقلدت الحول و القوه من دون الله، استکبارا علی الله و استعلاء علیه و استغناء عنه ان کنت قلت هذا الشعر)، فامتنع، فغضب الرشید و قال للفضل بن الربیع: ماله لا یحلف ان کان صادقا؟ فهذا طی لسانی علی و هذه ثیابی لو حلفنی بهذه الیمین انها لی لحلفت، فوکز الفضل عبدالله برجله- و کان له فیه هوی- و قال له: احلف ویحک، فجعل یحلف و وجهه متغیر و هو یرعد، فضرب یحیی بین کتفیه و قال له: یا ابن مصعب قطعت عمرک لن تفلح بعدها ابدا. فما برح عن موضعه حتی عرض له اعراض الجذام، استدارت عینه و تفقا وجهه، و قام الی بیته، فتشقق لحمه، و انتثر شعره، و مات بعد ثلاثه ایام، فلما جعل فی القبر انخسف به حتی خرجت منه غبره شدیده، و جعل الفضل یقول: التراب التراب فیطرح، و هو یهوی حتی سقف بخشب و طم علیه، فکان الرشید بعد ذلک یقول للفضل: ما اسرع ما ادیل لیحیی من ابن مصعب. و روی (عیون ابن بابویه) عن علی بن محمد النوفلی قال: استحلف (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) الزبیر بن بکار رجل من الطالبیین علی شیء بین القبر و المنبر، فحلف فبرص، فانا رایته و بساقیه و قدمیه برص کثیر، و کان ابوه بکار قد ظلم الرضا (علیه السلام) فی شیء، فدعا (علیه السلام) علیه، فسقط فی وقت دعائه علیه من قصر، فاندقت عنقه. و اما عبدالله بن مصعب فانه مزق عهد یحیی بن عبدالله بین یدی الرشید و قال له: اقتله، فانه لا امان له. فقال یحیی للرشید: خرج مع اخی بالامس - و انشده اشعارا له فانکرها- فحلفه یحیی بالبراءه و تعجیل العقوبه، فحم من وقته و مات بعد ثلاث، و انخسف قبره مرات. و کیف کان، ففعل ذلک قبله الصادق (علیه السلام)، احلف من سعی به الی المنصور بیمین البراءه، فعجل الله له النقمه، ففی (فصول ابن الصباغ المالکی) عن الفضل بن الربیع قال: حج المنصور سنه (147) و قدم المدینه، فقال لابی: ابعث الی جعفر بن محمد من یاتینا به سعیا، قتلنی الله ان لم اقتله، فتغافل ربیع عنه، فاعاد علیه فی الیوم الثانی و اغلظ له، فارسل، فلما حضر قال له: انه ارسل الیک بما لا دافع له غیر الله، و انی اتخوفه علیک. فقال: لا حول و لا قوه الا بالله، فلما ادخل علیه قال له: یا عدو الله! اتخذک اهل العراق اماما یجبون الیک زکاه اموالهم، تلحد فی سلطانی و تبتغی لی الغوائل! ان فلانا اخبرنی عنک بما قلت. فقال: احضره، فاحضره و قال له: احق ما حکیت لی عن جعفر؟ قال: نعم. قال (علیه السلام): فاستحلفه، فبدر الرجل و قال: و الله الذی لا اله الا هو- و اخذ یعدد صفاته تعالی- فقال (علیه السلام): لیحلف بما استحلفه و یترک یمینه هذا. فقال له المنصور: احلفه بما تختار. فقال (علیه السلام) له: قل: (برئت من حول الله و قوته، و التجات الی حولی و قوتی لقد فعل جعفر کذا و کذا). فامتنع الرجل، فنظر الیه المنصور نظر منکر، فحلف بها، فما کان باسرع من ان ضرب برجله الارض، (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) و قضی میتا مکانه فی المجلس. فقال المنصور: جروا برجله و اخرجوه لعنه الله، ثم قال: لا علیک یا ابا عبدالله انت البریء الساحه- الی ان قال- فقال الربیع له (علیه السلام): منعت الساعی بک ان یحلف یمینه، و احلفته انت تلک الیمین. فقال: ان فی یمینه بتوحید الله و تمجیده یوخر العقوبه عنه، و احببت تعجیلها علیه، فاحلفته بما سمعت، فاخذه الله لوقته. و روی (الکافی) عن صفوان الجمال قال: حملت ابا عبدالله (علیه السلام) الحمله الثانیه الی الکوفه و المنصور فیها، فلما اشرف علی الهاشمیه مدینه المنصور نزل من الراحله، و رکب بغله شهباء، و لبس ثیابا بیضا، فلما دخل علی المنصور قال له: تشبهت بالانبیاء؟! فقال (علیه السلام): و انی تبعدنی من ابناء الانبیاء؟ فقال المنصور: لقد هممت ان ابعث الی المدینه من یعقر نخلها، و یسبی ذریتها. فقال (علیه السلام): و لم؟ فقال: رفع الی ان مولاک المعلی بن خنیس یدعو الیک، و یجمع لک الاموال. فقال (علیه السلام): و الله ما کان کذا. فقال المنصور: لست ارضی الا بالطلاق و العتاق، و الهدی و المشی. فقال (علیه السلام) ابالانداد من دون الله تامرنی ان احلف. من لم یرض بالله فلیس من الله فی شیء. فقال له المنصور: افتتفقه علی. فقال: و انی تبعدنی من الفقه و انا ابن النبی؟ فقال: فانی اجمع بینک و بین من سعی بک. قال: فافعل. فجاء الرجل و قال له (علیه السلام): و الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهاده الرحمن الرحیم لقد فعلت. فقال (علیه السلام): ویلک تمجد الله، فیستحی من تعذیبک، و لکن قل: (برئت من حول الله و قوته، و الجات الی حولی و قوتی)، فحلف بها الرجل، فلم یستتمها حتی وقع میتا، فقال له المنصور: لا اصدق علیک بعده. (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) هذا، و فی (الطبری): حج الولید بن عبدالملک، و حج محمد بن یوسف من الیمن، و حمل هدایا للولید، و فقالت امالبنین للولید: اجعل لی هدایا محمد بن یوسف، فامر بصرفها الیها، فارسلت رسلها الیه فیها، فابی و قال: حتی ینظر الیها الولید، فیری رایه- و کانت هدایا کثیره- فقالت للولید: انک امرت بها ان تصرف الی و لا حاجه لی بها. قال: و لم؟ قالت: بلغنی انه غصبها الناس، و کلفهم عملها و ظلمهم، فحملها الی الولید، فقال له: بلغنی انک اصبتها غصبا. قال: معاذ الله، فامر، فاستحلف بین الرکن و المقام خمسین یمینا انه ما غصب شیئا منها، و لا ظلم احدا فیها، و لا اصابها الا من طیب. فحلف، فقبلها الولید و دفعها الی امالبنین، فمات محمد بن یوسف بالیمن، اصابه داء تقطع منه. و فی (نسب قریش مصعب الزبیری): اتهم بنو عبدمناف خداش العامری بقتل عمرو بن علقمه بن عبدالمطلب بن عبدمناف- و کان اجیرا لخداش- خرج معه الی الشام، ففقد خداش حبلا، فضرب عمرا بعصا، فمرض منها، فکتب الی ابیطالب بخبره، فمات منها، فتحاکموا فیه الی الولید بن المغیره، فقضی ان یحلف خمسون رجلا من بنی عامر بن لوی عند البیت (ما قتله خداش)، فحلفوا الا حویطب بن عبدالعزی، فان امه افتدت یمینه، فیقال: انه ما حال علیهم الحول حتی ماتوا کلهم الا حویطبا، و انقرض اولاد خداش. و فی (وزراء الجهشیاری): - فی تحالف الامین و المامون فی الکعبه الا یتناکثا- ان جعفر البرمکی طالب الامین ان یقول: خذلنی الله ان خذلت (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) المامون ففعل، و لما خرج الامین من البیت قال للفضل بن الربیع: اجد فی نفسی ان امری لا یتم. فقال له: و لم ذاک- اعز الله الامیر- قال: لانی کنت احلف و انا انوی الغدر. فقال له: سبحان الله افی هذا الموضع؟ فقال له: هو ما قلت لک. هذا، و فی بعض کتب الادب: ان اعرابیین اختصما الی بعض الولاه فی دین لاحدهما، فجعل المدعی علیه یحلف بالطلاق و العتاق، فقال المدعی: دعنی من هذه الایمان، و احلف بما اقول لک. قل: (لا یترک الله لی خفا یتبع خفا، و لا ظلفا یتبع ظلفا، و حتنی من اهلی و مالی حت الورق من الشجر، ان کان لک قبلی هذا الحق)، فلم یحلف، و اعطاه حقه. و الخف: کنایه عن الابل، و الظلف: کنایه عن البقر و الشاه. و فی (یتیمه الثعالبی): قال ابواسحاق الصابی: طلب منی رسول سیف الدوله،- و کان قدم الی الحضره- شیئا من شعری، و ذکر ان صاحبه رسم له ذلک، فدافعته ایاما، ثم الح علی وقت خروجه، فاعطیته هذه الابیات: ان کنت خنتک فی الامانه ساعه فذممت سیف الدوله المحمودا و زعمت ان له شریکا فی العلی و جحدته فی فضله التوحیدا قسما لو انی حالف بغموسها لغریم دین ما اراد مزیدا فلما عاد الرسول الی الحضره اخرج الی کیسا بختم سیف الدوله مکتوبا علیه اسمی و فیه ثلاثمئه دینار. و فی (الاغانی): قال محمد بن سلام: انشدنی ابن قنبر لنفسه: (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) صرمتنی ثم لا کلمتنی ابدا ان کنت خنتک فی حال من الحال و لا اجترمت الذی فیه خیانتکم و لا جرت خطره منه علی بالی فقلت له و انا اضحک: یا هذا! لقد بالغت فی الیمین. فقال: هی عندی کذاک و ان لم تکن عندک کما هی عندی. و فی (الطبری): عنی علویه بدمشق المامون: برئت من الاسلام ان کان ذا الذی اتاک به الواشون عنی کما قالوا و لکنهم لما راوک سریعه الی تواصوا بالنمیمه و احتالوا فقال له: لمن هذا الشعر؟ فقال: لقاضی دمشق. فقال: یا ابااسحاق اعزله، فما کنت اولی رقاب المسلمین من یبدا فی هزله بالبراءه من الاسلام. ثم قال: یا علویه لا تقل: (برئت من الاسلام) قل: حرمت منای منک ان کان ذا الذی اتاک به الواشون عنی کما قالوا و قالوا: کان بعض اهل البصره یتشیع و یوافقه علی مذهبه رجل، فاودعه مالا، فجحده، فاضطر الی ان قال لمحمد بن سلیمان و ساله ان یحضره و یحلفه بحق علی (علیه السلام)، ففعل ذلک. فقال الرجل: اعز الله الامیر، هذا الرجل صدیقی، و هو اعز علی، و اجل من ان احلف بالبراءه من مختلف فی ولایته و ایمانه، و لکنی احلف له بالبراءه من المتفق علی ایمانهما و ولایتهما ابیبکر و عمر. فضحک محمد بن سلیمان، و التزم المال، و خلی عن الرجل. و فی (الاذکیاء) عن غلام ابن المزوق البغدادی: زوجنی مولای جاریه احببتها حبا شدیدا، و ابغضتنی بغضا شدیدا، و کنت احتمل تنافرها الی ان اضجرتنی. فقلت لها یوما: انت طالق ثلاثا ان خاطبتنی بشیء الا خاطبتک (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) بمثله، فقد افسدک احتمالی لک. فقالت فی الحال: (انت طالق ثلاثا بتاتا) فابلست و لم ادر ما اجیبها به خوفا ان اقول لها مثل ما قالت، فتصیر بذلک طالقا منی، فارشدت الی ابیجعفر الطبری، فاخبرته بما جری، فقال: اقم معها بعد ان تقول لها (انت طالق ثلاثا ان انا طلقتک) فتکون وفیت بیمینک و لم تطلقها و لا تعاود الایمان. قلت: و هذا علی مذهب العامه. و فی (اخبار حکماء القفطی): لما تقرر الصلح بین عضدالدوله و ابن عمه بختیار عزالدوله، تقدم بختیار الی ابیاسحاق الصابی بانشاء نسخه یمین فانشاها و استوفی فیها الشروط حق الاستیفاء، فلم یجد عضدالدوله مجالا فی نکثها، و الزمته الضروره الحلف بها، فلما عاد الی العراق و ملکها حبس الصابی مده طویله. هذا، و کما علم امیرالمومنین (علیه السلام) الناس احلاف الظالم کذلک علمهم احلاف الاخرس، قال الصادق: سئل امیرالمومنین (علیه السلام) عن حلف الاخرس فقال: الحمد لله الذی لم یخرجنی من الدنیا حتی بینت للامه جمیع ما تحتاج الیه. ثم قال: ایتونی بمصحف. فاتی به فقال للاخرس: ما هذا، فرفع راسه الی
السماء- اشار الی انه کتاب الله تعالی- ثم قال: ایتونی بولیه فاتی باخ له فاقعده الی جنبه ثم قال: یا قنبر علی بداوه و صحیفه فاتاه بهما ثم قال لاخی الاخرس قل لاخیک بینک و بینه انه علی، فتقدم الیه بذلک، ثم کتب (علیه السلام) (و الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهاده الرحمن الرحیم الطالب الغالب الضار النافع المهلک المدرک الذی یعلم السر و العلانیه ان فلان بن فلان المدعی لیس (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) له قبل فلان بن فلان- یعنی الاخرس- حق و لا طلبه بوجه من الوجوه، و لا بسبب من الاسباب، ثم غسله و امر الاخرس ان یشربه، فامتنع. فالزمه الدین. و کذا احلاف اهل الکتاب، فروی (الکافی): انه (علیه السلام) استحلف یهودیا بالتوراه التی انزلت علی موسی (علیه السلام)، لکن فی طریقه السکونی العامی. و فی (الصحیح) عن الصادق (علیه السلام): لا یحلف الیهودی و لا النصرانی و لا المجوسی بغیر الله، ان الله تعالی یقول: (فاحکم بینهم بما انزل الله). و یمکن حمل ذاک الخبر علی جواز احلاف الکتابی بکتابه اذا کان ارتداعه به اکثر من ارتداعه بالحلف به تعالی. (احلفوا الظالم) الی (عوجل العقوبه) هکذا فی (المصریه) و لیست کلمه (العقوبه) فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). (و اذا حلف) الی (لم یعاجل لانه قد وحد الله تعالی) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (سبحانه) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه).
هذه الیمین تعرف عند الفقهاء بیمین البرائه، و قالوا: هی من اشد المحرمات و الکبائر، و لا تنعقد من الاساس، و ان من خلف بها یبرا من الاسلام و ان کان صادقا، و استدلوا بروایات عن النبی و اهل بیته (صلی الله علیه و آله). و قال صاحب (الجواهر) فی باب الایمان: (و لکن قد یستفاد الجواز من قول امیرالمومنین (علیه السلام) فی نهجالبلاغه: احلفوا الظالم الخ.. و ایضا روی ان الامام جعفر الصادق (علیه السلام) احلف بیمین البرائه من وشی به عند المنصور الا انی لم اجد من افتی بذلک من الفقهاء، نعم فی کتاب (الوسائل) باب جواز استحلاف الظالم بالبرائه، و ظاهره الفتوی به. و الاحتیاط یقتضی الترک الا فی مهدور الدم). و قد یرید الامام بالظالم هنا من یجور قتله لسبب او لاخر. و بهذا یمکن الجمع بین قوله و الروایات التی حرمت یمین البرائه و تفسیرها بمن یحرم قتله.
امام علیهالسلام (درباره روش سوگند دادن به ستمگر) میفرمود: ستمگر (دروغگو) را هر گاه بخواهید سوگند خورد سوگند دهید به این که بیزار است از جنبش و توانائی خدا (اگر در این امر دروغ بگوید) زیرا اگر به این سخن دروغ سوگند یاد کند زود به کیفر (دروغش) میرسد، و اگر سوگند یاد نماید به خدائی که جز او خدائی نیست (که دروغ نمیگویم، در کیفرش) تعجیل و شتاب نمیشود، برای اینکه خداوند سبحان را به یگانگی کرده است (که با دروغ گفتن منافات ندارد. شارح بحرانی رحمهالله در اینجا مینویسد: روایت شده است که سخنچینی نزد منصور آمده درباره حضرت صادق علیهالسلام سخنچینی نمود، منصور آن حضرت را خواست و گفت: فلانی از حضرتت چنین و چنان خبر آورده، حضرت فرموده آن سخنان از من نیست، سخنچین زیربار نرفت و گفت: جز این نیست که آن سخنان را حضرت فرموده است، امام صادق علیهالسلام او را سوگند داد به بیزاری جستن از جنبش و توانائی خدا اگر دروغگو باشد، پس سخنچین سوگند یاد نمود و سخنش به پایان نرسید که به درد فالج )از کار افتادن نیمی از بدن( گرفتار شد که پاهای خود را مانند پاره گوشتی به زمین میکشید).
امام علیهالسلام (درباره روش سوگند دادن به ستمگر) میفرمود: ستمگر (دروغگو) را هر گاه بخواهید سوگند خورد سوگند دهید به این که بیزار است از جنبش و توانائی خدا (اگر در این امر دروغ بگوید) زیرا اگر به این سخن دروغ سوگند یاد کند زود به کیفر (دروغش) میرسد، و اگر سوگند یاد نماید به خدائی که جز او خدائی نیست (که دروغ نمیگویم، در کیفرش) تعجیل و شتاب نمیشود، برای اینکه خداوند سبحان را به یگانگی کرده است (که با دروغ گفتن منافات ندارد. شارح بحرانی رحمهالله در اینجا مینویسد: روایت شده است که سخنچینی نزد منصور آمده درباره حضرت صادق علیهالسلام سخنچینی نمود، منصور آن حضرت را خواست و گفت: فلانی از حضرتت چنین و چنان خبر آورده، حضرت فرموده آن سخنان از من نیست، سخنچین زیربار نرفت و گفت: جز این نیست که آن سخنان را حضرت فرموده است، امام صادق علیهالسلام او را سوگند داد به بیزاری جستن از جنبش و توانائی خدا اگر دروغگو باشد، پس سخنچین سوگند یاد نمود و سخنش به پایان نرسید که به درد فالج )از کار افتادن نیمی از بدن( گرفتار شد که پاهای خود را مانند پاره گوشتی به زمین میکشید).
امام علیهالسلام (درباره روش سوگند دادن به ستمگر) میفرمود: ستمگر (دروغگو) را هر گاه بخواهید سوگند خورد سوگند دهید به این که بیزار است از جنبش و توانائی خدا (اگر در این امر دروغ بگوید) زیرا اگر به این سخن دروغ سوگند یاد کند زود به کیفر (دروغش) میرسد، و اگر سوگند یاد نماید به خدائی که جز او خدائی نیست (که دروغ نمیگویم، در کیفرش) تعجیل و شتاب نمیشود، برای اینکه خداوند سبحان را به یگانگی کرده است (که با دروغ گفتن منافات ندارد. شارح بحرانی رحمهالله در اینجا مینویسد: روایت شده است که سخنچینی نزد منصور آمده درباره حضرت صادق علیهالسلام سخنچینی نمود، منصور آن حضرت را خواست و گفت: فلانی از حضرتت چنین و چنان خبر آورده، حضرت فرموده آن سخنان از من نیست، سخنچین زیربار نرفت و گفت: جز این نیست که آن سخنان را حضرت فرموده است، امام صادق علیهالسلام او را سوگند داد به بیزاری جستن از جنبش و توانائی خدا اگر دروغگو باشد، پس سخنچین سوگند یاد نمود و سخنش به پایان نرسید که به درد فالج )از کار افتادن نیمی از بدن( گرفتار شد که پاهای خود را مانند پاره گوشتی به زمین میکشید).
اللغه: الحلف: القسم. الشرح: هذا من الایمان المغلظه التی یقف لها شعر البدن فلا یتمالک المسلم المومن بالله ان یتلفظ بها و اذا اقدم جراه علی الله فان الله یاخذه کما ورد فی الخبر: ان الصادق علیهالسلام احلف بیمین البرائه- و هو هذا الیمین- رجلا ادعی علیه زورا و کذبا امام المنصور فما اتم الحالف یمینه حتی اصیب بالفالج و جر برجله من المجلس ثم مات …
«و آن حضرت می فرمود: هرگاه می خواهید ستمگر را سوگند دهید، چنین سوگندش دهید که او از حول و قوت خدا بیزار است که اگر به دروغ چنین سوگندی بخورد در عقوبت او شتاب خواهد شد، و اگر به خداوندی که خدایی جز او نیست سوگند خورد در عقوبت او شتاب نمی شود که خدا را یگانه دانسته است.»
ابن ابی الحدید در شرح این سخن داستان زیر را نقل کرده است.
آنچه میان یحیی بن عبد الله و ابن مصعب در حضور هارون الرشید گذشت:
ابو الفرج علی بن حسین اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبین چنین نقل کرده است که یحیی بن عبد الله بن حسن بن علی بن ابی طالب علیه السّلام را پس از آنکه در طبرستان خروج کرده بود هارون الرشید امان داد و چون یحیی به درگاه رشید پیوست، هارون در گرامی داشت و نیکی کردن نسبت به او زیاده روی می کرد. پس از مدتی عبد الله بن مصعب زبیری که یحیی را دشمن می داشت پیش هارون سعایت کرد و گفت: یحیی همچنان پوشیده مردم را به بیعت با خویش فرا می خواند، و شکستن امان او را در نظر هارون پسندیده جلوه می داد. هارون یحیی را احضار کرد. تا او را با عبد الله بن مصعب رو در رو کند و موضوع اتهام و گزارشی را که داده بود روشن سازد. ابن مصعب رویارویی یحیی در محضر رشید، گفت: که یحیی در صدد خروج و دریدن اتفاق میان مسلمانان است. یحیی گفت: ای امیر المؤمنین، آیا سخن این مرد را درباره من تصدیق می کنی و او را خیراندیش می پنداری و حال آنکه او از فرزندزادگان عبدالله بن زبیر است که نیای تو عبد الله بن عباس و فرزندانش را در دره ای جا داد و برای سوزاندن ایشان آتش برافروخت تا سرانجام ابو عبد الله جدلی که از دوستان علی بن ابی طالب علیه السّلام بود، او را با زور از چنگ ابن زبیر خلاص کرد. و عبد الله بن زبیر همان است که در چهل خطبه نماز جمعه صلوات فرستادن بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را ترک کرد و چون مردم بر او
اعتراض کردند، گفت: پیامبر را خویشاوندان حقیری است که هرگاه به محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درود می فرستم یا نامی از او می برم گردنهای خود را برافروخته می دارند و بر خود می بالند، بدین سبب خوش ندارم ایشان را شاد کنم و چشم ایشان را روشن بدارم. و او همان کسی است که به نیای تو چندان دشنام داد و چندان عیب برای او شمرد که از اندوه جگرش آماس کرد. روزی برای نیای تو ماده گاوی را کشتند که جگرش متورم و سوراخ شده بود. علی پسر او گفت: پدر جان، آیا جگر این ماده گاو را می بینی؟ نیای تو گفت: پسرکم، ابن زبیر جگر پدرت را چنین کرده است. سپس ابن زبیر او را به طائف تبعید کرد، و چون مرگ نیای تو - یعنی عبد الله بن عباس- فرا رسید، به پسرش علی گفت: پسرم چون من مردم به خویشاوند خودت از خاندان عبد مناف که در شام زندگی می کنند ملحق شو و در کشوری که عبد الله بن زبیر فرمانروا باشد اقامت مکن و همنشینی با یزید بن معاویه را برای او به همنشنی با عبد الله بن زبیر ترجیح داد. و به خدا سوگند ای امیر المؤمنین، دشمنی این مرد برای همه ما یک اندازه است ولی او به یاری تو بر من قدرت یافته است و از ابراز دشمنی با تو ناتوان مانده است و با این کار خود نسبت به من قصد دارد به تو تقرب جوید تا به آنچه نسبت به من می خواهد از ناحیه تو دست یابد که توان آن را ندارد تا آنچه را در مورد تو می خواهد انجام دهد. وانگهی برای تو نیز شایسته نیست که آرزوی او را در مورد من برآوری و به او چنین اجازه دهی، معاویة بن ابی سفیان که با ما از لحاظ نسب دورتر از توست، روزی از حسن بن علی علیه السّلام نام برد و او را دشنام داد. عبد الله بن زبیر هم که حاضر بود در این کار با او شریک شد.
معاویه او را از آن کار بازداشت و به او پرخاش کرد. عبد الله بن زبیر گفت: ای امیر المؤمنین، من تو را یاری دادم. معاویه گفت: حسن گوشت من است، می توانم آن را بخورم ولی هرگز خوراک دیگری قرار نمی دهم، و با وجود همه اینها این شخص همراه برادرم محمد بر نیای تو منصور خروج کرد و برای برادرم ضمن قصیده بلندی چنین سروده است: مگر تو والاتبارتر مردم و پاک جامه تر ایشان از آلودگیها نیستی؟ مگر تو در نظر مردم دارای منزلت بزرگتر و از همگان دورتر از عیب و سستی نیستی؟ ای بنی حسن برای بیعت گرفتن قیام کنید تا ما فرمانبرداری کنیم که خلافت باید میان شما باشد و امیدواریم دوستی ما پس از پشت کردن کینه ها و دشمنیها به حال خود بازگردد و دولتی که احکام رهبران آن - یعنی بنی عباس- میان ما نظیر احکام بت پرستان است، سپری شود.
رشید همین که این شعر را شنید چهره اش دگرگون شد و بر ابن مصعب خشم گرفت. ابن مصعب شروع به سوگند خوردن به خدایی که خدایی جز او نیست و به حرمت بیعت خویش کرد و گفت: این اشعار از او نیست و از سدیف است. یحیی گفت: ای امیر المؤمنین، به خدا سوگند این شعر را کسی جز او نگفته است و من پیش از این نه به دروغ و نه به راست به خدا سوگند نخورده ام، و خداوند عزّ و جلّ هرگاه بنده در سوگند خود او را تجلیل کند و بگوید به خداوند طالب غالب رحمان رحیم، آزرم می فرماید که او را به سرعت عقوبت کند. اجازه بده تا من او را به کلماتی سوگند دهم که هیچ کس با آنها سوگند دروغ نمی خورد مگر آنکه به سرعت عقوبت می شود. رشید گفت: سوگندش بده. یحیی به ابن مصعب گفت: بگو، اگر من این شعر را گفته باشم از حول و قوت الهی بیزاری می جویم و به حول و قوت خود پناه می برم و خود بدون نیاز به خدا و برای برتری جویی و تکبر نسبت به خداوند و اظهار بی نیازی از او عهده دار حول و قوت خویش می شوم. عبد الله بن مصعب از این سوگند خوردن خودداری کرد.
رشید خشمگین شد و به فضل بن ربیع گفت: ای عباسی اگر این مرد راستگوست چرا سوگند نمی خورد، من که این جامه و ردایم از آن من است، اگر بخواهد درباره آنها سوگندم دهد، همین گونه سوگند می خورم. این سخن فضل بن ربیع را که دل با عبد الله بن مصعب بود وادار کرد که با پای خود به ابن مصعب بزند و بگوید: سوگند بخور چرا معطلی؟ ابن مصعب در حالی که چهره اش دگرگون شده بود و می لرزید شروع به سوگند خوردن با این کلمات کرد. یحیی میان دوش او زد و گفت: ای ابن مصعب عمر خود را بریدی و پس از آن هرگز رستگار نخواهی شد. گویند: ابن مصعب هنوز از جای خود برنخاسته بود که نشانه های جذام در او پدید آمد، چشمهایش گرد و چهره اش کژ شد و به خانه خود رفت. گوشتهای بدنش شکافته و فرو ریخته شد و موهایش ریخت و پس از سه روز درگذشت. فضل بن ربیع به تشییع جنازه اش آمد. و چون او را در گور نهادند ناگاه لحد فرو شد و گرد و خاک بسیاری برخاست. فضل گفت: خاک بریزید خاک و هر چه خاک می ریختند همچنان فرو می شد و نتوانستند گور را پر کنند، ناچار تخته بر آن نهادند و روی تخته را انباشته از خاک کردند. رشید پس از آن به فضل می گفت: ای عباسی، دیدی چگونه و با چه شتابی برای یحیی از ابن مصعب انتقام گرفته شد.
و کان علیهالسلام یقول
أَحْلِفُوا الظَّالِمَ-إِذَا أَرَدْتُمْ یَمِینَه-بِأَنَّهُ بَرِیءٌ مِنْ حَوْلِ اللّهِ وَ قُوَّتِهِ؛فَإِنَّهُ إِذَا حَلَفَ بِهَا کَاذِباً عُوجِلَ الْعُقُوبَةَ،وَ إِذَا حَلَفَ بِاللّهِ الَّذِی لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَمْ یُعَاجَلْ، لِأَنَّهُ قَدْ وَحَّدَ اللّهَ تَعَالَی.
امام علیه السلام فرمود:
هرگاه خواستید ظالمی را سوگند دهید اینگونه سوگند دهید که از حول و قوه الهی بری است (اگر فلان کار را انجام داده باشد) زیرا اگر این قسم دروغ باشد مجازات او به سرعت فرا میرسد (یا به درد سختی مبتلا میگردد و یا میمیرد) ولی هرگاه چنین سوگند یاد کند:به خدایی که جز او خدایی نیست (این کار را نکردهام) در کیفرش تعجیل نمیشود؛زیرا خدا را به یگانگی ستوده است. ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:این گفتار حکیمانه امام علیه السلام از آن حضرت به صورت گسترده نقل شده و اهلبیت علیهم السلام در برابر کسانی که درباره آنها نزد حاکمان ظلم سخنچینی میکردند از این نوع سوگند برای نابودی آنها استفاده میکردند.سپس مواردی از این قبیل را نقل میکند و در پایان میگوید:این کلام نورانی پیش از سیّد رضی رحمه الله در کتاب کافی جلد ششم (البته در کافی این کلام از امام صادق علیه السلام ضمن داستانی که بعداً به آن اشاره خواهد شد آمده است.همچنین در تمامی کتب دیگر که مرحوم خطیب آدرس داده است) و مقاتل الطالبیین و مروج الذهب آمده است و بعد از سیّد رضی رحمه الله در کتاب تاریخ بغداد و ارشاد مفید و الخرائح و الجرائح آمده است به گونهای که به وضوح نشان میدهد از نهجالبلاغه نقل نکردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 195) )
سوگند سریع التأثیر
امام علیه السلام در این گفتار نورانی دستوری درباره سوگندهای مؤثر در برابر کارهایی که ظالمی مرتکب شده میدهد و میفرماید:«هر گاه خواستید ظالمی را سوگند دهید اینگونه سوگند دهید که از حول و قوه الهی بری است (اگر فلان کار را انجام داده باشد) زیرا اگر این قسم دروغ باشد مجازات او به سرعت فرا میرسد (یا به درد سختی مبتلا میگردد و یا میمیرد) اما اگر چنین سوگند یاد کند:به خدایی که جز او خدایی نیست (این کار را نکردهام) در کیفرش تعجیل نمیشود،زیرا خدا را به یگانگی ستوده است»؛ (أَحْلِفُوا الظَّالِمَ-إِذَا أَرَدْتُمْ یَمِینَه - بِأَنَّهُ بَرِیءٌ مِنْ حَوْلِ اللّهِ وَ قُوَّتِهِ؛فَإِنَّهُ إِذَا حَلَفَ بِهَا کَاذِباً عُوجِلَ الْعُقُوبَةَ،وَ إِذَا حَلَفَ بِاللّهِ الَّذِی لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَمْ یُعَاجَلْ،لِأَنَّهُ قَدْ وَحَّدَ اللّهَ تَعَالَی) .
از این سخن امام علیه السلام روشن میشود که تعبیرات سوگندها بسیار متفاوت است؛تعبیرهایی که مدح و ثنای الهی در آن است سبب تعجیل عقوبت نمیشود اما تعبیرات خشنی که بر ضد آن باشد،عقوبت را تعجیل میکند.
در حدیث معروفی که در کتب مختلف آمده میخوانیم:شخصی نزد منصور، خلیفه عباسی از امام صادق علیه السلام بدگویی کرد.منصور به دنبال حضرت فرستاد و هنگامی که امام علیه السلام حضور پیدا کرد عرض کرد:فلان کس درباره شما چنین و چنان میگوید.امام علیه السلام فرمود:چنین چیزی دروغ است؛اما بدگوییکننده گفت:دروغ نیست و واقعیت دارد.امام علیه السلام او را به برائت از حول و قوه الهی اگر دروغگو باشد قسم داد.او همین سوگند را یاد کرد و هنوز گفتارش تمام نشده بود که فلج شد و مانند قطعه گوشتی بیجان به روی زمین افتاد! پای او را گرفتند و کشانکشان از مجلس بیرون بردند و امام صادق علیه السلام از این توطئه رهایی یافت. ( .شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی،ج 5،ص 368.مرحوم علامه شوشتری نیز آن را در شرح نهج البلاغه خود از کتاب الفصول المهمة نقل کرده است )
در رخداد دیگری میخوانیم که منصور دوانیقی به امام صادق علیه السلام عرض کرد:
یکی از یاران شما به نام«معلی بن خنیس»مردم را به سوی شما فرا میخواند و (برای خروج کردن) اموالی ذخیره میکند.امام علیه السلام فرمود:به خدا سوگند چنین چیزی نبوده است.منصور گفت:من کسی را که چنین خبری داده نزد شما حاضر میکنم.و سپس آن مرد را حاضر کرد.امام علیه السلام رو به آن فرد کرده فرمود:قسم میخوری؟ عرض کرد:آری؛سپس گفت:«وَ اللّهِ الَّذی لا إلهَ إلّا هُوَ عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ الرَّحْمانِ الرَّحیمِ که او این کار را کرده است».امام علیه السلام فرمود:تو خداوند را با اوصاف جلالش میستایی و او به همین سبب تو را مجازات نمیکند.
این گونه که من میگویم قسم بخور.بگو:
«بَرِئْتُ مِنْ حَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ وَ أَلْجَأْتُ إِلَی حَوْلِی وَ قُوَّتِی (که تو این سخن را گفتهای)»آن مرد اینگونه قسم خورد.هنوز کلامش تمام نشده بود که بر زمین افتاد و مرد.منصور گفت:بعد از این،کلام هیچ سخنچینی را درباره تو نخواهم پذیرفت. ( .کافی،ج 6،ص 445،ح 3 )
سوگند به برائت از خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله
مرحوم صاحب جواهر در کتاب«الأیْمان»مسئلهای آورده که حاصلش این است:سوگند به برائت از خداوند سبحان و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نهتنها منعقد نمیشود و کفارهای در مخالفت آن نیست،بلکه نفس این سوگند حرام است هرچند گوینده در گفتارش صادق باشد.سپس به احادیثی استناد میکند،از جمله حدیث نبوی که میفرماید:
«مَنْ قالَ إنّی بَرِیءٌ مِنْ دینِ الْإسْلامِ فَإنْ کانَ کاذِباً فَهُوَ کَما قالَ وَ إنْ کانَ صادِقاً لَمْ یَعِدْ إلَی الْإسْلامِ سالِماً؛ کسی که بگوید:«من از آیین اسلام بیزارم اگر دروغ گفته باشم یا همانگونه است که گفتهام»و اگر راست گفته و بیزاری جسته هرگز به اسلام بازنمیگردد». (.سنن بیهقی،ج 10،ص 30 )
در حدیث دیگری از یونس بن حیان (صحیح یونس بن ظبیان است) نقل میکند که امام صادق علیه السلام به من فرمود:
«یَا یُونُسُ لا تَحْلِفْ بِالْبَرَاءَةِ مِنَّا فَإِنَّهُ مَنْ حَلَفَ بِالْبَرَاءَةِ مِنَّا صَادِقاً کَانَ أَوْ کَاذِباً فَقَدْ بَرِئَ مِنَّا؛ ای یونس! قسم به برائت از ما مخور،زیرا اگر کسی چنین قسمی یاد کند،صادق باشد یا کاذب،از ما بیزار خواهد شد».
سپس میافزاید:ولی از کلام امیر مؤمنان علیه السلام در نهج البلاغه (حکمت مورد بحث) استفاده میشود که ظالم را میتوان به این کیفیت قسم داد و حتی از فعل امام صادق علیه السلام و قسم دادن شخص سعایت کننده به این کیفیت در برابر منصور دوانیقی بر میآید که اینگونه سوگند در چنین مواردی مانعی ندارد.وی در پایان میگوید:ولی من کسی از اصحاب را ندیدم که به چنین حدیثی فتوا بدهد، هرچند عنوان باب در وسائل نشان میدهد که او معتقد است ظالم را میتوان به برائت از حول و قوه الهی سوگند داد.سپس در پایان این سخن میگوید:احتیاط این است که این کار جز در مورد مهدورالدم،ترک شود. (.جواهر الکلام،ج 35،ص 345 )
البته از بعضی کلمات بزرگانی که قبل از مرحوم صاحب جواهر بودهاند استفاده میشود که به این روایات فتوا دادهاند؛مانند مرحوم فاضل هندی در کشف اللثام در بحث جواز«تغلیظ قسم»(در مسائل قضایی) و نیز خود صاحب جواهر در بحث قضا (.ج 40،ص 231 ) تعبیری دارد که از آن،تمایل به این فتوا استفاده میشود.
مهم آن است که در اینجا چند مسئله از هم جدا نشده است:
نخست اینکه آیا میتوان بدون هیچ قید و شرطی چنین قسمی خورد؟ که کسی بگوید:و اللّه من از دین محمد صلی الله علیه و آله«العیاذ باللّه»بیزارم.قطعا چنین سخنی کفر است و حرام بودن آن جای تردید نیست؛حتی اگر سوگند او دروغ هم باشد گناه بزرگی مرتکب شده است.
دیگر اینکه به صورت قضیه شرطیه برای اثبات مدعای خود بگوید:واللّه از خدا و رسولش بریء باشم اگر چنین کاری را کرده باشم.اگر چنین شخصی راست میگوید و این کار را نکرده دلیلی بر حرام بودن سوگند او نیست.آری اگر او در گفتارش دروغگو باشد قطعاً قسم حرامی خورده و ممکن است کافر نیز شده باشد.
صورت سوم این است که قسم یاد کند برای انجام کاری و بگوید:من به این وعده خود وفا میکنم.اگر نکنم از حول و قوه الهی و دین محمد صلی الله علیه و آله بیزار باشم.
این قسم قطعاً منعقد نمیشود و اگر مخالفت کند نیز کفارهای-طبق قواعد مقرره باب قسم که تنها باید به نام خداوند سوگند یاد کرد-ندارد.
دلیل روشنی بر حرام بودن قسمت دوم و سوم نداریم،زیرا گوینده آن هرگز نمیگوید:من از دین اسلام یا از خداوند متعال بیزارم بلکه برای تأکید بر گفته خود به اینکه تخلفی وجود ندارد چنین سخنی را میگوید،مثل اینکه بعضی از عوام مردم برای تأکید بر سخنانشان میگویند:بیایمان از دنیا بروم،دشمن خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله باشم اگر چنین سخنی را گفته باشم.مگر اینکه گفته شود:این تعبیر نیز خالی از نوعی اهانت نیست و شاید به همین دلیل بر حرمت آن،ادعای اجماع شده است (در صورتی که حرمت شامل تمام این اقسام شود).
در اینجا نکته دیگری است و آن اینکه اگر بدانیم بعضی از اینگونه قسمها سبب تعجیل عقوبت میشود و ممکن است به زندگی فرد پایان دهد آیا جایز است او را به چنین سوگندی قسم دهیم،هرچند باعث مرگ او شود؟
ظاهر کلام امام امیرالمؤمنین علیه السلام که در بالا آمد این است که هر ظالمی را میتوان چنین سوگندی داد.(و هرچه باشد از ناحیه خود اوست) ولی تعبیر بعضی از فقها این است که تنها مهدور الدم را میتوان چنین سوگند داد ( .جواهر الکلام،ج 35،ص 345 ) و از آنجا که تعجیل عقوبت مرگ،همیشه حاصل نیست بلکه ممکن است عقوبتهای دیگری در کار باشد حکم به تحریم چنین سوگندی درباره غیر مهدورالدم،خالی از اشکال نیست و اگر یقین به هلاکت باشد اجرای آن در غیر مهدورالدم اشکال دارد و کلام حضرت علیه السلام را در این صورت میتوان بر ظالمان مهدورالدم حمل کرد.
توضیح بیشتر در این زمینه را باید در کتب فقهی بررسی کرد.
Imām Ali ibn Abū Tālib used to say: If you want an oppressor to take an oath, ask him to swear like this: that he is out of reach of Allāh's might and power. If he swears falsely this way, he will be swiftly punished, whereas if he swears by Allāh Who is such that there is no god but He, he will not be quickly punished since he is acknowledging the Unity of Allāh, the Sublime.“{It is narrated that someone levied some charges against Imām Ja'far asSādiq ile before the 'Abbāside caliph Abdullāh ibn Muhammed alMansūr. Al-Mansür sent for the Imām me and told him that so-and-so had told him such-and-such about him. The Imām said it was all wrong and there was not an iota of truth in it. He desired the man to be sent for and questioned before him. Consequently, he was sent for and questioned. The man said that whatever he had said was true and correct. The Imām said to him, “If you are speaking the truth, then you swear as I ask you to swear.” The Imām made him swear by saying, “I am out of reach of Allāh's might and power, and I rely on my own might and power.” Soon after swearing like this, the man was hit with paralysis, and he became motionless. The Imām, returned with full honor and prestige, as we read in the following references:Al-Kāfi of al-Kulayni, Vol. 6, pp. 445 - 446; Bihār al-Anwār of al-Majlisi, Vol. 47, pp. 164 - 165, 172 - 175, 203 - 204; Al-Fusūl al-Muhimmah of Ibn as-Sabbagh al-māliki, pp. 225 - 226; AsSawā iq al-Muhriqah of Ibn Hajar ash-Shāfi'i al-'Asqalāni, p. 120 and Jāmi' Karamat al-Awliyā' of an-Nabhani ash-Shāfi'i, Vol. 2, p. 4. This incident took place during the reign of Hārūn ar-Rashīd (149 – 193 A.H./766 – 809 A.D.), grandson of Abū Ja'far al-Mansür al-Dawaniqi, when the well-known enemy of Ahl al-Bayt of the Holy Prophet, namely Abdullāh ibn Mus'ab, grandson of Abdullāh ibn az-Zubayr, slandered Yahya ibn AbdAllāh ibn al-Hassan ibn Imām al-Hassan ibn Ali ibn Abū Tālib before Hārūn ar-Rashid by saying that he was plotting a rebellion against him (against Hārūn). Then Yahya made Abdullāh swear before Hārūn in the same manner as the Imām had demanded. When Abdullāh ibn Mus'ab swore as he was required, the symptom of leprosy soon appeared in him in the presence of Hārūn ar-Rashid. He died three days later. Every part of his flesh cracked open and all the hair of his body fell out. After this documented incident, Hārūn used to say, “How soon Allāh took revenge on Abdullāh for Yahya!” For more information about this incident and similar ones, refer to these references:Maqatil atTālibiyyin of Abul-Faraj al-Isfahāni, pp. 472 - 478; Murūj al-Dhahab of alMas ūdi, Vol. 3, pp. 340 - 342; Tārīkh Baghdad of al-Khatīb al-Baghdādi, Vol. 14, pp. 110 - 112; Sharh Nahjul-Balāgha of Ibn Abul-Hadīd alMu'tazili, Vol. 19, pp. 91 - 94; Tārīkh of Ibn Kathīr, Vol. 10, pp. 167 – 168 and Tārīkh al-Khulafā' of al-Sayyūti, p. 287. 'The meaning is that if a person desires that after his death a portion of his property should be spent on charity, he should not wait till the time of his death but should spend it whenever he desires during his lifetime. It is possible that after his death, his successors may not act on his will, or he may not get an opportunity to leave a will.}
وَ قَالَ علیه السلام یَا ابنَ آدَمَ کُن وصِیَّ نَفسِکَ فِی مَالِکَ وَ اعمَل فِیهِ مَا تُؤثِرُ أَن یُعمَلَ فِیهِ مِن بَعدِکَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ای فرزند آدم! خودت وصیّ مال خویش باش، امروز به گونهای عمل کن که دوست داری پس از مرگت عمل کنند .
پسر آدم! وصیّ خود در مال خویش باش، و در آن چنان کن که خواهی پس از تو کنند.
ای فرزند آدم باش وصی نفس خود در حین حیات خود و عمل کن در مال خود آنچه اختیار میکنی که عمل کنند بآن از پس تو
و فرمود (علیه السلام): ای پسر آدم، تو خود وصیّ خویش باش و از مال خود همان گونه در راه خدا انفاق کن که خواهی که پس از تو چنان کنند.
و آن حضرت فرمود:ای فرزند آدم،خودت وصیّ خود در مال خویش باش، و همان گونه با ثروتت عمل کن که علاقه داری پس از مرگت عمل کنند .
شروح:
(ای فرزند آدم، تو خود وصی خویشتن باش، و از مال و ثروتت آنچه میخواهی که دیگران پس از مرگ تو انجام دهند، تو خود ایثار کن). یعنی: همانطوری که سفارش میکنی، پس از تو مال و ثروتت را در جاهایی که باعث قرب خداست مصرف کنند، و یا خانوادهات استفاده کنند، تو خود، همان طرف سفارش باش و در زمان حیاتت این کارها را بکن، و این عبارت وسیله ترغیب به صرف مال در راه صحیح است.
وَ قَالَ علیه السلام یَا ابْنَ آدَمَ کُنْ وَصِیَّ نَفْسِکَ فِی مَالِکَ وَ اعْمَلْ [فِی مَالِکَ]
فِیهِ مَا تُؤْثِرُ أَنْ یُعْمَلَ [یَعْمَلَ]
فِیهِ مِنْ بَعْدِکَ [مَنْ بَعْدَکَ ].
لا ریب أن الإنسان یؤثر أن یخرج ماله بعد موته فی وجوه البر و الصدقات و القربات لیصل ثواب ذلک إلیه لکنه یضن بإخراجه و هو حی فی هذه الوجوه لحبه العاجلة و خوفه من الفقر و الحاجة إلی الناس فی آخر العمر فیقیم وصیا یعمل ذلک فی ماله بعد موته.
و أوصی أمیر المؤمنین ع الإنسان أن یعمل فی ماله و هو حی ما یؤثر أن یجعل فیه وصیة بعد موته و هذه حالة لا یقدر علیها ( ا:«علیها أحد».) إلا من أخذ التوفیق بیده
(و قال علیهالسلام: یابن ادم کن وصی نفسک) ای فرزند آدم باش وصی نفس خود مادام که در حیات باشی (و اعمل فی مالک) و عمل کن در مال خود (ما توثر ان یعمل فیه) آنچه اختیار میکنی که عمل کنند در آن مال (من بعدک) از پس تو در مال یعنی صرف کن مال خود را در مواضع شرعی
و فرمود: ای پسر آدم باش وصی نفس خود و بکن در مال خود آنچه اختیار میکنی که بعد از تو در مال تو بکنند.
و قال علیهالسلام: «یابن آدم کن وصی نفسک فی مالک و اعمل فیه ما توثر ان یعمل فیه من بعدک.» یعنی و گفت علیهالسلام ای پسر آدم باش تو وصی نفس تو و عمل بکن در مال تو آن کاری را که اختیار کردی که بکنند در آن مال تو بعد از مردن تو. یعنی آنچه را که از مال تو وصیت میکنی که بعد از مردن، وصی تو صرف خیرات و مبرات بکند خود در حین حیات به مصرف خیرات برسان، زیرا که در تاخیر مظنهی آفات است.
المعنی: نبه (علیه السلام): علی مزید الاستعداد للموت بتقدیم البر و الصدقات و هو حی فیجعل نفسه فی مقام اوثق وصی یختاره لنفسه علی ماله بعده فعمل به هو نفسه. الترجمه: فرمود: ای آدمیزاده خود را در مالت وصی و نائب مناب ساز و هر چه میخواهی وصی در مال تو پس از مرگت انجام دهد خودت انجام بده چه خوش سروده است:
برگ عیشی به گور خویش فرست***کس نیارد ز پس تو پیش فرست
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: هکذا فی (الطبعه المصریه)، و لفظ فی مالک زائده، فلیس فی ابن ابیالحدید و ابن میثم و النسخه الخطیه، و لا یحتاج المعنی الیه. و اعمل فیه ما توثر ان یعمل فیه من بعدک هکذا فی (الطبعه المصریه) و الصواب ما فی الثلاثه (و اعمل فی مالک ما توثر ان یعمل فیه من بعدک) فبعد عدم وجود فی مالک اولا کما عرفت، لابد من ذکره هنا، یعنی ان اغلب الاوصیاء لا یعملون و یبدلون، فان کنت ناصح نفسک فکن انت المتصدی لنفسک. و فی (سبب وقف غیبه الشیخ) عن الحسین بن احمد بن فضال قال: کنت اری عند عمی علی بن فضال شیخا من اهل بغداد- و کان یهازل عمی- فقال له یوما: لیس شرا منکم یا معشر الشیعه. قال له: لم لعنک الله؟ قال: انا زوج بنت احمد بن ابیبشر السراج قال لی لما حضرته الوفاه: کان عندی عشره آلاف دینار ودیعه لموسی بن جعفر علیهالسلام فدفعت ابنه عنها بعد موته و شهدت انه لم یمت، فالله الله خلصونی من النار و سلموها الی الرضا. قال: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) فو الله ما اخرجنا حبه و لقد ترکناه یصلی فی نار جهنم. و کان السجاد علیهالسلام: کلما مرض اوصی بوصیه فاذا بری اجری علیهالسلام بنفسه ما اوصی به. هذا، و فی کنز الکراجکی قال المفید: دخل رجل صحیح علی مریض فقال له: اوص. فقال له: بم اوصی و انما یرثنی زوجتاک و اختاک و خالتاک و عمتاک و جدتاک. و قال فی شرح الکلام: ان ذاک المریض کان تزوج جدتی ذاک الصحیح ام امه و ام ابیه، فاولد کل واحده منهما ابنتین فابنتاه من جدته ام امه خالتا ذاک الصحیح و ابنتاه من جدته ام ابیه عمتا ذاک، و تزوج الصحیح جدتی المریض و تزوج ابوالمریض ام الصحیح فاولدها ابنتین، و حینئذ فقد ترک المریض اذا مات اربع بنات هما عمتا الصحیح و خالتاه و ترک جدتیه زوجتی الصحیح و ترک زوجتیه جدتی الصحیح و ترک اختیه لابیه و هما اختا الصحیح لامه، فلبناته الثلثان و لزوجتیه الثمن و لجدتیه السدس و لاختیه لابیه ما بقی. و هذه القسمه علی مذهب العامه دون الخاصه. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و فی (شعراء القتیبی): قیل للحطیئه حین احتضاره: اوص، فقال: مالی للذکور من ولدی دون الاناث. قالوا: فان الله لم یامر بذلک. قال: فانی آمر به. قیل له: قل لا اله الا الله. قال: ویل للشعر من راویه السوء. قیل له: الا توصی بشیء للمساکین. قال: اوصیهم بالمساله ما عاشوا فانها تجاره لن تبور. قیل له: اعتق عبدک یسارا قال: هو مملوک ما بقی عبسی. قیل له: فلان الیتیم ما توصی له بشیء؟ قال: اوصیکم ان تاخذوا ماله و تنیکوا امه. قیل له: لیس الا هذا. قال: احملونی علی حمار فانه لم یمت علیه کریم لعلی انجو، ثم قال: لکل جدید لذه غیر اننی وجدت جدید الموت غیر لذیذ له خبطه فی الحلق لیس بسکر و لا طعم راح یشتهی و نبیذ و مات مکانه.
اعتاد الناس ان یوصوا بشطر من اموالهم علی اوجه البر و الاحسان بعد الموت.. و یقول الامم لهولاء: لماذا بعد الموت؟ سارعوا- ما دمتم فی قید الحیاه- الی المعروف الذی او کلتموه الی الاخرین بعد الموت، و ان خفتم الفقر و الحاجه عند الشیخوخه فاقراوا قوله تعالی: (الشیطان یعدکم الفقر و یامرکم بالفحشاء و الله یعدکم مغفره منه و فضلا- 268 البقره).
… یعمل فیه فی بعدک: ای اعمل فی مالک و انت حی ما توثر ای تحب ان یعمل فیه خلفاوک و لا حاجه ان تدخر ثم توصی ورثتک ان یعملوا خیرا بعدک
امام علیهالسلام (در ترغیب به انفاق) فرموده است: ای فرزند آدم، تو خود وصی خویش باش، و (پیش از مرگ) از مال و دارائیت بده آنچه را که میخواهی که پس از (مردن) تو بدهند (زیرا تو از هر کس به خود دلسوزتری).
خیلی از مردم به اینکه مال و ثروت و فرزند دارند وصیت میکنند که پس از مرگ برای آنان چنین و چنان کنند و خیلی از موارد، مسئولین میت کوچکترین عملی نسبت به مرده انجام نمیدهند. راستی وقتی خود انسان زنده است و دلش بحال خودش نمیسوزد چه انتظاری از دیگران دارد. امام (علیه السلام) برای توجه دادن به همین مطلب میفرماید: قبل از اینکه از دنیا بروی و وصی خویش باش. البته خیلی از مردم از ترس اینکه آخر عمر بیچاره شوند از مال خود در راه خیر مصرف نمیکنند و وصی خویش نمیگردند غافل از اینکه همین ترس از فقر نقشه شیطان است که در نهاد انسان بوجود میآید.
و قال علیهالسلام: (یابن آدم کن وصی نفسک فی مالک) فمهما ترید ان یعمل به فی ما بعدک، فاعمل انت فی حیاتک ذلک العمل (و اعمل فیه ما توثر) ای ترجح (ان یعمل فیه من بعدک) فان الورثه لا یعملون غالبا، ثم ان ثواب اعطاء الانسان اکثر، من ثواب اعطاء الغیر.
اللغه: توثر: تحب. الشرح: اعتاد بعض الناس انهم اذا دنت ساعه فراقهم من الدنیا ان یوصوا من خلفهم ان یتصدقوا عنهم او یعملوا باموالهم بعض الاعمال الحسنه التی یوجرون علیها فی آخرتهم و تنفعهم یوم لقاء ربهم و الامام ینبه هذا الصنف من الناس و یلفت نظرهم الی انه لا داعی للوصیه و لا داعی لتاخیر التنفیذ بل نفذ ما ترید فی حال حیاتک فانت الذی تعبت حتی حصلت علی المال و انت الذی جنیت المال فنفذ ما ترید فلعل غیرک لا ینفذ ما ترید و لا یعمل فی اموالک ما تحب …
«ای پسر آدم خود وصی خویش باش و نسبت به مال خود چنان رفتار کن که می خواهی پس از تو در آن رفتار کنند.»
شک نیست که آدمی دوست دارد پس از او اموالش در راه خیر و صدقات و اموری که مایه نزدیکی به خداوند است، هزینه شود تا ثوابش به او برسد، ولی به هنگام زندگانی به سبب محبت به دنیا و بیم از تنگدستی و نیازمندی به مردم در پایان عمر، نسبت به این کار بخل می ورزد و کسی را وصی خویش قرار می دهد که این کار را پس از مرگش انجام دهد. امیر المؤمنین علیه السّلام سفارش می فرماید که آدمی در حالی که زنده است خودش این کار را انجام دهد ولی این حالتی است که کسی توان انجام دادن آن را ندارد مگر اینکه توفیق دستش را بگیرد.
و قال علیهالسلام
یَا بْنَ آدَمَ،کُنْ وَصِیَّ نَفْسِکَ فِی مَالِکَ،وَ اعْمَلْ فِیهِ مَا تُؤْثِرُ
انْ یُعْمَلَ فِیهِ مِنْ بَعْدِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
ای فرزند آدم! تو خود وصی خویشتن در اموال خود باش و (امروز) بهگونهای در آن عمل کن که میخواهی پس از تو (مطابق وصیتت) عمل کنند. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر تنها سند دیگری که برای این کلام نورانی نقل میکند غررالحکم است که چون تعبیرات آن با آنچه در نهجالبلاغه آمده متفاوت است قاعدتاً از جای دیگری آن را اخذ کرده است.در ضمن،مضمون آن را از امام صادق علیه السلام نیز با تفاوتهایی آورده که در متن به آن اشاره خواهیم کرد.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 198) )
وصی خویشتن باش
امام علیه السلام در این کلام نورانی به نکته مهمی اشاره کرده میفرماید:«ای فرزند آدم! تو خود وصی خویشتن در اموال خود باش و (امروز) بهگونهای در آن عمل کن که میخواهی پس از تو (مطابق وصیتت) عمل کنند»؛ (یَا بْنَ آدَمَ،کُنْ وَصِیَّ نَفْسِکَ فِی مَالِکَ،وَ اعْمَلْ فِیهِ مَا تُؤْثِرُ انْ یُعْمَلَ فِیهِ مِنْ بَعْدِکَ) .
بسیاری از مردم با ایمان علاقهمند هستند که بخشی از اموالشان پس از آنها در راه خیرات مصرف شود و اسلام نیز به وصیت برای کارهای خیر تشویق کرده و آن را به یکسوم مال محدود نموده تا ورثه نیز بهرهمند شوند.قرآن مجید میگوید: «کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی الْمُتَّقِینَ» ؛بر شما نوشته شده:هنگامی که یکی از شما را مرگ فرا رسد،اگر چیز خوبی (مالی) از خود به جای گذاشته،برای پدر و مادر و نزدیکان،بهطور شایسته وصیت کند! این حقّی است بر پرهیزکاران!». ( .بقره،آیه 180)
مؤمنان برای این کار سعی میکنند وصی یا اوصیای مطمئنی انتخاب کنند تا حتماً کارهای خیر انجام گیرد.
ولی بسیار دیده شده است که یا وصی عمل به وصیت نمیکند یا ورثه مانع میشوند و سعی دارند ثلث را به نفع خود مصادره کنند.حتی در بعضی از افراد متدین دیده میشود که میخواهند برای مصرف ثلث به نفع خودشان وجهی شرعی بیابند.
اگر انسان خودش وصی خویشتن باشد و آنچه را پس از خود مایل است در راه خیر صرف شود شخصاً اقدام کند بهتر است،همانگونه که بعضی از افراد باایمان را در عصر خود میبینیم که ثلث مال خویش را در زمان حیات خود جدا کرده و در کارهای خیر به خصوص کارهایی که باقی و برقرار میماند؛مانند احداث بیمارستان،مسجد،مدرسه،بانکهای قرض الحسنه،نشر آثار دینی و امثال آن صرف میکنند.اینها از همه موفقترند،زیرا هیچکس بهاندازه خود انسان برای خویش دلسوزی نمیکند.
افزون بر این،آنچه را انسان با دست خود در راه خدا میدهد بسیار باارزشتر است از آنچه دیگران پس از او میدهند،چون در حال حیات علاقهمند به اموال خویش است و دل کندن و صرف آن در کارهای خیر نیاز به ایمانی قوی دارد.
حدیث معروفی است که میگوید:شخصی وصیت کرده بود که انبار خرمایی را پس از او در راه خدا انفاق کنند.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله این کار را انجام داد.در آخر، یک عدد خرما ته انبار افتاده بود.آن را به دست گرفت و فرمود:اگر خود با دست خویش این دانه خرما را در راه خدا داده بود از تمام آنچه من بعد از او انفاق کردم بهتر بود.
چنانکه اشاره کردیم امام صادق علیه السلام همین معنا را با اضافات دیگری به کسی که از او تقاضای وصیت و اندرزی کرد بیان نمود و فرمود:
«أَعِدَّ جَهَازَکَ وَ قَدِّمْ زَادَکَ وَ کُنْ وَصِیَّ نَفْسِکَ وَ لا تَقُلْ لِغَیْرِکَ یَبْعَثُ إِلَیْکَ بِمَا یُصْلِحُکَ؛ وسیله سفر (آخرت) خود را آماده ساز و زاد و توشه این سفر طولانی را فراهم کن و وصی خویشتن باش و به دیگری نده که آنچه را مفید برای توست به سوی تو بفرستد
(چه بسا این کار را نخواهد کرد و تو محروم خواهی شد)». ( .کافی،ج 7،ص 65،ح 29 )
شاعر عرب نیز میگوید:
تَمَتَّعْ إنَّما الدُّنْیا مَتاعٌ وَ إِنَّ دَوامَها لا یُسْتَطاعُ
وَ قَدِّمْ ما مَلَکْتَ وَ أنْتَ حَیٌّ أمیرٌ فیهِ مُتَّبَعٌ مُطاعٌ
وَ لا یَغْرُرْکَ مَنْ تُوصی إِلَیْهِ مَصیرُ وَصیَّةِ الْمَرْءِ ضِیاعٌ
از دنیا بهره گیر که دنیا متاعی بیش نیست و دوامش امکانپذیر نمیباشد.
آنچه را در اختیار داری از پیش بفرست در حالی که زندهای و در آن امیر و مطاعی.
به کسی که وصیت میکنی دلبسته مباش،زیرا سرنوشت بسیاری از وصیتها نابودی است. ( .تنبیه الخواطر بنا به نقل مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 198 )
شاعر فارسی نیز میگوید:
برگ عیشی به گور خویش فرست کس نیارد ز پس تو پیش فرست
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “O son of Adam! Be your own representative in the matter of your property, and do about it whatever you want to be done after your death, since after you, it will be out of your control.”
وَ قَالَ علیه السلام الحِدّةُ ضَربٌ مِنَ الجُنُونِ لِأَنّ صَاحِبَهَا یَندَمُ فَإِن لَم یَندَم فَجُنُونُهُ مُستَحکِمٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: تندخویی بیمورد نوعی دیوانگی است، زیرا که تندخو پشیمان میشود، و اگر پشیمان نشد پس دیوانگی او پایدار است .
تندخویی گونهای دیوانگی است، چرا که تندخو پشیمان شود و اگر پشیمان نشد دیوانگی او استوار بود.
افراط غضب نوعی از دیوانگیست زیرا که صاحب آن پشیمان میشود پس اگر پشیمان نشود پس دیوانگی استوار است و با قوت
و فرمود (علیه السلام): تندخویی، گونه ای دیوانگی است، زیرا تندخو از کرده خود پشیمان است و اگر پشیمان نشود، دیوانگیش حتمی است.
و آن حضرت فرمود:تندخویی نوعی از دیوانگی است،چون تندخو پشیمان میشود،و اگر نشود دلیل بر پا بر جایی دیوانگی اوست .
شروح:
و استحکم: صار محکما.
(تندخویی نوعی از دیوانگی است، زیرا تندخو، پشیمان میشود، و اگر پشیمان نشود دیوانگیاش استوار است). چون دیوانگی حالت مخصوصی است که- به دلیل انحراف قوای نفسانی از پذیرش سیطرهی عقل، به یکی از دو جهت افراط یا تفریط- در انسان پیدا میشود، تندخویی انحراف قوهی غضب از نگهداری عقل- مطابق قانون عدل الهی- به سمت افراط، و بخشی از دیوانگی خواهد بود، و تندخویی با بازگشت در حال خشم به فرمان خرد از بین میرود.
وَ قَالَ علیه السلام الْحِدَّةُ ضَرْبٌ مِنَ الْجُنُونِ لِأَنَّ صَاحِبَهَا یَنْدَمُ فَإِنْ لَمْ یَنْدَمْ فَجُنُونُهُ مُسْتَحْکِمٌ .
کان یقال الحدة کنیة الجهل.
و کان یقال لا یصح لحدید رأی لأن الحدة تصدئ العقل کما یصدئ الخل المرآة فلا یری صاحبه فیه صورة حسن فیفعله و لا صورة قبیح فیجتنبه.
و کان یقال أول الحدة جنون و آخرها ندم.
و کان یقال لا تحملنک الحدة علی اقتراف الإثم فتشفی غیظک و تسقم دینک
(و قال علیهالسلام: الحده ضرب من الجنون) افراط و غضب و تیزخشمی- که لازم او خروج قوت غضبیه است از طاعت عقل- نوعی است از دیوانگی (لان صاحبها یندم) زیرا که صاحب او پشیمان میشود بعد از زمان آرمیدگی همچه دیوانگی صاحب جنون (فان لم یندم) پس اگر پشیمان نشود از آن کار (فجنونه مستحکم) پس دیوانگی او قوی است و استوار
و فرمود: تندی و غضب ضربی از جنون باشد، چرا که صاحبش بعد از ساعتی پشیمان میگردد، و اگر پشیمان نگردد پس جنون او مستحکم باشد، و چه کلامی و مرامی نیکو است.
و قال علیهالسلام: «الحده ضرب من الجنون، لان صاحبها یندم، فان لم یندم فجنونه مستحکم.» یعنی و گفت علیهالسلام که تند و تیز بودن در خشم نوعی از دیوانگی و بیعقلی است، از جهت آنکه صاحب آن پشیمان میشود از آن، پس اگر پشیمان نشود پس دیوانگی او مستحکم و دائمی باشد یعنی نه دوری.
اللغه: (الحده) من الانسان باو ما یعتریه من الغضب، و من الشراب سورته. المعنی: الحده طغیان القوه الغضبیه، و هی کالقوه الشهویه الطاغیه عدوه العقل و کما ان السکر الذی یکون طغیان الشهوه و السرور یزیل العقل، فالحده التی تکون طغیان الغضب یزیله فیکون ضربا من الجنون، فاذا ذالت الحده یندم صاحبها عما قاله او فعله فی تلک الحاله، کالسکران اذا افاق، فان لم یندم فیکشف عن جنون فیه مستحکم. الترجمه: فرمود: تندی خشم یک قسمی از دیوانگی است، زیرا گرفتار بدان از کردهی خود پشیمان میشود، و اگر پشیمان نشود دیوانگی او مسلم است.
تندی خشم ز دیوانگی است***که پشیمانی از آن بار آید
ور پشیمان نشود صاحب آن***هست دیوانه علاجش باید
(الحده) بالکسر من حد یحد- بالکسر-. و فی الخبر: الغضب جمره توقد فی جوف ابن آدم، الم تروا الی حمره عینیه و انتفاخ او داجه. ایضا: اذا غضب احدکم لیقعد ان کان قائما و یضطجع ان کان قاعدا. و قال شاعر: احذر مغایظ اقوام ذوی انف ان المغیظ جهول السیف مجنون هذا، و فی (العیون): کان المنصور ولی سلمه بن قتیبه البصره، و ولی مولی له کور البصره و الابله، فورد کتاب مولاه ان سلما ضربه بالسیاط، فاستشاط المنصور و قال: علی تجرا سلم لاجعلنه نکالا، فقال له ابن عیاش- و کان جریئا علیه- ان سلما لم یضرب مولاک بقوته و لا قوه ابیه و لکنک قلدته سیفک و اصعدته منبرک فاراد مولاک ان یطاطی منه ما رفعت و یفسد ما (الفصل الرابع و الاربعون- فی ذمائم الصفات) صنعت فلم یحتمل ذلک، ان غضب العربی فی راسه فاذا غضب لم یهدا حتی یخرجه بلسان او ید، و ان غضب النبطی فی استه فاذا غضب و خری ذهب غضبه. فضحک المنصور و قال: فعل الله بک یا منتوف و فعل، و کف عن سلم. هذا مثل الحده فی اعقاب الندامه العجله، و کانت العرب تکنی العجله امالندامه، قالوا: ان صاحب العجله یقول قبل ان یعلم، و یجیب قبل ان یفهم و یعزل قبل ان یفکر، و یقطع قبل ان یقدر، و یحمد قبل ان یجرب، و یذم قبل ان یختبر، و من کان معه احد هذه الخلال یندم البته فکیف مع الجمیع.
(الحده) بالکسر من حد یحد- بالکسر-. و فی الخبر: الغضب جمره توقد فی جوف ابن آدم، الم تروا الی حمره عینیه و انتفاخ او داجه. ایضا: اذا غضب احدکم لیقعد ان کان قائما و یضطجع ان کان قاعدا. و قال شاعر: احذر مغایظ اقوام ذوی انف ان المغیظ جهول السیف مجنون هذا، و فی (العیون): کان المنصور ولی سلمه بن قتیبه البصره، و ولی مولی له کور البصره و الابله، فورد کتاب مولاه ان سلما ضربه بالسیاط، فاستشاط المنصور و قال: علی تجرا سلم لاجعلنه نکالا، فقال له ابن عیاش- و کان جریئا علیه- ان سلما لم یضرب مولاک بقوته و لا قوه ابیه و لکنک قلدته سیفک و اصعدته منبرک فاراد مولاک ان یطاطی منه ما رفعت و یفسد ما (الفصل الرابع و الاربعون- فی ذمائم الصفات) صنعت فلم یحتمل ذلک، ان غضب العربی فی راسه فاذا غضب لم یهدا حتی یخرجه بلسان او ید، و ان غضب النبطی فی استه فاذا غضب و خری ذهب غضبه. فضحک المنصور و قال: فعل الله بک یا منتوف و فعل، و کف عن سلم. هذا مثل الحده فی اعقاب الندامه العجله، و کانت العرب تکنی العجله امالندامه، قالوا: ان صاحب العجله یقول قبل ان یعلم، و یجیب قبل ان یفهم و یعزل قبل ان یفکر، و یقطع قبل ان یقدر، و یحمد قبل ان یجرب، و یذم قبل ان یختبر، و من کان معه احد هذه الخلال یندم البته فکیف مع الجمیع.
امام علیهالسلام (در نکوهش تندخوئی) فرموده است: تندخوئی نوعی از دیوانگی است، زیرا تندخو (پس از آرامش از تندی که کرده) پشیمان میشود (همانطور که دیوانه چون به بهبودی یافت از آنچه کرده پشیمان میگردد) پس اگر پشیمان نشود دیوانگی او پابرجا است.
امام علیهالسلام (در نکوهش تندخوئی) فرموده است: تندخوئی نوعی از دیوانگی است، زیرا تندخو (پس از آرامش از تندی که کرده) پشیمان میشود (همانطور که دیوانه چون به بهبودی یافت از آنچه کرده پشیمان میگردد) پس اگر پشیمان نشود دیوانگی او پابرجا است.
و قال علیهالسلام: (الحده) ای ان یکون الانسان حادا سریع الغضب (ضرب من الجنون، لان صاحبها یندم) فیظهر انه حاله غیر طبیعیه لا اختیار للانسان، فی حالها، فاذا کشفت عرف الانسان ضررها فندم (فان لم یندم فجنوبه مستحکم) اذ لیس له افاقه، بل بقی غاضبا حادا.
و قال علیهالسلام: (الحده) ای ان یکون الانسان حادا سریع الغضب (ضرب من الجنون، لان صاحبها یندم) فیظهر انه حاله غیر طبیعیه لا اختیار للانسان، فی حالها، فاذا کشفت عرف الانسان ضررها فندم (فان لم یندم فجنوبه مستحکم) اذ لیس له افاقه، بل بقی غاضبا حادا.
«تندخویی نوعی از دیوانگی است که تندخو پشیمان می شود و اگر پشیمان نشود، دیوانگی او استوار است.»
گفته شده است: تندخویی کنیه جهل است.
و گفته شده است: تندخو را اندیشه درستی نیست که تندخویی عقل را تیره می کند، همان گونه که سرکه آینه را، در نتیجه تندخو در آینه عقل نه صورت پسندیده ای می بیند که به آن عمل کند و نه صورت زشتی که از آن پرهیز کند.
و گفته شده است: آغاز تندخویی دیوانگی و فرجامش پشیمانی است.
و گفته شده است: تندخویی تو را به ارتکاب گناه وا ندارد که موجب آید خشم خود را تسکین و آرامش دهی و دین خود را بیمار و دردمند سازی.
و قال علیهالسلام
الحِدَّةُ ضَرْبٌ مِنَ الْجُنُونِ،لِأَنَّ صَاحِبَهَا یَنْدَمُ،
فَإِنْ لَمْ یَنْدَمْ فَجُنُونُهُ مُسْتَحْکَمٌ.
امام علیه السلام فرمود:
طغیان غضب،نوعی جنون و دیوانگی است،چراکه صاحبش بعداً پشیمان میشود و اگر پشیمان نشود دلیل بر آن است که جنونش مستحکم است. ( .سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر،تنها موردی که درباره این کلام نورانی غیر از نهجالبلاغه نقل کرده،غررالحکم است که در آن بدون تفاوت آمده است.سپس از کتاب الحکم المنثورة ابن ابیالحدید حدیثی نقل میکند که با آنچه در نهجالبلاغه آمده کاملاً متفاوت است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 198) )
غضب و جنون!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه در نکوهش شدّت غضب میفرماید:«طغیان غضب نوعی جنون و دیوانگی است،چراکه صاحبش بعداً پشیمان میشود و اگر پشیمان نشود دلیل بر آن است که جنونش مستحکم است»؛ (الحِدَّةُ ضَرْبٌ مِنَ الْجُنُونِ،لِأَنَّ صَاحِبَهَا یَنْدَمُ،فَإِنْ لَمْ یَنْدَمْ فَجُنُونُهُ مُسْتَحْکَمٌ) .
همه میدانیم که انسان در حالی که به شدت غضبناک میشود نیروی عقل او تحت الشعاع آن قرار گرفته،از کار باز میایستد و در آن حالت که صورت برافروخته،رگهای گردن پر از خون شده و تمام اعصاب و عضلات تحریک گشته است،دست به کارهایی میزند که خارج از عرف عقلا و بیرون از دایره شرع و کاملاً زیانآور است.
به همین دلیل معمولاً پس از این حرکت نادم و پشیمان میگردد،ندامتی که گاهی روزها و ماهها و سالها ادامه مییابد،حتی گاهی دست به کارهایی میزند که بعداً جبرانناپذیر است و تمام عمر را در اندوه و ندامت آن به سر میبرد.
ولی افراد کمی هستند که از کارهای جنونآمیز خود در حال شدت و طغیان و غضب پشیمان نمیشوند و همچنان بر آن اصرار دارند که کار خوبی انجام دادهاند! اینها همان کسانی هستند که امام علیه السلام جنون آنها را مستحکم و پایدار شمرده است.
در آیات قرآن مجید و روایات اسلامی درباره کظم غیظ (فروخوردن خشم) و نکوهش غضب تعبیرات بسیار پرمعنا آمده است.در سوره«شوری»یکی از نشانههای افراد باایمان را این میشمرد که چون از دست کسی عصبانی میشوند او را میبخشند و خشم خود را فرو میخورند. «وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ». (شوری آیه37)
در آیه 134 سوره«آل عمران»در نشانههای مؤمنان و نیکوکاران میفرماید:
«آنها کسانی هستند که در زمان شادکامی و ناراحتی در راه خدا انفاق میکنند و خشم خود را فرو میبرند و از خطای مردم درمیگذرند»؛ «الَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ».
خطرات غضب بهقدری است که در حدیثی از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:مردی خدمت آن حضرت آمد،عرض کرد:
«یَا رَسُولَ اللَّهِ عَلِّمْنِی عِظَةً أَتَّعِظُ بِهَا؛ اندرزی به من بده تا از آن پند گیرم»،فرمود:
«انْطَلِقْ وَ لا تَغْضَبْ؛ برو و هرگز غضب مکن».آن مرد بار دیگر همان تقاضا را از پیامبر صلی الله علیه و آله کرد و حضرت همان جمله را تکرار فرمود و همچنین در مرتبه سوم. ( .کافی،ج 2،ص 303،ح 5)
در حدیث دیگری از همان حضرت علیه السلام آمده است که شخصی خدمتش رسید و چنین تقاضایی کرد،پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود:«برو و هرگز غضب مکن».آن مرد عرض کرد:همین یک دستور مرا کافی است.سپس به سراغ خانوادهاش آمد و مشاهده کرد که در میان قبیله او جنگی درگرفته،در برابر هم صف کشیدهاند و اسلحه برداشتهاند،هنگامی که این منظره را دید او هم اسلحه برداشت و در کنار آنها ایستاد ناگهان به یاد کلام پیامبر صلی الله علیه و آله افتاد،سلاح را بر زمین افکند و به سوی جمعیت دشمنانش آمد و گفت:ای جمعیت اگر بر شما جراحت یا قتل یا ضربی وارد شده که اثری از آن باقی نمانده من از مال خودم ادا میکنم.
آنها در پاسخ گفتند:اگر چیزی بوده به شما بخشیدیم،ما به این کار سزاوارتریم.
و همین امر سبب شد که هر دو گروه با هم سازش کردند و آتش غضب فرو نشست. ( .کافی،ج 2،ص 304،ح 11 )
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«الْغَضَبُ مِفْتَاحُ کُلِّ شَرٍّ؛ غضب،کلید تمام بدیهاست». ( .همان،ص 303،ح 3 )
در حدیث دیگری امام صادق علیه السلام جملهای از پدرش امام باقر علیه السلام نقل میکند که گویی شرح حدیث فوق است میفرماید:
«أَیُّ شَیْءٍ أَشَدُّ مِنَ الْغَضَبِ إِنَّ الرَّجُلَ لَیَغْضَبُ فَیَقْتُلُ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ وَ یَقْذِفُ الْمُحْصَنَةَ؛ چه چیزی بدتر از غضب است هنگامی که انسان غضبناک میشود دست به کشتن بیگناهان میزند و نسبت ناروا به زنان پاکدامن میدهد». ( .همان،ح 4 )
بسیاری از نزاعهای خونین به سبب همین طغیان غضب است،بسیاری از طلاقها و جدایی همسران از یکدیگر و تشکیل پروندههای جنایی مختلف به سبب همین حالت خطرناک است و به همین دلیل امام علیه السلام نام جنون بر آن گذاشته است.
آثار سوء غضب بیش از اینهاست،زیرا هنگامی که کنترل عقل از اعضا و جوارح انسان برداشته شود هرچه بر زبانش آمد میگوید و هر کار زشتی به نظرش رسید انجام میدهد،هر حقی را باطل و هر باطلی را حق میکند.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Anger is a sort of madness : Its victim repents afterwards. If he does not repent, his madness is confirmed.”
وَ قَالَ علیه السلام صِحّةُ الجَسَدِ مِن قِلّةِ الحَسَدِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: سلامت تن در دوری از حسادت است .
حسد چون کم بود، تن درست و بی غم بود.
صحت بدن از کمی حسد بردنست
و فرمود (علیه السلام): تندرستی از کمی حسد است.
و آن حضرت فرمود:سلامت بدن از کمی حسادت است .
شروح:
(تندرستی از کمی رشک و حسد است). یعنی همانطوری که حسد در چیزهای دیگر کارگر میافتد، در تندرستی نیز موثر است و بر آن اثر میگذارد. و این نوع حسد، حسدی است که به کمال رسیده است. بنابراین تندرستی دلیل بر کمی حسد است، چون به صحت بدن ارتباط نیافته است.
وَ قَالَ علیه السلام صِحَّةُ الْجَسَدِ مِنْ قِلَّةِ الْحَسَدِ .
معناه أن القلیل الحسد لا یزال معافی فی بدنه و الکثیر الحسد یمرضه ما یجده فی نفسه من مضاضة المنافسة و ما یتجرعه من الغیظ و مزاج البدن یتبع أحوال النفس.
قال المأمون ما حسدت أحدا قط إلا أبا دلف علی قول الشاعر فیه إنما الدنیا أبو دلف
و روی أبو الفرج الأصبهانی عن عبدوس بن أبی دلف قال حدثنی أبی قال قال لی المأمون یا قاسم أنت الذی یقول فیک علی بن جبله إنما الدنیا أبو دلف البیتین فقلت مسرعا و ما ینفعنی ذلک یا أمیر المؤمنین مع قوله فی أبا دلف یا أکذب الناس کلهم سوای فإنی فی مدیحک أکذب
و مع قول بکر بن النطاح فی أبا دلف إن الفقیر بعینه قال فلما انصرفت قال المأمون لمن حوله لله دره حفظ هجاء نفسه حتی انتفع به عندی و أطفأ لهیب المنافسة
(و قال علیهالسلام: صحه الجسد من قله الحسد) صحت بدن و تندرستی از کمی حسد است زیرا که لازم حسد افراط غم است و هم در بدن، و افراط آن موجب احتراق حرارت غریزی است (که قوام بدن بدان است) و سبب انطفاء و عدم انتعاش آن، و انطفاء آن موجب پژمردگی و هزال بدن میباشد نهال کینه چو در بوستان سینه نشست مذاق زهر رساند به کام جان بر او درخت حقد چنان تلخ میوهای دارد که شهد ناب بود صبر در برابر او اصبر علی حسد الحسود فان صبرک قاتله کالنار تاکل نفسها ان لم تجد ما تاکله حسد هر جا که آتش برفروزد هم از اول حسودان را بسوزد
و فرمود: صحت جسد از کمی حسد باشد. چون مقرر است که هموم آدمی را ضعیف و بیمار کند و شخص حسود التبه به هموم بسیار مبتلا باشد، پس از صحت تن بینوا باشد (و ما احسن ما قیل): توانم آنکه نیازارم اندرون کسی حسود را چه کنم کو ز خود برنج در است
و قال علیهالسلام: «صحه الجسد من قله الحسد.» یعنی و گفت علیهالسلام که رنجور نبودن بدن از جهت نبردن حسد است، زیرا که حاسد دائم از حسدش رنجور است.
المعنی: بئس الداء الحسد و قلما یخلو عنه احد، فهو نار ملتهبه تحرق الحاسد، و تخل بالصحه و تنشا المفاسد، و ربما یحسد الخلفاء و الامراء علی السوقه و الادباء ففی شرح المعتزلی نص مایلی: قال المامون: ما حسدت احدا قط الا ابادلف علی قول الشاعر فیه:
انما الدنیا ابادلف***بین بادیه و محتضره
فاذا ولی ابودلف***ولت الدنیا علی اثره
الترجمه: فرمود: تندرستی از حسد کاستی است.
حسد میخورد جسم و جان همچو دود***تن سالم آرد دل ناحسود
فی (العیون): قال الشعبی: الحسود منغص بما فی ید غیره. و قال بزرجمهر: ما راینا اشبه بالمظلوم من الحاسد. و قال الاحنف: لا راحه لحسود. و کان یقال: سته لا یخلون من الکابه: طالب مرتبه لا یبلغها قدره، و مخالط الادباء بغیر ادب، و رجل افتقر بعد غنی، و غنی یخاف علی ما له التوی، و حقود و حسود. و قال الاصمعی: رایت اعرابیا قد اتت له مائه و عشرون سنه، فقلت له: ما اطول عمرک؟ فقال: ترکت الحسد فبقیت. و قال زید بن الحکم الثقفی: تملات من غیظ علی فلم یزل بک الغیظ حتی کدت بالغیظ تنشوی و ما برحت نفس حسود غشیتها تذیبک حتی قیل هل انت مکتوی و قال النطاسیون انک مشعر سلالا لا بل انت من حسد دوی (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) بدا منک غش طالما قد کتمته کما کتمت داء ابنها ام مدوی جمعت- و فحشا- غیبه و نمیمه خلالا ثلاثا لست عنها بمرعوی و قوله (و فحشاء) من تقدم المعطوف ضروره، و الاصل جمعت غیبه و فحشاء و نمیمه. و روی ابوالفرج انه انشد لبشار قول حماد عجرد: اخی کف عن لومی فانک لا تدری بما فعل الحب المبرح فی صدری الابیات. فطرب ثم قال: ویلکم لمن هذه الابیات احسن و الله. قالوا: حماد عجرد. قال: اوه و الله و کلتمونی بقیه یومی بهم طویل، و الله لا اطعم بقیه یومی طعاما و لا اصوم غما بما یقول النبطی ابن الزانیه مثل هذا.
الحسد داء العقل و الدین و الجسم، و من سلم منه سلمت صحته- علی الاقل- و تقدم مع الشرح قول الامام فی الخطبه 84: (الحسد یاکل الایمان کما تاکل النار الحطب) و ایضا یاکل الروح و الجسم.
امام علیهالسلام (در سود رشک نبردن) فرموده است: درستی تن از کمی رشک بردن است (زیرا غم و اندوه بیماری آرد، و رشکبر به اندوه بسیار گرفتار و از تندرستی بیبهره است).
امراضی روحی و اخلاقی در بدن هم اثر میگذارد و ناگواریهای گوناگونی بوجود میآورد. حسادت که یک مرض اخلاقی است، انسان را به مرض تاثر و اضطراب میکشاند که بدنباله آن ضعف اعصاب و امراض گوناگونی بوجود میآید و این یکی از مطالب پزشکی است که علی (علیه السلام) بیان فرموده و مطالب روحی را با مطالب جسمی ربط داده است. حسد و حسادت در هر عصری وجود داشته است اما آنچه مهم است ابراز حسادت است. اتهام حسادت ورزیدن هم حتی به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) از ناحیه مسلمانان داده شده چه رسد به مردم عادی.
و قال علیهالسلام: (صحه الجسد من قله الحسد) اذ الحسد یوجب تاثر النفس، و تاثر النفس یوجب انحراف الجسد، لتاثیرها فیه.
الشرح: هذا ترغیب فی العبد عن الحسد بذکر بعض فوائد الاجتناب عنه و هو ان عدم الحسد یجعل البدن صحیحا و قد تقدم ما یشبه هذا.
«صحت تن از کمی حسد است.»
یعنی کسی که اندک حسد می برد همواره از لحاظ بدن سلامت است و کسی که بسیار حسد می برد، اندوه حسد و همچشمی و خشمی که می خورد، او را بیمار می کند و مزاج بدن، پیرو احوال نفسی است.
مأمون می گفته است: هرگز به کسی رشک نبردم جز به ابودلف، آن هم برای این شعر که شاعری برای او سروده است: «جز این نیست که دنیا درگذشته و حال فقط ابو دلف است و هرگاه ابو دلف پشت کند و برود دنیا هم از پی او می رود.»
ابو الفرج اصفهانی می گوید: عبدوس پسر ابی دلف از قول پدرش نقل می کرد که می گفته است: مأمون به من گفت: ای قاسم تو همانی که علی بن جبله درباره تو چنین سروده است: «جز این نیست که دنیا ابو دلف است...» شتابان گفتم: ای امیر المؤمنین این شعر او در قبال شعر دیگری که سروده و گفته است: «ای ابادلف که از همه مردم دروغگوتری، جز از من که در ستایش تو دروغگوتر هستم»، چه اثری دارد. وانگهی بکر بن نطاح هم درباره من چنین سروده است: ای ابادلف فقیر واقعی کسی است که ریزش دست تو را امید و آرزو داشته باشد، در خانه ات را همواره بسته و پاسداری شده می بینم و چون آن را می گشایند درون آن خانه بینوایی است، گویی «طبل بلند بانگ در باطن هیچ» هستی.
ابو دلف می گفته است: چون برگشته بودم مأمون به اطرافیان خود گفته بود آفرین بر او باد که شعر نکوهش خود را حفظ کرده بود تا در حضور من از آن بهره مند گردد و آتش رشک و همچشمی را خاموش کند.
و قال علیهالسلام
صِحَّةُ الْجَسَدِ،مِنْ قِلَّةِ الْحَسَدِ.
امام علیه السلام فرمود:
تندرستی،از کمی حسادت است. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در اینجا اعتراف میکند که این کلام حکیمانه را با عین این عبارت در هیچ یک از منابعی که در دسترس بوده جز نهج البلاغه نیافته و میافزاید:جملههایی که مضمونش شبیه آن است بهطور فراوان از آن حضرت علیه السلام نقل شده است از جمله: «الحَسَدُ یُضْنِی الجَسَدَ؛ حسد بدن را نحیف میکند».(غرر الحکم،ح6833) و حدیث دیگری که میفرماید: «الْحَسَدُ دَاءٌ عَیَاءٌ لا یَزُولُ إِلَّا بِهَلْکِ الْحَاسِدِ أَوْ مَوْتِ الْمَحْسُودِ؛ حسد درد بیدرمانی است که از بین نمیرود مگر با مرگ حاسد یا موت محسود».(غرر الحکم،ح 6819) و امثال آن.سپس میافزاید:با توجه به آنچه گفته شد اگر عین جمله مورد بحث را در منبع دیگری نیابیم مشکلی حاصل نمیشود.اضافه بر این مرحوم سیّد رضی خودش از نظر وثاقت کمتر از دیگران نیست (و به روایت او باید اعتماد کرد).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 199))
ترک حسد،و تندرستی
امام علیه السلام در این کلام کوتاه و پرمعنا به نکتهای دقیق از نظر روانشناسی اشاره میکند و میفرماید:«تندرستی،از کمی حسادت است»؛ (صِحَّةُ الْجَسَدِ،مِنْ قِلَّةِ الْحَسَدِ) .
میدانیم رابطه روح و جسم به قدری زیاد است که هرگونه ناراحتی که در روح ایجاد شود آثاری در جسم به جای میگذارد بهگونهای که بسیاری از بیماریهای جسمانی هیچ عاملی جز ناراحتی روح ندارند؛زخم معده به گفته پزشکان در بسیاری از موارد،ناشی از استرسها و نگرانیهاست،بیماریهای مغز و اعصاب،سکتههای قلبی و مغزی و دردهای عضلانی در بسیاری از موارد از ناراحتیهای روحی سرچشمه میگیرند.
حسد در میان بیماریهای روحی یکی از بدترین آنهاست؛حسد گاه چنان شخص حاسد را ناراحت میکند که نه روز استراحت دارد و نه شب و در آتشی که خود در درون خود برافروخته میسوزد و آثارش در بدن او روز به روز نمایانتر میشود.
خطیب رحمه الله در مصادر کلامی از یکی از روانشناسان معروف به نام پیتر اشتاینکرون نقل میکند که خلاصهاش چنین است:ممکن نیست انسان زندگی سعادتمندانهای داشته باشد در حالی که حسد در درون جانش رخنه کرده است.
حسد تمام مجاری حیات را مسموم میکند.بسیاری از بیماریهای خونی به خصوص زخم معده ناشی از حسد است؛هر کجا زخم معدهای یافتید تحقیق کنید ببینید،در ریشههای آن حسد وجود دارد.حسد شبیه افسونگری است که دارای سه سر باشد که هر گاه یکی از آنها در جایی نمایان بشود دو تا دیگر نیز نمایان میشوند و حسد در میان آنها قرار دارد؛هرجا حسد پیدا شد کینه و تعصب در کنار آن خواهند بود. ( .صاحب مصادر این سخن را از کتابی به نام لا تَقْتُلْ نَفْسَک (خود را به قتل مرسان) نقل کرده است )
در قرآن مجید و روایات اسلامی نیز مطالب فراوانی درباره نکوهش حسد دیده میشود؛از جمله خداوند به پیامبرش دستور میدهد که از شرّ حاسدان به او پناه برد «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ ...وَ مِنْ شَرِّ النَّفّاثاتِ فِی الْعُقَدِ* وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ».
قرآن انگیزه بسیاری از کارهای زشت دشمنان را حسد میشمارد: «وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمانِکُمْ کُفّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ؛ بسیاری از اهل کتاب،از روی حسد-که در وجود آنها ریشه دوانده-آرزو میکردند شما را پس از اسلام و ایمان،به حال کفر بازگردانند؛با اینکه حق برای آنها کاملاً روشن شده است». ( .بقره،آیه 109)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که میفرماید:
«آفَةُ الدِّینِ الْحَسَدُ وَ الْعُجْبُ وَ الْفَخْرُ؛ آفت دین انسان،حسد،خودبینی و فخر فروشی است». ( .کافی،ج 2،ص 307،ح 5 )
در جای دیگر میفرماید:
«إِنَّ الْحَسَدَ یَأْکُلُ الإِیمَانَ کَمَا تَأْکُلُ النَّارُ الْحَطَبَ؛ حسد،ایمان انسان را میخورد همانگونه که آتش،هیزم را میخورد و نابود میکند». ( .همان،ص 306،ح 2 )
میدانیم حسد عبارت از این است که انسان نمیتواند نعمتهایی را که خدا به دیگران داده ببیند و تحمل کند و پیوسته زوال آن نعمتها را آرزو میکند، بنابراین او در واقع به حکمت خدا اعتراض دارد همانگونه که در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که خدای متعال به موسی بن عمران علیه السلام فرمود:
«یَا ابْنَ عِمْرَانَ لا تَحْسُدَنَّ النَّاسَ عَلَی مَا آتَیْتُهُمْ مِنْ فَضْلِی وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَی ذَلِکَ وَ لا تُتْبِعْهُ نَفْسَکَ فَإِنَّ الْحَاسِدَ سَاخِطٌ لِنِعَمِی صَادٌّ لِقَسْمِیَ الَّذِی قَسَمْتُ بَیْنَ عِبَادِی وَ مَنْ یَکُ کَذَلِکَ فَلَسْتُ مِنْهُ وَ لَیْسَ مِنِّی؛ ای فرزند عمران! به مردم درباره آنچه از فضلم به آنها دادهام حسادت مکن و چشم به آنها مدوز و نفس تو به دنبال آن نرود، زیرا حسود در واقع دشمن نعمتهای من است و مانع از قسمتی است که بین بندگانم کردهام و هرکس چنین باشد من از او نیستم و او هم از من نخواهد بود». ( .کافی،ج 2،ص 307،ح 6 )
در ذیل حکمت 225 نیز توضیحات بیشتری در این زمینه آمده است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Body's health comes from paucity of envy.”{Envy produces such a poisonous matter in the body which destroys its natural heat. As a result, the body weakens and the spirit withers. This is why an envious person never prospers and melts away in the heat of envy.}
وَ قَالَ علیه السلام لِکُمَیلِ بنِ زِیَادٍ النخّعَیِّ یَا کُمَیلُ مُر أَهلَکَ أَن یَرُوحُوا فِی کَسبِ المَکَارِمِ وَ یُدلِجُوا فِی حَاجَةِ مَن هُوَ نَائِمٌ فوَاَلذّیِ وَسِعَ سَمعُهُ الأَصوَاتَ مَا مِن أَحَدٍ أَودَعَ قَلباً سُرُوراً إِلّا وَ خَلَقَ اللّهُ لَهُ مِن ذَلِکَ السّرُورِ لُطفاً فَإِذَا نَزَلَت بِهِ نَائِبَةٌ جَرَی إِلَیهَا کَالمَاءِ فِی انحِدَارِهِ حَتّی یَطرُدَهَا عَنهُ کَمَا تُطرَدُ غَرِیبَةُ الإِبِلِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ای کمیل! خانوادهات را فرمان ده که روزها در به دست آوردن بزرگواری، و شبها در رفع نیاز خفتگان بکوشند . سوگند به خدایی که تمام صداها را میشنود، هر کس دلی را شاد کند، خداوند از آن شادی لطفی برای او قرار دهد که به هنگام مصیبت چون آب زلالی بر او باریدن گرفته و تلخی مصیبت را بزداید چنان که شتر غریبه را از چراگاه دور سازند .
کمیل! کسان خود را بگو تا پسین روز پی ورزیدن بزرگیها شوند و شب پی برآوردن نیاز خفتهها. چه، بدان کس که گوش او بانگها را فرا گیرد، هیچ کس دلی را شاد نکند جز که خدا از آن شادمانی برای وی لطفی آفریند، و چون بدو مصیبتی رسد آن لطف همانند آبی که سرازیر شود روی به وی نهد، تا آن مصیبت را از او دور گرداند چنانکه شتر غریبه را- از چراگاه- دور سازند.
و فرمود مر کمیل بن زیاد نخعی را ای کمیل امر کن اهل خود را که بروند در کسب خلقهای نیکو و در روند در حاجت کسی که او در خوابست پس سوگند بخدائی که وارسیده شنوائی او بهمه آوازها که هیچیک نسپارد به دل غیر خود سروری و فرحی مگر آنکه خلق کند خدای تعالی ازین سرور و فرح لطفی را که بسبب آن اقرب باشد پس چون فرود آید باو حادثه روان شود آن لطف بسوی آن حادثه مانند آب در فرود آمدن از جای بلند تا آنکه براند آن حادثه را از او همچنان که رانده میشود شتر غریب باضطراب تمام
و فرمود (علیه السلام) به کمیل بن زیاد نخعی: ای کمیل، کسان خود را بگوی که هنگام عصر برای کسب صفات نیکو بیرون روند و هر شامگاه در برآوردن نیاز کسانی که به خواب رفته اند، بکوشند. سوگند به کسی که هر آواز را می شنود، که هر که دلی را شادمان سازد، خداوند برای او لطفی آفریند و چون مصیبتی بدو رسد، آن لطف چون آبی به سوی او سرازیر شود تا آن مصیبت را ببرد و دور گرداند، آن سان، که اشتر غریب را از چراگاه می رانند.
به کمیل بن زیاد نخعی فرمود:ای کمیل،مردم خود را فرمان بده که روز را به دنبال به دست آوردن مکارم بروند،و شب را از پی قضاء حاجت خفتهها باشند .قسم به کسی که شنواییش آوازها را فرا گرفته،احدی دلی را شاد نکند مگر اینکه خداوند برای وی از آن شادی لطفی بیافریند، و چون بلایی به او رسد آن لطف همانند آب به سوی آن روان گردد تا آن بلا را از او دور کند همان گونه که شتر غریب را از آبگاه دور نمایند .
شروح:
و ادلج القوم: اذا ساروا من اول اللین، فاذا ساروا من آخره فقد ادجلوا بتشدید الدال. و راح یروح رواحا نقیض غدا یغد و غدوا یقول: خرجوا برواح من العشی. و النائبه: المصیبه. و قوله خلق الله من ذلک السرور لطفا ای خلق تعالی بدل ذلک السرور و عوضه ملکا ذا لطف، و یبعث ذلک الملک اللطیف عند کل بلیه علی عجله لیخلصه منها، و نحو من هذا قول الشاعر: فلیت لنا من ماء زمزم شربه ای بدل ماء زمزم و یصدقه آخر البیت. مبرده باتت علی الطهیان
ادلاج: حرکت در شب، نائبه: مصیبت، (کمیل! به خانوادهی خود دستور بده تا در اوقات روز در پی کسب اخلاق پسندیده و شب در پی حاجات خفتگان باشند، سوگند به آن که شنوایی او همهی آوازها را فراگیر است، هیچ کسی نیست که دلی را شاد سازد مگر این که خداوند به جای آن شادی، به او لطف و مهربانی مرحمت میکند، پس هرگاه دچار اندوهی شود، آن لطف، همچون آب در سرازیری به سمت آن غم و اندوه جاری شود تا آن را زایل سازد، چنانکه شتر بیگانه را دور میسازند). مقصود امام (علیه السلام) آن است که شاد کردن دل حاجتمندی با برآوردن حاجت او باعث میشود که خداوند آن را وسیلهی لطف خود نسبت به برآورندهی حاجت قرار میدهد و بدان وسیله از اندوهی که به او رو کند، او را نگه میدارد. و شاید، این لطف، همان اخلاص شخص نیازمند و بستگانش، در کمک و یاری او- وسیلهی درخواست از خدا- و نیز سپاس و ثنا گفتن به او و دلبستگی مردم نسبت به وی باشد، و تمامی اینها لطفی است که خداوند جهت نگهداری از او و زدودن غمهای او، فراهم میآورد. امام (علیه السلام) در جریان این لطف را به سمت برطرف کردن غم و اندوه او، تشبیه به جریان آب در سرازیری نموده است، و وجهشبه، سرعت ریزش برای زدودن غم و نگهداری اوست، چون این لطف برخواسته از فرمان و امر الهی است و ما امرنا الا واحده کلمح بالبصر و همچنین زدودن اندوه به وسیلهی آن لطف را تشبیه به دور ساختن شتر بیگانه از میان شتران خودی، نموده است، و وجهشبه سرعت برکناری و دور ساختن است، و بقیه مطالب روشن است.
وَ قَالَ علیه السلام لِکُمَیْلِ بْنِ زِیَادٍ النَّخَعِیِّ یَا کُمَیْلُ مُرْ أَهْلَکَ أَنْ یَرُوحُوا فِی کَسْبِ الْمَکَارِمِ وَ یُدْلِجُوا فِی حَاجَةِ مَنْ هُوَ نَائِمٌ فَوَالَّذِی وَسِعَ سَمْعُهُ الْأَصْوَاتَ مَا مِنْ أَحَدٍ أَوْدَعَ قَلْباً سُرُوراً إِلاَّ وَ خَلَقَ اللَّهُ لَهُ مِنْ ذَلِکَ السُّرُورِ لُطْفاً فَإِذَا نَزَلَتْ بِهِ نَائِبَةٌ جَرَی إِلَیْهَا کَالْمَاءِ فِی انْحِدَارِهِ حَتَّی یَطْرُدَهَا عَنْهُ کَمَا تُطْرَدُ غَرِیبَةُ الْإِبِلِ .
قال عمرو بن العاص لمعاویة ما بقی من لذتک فقال ما من شیء یصیبه الناس من اللذة إلا و قد أصبته حتی مللته فلیس شیء عندی الیوم ألذ من شربة ماء بارد فی یوم صائف و نظری إلی بنی و بناتی یدرجون حولی فما بقی من لذتک أنت فقال أرض أغرسها و آکل ثمرتها لم یبق لی لذة غیر ذلک فالتفت معاویة إلی وردان غلام عمرو فقال فما بقی من لذتک یا ورید فقال سرور أدخله قلوب الإخوان و صنائع أعتقدها فی أعناق الکرام فقال معاویة لعمرو تبا لمجلسی و مجلسک لقد غلبنی و غلبک هذا العبد ثم قال یا وردان أنا أحق بهذا منک قال قد أمکنتک ( فی«أمکنک». ) فافعل.
فإن قلت السرور عرض فکیف یخلق الله تعالی منه لطفا قلت من هاهنا هی مثل من فی قوله وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْکُمْ مَلائِکَةً فِی الْأَرْضِ یَخْلُفُونَ ( سورة الزخرف 60. ) أی عوضا منکم.
و مثله فلیت لنا من ماء زمزم شربة مبردة باتت علی طهیان ( البیت للأحول الکندی-اللسان طها. ) أی لیت لنا شربة مبردة باتت علی طهیان و هو اسم جبل بدلا و عوضا من ماء زمزم
(و قال علیهالسلام لکمیل بن زیاد النخعی) و فرمود آن حضرت علیهالسلام مر کمیل بن زیاد را (یا کمیل مر اهلک) ای کمیل امر کن مر اهل خود را (ان یروحوا فی کسب المکارم) آنکه شبانگاه کنند در کسب اخلاق کریمه و صفات حسنه و سمات سنیه (و یدلجوا فی حاجه من هو نائم) و بروند در شب در حاجت کسی که او در خواب است کنایه فرموده لفظ (نائم) را از غیر متکلف از برای طلب حاجت. یعنی ادخال سرور کن بر قلب ذیالحاجه به واسطه قضای حاجت او بی آنکه او تکلف نماید و مشقت کشد از طلب حاجت (فو الذی وسع سمعه الاصوات) پس قسم به ذات کسی که وا رسید شنوایی او به همه آوازها و رسید بینایی او به همه دیدنیها (ما من احد اودع قلبا سرورا) که نیست هیچ یکی که بسپارد به دل سروری و فرحی و برساند به او شادی و خوشحالی (الا و خلق الله تعالی) مگر که بیافریند خدای تعالی برای او (من ذلک السرور لطفا) از آن سرور لطفی را و مراد به لطف، آن چیزی است که انسان به واسطه آن اقرب باشد به صلاح حال امور (فاذا نزلت به نائبه) پس چون فرود آید به او حادثه و واقعهای (جری الیها) روان شود آن لطف به سوی آن نایبه (کالماء فی انحداره) همچو آب در فروشدن آن بر زمین نشیب به شتاب (حتی یطردها عنه) تا آنکه براند آن نازله را از آن کس (کما تطرد غریبه الابل) همچنانکه میرانند شتر غریب را به اضطراب پس کسی که این فرح به دل مومن برساند به صلاح آید آن کس حال او نزد حق تعالی و نزد مردمان و آماده میشود از برای او دفع بلائی که فرود آید ناگهان
لفظ (یروحوا) از (رواح) است مقابل (غداه) یعنی آخر روز و (ادلاج مخففه) رفتن از اول و (مشدده) رفتن از آخر شب و سرور خوشحالی و لطف اینجا امری معنوی و عاطفی الهی باشد که برای شخص از عمل خیر حاصل گردد. و فرمود آن حضرت علیهالسلام با کمیل بن زیاد: ای کمیل امر کن مردم خود را تا شبانگاه کنند در پی کسب مکارم اخلاق و شرایف صفات، و شبگیر کنند در حاجت آنکس که در خواب باشد، به حق آن خدای که شنونده است اصوات همه خوانندگان را که هیچکی ننهاد در دلی سروری مگر خلق کرد خدای تعالی برای او از آن سرور لطفی و عاطفتی، پس هرگاه فرود آید به آن شخص بلیتی روان گردد آن لطف به آن بلیت از روی شتاب چنانکه آب در نشیب روان میشود تا براند و دور گرداند آن بلیت را همچنانچه دور میگردانند شتران غریب را از حوض آب.
و قال علیهالسلام لکمیل بن زیاد النخعی: «یا کمیل، مر اهلک ان یروحوا فی کسب المکارم و یدلجوا فی حاجه من هو نائم، فو الذی وسع سمعه الاصوات، ما من احد اودع قلبا سرورا، الا و خلق الله له من ذلک السرور لطفا، فاذا نزلت به نائبه، جری الیها کالماء فی انحداره حتی یطردها عنه، کما تطرد غریبه الابل.» یعنی و گفت علیهالسلام به کمیل پسر زیاد نخعی که ای کمیل! امر بکن اهل و خویشان تو را که حرکت کنند در روز در تحصیل مکارم اخلاق و سیر کنند در شبها در برآوردن حاجت کسی که توانایی بر حاجتش ندارد، پس سوگند به آن کسی که احاطه کرده است شنوایی او جمیع آوازها را، که نیست از کسی که داخل گرداند در دل کسی فرحی و خوشحالی (ای)، مگر اینکه خلق میکند خدا از برای او از جهت آن فرح، لطف و مرحمتی را که هرگاه فرود آید به او مصیبتی، جاری میشود آن لطف به سوی آن مصیبت، مانند آب جاری در فرود آمدنش، تا اینکه دور میگرداند آن مصیبت را از او، مانند راندن گلهبان شتر غریب را از گلهی خود.
اللغه: (راح) رواحا: جاء او ذهب فی الرواح ای العشی و عمل فیه، و یستعمل لمطلق الذهاب و المضی- (ادلج) ادلاجا القوم: ساروا اللیل کله او فی آخره- المنجد. (النائبه) المصیبه. الاعراب: یا کمیل: منادی معرفه مبنی علی الضم، مر، امر من امر باسقاط همزتین منه تخفیفا. المعنی: درس اجتماعی فی الصفوف العلیا من مکتبه (علیه السلام) القاه الی الناجحین من تلامذته و اصحابه الفائزین بالدرجات العلیا فی مکتبه، و هم کمیل و رفاقه المشار الیهم بقوله: اهلک، فان المراد من الاهل هنا من فی طبقته من اصحابه وصل بهم التعلیمات العلویه الی درجه علیا من البشریه و هی الاستعداد لخدمه عباد الله قربه الی الله و تحمل المتاعب فی مثل تلک المکاسب المعنویه. فکانه (علیه السلام) یولی کمیل علی هولاء الافاضل الامجاد، و ینصبه امیرا لهم فی هذا الجهاد المعنوی، و یشیر الیهم بکسب المکارم من خدمه عباد الله بالجد و التعب و السعی الذی لا یعقبه الکسل لیلا و نهارا و امرهم بالسعی فی انجاح حوائج النائمین طول اللیل لرضا رب العباد و یعدهم عوضا له بلطف من الله خفی مهیب یجری کالماء فی انحداره حتی تطرد البلاء عنهم کطرد الابل الغریب عن المرعی. الترجمه: خطاب به کمیل بن زیاد نخعی فرمود: به کسان خود فرما تا شبانه در کسب مکارم بکوشند و تا بامداد در انجام حوائج آنکه در خوابست تلاش کنند، سوگند بدان خدا که هر آوازی را میشنود، هیچکس دلی را شاد نسازد جز آنکه خداوند از آن شادی برایش لطفی بسازد، و چون حادثه ناگواری بر او رخ دهد آن لطف بمانند آبی که در سراشیب بریزد بر او فرود آید تا آن حادثه ناگوار را از او دور کند و براند، چنانکه شتر بیگانه را از چراگاه دور میکنند.
گفت علی یار عزیزم کمیل***ای که کنی پیروی از من به میل
امر بکن اهل و کسانت به شب***بهر مکارم همه اندر طلب
حاجت آنکس که بخواب اندر است***شب گذرانند که آید بدست
هیچکسی نیست که سازد دلی***شاد که حل کرده ازو مشکلی
جز که خداوند ز شادی کند***خلقت لطفی و ورا پرورد
تا اگرش حادثهای رخ دهد***لطف چه سیلی بن آن برکند
باش کمیلا و به مردانگی***ثابت و همواره به فرزانگی
رنج خود و راحت یاران طلب***سایهی خورشید سواران طلب
(یا کمیل مر اهلک ان یروحوا فی کسب المکارم) فی (ذیل الطبری) (قال النبی (صلی الله علیه و آله) لسائب بن ابیالسائب: الم تکن شریکی فی الجاهلیه؟ قال نعم بابی انت و امی نعم الشریک کنت لا تماری و لا تباری فقال لی رسول الله (صلی الله علیه و آله)): یا سائب انظر الاخلاق الحسنه التی کنت تصنعها فی الجاهلیه، فاصنعها فی الاسلام اقر الضیف و احسن الی الیتیم و اکرم الجار ((و قال (صلی الله علیه و آله)): بعثت لاتمم مکارم الاخلاق. (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) (المکارم عشر، فان استطعت ان تکون فیک فلتکن فانها تکون فی الرجل و لا تکون فی ولده و تکون فی الولد و لا تکون فی ابیه و تکون فی العبد و لا تکون فی الحر، قیل و ما هن؟ قال: صدق الباس، و صدق اللسان، و اداء الامانه، و صله الرحم، و اقراء الضیف، و اطعام السائل، و المکافاه علی الصنائع، و التذمم للجار، و التذمم للصاحب، و راسهن الحیاء). و روی نوادر معیشه (الکافی) عن معاویه بن عمار عن الصادق (علیه السلام) لا تمانعوا قرض الخمیر و الخبز و اقتباس النار فانه یجلب الرزق علی اهل البیت مع ما فیه من مکارم الاخلاق. و روی عن الصادق (علیه السلام) ان الله تعالی خص الانبیاء بمکارم الاخلاق فمن کانت فیه فلیحمد الله علی ذلک و الا تکن فیکم فاسالوا الله فیها و ذکرها عشره الیقین و القناعه و الصبر و الشکر و الحلم و حسن الخلق، و السخاء و الغیره و الشجاعه و المروه- و زاد فی خبر- صدق الحدیث و اداء الامانه). (و یدلجوا فی حاجه من هو نائم) من (ادلج) اذا سار من اول اللیل. (فو الذی وسع سمعه الاصوات) (یسمع السر و اخفی). (ما من احد اودع قلبا سرورا الا و خلق الله له من ذلک السرور لطفا) فی ثواب الاعمال عن النبی (صلی الله علیه و آله) ما من عبد یدخل علی اهل بیت مومن سرورا الا خلق الله له من ذلک السرور خلقا یجیئه یوم القیامه کلما مرت علیه شدیده یقول: یا ولی الله لا تخف فیقول له من انت فلو ان الدنیا کانت لی ما رایتها لک شیئا فیقول انا السرور الذی ادخلت علی آل فلان. (فاذا نزلت به نائبه) من نوائب الدهر و مصائبه. (جری) ذلک اللطف. (الیها) ای: الی تلک النائبه. (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) (کالماء فی انحداره) ای: فی سرعته. (یطردها عنه) من (اطردت الابل). (کما تطرد غریبه الابل) فی المعجم (قدم علی ابن مروان- صاحب دیار بکر- شاعر من العجم یعرف بالغسانی، و کان من عاده ابن مروان اذا قدم علیه شاعر یکرمه و ینزله، و لا یجتمع به الی ثلاثه ایام لیستریح من سفره و یصلح شعره ثم یستدعیه. و اتفق ان الغسانی لم یکن اعد شیئا فی سفره ثقه بقریحته فاقام ثلاثه ایام فلم یفتح علیه یعمل بیتا واحدا و علم انه یدعی و لا یلیق ان یلقی الامیر بغیر مدیح فاخذ قصیده من شعر الحسن بن اسد الفارقی لم یغیر فیها الا اسمه. و اعلم ابن مروان بذلک فغضب و قال یجیء هذا العجمی فیسخر منا ثم امر بمکاتبه ابن اسد، و امر ان یکتب القصیده بخطه و یرسلها الیه فخرج بعض الحاضرین فانهی القضیه الی الغسانی- و کان هذا بامد- و کان له غلام جلد فکتب من ساعته الی ابن اسد کتابا بانی قدمت علی الامیر فارتج علی قول الشعر مع قدرتی علیه فادعیت قصیده من شعرک استحسانا لها و عجبا بها و مدحت بها الامیر، و لا ابعد ان تسال عن ذلک فان سالت فرایک الموفق فی الجواب). فوصل غلام الغسانی قبل کتاب ابن مروان، فاجاب ابن مروان بانی لا اعرف هذه القصیده، و لا قائلها فلما ورد الجواب علیه عجب من ذلک و شتم الساعی و قال انما قصدکم فضیحتی بین الملوک حسدا منکم لمن احسن الیه ثم ازداد فی الاحسان الی الغسانی و انصرف الغسانی الی بلاده فلم یمض علی ذلک الا مدیده حتی اجتمع اهل میافارقین الی ابن اسد و دعوه الی ان یومروه علیهم و یساعدوه
علی العصیان و اقامه الخطبه للسلطان ملکشاه (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) وحده اسقاط اسم ابن مروان من الخطبه فاجابهم الی ذلک و بلغ ذلک ابن مروان فحشد له و نزل علی میافارقین فاعجزه امرها فانفذ الی نظامالملک و السلطان یستمدهما فانفذا الیه جیشا و مددا مع الغسانی المذکور، و کان قد تقدم عند نظام الملک و السلطان و صار من اعیان الدوله و صدقوا فی الزحف علی المدینه حتی اخذوها عنوه و قبض علی ابن اسد وجیء به الی ابن مروان فامر بقتله فقام الغسانی وشدد العنایه فی الشفاعه فیه فامتنع ابن مروان امتناعا شدیدا من قبول شفاعته و قال: ان ما اعتمده فی شق العصا یوجب ان یعاقب بالقتل. فقال: بینی و بین هذا الرجل ما یوجب قبول شفاعتی فیه، و انا اتکفل به الا یجری منه بعد شیء یکره فاستحیی منه و اطلقه له فاجتمع به الغسانی و قال: اتعرفنی؟ قال: لا والله و لکنی اعرف انک ملک من السماء من الله بک علی بقاء مهجتی فقال له: انا الذی ادعیت و سترت علی و ما جزاء الاحسان الا الاحسان، فقال ابن اسد: ما رایت قصیده جحدت فنفعت صاحبها اکثر من نفعها اذا ادعاها، غیر هذا فجزاء الله عن مروءتک خیرا، و انصرف الغسانی من حیث جاء. (ایضا) حبس احمد بن طولون، ابن دایه فاجتمع زهاء ثلاثین رجلا ممن یمونهم و دخلوا علی بن طولون و قالوا لیس لنا ان نسال الامیر مخالفه ما یراه فی ابن دایه و انما نساله ان آثر قتله ان یقتلنا قال: و لم؟ فقالوا لنا ثلاثون سنه ما فکرنا فی ابتیاع شیء مما احتجنا الیه و لا وقفنا بباب غیره و نحن و الله نرفض البقاء بعده و عجوا بالبکاء بین یدیه فقال لهم: بارک الله علیکم فقد کافاتم احسانه و جازیتم انفاقه، ثم قال: احضروه فاحضر، فقال لهم: خذوا (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) بید صاحبکم و انصرفوا فخرجوا معه و انصرف الی منزله. (ایضا) بعث ابن طولون فی الساعه التی توفی فیها ابن دایه المذکور بخدم فهجموا الدار، و طالبوا بکتبه مقدرین ان یجدوافیها کتابا من احد ممن ببغداد فحملوا صندوقین و قبضوا علی ابنیه و صاروا بهما الی داره و ادخلا الیه، و عنده رجل من اشراف الطالبیین فامر بفتح احد الصندوقین و ادخل خادم یده علی دفتر جرایاته علی الاشراف و غیرهم فاخذ الدفتر بیده و تصفحه- و کان جید الاستخراج- فوجد اسم الطالبی الذی عنده فی الجرایه فقال: کانت علیک جرایه لیوسف بن دایه؟ قال: نعم ایها الامیر دخلت هذه المدینه و انا مملق فاجری علی فی کل سنه مائتی دینار اسوه بابن الارقط و العقیقی و غیرهما. ثم امتلات یدای من طول الامیر فاستعفیته منها فقال لی: نشدتک الله الا قطعت سببا لی برسول الله (صلی الله علیه و آله) و تدمع الطالبی- فقال ابن طولون: رحم الله یوسف، ثم قال لولده: انصرفوا الی منازلکم فلا باس علیکم فانصرفوا و لحقوا جنازه ابیهما، و حضر ذلک العلوی و احسن مکافاه ابیهم فی خلفه. و فی (مستجاد التنوخی) عن علی بن صالح البلخی عن بعض شیوخه عن شیبه الدمشقی، قال کان فی ایام سلیمان بن عبدالملک رجل یقال له خزیمه بن بشر من بنیاسد بالرقه و کانت له مروءه و نعمه حسنه و فضل و بر بالاخوان فلم یزل علی تلک الحال حتی احتاج الی اخوانه الذین کان یتفضل علیهم فواسوه حینا ثم ملوه، فلما لاح له تغیرهم اتی امراته فقال لها قد رایت من اخوانی- تغیرا و قد عزمت علی لزوم بیتی الی ان یاتینی الموت (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و اغلق بابه علیه و اقام یتقوت بما عنده حتی نفد و بقی حائرا فی امره و کان عکرمه الفیاض الربعی و الیا علی الجزیره فبینما هو فی مجلسه و عنده جماعه من اهل البلد اذ جری ذکر خزیمه بن بشر فقال عکرمه ما حاله؟ فقالوا صار من سوء الحال الی ان اغلق بابه و لزم بیته فقال فما وجد مواسیا
و لا مکافیا قالوا لا فامسک. ثم لما کان اللیل عمد الی اربعه آلاف دینار فجعلها فی کیس ثم امر باسراج دابته و خرج سرا من اهله فرکب و معه غلام من غلمانه یحمل المال ثم سار حتی وقف بباب خزیمه فاخذ الکیس من الغلام. ثم ابعده و تقدم الی الباب فدقه بنفسه فخرح الیه خزیمه فناوله الکیس و قال له اصلح بهذا شانک فتناوله خزیمه فرآه ثقیلا فوضعه ثم امسک لجام الدابه و قال له من انت؟ جعلت فداک قال: ما جئتک هذه الساعه و انا ارید ان تعرفنی قال خزیمه فما اقبله الا و تخبرنی من انت قال انا جابر عثرات الکرام قال زدنی قال لا ثم مضی و دخل خزیمه بالکیس فقال لامراته ابشری فقد اتی الله بالفرج و لو کانت فلوسا فهی کثیره قومی فاسرجی، قالت لا سبیل الی السراج فبات یلمسها فیلمس خشونه الدنانیر و لا یصدق و رجع عکرمه الی منزله فوجد امراته قد افتقدته و سالت عنه فاخبرت برکوبه منفردا فارتابت لذلک فشقت جیبها و لطمت خدها فلما رآها قال لها ما دهاک؟ قالت غدرت بابنه عمک قال و ما ذاک؟ قالت امیر الجزیره یخرج بعد هداه من اللیل منفردا من غلمانه فی سر من اهله و الله ما یخرج الا الی زوجه او سریه قال لقد علم الله انی ما خرجت الی واحده منهما قالت فخبرنی فیم خرجت؟ قال یا هذه لم اخر فی هذا الوقت و انا ارید ان یعلم بی احد قالت لابد قال فاکتمیه اذن قالت افعل فاخبرها بالقصه علی وجهها و ما کان من قوله و رده علیه. (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) قال ثم اصبح خزیمه فصالح الغرماء و اصلح من حاله. ثم تجهز یرید سلیمان بن عبدالملک بفلسطین و بلا وقف ببابه دخل الحاجب فاخبره بمکانه. و کان مشهور المروه و کان سلیمان به عارفا فاذن له فلما دخل علیه قال ما ابطاک عنا؟ قال سوء الحال، قال فبم نهضت؟ قال: لم اعلم بعد هداه من اللیل الا و رجل طرق بابی فکان منه کیت و کیت- و اخبره بقصته فقال له هل تعرفه؟ قال: لا قال: کان متنکرا الا ان سمعت منه انه جابر عثرات الکرام فتلهف سلیمان علی عدم معرفته و قال لو عرفنا لاعناه علی معرفته. ثم قال علی بقناه فاتی بها فعقد لخزیمه علی الجزیره علی عمل عکرمه الفیاض فخرج خزیمه الی الجزیره فلما قرب منها خرج عکرمه و اهل البلد للقائه فسلم علیه. ثم سارا جمیعا الی ان دخلا باب خزیمه الی دار الاماره و امر ان یوخذ عکرمه وان یحاسب فحوسب فوجدت علیه فضول کثیره فطلبه بادائها قال ما هی عندی فاصنع ما انت صانع فامر به الی الحبس ثم بعث الیه یطالبه فارسل انی لست ممن یصون ماله بعرضه فاصنع ما شئت فامر به فکبل بالحدید و اقام کذلک شهرا او اکثر فاضناه ذلک و بلغ ابنه عمه ضره فجزعت ثم دعت مولاه لها ذات عقل و قالت امضی الساعه الی باب هذا الامیر فقولی عندی نصیحه فاذا طلبت منک فقولی لا اقولها الا للامیر فاذا دخلت علیه فسلیه ان یخلیک فاذا فعل فقولی له ما کان هذا جزاء جابر عثرات الکرام منک کافاته بالحبس و الضیق و الحدید ففعلت ذلک فلما سمع خزیمه قولها قال و اسواتاه و انه لهو قالت نعم فامر من وقته بدابته فاسرجت و بعث الی رووس اهل البلد فجمعهم و اتی بهم الی باب الحبس ففتح و دخل خزیمه و من معه فالفی عکرمه (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) فی قاع الحبس متغیرا قد اضناه الضر فلما نظر الیه عکرمه و الی الناس احشمه ذلک و نکس راسه فاقبل خزیمه حتی اکب علی راسه فقبله فرفع عکرمه راسه الیه و قال ما اعقب هذا منک؟ قال کریم فعلک و سوء مکافاتی قال یغفر الله لنا و لک. ثم امر الحداد ففک القید عنه و امر خزیمه ان یوضع فی رجل نفسه فقال عکرمه ترید ماذا؟ قال: ارید ان ینالنی من الضر مثل ما نالک فقال اقسم علیک بالله الا تفعل فخرجا جمیعا الی ان وصل دار خزیمه فودعه عکرمه و اراد الانصراف قال ما انت ببارح حتی اغیر من حالک و حیائی من ابنه عمک اشد من حیائی منک. ثم امر بالحمام فاخلی و دخلا جمیعا ثم قام خزیمه فتولی خدمته بنفسه ثم خرجا فخلع علیه و حمل علیه مالا کثیرا ثم سار و معه الی داره واستاذنه فی الاعتذار الی ابنه عمه فاذن له فاعتذر لها و تذمم من فعله ذلک ثم ساله ان یسیر معه الی سلیمان فانعم له بذلک فسارا حتی قد ما علیه فدخل الحاجب فاخبره بقدوم خزیمه فراعه ذلک و قال و الی الجزیره یقدم بغیر امرنا ما هذا الالحادث عظیم فلما دخل علیه قال له قبل ان یسلم ما و راک یا خزیمه؟ قال خیر، قال فما الذی اقدمک؟ قال ظفرت بجابر عثرات الکرام فاحببت ان اسرک به لما رایت من تلهفک و شوقک الی رویته قال و من هو؟ قال: عکرمه الفیاض فاذن له فی الدخلول فدخل فرحب به وادناه من مجلسه و قال یا عکرمه ما کان ضرک له الا و بالا علیک. ثم قال اکتب حوائجک کلها فی رقعه قال او یعفینی الخلیفه قال لابد ثم دعا بدواه و قرطاس و قال اعتزل و اکتب ففعل فامر بقضائها جمیعا من ساعه و امر له بعشره الاف دینار و سفطین من ثیاب ثم دعا بقناه و عقد له علی (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) الجزیره و ارمینیه و اذربیجان و قال له امر خزیمه الیک ان شئت ابقیته و ان شئت عزلته قال بل ارده الی عمله ثم انصرفا و لم یزالا عاملین لسلیمان بن عبدالملک مده خلافته. و فی (تاریخ بغداد)، قال ابوخلیفه: کان فی جوارنا رجل حداد فاحتاج فی امر له ان یتظلم ایام الواثق فشخص الی سر من رای ثم عاد فحدثنا انه رفع قصته الی الواثق فامر برد امره الی ابن داود و امر جماعه المتظلمین فحضروا فنظر فی امورهم و تشوفت لینظر فی امری و رقعتی بین یدیه فاوما الی بالانتظار فانتظرت حتی لم یبق احد دعانی فقال اتعرفنی فقلت لا انکر القاضی اعزه الله فقال و لکنی اعرفک مضیت یوما فی الکلا فانقطعت نعلی فاعطیتنی شسعا لها، فقلت لک انی احبوک بثواب ذلک فتکرهت قولی و قلت و ما مقدار ما فعلت امض فی حفظ الله. ثم قال و الله لاصلح زمانک کما اصلحت نعلی ثم وقع لی فی ظلامتی و وهب لی خمسمائه دینار، و قال زرنی فی کل وقت. قال ابوخلیفه فرایناه متسع الحال بعد ان کان مضیقا. و فی (الاغانی) عن ابراهیم بن المدبر قال جاءنی یوما محمد بن صالح الحسنی بعد ان اطلق من حبس المتوکل فقال: انی ارید المقام عندک الیوم علی خلوه لابثک من امری شیئا لایصح ان یسمعه غیرنا فقلت افعل فصرفت من کان بحضرتی و خلوت معه و امرت برد دابته و اخذ ثیابه فلما اطمان و اکلنا و اصطبحنا قال اعلمک انی خرجت فی سنه کذا و کذا و معی اصحابی علی القافله الفلانیه فقاتلنا من کان فیها فهزمناهم و ملکنا القافله فبینا انا احوزها (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و انیخ الجمال اذ طلعت علی امراه من العماریه ما رایت قط احسن وجها منها و لا احلی منطقا فقالت یا فتی ان رایت ان تدعو لی بالشریف المتولی امر هذا الجیش فقلت قد رایته و سمع کلامک فقالت سالتک بحق الله و حق رسوله انت هو؟ فقلت نعم فقالت: (انا حمدونه بنت عیسی بن موسی بن ابیخالد الحری و لابی محل من السلطان و لنا منعه ان کنت ممن سمع بها و ان کنت لم تسمع فسل غیری و و الله لا استاثرت عنک بشیء املکه، و لک بذلک عهد الله و میثاقه علی و ما اسالک الا ان تصوننی و تسترنی و هذه الف دینار معی لنفقتی فخذها حلالا و هذا حلی علی من خمسمائه دینار فخذه و ضمانی ما شئت بعده اخذه لک من تجار المدینه او مکه او اهل الموسم فلیس منهم احد یمنعنی شیئا اطلبه، و ادفع عنی و احمنی من اصحابک و من عار یلحقنی) فوقع قولها من قلبی موقعا عظیما فقلت قد وهب الله مالک و جاهک و حالک و وهبت لک القافله بجمیع ما فیها. ثم خرجت فنادیت فی اصحابی فاجتمعوا فقلت انی قد اجرت هذه القافله و اهلها و خفرتها و حمیتها و لها ذمه الله و ذمه رسوله و ذمتی فمن اخذ منها خیطا او عقالا فقد اذنته بحرب فانصرفوا معی، فلما اخذت و حبست بینا انا ذات یوم فی محبسی اذ جاءنی السجان و قال لی ان بالباب امراتین تزعمان انهما من اهلک و قد حظر علی ان یدخل عللک احد الا انهما اعطتانی دملج ذهب ان اوصلهما الیک وها هما فی الدهلیز فاخرج الیهما ان شئت ففکرت فی من یجیئنی فی هذا البلد و انا غریب لا اعرف احدا ثم قلت لعلهما من ولد ابی او بعض نساء اهلی، فخرجت الیهما فاذا بصاحبتی فلما راتنی بکت لما رات من تغیر خلقی و ثقل حدیدی، فاقبلت علیها الاخری فقالت اهو هو؟! فقالت ای و الله (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) انه لهو هو ثم اقبلت علی فقالت: فداک ابی و امی و الله لو استطعت ان اقیک مما انت فیه بنفسی و اهلی لفعلت و کنت بذلک منی حقیقا، و و الله لا ترکت المعاونه لک والسعی فی حاجتک و خلاصک بکل حیله و مال و شفاعه و هذه دنانیر و ثیاب و طیب فاستعن بها علی موضعک و رسولی یاتیک کل یوم بما یصلحک حتی یفرح الله عنک، ثم اخرجت الی کسوه و طیبا و مائتی دینار، و کان رسولها یاتینی فی کل یوم بطعام نظیف و یتواصل برها بالسجان فلا یمتنع من کل شیء اریده حتی من الله علی بخلاصی ثم راسلتها فخطبتها فقالت اما من جهتی فانا لک متابعه مطیعه و الامر الی ابی فاتیته فخطبتها الیه فردنی و قال ما کنت لا حقق علیها ما قد شاع فی الناس عنک فی امرها و قد صیرتنا فضیحه فقمت من عنده منکسا مستحییا و قلت له فی ذلک: رمونی و ایاها بشنعاء هم بها احق ادال الله منهم معجلا بامر ترکناه و رب محمد عیانا فاما عفه او تجملا قال ابراهیم ابن المدبر فقلت له ان عیسی صنیعه اخی و هو لی مطیع و انا اکفیک امره فلما کان من الغد لقیت عیسی فی منزله و قلت له جئتک فی حاجه فقال مقضیه فقلت جئتک خاطبا الیک ابنتک. فقال هی لک امه و انا لک عبد و قد اجبتک فقلت انی خطبتها علی من هو خیر منی ابا و اما و اشرف صهرا و متصلا محمد بن صالح العلوی فقال لی یا سیدی هذا رجل قد لحقنا بسببه ظنه و قیلت فینا اقوال فقلت افلیست باطله؟ قال: بلی، قلت فکانها لم تقل و اذا وقع النکاح زال کل قول و شنیع، و لم ازل ارفق به حتی اجاب، و بعثت الی محمد بن صالح فاحضرته و ما برحت حتی زوجته و سقت الصداق عنه و فیه بعث ابن الزبیر ابن الازرق المخزومی علی بعض (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) اعمال الیمن فاعطی اعطیه سنیه و بث فی قریش منها اشیاء جزیله فاثنت علیه قریش و وفدوا الیه فاسنی لهم العطایا و بلغ ذلک ابن الزبیر فحسده و عزله بابراهیم بن سعد بن ابیوقاص فلما قدم علیه اراد ان یحاسبه. فقال له مالک عندی حساب و لا بینی و بینک عمل و قدم مکه فخافت قریش ابن الزبیر علیه ان یفتشه او یکشفه فلبست السلاح و خرجت الیه لتمنعه فلما لقیهم نزلت الیه قریش فسلمت علیه و بسطت له اردیتها و تلقته امائهم و ولائدهم بمجامر الالوه والعود المندلی یبخرون بین یدیه حتی انتهی الی المسجد و طاف بالبیت. ثم جاءالی ابن الزبیر فسلم علیه و هم معه مطیفون به فعلم ابن الزبیر انه لاسبیل له الیه فما عرض و لاصرح له بشیء و مضی الی منزله. و فی الجهشیاری (کان عبدالله بن ابیفروه، و عبدالملک بن مروان، و مصعب بن الزبیر فی حداثتهم اخلاء لا یکادون یفترقون، و کان اذا اکتسی عبدالملک کسوه اکتسی الخلیلان مثلها فاکتسی عبدالملک حله، و اکتسی ابن ابیفروه مثلها، و بقی مصعب لا یجد ما یکتسی به- و کان اقلهم شیئا- فذکر ابن ابیفروه ذلک لابیه قکساه مثل حلتیهما علی ید ابنه فلما و لی مصعب العراق استکتب ابن ابیفروه فکان عنده یوم اذ اتی مصعب بعقد جوهر قد اصیب فی بعض بلاد العجم لبعض ملوکهم لا یدری ما قیمته، فجعل مصعب یقلبه و یعجب منه. ثم قال لابن ابیفروه ایسرک ان اهبه لک قال نعم و الله ایها الامیر فدعه الیه فرآه قد سر به سرورا شدیدا فقال مصعب: و الله لانا بالحله یوم کسوتنیها اشد سرورا منک بهذا، الان، و کان العقد سبب غناء ابن ابیفروه و غنا عقبه، و ذکر مصعب الزبیری ان عامل خراسان وجد کنزا فیه نخله کانت (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) مصنوعه من الذهب لکسری عثاکیلها من لولو و جوهر و یاقوت احمد و احضر فحملها الی مصعب فجمع لها المقومین فقوموها بالفی الف دینار فقال الی من ادفعها؟ فقیل الی نسائک و اهلک فقال لا بل ارفعها الی رجل قدم عندنا یدا و اولانا جمیلا ادعوا عبدالله بن ابیفروه فدفعها الیه فلما قتل مصعب کاتب عبدالملک و بذل له مالا فسلم منه بماله- و کان ایسر اهل المدینه-.
(ان یروحوا فی کسب المکارم) یروحوا: من الرواح، و هو السیر بعد الظهر، و یستعمل فی مطلق الذهاب و المضی، و المکارم: المحاسن و الفضائل، کالصدق و الوفاء، و الحلم و السخاء، و العیش بکد الیمین، و الوقوف مع المستضعفین، و ما الی ذلک مما بعث به نبی الرحمه (صلی الله علیه و آله) الذی قال: (انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق) و قال: امتحنوا انفسکم بمکارم الاخلاق، فان کانت فیکم فاحمدوا الله و الا فتکرموا. (و یدلجوا فی حاجه من هو نائم الخ).. یدلجوا: من الادلاج، و هو السیر فی اللیل، و المعنی ان یسعوا فی خدمه المحاویج حتی الذین لم یطلبوا منهم ذلک، و فیه ایماء الی انه علی کل قادر ان یکافح فی سبیل المستضعفین، و ان ینبه البسطاء و الغافلین الی ای خطر یهدد استقلالهم و الاعتداء علی حریتهم و مقدراتهم (فاذا نزلت به نائبه الخ).. ای مصیبه، و المعنی: من عمل لخدمه اخیه الانسان اثابه الله فی الدنیا قبل الاخره. (کما تطرد غریبه الابل) و هی الناقه تدخل مرعی لغیر صاحبها فیطردها منه. و عن اهل البیت (علیه السلام): ان الله عرشا لا یسکن تحت ظله الا من اسدی لاخیه معروفا، او نفس عنه کربه، او قضی له حاجه.
… فتاجروا الله الصدقه: ای اذا افتقرتم فتصدقوا فان الله یعطف الرزق علیکم بالصدقه فکانکم عاملتم الله بالتجاره. و ههنا سر لا یعلم
امام علیهالسلام به کمیل ابن زیاد نخعی (از نیکان اصحاب خود، درباره سود دل به دست آوردن) فرموده است: ای کمیل خویشان خود را وادار که روز بروند پی تحصیل خوهای نیکو، و شب بروند پی حاجت و درخواست کسی که در خواب است (برای بر آوردن درخواستها بروند اگر چه درخواست کنندگان خواب باشند) سوگند به کسی که شنوائی او آوازها و فردیاها را احاطه نموده نیست کسی که دلی را شاد و خرم گرداند مگر آن که خداوند عوض آن شادی و خرمی برایش لطف و مهربانی (خوشی معنوی که بر اثر انجام کار نیک به شخص رو میآورد) بیافریند که هر گاه اندوهی به او برسد آن مهربانی به سمت آن اندوه مانند آب در نشیب روان گردد تا مصیبت را از او دور ساز چنانکه غریب را دور مینمایند (شتردار شتر غریب را از گله شتر خود یا از آبشخور آنها دور میگرداند).
سعادت دیگران را خواستن و برای آنان نشاط بوجود آوردن عملی شایسته است و کمترین اثری که دارد این است که انسان همیشه خوشحال و با نشاط است و به مصائب لبخند میزند. خدا صریحا میفرماید: (کسانی که گفتند پروردگار ما خداست و روی گفته خود استقامت کردند، ترس پیدا نمیکنند و اندوهناک نمیگردند.) ابن ابیالحدید در توضیح مطلب بالا این داستان را نقل میکند: (عمرو بن عاص به معاویه گفت: آروزی چه لذتی را داری؟ معاویه: به آنچه مردم آنرا لذت میپندارند دست یافتهام و از آن خسته شدهام، آرزوی این لذت را دارم که آبی سرد در روزی خنک بنوشم و دختر و پسرانم اطرافم بچرخند و من به آنان بنگرم. سپس معاویه به عمرو بن عاص گفت: تو چه آرزوئی داری؟ عمرو بن عاص: آرزو دارم زمینی را باغ گردانم و از میوه آن بخورم، همین لذت برای من مانده که به آن دست نیافتهام. معاویه رو کرد به وردان غلام عمرو و گفت: ای ورید تو چه لذتی را میخواهی؟ وردان گفت: دوست دارم به لذت نیکی به دوستان دست یابم و از لذت خدمت به نیکان بهرهمند گردم. معاویه به عمرو بن عاص گفت: ننگ بر این مجلس من و تو. این غلام بر من و تو در انتخاب لذت پیروز گردید. سپس به وردان گفت من به این خدمت سزاوارتر از تو هستم، پول در اختیارت نیکی کن!
و قال علیهالسلام- لکمیل بن زیاد النخعی-: (یا کمیل، مر اهلک ان یرحوا فی کسب المکارم) الرواح، السیر من بعد الظهر، و کان التخصیص بهذا الوقت، لاشتغال الانسان غالبا فی الصباح بشئونه الداخلیه، و کسب المکارم اتیان ما یوجب السعاده و المحمده (و یدلجوا) الادلاج: السیر اول اللیل (فی حاجه من هو نائم) بان یقضوا حوائج الناس، و انکانوا نیاما، و کانه لبیان لزوم القربه فی العمل، و حب الخیر، لا لان اربابها یعرفونها. (فو الذی وسع سمعه الاصوات) ای قسما بالله الذی یسمع کل صوت (مامن احد اودع قلبا سرورا) بان اسرو افرح انسانا (الا و خلق الله له من ذلک السیرور لطفا) ای عنایه خاصه منه تعالی الیه (فاذا نزلت به) ای بالذی افرح (نائبه) ای مصیبه من مصیبات الدهر (جری) ذلک اللطف (الیها) ای: یبعد ذات اللطف تلک النائبه (عنه) ای عن ذلک الانسان (کما تطرد غریبه الابل) و هی التی لیس لهذا الراعی لاباله فانه یطردها عن مرعاه و مشربه لئلا تزاحم ابله.
اللغه: مر: فعل امر من امر. یروحوا: یذهبوا من الرواح و هو الذهاب بعد الظهر. یدلجوا: یدخلوا فی اللیل و یسافروا فیه. النائبه: المصیبه. جری الماء: سال. یطردها: یبعدها. غریبه الابل: التی لم تکن من جمله القطیع و من افراده فهی غریبه یطردها اصحابهم او نفس الابل تطردها. الشرح: توجیه لکمیل ان یامر اهل بیته بکسب المکارم و یتعلموا محاسن الاخلاق و یتعاملوا مع الناس بالحسنی ثم قضاء حاجه الناس و قد ورد الکثیر من الاخبار فی هذا الباب و ورد عن اهل البیت ان من قضی حاجه لاخیه المومن قضی الله له سبعین حاجه من حوائج الاخره … و فی سیره اهل البیت اعلی الدروس و انفع النصائح و یکفی ما بشر به الامام هنا فهذا الیمین منه- و هو صادق بدونه- بان الله یخلق من ذلک السرور الذی ادخله علی المومن بقضاء حاجته، یخلق له لطفا فاذا تزلت نازله و مصیبه تداعی اللطف فکشفها عنه فلعل بقضاء الحاجه للمومن یعرفه الناس و لا ینساه صاحبه فیکون ذلک کاشفا لهمه و غمه و مصیبته.
«و آن حضرت به کمیل بن زیاد نخعی فرموده است: ای کمیل کسان خود را فرمان بده شبانگاه در پی کسب مکارم روند و در دل شب پی برآوردن نیازهای کسی باشند که خود خفته است، و سوگند به کسی که شنوایی او همه بانگها را فرا می گیرد، هیچ کس دلی را شاد نمی کند مگر اینکه خداوند برای او از آن شادی لطفی آفریند و چون برای او گرفتاری پیش آید، آن لطف همانند آبی که در سراشیبی حرکت می کند به سوی او سرازیر می شود تا آن گرفتاری را از او دور سازد، همان گونه که شتران بیگانه را از آبشخور دور سازد.»
عمرو عاص به معاویه گفت: از خوشی و لذت چه چیزی برای تو باقی مانده است؟ گفت: هیچ لذتی که مردم در پی آن باشند، نیست مگر آنکه آن قدر به آن رسیده ام که از آن ملول شده ام. امروز برای من هیچ چیزی خوشتر از آن نیست که در روز گرم تابستانی شربتی از آب سرد بیاشامم و به دختران و پسرانم بنگرم که برگرد من باشند، برای تو چه لذتی باقی مانده است؟ گفت: زمینی که در آن درختکاری کنم و میوه اش را بخورم و لذت دیگری باقی نمانده است. معاویه به وردان غلام عمرو عاص نگریست و گفت: ای وردان از لذت تو چه باقی مانده است؟ گفت: شادی که در دل برادران در آورم و کارهای پسندیده ای که بر گردن اشخاص گرامی آویزم. معاویه به عمرو گفت: مرگ بر این نشست من و نشست تو، که این بنده در سخن خود بر من و بر تو چیره شد و سپس به وردان گفت: من برای چنین کاری از تو سزاوارترم، گفت: تو که امکان داری انجام بده.
و اگر بگویی شادی خود عرض است چگونه خداوند متعال از آن لطف می آفریند؟ می گویم: کلمه «من» در این جا به معنی عوض است، نظیر این گفتار خداوند که می فرماید: «وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْکُمْ مَلائِکَةً فِی الْأَرْضِ یَخْلُفُونَ»، «اگر بخواهیم عوض شما بر زمین فرشتگان را قرار می دادیم.» و نظیر آن این بیت است که شاعر می گوید: «فلیت لنا من ماء زمزم شربة» یعنی ای کاش به عوض آب زمزم جرعه ای آب سرد می داشتیم.
و قال علیهالسلام
لِکُمَیْلِ بْنِ زِیادِ النَّخَعی:
یَا کُمَیْلُ،مُرْ أَهْلَکَ أَنْ یَرُوحُوا فِی کَسْبِ الْمَکَارِمِ،وَ یُدْلِجُوا فِی حَاجَةِ مَنْ هُوَ نَائِمٌ.فَوَ الَّذِی وَسِعَ سَمْعُهُ الْأَصْوَاتَ،مَا مِنْ أَحَدٍ أَوْدَعَ قَلْباً سُرُوراً إِلَّا وَ خَلَقَ اللّهُ لَهُ مِنْ ذلِکَ السُّرُورِ لُطْفاً.فَإِذَا نَزَلَتْ بِهِ نَائِبَةٌ جَرَی إِلَیْهَا کَالْمَاءِ فِی انْحِدَارِهِ حَتَّی یَطْرُدَهَا عَنْهُ کَمَا تُطْرَدُ غَرِیبَةُ الْإِبِلِ.
امام علیه السلام به کمیل بن زیاد نخعی فرمود:
ای کمیل! خانوادهات را دستور ده که روزها در کسب فضایل و مکارم بکوشند و شامگاهان در انجام حوائج مردمی که در خوابند تلاش کنند.سوگند به کسی که تمام صداها را میشنود،هرکس سرور و خوشحالی در قلبی ایجاد کند خدا از آن سرور برایش لطفی میآفریند که هرگاه مصیبتی بر او وارد شود این لطف همچون آب (در یک سطح شیبدار،به سرعت) به سوی او سرازیر شود تا آن مصیبت را از وی (بشوید و) دور سازد،همانگونه که شتر بیگانه از گله (یا از چراگاه خصوصی) رانده میشود. ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر بخشهای مختلفی از این کلام نورانی را از غررالحکم و مستطرف (نوشته ابوالفتح ابشیهی) و ربیع الابرار زمخشری نقل میکند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 200). اضافه میکنیم که مرحوم دیلمی (از علمای قرن نهم) این حدیث شریف را با تفاوتهایی در کتاب ارشاد القلوب آورده است.(ارشاد القلوب،ج 1،ص 138))
شاد کردن دیگران
امام علیه السلام خطاب به کمیل بن زیاد نخعی که یکی از یاران عالم و دانشمند و باتقوای او بود دو نکته مهم را گوشزد کرده،میفرماید:«ای کمیل! خانواده را دستور ده که روزها در کسب فضایل و مکارم بکوشند و شامگاهان در انجام حوائج مردمی که در خوابند تلاش کنند»؛ (یَا کُمَیْلُ،مُرْ أَهْلَکَ أَنْ یَرُوحُوا فِی کَسْبِ الْمَکَارِمِ،وَ یُدْلِجُوا فِی حَاجَةِ مَنْ هُوَ نَائِمٌ) .
سپس میافزاید:«سوگند به کسی که تمام صداها را میشنود،هرکس سرور و خوشحالی در قلبی ایجاد کند خدا از آن سرور برایش لطفی میآفریند که هرگاه مصیبتی بر او وارد شود این لطف همچون آب (در یک سطح شیبدار به سرعت) به سوی او سرازیر شود تا آن مصیبت را از وی (بشوید و) دور سازد، همانگونه که شتر بیگانه از گله (یا از چراگاه خصوصی) رانده میشود»؛ (فَوَ الَّذِی وَسِعَ سَمْعُهُ الْأَصْوَاتَ،مَا مِنْ أَحَدٍ أَوْدَعَ قَلْباً سُرُوراً إِلَّا وَ خَلَقَ اللّهُ لَهُ مِنْ ذلِکَ السُّرُورِ لُطْفاً.فَإِذَا نَزَلَتْ بِهِ نَائِبَةٌ جَرَی إِلَیْهَا کَالْمَاءِ فِی انْحِدَارِهِ حَتَّی یَطْرُدَهَا عَنْهُ کَمَا تُطْرَدُ غَرِیبَةُ الْإِبِلِ) .
امام علیه السلام در نکته اوّل،برنامه زندگی را چنین تنظیم میفرماید که در بخشی از آن انسان باایمان باید به خودسازی و کسب فضایل مشغول باشد،بر علم خود بیفزاید،از تجارب دیگران استفاده کند،صفات برجسته انسانی را در خود پرورش دهد،رذایل اخلاقی را دور نماید و به سوی کمال انسانی سیر کند،و در بخش دیگر به دنبال حل مشکلات مردم باشد.
بنابراین کسانی که تنها به اصلاح خویش میپردازند و کاری برای حل مشکلات دیگران انجام نمیدهند از حقیقت اسلام دورند.همچنین کسانی که برای انجام حوائج مردم تلاش میکنند و از خود غافلند آنها نیز بیگانهاند؛ مسلمان واقعی کسی است که هم به اصلاح خویش بپردازد و هم به حل مشکلات مردم توجّه کند.
تعبیر به «یروح» که از ماده«رواح»به معنای سیر در روز یا سیر در بعد از ظهر است (و در اینجا مناسب معنای اوّل است،زیرا آن را در مقابل سیر در شب قرار داده) نشان میدهد که بخش اول تلاش و فعالیت انسان باید در کسب فضایل و مکارم باشد،چراکه انسان تا خود را نسازد نمیتواند به دیگران بپردازد.
البته مکارم اخلاق،تمام فضایل اخلاقی را که در آیات و روایات و کتب علمای اخلاق وارد شده است شامل میشود؛ولی در بعضی از روایات،انگشت روی موارد خاصی گذاشته شده که در واقع بخشهای مهم مکارم اخلاق است؛ از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:«مکارم اخلاق ده چیز است.اگر میتوانی تمام آنها در تو باشد انجام ده...راوی سؤال میکند:آنها چیست؟ امام علیه السلام میفرماید:
«صِدْقُ الْیَأْسِ (البأس) وَ صِدْقُ اللِّسَانِ وَ أَدَاءُ الأَمَانَةِ وَ صِلَةُ الرَّحِمِ وَ إِقْرَاءُ الضَّیْفِ وَ إِطْعَامُ السَّائِلِ وَ الْمُکَافَأَةُ عَلَی الصَّنَائِعِ وَ التَّذَمُّمُ لِلْجَارِ وَ التَّذَمُّمُ لِلصَّاحِبِ وَ رَأْسُهُنَّ الْحَیَاءُ؛ راستگو بودن در اظهار یأس از آنچه در دست مردم است و نظر به لطف خدا داشتن (یا راستگو بودن در مقام ابراز شجاعت در برابر دشمنان) و راستگویی و ادای امانت و صله رحم و پذیرایی از میهمان و سیر کردن گرسنگان و جبران کردن نیکیهای مردم و تعهد داشتن در برابر همسایگان و تعهّد داشتن در برابر دوستان و رأس همه آنها حیاست». ( .کافی،ج 2،ص 55،ح 1 )
تعبیر به «یُدْلِجُوا» از ماده«ادْلاج»که به معنای سیر در ابتدای شب یا تمام شب است اشاره به این است که انسان باید خدماتش به مردم بی سر و صدا و غالباً مخفیانه باشد مخصوصاً با تعبیر «مَنْ هُوَ نائِمٌ» (کسی که در خواب است) تا آبروهای آنها محفوظ بماند و در برابر دیگران شرمنده نشوند.
این یک برنامه جامع و کامل است که زندگی فردی و اجتماعی را کاملاً اصلاح میکند.
دنیای مادی امروز،کمکرسانی به نیازمندان را تحت برنامههای محدود،در اختیار دولتها قرار میدهد و افراد،کمتر مسئولیتی برای خود قائلند،در حالی که در اسلام چنین نیست؛همه کسانی که توانایی دارند،در برابر مشکلات و نیازهای حاجتمندان مسئولیت دارند تا آنجا که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیث معروفی میفرماید:
«وَ الَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ لا یُؤْمِنُ بِی عَبْدٌ یَبِیتُ شَبْعَانَ وَ أَخُوهُ أَوْ قَالَ جَارُهُ الْمُسْلِمُ جَائِعٌ؛ سوگند به کسی که جان محمد در دست قدرت اوست کسی که شب سیر بخوابد و برادر مسلمانش (یا فرمود:همسایه مسلمانش) گرسنه باشد به من (که پیغمبر اسلام) ایمان نیاورده است». ( .بحار الانوار،ج 71،ص 368،ح 58)
در نامه معروف امام علیه السلام به«عثمان بن حنیف انصاری»(نامه 45) نیز همین معنا با تعبیر جامع دیگری آمده است،آنجا که میفرماید:
«هَیْهَاتَ أَنْ یَغْلِبَنِی هَوَایَ وَ یَقُودَنِی جَشَعِی إِلَی تَخَیُّرِ الأَطْعِمَةِ وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوِ الْیَمَامَةِ مَنْ لا طَمَعَ لَهُ فِی الْقُرْصِ وَ لا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ أَوْ أَبِیتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِی بُطُونٌ غَرْثَی وَ أَکْبَادٌ حَرَّی؛ هیهات که هوای نفس بر من چیره شود و حرص و طمع مرا وادار به انتخاب طعامهای لذیذ نماید در حالی که شاید در سرزمین حجاز یا یمامه (یکی از مناطق شرقی عربستان) کسی باشد که حتی امید برای به دست آوردن یک قرص نان نداشته و هرگز شکمی سیر به خود ندیده باشد.آیا من با شکمی سیر بخوابم در حالی که در اطراف من شکمهای گرسنه و جگرهای تشنه باشد».
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن به نکته دیگری پرداخته که نکته اوّل را کاملتر میکند و آن،دستور به شاد کردن دلهای افسرده است.در اینجا امام علیه السلام پاداش بزرگی را برای چنین اشخاصی ذکر میکند و آن اینکه این ادخال سرور در قلب انسان نهتنها در سرای دیگر به یاری انسان میشتابد،بلکه در همین دنیا نیز مأموریت دارد که در مشکلات،او را یاری کند و مصائب و حوادث تلخ را به شدت از او دور سازد.
امام علیه السلام برای بیان تأثیر سرعت آن به دو مثال پرداخته است:نخست جریان آب در یک سراشیبی و دوم دور ساختن شترهای بیگانه از مرتع اختصاصی.
در احادیث اسلامی نیز در مورد ادخال سرور در قلب مؤمنان بهطور خاص، یا انسانها بهطور عام،روایات زیادی وارد شده است؛از جمله کلینی رحمه الله در جلد دوم کافی بابی تحت عنوان«ادْخالُ السُّرُورِ عَلَی الْمُؤمِنینَ»ذکر کرده و شانزده روایت در آن آورده است؛از جمله در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند.
«مَنْ سَرَّ مُؤْمِناً فَقَدْ سَرَّنِی وَ مَنْ سَرَّنِی فَقَدْ سَرَّ اللَّهَ؛ کسی که مؤمنی را مسرور کند مرا مسرور ساخته و کسی که مرا مسرور کند خدا را مسرور کرده است». (.کافی،ج 2،ص 188،ح 1 )
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إِنَّ أَحَبَّ الأَعْمَالِ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِدْخَالُ السُّرُورِ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ؛ محبوبترین اعمال نزد خداوند،وارد کردن سرور بر مؤمنان است». ( .همان،ص 189،ح 4)
از امام صادق علیه السلام روایت گویایی در این زمینه نقل شده است که خلاصهاش این است:«هنگامی که در قیامت انسانِ باایمان از قبرش خارج میشود شخصی (نورانی) از قبر با او برمیخیزد و او را بشارت به خیر میدهد و در تمام مراحل قیامت با اوست و از ترس و وحشت او میکاهد تا زمانی که او را وارد بهشت میسازد.شخص مؤمن از او میپرسد:تو کیستی که همراه من آمدی و در تمام این مسیر مونس من بودی؟ میگوید:
«أَنَا السُّرُورُ الَّذِی کُنْتَ تُدْخِلُهُ عَلَی إِخْوَانِکَ فِی الدُّنْیَا خُلِقْتُ مِنْهُ لِأُبَشِّرَکَ وَ أُونِسَ وَحْشَتَکَ؛ من همان سروری هستم که بر برادرانت در دنیا وارد ساختی.من از آن آفریده شدم که تو را بشارت دهم و مونس تنهایی و وحشت تو باشم». ( .کافی،ج 2،ص 191،ح 10 )
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following to Kumayl ibn Ziyād an-Nakha'i: “O Kumayl! Direct your people to go out in the day to achieve noble traits and to go out in the night to meet the needs of those who might be sleeping. I swear by the One Whose hearing extends to all voices, if someone pleases another's heart, Allāh will create a special thing out of this pleasing so that whenever any hardship befalls him, it will come running like flowing water and drive away the hardship as wild camels are driven away.”
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا أَملَقتُم فَتَاجِرُوا اللّهَ بِالصّدَقَةِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هر گاه تهیدست شدید با صدقه دادن، با خدا تجارت کنید .
چون تنگدست شدید به صدقه دادن با خدا سودا کنید.
چون درویش و محتاج شدید پس تجارت کنید با خدا بصدقه دادن
و فرمود (علیه السلام): هر گاه تنگدست شدید با دادن صدقه با خدای تعالی سودا کنید.
و آن حضرت فرمود:هرگاه تهیدست شدید با خداوند به وسیله صدقه دادن معامله کنید .
شروح:
و املق: افتقر.
املاق: تنگدستی، (هرگاه تنگدست شدید با دادن صدقه، با خدا معامله کنید). قبلا گذشت که صدقه دادن باعث فزونی لطف خدا میگردد. این است که به فقرا دستور میدهد تا به هر مقداری که دسترسی دارند- اگر چه به نیم خرمایی باشد- صدقه بدهند، تا بدین وسیله جهت افاضهی لطف خدا آمادگی پیدا کنند. و در این عبارت با کلمهی تجارت- که استعاره آورده است برای گرفتن چیزی به جای آنچه میدهد- آنان را وادار به دادن صدقه کرده است. و تهیدستان از ثروتمندان به جلب روزی به وسیلهی دادن صدقه سزاوارترند برای این که دلها بیشتر برای آنها متاثر میشود و بر آنها رقت میکند، و از طرفی چون در فکر مردم اینطور میگذرد که صدقه دادن اینان از روی اخلاص است نه ثروتمندان.
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَةِ .
قد تقدم القول فی الصدقة.
و قالت الحکماء أفضل العبادات الصدقة لأن نفعها یتعدی و نفع الصلاة و الصوم لا یتعدی.
و جاء فی الأثر أن علیا ع عمل لیهودی فی سقی نخل له فی حیاة رسول الله ص بمد من شعیر فخبزه قرصا فلما هم أن یفطر علیه أتاه سائل یستطعم فدفعه إلیه و بات طاویا و تاجر الله تعالی بتلک الصدقة فعد الناس هذه الفعلة من أعظم السخاء و عدوها أیضا من أعظم العبادة .
و قال بعض شعراء الشیعة یذکر إعادة الشمس علیه و أحسن فیما قال جاد بالقرص و الطوی ملء جنبیه
(و قال علیهالسلام: اذا املقتم) چون درویش شوید و محتاج گردیدید (فتاجروا الله بالصدقه) پس تجارت کنید با خدای تعالی به صدقه دادن یعنی استفاضه کنید به صدقه و عطا، ثواب او سبحانه را در دنیا و عقبی به جهت اعتماد به قول او تعالی که (ان الله یجزی المتصدقین) گر هوس داری تو بازرگانی با کردگار مفلسان را دست گیر اندر فلاکت زینهار
هرگاه پریشان و درویش گردید سودا کنید با خدای سبحانه به صدقه دادن. و صدقه مفتاح ابواب حاجات و وسیله نیل مرادات است چنانچه مانع بلیات و دافع آفات است (و قال تعالی: ان الله یجزی المتصدقین)
و قال علیهالسلام: «اذا املقتم فتاجروا الله بالصدقه.» یعنی و گفت علیهالسلام که هرگاه فقیر گشتید، پس معامله کنید با خدا به صدقه دادن، یعنی به قدر وسع انفاق کنید، زیرا که صدقه باعث توانگر شدن است.
اللغه: (الاملاق): الفقر یقال: املق املاقا اذا افتقر و احتاج- مجمعالبحرین. المعنی: قد ذکر فی غیر واحد من الاخبار ان الصدقه تقع علی ید الله قبل ان تصل الی ید الفقیر، و قد وعد الله فی کتابه بالتعویض علیها اضعافا مضاعفه و اثبته کقرض علیه فقال تعالی (11- الحدید-: من ذا الذی یقرض الله قرضا حسنا فیضاعفه له و له اجر کریم). قال الشارح المعتزلی: (و جاء فی الاثر ان علیا (علیه السلام) عمل لیهودی فی سقی نخل له فی حیاه رسولالله صلی الله علیه و آله بمد من شعیر، فخبزه قرصا، فلما هم ان یفطر علیه اتاه سائل یستطعم فدفعه الیه فبات طاویا و تاجر الله تعالی بتلک الصدقه انتهی. الترجمه: فرمود: چون بسیار تنگدست شدید بوسیله صدقه دادن با خدا معامله کنید.
چونکه گشتی فقیر و بیچاره***دل بسودا سپار یکباره
هر چه داری همه تصدق کن***عوض نقد از خدا بستان
اللغه: (الاملاق): الفقر یقال: املق املاقا اذا افتقر و احتاج- مجمعالبحرین. المعنی: قد ذکر فی غیر واحد من الاخبار ان الصدقه تقع علی ید الله قبل ان تصل الی ید الفقیر، و قد وعد الله فی کتابه بالتعویض علیها اضعافا مضاعفه و اثبته کقرض علیه فقال تعالی (11- الحدید-: من ذا الذی یقرض الله قرضا حسنا فیضاعفه له و له اجر کریم). قال الشارح المعتزلی: (و جاء فی الاثر ان علیا (علیه السلام) عمل لیهودی فی سقی نخل له فی حیاه رسولالله صلی الله علیه و آله بمد من شعیر، فخبزه قرصا، فلما هم ان یفطر علیه اتاه سائل یستطعم فدفعه الیه فبات طاویا و تاجر الله تعالی بتلک الصدقه انتهی. الترجمه: فرمود: چون بسیار تنگدست شدید بوسیله صدقه دادن با خدا معامله کنید. چونکه گشتی فقیر و بیچاره دل بسودا سپار یکباره هر چه داری همه تصدق کن عوض نقد از خدا بستان
من افتقر و ضاقت علیه سبل الرزق فلیتصدق و لو بلقمه من قرصه علی معده خاویه، فان الصدقه مفتاح الرزق. و تقدم الکلام عن ذلک فی الحکمه 6 و 136. و قال الشیخ محمد عبده: (هاهنا سر لا یعلم) و قد یکون السر هو مجرد التوکل علی الله و الانقطاع الیه بصدق و اخلاص، و عدم الیاس من فضله و رحمته، و من توکل علیه کفاه.
… فتاجروا الله الصدقه: ای اذا افتقرتم فتصدقوا فان الله یعطف الرزق علیکم بالصدقه فکانکم عاملتم الله بالتجاره. و ههنا سر لا یعلم
امام علیهالسلام (در ترغیب به بخشش در راه خدا) فرموده است: هر گاه تنگدست شدید به صدقه دادن (به مستمندان) با خدا سودا کنید (هراندازه میتوانید در راه او انفاق نمائید که صدقه وسیله توانگر شدن است چنانکه جلوگیر از بلاها و گرفتاریها و پیشامدها است).
امام علیهالسلام (در ترغیب به بخشش در راه خدا) فرموده است: هر گاه تنگدست شدید به صدقه دادن (به مستمندان) با خدا سودا کنید (هراندازه میتوانید در راه او انفاق نمائید که صدقه وسیله توانگر شدن است چنانکه جلوگیر از بلاها و گرفتاریها و پیشامدها است).
و قال علیهالسلام: (اذا املقتم) ای اذا افتقرتم (فتاجروا الله بالصدقه) فانکم اذا تصدقتم اعطاکم الله تعالی، فاعطاء الصدقه تجاره.
و قال علیهالسلام: (اذا املقتم) ای اذا افتقرتم (فتاجروا الله بالصدقه) فانکم اذا تصدقتم اعطاکم الله تعالی، فاعطاء الصدقه تجاره.
«هرگاه درویش شوید با صدقه دادن با خداوند بازرگانی کنید.»
سخن درباره صدقه پیش از این گذشت و حکیمان گفته اند: بهترین عبادتها صدقه دادن است که سود آن به دیگران می رسد و حال آنکه نماز و روزه سودش به دیگران نمی رسد.
در خبر آمده است که علی علیه السّلام برای مردی یهودی به روزگار زندگی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مزدوری کرد و درختان خرمای او را آب داد و یک مد جو گرفت و از آن یک گرده نان ساخت و چون خواست با آن روزه بگشاید، درویشی پیش او آمد و از او خوراک خواست. علی علیه السّلام آن گرده نان را به درویش داد و خود آن شب را گرسنه گذراند و با این صدقه با خداوند بازرگانی کرد. مردم این کار را از بزرگترین سخاوتها شمردند و هم از بزرگترین عبادات دانستند.
یکی از شاعران شیعه بازگشت قرص خورشید را برای علی علیه السّلام نتیجه این بازرگانی او با خداوند دانسته و چه نیکو سروده است: علی علیه السّلام در حالی که گرسنه بود گرده نان خود را که مایه پرکردن شکم خویش بود، بخشید و قرص تابان خورشید آن گرده نان را بر او برگرداند، آری قرض دادن به افراد گرامی بسیار پر بهره است.
و قال علیهالسلام
إذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللّهَ بِالصَّدَقَةِ.
امام علیه السلام فرمود:
هر زمان فقیر شدید،با خداوند از طریق صدقه دادن (در راه او) تجارت (پرسود) کنید. ( .سند گفتار حکیمانه: این کلام شریف را جمعیتی پیش از مرحوم سیّد رضی در کتابهای خود آوردهاند؛از جمله جاحظ در المائة المختارة.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 201).اضافه میکنیم که خوارزمی نیز در کتاب مناقب خود آن را با احادیث دیگری از جاحظ نقل کرده است.(مناقب خوارزمی،ص 376) )
امام علیه السلام در این گفتار نورانی خود،یکی از طرق معنوی مبارزه با فقر را نشان میدهد و میفرماید:«هر زمان فقیر شدید با خداوند از طریق صدقه دادن (در راه او) تجارت (پر سود) کنید»؛ (إذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللّهَ بِالصَّدَقَةِ) .
«أمْلَقْتُم» از ماده«مَلَق»(بر وزن علق) به معنای فقر است و هنگامی که به باب افعال میرود نیز فعل لازم است.
اشاره به اینکه صدقه در هنگام نیازمندی،اثر معنوی مهمی در زدودن فقر دارد،همان گونه که انسان،فقیری را کمک میکند،عنایت الهی نیز به یاری او بر میخیزد.
قرآن مجید میفرماید: «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ» ؛کیست که به خدا وام نیکو دهد (و از اموالی که به او ارزانی داشته انفاق کند) تا خداوند آن را برای او چندین برابر کند؟ و برای او پاداش پرارزشی است!». ( .حدید،آیه 11)
لطف و عنایت پروردگار عجیب است بخشنده همه نعمتها اوست با این وجود گاه به بندگان میگوید:از شما وام میگیرم و گاه میگوید:با من تجارت پرسودی داشته باشید.
میان انفاق در راه خدا به هنگام نیازمند بودن و برخورداری از نعمت پروردگار،رابطه آشکاری بر حسب ظاهر نمیبینیم؛ولی به یقین این از الطاف خفیه الهیه است.
قابل انکار نیست که شخص ایثارگر که آنچه را خود به آن نیاز دارد به دیگری میبخشد روح پاکی پیدا میکند که سرچشمه استجابت دعاست و دعاهای او برای گشایش روزی به هدف اجابت نزدیک میشود.
در احادیث اسلامی،رابطه صدقه با درمان بیماریها،رفع بلاها و خطرات و به عنوان افزایش روزی با صراحت بیان شده است؛از جمله در حکمت 137 گذشت که امام علیه السلام میفرماید:
«اسْتَنْزِلُوا الرِّزْقَ بِالصَّدَقَةِ؛ روزی را بهوسیله صدقه بر خود فرود آورید».
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم
«إِنَّ الصَّدَقَةَ تَقْضِی الدَّیْنَ وَ تَخْلُفُ بِالْبَرَکَةِ؛ صدقه سبب ادای دین و برجای نهادن برکت میشود». ( .کافی،ج 4،ص 9،ح 1 )
این سخن را با سخنی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم که فرمود:
«أَکْثِرُوا مِنَ الصَّدَقَةِ تُرْزَقُوا؛ به نیازمندان زیاد صدقه دهید تا روزی شما وسیع شود». ( .بحار الانوار،ج 74،ص 178 )
در این روایات،تنها به رابطه صدقات با فزونی نعمت و دفع فقر اشاره شده، در حالی که صدقه برکات و آثار فراوان دیگری نیز دارد؛صدقه رفع بلا میکند، موجب پرورش فضایل اخلاقی است،دشمنیهای قشرهای مختلف جامعه را فرو مینشاند و وسیله نجات در یوم المعاد است.
قرآن مجید میگوید: «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» ؛آنچه نزد شماست فانی میشود؛امّا آنچه نزد خداست باقی است». ( .نحل،آیه 96)
در آیه دیگر میخوانیم: «وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ
وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» ؛و در راهِ خدا انفاق کنید! و (با ترک انفاق،) خود را به دست خود،به هلاکت نیفکنید! و نیکی کنید! که خداوند،نیکوکاران را دوست میدارد». ( .بقره،آیه 195)
نیز میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لا بَیْعٌ فِیهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ وَ الْکافِرُونَ هُمُ الظّالِمُونَ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! از آنچه به شما روزی دادهایم،انفاق کنید! پیش از آنکه روزی فرا رسد که در آن، نه خرید و فروش است (تا بتوانید سعادت و نجات از کیفر را برای خود خریداری کنید)،و نه دوستی (و رفاقتهای مادی سودی دارد)،و نه شفاعت؛ (زیرا شما شایسته شفاعت نخواهید بود).و کافران،خود ستمگرند؛(هم به خودشان ستم میکنند،هم به دیگران)». ( .بقره،آیه 254 )
انفاق منحصر به انفاق مالی نیست،هرچند بیشتر آیات و روایات،ناظر به انفاقهای مالی است.انفاق علم و دانش،انفاق قدرت و مقام و انفاق نصح و خیرخواهی و خلاصه هرچیزی که خداوند به انسان روزی داده باید از آن برای نجات دیگران استفاده کرد و تعبیر به «مِمّا رَزَقْناکُمْ» (از آنچه به شما روزی دادهایم) یا شبیه آن در آیات متعددی از قرآن مجید،ممکن است اشاره به همین باشد.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ If you are impoverished , trade with Allāh through charity.'
وَ قَالَ علیه السلام الوَفَاءُ لِأَهلِ الغَدرِ غَدرٌ عِندَ اللّهِ وَ الغَدرُ بِأَهلِ الغَدرِ وَفَاءٌ عِندَ اللّهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: وفاداری با خیانتکاران نزد خدا نوعی خیانت، و خیانت به خیانتکاران نزد خدا وفاداری است .
وفا با بیوفایان، بیوفایی است با خدا، و بیوفایی با بیوفا وفا بود نزد خدا.
و فرمود وفا کردن باهل غدر و بیوفائی بیوفائیست نزد خدای تعالی و بیوفائی باهل بیوفائی وفاست نزد خدا چه آن وضع شی است در موضع خودش
و فرمود (علیه السلام): وفاداری با بی وفایان، بی وفایی با خداست و بی وفایی با بی وفایان، وفاداری با خداست.
و آن حضرت فرمود:وفا با پیمان شکنان پیمان شکنی نزد خداست، و بیوفایی با پیمان شکنان وفای نزد خداوند است .
(تکرار شماره 116)
شروح:
(و قد مضی هذا الکلام فیما تقدم الا ان فیه ههنا زیاده مفیده)
(وفاداری نسبت به فریبکاران، خود نوعی فریبکاری در پیشگاه خداست و فریبکاری نسبت به فریبکاران، وفاداری در پیشگاه خداست). توضیح این که از جمله عهد و پیمانهای الهی در دستورات دینیاش، بیوفایی نسبت به فریبکاران به هنگام فریبکاری آنهاست به دلیل قول خدای تعالی: … ان الله لا یحب الخائنین بعضی گفتهاند: این آیه دربارهی یهود بنیقینقاع نازل شده است که با پیامبر (صلی الله علیه و آله) عهدی بسته بودند و تصمیم بر پیمانشکنی داشتند که خداوند، پیامبر (صلی الله علیه و آله) را خبر داد و دستور داد تا با آنان بجنگد و به جهت پیمانشکنی آنها را مجازات کند، زیرا وفاداری نسبت به آنان، بیوفایی نسبت به پیمان با خدا بود. و فریبکاری و بیوفایی نسبت به آنها- وقتی که فریبکاری کنند- وفاداری نسبت به پیمان الهی است.
وَ قَالَ علیه السلام الْوَفَاءُ لِأَهْلِ الْغَدْرِ غَدْرٌ عِنْدَ اللَّهِ وَ الْغَدْرُ بِأَهْلِ الْغَدْرِ وَفَاءٌ عِنْدَ اللَّهِ .
معناه أنه إذا اعتید من العدو أن یغدر و لا یفی بأقواله و أیمانه و عهوده لم یجز الوفاء له و وجب أن ینقض عهوده و لا یوقف مع العهد المعقود بیننا و بینه فإن الوفاء لمن هذه حاله لیس بوفاء عند الله تعالی بل هو کالغدر فی قبحه و الغدر بمن هذه ( ا:«ذلک». ) حاله لیس بقبیح بل هو فی الحسن کالوفاء لمن یستحق الوفاء عند الله تعالی
(و قال علیهالسلام: الوفاء لاهل الغدر غدر عند الله تعالی) وفا کردن به اهل بیوفایی، بیوفایی است نزد حضرت باری تعالی زیرا که وضع چیزی است در غیر موضع آن (و الغدر باهل الغدر وفاء عند الله) و بیوفایی به اهل بیوفایی، وفا است نزد حق تعالی زیرا که وضع شیء است در موقع آن کقوله تعالی (و اما تخافن من قوم خیانه فانبذ الیهم علی سوآء) و در روایت واقع شده که این آیه نازل شد در یهود بنیقیقاع که میان ایشان و میان پیغمبر آخرالزمان صلوات الله علیه عهدی بود و ایشان عزم کردند بر نقض آن. حق سبحانه اخبار نمود پیغمبر خود را به آن و امر فرمود او را به محاربه ایشان به جهت مجازات نقض عهد ایشان، پس از اینجا نیز معلوم شد وفا نمودن با اهل غدر، غدر است به عهد خدا، و غدر با ایشان در حین غدر ایشان وفا است به عهد خدا نیکویی با بدان کردن چنان است که بد کردن به جای نیک مردان
وفا با ارباب غدر و دغل غدر باشد نزد خدای تعالی. یعنی حکم غدر داشته باشد. و غدر با اهل غدر وفا است نزد خدا. یعنی حکم وفا را دارد.
و قال علیهالسلام: «الوفاء لاهل الغدر غدر عند الله و الغدر باهل الغدر وفاء عند الله.» یعنی و گفت علیهالسلام که وفا کردن به عهد و پیمان صاحبان خدعه و مکر، خدعه کردن است در نزد خدا و خدعه کردن با ارباب خدعه، وفا کردن است در نزد خدا.
المعنی: (الغدر) هو نقض العهد و ترک الوفاء بالمیثاق الموکد، و العهد قد یکون بین المسلم و غیره، و قد یکون بین غیر المسلمین بعضهم مع بعض. اما فی القسم الاول فیجب الوفاء به، و قد نهی عن الغدر فی اخبار کثیره و کان من وصایا النبی (صلی الله علیه و آله) اذا بعث سریه الی الغزو مع الاعداء و اهتم به المسلمون و تجویز الغدر فی کلامه هذا ناظر الی القسم الثانی، و المقصود ان العهود غیر مانعه عن قبول الاسلام و قال ابنمیثم: و ذلک ان من عهد الله فی دینه الغدر و عدم الوفاء لهم اذا غدروا لقوله تعالی: (و اما تخافن من قوم خیانه فانبذ الیهم علی سواء ان الله لا یحب الخائنین- 58- الانفال) قیل: نزلت فی یهود بنیقینقاع، و کان بینهم و بین الرسول (صلی الله علیه و آله) عهد فعزموا علی نقضه فاخبره الله تعالی بذلک و امره بحربهم و مجازاتهم بنقض عهدهم، فکان الوفاء لهم غدرا بعهد الله، و الغدر بهم اذا غدروا وفاء بعهد الله انتهی. اقول: فی مثل هذا المورد لا یکون ترک الوفاء غدرا، و اطلاق الغدر علیه بنحو من العنایه من باب المشاکله کقوله تعالی: (و جزاء سیئه سیئه مثلها) فان جزاء السیئه لا یکون سیئه حقیقه، فتدبر. الترجمه: فرمود: وفاء با پیمانشکنان پیمانشکنی محسوب است نزد خدا، و پیمانشکنی با اهل غدر وفاداریست در نزد خدا چه خوش سروده:
با بدان بد باش، با نیکان نکو***جای گل گل باش، جای خار خار
(الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) و قال علیهالسلام: فی (الطبری): کان مالک بن ابیالسمح المغنی و عمرو الوادی مع الولید بن یزید لما حصر، فلما تفرق اصحابه عنه قال مالک لعمرو: اذهب بنا. فقال عمرو: لیس هذا من الوفاء و نحن لایعرض لنا لانا لسنا ممن یقاتل. فقال له مالک: و یلک و الله لئن ظفروا بنا لا یقتل احد قبلی و قبلک فیوضع راسه مع راسینا و یقال للناس انظروا من کان معه فی هذه الحال، فلا یعیبونه بشیء اشد من هذا، فهربا و قتل و کان قتله سنه. و فیه- بعد ذکر شفاعه عبدالله بن عمر للمختار عند عاملی ابن الزبیر علی الکوفه لما حبساه- دعواه فحلفاه بالله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهاده الرحمن الرحیم لایبغیهما غائله و لایخرج علیهما ما کان لهما سلطان، فان هو فعل فعلیه الف بدنه ینحرها عند رتاج الکعبه، و ممالیکه کلهم ذکرهم و انثاهم احرار، فحلف لهما بذلک ثم خرج فقال: قاتلهم الله ما احمقهم حین یرون انی افی لهم بایمانهم هذه، اما حلفی لهم بالله فانه ینبغی لی اذا حلفت علی یمین فرایت ما هو خیر منها ان ادع ما حلفت علیه و آتی الذی هو خیر و اکفر یمینی، و خروجی علیهم خیر من کفی عنهم …
التکبر رذیله، و لکنه علی المتکبرین فضیله، لانه نوع من تادیبهم و اشعارهم بانهم اهل للازدراء و الاحتقار.. و کذلک الغدر بمن غدر و فجر و نکث بالعهود و المواثیق، و اوضح مثال للغدر و النکث ما فعله الانکلیز فی الحرب العامه الاولی، اعطوا العهود للعرب ان یکونوا لهم عونا فی تحررهم و جهادهم ضد الاتراک، و فی نفس الوقت اعطوا فلسطین للصهاینه!.. و ما من شک ان الغدر بهم و بکل مستعمر و متامر وفاء و اباء.
امام علیهالسلام (درباره بیوفایان به پیمان و دوستی) فرموده است: وفا نمودن به بیوفایان بیوفائی با خدا است، و بیوفائی با بیوفایان وفای با خدا است (چون هر که به پیمان و دوستی خود وفا نکرد به دستور خدا رفتار ننموده است).
امام علیهالسلام (درباره بیوفایان به پیمان و دوستی) فرموده است: وفا نمودن به بیوفایان بیوفائی با خدا است، و بیوفائی با بیوفایان وفای با خدا است (چون هر که به پیمان و دوستی خود وفا نکرد به دستور خدا رفتار ننموده است).
امام علیهالسلام (درباره بیوفایان به پیمان و دوستی) فرموده است: وفا نمودن به بیوفایان بیوفائی با خدا است، و بیوفائی با بیوفایان وفای با خدا است (چون هر که به پیمان و دوستی خود وفا نکرد به دستور خدا رفتار ننموده است).
امام علیهالسلام (درباره بیوفایان به پیمان و دوستی) فرموده است: وفا نمودن به بیوفایان بیوفائی با خدا است، و بیوفائی با بیوفایان وفای با خدا است (چون هر که به پیمان و دوستی خود وفا نکرد به دستور خدا رفتار ننموده است).
«وفا کردن برای اهل غدر در نزد خدا بی وفایی است، و غدر کردن با اهل غدر در پیشگاه خداوند وفاست.»
معنی این کلمه این است که اگر خوی و سرشت دشمن این باشد که غدر ورزی کند و پایبند به گفته ها و سوگندها و پیمانهای خود نباشد، جایز نیست نسبت به او وفادار بود بلکه واجب است که عهد و پیمان او شکسته شود و به آن اعتنایی نشود، زیرا وفاداری نسبت به کسی که حال او این چنین باشد نه تنها در پیشگاه خداوند وفاداری نیست بلکه از لحاظ زشتی همچون غدر شمرده می شود. غدر نسبت به کسی که چنین باشد نه تنها زشت نیست بلکه پسندیده است و در پیشگاه خداوند به منزله وفاداری نسبت به وفادار است.
و قال علیهالسلام
أَلْوَفَا لِأَهْلِ الْغَدْرِ غَدْرٌ عِنْدَ اللّهِ،وَ الْغَدْرُ بِأَهْلِ الْغَدْرِ وَفَاءٌ عِنْدَ اللّهِ.
امام علیه السلام فرمود:
وفاداری در برابر پیمانشکنان،پیمانشکنی در پیشگاه خداست و پیمانشکنی با آنان،وفاداری نزد خداوند است. ( .سند گفتار حکیمانه: به گفته صاحب مصادر نهجالبلاغه این گفتار حکیمانه را ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه و وطواط در غرر الخصائص الواضحة و آمُدی در غررالحکم و محمّد بن قاسم (متوفای 940) در روض الاخیار نقل کردهاند و نقل همگی با آنچه در نهجالبلاغه آمده است تفاوتهایی دارد که نشان میدهد آنها از مصادر دیگری بر این گفتار حکیمانه دست یافتهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 201) )
جزای پیمانشکنان
امام علیه السلام در این گفتار حکمتآمیز دستوری درباره پیمانشکنان داده، میفرماید:«وفاداری در برابر پیمانشکنان،پیمانشکنی در پیشگاه خداست و پیمانشکنی با آنان،وفاداری نزد خداوند است»؛ (أَلْوَفَا لِأَهْلِ الْغَدْرِ غَدْرٌ عِنْدَ اللّهِ،وَ الْغَدْرُ بِأَهْلِ الْغَدْرِ وَفَاءٌ عِنْدَ اللّهِ) .
«غَدْر» در اصل به معنای ترک گفتن چیزی است،ازاینرو به کار کسی که پیمان و عهد خود را بشکند و آن را ترک گوید«غدر»گفته میشود و گودالهای آب را ازآنرو«غدیر»میگویند که در آنها مقداری آب باران رها و ترک شده است.
امام علیه السلام در این گفتار آموزنده میفرماید:انسان نباید در برابر پیمانشکنان و کسانی که پایبند به عهد خود نیستند دچار وسوسه شود و پیمان شکستن در برابر آنها را گناه بداند،بلکه به عکس اگر آنها عهد خود را بشکنند و ما در برابر آنها به عهد خود وفا کنیم،نشانه ضعف و ذلت ما در برابر آنهاست و آن را حمل بر ترس ما میکنند و سبب جسارت آنها در وقایع مشابه میشود،ازاینرو دستور داده شده که در برابر آنها مقابله به مثل کنید.این مقابله به مثل نوعی وفا در پیشگاه خدا محسوب میشود.
قرآن مجید نیز دراین باره دستور قاطعی داده است. «وَ إِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلی سَواءٍ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْخائِنِینَ» ؛و هر گاه (با ظهور نشانههایی،) از خیانت گروهی بیم داشته باشی (که عهد خود را شکسته،حمله غافلگیرانه کنند)،بهطور عادلانه به آنها اعلام کن که پیمانشان لغو شده است، زیرا خداوند،خائنان را دوست نمیدارد!».
قرآن مجید نیز دراین باره دستور قاطعی داده است. «وَ إِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلی سَواءٍ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْخائِنِینَ» ؛و هر گاه (با ظهور نشانههایی،) از خیانت گروهی بیم داشته باشی (که عهد خود را شکسته،حمله غافلگیرانه کنند)،بهطور عادلانه به آنها اعلام کن که پیمانشان لغو شده است، زیرا خداوند،خائنان را دوست نمیدارد!». (.انفال،آیه 58 )
در شأن نزول آیه آمده است که اشاره به قوم یهود مدینه است که آنها بارها با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پیمان بستند و پیمان خویش را ناجوانمردانه شکستند،ازاینرو میفرماید:اگر از خیانت و پیمانشکنی آنها بترسی،پیمانت را با آنها قطع کن.
البته این سخن به آن معنا نیست که یکجانبه و بدون هیچ نشانهای پیمان با آنها را بشکنند بلکه همیشه به دنبال نشانههایی از اراده پیمانشکنی خوف حاصل میشود.هرگاه این نشانهها ظاهر شد دستور داده شده پیمان با آنها شکسته شود مبادا از آن برای غافلگیر ساختن مسلمانان سوء استفاده کنند.
این در حالی است که قرآن تأکید میکند نسبت به آنهایی که به عهد خود وفادارند وفادار بمانید.در چهارمین آیه از سوره«توبه»بعد از اعلان جنگ با مشرکان پیمانشکن میفرماید: «إِلاَّ الَّذِینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ثُمَّ لَمْ یَنْقُصُوکُمْ شَیْئاً وَ لَمْ یُظاهِرُوا عَلَیْکُمْ أَحَداً فَأَتِمُّوا إِلَیْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلی مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ» ؛ مگر کسانی از مشرکان که با آنها عهد بستید و چیزی از آن را در حقّ شما فروگذار نکردند،و احدی را بر ضدّ شما تقویت ننمودند؛پیمان آنها را تا پایان مدّتشان محترم بشمرید،زیرا خداوند پرهیزکاران را دوست دارد!».
ولی درباره پیمانشکنان در آیه 12 تأکید به مقابله به مثل کرده میفرماید:
«وَ إِنْ نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَیْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنْتَهُونَ» ؛و اگر پیمانهای خود را پس از عهد خویش بشکنند، و آیین شما را مورد طعن قرار دهند،با پیشوایان کفر پیکار کنید،چراکه آنها پیمانی ندارند؛شاید (با شدّت عمل) دست بردارند!».
اینها همه با توجه به این است که در اسلام به کمتر چیزی بهاندازه وفای به عهد و ادای امانت اهمیت داده شده است تا آنجا که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
«مَنْ کَانَ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الآْخِرِ فَلْیَفِ إِذَا وَعَدَ؛ کسی که ایمان به خدا و روز قیامت دارد باید هرگاه وعدهای میدهد (و عهدی میبندد) به آن وفا کند». ( .کافی،ج 2،ص 364،ح 2 )
در حدیث دیگری از امام زین العابدین علیه السلام میخوانیم که در برابر این سؤال که جمیع تعلیمات اسلام در چه چیزی خلاصه میشود؟ فرمود:
«قَوْلُ الْحَقِّ وَ الْحُکْمُ بِالْعَدْلِ وَ الْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ؛ سخن حق گفتن و عادلانه قضاوت کردن و وفای به عهد نمودن است». ( .بحار الانوار،ج 72،ص 26،ح 10)
این حدیث را نیز سابقاً در ذیل حکمت 155 آوردیم که امام صادق علیه السلام میفرماید:سه چیز است که هیچکس عذری در مخالفت با آن ندارد.و دومین آن را وفای به عهد میشمارد خواه در برابر نیکوکار باشد یا بدکار. ( .همان،ج 74،ص 92 )
اشتباه نشود،منظور از وفای به عهد در برابر بدکاران این نیست که در مقابل پیمانشکنان وفای به عهد کنید،بلکه منظور این است که اگر با کسی که گناهان مختلفی انجام میدهد و پایبند به احکام دین نیست عهد و پیمانی بستید و او به عهد و پیمانش وفادار بود شما هم وفادار باشید.به بیان دیگر،فسق و فجور او خارج از حوزه پیمانی است که با ما بسته است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : Faithfulness with faithless people is faithlessness with Allāh, while faithlessness with faithless people is faithfulness with Allāh.”
وَ قَالَ علیه السلام کَم مِن مُستَدرَجٍ بِالإِحسَانِ إِلَیهِ وَ مَغرُورٍ بِالسّترِ عَلَیهِ وَ مَفتُونٍ بِحُسنِ القَولِ فِیهِ وَ مَا ابتَلَی اللّهُ سُبحَانَهُ أَحَداً بِمِثلِ الإِملَاءِ لَهُ
قال الرضی و قدمضی هذاالکلام فیما تقدم إلا أن فیه هاهنا زیادة جیدة مفیدة
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: بسا احسان پیاپی خدا، گناهکار را گرفتار کند و پردهپوشی خدا او را مغرور سازد، و با ستایش مردم فریب خورد، و خدا هیچ کس را همانند مهلت دادن، مورد آزمایش قرار نداد .
میگویم: (این سخن امام علیه السّلام در کلمات گذشته آمده بود، امّا چون در اینجا عبارات زیبا و مفیدی اضافه بر گذشته وجود داشت آن را نقل کردم) .
بسا کس که با نیکویی بدو گرفتار گردیده است و بسا مغرور بدانکه گناهش پوشیده است، و بسا کس که فریب خورد به سخن نیکویی که در باره او بر زبانها رود، و خدا هیچ کس را نیازمود چون کسی که او را در زندگی مهلتی بود. [و این گفتار پیش از این گذشت، لیکن اینجا در آن زیادتی است سودمند.]!
بسا کسی که درجه درجه بالا رفته بنیکوئی کردن باو تا بیکبار او را عقوبت کند و بسا فریب خورد بجهة پوشش عقوبت بر او و بسا در فتنه افتاده بجهة گفتار نیکوئی مردمان در حق او و مبتلا نکرد خدا هیچکس را بمثل مهلت دادن او را تا که طغیان او بنهایت رسد و بتحقیق که گذشت این کلام در آنچه در پیش ذکر یافت مگر آنکه در آن اینجا زیادتیست فایده دهنده
و فرمود (علیه السلام): چه بسیار کسان که خداوند در حقشان نیکی کند تا بیازمایدشان و چه بسیار کسان که چون خداوند گناهانشان پوشیده دارد، مغرور شوند و چه بسیار کسان که خداوند نام نیکشان را بر زبانها اندازد و فریفته شوند، خداوند کسی را همانند آنکه در نافرمانی مهلتش داد، مورد آزمایش قرار نداده است.
سید رضی گوید: این سخن پیش از این گذشت و در اینجا با افزونیهایی نیکو و سودمند مکرر شد.
شروح:
وَ قَالَ علیه السلام کَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ [بِالسِّتْرِ]
عَلَیْهِ وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِ وَ مَا ابْتَلَی اللَّهُ سُبْحَانَهُ أَحَداً بِمِثْلِ الْإِمْلاَءِ لَهُ.
[قال الرضی رحمه الله تعالی و قد مضی هذا الکلام فیما تقدم إلا أن فیه هاهنا زیادة جیدة ]
قد تقدم الکلام فی الاستدراج و الإملاء و قال بعض الحکماء احذر النعم المتواصلة إلیک أن تکون استدراجا کما یحذر المحارب من اتباع عدوه فی الحرب إذا فر من بین یدیه من الکمین و کم من عدو فر مستدرجا ثم إذ هو عاطف و کم من ضارع فی یدیک ثم إذ هو خاطف
(و قال علیهالسلام: کم من مستدرج بالاحسان) بسا که استدراج کرده شده است به نیکویی کردن خدا و رسانیدن نعمت خود را (الیه و مغرور بالستر علیه) به سوی او و بسا فریب خورده به پوشیدن پرده بر گناه (و مفتون) و بسا امتحان کرده شده (بحسن القول فیه و ما ابتلی الله) به نیکویی گفتار مردمان در حق او و امتحان نکرد خدای سبحانه (احدا بمثل الاملاء له) هیچ کس را مانند مهلت دادن او را در معصیت (قال الرضی) سید رضیالدین رضی الله عنه میفرماید که: (و قد مضی) و به تحقیق که گذشت (هذا الکلام فیما تقدم) این کلام در آنچه در پیش از این مذکور شد (الا ان فیه هیهنا زیاده مفیده) مگر آن است که در او است اینجا زیادتی فایدهدهنده
و قال علیهالسلام: «کم من مستدرج بالاحسان الیه و مغرور بالستر علیه و مفتون بحسن القول، فیه. و ما ابتلی الله سبحانه احدا بمثل الاملاء له.» یعنی و گفت علیهالسلام که چه بسیار است کسی که رسیده است به منتهای درجهی عصیان به سبب احسان کردن به او و چه بسیار است فریفتهی به دنیا به سبب پنهان داشتن قبایح و گناهان او و چه بسیار است فریب خوردهی در دنیا به سبب گفتار نیک دربارهی او و آزمایش نکرده است خدای سبحانه، کسی را به مثل آزمایش مهلت دادن به او و تاخیر کردن در عقوبت به او.
و این کلام گذشت در پیشتر، مگر اینکه مشتمل است به اندک زیادتی.
تقدم هذا بالحرف الواحد مع الشرح فی الحکمه 115. و قال الشریف الرضی: (قد مضی هذا الکلام الا ان هاهنا زیاده مفیده) و لا عین او اثر لهذه الزیاده المفیده و غیر المفیده، و هذا هو النص السابق بحروفه: (کم من مستدرج بالاحسان الیه، و مغرور بالستر علیه، و مفتون بحسن القول فیه، و ما ابتلی الله احدا بمثل الاملاء له) فاین الزیاده؟ و جل من لا یلهیه شیء عن شیء.
امام علیهالسلام (درباره آزمایش بندگان) فرموده است: کم من مستدرج (تا آخر، این همان فرمایش صد و دوازدهم است که ترجمه و شرحش بیان شد، و سیدرضی )رحمهالله( هم فرماید:) این سخن پیش از این گذشت جز آنکه در دوباره بیان شدن آن اینجا افزونی است نیکو و سوددهنده (شاید سود دوباره بیان شدن آن اینجا به مناسبت فرمایش بالا باشد که فرمود: بیوفائی با بیوفایان وفا نمودن با خدا است، و این یکی از این اموریست که خداوند بندگانش را به آنها آزمایش میفرماید).
شاید نظر مرحوم رضی این است که چون در ذیل کلمه که نسبت به خیانتکاران بحث شده آمده است نتیجه بیشتری دارد. توجه: مرحوم سیدرضی تحت عنوان (کلمات مشکله علی (علیه السلام)) مطالبی نقل کرده که غالبا شرحها را تحت عنوان و شماره جدیدی نیاوردهاند اما ابن ابیالحدید آنها را در ردیف کلمات آن حضرت و شمارههای آنها آورده که همین روش تعقیب گردید.
شاید نظر مرحوم رضی این است که چون در ذیل کلمه که نسبت به خیانتکاران بحث شده آمده است نتیجه بیشتری دارد. توجه: مرحوم سیدرضی تحت عنوان (کلمات مشکله علی (علیه السلام)) مطالبی نقل کرده که غالبا شرحها را تحت عنوان و شماره جدیدی نیاوردهاند اما ابن ابیالحدید آنها را در ردیف کلمات آن حضرت و شمارههای آنها آورده که همین روش تعقیب گردید.
شاید نظر مرحوم رضی این است که چون در ذیل کلمه که نسبت به خیانتکاران بحث شده آمده است نتیجه بیشتری دارد. توجه: مرحوم سیدرضی تحت عنوان (کلمات مشکله علی (علیه السلام)) مطالبی نقل کرده که غالبا شرحها را تحت عنوان و شماره جدیدی نیاوردهاند اما ابن ابیالحدید آنها را در ردیف کلمات آن حضرت و شمارههای آنها آورده که همین روش تعقیب گردید.
«چه بسا افرادی که با نیکی نسبت به او گرفتار استدراج است و چه بسا که به سبب پرده پوشی مغرور است و چه بسا کسانی که به سبب خوشنامی به خود شیفته و فریب خورده اند و خداوند سبحان هیچ کس را به چیزی چون مهلت دادن نیازموده است.» سید رضی که خدایش رحمت کناد گفته است: این سخن درگذشته هم نقل شد ولی این جا در آن زیادتی پسنیدیده و سودمند است.
درباره استدراج و مهلت دادن پیش از این سخن گفته شد. یکی از حکیمان گفته است: هرگاه نعمتها بر تو پیوسته باشد، بر حذر باش که استدراج نباشد، همان گونه که جنگجو از تعقیب دشمن اگر بگریزد، باید از کمین بر حذر باشد که چه بسا دشمن که برای گول زدن نخست می گریزد و سپس برمی گردد و چه بسیار بز و میش شیرده که در دست توست و ناگاه متوجه می شوی که گرگ است.
و قال علیهالسلام
کَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ،وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَیْهِ،وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِ.وَ مَا ابْتَلَی اللّهُ سُبْحَانَهُ أَحَداً بِمِثْلِ الْإِمْلَاءِ لَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
چه بسیارند کسانی که بهوسیله احسان الهی به آنها غافلگیر میشوند و به سبب پردهپوشی خدا بر آنها مغرور میگردند و براثر تعریف و تمجید از آنان فریب میخورند و خداوند هیچکس را به چیزی مانند مهلت دادن (و ادامه نعمتها و ترک عقوبت) نیازموده است.( .سند گفتار حکیمانه: آنچه در این کلام حکیمانه آمده عین چیزی است که در حکمت 116 آمد و منابع آن را در آنجا آوردیم و گفتیم که طبق نقل مصادر نهجالبلاغه این کلام نورانی را جمعی از بزرگانی که پیش از سیّد رضی میزیستند در کتاب خود آوردند؛از جمله ابن شعبه حرانی در تحف العقول و کلینی در روضه کافی و یعقوبی در کتاب تاریخ خود و ابن جوزی در کتاب تذکرة الخواص.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 107))
سیّد رضی میگوید:«این سخن سابقاً (در حکمت 116) گذشت جز اینکه در اینجا اضافه خوب و مفیدی دارد»؛
(قالَ الرَّضِیُ:وَقَدْ مَضی هذَا الْکَلامُ فِیما تَقَدَّمَ،إِلَّا أنَّ فِیهِ هاهُنا زِیادَةٌ جَیِّدَةٌ مُفیدَةٌ) .
از این امور غافل نشوید
همان گونه که اشاره شد مرحوم سیّد رضی در ذیل این گفتار حکیمانه میگوید:«این سخن سابقاً (در حکمت 116) گذشت جز اینکه در اینجا اضافه خوب و مفیدی دارد»؛ (قالَ الرَّضِیُ:وَ قَدْ مَضی هذَا الْکَلامُ فِیما تَقَدَّمَ،إِلَّا أنَّ فِیهِ هاهُنا زِیادَةٌ جَیِّدَةٌ مُفیدَةٌ) .
این در حالی است که هنگام مقایسه این حکمت با آنچه گذشت،کمترین تفاوتی در میان آن دو دیده نمیشود (جز کلمه«سبحانه»که بعد از نام مقدس «اللّه»در اینجا آمده است و به یقین منظور مرحوم سیّد رضی این جمله نبوده است،ازاینرو خطیب رحمه الله در مصادر ذیل این حکمت میگوید:شاید این جمله اضافاتی داشته که کاتب آن را فراموش کرده و از قلم انداخته است).
به هر حال امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه و بسیار پرمعنا به چهار نکته اشاره کرده،میفرماید:«چه بسیارند کسانی که بهوسیله نعمت به آنها غافلگیر میشوند و به سبب پردهپوشی خدا بر آنها مغرور میگردند و براثر تعریف و تمجید از آنان فریب میخورند و خداوند هیچکس را به چیزی مانند مهلت دادن (و ادامه نعمتها و ترک عقوبت) آزمایش نکرده است»؛ (کَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ،وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَیْهِ،وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِ.وَ مَا ابْتَلَی اللّهُ سُبْحَانَهُ أَحَداً بِمِثْلِ الْإِمْلَاءِ لَهُ) .
ما هر یک از این چهار جمله را در ذیل حکمت 116 مشروحاً بیان کردیم.
آنچه لازم است در اینجا اضافه شود این است که این چهار نعمتی که امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به آن اشاره کرده (احسان پروردگار،پوشاندن خطاها،ذکر خیر بر زبان انسانها و مهلت دادن) قدر مشترکی دارد و آن این است که همه اینها در لباس نعمت است؛اما در بسیاری از افراد سبب غفلت میشود.
جمله اوّل اشاره به افراد طغیانگر و فاسد و مفسدی است که خداوند به آنها نیکی فراوان میکند و ناگهان همه را از آنها میگیرد تا مجازاتشان دردناکتر باشد.
جمله دوم اشاره به کسانی است که خدا بر اعمال زشت آنها پرده میافکند اما آنها به جای استفاده از این ستر الهی،مغرور میشوند و به کارهای خلاف خود همچنان ادامه میدهند و ناگهان خداوند پرده را بر میافکند و آنها را رسوا میسازد.
جمله سوم اشاره به کسانی است که ذکر خیر آنها بر زبان همه مردم جاری میشود و اینها براثر آن غافل میگردند و این غفلت سبب انحراف آنان میشود،ناگهان خداوند وضع آنها را آشکار میسازد و ذکر خیر تبدیل به ذکر شر میشود.
جمله چهارم اشاره به کسانی است که کارهای خلاف انجام میدهند؛ولی خداوند همچنان به آنها مهلت میدهد؛اما این مهلت الهی نهتنها سبب بیداریشان نمیگردد بلکه بر غفلت آنها میافزاید و ناگهان خداوند مهلت را از آنان میگیرد و چنان مبتلایشان میسازد که رسوای خاص و عام شوند.
فَصْلٌ نَذْکُرُ فیهِ شَیْئاً مِنْ غَریبِ کَلامِهِ الْمُحْتاجُ إلَی التَّفْسیرِ
سیّد رضی رحمه الله در این فصل کوتاه،نُه جمله از کلمات قصار امام علیه السلام را که نیازمند تفسیر و بیان بوده ذکر میکند و بعد از آن به ادامه کلمات قصار میپردازد و در واقع این بخش به منزله پرانتزی است که در لابهلای کلمات قصار برای تبیین بعضی از پیچیدگیها ذکر شده است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Many men are gradually brought to punishment due to good treatment (of those who do not deserve it). Many men remain in deceit because their evil deeds are covered. Many men are in illusion because of people speak well fo them, while there is no greater ordeal by Allāh, the Glorified One, than giving all of these men a respite (which they may not deserve).”
Sayyid ar-Radi says: “This saying has appeared earlier as well, but here it contains a beautiful and useful addition.”
(در این فصل برخی از سخنان برگزیده شگفتیآور امام را میآوریم که احتیاج به تفسیر و تحلیل دارد).
فَإِذَا کَانَ ذَلِکَ ضَرَبَ یَعسُوبُ الدّینِ بِذَنَبِهِ فَیَجتَمِعُونَ إِلَیهِ کَمَا یَجتَمِعُ قَزَعُ الخَرِیفِ
قال الرضی الیعسوب السید العظیم المالک لأمور الناس یومئذ والقزع قطع الغیم التی لاماء فیها
ترجمهها:
چون آنگونه شود، پیشوای دین (یعسوب: یعنی رهبر و ملکه زنبور عسل، در اینجا یعنی رهبر امّت اسلام.) قیام کند، پس مسلمانان پیرامون او چونان ابر پاییزی گرد آیند.
( «یعسوب» یعنی بزرگ مسلمانان، و «قزع» یعنی ابرهای پاییزی)
[و در حدیث آن حضرت است که:] چون چنین شود یعسوب دین با پیروان خود به راه افتد، پس چون ابر پاییزی گرد او فراهم آیند.
[یعسوب مهتر بزرگ است که کار مردم به دست اوست، و قزع پارههای ابری است که باران در آن نیست.]
در حدیث آن حضرتست پس چون واقع شود علامت ظهور خلافت صاحب الامر برود شاه دین پناه و امام قائم صاحب جاه باتباع خود پس جمع شوند بسوی او همچنان که جمع میشوند پارههای ابر متفرقه یعسوب دین بمعنی مهتر قومست که عظیم القدر باشد و مالک و متصرّف همه کارهای مردمان در آن روز و قزع قطعههای ابر است که هیچ آبی نیست در آن و ابری چنین سیراب او با سرعت میباشد
در حدیثی از آن حضرت (علیه السلام) آمده است: چون زمانش در رسد، «یعسوب» دین با پیروان خود به راه افتد و مردم بر او گرد آیند چون «قزع» پاییز که به هم پیوندند.
سید رضی گوید: «یعسوب» به معنی سرور و مهتر قوم است که کارهای مردم به دست اوست و «قزع» به معنی پاره های ابر است که در آن باران نباشد.
در گفتار آن حضرت است:چون زمانش فرا رسد یعسوب دین بر جای حکومتش استقرار یابد،پس همچنان که ابر پاییزی به هم بپیوندند اهل ایمان گرد او اجتماع کنند.
یعسوب سرور بزرگ است که آن روز زمامدار امور مردم است.و قزع:
پارههای ابر بیباران است .
شروح:
الیعسوب: فی اصل اللغه هو ملک النحل، ثم قیل للسید: یعسوب قومه و سمی رسول الله صلی الله علیه و آله علیا علیهالسلام یعسوب المومنین لانه قال: مثل المومن مثل النحله لا تاکل الا طیبا، و لا تضع الا طیبا، و کان التشبیه صائبا من الجانبین. و الضرب: الاسراع فی السیر و ضرب البعیر فی جهازه نفر و ضرب بذنبه تجمع معنی الضرب الذی هو اصل الباب المعروف، و معنی هذین ایضا و حدیث علی علیهالسلام هذا فی شان مهدی علیهالسلام و فی قیامه. قال: فاذا کان ذلک، ای اذا امتلات الارض ظلما و جورا اسرع فی القیام و الخروج بمنزله البعیر الذی ینفر عند اسرع سیره، فضرب بذنبه و بلغ فی الاسراع. اذا حصل الخروج و قام بالامر اجتمع الیه من کل جانب اصحابه الذین ینصرونه سراعا، کاجتماع قطع من السحاب متفرقه. و انما قید الفزع و هی القطع الرقیقه من السحاب- بالخریف و اضافها الیه لان سحاب الشتاء یکون ثقیلا بالماء، و فی وقت الخریف یکون السحاب بلا ماء فیکون اسرع فی الاجتماع قال الشاعر: کان الرعاله قزع الجهام یصف قوما منهزمین او مسرعین الی الحرب، و یقال: قزع یقزع اذا خلف فی عدوه هاربا. و کما یجتمع ما مصدریه.
الیعسوب فی الاصل هو امیر النحل، ثم قیل للسید یعسوب قومه، و سمی رسولالله صلی الله علیه و آله علیا علیهالسلام یعسوب المومنین لانه قال: مثل المومن مثل النحله لا تاکل الا طیبا، و لا تضع الا طیبا، فکان التشبیه صائبا من الطرفین، و ضرب النحله بذنبها: لسعها بحمتها ای ظهر مقتدی الحق و اظهر نکایته فی عداه. و القزع: قطع السحاب و اضاقها الی الخریف لان السحاب یکون بلا ماء، فیکون اسرع، قیل و هذا الحدیث فی شان الحجه الغائب من آل محمد صلی الله علیه و آله: و فی ظهوره، و قیامه ای اذا ظهر و اظهر علاماته و وجه صولته الی عداته اسرع الیه اصحابه، و انصاره کاجتماع قطع السحاب الخریفی، و یجوز ان یکون ضرب من الضرب، بمعنی السیر و یکون الذنب کنایه عن الخول و الخدم و العده و الاسلحه ای سار الامیر فی امر الدین بخدمه، و حشمه، و عدته و اسلحته فیکون الباء کالتی فی قولهم خرج زید بسلاحه، و فی المعنی الاول یکون کالتی من قولک ضربت بسیفه.
(چون آن هنگام برسد، سرور دین، پا بر زمین بزند و حملهور شود، در پیرامون او، چون پارههای ابر، جمع شوند). سیدرضی میگوید: (یعسوب، یعنی: سرور بزرگ، صاحب اختیار کارهای مردم است در آن روز. قزع، یعنی، پارههای ابری که بیباران است.) امام (علیه السلام) با این عبارات، اشاره به چند نشانه در آخر زمان جهت ظهور امام زمان (علیه السلام) فرموده است، و کلمهی: یعسوب- که در اصل فرمانروای کندوی عسل است- را نظر به شباهتی که دارند، برای آن بزرگوار استعاره آورده است. اما در مورد جملهی: (ضربه بذنبه) چندین نظر است: 1- ضرب به معنی گردش در روی زمین است و ذنبه استعاره از داشتن یاران و پیروان است و بای (بذنبه) برای استصحاب و معیت است. 2- چون، زدن زنبور عسل با دمش، عبارت از گزیدن او است، در اینجا کنایه از کاربرد شمشیرها و نیزهها در پیکر دشمنان، برای کشتن و زخمی کردن آنهاست. 3- این عبارت کنایه از طوفندگی و خشم آن بزرگوار به خاطر دین خداست از باب تشبیه به شیر درندهای که در حال حمله و خشم است، و این وجه در میان وجوه سهگانه بهتر از همه است. و اجتماع مومنان و اهل طاعت خدا را به اجتماع ابرهای پراکنده تشبیه کرده است و وجهشبه سرعت اجتماع است، چون ابر بهار زود فراهم میآید!
و من کلامه ع المتضمن ألفاظا من الغریب تحتاج إلی تفسیر قوله ع فی حدیثه فَإِذَا کَانَ ذَلِکَ ضَرَبَ یَعْسُوبُ الدِّینِ بِذَنَبِهِ فَیَجْتَمِعُونَ إِلَیْهِ کَمَا یَجْتَمِعُ قَزَعُ الْخَرِیفِ.
[قال الرضی رحمه الله تعالی یعسوب الدین السید العظیم المالک لأمور الناس یومئذ و القزع قطع الغیم التی لا ماء فیها ]
أصاب فی الیعسوب فأما القزع فلا یشترط فیها أن تکون خالیة من الماء بل القزع قطع من السحاب رقیقة سواء کان فیها ماء أو لم یکن الواحدة قزعة بالفتح و إنما غره قول الشاعر یصف جیشا بالقلة و الخفة کأن رعاله قزع الجهام ( ب:«الهجام»تصحیف. ) .
و لیس یدل ذلک علی ما ذکره لأن الشاعر أراد المبالغة فإن الجهام الذی لا ماء فیه إذا کان أقطاعا متفرقة خفیفة کان ذکره أبلغ فیما یریده من التشبیه و هذا الخبر من أخبار الملاحم التی کان یخبر بها ع و هو یذکر فیه المهدی الذی یوجد عند أصحابنا فی آخر الزمان و معنی قوله ضرب بذنبه أقام و ثبت بعد اضطرابه و ذلک لأن الیعسوب فحل النحل و سیدها و هو أکثر زمانه طائر بجناحیه فإذا ضرب بذنبه الأرض فقد أقام و ترک الطیران و الحرکة.
فإن قلت فهذا یشبه مذهب الإمامیة فی أن المهدی خائف مستتر ینتقل فی الأرض و أنه یظهر آخر الزمان و یثبت و یقیم فی دار ملکه.
قلت لا یبعد علی مذهبنا أن یکون الإمام المهدی الذی یظهر فی آخر الزمان مضطرب الأمر منتشر الملک فی أول أمره لمصلحة یعلمها الله تعالی ثم بعد ذلک یثبت ملکه و تنتظم أموره.
و قد وردت لفظة الیعسوب عن أمیر المؤمنین ع فی غیر هذا الموضع
قال یوم الجمل لعبد الرحمن بن عتاب بن أسید و قد مر به قتیلا هذا یعسوب قریش .
أی سیدها
فصل: (فیه نذکره شیئا من اختیار غریب کلامه علیهالسلام) این فصلی است که در او یاد میکنیم چیزی را که از بزگزیده کلام غریب آن حضرت است علیه الصلوه و التسلیمات و اتحیه (المحتاج الی التفسیر) که احتیاج دارد بعضی از آن عبارت به تفسیر و تبیین. (فی حدیثه علیهالسلام) در حدیث شریف آن حضرت واقع است که: (فاذا کان ذلک) یعنی هرگاه که واقع شود آن علامتها در آن زمان مشارالیه (ذلک) علاماتی است که ذکر فرموده وقوع آنها را در آخرالزمان برای ظهور کار خلافت و امامت صاحبالزمان (ضرب یعسوب الدین بذنبه) برود شاه دینپناه و امام قائم صاحب جاه با اتباع خود در اقطاع ربع مسکون استعاره فرموده لفظ (یعسوب) را که در اصل موضوع است به ازای پادشاه زنبوران، برای صاحبالزمان علیه صلوات الله الملک المنان. و وجه تشبیه آن حضرت به (یعسوب الدین) پاکی ظاهر و باطن او است. زیرا که نحل نمیخورد الا پاک و نمینشیند بر نجس و ناپاک، بیرون نمیآید و ظاهر نمیشود از او الا طیب و طاهر، و لطافت خود به کثافت بدل نمیکند و ذیل طهارت خود را به لوث نجاست نمیآلاید و بر شاخ گل خوشبوی و شکوفه پاکیزه مینشیند، برگها و شکوفههای لطیف تناول مینماید و به اندک وقتی که در درون او به شکل لعاب تازه خوشمزه جمع میشود و شربتی بیرون میآید که در داروخانه حکمت صفت (و فیه شفاء للناس) در شان او راست میآید. و آن حضرت نیز متسم است به همین سمت. و دیگر آنکه: مومن مثل زنبور عسل است در اکل طیب و اجتناب از نجس و خبیث. پس تشبیه آن حضرت به (یعسوب)- که امیر زنبوران عسل است- در کمال لطافت باشد و بدانکه در اثبات (ضرب ذنب) از برای او چند قول است: اول آنکه (ضرب) به معنی سیر است در ارض و (ذنب) استعاره است از برای اعوان و اتباع آن حضرت، و یا از برای استصحاب. یعنی سیر میفرماید در عرصه زمین آن شاه عالمیان به مصاحبت انصار و اعوان خود به جهت تسخیر جهان و تثبیت عدالت در میان ایشان. و قول دوم آن است که چون زدن زنبور ذنب خود را بر زمین به واسطه لسع او است، پس کنایت فرموده به ذنب از نصب سیوف و سهام، و قائم آل محمد علیهالسلام در میان مخالفان از جهت قتل ایشان. و قول سوم آن است که (ضرب ذنب) کنایت است از ثوران و غضب آن حضرت از برای اثبات دین خدا در میان کافیه برایا، و این وجه اشبه ثلاثه است یعنی صاحبالزمان به ثوران درآورده قوت غضبیه خود را از برای دفع اعدا و نصب دین خدا (فیجتمعون الیه) پس جمع شوند اتباع و انصار به سوی آن قائم آل طه (کما یجتمع قزع الخریف) همچنانکه جمع میشوند پارههای ابر متفرقه، در فصل خریف و وجه شبه، سرعت اجتماع است، زیرا که (قزع خریف) سریعالتالف است (و قال السید) و سید قدسسره میفرماید که ((یعسوب الدین) السید العظیم المالک لامور الناس یومئذ) یعنی یعسوب دین، سید و مهتر عظیمالقدری است که مالک و متصرف همه کارهای مردمان باشد (و (القزع) قطع الغیم التی لا ماء فیها) و قزع پارههای ابر است که نباشد آب باران در آن و این بدیهی است که ابر بیآب در رفتار اسرع میباشد. پس معنی مراد آن است که در وقت ظهور صاحبالزمان اصحاب و اعوان او نزد وی دوان باشند و شتابان چون پای ابر بیآب که اسرعند در سیر در فصل خزان.
قال الرضی الله عنه: یعسوب الدین السید العظیم المالک الامور الناس یومئذ و القزع قطع الغیم التی لا ماء فیها آن حضرت در حدیث خود از ظهور حضرت صاحب الزمان علیهالسلام میفرماید (فاذا کان الخ) یعنی چون وقت آن رسد بزند یعسوب دین دم خود بر زمین چنانچه شیر مثلا وقت غضب دم بر زمین میزند و نعره میکند، پس جمع گردند از هر طرف مومنان به سوی او همچنانچه جمع میگردند پارههای ابر پائیزی به هم. (سید) میگوید: (یعسوب دین) مراد اینجا سید عظیم القدر مالک امور مردمان است در آن روز واصل (یعسوب) پادشاه زنبور عسل را گویند و چون پادشاهی زنبور در غایت جلالت و حسن آداب است، و انفع اطهر حیوانات است (قایم علیهالسلام) را (یعسوب) گفت و آن حضرت را هم (یعسوب) به این اعتبار گفتهاند و قزع پارههای ابر است که آب ندارد و آن در رفتار سریعتر و شتابندهتر باشد و زودتر با هم پیوندد، برخلاف ابرهای بهاری چون پرآب و گرانبار باشد سنگین رود و نشتابد.
فی حدیثه علیهالسلام: «فاذا کان ذلک ضرب یعسوب الدین بذنبه، فیجتمعون الیه کما یجتمع قزع الخریف.» یعنی و در حدیث او است علیهالسلام که پس هرگاه که موجود شد علامات ظهور صاحب العصر علیهالسلام، میزند پادشاه مگس عسل دین، یعنی پادشاه مومنان، دم و نیش خود را به کفار و منافقان، پس جمع میگردند به سوی او دسته دسته مومنان از اطراف، مانند جمع گردیدن پارههای ابر در فصل پائیز.
و میگوید سید رحمهالله که «یعسوب الدین» یعنی امیر بزرگ صاحب اختیار امور مردمان و «قزع» یعنی قطعههای ابری که بارش در آن نباشد.
1- قال الرضی رحمه الله: الیعسوب: السید العظیم المالک لامور الناس یومئذ، و القزع: قطع الغیم التی لا ماء فیها. قال الشارح المعتزلی: اصاب فی الیعسوب، فاما القزع فلا یشترط فیها خالیه من الماء، بل القزع قطع من السحاب رقیقه سواء کان فیها ماء او لم یکن- الخ. اقول: یمکن دفع هذا الاعتراض بوجهین: 1- انه و ان لم یصرح اللغویون فی تفسیر القزع بانه لا ماء فیها، و لکن یستفاد ذلک من تعبیراتهم قال فی (المنجد): (القزع: الواحده قزعه، کل شیء یکون قطعا متفرقه، قطع من السحاب صغار متفرقه) و القطع الصغار المتفرقه من السحاب لا ماء فیها قطعا و خصوصا اذا کانت رقاقا کما فسره به المعتزلی، فان السحاب الماطر کثیف جدا. 2- انه (علیه السلام) اراد من کلامه ما لا ماء فیها کما حمل علیه المعتزلی قول الشاعر: (کان رعاله قزع الجهام) لانه (علیه السلام) یرید الخفه و السرعه من هذا التشبیه و هی فی السحاب بلا ماء اوضح. و قال ایضا: و هذا الخبر من اخبار الملاحم التی کان یخبر بها (علیه السلام) و هو یذکر فیه المهدی الذی یوجد عند اصحابنا فی آخر الزمان، و معنی قوله (ضرب بذنبه) اقام و ثبت بعد اضطرابه، و ذلک لان الیعسوب فحل النحل و سیدها و هو اکثر زمانه طائر بجناحیه، فاذا ضرب بذنبه الارض فقد اقام و ترک الطیران. فان قلت: فهذا یشید مذهب الامامیه فی ان المهدی خائف مستتر ینتقل فی الارض و انه یظهر آخر الزمان و یثبت و یقیم فی دار ملکه. قلت: لا یبعد علی مذهبنا ان یکون الامام المهدی الذی یظهر فی آخر الزمان مضطرب الامر، منتشر الملک فی اول امره لمصلحه یعلمه الله الخ. اقول: و یعترض علیه بما یلی: 1- الیعسوب کما فی المنجد (امیره النحل و ملکتها) و هی قلیله الطیران جدا فاذا طارت من محلها یطیر معه کل النحل، فاذا استقرت علی شجره او عشبه تضرب بذنبها علیها و یستقر و تجمع سائر النحل حولها و تحیط بها و تلازمها، فالجمله کنایه عن استقرار الامام و اظهار امره لاتباعه، فیجتمعون الیه سریعا و یحوطون به طائعین مخلصین لا یفارقونه ابدا، و هذا من محاسن الاستعاره و التشبیه فی افاده المقصود لا مزید علیها، و یقرب من الکرامه و الاعجاز فی البیان، کما انه کذلک من جهه الاخبار بما یقع فی آخر الزمان. 2- لا اشکال فی ان ما اجاب به عما اعترضه علی نفسه تعسف محض تشبث فی الستر علیه بلفظه لا یبعد، مع انه بعید جدا، فالاعتراض وارد و الجواب غیر طارد. و قد ذکر ابنمیثم لقوله (علیه السلام): ضرب بذنبه، تاویلات بارده اعرضنا عن ذکرها. الترجمه:چون آخر الزمان شود پیشوای دین پرچم استوار سازد، و پیروانش بمانند تیکههای نازک ابر پائیز گردش فراهم شوند.
قول المصنف: (فصل نذکر فیه شیئا من اختیار غریب کلامه (علیه السلام) المحتاج الی التفسیر) ذکر فی فصله تسعه عناوین، و فسرها، و نقل ابن ابیالحدید عن ابیعبید، و عن ابن قتیبه مقدارا من کلامه (علیه السلام) الغریب بالمناسبه من شاء راجعه. هذا، و ما نقلنا من کلام المصنف علی ما فی (المصریه) و صدقه ابن میثم و لکن فی (ابن ابیالحدید) بدله (و من کلامه (علیه السلام) المتضمن الفاظا من الغریب یحتاج الی تفسیر). و لعله نقله بالمعنی. (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) (فاذا کان ذلک ضرب یعسوب الدین) قال فی (الجمهره): فی باب ما جاء علی یفعول (یعسوب) دویبه شبیهه بالجراده لا تضم جناحیها اذا سقطت، و یعسوب النحل: الذکر العظیم منها الذی تتبعه، و کثر ذلک حتی سموا کل رئیس یعسوبا. (بذنبه) واحد الاذناب، و المراد بذلک وقت ظهور القائم (علیه السلام) شبهه (علیه السلام) بملک النحل یضرب ذنبه فی موضع فیجتمع علیه النحل. (فیجتمعون الیه کما یجتمع قزع الخریف) قال فی (النهایه): (و ما فی السماء قزعه) ای: قطعه من الغیم، و منه حدیث علی (علیه السلام) فیجتمعون الیه کما یجتمع قزع الخریف. قال ابن ابیالحدید بعد العنوان: الخبر من اخبار ملاحمه التی کان یخبر بها(علیه السلام) و هو یذکر فیه المهدی (علیه السلام) قلت: و روی النعمانی مسندا عن الاحنف بن قیس قال: دخلت علی علی (علیه السلام) فی حاجه لی. فجاء ابن الکوا. و شبث بن ربعی فاستاذنا علیه. فقال لی علی (علیه السلام): ان شئت فاذن لهما فانک انت بدات بالحاجه. قلت: یا امیرالمومنین فاذن لهما. فلما دخلا قال لهما علی (علیه السلام): ما حملکما علی ان خرجتما علی بحرورائ؟ قالا: احببنا ان نامن من الغضب. قال: و یحکما و هل فی ولایتی غضب؟ او یکون الغضب حتی یکون من البلاء کذا و کذا ثم یجتمعون قزعا کقزع الخریف من القبائل ما بین الواحد و الاثنین و الثلاثه و الاربعه و الخمسه و السته و السبعه و الثمانیه و التسعه و العشره. و عن المفضل بن عمر قال: قال ابوعبدالله(علیه السلام): اذا اذن للامام (علیه السلام) دعا (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) الله باسمه العبرانی. فاتیحت له صحابته الثلاثمئه و الثلاثه عشر قزع کقزع الخریف. فهم اصحاب الالویه منهم من یفقد عن فراشه لیلا فیصبح بمکه، و منهم من یری یسیر فی السحاب نهارا یعرف باسمه، و اسم ابیه، و حلیته و نسبه. قلت: جعلت فداک ایهم اعظم ایمانا؟ قال: الذی یسیر فی السحاب نهارا، و هم المفقودون، و فیهم نزلت هذه الایه (اینما تکونوا یات بکم الله جمیعا). و فی (فتن نعیم بن حماد)- من العامه- عن ابیجعفر(علیه السلام) قال: یظهر المهدی بمکه عند العشائ، و معه رایه النبی (صلی الله علیه و آله) و قمیصه، و سیفه. فیظهر فی ثلاثمئه، و ثلاثه عشر رجلا عده اهل بدر علی غیر میعاد، قزعا کقزع الخریف، رهبان باللیل اسد بالنهار … هذا، و مما ورد عنه (علیه السلام) من الغریب فی ذکر القائم (علیه السلام) ایضا ما رواه النعمانی مسندا عن الاصبغ قال: سمعت علیا (علیه السلام) یقول: ان بین یدی القائم (علیه السلام) سنین خداعه یکذب فیها الصادق، و یصدق فیها الکاذب، و یقرب فیها الماحل- و فی حدیث- و ینطق فیها الرویبضه، قلت: و ما الرویبضه، و ما الماحل؟ قال: او ما تقروون القرآن (و هو شدید المحال) یرید المکر- …، و فیه سقط. و فی النهایه فی حدیث اشراط الساعه و ان ینطق الرویبضه فی امر العامه، قیل و ما الرویبضه یا رسولالله (صلی الله علیه و آله) فقال: الرجل التافه ینطق فی امر العامه. (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) و ما رواه ابوعبید فی (غریبه): ان الاشعث قال له (علیه السلام) و هو علی المنبر غلبتنا علیک هذه الحمراء. فقال (علیه السلام): من یعذرنی من هولاء الضیاطره- الی ان قال-: و الله لیضربنکم علی الدین عودا کما ضربتموهم علیه بدئا. قول المصنف: (الیعسوب السید العظیم المالک لامور الناس) ما قاله بیان للمراد من یعسوب الدین، و الا فقد عرفت ان الاصل فی الیعسوب ملک النحل. (یومنذ) اشاره الی المشار الیه فی قوله (علیه السلام) (فاذا کان ذلک). (و القزع: قطع الغیم التی لا ماء فیها) قال ابن ابیالحدید: لا یشترط فیها ان تکون خالیه من الماء بل القزع قطع من السحاب رقیقه سواء کان فیها ماء او لم یکن الواحده قزعه بالفتح، و انما غره قول الشاعر یصف جیشا بالقله و الخقه (کان دعاله قزع الهجام) و لیس یدل ذلک علی ما ذکره لان الشاعر اراد المبالغه. فان الجهام الذی لا ماء فیه اذا کان اقطاعا متفرقه خفیفه کان ذکره ابلغ فی ما یریده من التشبیه. قلت: لم یحتج الی هذا التطویل، و کان یکفیه ان یقول ان الشاعر اضاف القزع الی الجهام (ای: سحاب لا ماء فیه) فلم اضفت معنی المضاف الیه علی معنی المضاف. ثم کما لا یشترط فی القزع ان تکون قطعا من السحاب بلا ماء کما قال المصنف لا یشترط فیها ان تکون قطعا رقیقه کما قال ابن ابیالحدید، و انما غره قول الجوهری، و هو و هم من الجوهری. فلم یقل ذلک غیره بل اطلقوا، (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) الازهری و ابن درید، و الفیومی، و الفیروز آ بادی، و الزمخشری، و الجزری. ففی (الجمهره): (القزع قطع الغیم المتفرقه فی السماء) و فی (المصباح): (القزع: القطع من السحاب المتفرقه الواحده قزعه مثل قصب و قصبه). قال الازهری: (کل شیء یکون قطعا متفرقه فهو قزع) و فی (القاموس): (و القزع محرکه قطع من السحاب الواحده بهاء) و مثله فی (النهایه). هذا، و فی (القاموس): فی المثل (کما تجمع قزع الخریف) لا فی الحدیث کما توهم الجوهری). قلت: بل الوهم منه، فقد ورد فی الحدیث و هو العنوان و قد ورد من طریقهم و به صرح فی (النهایه) الذی هذا فنه و موضوع کتابه و قد عرفت نصه و قد عرفت ان نعیم بن حماد من رجالهم ایضا رواه فی (فتنه) فضلا عن روایه النعمانی منا ذلک فی خبرین بل ورد الکلام عنه (علیه السلام) بهذا اللفظ فی شیعه بنیالعباس حین یجتمعون لاستیصال بنیامیه ایضا کما عرفته فی العنوان(24) من الفصل. هذا، و فی (المعجم): کان المتوکل یروی صدرا من الاخبار و الانساب، و یمتحن من یراه بما یقع فیها من غریب اللغه فقال للمبرد، و بندار بن لره الاصبهانی: ما معنی هذه الاحرف التی جائت فی هذا الخبر و هو- (رکبت الدجوجی، و امامی قبیله. فنزلت ثم شربت الصباح. فمررت، و لیس امامی الا نجیم فرکضت امامی النحوص و المسحل و العمرد. فقنصت ثم عطفت ورائی (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) الی قلوب. فلم ازل به حتی اذقته الحمام. ثم رجعت ورائی، فلم ازل امارس الاغضف فی قتله. فحمل علی، و حملت علیه حتی خر صریعا). فلم یعلما معناها فاستمهلاه، و راجع المبرد دفاتره حتی وجده فی اخبار الاعراب فباکر الیه. فرواه و فسره له و قال (الاجوجی) الناقه السودائ، و (القبیله) صخره علی بئر و (النحوص) الاتان الوحشیه الحائل، و (المسحل) امام الحمر الوحشیه کالیعسوب فی النحل، و (العمرد) الاسد و (القلوب) الذئب و (الاغضف) الاسد المتثنی او الذی استرخت اجفافه العلیا غضبا و کبرا.
قال الشریف الرضی: نذکر هنا شیئا من اختیار غریب کلام الامام المحتاج الی تفسیر.. ثم ذکر تسع جمل من هذا الغریب، اولها: (فاذا کان ذلک الخ).. الیعسوب: السید العظیم، و القزع قطع من السحاب رقیقه، و فی الغالب تکون خالیه من الماء. و یومیء الامام بذلک الی ظهور المهدی المنتظر فی آخر الزمان.
در این فصل بیان میکنیم چند فرازی از آنچه برگزیده شده (در این کتاب) از سخن آن حضرت علیهالسلام که معنی آن دور از فهم و به تفسیر و بیان نیازمند است. در گفتار آن حضرت علیهالسلام است (که از عظمت و بزرگی حضرت صاحب الزمان )عجل الله فرجه( خبر داده): چون وقت آن برسد آقای بزرگوار و پیشوای دین (از پنهان بودن و نگرانی آشکار گردیده بر مقام سلطنت و خلافت خود) مستقر و پابرجا گردد، پس (مومنین از اطراف جهان) نزد آن بزرگوار گرد آیند چنانکه پارههای ابر در فصل پائیز گرد آمده به هم میپیوندد (این فرمایش صریح است به اینکه امام زمان علیهالسلام زنده و از دشمنان پنهان و در روی زمین سیر میکند و هر وقت خدا بخواهد آشکار میشود، سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) یعسوب الدین یعنی سرور بزرگوار و زمامدار کارهای مردم در آن روز (و فرمایش آن حضرت ضرب بذنبه یعنی امام زمان پس از نگرانی پابرجا میگردد، زیرا یعسوب در لغت به معنی پادشاه زنبور عسل است که بیشتر از روز را به دو بالش پرواز مینماید، و چون دم به زمین گذارد حرکت و پرواز را ترک نموده مستقر میشود) و قزع پارههای ابر است که (رقیق و نازک است خواه آبدار و خواه) بیآب و باران باشد (چنانکه لغتنویسان معنی آن را به طوری که بیان شد ضبط نمودهاند: و اینکه اصحاب حضرت قائم علیهالسلام را به پارههای ابر پائیز تشبیه نموده برای آن است که پائیز اول زمستان است و ابرهای پراکنده در آن هنگام به زودی به هم میپیوندند).
امام (علیه السلام) در میان کلمات خودگاه و بیگاه درباره حضرت مهدی (علیه السلام) سخن گفته و در این مورد اشاره به پراکندگی برنامههای فعلی آن حضرت و مستقر شدن آن در زمان ظهور است. نکته دیگری که به آن اشاره فرموده سرعت جمع شدن یارانش همانند سرعت ابرهای پائیزی است که خیلی سریع است.
امام (علیه السلام) در میان کلمات خودگاه و بیگاه درباره حضرت مهدی (علیه السلام) سخن گفته و در این مورد اشاره به پراکندگی برنامههای فعلی آن حضرت و مستقر شدن آن در زمان ظهور است. نکته دیگری که به آن اشاره فرموده سرعت جمع شدن یارانش همانند سرعت ابرهای پائیزی است که خیلی سریع است.
امام (علیه السلام) در میان کلمات خودگاه و بیگاه درباره حضرت مهدی (علیه السلام) سخن گفته و در این مورد اشاره به پراکندگی برنامههای فعلی آن حضرت و مستقر شدن آن در زمان ظهور است. نکته دیگری که به آن اشاره فرموده سرعت جمع شدن یارانش همانند سرعت ابرهای پائیزی است که خیلی سریع است.
و من کلامه علیه السّلام المتضمن الفاظا من الغریب تحتاج الی تفسیر: قوله علیه السّلام فی حدیثه: فاذا کان ذلک ضرب یعسوب الدین بذنبه، فیجتمعون الیه کما یجتمع قزع الخریف. قال الرضی رحمة الله تعالی: «یعسوب الدین: السید العظیم المالک لامور الناس یومئذ، و القزع: قطع الغیم التی لاماء فیها.» «از جمله سخنان آن حضرت که متضمن الفاظ غریبی است و نیازمند به شرح و تفسیر، و این گفتار آن حضرت در حدیث خود که چون چنین شود یعسوب دین با پیروان خود به راه افتد و آنان بر او جمع می شوند. همچون پاره های ابر پاییزی که در آن آب نیست.» سید رضی که خدایش رحمت کناد گفته است: مقصود از یعسوب دین، مهتر بزرگی است که در آن هنگام مالک امور مردم است و مقصود از «قزع» پاره های ابر بی باران است.
ابن ابی الحدید ضمن توضیح برخی از لغات و اصطلاحات و اعتراض بر سید رضی که در معنی «قزع» تسامح فرموده است، می گوید: اگر بگویی که این سخن اعتقاد مذهب امامیه را استوار می سازد که مهدی علیه السّلام ترسان و پوشیده است و به سیر و سیاحت در زمین سرگرم است و در آخر الزمان ظاهر می شود و در مرکز حکومت خود مستقر می گردد، می گویم به عقیده ما هم این موضوع بعید نیست که امام مهدی چون در آخر زمان ظهور کند، نخست برای مصلحتی که خداوند متعال سبب آن را می داند حکومتش پابرجای نباشد و سپس پابرجای و منظم شود. امیر المؤمنین کلمه یعسوب را در مورد دیگری هم به کار برده است و روز جنگ جمل چون از کنار کشته عبد الرحمن بن عتاب بن اسید عبور فرمود گفت: «این یعسوب قریش است.»، یعنی سالار و مهتر ایشان.
و فی حدیثه علیه السلام
فَإِذَا کَانَ ذلِکَ ضَرَبَ یَعْسُوبُ الدِّینَ بِذَنَبِهِ،فَیَجْتَمِعُونَ إِلَیْهِ کَمَا یَجْتَمِعُ قَزَعُ الْخَرِیفِ.
امام علیه السلام فرمود:
در آن هنگام پیشوای دین در جایگاه خود مستقر میشود و خداوند گروهی را از اطراف بلاد برمیانگیزد و مانند پارههای ابر پاییز به سرعت به سوی او میآیند. ( .سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که-به گفته مرحوم خطیب در مصادر-(قبل از سیّد رضی) این کلام حکیمانه را آوردهاند قاسم بن سلام (متوفای 224) در کتاب غریب الحدیث است و همچنین ازهری در کتاب تهذیب اللغة در ماده«قَزَع»و هِروی در کتاب الجمع بین الغریبین طبق نقل ابن اثیر در نهایة در ماده«ذَنَب».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 204). اضافه میکنیم ابن ابیشیبه کوفی (متوفای 235) این کلام پر معنا را در کتاب مصنّف خود آورده است.(المصنف،ج 8،ص 559) و متقی هندی در کنزالعمّال (متوفای 975) آن را با اضافاتی شبیه آنچه در روایت مجلسی آمده ذکر میکند که نشان میدهد از منابع دیگری اخذ کرده است.(کنزالعمّال،ج 14،ص 557) )
مرحوم سیّد رضی (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:«یَعْسُوب»به معنای آقا و پیشوای بزرگی است که در آن روز،سرپرستی امور مردم را به دست میگیرد و«قَزَع»به معنای قطعههای ابری است که آب در آنها وجود ندارد
(و ازاینرو با سرعت بر صفحه آسمان میدوند و جمع میشوند)؛
(قالَ الرَّضِیُ:
الْیَعْسُوبُ:السَّیِّدِ الْعَظیمُ الْمالِکُ لِأُمُورِ النّاسِ یَوْمَئِذٍ،وَالْقَزَعُ:قِطَعُ الْغِیَمِ الَّتی لا ماءَ فیها) .
آینده درخشان
سیّد رضی رحمه الله،صدر این کلام را ذکر نکرده در حالی که بدون آن،مفهوم کلام امام علیه السلام کاملا روشن نمیشود،ولی علامه مجلسی از کتاب غیبت شیخ طوسی این حدیث را بهطور کامل با ذکر سند از امام صادق علیه السلام نقل میکند و میگوید:
«امیرمؤمنان علیه السلام چنین فرمود:
«لا یَزَالُ النَّاسُ یَنْقُصُونَ حَتَّی لا یُقَالَ اللَّهُ فَإِذَا کَانَ ذَلِکَ ضَرَبَ یَعْسُوبُ الدِّینِ بِذَنَبِهِ فَیَبْعَثُ اللَّهُ قَوْماً مِنْ أَطْرَافِهَا وَ یَجِیئُونَ قَزَعاً کَقَزَعِ الْخَرِیفِ وَ اللَّهِ إِنِّی لَأَعْرِفُهُمْ وَ أَعْرِفُ أَسْمَاءَهُمْ وَ قَبَائِلَهُمْ وَ اسْمَ أَمِیرِهِمْ...؛ مردم پیوسته (از نظر عقاید مذهبی) رو به نقصان میروند تا زمانی که حتی نام«اللّه»به فراموشی سپرده میشود.در این هنگام پیشوای دین در جایگاه خود مستقر میشود و خداوند گروهی را از اطراف بلاد برمیانگیزد و مانند پارههای ابر پاییز به سرعت به سراغ او میآیند.به خدا سوگند من آنها را میشناسم و حتی نام آنها و قبیلههای آنها و نام امیرشان را نیز میدانم...». ( .بحار الانوار،ج 52،ص 334،ح 65 )
سیّد رضی رحمه الله در تفسیر این حدیث شریف میگوید:«یعسوب به معنای آقا و پیشوای بزرگی است که در آن روز سرپرستی امور مردم را به دست میگیرد و«قزع»به معنای قطعههای ابری است که آب در آنها وجود ندارد (و ازاینرو با سرعت بر صفحه آسمان میدوند و جمع میشوند)»؛ (قالَ الرَّضِیُ:اَلْیَعْسُوبُ:
السَّیِّدِ الْعَظیمُ الْمالِکُ لِأُمُورِ النّاسِ یَوْمَئِذٍ،وَ الْقَزَعُ:قِطَعُ الْغِیَمِ الَّتی لا ماءَ فیها) .
جمعی از شارحان نهج البلاغه در تفسیری که سیّد رضی رحمه الله برای«قَزَع»(جمع قُزَعة) کرده است ایراد گرفته و گفتهاند:در هیچیک از منابع لغت چنین تفسیری برای«قَزَع»نشده،بلکه همگی آن را به معنای قطعات ابر گرفتهاند بیآنکه تصریح کنند:ابری که آب نداشته باشد؛ولی شاید مرحوم سیّد رضی این معنا را به دلالت التزامی استفاده کرده است،زیرا ارباب لغت گفتهاند:قَزَع به قطعههای رقیق و پراکنده ابرها گفته میشود (که با سرعت حرکت میکنند) و طبیعی است که اینگونه ابرها آبی با خود حمل نمیکنند و به همین دلیل هم به سرعت پیش میروند.منظور امام علیه السلام نیز این است که پیروان او به سرعت گرد او جمع میشوند.
در تفسیر «ذَنَب» نیز شارحان اختلاف کرده و گفتهاند «یَعْسُوب» در اصل همان ملکه زنبوران عسل است و هنگامی که استقرار مییابد دم خویش را بر زمین میزند،بنابراین این جمله کنایه از استقرار و استحکام است.
این احتمال نیز از سوی بعضی دیگر داده شده که«ذَنَب»به معنای پیروان است و معنای جمله این است که پیشوای دین به همراه پیروان خود به راه میافتاد (در این صورت «ضَرَبَ» به معنای ضَرْب فِی الأرض و حرکت بر روی زمین است).
این احتمال نیز داده شده که زنبور عسل هنگامی که خشم میگیرد نیش خود را بیرون میآورد،بنابراین جمله کنایه از این است که پیشوای دین در برابر ناهنجاریها خشمگین میشود و به پا میخیزد؛ولی معنای اول مناسبتر به نظر میرسد،هرچند جمع میان این تعابیر و تفسیرها نیز بعید نیست.
در اینکه این سخن درباره چه کسی است،معروف در میان شارحان این است که امام علیه السلام به ظهور حضرت مهدی علیه السلام اشاره میکند و شاهد زنده این سخن همان چیزی است که مرحوم علامه مجلسی در ذیل این حدیث شریف به نقل از غیبت شیخ طوسی از امام صادق علیه السلام از جدش امیرمؤمنان علیه السلام نقل کرده است که میگوید:پیروان و حامیان آن مرد الهی سیصد و سیزده نفر مطابق عده رزمندگان اسلام در غزوه بدرند،همگی گرد او جمع میشوند و آیه شریفه «أَیْنَ ما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللّهُ جَمِیعاً إِنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» ؛هرجا باشید،خدا همه شما را حاضر میکند؛زیرا او،بر هر کاری تواناست»نیز اشاره به همین معناست. ( .بقره،آیه 148؛بحار الانوار،ج 52،ص 334،ح 65 )
به هر حال میدانیم یاران سیصد و سیزده نفر مربوط به ظهور حضرت مهدی علیه السلام است و این قرینه روشنی است که منظور امام علیه السلام نیز همین معنا بوده است.
تفسیر این حدیث شریف به ظهور حضرت مهدی علیه السلام منحصر به شارحان شیعه نیست،ابن ابیالحدید معتزلی نیز میگوید:امام علیه السلام در این جمله از ظهور مهدی علیه السلام خبر میدهد که به عقیده ما در آخرالزّمان متولد میشود. ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 104 ) ولی ما پیروان مکتب اهل بیت علیهم السلام معتقدیم آن حضرت تولد یافته و هم اکنون زنده و در پشت پرده غیبت است.
یرید الماهر بالخطبة الماضی فیها و کل ماض فی کلام أوسیر فهو شحشح والشحشح فی غیر هذاالموضع البخیل الممسک
ترجمهها:
این سخنران، زبردست ماهری است (منظور، صعصعة بن صوحان است که از یاران خاص امام علیه السّلام بود و سخنران با مهارتی بود، مغیرة بن شعبه به دستور معاویه او را تبعید کرد و در سال 60 هجری در تبعیدگاه خود درگذشت.).
( «شحشح» یعنی مهارت دارد، به کسی که خوب حرف میزند یا خوب راه میرود گویند، ولی در موارد دیگر «شحشح» یعنی فردی بخیل)
[و در حدیث آن حضرت است (علیه السلام):] این خطیب شحشح است.
[یعنی در خطبه خواندن رسا و در پی گیری آن تواناست، و هر که پی گیری سخن تواند یا راهی را پی گرفته و پوید شحشح است، و شحشح جز در این مورد، به معنی بخیل نابخشنده بود.]
و در حدیث اوست که این خطبه خوانندهایست که بسیار با مهارت اراده فرمود بآن شخصی که بسیار استاد باشد بخطبه خواندن گذران و روان باشد در آن هر رونده و گذرنده در گفتار یا در رفتار پس او بمعنی شحشح است و شحشح در غیر این موضع بمعنی ممسک است و بخیل
در حدیثی فرمود: این خطیب «شحشح» است.
مراد از «شحشح» کسی است که در ادای خطبه و ادامه دادن آن مهارت دارد و هر که در سخن و رفتار چالاک باشد او را «شحشح» گویند. در غیر این موضوع به معنی بخیل و ممسک است.
در گفتار آن حضرت است.این گویندهای شحشح است.
منظورش این است که در گفتار ماهر و در بیان مطالب رسا و روان است،و هر تندرو در سخن و رفتار «شحشح»است،و شحشح در غیر این مقام به معنای بخیل است .
شروح:
و صعصعه بن صوحان کان من خیار شیعه علی علیهالسلام و من خطبائهم. فقال: هذا الخطیب الشحشح فهذا مبتدا، و الخطیب عطف بیان و الشحشح خبر المبتداء، و یجوز ان یکون الشحشح صفه الخطیب، و الموصوف مع الصفه خبر المبتدا، و یجوز علی عکسه ایضا. و الشحشح: الغیور و الشجاع ایضا. و اخطیب اذا کان فیه هذان الوصفان کان کلامه انجع و وعظه انفع و یقال: قطاه شحشح ای سریعه. و الشحشح: المواظب علی الشیء الماضی فیه حتی یقال للماضی فی خطبته شحشح قال ذو الرمه: لدن غدوه حتی اذا امتدت الضحی و حث القطین الشحشحان المکلف یعنی الحادی.
قیل: کان الاشاره الی صعصعه بن صوحان، و کان من خیار شیعه علی علیهالسلام: و من خطبائهم، و الشحشح الماهر الماضی فی الکلام، من قولهم: قطاه شحشح: سریعه حاده، و ناقه شحشح و الشحشح: سرعه الطیران و امراه شحشاح کانها رجل فی قوتها وحدها، و هذا کله من معنی الشح لا من لفظه، علی مذهب البصریین، و هو الامساک المفرط و التشدد الفاحش. الا تری الی قولهم للبخیل: شحشاح، و مشحشح، و روی انه رای واحد یخطب فقال: ما هذا الخطیب الشحشح، خبر المبتدا: و یجوز ان یکون هو الخبر و الشحشح نعمته او خبر بعد خبر. علی الروایه الاخری ما استفهامیه، و هی مبتدا و هذا خبره و الخطیب نعت له او عطف بیان، قیل: و الشحشح الغیور و الشجاع ایضا و الخطیب اذا کان فیه هذان الوصفان کان کلامه انجع و وعظه انفع روی ان علیا علیهالسلام و کل اخاه عقیلا بالخصومه، ثم و کل بعده عبدالله بن جعفر و کان لا یحضر الخصومه، و یقول ان لها لقحما، و ان الشیطان یحضرها ای مهالک و شدائد.
(این سخنگوی زبان آور و ماهر). مقصود از شحشح زبانآور و ماهر در خطبهخوانی و توانا در ادای سخن، و هر تندگو و تندروز را شحشح گویند. اما شحشح در غیر این مورد به معنی بخیل و ممسک است. نقل کردهاند که امام (علیه السلام) سخنرانی را دید که سخن میگوید، فرمود این خطیب شحشح- یعنی ماهر در گفتار- کیست؟
وَ فِی حَدِیثِهِ ع:هَذَا الْخَطِیبُ الشَّحْشَحُ.
[قال یرید الماهر بالخطبة الماضی فیها و کل ماض فی کلام أو سیر فهو شحشح و الشحشح فی غیر هذا الموضع البخیل الممسک ]
قد جاء الشحشح بمعنی الغیور و الشحشح بمعنی الشجاع و الشحشح بمعنی المواظب علی الشیء الملازم له و الشحشح الحاوی و مثله الشحشحان.
و هذه الکلمة قالها علی ع لصعصعة بن صوحان العبدی رحمه الله و کفی صعصعة بها فخرا أن یکون مثل علی ع یثنی علیه بالمهارة و فصاحة اللسان و کان صعصعة من أفصح الناس ذکر ذلک شیخنا أبو عثمان الجاحظ ( البیان و التبیین 1:97. )
(و فی حدیثه) و واقع شده درحدیث او که (هذا الخطیب الشحشح) و سید میفرماید که (یرید الماهره بالخطبه) یعنی اراده فرموده به لفظ (شحشح) شخصی را که استاد باشد به خطبه خواندن (الماضی فیها) گذران و روان باشد در آن نه آنکه نهایت درماندگی داشته باشد در آن (و کل ماض فی کلام او سیر فهو شحشح) و هر رونده و گذرنده در رفتار و گفتار پس او شحشح است پس معنی بر این نهج باشد که استاد فصاحت شعار، بلاغت دثار، سرعت آثار. و این اشارت است به صعصعه بن صوحان و او از اخیار شیعه امیرالمومنین علیهالسلام بود (و الشحشح فی غیر هذا الموضع البخیل الممسک) و لفظ شحشح در غیر این مقام به معنی بخیل است با امساک تمام.
(و فی حدیثه) و واقع شده درحدیث او که (هذا الخطیب الشحشح) و سید میفرماید که (یرید الماهره بالخطبه) یعنی اراده فرموده به لفظ (شحشح) شخصی را که استاد باشد به خطبه خواندن (الماضی فیها) گذران و روان باشد در آن نه آنکه نهایت درماندگی داشته باشد در آن (و کل ماض فی کلام او سیر فهو شحشح) و هر رونده و گذرنده در رفتار و گفتار پس او شحشح است پس معنی بر این نهج باشد که استاد فصاحت شعار، بلاغت دثار، سرعت آثار. و این اشارت است به صعصعه بن صوحان و او از اخیار شیعه امیرالمومنین علیهالسلام بود (و الشحشح فی غیر هذا الموضع البخیل الممسک) و لفظ شحشح در غیر این مقام به معنی بخیل است با امساک تمام.
فی حدیثه علیهالسلام: «هذا الخطیب الشحشح.» یعنی و در حدیث اوست علیهالسلام که کیست این خطیب صاحب مهارت در خطبه انشا کردن.
و میگوید سید رحمهالله که اراده کرده است علیهالسلام به لفظ «شحشح» شخص صاحب مهارت در خطبه و گذران در خطبه را و هر گذران در کلامی یا در سفری را، پس او را «شحشح» گویند در لغت عرب و شحشح در غیر این موضع به معنی بخیل امساککننده است.
یرید الماهر بالخطبه الماضی فیها، و کل ماض فی کلام او سیر فهو شحشح، و الشحشح فی غیر هذا الموضع، البخیل الممسک. اللغه: (شحشح) البعیر: رد هدیره و الصرد: صوت، و الطائر: طار مسرعا، الشحشح: الفلاه الواسعه، الرجل الشجاع، الغیور، الخطیب البلیغ و الشحشاح: الشحیح القلیل الخیر، السیء الخلق- المنجد- و زاد فی الشرح المعتزلی و الشحشح: الحاوی. قال فی الشرح المعتزلی: و هذه الکلمه قالها علی (علیه السلام) لصعصعه بن صوحان العبدی رحمه الله، و کفی صعصعه بها فخرا ان یکون مثل علی (علیه السلام) یثنی علیه بالمهاره و فصاحه اللسان، و کان صعصعه من افصح الناس، ذکر ذلک شیخنا ابوعثمان. و عن اسد الغابه ان صعصعه کان من سادات قومه عبدالقیس و کان فصیحا خطیبا لسا دینا فاضلا یعد من اصحاب علی (علیه السلام) و شهد معه حروبه، و صعصعه هو القائل لعمر بن الخطاب حین قسم المال بعث الیه ابوموسی و کان الف الف درهم و فضلت فضله فاختلفوا این نضعها فخطب عمر الناس و قال: ایها الناس قد بقیت لکم فضله بعد حقوق الناس، فقام صعصعه بن صوحان و هو غلام شاب فقال: انما نشاور الناس فیما لم ینزل فیه قرآن فاما ما نزل به القرآن فضعه مواضعه التی وضعها الله عز و جل فیها، فقال: صدقت انت منی و انا منک، فقسمه بین المسلمین. و هو ممن سیره عثمان الی الشام و توفی ایام معاویه و کان ثقه قلیل الحدیث انتهی. الترجمه: از شرح معتزلی: علی (علیه السلام) این کلمه را: (این است سخنران تیز زبان) در وصف صعصعه بن صوحان عبدی رحمه الله فرمود: و همین بس است در افتخار صعصعه که مانند علی (علیه السلام) او را در سخنرانی و شیوائی گفتار بستاید، صعصعه از شیواترین مردم بود.
بستود علی صعصعه را گاه سخن***کاینست سخنور ادیب اندر فن
و فی حدیثه علیهالسلام: اقول: قال ابن ابیالحدید قال ابن میثم: هذه الکلمه لصعصعه بن صوحان العبدی، و کفی صعصعه بها فخرا ان یکون مثل علی علیهالسلام یثنی علیه بالمهاره و فصاحه اللسان، و کان صعصعه من افصح الناس. ذکر ذلک الجاحظ. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) قلت: بل قال علیهالسلام هذه الکلمه ان صح کونها کلامه علیهالسلام فی شاب من قیس غیر معروف، ففی تاریخ الطبری- بعد ذکره خبرا عن کلیب الجرمی فی اصحاب الجمل الی ان قال- قال کلیب و نادی علیهالسلام بعد ظفره: الا لا تتبعوا مدبرا و لا تجهزوا علی جریح و لا تدخلوا الدور. ثم بعث الیهم ان اخرجوا للبیعه، فبایعهم علی الرایات و قال: من عرف شیئا فلیاخذه حتی ما بقی فی العسکرین شیء الاقبض، فانتهی الیه قوم من قیس شبان فخطب خطیبهم فقال علی علیهالسلام: این امراوکم؟ فقال الخطیب: اصیبوا تحت نظار الجمل- ثم اخذ فی خطبته- فقال علی علیهالسلام اما ان هذا لهو الخطیب الشحشح … و مما یشهد انه علیهالسلام قال ذلک فی خطیب غیر معروف الاسم ان الجاحظ قال فی الجزء الثانی من بیانه: فی حدیث علی علیهالسلام حین رای فلانا یخطب قال هذا الخطیب الشحشح. و قال ابن الاثیر فی نهایته: فی حدیث علی علیهالسلام انه رای رجلا یخطب فقال هذا الخطیب الشحشح ای: الماهر الماضی فی الکلام … و لو کان علیهالسلام قال هذا الکلام فی معروف مثل صعصعه لقالا: رای صعصعه، و ابن الاثیر رای کتب جمیع من صنف فی الغریب و ذکر هذا الحدیث فیه فیعلم انه لم یعینه احد. و اما ما قاله ابن ابیالحدید من قوله ذکر ذلک الجاحظ مشیرا الی (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) جمیع ما قاله، فانما یصح منه ان الجاحظ قال: ان صعصعه کان من افصح الناس و کفاه فخرا ان یکون مثل علی علیهالسلام یثنی علیه بالمهاره، دون کون الجاحظ قال انه علیهالسلام قال تلک الکلمه لصعصعه، و هذا نص الجاحظ فی بیانه فی الجزء الاول: قال اشیم بن شقیق بن ثور لعبیدالله بن زیاد بن ظبیان: ما انت قائل لربک و قد حملت راس مصعب الی عبدالملک؟ قال: اسکت فانت یوم القیامه اخطب من صعصعه اذا تکلمت الخوارج، فما ظنک ببلاغه رجل مثل عبیدالله بن زیاد بن ظبیان یضرب به المثل، و انما اردنا بهذا الحدیث خاصه الدلاله علی تقدیم صعصعه فی الخطب، و اولی من کل دلاله استنطاق علی علیهالسلام له. فتری الجاحظ انما قال: ان قاتل مصعب ضرب المثل بخطیبیه صعصعه ثم قال اولی من کل دلاله علی خطیبیه صعصعه استنطاقه علیهالسلام له لا انه علیهالسلام قال فیه هو خطیب شحشح، و قد روی قول قاتل مصعب (الاغانی) ایضا فقال: قال رجل لعبیدالله: بماذا تحتج عند ربک من قتلک لمصعب. فقال: ان ترکت احتج رجوت ان اکون اخطب من صعصعه بن صوحان. ثم الظاهر اصحیه روایه (الاغانی) ان یکون قاتل مصعب قال: انا اخطب من صعصعه، من روایه البیان: انت اخطب من صعصعه، بشهاده السیاق. ثم الظاهر ان مراد الجاحظ من قوله: و اولی من کل دلاله استنطاق علی علیهالسلام له ما رواه (المروج) انه علیهالسلام بعد الجمل قال لصعصعه و نفرین (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) آخرین معه: اشیروا علی فی امر معاویه. فقال صعصعه: الرای ان ترسل الیه عینا من عیونک و ثقه من ثقاتک بکتاب تدعوه الی بیعتک، فان اجاب و الا جاهدته. فقال علی علیهالسلام: عزمت علیک یا صعصعه الا کتبت الکتاب بیدک و توجهت به الی معاویه و اجعل صدر الکتاب تحذیرا و تخویفا و عجزه استتابه و استنابه- الی ان قال- ثم اکتب ما اشرت به علی و اجعل عنوان الکتاب (الا الی الله تصیر الامور). قال: اعفنی من ذلک. قال: عزمت علیک لتفعلن. قال: افعل، فخرج بالکتاب- الی ان قال- فقال معاویه لشیء ما سوده قومه، وددت و الله انی من صلبه- ثم التفت الی بنیامیه فقال- هکذا فلتکن الرجال. و بالجمله لا ریب فی ان هذا الکلام انما قاله علیهالسلام ان ثبت صحه نسبته الیه علیهالسلام فی خطیب من اعدائه من اصحاب الجمل کما عرفت، کما لا ریب فی ان الجاحظ انما قال بتقدیم صعصعه فی الخطب لضرب المثل به و لانه علیهالسلام استنطقه و استکتبه دون ان یقول: انه علیهالسلام قال ذلک الکلام فیه. و مما یشهد لمسلمیه مقام صعصعه فی الخطابه ما فی (الطبری)- فی قصه خروج المستورد الخارجی علی المغیره ایام امارته علی الکوفه من قبل معاویه و تعیین المغیره. اولا معقل بن قیس من الشیعه لحربه- قال مره بن منقذ فقال صعصعه بعد معقل و قال: ابعثنی الیهم ایها الامیر فانا و الله لدمائهم مستحل و بحملها مستقل. فقال المغیره: اجلس فانما انت خطیب- فکان احفظه ذلک- و انما قال المغیره ذلک لانه بلغه ان صعصعه یعیب عثمان و یکثر ذکر علی علیهالسلام و یفضله و قد کان دعاه و قال له: ایاک ان یبلغنی عنک انک تعیب (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) عثمان عند احد من الناس، و ایاک ان یبلغنی عنک انک تظهر شیئا من فضل علی علانیه، فانک لست بذاکر من فضل علی شیئا اجهله بل انا اعلم بذلک، ولکن هذا السلطان قد ظهر و قد اخذنا باظهار عیبه للناس فنحن ندع کثیرا مما امرنا به و نذکر الشیء الذی لانجد بدا منه ندفع هولاء القوم عن انفسنا تقیه، فان کنت ذاکرا فضله فاذکره بینک و بین اصحابک و فی منازلکم سرا، و اما علانیه فی المسجد فان هذا لا یحتمله الخلیفه لنا و لا یعذرنا فیه. فکان صعصعه یقول: نعم افعل، ثم یبلغه انه قد عاد الی ما نهاه عنه، فلما قام الیه و قال له: ابعثنی الیهم، وجد المغیره قد حقد علیه خلافه ایاه، فقال له ما قال اجلس، فانما انت خطیب فقال له صعصعه: او ما انا الا خطیب، اجل و الله انا الخطیب الصلیب الرئیس، اما و الله لو شهدتنی تحت رایه عبد القیس یوم الجمل حیث اختلف القنا فشون تفری و هامه تختلی لعلمت انی انا اللیث الهزبر. فقال له المغیره: حسبک الان، لعمری لقد اوتیت لسانا فصیحا. و فی (دیوان معانی العسکری): تکلم صعصعه عند معاویه بکلام احسن فیه، فحسده عمرو بن العاص فقال: هذا بالتمر ابصر منه بالکلام. فقال صعصعه، اجل اجوده ما دق نواه ورق سحاوه و عظم لحاوه و الریح تنفجه و الشمس تنضجه و البرد یدمجه، ولکنک یابن العاص لا تمرا تصف و لا الخیر تعرف بل تحسد فتقرف. فقال معاویه لعمرو: رغما لک. فقال عمرو: و اضعاف الرغم لک و ما بی الا بعض ما بک. و فی (عقد ابن عبد ربه): قال عبدالملک فی عبدالقیس: اشد الناس (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و اسخی الناس و اطوع الناس فی قومه و احلم الناس و احضرهم جوابا و اخطب الناس، اما احضرهم جوابا فصعصعه … و فیه دخل صعصعه علی معاویه و ابن العاص جالس معه علی سریره فقال له: وسع له علی ترابیه فیه. فقال صعصعه: انی و الله لترابی، منه خلقت و الیه اعود و منه ابعث، و انک لمارج من نار. فقال له معاویه: انما انت هاتف بلسانک لا تنظر فی اود الکلام و استقامته، فان کنت تنظر فی ذلک فاخبرنی عن افضل المال، فقال: و الله انی لادع الکلام حتی یختمر فی صدری ثم اذهب و لا اهتف به حتی اقیم اوده و اجیز متنه، و ان افضل المال لبره سمراء فی بریه غبراء، او نعجه صفراء فی نبعه خضراء، او عین فواره فی ارض خواره. فقال معاویه: لله انت! فاین الذهب و الفضه؟ قال: حجران یصطکان، ان اقبلت علیهما نفدا و ان ترکتهما لم یزیدا. و فی (المروج): حبس معاویه صعصعه و ابن الکواء و رجالا من اصحاب علی علیهالسلام رجال من قریش، فدخل علیهم یوما فقال: نشدتکم بالله الا ما قلتم حقا و صدقا، ای الخلفاء رایتمونی- الی ان قال- فقال صعصعه: تکلمت یا ابن ابیسفیان فابلغت و لم تقصر عما اردت و لیس الامر علی ما ذکرت، انی یکون خلیفه من ملک الناس قهرا و دانهم کبرا و استولی باسباب الباطل کذبا و مکرا، اما و الله! مالک فی یوم بدر مضرب و لامرمی، و ما کنت فیه الا کما قال القائل لا حلی و لا سیری، و لقد کنت و ابوک فی العیر و النفیر ممن اجلب علی الرسول (صلی الله علیه و آله) و انما انت طلیق ابن طلیق اطلقکما الرسول (صلی الله علیه و آله) (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و انی تصلح الخلاقه لطلیق. (و فیه) قال معاویه یوما- و عنده صعصعه و کان قدم علیه بکتاب علی علیهالسلام و عنده وجوه الناس-: الارض لله و انا خلیفه الله، فما آخذ من مال الله فهو لی و ما ترکت منه کان جایز الی. فقال صعصعه: تمنیک نفسک ما لا یکون جهلا معاوی لا تاثم فقال معاویه: یا صعصعه! تعلمت الکلام. قال صعصعه: العلم بالتعلم و من لایعلم یجهل. قال معاویه: ما احوجک الی ان اذیقک و بال امرک. قال: لیس ذلک بیدک، ذاک بید الذی لا یوخر نفسا اذا جاء اجلها. قال: و من یحول بینی و بینک؟ قال: الذی یحول بین المرء و قلبه. قال معاویه: اتسع بطنک للکلام کما اتسع بطن البعیر للشعیر. قال صعصعه: اتسع بطن من لا یشبع و دعا علیه من لا یجمع. (و فیه) ان معاویه قال لابن عباس: میز لی اصحاب علی علیهالسلام و ابدا بال صوحان فانهم مخاریق الکلام. قال: اما صعصعه فعظیم الشان عضب اللسان قائد فرسان قاتل اقران، یرتق ما فتق و یفتق ما رتق قلیل النظیر. و یکفیه ان مثل ابن عباس مع مقامه فی الخطابه و الادب کان یساله عن امور کثیره و یجیبه، فقال له: انت یا ابن صوحان باقر علم العرب. و لما ساله عن السودد و المروه فاجابه و انشده ابیاتا فی ذلک من مره بن ذهل بن شیبان. قال ابن عباس: لو ان رجلا ضرب آباط الابل مشرقا و مغربا لفائده هذه الابیات ما عنفته. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) هذا و فی (بیان الجاحظ) ذکر علی علیهالسلام اکتل فقال: الصبیح الفصیح. و فی (الاستیعاب): اکتل من شماخ، نسبه ابن الکلبی الی عوف بن عبد مناه بن طابخه، و قال: کان علیهالسلام اذا نظر الیه قال: من احب ان ینظر الی الصبیح الفصیح فلینظر الی اکتل بن شماخ. قال المصنف (یرید: الماهر بالخطبه الماضی فیها، و کل ماض فی کلام او سیر فهو شحشح) قلت: او فی طیران فیقال قطاه شحشح ای سریع الطیران. (و الشحشح فی غیر هذا الموضع البخیل الممسک). قلتء و الفیروز آبادی ذکر للشحشح غیر ما ذکر معانی اخر، فقال: الشحشح الفلاه الواسعه و السیء الخلق و الشجاع و الغیور، و من الغربان: الکثیر الصوت، و من الارض: ما لا تسیل الا من مطر کثیر و التی تسیل من ادنی مطر- ضد، و من الحمیر: الخفیف، و من القطا السریعه و الطویل.
الشحشح: الماهر فی خطبته
در گفتار آن حضرت علیهالسلام است (که در آن صعصعه ابن صوحان عبدی را )که از بزرگواران و خواص و نیکان اصحاب امیرالمومنین علیهالسلام است( میستاید): این خطبه خوان ماهر و زیرک (سیدرضی رحمهالله فرماید:) (از لفظ شحشح) شخص ماهر و زیرک و استاد در خطبه خواندن و توانای در ادای سخن رسا را خواسته است، و هر تندگذر در سخن و رفتار را شحشح گویند، و شحشح در غیر این مقام به معنی انجیل و زفت آمده که از بخشش خودداری مینماید (ابن ابیالحدید در اینجا مینویسد: صعصعه را فخر و سرفرازی همین بس که مانند علی علیهالسلام او را به مهارت و استادی و فصاحت زبان و توانائی بر سخن بستاید).
ابن ابیالحدید در توضیح مطلب مینویسد: این جمله را علی (علیه السلام) درباره صعضعه بن صوهان عبدی فرموده است. وی از یارانش بود و برای او همین افتخار بس که علی (علیه السلام) او را به فصاحت بستاید. جای تردید نیست که بیان و فصاحت به فرموده معصوم در ردیف سحر است و خدا نعمت بیان را مورد ستایش قرار داده است.
و فی حدیثه علیهالسلام: (هذا الخطیب الشحشح) (یرید الماهر بالخطبه الماضی فیها، و کل ماضی فی کلام او سیر فهو شحشح، و الشحشح فی غیر هذا الموضع البخیل الممسک) فقد ورد انه علیهالسلام رای خطیبا یخطب فقال: (ما هذا الخطیب الشحشح)؟.
یرید الماهر بالخطبه الماضی فیها، و کل ماض فی کلام او سیر فهو شحشح، و الشحشح فی غیر هذا الموضع: البخیل الممسک. قال المعتزلی فی شرحه: قد جاء الشحشح بمعنی الغیور و الشحشح بمعنی الشجاع و الشحشح بمعنی المواظب علی الشیء الملازم له و الشحشح الحاوی و مثله الشحشحان. و هذه الکلمه قالها علی علیهالسلام لصعصعه بن صوحان العبدی رحمه الله و کفی صعصعه بها فخرا ان یکون مثل علی علیهالسلام یثنی علیه بالمهاره و فصاحه اللسان و کان صعصعه افصح الناس …
«در حدیث آن حضرت است که: این خطیب شحشح است.» سید رضی گوید: مقصود آن حضرت این است که او خطیبی ورزیده و در پیگیری سخن تواناست و هر که در سخن گفتن یا راه رفتن توانا باشد به او شحشح می گویند و در غیر این دو مورد، شحشح به معنی بخیل و ممسک است.
ابن ابی الحدید می گوید: شحشح به معنی غیرتمند و دلیر و مواظب بر کار و هم به معنی حاوی و در بردارنده است و کلمه شحشحان هم نظیر آن است.
این کلمه را علی علیه السّلام برای صعصعة بن صوحان عبدی که خدایش رحمت کناد فرموده است و همین افتخار برای صعصعه بسنده است که کسی چون علی علیه السّلام او را به فصاحت و سخنوری وصف فرماید.
صعصعه همان گونه که شیخ ما ابو عثمان جاحظ گفته است از سخنورتر مردمان بوده است.
و فی حدیثه علیه السلام
هذَا الْخَطِیبُ الشَّحْشَحُ.
امام علیه السلام (اشاره به صعصعة بن صوحان یا خطیب قوم قیس بن شباب) فرمود:
این خطیبِ ماهر و زبردستی است. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر از تاریخ طبری در حوادث سال 36 نقل میکند که بعد از واقعه (جمل) جمعی از قوم«قیس بن شباب»خدمت آن حضرت رسیدند و خطیب آنها در برابر آن حضرت خطبهای خواند.امام علیه السلام فرمود:رؤسای شما کجا هستند؟ خطیب گفت:«أُصیبُوا تَحْتَ نِظارِ جَمَلٍ؛آنها در جنگ جمل کشته شدند»سپس خطیب به خطبه خود ادامه داد.امام علیه السلام درباره او فرمود:این خطیبِ ماهر و زبردستی است.سپس از قول ابن ابیالحدید نقل میکند که امام علیه السلام این سخن را درباره«صعصعة بن صوحان»(که از یاران خاص علی علیه السلام بود) بیان فرمود و این فخر برای«صعصعة»بس است که شخصی همانند علی علیه السلام او را به عنوان مهارت در خطابه و فصاحت میستاید و واقعاً«صعصعة»از فصیحترین مردم بود.سپس ابن ابیالحدید میگوید:این داستان را«جاحظ»در کتاب خود آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 204).اضافه میکنیم که این گفتار حکیمانه در کتب فراوان دیگری از جمله مسند احمد،ج 1،ص 147 و مجمع الزوائد،ج 9،ص 54 و ابن عساکر در تاریخ مدینه دمشق،ج 29،ص 8،ذکر شده است )
مرحوم سیّد رضی (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:منظور امام علیه السلام این است که او در سخنرانی،سخت ماهر و چیره است و هرکس در سخن،یا در سیر و حرکت،چابک و زبردست باشد به او«شَحْشَح»اطلاق میشود و«شحشح»در غیر این مقام به معنای شخص بخیل و ممسک است.
(یُریدُ الْماهِرَ بِالْخُطْبَةِ الْماضی فیهَا،وَکُلُّ ماضٍ فی کَلامٍ أوْ سَیْرٍ فَهُوَ شَحْشَحٌ،وَالشَّحْشَحُ فی غَیْرِ هذَا الْمَوْضِعُ:الْبَخیلِ الْمُمْسِکُ) .
امام علیه السلام این خطیب را ستود
امام امیر مؤمنان علیه السلام در این گفتار فصیح خود اشاره به خطیبی کرده و میفرماید:«این خطیبِ ماهر و زبردستی است»؛ (هذَا الْخَطِیبُ الشَّحْشَحُ) .
مرحوم سیّد رضی نظرش از ذکر این جمله تعبیری است که امام علیه السلام درباره آن خطیب به عنوان«شحشح»آورده است که تعبیر فصیح و پرمعنایی است، ازاینرو به دنبال ذکر این جمله میگوید:«منظور امام علیه السلام این است که او در سخنرانی،سخت ماهر و چیره است و هرکس در سخن،یا در سیر و حرکت چابک و زبردست باشد به او«شحشح»اطلاق میشود».سپس میافزاید:
«شَحْشَح» در غیر این مقام به معنای شخص بخیل و ممسک است»؛ (یُریدُ الْماهِرَ بِالْخُطْبَةِ الْماضی فیهَا،وَ کُلُّ ماضٍ فی کَلامٍ أوْ سَیْرٍ فَهُوَ شَحْشَحٌ،وَ الشَّحْشَحُ فی غَیْرِ هذَا الْمَوْضِعُ:الْبَخیلِ الْمُمْسِکُ) .
همانگونه که به هنگام ذکر مصادر این کلام فصیح اشاره شد،امام علیه السلام این سخن را درباره«صعصعة بن صوحان»که از سخنوران بلیغ اصحاب علی علیه السلام بود،یا درباره یکی از سخنوران قوم دیگری و یا درباره هر دو بیان فرموده است و واژه «شَحْشَح» در کتاب لغت به معانی زیادی آمده است؛از جمله صاحب قاموس میگوید:«شَحْشَح»به معنای بیابان وسیع و شخصی که مراقب چیزی است و انسان بدخلق و خطیب توانا و شخص شجاع و غیور آمده است،بنابراین واژه مزبور به حسب مقامات مختلف،معنای متفاوتی دارد؛هنگامی که درباره سخنوری ذکر شود به معنای فصاحت و بلاغت و توانگری و مهارت در سخنوری است و هرگاه درباره بیابانی گفته شود به معنای وسعت و گسترش آن است و گاه به معنای افراد کجخلق نیز آمده است.از کلام مرحوم سیّد رضی استفاده میشود که قدر مشترک میان بسیاری از معانی این کلمه،همان توانایی است؛خواه توانایی در سخن باشد یا در سیر و حرکت.
در لسان العرب نیز همین معانی برای واژه«شحشح»ذکر شده است.
این خطیب چه کسی بود؟
همان گونه که اشاره شد،ابن ابیالحدید در شرح این کلام نقل کرده که امام امیر المؤمنین علیه السلام این تعبیر را درباره«صعصعة بن صوحان»که از خواص یارانش و بسیار فصیح اللسان بود بیان فرموده است.
در اینجا مناسب دانستیم که به گوشهای از سخنان فصیح آن مرد سخنور اشاره کنیم؛از جمله خطبههای بسیار فصیح و پرمعنای او خطبهای است که به هنگام دفن امیرمؤمنان علی علیه السلام در کنار قبر آن حضرت و در برابر فرزندان آن امام علیه السلام بیان کرد.وی در حالی که یک دست خود را بر قلبش گذاشته بود و با دست دیگر خاک بر سر خود میپاشید و بر سر میزد گفت:
«بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمّی یا أمیرَ الْمُؤْمِنینَ - ثُمَّ قالَ -
هَنِیئاً لَکَ یا أَبَا الْحَسَنِ فَلَقَدْ طابَ مَوْلِدُکَ وَ قَوِیَ صَبْرُکَ وَ عَظُمَ جِهادُکَ وَ ظَفَرْتَ بِرَأْیِکَ وَ رَبِحْتَ تِجَارَتَکَ وَ قَدِمْتَ عَلی خالِقِکَ فَتَلَقّاکَ اللّهُ بِبِشارَتِهِ وَ حَفَّتْکَ مَلائِکَتُهُ وَ اسْتَقْرَرْتَ فِی جِوارِ الْمُصْطَفی فَأکْرَمَکَ اللّهُ بِجِوارِهِ وَ لَحِقْتَ بِدَرَجَةِ أخیکَ الْمُصْطَفی وَ شَرِبْتَ بِکَأْسِهِ الأوْفی فَأسْأَلِ اللّهَ أنْ یَمُنَّ عَلَیْنا بِاقْتِفائِنا أثَرَکَ وَ الْعَمَلِ بِسیرَتِکَ وَ الْمُوالاةِ لِأوْلِیائِکَ وَ الْمُعاداةِ لِأعْدائِکَ وَ أنْ یَحْشُرَنا فی زُمْرَةِ أوْلِیائِکَ فَقَدْ نِلْتَ ما لَمْ یَنَلْهُ أَحَدٌ وَ أَدْرَکْتَ ما لَمْ یُدْرِکْهُ أَحَدٌ وَ جاهَدْتَ فِی سَبِیلِ رَبِّکَ بَیْنَ یَدَیْ أَخیکَ الْمُصْطَفی حَقَّ جِهادِهِ وَ قُمْتَ بِدِینِ اللّهِ حَقَّ الْقِیامِ حَتّی أَقَمْتَ السُّنَنَ وَ أَبَرْتَ الْفِتَنَ وَ اسْتَقامَ الْإسْلامُ وَ انْتَظَمَ الْإیمانُ فَعَلَیْکَ مِنّی أفْضَلَ الصَّلاةِ وَ السَّلامِ بِکَ اشْتَدَّ ظَهْرَ الْمُؤْمِنینَ وَ اتَّضَحَتْ أَعْلامُ السُّبُلِ وَ أُقیمَتِ السُّنَنَ وَ ما جُمَعَ لِأحَدٍ مَناقِبُکَ وَ خِصالُکَ ...؛پدر و مادرم فدایت ای امیرمؤمنان.
گوارا باد بر تو ای ابوالحسن (شهادت در راه خدا) ولادتت پاک بود،استقامتت بسیار قوی و جهادت بزرگ و رأی و تصمیمت پیروزمند و تجارتت پرسود.
به سوی آفریدگارت رفتی و او با بشارتش از تو استقبال کرد و فرشتگانش گرداگردت را گرفتند و در جوار پیامبر مصطفی صلی الله علیه و آله آرام گرفتی و خدا تو را به جوار او گرامی داشت و در درجه برادرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قرار گرفتی و از جام پر از رحمتش نوشیدی.از خدا میخواهم که بر ما منت گذارد تا بتوانیم گام در جای گامهای تو بگذاریم و عمل به سیره تو کنیم،دوستانت را دوست داریم و دشمنانت را دشمن شماریم و ما را در زمره دوستان تو محشور سازد.(ای امیرمؤمنان!) به مقامی رسیدی که احدی به آن مقام نرسید و درک کردی چیزی را که احدی درک نکرد.در راه پروردگارت در پیش روی برادرت پیامبر مصطفی صلی الله علیه و آله جهاد کردی و حق جهاد را ادا نمودی و برای اقامه دین حق قیام کردی و حق قیام را به جای آوردی تا آن زمان که سنتها را برپا نمودی و فتنهها را اصلاح کردی.اسلام برپا شد و ایمان نظام گرفت.برترین درود و سلام از من بر تو باد.پشت مؤمنان بهوسیله تو نیرومند شد و نشانههای راههای هدایت بهوسیله تو آشکار گشت و سنّتهای پیامبر صلی الله علیه و آله با تو زنده شد و احدی آن همه مناقب و خصال پسندیده را همچون تو در خود جمع نکرد...». ( .بحار الانوار،ج 42،ص 295 )
این گفتار با تعبیرات بسیار پر معنا همچنان ادامه مییابد که برای رعایت اختصار به همین مقدار بسنده کردیم.
یرید بالقحم المهالک لأنها تقحم أصحابها فی المهالک والمتالف فی الأکثر فمن ذلک قحمة الأعراب و هو أن تصیبهم السنة فتتعرق أموالهم فذلک تقحمها فیهم وقیل فیه وجه آخر و هوأنها تقحمهم بلاد الریف أی تحوجهم إلی دخول الحضر عندمحول البدو
ترجمهها:
ایمان نقطهای نورانی در قلب پدید آورد که هر چه ایمان رشد کند آن نیز فزونی یابد .
(لمظة نقطه سیاه یا سفید است، میگویند فرس المظ، یعنی اسبی که در لب او نقطه سپیدی باشد)
[و در حدیث آن حضرت است:] دشمنی را قحمی است. [از قحمة هلاکتجایها را خواهد، چه آن بیشتر کسانی را که بدان در شوند نابود و تباه کند، و از این معنی است «قحمة الأعراب» و آن چنان است که خشکسالی آنان را فرا گیرد و مالهاشان را نابود کند، و آن نگونساریشان بود در آن سال ، و برای آن معنی دیگری نیزگفتهاند و آن این است که خشکی صحرا ناچارشان سازد تا به شهرها رو آورند.]
و در حدیث اوست بدرستی که مر خصومت و منازعت را قحم است و اراده فرمود بقحم مواضع هلاکت را زیرا که خصومت میاندازد یاران خود را در مواضع هلاک و مواقع تلف در بیشتر احوال و ازین ماخوذ است قحمة الاعراب و آن باین معنیست که میرسد بعرب قحط سالی پس بدندان اخذ میکنند اموال خود را پس آن حال میاندازد قحط بسیار را در میان ایشان و گفتهاند در آن وجه دیگر را و آن آنست که سال قحط عربان بادیه نشین را یعنی محتاج میسازد ایشان را بسوی داخل شدن در سبزه زارهای بلدان نزد تنگیهای باران در بیابان
و در حدیثی از آن حضرت (علیه السلام) آمده است: دشمنی را «قحم» است.
مراد از «قحم» جایهایی است که هلاکت را سبب شود. زیرا دشمن بیشتر اوقات یاران خود را در آن هلاکتگاهها به هلاکت رساند. و از این است «قحمة الاعراب» و آن سالهای قحطی است که ایشان را فرو گیرد و اموالشان را نابود گرداند. معنی دیگر این است که صحراها خشک شود و ساکنان خود را به زور وادارد که به شهرها روند.
در گفتار آن حضرت است:برای نزاع قحم است .
مراد حضرت از قحم موارد هلاکت است،زیرا خصومت در اکثر احوال اهلش را دچار هلاکت و تلف میکند،و از همین معناست:قحمة الاعراب،و آن این است که خشکسالی به آنان میرسد و اموالشان را نابود میکند،پس این است تقحّم آن در میان ایشان .در آن معنای دیگری هم گفته شده و آن اینکه:خشکسالی آنان را به روی آوردن به شهرهای آباد ناچار میکند هنگامی که بیابان خشک گردد .
شروح:
و قوله ان للخصومه قحما ای: لا تخاصموا انسانا فان الخصومه تقحم بصاحبها علی ما لا یریده، ای ترمی بنفسه فی القحم، و الشدائد یقال: قحم فی الامور ای رمی بنفسه فیها من غیر رویه. و القحمه بالضم: المهلکه و قحم الطریق مصاعبه. و القحمه السنه الشدیده یقال: اصابتهم القحمه اذا اقحطوا و اصابتهم الشده فدخلوا بلاد الخصب من البوادی و تعرقت اللحم و عرقته ای اخذته من العظم. و قوله فتتعرق اموالهم ای مواشیهم، فالمال یقع علی الابل و الیقر و الغنم، یقال: نمیالمال: فلا یجوز هذا فی الذهب، لانه لا یراد فی نفسه. و قیل: معناه خاصموا المبطل و لا تخافوا ان للخصومه مصاعب تنقضی، و المعنی الاول اظهر.
و قحم الطریق: ما صعب منه و شق علی سالکه قال جریر. قد خربت مصروا الضحاک انهم قوم اذا حاربوا فی حربهم قحم و قحم فی الامور رمی بنفسه فیها من غیر رویه.
قحم: مهلکهها و نابودیها، (دشمنی و نزاع باعث رنج و نابودی است). مقصود امام (علیه السلام) از قحم نابودیهاست زیرا دشمنی و نزاع بیشتر اوقات افراد را دچار رنج و نابودی میسازد، و جمله قحمه الاعراب یعنی سختی و رنج روستائیان عرب، از این قبیل است مراد این است که خشکسالی آنان را فراگیرد به حدی که دارائیهایشان را از بین ببرد، و از چهارپایان جز استخوانی باقی نگذارد، که معنی نابودی دارایی ایشان همین است. و بعضی به صورت دیگری گفتهاند: که خشکسالی آنان را وادار به رفتن به شهرهای آباد میکنند، یعنی خشگی بیابان آنها را وادار به آمدن به شهر میسازد. این سخنی است که سیدرضی- خدایش بیامرزد- گفته است. میگویند که آن حضرت برادر خود را در نزاعی وکالت داد، و فرمود: البته در نزاع رنج و نابودی وجود دارد، و براستی که شیطان باعث به وجود آمدن نزاع و خصومت است. توضیح آن که در دشمنی احتمال طغیان آشوب خشمگینانه، و بیرون رفتن از حد اعتدال به طرف صفت ناپسند افراط است که خود جای هلاکت و نابودی است.
و منه إِنَّ لِلْخُصُومَةِ قُحَماً.
[قال یرید بالقحم المهالک لأنها تقحم أصحابها فی المهالک و المتالف فی الأکثر فمن ذلک قحمة الأعراب و هو أن تصیبهم السنة فتتفرق أموالهم فذلک تقحمها فیهم و قیل فیه وجه آخر و هو أنها تقحمهم بلاد الریف أی تحوجهم إلی دخول الحضر عند محول البدو ]
أصل هذا البناء للدخول فی الأمر علی غیر رویة و لا تثبت قحم الرجل فی الأمر بالفتح قحوما و أقحم فلان فرسه البحر فانقحم و اقتحمت أیضا البحر دخلته مکافحة و قحم الفرس فارسه تقحیما علی وجهه إذا رماه و فحل مقحام أی یقتحم الشول من غیر إرسال فیها.
و هذه الکلمة قالها أمیر المؤمنین حین وکل عبد الله بن جعفر فی الخصومة عنه و هو شاهد.
و أبو حنیفة لا یجیز الوکالة علی هذه الصورة و یقول لا تجوز إلا من غائب أو مریض و أبو یوسف و محمد یجیزانها أخذا بفعل أمیر المؤمنین ع
(و فی حدیثه) و در حدیث او واقع شده که: (ان للخصومه قحما) به درستی که در خصومت و منازعت (قحم) است (یرید بالقحم المهالک) اراده نموده به (قحم) مواضع هلاک را (لانها تقحم اصحابها) زیرا که خصومت میاندازد اصحاب خود را (فی المهالک و المتالف فی الاکثر) در مواضع هلاک و مواقع تلف در بیشتر احوال (و من ذلک قمحه الاعراب) و از اینجا ماخوذ است عبارت (قمحه العرب) (و هی ان تصیبهم السنه) و مراد از آن این است که میرسد به عرب قحط سال (فیتعرق اموالهم) پس به دندان اخذ میکنند گوشت پارههای مواشی خود را از استخوان به جهت شدت جوع (فذلک تقحمها فیهم) پس آن حال میاندازد قحط بسیار را در میان ایشان. (و قد قیل فیه وجه اخر) و به تحقیق که گفتهاند در معنی عبارت (قحمه الاعراب) وجهی دیگری (و هو انها تقحمهم بلاد الریف) و آن وجه آن است که قحط سال به عنف درآورد ایشان را در شهرهای با زراعت با نعمت (ای تحوجهم) یعنی محتاج گرداند ایشان را (الی دخول الخضر) به سوی داخل شدن ایشان در سبزهزارهای بستان (عند محول البدو) نزد تنگیها و انقطاع آب از آسمانها
صاحب نهایه گوید قحم امور عظیمه شاقه است و واحد آن قحمه است و همین حدیث را ذکر کرده است. یعنی بدرستیکه خصومت را رنجها و مشقتها است و در آن مخاطرهای شدید و مهلکهای عظیم است. آری چنانچه صلح موجب امان است از مخاوف خصومت، نزاع سبب وقوع است در مهالک و متالف و شر همه احوال آن آنستکه آن حضرت فرموده اگر شخص در آن میکوشد و غایت مبالغت به جای میآورد آثم میگردد و در معصیت شدید میافتد، و اگر ایستادگی میکند و عنان خود کشیده نگه میدارد مغلوب و مظلوم میگردد، و نتواند پاس تقوی داشت آنکه خصومت میکند قال السید رضی الله عنه: یرید بالقحم المهالک لانها تقحم اصحابها فی المهالک و المتالف فی الاکثر. (سید رضی الله عنه) میگوید: اراده کرده است از (قحم) مهالک را. یعنی مواضع هلاک نفس و دین را، چرا که خصومت میافکند اصحاب خود را در مهالک و متالف دنیا و آخرت اکثر احوال. (و من ذلک قحمه الاعراب و هو ان تصیبهم السنه فتعرق اموالهم فذلک تقحمها فیهم). و در بعضی نسخ آمده است (عرق و اعترق و تعرق العظم:) یعنی تمام گوشت آن به دندان بکند تا استخوان خشک بماند. یعنی و از اینجا است قحمه بادیهنشینان عرب و آن چنان باشد که قحط رسد ایشان را پس اموال ایشان را تمام هلاک گرداند. و نگذارد از حیوانات ایشان مگر عراق یعنی استخوانی که هیچ گوشت با وی نباشد. (و قد قیل فیه وجه آخر و هوانها تقحمهم بلاد الریف ای تحوجهم الی دخول الحضر عند محول البدو). و وجهی دیگر در قحمه اعراب گفتهاند و آن این است که شدت قحط و خشکسالی میافکند ایشان را در بلاد (ریف) یعنی شهرهای آبادان و خرم. یعنی محتاج میگرداند که از صحراء به سبب فقدان آب و گیاه به حضر یعنی شهر یا خضر به خاء معجمه یعنی جای سبز و آباد انتقال نمایند وقت خشکیدن بیابان.
فی حدیثه علیهالسلام: «ان للخصومه قحما.» یعنی و در حدیث او است علیهالسلام که به تحقیق از برای خصومت و دعوی کردن با کسی هلاکتها است.
میگوید سید رحمهالله که اراده کرده است علیهالسلام به لفظ «قحم» مهالک را از جهت اینکه میاندازد خصومت، صاحب خود را در جاهای هلاکت و تلف شدن در اکثر اوقات، یعنی چون خصومت و دعوی کردن میاندازد صاحب خود را به هلاکت و تلف شدن در اغلب اوقات، به این جهت گفت علیهالسلام که از برای خصومت قحم و هلاکت است.
یرید بالقحم المهالک، لانها تقحم اصحابها فی المهالک و المتالف فی الاکثر، و من ذلک (قحمه الاعراب) و هو ان تصیبهم السنه فتتعرق اموالهم فذلک تقحمها فیهم، و قیل فیه وجه آخر، و هو انها تقحمهم بلاد الریف، ای تحوجهم الی دخول الحضر عند محول البدو. اللغه: (القحمه) ج: قحم: الامر الشاق، المهلکه، القحم فی الخصومات ما یحمل الانسان علی ما یکرهه یقال: و للخصومه قحم ای ما یکره (الریف) ج. اریاف و ریوف: ارض فیها زرع و خصب (محل) المکان محولا: اجدب. المعنی: قال ابنمیثم: یروی انه و کل اخاه فی خصومه و قال: ان لها قحما و ان الشیطان یحضرها. و قال الشارح المعتزلی: و هذه الکلمه قالها امیرالمومنین (علیه السلام) حین وکل عبدالله بن جعفر فی الخصومه عند و هو شاهد. اقول: لم یورخ فی کلا الحدیئین تاریخ هذه الوکاله و انها کانت فی ایام الثلاثه و عند قضاتهم او فی ایامه (علیه السلام)، و لعل عدم حضوره فی محضر الدعوی من هذه الجهه و اراد بقحم الخصومه الابتلاء بطرحها عند من لا ینبغی. الترجمه: برادرش را درباره محاکمهای از جانب خود وکیل کرد و فرمود: ترافع پرتگاههائی دارد و شیطان در محضر آن حاضر میشود.
خصومت پرتگاه تلخکامی است***برای رادمردان خوش نمانیست
و فی حدیثه علیهالسلام: اقول: قال ابن ابیالحدید: هذه الکلمه قالها علیهالسلام حین وکل عبدالله بن (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) جعفر فی الخصومه عنه. و قال ابن میثم: یروی انه علیهالسلام وکل اخاه فی خصومه و قال: ان لها تقحما و ان الشیطان یحضرها. و فی (المستجاد) دخل عماره بن حمزه علی المنصور فقعد فی مجلسه، فقام رجل فقال للمنصور: مظلوم. قال: من ظلمک. قال عماره: غصبنی ضیعتی. فقال المنصور: قم یا عماره فاقعد مع خصمک. فقال: ما هو لی بخصم. قال: و کیف ذلک؟ قال: ان کانت الضیعه له فلست انازعه و ان کانت لی فهی له، و لا اقوم من مجلس قد شرفنی به الخلیفه امیرالمومنین و اقعد فی ادنی منه بسبب ضیعه. قال المصنف: (یرید بالقحم المهالک لانها تقحم اصحابها فی المهالک و المتالف فی الاکثر) فی (النهایه): اقتحم الامر العظیم و تقحمه، اذا رمی نفسه فیه من غیر رویه، و القحمه الورطه و الهلکه، و منه حدیث علی علیهالسلام ان للخصومه قحما. و من ذلک قحمه الاعراب و هو ان تصیبهم السنه ای: سنه القحط. فتتعرق اموالهم هکذا فی (الطبعه المصریه) و الصواب ما فی ابن ابی الحدید و ابن میثم (فتتقرف اموالهم). (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) فذلک تقحمها ای: تقحم السنه. فیهم ای: فی الاعراب. و قیل فیه ای: فی قول قحمه الاعراب. وجه آخر و هو انها تقحمهم ای: تدخلهم. بلاد الریف ای: الخصب. ای تحوجهم الی دخول الحضر عند محول البدو ای: قحط البادیه. قلت: و یشهد لکونه هو الوجه قولهم: اقحمت السنه نابغه بنیجعده ای: اخرجته من البادیه و ادخلته الحضر.
القحم: المهالک. و یاتی مع الشرح فی الحکمه 298 (من بالغ الخصومه اثم الخ).
… السنه فتتعرق اموالهم: تتعرق اموالهم من قولهم تعرق فلان العظم اکل جمیع ما علیه من اللحم
در گفتار آن حضرت علیهالسلام است (در زیان زد و خورد): نزاع و زد و خورد را رنجها و نابودیها است (چون) اگر شخص در آن کوشیده پافشاری نماید به معصیت و گناه گرفتار شود، و اگر از آن چشم پوشد و دست بر دارد مغلوب و مظلوم گردد، و در هر دو صورت رنج بیند و چنین کس از پرهیزکاری باز میماند چنانکه در فرمایش دویست و نودم به این نکته تصریح شده، پس سزاوار آن است که کاری کند که نزاع و زد و خورد پیش نیاید. سیدرضی علیهالرحمه فرماید:( امام علیهالسلام از لفظ قحم نابودیها را اراده نموده است، زیرا زد و خورد بیشتر اوقات اشخاص را به سختیها و نابودیها میافکند، و )جمله( قحمه الاعراب یعنی سختی بادیهنشینان عرب، از آن گرفته شده است، و مراد این است که قحطی و خشکسالی ایشان را دریابد به طوری که دارائیهای آنان را از بین ببرد و از چارپایانشان باقی نگذارد مگر استخوان بیگوشت که معنی نابود شدن دارائیهاشان همین است. و در )معنی( قحمه الاعراب جور دیگر هم گفته شده است، و آن این است که قحطی و خشکسالی آنها را به رفتن شهرهای آباد وا میدارد یعنی خشکیدن به بیابان )نبودن آب و گیاه در آن( ایشان را نیازمند گرداند و وادار نماید که به شهر آیند.
دشمنی و اختلاف یکی از اعمال خطرناک است و در اثر جهل و کوتاه فکری در جامعه بوجود میآید. پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) که مامور شده بود دشمنی و اختلاف را از جهان ریشه کن گرداند، تمام کوشش خود را روی رشد فکری صرف میکرد و سرانجام از اتحاد، دوستی و صمیمیت بطور اشاره یاد میکند. ناگفته پیداست که هنگام دشمنی، جان، مال، وقت و نیروی طرفین از بین میرود و آنگاه که خصومت اوج گرفت، دلیل و برهان و فکر از کار میافتد. خدا درباره زنان که آنان را فرزند خدا میخواندند میفرماید: (آیا کسی که در زینت رشد میکند و به هنگام خصومت روی دلیل و برهان نیست شایسته فرزندی خداست؟) از این نظر که غالب زنان از نظر فکر ضعیف هستند و مخصوصا به هنگام نزاع شخصیت آنان آشکار میگردد، خدا آنان را بوصف بیدلیل و برهانی متصف کرده است. ابن ابیالحدید مینویسد: امام (علیه السلام) این کلمه را وقتی بیان فرمود که عبدالله بن جعفر را برای فصل خصومت وکیل خود قرار داد.
و فی حدیثه علیهالسلام: (ان للخصومه قحما) (یرید بالقحم المهالک، لانها تقحم اصحابها فی المهالک و المتالف (ای مواضع الهلکه و التلف) فی الاکثر، و من ذلک، قحمه الاعراب) و هو ان تصیبهم السنه فتتعرق اموالهم (ای تتم و تنتهی) فذلک تقحمها فیهم (قیل فیه وجه آخر، و هو انها تقحمهم بلاد الریف، ای تحوجهم الی دخول الحضر، عند محول البدو) فقد روی انه علیهالسلام و کل اخاه عقیل فی خصومه، لانقاذ حقه، و قال هذه الجمله، و اتمها بقوله علیهالسلام: (و ان الشیطان لیحضرها).
و فی حدیثه علیهالسلام: (ان للخصومه قحما) (یرید بالقحم المهالک، لانها تقحم اصحابها فی المهالک و المتالف (ای مواضع الهلکه و التلف) فی الاکثر، و من ذلک، قحمه الاعراب) و هو ان تصیبهم السنه فتتعرق اموالهم (ای تتم و تنتهی) فذلک تقحمها فیهم (قیل فیه وجه آخر، و هو انها تقحمهم بلاد الریف، ای تحوجهم الی دخول الحضر، عند محول البدو) فقد روی انه علیهالسلام و کل اخاه عقیل فی خصومه، لانقاذ حقه، و قال هذه الجمله، و اتمها بقوله علیهالسلام: (و ان الشیطان لیحضرها).
و منه: انّ للخصومة قحما. قال: یرید بالقحم المهالک، لانّها تقحم اصحابها فی المهالک و المتالف فی الاکثر، فمن ذلک قحمة الاعراب، و هو ان تصیبهم السنة فتتفرّق اموالهم، فذلک تقحمها فیهم. قال: و قیل فیه وجه آخر، و هو انها تقحمهم بلاد الریف، ای تحوجهم الی دخول الحضر عند محول البدو. «و از جمله سخنان آن حضرت است که دشمنی را قحمی است.»
سید رضی گوید: مراد آن حضرت از قحم جایگاههای هلاکت است، که دشمنی در بیشتر موارد ایشان را به هلاکت و نابودی می افکند. لغت و اصطلاح «قحمة الاعراب» هم از همین است یعنی خشکسالی ایشان را فرا گیرد و اموال آنان پراکنده و سبب نابودی ایشان گردد. برای این اصطلاح معنی دیگری هم کرده اند و گفته اند قحطی موجب می شود که ایشان به شهرها و مرغزارها درآیند.
اصل این کلمه به معنی وارد شدن در کاری بدون روش درست است و می گویند فلان کس اسب خود را با زور میان آب راند و اسب به آب درآمد. در مورد به زمین انداختن اسب سوار خود را نیز به کار رفته است و هم در موردی دیگر. این کلمه را امیر المؤمنین هنگامی فرمود که عبد الله بن جعفر را در خصومتی از سوی خود وکیل قرار داد، در حالی که خودش حاضر بود.
و فی حدیثه علیه السلام
إِنَّ لِلْخُصُومَة قُحَماً.
امام علیه السلام فرمود:
خصومت و دشمنی مهلکههایی دربر دارد. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر،این جمله را از شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید نقل میکند که میگوید:امام علیه السلام این سخن را هنگامی بیان کرد که«عبداللّه بن جعفر»را وکالت داده بود در حضور او از وی دفاع کند.سپس ابن ابیالحدید میافزاید:ابوحنیفه وکالت را به این صورت (که در حضور موکل در حال سلامت باشد) مجاز نمیشمرد و میگوید:وکالت یا باید از سوی فرد غایبی باشد یا بیمار؛ولی ابویوسف و محمّد (شاگردان ابوحنیفه) آن را اجازه میدانند و استناد به فعل امیرمؤمنان علی علیه السلام میکنند.صاحب مصادر بعد از نقل این جریان میافزاید:من این سخن را از ابن ابیالحدید به این جهت نقل کردم که روشن شود این کلام در میان مردم مشهور بوده است تا آنجا که بعضی از فقها که سالها قبل از سیّد رضی میزیستهاند برای فتوای خود به آن استناد جستهاند و قانونگذاران امروز نیز همین معنا را دنبال کرده و اجازه میدهند که وکیل در حضور موکلش از او دفاع کند.آنگاه میافزاید:«هروی»نیز در کتاب الجمع بین الغریبین که قبل از نهجالبلاغه نگاشته شده این سخن را از امام علیه السلام نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 205). اضافه میکنیم که این کلام حکیمانه در این کتابها هم نقل شده است:مبسوط شیخ طوسی،ج 2،ص 360 و کتاب الام شافعی،ج 3،ص 237 و کنزالعمّال متقی هندی،ج 6،ص 197 )
مرحوم سیّد رضی (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:
«منظور امام از قُحَم،مهلکههاست،زیرا خصومت و دشمنی،در اغلب موارد افرادی را که در آن درگیرند به هلاکت و تلف سوق میدهد و از این باب است که در بعضی از تعبیرات آمده که میگویند:«قُحْمَة الاعراب»و منظور از آن این است که سال قحطی دامان آنها را میگیرد و اموال آنها را از میان میبرد و این تَقَحُّم و نفوذ آثار خشکسالی در میان آنهاست و در این مورد (قُحْمَة الاعراب) تفسیر دیگری نیز ذکر شده و آن این است که خشکسالی،روستاییان را از سرزمین خود بیرون فرستاده و هنگامی که بیابان خشک شود آنها را نیازمند میکند که به مناطق سبز و آباد بروند»؛
(یُریدُ بِالْقُحْمِ الْمَهالِکَ،لِأَنَّها تُقْحِمُ أَصْحابَها فِی الْمَهالِکِ وَ الْمَتالِفِ فِی الْأکْثَرِ.وَ مِنْ ذلِکَ قُحْمَةُ الْأعْرابِ،وَ هُوَ أنْ تُصیبَهُمُ السَّنَةُ فَتَتَعَرَّقَ أَمْوالَهُمْ فَذلِکَ تَقَحُّمُها فِیهِمْ.وَ قیلَ فِیهِ وَجْهٌ آخَرٌ:وَ هُوَ أنَّها تُقْحِمُهُمْ بِلادَ الرِّیفِ،أَیْ تُحْوِجُهُمْ إلی دُخُولِ الْحَضَرِ عِنْدَ مُحُولِ الْبَدْوِ) .
آثار سوء خصومتها
امام علیه السلام در این گفتار پرمعنا به آثار سوء خصومتها اشاره کرده میفرماید:
«خصومت و دشمنی مهلکههایی دربر دارد»؛ (إِنَّ لِلْخُصُومَة قُحَماً) .
در اینکه امام علیه السلام چه زمانی این سخن را بیان فرموده اختلاف نظر است؛ بعضی مانند«نووی»در کتاب خود به نام مجموع میگوید:این سخن را علی علیه السلام در زمان خلیفه اول بیان فرمود هنگامی که برادرش عقیل را مأمور کرده بود از وی در مخاصمهای دفاع کند و همچنین عبداللّه بن جعفر را در زمان عثمان نیز وکالت داد که در حضورش از وی دفاع کند.(در برابر کسی که ادعایی از حضرت داشت و حضرت گفتوگوی با او را در شأن خود نمیدانست) ( .المجموع نووی،ج 14،ص 99 ) ولی ابن ابی الحدید تنها وکالت عبداللّه بن جعفر را ذکر کرده است. ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 107 (
در اینجا نخست به سراغ کلام مرحوم سیّد رضی در تفسیر واژه«قُحَم» میرویم.او میگوید:«منظور امام علیه السلام از قُحَم،مهلکههاست،زیرا خصومت و دشمنی،در اغلب موارد افرادی را که در آن درگیرند به هلاکت و تلف سوق میدهد و از این باب است که در بعضی از تعبیرات آمده که میگویند: «قُحْمَة الاعراب» و منظور از آن این است که سال قحطی دامان آنها را میگیرد و اموال آنها را از بین میبرد و این تَقَحُّم و نفوذ آثار خشکسالی در میان آنهاست و در این مورد (قُحْمَة الاعراب) تفسیر دیگری نیز ذکر شده و آن این است که خشکسالی،روستاییان را از سرزمین خود بیرون فرستاده و هنگامی که بیابان خشک شود آنها را نیازمند میکند که به مناطق سبز و آباد بروند»؛ (یُریدُ بِالْقُحْمِ الْمَهالِکَ،لِأَنَّها تُقْحِمُ أَصْحابَها فِی الْمَهالِکِ وَ الْمَتالِفِ فِی الْأکْثَرِ.وَ مِنْ ذلِکَ قُحْمَةُ الْأعْرابِ،وَ هُوَ أنْ تُصیبَهُمُ السَّنَةُ فَتَتَعَرَّقَ أَمْوالَهُمْ فَذلِکَ تَقَحُّمُها فِیهِمْ.وَ قیلَ فِیهِ وَجْهٌ آخَرٌ:وَ هُوَ أنَّها تُقْحِمُهُمْ بِلادَ الرِّیفِ،أَیْ تُحْوِجُهُمْ إلی دُخُولِ الْحَضَرِ عِنْدَ مُحُولِ الْبَدْوِ) .
البته سیّد رضی رحمه الله چون در جستوجوی جنبههای فصاحت و بلاغت کلام امام علیه السلام است روی واژههای پرمعنای خاص تکیه میکند و به تفسیر آنها میپردازد بیآنکه صدر و ذیل کلام امام علیه السلام را ذکر کند.
ولی قطع نظر از آنچه درباره تفسیر واژه«قُحَم»در کلام امام علیه السلام آمد با توجه به شأن ورود این سخن در کلام امام علیه السلام،نکته مهمی روشن میشود و آن اینکه امام علیه السلام هشدار میدهد که به خصومتها دامن نزنند،زیرا گاه خصومتی جزئی تبدیل به جنگی تمام عیار میشود و نفوس و اموال زیادی را از میان میبرد و چه بهتر که خصومت را در هرجا پیدا شد،هرچه زودتر پایان دهند و به فراموشی بسپارند تا از مهالک و به تعبیر امام علیه السلام از«قُحَم»آن نجات و رهایی یابند.
واژه«قُحَم»از ماده«قَحْم»(بر وزن فهم) در اصل به معنای ورود در کارهای سخت و خطرناک است.ازاینرو هنگامی که اسب،سوار خود را به محلّ خطرناکی میبرد تعبیر به«قَحَّمَ الفَرَسُ فارِسَهُ»میکنند و کلام امام علیه السلام نیز اشاره به همین معناست و گاه اقتحام به معنای ورود به کارها بدون فکر و مطالعه قبلی بهکار میرود.آیه شریفه «فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ» ؛این انسان ناسپاس از گردنه بزرگ بالا نرفت» (.بلد،آیه 11) نیز اشاره به این است که«اقتحام»به معنای ورود به کارهای دشوار است.
همان گونه که در شرح اسناد این کلام پر معنا اشاره کردیم،امام علیه السلام این سخن را هنگامی فرمود که برادرش عقیل را در زمان ابوبکر برای دفاع از او در برابر ادعایی که کسی نسبت به آن حضرت داشت وکالت داده بود یا در زمان عثمان هنگامی که عبد اللّه بن جعفر را از سوی خود وکیل کرده بود.و این که امام علیه السلام شخصا در برابر خصم خود در دادگاه اسلامی قرار نگرفت به احتمال قوی از این نظر بوده است که طرف در حدی نبود که چنین لیاقتی را داشته باشد و اینکه خودش حضور در محکمه داشت.از این جهت بود که میخواست هرچه زودتر دعوا پایان یابد و شاید جمله «إنَّ لِلْخُصُومَةِ قُحَماً» را به عنوان علتی برای حضورش در آنجا بیان فرموده است.
اگر در مسیر پروندههایی که در دادگاهها جریان دارد یا حوادث گوناگونی که در طول تاریخ رخ داده دقت کنیم،به عمق کلام امام علیه السلام بیشتر میرسیم و پرتگاهها و تنگناها و هلاکتهایی که براثر خصومتها-گاه به علّت یک موضوع کوچک-رخ میدهد با چشم خود میبینیم و هشدار امام علیه السلام برای ما روشن میشود.در حکمت 298 خواهد آمد که امام علیه السلام میفرماید:
«مَنْ بَالَغَ فِی الْخُصُومَةِ أَثِمَ؛ کسی که در دشمنی با مخالفان خود افراط کند گنهکار است».
«کلینی رحمه الله»در جلد دوم کافی بابی تحت عنوان«المِراءُ وَ الْخُصومَةُ وَ مُعاداةُ الرِّجال»آورده و در آن،احادیث پرمعنایی از پیامبر اکرم و ائمه هدی علیهم السلام ذکر کرده است.
از جمله در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«إِیَّاکُمْ وَ الْمِرَاءَ وَ الْخُصُومَةَ فَإِنَّهُمَا یُمْرِضَانِ الْقُلُوبَ عَلَی الْإِخْوَانِ وَ یَنْبُتُ عَلَیْهِمَا النِّفَاقُ؛ از جدال در گفتوگو و خصومت بپرهیزید که دلهای دوستان را در برابر یکدیگر بیمار میسازد و نهال شوم نفاق را میرویاند». ( .کافی،ج 2،ص 300،ح 1 )
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است:
«وَ إِیَّاکُمْ وَ الْخُصُومَةَ فَإِنَّهَا تَشْغَلُ الْقَلْبَ وَ تُورِثُ النِّفَاقَ وَ تَکْسِبُ الضَّغَائِنَ؛ از خصومت بپرهیزید که فکر انسان را به خود مشغول میکند و سبب نفاق و جدایی میگردد و موجب دشمنی (در میان دوستان و) توده مردم خواهد شد». ( .کافی،ج 2،ص 301،ح 8 )
قابل توجه اینکه«ابن قدامه»،فقیه معروف اهل سنت در کتاب فقهی خود به نام مغنی در باب وکالت و در اینکه در چه مواردی میتوان وکیل انتخاب کرد، این کلام شریف را از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل میکند و میگوید:آن حضرت عبداللّه بن جعفر را به عنوان وکیل نزد عثمان فرستاد و فرمود:
«إنَّ لِلْخُصُومَةِ قُحْماً وَ إنَّ الشَّیْطانَ لَیَحْضُرُها وَ إنّی لَأکْرَهُ أنْ أُحْضِرَها؛ خصومت مهلکههایی دارد و شیطان در آنجا حضور پیدا میکند و من کراهت دارم که (تا ضرورتی نباشد) در آن صحنه حضور بیابم». ( .مغنی ابن قدامة،ج 5،ص 205 )
ممکن است این واقعه غیر از وقایعی باشد که قبلاً ذکر شد و امیرمؤمنان علیه السلام شخصاً در آنجا حضور داشت.
إِذَا بَلَغَ النّسَاءُ نَصّ الحِقَاقِ فَالعَصَبَةُ أَولَی
والنص منتهی الأشیاء ومبلغ أقصاها کالنص فی السیر لأنه أقصی ماتقدر علیه الدابة وتقول نصصت الرجل عن الأمر إذااستقصیت مسألته عنه لتستخرج ماعنده فیه فنص الحقاق یرید به الإدراک لأنه منتهی الصغر والوقت ألذی یخرج منه الصغیر إلی حد الکبیر و هو من أفصح الکنایات عن هذاالأمر وأغربها یقول فإذابلغ النساء ذلک فالعصبة أولی بالمرأة من أمها إذاکانوا محرما مثل الإخوة والأعمام وبتزویجها إن أرادوا ذلک . والحقاق محاقة الأم للعصبة فی المرأة و هوالجدال والخصومة وقول کل واحد منهما للآخر أناأحق منک بهذا یقال منه حاققته حقاقا مثل جادلته جدالا و قدقیل إن نص الحقاق بلوغ العقل و هوالإدراک لأنه علیه السلام إنما أراد منتهی الأمر ألذی تجب فیه الحقوق والأحکام . و من رواه نص الحقائق فإنما أراد جمع حقیقة هذامعنی ماذکره أبوعبید القاسم بن سلام . و ألذی عندی أن المراد بنص الحقاق هاهنا بلوغ المرأة إلی الحد ألذی یجوز فیه تزویجها وتصرفها فی حقوقها تشبیها بالحقاق من الإبل وهی جمع حقة وحق و هو ألذی استکمل ثلاث سنین ودخل فی الرابعة و عند ذلک یبلغ إلی الحد ألذی یتمکن فیه من رکوب ظهره ونصه فی السیر والحقائق أیضا جمع حقة فالروایتان جمیعا ترجعان إلی معنی واحد و هذاأشبه بطریقة العرب من المعنی المذکور أولا
ترجمهها:
چون زنان بالغ شوند، خویشاوندان پدری برای سرپرستی آنان سزاوارترند .
منظور از «نصّ» آخرین درجه هر چیز است، مانند «نصّ» در سیر، که به معنی آخرین مرحله توانایی مرکب است، هنگامی که میگوییم، «نصصت الرّجل عن الآمر» آنقدر سؤال از کسی بشود که آنچه میداند بیان کند ، بنا بر این «نصّ الحقاق» بمعنی رسیدن به مرحله بلوغ است که پایان دوره کودکی است، این جمله از فصیحترین کنایات و شگفت آورترین آنها است ، منظور امام این است، هنگامی که زنان باین مرحله برسند «عصبه»: مردان خویشاوند پدری که محرم آنان هستند، مانند برادر، و عمو، به حمایت آنها سزاوارتر از مادرند، و هم چنین در انتخاب همسر برای آنها ، و منظور از حقاق مخالفت و درگیری مادر، با عصبه، در مورد این زن است، به طوری که هر کدام به دیگری میگوید: من از تو احقّ هستم ، گفته میشود:
«حاققته حقاقا» بمعنی رشد عقلی است، یعنی به مرحلهای برسد که حقوق و احکام در باره او اجرا شود، اما آن کس که نصّ الحقائق نقل کرده منظورش از حقایق، جمع «حقیقت» است . این بود معنایی که «ابو عبید قاسم بن سلام» «1» برای این جمله کرده است، اما نظر من این است که منظور از «نصّ الحقاق» این است که زن به مرحلهای برسد که جائز باشد تزویج کند، و اختیاردار حقوق خود شود، این در حقیقت تشبیه به «حقاق» در شتر است چرا که «حقاق» جمع حقّه و «حق» است به معنی شتری که سه سالش تمام و آماده بهرهبرداری است.
«حقائق» نیز جمع حقّه است ، بنا بر این هر دو تعبیر به یک معنی باز میگردد، هر چند معنی دوم به روش عرب شبیهتر است .
[و در حدیث آن حضرت است که:] چون زنان به «نصّ الحقاق» رسیدند خویشاوندان پدری به آنان اولیترند. [و نصّ نهایت هر چیز است و رسیدن به پایان آن چون: نصّ در رفتن، که آن نهایت سیری است که چارپا بر آن تواناست. و گویی «نصصت الرّجل عن الأمر» و آن هنگامی است که پرسش خود را از وی به نهایت رسانی تا آنچه را نزد اوست بدانی. پس نصّ الحقاق رسیدن به بلوغ است، چه آن منتهای دوران کودکی است، و هنگامی است که خرد در آن از خردی گذشته به بزرگی میرسد، و این از فصیحترین و غریبترین کنایتها از این مرحله است ، نیز هنگامی که زنان بدین مرحله رسیدند خویشاوندان پدری از خویشاوندان مادری به آنان نزدیکترند اگر محرم باشند چون برادران و عموها. و به شوی دادن او اگر بخواهند. «و حقاق» ستیزیدن مادر است با خویشاوندان پدری بر سر دختر، و آن جدال و خصومت بود و گفتن هر یک دیگری را که من بدو- به دختر- از تو سزاوارترم. گویند از این معنی است «حاققته حقاقا»، مانند «جادلته جدالا» و گفتهاند: «نصّ الحقاق» رسیدن خرد است به کمال و آن بالغ شدن است، چه قصد امام از آوردن این کلمه هنگامی است که در آن حقوق و احکام واجب میشود و آن که آن را «نصّ الحقائق» روایت کرده از حقایق جمع حقیقت را خواهد.!
این معنی را ابو عبید آورده است، امّا رأی من این است که در اینجا مقصود از «نصّ الحقاق» بالغ شدن زن است آن چنان که شوی گرفتن او روا بود و بتواند در حقوق خود تصرف کند، و این تشبیهی است به «حقاق» در شتر و آن جمع «حقّه» و «حقّ» است، و آن شتری است که سه سالگی را به پایان رسانیده و به چهارمین سال در آمده است و در این هنگام به حدّی رسیده که در خور سواری دادن است و راه بردن و «حقائق» نیز جمع «حقّه» است ، پس هر دو روایت به یک معنی باز میگردد و این معنی به روش عرب شبیهتر است تا معنی که آورده شد.]
و در حدیث آن حضرتست هر گاه برسند زنان بمنتهای عقول و ادراک امور پس خویشان پدری محروم از برادر و عم اولی انداز قیام نمودن و روایت کرده شد نص الحقاق و نصّ منتهی چیزهاست و جای رسیدن بغایتهای آن چون نص که مستعملست در سیر زیرا که نص سیر پایان تر هر چیزیست که قادرست بر آن چاروا و میگوئی نصصت الرجل عن الامر هر گاه بپایان رسانی سؤال کردن امری را از شخصی تا طلب کنی بیرون آوردن چیزی را که نزد اوست پس نص حقاق اراده کرده است بان رسیدن را بمقام استحقاق زیرا که او آخر کودکی زنست و وقتست که بیرون میرود از آن صغیر بسر حد کبیر و آن از فصیحترین کنایتهاست از این کار و عجبتر آنست که میگوید هر گاه برسند زنان باین حد که محل کبر است پس خویشان پدری سزاوارترند بکار او از مادر او هر گاه باشند محرمانند برادران و عمّان و سزاوارترند بنکاح در آوردن آنها را بشوهران اگر مصلحت ببینند و حقاق محاقه مادر است مر خویشان پدر را که محرم او باشند در شان زن و آن محاقه منازعه کردنست و مخاصمه نمودن با یکدیگر و گفتن هر یک در عصبه و مادر مر آن دیگر را که من سزاوارترم از تو بکار این زن و دادن او بشوهر و گفته این معنی حاققته حقاقا یعنی من دعوی حقیت خود کردم مانند جادلته جدالا و بتحقیق گفتهاند که بتحقیق نصّ الحقاق بمعنی رسیدنست بعقل و آن دریافتن مرتبه استحقاقست زیرا که آن حضرت جز این نیست اراده کرده نهایت امری را که واجب میشود بآن حقها و حکمها از صحت و کسی را که روایت کرده از آن حضرت نص الحقائق را پس جز این نیست که اراده کرده جمع حقیقت را این که مذکور شد در تفسیر اینکلام آن چیزیست که ذکر کرده قاسم بن سلام و آن بیانی که نزد منست آنستکه مراد بنص الحقائق اینجا رسیدن زنست بحدی که جایز باشد در آن بشوهر در آوردن او و متصرف شدن او در حقوق خود بجهة مانند کردن زن بحقاق از شتر که نوعی از اشترانست و آن جمع حقّه است و حق آن شتریست که تمام کرده باشد سه سال و در آمده در سال چهارم و نزد این میرسد بحدی که متمکناند در آن از سوار شدن بر پشت او و نیک راندن او در رفتار و حقائق نیز جمع حقه است پس هر دو روایت بتمامی راجع میشوند بیک معنی و این شبیهتر است بعادت عرب از معنی که مذکور شد اول بار و خدا داناتر است
در حدیثی از آن حضرت (علیه السلام) آمده است: چون زنان به «نصّ الحقاق» رسیدند، خویشاوندان پدری سزاوارترند.
«نص» نهایت چیزهاست و رسیدن به منتهای هر چیز. چون «نص در رفتن» و آن منتهای سرعتی است که چهار پا تواند رفت. و می گویی «نصصت الرجل عن الامر» و آن هنگامی است که پرسش خود را در باره امری به منتهی رسانی، تا هر چه را در دل دارد، بیرون آوری.
«نص الحقاق» مراد، رسیدن به حد بلوغ است زیرا پایان دوره خردسالی و هنگامی است که کودک پای به دوران جوانی می نهد. و این از فصیح ترین کنایات است در این باب.
چون زن به این سن برسد خویشاوندان پدری از خویشاوندان مادری به او نزدیکتر باشند. زیرا محرم او هستند، چون برادران و عموها و نیز اگر بخواهند او را به شوی دهند.
و «حقاق» عبارت از نزاع مادر است با خویشاوندان پدری دختر در باره او، که هر یک از آن دو به دیگری می گوید که من سزاوارتر به او هستم. و در این معنی است: «حاققته حقاقا» مانند «جادلته جدالا».
و گویند «نص الحقاق» رسیدن عقل است به کمال که همان رسیدن به سن بلوغ است چه قصد امام (علیه السلام) از آوردن این عبارت، رسیدن به سنی است که بر او حقوق و احکام واجب می شود. و آنان که «نص الحقائق» گفته اند، از حقایق جمع حقیقت را خواسته اند و این معنی را ابو عبید نقل کرده است. به نظر من «نص الحقاق» در اینجا به معنی رسیدن زن است به سنی که در آن سن، ازدواجش جایز باشد و بتواند در حقوق خود تصرف کند و این تشبیهی است به «حقاق» در شتر، که جمع «حقّه» است و آن زمانی است که سه سال او تمام شده باشد، وارد چهار سالگی شود. و می توان بر آن سوار شد و تند راند. حقایق نیز جمع «حقّه» است و هر دو روایت به یک معنی باز می گردند. و این به روش عرب در معنی مذکور نزدیکتر است.
در گفتار آن حضرت است:هنگامی که زنان به نهایت کمال رسند خویشان پدری سزاوارترند .
«نص الحقائق»هم روایت شده.«نصّ»نهایت اشیاء و آخرین مرحله آنهاست مانند نصّ در سیر و حرکت،که نهایت سیری است که مرکب بر آن قدرت دارد.و میگویی:«نصصت الرّجل عن الأمر»زمانی که سؤال خود را از او به آخر برسانی تا آنچه را نزد اوست به دست آوری .
پس نصّ الحقاق منظور رسیدن دختر به بلوغ است،چه اینکه منتهای زمان کودکی میباشد و وقت گذر از خردی و رسیدن به بزرگی است.و این از فصیحترین کنایهها و شگفتآورترین آنها در این زمینه است .میفرماید:زمانی که زنان به مرحله رشد و بلوغ برسند خویشان پدری که محرم او هستند مانند برادران و عموها به شوهر دادن او از مادرش سزاوارترند .
و حقاق درگیری مادر با خویشان پدری در باره دختر است،و آن ستیز و خصومت و گفتار هر یک به دیگری است که:«من به شوهر دادن دختر از تو سزاوارترم».گفته میشود:
«حاقَقْتُهُ حِقاقاً»مانند«جادلته جدالا»:با او به ستیز برخاستم .و گفته شده:نصّ الحقاق، بلوغ عقلی است و آن رسیدن دختر به سنّ ازدواج است،چرا که آن حضرت اراده فرموده نهایت زمانی را که در آن حقوق و احکام واجب میشود.و کسی که «نصّ الحقائق»روایت کرده مرادش از حقایق جمع حقیقت است .
این معنا را ابو عبیده قاسم بن سلاّم آورده،اما نظر من این است که منظور از نصّ الحقاق در اینجا رسیدن زن به مرحلهای از سنّ است که شوهر دادنش جایز، و تصرّفش در حقوق بلا مانع است،از باب تشبیه به شتران حقاق،و آن جمع حقّه و حقّ است،و آن شتری است که سه سالگی را تمام کرده و وارد چهار سالگی شده، و در این وقت به حدّی میرسد که در خور سواری و راه بری است.حقائق نیز جمع حقّه است .روی این حساب هر دو گفتار به یک معنا باز میگردند،و این معنا به روش عرب از معنایی که در ابتدا ذکر شد شبیهتر است .
شروح:
و نص کل شیء منتهاه حتی قیل للسیر الشدید: نص فانه یستخرج اقصی ما عند النافه یقال، نصصت الیه الشیء ای دفعته الیه. الحق بالکسر ما کان من الابل ابن ثلاث سنین و قد دخل فی الرابعه، و الانثی حقه سمی بذلک لاستحقاقه ان یحمل علیه و ان ینتفع به و الجمع حقاق. و جمع الحقاق حقق مثل کتاب و کتب و ربما جمع علی حقائق مثل افال و افائل و العصبه: واحده العصبه و الاعصاب و هی اطناب المفاصل، و عصبه الرجل بنوه و قرابته لابیه، و انما سموا بها لانهم عصبوا به ای احاطوا به، فالاب طرف و الابن طرف، و العم جانب، و الاخ جانب، و الجمع العصبات. و قوله: اذا بلغ النساء نص الحقاق یینی اذا بلغن منتهی بلوغ الغایه و کان لهن اخوه او اجداد او اعمام مع عدم الاباء، فالاولی ان یجعلن الامر الیهم فی تزویجهن من ان تزوج المراه نفسها و ان کان ذلک ایضا جایزا. فان کان لها الوالد و لم یعضلها و زوجت مع ذلک نفسها و هی بالغه بکر، فالنکاح موقوف علی رضاء الاب: ان امضه مضی، و ان فسخه انفسخ. و قیل هذا مبنی علی مساله، و هی ان الام ان تاخذ الولد اذا کان انثی الی سبع سنین ما لم یتزوج و ان کان الاب قد مات کانت الام احق بها من کل احد الی ان تبلغ، ای اذا بلغت المراه البلوغ فالجد من الاب اولی، و ان لم یکن فالعم اولی من الام ان یاخذها و تکون عنده.
و روی نص الحقاق فالعصبه اولی: نص کل شیء منتهاه، من نصصت الدابه اذا استخرجت اقصی ما عندها من السیر، یعنی اذا بلغن الغایه التی عقلن فیها و عرفن حقائق الامور او قدرن فیها علی الحقاق و هی الخصام اقترحوا فیهن، فقال بعض الاولیاء: انا احق بها و بعضهم انا احق، و یجوز ان یرید اذا بلغن نهایه الصغار ای الوقت الذی ینتهی فیه صغرهن و یدخلن فی الکبر استعاره لهن اسم الحقاق من الابل. قیل: هو من الحق بالکسر، و هو ما کان من الابل ابن ثلاث سنین و قد دخل فی الرابعه، و الانثی حقه، سمی بذلک لاستحقاقه ان یحمل علیه و ان ینتفع به، و الجمع حقاق، و جمع الحقاق حقق ککتاب، و کتب و ربما جمع علی حقائق مثل افال و افائل و العصبه واحده العصب. و الاعصاب و هی اطناب المفاصل، و عصبه الرجل بنوه، و قرابته لابیه سموا بذالک لانهم عصبوا به ای احاطوا به. فالاب طرف و الابن طرف، و العم جانب و الاخ جانب و الجمع العصبات، یعنی اذا بلغ النساء منتهی بلوغ الغایه و کان لهن اخوه و اخوات او اعمام مع عدم الاباء، فان یجعلن امر تزویجهن الیهم اولی من ان یزوجن انفسهن، و ان کان ذلک ایضا جائزا. قیل: هذا مبنی علی مساله، و هی ان الام ان یاخذ الولد اذا کان انثی الی سبع سنین، ما لم یتزوج و ان کان الاب قد مات کانت الام احق بها، من کل احد الی سبع سنین ان تبلغ ای اذا بلغت المراه حد البلوغ فالجد من الاب و العم اولی من الام ان یاخذها و تکون عنده.
(هرگاه زنان به حد کمال رسیدند، خویشاوندان پدر سزاوارترند). نص، منتهی درجهی چیزها و پایان آنهاست مثل انتهای راه رفتن، چون نهایت رفتاری است که چهارپا توانایی انجام آن را دارد، میگویی: نصصت الرجل عن الامر، یعنی پرسش خود را دربارهی چیزی از فلان کس به پایان رساندم، و وقتی پرسش را از او به پایان رسانیدهای که آنچه او میداند، به دست آورده باشی. بنابراین مقصود امام (علیه السلام) از نص الحقاق به کمال رسیدن دختران است، یعنی از پایان خردسالی به حد بزرگی رسیدن. و این سخن، از فصحیترین و عجیبترین کنایات است، میفرماید: هرگاه دختران به این مرحله رسیدند، پس خویشان پدری که به دختر محرمند- مانند برادران و عموها- از مادرش، برای شوهر دادن او- اگر بخواهند شوهرش دهند- سزاوارترند. و کلمهی حقاق از ریشه محاقه، زد و خورد و مشاجرهی مادر است با خویشان پدری دربارهی دختر، و این که هر کدام بگویند که من از تو در شوهر دادن دختر سزاوارترم. گفته میشود حاققته حقاقا از همین ریشه است مثل جادلا یعنی، با او زد و خورد کردم. بعضی گفتهاند: نص الحقاق یعنی: بلوغ عقل و رسیدن به حد کمال، زیرا مقصود امام (علیه السلام) منتهای کار و رسیدن دختر به آن حدی است که حقوق و احکام بر او واجب میشود. و کسی که نص الحقایق روایت کرده است، آن را جمع حقیقت گرفته است. این است آن معنی که ابوعبید قاسم بن سلام بیان کرده است، اما آنچه به نظر من میرسد آن است که مقصود از نص الحقاق رسیدن دختر به مرحلهی ازدواج است که تصرف در حقوق برایش ممکن میشود. از باب تشبیه به حقاق در مورد شتران، جمع حقه و حق و آن شتری است که سه سال را پشت سر گذاشته و وارد سال چهارم شده و به جایی رسیده است که سوار شدن بر آن و خوب راندنش ممکن میباشد. و حقائق نیز جمع حقه است که هر دو روایت، به یک معنی است. و این معنی به روش عرب نزدیکتر است تا معنایی که قبلا ذکر کردیم. آنچه را که سید نقل کرده است- همانطوری که خود او نیز میگوید- با گفتار عرب تناسب بیشتری دارد جز این که نص الحقاق استعاره است، نه تشبیه، هر چند که اساس استعاره نیز بر تشبیه استوار است. عصبه، یعنی: فرزندان و خویشاوندان پدری، از آن رو عصبه گفتهاند که آنان اطراف اویند و وابستهی به او میباشند. بعضی گفتهاند: ممکن است: مقصود از نص ارتفاع باشد، گفته میشود: نصت الضبه راسها، وقتی که سوسمار سر خود را بلند کند. و از همان ریشه است: منصه العروس (حجلهی عروس) برای این که عروس بالای حجله میرود، و امکان دارد که کلمهی حقاق را استعاره برای پستانهای کوچک آورده باشد، آنگاه که برجسته و بالا آمده گردد و به صورت یک حقه درآید، یعنی وقتی که پستان دختران در آن حد بالا آمد، خویشان پدری سزاوارترند تا مادر، چون وقت درک آنهاست و نشانهی شایستگیشان برای همسری.
و منه إِذَا بَلَغَ النِّسَاءُ نَصَّ الْحِقَاقِ فَالْعَصَبَةُ أَوْلَی.
قال و یروی نص الحقائق و النص منتهی الأشیاء و مبلغ أقصاها کالنص فی السیر لأنه أقصی ما تقدر علیه الدابة و یقال نصصت الرجل عن الأمر إذا استقصیت مسألته لتستخرج ما عنده فیه و نص الحقاق یرید به الإدراک لأنه منتهی الصغر و الوقت الذی یخرج منه الصغیر إلی حد الکبر و هو من أفصح الکنایات عن هذا الأمر و أغربها یقول فإذا بلغ النساء ذلک فالعصبة أولی بالمرأة من أمها إذا کانوا محرما مثل الإخوة و الأعمام و بتزویجها إن أرادوا ذلک.
و الحقاق محاقة الأم للعصبة فی المرأة و هو الجدال و الخصومة و قول کل واحد منهما للآخر أنا أحق منک بهذا یقال منه حاققته حقاقا مثل جادلته جدالا قال و قد قیل إن نص الحقاق بلوغ العقل و هو الإدراک لأنه ع إنما أراد منتهی الأمر الذی تجب به الحقوق و الأحکام.
قال و من رواه نص الحقائق فإنما أراد جمع حقیقة هذا معنی ما ذکره أبو عبید القاسم بن سلام .
قال و الذی عندی أن المراد بنص الحقاق هاهنا بلوغ المرأة إلی الحد الذی یجوز فیه تزویجها و تصرفها فی حقوقها تشبیها بالحقاق من الإبل و هی جمع حقة و حق و هو الذی استکمل ثلاث سنین و دخل فی الرابعة و عند ذلک یبلغ إلی الحد الذی یمکن فیه من رکوب ظهره و نصه فی سیره و الحقائق أیضا جمع حقة فالروایتان جمیعا ترجعان إلی مسمی واحد و هذا أشبه بطریقة العرب من المعنی المذکور أولا
أما ما ذکره أبو عبید فإنه لا یشفی الغلیل لأنه فسر معنی النص و لم یفسر معنی نص الحقائق بل قال هو عبارة عن الإدراک لأنه منتهی الصغر و الوقت الذی یخرج منه الصغیر إلی حد الکبر و لم یبین من أی وجه یدل لفظ نص الحقاق علی ذلک و لا اشتقاق الحقاق و أصله لیظهر من ذلک مطابقة اللفظ للمعنی الذی أشیر إلیه .
فأما قوله الحقاق هاهنا مصدر حاقه یحاقه فلقائل أن یقول إن کان هذا هو مقصوده ع فقبل الإدراک یکون الحقاق أیضا لأن کل واحدة من القرابات تقول للأخری أنا أحق بها منک فلا معنی لتخصیص ذلک بحال البلوغ إلا أن یزعم زاعم أن الأم قبل البلوغ لها الحضانة فلا ینازعها قبل البلوغ فی البنت أحد و لکن فی ذلک خلاف کثیر بین الفقهاء.
و أما التفسیر الثانی و هو أن المراد بنص الحقاق منتهی الأمر الذی تجب به الحقوق فإن أهل اللغة لم ینقلوا عن العرب أنها استعملت الحقاق فی الحقوق و لا یعرف هذا فی کلامهم.
فأما قوله و من رواه نص الحقائق فإنما أراد جمع حقیقة فلقائل أن یقول و ما معنی الحقائق إذا کانت جمع حقیقة هاهنا و ما معنی إضافة نص إلی الحقائق جمع حقیقة فإن أبا عبیدة لم یفسر ذلک مع شدة الحاجة إلی تفسیره.
و أما تفسیر الرضی رحمه الله فهو أشبه من تفسیر أبی عبیدة إلا أنه قال فی آخره
و الحقائق أیضا جمع حقة فالروایتان ترجعان إلی معنی واحد و لیس الأمر علی ما ذکر من أن الحقائق جمع حقة و لکن الحقائق جمع حقاق و الحقاق جمع حق و هو ما کان من الإبل ابن ثلاث سنین و قد دخل فی الرابعة فاستحق أن یحمل علیه و ینتفع به فالحقائق إذن جمع الجمع لحق لا لحقة و مثل إفال و أفائل قال و یمکن أن یقال الحقاق هاهنا الخصومة یقال ما له فیه حق و لا حقاق أی و لا خصومة و یقال لمن ینازع فی صغار الأشیاء إنه لبرق الحقاق أی خصومته فی الدنیء من الأمر فیکون المعنی إذا بلغت المرأة الحد الذی یستطیع الإنسان فیه الخصومة و الجدال فعصبتها أولی بها من أمها و الحد الذی تکمل فیه المرأة و الغلام للخصومة و الحکومة و الجدال و المناظرة هو سن البلوغ
(و فی حدیثه) و در حدیث او واقع شده که: (اذا بلغ النساء نص الحقایق) چون برسند زنان به منتهای عقول و ادراک امور بر وجه وثوق و به حدی که روا بود تزویح ایشان و تصرف اینان در حقوق (فالعصبه اولی) پس عصبه محرم- که آن خویشاوندان پدری هستند از برادر و عم- اولی است به کار ایشان از خویشاوندان مادری. (و یروی نص الحقاق) و مروی است از بعضی روایت (نص الحقاق) در موضع نصالحقایق. (و النص منتهی الاشیاء) پس نص، غایت چیزها است (و مبلغ اقصاها) و جای رسیدن به غایتهای آن اشیاء (کالنص فی السیر) چون نص که در سیر استعمال میکنند (لانه اقصی ما تقدر علیه الدابه) زیرا که آن نص سیرپایانتر چیزی است که قادر است بر آن چها روا و در رفتن به جانب آن (و تقول نصصت الرجل عن الامر اذا استقصیت مسئلته عنه) و میگویی تو این عبارت را که (نصصت الرجل عن الامر) هرگاه به پایان رسانی سوال کردن امری را از مردی (لتستخرج ما عنده فیه) تا طلب کنی بیرون آوردن چیزی را که نزد او است بر آن وجه که تحقیق آن نموده (فنص الحقاق یرید به الادراک) پس اراده کرده است آن حضرت به کلمه (نص الحقایق) رسیدن به مقام استحقاق (لانه منتهی الصغر) زیرا که رسیدن زن به آن، نهایت ایام صغر است (و الوقت الذی یخرج منه الصغیر) و غایت وقتی که بیرون میآید از او صغیر و میرسد (الی حد الکبیر و هو من افصح الکنایات عن هذا الامر) و لفظ نص حقاق از فصیحترین کنایتها است از این امر (و اغربها) و غریب تر و عجیب تر آن است (فاذا بلغت النساء ذلک) پس چون رسند زنان به آن محل که حد کبر است (فالعصبه اولی بالمراه) پس عصبه، یعنی خویشاوندان پدری سزاوارتر است به کار آن زن (من امها) از مادر او (اذا کانوا محرما) هرگاه که آن عصبه محرم زن باشند (مثل الاخوه و الاعمام) مانند برادران و عمها (و بتزویجها) و هم عصبه اولی است به شوهر دادن زن رسیده به این مقام (ان ارادوا ذلک) اگر خواهند تزویج او را به یکی از انام (و الحقاق محاقه الام) و لفظ حقاق، محاقه مادر او است (للعصبه) مر خویشان پدری را که محرم او باشند (فی المراه) در شان زن (و هو) و آن محاقه (الجدال و الخصومه) منازعت کردن است و مخاصمه نمودن با یکدیگر (و قول کل واحد للاخر) و گفتن هریک از عصبه پدر و مادر مر آن دیگر را که (انا احق منک بهذا) یعنی من سزاوارترم از تو به کار این زن و دادن او به شوهر (و یقال منه حاققته حقاقا) و گفته می شود از این (حاققته حقاقا) (مثل) یعنی من دعوی حقیقت خود کردم بر او دعوی حقیقت کردنی و به عکس (جادلته جدالا) یعنی مجادله و منازعه کردم به او مجادله کردنی (و قد قیل) و به تحقیق که گفته شد (ان نص الحقاق بلوغ العقل) به درستی که نص حقاق به معنی رسیدن است به عقل (و هو الادراک) و آن دریافتن مرتبه استحقاق است (لانه علیهالسلام) زیرا که آن حضرت صلوات الله علیه (انما اراد) جز این نیست که اراده فرموده (منتهی الامر الذی تجب فیه الحقوق و الاحکام) پایان کاری را که واجب میشود به آن حقها و حکمها از صحت نکاح و حلال و حرام و غیر آن (و من رواه نص الحقایق) و آن کسی که روایت کرد از آن حضرت (نص الحقایق) را (فانما اراد جمع حقیقه) پس جز این نیست که اراده نموده به آن جمع حقیقت را (هذا) اینکه مذکور شد در تفسیر این کلام (ما ذکره) آن چیزی است که ذکر کرده آن را (ابوعبید القاسم بن سلام) ابوعبید قاسم بن سلام در کتاب خود (و الذی عندی) و آن بیانی که نزد من است (ان المراد بنص الحقاق هیهنا) آن است که مراد به (نص حقایق) دراین مقام (بلوغ المراه) رسیدن زن است (الی الحد الذی یجوز فیه تزویجها) به حدی که جایز باشد در او شوهر دادن او (و تصرفها فی حقوقها) و متصرف شدن او در حقوق خودش (تشبیها بالحقاق من الابل) به جهت مانند کردن زن به حقاق که از نوع شتر است (و هی جمع حقه و حق) و حقاق جمع (حقه) است و (حق) (و هو الذی استکمل ثلث سنین) و آن شتری است که تمام شده باشد او را سه سال (و دخل فی الرابع) و درآمده باشد در سال چهارم (و عند ذلک) و نزد سال چهارم (یبلغ الی الحد الذی یتمکن فیه) میرسند به حدی که متمکنند در او و قادر (من رکوب ظهره) از سواری پشت او (و نصه فی السیر) و از نیک راندن او در رفتار (و الحقایق) و لفظ (حقایق) که در روایت دیگر واقع شده (ایضا جمع حقه) نیز جمع حقه است چنانچه ظاهر است بر کسی که در علم لغت ماهر است و فایق چه جمع حقه، حقاق است و جمع حقاق، حقق و حقایق. پس او جمعالجمع حقه باشد (فالروایتان جمیعا) پس هر دو روایت به تمامی (ترجعان الی معنی واحد) راجع میشود به یک معنی (و هذا) و این معنی که من ذکر کردم (اشبه بطریقه العرب) مانندتر است به قاعده عرب (من المعنی المذکور اولا) از معنی که ذکر کرده شده در اول به جهت اشتمال این وجه ثانی بر تشبیه عجب.
قال السید رضی الله عنه: و یروی نص الحق ق و النص منتهی الاشیاء و مبلغ اقصاها کالنص فی السیر لانه اقصی ما تقدر علیه الدابه و تقول نصصت الرجل عن الامر اذا استقصیت مسالته عنه لتستخرج ما عنده فیه فنص الحقاق یرید به الادراک لانه منتهی الصغر و الوقت الذی یخرج منه الصغیر الی حد الکبیر و هو من افصح الکنایات عن هذا الامر و اغرابها. (یقول فاذا بلغ النساء ذلک فالعصبه اولی بالمراه من امها اذا کانوا محرما مثل الاخوه و الاعمام و بتزویجها ان ارادوا ذلک و الحقاق محاقه الام لعصبه فی المراه و هو الجدال و الخصومه و قول کل واحد لاخر انا احق منک بهذا یقال منه حاققته حقاقا مثل جادلته جدالا و قد قیل ان نص الحقاق بلوغ العقل و هو الادراک لانه (علیه السلام) انما اراد منتهی الامر الذی یجب به الحقوق و الاحکام و من رواه نص الحقایق فانما اراد جمع حقیقه هذا معنی ما ذکره ابوعبید القسم بن سلام و الذی عندی ان المراد بنص الحقاق ههنا بلوغ المراه الی الحد الذی یجوز فیه تجویزها و تصرفها فی حقوقها تشبیها بالحقاق من الابل و هی جمع حقه و حق و هو الذی استکمل ثلاث سنین و دخل فی الرابعه و عند ذلک یبلغ الی الحد الذی تمکن فیه من رکوب ظهره و نصه فی سیره و الحقایق ایضا جمع حقه فالروایتان جمیعا ترجعان الی معنی واحد و هذا اتبعه بطریقه العرب من المعنی المذکور اولا.) و در حدیث آن حضرت است: هرگاه برسند زنان. به نص حقایق یعنی به حد کمال و وقت تزویج پس عصبه یعنی خویشان پدری از مثل جد پدری و برادر پدری و عمو به او و تصرف در امر او اولی باشند از خویشان مادری یا از مادر نیز، و سید گوید: و در بعضی روایات (نص الحقاق) آمده: و نص منتهای اشیاء است و مبلغ اقصی. یعنی منتهای از آن همچو نص در سیر که نهایت رفتار چارپا باشد و تو میگوئی (نصمت الرجل عن الامر) وقتیکه استقصاء کرده باشی و به منتهی رسانیده سوال آن امر را از او تا از او بیرون آری تمام آنچه را در خاطر او است و نزد او است در آن امر، پس نص حقایق به معنی رسیدن دختر است به حد کمال که آن منتهای خردی است و وقتی است که طفل خرد به سرحد بزرگ میرسد، و این کلمه از فصیحترین کنایتها است از این معنی و غریب تر آن. میگوید آن حضرت که چون زنان به آن حد برسند عصبه از مادر آنها به آنها اولیتر باشد وقتی که آن عصبه محرم باشند مثل برادر و عمو به تزویج دختر احق باشند اگر اراده کنند. یعنی برای غیر یا برای فرزند و خویش خود. و اما حقاق بر نسخه دیگر عبارت از محاقه مادر است با عصبه درباره دختر یعنی جدال و خصومت و گفتن هر یک با آن دیگر من اولی از توام به او. گویند: حاققته حقاقا مثل جادلته جدالا) یعنی با او منازعت و جدال نمودم. و (قد قیل الخ) و گفتهاند نص حقایق عبارت از بلوغ عقل است و رسیدن دختر چرا که اراده کرده آن حضرت از این کلام رسیدن دختر را به منتهای امر او که ثابت میشود نزد آن حقوق و احکام، و نزاع میافتد بر سر او در میان خویشان برای تصرف در امر او و تزویج او به غیر یا برای قوم خود مثلا مادر میخواهد به خویشان خود تزویج کند، و خویشان پدری میخواهند برای خویشان خود تزویج کنند و هر که نص حقایق روایت میکند حقایق را جمع حقیقت میداند این است معنی آنچه (ابوعبید القسم بن سلام) ذکر کرده است (و الذی عندی الخ) آنچه نزد من است این است که مراد به نص حقاق اینجا رسیدن زن است به حد تزویج و تصرف در حقوق خود از روی تشبیه او به حقاق از شتر و آن جمع حقه و حق است یعنی شتر سه سال تمام کرده و پای در چهارم سال نهاده، و این وقت آن شتر به سرحد سواری و نص در سیر رسیده باشد و حقایق نیز جمع (حقه) آمده است پس هر دو روایت به یک معنی باز گردند، و این به طریق عرب مانندتر است از آن معنی که اول مذکور شد.
و فی حدیثه علیهالسلام: «فاذا بلغ النساء نص الحقایق فالعصبه اولی.» و روی «الحقاق» یعنی و در حدیث او است علیهالسلام که هرگاه رسیدند زنان از منتهای صغیر بودن به حد کبیر شدن، پس عصبهی او که خویشان پدری او باشند از برادران و اعمام او سزاوارترند، از مادر او به حضانت و پرستاری او.
و میگوید سید رحمهالله که «نص» به معنی منتهای چیزها است و رسیدن به نهایت چیزها است، پس اراده کرده است علیهالسلام به نص الحقایق، وقت دریافتن زنان را، زیرا که آن وقت منتهای صغیر بودن است و وقتی است که بیرون میآید در آن وقت صغیر به سوی حد کبیر شدن و این کلام از فصیحترین کنایات است. و در روایتی وارد است «نص الحقاق» میگوید سید رحمهالله که مراد از آن در این مقام رسیدن زن است به سوی حدی که جایز باشد در آن تزویج کردن او و تصرف او در حقوق خود. و این اسم از جهت تشبیه کردن او است به حقه، شتر سه ساله یا به چهار ساله که اول وقت بار کشیدن و سوار شدن او است. و «حقاق» جمع «حقه» است و «حقایق» نیز جمع «حقه» است، یعنی جمع بر جمع است و مرجع هر دو روایت به یک معنی است.
(قال: و یروی نص الحقائق، الشرح المعتزلی ج 19- طبع مصر) و النص: منتهی الاشیاء و مبلغ اقصاها کالنص فی السیر لانه اقصی ما تقدر علیه الدابه، و تقول: نصصت الرجل عن الامر، اذا استقصیت مسالته لتستخرج ما عنده فیه، فنص الحقاق یرید به الادراک لانه منتهی الصغر و الوقت الذی یخرج منه الصغیر الی حد الکبر، و هو من افصح الکنایات عن هذا الامر و اغربها، یقول: فاذا بلغ النساء ذلک فالعصبه اولی بالمراه من امها اذا کانوا محرما مثل الاخوه و الاعمام و بتزویجها ان ارادوا ذلک، و الحقاق محاقه الام للعصبه فی المراه و هو الجدال و الخصومه و قول کل واحد منهما للاخر (انا احق منک بهذا) یقال منه: حاققته حقاقا مثل جادلته جدالا، و قد قیل: ان نص الحقاق بلوغ العقل، و هو الادراک، لانه (علیه السلام) انما اراد منتهی الامر الذی تجب فیه الحقوق و الاحکام، و من رواه (نص الحقائق) فانما اراد جمع حقیقه. هذا معنی ما ذکره ابوعبید القاسم بن سلام و الذی عندی ان المراد بنص الحقاق هنا بلوغ المراه الی الحد الذی یجوز فیه تزویجها و تصرفها فی حقوقها، تشبیها بالحقاق من الابل، و هی جمع حقه و حق و هو الذی استکمل ثلاث سنین و دخل فی الرابعه، و عند ذلک یبلغ الی الحد الذی یتمکن فیه من رکوب ظهره و نصه فی السیر، و الحقائق ایضا جمع حقه، فالروایتان جمیعا ترجعان الی معنی واحد، و هذا اشبه بطریقه العرب من المعنی: المذکور اولا. اللغه: (نص) نصا الشیء: دفعه و اظهره، و العروس: اقعدها علی المنصه. (حاق) محاقه و حقاقا فی الامر: خاصمه. الحقه ج حق و حقاق: المراه- المنجد. الاعراب: نص الحقاق منصوب بقوله: بلغ من باب الحذف و الایصال ای الی نص الحقاق المعنی: لا اشکال و لا اختلاف بین مفسری الحدیث فی ان المراد من قوله: (نص الحقاق) البلوغ، فالمقصود بیان انتهاء حضانه الام عن الصبیه و آنهاتنتهی ببلوغها فیکون عصبتها و هم بنوا الرجل و قرابته لابیه، سموا بذلک لانهم عصبوا به و علقوا علیه احق بها من الام فی امورها، و انما الاشکال فی تطبیق اللفظه علی هذا المعنی من حیث اللغه:، فذکر له وجوه: 1- ان نص الحقاق استعمل فی الادراک و البلوغ علی وجه الکنایه، و الحقاق مصدر حاقه من باب المفاعله، و المعنی بلوغ وقت المحاقه فیه بین الام و بنی ابیها. 2- ان نص الحقاق بمعنی بلوغ وقت الحقوق و الاحکام، و اعترض علیه الشارح المعتزلی بان اهل اللغه: لم ینقلوا عن العرب انها استعملت الحقاق فی الحقوق و لا یعرف هذا فی کلامهم و لو کان (نص الحقائق) فلا یفهم منه شیئا. 3- ان حقاقا جمع حقه من سنین الابل، فنص الحقاق معناه وقت البلوغ من باب الاستعاره تشبیها بوقت بلوغ الابل و التمکن من رکوبه و الحمل علیه، و الحقائق ترجع الی ذلک، لانه جمع الجمع لحق و حقه، اختاره السید الرضی رحمه الله. 4- ان معنی نص الحقاق ارتفاع الاثداء، فالحقاق جمع حقه تشبیها للثدی المرتفع بها، ذکره ابنمیثم. 5- و هو الذی اذکره ان نص الحقاق ای ظهور حاله المراه فیها، لان احد معانی النص الظهور و احد معانی الحقاق جمع حق المراه، فالمقصود انه اذا بلغ النساء الی ظهور حاله المراه فیهن یرتفع الصغر و الحجر و الحضانه عنهن، و حاله المراه الحیض و الولاده و امثالهما مما جعله الفقهاء علامات بلوغ المراه کما جعلوا نبت شعر الشارب و العانه علامه لبلوغ الرجل. الترجمه: چون زنان بالغه شوند خویشان پدری سزاوارترند به کار آنان از مادر.
و فی حدیثه علیهالسلام: قال الرضی: و النص منتهی الاشیاء و مبلغ اقصاها کالنص فی السیر لانه اقصی ما تقدر علیه الدابه، و تقول نصصت الرجل عن الامر اذا استقصیت مسالته عنه لتستخرج ما عنده فیه، فنص الحقاق یرید به الادراک لانه منتهی الصغر، و الوقت الذی یخرج منه الصغیر الی حد الکبیر، و هو من افصح الکنایات عن هذا الامر، فاذا بلغ النساء ذلک فالعصبه اولی بالمراه من امها اذا کانوا محرما، مثل الاخوه و الاعمام، و بتزویجها ان ارادوا ذلک. (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) و الحقاق: محاقه الام للعصبه فی المراه، و هو الجدال و الخصومه و قول کل واحد منهما للاخر: انا احق منک بهذا یقال منه: حاققته حقاقا مثل جادلته جدالا، و قد قیل: ان نص الحقاق بلوغ العقل و هو الادراک، لانه علیهالسلام انما اراد منتهی الامر الذی تجب فیه الحقوق و الاحکام. و من رواه نص الحقائق فانما اراد جمع حقیقه، هذا معنی ما ذکره ابوعبیده، و الذی عندی ان المراد بنص الحقاق هاهنا، بلوغ المراه الی الحد الذی یجوز تزویجها و تصرفها فی حقوقها تشبیها بالحقاق من الابل و هو جمع حقه و حق و هو الذی استکمل ثلاث سنین و دخل فی الرابعه و عند ذلک یبلغ الی الحد الذی یتمکن فیه من رکوب ظهره و نصه، و الحقائق ایضا جمع حقه، فالروایتان جمیعا ترجعان الی معنی واحد، و هذا اشبه بطریقه العرب من المعنی المذکور. قول المصنف و فی حدیثه علیهالسلام لم یعلم کونه حدیثه کما یاتی. اذا بلغ النساء هو من قبیل قوله تعالی: و قال نسوه فی المدینه) فی عدم تانیث الفعل مع کون الفاعل مونثا حقیقیا لکونه اسم جمع. نص الحقاق هکذا فی (الطبعه المصریه)، و فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم) نص الحقائق و هو الصحیح لاصحیه نسختهما و لاسیما الثانی لکونها بخط المصنف، و یشهد له ما یاتی منهما من الزیاده. و کیف کان ففی الاساس: الماشطه تنص العروس فتقعدها علی المنصه، و هی تنتص علیها ای: ترفعها، و نص فلان سیدا ای: نصب، (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) قال حاجز الازدی: ان قد نصصت بعد ما شبت سیدا تقول و تهدی من کلامک ما تهدی فالعصبه اولی و زاد فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم) و یروی نص الحقاق و العصبه کما قال الجوهری: البنون و قرابه الاب، (سموا بذلک لانهم عصبوا به ای: احاطوا فالاب طرف و الابن طرف و العم جانب و الاخ جانب). فی (کامل المبرد): قال فلان بن السائب الاسدی- من اسد بن عبدالعزی -: زوجت ابنتی عمرو بن عثمان، فلما نصت علیه طلقها علی المنصه، فجئت الی ابن الزبیر فقلت له ان عمرا طلق ابنتی علی المنصه و قد ظن الناس ان ذلک لعاهه و انت عمها فقم فادخل الیها. فقال: او خیر من ذلک جیئونی بمصعب- ای اخیه- فخطب فزوجها منه و اقسم لیدخلن بها فی لیلته، فلا تعرف امراه نصت علی رجلین فی لیلتین ولاء غیرها. و فی (الاغانی): قال ابوالهیثم: اجتمع مالک بن الریب و ابوصردبه و شظاظ یوما فقالوا: تعالوا نتحدث باعجب ما عملناه فی سرقتنا- الی ان قال- فقال شظاظ: کان لرجل من اهل البصره بنت عم ذات مال کثیر و هو ولیها - و کان له نسوه- فابت ان تتزوجه فحلف الا یزوجها من احد ضرارا لها، و کان یخطبها رجل غنی من اهل البصره فحرصت علیه و ابیالولی، ثم انه حج حتی اذا کان بالدو- علی مرحله من البصره- مات فدفن برابیه و شید علی قبره، فتزوجت بالرجل الذی کان یخطبها، و خرجت رفقه من البصره معهم بز و متاع فتبصرتهم و ما معهم و اتبعتهم حتی نزلوا فلما ناموا (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) بیتهم و اخذت من متاعهم. ثم ان القوم لما انتبهوا اخذونی و ضربونی ضربا شدیدا و جردونی، و ذلک فی لیله قره و سلبونی کل قلیل و کثیر فترکونی عریانا و تماوت لهم، فارتحل القوم فقلت: کیف اصنع؟ ثم ذکرت قبر الرجل فاتیته فنزعت لوحه ثم احتفرت فیه سربا فدخلت فیه ثم سددت علی باللوح و قلت لعلی ادفا فاتبعهم، و مر الرجل الذی تزوج بالمراه فی الرفقه، فمر بالقبر الذی انا فیه فوقف علیه و قال لرفیقه: و الله لانزلن الی قبر فلان حتی انظر هل یحمی الان بضع فلانه. فعرفت صوته فقلعت اللوح ثم خرجت علیه من القبر و قلت: بلی و رب الکعبه لاحمینها. فوقع و الله مغشیا علیه لا یتحرک و لا یعقل. فجلست و اخذت کل اداه و ثیاب علیه و مالا معه، فکنت بعد ذلک اسمعه بالبصره یحدث الناس و یحلف لهم: ان المیت الذی کان منعه من تزویج المراه خرح علیه من قبره بسلبه و کفنه فبقی یومه ثم هرب منه. و الناس یعجبون منه، فعاقلهم یکذبه و الاحمق منهم یصدقه و انا اعرف القصه فاضحک منهم. هذا، و فی الکامل: کان ذو الاصبع العدوانی رجلا غیورا و کانت له بنات اربع و کان لا یزوجهن غیره، فاستمع علیهن یوما و قد خلون یتحدثن، فقالت قائله منهن: لتقل کل واحده منکن ما فی نفسها و لتصدق، ثم نقل ان احداهن انشدت ابیاتا مشعره بانها ترید زوجا شابا غنیا، و الثانیه عاقلا سخیا، و الثالثه ابن عم لها، و سکتت الرابعه، فقلن: لا ندعک حتی تقولین، فقالت:
زوج من عود خیر من قعود. فخطبن فزوجهن. و فی (تاریخ بغداد) فی محمد بن جعفر بن احمد بن جعفر المعروف (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) بزوج الحره الذی روی عن الطبری و البغوی و غیرهما، قال جعفر بن المکتفی العباسی کانت بنت بدر مولی المعتضد زوج المقتدر، فاقامت عنده سنین و کان لها مکرما و علیها مفضلا الافضال العظیم، فتاثلت حالها، و انضاف ذلک الی عظیم نعمتها الموروثه، و قتل المقتدر و افلتت من النکبه و سلم لها جمیع اموالها و ذخائرها حتی لم یذهب لها شیء و خرجت عن الدار. قال: و کان یدخل الی مطبخها حدث یحمل فیه علی راسه و کان حرکا، فنفق علی القهارمه بخدمته فنقلوه الی ان صار وکیل المطبخ و بلغها خبره و راته فاستکاسته فردت الیه الوکاله فی غیر المطبخ و تراقی امره حتی صار ینظر فی ضیاعها و عقارها و غلب علیها، فصارت تکلمه من وراء ستر و خلف باب او ستاره، و زاد اختصاصه بها حتی علق بقلبها فاستدعته الی تزویجها فلم یجسر علی ذلک، فجسرته و بذلت له مالا حتی تم لها ذلک و قد کانت حاله تاثلت بها و اعطته لما ارادت ذلک منه اموالا جعلها لنفسه نعمه ظاهره لئلا یمنعها اولیاوها منه بالفقر و انه لیس بکفء، ثم هادت القضاه بهدایا جلیله حتی زوجوها منه و اعترض الاولیاء فغالبتهم بالحکم و الدراهم، فتم له ذلک و لها، فاقام معها سنین حتی ماتت فحصل له من مالها نحو ثلاثمائه الف دینار. قال: و هو الان یعرف بزوج الحره، و انما سمیت الحره لاجل تزویج المقتدر بها و کذا عاده الخلفاء لغلبه الممالیک علیهم اذا کانت لهم زوجه قیل لها: الحره. قلت: و المراد من قوله فیه و افلتت من النکبه النکبه التی عرضت لزوجها المقتدر حتی قتل. قول المصنف (و النص منتهی الاشیاء و مبلغ اقصاها کالنص فی السیر (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) لانه اقصی ما تقدر علیه الدابه، و تقول نصصت الرجل عن الامر، اذا استقصیت مسالته عنه لتستخرج ما عنده فیه، فنص الحقاق یرید به الادراک لانه منتهی الصغر و الوقت الذی یخرج منه الصغیر الی حد الکبیر). تری ان المصنف جعل الاصل فی معنی النص الانتهاء و جعله الجامع بین قولهم النص فی السیر و قولهم نصصت الرجل عن الامر، و الاظهر کون الاصل فیه الاظهار کما صرح به ابن درید فقال: نصصت الحدیث نصا، اذا اظهرته، و نصصت العروس نصا، اذا اظهرتها، و نصصت البعیر فی السیر نصا، اذا رفعته، و نصصت الحدیث، اذا عزوته الی محدثک به، و نصصت العروس نصا، اذا اقعدتها علی المنصه، و کل شیء اظهرته فقد نصصته، و نصه المراه الشعر الذی یقع علی وجهها من مقدم راسها. (و هو من افصح الکنایات عن هذا الامر زاد (ابن ابیالحدید و ابن میثم) و اغربها فلالد. سقوطه من نسخنا. (فاذا بلغ النساء فالعصبه اولی بالمراه اذا کانوا محرما مثل الاخوه و الاعمام ان ارادوا ذلک) ما ذکره من ان الاخوه والاعمام اولی بالمراه، مذهب العامه و الخبر من طریقهم، و الاصل فی نقله ابوعبیده، و عندنا انما الولی الاب و الجد بالاجماع اذا کانت صغیره و علی خلاف اذا کانت کبیره باکره، و اما غیرهما فلا خلاف عندنا فی عدم و لایتهما. (و الحقاق محاقه الام للعصبه فی المراه و هو الجدال و الخصومه و قول کل واحد منهما للاخر انا احق منک بهذا، یقال منه حاققته حقاقا مثل جادلته جدالا) لا کلام فی مجیء الحقاق مصدر حاق بمعنی جادل کالمحاقه، لکن الکلام افی صحه اضافه النص الیه بذاک المعنی فلم یذکر احد انه یقال (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) نصصت الجدال کما قالوا: نصصت الحدیث و البعیر و العروس کما مر. (و قد قیل ان نص الحقاق بلوغ العقل و هو الادراک، لانه علیهالسلام انما اراد منتهی الامر الذی یجب فیه الحقوق و الاحکام) هکذا فی (الطبعه المصریه) ولکن فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم) یجب به الحقوق و الاحکام. و کیف کان فقال الاول: لم ینقل امل اللغه ان الحقاق استعملت فی معنی الحقوق (و من رواه نص الحقائق فانما اراد جمع حقیقه) و فی (ابن ابیالحدید) و قال من رواه …، و الصواب ما فی (الطبعه المصریه) لتصدیق (ابن میثم) له و لانه لا فاعل لقوله و قال. (هذا معنی ما ذکره ابوعبید) زاد فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم) القاسم بن سلام فلابد من سقوطها من (الطبعه المصریه). (و الذی عندی ان المراد بنص الحقاق هاهنا بلوغ المراه الی الحد الذی یجوز تزویجها و تصرفها فی حقوقها تشبیها بالحقاق من الابل) فی (اللسان) و الحقه نبز ام جریر بن الخطفی، خطبها سوید بن کراع الی ابیها فقال: انها لصغیره صرعه، ققال سوید: لقد رایتها و هی حقه، ای: کالحقه من الابل فی عظمها. و اضافه النص الی الابل کثیره، فلما فقد زید بن حارثه فی طفولیته قال ابوه: (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) ساعلم نص العیس فی الارض جاهدا و لا اسام التطواف او تسام الابل و قال زید نفسه: لما حج ناس من قبیلته و راوه عند النبی (صلی الله علیه و آله) فکفوا من الوجد الذی قد شجاکم و لا تعملوا فی الارض نص الاباعر (و هی جمع حقه و حق و هو الذی استکمل ثلاث سنین و دخل فی الرابعه و عند ذلک یتمکن فیه من رکوب ظهره و نصه فی السیر هکذا فی الطبعه (المصریه) و الصواب (فی سیره) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم) و الخطیه، و الجوهری جعل الحقق ایضا جمعهما. (و الحقائق ایضا جمع حقه، فالروایتان جمیعا ترجعان الی معنی واحد) قال (ابن ابیالحدید): الحقائق جمع حقاق، و الحقاق جمع حق، فالحقائق اذن جمع الجمع لحق لا لحقه. قلت: اذا کان الحقائق جمع الحقاق و الحقاق جمع حق و حقه بالاتفاق یصدق ان الحقائق جمع حقه کما قال المصنف. هذا، و قال (ابن ابیالحدید): یمکن ان یقال الحقاق هاهنا الخصومه، یقال: ماله فیه حق و لا حقاق، ای: و لا خصومه، و یقال لمن نازع: انه لنزق الحقاق ای: خصومه فی الدنی من الامر، فیکون المعنی: اذا بلغت المراه الحد (الفصل الثامن و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی النساء) الذی یستطیع الانسان فیه الخصومه و الجدال فعصبتها اولی بها من امها. قلت: ما ذکره تطویل بلا طائل و تکرار بلا حاصل، فهو عین ما ذکره المصنف سابقا بقوله: و الحقاق محاقه الام للعصبه فی المراه و هو الجدال و الخصومه و قول کل واحد منهما للاخر انا احق منک الا ان ما عبر به (ابن ابیالحدید) لفظ الصحاح و ما عبر به المصنف لفط الجمهره و المعنی واحد. و قال (ابن میثم): قیل یحتمل ان یراد بالنص الارتفاع، یقال نصت الضبیه راسها: اذا رفعته، و منه منصه العروس لارتفاعها علیها، و یکون قد استعار لفظ الحقاق لاثداء الصغیره اذا نهدت و ارتفعت لشبهها بالحقه صوره، ای: اذا بلغت المراه حد ارتفاع اثدائهن کانت العصبه اولی. قلت: لم یقل احد: ان الحقاق جمع حقه بالضم، بل اتفقوا علی انه جمع حق و حقه- بالکسر- ای ابل دخل فی الرابعه و استحق الحمل علیه، فما ذکره ساقط و ان کان ما قاله من کون النص بمعنی الارتفاع صحیحا.
المراد بالنص البلوغ و الادراک، و بالحقاق المخاصمه ای ان البنت متی بلغت و ادرکت فلها کل الحق ان تخاصم و تدافع عن نفسها، و المراد بالعصبه قرابه الاب، و المعنی اذا بلغت البنت مبلغ الزواج فقرابه الاب مع فقده اولی من الام و غیرها. و بحثنا هذه المساله مطولا فی الجزء الخامس من (فقه الامام جعفر الصادق)- باب الولایه، و اثبتنا بالعقل و النص انه لا ولایه لاحد فی زواج البالغه الراشده، و ان لها الاستقلال التام، و اکثر العلماء و الکبار علی ذلک، و منهم صاحب المسالک و الجواهر، و من جمله ما قاله فی جواهره: (لا ینبغی لمن له ادنی ممارسه فی الفقه و خطاباته التوقف فی ذلک.. اجل، یستحب للبنت ان تقدم اختیار ولیها علی اختیارها). و نحن نفسر کلام الامام هنا بالاستحباب.
… جمع حقه و حق: بکسر الحاء فیهما
در گفتار آن حضرت علیهالسلام است (در انتخاب شوهر برای دختر): هر گاه زنان (دختران) به حد کمال رسند (هنگام زناشوئی و تصرف آنها در حقوقشان برسد) پس خویشان پدری (از خویشان مادری به شوهر دادن او) سزاوارترند. (سیدرضی رضیالله عنه فرماید:) و (به جای نصالحقائق) نصالحقاق هم روایت میشود، و نص منتهی درجه و پایان چیزها است مانند نص در رفتار که آن نهایت رفتاری است که چارپا به رفتن آن توانائی دارد، و تو میگوئی: نصصت الرجل عن الامر یعنی پرسش خود را درباره فلان امر از فلان مرد به پایان رسانیدم، هنگامی که پرسش از آن امر را از او به پایان رسانیده باشی تا آنچه نزد او میباشد به دست آوری، پس حضرت از (جمله) نصالحقاق اراده فرموده است به حد کمال رسیدن دختران را که آن پایان خردی است که صغیر به حد بزرگی میرسد، فرمایش حضرت (نصالحقاق) از رساترین و شگفت ترین کنایهها است از این معنی، میفرماید: هر گاه دختران به آن حد (هنگام زناشوئی) رسیدند پس خویشان پدری به دختر محرم باشند مانند برادران و عموها از مادرش به شوهر دادن آن دختر اگر بخواهند او را شوهر دهند سزاوارترند، و (لفظ) حقاق از محاقه و زد و خورد مادر است یا خویشان پدری دختر درباره او، و محاقه همان نزاع و زد و خورد و گفتگوی هر یک با دیگری است که من از تو به شوهر دادن او سزاوارترم، و از آن گرفته شده است که میگویند: حاققته حقاقا مانند جادلته جدالا یعنی با او نزاع و زد و خورد نمودم، و گفتهاند: نص حقاق عبارت است از بلوغ عقل و آن رسیدن به حد کمال است، زیرا امام علیهالسلام (از این فرمایش) اراده نموده است منتهی و رسیدن هنگامی را که به آن حقوق و احکام (به دختر) واجب میشود، و آنکه نصالحقائق روایت کرده حقائق را جمع حقیقه خواسته. این است معنی آنچه ابوعبید قاسم ابن سلام (که در لغت و حدیث و ادب و فقه و درستی روایت و بسیار دانشمندی از مشاهیر و مردان به نام است، و در مکه پس از فراغ از اعمال حج در سال دویست و بیست و دو یا سه یا چهار هجری وفات کرده) بیان نموده است، و آنچه نزد من است آن است که مراد و مقصود از نص حقاق در اینجا رسیدن دختر است به حدی که زناشوئی و تصرف او در حقوقش روا باشد به جهت تشبیه و مانند بودن به حقاق از شتر و آن جمع حقه و حق است که شتری است که سه سال را تمام کرده به سال چهارم درآید و آن هنگام میرسد به حدی که ممکن است سوار شدن بر پشت او و خوب راندنش در رفتار، و حق
ائق نیز جمع حقه است و بازگشت هر دو روایت (نصالحقائق و نصالحقاق) به یک معنی است، و این (که ما بیان کردیم) به طریقه و روش عرب شبیهتر است از معنی که اول بیان شد.
با اینکه شرحکنندگان نهجالبلاغه در لغات و معنای آن و تشبیه و کنایه که در مطلب است اختلاف دارند ولی در این مطلب اتفاق دارند که وقتی ازدواج دختر نزدیک شد خویشاوندان پدری برای نظارت و انتخاب حق تقدم دارند. البته این حق تقدم، احترامی است برای اقوام نه اینکه مانند ارث اجراء آن واجب باشد.
و فی حدیثه علیهالسلام: (اذا بلغ النساء نص الحقاق، فالعصبه اولی) (و النص منتهی الاشیاء و مبلغ اقصاها) کالنص فی السیر، لانه اقصی ما تقدر علیه الدابه، و تقول نصصت الرجل عن الامر، اذا استقصیت مسالته عنه، لتستخرج ما عنده فیه، فنص الحقائق یرید به الادارک، لانه منتهی الصغر، و الوقت الذی یخرج منه الصغیر الی حد الکبیر، و هو من افصح الکنایات عن هذا الامر. (و اغرابها یقول): فاذا بلغ النساء ذلک فالعصبه اولی بالمرئه من امها اذا کانوا محرما، مثل الاخوه و الاعمام، و بترویجها ان ارادوا ذلک، و الحقاق: محاقه الام للعصبه فی المرئه، و هو الجدال و الخصومه، و قول کل واحد منهما للاخر (انا احق منک بهذا) یقال منه: حاققته حقاقا، مثل جادلته جد الا، و قد قیل: ان نص الحقاق (بلوغ العقل) و هو الادراک لانه علیهالسلام انما اراد منتهی الامر الذی تجب فیه الحقوق و الاحکام، و من رواه (نص الحقائق) فانما اراد جمع حقیقه، هذا معنی ما ذکره ابوعبید القاسم بن سلام. و الذی عندی: ان المراد بنص الحقائق ههنا بلوغ المرئه الی الحد الذی یجوز فیه تزویجها و تصرفها فی حقوقها تشبیها بالحقاق من الابل، و هی: جمع حقه و حق،- بکسر الحاء فیها- و هو الذی استکمل ثلاث سنین، و دخل فی الرابعه، و عند ذلک یبلغ الی الحد الذی یتمکن فیه من رکوب ظهره، و نصه فی السیر، و الحقائق ایضا جمع حقه، فالروایتان جمیعا ترجعان الی معنی واحد، و هذا اشبه بطریقه العرب من المعنی المذکور)، و العصبه هم الاخوه و الاعمال و من اشبه، سموا به لانهم یتعلقون بالاب، من عصب اذا تعلق، او لانهم یتعصبون للانسان فی المشاکل و الخصومات، و یتحمل فی نص الحقاق، بلوغ الثدی ارتفاعه.
و النص: منتهی الاشیاء و مبلغ اقصاها کالنص فی السیر، لانه اقصی ما تقدر علیه الدابه. و تقول: نصصت الرجل عن الامر، اذا استقصیت مسالته عنه لتستخرج ما عنده فیه. فنص الحقائق یرید به الادراک، لانه منتهی الصغر، و الوقت الذی یخرج منه الصغیر الی حد الکبیر، و هو من افصح الکنایات عن هذا الامر، و اغربها. یقول: فاذا بلغ النساء ذلک فالعصبه اولی بالمراه من امها، اذا کانوا محرما، مثل الاخره و الاعمام، و بتزویجها ان ارادوا ذلک. و الحقاق: محاقه الام للعصبه فی المراه، و هو الجدال و الخصومه، و قول کل واحد منهما للاخر: انا احق منک بهذا یقال منه: حاققته حقاقا، مثل جادلته جدالا. و قد قیل: ان نص الحقاق بلوغ العقل، و هو الادراک، لانه علیهالسلام انما اراد منتهی الامر الذی تجب فیه الحقوق و الاحکام، و من رواه نص الحقائق فانما اراد جمع حقیقه. هذا معنی ما ذکره ابوعبید القاسم بن سلام، و الذی عندی ان المراد بنص الحقاقها هنا بلوغ المراه الی الحد الذی یجوز فیه تزویجها و تصرفها فی حقوقها، تشبیها بالحقاق من الابل، و هی جمع حقه و حق و هو الذی استکمل ثلاث سنین و دخل فی الرابعه، و عند ذلک یبلغ الی الحد الذی یتمکن فیه من رکوب ظهره، و نصه فی السیر، و الحقائق ایضا: جمع حقه. فالروایتان جمیعا ترجعان الی معنی واحد، و هذا اشبه بطریقه العرب من المعنی المذکور اولا. المراد ان البنت اذا بلغت و قد توفی ابوها فتنازع اقرباء و الام و الاب کل یریدها و یرید تزویجها فاقرباء الاب اولی من غیرهم …
«و از سخنان آن حضرت است که چون زنان به «نص الحقاق» رسیدند، خویشاوندان پدری بر آنان اولی تر باشند.» گوید: به صورت «نص الحقائق» هم روایت شده است. نصّ به معنی نهایت هر چیزی است و به پایان رسیدن آن، مثلا اگر در مورد حرکت چهارپا گفته شود «نص السیر» یعنی نهایت توان آن در راه رفتن، و چون بگویند «نصصت الرجل عن الامر» یعنی که تا حد نهایت از او بپرسی تا آنچه را در دل دارد بدانی، و منظور از این کلمه در سخن فوق رسیدن به مرحله بلوغ است که پایان دوره کودکی و آغاز ورود به دوره بزرگی است و این از فصیح ترین و غریب ترین کنایاتی است که از این مرحله شده است.
سید رضی گوید: آنچه به نظر من می رسد، این است که مراد از این کنایه رسیدن دختر به مرحله بلوغ است که در آن شوی گرفتن و تصرف او در حقوق خودش برای او روا باشد و تشبیهی است به شتری که سه سالگی او تمام شده و به چهار سالگی در آمده باشد که در خور سواری است.
و فی حدیثه علیه السلام
إِذَا بَلَغَ النِّسَاءُ نَصَّ الْحِقَاقِ فَالْعَصَبَةُ أَوْلَی.
امام علیه السلام فرمود:
زنان هنگامی که به حدّ کمال رسیدند خویشاوندان پدری (برای تصمیمگیری درباره آنان) مقدمند. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:از جمله کسانی که پیش از سیّد رضی این حدیث شریف را نقل کردهاند ازهری در کتاب تهذیب اللغة است.سپس میافزاید:ابناثیر در نهایه نیز آن را از کتاب الجمع بین الغریبین نوشته«هروی»نقل کرده است و نیز از ابوعبید (متوفای 224) نقل میکند که او در کتاب غریب الحدیث این حدیث شریف را از امیرمؤمنان علیه السلام با دو تعبیر نقل کرده است نص الحقاق و نص الحقائق و از کلام سیّد رضی چنین بر میآید که او نیز این حدیث را از کتاب ابو عبید گرفته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص207) )
مرحوم سیّد رضی (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:
منظور از«نص»آخرین مرحله هرچیز است؛مانند«نص»در سیر و حرکت که به معنای آخرین مرحله توانایی مرکب است،ازاینرو هنگامی که میگوییم «نَصَصْتُ الرَّجُلَ عَنِ الْأمْرِ»منظور این است که آنقدر سؤال از کسی کردم که آنچه را میداند در این زمینه بیان کند،بنابراین،«نص الحقائق»به معنای رسیدن به مرحله بلوغ است که همان پایان دوره کودکی است (سپس میافزاید:) این جمله از فصیحترین کنایات و شگفتانگیزترین آنها در این مورد است.
منظور امام علیه السلام این است که زنان هنگامی که به این مرحله برسند«عَصَبَة» (مردان خویشاوند پدری او) که محرم آنان هستند مانند برادران و عموها،به حمایت از آنها سزاوارتر از مادرند و همچنین در انتخاب همسر برای آنها.
(سپس میافزاید:)«حِقاق»به معنای مخالفت و جدال مادر با«عصبة»در مورد این دختران است بهگونهای که هرکدام به دیگری میگوید:من از تو سزاورترم.
عرب میگوید:«حاقَقْتُهُ حِقاقاً»یعنی با او به جدال برخاستم.
بعضی گفتهاند:منظور از«نَصَّ الْحِقاق»رشد عقلی و بلوغ است،زیرا منظور امام علیه السلام این است که به مرحلهای برسد که حقوق و احکام درباره او انجام میشود.
کسانی که«نَصَّ الْحَقائِق»روایت کردهاند منظورشان از«حقائق»جمع حقیقت است.
(سپس میافزاید:) این همان تفسیری است که«ابو عبید قاسم بن سلام»برای این جمله بیان کرد؛به نظر من (منظور،سیّد رضی است) مقصود از«نَصَّ الْحِقاق»این است که زن به مرحلهای برسد که تزویج او مجاز باشد و اختیاردار حقوق خود شود و این در واقع تشبیه به«حقاق»در مورد شتران است (طبق عادت عرب که بسیاری از چیزها را به شتر تشبیه میکرد) چراکه«حقاق»جمع «حِقِّه»و«حِقّ»به معنای شتری است که سه سالش تمام است و داخل در سال چهارم شده و به حدّی رسیده که میتوان بر آن سوار شد و او را تا حد توان وادار به سیر و حرکت کرد.
(سپس میافزاید:)«حقائق»(هرگاه این نسخه را در نظر بگیریم) نیز جمع «حِقِّة»است،بنابراین هر دو روایت به معنای واحدی بازگشت میکند و این معنا به روش عرب از معنایی که در ابتدا ذکر شد بهتر است (یعنی این معنا صحیحتر به نظر میرسد)؛
(وَ النَّصُ:مُنْتَهَی الْأَشْیاءِ وَمَبْلَغُ أقْصاها کَالنَّصِ فِی السِّیْرِ،لِأَنَّهُ أَقْصی ما تَقْدِرُ عَلَیْهَ الدّابَةُ وَ تَقُولُ:نَصَصْتُ الرَّجُلَ عَنِ الْأَمْرِ،إذَا اسْتَقْصَیْتَ مَسْأَلَتَهُ عَنْهُ لِتَسْتَخْرِجَ ما عِنْدَهُ فِیهِ.فَنَصُّ الْحَقائِقِ یُریدُ بِهِ الْإدارکَ،لِأَنَّهُ مُنْتَهَی الصِغَرِ، وَ الْوَقْتُ الَّذی یَخْرُجُ مِنْهُ الصَّغیرُ إلی حَدِّ الْکَبیرِ،وَ هُوَ مِنْ أَفْصَحِ الْکِنایاتِ عَنْ هذَا الْأَمْرِ وَ أَغْرَبِها.یَقُولُ:فَإذا بَلَغَ النِّساءُ ذلِکَ فَالْعَصَبَةُ أوْلی بِالْمَرْأَةِ مِنْ أُمِّها،إذا کانُوا مَحْرَماً،مِثْلَ الْإِخْوَةِ وَ الْأَعْمامِ؛وَ بِتَزْویجِها إنْ أرادُوا ذلِکَ.وَ الْحِقاقُ:مُحاقَّةُ الْأُمِّ لِلْعَصَبَةِ فِی الْمَرْأَةِ وَ هُوَ الْجِدالُ وَ الْخُصُومَةُ،وَ قَوْلُ کُلُّ واحِدٍ مِنْهُما لِلْآخَرِ:«أَنَا أَحَقُّ مِنْکَ بِهذا»یُقالُ مِنْهُ:حاقَقْتُهُ حِقاقاً،مِثْلُ جادَلْتُهُ جِدالاً.وَ قَدْ قیلَ:إنَّ«نَصَّ الْحِقاقِ» بُلُوغُ الْعَقْلِ،وَ هُوَ الْإِدْراکُ؛لِأَنَّهُ علیه السلام إنَّما أرادَ مُنْتَهی الْأمْرِ الَّذی تَجِبُ فِیهِ الْحُقُوقُ وَ الْأحْکامُ،وَ مَنْ رَواهُ«نَصَّ الْحَقائِقِ»فَإنَّما أَرادَ جَمْعَ حَقیقَةٍ.هذا مَعْنی ما ذَکَرَهُ أبو عُبَیْدٍ الْقاسِمُ بْنُ سَلامٍ وَ الَّذی عِنْدی أَنَّ الْمُرادَ بِنَصِّ الْحِقاقِ هاهُنا بُلُوغُ الْمَرأةِ إلَی الْحَدِّ الَّذی یَجُوزُ فیهِ تَزْویجُها وَ تَصَرَّفُها فی حُقُوقِها،تَشْبیهاً بِالْحِقاقِ مِنَ الْإبِلِ، وَ هِیَ جَمْعُ حِقَّةٍ وَ حَقٍّ وَهُوَ الَّذِی اسْتَکْمَلَ ثَلاثَ سِنینَ وَ دَخَلَ فِی الرّابِعَةِ،وَ عِنْدَ ذلِکَ یَبْلُغُ إلَی الْحَدِّ الَّذی یَتَمَکَّنُ فِیهِ مِنْ رُکُوبِ ظَهْرِهِ،وَ نَصِّهِ فِی السَّیْرِ،وَ الْحَقائِقُ أَیْضاً:
جَمْعُ حَقَّةٍ.فَالرِّوایَتانِ جَمیعاً تَرْجِعانِ إلی مَعْنی واحِدٍ،وَ هذا أَشْبَهُ بِطَریقَةِ الْعَرَبِ مِنَ الْمَعنَی الْمَذْکُورِ أوَّلاً) .
ازدواج دختران با اذن اولیاء
امام علیه السلام در این گفتار فصیح و بلیغ خود به وضع دخترانی که به حدّ بلوغ میرسند اشاره کرده و حکم آنها را در مسئله ازدواج و غیر آن با استعاره لطیفی بیان میکند و میفرماید:«زنان هنگامی که به حدّ کمال رسیدند خویشاوندان پدری (برای تصمیمگیری درباره آنان) مقدمند»؛ (إِذَا بَلَغَ النِّسَاءُ نَصَّ الْحِقَاقِ فَالْعَصَبَةُ أَوْلَی) .
مرحوم شریف رضی در تفسیر این جمله (و با تکیه بر واژه«نصّ»و واژه «حِقاق») چنین میگوید:منظور از«نصّ» ( .در تعدادی از نسخ آمده که مرحوم سیّد رضی پیش از این تفسیر،این جمله را افزوده:«وَ یُرْوی نَصُّ الْحَقایِقُ»یعنی به جای«نَصّ الحِقاق»در روایتی«نَصّ الْحَقایِق»وارد شده و متناسب با تفسیر سیّد رضی این است که این جمله (نص الحقایق...) در آغاز این تفسیر باشد ) آخرین مرحله هرچیز است.مانند «نصّ»در سیر و حرکت که به معنای آخرین مرحله توانایی مرکب است،ازاینرو هنگامی که میگوییم «نَصَصْتُ الرَّجُلَ عَنِ الْأمْرِ» منظور این است که آنقدر سؤال از کسی کردم که آنچه را میداند در این زمینه بیان کند، بنابراین«نَصَّ الْحَقائق» ( .از نسخ دیگر استفاده میشود که«نصّ الحِقاق»در اینجا صحیح است نه«نَصَّ الْحَقائِق» ) به معنای رسیدن به مرحله بلوغ است که همان پایان دوره کودکی است (سپس میافزاید:) این جمله از فصیحترین کنایات و شگفتانگیزترین آنها در این مورد است.
منظور امام علیه السلام این است که زنان هنگامی که به این مرحله برسند«عَصَبة» (مردان خویشاوند پدری او) که محرم آنان هستند مانند برادران و عموها،به حمایت از آنها سزاوارتر از مادرند و همچنین در انتخاب همسر برای آنها.
(سپس میافزاید:)«حِقاق»به معنای مخالفت و جدال مادر با«عصبة»در مورد این دختران است بهگونهای که هرکدام به دیگری میگوید:من از تو سزاورترم.
عرب میگوید: «حاقَقْتُهُ حِقاقاً» یعنی با او به جدال برخاستم.
بعضی گفتهاند:منظور از «نَصُّ الحِقاق» رشد عقلی و بلوغ است،زیرا منظور امام علیه السلام این است که به مرحلهای برسد که حقوق و احکام درباره او انجام میشود.
کسانی که«نَصُّ الْحَقائق»روایت کردهاند منظورشان از«حقائق»جمع حقیقت است.
(سپس میافزاید:) این همان تفسیری است که«ابو عبید قاسم بن سلام»برای این جمله بیان کرد؛به نظر من (منظور،سیّد رضی است) مقصود از «نص الحقاق» این است که زن به مرحلهای برسد که تزویج او مجاز باشد و اختیاردار حقوق خود شود و این در واقع تشبیه به«حِقاق»در مورد شتران است (طبق عادت عرب که بسیاری از چیزها را به شتر تشبیه میکرد) چراکه «حقاق» جمع «حِقِّة»و«حِقّ»به معنای شتری است که سه سالش تمام است و داخل در سال چهارم شده و به حدّی رسیده که میتوان بر آن سوار شد و او را تا حد توان وادار به سیر و حرکت کرد.
(سپس میافزاید:) «حقائق» (هرگاه این نسخه را در نظر بگیریم) نیز جمع «حِقِّة» است، بنابراین هر دو روایت به معنای واحدی بازگشت میکند و این معنا به روش عرب از معنایی که در ابتدا ذکر شد بهتر است (یعنی این معنا صحیحتر به نظر میرسد)»؛ (وَ النَّصُ:مُنْتَهَی الْأَشْیاءِ وَ مَبْلَغُ أقْصاها کَالنَّصِ فِی السِّیْرِ،لِأَنَّهُ أَقْصی ما تَقْدِرُ عَلَیْهَ الدّابَةُ وَ تَقُولُ:نَصَصْتُ الرَّجُلَ عَنِ الْأَمْرِ،إذَا اسْتَقْصَیْتَ مَسْأَلَتَهُ عَنْهُ لِتَسْتَخْرِجَ ما عِنْدَهُ فِیهِ.فَنَصُّ الْحَقائِقِ یُریدُ بِهِ الْإدارکَ،لِأَنَّهُ مُنْتَهَی الصِغَرِ، وَ الْوَقْتُ الَّذی یَخْرُجُ مِنْهُ الصَّغیرُ إلی حَدِّ الْکَبیرِ،وَ هُوَ مِنْ أَفْصَحِ الْکِنایاتِ عَنْ هذَا الْأَمْرِ وَ أَغْرَبِها.یَقُولُ:فَإذا بَلَغَ النِّساءُ ذلِکَ فَالْعَصَبَةُ أوْلی بِالْمَرْأَةِ مِنْ أُمِّها،إذا کانُوا مَحْرَماً،مِثْلَ الْإِخْوَةِ وَ الْأَعْمامِ؛وَ بِتَزْویجِها إنْ أرادُوا ذلِکَ.وَ الْحِقاقُ:مُحاقَّةُ الْأُمِّ لِلْعَصَبَةِ فِی الْمَرْأَةِ وَ هُوَ الْجِدالُ وَ الْخُصُومَةُ،وَ قَوْلُ کُلُّ واحِدٍ مِنْهُما لِلْآخَرِ:«أَنَا أَحَقُّ مِنْکَ بِهذا»یُقالُ مِنْهُ:حاقَقْتُهُ حِقاقاً،مِثْلُ جادَلْتُهُ جِدالاً.وَ قَدْ قیلَ:إنَّ«نَصَّ الْحِقاقِ» بُلُوغُ الْعَقْلِ،وَ هُوَ الْإِدْراکُ؛لِأَنَّهُ علیه السلام إنَّما أرادَ مُنْتَهی الْأمْرِ الَّذی تَجِبُ فِیهِ الْحُقُوقُ وَ الْأحْکامُ،وَ مَنْ رَواهُ«نَصَّ الْحَقائِقِ»فَإنَّما أَرادَ جَمْعَ حَقیقَةٍ.هذا مَعْنی ما ذَکَرَهُ أبو عُبَیْدٍ الْقاسِمُ بْنُ سَلامٍ وَ الَّذی عِنْدی أَنَّ الْمُرادَ بِنَصِّ الْحِقاقِ هاهُنا بُلُوغُ الْمَرأةِ إلَی الْحَدِّ الَّذی یَجُوزُ فیهِ تَزْویجُها وَ تَصَرَّفُها فی حُقُوقِها،تَشْبیهاً بِالْحِقاقِ مِنَ الْإبِلِ، وَ هِیَ جَمْعُ حِقَّةٍ وَحَقٍّ وَ هُوَ الَّذِی اسْتَکْمَلَ ثَلاثَ سِنینَ وَ دَخَلَ فِی الرّابِعَةِ،وَ عِنْدَ ذلِکَ یَبْلُغُ إلَی الْحَدِّ الَّذی یَتَمَکَّنُ فِیهِ مِنْ رُکُوبِ ظَهْرِهِ،وَ نَصِّهِ فِی السَّیْرِ،وَ الْحَقائِقُ أَیْضاً:
جَمْعُ حَقَّةٍ.فَالرِّوایَتانِ جَمیعاً تَرْجِعانِ إلی مَعْنی واحِدٍ،وَ هذا أَشْبَهُ بِطَریقَةِ الْعَرَبِ مِنَ الْمَعنَی الْمَذْکُورِ أوَّلاً) .
خلاصه معنای مرحوم سیّد رضی این است که در تفسیر این کلام امام علیه السلام سه بیان وجود دارد:نخست اینکه منظور از آن،بلوغ دختران است (با توجه به واژه «نصّ» که اشاره به حرکت کردن تا رسیدن به مقصد است و با توجه به اینکه «حِقاق» به معنای جدال و گفتوگو در میان مادر و نزدیکان پدری دختر بر سر تزویج اوست).
تفسیر دوم این است که منظور از آن،رسیدن به کمال عقل و بلوغ است بهگونهای که دختر بتواند حقوق و احکام خود را رعایت کند.
معنای سوم اینکه منظور از «نَصّالحِقاق» رسیدن بهحدّ بلوغ است بهگونهای که بتوان آن دختر را شوهر داد بهعنوان تشبیه به شتری که آماده بهرهگیری شده است.
البته همه این سه معنا به یک جا منته میشود و تفاوت تنها در تفسیر «حِقاق» است که آیا به معنای مجادله است یا رسیدن به حقوق و احکام و یا قابل بهرهگیری بودن دختر.
نکته دیگری که در اینجا باید به آن توجه داشت مفهوم «عَصَبَه» است.
«عصبه»به معنای افراد مذکر از نزدیکان پدر است و پدر و جد را نیز شامل میشود،بنابراین مفهوم جمله بالا این است که وقتی دختران به حدّ ازدواج برسند باید با اجازه پدر یا جد (و در صورت فقدان آنها با اجازه عموها و برادرها) ازدواج کنند.البته از نظر فقه ما اجازه پدر یا جد به اعتقاد جمع زیادی از فقها شرط است؛ولی اجازه عموها یا برادرها (در صورت فقدان پدر یا جد) به عنوان امری استحبابی و نه وجوبی،تلقی شده است.
شرح این مطلب در کتب فقهیه در کتاب النکاح آمده است.البته بعضی «عَصَبه»را نیز چنان تفسیر کردهاند که پدر و جد را شامل نمیشود در این صورت از نظر فقه ما اولویتی در امر نکاح دختر ندارند جز همانچه در بالا به صورت استحباب و احترام آنها اشاره شد.
إِنّ الإِیمَانَ یَبدُو لُمظَةً فِی القَلبِ کُلّمَا ازدَادَ الإِیمَانُ ازدَادَتِ اللّمظَةُ
واللمظة مثل النکتة أونحوها من البیاض و منه قیل فرس ألمظ إذا کان بجحفلته شیء من البیاض
ترجمهها:
ایمان نقطهای نورانی در قلب پدید آورد که هر چه ایمان رشد کند آن نیز فزونی یابد .
(لمظة نقطه سیاه یا سفید است، میگویند فرس المظ، یعنی اسبی که در لب او نقطه سپیدی باشد)
[و در حدیث آن حضرت است که:] ایمان همچون نقطهای در دل پدید میگردد هر چه ایمان بیفزاید، نقطه پدیدارتر آید. [و لمظه همانند نقطه سیاه است یا مانند آن از سپیدی و از این معنی است «فرس ألمظ» هرگاه در لب اسب سپیدی بود.]
بدرستی که ایمان پدید میآید همچو نقطه سفید در دل هر چند زیاده میشود ایمان زیاد میشود آن نقطه و لمظه مانند نکتهایست یا مانند آن از سفیدی و ازین ماخوذ است گفتهاند فرس المظ هر گاه باشد بلب زیرین او چیزی از سفیدی
و در حدیثی از آن حضرت (علیه السلام) آمده است: ایمان آشکار می شود به صورت «لمظه» ای در دل، هر چه ایمان بیشتر شود، این لمظه بزرگتر گردد.
«لمظه» مثل نقطه ای است سفید و از این معنی است «فرس المظ» هنگامی که بر پوزه اش سفیدی باشد.
در گفتار آن حضرت است:ایمان چون نقطهای سپید در دل پیدا میشود، هر چه ایمان زیاد شود آن نقطه سپید زیادتر میگردد .
«لمظه چون نقطه یا مانند آن است از سپیدی،از همین معنا گفته شده:«فرس المظ» هرگاه لب زیرین اسب را خالی سپید باشد .
شروح:
و قوله: ان الایمان یبدو لمظه تقدیره: علامه الایمان ای ان علامه الایمان تبدو کنکته بیاض فی قلب من امن اول مره. ثم اذا اقر باللسان اذدادت تلک النکته و اذا عمل بالجوارح عملا ازذادت و هکذا هلم جرا. و لابد من اضمار المضاف علی ما قدرناه، لان الایمان هو التصدیق لله و لرسوله فی جمیع الاوامر و النواهی، و ذلک لا یتصور فیه الازدیاد. و فقه ذلک: هو ان الله تعالی لما علم ان الانسان اذا آمن به تعالی فمصلحته و مصلحه جمیع المکلفین تکون فی ان تظهر فی قلبه نکته بیضاء تزداد کلما ادی فریضه او سنه، و جعل الطافهم اذا سمعوا یبدو ذلک فی قلبه و (اذا) اجرهم الرسول بذلک. و یقال: فرس المظ و اللمظه بیاض فی جحله السفلی، فان کان فی العلیا فهو ارثم و لمظه نصب علی الحال و التمیز، ای علامه الایمان تظهر لمظه.
(اللمظه هی کالنکته من البیاض من الفرس الامظ، و هو الذی یشرب فی بیاض عن ابیعبیده و منها قیل) الالمظه: الشیء الیسیر من السمن تاخذه باصبعک شبه ما یظهر فی قلب المومن المحقق من نور الیقین و ثلج الطمانینه بسبب النظر المقضی الیه المزیل لظلم الشبه بالنکته من البیاض، و کلما ازداد المرء تفکرا و فی مظان النظر، و لو جاء عند ترادف الادله، و تضاعف الحج ازداد نور البصیره فی قلبه استقرارا حتی ولی الریب عن مستقر یقینه ادبارا. قد قیل: من الجائز ان یظهر الله تعالی: فی قلب المومن نقطه بیضاء و کلما ازداد المومن علما و یقینا و طمانینه یزداد ذلک النور لما یعلم فی الاخبار بذلک من مصالح المکلفین و الطافهم، و لمظه: حال او تمییز و علی هذا لما کانت اللمظه لازما الوجود للایمان سمی اللزوم باسم اللازم لفرط التلازم.
(ایمان در دل همچون نقطهی سفیدی پدید آید، هر چه ایمان بیشتر شود آن نقطه بزرگتر گردد). لمظه: نقطهای از سفیدی یا چیزی مانند آن است و از همین ریشه است که میگویند: فرس المظ، وقتی که در لب پایین اسب خال سفیدی باشد. مقصود امام (علیه السلام) آن است که ایمان یعنی باور داشتن وجود آفریدگار که در آغاز به صورت یک حالتی از نفس است، بعد به وسیله دلایل و اعمال شایسته استوارتر میگردد تا آنجا که به صورت ملکهی کامل درمیآید. کلمهی لمظه استعاره برای آن نور ایمانی است که نخستین بار در نفس پدید میآید- از باب تشبیه به نقطهی سفیدی و ذرهای نور خورشید، و نصب لمظه به دلیل تمیز بودن آن است، و جحفله، برای اسب همان است که در انسان شفه (لب) گفته میشود.
و منه إِنَّ الْإِیمَانَ یَبْدُو لُمْظَةً فِی الْقَلْبِ کُلَّمَا ازْدَادَ الْإِیمَانُ ازْدَادَتِ اللُّمْظَةُ.
[قال اللمظة مثل النکتة أو نحوها من البیاض و منه قیل فرس ألمظ إذا کان بجحفلته شیء من البیاض ]
قال أبو عبیدة هی لمظة بضم اللام و المحدثون یقولون لمظة بالفتح و المعروف من کلام العرب الضم مثل الدهمة و الشهبة و الحمرة قال و قد رواه بعضهم لمطة بالطاء المهملة و هذا لا نعرفه.
قال و فی هذا الحدیث حجة علی من أنکر أن یکون الإیمان یزید و ینقص (ا:«أو ینقص». ) أ لا تراه یقول کلما ازداد الإیمان ازدادت اللمظة
(و فی حدیثه) و در حدیث او واقع شده که (ان الایمان یبدوا) به درستی که ایمان پدید میآید (لمظه فی القلب) همچه نقطه سفید در دل اهل عرفان (کلما ازداد الایمان) هر چند زیاده میشود ایمان (ازدادت اللمظه) زیاده میشود آن نقطه تابان تا آنکه قوت پیدا میکند و استوار میگردد و به حجت و برهان ملکه میشود و میرسد به کمال ایقان (و اللمظه مثل النکته او نحوها من البیاض) و لمظه مانند نکته است یا مانند آن از سفیدی درخشان (و منه) و از همین معنا است که (قیل فرس المظ) گفته شده است (فرس المظ) (اذا کان بجحفلته) هرگاه که باشد به لب زیرین اسب (شیء من البیاض) چیزی از سفیدی نمایان پس حاصل کلام راجع به آن است که حق سبحانه پیدا میکند در دل مومن نقطه سفید و نورانی- که سوبدای دل عبارت از آن است- هر چند که او را جلا میدهد به ذکر و طاعت نور او میافزاید و پرتو میدهد و حق بر او ظاهر میگردد، و زیاده میشود به قدر افزونی آن ایمان و ایقان، و اگر آن را تیره ساخت به گناه و معصیت پوشیده شد بر او حق، و به قدر افزونی عصیان، افزون میشود تیرگی. آنچنانکه گفتهاند: هر گنه زنگی است بر مرآت دل دل شود زین زنگها خار و خجل چون زیادت گشت آن را تیرگی نفس دون را بیش گردد خیرگی
قال السید رضی الله عنه: اللمظه مثل النکته او نحوها من البیاض و منه قیل فرس المظ اذا کان بجحفله شیء من البیاض. و در حدیث آن حضرت است که ایمان پیدا گردد همچو (لمظه) در دل. یعنی نقطه سفید و هر چند ایمان زیاد میگردد آن نقطه سفید زیاد میگردد. و سید میگوید: (لمظه) مانند نکتهایست یا مثل آن از سفیدی و از اینجا است (فرس المظ) هرگاه به (جحفله) او یعنی لب زیرین او سفیدی باشد، و ایضا (الجحفله رقمتان فی ذراعی الفرس کما قال فی القاموس) و همچنین در نقیض این حال روایت شده است که چون شخص معصیت کند آن نقطه سفید که در سویدای دل است چیزی از آن سیاه میگردد و به تدریج به کثرت معصیت تمام آن سفیدی به سیاهی مبدل میشود، پس در آن وقت دیگر آن کس را راه نجات و روی خلاص نباشد، قفل غفلت و مهر شقاوت بر دلش زده گردد (قال تعالی … ام علی قلوب اقفالها).
و فی حدیثه علیهالسلام: «ان الایمان یبدو لمظه فی القلب، کلما ازداد الایمان ازدادت اللمظه.» یعنی و در حدیث او است علیهالسلام که به تحقیق ایمان یعنی اعتقاد کردن به وجود خدا و اتصاف او به صفات ثبوتیه و سلبیه، ظاهر میشود در اول مرتبه مانند نقطهی سفیدی در دل مومن و هر قدر که زیاد میشود ایمان زیاد میشود آن نقطهی سفید.
میگوید سید رحمهالله که «لمظه» مانند نقطه و نحو نقطه است از سفیدی و از این معنی است که گفته شده است «فرس المظ» در وقتی که در پشت لب او چیزی از سفیدی باشد.
و اللمظه مثل النکته او نحوها من البیاض، و منه قیل، فرس المظ اذا کان بجحفلته شیء من البیاض. اللغه: قال ابوعبیده: فی لمظه بضم اللام و المحدثون یقولون: لمظه بالفتح و المعروف من کلام العرب الفتح مثل الدهمه و الشهبه و الحمره، و قدرواه بعضهم: لمطه بالطاء المهمله، و هذا لا نعرفه. (اللمظه) ای نکته البیاض. اللمظه: الیسیر من السمن و نحوه تاخذه باصبعک، الالمظ من الخیل: ما کان فی شفته السفلی بیاض- المنجد-. اقول: الاظهر ان قوله: یبدو لمظه، ای یبدو فی القلب کاصبع من السمن کما هو احد معانی لمظه، ثم یزداد فینتشر، فان القلب بطبعه ابیض کما فی کثیر من الاخبار، و لا معنی لظهور نکته بیضاء علی الابیض، و المقصود ان الایمان یبدو فی القلب کالبذر فینمو شیئا فشیئا، و لابد من تقویته بما یوثر فی نمو الایمان من الاعمال الصالحه. و تزکیه النفس من الرذائل و کسب المعرفه و ذکر الله علی کل حال، و التجنب مما یمحی الایمان و یزیله. قال ابنمیثم: و نصب لمظه علی التمیز فیکون من باب طاب نفسا، و فیه خفاء و الاظهر انه مفعول مطلق نوعی بحذف المضاف ای یبدو بدو لمظه. الترجمه: براستی که ایمان چون انگشت روغنی در دل پدید آید، و هر چه ایمان بیفزاید روغن دل بیفزاید.
ز ایمان درخشی بتابد بدل***فزاید چه ایمان فزاید بدل
ان الایمان یبدو لمظه ای: یسیرا، یقال (عنده لمظه من سمن) ای یسیر تاخذه باصبعک کالجوزه. فی القلب کلما ازداد الایمان ازدادت اللمظه فی (الکافی) عن ابیعمرو الزبیری قلت لابی عبدالله (علیه السلام) ای الاعمال افضل عند الله، قال ما لایقبل الله شیئا الا به، الایمان اعلی الاعمال درجه، و اشرفها منزله و اسناها حظا. قلت اقول و عمل ام قول بلا عمل؟ فقال الایمان عمل کله، و القول بعض ذلک العمل یشهد له به الکتاب، قلت صفه لی قال الایمان حالات و درجات، و طبقات و منازل، فمنه التام المنتهی تمامه، و منه الناقص البین نقصانه، و منه الراجح الزائد رجحانه- قلت ان الایمان لیتم و ینقص و یزید، قال نعم قلت کیف (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) ذاک؟ قال لان الله تعالی فرض الایمان علی جوارح ابنآدم، و قسمه علیها و فرقه فیها، فلیس من جوارحه جارحه الا و قد و کلت من الایمان به، غیر ما و کلت به اختها، فمنها قلبه الذی به یعقل، و یفقه و هو امیر بدنه الذی لاترد الجوارح و لاتصدر الا عن رایه. و منها عیناه اللتان یبصر بهما، و اذناه اللتان یسمع بهما، و یداه اللتان یبطش بهما، و رجلاه اللتان یمشی بهما، و فرجه الذی الباه من قبله، و لسانه الذی ینطق به، و راسه الذی فیه وجهه، فلیس من هذه جارحه الا و قد و کلت من الایمان به غیر ما و کلت به اختها، بفرض من الله، ففرض علی القلب غیر ما فرض علی السمع و فرض علی السمع غیر ما فرض علی العینین، و فرض علی العینین غیر ما فرض علی اللسان، و فرض علی اللسان غیر ما فرض علی الیدین، و فرض علی الیدین غیر ما فرض علی الرجلین، و فرض علی الرجلین غیر ما فرض علی الفرج، و فرض علی الفرج غیر ما فرض علی الوجه، فاما ما فرض علی القلب، فالاقرار و المعرفه و العقل و الرضا و التسلیم بان لااله الا الله وحده لاشریک له الها واحدا لم یتخذ صاحبه و لاولدا و ان محمدا عبده و رسوله و الاقرار بما جاء به من عندالله من نبی و کتاب، فذلک ما فرض الله علی القلب و هو عمله و هو قوله تعالی: ( … الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان ولکن من شرح بالکفر صدرا فعلیهم غضب من الله و لهم عذاب عظیم) و قال ( … الا بذکر الله تطمئن القلوب) و قال ( … من الذین قالوا آمنا بافواههم و لم تومن قلوبهم) (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) و قال: ( … ان تبدوا ما فی انفسکم او تخفوه یحاسبکم به الله فیغفر لمن یشاء و یعذب من یشاء … ) و عمله راس الایمان- و فرض الله علی اللسان القول و التعبیر عن القلب بما عقد علیه و اقر به قال تعالی: ( … و قولوا للناس حسنا) و قال: ( … و قولوا آمنا بالذی انزل الینا و انزل الیکم و الهنا و الهکم واحد و نحن له مسلمون)- و فرض الله علی السمع، ان یتنزه عن الاستماع الی ما حرم الله، و ان یعرض عما لایحل له ممانهی الله تعالی عنه و الاصغاء الی ما اسخط الله تعالی فقال: (و قد نزل علیکم فی الکتاب ان اذا سمعتم ایات الله یکفر بها و یستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره … ) ثم استثنی تعالی مواضع النسیان فقال: ( … و اما ینسینک الشیطان فلا تقعد بعد الذکری مع القوم الظالمین) و قال: ( … فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب) و قال: (قد افلح المومنون الذین هم فی صلوتهم خاشعون و الذین هم عن اللغو معرضون) و قال: ( … و اذا سمعوا اللغو اعرضوا عنه … ) و قال: ( … و اذا مروا باللغو مروا کراما)- و فرض علی البصر، ان لاینظر الی ما حرم الله علیه، و ان یعرض عما نهی الله عنه مما لایحل له، فقال (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) تعالی: (قل للمومنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم … ) فنهاهم ان ینظروا الی عوراتهم، و ان ینظر المرء الی فرج اخیه و یحفظ فرجه، ان ینظر الیه، و قال: (و قل للمومنات یغضضن من ابصارهن، و یحفظن فروجهن … ) من ان تنظر احدا هن الی فرج اختها و تحفظ فرجها، من ان ینظرالیه و کل شیء جاء فی القرآن فی حفظ الفرج فهو التحفظ من الزنا الا هذه الایه فانها من النظر ثم نظم تعالی ما فرض فی آیه اخری فقال (و ما کنتم تستترون ان یشهد علیکم سمعکم و لاابصارکم و لاجلودکم … ) یعنی بالجلود، الفروج و الافخاذ، و قال: (و لاتقف ما لیس لک به علم ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسئولا … ) هذا ما فرض الله علی العینین من عملهما من الایمان و فرض علی الیدین الا یبطش بهما الا الی ما امر الله تعالی به، و فرض علیهما من الصدقه وصله الرحم، و الجهاد فی سبیل الله، و الطهور للصلاه کما فی آیه الوضوء و قال: (فاذا لقیتم الذین کفروا فضرب الرقاب حتی اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد و اما فداء حتی تضع الحرب اوزارها … ) و قال فی الرجلین: (و لاتمش فی الارض مرحا انک لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا)- و قال: (و اقصد فی مشیک و اغضض من صوتک ان انکر الاصوات لصوت الحمیر)- و قال فی ما (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) شهدت الایدی و الارجل علی تضییعهما، (الیوم نختم علی افواههم و تکلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما کانوا یکسبون)- و فرض علی الوجه السجود له سبحانه، فقال: (یا ایها الذین آمنوا ارکعوا و اسجدوا و اعبدوا ربکم و افعلوا الخیر لعلکم تفلحون). و قال: (و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا). و لما صرف تعالی نبیه عن بیت المقدس الی الکعبه انزل الایه ( … و ما کان الله لیضیع ایمانکم … ) فسمی الصلاه ایمانا فمن لقی الله تعالی حافظا لجوارحه، موفیا کلما فرض الله تعالی علیها لقی الله تعالی مستکملا لایمانه، و هو من اهل الجنه، و من خان فی شیء منها او تعدی ما امر الله تعالی به لقی الله ناقص الایمان. قلت قد فهمت نقصان الایمان و تمامه فمن این جائت زیادته؟ قال قوله تعالی (و اذا ما انزلت سوره فمنهم من یقول ایکم زادته هذه ایمانا فاما الذین آمنوا فزادتهم ایمانا و هم یستبشرون و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الی رجسهم … ). و قال: (نحن نقص علیک نباهم بالحق انهم فتیه آمنوا بربهم و زدناهم هدی) و لو کان الایمان کله واحدا لازیاده فیه و لانقصان لم یکن لاحد منهم فضل علی الاخر، ولکن بتمام الایمان دخل المومنون الجنه، و بالزیاده (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) فی الایمان یتفاضل المومنون بالدرجات عند الله، و بالنقصان دخل المفرطون النار. هذا و فی تاریخ بغداد، قال: شریک کفر ابوحنیفه بایتین من کتاب الله احداهما ( … لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم … ) و زعم ابوحنیفه ان الایمان لایزید و لاینقص،- و قال الفزاری قال ابوحنیفه ایمان آدم، و ایمان ابلیس واحد، قال ابلیس: ( … رب بما اغویتنی … ) (رب فانظرنی الی یوم یبعثون)، و قال آدم: ( … ربنا ظلمنا انفسنا … ). و فیه، قال القاسم بن عثمان مر ابوحنیفه بسکران یبول قائما، فقال له ابوحنیفه: لو بلت جالسا- فنظر فی وجه ابیحنیفه و قال الا تمر یا مرجی! فقال له ابوحنیفه هذا جزائی منک، صیرت ایمانک کایمان جبرئیل. قول المصنف و اللمظه هکذا فی (المصریه) و الصواب: (اللمظه) کما فی (ابنمیثم و الخطیه) و کذا (ابن ابیالحدید). و اللمظه مثل النکته او نحوها من البیاض، و اما اللماظه فما یبقی فی الفم من الطعام. و منه قیل (فرس المظ) اذا کان بجحفلته (ای: شفته قالوا الجحفله للخیل و البغال کالشفه للانسان). شیء من البیاض. و قال فی (الجمهره)، و اکثر ما یستعمل اذا کان البیاض فی جحفلته السفلی، فاذا کان فی العلیا فالفرس ارثم. هذا و فی (العقد)، کان خالد بن صفوان یقول ما فی قلب بلال بن (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) ابیبرده بن ابیموسی من الایمان الا ما فی بیت ابیالزرد الحنفی من الجوهر- ابوالزرد: رجل مفلس.
لمظه- بضم اللام و سکون الظاء- مثل النکته او نحوها من البیاض، کما قال الشریف الرضی، و نصبت اللمظه نیابه عن المفعول المطلق ای یبدو بدو اللمظه، و المعنی ان الایمان یبدا ضعیفا ثم یقوی. قال الملا صدرا: (یکون الایمان ضعیفا ثم یتدرج بمزاوله الافکار و الاعمال، و یشتد شیئا فشیئا حتی یصیر عیانا) ای کالعیان، و من هذا الباب: اعبد الله کانک تراه.
… الایمان ازدادت اللمظه: اللمظه بضم اللام و سکون المیم … شیء من البیاض: الجحفله بتقدیم الجیم المفتوحه علی الحاء الساکنه للخیل و البغال و الحمیر بمنزله الشفه للانسان
در گفتار آن حضرت علیهالسلام است (درباره ایمان): ایمان در دل چون نقطه سفیدی پیدا میشود هر چند ایمان افزون شود آن نقطه سفید فزونی میگیرد. (سیدرضی رحمهالله فرماید:) لمظه چون نقطه یا مانند آن است از سفیدی، و از این معنی است که گفته شده: فرس المظ هر گاه به لب زیرین اسب خال سفیدی باشد (ابن ابیالحدید در اینجا مینویسد: ابوعبید گفته: در این حدیث هست هر گاه ایمان زیاده است بر کسی که انکار کرده و درست نمیداند که ایمان زیاده و کم میشود، نمیبینی که در این حدیث هست هر گاه ایمان زیاده شود آن نقطه سفید افزون میگردد؟ ولکن طریحی رحمهالله صاحب کتاب مجمعالبحرین در لغت لمظ پس از نقل این حدیث مینویسد: قوله الایمان یبدو لمظه، تقدیر آن علامهالایمان است یعنی نشانه ایمان مانند نقطه سفید در دل کسی که در اولین بار ایمان آورده هویدا میگردد، پس چون به زبان اقرار و اعتراف نمود آن نقطه زیاده میشود، و چون به جوارح عمل صالح و کار نیک انجام داد آن نقطه افزونی یابد و همچنین )یعنی هر گاه مثلا به دنیا و کالای آن دل نبست باز آن نقطه زیادهتر گردد( پس ناچار مضاف یعنی علامت و نشانه را در تقدیر میگیریم، زیرا ایمان همان تصدیق به خدا و رسول او است در همه اوامر و نواهی و در آن زیاده شدن و فزونی یافتن تصور نمیشود).
موقعی که انسان چیزی را فراموش کرده است بفکر فرومیرود و به آئینه ذهن مراجعه میکند و سرانجام ممکن است آنچه را فراموش کرده بدست آورد. هر قدر ناراحتیهای فکری زیادتر باشد آئینه ذهن تاریکتر است و مطلب دیرتر به ذهن انسان میآید. ایمان و کارهای شایسته هم کدورت و کثافت آئینه فکر و ذهن را جلا میدهد و تاریکیهای آنرا بر طرف میگرداند و از سوی دیگر گناه چشم و گوش ظاهری را هم از کار میاندازد. و کار بجائی میرسد که انسان منکر همه چیز میگردد.
و فی حدیثه علیهالسلام: (ان الایمان یبدو لمظه فی القلب) کانه بصیص نور (کلما ازداد الایمان ازدادت اللمظه) و اللمظه مثل النکته او نحوها من البیاض، و منه قیل فرس المظ اذا کان بجحفلته (هی فی الحیوان بمنزله الشفه للانسان) شیء من البباض.
و اللمظه مثل النکته او نحوها من البیاض. و منه قیل: فرس المظ، اذا کان بجحفلته شیء من البیاض. و فی هذه الکلمه بیان ان الایمان یزداد و یقل و یقوی و یضعف فاذا توجه الانسان الی الله و واظب علی العباده و قام باعمال الخیر قوی الایمان و ترسخ و اذا عمل المفاسد و ترک العبادات فانه یضعف حتی یصل به الامر الی الکفر فی نهایه المطاف …
«و از سخنان آن حضرت است که ایمان همچون نقطه ای سپید در دل آشکار می شود و هر چه ایمان فزونی یابد سپیدی فزون می شود.
سید رضی گوید: لغت لمظه نقطه یا چیزی شبیه به آن از سپیدی است، و هرگاه در لب اسب سپیدی وجود داشته باشد به آن اسب «المظ» می گویند.»
ابو عبید می گوید: این کلمه بر وزن نکته است هرچند محدثان به فتح اوّل هم گفته اند ولی معروف این است که به ضم اوّل و بر وزن دهمه و حمره و شهبة است، بعضی هم آن را با «طاء» بدون نقطه روایت کرده اند که ما آن را نمی شناسیم.
و فی حدیثه علیه السلام
إِنَّ الْإِیمَانَ یَبْدُو لُمْظَةً فی الْقَلْبِ،کُلَّمَا ازْدَادَ الْإِیْمَانُ ازْدَادَتِ اللُّمْظَةُ.
امام علیه السلام فرمود:
ایمان،نخست به صورت نقطه سفید و درخشانی در دل آشکار میشود و هرقدر ایمان افزایش مییابد آن نقطه سفید و نورانی گستردهتر میشود. ( .سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که این کلام شریف را در آثار خود آوردهاند،هروی در الجمع بین الغریبین است آنگونه که ابن اثیر در نهایه از او در ماده«لَمَظَ»نقل کرده و ابونصر سراج (متوفای 378) در اللمع و همچنین ابو طالب مکی (متوفای 386) در قوت القلوب است که آن را به صورت گستردهتری آورده است و ما آن را در شرح و تفسیر این کلام خواهیم آورد.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 208) )
سیّد رضی رحمه الله (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:
«لُمْظَة»چیزی مانند یک نقطه سفید است (و این تعبیری است بسیار زیبا و فصیح) و به همین جهت به اسبی که بر لبش نقطه سفیدی باشد«المظ» میگویند.
(وَاللُّمْظَةُ مِثْلُ النُّکْتَةِ أَوْ نَحْوِها مِنَ الْبَیاضِ.وَمِنْهُ قیلَ:فَرَسٌ ألْمَظُ،إذا کانَ بِجَحْفَلَتِهِ شَیْءٌ مِنَ الْبَیاضِ) .
پیشرفت تدریجی نور ایمان در قلب امام علیه السلام در این گفتار نورانی به تأثیر تدریجی ایمان (و اعمال صالحه) در قلب و روح انسان پرداخته و میفرماید:«ایمان،نخست به صورت نقطه سفید و درخشانی در دل آشکار میشود و هرقدر ایمان افزایش مییابد آن نقطه سفید و نورانی گستردهتر میشود»؛ (إِنَّ الْإِیمَانَ یَبْدُو لُمْظَةً فی الْقَلْبِ،کُلَّمَا ازْدَادَ الْإِیْمَانُ ازْدَادَتِ اللُّمْظَةُ) .
مرحوم سیّد رضی بعد از ذکر این کلام به تفسیر واژه «لُمْظَة» پرداخته و میگوید: «لُمْظَة» چیزی مانند یک نقطه سفید است (و این تعبیری است بسیار زیبا و فصیح) و به همین جهت به اسبی که بر لبش نقطه سفیدی باشد «الْمَظ» میگویند»؛ (وَ اللُّمْظَةُ مِثْلُ النُّکْتَةِ أَوْ نَحْوِها مِنَ الْبَیاضِ.وَ مِنْهُ قیلَ:فَرَسٌ ألْمَظُ،إذا کانَ بِجَحْفَلَتِهِ شَیْءٌ مِنَ الْبَیاضِ) .
«جحفله» به معنای لب اسب یا لب زیرین آن است.
گویا مرحوم سیّد رضی این تفسیر را از«اصمعی»گرفته که«ابن سلام» (متوفای 224) در غریب الحدیث از وی به این صورت نقل کرده است:
«وَ اللُّمْظَةُ مِثْلُ النُّکْتَةِ أَوْ نَحْوِها مِنَ الْبَیاضِ.وَ مِنْهُ قیلَ:فَرَسٌ ألْمَظُ،إذا کانَ بِجَحْفَلَتِهِ شَیْءٌ مِنَ الْبَیاضِ» .
البته ارباب لغت در تفسیر واژه«لُمْظَة»معانی دیگری نیز نقل کردهاند؛ازجمله مقدار مختصری روغن که با نوک انگشت برمیگیرند و«لُماظَه»به بقایای غذا در اطراف دهان و دندانها گفته میشود و مناسب در اینجا همان معنایی است که مرحوم سیّد رضی ذکر کرده است.
در حکمت 456 نیز خواهد آمد که امام علیه السلام میفرماید:
«أَ لا حُرٌّ یَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ لِأَهْلِهَا؛ آیا زادمردی پیدا میشود که این ته مانده دنیا را به اهلش واگذارد؟».
به هرحال مقصود امام علیه السلام تأثیر تدریجی اعمال صالح و ناصالح در قلب انسان است و به بیان دیگر،هر عملی تأثیری در روح میگذارد که اگر همان عمل یا شبیه آن تکرار شود،آن آثار گستردهتر میشود تا آنجا که تمام قلب را فرا میگیرد.
اگر اعمال صالحه باشد قلب کاملاً نورانی میشود و اگر کارهای خلاف باشد قلب بهطور کامل ظلمانی میشود و اینکه در آیات قرآن و اخبار معصومان علیهم السلام آمده است که بعد از گناه فوراً توبه کنید برای آن است که اثری که گناه در قلب گذاشته به صورت رنگ ثابتی درنیاید،زیرا در آغاز قابل شستوشو است؛اما هنگامی که به صورت عادت یا ملکه درآمد تغییر آن بسیار مشکل است.
همانگونه که در ذکر مصادر اشاره شد«ابوطالب مکی»از علمای اهل سنّت در قوت القلوب این روایت را به شکل مشروحتری از امیرمؤمنان علی علیه السلام ذکر کرده است که فرمود:
«إنَّ الْإیمانَ لَیَبْدُو لُمْعَةً بَیْضاءً فَإذا عَمِلَ الْعَبْدُ الصَّالِحاتَ نَما وَزادَ حَتّی یَبیضُ قَلْبُهُ کُلُّهُ،وَ إنَّ النِّفاقَ لَیَبْدُو نُکْتَةً سَوْداءً فَإذَا انْتَهَکَتِ الْحُرُماتُ نَمَتْ وَ زادَتْ حَتّی یَسُودُ الْقَلْبُ فَیَطْبَعُ بِذلِکَ الْخَتْمُ؛ ایمان در آغاز به صورت نقطه سفیدی آشکار میشود.هنگامی که بندگان خداوند اعمال صالحه انجام دهند نمو و افزایش پیدا میکند تا آنجا که تمام قلب سفید و روشن میشود و (در مقابل) نفاق به صورت نقطه سیاهی (در قلب) آشکار میشود،هنگامی که انسان در برابر فرمانهای الهی پردهدری کند نمو و افزایش مییابد تا زمانی که تمام قلب سیاه میشود و در این حالت مُهر بر دل انسان گذاشته میشود (و راه بازگشت بر او بسته خواهد شد)».
سپس امام علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود: «کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ» ؛اینگونه نیست که آنها میگویند.اعمال آنها زنگار بر قلبشان نهاده است». ( .مطففین،آیه 14؛مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 208)
از نظر عقلی نیز این مسئله کاملاً پذیرفتنی است،زیرا هر کار خوب و بدی اثر مثبت یا منفی در روح انسان میگذارد و وقتی این آثار متراکم گردد،روح بهطور کامل شفاف یا ظلمانی و تاریک میشود.در صورت اول،احتمال گمراهی بسیار بعید و در صورت دوم،احتمال نجات نیز بعید به نظر میرسد.
از مباحث بالا (هم از نظر احادیث و هم از نظر منطق عقل) روشن است آنچه بعضی از علمای اهل سنّت پنداشتهاند که ایمان قابل افزایش و کاستی نیست اشتباه است؛ایمان درجات دارد همانگونه که کفر نیز دارای درجاتی است و انسان بهطور محسوس در افرادی که در اطراف اوست یا نام آنها در تواریخ آمده است میبیند که مؤمنان،کافران،منکران و فاسقان از نظر درجات ایمان و کفر متفاوت بودند.
قرآن مجید نیز تصریح میکند هنگامی که آیهای از قرآن نازل میشود بر ایمان مؤمنان افزوده میگردد،همانگونه که بر رجس و پلیدی منافقان و مخالفان به سبب لجاجتی که دارند: «وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ أَیُّکُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِیماناً فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِیماناً وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ* وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ کافِرُونَ» ؛اما کسانی که ایمان آوردهاند،بر ایمانشان افزوده است؛و آنها (به فضل و رحمت الهی) خوشحالند.*و امّا آنها که در دلهایشان بیماری است،پلیدی بر پلیدیشان افزوده است؛و از دنیا رفتند در حالی که کافر بودند». (.توبه،آیه 124 و 125 )
این سخن را با ذکر بخش کوتاهی از حدیث بسیار مشروحی از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم:یکی از یاران امام علیه السلام از آن حضرت درباره ایمان سؤال میکند آن حضرت میفرماید:
«الْإِیمَانُ حَالاتٌ وَ دَرَجَاتٌ وَ طَبَقَاتٌ وَ مَنَازِلُ فَمِنْهُ التَّامُّ الْمُنْتَهَی تَمَامُهُ وَ مِنْهُ النَّاقِصُ الْبَیِّنُ نُقْصَانُهُ وَ مِنْهُ الرَّاجِحُ الزَّائِدُ رُجْحَانُهُ قُلْتُ إِنَّ الْإِیمَانَ لَیَتِمُّ وَ یَنْقُصُ وَ یَزِیدُ قالَ نَعَمْ؛ ایمان حالات و درجات و طبقات و منازلی دارد که بعضی از آن کامل است و به منتهای کمال رسیده است و بعضی ناقص است و نقصانش کاملاً آشکار است.بعضی رجحان دارد و در حال افزایش است.راوی میگوید:از آن حضرت پرسیدم:آیا ایمان کم و زیاد میشود؟ فرمود:آری.(و به یقین کم و زیاد شدن آن براثر اعمال صحیح و غلط و اعمال نیک و بد است)». ( .کافی،ج 2،ص 34،ح 1 )
إِنّ الرّجُلَ إِذَا کَانَ لَهُ الدّینُ الظّنُونُ یَجِبُ عَلَیهِ أَن یُزَکّیَهُ لِمَا مَضَی إِذَا قَبَضَهُ
فالظنون ألذی لایعلم صاحبه أیقبضه من ألذی هو علیه أم لافکأنه ألذی یظن به فمرة یرجوه ومرة لایرجوه و هذا من أفصح الکلام وکذلک کل أمر تطلبه و لاتدری علی أی شیء أنت منه فهو ظنون و علی ذلک قول الأعشی
مایجعل الجد الظنون ألذی || جنب صوب اللجب الماطر
مثل الفراتی إذا ماطما || یقذف بالبوصی والماهر
والجد البئر العادیة فی الصحراء والظنون التی لایعلم هل فیهاماء أم لا
ترجمهها:
هر گاه انسان طلبی دارد که نمیداند وصول میشود یا نه، پس از دریافت آن واجب است زکات آن را برای سالی که گذشته، بپردازد .
میگویم:
(بنا بر این «دین ظنون» آن است که طلب کار نمیداند آیا میتواند از بدهکار وصول کند یا نه؟ گویا طلب کار در حال ظنّ و گمان است، گاهی امید دارد که بتواند آن را بستاند، و گاهی امید دارد که بتواند آن را بستاند، و گاهی نه، این از فصیحترین سخنان است، همچنین هر کاری که طالب آن هستی و نمیدانی در چه موضعی نسبت به آن خواهی بود، آن را «ظنون» گویند . و گفته اعشی شاعر عرب از همین باب است، آنجا که میگوید: «چاهی که معلوم نیست آب دارد یا نه، و از محلی که باران گیر باشد دور است، نمیشود آن را همچون فرات، که پر از آب است، و کشتی و شناگر ماهر را از پا در میآورد، قرار داد» «جدّ» چاه قدیمی بیابانی را گویند، و ظنون آن است که معلوم نیست آب دارد یا نه) .
[و در حدیث آن حضرت است که:] چون کسی بر کسی وا میدارد ظنون (یعنی نداند آن را خواهد ستد یا نه)، پس از ستدن باید زکات گذشته آن را بدهد. [پس ظنون مالی است بر عهده وامدار که وامده نمیداند آن را از وی خواهد ستد یا نه. گویی بدان گمان دارد، گاه امید ستدن و گاه نومید از گرفتن، و این از فصیحترین سخنهاست و همچنین هر چیز که در پی آنی و رسیدن یا نرسیدن بدان را ندانی «ظنون» بود و از این معنی است گفته أعشی:
چاهی که گمان آب بدان برند در بیابان، و دور است از ریزش باران خروشان به رودی نماند که چون پر شد کشتی و شناور ماهر را از این سو بدان سو راند. و جدّ چاه است و ظنون چاهی است که ندانند در آن آب است یا نه.]
بدرستی که مرد هر گاه باشد مر او را دینی بگمان و نداند که آیا قبض کند از مدیون یا نه واجبست بر او چون قبض کند او را پس ظنون آنست که نداند صاحب آن دین که آیا قبض میکند آنرا از آن کسی که بر اوست دین یا مدیون بقبض او نمیدهد پس گوئیا صاحب دین گمان میبرد بحصول آن دین پس بیکبار امید دارد قبض آنرا و بار دیگر امید ندارد بقبض آن و او از فصیحترین کلامست و همچنین هر کاری که طلب میکنی آنرا و نمیدانی که بر کدام چیزی هستی در وجود و عدم از آن پس آن ظنونست و برین معنی واقع است گفتار اعشی نیست این چنین که گردانیده شود چاهی که مظنّه آن شود که دور گردانید شده است از آن آواز ابر ریزان بجهة خشک سالی مانند آب فرات وقتی که زیاده شود اندازد کشتی را و کشتیبان را که استاد در فن شنا و کری و جدّ چاهست و ظنون آنکه معلوم نباشد که آیا در آن آب هست یا نه
و در حدیثی از آن حضرت (علیه السلام) آمده است: هرگاه کسی را «دین الظنون» باشد، باید هنگامی که آن را می ستاند زکاتش را بدهد.
«الظنون» دینی است که صاحب آن نمی داند آن را از بدهکار گرفته است یا نه ولی به آن گمان دارد. گاه امیدوار است به گرفتن آن و گاه ناامید از ستاندنش و این از فصیحترین سخنان است. همچنین است، هر کاری که تو آن را می طلبی و نمی دانی به آن خواهی رسید، یا نه. این را هم ظنون گویند.
و در این معنی است قول اعشی:
ما یجعل الجدّ الظنون الذی جنب صوب اللّجب الماطر
مثل الفراتی اذا ما طما یقذف بالبوصی و الماهر
«چه نسبت است چاهی را که ندانی در آن آب هست یا نه، دور از ریزش پر صدای باران با رودی، که چون طغیان کند، کشتی و شناگر را از پای در آورد».
«الجدّ» به معنی چاه است و «الظنون» چاهی است که ندانی در آن آب هست یا نه.
در گفتار آن حضرت است:انسان را اگر طلبی باشد که نمیداند آن را میگیرد یا نه، زمانی که گرفت نسبت به سالی که بر وام گذشته پرداخت زکات بر او واجب است .
«ظنون»طلبی است که طلب کار نمیداند آن را از بدهکار میستاند یا نه، گویا به آن گمان میبرد،گاه به گرفتنش امیدوار و گاه نا امید است.و این از فصیحترین گفتههاست.و همچنین هر کاری که خواهان آنی و نمیدانی نسبت به آن در چه وضعی هستی ظنون است .قول اعشی بر همین اساس است:
چاهی را که معلوم نیست در آن آب هست یا نه و از محل باران گیر دور است نمیتوان چون فرات به حسابش آورد،که وقتی به طغیان برخیزد کشتی و شناگر ماهر را به کناری پرت میکند .
«جدّ»چاه قدیمی است.و«ظنون»چاهی است که نمیدانند در آن آب هست یا نه .
شروح:
و الدین الظنون الذی لا بدری ایقضیه آخذه ام لا؟ و الظنون: البئر لا یدری فیها ماء ام لا. و معنی الخبر: اذا کان لک مثلا عشرون دینارا علی زید دینا و قد اخذها منک و وضعها علی هیئتها من غیر تصرف فیها منه و انت تظن ان استرددتها منه ردها الیک. فاذا مضی علیها احدعشر شهرا قمریا و استهل هلال الشهر الثانیعشر، فقد وجب زکاتها علیک، و ان کانت بالغ کثیره و مضی علیها سنون کثیره علی ذلک، فانه یجب علیه الزکاه فیها لکل سنه ما کان نصاب ذلک تاما فیما بقی علی الملکیه له فیها. و اعلم ان مال القرض الذی یتم نصابه علی اربعه اضرب: احددها: لا زکاه فیه علی المقرض. و لا علی المستقرض، و هو ان یتصرف فیه بتجاره و ما اشبهها، فمره یکون ذهبا، و مره متاعا، و لا تمر علی کونها ذهبا سنه، و لا علی کونها متاعا. و ثانیا: ان یشتری ان المستقرض متاعا و ترکه حتی حال علیه الحول و یکون قیمته راس المال او فیه ربح، فانه تستحب له فیه الزکاه. و ثالثها: ان المستقرض ترکه بحاله لغرض له حتی حال علیه الحول فزکاتها علی المستقرض، فان قال للمقرض مالک متروک عندی علی حاله فخذ متی شئت، فلم یطالبه بالرد مع قدرته حتی حال علیه الحول، فانه یفرض علی المقرض زکاته لانه کان یتمکن من التصرف فیه فلم یفعل، فجعل علیهالسلام الدین الطنون من هذا الضرب. و معنی بیتی الاغشی: ان العاقل لا یجعل حکم بئر لا ماء فیها و لا یمطر حولها کحکم نهر الفرات المعروف، و البئر مونث، و الجد و ان کان بمعنی البئر فهو مذکر و الصوب: المطر. و اللجب: السحاب الذی له صیاح من الرعد و البرق. و الفراتی الفرات و النسبه للتاکید کما قیل: و الدهر للانسان دواری ای دوار و قیل: المراد بالفراتی نهر یوخذ من الفراه کالصراه و نسب الیه لانه بعضه. و ظما: ارتفع. و البوصی: ضرب من سفن البحر و هو معرب. و الماهر: الملاح الحاذق و المهاره: الحذق بالشیء، و الصحیح ان الماهر هو السابح.
هو الذی لست من قضائه علی یقین، و کذلک کل شیء لا تستیقنه قال الشماخ. کلا یومی طواله وصل اروی ظنون آن مطرح الظنون و معنی الخبر اذا کان لک مثلا عشرون دینارا علی زید دینا، و قد اخذها منک و وضعها علی هیئتها، من غیر تصرف فیها منه، و انت تظن ان استرددتها منه ردها الیک، فاذا مضی علیها احد عشر شهرا قمریا، و استهل هلال الشهر الثانی عشر فقد وجب زکوتها علیک. و ان کانت مبالغ کثیره، و مضی علیها سنون کثیره علی ذلک فانه یجب علیک الزکاه فیها لکل سنه کان نصاب ذلک تاما فیها، و معنی قول الاعشی: ان العاقل لا یجعل حکم البئر التی لا ماء فیها و لا یمطر حولها بحکم نهر الفرات المعروف. و الصوب: المطر، و اللجب، السحاب الذی له صیاح من الرعد و البرق. و الیاء فی الفرانی: للتاکید کما فی دوار و دواری او اراد کالنهر الماخوذ من الفرات فنسبه الیه لانه بعضه. و طما: ارتفع و البوصی ضرب من سفر البحر و هو معرب. و الماهر: الملاح الحاذق و الصحیح ان الماهر، هو السایح.
جد: چاه، ظنون: چاهی که ندانند آب دارد یا نه، (هرگاه مردی طلبکاری داشته باشد که نداند وام را از او میگیرد یا نه، اگر وام را گرفت سالی که بر او گذشته، واجب است زکات آن را پس از گرفتن بدهد). دین ظنون، آن دینی است که طلبکار نمیداند آن را از بدهکار میگیرد یا نه، مثل این که طلبکار گاهی امیدوار به دریافت آن است، و گاهی امید به وصول ندارد. این سخن از فصیحترین سخنان است و همینطور هر چیزی را که در پی آن باشی و ندانی به دست خواهی آورد یا نه آن را ظنون، گویند سخن اعشی نیز دارای این مضمون است. ما یجعل الجد الظنون الذی جنب صوب اللجب الماطر مثل الفراتی اذا ما طما یقذف بالبوصی و الماهر امام (علیه السلام) میفرماید: هرگاه تو- مثلا- بیست دینار از کسی طلبکار بودی، و او از تو گرفته و کناری گذاشته است بدون این که در آن تصرفی بکند، و تو گمان میکنی که اگر از او طلب کنی، به تو پس میدهد، پس اگر یازده ماه بر آن گذشت و شب اول ماه دوازدهم را دیدند، زکات آن پول بر تو واجب است. اللجب، در شعر اعشی یعنی ابری که صدادار و با غرش است. مقصودش از (فراتی) همان فرات است، و یاء برای تاکید میباشد، چنانکه در شعر دیگری است: (و الدهر بالانسان دواری) یعنی: دوار است. و احتمال میرود که منظورش رود منسوب به فرات باشد. و بوصی نوعی از کشتیهای کوچک (زورق) است. و ماهر یعنی: شناگر. مقصود شاعر آن است که نباید آن چاهی را که تردید است آیا آب دارد یا نه- به دلیل دوری شباهت- به فرات در وقت طغیانش تشبیه و مقایسه کرد. و این شعر همچون ضربالمثلی است برای ناهمسانی بخیل با شخص کریم.
و منه إِنَّ الرَّجُلَ إِذَا کَانَ لَهُ الدَّیْنُ الظَّنُونُ یَجِبُ عَلَیْهِ أَنْ یُزَکِّیَهُ لِمَا مَضَی إِذَا قَبَضَهُ.
[قال الظنون الذی لا یعلم صاحبه أ یقضیه من الذی هو علیه أم لا فکأنه الذی یظن به ذلک فمرة یرجوه و مرة لا یرجوه و هو من أفصح الکلام و کذلک کل أمر تطلبه و لا تدری علی أی شیء أنت منه فهو ظنون و علی ذلک قول الأعشی من یجعل الجد الظنون الذی و الجد البئر العادیة فی الصحراء و الظنون التی لا یعلم هل فیها ماء أم لا ]
قال أبو عبیدة فی هذا الحدیث من الفقه أن من کان له دین علی الناس فلیس علیه أن یزکیه حتی یقبضه فإذا قبضه زکاه لما مضی و إن کان لا یرجوه قال و هذا یرده قول من قال إنما زکاته علی الذی علیه المال لأنه ( دیوانه 141. ) المنتفع به قال
و کما یروی عن إبراهیم و العمل عندنا علی قول علی ع فأما ما ذکره الرضی من أن الجد هی البئر العادیة فی الصحراء فالمعروف عند أهل اللغة أن الجد البئر التی تکون فی موضع کثیر الکلإ و لا تسمی البئر العادیة فی الصحراء الموات جدا و شعر الأعشی لا یدل علی ما فسره الرضی لأنه إنما شبه علقمة بالبئر و الکلإ یظن أن فیها ماء لمکان الکلإ و لا یکون موضع الظن هذا هو مراده و مقصوده و لهذا قال الظنون و لو کانت عادیة فی بیداء مقفرة لم تکن ظنونا بل کان یعلم أنه لا ماء فیها فسقط عنها اسم الظنون
(و فی حدیثه) و در حدیث او واقع شده که (ان الرجل) به درستی که مرد (اذا کان له الدین الظنون) چون باشد مرد را دین به گمان و نداند که قبض میکند از او مدیون یا نه؟ (یجب علیه) واجب است بر او (ان یزکیه) آنکه زکات بدهد آن را (لما مضی) برای آن چیزی که گذشت از زمان یعنی زکات ایام گذشته آن را برساند به مستحق (اذا قبضه) هرگاه که قبض کند آن را از غریمان و این صورتی است که تاخیر دین از جهت مالک باشد چنانکه قول شیخ جعفر طوسی و شیخ مفید است رحمهم الله (فالظنون الذی لا یعلم صاحبه) پس (ظنون) آن است که نداند صاحب آن دین (ایقبضه) آیا قبض میکند آن را (من الذی هو علیه) از آن کسی که بر او است دین؟ (ام لا) یا مدیون به قبض او نمیرساند؟ (فکانه الذی یظن به) پس گویا صاحب دین گمان میبرد به حصول آن دین (فمره یرجوه) پس یک بار امید میدارد قبض آن را (و مره لا یرجوه) و بار دیگر امید ندارد به قبض آن (و هو من افصح الکلام) و این از فصیحترین عبارات است (و کذلک) و همچنین (کل امر تطالبه) هر امری که مطالبه میکنی تو آن را (و لا تدری علی ای شیء انت فیه) و نمیدانی که تو بر کدامین چیزی هستی در وجود و عدم آن کار (فهو ظنون) پس آن ظنون است (و علی ذلک قول الاعشی) و بر این معنی واقع است قول اعشی که: (ما یجعل الجد الظنون الذی) نیست این چنین که گردانیده شود چاهی که مظنه آب شود که (جنب صوب اللجب الماطر) دور گردانیده شده او از ابر ریزان (مثل الفراتی اذا ماطما) مانند آب فرات وقتی که زیاده میشود (یقذف بالبوصی و الماهر) اندازد کشتی را با شناگر و کشتیبان استاد در فن سیاحت. (و الجد البئر) و (جد) چاه است (و الظنون لا یدری) و (ظنون) آنکه معلوم نباشد (هل فیها ماء ام لا) آیا در او آب هست یا نه و یاء (فراتی) از برای تاکید مبالغه است همچنانکه میگویند که: (الدهر بالانسان دواری) ای (دوار) یعنی روزگار به انسان بسیار دورکننده است. و محتمل است که یاء (فراتی) برای نسبت باشد یعنی نهر فراتی. و مراد اعشی آن است که: عاقل نمیگرداند حکم چاهی که در او آب نباشد و باران بر گرد آن نباد همچو آب فرات معروف که کشتی را با کشتیبان میاندازد.
قال السید رضی الله عنه: فالظنون الذی لا یعلم صاحبه ایقبضه من الذی هو علیه ام لا فکانه الذی یظن به فمره یرجوه و مره لا یرجوه و هذا من افصح الکلام و کذلک کل امر تطالبه و لا تدری علی ای شی انت منه فهو ظنون و علی ذلک قول الاعشی. ما یجعل الجد الظنون الذی جنب صوب اللجب الماطر مثل الفراتی اذا ما طما یقذف بالبوصی و الماهر و الجد البئر و الظنون التی لا یعلم هل فیها ماء ام لا. هرگاه مردی ظنون باشد چون آن مال بگیرد باید زکاه ایام پیش که نگرفته بود بدهد و ظنون آن دین باشد که نداند صاحبش آیا میگیرد آن را از کسی که بر او است دین یا نمیگیرد، پس گویا شخص در گمان میشود یکبار امید به آن میدارد، و یکبار نمیدارد. و این از فصیحترین کلامها است و هر امر که تو آن را مطالبه کنی و ندانی بر چه حالی از آن مییایی یا نمییایی آن امر (ظنون) باشد. و بر این معنی محمول است قول اعشی (ما یجعل البیتین) و جد به ضم جیم چاه باشد و ظنون آن که ندانی در آن آب هست یا نه. این بود کلام سید و فراتی آب فرات باشد و یاء برای تاکید است مانند قولهم: الدهر بالانسان دواری، ای دوار یعنی روزگار احوال آدمی را سخت گرداننده است، و تواند برای نسبت باشد یعنی نهر فراتی و صوب باریدن هوا و لجب لشگر و باران که با صدا باشد. و معنی بیت این است. گردانیده نمیشود چاه در گمان آنکه آب دارد یا نه چنان چاهی که دور شده است از آمدن باران قوی که با صدا و ریزان بود همچو آب فرات وقتیکه طامی باشد یعنی طغیان نماید و بیندازد بسبب کثرت آب و تلاطم امواج کشتی و کشتیبان ماهر را به کنار، یا مراد از ماهر شناور استاد باشد. و بدان که ظاهر این بیان که برای دین ظنون کردیم بر طبق گفته سید مقتضی آن است که اگر شخص قرضی بر کسی داشته باشد و نداند که بدست او آید یا نه چون بستاند زکاه ایام گذشته بر او واجب باشد، و این مخالف قول فقها است در این مساله، بلکه فتوای فقهاء آن است که زکاه بر صاحب دین واجب نیست هر چند داند که آن دین به دست او میآید چه جای اینکه در گمان باشد چنانچه در این مثال است پس محتاج به توجیه و تاویلی بود و شارح کاشی گوید: این در صورتی است که تاخیر دین از جهت مالک باشد. یعنی خود نستاند و در تردد باشد از گرفتن و نگرفتن که در این وقت چون بگیرد زکاه ایام گذشته بر او واجب باشد به قول شیخ طوسی و شیخ مفید علیهما الرحمه و فقیر میگویم: میتواند مراد این باشد که مال شخص پیش کسی به امانت یا بر وجه وکالت بود و شخص در گمان باشد که آیا رد میکند یا نمیکند که اینجا زکاه واجب بود، و اگر متیقن باشد که آن مال برده است و رد نمیکند اگر به اتفاق آن مال از او باز پس گیرد و از چنگ تغلب و خیانت او بیرون آورد زکاه واجب نبود، و دیگر تاویلات هم گنجایش دارد، و چون سابق و لاحق کلام اینجا مذکور نیست حقیقت مراد ظاهر نگردد.
و فی حدیثه علیهالسلام: «ان الرجل اذا کان له الدین الظنون، یجب علیه ان یزکیه، لما مضی، اذا قبضه.» یعنی و در حدیث او است علیهالسلام که به تحقیق که مرد هرگاه باشد مر او را طلبی که نداند که میگیرد از قرض دارش یا نه، واجب است بر آن مرد صاحب طلب که ادا کند زکات آن قرض را از برای زمان گذشتهاش، در وقتی که قبض میکند یعنی میگیرد.
میگوید سید رحمهالله که «ظنون» آن چنانی قرضی است که نمیداند طلبکارش که آیا قبض میکند از آن کسی که از او طلب دارد یا نه؟
فالظنون الذی لا یعلم صاحبه ایقضیه من الذی هو علیه ام لا، فکانه الذی یظن به ذلک فمره یرجوه و مره لا یرجوه، و هو من افصح الکلام، و کذلک کل امر تطلبه و لا تدری علی ای شیء انت منه فهو ظنون، و علی ذلک قول الاعشی:
ما یجعل الجد الظنون الذی***جنب صوب اللجب الماطر
مثل الفراتی اذا ماطما***یقذف بالبوصی و الماهر
و الجد: البئر العادیه فی الصحراء، و الظنون: التی لا یعلم هل فیها ماء ام لا. اللغه: (الجد): البئر (الظنون): التی لا یعلم فیها ماء ام لا (اللجب): السحاب المصوت ذو الرعد (الفراتی) نهر الفرات و الیاء للتاکید کقولهم (و الدهر بالانسان دواری) ای دوار (البوصی): ضرب من صغار السفن (الماهر): السابح- ابنمیثم-. اقول: و یحتمل ان یکون معنی الفراتی الجد الفراتی مقابل الجد الظنون و هی البئر العادیه فی الصحراء. الاعراب: من الذی هو علیه، من: موصوله و لیست جاره قال الشارح المعتزلی: فاما ما ذکره الرضی من ان الجد هی البئر العادیه فی الصحراء فالمعروف عند اهل اللغه ان الجد البئر التی تکون فی موضع کثیر الکلاء و لا تسمی البئر العادیه فی الصحراء الموات جدا، و شعر الاعشی لا یدل علی ما فسره الرضی، لانه انما شبه علقمه بالبئر و الکلاء یظن ان فیها ماء لمکان الکلاء، و لا یکون موضع الظن، هذا هو مراده و مقصوده، و لهذا قال: الظنون و لو کانت عادیه فی بیداء مقفره لم تکن ظنونا، بل کان یعلم انه لا ماء فیها، فسقط عنه اسم الظنون. اقول: فی کلامه اضطراب، و اعتراضه علی الرضی مبهم، فانه رحمه الله فسر الجد بالبئر فی الصحراء و لم یقیده بالمقفره حتی ینافی قول اهل اللغه بتقییده بکونه کثیر الکلاء، و البئر العادیه فی الصحراء و لو کان کثیر الکلاء لا یعلم بوجود الماء فیها الا بعد الفحص، کما انه اذا کانت البئر فی بیداء مقفره لا یعلم فقد الماء فیها الا بعد الفحص، و ما افهم وجه الاعتراض علی الرضی رحمه الله. اما فقه الحدیث: قال المعتزلی: قال ابوعبیده: فی هذا الحدیث من الفقه ان من کان له دین علی الناس فلیس علیه ان یزکیه حتی یقبضه، فاذا قبضه زکاه لما مضی و ان کان لا یرجوه، قال: و هذا یرده قول من قال: انما زکاته علی الذی هو علیه الخ. و قال ابنمیثم: یقول (علیه السلام): اذا کان لک مثلا عشرون دینارا دینا علی رجل و قد اخذها منک و وضعها کما هی من غیر تصرف فیها و انت تظن ان استرددتها ردها الیک فاذا مضی علیها احدعشر شهرا و استهل هلال الثانیعشر وجبت زکاتها علیک. اقول: المشهور بین فقهاء الامامیه بل کاد ان یکون اجماعا عدم وجوب الزکاه فی الدین مطلقا الا بعد قبضه و حلول الحول علیه فی یده، و حملوا ما دل علی وجوب الزکاه فی الدین علی الاستحباب او التقیه، لانه مذهب العامه فالاظهر حمل کلامه علی الاستحباب، حیث ان وصول الدین کان مرجوا لا قطعیا، فبعد وصوله یستحب اخراج زکاته شکرا، فهو من قبیل ارث من لا یحتسب الذی یجب فیه الخمس عند بعض الفقهاء، و القول بوجوب زکاه الدین الظنون بعد قبضه لا یخلو من وجه، اعتمادا علی قوله (علیه السلام) و جعله مخصصا للعمومات النافیه لتعلق الزکاه بالدین قبل قبضه. و اما ما ذکره ابنمیثم فی تفسیر کلامه (علیه السلام) فلا یوافق ظاهر کلامه، و لا یوافق ما ذکره کلام الفقهاء، فان ظاهره وجوب زکاه الدین مع عدم قبضه عن المدیون، فتدبر. الترجمه: فرمود: مردی که قرضهی سوختی دارد لازمست چون دریافتش کرد زکاه سال گذشتهی آنرا بدهد.
(فالظنون: الذی لا یعلم صاحبه ایقضیه من الذی هو علیه ام لا فکانه آلذی یظن به، فمره یرجوه و مره لا یرجوه، و هذا من افصح آلکلام، و کذلک کل امر تطلبه، و لا تدری علی ای شیء انت منه، فهو ظنون و علی ذلک قول آلاعشی: من یجعل آلجد الظنون آلذی جنب صوب اللجب الماطر مثل الفراتی اذا ما طما یقذف بالبوصی و الماهر و آلجد: آلبئر العادیه فی الصحراء و الظنون التی لا یعلم فیها ماء ام لا. (ان الرجل اذا کان له الدین الظنون یجب علیه ان یزکیه لما مضی اذا قبضه) الاصل فی نسبته الیه (علیه السلام) ابوعبیده علی نقل ابن ابیالحدید فقال: العمل (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) عندنا علی قول علی (علیه السلام) من کون الزکاه بعد القبض علی الدائن و ان کان لا یرجوه، لا علی المدیون کما روی عن ابراهیم)- الا انه غیر معلوم، فقال الجزری فی نهایته، فی حدیث عمر: (لا زکاه فی الدین الظنون) ای الذی لا یدری صاحبه یصل الیه ام لا، و منه حدیث علی- و قیل عثمان- (فی الدین الظنون یزکیه اذا قبضه لما مضی) و لا اثر لنا فی الظنون اذا کان بالمعنی الذی ذکره المصنف بل قال السید و الشیخان: (لا زکاه فی الدین الا اذا کان تاخیره من جهه مالکه) و حینئذ فیمکن حمل (الظنون) علی ما اذا ظن انه اذا اراد الداین اخذه امکنه، و هکذا نقل ابن میثم تفسیره عن بعض- و ظاهر العمانی و الاسکافی وجوب الزکاه علی المدیون مطلقا و به قال الحلی. هذا و نقل ابن میثم فی الشقشقیه عن الکیدری عن بعض الکتب القدیمه فی تفسیر الکتاب المذکور فیها الذی ناوله (علیه السلام) سوادی- ان فی ذاک الکتاب کان عشر مسائل و خامستها (رجل علیه من الدین الف درهم و له فی کیسه الف درهم فضمنه ضامن بالف درهم فحال علیهما الحول فالزکاه علی ای المالین یجب؟ فقال: ان ضمن الضامن باجازه من علیه الدین فلا یکون علیه و ان ضمنه من غیر اذنه فالزکاه مفروضه فی ماله). قول المصنف. (فالظنون الذی) و فی (ابن میثم) (هو الذی). (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) (لا یعلم صاحبه ایقضیه) هکذا فی المصریه، و الصواب: (ایقبضه) کما فی ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه. (من الذی هو علیه ام لا)- الی-. فمره یرجوه ومره لا یرجوه) هکذا فی (المصریه و ابن ابیالحدید و الخطیه) و لکن فی (ابن میثم) (تاره یرجوه و تاره لا یرجوه). (و هذا من اقصح الکلام) حیث عبر عن معنی کثیر بلفظ یسیر. (و کذلک کل امر تطلبه و لا تدری علی ای شیء انت منه) و فی (الجمهره) (و الظنون الذی لا یوثق بما عنده، و کذلک فی الرکی ای لا یوثق بمائها). (و علی ذلک قول الاعشی) فی تفضیل عامر علی علقمه (ما) هکذا فی (المصریه) و نسخه من ابن میثم و لکن فی (ابن ابیالحدید و الخطیه) (من). (یجعل الجد) بالضم. (الظنون الذی جنب) ای: تجنب. (صوب) ای: جانب. (اللجب) وصف للسحاب المقدر، و اللجلد بالکسر الصوت. (الماطر). (مثل الفراتی) ای: الفرات والیاء للتوکید کقوله: (و الدهر بالانسان دواری). (اذا ما طما) من (طما الماء) اذا ارتفع. (یقذف) ای: یرمی. (بالبوصی) فی (الجمهره) البوصی السفینه و کانت بالفارسیه بالزای، فقلبتها العرب صادا. (والماهر) ای: السابح. (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) (و الجد البنر) اقتصر علیه ابن میثم و زاد ابن ابیالحدید (العادیه فی الصحراء) و قال المعروف ان الجد بئر فی موضع کثیر الکلا لا فی الموات. و مثل قول الاعشی قول الا خطل فی یزید: یقلن اذا مااستقبل الصیف و قده و جر علی الجد الظنون فانفدا
الدین الظنون: لا یدری صاحبه ایحصل و یعود، ام صار فی خبر کان؟ و لا تجب الزکاه الا بشروط، منها ان یکون المال ملکا ناما لصاحبه، و متمکنا من التصرف فیه الان لا فی المستقبل، و الدین لا یدخل فی ملک الدائن الا بعد قبضه سواء اکان قادرا علی تحصیله ام غیر قادر تماما کنفقه الزوجه لا تملکها الا بالقبض، و ان کان لها کل الحق بالمطالبه. و من البداهه انه لا زکاه الا فی ملک. و فی روایه عن المعصوم: لا صدقه فی الدن، و لا علی المال الغائب عنک حتی یقع فی یدک. و کلام الامام لا صله له بهذا الفرض، و یختص بالدین المیووس منه بحیث یکون حصوله و عودته رزقا من غیر احتساب. و فی کتاب (الوسائل عن المعصوم): ان الجائزه التی لها خطر فیها الخمس، و مثلها المیراث من غیر احتساب. و فیه ایماء الی ان ای شیء له خطر اکتسبه المرء من حیث لا یحتسب- فعلیه ان یودی خمسه للمستحقین.
… منه فهو ظنون: هو بفتح الظاء … و الجد البئر: الجد بضم الجیم و تقدم تفسیر الابیات فی الخطبه الشقشقیه فراجعه
در گفتار آن حضرت علیهالسلام است (در زکات وام): هر گاه مردی را بستانکاری باشد که نداند وام را (از بدهکار) میستاند یا نه اگر آن را گرفت برای سالی که بر آن گذشته بر او واجب است که زکات آن را (به مستحق آن) بدهد (ظاهر این فرمایش مخالف فتوای فقها است که میگویند: زکوه وام به وامدهنده واجب نیست هر چند بداند که آن وام را دریافت مینماید چه جای آنکه در گمان باشد، و بعضی فرمودهاند: این در صورتی است که تاخیر در گرفتن از طرف وامدهنده باشد یعنی خود نستاند و دو دل باشد در گرفتن و نگرفتن که اگر بگیرد زکوه سال گذشته بر او واجب میباشد، و این قول خلاف مشهور بلکه خلاف اجماع متاخرین است چنانکه مرحوم شیخ محمد حسن رحمهالله در کتاب جواهر الکلام فرموده و مرحوم حاج آقا رضا همدانی )قدس سره( در کتاب مصباح الفقیه فرمایش او را تائید نموده، و سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) دین ظنون دین و وامی است که بستانکار نمیداند آن را از بدهکار میگیرد یا نمیگیرد، مانند آنکه بستانکار در گمان است گاهی به رسیدن آن امید دارد و گاهی نومید است و آن از فصیحترین و رساترین سخن است (به مقصود) و همچنین هر چه را که تو بطلبی و ندانی آن را به دست میآوری یا نه آن ظنون است، و بر این معنی است گفتار اعشی (از شعرای به نام زمان جاهلیت که عرب به شعرا تغنی مینموده که سرود میخوانده): یعنی قرار نمیشود داد چاهی را که گمان میرود آب دارد یا نه و دور است از آمدن باران صدادار ریزان بمانند آب فرات هنگام طغیان که (به سبب بسیاری آب و موجهای پی در پی) کشتی و شناور ماهر را از پا در آورد (این بیان مانند مثل است برای برابر نبودن بخیل و زفت با کریم و بخشنده) و جد به معنی چاه کهنه است در بیابان و ظنون چاهی است که دانسته نشود آب دارد یا نه.
مطلب فقهی است و هر کس باید به فتوای مرجع تقلید خود رجوع کند.
و فی حدیثه علیهالسلام: (ان الرجل اذا کان له الدین الظنون) ای المحتمل ادائه و عدمه (یجب علیه ان یزکیه لما مضی اذا قبضه) بان یخرج زکاته (فالظنون: الذی لا یعلم صاحبه ابقضیه من الذی هو علیه ام لا، فکانه الذی یظن به، فمره یرجوه، و مره لا یرجوه، و هذا من افصح الکلام، و کذلک کل امر تطلبه، و لا تدری علی ای شیء انت منه، فهو ظنون، و علی ذلک قول الاعشی: (ما یجعل الجد الظنون الذی) (جنب صوب اللجب الماطر) (مثل الفراتی اذا ما طمی) (یقذف بالبوطی و الماهر) (و الجد البئر العادیه فی الصحراء، و الظنون التی لا یعلم هل فیها ماء ام لا)، و اللجب السحاب المصوت ذو الرعد، و الفراتی الفرات، و الیاء للتاکید و البوصی ضرب من صغار السفن، و الماهر السابح، و المعز: لا یتساوی البئر المحتمل کون الماء فیها، التی لم یمر علیها السحاب الماطر لیملاها، مع نهر الفرات الممتلی، الذی لکثره مائه یقذف بالسفینه و السابح، و هذا مثل یضرب لبیان غدم استواء البخیل و الغنی.
فالظنون: الذی لا یعلم صاحبه ایقبضه من الذین هو علیه ام لا، فکانه الذی یظن به، فمره یرجوه و مره لا یرجوه. و هذا من افصح الکلام، و کذلک کل امر تطلبه و لا تدری علی ای شیء انت منه فهو ظنون، و علی ذلک قول الاعشی:. ما یجعل الجد الظنون الذی جنب صوب اللجب الماطر مثل الفراتی اذا ما طما یقذف بالبوصی و الماهر و الجد: البئر العادیه فی الصحرائ، و الظنون: التی لا یعلم هل فیها ماء ام لا. الدین الظنون هو الدین علی احد الناس و لا یدری اتحصل علیه ام یبقی الی قیام الساعه و الامام هنا یحکم انه اذا قبضه یجب تزکیته و یحمل الحکم هنا علی الاستحباب و لا داعی للتاویلات و الاحتمالات لان الحکم بالوجوب مخالف لما ورد عن اهل البیت من عدم الزکاه فی مثل هذه الصوره …
و معناه: اصدفوا عن ذکر نساء و شغل القلب بهن، و امتنعوا من المقاربه لهن، لان ذلک یفت فی عضد الحمیه، و یقدح فی معاقد العزیمه، و یکسر عن العدو و یلفت عن الابعاد فی الغزو، و کل من امتنع من شیء فقد عذب عنه. و العاذب و العذوب: الممتنع من الاکل و الشرب. هذه وصیه منه و توجیه لیبقی الجیش خالصا بنیته لله دون ان یشوب جهاده قلق او اذیه من خلال تذکره للنساء.
«و از سخنان آن حضرت است که چون مردی از کسی طلبی دارد «ظنون» پس از گرفتن آن طلب، بر او واجب است که زکات گذشته اش را بدهد.» گوید: ظنون چیزی است که صاحب آن نداند آیا کسی که تأدیه طلب بر عهده اوست آن را می پردازد یا نه. گویی به آن گمان دارد، گاهی امید می بندد و گاه قطع امید می کند و این از فصیح ترین سخنهاست. همچنین هر چیز که در جستجوی آنی و نمی دانی سرانجام چه می شود - آیا به آن می رسی یا نمی رسی- ظنون است و شعر اعشی هم از این معنی است که گفته است: چاهی که فقط گمان آب داشتن به آن می رود و از ریزش بارانهای ابرهای بارنده به دور است، همچون رودخانه فرات نیست که چون آکنده شود قایق و شناور ورزیده را این سو و آن سو راند. جد، چاه کهنه در بیابان است و ظنون، چاهی است که ندانند در آن آب هست یا نه.
ابو عبیدة می گوید: در این سخن ملاک فقهی هم وجود دارد و آن این است که هر کس از مردم طلب دارد تا آن را نگرفته است بر او واجب نیست زکاتش را بپردازد و چون آن را گرفت زکات مدت گذشته اش را باید بدهد، هر چند به وصول آن امیدی نداشته است. این سخن عقیده کسی را که می گوید: زکات آن بر عهده مدیون است که از آن استفاده می کرده است، رد می کند.
و فی حدیثه علیه السلام
إِنَّ الرَّجُلَ إِذَا کَانَ لَهُ الدَّینُ الظَّنُونُ،یَجِبُ عَلَیْهِ أَنْ یُزَکِّیَهُ،
لِمَا مَضَی،إِذا قَبَضَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
هرگاه انسان طلبی از کسی دارد که نمیداند میپردازد یا نه (لازم نیست زکات آن را فوراً بپردازد ولی) لازم است پس از وصول آن،زکاتش را نسبت به تمام سالهای گذشته ادا کند. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر تنها کسی را که ذکر میکند این حدیث شریف را از امام علیه السلام پیش از سیّد رضی نقل کرده است ابوعبید قاسم بن سلام (در کتاب غریب الحدیث) است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص208). اضافه میکنیم که این حدیث در سنن بیهقی،ج 4،ص 150 و کنزالعمّال ج 6،ص 553 با تفاوت چشمگیری آمده است )
مرحوم سیّد رضی (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:
«ظَنون،دِینی است که صاحبش نمیداند آیا میتواند آن را از بدهکار بگیرد یا نه.گویی گمانی درباره آن دارد؛از یکسو امیدوار است و از یکسو ناامید و این از فصیحترین تعبیرات است.همچنین هر کاری که انسان به دنبال آن میرود
و نمیداند پایانش به کجا میرسد مصداق ظَنون است و بر همین اساس گفتار (شاعر معروف) اعشی است آنجا که میگوید:
چاهی که معلوم نیست آب دارد یا نه-و از محلی که بارانگیر است دور است.
نمیتوان آن را همچون فرات که پر از آب است-و کشتی و شناگر ماهر را از پای درمیآورد قرار داد.
جُد (که در آغاز این شعر آمده) همان چاه قدیمی بیابانی است و«ظَنون» به معنای چاهی است که معلوم نیست آب دارد یا نه.
فَالظُّنُونُ:الَّذی لا یَعْلَمُ صاحِبُهُ أَیَقْبِضُهُ مِنَ الَّذی هُوَ عَلَیْهِ أَمْ لا،فَکَأَنَّهُ الَّذی یُظَنُّ بِهِ،فَمَرَّةً یَرْجُوهُ وَمَرَّةً لا یَرْجُوهُ.وَهذا مِنْ أفْصَحِ الْکَلامِ،وَکَذلِکَ کُلُّ أَمْرٍ تَطْلُبُهُ وَ لا تَدْری عَلی أیّ شَیْءٍ أنْتَ مِنْهُ فَهُوَ ظَنُونٌ،وَعَلی ذلِکَ قَوْلُ لِلْأَعْشی:
مَا یَجْعَلُ الجُدَّ الظَّنُونَ الَّذِی جُنِّبَ صَوْبَ اللَّجِبِ المَاطِرِ
مِثْلَ الفُرَاتِّی إِذَا مَا طَمَا یَقْذِفُ بالبُوصِیِّ وَ المَاهِرِ
وَ الجُد:الْبِئْرُ الْعادِیَةِ فِی الصَّحْراءِ،وَالظَّنُونُ:الَّتی لا یُعْلَمُ هَلْ فِیها ماءٌ أمْ لا.
حکم زکات دین
امام علیه السلام در این کلام فصیح و بلیغ خود اشاره به یکی از احکام شرعی مربوط به زکات کرده،میفرماید:«هرگاه انسان طلبی از کسی دارد که نمیداند میپردازد یا نه (لازم نیست زکات آن را فوراً بپردازد ولی) لازم است پس از وصول آن زکاتش را نسبت به تمام سالهای گذشته ادا کند»؛ (إِنَّ الرَّجُلَ إِذَا کَانَ لَهُ الدَّینُ الظَّنُونُ،یَجِبُ عَلَیْهِ أَنْ یُزَکِّیَهُ،لِمَا مَضَی،إِذا قَبَضَهُ) .
تعبیر به«وجوب»در کلام امام علیه السلام اشاره به استحباب مؤکد است،همان گونه که در موارد دیگری نیز چنین تعبیری درباره مستحبات مؤکد آمده است.
مرحوم سیّد رضی در ذیل این حدیث پرمعنا میگوید:«ظَنون،دِینی است که صاحبش نمیداند آیا میتواند آن را از بدهکار بگیرد یا نه.گویی گمانی درباره آن دارد؛از یکسو امیدوار است و از یکسو ناامید و این از فصیحترین تعبیرات است.همچنین هر کاری که انسان به دنبال آن میرود و نمیداند پایانش به کجا میرسد مصداق ظَنون است» (فَالظُّنُونُ:الَّذی لا یَعْلَمُ صاحِبُهُ أَ یَقْبِضُهُ مِنَ الَّذی هُوَ عَلَیْهِ أَمْ لا،فَکَأَنَّهُ الَّذی یُظَنُّ بِهِ،فَمَرَّةً یَرْجُوهُ وَ مَرَّةً لا یَرْجُوهُ.وَ هذا مِنْ أفْصَحِ الْکَلامِ،وَ کَذلِکَ کُلُّ أَمْرٍ تَطْلُبُهُ وَ لا تَدْری عَلی أیّ شَیْءٍ أنْتَ مِنْهُ فَهُوَ ظَنُونٌ،وَ عَلی ذلِکَ قَوْلُ لِلْأَعْشی:) .
سپس میافزاید:«و بر همین اساس گفتار (شاعر معروف) اعشی است آنجا که میگوید:
مَا یَجْعَلُ الجُدَّ الظَّنُونَ الَّذِی جُنِّبَ صَوْبَ اللَّجِبِ المَاطِرِ
مِثْلَ الفُرَاتِّی إِذَا مَا طَمَا یَقْذِفُ بالبُوصِیِّ وَ المَاهِرِ
چاهی که معلوم نیست آب دارد یا نه-و از محلی که بارانگیر است دور است.
نمیتوان آن را همچون فرات که پر از آب است-و کشتی و شناگر ماهر را از پای درمیآورد قرار داد.
در پایان میافزاید:«جُد (که در آغاز این شعر آمده) همان چاه قدیمی بیابانی است و«ظَنون»به معنای چاهی است که معلوم نیست آب دارد یا نه»؛ (وَ الجُد:
الْبِئْرُ الْعادِیَةِ فِی الصَّحْراءِ،وَ الظَّنُونُ:الَّتی لا یُعْلَمُ هَلْ فِیها ماءٌ أمْ لا) .
آنچه مورد توجه مرحوم سیّد رضی بوده جنبه فصاحت کلام امیرمؤمنان علی علیه السلام است و اما از نظر فقه،این کلام شریف را مورد بررسی قرار نداده و لازم است اشاره اجمالی در اینجا به نظر فقها داشته باشیم:
مشهور در میان فقهای امامیه،بلکه آنچه ادعای اجماع از سوی فقهای بزرگی مانند صاحب جواهر و دیگران بر آن شده این است که اگر دِین قابل وصول نباشد زکات آن بر طلبکار نیست،زیرا یکی از شرایط وجوب زکات،امکان تصرف در مال است در حالی که در مفروض مسئله امکان وصول دین نیست.
ولی اگر طلب قابل وصول باشد (منظور جایی است که درهم و دینار مورد طلب باشد) در میان فقها اختلاف نظر است:جمعی از قدمای اصحاب گفتهاند در این صورت زکات آن بر مالکش واجب است؛ولی مشهور در میان فقهای امامیه این است که زکات آن بر مالک واجب نیست حتّی صاحب جواهر میگوید:اجماع متأخران بر عدم وجوب است.سپس به روایات فراوانی برای اثبات این عقیده تمسک میجوید ولی عجیب این است که هیچکدام اشارهای به کلام امیر مؤمنان علی علیه السلام در نهج البلاغه نکردهاند. ( .جواهر الکلام،ج 15،ص 58 )
علمای اهل سنّت نظرات دیگری دارند؛بنا به نقل موسوعه فقهیه کویتیه درباره«دِین حالّی»که امید ادای آن است اقوالی است:بنا به مذهب حنفیه و حنابله،زکات آن بر صاحب اصلی در هر سال واجب است؛ولی تا زمانی که آن را قبض نکرده اخراج زکات لازم نیست و بعد از دریافت مال از شخص مدیون زکات آن را نسبت به تمام سالهای گذشته ادا میکند.شافعی و جمع دیگری از فقها معتقدند که او هر سال باید زکات آن را بپردازد،زیرا مفروض این است که میتواند آن را اخذ کند و اما دینی که امید ادای آن نمیرود یا چون مدیون چیزی ندارد و یا دین را انکار میکند و یا دارد و تأخیر میاندازد،در آنجا مذاهب مختلفی است:حنفیه مانند همان قِسم اول در آن فتوا دادهاند و در روایتی از احمد همین نقل شده ولی شافعی میگوید زکاتی ندارد،زیرا شرط زکات قدرت بر انتفاع از مال است و در فرض مسئله قدرت بر انتفاع حاصل نیست.از شافعی قول دیگری نیز نقل شده که چون آن را قبض کرد تمام زکاتهای سالهای گذشته را میپردازد.سپس استدلال به کلام امام امیر مؤمنان علیه السلام کرده که فرمود:
«در دین مظنون اگر راست میگوید هنگامی که آن را دریافت داشت باید زکاتهای گذشته را بپردازد». ( .موسوعه کویتیه،ج 23،ص 238)
به هر حال بر پایه آنچه از مذهب ما ثابت است که مال متعلقِ زکات باید تحت قدرت انسان باشد و آنجا که تحت قدرت نیست زکات تعلق نمیگیرد،کلام امام علیه السلام که در بالا آمد ناظر به یک حکم استحبابی است،همانگونه که علّامه حلّی رحمه الله در تذکرة الفقهاء گفته است. ( .تذکرة الفقهاء،ج 5،ص 23 )
بعضی از شارحان مانند مرحوم مغنیه در فی ظلال و مرحوم کمرهای در منهاج البراعة بعید ندانستهاند که وجوب در کلام امام علیه السلام حمل بر معنای حقیقی آن بشود در حالی که این سخن برخلاف اجماع فقهای ماست همانگونه که قبلاً از صاحب جواهر نقل کردیم،بنابراین حمل بر استحباب مؤکد،بهترین راه است.
أنّهُ شَیّعَ جَیشاً بِغَزیَةٍ فَقَالَ اعذِبُوا عَنِ النّسَاءِ مَا استَطَعتُم
ومعناه اصدفوا عن ذکر النساء وشغل القلب بهن وامتنعوا من المقاربة لهن لأن ذلک یفت فی عضد الحمیة ویقدح فی معاقد العزیمة ویکسر عن العدو ویلفت عن الإبعاد فی الغزو فکل من امتنع من شیءفقد عذب عنه والعاذب والعذوب الممتنع من الأکل والشرب
ترجمهها:
تا میتوانید از زنان دوری کنید
می گویم: (معنی این سخن آن که از یاد زنان و توجّه دل به آنها در هنگام جنگ، اعراض کنید، و از نزدیکی با آنان امتناع ورزید، چه اینکه این کار بازوان حمیّت را سست، و در تصمیم شما خلل ایجاد مینماید، و از حرکت سریع، و کوشش در جنگ باز میدارد ، هر کس که از چیزی امتناع ورزد گفته میشود «عذب عنه» و «عازب» و «عذوب» به معنی کسی است که از خوردن و آشامیدن امتناع میورزد) .
[و در حدیث آن حضرت است، چون سپاهی را مشایعت کرد که به جنگشان میفرستاد فرمود:] چندان که طاقت دارید خود را از زنان بازدارید. [و معنی آن این است که یاد زنان را به خاطر میارید، و دل خویش بدانان مشغول مدارید، و به زنان نزدیک مشوید که آن بازوی حمیّت را سست گرداند، و پیوندهای عزیمت را بگسلاند و از دویدن- در پی دشمن- بازدارد و روی را از در شدن در میدان کارزار بگرداند. هر چه از چیزی باز دارد إعذاب است.
و عاذب و عذوب بازداشته از خوردن و نوشیدن است.]
که بدرستی که او تشیع میفرمود لشکری را که بغزا میفرستاد پس فرمود عذب سازید خود را از زنان آن قدر که توانید و معنی آن اینست که بگردید از یاد کردن زنان و از مشغولی دلها بزنان و باز ایستید از نزدیکی بزنان زیرا که این ریزه ریزه میکند در بازوی غیرت و خلل میآورد در مواضع عقد عزیمت و قصد و میشکند صاحب خود را از دشمن و روی او میگردد از دور در رفتن در غزا و هر که امتناع نمود از چیزی که پس بتحقیق که باز داشت خود را از آن و عاذب و عذوب بمعنی کسیست که باز ایستاده است از خوردن و آشامیدن
در حدیثی از آن حضرت (علیه السلام) در بدرقه سپاهی که به جنگ می فرستاد آمده است: چندان که توانتان هست از زنان دوری کنید.
«یعنی به هنگام نبرد از یاد زنان و دل بستن به آنها دوری کنید و با آنان همبستر مشوید. زیرا این کار بازوی حمیّت را سست کند و گره عزیمتها را بگسلد و مانع تعقیب دشمن شود و جنگجو را از فرو رفتن در میدان نبرد روی گردان سازد و، هر چه انسان را از کاری باز می دارد، گویند، «اعذب عنه» و «العاذب» و «العذوب» کسی که از خوردن و آشامیدن روی بر تافته است.
در گفتار آن حضرت است چون سپاهی را به جنگ فرستاد و مشایعت نمود:تا جایی که میتوانید از زنان باز ایستید .
معنایش این است که از یاد زنان و دل مشغولی به آنان کناره بگیرید،و از نزدیکی با آنان امتناع نمایید،که بازوی حمیّت را سست میکند،و اراده و عزم را به خلل میکشاند،و قدرت شخص را از ناحیه دشمن میشکند،و از کوشش در جنگ دور میکند .
و هر که از چیزی امتناع نماید از آن اعذاب نموده.و عاذب و عذوب:
خودداری کننده از خوردن و آشامیدن است .
شروح:
اعذبوا عن النساء: ای امتنعوا من ذکرهن فانه یکسرکم عن الغرور تثبطا قال عبید بن الابرص. و تبدلوا الیعبوب بعد ابیهم صنما فقروا یا جدیل و اعذبوا و بات الفرس عذوبا اذا امتنع من الاکل و الشرب و منه العذاب لانه نکال یمنع الجانی من مثل ما جنی.
در سخن امام آمده ست، وقتی که لشکری را بدرقه میکرد، و به میدان جنگ میفرستاد: (از یاد زنها تا میتوانید کنارهگیری کنید). معنای سخن امام (علیه السلام) آن است که از یاد زنها دوری کنید و از دل بستن به آنها، و از نزدیکی با آنها خودداری کنید، زیرا که بازوی مردانگی را سست میکند و تصمیمگیریها را برهم میزند و باعث شکست از دشمن میگردد، و از کوشش در جنگ باز میدارد، و هر کس از چیزی خودداری کند، خود را از آن دور نگه داشته است. عاذب و عذوب کسی است که از خوردن و آشامیدن خودداری کند. عبارت امام (علیه السلام) یفت فی عضد الحمیه، کنایه از درهم شکستن اراده و مردانگی است.
و منه أَنَّهُ شَیَّعَ جَیْشاً یُغْزِیهِ فَقَالَ اِعْذِبُوا [اُعْزُبُوا]
عَنِ النِّسَاءِ مَا اسْتَطَعْتُمْ.
[و معناه اصدفوا عن ذکر النساء و شغل القلوب بهن و امتنعوا من المقاربة لهن لأن ذلک یفت فی عضد الحمیة و یقدح فی معاقد العزیمة و یکسر عن العدو و یلفت عن الإبعاد فی الغزو فکل من امتنع من شیء فقد أعزب عنه و العازب و العزوب الممتنع من الأکل و الشرب ]
التفسیر صحیح لکن قوله من امتنع من شیء فقد أعزب عنه لیس بجید و الصحیح فقد عزب عنه ثلاثی و الصواب و کل من منعته من شیء فقد أعزبته عنه تعدیه بالهمزة کما تقول أقمته و أقعدته و الفعل ثلاثی قام و قعد و الدلیل علی أن الماضی ثلاثی هاهنا قوله و العازب و العزوب الممتنع من الأکل و الشرب و لو کان رباعیا لکان المعزب و هو واضح و علی هذا تکون الهمزة فی أول الحرف همزة وصل مکسورة کما فی اضربوا لأن المضارع یعزب بالکسر
(و فی حدیثه) و در حدیث او واقع شده که: (انه شیع جیشا) به درستی که آن حضرت تشییع میفرمود، یعنی از پی میرفت لشگری را (یغزیه) که به غزا میفرستاد (فقال) و میفرمود که (اعذبوا عن النساء) عذب سازید و باز دارید نفس خود را از زنان (ما استطعتم) آنقدر که توانید (و معناه) و معنی این کلام عالیشان آن است که: (اصدفوا عن ذکر النساء) اعراض نمایید و بازگردید از یاد کردن زنان (فی شغل القلب بهن) و از مشغول کردن دل به ایشان (و امتنعوا من المقاربه الیهن) و امتناع نمایید از نزدیکی نمودن در منزلها به ایشان یعنی احتراز کنید از مجامعت (لان ذلک) زیرا که آن مقاربه (یفت فی عضد الحمیه) ریزهریزه میکند بازوی غیرت. یعنی خرد و مرد میسازد بازوی مردی را (و یقدح فی معاقد العزیمه) و خلل میآورد در مواضع عقد عزیمت و قصد یعنی سست میگرداند عزیمت نمودن بر دفع اعداء و اهل خصومت را. (و یکسر عن العدو) و میشکند صاحب خود را از دشمن (و یلفت عن الابعاد فی الغزو) و روی میگرداند از دور در رفتن در غزا کردن و سعی بلیغ در آن باب به جای آوردن (و کل من امتنع من شیء) و هر که امتناع نمود از چیزی (فقد اعذب عنه) پس بازداشت نفس خود را از آن (و العاذب و العذوب الممتنغ) و عاذب و عذوب کسی است که باز ایستاده است (من الاکل و الشرب) از آشامیدن و خوردن
قال السید: و معناه اصدفوا عن ذکر النساء و شغل القلب بهن و امتنعوا من المقاربه لهن لان ذلک یفت فی عضد الحمیه و یقدح فی معاقد العزیمه و یکسر عن العدو و یلفت عن الابعاد غی الغزو و کل من امتنع من شی فقد اعذب عنه و العاذب و العذوب الممتنع من الاکل و الشرب آن حضرت لشکری به جائی میفرستاد با ایشان مشایعت نمود بر وجه وصیت این کلام فرمود سید گوید: یعنی اعراض کنید از یاد زنان و شغل خاطر به ایشان، و باز ایستید از مقاربت ایشان که این کار خرد میکند بازوی مردی و حمیت را، و قدح میکند و خلل میافکند در عقد عزیمت و ثبات رای و نیت و میشکند قوت شخص را از دشمن و باز میپیچد از دور رفتن و خوض کردن جنگ دشمن و هر که از چیزی امتناع نماید از آن اعذاب نموده است و عاذب و عذوب آن کس است که از اکل و شرب امتناع نماید فقیر میگویم (اعذبوا) از مجرد و مزید هر دو صحیح باشد، و همچنین لفظ اصدفوا که سید در معنی آن گفته مجرد و مزید هر دو صحیح باشد، و غیر این فرق نباشد که (عذب) را به جای منع و کف هر دو استعمال کنند و (اعذاب) را به جای منع نه به جای کف، و همچنین (صدف) به معنی اعراض نمود و به اعراض امر فرمود دیگری را استعمال کنند و(اصداف) به معنی ثانی باشد و بس.
و فی حدیثه علیهالسلام، انه شیع جیشا یغزیه، فقال: «اعذبوا عن النساء ما استطعتم.» یعنی و در حدیث او است علیهالسلام که مشایعت کرد سپاهی را که به جنگ میفرستاد پس گفت: بازایستید از زنان به قدری که قدرت و توانایی دارید.
میگوید سید رحمهالله که معنی این (اصطلاح) این است که اعراض کنید از یاد آوردن زنان و مشغول ساختن دل به ایشان و بازایستید از نزدیکی با ایشان، از جهت اینکه نزدیکی با ایشان خورد میکند بازوی حمیت را و برمیگرداند عقد عزیمت را و میشکند این کس را از جنگ با دشمن و برمیگرداند او را از رسیدن به منتهای جنگ با دشمن.
و معناه: اصدفوا عن ذکر النساء و شغل القلب بهن، و امتنعوا من المقاربه لهن، لان ذلک یفت فی عضد الحمیه، و یقدح فی معاقد العزیمه و یکسر عن العدو، و یلفت عن الابعاد فی الغزو، و کل من امتنع عن شیء فقد اعزب عنه، و العازب و العزوب: الممتنع من الاکل و الشرب. اللغه: (اعزب): بعد، اعزبه: ابعده (لفت) لفتا: صرفه. الاعراب: اعزبوا: امر من الثلاثی فهمزته وصل، او من اعزبه باب الافعال فهمزته قطع- المنجد-. العدو: الحضر و اعدیت فرسی ای استحضرته- صحاح-. المعنی: قال المعتزلی: التفسیر صحیح لکن قوله: (من امتنع عن شیء فقد اعزب عنه) لیس بجید و الصحیح (فقد عزب عنه) ثلاثی. اقول: قد عرفت ان اللغه ضبط اعزب لازما و متعدیا، فالاعتراض و ما رتب علیه ساقط من اصله. و قد امر (علیه السلام) جیشه بالعزوبه و الاجتناب عن النساء و ان کان علی الوجه الحلال لان المقاربه معهن یفت فی عضد الحمیه اذا کانت من العدو فتسلب قلب المجاهد بجمالها و تستهویه و تصرفه عن عزیمه الجهاد. و الاستمتاع من النساء موجب للضعف و فوت الوقت و یمنع عن العدو و الرکض وراء العدو، و یصرف الجیش عن الابعاد فی الغزو و تعقیب العدو فی کل سهل و جبل و حصن و وغل. الترجمه: قشونی را که به جهاد اعزام میکرد بدرقه کرد و به آنها چنین سفارش داد: تا میتوانید خود را از زنان بدور دارید. سیدرضی گوید: مقصود اینست که نام آنها را به زبان نیاورید و دل بدانها ندهید و از نزدیکی با آنها دوری کنید، زیرا این خود مایه سستی غیرت و شکست عزیمت و واماندن از دویدن دنبال دشمن و منصرف شدن از دنبال کردن امر جهاد است. چه خوش سرودهاست:
عاشقی مرد سپاهی کجا***دادن دل دست ملاهی کجا
قلب سپاه است چه ماوای من***قلب فلان زن نشود جای من
(الفصل الثامن و الاربعون- فی آداب الحرب) اقول: قال فی النهایه: و فی حدیث علی (علیه السلام) انه شیع سریه فقال: اعذبوا عن ذکر النساء انفسکم، فان ذلکم یکسرکم عن الغزو. قوله (علیه السلام) (اعذبوا عن النساء ما استطعتم) فی (کامل المبرد): کتب صاحب الیمن الی عبدالملک- فی وقت محاربه ابن الاشعث معه- انی قد وجهت الیک بجاریه اشتریتها بمال عظیم و لم یر مثلها قط، فلما دخل بها علیه رای وجها جمیلا و خلقا نبیلا فالقی الیها قضیبا کان فی یده فنکست لتاخذه فرای منها جسما بهره، فلما هم بها اعلمه الاذن ان رسول الحجاج بالباب، فاذن له و نحی الجاریه فاعطاه کتابا من عبدالرحمن فیه سطور اربعه یقول فیها: سائل مجاور جرم هل جنیت لها حربا یزیل بین الجیره الخلط و هل سموت بجرار له لجب جم الصواهل بین الجم و الفرط و هل ترکت نلعلاء الحی ضاحیه فی ساحه الدار یستوقدن بالغبط و تحتها بیت آخر علی غیر الروی و هو: (الفصل الثامن و الاربعون- فی آداب الحرب) قتل الملوک و صار تحت لوائه شجر العری و عراعر الاقوام فکتب جوابه- و جعل فی طیه جوابا لابن الاشعث: ما بال من اسعی لا جبر عظمه حفاظا و ینوی من سفاهته کسری اظن خطوب الدهر بینی و بینهم ستحملهم منی علی مرکب و عر و انی و ایاهم کمن نبه القطا و لو لم تنبه باتت الطیر لا تسری اناه و حلما و انتطارا بهم غدا فما انا بالوانی و لا الضرع الغمر ثم بات یقلب کف الجاریه و یقول: ما اخذت فائده احب الی منک. فتقول: فما بالک و ما یمنعک؟ فقال: یمنعنی قول الاخطل و ان خرجت منه کنت الام العرب فانه قال: قوم اذا حاربوا شدوا مازرهم دون النساء و لو باتت باطهار فما الیک سبیل او یحکم الله بینی و بین ابن الاشعث، فلم یقربها حتی قتل عبدالرحمن. قول المصنف: (و معناه اصدفوا عن ذکر النساء) ای: اعرضوا عن ذکرهن (و شغل القلب بهن) و لا تکونوا کما قال الشاعر: ذکرتک و الخطی یخطر بیننا و قد نهلت منا المثقفه السمر (و امتنعوا من المقاربه لهن) و کان المهلب لما خرج ابن الاشعث علی الحجاج فی اهل العراق کتب الی الحجاج ان اهل العراق اقبلوا الیک و هم مثل السیل المنحدر من عل لیس شیء یرده حتی ینتهی الی قراره، و ان لاهل العراق شره فی اول مخرجهم و صبابه الی ابنائهم و نسائهم فلیس شیء یردهم حتی یسقطوا الی اهلیهم و یشموا اولادهم، ثم واقعهم عندها فتغلب (الفصل الثامن و الاربعون- فی آداب الحرب) علیهم. فلم یقبل ذلک فاستقبلهم الی تستر فهزموه بها، فترکهم حتی دخلوا الکوفه علی نسائهم ثم حاربهم فهزم. (فان ذلک یفت) ای یضعف و یوهن. (فی عضد الحمیه و یقدح) من (قدح الدود فی الاسنان و الشجر قدحا) و هو تاکل یقع فیه، و القادحه: الدوده. (فی معاقد العزیمه) فیحلها. (و یکسر عن العدو) بالفتح فالسکون فی الحرب، و قد عرفت ان الجزری جعل کلامه (علیه السلام) تعلیلا للاعذاب بلفظ (فان ذلکم یکسرکم عن الغزو). (و یلفت) ای: یصرف. (عن الابعاد فی الغزو) و لما بلغ ابن الزبیر قتل اخیه مصعب، قال: قدم ایره و اخر خیره، و تشاغل بنکاح فلانه و فلانه و ترک جلبه اهل الشام حتی غشیته فی داره. (و کل من امتنع من شیء فقد اعذب عنه) اعترض ابن ابیالحدید علی المصنف لما رای ان الجوهری قال (اعذبته عن الامر اذا منعته عنه، یقال آعذب نفسک عن کذا ای اظلفها)- بان قوله (و کل من امتنع من شیء فقد اعذب عنه) غیر صحیح و ان الصواب ان یقال (و کل من منعته من شیء فقد اعذب عنه) و ان کلامه (علیه السلام) بلفظ (اعذبوا) بکسر الهمزه لا (اعذبوا) بفتحها، و استدل بان الممتنع من الاکل و الشرب یقال له العاذب و العذوب لا المعذب. الا ان اعتراضه ساقط، کما ان اقتصار الجوهری علی ان (اعذب) (الفصل الثامن و الاربعون- فی آداب الحرب) بمعنی منع خطا، فقد قال الفیروزآبادی: العذب المنع کالاعذاب و الکف و الترک کالاعذاب. و قال الجزری: اعذب، لازم و متعد. بل اقتصر ابن درید علی ان (اعذب) بمعنی (امتنع) فقال: اعذب عن الشیء اذا امتنع عنه، و فی الحدیث (فاعذبوا عن النساء) ای امتنعوا عن ذکرهن. و الظاهر ان المصنف استند الیه حیث نقل العنوان مثله و جعله من اعذب و کون معنی (اعذب) امتنع. و مثله الزمخشری، ففی (الاساس) فی حدیث علی (علیه السلام) لسریه (اعذبوا عن النساء) اعذب عن الشیء و استعذب عنه اذا امتنع، لکن ان صح نقل الجزری لکلامه (علیه السلام) بلفظ (اعذبوا عن ذکر النساء انفسکم) یکون (اعذبوا) بمعنی امنعوا. (و العاذب و العذوب الممتنع من الاکل و الشرب) و فی (الجمهره): بات لرجل عاذبا و عذوبا اذا کان ممتنعا عن النوم جائعا، و قول عبید بن الابرص الاسدی: باتت علی ارم عذوبا کانها شیخه رقوب ای جائعه ممتنعه من الماکل و المشرب، و فی (الصحاح): العذوب من الدواب و غیرها القائم الذی لا یاکل و لا یشرب، و کذلک العاذب. و فی (القاموس): العذب ترک الاکل من شده العطش، و هو عاذب و عذوب، و العاذب و العذوب الذی لیس بینه و بین السماء ستر.
اعذبوا: اعرضوا، و المعنی اذا کنتم فی الجهاد فلا تفکروا او تتحدثوا فی الجنس و النساء، لان الله ما جعل لرجل من قلبین فی جوفه.
… عن ذکر النساء: اعذبوا و اصدفوا بکسر عین الفعل ای اعرضوا و اترکوا … یفت فی عضد الحمیه: الفت الدق و الکسر وقت فی ساعده من باب نصر ای اضعفه کانه کسره و معاقد العزیمه مواضع انعقادها و هی القلوب و قدح فیها بمعنی خرقها کنایه عن اوهنها و العدو بفتح فسکون الجری و یکسر عنه ای یقعد عنه
در گفتار آن حضرت علیهالسلام است (هنگامی) که آن بزرگوار لشگری را بدرقه نموده آنها را به جنگ میفرستاد (اندرز میداد) و میفرمود: آنچه میتوانید از زنها دوری کنید (سیدرضی رحمهالله فرماید:) معنی این سخن آن است که (هنگام جنگ) از یاد زنها و دل بستن به آنها دوری نمائید، و از نزدیکی با ایشان خودداری کنید که آن بازوی حمیت و مردی را سست میگرداند و در تصمیمها اخلال نموده رخنه مینماید، و شخص را از دشمن شکست میدهد، و از رفتن و کوشش نمودن در جنگ دور میدارد، و هر که از چیزی امتناع نماید (درباره او گفته میشود: اعذب عنه یعنی) از آن دوری جسته و خود را نگاه داشته است، و عاذب و عذوب کسی است که از خوردن و آشامیدن خودداری نماید.
صدر اسلام در خیلی از جنگها برای اینکه افکار لشکریان پراکنده نشود همسران خود را همراه میبردند. گاهی این کار آنان را به خوشگذارانی و غفلت از جهاد میکشانید، لذا امام (علیه السلام) سفارش میکند تا آنجا با زنان مباشرت کنید که از جنگ باز نمانید، زیرا سرگرم شدن با زنان فکر را مشغول میسازد، تصمیم را سست میگرداند و نیروی بدن را میکاهد و بلند نظری را که مورد نیاز سرباز است از او میگیرد و در نتیجه، این گونه افراد موجب شکست خواهند بود. (کسانی که بدنبال خوشگذارانی میروند شکست و بازگشت شما را خواهانند.)
و فی حدیثه علیهالسلام: (انه شیع جیشا یغزیه) ای یجعله یحارب (فقال: (اعذبوا عن النساء ما استطعتم) (و معناه اصدفوا) ای: اعرضوا (عن ذکر النساء) و شغل القلب بهن، و امتنعوا غن المقاربه لهن، لان ذلک یفت فی عضد الحمیه (ای یضعب حمیه الانسان و یکسرها، فلا جد له علی القتال) و یقدح فی معاقد العزیمه (العزیمه النیه و معاقدها محل غقدها فی القلب) و یکسر عن العدو (ای یسبب عدم تمکن الانسان من لجری و الرکض) و یلفت عن الابعاد فی الغزو (ای یصرف الانسان عن ان ینظر نظره بعیده حاله الحرب (و کل من امتنع من شیء فقد اعذب عنه و العاذب و العذوب الممتنع من الاکل و الشرب) و ذلک لان المقاربه تضعف القوه البدنیه، و القوه النفسیه، و ذلک سبب ما ذکر، و یحتمل فی العباره ان یکون المراد عدم تعرض الجیش بالنساء و ایذاء هن- کما هو من وصایا الاسلام-.
«و از سخنان آن حضرت است که چون لشکری را که به جنگ روانه می کرد به بدرقه آنان رفت و چنین فرمود: چندان که توانستید خود را از زنان باز دارید. معنی آن این است که از یاد زنان و دل مشغولی به آنان خودداری کنید و به زنان نزدیکی مکنید که آن سبب بروز سستی در بازوی حمیّت و گسستن پیوندهای عزیمت می گردد و از دویدن و تعقیب دشمن جلوگیری می کند و هر کس از انجام دادن کاری خودداری کند، از آن روی گردان شده است. و عازب و عزوب به معنی کسی است که از خوردن و آشامیدن خودداری کند.»
و فی حدیثه علیه السلام
أَنَّهُ شَیَّعَ جَیْشاً بِغَزْیَةٍ فَقالَ:
اعْذِبُوا عَنِ النِّسَاءِ مَا اسْتَطَعْتُمْ.
امام علیه السلام هنگامی که سپاهی را برای میدان نبرد بدرقه میکرد فرمود:
تا آنجا که میتوانید از زنان دوری جویید. ( .سند گفتار حکیمانه: از کسانی که پیش از مرحوم سیّد رضی این کلام نورانی را نقل کردهاند،ابو عبید در کتاب غریب الحدیث و هروی در الجمع بین الغریبین بنا به نقل ابن اثیر در ماده«عذب»آن را ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 224) )
مرحوم سیّد رضی (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:
معنای این سخن آن است که از یاد زنان و دلمشغولی به آنها به هنگام جنگ صرف نظر کنید و از نزدیکی با آنان امتناع ورزید،چراکه این کار،بازوان حمیّت را سست و در تصمیم خلل ایجاد میکند و از حرکت سریع و کوشش در جنگ بازمیدارد و (بهطور کلی) هرکس از چیزی امتناع ورزد درباره او گفته میشود «أعْذَبَ عَنْهُ»،و«الْعاذِبْ»و«الْعَذُوب»به کسی گفته میشود که از خوردن و آشامیدن امتناع ورزد.
(وَ مَعْناهُ:اصْدِفُوا عَنْ ذِکْرِ النِّساءِ وَ شُغْلِ الْقَلْبِ بِهِنَّ، وَ امْتَنَعُوا عَنِ الْمُقارَبَةِ لَهُنَّ،لِأَنَّ ذلِکَ یَفُتُّ فی عَضُدِ الْحَمِیَّةِ،وَ یَقْدَحُ فی مَعاقِدِ الْعَزیمَةِ وَ یَکْسِرُ عَنِ الْعَدُوِّ وَ یَلْفِتُ عَنِ الْإبْعادِ فِی الْغَزْوِ،وَ کُلُّ مَنِ امْتَنَعَ مِنْ شَیْءٍ فَقَدْ أعْذَبَ عَنْهُ وَ الْعاذِبُ وَ الْعَذُوبُ:الْمُمْتَنِعُ مِنَ الْأَکْلِ وَ الشُّرْبِ) .
به هنگام مقابله با دشمن از زنان دوری کنید
امام علیه السلام هنگامی که سپاهی را برای فرستادن به میدان نبرد بدرقه میکرد فرمود:«تا آنجا که میتوانید از زنان دوری جویید»؛ (أَنَّهُ شَیَّعَ جِیْشاً بِغَزْیَةٍ ( .در بسیاری از نسخ به جای«بغزیة»بِسَرِیَّةٍ آمده است که لفظ مناسبی است،زیرا ظاهر عبارت این است کهامام علیه السلام در آن جنگ حضور نداشته است و به چنین جنگی که پیغمبر و امام علیهم السلام در آن حضور ندارند«سَریّة»گفته میشود و در تعدادی از نسخ آمده است:«یُغزیه»(از باب افعال) به معنای فرستادن به میدان جنگ؛اما واژه«بغزیة»ظاهراً غلط است،زیرا غزیة تنها اسم محلی است و تناسبی با کلام امام علیه السلام ندارد ) فَقالَ:
اعْذِبوا عَنِ النِّسَاءِ مَا اسْتَطَعْتُمْ) .
مرحوم سیّد رضی در شرح این عبارت بر جمله «اعْذِبوا» به عنوان تعبیری فصیح و جالب تکیه کرده میگوید:معنای این سخن آن است که از یاد زنان و دلمشغولی به آنها به هنگام جنگ صرف نظر کنید و از نزدیکی با آنان امتناع ورزید،چراکه این کار،بازوان حمیّت را سست و در تصمیم خلل ایجاد میکند و از حرکت سریع وکوشش در جنگ بازمیدارد و (بهطور کلی) هرکس از چیزی امتناع ورزد درباره او گفته میشود«اعْذَبَ عَنْهُ»،و«العاذِب»و«الْعَذوب»به کسی گفته میشود که از خوردن و آشامیدن امتناع ورزد»؛ (وَ مَعْناهُ:اصْدِفُوا عَنْ ذِکْرِ النِّساءِ وَ شُغْلِالْقَلْبِ بِهِنَّ،وَ امْتَنَعُوا عَنِ الْمُقارَبَةِ لَهُنَّ،لِأَنَّ ذلِکَ یَفُتُّ فی عَضُدِ الْحَمِیَّةِ، وَ یَقْدَحُ فی مَعاقِدِ الْعَزیمَةِ وَ یَکْسِرُ عَنِ الْعَدُوِّ وَ یَلْفِتُ عَنِ الْإبْعادِ فِی الْغَزْوِ،وَ کُلُّ مَنِ امْتَنَعَ مِنْ شَیْءٍ فَقَدْ أعْذَبَ عَنْهُ وَ الْعاذِبُ وَ الْعَذُوبُ:الْمُمْتَنِعُ مِنَ الْأَکْلِ وَ الشُّرْبِ) .
در بعضی از نسخ به جای«اعْذِبُوا»«اعْزِبُوا»آمده که به معنای دوری کردن است و هر دو واژه،قریب المعنی هستند.
شک نیست که انسان در صورتی در کار خود-مخصوصاً در میدان نبرد - پیشرفت میکند که تمام فکرش متوجه آن کار باشد؛اما اگر فکر خود را به دو یا چند کار تقسیم کند،به همان نسبت توفیقش کمتر میشود به خصوص اگر فکر خود را به زنان مشغول دارد که او را در حال و هوای دیگری قرار میدهد و از تصمیم و اراده و قدرت و قوت او میکاهد.بهویژه اگر زنان،همراه لشکر به میدان نبرد بیایند؛نبردی که مدتی به طول میانجامد و لشکر با آنها مقاربت کنند.به یقین از توان آنها میکاهد،زیرا بدیهی است که مقاربت منته به خروج ماده نطفه،بدن را سست میسازد و کثرت آن از طول عمر میکاهد.
به همین دلیل امام علیه السلام از پرداختن به فکر زنها یا مقاربت با آنان،لشکریانش را بر حذر میدارد.
البته تعبیر به «مَا اسْتَطَعْتُمْ» دلیل بر این است که در موارد ضرورت و نیاز شدید،این نهی ارشادی استثنا شده است.
قابل توجه اینکه در تاریخ اسلام میخوانیم مشرکان به عکس این دستور،در بعضی از میدانهای جنگ زنانشان را با خود میآوردند و ترانه برای آنها میخواندند و به آنها قول میدادند اگر پیروز شوند با آنها همبستر گردند و یکی از عوامل سستی آنها در جنگ همین بود. ( .بحار الانوار،ج 20،ص 25 )
در جنگهای معاصر نیز در ماجرای جنگ ویتنام آمده است که آمریکاییها پیوسته گروهی از زنان هرجایی را از آمریکا با هواپیما برای سرگرمی لشکریان خود به ویتنام میفرستادند و سرانجام شکست مفتضحانهای دامان آنها را گرفت.
بعضی از شارحان نهجالبلاغه این احتمال را دادهاند که منظور امام علیه السلام این است که مزاحمتی برای زنها تا میتوانید ایجاد نکنید،زیرا رساندن آزار به غیر جنگجویان در اسلام ممنوع است. ( .توضیح نهج البلاغه،ج 4،ص 388 )
البته این احتمال برخلاف ظاهر کلام امام علیه السلام است و ظاهر کلام همان است که مرحوم سیّد رضی از آن استنباط کرده و غالب شارحان نیز همان را دنبال کردهاند.
از جمله اموری که ضعف این احتمال را تأیید میکند چیزی است که در کتاب نهایه ابن اثیر درباره معنای «اعْذِبُوا» آمده و کلام امام علیه السلام را چنین معنی میکند:
«إِمْنَعُوا عَنْ ذِکْرِ النِّسَاءِ أَنْفُسَکُمْ وَ شُغْلِ الْقَلْبِ بِهِنَّ،فَإِنَّ ذَلِکَ یَکْسِرُکُمْ عَنِ الْغَزْو» . ( .النهایة فی غریب الحدیث،ج 3،ص 195 )
کَالیَاسِرِ الفَالِجِ یَنتَظِرُ أَوّلَ فَوزَةٍ مِن قِدَاحِهِ
الیاسرون هم الذین یتضاربون بالقداح علی الجزور والفالج القاهر والغالب یقال فلج علیهم وفلجهم و قال الراجز
لمارأیت فالجا قدفلجا
ترجمهها:
مسلمان چونان تیراندازی ماهری است که انتظار دارد، در همان نخستین تیراندازی پیروز گردد .
میگویم: (یاسرون، کسانی هستند که با تیرها بر سر شتری مسابقه میدهند، و فالج، یعنی چیره دست پیروز، میگویند. قد فلج علیهم و فلجهم. یعنی بر آنان پیروز شدند، و آنان را مغلوب کردند، و راجز (راجز، فضل بن قدامه عجلی و لقب او، ابو النّجم است، او از شاعران عصر اموی است که در سال 130 هجری درگذشت.) میگوید: چیره دستی را دیدم که پیروز شد.)
[و در حدیث آن حضرت است:] همچون قمارباز پیروز که انتظار پیروزی در دست نخستین خود برد. [یأسرون کسانی هستند که تیر قمار بر شتر نحر شده افکنند و فالج چیره پیروز است، گویند قد فلج علیهم- بر آنان پیروز شد- و فلجهم- مغلوبشان گردانید- و راجز گفته است: «چون فالجی- را دیدم که غالب گردید.»]
کالیاسر تا آخر یعنی فلان همچو قمار باز غالبست که انتظار میکشد اول فیروزی را از تیرهای قمار خود یأسرون کسانیند که قمار میبازند با یکدیگر بتیرهای قمار بر شتر کشتنی که عادت عربست و فالج بمعنی غالب و قاهر است میگویند غالب شد بر ایشان و و غالب شد ایشان را گفته است رجز خواننده در معرکه حرب وقتی که دیدم غالب شونده
در حدیثی از آن حضرت (علیه السلام) آمده است: همانند «یاسر فالج» که منتظر نخستین پیروزی از تیرهای قمار خود است.
«یاسرون» کسانی هستند که تیرهای قمار را بر شتر کشته ای می افکنند. و «فالج» به معنی پیروز است. و گویند «قد فلج علیهم و فلجهم» یعنی بر آنان پیروز شد و مغلوبشان گردانید و راجز گوید: «لما رأیت فالجا قد فلجا»، چون دیدم که غلبه کننده، غلبه کرد.
در گفتار آن حضرت است:مؤمنی که خود را دچار عار ننموده چون قمار باز زبردستی است که اولین پیروزی خود را از تیر قمارش در انتظار است .
«یا سرون»کسانی هستند که با تیرهای خود بر سر شتر نحر شده قمار میکنند.«فالج»غالب زبردست است،گفته میشود:«قَدْ فَلَجَ عَلَیْهِمْ وَ فَلَجَهُمْ»یعنی بر آنان پیروزی یافت و مغلوبشان نمود.
رجز خواننده گوید:وقتی که دیدم غلبه کننده را که غالب شد .
شروح:
قوله: الیاسر الفالج، هذا بعد کلام فی وصف اهل الاخره الذین یعملون لها ثم شبههم بالیاسرین و هم الذین یلعبون بالمیسر و هو قمار العرب بالازلام.
الیاسر: اللاعب، بالقداح الفالج: الفائز یقال فلج علی اصحابه و فلجهم.
(مانند قمارباز غلبهجوی ماهری است که ابتدا پیروزی را از تیرهای قمار خود انتظار دارد). یاسرون، کسانی هستند که با تیرهای قمار بر سر شتر، برد و باخت میکنند. فالج به غلبهجوی چیرهدست، گفته میشود: فلج علیهم، و فلجهم، یعنی بر یاران غالب شد و از آنان برد. کسی در میدان جنگ رجز میخواند و میگفت: لما رایت فالجا قد فلجا یعنی: وقتی که دیدم غلبهکنندهای را که پیروز شد. شرح این سخن در عبارت: (اما بعد فان الامر ینزل من السماء الی الارض کمقطر المطر) گذشت.
و منه کَالْیَاسِرِ الْفَالِجِ یَنْتَظِرُ أَوَّلَ فَوْزَةٍ مِنْ قِدَاحِهِ.
[قال الیاسرون هم الذین یتضاربون بالقداح علی الجزور و الفالج القاهر الغالب یقال قد فلج علیهم و فلجهم قال الراجز لما رأیت فالجا قد فلجا ]
أول الکلام أن المرء المسلم ما لم یغش دناءة یخشع لها إذا ذکرت و یغری به لئام الناس کالیاسر الفالج ینتظر أول فوزة من قداحه أو داعی الله ف ما عِنْدَ اللّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرارِ یقول هو بین خیرتین إما أن یصیر إلی ما یحب من الدنیا فهو بمنزلة صاحب القدح المعلی و هو أوفرها نصیبا أو یموت فما عند الله خیر له و أبقی ( ا:«أبقی له». ) و لیس یعنی بقوله الفالج القامر الغالب کما فسره الرضی رحمه الله لأن الیاسر الغالب القامر لا ینتظر أول فوزة من قداحه و کیف ینتظر و قد غلب و أی حاجة له إلی الانتظار و لکنه یعنی بالفالج المیمون النقیبة الذی له عادة مطردة أن یغلب و قل أن یکون مقهورا
(و فی حدیثه) و در حدیث او واقع شده که: (کالیاسر الفالج) و فلان همچو قمارباز قاهر (ینتظر اول فوزه من قداحه) که انتظار میکشد اول فیروزی را از تیرهای قمار خود (و الیاسرون هم الذین یتضاربون بالقداح علی الجزور) یاسرون آن کسانیند که قمار میبازند با یکدیگر به تیرهای قمار بر شترکشی همچنانکه عادت عرب است (و الفالج القاهر الغالب) و (فالج) به معنی قهرکننده غالب شونده است (یقال) میگویند یعنی استعمال میکنند لفظ (فالج) رابه این طریق که (قد فلج علیهم) یعنی غالب شد بر ایشان (و فلجهم) یعنی غالب شد آن را (قال الراجز) گفته است رجزخواننده در معارک حرب از برای اظهار شجاعت خود اینکه: (لما رایت فالجا قد فلجا) یعنی وقتی که دیدم غالب شوندهای را که غالب شد بر خصمان.
قال السید: و الیاسرون هم الذین یتضاربون بالقداح علی الجزور و الفالج القاهر الغالب یقال قد فلج علیهم و فلجهم و قال الراجز: لما رایت فالجا قد فلجا این کلام در اوایل کتاب مذکور است در مقام وعظ فرموده است: اگر بعضی از شما در بعضی از برادران مومن خویش مال و نعمتی بیند بر آن فتنه نشود و حسد نبرد و از رشک از جای بیرون نرود و در معصیت نیفتد که مرد مومن فقیر چندانکه خود را بعار و شنار آلود نکرده است خود را در نظرها خوار و رسوا نساخته است همچو (یاسر فالج) یعنی قمارباز غالب دست که برد او را باشد، کعبتین اقبالش همه نقش مراد آورد انتظار میبرد اول ظفر یافتی را از قداح خود یعنی از تیرهای قمار خود. سید میگوید: یاسرون قومیاند که به تیر قمار میبازند بر طریقه عرب بر سر جزور یعنی آن شتر که عرب میکشد برای خوردن به جای گوسفند در ولایت ما و طریق آن قمار این است که ایشان را ده تیر بیپر میباشد هر کدام را نشانی و نامی یکی را سهم یک، و دیگری را دو، و دیگری را سه، تا هفتم که آن را هفت سهم باشد در بردن، و هشتم را هشت سهم، و نهم را نه سهم، و دهم را ده سهم، در باختن آن تیرها زیر بساطی نهند و بر هم زنند و هر یک دست زیر بساط برند و تیری بیرون آورند، آنان که هفت تیر اول بیرون آورند برد ایشان را بود به قدر آن سهمها که آن تیر راست، و آنان که آن سه آخر را بیرون آورند باخت ایشان را است به آن سهمها که گفتیم، و گرو بر سر شتری باشد از جنس جزور که آن را بخرند و بکشند و بر بیست و هشت قسمت کنند، هر که برد به آن سهمها که گفتیم از گوشت آن شتر او را باشد، و سه کس که ببازند بر بیست و هفت میان خود به آن سهمها که گفتیم بدهند، و غیر این روش هم گفتهاند. و سید گوید: فالج غالب است میگویند (فلج علیهم و فلجهم) غالب شد بر یاران و قهر کرد و برد ایشان را راجز گویند: (لما رایت فالجا قد فلجا) وقتی که دیدم غلبهکنندهای را که در جنگ غالب شد.
و فی حدیثه علیهالسلام: «کالیاسر الفالج ینتظر اول فوزه من قداحه.» یعنی و در حدیث او است علیهالسلام: مثل قمارباز عادت کرده به بردن قماری که منتظر و امیدوار باشد اول رستگاری را از تیرهای قمار خود.
میگوید سید رحمهالله که «یاسر» آنچنان کسانی باشند که میزنند تیرهای قمار را با هم از برای قسمت کردن شتر نحر شدهای به قمار و معنی «فالج» قاهر غالب است یعنی قهر و غلبه کننده.
الیاسرون: هم الذین یتغاربون بالقداح علی الجزور، و الفالج: القاهر الغالب، یقال: قد فلج علیهم و فلجهم، قال مراجز: لما رایت فالجا قد فلجا. اللغه: (الیاسر) فاعل ج: ایسار: السهل، الذی یتولی قسمه جزور المسیر، الیاسر ج: ایسار خلاف الیامن (القدح) ج: قداح: سهم المیسر- المنجد. المعنی: قال المعتزلی: اول الکلام ان المرا المسلم ما لم یغش دنائه یخشع لها اذا ذکرت، و یغری به لئام الناس کالیاسر الفالج ینتظر اول فوزه من قداحه، او داعی الله، فما عند الله خیر و ابقی- الی ان قال- و لیس یعنی بقوله: الفالج القامر الغالب کما فسره الرضی رحمه الله، لان الیاسر الغالب القامر لا ینتظر اول فوزه من قداحه، و کیف ینتظر و قد غلب، و ای حاجه له الی الانتظار، و لکنه یعنی بالفالج المیمون النقیبه الذی له عاده مطرده ان یغلب و قل ان یکون مقهورا. اقول: مقصود الرضی انه (علیه السلام) شبه المومن السالم بالمقامر الذی یکون غالبا بحسب الواقع فینتظر فوزه قداحه، فالفالج بمعنی المستقبل فانتظاره لظهور فوزه الواقعی، و لیس المراد منه المقامر الذی ظهر فوزه لیکون الفالج فی معنی الماضی و لم یکن للانتظار معنی، مع ان تفسیره الفالج بمیمون النقیبه خلاف اللغه، و لم یضبط اللغه هذا التفسیر للفظه یاسر، فمقصوده (علیه السلام) ان المومن السالم الغیر الاثم یتربص احدی الحسنیین: اما الفوز بالسعاده الدنیویه، او ما عند الله فی الاخره و هو خیر و ابقی. الترجمه: فرمود: مسلمان تا به یک زشتکاری آلوده نشده که مایه سرشکست او و پایه گمراه کردن مردم پست است، مانند کسیست که در قمار برنده است و در انتظار برد خود است، و یا در انتظار دعوت الهی است و آنچه نزد خدا است بهتر و پایندهتر است.
مرد مسلمان که بزهکار نیست***مایه گمراهی و بدکار نیست
همچو برنده است ببازی خود***منتظر فوز نهائی خود
یا که خدایش به بر خود برد***بهتر و پایندهترش آورد
الیاسر الفالج هو الذی حالفه التوفیق فی جمیع اعماله و موافقه او اکثرها، و القداح- بکسر القاف- جمع القدح- بکسر القاف و سکون الدال- ای السهم، و المراد بالقداح سهام القمار، و المعنی الموفق المیمون بعنایه الله هو سعید فی دنیاه و آخرته. و اقتبسنا هذا التفسیر من کلام طویل لابن ابیالحدید. و ما هو بهذا الوضوح.
… بالقدح علی الجزور: الجزور بفتح الجیم الناقه المجزوره ای المنحوره او المضاربه بالسهام المقامره علی النصیب من الناقه و فلج من باب ضرب و نصر
در گفتار آن حضرت علیهالسلام است (در خطبه بیست و سوم درباره رشک نبردن): مانند قمار باخته غلبهجوی زبردست باشد که نخست فیروزی را از تیرهای قمار خود منتظر است (پس کم بهره از نعمت دنیا نباید بر دیگران رشک برد، بلکه باید اندوه در دل راه ندهد و کوشش نماید تا اقبالش رو آورد مانند قمار باخته زبردست که همیشه منتظر برون میباشد. سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) یاسرون کسانی هستند که با تیرهای قمار بر سر شتری که میخرند و میکشند قمار میکنند، و فالج غلبهجو و زبردست است، گفته میشود: فلج علیهم و فلجهم یعنی بر یاران غالب شد و از آنان برد، و رجز خواننده (در کارزار) گوید: لما رایت فالجا قد فلجا یعنی هنگامی که دیدم غلبه کننده را که غالب شد.
ابن ابیالحدید در شرح مطلب مینویسد: ابتدای کلام این است: مرد مسلمان تا زمانی که به پستی نگرائیده است وقتی او را به یاد خدا انداختی بیدار میشود اما مردم لئیم گول او را میخورند مانند آن قمارباز ماهری که در انتظار آغاز پیروزی خویش است و یا در انتظار مرگ و آنچه در نزد خداست برای نیکوکاران بهتر است. بدین ترتیب افراد نادان دنبال پیروزی و بهره دنیا میروند و شایستگاه بفکر آخرت و خدمت به جامعه.
و فی حدیثه علیهالسلام: (کالیاسر الفالج ینتظر اول فوزه من قداحه) (الیاسرون هم الذین یتضاربون بالقداح علی الجزور) الجزور الناقه المجزوره ای المنحوره، و القداح السهام، و المضاربه المقامره علی اجزاء الناقه (و الفالج القاهر و الغالب، یقال: فلج علیهم و فلجهم، و قال الراجز: (لما رایت فالجا قد فلجا) ای غالبا قد غلبا.
الیاسرون هم الذین یتضاربون بالقداح علی الجزور، و الفالج: القاهر و الغالب، یقال: فلج علیهم و فلجهم، و قال الراجز: لما رایت فالجا قد فلجا. و مراده ان المومن الطاهر المطیع لله سعید فی دنیاه و آخرته فله احدی الحسنین النصر او الشهاده …
«و از سخنان آن حضرت است: همچون قمارباز پیروزی که انتظار اوّل شدن خود را از تیرهای خویش دارد.»
گوید: «یاسرون» کسانی هستند که تیرهای خود را بر شتر نحر شده می زنند و فالج به معنی پیروز است و چیره. گفته می شود «قد فلج علیهم» یعنی بر آنان پیروز شد و گفته می شود «فلجهم» یعنی آنان را مغلوب ساخت، راجز گفته است: هنگامی که فیروزی یابنده را دیدم که پیروز شد.
و فی حدیثه علیه السلام
کَالْیَاسِرِ الْفَالِجِ یَنْتَظِرُ أَوَّلَ فَوْزَةٍ مِنْ قِدَاحِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
(هر گاه مسلمان دست به عمل زشتی نزند که از آشکار شدنش شرمنده میشود و ممکن است افرادِ پست آن را وسیله هتک حرمتش قرار دهند) به مسابقه دهنده ماهری میماند که منتظر است در همان دورِ نخست پیروز شود.(و سود وافری ببرد بیآنکه زیانی ببیند). (.سند گفتار حکیمانه: این جمله بخشی از خطبه 23 است که در آنجا مصادرش ذکر شد اضافه بر آن،ابو عبید آن را در کتاب غریب الحدیث و هروی آن را در الجمع بین الغریبین آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 209) )
مرحوم سیّد رضی (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:
«یاسرون»کسانی هستند که بهوسیله پیکانهای تیر بر شتر نحر شده بختآزمایی میکنند و«فالج»کسی است که پیروز شده است.گفته میشود«فَلَجَ عَلَیْهِمْ وَفَلَجَهُمْ»یعنی بر آنها پیروز شد،ازاینرو در بعضی از رجزها میخوانیم:هنگامی که دیدم شخصی پیروز شد....
(الْیاسِرُونَ هُمُ الَّذینَ یَتَضارَبُونَ بِالْقِداحِ عَلَی الْجَزُورِ.وَ الْفالِجُ:الْقاهِرُ وَ الْغالِبُ؛یُقالُ:فَلَجَ عَلَیْهِمْ وَ فَلَجَهُمْ،وَ قالَ الرّاجِزُ:لَمّا رَأیْتُ فالِجاً قَدْ فَلَجا) .
راه پیروزی سریع!
همان گونه که در بخش سند این کلام حکمتآمیز آمد،این جمله قسمتی است از خطبه بیست و سوم که مرحوم سیّد رضی به منظور فصاحت و بلاغتی که دارد آن را جدا ساخته و تفسیر کرده است.
امام علیه السلام میفرماید:«(هر گاه مسلمان دست به عمل زشتی نزند که از آشکار شدنش شرمنده میشود و افرادِ پست آن را وسیله هتک حرمتش قرار میدهند) به مسابقه دهنده ماهری میماند که منتظر است در همان دورِ نخست پیروز شود.
(و از سود وافری بهره گیرد بیآنکه زیانی ببیند)»؛ (کَالْیَاسِرِ الْفَالِجِ (.در تعدادی از نسخ،«کَالْفالِجِ الْیاسِر»آمده؛ولی صحیح همان است که در متن آمده است ) یَنْتَظِرُ أَوَّلَ فَوْزَةٍ مِنْ قِدَاحِهِ) .
مرحوم سیّد رضی در شرح این جمله میگوید:«یاسرون کسانی هستند که بهوسیله پیکانهای تیر بر شتر نحر شده بختآزمایی میکنند و «فالج» کسی است که پیروز شده است.گفته میشود«فَلَجَ عَلَیْهِمْ وَ فَلَجَهُمْ»یعنی بر آنها پیروز شد،ازاینرو در بعضی از رجزها میخوانیم:هنگامی که دیدم شخصی پیروز شد...»؛ (الْیاسِرُونَ هُمُ الَّذینَ یَتَضارَبُونَ بِالْقِداحِ عَلَی الْجَزُورِ.وَ الْفالِجُ:الْقاهِرُ وَ الْغالِبُ؛یُقالُ:فَلَجَ عَلَیْهِمْ وَ فَلَجَهُمْ،وَ قالَ الرّاجِزُ:لَمّا رَأیْتُ فالِجاً قَدْ فَلَجا) .
مرحوم سیّد رضی به دلیل اینکه در صدد شکافتن معنای حقیقی یا کنایی «یاسر»و«فالج»بوده،صدر این کلام را ذکر نکرده است؛ولی هرگاه به صدر آن در خطبه 23 باز گردیم معنای کامل و جامعی از این گفتار حکیمانه به دست میآید،زیرا امام علیه السلام میفرماید:«هر گاه انسان مسلمان به دنبال کار زشتی که از آشکار شدنش شرمنده شود نباشد و به کاری که افراد پست آن را وسیله هتک حرمت او قرار دهند دست نزند مانند مسابقه دهنده ماهری است که منتظر است در همان دورِ نخست پیروز گردد و سود وافری ببرد بیآنکه زیانی دامان او را بگیرد»؛
(فَإِنْ رَأَی أَحَدُکُمْ لِأَخِیهِ غَفِیرَةً فِی أَهْلٍ أَوْ مَالٍ أَوْ نَفْسٍ فَلا تَکُونَنَّ لَهُ فِتْنَةً فَإِنَّ الْمَرْءَ الْمُسْلِمَ مَا لَمْ یَغْشَ دَنَاءَةً تَظْهَرُ فَیَخْشَعُ لَهَا إِذَا ذُکِرَتْ وَیُغْرَی بِهَا لِئَامُ النَّاسِ کَانَ کَالْفَالِجِ الْیَاسِرِ الَّذِی یَنْتَظِرُ أَوَّلَ فَوْزَةٍ مِنْ قِدَاحِهِ تُوجِبُ لَهُ الْمَغْنَمَ وَ یُرْفَعُ بِهَا عَنْهُ الْمَغْرَم) .
این پیروزی سریع میتواند پیروزی در دنیا باشد یا در سرای آخرت یا در هر دو،زیرا چنین مؤمن پاکدامنی نه بهانه به دست بدخواهان میدهد که از او عیبجویی کنند و نه کاری برخلاف رضای الهی انجام میدهد که در سرای آخرت دامنش را بگیرند،بنابراین او در هر دو سرا پیروز است.
نکته مهمی که در اینجا باید به آن توجه داشت معنای«یاسر»است که بسیاری از شارحان،آن را به قمارباز تفسیر کرده و گفتهاند:مؤمن پاکدامن مانند قماربازی است که در دور اول قمار برنده میشود و میدانیم چنین تشبیهی هرگز مناسب کلام امام علیه السلام نیست.گویا آنها به تعبیر«قِداح»(چوبههای تیر) و«جَزُور» (شتر قربانی) توجه نکردهاند.
توضیح اینکه طبق آنچه از«زمخشری»در کشاف نقل شده،عرب هنگام بختآزمایی ده چوبه تیر انتخاب میکرد و روی هرکدام اسمی مینوشت؛ بعضی به عنوان برنده و بعضی به عنوان بازنده.سپس شتری را خریداری میکردند و آن را نحر کرده به ده قسمت تقسیم مینمودند.تیرهای دهگانه را درکیسهای ریخته،مخلوط میکردند و کسی که مورد اعتماد آنها بود دست میکرد تیرها را یکی بعد از دیگری بیرون میآورد:هفت چوبه تیر که هرکدام نام خاصی بر آن نوشته شده بود و هرکدام سهمی میبردند.سهم برترین،«مُعَلّی»نام داشت اما سه چوبه دیگر هیچکدام سهمی نداشتند بلکه هرکس آن چوبهها به نام او میافتاد میبایست یکسوم از قیمت شتر را بپردازد و در پایان،برندگان،سهام خود را به فقرا میدادند و چیزی از آن را نمیخوردند و به این کار افتخار میکردند. ( .شرح نهج البلاغه محقق خوئی،ج 3،ص 319،با تلخیص )
«قِداح» ،اشاره به آن چوبهای تیر است و«جَزور»اشاره به شتری است که برای این کار انتخاب میکردند.
با توجه به آنچه گفته شد روشن میشود این کار گرچه نوعی بختآزمایی بوده-نه قمار-ولی سرانجامش خدمتی به فقرا محسوب میشده است،بنابراین گرچه اصل این کار از نظر شرعی باطل است،ولی آن زشتی و قبحی که در مسئله قمار است،مخصوصاً با توجه به پایان آن،دیده نمیشود و تشبیه امام علیه السلام تشبیه فصیح و بلیغی است.
از آنجا که مؤمن پاکدامنی که بهانه به دست بدخواهان نمیدهد به سرعت در کارهایش پیروز میشود از آن تعبیر به «فالج» شده که از مادّه«فَلج»(بر وزن گنج) به معنای پیروزی است و تعبیر به «أوَّلُ فَوْزَةٍ» شده که معنای نخستین پیروزی را دارد.
کُنّا إِذَا احمَرّ البَأسُ اتّقَینَا بِرَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَلَم یَکُن أَحَدٌ مِنّا أَقرَبَ إِلَی العَدُوّ مِنهُ
ومعنی ذلک أنه إذاعظم الخوف من العدو واشتد عضاض الحرب فزع المسلمون إلی قتال رسول الله صلی الله علیه و آله بنفسه فینزل الله علیهم النصر به ویأمنون مما کانوا یخافونه بمکانه . و قوله إذااحمر البأس کنایة عن اشتداد الأمر و قدقیل فی ذلک أقوال أحسنها أنه شبه حمی الحرب بالنار التی تجمع الحرارة والحمرة بفعلها ولونها ومما یقوی ذلک قول رسول الله صلی الله علیه و آله و قدرأی مجتلد الناس یوم حنین وهی حرب هوازن الآن حمی الوطیس فالوطیس مستوقد النار فشبه رسول الله صلی الله علیه و آله مااستحر من جلاد القوم باحتدام النار وشدة التهابها
انقضی هذاالفصل ورجعنا إلی سنن الغرض الأول فی هذاالباب
ترجمهها:
هر گاه آتش جنگ شعله میکشید، ما به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پناه میبردیم، که در آن لحظه کسی از ما همانند پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به دشمن نزدیکتر نبود .
(وقتی ترس از دشمن بزرگ مینمود، و جنگ به گونهای میشد که گویا جنگجویان را میخواهد در کام خود فرو برد، مسلمانان به پیامبر پناهنده میشدند، تا رسول خدا شخصا به نبرد پردازد، و خداوند به وسیله او نصرت و پیروزی را بر آنان نازل فرماید، و در سایه آن حضرت ایمن گردند ، اما جمله
«اذا احمرّ البأس»
کنایه از شدّت کارزار است. در این باره سخنان متعدّدی گفته شده که بهترین آنها اینکه امام داغی جنگ را به شعلههای سوزان آتش تشبیه کرده است ، و از چیزهایی که این نظر را تقویت میکند، سخن پیامبر در جنگ حنین است، هنگامی که نبرد سخت شد و شمشیر زدن مردم را در جنگ «هوازن» مشاهده کرد فرمود:
«الآن حمی الوطیس»
اکنون تنور جنگ داغ شد ، «وطیس» تنور آتش است، بنا بر این رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم داغی و گرمی جنگ را به افروختگی و شدّت شعلهوری آتش تشبیه فرموده است) .
[و در حدیث آن حضرت است که:] چون کارزار دشوار میشد، ما خود را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نگاه میداشتیم چنانکه هیچیک ما از وی به دشمن نزدیکتر نبود. [و معنی آن این است که چون بیم از دشمن بسیار میبود و اژدهای جنگ دهان میگشود، مسلمانان به رسول خدا پناه میبردند و از او میخواستند تا خود دست به جنگ بگشاید، این هنگام به برکت پیامبر، خدا پیروزی بر آنان میفرستاد و بیمی را که داشتند با رسول میگشاد]. [و گفته آن حضرت «اذا احمرّ البأس»: کنایت از سختی کارزار است و در معنی این جمله سخنانی گفتهاند، نیکوترین آن این که:
امام گرمی کارزار را به گرمی آتش همانند کرده است که گرمی و سرخی را در اثر و رنگ خود فراهم دارد ، و آنچه این معنی را تقویت میکند سخن رسول خداست (صلی الله علیه و آله) که چون در روز حنین کارزار مردم را دید، و آن نبرد هوازن بود، فرمود: «حمی الوطیس» وطیس، افروختنگاه آتش است. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گرمی نبرد مردمان را به گرمی آتش و سختی سوزش آن همانند کرد.] [این فصل به پایان رسید و اکنون به روش نخستین در این باب باز میگردیم:]
و بودیم ما چون سرخ میشد آتش شدت حرب با اعدا خویشتن نگه میداشتیم برسول خدا پس نبود هیچیک از ما نزدیکتر بسوی دشمن از آن حضرت و معنی این آنست که هر گاه بزرگ میشد ترس از دشمن و سخت میشد گزیدن حرب و محنت و مشقت آن میگریختند مسلمانان بجانب کارزار پیغمبر بنفس نفیس خود پس فرمود میآورد خدای تعالی نصرت را بر ایشان بسبب آن حضرت و ایمن میشدند از آنچه که بودند میترسیدند از آن بسبب مکانت و قول حضرت که اذا احمّرت الباس کنایتست از سخت شدن کار و بتحقیق که گفتهاند درین لفظ چند قول نیکوترین آن اینست که تشبیه فرموده گرمی حرب را بآتشی که جمع میکند گرمی و سرخی را بکردار خود و رنگ خود و از آنچه از قوت میدهد این معنی را قول پیغمبر است وقتی که دید که شمشیر زدن مردمان را در روز حنین و آن جنگ هوازن بود اکنون گرم شد وطیس و وطیس جای برافروختن آتش است پس تشبیه کرده پیغمبر آنچه گرم شد بآن از مردانگی آن گروه بشدت حرارت آتش و سختی زبانه کشیدن آن تمام شد این فصل و باز رجوع کردیم بطریقه غرض اول درین باب که اساس مکارم اخلاقست
در حدیثی از آن حضرت (علیه السلام) آمده است: هنگامی که کارزار سرخ می شد ما خود را در پناه رسول اللّه (صلی الله علیه و آله) حفظ می کردیم. و از میان ما کسی نزدیکتر از او به دشمن نبود.
«یعنی چون ترسمان از دشمن بسیار می شد و جنگ دندان می نمود، مسلمانان به رسول الله (صلی الله علیه و آله) پناه می بردند و از آنچه ترسیده بودند، ایمنی می یافتند.
سخن او «اذا احمر البأس» کنایه از شدت کارزار است. در این باب، عبارات دیگر هم گفته اند. بهترین آنها همان است که امام فرمود و گرمی پیکار را به آتش تشبیه کرد که هم داغ است و هم سرخ. و آنچه این معنی را تقویت می کند این است که رسول اللّه (صلی الله علیه و آله) در روز حنین، در جنگ با هوازن چون جلادت مردان را دید فرمود «حمی الوطیس». و طیس کانون یا تنور افروخته است. رسول الله (صلی الله علیه و آله) گرمی پیکار مردم را بگرمی و شدت التهاب آتش تشبیه کرده است.
این فصل به پایان رسید و اکنون به همان شیوه پیشین در این باب باز می گردیم.
در گفتار آن حضرت است:وقتی تنور معرکه سرخ میشد خود را به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله حفظ میکردیم،پس هیچ کدام از ما به دشمن نزدیکتر از پیامبر نبود .
معنای آن این است که وقتی ترس از دشمن زیاد میشد،و جنگ به نهایت سختی میرسید، مسلمانان به جانبی که شخص رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در جنگ بود پناهنده میشدند، و خداوند به برکت آن حضرت پیروزی را بر آنان نازل میکرد،و به خاطر او از آنچه بیم داشتند ایمنی مییافتند .
و قول آن حضرت«اذَا احْمَرَّ البَأْسُ»کنایه از سختی جنگ است.
در این زمینه سخنانی گفته شده که بهترینش این است:امام گرمی تنور جنگ را به گرمی آتش تشبیه کرده که حرارت و سرخی را به عمل و رنگش فراهم میآورد .و آنچه که این قول را تقویت میکند فرمایش رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است که چون نبرد شدید مردم را در روز حنین که جنگ هوازن بود مشاهده کرد فرمود:«الانَ حَمِیَ الْوَطیسُ»(اکنون تنور جنگ گرم شد ).
و طیس جایگاه افروختن آتش است،رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله گرم شدن جنگ آنان را به افروختگی و شعلهور شدن آتش تشبیه فرموده است .
این فصل تمام شد،و در این باب به روش اول خود یعنی بیان حکمتها باز گشتیم .
شروح:
و قوله اذا احمر الباس ای اذا اشتد شده الحرب اتقیناها برسول الله فحذف المفعول و اتقی و توقی بمعنی یقال: وقاه الله کذا ای حفظه فتوقی و اتقی و احمر اشتد، و منه موت احمر و سنه حمراء.
ای اشتد الحرب و منه موت احمر، و هو ماخوذ من لون السبع کانه سبع اذا هوی الی الانسان اتقینا به ای استقبلنا به العدو.
(هنگامی که سخت میترسیدیم، خود را وسیلهی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نگهداری میکردیم و هیچ کدام از ما به دشمن، از آن گرامی، نزدیکتر نبودیم). معنای سخن آن است که هنگام شدت ترس، و تنگنای رزم، مسلمانان به سمتی میگریختند که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) میجنگید … است، بهترین آنها این است که گرمای جنگ را تشبیه، به آتشی نمود که حرارت و سرخی در عمل را یکجا در خود جمع کرده است، و موید این قول است سخن پیامبر وقتی که در جنگ حنین- هوازن- فشار مردم را دید، فرمود: اکنون آتش برافروخته شد. که شدت درگیری را به گداختگی آتش تشبیه کرده است. میگویم: امام (علیه السلام) شدت جنگ را به آتش افروخته تشبیه کرده است چنانکه نظیر آن گذشت.
و منه کُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَیْنَا بِرَسُولِ اللَّهِ ص فَلَمْ یَکُنْ أَحَدٌ مِنَّا أَقْرَبَ إِلَی الْعَدُوِّ مِنْهُ.
قال معنی ذلک أنه إذا عظم الخوف من العدو و اشتد عضاض الحرب فزع المسلمون إلی قتال رسول الله ص بنفسه فینزل الله تعالی النصر علیهم به و یأمنون ما کانوا یخافونه بمکانه.
و قوله إذا احمر البأس کنایة عن اشتداد الأمر و قد قیل فی ذلک أقوال أحسنها أنه شبه حمی الحرب بالنار التی تجمع الحرارة و الحمرة بفعلها و لونها و مما یقوی ذلک قول الرسول ص و قد رأی مجتلد الناس یوم حنین و هی حرب هوازن الآن حمی الوطیس و الوطیس مستوقد النار فشبه رسول الله ص ما استحر من جلاد القوم باحتدام النار و شدة التهابها
الجید فی تفسیر هذا اللفظ أن یقال البأس الحرب نفسها قال الله تعالی وَ الصّابِرِینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ ( سورة البقرة 177. ) و فی الکلام حذف مضاف تقدیره إذا احمر موضع البأس و هو الأرض التی علیها معرکة القوم و احمرارها لما یسیل علیها من الدم
[نبذ من غریب کلام الإمام علی و شرحه لأبی عبید]
و لما کان تفسیر الرضی رحمه الله قد تعرض للغریب من کلامه ع و رأینا أنه لم یذکر من ذلک إلا الیسیر آثرنا أن نذکر جملة من غریب کلامه ع مما نقله أرباب الکتب المصنفة فی غریب الحدیث عنه ع.
فمن ذلک ما ذکره أبو عبید القاسم بن سلام رحمه الله فی کتابه لأن أطلی بجواء قدر أحب إلی من أن أطلی بزعفران.
قال أبو عبید هکذا الروایة عنه بجواء قدر قال و سمعت الأصمعی یقول إنما هی الجئاوة و هی الوعاء الذی یجعل القدر فیه و جمعها جیاء.
قال و قال أبو عمرو یقال لذلک الوعاء جواء و جیاء قال و یقال للخرقة التی ینزل بها الوعاء عن الأثافی جعال.
و منها قوله ع حین أقبل یرید العراق فأشار إلیه الحسن بن علی ع أن یرجع و الله لا أکون مثل الضبع تسمع اللدم حتی تخرج فتصاد .
قال أبو عبید قال الأصمعی اللدم صوت الحجر أو الشیء یقع علی الأرض و لیس بالصوت الشدید یقال منه لدم ألدم بالکسر و إنما قیل ذلک للضبع لأنهم إذا أرادوا أن یصیدوها رموا فی جحرها بحجر خفیف أو ضربوا بأیدیهم فتحسبه شیئا تصیده فتخرج لتأخذه فتصاد و هی زعموا أنها من أحمق الدواب بلغ من حمقها أن یدخل علیها فیقال أم عامر نائمة أو لیست هذه و الضبع هذه أم عامر فتسکت حتی تؤخذ فأراد علی ع أنی لا أخدع کما تخدع الضبع باللدم.
و منها قوله ع من وجد فی بطنه رزا فلینصرف و لیتوضأ.
قال أبو عبید قال أبو عمرو إنما هو أرزا مثل أرز الحیة و هو دورانها و حرکتها فشبه دوران الریح فی بطنه بذلک.
قال و قال الأصمعی هو الرز یعنی الصوت فی البطن من القرقرة و نحوها قال الراجز کان فی ربابه الکبار رز عشار جلن فی عشار(اللسان«أرز»،و نسبه إلی رؤبة. ) و قال أبو عبید فقه هذا الحدیث أن ینصرف فیتوضأ و یبنی علی صلاته ما لم یتکلم و هذا إنما هو قبل أن یحدث.
قلت و الذی أعرفه من الأرز أنه الانقباض لا الدوران و الحرکة یقال أرز فلان بالفتح و بالکسر إذ تضام و تقبض من بخله فهو أروز و المصدر أرزا و أروزا قال رؤبة فذاک یخال أروز الأرز ( اللسان(أرز). ) فأضاف الاسم إلی المصدر کما یقال عمر العدل و عمرو الدهاء لما کان العدل و الدهاء أغلب أحوالهما و قال أبو الأسود الدؤلی یذم إنسانا إذا سئل أرز و إذا دعی اهتز یعنی إلی الطعام
و فی الحدیث أن الإسلام لیأرز إلی المدینة کما تأرز الحیة إلی جحرها.
أی یجتمع إلیها و ینضم بعضه إلی بعض فیها.
و منها قوله لئن ولیت بنی أمیة لأنفضنهم نفض القصاب التراب ( قال الأصمعی:سألنی شعبة عن هذا الحرف،فقلت:لیس هو هکذا،إنّما هو نفض القصاب الوذام: التربة.و التربة:التی سقطت فی التراب فتتربت،و القصاب ینفضها. ) الوذمة. و قد تقدم منا شرح ذلک و الکلام فیه.
و منها قوله فی ذی الثدیة المقتول بالنهروان إنه مودن الید أو مثدن الید أو مخدع [مخدج]
الید.
قال أبو عبیدة قال الکسائی و غیره المودن الید القصیر الید و یقال أودنت الشیء أی قصرته و فیه لغة أخری ودنته فهو مودون قال حسان یذم رجلا و أملک سوداء مودونة کأن أناملها الحنظب و أما مثدن الید بالثاء فإن بعض الناس قال نراه أخذه من الثندوة و هی أصل الثدی فشبه یده فی قصرها و اجتماعها بذلک فإن کان من هذا فالقیاس أن یقال مثند لأن النون قبل الدال فی الثندوة إلا أن یکون من المقلوب فذاک کثیر فی کلامهم.
و أما مخدع [مخدج]
الید فإنه القصیر الید أیضا أخذ من أخداج الناقة ولدها و هو أن تضعه لغیر تمام فی خلقه قال و قال الفراء إنما قیل ذو الثدیة فأدخلت الهاء فیها و إنما هی تصغیر ثدی و الثدی مذکر لأنها کأنها بقیة ثدی قد ذهب أکثره فقللها کما تقول لحیمة و شحیمة فأنث علی هذا التأویل قال و بعضهم یقول ذو الیدیة قال أبو عبید و لا أری الأصل کان إلا هذا و لکن الأحادیث کلها تتابعت بالثاء ذو الثدیة .
و منها قوله ع لقوم و هو یعاتبهم ما لکم لا تنظفون عذراتکم.
قال العذرة فناء الدار و إنما سمیت تلک الحاجة عذرة لأنها بالأفنیة کانت تلقی
فکنی عنها بالعذرة کما کنی عنها بالغائط و إنما الغائط الأرض المطمئنة و قال الحطیئة یهجو قوما لعمری لقد جربتکم فوجدتکم فباح الوجوه سیئ العذرات.
و منها قوله ع لا جمعة و لا تشریق إلا فی مصر جامع.
قال أبو عبید التشریق هاهنا صلاة العید و سمیت تشریقا لإضاءة وقتها فإن وقتها إشراق الشمس و صفاؤها و إضاءتها
و فی الحدیث المرفوع من ذبح قبل التشریق فلیعد.
أی قبل صلاة العید .
قال و کان أبو حنیفة یقول التشریق هاهنا هو التکبیر فی دبر الصلاة یقول لا تکبیر إلا علی أهل الأمصار تلک الأیام لا علی المسافرین أو من هو فی غیر مصر.
قال أبو عبید و هذا کلام لم نجدا أحدا یعرفه إن التکبیر یقال له التشریق و لیس یأخذ به أحد من أصحابه لا أبو یوسف و لا محمد کلهم یری التکبیر علی المسلمین جمیعا حیث کانوا فی السفر و الحضر و فی الأمصار و غیرها.
و منها قوله ع استکثروا من الطواف بهذا البیت قبل أن یحال بینکم و بینه فکأنی برجل من الحبشة أصعل أصمع حمش الساقین قاعدا علیها و هی تقدم.
قال أبو عبیدة هکذا یروی أصعل و کلام العرب المعروف صعل و هو الصغیر الرأس و کذا رءوس الحبشة و لهذا قیل للظلیم صعل و قال عنترة یصف ظلیما صعل یلوذ بذی العشیرة بیضه کالعبد ذی الفرو الطویل الأصلم
قال و قد أجاز بعضهم أصعل فی الصعل و ذکر أنها لغة لا أدری عمن هی و الأصمع الصغیر الأذن و امرأة صمعاء.
و فی حدیث ابن عباس أنه کان لا یری بأسا أن یضحی بالصمعاء و حمش الساقین بالتسکین دقیقها.
ومنها أن قوما أتوه برجل فقالوا إن هذا یؤمنا و نحن له کارهون فقال له إنک لخروط أ تؤم قوما هم لک کارهون .
قال أبو عبید الخروط المتهور فی الأمور الراکب برأسه جهلا و منه قیل انخرط علینا فلان أی اندرأ بالقول السیئ و الفعل قال و فقه هذا الحدیث أنه ما أفتی ع بفساد صلاته لأنه لم یأمره بالإعادة و لکنه کره له أن یؤم قوما هم له کارهون و منها
أن رجلا أتاه و علیه ثوب من قهز فقال إن بنی فلان ضربوا بنی فلانة بالکناسة فقال ع صدقنی سن بکره .
قال أبو عبید هذا مثل تضربه العرب للرجل یأتی بالخبر علی وجهه و یصدق فیه و یقال إن أصله أن الرجل ربما باع بعیره فیسأل المشتری عن سنه فیکذبه فعرض رجل بکرا له فصدق فی سنه فقال الآخر صدقنی سن بکره فصار مثلا.
و القهز بکسر القاف ثیاب بیض یخالطها حریر و لا أراها عربیة و قد استعملها العرب قال ذو الرمة یصف البزاة البیض
من الورق أو صق کأن رءوسها
من القهز و القوهی بیض المقانع.
و منها ذکر ع آخر الزمان و الفتن فقال خیر أهل ذلک الزمان کل نومة أولئک مصابیح الهدی لیسوا بالمسابیح و لا المذاییع البذر.
و قد تقدم شرح ذلک.
و منها أن رجلا سافر مع أصحاب له فلم یرجع حین رجعوا فاتهم أهله أصحابه و رفعوهم إلی شریح فسألهم البینة علی قتله فارتفعوا إلی علی ع فأخبروه بقول شریح فقال أوردها سعد و سعد مشتمل یا سعد لا تروی بهذاک الإبل ثم قال إن أهون السقی التشریع ثم فرق بینهم و سألهم فاختلفوا ثم أقروا بقتلهم فقتلهم به .
قال أبو عبید هذا مثل أصله أن رجلا أورد إبله ماء لا تصل إلیه الإبل إلا بالاستقاء ثم اشتمل و نام و ترکها لم یستسق لها و الکلمة الثانیة مثل أیضا یقول إن أیسر ما کان ینبغی أن یفعل بالإبل أن یمکنها من الشریعة و یعرض علیها الماء یقول أقل ما کان یجب علی شریح أن یستقصی فی المسألة و البحث عن خبر الرجل و لا یقتصر علی طلب البینة.
و منها قوله و قد خرج علی الناس و هم ینتظرونه للصلاة قیاما ما لی أراکم سامدین.
قال أبو عبید أی قائمین و کل رافع رأسه فهو سامد و کانوا یکرهون أن ینتظروا الإمام قیاما و لکن قعودا و السامد فی غیر هذا الموضع اللاهی اللاعب و منه قوله تعالی وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ ( سورة النجم 61. ) و قیل السمود الغناء بلغة حمیر.
و منها أنه خرج فرأی قوما یصلون قد سدلوا ثیابهم فقال کأنهم الیهود خرجوا من فهرهم .
قال أبو عبید فهرهم بضم الفاء موضع مدراسهم الذی یجتمعون فیه کالعید یصلون فیه و یسدلون ثیابهم و هی کلمة نبطیة أو عبرانیة أصلها بهر بالباء فعربت بالفاء.
و السدل إسبال الرجل ثوبه من غیر أن یضم جانبیه بین یدیه فإن ضمه فلیس بسدل و قد رویت فیه الکراهة عن النبی ص .
و منها أن رجلا أتاه فی فریضة و عنده شریح فقال أ تقول أنت فیها أیها العبد الأبظر.
قال أبو عبید هو الذی فی شفته العلیا طول و نتوء فی وسطها محاذی الأنف قال و إنما نراه قال لشریح أیها العبد لأنه کان قد وقع علیه سبی فی الجاهلیة .
و منها أن الأشعث قال له و هو علی المنبر غلبتنا علیک هذه الحمراء فقال ع من یعذرنی من هؤلاء الضیاطرة یتخلف أحدهم یتقلب علی فراشه و حشایاه کالعیر و یهجر هؤلاء للذکر أ أطردهم إنی إن طردتهم لمن الظالمین و الله لقد سمعته یقول و الله لیضربنکم علی الدین عودا کما ضربتموهم علیه بدءا . قال أبو عبید الحمراء العجم و الموالی سموا بذلک لأن الغالب علی ألوان العرب السمرة و الغالب علی ألوان العجم البیاض و الحمرة و الضیاطرة الضخام الذین لا نفع عندهم و لا غناء واحدهم ضیطار.
و منها قوله ع
اقتلوا الجان ذا الطفیتین و الکلب الأسود ذا الغرتین.
قال أبو عبید الجان حیة بیضاء و الطفیة فی الأصل خوصة المقل و جمعها طفی ثم شبهت الخطتان علی ظهر الحیة بطفیتین و الغرة البیاض فی الوجه
[نبذ من غریب کلام الإمام علی و شرحه لابن قتیبة]
و قد ذکر ابن قتیبة فی غریب الحدیث له ع کلمات أخری فمنها
قوله من أراد البقاء و لا بقاء فلیباکر الغداء و لیخفف الرداء و لیقل غشیان النساء فقیل له یا أمیر المؤمنین و ما خفة الرداء فی البقاء فقال الدین .
قال ابن قتیبة قوله الرداء الدین مذهب فی اللغة حسن جید و وجه صحیح لأن الدین أمانة و أنت تقول هو لک علی و فی عنقی حتی أؤدیه إلیک فکأن الدین لازم للعنق و الرداء موضعه صفحتا العنق فسمی الدین رداء و کنی عنه به و قال الشاعر إن لی حاجة إلیک فقالت بین أذنی و عاتقی ما ترید یرید بقوله بین أذنی و عاتقی ما ترید فی عنقی و المعنی أنی قد ضمنته فهو علی و إنما قیل للسیف رداء لأن حمالته تقع موقع الرداء و هو فی غیر هذا الموضع العطاء یقال فلان غمر الرداء أی واسع العطاء قال و قد یجوز أن یکون کنی بالرداء عن الظهر لأنه یقع علیه یقول فلیخفف ظهره و لا یثقله بالدین کما قال الآخر خماص الأزر یرید خماص البطون.
و قال و بلغنی نحو هذا الکلام عن أبی عبید قال قال فقیه العرب من سره النساء و لا نساء فلیبکر العشاء و لیباکر الغداء و لیخفف الرداء و لیقل غشیان النساء قال فالنسء التأخیر و منه إِنَّمَا النَّسِیءُ زِیادَةٌ فِی الْکُفْرِ ( سورة التوبة 27. ) .
و قوله فلیبکر العشاء أی فلیؤخره قال الشاعر فأکریت العشاء إلی سهیل و یجوز أن یرید فلینقص العشاء قال الشاعر و الطل لم یفضل و لم یکر.
و منها أنه أتی ع بالمال فکوم کومة من ذهب و کومة من فضة فقال یا حمراء و یا بیضاء احمری و ابیضی و غری غیری هذا جنای و خیاره فیه و کل جان یده إلی فیه .
قال ابن قتیبة هذا مثل ضربه و کان الأصمعی یقوله و هجانه فیه أی خالصه و أصل المثل لعمرو بن عدی ابن أخت جذیمة الأبرش کان یجنی الکمأة مع أتراب له فکان أترابه یأکلون ما یجدون و کان عمرو یأتی به خاله و یقول هذا القول ( ا:«الکلام». ) .
و منها
حدیث أبی جأب قال جاء عمی من البصرة یذهب بی و کنت عند أمی فقالت لا أترکک تذهب به ثم أتت علیا ع فذکرت ذلک له فجاء عمی من البصرة فقال نعم و الله لأذهبن به و إن رغم أنفک فقال علی ع کذبت و الله و ولقت ثم ضرب بین یدیه بالدرة.
قال ولقت مثل کذبت و کذلک ولعت بالعین و کانت عائشة تقرأ إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ ( سورة النور 15. ) و قال الشاعر و هن من الأحلاف و الولعان ( اللسان(ولع)،و صدره: لخلابة العینین کذابة المنی. . ) یعنی النساء أی من أهل الأحلاف.
و منها قوله ع
إن من ورائکم أمورا متماحلة ردحا و بلاء مکلحا مبلحا.
قال ابن قتیبة المتماحلة الطوال یعنی فتنا یطول أمرها و یعظم و یقال رجل متماحل و سبسب متماحل و الردح جمع رداح و هی العظیمة یقال للکتیبة إذا عظمت رداح و یقال للمرأة العظیمة العجیزة رداح.
قال و منه حدیث أبی موسی و قیل له زمن علی و معاویة أ هی أ هی فقال إنما هذه الفتنة حیضة من حیضات الفتن و بقیت الرداح المظلمة التی من أشرف أشرفت له.
و مکلحا أی یکلح الناس بشدتها یقال کلح الرجل و أکلحه الکلحة الهم و المبلح من قولهم بلح الرجل إذا انقطع من الإعیاء فلم یقدر علی أن یتحرک و أبلحه السیر و قال الأعشی و اشتکی الأوصال منه و بلح ( دیوانه 239،و صدره: و إذا حمّل عبئا بعضهم. . ) .
و منها قوله ع
یوم خیبر أنا الذی سمتن أمی حیدرة
کلیث غابات کریه المنظرة أفیهم بالصاع کیل السندرة.
قال ابن قتیبة کانت أم علی ع سمته و أبو طالب غائب حین ولدته أسدا باسم أبیها أسد بن هاشم بن عبد مناف فلما قدم أبو طالب غیر اسمه و سماه علیا و حیدرة اسم من أسماء الأسد و السندرة شجرة یعمل منها القسی و النبل قال حنوت لهم بالسندری المؤثر فالسندرة فی الرجز یحتمل أن تکون مکیالا یتخذ من هذه الشجرة سمی باسمها کما یسمی القوس بنبعة قال و أحسب إن کان الأمر کذلک أن الکیل بها قد کان
جزافا فیه إفراط قال و یحتمل أن تکون السندرة هاهنا امرأة کانت تکیل کیلا وافیا أو رجلا.
و منها قوله ع
من یطل أیر أبیه یتمنطق به.
قال ابن قتیبة هذا مثل ضربه یرید من کثرت إخوته عز و اشتد ظهره و ضرب المنطقة إذا کانت تشد الظهر مثلا لذلک قال الشاعر فلو شاء ربی کان أیر أبیکم طویلا کأیر الحارث بن سدوس ( اللسان(نطق)،من غیر نسبة. ) قیل کان للحارث بن سدوس أحد و عشرون ذکرا و کان ضرار بن عمرو الضبی یقول ألا إن شر حائل أم فزوجوا الأمهات و ذلک أنه صرع فأخذته الرماح فاشتبک علیه إخوته لأمه حتی خلصوه.
قال فأما المثل الآخر و هو قولهم من یطل ذیله یتمنطق به فلیس من المثل الأول فی شیء و إنما معناه من وجد سعة وضعها فی غیر موضعها و أنفق فی غیر ما یلزمه الإنفاق فیه.
و منها قوله خیر بئر فی الأرض زمزم و شر بئر فی الأرض برهوت .
قال ابن قتیبة هی بئر بحضرموت یروی أن فیها أرواح الکفار.
قال و قد ذکر أبو حاتم عن الأصمعی عن رجل من أهل حضرموت قال نجد فیها الرائحة المنتنة الفظیعة جدا ثم نمکث حینا فیأتینا الخبر بأن عظیما من عظماء الکفار قد مات فنری أن تلک الرائحة منه قال و ربما سمع منها مثل أصوت الحاج فلا یستطیع أحد أن یمشی بها
و منها قوله ع
أیما رجل تزوج امرأة مجنونة أو جذماء أو برصاء أو بها قرن فهی امرأته إن شاء أمسک و إن شاء طلق.
قال ابن قتیبة القرن بالتسکین العفلة الصغیرة و منه حدیث شریح أنه اختصم إلیه فی قرن بجاریة فقال أقعدوها فإن أصاب الأرض فهو عیب و إن لم یصب الأرض فلیس بعیب.
و منها قوله ع
لود معاویة أنه ما بقی من بنی هاشم نافخ ضرمة إلا طعن فی نیطه.
قال ابن قتیبة الضرمة النار و ما بالدار نافخ ضرمة أی ما بها أحد.
قال و قال أبو حاتم عن أبی زید طعن فلان فی نیطه أی فی جنازته و من ابتدأ فی شیء أو دخل فیه فقد طعن فیه قال و یقال النیط الموت رماه الله بالنیط قال و قد روی إلا طعن بضم الطاء و هذا الراوی یذهب إلی أن النیط نیاط القلب و هی علاقته التی یتعلق بها فإذا طعن إنسان فی ذلک المکان مات.
و منها قوله ع
إن الله أوحی إلی إبراهیم ع أن ابن لی بیتا فی الأرض فضاق بذلک ذرعا فأرسل الله إلیه السکینة و هی ریح خجوج فتطوقت ( کذا فی ب،و فی ا،د:«فتطوت». ) حول البیت کالحجفة.
و قال ابن قتیبة الخجوج من الریاح السریعة المرور و یقال أیضا خجوجاء قال ابن أحمر هوجاء رعبلة الرواح خجوجاة
الغدو رواحها شهر ( اللسان 3:71،قال:«یصف الریح». ) .
قال و هذا مثل حدیث علی ع الآخر و هو أنه قال السکینة لها وجه کوجه الإنسان و هی بعد ریح هفافة.
أی خفیفة سریعة و الحجفة الترس.
و منها أن مکاتبا لبعض بنی أسد قال جئت بنقد أجلبه إلی الکوفة فانتهیت به إلی الجسر فإنی لأسربه علیه إذا أقبل مولی لبکر بن وائل یتخلل الغنم لیقطعها فنفرت نقدة فقطرت الرجل فی الفرات فغرق فأخذت فارتفعنا إلی علی ع فقصصنا علیه القصة فقال انطلقوا فإن عرفتم النقدة بعینها فادفعوها إلیهم و إن اختلطت علیکم فادفعوا شرواها من الغنم إلیهم .
قال ابن قتیبة النقد غنم صغار الواحدة نقدة و منه قولهم فی المثل أذل من النقد.
و قوله أسربه أی أرسله قطعة قطعة و شرواها مثلها.
و منها قوله ع
فی ذکر المهدی من ولد الحسین ع قال إنه رجل أجلی الجبین أقنی الأنف ضخم البطن أربل الفخذین أفلج الثنایا بفخذه الیمنی شامة.
قال ابن قتیبة الأجلی و الأجلح شیء واحد و القنا فی الأنف طوله و دقة أرنبته
و حدب فی وسطه و الأربل الفخذین المتباعد ما بینهما و هو کالأفحج تربل الشیء أی انفرج و الفلج صفرة فی الأسنان.
و منها قوله ع
إن بنی أمیة لا یزالون یطعنون فی مسجل ضلالة و لهم فی الأرض أجل حتی یهریقوا الدم الحرام فی الشهر الحرام و الله لکأنی أنظر إلی غرنوق من قریش یتخبط فی دمه فإذا فعلوا ذلک لم یبق لهم فی الأرض عاذر و لم یبق لهم ملک علی وجه الأرض.
قال ابن قتیبة هو من قولک رکب فلان مسجله إذا جد فی أمر هو فیه کلاما کان أو غیره و هو من السجل و هو الصب و الغرنوق الشاب.
قلت و الغرنوق القرشی الذی قتلوه ثم انقضی أمرهم عقیب قتله إبراهیم الإمام و قد اختلفت الروایة فی کیفیة قتله فقیل قتل بالسیف و قیل خنق فی جراب فیه نورة و حدیث أمیر المؤمنین ع یسند الروایة الأولی.
و منها ما روی أنه اشتری قمیصا بثلاثة دراهم ثم قال الحمد لله الذی هذا من ریاشه .
قال ابن قتیبة الریش و الریاش واحد و هو الکسوة قال عز و جل قَدْ أَنْزَلْنا عَلَیْکُمْ لِباساً یُوارِی سَوْآتِکُمْ وَ رِیشاً و قرئ و ریاشا .
و منها قوله ع لا قود إلا بالأسل.
قال ابن قتیبة هو ما أرهف و أرق من الحدید کالسنان و السیف و السکین و منه قیل أسلة الذراع لما استدق منه قال و أکثر الناس علی هذا المذهب و قوم من الناس یقولون قد یجوز أن القود بغیر الحدید کالحجر و العصا إن کان المقتول قتل بغیر ذلک.
و منها أنه ع رأی رجلا فی الشمس فقال قم عنها فإنها مبخرة مجفرة و تثقل الریح و تبلی الثوب و تظهر الداء الدفین .
قال ابن قتیبة مبخرة تورث البخر فی الفم و مجفرة تقطع عن النکاح و تذهب شهوة الجماع یقال جفر الفحل عن الإبل إذا أکثر الضراب حتی یمل و ینقطع و مثله قذر و تقذر قذورا و مثله أقطع فهو مقطع.
و جاء فی الحدیث أن عثمان بن مظعون قال یا رسول الله إنی رجل تشق علی العزبة فی المغازی أ فتأذن لی فی الخصاء قال لا و لکن علیک بالصوم فإنه مجفر .
قال و قد روی عبد الرحمن عن الأصمعی عمه قال تکلم أعرابی فقال لا تنکحن واحدة فتحیض إذا حاضت و تمرض إذا مرضت و لا تنکحن اثنتین فتکون بین ضرتین و لا تنکحن ثلاثا فتکون بین أثاف و لا تنکحن أربعا فیفلسنک و یهرمنک و ینحلنک و یجفرنک فقیل له لقد حرمت ما أحل الله فقال سبحان الله کوزان و قرصان و طمران و عبادة الرحمن و قوله تثفل الریح أی تنتنها و الاسم الثفل و منه الحدیث و لیخرجن ثفلات و الداء الدفین المستتر الذی قد قهرته الطبیعة فالشمس تعینه علی الطبیعة و تظهره.
و منها قوله ع
و هو یذکر مسجد الکوفة فی زاویته فارَ التَّنُّورُ و فیه هلک یغوث و یعوق و هو الفاروق و منه یستتر جبل الأهواز و وسطه علی روضة من ریاض الجنة و فیه ثلاث أعین أنبتت بالضغث تذهب الرجس و تطهر المؤمنین عین من لبن و عین من دهن و عین من ماء جانبه الأیمن ذکر و فی جانبه الأیسر مکر و لو یعلم الناس ما فیه من الفضل لأتوه و لو حبوا.
قال ابن قتیبة قوله أنبتت بالضغث أحسبه الضغث الذی ضرب أیوب أهله و العین التی ظهرت لما رکض الماء برجله قال و الباء فی بالضغث زائدة تقدیره أنبتت الضغث کقوله تعالی تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ ( سورة المؤمنین:20. ) و کقوله یَشْرَبُ بِها عِبادُ اللّهِ ( سورة الدهر:6.) .
و أما قوله فی جانبه الأیمن ذکر فإنه یعنی الصلاة و فی جانبه الأیسر مکر أراد به المکر به حتی قتل ع فی مسجد الکوفة .
و منها أن رسول الله ص بعث أبا رافع مولاه یتلقی جعفر بن أبی طالب لما قدم من الحبشة فأعطاه علی ع حتیا و عکة سمن و قال له أنا أعلم بجعفر أنه إن علم ثراه مرة واحدة ثم أطعمه فادفع هذا السمن إلی أسماء بنت عمیس تدهن به بنی أخی من صمر البحر و تطعمهم من الحتی .
قال ابن قتیبة الحتی سویق یتخذ من المقل قال الهذلی یذکر أضیافه لا در دری أن أطعمت نازلکم قرف الحتی و عندی البر مکنوز
و قوله ثراه مرة أی بلة دفعة واحدة و أطعمه الناس و الثری الندا و صمر البحر نتنه و غمقه و منه قیل للدبر الصماری.
و منها قوله ع
یوم الشوری لما تکلم الحمد لله الذی اتخذ محمدا منا نبیا و ابتعثه إلینا رسولا فنحن أهل بیت النبوة و معدن الحکمة أمان لأهل الأرض و نجاة لمن طلب إن لنا حقا إن نعطه نأخذه و إن نمنعه نرکب أعجاز الإبل و إن طال السری لو عهد إلینا رسول الله ص عهدا لجالدنا علیه حتی نموت أو قال لنا قولا لأنفذنا قوله علی رغمنا لن یسرع أحد قبلی إلی صلة رحم و دعوة حق و الأمر إلیک یا ابن عوف علی صدق النیة و جهد النصح و أستغفر الله لی و لکم.
قال ابن قتیبة أی أن معناه رکبنا مرکب الضیم و الذل لأن راکب عجز البعیر یجد مشقة لا سیما إذا تطاول به الرکوب علی تلک الحال و یجوز أن یکون أراد نصبر علی أن نکون أتباعا لغیرنا لأن راکب عجز البعیر یکون ردفا لغیره.
و منها قوله ع
لما قتل ابن آدم أخاه غمص الله الخلق و نقص الأشیاء.
قال ابن قتیبة یقال غمصت فلانا أغمصه و اغتمصته إذا استصغرته و احتقرته قال و معنی الحدیث أن الله تعالی نقص الخلق من عظم الأبدان و طولها من القوة و البطش و طول العمر و نحو ذلک و منها أن سلامة الکندی قال کان علی ع یعلمنا الصلاة علی رسول الله ص فیقول اللهم داحی المدحوات و بارئ المسموکات و جبار القلوب علی فطراتها شقیها و سعیدها اجعل شرائف صلواتک و نوامی برکاتک و رأفة تحیاتک علی محمد عبدک و رسولک الفاتح لما أغلق و الخاتم لما سبق و المعلن الحق بالحق و الدامغ جیشات الأباطیل کما حملته فاضطلع بأمرک لطاعتک مستوفزا فی مرضاتک لغیر نکل فی قدم و لا وهن فی عزم داعیا لوحیک حافظا لعهدک ماضیا علی نفاذ أمرک حتی أوری قبسا لقابس آلاء الله تصل بأهله أسبابه به هدیت القلوب بعد خوضات الفتن و الإثم موضحات الأعلام و نائرات الأحکام و منیرات الإسلام فهو أمینک المأمون و خازن علمک المخزون و شهیدک یوم الدین و بعیثک نعمة و رسولک بالحق رحمة اللهم افسح له مفسحا فی عدلک و اجزه مضاعفات الخیر من فضلک مهنآت غیر مکدرات من فوز ثوابک المحلول و جزل عطائک المعلول اللهم أعل علی بناء البانین بناءه و أکرم مثواه لدیک و نزله و أتمم له نوره و اجزه من ابتعاثک له مقبول الشهادة مرضی المقالة ذا منطق عدل و خطة فصل و برهان عظیم .
قال ابن قتیبة داحی المدحوات أی باسط الأرضین و کان الله تعالی خلقها ربوة ثم بسطها قال سبحانه وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحاها ( سورة النازعات 30. ) و کل شیء بسطته فقد دحوته و منه قیل لموضع بیض النعامة أدحی لأنها تدحوه للبیض أی توسعه و وزنه أفعول و بارئ المسموکات خالق السموات و کل شیء رفعته و أعلیته فقد سمکته و سمک البیت و الحائط ارتفاعه قال الفرزدق إن الذی سمک السماء بنی لنا بیتا دعائمه أعز و أطول
و قوله جبار القلوب علی فطراتها من قولک جبرت العظم فجبر إذا کان مکسورا فلأمته و أقمته کأنه أقام القلوب و أثبتها علی ما فطرها علیه من معرفته و الإقرار به شقیها و سعیدها قال و لم أجعل إجبارا هاهنا من أجبرت فلانا علی الأمر إذا أدخلته فیه کرها و قسرته لأنه لا یقال من أفعل فعال لا أعلم ذلک إلا أن بعض القراء قرأ أهدیکم سبیل الرشاد ( سورة المؤمنین:38.) بتشدید الشین و قال الرشاد الله فهذا فعال من أفعل و هی قراءة شاذة غیر مستعملة فأما قول الله عز و جل وَ ما أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِجَبّارٍ ( سورة ق:45. ) فإنه أراد و ما أنت علیهم بمسلط تسلیط الملوک و الجبابرة الملوک و اعتبار ذلک قوله لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ ( سورة الغاشیة:22. ) أی بمتسلط تسلط الملوک فإن کان یجوز أن یقال من أجبرت فلانا علی الأمر أنا جبار له و کان هذا محفوظا فقد یجوز أن یجعل قول علی ع جبار القلوب من ذلک و هو أحسن فی المعنی.
و قوله الدامغ جیشات الأباطیل أی مهلک ما نجم و ارتفع من الأباطیل و أصل الدمغ من الدماغ کأنه الذی یضرب وسط الرأس فیدمغه أی یصیب الدماغ منه و منه قول الله عز و جل بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ ( سورة الأنبیاء:18. ) أی یبطله و الدماغ مقتل فإذا أصیب هلک صاحبه.
و جیشات مأخوذ من جاش الشیء أی ارتفع و جاش الماء إذا طمی و جاشت النفس.
و قوله کما حمل فاضطلع افتعل من الضلاعة و هی القوة.
و قوله لغیر نکل فی قدم النکل مصدر و هو النکول یقال نکل فلان عن الأمر ینکل نکولا فهذا المشهور و نکل بالکسر ینکل نکلا قلیلة.
و القدم التقدم قال أبو زید رجل مقدام إذا کان شجاعا فالقدم یجوز أن یکون بمعنی التقدم و بمعنی المتقدم.
قوله و لا وهن فی عزم أی و لا ضعف فی رأی.
و قوله حتی أوری قبسا لقابس أی أظهر نورا من الحق یقال أوریت النار إذا قدحت ما ظهر بها قال سبحانه أَ فَرَأَیْتُمُ النّارَ الَّتِی تُورُونَ (سورة الواقعة:71. ) .
و قوله آلاء الله تصل بأهله أسبابه یرید نعم الله تصل بأهل ذلک القبس و هو الإسلام و الحق سبحانه أسبابه و أهله المؤمنون به.
قلت تقدیر الکلام حتی أوری قبسا لقابس تصل أسباب ذلک القبس آلاء الله و نعمه بأهله المؤمنین به و اعلم أن اللام فی لغیر نکل متعلقة بقوله مستوفزا أی هو مستوفز لغیر نکول بل للخوف منک و الخضوع لک.
قال ابن قتیبة قوله ع به هدیت القلوب بعد الکفر و الفتن موضحات الأعلام أی هدیته لموضحات الأعلام یقال هدیت الطریق و للطریق و إلی الطریق.
و قوله نائرات الأحکام و منیرات الإسلام یرید الواضحات البینات یقال نار الشیء و أنار إذا وضح.
و قوله شهیدک یوم الدین أی الشاهد علی الناس یوم القیامة و بعیثک رحمة أی مبعوثک فعیل فی معنی مفعول.
و قوله افسح له مفسحا أی أوسع له سعة و روی مفتسحا بالتاء قوله فی عدلک أی فی دار عدلک یعنی یوم القیامة و من رواه عدنک بالنون أراد جنة عدن .
و قوله من جزل عطائک المعلول من العلل و هو الشرب بعد الشرب فالشرب الأول نهل و الثانی علل یرید أن عطاءه عز و جل مضاعف کأنه یعل عباده أی یعطیهم عطاء بعد عطاء.
و قوله أعل علی بناء البانین بناءه أی ارفع فوق أعمال العاملین عمله و أکرم مثواه أی منزلته من قولک ثویت بالمکان أی نزلته و أقمت به و نزله رزقه.
و نحن قد ذکرنا بعض هذه الکلمات فیما تقدم علی روایة الرضی رحمه الله و هی مخالفة لهذه الروایة و شرحنا ما رواه الرضی و ذکرنا الآن ما رواه ابن قتیبة و شرحه لأنه لا یخلو من فائدة جدیدة.
و منها قوله ع
خذ الحکمة أنی أتتک فإن الکلمة من الحکمة تکون فی صدر المنافق فتلجلج فی صدره حتی تسکن إلی صاحبها.
قال ابن قتیبة یرید الکلمة قد یعلمها المنافق فلا تزال تتحرک فی صدره و لا تسکن حتی یسمعها منه المؤمن أو العالم فیعیها و یثقفها و یفقهها منه فتسکن فی صدره إلی أخواتها من کلم الحکمة.
و منها قوله ع
البیت المعمور نتاق الکعبة من فوقها.
قال ابن قتیبة نتاق الکعبة أی مظل علیها من فوقها من قول الله سبحانه
وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ کَأَنَّهُ ظُلَّةٌ ( سورة الأعراف:171. ) أی زعزع فأظل علیهم.
و منها
قوله ع أنا قسیم النار .
قال ابن قتیبة أراد أن الناس فریقان فریق معی فهم علی هدی و فریق علی فهم علی ضلالة کالخوارج و لم یجسر ابن قتیبة أن یقول و کأهل الشام یتورع یزعم ثم إن الله أنطقه بما تورع عن ذکره فقال متمما للکلام بقوله فأنا قسیم النار نصف فی الجنة معی و نصف فی النار قال و قسیم فی معنی مقاسم مثل جلیس و أکیل و شریب.
قلت قد ذکر أبو عبید الهروی هذه الکلمة فی الجمع بین الغریبین قال و قال قوم إنه لم یرد ما ذکره و إنما أراد هو قسیم النار و الجنة یوم القیامة حقیقة یقسم الأمة فیقول هذا للجنة و هذا للنار
[خطبة منسوبة للإمام علی خالیة من حرف الألف]
و أنا الآن أذکر من کلامه الغریب ما لم یورده أبو عبید و ابن قتیبة فی کلامهما و أشرحه أیضا و هی خطبة رواها کثیر من الناس له ع خالیة من حرف الألف
قالوا تذاکر( فی الأصل:«بذاکر»؛تصحیف. ) قوم من أصحاب رسول الله ص أی حروف الهجاء أدخل فی الکلام فأجمعوا علی الألف فقال علی ع حمدت من عظمت منته و سبغت نعمته و سبقت غضبه رحمته و تمت کلمته و نفذت مشیئته و بلغت قضیته حمدته حمد مقر بربوبیته متخضع لعبودیته متنصل من خطیئته متفرد بتوحیده مؤمل منه مغفرة تنجیه یوم یشغل عن فصیلته و بنیه و نستعینه و نسترشده و نستهدیه و نؤمن به و نتوکل علیه و شهدت له شهود مخلص موقن و فردته تفرید مؤمن متیقن و وحدته توحید عبد مذعن لیس له شریک فی ملکه و لم یکن له ولی فی صنعه جل عن مشیر و وزیر و عن عون معین و نصیر و نظیر علم فستر و بطن فخبر و ملک فقهر و عصی فغفر و حکم فعدل لم یزل و لن یزول لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ ( سورة الشوری:11. ) و هو بعد کل شیء رب متعزز بعزته متمکن بقوته متقدس بعلوه متکبر بسموه لیس یدرکه بصر و لم یحط به نظر قوی منیع بصیر سمیع رءوف رحیم عجز عن وصفه من یصفه و ضل عن نعته من یعرفه
قرب فبعد و بعد فقرب یجیب دعوة من یدعوه و یرزقه و یحبوه ذو لطف خفی و بطش قوی و رحمة موسعة و عقوبة موجعة رحمته جنة عریضة مونقة و عقوبته جحیم ممدودة موبقة و شهدت ببعث محمد رسوله و عبده و صفیه و نبیه و نجیه و حبیبه و خلیله بعثه فی خیر عصر و حین فترة و کفر رحمة لعبیده و منة لمزیده ختم به نبوته و شید به حجته فوعظ و نصح و بلغ و کدح رءوف بکل مؤمن رحیم سخی رضی ولی زکی علیه رحمة و تسلیم و برکة و تکریم من رب غفور رحیم قریب مجیب وصیتکم معشر من حضرنی بوصیة ربک و ذکرتکم بسنة نبیکم فعلیکم برهبة تسکن قلوبکم و خشیة تذری دموعکم و تقیة تنجیکم قبل یوم تبلیکم و تذهلکم یوم یفوز فیه من ثقل وزن حسنته و خف وزن سیئته و لتکن مسألتکم و تملقکم مسألة ذل و خضوع و شکر و خشوع بتوبة و تورع و ندم و رجوع و لیغتنم کل مغتنم منکم صحته قبل سقمه و شبیبته قبل هرمه و سعته قبل فقره و فرغته قبل شغله و حضره قبل سفره قبل تکبر و تهرم و تسقم یمله طبیبه و یعرض عنه حبیبه و ینقطع غمده و یتغیر عقله ثم قیل هو موعوک و جسمه منهوک ثم جد فی نزع شدید و حضره کل قریب و بعید فشخص بصره و طمح نظره و رشح جبینه و عطف عرینه و سکن حنینه و حزنته نفسه و بکته عرسه و حفر رمسه و یتم منه ولده و تفرق منه عدده و قسم جمعه و ذهب بصره و سمعه و مدد و جرد و عری و غسل و نشف و سجی و بسط له و هیئ و نشر علیه کفنه و شد منه ذقنه و قمص و عمم و ودع و سلم و حمل فوق سریر و صلی علیه بتکبیر و نقل من دور مزخرفة و قصور مشیدة و حجر منجدة و جعل فی ضریح ملحود
و ضیق مرصود بلبن منضود مسقف بجلمود و هیل علیه حفره و حثی علیه مدره و تحقق حذره و نسی خبره و رجع عنه ولیه و صفیه و ندیمه و نسیبه و تبدل به قرینه و حبیبه فهو حشو قبر و رهین قفر یسعی بجسمه دود قبره و یسیل صدیده من منخره یسحق تربه لحمه و ینشف دمه و یرم عظمه حتی یوم حشره فنشر من قبره حین ینفخ فی صور و یدعی بحشر و نشور فثم بعثرت قبور و حصلت سریرة صدور و جیء بکل نبی و صدیق و شهید و توحد للفصل قدیر بعبده خبیر بصیر فکم من زفرة تضنیه و حسرة تنضیه فی موقف مهول و مشهد جلیل بین یدی ملک عظیم و بکل صغیر و کبیر علیم فحینئذ یلجمه عرقه و یحصره قلقه عبرته غیر مرحومة و صرخته غیر مسموعة و حجته غیر مقولة زالت جریدته و نشرت صحیفته نظر فی سوء عمله و شهدت علیه عینه بنظره و یده ببطشه و رجله بخطوه و فرجه بلمسه و جلده بمسه فسلسل جیده و غلت یده و سیق فسحب وحده فورد جهنم بکرب و شدة فظل یعذب فی جحیم و یسقی شربة من حمیم تشوی وجهه و تسلخ جلده و تضربه زبنیة بمقمع من حدید و یعود جلده بعد نضجه کجلد جدید یستغیث فتعرض عنه خزنة جهنم و یستصرخ فیلبث حقبة یندم.
نعوذ برب قدیر من شر کل مصیر و نسأله عفو من رضی عنه و مغفرة من قبله فهو ولی مسألتی و منجح طلبتی فمن زحزح عن تعذیب ربه جعل فی جنته بقربه و خلد فی قصور مشیدة و ملک بحور عین و حفدة و طیف علیه بکئوس أسکن فی حظیرة قدوس و تقلب فی نعیم و سقی من تسنیم و شرب من عین سلسبیل و مزج له بزنجبیل مختم بمسک و عبیر مستدیم للملک مستشعر للسرر یشرب من خمور فی روض مغدق لیس یصدع من شربه و لیس ینزف.
هذه منزلة من خشی ربه و حذر نفسه معصیته و تلک عقوبة من جحد مشیئته و سولت له نفسه معصیته فهو قول فصل و حکم عدل و خبر قصص قص و وعظ نص تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ ( سورة فصلت:42. ) نزل به روح قدس مبین علی قلب نبی مهتد رشید صلت علیه رسل سفرة مکرمون بررة عذت برب علیم رحیم کریم من شر کل عدو لعین رجیم فلیتضرع متضرعکم و لیبتهل مبتهلکم و لیستغفر کل مربوب منکم لی و لکم و حسبی ربی وحده.
فصیلة الرجل رهطه الأدنون و کدح سعی سعیا فیه تعب و فرغته الواحدة من الفراغ تقول فرغت فرغة کقولک ضربت ضربة و سجی المیت بسط علیه رداء و نشر المیت من قبره بفتح النون و الشین و أنشره الله تعالی.
و بعثرت قبور انتثرت و نبشت.
قوله و سیق بسحب وحده لأنه إذا کان معه غیره کان کالمتأسی بغیره فکان أخف لألمه و عذابه و إذا کان وحده کان أشد ألما و أهول و روی فسیق یسحب وحده و هذا أقرب إلی تناسب الفقرتین و ذاک أفخم معنی.
و زبنیة علی وزن عفریة واحد الزبانیة و هم عند العرب الشرط و سمی بذلک بعض الملائکة لدفعهم أهل النار إلیها کما یفعل الشرط فی الدنیا و من أهل اللغة من یجعل واحد الزبانیة زبانی و قال بعضهم زابن و منهم من قال هو جمع لا واحد له نحو أبابیل و عبادید و أصل الزبن فی اللغة الدفع و منه ناقة زبون تضرب حالبها و تدفعه.
و تقول ملک زید بفلانة بغیر ألف و الباء هاهنا زائدة کما زیدت فی کَفی بِاللّهِ حَسِیباً و إنما حکمنا بزیادتها لأن العرب تقول ملکت أنا فلانة أی تزوجتها و أملکت فلانة بزید أی زوجتها به فلما جاءت الباء هاهنا و لم یکن بد من إثبات الألف لأجل مجیئها جعلناها زائدة و صار تقدیره و ملک حورا عینا.
و قال المفسرون فی تسنیم إنه اسم ماء فی الجنة سمی بذلک لأنه یجری من فوق الغرف و القصور.
و قالوا فی سلسبیل إنه اسم عین فی الجنة لیس ینزف و لا یخمر کما یخمر شارب الخمر فی الدنیا.
انقضی هذا الفصل ثم رجعنا إلی سنن الغرض الأول
(و فی حدیثه) و در حدیث او واقع شده که: (کنا اذا احمر الباس) بودیم ما که چون سرخ میشد آتش شدت حرب با اعداء (اتقینا برسولالله صلی الله علیه و اله) خویشتن را نگاه میداشتیم به پیغمبر خدا (فلم یکن احد منا) پس نبود هیچ یک از ما (اقرب الی العدو منه صلی الله علیه و اله) نزدیکتر به دشمن از سید انبیاء صلی الله علیه و آله و الثناء (و معنی ذلک) و معنی این کلام عالی مقام (انه) آن است که (اذا عظم الخوف من العدو) چون عظیم میشد ترس از دشمنان (و اشتد عضاض الحرب) و سخت میشد گزیدن حرب و محن و ضرر آن به نهایت میکشید (فزع المسلمون) میگرفتند مسلمانان (الی قتال رسولالله صلی الله علیه و آله بنفسه) به جانب کارزار کردن پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله به نفس نفیس خود با کافران دلیر (فینزل الله تبارک و تعالی علیهم النصر به علیهالسلام) پس فرو میفرستاد خدای تعالی بر ایشان یاری دادن را به وجود آن حضرت (و یامنون) و ایمن میشدند آن مسلمانان (مما کانوا یخافونه) از آنچه میترسیدند از آن (بمکانه) به سبب مکان و وجود آن رحمت عالمیان در میان ایشان (و قوله احمر الباس) و قول آن حضرت که (احمر الباس) (کنایه عن اشتداد الامر) کنایت است از سختی کارزار (و قد قیل فی ذلک اقوال) و به تحقیق که گفتهاند در لفظ (احمر الباس) چند نوع گفتار (احسنها) نیکوترین آن اقوال (انه شبه حمی الحرب) آن است که آن حضرت تشبیه فرموده گرمی حرب را (بالنار التی تجمع الحراره و الحمره) به آتشی که جمع میکند گرمی و سرخی را (بفعلها و لونها) به کردار خود و رنگ خود (و مما یقوی ذلک) و از آنچه تقویت میدهد این قول را (قول رسولالله صلی الله علیه و اله) گفتار حضرت رسول خدا است (صلی الله علیه و آله) (و قد رای) وقتی که دید (مجتلد الناس) شمشیر زدن مردمان را (یوم حنین) در روز جنگ حنین (و هی حرب هوازن) و آن جنگ هوازن بود: (الان حمی الوطیس) (الان گرم شد این وطیس) (الوطیس مستوقد النار) و (وطیس) جای برافروختن آتش است (فشبه صلی الله علیه و اله) پس تشبیه فرموده حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) (ما استحر به) آنچه گرم شد به آن (من جلاد القوم) از جلادت و مردانگی آن قوم آتش وش (باحتدام النار) به شدت حرارت آتش (و شده التهابها) و سختی زبانه کشیدن آن برای سوختن دلیران جفاکش. (انقضی هذا الفصل) منقضی شد و به نهایت رسید این فصل (و رجعنا) و بازگشتیم (الی سنن الغرض الاول) به طریقه غرض اول (من هذا الباب) از این باب که آن اساس مکارم اخلاق است.
قال السید رضی الله عنه: و معنی ذلک انه اذا عظم الخوف من العدو و اشتد عضاض الحرب فزع المسلمون الی قتال رسول الله (صلی الله علیه و آله) بنفسه فینزل الله تعالی النصر علیهم به و یامنون ما کانوا یخافونه بمکانه و قوله: اذا احمر الباس کنایه عن اشتداد الامر و قد قیل فی ذلک اقوال احسنها انه شبه همی الحرب بالنار التی تجمع الحراره و الحمره بفعلها و لونها و مما یقوی ذلک قول النبی (صلی الله علیه و آله) و قد رای مجتلد الناس یوم حنین و هی حرب هوازن: الان حمی الوطیس، مستوقد النار فشبه رسول الله (صلی الله علیه و آله) ما استحر من جلاد القوم باحتدام النار و شده التهابها (انقضی هذا الفصل و رجعنا الی سنن الغرض الاول فی هذا الباب) ترجمهاش این است: بودیم ما وقتی که سرخ میشد ترس و باک یعنی تنوره معرکه حرب تافته و سرخ میشد، حذر مینمودیم، و پرهیز میکردیم به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پس نبود هیچ یک از ما نزدیکتر به دشمن ار آن حضرت. ذکر شجاعت کامله و منزلت عالیه و ثبات نیت و قوت عزیمت و شدت اعتماد آن حضرت را به نصرت حضرت رب العالمین میکند. و سید میگوید: معنی این کلام آن است که چون بزرگ میشد ترس ما از دشمن و سخت میشد بر ما گزیدن جنگ، میگریختند مسلمانان از ترس آن به کارزار نمودن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به نفس نفیس خود، پس فرو میفرستاد حق تعالی بر مسلمانان نصرت را به برکت آن حضرت، و ایمن میشدند از آنچه میترسیدند به سبب وجود شریف آن حضرت. و فقیر گویم: بیان اقرب این است که بگوئیم: چون سنگ سخت میشد، و کار تنگ میشد، و رعب بر دلها مستولی میگشت، آنان که ترس بر دل ایشان غالب میشد نزدیک آن حضرت میگریختند، و در او میآویختند و به قرب او ایمنی میجستند، و آن حضرت از همه کس به دشمن نزدیکتر بود از غایت قوت دل و عزیمت و اطمینان خاطر به نصرت حضرت عزت مانند آنکه هر کجا هائله روی دهد طفلان به کنار مادر و خردان به حصار پدر گریزند. سید گوید: (قوله: احمر الباس) کنایه از اشتداد امر است، و اینجا چند قول گفتهاند بهتر آنها این است که تشبیه کرده است گرم شدن معرکه جنگ را به آتشی که گرمی و سرخی جمع کند به فعل و لون خود یعنی هم سوزان باشد و هم افروخته و تابان. و مقوی این قول است سخن حضرت رسول صلی الله علیه آله و سلم وقتی که دید شمشیر زدن و کوشش مردم را در جنگ حنین یعنی حرب قبیله هوازن (الان حمی الوطیس) حالا افروخته شد تنور جنگ و طیس جای افروختن آتش باشد. پس تشبیه فرمود آن حضرت گرم شدن کارزار را به افروختن آتش، و زبانه کشیدن آن سید میگوید: تمام شد این فصل و برگشتیم براه غرض اول در این باب. یعنی اصل کلمات آیات آن حضرت را ذکر کردن نه قصد به تفسیر کلمات غریبه داشتن.
و فی حدیثه علیهالسلام: «کنا اذا احمر الباس اتقینا برسول الله، صلی الله علیه و آله، فلم یکن منا اقرب الی العدو منه.» یعنی و در حدیث او است علیهالسلام که بودیم ما که در هر وقت که شدت میکرد کار محاربه و قتال با دشمنان، پناه میبردیم ما به پیغمبر صلی الله علیه و آله، پس نبود کسی از ما نزدیکتر به سوی محاربهی با دشمن از او صلی الله علیه و آله، یعنی آن حضرت پیش روی سپاه مبادرت به مقاتلهی با دشمن میکرد تا خدا فتح و نصرت میداد.
میگوید سید رحمهالله که معنی کلام این است که هرگاه بزرگ میشد ترس از دشمن و شدت میکرد گزیدن جنگ، پناه میبردند مسلمانان به جنگ کردن رسول خدا، صلی الله علیه و آله، به نفس نفیس خود، پس میفرستاد خدای تعالی نصرت و فتح را بر مسلمانان و ایمن میگردیدند از آنچه میترسیدند از آن و قول حضرت علیهالسلام «اذا احمر الباس» کنایه است از شدت کردن امر حرب و موید این کلام است قول رسول خدا صلی الله علیه و آله و حال آنکه دیده ضرب شمشیر مردمان را در روز مقاتلهی حنین و آن مقاتلهای بود با طایفهی هوازن که گفت «الان حمی الوطیس» یعنی در این زمان گرم شد شعلهی آتش و «وطیس» افروخته شدن آتش است پس تشبیه کرد، صلی الله علیه و آله، گرمی شمشیر زدن قوم را به برافروختن آتش و زبانه کشیدنش.
و معنی ذلک انه اذا عظم الخوف من العدو و اشتد عضاض الحرب فزع المسلمون الی قتال رسولالله- (صلی الله علیه و آله)- بنفسه فینزل الله تعالی النصر علیهم به، و یامنون مما کانوا یخافونه بمکانه. و قوله: (اذا احمر الباس) کنایه عن اشتداد الامر، و قد قیل فی ذلک اقوال احسنها: انه شبه حمی الحرب بالنار التی تجمع الحراره و الحمره بفعلها و لونها، و مما یقوی ذلک قول رسول الله- (صلی الله علیه و آله)- و قد رای مجتلد الناس یوم حنین و هی حرب هوازن: الان حمی الوطیس و الوطیس مستوقد النار، فشبه رسولالله- (صلی الله علیه و آله)- ما استحر من جلاد القوم باحتدام النار و شده التهابها. قال المعتزلی: الجید فی تفسیر هذا اللفظ ان یقال: الباس الحرب نفسها قال الله تعالی: (و الصابرین فی الباساء و الضراء و حین الباس- 177 البقره) و فی الکلام حذف مضاف تقدیره: اذا احمر موضع الباس و هو الارض التی علیها معرکه القوم، و احمرارها لما یسیل علیها من الدم. اقول: ما ذکره حسن جدا الا انه لا یحتاج الی تقدیر فی الکلام، فاحمرار الباس منظره الدموی الهائل الملطخ بها من ارض و من علیها من الرجال و الدواب و الالات، بل و الهواء التی یترشح فیها قطرات الدم، فالباس محمر بکل ما فیه اذا جری الدماء فیه. الترجمه: هرگاه جبههی جنگ، خونین و سرخفام میشد ما به رسول خدا پناهنده میشدیم و در این گاه کسی از ماها از خود آن حضرت به دشمن نزدیکتر نبود.
چه رخساره جنگ خونین شدی***رسول خدا حصن روئین بدی
پناهنده گشتیم بر گرد وی***که دشمن ننوشد زما خون چه می
از او کس به دشمن رساتر نبود***به دشمن هم او بد که یورش نمود
(الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) (و معنی ذلک انه اذا عظم الخوف من العدو، و اشتد عضاض الحرب، فزع المسلمون الی قتال رسول الله (صلی الله علیه و آله)، فینزل الله علیهم النصر به، و یامنون مما کانوا یخافونه بمکانه، و قوله (علیه السلام): اذا احمر الباس کنایه عن اشتداد الامر و الحرب، و قد قیل فی ذلک اقوال احسنها: انه (علیه السلام) شبه حمی الحرب بالنار التی تجمع الحراره و الحمره بفعلها و لونها، و مما یقوی ذلک قول النبی (صلی الله علیه و آله)، و قد رای مجتلد الناس یوم حنین، و هی حرب هوازن: (الان حمی الوطیس) و الوطیس: مستوقد النار. فشبه (صلی الله علیه و آله) ما استحر من جلاد القوم باحتدام النار، و شده التهابها. انقضی هذا الفصل، و رجعنا الی سنن الغرض الاول فی هذا الباب). اقول: رواه الظبری مع اختلاف یسیر، فروی عن جعفر بن محمد البزوری، عن عبیدالله بن موسی، عن اسرائیل، عن ابیاسحاق، عن حارثه، عن علی (علیه السلام)، قال: لما ان کان یوم بدر، و حضر الناس اتقینا برسول الله (صلی الله علیه و آله)، فکان من اشد الناس باسا، و ما کان منا احد اقرب الی العدو منه. و رواه ابوعبید مثل نقل المصنف، فنقله کتاب (لسان العرب) عنه، هکذا: کنا اذا احمر الباس اتقیناه برسول الله (صلی الله علیه و آله)، فلم یکن احد اقرب الیه منه. (کنا اذا احمر الباس اتقینا برسول الله (صلی الله علیه و آله)) فی (تفسیر القمی): لما رای النبی- انهزم اصحاب النبی (صلی الله علیه و آله) (یوم احد) هزیمه قبیحه، و اقبلوا یصعدون فی الجبال و فی کل وجه- فلما رای النبی (صلی الله علیه و آله) الهزیمه کشف البیضه عن راسه و قال: انی انا رسول الله. الی این تفرون عن الله و عن رسوله؟ (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) و فی (الیعقوبی): انه کان النبی (صلی الله علیه و آله) یوم احد رای ان لا یخرج من المدینه، فاشارت علیه الانصار بالخروج. فلما لبس لباس الحرب ردت الیه الانصار الامر، و قالوا: لا تخرج عن المدینه. فقال: الان و قد لبست لامتی، و النبی اذا لبس لامته لا ینزعها حتی یقاتل، و یفتح الله علیه. (فلم یکن احد منا اقرب الی العدو منه) فی (الطبری): کان فزع بالمدینه، فانطلق اهل المدینه نحو الصوت، فاذا هم قد تلقوا النبی (صلی الله علیه و آله) علی فرس عری لابیطلحه، و ما علیه سرج و علیه السیف، و قد کان سبقهم الی الصوت، فجعل یقول: یا ایها الناس! لن تراعوا لن تراعوا. قول المصنف (و معنی ذلک انه اذا عظم الخوف من العدو) لشدته. (و اشتد عضاض الحرب) شبه المصنف الحرب بکلب یعض. (فزع) ای: التجا. (المسلمون الی قتال رسول الله (صلی الله علیه و آله) بنفسه) فی (الطبری): قال محمد بن اسحاق: قاتل النبی (صلی الله علیه و آله) بنفسه فی تسع من غزواته: بدر، و احد، و الخندق، و قریظه، و المصطلق، و خیبر، و الفتح، و حنین، و الطائف. و قال الواقد ی: قاتل النبی (صلی الله علیه و آله) فی احدیعشره من غزواته و عد تلک التسع و وادی القری. قال: و قتل فیها غلامه بسهم، و یوم الغابه، و قتل من المشرکین، و قتل محرز بن نضله یومئذ. و قال: لا خلاف فی ان غزواته کانت سبعا و عشرین، الا انه اختلف فی تقدیم بعضها علی بعض. (فینزل الله علیهم النصر به) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (فینزل الله (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) تعالی النصر علیهم به) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). (و یامنون مما کانوا یخافونه) من غلبه العدو. (بمکانه) متعلق بقوله: (و یامنون). (و قوله (علیه السلام): اذا احمر الباس کنایه عن اشتداد الامر و الحرب) و لا ریب فی ان المراد ذلک، ولکن اختلف فی وجه الدلاله. (و قد قیل فی ذلک) ای: فی وجه الکنایه. (اقوال) منها: قول الاصمعی، فقال کما فی (اللسان): یقال: هو الموت الاحمر، و الموت الاسود، و معناه الشدید، و اری ذلک من الوان السباع کانه من شدته سبع. قال ابوعبید: فکانه اراد بقوله: (احمر الباس) ای: صار فی الشده و الهول مثل ذلک. و منها: قول الازهری، فقال: کما فیه ایضا: و حمراء الظهیره:
شدتها، و منه حدیث علی کرم الله وجهه: (کنا اذا احمر الباس … ). (احسنها انه (علیه السلام) شبه حمی الحرب) من حمی النهار،اذا اشتد حره. (بالنار التی تجمع الحراره و الحمره بفعلها و لونها) یشهد له قوله تعالی: ( … کلما او قدوا نارا للحرب اطفاها الله … )، و قوله (علیه السلام) فی استنفار الناس الی اهل الشام: (و ایم الله انی لاظن بکم ان لو حمس الوغی و استحر الموت) و قولهم: اضطرم فلان للحرب نارا و سعرها، و اججها، و ارثها، (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) و اوراها، و هشها، و شبها، و حضاها، و ذکاها، و اذکاها. و مما ذکرنا یظهر لک ما فی قول ابن ابیالحدید الجید ان المراد: احمرار المعرکه من سیلان الدم، فانما قالوا ما قاله فی قولهم: (الموت الاحمر) لا فی (احمر الباس). (و مما یقوی ذلک قول رسول الله (صلی الله علیه و آله)) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (النبی (صلی الله علیه و آله)) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). (و قد رای مجتلد) اسم مکان، من اجتلد القوم بالسیوف و تجالدوا. (الناس یوم حنین) و قد کانت عساکر الاسلام ذلک الیوم کثیره، لکونه بعد فتح مکه، حتی قال ابوبکر معجبا بکثرتهم: (لن نغلب الیوم من قله)، ثم انهزم فی من انهزم مع صاحبه، فانزل تعالی معرضا به و مخرجا له عن اهل الایمان: ( … و یوم حنین اذ اعجبتکم کثرتکم فلم تغن عنکم شیئا و ضاقت علیکم الارض بما رحبت ثم ولیتم مدبرین ثم انزل الله سکینته علی رسوله و علی المومنین … ). (و هی حرب هوازن) یعنی: ان الکفار الذین قاتل المسلمون معهم فی (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) حنین کانوا قبیله هوازن. (الان حمی الوطیس) قالوا: کان النبی (صلی الله علیه و آله) اول من قال: (الان حمی الوطیس). و فی (الارشاد): لما رای النبی (صلی الله علیه و آله) هزیمه القوم عنه (فی حنین) قال للعباس- و کان رجلا جهوریا صیتا-: ناد بالقوم، و ذکرهم العهد. فنادی العباس باعلی صوته: یا اهل بیعه الشجره! یا اصحاب سوره البقره! الی این تفرون؟ اذکروا العهد الذی عاهدتم علیه النبی (صلی الله علیه و آله). و القوم علی وجوههم قد و لوا مدبرین، و کانت لیله ظلماء و النبی (صلی الله علیه و آله) فی الوادی، و المشرکون قد خرجوا علیه من شعاب الوادی و جنباته و مضایقه مصلتین بسیوفهم و عمدهم و قسیهم. قالوا: فنظر النبی (صلی الله علیه و آله) الی الناس ببعض وجهه فی الظلماء، فاضاء کانه القمر فی لیله البدر، ثم نادی المسلمین: این ما عاهدتم الله علیه؟ فاسمع اولهم و آخرهم، فلم یسمعها رجل الا رمی بنفسه الی الارض، فانحدروا الی حیث کانوا من الوادی، حتی لحقوا بالعدو فقاتلوه … و تجالد المسلمون و المشرکون. فلما رآهم النبی (صلی الله علیه و آله) قام فی رکابی سرجه حتی اشرف علی جماعتهم، و قال: الان حمی الوطیس، انا النبی لا کذب، انا ابن عبدالمطلب. فما کان باسرع من ان ولی القوم ادبارهم وجیء بالاسری الی النبی (صلی الله علیه و آله) مکتفین. (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) (و الوطیس مستوقد النار) و فی (الصحاح) الوطیس: التنور. (فشبه (صلی الله علیه و آله) ما استحر) ای: اشتد. (من جلاد القوم) و قتالهم. (باحتدام النار) ای: صوت التهابها. (و شده التهابها) ای: اشتعالها. (انقضی هذا الفصل) ای: فصل الغریب، و لیس فی العنوان کلمه غریبه، و انما اشتبه وجه الشبه فی جمله (احمر الباس) فیه. و مما روی عنه (علیه السلام) من الغریب ما فی (طبقات نحاه السیوطی) ان علیا (علیه السلام) قال لکاتبه: (الصق روانفک بالجبوب، و خذ المزبر بشناترک، و اجعل جندورثیک الی قیهلی، حتی لا انفی نفیه الا اودعتها حماطه جلجلانک) و قال: ای: الصق مقعدتک بالارض، و خذ القلم باصابعک، و اجعل حدقتیک الی وجهی حتی لا انطق کلمه الا اودعتها حبه قلبک. (و رجعنا الی سنن) بالفتح، ای: طریقه. (الغرض) و الاصل فیه الهدف. (الاول) من نقل مطلق مختار کلمه القصار. (فی هذا الباب) ای: الباب الثالث من الکتاب. هذا، و فی (سیره ابن هشام): کان ابی بن خلف یلقی النبی بمکه فیقول: یا محمد ان عندی العوذ فرسا اعلفه کل یوم فرقا من ذره اقتلک علیه. فیقول النبی (صلی الله علیه و آله): بل انا اقتلک ان شاء الله. فلما کان یوم احد و انهزم اصحاب النبی (صلی الله علیه و آله)، و اسند فی الشعب، ادرکه ابی بن خلف و هو یقول: ای محمد (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) لا نجوت ان نجوت. فقال القوم: یا رسول الله: ایعطف علیه رجل منا؟ فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله): دعوه. فلما دنا، تناول النبی (صلی الله علیه و آله) الحربه من الحارث بن الصمه. قال بعضهم: لما تناولها انتفض بها انتفاضه تطایرنا بها تطایر الشعراء،- ای: ذباب له لدغ عن ظهر البعیر اذا انتفض بها- ثم استقبله فطعنه فی عنقه طعنه، تدادا- ای: تقلب- منها عن فرسه مرارا، فجعل یتدحرج. فلما رجع الی قریش و قد خدشه فی عنقه خدشا غیر کبیر، فاحتقن الدم، قال: قتلنی و الله محمد. قالوا له: ذهب و الله فوادک، و الله ان بک من باس. قال: انه قد کان قال لی بمکه: انا اقتلک، فو الله لو بصق علی لقتلنی. فمات عدو الله بسرف و هم قافلون به الی مکه. فقال حسان بن ثابت فی ذلک: الامن مبلغ عنی ابیا لقد القیت فی سحق السعیر تمنی بالضلاله من بعید و تقسم ان قدرت مع النذور تمنیک الامانی من بعید و قول الکفر یرجع فی غرور فقد لا قتک طعنه ذی حفاظ کریم البیت لیس بذی فجور
علی یلوذ بمحمد (صلی الله علیه و آله) اذا حمی الوطیس، و هو القائل: و الله لو تظاهرت العرب علی قتالی لما ولیت عنها.. و انی لانس بالموت من الطفل بثدی امه.. علی یتقی برسول الله اذا احمر الباس، و هو الذی اطاح برووس الابطال عن اجسادها حتی استسلمت الجبابره صاغره ابتغاء السلامه و العافیه!.. اجل، و ای عجب! و هل فی البشریه من حلق فی آفاق الکمال، و کان هدی للسارین، و منارا للعالمین- کمحمد بن عبدالله؟. و ایضا قال علی امیرالمومنین: (دخلت مره علی رسول الله، فو الله ما استطعت ان اکلمه من هیبته). و کل تلمیذ تصح معرفته بعظمه استاذه یهابه و یخشاه.. و حاول اعداء الدین ان یغمزوا بمقام محمد (صلی الله علیه و آله) فاعطوا علیا من الصفات باسلوب او باخر- ما یساوی صفات محمد (صلی الله علیه و آله) او یزید.. لا حبا بعلی و شیعته، بل کیدا للاسلام و نبی الاسلام.. و نعوذ بالله من هذا الدس و التدجیل، و الکفر و التضلیل.
… واشتد عضاض الحرب: العضاض بکسر العین اصله عض الفرس مجاز عن اهلاکها للمتحاربین … علیه و آله بنفسه: فزع المسلمون لجاوا الی طلب رسولالله لیقاتل بنفسه … حمی الحرب بالنار: الحمی بفتح فسکون مصدر حمیت النار اشتد حرها … الناس یوم حنین: مجتلد مصدر میمی من الاجتلاد ای الاقتتال … من جلاد القوم: استحر اشتد و الجلاد القتال
در گفتار آن حضرت علیهالسلام است (در شجاعت و دلاوری رسول اکرم صلی الله علیه و آله که مانند آن در نامه نهم گذشت): ما بودیم هنگامی که خوف و ترس سرخ میشد (کازار سخت میگشت) خود را به وسیله رسول خدا- صلی الله علیه و آله- نگاهداری مینمودیم، و هیچیک از ما از آن حضرت به دشمن نزدیکتر نبود (سیدرضی رحمهالله فرماید:) و معنی این سخن آن است که چون ترس از دشمن بسیار میشد و گزیدن جنگ سخت میگشت مسلمانان به جانبی که شخص رسول خدا- صلی الله علیه و آله- کارزار مینمود میگریختند، و خدایتعالی به برکت آن حضرت به ایشان کمک میفرستاد و آنها هم به وسیله آن بزرگوار از آنچه ترس داشتند آسوده میشدند. و فرمایش آن حضرت: اذا احمر الباس یعنی هنگامی که خوف و ترس سرخ میشد، کنایه است از سختی کارزار، و در آن چند قول گفته شده است نیکوترین آنها آن است که گرم شدن جنگ را تشبیه و مانند نموده به آتشی که گرمی و سرخی را به عمل و رنگش جمع نماید (سوزان باشد و افروخته) و این قول را کمک میکند فرمایش رسول خدا- صلی الله علیه و آله- وقتی که شمشیر زدن مردم را در جنگ حنین (موضعی بین طائف و مکه) دید و آن جنگ هوازن (قبیلهای از قیس) بود: الان حمی الوطیس یعنی اکنون تنور جنگ گرم شد، و وطیس جای افروختن آتش است، رسول خدا- صلی الله علیه و آله- گرم شدن کارزار آنها را به افروختن آتش و زبانه کشیدن آن مانند نموده است. این فصل پایان یافت، و ما به روش اول خود در این باب (که مقصود بیان سخنان امام علیهالسلام بوده نه تفسیر کلمات آن حضرت) باز گشتیم.
حفظ جان لازم است اما آنگاه که عزیزتر از جان در معرض خطر قرار گرفت: قرآن، اسلام و جان عزیز پیامبر (صلی الله علیه و آله) و یا جانشین آن حضرت باید جان شیرین را فدای آن کرد و به همین جهت علی (علیه السلام) و سایر مسلمانان آنگاه که جنگ شعلهور میشد جان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را همانند انگشتر در برمیگرفتند در عین حال محمد (صلی الله علیه و آله) نزدیکتر از دیگران بود به دشمن و این عملی بود فداکارانه که یاران خود را عملا تقویت کند.
و فی حدیثه علیهالسلام: (کنا اذا احمر الباس) ای اشتد الحرب (اتقینا برسول (صلی الله علیه و آله)) ای لذنابه حذرا من العدو، لان العدو کان یخاف من الاقتراب منه (فلم یکن احد منا اقرب الی العدو منه) لشجاعته الفائقه (صلی الله علیه و آله) (و معنی ذلک اذا عظم الخوف من العدو و اشتد عضاض الحرب) ای عضته للمقاتلین (فزع المسلمون الی قتال رسول (صلی الله علیه و آله) بنفسه) ای طلبوا الیه (صلی الله علیه و آله) ان یقاتل بنفسه (فینزل الله علیهم النصر به) ای لسببه (صلی الله علیه و آله). (و یامنون مما کانوا یخافون، بمکانه) ای بسبب مکانته فی الشجاعه (و قوله اذا احمر الباس: کنایه عن اشتداد الامر، و قد قیل فی ذلک اقوال، احسنها: انه علیهالسلام شبه حمی الحرب بالنار) حمی الحرب، ای: اشتدادها (التی تجمع الحراره و الحمره بفعلها و لونها، و مما یقوی ذلک قول رسول (صلی الله علیه و آله)، و قد رای مجتلد الناس)، ای اجتلادهم و اقتتالهم (یوم حنین، و هی حرب هوازن (الان حمی الوطیس) فالوطیس مستوقد النار) ای محل ایقادها (فشبه رسول (صلی الله علیه و آله)، ما استحر من جلاد القوم) ای ما اشتد من قتالهم (باحتدام النار، و شده التهابها). (انقضی هذا و رجعنا الی سنن الغرض فی هذا الباب) من ذکر الحکم و الکلمات القصار.
و معنی ذلک انه اذا عظم الخوف من العدو، و اشتد عضاض الحرب، فزع المسلمون الی قتال رسولالله- صلی الله علیه و آله- بنفسه، فینزل الله علیهم النصر به، و یامنون مما کانوا یخافونه بمکانه. و قوله: اذا الحمر الباس کنایه عن اشتداد الامر، و قد قیل فی ذلک اقوال احسنها: انه شبه حمی الحرب بالنار التی تجمع الحراره و الحمره بفعلها و لونها. و مما یقوی ذلک قول رسولالله- صلی الله علیه و آله-، و قد رای مجتلد الناس یوم حنین و هی حرب هوازن: الان حمی الوطیس فالوطیس: مستوقد النار، فشبه رسولالله- صلی الله علیه و آله- ما استحر من جلاد القوم باحتدام النار و شده التهابها. هذه شهاده من فارس الاسلام و المسلمین و قاتل الکفار و المشرکین، شهاده من اعظم المقاتلین یشهد ان رسولالله اشجع البشر فلا مفر للعالم کله ان یعترف و یقر بهذه الحقیقه المحمدیه …
«و از جمله حدیث آن حضرت است که چون کارزار سخت می شد ما به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پناه می بردیم و هیچ یک از ما به دشمن نزدیکتر از وی نبود.» سید رضی می گوید: معنی آن این است که چون بیم از دشمن بسیار می شد و جنگ به سختی دندان نشان می داد، مسلمانان به رسول خدا پناه می بردند و به جنگ کردن آن حضرت به تن خویش دل می بستند و خداوند متعال به برکت آن حضرت نصرت بر مسلمانان نازل می فرمود و از آنچه می ترسیدند، امان می یافتند.
و درباره معنی این سخن علی علیه السّلام که گفته است «اذا احمرّ الباس» و کنایه از سختی کارزار است، سخنانی گفته اند که از همه نیکوتر این است که امام علیه السّلام گرمی جنگ را به آتش تشبیه کرده است که هم سوزندگی دارد و هم سرخی. کارش سوزنده و رنگش سرخ است و از جمله چیزها که این معنی را تقویت می کند سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است که در جنگ حنین که همان جنگ هوازن است چون کارزار مردم را دید، فرمود: «حمی الوطیس» و وطیس، افروختنگاه آتش است و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گرمی نبرد مردمان را به گرمی آتش و سختی سوزش آن تشبیه فرموده است.
ابن ابی الحدید می گوید: تفسیر بهتر درباره این لفظ این است که گفته شود لغت بأس به معنی خود جنگ است، خداوند متعال فرموده است: «و شکیبایان در راحتی و سختی و هنگام بأس جنگ»، در این سخن مضاف حذف شده است و تقدیر کلام چنین بوده که چون جایگاه جنگ سرخ شود و زمینی که آوردگاه است و قرمزی آن به سبب خونی است که بر آن می ریزد و جریان می یابد.
ابن ابی الحدید سپس می گوید: چون دیدیم که سید رضی رحمه الله فقط اندکی از سخنان علی علیه السّلام را که در آن الفاظ غریب و محتاج به شرح و تفسیر آمده، آورده است ترجیح دادیم برخی دیگر از سخنان آن حضرت را که مؤلفان کتابهای غریب الحدیث آورده اند بیاوریم و توضیح دهیم. آن گاه در سی صفحه مواردی را از دو کتاب غریب الحدیث ابو عبید قاسم بن سلّام و غریب الحدیث ابن قتیبه آورده است که به ترجمه یکی دو مورد از هر یک بسنده می شود.
از جمله سخنان آن حضرت به گروهی که ایشان را سرزنش می فرمود، این است که شما را چه می شود که عذرات خود را پاک و نظافت نمی کنید؟ که در این سخن لغت عذرات به معنی کنار خانه است، و شاهدی از شعر حطیئة می آورد که همین لغت را به همین معنی در نکوهش قومی به کار برده و گفته است: سوگند به جان خودم شما را آزمودم و دارای چهره های زشت یافتم و کنار خانه هایتان بد و کثیف است.
دیگر این سخن آن حضرت است که فرموده است: «لا جمعة و لا تشریق الّا فی مصر جامع»، نماز جمعه و نماز عید جز در شهری که شهر باشد، برگزار نمی شود، که در این عبارت لغت تشریق به معنی نماز عید است و چون هنگام گزاردن آن هنگام درخشش و نورانی بودن خورشید است به تشریق از آن تعبیر شده است. همچنان که در حدیث مرفوع آمده است: «من ذبح قبل التشریق فلیعد» یعنی هر کس پیش از نماز عید قربانی کند باید آن را اعاده کند.
ابن قتیبة در کتاب غریب الحدیث خود برای علی علیه السّلام کلمات دیگری هم نقل کرده است که از آن جمله این سخن است: من اراد البقاء، و لا بقاء، فلیباکر الغداء و لیخفّف الرّداء و لیقل غشیان النّساء. فقیل له: یا امیر المؤمنین و ما خفّة الرّداء فی البقاء فقال: الدّین. «هر کس بقاء را می خواهد هر چند که بقایی وجود ندارد، غذای خود را ناشتا بخورد و ردای خود را سبک دارد و آمیزش با زنان را کم کند.»، گفته شد: ای امیر المؤمنین مقصود از سبک ساختن ردا چیست؟ فرمود: یعنی وام.
ابن قتیبه می گوید: این تعبیر بسیار پسندیده و نیکو و درست است زیرا وام امانت است و معمول بر آن است که می گویی بر عهده و بر گردن من است تا آن را بپردازم، گویی پرداخت وام بر گردن است و جایگاه اتصال ردا بر بدن دو کرانه گردن است، بدین سبب علی علیه السّلام به صورت کنایه از وام به گردن تعبیر کرده است. در شعر هم این کنایه آمده و شاعری گفته است: گفتمش مرا به تو نیازی است، گفت آنچه می خواهی میان گوش و دوش من است- یعنی ضامن آن هستم و بر عهده من خواهد بود.
به همین مناسبت گاهی به شمشیر هم ردا گفته اند، از اینکه محل آویختن آن دوش و جایگاه ردا است. در موارد دیگر بیشتر به معنی عطا و بخشش به کار می رود، البته ممکن هم هست که ردا کنایه از پشت باشد که وام همچون ردا بر پشت آدمی سنگینی می کند و واقع می شود.
دیگر از کلمات مشکل و قابل توضیح این رجز امیر المؤمنین علیه السّلام به روز جنگ خیبر است که فرموده است: «من همانم که مادرم، حیدره ام نام نهاده است.» ابن قتیبه می گوید: ابو طالب به هنگام تولد علی علیه السّلام حضور نداشته است و مادرش او را به نام پدرش اسد بن هاشم بن عبد مناف، اسد نام نهاده است و چون ابو طالب آمده است نام او را به علی تغییر داده است و حیدره هم از نامهای شیر است.
ابن ابی الحدید سپس می گوید: من اینک از غرایب سخن علی علیه السّلام خطبه ای را می آورم که ابو عبیدة و ابن قتیبة آن را نیاورده اند و آن خطبه را شرح می دهم. در این خطبه نسبتا مفصل حرف الف به کار نرفته است و آن را بسیاری از مردم از قول آن حضرت نقل کرده و گفته اند: گروهی از یاران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گفتگو کردند که کدام حرف از حروف هجا در کلام عرب بیشتر آمده است و اتفاق نظر پیدا کردند که آن حرف الف است. امیر المؤمنین علیه السّلام خطبه ای ایراد فرمود که در آن هیچ حرف الفی به کار نرفته است.
و فی حدیثه علیه السلام
کُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَیْنَا بِرَسُولِ اللّه صلی الله علیه و آله،فَلَمْ یَکُنْ أَحَدٌ مِنَّا
أَقْرَبَ إِلَی الْعَدُوِّ مِنْهُ.
در حدیثی امام علیه السلام فرمود:
هر گاه آتش جنگ،سخت شعلهور میشد ما به رسول خدا صلی الله علیه و آله پناه میبردیم و در آن هنگام هیچیک از ما به دشمن از او نزدیکتر نبود! ( .سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر آمده است که این کلام نورانی را ابو عبید (عالم معروف قرن سوم) در کتاب خود به نام غریب الحدیث آورده و همچنین طبری نیز آن را در تاریخ خود نقل کرده است.سپس مرحوم خطیب در ذیل کلام خود مینویسد:ظاهر این است که تمام آنچه را مرحوم سیّد رضی در این فصل (احادیث نهگانه) آورده است از همان کتاب ابو عبید است (که در وصف او نوشتهاند:مردی عالم در فنون مختلف ادبیات و جز آن بود و به گفته بعضی،پیشوای دانشمندان عصر خود به شمار میآمد).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 211). اضافه میکنیم که این حدیث شریف در کتاب مسند احمد (متوفای 241) نیز آمده است.(مسند احمد،ج1،ص 156) همچنین در کتاب مکارم الاخلاق،ص 19 و مستدرک حاکم نیشابوری،ج 2،ص 143 با اندکی تفاوت )
مرحوم سیّد رضی (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:
معنای این سخن این است که وقتی ترس از دشمن شدید میشد و جنگ بهگونهای بود که گویا میخواهد جنگجویان را در کام خود فرو ببرد مسلمانان به پیامبر صلی الله علیه و آله پناهنده میشدند تا رسول خدا صلی الله علیه و آله شخصاً به نبرد پردازد و خداوند به برکت وجود او نصرت و پیروزی را بر آنان نازل کند و در سایه آن حضرت ایمن گردند.جمله«إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ»کنایه از شدت کارزار است و دراینباره سخنان فراوانی گفته شده که بهترین آنها این است که امام علیه السلام گرمای جنگ را به شعلههای سوزان آتش تشبیه کرده است که حرارت و سرخی،هر دو را دربر دارد و از اموری که این نظر را تقویت میکند سخن رسول اللّه صلی الله علیه و آله در جنگ «حنین»(هوازن) است؛وی هنگامی که نبرد سخت و شمشیر زدن مردم را در آن جنگ مشاهده کرد فرمود:«الآنَ حَمِیَ الْوَطیسُ (الان آتش جنگ شعلهور شد)، زیرا«وَطیس»به معنای تنور آتش است و رسول خدا صلی الله علیه و آله گرمای جنگ را که از درگیری جنگجویان به وجود آمده بود به گرمی جنگ و افروختگی آن تشبیه فرموده است.
این فصل (که ناظر به تفسیر بعضی از واژهها و جملههای فصیح و بلیغ آن حضرت علیه السلام بود) پایان یافت و به شیوه سابق در نقل کلمات قصار بازمیگردیم.
(وَ مَعْنی ذلِکَ أنَّهُ إذا عَظُمَ الْخَوْفُ مِنَ الْعَدُوِّ،وَ اشْتَدَّ عِضاضُ الْحَرْبِ فَزِعَ الْمُسْلِمُونَ إلی قِتالِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله بِنَفْسِهِ،فَیُنْزِلُ اللّهُ عَلَیْهِمُ النَّصْرُ بِهِ،وَ یَأمَنُونَ مِمّا کانُوا یَخافُونَهُ بِمَکانِهِ.وَ قَوْلُهُ:«إذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ»کِنایَةٌ عَنِ اشْتِدادِ الْأَمْرِ،وَ قَدْ قیلَ فِی ذلِکَ أَقْوالٌ أَحْسَنُها:أنَّهُ شَبَّهَ حَمْیَ الْحَرْبِ بِالنّارِ الَّتِی تَجْمَعُ الْحَرارَةَ وَ الْحُمْرَةَ بِفِعْلِها وَ لَوْنِها وَ مِمّا یُقَوّی ذلِکَ قَوْلُ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله،وَ قَدْ رَأی مُجْتَلَدَ النّاسِ یَوْمَ حُنَیْنٍ وَ هِیَ حَرْبُ هَوازِنَ:«الآنَ حَمِی الْوَطیسُ»فَالْوَطیسُ:مُسْتَوْقَدُ النّارِ،فَشَبَّهَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله مَا اسْتَحَرَّ مِنْ جِلادِ الْقَوْمِ بِاحْتِدامِ النّارِ وَ شِدَّةِ الْتِهابِها.
إنْقَضی هذَا الْفَصْلُ وَ رَجَعْنا إلی سُنَنِ الْفَرَضِ الْأوّلِ فِی هذَا الْبابِ).
روز جنگ از همه نزدیکتر به دشمن،رسول خدا صلی الله علیه و آله بود
در این کلام شریف که در منابع بسیار زیادی،پیش و پس از سیّد رضی،با تفاوتهایی نقل شده،امام علیه السلام به موقعیت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در میدان جنگ اشاره مهمی میکند و میفرماید:«هرگاه آتش جنگ،سخت شعلهور میشد ما به رسول خدا صلی الله علیه و آله پناه میبردیم و در آن هنگام هیچیک از ما به دشمن از او نزدیکتر نبود»؛ (کُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَیْنَا بِرَسُولِ اللّه صلی الله علیه و آله،فَلَمْ یَکُنْ أَحَدٌ مِنَّا أَقْرَبَ إِلَی الْعَدُوِّ مِنْهُ) .
سیّد رضی رحمه الله که هدفش شرح نکتههای فصیح و بلیغ این جمله بوده است میگوید:«معنای این سخن این است که وقتی ترس از دشمن شدید میشد و جنگ بهگونهای بود که گویا میخواهد جنگجویان را در کام خود فرو ببرد مسلمانان به پیامبر صلی الله علیه و آله پناهنده میشدند تا رسول خدا صلی الله علیه و آله شخصاً به نبرد پردازد و خداوند به برکت وجود او نصرت و پیروزی را بر آنان نازل کند و در سایه آن حضرت ایمن گردند»؛ (وَ مَعْنی ذلِکَ أنَّهُ إذا عَظُمَ الْخَوْفُ مِنَ الْعَدُوِّ،وَ اشْتَدَّ عِضاضُ الْحَرْبِ فَزِعَ الْمُسْلِمُونَ إلی قِتالِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله بِنَفْسِهِ،فَیُنْزِلُ اللّهُ عَلَیْهِمُ النَّصْرُ بِهِ،وَ یَأمَنُونَ مِمّا کانُوا یَخافُونَهُ بِمَکانِهِ) .
سپس میافزاید:«جمله «إذَا احْمَرَّ الْبَأسُ» کنایه از شدت کارزار است و دراینباره سخنان فراوانی گفته شده که بهترین آنها این است که امام علیه السلام گرمای جنگ را به شعلههای سوزان آتش تشبیه کرده است که حرارت و سرخی، هر دو را دربر دارد و از اموری که این نظر را تقویت میکند سخن رسول اللّه صلی الله علیه و آله در جنگ«حنین»(هوازن) است؛وی هنگامی که نبرد سخت و شمشیر زدن مردم را در آن جنگ مشاهده کرد فرمود: «الآنَ حَمِیَ الْوَطیسُ (الان آتش جنگ شعلهور شد)، زیرا «وَطیس» به معنای تنور آتش است و رسول خدا صلی الله علیه و آله گرمای جنگ را که از درگیری جنگجویان به وجود آمده بود به گرمی جنگ و افروختگی آن تشبیه فرموده است»؛ (وَ قَوْلُهُ:«إذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ»کِنایَةٌ عَنِ اشْتِدادِ الْأَمْرِ،وَ قَدْ قیلَ فِی ذلِکَ أَقْوالٌ أَحْسَنُها:أنَّهُ شَبَّهَ حَمْیَ الْحَرْبِ بِالنّارِ الَّتِی تَجْمَعُ الْحَرارَةَ وَ الْحُمْرَةَ بِفِعْلِها وَ لَوْنِها وَ مِمّا یُقَوّی ذلِکَ قَوْلُ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله،وَ قَدْ رَأی مُجْتَلَدَ النّاسِ یَوْمَ حُنَیْنٍ وَ هِیَ حَرْبُ هَوازِنَ:«الآنَ حَمِی الْوَطیسُ»فَالْوَطیسُ:مُسْتَوْقَدُ النّارِ، فَشَبَّهَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله مَا اسْتَحَرَّ مِنْ جِلادِ الْقَوْمِ بِاحْتِدامِ النّارِ وَ شِدَّةِ الْتِهابِها) .
آنچه تا اینجا آمد مربوط به تفسیر کلمات و جملههای این حدیث شریف و ارزیابی فصاحت و بلاغت آن بود؛اما آنچه به محتوای این کلام شریف مربوط است فراتر از اینهاست:
امیر مؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام که میفرمود:
«وَ اللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَی قِتَالِی لَمَا وَلَّیْتُ عَنْهَا؛ به خدا سوگند اگر تمام عرب،دست به دست هم دهند و به جنگ با من برخیزند من هرگز به میدان جنگ پشت نخواهم کرد». (.نهج البلاغه،نامه 45)
همچنین در جای دیگر میفرماید:
«وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِی طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْیِ أُمِّه؛ به خدا سوگند انس و علاقه فرزند ابوطالب به مرگ و شهادت از علاقه طفل شیرخوار به پستان مادرش بیشتر است». ( .همان،خطبه 5)
در یک کلمه،همان علی بن ابیطالبی که در جنگ احزاب و خیبر و بدر و...
رشادتهای بیمانندی در برابر دشمن نشان داد و شجاعان عرب را بر خاک افکند میگوید:«هنگامی که آتش جنگ شعلهور میشد ما به رسول خدا صلی الله علیه و آله پناه میبردیم و او از همه به تیررس دشمن نزدیکتر بود».
این مسئله واقعاً عجیب است،فرمانده دشمن معمولاً در تیررس دشمن قرار نمیگیرد آن هم بهگونهای که از همه به تیررس دشمن نزدیکتر باشد تا بتواند مدیریت لشکر را انجام دهد.این نشانه مهمی از شجاعت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و توکل او بر ذات پاک پروردگار و آرامش بخشیدن به نفرات لشکر است تا آنها بدانند یاری خداوند در انتظارشان است و به یقین پیروز میشوند و هرگز احتمال شکست را در وجود خود راه ندهند که این خود عامل مهم پیروزی در میدان نبرد است.
برخلاف آنچه بعضی میپندارند که پیامبر صلی الله علیه و آله شخصاً در میدان جنگ به مبارزه برنمیخاست،مورخان اسلامی نوشتهاند که در جنگهای فراوانی شخصاً وارد میدان نبرد شد؛از جمله«ابن اسحاق»در کتاب تاریخ خود مینویسد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در نُه غزوه از غزوات اسلامی شخصاً به نبرد پرداخت،در جنگ بدر،احد،خندق،بنیقریظه،بنیالمصطلق،خیبر،فتح،حنین و طائف.و بعضی بیش از این تعداد را شمردهاند. ( .شرح نهج البلاغه علّامه شوشتری،ج 2،ص 378 )
در تفسیر قمی آمده است:هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله در جنگ احد گروهی از یاران خود را دید که به سوی کوههای اطراف احد فرار میکنند کلاهخود را از سر خود برداشت و فریاد زد:من رسول خدایم،کجا فرار میکنید؟ از خدا و پیغمبرش؟ (و امیرمؤمنان علی علیه السلام همچنان در کنار او بود و با آن حضرت دفاع میکرد). ( .همان،ص 377 )
در جنگ«هوازن»(روز حنین) لشکر اسلام بسیار زیاد بود،زیرا این جنگ بعد از فتح مکه واقع شد.در عین حال چون مشرکان در نقاط مختلف مخفی شده بودند و کمین کرده بودند و ناگهان بر لشکر اسلام تاختند،بسیاری از مسلمانان فرار کردند هنگامی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله این صحنه را دید،به عباس که صدای رسایی داشت فرمود:مردم را صدا بزن و عهد و پیمان و بیعتی را که من بر آنها دارم به یادشان بیاور.عباس با صدای بلند همه را صدا زد.شب بود و همه جا ظلمانی و دشمنان از درهها و کمینگاهها با شمشیر و سلاحهای دیگر به مسلمانان حمله میکردند.ناگهان صورت رسول اکرم صلی الله علیه و آله مانند قرص ماه درخشیدن گرفت و شخصاً مسلمانان را صدا زد که عهد و پیمانی را که با خدا بستید چه شد؟ همگی پیام پیامبر صلی الله علیه و آله را شنیدند و به سوی او حرکت کردند و با دشمن پیکار نمودند و پیروز شدند. ( .ارشاد مفید،ج 1،ص 142،با تلخیص )
علامه مجلسی رحمه الله در جلد شانزدهم بحار الانوار در بحث شجاعت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله این حدیث را از علی علیه السلام نقل میکند:
«لَقَدْ رَأَیْتُنِی یَوْمَ بَدْرٍ وَ نَحْنُ نَلُوذُ بِالنَّبِیِّ صلی الله علیه و آله وَ هُوَ أَقْرَبُنَا إِلَی الْعَدُوِّ وَ کَانَ مِنْ أَشَدِّ النَّاسِ یَوْمَئِذٍ بَأْساً؛ من در روز جنگ بدر شاهد و ناظر بودم که ما به پیامبر صلی الله علیه و آله پناه میبردیم و او از همه ما به دشمن نزدیکتر و از برجستهترین جنگجویان در آن روز بود». ( .بحار الانوار،ج 16،ص 232)
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود از«واقدی»نقل میکند که در روز احد هنگامی که آن صدمات را بر وجود پیامبر صلی الله علیه و آله وارد کردند علی علیه السلام فرمود:
قسم به خدایی که او را به حق مبعوث کرد
«ما زالَ شِبْراً واحد إنّه لَفی وَجْهِ الْعَدُوِّ تَثُوبُ إلَیْهِ طائِفَةٌ مِنْ أصْحابِهِ مَرّةً وَ تَتَفَرَّقُ عَنْهُ مَرَّةً؛ آن حضرت صلی الله علیه و آله حتی یک وجب از برابر دشمنان عقبنشینی نکرد و در این حال،گاه گروهی از یارانش به سوی او میآمدند و گاه پراکنده میشدند (اما او همچون کوه ایستاده بود)». ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 15،ص 19)
مرحوم سیّد رضی به اینجا که میرسد میگوید:«این فصل (که ناظر به تفسیر بعضی از واژهها و جملههای فصیح و بلیغ آن حضرت علیه السلام بود) پایان یافت و به شیوه سابق در نقل کلمات قصار بازمیگردیم»؛ (إنْقَضی هذَا الْفَصْلُ وَ رَجَعْنا إلی سُنَنِ الْفَرَضِ الْأوّلِ فِی هذَا الْبابِ) .
وَ قَالَ علیه السلام لَمّا بَلَغَهُ إِغَارَةُ أَصحَابِ مُعَاوِیَةَ عَلَی الأَنبَارِ فَخَرَجَ بِنَفسِهِ مَاشِیاً حَتّی أَتَی النّخَیلَةَ وَ أَدرَکَهُ النّاسُ وَ قَالُوا یَا أَمِیرَ المُؤمِنِینَ نَحنُ نَکفِیکَهُم
فَقَالَ مَا تکَفوُننَیِ أَنفُسَکُم فَکَیفَ تکَفوُننَیِ غَیرَکُم إِن کَانَتِ الرّعَایَا قبَلیِ لَتَشکُو حَیفَ رُعَاتِهَا وَ إنِنّیِ الیَومَ لَأَشکُو حَیفَ رعَیِتّیِ کأَنَنّیِ المَقُودُ وَ هُمُ القَادَةُ أَوِ المَوزُوعُ وَ هُمُ الوَزَعَةُ
ص: 521
فلما قال علیه السلام هذاالقول فی کلام طویل قدذکرنا مختاره فی جملة الخطب تقدم إلیه رجلان من أصحابه فقال أحدهما إنی لاأملک إلانفسی وأخی فمر بأمرک یا أمیر المؤمنین ننقد له فقال علیه السلام وَ أَینَ تَقَعَانِ مِمّا أُرِیدُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (آن هنگام که تهاجم یاران معاویه به شهر انبار، و غارت کردن آن را شنید، تنها و پیاده به طرف پادگان نظامی کوفه «نخیله» (نخیله، جایی نزدیکی کوفه در سر راه شام، که لشگرگاه بود، سربازان و داوطلبان جنگ در آنجا گرد میآمدند و سازماندهی میشدند.) حرکت کرد، مردم خود را به او رسانده، گفتند ای امیر مؤمنان ما آنان را کفایت میکنیم ، فرمود) شما از انجام کار خود درماندهاید! چگونه کار دیگری را برایم کفایت میکنید؟ اگر رعایای پیش از من از ستم حاکمان مینالیدند، امروز من از رعیّت خود مینالم، گویی من پیرو، و آنان حکمرانند، یا من محکوم و آنان فرمانروایانند .
وقتی سخن امام در یک سخنرانی طولانی که برخی از آن را در ضمن خطبههای گذشته آوردیم، به اینجا رسید.
(دو نفر از یاران جلو آمدند و یکی گفت: من جز خود و برادرم را در اختیار ندارم، ای امیر المؤمنان فرمان ده تا هر چه خواهی انجام دهم، امام فرمود) شما کجا و آنچه من میخواهم کجا؟ !
[چون خبر غارت بردن یاران معاویه را بر أنبار شنید خود پیاده به راه افتاد تا به نخیله رسید. مردم در نخیله بدو پیوستند و گفتند ای امیر مؤمنان ما کار آنان را کفایت میکنیم. امام فرمود:] شما از عهده کار خود بر نمیآیید چگونه کار دیگری را برایم کفایت مینمایید؟ اگر پیش از من رعیت از ستم فرمانروایان مینالید، امروز من از ستم رعیت خود مینالم. گویی من پیروم و آنان پیشوا، من محکومم و آنها فرمانروا. [چون امام این سخن را ضمن گفتاری درازی فرمود که گزیده آن را در خطبهها آوردم، دو مرد از یاران وی نزد او آمدند ، یکی از آن دو گفت: من جز خودم و برادرم را در اختیار ندارم، ای امیر مؤمنان فرمان ده تا انجام دهم! امام فرمود:] شما کجا و آنچه من میخواهم کجا؟
و فرمود حضرت وقتی که رسید باو غارت کردن اصحاب معاویه بر اهل انبار پس بیرون فرمود بنفس نفیس خود پیاده تا آمد بموضع نخیله پس دریافتند او را مردمان و گفتند یا امیر المؤمنین ما کفایت میکنیم ایشان را پس فرمود بخدا که کفایت نمیکنید برای من کارهای نفسهای خود را پس چگونه کفایت کنید برای من از غیر خود اگر بودند رعیتها پیش از من که شکایت میکردند از ستم راعیان و حاکمان خود پس بدرستی که من امروز هر آینه شکایت میکنم از گردیدن رعیت خود از حق گویا من کشیده شدهام و تابعم و ایشان کشندگان و متبوعان یا منم باز داشته شده پس چون گفت این گفتار را در کلام دراز که ما ذکر کردیم برگزیده آنرا در جمله خطبهها پیش آمدند بسوی آن حضرت دو مرد از اصحاب او پس گفت یکی از آن دو مرد که من مالک نیستم مگر نفس خود را و برادر خود پس امر کن بما بامری که خواهی یا امیر المؤمنین تا روا نشویم برای آن پس فرمود و بکجا واقع میشود از آنچه میخواهم ازین مرد
هنگامی که به او خبر رسید که یاران معاویه بر شهر انبار تاخته اند، خود پیاده از کوفه بیرون آمد تا به نخیله رسید. در آنجا مردم بدو پیوستند و گفتند: یا امیر المؤمنین، ما تو را در نبرد با آنان کفایت می کنیم. علی (علیه السلام) گفت: به خدا سوگند، شما مرا از زیان خود نگاه ندارید. چگونه می توانید از آسیب آنها نگه دارید؟ اگر زین پیش، رعیت از جور حاکمان می نالید، من امروز از جور رعیتم می نالم. گویی ایشان پیشوا هستند و من پیرو ایشانم یا من فرمانبرم و ایشان فرمانده.
سید رضی گوید: علی (علیه السلام) این سخن را در کلامی طولانی بیان فرمود و ما گزیده آن را در ضمن خطبه ها آورده ایم. در این حال دو مرد از اصحاب پیش آمدند و یکی از آن دو گفت: مرا جز بر خود و این برادرم تسلطی نیست. ای امیر المؤمنین، بفرمای تا به جای آوریم. علی (علیه السلام) در پاسخ او فرمود: شما کجایید و آنچه من می خواهم کجا.
و آن حضرت زمانی که شنید یاران معاویه به غارت شهر انبار برخاستهاند، تنها و پیاده از کوفه بیرون آمد تا به نخیله رسید،مردم در آنجا به او پیوستند و گفتند:
یا امیر المؤمنین ما شرّ دشمن را از تو کفایت میکنیم ،فرمود:
به خدا قسم شما شرّ خود را از من کفایت نمیکنید،چگونه شرّ غیر خود را از من کفایت میکنید؟! همانا رعایای قبل از من از ستم حاکمان شکایت میکردند،و امروز من از ستم رعیّت خود شاکی هستم.گویی من تابعم و رعیّتم پیشوا، یا من محکومم و آنان حاکم ! هنگامی که امام این گفتار را در سخنی طولانی که گزیدهای از آن را در قسمتی از خطبهها ذکر کردیم فرمود،دو نفر از یارانش نزد او آمدند ،یکی از آنان گفت:
من جز اختیار غیر خود و برادرم را ندارم،ای امیر المؤمنین فرمان ده تا فرمان برم.حضرت فرمود:
شما دو نفر کجا و آنچه من میخواهم ؟!
شروح:
هی موضع بظاهر الکوفه علی امیال منها. قوله علیهالسلام: (ما تکفوننی انفسکم). یعنی عنای من عصیانکم اکثر من عنای من عدوانهم، و لو لا عصیانکم لما ابتلیت بعدوانهم و روی تکفونی بحذف النون للتخفیف. و الرعایا: جمع رعیه و الرعاه: جمع راع و الحیف: الظلم و حیف الوالی علی الرعیه حملهم علی ما یکرهون بذل الاموال و الارواح بغیر الحق و حیف الرعیه علی الوالی جنایتهم و عصیانهم. و الوزع: الکف و الدفع، و الوازع: الذی یتقدم الصف فیصلحه و یقدم و یوخر و قال الحسن: لابد للناس من وازع ای سلطان یکفهم و یردعهم عن الشر و ذکر ابنجریر فی تاریخه ان امیرالمومنین خیم بالنخیله و خرج بالناس، فلما امسوا انصرف الناس الی بیوتهم، و بقی امیرالمومنین بالنخیله مع اولاده و خواصه فانصرف امیرالمومنین ضرره الی الکوفه. الحرث ابن حوط و بخط الرضی بالخاء المعجمه مضمومه ذکر صاحب المنهاج یا حار اراد یا حارث فرخم و بقاه علی اصله و لو ضم الراء جاز.
وقتی که به امام (علیه السلام) خبر دادند، لشکر معاویه، بر شهر انبار یورش برده و آنجا را غارت کرده است، خود امام (علیه السلام) با پای پیاده از شهر بیرون آمد تا به نخیله رسید. مردم آن حضرت را دیدند، عرض کردند: یا امیرالمومنین، ما آنها را کفایت میکنیم. حضرت در جواب آنها گفت: (به خدا قسم شما مرا از خود کفایت نمیکنید تا چه رسد به دیگران؟ اگر رعیت پیش از من از جور حکمرانان خود شاکی بودند، من امروز از ستم رعیتم شکایت دارم، مثل این که من پیرو ایشانم و ایشان زمامدار، و یا من فرمانبردارم و ایشان فرمانده!) پس از آن که امام علیه السلام ضمن گفتاری طولانی- که ما برگزیدهای از آن را در خلال خطبهها بیان داشتیم- این سخنان را گفت، دو مرد از پیروان امام (علیه السلام) جلو آمدند، یکی گفت من جز خودم، و برادرم اختیاردار دیگران نیستم، پس یا امیرالمومنین چه دستور میدهی، تا انجام دهیم، امام (علیه السلام) فرمود: آنچه من میخواهم، کجا از شما دو تن ساخته است؟ شرح این فصل از سخن به صورت مشروح در ضمن خطبهها گذشت.
وَ قَالَ علیه السلام لَمَّا بَلَغَهُ إِغَارَةُ أَصْحَابِ مُعَاوِیَةَ عَلَی اَلْأَنْبَارِ فَخَرَجَ بِنَفْسِهِ مَاشِیاً حَتَّی أَتَی اَلنُّخَیْلَةَ وَ أَدْرَکَهُ النَّاسُ وَ قَالُوا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ نَحْنُ نَکْفِیکَهُمْ فَقَالَ [ع وَ اللَّهِ]
مَا تَکْفُونَنِی أَنْفُسَکُمْ فَکَیْفَ تَکْفُونَنِی غَیْرَکُمْ إِنْ کَانَتِ الرَّعَایَا قَبْلِی لَتَشْکُو حَیْفَ رُعَاتِهَا وَ إِنَّنِی [فَإِنِّی]
الْیَوْمَ لَأَشْکُو حَیْفَ رَعِیَّتِی کَأَنَّنِی الْمَقُودُ وَ هُمُ الْقَادَةُ أَوِ الْمَوْزُوعُ وَ هُمُ الْوَزَعَةُ.
[قال فلما قال هذا القول فی کلام طویل قد ذکرنا مختاره فی جملة الخطب تقدم إلیه رجلان من أصحابه فقال أحدهما إنی لا أملک إلا نفسی و أخی ( سورة المائدة:25. ) فمرنا بأمرک یا أمیر المؤمنین ننفذ ( فی الأصل:«ننقذ»،تصحیف. ) فقال و أین تقعان مما أرید ]
السنن الطریقة یقال تنح عن السنن أی عن وجه الطریق و النخیلة بظاهر الکوفة و روی ما تکفونی بحذف النون و الحیف الظلم و الوزعة جمع وازع و هو الدافع الکاف.
و معنی قوله ما تکفوننی أنفسکم أی أفعالکم ردیئة قبیحة تحتاج إلی جند غیرکم
أستعین بهم علی تثقیفکم و تهذیبکم فمن هذه حاله کیف أثقف به غیره و أهذب به سواه.
و إن کانت الرعایا إن هاهنا مخففة من الثقیلة و لذلک دخلت اللام فی جوابها و قد تقدم ذکرنا هذین الرجلین و إن أحدهما قال یا أمیر المؤمنین أقول لک ما قاله العبد الصالح رَبِّ إِنِّی لا أَمْلِکُ إِلاّ نَفْسِی وَ أَخِی ( سورة المائدة 25. ) فشکر لهما و قال و أین تقعان مما أرید
(و قال علیهالسلام) و فرمود آن حضرت علیهالسلام (لما بلغه) وقتی که رسید به آن قدوه اخیار (اغاره اصحاب معاویه) خبر غارت کردن اصحاب معاویه (علی الانبار) بر اهل انبار (فخرج بنفسه) پس بیرون فرمود به نفس نفیس خود (ما شیا) در حالتی که پیاده میرفت. یعنی پیاده متوجه آن موضع شد (حتی اتی النخیله) تا آنکه آمد به نخیله و آن موضعی است به ظاهر کوفه به چند میل از آن دور (فادرکه الناس) پس دریافتند او را مردمان (و قالوا یا امیرالمومنین) و گفتند این امیر مومنان و پیشوای متقیان (نحن نکفیکهم) ما کفایت میکنیم برای تو ایشان را (فقال علیهالسلام) پس فرمود آن حضرت (و الله) قسم به ذات خدا (ما تکفوننی انفسکم) کفایت نمیکنید برای من کارهای نفسهای خود را یعنی درد من از عصیان شما بیشتر است از تعب من از عداوت ایشان چه اگر عصیان شما نمیبود من مبتلا نمیشدم به دشمنی ایشان، و شما عصیان خود را برطرف نمیسازید اصلا (فکیف تکفوننی غیرکم) پس چگونه کفایت میکنید از برای من غیر خود را (ان کانت الرعایا قبلی) اگر بودند رعیتهای پیش از من (لتشکوا حیف رعاتها) که شکایت میکردند از حیف، از ستم راعیان و حاکمان (فانی الیوم) پس به درستی که من امروز (لاشکوا حیف رعیتی) هر آینه شکایت میکنم از انحراف و میل رعیت خود حیف والی بر رعیت، حمل ایشان است بر مکروهات چون اخذ اموال ایشان به غیر حق. و حیف رعیت بر والی، جنایت و عصیان ایشان است در حق او (کانی المقود) گوییا من کشیده شدهام و تابع (و هم القاده) و ایشانند کشنده و متبوع (او الموزوع) یا منم بازداشته شده در میان لشکر و از اختیار ممنوع (و هم الوزعه) و ایشانند پیشروان لشکر به جهت اصلاح و تقدیم و تاخیر لشکریان (فلما قال هذا القول) پس چونکه فرمود این گفتار را (فی کلام طویل) در کلامی دراز (قد ذکرنا مختاره) که ما ذکر کردیم برگزیده آن را (فی جمله الخطب) در جمله خطبههای آن حضرت (تقدم الیه) پیش آمدند به سوی آن حضرت (رجلان من اصحابه) دو مرد از اصحاب او (فقال احدهما) پس گفت یکی از آن دو مرد (انی لا املک الا نفسی) به درستی که من مالک نیستم مگر نفس خود را (و اخی) و برادر خود را یعنی من قدرت دارم بر نفس خود و برادر خود (فمرنا) پس امر کن ما را (بامرک یا امیرالمومنین) به امری که خواهی ای امیر مومنان (ننفذ له) تا روان شویم برای آن (فقال) پس آن حضرت فرمود که: (و این تقعان مما ارید) و به کجا واقع میشوید از آنچه میخواهم از این مردمان؟ یعنی از شما دو کس چه آید و به شما چه عقدهای گشاید؟
به آن حضرت خبر رسید که اصحاب (معاویه) بر (انبار) تاخت آوردهاند، و برای غارت آن آمدهاند، به نفس مبارک خود پیاده از شهر بیرون آمد، چون مردم فرمان او نمیبردند تا به (نخیله) رسید و آن بر چند میل از کوفه واقع است، بعضی مردم از عقب آن حضرت بیرون شدند و او را در (نخیله) دریافتند و گفتند: یا امیرالمومنین ما اینکار را کفایت کنیم و ضرر ایشان از تو باز گردانیم، آن حضرت فرمود: و الله که شما کفایت نکنید مرا از شر خودتان، و باز ندارید از من ضرر نفسهای خود را، پس چگونه کفایت میکنید از من شر دیگران را. یعنی مرا از جفای خود نمیرهانید، چگونه از جفای دیگران برهانید (قوله: ان کانت الرعایا.. الخ) اگر رعایا از این پیش شکایت از جفای والیان داشتند و تظلم مینمودند امروز من از جفای رعیت شکایت دارم و تظلم مینمایم، گویا من تابع فرمانم و ایشان فرماندهان و من رعیت و مامورم و ایشان امیران و سروران. چون حضرت این سخن گفت در جمله سخن درازی که مختار آن در جمله خطبهها گذشت، دو مرد از اصحاب او پیش آمدند. و یکی گفت: مرا اختیار نیست مگر بر خود و برادر خود، ما را امر کن به آنچه میفرمائی یا امیرالمومین تا روان شویم برای آن خدمت، آن حضرت فرمود و یکجا واقع میشوید از آنچه من میخواهم. یعنی از شما دو کس چه آید و عقد این کار کی گشاید.
و قال علیهالسلام، لما بلغه اغاره اصحاب معاویه علی الانبار، فخرج بنفسه ماشیا حتی اتی النخیله، فادرکه الناس و قالوا: یا امیرالمومنین نحن نکفیکهم، فقال علیهالسلام: «و الله ما تکفوننی انفسکم، فکیف تکفوننی غیرکم، ان کانت الرعایا قبلی لتشکو حیف رعاتها و اننی الیوم لاشکو حیف رعیتی، کاننی المقود و هم القاده، او الموزوع و هم الوزعه!» یعنی و گفت علیهالسلام در وقتی که رسید به او خبر غارت کردن سپاه معاویه انبار را، پس بیرون رفت از شهر به نفس نفیس خود پیاده تا اینکه رسید به منزل نخیله، پس رسیدند به او مردمان و گفتند: یا امیرمومنان ما کفایت میکنیم از تو در مقاتلهی با ایشان. پس گفت علیهالسلام که سوگند به خدا که شما کفایت نمیکنید از من دربارهی محاربه با نفسهای خود، پس چگونه کفایت میکنید از من محاربهی غیر شما را. به تحقیق که بودند رعیتهای پیش از شما که شکایت میکردند از ستم و جور حکام و امیران خود و من امروز هر آینه شکایت میکنم از ستم و جور رعیت خود، گویا که من پیروم و ایشانند پیشوا و من دور کرده شدهام از دشمن و ایشانند دورکننده.
(قال الرضی:) فلما قال هذا القول فی کلام طویل، قد ذکرنا مختاره فی جمله الخطب، تقدم الیه رجلان من اصحابه، فقال احدهما: «انی لا املک الا نفسی و اخی، فمرنا بامرک یا امیرالمومنین، ننقذ له.» فقال: «و این تقعان مما ارید؟» یعنی در وقتی که گفت علیهالسلام این قول را در کلام درازی که ما ذکر کردیم برگزیدهی آن را در ضمن ذکر خطبهها، پیش آمدند به سوی او دو مرد از اصحاب او، پس گفت یک نفر از آن دو نفر که من مالک و صاحب اختیار نیستم مگر نفس خود را و برادرم را. پس امر بکن ما را به هر چه امر میکنی ای امیرمومنان که ما اطاعت میکنیم. پس گفت علیهالسلام که از کجا واقع میشود از شما دو نفر آنچه را که من اراده دارم؟ و از کجا حاصل میشود مراد من که دفع دشمن باشد از شما دو نفر؟
اللغه: (السنن) الطریقه. (النخیله) بظاهر الکوفه و کانت معسکرا فی عهده (علیه السلام) و بقی منها اثر الی هذا الزمان (الحیف): الظلم (الوزعه) جمع وازع و هو الدافع الکاف. الاعراب: ان کانت الرعایا: ان مخففه من الثقیله اسمها ضمیر الشان، و کانت من الافعال الناقصه، الرعایا اسمها و جمله لتشکو خبرها، و الجمله خبر ان. المعنی: قد تقدم الکلام فی الاغاره علی انبار فی باب الخطب و قوله: (ما تکفوننی انفسکم) بیان لسوء حالهم من الاختلاف و التمرد و عدم اطاعته فی اوامره و تحمیلهم علیه قضیه الحکمین فنتج منه هذه المفاسد الرهیبه. الترجمه: چون به آن حضرت گزارش شد که یاران معاویه شهر انبار را چپاول کردهاند خودش پیاده تا نخیله که لشگرگاه کوفه بود روانه شد و مردم به دنبالش آمدند تا نخیله و به او عرض کردند: یا امیرالمومنین شما برگردید و ما از شما کفایت دفع شر دشمن را مینمائیم، فرمود: شما کفایت دفع شر خود را از من ندارید، چگونه کفایت دفع شر دیگران را از من دارید؟. براستی قصه اینست که رعایا پیش از من از ستم رهبران خود گله داشتند، و من امروز از ستم رعایای خود گله دارم، گویا من دنبال رو آنهایم و آنها سروران منند و گویا من فرمانبرم و آنها فرماندهان منند. و چون علی این گفتار را در ضمن بیان طولانی که مختار از آن را در جمله خطبههای او یادآور شدیم بسر برد، دو مرد از یاران وی پیش آمدند و یکی از آنان گفت: من جز اختیار خودم و برادرم را ندارم یا امیرالمومنین هر فرمانی داری بفرما تا اطاعت کنیم و انجام دهیم آن حضرت فرمود: شما دو تن به کجای مقصد من میرسید؟.
از غارت انبار علی شد آگاه***از سینه برآورد چه طوفان صد آه
گردید سوی نخیله چون برق روان***اندر پیش اصحاب ز هر سوی دوان
گفتند: بما گذار دفع دشمن***تا در ره آن به تن نمائیم کفن
گفتا: که شما کفایت از خود نکنید***در حضرت من عاصی و فرمان نبرید
هستند رعایا بستوه از امراء***لیکن بستوهم من از جور شما
گویا که شما افسر و من تابینم ***یا آنکه شما رهبر و من رهچینم
(الفصل الرابع و الثلاثون- فی ما یتعلق بالغارات) اقول: رواه الخطیب فی (تاریخ بغداده) فی عنوان (ربیعه بن ناجذ الاسدی)، و رواه البلاذری فی (انسابه) فی عنوان (امر الغارات بین علی و معاویه)، فذکر الاول غاره الضحاک بن قیس الفهری، و جعل غاره الغامدی هذا الثانی منها فقال: قالوا: و دعا معاویه سفیان بن عوف الازدی ثم الغامدی، فسرحه فی سته آلاف من اهل الشام ذوی باس، و امره ان یلزم جانب الفرات الغربی حتی یاتی هیت، فیغیر علی مسالح علی (علیه السلام) و اصحابه بها و بنواحیها، ثم یاتی الانبار فیفعل بها مثل ذلک حتی ینتهی الی المدائن، و حذره ان یقرب الکوفه و قال له: ان الغاره تنخب قلوبهم و تکسر حدهم و تقوی انفس اولیائنا و منتهم. فشخص سفیان فی السته آلاف المضمومین الیه، فلما بلغ اهل هیت قربه قطعوا الفرات الی العبر الشرقی، فلم یجد بها احدا، و اتی الانبار فاغار علیها فقاتله من بها من قبل علی (علیه السلام) فاتی علی کثیر منهم و اخذ اموال الناس، و قتل اشرس بن حسان البکری عامل علی (علیه السلام) ثم انصرف، و اتی علیا (علیه السلام) علج فاخبره الخبر، و کان علیلا لا یمکنه الخطبه فکتب کتابا قری علی الناس، و قد ادنی علی (علیه السلام) من السده التی کان یخرج منها لیسمع القراءه، و کانت نسخه الکتاب: اما بعد، فان الجهاد باب من ابواب الجنه … و ذکره (الاغانی) فی عنوان (ذکر الخبر فی مقتل ابنی عبیدالله بن العباس) فی جزئه الخامس عشر، و روی مسندا عن ابیعمر الوقاصی: ان معاویه بعث الی بسر بن ارطاه- بعد تحکیم الحکمین- و بعث معه جیشا، و وجه برجل آخر من غامد ضم الیه جیشا آخر، و وجه الضحاک بن قیس (الفصل الرابع و الثلاثون- فی ما یتعلق بالغارات) الفهری فی جیش آخر، و امرهم: ان یسیروا فی البلاد فیقتلوا کل من وجدوا من شیعه علی (علیه السلام) و اصحابه، و ان یغیروا علی سایر اعماله و یقتلوا اصحابه، و لا یکفوا ایدیهم عن النساء و الصبیان، فمر بسر لذلک علی وجهه - الی ان قال- و فعل مثل ذلک سایر من بعث، فقصد الغامدی الی الانبار- الی ان روی مسندا عن ابی صادقه- قال: اغارت خیل لمعاویه علی الانبار فقتلوا عاملا لعلی (علیه السلام) یقال له: حسان بن حسان، و قتلوا رجالا کثیرا و نساء، فبلغ ذلک علیا (علیه السلام) فخرج حتی اتی المنبر فرقیه- الی ان قال بعد ذکر خطبته (علیه السلام)- فقام الیه رجل و قال: انا کما قال تعالی: ( … لا املک الا نفسی و اخی … ) فمرنا بامرک، فلنطیعنک و لو حال بیننا و بینک جمر الغضی و شوک القتاد. قال: و این تبلغان مما ارید؟ و رواه المبرد فی اوائل (کامله) بعد ذکر کلمات عن النبی (صلی الله علیه و آله) ثم عن الثلاثه، فقال: و تحدث ابن عایشه فی اسناد ذکره: ان علیا (علیه السلام) انتهی الیه ان خیلا لمعاویه وردت الانبار فقتلوا عاملا له، یقال له: حسان بن حسان، فخرج مغضبا یجر ثوبه حتی اتی النخیله و اتبعه الناس، فرقی رباوه من الارض - الی ان قال-: ولکن لا رای لمن لا یطاع.- یقولها ثلاثا- فقام الیه رجل و معه اخوه- الرجل و اخوه یعرفان بابنی عفیف من الانصار- فقال: انا و اخی هذا کما قال تعالی: ( … رب انی لا املک الا نفسی و اخی … ) فمرنا بامرک، فو الله لننتهین الیه و لو حال بیننا و بینه جمر الغضی و شوک القتاد. فدعا لهما بخیر ثم قال لهما: و این تقعان … (الفصل الرابع و الثلاثون- فی ما یتعلق بالغارات) و رواه ابراهیم الثقفی فی (غاراته) فی عنوان: (غاره سفیان بن عوف الغامدی علی الانبار، و لقیه اشرس بن حسان البکری و سعید بن قیس). و روی عن عبدالله بن یزید عن ابیالکنود عن سفیان الغامدی قال: دعانی معاویه- الی ان قال- و قتل صاحبهم فی رجال من اصحابه. ثم روی عن جندب بن عفیف قال: و الله انی لفی جند الانبار مع اشرس ابن حسان البکری اذ صبحنا سفیان بن عوف- الی ان قال- ثم نزل صاحبنا و هو یتلو ( … فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا). ثم قال لنا: من کان لا یرید لقاء الله و لا یطیب نفسا بالموت، فلیخرج عن القریه ما دمنا نقاتلهم، فان قتالنا ایاهم شاغل لهم عن طلب هارب، و من اراد ما عند الله فما عند الله خیر للابرار. ثم نزل فی ثلاثین رجلا. قال: فهممت و الله بالنزول ثم ان نفسی ابت … ثم روی عن محمد بن مخنف: ان سفیان بن عوف لما اغار علی الانبار قدم علج من اهلها علی علی (علیه السلام) فاخبره الخبر فصعد المنبر فقال: ایها الناس ان اخاکم البکری قد اصیب بالانبار و هو معتز لا یخاف ما کان، فاختار ما عند الله علی الدنیا، فانتدبوا الیهم حتی تلاقوهم- الی ان قال- فلما رای صمتهم نزل فخرج یمشی راجلا حتی اتی النخیله، و الناس یمشون خلفه حتی احاط به قوم من اشرافهم فقالوا: ارجع نحن نکفیک. فقال: ما تکفوننی و لا تکفون انفسکم. فلم یزالوا به حتی صرفوه الی منزله و هو و اجم کئیب، و دعا سعید بن قیس الهمدانی فبعثه من النخیله بثمانیه آلاف- الی ان قال- فلبث (الفصل الرابع و الثلاثون- فی ما یتعلق بالغارات) علی (علیه السلام) تری فیه الکابه و الحزن حتی قدم علیه سعید بن قیس، فکتب کتابا، و کان فی تلک الایام علیلا فلم یطق علی القیام فی الناس بکل ما اراد من القول، فجلس بباب السده التی تصل الی المسجد و معه الحسنان علیهما السلام و عبدالله بن جعفر، فدعا سعدا مولاه فدفع الکتاب الیه فامره ان یقراه، فقام سعد بحیث یسمع علی (علیه السلام) قراءته و ما یرد علیه الناس- الی ان قال فیه- اما بعد،فانی قد عاتبتکم فی رشدکم حتی سئمت (و- ظ). ارجعتمونی بالهزء من قولکم حتی برمت، هزء من القول لا یعادیه، و خطل لا یعز اهله، و لو وجدت بدا من خطابکم و العتاب الیکم ما فعلت، و هذا کتابی یقرا علیکم فردوا خیرا و افعلوه، و ما اظن ان تفعلوا، فالله المستعان، ایها الناس ان الجهاد باب من ابواب الجنه فتحه الله لخاصه اولیائه- الی ان قال- و هذا اخو غامد قد وردت خیله الانبار فقتل بها اشرس بن حسان- الی ان قال- فانتم و الله من حر السیوف افر، لا و الذی نفس ابن ابیطالب بیده السیف تحیدون، فحتی متی؟ و الی متی یا اشباه الرجال و لا رجال و یا طغام الاحلام احلام الاطفال!- الی ان قال- فقام الیه رجل من الازد یقال له: حبیب بن عفیف، آخذا بید ابن اخ له یقال له: عبدالرحمن بن عبدالله بن عفیف، فاقبل یمشی حتی استقبل امیرالمومنین (علیه السلام) بباب السده و قال:ها انذا لا املک الا نفسی و اخی فمرنا بامرک … و رواه الجاحظ فی (بیانه) فی جزئه الثانی فقال: و من خطب علی ایضارضی الله عنه: قالوا: اغار سفیان بن عوف الازدی ثم الغامدی علی الانبار، و علیها ابن حسان او حسان البکری فقتله، و ازال تلک الخیل عن مسالحها، فخرج علی حتی جلس علی باب السده ثم قال: اما بعد، فان الجهاد باب من ابواب الجنه- الی- و قتل حسان- او ابن حسان- البکری و ازال خیلکم عن (الفصل الرابع و الثلاثون- فی ما یتعلق بالغارات) مسالحها، و قتل منکم رجالا صالحین- الی ان قال- فقام رجل من الازد یقال له فلان بن عفیف ثم اخذ بید اخ له … و ذکره ابن قتیبه فی (عیونه) فقال: خطب (علیه السلام) حین قتل عامله بالانبار فقال: یا عجبا من جد هولاء فی باطلهم و فشلکم عن حقکم! فقبحا لکم و ترحا حین صرتم غرضا یرمی … و ذکره ابوحنیفه الدینوری فی (طواله) فقال و لما رای علی (علیه السلام) تثاقل اهل الکوفه عن المسیر معه الی قتال اهل الشام، و انتهی الیه ورود خیل معاویه الانبار و قتلهم مسلحته بها و الغاره علیها، کتب و دفع ما کتب الی رجل یقروه یوم الجمعه اذا فرغوا من الصلاه: اما بعد، فان الجهاد باب من ابواب الجنه- الی ان قال- و قتل ابن حسان البکری … و ذکره ابن عبد ربه فی (عقده) فقال: لما اغار سفیان بن عوف علی الانبار، و علیها حسان البکری فقتله و ازال الخیل عن مسالحها، خرج علی (علیه السلام) حتی جلس علی باب السده ثم قال- بعد الحمد-: اما بعد، فان الجهاد باب من ابواب الجنه … و رواه (الکافی) فی الباب الاول من کتاب جهاده مسندا عن ابی عبدالرحمن السلمی، قال: قال امیرالمومنین (علیه السلام): اما بعد، فان الجهاد باب من ابواب الجنه- الی ان قال- و قتل حسان بن حسان الکبری … و رواه (معانی اخبار الصدوق) فی بابه (161) مسندا عن ابن عایشه (الفصل الرابع و الثلاثون- فی ما یتعلق بالغارات) باسناد ذکره: ان علیا (علیه السلام) انهی الیه ان خیلا لمعاویه وردت الانبار، فقتلوا عاملا له یقال له: حسان بن حسان، فخرج مغضبا یجر ثوبه حتی اتی النخیله و اتبعه الناس فرقی رباوه من الارض ثم قال- بعد الحمد-: ان الجهاد باب من ابواب الجنه … و روی (ارشاد المفید) کلاما طویلا عنه (علیه السلام) فی عنوان: (فصل و من کلامه (علیه السلام) فی مقام آخر). و فیه: فقبحا لکم یا اشباه الرجال و لا رجال! حلوم الاطفال و عقول ربات الحجال!- الی ان قال- و الله لوددت انی لم اعرفکم و لم تعرفونی، فانها معرفه جرت ندما، لقد وزئتم صدری غیظا، و افسدتم علی امری بالخذلان و العصیان حتی لقد قالت قریش: ان علیا رجل شجاع لکن لا علم له بالحرب. لله ابوهم! هل کان فیهم احد اطول لها مراسا منی، و اشد لها مقاساه؟ لقد نهضت فیها و ما بلغت العشرین، وها اناذا قد ذرفت علی الستین ولکن لا امر لمن لا یطاع، اما و الله لوددت ان ربی قد اخرجنی من بین اظهرکم الی رضوانه، و ان المنیه لترصدنی فما یمنع اشقاها ان یخضبها- و ترک یده علی راسه و لحیته- عهدا عهده الی النبی الامی ( … و قد خاب من افتری) و نجا من اتقی و صدق بالحسنی. یا اهل الکوفه دعوتکم الی جهاد هولاء القوم لیلا و نهارا، و سرا و اعلانا و قلت لکم: اغزوهم قبل ان یغزوکم، فانه ما غزی قوم قط فی عقر دارهم الا ذلوا، فتواکلتم و تخاذلتم و ثقل علیکم قولی و استصعب علیکم امری، و اتخذتموه وراءکم ظهریا حتی شنت علیکم الغارات، و ظهرت فیکم الفواحش و المنکرات، تمسیکم و تصبحکم کما فعل باهل المثلات من قبلکم، حیث اخبر (الفصل الرابع و الثلاثون- فی ما یتعلق بالغارات) الله عن الجبابره العتاه الطغاه، و المستضعفین من الغواه فی قوله عزوجل: ( … یذبحون ابناءکم و یستحیون نساءکم و فی ذلکم بلاء من ربکم عظیم) - الی ان قال- اذا قلت لکم: انفروا فی الشتاء. قلتم: هذا اوان قر و صرد. و ان قلت لکم: انفروا فی الصیف. قلتم: هذا حماره القیظ انظرنا ینصرم عنا الحر. کل ذلک فرارا عن الجنه، اذا کنتم عن الحر و البرد تعجزون فانتم- و الله- عن حراره السیف اعجز و اعجز، فانا لله و انا الیه راجعون، قد اتانی الصریخ یخبرنی: ان اخا غامد قد نزل الانبار علی اهلها لیلا فی اربعه آلاف، فاغار علیهم کما یغار علی الروم و الخزر، فقتل بها عاملی حسان و قتل معه رجالا صالحین ذوی فضل و عباده و نجده، بوا الله لهم جنات النعیم، و انه اباحها، و لقد بلغنی ان العصبه من اهل الشام کانوا یدخلون علی المراه المسلمه و الاخری المعاهده، فیهتکون سترها و یاخذون القناع من راسها و الخرص من اذنها و الاوضاح من یدیها و رجلیها و عضدیها و الخلخال و المیزر عن سوقها، فما تمتنع الا بالاستر جاع و النداء: یا للمسلمین! فلا یغیثها مغیث و لا ینصرها ناصر، فلو ان مومنا مات من دون هذا اسفا ما کان عندی ملوما، بل کان عندی بارا محسنا، و اعجبا کل العجب من تظافر هولاء القوم علی باطلهم، و فشلکم عن حقکم! قد صرتم غرضا یرمی و لا ترمون و تغزون و لا تغزون، و یعصی الله و ترضون، تربت ایدیکم، اشباه الابل غاب عنها رعاتها، کلما اجتمعت من جانب تفرقت من جانب. (الفصل الرابع و الثلاثون- فی ما یتعلق بالغارات) قول المصنف فی العنوان الثانی (و قال (علیه السلام) لما بلغه اغاره اصحاب معاویه) بقیاده سفیان بن عوف الغامدی. (علی الانبار فخرج بنفسه ماشیا) لما ندبهم الی الخروج الیه و دفعه و لم یجیبوه. (حتی اتی النخیله) و نزلها (علیه السلام) فی طریقه الی صفین ایضا، و دلهم علی قبر یهودا و قبر هود کما رواه نصر بن مزاحم فی (صفینه). (فادرکه الناس و قالوا: یا امیرالمومنین نحن نکفیکهم. فقال (علیه السلام): ما تکفوننی) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (و الله ما تکفوننی) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). (انفسکم فکیف تکفوننی غیرکم؟) قالوا: ان قوما اغیر علیهم فاستصرخوا بنی عمهم، فابطاوا عنهم حتی اسروا و ذهب بهم ثم جاووا یسالون عنهم، فقیل لهم: (اسائر الیوم و قد زال الظهر) فصار مثلا، ای: اتطمع و قد بان الیاس؟ (الفصل الرابع و الثلاثون- فی ما یتعلق بالغارات) (ان) مخففه من المثقله. (کانت الرعایا قبلی لتشکو حیف) ای: ظلم. (رعاتها) جمع الراعی. (و اننی الیوم لاشکو حیف رعیتی کاننی المقود و هم القاده او الموزوع) ای: المکفوف. (و هم الوزعه) ای: الکافه، قال الحسن البصری: لابد للناس من وزاع. ای: سلطان یکفهم. (فلما قال (علیه السلام) هذا القول فی کلام طویل قد ذکرنا مختاره فی جمله الخطب) فی (26) منها. (تقدم الیه رجلان من اصحابه) قد عرفت من روایه المبرد و الجاحظ ان الرجلین کانا اخوین، و فی (الکامل) للمبرد: الرجل و اخوه یعرفان با بنیعفیف من الانصار، و فی (بیان الجاحظ): (فلان بن عفیف، ثم اخذ بید اخ له): و من روایه الثقفی انهما کانا عما و ابن اخ اسم الاول حبیابن عفیف، و الثانی عبدالرحمن بن عبدالله. (فقال احدهما: انی (لا املک الا نفسی و اخی) فمرنا بامرک ننقد) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (ننفذ). کما فی غیرها: (له). و قالا: لنضربن دونک و ان حال جمر الغضا و شوک القتاد. (فقال (علیه السلام): و این تقعان مما ارید؟) بعد ان اثنی علیهما و دعا لهما.
الوزعه- بفتح الواو و الزای- جمع الوازع ای الحاکم، و الموزوع: المحکوم.. قال الشریف الرضی: (بلغ الامام ان اصحاب معاویه اغاروا علی الانبار، فخرج بنفسه ماشیا حتی النخلیه، فادرکه الناس و قالوا: یا امیرالمومنین: نحن نکفیک فقال: و الله ما تکفوننی انفسکم الخ.. و الانبار بلده علی الفرات من الجانب الشرقی، و هیت من الجانب الغربی. کما فی مجمع البحرین للشیخ الطریحی. و تقدم فی الخطبه 27 قول الامام: (فهذا اخو غامد قد وردت خیله الانبار الخ).. و نقلنا فی الشرح ان معاویه جهز سفیان بن عوف الغامدی و قال له: المض حتی تغیر علی الانبار و المدائن، و تقتل من لقیت، و تخرب کل ما تمر به. و تنهب الاموال (انظر ج! ص 188). (ان کانت الرعایا قبلی لتشکو الخ).. تقدم مثله مع الشرح فی الخطبه 95، و هذا نصه: (لقد اصبحت الامم تخاف ظلم رعاتها- و اصبحت اخاف ظلم رعیتی).
… حتی اتی النخیله: التخیله بضم ففتح موضع بالعراق اقتتل فیه الامام مع الخوارج بعد صفین … الموزوع و هم الوزعه: المقود اسم مفعول و القاده جمع قائد و الوزعه محرکه جمع وازع بمعنی الحاکم و الموزوع المحکوم … و این تتعان مما ارید: ای این انتما و ما هی منزلتکما من الامر الذی اریده و هو یحتاج الی قوه عظیمه فلا موقع لکما منه
هنگامی به امام علیهالسلام خبر رسید که لشگر معاویه بر انبار (از شهرهای قدیم عراق) تاخته و تاراج کردند آن بزرگوار تنها پیاده (از کوفه) بیرون آمد تا به نخیله (موضعی است نزدیک کوفه) رسید، مردم (در پی او آمده) خدمتش رسیدند و گفتند: یا امیرالمومنین ما به جای تو ایشان را کفایت میکنیم، پس حضرت (در نکوهش آنها) فرمود: سوگند به خدا شما مرا از (زیان) خود کفایت نمیکنید و چگونه مرا از دیگران کفایت مینمائید؟ اگر رعیتها پیش از من از ستم حکمرانانشان شکایت داشتند من امروز از ستم رعیت خود شکایت دارم، به آن ماند که من پیروام و ایشان پیشوا، یا من فرمانبرم و آنان فرمانده! (سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) چون امام علیهالسلام این گفتار را در سخن دراز که ما از آنچه برگزیدیم در بین خطبهها (خطبه بیست و هفتم) بیان نمودیم فرمود، دو مرد از یارانش جلو آمدند یکی از آنها گفت: مرا تسلطی نیست مگر به خود و برادرم پس یا امیرالمومنین ما را به آنچه میخواهی امر فرما تا انجام دهیم، امام علیهالسلام فرمود: کجا آنچه من میخواهم از شما پیش میرود و از شما دو کس چه آید؟
آنگاه که امام (علیه السلام) شنید یاران معاویه به شهر (انبار) حمله کردهاند به تنهائی با پای پیاده از کوفه بیرون شد تا به نخیله رسید. جمعی از مردم آن حضرت را احاطه کردند و عرض کردند ما برای سرکوبی آنان قدرت داریم شما باز گردید حضرت فرمود: امام (علیه السلام) پس از عثمان آنچنان آزادی به مردم داده که در این فرمایش میفرماید: مردم فرمانده و رهبر شدهاند و من فرمانبردار و مامور! امام (علیه السلام) که میفرماید شما به درد خودتان نمیخورید، میخواهد بگوید تغییر ماهیت دادهاید و باید نژاد شما اصلاح گردد. هنگامی که موسی به پیروان خود که از دریا نجات یافته بودند فرمود: باید سرزمین قدس را اشغال کنید گفتند ما نمیتوانیم جنگ کنیم. دو نفر از نیکوکارانشان (یوشع بن نون و کالب بن یوفنا) گفتند اگر وارد دروازه شهر شوید پیروز میگردید. مردم گفتند تا زمانی که در سرزمین قدس آدم است ما وارد آن نمیشویم تو و خدایت بروید جنگ کنید پیروز گردید ما وارد شهر میشویم. موسی در جواب آنان گفت: خدایا من مالک خود و برادرم هارون هستم میان من و این مردم جدائی افکن! خدا وحی کرد: چهل سال باید مردم سرگردان باشند تا تغییر ماهیت بدهند شما اندوهناک مباش. آن دو نفر که خدمت امام (علیه السلام) رسیدند همان جمله موسی را که به خدا عرضه داشت عرض کردند و امام (علیه السلام) هم در پاسخ آنان فرمود: کاری از دست شما ساخته نیست در نتیجه باید آنقدر ناراحتی بکشند تا تغییر ماهیت بدهند.
و قال علیهالسلام، لما بلغه اغاره اصحاب معاویه علی الانبار، فخرج بنفسه ماشیا، حتی اتی النخیله، فادرکه الناس، و قالوا: یا امیرالمومنین، نحن نکفیکهم، فقال: (ما تکفوننی انفسکم فکیف تکفوننی غیرکم)؟ فان انفسکم مختلفون غیر مجتمعین علی رای واحد (ان کانت الرعایا) جمع رعیه (قبلی لتشکوا حیف رعاتها) ای ظلم الحکام جمع (راع) (فاننی الیوم لاشکو حیف رعیتی) و ظلمهم علی بعدم الاطاعه (کاننی المقود و هم القاده) فیجب ان اتبعهم فی آرائهم، لا ان یتبعونی فی رایی (او) انما (الموزوع) ای المحکوم (و هم الوزعه) جمع و زاع، بمعنی: الحکام.. (فلما قال علیهالسلام هذا القول) فی کلام طویل، قد ذکرنا مختاره فی جمله الخطب، تقدم الیه رجلان من اصحابه، فقال احدهما: انی لا املک الا نفسی و اخی فمر بامرک یا امیرالمومنین ننقد له، فقال علیهالسلام: (و این تقعان مما ارید)؟ ای لیست لکما منزله فی الذی اریده من اتفاق الناس لمحاربه اهل الشام، و اطاعتهم جمله، فان نفرین لا یاتی منها شیء بالنسبه الی مثل هذا الامور.
فلما قال علیهالسلام هذا القول، فی کلام طویل قد ذکرنا مختاره فی جمله الخطب، تقدم الیه رجلان من اصحابه فقال احدهما: انی لا املک الا نفسی و اخی، فمر بامرک یا امیرالمومنین ننقد له، فقال علیهالسلام: اللغه: الرعایا: عامه الناس الذین علیهم راع. الرعاه: جمع الراعی و هو کل من ولی امر قوم. الحیف: الظلم و الجور. الموزوع: المحکوم. الوزعه: محرکه جمع وازع بمعنی الحاکم. الشرح: عانی الامام من اصحابه اشد العناء و کان حظه منهم ضئیل حقیر لم یطیعوه فیما امر و الزموه بما راوا و هذه الکلمات نفثه مصدور و آهه محموم اشعر فیها بغبن الحیاه و ظلمها للعظماء و الشرفاء. و هذه حادثه- من جمله حوادث- مرت علی الامام و هی ان معاویه کان یبعث بعض اصحابه للاغاره علی اطراف ما یحکمه الامام فیقتلون و یسلبون و یخربون حتی وصل شرهم الی بلده الانبار- و هی بلده تقع علی الجانب الشرقی للفرات- فلما سمع الامام خرج منفردا ماشیا حتی وصل الی منطقه النخیله و هی بظهر الکوفه و فیها کان یعسکر الامام و عندها تحرک الناس و ادرکوه و قالوا له نحن نکفیک فاجابهم انکم لا تکفوننی انفسکم، فانتم تحتاجون الی تهذیب و تعلیم و اصلاح ورد الی الله و رسوله فکیف تکفوننی غیرکم، و ان الموازین قد تغیرت کانت الرعیه تخاف ظلم الراعی و الحاکم فصرت اشکو ظلم رعیتی لی حیث لم یطیعوا امری و یریدون تنفیذ او امرهم فکانی لظلمهم اصبحوا القاده و انا الرعیه و هم الحکام و انا المحکوم و بعد کلام طویل منه تقدم الیه العبدان الصالحان و قال احدهما: انی لا املک الا نفسی و اخی فمرنا بامرک یا امیرالمومنین ننقد له قال علیهالسلام: له قال علیهالسلم: و این تقعان مما ارید فانا ارید قتال معاویه و هذا یحتاج الی جیش لجب و الی رجال یقارعون بالسیوف و انتم اثنان لا تکفیان لذلک …
چون خبر حمله و غارت بردن یاران معاویه به شهر انبار به آن حضرت رسید، پیاده حرکت کرد تا به نخیله رسید. مردم به او پیوستند و گفتند: ای امیر مؤمنان ما کار آنان را کفایت می کنیم. فرمود: «به خدا سوگند شما برای من از عهده کار خود برنمی آیید چگونه کار دیگری را برایم کفایت می کنید اگر پیش از من رعایا از ستم امیران ناله می کردند، امروز من از ستم رعیت بر خود می نالم، گویی من پیروم و ایشان پیشوایان هستند و من بر کار گماشته ام و ایشان بر کار گمارندگان.»
سید رضی گوید: امام این سخن را ضمن خطبه ای طولانی فرموده است که گزیده آن را ضمن خطبه ها آوردم. دو مرد از یارانش پیش او آمدند یکی از آن دو گفت: «من جز خود و برادرم را در اختیار ندارم.»، ای امیر مؤمنان فرمان خود را به ما بگو تا آن را انجام دهیم. امام فرمود: شما کجا و آنچه من می خواهم کجا...
و قال علیه السلام
لَمّا بَلَغَهُ إغارَةُ أصْحابِ مُعاوِیَةَ عَلَی الْأنْبارِ،فَخَرَجَ بِنَفْسِهِ ماشِیاً حَتّی أَتَیالنُّخَیْلَةَ فَأدْرَکَهُ النّاسُ،وَ قالُوا:یا أَمیرَ الْمُؤمِنینَ نَحْنُ نَکْفیکَهُمْ،فَقَالَ
مَا تَکْفُونَنی أَنْفُسَکُمْ،فَکَیْفَ تَکْفُونَنی غَیْرَکُمْ؟ إِنْ کَانَتِ الرَّعَایَا قَبْلی لَتَشْکُو حَیْفَ رُعَاتِهَا،وَ إِنَّنی الْیَوْمَ لَأَشْکُو حَیْفَ رَعِیَّتی کَأَنَّنی الْمَقُودُ وَ هُمُ القَادَةُ،أَو الْمَوْزُوعُ وَ هُمُ الْوَزَعَةُ!
این سخن را هنگامی امام علیه السلام بیان فرمود که خبر حمله اصحاب معاویه به انبار (یکی از شهرهای شمالی عراق) و غارت کردن آنجا را شنید.امام علیه السلام شخصاً پیاده به طرف نخیله (منزلگاهی نزدیک کوفه که محل اجتماع لشکر بود) حرکت کرد.مردم خود را به امام علیه السلام رساندند و عرض کردند:ای امیرمؤمنان ما از عهده آنان برمیآییم (و آنها را سر جای خود مینشانیم).
امام علیه السلام فرمود:
شما از عهده مشکلات خود برنمیآیید چگونه میتوانید مشکل دیگران را از من دفع کنید.رعایای پیش از من از ستم فرمانروایانشان شکایت داشتند؛اما من امروز از ستم رعیتم شکایت دارم.گویی من پیروم و آنها پیشوا و من محکومم و آنها حاکم. ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:بخشی از این کلام شریف را ابراهیم بن هلال ثقفی در کتاب الغارات (بنا به گفته ابن ابیالحدید) و بخش دیگری از آن را جاحظ در البیان و التبیین و مبرّد در کامل با اضافاتی آوردهاند و این کلام در واقع بخشی از خطبه بیست و هفتم است که بحث آن گذشت.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 211) )
مرحوم سیّد رضی در اینجا میافزاید:«هنگامی که امام علیه السلام این سخن را در ضمن یک گفتار طولانی-که قسمت برگزیدهای از آن ضمن خطبهها گذشت - بیان کرد،دو نفر از یارانش جلو آمدند.یکی از آنها عرض کرد:من جز اختیار خودم و برادرم را ندارم.امر فرما تا اطاعت کنیم.امام علیه السلام فرمود:شما دو نفر در برابر آنچه من میخواهم (که بسیج یک سپاه است)،چهکاری میتوانید انجام دهید؟ (فَلَمّا قالَ علیه السلام هذَا الْقَوْلَ،فی کَلامٍ طَویلٍ قَدْ ذَکَرْنا مُختارَهُ فِی جُمْلَةِ الْخُطَبِ، تَقَدَّمَ إِلَیْهِ رَجُلانِ مِنْ أصْحابِهِ فَقالَ أَحَدَهُما:إنّی لا أمْلِکُ إلّا نَفْسی وَ أخی فَمُرْ بِأَمْرِکَ یا أمِیرَ الْمُؤمِنینَ نُنْقَدْ لَهُ،فَقالَ علیه السلام:وَ أَیْنَ تَقَعَانِ مِمَّا أُرِیدُ؟) .
گلایه شدید امام علیه السلام از سُستی بعضی از یارانش
همان گونه که در بیان اسناد این کلام شریف اشاره شد،این سخن مربوط به خطبه 27 نهج البلاغه است.توضیح اینکه یکی از شیطنتهای معاویه این بود که برای تضعیف روحیه مردم عراق و به خصوص سربازان امیرمؤمنان علی علیه السلام گهگاهی عدهای را میفرستاد تا حملههای غافلگیرانه و ناجوانمردانهای به شهرهایی که نزدیک مرز شام بود انجام دهند؛عدهای را به قتل برسانند،جمعی را مجروح کنند واموالی را به غارت ببرند.این همان روشی است که در طول تاریخ جباران خودکامه از آن بهرهگیری میکردند.
در یکی از این حملات که در شهر مرزی انبار (این شهر اکنون نزدیک مرزهای سوریه و اردن است) بهوسیله«سفیان بن اوس»انجام گرفت،هنگامی که خبر به امام علیه السلام رسید بسیار ناراحت شد.در کوفه خطبهای خواند (خطبه 27 نهجالبلاغه معروف به خطبه جهاد) و سخت لشکریان،اصحاب خود و مردم کوفه را ملامت و نکوهش کرد،زیرا این جسارت اصحاب معاویه ناشی از بیتفاوتی مردم کوفه بود.آنگاه امام علیه السلام سکوت کرد تا عکسالعمل مردم را در مقابل آن خطبه آتشین ببیند.همه خاموش شدند و سخنی نگفتند.
مرحوم سیّد رضی خلاصه این ماجرا را به این صورت نقل کرده است:
«هنگامی که امام علیه السلام خبر حمله یاران معاویه به انبار و غارت آنجا را شنید شخصاً پیاده به سوی«نخیله»که لشکرگاه معروف کوفه بود به راه افتاد.مردم نیز به دنبال آن حضرت به راه افتادند؛(جمعی از سرشناسان اصحاب) عرض کردند:
ای امیرمؤمنان! شما بازگردید ما این مشکل را حل میکنیم»؛ (لَمَّا بَلَغَهُ إِغَارَةُ أَصْحَابِ مُعَاوِیَةَ عَلَی الْأَنْبَارِ فَخَرَجَ بِنَفْسِهِ مَاشِیاً حَتَّی أَتَی النُّخَیْلَةَ وَ أَدْرَکَهُ النَّاسُ وَ قَالُوا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ نَحْنُ نَکْفِیکَهُمْ) .
در اینجا بود که امام علیه السلام فرمود:«شما از عهده حل مشکلات خودتان با من برنمیآیید چگونه میخواهید مشکل دیگران را از من دفع کنید؟»؛ (فَقَالَ مَا تَکْفُونَنِی أَنْفُسَکُمْ فَکَیْفَ تَکْفُونَنِی غَیْرَکُمْ) .
اشاره به اینکه شما قادر به دفاع از خویشتن نیستید چگونه میتوانید از من دفاع کنید.دشمن به سرزمین شما حمله میکند،نفرات شما را به قتل میرساند، اموالتان را غارت میکند و شما نشستهاید و تماشا میکنید!
سپس میافزاید:«(مشکل دیگر این است که) رعایای پیشین از ستم فرمانروایان خود شکایت میکردند؛ولی من امروز از ستم رعیتم شکایت دارم»؛ (إِنْ کَانَتِ الرَّعَایَا قَبْلِی لَتَشْکُو حَیْفَ رُعَاتِهَا وَ إِنَّنِی الْیَوْمَ لَأَشْکُو حَیْفَ رَعِیَّتِی) .
اشاره به اینکه شما گوش به سخنان من نمیدهید،فرمان من را اطاعت نمیکنید.گویا دشمن،این را احساس کرده و بیمهابا به سرزمین شما حمله میکند.میداند که شما مرد جنگ و دفاع از آبرو و حیثیت و سرزمینتان نیستید و همین امر سبب جسارت او شده است.
این سخن شبیه مطلبی است که در خطبه 121 وارد شده که امام علیه السلام میفرماید:
«أُرِیدُ أَنْ أُدَاوِیَ بِکُمْ وَ أَنْتُمْ دَائِی کَنَاقِشِ الشَّوْکَةِ بِالشَّوْکَة؛ من میخواهم بهوسیله شما دردم را درمان کنم در حالی که خودتان درد من هستید».
در پایان میافزاید:«گویی من پیرو هستم و آنها پیشوا یا من فرمانبر و محکومم و آنها فرمانده و حاکم»؛ (کَأَنَّنِی الْمَقُودُ وَ هُمُ الْقَادَةُ أَوِ الْمَوْزُوعُ وَ هُمُ الْوَزَعَةُ) .
«وَزَعَة» جمع«وازِع»از ماده«وَزْع»(بر وزن نزع) در اصل به معنای علاقه شدید به چیزی است که انسان را از امور دیگر بازمیدارد.سپس به معنای بازداشتن استعمال شده است.این تعبیر هرگاه در مورد لشکر یا صفوف دیگر بهکار رود مفهومش این است که آنها را نگاه دارند تا آخرین نفرات به آنها ملحق شوند و از پراکندگی آنها جلوگیری نمایند.از آنجا که این کار بهوسیله شخص حاکم و فرمانده انجام میگیرد،واژه«وازع»به معنای حاکم و فرمانده استعمال شده است که در جمله بالا همین معنا منظور است.
سیّد رضی رحمه الله پس از ذکر این جمله میافزاید:«هنگامی که امام علیه السلام این سخن را در ضمن گفتاری طولانی-که قسمت برگزیدهای از آن ضمن خطبهها گذشت - بیان کرد،دو نفر از یارانش جلو آمدند. یکی از آنها عرض کرد:من جز اختیار خودم و برادرم را ندارم،امر فرما تا اطاعت کنیم.امام علیه السلام فرمود:شما دو نفر در برابر آنچه من میخواهم (که بسیج یک سپاه است)،چه کاری میتوانید انجام دهید؟ (فَلَمّا قالَ علیه السلام هذَا الْقَوْلَ،فی کَلامٍ طَویلٍ قَدْ ذَکَرْنا مُختارَهُ فِی جُمْلَةِ الْخُطَبِ، تَقَدَّمَ إِلَیْهِ رَجُلانِ مِنْ أصْحابِهِ فَقالَ أَحَدَهُما:إنّی لا أمْلِکُ إلّا نَفْسی وَ أخی فَمُرْ بِأَمْرِکَ یا أمِیرَ الْمُؤمِنینَ نُنْقَدْ لَهُ،فَقالَ علیه السلام:وَ أَیْنَ تَقَعَانِ مِمَّا أُرِیدُ؟) .
سرانجام،این سخنان در آنان اثر کرد و گروه زیادی بیدار شدند و«سعید بن قیس همدانی»با هشت هزار نفر به تعقیب سپاه غارتگر معاویه پرداختند؛اما آنها فرار را بر قرار ترجیح داده و از مرزهای عراق گریخته بودند.
یاران بیوفا!
از خطبهها و کلمات مختلف امیرمؤمنان علی علیه السلام استفاده میشود که آن حضرت از سستی جمعی از اصحاب و یاران خود بسیار افسرده و ناراحت بود و معتقد بود اگر آنها مردان شجاع و اهل کارزار بودند هرگز معاویه و شامیان نمیتوانستند کشور اسلام را به دو پاره تقسیم کنند و حکومتی خودکامه و به سبک سلاطین جور در منطقه خود به وجود آورند؛حکومتی که بعدها نیز سرچشمه انواع مفاسد و مظالم در کشور اسلام شد و چهره تاریخ اسلام را مشوه ساخت و آثار پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را در مناطق مختلفی کمرنگ یا بیرنگ نمود و چقدر دردناک است برای فرماندهی که از هر نظر آماده دفع دشمن باشد،هم برنامه داشته باشد و هم تدبیر و هم قوت و قدرت؛ولی نفرات او با وی هماهنگ نگردند تا آنجا که افراد ناآگاه گمان برند اشکال در فرمانده و حاکمان است.
سوز دل امیرمؤمنان علی علیه السلام را از این وضعیت،در خطبهها و نامهها و کلمات قصار آن حضرت به خوبی مشاهده میکنیم.
When the news of the attack of Mu'āwiyah's men on al-Anbār reached Imām Ali ibn Abū Tālib, he himself came out walking till he reached an-Nukhaylah where people overtook him and said: “O Imām Ali ibn Abū Tālib! We are [mighty] enough for [defeating] them.” He said: You cannot be enough for me against yourselves; so, how can you be enough for me against others? Before me, the people used to complain of the oppression of their rulers, but now I have to complain of the wrongful actions of my own people, as though I am led by them and they are the leaders, or that I am the subject and they are the rulers.”
The narrator says: “When Imām Ali ibn Abū Tālib uttered this during his speech, which we have included in the collection of sermons (No. 27 above), two men from among his companions advanced towards him and one of them said: “I I have power only over myself and my brother (Qur'ān, 5:25). So, order us with your command, O Imām Ali ibn Abū Tālib, and we will carry it out.” Thereupon, Imam Ali ibn Abū Tālib said: “How can you two accomplish what I aim at?”
وَ قِیلَ إِنّ الحَارِثَ بنَ حَوطٍ أَتَاهُ فَقَالَ أَ ترَاَنیِ أَظُنّ أَصحَابَ الجَمَلِ کَانُوا عَلَی ضَلَالَةٍ
فَقَالَ علیه السلام یَا حَارِثُ إِنّکَ نَظَرتَ تَحتَکَ وَ لَم تَنظُر فَوقَکَ فَحِرتَ إِنّکَ لَم تَعرِفِ الحَقّ فَتَعرِفَ مَن أَتَاهُ وَ لَم تَعرِفِ البَاطِلَ فَتَعرِفَ مَن أَتَاهُ
فَقَالَ الحَارِثُ فإَنِیّ أَعتَزِلُ مَعَ سَعِیدِ بنِ مَالِکٍ وَ عَبدِ اللّهِ بنِ عُمَرَ فَقَالَ علیه السلام
إِنّ سَعِیداً وَ عَبدَ اللّهِ بنَ عُمَرَ لَم یَنصُرَا الحَقّ وَ لَم یَخذُلَا البَاطِلَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (حارث بن حوت (ابن ابی الحدید در شرح خود و جاحظ در البیان ج 3 ص 121، حارث بن حوط ضبط کردهاند.) نزد امام آمد و گفت: آیا چنین پنداری که من اصحاب جمل را گمراه میدانم؟ چنین نیست، امام فرمود) ای حارث! تو زیر پای خود را دیدی، امّا به پیرامونت نگاه نکردی، پس سرگردان شدی ، تو حق را نشناختی تا بدانی که اهل حق چه کسانی میباشند؟ و باطل را نیز نشناختی تا باطل گرایان را بدانی.
(حارث گفت: من و سعد بن مالک، (هدف سعد وقّاص است که به انزوا گرایید.) و عبد اللّه بن عمر، از جنگ کنار میرویم، امام فرمود) همانا سعد و عبد اللّه بن عمر، نه حق را یاری کردند، و نه باطل را خوار ساختند .
[و گفتهاند حارث بن حوت نزد او آمد و گفت چنین پنداری که من اصحاب جمل را گمراه میدانم؟ فرمود:] حارث! تو کوتاهبینانه نگریستی نه عمیق و زیرکانه، و سرگردان ماندی. تو حق را نشناختهای تا بدانی اهل حق چه کسانند و نه باطل را تا بدانی پیروان آن چه مردمانند.
[حارث گفت من با سعید بن مالک و عبد اللّه پسر عمر کناره میگیرم فرمود:] سعید و عبد اللّه بن عمر نه حق را یاری کردند و نه باطل را خوار ساختند.
و گفتهاند که حارث بن حوط نزد آن حضرت آمد پس گفت آیا میبینی مرا که گمان برم که یاران جمل بودند بر گمراهی پس فرمود ای حارث بدرستی که تو نظر کردی در زیر خود که شبهه اصحاب جملست و نظر نکردی بر بالای خود پس حیران شدی بدرستی که تو نشناختی حقرا تا بشناسی آن کس را ابا کرد از آن و نشناختی باطل را تا بشناسی کسی را که آمد بباطل پس گفت حارث پس بدرستی که من گوشه گرفتم در این امر یا سعد بن مالک و عبد اللَّه بن عمر پس فرمود بدرستی که سعد و عبد اللَّه بن عمر یاری ندادند حق را و فرو نگذاشتند باطل را
گویند حارث بن حوط نزد او آمد و گفت: آیا پنداری که من اصحاب جمل را گمراه می پندارم؟ علی (علیه السلام) در پاسخ او فرمود: ای حارث، تو به پایین نگریسته ای و به بالا ننگریسته ای، از این رو حیران و سرگردان مانده ای. تو حق را نشناخته ای که اهل حق را بشناسی و باطل را ندانسته ای تا بدانی آنها که راه باطل می سپرند، کدام اند. حارث گفت: من و سعد بن مالک و عبد الله بن عمر کناره گرفتیم. علی (علیه السلام) فرمود: سعد بن مالک و عبد الله بن عمر حق را یاری نکردند و باطل را فرو نگذاشتند.
گفتهاند:حارث بن حوط خدمت حضرت آمد و گفت:تصور میکنی من گمان میکنم اصحاب جمل گمراه بودند؟فرمود :
ای حارث،تو صورت ظاهر را دیدی نه عمق باطن را،به این خاطر سرگردان شدی ! حق را نشناختی تا اهلش را بشناسی،و باطل را نشناختی تا روی آورنده به آن را بشناسی.
حارث گفت:من با سعد بن مالک و عبد اللّه بن عمر کنار میروم، آن حضرت فرمود :
سعد و عبد اللّه بن عمر نه حق را یاری دادند،و نه دست از یاری باطل برداشتند .
شروح:
ای نظرت الی ظواهر اعمال الناکثین من اصحاب الجمل المتمسکین ببعض شرائط الاسلام فاغتررت بذلک و ظننت انهم علی شیء، و هم دونک فی المنزله، حیث بغوا علی امام الحق و انت معه، و ان لم تکن علی یقین و لم تنظر الی من هو فوقک من الامام المنصوص المفترض طاعته من الله تعالی، و المعتصمین بحبله و المتمسکین بعروه الوثقی. حتی تعرف بالنظر المفضی الی الحق ان الباغی علی خلیفه الله فی ارضه و الساعی فی اطفاء نوره کافر بالله العظیم، و بما انزل من الذکر الحکیم علی رسوله و ان ولایته محک العالمین و محنه للخلائق اجمعین. قال صاحب المعارج: یعنی اقتدیت بمن هو دونک فی الرتبه عند الله و ما اقتدیت بمن هو فوقک ای اقتدیت باهل الشام و ما اقتدیت بصحابه رسولالله من المهاجرین و الانصار حین بایعونی، و المطابق لسوال السائل ما ذکرت. قوله علیهالسلام: (سعد بن مالک). عنی به سعد بن ابیوقاص، فانه لما قتل عثمان اشتری اغناما و انتقل الی البادیه و کان یتعیش بتلک الاغنام حتی قضی نحبه و لم یشهد بیعه علی و اما عبدالله بن عمر فالتجا الی اخته حفصه زوجه النبی بعد ما بایع امیرالمومنین و لکنه ما خرج معه الی حرب الجمل و قال: اعجزتنی العباده عن الفروسیه و المحاربه فلست مغ علی و لا مع اعدائه و لا احتیاج له الی نصرتی و انا رجل ضعیف متعبد.
بعضیها گفتهاند که حارث بن حوت نزد امام (علیه السلام) آمد و عرض کرد: گمان میکنم که اصحاب جمل در گمراهی بودند، امام (علیه السلام) فرمود: (ای حارث، تو به زیر خود نگاه کردی، نه بر بالای خود از این رو سرگردان ماندی. تو حق را نشناختهای تا از روی آن اهل حق را بشناسی، و باطل را نشناختهای تا پیرو باطل را بشناسی.) حارث گفت: من با سعد بن مالک و عبدالله عمر، گوشهای را اختیار میکنم. امام (علیه السلام) در جواب فرمود: سعد و عبدالله نه حق را یاری کردند و نه باطل را فرو گذاشتند. عبارت: اترانی، استهکارم انکاری است، چون او همینطور میدید. حارث، در بعضی نسخهها به صورت مرخم (حار) آمده است. بعضی دربارهی عبارت: انک نظرت تحتک و لم تنظر فوقک گفتهاند: یعنی تو تنها به اعمال بیعت شکنان (ناکثین) از اصحاب جمل که فقط به ظاهر اسلام عمل میکردند، و از نظر اعتقادی از تو پایینتر بودند- به دلیل این که آنان بر امام حق شوریدند- نگریستی، در نتیجه فریب شبههی آنان را خوردی و از آنان پیروی کردی، و به بالاتر از خودت، یعنی امامت که اطاعتش واجب بود، و مهاجرین و انصار که همراه او بودند، نگاه نکردی، و به نظر آنها گوش، ندادی، به دلیل این که روی باطل با آنها دشمن بودی، و این باعث سرگردانی و حیرت تو شد. و احتمال دارد، مقصود امام (علیه السلام) از نظره تحته کنیه از نگرش وی به باطل آن گروه و شبههای که از دلبستگی به دنیا برخاسته بود باشد که دنیا همان جهت پست و سافل است، و (نطره فوقه) نیز کنایه از نگرش به حق و دریافتش از خدا باشد. عبارت: انک … تفصیل برای دلیل سرگردانی او و نشناختن حق و باطل است که باعث جهل او نسبت به اهل حق و باطل بوده است، که اگر حق و باطل را میشناخت، به طور قطع از حق پیروی و از باطل اجتناب میکرد، و این عبارت به منزلهی صغرای قیاس مضمری است که کبرای مقدر آن نیز چنین است: هر کس اینطور باشد، دچار سرگردانی و گمراهی میگردد. سعد بن مالک، همان سعد بن ابیوقاص است که پس از قتل عثمان گوسفندان زیادی خرید و به روستا و بیابان رفت و با همان چهارپایان به سر میبرد تا این که از دنیا رفت، و با علی (علیه السلام) بیعت نکرد. و اما عبدالله عمر به خواهرش- حفصه، همسر پیامبر (صلی الله علیه و آله)- پس از بیعت با امیرالمومنین پناه برد، ولی در جنگ جمل به همراه آن حضرت نبود، و میگفت: عبادت مرا از سواری و پیکار ناتوان ساخته است، بنابراین من نه با علی و نه با دشمنان او هستم! اما سخن امام (علیه السلام) در پاسخ حارث: ان سعدا … مقدمهی صغرا برای قیاس مضمری است که امام (علیه السلام) هشدار داده است بر این که پیروی آنها در گوشهنشینی روا نیست، و گوشهنشینی از خیالبافیهای نفرتانگیزی است که هر چند به دلیل درستی هم باشد، نکوهیده است. و کبرای مقدر آن نیز چنین است: هر کس اینطور باشد، پیروی از او روا نیست.
وَ قِیلَ إِنَّ اَلْحَارِثَ بْنَ حَوْطٍ أَتَاهُ [ع]
فَقَالَ [لَهُ]
أَ تَرَانِی أَظُنُّ أَنَّ أَصْحَابَ اَلْجَمَلِ کَانُوا عَلَی ضَلاَلَةٍ فَقَالَ ع یَا حَارِثُ [حَارِ]
إِنَّکَ نَظَرْتَ تَحْتَکَ وَ لَمْ تَنْظُرْ فَوْقَکَ فَحِرْتَ إِنَّکَ لَمْ تَعْرِفِ الْحَقَّ فَتَعْرِفَ مَنْ أَتَاهُ [أَهْلَهُ]
وَ لَمْ تَعْرِفِ الْبَاطِلَ فَتَعْرِفَ مَنْ أَتَاهُ فَقَالَ اَلْحَارِثُ فَإِنِّی أَعْتَزِلُ مَعَ [ سَعْدِ بْنِ مَالِکٍ ]
سَعِیدِ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ فَقَالَ ع إِنَّ [ سَعْداً ]
سَعِیداً وَ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عُمَرَ لَمْ یَنْصُرَا الْحَقَّ وَ لَمْ یَخْذُلاَ الْبَاطِلَ .
اللفظة التی وردت قبل أحسن من هذه اللفظة و هی أولئک قوم خذلوا الحق و لم ینصروا الباطل و تلک کانت حالهم فإنهم خذلوا علیا و لم ینصروا معاویة و لا أصحاب الجمل .
فأما هذه اللفظة ففیها إشکال لأن سعدا و عبد الله لعمری إنهما لم ینصرا الحق و هو جانب علی ع لکنهما خذلا الباطل و هو جانب معاویة و أصحاب الجمل فإنهم لم ینصروهم فی حرب قط لا بأنفسهم و لا بأموالهم و لا بأولادهم فینبغی أن نتأول کلامه فنقول إنه لیس یعنی بالخذلان عدم المساعدة فی الحرب بل یعنی بالخذلان هاهنا کل ما أثر فی محق الباطل و إزالته قال الشاعر یصف فرسا و هو کالدلو بکف المستقی خذلت عنه العراقی فانجذم أی باینته العراقی فلما کان کل مؤثر فی إزالة شیء مباینا له نقل اللفظ بالاشتراک فی الأمر العام إلیه و لما کان سعد و عبد الله لم یقوما خطیبین فی الناس یعلمانهم باطل معاویة و أصحاب الجمل و لم یکشفا اللبس و الشبهة الداخلة علی الناس فی حرب هذین الفریقین و لم یوضحا وجوب طاعة علی ع فیرد الناس عن اتباع صاحب الجمل و أهل الشام صدق علیهما أنهما لم یخذلا الباطل و یمکن أن یتأول علی وجه آخر و ذلک أنه قد جاء خذلت الوحشیة إذا قامت علی ولدها فیکون معنی قوله و لم یخذلا الباطل أی لم یقیما علیه و ینصراه فترجع هذه اللفظة إلی اللفظة الأولی و هی قوله أولئک قوم خذلوا الحق و لم ینصروا الباطل .
و الحارث بن حوط بالحاء المهملة و یقال إن الموجود فی خط الرضی ابن خوط بالخاء المعجمة المضمومة
(و قیل) و گفتهاند که (ان حارث بن حوط اتاه علیهالسلام) به درستی و تحقیق که حارث بن حوط آمد به نزد آن حضرت صلوات الله علیه و آله بعد از تقاعد و اعتزال و از محاربه اصحاب جمل (فقال اترانی) پس گفت که آیا میبینی مرا (اظن) که گمان میبرم (ان اصحاب الجمل) آنکه اصحاب جمل لشکریان عایشه (کانوا علی ضلاله) بودند بر گمراهی و تباهی (فقال: یا حارث) پس فرمود آن حضرت که: ای حارث (انک نظرت تحتک) به درستی که تو نظر کردی به زیر خودت که شبهه اصحاب جمل است (و لم تنظر فوقک) و نظر نکردی به بالای خودت که آن حقی است که با ولی خدا است به فرموده خدای عزوجل، و حال آنکه حق، بالای باطل است به فوقیت فضیلت و شرفیت. و احتمال دارد که مراد به نظر تحت، نظر به خلایق باشد و نظر به فوق، نظر به خالق (فخرت) پس برگشتی از راه حق و معاون و ناصر امام مفترضالطاعه نشدی و در بعضی روایت (حرت) به کسر حاء مهمله واقع شده که مشتق باشد از حیران. یعنی سرگردان شدی در وادی شبهه باطله، و در بعضی دیگر به جیم صدور یافته یعنی جور کردی تو بر نفس خود که حق را ندانستی و به امام مفترضالطاعه راه نبردی (انک لم تعرف الحق) به درستی که تو نشناختی حق را از یقین (فتعرف اهله) تا بشناسی اهل حق را در بعضی نسخ (فتعرف من اباه) است یعین تا معرفت پیدا کنی به آن کسی که ابا کند حق را و قبول آن نکند (و لم تعرف الباطل) و نشناختی باطل را (فتعرف من اتاه) تا بشناسی کسی را که آمد به سوی باطل. (فقال الحارث) پس گفت حارث (فانی اعتزل) پس به درستی که من گوشه گرفتم در این امر پرخطر (مع سعد بن مالک و عبدالله بن عمر) با سعد بن مالک- که سعد بن ابیوقاص است- و عبدالله بن عمر (فقال علیهالسلام) پس گفت که آن حضرت که: (ان سعدا و عبدالله بن عمر لم ینصرا الحق) به درستی که سعدوقاص و عبدالله بن عمر یاری ندادند حق را در هیچ حال (و لم یخذ لا الباطل) و فرو نگذاشتند باطل را در حالی از احوال و مابعد الحق الا الضلال. ایشان نظر پوشیدند از منطوق (و تعاونوا علی البر و التقوی) و منظور داشتند (و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان) را و هر که نظر از حق بردارد، حق او را در بادیه خذلان بگذارد و به دست اثم و عدوان سپارد. آوردهاند که محلی که عثمان کشته شد سعدوقاص اغنامی ابتیاع نمود و متوجه بادیه شد و در آنجا به این اغنام معیشت میگذرانید تا وفات نمود. و عبدالله عمر ملتجی شد به خواهر خود حفصه که زوجه پیغمبر صلی الله علیه و آله بود بعد از آنکه مبایعه نمود با امیرالمومنین علیهالسلام ولکن با آن حضرت به حرب جمل نرفت و معذرت نمود به این طریق که عبادت مرا عاجز گردانیده از فروسیت و محاربه و من نه با امیرالمومنین هستم و نه با اعدای او و امیرالمومنین احتیاجی ندارد به نصرت من چه من مردی هستم ضعیف و متعبد عذرهای این چنین نزد خرد بیشکی عذری است بدتر از گناه
و گفتهاند که (حارث بن حوط) به خدمت آن حضرت آمد و گفت: آیا گمان میبری به من یا میبینی مرا گمان کنم اینکه اصحاب (جمل) بر ضلالت بودند، پس گفت آن حضرت، ای (حارث) تو به پائین خود نظر کردی و به بالا نظر نکردی. یعنی حجتهای باطل آن طرف یاد آوردی، و حجتهای حق این جانب فهم نکردی، پس از حق برگشتی یا در کار حیران و سرگردان ماندی، به درستی که تو نشناختی حق را تا بشناسی که کیست اهل آن، یا بشناسی که کسیت اباکننده از آن، یا کسیت که آمده است او را، و نشناختی باطل را تا بشناسی که چه کس آمده است او را. حارث گفت: من کناری میگیرم با سعد بن مالک یعنی سعد بن ابیوقاص و عبدالله بن عمر آن حضرت فرمود سعد و عبدالله نه نصرت حق کردند و نه باطل را فرو گذاشتند. آری ایشان را ناصر حق نتوان گفت و این ظاهر است، و خاذل باطل نیز نتوان گفت که اعتزال ایشان از مخالفین نه به قصد خذلان ایشان بود، بلک از روی شک و عدم بصیرت به حق بود (شارح بحرانی) گوید: چون عثمان کشته شد سعد وقاص چند گوسفندی ایبتیاع نموده و به بادیه رفت و در آنجا با آن گوسفندان معیشت گذرانید تا بمرد و عبدالله بن عمر ملتجی شد به خواهر خود حفصه بعد از آنکه مبایعه نمود با امیرالمومنین و به حرب جمل نرفت و معذرت خواست به این عبارت که عبادت مرا عاجز گردانیده از سواری و محاربت و من نه با امیرالمومنینم و نه با اعدای او، و امیرالمومنین احتیاج به نصرت من ندارد که من مردی ضعیف و متعبدم.
و قیل ان الحارث بن حوط اتاه فقال: اترانی اظن اصحاب الجمل کانوا علی ضلاله؟ فقال علیهالسلام: «یا حار انک نظرت تحتک و لم تنظر فوقک فحرت، انک لم تعرف الحق فتعرف اهله و لم تعرف الباطل فتعرف من اتاه». فقال الحارث فانی اعتزل مع سعید بن مالک و عبدالله بن عمر، فقال علیهالسلام: «ان سعیدا و عبدالله بن عمر لم ینصرا الحق و لم یخذلا الباطل.» یعنی و گفته شده است که حارث پسر حوط رسید به خدمت حضرت علیهالسلام، پس گفت که آیا تو میبینی مرا که من گمان کردهام که اصحاب جمل بودند بر ضلالت و گمراهی؟ پس گفت علیهالسلام: که ای حارث به تحقیق تو نگاه کردهای به زیر پای تو که زیب و زینت دنیا باشد و فریفته شدهای به باطل و نگاه نکردهای بالای سر تو را و نشناختهای خدای قاهر سلطان بر تو را و حقوق او را-پس حیران گشتهای-به تحقیق که تو نشناختهای حق را پس بشناسی تو اهل حق را که امام بر حق واجب الاطاعهی تو باشد و نشناختهای تو باطل را پس بشناسی تو کسی را که اتیان به باطل کرده است، یعنی آن کسانی را که نافرمانی امام به حق کردند. پس گفت حارث: به تحقیق که من به گوشهای میروم با سعید پسر مالک و عبدالله پسر عمر. پس گفت علیهالسلام که به تحقیق که سعید و عبدالله پسر عمر یاری نکردند حق را و سعی نکردند در ازالهی باطل، یعنی پس تو را نمیرسد متابعت ایشان کردن و گوشه گرفتن.
الاعراب: اترانی اظن: استفهام انکاری، و اظن جمله مع مفعولیه مفعول ثان لقوله: ترانی، تحتک: جرد عن الظرفیه و جعل مفعولا به لقوله نظرت ای نظرت الاسافل. المعنی: هذا الرجل تکلم بحضرته کلاما ملوه الضلاله و الحیره، فاجابه (علیه السلام) بوجه خطاه لعله یرجع عن غیه فقال: انک تنظر الی سافل الوجود و درک الطبیعه المحدود و لم ترفع راسک و تفتح عین قلبک لتزی المعالی و تسمع نداء الحق فتعرف اهله و تمیزهم من اهل الباطل. و لما التجاء السائل المعاند الی الاعتزال و الالحاق بسعد بن ابیوقاص و عبدالله ابن عمر و عرض علی حضرته متابعه صحابیین مهاجرین من الصدر الاول و ظنه قدم الی حضرته ملجا وثیقا و اتبع طریقا مستقیما. اجابه (علیه السلام) بما کشف عن حالهما و کنی عن ضلالهما بقوله: ان سعد بن مالک و عبدالله بن عمر رجلین نافیین حائرین لم یاتیا بحجه، و لم یمهدا طریق هدایه، لانهما لم ینصرا الحق و لم یخذلا الباطل من الفئتین فلا یخلو اما ان لا یعرفا الحق من الباطل فحارا و اعتزلا فلا یکونان الا جاهلین فکیف تقتدی بالجاهل، و اما عرفا الحق و الباطل من الفئتین و هما اصحابه (علیه السلام) و اصحاب الجمل و لکن قعدوا عن نصره الحق بالسیف و السنان، و عن خذلان الباطل بالنطق و البیان، فیکونان فاسقین تارکین للواجب فکیف تقتدی بهما؟! و قد ثقل تعبیره (علیه السلام) بلم و لم علی الشارح المعتزلی فقال: و اما هذه اللفظه ففیها اشکال، لان سعدا و عبدالله لعمری انهما لم ینصرا الحق و هو جانب علی (علیه السلام)، لکنهما خذلا الباطل و هو جانب معاویه و اصحاب الجمل، فانهم لم ینصروهم فی حرب قط- الخ. و لکن سیاق کلامه (علیه السلام) اثبات حیرتهما و ضلالتهما، و اهمالهما الوظیفه المتوجهه علیهما بعدم قیامهما علی عمل ایجابی یقتضیه الموقف، و هو کاشف عن الحیره او عدم المبالاه بالتکلیف الکاشف عن عدم الایمان راسا. الترجمه: گفتهاند که حارث بن حوط نزد علی (علیه السلام) آمد و به آنحضرت گفت: تو معتقدی که در پندار من اصحاب جمل بگمراهی اندر بودند؟ در پاسخ فرمود: ای حارث تو زیرت را دیدی و بالای سرت را ندیدی و گیج شدی تو حق را نشناختی تا اهلش را بشناسی، و باطل را نشناختی تا اهلش را بدانی. حارث گفت: من با سعد بن مالک و عبدالله بن عمر کناره میگیرم. فرمود: براستی که سعد و عبدالله بن عمر نه حق را یاری کردند، و نه باطل وا نهادند.
حارث بن حوط مرد تیرهدل***از سئوالی کرد مولا را کسل
گفت: میگوئی که اصحاب جمل*** نزد من هستند از اهل زلل؟
در جوابش گفت: میداری نظر***زیر خود و ز فوق هستی بیخبر
گیج و حیرانی تو و نشناختی***حق و باطل، دل از آن پرداختی
تو چه دانی اهل باطل ز اهل حق***تا زنی بر اهل حق تو طعن و دق
گفت: من عزلت گزینم با خسان***گفت: آنها هم بوند از ناکسان
(الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) اقول: رواه الجاحظ فی (بیانه) و الیعقوبی فی (تاریخه) ففی الاول: نهض الحرث بن حوط اللیثی الی علی (علیه السلام) و هو علی المنبر فقال: اتظن انا نظن ان طلحه و الزبیر کانا علی ضلال؟ قال: یا حار انه ملبوس علیک، ان الحق لا یعرف بالرجال، فاعرف الحق تعرف اهله- و مثله الثانی و زاد-: و اعرف الباطل تعرف من اتاه. و رواه ابراهیم الثقفی کما یاتی کاملا مع اختلاف. قول المصنف: (و قیل ان الحارث بن حوت) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (حوط) کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم) و (الخطیه) و کما عرفت من (مستنده). ثم ان ابن ابیالحدید قال: (حوط) بالحاء المهمله و یقال: ان الموجود فی خط الرضی بالمعجمه. قلت: لم یعلم کون خط الرضی بالمعجمه و الا لذکره ابنمیثم، لکون نسخته بخط مصنفه. و کیف کان فقال (الجمهره) فی المهمله: انهم سموا به ولم یذکر فی (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) المعجمه، کما ان (القاموس) ذکر فی المهمله جمعا مسمین به- و ان لم یذکر هذا- ولم یذکر فی المعجمه. (اتاه فقال اترانی اطن اصحاب الجمل کانوا علی ضلاله) نظیر الحارث بن حوط اللیثی هذا اربد الفزاری، ففی (صفین نصر) و غیره، لما خطب علی (علیه السلام) الناس و امرهم بالمسیر الی صفین و قال لهم: سیروا الی اعداء السنن و القرآن، سیروا الی بقیه الاحزاب و قتله المهاجرین و الانصار، قام رجل من بنی فزاره یقال له اربد فقال له: اترید ان تسیر بنا الی اخواننا من اهل الشام فنقتلهم لک کما سرت بنا الی اخواننا من اهل البصره فقتلناهم؟ کلا و الله اذن لا نفعل ذلک. فقام الاشنر فقال: من لهذا؟ و هرب الفزاری و اشتد الناس علی اثره فلحقوه فی مکان من السوق تباع فیه البراذین فوطئوه بارجلهم و ضربوه بایدیهم و نعال سیوفهم حتی قتل، فقال (علیه السلام): قتیل عمیه دیته من بیلت المال. فقال (علیه السلام) (یا حارث) هکذا فی (المصریه)، و الصواب (یا حار) بالترخیم کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم) و (الخطیه) و کما فی (مستنده). (انک نظرت تحتک ولم تنظر فوقک فحرت) ای: صرت حیرانا من (حار یحار). (انک لم تعرف الحق فتعرف من اتاه) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) (فتعرف اهله) کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم و الخطیه و مسننده). (ولم تعرف الباطل فتعرف من اتاه) هکذا فی (المصریه و ابن ابیالحدید)، ولکن فی (ابنمیثم) ایضا: (فتعرف اهله)، و نسبت ما فی المتن الی نسخه. و کیف کان فهو کلام فی غایه النفاسه نظیر قوله (علیه السلام): (لا تنظروا الی من قال و انظروا الی ما قال)، فان الناس الذین لیس لهم معرفه کامله یجعلون الرجال میزان الحق و الباطل، و الواجب العکس، فقال تعالی لنبیه (صلی الله علیه و آله): ( … لئن اشرکت لیحبطن عملک … ) و قد قال تعالی فیه (صلی الله علیه و آله): (و لو تقول علینا بعض الاقاویل لاخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین). فالحارث رای ان عایشه یقال لها ام المومنین اخذا من قوله تعالی فی حرمه نکاح ازواج نبیه ( … و ازواجه امهاتهم … ) الا انه لم یلاحظ قوله تعالی: (یا نساء النبی من یات منکن بفاحشه مبینه یضاعف لها العذاب ضعفین و کان ذلک علی الله یسیرا) و قرن فی بیوتکن و لا تبرجن تبرج الجاهلیه الاولی … ). کما انه رای ان طلحه و الزبیر من المهاجرین، و من سته الشوری، ولم (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) یلاحط انهما نکثا و افسدا فی الارض و قتلا آلافا من المسلمین بغیر حق، و قد قال تعالی: ( … فمن نکث فانما ینکث علی نفسه … ) و (الذین ینقضون عهد الله من بعد میثاقه و یقطعون ما امر الله به ان یوصل و یفسدون فی الارض اولئک هم الخاسرون) ام نجعل الذین آمنوا و عملوا الصالحات کالمفسدین فی الارض ام نجعل المتقین کالفجار). و الحارث و نطراوه- فی نظرهم الی جانب دون جانب- مصادیق قول الشاعر: حفظت شیئا و غابت عنک اشیاء. قول المصنف (فقال الحارث فانی اعتزل مع سعید) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (سعد)، فان المراد سعد بن ابی و قاص المعروف. (بن مالک و عبدالله بن عمر فقال (علیه السلام) ان سعیدا) الکلام فیه کالاول. (و عبدالله بن عمر) هکذا فی (المصریه)، و (بن عمر) زائده لعدم وجوده فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم)، و لعدم الاحتیاج الیه بعد ذکره فی کلام الخصم کما فی (سعد). (لم ینصرا الحق) و هو هو (علیه السلام)، ففی متواتر الخبر و ظاهر العیان و الاثر کونه (علیه السلام) مع الحق و کون الحق معه (علیه السلام) من اوله الی آخره (و سلام علیه (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا). (و لم یخذلا الباطل) و هو اعداوه (علیه السلام) من الناکثین و القاسطین و المارقین، فانهما و ان لم یعاوناهم لم یعادیاهم فلم یحصلا منهما خذلان کامل. الا ان الثقفی رواه- کما فی (امالی الشیخ)- بلفط آخر فروی عن ابیالولید الضبی، عن ابیبکر الهذلی قال: دخل الحرث بن حوط اللیثی علی امیرالمومنین (علیه السلام) و قال له (علیه السلام): ما اری طلحه و الزبیر و عایشه اضحوا الاعلی حق فقال (علیه السلام): (یا حارث انک ان نظرت تحتک ولم تنظر فوقک جزت عن الحق. ان الحق و الباطل لا یعرفان بالناس، ولکن اعرف الحق باتباع من اتبعه و الباطل باجتناب من اجتنبه) قال: فهلا اکون کعبد الله بن عمر و سعد بن مالک؟ فقال (علیه السلام): ان عبدالله و سعدا خذلا الحق ولم ینصرا الباطل متی کانا امامین فی الخیر فیتبعان؟ هذا و اما سعد فقد مر عنه (علیه السلام) فیه انه لم یبایعه لکونه حسودا، و روی سلیم بن قیس فی کتابه: ان سعدا امام المذبذبین. و فی (مروج المسعودی): لما حج معاویه طاف بالبیت و معه سعد، فلما فرغ انصرف الی دار الندوه و اجلس سعدا معه علی السریر، ثم وقع فی سب علی (علیه السلام) فزحف سعد و قال لمعاویه: اجلستنی معک ثم شرعت فی سب علی، و الله لئن یکون فی خصله واحده من خصال کانت لعلی (علیه السلام) احب الی من ان یکون لی ما طلعت علیه الشمس، و الله لان یکون النبی (صلی الله علیه و آله) قال لی ما قال له یوم خیبر: (لاعطین الرایه غدا رجلا یحبه الله و رسوله و یحب الله و رسوله لیس بفرار یفتح الله علی یدیه) احب الی من ان یکون لی ما طلعت علیه (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) الشمس. و الله لان یکون النبی (صلی الله علیه و آله) قال لی ما قال له فی غزوه تبوک: (الا ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی) احب الی من ان یکون لی ما طلعت علیه الشمس، و ایم الله لا دخلت لک داراما بقیت. و نهض.
و وجدت فی کتاب علی بن محمد بن سلیمان النوفلی، فی الاخبار عن ابنعایشه و غیره: ان سعدا لما قال هذه المقاله لمعاویه و نهض لیقوم ضرط له معاویه وقال له: اقعد حتی تسمع جواب ما قلت، فما کنت عندی قط الام منک الان، فهلا نصرت علیا؟ ولم قعدت عن بیعته؟ فانی لو سمعت من النبی فیه مثل الذی سمعت فیه لکنت خادما لعلی ماعشت. فقال سعد: و الله انی لا حق بموضعک منک. فقال معاویه: یابی علیک بنو عذره- و کان سعد فیما یقال لرجل من بنی عذره. و فی ذلک یقول السید الحمیری: سائل قریشا بها ان کنت ذا عمه من کان اثبتها فی الدین اوتادا ان یصدقوک فلم یعدوا اباحسن ان انت لم تلق للابرار حسادا ان انت لم تلق تیمیا اخا صلف و من عدی لحق الله جحادا او من بنی عامراو من بنیاسد رهط العبید ذوی جهد و اوغادا و رهط سعد و سعد کان قد علموا عن مستقیم صراط الله صدادا قوم تداعوا زنیما ثم سادهم لو لا خمول بنی زهر لما سادا و اما ابنعمر ففی (الطبری): ان عمر لما تمنی حین وفاته حیاه ابیعبیده و سالم مولی ابیحذیفه حتی یستخلفهما، قیل له: فابنک؟ قال: کیف (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) استخلف رجلا عجز عن طلاق امراته؟ و فی (مسترشد الطبری) الامامی مخاطبا للعامه: و من فقهائکم و رواه اخبارکم ابنعمر الذی قعد عن بیعه علی (علیه السلام) ثم مضی الی الحجاج فطرقه لیلا فقال: هات یدک لابایعک لامیرالمومنین عبدالملک فانی سمعت النبی یقول: (من مات و لیس علیه امام فمیتته جاهلیه) حتی انکرها علیه الحجاج مع کفره و عتوه. و مر عن الاسکافی: انه بلغ من احتقار الحجاج له ان اخرج رجله من الفراش، و قال اصفق بیدک علیها.
(انک تنظر تحتک الخ).. انک قاصر النظر لا تری الا موطیء قدمیک (انک لم تعرف الحق).. نظرت الی طلحه و الزبیر من خلال صحبتها لرسول الله (صلی الله علیه و آله) و الی عائشه من خلال حرمه رسول الله و الحق لا یعرف بالصحابه و القرابه، و لا بالالقاب و الانساب، و لا بالزواج و غیر الزواج، و انما یوخذ من معدنه و مصدره، من کتاب الله و سنه نبیه، و متی عرفت الحق من مصدره قست به المحقین و المبطلین. و اصحاب الجمل نکثوا البیعه، و شقوا عصا الطاعه، و عاثوا فی الارض مفسدین و فرقوا المسلمین، و جیشوا الجیوش لاراقه الدماء البریئه، و قال سبحانه: (فقاتلوا التی تبغی حتی تفیء الی امر الله- 9- الحجرات). و قال: (و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه- 193 البقره). هذا، الی ان النبی (صلی الله علیه و آله) وصف اهل الجمل بالناکثین، و عائشه براکبه الجمل التی تنبحها کلاب حواب، و یقتل حولها خلق کثیر، کما جاء فی کتب الحدیث (انظر فضائل الخمسه من الصحاح السته). (لم ینصرا الحق الخ).. تقدم مع الشرح فی الحکمه 17.
… کانوا علی ضلاله: ترانی بضم التاء مبنی للمجهول ای اتظننی … لم تنظر فوقک فجرت: نظرت الخ ای اصاب فکرک ادنی الرای و لم یصب اعلاه و حار ای تحیر و اتی الحق اخذ به
گفتهاند که حارث ابن حوط (یا خوط) نزد امام علیهالسلام آمده و گفت: آیا به من گمان میبری که گمان دارم اصحاب جمل (طلحه و زبیر و عایشه و پیروانشان) بر ضلالت و گمراهی بودهاند؟ پس امام علیهالسلام (در نکوهش او) فرمود: ای حارث تو به زیر خود نظر کردی (گفتار باطل و نادرست آنها را پسندیدی) و به بالایت نگاه نکردی (در سخنان حق و درست من اندیشه ننمودی) پس حیران و سرگردان ماندی! تو حق را نشناختی تا اهلش را بشناسی، و باطل را نشناختی تا پیروش را بشناسی، حارث گفت: من با سعد ابن مالک (سعد ابن ابیوقاص) و عبدالله ابن عمر (ابن خطاب) کناره گرفته به گوشهای میروم، پس امام علیهالسلام فرمود: سعد و عبدالله ابن عمر یاری حق نکردند و باطل را فرو نگذاشتند (چون کنارهگیری آنها از باطل برای یاری نکردن آن نبود بلکه از روی شک و دودلی به حق بود، بنابراین تو نباید از آنان پیروی نمائی. شارح بحرانی رحمهالله در اینجا مینویسد: چون عثمان کشته شد سعد ابن ابیوقاص چند گوسفند خریده به بیابان رفت و به آن گوسفندان زندگانی نمود تا مرد و با علی علیهالسلام بیعت ننمود، و عبدالله ابن عمر با امیرالمومنین بیعت کرد و پس از آن به خواهرش حفصه زوجه پیغمبر صلی الله علیه و اله پناه برد و در جنگ جمل حاضر نشد و گفت: عبادت و بندگی مرا از سواری و جنگ ناتوان ساخته نه با علی هستم نه با دشمنانش، محدث قمی حاج شیخ عباس علیهالرحمه در کتاب سفینه بحارالانوار نقل مینماید: چون حجاج داخل مکه شد و ابن زبیر را به دار زد عبدالله ابن عمر شبانگاه نزد او آمده گفت: دستت را بده تا برای عبدالملک با تو بیعت نمایم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه یعنی کسی که بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد مانند مردن زمان جاهلیت مرده، پس حجاج پایش را دراز کرده گفت بگیر پایم را و بیعت کن زیرا دستم به کار است، ابن عمر گفت: مرا ریشخند میکنی، حجاج گفت: ای احمق قبیله عدی با علی علیهالسلام بیعت نکردی و امروز چنین میگوئی، آیا علی امام زمان تو نبود؟ سوگند به خدا برای فرمایش پیغمبر صلی الله علیه و آله نزد من نیامدهای بلکه از ترس این درخت که ابن زبیر بر آن آویخته آمدهای).
در هر حادثهای عدهای راحت طلب گوشهگیری را انتخاب میکنند حارث هم در حوادث زمان علی (علیه السلام) از این دسته بود. او برای تصحیح کار خود پیش علی (علیه السلام) آمد و نظر آن حضرت را درباره خویش خواست. حضرت فرمود: تو به رفتار ناکسان اندیشیدهای و راه و رسم امام خود را نادیده گرفتهای و همین عمل تو سبب شده است حیران باشی این همه به خاطر این است که حق و باطل را درک نکردهای تا از آن پیروی کنی و یا اجتناب. شارح بحرانی در ذیل مطلب مینویسد: موقعی که عثمان کشته شد سعد بن ابی و قاص مقداری گوسفند خرید و سر به بیابان گذاشت و به گوسفند چرانی پرداخت. برای بیعت با علی (علیه السلام) حاضر نشد تا جان داد. مرحوم محدث قمی درسفینه البحار مینویسد سعد از کسانی بود که در انتظار خلافت بود و این مطلب را پیش معاویه عنوان کرد. معاویه گفت (بنوعذره) زیر بار تو نمیروند و ضرطهای داد. کنایه از اینکه نسب تو کامل نیست و خلیفه باید قرشی باشد. عمر بن سعد که در کربلاء به جنگ امام حسین (علیه السلام) آمد فرزند همین سعد است. عبدالله بن عمر هم موقعی که بیعت برای امام علی (علیه السلام) گرفتند به خواهرش حفصه همسر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پناهنده شد اما در جنگ جمل هم شرکت نکرد و گفت: من جوانی را از دست دادهام نه در جنگ با علی (علیه السلام) شرکت میکنم و نه با دشمنانش. موقعی که حجاج در مکه نفوذ کرد و عبدالله بن زبیر را بدار آویخت عبدالله بن عمر شبانه پیش حجاج رفت و به او گفت: دستت را بده تا برای عبدالله با تو بیعت کنم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: (من مات و لم یعرف اما زمانه مات میته جاهلیه) کسی که بمیرد و امام زمان خود را نشناخته است به مرگ جاهلیت مرده است. حجاج پای خود را دراز کرد و گفت: با پای من بیعت کن چون دست من مشغول است. عبدالله بن عمر گفت: مرا مسخره میکنی؟ حجاج گفت: ای احمق طائفه عدی! با علی (علیه السلام) بیعت نکردی و امروز روایت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را درباره شناخت امام (علیه السلام) میخوانی! مگر علی (علیه السلام) امام زمان تو نبود! بخدا سوگند بخاطر فرمایش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نیامدی بلکه از ترس درختی که ابنزبیر را بر آن اعدام کردم آمدی! و سرانجام او را به قتل رسانید.
و قیل: ان الحارث بن حوت اتاه علیهالسلام، فقال: اترانی اظن اصحاب الجمل کانوا علی ضلاله؟ (ای اتظننی انی اسیء الظن بالنسبه الی اصحاب الجمل؟ و کان کلامه هذا لبیان انه یراهم علی حق) فقال علیهالسلام: (یا حارث، انک نظرت تحتک و لم تنظر فوقک)، هذا کنایه عن ان رایه لم یصب اذ الناظر الی ما تحته لا یری الاشیاء المحیطه، کما هی، و عن ان رایه لم یصب اذ الناظر الی ما تحته لا یری الاشیاء المحیطه، کما هی، و لذا یکون حکمه خطائا، اذ صادر عن غیر معرفه (فحرت) ای تحیرت، و لم تصب الحق الذی هو خطاء اصحاب الجمل (انک لم تعرف الحق) کما یلزم (فتعرف من اتاه) ای حتی تعرف من اتی الحق، و من اعرض عنه. (و لم تعرف الباطل) حق معرفته (فتعرف من اتاه) و اتخذه (فقال الحارث: فانی اعتزل مع سعید بن مالک و عبدالله بن عمر) حتی لا اکون معک، و لا مع اصحاب الجمل، فقال علیهالسلام: (ان سعیدا و عبدالله بن عمر لم ینصرا الحق) یعنی المتمثل فی الامام علیهالسلام و اصحابه (و لم یخذلا الباطل) اذ الاعتزال لیس خذلا للباطل، و انما مناصره الحق خذل للباطل.
اللغه: حرت: تحیرت. من اتاه: من اخذه. خذله: تخلی عن نصرته. الشرح: هذه شبهه دخلت فی ذهن هذا الرجل لبساطته و قله معرفته و عدم احاطته بالامور فهو یستنکر ان یکون اصحاب الجمل علی ضلاله ورد الامام علیه انک یا حارث قصیر النظر عدیم المعرفه لانک رایت اصحاب النبی و زوجته فقلت اذن الحق معهم و الی جانبهم و هذا هو الخطا فالحق لا یعرف بالرجال بل القضیه بالعکس متی عرفت الحق و الباطل عرفت الرجال و انهم علی الحق او الباطل. ثم اراد ان یتخلص باسلوب آخر فقال ان سعید بن مالک و عبد الله بن عمر اعتزلا القتال و اجتنبا الفتنه و عملهما هذا جید مبریء للذمه. فاجابه الامام انهما لم ینصرا الحق المتمثل بالخلافه الشرعیه و لم یدافعا عن القیاده و اهدافها او یبینا للناس وجه الصواب، و لم یخذ لا الباطل المتمثل بمعاویه و اصحابه و المسلم لا یعیش بهذه الصوره بل رسالته توجب علیه ان ینصر الحق و یدافع عنه و یخذل الباطل و یخزی النفاق فعمل الرجلین لیس شرعیا و لا صحیحا فانت لا یمکن ان تقتدی بهما … ترجمه عبدالله بن عمر بن الخطاب. عبدالله بن عمر بن الخطاب بن نفیل بن عبد العزی بن ریاح بن عبدالله بن قرط بن رزاح بن عدی بن کعب. امه اسمها زینب بنت مظعون بن حبیب بن وهب بن حذافه بن جمح بن عمرو بن هصیص. ولد سنه ثلاث من المبعث النبوی و کان یکنی ابا عبدالرحمن اسلم بمکه مع اسلام ابیه عمر. لم یعهد عنه موقف ممیز بل کان ضعیف الشخصیه لا یاتی امیر الا صلی خلفه و ادی الیه زکاه ماله و کان شعاره الا اقاتل فی الفتنه و اصلی وراء من غلب فصلی حتی خلف الحجاج بن یوسف الثقفی. و کان یقول: لا اسال احدا شیئا و لا ارد ما رزقنی الله و لذا کان یقبل من المختار الثقفی و من عبد العزیز بن مروان و من معاویه و ابنه یزید و لضعفه فی دینه لما بویع یزید بن معاویه بلغ ابنعمر ذلک فقال: ان کان خیرا رضینا و ان کان بلاء صبرنا و قد خالف اجماع اهل المدینه عندما خلعوا یزید فقد جمع بنیه و قال: انا بایعنا هذا الرجل- یزید- علی بیع الله و رسوله و انی سمعت رسولالله (صلی الله علیه و آله) یقول: ان الغادر ینصب له لواء یوم القیامه فیقول: هذه غدره فلان و ان من اعظم الغدر الا ان یکون الشرک بالله ان یبایع رجل رجلا علی بیع الله و رسوله (صلی الله علیه و آله) ثم ینکث بیعته، فلا یخلعن احد منکم یزید و لا یسرعن احد منکم فی هذا الامر فتکون الصیلم بینی و بینه. و عبدالله هو الذی رفض بیعه علی (علیه السلام) و لم یبایعه مع انه ذهب الی الحجاج لیبایع لعبد الملک بحجه انه یخاف الموت بدون امام فیموت میته جاهلیه … مات ابنعمر بمکه و دفن بفخ سنه اربع و سبعین و کان سنه یوم مات اربع و ثمانین سنه.
گفته اند حارث بن حوط پیش علی علیه السّلام آمد و گفت: آیا مرا چنین می پنداری که اصحاب جمل را گمراه می پندارم؟ فرمود: «ای حارث، تو پیش پای خود را می نگری و فراز خود را نمی نگری و بدان سبب سرگردان مانده ای، تو حق را نشناخته ای که اهل آن را بشناسی و باطل را هم نشناخته ای تا بدانی چه کسی مرتکب آن می شود.» حارث گفت: من همراه سعد بن مالک - سعد بن وقاص- و عبد الله بن عمر کناره گیری می کنم. آن حضرت فرمود: سعد و عبد الله بن عمر حق را یاری ندادند و باطل را زبون نساختند.»
ابن ابی الحدید می گوید: این سخن پیش از این به این صورت نقل شده بود که آنان گروهی هستند که حق را زبون ساختند و باطل را یاری ندادند، و حال آنان همان گونه بوده است که آنان هر چند از یاری علی خودداری کردند ولی معاویه و اصحاب جمل را هم یاری ندادند. اما در این سخن اشکالی به نظر می رسد و آن این است که به جان خودم سوگند هر چند سعد بن ابی وقاص و عبد الله، حق را که جانب علی علیه السّلام بود یاری ندادند ولی باطل را که جانب معاویه و اصحاب جمل بوده است، زبون ساختند، و در هیچ یک از جنگها با حضور خود یا فرزندان و اموال خود آنان را یاری ندادند. بدین سبب مناسب است سخن علی علیه السّلام را تأویل کنیم و بگوییم منظور این است که سعد و عبد الله در مورد روشن ساختن باطل بودن روش معاویه و اصحاب جمل چنانکه باید و شاید اقدام نکرده اند و در آن باره میان مردم سخنرانی نکرده اند و شبهه را از مردم نزدوده اند و وجوب اطاعت از امیر المؤمنین علی علیه السّلام را به مردم گوشزد نکرده اند و آنان را از پیروی معاویه و اصحاب جمل باز نداشته اند که در این صورت، همان گونه است که علی علیه السّلام فرموده است.
نام پدر حارث، حوط با حاء بدون نقطه است، هر چند گفته می شود در نسخه نهج البلاغه که به خط سید رضی (ره) است به صورت خوط ثبت شده است.
وَ قِیلَ إنَّ الْحارِثَ بْنَ حُوطٍ أتاهُ فَقالَ:أَ تَرانی أَظُنُّ أصْحابَ الْجَمَلِ کانُوا عَلی ضَلالَةٍ؟
فَقَالَ علیه السلام
یَا حَارِثُ،إِنَّکَ نَظَرْتَ تَحْتَکَ وَ لَمْ تَنْظُرْ فَوْقَکَ فَحِرْتَ! إِنَّکَ لَمْ تَعْرِفِ الْحَقَّ فَتَعْرِفَ مَنْ أَتَاهُ،وَ لَمْ تَعْرَفِ الْبَاطِلَ فَتَعْرِفَ مَنْ أَتَاهُ.
فَقالَ الْحارِثُ:فَإِنّی أعْتَزِلُ مَعَ سَعیدِ بْنِ مالِکٍ وَ عَبْدِ اللّهِ بْنِ عُمَرَ،فَقَالَ علیه السلام إِنَّ سَعِیداً وَ عَبْدَ اللّهِ بْن عُمَرَ لَمْ یَنْصُرَا الْحَقَّ وَ لَمْ یَخْذُلَا البَاطِلَ.
بعضی گفتهاند:(شخصی به نام)«حارث بن حوط»(که از یاران آن حضرت علیه السلام محسوب میشد؛ولی راه خطا را میپیمود) خدمت حضرت آمد و عرض کرد:
شما فکر میکنید من هم لشکر جمل را گمراه میدانم؟ (چنین نیست)
امام علیه السلام فرمود:
«ای حارث! تو به پایین نگاه کردی نه به بالای سرت به همین دلیل حیران و سرگردان شدی (اگر به من و جمعیت مهاجران و انصار پیامبر صلی الله علیه و آله نگاه میکردی در شناخت حق گرفتار سرگردانی نمیشدی) تو حق را نشناختی تا کسانی را که به سراغ حق آمدهاند بشناسی.باطل را نیز نشناختهای تا کسانی را که به سراغ باطل رفتهاند شناسایی کنی».
حارث (برای تبرئه خود) گفت:«من همراه سعید بن مالک (سعد بن مالک، مشهور به سعد ابی وقاص) و عبداللّه بن عمر کنارهگیری میکنم (و بیطرف میمانم)».
امام علیه السلام فرمود:«سعید (سعد) و عبداللّه بن عمر حق را یاری نکردند و باطل را نیز خوار نساختند (آنها راه خطا پیمودند،چگونه به آنها اقتدا میکنی؟)». ( .سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است که شیخ طوسی آن را در امالی با تفاوتی آورده و ابتدای این کلام را جاحظ در البیان و التبیین و یعقوبی در تاریخ خود و بلاذری در انساب الاشراف ذکر کردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 212))
نخست حق را بشناس سپس پیروانش را
بعضی گفتهاند:(شخصی به نام)«حارث بن حوط»(که از یاران آن حضرت علیه السلام محسوب میشد ولی راه خطا را میپیمود) خدمت حضرت آمد و عرض کرد:شما فکر میکنید من هم لشکر جمل را گمراه میدانم؟ (چنین نیست)»؛ (وَ قِیلَ إنَّ الْحارِثَ بْنَ حُوطٍ أتاهُ فَقالَ:أَ تَرانی أَظُنُّ أصْحابَ الْجَمَلِ کانُوا عَلی ضَلالَةٍ؟) .
امام علیه السلام فرمود:«ای حارث! تو به زیر دست خود نگاه کردی نه به بالای سرت به همین دلیل حیران و سرگردان شدی (اگر به من و جمعیت مهاجران و انصار پیامبر صلی الله علیه و آله نگاه میکردی در شناخت حق گرفتار سرگردانی نمیشدی) تو حق را نشناختی تا کسانی را که به سراغ حق آمدهاند بشناسی.باطل را نیز نشناختهای تا کسانی را که به سراغ باطل رفتهاند شناسایی کنی»؛ (یَا حَارِثُ،إِنَّکَ نَظَرْتَ تَحْتَکَ وَ لَمْ تَنْظُرْ فَوْقَکَ فَحِرْتَ! إِنَّکَ لَمْ تَعْرِفِ الْحَقَّ فَتَعْرِفَ مَنْ أَتَاهُ،وَ لَمْ تَعْرَفِ الْبَاطِلَ فَتَعْرِفَ مَنْ أَتَاهُ) .
حارث (برای تبرئه خود) گفت:«من همراه سعید بن مالک (سعد بن مالک، مشهور به سعد ابی وقاص) و عبد اللّه بن عمر کنارهگیری میکنم (و بیطرف میمانم)»؛ (فَإِنّی أعْتَزِلُ مَعَ سَعیدِ بْنِ مالِکٍ وَ عَبْدِ اللّهِ بْنِ عُمَرَ) .
امام علیه السلام فرمود:«سعید (سعد) و عبداللّه بن عمر حق را یاری نکردند و باطل را نیز خوار نساختند (آنها راه خطا پیمودند،چگونه به آنها اقتدا میکنی؟)»؛ (فَقال علیه السلام:إِنَّ سَعِیداً وَ عَبْدَ اللّهِ بْن عُمَرَ لَمْ یَنْصُرَا الْحَقَّ وَ لَمْ یَخْذُلَا البَاطِلَ) .
میدانیم که در ماجرای جنگ جمل،مردم به سه گروه تقسیم شدند:گروه اوّل،مؤمنان آگاه بودند که دست به دامان امیرمؤمنان علی علیه السلام زدند و بر بیعتی که با او کرده بودند ثابتقدم ماندند و به فرمان آن حضرت برای خاموش کردن آتش فتنه«طلحه»و«زبیر»به بصره آمدند.گروه دوم،فریبخوردگانی بودند که به تحریک«طلحه»،«زبیر»،«عایشه»و«معاویه»بیعت خود را شکستند و یا هرگز بیعت نکردند و در مقابل آن حضرت ایستادند.گروه کوچکی نیز بودند که بیطرفی را برگزیدند و به گمان باطل،به احتیاط عمل کردند؛نه به صفوف یاران علی علیه السلام پیوستند و نه دنبال«طلحه»و«زبیر»به راه افتادند که از جمله آنها«سعد بن ابی وقاص»و«عبداللّه بن عمر»بودند.
در کلام مورد بحث به نام«حارث بن حوط»که شخص سرشناسی نبود برخورد میکنیم که خدمت امام علیه السلام رسید و اظهار داشت که من باور نمیکنم لشکر جمل گمراه بودهاند.امام علیه السلام با گفتار حکیمانه خود درسی به او و افراد همفکرش داد و فرمود:سرچشمه اشتباه تو این است که به زیردست خود نگاه کردهای؛یعنی به افراد فرومایه و نادان و بیسروپا،به پیمانشکنان و فتنهانگیزان؛ و به بالای سرت-که اشاره به خود آن حضرت و مهاجران و انصاری است که در رکاب آن حضرت بودند-نگاه نکردی.اگر اینگونه مینگریستی هرگز در بیطرفی توأم با سرگردانی نمیماندی و راه صحیح را برمیگزیدی.
سپس امام علیه السلام به اصلی کلی و مهم اشاره کرده فرمود:راه صحیح این است که اول حق را بشناسی و آن را معیار قرار دهی.هرکس به سراغ آن آمد آن را خوب بدانی،خواه از افراد برجسته باشد یا از افراد ناشناخته.همچنین باطل را خوب بشناسی و بر اساس آن طرفداران باطل را شناسایی کنی،خواه از افراد برجسته باشند یا از مردم عادی.
اشاره به اینکه تو نگاه به«طلحه»و«زبیر»کردی که از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله بودند و روزی در رکاب آن حضرت جهاد و فداکاری داشتند و همچنین به همسر پیغمبر صلی الله علیه و آله عایشه نگریستی و حق و باطل را بر معیار آنها قرار دادی و این اشتباه بزرگ توست.
هنگامی که«حارث»برای توجیه کار خود به کار«سعد بن ابی وقّاص» و«عبداللّه بن عمر»اشاره کرد،حضرت در پاسخ او فرمود:اشتباه بزرگ آنها این بود که بیطرف ماندند؛نه حق را انتخاب کردند و نه باطل را.بالاخره در میان این دو گروه حتماً یکی بر حق بود؛خوب بود گروه حق را شناسایی و از آن دفاع میکردند،بنابراین آنها قطعاً خطاکار بودند.
در اینکه منظور از جمله «لَمْ یَخْذُلَا الْباطِلَ» چیست؟ گفته شده منظور این است که آنها با سکوتشان در برابر اصحاب جمل و اهل شام،باطل را یاری کردند،زیرا خذلان به معنای ترک یاری است،بنابراین «لَمْ یَخْذُلا» به معنای یاری کردن است.
همین جمله در حکمت 18 به صورت دیگری آمده که هماهنگتر با مقصود امام علیه السلام است؛در آنجا امام علیه السلام درباره کسانی که از جنگ کردن با شورشیان به همراه او خودداری کرده بودند میفرماید:
«خَذَلُوا الْحَقَّ وَ لَمْ یَنْصُرُوا الْبَاطِلَ؛ آنها دست از یاری حق برداشتند (و حق را تنها گذاشتند) و باطل را نیز یاری نکردند».
به هر حال تمام اینها،نکوهش افرادی است که به گمان خود راه تقوا را میپویند و در حوادث مهم مذهبی و اجتماعی و سیاسی بیطرف میمانند؛همان بیطرفی که نشان عدم مسئولیت در برابر حق و باطل است.در طول تاریخ اسلام به اینگونه افراد برخورد میکنیم و امروز هم در جامعه خود کسانی را میبینیم که همین مسیر غلط را میپیمایند و گمان میکنند در طریق تقوا و پرهیزکاری گام گذاشتهاند.
معرفی چند چهره
در مقدمه این کلام حکیمانه،نام«حارث بن حوط»که در بعضی از نسخ به جای«حوط»،«خوط»آمده به چشم میخورد.او فرد ناشناسی است و در کتب رجال کمتر درباره او سخن گفتهاند.همین مقدار معلوم است که در داستان جنگ جمل بیطرفی را برگزید و به کار«سعد بن ابی وقاص»و«عبداللّه بن عمر»استناد جست که امیرمؤمنان علیه السلام آن پاسخ دندانشکن را به او داد.
مرحوم علامه«نمازی»در مستدرک رجال الحدیث مینویسد:او از اصحاب امیرمؤمنان علیه السلام؛ولی آدم نادرست و نکوهیدهای بود.
اما«سعد بن مالک»(که در متن بالا به اشتباه«سعید بن مالک»ذکر شده،همان «سعد بن ابی وقاصِ»معروف است که نام پدرش مالک بود و به دلیل رشادتهایی که در فتح قادسیه از خود نشان داد در تاریخ اسلام مشهور شد و به همین جهت،عمر او را به عنوان یک نفر از شورای شش نفری خود برای انتخاب خلیفه بعدی برگزید؛ولی هنگامی که مردم با امیرمؤمنان علی علیه السلام بیعت کردند،از بیعت با آن حضرت خودداری کرد و گوشهنشینی را انتخاب نمود.البته بعد از امیرمؤمنان علیه السلام با معاویه نیز رابطه خوبی نداشت و بعضی از فضایل علی علیه السلام را آشکارا بیان میکرد.از جمله هنگامی که معاویه نامهای به او و«عبداللّه بن عمر»و«محمد بن مسلمه»در زمان حیات امیرمؤمنان علی علیه السلام نوشت و آنها را به یاری خود برای خونخواهی عثمان طلبید،هرکدام به او پاسخی دادند و«سعد بن ابی وقاص»اشعاری در پاسخ او نوشت که بعضی از آن چنین است:
مُعاوی دائُکَ داءُ الْعَیاءِ وَ لَیْسَ ما تَجیءَ بِهِ دَواءٌ
أَ یَدْعُونی أبُو الْحَسَنُ عَلیٌ فَلَمْ أرْدُدْ عَلَیْهِ ما یَشاءُ
أَ تَطْمَعُ فِی الَّذی أعْیا عَلِیّاً عَلی ما قَدْ طَمَعْتَ بِهِ الْعَفاءُ
ای معاویه! تو گرفتار درد بیدرمان شدهای-که هیچ دوایی برای آن پیدا نمیشود.
آیا ابوالحسن علی علیه السلام مرا میخواند-و من دعوت او را پاسخ نگویم؟
اما تو طمع داری در کسی که به علی علیه السلام (با آن عظمت و مقام) پاسخ مثبت نداده به تو پاسخ مثبت دهد و آنچه را طمع کردهای ارزانی دارد. (.اسد الغابة،حالات سعد بن مالک )
سعد سرانجام عزلت برگزید و گوسفندانی تهیه کرده به پرورش آنها پرداخت.در بعضی از روایات آمده است معاویه که از عدم همراهی او و ذکر فضایل علی علیه السلام توسط او بیم داشت و میترسید با خلافت یزید همراهی نکند وی را مسموم ساخت. ( .شرح نهجالبلاغه ابن میثم بحرانی،ج 5،ص 377 )
اما«عبداللّه بن عمر»(فرزند خلیفه دوم) از کسانی بود که از امیرمؤمنان علیه السلام کنارهگیری کرد و با دستگاه معاویه نیز هماهنگی نداشت و هنگامی که یزید،امام حسین علیه السلام را به شهادت رساند،سخت به او انتقاد کرد و در ملاقاتی که با یزید داشت بر او فریاد زد که چرا حسین علیه السلام را کشتی؟ ولی در بعضی از روایات آمده هنگامی که«حَجاج»مکه را گرفت و«عبداللّه بن زبیر»را به دار آویخت«عبداللّه بن عمر»ترسید که او را هم به سرنوشت«عبداللّه بن زبیر»گرفتار سازد.نزد «حجاج»رفت و گفت:دستت را بده تا با تو برای«عبدالملک»(خلیفه اموی) بیعت کنم،زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«مَنْ ماتَ وَلَمْ یَعْرِفْ إمامَ زَمانِهِ ماتَ مِیتَةً جاهِلِیَّةً» .حجاج پایش را دراز کرد و گفت:با پایم بیعت کن.با دستم مشغول کاری هستم.«عبداللّه بن عمر»گفت:مرا مسخره میکنی؟«حجاج»گفت:ای احمق قبیله بنی عدی! تو با علی بیعت نکردی ولی امروز میگویی کسی که بمیرد و امام زمانش را نشناسد مرگ او مرگ جاهلیت است؟ آیا علی امام زمان تو نبود؟ چرا با او بیعت نکردی؟ به خدا سوگند میدانم تو به موجب فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد من نیامدهای،بلکه به دلیل ترس از به دار آویخته شدن بر همان درختی که«ابن زبیر»را به دار آویختم آمدهای. ( .سفینة البحار،ماده«عین»،«عبداللّه» )
گفته شده که سرانجام«حجاج»او را با زهر به قتل رسانید. ( .ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین مینویسد:معاویه میخواست برای فرزندش یزید از مردم بیعت بگیرد ولی وجود مبارک امام حسن علیه السلام و سعد بن ابیوقاص کار را بر او مشکل کرده بودند،ازاینرو هر دو را مسموم ساخت.(مقاتل الطالبیین،ص 48) )
It is said that al-Hārith ibn Hawt al-Laithi came to Imām Ali ibn Abū Tālib and said: “Do you believe that I can ever imagine that the people of Jamal were wrong?” Imām Ali ibn Abū Tālib said: “O al-Hārith! You have seen below yourself, not above it; you have been confused. Certainly, you have known right, so that you can recognize the righteous. And you have not known wrong, so that you can recognize the people who are wrong!” Then al-Hārith said: “In that case, I shall withdraw along with Sa'd ibn Mālik{Sa'd ibn Mālik (i.e. Sa'd ibn Abū Waqqās, father of 'Omar ibn Sa'd who killed Imām al-Hussain ) and Abdullāh ibn 'Omar were among those who were keeping themselves away from Imām Ali ibn Abū Tālib's help and support. As for Sa'd ibn Abū Waqqās, after the killing of 'Othmān he retired to some wilderness and passed his life there; he did not agree to swear the oath of allegiance to Imām Ali ibn Abū Tālib (as caliph). But after the martyrdom of Imām Ali ibn Abū Tālib , he used to express his repentance, saying, “I held an opinion but it was a wrong one,” according to al-Hākim's Mustadrak, Vol. 3, p. 116. When Mu'āwiyah blamed him for not supporting him in his fight against Imām Ali ibn Abū Tālib, Sa'd said, “I only repent for not having fought against the rebellious group (i.e. Mu'āwiyah and his folks),” according to these references:Ahkām al-Qur'ān of al-Jassās al-Hanafi, Vol. 2, pp. 224 – 25 and Al-Furū of Ibn Muflih al-Hanbali, Vol. 3, p. 542. As for Abdullāh ibn 'Omar, although he had sworn allegiance, he refused to help Imām Ali ibn Abū Tālib in his battles putting forth this excuse: “I have sought seclusion in order to devote myself to worship and I do not want to involve myself in war and fighting.” A Persian couplet says that intelligence regards such excuses to be worse than the offence itself. Abdullāh ibn 'Omar also frequently used to express his repentance, even up to the last moments of his life, saying, “I do not find anything in myself in this world that I regret except not having fought alongside Ali ibn Abū Tālib la against the rebellious group as Allāh, to Whom belongs Might and Majesty, had commanded me,” according to Al-Mustadrak, Vol. 3, pp. 115 - 16; Al-Sunan al-Kubra, al-Bayhaqi, Vol. 8, p. 172, Al-Tabaqāt of Ibn Sa'd, Vol. 4, part 1, pp. 136 - 37; Al-Istīāb, Vol. 3, p. 953; Usd alGhābah, Vol. 3, p. 229; Vol. 4, p. 33; Majma'az-Zawā'id, Vol. 3, p. 182; Vol. 7, p. 242; Al-Furū', Vol. 3, p. 543; Rūh al-Ma'āni of al-ālūsi, Vol. 26, p. 151. } and Abdullāh ibn 'Omar,“ whereupon Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Verily, Sa'd and `Omar have neither sided with right nor forsaken wrong.“
وَ قَالَ علیه السلام صَاحِبُ السّلطَانِ کَرَاکِبِ الأَسَدِ یُغبَطُ بِمَوقِعِهِ وَ هُوَ أَعلَمُ بِمَوضِعِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: همنشین پادشاه، شیر سواری را ماند که دیگران حسرت منزلت او را دارند، ولی خود میداند که در جای خطرناکی قرار گرفته است .
همنشین پادشاه همچون شیر سوار است، حسرت سواری او خورند و خود بهتر داند که در چه کار است .
مصاحب پادشاه مانند سواریست بر شیر حسد میبرند بمنزلت او و او داناتر است بموضع خود از خوف و خطر
و فرمود (علیه السلام): همنشین سلطان چون کسی است که بر شیر سوار شده، مردم به مقام او غبطه می خورند و او خود بهتر از هر کس می داند که در کجا نشسته است.
و آن حضرت فرمود:ندیم شاه چون شیر سوار است، مقامش را حسرت خورند و او به موقعیّت خطرناک خود آگاهتر است .
شروح:
کلام فی غایه المتانه فان من رکب الاسد لایخلو اما ان یلقیه الاسد و یردیه، و اما ان یلقیه و یفترسه، و صاحب السلطان اما ان یوقعه السلطان فی مهلکه لا ینجو منها بسبب نظام ملکه، و اما ان یهلکه السلطان و مع ذلک فالناس یحسدونه بسبب جاهه و ماله و هو فی خطر عظیم.
(همنشین پادشاه همچون کسی است که بر شیری سوار است، به مقام او مردم رشک میبرند، اما او خود به منزلت خویش آگاهتر است). یعنی: با این که دیگران آرزوی موقعیت او را دارند، اما او خود میداند که در نهایت خطر نفسانی و فریب و مکر آن است، و همین است وجهتشبیه به کسی که سوار بر شیر میباشد.
وَ قَالَ علیه السلام صَاحِبُ السُّلْطَانِ کَرَاکِبِ الْأَسَدِ یُغْبَطُ بِمَوْقِعِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَوْضِعِهِ.
قد جاء فی صحبة السلطان أمثال حکمیة مستحسنة تناسب هذا المعنی أو تجری مجراه فی شرح حال السلطان نحو قولهم صاحب السلطان کراکب الأسد یهابه الناس و هو لمرکوبه أهیب.
و کان یقال إذا صحبت السلطان فلتکن مداراتک له مداراة المرأة القبیحة لبعلها المبغض لها فإنها لا تدع التصنع له علی حال.
قیل للعتابی لم لا تقصد الأمیر قال لأنی أراه یعطی واحدا لغیر حسنة و لا ید و یقتل آخر بلا سیئة و لا ذنب و لست أدری أی الرجلین أکون و لا أرجو منه مقدار ما أخاطر به.
و کان یقال العاقل من طلب السلامة من عمل السلطان لأنه إن عف جنی علیه العفاف عداوة الخاصة و إن بسط یده جنی علیه البسط ألسنة الرعیة.
و کان سعید بن حمید یقول عمل السلطان کالحمام الخارج یؤثر الدخول و الداخل یؤثر الخروج.
ابن المقفع إقبال السلطان علی أصحابه تعب و إعراضه عنهم مذلة.
و قال آخر السلطان إن أرضیته أتعبک و إن أغضبته أعطبک.
و کان یقال إذا کنت مع السلطان فکن حذرا منه عند تقریبه کاتما لسره إذا استسرک و أمینا علی ما ائتمنک تشکر له و لا تکلفه الشکر لک و تعلمه و کأنک تتعلم منه و تؤدبه و کأنه یؤدبک بصیرا بهواه مؤثرا لمنفعته ذلیلا إن ضامک راضیا إن أعطاک قانعا إن حرمک و إلا فابعد منه کل البعد.
و قیل لبعض من یخدم السلطان لا تصحبهم فإن مثلهم مثل قدر التنور کلما مسه الإنسان اسود منه فقال إن کان خارج تلک القدر أسود فداخلها أبیض.
و کان یقال أفضل ما عوشر به الملوک قلة الخلاف و تخفیف المئونة.
و کان یقال لا یقدر علی صحبة السلطان إلا من یستقل بما حملوه و لا یلحف إذا سألهم و لا یغتر بهم إذا رضوا عنه و لا یتغیر لهم إذا سخطوا علیه و لا یطغی إذا سلطوه و لا یبطر إذا أکرموه.
و کان یقال إذا جعلک السلطان أخا فاجعله ربا و إن زادک فزده.
و قال أبو حازم للسلطان کحل یکحل به من یولیه فلا یبصر حتی یعزل.
و کان یقال لا ینبغی لصاحب السلطان أن یبتدئه بالمسألة عن حاله فإن ذلک من کلام النوکی ( النوکی:الحمقی. ) و إذا أردت أن تقول کیف أصبح الأمیر فقل صبح الله الأمیر بالکرامة و إن أردت أن تقول کیف یجد الأمیر نفسه فقل وهب الله الأمیر العافیة و نحو هذا فإن المسألة توجب الجواب فإن لم یجبک اشتد علیک و إن أجابک اشتد علیه.
و کان یقال صحبة الملوک بغیر أدب کرکوب الفلاة بغیر ماء.
و کان یقال ینبغی لمن صحب السلطان أن یستعد للعذر عن ذنب لم یجنه و أن یکون آنس ما یکون به أوحش ما یکون منه.
و کان یقال شدة الانقباض من السلطان تورث التهمة و سهولة الانبساط إلیه تورث الملالة.
و کان یقال اصحب السلطان بإعمال الحذر و رفض الدالة و الاجتهاد فی النصیحة و لیکن رأس مالک عنده ثلاث الرضا و الصبر و الصدق.
و اعلم أن لکل شیء حدا فما جاوزه کان سرفا و ما قصر عنه کان عجزا فلا تبلغ بک نصیحة السلطان أن تعادی حاشیته و خاصته و أهله فإن ذلک لیس من حقه علیک و لیکن أقضی لحقه عنک و أدعی لاستمرار السلامة لک أن تستصلح أولئک جهدک فإنک إذا فعلت ذلک شکرت نعمته و أمنت سطوته و قللت عدوک عنده و إذا جاریت عند السلطان کفؤا من أکفائک فلتکن مجاراتک و مباراتک إیاه بالحجة و إن عضهک ( عضهک:کذبک. ) و بالرفق و إن خرف بک و احذر أن یستحلک فتحمی فإن الغضب یعمی عن الفرصة و یقطع عن الحجة و یظهر علیک الخصم و لا تتوردن علی السلطان بالدالة و إن کان أخاک و لا بالحجة و إن وثقت أنها لک و لا بالنصیحة و إن کانت له دونک فإن السلطان یعرض له ثلاث دون ثلاث القدرة دون الکرم و الحمیة دون النصفة و اللجاج دون الحظ
(و قال علیهالسلام: صاحب السلطان کراکب الاسد) مصاحب پادشاه مانند کسی است که سوار است بر شیر وجه تشبیه، ارتکاب خطر است. چنانچه میفرماید که: (یغبط بموقعه) حسد میبرند به مرتبه او (و هو اعلم بموضه) و او داناتر است به منزله خود از خوف خطر و هلاکت این کلام در غایت متانت است. زیرا که راکب شیر یا او را میاندزاد بر زمین هلاکت و یا میدرد او را به پنجههای بیباک. مقرب سلطان نیز همین حالت دارد زیرا که یا به سبب نظام ملک، او را در مهکه میاندازد که نجات نیابد و یا به سیاست میکشد و هلاک میسازد و با وجود این مردمان بر او حسد میبرند به جهت جاه و مال
مصاحف پادشاه همچو سوار بر شیر است رشک میبرند مردم به مرتبه او، و او داناتر است به منزله خویش که بر چه خطر است و این کلام بس عالیمقام است.
و قال علیهالسلام: «صاحب السلطان کراکب الاسد، یغبط بموقعه و هو اعلم بموضعه.» یعنی و گفت علیهالسلام که مصاحب پادشاه مثل سوار بر شیر است، حسد برده میشود به جایگاه و مرتبهی او و حال آنکه او داناتر است به مکان و مرتبهی خود، یعنی به اینکه در مکان خوف و خطر است.
المعنی: ینبه (علیه السلام) فی هذا الکلام الی ما یحیط بصاحب السلطان من المخاطر و الالام و ما یجول بباله من المخاوف و الاوهام، فینظر الیه الاغیار بالغبطه فی المظاهر الفتانه و ظاهره العیش الرغید، و هو یری نفسه فی المضائق و السلاسل من حدید و کان یقال: اذا صحبت السلطان فلتکن مداراتک له مداراه المراه القبیحه لبعلها المبغض. فانها لا تدع التصنع له علی کل حال. الترجمه: فرمود: همنشین پادشاه چون سوار بر شیر درنده است، دیگران به مقامش رشک برند، و خودش داناتر است که در چه وضعی قرار دارد.
همنشین پادشاه اندر خطر*** چون سوار پر هراس شیر نر
مردمش در آرزوی جاه او ***خود همی خواهد گریز از این خطر
و قال علیهالسلام: اقول: اخذه ابن المقفع مع تصرف فی لفظه فقال: مثل صاحب السلطان مثل راکب الاسد یهابه الناس و هو لمرکبه اهیب. و من (فصول ابن المعتز): اشقی الناس بالسلطان صاحبه، کما ان (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) اقرب الاشیاء الی النار اشد احتراقا. و قال بعض الحکماء: ایاک و السلطان فانه یغضب غضب الصبی و یاخذ اخذ السبع. ایضا: خاطر من ولج البحر، و اشد مخاطره منه خادم السلطان. ایضا: ان الملوک اذا خدمتهم ملوک و ان لم تخدمهم اذلوک، و انهم یستعظمون فی الثواب رد الجواب، و یستقلون فی العقاب ضرب الرقاب، و انهم لیعثرون علی العثره من خدمهم فیبنون لهم منارا ثم یوقدون نارا و یعتقدونها ثارا. ایضا: کن مکانک من الملوک مکانک من الشمس، انها لتوذیک و السماء لها مدار و الارض لک دار، فکیف لو اسفت لک قلیلا و تدانت یسیرا، و ان العاقل لیطلب منها مزید بعد فیتخذ سربا لو اذا منها و هربا، و یبتغی فی الارض نفقا فرارا منها و فرقا. و فی (البیان): کان ابن عمار الطائی خطیب مذحج کلها، فبلغ النعمان بن المنذر حسن حدیثه فحمله علی منادمته- و کان النعمان احمر العینین احمر الجلد احمر الشعر، و کان شدید العربده قتالا للندماء- فنهاه ابوقردوده الطائی عن منادمته فلم یسمع منه، فصار ندیما للنعمان فقتله فقال ابو قردوده: انی نهیت ابن عمار و قلت له لا تامنن احمر العینین و الشعره ان الملوک متی تنزل بساحتهم تطر بنارک من نیرانهم شرره (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) یا جفنه کازاء الحوض قد هدموا و منطقا مثل و شی الیمنه الحبره و فی (الاغانی): کان علویه یغنی بین یدی الامین، فغنی فی بعض غنائه: لیت هندا انجزتنا ما تعد و شفت انفسنا مما تجد و کان الفضل بن الربیع یطعن علیه- فقال للامین انما یعرض بک و یستبطی المامون فی محاربته، فامر به فضرب خمسین سوطا و جر برجله و جفاه مده حتی القی نفسه علی کوثر فترضاه له ورده الی خدمته، فلما قدم المامون تقرب علویه الیه بذلک فلم یقع له بحیث یحب و قال له المامون: ان الملک بمنزله الاسد او النار فلا تتعرض لما یغضبه فانه ربما جری منه ما یتلفک ثم لاتقدر بعد علی تلافی ما فرط منک. و لم یعطه شیئا. قلت: لم یقع له من المامون، لان انشاد البیت فی مجلس الامین لا یناسب ما قاله الفضل عنادا و قبله الامین سفها و حمقا. و من حمقه الذی نظیر ذلک ما عن اسحاق بن ابراهیم الموصلی قال: دخلت علی الامین فرایته مغضبا، فقلت له: ما للخلیفه تم الله سروره؟ قال: غاطنی ابوک الساعه لا رحمه الله، و الله لو کان حیا لضربته خمسمائه سوط و لولاک انبشت الساعه قبره و احرقت عظامه. فقمت علی رجلی و قلت: و من ابی و ما مقداره حتی تغتاظ منه و ما الذی غاظک فلعل فیه عذرا؟ فقال: شده محبته للمامون و تقدیمه ایاه علی حتی قال فی الرشید شعرا قدمه علی و غناه فیه و غنیته الساعه فاورثنی هذا الغیظ. فقلت: و الله ما سمعت بهذا قط و لا لابی غناء الا و انا ارویه، ما هو؟ فقال قوله: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) ابوالمامون فینا و الامین له کنفان من کرم ولین فقلت له: لم یقدم المامون فی الشعر لتقدیمه ایاه فی الموالاه ولکن الشعر لم یصح وزنه الا هکذا. فقال: کان ینبغی له اذا لم یصح الشعر الا هکذا ان یدعه الی لعنه الله. فلم ازل اداریه و ارفق به حتی سکن، فلما قدم المامون سالنی عن هذا الحدیث فحدثته به فجعل یعجب و یضحک منه. و قیل: من تحسی مرقه السلطان احترقت شفتاه و لو بعد حین. و کان ابراهیم بن العباس یقول: اصحاب السلطان کقوم رقوا جبلا ثم وقعوا منه، فکان اقربهم الی الردی ابعدهم فی المرقی. و کان ابراهیم بن المدبر اذا عرضت علیه الوزاره انشد قول العتابی فی هارون و البرامکه: تلوم علی ترک الغنی باهلیه لوی الدهر عنها کل طرفد و تالد رات حولها النسوان یرفلن کالدمی مقلده اجیادها بالقلائد فقلت لها لما رایت دموعها یحدرن فوق الخد مثل الفرائد اسرک انی نلت ما نال جعفر من المال او ما نال یحیی بن خالد و ان امیرالمومنین اعضنی معضهما بالمرهفات البوارد ذرینی تجئنی منیتی مطمئنه و لم اتجشم هول تلک الموارد فان علیات الامور مشوبه بمستودعات فی بطون الاساود و قال البستی: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) حرضونی علی وزاره بست وراوها من اعظم الدرجات قلت لا اشتهی وزاره بست اننی لم امل بعد حیاتی و قالوا: اول من وقع علیه اسم الوزاره فی دوله بنیالعباس ابوسلمه الخلال، کان یقال له: وزیر آل محمد، فقتله ابومسلمه غیله فی زمن السفاح، فقال بعضهم: ان الوزیر- وزیر آل محمد- اودی فمن یشناک کان وزیرا و قتل من الوزراء ابوایوب الموریانی و ابومسلم الخراسانی ایام المنصور، و یعقوب بن داود زمن المهدی، و البرامکه زمان هارون، و الفضل بن سهل زمن المامون، و الفضل بن مروان زمن المعتصم، و الکتاب زمن الواثق، و محمد بن عبدالملک الزیات زمان المتوکل. و من العجب وزراء المتوکل،
فانه کل یوم ینکل بواحد و یختار آخر، و لربما نکل بکثیر منهم مرتین او ثلاثا کابن الفرات. و فی (اخبار حکماء القفطی) فی الحسن بن هیثم المهندسی البصری نزیل مصر، ولاه الحاکم بمصر بعض الدواوین- و کان الحاکم مریقا للدماء بغیر سبب او باضعف سبب- فاجال فکره فی امر یتخلص به فلم یجد طریقا الا اظهار الجنون، فاعتمد ذلک و شاع فاحیط بموجوداته علی ید الحاکم و قید (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و ترک فی موضع من منزله الی ان مات الحاکم، فاظهر بعد ذلک بیسیر العقل و اقام متنسکا متقنعا و اشتغل بالتصنیف و النسخ و اعید ماله الیه. و فی (الحلیه) عن سفیان الثوری: لم ار للسلطان الا مثلا ضرب علی لسان الثعلب، قال الثعلب: عرفت للکلب نیفا و سبعین دستانا لیس منها دستان خیرا من ان لااری الکلب و لا یرانی. و فی (الطبری): ان ابامسلم لما توحش من المنصور کتب الیه: لم یبق لک عدو الا امکنت منه و قد کنا نروی عن ملوک آل ساسان ان اخوف ما یکون الوزراء اذا سکنت الدهماء فنحن نافرون من قربک. (فیه) ایضا: دخل اسماعیل بن علی علی المنصور، فقال: انی رایت فی لیلتی هذه کانک ذبحت کبشا و انی توطاته برجلی. فقال: قم فصدق رویاک قد قتل الفاسق، فقام اسماعیل الی الموضع الذی قتل فیه ابومسلم فتوطاه. و لما حاصر طاهر- من قبل المامون- بغداد کتب الیه الامین بخطه: اعلم انه ما قام لنا مذقمنا قائم بحقنا و کان جزاوه الا السیف، فانظر لنفسک او دع. فی (الطبری): اختلف فی الذی قتل به ابن الزیات، فقیل بطح فضرب علی بطنه خمسین مقرعه ثم قلب فضرب علی استه مثلها فمات و هو یضرب و هم لایعلمون. الی ان قال: قال مبارک العرنی ما اظنه اکل طول حبسه الا رغیفا واحدا، و کان یاکل العنبه و العنبتین، و کان یقول لنفسه: یا محمد بن عبدالملک! (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) لم یقنعک النعمه و الدواب الفره و الدار النظیفه و الکسوه الفاخره و انت فی عافیه حتی طلبت الوزاره! ذق ما عملت بنفسک. کان یکرر ذلک علی نفسه. و فی (وزراء الجهشیاری): قال خلاد بن یزید: کنا یوما جلوسا عند ابی ایوب فی مجلسه فاتاه رسول المنصور، فامتقع لونه و تغیر و مضی الیه ثم رجع، فقال له بعض اصحابه فی ذلک فقال: ساضرب لکم مثلا: تقوله العامه، و هو ان البازی قال للدیک: ما شیء اقل وفاء منک لان اهلک اخذوک فی بیضه فحضنوک و خرجت علی ایدیهم فاطعموک فی اکفهم و نشات بینهم حتی اذا کبرت جعلت لا یدنو واحد منهم منک الا طرت یمنه و یسره و صحت و صوت، و انا اخذت من الجبال کبیرا فعلمونی و الفونی، ثم یخلون عنی فاخذ صیدی و اجیء الی صاحبی. فقال له الدیک: لو رایت فی سفائدهم من البزاه مثل الذی رایت فیها من الدیکه کنت شرا منی، ولکنکم لو کنتم تعلمون ما اعلمه- ای: من الملوک و وزرائهم- لم تتعجبوا من خوفی مع ما ترون من تمکنی. (فیه ایضا): لما غضب المنصور علی ابیایوب ذکر صالح بن سلیمان انه سیقتله و جمیع اسبابه، لانه سمع المنصور یتحدث ان ملکا من الملوک کان یسایر وزیرا له، فضربت دابه الوزیر رجل الملک فغضب و امر بقطع رجل الوزیر فقطعت ثم ندم فامر بمعالجته حتی براثم قال الملک فی نفسه: هذا لا یحبنی ابدا و قد قطعت رجله فقتله، ثم قال: و اهل هذا الوزیر لا یحبوننی ابدا و قد قتلته، فقتلهم جمیعا. فعلمت انه سیفعل ذلک فی الموریانی، ففعله و ما عدا ظنی، فاخذه و اخذ اخاه و بنیاخیه و قتلهم. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) هذا، و فی الامثال فرج فی جبهه الاسد و ان غفلوا عنه فی کتب الامثال. هذا، و روی الشیخ عن میسره بن شریح قال: تقدمت الی شریح امراه فقالت: انی امراه لی احلیل ولی فرج تزوجها ابن عم لی و اخذ منی خادما فوطئتها فاولدتها، و انما جئتک لما ولد لی لتفرق بینی و بین زوجی. فقام من مجلس القضاء فدخل علی علی علیهالسلام فاخبره بما قالت، فامر بها فادخلت و سالها فقالت: هو الذی اخبرک. فاحضر علیهالسلام زوجها ابن عمها فقال له هذه امراتک و ابنه عمک؟ قال: نعم. قال: قد علمت ما کان. قال: قد اخدمتها خادما فوطاتها فاولدتها. قال علیهالسلام: ثم وطاتها بعد ذلک؟ قال: نعم. قال علیهالسلام له: لانت اجرا من خاصی الاسد … و فی آخر انه علیهالسلام امر بتعداد اضلاع جنبیها فکانت اضلاع الایسر اقل فالحقها بالرجال، فقال الرجل: الحقت ابنه عمی بالرجال، ممن اخذت هذه القضیه؟ فقال علیهالسلام: ورثتها من ابیآدم خلقت حواء من ضلعه و اضلاع الرجال اقل.
راکب الاسد تهابه الناس، و تعجب من شجاعته، و هو اشد منهم هیبه و رعبا من غضب الاسد و الفتک به علی حین غفله.. و بالامس القریب قرات فی الصحف ان اسد السیرک قتل سائسه و مروضه بعد صحبه طویله.. و کم من محسود علی ما هو شاک منه تماما کمن حسن منظره، و ساء مخبره. و صاحب السطان یامر و ینهی، و یثیب و یعاقب، و یبالغ الناس فی طاعته و اظهار التقدیر و الاحترام له، و یغبطونه علی سلطانه و سیطرته، و هو فی خوف دائم علی منصبه، و شغل شاغل باعدائه و اصدقائه المرائین، و بالحذیر من هول ما یدبرون و یکتمون.
… و هو اعلم بموضعه: یغبط مبنی للمجهول ای یغبطه الناس و یتمنون منزلته لعزته و لکنه اعلم بموضعه من الخوف و الحذر فهو و ان اخاف بمرکوبه الا انه یخشی ان یغتاله
امام علیهالسلام (درباره ندیم پادشاه) فرموده است: همنشین پادشاه مانند سوار بر شیر است: مردم به مقام و مرتبه او آرزومندند و او به منزلت خود داناتر است (که چه اندازه خطرناک میباشد).
بسیاری هستند که آرزوی ریاست، پول، شهرت و … را دارند در صورتی که برخلاف آنچه تصور میشود نه ریاست آسایشآور است، نه پول و نه شهرت. این مطلب برای کسانی که به واقعیت زندگی دقت کردهاند روشن است. نکته دیگری را که نباید فراموش کرد این است که هر قدر مقام بالاتر باشد مسئولیت شدیدتر میگردد و خطر جانی فزونتر. البته اولیاء خدا و پیامبران الهی که در معرض خطر قرار میگرفتند و جان را در راه خدا از دست میدادند از طرف مخالفان اسلام و ظاهرسازان مورد تهدید قرار میگرفتند ولی بیشتر ریاستمداران که جان را بر سر ریاست از دست میدهند به علل دیگری است. ابن ابیالحدید در توضیح مطلب نکات فراوانی نقل کرده است از جمله مینویسد سعید بن حمید گفت: کار ریاست مانند حمام است کسی که بیرون است آرزوی رفتن به حمام را دارد و کسی که داخل حمام است بیرون رفتن را آرزو دارد. ابنمقفع گفت: توجه ریاستمدار به اطرافیانش موجب رنج و فعالیت زیاد است و بیاعتنائی سبب ذلت و بدبختی.
و قال علیهالسلام: (صاحب السلطان کراکب الاسد) ای الذی یصحب السلطان و یکون من خواصه، مثل الذی رکب الاسد (یغبط بموقعه) ای یغبط الناس و یتمنون منزلته (و هو اعلم بموضعه) من الخوف و الحذر، لانه یعلم ان تحرک حرکه یسیره کان طعمه السجن و السیف و ما اشبه، کراکب الاسد الذی یتعجب الناس من الشجاعته، لکنه فی خوف دائم ان یکون طعمه للاسد.
اللغه: الغبطه: ان یتمنی المرء مثل ما عند غیره دون ان یزول عنهم. بموقعه: بمکانه. الشرح: اعوان الحاکم و حاشیته فی نظر الناس انهم اصحاب رتب مرموقه یتمنی الکثیرون ان یصلوا الی منزلتهم و مقامهم و لکنهم لا یعرفون الاخطار المحدقه بهم ففی لحظه واحده یسقط عن منزلته و تصادر امواله و یسجن و قد ینکل به شر تنکیل و فی التاریخ نماذج کثیره لهذه الحوادث کنکبه البرامکه فی زمن الرشید فقد کان لهم الوزاره و الحظوه و السطوه و ما هی الا لحظات حتی غضب علیهم الرشید فافناهم و قضی علیهم فصاحب السلطان کراکب الاسد فهو فی اعین الناس عظیم و محله رفیع یتمنی کثیرون ان یکونوا هم راکبوا الاسد و لکن راکب الاسد وحده الذی یعرف الخطر و انه ربما غفل لحظه فذهب ضحیه سهله …
«همنشین سلطان، همچون شیر سوار است که به موقعیت او رشک می برند و او به جایگاه خود داناتر است.» ابن ابی الحدید می گوید: درباره مصاحبت با پادشاه امثال و حکم پسندیده فراوانی آمده و نمونه هایی را در سه صفحه آورده است که به ترجمه چند مورد از آن بسنده می شود.
گفته شده است: عاقل کسی است که از کار پادشاه کناره گیری کند، که اگر در کار سلطان عفت و پاکدامنی ورزد موجب برانگیختن دشمنی نزدیکان پادشاه می شود، و اگر دست بگشاید و هر چه می خواهد انجام دهد، گشاده دستی موجب می شود زبان رعیت بر او دراز شود.
سعد بن حمید می گفته است: کار کردن برای پادشاه همچون گرمابه گرم است، کسانی که بیرون از آن هستند می خواهند داخل حمام شوند و کسانی که درون آن هستند، خواهان برون آمدن از آن هستند.
ابن مقفع گفته است: توجه و روی کردن پادشاه به یارانش موجب خستگی ایشان است و روی برگرداندن او از ایشان موجب خواری و زبونی است. و گفته: همنشینی با قدرتمندان و پادشاهان بدون رعایت ادب همچون رفتن به بیابان بدون آب است.
و قال علیهالسلام
صَاحِبُ السُّلْطَانِ کَرَاکِبِ الْأَسَدِ:یُغْبَطُ بِمَوْقِعِهِ،وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَوْضِعِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
همنشین سلطان مانند کسی است که بر شیر سوار است،دیگران به مقام او غبطه میخورند ولی او خود بهتر میداند در چه وضع خطرناکی قرار گرفته است. ( .سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر،این کلام شریف از دو منبع دیگر نقل شده است:نخست از آمُدی در غرر با مختصر تغییر (به جای«اعْلَمُ»،«اعْرَفُ»آمده است).و دیگر در سراج الملوک طرطوشی با تفاوت قابل ملاحظه ذکر شده است به این صورت: «صاحِبُ السُّلْطانِ کَراکِبِ الْأسَدِ یَهابُهُ النّاسُ وَ هُوَ لِمَرْکُوبِهِ أهْیَبُ» .(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 213))
قرب سلطان است از آن قرب،الحذر!
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه اشاره به موقعیت خطرناک اطرافیان سلاطین و پادشاهان و زمامداران میکند و میفرماید:«همنشین سلطان مانند کسی است که بر شیر سوار است،دیگران به مقام او غبطه میخورند ولی او خود بهتر میداند در چه وضع خطرناکی قرار گرفته است». (صَاحِبُ السُّلْطَانِ کَرَاکِبِ الْأَسَدِ:یُغْبَطُ بِمَوْقِعِهِ،وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَوْضِعِهِ) .
تاریخ نشان میدهد که مقربان سلاطین همیشه گرفتار خطری بودهاند که امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به آن اشاره کرده است.
مردم،مقام و جاه آنها را میبینند و غبطه میخورند که ای کاش به جای آنها بودند و با استفاده از قدرت سلطان میتوانستند هر کاری را بخواهند انجام دهند.
این در حالی است که آنها همواره بر لب پرتگاه خطرند و بسیار شده است که ناگهان سلطان به آنها بدبین شده،نهتنها دستور عزل آنها را داده،بلکه آنها را به شدت مجازات نموده و در بسیاری از موارد نابود کرده است.
این به آن سبب است که از یکسو سلاطین انتظار دارند اطرافیانشان کارهای آنها را بزرگ جلوه دهند و نقاط ضعف را نبینند و تملق و چاپلوسی را به درجه اعلا برسانند و از سوی دیگر افراد حسود،همواره به سخنچینی درباره آنها میپردازند و اگر کمترین لغزشی برای آنها پیدا شود آن را بزرگ کرده به سلطان گزارش میدهند و سعی میکنند تخم بدبینی را در ذهن او بکارند و از سوی سوم،گاه سلطان از نفوذ آنها به وحشت میافتد و چنین میپندارد که ممکن است اطرافیانش رقیب او شوند و حتی قدرت را از دست او گرفته او را از اوج عزت به زیر آورند.این عوامل دست به دست هم میدهند و سبب میشوند که آنها همیشه در خطر باشند.
چه تشبیه جالبی امام علیه السلام فرموده است:شخصی که سوار شیر است مردم او را صاحب قدرت تصور میکنند که چگونه توانسته شیر را که قویترین حیوانات است تحت سلطه خود قرار دهد ولی از سویی دیگر،شیر هرگز خوی درندگی خود را فراموش نمیکند؛ناگهان از یک فرصت استفاده کرده،سوار خود را بر زمین میزند و او را میدرد.
بسیار دیده شده است که پرورش دهندگان شیر در باغ وحش یا در سیرکها برای تماشای مردم سالها از این حیوان درنده مراقبت کرده و به او محبت نمودهاند؛ولی ناگهان خوی درندگی شیر ظاهر شده و مراقب و پرورش دهنده خود را دریده است.
همان گونه که در بحث مصادر این کلام حکیمانه آمد،در سراج الملوک (طرطوشی) تعبیر زیبای دیگری از این حدیث آمده است؛او از امام علیه السلام چنین نقل میکند:
«صاحِبُ السُّلْطانِ کَراکِبِ الْأسَدِ یَهابُهُ النّاسُ وَ هُوَ لِمَرْکُوبِهِ أهْیَبُ؛ یار سلطان همچون کسی است که بر شیر سوار شده،مردم از او میترسند و او از مرکبش بیشتر میترسد».
با توجه به اینکه این مشکل برای اطرافیان سلاطین و زمامداران به خصوص زمامداران خودکامه در هر عصر و زمان و در هر مکانی وجود داشته، ضربالمثلهای زیادی در این زمینه،میان مردم رواج یافته که«ابن ابیالحدید» موارد زیادی از آنها را در سخنان خود آورده است،از جمله از«عتابی»
(از شعرای عباسی و دوستان برامکه،وزرای بنیعباس) ( .الکنی و الالقاب،ج 2،ص 463 ) نقل میکند که به او گفتند:چرا به سراغ امیر نمیروی؟ گفت:زیرا میبینم یکی را بدون اینکه کار خوبی انجام داده باشد پاداش میدهد و تشویق میکند و دیگری را بدون گناه به قتل میرساند و من نمیدانم جزء دسته اولم یا دوم و آنچه از او امید دارم بهاندازه خطری نیست که مرا تهدید میکند.
از شخص دیگری به نام«سعید حمید»نقل میکند که میگوید:خدمت سلطان مانند حمام است؛آنها که بیرون هستند مایلند هرچه زودتر وارد و آنها که داخلند مایلند خارج شوند.
از«ابن مقفع»نقل میکنند که توجه سلطان بر اطرافیانش باعث دردسر است و بیاعتنایی او باعث ذلت.
دیگری میگوید:سزاوار است کسی که همنشین سلطان است همیشه خود را آماده عذرخواهی از گناهی کند که هرگز انجام نداده و در حالی که نزدیکترین افراد به اوست از همه ترسانتر باشد.
نیز از بعضی نقل میکند هنگامی که با سلطان همنشین شدی باید با او چنان مدارا کنی که زن زشت صورت با شوهری که از او متنفر است رفتار میکند؛یعنی پیوسته خود را در نظر او زیبا جلوه دهی. ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 149 )
بدیهی است آنچه در این کلام حکیمانه امام علیه السلام آمده است اشاره به اطرافیان و حواشی سلاطین جور و زمامداران خودکامه است وگرنه همراهی و معاونت و کمک به زمامدار عادل مسلمین و کسانی که به حکم خداوند و پذیرش حق حکومت دارند،خدمت بزرگ و افتخار عظیمی است.
Imam Ali ibn Abū Tālib said: “One who holds authority is like one who rides a lion; he is envied for his status but he well knows it.”{'The notion here is that if a person holds a high position in, say, a royal court, people look at his rank, status, honor and prestige with envy. But he always fears lest the royal pleasure should turn against him and he falls in the pit of disgrace, dishonor, death and destruction. He is like the rider on a lion with whom people are awed, but he himself faces the danger lest the lion should devour him or throw him in some fatal pit.}
وَ قَالَ علیه السلام أَحسِنُوا فِی عَقِبِ غَیرِکُم تُحفَظُوا فِی عَقِبِکُم
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: به بازماندگان دیگران نیکی کنید، تا حرمت بازماندگان شما را نگاهدارند .
به بازماندگان دیگران نیکی کنید تا بر بازماندگان شما رحمت آرند.
نیکوئی کنید در نسل غیر خود تا نگه داشته شوید در نسل خود باحسان
و فرمود (علیه السلام): به بازماندگان دیگران نیکی کنید تا بازماندگانتان را پاس دارند.
و آن حضرت فرمود:به بازماندگان مردم احسان کنید،تا پاس بازماندگان شما را بدارند .
شروح:
عقب الانسان ولده، و ولد ولده، و هو ماخوذ من قوله تعالی (و لیخش الذین لو ترکوا من خلفهم ذریه ضعافا)
(به اولاد دیگران نیکی کنید، تا حرمت اولاد شما را، دیگران پاس بدارند). عقب، کسانی از فرزند و فرزندانی است که انسان پس از خود به جا میگذارد. و براستی چنان است که امام (علیه السلام) فرمود، زیرا مکافات یک ضرورت طبیعی است، و خوشنامی ناشی از نیکوکاری، باعث جلب نظر مردم نسبت به اولاد شخص نیکوکار، پس از مرگ او میگردد.
وَ قَالَ علیه السلام أَحْسِنُوا فِی عَقِبِ غَیْرِکُمْ تُحْفَظُوا فِی عَقِبِکُمْ .
أکثر ما فی هذه الدنیا یقع علی سبیل القرض و المکافأة فقد رأینا عیانا من ظلم الناس فظلم عقبه و ولده و رأینا من قتل الناس فقتل عقبه و ولده و رأینا من أخرب دورا فأخربت داره و رأینا من أحسن إلی أعقاب أهل النعم فأحسن الله إلی عقبه و ولده.
و قرأت فی تاریخ أحمد بن طاهر ( هو أحمد بن طاهر صاحب تاریخ بغداد. ) أن الرشید أرسل إلی یحیی بن خالد و هو فی محبسه یقرعه بذنوبه و یقول له کیف رأیت أ لم أخرب دارک أ لم أقتل ولدک جعفرا أ لم أنهب مالک فقال یحیی للرسول قل له أما إخرابک داری فستخرب دارک و أما قتلک ولدی جعفر فسیقتل ولدک محمد و أما نهبک مالی فسینهب مالک و خزانتک فلما عاد الرسول إلیه بالجواب وجم طویلا و حزن و قال و الله لیکونن ما قال فإنه لم یقل لی شیئا قط إلا و کان کما قال فأخربت ( ا:«خربت». ) داره و هی الخلد فی حصار بغداد و قتل ولده محمد و نهب ماله و خزانته نهبها طاهر بن الحسین
(و قال علیهالسلام: احسنوا فی عقب غیرکم) نیکویی کنید در عقب و نسل دیگران (تحفظوا فی عقبکم) تا نگه داشته شوید در نسل خود به احسان زیرا که مجازات، امری است مقرر در طبیعت مردمان، و دیگر ذکر جمیل خداوندان احسان، مهربان میسازد مردمان را بر فرزندان ایشان
نیکو گوئید و کنید در عقب دیگران، یا نیکوئی کنید یا بازمانده مردمان از اولاد و اعقاب ایشان، تا پاس دارند شما را در عقب شما. یعنی تا شما را هم به نیکوئی یاد کنند یا مراعات اعقاب شما نمایند به پاداش احسان شما.
و قال علیهالسلام: «احسنوا فی غیرکم تحفظوا فی عقبکم.» یعنی و گفت علیهالسلام که احسان کنید دربارهی غیر شما که محفوظ میشود احسان شما دربارهی اولاد و احفاد شما.
اللغه: (العقب) بکسر القاف: موخر القدم، و هی مونثه، و عقب الرجل ایضا ولده و ولد ولده- صحاح. الاعراب: تحفظوا، مبنی للمفعول من حفظ و مجزوم فی جواب الامر. المعنی: قال ابنمیثم: و انما کان کذلک لان المجازاه واجبه فی الطبیعه. اقول: و الاسائه بعقب الغیر یجر البلاء علی الاعقاب کما اشیر الیه فی قوله تعالی)9- النساء-: و لیخش الذین لو ترکوا من خلفهم ذریه ضعافا خافوا علیهم) و ذلک لان الخیر و الشر یعدوان کالجرب، فان احسن الناس مع اعقاب غیرهم صار سنه حسنه تتبع فی اعقابهم، و ان اساووا تصیر سنه سیئه تتبع فی اعقابهم. قال فی الشرح المعتزلی: و قرات فی تاریخ احمد بن طاهر ان الرشید ارسل الی یحیی بن خالد و هو فی محبسه یقرعه بذنوبه، و یقول له: کیف رایت، الم اخرب دارک؟ الم اقتل ولدک جعفرا؟ الم انهب مالک؟ فقال یحیی للرسول: قل له: اما اخرابک داری فستخرب دارک، و اما قتلک ولدی جعفرا فسیقتل ولدک محمد، و اما نهبک مالی فسینهب مالک و خزانتک، فلما عاد الرسول الیه بالجواب و جم طویلا و حزن، و قال: و الله لیکونن ما قال، فانه لم یقل لی شیئا قط الا و کان کما قال فاخربت داره- و هی الخلد- فی حصار بغداد، و قتل ولده محمد، و نهب ماله و خزانته نهبهما طاهر بن الحسین. الترجمه: فرمود: با بازماندگان دیگران خوشرفتاری کنید، تا بازماندگانتان محفوظ بمانند.
به نسل دیگران رفتار خوش کن*** که نسلت در امان باشد ز دستان
و قال علیهالسلام: اقول: العقب- بکسر القاف و فی لغه بالسکون- الولد و ولد الولد، و الاصل فیها موخر القدم (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و الاصل فی کلامه علیهالسلام قوله تعالی: (و لیخش الذین لو ترکوا من خلفهم ذریه ضعافا خافوا علیهم فلیتقوا الله و لیقولوا قولا سدیدا. و فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: من ظلم سلط الله علیه من یظلمه او علی عقبه او علی عقب عقبه. قیل له علیهالسلام: یظلم فیسلط علی عقبه او علی عقب عقبه؟ فقال علیهالسلام: ان الله تعالی یقول: (و لیخش الذین لو ترکوا من خلفهم ذریه ضعافا خافوا علیهم فلیتقوا الله و لیقولوا قولا سدیدا). بل الاحسان مطلقا یوجب الحفظ فی العقب، قال تعالی فی قصه موسی علیهالسلام و صاحبه (فانطلقا حتی اذا اتیا اهل قریه استطعما اهلها فابوا ان یضیفوهما فوجدا فیها جدارا یرید ان ینقض فاقامه قال لو شئت لاتخذت علیه اجرا … و اما الجدار فکان لغلامین یتیمین فی المدینه و کان تحته کنز لهما و کان ابوهما صالحا فاراد ربک ان یبلغا اشدهما و یستخرجا کنزهما رحمه من ربک و ما فعلته عن امری ذلک تاویل مالم تسطع علیه صبرا. و فی آخر رساله ابیغالب الی ابن ابنه ابیطاهر الزراری: و ایاه اسال ان یحفظنی فیک و یحفظ صالح اجدادک من بکیر الی کما حفظ الغلامین بصلاح ابویهما، فقد مر فی بعض الحدیث انه کان بین ابیهما الذی حفظا له و بینهما سبعمائه سنه. هذا و فی الخبر: بروا آباءکم یبرکم ابناوکم، و عفوا عن الناس یعف عن نسائکم.
ابدا لا یذهب العرف بین الله و الناس.. و من لا یرحم لا یرحم.. و کما تدین تدان.. هکذا قال الانبیاء و الحکماء. و ایضا قالوا: لا تشمت باخیک فیعافبه الله و یبتلیک.. و من عذر ظالما سلط الله علیه من یظلمه، و الله سبحانه احسن الخالقین، و اصدق القائلین: (و کذلک نولی بعض الظالمین بعضا مما کانوا یکسبون- 129 الانعام). و اذن فلا بدع اذا خدمت الاجیال اولاد و احفاد من خدمها. قال ابن ابیالحدید: اکثر ما فی الحیاه یقع علی سبیل المکافاه، فمن ظلم ظلم فی ولده، و من هدم دار غیره هدمت داره.
… غیرکم تحفظوا فی عقبکم: ای کونوا رحماء بابناء غیرکم یرحم غیرکم ابنائکم
امام علیهالسلام (درباره نیکی) فرموده است: به فرزندان دیگران نیکی و مهربانی کنید تا پاس فرزندان شما را بدارند.
دنیا خانه مکافات است. هر نیکی و بدی که انسان نسبت به دیگران انجام دهد درباره او و اولادتش انجام میشود. ابن ابیالحدید مینویسد: موقعی که هارونالرشید یحیی بن خالد برمکی را زندانی کرد کسی را پیش او فرستاد گفت حالت چطور است؟ مگر خانهات را خراب نکردم؟ مگر جعفر فرزندت را نکشتم؟ مگر ثروتت را غارت نکردم؟ یحیی به نماینده رشید گفت: خانهام را خراب کردی بزودی خانهات خراب میشود. پسرم جعفر را کشتی، بزودی پسرت محمد کشته میشود. اموالم را غارت کردی بزودی ثروتت غارت میشود. موقعی که فرستاده هارون بازگشت و مطلب را گفت هارون به فکر فرورفت، غمگین شد و گفت: بخدا سوگند چنین خواهد شد چون او هر چه گفته عملی شده است. چند صباح بعد خانه هارون خراب شد فرزندش محمد کشته و اموالش غارت شد. شاید کلام علی (علیه السلام) برداشت از این آیه قرآن باشد: (خوب و بد مساوی نیست بدی را با خوبی پاداش بده در نتیجه گویا میانه تو و کسی که دشمنی بوده خویشاوندی برقرار میگردد.)
و قال علیهالسلام: (احسنوا فی عقب غیرکم) ای فی اولادهم و ذراریهم، بعد موت الاباء (تحفظوا فی عقبکم) ای یحفظکم الناس فی اولادکم بعد موتکم و فقدکم.
و قال علیهالسلام: (احسنوا فی عقب غیرکم) ای فی اولادهم و ذراریهم، بعد موت الاباء (تحفظوا فی عقبکم) ای یحفظکم الناس فی اولادکم بعد موتکم و فقدکم.
«نسبت به بازماندگان دیگران نیکی کنید تا نسبت به بازماندگان شما حقوق شما را نگه دارند.»
بیشتر کارهای این جهانی در عمل به صورت قرض و مکافات است و ما آشکارا دیده ایم هر کس به مردم ستم می کند، سرانجام نسبت به بازماندگان و فرزندانش ستم می شود. و می بینیم هر کس مردم را می کشد، فرزندان و بازماندگانش کشته می شوند، و هر کس خانه ها را ویران می کند، خانه اش ویران می شود. و می بینیم هر کس به بازماندگان اهل نعمت نیکی می کند، خداوند نسبت به بازماندگان و اعقاب او نیکی می فرماید.
در تاریخ احمد بن طاهر خواندم که رشید به یحیی بن خالد که در زندان بود پیامی سرزنش آمیز فرستاد و ضمن سرزنش او در قبال گناهانی که انجام داده بود، گفت: چگونه دیدی خانه ات را خراب کردم، پسرت جعفر را کشتم و اموالت را به تاراج بردم؟ یحیی به فرستاده گفت: به او بگو، اینکه خانه مرا ویران کردی به زودی خانه ات ویران خواهد شد، و اینکه پسرم جعفر را کشتی، پسرت محمد به زودی کشته خواهد شد، و اینکه اموال مرا به تاراج دادی به زودی اموال و گنجینه های تو به تاراج خواهد رفت. چون فرستاده آن پیام را به رشید داد، اندوهگین شد و مدتی دراز خاموش ماند و سپس گفت: به خدا سوگند آنچه او گفته است، خواهد شد که او هیچ چیزی به من نگفته است مگر آنکه همان گونه شده است.
گوید: خانه هارون که همان کاخ خلد بوده است در محاصره بغداد ویران شد و پسرش محمد امین کشته شد، گنجینه و اموالش را هم طاهر بن حسین به تاراج برد.
و قال علیهالسلام
أَحْسِنُوا فی عَقِبِ غَیْرِکُمْ تُحْفَظُوا فِی عَقِبِکُم.
امام علیه السلام فرمود:
با بازماندگان دیگران خوشرفتاری کنید تا با بازماندگان شما
همینگونه رفتار کنند. (.سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر،این کلام حکیمانه را از کتاب دعوات راوندی (متوفای 573) با تفاوتی نقل کرده (و به جای«تُحْفَظُ»،«تُحْسَنُ»آمده است).نیز آن را از ابن عساکر (متوفای 571) در کتاب تاریخ دمشق در شرح حال امیرمؤمنان علی علیه السلام از شخصی به نام«ابن دُلهَم»نقل کرده و از روایت ابن عساکر استفاده میشود که این کلام بخشی از خطبه 64 است (ولی آنچه از تاریخ دمشق استفاده میشود این است که این جمله بخشی از خطبه 28 نهج البلاغه است).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 213))
خوشرفتاری با بازماندگان مسلمین
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به آثار مثبت نیکوکاری درباره بازماندگان مسلمین اشاره میکند و میفرماید:«با بازماندگان دیگران خوشرفتاری کنید تا با بازماندگان شما همینگونه رفتار کنند»؛ (أَحْسِنُوا فی عَقِبِ غَیْرِکُمْ تُحْفَظُوا فِی عَقِبِکُم) .
این گفتار درخشان امام علیه السلام در واقع برگرفته از دو آیه نورانی قرآن مجید است که در سوره«نساء»آیه 9 میگوید: «وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَیْهِمْ فَلْیَتَّقُوا اللّهَ وَ لْیَقُولُوا قَوْلاً سَدِیداً» ؛کسانی که اگر فرزندان ناتوانی از خود به یادگار بگذارند از آینده آنان میترسند،باید (از ستم درباره یتیمان مردم) بترسند! از (مخالفت) خدا بپرهیزند،و سخنی استوار بگویند».
همچنین در آیه 82 سوره«کهف»میخوانیم: «وَ أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ یَسْتَخْرِجا کَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ» ؛و اما آن دیوار،از آنِ دو نوجوان یتیم در آن شهر بود؛و زیر آن،گنجی متعلق به آن دو وجود داشت؛و پدرشان مرد صالحی بود،پس پروردگار تو میخواست آنها به حدّ بلوغ برسند و گنجشان را استخراج کنند؛این رحمتی از پروردگارت بود».
در آیه نخست،به کسانی که با یتیمان و فرزندان ناتوان و ضعیف مسلمان بدرفتاری میکنند هشدار داده که ممکن است با فرزندان خود آنها این عمل انجام شود و در آیه دوم،صالح بودن پدران را رمز خدمت دو پیامبر به فرزندان آنها شمرده است.
این حقیقت در روایات اسلامی نیز منعکس است؛از جمله در روایتی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«فِی کِتَابِ عَلِیٍّ علیه السلام إِنَّ آکِلَ مَالِ الْیَتِیمِ سَیُدْرِکُهُ وَبَالُ ذَلِکَ فِی عَقِبِهِ وَ یَلْحَقُهُ وَبَالُ ذَلِکَ فِی الْآخِرَةِ؛ در کتاب علی علیه السلام آمده است:کسی که مال یتیم را به ناحق بخورد وبال آن،دامن فرزندان او را در دنیا و دامن خودش را در آخرت خواهد گرفت». ( .بحار الانوار،ج 72،ص 13)
در طول تاریخ نیز نمونههای زیادی از این مطلب آمده است که افرادی با بازماندگان دیگران بدرفتاری کردند و فرزندان آنها گرفتار بدرفتاری دیگران شدند.
با توجه به اینکه مفهوم مطالب فوق این است که پاداش کیفر اعمال نیک و بد پدران به فرزندان منتقل میشود اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه خداوند مجازات شخصی را که در حق اولاد دیگران ظلم کرده است به فرزندان آن شخص منتقل میکند؟ در حالی که قرآن با صراحت میگوید: «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری» ؛هیچکس به جرم گناه دیگری مجازات نمیشود». ( .انعام،آیه 164)
پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میگردد و آن اینکه این پاداش و مجازات،پاداش و مجازات تشریعی نیست،بلکه نوعی تکوین است،زیرا هنگامی که کسی پایه کار خوب یا بدی را در جامعه میگذارد کمکم به صورت سنّتی درمیآید و دیگران هم در همان مسیر گام برمیدارند و در نتیجه آن نیک و بد به سراغ فرزندان او نیز خواهد آمد.به خصوص وجدان انسانی مردم ایجاب میکند به فرزندان نیکوکار،نیکوکاری کنند و همانگونه که حس انتقامجویی آنها ایجاب میکند از فرزندان ستمکار انتقام بگیرند.
البته در مورد کلام امام علیه السلام که سخن از نتیجه نیکوکاری به فرزندان نیکوکار است هیچ مشکلی وجود ندارد که خداوند تفضّلاً فرزندان نیکوکاران را مشمول عنایت خاصی قرار دهد و پاداش پدران را در اختیار آنان بگذارد.
در غرر الحکم از امام علیه السلام نقل شده است که
«مَنْ رَعَی الْأَیْتَامَ رُعِیَ فِی بَنِیهِ؛ کسی که یتیمان دیگران را سرپرستی کند مردم فرزندان او را مراقبت و سرپرستی خواهند کرد». (.غرر الحکم،ص 409،ح 9400)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Do good deeds to the bereaved ones so that good is done to your bereaved ones, too.“
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ کَلَامَ الحُکَمَاءِ إِذَا کَانَ صَوَاباً کَانَ دَوَاءً وَ إِذَا کَانَ خَطَأً کَانَ دَاءً
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: گفتار حکیمان اگر درست باشد درمان «4»، و اگر نادرست، درد جان است .
گفتار حکیمان اگر درست باشد درمان است، و اگر نادرست بود درد- تن و جان-.
بدرستی که سخن حکیمان و دانایان هر گاه باشد درست و راست باشد دواء و شفا و هر گاه باشد و خطا و ناراست باشد درو و ضلالة
و فرمود (علیه السلام): سخن حکیمان اگر درست باشد داروست و اگر نادرست باشد، درد است.
و آن حضرت فرمود:سخن حکیمان اگر درست باشد دوا، و اگر خطا باشد درد است .
شروح:
فان کلام الحکماء اذا کان صوابا کان دواء، یعنی کان شفاء لمرض الجهل.
(سخن دانایان اگر درست باشد، دارو، و اگر نادرست باشد، درد است.) توضیح آن که، چون مردم کاملا بدانها خوشبین و پذیرای سخن آنانند، اگر سخنشان درست باشد، درد نادانی را برطرف سازد، و اگر نادرست باشد، باعث ایجاد درد نادانی در مردم خواهد شد از این رو گفتهاند: لغزش یک عالم، به منزلهی لغزش تمام مردم است.
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ کَلاَمَ الْحُکَمَاءِ إِذَا کَانَ صَوَاباً کَانَ دَوَاءً وَ إِذَا کَانَ خَطَأً کَانَ دَاءً .
کل کلام یقلد المتکلم به لحسن عقیدة الناس فیه نحو کلام الحکماء و کلام الفضلاء و العلماء من الناس إذا کان صوابا کان دواء و إذا کان خطأ کان داء لأن الناس یحذون حذو المتکلم به و یقلدونه فیما یتضمنه ذلک الکلام من الآداب و الأوامر و النواهی فإذا کان حقا أفلحوا و حصل لهم الثواب و اتباع الحق و کانوا کالدواء المبرئ للسقم و إذا کان ذلک الکلام خطأ و اتبعوه خسروا ( ا:«خسروا ذلک». ) و لم یفلحوا فکان بمنزلة الداء و المرض
(و قال علیهالسلام: ان کلام الحکماء) به درستی که سخن حکیمان دانایان (اذا کان صوابا) چون باشد درست و راست (کان دواء) باشد دوای شفای امراض و اسقام جهالت (و اذا کان خطاء) و هرگاه باشد نادرست و ناراست (کان داء) باشد در او ضلالت و باعث بر اضلال بندگان حضرت عزت زیرا که ایشان به سبب حسن اعتقاد به کلام حکیمان و تاثیر کلام در نفوس ایشان در شبهات میافتد و طرف ضلال را اختیار مینماید و از این جهت است که گفتهاند که: (زله العالم زله العالم)
به درستی که کلام حکیمان. یعنی ارباب دانش و اصحاب بینش هرگاه صواب باشد دوا باشد و هرگاه خطا باشد درد باشد. هر که به دانش موصوف باشد و پیش عام و خاص به فضل و حکمت معروف، گفتار او چون صواب باشد، و این غالب احوال بود موجب شفاء نفوس از امراض جهالت و ضلالت گردد، و چون خطا باشد. یعنی بر وجه نادر سبب امراض و موجب هلاک گردد، چه از این روی که مردم را به او اعتقاد و اعتماد است، و سخن او قبول کنند، و به تصدیق تلقی نمایند، پس موجب انتشار جهالت گردد و هم از آن روی که مرد دانشمند چون باطلی گوید، و طریق ناصواب پوید، آن را به صورت معقول درآرد، و جامه نیکو از حسن بیان و لطف تعبیر بپوشاند، تا در نظرها به صورت حق و صدق جلوه نماید، و عیب و خلل آن بر ابصار پوشیده ماند، پس او خلق را فتنه گردد، و سبب ضلالت شود و از این جهت گفتهاند (اذا زل العالم زل بزلالته العالم) چو لغزد بگاه سخن عالمی بلغزد ز لغزیدنش عالمی
و قال علیهالسلام: «ان کلام الحکماء اذا کان صوابا کان دواء و اذا کان خطا کان داء.» یعنی و گفت علیهالسلام به تحقیق که سخنان حکیمان هرگاه باشد حق و درست، باشد دوای درد جهل و نادانی و هرگاه باشد خطا و خلاف حق، باشد درد و رنج و ضلالت و گمراهی.
المعنی: الحکماء قاده الشعوب و المطاعون عند الملل بحسب ما یعتقدونه فیهم من الخلوص للارشاد و النصیحه فی شنی مناحی الحیاه و مختلف آراء الشعوب فی تشخیص من یکون حکیما فی نظرهم. و قد یطلق لفظ الحکیم فی بعض الشعوب و خصوصا فی الاریاف علی الطبیب المداوی فکان الصق بکلامه (علیه السلام) حیث انه اذا اصاب فی نظره کان کلامه دواء ناجحا لبرء المریض، و ان اخطاء زاده داء. و کذلک الحکماء الروحی و الاخلاقی ان اصابوا فیما قرروه یداووا الاسقام الروحیه، و ان اخطاوا زادوا داء علی داء. الترجمه: فرمود: اگر سخن حکیمان جهان درست درآید درد را درمان نماید و اگر نادرست است بر درد بیفزاید.
سخن را درست ار بگوید حکیم*** دوائی است از بهر درد سقیم
و گر بر خطا گفت دردی فزود*** خطا نیست درمان درد الیم
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: ای: ان صواب کلامهم دواء لباقی الناس من امراضهم الباطنیه، کما ان خطا کلامهم یولد فیهم امراضا حادثه، فان عامه الناس ینظرون الی القائل و لیسوا هم اهل التمییز. و مثل قول الحکماء علم العلماء، فانه اذا کان مقرونا بالعمل یکون دواء و اذا کان عاریا عنه کان داء. و فی (الکافی) قال عیسی علیهالسلام للحواریین: بالتواضع تعمر الحکمه لا بالتکبر، و کذلک فی السهل ینبت الزرع لا فی الجبل، و قالت الحواریون لعیسی علیهالسلام: من نجالس؟ قال: من یذکرکم الله رویته و یزیدکم فی علمکم منطقه، و یرغبکم فی الاخره عمله. و اوحی الله تعالی الی داود علیهالسلام: لاتجعل بینی و بینک عالما مفتونا بالدنیا فیصدک عن طریق محبتی، فان اولئک قطاع طریق عبادی المریدین، ان ادنی ما انا صانع بهم ان انزع حلاوه مناجاتی من قلوبهم. و عن النبی (صلی الله علیه و آله): الفقهاء امناء الرسل ما لم یدخلوا فی الدنیا باتباع السلطان، فاذا فعلوا ذلک فاحذروهم علی دینکم. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و عن الصادق علیهالسلام: ان العالم اذا لم یعمل بعلمه زلت موعظته عن القلوب کما یزل المطر عن الصفا.
یستمع الناس للحکماء و العلماء، و یتخذون من حکمهم و اقوالهم دستورا لسلوکهم و معاملاتهم، و دلیلا علی الحق و العدل، فان کانت الحکمه حقا و صوابا فهی لحیاه الناس رحمه و نعیم، و ان تک جهلا و ضلالا فهی نقمه و جحیم.. و کم من دماء اریقت، و حقوق هدرت باسم الرشد و الحکمه، و الامن و الصیانه.
… خطاء کان داء: لشده لصوقه بالعقول فی الحالین
امام علیهالسلام (درباره سخن بزرگان) فرموده است: سخن اهل دانش و بینش اگر درست باشد (برای دردهای دنیا و آخرت) دارو است، و اگر نادرست باشد درد است (موجب فتنه و تباهکاری است، پس حکیم و دانشمند باید کوشش نماید که سخن نادرست نگوید که گفتهاند: زله العالم زله العالم یعنی لغزیدن دانشمند لغزش جهان است).
رهبران فکری جامعهها و روحانیونی که در جامعه نفوذ دارند حرف آنان مانند (وحی خدا) مورد توجه و عمل قرار میگیرد به همین جهت مسئولیت آنان شدید و چه بسا یک لحظه غفلت آنان، سرنوشت ملتی را عوض کند و عواقب وخیم آن غفلت دامن همه را بگیرد. با توجه به اهمیت موضوع خدا سفارش کرده که مطالب را از اهل اطلاع بپرسید و از آنان تبعیت نمائید. در نتیجه سعی کنید افراد شایسته و شناخته شده را برای ریاست خود برگزینید. نکته دیگری که باید مورد توجه قرار گیرد این است که مرجع تقلید در مسائلی که اظهار نظر درباره آن (از نظر خاندان رسالت و خدای عزیز) به وی واگذار شده است فتوا میدهد. و این فتوا هرگاه مطابق با واقع و صحیح بود دو پاداش دارد ولی اگر اشتباه کرد و به مواقع نرسید یک پاداش چون رنج دیده و میخواسته واقع را بدست آورد اما نتوانسته است. با توجه به این نکته، آنجا که رفتار و گفتار مرجعی به نظر فردی درد آمد و در آن موجب شکست جامعهای تصور شد، وظیفه فرد است که مرجع را آگاه سازد و او را به وظیفه خودش و خدا واگذار کند.
و قال علیهالسلام: (ان کلام الحکماء) العارفین بالاشیاء (اذا کان صوابا کان دواما) عن الاسقام الفردیه الاجتماعیه (و اذا کان خطائا کان دائما) اذ الناس یتبعونهم و یعظمون آرائهم، و لذا یوثر اثره الحسن او السیء فی الناس.
اللغه: الصواب: غیر الخطا. داء: مرض. الشرح: لان الحکماء قدوه للناس و الناس یعملون بما یقولون فاذا کان القول صحیحا استفادوا منه و سعدوا و تقدمت حیاتهم و فازوا و اما اذا کان باطلا و فاسدا فانه یفسد المجتمع و یخرب الحیاه و ینشر البوس و التعاسه …
«همانا سخن حکیمان چون درست باشد، درمان است و چون نادرست باشد، درد است.»
و این بدان سبب است که مردم از سخن ایشان پیروی می کنند، اگر حق باشد رستگار می شوند و برای آنان پاداش حاصل می شود و اگر نادرست باشد رستگار نمی شوند و همچون بیماری و درد خواهد بود.
و قال علیهالسلام
إِنَّ کَلاَمَ الْحُکَمَاءِ إِذَا کَانَ صَوَاباً کَانَ دَوَاءً،وَ إِذَا کَانَ خَطَأً کَانَ دَاءً.
امام علیه السلام فرمود:
گفتار دانشمندان اگر صحیح و درست باشد دوا (داروی شفابخش) و اگر نادرست و خطا باشد درد و بیماری است. ( .سند گفتار حکیمانه: تنها موردی را که صاحب مصادر نهجالبلاغه از روایات دیگران درباره این کلام حکیمانه نقل کرده روایت آمُدی است که آن را با تفاوتی (به جای«الحکماء»،«الحکیم») آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 214) )
گفتار دانشمندان،درد یا دارو؟
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به آثار مثبت و منفی گفتار دانشمندان اشاره کرده،میفرماید:«گفتار دانشمندان اگر صحیح و درست باشد دوا (داروی شفابخش) و اگر نادرست و خطا باشد درد و بیماری است»؛ (إِنَّ کَلاَمَ الْحُکَمَاءِ إِذَا کَانَ صَوَاباً کَانَ دَوَاءً،وَ إِذَا کَانَ خَطَأً کَانَ دَاءً) .
این سخن از آنجا سرچشمه میگیرد که مردم چشم به سخنان دانشمندان میدوزند و گوش جان به گفتار آنها میسپارند به خصوص حکیم و دانشمندی که آزمایش خود را در میان مردم پس داده و سابقه تقوا و وارستگی او در میان آنان مشهور باشد.چنین کسی هرچه بگوید بسیاری از مردم آن را بهکار میبرند به همین دلیل اگر گفتار درستی باشد داروی دردهای فردی و اجتماعی مادّی و معنوی مردم خواهد بود و اگر به راه خطا برود باز ناآگاهانه مردم از آن پیروی میکنند و موجب دردهای مادی و معنوی جامعه میشود.
این سخن هشداری است به دانشمندان و علما و حکمای جامعه که درباره سخنان خود درست بیندیشند و دقت کنند و بدانند یک گفتار نابجا از سوی آنها ممکن است جامعهای را بیمار کند و عواقب سوء آن دامن خود آنها را نیز بگیرد،ازاینرو گفتهاند:لغزش عالِم به منزله لغزش عالَم است.
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«زَلَّةُ الْعَالِمِ کَانْکِسَارِ السَّفِینَةِ تَغْرِقُ وَ یُغْرِقُ مَعَها خَلْقٌ؛ لغزش عالِم مانند شکستن کشتی است که هم آن کشتی غرق میشود و هم تمام سرنشینانش».( .غرر الحکم،ص 47،ح 233)
چه تعبیر شگفتی! امام علیه السلام جامعه انسانی را به سرنشینان کشتی تشبیه کرده که سرنوشت آنها با هم گره خورده و لغزش عالم را به منزله سوراخ کردن یا درهم شکستن کشتی دانسته است که سبب غرق شدن گروه بسیاری میشود.
در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است:
«زَلَّةُ الْعالِمِ تُفْسِدُ عَوالِمَ؛ لغزش عالم،جهانی را فاسد میکند». (.همان،ح 232 )
این گفتار حکیمانه در عصر و زمان ما که وسایل ارتباط جمعی بهقدری گسترده شده که گفتهای ممکن است به فاصله بسیار کوتاهی در تمام دنیا پخش شود،ظهور و بروز بیشتری دارد.
قرآن مجید میگوید:«حتی در قیامت هنگامی که گروهی از مردم به جرم گناهانشان در دادگاه عدل الهی حاضر میشوند میگویند: «رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ» ؛خداوندا ما از رؤسا و بزرگانمان پیروی کردیم و آنها ما را از راه راست منحرف ساخته و گمراه کردند». ( .احزاب،آیه 67)
گرچه واژههای«سادَتَنا»و«کُبَراءَنا»مفهوم وسیعی دارند؛ولی دانشمندانِ مقبول جامعه یکی از مصادیق آن محسوب میشوند.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “When the utterance of the wise is to the point, it serves as a cure, but if it is wrong, it acts like an illness.{The learned and the reformers are responsible for improvement as well as deterioration because the common people are under their influence; they regard their words and actions as being correct and sound. They rely on them and act on their statements. Thus, if their teaching caters for improvement, then thousands of individuals will acquire improvement and betterment by it. But if there is evil in it, thousands of individuals will get involved in misgiving and straying. That is why it is said: “When a scholar gets into evil, the whole world gets into evil.”}
وَ سَأَلَهُ رَجُلٌ أَن یُعَرّفَهُ الإِیمَانَ فَقَالَ علیه السلام إِذَا کَانَ الغَدُ فأَتنِیِ حَتّی أُخبِرَکَ عَلَی أَسمَاعِ النّاسِ فَإِن نَسِیتَ مقَاَلتَیِ حَفِظَهَا عَلَیکَ غَیرُکَ فَإِنّ الکَلَامَ کَالشّارِدَةِ یَنقُفُهَا هَذَا وَ یُخطِئُهَا هَذَا
و قدذکرنا ماأجابه به فیما تقدم من هذاالباب و هو قوله الإیمان علی أربع شعب
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (شخصی از امام پرسید که ایمان را تعریف کن) فردا نزد من بیا تا در جمع مردم پاسخ گویم، که اگر تو گفتارم را فراموش کنی دیگری آن را در خاطرش سپارد، زیرا گفتار چونان شکار رمنده است، یکی آن را به دست آورد، و دیگری آن را از دست میدهد .
(پاسخ امام در حکمت 31 آمد که آن را نقل کردیم که ایمان را بر چهار شعبه تقسیم کرد)
و مردی از او خواست تا ایمان را به وی بشناساند، فرمود:] چون فردا شود نزد من بیا، تا در جمع مردمان تو را پاسخ گویم، تا اگر گفته مرا فراموش کردی دیگری آن را به خاطر سپارد که گفتار چون شکار رمنده است یکی را به دست شود و یکی را از دست برود. [و پاسخ امام را از این پیش آوردیم و آن سخن اوست که ایمان بر چهار شعبه است.]
در وقتی که برسد ازو مردی که تعریف کند که چیست ایمان پس فرمود که هر گاه باشد فردا پس بیا بمن تا خبر دهم تو را بر حالتی که گوشهای مردمان که اگر تو فراموش کنی گفتار مرا نگه دارد آنرا بر غیر تو پس بدرستی که سخن گوسفند رمنده است که میآید آنرا بوجه خطا این شخص و صواب میداند آنرا مرد دیگر و بتحقیق که ذکر کردیم آنچه جواب داد بآن در آنچه گذشت ازین باب و آن گفتن حضرت بود ایمان بر چهار شعبه است تا آخر حدیث
مردی از او خواست که ایمان را به او بشناساند، فرمود: فردا نزد من آی تا با تو بگویم و مردم هم بشنوند، تا اگر تو سخن مرا فراموش کنی، دیگران به خاطر بسپارند. زیرا سخن چون شکار رمنده است. یکی آن را می گیرد، دیگری از دستش می دهد.
سید رضی گوید: و پیش از این پاسخ آن حضرت را آورده ایم. آنجا که می گوید ایمان بر چهار شعبه است.
مردی از حضرت خواست که ایمان را به او بشناساند.آن حضرت فرمود:فردا بیا تا در برابر مردم بگویم،تا اگر گفتهام را از یاد بردی دیگری حفظ کند،چه اینکه سخن مانند شکار رمنده است،یکی آن را میرباید،و دیگری از دست میدهد .
پاسخ امام را در گذشته از همین حکمتها در سایه گفتار حضرت:
ایمان را چهار شعبه است نقل کردیم.
شروح:
ای یضل به الناس و یقعون به فی الشبهات بحسن اعتقادهم فیه، و تاثیر کلامهم فی نفوسهم، و لذلک قیل زله العالم زله العالم. فان الکلام کالشارد. ای کالناقه النافره ینقفها یجدها و یظفر بها.
مردی از امام (علیه السلام) پرسید ایمان چیست؟ آن بزرگوار فرمود: (فردا نزد من بیا تا در حضور مردم، جواب دهم که اگر تو سخن مرا فراموش کردی، دیگران فراموش نکنند، زیرا سخن مانند صید گریزپاست، یکی آن را به دست میآورد، و دیگری از دست میدهد). ما قبلا پاسخ امام را به این سوال در همین باب عبارت (الایمان علی اربع شعب) نقل کردیم. وجهتشبیه سخن به شتر یا صید گریزپا، همان جملهی: ینقفها … (یعنی آن را در گمراهی مییابد) میباشد، و بقیه عبارت واضح است.
وَ [قَالَ ع حِینَ]
سَأَلَهُ رَجُلٌ أَنْ یُعَرِّفَهُ مَا الْإِیمَانُ فَقَالَ ع إِذَا کَانَ غَدٌ فَأْتِنِی حَتَّی أُخْبِرَکَ عَلَی أَسْمَاعِ النَّاسِ فَإِنْ نَسِیتَ مَقَالَتِی حَفِظَهَا عَلَیْکَ غَیْرُکَ فَإِنَّ الْکَلاَمَ کَالشَّارِدَةِ یَنْقُفُهَا [یَثْقَفُهَا]
هَذَا وَ یُخْطِئُهَا هَذَا.
[قال و قد ذکرنا ما أجابه به ع فیما تقدم من هذا الباب و هو قوله الإیمان علی أربع شعب ]
یقول إذ کان غد فأتنی فتکون کان هاهنا تامة أی إذا حدث و وجد و تقول إذا کان غدا فأتنی فیکون النصب باعتبار آخر أی إذا کان الزمان غدا أی موصوفا بأنه من الغد و من النحویین من یقدره إذا کان الکون غدا لأن الفعل یدل علی المصدر و الکون هو التجدد و الحدوث.
و قائل هذا القول یرجحه علی القول الآخر لأن الفاعل عندهم لا یحذف إلا إذا کان فی الکلام دلیل علیه.
و یثقفها یجدها ثقفت کذا بالکسر أی وجدته و صادفته و الشاردة الضالة
(و ساله رجل) و سوال کرد از آن حضرت مردی (ان یعرفه) آنکه تعریف کند برای او (ما الایمان) که چیست ایمان (فقال علیهالسلام) پس فرمود که (اذا کان غدا) چون باشد فردا (فاتنی) پس بیا به سوی من. یعنی فردا نزد من آی (حتی اخبرک) تا خبر دهم تو را (علی اسماع الناس) بر حالت شنیدن مردمان. یعنی نزد حضور ایشان (فان نسیت مقالتی) پس اگر فراموش کنی گفتار مرا (حفظها علیک غیرک) یاد گیرند آن مقاله مرا بر تو غیر از تو، کسانی که دریابند اسرار مرا (فان الکلام کالشارده) پس به تحقیق که سخن همچو گوسفند رمنده است (یثقفها هذا) که مییابد آن را این شخص به وجه صواب (و یخطئها هذا) و خطا میکند آن را این دیگر، یعنی بعضی آن را مییابند. سید قدسسره میفرماید که: (و قد ذکرنا) و به تحقیق که ما ذکر کردهایم (ما اجابه) چیزی را که آن حضرت جواب گفت آن سائل را (فیما تقدم من هذا الباب) در آنچه از پیش گذشت از این باب (و هو قوله الایمان علی اربع شعب) و آن قول آن حضرت است
مردی از آن حضرت پرسید ایمان چیست، فرمود فردا بیا تا بر گوشهای مردم تو را خبر دهم پس اگر تو فراموش کنی سخن مرا دیگری بر تو محافظت نماید که سخن همچو صید رمنده است و از شبکه قوت حافظه جهنده، این یک شخص او را میرباید و از چنگ آن شخص دیگر میجهد، و پیش از این در اوایل باب ذکر رفت جواب آن حضرت (بقوله: الایمان علی اربع شعب)
و ساله رجل ان یعرفه الایمان، فقال علیهالسلام: «اذا کان غدا فاتنی حتی اخبرک علی اسماع الناس، فان نسیت مقالتی حفظها علیک غیرک، فان الکلام کالشارده ینقفها هذا و یخطئها هذا.»
و قد ذکرنا ما اجابه به فیما تقدم من هذا الباب و هو قوله: الایمان علی اربع شعب.» یعنی و گفت سوال کرد (او) علیهالسلام را مردی از اینکه بشناسد به او که چه چیز است معنی ایمان؟ پس گفت علیهالسلام که هرگاه فردا شود بیا نزد من تا خبر دهم تو را بر نهجی که مردمان بشنوند، پس اگر تو فراموش کنی گفتهی مرا، در خاطر نگاه دارد گفتهی مرا غیر تو، پس به تحقیق که سخن مانند حیوان گریخته است مییابد او را کسی و نمییابد او را کسی دیگر.
سید رحمهالله میگوید که ما ذکر کردیم چیزی را که جواب گفت علیهالسلام به آن مرد در پیشتر از این باب و آن قول اوست علیهالسلام که ایمان بر چهار شعبه است.
اللغه: (شرد) البعیر یشرد شرودا: نفر (ثقفته) ثقفا مثال بلعته بلعا ای صادفته- صحاح الاعراب: اذا کان غد فاتنی، فتکون (کان) هاهنا تامه ای اذا حدث و وجد. المعنی: دعوته (علیه السلام) ایاه الی مجتمع الناس باعتبارین: 1- حفظ نص الحدیث بتواتر المستمعین و امنه من الخلل بالنسیان من سامع واحد. 2- فهم معنی الحدیث، فان شرح الایمان غامض و دقیق و هو بحر عمیق لا یسع غوره فهم العوام، و یصعب تبحره علی الخواص کما سمعته فی حدیث وصف الایمان. فی ابنمیثم فاراد (علیه السلام) بیانه عند فضلاء اصحابه لیفهموه و یقرروه للناس و هذا الوجه الصق بما ذکره (علیه السلام) من العله فی قوله: ان الکلام کالشارده، فان مصادفه بعض و خطاء بعض یناسب فهم معنی الحدیث و حفظ فحواه، لا حفظ نصه و متنه فان کافه السامعین فیه سواه. الترجمه: مردی از حضرتش خواست که ایمان را برای او تعریف کند فرمود: چو فردا شود نزد من بیا تا در گوشزد همه مردم بتو خبر بدهم تا اگر گفتارم را فراموش کردی دیگران برایت بیاد داشته باشند، زیرا سخن چون شتر گریزانست: اینش بر خورد کند، و آنش بدست نیاورد. سیدرضی گوید: ما پاسخ آن حضرت را در ضمن حکم گذشتهی این باب یاد کردیم و آن همان گفتار او بود که: (ایمان چهار شعبه دارد).
(الفصل الثالث عشر- فی اجوبته(علیه السلام) التمثیلیه … ) و قد ذکرنا ما اجابه به فیما تقدم من هذا الباب، و هو قوله (الایمان علی اربع شعب). قول المصنف: (و ساله رجل) هکذا فی (المصریه) و فی (ابن میثم و الخطیه)، و لکن فی نسخه (ابن ابیالحدید) (و قال (علیه السلام) حین ساله رجل). (ان یعرفه الایمان) هکذا فی (المصریه) والصواب: (ما الایمان) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). (فقال (علیه السلام) اذا کان الغد) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (غد) بدون اللام کما فی (ابن میثم و ابن ابیالحدید و الخطیه)، و لکن ابن ابیالحدید جوز (غد) بالرفع، لکون (کان) تامه و (غدا) بالنصب لکون (کان) ناقصه. قلت: الصواب: کون (کان) تامه، لعد م وجود اسم و خبر له، و المعنی اذا وجد غد، و کون (غد) بالضم بلا تنوین لان المراد غد یوم السوال، و لو نون یکون نکره یشمل کل غد. (فاتنی حتی اخبرک علی اسماع) بالفتح: جمع سمع (الناس) حین یجتمعون عنده فیسمعون کل ما قاله (علیه السلام) (فان نسیت مقالتی) فی حقیقه (الفصل الثالث عشر- فی اجوبته(علیه السلام) التمثیلیه … ) الایمان (حفظها علیک غیرک) حتی لا یذهب جوابه (علیه السلام) هدرا، و لذا قال الصادق (علیه السلام)- کما روی الکافی- لابیبصیر: اکتبوا فانکم لا تحفظون حتی تکتبوا. (فان الکلام کالشارده) ای: کالدابه الشارده، قال ابن درید: شرد البعیر اذا ذهب علی وجهه نافرا، و قواف شوارد ای تشرد فی البلاد کما یشرد البعیر. (ینقفها) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (یثقفها) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) بمعنی یجدها و یظفر بها، قال تعالی: (فاما تثقفنهم فی الحرب)، و اما النقف و هو کسر الهامه عن الدماغ فلا مناسبه له هنا. (هذا و یخطئها) و لا یقف علیه (هذا) فلا قاعده فیمن یجدها و من لا یجدها. (و قد ذکرنا ما اجابه) هکذا فی (المصریه) و فیها سقط فزاد بن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) بعده (علیه السلام) (به فیما تقدم من هذا الباب) ای: الباب الثالث (و هو قوله) هکذا فی (المصریه)، و فیها ایضا سقط فزاد بن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) بعده (علیه السلام) (الایمان علی اربع شعب) - الخ- فی العنوان الثلاثین لکن فیه (علی اربع دعائم) لا شعب.
الشارده: النافره، و ینفقها: یصیبها ضد یخطئها.. قال الشریف الرضی: (ذکرنا ما اجاب به السائل فیما تقدم من هذا الباب، و هو قول الامام: الایمان علی اربع شعب) فی الحکمه 30 و شرحناه مفصلا.
… کالشارده ینقفها هذا: نقفه ضربه ای یصیبها واحد فیصیدها و یخطئها الاخر فتنفلت منه
مردی از امام علیهالسلام خواست که به او بشناساند (معنی) ایمان چیست، پس آن حضرت (درباره رمندگی سخن) فرمود: چون فردا شود نزد من بیا تا جائی که همه بشنوند به تو خبر دهم که اگر گفتار مرا فراموش نمودی دیگری آن را حفظ کرده از بر نماید، زیرا سخن مانند شکار رمنده است شخصی (با حافظه) آن را میرباید و دیگری (بر اثر خنگی) آن را از دست میدهد (سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) ما آنچه را که حضرت در پاسخ آن مرد فرمود در گذشته از این باب (فرمایش سیام) بیان کردهایم و آن فرمایش آن بزرگوار است به اینکه الایمان علی اربع شعب (دعائم) یعنی ایمان وابسته بر چهار شاخه (ستون) است.
مطالبی که در مجالس وعظ عرضه میشود بنابر فرموده: (کلم الناس علی قدر عقولهم): در حدود فهم مردم سخن بگو! هر کس در حدود فهم خود از مجلس استفاده میکند و چه بسا پس از پایان سخنرانی افراد مطلب را مختلف شنیدهاند. در این گونه مجالس، سخنگو باید وظیفه خود را انجام دهد و شرایط محیط و نیاز جامعه را درک کند و آنگاه مردم را متذکر بوظیفه خودشان سازد که یادآوری بسی نافع است.
و سئله رجل: ان یعرفه الایمان؟ فقال علیهالسلام: (اذا کان الغد فاتنی، حتی اخبرک علی اسماع الناس) ای حضورهم حتی یستمعون و یستفیدون (فان نسیت مقالتی حفظها علیک غیرک، فان الکلام کالشارده) ای کالدابه التی تشرد (ینقفها) ای یصیبها (هذا) ای شخص، فیحفظها (و یخطئها) فلا یتمکن من اخذها (هذا) ای شخص آخر (و قد ذکرنا ما اجابه به علیهالسلام، فیما تقدم من هذا الباب، و هو قوله: (الایمان علی اربع شعب).
اللغه: الشارده: النافره. ینقفها: یصیبها. الشرح: و قد تقدم شرح ذلک فی الکلمه 31.
«مردی از آن حضرت خواست تا ایمان را به وی بشناساند، فرمود: فردا پیش من بیا تا در حضور مردم تو را خبر دهم، که اگر گفته مرا فراموش کردی، دیگری آن را به خاطر بسپرد، که گفتار چون شتر رمنده است یکی را به دست شود و دیگری را از دست برود.
سید رضی گوید: ما پیش از این پاسخ آن حضرت را آورده ایم که فرموده است ایمان به چهار شعبه است.»
وَ سَأَلَهُ رَجُلٌ أَنْ یُعَرِّفَهُ الإِیمانَ
فَقَالَ علیهالسلام
إِذَا کَانَ الْغَدُ فَأْتِنی حَتَّی أُخْبِرَکَ عَلَی أَسْمَاعِ النَّاسِ،فَإِنْ نَسِیْتَ مَقَالَتی حَفِظَهَا عَلَیْکَ غَیْرُکَ فَإِنَّ الْکَلاَمَ کَالشَّارِدَةِ یَنْقُفُهَا هذَا وَ یُخْطِئُهَا هذَا.
کسی از آن حضرت تقاضا کرد که ایمان را برایش توصیف کند؛
امام علیه السلام فرمود:
فردا نزد من بیا تا در حضور جمع،تو را از آن آگاه سازم که اگر گفتهام را فراموش کنی دیگری آن را برای تو حفظ کند،زیرا سخن همچون شترِ فراری است که بعضی ممکن است آن را پیدا کنند و بعضی آن را نیابند. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر میگوید:این سخن را از امیرمؤمنان علیه السلام بهطور متواتر نقل کردهاند؛برخی با سند و بعضی به شکل مرسل؛از کسانی که پیش از سیّد رضی تمام یا بعضی از آن را نقل کردهاند،ابن شعبه حرانی در تحف العقول،مرحوم کلینی در اصول کافی و ابو علی قالی در ذیل الامالی و ابوطالب مکی در قوت القلوب و ابونعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء و صدوق در کتاب خصال است.پس از سیّد رضی نیز گروهی آن را به صورتی نقل کردهاند که به وضوح معلوم میشود از نهج البلاغه نگرفتهاند؛مانند خوارزمی در مناقب و قاضی قضاعی در دستور معالم الحکم.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 214) )
مرحوم سیّد رضی به دنبال این گفتار حکیمانه میافزاید:آنچه را امام علیه السلام (فردای آن روز) در پاسخ این سؤال کننده بیان فرمود،همان است که ما در همین باب کلمات قصار به عنوان«الْإیمانُ عَلی أرْبَعِ شُعَبٍ»(حکمت 31) آوردیم.
(پیش از این به عنوان«عَلی أرْبَعِ دَعائِم»آورده شده است).
(وَ قَدْ ذَکَرنا ما أجابَهُ بِهِ فیما تَقَدَّمَ مِنْ هذَا الْبابِ وَ هُوَ قَوْلُهُ:«الإِیمانُ عَلی أرْبَعِ شُعَبٍ») .
برای آموزش صحیح شتاب مکن!
در آغاز این کلام امام علیه السلام آمده است:«مردی از محضرش خواست ایمان را برای او شرح دهد»؛ (وَ سَأَلَهُ رَجُلٌ أَنْ یُعَرِّفَهُ الْإِیمَانَ) .
گفتهاند:این مرد،عمار یاسر بود که هم در صحنه جهاد میدرخشید و هم در معارف اسلامی.هنگامی که خود را در کنار آن چشمه جوشان معرفت دید، درخواست کرد که مهمترین مسئله را که همان ایمان است با تمام ویژگیهایش برای او شرح دهد.
امام علیه السلام به او فرمود:«(شتاب مکن) فردا نزد من بیا تا در حضور جمع،تو را از آن آگاه سازم که اگر گفتهام را فراموش کنی دیگری آن را برای تو حفظ کند،زیرا سخن همچون شترِ فراری است که بعضی ممکن است آن را پیدا کنند و بعضی آن را نیابند»؛ (إِذَا کَانَ الْغَدُ فَأْتِنی حَتَّی أُخْبِرَکَ عَلَی أَسْمَاعِ النَّاسِ،فَإِنْ نَسِیْتَ مَقَالَتی حَفِظَهَا عَلَیْکَ غَیْرُکَ فَإِنَّ الْکَلاَمَ کَالشَّارِدَةِ یَنْقُفُهَا هذَا وَ یُخْطِئُهَا هذَا) .
همان گونه که در ذیل ترجمه آن،پیش از این ذکر کردیم،شرح جامعی که امام علیه السلام درباره ایمان داد همان است که در حکمت 31 آمده و توضیح آن گذشت.
به هر حال مقصود امام علیه السلام در گفتار حکیمانه بالا این است که مطالب اساسی و مهم مانند شرح ویژگیهای ایمان باید در حضور جمع بیان شود تا هیچیک از نکتههای آن ضایع نگردد و بهطور کامل برای غیر حاضران و حتی برای نسلهای آینده باقی بماند.
اضافه بر این،هنگامی که سخنی در حضور جمع گفته شود به یقین در میان آنها افراد فاضل و برجسته کم نیستند؛آنها میتوانند در فهم مفاهیم آن به دیگران کمک کنند.
«شارِدَة» از ماده«شُرُود»(بر وزن سرود) به معنای حیوان یا انسان فراری است و چون در اینجا به صورت مؤنث آمده و غالباً ضرب المثلهای عرب به شتر است،میتواند اشاره به ناقه گریزپا باشد.بعضی«شرود»را به معنای فرار توأم با اضطراب تفسیر کردهاند و به هر حال این واژه به صورت کنایه در مورد سخنها و مسائل دیگر بهکار میرود.
«یَنْقُفُها» از ماده«نَقْف»(بر وزن وقف) در اصل به معنای شکافتن و سوراخ کردن و در گفتار بالا به این معناست که بعضی میتوانند کلام را بشکافند و معانی اصلی آن را استخراج کنند و بعضی قادر بر آن نیستند.
ولی در بسیاری از نسخههای نهجالبلاغه یا کتب دیگر که این گفتار حکیمانه در آنها نقل شده«یَثقَفُها»به جای«یَنْقُفُها»آمده است که از ماده«ثِقافَة»به معنای یافتن و فهمیدن است و در اینجا همان معنای فهم و درک را دربر دارد و نتیجهاش همان میشود که در بالا آمد؛یعنی اگر کلام در برابر جمع ایراد شود و بعضی نتوانند به حقیقت معنای آن برسند،گروه دیگری که دارای فهم و شعور بیشتری هستند آن را درک کرده و برای دیگران تبیین میکنند.این نسخه صحیحتر به نظر میرسد.
در هر صورت،کلام هنگامی که در جمع ایراد شود هم الفاظ آن بهطور کامل حفظ میشود و هم مفاهیم آن روشن میگردد.
این سخن امام علیه السلام میتواند اشاره و تأکیدی بر حفظ احادیث و نقل کامل و کتابت آنها برای کسانی که در مجلس امام علیه السلام حضور نداشتند و یا نسلهای آینده باشد.درست برخلاف رفتاری که با احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله در قرن اول بهواسطه کجاندیشیِ بعضی از حاکمان انجام شد که نقل احادیث آن حضرت را ممنوع ساختند و بسیاری از گوهرهای گرانبهای احادیث،برپایه این ندانمکاری و یا اعمال اغراض سوء از میان رفت و هنوز نیز مسلمانان از این نظر احساس خسارت بزرگی میکنند.هرچند گروهی در گوشه و کنار،به،رغم آن تحریم غلط یا مغرضانه،بخش قابل توجهی از سخنان پیغمبر صلی الله علیه و آله را حفظ کرده، بهدست شاگردان خود سپردند که در قرنهای بعد ظهور و بروز کرد.
همان گونه که در ترجمه این سخن آمد،سیّد رضی رحمه الله پس از ذکر این کلام حکیمانه میگوید:آنچه را امام علیه السلام (فردای آن روز) در پاسخ این سؤال کننده بیان فرمود،همان است که ما در همین باب کلمات قصار به عنوان «الإیمانُ عَلی أرْبَعِ شُعَبٍ» (حکمت 31) آوردیم.(پیش از این به عنوان«عَلی أرْبَعِ دَعائِمٍ»آورده شده است)؛ (وَ قَدْ ذَکَرنا ما أجابَهُ بِهِ فیما تَقَدَّمَ مِنْ هذَا الْبابِ وَ هُوَ قَوْلُهُ:«الإِیمانُ عَلی أرْبَعِ شُعَبٍ») .
کتابت حدیث
میدانیم احادیث اسلامی اعم از احادیثی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده یا از امامان معصوم علیهم السلام،نقش بسیار مهمی در فهم معارف اسلام دارد.به همین دلیل معصومان علیهم السلام تأکید داشتند احادیث آنان به صورت کامل حفظ و برای نسلهای آینده به یادگار گذاشته شود.
از جمله در حدیثی از مفضل بن عمر میخوانیم که میگوید:امام صادق علیه السلام به من فرمود:
«اکْتُبْ وَ بُثَّ عِلْمَکَ فِی إِخْوَانِکَ فَإِنْ مِتَّ فَأَوْرِثْ کُتُبَکَ بَنِیکَ فَإِنَّهُ یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانُ هَرْجٍ لا یَأْنَسُونَ فِیهِ إِلَّا بِکُتُبِهِمْ؛ (این احادیث را) بنویس و معلومات خود را در میان برادرانت منتشر کن و اگر از دنیا رفتی کتابهایت را به یادگار به فرزندانت بسپار،زیرا زمان سختی بر مردم میآید که تنها به کتابهایشان انس میگیرند». ( .کافی،ج 1،ص 52،ح 11 )
نیز از احادیث استفاده میشود که معصومان علیهم السلام اصرار داشتند کلمات آنها بدون کم و زیاد حفظ شود و به دیگران برسد؛در حدیثی از«ابوبصیر»میخوانیم که میگوید:از امام صادق علیه السلام تفسیر این آیه شریفه را پرسیدم: «الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ» 2 فرمود:
«هُوَ الرَّجُلُ یَسْمَعُ الْحَدِیثَ فَیُحَدِّثُ بِهِ کَمَا سَمِعَهُ
لا یَزِیدُ فِیهِ وَ لا یَنْقُصُ مِنْهُ؛ منظور از این آیه کسانی هستند که احادیث را میشنوند و عیناً بدون کم و زیاد آن را برای دیگران بازگو میکنند». ( .کافی،ج 1،ص 51،ح 1 )
به همین دلیل اصرار داشتند که حتیالامکان احادیث آنها در جمعی مطرح شود که اگر بعضی نتوانند حدیث را به خوبی حفظ کنند،برخی دیگر از عهده آن برآیند.
اصحاب نیز اصرار داشتند حتی الامکان احادیث معصومان علیهم السلام را در همان جلسه بیان حدیث مکتوب کنند تا از کم و زیاد محفوظ بماند.
در حدیثی میخوانیم که«زراره»،محدث و فقیه مشهور از امام صادق علیه السلام سؤالی درباره وقت ظهر و عصر کرد و به دنبال آن آمده است:
«وَ فَتَحَ أَلْوَاحَهُ لِیَکْتُبَ» (بلافاصله کاغذ و قلم آماده کرد تا سخن امام علیه السلام را بنویسد) ولی امام علیه السلام پاسخی به او نداد.او الواح خود را جمع کرد و گفت:بر ماست که سؤال کنیم و شما آگاهترید که چه وظیفهای دارید.و در پایان حدیث آمده است که امام علیه السلام پس از مدّتی پاسخ را برای او فرستاد (و از وی دلجویی کرد). ( .وسائل الشیعه،ج 3،ص 110،ح 33 )
در حالات یاران اهلبیت علیهم السلام میخوانیم که بعضی از آنها که دهها کتاب از احادیث آن بزرگواران را پر کرده بودند آنها را به راویان بعد میسپردند.
Someone asked Imām Ali ibn Abū Tālib define conviction for him. The Imām said, “Come to me tomorrow so that I may enlighten you in the presence of all people; thus, if you forget what I say, others might retain it. This is so because an utterance is like a fluttering prey which may be grappled by someone but missed by others.“
Sayyid ar-Radi says, “We have already stated in the earlier chapter how Imām Ali ibn Abū Tālib replied to this man, namely his saying (No. 31): ‘Faith stands on four pillars, etc.”
وَ قَالَ علیه السلام یَا ابنَ آدَمَ لَا تَحمِل هَمّ یَومِکَ ألّذِی لَم یَأتِکَ عَلَی یَومِکَ ألّذِی قَد أَتَاکَ فَإِنّهُ إِن یَکُ مِن عُمُرِکَ یَأتِ اللّهُ فِیهِ بِرِزقِکَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ای فرزند آدم! اندوه روز نیامده را بر امروزت میفزا، زیرا اگر روز نرسیده، از عمر تو باشد خدا روزی تو را خواهد رساند .
ای پسر آدم اندوه روز نیامدهات را بر روز آمدهات میفزا که اگر فردا از عمر تو ماند، خدا روزی تو را در آن رساند.
و فرمود ای پسر آدم بر مدار غم روز خود را که نیامده بتو بر غم روز خودت که آمده است بتو پس بدرستی که اگر باشد باقی از عمر تو بیارد خدا در آن روزی تو را
و فرمود (علیه السلام): ای فرزند آدم، اندوه روز نیامده را به روزی که آمده است میاور. زیرا فردا، اگر از عمر تو باشد، خداوند در آن روز، روزیت را خواهد داد.
و آن حضرت فرمود:فرزند آدم!غم روزی را که نیامده بر روزی که در آن هستی بار مکن،اگر روز نیامده از عمرت باشد خداوند روزیت را میرساند .
شروح:
(ای فرزند آدم! امروز غم فردا را مخور، زیرا اگر فردا از عمر تو باشد، خداوند روزی تو را میدهد). یعنی شایسته است که به نیاز هر روزت در همان روز بخصوص بپردازی. این سخن به منزلهی مقدمهی صغرا برای قیاس مضمری است که بدان وسیله امام (علیه السلام) توجه داده است که نباید در غم روزهایی که هنوز نیامده است، باشیم، و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر چه از این قبیل باشد، پس نباید بدان اهمیت داد.
یَا ابْنَ آدَمَ لاَ تَحْمِلْ هَمَّ یَوْمِکَ الَّذِی لَمْ یَأْتِکَ عَلَی یَوْمِکَ الَّذِی قَدْ أَتَاکَ فَإِنَّهُ إِنْ یَکُ [یَکُنْ]
مِنْ عُمُرِکَ یَأْتِ اللَّهُ فِیهِ بِرِزْقِکَ .
قد تقدم هذا الفصل بتمامه و اعلم أن کل ما ادخرته مما هو فاضل عن قوتک فإنما أنت فیه خازن لغیرک.
و خلاصة هذا الفصل النهی عن الحرص علی الدنیا و الاهتمام لها و إعلام الناس أن الله تعالی قد قسم الرزق لکل حی من خلقه فلو لم یتکلف الإنسان فیه لأتاه رزقه مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ .
و فی المثل یا رزاق البغاث ( البغاث:صغار الطیر. ) فی عشه و إذا نظر الإنسان إلی الدودة المکنونة داخل الصخرة کیف ترزق علم أن صانع العالم قد تکفل لکل ذی حیاة بمادة تقیم حیاته إلی انقضاء عمره
(و قال علیهالسلام: یابن ادم) ای پسر آدم (لا تحمل هم یومک) منه بر خود غم روزی روز خود را (الذی لم یاتک) که نیامده است آن روز به تو (علی یومک الذی قد اتاک) بر روز خودت که آمده است به تو (فانه ان یک من عمرک) پس به درستی که اگر باقی باشد از عمر تو در این عالم (یات الله فیه) بیاورد خدای تعالی در آن روز (برزقک) رزوی تو را چنانچه مقدور شده در آن عالم.
ای ابن آدم بار مکن غم روزی روز نیامده خود را به روز آمده، چه اگر آن روز از عمر تو مقدر بود روزی آن روز خدای برای تو خواهد آورد (و نعم ما قیل) جان گروگان رزق خود بر توست.
و قال علیهالسلام: «یابن آدم، لاتحمل هم یومک الذی لم یاتک علی یومک الذی قد اتاک، فانه ان یک من عمرک یات الله فیه برزقک.» یعنی و گفت علیهالسلام که ای پسر آدم، بار مکن اهتمام آن روز تو را که نیامده است بر اهتمام آن روز تو که آمده است، پس به تحقیق که اگر باشد روزی که نیامده است از عمر تو میآرد خدا در آن روز روزی تو را.
الاعراب: ان یک: مخفف ان یکن بالشرط اسقطت واوه لالتقاء الساکنین و نونه تخفیفا. المعنی: قد تعرض (علیه السلام) فی هذه الحکمه لمسئله هامه تکون مزلقا للافهام، و مزله لخبراء الانام و هی انه: کیف ینبغی ان ینظر الانسان الی مستقبله و یکفر فی غده؟ و المساله تطرح علی وجهین: 1- فی العمل بما فی یده من المال و المکسب، فهل یقصر نظره علی یومه هذا و لا یعد لغده شیئا اعتمادا علی ان رزق غده مقدر و واصل الیه لا محاله او یدخر لغده شیئا مما فی یده؟. 2- انه یعمل لیومه الذی فیه و لا یهتم لغده اصلا، فیکون ابنالوقت، و قد اختلف الخبار و کلمات الاخیار فی المسالتین. فظاهر کلامه هذا کما تقدم من قوله (علیه السلام): (و اعلم ان کل ما ادخرته مما هو فاضل عن قوتک فانما انت فیه خازن لغیرک) صرف النظر عن المستقبل و الاهتمام بالزمان الحاضر. و لکن نقل عن سلمانالفارسی ازهد اصحاب النبی (صلی الله علیه و آله) و اشیخهم و الصق الناس بعلی (علیه السلام) انه اذا اخذ عطاءه من المال اشتری قوت سنته، و نقل عنه (علیه السلام) اهتمامه بغرس الاشجار و النخیل و جری الانهار و القنوات، و هی اعمال لا استثمار فی مستقبل بعید. فالمقصود من هذه الحکمه عدل الاخلال بالحقوق الواجبه و المستحبه المالیه حبا للادخار و حرصا علی جمع المال معللا بتامین المستقبل، و ترک الحزن علی ما یاتی مما لا یقدر الانسان علی العمل فیه فی الحال، کما هو عاده اکثر الناس. و تحقیق البحث فی هذه الحکمه یحتاج الی تفصیل لا یسعه المقام. الترجمه: فرمود: ای آدمیزاده اندوه زندگی روزی که نرسیده است بروزی که بدان رسیدی تحمیل مکن، زیرا اگر آنروز از عمر تو باشد روزی آن به تو خواهد رسید.
مکن تیره روزت به اندوه فردا ***که فردا چه باشی تو روزیش برجا
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: قال الرضی: و قد مضی هذا الکلام فیما تقدم من هذا الباب الا انه هاهنا اوضح و اشرح، فلذلک کررناه علی القاعده المقرره فی اول الکتاب. یا ابن آدم قال المبرد فی (کامله) و ابن قتیبه فی (عیونه) و المسعودی فی مروجه قال علی علیهالسلام: یا ابن آدم! لا تحمل هم یومک الذی لم یات علی یومک الذی انت فیه، فان یک من اجلک یات فیه رزقک، (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و اعلم انک لا تکسب من المال شیئا فوق قوتک الا کنت فیه خازنا لغیرک.
لیس هذا نهیا عن العمل من اجل المستقبل، کیف؟ و هو القائل: (اعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا) و لو لا العمل المتواصل لاستحالت الحیاه، و انما اراد الامام ان لا نحزن و نذهب انفسنا حسرات علی شیء لم یات اوانه، و لعله لا یقع اطلاقا، و ان لا نتعجل الهم و الغم من اجله، و ایه جدوی من هم لا طائل تحته؟ و ربما افسد علینا الحیاه، و ضاعف الهموم علی انفسنا، و شغلنا عن التفکیر و العمل للواجبات و التحرر من المسوولیات.
امام علیهالسلام (در افسرده نشدن برای نیامده) فرموده است: ای پسر آدم امروز برای (روزی) فردا اندوهگین مشو، زیرا اگر فردا از عمر تو باشد خدا روزی تو را در آن میرساند (پس سزاوار آن است که کوشش شخص در هر روز برای همان روز باشد نه آنکه برای روزهای نیامده جان به سر شود).
همانطوری که خدا رزق حیوانات ریز زمین، دریا و کوهها را میرساند رزق بشر را هم میرسانند، زیرا تعهد داده که رزق جانداران را تامین کند. نکته قابل توجه این است که بشر ذاتا علاقه به مال دنیا دارد و در راه بدست آوردن آن حرص میزند، بهمین جهت مردان الهی همیشه برای کنترل نمودن علاقه مالی سفارشها کردهاند و هیچ کجا توجه به ثروتاندوزی ننمودهاند و هرگاه فردی گوشهگیر شد و پشت به مال دنیا و در دریف رهبانان درآمد باز هم مورد اعتراض و حمله اسلام قرار میگیرد. چون اسلام آنچه را اسلام خواسته اعتدال است.
همانطوری که خدا رزق حیوانات ریز زمین، دریا و کوهها را میرساند رزق بشر را هم میرسانند، زیرا تعهد داده که رزق جانداران را تامین کند. نکته قابل توجه این است که بشر ذاتا علاقه به مال دنیا دارد و در راه بدست آوردن آن حرص میزند، بهمین جهت مردان الهی همیشه برای کنترل نمودن علاقه مالی سفارشها کردهاند و هیچ کجا توجه به ثروتاندوزی ننمودهاند و هرگاه فردی گوشهگیر شد و پشت به مال دنیا و در دریف رهبانان درآمد باز هم مورد اعتراض و حمله اسلام قرار میگیرد. چون اسلام آنچه را اسلام خواسته اعتدال است.
همانطوری که خدا رزق حیوانات ریز زمین، دریا و کوهها را میرساند رزق بشر را هم میرسانند، زیرا تعهد داده که رزق جانداران را تامین کند. نکته قابل توجه این است که بشر ذاتا علاقه به مال دنیا دارد و در راه بدست آوردن آن حرص میزند، بهمین جهت مردان الهی همیشه برای کنترل نمودن علاقه مالی سفارشها کردهاند و هیچ کجا توجه به ثروتاندوزی ننمودهاند و هرگاه فردی گوشهگیر شد و پشت به مال دنیا و در دریف رهبانان درآمد باز هم مورد اعتراض و حمله اسلام قرار میگیرد. چون اسلام آنچه را اسلام خواسته اعتدال است.
«ای پسر آدم، اندوه روز نیامده ات را بر اندوه روز آمده ات میفزای که اگر فردا هم از عمر تو باشد، خداوند روزی تو را در آن می رساند.»
خلاصه معنی این گفتار نهی از حرص ورزیدن بر دنیا و اهتمام بر آن است و فهماندن به مردم که خداوند متعال برای همه آفریدگان خویش روزی را قسمت می فرماید و اگر آدمی در آن مورد خود را به زحمت هم نیندازد، خداوند روزی او را از راهی که گمان ندارد می رساند. و در مثل آمده است که ای روزی دهنده پرندگان کوچک در لانه هاشان.
و قال علیهالسلام
یَا بْنَ آدَمَ،لَا تَحْمِلْ هَمَّ یَوْمِکَ الَّذِی لَمْ یَأْتِکَ عَلَی یَوْمِکَ الَّذِی قَدْ أَتَاکَ،فَإِنَّهُ إِنْ یَکُ مِنْ عُمُرِک یَأْتِ اللّهُ فِیهِ بِرِزْقِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
ای فرزند آدم! غم و اندوهِ روزی که نیامده را بر آن روز که در آن هستی تحمیل مکن،چراکه اگر آن روز،از عمرت باشد خداوند روزیِ تو را در آن روز میرساند.
(و اگر نباشد،اندوه چرا؟)». ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر این کلام حکیمانه را از ابن قتیبه در کتاب عیون الاخبار نقل میکند با اضافه این جمله:«فَاعْلَمْ أَنَّکَ لا تَکْسِبُ مِنَ الْمالِ شَیْئاً فَوْقَ قُوتِکَ إلّاکُنْتَ فِیهِ خازِناً لِغَیْرِکَ».نیز«مبرد»در کتاب کامل و«تنوخی»در کتاب الفرج بعد الشدة با همان اضافهای که ابنقتیبه نقل کرده آوردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 216))
حرص چرا؟
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه برای پیشگیری از حرص حریصان میفرماید:
«ای فرزند آدم! غم و اندوهِ روزی که نیامده را بر آن روز که در آن هستی تحمیل مکن،چراکه اگر آن روز،از عمرت باشد خداوند روزیِ تو را در آن روز میرساند.(و اگر نباشد،اندوه چرا؟)»؛ (یَا بْنَ آدَمَ،لَا تَحْمِلْ هَمَّ یَوْمِکَ الَّذِی لَمْ یَأْتِکَ عَلَی یَوْمِکَ الَّذِی قَدْ أَتَاکَ،فَإِنَّهُ إِنْ یَکُ مِنْ عُمُرِک یَأْتِ اللّهُ فِیهِ بِرِزْقِکَ) .
شک نیست که منظور امام علیه السلام از این کلام،نفی آیندهنگری و تدبیر در امور زندگی به خصوص در سطح جامعه اسلامی نیست،زیرا هر کسی باید به آینده همسر و فرزندانش و زمامداران اسلامی به آینده مسلمانان حساس باشند.
در حالات سلمان فارسی که آگاهی کامل از تعلیمات اسلام داشت،آمده است:هنگامی که سهم خود را از بیتالمال میگرفت،قوت سال خود را از آن میخرید و نگهداری میکرد.
در حدیث دیگری آمده است که وی فلسفه این کار را چنین بیان میکرد:
«إِنَّ النَّفْسَ قَدْ تَلْتَاثُ عَلَی صَاحِبِهَا إِذَا لَمْ یَکُنْ لَهَا مِنَ الْعَیْشِ مَا تَعْتَمِدُ عَلَیْهِ فَإِذَا هِیَ أَحْرَزَتْ مَعِیشَتَهَا اطْمَأَنَّتْ؛ نفس آدمی هنگامی که آینده خود را تأمین نبیند دلچرکین میشود ولی زمانی که معیشت خود را تأمین کرد اطمینان پیدا میکند». ( .کافی،ج 5،ص 89،ح 3 )
بنابراین هرگز منظور امام علیه السلام ترک تلاش و کوشش برای زندگی و تأمین آینده معقول و برنامهریزی برای وابسته نبودن به دیگران نیست،بلکه هدف جلوگیری از حرص و آز شدیدی است که بسیاری از مردم را فرا میگیرد و به بهانه تأمین آینده دائماً برای ثروتاندوزی تلاش میکنند و اموالی را گرد میآورند که هرگز تا آخر عمر از آن استفاده نکرده،برای دیگران به یادگار میگذارند.
شاهد این سخن همان جملهای است که در ذیل این حدیث شریف در بعضی از منابع آمده بود که امام علیه السلام میفرماید:
«وَ اعْلَمْ أنَّکَ لا تَکْسِبُ مِنَ الْمالِ شَیْئاً فَوْقَ قُوتِکَ إلّا کُنْتَ فِیهِ خازِناً لِغَیْرِکَ؛ بدان که تو چیزی از مال را بیش از نیاز خود به دست نمیآوری مگر اینکه در آن،خزانهدار برای دیگری هستی».
مرحوم«مغنیه»در شرح این کلام،تفسیر دیگری دارد که میگوید:این سخن امام علیه السلام نهی از کار و کوشش نسبت به آینده نیست.چگونه ممکن است نهی از این کار باشد در حالی که خود آن حضرت میفرماید:
«اعْمَلْ لِدُنْیاکَ کَأَنَّکَ تَعِیشُ أَبَداً (وَ اعْمَلْ لِآخِرَتِکَ کَأَنَّکَ تَمُوتُ غَداً)؛ برای دنیایت آنگونه عمل کن که گویی تا ابد زندهای (و برای آخرتت آنگونه عمل کن که گویا میخواهی فردا از دنیا بروی)» ( .این حدیث شریف را از امیرمؤمنان علیه السلام نیافتیم ولی از رسول خدا صلی الله علیه و آله در مجموعه ورام،ج 2،ص 234و از امام حسن مجتبی علیه السلام در ج 13،ص 58،ح 3 یافت شد،هر چند مضمونی شبیه آن در بعضی از کتب همانند کتاب جامع الاخبار،ص 181 از آن حضرت نقل شده است.در آن کتاب چنین آمده است:مرد عالمی چهل حدیث انتخاب کرد و نوشت و از آن چهل حدیث،چهار جمله را برگزید که از امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده بود و بقیه را به دریا افکند.(اشاره به اینکه همان چهار جمله برای نجات دنیا و آخرت کافی است و آن چهار جمله این بود:)«أطِعِ اللّهَ بِقَدْرِ حاجَتِکَ إلَیْهِ وَ أعْصِ اللّهِ بِقَدْرِ طاقَتِکَ عَلی عُقُوبَتِهِ وَ اعْمَلْ لِدُنْیاکَ بِقَدْرِ مَقامِکَ فیها وَ اعْمَلْ لِآخِرَتِکَ بِقَدْرِ بَقائِکَ فیها؛خدا را بهاندازه نیازی که به او داری اطاعت کن و به اندازهای که طاقت بر عقوبتش داری معصیت کن،برای دنیایت به اندازهای که در آن اقامت داری تلاش کن و برای آخرتت به اندازهای که در آن خواهی ماند کوشش کن») و اگر کار و تلاش پیگیر نباشد،زندگی در دنیا غیر ممکن است.منظور امام علیه السلام از کلام بالا این است که اگر چیزی هنوز زمانش فرا نرسیده و به دست تو نیامده غمگین مباش و حسرت و اندوه به خود راه نده.شاید چنین چیزی اصلاً وجود پیدا نکند و نباید شتابزده،غم و اندوه را برای آن به خود راه دهی.چنین غم و اندوهی چه سودی دارد و ای بسا زندگی را بر ما تباه کند و غم و اندوه را بر دل ما مضاعف سازد و ما را از تفکر و تلاش برای واجبات و انجام مسئولیتها بازدارد. ( .فی ظلال نهج البلاغه،ج 4،ص 378)
ولی آنچه در تفسیر اول گفتیم مناسبتر به نظر میرسد،هر چند جمع بین دو تفسیر نیز امکانپذیر است.
کلام حکیمانه بالا پیام دیگری هم دارد و آن اینکه نباید برنامههای آینده سبب فراموشی برنامه روزانه شود؛مثلاً ملتی امروز با گرسنگی دست به گریبانند،مسئولان برای چند سال بعد طراحی کنند و از وضع امروز غافل شوند.
امام علیه السلام میفرماید:غم فردا را بر فکر امروز نیفزا؛مسئولیت خود را امروز انجام ده،به لطف خدا مشکلات آینده را حل خواهی کرد.
همانگونه که عکس این کار نیز درست نیست که انسان وظیفه امروز را برای فردا بگذارد،چراکه فردا وظیفه خاص خود را دارد و به گفته شاعر: کار امروز به فردا نگذاری زنهار که چو فردا برسد نوبت کار دگر است
در غرر الحکم ذیل گفتار حکیمانه بالا این جمله آمده است:
«وَ إنْ لَمْ یَکُنْ مِنْ عُمْرِکَ فَما هَمُّکَ بِما لَیْسَ مِنْ أجْلِکَ» اشاره به اینکه اگر خداوند عمری فردا به تو بدهد،وسایل آن را فراهم میکند و اگر در فردا عمری نداشته باشی چرا بیهوده خود را مشغول فکر فردا کنی؟
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “O son of Adam! Do not inflict the worry of the Day that has not yet come but has already approached, because if that Day is in your life, Allāh will also bestow its livelihood.”
وَ قَالَ علیه السلام أَحبِب حَبِیبَکَ هَوناً مَا عَسَی أَن یَکُونَ بَغِیضَکَ یَوماً مَا وَ أَبغِض بَغِیضَکَ هَوناً مَا عَسَی أَن یَکُونَ حَبِیبَکَ یَوماً مَا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: در دوستی با دوست مدارا کن، شاید روزی دشمن تو گردد ، و در دشمنی با دشمن نیز مدارا کن، زیرا شاید روزی دوست تو گردد .
دوستت را چندان دوست مدار! مبادا که روزی دشمنت شود و دشمنت را چندان کینه مورز که بود روزی دوستت گردد.
دوست دارد دوست خود را شاید بگردد دشمن تو در روزی و دشمن دارد دشمن خود را شاید دشمنی بنرمی شاید که گردد دوست تو در روزی
و فرمود (علیه السلام): دوستت را به اندازه دوست بدار، شاید روزی خصم تو گردد و با دشمنت به اندازه دشمنی کن شاید روزی با تو دوست شود.
و آن حضرت فرمود:دوستت را به اندازه دوست دار شاید روزی دشمنت شود ،و دشمنت را به اندازه دشمن دار شاید روزی دوستت گردد .
شروح:
هونا ما ای علی رسلک. و الهون: السکینه و الوقار، و هو نصب علی الحال و ماصله زائده تفید ابهاما فی الکلام. و شیاعا.
هذا من الامثال، ای لا تطلعه علی جمیع اسرارک فانه ربما یعود بغیضک فیوذیک بافشاء سرک، و لا شیء احسن من الاعتدال فی الحب و البغض و غیرهما و کذا ما بعده و هذا ماخوذ من قوله تعالی: (عسی الله ان یجعل بینکم و بین الذین عادیتم منهم موده). و الهون: السکینه و الوقار و هو مصدر بمعنی اسم الفاعل، وقع موقع الحال، و یجوز ان یکون صفه لمصدر محذوف ای بعضا هونا ای معتدلا سهلا، و ما للابهام.
(دوست خود را به اندازه دوست بدار، شاید روزی دشمن تو شود، و دشمنت را نیز به مدارا دشمن بدار، شاید روزی دوست گردد). فایدهی این سخن، همان دستور به اعتدال در دوستی و دشمنی و زیادهروی نکردن در آنهاست، به دلل مفسدهای که در زیادهروی و افراط است. هون، یعنی آرامش و متانت، و این کلمه صفت برای مصدر محذوف است، یعنی: دوستی توام با آرامش و اعتدال. کلمهی ما در هر دو مورد مفید ناچیز و اندکی از آرامش و روز است، و هدف از آن اندازه داشتن است نه زیادهروی، و وقتی از اوقات است، هر چند که معین نشده است. امام (علیه السلام) بر راز این مطلب با کلمهی: (عسی) در دو جا اشاره فرموده است، که این هر دو به منزلهی دو مقدمهی صغرا برای قیاس مضمری هستند، اما مفسدهی زیادهروی در محبت در این است که شخص، دوست خود را بر اسرار و احوال خویش آگاه میسازد و اگر بعدها دوستیشان به دشمنی مبدل شود چنین دوستی به دلیل آگاهی بر اسرار، بر نابودی شخص از دشمنان دیگر تواناتر است. و همچنین مفسدهی زیادهروی در دشمنی، ابقا نکردن بر دشمن و این خود باعث دوام دشمنی و عداوت است، بنابراین میانهروی در این جهت بهتر است، زیرا چه بسا دشمن روزی برگردد و دوست شود، اگر برای دوستی جایی باقی گذاشته باشند. کبرای مقدر قیاس اول: هر دوستی که ممکن است روزی دشمن شود، شایسته است در دوستی با او زیادهروی نکنند. و کبرای مقدر قیاس دوم چنین است: و هر دشمنی که شاید روزی دوست شود، سزاوار است که در دشمنی با وی افراط نورزند.
وَ قَالَ علیه السلام أَحْبِبْ حَبِیبَکَ هَوْناً مَا عَسَی أَنْ یَکُونَ بَغِیضَکَ یَوْماً مَا وَ أَبْغِضْ بَغِیضَکَ هَوْناً مَا عَسَی أَنْ یَکُونَ حَبِیبَکَ یَوْماً مَا .
الهون بالفتح التأنی و البغیض المبغض و خلاصة هذه الکلمة النهی عن الإسراف فی المودة و البغضة فربما انقلب من تود فصار عدوا و ربما انقلب من تعادیه فصار صدیقا.
و قد تقدم القول فی ذلک علی أتم ما یکون و قال بعض الحکماء توق الإفراط فی المحبة فإن الإفراط فیها داع إلی التقصیر منها و لأن تکون الحال بینک و بین حبیبک نامیة أولی من أن تکون متناهیة.
و من کلام عمر لا یکن حبک کلفا و لا بغضک تلفا.
و قال الشاعر و أحبب إذا أحببت حبا مقاربا و قال عدی بن زید و لا تأمنن من مبغض قرب داره و لا من محب أن یمل فیبعدا
(و قال علیهالسلام: احبب حبیبک) دوست دار دوست خود را (هونا ما) دوست داشتنی به نرمی و مدارا یعنی او را بر جمیع اسرار خود مطلع مگردان (عسی ان یکون بغیضک) شاید آنکه بگردد دشمن تو (یوما ما) در روزی از روزها و افشای آن نموده ایذاء رساند تو را (و ابغض بغیضک) و دشمنی کن به دشمن خود (هونا ما) دشمنی به رفق و آسانی یعنی هر فحش و ناسزا که باشد با او مگوی (عسی ان یکون حبیبک) شاید که او بگردد دوست تو (یوما ما) در روزی از روزها و آن موجب شرمندگی تو باشد پس در حب و بغض، جانب اعتدال را مرعی دار.
(و قال علیهالسلام: احبب حبیبک) دوست دار دوست خود را (هونا ما) دوست داشتنی به نرمی و مدارا یعنی او را بر جمیع اسرار خود مطلع مگردان (عسی ان یکون بغیضک) شاید آنکه بگردد دشمن تو (یوما ما) در روزی از روزها و افشای آن نموده ایذاء رساند تو را (و ابغض بغیضک) و دشمنی کن به دشمن خود (هونا ما) دشمنی به رفق و آسانی یعنی هر فحش و ناسزا که باشد با او مگوی (عسی ان یکون حبیبک) شاید که او بگردد دوست تو (یوما ما) در روزی از روزها و آن موجب شرمندگی تو باشد پس در حب و بغض، جانب اعتدال را مرعی دار.
و قال علیهالسلام: «احبب حبیبک هونا ما، عسی ان یکون بغیضک یوما ما و ابغض بغیضک هونا ما، عسی ان یکون حبیبک یوما ما.» یعنی و گفت علیهالسلام که دوستی بکن با دوست خود به مدارا، امید است اینکه بشود دشمن تو در روزی و دشمنی بکن با دشمن تو به مدارا، امید است اینکه بشود دوست تو در روزی.
اللغه: (الهون): الرفق و اللین- مجمعالبحرین-. الاعراب: هونا: منصوب علی انه صفه لمفعول مطلق محذوف ای حبا هونا، و لفظه ما اسمیه ابهامیه یوما، منصوب علی الظرفیه لقوله: بغیضک. المعنی: قد امر (علیه السلام) فی هذه الحکمه برعایه العداله فی اظهار المحبه و العداوه و حفظهما فی حد لائق بکل حبیب و عدو، و الاجتناب من الافراط فی اظهار المحبه بالنسبه الی الحبیب و کشف جمیع الاسرار لدیه و تسلیطه علی ما لا ینبغی تسلیط العدو علیه، و عدم الاصرار علی اظهار العداوه بالنسبه علی العدو و انتهاک جمیع الحرمات بینه و بینه. فان المحبه و العداوه عارضتان مفارقتان ربما تزول المحبه، و ربما تنقلب الی العداوه، کماان العداوه ربما تزول و ربما تتبدل بالمحبه، فاظهار المحبه لابد و ان یقتصر علی درجه لو انقلب الحبیب عدوا لا یقدر علی الاستفاده منها بضرر الحبیب کما ان اظهار العداوه لابد و ان یقتصر علی درجه لو انقلب العدو حبیبا لا تصیر سببا للخجل وا لوجل منها. و التعبیر بلفظه هونا ما الداله علی الابهام المطلق اشاره الی ان لهذه العداله درجات متفاوته بالنظر الی کل صنف من الاحباء و الاعداء، و بالنظر الی مختلف المسائل و القضایا. فرب حبیب لابد و ان یقتصر معه علی تحیه و لطف کلام، و لا ینبغی المعاشره معه و دعوته الی البیت و مادبه الطعام، و رب عدو لا ینبغی مشافهته بکلام سوء و عمل یخل بالاحترام، فضلا عن ارتکاب سبه و الجهر علیه بالشماته و الملام. الترجمه: فرمود: با دوستت تا هر اندازه ملایم اظهار دوستی کن چه بسا روزی دشمنت گردد، و با دشمنت تا هر اندازه ملایم اظهار دشمنی کن چه بسا روزی دوستت شود.
دوستی میکن چنان گر دوست دشمن گرددت ***از خودت تیغی نگیرد تا بکوبد بر سرت
دشمنی میکن چنان گر دشمنت گردید دوست***مینباشی شرمگین کاید نشیند در برت
(الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) اقول: کون هذا کلامه(علیه السلام) رواه ابوهلال العسکری ایضا فی(امثاله) جاعلا ذلک مثلا له(علیه السلام)، لکن الخطیب فی(تاریخه) فی علی بن زکریا رواه عن ابیهریره عن النبی(علیه السلام)، و اما(امالی الشیخ) فرواه فیما رواه عن ابیالمفضل عنه(علیه السلام) عن النبی(صلی الله علیه و آله)، و رواه فیما رواه عن الغضائری عن زید بن علی عن ابیه هکذا: قال: قال علی(علیه السلام): لا یکن حبک کلفا و لا بغضک تلفا، احبب حبیبک هونا ما و ابغض بغیضک هونا ما. رواه فی(مجلسه) فی 13 من شهر رمضان، فیمکن ان یکون لفظ العنوان للنبی(صلی الله علیه و آله) و لفظ الاخیر له(علیه السلام): و عن الصادق(علیه السلام): لا تطلع صدیقک من سرک الا علی ما لو اطلع علیه عدوک ما یضرک، فان الصدیق قد یکون عدوا یوما ما. و فی(دیوان ابیالاسود): قال ابوالاسود لابنه- و کان له صدیق من باهله یکثر زیارته و غشیانه: احبب اذا احببت حبا مقاربا فانک لا تدری متی انت نازع و ابغض اذا ابغضت غیر مباعد فانک لا تدری متی انت راجع (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) و کن معدنا للحلم و اصفح عن الخنی فانک راء ماحییت و سامع. و قال النمر بن تولب: و احبب حبیبک حبا رویدا فلیس یعولک ان تصرما و ابغض بغیضک بغضا رویدا اذا انت حاولت ان تحکما - ای: تصیر حکیما- و فی(صداقه التوحیدی): قیل لدیوجانس: ما الذی ینبغی للرجل ان یتحفظ منه؟ قال: من حسد اصدقائه و مکر اعدائه. و فی(الاغانی): قال ابوعبیده: مازال بشار یهجو حماد عجرد و لا یرفث فی هجائه حتی قال حماد: من کان مثل ابیک- یا اعمی- ابوه فلا ابا له، انت ابن برد مثل برد فی النذاله و الرذاله- فی ابیات، فلما بلغت بشارا اطرق طویلا ثم قال: جزی الله ابن نهبی خیرا. فقیل له: علام تجزیه الخیر؟ فقال: و الله لقد کنت ارد علی شیطانی اشیاء من هجائه ابقاء علی الموده و لقد اطلق من لسانی ما کان مقیدا عنه و اهدفنی عوره ممکنه منه، فلم یزل بعد ذلک یذکر ام حماد فی هجائه حتی ماتت. و فی الطرائف: احذر عدوک مره و احذر صدیقک الف مره فلربما انقلب الصدیق فکان اخبر بالمضره و قیل: تحذر من صدیقک کل یوم و بالاسرار لا ترکن الیه (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) سلمت من العدو فما دهانی سوی من کان معتمدی علیه و فی السیر ان معاویه لما الحق زیادا به و ولاه البصره- بعد ان کان و الیها من قبل امیرالمومنین(علیه السلام)- صعد االمنبر و قال: قد رحلت عنکم و انا اعرف صدیقی من عدوی ثم قدمت علیکم و قد صار العدو صدیقا مناصحا و الصدیق عدوا مکاشحا، فلیشتمل کل امری علی ما فی صدره و لا یکونن لسانه شفره تجری علی اوداجه، و لیعلم احدکم اذا خلا بنفسه انی قد حملت سیفی بیدی فان اشهره لم اغمده- ثم نزل.
الهون: الرفق، قال تعالی: (و عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا- 63 الفرقان). و المعنی اعتدل فی جمیع امورک حتی فی الحب و البغض، و لا تسرف احببت ام ابغضت، فربما دارت الایام، و صار الصدیق عدوا، و العدو صدیقا.. فان حدث هذا کنت له علی استعداد، و لم تندم علی ما قدمت یداک.
… حبیبک یوما ما: الهون بالفتح الحقیر و المراد منه هنا الخفیف لا مبالغه فیه ای لا تبالغ فی الحب و لا فی البغض فعسی ان ینقلب کل الی ضده فلا تعظم ندامتک علی ما قدمت منه
در خیلی از حوادث جهان پیروزی در اعتدال است. در مسائل اخلاقی هم میانهروی راه حفظ و انجام وظیفه است. رفاقت که یکی از مسائل اخلاقی است از این حکم کلی مستثنی نیست. زیادهروی در دوستی غالبا پشیمانآور بوده همانطوری که بیباکی در دشمنی خسارتآور. ناگفته پیداست افرادی که امتحان داده و شناخته شدهاند از این کلی مستثنی هستند و انسان برای بدست آوردن دوستی آنان تا آنجا که میتواند باید تلاش کند. همان راهی که حضرت موسی برای کسب علم از خضر پیمود.
و قال علیهالسلام: (احبب حبیبک هوناما) الهون الخفیف، ای لا یکن حبک له حبا شدیدا حتی تطلعه علی کل اسرارک (عسی) ای لعله (یکون بغیضک یوما ما) فیبغضک و یوجب حبک الزائد له، کشفه لاسرارک، و ندمک لمحبته (و ابغض بغیضک هوناما) ای بغضا قلیلا (عسی ان یکون حبیبک یوما ما) فتندم علی ما افرطت فی بغضه، و جریت علیه من الغوائل مما لا تتمکن من علاجه، و المعنی لزوم ملاحظه الانسان احتمال انقلاب کل من عدوه و صدیقه الی الضد، فلا یبالغ فی الحب و العداء.
اللغه: الهون: الحقیر و المراد هنا القلیل. البغیض: المبغوض المکروه. الشرح: دعوه الی الاعتدال و عدم الافراط حتی فی الحب و البغض و انک اذا احببت شخصا فلا تذوب فیه و لا تعطیه اسرارک و تکشف له عیوبک فلربما انقلب عدوا فیعرف معایبک و ینشر مساویک و یعرف کیف یضرک و کذلک اذا ابغضت انسانا فلا تقطع جمیع الخیوط بینک و بینه بل لیکن ذلک بقدر بحیث لو رجع الی الصواب امکن الرجوع الیه دون تاسف او اسی علی ما مضی من کلام سخیف بذیء …
«دوست دار، دوست خود را آهسته و نرم، شاید که روزی دشمنت شود و دشمن دار، دشمن خود را آهسته و نرم، شاید روزی دوست تو گردد.»
خلاصه این سخن نهی از افراط در دوستی و دشمنی است که گاه ممکن است آن کسی را که دوست می داری، دشمنت شود و آن را که دشمن می داری، دوست تو گردد.
عدی بن زید در این باره چنین سروده است: از هیچ دشمنی در امان مباش، از اینکه خانه دلش به خانه دلت نزدیک شود و از هیچ دوستی، از اینکه ملول شود و از تو دوری گزیند.
و قال علیهالسلام
أَحْبِبْ حَبِیبَکَ هَوْناً مَا،عَسَی أَنْ یَکُونَ بَغِیضَکَ یَوْماً مَا،وَ أَبْغِضْ بَغِیضَکَ هَوْناً مَا،عَسَی أَنْ یَکُونَ حَبِیبَکَ یَوْماً ما.
امام علیه السلام فرمود:
دوست خود را در حد اعتدال دوست بدار،چراکه ممکن است روزی دشمنت شود و با دشمنت نیز در حد اعتدال دشمنی کن،زیرا ممکن است روزی دوست تو شود. (.سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در ذکر مصادر دیگر این کلام حکیمانه شرح مفصلی دارد؛از جمله میگوید:ابو علی قالی در کتابش به نام ذیل الامالی آن را نقل کرده و این حدیث شریف از رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز نقل شده است.ابنشعبه حرانی در تحف العقول و ابو حیان توحیدی در الصدیق والصداقه و ابو طالب مکی در قوُت القلوب و هِروی در الجمع بین الغریبین و ابو هلال عسکری در جمهرة الامثال نیز آن را از امیر مؤمنان علیه السلام روایت نمودهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 217))
در دوستی و دشمنی از حدّ تجاوز مکن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه توصیه میکند که هرگز در دوستی و دشمنی افراط نکنید که پایان نافرجامی دارد.میفرماید:«دوست خود را در حد اعتدال دوست بدار،چراکه ممکن است روزی دشمنت شود و با دشمنت نیز در حد اعتدال دشمنی کن،زیرا ممکن است روزی دوست تو شود»؛ (أَحْبِبْ حَبِیبَکَ هَوْناً مَا،عَسَی أَنْ یَکُونَ بَغِیضَکَ یَوْماً مَا،وَ أَبْغِضْ بَغِیضَکَ هَوْناً مَا،عَسَی أَنْ یَکُونَ حَبِیبَکَ یَوْماً ما) .
«هَون»در اصل به معنای آرامش و راحتی و«هونا»معمولاً به معنای شتاب نکردن و به آرامی کاری را انجام دادن و«ما»برای تقلیل است و در مجموع یعنی کمی آرامتر.
اشاره به اینکه همیشه دوستیها و دشمنیها استمرار نمییابد و چه بسا دوستی،روزی به دشمنی و دشمنی،روزی به دوستی تبدیل گردد.هرگاه انسان در زمان دوستی،راه افراط در پیش گیرد و تمام اسرار خویش را به دوستش بگوید و او را از تمام زوایای زندگیاش باخبر سازد،بسا روزی برسد که براثر اصطکاک،این دوستی به دشمنی تبدیل گردد و آن دوست،تمام اسرار انسان را فاش کند و شاید ضربات شدیدی از این راه بر او وارد سازد.اگر انسان حد اعتدال را رعایت کند گرفتار چنین سرانجام شومی نمیشود.
نیز ممکن است گاهی دشمنیها براثر وحدت منافع به دوستی تبدیل شود.
اگر انسان در زمان دشمنی تمام پلهای پشت سر خود را ویران کرده باشد چگونه میتواند در صورت دوست امروز خود نگاه کند؟ آیا خاطره شوم گذشته،امروز را تحت تأثیر خود قرار نمیدهد و مشکلآفرین نمیشود؟
شبیه همین معنا از امام صادق علیه السلام با عبارت دیگری نقل شده است آنجا که برای بعضی از اصحابش فرمود:
«لا تُطْلِعْ صَدِیقَکَ مِنْ سِرِّکَ إِلَّا عَلَی مَا لَوِ اطَّلَعَ عَلَیْهِ عَدُوُّکَ لَمْ یَضُرَّکَ فَإِنَّ الصَّدِیقَ قَدْ یَکُونُ عَدُوَّکَ یَوْماً مَا؛ دوستت را از همه اسرارت آگاه مکن مگر اسراری که اگر دشمنت از آن آگاه شود زیانی به تو نرسد، زیرا دوست ممکن است روزی به دشمن تبدیل گردد». ( .بحار الانوار،ج 71،ص 177،ح 15)
در دیوان اشعار منسوب به امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز همین مطلب به بیان دیگری در ضمن دو بیت آمده است میفرماید:
وَ أَحْبِبْ إذا أَحْبَبْتَ حُبّاً مُقارِباً فَإنَّکَ لا تَدْری مَتی أَنْتَ نازِعٌ
وَ أَبْغِضْ إذا أَبْغَضْتَ بُغْضاً مُقارِباً فَإِنَّکَ لا تَدْری مَتی أَنْتَ راجِعٌ
هنگامی که طرح دوستی با کسی میریزی اعتدال را رعایت کن-زیرا نمیدانی کی از او جدا میشوی.
و اگر با کسی دشمنی کردی بهطور کامل از او جدا مشو،-زیرا نمیدانی کی به سوی او باز میگردی.( .دیوان امام قدس سره،ص 253 )
رعایت معیارهای الهی در دوستی و دشمنی
شک نیست که در اسلام مسئله حب و بغض باید بر اساس معیارهای الهی باشد که به صورت اصل«تولّی و تبرّی»معروف شده است و به تعبیر دیگر تولّای اولیاء اللّه (دوستداشتن دوستان خدا) و تبری از اعداء اللّه (بیزاری از دشمنان خدا) دو اصل اساسی را تشکیل میدهد که هر مسلمانی باید به آنها پایبند باشد.حتی به مقتضای آیه شریفه 22 سوره«مجادله»اگر نزدیکترین بستگان انسان نیز از مسیر حق منحرف شوند و در راه کفر و خطا و ظلم و عصیان گام نهند باید رابطه دوستی را از آنان قطع کرد و اگر دورترین افراد در مسیر خداشناسی،تقوا،پاکی و عدالت باشند باید با آنها رابطه نزدیک دوستی برقرار کرد. «لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» ؛هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمییابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند، هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندانشان باشند؛آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دلهایشان نوشته و با روحی از ناحیه خودش آنها را تقویت فرموده،و آنها را در باغهایی از بهشت وارد میکند که نهرها از زیر (درختانش) جاری است،جاودانه در آن میمانند؛خدا از آنها خشنود است،و آنان نیز از خدا خشنودند؛آنها«حزب اللّه»هستند؛بدانید«حزب اللّه» پیروزان و رستگارانند».
ازاینرو این دوستی هرگز نباید به دشمنی تبدیل شود و نه عکس آن، بنابراین آنچه امام علیه السلام در کلام حکیمانه بالا فرموده است اشاره به دوستی و دشمنیهای مربوط به امور شخصی است که انسان اگر بر اساس وحدت منافع با کسی دوست میشود حد دوستی را نگه دارد و اگر بر اساس اختلاف منافع با کسی عداوت میورزد حد آن را نیز حفظ کند،زیرا این دوستیها و دشمنیها براثر تغییر مسیر منافع،تغییر مییابند؛آنگاه وضع جدید برای انسان غیر قابل تحمل خواهد بود به دلیلی که در بالا گفته شد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Love your friend up to a limit, for it is possible that he may turn into your enemy some day. And hate your enemy up to a limit, for it is possible he may turn into your friend some day.“
وَ قَالَ علیه السلام النّاسُ فِی الدّنیَا عَامِلَانِ عَامِلٌ عَمِلَ فِی الدّنیَا لِلدّنیَا قَد شَغَلَتهُ دُنیَاهُ عَن آخِرَتِهِ یَخشَی عَلَی مَن یَخلُفُهُ الفَقرَ وَ یَأمَنُهُ عَلَی نَفسِهِ فَیُفنیِ عُمُرَهُ فِی مَنفَعَةِ غَیرِهِ وَ عَامِلٌ عَمِلَ فِی الدّنیَا لِمَا بَعدَهَا فَجَاءَهُ ألّذِی لَهُ مِنَ الدّنیَا بِغَیرِ عَمَلٍ فَأَحرَزَ الحَظّینِ مَعاً وَ مَلَکَ الدّارَینِ جَمِیعاً فَأَصبَحَ وَجِیهاً عِندَ اللّهِ لَا یَسأَلُ اللّهَ حَاجَةً فَیَمنَعُهُ
ترجمهها:
مردم در دنیا دو دستهاند، یکی آن کس که در دنیا برای دنیا کار کرد، و دنیا او را از آخرتش بازداشت، بر بازماندگان خویش از تهیدستی هراسان، و از تهیدستی خویش در امان است، پس زندگانی خود را در راه سود دیگران از دست میدهد .
و دیگری آن که در دنیا برای آخرت کار میکند، و نعمتهای دنیا نیز بدون تلاش به او روی میآورد، پس بهره هر دو جهان را چشیده، و مالک هر دو جهان میگردد، و با آبرومندی در پیشگاه خدا صبح میکند، و حاجتی را از خدا درخواست نمیکند جز آن که روا میگردد .
مردم دنیا در کار دنیا دو گونهاند: آن که برای دنیا کار کرد و دنیا او را از آخرتش بازداشت، بر بازماندهاش از درویشی ترسان است و خود از دنیا بر خویشتن در امان. پس زندگانی خود را در سود دیگری دربازد. و آن که در دنیا برای پس از دنیا کار کند، پس بی آنکه کار کند بهره وی را از دنیا بسوی او تازد، و هر دو نصیب را فراهم کرده و هر دو جهان را به دست آورده، چنین کس را نزد خدا آبروست و هر چه از خدا خواهد از آن اوست.
فرمود مردمان در دنیا دو عمل کنندهاند یکی عمل کننده در دنیا برای دنیا که مشغول ساخته او را در دنیای او و باز داشته او را از کار آخرت او ترسد بر آن کس که باز پس میگذارد از اهل و فرزند فقر او را و ایمن میگرداند فقر را بر نفس خود پس فانی میسازد عمر خود را در منفعت غیر خود و دوم کار کننده است که عمل میکند در دنیا برای آنچه پس از آنست از آخرت پس آید او را به آن چه ضرورت باشد از دنیا که روزی مقدر است بی عملی پس جمع کرده باشد نصیب دنیا و آخرت را با هم و مالک باشد هر دو سرا را همه را پس گردید بآبروی نزد خدای و سؤال نکند چیزی را که منع کند او را
و فرمود (علیه السلام): مردم در دنیا دو گونه کار کنند: یکی در دنیا، برای دنیا کار می کند و دنیا چنانش به خود مشغول داشته که به آخرتش نمی پردازد و می ترسد که بازماندگانش گرفتار فقر شوند و حال آنکه، خود از دنیا در امان است. چنین کسی عمر خود را برای سود دیگران تباه می کند؛
و آن دیگر در دنیا برای آخرتش کار می کند، پس بهره او از دنیا بی هیچ رنجی به دستش می آید. چنین کسی نصیب خود از دنیا و آخرت فراهم آورد و مالک دو سرای شود. در نزد خدای هم آبرومند است و هر حاجت، که از او خواهد، برآورد.
و آن حضرت فرمود:مردم در دنیا از جهت عمل دو عاملند:عاملی که در دنیا برای دنیا کار کند،که او را دنیایش از آخرتش باز دارد،او بر تهیدستی باز ماندگانش میترسد و بر تنگدستی خود ایمن است،از این رو عمرش را برای سود دیگران از دست میدهد .و عاملی که در دنیا برای بعد از دنیا عمل میکند،و بیآنکه خود را به زحمت اندازد بهره او از دنیا به او میرسد،بنا بر این هر دو نصیب را به دست آورده،و هر دو دنیا را مالک شده،و نزد خداوند آبرومند گشته،حاجتی را از خدا نخواهد که روا نگردد .
شروح:
و روی: یخشی علی من یخلفه مع الضمیر العائد علی من و اذا حذف الضمیر فللتخفیف یعنی انه یخاف علی مخلفیه من الاهل و الولدان یفتقروا بعده، فیجمع لهم کثیرا من المال و لا یخاف علی نفسه فقره فی آخرته فلا یقدم زادا و لا یحصله لاخرته. و الوجیه: ذو المقدار،
ای لا یخاف علی نفسه فقره فی آخرته فلا یقدم زادا.
(مردم در دنیا به دوگونه عمل میکنند: یک دسته برای دنیا کار میکنند، که آنان را دنیا به خود مشغول ساخته و از آخرت باز داشته است، میترسند فرزندانشان دچار تنگدستی شوند، ولی خود را از تنگدستی در آخرت، ایمن میدانند. پس عمر خود را در راه تامین سود دیگران میگذرانند. و دستهی دیگر در دنیا برای آخرت کار میکنند، و بدون این که برای دنیا کار کنند آنچه از دنیا روزی آنان است میرسد، پس هر دو فایده را با هم جمع کرده و هر دو عالم را صاحب شدهاند، و نزد خدا آبرو دارند، و هر حاجتی از او بخواهند روا میسازد). در این زندگی دنیایی، انسان ناگزیر به انجام کاری است، اما کار عاقل یا به سود دنیا و یا غیر دنیا یعنی آخرت است، پس در این صورت مردم دو دستهاند: به دستهی اول در مقام مذمت با این جمله اشاره فرموده است: (قد شغلته دنیاه … غیره) و معنی این جمله آن است که انسان از ترس تنگدستی فرزندانش پس از خود، سرگرم تحصیل دنیا میگردد، و عمر خود را در سودی که با خیالش عاید دیگران میشود، میگذراند، و خود نیز از بزرگترین فقر در آخرت نمیترسد، و خیرات برای خود باقی نمیگذارد، و این گمراهی آشکاری است. و به دستهی دوم در مقام ستایش با این عبارت اشاره کرده است: و عامل … فجاءه الذی له من الدنیا یعنی: روزی و امثال آن که در لوح محفوظ برای او مقدر شده است. اما عبارت: (بغیر عمل) یعنی: برای دنیا، زیرا عمل به مقدار ضرورت از اعمال دنیا، در حقیقت عمل برای دنیا نیست، بلکه عمل برای آخرت است، و مقصود بالعرض از دنیا همین است و بدین وسیله است، هر دو بهره را از دنیا و آخرت به دست آورده است، در دنیا با قناعتی که در زندگی دارد، و در آخرت با نتیجهی اعمالش، کامیاب میگردد، و آبرومندی در نزد خدا و بلندی مرتبهاش در مورد آمادگی برای اطاعت خدا باعث پذیرش دعا و اجابت خواستههای او میگردد.
وَ قَالَ علیه السلام النَّاسُ فِی الدُّنْیَا عَامِلاَنِ عَامِلٌ عَمِلَ فِی الدُّنْیَا لِلدُّنْیَا قَدْ شَغَلَتْهُ دُنْیَاهُ عَنْ آخِرَتِهِ یَخْشَی عَلَی مَنْ یَخْلُفُهُ [یُخَلِّفُ]
الْفَقْرَ وَ یَأْمَنُهُ عَلَی نَفْسِهِ فَیُفْنِی عُمُرَهُ فِی مَنْفَعَةِ غَیْرِهِ وَ عَامِلٌ عَمِلَ فِی الدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا فَجَاءَهُ الَّذِی لَهُ مِنَ الدُّنْیَا بِغَیْرِ عَمَلٍ فَأَحْرَزَ الْحَظَّیْنِ مَعاً وَ مَلَکَ الدَّارَیْنِ جَمِیعاً فَأَصْبَحَ وَجِیهاً عِنْدَ اللَّهِ لاَ یَسْأَلُ اللَّهَ حَاجَةً فَیَمْنَعُهُ [فَیَمْنَعَهُ ].
معنی قوله و یأمنه علی نفسه أی و لا یبالی أن یکون هو فقیرا لأنه یعیش عیش الفقراء و إن کان ذا مال لکنه یدخر المال لولده فیفنی عمره فی منفعة غیره.
و یجوز أن یکون معناه أنه لکثرة ماله قد أمن الفقر علی نفسه ما دام حیا و لکنه لا یأمن الفقر علی ولده لأنه لا یثق من ولده بحسن الاکتساب کما وثق من نفسه فلا یزال فی الاکتساب و الازدیاد منه لمنفعة ولده الذی یخاف علیه الفقر بعد موته .
فأما العامل فی الدنیا لما بعدها فهم أصحاب العبادة یأتیهم رزقهم بغیر اکتساب و لا کد و قد حصلت لهم الآخرة فقد حصل لهم الحظان جمیعا
(و قال علیهالسلام: الناس فی الدنیا عاملان) مردمان در این جهان دو عملکنندهاند (عامل فی الدنیا للدنیا) یکی عملکنندهای است در دنیا از برای دنیا (قد شغلته دنیاه) به تحقیق که مشغول ساخته او را دنیای او (عن اخرته) از کار آخرت او و اصلا به فکر عقبی نپرداخته (یخشی علی من یخلفه الفقر) میترسد بر آن کسی که بازپس میگذارد از اهل و فرزند، فقر او را در دنیا (و یامنه علی نفسه) و ایمن میگرداند فقر را بر نفس خود یعنی نمیترسد از فقر روز آخرت و توشه و سرمایه از برای آن روز نمیفرستد. و از فقر اصغر خوف دارد و از فقر اکبر خوف ندارد (فیفنی عمره فی منفعه غیره) پس فانی میسازد عمر خود را در منعفت غیر خود و غافل است از آنچه او را ضرورت است از خبر آخرت (و عامل عمل فی الدنیا لما بعدها) و دوم: عامل است که عمل کند در دنیا برای چیزی که بعد از او است از امور عقبی (فجائه الذی له من الدنیا) پس آید به او آنچه او را ضرورت باشد از رزق او که مکتوب است در لوح محفوظ (بغیر عمل) بیکرداری و کسبی (فاحرز الحظین معا) پس جمع کرده باشد و فراهم آورده باشد نصیب دنیا و آخرت را به یکبار (و ملک الدارین جمیعا) و مالک شده باشد هر دو سرا را با هم به توفیق آفریدگار (فاصبح وجیها عند الله) پس بگردد با آبرو نزد پروردگار (لا یسال الله حاجته) نخواهد از خدا حاجت خود را (فیمنعه) که منع کند او را بلکه حاجات او نزد قاضیالحاجات مستجاب باشد که (من کان لله کان الله له)
مردمان در دنیا از روی عمل بر دو قسمند: قسمتی آن که عمل و کار میکنند در دنیا برای دنیا مشغول گردانیده استن دنیا ایشان را از آخرت میترسند بر بازماندگان خود از تنگدستی دنیا پس برای ایشان مال و معیشت میاندوزند تا بعد از ایشان محتاج نمانند، و ایمن گشته از فقر و تنگدستی بر نفس خود روز آخرت، هیچ برای خود تدبیر آن روز نمیاندیشند، پس عمر خود فانی میگردانند در منفعت دیگران. و قسمتی دیگر آن است که کار در دنیا برای ما بعد آن. یعنی آخرت میکند، و همت بر آن کار بسته است، پس میآید به او آنچه نصیب مقدر او است از دنیا بیزحمت عمل، پس او در این وقت جمع کرده است هر دو نصیب را، و مالک شده است هر دو سرای را، پس گشته است محترم و باآبروی پیش خدای عزوجل، نخواهد از خدای حاجتی که ندهد خدای آن حاجت را، چنانکه جائی دیگر در وصف مثل این قول آمده (لو اقسم علی الله لابره) اگر قسم خورد از جانب خدا بر چیزی که در قدرت او نباشد قسم او را خدای راست گرداند، و او را در آن قسم بار سازد نه خایب.
و قال علیهالسلام: «الناس فی الدنیا عاملان: عامل عمل فی الدنیا للدنیا، قد شغلته دنیاه عن آخرته، یخشی علی من یخلفه الفقر و یامنه علی نفسه، فیفنی عمره فی منفعه غیره و عامل فی الدنیا لما بعدها، فجاءه الذی له من الدنیا بغیر عمل، فاحرز الحظین معا و ملک الدارین جمیعا، فاصبح وجیها عندالله، لایسال الله شیئا فیمنعه.» یعنی و گفت علیهالسلام که مردمان در دنیا دو کار کنندهاند: کارکنندهای است در دنیا از برای دنیا، در حالتی که مشغول ساخته است او را کار دنیای او از کار آخرت او، میترسد بر کسی که وامیگذارد در جای خود از او فقر و احتیاج را و ایمن است او بر نفس خود، پس نیست میکند عمر خود را در تحصیل منفعت غیر خود، یعنی اولاد خود و کارکنندهای است که کار میکند در دنیا از برای روزگار بعد از دنیا که آخرت باشد، پس میآید او را آن چیزی که مقدر است از برای او از روزی دنیا بدون کارگری او، پس جمع کرده است حظ و نصیب دنیا و آخرت را با هم و مالک گشته است هر دو سرا را به تمامی، پس صبح کرده است در حالتی که با آبرو است در نزد خدا، سوال نمیکند از خدا چیزی را که منع کند از او.
المعنی: قال الشارح المعتزلی: معنی قوله: (و یا منه علی نفسه) ای لا یبالی ان یکون هو فقیرا، لانه یعیش عیش الفقراء. اقول: الظاهر ان معناه لا یبالی من فقر نفسه المعنوی، و عدم تحصیل زاد اخروی لما بعد موته. قال ابنمیثم: و قوله: (بغیر عمل) ای للدنیا، لان العمل بقدر الضروره من الدنیا لیس من العمل لها، بل للاخره. اقول: الاعمال بالنیات، فمن عمل لوجه الله و بقصد تحصیل الثواب فقد عمل للاخره، سواء کان بقدر الضروره او فوقها، فالممیز بین العمل للدنیا و العمل للاخره هو نیه العامل و التطبیق علی التکلیف الالهی، و لا اعتبار لصوره العمل، فرب زارع و صانع و محترف یعبد الله بعمله، و یقرب الیه بکسبه، و رب مصلی و صائم لا فائده له الا التعب و الجوع، لانه یصلی و یصوم ریاءا و بقصد تحصیل الدنیا. الترجمه: فرمود: مردم در دنیا دوکارهاند: یکی آنکه در دنیا برای دنیا کار میکند، و سرگرمی به دنیا او را از آخرتش باز داشته، میترسد بازماندگانش پس از مرگش فقیر و بینوا گردند، ولی خود را در امان و آسایش مینگرد، و عمرش را به سود دیگران بسر میبرد. و دیگری آنکه در دنیا هر کاری را برای عالم دیگر انجام میدهد، و بهرهای که از دنیا دارد بی آنکه برای آن کاری کند به وی میرسد، و دو بختش بهمراه قرین گردند، و ملک دنیا و آخرتش هر دو در زیر نگین آیند، و نزد خداوند آبرومند گردد، و هر حاجتی از خدا خواهد از آتش دریغ نکند.
به دنیا کارگر بیش از دو منگر***در این دنیای بیپایان شناور
یکی در کار دنیا روز تا شب ***ز عقبا بازمانده غافل از رب
بترسد زانکه در جایش بماند*** زن و فرزند در فقری موبد
ولی از وضع خود اندر امانست ***در آن ساعت که در تسلیم جانست
به سود غیر عمرش بگذراند*** سرانجام تبهکارش نداند
یکی دیگر بود در کار عقبا ***نکرده کار گیرد سهم دنیا
دو بختش یار و آید در نگینش***دو ملک پاک و نوشد انگبینش
شود نزد خداوند آبرومند***برآرد حاجتش بیچون و بیچند
فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام فی مواعظ لقمان لابنه -ان الناس قد جمعوا قبلک لاولادهم فلم یبق ما جمعوالهم، و لم یبق من جمعواله، و انما انت عبد مستاجر، قد امرت بعمل و وعدت علیه اجرا، فاوف عملک و استوف (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) اجرک، و لا تکن فی هذه الدنیا بمنزله شاه وقعت فی زرع اخضر، فاکلت حتی سمنت فکانت حتفها عند سمنها. و فی (العقد): دخل الحسن البصری علی ابن الاهتم یعوده فی مرضه فرآه یصوب بصره فی صندوق فی بیته و یصعده، ثم قال: یا اباسعید! ما تقول فی مائه الف فی هذا الصندوق لم اود منها زکاه و لم اصل منها رحما؟! قال: ثکلتک امک! و لمن کنت تجمعها؟ قال: لروعه الزمان و جفوه السلطان و مکاثره العشیره، ثم مات فشهده الحسن، فلما فرغ من دفنه، قال: انظروا الی هذا المسکین اتاه شیطانه، فحذره روعه زمانه، و جفوه سلطانه، و مکاثره عشیرته، عما رزقه الله ایاه، و غمره فیه، انظروا کیف خرج منها مسلوبا محروبا، لم التفت الی الوارث فقال: ایها الوارث! لا تخدعن الیوم کما خدع صویحبک بالامس، اتاک هذا المال حلالا فلا یکونن علیک و بالا، اتاک عفوا صفوا ممن کان له جموعا منوعا، من باطل جمعه، و حق منعه، قطع فیه لجج البحار، و مفاوز القفار، لم تکدح انت فیه بیمین، و لم یعرق لک فیه جبین، ان یوم القیامه یوم ذو حسرات و ان من اعظم الحسرات غدا ان تری مالک فی میزان غیرک، فیالها عثره لا تقال، و توبه لا تنال. و قالوا: اذا امسکت المال فانت للمال، و ان انفقته فالمال لک. و عامل عمل فی الدنیا لما بعدها فجائه الذی له من الدنیا بغیر عمل، فاحرز الحظین معا،و ملک الزادین مبعا، فاصبح وجیها عند الله، لا یسال الله حاجا فیمنعه فی (الکافی) عن الباقر علیهالسلام: ان الله عزوجل یقول: و عزتی و جلالی و عظمتی! لا (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) یوثر عبد هوای علی هوی نفسه الا کففت علیه ضیعته و ضمنت السماوات و الارض رزقه، و کنت له من وراء تجاره کل تاجر. و عن الصادق علیهالسلام: من اصبح و امسی و الدنیا اکبر همه، جعل الله الفقر بین عینیه، و شتت امره، و لم ینل من الدنیا الا ما قسم له، و من اصبح و امسی و الاخره اکبر همه، جعل الله الغنی فی قلبه و جمع له امره.
ما من دین او مذهب حث علی العمل من اجل الحیاه- کدین الاسلام: (و ان لیس الانسان الا ما سعی- 39 النجم).. (لیاکلوا من ثمره و ما عملته ایدیهم افلا یشکرون- 35 یس). فمن عمل و اکل و انفق مما عملت یداه فقد عمل لدنیاه و آخرته، و هو عند الله من المقربین، و من اکل من عمل الاخرین، او عمل و لم یاکل، بل ادخر للوارث فقد عمل للدنیا فقط، و هو عند الله من الخاسرین دنیا و آخره. (یخشی علی من یخلفه الفقر، و یامنه علی نفسه الخ).. الضمیر المستتر فی یخشی و یامنه یعود الی من ادخر لغیره، و الهاء فی یامنه تعود الی الفقر، و المعنی ان هذا الذی جمع و کنز قد تعب فی طلب المال، و لما حصل علیه حرم نفسه منه، و ترکه بکامله للوارث خوفا علیه من الفقر، و اکتفی هو بفکره الغنی فقط و انه یملک المال، و بهذه الفکره وحدها و هذا التصور کان فی امان من الفقر عند نفسه، و معنی هذا فی حقیقته انه یحیا فی عالم غیر عالمه، و انه یعیش فی الدنیا عیش الفقراء، و یحاسب فی الاخره حساب الاغنیاء. (و عامل عمل فی الدنیا لما بعدها) ای اکل و انفق فی سبیل الله مما عملت یداه (فجائه الذی له من الدنیا) التی عمل فیها بیده له و لاخرته (بغیر عمل) للدنیا وحدها، بل بعمل للدنیا و الاخره (فاحرز الحظین معا) حظ الدنیا و حظ الاخره، و کلاهما مما عملت یداه (و ملک الدارین جمیعا) عطف تفسیر (لا یسال الله حاجه فیمنعه) ای یمده بتوفیقه و عنایته، لانه من المتوکلین علی الله: (و من یتوکل علی الله فهو حسبه- 3 الطلاق).
… وجیها عند الله: وجیها ای ذا منزله علیه من القرب الیه سبحانه
امام علیهالسلام (درباره کوشش برای دنیا و آخرت) فرموده است: مردم در دنیا دو دستهاند: یکی در دنیا برای دنیا کار میکند که او را دنیا گرفتار ساخته و از (کار) آخرتش باز داشته، میترسد باز ماندگانش به تنگدستی دچار شوند (برای آنها مال و دارائی میاندوزد تا نیازمند نشوند) و از تنگدستی خود ایمن و آسوده گشته (برای گرفتاری روز رستخیز کاری انجام نمیدهد و در فکر تنگدستی آن روز نیست، یا به این معنی که باک ندارد خود در تنگی به سر برد تا مال و دارائی برای فرزندانش گرد آورد) پس زندگی خود را در سود دیگری به سر میرساند، و یکی در دنیا برای آخرت کار میکند و بی آنکه کار کند آنچه برای او (مقدر) است از دنیا میرسد، پس هر دو بهره را جمع نموده و هر دو سرا را به دست آورده است، و نزد خدا با آبرو گشته و از او حاجتی نخواهد که روا نسازد (زیرا آبرومندی او نزد خدا مستلزم روا شدن درخواستهای او است).
امام علی (علیه السلام) مردم دنیا را از نظر فعالیت به دو دسته تقسیم کرده است دستهای که برای وارث زحمت میکشند و حتی خودشان هم از دنیا لذتی نمیبرند دستهای دیگر کسانی که بفکر آخرت هستند، خدا هم به فکر آنهاست در دنیا آبرومنداند و با آرامش خاطر زندگی میکنند در آخرت هم رو سفید و پیروز. اصحاب کهف در اثر توجه بخدا و عبادت تا جائی آبرومند شدند که 309 سال در غار کوه زنده ماندند تا اتمام حجتی باشند برای پرهیزکاران و بندگان شایسته خدا.
و قال علیهالسلام: (الناس فی الدنیا عاملان) ای صنفان (عامل عمل فی الدنیا للدنیا) لا للاخره (قد شغلته دنیاه عن آخرته) فلا یهتم للاخره اصلا (یخشی علی من یخلفه) ای اولاده و ورثته (الفقر) من بعده، و لذا یجمع لهم حتی لا یفتقروا (و یامنه) ای الفقر، فی الاخره (علی نفسه) فلا یقدم لنفسه شیئا (فیفنی عمره فی منفعه غیره) و لا ینتفع هو بنفسه. (و عامل عمل فی الدنیا لما بعدها) و هی الاخره (فجائه الذی له) ای حصته المقدره له (من الدنیا بغیر عمل) عمله لاجلها (فاحرز الحظین) حظ الدنیا، و حظ الاخره (معا) لان الله ضمن الناس ارزاقهم (و ملک الدارین جمیعا) دار الدنیا و دار الاخره (فاصبح وجیها عند الله) ای ذا جاه و منزله (لا یسئل الله حاجه فیمنعه) بل یعطیه کل ما سئل.
اللغه: یخشی: یخاف. یخلفه: یترکه خلفه. احرز الشیء: حازه. الحظین: النصیبین. الوجیه: سید القوم ذو الجاه و الوجاهه. الشرح: الناس فی الدنیا عاملان: عامل عمل فی الدنیا للدنیا، و من اجلها قاطعا النظر عن الاخره و ثوابها و ما ینتظره منها. قد شغلته دنیاه عن آخرته: فقد استولت الدنیا علی قلبه فیقوم و هو یفکر فیها و ینام و هو یفکر فیها و کیفما یتحرک یفکر فیها. یخشی: و یخاف. علی من یخلفه: من ابناء و احفاد. الفقر: و الحاجه. و یامنه علی نفسه: فهو فی امن من الفقر لانه یعرف موارد الرزق و کیف یکتسب الاموال و یجمع الحطام. فیفنی عمره فی منفعه غیره: انه یجمع للابناء و الاحفاد و یقتنی الدور و العقار من اجلهم فعمره کله ینقضی فی الجمع لهم. و عامل: آخر. عمل فی الدنیا لما بعدها: و ما یترقبه و یراه من الحساب و العذاب و الجنه و النار فسعی من اجل الجنه و نعیمها و ما فیها. فجائه الذی له من الدنیا بغیر عمل: فانه بعمله الذی کان یعمله للاخره- فیه نفسه- یحصل رزق الدنیا و رزق الاخره فاحرز الحظین معا: حظه فی الدنیا و حظه فی الاخره. و ملک الدارین: الدنیا و الاخره. جمیعا فاصبح و جیها عند الله لا یسال الله حاجه فیمنعه: بل کل حاجاته مقضیه باذن الله لطاعته لله …
«مردم دنیا در کار دنیا دو گونه اند: یکی که در دنیا فقط برای دنیا کار می کند و دنیا او را از آخرتش باز می دارد و بر بازماندگانش از درویشی بیم دارد و خود را از آن در امان می پندارد و عمر خود را در منفعت دیگری نابود می سازد. دیگر آنکه در دنیا برای پس از دنیا کار می کند و آنچه از دنیا که برای او باشد بدون کار به او می رسد و هر دو بهره را به دست می آورد و صاحب هر دو جهان و در پیشگاه خداوند آبرومند می شود و از خداوند هیچ نیازی مسألت نمی کند مگر آنکه خداوندش از آن باز نمی دارد.»
و قال علیهالسلام
النَّاسُ فِی الدُّنْیَا عَامِلاَنِ:عَامِلٌ عَمِلَ فِی الدُّنْیَا لِلدُّنْیَا،قَدْ شَغَلَتْهُ دُنْیَاهُ عَنْ آخِرَتِهِ،یَخْشَی عَلَی مَنْ یَخْلُفُهُ الْفَقْرَ وَ یَأْمَنُهُ عَلَی نَفْسِهِ فَیُفْنی عُمُرَهُ فِی مَنْفَعَةِ غَیْرِهِ،وَ عَامِلٌ عَمِلَ فِی الدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا،فَجَاءَهُ الَّذِی لَهُ مِنَ الدُّنْیَا بِغَیْرِ عَمَل،فَأَحْرَزَ الْحَظَّیْنِ مَعاً،وَ مَلَکَ الدَّارَیْنِ جَمِیعاً،فَأَصْبَحَ وَجِیهاً عِنْدَ اللّهِ،لَا یَسْأَلُ اللّهَ حَاجَةً فَیَمْنَعُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
مردم در دنیا دو گروهند:گروهی تنها برای دنیا تلاش میکنند و دنیایشان آنان را از آخرتشان بازداشته است.نسبت به بازماندگان خود از فقر وحشت دارند ولی از فقر خویش (برای جهان دیگر) خود را در امان میدانند،ازاینرو عمر خود را در منافع دیگران فانی میسازند (و دست خالی به آخرت میروند).گروه دیگر برای آنچه بعد از دنیاست تلاش میکنند؛سهم آنان بدون نیاز به کار و کوشش فراوان از دنیا به آنها میرسد.چنین کسانی هر دو سود را بردهاند و هر دو سرا را با هم مالک شدهاند.
آنها در درگاه خدا آبرومندند و هرچه بخواهند خداوند از آنها دریغ نمیدارد. ( .سند گفتار حکیمانه: این کلام نورانی با تفاوتی در تعبیر در کتاب اعلام الدین دیلمی (متوفای قرن هشتم)،آمده است و تفاوتش نشان میدهد که منبعی غیر از نهجالبلاغه داشته است.(اعلام الدین،ص 296) )
دنیا پرستان و آخرتْ دوستان
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه تقسیم دوگانه آموزندهای درباره مردم دنیا دارد،میفرماید:«مردم در دنیا دو گروهند:گروهی تنها برای دنیا تلاش میکنند و دنیایشان آنان را از آخرتشان باز داشته است»؛ (النَّاسُ فِی الدُّنْیَا عَامِلاَنِ:عَامِلٌ عَمِلَ فِی الدُّنْیَا لِلدُّنْیَا،قَدْ شَغَلَتْهُ دُنْیَاهُ عَنْ آخِرَتِهِ) .
سپس در ادامه این توصیف میفرماید:«نسبت به بازماندگان خود از فقر وحشت دارند؛ولی از فقر خویش (برای جهان دیگر) خود را در امان میدانند، ازاینرو عمر خویش را در منافع دیگران فانی میسازند (و دست خالی به آخرت میروند)»؛ (یَخْشَی عَلَی مَنْ یَخْلُفُهُ الْفَقْرَ وَ یَأْمَنُهُ عَلَی نَفْسِهِ فَیُفْنی عُمُرَهُ فِی مَنْفَعَةِ غَیْرِهِ) .
به یقین چنین کسی انسان بسیار نادان و بیخبری است که پیوسته در دنیا دست و پا میزند ثروتی برای فرزندانش بیندوزد و آینده آنها را تأمین کند تا فقر،گریبانشان را نگیرد؛ولی خودش از دو جهت گرفتار فقر است:هم فقر دنیوی،به دلیل اندوختن ثروت و مصرف نکردن آن و هم فقر اخروی،به علّت اینکه چیزی از آن را در راه خدا صرف نکرده تا به مقتضای «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» 1 برای آخرتش ذخیرهای باشد.
عمر خویش را در این راه فانی کرده و با محرومیت دنیوی و دست خالی به سوی سرای دیگر رهسپار میشود.زهی نادانی و بیعقلی!
آنگاه امام علیه السلام به معرفی گروه دوم پرداخته میفرماید:«گروه دیگری برای آنچه بعد از دنیاست تلاش و کوشش میکنند.سهم آنها بدون نیاز به کار و کوشش فراوان از دنیا به آنها میرسد»؛ (وَ عَامِلٌ عَمِلَ فِی الدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا، فَجَاءَهُ الَّذِی لَهُ مِنَ الدُّنْیَا بِغَیْرِ عَمَل) .
در تفسیر «بِغَیْرِ عَمَلٍ» ،شارحان نهجالبلاغه دو احتمال دادهاند؛بعضی گفتهاند:منظور بدون تلاش و کوشش بسیار است،زیرا زندگی ساده را میتوان بدون آن به دست آورد و عمل کردن برای تأمین این مقدار زندگی،عمل برای دنیا به شمار نمیآید ( .شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی،ج 5،ص 645) و برخی برآنند که منظور این است:بدون عمل مخصوص به دنیا یعنی آنها در تلاشهایی که برای دنیا دارند،آخرت را نیز در نظر گرفته و در واقع برای هر دو میکوشند. ( .فی ظلال نهج البلاغه،ج 4،ص 379)
آنگاه امام علیه السلام نتیجهگیری کرده،میافزاید:«چنین کسانی هر دو سود را بردهاند و هر دو سرا را با هم مالک شدهاند»؛ (فَأَحْرَزَ الْحَظَّیْنِ مَعاً،وَ مَلَکَ الدَّارَیْنِ جَمِیعاً) .
امام علیه السلام در پایان،پاداشی را که نصیب اینها میشود و نتیجه مهمی را که از کار خود میگیرند اینگونه بیان میکند:«آنها در درگاه خدا آبرومندند و هرچه بخواهند خداوند از آنها دریغ نمیدارد»؛ (فَأَصْبَحَ وَجِیهاً عِنْدَ اللّهِ،لَا یَسْأَلُ اللّهَ حَاجَةً فَیَمْنَعُهُ) .
کلینی رحمه الله در حدیثی از امام صادق علیه السلام از پدرش امام باقر علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«مَثَلُ الْحَرِیصِ عَلَی الدُّنْیَا کَمَثَلِ دُودَةِ الْقَزِّ کُلَّمَا ازْدَادَتْ عَلَی نَفْسِهَا لَفّاً کَانَ أَبْعَدَ لَهَا مِنَ الْخُرُوجِ حَتَّی تَمُوتَ غَمّاً قَالَ وَقَالَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ علیه السلام کَانَ فِیمَا وَعَظَ بِهِ لُقْمَانُ ابْنَهُ یَا بُنَیَّ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا قَبْلَکَ لِأَوْلادِهِمْ فَلَمْ یَبْقَ مَا جَمَعُوا وَ لَمْ یَبْقَ مَنْ جَمَعُوا لَهُ وَ إِنَّمَا أَنْتَ عَبْدٌ مُسْتَأْجَرٌ قَدْ أُمِرْتَ بِعَمَلٍ وَ وُعِدْتَ عَلَیْهِ أَجْراً فَأَوْفِ عَمَلَکَ وَ اسْتَوْفِ أَجْرَکَ وَ لا تَکُنْ فِی هَذِهِ الدُّنْیَا بِمَنْزِلَةِ شَاةٍ وَقَعَتْ فِی زَرْعٍ أَخْضَرَ فَأَکَلَتْ حَتَّی سَمِنَتْ فَکَانَ حَتْفُهَا عِنْدَ سِمَنِهَا وَ لَکِنِ اجْعَلِ الدُّنْیَا بِمَنْزِلَةِ قَنْطَرَةٍ عَلَی نَهَرٍ جُزْتَ عَلَیْهَا وَ تَرَکْتَهَا وَ لَمْ تَرْجِعْ إِلَیْهَا آخِرَ الدَّهْرِ...؛ حریص در دنیا مانند کرم ابریشم است که هر قدر بر پیله اطراف خود میتند،او را از خارج دورتر میسازد تا زمانی که با غم و اندوه،جان میدهد.سپس امام صادق علیه السلام بر این گفتار پدرش چنین افزود:از جمله اندرزهای لقمان به فرزندش این بود:فرزندم! مردمی که پیش از تو بودند برای فرزندانشان جمع کرده و اندوختند؛ولی نه آنچه جمع کرده بودند باقی ماند و نه کسانی که برای آنها اندوخته بودند.تو تنها بندهای هستی که (از سوی خدا) اجیر شدهای.دستور داده شده است که اعمال انجام دهی و اجر و پاداشی برای آن وعده داده شده است،بنابراین عملت را انجام ده و پاداش و اجرت را بهطور کامل دریافت دار و در این دنیا همچون گوسفندی نباش که در کشتزار سبزی واقع میشود و آنقدر میخورد و چاق میشود که مرگش به هنگام چاقی اوست.(زیرا در این موقع صاحبش آن را ذبح میکند) ولی دنیا را به منزله پلی قرار ده که بر نهری کشیده شده؛از آن پل بگذر و آن را رها کن و هرگز به سوی آن باز نگرد...». ( .کافی،ج 2،ص 134،ح 20 )
نه حرص در دنیا و نه تنبلی
به یقین منظور امام علیه السلام از آنچه در این کلام نورانی آمده این نیست که تلاش و سعی برای سامان بخشیدن به حدّ لازم برای زندگی دنیا کار نادرستی است، زیرا از آن در روایات اسلامی به عبادت و گاه به فریضه یاد شده است و یکی از مثالهایی که برای کسب واجب میزنند تلاش برای تأمین نیازمندیهای همسر و فرزندان است.
شاهد گفتار بالا آن است که در حدیث معروف و معتبری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«الْکَادُّ عَلَی عِیَالِهِ کَالْمُجَاهِدِ فِی سَبِیلِ اللَّهِ؛ کسی که برای تأمین زندگی عیال خود زحمت کشد مانند مجاهد در راه خداست». ( .کافی،ج 5،ص 88،ح 1)
در حدیث معتبر دیگری از امام علی بن موسیالرضا علیهما السلام نکته بالاتر از این آمده است:
«الَّذِی یَطْلُبُ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مَا یَکُفُّ بِهِ عِیَالَهُ أَعْظَمُ أَجْراً مِنَ الْمُجَاهِدِ فِی سَبِیلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ؛ آنکس که تلاش میکند از فضل پروردگار مالی به دست آورد که احتیاج همسر و فرزندان را برطرف سازد پاداش او از مجاهد در راه خدا بالاتر است». ( .همان،ح 2 )
آنچه مورد نکوهش امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه است دو چیز است:یکی حرص زدن و بیش از نیاز جمعآوری کردن بهگونهای که انسان را بهکلی در دنیا غرق کند و از آخرت غافل سازد،و دیگری،نخوردن و اندوختن،به نام تأمین آینده فرزندان که در واقع،آن هم نوعی سوءظن به لطف خداست،زیرا خداوند آینده آنها را نیز اگر اهل سعی و تلاش باشند تأمین میکند.ضرورتی ندارد که فرزندان،برای همیشه وابسته به پدران و مادران باشند و به صورت انگلی زندگی کنند.تجربه نشان داده در بسیاری از موارد فرزندان ثروتمندان که ارث کلانی به دست آنها میرسد نهتنها قدر ثروت بیرنج را نمیدانند،بلکه افرادی عاطل و باطل خواهند بود.به عکس،بسیاری از فرزندان افراد فقیر را سراغ داریم که با جدّ و جهد و کوشش از صفر شروع کردند و به زندگی آبرومند و مستقل رسیدند.
امثال این حدیث نیز فراوان است با اینکه مجاهدان در راه خدا از نظر قرآن و اسلام آن همه مقام و فضیلت دارند،اما چنین افرادی را که میخواهند آبرومند زندگی کنند و سربار این و آن نباشند این همه مدح و تمجید کردهاند.
نیز درباره کسانی که حرص بر دنیا آنها را از آخرت غافل میسازد در روایات معصومان علیهم السلام اشارات مهمی آمده است؛از جمله در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم که وارد بازار بصره شد در حالی که همه حریصانه مشغول خرید و فروش بودند و از یاد خدا غافل.امام علیه السلام آنها را صدا زد و فرمود:
«یَا عَبِیدَ الدُّنْیَا وَعُمَّالَ أَهْلِهَا إِذَا کُنْتُمْ بِالنَّهَارِ تَحْلِفُونَ وَبِاللَّیْلِ فِی فُرُشِکُمْ تَنَامُونَ وَفِی خِلالِ ذَلِکَ عَنِ الْآخِرَةِ تَغْفُلُونَ فَمَتَی تُجَهِّزُونَ الزَّادَ وَتُفَکِّرُونَ فِی الْمَعَادِ؛ هنگامی که شما در روز (برای به چنگ آوردن ثروت بیشتر) پیوسته سوگند یاد میکنید و شب در بستر خود میخوابید و در میان این دو از آخرت غافلید پس کی میخواهید زاد و توشه قیامت را فراهم سازید و درباره معاد بیندیشید؟».
در این میان مردی عرض کرد:ای امیرمؤمنان! ما چارهای جز طلب معاش نداریم.اگر نکنیم چه کنیم؟
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:
«إِنَّ طَلَبَ الْمَعَاشِ مِنْ حِلِّهِ لا یَشْغَلُ عَنْ عَمَلِ الْآخِرَةِ؛ طلب معاش از طریق حلال هرگز انسان را از آخرت غافل نمیسازد».
سپس امام علیه السلام بعد از بیان نکات دیگر در پایان حدیث به این آیات استشهاد فرمود: «فَأَمّا مَنْ طَغی* وَ آثَرَ الْحَیاةَ الدُّنْیا* فَإِنَّ الْجَحِیمَ هِیَ الْمَأْوی» ؛اما کسی که طغیان کند و زندگی دنیا را مقدم بشمرد مأوای او دوزخ است». ( .بحارالانوار،ج 100،ص 32،ح 60 )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “There are two kinds of workers in the world: One is a person who labors in this world for this world; his labor for this world keeps him unmindful of the next. He is afraid of destitution for those whom he will leave behind but feels safe about it. So, he spends his life seeking the good of others. The other is one who labors in this world for what is to come hereafter, securing his share of this world without an effort. Thus, he gets the benefits of both, becoming the owner of both homes. This way, he is prestigious before Allāh. If he asks Allāh anything, He does not deny him.”
وَ روُیَِ أَنّهُ ذُکِرَعِندَ عُمَرَ بنِ الخَطّابِ فِی أَیّامِهِ حَلْیُ الکَعبَةِ وَ کَثرَتُهُ فَقَالَ قَومٌ
لَو أَخَذتَهُ فَجَهّزتَ بِهِ جُیُوشَ المُسلِمِینَ کَانَ أَعظَمَ لِلأَجرِ وَ مَا تَصنَعُ الکَعبَةُ باِلحلَیِ فَهَمّ عُمَرُ بِذَلِکَ وَ سَأَلَ عَنهُ أَمِیرَ المُؤمِنِینَ علیه السلام فَقَالَ علیه السلام
إِنّ هَذَا القُرآنَ أُنزِلَ عَلَی النّبِیّ صلی الله علیه و آله وَ الأَموَالُ أَربَعَةٌ أَموَالُ المُسلِمِینَ فَقَسّمَهَا بَینَ الوَرَثَةِ فِی الفَرَائِضِ وَ الفیَءُ فَقَسّمَهُ عَلَی مُستَحِقّیهِ وَ الخُمُسُ فَوَضَعَهُ اللّهُ حَیثُ وَضَعَهُ وَ الصّدَقَاتُ فَجَعَلَهَا اللّهُ حَیثُ جَعَلَهَا وَ کَانَ حلَیُ الکَعبَةِ فِیهَا یَومَئِذٍ فَتَرَکَهُ اللّهُ عَلَی حَالِهِ وَ لَم یَترُکهُ نِسیَاناً وَ لَم یَخفَ عَلَیهِ مَکَاناً فَأَقِرّهُ حَیثُ أَقَرّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ فَقَالَ لَهُ عُمَرُ لَولَاکَ لَافتَضَحنَا وَ تَرَکَ الحلَیَ بِحَالِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود:
(در زمان حکومت عمر، نسبت به فراوانی زیور و زینتهای کعبه صحبت شد، گروهی گفتند آنها را برای لشکر اسلام مصرف کن، کعبه زر و زینت نمیخواهد، وقتی از امیر المؤمنین علیه السّلام پرسیدند، فرمود) همانا قرآن بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هنگامی نازل گردید که اموال چهار قسم بود، اموال مسلمانان، که آن را بر أساس سهم هر یک از وارثان، تقسیم کرد، و غنیمت جنگی که آن را به نیازمندانش رساند، و خمس، که خدا جایگاه مصرف آن را تعیین فرمود، و صدقات، که خداوند راههای بخشش آن را مشخّص فرمود .
و زیور آلات و زینت کعبه از اموالی بودند که خدا آن را به حال خود گذاشت، نه از روی فراموشی آن را ترک کرد، و نه از چشم خدا پنهان بود، تو نیز آن را به حال خود واگذار چنانکه خدا و پیامبرش آن را بحال خود واگذاشتند.
(عمر گفت: اگر تو نبودی رسوا میشدیم، و متعرّض زیور آلات کعبه نشد)
[و گفتهاند که در روزگار خلافت عمر بن خطاب از زیور کعبه و فراوانی آن نزد وی سخن رفت، گروهی گفتند اگر آن را به فروش رسانی و به بهایش سپاه مسلمانان را آماده گردانی ثوابش بیشتر است.
کعبه را چه نیاز به زیور است؟ عمر قصد چنین کار کرد و از امیر المؤمنین پرسید ، فرمود:] [قرآن بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل گردید و مالها چهار قسم بود: مالهای مسلمانان که آن را به سهم هر یک میان میراث بران قسمت نمود. و غنیمت جنگی که آن را بر مستحقانش توزیع فرمود. و خمس که آن را در جایی که باید نهاد. و صدقات که خدا آن را در مصرفهای معین قرار داد. در آن روز کعبه زیور داشت و خدا آن را بدان حال که بود گذاشت. آن را از روی فراموشی رها ننمود و جایش بر خدا پوشیده نبود. تو نیز آن را در جایی بنه که خدا و پیامبر او مقرر فرمود. [عمر گفت اگر تو نبودی رسوا میشدیم و زیور را به حال خود گذارد.]
و مرویست که یاد کردند نزد عمر بن خطاب در روزگار خلافت او زیور کعبه و بسیاری او پس گفتاند قومی که اگر فراگیری آن حلی را پس ساز کنی بآن لشکریان مسلمان را باشد بزرگتر از برای اجر و ثواب چه میکند کعبه بزر و زیور پس قصد کرد عمر بن خطاب باخذ و پرسید جواز اخذ آنرا از امیر مؤمنان پس فرمود بدرستی که قران خود فرستاده شده بر پیغمبر در حالتی که مالها در آن بر چهار قسم مذکور است مالهای مسلمانان پس قسمت کردهاند میان وارثان در فریضههای هر یک و دوم غنیمت دار الحرب پس تقسیم آنرا بر مستحقان آن و سوم خمس پس وضع کرد آنرا خدا آنجا که وضع کرد آنرا و چهارم صدقهها پس گردانید آنرا خدا آنجا که گردانید از اصناف مستحقین و بود زیور کعبه در کعبه در آن روز پس واگذاشت آنرا بحال خود و ترک نکرد آنرا از روی فراموشی و پوشیده نشد بر او از روی موضع بلکه علم داشت به آن موضع پس ثابت کرد آنرا در آنجا که ثابت گردانید آنرا خدا و رسول او پس گفت عمر مر او را اگر تو نمیبودی رسوا میشدیم و واگذارد زیور کعبه را بحال خود
گویند در زمان خلافت عمر بن الخطاب و در نزد او سخن از زیورهای کعبه و فراوانی آنها به میان آمد. جمعی گفتند که می توان آنها را برگرفت و هزینه بسیج سپاهیان اسلام ساخت ثواب این کار بیشتر است. زیرا کعبه زیور می خواهد چه کند. عمر خواست چنان کند و از امیر المؤمنین (علیه السلام) پرسید. آن حضرت در جواب فرمود:
قرآن بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شده و اموال را به چهار قسمت کرده است: یکی داراییهای مسلمانان که پس از آنها به میان وارثانشان، به گونه ای که مقرر شده، تقسیم می شود. دو دیگر، فییء یا غنایم جنگی است که به مستحقانش داده شود و سوم، خمس که خداوند تقسیم آن را طریقه ای معین کرده و چهارم، صدقات که آنها را هم جایی مقرر است. زیورهای کعبه در آن روزها هم بود ولی پیامبر (صلی الله علیه و آله) آنها را به حال خود گذاشت، نه این که تقسیم آنها را فراموش کرده باشد یا آنکه مکان آنها را ندانسته باشد. آنها را در همان جای قرار ده که خداوند و رسولش قرار داده بودند. عمر گفت: اگر تو نبودی ما رسوا می شدیم و زیورهای کعبه را به حال خود رها کرد.
گفتهاند:در زمان حکومت عمر بن خطاب از زینت کعبه و فراوانی آن سخن به میان آمد، گروهی پیشنهاد کردند اگر آن را بفروشی و ارتش مسلمانان را تجهیز کنی ثوابش بیشتر است، کعبه را به زینت چکار؟عمر به این مسأله تصمیم گرفت،و از امیر المؤمنین علیه السّلام پرسید ،حضرت فرمود:
قرآن بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نازل شد و اموال چهار نوع بود:اموال مسلمانان که آن را میان ارث بران بر اساس قرآن تقسیم کرد.و غنیمت جنگی که آن را بر مستحقان قسمت فرمود.و خمس که خداوند آن را در جایی که باید قرار داد.و صدقات که خداوند آن را در مصرفهای معیّنش مقرر فرمود .در آن روز کعبه را زیور و زینت بود،و خداوند آن را به صورتی که بود گذاشت،البته از روی فراموشی رها نکرد،و جایش بر خدا پنهان نبود، تو هم آن را همان جا که رسول خدا قرار دادهاند بر جای خود بگذار.
عمر گفت:اگر تو نبودی ما رسوا میشدیم.و زینت کعبه را به حال خود گذاشت .
شروح:
و حلیه السیف: جمعها حلی مثل لحیه و لحی: و قریء بهما من حلیهم عجلا جسدا، و حلی المراه جمعه حلی مثل ثدی و ثدی و هو فعول و بکسر الحاء ایضاء. و قوله: و لم یترکه نسیانا الضمیر لحلی الکعبه. و لم یخف علیه، ای لم یخف حلیها علی الله و مکانا تمیز. و روی: و لم یخف عنه ای لم یستر الله عن محمد مکانا منه و الاول اصح. و الفیء: الغنیمه التی فائت، ای رجعت الی المسلمین من الکفار.
آوردهاند که در دوران خلافت عمر بن خطاب، در نزد او، سخن از زیور و زنیت کعبه و زیادی آن به میان آمد. حاضران گفتند، اگر آنها را برداری و صرف تجهیز سپاه اسلام کنی، پاداش بیشتری دارد، و کعبه زینت نمیخواهد. عمر تصمیم به برداشتن زیورها گرفت، و در آن باره با امیرالمومنین (علیه السلام) مشورت کرد، امام (علیه السلام) فرمود: (هنگامی که قرآن بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شد، اموال چهار نوع بودند: 1- مال مسلمانان که پیامبر (صلی الله علیه و آله) آنها را بین وارثان، از روی حساب ارث، تقسیم کرد. 2- غنیمت، که بین مستحقانش تقسیم کرد. 3- خمس، که خداوند آنجا که باید قرار دهد، قرار داد. 4- صدقات که خداوند آنها را در جای خود قرار داد، و زینت کعبه آن روز، در کعبه بود که خداوند آن را به حال خود گذاشت و این نه از روی فراموشی بود و نه از آن روی که جای آن از خداوند پوشیده بود پس تو نیز آن را به همانگونه قرار بده که خدا و رسولش (صلی الله علیه و آله) قرار داده بودند). پس عمر گفت: اگر تو نبودی رسوا میشدیم، و آن زیورها را به حال خود گذاشت. این داستان مشهور است، و خلاصهی برهان امام (علیه السلام) قیاس مضمری است که بر مقدمهی صغرای آن اشاره فرموده است و تقدیر آن چنین است: زیور کعبه را خداوند و رسولش در جای خود نهادند- بدون فراموشی و غفلت از مکان آن- با این که به همهی اموال پرداخته بودند، و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر چه را که خدا و رسولش به جای خودش قرار داده باشند، در این عمل پیروی از آنها واجب است. و از این رو به عنوان نتیجهی قیاس، امر کرد، همانطوری که خدا و رسولش قرار دادند، تو نیز همانطور قرار ده! کلمهی نسیانا منصوب است چون حال است، و مکانا منصوب است چون تمیز است.
وَ رُوِیَ:أَنَّهُ ذُکِرَ عِنْدَ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فِی أَیَّامِهِ حَلْیُ اَلْکَعْبَةِ وَ کَثْرَتُهُ فَقَالَ قَوْمٌ لَوْ أَخَذْتَهُ فَجَهَّزْتَ بِهِ جُیُوشَ الْمُسْلِمِینَ کَانَ أَعْظَمَ لِلْأَجْرِ وَ مَا تَصْنَعُ اَلْکَعْبَةُ بِالْحَلْیِ فَهَمَّ عُمَرُ بِذَلِکَ وَ سَأَلَ عَنْهُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع فَقَالَ ع إِنَّ هَذَا اَلْقُرْآنَ أُنْزِلَ عَلَی اَلنَّبِیِّ ص [ مُحَمَّدٍ ص ]
وَ الْأَمْوَالُ أَرْبَعَةٌ أَمْوَالُ الْمُسْلِمِینَ فَقَسَّمَهَا بَیْنَ الْوَرَثَةِ فِی الْفَرَائِضِ وَ الْفَیْءُ فَقَسَّمَهُ عَلَی مُسْتَحِقِّیهِ وَ اَلْخُمُسُ [اَلْخُمْسُ]
فَوَضَعَهُ اللَّهُ حَیْثُ وَضَعَهُ وَ الصَّدَقَاتُ فَجَعَلَهَا اللَّهُ حَیْثُ جَعَلَهَا وَ کَانَ حَلْیُ اَلْکَعْبَةِ فِیهَا یَوْمَئِذٍ فَتَرَکَهُ اللَّهُ عَلَی حَالِهِ وَ لَمْ یَتْرُکْهُ نِسْیَاناً وَ لَمْ یَخْفَ عَلَیْهِ [عَنْهُ]
مَکَاناً فَأَقِرَّهُ حَیْثُ أَقَرَّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ فَقَالَ لَهُ عُمَرُ لَوْلاَکَ لاَفْتَضَحْنَا وَ تَرَکَ الْحَلْیَ بِحَالِهِ .
هذا استدلال صحیح و یمکن أن یورد علی وجهین أحدهما أن یقال أصل الأشیاء الحظر و التحریم کما هو مذهب کثیر من أصحابنا البغدادیین فلا یجوز التصرف فی شیء من الأموال و المنافع إلا بإذن شرعی و لم یوجد إذن شرعی فی حلی الکعبة فبقینا فیه علی حکم الأصل.
و الوجه الثانی أن یقال حلی الکعبة مال مختص بالکعبة هو جار مجری ستور الکعبة و مجری باب الکعبة فکما لا یجوز التصرف فی ستور الکعبة و بابها إلا بنص فکذلک حلی الکعبة و الجامع بینهما الاختصاص الجاعل کل واحد من ذلک کالجزء من الکعبة فعلی هذا الوجه ینبغی أن یکون الاستدلال.
و یجب أن یحمل کلام أمیر المؤمنین ع علیه و إلا یحمل علی ظاهره لأن لمعترض أن یعترض استدلاله إذا حمل علی ظاهره بأن یقول الأموال الأربعة التی عددها إنما قسمها الله تعالی حیث قسمها لأنها أموال متکررة بتکرر الأوقات علی مر الزمان یذهب الموجود منها و یخلفه غیره فکان الاعتناء بها أکثر و الاهتمام بوجوه متصرفها أشد لأن حاجات الفقراء و المساکین و أمثالهم من ذوی الاستحقاق کثیرة و متجددة بتجدد الأوقات و لیس کذلک حلی الکعبة لأنه مال واحد باق غیر متکرر و أیضا فهو شیء قلیل یسیر لیس مثله مما یقال ینبغی أن یکون الشارع قد تعرض لوجوه مصرفه حیث تعرض لوجوه مصرف الأموال فافترق الموضعان
(و روی) و در روایت واقع شده که (انه ذکر عند عمر بن الخطاب) که یاد کردند نزد عمر بن خطاب (فی ایامه) در روزهای خلافت او (حلی الکعبه) زیور کعبه را (و کثرته) و بسیاری آن (فقال قوم) پس گفتند گروهی از تابعان او در آن باب (لو اخذته) اگر فراگیری آن حلی را (فجهزت به) پس ساز کنی به آن (جیوش المسلمین) لشگرهای مسلمانان را (کان اعظم للاجر) باشد بزرگتر از برای اجر و ثواب (و ما تصنع الکعبه) و چه میکند کعبه (بالحلی) به زر و زیور و کجا میبرد آن را (فهم عمر بن الخطاب بذلک) پس قصد کرد عمر به اخذ آن زیور (و سال عنه) و پرسید از اخذ آن (من امیرالمومنین علیهالسلام) از امیرالمومنین و امامالمتقین علی بن ابیطالب علیهالسلام (فقال) پس آن حضرت فرمود که: (ان القران انزل) به درستی که قرآن فرستاده شد (علی النبی (صلی الله علیه و آله)) بر حضرت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) (و الاموال اربعه) و حال آنکه مالها در او بر چهار نوع مذکور است (اموال المسلمین) یکی مالهای مسلمانان (فقسمها) پس قسمت فرموده آن را (بین الورثه) میان وارثان (فی الفرائض) در فریضههای ایشان (و الفیء) و دوم غنیمت دارالحرب (فقسمه) پس تقسیم نمود آن را (علی مستحقیه) بر مستحقان آن (و الخمس) و سوم خمس (فوضعه الله) پس وضع فرمود آن را حضرت معبود (حیث وضعه) آنجا که تعیین نمود که آن را به که میباید داد یعنی به هاشمیین (و الصدقات) و چهارم صدقات و زکوات (فجعلها الله) پس گردانیده آن را خدای تعالی (حیث جعلها) آنجا که مقرر نمود آن را. یعنی در میان اصناف ثمانیه (و کان حلی الکعبه فیها) و بود زیور کعبه در کعبه (یومئذ) در آن روز (فترکه الله علی حاله) پس واگذاشت آن را خدای تعالی بر حال خود همچنانکه بود (و لم یترکه) و ترک نکرد و وانگذاشت آن را (نسیانا) از روی فراموشی (و لم یخف علیه) و پوشیده نشد بر او (مکانا) از نظر موضع، بلکه علم داشت به آن موضع (فاقره) پس ثابت گردان آن را (حیث اقره الله) در آنجا که ثابت گردانیده است آن را خدای تعالی (و رسوله) و فرستاده او. (فقال له عمر) پس گفت عمر (لو لاک) اگر نمیبودی تو (لا افتضحنا) رسوا میشدیم و حال آنکه رسوا بود و خبر نداشت آن نادان از جهت تقدم او بر افضل عالمیان (و ترک الحلی بحاله) پس واگذاشت آن زیور را به حال خود در آنجا.
آوردهاند که در ایام عمر پیش او ذکر زیور کعبه و کثرت آن کردند، و قومی گفتند اگر آن زیورها برداری و صرف تجهیزات لشکر مسلمانان کنی اجر آن بزرگتر باشد و کعبه زیور چه میکند عمر قصد آن کرد و از حضرت امیرالمومنین در آن باب سوال نمود فرمود: به درستی که فرود آمد قرآن بر رسول صلی الله علیه و آله و سلم و مالها چهار صنف بود: اول اموال مسلمانان بعد از فوت ایشان آن را میان ورثه قسمت نمود در فرایض. دوم فیء یعنی غنایم دارالحرب و آن را بر مستحقان قسمت کرد. سوم خمس گذاشت آن را خدای عزوجل آنجا که گذاشت از مواضع خود. چهارم صدقات و آن را نیز در جای خود گذاشت. و زیور کعبه آن روز موجود بود رها کرد آن را بر حال خود و رها نکرد آن را از روی فراموشی از آن، یا پنهان نبود جای آن از او تعالی پس تو هم بگذار آن را آنجا که خدای تعالی گذاشته است و رسول او. یعنی دست از آن بدار تا به جای خویش باشد چنانکه حق تعالی آن را به جای خویش گذاشت. گفت عمر اگر تو نمیبودی هر آینه ما رسوا میگشتیم. و آن زیور به حال خود بگذاشت
و روی انه ذکر عند عمر بن الخطاب فی ایامه حلی الکعبه و کثرته، فقال قوم: «لو اخذته فجهزت به جیوش المسلمین کان اعظم للاجر و ما تصنع الکعبه بالحلی؟ فهم عمر بذلک و سال عنه امیرالمومنین علیهالسلام، فقال علیهالسلام:
«ان القرآن انزل علی النبی، صلی الله علیه و آله و الاموال اربعه: اموال المسلمین، فقسمها بین الورثه فی الفرائض و الفیء، فقسمه علی مستحقیه و الخمس، فوضعه الله حیث وضعه و الصدقات، فجعلها الله حیث جعلها. و کان حلی الکعبه فیها یومئذ، فترکه الله علی حاله و لم یترکه نسیانا و لم یخف عنه مکانا، فاقره حیث اقره الله و رسوله.»
فقال عمر: لولاک لافتضحنا و ترک الحلی بحاله.» یعنی و روایت شده است که مذکور شد در نزد عمر پسر خطاب در ایام خلافتش زیورهای کعبه و بسیاری آن، پس گفتند جمعی که اگر برداری آنها را، پس آماده کنی به آن سپاه مسلمانان را، باشد اجر او بزرگتر و چه کار میکند کعبه با زیور. پس قصد کرد عمر به برداشتن آن و سوال کرد از آن امیر مومنان علیهالسلام را، پس گفت علیهالسلام که:
به تحقیق که قرآن نازل شد بر پیغمبر، صلی الله علیه و آله و حال آنکه مالها چهار قسم بودند: یک قسم مالهای مسلمانان بود، پس قسمت کرد آنها را در میان ورثهی مسلمانان در فریضههای ایشان، یعنی در رسدهای قرار داد قرآنی و یک قسم غنیمت دار الحرب بود، پس تقسیم کرد آن را بر مستحقین آن و یک قسم خمس بود، پس گذاشت خدا آن را در جایی که گذاشت و یک قسم زکات بود، پس قرار داد آن را خدا در جایی که قرار داد. و بود زیور کعبه در کعبه در آن روز، پس واگذاشت آن را خدا بر حال خود و وانگذاشت آن را از روی فراموشی و پنهان نبود از او مکان او، پس ثابت بدار آن را در جایی که ثابت داشته است خدا و رسول خدا.
پس گفت عمر که اگر نبودی تو هر آینه ما رسوا میشدیم و واگذاشت زیور کعبه را به حال خود.
اللغه: (الحلی) جمع حلی و حلی، و الحلیه ج: حلی و حلی علی غیر قیاس: ما یزین به من مصوغ المعدئیات، الحجاره الکریمه- المنجد-. المعنی: قال الشارح المعتزلی: استدلال صحیح، و یمکن ان یورد علی وجهین: احدهما ان یقال: اصل الاشیاء الحظر و التحریم کما هو مذهب کثیر من اصحابنا البغدادیین، فلا یجوز التصرف فی شیء من الاموال و المنافع الا باذن شرعی، و لم یوجد اذن شرعی فی حلی الکعبه، فبقینا فیه علی حکم الاصل. اقول: تقریر الدلیل علی هذا الوجه العلیل مبنی علی ان یجعل مال الکعبه مما لا نص فیه و علی ان الاصل فیه اصاله التحریم او اصاله الاحتیاط، و علی ان الصحابه کلهم جهلاء بهذا الحکم فیرجعون الی الاصل کالفقهاء فی هذه الازمنه و علی ان القرآن و السنه لم یکملا تشریع کل الاحکام و ما یحتاج الیه الانام. و کل هذه المبانی کما تری نعم ذهب کثیر من الفقهاء الی تحریم التصرف فی الاموال بغیر اذن شرعی و صدر و هذا الاصل من ائمتنا (علیه السلام) (لا یحل مال الا من حیث ما احله الله). و الظاهر ان مرجع استدلاله تجاه عمر بعد تصمیمه علی التصرف فی حلی الکعبه بشور من کبار الصحابه الذین هم مصدر التشریع عند المعتزلی و فتوی واحد منهم یقوم مقام النص و الدلیل فضلا عن جمیع اعضاء شوری عمر الفقهیه هو الاستدلال طلاق المقامی المستفاد من آیات و ادله وجوه التصرفات المالیه فی القرآن و السنه النبویه و قرره (علیه السلام) بوجه بلیغ اعتقد عمر بصحته و رجع عن رایه و رای اعضاء مشورته و هل یرضی المعتزلی بان یقال انه افتی اعضاء شوری عمر و هم کبار الصحابه و اتخذه عمر رایاء و یرید اجرائه ثم رجع عن ذلک بمجرد اصل مبنی علی الجهل و عدم الدلیل و النص علی حکم المورد، و البحث فی هذه المساله من الوجهه الفقهیه یحتاج الی تفصیل لا یسعه المقام. الترجمه: روایت شده که زیورهای فراوان خانه کعبه نزد عمر گفتگو شد، جمعی گفتند باید آنها را دریافت کنی و صرف ساز و برگ لشگرهای اسلام سازی که ثوابش بیشتر است، خانه کعبه چه نیازی به زیور دارد؟ عمر قصد این کار کرد از امیرالمومنین دربارهی آن پرسش کرد علی (علیه السلام) فرمود: قرآنی که بر پیامبر نازل شد حکم همه اموال را در چهار بخش بیان کرده: 1- اموال شخصی مسلمانان که آنها را طبق فرائض مقرره میان ورثه آنها قسمت بندی کرده است. 2- غنیمتی که از جهاد بدست برآید و آنرا بر مستحقان آن قسمت بندی کرده است. 3- اموال خمس که آنها را خداوند به جاهای خود مقرر داشته است. 4- صدقات و اموال زکاه که آنها را خداوند در مصارف معینه خود مقرر داشته در همان روزهای نزول احکام اموال و بوجهبندی آنها زیورهای کعبه موجود بودند و خداوند آنها را به حال خود گذاشت و از روی فراموشی یا بیاطلاعی بر مکان آنها از آنها صرف نظر نکرده تو هم آنها را به همان وضعی که خدا و رسولش مقرر داشتند بر جای خود واگذار، عمر گفت: اگر شما نبودید ما رسوا میشدیم و زیور کعبه را به حال خود وانهاد.
زیور کعبه به دربار ***عمر مطرح بحث شد و شور نظر
مستشاران عمر رای زدند ***کعبه را نیست نیاز زیور
این زر و سیم که در کعبه بود*** بستان صرف بکن بر لشگر
عمر این رای پسندید ولی*** با علی کرد یکی شور دگر
داد پاسخ که خدا در قرآن*** حکم اموال بیان کرده نگر
همه اموال شده بخش به چار*** شده ممتاز هم از یکدیگر
مال شخصی مسلمان ارث است ***که فرائض شده از آن بشمر
فیء تقسیم به حقداران است ***خمس در جای دیگر کرده مقر
چارمین مال زکاتست و خدا ***کرده تقسیم همه سرتاسر
زیور کعبه در آن روزم بود ***که خدا کرده از آن صرف نظر
نه از فراموشی و نی نادانی ***که کجاهست و چهاش هست اثر؟
پیروی کن ز خدا و ز رسول*** تو هم از زیور کعبه بگذر پس عمر گفت علی حق با توا ست***گر نبودی شدی رسوای عمر
(الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) (و روی انه ذکر عند عمر بن الخطاب فی ایامه حلی الکعبه و کثرته، فقال قوم: لو اخذته فجهزت به جیوش المسلمین، کان اعظم للاجر و ما تصنع (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) الکعبه بالحلی) اقول: فی تاریخ الطبری کان تبع و قومه اصحاب اوثان یعبدونها، فاتاه نفر من هذیل فقالوا له: الا ندلک علی بیت مال قد اغفلته الملوک قبلک فیه اللولو و الزبرجد و الیاقوت و الذهب و الفضه، قال: بلی، قالوا: بیت بمکه یعبده اهله و یصلون عنده- و انما اراد الهذلیون بذلک هلاکه لما قد عرفوا من هلاک من اراده من الملوک و بغی عنده- فلما اجمع لما قالوا، ارسل الی حبرین من احبار الیهود کانا اعلم اهل زمانهما و کان خرج بهما معه، فقالا له: ما اراد القوم الا هلاکک و هلاک جندک، و لئن فعلت ما دعوک الیه لتهلکن و لیهلکن من معک من جندک، قال: فماذا تامراننی ان اصنع؟ قالا: ما یصنع اهله! تطوف به و تعظمه و تحلق عنده راسک، و تتذلل له حتی تخرج من عنده، قال: فما یمنعکما انتما من ذلک؟ قالا: اما و الله انه لبیت ابینا ابراهیم، و لکن اهله حالوا بینه و بیننا بالاوثان التی نصبوا حوله، و بالدماء التی یهریقون عنده و هم نجس، فعرف نصحهما، فقرب الهذلیین فقطع ایدیهم و ارجلهم، ثم مضی حتی قدم مکه و اری فی المنام ان یکسو البیت فکساه بالخصف، ثم اری ان یکسوه احسن من ذلک فکساه المعافر، ثم اری ان یکسوه احسن من ذلک فکساه الملائه و الوصائل، فکان تبع فیما یزعمون اول من کساه، و اوصی به ولاته من جرهم، و امرهم بتطهیره و ان لا یقربوه دما و لا میته و لا میلاثا - و هی الحائض- و جعل له بابا و مفتاحا. (فهم عمر بذلک): فی (ملاحم ابن طاووس) نقلا عن فتن نعیم بن حماد -و هو من رجال العامه- فی اخبار المهدی (علیه السلام) عن ابن وهب عن اسحاق بن یحیی عن طلحه التمیمی عن طاوس قال: ودع عمر البیت ثم قال: و الله ما ادری ادع خزائن البیت، و ما فیه من السلاح و المال، ام اقسمه فی سبیل الله، فقال له (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) علی (علیه السلام): امض فلست بصاحبه، انما صاحبه منا شاب من قریش یقسمه فی سبیل الله فی آخر الزمان. و اخذ اموال الکعبه بغیر حق جمع، منهم ابن الافطس، ففی (تاریخ الطبری) جلس حسین بن الحسن الافطس فی اول یوم من محرم سنه مائتین بعد تفرق الحاج خلف المقام علی نمرقه مثنیه، فامر بثیاب الکعبه التی علیها فجردت منها حتی لم یبق من کسوتها شیئا و بقیت حجاره مجرده، ثم کساها ثوبین من قز رقیق کان ابوالسرایا وجه بها معه، و عمد الی ما فی خزانه الکعبه من مال فاخذه، و جعلوا یحکون الذهب الرقیق الذی فی رووس اساطین المسجد فیخرج من الاسطوانه بعد التعب الشدید قدر مثقال ذهب او نحوه، حتی عم ذلک اکثر اساطین المسجد الحرام، و قلعوا الحدید الذی علی شبابیک زمزم، و من خشب الساج فبیع بالثمن الخسیس. و منهم الجنابی القرمطی، ففی (صله تاریخ الطبری): سار الجنابی القرمطی فی سنه (316) الی مکه فدخلها و اوقع باهلها عند اجتماع الموسم و اهلال الناس بالحج یقتل المسلمین بالمسجد الحرام و هم متعلقون باستار الکعبه و اقتلع الحجر و ذهب به و اقتلع ابواب الکعبه و جردها من کسوتها، و اخذ جمیع ما کان فیها من آثار الخلفاء التی زینوا بها الکعبه و ذهبوا بدره الیتیم و کانت فیما ذکر اهل مکه اربعه عشر مثقالا، و قرن کبش ابراهیم و عصا موسی ملبسین بالذهب مرصعین بالجوهر، و طبق و مکبه من ذهب و سبعه عشر قندیلا کانت بها من فضه، و ثلاث محاریب فضه کانت دون (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) القامه منصوبه فی صدر البیت، ثم رد الحجر بعد اعوام، و لم یرد من سائر ذلک شیء. و قیل ان الجنابی صعد الی سطح الکعبه لیقلع المیزاب و هو من خشب ملبس بالذهب، فرماه بنوهذیل الاعراب من جبل ابیقبیس بالسهام حتی ازالوه و لم یصل الی قلعه. و بعضهم بدل کسوته و بابه، ففی (تاریخ الطبری): نزع المهدی سنه (160) کسوه الکعبه التی کانت علیها و کساها کسوه جدیده، و ذلک ان حجبه الکعبه رفعوا الیه انهم یخافون علی الکعبه ان تهدم لکثره ما علیها من الکسوه، فامر ان یکشف عنها ما علیها من الکسوه حتی بقیت مجرده، ثم طلی البیت کله بالخلوق، و ذکر انهم لما بلغوا الی کسوه هشام وجدوها دیباجا ثخینا جیدا، و وجدوا کسوه من کان قبله عامتها من متاع الیمن. و فی (کامل الجزری): قلع الخلیفه المقتفی فی سنه (552) باب الکعبه و عمل عوضه بابا مصفحا بالنقره المذهبه، و عمل لنفسه من الباب الاول تابوتا یدفن فیه اذا مات. (و سال) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (و سال عنه) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) میرالمومنین (علیه السلام) فی (تاریخ الخطیب)، قال المهدی لشریک القاضی: ما تقول فی علی بن ابیطالب؟ قال: ما قال فیه جدک العباس و عبدالله. قال: و ما قالا فیه؟ قال: فاما العباس فمات، و علی عنده افضل الصحابه، و قد کان یری کبراء المهاجرین یسالونه عما ینزل من النوازل، و ما (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) احتاج هو الی احد حتی لحق بالله- الی آخر ما فیه. و کما اشار(علیه السلام) علیه بعدم تعرضه لحلی الکعبه کذلک اشار علیه بعدم اقرار بهار کسری. قال الجزری فی (کامله) فی فتح القادسیه: ارسل سعد بن ابیوقاص بعد الفتح فی الخمس کل شیء اراد ان تعجب منه العرب و اراد اخراج خمس القطیف- و هو بهار کسری- فلم تعتدل قسمته، فقال للمسلمین: هل تطیب انفسکم عن اربعه اخماسه فنبعث به الی عمر یضعه حیث یشائ، فانا لا نراه ینقسم و هو بیننا قلیل و هو یقع من اهل المدینه موقعا؟ قالوا: نعم، فبعثه و هو بساط طوله ستون ذراعا و عرضه ستون ذراعا مقدار جریب، کانت الاکاسره تعده للشتاء اذا ذهبت الریاحین شربوا علیه فکانهم فی ریاض، فیه طرق کالصور، و فیه فصوص کالانهار، ارضها مذهبه، و خلال ذلک کالدر و فی حافاته کالارض المزروعه و الارض المبقله بالنبات فی الربیع، و الورق من الحریر علی قضبان الذهب و زهره الذهب و الفضه و ثمره الجوهر و اشباه ذلک، و کانت العرب تسمیه القطیف، فقال عمر: اشیروا علی فیه، فمن بین مشیر بقبضه و آخر مفوض الیه، فقال له علی (علیه السلام): لم تجعل علمک جهلا و یقینک شکا، انه لیس لک من الدنیا الا ما اعطیت فامضیت، او لبست فابلیت او اکلت فافنیت، و انک ان تبقه علی هذا الیوم لم تعدم فی غد من یستحق به ما لیس له؟ فقال: صدقتنی و نصحتنی، فقطعه بینهم فاصاب علیا(علیه السلام) منه قطعه لم تکن باجود تلک القطع، فباعه بعشرین الفا. و کما اشار (علیه السلام) علی عمر بعدم تعرض حلی الکعبه اشار علی بن الحسین (علیه السلام) علی الحجاج بمنعه من هتک تراب البیت. (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و فی (الکافی) عن ابان بن تغلب: لما هدم الحجاج الکعبه، فرق الناس ترابها، فلما صاروا الی بنائها فارادوا ان یبنوها، خرجت علیهم حیه فمنعت الناس البناء حتی هربوا، فاتوا الحجاج فاخبروه، فخاف ان یکون قد منع بنائها، فصعد المنبر ثم قال: انشد الله عبدا عنده مما ابتلینا به علم لما اخبرنا به! فقام الیه شیخ فقال: ان یکن عند احد علم فعند رجل رایته جاء الی الکعبه فاخذ مقدارها ثم مضی، فقال الحجاج: من هو؟ فقال: علی بن الحسین. فقال: معدن ذلک، فبعث الیه (علیه السلام) فاخبره بما کان من منع الله ایاه البنائ، فقال له: انک عمدت الی بناء ابراهیم و اسماعیل علیهم السلام، فالقیته فی الطریق و انهبته کانک تری انه تراث لک! اصعد المنبر و انشد الناس ان لا یبقی احد عنده شیء الا رده، فردوه، فلما جمع التراب اتی (علیه السلام)، فوضع الاساس و امرهم ان یحفروا فتغیبت عنهم الحیه، و حفروا حتی انتهوا الی موضع القواعد، قال (علیه السلام) لهم: تنحوا، فتنحوا فدنا منها فغطاها بثوبه، ثم غطاها بالتراب بیده ثم دعا الفعله فقال: ضعوا بنائکم … الخبر. (فقال (علیه السلام): ان القرآن انزل علی النبی) هکذا فی (المصریه و ابن میثم و الخطیه) و لکن فی (ابن ابیالحدید) (علی محمد (صلی الله علیه و آله) (و الاموال اربعه) ان عمر لم یکن یعرف ما یعرفه باقی الصحابه و التابعین. فقال ابن عبدالبر فی (استیعابه) فی عنوان صعصعه: صعصعه هو القائل لعمر حین قسم المال الذی بعث الیه ابوموسی و کان الف الف درهم، و فضلت منه فضله، فاختلفوا علیه حیث یضعها، فقام خطیبا و قال: ایها الناس انه قد بقیت لکم فضله بعد حقوق الناس، فما تقولون فیها؟ فقام صعصعه، (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و هو غلام شاب فقال: انما تشاور الناس فی ما لم ینزل الله فیه قرآنا، و اما ما انزل الله به القرآن و وضعه مواضعه فضعه فی مواضعه التی وضعه الله تعالی فیها! فقال صدقت. (اموال المسلمین فقسمها بین الورثه فی الفرائض) فقال فی الطبقه الاولی: (یوصیکم الله فی اولادکم للذکر مثل حظ الانثیین فان کن نساء فوق اثنتین فلهن ثلثا ما ترک و ان کانت واحده فلها النصف و لابویه لکل واحد منهما السدس مما ترک ان کان له ولد فان لم یکن له ولد و ورثه ابواه فلامه الثلث فان کان له اخوه فلامه السدس من بعد وصیه یوصی بها او دین). و قال فی الطبقه الثانیه: (یستفتونک قل الله یفتیکم فی الکلاله ان امرو هلک لیس له ولد و له اخت فلها نصف ما ترک و هو یرثها ان لم یکن لها ولد فان کانتا اثنتین فلهما الثلثان مما ترک و ان کانوا اخوه رجالا و نساء فللذکر مثل حظ الانثیین یبین الله لکم ان تضلوا و الله بکل شیء علیم). و قال جل و علا: (و ان کان رجل یورث کلاله او امراه و له اخ او اخت فلکل واحد منهما السدس فان کانوا اکثر من ذلک فهم شرکاء فی الثلث من بعد وصیه یوصی بها او دین غیر مضار). و قال فی الطبقه الثالثه: (و اولو الارحام بعضهم اولی ببعض فی کتاب الله). و ذکر میراث الازواج فقال: (و لکم نصف ما ترک ازواجکم- الی قوله- (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) فلهن الثمن مما ترکتم من بعد وصیه توصون بها او دین). و ذکر ابطال العصبه فی مورد البنات و الاخوات التی یقول بها مخالفونا فقال: (للرجال نصیب مما ترک الوالدان و الاقربون و للنساء نصیب مما ترک الوالدان و الاقربون مما قل منه او کثر نصیبا مفروضا). و دل علی بطلان العول و ورود النقص علی البنات و الاخوات دون الازواج و الاباء و الامهات، بان جعل للاولی فریضه واحده و للاخیره فریضتان. قال ابن عباس: و اول من اعال عمر فقال ما ادری ایکم قدم و ایکم اخر، و لو قدم من قدم الله و اخر من اخر الله ما عالت فریضه، فقیل له: فما قدم و ما اخر؟ فقال: المقدم فریضه الزوجین و الامهات و الموخر فریضه البنات و الاخوات. فقیل له: فما منعک ان تشیر بهذا علی عمر؟ قال: هبته. (و الفیء فقسمه علی مستحقیه) فقال جل و علا: (و ما افاء الله علی رسوله منهم فما اوجفتم علیه من خیل و لا رکاب و لکن الله یسلط رسله علی من یشاء و الله علی کل شیء قدیر ما افاء الله علی رسوله من اهل القری فلله و للرسول و لذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل کیلا یکون دوله بین الاغنیاء منکم). و قال تعالی: (یا ایها النبی انا احللنا لک ازواجک اللاتی آتیت اجورهن و ما ملکت یمینک مما افاء الله علیک). (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) قالوا: ای بالسبی کصفیه و جویریه. (و الخمس فوضعه الله حیث وضعه) قال تعالی: (و اعلموا ان ما غنمتم من شیء فان لله خمسه و للرسول و لذی القربی و الیتامی و المساکین). و الفیء کله للنبی (صلی الله علیه و آله) و اهل بیته علیهم السلام، و الغنیمه خمسها له و لهم. و فی (ادب کتاب الصولی): ولی عمر السائب قسمه الغنائم بنهاوند لما فتحها الله علی المسلمین، فجمع السائب الغنائم فقسمها، ثم جاء من دله علی کنز الفخیرجان و کان سفطین من جوهر، فاستخرجهما فاتی بهما عمر، فامره ان یبیعهما و یقسم ثمنها بین الذریه و لم یامره ان یخمسه، فتبین انه جعله فیئا و لم یجعله غنیمه. و عن کتاب (خراج ابییوسف) ان نجده بن عامر سال ابن عباس عن سهم ذی القربی، فکتب الیه. هو لنا و ان عمر دعانا الی ان ننکح منه ایمنا و نقضی به عن مغرمنا و نخدم منه عائلنا، فابینا الا ان یسلمه الینا و ابی ذلک علینا. (و الصدقات فجعلها الله حیث جعلها) فقال تعالی: (انما الصدقات للفقراء و المساکین و العاملین علیها و المولفه قلوبهم و فی الرقاب و الغارمین و فی سبیل الله و ابن السبیل). (و کان حلی) بالفتح فالسکون و جمعه (حلی) بالضم فالکسر من حلی المراه (الکعبه فیها یومئذ فترکه الله علی حاله و لم یترکه نسیانا و لم یخف) بالفتح من خفی (علیه) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (عنه) کما فی (ابن ابیالحدید (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و الخطیه) (مکانا فاقره) بکسر القاف (حیث اقره الله و رسوله). انما امر (علیه السلام) باقرار حلیها علی حالها، و اما ما یهدی الیها لاحلیا، فلحاج لم یکن له نفقه الرجوع. ففی الکافی: ان قوما اقبلوا من مصر فمات منهم رجل فاوصی بالف درهم للکعبه، فلما قدم الوصی مکه سال فدلوه علی بنیشیبه، فاتاهم فاخبرهم فقالوا: قد برئت ذمتک ادفعها الینا، فسال الناس فدلوه علی ابیجعفر الباقر(علیه السلام)، فاتاه فساله فقال: ان الکعبه لغنیه عن هذا، انظر الی من ام هذا البیت، فقطع به او ذهبت نفقته او ضلت راحلته او عجز ان یرجع الی اهله فادفعها الیه. فاتی الرجل بنیشیبه فاخبرهم بقوله (علیه السلام)، فقالوا له: هذا ضال مبتدع لیس له علم و لا یوخذ عنه، و نحن نسالک لما ابلغته عنا هذا الکلام، فاتاه فقال له: زعموا انک کذا و کذا و سالونی بالعظیم الا بلغتک ما قالوا، قال: و انا اسالک بما سالوک لما آتیتهم فقلت لهم: انه یقول ان من علمی ان لو ولیت شیئا من امور المسلمین لقطعت ایدیهم ثم علقتها فی استار الکعبه ثم اقمتهم علی المصطبه ثم امرت منادیا ینادی: الا ان هولاء سراق الله فاعرفوهم. و فیه عن الکاظم (علیه السلام): جعل رجل جاریته هدیا للکعبه، فقال له ابی (علیه السلام): قوم الجاریه اوبعها ثم مر منادیا یقوم علی الحجر فینادی: الا من قصرت به نفقته او قطع به او نفد طعامه فلیات فلان بن فلان، و مره ان یعطی اولا، فاولا حتی ینفد ثمن الجاریه. (فقال له) هکذا فی (المصریه)، و کلمه (له) زائده لعدم وجودها فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) (عمر لولاک لا فتضحنا و ترک الحلی بحاله) (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و عرف خطا المشیرین علیه باخذه. و ورد شکر عمر له (علیه السلام) لما ارشده فی مواضع اخر فی امور شخصه و فی امور غیره بالفاظ مختلفه: منها: ما روی عن الربیع بن زیاد- و قد نقله ابن ابیالحدید فی موضع آخر-قال: قدمت علی عمر بمال من البحرین، فصلیت معه العشاء ثم سلمت علیه فقال: ما قدمت به؟ قلت: خمسمائه الف. قال: ویحک انما قدمت بخمسین الفا، قلت: بل خمسمائه الف، قال: کم یکون ذلک. قلت: مائه الف و مائه الف حتی عددت خمسا. فقال: انک ناعس، ارجع الی بیتک ثم اغد علی، فغدوت علیه فقال: ما جئت به؟ قلت: ما قلت لک، فاستشار الصحابه فیه فاشیر علیه بنصب الدیوان، فنصبه و قسم المال بین المسلمین ففضلت عنده فضله، فاصبح فجمع المهاجرین و الانصار و فیهم علی بن ابیطالب (علیه السلام) و قال للناس: ما ترون فی فضل، فضل عندنا من هذا المال؟ فقال الناس: انا شغلناک بولایه امورنا عن اهلک و تجارتک و صنعتک فهو لک، فالتفت الی علی (علیه السلام) فقال: ما تقول انت؟ قال: قد اشاروا علیک! قال: فقل انت، فقال له: لم تجعل یقینک طنا. فلم یفهم عمر ما قال، فقال له: لتخرجن مما قلت. قال: اجل و الله لاخرجن منه، اتذکر حین بعثک النبی (صلی الله علیه و آله) ساعیا فاتیت العباس فمنعک صدقته فکان بینکما شیئ، فجئتما الی و قلتما: انطلق معنا الی النبی (صلی الله علیه و آله)، فجئنا الیه فوجدناه خاثرا، فرجعنا ثم غدونا علیه فوجدناه طیب النفس، فاخبرته بالذی صنع العباس فقال لک: یا عمر اما علمت ان عم الرجل صنو ابیه! فذکرنا له ما راینا من خثوره فی الیوم الاول و طیب نفسه فی الیوم الثانی، فقال: انکم اتیتم فی الیوم الاول و قد بقی عندی من مال الصدقه دیناران، فکان ما رایتم من خثوری، و اتیتم فی الیوم الثانی و قد وجهتهما فذاک الذی رایتم من طیب نفسی. اشیر علیک ان لا تاخذ من هذا الفضل شیئا و ان تفضه علی فقراء (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) المسلمین، فقال عمر: صدقت و الله لاشکرن لک الاولی و الاخیره. و منها: ما روی عن ابیسعید الخدری- و نقله ابن ابیالحدید فی موضع آخر قال: حججنا مع عمر اول حجه حجها فی خلافته، فلما دخل المسجد الحرام، دنا من الحجر الاسود فقبله و استلمه، و قال: انی لاعلم انک حجر لا تضر و لا تنفع، و لو لا انی رایت النبی قبلک و استلمک لما قبلتک و لا استلمتک. فقال له علی (علیه السلام): بلی انه یضر و ینفع، و لو علمت تاویل ذلک من کتاب الله لعلمت ان الذی اقول لک کما اقول، قال الله تعالی: (و اذ اخذ ربک من بنیآدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی)، فلما اشهدهم و اقروا له انه الرب و انهم العبید کتب میثاقهم فی رق، ثم القمه هذا الحجر، و ان له لعینین و لسانا و شقتین تشهد لمن و افاه بالموافاه، فهو امین الله تعالی فی هذا المکان. فقال عمر: لا ابقانی الله بارض لست بها یا اباالحسن. و روی الکافی عن الصادق (علیه السلام) قال: ان الله تعالی لما اخذ مواثیق العباد امر الحجر فالتقمها و لذلک یقال (امانتی ادیتها و میثاقی تعاهدته لتشهد لی بالموافاه). و منها: ما رواه الکافی عن الصادق (علیه السلام): ان امراه کانت توتی، فبلغ ذلک عمر فبعث الیها فروعها و امر ان یجاء بها الیه، ففزعت المراه، فاخذها الطلق فانطلقت الی بعض الدور فولدت غلاما فاستهل الغلام ثم مات، فدخل علیه من روعه المراه و من موت الغلام، فقال له بعض جلسائه ما علیک من هذا شیئ، (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و قال بعضهم و ما هذا؟ فقال لهم سلوا اباالحسن! فقال (علیه السلام) لهم: ان کنتم اجتهدتم ما اصبتم، و لئن کنتم قلتم برایکم لقد اخطاتم، ثم قال لعمر: علیک دیه الصبی. رواه ابن ابیالحدید فی موضع آخر و قال: و فی خبره (علیک غره) یعنی عتق رقبه. و منها: ما رواه السروی فی مناقبه ان عمر امر برجل یمنی محصن فجر بالمدینه ان یرجم، فقال له علی (علیه السلام): لا یحب علیه الرجم، لانه غائب عن اهله، و اهله فی بلد آخر، انما یجب علیه الحد، فقال عمر: لا ابقانی الله لمعضله لم یکن لها ابوالحسن. و منها: ما رواه (مناقب الخوارزمی) ان عمر اتی بامراه حامل، فسالها فاعترفت بالفجور، فامر بها ان ترجم، فلقیها علی (علیه السلام) فقال: ما بال هذه المراه؟ فقالوا له: امر عمر بها ان ترجم. فردها، و قال لعمر: امرت بها ان ترجم؟ قال: نعم، اعترفت بالفجور. فقال (علیه السلام) له: هذا سلطانک علیها، فما سلطانک علی ما فی بطنها؟ ثم قال له: لعلک انتهرتها او اخفتها! فقال: قد کان ذلک، فقال له: او ما سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: لاحد علی معترف بعد البلاء. انه من قیدت او حبست او تهددت فلا اقرار له، فخلی عمر سبیلها ثم قال: عجزت النلسائان یلدن مثل علی! لو لا علی لهلک عمر. و منها: ما رواه (فتوح البلاذری) ان رجلا یقال له معن بن زائده انتقش علی خاتم الخلافه علی عهد عمر، فاصاب مالا من خراج الکوفه. قال: فلما صلی عمر صلاه الصبح قال للناس: مکانکم، و ذکر قصته لهم و قال: (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) ما تقولون فیه؟ فقال قائل اقطع یده، و قال قائل اصلبه، و علی (علیه السلام) ساکت، فقال له عمر: ما تقول اباالحسن؟ قال: رجل کذب کذبه عقوبته فی بشره، فضربه عمر ضربا شدیدا و حبسه! و منها: ما رواه (الکافی) عن عاصم السلولی قال: سمعت غلاما یقول: یا احکم الحاکمین، احکم بینی و بین امی، فقال له عمر: لم تدعو علی امک؟ قال: انها حملتنی فی بطنها تسعه اشهر و ارضعتنی حولین، فلما ترعرعت، و عرفت الخیر من الشر طردتنی، و زعمت انها لا تعرفنی، فقال عمر: یا هذه ما یقول الغلام؟ فقالت: و الذی احتجب بالنور، فلا عین تراه، ما اعرفه و لا ادری من ای الناس هو؟ یرید ان یفضحنی فی عشیرتی، و انی جاریه من قریش لم تتزوج قط، فقال عمر: الک شهود؟ فقالت: نعم هولاء اخوتی، فتقدم اربعون قسامه فشهدوا عند عمر، ان الغلام یرید ان یفضحها و انها جاریه من قریش بخاتم ربها، فقال عمر: خذوا هذا الغلام و انطلقوا به الی السجن حتی نسال عن الشهود، فان عدلوا جلدته حد المفتری، فاخذوه للسجن، فتلقاهم امیرالمومنین (علیه السلام) فی بعض الطریق، فنادی الغلام: یا ابن عم النبی، انا غلام مظلوم و اعاد علیه الکلام الذی کلم به عمر. فقال (علیه السلام): ردوه، فقال لهم عمر: امرت به الی السجن! قالوا: امرنا علی (علیه السلام) ان نرده و سمعناک تقول: لا تعصوا لعلی امرا، فبینا هم کذلک اذ اقبل علی (علیه السلام) فقال: علی بام الغلام. فاتی بها فقال علی (علیه السلام): یا غلام ما تقول؟ فاعاد الکلام، فقال علی (علیه السلام) لعمر: اتاذن لی ان اقضی بینهم؟ فقال عمر: سبحانه الله! کیف لا و قد سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: (اعلمکم علی)، ثم قال (علیه السلام) للمراه: یا هذه الک شهود؟ قالت: نعم، فتقدم الاربعون قسامه فشهدوا بالشهاده الاولی. فقال (علیه السلام): لاقضین الیوم بقضیه (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) هی مرضاه للرب علمنی حبیبی النبی (صلی الله علیه و آله). ثم قال لها: الک ولی؟ قالت: نعم اخوتی، فقال (علیه السلام) لهم: امری فیکم و فی اختکم جائز؟ قالوا: نعم یا ابن عم النبی، فقال (علیه السلام): اشهد الله و من حضر من المسلمین انی قد زوجت مذا الغلام من هذه الجاریه باربعمائه درهم و النقد من مالی! یا قنبر علی بالدراهم، فاتاه قنبر بها فصبها فی ید الغلام و قال له: خذها فصبها فی حجر امراتک، و لا تاتنی الا و بک اثر العرس یعنی الغسل! فقام الغلام فصب الدراهم فی حجر المراه ثم تلببها، فقال لها قومی، فنادت المراه: النار! النار! یا ابن عم رسولالله، ترید ان تزوجنی من ولدی هذا، و الله ولدی زوجنی اخوتی هجینا فولدت منه هذا الغلام، فلما ترعرع و شب امرونی ان انتفی منه و اطرده، هذا و الله ولدی و فوادی یتقلی اسفا علیه!! ثم اخذت بید الغلام و انطلقت، فنادی عمر: و اعمراه لو لا علی لهلک عمر. و ما رواه محمد بن محمد بن النعمان المفید فی (ارشاده): ان امراتین تنازعتا علی عهد عمر فی طفل ادعته کل واحده منهما ولدا لها بغیر بینه، و لم ینازعهما فیه غیرهما، فالتبس الحکم فی ذلک علی عمر، و فزع فیه الی امیرالمومنین (علیه السلام)، فاستدعی المراتین و وعظهما و خوفهما، فاقامتا علی التنازع فقال (علیه السلام) عند تمادیهما: ایتونی بمنشار، فقالت المراتان: ما تصنع؟ فقال: اقده نصفین لکل واحده منکما نصفه!! فسکتت احداهما و قالت الاخری: الله الله یا اباالحسن! ان کان لابد من ذلک فقد سمحت به لها. فقال (علیه السلام): الله اکبر هذا ابنک دونها، و لو کان ابنها لرقت علیه و اشفقت، فاعترفت المراه الاخری ان الحق مع صاحبتها و الولد لها دونها، فسری عن عمر (غمه) و دعا له (علیه السلام) بما فرج عنه فی القضاء. (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و رواه السروی فی (مناقبه) و قال: و هذا حکم سلیمان فی صغره. و ما رواه الکافی، ان عمر اتی بجاریه قد شهدوا علیها انها قد بغت، و کانت من قصتها انها کانت یتیمه عند رجل، و کان الرجل کثیرا ما یغیب عن اهله، فشبت الیتیمه فتخوفت المراه ان یتزوجها زوجها، فدعت بنسوه فامسکتها فاخدت عذرتها باصبعها، فلما قدم زوجها رمتها بالفاحشه و اقامت البینه من جاراتها اللاتی ساعدنها علی ذلک، فرفع ذلک الی عمر، فلم یدر کیف یقضی فیها، ثم قال: نات علی بن ابیطالب، فاتوه و قصوا علیه القصه فقال لامراه الرجل: الک بینه؟ قالت: هولاء جاراتی یشهدن علیها، و احضرتهن، فاخرج علی (علیه السلام) السیف من غمده، و طرحه بین یدیه و امر بکل و احده منهم فادخلت بیتا، ثم دعا امراه الرجل فادارها بکل وجه، فابت ان تزول عن قولها، فردها الی البیت الذی کانت فیه و دعا احدی الشهود و جثا علی رکبتیه ثم قال: تعرفینی انا علی بن ابیطالب و هذا سیفی و قد قالت امراه الرجل ما قالت و رجعت الی الحق و اعطیتها الامان و ان لم تصدقینی لامکنن السیف منک، فالتفتت المراه الی عمر و قالت له: الامان علی الصدق. فقال لها علی (علیه السلام): فاصدقی. فقالت: لا و الله الا انها رات جمالا و هیئه، فخافت فساد زوجها، فسقتها المسکر و دعتنا، فامسکناها فافتضتها باصبعها. فقال علی (علیه السلام): الله اکبر، انا اول من فرق بین الشهود الا دانیال النبی (علیه السلام)، و الزمهن حد القاذف و الزمهن جمیعا العقر و جعل عقرها اربعمائه درهم، و امر بالمراه ان تنفی من الرجل و یطلقها زوجها و زوجه الجاریه و ساق عنه المهر. فقال عمر له (علیه السلام): حدثنا بحدیث دانیال- الخبر. (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و ما رواه عن الاصبغ ان عمر اتی بخمسه نفر اخذوا فی الزنا، فامر ان یقام علی کل واحد منهم حد، و کان علی (علیه السلام) حاضرا، فقال: یا عمر! لیس هذا حکمهم، قال: فاقم انت علیهم الحکم، فقدم واحدا فضرب عنقه، و قدم الثانی فرجمه، و قدم الثالث فضربه الحد، و قدم الرابع فضربه نصف الحد، و قدم الخامس فعزره، فتحیر عمر و تعجب الناس من فعله، فقال له عمر: خمسه نفر فی قضیه واحده، اقمت علیهم خمس حدود، لیس شیء منها یشبه الاخر. فقال (علیه السلام): اما الاول فکان ذمیا خرج عن ذمته لم یکن له حکم الا السیف، و اما الثانی فرجل محصن کان حده الرجم، و اما الثالث فغیر محصن حده الجلد، و اما الرابع فعبد ضربناه نصف الحد، و اما الخامس، فمجنون مغلوب علی عقله. و ما روی عن (فضائل العشره): ان عمر اتی بابن اسود انتفی منه ابوه، فاراد عمر ان یعزره، فقال علی (علیه السلام) للرجل: هل جامعت امه فی حیضها؟ قال: نعم، قال: فلذلک سوده الله. فقال عمر: لو لا علی لهلک عمر. و ما رواه (مناقب السروی)، ان الهیثم کان فی جیش، فلما جائت امراته بعد قدومه بسته اشهر بولد، فانکر ذلک منها، و جاء به الی عمر و قص علیه، فامر برجمها فادرکها علی (علیه السلام) قبل ان ترجم، ثم قال لعمر: اربع علی نفسک انها صدقت یقول تعالی: (و حمله و فصاله ثلاثون شهرا) و یقول: (و الوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین) فالحمل و الرضاع ثلاثون (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) شهرا، فقال عمر: لو لا علی لهلک عمر. و ما رواه عن الصادق (علیه السلام): ان عقبه بن ابیعقبه مات، فحضر علی (علیه السلام) جنازته و جماعه من اصحابه و فیهم عمر، فقال علی (علیه السلام) لرجل کان حاضرا: ان عقبه لما توفی حرمت امراتک فاحذر ان تقربها! فقال عمر: کل قضایاک عجیبه و هذه من اعجبها، یموت انسان فتحرم علی آخر امراته! فقال: نعم، ان هذا عبد کان لعقبه تزوج امراه حره، و هی الیوم ترث بعض میراث عقبه، فقد صار بعض زوجها رقا لها، و بضع المراه حرام علی عبدها حتی تعتقه و یتزوجها، فقال عمر: لمثل هذا نسالک عما اختلفنا فیه. و روی علی بن طاووس فی کتابه (تشریف المنن) عن مجموع محمد بن الحسین المرزبان ان شریح القاضی قال: کنت اقضی لعمر، فاتانی رجل یوما فقال: ان رجلا اودعنی امراتین احداهما حره مهیره و الاخری سریه، فجعلتهما فی دار و اصبحت الیوم، و قد ولدتا غلاما، و جاریه، و کلتاهما تدعی الغلام و تنتفی من الجاریه، فاقض بینهما بقضائک! فلم یحضرنی شیء فیهما، فاتیت عمر فقصصت علیه القصه فقال: فما قضیت؟ فقلت: لو کان عندی قضاء ما اتیتک! فجمع من حضره من الصحابه، و امرنی فقصصت القصه و شاورهم، فکلهم ردوا الرای الی و الیه، فقال عمر: لکنی اعرف حیث مفزعها و این منتزعها، فقالوا: کانک اردت ابن ابیطالب، قال: نعم و این المذهب عنه! قالوا: فابعث الیه یاتک فقال: لا، له شمخه من هاشم، و اثره من علم یوتی لها و لا یاتی، و فی بیته یوتی الحکم، فقوموا بنا الیه، فاتیناه، فوجدناه فی حائط له یرکل فیه علی مسحاه و یقرا (ایحسب الانسان ان یترک سدی) (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و یبکی! فامهلوه حتی سکن ثم استاذنوا علیه، فخرج الیهم و علیه قمیص قد نصف اردانه، فقال لعمر: ما الذی جائک به؟ فقال: امر عرض، و امرنی فقصصت علیه القصه، فقال: فبم حکمت فیها؟ قلت: لم یحضرنی حکم فیها، فاخذ بیده من الارض شیئا ثم قال: الحکم فیه اهون من هذا! ثم احضر المراتین و احضر قدحا ثم دفعه الی احداهما فقال احلبی فیه، فحلبت ثم وزن القدح و دفعه الی الاخری فقال احلبی فیه، فحلبت فیه ثم وزنه، فقال لصاحبه اللبن الخفیف، خذی ابنتک، و لصاحبه اللبن الثقیل خذی ابنک، ثم التفت الی عمر فقال: اما علمت ان الله تعالی حط المراه عن الرجل، فجعل عقلها و میراثها دون عقله و دیته، و کذلک لبنها دون لبنه. فقال عمر: لقد ارادک الحق یا اباالحسن، و لکن قومک ابوا. فقال علی (علیه السلام): خفض علیک اباحفص (ان یوم الفصل کان میقاتا). و رواه (مناقب السروی) و قال: و قد جعلت الاطباء ذلک اساسا فی الاستدلال علی الذکر و الانثی. و ما رواه (الکافی): ان عمر اتی بامراه و زوجها شیخ فان، فلما ان واقعها مات علی بطنها، فجائت بولد فادعی بنوه انها فجرت و تشاهدوا علیها. فامر بها عمر ان ترجم، فمر بها علی (علیه السلام) فقالت: یا ابن عم النبی: ان لی حجه! فقال: هاتی حجتک، فدفعت الیه کتابا فقراه، فقال: هذه المراه تعلمکم بیوم تزوجها، و یوم واقعها، ردوا المراه، فلما کان من الغد دعا بصبیان اتراب، و دعا بالصبی معهم فقال لهم: العبوا حتی اذا الهاهم اللعب قال لهم: اجلسوا حتی اذا تمکنوا صاح بهم قوموا، فقام الصبیان، و قام الغلام فاتکی علی (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) راحتیه، فدعا به علی (علیه السلام) و ورثه من ابیه، و جلد اخوته حد المفترین حدا حدا، فقال له عمر: کیف صنعت؟ قال: عرفت ضعف الشیخ فی اتکاء الغلام علی راحتیه. و مما رواه ان عمر اتی برجل قد قتل اخا رجل، فدفعه الیه و امره بقتله، فضربه الرجل حتی رای انه قد قتله، فحمل الی منزله، فوجدوا به رمقا فعالجوه حتی بری، فلما بری اخذه اخو المقتول فقال: انت قاتل اخی، ولی ان اقتلک، فقال قد قتلتنی مره، فانطلق به الی عمر فامر بقتله، فمروا علی علی (علیه السلام) فاخبره خبره، فقال: لا تعجلوا حتی اخرج، فدخل علی عمر فقال له: لیس الحکم فیه هکذا، فقال: ما هو؟ فقال: یقتص هذا من اخ المقتول اولا ما صنع به، ثم یقتله باخیه، فنظر الرجل، انه ان اقتص منه اتی علی نفسه، فعفا عنه، و تتارکا. و روی السروی ذلک و زاد علیه: فرفع عمر یده الی السمائ، و قال: الحمد لله الذی جعلکم اهل بیت الرحمه، ثم قال: لو لا علی لهلک عمر. و قال المفید فی (الارشاد): ان العامه و الخاصه روتا ان امراه شهد علیها الشهود انهم وجدوا فی بعض میاه العرب رجلا یطاها لیس ببعل لها، فامر عمر برجمها و کانت ذات بعل فقالت: اللهم انک تعلم انی بریئه، فغضب عمر و قال: و تجرحین الشهود ایضا، فقال علی (علیه السلام): ردوها فاسالوها فلعل لها عذرا، فردت فسئلت فقالت: کانت لاهلی ابل فخرجت فیها، و حملت معی مائ، و لم یکن فی ابل اهلی لبن، و خرج معی خلیطنا و کان فی ابله لبن، فنفد مائی فاستسقیته فابی ان یسقینی حتی امکنه من نفسی، فلما کادت نفسی تخرج (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) مکنته کرها، فقال علی (علیه السلام): الله اکبر (فمن اضطر غیر باغ و لا عاد فلا اثم علیه) فخلی عمر سبیلها. و جاء فی (مناقب السروی): صبت امراه بیاض البیض علی فراش ضرتها و قالت: قد بات عندها رجل، و فتش ثبالها فاصاب ذلک البیاض، و قص علی عمر ان یعاقبها،فقال علی (علیه السلام): ایتونی بماء حار قد اغلی غلیانا شدیدا، فلما اتی به امرهم فصبوا علی الموضع، فاشتوی ذلک البیاض فرمی به الیها، و قال للمراه: انه من کیدکن ان کیدکن عظیم، و قال للرجل امسک علیک زوجک، فانها حیله تلک التی قذفتها فضربها الحد. و ما فیه ایضا: ان امراه محصنه فجر بها غلام صغیر، فامر عمر ان ترجم فقال له علی (علیه السلام): لا یجب الرجم، انما یجب الحد، لان الذی فجر بها لیس بمدرک. و ما فیه ایضا: ان عمر اتی بامراه مجنونه حبلی قد زنت، فامر برجمها فقال له علی (علیه السلام): اما سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: رفع القلم عن ثلاثه: عن المجنون حتی یبرا- الخبر. و رواه (ارشاد المفید) و زاد: فرج الله عنک لقد کدت ان اهلک! و ما فی (الارشاد) ایضا: ان العامه و الخاصه روت ان قدامه بن مظعون شرب الخمر فاراد عمر ان یحده فقال له قدامه: انه لا یجب علی الحد لان الله تعالی یقول: (لیس علی الذین آمنوا و عملوا الصالحات جناح فیما طعموا اذا ما اتقوا (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و آمنوا و عملوا الصالحات)، فدرا عمر عنه الحد فبلغ ذلک علیا (علیه السلام)، فمشی الی عمر فقال له: لم ترکت الحد علی قدامه؟ فقال: تلا علی هذه الایه. فقال (علیه السلام): لیس قدامه من اهل هذه الایه، و لا من سلک سبیله فی ارتکاب ما حرم، ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات لا یستحلون حراما، فاردد قدامه و استتبه مما قال، فان تاب، فاقم علیه الحد و ان لم یتب فاقتله، فقد خرج عن المله، فاستیقظ عمر لذلک و عرف قدامه الخبر فاظهر التوبه- الخبر. و ما رواه الکافی عن زاذان: ان رجلین استودعا امراه ودیعه و قالا لها لا تدفعیها الی واحد منا حتی نجتمع عندک، ثم انطلقا فغابا فجاء احدهما الیها، فقال: اعطنی ودیعتی و ان صاحبی قد مات، فابت حتی کثر اختلافه ثم اعطته، ثم جاء الاخر فقال: هاتی ودیعتی، فقالت المراه: اخذها صاحبک، و ذکر انک مت، فارتفعا الی عمر فقال لها: ما اراک الا و قد ضمنت! فقالت المراه: اجعل بینی و بینه علیا (علیه السلام). فقال عمر له: اقض بینهما. فقال علی: هذه الودیعه عندی، و قد امرتماها الا تدفعها الی واحد منکما، حتی تجتمعا عندها، فاتنی بصاحبک، و لم یضمنها. و ما فی (المناقب) ان مصقله العبدی قال: انا روینا فی الحدیث خبرا یعرفه سائر من کان روی ان ابن خطاب اتاه رجل فقال کم عده تطلیق الاما فقال یا حیدرکم تطلیقه للامه اذکره فاوما المرتضی باصبعیه فثنی الوجه الی سائله و قال اثنتنان و انثنی (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) قال له تعرف هذا قال لا قال له: هذا علی ذو العلا و جاء فی (الفقیه): ان حفص بن غالب الاسدی قال: بینما رجلان جالسان فی زمن عمر اذ مر بهما عبدمقید، فقال احد الرجلین: ان لم یکن فی قیده کذا و کذا، فامراته طالق ثلاثا، فقال الاخر: ان کان فیه کما قلت، فامراته طالق ثلاثا، فذهبا الی مولی العبد فقالا له: انا حلفنا علی کذا و کذا، فحل قید غلامک حتی نزنه، فقال مولی العبد: امراته طالق ثلاثا ان حللت قید غلامی، فارتفعوا الی عمر فقصوا علیه القصه، فقال عمر: مولاه احق به، اذهبوا بنا الی علی بن ابیطالب لعله یکون عنده فی هذا شیئ، فاتوه فقصوا علیه فقال: ما اهون هذا! ثم امر بجفنه و امر بقیده فشد فیه خیطا، و ادخل رجلیه و القید فی الجفنه، ثم صب علیه الماء حتی امتلات ثم قال (علیه السلام): ارفعوا القید، فرفعوه حتی اخرج من المائ، فلما اخرج نقص الماء ثم دعا (علیه السلام) بزبر الحدید فارسله فی الماء حتی تراجع الماء الی موضعه و القید فی الماء ثم قال: زنوا هذه الزبر فهو وزنه. و رواه (فضائل ابن شاذان) و زاد: فلما فعلوا ذلک و انفصلوا دخلت نساوهم علیهم و خرجوا، و هم یقولون: نشهد انک عیبه علم النبوه! و قال الصدوق بعد نقله: انما هدی (علیه السلام) الی معرفه ذلک لیخلص الناس من احکام من یجیز الطلاق بالیمین. و ما فی (تذکره سبط ابن الجوزی) نقلا عن (فضائل احمد بن حنبل) مسندا ان عمر کان یقول (اعوذ بالله من معضله لیس لها ابوحسن). قال (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) سعید بن المسیب: و لهذا القول سبب، و هو ان ملک الروم کتب الی عمر یساله عن مسائل، فعرضها علی الصحابه فلم یجد عندهم جوابا، فعرضها علی امیرالمومنین (علیه السلام) فاجاب عنها فی اسرع وقت باحسن عبارات. کان قیصر کتب الیه: انی سائلک عن مسائل فاخبرنی عنها: ما شیء لم یخلقه الله، و ما شیء لا یعلمه الله، و ما شیء لیس عندالله،و ما شیء کله فم، و ما شیء کله رجل، و ما شیء کله عین، و ما شیء کله جناح، و سائلک عن رجل لا عشیره له، و عن اربعه لم یحمل بهم رحم، و عن شیء یتنفس و لیس فیه روح، و عن صوت الناقوس ماذا یقول، و عن ظاعن ظعن مره واحده، و عن شجره یسیر الراکب فی ظلها مائه عام لا یقطعها ما مثلها فی الدنیا، و عن مکان لم تطلع علیه الشمس الا مره واحده، و عن شجره نبتت من غیر مائ، و عن اهل الجنه یاکلون و یشربون و لا یتغوطون، و لا یبولون، ما مثلهم فی الدنیا، و عن موائد الجنه علیها القصاع فی کل قصعه الوان لا یختلط بعضها ببعض ما مثلها فی الدنیا، و عن جاریه تخرج من تفاحه الجنه و لا ینقص منها شیئ، و عن جاریه تکون فی الدنیا لرجلین و هی فی الاخره لواحد، و عن مفاتیح الجنه ما هی؟ فقرا علی (علیه السلام) الکتاب و کتب فی الحال خلفه: بسم الله الرحمن الرحیم. اما بعد فقد وقفت علی کتابک ایها الملک و انا اجیبک بعون الله تعالی و برکه نبینا محمد (صلی الله علیه و آله): اما الشیء الذی لم یخلقه الله فالقرآن لانه کلامه. و اما الذی لا یعلمه الله فقولکم له ولد و له صاحبه و شریک (ما اتخذ الله من ولد و ما کان معه من اله) (لم یلد و لم یولد). (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و اما الذی لیس عندالله فالظلم (و ما ربک بظلام للعبید). و اما الذی کله فم فالنار تاکل کل ما یلقی فیها، و اما الذی کله رجل فالماء. و اما الذی کله عین فالشمس، و اما الذی کله جناح فالریح، و اما الذی لا عشیره له فادم (علیه السلام). و اما الذین لم یحمل بهم رحم فعصا موسی (علیه السلام) و کبش ابراهیم و شخص آدم و حواء. و اما الذی یتنفس من غیر روح فالصبح قال تعالی (و الصبح اذا تنفس). و اما الناقوس فانه یقول: طقا طقا حقا حقا مهلا مهلا عدلا عدلا صدقا صدقا ان الدنیا قد غرتنا و استهوتنا تمضی الدنیا قرنا قرنا ما من یوم یمضی عنا الا اوهی منا رکنا ان الموتی قد اخبرنا انا نرحل فاستوطنا و اما الظاعن مره فطور سیناء لما عصت بنواسرائیل و کان بینه و بین الارض المقدسه ایام، فقلع الله منه قطعه و جعل لها جناحین من نور فنتقها علیهم، فذلک قوله تعالی (و اذ نتقنا الجبل فوقهم کانه ظله و ظنوا انه واقع بهم). و قال لبنیاسرائیل ان تومنوا و الا او قعته علیکم، فلما تابوا رده الی مکانه. و اما المکان الذی لم تطلع علیه الشمس فارض البحر لما فلقه الله تعالی (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) لموسی، و قام الماء امثال الجبال و یبست الارض بطلوع الشمس علیها، ثم عاد ماء البحر الی مکانه. و اما الشجره التی یسیر الرکب فی ظلها مائه عام فشجره طوبی، و هی سدره المنتهی فی السماء السابعه تنتهی الیها اعمال بنیآدم، و هی من اشجار الجنه لیس فی الجنه قصر و لا بیت الا و فیه غصن من اغصانها، و مثلها فی الدنیا الشمس اصلها واحد، و ظلها فی کل مکان. و اما الشجره التی نبتت من غیر ماء فشجره یونس، و کان ذلک معجزه له لقوله تعالی (و انبتنا علیه شجره من یقطین). و اما غذاء اهل الجنه فمثلهم فی الدنیا الجنین فی بطن امه، فانه یتغذی من سره امه و لا یبول و لا یتغوط. و اما الالوان فی القصعه الواحده فمثله فی الدنیا البیضه فیها لونان ابیض و اصفر و لا یختلطان. و اما الجاریه التی تکون بین النین فالنخله التی تکون فی الدنیا لمومن و کاقر، فهی للمومن فی الاخره لانها فی الجنه، و الکافر لا یدخلها، و اما مفاتیح الجنه فلا اله الا الله محمد رسولالله. فلما قرا قیصر الکتاب قال: ما خرج هذا الکلام الا من بیت النبوه، ثم سال عن المجیب فقیل له ابن عم محمد (صلی الله علیه و آله). و روی سبط ابن الجوزی فی (تذکرته) عن (فضائل احمد بن حنبل) و عن مسنده قضایا اربع قال عمر فی بعضها (لا ابقانی الله بعد ابن ابیطالب) و فی بعضها (اللهم لا تبقنی لمعضله لیس لها ابن ابیطالب) و فی بعضها (لو لا علی لهلک عمر). (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) ثم قال السبط: و فی هذا المعنی یقول الصاحب بن عباد: حب النبی و اهل البیت معتمدی اذ الخطوب اسائت رایها فینا یا مذره الدین یا فرد الزمان اصخ لمدح مولی یری تفضیلکم دینا ایا ابن عم رسولالله افضل من ساد الانام و ساس الها شمیینا هل مثل سبقک فی الاسلام لو عرفوا و هذه الخصله الغراء تکفینا هل مثل علمک ان زلوا و ان وهنوا و قد هدیت کما اصبحت تهدینا هل مثل جمعک للقرآن تعرفه لفظا و معنی و تاویلا و تبیینا هل مثل صبرک اذ خانوا و اذ فشلوا حتی جری ما جری فی یوم صفینا هل مثل بذلک للعانی الاسیر و لک طفل الصغیر و قد اعطیت مسکینا هل مثل قولک اذ قالوا مجاهره لو لا علی هلکنا فی فتاوینا و روی الکافی: ان ابابکر لما قام بالامر اتی برجل قد شرب الخمر فقال ابوبکر: لم شربتها و هی محرمه؟ فقال: انی اسلمت و منزلی بین ظهرانی قوم یستحلونها و لو اعلم انها حرام اجتنبتها. فقال ابوبکر لعمر: ما تقول فی امر هذا الرجل؟ فقال عمر: معضله و ابوالحسن لها. فقال ابوبکر: یا غلام ادع لنا علیا فقال عمر: یوتی الحکم فی منزله، فاتوه و عنده سلمان، فاخبروه فقال (علیه السلام) لابیبکر: ابعث معه من یدور به علی مجالس المهاجرین و الانصار فمن کان تلا علیه آیه التحریم فلیشهد، فان لم یکن تلیت علیه فلا شیء علیه، ففعل فلم یشهد علیه احد فخلی سبیله. فقال سلمان له (علیه السلام): لقد ارشدتهم فقال (علیه السلام): انما اردت ان اجدد تاکید قوله تعالی: (افمن یهدی الی الحق احق ان یتبع امن لا یهدی الا ان یهدی فما لکم کیف تحکمون) فی و فیهم. (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و من اراد الوقوف علی غرائب قضایاه (علیه السلام) اکثر من هذا فعلیه بکتابنا المولف فی قضایاه (علیه السلام) فقد تکفل من ذلک مقدارا مشبعا، و له (علیه السلام) قضایا فی حیاه النبی (صلی الله علیه و آله)، و قضایا فی امره الثلاثه، و قضایا فی ایام خلافته.
الحلی: ما یتزین به، و یتخلص دلیل الامام بان مصدر الحلال و الحرام هو کتاب الله و سنه نبیه، و السنه ما ثبت عن رسول الله (صلی الله علیه و آله) من قوله او فعله او تقریره ای اقراره لما رای من افعال الناس و عاداتهم و معاملاتهم، و رضاه به، و لو بالسکوت و عدم النهی، و حل الکعبه کان فی عهد رسول الله و بمرای منه، و لم ینه عنه او ینصرف به، فوجب ابقاء ما کان علی ما کان. و تسال: هل تلحق المساجد و العتبات المقدسه بحلی الکعبه المشرفه فی الحکم، فیحرم التصرف بکل ما هو زینه للمسجد و حرم المعصوم؟. الجواب: ان کان فی الزینه خیر و مصلحه دینیه فحکمها حکم حلی الکعبه، لانها فی سبیل الله، و ان کان وجودها و عدمها سواء، کایقاد الشموع فی وضح النهار او مع ضوء الکهرباء، کما یفعل العوام و لا رادع- فالاولی صرف ثمنها فیما یرضی الله و الانبیاء و اولیائه الصالحین.
… و لم یخف علیه مکانا: ای لم یکن مکان حلی الکعبه خافیا علی الله فمکانا تمییز نسبه الخفاء الی الحلی
نقل شده که در زمان خلافت عمر ابن خطاب نزد او سخن درباره زیور کعبه (خانه خدا در مکه معظمه) و بسیاری آن به میان آمد، گروهی گفتند: اگر آن را بر داشته صرف سپاه مسلمانان کنی ثواب و پاداشش بیشتر است و کعبه زیور میخواهد چه کند؟ عمر تصمیم گرفت بردارد، و درباره آن از امیرالمومنین علیهالسلام پرسید، آن حضرت (درباره تصرف نکردن در زیور کعبه) فرمود: قرآن بر پیغمبر صلی الله علیه و آله فرود آمد و دارائیها چهار جور بود: (اول) اموال مسلمانان (پس از مرگشان) که آنها را از روی حساب بین ارث برندگان تقسیم و پخش نمود، و (دوم) غنیمت (آنچه از دشمن بر اثر فیروزی به دست میآید) که آن را به کسانی که مستحق آن بودند تقسیم کرد، و (سوم) خمس (پنجیک از سود داد و ستد) که خدا قرار دارد آن را جائی که تعیین نمود (که به چه کسانی باید داد) و (چهارم) صدقات (زکوات و بخششها) که خدا قرار داد آن را به جای خود (که چه کسانی باید از آن بهره ببرند) و زیور کعبه آن روز در آن بود و خدا آن را به حال خود گذاشت (دستوری برای تصرف در آن نداد) و از روی فراموشی آن را رها نکرد و مکان و جای آن بر او پنهان و پوشیده نبود، پس (چون درباره همه اموال دستور داد و راجع به زیور کعبه چیزی نفرموده بنابراین تو) بر جا گذار آن را همانطور که خدا و رسول قرار داده. عمر گفت: اگر تو نبودی ما رسوا میشدیم (چون به حکم خدا آشنا نیستیم) و زیور را به جای خود گذاشت (در آن تصرف ننمود).
گاه و بیگاه افرادی یافت میشوند که به یک جنبه اسلام بیشتر از جنبههای دیگر مینگرند. دستهای توجه فراوان به نماز دارند دسته دیگر توجه زیادی به دعا. دسته سوم بیش از حد راه خدمت خلق را پیش گرفته تا آنجا که گاهی واجبات دیگر مانند نماز و روزه را فدای آن میکنند و دسته دیگر … و دسته دیگر … همانطوری که صریح قرآن است که اسلام آئین اعتدال است، مسلمان هم باید دستورات اسلام را از همه جوانب بنگرد و مرز هر واجبی را حفظ کند و در عین حال در صورت تمایل در واجب دیگر زیادهروی کند. حفظ آبروی خانه خدا واجب و از طرف دیگر زیورآلات مخصوص و وقف خانه خداست و تصرف در آن فقط در مورد تبدیل به احسن جایز است. از سوی دیگر احتیاجات جامعهها و لشکریان اسلام با فروش چند تخته قالی و یا مقداری زیورآلات هیچگاه حل نخواهد شد همانطور که غذای یک روز گرسنگان را هم تامین نخواهد کرد. با توجه به نکات یاد شده برای هر برنامهای بودجهای ثابت و مستمر لازم است تا بتوان برنامه را پیاده کرد و هر کجا بودجهای ثابت نباشد پیروزی کمتر به چشم میخورد.
و روی انه ذکر عند عمر بن الخطاب فی ایامه، حلی الکعبه (جمع حلیه، بمعنی الزینه من الذهب و الفضه) و کثرته، فقال قوم لو اخذته فجهزت به جیوش المسلمین کان اعظم للاجر، و ما تصنع الکعبه بالحلی؟ فهم عمر بذلک، و سئل امیرالمومنین علیهالسلام؟ فقال: (ان القرآن انزل علی النبی (صلی الله علیه و آله) و الاموال اربعه) اقسام، الاول (اموال المسلمین فقسمها بین الورثه) اذا مات المورث (فی الفرائض) ای فی اقسام الارث. (و) الثانی (الفیء) و هی الغنائم (فقسمه علی مستحقیه) و هم المجاهدون و من الیهم (و) الثالث (الخمس) الذی قرره الله فی الغنائم و فی الارباح و ما اشبه (فوضعه الله حیث وضعه) حیث قال (فان لله خمسه و للرسول و لذی القربی، و الیتامی و المساکین و ابنالسبیل) (و) الرابع (الصدقات) ای الزکاه (فجعلها الله حیث جعلها) من الاصناف الثمانیه حیث قال: (انما الصدقات للفقراء- الایه) (و کان حلی الکعبه فیها یومئذ) ای یوم کان الرسول (صلی الله علیه و آله) (فترکه الله علی حاله) و لم یقرر لها مصرفا (و لم یترکه نسیانا) حتی نقرر لها مصرفا. (و لم یخف علیه مکانا) ای لم یکن مکان حلی الکعبه خافیا علی الله، حتی لم یعلم بها و لذا لا یحکم بما ینبغی حولها (فاقره) یا عمر (حیث اقره الله و رسوله) اذا بقیاه و لم یتصرفا فیه (فقال له عمر، لولاک لا فتضحنا، و ترک الحلی بحاله).
اللغه: الفرائض: ما فرض لکل واحد من الورثه و علم الفرائض علم یعلم به توزیع الترکه. الفیء: الضرائب. الخمس: یخرج خمس الارباح. حلی الکعبه: المصوغات التی تزین به الکعبه. الشرح: کان الامام لا یبخل بنصیحه یعود خیرها علی المسلمین و بالرغم من انه لم یقل بشرعیه الخلافه للخلفاء الثلاثه و یری ان الحق له دونم لکنه مع ذلک کان یبذل النصیحه لهم و یدلهم علی المواضع التی یکون فیها عز الاسلام و المسلمین و من ذلک نصیحته لعمر عندما اراد ان یفتح فارس و اراد ان یکون هو علی راس الجیش نصحه الامام ورده عن رایه و منها هذه النصیحه و هی انه لما هم عمر باخذ حلی الکعبه نصحه الامام بهذا البیان الجلیل و هو ان الاموال اربعه اموال خاصه یکتسبها الانسان فهذه توزع علی الورثه بعد الوفاه و اموال عامه فمال الفیء الذی یکسبه المجاهدون یوزع علیهم علی تفصیل مذکور فی کتاب الفقه و مال الخمس وضعه الله حیث وضعه فی بنیهاشم بدل الزکاه و مال الصدقات فجعلها للاصناف الثمانیه و بقی مال الکعبه و قد کان امام نظر الله و نظر رسولالله فابقیاه مکانه و ان الله لم یغفل عنه و رسوله له یحرکه فوجب الاقتداء بذلک.
روایت شده است که به روزگار حکومت عمر بن خطاب در حضور او درباره زیورهای کعبه و فراوانی آن سخن گفته شد. گروهی به عمر گفتند: اگر آن را تصرف کنی - بفروشی- و سپاههای مسلمانان را تجهیز کنی، پاداش آن بزرگتر است و کعبه را چه نیازی به زیور است. عمر قصد چنان کاری کرد و از امیر المؤمنین علیه السّلام پرسید، فرمود: «قرآن که بر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نازل شد، اموال چهار گونه بود: اموال مسلمانان که آن را میان وارثان بر طبق سهم هر یک تقسیم فرمود، غنایم جنگی که آن را میان مستحقان آن تقسیم فرمود، و خمس که خداوند خود آن را آنجا که باید بنهاد و صدقات که خداوند مصرف آن را هر جا که باید، نهاد. در آن هنگام هم که کعبه زیور داشت و خداوند آن را به حال خود گذاشت و آن را از روی فراموشی یا آنکه جایش بر خدا پوشیده مانده باشد، رها نفرموده است. تو هم آن را در جایی بنه که خدا و رسولش قرار داده اند.» عمر گفت: اگر تو نبودی رسوا می شدیم و زیور کعبه را به حال خود رها کرد.
وَ رُوِیَ أَنَّهُ ذُکِرَ عِنْدَ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فِی أَیَّامِهِ حَلْیُ الْکَعْبَةِ وَ کَثْرَتُهُ فَقَالَ قَوْمٌ لَوْ أَخَذْتَهُ فَجَهَّزْتَ بِهِ جُیُوشَ الْمُسْلِمِینَ کَانَ أَعْظَمَ لِلْأَجْرِ وَ مَا تَصْنَعُ الْکَعْبَةُ بِالْحَلْیِ فَهَمَّ عُمَرُ بِذَلِکَ وَ سَأَلَ عَنْهُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام
فقال علیهالسلام
إنَّ الْقُرْآنَ أُنْزِلَ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله،وَالْأَمْوَالُ أَرْبَعَةٌ:أَمْوَالُ الْمُسْلِمِینَ فَقَسَّمَهَا بَیْنَ الْوَرَثَةِ فِی الْفَرَائِضِ؛وَ الْفَیْءُ فَقَسَّمَهُ عَلَی مُسْتَحِقِّیهِ؛وَ الْخُمْسُ فَوَضَعَهُ اللّهُ حَیْثُ وَضَعَهُ؛و الصَّدَقَاتُ فَجَعَلَهَا اللّهُ حَیْثُ جَعَلَهَا.وَ کَانَ حَلْیُ الْکَعْبَةِ فِیهَا یَوْمَئِذٍ،فَتَرَکَهُ اللّهُ عَلَی حَالِهِ،وَ لَمْ یَتْرُکْهُ نِسْیَاناً،وَ لَمْ یَخْفَ عَلَیْه مَکاناً،فَأَقِرَّهُ حَیْثُ أَقَرَّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ.
فَقَالَ لَهُ عُمَرُ لَوْلاکَ لَافْتَضَحْنَا وَ تَرَکَ الْحَلْیَ بِحَالِهِ.
روایت شده است که در ایام خلافت عمر بن الخطاب،در حضور او از زیورهای کعبه و کثرت آن سخن به میان آمد.گروهی (به عمر) گفتند:اگر آنها را میگرفتی (و میفروختی) و با آن،لشکرهای مسلمین را مجهز میساختی،اجر آن بیشتر بود.کعبه چه احتیاجی به این زیورها دارد؟ به دنبال آن،عمر تصمیم به این کار گرفت و از امیرمؤمنان علیه السلام دراینباره سؤال کرد.
امام علیه السلام در پاسخ او فرمود:
این قرآن بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد در حالی که چهار نوع مال وجود داشت:اموال مسلمانان،که آنها را (طبق دستور قرآن) بهعنوان ارث مطابق سهام خاص در میان ورثه تقسیم فرمود،و«فیء»(غنائمی که از طریق جنگ یا غیر جنگ به دست آمده بود) که آن را بر مستحقانش تقسیم کرد،و خمس،که آن را در موارد خود قرار داد، و صدقات (زکوات)،که آنرا در آنجا که لازم بود مقرر داشت (و در میان مستحقانش تقسیم فرمود).و در آن زمان زیورهای کعبه وجود داشت و خدا آن را بر همان حال باقی گذاشت (و حکم خاصی برای تقسیم آن بیان نکرد) و این امر نه از روی فراموشی بود و نه به دلیل مخفی بودن مکان آن،بنابراین تو نیز آن را بر همان حال که خدا و پیامبرش آن را قرار دادهاند باقی بگذار (و از تصرف در آن صرف نظر کن).
عمر (هنگامی که گفتار امام علیه السلام را شنید) عرض کرد:اگر تو نبودی رسوا میشدیم.و زیورهای کعبه را به حال خود واگذاشت. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در شرح منابع این حدیث شریف به چندین کتاب معروف اشاره میکند؛از جمله صحیح بخاری و در کتاب حج،باب«کسوة الکعبة»و در اخبار المکیة (ازرقی) و سنن ابی داود و سنن ابن ماجه و سنن بیهقی و فتوح البلدان بلاذری و کتب متعدد دیگر که غالباً پیش از مرحوم سیّد رضی میزیستهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 219))
سرنوشت زیورآلات کعبه
سیّد رضی رحمه الله شأن ورودی برای این کلام حکیمانه امام علیه السلام نقل میکند و میگوید:«روایت شده است که در ایام خلافت عمر بن الخطاب،نزد او از زیورهای کعبه و کثرت آن سخن به میان آمد.گروهی (به عمر) گفتند:اگر آنها را میگرفتی (و میفروختی) و با آن،لشکرهای مسلمین را مجهز میساختی،اجر آن بیشتر بود.کعبه چه احتیاجی به این زیورها دارد؟ به دنبال آن،عمر تصمیم به این کار گرفت و از امیرمؤمنان علیه السلام دراینباره سؤال کرد»؛ (وَ رُوِیَ أَنَّهُ ذُکِرَ عِنْدَ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فِی أَیَّامِهِ حَلْیُ الْکَعْبَةِ وَ کَثْرَتُهُ فَقَالَ قَوْمٌ لَوْ أَخَذْتَهُ فَجَهَّزْتَ بِهِ جُیُوشَ الْمُسْلِمِینَ کَانَ أَعْظَمَ لِلْأَجْرِ وَ مَا تَصْنَعُ الْکَعْبَةُ بِالْحَلْیِ فَهَمَّ عُمَرُ بِذَلِکَ وَ سَأَلَ عَنْهُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام) .
«امام علیه السلام در پاسخ او فرمود:این قرآن بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد در حالی که چهار نوع مال وجود داشت:اموال مسلمانان،که آنها را (طبق دستور قرآن) به عنوان ارث مطابق سهام خاص در میان ورثه تقسیم فرمود،و فیء (غنائمی که از طریق جنگ یا غیر جنگ به دست آمده بود)،که آن را بر مستحقانش تقسیم کرد، و خمس،که آن را در موارد خود قرار داد،و صدقات (زکوات)،که آن را در آنجا که لازم بود قرار داد (و در میان مستحقانش تقسیم فرمود) و در آن زمان زیورهای کعبه وجود داشت و خدا آن را بر همان حال باقی گذاشت (و حکم خاصی برای تقسیم آن بیان نکرد) و این امر نه از روی فراموشی بود و نه به دلیل مخفی بودن مکان آن،بنابراین تو نیز آن را بر همان حال که خدا و پیامبرش آن را قرار دادهاند باقی بگذار (و از تصرف در آن صرف نظر کن)»؛ (فَقال علیه السلام:إنَّ الْقُرْآنَ أُنْزِلَ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله،وَ الْأَمْوَالُ أَرْبَعَةٌ:أَمْوَالُ الْمُسْلِمِینَ فَقَسَّمَهَا بَیْنَ الْوَرَثَةِ فِی الْفَرَائِضِ؛وَ الْفَیْءُ فَقَسَّمَهُ عَلَی مُسْتَحِقِّیهِ؛وَ الْخُمْسُ فَوَضَعَهُ اللّهُ حَیْثُ وَضَعَهُ؛ وَ الصَّدَقَاتُ فَجَعَلَهَا اللّهُ حَیْثُ جَعَلَهَا.وَ کَانَ حَلْیُ الْکَعْبَةِ فِیهَا یَوْمَئِذٍ،فَتَرَکَهُ اللّهُ عَلَی حَالِهِ،وَ لَمْ یَتْرُکْهُ نِسْیَاناً،وَ لَمْ یَخْفَ عَلَیْه مَکاناً،فَأَقِرَّهُ حَیْثُ أَقَرَّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ) .
هنگامی که عمر گفتار امام علیه السلام را شنید عرض کرد:«اگر تو نبودی رسوا میشدیم.و زیورهای کعبه را به حال خود واگذاشت»؛ (فَقَالَ لَهُ عُمَرُ لَوْلاکَ لَافْتَضَحْنَا وَ تَرَکَ الْحَلْیَ بِحَالِهِ) .
امام علیه السلام در واقع برای پاسخگویی به مشکل زیورآلات کعبه از دلیل روشنی استفاده کرد و فرمود که«هر گاه به قرآن مجید مراجعه شود تکلیف تمام اموال، چه اموال خصوصی و شخصی و چه اموال بیتالمال روشن شده است».درباره اموال شخصی،حکم ارث به شکل مبسوط در سوره«نساء»آمده و درباره اموال عمومی مانند خمس،در آیه 41 سوره«انفال» ( . «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلی عَبْدِنا یَوْمَ الْفُرْقانِ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ وَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» ) و در مورد حکم زکات،در آیه 60 سوره«توبه» (. «إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکِینِ وَ الْعامِلِینَ عَلَیْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِی الرِّقابِ وَ الْغارِمِینَ وَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ فَرِیضَةً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ» )و درباره غنائم که به صورت فیء وارد بیتالمال میشود در آیه 7 سوره«حشر» ( . «ما أَفاءَ اللّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُری فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ کَیْ لا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ» ) حکم آمده است.
ولی با اینکه زیورآلات و اموالِ متعلق به کعبه،کم نبوده است با این حال قرآن سکوت اختیار کرده و این سکوت هرگز به معنای فراموشی و از قلم افتادن نیست،بلکه مفهومش این است که باید در اختیار کعبه باشد.
این همان چیزی است که گاه در اصول فقه،از آن به اطلاق مقامی تعبیر میشود و سکوت در مقام بیان،نشانه عدم ثبوت حکم و یا نشانه ثبوت حکم خاصی میگردد.
اینکه بعضی تصور کردهاند زیورآلات کعبه چیز قابل توجهی نبوده،اشتباه بزرگی است ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 158 ) ،زیرا در صدر این کلام آمد که مردم به خلیفه دوم پیشنهاد کردند از آن برای تجهیز لشکرهای مسلمین استفاده کند و این دلیل بر فراوانی آنهاست.
اشتباه دیگر اینکه بعضی تصور کردهاند حرام بودن تصرف در حلی کعبه به دلیل آن است که طبق یک قاعده اصولی،اصل در اشیاء«حَظْر»است یعنی تا اباحه چیزی ثابت نشود باید از انجامدادن آن خودداری کرد ( .همان ) ،با اینکه در اصول، ثابت کردهایم اصل در اشیاء،اباحه است و به هنگام شک در تکالیف وجوبی و تحریمی،اصل برائت جاری میشود و به فرض که اصل در اشیاء،حظر باشد، ادله برائت و اباحه بر آن حاکم شده است.بنابراین دلیل حرمت تصرف در اشیاء مزبور،همان سکوت معنادار قرآن و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله است.
نکتهها
1-داستان حُلیِّ کعبه
از تواریخ استفاده میشود که هدیه دادن زیورآلات به کعبه،قبل از اسلام شروع شده است،از جمله«ابن خلدون»در تاریخ خود مینویسد:هنگامی که «عبد المطلب»چاه زمزم را حفر کرد دو مجسمه (کوچک) آهو از طلا و شمشیرهایی در آنجا یافت که«ساسان»،پادشاه ایران آن را برای کعبه هدیه فرستاده بود و آن را در کنار زمزم دفن کرده بودند.هنگامی که«عبدالمطلب» آنها را بیرون آورد،آن دو آهوی طلایی را به عنوان زینت کعبه قرار داد و شمشیرها را نیز به کعبه اختصاص داد. (.تاریخ ابن خلدون،ج 2،ص 338)
«یعقوبی»نیز در تاریخ خود مطلبی نزدیک به آن آورده است و او هم تصریح میکند اولین کسی که کعبه را تزئین کرد،«عبد المطلب»بود. ( .تاریخ یعقوبی،ج 1،ص 247 )
از بعضی نقلها نیز استفاده میشود که نهتنها کعبه در زمان جاهلیت زیور داشت،بلکه گاه افرادی به آن زیورها دستبرد میزدند. ( .المحبر،(محمد بن حبیب بغدادی،متوفای 245)،ص 338 )
از روایاتی که در منابع اهلبیت علیهم السلام آمده استفاده میشود که از هدایای کعبه میتوان برای حجاج نیازمند استفاده کرد؛از جمله در حدیثی از امام باقر علیه السلام آمده است که شخصی خدمت آن حضرت عرض کرد:به کعبه کنیزی هدیه کردهاند که پانصد دینار ارزش دارد چه دستوری میفرمایید؟ حضرت فرمود:آن را بفروش و مبلغ آن را به کسانی که در راه ماندهاند و حجاجی که نیازمندند بده. ( .کافی،ج 4،ص 242،ح 3 )
نیز شخصی از ابوالحسن (موسی بن جعفر) علیه السلام درباره خریدن قطعهای از پرده کعبه سؤال کرد (هنگامی که پرده کعبه را عوض میکردند،پرده کهنه را قطعه قطعه کرده،هدیه میدادند و یا میفروختند) که قسمتی از آن را برای خود نگاه داشته و بقیه را میخواست بفروشد.حضرت فرمود که مانعی ندارد و برای او برکت دارد.سؤال کرد:آیا میشود چیزی از آن را کفن میت قرار داد؟ حضرت فرمود:نه. ( .کافی،ج 3،ص 148،ح 5 )
قرائن نشان میدهد که زیورآلات کعبه قبل از اسلام نیز وجود داشته است.
از حدیثی که علامه مجلسی رحمه الله در بحارالانوار از«ابن اسحاق»نقل میکند استفاده میشود که کعبه گنجی داشت درون چاهی در داخل کعبه و جمعی از قریش پنج سال پیش از بعثت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آن را سرقت کردند. ( .بحارالانوار،ج 15،ص 411 )
پس از اسلام نیز تا مدتها کسی در آن تصرف نمیکرد و حتی امام علی بن ابیطالب علیه السلام در حدیث شریف مورد بحث نیز از تصرف در آن نهی فرموده است؛ولی سالهاست که هیچگونه زیورآلاتی در کعبه مشاهده نمیشود.تنها، پرده کعبه را هر سال عوض میکنند و پرده پیشین را قطعه قطعه کرده برای شخصیتهای کشورهای اسلامی میفرستند یا به زوار میدهند؛اما اینکه از چه زمانی آن زیورآلات برداشته شد و یا در صندوق یا محل خاصی حفظ گردید برای ما روشن نیست.و بهتازگی حاکمان وهابی براثر باورهای نادرست خود در نفی«تبرک»،پرده کعبه را بایگانی میکنند.
اکنون این سؤال پیش میآید که چرا امام علیه السلام به عمر فرمود حلی کعبه را به حال خود واگذارد؟ در حالی که بهطور مداوم زیورآلات تازهای به کعبه هدیه میکردند و انباشتن و نگهداشتن همه آنها وجهی نداشت.
پاسخ سؤال این است که دستور آن حضرت به ظاهر دستوری موقت بوده است و هدف این بوده که حتیالامکان آن زیورآلات حفظ شود تا اگر نیازی برای مرمت کعبه یا مسجدالحرام پیدا شود از آنها استفاده کنند؛به خصوص اینکه کعبه و مسجد الحرام،پیوسته در معرض سیلهای سنگین بود،بنابراین دستور امام علیه السلام دستوری همیشگی به شمار نمیآید.
2-لَوْلا عَلِیٌّ لَهَلَکَ عُمَر
آنچه در ذیل این حدیث شریف آمده که عمر پس از شنیدن این کلام حکیمانه خطاب به علی بن ابیطالب علیه السلام عرض کرد:«لَوْلاکَ فَافْتَضَحْنا؛اگر تو نبودی رسوا میشدیم».منحصر به این مورد نیست،بلکه در طول خلافت خود بارها به مشکلات علمی و فقهی برخورد که کسی جز امیرمؤمنان علی علیه السلام آن را برای وی نگشود و این اعتراف را به تعبیرات مختلف تکرار کرد که مرحوم علامه امینی در جلد ششم الغدیر در بحث«نوادر الاثر»آنها را با ذکر مدارک دقیق از کتب اهل سنت آورده است.تعبیراتی همانند آنچه در ذیل میآید:
1.«لَوْلا عَلِیٌّ لَضَلَّ عُمَرُ؛اگر علی نبود عمر گمراه میشد».
2.«اللّهُمَّ لا تَبْقِنی لِمُعْضِلَةٍ لَیْسَ لَهَا ابْنُ أبیطالِبٍ؛خدایا! هرگاه مشکلی پیش آید که علی برای حل آن حضور نداشته باشد مرا باقی مگذار».
3.«لا أبْقانِیَ اللّهُ بِأرْضٍ لَسْتَ فِیها یا أبَا الْحَسَنِ؛خدا مرا در سرزمینی زنده ندارد که تو در آن نباشی».
4.«أعُوذُ بِاللّهِ مِنْ مُعْضِلَةٍ لا عَلِیٌّ بِها؛به خدا پناه میبرم از اینکه مشکلی پیش آید و علی برای حل آن حضور نداشته باشد».
5.«عَجَزَتِ النِّساءُ أنْ تَلِدْنَ مِثْلَ عَلِیِّ بْنِ أبیطالِبٍ لَوْلا عَلِیٌّ لَهَلَکَ عُمَرُ؛مادران عاجزند از اینکه مثل علی بن ابیطالب را بزایند اگر علی نبود عمر هلاک میشد».
6.«یَابْنَ أبیطالبٍ ما زِلْتَ کاشِفُ کُلِّ شُبْهَةٍ وَمُوضِحُ کُلِّ حُکْمٍ؛ای فرزند ابوطالب! تو همواره حل کننده شبهات و واضح کننده احکام بودهای».
7.«رُدُّوا قَوْلَ عُمَرِ إلی عَلِیٍّ.لَوْلا عَلِیٌّ لَهَلَکَ عُمَرُ؛سخن عمر را به علی بازگردانید (و بهوسیله او اصلاح کنید) اگر علی نبود عمر هلاک میشد».
تعبیرات دیگری نیز از این قبیل هست که همه با اسناد دقیق از کتب اهل سنت ذکر شده است». ( .الغدیر،ج 6،ص 462)
It is related that during the days of (caliph) 'Omar ibn al-Khattāb, the question of the excess of ornaments of the Ka'ba was mentioned to him and some people suggested the following: “If you raise by it an army of Muslims, you will earn great rewards; after all, what would the Ka'ba do with ornaments?” “Omar considered doing so but asked Imām Ali ibn Abū Tālib what he thought. The Imām said the following:
“When the Qur'ān was revealed to the Prophet , there were four kinds of property. One is the property of a Muslim which he distributed among the successors according to fixed shares. Second is the tax (fay'فیء) which he distributed to those for whom it was meant . Third , the one - fifth ( khums خمس) for which Allah had fixed ways to distribute. Fourth is charity (sadaqat) the disposal of which is also fixed by Allāh. The ornaments of the Ka'ba did exist in those days, but Allāh left them as they were. He did not leave them by omission, nor were they unknown to Him. Therefore, you should keep them where Allāh and His Prophet placed them.”
'Omar ibn al-Khattāb at that moment said, “If you had not been here, we would have been humiliated.” He left the ornaments as they were.
Among the first three caliphs, 'Omar ibn al-Khattāb often used to call on Imām Ali ibn Abū Tālib to help him solve many intricate problems, so as to benefit from his vast knowledge. But Abū Bakr, due to the short period of his caliphate, as well as 'Othmān, due to the special circumstances of the latter's caliphate and entourage, seldom used to call on Imām Ali ibn Abū Tālib and benefit from his advice. 'Omar used to praise Imām Ali ibn Abū Tālibry much for his vast knowledge, saying, “The most knowledgeable person among us in jurisprudence and judgment is Ali,” as we read in these classic references:al-Bukhāri, Sahih, Vol. 6, p. 23; Ahmad ibn Hanbal, Al-Musnad, Vol. 5, p. 113; al-Hākim, Al-Mustadrak, Vol. 3, p. 305; Ibn Sa'd, Tabaqāt, Vol. 2, part 2, p. 102; Ibn Abd alBarr, Al-Istī āb, Vol. 3, p. 1102 and others.
Certainly, there is no need for a testimony from 'Omar or from others in this regard. 'Omar himself and a group of the companions admit that the Holy Prophet used to often say, “Ali is the most knowledgeable in jurisprudence and judgment among my umma (Muslim nation),” according to Akhbār al-Qudāt of al-Wakī, Vol. 1, p. 78; Masābīh as-Sunnah of al-Baghawi, Vol. 2, p. 203; Al-Istī'āb of Ibn Abd al-Barr, Vol. 1, pp. 16 - 17; Vol. 3, p. 1102; Ar-Riyād anNadirah of al-Muhibb al-Tabari, Vol. 2, p. 108 and Al-Sunan of Ibn Mājah, Vol. 1, p. 55. In this regard, imām Ahmad ibn Hanbal narrates from Abū Hazm that a certain man approached Mu'āwiyah and put to him some theological questions. Mu'awiyah said, “Refer these questions to Ali who possesses better knowledge.” The man said, “But I prefer to have your own reply rather than that of Ali.” Mu'āwiyah silenced him and said, “This is the worst thing that I have ever heard from you! You have expressed hatred towards the person whom the Messenger of Allāh used to coach and tutor as a mother bird feeds a nestling by putting grain after grain into the mouth of the nestling with its beak and to whom the Messenger of Allāh said: “You hold the same status in relation to me as Hārūn (Aaron) held in relation to Mūsa (Moses) except that there shall, in all certainty, be no prophet after me', and to whom 'Omar used to turn for the solution of unsolved problems,” as we read in:Fayd al-Qadir of al-Munawi{His full name is محمد عبدالروف بن تاج العارفین بن علی بن زین العابدین الحدادی العناوی القاهری Muhammed ibn Abd al-Ra’ūf ibn Tāj al-'Arifin ibn Ali ibn Zain al-`Abidīn al-Haddādi al-Munawi. He was a senior scholar, a man of knowledge in both religion and arts. He dedicated his life to research and authorship. He used to eart very little and sleep very little, too, so he fell sick and his limbs weakened. His son, Tāj ad-Dīn Muhammed, used to write what his father dicated to him. He wrote as many as eighty works. He was born in Cairo, Egypt, in 952 A.H./1545 A.D. where he lived and died in 1031 A.H./1622 A.D.}, Vol. 3, p. 46; Ar-Riyād an-Nadirah of alMuhibb al-Tabari, Vol. 2, p. 195; As-Sawā 'iq al-Muhriqah of Ibn Hajar al-'Asqalāni, p. 107, and Fath al-Bāri, Vol. 17, p. 105 by the same author.
Also, 'Omar used to say the following quite frequently: “Women lack the ability to give birth to the like of Ali ibn Abū Tālib. Had it not been for Ali, 'Omar would have perished was still cake Yet”, according to the following sources:Ta'wīl Mukhtalaf al-Hadīth of Ibn Qutaybah, p. 202; Al-Istī'āb of Ibn Abd al-Barr, Vol. 3, p. 1103; Qudāt al-Andalus of al-Māliqi, p. 73; Ar-Riyad an-Nadirah of alMuhibb al-Tabari, Vol. 2, p. 194; Al-Manāqib of al-Khawārizmi, p. 39; Yanābī' al-Mawaddah of al-Zamakhshari, p. 75, 373; and Fayd al-Qadīr of al-Munawi, Vol. 4, p. 356).
He also used to say, “I seek the protection of Allāh from the problems for the solution of which Abul-Hassan (Ali) is not present,” as we read in:Al-Istī'āb, Vol. 3, pp. 1102 - 1103; AtTabaqāt, Vol. 2, part 2, p. 102; Sifatus-Safwah, Ibn al-Jawzi, Vol. 1, p. 121; Usd al-Ghābah, Vol. 4, pp. 22 - 23; Al-Isāba, Vol. 2, p. 509 and in the Tārīkh book of Ibn Kathīr, Vol. 7, p. 360.
'Omar used to often address Imām Ali ibn Abū Tālib thus: “O Abul-Hassan! I seek the protection of Allāh from being in a community among whom you are not found,” according to AlMustadrak, Vol. 1, pp. 457 - 58; At-Tafsīr, Fakhr ad-Dīn ar-Rāzi, Vol. 32, p.10; Ad-Durr al-Manthūr; al-Sayyūti, Vol. 3, p. 144; ArRiyād an-Nadirah of al-Muhibb al-Tabari, Vol. 2, p. 197; Fayd alQadir of al-Munawi, Vol. 3, p. 46; Vol. 4, p. 356 and As-Sawa 'iq al Muhriqah, p. 107).
Above all, this admission is the acknowledgment by the Holy Prophet of Imām Ali ibn Abū Tālib as narrated by ‘Omar ibn alKhattāb himself, Abū Sa'id al-Khudri and Mu`ath ibn Jabal. These dignitaries report saying that the Holy Prophet said: “O Ali! I have exceeded you in Prophethood, for there will be no prophet after me, and you exceed others in seven noble qualities. You are:i) the first [among all contemporary males] to believe in Allāh, ü) the best to fulfill your promise to Allāh, iii) the best to adhere to the commandments of Allāh, iv) the most equitable distributor among people, v) the best dispenser of justice (or the most clement) to the (Muslim) subjects, vi) the one who has the best insight into controversial issues (or the most learned in judgment), and vii) the most conspicuous in virtue and honor before Allāh,” according to Hilyat al-Awliyā', Vol. 1, pp. 65, 66; Ar-Riyād an-Nadirah of alMuhibb al-Tabari, Vol. 2, p. 198; Al-Manāqib, al-Khawārizmi, p. 61; Kanz al-'Ummāl, Vol. 12, p. 214 and Ibn Abul-Hadīd, Vol. 13, p. 230.
It is also narrated by Imām Ali ibn Abū Tālib, Abū Ayyüb al-Ansāri, Ma'qil ibn Yasar and Buraydah ibn Husayb that the Messenger of Allāh memenu said to Fātima , “Are you not satisfied that surely I have married you to the one who is the foremost of my umma in believing in Islam, the most knowledgeable among them and the superior to them all in clemency?” This is recorded in these sources:Al-Musnad, Ahmad ibn Hanbal, Vol. 5, p. 26; Al-Musannaf, as-Sam'āni, Vol. 5, p. 490; Al-Istī'āb, Vol. 3, p. 1099; Usd al-Ghābah, Vol. 5, p. 520; Kanz al-'Ummāl, Vol. 12, p. 205; Vol. 15, p. 99; Majma' azZawā'id, Vol. 9, pp. 101, 114 and As-Sīrah al-Halabiyya, Vol. 1, p. 285.
Once we read the following saying by the Holy Prophetarum, we will no longer be surprised when taking note, based on the above acknowledgments, of the vast knowledge of Imam Ali ibn Abū Tālib, his efficiency in the field of jurisprudence and judgment: “I am the city of knowledge and Ali is its gate; whoever wants to acquire (my) knowledge must come through the gate,“ as recorded in these references:Al-Mustadrak, Vol. 3, pp. 126 - 27; Al-Istī'āb, Vol. 3, p. 1102; Usd al-Ghābah, Vol. 4, p. 22; Tahdhīb at-Tahdhīb, Vol. 6, pp. 320-321; Vol. 7, p. 337; Majma az-Zawa'id, Vol. 9, p. 114 and Kanz al- Ummal, Vol. 12, pp. 201, 212; Vol. 15, pp. 129130.
Also, the Holy Prophetaret said, “I am the store-house of wisdom and Ali is its gate. Whoever wants to acquire wisdom must come through the gate,” as we read in:Al-Jāmi' as-Sahih, at-Tirmidhi, Vol. 5, pp. 637-638; Hilyat al-Awliyā', Vol. 1, p. 64; Masābīh as-Sunnah, al-Baghawi, Vol. 2, p. 275; Ar-Riyad an-Nadirah of al-Muhibb alTabari, Vol. 12, p. 193 and Kanz al-'Ummāl of al-Muttaqi al-Hindi, Vol. 12, p. 201).
روُیَِ أَنّهُ علیه السلام رُفِعَ إِلَیهِ رَجُلَانِ سَرَقَا مِن مَالِ اللّهِ أَحَدُهُمَا عَبدٌ مِن مَالِ اللّهِ وَ الآخَرُ مِن عُرُوضِ النّاسِ
فَقَالَ علیه السلام أَمّا هَذَا فَهُوَ مِن مَالِ اللّهِ وَ لَا حَدّ عَلَیهِ مَالُ اللّهِ أَکَلَ بَعضُهُ بَعضاً وَ أَمّا الآخَرُ فَعَلَیهِ الحَدّ الشّدِیدُ فَقَطَعَ یَدَهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (دو نفر دزد را خدمت امام آوردند که از بیت المال دزدی کرده بودند، یکی برده مردم، و دیگری بردهای جزو بیت المال بود، امام فرمود) بردهای که از بیت المال است حدّی بر او نیست، زیرا مال خدا مقداری از مال خدا را خورده است، امّا دیگری باید حدّ دزدی با شدّت بر او اجرا گردد (سپس دست او را برید) .
[و روایت شده است که دو مرد را نزد او آوردند که از مال خدا دزدی کرده بودند: یکی از آن دو بنده بود از بیت المال مسلمانان، و دیگری در ملک مردمان. فرمود:] امّا آن یکی از مال خداست و حدّی بر او نیست چه مال خدا برخی از مال خدا را خورده، و امّا دیگری بر او حدّ جاری است و دست او را برید.
و روایت کردهاند که رفع کرده شدند بسوی آن حضرت دو مرد که دزدیده بودند از مال خدا یعنی بیت المال یکی از آن دو بنده بود از مال غنیمت و دیگری از عوام الناس پس فرمود اما این که بنده است پس او از مال خدایست پس نیست حدی بر او مال خدا خورده است بعضی از آن بعضی را و اما آن مرد دیگر پس بروست حد دزدی پس برید دست او را
گویند دو مرد را نزد او آوردند که از مال خدا دزدی کرده بودند. یکی از آن دو، برده ای بود از آن بیت المال مسلمانان و دیگری، برده ای بود از آن یکی از مردم. فرمود:
آن که از بیت المال است، حدی بر او نیست، زیرا برخی از مال خدا را برخی از مال خدا خورده است. اما دیگری را باید حد زد. و دستش را برید.
روایت شده:دو مرد را به حضورش آوردند که از بیت المال دزدی کرده بودند:
یکی از آن دو نفر بندهای بود از بیت المال،و آن دیگری غلام مردم.فرمود :
این عبد از بیت المال است و او را حدّی نیست،مال خداوند برخی از آن برخی دیگر را خورده.و امّا غلام را حدّ الهی مقرر است.پس دست او را برید .
شروح:
و عبد من مال الله ای عبد من الغنیمه سرق شیئا من مال الغنیمه، فلم یقطعه و قطع الاخر الذی هو من عرض الناس ای من العامه. یقال: رایته فی عرض الناس ای فیما بینهم و فلان من عرض الناس ای هو من العامه، و انما قطعه لانه سرق نصابا من الغنیمه من حرز و لم یکن له نصیب فیها، فان کان له نصیب فی الغنیمه، فالحکم ان ینظر فی المسروق، فان کان وفق نصیبه فلا قطع علیه و ان کان اکثر من حقه، و کان الزیاده دون النصاب فکمثل و ان کان ربع دینار فصاعدا او ما قیمته قیمته فعلیه القطع.
ای من العامه و انما قطعه لانه سرق من حرز من الغنیمه و لم یکن له نصیب فیها، و ان کان له نصیب فی الغنیمه ینظر فی المسروق فان کان وفق نصیبه فلا قطع علیه، و ان کان اکثر من حقه و کان الزیاده دون النصاب، فکمثل، و ان کان ربع دینار، فصاعدا او ما قیمته، فعلیه القطع. لو قد استوت قدمای من هذه المداحض. ای المزالق ای لو انتظم لی الامر، و استقام لبدلت احکاما حکم بها من کان قبلی، و احداثا احدثوها لا علی وفق ما ارتضیته.
نقل کردهاند که دو نفر را خدمت امام (علیه السلام) آوردند که از بیتالمال دزدی کرده بودند، یکی از آنها بردهای بود که متعلق به خود بیتالمال بود، و دیگری بردهی کسی بود، امام (ع فرمود: (اما این غلامی که متعلق به بیتالمال است حدی ندارد، در حقیقت بخشی از بیتالمال بخشی از مال خدا را خورده است، و اما بر آن دیگری باید حد جاری کرد، و دست او را قطع کردند). عرض الناس یعنی: سایر مردم. و امام (علیه السلام) به قیاس مضمری استدلال کرده است که صغرای آن عبارت است از: پس آن مال خداست که جزئی جزء دیگر را خورده است. و کبرای مقدر آن چنین است: و هر که اینطور باشد، دست بریدن ندارد. و اما آن که دستش را بریدند، مقدار نصاب از مال غنیمت را که باید نگهداری میشد، دزدیده بود که هیچ حقی هم در آن نداشت، و اما اگر سهمی داشت، اگر مقدار دزدی شده بیش از سهم او، و در حد نصاب بود، دستش بریده میشد، اگر نه، دست بریده نمیشد.
رُوِیَ:أَنَّهُ ع رُفِعَ إِلَیْهِ رَجُلاَنِ سَرَقَا مِنْ مَالِ اللَّهِ أَحَدُهُمَا عَبْدٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ وَ الآْخَرُ مِنْ عُرُوضِ [عُرْضِ]
النَّاسِ فَقَالَ ع أَمَّا هَذَا فَهُوَ مِنْ مَالِ اللَّهِ [فَلاَ]
وَ لاَ حَدَّ عَلَیْهِ مَالُ اللَّهِ أَکَلَ بَعْضُهُ بَعْضاً وَ أَمَّا الآْخَرُ فَعَلَیْهِ الْحَدُّ الشَّدِیدُ فَقَطَعَ یَدَهُ .
هذا مذهب الشیعة أن عبد المغنم إذا سرق من المغنم لم یقطع فأما العبد الغریب إذا سرق من المغنم فإنه یقطع إذا کان ما سرقه زائدا عما یستحقه من الغنیمة بمقدار النصاب الذی یجب فیه القطع و هو ربع دینار و کذلک الحر إذا سرق من المغنم حکمه هذا الحکم بعینه فوجب أن یحمل کلام أمیر المؤمنین علی أن العبد المقطوع قد کان سرق من المغنم ما هو أزید من حقه من الغنیمة بمقدار النصاب المذکور أو أکثر.
فأما الفقهاء فإنهم لا یوجبون القطع علی من سرق من مال الغنیمة قبل قسمتها سواء کان ما سرقه أکثر من حقه أو لم یکن لأن مخالطة حقه و ممازجته للمسروق شبهة فی الجملة تمنع من وجوب القطع هذا إن کان له حق فی الغنیمة بأن یکون شهد القتال بإذن سیده فإن لم یکن ذلک و کان لسیده فیها حق لم یقطع أیضا لأن حصة سیده المشاعة شبهة تمنع من قطعه فإن لم یشهد القتال ( ا:«و لم یشهده سیده». ) و لا شهده سیده و سرق من الغنیمة قبل القسمة ما یجب فی مثله القطع وجب علیه القطع
(و روی انه علیهالسلام) و مروی است از روات ثقات که آن حضرت صلوات الله علیه و آله (رفع الیه) رفع کردند به سوی او. یعنی به عرض او رسانیدند (رجلان سرقا من مال الله) دو مرد دزدیدند از مال خدا که بیتالمال است (احدهما عبد) یکی از آن دو مرد بنده است که خریده شده (من مال الله) از مال خدا که بیتالمال است (و الاخر) و آن مرد دیگر (من عرض الناس) از عوامالناس و از سایر ایشان. (فقال علیهالسلام) پس حضرت فرمود که: (اما هذا) اما این که بنده است از بیتالمال (فهو من مال الله) پس او از مال خدا است (و لا حد علیه) و حدی بر مال خدا نمیباشد (مال الله اکل بعضه بعضا) مال خدا خورده است بعضی از آن بعضی دیگر را (و اما الاخر) و آن مرد دیگر که از عوامالناس است (فعلیه الحد) پس بر او است حد زدن. (فقطع یده) پس برید دست او را به مقتضی شریعت غراء
آوردهاند که دو مرد را گرفته به خدمت آن حضرت آوردند و ایشان از مال خدای دزدیده بودند، که یکی بندهای بود از آن بیتالمال و دیگری از سایر مردم. آن حضرت فرمود: اما این بنده از مال خدا است و بر او حد نیست مال خدا پارهای پاره دیگر را خورده است. و اما آن مرد دیگر بر او حد ثابت است پس دست او را ببرید.
و روی انه علیهالسلام رفع الیه رجلان سرقا من مال الله، احدهما عبد من مال الله و الاخر من عروض الناس و قال علیهالسلام: «اما هذا فهو من مال الله، فلاحد علیه، اکل بعضه بعضا و اما الاخر، فعلیه الحد فقطع یده.» یعنی و مروی است که عرض شد به خدمت او علیهالسلام که دو مردند دزدی کردهاند از مال خدا که مال غنیمت باشد، یکی از آنها بنده است از جملهی اسیران مال غنیمت و یکی از عوام مردمان است، پس گفت علیهالسلام که اما این یکی که بنده است، پس او از مال خدا و از اسیران مال غنیمت است، پس حدی بر او نیست، خورده است بعضی از مال خدا بعضی دیگر از مال خدا را و اما آن یکی دیگر که از عوام مردمان است، پس بر اوست حد دزدی، پس امر کرد به بریدن دست او.
المعنی: قال الشارح المعتزلی: هذا مذهب الشیعه ان عبد المغمم اذا سرق من المغمم لم یقطع و اما العبد الغریب اذا سرق من المغنم فانه یقطع اذا کان ما سرقه زائدا عما یستحقه من الغنیمه بمقدار النصاب الذی یجب فیه القطع، و هو ربع دینار، و کذلک الحر اذا سرق من المغنم حکمه هذا الحکم بعینه، فوجب ان یحمل کلام امیرالمومنین علی ان العبد المقطوع قد کان سرق من المغنم ما ازید من حقه من الغنیمه بمقدار النصاب المذکور او اکثر فاما الفقهاء (ای العامه) فانهم لا یوجبون القطع- الخ. اقول: لیس فی العباره الوارده ان الرجل الاخر کان عبدا کما ذکره و ظاهره الاطلاق، و العجب منه حیث نقل کلام فقهائه مخالفا لنص کلام امیرالمومنین (علیه السلام) الترجمه: روایت شده است که دو مرد را حضورش آوردند که از مالالله دزدیده بودند یکی از آن دو بندهای بود از همان مالالله، و دیگری از سائر مردم بود، فرمود: این بنده که خود از مالالله است حدی بر او نیست، برخی مالالله برخ دیگر را خورده و برده، و اما آن دیگری سزایش حد است دست او را به جرم دزدی ببریدند
(الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) (و روی انه ذکر عند عمر بن الخطاب فی ایامه حلی الکعبه و کثرته، فقال قوم: لو اخذته فجهزت به جیوش المسلمین، کان اعظم للاجر و ما تصنع (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) الکعبه بالحلی) اقول: فی تاریخ الطبری کان تبع و قومه اصحاب اوثان یعبدونها، فاتاه نفر من هذیل فقالوا له: الا ندلک علی بیت مال قد اغفلته الملوک قبلک فیه اللولو و الزبرجد و الیاقوت و الذهب و الفضه، قال: بلی، قالوا: بیت بمکه یعبده اهله و یصلون عنده- و انما اراد الهذلیون بذلک هلاکه لما قد عرفوا من هلاک من اراده من الملوک و بغی عنده- فلما اجمع لما قالوا، ارسل الی حبرین من احبار الیهود کانا اعلم اهل زمانهما و کان خرج بهما معه، فقالا له: ما اراد القوم الا هلاکک و هلاک جندک، و لئن فعلت ما دعوک الیه لتهلکن و لیهلکن من معک من جندک، قال: فماذا تامراننی ان اصنع؟ قالا: ما یصنع اهله! تطوف به و تعظمه و تحلق عنده راسک، و تتذلل له حتی تخرج من عنده، قال: فما یمنعکما انتما من ذلک؟ قالا: اما و الله انه لبیت ابینا ابراهیم، و لکن اهله حالوا بینه و بیننا بالاوثان التی نصبوا حوله، و بالدماء التی یهریقون عنده و هم نجس، فعرف نصحهما، فقرب الهذلیین فقطع ایدیهم و ارجلهم، ثم مضی حتی قدم مکه و اری فی المنام ان یکسو البیت فکساه بالخصف، ثم اری ان یکسوه احسن من ذلک فکساه المعافر، ثم اری ان یکسوه احسن من ذلک فکساه الملائه و الوصائل، فکان تبع فیما یزعمون اول من کساه، و اوصی به ولاته من جرهم، و امرهم بتطهیره و ان لا یقربوه دما و لا میته و لا میلاثا - و هی الحائض- و جعل له بابا و مفتاحا. (فهم عمر بذلک): فی (ملاحم ابن طاووس) نقلا عن فتن نعیم بن حماد -و هو من رجال العامه- فی اخبار المهدی (علیه السلام) عن ابن وهب عن اسحاق بن یحیی عن طلحه التمیمی عن طاوس قال: ودع عمر البیت ثم قال: و الله ما ادری ادع خزائن البیت، و ما فیه من السلاح و المال، ام اقسمه فی سبیل الله، فقال له (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) علی (علیه السلام): امض فلست بصاحبه، انما صاحبه منا شاب من قریش یقسمه فی سبیل الله فی آخر الزمان. و اخذ اموال الکعبه بغیر حق جمع، منهم ابن الافطس، ففی (تاریخ الطبری) جلس حسین بن الحسن الافطس فی اول یوم من محرم سنه مائتین بعد تفرق الحاج خلف المقام علی نمرقه مثنیه، فامر بثیاب الکعبه التی علیها فجردت منها حتی لم یبق من کسوتها شیئا و بقیت حجاره مجرده، ثم کساها ثوبین من قز رقیق کان ابوالسرایا وجه بها معه، و عمد الی ما فی خزانه الکعبه من مال فاخذه، و جعلوا یحکون الذهب الرقیق الذی فی رووس اساطین المسجد فیخرج من الاسطوانه بعد التعب الشدید قدر مثقال ذهب او نحوه، حتی عم ذلک اکثر اساطین المسجد الحرام، و قلعوا الحدید الذی علی شبابیک زمزم، و من خشب الساج فبیع بالثمن الخسیس. و منهم الجنابی القرمطی، ففی (صله تاریخ الطبری): سار الجنابی القرمطی فی سنه (316) الی مکه فدخلها و اوقع باهلها عند اجتماع الموسم و اهلال الناس بالحج یقتل المسلمین بالمسجد الحرام و هم متعلقون باستار الکعبه و اقتلع الحجر و ذهب به و اقتلع ابواب الکعبه و جردها من کسوتها، و اخذ جمیع ما کان فیها من آثار الخلفاء التی زینوا بها الکعبه و ذهبوا بدره الیتیم و کانت فیما ذکر اهل مکه اربعه عشر مثقالا، و قرن کبش ابراهیم و عصا موسی ملبسین بالذهب مرصعین بالجوهر، و طبق و مکبه من ذهب و سبعه عشر قندیلا کانت بها من فضه، و ثلاث محاریب فضه کانت دون (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) القامه منصوبه فی صدر البیت، ثم رد الحجر بعد اعوام، و لم یرد من سائر ذلک شیء. و قیل ان الجنابی صعد الی سطح الکعبه لیقلع المیزاب و هو من خشب ملبس بالذهب، فرماه بنوهذیل الاعراب من جبل ابیقبیس بالسهام حتی ازالوه و لم یصل الی قلعه. و بعضهم بدل کسوته و بابه، ففی (تاریخ الطبری): نزع المهدی سنه (160) کسوه الکعبه التی کانت علیها و کساها کسوه جدیده، و ذلک ان حجبه الکعبه رفعوا الیه انهم یخافون علی الکعبه ان تهدم لکثره ما علیها من الکسوه، فامر ان یکشف عنها ما علیها من الکسوه حتی بقیت مجرده، ثم طلی البیت کله بالخلوق، و ذکر انهم لما بلغوا الی کسوه هشام وجدوها دیباجا ثخینا جیدا، و وجدوا کسوه من کان قبله عامتها من متاع الیمن. و فی (کامل الجزری): قلع الخلیفه المقتفی فی سنه (552) باب الکعبه و عمل عوضه بابا مصفحا بالنقره المذهبه، و عمل لنفسه من الباب الاول تابوتا یدفن فیه اذا مات. (و سال) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (و سال عنه) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) میرالمومنین (علیه السلام) فی (تاریخ الخطیب)، قال المهدی لشریک القاضی: ما تقول فی علی بن ابیطالب؟ قال: ما قال فیه جدک العباس و عبدالله. قال: و ما قالا فیه؟ قال: فاما العباس فمات، و علی عنده افضل الصحابه، و قد کان یری کبراء المهاجرین یسالونه عما ینزل من النوازل، و ما (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) احتاج هو الی احد حتی لحق بالله- الی آخر ما فیه. و کما اشار(علیه السلام) علیه بعدم تعرضه لحلی الکعبه کذلک اشار علیه بعدم اقرار بهار کسری. قال الجزری فی (کامله) فی فتح القادسیه: ارسل سعد بن ابیوقاص بعد الفتح فی الخمس کل شیء اراد ان تعجب منه العرب و اراد اخراج خمس القطیف- و هو بهار کسری- فلم تعتدل قسمته، فقال للمسلمین: هل تطیب انفسکم عن اربعه اخماسه فنبعث به الی عمر یضعه حیث یشائ، فانا لا نراه ینقسم و هو بیننا قلیل و هو یقع من اهل المدینه موقعا؟ قالوا: نعم، فبعثه و هو بساط طوله ستون ذراعا و عرضه ستون ذراعا مقدار جریب، کانت الاکاسره تعده للشتاء اذا ذهبت الریاحین شربوا علیه فکانهم فی ریاض، فیه طرق کالصور، و فیه فصوص کالانهار، ارضها مذهبه، و خلال ذلک کالدر و فی حافاته کالارض المزروعه و الارض المبقله بالنبات فی الربیع، و الورق من الحریر علی قضبان الذهب و زهره الذهب و الفضه و ثمره الجوهر و اشباه ذلک، و کانت العرب تسمیه القطیف، فقال عمر: اشیروا علی فیه، فمن بین مشیر بقبضه و آخر مفوض الیه، فقال له علی (علیه السلام): لم تجعل علمک جهلا و یقینک شکا، انه لیس لک من الدنیا الا ما اعطیت فامضیت، او لبست فابلیت او اکلت فافنیت، و انک ان تبقه علی هذا الیوم لم تعدم فی غد من یستحق به ما لیس له؟ فقال: صدقتنی و نصحتنی، فقطعه بینهم فاصاب علیا(علیه السلام) منه قطعه لم تکن باجود تلک القطع، فباعه بعشرین الفا. و کما اشار (علیه السلام) علی عمر بعدم تعرض حلی الکعبه اشار علی بن الحسین (علیه السلام) علی الحجاج بمنعه من هتک تراب البیت. (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و فی (الکافی) عن ابان بن تغلب: لما هدم الحجاج الکعبه، فرق الناس ترابها، فلما صاروا الی بنائها فارادوا ان یبنوها، خرجت علیهم حیه فمنعت الناس البناء حتی هربوا، فاتوا الحجاج فاخبروه، فخاف ان یکون قد منع بنائها، فصعد المنبر ثم قال: انشد الله عبدا عنده مما ابتلینا به علم لما اخبرنا به! فقام الیه شیخ فقال: ان یکن عند احد علم فعند رجل رایته جاء الی الکعبه فاخذ مقدارها ثم مضی، فقال الحجاج: من هو؟ فقال: علی بن الحسین. فقال: معدن ذلک، فبعث الیه (علیه السلام) فاخبره بما کان من منع الله ایاه البنائ، فقال له: انک عمدت الی بناء ابراهیم و اسماعیل علیهم السلام، فالقیته فی الطریق و انهبته کانک تری انه تراث لک! اصعد المنبر و انشد الناس ان لا یبقی احد عنده شیء الا رده، فردوه، فلما جمع التراب اتی (علیه السلام)، فوضع الاساس و امرهم ان یحفروا فتغیبت عنهم الحیه، و حفروا حتی انتهوا الی موضع القواعد، قال (علیه السلام) لهم: تنحوا، فتنحوا فدنا منها فغطاها بثوبه، ثم غطاها بالتراب بیده ثم دعا الفعله فقال: ضعوا بنائکم … الخبر. (فقال (علیه السلام): ان القرآن انزل علی النبی) هکذا فی (المصریه و ابن میثم و الخطیه) و لکن فی (ابن ابیالحدید) (علی محمد (صلی الله علیه و آله) (و الاموال اربعه) ان عمر لم یکن یعرف ما یعرفه باقی الصحابه و التابعین. فقال ابن عبدالبر فی (استیعابه) فی عنوان صعصعه: صعصعه هو القائل لعمر حین قسم المال الذی بعث الیه ابوموسی و کان الف الف درهم، و فضلت منه فضله، فاختلفوا علیه حیث یضعها، فقام خطیبا و قال: ایها الناس انه قد بقیت لکم فضله بعد حقوق الناس، فما تقولون فیها؟ فقام صعصعه، (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و هو غلام شاب فقال: انما تشاور الناس فی ما لم ینزل الله فیه قرآنا، و اما ما انزل الله به القرآن و وضعه مواضعه فضعه فی مواضعه التی وضعه الله تعالی فیها! فقال صدقت. (اموال المسلمین فقسمها بین الورثه فی الفرائض) فقال فی الطبقه الاولی: (یوصیکم الله فی اولادکم للذکر مثل حظ الانثیین فان کن نساء فوق اثنتین فلهن ثلثا ما ترک و ان کانت واحده فلها النصف و لابویه لکل واحد منهما السدس مما ترک ان کان له ولد فان لم یکن له ولد و ورثه ابواه فلامه الثلث فان کان له اخوه فلامه السدس من بعد وصیه یوصی بها او دین). و قال فی الطبقه الثانیه: (یستفتونک قل الله یفتیکم فی الکلاله ان امرو هلک لیس له ولد و له اخت فلها نصف ما ترک و هو یرثها ان لم یکن لها ولد فان کانتا اثنتین فلهما الثلثان مما ترک و ان کانوا اخوه رجالا و نساء فللذکر مثل حظ الانثیین یبین الله لکم ان تضلوا و الله بکل شیء علیم). و قال جل و علا: (و ان کان رجل یورث کلاله او امراه و له اخ او اخت فلکل واحد منهما السدس فان کانوا اکثر من ذلک فهم شرکاء فی الثلث من بعد وصیه یوصی بها او دین غیر مضار). و قال فی الطبقه الثالثه: (و اولو الارحام بعضهم اولی ببعض فی کتاب الله). و ذکر میراث الازواج فقال: (و لکم نصف ما ترک ازواجکم- الی قوله- (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) فلهن الثمن مما ترکتم من بعد وصیه توصون بها او دین). و ذکر ابطال العصبه فی مورد البنات و الاخوات التی یقول بها مخالفونا فقال: (للرجال نصیب مما ترک الوالدان و الاقربون و للنساء نصیب مما ترک الوالدان و الاقربون مما قل منه او کثر نصیبا مفروضا). و دل علی بطلان العول و ورود النقص علی البنات و الاخوات دون الازواج و الاباء و الامهات، بان جعل للاولی فریضه واحده و للاخیره فریضتان. قال ابن عباس: و اول من اعال عمر فقال ما ادری ایکم قدم و ایکم اخر، و لو قدم من قدم الله و اخر من اخر الله ما عالت فریضه، فقیل له: فما قدم و ما اخر؟ فقال: المقدم فریضه الزوجین و الامهات و الموخر فریضه البنات و الاخوات. فقیل له: فما منعک ان تشیر بهذا علی عمر؟ قال: هبته. (و الفیء فقسمه علی مستحقیه) فقال جل و علا: (و ما افاء الله علی رسوله منهم فما اوجفتم علیه من خیل و لا رکاب و لکن الله یسلط رسله علی من یشاء و الله علی کل شیء قدیر ما افاء الله علی رسوله من اهل القری فلله و للرسول و لذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل کیلا یکون دوله بین الاغنیاء منکم). و قال تعالی: (یا ایها النبی انا احللنا لک ازواجک اللاتی آتیت اجورهن و ما ملکت یمینک مما افاء الله علیک). (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) قالوا: ای بالسبی کصفیه و جویریه. (و الخمس فوضعه الله حیث وضعه) قال تعالی: (و اعلموا ان ما غنمتم من شیء فان لله خمسه و للرسول و لذی القربی و الیتامی و المساکین). و الفیء کله للنبی (صلی الله علیه و آله) و اهل بیته علیهم السلام، و الغنیمه خمسها له و لهم. و فی (ادب کتاب الصولی): ولی عمر السائب قسمه الغنائم بنهاوند لما فتحها الله علی المسلمین، فجمع السائب الغنائم فقسمها، ثم جاء من دله علی کنز الفخیرجان و کان سفطین من جوهر، فاستخرجهما فاتی بهما عمر، فامره ان یبیعهما و یقسم ثمنها بین الذریه و لم یامره ان یخمسه، فتبین انه جعله فیئا و لم یجعله غنیمه. و عن کتاب (خراج ابییوسف) ان نجده بن عامر سال ابن عباس عن سهم ذی القربی، فکتب الیه. هو لنا و ان عمر دعانا الی ان ننکح منه ایمنا و نقضی به عن مغرمنا و نخدم منه عائلنا، فابینا الا ان یسلمه الینا و ابی ذلک علینا. (و الصدقات فجعلها الله حیث جعلها) فقال تعالی: (انما الصدقات للفقراء و المساکین و العاملین علیها و المولفه قلوبهم و فی الرقاب و الغارمین و فی سبیل الله و ابن السبیل). (و کان حلی) بالفتح فالسکون و جمعه (حلی) بالضم فالکسر من حلی المراه (الکعبه فیها یومئذ فترکه الله علی حاله و لم یترکه نسیانا و لم یخف) بالفتح من خفی (علیه) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (عنه) کما فی (ابن ابیالحدید (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و الخطیه) (مکانا فاقره) بکسر القاف (حیث اقره الله و رسوله). انما امر (علیه السلام) باقرار حلیها علی حالها، و اما ما یهدی الیها لاحلیا، فلحاج لم یکن له نفقه الرجوع. ففی الکافی: ان قوما اقبلوا من مصر فمات منهم رجل فاوصی بالف درهم للکعبه، فلما قدم الوصی مکه سال فدلوه علی بنیشیبه، فاتاهم فاخبرهم فقالوا: قد برئت ذمتک ادفعها الینا، فسال الناس فدلوه علی ابیجعفر الباقر(علیه السلام)، فاتاه فساله فقال: ان الکعبه لغنیه عن هذا، انظر الی من ام هذا البیت، فقطع به او ذهبت نفقته او ضلت راحلته او عجز ان یرجع الی اهله فادفعها الیه. فاتی الرجل بنیشیبه فاخبرهم بقوله (علیه السلام)، فقالوا له: هذا ضال مبتدع لیس له علم و لا یوخذ عنه، و نحن نسالک لما ابلغته عنا هذا الکلام، فاتاه فقال له: زعموا انک کذا و کذا و سالونی بالعظیم الا بلغتک ما قالوا، قال: و انا اسالک بما سالوک لما آتیتهم فقلت لهم: انه یقول ان من علمی ان لو ولیت شیئا من امور المسلمین لقطعت ایدیهم ثم علقتها فی استار الکعبه ثم اقمتهم علی المصطبه ثم امرت منادیا ینادی: الا ان هولاء سراق الله فاعرفوهم. و فیه عن الکاظم (علیه السلام): جعل رجل جاریته هدیا للکعبه، فقال له ابی (علیه السلام): قوم الجاریه اوبعها ثم مر منادیا یقوم علی الحجر فینادی: الا من قصرت به نفقته او قطع به او نفد طعامه فلیات فلان بن فلان، و مره ان یعطی اولا، فاولا حتی ینفد ثمن الجاریه. (فقال له) هکذا فی (المصریه)، و کلمه (له) زائده لعدم وجودها فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) (عمر لولاک لا فتضحنا و ترک الحلی بحاله) (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و عرف خطا المشیرین علیه باخذه. و ورد شکر عمر له (علیه السلام) لما ارشده فی مواضع اخر فی امور شخصه و فی امور غیره بالفاظ مختلفه: منها: ما روی عن الربیع بن زیاد- و قد نقله ابن ابیالحدید فی موضع آخر-قال: قدمت علی عمر بمال من البحرین، فصلیت معه العشاء ثم سلمت علیه فقال: ما قدمت به؟ قلت: خمسمائه الف. قال: ویحک انما قدمت بخمسین الفا، قلت: بل خمسمائه الف، قال: کم یکون ذلک. قلت: مائه الف و مائه الف حتی عددت خمسا. فقال: انک ناعس، ارجع الی بیتک ثم اغد علی، فغدوت علیه فقال: ما جئت به؟ قلت: ما قلت لک، فاستشار الصحابه فیه فاشیر علیه بنصب الدیوان، فنصبه و قسم المال بین المسلمین ففضلت عنده فضله، فاصبح فجمع المهاجرین و الانصار و فیهم علی بن ابیطالب (علیه السلام) و قال للناس: ما ترون فی فضل، فضل عندنا من هذا المال؟ فقال الناس: انا شغلناک بولایه امورنا عن اهلک و تجارتک و صنعتک فهو لک، فالتفت الی علی (علیه السلام) فقال: ما تقول انت؟ قال: قد اشاروا علیک! قال: فقل انت، فقال له: لم تجعل یقینک طنا. فلم یفهم عمر ما قال، فقال له: لتخرجن مما قلت. قال: اجل و الله لاخرجن منه، اتذکر حین بعثک النبی (صلی الله علیه و آله) ساعیا فاتیت العباس فمنعک صدقته فکان بینکما شیئ، فجئتما الی و قلتما: انطلق معنا الی النبی (صلی الله علیه و آله)، فجئنا الیه فوجدناه خاثرا، فرجعنا ثم غدونا علیه فوجدناه طیب النفس، فاخبرته بالذی صنع العباس فقال لک: یا عمر اما علمت ان عم الرجل صنو ابیه! فذکرنا له ما راینا من خثوره فی الیوم الاول و طیب نفسه فی الیوم الثانی، فقال: انکم اتیتم فی الیوم الاول و قد بقی عندی من مال الصدقه دیناران، فکان ما رایتم من خثوری، و اتیتم فی الیوم الثانی و قد وجهتهما فذاک الذی رایتم من طیب نفسی. اشیر علیک ان لا تاخذ من هذا الفضل شیئا و ان تفضه علی فقراء (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) المسلمین، فقال عمر: صدقت و الله لاشکرن لک الاولی و الاخیره. و منها: ما روی عن ابیسعید الخدری- و نقله ابن ابیالحدید فی موضع آخر قال: حججنا مع عمر اول حجه حجها فی خلافته، فلما دخل المسجد الحرام، دنا من الحجر الاسود فقبله و استلمه، و قال: انی لاعلم انک حجر لا تضر و لا تنفع، و لو لا انی رایت النبی قبلک و استلمک لما قبلتک و لا استلمتک. فقال له علی (علیه السلام): بلی انه یضر و ینفع، و لو علمت تاویل ذلک من کتاب الله لعلمت ان الذی اقول لک کما اقول، قال الله تعالی: (و اذ اخذ ربک من بنیآدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی)، فلما اشهدهم و اقروا له انه الرب و انهم العبید کتب میثاقهم فی رق، ثم القمه هذا الحجر، و ان له لعینین و لسانا و شقتین تشهد لمن و افاه بالموافاه، فهو امین الله تعالی فی هذا المکان. فقال عمر: لا ابقانی الله بارض لست بها یا اباالحسن. و روی الکافی عن الصادق (علیه السلام) قال: ان الله تعالی لما اخذ مواثیق العباد امر الحجر فالتقمها و لذلک یقال (امانتی ادیتها و میثاقی تعاهدته لتشهد لی بالموافاه). و منها: ما رواه الکافی عن الصادق (علیه السلام): ان امراه کانت توتی، فبلغ ذلک عمر فبعث الیها فروعها و امر ان یجاء بها الیه، ففزعت المراه، فاخذها الطلق فانطلقت الی بعض الدور فولدت غلاما فاستهل الغلام ثم مات، فدخل علیه من روعه المراه و من موت الغلام، فقال له بعض جلسائه ما علیک من هذا شیئ، (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و قال بعضهم و ما هذا؟ فقال لهم سلوا اباالحسن! فقال (علیه السلام) لهم: ان کنتم اجتهدتم ما اصبتم، و لئن کنتم قلتم برایکم لقد اخطاتم، ثم قال لعمر: علیک دیه الصبی. رواه ابن ابیالحدید فی موضع آخر و قال: و فی خبره (علیک غره) یعنی عتق رقبه. و منها: ما رواه السروی فی مناقبه ان عمر امر برجل یمنی محصن فجر بالمدینه ان یرجم، فقال له علی (علیه السلام): لا یحب علیه الرجم، لانه غائب عن اهله، و اهله فی بلد آخر، انما یجب علیه الحد، فقال عمر: لا ابقانی الله لمعضله لم یکن لها ابوالحسن. و منها: ما رواه (مناقب الخوارزمی) ان عمر اتی بامراه حامل، فسالها فاعترفت بالفجور، فامر بها ان ترجم، فلقیها علی (علیه السلام) فقال: ما بال هذه المراه؟ فقالوا له: امر عمر بها ان ترجم. فردها، و قال لعمر: امرت بها ان ترجم؟ قال: نعم، اعترفت بالفجور. فقال (علیه السلام) له: هذا سلطانک علیها، فما سلطانک علی ما فی بطنها؟ ثم قال له: لعلک انتهرتها او اخفتها! فقال: قد کان ذلک، فقال له: او ما سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: لاحد علی معترف بعد البلاء. انه من قیدت او حبست او تهددت فلا اقرار له، فخلی عمر سبیلها ثم قال: عجزت النلسائان یلدن مثل علی! لو لا علی لهلک عمر. و منها: ما رواه (فتوح البلاذری) ان رجلا یقال له معن بن زائده انتقش علی خاتم الخلافه علی عهد عمر، فاصاب مالا من خراج الکوفه. قال: فلما صلی عمر صلاه الصبح قال للناس: مکانکم، و ذکر قصته لهم و قال: (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) ما تقولون فیه؟ فقال قائل اقطع یده، و قال قائل اصلبه، و علی (علیه السلام) ساکت، فقال له عمر: ما تقول اباالحسن؟ قال: رجل کذب کذبه عقوبته فی بشره، فضربه عمر ضربا شدیدا و حبسه! و منها: ما رواه (الکافی) عن عاصم السلولی قال: سمعت غلاما یقول: یا احکم الحاکمین، احکم بینی و بین امی، فقال له عمر: لم تدعو علی امک؟ قال: انها حملتنی فی بطنها تسعه اشهر و ارضعتنی حولین، فلما ترعرعت، و عرفت الخیر من الشر طردتنی، و زعمت انها لا تعرفنی، فقال عمر: یا هذه ما یقول الغلام؟ فقالت: و الذی احتجب بالنور، فلا عین تراه، ما اعرفه و لا ادری من ای الناس هو؟ یرید ان یفضحنی فی عشیرتی، و انی جاریه من قریش لم تتزوج قط، فقال عمر: الک شهود؟ فقالت: نعم هولاء اخوتی، فتقدم اربعون قسامه فشهدوا عند عمر، ان الغلام یرید ان یفضحها و انها جاریه من قریش بخاتم ربها، فقال عمر: خذوا هذا الغلام و انطلقوا به الی السجن حتی نسال عن الشهود، فان عدلوا جلدته حد المفتری، فاخذوه للسجن، فتلقاهم امیرالمومنین (علیه السلام) فی بعض الطریق، فنادی الغلام: یا ابن عم النبی، انا غلام مظلوم و اعاد علیه الکلام الذی کلم به عمر. فقال (علیه السلام): ردوه، فقال لهم عمر: امرت به الی السجن! قالوا: امرنا علی (علیه السلام) ان نرده و سمعناک تقول: لا تعصوا لعلی امرا، فبینا هم کذلک اذ اقبل علی (علیه السلام) فقال: علی بام الغلام. فاتی بها فقال علی (علیه السلام): یا غلام ما تقول؟ فاعاد الکلام، فقال علی (علیه السلام) لعمر: اتاذن لی ان اقضی بینهم؟ فقال عمر: سبحانه الله! کیف لا و قد سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: (اعلمکم علی)، ثم قال (علیه السلام) للمراه: یا هذه الک شهود؟ قالت: نعم، فتقدم الاربعون قسامه فشهدوا بالشهاده الاولی. فقال (علیه السلام): لاقضین الیوم بقضیه (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) هی مرضاه للرب علمنی حبیبی النبی (صلی الله علیه و آله). ثم قال لها: الک ولی؟ قالت: نعم اخوتی، فقال (علیه السلام) لهم: امری فیکم و فی اختکم جائز؟ قالوا: نعم یا ابن عم النبی، فقال (علیه السلام): اشهد الله و من حضر من المسلمین انی قد زوجت مذا الغلام من هذه الجاریه باربعمائه درهم و النقد من مالی! یا قنبر علی بالدراهم، فاتاه قنبر بها فصبها فی ید الغلام و قال له: خذها فصبها فی حجر امراتک، و لا تاتنی الا و بک اثر العرس یعنی الغسل! فقام الغلام فصب الدراهم فی حجر المراه ثم تلببها، فقال لها قومی، فنادت المراه: النار! النار! یا ابن عم رسولالله، ترید ان تزوجنی من ولدی هذا، و الله ولدی زوجنی اخوتی هجینا فولدت منه هذا الغلام، فلما ترعرع و شب امرونی ان انتفی منه و اطرده، هذا و الله ولدی و فوادی یتقلی اسفا علیه!! ثم اخذت بید الغلام و انطلقت، فنادی عمر: و اعمراه لو لا علی لهلک عمر. و ما رواه محمد بن محمد بن النعمان المفید فی (ارشاده): ان امراتین تنازعتا علی عهد عمر فی طفل ادعته کل واحده منهما ولدا لها بغیر بینه، و لم ینازعهما فیه غیرهما، فالتبس الحکم فی ذلک علی عمر، و فزع فیه الی امیرالمومنین (علیه السلام)، فاستدعی المراتین و وعظهما و خوفهما، فاقامتا علی التنازع فقال (علیه السلام) عند تمادیهما: ایتونی بمنشار، فقالت المراتان: ما تصنع؟ فقال: اقده نصفین لکل واحده منکما نصفه!! فسکتت احداهما و قالت الاخری: الله الله یا اباالحسن! ان کان لابد من ذلک فقد سمحت به لها. فقال (علیه السلام): الله اکبر هذا ابنک دونها، و لو کان ابنها لرقت علیه و اشفقت، فاعترفت المراه الاخری ان الحق مع صاحبتها و الولد لها دونها، فسری عن عمر (غمه) و دعا له (علیه السلام) بما فرج عنه فی القضاء. (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و رواه السروی فی (مناقبه) و قال: و هذا حکم سلیمان فی صغره. و ما رواه الکافی، ان عمر اتی بجاریه قد شهدوا علیها انها قد بغت، و کانت من قصتها انها کانت یتیمه عند رجل، و کان الرجل کثیرا ما یغیب عن اهله، فشبت الیتیمه فتخوفت المراه ان یتزوجها زوجها، فدعت بنسوه فامسکتها فاخدت عذرتها باصبعها، فلما قدم زوجها رمتها بالفاحشه و اقامت البینه من جاراتها اللاتی ساعدنها علی ذلک، فرفع ذلک الی عمر، فلم یدر کیف یقضی فیها، ثم قال: نات علی بن ابیطالب، فاتوه و قصوا علیه القصه فقال لامراه الرجل: الک بینه؟ قالت: هولاء جاراتی یشهدن علیها، و احضرتهن، فاخرج علی (علیه السلام) السیف من غمده، و طرحه بین یدیه و امر بکل و احده منهم فادخلت بیتا، ثم دعا امراه الرجل فادارها بکل وجه، فابت ان تزول عن قولها، فردها الی البیت الذی کانت فیه و دعا احدی الشهود و جثا علی رکبتیه ثم قال: تعرفینی انا علی بن ابیطالب و هذا سیفی و قد قالت امراه الرجل ما قالت و رجعت الی الحق و اعطیتها الامان و ان لم تصدقینی لامکنن السیف منک، فالتفتت المراه الی عمر و قالت له: الامان علی الصدق. فقال لها علی (علیه السلام): فاصدقی. فقالت: لا و الله الا انها رات جمالا و هیئه، فخافت فساد زوجها، فسقتها المسکر و دعتنا، فامسکناها فافتضتها باصبعها. فقال علی (علیه السلام): الله اکبر، انا اول من فرق بین الشهود الا دانیال النبی (علیه السلام)، و الزمهن حد القاذف و الزمهن جمیعا العقر و جعل عقرها اربعمائه درهم، و امر بالمراه ان تنفی من الرجل و یطلقها زوجها و زوجه الجاریه و ساق عنه المهر. فقال عمر له (علیه السلام): حدثنا بحدیث دانیال- الخبر. (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و ما رواه عن الاصبغ ان عمر اتی بخمسه نفر اخذوا فی الزنا، فامر ان یقام علی کل واحد منهم حد، و کان علی (علیه السلام) حاضرا، فقال: یا عمر! لیس هذا حکمهم، قال: فاقم انت علیهم الحکم، فقدم واحدا فضرب عنقه، و قدم الثانی فرجمه، و قدم الثالث فضربه الحد، و قدم الرابع فضربه نصف الحد، و قدم الخامس فعزره، فتحیر عمر و تعجب الناس من فعله، فقال له عمر: خمسه نفر فی قضیه واحده، اقمت علیهم خمس حدود، لیس شیء منها یشبه الاخر. فقال (علیه السلام): اما الاول فکان ذمیا خرج عن ذمته لم یکن له حکم الا السیف، و اما الثانی فرجل محصن کان حده الرجم، و اما الثالث فغیر محصن حده الجلد، و اما الرابع فعبد ضربناه نصف الحد، و اما الخامس، فمجنون مغلوب علی عقله. و ما روی عن (فضائل العشره): ان عمر اتی بابن اسود انتفی منه ابوه، فاراد عمر ان یعزره، فقال علی (علیه السلام) للرجل: هل جامعت امه فی حیضها؟ قال: نعم، قال: فلذلک سوده الله. فقال عمر: لو لا علی لهلک عمر. و ما رواه (مناقب السروی)، ان الهیثم کان فی جیش، فلما جائت امراته بعد قدومه بسته اشهر بولد، فانکر ذلک منها، و جاء به الی عمر و قص علیه، فامر برجمها فادرکها علی (علیه السلام) قبل ان ترجم، ثم قال لعمر: اربع علی نفسک انها صدقت یقول تعالی: (و حمله و فصاله ثلاثون شهرا) و یقول: (و الوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین) فالحمل و الرضاع ثلاثون (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) شهرا، فقال عمر: لو لا علی لهلک عمر. و ما رواه عن الصادق (علیه السلام): ان عقبه بن ابیعقبه مات، فحضر علی (علیه السلام) جنازته و جماعه من اصحابه و فیهم عمر، فقال علی (علیه السلام) لرجل کان حاضرا: ان عقبه لما توفی حرمت امراتک فاحذر ان تقربها! فقال عمر: کل قضایاک عجیبه و هذه من اعجبها، یموت انسان فتحرم علی آخر امراته! فقال: نعم، ان هذا عبد کان لعقبه تزوج امراه حره، و هی الیوم ترث بعض میراث عقبه، فقد صار بعض زوجها رقا لها، و بضع المراه حرام علی عبدها حتی تعتقه و یتزوجها، فقال عمر: لمثل هذا نسالک عما اختلفنا فیه. و روی علی بن طاووس فی کتابه (تشریف المنن) عن مجموع محمد بن الحسین المرزبان ان شریح القاضی قال: کنت اقضی لعمر، فاتانی رجل یوما فقال: ان رجلا اودعنی امراتین احداهما حره مهیره و الاخری سریه، فجعلتهما فی دار و اصبحت الیوم، و قد ولدتا غلاما، و جاریه، و کلتاهما تدعی الغلام و تنتفی من الجاریه، فاقض بینهما بقضائک! فلم یحضرنی شیء فیهما، فاتیت عمر فقصصت علیه القصه فقال: فما قضیت؟ فقلت: لو کان عندی قضاء ما اتیتک! فجمع من حضره من الصحابه، و امرنی فقصصت القصه و شاورهم، فکلهم ردوا الرای الی و الیه، فقال عمر: لکنی اعرف حیث مفزعها و این منتزعها، فقالوا: کانک اردت ابن ابیطالب، قال: نعم و این المذهب عنه! قالوا: فابعث الیه یاتک فقال: لا، له شمخه من هاشم، و اثره من علم یوتی لها و لا یاتی، و فی بیته یوتی الحکم، فقوموا بنا الیه، فاتیناه، فوجدناه فی حائط له یرکل فیه علی مسحاه و یقرا (ایحسب الانسان ان یترک سدی) (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و یبکی! فامهلوه حتی سکن ثم استاذنوا علیه، فخرج الیهم و علیه قمیص قد نصف اردانه، فقال لعمر: ما الذی جائک به؟ فقال: امر عرض، و امرنی فقصصت علیه القصه، فقال: فبم حکمت فیها؟ قلت: لم یحضرنی حکم فیها، فاخذ بیده من الارض شیئا ثم قال: الحکم فیه اهون من هذا! ثم احضر المراتین و احضر قدحا ثم دفعه الی احداهما فقال احلبی فیه، فحلبت ثم وزن القدح و دفعه الی الاخری فقال احلبی فیه، فحلبت فیه ثم وزنه، فقال لصاحبه اللبن الخفیف، خذی ابنتک، و لصاحبه اللبن الثقیل خذی ابنک، ثم التفت الی عمر فقال: اما علمت ان الله تعالی حط المراه عن الرجل، فجعل عقلها و میراثها دون عقله و دیته، و کذلک لبنها دون لبنه. فقال عمر: لقد ارادک الحق یا اباالحسن، و لکن قومک ابوا. فقال علی (علیه السلام): خفض علیک اباحفص (ان یوم الفصل کان میقاتا). و رواه (مناقب السروی) و قال: و قد جعلت الاطباء ذلک اساسا فی الاستدلال علی الذکر و الانثی. و ما رواه (الکافی): ان عمر اتی بامراه و زوجها شیخ فان، فلما ان واقعها مات علی بطنها، فجائت بولد فادعی بنوه انها فجرت و تشاهدوا علیها. فامر بها عمر ان ترجم، فمر بها علی (علیه السلام) فقالت: یا ابن عم النبی: ان لی حجه! فقال: هاتی حجتک، فدفعت الیه کتابا فقراه، فقال: هذه المراه تعلمکم بیوم تزوجها، و یوم واقعها، ردوا المراه، فلما کان من الغد دعا بصبیان اتراب، و دعا بالصبی معهم فقال لهم: العبوا حتی اذا الهاهم اللعب قال لهم: اجلسوا حتی اذا تمکنوا صاح بهم قوموا، فقام الصبیان، و قام الغلام فاتکی علی (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) راحتیه، فدعا به علی (علیه السلام) و ورثه من ابیه، و جلد اخوته حد المفترین حدا حدا، فقال له عمر: کیف صنعت؟ قال: عرفت ضعف الشیخ فی اتکاء الغلام علی راحتیه. و مما رواه ان عمر اتی برجل قد قتل اخا رجل، فدفعه الیه و امره بقتله، فضربه الرجل حتی رای انه قد قتله، فحمل الی منزله، فوجدوا به رمقا فعالجوه حتی بری، فلما بری اخذه اخو المقتول فقال: انت قاتل اخی، ولی ان اقتلک، فقال قد قتلتنی مره، فانطلق به الی عمر فامر بقتله، فمروا علی علی (علیه السلام) فاخبره خبره، فقال: لا تعجلوا حتی اخرج، فدخل علی عمر فقال له: لیس الحکم فیه هکذا، فقال: ما هو؟ فقال: یقتص هذا من اخ المقتول اولا ما صنع به، ثم یقتله باخیه، فنظر الرجل، انه ان اقتص منه اتی علی نفسه، فعفا عنه، و تتارکا. و روی السروی ذلک و زاد علیه: فرفع عمر یده الی السمائ، و قال: الحمد لله الذی جعلکم اهل بیت الرحمه، ثم قال: لو لا علی لهلک عمر. و قال المفید فی (الارشاد): ان العامه و الخاصه روتا ان امراه شهد علیها الشهود انهم وجدوا فی بعض میاه العرب رجلا یطاها لیس ببعل لها، فامر عمر برجمها و کانت ذات بعل فقالت: اللهم انک تعلم انی بریئه، فغضب عمر و قال: و تجرحین الشهود ایضا، فقال علی (علیه السلام): ردوها فاسالوها فلعل لها عذرا، فردت فسئلت فقالت: کانت لاهلی ابل فخرجت فیها، و حملت معی مائ، و لم یکن فی ابل اهلی لبن، و خرج معی خلیطنا و کان فی ابله لبن، فنفد مائی فاستسقیته فابی ان یسقینی حتی امکنه من نفسی، فلما کادت نفسی تخرج (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) مکنته کرها، فقال علی (علیه السلام): الله اکبر (فمن اضطر غیر باغ و لا عاد فلا اثم علیه) فخلی عمر سبیلها. و جاء فی (مناقب السروی): صبت امراه بیاض البیض علی فراش ضرتها و قالت: قد بات عندها رجل، و فتش ثبالها فاصاب ذلک البیاض، و قص علی عمر ان یعاقبها،فقال علی (علیه السلام): ایتونی بماء حار قد اغلی غلیانا شدیدا، فلما اتی به امرهم فصبوا علی الموضع، فاشتوی ذلک البیاض فرمی به الیها، و قال للمراه: انه من کیدکن ان کیدکن عظیم، و قال للرجل امسک علیک زوجک، فانها حیله تلک التی قذفتها فضربها الحد. و ما فیه ایضا: ان امراه محصنه فجر بها غلام صغیر، فامر عمر ان ترجم فقال له علی (علیه السلام): لا یجب الرجم، انما یجب الحد، لان الذی فجر بها لیس بمدرک. و ما فیه ایضا: ان عمر اتی بامراه مجنونه حبلی قد زنت، فامر برجمها فقال له علی (علیه السلام): اما سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: رفع القلم عن ثلاثه: عن المجنون حتی یبرا- الخبر. و رواه (ارشاد المفید) و زاد: فرج الله عنک لقد کدت ان اهلک! و ما فی (الارشاد) ایضا: ان العامه و الخاصه روت ان قدامه بن مظعون شرب الخمر فاراد عمر ان یحده فقال له قدامه: انه لا یجب علی الحد لان الله تعالی یقول: (لیس علی الذین آمنوا و عملوا الصالحات جناح فیما طعموا اذا ما اتقوا (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و آمنوا و عملوا الصالحات)، فدرا عمر عنه الحد فبلغ ذلک علیا (علیه السلام)، فمشی الی عمر فقال له: لم ترکت الحد علی قدامه؟ فقال: تلا علی هذه الایه. فقال (علیه السلام): لیس قدامه من اهل هذه الایه، و لا من سلک سبیله فی ارتکاب ما حرم، ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات لا یستحلون حراما، فاردد قدامه و استتبه مما قال، فان تاب، فاقم علیه الحد و ان لم یتب فاقتله، فقد خرج عن المله، فاستیقظ عمر لذلک و عرف قدامه الخبر فاظهر التوبه- الخبر. و ما رواه الکافی عن زاذان: ان رجلین استودعا امراه ودیعه و قالا لها لا تدفعیها الی واحد منا حتی نجتمع عندک، ثم انطلقا فغابا فجاء احدهما الیها، فقال: اعطنی ودیعتی و ان صاحبی قد مات، فابت حتی کثر اختلافه ثم اعطته، ثم جاء الاخر فقال: هاتی ودیعتی، فقالت المراه: اخذها صاحبک، و ذکر انک مت، فارتفعا الی عمر فقال لها: ما اراک الا و قد ضمنت! فقالت المراه: اجعل بینی و بینه علیا (علیه السلام). فقال عمر له: اقض بینهما. فقال علی: هذه الودیعه عندی، و قد امرتماها الا تدفعها الی واحد منکما، حتی تجتمعا عندها، فاتنی بصاحبک، و لم یضمنها. و ما فی (المناقب) ان مصقله العبدی قال: انا روینا فی الحدیث خبرا یعرفه سائر من کان روی ان ابن خطاب اتاه رجل فقال کم عده تطلیق الاما فقال یا حیدرکم تطلیقه للامه اذکره فاوما المرتضی باصبعیه فثنی الوجه الی سائله و قال اثنتنان و انثنی (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) قال له تعرف هذا قال لا قال له: هذا علی ذو العلا و جاء فی (الفقیه): ان حفص بن غالب الاسدی قال: بینما رجلان جالسان فی زمن عمر اذ مر بهما عبدمقید، فقال احد الرجلین: ان لم یکن فی قیده کذا و کذا، فامراته طالق ثلاثا، فقال الاخر: ان کان فیه کما قلت، فامراته طالق ثلاثا، فذهبا الی مولی العبد فقالا له: انا حلفنا علی کذا و کذا، فحل قید غلامک حتی نزنه، فقال مولی العبد: امراته طالق ثلاثا ان حللت قید غلامی، فارتفعوا الی عمر فقصوا علیه القصه، فقال عمر: مولاه احق به، اذهبوا بنا الی علی بن ابیطالب لعله یکون عنده فی هذا شیئ، فاتوه فقصوا علیه فقال: ما اهون هذا! ثم امر بجفنه و امر بقیده فشد فیه خیطا، و ادخل رجلیه و القید فی الجفنه، ثم صب علیه الماء حتی امتلات ثم قال (علیه السلام): ارفعوا القید، فرفعوه حتی اخرج من المائ، فلما اخرج نقص الماء ثم دعا (علیه السلام) بزبر الحدید فارسله فی الماء حتی تراجع الماء الی موضعه و القید فی الماء ثم قال: زنوا هذه الزبر فهو وزنه. و رواه (فضائل ابن شاذان) و زاد: فلما فعلوا ذلک و انفصلوا دخلت نساوهم علیهم و خرجوا، و هم یقولون: نشهد انک عیبه علم النبوه! و قال الصدوق بعد نقله: انما هدی (علیه السلام) الی معرفه ذلک لیخلص الناس من احکام من یجیز الطلاق بالیمین. و ما فی (تذکره سبط ابن الجوزی) نقلا عن (فضائل احمد بن حنبل) مسندا ان عمر کان یقول (اعوذ بالله من معضله لیس لها ابوحسن). قال (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) سعید بن المسیب: و لهذا القول سبب، و هو ان ملک الروم کتب الی عمر یساله عن مسائل، فعرضها علی الصحابه فلم یجد عندهم جوابا، فعرضها علی امیرالمومنین (علیه السلام) فاجاب عنها فی اسرع وقت باحسن عبارات. کان قیصر کتب الیه: انی سائلک عن مسائل فاخبرنی عنها: ما شیء لم یخلقه الله، و ما شیء لا یعلمه الله، و ما شیء لیس عندالله،و ما شیء کله فم، و ما شیء کله رجل، و ما شیء کله عین، و ما شیء کله جناح، و سائلک عن رجل لا عشیره له، و عن اربعه لم یحمل بهم رحم، و عن شیء یتنفس و لیس فیه روح، و عن صوت الناقوس ماذا یقول، و عن ظاعن ظعن مره واحده، و عن شجره یسیر الراکب فی ظلها مائه عام لا یقطعها ما مثلها فی الدنیا، و عن مکان لم تطلع علیه الشمس الا مره واحده، و عن شجره نبتت من غیر مائ، و عن اهل الجنه یاکلون و یشربون و لا یتغوطون، و لا یبولون، ما مثلهم فی الدنیا، و عن موائد الجنه علیها القصاع فی کل قصعه الوان لا یختلط بعضها ببعض ما مثلها فی الدنیا، و عن جاریه تخرج من تفاحه الجنه و لا ینقص منها شیئ، و عن جاریه تکون فی الدنیا لرجلین و هی فی الاخره لواحد، و عن مفاتیح الجنه ما هی؟ فقرا علی (علیه السلام) الکتاب و کتب فی الحال خلفه: بسم الله الرحمن الرحیم. اما بعد فقد وقفت علی کتابک ایها الملک و انا اجیبک بعون الله تعالی و برکه نبینا محمد (صلی الله علیه و آله): اما الشیء الذی لم یخلقه الله فالقرآن لانه کلامه. و اما الذی لا یعلمه الله فقولکم له ولد و له صاحبه و شریک (ما اتخذ الله من ولد و ما کان معه من اله) (لم یلد و لم یولد). (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و اما الذی لیس عندالله فالظلم (و ما ربک بظلام للعبید). و اما الذی کله فم فالنار تاکل کل ما یلقی فیها، و اما الذی کله رجل فالماء. و اما الذی کله عین فالشمس، و اما الذی کله جناح فالریح، و اما الذی لا عشیره له فادم (علیه السلام). و اما الذین لم یحمل بهم رحم فعصا موسی (علیه السلام) و کبش ابراهیم و شخص آدم و حواء. و اما الذی یتنفس من غیر روح فالصبح قال تعالی (و الصبح اذا تنفس). و اما الناقوس فانه یقول: طقا طقا حقا حقا مهلا مهلا عدلا عدلا صدقا صدقا ان الدنیا قد غرتنا و استهوتنا تمضی الدنیا قرنا قرنا ما من یوم یمضی عنا الا اوهی منا رکنا ان الموتی قد اخبرنا انا نرحل فاستوطنا و اما الظاعن مره فطور سیناء لما عصت بنواسرائیل و کان بینه و بین الارض المقدسه ایام، فقلع الله منه قطعه و جعل لها جناحین من نور فنتقها علیهم، فذلک قوله تعالی (و اذ نتقنا الجبل فوقهم کانه ظله و ظنوا انه واقع بهم). و قال لبنیاسرائیل ان تومنوا و الا او قعته علیکم، فلما تابوا رده الی مکانه. و اما المکان الذی لم تطلع علیه الشمس فارض البحر لما فلقه الله تعالی (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) لموسی، و قام الماء امثال الجبال و یبست الارض بطلوع الشمس علیها، ثم عاد ماء البحر الی مکانه. و اما الشجره التی یسیر الرکب فی ظلها مائه عام فشجره طوبی، و هی سدره المنتهی فی السماء السابعه تنتهی الیها اعمال بنیآدم، و هی من اشجار الجنه لیس فی الجنه قصر و لا بیت الا و فیه غصن من اغصانها، و مثلها فی الدنیا الشمس اصلها واحد، و ظلها فی کل مکان. و اما الشجره التی نبتت من غیر ماء فشجره یونس، و کان ذلک معجزه له لقوله تعالی (و انبتنا علیه شجره من یقطین). و اما غذاء اهل الجنه فمثلهم فی الدنیا الجنین فی بطن امه، فانه یتغذی من سره امه و لا یبول و لا یتغوط. و اما الالوان فی القصعه الواحده فمثله فی الدنیا البیضه فیها لونان ابیض و اصفر و لا یختلطان. و اما الجاریه التی تکون بین النین فالنخله التی تکون فی الدنیا لمومن و کاقر، فهی للمومن فی الاخره لانها فی الجنه، و الکافر لا یدخلها، و اما مفاتیح الجنه فلا اله الا الله محمد رسولالله. فلما قرا قیصر الکتاب قال: ما خرج هذا الکلام الا من بیت النبوه، ثم سال عن المجیب فقیل له ابن عم محمد (صلی الله علیه و آله). و روی سبط ابن الجوزی فی (تذکرته) عن (فضائل احمد بن حنبل) و عن مسنده قضایا اربع قال عمر فی بعضها (لا ابقانی الله بعد ابن ابیطالب) و فی بعضها (اللهم لا تبقنی لمعضله لیس لها ابن ابیطالب) و فی بعضها (لو لا علی لهلک عمر). (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) ثم قال السبط: و فی هذا المعنی یقول الصاحب بن عباد: حب النبی و اهل البیت معتمدی اذ الخطوب اسائت رایها فینا یا مذره الدین یا فرد الزمان اصخ لمدح مولی یری تفضیلکم دینا ایا ابن عم رسولالله افضل من ساد الانام و ساس الها شمیینا هل مثل سبقک فی الاسلام لو عرفوا و هذه الخصله الغراء تکفینا هل مثل علمک ان زلوا و ان وهنوا و قد هدیت کما اصبحت تهدینا هل مثل جمعک للقرآن تعرفه لفظا و معنی و تاویلا و تبیینا هل مثل صبرک اذ خانوا و اذ فشلوا حتی جری ما جری فی یوم صفینا هل مثل بذلک للعانی الاسیر و لک طفل الصغیر و قد اعطیت مسکینا هل مثل قولک اذ قالوا مجاهره لو لا علی هلکنا فی فتاوینا و روی الکافی: ان ابابکر لما قام بالامر اتی برجل قد شرب الخمر فقال ابوبکر: لم شربتها و هی محرمه؟ فقال: انی اسلمت و منزلی بین ظهرانی قوم یستحلونها و لو اعلم انها حرام اجتنبتها. فقال ابوبکر لعمر: ما تقول فی امر هذا الرجل؟ فقال عمر: معضله و ابوالحسن لها. فقال ابوبکر: یا غلام ادع لنا علیا فقال عمر: یوتی الحکم فی منزله، فاتوه و عنده سلمان، فاخبروه فقال (علیه السلام) لابیبکر: ابعث معه من یدور به علی مجالس المهاجرین و الانصار فمن کان تلا علیه آیه التحریم فلیشهد، فان لم یکن تلیت علیه فلا شیء علیه، ففعل فلم یشهد علیه احد فخلی سبیله. فقال سلمان له (علیه السلام): لقد ارشدتهم فقال (علیه السلام): انما اردت ان اجدد تاکید قوله تعالی: (افمن یهدی الی الحق احق ان یتبع امن لا یهدی الا ان یهدی فما لکم کیف تحکمون) فی و فیهم. (الفصل الثانی عشر- فی قضایاه(علیه السلام)) و من اراد الوقوف علی غرائب قضایاه (علیه السلام) اکثر من هذا فعلیه بکتابنا المولف فی قضایاه (علیه السلام) فقد تکفل من ذلک مقدارا مشبعا، و له (علیه السلام) قضایا فی حیاه النبی (صلی الله علیه و آله)، و قضایا فی امره الثلاثه، و قضایا فی ایام خلافته.
(احدهما عبد من مال الله) ای غیر مملوک لاحد من الناس، بل هو جزء من بیت مال المسلمین (و الاخر من عروض الناس) ای ملک لاحد الناس تماما کمتاعه و سلعته، و الاول لا یحد، لانه کما قال الامام: (مال الله اکل بعضه بعضا) اما الثانی فیحد بالشروط التی ذکرها الفقهاء من وجود المال المسروق فی حرز، و السارق غیر جائع و لا مضطر، و لا هو شریک فی المال او شریک و اخذ اکثر من سهمه، و ان یبلغ النصاب، و هو ما یساوی ربع دینار. و لا جدوی الیوم من هذا البحث و الکلام حیث لا عبید و لا اماء بالمعنی المعروف عند الفقهاء.. و ایضا لا احرار صدق عند اللقاء.
… من عروض الناس: ای ان السارقین کانا عبدین احدهما عبد لبیتالمال و الاخر عبد لاحد الناس من عروضهم جمع عرض بفتح فسکون هو المتاع غیر الذهب و الفضه و کلاهما سرق من بیتالمال
روایت شده که دو مرد را نزد امام علیهالسلام آوردند که از مال خدا (بیتالمال) دزدی کرده بودند: یکی از آنها بنده و غلام و مال بیتالمال بود، و دیگری غلام یکی از مردم، پس آن حضرت (درباره اینکه چه کسی را که از بیتالمال دزدی کند باید دست برید) فرمود: اما بر این غلام که از آن بیتالمال است حدی نیست (دستش را نباید برید، زیرا) برخی از بیتالمال برخی دیگر را خورده (و اگر دستش بریده شود زیان افزون گردد، چنانکه محقق علی رحمهالله در کتاب شرائع الاسلام فرموده) و اما بر دیگری حد جاری است، پس دست او را برید (ابن میثم علیهالرحمه در اینجا مینویسد: به این جهت دست او را بریده که از بیتالمال که در بسته بوده دزدی کرده دزدی او به حد نصاب یعنی به مقدار چهاریک درهم طلا بوده که دست بریدن واجب گشته و او را از بیتالمال نصیب و بهرهای هم نبوده، و اگر بهرهای داشته و دزدیش بیش از بهرهاش باشد و افزونی آن به مقدار نصاب رسد دست او بریده میشود، و اگر دزدیش بیش از بهرهاش دست او بریده نمیشود).
بیتالمال ثروت و خزینه حکومت اسلامی است که از زکاه، خمس، خراج، جزیه، غنائم جنگی و … جمعآوری میشود و بدست رهبر مسلمانان در موارد خود مصرف میگردد. غلام که از بیتالمال دزدیده است خود از درآمد بیتالمال و غنائم جنگی بوده و خرج او به عهده بیتالمال بوده است اما دیگری دزدی کرده و جزای دزد از نظر قرآن بریدن دست است.
و روی انه علیهالسلام رفع الیه رجلان سرقا من مال الله: احدهما عبد من مال الله (یلزم ان یصرف فی مصالح المسلمین، اذ لا مالک خاص له، الا بیت المال) و الاخر من عروض الناس (ای ان الثانی کان عبدا من عرض الناس ای متاعهم و ملکهم، و عروض جمع عرض: المتاع غیر الذهب و الفضه) فقال علیهالسلام: (اما هذا) العبد السارق الذی هو لله (فهو من مال الله و لا حد علیه) فی هذه السرقه (مال الله اکل بعضه بعضا) فلم یتلف المال المسروق (و اما الاخر) الذی هو عبد للناس و سرق مال الله (فعلیه الحد الشدید) و شدته لانه سرقه من مال الله، فهی سرقه، و المسروق مال لله تعالی (فقطع یده) ای اصابع یده.
اللغه: الحد: عقوبه مفروضه نتیجه اثم معین. الشرح: هذه مساله فقهیه مفادها ان اثنین سرقا من مال الله المعبر عنه بالفیء و الغنیمه احد الرجلین عبد من نفس المغنم و الاخر من عامه الناس الاخرین فامر الامام بالنسبه للاول انه لا قطع علیه لانه من جمله الفیء و المغنم فمال الله اکل بعضه البعض کالدابه المغنومه اذا اکلت من الغنیمه شیئا و اما الاخر فیجب علیه القطع اذا حصلت شرائط السرقه
و روایت شده است دو مرد را پیش او آوردند که از مال خدا دزدی کرده بودند، یکی از آن دو خودش برده ای از بیت المال بود و دیگری از بردگان مردم بود. فرمود: «این یکی که خودش هم برده بیت المال است، بر او حدی نیست که مال خدا بخشی از مال خدا را خورده است، اما بر دیگری حد شدید است» و دست او را برید.
این عقیده فقهی شیعه است که هرگاه برده ای که خود از بیت المال است، دزدی کرد و چیزی را که دزدید از بیت المال و غنایم بود، دستش قطع نمی شود ولی اگر برده ای بیگانه، از غنایم بیش از حق خود و به حد نصاب ربع دینار دزدی کرد واجب است دست او را ببرند و این حکم در مورد آزاده هم همین گونه است.
رُوِیَ أَنَّهُ علیه السلام رُفِعَ إِلَیْهِ رَجُلانِ سَرَقَا مِنْ مَالِ اللَّهِ أَحَدُهُمَا عَبْدٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ وَ الْآخَرُ مِنْعُرُوضِ النَّاسِ
فَقَالَ علیهالسلام
أمَّا هذَا فَهُوَ مِنْ مَالِ اللّهِ وَ لَا حَدَّ عَلَیْهِ،مَالُ اللّهِ أَکَلَ بَعْضُهُ بَعْضاً؛وَ أَمَّا الْآخَرُ فَعَلَیْهِ الْحَدُّ الشَّدِیدُ فَقَطَعَ یَدَهُ.
روایت شده است که دو نفر را خدمت امام علیه السلام آوردند که هر دو از بیتالمال سرقت کرده بودند.یکی از آن دو،بردهای متعلق به بیتالمال بود و دیگری متعلق به بعضی از مردم.
امام علیه السلام فرمود:
«اما این یکی (برده بیتالمال) خودش مال خداست و حدی بر او نیست (چراکه) بخشی از مال خداوند،بخش دیگر را خورده! و اما آن دیگری باید حد شدید بر او جاری شود (منظور از حد شدید همان حدّ سرقت است.و به دنبال آن دستور داد) دست او را قطع کردند. (.سند گفتار حکیمانه: کلینی رحمه الله در کتاب الحدود از فروع کافی به سند معتبر از امام باقر علیه السلام نقل میکند که امیرمؤمنان علی علیه السلام درباره دو نفر که از بیتالمال سرقت کرده بودند این سخن را با اضافاتی فرمود.نیز قاضی نعمان مغربی (متوفای 363) در کتاب دعائم الاسلام آن را آورده (و هر دو پیش از مرحوم سیّد رضی میزیستند).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 219) )
حکم حکیمانه
همان گونه که در ترجمه این کلام شریف آمد به گفته سیّد رضی رحمه الله،این سخن را امام علیه السلام هنگامی فرمود که«دو نفر را که از بیتالمال سرقت کرده بودند نزد آن حضرت آوردند؛یکی غلامی بود مربوط به بیتالمال و دیگری غلامی متعلق به مردم»؛ (رُوِیَ أَنَّهُ علیه السلام رُفِعَ إِلَیْهِ رَجُلانِ سَرَقَا مِنْ مَالِ اللَّهِ أَحَدُهُمَا عَبْدٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ وَ الآْخَرُ مِنْ عُرُوضِ النَّاسِ) .
«عروض»-به گفته لسان العرب-جمع عَرض به معنای متاع است،بنابراین «عُرُوضُ النّاس» یعنی غلامی که از امتعه و دارایی مردم محسوب میشده نه بیتالمال؛ولی در بیشتر نسخ به جای«عروض»،«عُرض»به معنای توده مردم یا سایر مردم آمده است.
امام علیه السلام در اینجا حکم حکیمانهای صادر کرد و فرمود:«اما این یکی (که برده بیتالمال است) خود از مالاللّه به شمار میآید و حدی بر او جاری نخواهد شد»؛ (فقال علیه السلام:أمَّا هذَا فَهُوَ مِنْ مَالِ اللّهِ وَ لَا حَدَّ عَلَیْهِ) .
سپس به عنوان دلیل افزود:«بخشی از مالاللّه بخش دیگری را خورده»؛ (مَالُ اللّهِ أَکَلَ بَعْضُهُ بَعْضاً) .
اشاره به اینکه او فیالجمله حق داشته است که از بیتالمال چیزی بردارد، چراکه نفقه او بر بیتالمال است،بنابراین اجرای حد در مورد او دلیلی ندارد.
اما نفر دوم باید مشمول حد شدید باشد (که در اینجا منظور حدّ سرقت است و به دنبال آن امام علیه السلام دستور داد) دست او را قطع کردند»؛ (وَ أَمَّا الْآخَرُ فَعَلَیْهِ الْحَدُّ الشَّدِیدُ فَقَطَعَ یَدَهُ) .
این حکم در کتاب حدود در میان فقهای شیعه مسلم است که اگر بردهای جزء غنائم جنگی باشد و چیزی از غنیمت را سرقت کند مشمول حکم قطع دست نمیشود.
مرحوم صاحب جواهر بعد از ذکر این حکم که در متن شرایع آمده میگوید:
«بِلا خِلافٍ أجِدُهُ فیهِ»؛(هیچ اختلافی در این حکم در میان فقهای اصحاب نیافتم) و بعد به حدیث بالا استدلال میکند،سپس دلیل دیگری را که در متن شرایع آمده ذکر میکند که اگر چنین بردهای قطع دست شود نه تنها به نفع بیت المال نیست، بلکه ضرر بیشتری به بیتالمال میخورد و میدانیم یکی از فلسفههای اجرای این حد،دفع ضرر است و ضرر را نباید با ضرر دفع کرد.(.جواهر الکلام،ج 41،ص 491 )
البته این نکته جالبی است،خواه به عنوان علت پذیرفته شود و یا به عنوان حکمت و یا مؤید.
در پایان میافزاید:حاکم شرع او را تأدیب میکند بهگونهای که بار دیگر بر این کار جرأت نکند. (.همان )
این نکته نیز حائز اهمیت است که نفر دوم که دستور قطع دست او داده شد در یک مورد از اجرای حد معاف میشود و آن این است که از کسانی باشد که سهمی در بیت المال داشته باشند در این صورت اگر بیش از سهم خود به مقدار نصاب دزدی نکند قطع دست نمیشود.
ولی فقهای اهل سنت راه دیگری را در این مسئله پیموده و گفتهاند کسی که چیزی از مال غنیمت را پیش از قسمتش بدزدد،خواه بیش از حق او باشد یا نه، قطع دست نمیشود،چون مخلوط شدن حقش با بیتالمال مصداق شبهه و مانع از قطع دست است.این در صورتی است که حقی در غنیمت داشته باشد به این طریق که با اذن صاحب خود در میدان جنگ شرکت کرده باشد.و اگر حقی نداشته باشد و صاحب آن غلام حقی در غنیمت داشته باشد باز قطع دست نمیشود،زیرا سهم مشاع صاحبش مصداق شبهه است که مانع قطع دست میشود. (.شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 161 )
همانگونه که ملاحظه میکنید این فتوا با اینکه مخالف کلام امیرمؤمنان علی علیه السلام است استدلال بسیار ضعیفی دارد،زیرا آمیخته شدن حق انسان با بیتالمال در صورتی که بیش از حدِّ خود را به مقدار نصاب سرقت کند شبههای ندارد.همچنین آمیخته شدن حق صاحب غلام با بیتالمال،آن هم موجب شبهه مانع از اجرای حد نمیشود.فرض کنید کسی پیدا شد که صد برابر حق خود را از بیت المال سرقت کرد،باز هم بگوییم شبهه است و مانع اجرای حد؟ هیچ فقیه آگاهی میتواند چنین سخنی را بپذیرد؟
به همین دلیل در فقه ما بیشتر فقها پذیرفتهاند که در چنین صورتی حد جاری میشود،بلکه بعضی معتقدند اگر شریک بهاندازه سهم خود نیز سرقت کند در حالی که میداند مال مشترک است و تقسیم نشده است و پیش از تقسیم،تصرف در آن جایز نیست،در این صورت نیز حد بر او جاری میشود؛ولی بسیاری آن را مصداق شبهه گرفتهاند که در این فرض،حد اجرا نمیشود و کلام امام علیه السلام را بر غیر این صورت باید حمل کرد.
شایان توجه است که این حدیث شریف با سند صحیح از امام باقر علیه السلام در ضمن قضاوتهای امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده و در ذیل آن آمده است:
«ثُمَّ أَمَرَ أَنْ یُطْعَمَ السَّمْنَ وَ اللَّحْمَ حَتَّی بَرَأَتْ مِنْهُ؛ امام علیه السلام بعد از قطع دست او دستور داد غذاهای مقوی از گوشت و روغن به او بخورانند تا زمانی که دستهایش التیام پیدا کند و بتواند به خانه خود بازگردد». ( .کافی،ج 7،ص 264،ح 24 )
It is related that two persons were brought to Imām Ali ibn Abū Tālib see once. They had stolen a public property. One of them was a slave purchased with public money, whereas the other had been purchased by someone from among the people. Imām Ali ibn Abū Tālibrette said, “As for the one who has stolen the public funds, there is no punishment for him, for it means one who is the property of Allāh has taken another property of Allāh. As for the other, he should be punished.” Consequently, the thief's hand was cut off.
وَ قَالَ علیه السلام لَو قَدِ استَوَت قدَمَاَیَ مِن هَذِهِ المَدَاحِضِ لَغَیّرتُ أَشیَاءَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: اگر از این فتنهها و لغزشگاه با قدرت بگذرم، دگرگونیهای بسیار پدید میآورم .
اگر دو پایم را در این لغزشگاه استوار ماند چیزهایی را دگرگون کنم .
و فرمود اگر البته راست شود و استوار گردد هر دو قدم من از این مواضع لغزیدن هر آینه تغییر دهم چیزی چند را که
و فرمود (علیه السلام): اگر پاهای من در این لغزشگاه استوار بماند، چیزهایی را تغییر دهم.
و آن حضرت فرمود:اگر قدمهایم در این لغزشگاهها استوار بماند، چیزهایی را تغییر خواهم داد .
شروح:
و المداحض جمع المدحض و هو الموضع الذی یزاق به، و لم یقل لو ثبتت قدمای، لانه کان علیهالسلام ثابت القدم و ان لم یستو حالهما للمداحض التی احدثها المبدعون.
مداحض: لغزشگاهها، (اگر پاهای من در این لغزشگاه استوار ماند، چیزهایی را تغییر خواهم داد). استواری پاها، کنایه از پایداری و قدرت بر اجرای احکام، به صور مختلف در مسائل اجتهادی مشکلی است که حکم شرعی آن، بر دیگران پوشیده است. و توضیح آن که، در زمان خلافت آن بزرگوار، تغییر حکمی از احکام خلفای قبلی ممکن نبود، در حالی که آن حضرت نظری غیر از نظرات دیگر داشت، و برای این قبیل مسائل، کلمهی مداحض را به کار برده است، از آن جهت که آن مسائل لغزشگاهها و محل تزلزل پاهای خود است، و با جملهی: لغیرت اشیاء اشاره دارد بر نادرستی نظرات دیگران در این مسائل، و بر این که قدمهای خردشان در این موارد از راه راست لغزیده است.
وَ قَالَ علیه السلام لَوْ قَدِ اسْتَوَتْ قَدَمَایَ مِنْ هَذِهِ الْمَدَاحِضِ لَغَیَّرْتُ أَشْیَاءَ .
لسنا نشک أنه کان یذهب فی الأحکام الشرعیة و القضایا إلی أشیاء یخالف فیها أقوال الصحابة نحو قطعه ید السارق من رءوس الأصابع و بیعه أمهات الأولاد و غیر ذلک و إنما کان یمنعه من تغیر أحکام من تقدمه اشتغاله بحرب البغاة و الخوارج و إلی ذلک یشیر بالمداحض التی کان یؤمل استواء قدمیه منها و لهذا
قال لقضاته اقضوا کما کنتم تقضون حتی یکون للناس جماعة.
فلفظة حتی هاهنا مؤذنة بأنه فسح لهم فی اتباع عادتهم فی القضایا و الأحکام التی یعهدونها إلی أن یصیر للناس جماعة و ما بعد إلی و حتی ینبغی أن یکون مخالفا لما قبلهما.
فأما أصحابنا فیقولون إنه کان فیما یحاول أن یحکم بین الناس مجتهدا و یجوز لغیره من المجتهدین مخالفته.
و الإمامیة تقول ما کان یحکم إلا عن نص و توقیف و لا یجوز لأحد من الناس مخالفته.
و القول فی صحة ذلک و فساده فرع من فروع مسألة الإمامة ( د:«الإمامیّة». )
(و قال علیهالسلام: لو قد استوت قدمای) و فرمود آن حضرت که اگر البته راست شود و محکم و استوار گردد قدمهای من (من هذه المداحض) از این مواضع لغزیدن (لغیرت اشیاء) هر آینه تغییر دهم چیزی چند را از اقوال و احکام والیان و حاکمان سابق استوای اقدام را کنایه داشته از (ثبات و تمکن) از اجرای احکام سید انام علیه الصلوه و السلام بر وجوه آن بالتمام، و لفظ (مداحض) را استعاره فرموده از برای مسائل اجتهادیه که محل لغزیدن اقدام عقول است. و اراده فرموده از لفظ (اشیاء) احکامی که مخالفان زمان اجرا کردهاند پیش از خلافت او بر خلاف حق، که نه موافق عقل است و نه مطابق نقل.
اگر به حقیقت راست میشود دو قدم من از این لغزشگاهها هر آینه تغییر خواهم داد چیزی چند را
و قال علیهالسلام: «لو قد استوت قدمای من هذه المداحض، لغیرت اشیاء.» یعنی و گفت علیهالسلام که اگر پاهای خلافت و امارت من تمکن و قرار یافت از این جاهای لغزندهی حروب و آشوب دشمنان دین، هر آینه تغییر میدهم چیزهایی را که از بدعت دیگران است.
اللغه: (المداحض): المزالق التی لا یثبت علیها القدم (استوت قدمای): کنایه عن تثبیت حکومنه و دفع مخالفیه. الاعراب: لو، حرف شرط یدخل علی الماضی و یستعمل فیما لا یتحقق. المعنی: هذه جمله من کلماته (علیه السلام) الملتهبه بالاسف علی الاسلام و المسلمین، حیث حرفوا مجری احکام الدین، و غیر و الحقائق باتباع الهوی او بسبب الجهل بها، و هو یتلهف علیی هذا الانحراف و الانعطاف الجاهلی الذی یرجع بالاسلام قهقری و یوقف سیره نحو الدرجات العلی، فما لبث المسلمون رویدا حتی ظهر باسهم بینهم و تقرقوا فی مذاهب شتی قال الشارح المعتزلی: و انما کان یمنعه من تغییر احکام من تقدمه اشتغاله بحرب البغاه و الخوارج، و الی ذلک یشیر بالمداحض التی کان یومل استواء قدمیه منها، و لهذا قال لقضاته (اقضوا کما کنتم تقضون حتی یکون للناس جماعه). اقول: و یشعر کلامه هذا بما فی الامه من التفرقه و الشتات حین تصدی الامر و افاد انه لا جماعه للمسلمین … حتی ینظر فی اصلاح امور الدین، و لم یکن مداحضه البغاه و الخوارج حسب، بل اعتزال امثال اسامه بن زید و عبدالله بن عمر و سعد بن مالک الذی تقدم ذکره، و ما فی قلوب اصحابه من النفاق و الطمع فی الدنیا اشدها. الترجمه: فرمود: هر آینه اگر دو پایم از این لغزشگاهای خطرناک برید و برجا ماندم چیزهائی را دیگرگون خواهم کرد.
(الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) هکذا فی (المصریه) و (ابن ابیالحدید) و لکن فی (ابن میثم) (فی هذه المداحض) و هو اصح. و کیف کان فقال ابن ابیالحدید: لسنا نشک انه (علیه السلام) کان یذهب فی الاحکام الشرعیه و القضایا الی اشیاء یخالف فیها اقوال الصحابه، نحو قطعه السارق من رووس الاصابع، و بیعه امهات الاولاد، و غیر ذلک، و انما کان یمنعه من تغییر احکام من تقدمه اشتغاله بحرب البغاه و الخوارج، و الی ذلک یشیر بالمداحض التی کان یومل استواء قدمیه منها، و لهذا قال لقضاته: (اقضوا کما کنتم تقضون حتی یکون للناس جماعه). قلت: تمثیله بقطع السارق من رووس الاصابع و بیع امهات الاولاد فی غیر محله، فان مذهبه (علیه السلام) و مذهب عترته ابقاء الابهام و قطع باقی الاصابع فی السارق، و اما امهات الاولاد فعدم جواز بیعهن الا اذا مات موالیهن و کان ثمنهن دینا و لم یخلفوا شیئا سواهن. و قوله (کان یمنعه من التغییر اشتغاله بحرب البغاه) فی الجمله صحیح، و قد قالت اروی بنت الحارث بن عبدالمطلب لمعاویه کما فی (بلاغات احمد بن ابیطاهر البغدادی) فیما قالت له: (و دعانا امیرالمومنین (علیه السلام) الی اخذ حقنا الذی فرض الله لنا فشغل بحربک عن وضع الامور مواضعها)، الا ان الاصل و الحقیقه کون اصحابه (علیه السلام) غیر عارفین به، فلو لم تکن البغاه لم یتمکن (علیه السلام) ایضا من تغییر ما اراد، فروی (روضه الکافی) عن سلیم بن قیس (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) الهلالی انه (علیه السلام) خطب فقال: سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: (کیف انتم اذا لبستکم فتنه یربو فیها الصغیر و یهرم فیها الکبیر، یجری الناس علیها و یتخذونها سنه، فاذا غیر منها شیء قیل قد غیرت السنه و قد اتی الناس منکرا) ثم اقبل (علیه السلام) بوجهه و حوله ناس من اهل بیته و خاصته و شیعته- الیهم و قال: قد عملت الولاه قبلی اعمالا خالفوا فیها النبی متعمدین لخلافه، ناقضین لعهده مغیرین لسنته، و لو حملت الناس علی ترکها و حولتها الی مواضعها و الی ما کانت فی عهد النبی لتفرق عنی جندی حتی ابقی وحدی، او مع قلیل من شیعتی الذین عرفوا فضلی و فرض امامتی من کتاب الله و سنه رسوله. ارایتم لو امرت بمقام ابراهیم (علیه السلام) فرددته الی الموضع الذی وضعه فیه النبی، ورددت فدک الی ورثه فاطمه، ورددت صاع النبی کما کان، و امضیت قطائع اقطعها النبی لاقوام لم تمض لهم و لم تنفذ، ورددت دار جعفر الی ورثته و هدمتها من المسجد، ورددت قضایا من الجور قضی بها، و نزعت نساء تحت رجال بغیر حق فرددتهن الی ازواجهن و استقبلت بهن الحکم فی الفروج و الاحکام، و سبیت ذراری بنی تغلب، ورددت ما قسم من ارض خیبر، و محوت دواوین العطاء، و اعطیت کما کان النبی یعطی بالسویه، و لم اجعلها دوله بین الاغنیاء، و القیت المساحه، و سویت بین المناکح، و انفذت خمس الرسول کما انزل الله و فرضه، ورددت مسجد النبی الی ما کان علیه، و سددت ما فتح من الابواب و فتحت ما سد منه، و حرمت المسح علی الخفین، و حددت علی النبیذ، و امرت باحلال المتعتین، و امرت بالتکبیر علی الجنائز خمس تکبیرات، و الزمت الناس الجهر ببسم الله الرحمن الرحیم، و اخرجت من ادخل مع النبی ممن کان اخرجه، و ادخلت من اخرج بعد النبی، و حملت الناس علی حکم القرآن فی الطلاق، و اخذت الصدقات علی اصنافها و حدودها، ورددت (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) الوضوء و الغسل و الصلاه الی مواقیتها و شرائعها و مواضعها، ورددت اهل نجران الی مواضعهم، ورددت سبایا فارس و سائر الامم الی کتاب الله و سنه نبیه، اذن لتفرقوا عنی. و الله لقد امرت الناس الا یجتمعوا فی شهر رمضان الا فی فریضه، و اعلمتهم ان اجتماعهم فی النوافل بدعه، فتنادی بعض اهل عسکری ممن یقاتل معی: یا اهل الاسلام غیرت سنه عمر، ینهانا عن الصلاه فی شهر رمضان تطوعا. الی ان قال: و ما لقی اهل بیت نبی من امته ما لقینا بعد نبینا (صلی الله علیه و آله)، و الله المستعان علی من ظلمنا. و روی الجوهری فی (سقیفته)- و قد نقله ابن ابیالحدید فی موضع آخر- عن محمد بن اسحاق قال: سالت اباجعفر محمد بن علی قلت: ارایت علیا (علیه السلام) حین ولی امر الناس کیف صنع فی سهم ذوی القربی؟ قال: سلک بهم طریق ابیبکر و عمر. قلت: و کیف و لم و انتم تقولون ما تقولون؟ قال: اما و الله ما کان اهله یصدرون الا عن رایه. فقلت: فما منعه؟ قال: کان یکره ان یدعی علیه مخالفه ابیبکر و عمر. و روی ایضا فی (زیادات سقیفته)- و قد نقله ابن ابیالحدید فی موضع آخر- عن سهل الساعدی قال: مشیت وراء علی (علیه السلام) حیث انصرف من عند عمر فی الشوری، و العباس یمشی فی جانبه، فسمعته یقول للعباس: ذهبت منا و الله- ای: الخلافه- فقال له العباس: کیف علمت؟ قال: الا تسمعه - ای: عمر- یقول کونوا فی الجانب الذی فیه عبدالرحمن و سعد و ابن عمر؟ (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) و عبدالرحمن نظیر عثمان و هو صهره فاذا اجتمع هولاء فلو ان الرجلین الباقیین کانا معی لم یغنیا عنی شیئا، دع انی لست ارجو احدهما و مع ذلک فقد احب عمران یعلمنا ان لعبدالرحمن عنده فضلا علینا، لا، لعمر الله ما جعل الله ذلک لهم علینا کما لم یجعل لاولادهم علی اولادنا، اما و الله لئن لم یمت عمر لاذکرنه ما اتی الینا قدیما و لاعلمنه سوء رایه فینا و ما اتی الینا حدیثا، و لئن مات- و لیموتن- لیجمعن هولاء القوم علی ان یصرفوا هذا الامر عنا، و لئن فعلوها- و لیفعلن- لیرونی حیث یکرهون، و الله ما بی رغبه فی السلطان و لا حب الدنیا، و لکن لاظهار العدل و القیام بالکتاب و السنه. ثم التفت فرآنی وراءه فعرفت انه قد ساءه ذلک، فقلت: لا ترع اباحسن! لا و الله لا یسمع احد ما سمعت منک ما اصطحبنا، فو الله ما سمعه منی احد حتی قبض (علیه السلام). و روی (شوری عوانه) عن الشعبی قال: خرج المقداد من غد بیعه عثمان فلقی عبدالرحمن بن عوف فاخذ بیده و قال له: ان کنت اردت بما صنعت وجه الله فاثابک الله ثواب الدنیا و الاخره، و ان کنت انما اردت الدنیا فاکثر الله مالک. فقال عبدالرحمن: اسمع رحمک الله اسمع. قال: لا اسمع و الله، و جذب یده من یده و مضی حتی دخل علی علی (علیه السلام) فقال: قم فقاتل حتی نقاتل معک. قال علی: فبمن اقاتل رحمک الله، و اقبل عمار ینادی: یا ناعی الاسلام قم فانعه قد مات عرف و بدا نکر اما و الله لو ان لی اعوانا لقاتلتهم، و الله لئن قاتلهم واحد لاکونن له ثانیا. فقال علی (علیه السلام): (یا اباالیقظان! و الله لا اجد علیهم اعوانا، و لا احب ان اعرضکم لما لا تطیقون)، و بقی علی فی داره و عنده نفر من اهل بیته و لیس (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) یدخل الیه احد مخافه عثمان. و المامون مع استقرار سلطنته الوسیعه اراد اعلان حلیه المتعه و نشر لعن معاویه فما قدر، فکیف کان (علیه السلام) یقدر مع تلک السلطنه المتزلزله المحدوده حتی قال (علیه السلام) (ان هی الا الکوفه اقبضها و ابسطها). و قال الکراجکی فی (کتاب تعجبه): و من العجب انهم قالوا اذا کان ابوبکر و عمر و عثمان ترکوا کثیرا من الاحکام و اظهروا البدع فی الاسلام فلم لم یغیر ذلک امیرالمومنین (علیه السلام) لما انتهی الامر الیه بعد عثمان؟ او لا یرون انه (علیه السلام) نهاهم عن الجماعه فی صلاه نوافل شهر رمضان فتفرقوا عنه و صاحوا و اعمراه نهیتنا عن سنه عمر بن الخطاب، فاذا کانت هذه حاله معهم فی النهی عن امر یعلمون ان عمر ابتدعه، و یتحققون ان النبی (صلی الله علیه و آله) نهی عنه و انکره، و یجعلون البدعه من عمر سنه، فکیف لو غیر (علیه السلام) اکثر من هذا، بل لو غیر بدعهم کلها و جاهر بمخالفتهم فی الامور التی استحدثوها؟ فکیف ینکر تقیته منهم و هذه حاله معهم؟ الم یسمعوا قوله (علیه السلام) (اما و الله لو ثنیت لی الوساده لحکمت بین اهل التوراه بتوراتهم، و بین اهل الانجیل بانجیلهم، و بین اهل الفرقان بفرقانهم حتی ینطق کل کتاب و یقول: یا رب! قضی علی فینا بقضائک، و قوله: (اما و الله لو ثبتت قدمای لغیرت امورا کثیره). و روی محمد بن یعقوب فی (کافیه) عن معمر بن یحیی قال: سالت اباجعفر (علیه السلام) عما یروی الناس عن علی (علیه السلام) فی اشیاء من الفروج لم یکن یامر بها و لا ینهی عنها الا انه ینهی عنها نفسه و ولده، فقلت: و کیف یکون ذلک؟ قال: (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) قد احلتها آیه و حرمتها آیه اخری. قلت: فهل یصیر الا ان یکون احداهما قد نسخت الاخری او هما محکمتان جمیعا ینبغی ان یعمل بهما؟ فقال: قد بین لکم اذ نهی نفسه و ولده عنها. قلت: ما منعه ان یبین ذلک للناس؟ فقال: خشی الا یطاع، و لو ان علیا ثبتت له قدماه اقام کتاب الله و الحق کله. و روی عن منصور بن حازم قال: کنت عند ابی عبدالله (علیه السلام) فاتاه رجل فساله عن رجل تزوج امراه فماتت قبل ان یدخل بها، ایتزوج بامها؟ فقال: قد فعله رجل منا فلم یر به باسا. فقلت له: جعلت فداک ما تفخر الشیعه الا بقضاء علی (علیه السلام) فی هذه الشمخیه التی افتاها ابن مسعود انه لا باس بذلک، ثم اتی علیا فقال له: من این اخذتها؟ قال: من قوله تعالی: (و ربائبکم اللاتی فی حجورکم من نسائکم اللاتی دخلتم بهن فان لم تکونوا دخلتم بهن فلا جناح علیکم)، فقال علی: ان هذه مستثناه و آیه (و امهات نسائکم) مرسله. الی ان قال: فقلت لابیجعفر: ما تقول انت فیها؟ فقال: تخبرنی ان علیا قضی بها و تسالنی ما تقول فیها؟ و روی عن سیف بن عمیره قال: مر امیرالمومنین (علیه السلام) برجل یصلی الضحی فی مسجد الکوفه، فغمز جنبه بالدره و قال: نحرت صلاه الاوابین نحرک الله قال: فاترکها؟ فقال: (ارایت الذی ینهی عبدا اذا صلی). قال ابو عبدالله (علیه السلام) و کفی بانکار علی (علیه السلام) نهیا. و روی (الفقیه) عن ابن عباس قال: کتب الی علی (علیه السلام) فی سته اخوه (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) و جد ان اجعله کاحدهم و امح کتابی. قال: فجعله علی (علیه السلام) سابعا، و قوله (وامح کتابی) کره ان یشنع علیه بالخلاف علی من تقدمه. و روی (غارات الثقفی) فی آخر عنوانه الثانی (فی غنی و باهله) مسندا عن الحارث بن حصیره عن اصحابه عن علی (علیه السلام) قال: (ادعو الی غنیا و باهله و حیا آخر قد سماهم فلیاخذوا اعطیاتهم، فو الذی فلق الحبه و برا النسمه مالهم فی الاسلام نصیب، و انی لشاهد لهم فی منزلی عند الحوض و عند المقام المحمود انهم اعدائی فی الدنیا و الاخره، و لئن ثبتت قدمای لاردن قبیله الی قبیله و لابهرجن ستین قبیله ما لهم فی الاسلام من نصیب) ثم قال: و عن یوسف بن کلیب عن یحیی بن سالم عن عمرو بن عمیر عن ابیه عنه مثله.
المداحض: المزالق، و المراد بها هنا الفتن التی اثارها الناکثون و القاسطون و المارقون، و المعنی لو استقامت الامور للامام کما ینبغی لقلب الاوضاع الفاسده و التقالید الممقوته راسا علی عقب.. و یشبه هذا قول السید المسیح: (جئت لالقی علی الارض نارا حبذا لو تضطرم). و سئل بوذا: لماذا نعیش؟ فقال: لیس هذا سوالا، و انما السوال: کیف یجب ان نعیش؟. اما الاشیاء التی کان الامام یغیرها لو ثبتت قدماه فهی ما انکره و ندد به فیما سبق من کلامه و ما یاتی، و منها تجمع الثراء و الترف فی جانب، و الفاقه و البوس فی جانب آخر، کما فی الخطبه 127: (اضرب بطرفک حیث شئت فهل تبصر الا فقیرا یکابد فقرا، او غنیا بدل نعمه الله کفرا) و منها تعدد الفرق و الانقسامات المذهبیه بین المسلمین التی اشار الیها فی الخطبه 111 بقوله: (انما انتم اخوان علی دین الله ما فرق بینم الا خبث السرائر،: و سوء الضمائر). و منها تصدی الجهله للفتیا و القضاء بین الناس کما فی الخطبه 17: (رجل قمش جهلا.. قد سماه الناس عالما و لیس به.. جلس للناس قاضیا).. الی کثیر و خطیر.
… المداحض لغیرت اشیاء: المداحض المزالق یرید بها الفتن التی ثارت علیه و یقول انه لو ثبتت قدماه فی الامر و تفرغ لغیر اشیاء من عادات الناس و افکارهم التی تبعد عن الشرع الصحیح
امام علیهالسلام (درباره گرفتاریهای خود) فرموده است: اگر پاهای من در این لغزشگاهها استوار ماند (خلافتم پا برجا گشته و از جنگهای داخلی آسوده شوم) چیزهائی را تغییر میدهم (بدعتهای مخالفین را از بین برده احکام را طبق دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله اجرا مینمایم.
پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تا زمان خلافت ظاهری امام علی (علیه السلام) بدعتهائی در دین گذاشته شد، عدهای به ریاست رسیدند که همه بر خلاف خواسته خدا و برنامه محمد (صلی الله علیه و آله) و نظر علی (علیه السلام) بود. و آنگاه که به ریاست ظاهری رسید جنگهای جمل، صفین و نهروان لغزشگاههائی بودند که دین خیلیها را بر باد دادند، زیرا مردم رشد فکری نداشتند و در دین خود استوار نبودند. امام (علیه السلام) جمله بالا را در بحران این جنگها که میبیند همه چیز قلب ماهیت شده بیان فرموده و با کمال تاسف قبل از آنکه خواستههایش جامه عمل بپوشد و حکومت نمونه جهانی اسلام را تشکیل دهد شربت شهادت نوشید.
و قال علیهالسلام: (لو قد استوت قدمای) ای استقرتا (من هذه المداحض) جمع مدحض، بمعنی: المزلقه، و المراد بها الفتن (لغیرت اشیاء) من البدع الدارجه فی الناس، اما و الشخص مشغول باخماد الفتن الکبیره، فانه لا وقت له لتغییر اشیاء صغیره.
اللغه: استوت قدمای: استقر حکمی. المداحض: المزالق التی تزل بها الاقدام. الشرح: یقول علیهالسلام لو سکنت الفتنه و استتب الامن و عاد الهدوء و انطمس الضلال و قضی علی الباطل و خرجنا من هذه الحروب لغیرت کثیرا مما ابتدعه الخلفاء قبلی و خالفوا فیه الحق و العدل و هذا انکار منه علی کثیر مما جری فی زمن من تقدمه و یذکر امور کثیره من البدع و الانحرافات عن الدین ذکر بعضها ابن ابیالحدید فی طیات شرحه و ذکر العلامه الامینی کثیرا منها فی موسوعه الغدیر الغراء …
«اگر دو پایم در این لغزشگاهها استوار بماند، چیزهایی را دگرگون خواهم ساخت.»
در این موضع شک نداریم که امیر المؤمنین علی علیه السّلام در احکام شرعی و قضاوتها در پاره ای موارد بر خلاف عقیده صحابه رفتار می فرموده است. نظیر آنکه به جای دست دزد، انگشتان او را قطع می کرده است و اجازه فروش کنیزکان فرزنددار و غیره، ولی گرفتاری او با جنگهای ستمگران و خوارج که از آن به لغزشگاه تعبیر فرموده است، مانع از تغییر احکامی که پیشینیان می داده اند شده است و آرزو می فرموده است از آن گرفتاریها آسوده شود. به همین سبب به قاضیان خود فرموده است: «تا مردم آسوده و متحد شوند به همان گونه که قضاوت می کردید، قضاوت کنید.» و خود این سخن هم نشان آن است که تصمیم به تغییر احکام داشته است.
و قال علیهالسلام
لَوْ قَدِ اسْتَوَتْ قَدَمَایَ مِنْ هذِهِ الْمَدَاحِضِ لَغَیَّرْتُ أَشْیَاءَ.
امام علیه السلام فرمود:
اگر در برابر این لغزشگاهها،گامهایم استوار شود اموری را تغییر خواهم داد.
(و بدعتهایی را که گذاشتهاند از میان خواهم برد). ( .سند گفتار حکیمانه: تنها موردی که در مصادر نهج البلاغه به عنوان منبعی برای این کلام حکمتآمیز نقل شده،نقل آمُدی در غرر الحکم است که حدیث شریف را با کمی تغییر ذکر کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 220) )
مبارزه با بدعتها
امام علیه السلام در این گفتار پرمعنای خود به انحرافات و بدعتهایی که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله پیدا شده بود اشاره کرده میفرماید:«اگر گامهایم در این لغزشگاهها استوار بماند اموری را تغییر خواهم داد»؛ (لَوْ قَدِ اسْتَوَتْ قَدَمَایَ مِنْ هذِهِ الْمَدَاحِضِ لَغَیَّرْتُ أَشْیَاءَ) .
«مَداحِضْ» جمع«مِدْحَض»به معنای لغزشگاه است و ریشه اصلی آن «دَحْض»و«دُحوض»به معنای لغزش است.
میدانیم پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در زمان خلفا انحرافی چه در مسائل عقیدتی و چه در احکام روی داد که غالباً منشأ سیاسی یا عدم آگاهی به تعلیمات اسلام داشت و امام علیه السلام مترصد بود مسلمانان را از آن انحرافات بازگرداند و به اسلام خالص و راستین زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سوق دهد؛ولی متأسفانه جنگهای داخلی که یکی پس از دیگری واقع شد و بیوفایی کوفیان و فعالیت شدید منافقان به آن حضرت مجال نمیداد.ازاینرو فرمود که اگر این لغزشگاهها برطرف گردد و آرامش پیدا شود-که متأسفانه تا آخر عمر مبارک آن حضرت حاصل نشد-اموری را تغییر خواهم داد.
شاهد این سخن ما خطبهای است که حضرت ضمن آن میفرماید:
«قَدْ عَمِلَتِ الْوُلاةُ قَبْلِی أَعْمَالاً خَالَفُوا فِیهَا رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مُتَعَمِّدِینَ لِخِلافِهِ نَاقِضِینَ لِعَهْدِهِ مُغَیِّرِینِ لِسُنَّتِهِ وَ لَوْ حَمَلْتُ النَّاسَ عَلَی تَرْکِهَا وَ حَوَّلْتُهَا إِلَی مَوَاضِعِهَا وَ إِلَی مَا کَانَتْ فِی عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لَتَفَرَّقَ عَنِّی جُنْدِی حَتَّی أَبْقَی وَحْدِی أَوْ قَلِیلٌ مِنْ شِیعَتِی؛ زمامداران پیش از من کارهایی انجام دادند که برخلاف سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.
عامدانه راه خلاف رفتند و نقض عهد آن حضرت کردند و سنتش را تغییر دادند و اگر من مردم را وادار به ترک آنها کنم و آنها را به حال اول و به همان چیزی که در عهد رسول خدا صلی الله علیه و آله بود بازگردانم،لشکرم از اطراف من پراکنده میشود تا آنجا که تنهای تنها میمانم و یا کمی از شیعیان من با من میمانند». (.کافی،ج 8،ص 59 )
این بدعتها زیاد بودند که به بخشی از آنها اشاره میشود:
تبعیض میان عرب و عجم که در زمان عمر واقع شد و بیتالمال را میان مسلمانان یکسان تقسیم نکرد.
مخالفت با حج تمتع و ازدواج موقت که در عبارت معروف از او نقل شده است:
«مُتْعَتانِ کانَتا فی عَهْدِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَ أنا أنْهی وَ أُعاقِبُ عَلَیْهِما» که با تعبیرات متفاوتی در کتب زیادی نقل شده است.
خواندن نماز تراویح (نمازهای مستحب شب ماه رمضان که باید فرادی خوانده شود و او دستور داد به صورت جماعت بخوانند).
گفتن«الصَّلاةُ خَیْرٌ مِنَ النَّوْمِ»در اذان صبح که به گفته ابن ابی شیبه در کتاب مصنف خود،عمر شنید که مؤذن او به هنگام اذان صبح میگوید:«الصَّلاةُ خَیْرٌ مِنَ النَّوْمِ»،عمر از این جمله خوشنود شد و به مؤذن خود گفت:«أقِرّها فی أذانِکَ؛آن را در اذان (صبحِ) خود همواره بگو». ( .المصنف،ج 1،ص 236 )
همچنین حذف«حَیِّ عَلی خَیْرِ الْعَمَلِ»از اذان به بهانه اینکه اگر مردم نماز را بهترین کار بشمرند ممکن است به جهاد اهمیت ندهند.در روایت معروفی آمده است که عکرمه از ابن عباس سؤال کرد:چرا عمر«حَیِّ عَلی خَیْرِ الْعَمَلِ»را از اذان حذف کرد؟ ابن عباس گفت:«أرادَ عُمَرُ أنْ لا یَتَّکِلَ النّاسُ عَلَی الصَّلاةِ وَ یَدَعُوا الْجِهادَ فَلِذلِکَ حَذَفَها مِنَ الْأذانِ».(.بحار الانوار،ج 81،ص 140،ح 34.رجوع شود به الغدیر،ج 6،ص 301)
شوکانی در نیل الاوطار از کتاب الاحکام نقل میکند:«قَدْ صَحَّ لَنا أنَّ حَیِّ عَلی خَیْرِ الْعَمَلِ کانَتْ عَلی عَهْدِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله یُؤَذَّنُ بِها وَ لَمْ تُطْرَحْ إلّا فی زَمَنِ عُمَرِ؛در روایت صحیح ثابت شده است که«حَیِّ عَلی خَیْرِ الْعَمَلِ»در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود و آن را در اذان میگفتند؛ولی در زمان عمر آن را حذف کردند». ( .نیل الاوطار،ج 2،ص 19 )
سپس در زمان عثمان،بدعتهای عجیبتر دیگری گذاشته شد که از آن جمله تقسیم بیتالمال و مقامهای حساس حکومت اسلامی در میان خویشاوندان او و وابستگان به او بود که همین مطلب سبب شد داد و فریاد مردم به اعتراض بلند شود؛اعتراضی که سرانجام منجر به قتل او شد.
امثال این بدعتها که در کتب مشروحه کلامیه آمده،فراوان است.امیرمؤمنان علی علیه السلام میخواست پس از استقرار حکومت،تمام این بدعتها را حذف کند و سنتهای عصر رسولاللّه صلی الله علیه و آله را زنده نماید؛ولی متأسفانه مشکلات داخلی کشور اسلام و جنگها اجازه نداد و این افتخار بزرگ از مسلمانان سلب شد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “If my steps acquire firmness out of these slippery places, I will alter several things.{It cannot be denied that after the demise of the Prophet of Islam men changes came into existence in the Islamic faith. Some people who acted on their own inclinations altered the commands of the Shari'a although none has the right to make alteration to it. This will be ignoring the clear commands of the Qur'ān and the Sunnah and enforcing, in their place, commands produced by one's own inclination or way of thinking. Thus, the Qur'ān contains this clear method of divorce: il y Jull “(Revokable) divorce (i.e. divorce in which resumption of conjugal relations is permissible without a marriage to another man) may be done with two pronouncements” (Qur'ān, 2:229). But due to certain supposed advantages, caliph 'Omar ordered three pronouncements to be required on a single occasion. Similarly, he introduced the system of 'awl in inheritance and introduced four takbīrs in the funeral prayers. In the same way, caliph 'Othmān added an adhân to the Friday prayer service, ordering the offering of full prayers in place of qasr (shortened) ones, allowing the sermon to precede the 'Id prayer service. In fact, hundreds of commands of this type were altered or fabricated. As a result, even correct commands were somehow mixed with wrong ones, causing a loss of authenticity. For such changes to the creed, see the following references: Al-Ghadīr, AlAmāni (changes introduced by Abū Bakr], Vol. 7, pp. 74 - 236; [changes introduced by 'Omar), Vol. 6, pp. 83-325; (changes introduced by 'Othmān), Vol. 8, pp. 98-387; An-Nass wal-Ijtihād, Sharafud-Dīn (changes introduced by Abū Bakr], pp. 76 - 154; [changes introduced by 'Omar), pp. 155-276 and [changes introduced by “Othmān], pp. 284 - 89. See also Muqaddimat Mir’ātul-'Uqūl by Murtada al-`Askari, Vol. 1 & 2.}
Imām Ali ibn Abū Tālib , who was the greatest scholar of the Sharī a, used to protest against these orders and expressed his views about the changes made by some companions, sahāba. In this regard, the Mu'tazilite scholar Ibn Abul-Hadīd writes the following: “There is no possibility for us to deny that Imām Ali ibn Abū Tālib had views on the commands of the Sharī a and opinions at odds with those of the companions,” as we read on p. 161, Vol. 19 of his encyclopedia titled Sharh Nahjul-Balāgha.
When Imām Ali ibn Abū Tālib took charge of the formal caliphate, rebellions soon cropped up on all sides as a result of which he could not get rid of innovations inntroduced into the faith; those troubles chased him up to the last moment of his holy life. Consequently, the altered commands could not be fully corrected or eradicated. Many wrong or doubtful commands gained currency in areas far removed from the center. Nevertheless, a group of people associated with Imām Ali ibn Abū Tālib used to inquire about the commands of the Sharī a from him directly, and they recorded his answers to their queries. As a result, the correct commands did not totally disappear, the wrong ones did not become unanimously accepted, thanks to Allāh Who protects His creed.
وَ قَالَ علیه السلام اعلَمُوا عِلماً یَقِیناً أَنّ اللّهَ لَم یَجعَل لِلعَبدِ وَ إِن عَظُمَت حِیلَتُهُ وَ اشتَدّت طَلِبَتُهُ وَ قَوِیَت مَکِیدَتُهُ أَکثَرَ
مِمّا سمُیَّ لَهُ فِی الذّکرِ الحَکِیمِ وَ لَم یَحُل بَینَ العَبدِ فِی ضَعفِهِ وَ قِلّةِ حِیلَتِهِ وَ بَینَ أَن یَبلُغَ مَا سمُیَّ لَهُ فِی الذّکرِ الحَکِیمِ وَ العَارِفُ لِهَذَا العَامِلُ بِهِ أَعظَمُ النّاسِ رَاحَةً فِی مَنفَعَةٍ وَ التّارِکُ لَهُ الشّاکّ فِیهِ أَعظَمُ النّاسِ شُغُلًا فِی مَضَرّةٍ وَ رُبّ مُنعَمٍ عَلَیهِ مُستَدرَجٌ بِالنّعمَی وَ رُبّ مُبتَلًی مَصنُوعٌ لَهُ بِالبَلوَی فَزِد أَیّهَا المُستَنفِعُ فِی شُکرِکَ وَ قَصّر مِن عَجَلَتِکَ وَ قِف عِندَ مُنتَهَی رِزقِکَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: به یقین بدانید! خداوند برای بنده خود هر چند با سیاست و سخت کوش و در طرح و نقشه نیرومند باشد، بیش از آنچه که در علم الهی «1» وعده فرمود، قرار نخواهد داد ، و میان بنده، هر چند ناتوان و کم سیاست باشد، و آنچه در قرآن برای او رقم زده حایلی نخواهد گذاشت ، هر کس این حقیقت را بشناسد و به کار گیرد، از همه مردم آسودهتر است و سود بیشتری خواهد برد. و آن که آن را واگذارد و در آن شک کند، از همه مردم گرفتارتر و زیانکارتر است ، چه بسا نعمت داده شدهای که گرفتار عذاب شود ، و بسا گرفتاری که در گرفتاری ساخته شده و آزمایش گردد ، پس ای کسی که از این گفتار بهرمند میشوی، بر شکر گزاری بیفزای، و از شتاب بی جا دست بردار، و به روزی رسیده قناعت کن .
به یقین بدانید که خدا بندهاش را- هر چند چارهاندیشیاش نیرومند بود و جستجویش به نهایت و قوی در ترفند- بیش از آنچه در ذکر حکیم برای او نگاشته مقرر نداشته ، و بنده ناتوان و اندک حیله را منع نفرماید که در پی آنچه او را مقرر است برآید ، و آن که این داند و کار بر وفق آن راند، از همه مردم آسودهتر بود و سود بیشتر برد، و آن که آن را واگذارد و بدان یقین نیارد دل مشغولیاش بسیار است و بیشتر از همه زیانبار ، و- بسا نعمت خوار که به نعمت فریب خورد و سرانجام گرفتار گردد ، و بسا مبتلا که خدایش بیازماید تا بدو نعمتی عطا فرماید. پس ای سود خواهنده سپاس افزون کن و شتاب کمتر، و بیش از آنچه تو را روزی است انتظار مبر!
بدانید بعلم یقین که خدای سبحانه نگردانید برای بنده و اگر چه بزرگ باشد چارهای از او و سخت باشد جستجوی او بمطلوب و قوی باشد مگر اندیشه او در امر مرغوب بیشتر از آنکه نامزد کرده شده از برای او در لوح محفوظ که او نیست حایلی و مانعی بین بنده در ناتوانی او و کمی چارهسازی او و میان آنکه برسد به آن چه نامزد کرده شده از برای او در لوح محفوظ و شناسانده و عارف مر این حکم بزرگوار را که عمل کننده باشد بزرگترین مردمانست از روی آسایش در نفع و سود و و ترک کننده آن امر نهان که شک کننده است در آن بزرگترین مردمانست که از روی مشغولی و گرفتاری در ضرر و بسا کسی که نعمت داده شده است بر او بواسطه کثرت نعمت و بسا گرفتار شده ببلیت و محنت بواسطه بلیت و گرفتاری او پس فریاد کن ای شنونده در سپاسگزاری خودت و کوتاه کن از شتاب زدگی خودت و بایست نزد پایان روزی خود و زیاده بران مطلب
و آن حضرت فرمود:به علم یقینی بدانید که خداوند برای بندهاش هر چند چاره جوییاش عظیم و جستجوگریش سخت،و نقشهاش نیرومند باشد بیش از آنچه در کتاب حکیمش برای او مقرر شده به او نرساند ،و بنده ناتوان و کم تدبیر را نیز از رسیدن به آنچه که در کتاب حکیمش برای او مقرر شده مانع نگردد .کسی که به این واقعیت آشناست و بر اساس آن حرکت میکند آسایش و سودش از همه مردم برتر است.و آن که این حقیقت را از نظر دور داشته و در آن دچار تردید است گرفتاری و زیانش از همه مردم بیشتر است .
بسا کسی که مشمول نعمت حق است ولی به سبب آن به کیفر حق نزدیک میگردد ،و بسا مبتلایی که ابتلایش موجب احسان به اوست .ای شنونده بر شکرگزاریت بیفزا،و شتابت را کم کن،و نزد منتهای روزیت توقّف کن .
شروح:
و روی: و لم یحل بین العبد فی قله ضعفه و قله حیلته، و بین ان یبلغ باعاده بین اطول الکلام ای و لم یحل الله بین العبد و بلوغه ما قدر له فی الذکر الحکیم ای فی اللوح المحفوظ الذی یذکر بالکتاب علیه کل ما یکون حکمه و صوابا و هو ذو ذکر محکم متقن فحذف المضاف و اقیم المضافالیه مقامه. و المعنی تیقنوا ان القوی المتحال لا یراد عمره و رزقه علی ما سماه الله تعالی فی اللوح المحفوظ، لقوته و احتیاله، و لا ینقص الضعیف و العاجز مما سماه الله فیه منهما لضعفه و عجزه، و من عرف ذلک و عمل به، فقد استراح قلبه و بدنه و انتفع بما یخصه، و من ترک معرفه ذلک او شک فیه، فهو مشغول القلب و البدن مستضر. و لا تنافی بینه و بین ما روی عنهم علیهمالسلام: من ان العبد یزاد فی عمره و رزقه اذا الح فی الدعاء و زاد فی الطاعات و اجتنبت عن المعاصی، لانه یتغیر الطافه و مصالحه بذلک. الا تری انه تعالی امرنا بان نقول: اللهم امدد لنا فی اعمارنا و اوسع علینا فی ارزاقنا. و اذا ارتکب العبد الفواحش و غیر طریقه الحسنه ینقص الله رزقه و عمره وان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم و الله تعالی علام الغیوب. فکتب فی اللوح اشیاء مشروطه و اشیاء مطلقه، فما کان علی الاطلاق، فهو حتم لا یغیر و لا یبدل، و ما کان مشروطا نحو ان یکون مثبتا فی اللوح: ان فلانا ان وصل رحمه مثلا، یعیش ثلاثین سنه، و ان قطع رحمه، فثلات سنین، و انما یکون ذلک بحسب حصول الشرط. و قد قال الله تعالی یمحو الله ما یشاء و یثبت و عنده امالکتاب. ثم حذر الاغنیاء بان قال: کم غنی یوخذ علی الغره لغناه، و طیب قلوب الفقراء بان الابتلاء ربما یکون من اعظم النعماء لهم. و قوله مصنع له من قولک صنع الله معروفا. و روی: فزد ایها المستمتع ای ایها المستنفع و المستمع المصغی.
یعنی اللوح المحفوظ الذی یذکر بالکتابه علیه، ما یکون حکمه و صوابا، و هو ذو ذکر محکم، متقن، فحذف المضاف، و قوله تعالی: (ذلک نتلوه علیک من الایات و الذکر الحکیم) اتفق اکثر المفسرین علی ان المراد به اللوح المحفوظ، و فی تفسیر الثعلبی اللوح المحفوظ معلق من العرش، و هو من دره بیضاء. یعنی ما کتب الله لعبد، و قدر له فی اللوح المحفوظ. لا ینافی هذا ما روی من ان صله الرحم تزید فی العمر، و غیر ذلک من الاخبار الوارده فی تزاید الرزق و العمر، و اندفاع المکاره عند بعض القربات، و حلول البلایا عند بعض المحظورات، لان ما ثبته علی اللوح المحفوظ علام الغیوب، قسمان: مطلق و مشروط. فما کان علی الاطلاق فهو حتم لا تغیر و لا تبدل و ما کان مشروطا نحو ان یثبت فیه، ان فلانا ان وصل رحمه، فانه یعیش ضعف ما یعیش ان قطعه، فانه یقع حسب ما اثبته تعالی، لما علم فیه من الصلاح و فی الاخبار به من اللطف، و قد قال تعالی: (یمحو الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب). قوله علیهالسلام: (رب منعم علیه مستدرج بالنعمی) فی کتاب الغریبین: الاستدراج الاخذ علی عسره، و سنستدرجهم ای نمهلهم، ثم ناخذهم، کما یرقی الراقی الدرجه فیتدرج قلیلا. (رب مبتلی مصنوع له بالبلوی). ای صنع ذلک البلاء به، و فعل لاجله و لاستعقابه، نفعا عظیما له فهو له لا علیه، ای ربما یکون نعمه المرء سببا لارتکابه المعاصی بواسطتها، فیکون نعمته وبالا علیه، و ربما یکون البلاء سببا لوصول النعماء الیه لاستقباله ایاه بالصبر و الشکر و کثیرا ما ینتهی العبد عن المعاصی بسبب شده الفقر و من العصمه ان لا یقدر.
(به یقین بدانید، که هر چند بندهای را یاب و سخت کوش و پرمکر و فریب باشد، خداوند، بیش از آنچه از علم الهی برای او مقدر است، قرار نداد، و همچنین بین آن بنده که ناتوان و کمتلاش است، و آنچه را که باید به او برسد و از علم الهی مقدر شده، مانعی ایجاد نکرده است. و کسانی که از این راز آگاهند و بر اساس آن عمل میکنند، به خاطر آسایش حاصل از سود آن، برترین مردمند. اما کسانی که از آن راز چشم پوشیده و در آن شک و تردید کردهاند، بیش از همگران (دیگران) گرفتار زیانند. و بسا افراد نعمت یافته که به تدریج به وسیلهی همتها به عذاب و این چند سطر قبل از کیفر قرار داده شود). در این بخش از سخن امام (علیه السلام) لطیفههایی است، پس از استدلال که آنچه علم خداوند بدان تعلق گیرد، حتما اتفاق میافتد، و آنچه علم الهی تعلق نگیرد، اتفاق نمیافتد ناگزیر برای هیچ کس- از قوی و ضعیف- روزی، جز آنچه خداوند متعال، به قلم قضا در ذکر حکیم و لوح محفوظ مقدر کرده است، نخواهد بود، و شخص پرحیله و آن که در چارهجویی نیرومند است، به بیشتر از مقدر نمیرسد، و ناتوانی که کمتلاش است نیز از روزی مقدر عقب نخواهد ماند. و به دلیل ثبوت این مطلب یا دلیل و برهان، به باور داشتن آن امر فرموده و وادار به علم و عمل بدان کرده است، وسیلهی قیاس مضمری که صغرای آن عبارت: و العارف … فی منفعه است، اما آسایش کسی که باور دارد آنچه مقدر است ناگزیر به او میرسد، از آن روست که تلاش و زحمت زیاد به خاطر آن تحمل نمیکند و چون این نوع آسایش، هم آسایش قلبی و هم آسایش بدنی است، پس بالاترین آسایش است و برای این که با منفعتی همراه است، ارزش این نوع آسایش را مورد تاکید قرار داده است. و همچنین از شک و تردید در این مطلب و عمل نکردن بدان برحذر داشته است با این عبارت: و التارک لهذا الشاک فیه … که خود قیاس مضری است و کبرای قیاس چنین است: و هر چه اینطور باشد، شایستهی شک و تردید نیست. و چنین کسی از همه کس گرفتارتر خواهد بود، چون دل و جسمش به چیزی بیفایده مشغول شده و در نتیجه تنها زیان نصیب او گشته است. اگر بگویی این مطلب با دستور دعا و تلاش برای روزی، چنان که در آیه شریفه آمده است! فانتشروا فی الارض و ابتغوا من فضل الله و نظیر آن منافات دارد میگوییم: به طوری که در پیش توضیح دادیم منافات ندارد، و ما راز دعا و فایدهی آن را بیان کردیم، خلاصهی مطلب این بود که گاهی دعا وسیله برای وجود روزی است که خداوند وجود روزی را به وسیلهی دعا میدانسته است و منافاتی با هم ندارند. امام (علیه السلام) اهل نعمت و ثروت و کسانی را که گرفتارند همه را توجه داده است که به هر حال شکر خدا واجب است، اما اهل نعمت را متوجه ساخته است که گاهی نعمت کمکم باعث نزدیکی به عذاب میگردد، باید خدا را شکر کنند تا آنها را به عذاب نزدیک نسازد و اما به آنانی که گرفتارند، هشدار داده است که گرفتاری آنها گاهی باعث احسان الهی نسبت به آنها میگردد تا آنان را آماده برای اجر فراوان سازد، بنابراین شکر این آمادهسازی بر آنها لازم است. و این دو مقدمهی صغرا برای دو قیاس مضمرند که مقدمه اول در تقدیر چنین است، بعضی از اهل نعمت کمکم به عذاب نزدیک میشوند، و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر که به تدریج، به عذاب نزدیک شود، لازم است جهت دوری از عذاب، خدا را به خاطر نعمتی که به وی داده است، شکرگزارد، و همچنین تقدیر صغرای دوم، چنین است: بعضی از گرفتاران با همان گرفتاری ساخته میشوند، و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر کس مورد لطف خدا قرار گیرد، باید سپاس لطف خدا را در حق خود بگزارد. از این رو امام (علیه السلام) شنوندگان سخن خود را به طور مطلق بر شکر فراوان امر کرده است، با این که در بین آنان هم ارباب نعمت و هم مبتلایان هستند، و پس از آن به عجله نکردن در طلب روزی و در حد اعتدال و دور از افراط ماندن، دستور داده است.
اِعْلَمُوا عِلْماً یَقِیناً أَنَّ اللَّهَ لَمْ یَجْعَلْ لِلْعَبْدِ وَ إِنْ عَظُمَتْ حِیلَتُهُ وَ اشْتَدَّتْ طَلِبَتُهُ وَ قَوِیَتْ مَکِیدَتُهُ أَکْثَرَ مِمَّا سُمِّیَ لَهُ فِی الذِّکْرِ الْحَکِیمِ وَ لَمْ یَحُلْ بَیْنَ الْعَبْدِ فِی ضَعْفِهِ وَ قِلَّةِ حِیلَتِهِ وَ بَیْنَ أَنْ یَبْلُغَ مَا سُمِّیَ لَهُ فِی الذِّکْرِ الْحَکِیمِ وَ الْعَارِفُ لِهَذَا الْعَامِلُ بِهِ أَعْظَمُ النَّاسِ رَاحَةً [رَحْمَةً]
فِی مَنْفَعَةٍ وَ التَّارِکُ لَهُ الشَّاکُّ فِیهِ أَعْظَمُ النَّاسِ شُغُلاً [شُغْلاً]
فِی مَضَرَّةٍ وَ رُبَّ مُنْعَمٍ عَلَیْهِ مُسْتَدْرَجٌ بِالنُّعْمَی وَ رُبَّ مُبْتَلًی مَصْنُوعٌ لَهُ بِالْبَلْوَی فَزِدْ أَیُّهَا اَلْمُسْتَنْفِعُ [اَلْمُسْتَمِعُ]
فِی شُکْرِکَ وَ قَصِّرْ مِنْ عَجَلَتِکَ وَ قِفْ عِنْدَ مُنْتَهَی رِزْقِکَ .
قد تقدم القول فی الحرص و الجشع و ذمهما و ذم الکادح فی طلب الرزق و مدح القناعة و الاقتصار و نذکر هنا طرفا آخر من ذلک قال بعض الحکماء وجدت أطول الناس غما الحسود و أهنأهم عیشا القنوع و أصبرهم علی الأذی الحریص و أخفضهم عیشا أرفضهم للدنیا و أعظمهم ندامة العالم المفرط.
و قال عمر الطمع فقر و الیأس غنی و من یئس مما عند الناس استغنی عنهم.
و قیل لبعض الحکماء ما الغنی قال قلة تمنیک و رضاک بما یکفیک و لذلک قیل العیش ساعات تمر و خطوب تکر.
و قال الشاعر اقنع بعیشک ترضه و قال آخر إلی متی أنا فی حل و ترحال
و جاء فی الخبر المرفوع أجملوا فی الطلب فإنه لیس لعبد إلا ما کتب له و لن یخرج عبد من الدنیا حتی یأتیه ما کتب له فی الدنیا و هی راغمة.
(و قال علیهالسلام: اعلموا علما یقینا) بدانید به علم یقین (ان الله) آنکه خدای تعالی (لم یجعل للعبد) نگردانید برای بنده (و ان عظمت حیلته) و اگر چه بزرگ باشد چارهسازی او به مقصود (و اشتدت طلبته) و سخت باشد جستجوی او به مطلوب (و قویت مکیدته) و قوی باشد مکراندیشی او در امر مرغوب (اکثر مما سمی له) بیشتر از آنکه نامزد کرده شد از برای او (فی الذکر الحکیم) در لوح محفوظی که صاحب ذکر محکم متقن است و آن لوحی است که آنچه مذکور است به طریق ثبت و کنایه از امور محکمه متقنه و احکام صایبه، محفوظ است از تغییر و انحراف بیت: در دایره امر کم و بیش نگنجد در سر قدر چون و چرا راه ندارد (و لم یحل بین العبد) و نیست حایلی و مانعی میان بنده (فی ضعفه و قله حیلته) در ناتوانی او و کمی چارهسازی او در طلب روزی (و بین ان یبلغ ما سمی له) و میان آنکه برسد به آنچه نامزد شده از برای او (فی الذکر الحکیم) در لوح محفوظ (و العارف لهذا) و شناسنده این سر بزرگوار (العامل به) که عملکننده بدان (اعظم الناس) بزرگترین مردمان است (راحه) از حیث آسایش (فی منفعه) در نفع و سود (و التارک له) و ترک کننده آن امر نهان (الشاک فیه) که شک کننده باشد در آن (اعظم الناس) بزرگترین مردمان است (شغلا) از نظر مشغولی و گرفتاری (فی مضره) در ضرر و مشقت و زیان زدگی (و رب منعم علیه) و بسا کسی که نعمت داده شده است (مستدرج بالنعمی) نزدیک گردانیده شده خشم خدا است بر سبیل تدریج به واسطه کثرت نعمت و افزونی عطیه به این طریق که هر بار که خطایی کند عطایی و نعمتی داده شود و آن عطا را تفضل پندارد تا آنکه فجات به عقوبت، معاقب شود. (و رب مبتلی) و بسا گرفتار شده به بلیه و محنت (مصنوع له بالبلوی) که نیکویی کرده شده است برای او به واسطه بلیه و گرفتاری به این وجه که نعم غیر متناهیه و مثوبات کثیره به او عطا نماید به سبب صبر بر آن محنت و بلیت (فزد ایها المستمع) پس زیاده گردان ای شونده این سخنان (فی شکرک) در شکر کردن خود بر نعمت یزدان (و قصر من عجلتک) و کوتاه کن از شتابزدگی خود در تحصیل متاع این جهان (و قف) و توقف کن و بایست (عند منتهی رزقک) نزد پایان روزی خودت یعنی مباش زیاد جوینده بسیار پوینده شعر: هر آن قسمت که یزدان کرده تقدیر به جد و جهد کس افزون نگردد
میفرماید: بدانید به علم یقین که به تحقیق نگردانیده است الله تعالی از برای بنده هر چند بزرگ باشد حیله و تدبیر او و سخت باشد جستجوی او و قوی باشد مکر اندیشی او در طلب روزی بیشتر از آنچه از برای او نامزد گشته است در ذکر حکیم و علم قدیم. و مانع نشده است میان بنده به سبب ضعف و بیچارگی او و میان آنکه برسد به آنچه نامزد او گشته است از رزق در ذکر حکیم. و عارف به این سر مذکور و علم مذخور و عملکننده به آن بزرگترین مردمان است از روی راحت در منفعت، و ترک کننده در این امر بزرگترین مردمان است از روی مشغولی و گرفتاری در مضرت و مشقت. و بسا نعمت کرده شدهای که استدراج کرده باشد او را به خدای تعالی بواسطه نعمت و بسا مبتلا به بلا که لطف نموده باشد با او خدای تعالی به محنت و بلیت. پس زیاد کن ای شنونده این قول را در شکرگذاری و کوتاه گردان بعضی از این شتاب زدگی، و بایست نزد منتهای رزق خود. یعنی بداده راضی باش و شکر بسیار کن و زیاده از مقدر کس را ندهند.
و قال علیهالسلام: «اعلموا علما یقینا ان الله لم یجعل للعبد-و ان عظمت حیلته و اشتدت طلبته و قویت مکیدته-اکثر مما سمی له فی الذکر الحکیم و لم یحل بین العبد فی ضعفه و قله حیلته و بین ان یبلغ ما سمی له فی الذکر الحکیم و العارف بهذا العامل به اعظم الناس راحه فی منفعه و التارک له الشاک فیه اعظم الناس شغلا فی مضره. و رب منعم علیه مستدرج بالنعمی و رب مبتلی مصنوع له بالبلوی! فزد ایها المستمع فی شکرک و قصر من عجلتک، وقف عند منتهی رزقک.» یعنی و گفت علیهالسلام که بدانید دانستن به عنوان جزم که به تحقیق که خدا نمیگرداند از برای بنده-و اگر چه بزرگ باشد چارهجویی او و سخت باشد طلب کردن او و قوت داشته باشد خدعهی او-بیشتر از آنچه معین شده است از برای او در لوح محفوظ و مانع نیست چیزی در میان بنده از جهت ضعیف و ناتوان بودنش و اندک بودن چاره جویی او و در میان اینکه برسد به چیزی که معین شده است از برای او در لوح محفوظ. و دانای به این حکم و عملکنندهی به مقتضای آن، بزرگتر مردمان است از روی راحت داشتن در تحصیل منفعت آخرت و ترککنندهی عمل به مقتضای آن و شک دارندهی در آن، بزرگترین مردمان است از روی مشغول بودن در تحصیل مضرت آخرت و چه بسیار انعام کرده شده به او است که مستدرج است به سبب انعام کردن او و چه بسیارگرفتار شده به بلایی است که احسان شده است به او به سبب گرفتار شدن او به بلائی. یعنی گرفتاری به بلیه سبب احسان به او باشد در دنیا و یا در آخرت و انعام کردن به او سبب استدراج و عقوبت او باشد در دنیا یا در آخرت، پس زیاد کن ای گوش گیرندهی پند در شکر کردن تو و کوتاهی کن در شتاب کردن تو در امر معیشت و بایست در نزد غایت روزی و نصیب تو، یعنی آن قدر روزی که نصیب تو شده است.
الاعراب: و ان عظمت حیلته: ان هذه تسمی و صلیه و معناها ثبوت الحکم علی ای حال و لم یحل: مجزوم بلم من حال یحول، راحه منصوب تمیزا لقوله اعظم الناس رافع للابهام عن النسبه، فی منفعه ظرف مستقر حال عن قوله اعظم، و هکذا قوله: شغلا فی مضره. رب منعم ظرف مستقر خبر مقدم لقوله: مستدرج بالنعم، و هکذا الجمله التالیه. المعنی: نبه فی هذا الکلام الی ذم الحرص علی طلب الرزق و الاکباب علیه کما هو عاده الناس، و اکد علی ان مزید الطلب و تحمل التعب لا یغیران الرزق المقسوم الذی عبر عنه بما سمی فی الذکر الحکیم، و هذا اللقب ینطبق علی القرآن فانه ذکر کما قال عز و جل: (انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون) و حکیم کما قال عز من قائل: (یس و القرآن الحکیم) و قد ورد فیه (ان الله هو الرزاق ذوالقوه المتین) الدال علی الحصر المبین و انه لا رزاق غیره تعالی و لا قدره للرزق من دون ارادته. فالمقصود من التسمیه فی الذکر الحکیم هو ضمانته من الله علی الاطلاق کما فی غیر واحد من الاخبار. فعن علی (علیه السلام) کما فی خماسیات الاثنیعشریه: ان الله قسم امور العباد علی خمسه، و کل منها خمسه: خمسه بالقضاء و القدر: الرزق، و الولد، و السلطان و التزویج، و العمر.
و فسر ابنمیثم الذکر الحکیم باللوح المحفوظ فقال: لا جرم لم یکن لکل من القوی و الضعیف من الرزق و نحوه الا ما علم الله تعالی وصوله الیه بقلم القضاء الالهی فی الذکر الحکیم و اللوح المحفوظ، و لم یبلغ عظیم الحیله قوی المکیده بحیله اکثر مما سمی له- انتهی. و یشکل بانه لو کان المقصود من الذکر الحکیم هو العلم الالهی بما یصل الی العبد من الرزق فمن اکتسب رزقه من حرام فکیف حاله؟ فهل هو رزقه المقسوم المسمی له فی الذکر الحکیم فکیف یواخذ عنه و یعاقب علی کسبه؟! و اشار بقوله (علیه السلام) (و رب منعم علیه مستدرج بالنعم) الی انه لا ینبغی الغبطه علی نعمه المتنعم و الاعتقاد بانه لقربه الی الله و مزید عنایته به، بل ربما کان سببا لنقمته و مزیدا لغفلته و سلب سعادته. الترجمه: فرمود: به یقین بدانید که خداوند بنده خود را به وسیله نیرنگ عظیم و تلاش فراوان و قوت کید و پشت هماندازی بیش از آنچه برای او در ذکر حکیم مقرر است نمیدهد، و ناتوانی و بیچارگی مانع از رزق مقدر نمیشود، و آنکه به این حقیقت عارف است و بدان عمل میکند و اعتماد به روزی رسان دارد از همه مردم در کسب سود راحت تر است، و آنکه ترک این روش را کند و در آن تردید بخود راه دهد از همه مردم گرفتارتر و زیانبارتر است، چه بسا نعمتخواری که ثروتش وسیله آزمایش و نقمت او است، و چه بسا گرفتاری که بلایش برای کسب سعادت و امتحان او است، ای شنونده هر که باشی و در هر حال باشی بیشتر شکر حق گزار، و از شتاب خود در تحصیل دنیا بکاه، و در سر حد رزق مقدرت بایست. ز روی یقین بدان خداوند*** کارت به قضا نموده پیوند
با حیله ژرف و جست محکم*** با زور مکائد دمادم
جز آنچه خدا به نام بنده***در ذکر حکیم ثبت کرده
چیز دگری به کف نیارد ***جز رنج و الم بخود نبارد
ور بنده ضعیف و ناتوانست***بیچاره و عاجز زمانست
دریافت کند نصیب خود را***و ز ذکر حکیم سهم خود را
عارف که عقیدتش براینست***در راحت و عیش دلنشین است
وآنرا که چنین عقیدهای نیست***جز رنج و زیان نتیجهای نیست
بر نعمت خود مباش غره***شاید که خدات خشم کرده
ور بار بلا به دوش داری***باید حق شکر او گذاری
افزای بشکر و، از شتابت***میکاه و، به رزق کن قناعت
(الفصل الاول- فی التوحید) اقول: و رواه ابن شعبه الحرانی فی (تحف عقوله)، و زاد بعد قوله: (ما سمی له فی الذکر الحکیم): (انه لن یزداد امرو نقیرا بحذقه، و لن ینتقص نقیرا بحمقه)، و بدل قوله: (فزد ایها المستمع فی شکرک) بقوله: (فافق ایها المستمتع من سکرک). و رواه (الکافی) فی باب الاجمال فی الطلب مع زیادات و اختلافات یسیره، و کیف کان فهو ایضا من ایاته تعالی، و ان الامر لیس بید الخلائق، و انه لا یقع الا ما اراد الخالق. (اعلموا علما یقینا) لا یختلجکم فیه شک. (ان الله لم یجعل للعبد و ان عظمت حیلته) و تدابیره. (و اشتدت طلبته) وسعیه. (و قویت مکیدته) و فطانته. (اکثر) مفعول لقوله: (لم یجعل). (مما سمی) و عین. (له فی الذکر الحکیم) و هو لفظ القرآن، قال تعالی: (ذلک نتلوه علیک من الایات و الذکر الحکیم). و الظاهر ان المراد به فی کلامه (علیه السلام) اللوح المحفوظ الذی فیه مقدرات الخلق، و کیف کان نری ما قاله (علیه السلام) بالمشاهده و العیان، فکثیر من الناس ممن لهم فطانه زائده یدبرون تدبیرات لزیاده ارزاقهم و لا یتیسر لهم الا ما قدر الله (الفصل الاول- فی التوحید) تعالی لهم. و روی (الکافی) عن الباقر (علیه السلام) قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله) فی حجه الوداع: الا ان الروح الامین نفث فی روعی انه لا تموت نفس حتی تستکمل رزقها. فاتقوا الله عز و جل و اجملوا فی الطلب، و لا یحملنکم استبطاء شیء من الرزق ان تطلبوه بشیء من معصیه الله، فان الله تعالی قسم الارزاق بین خلقه حلالا، و لم یقسمها حراما، فمن اتقی الله تعالی و صبر اتاه الله برزقه من حله، و من هتک حجاب الستر و عجل فاخذه من غیر حله، قص به من رزقه الحلال، و حوسب علیه یوم القیامه. و روی عن امیرالمومنین (علیه السلام): کم من متعب نفسه مقتر علیه، و مقتصد فی الطلب قد ساعدته المقادیر. و روی عن الثمالی قال: ذکر عند علی بن الحسین (علیه السلام) غلاء السعر. فقال: و ما علی من غلائه، ان غلا فهو علیه، و ان رخص فهو علیه. و عن الصادق (علیه السلام): لو کان العبد فی حجر لاتاه الله برزقه، فاجملوا فی الطلب. (الفصل الاول- فی التوحید) (و لم یحل) تعالی. (بین العبد فی ضعفه) فی بدنه. (و قله حیلته) فی اموره. (و بین ان یبلغ ما سمی له فی الذکر الحکیم) من الرزق، بل الغالب کون رزقهم اکثر، قال الصادق (علیه السلام): ان الله تعالی وسع فی ارزاق الحمقی لیعتبر العقلاء، و یعلموا ان الدنیا لیس ینال ما فیها بعمل و لا حیله. (و العارف لهذا) ای: العارف بانه لا ینال الا ما قدر له. (العامل به) علی طبق علمه. (اعظم الناس راحه فی منفعه) حیث انه یعلم ان ما قدر له یاتیه بلا تعب، قال الصادق (علیه السلام): اذا فتحت بابک، و بسطت بساطک، فقد قضیت ما علیک. (و التارک له الشاک فیه) بظنه ان الرزق بجده و جهده. (اعظم الناس شغلا فی مضره) حیث انه یکد لیله و نهاره و یسلب راحته، و لا یحصل له الا ما قدر له. (و رب منعم علیه مستدرج) ای: ماخوذ تدریجا، و الاصل فیه قوله تعالی: (و الذین کذبوا بایاتنا سنستدرجهم من حیث لا یعلمون). (بالنعمی) فکانت سبب غرته، فلو لم یکن منعما علیه کان له اولی، قال تعالی: (ایحسبون انما نمدهم به من مال و بنین نسارع لهم فی الخیرات بل (الفصل الاول- فی التوحید) لا یشعرون). (و رب مبتلی مصنوع له) من الله تعالی. (بالبلوی) ای: بالابتلاء، روی (التوحید) عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال: قال تعالی: (ان من عبادی المومنین لمن لا یصلح ایمانه الا بالفقر و لو اغنیته لافسده ذلک). (فزد ایها المستمع وقف عند منتهی رزقک) و لا تطمع فی الزیاده علیه سفاهه، و قد عرفت ما بدل (التحف) الجمله. و رواها (الکافی): (فاتق الله ایها الساعی من سعیک، و قصر من عجلتک، و انتبه من سنه غفلتک، و تفکر فی ما جاء عن الله تعالی علی لسان نبیه (صلی الله علیه و آله).
المراد بالذکر الحکیم القرآن، اما المراد بالذی سمی فیه فهو (فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره- 8 الزلزله). و (لیجزی الذین اسائوا بما عملوا و یجزی الذین احسنوا بالحسنی- 31 النجم).. الی ما فی هذا المعنی من الایات. و یتخلص المعنی بان العبد مجزی باعماله، و قادم علی ما قدم، ان خیرا فخیر، و ان شرا فشر، قویا کان فی الدنیا ام ضعیفا، فلا القوه و الثروه فی الحیاه الدنیا تقربه من الله زلفی، و تنجیه من عذاب الجحیم ان کان من الضالین، و لا الضعف و الفقر یحول بینه و بین جنه النعیم ان کان من المهتدین. (و العارف لهذا العامل به) هذا اشاره الی ما تقدم من ان اکرم الخلق عند الله اتقاهم، و من عمل بموجب التقوی فهو فی امن و امان، و راحه و رضوان (و التارک له الخ).. فی جهنم و بئس المصیر (و رب منعم علیه مستدرج بالنعمی) (فلا تعجبک اموالهم و اولادهم انما یرید الله ان یعذبهم بها فی الحیاه و تزهق انفسهم و هم کافرون- 55 التوبه). (و رب مصنوع له بالبلوی) قد تکون البلوی ثوابا و رحمه، کما قد تکون النعمی بلاء و فتنه، و تقدم مثله فی الخطبه 112 (فزد ایها المستمع من شکرک) لله بطاعته (و قصر من عجلتک) ای اصبر علی مراره الحق و العمل به (وقف عند منتهی رزقک) الحلال الطیب، ودع الحرام الخبیث.
… فی الذکر الحکیم: الذکر الحکیم القرآن و لیس لانسان ان ینال من الکرامه عند الله فوق ما نص علیه القرآن و ان یحول الله بین احد و بین ما عین فی القرآن و ان اشتد طلب الاول و قویت مکیدته الخ و ضعف حال الثانی فکل مکلف مستطیع ان یودی ما فرض الله فی کتابه و ینال الکرامه المحدوده له و قد یراد من الذکر الحکیم علم الله ای ما قدر لک فلن تعدوه و لن تقصر عنه … علیه مستدرج بالنعمی: ای لا یغتر المنعم علیه بالنعمه فربما تکون استدراجا من الله له یمتحن بها قلبه ثم یاخذه من حیث لا یشعر و لا یقنط مبتلی فقد تکون البلوی صنعا من الله له یرفع بها منزلته عنده … و قصر من عجلتک: ای قصر من العجله فی طلب الدنیا
امام علیهالسلام (در اینکه باید به آنچه مقدر شده ساخت) فرموده است: با یقین و باور بدانید که خدا قرار نداده برای بنده اگر چه بسیار چارهجو و سخت کوشا و در مکر و فریب توانا باشد بیشتر از آنچه در علم الهی برای او مقدر و نامزد گشته است، و جلوگیر نشده است بین بنده که ناتوان و کم چاره بوده و بین اینکه برسد به او آنچه در علم الهی برای او مقدر و نامزد شده است، و شناسای به این راز و بکار برنده آن از جهت آسودگی در سود (دنیا و آخرت) برترین مردمان است، و چشمپوشنده و شک کننده در آن از جهت گرفتاری در زیان برترین مردمان است، و بسا به نعمت رسیدهای که به سبب نعمت کم کم به عذاب و کیفر نزدیک گشته، و بسا گرفتاری که بر اثر گرفتاری احسان و نیکوئی به او شده است، پس ای شنونده (این گفتار) بسیار سپاسگزار و کم به شتاب و به رسیده از روزی بایست و تن به رضا بده (که کس را بیشتر از آنچه باید به او برسد ندهند. و این مطلب منافات با امر و دستور به دعا و سعی و کوشش در طلب رزق ندارد، زیرا دعاء و سعی در به دست آوردن روزی گاهی سبب وجود روزی بیش از آنچه مقدر گشته میشود).
خدا در قرآن کریم متعهد شده که رزق جانداران را برساند و از سوی دیگر فرموده است رزق بشر را ما تقسیم میکنیم بنابراین دست و پازدن بشر و جان نکندنش چیزی به رزق او نمیافزاید. این نکته روشن است که رزق چیزی است که از گلو پائین میرود و یا صرف بدن میشود و چه بسا فقیری که با بدن سالم غذای لذیذ میخورد و ثروتمندی که با ثروتهای سرشارش از خوردن خیلی از غذاها محروم است. تنها تفاوتی که میان این ثروتمند و فقیر است این است که اندوختههای بانکی و املاکش زیادتر است اما هیچ آسایشی ندارد. البته ثروتمندانی که از سلامتی جسم هم برخوردارند و از غذاهای لذیذ بهرهمندند کم نیستند اما آن خواب عمیقی که فقیر در کنار راه میرود ثروتمند روی تختخوابهای نرم و وسائل آماده نمیرود چون غالبا فکرشان مشغول است. با توجه به نکات یاد شده شخص مسلمان از طمع، حرص و حسادت چشم میپوشد و بنده خالص خدا میگردد.
و قال علیهالسلام: (اعلموا علما یقینا ان الله لم یجعل للعبد- و ان عظمت حیلته) ای تقلبه لطلب الرزق (و اشتدت طلبته) لمتاع الدنیا (و قویت مکیدته-) ای کیده فی تحصیلها (اکثر مما سمی له فی الذکر الحکیم) (اکثر) مفعول (لم یجعل) و الجمله بینها اعتراض، و الذکر الحکیم: ما ذکره الله سبحانه و قدره بکل احکام و اتقان، فان الانسان لا یصل الیه اکثر من نصیبه المقرر له، و لذا یکون کثره الطلب سخافه. (و لم یحل) سبحانه (بین العبد- فی ضعفه و قله حیلته- و بین ان یبلغ ما سمی له فی الذکر الحکیم) فیاتیه نصیبه و انکان فی منتهی الضعف و الوهن، لکن هذا لا ینافی السعی اللازم فی طلب المعاش، و انما هو مانع عن الحرص، اذ الرزق الاتی بعد الطلب مما سمی فی الذکر الحکیم (و العارف لهذا) الذی ذکرت (العامل به) بان لا یتجهد اکثر من القدر المقرر- حرصا- (اعظم الناس راحه فی منفعه) اذ المنفعه و اصله الیه و هو مستریح. (و التارک له) ای لما ذکرت، بان یتعب نفسه تعبا متزایدا (الشاک فیه) ای فیما ذکرت (اعظم الناس شغلا فی مضره) اذ یشتغل کثیرا، و یضر نفسه، بلا فائده (و رب منعم علیه) ای قد انعم الله علیه بانواع، لاکرامه، و انما (مستدرج بالنعمی) ای یریدالله بهذه النعم اخذه درجه درجه، و وصوله الی کمال طغیانه، حتی یاخذه بذنوبه (و رب مبتلی) بالفاقه و ما اشبه (مصنوع له بالبلوی) ای ان بلواه صنع من الله سبحانه لیعطیه الاجر و الثواب، فلا یظن ذو النعمه انه انما انعم علیه لکرامته، و لا ذو البلیه انه انما ابتلی لمهانته (فزد ایها المستمتع) بنعم الله (فی شکرک) حتی لا تکون مستدرجا (و قصر من عجلتک) فی طلب الدنیا (وقف عند منتهی رزقک) الذی یاتیک فلا تتعب نفسک فیما لم یقدر لک.
اللغه: الذکر الحکیم: القرآن. یحل: من الحائل و هو الفاصل. المستدرج: الذی یمد الله له بالنعمه و یمهله فلا یاخذه بالمعصیه. المبتلی: المصاب بالمصائب. مصنوع له: معتنی به. الشرح: هذه دعوه الی عدم الحرص و التکالب علی الدنیا و ان الانسان سیصله رزقه المقسوم له و لن ینال ازید منه مهما تعب و کد و سعی و مهما کان واعیا و متحرکا کما انه لن ینقص من رزق آخر مهما کان قلیل الحرکه قلیل السعی و هذا قد رایناه بام العین قد راینا بعض البسطاء السذج الذی اذا تکلم لا یکاد یحسن ترکیب عبارتین و لا ان یعبر عن مقصوده قد اتسعت ابواب الرزق امامه فاضحی من الاغنیاء بینما راینا العالم اللبق المتحرک اللسن یستجدی من رزق المتقدم و تلک حکمه الهیه تخفی علی اولی الالباب، و لا تخفی علی المتدینین الاتقیاء … فالامام هنا یقول: اعلموا علما یقینا لا یخالطه شک ان الله سبحانه و تعالی لم یجعل للعبد و ان عظمت حیلته و کانت لدیه القدره لفتح ابواب الرزق و اشتدت طلبته فسعی فی طلب الرزق کل مسعی و قویت شوکته کانت له همه عالیه فی طرق فی ابواب الرزق فلا یتوانی او یکسل فمهما کان فمهما کان فیه ذلک فلم یجعل له اکثر مما سمی له فی الذکر الحکیم، و الایات تتعرض لذلک کما فی قوله تعالی: (ان الله هو الرزاق ذو القوه المتین) و قوله تعالی: (و کای من دابه لا تحمل رزقها الله یرزقها و ایاکم) و فی المقابل لم یحل بین العبد فی ضعفه و قله حیلته فمهما کان العبد ضعیفا و قلیل الحیله فی السعی لم یحل بینه و بین ان یبلغ ما سمی له فی الذکر الحکیم من الرزق المقسوم الموعود به کما قال الشاعر: کم عاقل عاقل اعیت مذاهبه و جاهل جاهل تلقاه مرزوقا و العارف لهذا المطمئن الی ان الرزق مقسوم و علی العبد ان یطلبه لانه مامور بالطلب العامل به اعظم الناس راحه فی منفعه فهو اذا علم ان رزقه مقسوم و انه لابد و ان یصل الیه ارتاحت نفسه و انتفع بوقته و اما التارک له الشاک فیه اعظم الناس شغلا فی مضره، فان الشاک فی ذلک یسعی فی مضره نفسه حیث یغامر و یسافر فیرکب البحر و البر و الجو و حالته حرجه و لا یحصل الا علی ما قسمه الله … ثم اراد علیهالسلام ان ینبه اصحاب النعمه کما ینبه المقتر علیهم بقوله: و رب منعم علیه مستدرج بالنعمی یعنی فلا یظن ان کل نعمه هی خیر و لسعاده المعطی اذ ربما کانت من اجل عذابه فالله یعطیه و هو یعصیه فتکون بظاهرها نعمه و فی واقعها نقمه کما روی انه رب مبتلی مصنوع له بالبلوی فرب مبتلی بالفقر کان الابتلاء له من اجل زیاده اجر، و زیاده ثوابه فظاهرها نقمه و باطنها نعمه فزد ایها المستنفع فی شکرک لیزید الله فی رزقک و قصر من عجلتک فی طلب الرزق لتبلغ امنیتک من الاجر و الثواب وقف عند منتهی رزقک و لا تتجاوزه الی الحرام ظانا انه یصبح حلالا سائغا و لا تکابد کثیرا مشقات طلبه فانه مقسوم و لابد من ان یصل الیک …
«به یقین بدانید که خداوند برای بنده اش هر چند سخت چاره اندیش و جستجوگر و حیله گر باشد چیزی فزونتر از آنچه در لوح محفوظ مقرر فرموده است، قرار نمی دهد و میان بنده و رسیدن به آن هر چند ناتوان و اندک چاره ساز باشد مانع نمی شود. کسی که این موضوع را بشناسد و به کار بندد، از همه مردم آسوده تر بود و سود بیشتری برد، و آنکه در آن شک کند و آن را رها سازد، بیش از همه دل مشغول و متضرر است. و بسا نعمت خوار که با نعمتها فریب خورد و گرفتار شود و بسا گرفتار که آن گرفتاری خود برای او نعمت است. بنابراین ای شنونده بر سپاس خود بیفزای و از شتاب خود بکاه و با آنچه که روزی توست، درنگ کن.»
درباره آزمندی و ترسیدن از نرسیدن روزی و ناپسندی آن و نکوهش کوشش بیش از حد در طلب روزی و ستایش قناعت پیش از این سخن گفته شد. اینجا این نکته را یاد آور می شویم که یکی از حکیمان گفته است: حسود را از همه مردم اندوهگین تر و قانع را از همگان خوشتر و آزمند را از همگان بر آزار شکیباتر یافتم، آسوده زندگی تر از همگان آن کس است که دنیا را بیشتر دور افکنده باشد و از همگان پشیمان تر عالمی است که به علم خود عمل نکند.
و قال علیهالسلام
اعْلَموا عِلْماً یَقِیناً انَّ اللّهَ لَمْ یَجْعَلْ لِلْعَبْدِ-وَ إِنْ عَظُمَتْ حِیلَتُهُ،وَ اشْتَدَّتْ طِلْبَتُهُ،وَ قَوِیَتْ مَکِیدَتُهُ-أَکْثَرَ مِمَّا سُمِّیَ لَهُ فِی الذِّکْرِ الْحَکِیمِ،وَ لَمْ یَحُلْ بَیْنَ الْعَبْدِ فِی ضُعْفِهِ وَ قِلَّةِ حِیلَتِهِ،وَ بَیْنَ أَنْ یَبْلُغَ مَا سُمِّیَ لَهُ فِی الذِّکْرِ الْحَکِیمِ.
وَ الْعَارِفُ لِهذَا الْعَامِلُ بِهِ،أَعْظَمُ النَّاسِ رَاحَةً فِی مَنْفَعَةٍ،وَ التَّارِکُ لَهُ الشَّاکُّ فِیهِ أَعْظَمُ النَّاسِ شُغُلاً فِی مَضَرَّةٍ،وَ رُبَّ مُنْعَمٍ عَلَیْهِ مُسْتَدْرَجٌ بِالنُّعْمَی، وَ رُبَّ مُبْتَلیً مَصْنُوعٌ لَهُ بِالْبَلْوَی،فَزِدْ أَیُّهَا الْمُسْتَنفِعُ فِی شُکْرِکَ،وَ قَصِّرْ مِنْ
عَجَلَتِکَ،وَ قِفْ عِنْدَ مُنْتَهَی رِزْقِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
یقین بدانید خدا برای بندهاش-اگرچه بسیار چارهجو و سختکوش و در طرح نقشهها قوی باشد-بیش از آنچه در کتاب الهی برای او (از روزی) مقدر شده قرار نداده است و (به عکس)-هرچند بندهاش ناتوان و کمتدبیر باشد-میان او و آنچه برایش در کتاب الهی مقرر گشته مانع نگردیده است و کسی که از این حقیقت آگاه باشد و به آن عمل نماید از همه مردم،آسودهخاطرتر و پرمنفعتتر است و آنکس که آن را ترک کند و در آن شک و تردید داشته باشد،از همه مردم،گرفتارتر و زیانکارتر است و چه بسیارند افرادی که مشمول نعمت (الهی) هستند؛اما این نعمت مقدمه بلای هلاکت ایشان محسوب میشود و چه بسیارند افرادی که در بلا و سختی قرار دارند اما این بلا وسیلهای برای آزمایش و تکامل آنهاست.بنابراین ای کسی که میخواهی از این گفتار بهرهگیری! بر شکرت بیفزا و از شتاب (برای به دست آوردن دنیا) بکاه وهنگامی که به آخرین حد روزی خود میرسی قانع باش. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر میگوید:سیّد رضی رحمه الله این گفتار نورانی را از کلام مشروحی که در یکی از خطب امیرمؤمنان علیه السلام آمده است و ابن شعبه حرانی آن را در تحف العقول نقل کرده اخذ نموده است.از کلام او چنین استفاده میشود که آنچه را مرحوم سیّد رضی در اینجا و در خطبه 153 آورده همه در یک خطبه بوده و سیّد رضی رحمه الله از آن گزینش نموده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 221). اضافه بر این کلینی رحمه الله نیز در کتاب کافی این حدیث شریف را با تفاوتها و اضافاتی آورده است (کافی،ج 5،ص 81،ح 9) )
از حرص خود بکاه و به سهم خود قانع باش
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه در حقیقت میخواهد حریصان در دنیا را از حرص بازدارد و به کفاف و عفاف قانع سازد و از مسابقه گناهآلودی که برای به چنگ آوردن اموال بیشتر در میان گروهی از دنیاپرستان رایج است جلوگیری کند،میفرماید:«به یقین بدانید خدا برای بندهاش-اگرچه بسیار چارهجو و سختکوش و در طرح نقشهها قوی باشد-بیش از آنچه در کتاب الهی برای او (از روزی) مقدر شده قرار نداده است»؛ (اعْلَموا عِلْماً یَقِیناً انَّ اللّهَ لَمْ یَجْعَلْ لِلْعَبْدِ-وَ إِنْ عَظُمَتْ حِیلَتُهُ،وَ اشْتَدَّتْ طِلْبَتُهُ،وَ قَوِیَتْ مَکِیدَتُهُ-أَکْثَرَ مِمَّا سُمِّیَ لَهُ فِی الذِّکْرِ الْحَکِیمِ) .
سپس به نقطه مقابل آن اشاره کرده میفرماید:«و (به عکس)-هرچند بندهاش ناتوان و کمتدبیر باشد-میان او و آنچه برایش در کتاب الهی مقرر گشته مانع نگردیده است»؛ (وَ لَمْ یَحُلْ بَیْنَ الْعَبْدِ فِی ضُعْفِهِ وَ قِلَّةِ حِیلَتِهِ،وَ بَیْنَ أَنْ یَبْلُغَ مَا سُمِّیَ لَهُ فِی الذِّکْرِ الْحَکِیمِ) .
جمله «ذِکْرِ الْحَکیمِ» گرچه در قرآن مجید به معنای آیات الهی آمده است و بعضی از شارحان نهج البلاغه آن را در اینجا همین گونه تفسیر کردهاند؛ولی با توجه به اینکه اندازه روزی افراد بهطور مشخص در قرآن مجید نیامده و هدف امام علیه السلام در این بیان حکیمانه این است که حد و حدود روزی اشخاص در ذکر حکیم بیان شده،این کلام با لوح محفوظ و کتاب علم الهی تناسب دارد که در آنجا همه مقدرات ثبت است.
علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار در باب«القلم و اللوح المحفوظ»نیز روایاتی را نقل میکند که«ذکر حکیم»در آنها بهطور واضح به لوح محفوظ تفسیر شده است.(.بحار الانوار،ج 54،ص 372،ح 17 و 19)
بنابراین نباید تردید کرد که منظور از«ذکر حکیم»در اینجا قرآن مجید نیست بلکه همان لوح محفوظ است که گاهی به عنوان علم الهی تفسیر میشود.
سپس امام علیه السلام به نتیجه این اقتصاد اشاره کرده،میفرماید:«کسی که از این حقیقت آگاه باشد و به آن عمل کند آسایش و راحتی و منفعتش از همه کس بیشتر است و آن کس که آن را ترک گوید ودر آن شک و تردید کند از همه مردم گرفتارتر و زیانکارتر است»؛ (وَ الْعَارِفُ لِهذَا الْعَامِلُ بِهِ،أَعْظَمُ النَّاسِ رَاحَةً فِی مَنْفَعَةٍ،وَ التَّارِکُ لَهُ الشَّاکُّ فِیهِ أَعْظَمُ النَّاسِ شُغُلاً فِی مَضَرَّةٍ) .
نتیجهگیری امام علیه السلام کاملاً روشن و منطقی است؛افراد حریص که دائماً برای رسیدن به آنچه برایشان مقدّر نشده دست و پا میزنند،پیوسته در زحمتند و روحشان در عذاب و جسمشان خسته و ناتوان است،و به عکس،آنهایی که به مقدرات الهی قانع هستند،نه حرص و آز بر آنها غلبه میکند و نه پیوسته در تلاش و عذاب و زیادهخواهی هستند.
بارها گفتهایم اینگونه تعبیرات که در آیات قرآنی و روایات در مورد تقدیر روزی وارد شده،مفهومش این نیست که از تلاش و کوشش برای پیشرفت اقتصادی و تأمین زندگی آبرومندانه دست بکشیم،زیرا آن یک وظیفه واجب است که در روایات اسلامی نیز بر آن تأکید و حتی همردیف جهاد فی سبیلاللّه شمرده شده است،همان گونه که در حدیث معروف معتبری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«الْکَادُّ عَلَی عِیَالِهِ کَالْمُجَاهِدِ فِی سَبِیلِ اللَّهِ؛ کسی که برای تأمین زندگی عیال خود زحمت بکشد مانند مجاهد در راه خداست». (.کافی،ج 5،ص 88،ح 1.در وسائلالشیعه نیز بابی تحت عنوان«وُجُوبُ الْکَدِّ عَلَی الْعَیالِ»ذکر شده است.(وسائل الشیعه،ج 12،ص 42)) بنابراین روزی مقدّر با تلاش و کوشش رابطه دارد.
یا به تعبیر دیگر،تقدیرات الهی مشروط به تلاش و سعی و کوشش است و افراد تنبل و بیکار و بیتدبیر از سهم مقدرشان نیز محروم خواهند شد.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن به دو مورد که در واقع جنبه استثنا از آن قاعده بالا دارد اشاره کرده،میفرماید:«بسیارند افرادی که مشمول نعمت خداوند هستند؛اما این نعمت مقدمه بلا و هلاکت ایشان است و چه بسیارند کسانی که در بلا و سختی قرار دارند؛اما این بلا وسیلهای برای آزمایش و تکامل آنهاست»؛ (وَ رُبَّ مُنْعَمٍ عَلَیْهِ مُسْتَدْرَجٌ بِالنُّعْمَی،وَ رُبَّ مُبْتَلیً مَصْنُوعٌ لَهُ بِالْبَلْوَی) .
در پایان،امام علیه السلام مستمعان خود را مخاطب قرار داده میفرماید:«ای بهرهگیرنده (ای شنونده) بر شکر نعمتها بیفزا و از سرعت و شتاب (برای به دست آوردن زخارف دنیا) بکاه و هنگامی که به روزی خود بهطور کامل رسیدهای توقف کن»؛ (فَزِدْ أَیُّهَا الْمُسْتَنفِعُ فِی شُکْرِکَ،وَ قَصِّرْ مِنْ عَجَلَتِکَ،وَ قِفْ عِنْدَ مُنْتَهَی رِزْقِکَ) .
شایان توجه است که در بسیاری از نسخههای نهجالبلاغه
«أیُّهَا الْمُسْتَمِعْ؛ ای شنونده»آمده در حالی که در نسخه صبحی صالح که آن را به عنوان متن انتخاب کردهایم «مُسْتَنْفِعُ» ؛(ای بهرهگیرنده) آمده است و بدون شک تعبیر اول که در بسیاری از نسخ آمده مناسبتر است.
از مجموع این حدیث شریف و احادیث فراوان دیگری که در باب رزق و روزی به ما رسیده استفاده میشود که روزی از سوی خدای متعال برای هر کس مقدر شده و تلاشهای زیاد برای فراتر از آن رفتن سودی ندارد و به عکس افراد ضعیف نیز روزی مقدرشان از سوی خداوند میرسد.
البته ممکن است ظلم ظالمان سبب شود افرادی حق دیگران را غصب کنند و افرادی از گرسنگی بمیرند.این خود امتحان الهی است که در دنیا مقرر شده است.
اضافه بر این،گاه میشود-مطابق آنچه در ذیل گفتار حکیمانه بالا آمد - خداوند نعمتهای زیادی به افرادی که طغیان و سرکشی را از حد گذراندهاند میدهد تا مست نعمت و غرق عیش و نوش شوند،ناگهان آنها را از ایشان میگیرد تا عذابشان دردناکتر باشد؛همانگونه که در آیه شریفه 44 از سوره «انعام»آمده است: «فَلَمّا نَسُوا ما ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَیْهِمْ أَبْوابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتّی إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ» ؛(آری،) هنگامی که (اندرزها سودی نبخشید،و) آنچه را به آنها یادآوری شده بود فراموش کردند،درهای همه چیز (از نعمتها) را به روی آنها گشودیم؛تا (کاملاً) خوشحال شدند (و دل به آن بستند)؛ناگهان آنها را گرفتیم (و سخت مجازات کردیم)؛در این هنگام،همگی مأیوس شدند؛(و درهای امید به روی آنها بسته شد)».درست همانند کسی که از درختی غاصبانه بالا میرود که هرچه بالاتر برود سقوطش از فراز درخت دردناکتر و شکنندهتر است.
این همان چیزی است که به عنوان عذاب استدراجی در قرآن و روایات منعکس شده است.
به عکس افرادی هستند که خداوند روزی آنها را محدود میکند تا صحنه آزمایش الهی که موجب ترفیع مقام آنهاست فراهم گردد.
جملهای که امام علیه السلام در پایان این سخن فرموده (وَ قَصِّرْ مِنْ عَجَلِکَ وَ قِفْ عِنْدَ مُنْتَهی رِزْقِکَ) نیز گواه بر این است که هدف،کنترل حرص حریصان و آزِ آزمندان و شتاب دنیاپرستان است.
مرحوم«مغنیه»برای حل بعضی از شبهات ناچار شده است تفسیر دیگری برای گفتار حکیمانه بالا انتخاب کند که با ظاهر این حدیث شریف هماهنگ نیست.او میگوید:منظور از«ذکر حکیم»همان قرآن است و منظور از تعیین سهم هرکس از روزی همان است که در آیات شریفه سوره«زلزال»میخوانیم:
«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ* وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ» ؛هرکس بهاندازه سنگینی ذرهای کار نیک کند (در آخرت) آن را میبیند و (همچنین) هرکس بهقدر ذرهای کار بد کند او نیز (در سرای دیگر) آن را خواهد دید». ( .زلزال،آیه 7 و 8)
نتیجه اینکه انسان در برابر اعمالش جزا داده میشود و آنچه را از نیک و بد انجام داده در آخرت به آن خواهد رسید؛خواه در دنیا قوی و نیرومند باشد یا ضعیف و ناتوان.نه قدرت و ثروت دنیا او را به خدا نزدیک میکند و نه وی را از عذاب دوزخ-اگر از گمراهان باشد-بازمیدارد و نه ضعف و فقر میان انسان و نعمتهای بهشتی-هرگاه از هدایتشدگان باشد-مانع میشود. ( .فی ظلال نهج البلاغه،ج 4،ص 383)
ولی نباید تردید کرد که منظور از«ذکر حکیم»همان لوح محفوظ است که در بالا شرح داده شد و منظور از تعیین سهمیه،سهمیه مادی دنیوی است و ذیل حدیث،شاهد گویایی بر این مطلب است و همچنین احادیث دیگری که در باب تقسیم رزق و روزی رسیده است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “You have to know with full conviction that Allāh has not fixed for any person more livelihood than what has been ordained in the Book of Destiny, even though his means (of seeking it) may be great, his craving for it intense and his efforts for it acute. Nor does the weakness of a person or the paucity of his means stand in the way between him and what is ordained in the Book of Destiny for him. Whoever realizes it and acts on earns the best of comfort and benefit, while whoever disregards it and doubts it exceeds all men in disadvantages. Very often, a person who is granted favors is slowly driven (towards punishment) through these same favors. Quite often, an afflicted person receives goodness out of his affliction (such as a blessing disguised as a calamity). Therefore, O listener, increase your gratefulness, lessen your haste and stay within the bounds of your livelihood.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا تَجعَلُوا عِلمَکُم جَهلًا وَ یَقِینَکُم شَکّاً إِذَا عَلِمتُم فَاعمَلُوا وَ إِذَا تَیَقّنتُم فَأَقدِمُوا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: علم خود را نادانی، و یقین خود را شک و تردید مپندارید، پس هر گاه دانستید عمل کنید، و چون به یقین رسیدید اقدام کنید .
دانش خود را نادانی میانگارید، و یقین خویش را گمان مپندارید، و چون دانستید دست به کار آرید، و چون یقین کردید پای پیش گذارید.
نگردانید علم خود را که منشاء آخرت دارید نادانی و نه یقیان را بآن شک بجهة ترک عمل آن جهانی هر گاه دانستید پس کار کنید برای آن و هر گاه متقین شدید پس از پیش بفرستید
و فرمود (علیه السلام): علم خود را جهل و یقین خود را شک مپندارید. چون دانستید، عمل کنید و چون یقین کردید، پای پیش نهید.
و آن حضرت فرمود:دانش خود را جهل،و یقینتان را تردید قرار ندهید.
زمانی که دانستید عمل کنید،و هر گاه یقین کردید اقدام نمایید .
شروح:
ثم خاطب الجماعه بعد ان خصص واحدا منهم فقال: و لا تجعلوا علمکم جهلا ای اذا علمتم شیئا، فلا ینبغی ان لا یکون له اثر فی دفعکم عما لا یعنیکم، فتکونوا قد جعلتم العلم بمنزله الجهل بان لا یکون لکم لطف فی علمکم
ای لا تترکوا العمل بما تعلمون: فتکونوا فی عدم الانتفاع بالعلم بمنزله الجاهل.
(علم خود را به نادانی تبدیل نکنید، و یقین خود به شک مبدل نسازید، اگر میدانید پس عمل کنید، و اگر یقین دارید، پس اقدام کنید). امام (علیه السلام) نهی فرموده است مردمان را از این که علم خود را با توجه به حالات آخرت که اهمیت آنها را میدانند، به منزلهی جهل قرار ندهند، و یقین خود را به دلیل عمل نکردن بر طبق علم و یقین به منزلهی شک و تردید قرار ندهند. و به همین جهت آنان را مامور ساخته تا مطابق علمشان عمل و مطابق یقینشان اقدام بر انجام کارها نمایند.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ تَجْعَلُوا عِلْمَکُمْ جَهْلاً وَ یَقِینَکُمْ شَکّاً إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا وَ إِذَا تَیَقَّنْتُمْ فَأَقْدِمُوا .
هذا ( ا:«فی». ) نهی للعلماء عن ترک العمل یقول لا تجعلوا علمکم کالجهل فإن الجاهل قد یقول جهلت فلم أعمل و أنتم فلا عذر لکم لأنکم قد علمتم و انکشف لکم سر الأمر فوجب علیکم أن تعملوا و لا تجعلوا علمکم جهلا فإن من ( ا:«الذی». ) علم المنفعة فی أمر و لا حائل بینه و بینه ثم لم یأته کان سفیها
(و قال علیهالسلام: لا تجعلوا علمکم جهلا) مگردانید علم خود را که به نشات آخرت دارید، جهل و نادانی (و یقینکم شکا) و یقینی که دارید به احوال آخرت، شک و بدگمانی به جهت ترک کردن اعمال آن جهانی چه عالم متیقن به احوال آن جهان که عملکننده نباشد در آن به منزله آن است که جاهل باشد به آنچه میداند از احوال آن و شک کننده باشد در آن و در حدیث وارد گشته که (اشد الناس عذابا عالم لا ینتفع من علمه بشیء) و جای دیگر میفرماید که (اهل النار لیتاذون من ریح العلم التارک بعلمه) علم کز اعمال نشانیش نیست کالبدی دارد و جانیش نیست علم، درخت و عمل او ثمر خاص برای ثمر آمد شجر شاخ که بیمیوه بود ناخوش است مطبخیان را مدد آتش است پس عالم باید که در عمل کوشد و در سر و علن لباس طاعت و عبادت پوشد چنانکه میفرماید که: (اذا علمتم فاعملوا) چون عالم شدید پس عمل کنید (و اذا تیقنتم فاقدموا) و چون یقین حاصل کردید پس اقدام کنید و پیش روید در عبادت و طاعت.
مگردانید علم خود را جهل و یقین خود را شک، هرگاه دانستید پس عمل کنید، و هرگاه یقین کردید پس قدم درنهید و به کار اقدام نمائید.
و قال علیهالسلام: «لا تجعلوا علمکم جهلا و یقینکم شکا، اذا علمتم فاعملوا و اذا تیقنتم فاقدموا.» یعنی و گفت علیهالسلام که مگردانید دانستن شما را یعنی دانستن فنای دنیا را ندانستن و یقین بر مردن شما را تشکیک بر مردن، هرگاه میدانید فنای دنیا را، پس کار بکنید از برای آخرت و هرگاه یقین دارید مردن شما را، پس پا پیش گذارید بر سفر آخرت به توشهی آخرت برداشتن.
المعنی: لکل شیء اثر ماس به و معرف له، فاذا انتفی عنه هذا الاثر یصیر کان لم یکن و لیس عنه خبر، و قد شاع بین الناس نفی الشیء بانتفاء اثره المطلوب منه کما قال (علیه السلام) فیما مضی من خطبته فی قضیه اغاره عمال معاویه علی الانبار: یا اشباح الرجال و لارجال، فاثر الرجولیه هو الحمیه و الدفاع عن البیضه و الحریم، فمن انتفی عنه هذا الاثر فانه یصیر کالمعدوم، و اثر العلم هو العمل به، و اثر الیقین هو الاقدام بموجبه فمن علم و لا یعمل فهو جاهل عملا و ان کان عالما فی ذهنه، و من تیقن بالموت و لم یقدم علی التهیوله فکانه شاک فیه. الترجمه: فرمود: دانش خود را نادانی نسازید، و یقین خود را شک و تردید نکنید، چون دانستید دنبال عمل باشید، و چون یقین دارید بموجب آن اقدام کنید.
دانا چه عمل نکرد نادان باشد ***شک است یقینی که ندارد اقدام
اقول: روی ابن عساکر فی (ترجمته علیهالسلام): ان عمر قال له: عظنی. فقال له: لاتجعل یقینک شکا، و لا علمک جهلا، و لا ظنک حقا، و اعلم انه لیس لک من الدنیا الا ما اعطیت فامضیت- الخ. قوله (علیه السلام) لا تجعلوا علمکم جهلا و لا تکونوا کعالم قتله جهله، و معه علمه لا ینفعه و یقینکم شکا. رووا ان الربیع بن زیاد قدم علی عمر بخمسمائه الف من البحرین، فاستشار الصحابه فاشیر علیه بنصب الدیوان فنصبه و قسم المال بین الناس، ففضلت عنده فضله، فقال لهم: ما ترون فی ذلک؟ فقالوا: انا شغلناک بولایه امورنا عن تجارتک وضیعتک فهو لک. فالتفت الی علی (علیه السلام) فقال له: ما تقول انت؟ قال: قد اشاروا علیک. قال: فقل انت. فقال له: لم تجعل یقینک ظنا فلم یفهم عمر قوله، فقال له: لتخرجن مما قلت. قال: اجل و الله لاخرجن منه، اتذکر حین بعثک النبی (صلی الله علیه و آله)، فاتیت العباس، فمنعک صدقته، فکان بینکما شیء، فجئتما الی و قلتما انطلق معنا الی النبی، فجئنا الیه، فوجدناه خاثرا فرجعنا، ثم غدونا علیه فوجدناه طیب النفس، فاخبرته انت بالذی صنع (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) العباس فقال لک: یا عمر اما علمت ان عم الرجل صنو ابیه، فذکرنا له ما راینا من خثوره فی الیوم الاول و طیب نفسه فی الیوم الثانی، ققال: انکم اتیتمونی فی الیوم الاول و قد بقی عندی من مال الصدقه دیناران، فکان ما رایتم من خثوری لذلک، و اتیتمونی فی الیوم الثانی و قد وجهتهما، فذاک الذی رایتم من طیب نفسی. اشیر علیک الا تاخذ من هذا الفضل شیئا و ان تفضه علی فقراء المسلمین. فقال له عمر: صدقت و الله لاشکرن لک الاولی و الاخیره. و رواه ابونعیم فی (حلیته) فی عنوان سعید بن فیروز- و زاد: فقال له علی (صلی الله علیه و آله): انک توخر الشکر و تعجل العقوبه. قلت: اشار (علیه السلام) الی قول عمر بمقتضی حوزته الخشناء له لتخرجن مما قلت. هذا، و قال ابراهیم الصولی فی قینه کان یهواها- کما فی (معجم الحموی)-: و علمتنی کیف الهوی و جهلته و علمکم صبری علی ظلمکم ظلمی و اعلم مالی عندکم فیردنی هوای الی جهلی فارجع عن علمی اذا علمتم فاعملوا و لا یکن علمکم مع الجهل سواء فتکونون جعلتم علمکم جهلا بعد العمل. و فی (کنز الکراجکی) عنه (علیه السلام): تعلموا العلم، و تعلموا للعمل السکینه و الحلم، و لا تکونوا جبابره العلماء، فلا یقوم علمکم بجهلکم. و فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): لا تکونوا علماء جبارین، (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) فیذهب باطلکم بحقکم. و فی (ذیل الطبری) عن زیاد بن لبید قال: ذکر النبی (صلی الله علیه و آله) شینا و قال و ذاک عند او ان ذهاب العلم، قلنا له: و کیف یذهب العلم و نحن نقرا القرآن و نقرئه ابناءنا و ابناءهم الی یوم القیامه؟ قال (صلی الله علیه و آله): ثکلتک امک یا زیاد ان کنت لاراک افضل رجل بالمدینه، او لیس هذه الیهود و النصاری یقراون التوراه و الانجیل و لایعلمون بشیء مما فیهما. و اذا تیقنتم فاقدموا) فی (امالی المفید) عنه (علیه السلام): لا ترتابوا فتشکوا، و لا تشکوا فتکفروا، و لا ترخصوا لانفسکم فتدهنوا، و لا تدهنوا فی الحق فتخسروا. و حیث ان لازم الیقین الاقدام و لازم الشک الاحجام، فاذا احجم مع الیقین و لم یقدم فکانه جعل یقینه شکا. هذا، و من قواعد الفقه فی الطهاره و الحدث، و الطاهر و النجس عدم نقض الیقین بالشک بل بیقین مثله، و یعبر عنه بالاستصحاب، لکن المتیقن منه الموضوعات دون الاحکام.
لا تجعل جهلک علما بادعاء ما لیس فیک و القول علی الله بغیر الحق.. و ایضا لا تجعل علمک جهلا بترک العمل به، فمن علم عمل، و من لم یعمل بعلمه فهو و الجاهل سواء، بل اضل سبیلا، و یاتی قول الامام: العلم یهتف بالعمل، فان اجابه و الا ارتحل (و یقینکم شکا) من کان علی یقین من الحق، و لم یعمل به، و ینتصر له، و یقف مع اهله فهو تماما کالشاک فیه و المتردد، بل اسوا و اضل (اذا علمتم فاعملوا) لتکونوا علماء بحق (و اذا تیقنم فاقدموا) لتکونوا من المومنین المخلصین، و من ترک العمل بعلمه و یقینه فقد الغی عقله و دینه و ضمیره، و عاش مده عمره فی نفاق و خداع.
… جهلا و یقینکم شکا: من لم یظهر اثر علمه فی عمله فکانه جاهل و علمه لم یزد علی الجهل و من لم یظهر اثر یقینه فی عزیمته و فعله فکانه شاک متردد اذ لو صح الیقین ما مرض العزم
امام علیهالسلام (در ترغیب به عبادت) فرموده است: دانائی خود را (به نیست شدن دنیا) نادانی قرار ندهید (که از آخرت چشم پوشیده به دنیا دل بندید) و باورتان را (به مردن) به دودلی نگردانید (بنابراین) اگر (به نیستی دنیا) دانائید پس (برای آخرت) کار کنید، و هر گاه (مردن را) باور دارید پس (توشه برداشته) پا پیش گذارید.
عدهای از شارحان نهجالبلاغه مطلب را خطاب به علماء دانسته و فرمودهاند که منظور امام (علیه السلام) این است که وقتی تکلیف را تشخیص دادید در انجام آن کوتاهی نکنید که در پیشگاه خدا هیچ عذری ندارید و عدهای دیگر مطلب را خطاب به عموم دانسته و فرمودهاند مربوط به آمادگی برای قیامت است. شما که اعتقاد به قیامت دارید نباید در کار خیر و انجام وظیفه کوتاهی کنید که کوتاهی شما پذیرفته نیست. از این نظر که فرمایش امام (علیه السلام) عمیق و کلی است ممکن است در آن واحد خطاب به هر دو دسته کرده باشد و به آنان هشدار داده باشد چه روحانیونی که خود را به نادانی میزنند و از زیر بار تکلیف شانه خالی میکنند و چه افرادی که اعتقاد به قیامت دارند و برای آن روز خود را آماده نمیسازند.
و قال علیهالسلام: (لا تجعلوا علمکم جهلا) بان لم تعملوا، فان غیر العاقل و الجاهل سواء (و) لا تجعلوا (یقینکم شکا) فان غیرالعامل بیقینه و الشاک سواء (اذا علمتم فاعملوا) بما علمتم (و اذا تیقنتم، فاقدموا) علی حسب یقینکم.
الشرح: هذا نهی ان یتحول العالم الی جاهل و المتیقن بامر الی شاک فیه لان اثر العلم العمل به و اثر الیقین ان یسیر وفق یقینه فاذا علم الانسان امرا عمل به و اذا تیقن بامر عمل بمقتضاه …
«دانش خود را نادانی و یقین خود را شک قرار مدهید، چون دانستید، عمل کنید و چون یقین پیدا کردید، پای پیش گذارید.»
این سخن نهی عالمان است از عمل نکردن، یعنی شما دانش خود را چون نادانی قرار مدهید که می گوید ندانستم و عمل نکردم، شما را عذری نیست که دانسته اید و راز و کنه کار برای شما روشن شده است، بنابراین بر شما واجب است که عمل کنید، و دانش خود را نادانی قرار مدهید که هر کس سود کاری را بداند و میان او و انجام دادن آن کار مانعی نباشد در عین حال آن را انجام ندهد، سفیه است.
و قال علیهالسلام
لَا تَجْعَلُوا عِلْمَکُمْ جَهْلاً،وَ یَقِینَکُمْ شَکّاً،إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا،وَ إِذَا تَیَقَّنْتُمْ فَأَقْدِمُوا.
امام علیه السلام فرمود:
علم خویشتن را جهل،و یقینتان را شک قرار ندهید،آنگاه که عالم و آگاه شدید عمل کنید و زمانی که یقین کردید اقدام نمایید (تا علم و یقین شما پایدار بماند). ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:این کلام حکیمانه آغازی داشته به این صورت: «لا تَبیعُوا الْآخِرَةِ بِالدُّنْیا وَ لا تَسْتَبْدِلُوا الْبَقاءَ بِالْفَناءِ...» سپس میافزاید:این تعبیر را آمُدی در غرر نقل کرده و ابن عساکر نیز با سند خود از«عکرمه»از ابن عباس از امام امیرمؤمنان علیه السلام آورده است و به جای«لا تَبِیعُوا»،«لا تَبِعْ»و سایر خطابها را نیز به صورت مفرد ذکر کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 221))
راه پایداری علم و یقین
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش،به عالمان بیعمل اشاره کرده نخست میفرماید:«علم خویشتن را جهل قرار ندهید»؛ (لَا تَجْعَلُوا عِلْمَکُمْ جَهْلاً) .
اشاره به اینکه هرچیزی آثاری دارد که از آثار آن میتوان آن را شناخت، هنگامی که اثر و خاصیت خود را از دست بدهد به منزله معدوم است؛هرچند ظاهراً وجود داشته باشد.
قرآن مجید درباره انسانهایی که چشم و گوش دارند؛اما آثاری که از چشم و گوش انتظار میرود یعنی شنیدن و عمل کردن و دیدن و عبرت گرفتن،در کار آنها نیست،تعبیر به ناشنوا و نابینا کرده و حتی آنها را مردگان بیجانی شمرده است،میفرماید: «إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ وَ ما أَنْتَ بِهادِی الْعُمْیِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلاّ مَنْ یُؤْمِنُ بِآیاتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ» ؛تو نمیتوانی سخن خود را به گوش مردگان برسانی و نمیتوانی صدای خود را به گوش کران برسانی در آن هنگام که پشت میکنند و از سخنان تو میگریزند* و نیز نمیتوانی کوران را از گمراهیشان برهانی؛تو فقط میتوانی سخن خود را به گوش کسانی برسانی که آماده پذیرش ایمان به آیات ما هستند و در برابر حق تسلیمند!». ( .نمل،آیه 80 و 81 )
امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز ثروتاندوزان بخیل و خودخواه را مردگان برخوردار از حیات ظاهری میشمرد و میفرماید:
«هَلَکَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْیَاءٌ» . ( .نهج البلاغه،حکمت 147)
به عکس،دانشمندانی را که از دنیا رفتهاند و آثارشان در افکار و دلها باقی است زندگان جاوید میداند و میفرماید:
«الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ أَعْیَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِی الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ» . ( .همان)
همانگونه که قرآن مجید نیز شهیدان را زندگان جاوید دانسته است.
بنابراین این یک فرهنگ قرآنی و اسلامی است که هر موضوع بیخاصیتی در حکم معدوم است و به همین دلیل عالمانی که به علم خود عمل نمیکنند در کلام امام علیه السلام به منزله جاهلان شمرده شدهاند.
به دنبال آن میافزاید:«یقین خود را (نیز) شک قرار ندهید»؛ (وَ یَقِینَکُمْ شَکّاً) .
روشن است کسی که یقین دارد به اینکه فلان غذا مسموم است و از آن میخورد به منزله کسی است که شک دارد و از یقین بیبهره است.همچنین آنهایی که به قیامت یقین دارند و آماده آن نمیشوند،آثار منفی گناه را میدانند و مرتکب میشوند،به آثار مثبت اطاعت پی بردهاند و ترک میکنند،همه به منزله انسانهای شکاکند.به همین دلیل امام علیه السلام در حکمت 126 از چندین گروه تعجب میکند،قدر مشترک همه آنها این است که چیزی را میدانند و یقین دارند ولی بر طبق آن گام برنمیدارند.آغاز آن حکمت چنین است«عَجِبْتُ لِلْبَخیلٍ».
سپس امام علیه السلام در پایان این سخن میفرماید:«آنگاه که عالم شدید عمل کنید و زمانی که یقین کردید اقدام نمایید (تا علم و عمل شما هماهنگ گردد و تناقض میان باطن و ظاهر شما برچیده شود»؛ (إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا،وَ إِذَا تَیَقَّنْتُمْ فَأَقْدِمُوا) .
این نتیجه قطعی بیانی است که امام علیه السلام در آغاز فرمود؛هرگاه بخواهیم علم ما جهل نشود باید عمل کنیم و هرگاه اراده کنیم که یقین ما تبدیل به شک نشود باید بر طبق آن رفتار نماییم.
این سخن را با حدیث دیگری در همین زمینه پایان میدهیم.«ابن عساکر»در تاریخ دمشق در شرح حال امیرمؤمنان علی علیه السلام میگوید:عمر به امام علیه السلام عرض کرد:
«عِظْنی یا أبَا الْحَسَنِ؛ ای ابوالحسن مرا موعظه کن».امام علیه السلام به او فرمود:
«لا تَجْعَلْ یَقینَکَ شَکّاً وَ لا عِلْمَکَ جَهْلاً وَ لا ظَنَّکَ حَقّاً وَ اعْلَمْ أنَّهُ لَیْسَ لَکَ مِنَ الدُّنْیا إلّا ما أعْطَیْتَ فَأمْضَیْتَ وَ قَسَمْتَ فَسَوَّیْتَ وَ لَبِسْتَ فَأبْلَیْتَ،قالَ صَدَقْتَ یا أبَا الْحَسَنِ؛ یقین خود را شک قرار مده و علمت را جهل مکن و ظن خود را حق مپندار و بدان بهره تو از دنیا همان است که به تو عطا شده و استفاده کردهای و قسمت تو شده و آن را تسویه کردهای و پوشیدهای و کهنه و فرسوده ساختهای».عمر گفت:راست گفتی ای ابوالحسن. ( .تاریخ دمشق،ج 42،ص 494 )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Do not turn your knowledge into ignorance or your conviction into doubt. When you gain knowledge act (on it), and when you acquire conviction, proceed (on its basis).”{Knowledge and conviction demand that they should be acted on, applied, implemented, turned into action... If they are not acted on, they cannot be called knowledge and conviction. Consequently, if a man says that he knows the dangers that exist on a particular path but he adopts that very path for his journey, instead of the path that is danger-free, then who can say that this man had full certainty about the dangers of that path? This is so because the consequence of such certainty should have prevented him from going along that path. Similarly, the person who has a firm belief (i.e. īmān, conviction) in the resurrection and revival of life, or in chastisement and reward, cannot be overpowered by those things of this world that make a man neglectful to the extent that he disregards the next life. He should not fall short of doing good deeds for fear of chastisement and evil consequences.}
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ الطّمَعَ مُورِدٌ غَیرُ مُصدِرٍ وَ ضَامِنٌ غَیرُ وفَیِّ وَ رُبّمَا شَرِقَ شَارِبُ المَاءِ قَبلَ رِیّهِ وَ کُلّمَا عَظُمَ قَدرُ الشیّءِ المُتَنَافَسِ فِیهِ عَظُمَتِ الرّزِیّةُ لِفَقدِهِ وَ الأمَاَنیِّ تعُمیِ أَعیُنَ البَصَائِرِ وَ الحَظّ یأَتیِ مَن لَا یَأتِیهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: طمع به هلاکت میکشاند و نجات نمیدهد، و به آنچه ضمانت کند، وفادار نیست ، و بسا نوشنده آبی که پیش از سیراب شدن گلو گیرش شد ، و ارزش آنچه که بر سر آن رقابت میکنند، هر چه بیشتر باشد، مصیبت از دست دادنش اندوهبارتر خواهد بود ، و آرزوها چشم بصیرت را کور میکند ، و آنچه روزی هر کسی است بی جستجو خواهد رسید .
طمع کشاننده به هلاکت است و نارهاننده، و ضامنی است حق ضمانت نگزارنده ، و بسا نوشنده که گلویش بگیرد و پیش از سیراب شدن بمیرد ، و ارزش چیزی که بر سر آن همچشمی کنند هر چند بیشتر بود مصیبت از دست دادنش بزرگتر بود ، و آرزوها دیده بصیرت را کور سازد و بخت سوی آن کس که در پی آن نبود تازد.
طمع کشاننده به هلاکت است و نارهاننده، و ضامنی است حق ضمانت نگزارنده ، و بسا نوشنده که گلویش بگیرد و پیش از سیراب شدن بمیرد ، و ارزش چیزی که بر سر آن همچشمی کنند هر چند بیشتر بود مصیبت از دست دادنش بزرگتر بود ، و آرزوها دیده بصیرت را کور سازد و بخت سوی آن کس که در پی آن نبود تازد.
و فرمود (علیه السلام): طمع تو را بر لب آب برد و سیراب ناشده بیرون آرد. ضمانت می کند و وفا نمی کند. چه بسا آشامنده ای که پیش از سیراب شدن، آب گلوگیرش شود.
هر قدر چیزی که مایه رقابت است، ارزشش بیش باشد، اندوه فقدانش بیش باشد.
آرزوها دیدگان بصیرت را کور سازند و بهره نصیب کسی شود که در پی آن نبوده است.
و آن حضرت فرمود:طمع وارد کنندهای به هلاکت است که باز نمیگرداند، و ضامنی است که وفا نمیکند .بسا نوشنده آب که پیش از سیراب شدن گلو گیرش گردد .
به هر اندازه ارزش چیزی که برای به دست آوردنش رغبت میکنند بزرگ باشد مصیبت از دست رفتنش بزرگ است .آرزوها دیده بصیرت را کور میکند ،و نصیب به جانب کسی میآید که به سوی نصیب نمیرود .
شروح:
و روی: الطمع مورد بفتح المیم. و شرق بالماء غص به. و تنافس فی کذا رغب فیه و الرزیه: المصیبه.
و روی: الطمع مورد بفتح المیم. و شرق بالماء غص به. و تنافس فی کذا رغب فیه و الرزیه: المصیبه.
(طمع، انسان را تا لب آب میآورد بدون این که برگرداند و ضمانت میکند بدون این که وفا کند، بسا نوشندهی آب که پیش از سیراب شدن، گلوگیر شود. هر چه ارزش شییء دلخواه بیشتر باشد، مصیبت از دست دادنش بزرگتر است. آرزوها چشم بصیرت را کور کنند، و بهره و برخورداری به کسی میرسد که در پی آن نیست). امام (علیه السلام) از طمع در دنیا و آزمندی در طلب دنیا و آرزو داشتن و در پی دنیا رفتن به چند دلیل برحذر داشته است: 1- قیاس مضمری که صغرای آن عبارت: (ان الطمع … وفی) است یعنی: طمع آدمی را بر موارد هلاکت میبرد اما از آنجا باز نمیگرداند. عبارت الضامن غیر الوفی را- به دلیل این که انسان را علاقمند به کسب دنیا میکند و به طرف دنیا میخواند، و با این حال دروغ میگوید، همچون کسی که ضامن چیزی شود و وفا نکند- برای طمع استعاره آورده است، و کبرای مقدر آن چنین است: و هر چه اینطور باشد، سزاوار پیروی و اطمینان نیست. 2- عبارت: و ربما … ریه هشدار بر این مطلب است که در پی دنیا به طور مداوم بودن روا نیست، به دلیل قیاس مضمری که از صغرای آن به کنایه یاد کرده است و در تقدیر چنین است: هر که همواره در پی دنیا باشد گاهی ناامید میشود و بدون رسیدن به آرزو، امیدش قطع میشود، و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر چه اینطور باشد، شایسته نیست که همیشه در پی آن بود. 3- از شتافتن در پی آنچه از متاع دنیا که پرازش است، به وسیله قیاس مضمری برحذر داشته است که صغرای آن عبارت: و کلما … لفقده است. رزیه به معنی مصیبت است. و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر چه که مصیبت فقدان آن بزرگ باشد پس شایسته برگرفتن نیست، زیرا ناگزیر از دست خواهد رفت، و فناپذیر است. 4- از آرزوها به وسیله قیاس مضمری برحذر داشته است که صغرای آن عبارت: و الامانی تعمی اعین الابصار است، توضیح آن که آرزوها فکر را به چیزی که هدف نیست مشغول میسازد و از هدف یعنی کمالات عقلی باز میدارد. کلمهی. اعین را استعاره برای افکار آورده است از آن رو که هر دو ادراک میکنند. و کبرای مقدر نیز چنین است: و هر چه اینطور باشد، اجتناب از آن لازم است. 5- بر ترک بهرهبرداری از دنیا توجه داده است. با این عبارت: و الحظ یاتی من لا یاتیه یعنی: بهرهی آن کسی که نصیبی از دنیا دارد به او میرسد، هر چند که در پی دنیا نباشد، و این عبارت به منزلهی صغرای قیاس مضمری است که کبرای مقدر آن چنین است: و هر چه که اینطور باشد، نیازی به رفتن در پی آن و جستن آن نیست.
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ الطَّمَعَ مُورِدُ غَیْرُ مُصْدِرٍ وَ ضَامِنٌ غَیْرُ وَفِیٍّ وَ رُبَّمَا شَرِقَ شَارِبُ الْمَاءِ قَبْلَ رِیِّهِ وَ کُلَّمَا عَظُمَ قَدْرُ الشَّیْءِ الْمُتَنَافَسِ فِیهِ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ لِفَقْدِهِ وَ الْأَمَانِیُّ تُعْمِی أَعْیُنَ الْبَصَائِرِ وَ الْحَظُّ یَأْتِی مَنْ لاَ یَأْتِیهِ .
قد تقدم القول فی هذه المعانی کلها و قد ضرب الحکماء مثالا لفرط الطمع فقالوا إن رجلا صاد قبرة فقالت ما ترید أن تصنع بی قال أذبحک و آکلک قالت و الله ما أشفی من قرم و لا أشبع من جوع و لکنی أعلمک ثلاث خصال هن خیر لک من أکلی أما واحدة فأعلمک إیاها و أنا فی یدک و أما الثانیة فإذا صرت علی الشجرة أما الثالثة فإذا صرت علی الجبل فقال هاتی الأولی قالت لا تلهفن علی ما فات فخلاها فلما صارت علی الشجرة قال هاتی الثانیة قالت لا تصدقن بما لا یکون أنه یکون ثم طارت فصارت علی الجبل فقالت یا شقی لو ذبحتنی لأخرجت من حوصلتی درتین وزن کل واحدة ثلاثون مثقالا فعض علی یدیه و تلهف تلهفا شدیدا و قال هاتی الثالثة فقالت أنت قد أنسیت الاثنتین فما تصنع بالثالثة أ لم أقل لک لا تلهفن علی ما فات و قد تلهفت و أ لم أقل لک لا تصدقن بما لا یکون أنه یکون و أنا و لحمی و دمی و ریشی لا یکون عشرین مثقالا فکیف صدقت أن فی حوصلتی درتین کل واحدة منهما ثلاثون مثقالا ثم طارت و ذهبت .
و قوله و ربما شرق شارب الماء قبل ریه کلام فصیح و هو مثل لمن یخترم ( یخترم بغته،أی یأتیه الموت بغتة. ) بغتة أو تطرقه الحوادث و الخطوب و هو فی تلهیة من عیشه .
و مثل الکلمة الأخری قولهم علی قدر العطیة تکون الرزیة.
و القول فی الأمانی قد أوسعنا القول فیه من قبل و کذلک فی الحظوظ
(و قال علیهالسلام: ان الطمع مورد) به درستی که طمع فرو دارنده طامع است به مورد ذلت و خواری (غیر مصدر) نیست بازگرداننده او از آن موضع مذلت و بیمقداری (و ضامن) و طمع، ضامن طامع است و متعهد او به رسانیدن او را به مطمع (غیر وفی) نیست وفاکننده به ضمان و عهد استعاره فرموده لفظ (ضامن) را از برای طمع به جهت وثوق طامع به او همچو ضامن که موثوق به مضمونله است (و ربما شرق شارب الماء) و بسا که گلو گرفته شد آشامنده آب (قبل ریه) پیش از سیراب شدن او و این کنایت است از عدم وصول طامع به نهایت مطمع خود (و کلما عظم) و هر بار که بزرگ شود (قدر الشیء المتنافس فیه) مقدار چیزی که رغبت کرده شده است در او (عظمت الرزیه لفقده) عظیم شود مصیبت آن نزد نیافتن آن و قادر نشدن بر آن (و الامانی) و آرزوهای نفس (تعمی اعین البصائر) کور میسازد چشمهای بصیرتها را از ادراک حقه (و الحظ) و نصیب و بهره مقرر (یاتی من لا یاتیه) میآید به کسی که نیاید به سوی آن به جهت آن که ضعیف باشد و مضطر. پس احتیاج نباشد کشیدن بار متاعب از برای مطالب. ایراد این کلام به سبب تنفیر عباد است از طمع و آنچه لازم او است از حرص و طول امل.
ورود آمدن به آب و صدور باز گردیدن از آب. بدرستی که طمعآورنده است بر سر سراب غرور نه باز گرداننده، و ضامن است نه وفاکننده به عهد خود. و بسا که بشکند آب در گلوی آشامنده پیشتر از سیراب شدن او. و هر چند بزرگ باشد قدر چیزی که رغبت میکنند در آن، بزرگ میگردد مصیبت به سبب فقدان آن. آرزوهای نفس کور میکند چشمهای بصیرتها را. و نصیب و روزی مقدر میآید به پای خود پیش آنکس که نمیآید به سوی او.
و قال علیهالسلام: «ان الطمع مورد غیر مصدر و ضامن غیر وفی و ربما شرق شارب الماء قبل ریه و کلما عظم قدر الشیء المتنافس فیه، عظمت الرزیه لفقده و الامانی تعمی اعین البصائر و الحظ یاتی من لایاتیه.» یعنی و گفت علیهالسلام که طمع کردن وارد سازنده بر آبگاه است بدون راجع سازندهی سیراب گردانیده و ضامن شوندهای است بدون وفاکننده به دین و بسا است که گرفته میشود گلوی کسی که آب طمع را میآشامد پیش از سیراب شدن از طمعش و هر قدر بزرگ باشد قدر و منزلت چیزی که رغبت و طمع در آن شده است، بزرگ باشد مصیبت از برای نیافتن آن و حاصل نشدن آن و حال آنکه آرزوها کور میگرداند چشمهای بینایی در امور را و نصیب مقدر میآید کسی را که اتیان به آن نکرده است و طمع به آن نداشته است.
المعنی: قد تعرض (علیه السلام) فی هذه الحکمه لبیان الطمع و وصفه و ما یترتب علیه، و قد وصفه (علیه السلام) بانه تکسب علی غیر اصول المعامله العقلائیه التی تبنی علیها الاقتصاد و یصح للاعتماد فی معیشه تضمن السلامه و الشرافه، فان المعامله الحائزه لهذه الشرائط اخذ ورد و تعاوض مضمون مع اجل مسمی و معلوم، فان الشرائط العامه للمعاملات المتداوله هی متاع معلوم و عوض معلوم و اجل مسمی. اما الطمع فهو توقع نفع عن الغیر بلا عوض، فهو من الموردات فقط، و لیس بمصدر، یعنی الواردات بالطمع علی ید الطامع لا یقابله العوض الصادر عنه لیکون بدلا له، فهو یشبه الاکل بالباطل و لا ضمان فی وصول ما یطمع فیه بل معلق علی اراده الغیر ان شاء اعطی و ان شاء منع، و لیس وقت معین لوصوله، فیمکن ان یدرک الطامع المنیه قبل نیله ما یطمع، و اشار الی ذلک بقوله (علیه السلام) (و ربما شرق شارب الماء قبل ریه). ثم اشار (علیه السلام) الی ما یترتب علی الطمع من المفاسد و المضار الروحیه: 1- انه اذا طمع فی شیء فبقدر ما کان عظیما فی عینه و مهما فی نظره یعرضه الرزیه و الحزن عند فقده و عدم وصوله الیه، فالطامع دائما فی معرض حزن و رزیه لعدم حصول ما طمع فیه. 2- ان المطامع یلازم الامانی و الامال او هی قسم من الامانی و الامال، و هی موجبه لمحو البصیره و عمی القلب و الحظ، کفتاه فتانه جمیله کلما تطلبها و تقرب الیها تزداد دلالا و بعدا، و اما اذا صرفت النظر عنها تقرب الیک و تواصلک. الترجمه: فرمود: راستی که طمع واردکنندهایست که صدوری ندارد، و دستآویز بیوفا برای زندگی، و بسا نوشنده آب پیش از آنکه سیراب شود گلوگیر و خفه شده، و هر آنچه اندازه چیزی که درباره آن رقابت و طمعورزی میشود بزرگتر باشد، درد و مصیبت فقدانش بزرگتر است، آرزوها چشم دل را کور میکند، بخت از در خانه کسی درآید که دنبالش نیاید.
طمعکار را دست بخشنده نیست*** بگیر و نده خود برازنده نیست
طمع ضامن بیوفائی بود*** بسا در پی خویش طامع کشد
بسا آبنوشی گلوگیر شد*** بیفتاد بی آنکه زان سیر شد
امانی کند کور چشم دلت*** ندارد بجز تیرگی حاصلت
رود بخت دنبال آنکس نخواست ***گریزد از آنکس بدنبال خاست
(الطمع مورد غیر مصدر و ضامن غیر و فی) شبه (علیه السلام) الطمع تاره بمن یوردک الماء و لا یصدرک فتهلک و اخری بمن یضمن لک نیلک المقصود و لا یفی لک فتخیب. و یصدق ما قاله (علیه السلام) طمع وافد البراجم فاورده و لم یصدره و ضمن له و لم یف. و شرحه ان اسعد بن المنذر- کان مسترضعا فی بنی دارم- انصرف ذات یوم من صیده و به نبیذ، فعبث کما تعبث الملوک، فرماه رجل من بنی دارم بسهم فقتله، فغزاهم اخوه عمرو بن هند ملک الحیره فقتلهم یوم القصیبه و یوم اواره، ثم اقسم لیحرقن منهم مائه فاخذ تسعه و تسعین رجلا منهم فقذفهم فی النار ثم اراد ان یبر قسمه فاتی بعجوز فقالت: الا فتی یفدی هذه العجوز ثم قالت: هیهات صارت الفتیان حمما. و مر وافد البراجم- و هم بنومالک بن حنظله- فاشتم رائحه اللحم فظن ان الملک یتخذ طعاما، فعرج الیه فاتی به الیه فقال له: من انت؟ قال: وافد البراجم. فقال: الشقی وافد البراجم. ثم امر به فقذف فی النار، فعیرت بنوتمیم لطمع البرجمی فی اکل الشواء بحب الطعام، فقال بعضهم: (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) الا ابلغ لدیک بنیتمیم بایه ما یحبون الطعاما اذا ما مات میت من تمیم فسرک ان یعیش فجی بزاد بخبز او بتمر او بلحم او الشیء الملفف فی البجاد تراه ینقب البطحاء حولا لیاکل راس لقمان بن عاد (و ربما شرق شارب قبل ریه) مسکین ابن آدم مکتوم الاجل مکنون العلل محفوظ العمل تولمه البقه و تنتنه العرقه و تقتله الشرقه. (و کلما عظم قدر الله لیء المتنافس فیه عظمت الرویه لفقده) فی (الکافی): کتب الجواد (علیه السلام) الی رجل: ذکرت مصیبتک بابنک الذی کان احب ولدک الیک، انما یاخذ الله تعالی من الولد و غیره ازکی ما عند اهله لیعطم به اجر المصاب بالمصیبه. (و الامانی تعمی اعین البصالر)، ( … و غرتکم الامانی حتی جاء امر الله … )، (لیس بامانیکم و لا امانی اهل الکتاب من یعمل سوء یجز به … ). و فی (امالی الشیخ): عن ابیالمفضل عن رجل عن ابن السکیت عن الهادی (علیه السلام): قال امیرالمومنین (علیه السلام): ایاکم و الایطال بالمنی فانها من بضائع العجزه. و انشد ابن السکیت: اذا ما رمی بی الهم فی ضیق مذهب رمت بالمنی عنه الی مذهب رحب (و الحظ یاتی من لا یاتیه) فی (الکامل)- بعد ذکر استیلاء علی بن بویه فی (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) سنه (322) علی شیراز-: طلب الجند ارزاقهم فلم یکن عنده ما یعظیهم، فکاد ینحل امره فقعد فی غرقه دار الاماره یفکر فی امره، فرای حیه خرجت من موضع فی سقف تلک الغرفه و دخلت فی ثقب هناک، فدعا الفراشین ففتحوا الموضع فراوا وراءه بابا فدخلوه الی غرفه احری و فیها عشره صنادیق مملوه مالا و مصوغا و کان فیها ما قیمته خمسمائه الف دینارا فانفقها و ثبت ملکه ان کان قد اشرف علی الزوال. و حکی انه اراد ان یفصل ثیابا فدلوه علی خیاط کان لیاقوت- صاحب شیراز قبله- فاحضره فحضر خائفا و کان اصم، فقال له عماد الدوله علی بن بویه: لا تخف فانما احضرناک لتفصل ثیابا. فلم یفهحا ما قال، فابتدا و حلف بالطلاق ان الصنادیق التی عنده لیاقوت ما فتحتها. فتعجب من هذا الاتفاق فامره باحضارها فاحضر ثمانیه صنادیق فیها مال و ثیاب قیمته ثلاثمائه الف دینار، ثم ظهر له من و دائع یاقوت یعقوب و عمرو ابنی لیث جمله کثیره فامتلات خزائنه و ثبت ملکه.
ورد الماء: ذهب الیه، و صدر عنه: عاد و رجع.. و الطامع یرکض لاهثا وراء اطماعه فیهلک و لا یعود، لانه طالب لا یقع، و آکل لا یشبع (و ضامن غیر وفی) الطمع یعد صاحبه و یمنیه الراحه و السعاده، و لکنه مخادع کذاب (و ربما شرق شارب الماء قبل ریه) خنق الماء انفاسه، و اودی بحیاته مع العلم بان الماء سبب الحیاه، و هکذا الطامع یهلک من حیث اراد النجاه. و سبق الکلام عن الطمع مرات، منها فی الحکمه 179 و 225. (و کلما عظم قدر الشیء الخ).. اذا نافست غیرک علی منصب او ای شیء، و غلبک علیه- کان اسفک و حزنک مساویا لما فات فی قدره و قیمته، فاذا اردت الهدوء و راحه البال فلا تنافس احدا الا فی عمل الخیر (و الامانی تعمی اعین البصائر) لانها تشغل عن النظر و التفکیر فی العواقب (و الحظ یاتی من لا یاتیه) المراد بالحظ التوفیق من الواهب الحکیم، و کل الناس یطلبون التوفیق من الله تعالی، و لکن الله اعلم حیث یجعل عنایته.
… مورد غیر مصدر: ای من ورده هلک فیه و لم یصدر عنه … شارب الماء قبل ریه: شرق کتعب ای غص تمثیل لحاله الطامع بحال الظمان فربما یشرق بالماء عند الشرب قبل ان یرتوی به و ربما هلک الطامع فی الطلب قبل الانتفاع بالمطلوب
امام علیهالسلام (در دوری از آز و آرزو) فرموده است: طمع (آدمی را) بر سر آب میآورد بی آنکه (او را سیراب کرده) باز گرداند (هر که به آن گرفتار شود تباه گشته رهائی نیابد) و ضامن است بی آنکه (به عهد و پیمان خود) وفا کند، و بسا آشامنده که پیش از سیراب شدن گلوگیر شود (بسا آزمند که در راه به دست آوردن مطلوب پیش از رسیدن به آن و بهره بردن تباه گردد) و هر چند منزلت چیزی که به آن رغبت میشود افزون باشد اندوه نیافتن و بدست نیاوردن آن بسیار گردد، و آرزوها دیدههای بینائیها را کور مینماید، و نصیب و بهره (مقدر) میآید پیش کسی که به سوی آن نمیآید (بهره مقدر خواهد رسید هر چند در طلب آن کوشش نداشته و آرزومند آن نباشند).
امام علی (علیه السلام) طمع را از پنج راه مذمت نموده است اول: طمع انسان را در راهی میاندازد که پایانش هلاکت است. انسان را مانند خیلی از افراد که تشویق به کاری میکنند و ضامن هم میشوند برای بدست آوردن دنیا تشویق میکند ولی انسان را به نتیجه نمیرساند. دوم: آب که برای هر جانداری فراوان و رایگان است چه بسا در گلوی انسان گیر میکند و انسان را خفه میسازد. وقتی وضع آب در چنین باشد، وضع سایر موجودات دنیا که بدست آوردنش زحمت دارد روشنتر خواهد بود. سوم: مقام، ثروت و شهوات دنیا که همه برای آنها جان میکنند و مبارزه میکنند هر قدر بیشتر اهمیت داشته باشد، از دست دادنش جانگدازتر است و انسان عاقل طمع به آنها نمیکند. چهارم: هر قدر آرزوها زیادتر باشد فکر انسان را بیشتر مشغول میگرداند و انسان را از فضائل اخلاقی باز میدارد به همین جهت عاقل نه طمع دارد و نه آرزوی دور و دراز دنیا و وسائل آن را. پنجم: لذت و بهره دنیا برای هر کس محدود و سهمبندی است طمع و حرص آن را افزایش نمیدهد و چه بسا کسانی که دست و پا نکردهاند و بهره بردهاند
و قال علیهالسلام: (ان الطمع مورد غیر مصدر) ای یرد الانسان فی المهالک، و لا یصدره عنها، بل یبقی الطامع فی الهلکه (و ضامن) للانسان بوصوله الی ما طمع، لکنه (غیر و فی) اذ لیس کل طامع یصل (و ربما شرق شارب الماء) ای دخل الماء فی مجری تنفسه مما منعه، عن شرب البقیه (قبل ربه) ای قبل ان یرتوی من الماء، و هذا مثل للطامع لا یبلغ غایه ما یرید. (و کلما عظم قدر الشیء المتنافس فیه) ای الذی یتغالب علیه الناس- کالوزاره و السیاده و ما اشبه- (عظمت الرزیه) و المصیبه (لفقده) فلا تطلبوا الاشیاء الکبار، لانکم تصدمون صدمه قوبه بفقدها (و الامانی) جمع امنیه، و هی التی یطلبها الانسان من انواع السعاده (تعمی اعین البصائر) جمع بصیره فلا یری الانسان خیره و شره، اذا علق الامل بشیء، و انما یسیر ورائه لیصل الیه، و انکان فی ذلک اعظم الشر له (و الحظ یاتی من لا یاتیه) فاللازم ان لا ینساق الانسان وراء امانیه، و لا یتعب نفسه للامال اذ ربما اتی الحظ من لم یتعب له.
اللغه: مورد: موصل. مصدر: من الصدور و هو الرجوع. ضامن: کافل. شرق بالماء: غص به. الری: الشبع من الماء. الرزیه: المصیبه العظیمه. فقد الشیء: غاب منه و عدمه. الشرح: هذه الکلمه منه علیهالسلام تنهی عن الطمع و تذکر بعض مساویه و الطمع صفه ذمیمه یبقی نظر الطامع باستمرار بما فی ایدی الناس من النعمه ان الطمع یورد الطامع الی الهلکه غیر مصدور لا یخرج منها الا بالموت و الهلاک و ضامن غیر و فی فان الطمع یرغب فی الطلب و یمنی الانسان بادراک المطلوب و هو لا یفی بذلک و لا یصدق معه ثم نبه الی عدم الاسترسال وراء المطموع به بقوله: و ربما شرق شارب الماء قبل ریه و هو مثل یضرب لمن تدرکه المنیه و هو فی حال نعیمه و سعادته و ربما قضی الطامع قبل ادراک امنیته فلا یاسف و لا یتحسر علی الدنیا و ما فیها و کلما عظم قدر الشیء المتنافس فیه عظمت الرزیه لفقده فبقدر ما یکون الشیء عظیما فی نفسک یکون جزعک لفقده فینبغی ان لا یعظم علیک شیء و ما فاتک اجعله کانه لم یکن و لا تحزن علیه و هونه فی نفسک و الامانی تعمی اعین البصائر فان الامانی التی یتصورها الانسان تعمی علیه مسالک التفکیر السلیم و کل ما کان کذلک یجب اجتنابه و فی النهایه الحظ یاتی من لا یاتیه هذا تهوین و تخفیف عن الانسان ورد الی الله و ان الحظ اذا حالف احدا فاز و انتصر مهما کان صغیرا و اذا جانبه لم ینفعه شیء …
«طمع به هلاکت کشاننده ای است نارهایی بخش و ضامنی بی وفاست، و چه بسیار نوشنده آب که پیش از سیراب شدن آب گلوگیرش شود، و هر چه ارزش چیزی که در آن همچشمی می کنند بیشتر باشد، اندوه از دست دادنش بزرگتر است، آرزوها دیده های بینش را کور می سازد و بخت سوی آن کس که در پی آن نرود، می رود.»
درباره همه این موارد پیش از این سخن گفته شد. حکیمان مثلی درباره شدت طمع گفته اند که چنین است: مردی چکاوکی را شکار کرد. چکاوک گفت: چه می خواهی نسبت به من انجام دهی؟ گفت: می خواهم سرت را ببرم و تو را بخورم. گفت: به خدا سوگند که من ارزشی ندارم و سیر کننده نیستم، ولی سه خصلت به تو می آموزم که برای تو بهتر از خوردن من است. یکی را در حالی که در دست تو هستم به تو می آموزم، دومی را چون بر درخت نشستم و سومی را چون بر دامنه کوه رسیدم خواهم گفت. صیاد گفت: سخن نخست را بگو، گفت: بر آنچه که از دست می رود اندوه مخور. چکاوک را رها کرد و چون بر درخت نشست، صیاد گفت: دومی را بگو. گفت: چیزی را که ممکن نیست، تصدیق مکن و مپندار که ممکن می شود. آن گاه بر کوه پرید و به مرد گفت: ای نگون بخت، اگر مرا کشته بودی از سنگدان من دو گهر بیرون می آوردی که وزن هر یک سی مثقال بود. صیاد سخت اندوهگین شد و انگشت به دندان گزید و گفت: سخن سوم را بگو. چکاوک گفت: تو آن دو سخن مرا فراموش کردی، سخن سوم را می خواهی چه کنی؟ مگر به تو نگفتم بر آنچه از دست شد اندوه مخور و حال آنکه اندوه خوردی. مگر به تو نگفتم چیزی را که ممکن نیست، تصدیق مکن، می بینی که من و خون و گوشت و بال و پرم بیست مثقال نیستم، چگونه باور کردی که در سنگدان من دو گهر هر یک به وزن سی مثقال باشد و پرید و رفت.
و قال علیهالسلام
إِنَّ الطَّمَعَ مُورِدٌ غَیْرُ مُصْدِرٍ،وَ ضَامِنٌ غَیْرُ وَفِیٍّ،وَ رُبَّمَا شَرِقَ شَارِبُ الْمَاءِ قَبْلَ رِیِّهِ؛وَ کُلَّمَا عَظُمَ قَدْرُ الشَّیْءِ الْمُتَنَافَسِ فِیهِ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ لِفَقْدِهِ وَ الْأَمَانِیُّ تُعْمِی أَعْیُنَ الْبَصَائِرِ،وَ الْحَظُّ یَأْتِی مَنْ لَا یَأْتِیهِ.
امام علیه السلام فرمود:
طمع،(انسان را) به سرچشمه آب وارد میکند و او را تشنه بازمیگرداند و ضامنی است که هرگز وفا نمیکند و بسیار میشود که نوشنده آب پیش از آنکه سیراب شود گلوگیرش شده (و هلاک میگردد) و هر اندازه ارزش چیزی بیشتر باشد که مورد رغبتِ این و آن گردد،به همان اندازه مصیبت از دست رفتنش بیشتر است.
آرزوها (ی دور و دراز) چشم بصیرت را کور میکند و (چه بسا) سود به سراغ کسی میرود که او به دنبالش نیست! ( .سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب مصادر بخشهایی از این حدیث شریف را با تفاوتهایی از غررالحکم آمُدی و مطالب السؤول و مجمع الامثال و نهایة الإرب نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 221) )
شش نکته آموزنده
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش به شش نکته اشاره میکند که هرکدام اندرز گرانبهایی است و در ابتدا چنین به نظر میرسد که این نکات،مستقل از یکدیگرند؛ولی با دقت میتوان رابطهای در میان آنها یافت.نخست میفرماید:
«طمع (انسان را) به سرچشمه آب وارد میکند و او را تشنه بازمیگرداند»؛ (و قال علیه السلام:إِنَّ الطَّمَعَ مُورِدٌ غَیْرُ مُصْدِرٍ) .
زیرا شخص طمعکار غالباً دنبال چیزی میرود که در دسترس او قرار نخواهد گرفت؛ولی طمع،او را به هوس میاندازد که به آن برسد و به اشتباه،آن را دستیافتنی میپندارد؛اما همچون کسی که به سراغ آب میرود ولی با سراب روبرو میشود،ناکام بازمیگردد.
در دومین نکته میفرماید:«طمع،ضامنی است که وفا نمیکند»؛ (وَ ضَامِنٌ غَیْرُ وَفِیٍّ) .
زیرا طمع،شخص طمعکار را به دنبال خواستههایش میفرستد،همان خواستههایی که دستنیافتنی است و آن را برای طمعکار تضمین میکند؛ ولی همانند ضامنی که به قول خود وفا نمیکند،طمعکار را محروم و ناکام رها میسازد.
در سومین نکته میفرماید:«بسیار شده است که نوشنده آب پیش از آنکه سیراب شود گلوگیرش شده (و به هلاکت میرسد)»؛ (وَ رُبَّمَا شَرِقَ شَارِبُ الْمَاءِ قَبْلَ رِیِّهِ) .
این است سرنوشت طمعکاری که با حرص و ولع به دنبال چیزی میرود و خود را به آب و آتش میزند و پیش از آنکه به آن برسد هلاک میگردد؛مانند کسی که عطش شدیدی به او روی آورده،هنگامی که به آب میرسد با حرص و ولع چنان مینوشد که گلوگیرش میشود و سیراب نشده جان میدهد.
آنگاه در چهارمین نکته به حریصان و طماعان اشاره کرده،میفرماید:
«هر قدر ارزش چیزی بیشتر باشد بهگونهای که افراد برای به دست آوردن آن،با یکدیگر به رقابت برخیزند،همانقدر،مصیبت از دست دادنش زیادتر خواهد بود»؛ (وَ کُلَّمَا عَظُمَ قَدْرُ الشَّیْءِ الْمُتَنَافَسِ فِیهِ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ لِفَقْدِهِ) .
بنابراین شخص طمعکار که با شتاب برای به دست آوردن اشیای مهم مورد نظرش با دیگران به رقابت برمیخیزد،هنگامی که به آن نرسد یا برسد و آن را از دست بدهد گرفتار مصیبت عظیمی خواهد شد و این،یکی دیگر از مصائب بزرگ طمعکاران دنیاپرست است.
در پنجمین نکته امام علیه السلام به آرزوهای دور و زیاد اشاره کرده است که چشم انسان را کور و گوشش را کر میکند،میفرماید:«آرزوها چشم بصیرت را نابینا میسازد»؛ (وَ الْأَمَانِیُّ تُعْمِی أَعْیُنَ الْبَصَائِرِ) .
دلیل آن هم روشن است؛عشق و علاقه شدید به چیزی که از دسترس بیرون است به انسان اجازه نمیدهد موانعی را که بر سر راه است ببیند و یا آثار زیانبار آن چیز را مشاهده کند،همچنان در بیابان آرزوها برای یافتن آب به دنبال سراب میدود و ای بسا گرفتار حیوانات درنده و گرگان خونخوار میشود و یا در پرتگاهها سقوط میکند.
در ششمین و آخرین نکته به این حقیقت اشاره میکند که همیشه با تلاش و کوشش و دست و پا زدن،انسان به خواستههایش نمیرسد،میفرماید:«(گاه سود و بهره به سراغ کسی میآید که دنبالش نمیرود»؛ (وَ الْحَظُّ یَأْتِی مَنْ لَا یَأْتِیهِ) .
هم در زندگی خود دیدهایم و هم در تاریخ خواندهایم که افراد زیادی بودند بیآنکه بسیار دست و پا بزنند به مقصود رسیدند و به عکس افرادی هم بودند که با تلاش و کوشش فراوان به جایی نرسیدند.
اشتباه نشود،هرگز امام علیه السلام در این گفتار نورانی خود نمیخواهد نقش تلاش و کوشش و سعی را در رسیدن به اهداف بزرگ نادیده بگیرد،زیرا آن،یک اصل اساسی از نظر قرآن و روایات بوده و عقل نیز حاکم به آن است.مقصود امام علیه السلام این است که از طمعِ طمعورزان بکاهد و آنها را از آلوده شدن به انواع گناهان برای رسیدن به مقاصدشان بازدارد.
از آنچه گفته شد به خوبی روشن میشود که شش نکتهای که در این گفتار حکیمانه آمده گرچه به ظاهر مستقل و جدا از هم به نظر میرسند؛ولی با دقت ثابت میشود که با هم ارتباط نزدیکی دارند.
این سخن را با داستان افسانهای پر معنایی درباره سرنوشت طمعکاران که ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه خود آورده پایان میدهیم.وی میگوید:مردی، قُبَّرَه (چکاوکی را) زنده صید کرد.چکاوک به سخن آمد گفت:با من چه میخواهی بکنی؟ صیاد گفت:سرت را میبرم و گوشتت را میخورم.چکاوک گفت:گوشت من به اندازهای ناچیز است که هیچکس را سیر نمیکند؛ولی من حاضرم سه چیز را به تو بیاموزم که از خوردن من برای تو بسیار بهتر است:یکی از آن سه را هنگامی به تو میآموزم که در دست توام،دومی را هنگامی که من را رها کردی و بر درخت نشستم،سومی را هنگامی که از درخت پرواز کردم و روی کوه قرار گرفتم.مرد صیاد (خوشحال شد و) گفت:اولی را بگو.چکاوک گفت:هرگز برای چیزی که از دست رفته غصه مخور (با غصه و اندوه بازنمیگردد).مرد صیاد او را رها کرد.هنگامی که روی درخت نشست گفت:
دومی را بگو.چکاوک گفت:اگر کسی چیزی را که امکان وجود ندارد ممکن دانست،هرگز سخنش را مپذیر.سپس چکاوک پرواز کرد و روی کوه نشست و به صیاد گفت:ای بدبخت اگر مرا ذبح کرده بودی از درون چینهدان من دو گوهر گرانبها استخراج میکردی که وزن هرکدام از آنها سی مثقال است.صیاد به شدت متأسف شد و دست خود را به دندان گزید و گفت:پس سومین نصیحت چه شد؟ چکاوک گفت:تو آن دو تا را فراموش کردی سومی را میخواهی؟ مگر در نصیحت اول به تو نگفتم بر چیزی که از دستت رفت تأسف نخور؛ولی تو تأسف خوردی و مگر در نصیحت دوم نگفتم اگر تو را به چیزی خبر دهند که غیر ممکن است نپذیر؟ من تمام گوشت و خون و پرم بیست مثقال نیست،چگونه پذیرفتی که در چینهدان من دو گوهر گرانبهاست که هرکدام سی مثقال است؟ چکاوک این را گفت و پرواز کرد و رفت. ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 165)
این داستان در واقع تصدیق کلام امام علیه السلام در جمله چهارم و پنجم است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Greed (or foolishness) takes a person to the watering place but brings him back thirsty. It undertakes responsibility but does not fulfill it. Often, the drinker gets choked before he quenches his thirst. The greater the worth of a thing yearned for is, the greater is the grief for its loss. Desires blind the eyes of understanding. The destined share will reach whoever does not approach it.“
وَ قَالَ علیه السلام أللّهُمّ إنِیّ أَعُوذُ بِکَ مِن أَن تُحَسّنَ فِی لَامِعَةِ العُیُونِ علَاَنیِتَیِ وَ تُقَبّحَ فِیمَا أُبطِنُ لَکَ سرَیِرتَیِ مُحَافِظاً عَلَی رِثَاءِ النّاسِ مِن نفَسیِ بِجَمِیعِ مَا أَنتَ مُطّلِعٌ عَلَیهِ منِیّ فأَبُدیَِ لِلنّاسِ حُسنَ ظاَهرِیِ وَ أفُضیَِ إِلَیکَ بِسُوءِ عمَلَیِ تَقَرّباً إِلَی عِبَادِکَ وَ تَبَاعُداً مِن مَرضَاتِکَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: خدایا به تو پناه میبرم که ظاهر من در برابر دیدهها نیکو، و درونم در آنچه که از تو پنهان میدارم، زشت باشد ، و بخواهم با اعمال و رفتاری که تو از آن آگاهی، توجّه مردم را به خود جلب نمایم، و چهره ظاهرم را زیبا نشان داده با اعمال نادرستی که درونم را زشت کرده به سوی تو آیم، تا به بندگانت نزدیک، و از خشنودی تو دور گردم .
خدایا! به تو پناه میبرم که برونم در دیدهها نیکو نماید و درونم در آنچه از تو نهان میدارم به زشتی گراید ، پس خود را نزد مردم بیارایم به ریا و خودنمایی که تو بهتر از من بدان دانایی، پس ظاهر نکویم را برای مردمان آشکار دارم و بدی کردارم را نزد تو آرم تا خود را به بندگان تو نزدیک گردانم، و از خوشنودی تو به کنار مانم.
بار خدایا بدرستی که من پناه میگیریم بتو از آنکه نیکوئی کنی در چشمهای روشن آشکار من و زشت باشد در آنچه در درون میدارم برای تو پوشیده خود را در حالتی که محافظت کننده و نگه دارنده بر ریای مردمان از نفس خود بهمه آنچه تو مطلعی بر او از من پس ظاهر سازم برای مردمان نیکوئی ظاهر خود را و برسم بسوی تو ببدی کردار خود بجهة نزدیکی جستن بسوی بندگان تو و دور شدن از محل خوشنودی تو
و فرمود (علیه السلام): بار خدایا، به تو پناه می برم از این که ظاهرم در چشم مردم نیکو جلوه کند و درونم که پنهانش می دارم، زشت باشد، و در نزد مردم از روی ریا خودنمایی کنم، در کارهایی که تو از من بدان آگاهتری. و خود را در برابر مردم نیکو جلوه دهم، ولی اعمال بدم را نزد تو آرم تا به بندگانت تقرب جویم و از خشنودی تو دور گردم.
و آن حضرت فرمود:خداوندا،به تو پناه میبرم از اینکه ظاهرم در دیده مردم نیکو جلوه کند،و درونم در آنچه از تو پنهان میکنم زشت نماید،خود را از همه آنچه بر من آگاهی در برابر دید مردم حفظ کنم ،پس ظاهر آراستهام را برای مردم آشکار نموده، و زشتی کردارم را به سوی تو آورم،تا خود را به مردم نزدیک،و از خشنودی تو دور سازم .
شروح:
و لامعه العیون. اضافه الصفه الی الموصرف عند العیون اللامعه من لمع البرق ای اضاء
قوله علیهالسلام: اللهم انی اعوذ بک ان تحسن فی لامعه العیون علانیتی: ای المضیئه الباصره من العیون استعار علیه من الریاء و حب الثناء و الناس اخیاف، فبعضهم یبتهج بالمدح، و یغتم بالذم، و تحبب و تکافیء و هو من اشرار الناس، و بعضهم یفرح بالمدح و یغتم بالذم، و لکن لا یظهر الاغتمام و لکنه فی قلبه یحب مادحه. و یبغض غائبه و هذا درجه الصلحاء و الاخیار، و بعضهم لا یفرح بالمدح و لا یغتم بالذم، و لا یحزن به، و لا یلتفت الی المادح. لان قلبه مشغول بالله غیر ملتفت الی مدح الناس و ذمهم و هذه درجه العباد و الزهاد، و بعضهم یبغض المادح و یحب العاتب (لانه یستفید من العاتب فوائد منها: انه یسمع منه عیبه فینفر من عیبه و یجتهد فی اصلاح نفسه. منها ان العاتب) اهدی الی من عابه من حسناته و دعاه الی ما فیه صلاح نفسه، و لا ینقطع علائق الدنیا عن قلب من یغیر بالمدح، و من عمل طاعه لیمدحه الناس علی طاعته فانه متقرب الی الناس لا الی الله و هذا باب من ابواب الشرک لذلک قال امیرالمومنین. تقربا الی عبادک و تباعدا من مرضاتک.
افضی: میرسانم، (بار خدایا پناه میبرم به تو از این که در انظار، ظاهر من نیکو و باطنم در آنچه پنهان میدارم نزد تو زشت باشد و خود را با ریا نزد مردم حفظ کنم، با همهی آنچه تو از خودم به آن آگاهتری، پس ظاهر خود را به مردم بنمایانم. کردار بدم را نزد تو بیاورم و در نتیجه به بندگانت نزدیک و از رضا و خشنودیهای تو دور شوم). امام (علیه السلام) به خدا پناه برده است از این که حسنظن در انظار مردم و زشتی باطن خود در نزد خدا را- به وسیلهی خودنمایی به زهد و عبادت ظاهری آن هم به منظور دنیا- با هم در خود جمع کند. لامعه العیون اضافهی صفت به موصوف است، یعنی: جلوی چشمان. (محافظا) حال است. تقربا و تباعدا دو مصدرند که به جای حال نشستهاند، و احتمال دارد، مفعول و منصوب باشند.
وَ قَالَ علیه السلام اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنْ أَنْ تُحَسِّنَ [تَحْسُنَ]
فِی لاَمِعَةِ الْعُیُونِ عَلاَنِیَتِی وَ تُقَبِّحَ [تَقْبُحَ]
فِیمَا أُبْطِنُ لَکَ سَرِیرَتِی مُحَافِظاً عَلَی رِثَاءِ [رِیَاءِ]
النَّاسِ مِنْ نَفْسِی بِجَمِیعِ مَا أَنْتَ مُطَّلِعٌ عَلَیْهِ مِنِّی فَأُبْدِیَ لِلنَّاسِ حُسْنَ ظَاهِرِی وَ أُفْضِیَ إِلَیْکَ بِسُوءِ عَمَلِی تَقَرُّباً إِلَی عِبَادِکَ وَ تَبَاعُداً مِنْ مَرْضَاتِکَ .
قد تقدم القول فی الریاء و أن یظهر الإنسان من العبادة و الفعل الجمیل ما یبطن غیره و یقصد بذلک السمعة و الصیت لا وجه الله تعالی.
و قد جاء فی الخبر المرفوع أخوف ما أخاف علی أمتی الریاء و الشهوة الخفیة. قال المفسرون و الریاء من الشهوة الخفیة لأنه شهوة الصیت و الجاه بین الناس بأنه متین الدین مواظب علی نوافل العبادات و هذه هی الشهوة الخفیة أی لیست کشهوة الطعام و النکاح و غیرهما من الملاذ الحسیة.
و فی الخبر المرفوع أیضا أن الیسیر من الریاء شرک ( کلمة غامضة فی الأصول. ) و أن الله یحب الأتقیاء الأخفیاء الذین هم فی بیوتهم إذا غابوا لم یفتقدوا و إذا حضروا لم یعرفوا قلوبهم مصابیح الهدی ینجون من کل غبراء مظلمة.
(و قال علیهالسلام: اللهم انی اعوذ بک) و فرمود آن حضرت: بار خدایا! پناه میگیرم به تو (ان تحسن فی لامعه العیون) از آنکه نیکو نماید در چشمهای روشن (علانیتی) آشکار من (و تقبح فیما ابطن لک) و زشت باشد در درون که موافق با حسن ظاهر نباشد (محافظا) در حالتی که محافظت کننده باشم و نگه دارم (علی ریاء الناس) بر ریای مردمان (من نفسی) از نفس خود از سر و علن (بجمیع ما انت مطلع علیه منی) متعلق است به (حافظا) یا (ریاء الناس) یعنی محافظت ریا نمایم برای نفس خود به جمیع آنچه تو مطلعی بر آن از من یا باشم برای نفس خود نگاهدارنده ریای مردمان که متعلق باشد به جمیع آنچه مطلع باشی از من (فابدی للناس) پس ظاهر سازم برای مردمان (حسن ظاهری) نیکویی ظاهر خود را (و اقضی الیک) و برسم به سوی تو (بسوء عملی) به بدی کردار خود (تقربا الی عبادک) به جهت نزدیکی جستن به سوی بندگان تو (و تباعدا من مرضاتک) و دور شدن از محل رضا و خشنودی تو این تلقین طریق استعاذه است به مردمان. چه او معصوم است از شایبه گناهان و اظهار بندگی و فروتنی است برای خالق دو جهان
اضافه (لامعه) به (عیون) یا اضافه (صفت) به (موصوف) است. یعنی چشمهای روشن یا اضافه (لامیه) است. یعنی آنچه ظاهر است و روشن پیش چشمها بر وجه دعا فرموده است: بار خدایا پناه میبرم به تو از آنکه نیکو باشد در پیش چشمهای آشکار من. و قبیح باشد در آنچه پنهان میدارم از برای تو پوشیده من. یعنی نیت و احوال باطنی من. در حالتی که محافظت کننده باشم بریای مردمان از نفس خود به جمیع آنچه تو مطلعی بر آن از من (قوله: بجمیع) متعلق است به محافظا یا به ریاء یعنی محافظت نمایم از خود ریا را که متعلق باشد به جمیع احوال و ریا رویت مشتق است از آنجا که رائی میخواهد مردم ببینند اعمال او را. پس ظاهر سازم برای مردمان نیکوئی ظاهر خود را و بکشانم به سوی تو بدی عمل خود را از روی تقرب جستن به سوی عباد تو، و دوری نمودن از خشنودیهای تو.
و قال علیهالسلام: «اللهم انی اعوذبک ان تحسن فی لامعه العیون علانیتی و تقبح فیما ابطن لک سریرتی، محافظا علی رئاء الناس من نفسی بجمیع ما انت مطلع علیه منی، فابدی للناس حسن ظاهری و افضی الیک بسوء عملی، تقربا الی عبادک و تباعدا من مرضاتک!» یعنی و گفت علیهالسلام که بار خدایا پناه میبرم به تو از اینکه نیکو باشد در نظرهای روشن مردم ظاهر من و زشت و بد باشد در چیزی که پنهان داشتهام از جهت تو باطن من، در حالتی که محافظتکننده باشم بر ریا کردن از برای مردمان از جانب نفسم، در جمیع آنچه را که تو مطلعی بر آن، پس اظهار کنم از برای مردمان نیکویی ظاهرم را و برسانم به سوی تو عمل بدم را، در حالتی که قرب و منزلت جسته باشم در پیش بندگان تو و دوری جسته باشم از رضامندیهای تو.
اللغه: (افضی الیه): وصل انه صارفی فرجته و فضائه و حیزه، و افضی الیه بسره: اعلمه به- المنجد الاعراب: فی لامعه العیون، من باب اضافه الصفه الی الموصوف ای العیون اللامعه. الترجمه: بار خدایا براستی که به تو پناه میبرم از اینکه ظاهر و عیان حال من در برابر چشمهای بینا نیکو باشد و در نهاد خودم زشتی و بدی نسبت به تو نهان باشد، و ریاء و خودنمائی در همه اعمالم که تو اطلاع داری حکمفرما باشد، به مردم حسن ظاهر نمایش دهم و بدکرداری خود را به حضرت تو تحویل دهم، برای آنکه به بندههای تو مقرب باشم و از راه رضای تو بدور گردم.
بار الها به تو پناه برم ***از خودآرائی و ریاکاری
در بر خلق خوش عمل بودن*** در نهان مشتغل به بدکاری
تا مقرب شوم بر مردم*** دور گردم ز حضرت باری
اللهم انی اعوذبک من ان هکذا فی (المصریه) اخذا من (ابن ابیالحدید)، و لکن فی نسخه (ابن میثم) ان (تحسن فی لامعه العیون علانیتی، و تقبح فیما ابطن لک سریرتی. فی (الکافی): عن النبی (صلی الله علیه و آله) ان الملک لیصعد بعمل العبد مبتهجا به، فاذا صعد بحسناته یقول تعالی: اجعلوه فی سجین. محافظا علی رئاء الناس من نفسی بجمیع ما انت مطلع علیه منی عن الصادق علیهالسلام: من اظهر للناس ما یحب الله و بارز الله بما کرهه لقی الله و هو ماقت له. فابدی للناس حسن ظاهری و افضی الیک بسوء عملی عن الصادق علیهالسلام: (الفصل السادس عشر- فی ادعیته (علیه السلام)) ما یصنع احدکم ان یظهر حسنا و یسر سیئا الیس یرجع الی نفسه، فیعلم ان ذلک لیس کذلک، و الله تعالی یقول: (بل الانسان علی نفسه بصیره). و عنه علیهالسلام: ما من عبد یسر خیرا الا لم تذهب الایام حتی یظهر الله له خیرا، و ما من عبد یسر شرا الا لم تذهب الایام حتی یظهر الله له شرا. و عنه (علیه السلام): من اراد الله بالقلیل من عمله اظهر الله له اکثر مما اراد، و من اراد الناس بالکثیر من عمله فی تعب من بدنه و سهر من لیله ابی الله تعالی الا ان یقلله فی عین من سمعه. تقربا الی عبادک و تباعدا من مرضاتک تقربا و تباعدا مفعول لهما لابدی و افضی. و روی فی (الکافی) عن النبی (صلی الله علیه و آله): سیاتی علی الناس زمان تخبث فیه سرائرهم و تحسن فیه علانیتهم طمعا فی الدنیا، لایریدون به ما عند ربهم، یکون دینهم ریاء، لا یخالطهم خوف، یعمهم الله بعقاب فیدعونه دعاء الغریق فلا یستجاب لهم. و عن الصادق علیهالسلام: ایاک و الریاء، فان من عمل لغیر الله و کله الله الی من عمل له، و کل ریاء شرک، انه من عمل للناس کان ثوابه علی الناس. و عنه علیهالسلام: قال تعالی: انا خیر شریک، من اشرک بی غیری فی عمل عمله لم اقبله الا ما کان لی خالصا. هذا، و شهد الله تعالی له (صلی الله علیه و آله) و لعترته بالاخلاص فی قوله عزوجل: (و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا انما نطعمکم لوجه الله (الفصل السادس عشر- فی ادعیته (علیه السلام)) لا نرید منکم جزاء و لا شکورا انا نخاف من ربنا یوما عبوسا قمطریرا فوقاهم الله شر ذلک الیوم و لقاهم نضره و سرورا و جزاهم بما صبروا جنه و حریرا متکئین فیها علی الارائک لا یرون فیها شمسا و لا زمهریرا- الی- ان هذا کان لکم جزاء و کان سعیکم مشکورا) (و مع ذلک، نسب الثانی الیه علیهالسلام الریاء، جراه علی رد الله تعالی!! ففی (امالی ابیجعفر محمد بن حبیب)- و قد نقله (ابن ابیالحدید) فی موضع آخر- قال ابن عباس دخلت یوما علی عمر فقال: یا ابن عباس لقد اجهد هذا الرجل نفسه فی العباده حتی نحلته ریاء، قلت: من هو؟ قال: هذا ابن عمک- یعنیه (علیه السلام)- فقلت: و ما یقصد بالریاء؟ قال: یرشح نفسه بین الناس للخلافه. قلت: و ما یصنع بالترشیح، قد رشحه لها النبی (صلی الله علیه و آله) فصرفت عنه- الخبر. لکن لا غرو فی نسبته الریاء الیه علیهالسلام بعد نسبته الهجر الی نفس النبی (صلی الله علیه و آله) لما اراد استخلافه علیهالسلام.
یطلب الامام التوفیق منه تعالی الی الصدق و الاخلاص فی دینه و خلقه، و یستعیذ به من النفاق و الریاء فی اقواله و افعاله، و حدد الریاء بقبح السریره و سوء المخبر، و حسن العلانیه و جمال المنظر تقربا الی الناس و تباعدا عن الله.. و لا ادری کیف یخادع الانسان و یصانع من لا یغنی عنه شیئا، و یذهل عن خالقه و من بیده ملکوت کل شیء، و الیه المال و المرجع؟.
… و تباعدا من مرضاتک: یستعیذ بالله من حسن ما یظهر منه للناس و قبح ما یبطنه لله من السریره و قوله محافظا حال من الیاء فی سریرتی و رئاء الناس بهمزتین او بیاء بعد الراء اظهار العمل لهم لیحمدوه و قوله بجمیع متعلق برئاء
امام علیهالسلام (در خوش ظاهری و بدی باطن) فرموده است: بارخدایا پناه میبرم به تو از اینکه در پیش چشمها (ی مردم) ظاهر من نیکو و باطن من در آنچه پنهان میدارم نزد تو زشت باشد در حالی که حفظ کنم خود را در نزد مردم به ریا و خودنمائی بهمه آنچه تو از من به آن آگاهی پس به مردم خوش ظاهر جلوه کنم و بدکرداریم را به سوی تو آرم که در نتیجه به بندگانت نزدیک و از خشنودیها (و رحمتها)یت دور گردم.
امام (علیه السلام) در این مطلب، ریاکاری و خودنمائی را که یک نوع شرک است مورد انتقاد و مذمت قرار داده است. ریاء یک نوع شهوت ریاست و جاهطلبی است ریاکار دوست میدارد در نظر مردم دیندار، پرهیزکار، نیکوکار، و خدمتگزار معرفی گردد تا از این اعتبار به منافع مادی بیشتری برسد. به همین جهت ریاکار خدا را قادر و رازق نمیداند و میخواهد از طریق مردم رشد پیدا کند. با توجه به نکته بالا ریا را شرک پنهانی گفتهاند. پرهیزکاران واقعی سعی میکنند. عبادت، خدمت و فعالیتهای آنان برای کسی آشکار نگردد، به همین جهت خاندان عصمت و طهارت سعی داشتند مخفیانه به مردم کمک کنند و شبها در نخلستانها عبادت نمایند. خدای مهربان ریای عبادتی را مورد نکوهش قرار داده و فرموده است: (وای بر نمازگزارانی که در نمازشان سهلانگاری کنند و در عبادت خودنمائی نمایند.)
و قال علیهالسلام: (اللهم انی اعوذبک من ان تحسن فی لامعه العیون) ای العیون الناضره- و لمعه العین نظرتها- (علانیتی) ای ظاهری بان یکون ظاهری ظاهرا حسنا (و تقبح فیما ابطن لک) ای فی باطن قلبی (سریرتی) بان یکون باطنی قبیحا، فی حالکونی (محافظا علی رئاء الناس) ای مرائاتهم، لیحمدونی (من نفسی بجمیع) متعلق ب (رئاء) (ما انت مطلع علیه منی) ای اتحفظ علی ریاء الناس بکل شیء انت مطلع، فاعمل للناس و لا اعمل لک، مع انک مطلع علی جمیع اموری (فابدی) ای اظهر (للناس حسن ظاهری و افضی الیک) ای انهی الیک- اذ الاعمال تنتهی الی الله تعالی (بسوء عملی) اذ انت مطلع علی خفایا اموری (تقربا الی عبادک) بریائی لهم (و تباعدا) ای ابتعادا (من مرضاتک) بعدم اخلاصی لک.
اللغه: اعوذبک: استجیر. لامعه العیون: رویتها. العلانیه: خلاف السر، الظاهر. رثی المیت: عدد محاسنه. ابدی: اظهر. افضی الیه بسره: اعلمه به. الشرح: هذه الستجاره بالله ان لا یجعل ظاهره فی اعین الناس تقیا ورعا امینا و فی واقعه خلاف ذلک بل یساله التطابق بین الظاهر و الباطن و بین الواقع و هذا ابتلاء عم بین الناس و شاع یخشون الناس و الله احق ان یخشوه و یخافون من السنه الناس و لا یخافون من حساب الله، فتراهم یتزینون لیظهروا فی اعین الناس علی اتم ترتیب و اعظم هندام و لکنهم یغفلون عن نظافه باطنهم و تطهیره من الدنس و الخطیئه و هذا هو الریاء المنهی عنه و المبطل للعباده فیتقرب العامل بعمله الی الناس و یبتعد عن الله …
«بار خدایا به تو پناه می برم از اینکه ظاهر من در دیده ها آراسته آید، و درونم از آنچه از تو پوشیده می دارم، نکوهیده آید، و برای خودنمایی خود را بیارایم که تو بهتر از من آن را می دانی، ظاهر آراسته ام را برای مردم آشکار سازم و کار نکوهیده خویش را به پیشگاه تو آورم که خویشتن را به بندگان تو نزدیک سازم و از تو و خوشنودی تو دوری گزینم.»
و قال علیهالسلام
اللّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنْ أَنْ تُحَسِّنَ فِی لَامِعَةِ الْعُیُونِ عَلاَنِیَتی،وَ تُقَبِّحَ فِیَما أُبْطِنُ لَکَ سَرِیرَتِی،مُحَافِظاً عَلی رِثَاءِ النَّاسِ مِنْ نَفْسِی بِجَمِیعِ مَا أَنْتَ مُطَّلِعٌ عَلَیْهِ مِنِّی،فَأُبْدِی لِلنَّاسِ حُسْنَ ظَاهِرِی،وَ أُفْضِی إِلَیْکَ بِسُوءِ عَمَلِی، تَقَرُّباً إِلَی عِبَادِکَ وَ تَبَاعُداً مِنْ مَرْضَاتِکَ.
امام علیه السلام عرضه میدارد:
بار پروردگارا! به تو پناه میبرم از اینکه ظاهرم را در چشمها نیکو جلوه دهی و باطنم را در پیشگاهت زشت سازی؛(به تو پناه میبرم از این که) بخواهم بهوسیله اعمالی که تو از آن خوب آگاهی،خوشبینی و احترام مردم را برای خویش حفظ کنم،ظاهر خوبم را برای مردم آشکار سازم و اعمال بدم را فقط تو بدانی،تا به بندگانت نزدیک گردم و از رضا و خشنودی تو دور شوم. (سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر مدرک خاص دیگری برای این دعای پرمعنای حکیمانه نقل نمیکند جز اینکه میگوید:ابن عبد ربّه در کتاب عقد الفرید صدر این دعا را از امام زین العابدین علیه السلام نقل کرده و میدانید حضرت زین العابدین علیه السلام در بسیاری از موارد از دعاهای جدش استفاده میکرده که با مراجعه به جلد دوم شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید این حقیقت روشن میشود.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 222) )
از ریاکاری به خدا پناه بریم
امام علیه السلام در این دعای نورانیاش در پیشگاه خدا از ریاکاری به او پناه میبرد و با چند تعبیر دقیق آن را بیان میکند.
نخست عرضه میدارد:«بارپروردگارا! به تو پناه میبرم از اینکه ظاهرم را در چشمها نیکو جلوه دهی و باطنم را در پیشگاهت زشت سازی»؛ (اللّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنْ أَنْ تُحَسِّنَ فِی لَامِعَةِ الْعُیُونِ عَلاَنِیَتی،وَ تُقَبِّحَ فِیَما أُبْطِنُ لَکَ سَرِیرَتِی) .
«لامِعَةُ الْعُیُونِ» به اصطلاح ازقبیل اضافه صفت به موصوف و به معنی«عیون لامعه»یعنی چشمهای پرنور است؛یعنی کار من به جایی نرسد که حتی افراد تیزبین مرا خوب پندارند در حالی که در باطن خوب نباشم.
در دومین جمله همین معنا را در قالب دیگری آورده،عرضه میدارد:
«(خداوندا چنان نباشم که) خوشبینی مردم را نسبت به خودم در آنچه تو از آن آگاهی جلب کنم (در حالی که در باطن چنین نباشم و از طریق ریا خود را در صف نیکان معرفی کنم)»؛ (مُحَافِظاً عَلی رِثَاءِ ( در بسیاری از نسخ به جای«رِثاء»،«رِیاء»آمده و مناسب هم همین است،زیرا مجموع دعای امام علیه السلام دربارهپرهیز از ریاکاری است در حالی که«رثاء»یعنی سوگواری یا مدح و تمجید اموات کردن که تناسبی با این بحث ندارد ) النَّاسِ مِنْ نَفْسِی بِجَمِیعِ مَا أَنْتَ مُطَّلِعٌ عَلَیْهِ مِنِّی) .
حضرت در سومین تعبیر،همین معنا را با اشاره به ثمره نامطلوب آن بازگو کرده،عرضه میدارد:«(چنان نباشم) که حُسن ظاهرم را برای مردم آشکار سازم و اعمال بدم را فقط به سوی تو آورم تا به این وسیله به بندگانت نزدیک گردم و از رضا و خشنودی تو دور شوم»؛ (فَأُبْدِی لِلنَّاسِ حُسْنَ ظَاهِرِی،وَ أُفْضِی ( .«أُفْضی»از ریشه«افضاء»به معنای منتقل ساختن چیزی به دیگری است و در مورد بیان اسرار خویش بهدیگران نیز به کار میرود که در عبارت بالا همین معنا مناسب است ) إِلَیْکَ بِسُوءِ عَمَلِی،تَقَرُّباً إِلَی عِبَادِکَ وَ تَبَاعُداً مِنْ مَرْضَاتِکَ) .
روشن است که هدف ریاکاران جلب توجه مردم و از این طریق،رسیدن به منافع مادی و دنیوی است این یک هدف است،ولی دوری از خداوند هدف نیست بلکه غایت و نتیجه این کار است هر چند مَجازاً در عبارت بالا به شکل هدف بیان شده است.
بدیهی است که این دعا درسی است برای همه مردم نه اینکه امام علیه السلام چنین باشد بلکه میخواهد بهطور غیر مستقیم که در دلها تأثیر بیشتری دارد نتیجه ریاکاری را برای همگان روشن سازد و آن را خطایی بزرگ معرفی کند که نتیجه آن،دوری از خدا و سرگردانی در وادی شرک و بتپرستی است.
نکوهش شدید ریا در کتاب و سنّت
در آیات قرآن و روایات اسلامی،عمل ریایی به شدت نکوهش شده است.
قرآن مجید در آیه 264 سوره«بقره»میگوید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذی کَالَّذِی یُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النّاسِ وَ لا یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَیْهِ تُرابٌ فَأَصابَهُ وابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْداً لا یَقْدِرُونَ عَلی شَیْءٍ مِمّا کَسَبُوا وَ اللّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! بخششهای خود را با منّت و آزار،باطل نسازید! همانند کسی که مال خود را برای نشان دادن به مردم،انفاق میکند؛و به خدا و روز رستاخیز،ایمان نمیآورد؛(کار او) همچون قطعه سنگی است که بر آن،(قشر نازکی از) خاک باشد؛(و بذرهایی در آن افشانده شود؛) و رگبار باران به آن برسد،(و همه خاکها و بذرها را بشوید،) و آن را صاف (و خالی از خاک و بذر) رها کند.آنها از کاری که انجام دادهاند، چیزی به دست نمیآورند؛و خداوند،جمعیت کافران را هدایت نمیکند».
در این آیه شریفه نکات بسیاری نهفته است:از یکسو ریا و شرک را همردیف قرار داده و از سویی دیگر عمل ریایی را بینتیجه و بیاثر خوانده و مسلمانان را به شدت از چنین کاری نهی کرده همانگونه که انفاقهای توأم با منت و آزار را منفور شمرده است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیثی از آینده چنین خبر میدهد.
«سَیَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ تَخْبُثُ فِیهِ سَرَائِرُهُمْ وَتَحْسُنُ فِیهِ عَلانِیَتُهُمْ طَمَعاً فِی الدُّنْیَا لا یُرِیدُونَ بِهِ مَا عِنْدَ رَبِّهِمْ یَکُونُ دِینُهُمْ رِیَاءً لا یُخَالِطُهُمْ خَوْفٌ یَعُمُّهُمُ اللَّهُ بِعِقَابٍ فَیَدْعُونَهُ دُعَاءَ الْغَرِیقِ فَلا یَسْتَجِیبُ لَهُمْ؛ زمانی بر مردم فرا میرسد که باطن آنها زشت و ظاهرشان برای طمع در دنیا زیبا میشود.هرگز پاداشهایی را که نزد خداست طلب نمیکنند،دینشان ریاسْت و خوف خدا در وجودشان نیست.در آن زمان خدا آنها را به مجازاتی مبتلا میسازد که حتی اگر مانند دعای غریق (کسی که با تمام وجودش خدا را میخواند) خدا را بخوانند دعایشان مستجاب نمیشود».( .کافی،ج 2،ص 296،ح 14 )
در منابع معروف حدیث از جمله کتاب شریف کافی و کتاب وسائلالشیعه روایات بسیاری درباره نکوهش ریاکاری وارد شده است؛از جمله کلینی رحمه الله در جلد دوم کافی در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«کُلُّ رِیَاءٍ شِرْکٌ إِنَّهُ مَنْ عَمِلَ لِلنَّاسِ کَانَ ثَوَابُهُ عَلَی النَّاسِ وَمَنْ عَمِلَ لِلَّهِ کَانَ ثَوَابُهُ عَلَی اللَّهِ» . ( .همان،ص 293،ح 3 )
در حدیث دیگری در تفسیر آیه «فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً»(کهف، آیه 110) (و مفهوم شرک در آیه) میفرماید:
«الرَّجُلُ یَعْمَلُ
شَیْئاً مِنَ الثَّوَابِ لا یَطْلُبُ بِهِ وَجْهَ اللَّهِ إِنَّمَا یَطْلُبُ تَزْکِیَةَ النَّاسِ یَشْتَهِی أَنْ یُسْمِعَ بِهِ النَّاسَ فَهَذَا الَّذِی أَشْرَکَ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ ثُمَّ قَالَ مَا مِنْ عَبْدٍ أَسَرَّ خَیْراً فَذَهَبَتِ الْأَیَّامُ أَبَداً حَتَّی یُظْهِرَ اللَّهُ لَهُ خَیْراً وَمَا مِنْ عَبْدٍ یُسِرُّ شَرّاً فَذَهَبَتِ الْأَیَّامُ أَبَداً حَتَّی یُظْهِرَ اللَّهُ لَهُ شَرّاً؛ منظور از آن کسی است که عملی دارای ثواب را انجام میدهد؛ولی مقصودش خدا نیست بلکه مقصودش این است که مردم او را پاک بشمرند و پیوسته دوست دارد که مردم عمل او را بشنوند (و او را ستایش کنند) این کسی است که برای عبادت پروردگارش شریک قرار داده است.سپس امام علیه السلام فرمود:
هرکس کار نیکی را مخفیانه انجام دهد مدت زیادی نمیگذرد که خدا آن را ظاهر میسازد و هیچ بندهای نیست که امر شری را پنهانی به جا آورد مگر اینکه پس از مدتی خداوند شر آن را آشکار میسازد». ( .کافی،ج 2،ص 293،ح 4 )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ O Allah ! I seek Your protection from this: that I may appear to be good in the eyes of people while my inward self may be sinful before You, and that I may guard myself (from sinning) only for show before people although You are aware of everything about me. Thus, I appear before the people in good shape although my evil acts are placed before You. This means achieving nearness to Your creatures but remoteness from Your pleasure.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا وَ ألّذِی أَمسَینَا مِنهُ فِی غُبرِ لَیلَةٍ دَهمَاءَ تَکشِرُ عَن یَومٍ أَغَرّ مَا کَانَ کَذَا وَ کَذَا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: نه، سوگند به خدایی که با قدرت او شب تاریک را به سر بردیم که روز سپیدی در پی داشت، چنین و چنان نبود !.
نه! بخدایی که از- قدرت- او درمانده شبی سیاه به سر بردیم که روزی سپیدی را در پی خواهد داشت، چنین و چنان نبوده است .
سوگند بحق کسی که شبانگاه کردم از توفیق تو در بقایای شب سیاه که ظاهر میشود آن سیاهی از روشنی که نبود چنین چنین
و فرمود (علیه السلام): نه، به خداوندی سوگند که به توانایی او، شبی سیاه را که روزی سپید در پی داشت، به پایان بردیم، که چنین و چنان خواهد شد.
و آن حضرت فرمود:نه،به خداوندی که از سوی او شب کردیم در بقایای شب تار، شبی که لبخندش روز روشنی را مژده میدهد،چنین و چنان نبوده .
شروح:
و غبر اللیل: بقایاه. و الکشر: التبسم و یبدو مع الکشر الاسنان و الدهماء السوداء و هذا من احسن الایمان.
ای بقایا لیله سوداء، و تکشر: ای تبسم، و ابتسام اللیل عن النهار کابتسام الشفه عن الثنایا.
غیراللیل: باقیماندهی شب، دهماء: سیاه، تار، تکشر: لبخند بطوری که دندانها دیده شوند، اغر: روشن، واضح، (نه، به خدایی که به قدرت او شب کردیم، در باقیماندهی شب تاری که از روز روشن جداست، که چنین و چنان نبوده است). کلمهی: تکشر عاریه برای شب آمده است از آن رو که از روشنی روز جدا شده، همچون کسی که میخندد، و این سوگند در نهایت فصاحت است، و از چنین فصاحتی سوگند خورنده و شنونده منفعل میگردد.
وَ قَالَ ع:لاَ وَ الَّذِی أَمْسَیْنَا مِنْهُ فِی غُبْرِ [غُبَّرِ]
لَیْلَةٍ دَهْمَاءَ تَکْشِرُ عَنْ یَوْمٍ أَغَرَّ مَا کَانَ کَذَا وَ کَذَا .
قد روی تفتر عن یوم أغر و الغبر البقایا ( و منه قول أبی کبیر الهذلی: و مبرأ من کل غبّر حیضة و فساد مرضعة و داء مغیل قال فی اللسان:«و غبر الحیض:بقایاه».) و کذلک الأغبار و کشر أیبسم و أصله الکشف.
و هذا الکلام إما أن یکون قاله علی جهة التفاؤل أو أن یکون إخبارا بغیب و الأول أوجه ( ا:«و الوجه الأوّل». )
(و قال علیهالسلام: لا و الذی امسینا منه) یعنی سوگند به حق که شبانگاه کردیم از توفیق او لاء نافیه از برای تاکید نفی مقسمعلیه است (فی غبر لیله دهماء) در بقای شب سیاه (تکشر عن یوم اغر) که ظاهر میشود و لایح میگردد آن سیاهی از روز روشن (ما کان کذا و کذا) که نبود چنین و چنین استعاره فرموده لفظ (کشر) را که آن تبسمی است که ظاهر میشود با آن اسنان انسان از برای اشعار شب از ضوء روز.
قسم خورد است به این کلمه. یعنی نه به حق آن خداوندی که شام کردیم از او در بقایای شب سیاه یا تاریکی آن که میخندد و دندان مینماید از روز روشن که نبود چنین و چنین. استعاره فرموده است لفظ کشر را که عبارت از پیدا ساختن دندان است به خنده یا غیر آن از پیدا ساختن شب تاریک روز روشن را به اسفار صبح چنانچه میگویند: زنگی شب به خنده دهن بگشود و از صبح دندان بنمود.
و قال علیهالسلام: «لا و الذی امسینا منه فی غبر لیله دهماء، تکشر عن یوم اغر ما کان کذا و کذا.» یعنی و گفت علیهالسلام که نه چنان است، سوگند به آنچنان کسی که شب کردیم از جهت او در بقیهی شب تاریکی که لبخنده میزد به روز سفید که نبود چنین و چنین.
اللغه: (غبر اللیل): بقایاه (الدهماء): السوداء المظلمه. (التکشر): التبسم الذی یظهر الثنایا و الانیاب اللامعه بیاضها، و کل ما بدت لک من ضوء و صبح فقد بدت غرته- المنجد. المعنی: حلف (علیه السلام) بالله الذی یبقی الانسان طول اللیل الی ان یصبح، و عبر عن طلوع الصبح بتبسم اللیل المظلم و ظهور طلعه الفجر الذی تمثل سلسله الاسنان البیضاء، و هو من احسن التعبیرات و افصحها، لم یسبق به احد، و الظاهر ان ما فی کلامه نافیه، و حلف (علیه السلام) علی نفی امور عرض بحضرته. قال الشارح المعتزلی: و هذا الکلام اما ان یکون قاله علی وجه التفال، او ان یکون اخبارا بغیب، و الاول اوجه. اقول: کانه جعل لفظه ما فی کلامه (علیه السلام) موصوله و لا یفهم له معنا، فتدبر. الترجمه: نه قسم بدان خدائی که ما را در شبی تیره برآورد که به روزی روشن لبخند زد چنین و چنان نبوده.
(الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) (لا و الذی) الذی یظهر من استعمالات لغه العرب فی مثل کلامه (علیه السلام) من کون الجواب منفیا لزوم زیاده لا فی اول القسم ایذانا بکون الجواب منفیا، قال تعالی: (فلا و ربک لا یومنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم) و قالوا: قسم العرب (لا بذی تسلم ما کان کذا و کذا). قال ابن السکیت: و تاویله: لا و الله الذی یسلمک ما کان کذا و کذا. و قال الجوهری: قولهم (لا و الذی اخرج النار من الوثیمه) ای: من الصخره. و فی تنبیه البکری علی اوهام القالی تقول (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) العرب (لا و الذی اخرج قابیه من قوب) صوابه (قوبا من قابیه) ای: فرخا من بیضه، و قال الشاعر: فلا و ابیک ابنه العامری لا یدعی القوم انی افر و قال ابن نهشل: فلا و ابیک لا انساک حتی تجاوب هامتی فی القبر هاما و قال اعرابی اغیر علی ابله، کما فی (العیون): لا و الذی انا عبد فی عبادته لو لا شماته اعداء ذوی احن ما سرنی ان ابلی فی مبارکها و ان شیئا قضاه الله لم یکن و لد عبل فی بخیل: صدق الیته ان قال مجتهدا لا و الرغیف فذاک البر من قسمه و قال جبان: لا والذی منع الابصار رویته ما یشتهی الموت عندی من له ارب و قال امیه بن حرثان: فلا و ابیک ما بالیت وحدی و قال عوف التیمی: فلا و ابیک لا تکفی سهیلا و قال عبدالله بن یزید عامل ابن الزبیر علی الکوفه فی سلیمان بن صرد و اصحابه لما طلبوا بدم الحسین (علیه السلام): لا و الذی هو ربهم لا یقتلهم (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) عدوهم حتی تشتد شوکتهم. و قال المختار لما دعا الناس الی بیعته: فلا و الذی جعل السماء سقفا محفوظا و الارض فجاجا سبلا ما بایعتم بعد بیعه علی (علیه السلام) و آل علی بیعه اهدی منها. و فی خبر نفی عمر لنصر بن الحجاج و لابیذویب ابن عم نصر- لا فتتان النساء بجمالهما- قال عمر لنصر: لا و الله لا تساکننی بارض انا بها، و لابی ذویب: لا و الذی نفسی بیده لا تجامعنی بارض ابدا. و فی خبر ابیطلحه الانصاری الذی و کله عمر باجراء دستوره فی سته الشوری الی ثلاثه ایام فان لم یقبلوه یضرب اعناقهم: لا و الذی ذهب بنفس محمد لا ازیدکم علی الایام الثلاثه التی امر بها عمر. و کان عمرو بن العاص وصف البحر لعمر فقال له: راکب البحر کدود علی عود، فلما استاذنوه لغزو البحر قال: لا و الذی بعث محمدا لا احمل فیه مسلما ابدا. و فی (اذکیاء ابن الجوزی) عن اعرابی قال: اسرت طی شابا، فقدم ابوه و عمه لیفدیاه، فاشتطوا علیهما فی الفداء و لم یرضوا بما اعطی ابوه، فقال: لا و الذی جعل الفرقدین یصبحان و یمسیان علی جبل طی لا ازیدکم علی ما اعطیتکم، ثم انصرف مع اخیه و قال له: لقد القیت الی ابنی کلمه لئن کان فیه خیر لینجون، فما لبث ان جاء و طرد قطعه من ابلهم- کان قال له الزم الفرقدین (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) علی جبل طی، فانهما طالعان علیه و لا یغیبان عنه. کما ان المفهوم من استعمالاتها فی مثل قوله تعالی: (تاالله تفتو تذکر یوسف) حذف (لا) من الجواب المنفی المستقبل، کقول امری القیس: فقلت یمین الله ابرح قاعدا و لو قطعوا راسی لدیک و اوصالی و قول الهذلی: تالله یبقی علی الایام ذو حید بمشمخر به الظیان و الاس و قول رجل نزل علی آمراه من بنی ثعلبه بن یربوع: فانی امرو اعطیت ربی الیه اری زانیا ما لاح لی وضح الفجر و قول لیلی الاخیلیه فی رثاء توبه: فتالله تبنی بیتها ام عاصم علی مثله احدی اللیالی الغوابر ایضا: فاقسمت ابکی بعد توبه هالکا و احفل من نالت صروف المقادر و قول عتاب بن و رقاء الشیبانی للمامون:
آلیت اشرب راحا ما حج لله رکب و بالجمله: فی کلام العرب خصوصیات لم ینبه علی کثیر منها ائمه (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) الادب کما هاهنا، و منها استعمال السمع بمعنی الاسماع اذا جاء مع الداع، کقول عمرو ابن معدیکرب: امن ریحانه الداعی السمیع و فی (النهج) (دعا الیها اسمع داع). و منها عدم مجیء فاعل (ما راعنی) الا جمله بعد (الا)، و نبه علیه المغنی، کقوله: و ما راعنی الا یسیر بشرطه و عهدی به قینا یفش بکیر (امسینا منه فی غبر) ای: بقایا. (لیله دهماء) ای: مظلمه سوداء. (تکشر) من کشر البعیر عن نابه، ای: کشف عنها، و (کشر الرجل) بدت منه الاسنان. (عن یوم اغر) ای: ابیض. (ما کان کذا و کذا). قال ابن ابیالحدید بعد العنوان: هذا الکلام اما ان یکون قاله (علیه السلام) علی جهه التفول، او ان یکون اخبارا بغیب، و الاول اوجه. قلت: لیس بتفول، و لا اخبارا بالغیب، بل یمینا علی نفی وقوع شیء معهود فیما مضی، و انما کان محتملا للاخبار عن غیب لو کان بلفظ: (ما یکون کذا و کذا). (الفصل الرابع و العشرون- فی حلفه (علیه السلام) و تعلیمه احلاف … ) و کیف کان، فاخذ حلفه (علیه السلام) اسماعیل بن عبدالله، فحلف لرجل فی آخر یوم من شعبان، فقال: (لا و الذی انا فی غبر یوم عظیم منه و تلقاء لیله تفتر عن ایام عظام ما کان ما بلغک هکذا). هذا، و فی الخبر: ان یمین النبی (صلی الله علیه و آله) کان (لا و مقلب القلوب)، و قالوا: کان حکیم بن حزام اذا اجتهد فی یمینه قال: (لا و الذی نجانی یوم بدر). و فی (تاریخ الیعقوبی): کان شیث و قومه اذا اراد احدهم ان یحلف قال: (لا و دم هابیل). هذا، و من حلف الاخطل و جریر ما فی (العقد): ان جریرا و فد علی عبدالملک و عنده الاخطل، فقال عبدالملک للاخطل: اتعرفه؟ قال: لا. قال: هذا جریر. فقال الاخطل له: و الذی عرفنی اعیار امک ما عرفتک. فقال له جریر: و الذی اعمی بصیرتک و ادام خزیتک لقد عرفتک بسیماک سیما اهل النار. و الظاهر کون قول الاخطل (اعیار امک) اشاره الی اشتهار جریر بابن المراغه.
امسینا منه ای ابقانا من الاحیاء الی الان، و الغیر- بکسر الغین و سکون الباء- الحقد، و بضم الغین کما هنا البقیه من الشیء، و الدهماء: السرداء، و کشر و تکشر- کشف و تکشف، و اغر: ابیض. و المفهوم من هذا القسم ان الامام ینکر مقالا یباطل سمعه من قائل.
… ما کان کذا و کذا: غبر اللیله بضم الغین و سکون الباء بقیتها و الدهماء السوداء و کشر عن اسنانه کضرب ابداها فی الضحک و نحوه و الاغر ابیض الوجه یحلف بالله الذی امسی بتقدیره فی بقیه لیله سوداء تنفجر عن فجر ساطع الضیاء و وجه التشبیه ظاهر
امام علیهالسلام (در اخبار به ظهور حضرت صاحب الزمان) فرموده است: البته سوگند بخداوندی که از (توانائی) او شب کردیم در باقیمانده شب تاری که از روز روشن هویدا میگردد چنین و چنان نبوده است (که اراده و خواست خدا بر آن باشد که همواره مردم در تاریکی ضلالت و گمراهی بدعتهای مخالفین به سر برند، بلکه در زمان دولت حقه و پیدایش امام زمان )عجل الله فرجه( به حقایق اسلام آشنا شده از تاریکی رهائی یابند که این شب را سحر در پیش و این سحر را صبح نزدیک است).
ظاهرا جمله بالا را امام (علیه السلام) در اواخر قدرت ظاهری بیان کرده و دوستانش گلایه داشتهاند که چرا حکومت صددرصد اسلامی تشکیل نگردید و معاویه بر سر کار ماند؟ حضرت در پاسخ آنان فرموده شب تاریک را پشت سر گذاشتیم و صبح سعادت (دولت مهدی (علیه السلام)) آغاز میگردد و همه این کجرویها اصلاح میشود. شاید اشاره به این آیه باشد که خدا میفرماید: (زمین در اختیار بندگان صالح من قرار میگیرد.)
و قال علیهالسلام: (لا) لیس الامر هکذا (و الذی امسینامنه) ای دخلنا فی المساء، من جانبه (فی غبر لیله دهماء) ای فی بقیه لیله سوداء، فان (غبر) بمعنی البقیه (تکشر) ای تنفرج (عن یوم اغر) ای ابیض، اذ اللیل ینفرج عن الصباح (ما کان کذا و کذا) هذا متعلق الحلف، و حیث لم یکن مهما، و انما المهم لفظه القسم، لیم یذکره السید (ره).
اللغه: الغبر: البقایا. الدهماء: السوداء. التکشر: الضحک الذی یظهر معه الانیاب و الثنایا. الاغر: الابیض. الشرح: حلف بالله الذی یبقی الانسان علی قید الحیاه الی ان یمضی اللیل المظلم و یظهر الصبح المشرق کما نقول اقسم بالله الذی یبقینا علی قید الحیاه حتی یطلع الصبح ما کان هذا الامر و هذا الامر و هذا الامر … و هو حلف علی نفی الشیء الفلانی …
«و آن حضرت فرمود: نه سوگند به کسی که -از قدرت او- در بازمانده شبی سیاه بسر بردیم که چه بسا روز سپیدی در پی خواهد داشت که چنین و چنان نبوده است.»
ابن ابی الحدید ضمن توضیح برخی از لغات این سخن می گوید: این سخن را علی علیه السّلام یا برای تفأل به خیر فرموده است یا آنکه از نوع اخبار به غیب است و همان حدس نخست صحیح تر است.
و قال علیهالسلام
لَا وَ الَّذِی أَمْسَیْنَا مِنْهُ فِی غُبْرِ لَیْلَةٍ دَهْمَاءَ،تَکْشِرُ عَنْ یَوْمٍ أَغَرَّ،
مَا کَانَ کَذَا وَ کَذَا.
امام علیه السلام فرمود:
نه،سوگند به کسی که ما را در بقایای شب تاریک نگه داشت؛شبی که لبخند سپیدهدمش از روزی روشن پرده برداشت،که چنین و چنان نبوده است.(هدف از ذکر این عبارت تنها بیان سوگند زیبا و جالب امام علیه السلام است). ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب برای این کلام امام علیه السلام منبعی جز نهجالبلاغه نیافته است (مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 222) و ما نیز در منابع دیگری که جستوجو کردیم چیزی نیافتیم )
سوگندی بسیار زیبا
هدف جناب سیّد رضی رحمه الله از ذکر این سوگند،نشان دادن فصاحت و زیبایی کلام امام علیه السلام حتی در سوگندهاست.اما اینکه این سوگند برای چه جاری شده است؟ یا مرحوم سیّد رضی به آن دست نیافته است و یا اگر دست یافته ذکر آن را لازم نمیدانسته است.
به هر حال امام علیه السلام میفرماید:نه،سوگند به آن کس که ما را در بقایای شب تاریک نگه داشت؛شبی که لبخند سپیدهدمش از روز روشن پرده برداشت،که چنین و چنان نبوده است»؛ (لَا وَ الَّذِی أَمْسَیْنَا مِنْهُ فِی غُبْرِ لَیْلَةٍ دَهْمَاءَ،تَکْشِرُ عَنْ یَوْمٍ أَغَرَّ،مَا کَانَ کَذَا وَ کَذَا) .
امام علیه السلام در این تشبیه جالب،نخست اشاره به تاریکی شبهای ظلمانی میکند ( «غُبْر» به معنای باقیمانده و «دَهْماء» به معنای سیاه و تاریک است) که به دنبال آن،روز روشنی است.گویی همانند انسانی است که به هنگام لبخند، لبهای او کنار میرود و دندانهای زیبایش آشکار میشود.( «تَکْشِرُ» از ریشه «کَشْر»(بر وزن نشر) به معنای کنار رفتن لبها برای خندیدن و «أغَرّ» به معنای روشن و سفید است).
اینکه امام علیه السلام این قسم زیبا و فصیح را برای چه موضوعی یاد کرده،روشن نیست.شاید برای مرحوم سیّد رضی روشن بوده؛ولی چون هدفش بیان زیبایی قسم بوده از ذکر آن صرف نظر کرده است.این احتمال نیز هست که بر سیّد رضی رحمه الله نیز روشن نبوده و آنچه را او به آن دست یافته اصل سوگند بوده است؛ ولی میتوان به قرینه قسمی که امام علیه السلام یاد کرده حدس زد که قسم،اشاره به ظهور اسلام و محو آثار شرک و کفر و بتپرستی و انتقال مردم از دوران تاریک جاهلیت به دوران نورانی اسلام بوده و جمله «ما کانَ کَذا و کَذا» در واقع اشاره به نفی بعضی از بدعتهایی بود که در اسلام گذاشته شد و در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وجود نداشت.
مرحوم«مغنیه»در شرح نهج البلاغه خود میگوید:جمله (ما کان کَذا وَ کَذا) ممکن است اشاره به مطلب باطلی بوده که امام علیه السلام آن را از کسی شنیده بوده و در مقام انکار آن برآمده است؛ولی آنچه ما ذکر کردیم مناسبتر به نظر میرسد.
در اینکه«لا»در آغاز این قسم و مشابه آن در کلام عرب زائده است یا نافیه، در میان مفسران و دانشمندان،گفتوگو است؛جمعی آن را زائده نمیدانند؛ مانند آنچه در قرآن مجید در آیه 65 سوره«نساء»آمده است که میفرماید: «فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ ...».و معتقدند مطلبی قبلاً ذکر شده،آن را نفی میکند سپس به مطلب دیگر میپردازد؛ولی جمعی دیگر عقیده دارند که«لا»زائده است و برای تأکید نفیی است که بعداً میآید (و میدانیم که بسیاری از کلمات زائده برای تأکید است).
در تفسیر فخر رازی نیز در آیه شریفه بالا دو قول نقل شده است:یکی«لا»ی زائده و برای تأکید و دیگری«لا»ی مفیده و برای نفی مطلبی بوده که پیش از این آمده است؛ولی در تفسیر جوامع الجامع،«لا»زائده گرفته شده است. ( .تفسیر کبیر،ج 10،ص 127؛جوامع الجامع،ج 1،ص 267)
Imam Ali ibn Abu Talib said : I swear by the One Who let us pass the dark night after which there was a bright day that such and such did not happen.”
وَ قَالَ علیه السلام قَلِیلٌ تَدُومُ عَلَیهِ أَرجَی مِن کَثِیرٍ مَملُولٍ مِنهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کار اندکی که ادامه یابد، از کار بسیاری که از آن به ستوه آیی امیدوار کنندهتر است .
اندکی که با آن بپایی به از بسیاری که از آن دلگیر آیی.
اندکی که دایم باشد برو امیدوارتر است از بسیاری که ملامت یابند از آن
و فرمود (علیه السلام): چیز اندکی که بر آن مداومت کنی، بهتر است از بسیاری که از آن ملول گردی.
و آن حضرت فرمود:اندک کاری که بر آن مداومت کنی امید بخشتر است از کار زیادی که از آن خسته شوی .
شروح:
(کار اندکی که در آن مداومت کنی، امیدبخشتر از کار زیادی است که از آن خسته و ملول گردی). مقصود امام (علیه السلام) این است که از کارها کار اندک مداوم، پرارزشتر است از کار زیاد خستهکننده و غیر مداوم، و نفس را بهتر آماده میسازد، پس در آخرت سود بیشتری دارد.
وَ قَالَ علیه السلام قَلِیلٌ تَدُومُ عَلَیْهِ أَرْجَی مِنْ کَثِیرٍ مَمْلُولٍ مِنْهُ .
لا ریب أن من أراد حفظ کتاب من الکتب العلمیة فحفظ منه قلیلا قلیلا و دام علی ذلک فإن ذلک أنفع له و أرجی لفلاحه من أن یحفظ کثیرا و لا یدوم علیه لملاله إیاه و ضجره منه و التجربة تشهد بذلک.
و القول فی غیر الحفظ کالقول فی الحفظ نحو الزیارة القلیلة للصدیق و نحو العطاء الیسیر الدائم ( بعدها فی ا:«غیر المنقطع». ) الذی هو خیر من الکثیر المنقطع و نحو ذلک
(و قال علیهالسلام: قلیل تدوم علیه) اندکی که دایم باشی بر او (ارجی من کثیر مملول منه) امیدوارتر است از روی منفعت، از بسیاری که ملالت و اندوه یابید از او
کار اندک مثلا از طاعت که دائم و مستمر باشی بر آن امیدوارتر است یا امید او بیشتر است از بسیاری که شخص از او ملول گردد و رمیده شود.
و قال علیهالسلام: «قلیل تدوم علیه ارجی من کثیر مملول منه.» یعنی و گفت علیهالسلام که اندک از عبادتی که تو مداومت بر آن نمایی، امید نفع داشتهتر است از عبادت بسیار ملامت داشته شده و منضجر شدهی از او، یعنی ترک شده از جهت ملالت و انضجار از او.
المعنی: اشار (علیه السلام) الی ان من شرائط قبول الاعمال حضور القلب و التوجه و انما یتحقق ذلک بالنشاط و الاقبال نحو العمل عن رغبه تسر القلب، فاذا صار العمل مملا و مکسلا یسلب عنه روح العباده، کما انه ینتهی بالقطع و التعطیل لا محاله، فالاشتغال بعمل قلیل دائم ارجی و احسن من الکسیر الممل المزاحم. الترجمه: خیری اندک که بر آن مداومت کنی، به از بسیاری است که از آن اظهار ملالت نمائی.
کردار کمی که خوب و پیوست بود***به از عمل کثیر با تنگدلی
اقول هو تکرار اعتذر فی الدیباجه عنه بقوله (و ربما بعد العهد بما اختیر اولا فاعید بعضه سهوا او نسیانا لا قصدا و اعتمادا). و فی (الکافی) عن ابیجعفر (علیه السلام) ما من شیء احب الی الله تعالی من عمل یداوم علیه و ان قل- و عن الصادق (علیه السلام) اذا کان الرجل علی عمل فلیدم علیه سنه ثم یعدل عنه ان شاء و ذلک ان لیله القدر یکون فیها فی عامه ذلک ما شاءالله ان یکون. و عنه (علیه السلام) مر بی ابی و انا بالطواف و انا حدث و قد اجتهدت فرآنی و انا اتصاب عرقا فقال یا بنی ان الله اذا احب عبدا ادخله الجنه و رضی عنه بالیسیر. (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) و عن النبی (صلی الله علیه و آله) ان هذا الدین متین فاوغلوا فیه برفق و لا تکرهوا عباده الله الی عباده- و فی خبر- و لا تبغض الی نفسک عباده ربک. و عن الصادق (علیه السلام) ان من المسلمین من له سهم و من له سهمان و من له ثلاثه و من له اربعه- الی ان قال- فلیس ینبغی ان تحمل صاحب السهم علی ما علیه صاحب السهمین و لا صاحب السهمین علی ما علیه صاحب الثلاثه- الی ان قال- و ساضرب لک مثلا کان له جار نصرانی فدعاه الی الاسلام و زینه له فاجابه فاتاه سحرا فقرع علیه الباب و قال له توضا للصلاه فتوضا و خرج معه فصلیا ما شاء الله ثم صلیا الفجر ثم مکثا حتی اصبحا فقام الجار لمنزله فقال له الرجل این تذهب النهار قصیر و الذی بینک و بین الظهر قلیل فجلس معه الی الظهر ثم قال له و ما بین الظهر و العصر قلیل فحبسه حتی صلی العصر ثم قام واراد ان ینصرف فقال له ان هذا آخر النهار و اقل من اوله فاحتبسه حتی صلی المغرب ثم اراد ان ینصرف فقال له انما بقی صلاه واحده فمکث حتی صلی العشاء الاخره ثم تفرقا فلما کان سحرا غدا علیه فضرب علیه الباب و قال له اخرج قال اطلب لهذا الدین من هو افرغ منی و انا انسان مسکین ولی عیال- فادخله فی شیء اخرجه منه- هذا و قال ابن ابیالحدید قال الشاعر: انی کثرت علیه فی زیارته فمل و الشیء مملول اذا کثر
انتهز فرصه العمر، و اعمل فی کل یوم و لو یسیرا، فان ایسیر الدائم فی الکثیر من الایام انمی و افضل من عمل کثیر تاتی به فی آن واحد او آنین، ثم تمله و تسامه، و یذهب مع الریح.
… ارجی من کثیر مملول: اعمل قلیلا و داوم علیه فهو افضل من کثیر تسام منه فتترکه
امام علیهالسلام (در ستودن پشتکار داشتن) فرموده است: اندک کاری که به آن ادامه دهی امید (سود) به آن بیشتر است از کار بسیاری که از آن ملول و خسته گردی (که بر اثر آن ترکش نمائی).
افراط و زیادهروی در هر کاری حتی در عبادت، خستهکننده است و انسان را به تدریج دلسرد و از آن کار باز میدارد همانطوری که تفریط و سستی مذموم است و قابل دوام نیست. بفرموده امام (علیه السلام) کار و همچنین فردی قابل دوام است که در حد اعتدال و دقیق باشد و جوانب امر را خوب بررسی کند. افردا معتدل و وظیفهشناس محدودند تا آنجا که خدا وقتی نعمتهائی را که به سلیمان داده شماره میکند میفرماید: (کمی از بندگانم شاکرند- و وظیفهشناس-)
و قال علیهالسلام: (قلیل تدوم علیه) من اعمال، بان تبقی مستمرا فی اتیانه (ارجی من کثیر مملول منه) بان یمل منه الانسان و یسام فیترکه.
اللغه: الملل: السام و الضجر. الشرح: یقال: ساقیه جاریه و لا نهر مقطوع … فالقلیل من الاجر او العمل مع المداومه علیه و الاستمراریه فیه خیر من الاجر الکبیر الذی تحصل علیه دفعه ثم تتوقف عن الاجر بعده و کذلک العمل اذا کان کثیرا و توقف، و رکعتان تتعهد نفسک باقامتهما باستمرار فی کل یوم خیر من نوافل نهار بکاملها تنقطع بعدها عن النوافل ابدا …
«اندکی که بر آن پایداری کنی بهتر از بسیاری است که از آن دلگیر شوی.»
و قال علیهالسلام
قَلِیلٌ تَدُومُ عَلَیْهِ أرْجی مِنْ کَثِیرٍ مَمْلُولٍ مِنْهُ.
امام علیه السلام فرمود:
کار کمی که (با نشاط) آن را ادامه دهی امیدبخشتر از کار زیاد
و خستهکننده است. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:این کلام در غررالحکم به سه صورت آمده است: «قَلِیلٌ تَدُومُ عَلَیْهِ خَیْرٌ مِنْ کَثیرٍ مَمْلُولٍ» ؛ «قَلِیلٌ یَدُومُ خَیْرٌ مِنْ کَثیرٍ یَنْقَطِعُ» و «قَلیلٌ یَدُومُ خَیْرٌ مِنْ کَثیرٍ مُنْقَطِعٍ» (این تفاوتها نشان میدهد که آمُدی منابع دیگری در دست داشته که هرکدام این کلام حکیمانه را به نحوی نقل کردهاند) سپس از ابن قاسم در کتاب روض الاخیار نقل میکند که او تعبیری همچون تعبیر سیّد رضی آورده،با این تفاوت که به جای«أرْجی»،«خَیْرٌ»ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 222))
ارزش اعمال کم توأم با نشاط
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اشاره میفرماید که بسیاری از آن غافلند،میفرماید:«کار کمی که (با نشاط) آن را ادامه دهی امیدبخشتر از کار زیاد و خسته کننده است»؛ (قَلِیلٌ تَدُومُ عَلَیْهِ أرْجی مِنْ کَثِیرٍ مَمْلُولٍ مِنْهُ) .
«أرْجی» به معنای امیدبخشتر از ماده«رجاء»گرفته شده و به یقین،کاری که دوام داشته باشد هر چند کم باشد امیدبخشتر از کارهای زیادی است که مایه ملالت است و به زودی قطع میشود.
بسیاری افراد هنگامی که اهمیت و فواید کاری را میشنوند-خواه فواید مادی داشته باشد یا معنوی-به آن هجوم میآورند،به مقدار زیادی انجام میدهند و خسته و وامانده شده و در نتیجه،از آن کار سرخورده میشوند و ای بسا کمتر رغبت تکرار آن را پیدا میکنند در حالی که اگر کار کمتر باشد و انسان آن را با میل و رغبت ادامه دهد بسیار مفیدتر است.
کارِ گروه اول مانند رگباری است که از آسمان نازل شود و سیلابی راه بیفتد و همه جا را آب فرا بگیرد و بسیاری از زراعتها و خانهها را ویران سازد؛ولی کار گروه دوم مانند بارانهای نرم نرم طولانی و مفید است که همه جا را آباد میکند بیآنکه ویرانی به بار آورد.
نیز کارِ گروه اول مانند کسی است که داروی شفابخشی را به مقدار زیاد و بدون رعایت کمیت لازم مصرف میکند و به جای درمان،به مسمومیت گرفتار میشود و چه بسا برای همیشه از آن دارو بیزار میگردد.کار گروه دوم مانند کسی است که آن دارو را به مقدار کم و طبق دستور طبیب بهتدریج در مدت نسبتاً طولانی مصرف میکند و بهبودی مییابد و زیانی دامن او را نمیگیرد.
شبیه همین کلام حکیمانه در حکمت 444 نیز آمده است که میفرماید:
«قَلِیلٌ مَدُومٌ عَلَیْهِ خَیْرٌ مِنْ کَثِیرٍ مَمْلُولٍ مِنْهُ؛ کار کمی که دوام یابد بهتر از کار زیادی است که خسته کننده باشد».
همین معنا در حدیث مفصلی که مرحوم کلینی در کافی ذکر کرده،آمده است.
آغاز حدیث چنین است:همه مردم در ایمان و عمل یکسان نیستند؛بعضی دارای یک سهم،بعضی دو سهم و بعضی بیشترند و نباید کسی که توان بیشتری دارد وضع خود را بر کسی که توان کمتری دارد تحمیل کند.سپس امام علیه السلام فرمود:
برای تو مثالی ذکر میکنم:مردی از مسلمانان همسایهای داشت که نصرانی بود، او را به اسلام دعوت کرد و مزایای اسلام را برای وی برشمرد،او هم پذیرفت و مسلمان شد.هنگام سحر،مرد مسلمان درِ خانه همسایه تازه مسلمان را کوفت.
گفت:کیستی؟ گفت:من فلان شخص،همسایه توام.گفت:چهکار داری؟ گفت:
وضو بگیر و لباسهایت را بپوش و همراه من بیا برای نماز صبح برویم.او وضو گرفت و لباس پوشید و همراه او آمد و مقدار زیادی پیش از طلوع فجر نماز خواندند.سپس صبر کردند تا صبح شد و مرد تازه مسلمان برخاست تا به خانهاش برگردد.رفیق مسلمانش گفت:کجا میروی؟ روز کوتاه است و تا ظهر وقت زیادی نیست.آن مرد تازه مسلمان همراه همسایه مسلمانش نشست تا نماز ظهر را خواندند.سپس به او گفت:بین ظهر و عصر نیز فاصله زیادی نیست باش تا نماز عصر را بخوانیم.مرد تازه مسلمان میخواست به منزل خود بازگردد،به او گفت:روز به پایان رسیده بمان تا نماز مغرب را بخوانیم.بعد از نماز مغرب میخواست به خانهاش برگردد گفت:یک نماز بیشتر باقی نمانده بمان تا آن را هم بخوانیم بعد به منزل میروی.مرد تازه مسلمان نماز عشا را هم خواند؛سپس از هم جدا شدند و هرکدام به منزل خود رفتند.هنگامی که سحر روز بعد شد بار دیگر مرد مسلمان آمد و درِ خانه او را زد.گفت:کیستی؟ گفت:
من فلان شخص هستم.گفت:چه کار داری؟ گفت:وضو بگیر و لباسهایت را بپوش برویم نماز بخوانیم:مرد تازه مسلمان گفت:أُطْلُبْ لِهذَا الدِّینِ مَنْ هُوَ أفْرَغْ مِنّی وَ أنَا إنْسانٌ مِسْکینٌ وَ عَلی عَیالٌ؛برای این دین،آدم بیکارتر از من را پیدا کن.
من آدم محتاجی هستم و عیالوارم و باید دنبال کار و زندگی باشم.
امام علیه السلام در پایان فرمود:«أدْخَلَهُ فِی شَیْءٍ أخْرَجَهُ مِنْهُ؛او را داخل اسلام کرد (اما براثر نادانی و تحمیل زیاد) او را از اسلام خارج ساخت». ( .کافی،ج 2،ص 42،ح 2)
این در واقع درسی است به همه مسلمانان و به خصوص برای مبلغان و پدران و مادران که مراقب باشند وظایف سنگین و به خصوص مستحباتی که جز افاضل و اوتاد تحمل آن را ندارند،بر توده مردم و فرزندان تحمیل نکنند و اسلام را آنگونه که هست دین سهل و آسان معرفی نمایند تا بتوانند بر آن تداوم یابند.
در واقع آنچه امام علیه السلام در این کلام حکیمانه فرموده برگرفته از کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله است آنجا که میفرماید:
«إنَّ النَّفْسَ مَلُولَةٌ وَ إنَّ أَحَدَکُمْ لا یَدْری ما قَدْرُ الْمُدَّةِ فَلْیَنْظُرْ مِنَ الْعِبادَةِ ما یُطِیقُ ثُمَّ لِیُداوِمْ عَلَیْهِ فَإنّ أحَبَّ الْأعْمالِ إلَی اللّهِ ما یُدیمُ عَلَیْهِ وَ إنْ قَلَّ؛ روح انسان کسل میشود و شما نمیدانید چه اندازه توان و تحمل دارید.باید به سراغ عبادتی بروید که توان آن را دارید و بر آن تداوم یابید،زیرا محبوبترین کارها عملی است که ادامه داشته باشد،هرچند کم باشد». ( .کنز العمّال،ح 5312 )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “A small act of goodness which is continued regularly is more beneficial than a grand one carried out with grudge.
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا أَضَرّتِ النّوَافِلُ بِالفَرَائِضِ فَارفُضُوهَا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هر گاه مستحبات به واجبات زیان رساند آن را ترک کنید .
اگر مستحبها به واجبها زیان رساند، مستحبها را واگذارید.
و فرمود هر گاه ضرر رساند نمازهای سنتی بنمازها فریضه ترک کنید آنرا
و فرمود (علیه السلام): اگر مستحبات به واجبات زیان رسانند، مستحبات را ترک گوی.
و آن حضرت فرمود:زمانی که مستحبّات به واجبات زیان بزند مستحبات را رها کنید .
شروح:
اذا اضرت النوافل بالفرائض فارفضوها: ای اذا کان للاکثار من النوافل مما یکل المرء و یمله او یضعفه حتی اذا انتهی الی الفرض یخل ببعض شرائطه، فینبغی ان یقصر من النوافل، لتمکنه من الاتیان بالفرض کاملا، و یتدرج ان یشرع فی الطوال من النوافل بحیث یفوت وقت الفرض، و نظائر ذلک، و قیل الامتناع من الریاء فرض فاذا کان تکثیر النوافل یودی الی الریاء یجب الامتناع منه. قال فضیل بن عیاض: کان الناس فی الزمن الماضی لا یراون بما یعملون من الطاعات، و الان یراون بما لا یعملون، و فی الاثر ان الله تعالی اذا صلی عبد من عباده ریاء، او عمل طاعه ریاء، یقول للملائکه: انظروا الی عبدی الذی یستهزیء بی، و اعلم ان النوافل وضعت تلافیا للخلل الواقع فی الفرائض و جبرا لانکسارها، فما دام الجبر سببا للکسر فالاولی ان لا یکون.
(هرگاه مستحبات به واجبات لطمه بزنند، آنها را ترک کنید). یعنی: هرگاه مستحبات باعث اشکال برخی از شرایط واجبات گردند، ترک چنان مستحباتی واجب است، و این مطلب به طور مشروح گذشت.
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا أَضَرَّتِ النَّوَافِلُ بِالْفَرَائِضِ فَارْفُضُوهَا .
قد تقدم القول فی النافلة هل تصح ممن علیه فریضة لم یؤدها و ذکرنا مذاهب الفقهاء فی ذلک.
و لا ریب أن من استغرق الوقت بالنوافل حتی آن أوقات الفرائض لم یفعل الفرائض فیها و شغلها بالعبادة النفلیة فقد أخطأ و الواجب أن یرفض النافلة حیث یتضیق وقت الفریضة لا خلاف بین المسلمین فی ذلک و یصلح أن یکون هذا مثلا ظاهره ما ذکرنا و باطنه أمر آخر
(و قال علیهالسلام: اذا اضرت النوافل بالفرائض) هرگاه که ضرر رساند نمازهای سنتی به نمازهای فریضه (فارفضوها) پس ترک کنید آن نوافل را ومثل این حدیث در ماتقدم ذکر یافت
هرگاه ضرر رساند نافلهها به فریضهها ترک دهید نافلهها را
و قال علیهالسلام: «اذا اضرت النوافل بالفرائض فارفضوها.» یعنی و گفت علیهالسلام هر گاه ضرر رساند اعمال مستحبه به اعمال واجبه پس ترک کنید آنها را، یعنی اعمال واجبه را به جای آرید.
المعنی: قد اعتاد بعض الناس بالاشتعال بامور مستحبه کالزیاره و الادعیه و امثالهما مع الغفله عن اداء الواجبات بحیث یضر اشتغاله بهذه الامور عن اداء ما یجب علیه بشرائطه و حدوده. فامر (علیه السلام) برفض الامور المستحبه اذا اضرت بالواجب، و هل یشمل الحکم ما اذا اضرت النافله بنقصان ثواب الفریضه لتاخیرها عن وقت الفضیله مثلا ام لا؟ و هل یستفاد من امره بالفرض بطلان النافله حینئذ ام لا؟ یحتاج الی بسط لا یسعه المقام الترجمه: چون انجام امور مستحبه مایهی زیان به امور واجبه شود، آنها را ترک کنید و به واجب بپردازد.
نوافل گر فرائض را زیان کرد*** مسلمان را بباید ترک آن کرد
ای اترکوها فی (المقنع) لا یجوز ان یتطوع الرجل و علیه شیء من الفرائض کذلک وجدته فی کل الاحادیث. و روی الشیخ عن زراره سالت اباجعفر (علیه السلام) رکعتی الفجر قال قبل الفجر- الی ان قال- اترید ان تقایس لو کان علیک من شهر رمضان اکنت تتطوع، اذا دخل علیک وقت الفریضه فابدا بالفریضه. و عن معاویه بن عمار عن الصادق (علیه السلام) فی امراه اوصت بثلثها یتصدق به عنها و یعتق عنها و یحج عنها فلم یسع المال ذلک فقال ابدا بالحج فان الحح فریضه و ما بقی فضعه فی النوافل- ای العتق و الصدقه. و فی (الکافی) عن الباقر (علیه السلام) جعل الذراع و الذراعان لمکان الفریضه فاذا بلغ الفیء ذراعا بدات بالفریضه و ترکت النافله عنه (علیه السلام) قال لی رجل من (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) اهل المدینه مالی لا اراک تتطوع بین الاذان و الاقامه کالناس قلت انا اذا اردنا ان نتطوع کان تطوعنا فی غیر وقت فریضه فاذا دخلت الفریضه فلا تطوع. هذا و قال (علیه السلام) ایضا فی ذلک غیر ما نقله المصنف ما رواه الحلبی فی (تحفه) فقال: قال (علیه السلام) لا تقضوا النافله فی وقت الفریضه و لکن ابداوا بالفریضه ثم صلوا ما بدا لکم و لا یصل الرجل نافله فی وقت فریضه و لا یترکها الا من عذر و لیقض بعد ذلک اذا امکنه القضاء فانه عز و جل یقول (الذین هم علی صلوتهم دائمون) و هم الذین یقضون ما فاتهم من اللیل بالنهار و من النهار باللیل. هذا، و فی خبر ان النبی (صلی الله علیه و آله) نام عن صلاه الصبح حتی طلعت الشمس فقضی او لا النافله ثم الفریضه لفوت الوقتین و علی صحه الخبر فهو استثناء من العنوان (لا قربه بالنوافل اذا اضرت بالفرائض) و کذا العنوان الاخر لکون قضاء الفریضه فورا.
تقدم مع الشرح فی الحکمه 39.
امام علیهالسلام (در ترغیب به واجبات) فرموده است: هر گاه مستحبات به واجبات زیان رساند (اخلال نماید) آن مستحبات را ترک کنید (برهان آن در شرح فرمایش سی و هشتم و یکصد و نهم گذشت).
خدا برای نمازهای پنجگانه (صبح، ظهر، عصر، و مغرب و عشاء) نافله تعیین کرده است که هر کس بتواند بخواند ثواب زیادی میبرد اما تا آنجا که نماز شب خواندن سبب نشود که انسان خواب بماند و نماز صبحش غذا شود. شب زندهداری و احیاء داشتن شبهای قدر، جمعه و خیلی از اعیاد اسلامی مستحب است ولی تاآنجا خوب است که سبب نشود نمازهای واجب و یا تامین زندگی (برای فقراء) ترک شود و موجب ضعف انسان نگردد. زیارت قبور ائمه اطهار (علیه السلام) مستحب است ولی تا آنجا که حقوق مالی رعایت شود و زن و فرزند در مضیقه مالی قرار نگیرند. اشتباه نشود، زیارت خانه خدا برای کسی که استطاعت دارد واجب است و باید با هر مشکلی هست آن را ادا کند.
و قال علیهالسلام: (اذا اضرت النوافل بالفرائض) کمن یتعب من النافله، فلا یفعل الفریضه (فارفضوها) ای اترکوا النوافل لتاتوا بالفرائض.
الشرح: لان الفرائض واجبات فلا تزاحمها المستحبات فاذا کانت المستحبات تمنع من الواجبات فلا خیر فیها کمن یصلی صلاه اللیل و یترک صلاه الصبح الواجبه او یتصدق استحبابا و یترک ما علیه من الواجبات المالیه کالخمس و الزکاه … و قد تقدمت هذه الکلمه بعینها فی الکلمه 39.
«هرگاه اعمال مستحب به امور واجب زیان رساند، مستحبها را واگذارید.»
در مورد این مسأله که آیا انجام دادن کار مستحب بر کسی که انجام دادن کار واجب بر او باقی مانده است، صحیح است یا نه، پیش از این سخن گفته شد، و تردید نیست که اگر کسی خود را مثلا به خواندن نماز مستحبی سرگرم کند تا وقت نماز واجب برسد و سپری شود، خطا کرده است. و اگر وقت نماز واجب تنگ باشد، واجب است که خواندن نافله را رها کند و در این مسأله میان مسلمانان هیچ اختلافی نیست. و ممکن است این سخن مثلی باشد که ظاهرش این است و باطن آن چیز دیگری.
و قال علیهالسلام
إِذَا أَضَرَّتِ النَّوَافِلُ بِالْفَرَائِضِ فَارْفُضُوهَا.
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که نافلهها (مستحبات) به فرائض (واجبات) زیان رساند،
آنها را ترک گویید. ( .سند گفتار حکیمانه: درباره مدرک این گفتار حکیمانه،توضیح لازم را ذیل حکمت 39 دادیم.اضافه میکنیم که در کتاب تحف العقول که مؤلف آن قبل از مرحوم سیّد رضی میزیسته کلام حکیمانه فوق به این صورت نقل شده است:«إذا أضَرَّتِ النَّوافِلُ بِالْفَریضَةِ فَارْفُضُوها».(تحف العقول،ص 236) )
مستحبات مزاحم واجبات را ترک گویید
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه خود اشاره به نکتهای میکند که بسیاری از آن غافلند،میفرماید:«هنگامی که مستحبات به واجبات زیان رساند آنها را ترک گویید»؛ (إِذَا أَضَرَّتِ النَّوَافِلُ بِالْفَرَائِضِ فَارْفُضُوهَا) .
بسیارند کسانی که به پارهای از مستحبات آنچنان اهمیت میدهند که واجبات را فدای آن میکنند و این برخلاف دستور شرع اسلام است.
نکته اصلی این است که توان و استعداد و وقت انسان هرچه باشد محدود است؛اگر بخواهد آنها را برای انجام مستحبات به شکل گسترده بهکار گیرد چه بسا از واجبات بازمیماند.در اینگونه موارد باید هشیار بود و کاری نکرد که لطمه به واجبات بخورد.گاه در سفرهای زیارتی یا عزاداریها،بعضی چنان افراط میکنند که نمازهای واجب آنها لطمه میخورد.
بعضی افراد را میبینیم که سخاوتمندند و در راه کمک به ایتام و مؤسسات خیریه پیشگام میشوند؛ولی در پرداختن وجوهات واجب شرعی خود تعلل میورزند و چه بسا آن بذل و بخشش مستحب،آنها را از انجام این فریضه الهی بازدارد.انسان آگاه و بیدار کسی است که اجازه ندهد واجباتش قربانی مستحباتش شود.
این در واقع همان چیزی است که در علم اصول و فقه به عنوان تعارض اهم و مهم عنوان میشود که اگر دو عمل،یکی مستحب و دیگری واجب و یا دو عمل واجب که یکی از دیگری مهمتر است با هم تعارض کنند،حکم عقل و شرع هر دو بر این است که اهم را مقدم دارند و مهم را رها کنند.
این نکته قابل توجه است که دلیل رها کردن واجبات و پرداختن به مستحبات میتواند علاقه خاص انسان به آن مستحب باشد؛خواه به سبب آنکه عامه مردم آن را بیشتر میپسندند؛مانند شرکت در ساختن مؤسسات خیریه نسبت به پرداختن وجوهات شرعیه،یا به سبب اینکه انجام آن مستحب نشاطآور است ولی انجام آن واجب چندان نشاطی ندارد؛مانند سفرهای زیارتی مخصوصاً با کاروانهای مرفه که انسان را به نشاط میآورد؛ولی هرگاه بخواهد نمازهای قضای واجب را به جا بیاورد ملالت پیدا میکند و شاید بعضی از عوام نیز چنین پندارند که واجبات ثوابی ندارد،چون وظیفه انسان است؛ولی مستحبات ثواب فراوانی دارد غافل از اینکه ثواب واجبات بسیار بیشتر است؛و امثال این موارد.
در کتب فقه راجع به اینکه آیا میشود در وقت فریضه،نماز مستحب به جا آورد یا نه (منظور مستحبات ابتدایی است نه نوافل یومیه) فقها بحث مشروحی دارند و در بعضی از احادیث نیز اشاره به این مطلب شده است.امام صادق علیه السلام در حدیثی میفرماید:
«إِذَا حَضَرَتِ الْمَکْتُوبَةُ فَابْدَأْ بِهَا فَلا یَضُرُّکَ أَنْ تَتْرُکُ مَا قَبْلَهَا مِنَ النَّافِلَةِ؛ هنگامی که وقت نماز واجب فرا رسد به آن بپرداز و اگر نافلههای پیش از آن را ترک کنی به تو زیانی نمیرساند» ( .تهذیب الاحکام،ج 2،ص 247،ح 21 ) شرح بیشتر این مطلب را میتوانید در کتاب جواهر الکلام،ج 7،ص 250 مطالعه کنید.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ When optional deeds ( of worship) stand in the way of obligatory ones, abandon them.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن تَذَکّرَ بُعدَ السّفَرِ استَعَدّ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کسی که به یاد سفر طولانی آخرت باشد خود را آماده میسازد .
آن که دوری سفر را یاد آرد، خود را برای آن آماده دارد.
هر که یاد کند دوری سفر آن سرا را آماده سازد و تقوی را
و فرمود (علیه السلام): هر که دوری سفر را در نظر آورد، خود را برای آن مهیا دارد.
و آن حضرت فرمود:آن که دوری سفر قیامت را به یاد آرد برای آن آماده شود .
شروح:
(هر کس دوری سفر آخرت را به خاطر داشته باشد، آماده میشود). مقصود امام (علیه السلام) آن است که شخصی که به یاد دوری راه آخرت است باید به وسیلهی تقوا و پرهیزگاری آمادهی آن سفر گردد.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ تَذَکَّرَ بُعْدَ السَّفَرِ اسْتَعَدَّ .
هذا مثل قولهم فی المثل اللیل طویل و أنت مقمر ( المیدانی.... ) و قال أیضا عش و لا تغتر ( المیدانی 2:16. ) .
و قال أصحاب المعانی مثل الدنیا کرکب فی فلاة وردوا ماء طیبا فمنهم من شرب من ذلک الماء شربا یسیرا ثم أفکر فی بعد المسافة التی یقصدونها و أنه لیس بعد ذلک الماء ماء آخر فتزود منه ماء أوصله إلی مقصده و منهم من شرب من ذلک الماء شرب عظیما و لها عن التزود و الاستعداد و ظن أن ما شرب کاف له و مغن عن ادخار شیء آخر فقطع به و أخلفه ظنه فعطش فی تلک الفلاة و مات.
و قد روی عن النبی ص أنه قال لأصحابه إنما مثلی و مثلکم و مثل الدنیا کقوم سلکوا مفازة غبراء حتی إذا لم یدروا ما سلکوا منها أکثر أم ما بقی أنفدوا الزاد و حسروا الظهر و بقوا بین ظهرانی المفازة لا زاد و لا حمولة فأیقنوا بالهلکة فبینما هم کذلک خرج علیهم رجل فی حلة یقطر رأسه ماء فقالوا هذا قریب عهد بریف و ما جاءکم هذا إلا من قریب فلما انتهی إلیهم و شاهد حالهم قال أ رأیتم إن هدیتکم إلی ماء رواء و ریاض خضر ما تعملون قالوا لا نعصیک شیئا قال عهودکم و مواثیقکم بالله فأعطوه ذلک فأوردهم ماء رواء و ریاضا خضرا و مکث بینهم ما شاء الله ثم قال إنی مفارقکم قالوا إلی أین قال إلی ماء لیس کمائکم و ریاض لیست کریاضکم فقال الأکثرون منهم و الله ما وجدنا ما نحن فیه حتی ظننا أنا لا نجده و ما نصنع بمنزل خیر من هذا و قال الأقلون منهم أ لم تعطوا هذا الرجل مواثیقکم و عهودکم بالله لا تعصونه شیئا و قد صدقکم فی أول حدیثه و الله لیصدقنکم فی آخره فراح فیمن تبعه منهم و تخلف الباقون فدهمهم عدو شدید البأس عظیم الجیش فأصبحوا ما بین أسیر و قتیل.
(و قال علیهالسلام: من تذکر بعد السفر) کسی که یاد کند دوری سفر آن سرا را (استعد) آماده ساز زاد تقوا را
هر که یاد میآورد دوری سفر آخرت را آماده میشود توشه راه مهیا مینماید.
و قال علیهالسلام: «من تذکر بعد السفر استعد.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که متذکر باشد دوری سفر را مهیا و آمادهی سفر دراز خواهد شد.
المعنی: قال الشارح المعتزلی: و قد روی عن النبی (علیه السلام) انه قال لاصحابه: انمامثلی و مثلکم و مثل الدنیا کقوم سلکو مفازه غبراء حتی اذا لم یدروا ما سلکوا منها اکثر ام ما بقی، انقدوا الزاد و حسروا الظهر و بقوا بین ظهرانی المفازه لا زاد و لا حموله فایقنوا بالهلکه، فبیناهم کذلک خرج علیهم رجل فی حله یقطر راسه ماء، فقالوا: هذا قریب عهد بریف، و ما جاءکم هذا الا من قریب، فلما انتهی الیهم و شاهد حالهم قال: اراییتم ان هدیتکم الیی ماء رواء و ریاض خضر ما تعملون؟ قالوا: لا نعصیک شیئا قال: عهودکم و مواثیقکم بالله، فاعطوه ذلک، فاوردهم ماء او ریاضا خضرا- الخ. اقول: الظاهر ان مراده (علیه السلام) من بعد السفر ما بعد الموت الی الجنه و الامر بالاستعداد له بالعمل الصالح و التقوی و مورد المثل حال النبی (صلی الله علیه و آله) مع الناس فی هذه الدنیا. الترجمه: هر کس درازی سفر را بیاد آرد، ساز و برگ فراهم دارد.
هر که دارد سفری دور به پیش***ساز و برگی کند اندر خور خویش
من تذکر بعد السفر استعد. ای: استعد بقدر بعده قال تعالی (یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون)، (کلا اذا دکت الارض دکا دکا و جاء ربک و الملک صفاصفا و جیء یومئذ بجهنم یومئذ یتذکر الانسان و انی له الذکری یقول یا لیتنی قدمت لحیاتی فیومئذ لایعذب عذابه احد و لایوثق و ثاقه احد یا ایتها لنفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی).
لا سفر ابعد من الموت، و لا موقف اصعب من الوقوف لنقاش الحساب بین یدی الله، و لا نجاه الا بالاستعداد و کثره الزاد، و تقدم قول الامام فی الحکمه 77: آه من قله الزاد، و طول الطریق، و بعد السفر.
امام علیهالسلام (در ترغیب به طاعت) فرموده است: هر که دوری سفر (آخرت) را به یاد داشته باشد آماده میشود (تقوی و پرهیزکاری را شعار خویش قرار میدهد).
موقعی که به تاریخ دنیا بنگریم میلیاردها بشر آمده و رفتهاند و آنگاه که جمعیت فعلی دنیا را بررسی کنیم بیش از چهار میلیارد زندگی میکنند. این جمعیت فراوان همه روزه دستهای بدنیا میآیند و دستهای از دنیا میروند و چه بسا شخصا آنها را زیر خاک میکنیم و در عین حال توجه نداریم که ما هم بزودی در ردیف آنان قرار خواهیم گرفت. امام (علیه السلام) میفرماید کسی که آماده مرگ است، خود را مهیا کرده باشد. مسافری که میخواهد به سفر برود وسائل سفر خویش را برمیدارد. سفر آخرت هم نیاز به وسائل دارد که مهمتر از همه عمل شایسته است و هر آن آماده مرگ بودن. خدا به پیامبر ش سفارش میکند به مردم بگو: شما نسبت به مردمی که آمده و رفتهاند و نسبت به آنانکه پس از تو آیند و میروند ناچیزی و بهرهای که میبری خیلی کم است اما آخرت برای پرهیزکاران برتر است و ذرهای در آخرت به شما ظلم نمیشود.
و قال علیهالسلام: (من تذکر بعد السفر) ای السفر الی الاخره (استعد) بالاعمال الصالحه الموصله الی السعاده.
الشرح: کلما کان سفرک طویلا و رحلتک ایامها مدیده لابد و ان تهیء زادا کافیا لها لئلا تنقطع فی الطریق، و الطریق الی الاخره و السفر الیها لیس هناک ابعد منها و اشق و زادها. الایمان و التقوی و العمل الصالح و کلما کانت هذه اکثر کلما کان الانسان اشد راحه و اکثر اطمئنانا و اسعد جدا …
«هر که دوری سفر - آخرت- را به یاد آورد، آماده می شود.»
اصحاب معانی گفته اند: مثل مردم دنیا همچون کاروانی است که در بیابانی به آبشخوری گوارا می رسد، برخی از کاروانیان از آن آب اندکی می آشامند و سپس به دوری راه و مقصد می اندیشند که ممکن است آب دیگری نباشد و از آن آبشخور چندان آب بر می دارد که آنان را تا مقصد برساند. برخی دیگر از آن آب خود را سیراب می کنند ولی از آماده شدن و آب برداشتن غافل می مانند و چنین می پندارند که همان آبی که آشامیده اند آنها را کفایت می کند و از اندوختن آب بی نیاز می سازد ولی گمان آنان بر خلاف می شود و در آن بیابان اسیر تشنگی می شوند و جان می سپارند. ابن ابی الحدید سپس روایتی را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که متضمن همین معنی است، آورده است.
و قال علیهالسلام
مَنْ تَذَکَّرَ بُعْدَ السَّفَرِ اسْتَعَدَّ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که دوری سفر (آخرت) را به خاطر داشته باشد خود را مهیا میسازد. ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر،این کلام حکیمانه را از غررالحکم بدون هیچگونه تفاوتی نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 223).اضافه بر این ما آن را در تحف العقول که مؤلف آن پیش از مرحوم سیّد رضی میزیسته با تفاوت مختصر و به ضمیمه چند جمله دیگر از فرزند آن حضرت امام حسن مجتبی علیهما السلام یافتیم: «مَنْ تَذَکَّرَ بُعْدَ السَّفَرِ اعْتَدَّ» .(تحف العقول،ص 236).در کتاب تمام نهجالبلاغه این کلام جزء خطبة الوسیلة ذکر شده است.(تمام نهج البلاغه،ص 147) ولی آن را در خطبة الوسیلة که مرحوم کلینی در کافی،ج 8،ص 18-30 آورده است،نیافتیم.البته این کلام حکمتآمیز در کتابهای فراوانی که مؤلفان آنها پس از سیّد رضی میزیستند نقل شده است )
آمادگی برای سفر آخرت
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه و فشرده و کوتاه،مردم را برای آماده شدن سفر آخرت اندرز میدهد و میفرماید:«کسی که دوری سفر آخرت را به یاد داشته باشد خود را مهیا میسازد»؛ (مَنْ تَذَکَّرَ بُعْدَ السَّفَرِ اسْتَعَدَّ) .
در این حدیث شریف و احادیث فراوان دیگر،مردمِ دنیا به مسافرانی تشبیه شدهاند که به سوی منزلگاه دوردست اما بسیار مرفه و پربرکت در حرکتند و باید برای رسیدن به سرمنزل مقصود مرکبی راهوار و زاد و توشهای فراوان آماده سازند وگرنه در وسط راه میمانند و به مقصد نخواهند رسید.همین معنا به صورت دیگری در حکمت 77 آمده بود آنجا که فرمود:
«آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِیقِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ؛ آه از کمی زاد و توشه و طولانی بودن راه و دوری سفر».
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود و متقی هندی در کنز العمّال حدیث جالبی ذکر میکنند که بیارتباط به مقصود ما نیست و مضمون آن چنین است:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رو به یارانش کرد و فرمود:مَثَل من و شما و دنیا همچون جمعیتی است که از یک بیابان خشک و خالی عبور میکردند و به جایی رسیدند که نمیدانستند آنچه را پیمودند بیشتر است یا آنچه تا مقصد باقی مانده است؟ در حالی که زاد و توشه آنها تمام شد و مرکب آنها از راه ماند و در میان این بیابان خشک و خالی،سرگردان ماندند؛نه زادی داشتند و نه مرکبی،ازاینرو به هلاکت یقین پیدا کردند.در این هنگام مردی نمایان شد که لباس خوبی بر تن داشت و قطرات آب از سر و رویش میچکید.گفتند:به یقین این شخص از سرزمین آباد و پرآبی میآید و احوال او نشان میدهد که راه به آنجا نزدیک است.
هنگامی که آن مرد به آنها رسید و حال ایشان را مشاهده کرد به آنها گفت:اگر شما را به محلی پرآب و باغهای سرسبز راهنمایی کنم چه میکنید؟ گفتند:هرگز با تو مخالفت نخواهیم کرد.گفت:با خدا عهد و پیمان ببندید که چنین خواهد بود.آنها عهد و پیمان بستند و آن مرد آنها را به محلی پرآب و باغهایی سرسبز هدایت کرد.هنگامی که به آنجا رسیدند مقدار کمی در آنجا ماندند سپس آن مرد به آنها گفت:برخیزید و آماده شوید به سوی باغهایی که از این باغها پربارتر و آبی که از این آب گواراتر است برویم.بسیاری از آنها گفتند:ما باور نمیکنیم به چنان سرزمینی برسیم؛ولی گروه اندکی از آنها گفتند:مگر شما با این مرد عهد و پیمان نبستید که مخالفت نکنید؟ آنچه در آغاز گفته بود به حقیقت پیوست و بقیه گفتار او مانند آن است که در آغاز گفته.این گروه اندک،همراه آن مرد حرکت کردند و او آنها را به باغهایی سرسبزتر و آبهایی گواراتر رساند؛ ولی آن گروه اول که مخالفت کرده بودند در همان شب دشمنانی به آنها حمله کرده و صبحگاهان عدهای کشته و عدهای اسیر شده بودند. ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 171؛کنز العمّال،ج 1،ح 1015 )
قرآن مجید نیز میگوید: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی» ؛زاد و توشه (برای سفر آخرت) برگیرید که برترین زاد و توشه همان تقوا و پرهیزکاری است». ( .بقره،آیه 197)
جالب اینکه در حدیثی میخوانیم که زُهری،یکی از سرشناسان اهل سنت از تابعین،امام علی بن حسین علیه السلام را در شبی سرد و بارانی دیدار کرد در حالی که بر پشت آن حضرت مقداری آرد بود و حضرت به سویی حرکت میکرد.زهری عرض کرد:ای پسر رسول خدا! این چیست؟ حضرت فرمود:قصد سفری دارم و مشغول تهیه زاد و توشه آن و گذاشتن در محل مطمئنی هستم.زهری گفت:
غلام من اینجاست به شما کمک میکند.حضرت قبول نکرد.زهری عرض کرد:خودم آن را برمیدارم و برای شما میآورم.امام سجاد علیه السلام فرمود:من میل ندارم چیزی که موجب نجات من و سبب حسن ورودم به مقصد است خودم حمل نکنم،تو را به خدا سوگند میدهم که سراغ کار خود بروی و من را رها سازی.زهری از آن حضرت جدا شد و رفت.بعد از چند روز امام علیه السلام را دید عرض کرد:ای پسر رسول خدا! اثری از آن سفری که فرمودی نمیبینم.امام علیه السلام فرمود:آری ای زهری.آن گمانی که کردی (که منظورم سفر دنیاست) درست نبوده است منظورم سفر آخرت و آماده شدن برای آن است.آری.آماده شدن برای مرگ و سفر آخرت بهوسیله پرهیز از حرام و بذل و بخشش در راه خیر حاصل میشود. ( .بحار الانوار،ج 46،ص 65،ح 27 )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Whoever keeps the distance of the journey (to the afterlife) in view remains prepared.”
'Sayyid ar-Radi has not written what it was that did not happen, leaving us only with the first part of the sentence!
وَ قَالَ علیه السلام لَیسَتِ الرّوِیّةُ کَالمُعَایَنَةِ مَعَ الإِبصَارِ فَقَد تَکذِبُ العُیُونُ أَهلَهَا وَ لَا یَغُشّ العَقلُ مَنِ استَنصَحَهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: اندیشیدن همانند دیدن نیست، زیرا گاهی چشمها دروغ مینمایاند، امّا آن کس که از عقل نصیحت خواهد به او خیانت نمیکند .
اندیشیدن همانند دیدن نیست، چه بود که دیدهها چیزی را چنانکه نیست نشان دهد، لیکن خرد با کسی که از آن نصیحت خواهد خیانت نکند.
نیست رؤیت بصیرت دل با دیدنهای بحسن بصر پس بتحقیق که دروغ میگویند چشمها باهل خود چنانکه از دور او خیانت نمیکند عقل با کسی که طلب نصیحت کند ازو
و فرمود (علیه السلام): اندیشیدن همانند دیدن به چشم نیست. چه بسا چشم در دیدن خطا کند و حال آنکه، عقل به کسی که از او نصیحت خواهد، خیانت نکند.
و آن حضرت فرمود:اندیشه مانند دیدن با چشمها نیست، که گاهی چشمها به صاحبانش دروغ میگویند،ولی خرد به کسی که از او نصیحت خواهد خیانت نمیکند .
شروح:
و روی: و لا یغش العقل من انتصحه، ای لا یخون العقل من طلب منه النصیحه و استنصح و انتصح بمعنی
عنی بالرویه العلم، ای لا یوجب لادراک العلم، لا محاله انما الذی یوجبه هو التفکر و اراد به العلم الاستدلالی، دون المشاهد، فکانه قال: لیس العالم من ادرک المحسوس انما العالم من علم لیس بمحسوس. فقد تکذب العیون اهلها: یعنی الغلط فی المناظر، فقد یری الشیء من بعید اصغر و من قریب اعظم، و یری الکواکب فی الافق اعظم و فی وسط السماء اصغر، و جرم الکوکب لا یزید و لا ینقص فی فلکه، و یری ساکن السفینه متحرکا و السفینه ساکنه، و یری الخشب و الحدید فی الماء معوجا و هو مستقیم و لذلک نظائر. و لا یغش العقل من استنصحه: عنی به البرهان العقلی.
(ادراک با عقل و اندیشه مانند دیدن با چشمها نیست که گاهی چشمها به صاحب خود دروغ میگویند، در صورتی که عقل، به هر که از او پند و اندرز بطلبد، خیانت نمیکند). این سخن امام (علیه السلام) دربارهی ضرورت به کار بردن فکر است در جایی که شایسته اندیشیده است، دربارهی عقل که مرجع حواس و تیزبین و نصیحت کنندهی دلسوزی است که به نصیحت خواه خیانت نمیکند. کلمهی استنصاح (نصیحت خواستن) را برای مراجعه و در راه درست به کار بردن عقل و توجه آن به کسب نظرات درست استعاره آورده است، و کلمهی الغش (خیانت) را برای دروغ گفتن استعاره آورده است، یعنی عقل به کسی که از آن نصیحت بخواهد و او را فراراه خود قرار دهد، دروغ نمیگوید، اما حواس گاهی به صاحب خود دروغ میگویند. بدان که چشم و دیگر حواس ظاهر هیچگونه حکمی از خود ندارند، اما حکومت بعضی از محسوسات نسبت به بعضی دیگر، حکم عقل به وسیله خیال و وهم است. و هر چه در این موارد، حکم غلط صورت بگیرد، از اشتباهات قوهی وهم است همانطوری که در جای خود به ثبوت رسیده است، و در این صورت، عبارت امام (علیه السلام): و قد تکذب العیون اهلها به این معنی است که احکام وهمیه روی مدرکات چشم- مانند حکم بر این که قطره ی باران، خط راست و آتشگردانی که به سرعت میگردد، دایره است و نظایر اینها- گاهی دروغ و خطا میباشند.
وَ قَالَ علیه السلام لَیْسَتِ الرُّؤْیَةُ کَالْمُعَایَنَةِ مَعَ الْإِبْصَارِ فَقَدْ تَکْذِبُ الْعُیُونُ أَهْلَهَا وَ لاَ یَغُشُّ الْعَقْلُ مَنِ اسْتَنْصَحَهُ .
هذا مثل قوله تعالی فَإِنَّها لا تَعْمَی الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ (سورة الحجّ 46. ) أی لیس العمی عمی العین بل عمی القلب.
کذلک قول أمیر المؤمنین ع لیست الرؤیة مع العیون و إنما الرؤیة الحقیقیة مع العقول.
و قد ذهب أکابر الحکماء إلی أن الیقینیات هی المعقولات لا المحسوسات قالوا لأن حکم الحس فی مظنة الغلط و طال ما کذب الحس و اعتقدنا بطریقة اعتقادات باطلة کما نری الکبیر صغیرا و الصغیر کبیرا و المتحرک ساکنا و الساکن متحرکا فأما العقل فإذا کان المعقول به بدیهیا أو مستندا إلی مقدمات بدیهیة فإنه لا یقع فیه غلط أصلا
(و قال علیهالسلام: لیس الرویه مع الابصار) نیست رویت بصیرت- که بینایی عقل و آگاهی دل است- با دیدنها به حس ظاهر (فقد تکذب العیون اهلها) پس به تحقیق که دروغ میگویند چشمها با اهل خود چنانچه از دور کوچک میبیند و از نزدیک بزرگ (و لا یغش لعقل) و خیانت نمیکند خرد (من استنصحه) با کسی که طلب نصیحت کند از او مراد آن است که اعتماد در علوم، بر عقل است نه حس، از جهت کذب او در بعضی.
نیست دیدن وقتی یعنی دانستن حال با دیدن به بصر. یعنی چشم گشودن به چیزی که بسیار دروغ گوید چشمها با اهل خود، چیزی به ظاهر بینند چنان نباشد، چنانچه از دور چیزها خرد بیند یا بر وضعی و هیاتی غیر واقع بیند، یا موج سراب آب پندارد یا شخص در آب روان پندارد مگر حرکت سریع برخلاف ممر آب میکند، یا در صحرائی است به تعجیل میراند چنان پندارد که صحرا و گیاه صحرا بر خلاف جهت او حرکت میکند و امثال این چیزها. و بالجمله غلط در مبصرات بسیار واقع شود و بر آن زیاده اعتمادی ور کونی نبود، نوع اعتماد که با دریافت عقل و اندیشه عقلا و اصحاب ایمان و ارباب بصایر و قلوب باشد، هر که پندارد اجلای معلومات محسوسات است، و ادراکات آن از بدیهیات است آنجا غلط روا نیست غلط پنداشته، و بصیرت او در خطا رنگ بصر و زنگ غط ابصار گرفته شود و دعویهای قوم در مراتب بدیهی و نظری بیاصل باشد، بسا بدیهی به زعم ایشان که معلوم نباشد، و بسا نظری که در پیش دلهای روشن و عقلهای بیغش اجلی از هر بدیهی باشد، چنانچه میفرماید: و خیانت نمیکند عقل با آنان که از او عین نصیحت جویند، چنانچه خیانت میکند با اکثر ناس که طلب نصح از او نمیکنند غرض آن است که در شناخت مبداء و معاد ارباب استنصاح را اعتماد بر عقل باید نه بر حس و رویت بصر که آن با آدمی دروغ گوید، و غش و خیانت نماید، سراب معدوم دنیا به صورت آب جلوه دهد، و هستی موهوم لذات را در لباس ثابت و موجود عرضه نماید، و اما عقل ناصح از غش خیانت بری باشد. و محض نصیحت و خالص حق ظاهر گرداند.
و قال علیهالسلام: «لیس الرویه مع الابصار و قد تکذب العیون اهلها و لا یغش العقل من استنصحه.» یعنی و گفت علیهالسلام که نیست بینایی با دیدهها و گاهی دروغ میگویند چشمها صاحب خود را و خیانت نمیکند عقل با کسی که پند از او نخواهد.
اللغه: (الرویه): النظر و التفکر فی الامور- المنجد. المعنی: قد نبه (علیه السلام) فی هذا الکلام الی اصل متین للاکتشاف و تحصیل العلم اکب علیه العلماء و الباحثون فی هذه القرون المعاصره، و هو الحصول علی علم وجدانی بالقضیه من طریق التجربه و الامتحان و التفکر و الروایه، و عدم الاعتبار بما یدرکه الحواس فان اوضح المدرکات الحسیه هو المشاهدات بالبصر، و لکن یعرضها الخطاء فی کثیر من الموارد بعد امعان النظر کما افصح عنه بقوله (علیه السلام) (فقد تکذب العیون اهلها). و هذا الاصل ینسب الی (دکارت الفرنساوی) فی هذه العصور و قد قام و قعد اروپا بعد نشر (دکارت) بهذا الاصل العلمی و احتفل علیه العلماء العصریون ای احتفال مع انه اصل علوی اسسه منبع العلوم امیرالمومنین (علیه السلام) قبل (دکارت) بما یزید علی عشره قرون. و قد عرف (علیه السلام) العقل و الفکر اصلا فی القضایا العلمیو هو بعینه الاصل العلمی المعروف عن (دکارت) الذی هو بیت القصیده فی فلسفته الذائعه الصیت فی الشرق و الغرب. الترجمه: فرمود: اندیشه در کشف امور چون دیدن با چشم نیست که بسا خطا باشد چه بسا که چشم به صاحب خود دروغ نشان دهد (چنانچه در آسمان ابری ملاحظه میشود که ماه و یا ستاره به سرعت حرکت میکنند بااینکه این حرکت از ابر است) ولی خرد به کسی که از وی اندرز خواهد و کشف حق جوید دغلی نکند و خلاف نگوید.
بسا دید کارد دروغی برت*** چه ماه پس ابر فوق سرت
که بینی به سرعت کند طی راه ***ولی سرعت از ابر باشد نه ماه
به اندیشه و عقل خود تکیه کن*** که هرگز خطائی نیابی از آن
و قال علیهالسلام: لیست الرویه مع الابصار هکذا فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم) و نسختهما الصحیحه لا سیما الثانی الذی نسخته بخط مصنفه، و اما ما فی الطبعه المصریه لیست الرویه کالمعاینه مع الابصار فالظاهر ان کالمعاینه کان حاشیه لبیان المعنی فخلط بالمتن کما هو کثیر فی الطبعه المصریه. و حینئذ فالمعنی لیست الرویه الحقیقیه برویه البصر بل برویه العقل و النظر، و حینئذ فالابصار بالفتح جمع البصر بمعنی العیون. فقد تکذب العیون اهلها کذب العین کنایه فصیحه عن عدم کون ما راته العین بالظاهر موجودا فی الواقع، قال الشاعر: کذبتک عینک ام رایت بواسط غلس الظلام من الرباب خیالا و الشاهد لوقوع الکذب من العین احیانا انها تری الکبیر من بعید صغیرا و قد تری الصغیر کبیرا، و تری القمر کبیرا، و تری القمر تحت السحاب (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) المتحرک سائرا و انما السیر للسحاب، و تری عند الوقوف علی نهر جار الساحل جاریا و الجری للنهر. و لایغش العقل من استنصحه بخلاف باقی المستنصحین، فقد یغشون و لا یبینون لک الرای الصحیح، و حینئذ فالرویه الحقیقیه انما هی لرویه العقل الذی لایکذب اصلا.
للمعرفه عند الفلاسفه اکثر من مصدر، و لها عند الله سبحانه ثلاثه مصادر، اشارت الیها الایه 8 من سوره الحج: (و من الناس من یجادل فی الله بغیر علم و لا هدی و لا کتاب منیر). فالعلم اشاره الی التجربه و الحس، و الهدی الی العقل و الاستدلال بالفکر و التامل، و الکتاب المنیر هو الوحی من السماء. و لیست الحواس اقوی هذه المصادر کما یظن، لان الانسان لا یدرک بالبصر بلا بصیره، و ایضا لا یدرک الوحی بلا عقل، لان الوحی رساله السماء، و هی لا تدرک و لا تثبت الا بالفکر و التامل و التدبیر، اما العقل فیدرک اشیاء کثیره تخرج عن نطاق الوحی و الحس، ففصل العقل عنهما واضح و بلا نزاع، و لا یمکن فصلهما عنه بحال، و لو افتقر الیهما فی ادراکه، کما افتقرا الیه- لبقیت المعرفه و اسبابها طی الکتمان و فی عالم العدم، و من هنا اناط الاسلام رسالته و صدقها و قوتها و تعمیمها و انتشارها و دوامها، اناط ذلک کله و ربطه بالعقل: (افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها- 24 محمد). (کذلک نفصل الایات لقوم یعقلون- 28 الروم).. الی کثیر من آیات هذا الباب. و فی الحدیث: اصل دینی العقل.. لکل شیء دعامه، و دعامه المومن عقله.. و لکل قوم داع.. و داعی المومنین و العابدین العقل.. افضل الناس اعقل الناس.. الی کثیر من احادیث هذا الباب. و هذا یفسر لنا ظهور من ظهر و اشتهر من العلماء و الفلاسفه و الاطباء من بین المسلمین الذین هم المصدر الاول للحرکه العلمیه عند المغربیین. و بعد، فلا غنی لشیء عن العقل مادیا کان ام غیر مادی، و لولاه لانسد باب العلم اطلاقا حتی فی القضایا الطبیعیه، ان التجربه فی هذه هی محک الصواب و الخطا، ما فی ذلک ریب، و لکن بمعونه العقل، و بخاصه فی معرفه الصله و العلاقه بین الشیء الذی تجری علیه التجربه و غیره.
… کالمعاینه مع الابصار: الرویه بفتح فکسر فتشدید اعمال العقل فی طلب الصواب و هی اهدی الیه من المعاینه بالبصر فان البصر قد یکذب صاحبه فیریه العظیم البعید صغیرا و قد یریه المستقیم معوجا کما فی الماء اما العقل فلا یغش من طلب نصیحته و فی نسخه لیست الرویه (بضم فهمز) مع الابصار ای ان الرویه الصحیحه لیست هی رویه البشر و لیس العلم قاصرا علی شهود المحسوس فان البصر قد یغش و انما البصر بصر العقل فهو الذی لا یکذب ناصحه
… کالمعاینه مع الابصار: الرویه بفتح فکسر فتشدید اعمال العقل فی طلب الصواب و هی اهدی الیه من المعاینه بالبصر فان البصر قد یکذب صاحبه فیریه العظیم البعید صغیرا و قد یریه المستقیم معوجا کما فی الماء اما العقل فلا یغش من طلب نصیحته و فی نسخه لیست الرویه (بضم فهمز) مع الابصار ای ان الرویه الصحیحه لیست هی رویه البشر و لیس العلم قاصرا علی شهود المحسوس فان البصر قد یغش و انما البصر بصر العقل فهو الذی لا یکذب ناصحه
مسائل اعتقادی اسلام را باید درک کرد و در آن بینا شد: خدا، پیامبر، امامت، معاد و … چیزهائی نیستند که قابل رویت با چشم باشند هر چند از طریق چشم راه درک و اعتقاد هموار میشود ولی روشندلان هم که چشم ظاهری ندارند چه بسا در عقائد بهتر از بینایان هستند. امام (علیه السلام) سفارش میکند که حتی به خویش اعتماد نکن که گاهی به تو خیانت میکند، بلکه به عقل و درک تکیه کن تا پیروز گردی. خدا نسبت به آنانکه دستوراتش را نادیده میگیرند میفرماید روز قیامت بدون چشم وارد محشر میشوند، چون در دنیا از چشم ظاهری به نفع آخرت بهره نگرفتهاند و درباره کفار میفرماید: چشم دلهای آنان را کور کردهایم لذا از حوادث جهان پند نمیگیرند و بوظیفه خویش آشنا نمیگردند.
و قال علیهالسلام: (لیست الرویه) ای التفکر و درک الاشیاء بالعقل (کالمعاینه بالابصار) ای کرویه العین، بل الاول اقوی من الثانی (فقد تکذب العیون اهلها) کما یری البعید الکبیر صغیرا کاجرام السماء، و ما اشبه ذلک (و لا یغش العقل من استنصحه) اذ الاحکام العقلیه لا خلف لها، فلو قال العقل ان الکل اعظم من الجزء لا یمکن الخلف فیه، و هکذا.
اللغه: الرویه: اجاله الفکر فی طلب الصواب. المعاینه: الرویه و المشاهده. الشرح: بدون اشکال ان الحواس تکذب الانسان فی بعض الاحیان فالنظر یریک القادم الکبیر من بعید صغیرا جدا و قد تری الانسان فتظنه غیره و هکذا سائر الحواس الاخری اما العقل فانه الحاکم المطلق الذی لا یغش بل هو الذی یمیز و یحکم علی الاشیاء و لذا وردت الایات و الاحادیث فی الحث علی اعمال الفکر و تحریکه و اثارته من مکامنه.
«بینش با چشم نیست که گاه چشم به صاحب خود دروغ می گوید ولی هر کس از عقل خیرخواهی کند، نسبت به او غش نمی ورزد.»
این سخن نظیر این گفتار خداوند متعال است که می فرماید: «همانا چشمها کور نیست ولی دلهایی که در سینه هاست، کور است.»، یعنی کوری، کوری چشمها نیست بلکه دل کور است. همچنین منظور از گفتار امیر المؤمنین علیه السّلام این است که درک و بینش واقعی با چشمها نیست و همانا بینش حقیقی با عقلهاست.
حکمای بزرگ بر این عقیده اند که امور یقینی معقولات است نه محسوسات، و می گویند حکم حس در معرض اشتباه است و چه بسا که به سبب اشتباه حس گرفتار عقیده باطل می شویم، آن چنان که بزرگ را کوچک و کوچک را بزرگ و متحرک را ساکن و ساکن را متحرک می پنداریم، و حال آنکه عقل سالم چنین نیست.
و قال علیهالسلام
لَیْسَتِ الرَّوِیَّةُ کَالْمُعَایَنَةِ مَعَ الْإِبْصَارِ؛فَقَدْ تَکْذِبُ الْعُیُونُ أَهْلَهَا،وَ لَا یَغُشُّ الْعَقْلُ مَنِ اسْتَنْصَحَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
تفکر و اندیشه همچون دیدن با چشم نیست،چراکه گاه چشم،به صاحبش دروغ میگوید؛ولی عقل (سلیم) به کسی که از او راهنمایی بخواهد غشّ وخیانت نمیکند. ( .سند گفتار حکیمانه: در اینجا نیز مرحوم خطیب تنها به روایت آمُدی در غررالحکم در این زمینه اشاره میکند که تنها یک جمله از این کلام حکیمانه را آورده است آن هم به این صورت: «لَیْسَ الْعَیانُ کَالْخَبَرِ» .(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 223).البته خواهیم دید که این جمله معنای متفاوتی با آنچه در نهج البلاغه آمده است دارد. اضافه بر این علامه مجلسی رحمه الله همین کلام حکیمانه را با تفاوت قابل توجهی به نقل از نهجالبلاغه در کتاب شریف بحارالانوار،ج 1،ص 95 آورده است به این صورت: «لَیْسَ الرُّؤْیَةُ مَعَ الْإِبْصَارِ وَ قَدْ تَکْذِبُ الْعُیُونُ أَهْلَهَا وَ لا یَغُشُّ الْعَقْلُ مَنِ انْتَصَحَهُ» و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود نیز عبارتی همانند عبارت مرحوم علامه مجلسی آورده است.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 173).به گفته علامه شوشتری رحمه الله نسخه ابن میثم نیز که برگرفته از خط مؤلف نهج البلاغه است همین گونه است )
خطای حس را با عقل اصلاح کنید
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به خطای حسّ اشاره میکند که گاه منشأ مشکلات عظیمی میگردد آن حضرت میفرماید:«تفکّر و اندیشه همچون دیدن با چشم نیست»؛ (لَیْسَتِ الرَّوِیَّةُ کَالْمُعَایَنَةِ مَعَ الْإِبْصَارِ) .
سپس به دلیل آن اشاره کرده،میفرماید:«چه بسا چشم به صاحبش دروغ میگوید؛ولی عقل (سلیم) به کسی که از او راهنمایی بخواهد خیانت نمیکند»؛ (فَقَدْ تَکْذِبُ الْعُیُونُ أَهْلَهَا،وَ لَا یَغُشُّ الْعَقْلُ مَنِ اسْتَنْصَحَهُ) .
برخلاف آنچه علمای حسّی و تجربی میپندارند همیشه حسّ و تجربه صحیحترین اطلاعات را در اختیار انسان نمیگذارد؛خطاهای حسّ را بسیاری از دانشمندان جمعآوری کردهاند که لیست بزرگی را تشکیل میدهد.
مثالهای ساده آن را در زندگی روزانه خود میبینیم هنگامی که آتشگردان را به دور خود میگردانند از دور دایره کامل آتش میبینیم در حالی که آتش همواره در یک نقطه از این دایره بیش نیست؛ولی چون به سرعت گردش میکند چشم ما فاصلهها را نمیبیند.
زمانی که باران با سرعت میبارد ما دانههای باران را به صورت خط مستقیم مثلاً به طول نیم متر،کمتر یا بیشتر،مشاهده میکنیم در حالی که دانه باران یک نقطه بیشتر نیست.
آن گاه که در انتهای خیابانی که دو طرف آن را درخت پوشانده است میایستیم و نگاه به طول خیابان میکنیم احساس میکنیم درختها هرچه از ما دورتر میشوند به هم نزدیکتر میگردند و فاصله آنها پیوسته کم میشود در حالی که میدانیم این فقط خطای باصره است.و خطاهای فراوان دیگر.
هنگامی که چشم که مهمترین حسّ ماست دارای خطاهای فراوان است چگونه میتوانیم به سایر حواس خود صددرصد اطمینان کنیم؟ اگر بخواهیم خطای حواس را در گوش و حس لامسه و چشیدن و بوییدن نقل کنیم یک کتاب میشود،به همین دلیل ما باید پیوسته خطاهای حس را از طریق عقل اصلاح کنیم.مبادا خطاهای حسی،ما را به کارهایی که خلاف وظیفه و مسئولیت ما و خلاف رضای خداست بکشاند.
درست است که عقل نیز گاه خطا میکند و انسان،معصوم نیست؛ولی به هر حال وسیله خوبی برای اصلاح خطاهای حس محسوب میشود.
امام علیه السلام به این نکته در کلام نورانی خود اشاره کرده تا همگان به هوش باشند.
فراموش نکنیم این سخن را هنگامی امام علیه السلام بیان کرد که هنوز مباحث مربوط به خطای حواس چندان مطرح نبود.
از سوی دیگر آنها که تمام اعتمادشان بر حس است نباید فراموش کنند که حس همیشه امور پراکندهای را در اختیار انسان میگذارد،این عقل است که از آنها یک قاعده کلی و علمی میسازد که در موارد مشابه قابل استدلال است، بنابراین هرگز نباید به دلیل اینکه عقل هم خطاپذیر است آن را بیاعتبار دانست و تمام توجه خود را به حس معطوف داشت که تا عقل،پشتیبان حس نباشد هیچ مشکلی حل نمیشود و هیچ قانون علمی به وجود نمیآید.
تمام داروهایی که برای بیماریهای مختلف تجویز میشود و به صورت یک اصل کلی ارائه میگردد نتیجه آزمایشهایی است که نخست روی حیوانات و سپس تعدادی از انسانها انجام دادهاند،آنگاه از مجموع این آزمایشهای پراکنده،قانونی کلی استنتاج میگردد.
از این کلام حکیمانه میتوان نتیجه گرفت که هرگز نباید به کار شعبدهبازان و ساحران دلخوش کرد و فریب کارهای آنها را خورد،هر چند با حسّ خود، کار خارقالعادهای از آنها ببینیم.هنگامی که اعمال آنها را با نیّتهای سوء و ادعاهای باطلشان در کنار هم قرار میدهیم اینجاست که عقل ما حسّ ما را تکمیل میکند.
یا هنگامی که میبینیم دشمن قرآنها را بر سر نیزه کرده و دم از داوری قرآن میزند در حالی که آثار سوء نیت و ستمگری از سابقه آنها کاملاً هویداست باید به حکم عقل تن دَر دهیم و آن را یک نیرنگ بنامیم.
در هر حال این گفتار حکیمانه میتواند سرچشمه نتیجهگیریهای مختلف در مسائل اخلاقی و سیاسی و اجتماعی و علمی گردد.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Perception by the eyes is not real observation because the eyes sometimes deceive people; but wisdom does not deceive whomsoever it counsels.”
وَ قَالَ علیه السلام بَینَکُم وَ بَینَ المَوعِظَةِ حِجَابٌ مِنَ الغِرّةِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: میان شما و پندپذیری، پردهای از غرور و خودخواهی وجود دارد .
میان شما و موعظت پردهای است از غفلت.
میان شما و میان موعظه پردهایست که از فریب و غفلت
و فرمود (علیه السلام): میان شما و اندرز پرده ای است از غفلت.
و آن حضرت فرمود:بین شما و موعظه حجابی از غفلت است .
شروح:
(میان شما و پند و اندرز، پردهای از غفلت و غرور وجود دارد). کلمهی: حجاب (پرده) را برای آنچه از هیاتهای بدنی که عارض بر نفوس میگردند و باعث غفلت از نگاه عبرتآمیز و پذیرش موعظه و بهرهمندی از آن است، استعاره آورده است.
وَ قَالَ علیه السلام بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الْمَوْعِظَةِ حِجَابٌ مِنَ الْغِرَّةِ .
قد تقدم ذکر الدنیا و غرورها و أنها بشهواتها و لذاتها حجاب بین العبد و بین الموعظة لأن الإنسان یغتر بالعاجلة و یتوهم دوام ما هو فیه و إذا خطر بباله الموت و الفناء وعد نفسه رحمة الله تعالی و عفوه هذا إن کان ممن یعترف بالمعاد فإن کثیرا ممن یظهر القول بالمعاد هو فی الحقیقة غیر مستیقن له و الإخلاد إلی عفو الله تعالی و الاتکال علی المغفرة مع الإقامة علی المعصیة غرور لا محالة و الحازم من عمل لما بعد الموت و لم یمن نفسه الأمانی التی لا حقیقة لها
(و قال علیهالسلام: بینکم و بین الموعظه حجاب) میان شما و میان موعظه پردهای است (من الغره) از غرت یعنی از فریب و غفلت که دارد با دل شما وصلت
میان شما و میان موعظه پردهایست از غفلت.
و قال علیهالسلام: «بینکم و بین الموعظه حجاب من الغره.» یعنی و گفت علیهالسلام که میان شما و میان پند و نصیحت پردهای است از جهت غافل بودن شما.
المعنی: الغره و الغفله نسیج من الشهوه و حب الدنیا و اتباع الهوی و الکسل عن طلب المعالی و غیرها من رذائل الاخلاق، و الغرائز الکامنه فی وجود البشر من طبیعته الحیوانیه، فتغطی قلبه و تسد عین بصیرته فلا یری الحقیقه و ان علت اصواتها و کثرت دعاتها، و قد تبلغ ضخامه هذا الحجاب الی خفقان تام للقلب فیموت صاحبه و لا یشعر کما قال تعالی فی وصف هولاء: (انک لا تسمع الموتی و لا تسمع الصم الدعاء اذا ولوا مدبرین- 52- الروم). الترجمه: فرمود: میان شماها و موعظت پردهایست از غرور و غفلت چه خوش سروده:
بر سیهدل چه سود خواندن وعظ ***نرود میخ آهنین بر سنگ
ای: فلا تتعظون، کمن لا یستضیء بالنور اذا کان بینه و بینه حجاب، و المراد حثهم علی ازاله حجاب الغره (یا ایها الناس ان وعد الله حق فلا تغرنکم الحیاه الدنیا و لا یغرنکم بالله الغرور) فان لم یسعوا فی رفع (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) الحجاب یضرب لهم حجاب فی القیامه (یوم یقول المنافقون و المنافقات للذین آمنوا انظرونا نقتبس من نورکم قیل ارجعوا وراءکم فالتمسوا نورا فضرب بینهم بسور له باب باطنه فیه الرحمه و ظاهره من قبله العذاب ینادونهم الم نکن معکم قالوا بلی و لکنکم فتنتم انفسکم و تربصتم و ارتبتم و غرتکم الامانی حتی جاء امر الله و غرکم بالله الغرور).
المراد بالغره هنا الغفله و النسیان.. و نحن نومن بالله و الیوم الاخر بلا شک و تردد.. و مع هذا ننسی الله، و نذهل عن الاخره و حسابها و عقابها، و تغلبنا العاطفه علی ما نظن و لا نغلبها علی ما نستیقن، کما قال الامام فی الحکمه 149، و قد بین سبحانه السبب الموجب لذلک بقوله: (بل تحبون العاجله و تذرون الاخره- 21 القیامه) و کلمه تحبون تومیء الی ان فی طباعنا جواذب الی المنفعه العاجله و ان صغرت دون الاجله و ان عظمت.
… حجاب من الغره: الغره بالکسر الغفله
امام علیهالسلام (در پیروی از پند و اندرز) فرموده است: بین شما و بین (شنیدن و پیروی از) موعظه و پند پردهای از غفلت و بیخبری میباشد (که هر گاه آن پرده را با پیروی نکردن از شهوات دریده در پایان کار اندیشه نمودی از پند و اندرز نتیجه میگیری).
نظم جهان، حوادث گوناگون دنیا، همه پند و اندرز است برای دوراندیشان. وقایع تاریخی، سرگذشتهای رجال تاریخ همه و همه موعظه است برای اندیشمندان. خدای عزیز و رهبران الهی دوراندیشان و اندیشمندان را به دقت و پند گرفتن از این گونه امور تحریک کردهاند و از سوی دیگر، وسائلی که برای انحراف بشر موجود است بیان داشتهاند اما بشر در اثر جهل، نادانی، بیتفاوتی و سرانجام غرور بدام شیطان و برنامههای گمراهی میافتد، اما روش این گروه دلیل آن نیست که فرد مسئول از زیر بار تعهد شانه خالی کند، بلکه وظیفه دارد مطلب را بگوید هر چند کسی گوش ندهد.
و قال علیهالسلام: (بینکم و بین الموعظه) ای الاتعاظ بالمواعظ (حجاب من الغره) ای الغفله، فهی مانعه عن عملکم بالمواعظ.
اللغه: الغره: بکسر الغین الغفله. الشرح: الغره معناها الغفله، و المواعظ البلیغه بین ایدینا نراها فی کل حرکه و فی کل اثر من آثار الاقدمین، فهذه آثار القوم و هذه دیارهم سکنوها قبلنا و مروا علیها و سنمضی و تبقی لغیرنا لکننا مع ذلک فی غفله من اخذ العبره منها و الاستعداد لیوم الحساب یوم لا ینفع فیه مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم …
«میان شما و موعظه پرده ای از غفلت است.»
پیش از این، موضوع دنیا و فریب آن بیان شد و اینکه دنیا با شهوتها و لذتهای آن پرده ای میان بنده و پند پذیری ایجاد می کند که آدمی به دنیا و وضع موجود خود مغرور می شود و گمان می کند آنچه در آن است دوام می یابد، هرگاه مرگ و نابودی به ذهن او خطور کند، خود را به رحمت خداوند متعال وعده می دهد، و این هم درباره کسی است که به راستی معتقد به قیامت باشد و گرنه بسیاری از مردم که به زبان خود را معتقد به قیامت نشان می دهند در حقیقت یقین به آن ندارند. و امیدوار بودن به رحمت و مغفرت خداوند با انجام دادن معصیت بدون تردید غرور است، دوراندیش واقعی کسی است که برای بعد از مرگ عمل کند و خود را به آرزوهای بی حقیقت امیدوار نسازد.
و قال علیهالسلام
بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الْمَوْعِظَةِ حِجَابٌ مِنَ الْغِرَّةِ.
امام علیه السلام فرمود:
میان شما و موعظه،پردهای از غفلت (و غرور) وجود دارد
(که مانع تأثیر آن است). ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب تنها اضافهای که در سند نهج البلاغه در اینجا دارد این است که میگوید:کتاب تحف العقول (تألیف ابن شعبه حرانی که پیش از سیّد رضی میزیسته) آن را در مواعظ امام حسن علیه السلام آورده و معلوم است که امام مجتبی علیه السلام آن را از پدرش فرا گرفته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 223).افزون بر این در غرر الحکم،آمُدی این کلام حکیمانه را با تفاوتی چنین نقل میکند: «بَیْنَکُمْ وَ الْمَوْعِظَةِ حِجابٌ مِنَ الْغَفْلَةِ وَ الْغِرَّةِ» وقاعدتاً آن را از منبع دیگری گرفته است.(غرر الحکم،ح 5761))
حجاب معرفت
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و حکیمانه،به یکی از حجابهای معرفت و علم و حکمت و تربیت اشاره کرده میفرماید:«میان شما و موعظه،پردهای از غفلت (و غرور) وجود دارد»؛ (بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الْمَوْعِظَةِ حِجَابٌ مِنَ الْغِرَّةِ) .
«غِرَّة»به معنای غفلت و بیخبری و کمتجربگی است.
میدانیم،در جهانی که زندگی میکنیم هم واعظان بسیارند و هم موعظهها؛ تاریخ پیشینیان،واعظ بسیار گویایی است،حوادثی که در طول تاریخ رخ میدهد و دگرگونی قدرتها،سرنگونی دولتها و از کار افتادن قهرمانان و فقر گروهی از ثروتمندان،هرکدام واعظی هستند،حتی مردگان که همه روزه میبینیم بر دوش بستگان و عزیزانشان به سوی دیار خاموشان برده میشوند-به فرموده امیرمؤمنان علی علیه السلام-بهترین واعظانند.
کاخهای ویران شده شاهان مقتدر و قصرهای آباد آنها همه در حال وعظند؛
دندانه هر قصری پندی دهدت نونو ***پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
در کلام امام موسی بن جعفر علیه السلام خطاب به هارون-که درخواست موعظه کرده بود-آمده است:«هرچیزی را که در گرد خود میبینی همه دارای موعظه است»؛
(مَا مِنْ شَیْءٍ تَرَاهُ عَیْنُکَ إِلَّا وَ فِیهِ مَوْعِظَةٌ) . ( .بحار الانوار،ج 68،ص 324،ح 14)
اضافه بر همه اینها،خیل انبیا و اولیا و معصومان علیهم السلام همگی واعظان بزرگی بودند که در طول تاریخ به وعظ و اندرز انسانها پرداختند و امروز بسیاری از مواعظ آنها در اختیار ماست.
با این حال چرا این موعظههای بسیار قوی در دلهای گروهی تأثیر نمیگذارد؟ قطعاً دلیلی دارد؛امام علیه السلام در این بیان کوتاه به یکی از مهمترین آنها اشاره میکند و میفرماید:«حجاب غفلت،جلوی تأثیر اندرزها را میگیرد».
این غفلت ممکن است هنگام شنیدن مواعظ باشد که انسان گوش دل به واعظ نمیسپارد و در فکر مال و منال و شهوت خویش است و یا اینکه همچون هارون موقتاً با شنیدن موعظه مردی الهی بیدار میشود؛اما بهزودی حجاب غفلت بر دل او میافتد و موعظه را به فراموشی میسپارد.
بسیارند کسانی که در یک مجلس فاتحه که برای دوست و یا یکی از بستگان نزدیکشان برپا شده در فکر فرو میروند و لحظاتی بیدار میشوند،مخصوصاً اگر واعظ آگاهی در آنجا سخنرانی کند،اما هنگامی که از آن مجلس پا بیرون گذاشتند همه چیز فراموش میشود و به حال اول بازمیگردند.
سرچشمه این غفلت ممکن است هوا و هوسهای نفسانی و شهوت و زرق و برق دنیا و یا وسوسههای شیطانی جن و انس باشد.
قرآن مجید میفرماید: «فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ» ؛ پس مبادا زندگانی دنیا شما را بفریبد،و مبادا (شیطان) فریبکار شما را به (کرم) خدا مغرور سازد!». (.لقمان،آیه 33)
در حدیث عبرتانگیزی از امام هادی علیه السلام آمده است که متوکل عباسی شبی آن حضرت را به کاخ خود فرا خواند.دلیل آن این بود که به وی خبر داده بودند آن حضرت مشغول جمعآوری اموال و سلاح در خانه خود است تا قیام کند و مردم را بر ضد او بشوراند.او دستور داد به خانه امام بروید،آنجا را با دقت تفتیش کنید و او را در هر حال که بود نزد من بیاورید.مأموران به خانه امام علیه السلام ریختند و چیزی نیافتند و امام علیه السلام را در دل شب مشغول عبادت دیدند.با این حال،حضرت را با خود به قصر متوکل آوردند.متوکل که سرمست شرابِ قدرت و مشغول به نوشیدن خمر بود،همین که چشمش به آن حضرت افتاد از جا برخاست و احترام کرد و او را نزد خود نشاند و با نهایت جسارت جام شرابی را که در دست داشت به آن حضرت تعارف کرد!
امام علیه السلام رو به سوی او کرده فرمود:به خدا سوگند این مایع ننگین هرگز با گوشت و خون من آشنایی نداشته و ندارد.متوکلِ مست شرمنده شد و دست خود را عقب کشید.
آنگاه به امام علیه السلام گفت:شعری برای من بخوان (لابد شعری که بزمش را گرمتر کند).
امام علیه السلام فرمود:من کمتر شعر به خاطر دارم.متوکل گفت:حتماً باید بخوانی.
هنگامی که حضرت اصرار متوکل را دید،اشعار تکاندهندهای خواند که متوکل به گریه افتاد و حاضران نیز گریستند.اشعار این بود:
بَاتُوا عَلَی قُلَلِ الْأَجْبَالِ تَحْرُسُهُمْ ***غُلْبُ الرِّجَالِ فَلَمْ تَنْفَعْهُمُ الْقُلَلُ
وَ اسْتَنْزَلُوا بَعْدَ عِزٍّ مِنْ مَعَاقِلِهِمْ ***وَ اسْکِنُوا حُفَراً یَا بِئْسَمَا نَزَلُوا
نَادَاهُمْ صَارِخٌ مِنْ بَعْدِ دَفْنِهِمْ*** أَیْنَ الْأَسَاوِرُ وَ التِّیجَانُ وَ الْحُلَلُ
أَیْنَ الْوُجُوهُ الَّتِی کَانَتْ مُنْعِمَةً ***مِنْ دُونِهَا تُضْرَبُ الْأَسْتَارُ وَ الْکِلَلُ
قَدْ طَالَ مَا أَکَلُوا دَهْراً وَ قَدْ شَرِبُوا ***وَ أَصْبَحُوا الْیَوْمَ بَعْدَ الْأَکْلِ قَدْ أُکِلُوا
یعنی:«گروهی بودند که بر قلههای کوهها،دژهای محکمی ساخته بودند و مردانی نیرومند از آنها پاسداری میکردند؛اما هرگز این قلهها به حال آنها سودی نداشت.
چیزی نگذشت که از پناهگاه خود،از آن مقام عزت،به ذلت کشانده شدند، و در حفرههای گور ساکن گشتند و چه بد فرود آمدند.
فریادگری بعد از دفن آنها صدا زد:کجا رفت آن دستبندهای طلا و آن تاجها و زینتها؟!
کجا رفتند آن صورتهایی که آثار ناز و نعمت در آنها نمایان بود و در پشت پردهها قرار داشتند؟!
آری مدت طولانی خوردند و نوشیدند؛ولی امروز همه آنها در کام زمین فرو رفتهاند». (.بحار الانوار،ج 50،ص 211)
در حدیث دیگری در بحار الانوار آمده است که متوکل بعد از شنیدن این اشعار،جام شراب را بر زمین زد و مجلس عیشش به هم خورد.( .همان،ص 212 )
متوکل شرمنده شد و آن حضرت را با احترام به منزل بازگرداند.
آری،گاهی حجاب غفلت کنار میرود و موعظهها اثربخش میشود؛اما افسوس که این کنار رفتن حجاب برای بسیاری موقتی است.
جریان عبرتانگیز دیگری درباره یکی دیگر از خلفای عباسی؛یعنی هارونالرشید نقل شده که طعام زیادی ترتیب داد و مجلس خود را آراست و شاعر معروف عرب،«ابو العتاهیه»را دعوت کرد و از وی خواست تا حال او را توصیف کند.
ولی ابوالعتاهیه برخلاف انتظار هارون و حاضران به جای اینکه اشعار سرگرم کنندهای درباره زیبایی مجلس وی و اقتدار هارون بخواند،اشعار زیر را خواند:
عِشْ ما بَدا لَکَ سالِماً فِی ظِلِّ شاهِقَةِ الْقُصِورِ!***یُهْدی إلَیْکَ بِمَا اشْتَهَیْ تَ لَدَی الرَّواحِ وَفِی الْبُکُورِ!
فَإذَا النُّفُوسُ تَقَعْقَعَتْ فی ظِلِّ حَشْرِجة الصُّدُورِ***فَهُناکَ تَعْلَمُ مُوقِناً ما کُنْتَ إلّا فِی غُرُورٍ!
تا میخواهی در سایه قصرهای سر به آسمان کشیده،سالم زندگی کن! در حالی که آنچه مورد علاقه توست هر صبح و شام برای تو هدیه میکنند.
ولی هنگامی که جان در فضای سینه به ناله میافتد-به یقین خواهی دانست که عمری در غرور و غفلت بودی!
اطرافیان هارون از خواندن این اشعار که به گمان آنها متناسب با چنان مجلسی نبود و موجب کدورت خاطر هارون میشد ناراحت شدند؛ولی عجب اینکه هارون ناراحت نشد و اشعارش را ستود و اظهار داشت:مایه بیداری من گشت. ( .انوار نعمانیه،ج 3،ص 114 )
در تاریخ کامل ابن اثیر آمده است که هارون بعد از شنیدن این اشعار گریه کرد.
وزیرش،فضل بن یحیی،رو به ابوالعتاهیه نمود و گفت:خلیفه تو را دعوت کرده بود که مسرورش کنی،چرا غمگینش ساختی؟ هارون به فضل بن یحیی گفت:
رهایش کن،او ما را در غرور و غفلت دید،نخواست بر آن بیفزاید. ( .کامل ابن اثیر،ج 6،ص 220 )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Between you and preaching there is a curtain of deception.”
وَ قَالَ علیه السلام جَاهِلُکُم مُزدَادٌ وَ عَالِمُکُم مُسَوّفٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: جاهلان شما پر تلاش، و آگاهان شما تن پرور و کوتاهی ورزند !
نادان شما در کار فزاید آنچه نشاید، و داناتان واپس افکند آن را که کنون باید.
نادان شما زیاد کننده گناهست تأخیر کننده توبه
و فرمود (علیه السلام): نادان شما به عبث در کار بیفزاید و دانایتان کارها را به تأخیر افکند.
و آن حضرت فرمود:نادان شما آنچه را نباید زیاد میکند،و آگاه شما آنچه را باید به تأخیر میاندازد .
شروح:
جاهلکم مزداد مسوف: ای مزداد من المعصیه مسوف للتوبه.
مزداد: مرتکب گناه فراوان، (نادان شما گناه زیادی مرتکب میشود و امروز و فردا میکند). مسوف: یعنی کسی که امروز و فردا کرده و توبه را به تاخیر میاندازد. بعضی روایت کردهاند: (عالمکم مسوف) یعنی: دانای شما کار را به تاخیر میاندازد.
وَ قَالَ علیه السلام جَاهِلُکُمْ مُزْدَادٌ وَ عَالِمُکُمْ مُسَوِّفٌ .
هذا قریب مما سلف یقول إن الجاهل من الناس مزداد من جهله مصر علی خطیئته مسوف من توهماته و عقیدته الباطلة بالعفو عن ذنبه و لیس الأمر کما توهمه.
لَیْسَ بِأَمانِیِّکُمْ وَ لا أَمانِیِّ أَهْلِ الْکِتابِ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ وَ لا یَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اللّهِ وَلِیًّا وَ لا نَصِیراً ( سورة النساء 123. )
(و قال علیهالسلام: جاهلکم مزداد) نادان شما زیادهکننده گناه است (و عالمکم مسوف) و دانای شما تاخیرکننده توبه و انابت است به درگاه اله
جاهل شما زیادهکننده است معصیت را و تاخیرکننده است توبه و انابت را یا کار طاعت را.
و قال علیهالسلام: «جاهلکم مزداد مسوف.» یعنی و گفت علیهالسلام که نادان شما زیادکننده است نادانی را و به تاخیر اندازنده است دانش را.
المعنی: یقول (علیه السلام) و یعاتب الناس بان اهل الجهاله بالحق یزدادون علی الخطاء و الذنب و لا یخطر علی قلوبهم الرجوع الی الحق و الانابه من الذنب، و اهل العلم بالحق یرتکبون الخطاء و یفهمون و لکن یسوفون التوبه و التدارک قبل فوت الفرصه. و لعل غرضه من اهل الجهاله اتباع معاویه المفتونون بضلالته، او الخوارج المشتبهون فی امر امامته، و اهل العلم اصحابه القائلون بالحق و لکن یسوفون القیام بالدفاع و الجد فی سد الطغیان و محو اهل الفسق و العصیان. الترجمه: نادان شما بر گناه بیفزاید، و دانای شما امروز را به فردا بگذراند.
نادان شما در پی تکثیر گناه***دانای شما توبه پسانداز ز گاه
(جاهلکم مزداد) ای: من الخطا لجهله بکونه خطا او بعقوبه عمله. (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) (و عالمکم مسوف) ای: بالاعمال الصالحه و بالتوبه من القبیحه لطول امله، و کل منهما هالک: الجاهل بترک تعلمه مع اتمام الحجه علیه، و العالم بترک عمله.
الجاهل یزداد اثما و ضلالا کلما قال او فعل بلا علم و هدی، و تقدم مع الشرح فی الخطبه 152 قوله: العامل بغیر علم کالسائر علی غیر طریق.. و ایضا یزداد سخفا و جهلا کلما تقدمت به السن لضعف الذاکره و الاستعداد للتفهم و التعلم (و عالمکم مسوف) لانه لا یعمل بعلمه، و لا یجتهد فی طلب المزید من العلم (و قل ربی زدنی علما).
… مزداد و عالمکم مسوف: ای جاهلکم یغالی و یزداد فی العمل علی غیر بصیره و عالمکم یسوف بعمله ای یوخره عن اوقاته و بئست الحال هذه
امام علیهالسلام (در نکوهش افراط و تفریط) فرموده است: نادان شما (کار را از روی نادانی) زیاده میکند، و دانای شما (کار را از وقت خود) به تاخیر میاندازد (در بعضی از نسخ نهجالبلاغه جاهلکم مزداد مسوف بدون کلمه و عالمکم ذکر شده است که معنی آن چنین است: نادان شما به فکر اینکه گناه او را خواهند بخشید در گناه زیادهروی مینماید و )توبه و بازگشت را( به تاخیر میاندازد).
کسانی که در امور گوناگون پخته نیستند در اموری دخالت میکنند که رهبران را از هدف بازمیدارند و این گونه افراد در هر جبهه، طبقه، شهر و ده که باشند در اثر غروری که دارند زیر بار حرف بزرگان نمیروند و موجب شکست خود و رهبرانشان میگردند، همانطوری که دانشمندانی که وقت را نمیشناسند و نمیدانند در چه شرائطی چه قدمی برمیدارند موجب شکست و ذلت ملتها و جمعیتها میگردند. بدین طریق جبهه افراطی و تفریطی از نظر علی (علیه السلام) محکوم است و تنها معتدلین هستند که امید به پیروزی و آینده آنهاست، امید به نجات و بهشتی شدن آنهاست. خدای عزیز میگوید: (نه برای آرزوهای شما و نه آرزوهای اهل کتاب ترتیب اثری داده میشود هر کس کار بد انجام دهد تعقیب میشود و غیر از خدا، دوست و پشتیبانی نمییابد.)
و قال علیهالسلام: (جاهلکم مزداد) ای یزداد فی الجهل، و العمل بما لا یقتضیه العلم (و عالمکم مسوف) ای یوخر العمل فلا یعمل، فکیف تکون حال مثل هذه الامه، و انما تتقدم الامه اذا کان جاهلهم ینقطع، و عالمهم یعمل.
اللغه: مزداد: من الزیاده و هو الکثره. مسوف: موخر. الشرح: اذا ارتدت الامه الی الجاهلیه انعکست فیها الموازین و اختلت المقاییس و من علائم ذلک ان الجاهل یزداد من العمل و یکثر منه فیصلی و هو لا یحسن صلاته و یکثر منها و هو لا یدرک عمقها و کذلک سائر العبادات و اما العالم فانه مسوف للعمل موجل له فاذا طولب قدم المعاذیر و الحجج الفارغه فلا یرعوی و لا یعود الی الله …
«نادان شما بدون بصیرت افزاینده در کار است و دانای شما چیزی را که باید انجام دهد به تأخیر افکننده است.»
و قال علیهالسلام
جَاهِلُکُمْ مُزْدَادٌ،وَ عَالِمُکُمْ مُسَوِّفٌ.
امام علیه السلام فرمود:
نادانهای شما (پیوسته) بر اعمال خلاف خود میافزایند
و دانشمندانتان امروز و فردا میکنند. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب سند دیگری در ذیل این کلام حکمتآمیز نمیآورد؛ولی در کتاب تمام نهجالبلاغه،این حدیث شریف به شکل دیگری نقل شده و آن چنین است: «وَ عَالِمُهُمْ مُنَافِقٌ،وَ قَارِئُهُمْ مُمَاذِقٌ،وَ جَاهِلُهُمْ مُسَوِّفٌ مُزْدَادٌ» .و میگوید:این عبارت در بعضی از نسخههای نهجالبلاغه به این صورت آمده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 313))
عالم و جاهلِ شما،هر دو خطاکارند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود که جنبه گله و اظهار ناراحتی از مردم آن زمان و اطرافیانش دارد و در عین حال بر بسیاری از مردم هر عصر و زمان صادق است میفرماید:«(شما چگونه جمعیتی هستید که) افراد نادانتان پیوسته بر اعمال خلاف خود میافزایند و دانشمندانتان امروز و فردا میکنند»؛ (جَاهِلُکُمْ مُزْدَادٌ،وَ عَالِمُکُمْ مُسَوِّفٌ) .
آنها که نادانند براثر نداشتن بصیرت به راه خلاف افتادهاند و آنهایی که عالم هستند گرفتار تردید و ضعف تصمیمگیری و اراده هستند و به همین دلیل جامعه شما از درون ته شده است.
این در حالی است که عالمان باید قدوه و اسوه باشند و راه تهذیب نفس و اصلاح جامعه را به مردم نشان دهند و جاهلان نیز باید از نور علم عالمان بهره گیرند و در مسیر اصلاح خویش و جامعه خود باشند.
همانگونه که اشاره شد،در کتاب تمام نهج البلاغه این جمله به شکل دیگری نقل شده که حضرت میفرماید:
«وَ عَالِمُهُمْ مُنَافِقٌ،وَ قَارِئُهُمْ مُمَاذِقٌ،وَ جَاهِلُهُمْ مُسَوِّفٌ مُزْدَادٌ؛ دانشمندانشان (در آن زمان) منافقند و قاریان قرآنشان ریاکار و جاهلانشان امروز و فردا میکنند و پیوسته بر اعمال خود میافزایند».
در خطبه 233 نیز کلامی شبیه به این بود.در بسیاری از خطب نهجالبلاغه یا نامهها و کلمات قصار،شکایت امام علیه السلام را از مردم زمان خود مشاهده میکنیم تا آنجا که در خطبه قاصعه (خطبه 192) میفرماید:
«أَلا وَ إِنَّکُمْ قَدْ نَفَضْتُمْ أَیْدِیَکُمْ مِنْ حَبْلِ الطَّاعَةِ وَ ثَلَمْتُمْ حِصْنَ اللَّهِ الْمَضْرُوبَ عَلَیْکُمْ بِأَحْکَامِ الْجَاهِلِیَّةِ؛ به هوش باشید که شما دست از ریسمان اطاعت الهی برگرفتهاید و با تجدید رسوم جاهلیت دژ محکم الهی را دَرهم شکستهاید».
سپس ادامه میدهد:
«وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ صِرْتُمْ بَعْدَ الْهِجْرَةِ أَعْرَاباً وَ بَعْدَ الْمُوَالاةِ أَحْزَاباً مَا تَتَعَلَّقُونَ مِنَ الْإِسْلامِ إِلَّا بِاسْمِهِ وَ لا تَعْرِفُونَ مِنَ الْإِیمَانِ إِلَّا رَسْمَهُ؛ بدانید شما پس از هجرت (از کفر به ایمان) همچون اعراب جاهلیت شدهاید و بعد از اخوت و اتحاد و الفت،به گروههای پراکنده تقسیم گشتهاید،از اسلام،به نام آن اکتفا کرده و از ایمان جز تصور و ترسیمی نمیشناسید».
سرچشمه همه این مصائب و بدبختیها انحرافاتی بود که در مسئله خلافت واقع شد،بهویژه در عصر خلیفه سوم که بیتالمال به شکل کاملاً نادرستی تقسیم میشد و مقامات مهم جمهوری اسلامی آن زمان،به افراد نالایق و ناصالح سپرده شد.فتوحات،غنائم زیادی را نصیب مسلمانان کرد و گروهی مست مال و ثروت شدند و کارشان به جایی رسید که جاهلان،غرق گناه گشتند و عالمان،بیاراده و فاقد تحرک،و همان شد که امام علیه السلام در کلام حکیمانه بالا در جمله کوتاهی آن را آورده است.
به یقین،این وضع مخصوص مردم آن زمان نبود،بلکه در هر زمان دیگر در شرایط مشابه روی میدهد؛جاهلان،غرق گناه میشوند و عالمان،فاقد احساس مسئولیت.و در عصر و زمان ما نیز این مسئله کم و بیش نمایان است.
بلای«تسویف»
یکی از خطرناکترین وسوسههای نفس و شیطان مسئله تسویف است؛
یعنی انسان به اشتباهات و خطاهای خود واقف میشود؛ولی پیوسته امروز و فردا میکند تا فرصتها میگذرند.یا اسباب اطاعت فراهم است؛ولی در استفاده از آن تأخیر میاندازد تا فرصتها از دست میروند.
امام باقر علیه السلام میفرماید:
«إِیَّاکَ وَ التَّسْوِیفَ فَإِنَّهُ بَحْرٌ یَغْرَقُ فِیهِ الْهَلْکَی؛ از تسویف بپرهیز که دریایی است که گروه (زیادی) در آن غرق میشوند». ( .بحار الانوار،ج 75،ص 164،ح 1)
امیرمؤمنان علی علیه السلام-طبق روایتی که علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار آورده است-درباره گروهی از غافلان میفرماید:
«الشَّیْطَانُ مُوَکَّلٌ بِهِ یُزَیِّنُ لَهُ الْمَعْصِیَةَ لِیَرْکَبَهَا وَ یُمَنِّیهِ التَّوْبَةَ لِیُسَوِّفَهَا؛ شیطان بر او مسلّط شده،معصیت را در نظرش جلوه میدهد تا مرتکب شود و توبه را با آرزوها به تأخیر میاندازد». ( .همان،ج 88،ص 337،ح 20)
قرآن مجید در سوره«نساء»در مورد وسوسههای شیطان نسبت به گنهکاران میگوید: «یَعِدُهُمْ وَ یُمَنِّیهِمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلاّ غُرُوراً» ؛شیطان به آنها وعدهها(ی دروغین) میدهد و به آرزوها سرگرم میسازد در حالی که جز فریب و نیرنگ،به آنها وعده نمیدهد.(و همین امر سبب میشود آنها توبه و بازگشت به سوی خدا را تاخیر بیندازند)». ( .نساء،آیه 120)
در جای دیگر از همین سوره میفرماید: «وَ لَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتّی إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ» ؛توبه برای کسانی نیست که کارهای بد را انجام میدهند،و هنگامی که مرگ یکی از آنها فرا میرسد میگوید:الان توبه کردم!». ( .نساء،آیه 18)
این همان تسویفی است که از هوای نفس و وسوسههای شیطان سرچشمه میگیرد و پیوسته انسان را وادار به تاخیر توبه میکند تا مرگ او فرا رسد و درهای توبه بسته شود.
در حکمت 285 نیز به این معنا اشاره خواهد شد و در آغاز حکمت 150 نیز اشاره شد،آنجا که امام علیه السلام فرمود:
«وَیُرَجِّی التَّوْبَةَ بِطُولِ الْأَمَلِ؛ (از کسانی مباش که) توبه را با آرزوهای دور و دراز به تأخیر میاندازند».
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The ignorant ones from among you get too much while the learned are just put off.”
وَ قَالَ علیه السلام قَطَعَ العِلمُ عُذرَ المُتَعَلّلِینَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: دانش، راه عذر تراشی را بهانه جویان بسته است .
علم راه عذر بر بهانه جویان بسته است.
قطع کرد علم دین عذر بهانه جویندگانرا در تقصیر عمل
و فرمود (علیه السلام): علم راه بهانه جویان را می بندد.
و آن حضرت فرمود:دانش راه عذر را بر بهانه جویان بسته است .
شروح:
یعنی ان العالم اقطع عذرا فی التقصیر، و ان کان الجاهل غیر معذور.
(علم، راه را بر بهانهجویان میبندد). یعنی علم به امور دینی و آنچه از مژده و بیم که پیامبر (صلی الله علیه و آله) آورده است، راه بهانه را به کسانی که میگویند: ما از آن ناآگاه بودیم، میبندد، همانطوری که خداوند متعال فرموده است: رسلا مبشرین و منذرین.
وَ قَالَ علیه السلام قَطَعَ الْعِلْمُ عُذْرَ الْمُتَعَلِّلِینَ .
هذا أیضا قریب مما تقدم یقول قطع العلم عذر الذین یعللون أنفسهم بالباطل و یقولون إن الرب کریم رحیم فلا حاجة لنا إلی إتعاب أنفسنا بالعبادة کما قال الشاعر قدمت علی الکریم بغیر زاد و هذا هو التعلیل بالباطل فإن الله تعالی و إن کان کریما رحیما عفوا غفورا إلا أنه صادق القول و قد توعد العصاة و قال وَ إِنَّ الْفُجّارَ لَفِی جَحِیمٍ یَصْلَوْنَها یَوْمَ الدِّینِ وَ ما هُمْ عَنْها بِغائِبِینَ ( سورة الانفطار 64-66. ) و قال لا تَخْتَصِمُوا لَدَیَّ وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَیْکُمْ بِالْوَعِیدِ ما یُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَیَّ وَ ما أَنَا بِظَلاّمٍ لِلْعَبِیدِ ( سورة ق 28،29. ) و یکفی فی رحمته و عفوه و کرمه أن یغفر للتائب أو لمن ثوابه أکثر مما یستحقه من العقاب فالقول بالوعید معلوم بأدلة السمع المتظاهرة المتناصرة التی قد أطنب أصحابنا فی تعدادها و إیضاحها و إذا کان الشیء معلوما فقد قطع العلم به عذر أصحاب التعلل و التمنی و وجب العمل بالمعلوم و رفض ما یخالفه
(و قال علیهالسلام: قطع العلم) قطع کرد علم دین (عذر المتعللین) عذر بهانه جویندگان را در تقصیر عمل یعنی علم پیدا کردن (بما جاء به النبی) از بشارت و نذارت و عالم شدن به وجود صانع و صفات آن و باخبر شدن از غیر احوال ماضین، قطعکننده عذر بهانه جویندگان است و دعوی جهالت کردن مساله در این صورت مسموع نیست که گوید: (انا کنا عن هذا غافلین)
ببرید علم باحکام دین عذر متعللین را. یعنی جویندگان را. هر که را علم دین تعلیم کردند و کتاب و رسول فرستادند او را دیگر عذر و تعلل و بهانه نماند.
و قال علیهالسلام: «قطع العلم عذر المتعللین.» یعنی و گفت علیهالسلام که قطع کرده است علم داشتن به وجوب اطاعت، عذر تعللکنندگان و بهانهجویان در معصیت را، یعنی عالم معذور نیست البته.
المعنی: کلامه هذا ینطبق علی مواقف عدیده من حیاته الملیئه بمخالفه اعدائه معه و عنادهم فی دفعه عن حقه المعلوم لدیهم. منها، موقف احتجاجاته مع اهل السقیفه فی طلب حق امامته فان اکثرهم یعلمون استحقاقه و سمعوا النصوص الصادره عن النبی (صلی الله علیه و آله) و علی وصابته و نصبه اماما علی امته بعد وفاته کما ینطق به خطبته المعروفه بالطالوته المرویه فی روضه الکافی الشریف کما یلی: بسنده عن سلمه بن کهیل عن ابیالهیثم بن التیهان ان امیرالمومنین خطب الناس بالمدینه فقال: الحمدلله الذی لا اله الا هو- الی ان قال: و الذی فلق الحبه و بریء النسمه لقد علمتم انی صاحبکم و الذی به امرتم و انی عالمکم و الذی لعلمه نجاتکم و وصی نبیکم- الخ-. و منها، موقف احتجاجاته مع اهل الشوری بعد وفاه عمر. و منها، موقف احتجاجاته بعد مقتل عثمان. و منها، موقف احتجاجاته مع اصحابه فی الکوفه بعد قضیه الحکمین سواء الخوارج منهم المتمردین، او غیرهم من المتساهلین فی اجراء اوامره و الخاذلین له فی نصرته. و قد تعلل المخالفون له فی کل من هذه المواقف بعلل اغتربها العامه کتعلیل طلحه فی احتجاجات السقیفه و ما بعدها بصغر سنه و عدم اطاعه الناس لمثله و کتعلیل عبدالرحمن بن عوف حکم الشوری لمعنه عن حقه بمیل الاکثر الی عثمان و متابعه العمرین هکذا فیقول (علیه السلام) عتابا لهولا: (قطع العلم عذر المتعللین). الترجمه: علم به حکم، عذر عذرتراشان را قطع کرده و بیحاصل شمرده.
اقول: یعنی قطع العلم الذی آتاه الله الناس بتوسط عقولهم التی هی رسل باطنه یمیزون بها الحق من الباطل، و العلم الذی بینه فی شرائعه علی لسان (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) رسله الظاهره فی حلاله و حرامه، و طرق طاعاته و مخالفاته، عذر المتعللین و المعتذرین عن عدم العمل بانا کنا عن هذا غافلین. قال الکاظم (علیه السلام) لهشام بن الحکم: یا هشام ان لله علی الناس حجتین: حجه ظاهره و حجه باطنه، فاما الظاهره فالرسل و الانبیاء و الائمه، و اما الباطنه فالعقول. و سال ابن السکیت الهادی (علیه السلام) عن عله بعث موسی بالعصا و الید البیضاء و آله السحر، و بعث عیسی باله الطب، و بعث محمد بالکلام و الخطب. فقال (علیه السلام) له: بعث کل واحد منهم علی طبق ما کان الغالب فی زمانه حتی یکون عجزهم عن مقاومته مع کمالهم فی ذلک الامر اتم فی الحجه علیهم. فقال له ابن السکیت: ما الحجه الیوم علی الخلق؟ فقال (علیه السلام): العقل یعرف به الصادق علی الله فیصدقه، و الکاذب علی الله فیکذبه. فقال ابن السکیت: هذا و الله هو الجواب. و فی الخبر: یواخذ الله الناس الذین خالفوا امره یوم القیامه عالمهم لم لم یعمل، و جاهلهم لم لم یتعلم، بعد بیان الله تعالی له کیفیه طاعته فی کتبه، و علی السنه رسله. و یمکن ان یکون المراد بالعلم القرآن لکونه مقطوعا، و بالمتعللین المتمسکین بالاخبار الواهیه. روی الکشی عن الباقر (علیه السلام) قال: کان سلمان یقول للناس: هربتم من القرآن الی الاحادیث، وجدتم کتابا دقیقا حوسبتم فیه علی النقیر و القطمیر، و الفتیل و حبه خردل، فضاق علیکم ذلک، و هربتم الی (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) الاحادیث التی اتسعت علیکم. قلت: و کانت لبنیاسرائیل تعللات کذلک، فرد تعالی علیهم: (و قالوا لن تمسنا النار الا ایاما معدوده قل اتخذتم عند الله عهدا فلن یخلف الله عهده ام تقولون علی الله ما لاتعلمون). هذا، و قال ابن ابیالحدید: معنی کلامه (علیه السلام) قطع العلم عذر الذین یعللون انفسهم بالباطل، و یقولون: ان الرب کریم رحیم، فلا حاجه لنا الی اتعاب انفسنا بالعباده، کما قال الشاعر قدمت علی الکریم بغیر زاد- الخ و هو کما تری.
ابدا لا عذر العالم یتاجر بعلمه و دینه، و یتقرب الی الطغاه علی حساب امته و وطنه!.. و فی الحدیث: ان هذا العالم من قطاع الطریق.
امام علیهالسلام (در اینکه علم راه عذر را میبندد) فرموده است: علم و دانستن (احکام دین) راه بهانه بهانهجویان را (که میگویند: خدا کریم است و رحیم و نیازی به رنج و بندگی ما ندارد) میبندد (پس هر که با دین و کتاب و رسول آشنا شد عذر و بهانهاش پذیرفته نیست).
کسانی که با بودن این وسائل صنعتی از زیر بار مسئولیتها شانه خالی میکنند عذرشان پذیرفته نیست. هر کس باید به وظیفه خود آشنا باشد و به آن عمل کند. خدا برای کسی ظلم دیدن مقرر نفرموده و روز قیامت آنچنان دقیق به حساب میرسد که چشمها خیره میشود.
و قال علیهالسلام: (قطع العلم عذر المتعللین) ای الذین یتعللون فی عدم عملهم، بانهم لم یعلموا، فقد انتشر العلم، حتی لیدرکه من اراد.
اللغه: المتعللین: المعتذرین. الشرح: لا تستطیع ان تعتذر اذا استطعت ان تتعلم و طالما ان باب العلم مفتوح لکل الناس و تستطیع الوصول الی الحقیقه بعینها بالبحث عنها بنفسک فلا عذر لک ابدا و کما فی الحدیث یوتی بالعبد یوم القیامه فیقال له: هلا عملت فیقول: لم اعلم فیقال له: هلا تعلمت …
«علم راه عذر را بر بهانه جویان بسته است.»
یعنی با علم به اینکه خداوند گنهکاران را بیم داده است، دیگر بهانه و عذری برای کسانی که در معصیتها غوطه ورند و خود را با گفتن اینکه خداوند کریم و رحیم است، قانع می سازند باقی نمی ماند.
و قال علیهالسلام
قَطَعَ الْعِلْمُ عُذْرَ الْمُتَعَلِّلِینَ.
امام علیه السلام فرمود:
علم و آگاهی،راه را بر (بهانهجویان و) آنها که تعلّل میورزند بسته است. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب سند دیگری برای این کلام شریف نقل نمیکند و تنها میگوید:آمُدی در غرر الحکم این کلام را به همین صورت از امام علیه السلام نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 224). اضافه میکنیم مرحوم ابن شعبه حرّانی که پیش از سیّد رضی رحمه الله میزیسته در کتاب تحف العقول این جمله حکمتآمیز و جمله 285 را با تفاوت کمی در ضمن کلمات امام مجتبی علیه السلام آورده است که علیالقاعده از پدر گرامیاش امیرالمومنین علیه السلام شنیده است.(تحف العقول،ص 236))
راه عذر بر شما بسته است
از آنجا که افرادی آگاهانه از انجام وظایف الهی و وجدانی خود سر باز میزنند،امام علیه السلام به آنها هشدار میدهد که علم و آگاهی،راه عذر را بر این افراد بسته است؛ (قَطَعَ الْعِلْمُ عُذْرَ الْمُتَعَلِّلِینَ) .
واقعیت آن است که گروهی از مردم ناآگاهانه گرفتار کارهای خلاف میشوند؛اما گروه دیگری میدانند و بهانهجویی میکنند و پیوسته شانه از زیر بار مسئولیت خالی مینمایند.گاه به گمان اینکه خداوند غفور و رحیم است و گناه آنها را میبخشد و گاه به این بهانه که علم آنها قطعی و یقینی نیست و گاه سعی میکنند علم خود را به فراموشی بسپارند و خود را به نادانی بزنند.
همه اینها در پیشگاه خدا مسئولند و بهانهجوییها هرگز عذری برای آنها نزد خدا درست نخواهد کرد و اگر تاریخ اسلام را از اوّل تا کنون با دقت مطالعه کنیم بسیاری را میبینیم که مشمول این کلام امامند و گمان میکنند عذر دارند، در حالی که در پیشگاه خدا مسئولند.
این حکم شامل همه کسانی میشود که آگاهانه به بهانههای واهی با اصول یا فروع دین به مخالفت برخاستهاند.
امیرمؤمنان علی علیه السلام به خصوص در دوران خلافت خود گرفتار اینگونه افراد بود.در خطبه طالوتیه ( .نامگذاری این خطبه به«طالوتیه»برای آن است که امیرمؤمنان علی علیه السلام در آن به یاران طالوت،فرماندهالهی بنیاسرائیل اشارهای میکند )که کلینی رحمه الله در جلد هشتم کافی نقل کرده است، میخوانیم که امام علیه السلام گروهی از متخلفان از حق را مخاطب قرار داده میفرماید:
«وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّی صَاحِبُکُمْ وَ الَّذِی بِهِ أُمِرْتُمْ وَ أَنِّی عَالِمُکُمْ وَ الَّذِی بِعِلْمِهِ نَجَاتُکُمْ وَ وَصِیُّ نَبِیِّکُمْ وَ خِیَرَةُ رَبِّکُمْ وَ لِسَانُ نُورِکُمْ وَ الْعَالِمُ بِمَا یُصْلِحُکُمْ فَعَنْ قَلِیلٍ رُوَیْداً یَنْزِلُ بِکُمْ مَا وُعِدْتُمْ وَ مَا نَزَلَ بِالْأُمَمِ قَبْلَکُمْ وَ سَیَسْأَلُکُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْ أَئِمَّتِکُمْ مَعَهُمْ تُحْشَرُونَ وَ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ غَداً تَصِیرُونَ أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ کَانَ لِی عِدَّةُ أَصْحَابِ طَالُوتَ أَوْ عِدَّةُ أَهْلِ بَدْرٍ وَ هُمْ أَعْدَاؤُکُمْ لَضَرَبْتُکُمْ بِالسَّیْفِ حَتَّی تَئُولُوا إِلَی الْحَقِّ وَ تُنِیبُوا لِلصِّدْقِ فَکَانَ أَرْتَقَ لِلْفَتْقِ وَ آخَذَ بِالرِّفْقِ اللَّهُمَّ فَاحْکُمْ بَیْنَنَا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَیْرُ الْحَاکِمِینَ؛ سوگند به خدایی که دانه را در زیر زمین شکافته و انسانها را آفریده،شما به خوبی میدانید که من صاحب اختیار شمایم و همان کسی هستم که به پیروی او امر شدهاید و عالمی که در علمش نجات شماست و وصی پیامبرتان و انتخاب شده پروردگارتان و لسان نورتان و عالم به مسائلتان هستم.بهزودی وعدههای مجازات الهی بر شما نازل میشود و گرفتار همان اموری میشوید که امتهای پیشین گرفتار آن شدند و بهزودی خداوند عزّوجلّ شما را از پیشوایانتان سؤال میکند و با آنها محشور میشوید و فردا به سوی پروردگارتان خواهید رفت.به خدا سوگند اگر من بهاندازه یاران طالوت ( .مجلسی رحمه الله مطابق روایتی از امام صادق علیه السلام عده اصحاب طالوت را سیصد و سیزده نفر میشمارد.(بحار الانوار،ج 28،ص 245) )یا بهاندازه سربازان اسلام در جنگ بدر-که آنها به یقین دشمن شما هستند-شما را با شمشیر میزدم تا به سوی حق بازگردید و راه صداقت را پیش گیرید،اینکار به پراکندگیها پایان میداد و مایه آرامش بود.
خداوندا! میان من و میان آنها به حق حکم فرما و تو بهترین حاکمانی». ( .کافی،ج 8،ص 32)
علّامه کمرهای رحمه الله در منهاج البراعة در شرح این کلام حکمتآمیز میگوید:
این سخن منطبق بر موضعگیریهای فراوانی است که در زندگی مملو از مخالفتهای دشمنان آن حضرت به چشم میخورد؛دشمنانی که او را از حقش بازداشتند در حالی که عالم به آن بودند.
سپس به مواردی از آنها اشاره میکند؛از جمله دلایلی که آن حضرت در برابر اهل سقیفه آورد،زیرا بیشتر آنها بر اساس نصوص صادره از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله که آن حضرت را به امامت و وصایت نصب کرده بود،از حق او آگاه بودند؛ولی با این علم و آگاهی به مخالفت برخاستند.مورد دیگر موقف آن حضرت در برابر اهل شورای شش نفری بعد از وفات عمر بود که حق خود را به اهل شورا یادآور شد؛ولی آنان آگاهانه مخالفت کردند و همچنین دلایلی که پس از قتل عثمان و پس از قضیه حکمین در صفین آورد،همه در برابر کسانی بود که بسیاری از آنها میدانستند و براثر هوای نفس مخالفت میکردند.این سخن مولا درباره آنها کاملاً صدق میکند که علم و آگاهی،عذر بهانهجویان را قطع میکنند و آنان پاسخی در پیشگاه خداوند در روز قیامت نخواهند داشت. ( .منهاج البراعة،ج 21،ص 373 (با تلخیص) )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Knowledge dispels the excuse of those who produce excuses.” Compare this statement with the wise axiom that says, “Those who excuse themselves accuse themselves.”
وَ قَالَ علیه السلام کُلّ مُعَاجَلٍ یَسأَلُ الإِنظَارَ وَ کُلّ مُؤَجّلٍ یَتَعَلّلُ بِالتّسوِیفِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آنان که وقتشان پایان یافته خواستار مهلتند، و آنان که مهلت دارند کوتاهی میورزند !.
همگان را به شتاب خواهانند و همگان مهلت جویانند، و همه را وقتی معین نهادهاند و آنان درنگ میکنند و از کار باز ایستادهاند.
هر شتابیده شده در میخواهد مهلت دادن را بجهة فرط تقصیر و هر وعده داده شده بهانه میجوید بتاخیر
و فرمود (علیه السلام): از همه می خواهند که شتاب کنند ولی آنها مهلت می خواهند و برای هر یک مدتی معین نهاده اند و آنها بهانه آورند و کار به تأخیر اندازند.
و آن حضرت فرمود:آن که مرگش را به شتاب اراده کردهاند مهلت میخواهد،و آن را که مهلت دادهاند با به تأخیر انداختن مهلت تعلّل میورزد .
شروح:
و الانظار: التاخیر. و التسویف: قول سوف و ما قال لشیء طوبی ای ما استطاب شیئا و خبا الدهر.
(هر که شتاب و تعجیل دارد، مهلت خواهد، و هر که را مهلت دهند، با امروز و فردا کردن بهانهجویی میکند). این عبارت امام (علیه السلام) سرزنشی است برای کسانی که در حال تعجیل و در مهلت و فرصت از عمل صالح دوری میجویند.
وَ قَالَ علیه السلام کُلُّ مُعَاجَلٍ یَسْأَلُ الْإِنْظَارَ وَ کُلُّ مُؤَجَّلٍ یَتَعَلَّلُ بِالتَّسْوِیفِ .
قال الله سبحانه حَتّی إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ کَلاّ إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ ( سورة المؤمنون 99،100. ) فهذا هو سؤال الإنظار لمن عوجل فأما من أجل فإنه یعلل نفسه بالتسویف و یقول سوف أتوب سوف أقلع عما أنا علیه فأکثرهم یخترم ( یقال:اخترمته المنیة؛أی أخذته من بینهم. ) من غیر أن یبلغ هذا الأمل و تأتیه المنیة و هو علی أقبح حال و أسوئها و منهم من تشمله السعادة فیتوب قبل الموت و أولئک الذین ختمت أعمالهم بخاتمة الخیر و هم فی العالم کالشعرة البیضاء فی الثور الأسود
(و قال علیهالسلام: کل معاجل) هر شتابنده شده (یسئل الانظار) درمیخواهد مهلت دادن را به جهت فرط تقصیر (و کل موجل) و هر وعده داده شده به آن (یتعلل بالتسویف) بهانه میجوید به تاخیر این توبیخ است بر ترک عمل نسبت به معاجل و موجل
هر که با او تعجیل کنند مهلت خواهد تا در آینده بگذارد، و هر کس که او را مدت دهند و زود نگیرد بهانه آورد و تاخیر نماید و کار به وقت دیگر اندازد و گوید روزگار هست و وقت باقی است.
و قال علیهالسلام: «کل معاجل یسال الانظار و کل موجل یتعلل بالتسویف.» یعنی و گفت علیهالسلام که هر تعجیل کرده شدهای به اجل و مرگش سوال میکند مهلت را از برای عبادت کردن و هر مهلت داده شدهای در اجلش تعلل میکند به تاخیر انداختن عبادت، یعنی در وقت نزدیک شدن مرگش تمنای مهلت میکند تا تلافی کند و در وقت وسعت عمرش تعلل میکند و امروز را به فردا میاندازد.
المعنی: یبین (علیه السلام) عدم انتهاء تعلل العاصی عن ارتکاب المعاصی، و المسئول عن انجاز ما یجب علیه، فانه اذا عوجل علیه یطلب الانظار، و اذا اجل یسامح بالتاخیر عن العمل حتی یفوت علیه الفرصه. الترجمه: هر که را شتاب بر سر است خواستار مهلت است، و هر که مهلت در بر است دچار مسامحه و ولانگاریست. چون شتاب آید ز مهلت دم زند گاه مهلت خویش بر غفلت زند
المراد نقص الناس بان من علیه حق معجل یسال من ذی الحق انظاره و امهاله، و من علیه حق موجل یتعلل بالتسویف بعد الاجل.
کل بالرفع و التنوین مبتدا، و معاجل بفتح الجیم اسم مفعول خبر کل، و مثله کل موجل، و المراد بالمعاجل الطاعن فی السن، لانه مظنه التعجیل الی الموت، و مع هذا یطلب البقاء، و المراد بالموجل الشاب المعافی، لانه مظنه التاجیل الی عهد الشیخوخه، و هذا یوجل التوبه و یقول: فی العمر فسحه، و فی الوقت متسع، و ینسی ان الموت قد یاتیه بغته و یقطع علیه الطریق، کما ذهل الشیخ انه یسرع الی قبر مظلم عفن!.. و العاقل الفطن یغتنم الفرصه فیما یبقی نفعه، و یدوم اجره. و سبحان من نطمع فی عفوه.
… موجل یتعلل بالتسویف: کل بالتنوین فی الموضعین مبتدا خبره معاجل بفتح الجیم فی الاول و موجل بفتحها کذلک فی الثانی ای کل واحد من الناس یستعجله اجله و لکنه یطلب الانظار ای التاخیر و کل منهم قد اجل الله عمره و هو لا یعمل تعللا بتاخیر الاجل و الفسحه فی مدته و تمکنه من تدارک الفائت فی المستقبل
امام علیهالسلام (در سرزنش کسی که کار را به موقع انجام ندهد) فرموده است: با هر که تعجیل و شتاب نمایند (مرگش زود برسد) مهلت میخواهد (که عبادت و بندگی کند) و هر کس را مهلت دهند و زود نخواهند (عمرش دراز باشد) با تاخیر افتادن (که وقت دارم و در آینده انجام میدهم) بهانه جوید (کار امروز به فردا اندازد).
آنانکه گول دنیا را خورده و اسیر آن شدهاند برای انجام مسئولیت و تکالیف خود میگویند وقت داریم و آنانکه مرگ گریبانشان را میگیرد درخواست فرصت میکنند که نتیجهای نخواهد داشت و به آنان فرصت داده نمیشود. خدای عزیز میگوید: (مرگ که گریبانشان را گرفت میگویند اجازه میدهید تا در آینده کار خوب انجام دهیم. خدا در پاسخ میگوید: اشتباه میکنید فقط حرف میزنید … ) در دنیا که بودند در دامهای شیطانی اسیر شده بودند و از ترس فقر که شیطان آنان را از آنان میترسانید غرق در دنیا شده بودند و از آخرت غافل که ناگهان مرگ آمد.
و قال علیهالسلام: (کل معاجل) ای عجل الیه الاجل (یسئل الانظار) بان ینظر و یمهل حتی یعمل صالحا (و کل موجل) قد اخر و اجل موته (یتعلل) ای یعتذر عن العمل (بالتسویف) و انه سوف یفعل، فکل من تعجیل الموت و تاجیله لا ینفع الانسان.
اللغه: المعاجل: من العجله ضد البطیء. الانظار: التاخیر. موجل: موخر. التسویف: التاخیر. الشرح: کل ما جاء اجله قال ربی ارجعونی لعلی اعمل صالحا فیما ترکت او قال یا رب اخرنی حتی اعمل من الصالحات بینما اذا کان فی الوقت سعه و العمر فیه فسحه من الزمن یسوف و یوخر حتی تدرکه المنیه فالانسان بین حالتین، حاله یطلب فیها التاخیر و التاجیل اذا تضیق الخناق علیه و حاله اخری یسوف و یوخر و لا یبادر الی العمل اذا کان له متسع و فسحه من الوقت، و العاقل الذی یعرف انه لا تاجیل و لا تاخیر ان جاء الاجل و لا یسوف ان کان عنده سعه و امتداد فی الاجل …
«همگان را به شتاب به مرگ فرا می خوانند و مهلت می خواهند و هر که را زمان داده اند برای درنگ کردن - از توبه و بازگشت به خدا- بهانه می تراشد.»
خداوند متعال در آیه نود و نهم سوره المؤمنون می فرماید: «تا آن گاه که یکی از ایشان را مرگ در می رسد، می گوید: بار خدایا مرا برگردان شاید که من نسبت به آنچه واگذارده ام عمل صالحی انجام دهم، هرگز نه چنان است و آن سخنی است که او گوینده آن است و از پی ایشان برزخی است تا روزی که برانگیخته می شوند.» و این است آنچه کسی که مرگش شتابان رسیده است، مسألت می کند. آن کسی را هم که مهلت می دهند، امروز و فردا می کند و می گوید: به زودی چنین و چنان و توبه می کنم و خود را از اعمال زشتی که در آن هستم بیرون می کشم. بیشتر این اشخاص هم بدون اینکه به این آرزوی خود برسند، غافلگیر می شوند و در بدترین حالات مرگ آنان را در می رباید و برخی از ایشان هم سعادتمند می شوند و پیش از مرگ توبه می کنند و عاقبت به خیر می گردند و شمارشان در این عالم همچون تار مویی سپید بر پیکره گاوی سیاه است.
و قال علیهالسلام
کُلٌّ مُعَاجَلٌ یَسْأَلُ الْإِنْظَارَ،وَ کُلٌّ مُؤَجَّلٌ یَتَعَلَّلُ بِالتَّسْوِیفِ.
امام علیه السلام فرمود:
آن کس که زمانش پایان گرفته،خواهان مهلت است و آن کس که مهلت دارد
(در انجام کارهای نیک و نهی از گناه) کوتاهی میکند. ( .سند گفتار حکیمانه: به گفته خطیب رحمه الله در کتاب مصادر،مرحوم آمُدی در غررالحکم این کلام حکیمانه را با تفاوتهایی نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 224).ولی در نسخه غرر الحکم که نزد ماست تفاوتی میان آنچه در نهج البلاغه آمده و آنچه در غرر الحکم است نیست.(غرر الحکم،ص 266،ح 5770 و ص 481،ح11088) و همان گونه که در بیان مصادر حکمت پیشین گفتیم در کتاب شریف تحف العقول هر دو جمله توأم با یکدیگر در کلمات امام حسن مجتبی علیه السلام آمده است که قاعدتاً از پدر گرامیاش امیرمؤمنان علیه السلام آموخته است.(تحف العقول،ص 236))
از دست دادن فرصتها
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،از یک واقعیت که دامان غالب مردم را میگیرد - هرچند گروهی از نیکان و پاکان از آن مستثنا هستند-خبر میدهد و مردم را به دو گروه تقسیم میکند:گروهی که مهلت آنها سرآمده؛یا پیر و ناتوانند،یا بیمار و در آستانه مرگ و یا مستحق مجازاتند.اینها از خداوند متعال و یا از خلق خدا تقاضای مهلت میکنند تا خطاهای خود را جبران نمایند در حالی که زمانی طولانی فرصت در اختیار داشته و کاری نکردهاند.
امام علیه السلام درباره اینها میفرماید:«آن کس که زمانش پایان گرفته،خواهان مهلت است»؛ (کُلٌّ مُعَاجَلٌ یَسْأَلُ الْإِنْظَارَ،وَ کُلٌّ مُؤَجَّلٌ یَتَعَلَّلُ بِالتَّسْوِیفِ) .
اینها همانها هستند که قرآن مجید درباره آنها میگوید: «حَتّی إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ» ؛(آنها همچنان به راه غلط خود ادامه میدهند) تا زمانی که مرگ یکی از آنها فرا رسد میگوید:
پروردگارا! مرا بازگردان شاید در آنچه ترک (و کوتاهی) کردهام عمل صالحی انجام دهم». ( .مؤمنون،آیه 99 و 100 )
گروه دوم کسانی هستند که برای هرگونه اعمال نیک یا جبران گناهان گذشته فرصت دارند؛جوانند،سالمند،در محیطی آرام و امن و امان زندگی میکنند؛
ولی با این حال از فرصت خود استفاده نمیکنند و پیوسته امروز و فردا مینمایند.امام علیه السلام درباره چنین کسانی میگوید:«آن کس که مهلت دارد تعلل میورزد و کوتاهی میکند»؛ (وَ کُلُّ مُؤَجَّلٍ یَتَعَلَّلُ بِالتَّسْوِیفِ) .
اینها همان کسانی هستند که امام سجاد علیه السلام در دعای ابوحمزه،گویا از زبان آنان سخن میراند و عرضه میدارد:«(خداوندا!)
فَقَدْ أَفْنَیْتُ بِالتَّسْوِیفِ وَ الآْمَالِ عُمُرِی؛ من بهواسطه تعلل وتسویف و آرزوهای دور و دراز،عمرم را بر باد دادم».
این یک واقعیت است که آمال و آرزوهای دور و دراز و جاذبههای شهوات به انسان اجازه نمیدهد از فرصتی که در دست دارد بهره گیرد و خطاها و گناهان گذشته را جبران نماید و با اعمال صالح آثار شوم آنها را بزداید.
جوانان نباید بپندارند همیشه مرگ به سراغ پیران میرود و آنان در امانند.
همچنین افراد سالم نباید تصور کنند که مردن مخصوص بیماران است و آنها که ایمن هستند نباید چنین پندارند که همیشه در امن و امان خواهند بود.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
«تَأْخِیرُ التَّوْبَةِ اغْتِرَارٌ وَ طُولُ التَّسْوِیفِ حَیْرَةٌ؛ تأخیر انداختن توبه نوعی غرور و فریفتگی و امروز و فردا کردن مایه حیرت و سرگردانی است».( .بحار الانوار،ج 6،ص 30،ح 36)
این سخن را با حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم.آنجا که به ابوذر فرمود:
«یَا أَبَا ذَرٍّ إِیَّاکَ وَ التَّسْوِیفَ بِأَمَلِکَ فَإِنَّکَ بِیَوْمِکَ وَ لَسْتَ بِمَا بَعْدَهُ فَإِنْ یَکُنْ غَدٌ لَکَ فَکُنْ فِی الْغَدِ کَمَا کُنْتَ فِی الْیَوْمِ وَ إِنْ لَمْ یَکُنْ غَدٌ لَکَ لَمْ تَنْدَمْ عَلَی مَا فَرَّطْتَ فِی الْیَوْمِ؛ ای ابوذر از امروز و فردا کردن به سبب آرزوها بپرهیز.تو مسئول کار امروزت هستی نه کار فردا.اگر فردایی در کار بود فردا نیز چنان باش که امروز بودی و اگر فردایی در کار نباشد پشیمان بر کوتاهیهای امروزت نخواهی شد (زیرا کوتاهی نکردهای)». ( .همان،ج 74،ص 75،ح 3)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Anyone whom death overtakes early seeks time (respite), while the death of anyone who is deferred puts forth excuses for the postpone-ment (of doing good deeds).”
وَ قَالَ علیه السلام مَا قَالَ النّاسُ لشِیَءٍ طُوبَی لَهُ إِلّا وَ قَد خَبَأَ لَهُ الدّهرُ یَومَ سَوءٍ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: مردم چیزی را نگفتند خوش باد، جز آن که روزگار، روز بدی را برای او تدارک دید .
مردم چیزی را نگفتند: خوش باد، جز آنکه روزگار برای آن روز بدی را ذخیرت نهاد.
نگفتند مردمان مر چیزی را که خرمی و خوشی مر او راست که پنهان کرد از برای او روزگار روزید را در آخر کار
و فرمود (علیه السلام): مردم چیزی را نگفتند: خوشا، مگر آنکه روزگار برای آن روز بدی را پنهان داشته است.
و آن حضرت فرمود:مردم کسی را نگفتند«خوشا به حال او»مگر اینکه روزگار برای او روز بدی را پنهان کرد .
شروح:
یقال: یوم سوء بالاضافه، ثم یدخل علیه الالف و اللام و یقال: یوم السوء و لا یقال: الیوم السوء.
(مردم در هیچ مورد نگفتند، خوشا به حالش، مگر آن که روزگار، روز ناخوشی را برایش مخفی داشت). یعنی مردم را در دنیا تحسین نکردند، مگر این که روزگار زمینهی نابودی آن را برای روزی فراهم کرد و هر بالقوهای ناگزیر از رسیدن به فعلیت است.
وَ قَالَ علیه السلام مَا قَالَ النَّاسُ لِشَیْءٍ طُوبَی لَهُ إِلاَّ وَ قَدْ خَبَّأَ لَهُ الدَّهْرُ یَوْمَ سَوْءٍ .
قد تقدم هذا المعنی و ذکرنا فیه نکتا جیدة حمیدة کان محمد بن عبد الله بن طاهر أمیر بغداد فی قصره علی دجلة یوما و إذا بحشیش علی وجه الماء فی وسطه قصبة علیها رقعة فأمر بأخذها فإذا فیها تاه الأعیرج و استولی به البطر فما انتفع بنفسه مدة.
و فی المثل الدهر إذا أتی بسحواء سحسح ( أی سحابة تصب مطرا شدیدا.) یعقبها بنکباء زعزع و کذاک شرب العیش فیه تلون بیناه عذبا إذ تحول آجنا.
یحیی بن خالد أعطانا الدهر فأسرف ثم مال علینا فأجحف.
و قال الشاعر فیا لنعیم ساعدتنا رقابه و خاست بنا أکفاله و الروادف.
إسحاق بن إبراهیم الموصلی
هی المقادیر تجری فی أعنتها
إذا أدبر الأمر أتی الشر من حیث کان یأتی الخیر.
هانئ بن مسعود
إن کسری أبی علی الملک النعمان
أحیحة بن الجلاح
و ما یدری الفقیر متی غناه
آخر فما درن الدنیا بباق لأهله و لا شرة الدنیا بضربة لازم.
آخر رب قوم غبروا من عیشهم فی سرور و نعیم و غدق
سکت الدهر زمانا عنهم
ثم أبکاهم دما حین نطق.
و من الشعر المنسوب إلی محمد الأمین بن زبیدة یا نفس قد حق الحذر
(و قال علیهالسلام: ما قال الناس بشیء) نگفتند مردمان به چیزی این کلمه را: (طوبی له) یعنی خرمی و خوشحالی از برای او است (الا و قد خبا له الدهر) مگر که پنهان کرد از برای او روزگار غدار (یوم سوء) روز بد را که ضرر رساند به او در آخر کار چه هر گل خرم در عقب دارد خار غم و هر نوش عیش در پی دارد نیش طیش هرگز به باغ دهر گیاهی وفا نکرد هرگز ز دست چرخ خدنگی خطا نکرد خیطا روزگار به بالای هیچ کس پیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد
نگفتند مردمان چیزی را که خوشا او را مگر و به تحقیق پنهان کرده زمانه از برای او روز بدی. مگر زمانه با آدمی بلکه با کاینات دشمنی قدیم و کینه عظیم دارد و پیوسته در مقام آزار و درصدد انتقام و اضرار او است، اگر نعمتی در او بیند آتش حسد در جانش زبانه گیرد، و در کمین تقویت آن نعمت نشیند.
و قال علیهالسلام: «ما قال الناس لشیء طوبی له، الا و قد خبا له الدهر یوم سوء.» یعنی نگفتند مردمان مر چیزی را که خوشا به حال او، مگر اینکه پنهان کرده از برای او روزگار روز بدی را.
اللغه: یقال: (طوبی لک) ای لک الحظ و العیش الطیب. (خباء) الشی: ستره و اخفاه- المنجد. الاعراب: طوبی، مبتدء و له ظرف مستقر خبر له، و الظاهر ان طوبی علم جنس و الجمله مفعول لقوله: قال. المعنی: نبه (علیه السلام) علی انتهاء کل سعاده دنیویه، الی الفناء، و کلما کانت اتم و اغبط عند الناس تکون اقرب الی الزوال و انکی سوء فی العاقبه و البکال. نقل الشارح المعتزلی عن یحیی بن خالد البرمکی قوله: اعطانا الدهر فاسرف، ثم مال علینا فاجحف. اقول: یظهر من کلامه (علیه السلام) ان لتوجه النفوس و تحسینهم و غبطتهم اثر سییء فی حسن الحال و طیب العیش، فینبغی ان لا یبالغ فیه، و الا فیخفیه عن اعین الناس و یستخفیه. الترجمه: فرمود: مردم برای چیزی خوش باش نگویند، جز آنکه روزگار روز بدی برای آن در کمین نهد. نگویند مردم بچیزی که (خوبه) مگر آنکه دنبال آن روز شومه
قال تعالی فی قارون (فخرج علی قومه فی زینته قال الذین یریدون الحیاه الدنیا یا لیت لنا مثل ما اوتی قارون انه لذو حظ عظیم و قال الذین اوتوا العلم و یلکم ثواب الله خیر لمن آمن و عمل صالحا و لایلقاها الا الصابرون فخسفنا به و بداره الارض فما کان له من فئه ینصرونه من دون الله و ما کان من المنتصرین و اصبح الذین تمنوا مکانه بالامس یقولون و یکان الله یبسط الرزق لمن یشاء من عباده و یقدر لو لا ان من الله علینا لخسف بنا و یکانه لایفلح الکافرون). و فی (الاغانی): ان مطیع بن ایاس اضطر الی بیع جاریه له بالری لما خرج منها، فلما وصل الی حلوان نظر الی نخلتین هناک فقال: اسعدانی یا نخلتی حلوان و ابکیا من ریب هذا الزمان (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) و اعلما ان ریبه لم یزل یفرق بین الالاف و الجیران و لعمری لو ذقتما الم الفرقه ابکا کما الذی ابکانی اسعدانی و ایقنا ان نحسا سوف یلقا کما فتفترقان ثم روی ان المنصور اجتاز بالنخلتین و کانت احدا هما علی الطریق فاراد قطعها فانشد قول مطیع: و اعلما ما بقیتما ان نحسا سوف یلقا کما فتفترقان فقال: لا و الله ما کنت ذلک النحس الذی یفرق بینهما. ثم روی ان المهدی قال: قد اکثر الشعراء فی نخلتی حلوان فهممت ان آمر بقطعهما، فبلغ قوله المنصور فکتب الیه اعیذک ان تکون النحس الذی تلقاهما. وروی ان الرشید لما خرج الی طوس، هاج به الدم بحلوان، فاشار علیه الطبیب باکل جمار، فاحضر دهقان حلوان، و طلب منه جمارا فاعلمه ان بلده لیس بها نخل ولکن علی العقبه نخلتان، فمر بقطع احدیهما فقطعت، فاتی بجمارتها، فاکل منها و راح فلما انتهی الی العقبه، نظر الی احدی النخلتین مقطوعه و الاخری قائمه و اذا علی القائمه مکتوب: اسعدانی یا نخلتی حلوان و ابکیالی من ریب هذا الزمان اسعدانی و ایقنا ان نحسا سوف یلقا کما فتفترقان فاغتم، و قال: یعز علی ان اکون نحسکما، و لو کنت سمعت بهذا الشعر ما قطعت هذه النخله و لو قتلنی الدم. و فی (تاریخ بغداد): ولی عمر بن ابیعمر الازدی من آل حماد بن زید، القضاء بمدینه السلام فی حیاه ابیه نیابه عنه ثم اقر بعده الی آخر عمره فی (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) (17) سنه و (20) یوما، قال المعافی بن زکریا: کنت احضر مجلسه یوم النظر، فحضرت انا و جماعه من اهل العلم یوما فی الموضع الذی جرت العاده بجلوسنا فیه ننتظره حتی یخرج، فدخل اعرابی فجلس بقربنا، فجاء غراب فقعد علی نخله فی الدار، و صاح ثم طار فقال الاعرابی: هذا الغراب یقول ان صاحب هذه الدار یموت بعد سبعه ایام، فصحنا علیه وزبرناه، فقام و انصرف، و احتسب خروج القاضی و اذا قد خرج الینا الغلام و قال: القاضی یستدعیکم، فقمنا الیه و اذا به متغیر اللون مغتم، فقال: انی رایت البارحه فی المنام شخصا یقول: منازل آل حماد بن زید علی اهلیک و النعم السلام فضاق لذلک صدری، فدعونا له و انصرفنا فلما کان الیوم السابع دفن، کان ذلک فی سنه (328). و فی (وزراء الجهشیاری): خلا جعفر البرمکی یوما بندمائه فی منزله فتمضخ بالخلوق و لبس الحریر، و فعل بندمائه مثل ذلک و تقدم الی حاجبه بحفظ الناب الا من عبدالملک بن نجران، کاتبه فوقع فی اذن الحاجب (عبد الملک) فقط و بلغ عبدالملک بن صالح العباسی مقام جعفر فی منزله فرکب الیه فوجه الحاجب الی جعفر قد حضر عبدالملک فقال یوذن له- و هو یظنه ابن نجران- فدخل عبدالملک بن صالح فی سواده فلما رآه جعفر اسود و جهه- و کان عبدالملک لایشرب النبیذ و کان ذلک سبب موجده الرشید علیه لانه کان یلتمس ندامه فیابی علیه- فوقف عبدالملک علی ما رای من جعفر فدعا غلامه فناوله سواده و قلنسوته و اقبل حتی وقف علی باب المجلس فقال (افعلوا بنا ما فعلتم بانفسکم) فدنا منه خادم فالبسه حریره و جاء فجلس و دعا بطعام، (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) فاکله و دعا بنبیذ فاتوه برطل فشربه، و قال لجعفر و الله ما شربته قبل الیوم فلیخفف عنی فدعا له برطلیه جعلت بین یدیه و جعل کلما فعل ذلک شیئا سری عن جعفر فلما اراد الانصراف قال له جعفر: سل حاجتک، فما تحیط مقدرتی بمکافاه ما کان منک، فقال: ان فی قلب الرشید علی هنه فتساله الرضا عنی، فقال: قد رضی عنک، قال: و علی اربعه آلاف درهم تقضی عنی قال: انها عندی حاضره، ولکن اجعلها من مال الخلیفه، فانها انبل لک، قال: و ابراهیم ابنی احب ان اشد ظهره بصهر من اولاد الخلیفه، قال: قد زوجه الخلیفه (العالیه) قال: و یحب ان یخفق لواء علی راسه، قال: قد ولاه مصر، قال ابراهیم بن المهدی - اخو الرشید- و کان من ندمائه- تعجبنا من اقدام جعفر من غیر استئذان و قلنا: لعله ان یجاب الی مال من الحوائح فکیف التزویج، فلما کان من الغد وقفنا علی باب الرشید و دخل جعفر فلم یلبث ان دعی بابی یوسف القاضی و محمد بن الحسن مع ابراهیم بن عبدالملک و قد خرج ابراهیم و قد خلع علیه، وزوج و حملت البدر الی منزل عبدالملک، و خرج علینا جعفر و اشار علینا باتباعه، و قال: تعلقت قلوبکم باول الحدیث من امر عبدالملک فاحببتم آخره، و انی لما دخلت علی الخلیفه ابتدات القصه، کیف کان من اولها الی آخرها؟ فجعل یقول (احسن و الله) حتی اذا اتممت خبره، قال ما صنعت به فاخبرت فجعل یقول (احسنت احسنت). و فیه ایضا: حکی ان الرشید قام عن مجلسه یرید الدخول الی بعض حجر قصره، و ان جعفر اسرع فرفع له الستر و ان الرشید جعل یتامل عنقه تاملا شدیدا فرآه جعفر و هو یتامل، فقال: ما متامل الخلیفه؟ قال: حسن عنقک و حسن موقع الجربان- معرب کریبان- منه فقال: لا و الله ما تاملت الا موضع سیفک، فقال له: اعیذک بالله من هذا القول و اعتنقه و قبله، ثم قال الرشید للفضل بن الربیع بعد قتل جعفر- و ذکر له هذا الخبر- (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) قاتل الله جعفرا ما تاملت عنقه الا لموضع السیف منه، و لم یزل الرشید مع جعفر فی حاله الی ان رکب مستهل صفر سنه (187) الی الصید و جعفر یسایره و انصرف ممسیا الی القصر الذی کان ینزله بالانبار، و هو معه فضمه الیه و قال: لو لا انی ارید الجلوس اللیله مع النساء لم افارقک، فصار جعفر الی منزله، و واصل الرشید الرسل الیه بالالطاف الی وجه السحر، ثم هجم علیه مسرور الخادم فضرب عنقه، و نصب راسه و قطعت جثته بنصفین و صلبا علی الجسرین.
اجهل الناس من یظن دوام الحال، شده کانت ام رخاء، فاذا رای نعمه علی غیره قال: هنیئا له، و ینسی وقوع ما یجوز وقوعه، و ان هذه النعمه قد تکون فخا و سبیلا الی هلاک صاحبها. و تقدم منها منذ قلیل فی الحکمه 273 (و رب منعم علیه مستدرج بالنعمی). و ضرب سبحانه مثلا بقارون الذی قال الناس لما خرج علیهم فی زینته: یا لیت لنا مثل ما اوتی قارون فخسف به و بما له الارض. و قال آخر ملوک الامویین: لما حلا لنا الدهر خلا منها (و عند صفو اللیای یحدث الکدر).
امام علیهالسلام (درباره دل نبستن به خوشحالی) فرموده است: مردم به چیزی نگفتند خوشا به حالش مگر آنکه روزگار برای آن روز بدی را پنهان دارد (زمانه به نعمتی که در آدمی بیند رشک برد و آن را بگیرد، پس خردمند به خوشحالی دنیا دل نبندد و آسوده ننشیند).
نعمتهائی که خدا در اختیار انسان میگذارد: مال، اولاد و مقام هر قدر انسان شکر آنها را بجاآورد بالاخره آن نعمتها در زندگی انسان و یا پس از مرگ به دیگری منتقل خواهد شد. دانایان سعی میکنند آنگاه که از نعمتهای الهی برخوردار گردیدند شکر آن را بجا آورند تا به هنگام از دست رفتن نعمت افسوس نخورند. خدا پس از اینکه داستان غرق شدن فرعونیان را ذکر میکند میفرماید: (چه قدر باغها، چشمهها، ساختمانهای زیبا و نعمتهائی را که در آن خوش بودند گذاشتند و رفتند و به دیگران رسید نه آسمان و زمین برای آنها گریه کرد و نه به آنان مهلت داده شد.)
و قال علیهالسلام: (ما قال الناس لشیء (طوبی له) ای انه حسن حاله، لانه له جاها او مالا او ما شبه (الا و قد خباء) ای اخفی (له الدهر یوم سوء) حیث یری الصعوبه، لان الافراح لابد و ان تکون بعدها اخران، و بالعکس.
اللغه: طوبی: سعاده و خیر و هناء. خبا: اخفی. الشرح: اذا توجهت انظار الناس الی شیء بالاعجاب و الاکبار رماه الدهر بقاصمات الظهر فالملک علی کرسیه و الزعیم فی زعامته و الغنی فی ثرائه یتساقطون تحت ضربات الدهر فینزل الملک الی الحضیض و یزیل ملکه و قد یقضی علیه و تتهاوی الزعامه و یفتقر الغنی و تلک حکمه الله شاء ان یعطی لهذا الانسان درسا ان لا یامن لحوادث الدهر بل یحسب لفواجعه حساباتها و لا یغتر بما هو فیه من النعیم …
«مردم در مورد چیزی خوش باد نگفتند مگر اینکه روزگار برای آن روز بدی را اندوخته کرد.»
در این باره پیش از این سخن گفته شد و نکته های پسندیده و پرارزش عرضه گردید. ابن ابی الحدید سپس اشعاری درباره دگرگون شدن روزگار آورده است که به ترجمه یکی دو مورد از آن بسنده می شود.
محمد بن عبد الله بن طاهر، امیر بغداد، روزی در کاخ خود کنار دجله نشسته بود، سبدی را روی آب دید که میان آن رقعه ای را بر نی نصب کرده بودند. فرمان داد آن سبد را از آب گرفتند، بر آن چنین نوشته شده بود: شخص لنگ به خود بالنده شده است و سرمستی بر او چیره گردیده است، به او بگو بهترین چیزی که باید به کار بندی، حذر کردن است، اینک که روزگار نسبت به تو خوش رفتار شده است تو هم به آن خوش گمان شده ای و از گرفتاری که سرنوشت خواهد آورد بیمی نداری، گردش شبهای روزگار تو را به سلامت داشته و فریفته شده ای و حال آنکه به هنگام خوشی روزگار ناگاه کدورت و ناخوشی پدید می آید.
و از جمله اشعار منسوب به محمد امین پسر زبیده این ابیات است: ای نفس به راستی هنگام حذر است و از سرنوشت کجا می توان گریخت، هر کس از هر چه بیم دارد و به هر چیز که امید دارد بر خطر است، هر کس صفای روزگار را می آشامد روزی هم باید کدورت گلوگیرش شود.
و قال علیهالسلام
مَا قَالَ النَّاسُ لِشَیْءٍ«طُوبَی لَهُ»إِلَّا وَ قَدْ خَبَأَ لَهُ الدَّهْرُ یَوْمَ سُوءٍ.
امام علیه السلام فرمود:
هرگز مردم به چیزی نگفتند:«خوشا به حال آن»؛جز اینکه روزگار روز بدی را برای او پنهان (و فراهم) کرد. ( .سند گفتار حکیمانه: این کلام حکمتآمیز را گروه زیادی از عالمان شیعه و اهل سنت،چه آنها که پیش از سیّد رضی میزیستند یا پس از او در کتابهای خود گاهی با تفاوتهایی آوردهاند؛از جمله شعبی (از تابعین متوفای 104) و آمُدی در غرر الحکم و زمخشری در ربیع الابرار و وطواط در الغُرر و العُرر و ابشیهی در المستطرف.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 224). اضافه بر این خطیب بغدادی در کتاب تاریخ بغداد آن را با کمی تفاوت از ابن عباس نقل کرده و قاعدتاً ابنعباس این سخن را از استادش امیرمؤمنان علی علیه السلام فرا گرفته است.(تاریخ بغداد،ج 4،ص 358) )
همه چیز دنیا در حال دگرگونی است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی اشاره میکند و میفرماید:
«هیچگاه مردم به چیزی نگفتند:خوشا به حال او؛مگر اینکه روزگار روز بدی را برای آن پنهان و فراهم ساخت»؛ (مَا قَالَ النَّاسُ لِشَیْءٍ«طُوبَی لَهُ»إِلَّا وَ قَدْ خَبَأَ لَهُ الدَّهْرُ یَوْمَ سُوءٍ) .
معادل «طُوبی لَه» در فارسی«خوشا به حال او»ست،«طُوبی»مؤنث«أطْیَب» به معنای بهتر و پاکیزهتر است.
برای این جمله کوتاه و پرمعنا دو تفسیر وجود دارد:
نخست اینکه چون مردم چیزی را بستایند،حسودان،حسادتشان تحریک میشود و در زوال آن کوشش میکنند.به همین دلیل جمعی معتقدند باید نعمتهای چشمگیر را از نظر حسودان مخفی داشت که در مقام دشمنی با آن برنیایند.درست است که باید انسان به مقتضای «وَ أَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ» 1 نعمتهای الهی را آشکار سازد؛ولی در برابر حسودان،استثنایی وجود دارد.به همین دلیل حضرت یعقوب علیه السلام به فرزندش یوسف علیه السلام سفارش کرد که خواب خود را که نشانه اوج عظمت او در آینده است از برادران حسود پنهان کند.
تفسیر دیگر اینکه همه چیز دنیا در حال دگرگونی و زوال است؛امروز ممکن است همه درباره شخص معینی تعریف و تمجید کنند و نعمتهای الهی را برای او کامل بدانند و بگویند:خوشا به حال او که مشمول چنین نعمتهایی است؛ اما چیزی نمیگذرد که دگرگونیهای طبیعت دنیا،دامان او را میگیرد،ثروت از میان میرود،قدرت رو به افول میگذارد و جوانی و سلامت به پیری و بیماری منته میشود و اینجاست که ستایش کنندگان سابق انگشت حیرت به دندان میگزند.
نمونه این مطلب همان است که در داستان قارون،اواخر سوره«قصص»در قرآن مجید آمده است.قرآن میگوید: «فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ قالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا یا لَیْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِیَ قارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ» ؛(روزی قارون) با تمام زینت خود در برابر قومش ظاهر شد،آنها که خواهان زندگی دنیا بودند گفتند:«ای کاش همانند آنچه به قارون داده شده است ما نیز داشتیم! به راستی که او بهره عظیمی دارد!».( .قصص،آیه 79)
اما هنگامی که عذاب الهی آن مغرورِ خودخواهِ خودبرتربین را فرا گرفت و قصرهایش در درون خاک مدفون شدند،آنها که دیروز آرزوی زندگی او را میکردند بهکلی دگرگون شدند و به فرموده قرآن «وَ أَصْبَحَ الَّذِینَ تَمَنَّوْا مَکانَهُ بِالْأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ اللّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ یَقْدِرُ لَوْ لا أَنْ مَنَّ اللّهُ عَلَیْنا لَخَسَفَ بِنا وَیْکَأَنَّهُ لا یُفْلِحُ الْکافِرُونَ» ؛و آنها که دیروز آرزو میکردند به جای او باشند (هنگامی که این صحنه را دیدند) گفتند:«وای بر ما! گویا خدا روزی را بر هرکس از بندگانش بخواهد گسترش میدهد یا تنگ میگیرد! اگر خدا بر ما منت ننهاده بود،ما را نیز به قعر زمین فرو میبرد! ای وای گویی کافران هرگز رستگار نمیشوند!». ( .قصص،آیه 82 )
احتمال سومی در تفسیر این جمله نیز داده شده است که ما آن را چندان مناسب نمیدانیم و آن اینکه هرگاه مردم شخص یا چیزی را بستایند،افراد شورچشم در میان آنها ممکن است چشم بزنند و سبب زوال آن شوند،ازاینرو علامه مجلسی رحمه الله در جلد 60 بحار الانوار در تفسیر این جمله امام علیه السلام میگوید:
«گاه به ذهن انسان چنین خطور میکند که در چشم و تأثیر آن ممکن است اشارهای به این معنا باشد،هرچند از بعضی از آیات و اخبار دور است». ( .بحار الانوار،ج 60،ص 27 )
در اشعار منسوب به علی علیه السلام نیز این معنا آمده است آنجا که میفرماید:
أَحْسَنْتَ ظَنَّکَ بِالْأَیّامِ إذْ حَسُنَتْ وَ لَمْ تَخْفَ سُوءَ ما یَأْتی بِهِ الْقَدَرُ
وَ سالَمَتْکَ اللَّیالی فَاغْتَرَرْتَ بِها وَ عِنْدَ صَفْوِ اللَّیالی یَحْدُثُ الْکَدِرُ
هنگامی که دنیا به تو رو کرد به روزگار خوشبین شدی-و از عواقب سوء مقدرات نترسیدی.
شبها را با سلامت گذراندی و مغرور شدی-در حالی که در شبهای صاف و آرام ناگهان کدورتها و ناراحتیها حادث میشود. ( .دیوان منسوب به امام علیه السلام،ص 199 )
مرحوم محدث قمی داستان عبرتانگیزی در کتاب الکنی و الالقاب از شعبی در این زمینه نقل میکند و میگوید:من نزد«عبدالملک بن مروان»در قصر کوفه بودم در زمانی که سر«مصعب بن زبیر»را برای او آوردند و پیش روی او گذاشتند.بدن من شروع کرد به لرزیدن.«عبدالملک»گفت:چرا چنین شدی؟ گفتم:به خدا پناه میبرم،من در همین قصر و در همین جا با«عبیداللّه بن زیاد» بودم که دیدم سر حسین بن علی علیه السلام را در برابر او گذاشته بودند.پس از مدتی در همین جا نزد«مختار»بودم که دیدم سر«عبیداللّه بن زیاد»را پیش روی او گذاشتند.سپس در همینجا با«مصعب بن زبیر»بودم که دیدم سر«مختار»را پیش روی او گذاشتند و اکنون سر«مصعب بن زبیر»در برابر توست.(اشاره به اینکه فکر کن سرنوشت تو چه خواهد شد).«عبدالملک»از جا برخاست و دستور داد آن کاخ را که در آن بودیم ویران کنند.(به گمان اینکه شوم است و همه این شومیها از آن کاخ برمیخیزد).
سپس مرحوم محدث قمی میگوید:یکی از شعرای فارسی زبان این داستان را در ضمن شعر زیبایی آورده است:
نادر مردی ز عرب هوشمند*** گفت به عبدالملک از روی پند
روی همین مسند و این تکیهگاه*** زیر همین قبّه و این بارگاه
بودم و دیدم برِ ابن زیاد ***آه چه دیدم که دو چشمم مباد
تازه سری چون سپر آسمان*** طلعت خورشید ز رویش نهان
بعد ز چندی سر آن خیره سر ***بُد برِ مختار به روی سپر
بعد که مصعب سر و سردار شد*** دست خوش او سرِ مختار شد
این سرِ مصعب به تقاضای کار*** تا چه کند با تو دگر روزگار! ( .الکنی و الالقاب،ج 2،ص 363)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ For every thing to which people say 'how good it is!' there is an evil hidden in this world.”
وَ سُئِلَ عَنِ القَدَرِ فَقَالَ طَرِیقٌ مُظلِمٌ فَلَا تَسلُکُوهُ وَ بَحرٌ عَمِیقٌ فَلَا تَلِجُوهُ وَ سِرّ اللّهِ فَلَا تَتَکَلّفُوهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (از قدر پرسیدند، پاسخ داد:) راهی است تاریک، آن را میپمایید، و دریایی است ژرف، وارد آن نوشید، و رازی است خدایی، خود را به زحمت نیندازید .
[و او را از قدر پرسیدند، فرمود:] راهی است تیره آن را مپیمایید و دریایی است ژرف بدان در میائید، و راز خداست برای گشودنش خود را مفرسایید.
و فرمود وقتی که پرسیدند او را از سرّ قدر پس فرمود راهیست تاریک پس در مروید بآن و دریائیست بیپایان پس مروید بآن و سر نیست از اسرار خدا پس خود را در رنج میندازید
او را از قدر پرسیدند و فرمود (علیه السلام): راهی است تاریک، بدان گام منهید و دریایی است ژرف، بدان داخل مشوید. راز خداوند است، در آشکار کردن آن خود را به رنج میفکنید.
آن حضرت را از قدر پرسیدند،فرمود:راهی است تاریک در آن نروید، دریایی است عمیق واردش نشوید،سرّی است خدایی برای کشف آن خود را به زحمت نیندازید .
شروح:
و بحر عمیق: ای قعرها بعید. و هذه المناهی الثلاثه لمن ساله عن القدر لیس علی الشیاع و العموم علی وجه و هی عامه علی وجه، فعلی الاول کانه علیهالسلام نهی ذلک المخاطب عن سلوکه طریق معرفته قضاء الله و قدره، و نهی کل من یکون فی منزله ذلک السائل عن ان یتکلم فی ذلک. فاما اهل العلم و المحققون الذین ایقنوا اصول التوحید و العدل قلهم ان یتکلموا فیه و لذلک یقول: ان الله یقضی و یقدر کل ما یقتضیه الحکمه من الخیرات و الحسنات من افعاله تعالی و ما لا یدعوه الیه دعی الحکمه من القبایح، فلا قضاء له فیها و لا قدر و افعال العباد الحسنه و القبیحه، فلا قضاء من الله فیها و لا قدر، بمعنی الایجاب و الحکم بها. و انما امر تعالی بالمحسنات التی هی واجبه اولها صفه المندوب، و نهی عن المقبحات عقلا و شرعا. فهذا الحدیث خاص فیمن لم یکن له ضرس قاطع فی التوحید و العدل، و انما یجب علیه اولا احکام ذلک حتی لا یزل فی تلک المداحض اذا قلنا انه عام فی جمیع المکلفین، فانه المجادله و المخاصمه و النزاع، و انهم اذا وجدوا حکما من احکام الله تعالی لا یقطعون علی انه لهذا الوجه، و ذلک الحکم لهذا الوجه. و لا یطلبون علم جمیع ذلک علی سیبل التفصیل بل یقتصرون علی العلم به جمله بان جمیع قضاء الله و قدره حق و صواب و حکمه.
قال الامام الوبری: معنی القدر هاهنا: ما لا نهایه له من معلومات الله تعالی فانه لا طریق لنا الیه، و لا الی مقدوراته، و قال غیره: القدر ما هو مکتوب فی اللوح المحفوظ و ما دللنا علی تفصیله و لی لنا ان نتکلفه و یقال: اللوح المحفوظ القدر، و الکتاب القدر، کان کل شیء قدره کتبه، و سئل ابنعباس عن القدر، فقال: هو تقدیر الاشیاء کلها اول مره ثم قضاها و فصلها. روی عن الصادق علیهالسلام انه قال: الناس فی القدر علی ثلاث منازل، من جعل للعباد فی الامر مشیه، فقد ضاد الله و من اضاف الی الله تعالی شیئا هو منزه عنه، فقد افتری علی الله کذبا، و رجل قال: ان رحمت فبفضل الله، و ان عذبت، فعدل الله فذاک الذی سلم له دینه و دنیاه جمیعا.
از امام (علیه السلام) راجع به قدر سوال شد، آن بزرگوار فرمود: (راهی است تاریک، آن را نپیمایید، و دریایی است عمیق، در آن وارد نشوید و راز نهفتهی الهی است، خود را دربارهی آن به زحمت نیندازید). پرسش از حقیقت قدر و چگونگی انجام کارها بر طبق آن است، و این مسالهی از جمله مسائل علم الهی است، و جای اشتباه بزرگ بین حکما و متکلمین است، و ما آنچه درست بود پیش از این، در این باره توضیح دادهایم، و به خاطر دشواری مطلب، فرو رفتن در آن، جای گمراهی و سرگردانی در دریای بیکران است، و از این رو امام (علیه السلام) از فرو رفتن در آن به وسیله سه قیاس مضمر منع کرده است: 1- راهی است تاریک، کبرای مقدر چنین است: و پیمودن راههای تاریک روا نیست و نتیجه میگیرد: آن را نپیمایید. کلمهی: المظلم را برای چنان راهی از آن جهت استعاره آورده است که در آن شبهات زیادی وجود دارد که باعث گم کردن راه میشود. 2- دریائی ژرف است. کلمهی: البحر را با صفت عمیق برای قدر استعاره آورده است که اندیشهها در آن غرق شدهاند، و کبرای مقدر آن چنین است: وارد شدن به دریاهای ژرف نیست، و نتیجه میگیرد: پس وارد آن نشوید. 3- آن راز نهفتهی خداست. یعنی راز الهی است که خداوند دوست داشته مخفی بدارد و از فرو رفتن در آن منع کرده است، کبرای مقدر آن چنین است: و هر چه اینطور باشد، به زحمت فرو رفتن در آن و گشودن آن روا نیست. و از این عبارت استفاده میشود که هر مشکلی از مشکلات علمی جز برای اولیا و دانشمندان برجسته قابل کشف نیست و از اسرار الهی است.
[وَ قَالَ علیه السلام وَ قَدْ]
وَ سُئِلَ عَنِ الْقَدَرِ فَقَالَ طَرِیقٌ مُظْلِمٌ فَلاَ تَسْلُکُوهُ [ثُمَّ سُئِلَ ثَانِیاً فَقَالَ]
وَ بَحْرٌ عَمِیقٌ فَلاَ تَلِجُوهُ [ثُمَّ سُئِلَ ثَالِثاً فَقَالَ]
وَ سِرُّ اللَّهِ فَلاَ تَتَکَلَّفُوهُ .
قد جاء فی الخبر المرفوع القدر سر الله فی الأرض.
و روی سر الله فی عباده.
و المراد نهی المستضعفین عن الخوض فی إرادة الکائنات و فی خلق أعمال العباد فإنه ربما أفضی بهم القول بالجبر لما فی ذلک من الغموض و ذلک أن العامی إذا سمع قول القائل کیف یجوز أن یقع فی عالمه ما یکرهه و کیف یجوز أن تغلب إرادة المخلوق إرادة الخالق.
و یقول أیضا إذا علم فی القدم أن زیدا یکفر فکیف لزید أن لا یکفر و هل یمکن أن یقع خلاف ما علمه الله تعالی فی القدم اشتبه علیه الأمر و صار شبهة فی نفسه و قوی فی ظنه مذهب المجبرة فنهی ع هؤلاء عن الخوض فی هذا النحو من البحث و لم ینه غیرهم من ذوی العقول الکاملة و الریاضة القویة و الملکة التامة و من له قدرة علی حل الشبه و التفصی عن المشکلات.
فإن قلت فإنکم تقولون إن العامی و المستضعف یجب علیهما النظر قلت نعم إلا أنه لا بد لهما من موقف بعد أعمالها ما ینتهی إلیه جهدهما من النظر بحیث یرشدهما إلی الصواب و النهی إنما هو لمن یستبد من ضعفاء العامة بنفسه فی النظر و لا یبحث مع غیره لیرشده
(و قد سئل عن القدر) و به تحقیق که پرسیده شد آن حضرت علیهالسلام از سر قدر (فقال) پس فرمود که: (طریق مظلم) یعنی قدر راهی است ظلمناک (فلا تسلکوه) پس مروید بر آن راه تا گمراه نشوید (و بحر عمیق) و دریایی است بیپایان (فلا تلجوه) پس درمیایید در او تا در بحر ضلالت غرق نشوید (و سر الله) و سری است از اسرار خدا (فلا تتکلفوه) پس خود را در رنج میندازید به دانستن آن استعاره فرموده از برای قدر لفظ (طریقی) که موصوف باشد با ظلام از جهت غموض بحث و تصرف ذهن در او، و عدم اهتدای خلق به حق از سلوک کردن در آن. و همچنین لفظ (بحر عیمق) را استعاره نموده از برای آن به جهت دقت بحث آن و لفظ (سر الله) اشارت است به عدم اباحت خوض در آن و عدم تکلف در بحث کردن از آن.
پرسیدند از آن حضرت از قدر فرمود: راهی است تاریک در آن مروید، و دریائی است عمیق در آن درمیائید، و سر خدا است در آن تکلیف منمائید.
و قال علیهالسلام و قد سئل عن القدر: «طریق مظلم فلا تسلکوه و بحر عمیق فلا تلجوه و سر الله فلا تتکلفوه.» یعنی و گفت علیهالسلام، در وقتی که پرسیده شده بود از معنی قضا و قدر خدا، که راهی است تاریک پس نروید در آن راه و دریایی است ژرف پس فرونروید در آن و سر خدا است، یعنی پنهان داشتهی خدا است، پس مشقت و رنج مبرید در آن.
الاعراب: قوله: طریق مظلم، خبر مبتدء محذوف ای القدر طریق مظلم، او البحث عن القدر طریق مظلم. المعنی: قال فی مجمعالبحرین بعد نقل الحدیث قال بعض الشارحین: معنی القدر هنا ما لا نهایه له من معلومات الله، فانه لا طریق لنا الی مقدوراته، و قیل: القدر هنا ما یکون مکتوبا فی اللوح المحفوظ، و ما دللنا علی تفصیله و لیس لنا ان نتکلفه و یقال اللوح المحفوظ القدر- الی ان قال: و سئل ابنعباس عن القدر فقال: هو تقدیر الاشیاء کلها اول مره ثم قضاها و فصلها. و عن الصادق (علیه السلام) انه قال: الناس فی القدر علی ثلاثه منازل: من جعل للعباد فی امره مشیه فقد ضاد الله، و من اضاف الی الله شیئا هو منزه عنه فقد افتری علی الله کذبا، و رجل قال: ان رحمت فبفضل الله علیک و ان عذبت فبعدل الله، فذلک الذی سلم دینه و دنیاه. قال الشارح المعتزلی: و المراد نهی المستضعفین عن الخوض فی اراده الکائنات و فی خلق اعمال العباد فانه ربما افضی بهم الی القول بالجبر لما فی ذلک من الغموض و ذلک ان العامی اذا سمع قول القائل: کیف یجوز ان یقع فی عالمه ما یکرهه، و کیف یجوز ان تغلب اراده المخلوق اراده الخالق؟ و یقول اذا علم فی القدم ان زیدا یکفر فکیف لزید ان لا یکفر و هل یمکن ان یقع خلاف ما علمه الله فی القدم؟ اشتبه علیه الامر و صار شبهه فی نفسه و قوی ظنه مذهب المجبره فنهی (علیه السلام) هولاء عن الخوض فی هذا النحو من البحث، و لم ینه غیرهم من ذوی العقول الکامله- انتهی. اقول: نهیه (علیه السلام) یعم العلماء فان هذا السائل و من بحضرته من علماء الاسلام و اصحاب النبی (صلی الله علیه و آله) و قوله: (سر الله) یعم کافه العباد، و قد اوضحنا مسئله الجبر و القدر و الامر بین الامرین فی شرحنا علی اصول الکافی بما لا مزید علیه، من اراد تحقیق ذلک فلیرجع الیه. الترجمه: از آن حضرت سئوال شد از قدر، در پاسخ فرمود: راهی است تاریک در آن گام نزنید، دریائیست ژرف در آن پا ننهید، سر خدا است در آن چنگ نیندازید. از قدر شد سئوال از مولا گفت راهی است تار و ناپویا هست دریای ژرف پای منه سر حق است زان مشو جویا
(الفصل السابع و العشرون- فی القضاء و القدر) اقول: الاصل فیه ما رواه ابن بابویه فی (توحیده) باسناده عن عبدالملک بن عنتره عن ابیه عن جده قال: جاء رجل الی امیرالمومنین (علیه السلام) فقال: اخبرنی عن القدر. فقال: بحر عمیق فلا تلجه. قال: اخبرنی عن القدر. فقال: طریق مظلم فلا تسلکه. قال: یا امیرالمومنین اخبرنی عن القدر. قال: سر الله فلا تکلفه. قال: یا امیرالمومنین اخبرنی عن القدر. فقال امیرالمومنین: اما اذا ابیت فانی سائلک، اخبرنی اکانت رحمه الله للعباد قبل اعمال العباد ام کانت اعمال العباد قبل رحمه الله. فقال له الرجل: بل کانت رحمه الله لهم قبل اعمالهم. فقال: قوموا فسلموا علی اخیکم فقد اسلم و قد کان کافرا. و انطلق الرجل غیر بعید ثم انصرف الیه (علیه السلام) فقال: ابالمشیه الاولی نقوم و نقعد و نقبض و نبسط، فقال: و انک لبعد فی المشیه، اما انی سائلک عن ثلاث لا یجعل الله لک فی شیء منها مخرجا: اخبرنی اخلق الله العباد کما شاء او کما شاءوا. فقال: کما شاء. قال: فخلق الله العباد لما شاء او لما شاءوا. فقال: لما شاء. قال: یاتونه یوم القیامه کما شاء او کما شاوا. فقال: کما شاء. فقال: قم فلیس لک من المشیه شیء. و روی ابن طلحه الشافعی فی (مطالب سووله) باسناده عن عبدالله بن جعفر عن امیرالمومنین (علیه السلام) قال: اعجب ما فی الانسان قلبه- الی ان قال- فقام الیه رجل شهد وقعه الجمل فقال له: اخبرنا عن القدر. فقال: بحر عمیق فلا (الفصل السابع و العشرون- فی القضاء و القدر) تلجه. فقال، اخبرنا عن القدر. فقال: سر الله فلا تبحث عنه. فقال: اخبرنا عن القدر. فقال: لما ابیت امر بین الامرین لا جبر و لا تفویض. فقال: ان فلانا- لرجل حاضر- یقول بالاستطاعه. فقال (علیه السلام): علی به، فلما رآه قال له الاستطاعه تملکها مع الله او من دون الله- و ایاک ان تقول واحده منهما فترتد قال: مما اقول؟ قال: قل املکها بالله ان شاء ملکنیها … و روی قریبا منه فی (الفقه الرضوی)- و زاد- ثم قیل له (علیه السلام) الرابعه: انبئنا عن القدر. فقال: (ما یفتح الله للناس من رحمه فلا ممسک لها و ما یمسک فلا مرسل له من بعده). و روی المصنف: فی (مجازاته النبویه) قریبا من معنی العنوان عن النبی (صلی الله علیه و آله) فقال: و من ذلک قوله و قد سمع ناسا من اصحابه یتذاکرون القضاء و القدر انکم قد اخذتم فی شعبین بعیدی الغور. هذا القول مجاز لانه (صلی الله علیه و آله) شبه القضاء و القدر حقیقه علمهما و معرفه کنههما بالشعبین اللذین غورهما بعید و اقتحامهما شدید و طالب غایتهما مجهود، یقول (صلی الله علیه و آله): ان علمهما کالماء الغائر الذی لا یقدر علیه و لا یهتدی الیه. قوله (علیه السلام) (طریق مظلم فلا تسلکوه، و بحر عمیق فلا تلجوه، و سر الله فلا تتکلفوه) روی (توحید الصدوق) مسندا عن الاصبغ قال: قال امیرالمومنین (علیه السلام) فی القدر: الا ان القدر سر من سر الله، و ستر من ستر الله، و حرز من حرز الله، مرفوع فی حجاب الله، مطوی عن خلق الله، مختوم بخاتم الله، سابق فی علم الله، وضع الله عن العباد علمه، و رفعه فوق شهاداتهم و مبلغ (الفصل السابع و العشرون- فی القضاء و القدر) عقولهم، لانهم لا ینالونه بحقیقه الربانیه، و لا بقدره الصمدیه، و لا بعظم النورانیه، و لا بعزه الوحدانیه، لانه بحر زاخر خالص لله تعالی، عمقه ما بین السماء و الارض، عرضه ما بین المشرق و المغرب، اسود کاللیل الدامس، کثیر الحیات و الحیتان، تعلو مره و تسفل اخری، فی قعره شمس تضیء لا ینبغی ان یطلع علیها الا الله الواحد الفرد، فمن تطلع الیها فقد ضاد الله تعالی فی حکمه و نازعه فی سلطانه و کشف عن ستره و سره. و سئل بعضهم عن القدر فقال: الناظر فی قدر الله کالناظر فی عین شمس، یعرف ضوءها و لا یقف علی حدودها. و سئل آخر عنه فقال: علم اختصمت فیه العقول، و تقاول فیه المختلفون، و حق علینا ان نرد ما التبس علینا الی ما سبق علینا من حکمه. هذا، و فی (اعتقادات الصدوق): روی ان امیرالمومنین (علیه السلام) عدل عن حائط مائل الی مکان آخر، فقیل له: اتفر من قضاء الله؟ فقال: افر من قضاء الله الی قدره. و سئل (علیه السلام) ایضا عن الرقیه هل تدفع من القدر شیئا؟ فقال: هی من القدر. هذا، و مما ورد عنه (علیه السلام) فی ذلک غیر العنوانین ما رواه (التحف و التوحید) عنه قال: الاعمال علی ثلاثه احوال: فرائض، و فضائل، و معاصی، اما الفرائض فبامر الله تعالی و رضائه، و قضائه و تقدیره، و مشیته و علمه، و اما الفضائل فلیست بامر الله، و لکن برضاء الله، و قضائه و قدره، و مشیته و علمه، و اما المعاصی فلیست بامر الله، و لکن (الفصل السابع و العشرون- فی القضاء و القدر) بقضائه و قدره و علمه، ثم یعاقب علیها. و فی (طرائف ابن طاوس): روی جماعه من العلماء ان الحجاج کتب الی الحسن البصری و الی عمرو بن عبید و الی واصل بن عطاء و الی عامر الشعبی ان یذکروا ما عندهم فی القضاء و القدر. فکتب الیه الحسن: ان احسن ما انتهی الینا ما سمعت من امیرالمومنین (علیه السلام) قال: (ان الذی نهاک دهاک، انما دهاک اسفلک و اعلاک، و الله بریء من ذلک). و کتب الیه عمرو: احسن ما سمعت فی القضاء و القدر قول علی (علیه السلام) (لو کان الوزر فی الاصل محتوما کان الموزور فی القصاص مظلوما). و کتب الیه واصل: احسن ما سمعت فی القضاء و القدر قول علی (علیه السلام) (ایدلک علی الطریق و یاخذ علیک المضیق). و کتب الیه الشعبی: احسن ما سمعت فی القضاء و القدر قول امیرالمومنین (علیه السلام) (کل ما استغفرت الله منه فهو منک، و کلما حمدت الله علیه فهو منه). فلما وصلت کتبهم الی الحجاج قال: لقد اخذوها من عین صافیه.
تکلم ائمتنا الاطهار و علماونا الکبار فی القضاء و القدر، و اطالوا و دفعوا کل ما قیل او یمکن ان یقال حولهما من شبهات، اما نهی الامام هنا فهو موجه لخصوص اهل الجهل حتی و لو کان السائل من اعلم العلماء، فان المقصود غیره و الا فالعالم بحق هو الذی یکشف الظلمات، و یخوض البحار، و یعلم القضاء و القدر و غیرهما من الاسرار. و تقدم فی الحکمه 76 سوال الشامی عن القدر و جواب الامام بما اقنعه و اقنع السامعین، و کلام الامام ینسجم بعضه مع بعض تماما کما ینسجم مع افعاله.
… سر الله فلا تتکلفوه: فلیعمل کل عمله المفروض علیه و لا یتکل فی الاهمال علی القدر
از امام علیهالسلام از (چگونگی) قضاء و قدر پرسیدند پس آن حضرت (اندیشه در آن را نهی کرد) فرمود: راهی است تاریک در آن نروید (که بر اثر شبهات در حل آنها وامانده و سرگردان شده گمراه خواهید گشت) و دریائی است ژرف در آن داخل نشوید (که غرقه اندیشههای گوناگون خواهید شد) و پنهان داشته خدا است خود را در (آشکار نمودن) آن به رنج نیندازید (که سودی نبرید و به جائی نخواهید رسید).
در مورد قضا و قدر به عقیده شیعیان تنها این جمله را میتوان عرضه کرد که: (نه دستگاه عالم بر اساس جبر بنا شده و نه بر بیاعتنائی خدا و رهاکردن جهان بحال خود، بلکه قسمتی از حوادث جهان روی جبر است و قسمتی بدون دخالت خدا مسیر خود را طی میکند.
و سئل علیهالسلام عن القدر؟ و کان السائل لم یکن قابلا للاجابه، و لذا اضرب الامام عن جوابه، و القدر هو تقدیر الله سبحانه لما یجری فی الکون، التی من جملتها کون بعض اشیائها تجری باختیار الانسان، کالمهندس المقدر للبناء، و انکان البناء یجری بایدی البناء و العمال. فقال علیهالسلام: (طریق مظلم فلا تسلکوه) ای لا تسیروا فیه، کنایه عن دقه فهمه (و بحر عمیق فلا تلجوه) ای لا تدخلوا فیه، لانه مظنه الفرق (و سر الله) ای امر من الامور الخفیه الراجعه الی الله سبحانه (فلا تتکلفوه) ای لا تتعبوا انفسکم لمعرفته.
اللغه: مظلم: معتم. سلک الطریق: دخله. ولج: دخل. تکلف الشیء: تجشمه و تحمله علی مشقه او علی خلاف عادته. الشرح: هذا نهی للعوام ان یتحدثوا فی قضیه القدر و ان الله لم قدر علی هذا الانسان هذا الفعل و علی ذلک غیره و کیف وقع هذا الفعل من العاصی و کیف سمح به الله و الی غیرها من الاسئله التی لا یستطیع ذهن العامی استیعابها و فهمها و قد خوفهم بانه طریق مظلم لیس للانسان فیه موطی قدم لشدته و کثره الخوف منه من ان یضل او ینحرف و بحر عمیق قد لا یستطیع الانسان السباحه فیه و النجاه منه و اخیرا بانه من الاسرار الالهیه و انتم غیر مطالبین بمعرفته و لا تحاسبون علی جهلکم به …
«از آن حضرت درباره قدر پرسیدند، فرمود: راهی تاریک است، در آن گام منهید. دوباره پرسیدند، فرمود: دریایی ژرف است، خود را در آن میفکنید. برای بار سوم پرسیدند، فرمود: راز خداوند است، خود را برای درک آن به زحمت میندازید.»
وَ سُئِلَ عَنِ الْقَدَرِ،
فَقَالَ علیهالسلام
طَرِیقٌ مُظْلِمٌ فَلَا تَسْلُکُوهُ،وَ بَحْرٌ عَمِیقٌ فَلَا تَلِجُوهُ،وَ سِرُّ اللّهِ فَلا تَتَکَلَّفُوهُ.
از امام علیه السلام درباره (قضا و) قدر سؤال کردند،
امام علیه السلام فرمود:
راه تاریکی است در آن گام ننهید،دریای ژرفی است در آن وارد نشوید و راه پنهان الهی است،برای دستیابی به آن خود را به زحمت نیفکنید. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در بیان اسناد این کلام حکمتآمیز میگوید:پیش از سیّد رضی جماعتی از بزرگان از جمله مرحوم صدوق در کتاب توحید آورده و در کتاب فقه الرضا علیه السلام نقل شده است.سپس میگوید:مرحوم مجلسی آن را از پدرش و او هم از قاضی ابی حسین نقل میکند که نسخهای از کتاب فقه الرضا علیه السلام را دیده که اطراف آن اجازات جماعتی از فضلا بوده و از مجموع آن قرائن استفاده کرده است که این کتاب واقعاً تألیف امام رضا علیه السلام و خط او بر آن است.بعد از سیّد رضی نیز بعضی مانند سبط بن جوزی در تذکرة الخواص آن را از ابن عباس نقل کردهاند.مرحوم خطیب در آغاز این سخن میگوید:این کلام تابع کلام 108 است (که امام علیه السلام مطالبی در آن بیان فرموده سپس مردی برخاسته و از قدر سؤال کرده و امام علیه السلام چنین پاسخی گفته است).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 225))
راه پر پیچ و خم و ظلمانی
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به یکی از مسائل مهم عقیدتی یعنی مسئله قضا و قدر در پاسخ کسی که از این مسئله پرسید اشاره کرده،میفرماید:«این راه تاریکی است در آن گام ننهید و دریای ژرفی است در آن وارد نشوید و راز پنهان الهی است،برای گشودن آن خود را به زحمت نیفکنید»؛ (وَ سُئِلَ عَنِ الْقَدَرِ فقال علیه السلام:طَرِیقٌ مُظْلِمٌ فَلَا تَسْلُکُوهُ،وَ بَحْرٌ عَمِیقٌ فَلَا تَلِجُوهُ،وَ سِرُّ اللّهِ فَلا تَتَکَلَّفُوهُ) .
مسئله قضا و قدر و جبر و تفویض از بزرگترین و پیچیدهترین مسائلی است که از هزاران سال پیش مورد توجه انسانها بوده و دانشمندان و فلاسفه و متکلمان در این زمینه سخن بسیار گفتهاند.گروهی به دلایل مختلف گرایش به سوی جبر و قضا و قدر جبری پیدا کردهاند.به گمان اینکه اعتقاد به اختیار انسان با توحید افعالی خداوند سازگار نیست و یا به تصور اینکه قانون علیت، اختیار را نفی میکند و یا به انگیزههای سیاسی و روانی،انسان را در کارهایش مجبور و مسلوب الاختیار دانستهاند.
این در حالی است که انکار اختیار،نهتنها انسان را تبدیل به ابزاری فاقد اراده و ارزش میکند بلکه تمام مسائل تربیتی را زیر سؤال میبرد و دعوت انبیا و نزول کتابهای آسمانی و تکلیف و آزمایش الهی و ثواب و عقاب و جنت و نار،همه بیهوده خواهد بود.
البته فلاسفه و عالمان باید از طرق استدلالی،مشکلات جبر را حل کنند و از نظر ما کاملاً حل شده است که شرح آن ذیل حکمت 78 آمد و از آن مشروحتر در تفسیر نمونه و کتاب انوار الاصول آمده است؛ولی توده مردم برای اینکه به گمراهی نیفتند باید در این مسئله به همان استدلالات ساده قناعت کنند و به گفته شاعر:
این که گویی این کنم یا آن کنم خود دلیل اختیار است ای صنم
دلیل اختیار را تصمیمگیریهای مختلف،و آزادی اراده را که با وجدان درک میکنند بدانند و به همین مقدار قانع باشند.
به همین دلیل امام علیه السلام در کلام حکیمانه بالا مخاطب و امثال او را که از افراد عادی بودند از پیمودن این راه منع کرده و آن را دریایی ژرف و خطرناک شمرده و از اسرار الهی معرفی فرموده که نباید خود را برای فهم آن به زحمت افکند.
قرآن مجید در آیات مختلف،برای فهم عموم،پرده از روی بخشی از آن برداشته میفرماید: «إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً» ؛ما راه را به انسان نشان دادیم میخواهد شکرگزار باشد یا کفران کننده». ( .انسان،آیه 3)
در جای دیگر میفرماید: «فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ» ؛ما اسباب هدایت را در اختیار انسان گذاشتیم.آن کس که میخواهد ایمان بیاورد و آن کس که نمیخواهد ایمان نیاورد». ( .کهف،آیه 29)
از آنجا که توجه به مسئله اختیار و آزادی اراده گاه انسان را به تفویض میکشاند و آدمی سیطره الهی را بر خود انکار میکند و خویش را«فَعّال ما یَشاء» میپندارد،در جای دیگری قرآن میگوید: «وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ یَشاءَ اللّهُ» ؛شما اراده نمیکنید مگر اینکه خدا اراده کند». (.انسان،آیه 30) اشاره به اینکه شما آزادید اما در عین حال خداوند هر زمان میتواند این آزادی را از شما بگیرد.
چه زیباست کلمات اهل بیت علیهم السلام که ما را از هرگونه افراط و تفریط در این مسئله مهم و پیچیده باز داشتند و طبق فرموده امام صادق علیه السلام:
«لا جَبْرَ وَ لا تَفْوِیضَ وَ لَکِنْ أَمْرٌ بَیْنَ أَمْرَیْنِ؛ نه جبر است و نه تفویض بلکه چیزی میان این دو است». ( .کافی،ج 1،ص 160،ح 13 )
امام علی بن موسیالرضا علیه السلام در پاسخ یکی از یاران خود که پرسید:آیا خداوند کارها را به بندگانش تفویض کرده است؟ فرمود:
«اللَّهُ أَعَزُّ مِنْ ذَلِکَ؛ خداوند تواناتر از آن است».عرض میکند:آیا آنها را بر معاصی مجبور کرده؟ امام علیه السلام میفرماید:
«اللَّهُ أَعْدَلُ وَ أَحْکَمُ مِنْ ذَلِکَ؛ خداوند عادلتر و حکیمتر از این است (که بندگانش را مجبور به معصیت کند و بعد آنها را مجازات نماید)». ( .همان،ص 157،ح 3 )
پیش از این مثال سادهای برای مسئله«امر بین امرین»ذکر کردیم که برای همه گروهها قابل فهم است.گفتیم هنگامی قطار برقی را به دست راننده آن میسپارند که مسیری را طی کند و شخصی که متصدی نیروگاه برق است برق در درون سیمها میفرستد.راننده با استفاده از نیروی برق،قطار خود را با اختیار خود به حرکت درمیآورد و به آن سمت که مایل است پیش میبرد ولی چنان نیست که این کار مطلقاً به او تفویض شده باشد،زیرا آنکس که تشکیلات مولِّد برق را در اختیار دارد،هر لحظه که بخواهد میتواند آن را قطع و قطار را در جای خود متوقف کند،پس نه جبر است و نه واگذاری مطلق و چیزی میان این دو است که هم با توحید افعالی میسازد و هم با مسئله عدالت و حکمت خداوند.
این کلام حکیمانه به صورت دیگری در کتاب مصادر نهج البلاغه نقل شده است:
«قال علیه السلام وَ قَدْ سُئِلَ عَنِ الْقَدَرِ طَرِیقٌ مُظْلِمٌ فَلا تَسْلُکُوهُ ثُمَّ سُئِلَ ثَانِیاً فَقَالَ بَحْرٌ عَمِیقٌ فَلا تَلِجُوهُ ثُمَّ سُئِلَ ثَالِثاً فَقَالَ سِرُّ اللَّهِ فَلا تَتَکَلَّفُوهُ؛ از امام علیه السلام درباره قضا و قدر سؤال کردند فرمود:راه تاریکی است در آن گام ننهید،دوباره پرسیدند، فرمود:دریای عمیقی است وارد آن نشوید.مرتبه سوم سؤال کردند،فرمود:این راه نهان الهی است برای گشودن آن به خود زحمت ندهید». ( .مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 225)
جالب اینکه در کتاب فقه الرضا علیه السلام اضافهای نیز دارد و آن اینکه برای چهارمین بار از امام علیه السلام پرسیدند که ما را از این مسئله آگاه ساز.امام علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود: «ما یَفْتَحِ اللّهُ لِلنّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِکَ لَها وَ ما یُمْسِکْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ» ؛آنچه را خداوند از رحمت برای مردم میگشاید کسی نمیتواند جلوی آن را بگیرد و آنچه را خداوند امساک میکند کسی نمیتواند آن را بفرستد». ( .فاطر،آیه 2) شخص سؤال کننده در اینجا عرض کرد:ای امیرمؤمنان! ما از تو درباره اختیار و آزادی اراده که به وسیله آن برمیخیزیم و مینشینیم پرسش کردیم.امام فرمود:آیا آزادی و اختیار را با خدا دارید یا بدون خدا؟ آنها خاموش شدند و نتوانستند پاسخی بگویند.امام علیه السلام فرمود:اگر بگویید با خدا دارید (یعنی شریک خدا در این امر هستید) من شما را به قتل میرسانم (زیرا مشرک شدهاید) و اگر بگویید بدون خداوند ما دارای آزادی اراده هستیم باز شما را به قتل میرسانم (زیرا نفی قدرت خدا و حاکمیت او کردهاید).
عرض کردند:پس چه بگوییم ای امیرمؤمنان! (که در وادی کفر قدم نگذاریم) فرمود:
«تَمْلِکُونَهَا بِالَّذِی یَمْلِکُهَا دُونَکُمْ فَإِنْ أَمَدَّکُمْ بِهَا کَانَ ذَلِکَ مِنْ عَطَائِهِ وَإِنْ سَلَبَهَا کَانَ ذَلِکَ مِنْ بَلائِهِ إِنَّمَا هُوَ الْمَالِکُ لِمَا مَلَّکَکُمْ وَ الْقَادِرُ لِمَا عَلَیْهِ أَقْدَرَکُمْ؛ شما صاحب اختیار و اراده میشوید به سبب اینکه خداوند این آزادی اراده را به شما بخشیده.اگر آن را برای شما نگه دارد از عطای اوست و اگر سلب کند از بلای اوست.مالک حقیقیِ آنچه او به شما بخشیده تنها خداست و قادر حقیقی بر چیزی است که شما را بر آن قدرت داده است».
سپس امام علیه السلام به جمله شریفه
«لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» استدلال فرمود.
حاضران تفسیر این جمله را از امام علیه السلام خواستند.امام فرمود:
«لا حَوْلَ عَنْ مَعْصِیَتِهِ إِلَّا بِعِصْمَتِهِ وَ لا قُوَّةَ عَلَی طَاعَتِهِ إِلَّا بِعَوْنِهِ؛ هیچ مانعی در راه معصیت او نیست مگر تقوایی که خدا در اختیار انسان گذارد و هیچ قوتی بر طاعت او نیست مگر به کمک قدرتی که او به انسان بخشیده است». ( .بحار الانوار،ج 5،ص 123،ح 70)
مثالی را که ما آوردیم دقیقاً منطبق است بر آنچه امام علیه السلام در این حدیث نورانی فرموده است.
آخرین نکتهای را که لازم میدانیم به آن اشاره کنیم این است که واژه«قَدَر» به معنای اندازهگیری است؛ولی در اینگونه موارد به معنای تقدیرات الهی و مقدّرات اوست که بعضی از ناآگاهان آن را به معنای جبر تفسیر کردهاند.
شرح بیشتر درباره تفسیر کلمه قضا و قدر در ذیل کلمه حکمتآمیز 78 گذشت.
Imām Ali ibn Abū Tālib was asked about destiny. He said the following: “It is a dark path; do not tread on it. It is a deep ocean; do not dive into it. And it is the secret of Allāh; do not trouble yourselves about (knowing) it (because you never will).”
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا أَرذَلَ اللّهُ عَبداً حَظَرَ عَلَیهِ العِلمَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: هر گاه خدا بخواهد بندهای را خوار کند، دانش را از او دور سازد .
هرگاه خدا بندهای را خوار دارد، او را از- آموختن- علم برکنار دارد.
هر گاه رذل و خوار سازد خدا بنده را حرام سازد بر او دانش را
و فرمود (علیه السلام): هرگاه خداوند بنده ای را خوار خواهد، او را از فرا گرفتن دانش باز دارد.
و آن حضرت فرمود:زمانی که خداوند بندهای را خوار کند دانش را از او منع نماید .
شروح:
ارذل الله العبد و استرذله، ای: وجده رذلا، و هو الخسیس الدنی، و نحوه قول النبی صلی الله علیه و آله: ما استرذل الله عبدا الا خطر علیه العلم و الادب.
هذا دلیل علی ان الجهاله فی الرذاله و لا شرف لمن لا علم له.
(هرگاه خداوند بندهای را خوار و پست کند علم و دانش را از او باز دارد). بازداشتن علم، بدین نحو است که خداوند شخص را بر کار دیگری آماده میسازد و وسایل علم را برای وی جور میکند بطوری که از آن منصرف میگردد و آمادگی فراگیری آن را نمییابد. بدیهی است که جهل از بدترین پستیها و بدترین دردهاست و کمبود و تفریط از فضیلت دانش و ادب است. بارها قبلا به این مطلب اشاره شده است.
إِذَا أَرْذَلَ اللَّهُ عَبْداً حَظَرَ عَلَیْهِ الْعِلْمَ .
أرذله جعله رذلا و کان یقال من علامة بغض الله تعالی للعبد أن یبغض إلیه العلم.
و قال الشاعر شکوت إلی وکیع سوء حفظی
و قال رجل لحکیم ما خیر الأشیاء لی قال أن تکون عالما قال فإن لم أکن قال أن تکون مثریا قال فإن لم أکن قال أن تکون شاریا قال فإن لم أکن قال فأن تکون میتا.
أخذ هذا المعنی بعض المحدثین فقال إذا فاتک العلم جد بالقری
و قال أیضا فی المعنی بعینه و لو لا الحجا و القری و القراع
(و قال علیهالسلام: اذا ارذل الله عبدا) چون رذل و پست سازد خدای تعالی بنده را در میان خلقان به واسطه عدم سلوک او در طریق فرمان و مرتکب شدن او به عصیان و عدوان (حظر علیه العلم) منع کند و حرام سازد بر او علم احکام ایمان. یعنی توفیق ندهد او را. این کلام دال است بر آنکه جهالت از رذالت است و شرافت دایر است در فضیلت
هرگاه پست و رذل گرداند خدای تعالی بندهای را حرام گرداند بر او علم را. یعنی منع کند به عدم توفیق و اهلیت علم.
و قال علیهالسلام: «اذا ارذل الله عبدا حظر علیه العلم.» یعنی و گفت علیهالسلام که هرگاه گردانید خدا بندهای را رذل و پست فطرت، منع میکند بر او البته علم و دانش را.
المعنی: قال الشارح المعتزلی: ارذله: جعله رذلا. اقول: الاصح ان ارذله بمعنی لم یختره و لم یستجده قال فی (المنجد): اردله ضد انتقاه و استجاده، و المقصود انه اذا الم یکن العبد فی طبعه و جوهره شریفا لم یختره الله تلمیذا یفیض الیه علمه و یهییء له اسباب الاستکمال العلمی، لانه یشترط فیمن یکتسب العلم و یستحق بذله له شرائط خاصه و لیاقه تحمل سائل العلم، و ادا کان العبد رذلا یفقد هذا الشرط فیمنع من العلم، و اهم موانعه عدم توجهه الی تحصیله و اکتسابه کما یشاهد فی الاراذل من انهم هاربون عن اهل العلم و کسب العلم الترجمه: فرمود: چون خداوند بندهای در شمار اوباش یابد، از او صرف نظر کند و باب تحصیل دانش را به روی او بندد. هرگاه که بنده شد ز اوباش حق بیغ کند ز دانشش فاش خوش سروده: تیغ دادن بر کف زنگی مست به که افتد علم را نادان بدست
فی (عیون ابن قتیبه): قال رجل لخالد بن صفوان: مالی اذا رایتکم تتذاکرون الاخبار و تتدارسون الاثار و تتناشدون الاشعار وقع علی النوم. قال: لانک حمار فی مسلاخ انسان. و فی (ادباء الحموی): روی ان الخلیل بن احمد کان یقطع بیتا من الشعر، فدخل علیه ولده فی تلک الحال، فخرج الی الناس و قال: ان ابی قد جن، فدخل الناس علیه و هو یقطع البیت، فاخبروه بما قال ابنه، فقال لابنه: لو کنت تعلم ما اقول عذرتنی او کنت تعلم ما تقول عذلتکا (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) لکن جهلت مقالتی فعذلتنی و علمت انک جاهل فعذرتکا و کما عاقب الله تعالی الرذال بحظر العلم علیهم و منعه عنهم، کذلک عاقب العالم غیر العامل بعلمه بسلب لذه مناجاته عنه، ففی الکافی عن الصادق (علیه السلام): اوحی الله تعالی الی داود (علیه السلام) لاتجعل بینی و بینک عالما مفتونا بالدنیا، فیصدک عن طریق محبتی، ان ادنی ما انا صانع بهم ان انزع حلاوه مناجاتی من قلوبهم
لیس المراد بالخطر هنا التحریم، لان العلم مشاع لکل طالب و راغب، و لا القهر و الالجاء، لان الله امر بالعلم دون استثناء و ما هو بظلام للعبید، و انما المراد الاشاره الی ان بعض الناس فیه نقص و عجز عن فهم العلم و هضمه مهما جاهد و کابد، و کلمه الارذل تومیء الی ذلک، کما ان بعض الناس له کل الاستعداد لان یفهم و یتعمق، بل یکتشف و یخترع.. و هذا واقع لا ریب فیه، و قد شاهدناه ایام الدراسه فی اکثر من واحد، و علیه یکون قول الامام انعکاسا عن الواقع.
… حظر علیه العلم: ارذله جعله رذیلا و حظر علیه ای حرمه منه
امام علیهالسلام (در زیان نافرمانی) فرموده است: هر گاه خداوند بندهای را (بر اثر گناه) پست گرداند علم و دانش را بر او منع کند (او را توفیق ندهد تا از علم دین و احکام الهی که موجب سعادت و نیکبختی است بهرهمند گردد، این فرمایش دلیل است بر اینکه نادانی بدترین بیچارگیها است).
علم از نعمتهای عالی الهی است و آن را فقط در اختیار بندگان شایسته خود میگذارد. شاعر عرب میگوید: (به شخص زیرکی از کم حافظه بودن خود شکایت کردم، مرا به ترک گناه راهنمائی کرد و گفت: حفظ علم، لطف الهی است و لطف خدا به گناهکار نمیرسد). با توجه به فرمایش امام (علیه السلام) درک میکنیم کسانی که خواهند مخصوصا از علوم الهی بهرهمند گردند باید رابطه خود را با خدا اصلاح و تقویت کنند. لقمان همان غلام سیاه در اثر پرهیزکاری و رابطه با خدا تا سر حد مقام پیامبری صعود میکند بلال حبشی با نیم زبان خود مقام اذان گوئی محمد (صلی الله علیه و آله) را بدست میآورد، زیرا دستگاه معنویت روی معنویت افراد پایهگذاری شده است. خدای عزیز قبل از اینکه امر به اتحاد و اتفاق کند جامعه را دعوت به پرهیزکاری بطور کامل نمود تا جامعه آماده اتحاد و اتفاق گردد. با توجه به همین آیه باید بگوئیم کسانی که در فکر تاسیس حکومت جهانی اسلام و اتحاد ممالک اسلامی هستند لازم است اول مفاسد را از ریشه برآورند تخم پرهیزکاری و توجه به خدا را کشت کنند تا بتوانند از منافع آن که اتحاد و صمیمیت است بهرهمند گردند.
و قال علیهالسلام: (اذا ارذل الله عبدا) ای جعله رذیلا لا اعتناء بشانه (حظر علیه العلم) ای حرمه منه، فلا یوفق للتعلم.
اللغه: ارذله: جعله رذیلا و الرذیل هو الساقط غیر المحترم. حظر علیه: منعه منه و حرمه. الشرح: من عدم توفیق الانسان و من اسباب سقوطه و رذالته ان یمنع من العلم و لا یوفق لتحصیله و قد راینا اراذل الناس ینادون لیتعلموا و یدعون لیتفهموا فیهربوا او یتهربوا …
«چون خداوند بنده ای را خوار دارد، علم را بر او حرام - دشوار- می دارد.»
گفته می شده است از نشانه های کینه خداوند نسبت به بنده این است که او را نسبت به آموختن علم دشمن می دارد. شاعری در این باره چنین سروده است: از بدی حافظه و فراگیری خود به وکیع شکوه کردم، مرا به ترک کردن معصیت راهنمایی کرد و گفت: حفظ و فراگیری علم فضل خداوند است و فضل خداوند بهره شخص گنهکار نمی شود.
مردی به حکیمی گفت: بهترین چیزها برای من چیست? گفت: این است که عالم باشی. گفت: اگر عالم نباشم? گفت: اینکه توانگر و دولتمند باشی. گفت: اگر نباشم? گفت: اینکه سالار قوم باشی. گفت: اگر نباشم? گفت: اینکه مرده باشی.
و قال علیهالسلام
إِذَا أَرْذَلَ اللَّهُ عَبْداً حَظَرَ عَلَیْهِ الْعِلْمَ.
امام علیه السلام فرمود:
هرگاه خداوند بندهای را (به سبب گناهانش) پست بشمرد
علم را از او دریغ میدارد. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در ذیل این کلام شریف،تنها میگوید:آمُدی در غررالحکم آن را به عین عبارت مرحوم سیّد رضی آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 226))
گوهر علم را به نااهلان نمیدهند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به عظمت مقام علم و عالم کرده میفرماید:«هر گاه خداوند بندهای را پست بشمرد علم را از او دریغ میدارد»؛ (إِذَا أَرْذَلَ اللّهُ عَبْداً حَظَرَ عَلَیْهِ الْعِلْمَ) .
«أرْذَلَ» از مادّه«رَذْل»به معنی پست و «حَظَرَ» از ریشه«حَظْر»به معنای منع است.
بدیهی است خداوند،هم حکیم است و هم عادل،و هرگز کاری برخلاف حکمت و عدالت نخواهد کرد،پست شمردن افراد به یقین براثر گناهان و معاصی آنهاست و مفهوم این سخن آن است که افرادی که براثر گناه از درگاه خداوند بیرون شوند خداوند بزرگترین موهبت را که موهبت علم است از آنها منع میکند.
امام علیه السلام در این کلام شریف میخواهد درس مهم اخلاقی به همگان بدهد که اگر علاقهای به علم و دانش و محضر علما و دانشمندان نداشتید بدانید این براثر تاریکی قلب شما و گناهانی است که مرتکب شدهاید.علم،نور است و هیچ انسانی که دارای چشم سالم است از نور نمیگریزد،این خفاش صفتانند که از نور وحشت دارند و در تاریکیها به حرکت در میآیند.
در اهمیت علم،همین بس که طبق صریح آیات قرآن مجید،چیزی که سبب فضیلت آدم بر فرشتگان شد و مسجود آنها گردید علم و دانشی بود که خداوند به آدم براثر استعدادش داد.
نیز در اهمیت علم همین بس که خداوند در قرآن مجید نام دانشمندان را پس از نام خود و فرشتگان آورده میفرماید:
(شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلَائِکَةُ وَ أُوْلُوا الْعِلْمِ) .
نیز همین فخر برای دانشمندان کافی است که قرآن درباره وزیر سلیمان که توانست در یک چشم برهم زدن تخت ملکه سبا را از یمن به شام بیاورد میگوید:
«قَالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ ...»؛کسی که علم و دانشی از کتاب آسمانی داشت...». ( .نمل،آیه 40)
همچنین با صراحت میگوید:عالمان هستند که به آنچه بر تو (ای پیامبر) نازل شده ایمان میآورند و آن را حق میدانند؛ «وَ یَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ».(سبا، آیه6)
سرانجام مقامات والا را ویژه مؤمنان و عالمان معرفی میکند و میفرماید:
«یَرْفَعِ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ» ؛خداوند کسانی را از شما که ایمان آوردهاند و کسانی را که صاحب علمند درجات رفیعی میبخشد». ( .مجادله،آیه 11)
آیات و روایات درباره اهمیت و مقام عالم و دانشمند بیش از آن است که در این بحث کوتاه بگنجد،شرح آن نیاز به کتابهای فراوان دارد.
بدیهی است خداوند این موهبت عظما را از افراد رذل و پست که براثر اعمال زشتشان به پستی گراییدهاند دریغ خواهد داشت.
این سخن را با حدیثی از امام حسن عسکری علیه السلام پایان میدهیم:علّامه مجلسی رحمه الله از آن حضرت نقل میکند که مردی از فقهای شیعه خدمت امام علیه السلام رسید.این مرد پیش از این با بعضی از ناصبین (دشمنان اهلبیت علیهم السلام) سخن گفته و آنها را محکوم کرده بود؛محکومیتی که به رسواییشان انجامید.این مرد بر امام هادی علیه السلام وارد شد.در صدر مجلس مکان ویژهای بود که امام علیه السلام خارج از آن نشسته بود و در حضورش گروهی از علویین و بنیهاشم بودند.امام علیه السلام آن مرد عالم را بالا برد تا آنجا که در مکان ویژه نشاند و در برابر او نشست.
این کار بر اشراف علویین و بنیهاشم که در مجلس بودند گران آمد.علویین، امام را بالاتر از آن میدانستند که به او عتاب کنند؛ولی پیرمردی که در میان هاشمیین (منظور از هاشمی عباسی است) بود،عرض کرد:ای پسر رسول خدا! آیا این درست است که یک مرد عامی را بر سادات بنیهاشم اعم از فرزندان ابوطالب و عباس مقدم میداری؟ امام علیه السلام فرمود:بپرهیزید از اینکه مشمول این آیه باشید: «أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ یُدْعَوْنَ إِلی کِتابِ اللّهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ یَتَوَلّی فَرِیقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ» ؛آیا ندیدی کسانی را که بهرهای از کتاب (آسمانی) داشتند،به سوی کتاب الهی دعوت شدند تا در میان آنها داوری کند، سپس گروهی از آنان،(با علم و آگاهی،) رویگردان میشوند،در حالی که (از قبول حق) اعراض دارند؟». ( .آل عمران،آیه 23 )
سپس فرمود:آیا راضی هستید که قرآن مجید در میان ما حَکَم باشد؟ عرض کردند:آری.فرمود:آیا خدا نمیفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللّهُ لَکُمْ وَ إِذا قِیلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا یَرْفَعِ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! هنگامی که به شما گفته شود:«مجلس را وسعت بخشید (و به تازهواردها جا دهید)»،وسعت بخشید،خداوند (بهشت را) برای شما وسعت میبخشد؛و هنگامی که گفته شود:«برخیزید»،برخیزید؛اگر چنین کنید،خدا کسانی را که ایمان آوردهاند و کسانی را که علم به آنان داده شده درجات عظیمی میبخشد». ( .مجادله،آیه 11 )
بنابراین خدا برای عالم مؤمن راضی نشده مگر اینکه بر مؤمن غیر عالم برتری پیدا کند.همانگونه که مؤمن را بر غیر مؤمن برتری داده است.
سپس آیات زیادی از قرآن مجید را درباره برتری عالمان بر غیر عالمان تلاوت فرمود و آن مرد عباسی محکوم شد. ( .بحار الانوار،ج 2،ص 13)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “When Allāh intends to humiliate a person, He denies him knowledge.”
وَ قَالَ علیه السلام کَانَ لِی فِیمَا مَضَی أَخٌ فِی اللّهِ وَ کَانَ یُعظِمُهُ فِی عیَنیِ صِغَرُ الدّنیَا فِی عَینِهِ وَ کَانَ خَارِجاً مِن سُلطَانِ بَطنِهِ فَلَا یشَتهَیِ مَا لَا یَجِدُ وَ لَا یُکثِرُ إِذَا وَجَدَ وَ کَانَ أَکثَرَ دَهرِهِ صَامِتاً فَإِن قَالَ بَذّ القَائِلِینَ وَ نَقَعَ غَلِیلَ السّائِلِینَ وَ کَانَ ضَعِیفاً مُستَضعَفاً فَإِن جَاءَ الجِدّ فَهُوَ لَیثُ غَابٍ وَ صِلّ وَادٍ لَا یدُلیِ بِحُجّةٍ حَتّی یأَتیَِ قَاضِیاً وَ کَانَ لَا یَلُومُ أَحَداً عَلَی مَا یَجِدُ العُذرَ فِی مِثلِهِ حَتّی یَسمَعَ اعتِذَارَهُ وَ کَانَ لَا یَشکُو وَجَعاً إِلّا
عِندَ بُرئِهِ وَ کَانَ یَقُولُ مَا یَفعَلُ وَ لَا یَقُولُ مَا لَا یَفعَلُ وَ کَانَ إِذَا غُلِبَ عَلَی الکَلَامِ لَم یُغلَب عَلَی السّکُوتِ وَ کَانَ عَلَی مَا یَسمَعُ أَحرَصَ مِنهُ عَلَی أَن یَتَکَلّمَ وَ کَانَ إِذَا بَدَهَهُ أَمرَانِ یَنظُرُ أَیّهُمَا أَقرَبُ إِلَی الهَوَی فَیُخَالِفُهُ فَعَلَیکُم بِهَذِهِ الخَلَائِقِ فَالزَمُوهَا وَ تَنَافَسُوا فِیهَا فَإِن لَم تَستَطِیعُوهَا فَاعلَمُوا أَنّ أَخذَ القَلِیلِ خَیرٌ مِن تَرکِ الکَثِیرِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: در گذشته برادری دینی داشتم (برخی گفتهاند آن شخص ابوذر غفاری یا عثمان بن مظعون) که در چشم من بزرگ مقدار بود چون دنیای حرام در چشم او بیارزش مینمود ، و از شکم بارگی دور بود، پس آنچه را نمییافت آرزو نمیکرد، و آنچه را مییافت زیاده روی نداشت . در بیشتر عمرش ساکت بود، امّا گاهی که لب به سخن میگشود بر دیگر سخنوران برتری داشت، و تشنگی پرسش کنندگان را فرو مینشاند . به ظاهر ناتوان و مستضعف مینمود، امّا در برخورد جدّی چونان شیر پیشه میخروشید، یا چون مار بیابانی به حرکت در میآمد . تا پیش قاضی نمیرفت دلیلی مطرح نمیکرد ، و کسی را که عذری داشت سرزنش نمیکرد، تا آن که عذر او را میشنید ، از درد شکوه نمیکرد، مگر پس از تندرستی و بهبودی ، آنچه عمل میکرد میگفت، و بدانچه عمل نمیکرد چیزی نمیگفت ، اگر در سخن گفتن بر او پیشی میگرفتند در سکوت مغلوب نمیگردید .
و بر شنیدن بیشتر از سخن گفتن حریص بود . اگر بر سر دو راهی دو کار قرار میگرفت، میاندیشید که کدام یک با خواسته نفس نزدیکتر است با آن مخالفت میکرد ، پس بر شما باد روی آوردن به اینگونه از ارزشهای اخلاقی، و با یکدیگر در کسب آنها رقابت کنید، و اگر نتوانستید، بدانید که به دست آوردن برخی از آن ارزشهای اخلاقی بهتر از رها کردن همه است .
در گذشته مرا برادری بود که در راه خدا برادریم مینمود.
خردی دنیا در دیدهاش وی را در چشم من بزرگ میداشت ، و شکم بر او سلطهای نداشت، پس آنچه نمییافت آرزو نمیکرد و آنچه را مییافت فراوان به کار نمیبرد. بیشتر روزهایش را خاموش میماند، و اگر سخن میگفت گویندگان را از سخن میماند و تشنگی پرسندگان را فرو مینشاند. افتاده بود و در دیدهها ناتوان، و به هنگام کار چون شیر بیشه و مار بیابان. تا نزد قاضی نمیرفت حجّت نمیآورد و کسی را که عذری داشت. سرزنش- نمینمود، تا عذرش را میشنود. از درد شکوه نمینمود- مگر آن گاه که بهبود یافته بود. آنچه را میکرد میگفت و بدانچه نمیکرد دهان نمیگشود. اگر با او جدال میکردند خاموشی میگزید- و اگر در گفتار بر او پیروز میشدند، در خاموشی مغلوب نمیگردید. بر آنچه میشنود حریصتر بود تا آنچه گوید ، و گاهی که او را دو کار پیش میآمد مینگریست که کدام به خواهش نفس نزدیکتر است تا راه مخالف آن را پوید بر شما باد چنین خصلتها را یافتن و در به دست آوردنش بر یکدیگر پیشی گرفتن. و اگر نتوانستید، بدانید که اندک را- به دست آوردن بهتر تا همه را واگذاردن.!
و فرمود بود مرا در زمان گذشته برادری در طریق خدا و بود بزرگ میداشت او را در چشم من خوردی دنیا در چشم او و بود بیرون آمده از عنبگی شکم خود یعنی از شهوت نفسانیه خود پس آرزو نمیکرد آنچه نمییافت و بسیار بکار نمیداشت هر گاه میبافت و بود بیشتر روزگار خود بروزه خاموش پس اگر در آمدی بگفتار غالب شدی بر همه گویندگان و فرو نشاندی تشنگی سؤال کنندگان را و بود خوار و بیمقدار و ضعیف شمرده شده پس اگر در آمدی وقت کارزار و کوشش پس او و اژدهای بیابان که در غایت زهرناکیست فرو نمیگذاشت هیچ حجتی تا بیاید بمحکمة قاضی و بود که ملامت نمیکرد یکی را بر آنچه میبافت عذر را در مثل او تا این که میشنید عذر آوردن او را و بود که شکایت نمیکرد از دردی مگر نزد بد شدن از آن غایت رضای او بقضا و بود که میگفت آنچه میکرد و نمیگفت آنچه نمیکرد و بود که اگر مغلوب میشد بر خاموشی بجهة ترک مغالبه و مجادله او در اقوال و بود بر شنیدن حریصتر از آن بر سخن کردن و بود که چون ناگاه رسیدی باو کاری نظر میکرد که کدام یک از آنها نزدیکترند بهوای نفس پس مخالفت میکرد آنرا پس بر شما باد باین خلقها پس لازم شوید آنها را و رغبت کنید در آن پس اگر نمیتوانید که متصف شوید بانها پس بدانید که گرفتن اندک بهتر است از ترک بسیار
و فرمود (علیه السلام): پیش از این مرا برادری بود، در راه خدا که خرد بودن دنیا در نظرش او را در چشم من بزرگ داشته بود، هرگز بنده شکم نبود. چیزی را که نمی یافت، آرزو نمی کرد و چون می یافت، بسیار به کار نمی برد.
بیشتر روزگارش در خاموشی می گذشت و اگر سخن می گفت بر دیگر گویندگان غلبه می یافت. و عطش پرسندگان را فرو می نشاند.
مردی افتاده بود و همه ناتوانش می انگاشتند. چون زمان کوشش فرا می رسید، شیر بیشه را می ماند و مار بیابان را.
تا نزد قاضی نمی رفت، حجت نمی آورد.
کسی را که خطا می کرد و می دانست عذری دارد، تا عذرش را نمی شنید، ملامتش نمی کرد.
از درد شکوه نمی نمود، مگر آن گاه که بهبود یافته بود.
اگر کاری را می کرد، می گفت و اگر نمی کرد، نمی گفت.
اگر در سخن مغلوب می شد، در خاموشی مغلوب نمی شد. همواره به شنیدن حریصتر بود تا به گفتن.
هرگاه دو کار برای او پیش می آمد می نگریست که کدام یک از آن دو به هوای نفس نزدیکتر است تا خلاف آن کند.
بر شما باد به این خویها، آنها را فرا گیرید و در فراگرفتنشان با یکدیگر رقابت نمایید. اگر نتوانستید به همه آنها برسید، بر گرفتن اندک بهتر از ترک کردن همه است.
و آن حضرت فرمود:مرا در گذشته برادری خدایی بود، کوچکی دنیا در نظرش او را در نظرم بزرگ مینمود .از سلطه شکمش آزاد بود،آنچه نمییافت آرزو نمیکرد،و هرگاه مییافت زیاده روی نداشت .
اکثر روزگارش را خاموش بود،و اگر میگفت بر گویندگان غالب میشد،و تشنگی پرسندگان را به زلال معرفت فرو مینشاند .افتاده بود و او را ناتوان میشمردند،ولی به وقت جدّ و جهاد شیر خشمگین و مار زهرآگین بود .تا نزد قاضی نمیآمد اقامه حجّت نمیکرد .احدی را به کاری که در مثل آن عذر مییافت ملامت نمینمود تا عذرش را بشنود .دردی را جز به وقت بهبودیش شکایت نمیکرد .
چیزی را که میگفت انجام میداد،و آنچه را عمل نمیکرد نمیگفت .اگر در سخن بر او غالب میشدند در سکوت مغلوب نمیشد ،و بر شنیدن حریصتر از گفتن بود .هرگاه دو برنامه پیش میآمد دقت میکرد که کدام به هوای نفس نزدیکتر است پس آن را مخالفت مینمود .بر شما باد به این اوصاف و ملازمت و رغبت به آنها،پس اگر همه آنها را قدرت ندارید بدانید که به دست آوردن اندک بهتر از ترک بسیار است .
شروح:
الفصل الاول فی ادب ابن المقفع منسوب الی الحسن بن علی علیهماالسلام و یوجد فی کتب العامه ذلک الکلام قد نسبوه الی الحسن علیهالسلام لذلک، و تلک بضع عشره خصله من محاسن الاخلاق واحده منها تزین من فیها و تنجی من علیها و هو مومن. فقال علیهالسلام: کنت استعظم هذا الصدیق لاستصغار الدنیا، و لم یکن لبطنه ملکه علیه، و ذکر لهذا علامتین، و کان یکثر السکوت الا عن الخیر مع کرنه منطقیا. و بذا القائلین ای غلبهم و سبقهم. و نقع الماء العطش، ای: سکنه. و الغلیل و الغله: العطش. و قوله نقع غلیل السائلین استعاره عن انه اذا ساله سائل عن علم او مشکل فیه یبین له الجواب و یدله علی الصواب. ثم قال: و کان یکثر الصیام و القیام حتی صار ضعیفا فی بدنه و لم یکن تتغلب علی المومنین حتی عدوه ضعیفا یقال: استضعفه ای عده و وجده ضعیفا لتواضعه و ان کان قویا. و قال ابن السکیت: التضعف کثره العیال. قوله فان جاء الجد ای: ان کان وقت المحاربه مع اعداء الدین فهو علی قوه الاسد و هیئه الافعی، و هذا مقتبس من الایتین اللتین نزلتا فیه و فی الائمه من اولاده علیهمالسلام اذله علی المومنین اعزه علی الکافرین (اشداء علی الکفار رحماء بینهم). و الیث: الاسد الوثاب، و وصفه بالغادی لانه اذا غدا کان جائعا فصولته اشد. و روی: عاد بالعین غیر المعجمه اسم فاعل من العدوان و هو اشد الظلم و تجاوز الحد فی التعدی. و یقال للرجل اذا کان داهیا منکرا: انه اصل الاصلال ای حیه من الحیات و اصل الصل الحیه التی لا تنفع منها الرقیه، ثم یشبه الشجاع المهیب به، و اذا اضیف الی الوادی اوالی الصفا فیقال: صل الصفا و صل واد کان اخبث مثل الافعی المنکره. و الجد: الحقیقه، و هو ضد الهزل، و الاجتهاد فی الامر ایضا، و شبهه بهما لکونه غالبا علی العدو مره بالسنان و اخری باللسان. و لا یدلی بحجه ای: لا یحتج ببینه الا فی موضعها حیث تنفع و هو ان یاتی قاضیا، یقال: ادلی الدلو ای: ارسلها فی البئر و ادلی بحجته: احتج بها و ادلی برحمه: مت بها و ادلی بماله الی الحاکم دفعه الیه، قال تعالی (و تدلوا بها الی الحکام) یعنی: الرشوه. و روی لا یلوم احدا علی ما لا یجد العذر فیه و معنی الثبات، کما فی الروایه الصحیحه، و هو علی ما یجد العذر فی اظهر و روایه النفی فی معناها دقیقه لطیفه، و کلاهما حسن. و بدهه فجاه و اتاه غفله، و بدهه امر استقبله علی البدیهه و نظر ایهما اقرب. و الجمله الاسمیه مفعول نظر، و لا ینصب ایهما لان ما قبل الاستفهام لا یعمل فی لفظه، لان الاستفهام له صدر الکلام. و تنافسوا فیها ارغبوا فیها، فان لم تستطیعوها ای فان لم تجدوا الاستطاعه علیها، و هی القوه یعنی: ان لم تقدروا علی التخلق بجمیع هذه الخلاق الحمیده فتعودوا ببعضها.
وجدت علی حاشیه بعض النسخ انه اراد عثمان بن مظعون و فی المعارج عنی به اباذر الغفاری. ج- هذا الفصل فی ادب ابنالمقفع منسوب الی الحسن بن علی علیهالسلام. بد القائلین: غلیهم وفاقهم. و نقع غلیل السائلین: سکن حراره قلوبهم، و ازال الریب من صدورهم، بزلال علمه الذی یجدی ثلج الصدر. (کان ضعیفا مستضعفا). ای کان ذلیلا عند نفسه متواضعا لم یشن کبریاء و نخوه او کان مختل الحال کثیر العیال، قال ابنالسکیت: الضعف کثره العیال. فان جاء الجد: ای الامر الذی ینبغی فیه ان یجد و یشمر عن ساق الجهد، لمحاربه الاقران، و منازله الشجعان، فهو علی قوه الاسد و هیئه الافعی و وصف اللیث بالغادی لانه اذا غدا کان جائعا فصولته اشد، و روی عاد من العدوان ای بالغ فی الظلم. و الصل: الحیه التی لا ینفع فیها الرقیه و الحیه اذا اضیفت الی الوادی کان اخبث و اشد تاثیرا شبهه بهما لکونه غالبا علی العدو مره بالسنان و اخری باللسان. (لا یدلی بحجه حتی یاتی قاضیا). ای لا یحتج ببینه الا خبث ینفع، فیکون قاضیا و روی. (لا یلوم احدا علی ما لا یجد العذر فیه). ای لا یلومه و ان لم یعلم عذرا لانه یجوز ان یکون له عذر، و هو لا یعلمه. بدهه: فجئه نظر ایهما اقرب: مبتدا و خبره و محله نصب بنظر.
بد: غلبه کرد، ادلی بحجته: برهانش را اقامه کرد، بدهه الامر: ناگهانی کاری پیش آمد، نقع الغلیل: عطش را فرونشاند، (در زمان گذشته برادری دینی داشتم که کوچک بودن در نظر او باعث بزرگی او در نظر من بود. او زیر سلطهی شکمش نبود، چیزی را که بدان دسترسی نداشت آرزو نمیکرد. و اگر داشت زیادهروی نمیکرد، در بیشتر اوقاتش ساکت بود، و اگر سخن میگفت، گویندگان را مغلوب میکرد. و عطش پرسشکنندگان را فرو مینشاند. ناتوان بود، و به دیگران هم ناتوان مینمود، اما هرگاه وقت تلاش میرسید، شیر خشمگین و مار بیابانی پر از زهری بود. تا نزد داور نمیآمد، برهان اقامه نمیکرد، و تا عذر کسی را به خاطر عملی که امکان عذری در آن بود، نمیشنید، او را سرزنش نمیکرد. و از دردی گله نمیکرد، مگر وقتی که بهبود مییافت، آنچه میگفت انجام میداد و آنچه نمیکرد نمیگفت. اگر در سخنگویی بر او غالب میشدند، در خاموشی بر وی غلبه نمییافتند. به شنیدن حریصتر بود تا به سخن گفتن و اگر ناگهان در برابر دو عمل قرار میگرفت و میدید که یکی به خواهش نفس نزدیکتر است، با آن مخالفت میکرد، پس شما هم این صفات را فراگیرید، و به آنها علاقمند باشید و اگر نتوانستید، بدانید که گرفتن اندک بهتر از واگذاشتن بسیار است). ابنمقفع این بخش از سخنان امام (علیه السلام) را در کتاب ادب، خود، نقل کرده و به امام حسن بن علی (علیه السلام) نسبت داده است. شخص مورد نظر را بعضی گفتهاند، ابوذر غفاری است، و بعضی گفتهاند، عثمان بن مظعون است و او را با دوازده فضیلت تعریف و توصیف نموده است: 1- یکی آن که وی دنیا را ناچیز میشمارد و با نظر حقارت به آن مینگرد، بدیهی است که این خود باعث عظمت او در نظر مردان خدا میگردد. 2- وی از تحت نفوذ شکمش بیرون است، و آن کنایه از بیرون بودن اوست از اسارت شهوت و خلاصیاش از بند صفت ناپسند بدکارگی و گرایش وی به سوی فضیلت عفت. خودداری از آنچه بدان دسترسی ندارد باعث آلوده نشدن وی به صفات ناپسند حرص، حسد و امثال آنها شده، و نیز زیادهروی نکردن او در مورد آنچه به دست میآورد، باعث مبرا بودن او از صفت ناپسند آزمندی و پرخوری و امثال اینهاست. 3- فضیلت میانهروی در سخن گفتن و خاموشی به این معنی که او در جای خود، سخن حکیمانه میگوید، و اما چیره شدن سکوت بر او، دلیل توان عقلی اوست، چنانکه قبلا از امام (علیه السلام) نقل کردیم، وقتی که عقل کامل شد، سخن کم میشود. 4- او ناتوان بود، و دیگران هم او را ناتوان میدیدند، یعنی تهیدست بود، و دیگران او را به چشم ذلت و فقر مینگریستند، و اینها از لوازم فضیلت تواضع است. 5- فضیلت شجاعت به هنگام تلاش در جنگ و خشم برای خدا، و با عبارت: فاذا جاء الجد … واد کنایه از همین فضیلت است. کلمهی لیث (شیر) را از نظر سطوت و حملهاش، و کلمهی: صل (مار سمی) را از جهت ایجاد ترس، و کشتن دشمن، استعاره آورده است، به مار بیابانی در دلاوری و کشندگی زهر مثل میزنند. 6- وی برهانی اقامه نمیکرد تا این که نزد داور میآمد، و این مربوط به فضیلت عدالت است، در این که هر چیزی را در جای خود به کار میبرد. 7- کسی را به خاطر عملی که امکان عذری در آن بود، سرزنش نمیکرد، مگر پس از این که به عذر آوردن او گوش فرامیداد، پس اگر عذری داشت میپذیرفت. و این هم از لوازم عدل و داد، و فضیلت پایداری و تحمل سختی است. 8- وی به خاطر تسلیم بودنش به حکم الهی و تن دادن به رضای پروردگار، از بیماریی که بر او عارض میشد، گله نمیکرد، بلکه شاید آن را پس از بهبودی، به عنوان خبر و نه شکوه به دیگران نقل میکرد، او بیماری خود را از دیگران پنهان میداشت تا باعث زحمت مردم نشود که او را عبادت کنند و به زحمت بیفتند.
9- گفتار و رفتارش مطابق بودند و از دروغ و خلاف دوری میکرد. 10- لجاجت، جدال و مشاجره در گفتار نمیکرد، و هرگاه در گفتار مغلوب میشد سکوت اختیار میکرد، و این از فضیلت حکمت است، چون موارد خاموشی و سخن را بخوبی میدانست، و از جمله فضیلت او، غلبهی وی بر خشم خود در وقت مشاجره است. 11- به شنیدن حریصتر بود تا سخن گفتن، چون طرف فایده بردن را بر فایده رساندن ترجیح میداد، چه اولی مهمتر از دومی است و آن بخشی از فضیلت حکمت است. 12- و اگر ناگهان دو عمل بدون سابقه از ذهنش میگذشت، میاندیشید که کدام یک شایسته است. مثلا ازدواج کردن بهتر است یا نکردن؟ فکر میکرد: کدام به هوای نفس و شهوت،- مثل ازدواج- نزدیکتر است، پس با آن مخالفت میکرد. چون هدف از این بخش سخن امام (علیه السلام) آن بود که شنوندگان از فضایل نامبرده پیروی کنند، آنان را امر فرمود تا بدان صفات پایبند بوده و در تمام یا بعضی از آنها بر دیگران سبقت گیرند و با عبارت: فاعلموا … که صغرای قیاس مضمر است، تشویق نموده است و کبرای مقدر آن نیز چنین است: هر کاری که نیکو باشد پس باید بر آن مداومت داشت و بر دیگران در انجام آن سبقت جست.
وَ قَالَ ع:کَانَ لِی فِیمَا مَضَی أَخٌ فِی اللَّهِ وَ کَانَ یُعَظِّمُهُ فِی عَیْنِی صِغَرُ الدُّنْیَا فِی عَیْنِهِ وَ کَانَ خَارِجاً مِنْ سُلْطَانِ بَطْنِهِ فَلاَ یَشْتَهِی [یَتَشَهَّی]
مَا لاَ یَجِدُ وَ لاَ یُکْثِرُ إِذَا وَجَدَ وَ کَانَ أَکْثَرَ دَهْرِهِ صَامِتاً فَإِنْ قَالَ بَذَّ الْقَائِلِینَ وَ نَقَعَ غَلِیلَ السَّائِلِینَ وَ کَانَ ضَعِیفاً مُسْتَضْعَفاً فَإِنْ جَاءَ الْجِدُّ فَهُوَ لَیْثُ غَابٍ [لَیْثٌ عَادٍ]
وَ صِلُّ وَادٍ لاَ یُدْلِی بِحُجَّةٍ حَتَّی یَأْتِیَ قَاضِیاً وَ کَانَ لاَ یَلُومُ أَحَداً عَلَی مَا [لاَ]
یَجِدُ الْعُذْرَ فِی مِثْلِهِ حَتَّی یَسْمَعَ اعْتِذَارَهُ وَ کَانَ لاَ یَشْکُو وَجَعاً إِلاَّ عِنْدَ بُرْئِهِ وَ کَانَ یَقُولُ مَا یَفْعَلُ [مَا یَقُولُ]
وَ لاَ یَقُولُ مَا لاَ یَفْعَلُ وَ کَانَ إِذَا [إِنْ]
غُلِبَ عَلَی الْکَلاَمِ لَمْ یُغْلَبْ عَلَی السُّکُوتِ وَ کَانَ عَلَی [أَنْ یَسْمَعَ]
مَا یَسْمَعُ أَحْرَصَ مِنْهُ عَلَی أَنْ یَتَکَلَّمَ وَ کَانَ إِذَا بَدَهَهُ أَمْرَانِ یَنْظُرُ [نَظَرَ]
أَیُّهُمَا أَقْرَبُ إِلَی الْهَوَی [فَخَالَفَهُ]
فَیُخَالِفُهُ فَعَلَیْکُمْ بِهَذِهِ الْخَلاَئِقِ فَالْزَمُوهَا وَ تَنَافَسُوا فِیهَا فَإِنْ لَمْ تَسْتَطِیعُوهَا فَاعْلَمُوا أَنَّ أَخْذَ الْقَلِیلِ خَیْرٌ مِنْ تَرْکِ الْکَثِیرِ .
قد اختلف الناس فی المعنی بهذا الکلام و من هو هذا الأخ المشار إلیه فقال قوم هو رسول الله ص و استبعده قوم لقوله و کان ضعیفا مستضعفا فإن النبی ص لا یقال فی صفاته مثل هذه الکلمة
و إن أمکن تأویلها علی لین کلامه و سماحة أخلاقه إلا أنها غیر لائقة به ع.
و قال قوم هو أبو ذر الغفاری و استبعده قوم لقوله فإن جاء الجد فهو لیث عاد و صل واد فإن أبا ذر لم یکن من الموصوفین بالشجاعة و المعروفین بالبسالة.
و قال قوم هو المقداد بن عمرو المعروف بالمقداد بن الأسود و کان من شیعة علی ع المخلصین و کان شجاعا مجاهدا حسن الطریقة و قد ورد فی فضله حدیث صحیح مرفوع.
و قال قوم أنه لیس بإشارة إلی أخ معین و لکنه کلام خارج مخرج المثل و عادة العرب جاریة بمثل ذلک مثل قولهم فی الشعر فقلت لصاحبی و یا صاحبی و هذا عندی أقوی الوجوه
[و من کلامه ع فی ]
و قد مضی القول فی صغر الدنیا فی عین أهل التحقیق فأما سلطان البطن و مدح الإنسان بأنه لا یکثر من الأکل إذا وجد أکلا و لا یشتهی من الأکل ما لا یجده فقد قال الناس فیه فأکثروا.
قال أعشی باهلة یرثی المنتشر بن وهب طاوی المصیر علی العزاء منصلت
لا یغمز الساق من أین و لا وصب
و لا یعض علی شرسوفه الصفر.
و قال الشنفری و أطوی علی الخمص الحوایا کما انطوت
و قال بعضهم لابنه یا بنی عود نفسک الأثرة و مجاهدة الهوی و الشهوة و لا تنهش نهش السباع و لا تقضم قضم البراذین و لا تدمن الأکل إدمان النعاج و لا تلقم لقم الجمال إن الله جعلک إنسانا فلا تجعل نفسک بهیمة و لا سبعا و احذر سرعة الکظة و داء البطنة فقد قال الحکیم إذا کنت بطنا فعد نفسک من الزمنی ( لامیة العرب 27. ) .
و قال الأعشی و البطنة یوما تسفه الأحلاما ( الزمنی:المرضی عن کبر و هرم. ) .
و اعلم أن الشبع داعیة البشم و البشم داعیة السقم و السقم داعیة الموت و من مات هذه المیتة فقد مات موتة لئیمة و هو مع هذا قاتل نفسه و قاتل نفسه ألوم من قاتل غیره یا بنی و الله ما أدی حق السجود و الرکوع ذو کظة و لا خشع لله ذو بطنة و الصوم مصحة و لربما طالت أعمار الهند و صحت أبدان العرب و لله در الحارث بن کلدة حیث زعم أن الدواء هو الأزم و أن الداء إدخال الطعام فی أثر الطعام یا بنی لم صفت أذهان الأعراب و صحت أذهان الرهبان مع طول الإقامة فی الصوامع حتی لم تعرف وجع المفاصل و لا الأورام إلا لقلة الرزء و وقاحة الأکل و کیف لا ترغب فی تدبیر یجمع لک بین صحة البدن و ذکاء الذهن و صلاح المعاد و القرب و عیش الملائکة یا بنی لم صار الضب أطول شیء ذماء إلا لأنه یتبلغ بالنسیم و لم زعم رسول الله ص أن الصوم وجاء إلا لیجعله حجابا دون الشهوات فافهم تأدیب الله و رسوله فإنهما لا یقصدان إلا مثلک یا بنی إنی قد بلغت تسعین عاما ما نقص لی سن و لا انتشر لی عصب و لا عرفت دنین أنف و لا سیلان عین و لا تقطیر بول ما لذلک علة إلا التخفیف من الزاد فإن کنت تحب الحیاة فهذه سبیل الحیاة و إن کنت ترید الموت فلا یبعد الله إلا من ظلم.
و کان یقال البطنة تذهب الفطنة.
و قال عمرو بن العاص لأصحابه یوم حکم الحکمان أکثروا لأبی موسی من الطعام الطیب فو الله ما بطن قوم قط إلا فقدوا عقولهم أو بعضها و ما مضی عزم رجل بات بطینا.
و کان یقال أقلل طعاما تحمد مناما و دعا عبد الملک بن مروان رجلا إلی الغداء فقال ما فی فضل فقال إنی أحب الرجل یأکل حتی لا یکون فیه فضل فقال یا أمیر المؤمنین عندی مستزاد و لکنی أکره أن أصیر إلی الحال التی استقبحها أمیر المؤمنین.
و کان یقال مسکین ابن آدم أسیر الجوع صریع الشبع.
و سأل عبد الملک أبا الزعیرعة فقال هل أتخمت قط قال لا قال و کیف قال لأنا إذا طبخنا أنضجنا و إذا مضغنا دققنا و لا نکظ المعدة و لا نخلیها.
و کان یقال من المروءة أن یترک الإنسان الطعام و هو بعد یشتهیه.
و قال الشاعر فإن قراب البطن یکفیک ملؤه و یکفیک سوآت الأمور اجتنابها.
و قال عبد الرحمن ابن أخی الأصمعی کان عمی یقول لی لا تخرج یا بنی من منزلک
حتی تأخذ حلمک یعنی تتغذی فإذا أخذت حلمک فلا تزدد إلیه حلما فإن الکثرة تئول إلی قلة
و فی الحدیث المرفوع ما ملأ ابن آدم وعاء شرا من بطن بحسب الرجل من طعامه ما أقام صلبه و أما إذا أبیت فثلث طعام و ثلث شراب و ثلث نفس.
و روی حذیفة عن النبی ص من قل طعمه صح بطنه و صفا قلبه و من کثر طعمه سقم بطنه و قسا قلبه.
و عنه ص لا تمیتوا القلوب بکثرة الطعام و الشراب فإن القلب یموت بهما کالزرع یموت إذا أکثر علیه الماء.
و روی عون بن أبی جحیفة عن أبیه قال أکلت یوما ثریدا و لحما سمینا ثم أتیت رسول الله و أنا أتجشأ فقال احبس جشأک أبا جحیفة إن أکثرکم شبعا فی الدنیا أکثرکم جوعا فی الآخرة قال فما أکل أبو جحیفة بعدها ملء بطنه إلی أن قبضه الله .
أکل علی ع قلیلا من تمر دقل ( النمر الدقل:أردأ التمر. ) و شرب علیه ماء و أمر یده علی بطنه و قال من أدخله بطنه النار فأبعده الله ثم تمثل فإنک مهما تعط بطنک سؤله و فرجک نالا منتهی الذم أجمعا .
و کان ع یفطر فی رمضان الذی قتل فیه عند الحسن لیلة و عند الحسین لیلة و عند عبد الله بن جعفر لیلة لا یزید علی اللقمتین أو الثلاث فیقال له فیقول إنما هی لیال قلائل حتی یأتی أمر الله و أنا خمیص البطن فضربه ابن ملجم لعنه الله تلک اللیلة .
و قال الحسن لقد أدرکت أقواما ما یأکل أحدهم إلا فی ناحیة بطنه ما شبع رجل منهم من طعام حتی فارق الدنیا کان یأکل فإذا قارب الشبع أمسک.
و أنشد المبرد
فإن امتلاء البطن فی حسب الفتی
قلیل الغناء و هو فی الجسم صالح.
وقال عیسی ع یا بنی إسرائیل لا تکثروا الأکل فإنه من أکثر من الأکل أکثر من النوم و من أکثر النوم أقل الصلاة و من أقل الصلاة کتب من الغافلین.
و قیل لیوسف ع ما لک لا تشبع و فی یدیک خزائن مصر قال إنی إذا شبعت نسیت الجائعین .
و قال الشاعر و أکلة أوقعت فی الهلک صاحبها
و وصف لسابور ذی الأکتاف رجل من إصطخر للقضاء فاستقدمه فدعاه إلی الطعام فأخذ الملک دجاجة من بین یدیه فنصفها و جعل نصفها بین یدی ذلک الرجل فأتی علیه قبل أن یفرغ الملک من أکل النصف الآخر فصرفه إلی بلده و قال إن سلفنا کانوا یقولون من شره إلی طعام الملک کان إلی أموال الرعیة أشره.
قیل لسمیرة بن حبیب إن ابنک أکل طعاما فأتخم و کاد یموت فقال و الله لو مات منه ما صلیت علیه
أنس یرفعه إن من السرف أن تأکل کل ما اشتهیت.
دخل عمر علی عاصم ابنه و هو یأکل لحما فقال ما هذا قال قرمنا إلیه قال أ و کلما قرمت إلی اللحم أکلته کفی بالمرء شرها أن یأکل کل ما یشتهی.
أبو سعید یرفعه استعینوا بالله من الرعب.
قالوا هو الشره و یقال الرعب شؤم
أنس یرفعه أصل کل داء البردة.
قالوا هی التخمة و قال أبو درید العرب تعیر بکثرة الأکل و أنشد لست بأکال کأکل العبد و لا بنوام کنوم الفهد.
و قال الشاعر إذا لم أزر إلا لآکل أکلة
ابن عباس کان رسول الله ص یبیت طاویا لیالی ما له و لأهله عشاء و کان عامة طعامه الشعیر .
و قالت عائشة و الذی بعث محمدا بالحق ما کان لنا منخل و لا أکل رسول الله ص خبزا منخولا منذ بعثه الله إلی أن قبض قالوا فکیف کنتم تأکلون دقیق الشعیر قالت کنا نقول أف أف.
أنس ما أکل رسول الله ص رغیفا محورا إلی أن لقی ربه عز و جل .
أبو هریرة ما شبع رسول الله ص و أهله ثلاثة أیام متوالیة من خبز حنطة حتی فارق الدنیا .
و روی مسروق قال دخلت علی عائشة و هی تبکی فقلت ما یبکیک قالت ما أشاء أن أبکی إلا بکیت مات رسول الله ص و لم یشبع من خبز البر فی یوم مرتین ثم انهارت علینا الدنیا.
حاتم الطائی
و إنی لأستحیی صحابی أن یروا
فإنک إن أعطیت نفسک سؤلها
و فرجک نالا منتهی الذم أجمعا.
فأما قوله ع کان لا یتشهی ما لا یجد فإنه قد نهی أن یتشهی الإنسان ما لا یجد و قالوا إنه دلیل علی سقوط المروءة.
و قال الأحنف جنبوا مجالسنا ذکر تشهی الأطعمة و حدیث النکاح.
و قال الجاحظ جلسنا فی دار فجعلنا نتشهی الأطعمة فقال واحد و أنا أشتهی سکباجا کثیرة الزعفران و قال آخر أنا أشتهی طباهجة ناشفة و قال آخر أنا أشتهی هریسة کثیرة الدارصینی و إلی جانبنا امرأة بیننا و بینها بئر الدار فضربت الحائط و قالت أنا حامل فأعطونی ملء هذه الغضارة من طبیخکم فقال ثمامة جارتنا تشم رائحة الأمانی
(و قال علیهالسلام: کان لی فیما مضی اخ فی الله) بود مرا در زمان سابق برادری در طریق خدا صادق و موافق و آن ابوذر غفاری بود و بعضی گفتهاند که عثمان بن مظعون بود رحمهماالله (و کان یعظمه فی عینی) و بود که بزرگ میداشت او را در چشم من (صغر الدنیا فی عینه) خردی دنیا در چشم روشنبین او یعنی مستصغر دنیا بود و ناظر آن به عین اختیار. و این متسلزم عظم او بود در عیون اهلالله (و کان خارجا من سلطان بطنه) و بود بیرون آمده از سلطنت و غلبگی شکم خود و این کنایت است از خروج او از شهوت نفسانیه و عدم انقیاد او به نفس اماره و خلوص او از صفات رذیله و توجه نمودن او به جانب فضیلت عفت و علو همت (فلا یشتهی ما لا یجد) پس آرزو نمیکرد چیزی را که نمییافت (و لا یکثر اذا وجد) و بسیار به کار نمیداشت چون مییافت به سبب عدم رغبت او در امتعه دنیویه و امور فانیه (و کان اکثر دهره صامتا) و بود در بیشتر اوقات خود خاموش چه مرتکب کلام مالایعنی نمیشد (فان قال) پس اگر درآمدی به گفتار (بذ القائلین) غالب شدی بر گویندگان روزگار (و نقع غلیل السائلین) و فرو نشاندی تشنگی سوالکنندگان را به زلال علم فیض آثار از مسالتهای دشوار (و کان ضعیفا مستضعفا) و بود خوار و بیمقدار و ضعیف شمرده شده این کنایت است از کثرت تواضع او. یعنی مردم به جهت کثرت تواضع، او را ضعیف و خوار میشمردند (فان جاء الجد) پس اگر درآمدی وقت کوشش در کارزار (فهو لیث غاد) پس او شیری بود شتابنده و ستیزکننده از غایت خشم و غضب و در روایتی (عاد) به عین مهمله واقع شده که مشتق باشد از (عدو). یعنی او شیری بود دونده. (و صل واد) و اژدهای بیابان که در غایت زهرناکی است چه هرگاه حمله آوردی بر دشمنان تبهروزگار دمار از ایشان برآوردی به جهت تقرب به حضرت پروردگار (لا یدلی بحجه) فرو نمیگذاشت هیچ حجتی و برهانی (حتی یاتی قاضیا) تا بیاید به محکمه قاضی یعنی او حاکم مستقل بود در جاری ساختن حجت در مواضع آن و محتاج نبود به حاکمی غیر خود در آن. و این اشارت است به عدل او، و وضع نمودن او جمیع اشیاء را در مواضع خود. (و کان لا یلوم احدا) و بود که ملامت نمیکرد هیچ یک را (علی ما یجد العذر فی مثله) برآنچه مییافت عذر را در مثل او (حتی یسمع اعتذاره) تا آنکه میشنید عذر آوردن او را و در روایتی (علی ما لا یجد العذر) واقع است. یعنی ملامت نمیکرد احدی را و اگر چه علم نمیداشت به عذر آن. چه تجویز آن میکرد که فی نفسالامر او را عذری نباشد و او ندانسته باشد، پس به واسطه این، ملامت او نمیکرد تا آنکه استماع اعتذار او مینمود. (و کان لا یشکو وجعا) و بود که شکایت و گله نمیکرد از هیچ دردی (الا عند برئه) مگر نزد خوش شدن آن درد و این دال است به رضای او به قضای حق سبحانه و تعالی و صبر او در بلایا. (و کان یفعل ما یقول) و بود که میکرد آنچه میفرمود (و لا یقول ما لا یفعل) و نمیگفت آنچه نمیکرد و این تنبیه است بر عدم کذب او (و کان ان غلب علی الکلام) و بود اگر مغلوب میشد بر کلام (لم یغلب علی السکوت) مغلوب نمیشد بر خاموشی در مجلس کرام و لئام و این ایماء است به ترک ممارات و مجادله و مغالبه او در اقوال و عدول او از قول (مالا یعنی) به خاموشی. (و ان علی ما یسمع) و بود بر شنیدن (احرص منه) حریصتر از آن (علی ان یتکلم) بر گویا شدن از جهت ترجیح دادن جانب استفاده بر افاده. و این از فضیلت حکمت است (و کان اذا بدهه امران) و بود که چون ناگاه رسیدی به او دو کار (نظر ایهما اقرب الی الهوی) نظر کردی که کدامین از آنها نزدیکتر است به هوای نفس (فخالفه) پس مخالفت کردی به آن یعنی آنچه خلاف نفس بود اختیار کردی. و چونکه غرض آن حضرت از تعداد این صفات دوازدهگانه اقتدای سامعان بود به آن، از این جهت بعد از آن فرمود که: (فعلیکم بهذه الاخلاق) پس بر شما است که متصف شوید به این خلقهای پسندیده و اوصاف حمیده (فالزموها) پس بایستید بر آن (و تنافسوا فیها) و رغبت کنید در آن تا بیابید سعادت دو جهان را. (فان لم تستطیعوها) و اگر نتوانید که متصف شوید به آن (فاعلموا) پس بدانید (ان اخذ القلیل) آنکه فراگرفتن اندکی از آن (خیر من ترک الکثیر) بهتر است از فروگذاشتن بسیاری از آن.
میفرماید در ایام گذشته مرا برادری بود در طریق خدا صادق و موافق. گفتهاند ابوذر غفاری است و گفتهاند عثمان بن مظعون بود (غفر الله لهما) و بود بزرگ مینمود در چشم من او را خردی دنیا در چشم او و بود بیرون از سلطان شکم خود آرزو نکردی آنچه نیافتی، و بسیار به کار نبردی اگر یافتی. و بود اکثر روزگار خاموش و کمگو، اگر میگفت غالب میآمد بر همه گویندگان و تسکین میداد تشنگی سوالکنندگان را به زلال علم و معرفت و آب حیات موعظت و حکمت. و دربعضی نسخ عاد به عین مهمله است. و از عدوان یعنی دشمنی و جفا و در بعضی به غین معجمه است و آن هم نام شیر است و شیر را به آن وصف میکنند و صل به تشدید لام مار است یا مار باریک و زرد، و هم داهیه و بلیه را صل گویند و وادی صحرا او زمینها که میان کوهها یا پشتها واقع باشد. بود ضعیف در نفس خویش. یعنی متواضع و افتاده دل به درویشی و افتادگی نهاده و ضعیف شمرده شده پیش مردمان به سبب تذلل و تواضع و مدارا و بردباری با ایشان و هرگاه میآمد وقت جد و زمان کوشش در امری که ایفاد جمعیت آنجا لازم باشد در آن وقت شیر خشمگین و مار پر زهر و کین بود، و بلای مهیا برای جان اعدا (قوله لا یدلی) فرو نمیگذاشت حجت خود را پیش از وقت و نه از روی بیصبری تا میآمد نزد قاضی ظاهرا مراد آنست که در خصومت و ماجرائی که با کسی داشت در امری از امور بیصبری نمیکرد، و بیوقت دعوی در نمیگرفت و حجت خویش ظاهر نمیساخت، تا قاضی و حکم عدلی در میان نمیآمد، و این طریق دلالت بر متانت عقل و تحمل و سنجیدگی و صواب رای میکند، و بابی بزرگی است از ابواب عدالت، و با صفات سابق مناسبتی تمام دارد. و بود که ملامت نمیکرد هیچ کس را بر امری که مییافت عذر در مثل آن تا انگاه که عذر او میشنید اگر صواب بود میپذیرفت و اگر خطا بود ملامت روا میداشت. و بود که شکایت نمیکرد از دردی و علتی مگر نزد به شدن از آن. و بود که میکرد آنچه میگفت و نمیگفت آنچه نمیکرد. و بود که اگر غلبه میکردند بر او در سخن گفتن غلبه نمیکردند در خاموشی. و بود در شنیدن حریصتر از خود بر گفتن. و بود هرگاه روی دادی او را دو کار، نظر کردی تا کدام یک از آن دو نزدیکتر است به هوای نفس پس مخالفت آن نمودی، و چون خواهشهای نفس غالب اوقات صواب نباشد از آن اعتبار که نفس آن را فرماید. مثلا نادان سفیه میراث یافته نفس او به بذل آن مال راغب باشد، و طبع او تفریق آن را طالب، پس آن عطا از آن وجه صواب نبود، چه از روی سفاهت و هوس طبع صادر میگردد نه از روی صواب عقل و سداد رای پس عقلاء و ارباب ایمان چون دو کار ایشان را عارض گردد آن اختیار نمایند که نفس آن را کاره باشد، و عقل آن را طالب. و تحقیق این مقام آنست که شخص مستبصر در هر کار که او را روی دهد نظر صحیح در آن گمارد، و اولی و خلاف اولی و صواب و ناصواب آن بشناسد، پس عمل به اولی نماید که آن حکم عقل بود، و ترک خلاف اولی نماید که آن هوای نفس بود، و آدمی را علم به حکم عقل و هوای نفس جز این طریق میسر نباشد و تمیز میان عقل و نفس خویش به همین نشان تواند لاغیر، و بعضی از ناقصین را بینی که در بعض مقام امری صواب و اولی یا واجب ترک میدهند و اگر با ایشان گوئی این صواب بود چرا ترک کردی گوید بر نفس خود عرضه کردم خود را راغب به آن دیدم دانستم که آنجا مکری است ترک دادم، این شخص نفس و عقل خویش از هم تمیز نکرده و حکم این و آن از هم جدا نساخته، آن رغبت حکم عقل بوده است او پندارد هوای نفس بوده است، پس معلوم شد که سلامت در این راه موقوف است بر حصول علم بصیرت و شناخت صحیح و معرفت. پس بر شما باد به این اخلاق فراگیرد آن را و ملازم گردید بر آن، و رغبت نمائید در آن پس اگر نتوانید بر همه آن اخلاق بودن، و درپایهای از کمال رسیدن، بدانید که اخذ قلیل بهتر است از ترک کثیر
و قال علیهالسلام: «کان لی فیما مضی اخ فی الله! و کان یعظمه فی عینی صغر الدنیا فی عینه و کان خارجا من سلطان بطنه، فلا یشتهی ما لایجد و لا یکثر اذا وجد و کان اکثر دهره صامتا، فان قال بذ القائلین و نقع غلیل السائلین و کان ضعیفا مستضعفا، فان جاء الجد فهو لیث غاب و صل واد، لایدلی بحجه حتی یاتی قاضیا و کان لایلوم احدا علی ما یجد العذر فی مثله حتی یسمع اعتذاره و کان لایشکو وجعا الا عند برئه و کان یقول ما یفعل و لا یقول ما لا یفعل و کان ان غلب علی الکلام لم یغلب علی السکوت و کان علی ما یسمع احرص منه علی ان یتکلم و کان اذا بدهه امران نظر ایهما اقرب الی الهوی فخالفه! فعلیکم بهذه الخلائق، فالزموها و تنافسوا فیها، فان لم تستطیعوها فاعلموا ان اخذ القلیل خیر من ترک الکثیر.» یعنی و گفت علیهالسلام که بود از برای من در زمان گذشته برادری در راه خدا و بود که بزرگ میداشت او را در نظر من کوچک بودن دنیا در نظر او و بیرون بود از تسلط شکم خود، پس خواهش نمیکرد چیزی را که نمییافت و بسیار نمیخورد چیزی را که مییافت و بود در بیشتر از روزگارش خاموش، پس اگر سخن میگفت غالب میشد گویندگان را و فرومینشاند تشنگی سوالکنندگان را و بود ناتوان تن ناتوان اوضاع، پس اگر میآمد وقت تلاش و جهاد، پس بود مانند شیر گرسنه و اژدهای بیابان، نمیآورد حجتی را مگر اینکه مییافت حکمکننده را و بود که ملامت و سرزنش نمیکرد کسی را بر چیزی که مییافت عذر را در مثل آن چیز تا اینکه قبول میکرد عذر آن کس را و بود که شکایت نمیکرد از مرضی مگر در نزد رفع شدن آن مرض، یعنی شکایت از مرض نمیکرد تا اینکه وقت شکایت میگذشت، پس هرگز شکایت نمیکرد، میگفت چیزی را که میکرد و نمیگفت چیزی را که نمیکرد و بود که اگر مغلوب و ممنوع بود از سخن گفتن ممنوع نشده بود بر نهج ساکت شدن از غیر، یعنی بلکه از روی مصلحت و ندیدن صلاح مقام و بود بر شنیدن حریصتر از آن برگفتن و هرگاه به ناگاه درمیآمد بر او دو کار، نگاه میکرد که کدام نزدیکتر است به خواهش نفس اماره پس مخالفت میکرد آن را، پس بر شماست متصف شدن به این اخلاق، پس لازم گردانید بر خود این اخلاق را و راغب باشید در آن، پس اگر توانی نداشته باشید بر تحصیل جمیع آن، پس بدانید که کسب کردن اندک آن بهتر است از ترک کردن بسیار آن.
اللغه: (بذ): غلب، (نقع غلیل السائلین) دفع عطش سوال و لهیب اشتیاقهم الی الجواب الصواب (العادی): الاسد لانه یفترس الناس (الصل) السف القاطع المطره الشدید الواسعه. الصل: الداهیه، جنس حیات خبیث جدا من امامیات الاخادید منه نوعان منه ضارب الی الخضره مع بقع قاتمه و یوجد فی افریقا و لا سیما فی مصر، و الاخر اصفر و یوجد علی الاخص فی هند و ایران- المنجد. (لایدلی): ادلی بحجه ارسلها و احتج بها. (بدهه الامر): اتاه من غیر تاهب له. الاعراب: لی: ظرف مستقر خبر کان قدم علی اسمها و هو اخ، فیما مضی جار دخل علی ماء المصدریه الزمانیه و هی موصول حرفی و مضی صلته، و الظرف ایضا مستقر خبر بعد خبر، فی الله جار و مجرور متعلق بقوله اخ لما فیها من معنی الوصفیه، یاتی قاضیا ای یاتی الی القاضی فنضب علی الحذف و الایصال. المعنی: قال الشارح المتزلی: قد اختلف الناس فی المعنی بهذا الکلام، و من هو هذا الاخ المشار الیه؟ فقال قوم: هو رسولالله صلی الله علیه و آله و استبعده قوم الی ان قال: و قال قوم: هو ابوذر الغفاری و استبعده قوم لقوله: فان جاء الجد فهو لیث عاد، فان اباذر کم یکن من الموصوفین بالشجاعه و المعروفین بالبساله. و قال قوم: هو المقداد بن عمرو المعروف بالمقداد بن الاسود، و کان من شیعه علی (علیه السلام) المخلصین و کان شجاعا مجاهدا حسن الطریقه، و قد ورد فی فضله حدیث صحیح مرفوع (و زاد ابنمیثم علی هولاء: عثمان بن مظعون). و قال قوم: انه لیس باشاره الی اخ معین، و لکنه کلام خارج مخرج المثل، و عاده العرب جاریه بمثل ذلک مثل قولهم فی الشعر: فقلت لصاحبی و یا صاحبی، و هذا عندی اقوی الوجوه. اقول: علی ما جعله هذا الشارح وجیها یکون (علیه السلام) فی هذا الکلام مبتکرا لفن هام فی الادب العربی، و هو فن انشاء المقامات و هو اشبه بما شاع فی هذه العصور الاخیره بفن رومانتیک او الروایات التمثیلیه فی الادب العربی و مبناه علی انشاء قصه و ابداع روایه تتضمن تصویر هدف تعلیمی او انتقادی فی افکار القراء. و قد شاع و نضج انشاء المقامات فی القرن الرابع الهجری، و مهر فیه الاستاذ الشهیر بدیع الزمان من اهالی همدان و خریجی مکاتب و جامعات خراسان فی ذلک الزمان، فحکی عنه انه ارتجل اربعمائه مقامه بقی منها خمسون مقامه طبعت و نشرت. ثم برع بعده هذا الفن الاستاذ الحریری ابومحمد القاسم بن علی بن محمد بن عثمان الحریری البصری الحرامی. فکان (علیه السلام) استاذ هذا الفن من الادب العربی کسائر فنونه من النحو و البلاغه و کان هدفه فی مقامته هذا توصیف الاخ المومن الذی ینبغی التاخی معه فی سبیل الله فعدله اربععشره صفه: 1- صغر الدنیا بعینه و عدم توجهه الیها فی المال و الجاه و غیرهما. 2- عدم توجهه الی لذه الماکل و المشرب و عدم تسلط الشهوه علیه. 3- اجتنابه عن کثره الکلام، و لزومه الصمت فی اکثر الایام. 4- لا یتکلم الا بما هو الحق و النافع للخلق، فیغلب علی الناطقین، و یشفی غلیل السامعین. 5- یمشی علی الارض هونا کما وصف الله به عباده، فیکون ضعیفا فی الظاهر و مستضعفا. 6- یکون شجاعا عند الجهاد فی سبیل الحق. 7- لا یظهر حجته الا عند من یقضی بها و یستفید منها. 8- لا یلوم غیره حتی یسمع اعتذاره عما یوجب لومه، فربما دفع عن نفسه و منع من لومه. 9- لا یشکو من الوجع الا عند بیان برئه من المرض. 10- یفعل ما یقول، و لا یقول ما لا یفعل. 11- اذا سمع الحق من خصمه سکت و لا یماری معه. 12- کان احرص علی الاستماع من الخطباء و الوعاظ من التکلم و جلب انظار الناس. 13- اذا دار امره بین امرین مختلفین یختار ما یخالف الهوی، و یوافق العقل و الهدی. 14- ان لم یقدر علی درک کل هذه الصفات و کمالها، یدرک ما تیسر منها. الترجمه: فرمود: مرا در زمان گذشته برادری بود در راه خدا، در چشمم بزرگ مینمود که در چشمش دنیا خوار بود، و فرمان شکم را نمیبرد و آنچه نیافت نمیخورد و آنچه را یافت شکم را از آن نمیانباشت، بیشتر عمرش خوش بود، و چون لب به سخن میگشود به هر گوینده چیره بود، و سخنش به دل خواستاران جا میکرد و تشنهگی آنها را دوا میکرد، ناتوان مینمود و ناتوانش میشمردند، و چون هنگام کوشش جهاد میرسید بمانند شیر بیشه میجهید و چون مار گرزه دشمن را میگزید، دلیل خود را در بر دادستان ابراز میداشت، و کسی را سرزنش نمیکرد در عملی که عذری توان داشت تا عذر او را بشنود، از دردی گله نمیکرد مگر پس از بهبودی که از آن حکایت میکرد، هر چه میگفت عمل میکرد و نمیگفت چیزی را که بدان عمل نمیکرد و چون در سخن مغلوب میشد حق را بطرف خود میداد و خموشی میگزید و ستیزه نمیکرد. و چون دو کار در برابرش رخ میدادند مخالف هوای نفس را انتخاب میکرد. بر شما باد که این اخلاق فاضله را شیوه سازید و ملازم آنها شوید و درباره آنها به یکدیگر رقابت کنید، و اگر نتوانید همه را به حد کمال رسانید باید بدانید که دریافت خیر اندک بهتر است از ترک خیر بسیار. علی گفتا که بودم یک برادر به راه حق مرا خود یار و یاور بزرگ آمد بچشمم زانکه دنیا به چشمش بود خرد و خوار و بیجا ز فرمان شکم سرپیچ و ناخواه هر آنچش مینشد حاصل ز هر راه و ز آنچش حاصل آمد خورد کمتر سخن کم گفت و بد خاموش اکثر چه گفتی چیره بر گویندگان بد دل هر سائل از حرفش خنک شد شعارش ناتوانی بود و مردم شمرده ناتوانش بیتکلم به گاه جنگ شیر بیشهای بود به دشمن همچو مار اندیشهای بود نگفتی حجتش جز نزد قاضی نکردی سرزنش بیعذر ماضی نکرد از درد خود بر کس شکایت مگر دنبال بهبود و برائت هر آنچه گفت در کردار آورد نگفتی آنچه در کردار ناورد چه حق بشنید خاموشی گزیدی شنیدن را به گفتن برگزیدی چه اندر بر دو کارش جلوهگر شد مخالف با هوایش در نظر شد شما را باد این اخلاق نیکو رقابت بر سر آنهاست دلجو اگر نتوان همه در دست آورد نشاید ترک آنها یکسره کرد
(الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) اقول: لم ادر من این نسب المصنف هذا الکلام الیه (علیه السلام) و قد اتفقت الخاصه و العامه علی انه کلام ابنه الحسن (علیه السلام)- رواه عنه الکلینی و ابن ابیشعبه من الخاصه، و ابنقتیبه و الخطیب من العامه- ففی (الکافی) (عده عن احمد البرقی عن بعض اصحابه من العراقیین رفعه قال خطب الناس الحسن بن علی (علیه السلام) فقال: ایها الناس انا اخبرکم عن اخ لی کان من اعظم الناس فی عینی، و کان راس ما عظم به فی عینی صغر الدنیا فی عینه، کان خارجا من سلطان بطنه، فلا یشتهی ما لایجد، و لایکثر اذا وجد، و کان خارجا من سلطان فرجه فلا یستخف له عقله و لارایه. کان خارجا من سلطان الجهاله، فلا یمد یده الا علی ثقه لمنفعته، کان لایتشهی و لایتسخط و لایتبرم، کان اکثر دهره صماتا، فاذا قال بذا القائلین کان لایدخل فی مرائ، و لایشارک فی دعوی و لایدلی بحجه حتی یری قاضیا و کان لایغفل عن اخوانه. و لایخص نفسه بشیء دونهم، کان ضعیفا مستضعفا، فاذا جاء الجد (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) کان لیثا عادیا، کان لا یلوم احدا فی ما یقع العذر فی مثله حتی یری اعتذارا، و کان یفعل ما یقول، و یفعل ما لایقول، کان اذا ابتزه امران لایدری ایهما افضل، نظر الی اقربهما الی الهوی فخالفه، کان لایشکو وجعا الا عند من یرجو عنده البرء و لایستشیر الا من یرجو عنده النصیحه، کان لایتبرم و لایتسخط و لایتشکی و لایتشهی و لاینتقم، و لایغفل عن العدو فعلیکم بمثل هذه الاخلاق الکریمه ان اطقتموها، فان لم تطیقوها کلها فاخذ القلیل خیر من ترک الکثیر. و فی (التحف) قال الحسن (علیه السلام)- فی ما روی عنه-: کان من اعظم الناس فی عینی و کان راس ما عظم به فی عینی صغر الدنیا فی عینه، کان خارجا من سلطان الجهاله، فلا یمد یدا الا علی ثقه لمنفعه، کان لایتشکی و لایتسخط و لایتبرم کان اکثر دهره صامتا فاذا قال بذ القائلین کان ضعیفا مستضعفا، فاذا جاء الجد فهو اللیث عادیا، کان اذا جامع العلماء علی ان یستمع احرص منه علی ان یقول. کان اذا غلب علی الکلام لم یغلب علی السکوت، کان لایقول ما لایفعل، و یفعل ما لایقول، کان اذا عرض له امران لایدری ایهما اقرب الی ربه، نظر اقربهما من هواه فخالفه، کان لا یلوم احدا علی ما یقع العذر فی مثله. و فی (العیون) حدثنی محمد بن داود عن ابیشریح الخوارزمی، قال: سمعت اباالربیع الاعرج عمرو بن سلیمان یقول: قال الحسن بن علی: الا اخبرکم عن صدیق کان لی من اعظم الناس فی عینی، و کان راس ما عظم به فی عینی صغرالدنیا فی عینه. کان خارجا من سلطان بطنه، فلا یتشهی ما لایحل، و لایکثر اذا وجد، و کان خارجا من سلطان الجهاله فلا یمد یدا الا علی ثقه لمنفعه، کان لایتشکی (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) و لایتبرم، کان اکثر دهره صامتا، فاذا قال بذ القائلین کان ضعیفا مستضعفا، فاذا جاء الجد فهو اللیث عادیا، کان اذا جامع العلماء علی ان یسمع احرص منه علی ان یقول، کان اذا غلب علی الکلام لم یغلب علی السکوت. کان لایقول ما یفعل، و یفعل ما لایقول، کان اذا عرض له امران لایدری ایهما اقرب الی الحق نظر اقربهما من هواه فخالفه، کان لایلوم احدا علی ما یقع العذر فی مثله- زاد فی غیره- کان لایقول حتی یری قاضیا و شهودا عدولا. و فی (تاریخ بغداد)- فی عیثم الزاهد- اخبرنی ابوالحسن محمد بن عبد الواحد عن احمد بن ابراهیم بن شاذان، عن محمد بن الحسین بن حمید اللخمی عن خضر بن ابان بن عبیده الواعظ عن عیثم البغدادی الزاهد عن محمد بن کیسان ابوبکر الاصم. قال: قال الحسن بن علی (علیه السلام): ذات یوم لاصحابه انی اخبرکم عن اخ لی، و کان من اعظم الناس فی عینی، و کان راس ما عظمه فی عینی صغر الدنیا فی عینه، کان خارجا من سلطان بطنه، فلا یشتهی ما لایجد، و لایکثر اذا وجد. و کان خارجا من سلطان فرجه، فلا یستخف له عقله و لا رایه، و کان خارجا من سلطان الجهاله، فلا یمد یدا الا علی ثقه المنفعه، کان لایتسخط و لایتبرم، کان اذا جامع العلماء یکون علی ان یسمع احرص منه علی ان یتکلم، کان اذا غلب علی الکلام لم یغلب علی الصمت، کان اکثر دهره صامتا. فاذا قال بذ القائلین کان لایشارک فی دعوی و لایدخل فی مرائ، و لایدلی بحجه حتی یری قاضیا، کان یقول ما یفعل، و یفعل ما لایقول، تفضلا و تکرما، کان لایغفل عن اخوانه، و لایختص بشیء دونهم، کان لایلوم احدا (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) فی ما یقع العذر فی مثله، کان اذا بدهه امران لایدری ایهما اقرب، نظر فی ما هو اقرب الی هواه فخالفه. ثم العجب ان ابنالمقفع اخذ الکلام سرقه فی ادبه الکبیر، جاعلا له من نفسه! فقال فی آخر کتاب (و انی مخبرک عن صاحب لی کان من اعظم الناس فی عینی و کان راس ما اعظمه فی عینی صغر الدنیا فی عینه. کان خارجامن سلطان بطنه، فلا یتشهی ما لایجد، و لایکثر اذا وجد، و کان خارجا من سلطان فرجه، فلا یدعو الیه ریبه، و لایستخف له رایا و لا بدنا، و کان خارجا من سلطان لسانه، لایقول ما لایعلم، و لاینازع فی ما یعلم، و کان خارجا من سلطان الجهاله، فلا یقدم ابدا الا علی ثقه بمنفعه، کان اکثر دهره صامتا، فاذا نطق بذ الناطقین. کان یری متضاعفا مستضعفا، فاذا جاء الجد فهو اللیث عادیا، کان لایدخل فی دعوی و لایشترک فی مرائ، و لایدلی بحجه حتی یری قاضیا عدلا، و شهودا عدولا، و کان لایلوم احدا علی ما قد یکون العذر فی مثله، حتی یعلم ما اعتذاره، و کان لایشکو وجعا الا الی من یرجو عنده البرء. و کان لایستشیر صاحبا الا من یرجو عنده النصیحه و کان لایتبرم و لایتسخط و لایتشهی و لایتشکی و کان لاینتقم علی الولی و لایغفل عن العدو و لایخص نفسه دون اخوانه بشیء من اهتمامه و حیلته و قوته فعلیک بهذه الاخلاق ان اطقت و لن تطیق ولکن اخذ القلیل خیر من ترک الجمیع. فتراه قد سرق کلام الامام (علیه السلام) لفظا و معنی و ما تری من یسیر اختلاف نظیر اختلاف تلک الروایات الاربع، و اما سرقه ابنکناسه مضمون کثیر من فقراته فی ابیاته: خاله ابن ادهم کما سیاتی فسرقات الشعراء امر متداول. (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) کان لی فی ما مضی اخ فی الله قال ابن ابیالحدید اختلفوا فی مراده (علیه السلام) بهذا الاخ فقیل النبی (صلی الله علیه و آله) و استبعد لقوله و کان ضعیفا مستضعفا و قیل ابوذر و استبعد لقوله فان جاء الجد فهو لیث غاب و صل واد و ابوذر لم یکن معروفا بالبساله و الشجاعه، و قیل المقداد، و قیل لیس باشاره الی اخ معین، ولکنه خارج مخرج المثل، و عاده العرب جاریه بمثله کقولهم فی الشعر (فقلت لصاحبی و یا صاحبی). و هذا عندی اقوی. قلت: قد عرفت مافی اصل نسبته الیه (علیه السلام) و علی فرض صحتهافماقاله من منافاه قوله (فان جاء الجد فهو لیث عاد وصل واد) لاراده ابیذر غلط، فانه فی غایه الانطباق، فابو ذر مع کونه ضعیفا لا سیما بعد ارجاع معاویه له من الشام علی جمل بلا قتب یسوقه لیلا و نهارا، حتی سقط لحم فخذیه! و ظن الناس انه یموت، فقال لهم: انه لایموت من ذلک حسبما اخبره النبی (صلی الله علیه و آله) بموته من شیء آخر و مستضعفا اخرجه عثمان تاره الی الشام، و اخری الی الربذه، کان کلیث عاد علی عثمان، حتی اجترا ان یقول له مع کونه سلطانا جبارا، ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال: فیه و فی بنیامیه. اذا بلغ بنو ابیالعاص ثلاثین رجلا جعلوا مال الله دولا و عباده خولا. و کان صل واد علی معاویه حتی جسر ان یقول له: سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول فیک اذا ولی الامه، الاعین، الواسع البلعوم الذی یاکل و لایشبع، فلتا خذ الامه حذرها منه، و سمعته یقول: و قد مررت به اللهم العنه و لاتشبعه الا بالتراب و سمعته یقول: است معاویه فی النار و هل قام احد مثل قیامه فی قبال حکومه عثمان الجائره؟! (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) و لم لم یذکر سلمان، و لم یذکر عمارا و حذیفه، و اقتصر علی ابیذر و المقداد فکلهم کانوا اخوان الصفا له (علیه السلام) و متصفین بتلک الصفات، و عمار قام علی عثمان الی قتله و حتی ان جمعا من اصحابه لما کتبوا بدع عثمان فی کتاب. و کانوا عشره منهم المقداد و منهم عمار، فلما خرجوا بالکتاب- کما فی الخلفاء- لیدفعوه الی عثمان و الکتاب فی ید عمار، جعلوا یتسللون عنه، حتی بقی وحده فمضی حتی دخل علی عثمان و عنده مروان و اهله من بنیامیه، فدفع الیه الکتاب فقراه، فقال له: انت کتبت هذا؟ قال: نعم، قال: و من کان معک؟ قال نفر تفرقوا عنک فرقا منک، قال: فلم اجترات علی من بینهم؟ و قال مروان ان هذا العبد الاسود قد جرا علیک الناس و انک ان قتلته نکلت به من ورائه، فقال اضربوه فضربوه، و ضربه معهم حتی فتقوا بطنه فغشی علیه فجروه حتی طرحوه علی باب الدار!! الا انه ینفی اراده ابیذر و اخوانه قوله (علیه السلام): (کان لی فی ما مضی اخ فی الله) فانهم کانوا قریب العهد به (علیه السلام) و ان ماتوا قبله، و کانه علی فرض صحه النسبه اراد وصف اخ له فی عهد الرسول (صلی الله علیه و آله) و لایبعد اراده عثمان بن مظعون الذی لما مات قبل النبی (صلی الله علیه و آله) وجهه و لما ماتت احدی بناته (صلی الله علیه و آله) قال لها الحقی بسلفک الصالح عثمان بن مظعون و سمی (علیه السلام) احد بنیه من ام البنین عثمان باسمه. و اما ما قاله فی اراده النبی (صلی الله علیه و آله) فینفیه سوی ما نقله من عدم مناسبه قوله (علیه السلام) (و کان ضعیفا مستضعفا) ان النبی (صلی الله علیه و آله) و ان کان اخاه حیث انه (صلی الله علیه و آله) عقد الاخوه بین اصحابه و ترکه (علیه السلام) لنفسه الا انه (علیه السلام) لایعبر عن النبی (صلی الله علیه و آله) بلفظ (اخ لی)، و لایقتصر علی اخوته بل یقول: (اخی و حبیبی (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) و خلیلی رسولالله (صلی الله علیه و آله)). کما ان ما قاله من عدم اراده اخ معین، و قواه فی غایه السقوط فالکلام کالصریح فی اراده شخص معین، نظیر کلامه (علیه السلام) فی اراده جمع معین مما رواه الکافی انه (علیه السلام) صلی الصبح بالعراق فلما انصرف و عظهم، و قال: (لقد عهدت اقواما علی عهد خلیلی رسولالله (صلی الله علیه و آله) و انهم لیصبحون و یمسون شعثا غبرا خمصا بین اعینهم کرکب المعز)- الخبر-. و ما یفعل بتنکیر الاخ- کما ان ما قاله من انهم یقولون فی الشعر: (فقلت لصاحبی و یا صاحبی) ایضا لم یعلم صحته- هذا. و فی الکشی کان لیونس بن عبدالرحمن اربعون اخا یدور علیهم فی کل یوم مسلما ثم یرجع الی منزله فیاکل و یتهیا للصلاه ثم یجلس للتصنیف و تالیف الکتب. و کیف کان فمما ینسلک فی الباب من مدح الاخ الصمیمی ما فی البیان عن المدائنی قیل لرجل- اراه خالد بن صفوان- مات صدیقک فقال: رحمه الله لقد کان یملا العین جمالا، و الاذن بیانا و لقد کان یرجی و لایخشی، و یغشی و لایغشی و یعطی و لایعطی. قلیلا لدی الشر حضوره سلیما للصدیق ضمیره. و ما فیه وقف جبار بن سلیمان بن مالک بن جعفر بن کلاب علی قبر عامر بن الطفیل، فقال: کان و الله لایضل حتی یضل النجم، و لایعطش حتی یعطش البعیر، و لایهاب حتی یهاب السیل، و کان و الله خیر ما یکون حین لاتظن نفس بنفس خیرا. و کان یعظمه فی عینی صغر الدنیا فی عینه فی مناجاه الله تعالی لموسی (علیه السلام): ان الدنیا دار عقوبه عاقبت فیها آدم عند خطیئته، و جعلتها (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) ملعونه، ملعون ما فیها الا ما کان فیها لی. یا موسی ان عبادی الصالحین زهدوا فی الدنیا بقدر علمهم، و سایر الخلق رغبوا فیها بقدر جهلهم، و ما من احد عظمها فقرت عیناه فیها، و لم یحقرها احد الا انتفع بها- و عن الصادق (علیه السلام) راس کل خطیئه حب الدنیا. هذا و اخذ بعضهم کلامه (علیه السلام) فی مدح اخ له و عکسه فجعله للذم فقال: صغر فلانا فی عینی عظم الدنیا فی عینه. و کان خارجا من سلطان بطنه قال النبی (صلی الله علیه و آله) اکثر ما یدخل امتی به النار الاجوفان الفرج و البطن. و قال ابن ابیالحدید اکل علی (علیه السلام) قلیلا من تمر دقل و شرب علیه ماء و امر یده علی بطنه، و قال من ادخله بطنه النار فابعده الله ثم تمثل: فانک مهما تعط بطنک سوله و فرجک نالا منتهی الذم اجمعا فلا یشتهی هکذا فی (المصریه) و الصواب: (فلا یتشهی) کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم و الخطیه). ما لایجد روی (ثواب الاعمال) ان الصادق (علیه السلام) قال لبعض اصحابه: اما تدخل السوق اما تری الفاکهه تباع، و الشیء مما تشتهیه؟ فقال بلی: فقال (علیه السلام): اما ان لک بکل ما تراه و لاتقدر علی شرائه و تصبر علیه حسنه. و لایکثر اذا وجد فی (الکافی) عن النبی (صلی الله علیه و آله) بئس العون علی الدین قلب نحیب و بطن رغیب و نعظ شدید. و عنه (صلی الله علیه و آله) اطولکم جشا فی الدنیا اطولکم جوعا فی الاخره- و عنه (صلی الله علیه و آله) یاکل المومن فی معاء واحد، و یاکل الکافر فی سبعه امعاء. و عن ابیجعفر (علیه السلام) ما من شیء ابغض الی الله من بطن مملوئ، و اذا شبع البطن طغی- و عن الصادق (علیه السلام) الاکل علی الشبع یورث البرص، و قال: (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) کل داء من التخمه ماخلا الحمی. و عنه (علیه السلام) لیس لابن آدم بد من اکله یقیم بها صلبه فاذا اکل احدکم طعاما فلیجعل ثلث بطنه للطعام، و ثلث بطنه للشراب، و ثلثه للنفس، و لاتسمنوا تسمن الخنازیر للذبح. و قال الشاعر: تری اهله فی نعمه و هو شاحب طوی البطن مخماص الضحی و الاصائل و قال ابن ابیالحدید قال اعشی باهله یرثی المنتشر بن وهب: طاوی المصیر علی الغراء منصلت بالقوم لیله لا ماء و لاشجر تکفیه فلذه لحم ان الم بها من الشواء و یروی شربه الغمر و لاینادی لما فی القدر یرقبه و لاتراه امام یعتفر لایغمز الساق من این و لاوصب و لایعض علی شرسوفه الصفر و قال الشنفری: و اطوی علی الخمص الحوایا کما انطوت خطوطه ماری تغار و تفتل و ان مدت الایدی الی الزاد لم اکن باعجلهم اذا جشع القوم اعجل و ما ذاک الابسطه عن تفضل علیهم و کان الافضل المتفضل و قال ابندرید العرب تعیر بکثره الاکل و انشد: لست باکال کاکل العبد و لابنوام کنوم الفهد ایضا: (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) اذا لم ازرالا لاکل اکله فلا رفعت کفی الی طعامی فما اکله نلتهابغنیمه و لاجوعه ان جعتها بغرام و قال حاتم: و انی لاستحیی صحابی ان یروا مکان یدی من جانب الزاد اقوعا اقصر کفی ان تنال اکفهم اذا نحن اهوینا و حاجاتنا معا ابیت خمیص البطن مضطمر الحشا حیاء اخاف الذم ان اتضلعا فانک ان اعطیت بطنک سوله و فرجک نالا منتهی الذم اجمعا و قال عمرو بن العاص لاصحابه یوم حکم الحکمان اکثروا لابی موسی من الطعام الطیب فوالله ما بطن قوم قط الا فقدوا عقولهم او بعضها- و دعا عبدالملک رجلا الی الغذاء فقال: ما فی فضل؟ فقال: انی لااحب الرجل حتی لایکون فیه فضل، فقال: عندی مستزاد ولکنی اکره ان اصیر الی الحال التی استقبحتها. وصف لسابور ذی الاکتاف رجل من اصطخر للقضائ، فاستقدمه فدعاه الی الطعام، فاخذ الملک دجاجه من بین یدیه فنصفها و جعل نصفها بین یدی ذلک الرجل فاتی علیه قبل ان یفرغ الملک من اکل النصف الاخر فصرفه الی بلده و قال: ان سلفنا کانوا یقولون من شره الی طعام الملک کان الی اموال الرعیه اشره. و قیل لسمیره بن حبیب: ان ابنک اکل طعاما فاتخم و کاد یموت، فقال: لو مات منه ما صلیت علیه- و قیل لیوسف (علیه السلام) مالک لاتشبع و فی یدیک خزائن مصر؟ قال: انی اذا شبعت نسیت الجائعین. و قال ابوهریره: ما شبع النبی (صلی الله علیه و آله) و اهله ثلاثه ایام متوالیه من خبز حنطه حتی فارق الدنیا- وروی عون بن ابیجحیفه عن ابیه، قال: اکلت یوما (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) ثریدا و لحما سمینا ثم اتیت النبی (صلی الله علیه و آله) و انا اتجشا فقال: احبس جشاک یا اباجحیفه ان اکثرکم شبعا فی الدنیا اکثرکم جوعا فی الاخره فما اکل ابوجحیفه بعدها ملاء بطنه الی ان قبضه الله. و کان اکثر دهره صامتا عن الرضا (علیه السلام) کان العابد من بنیاسرائیل لایتعبد حتی یصمت عشرسنین. و عن المسیح (علیه السلام): لاتکثروا الکلام فی غیر ذکر الله، فان الذین یکثرون الکلام فی غیر ذکر الله قاسیه قلوبهم ولکن لایعلمون. فان قال بذ ای: غلب. القائلین قال افلاح بن حزن المنقری فی مثجور بن غیلان بن خرشه کما فی البیان: اذا قال بذ القائلین مقاله و یاخذ من اکفائه بالمخنق و قال محمد بن کناسه فی خاله ابراهیم بن ادهم: رایتک ما یغنیک ما دونه الغنی و قد کان یغنی دون ذاک آبن ادهما و کان یری الدنیا صغیرا عظیمها و کان لحق الله فیها معظما و اکثر ما تلقاه فی القوم صامتا فان قال بذ القائلین واحکما و نقع من (نقع الماء العطش) سکته. غلیل ای: حراره العطش. السائلین قال بعضهم: لقد واری المقابرمن شریک کثیر تحلم و قیل عاب صموتا فی المجالس غیر عی جدیرا حین ینطق بالصواب و فی (الکافی) عن عبدالله بن مصعب الزبیری قال جلسنا الی موسی بن جعفر (علیه السلام) فی مسجد النبی (صلی الله علیه و آله) فتذاکرنا امر النساء فاکثرنا الخوض و هو (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) ساکت لایدخل فی حدیثنا حرف فلما سکتنا قال: اما الحرائر فلا تذکروهن ولکن خیر الجواری ما کان لک فیها هوی و کان لها عقل و ادب فلست تحتاج الی ان تامر و تنهی، و دون ذلک ما کان لک فیها هوی و لها عقل، و لیس لها ادب فانت تحتاج الی الامر و النهی و دونها ماکان لک فیها هوی و لیس لها عقل و لاادب فتصبر علیها لمکان هواک فیها، و جاریه لیس لک فیها هوی و لیس لها عقل و لاادب فتعجل فی ما بینک و بینها البحر الاخضر- قال الزبیری: فاخذت بلحیتی فاردت ان اضرط فیها لکثره خوضنا فی ما لم نقم فیه علی شیء و لجمعه الکلام فقال لی: مه ان فعلت لم اجالسک. و کان ضعیفا فی بدنه. مستضعفا یعده الناس ضعیفا. فان جاء الجهد فهو لیث کالاسد. غاب لیث غاب، و ان کان صحیحا فالغاب الاجام الا ان الصواب: (عاد) من عداء کمافی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم). وصل بالکسر الحیه لاینفع معها الرقیه. واد و یقال ایضا (صل اصلال) قال: ماذا زرئنا به من حیه ذکر نضناضه بالرزایا صل اصلال و قال الحافظ الشیرازی: فی معنی (لیث عاد وصل واد) بالفارسیه: رنگ تزویر پیش مانبود شیرسرخیم وافعی سیهیم و قد عرفت مصداقه فی ابیذر و عمار و نظرائهما و اخذ معنی جمیع الکلام من قوله: (و کان ضعیفا فی (بدنه)- الخ- محمد بن کناسه فی خاله فی قوله: (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) یری مستکینا خاضعا متواضعا و لیثااذا لاقی الکتیبه ضیغما و للحلم سلطان علی الجهل عنده فمایستطیع الجهل ان یتزمزما لایدلی ای: لایحتج. بحجه حتی یاتی قاضیا لکون ادلائه بها قبل اتیانه لغوا. و کان لایلوم احدا علی ما یجد العذر فی مثله حتی یسمع اعتذاره. قال الشاعر: فتی مثل صفو الماء لیس بباطل علیک و لامهد ملاما لباخل و لاقائل عوراء توذی رفیقه و لارافع راسا بعوراء قائل و لامسلم مولی لامر یصیبه و لاخالط حقامصیبابباطل و لارافع احدوثه السوء معجبا بهابین ایدی المجلس المتقابل و کان لایشکو وجعا الا عند برئه و بعد البرء یکون حکایه لاشکایه ففی الحقیقه لم یکن منه شکوی اصلا. و فی (الکافی) عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال تعالی: ما من عبد ابتلیته ببلاء فلم یشک الی عواده. الا ابدلته لحما خیرا من لحمه، و دما خیرا من دمه فان قبضته قبضته الی رحمتی و ان عاش عاش و لیس له ذنب. و عن ابی عبدالله (علیه السلام) من مرض لیله فقبلها بقبولها کتب الله له عباده ستین سنه قلت ما معنی قبولها قال لایشکو ما اصابه فیها الی احد. و عنه (علیه السلام)- و قد سئل عن حد الشکوی للمریض فقال: ان الرجل یقول حممت الیوم و سهرت البارحه و قد صدق و لیس هذا شکوی. و انما الشکوی ان یقول لقد ابتلیت بما لم یبتل به احد، و یقول لقد اصابنی ما لم یصب احدا. (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) و کان یقول ما یفعل فوعد المومن نذر. و لایقول ما لایفعل (کبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لاتفعلون). و کان اذا غلب علی الکلام لم یغلب علی السکوت لان المقتضی للسکوت اکثر منه للکلام، حسب اکثریه الاعدام من الوجودات. و فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) قال لقمان لابنه ان کنت زعمت ان الکلام من فضه فان السکوت من ذهب. و کان علی ما یسمع احرص منه علی ان یتکلم و المراد اذا حضر مجلس عالم او اعلم منه و السماع للاستفاده، و التکلم للافاده و الاستفاده مقدمه بالطبع علی الافاده. و کان اذا بدهه ای: فاجاه. امران ینظر هکذا فی (المصریه) و الصواب: (نظر) کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم و الخطیه). ایهما اقرب الی الهوی فخالفه هو میزان صحیح لفهم الحق من الباطل، قال تعالی: (و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنه هی الماوی) و قال تعالی: (افرایت من اتخذ الهه هواه … ) فی (الاغانی) عن مصعب الزبیری قلت لمحمد بن کناسه الاسدی بباب الخلیفه انت الذی تقول فی ابراهیم بن ادهم- و انشد الابیات الثلاثه المتقدمه- فقال نعم انا قلتها و ترکت اجودها و هو: اهان الهوی حتی تجنبه الهوی کما اجتنب الجانی الدم الطالب دما (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) فعلیکم بهذه الخلائق ای: الاخلاق العالیه. فالزموها. قال الشاعر: انی رایتک للمکارم عاشقا و المکرمات قلیله العشاق و تنافسوا ای: ارغبوا. فیها قال تعالی: ( … و فی ذلک فلیتنافس المتنافسون) و ان هذه الصفات مودیه الی تلک الدرجات و فی الحض علی المکارم قال الشاعر: هذی المکارم لاقعبان من لبن شیبت بماء ثم عادت بعد ابو الا فان لم تستطیعوها فاعلموا ان اخذ القلیل خیر من ترک الکثیر فما لایدرک کله لا یترک کله،- و المیسور لایسقط المعسور. و عن الصادق (علیه السلام) الایمان عشر درجات بمنزله السلم له عشر مراقی و ترتقی مته مرقاه بعد مرقاه، فلا یقولن صاحب الواحده لصاحب الثانیه لست علی شیء حتی انتهی الی العاشره- و کان سلمان فی العاشره و ابوذر فی التاسعه و المقداد فی الثامنه. هذا و عکس قوله (علیه السلام) فی اخ له قول بعضهم فی ابنحماد الکاتب هو و الله عیث فی دینه قذر فی دنیاه، رث فی مروته، سمج فی هیئته، منقطع الی نفسه، راض عن عقله، بخیل بما وسع الله علیه من رزقه، کتوم لما آتاه الله من فضله، لجوج لاینصف الا صاغرا، و لایعدل الا راغما، و لایرفع نفسه عن منزله الا ذل بعد تعززه فیها.
لا ندری: هل اراد الامم بالاخ شخصا معینا، او اراد الشخص المثالی الذی یجب ان یحتذی؟. و لا شیء یرجح احد الاحتمالین سوی الحدس، و هو لا یغنی عن الحق شیئا، و ان اعتمد علیه بعض الشارحین فی ترجیح الثانی علی الاول.. و ایا کان فقد وصف الامام هذا الشخص کمثل اعلی فی دینه و خلقه، و علمه و عقله، و صبره و زهده، و جهاده و شجاعته، و ختم الوصف بقوله: فعلیکم بهذه الخلائق الخ- و هی: 1- (صغر الدنیا فی عینه) و الامام نفسه اوضح السبب الموجب لهذا التصغیر و التحقیر فی الخطبه 191 بقوله: عظم الخالق فی انفسهم مصغر ما دونه فی اعینهم. و فی الحکمه 128: عظم الخالق عندک یصغر المخلوق فی عینک. 2- (کان خارجا عن سلطان بطنه) الی سلطان دینه و عقله.. و سلطان المعده قاهر لا مفر منه، و لابد من الاستجابه له و الا قضی علی الحیاه، و مراد الامام ان هذا الاخ کان یستجیب لمعدته بمقدار الحاجه، کما قال بعض الفلاسفه: ناکل لنعیش، و لا نعیش لناکل (فلا یشتهی ما لا یجد) لا یرد موجودا، و لا یتکف مفقودا، و اذا لم یجد شیئا صبر (و لا یکثر اذا وجد) لقول الرسول الاعظم (صلی الله علیه و آله): (ما ملا آدمی من وعاء شرا به بطنه.. اکثر الناس شبعا فی الدنیا اطولهم جوعا یوم القیامه). و قال الامام الباقر: الانسان ابعد الخلق من الله اذا امتلا بطنه.. هذا، الی المحافظه علی الصحه و الوقایه من الامراض. 3- (و کان اکثر دهره صامتا) علی لا یعنیه و لا فائده فیه.. و کثیرا ما یکون صمت العلماء للتفکر و التدبر، قال الامام الکاظم: دلیل العقل التفکر، و دلیل التفکر الصمت، و قال الامام امیرالمومنین: کل سکوت لیس فیه فکره فهو سهو (فان قال بذ القائلین) ای غلبهم و تفوق علیهم (و نقع غلیل السائلین) نقع: روی، و الغلیل: شده العطش، و المعنی: ازال حیرتهم و هداهم سواء السبیل. 4- (کان ضعیفا مستضعفا) زاهدا متواضعا، یحسبه الجاهل من اهل القله و الذله، و لکنه (اذا جد الجد فهو لیث غاب وصل واد) یحمی حوزته، و یصون کرامته، و یسخی بنفسه فی سبیل الحق و الانسانیه. و الصل: الحیه. 5- (لا یدلی بحجته حتی یاتی قاضیا) کان علی علمه و ذکائه و بلاغته اذا انتقده ناقد، و علم انه لا یقتنع- تجاهله و سکت عنه الا اذا وجد کفئا منصفا یفهم عنه ما یرید، فعندئذ یدل بحجته البالغه الدامغه، لیکون الکفء حکما بین الاثنین. 6- (لا یلوم احدا الخ).. و لا یعیبه بشیء حتی یستمع الیه، و یحاکمه علی اساس اقواله، فان کانت معقوله عذره و الا نصحه و حذره، و یاتی قول الامام: لا تطنن بکلمه خرجت من احد سوئا، و انت تجد لها فی الخیر سبیلا. 7- (لا یشکو وجعا الا عند برئه) لان الشکوی الی الناس لا تجر نفعا، و لا تدفع ضرا، بل تجلب سوئا، لان المشکو الیه ان کان صدیقا حزن و تالم، و ان کان عدوا شمت و فرح.. و متی بریء هذا العبد الصالح من مرضه تحدث عنه شکرا لله، و حمدا لافضاله و انعامه. 8- (و یقول ما یفعل الخ).. یربا بنفسه عن الکذب، و لا یعرضها للوم او عتاب، و لا یقدم علی ما یخاف العجز عنه. 9- (اذا غلب علی الکلام الخ).. لا یعد السکوت مغرما، و الکلام مغنما، کما هو شان الذین یبذخون بالسنتهم، و یتطاولون بمنطقهم. 10- (اذا بدهه امران ینظر ایهما الخ).. بدهه: عرض له و فاجاه، و المعنی انه یملک نفسه و لا تملکه، و اذا غالبته فی شهواتها غلبها و سیطر علیها، و من لم یکن کذلک اخذ الشیطان بزمامه و قاده الی المهالک.
… قال بد القائلین: بدهم ای کفهم عن القول و منعهم و نقع الغلیل ازال العطش … غاب وصل واد: اللیث الاسد و الغاب جمع غابه و هی الشجر الکثیر الملتف یستوکر فیه الاسد و الصل بالکسر الحیه و الوادی معروف و الجد بالکسر ضد الهزل … حتی یانی قاضیا: ادلی بحجته احضرها … حتی یسمع اعتذاره: ای کان لا یلوم فی فعل یصح فی مثله الاعتذار الا بعد سماع العذر … اذا بدهه امران: بدهه الامر فجاه و بغته
امام علیهالسلام (در ترغیب به خوهای نیکو) فرموده است: در روزگار گذشته برای من برادر و همکیشی در راه خدا (ابوذر غفاری یا عثمان ابن مضعون) بود که کوچک بودن دنیا در نظرش او را در چشم من بزرگ مینمود، و شکمش بر او تسلط نداشت پس چیزی را که نمییافت آرزو نمیکرد و اگر مییافت بسیار به کار نمیبرد، و بیشتر روزگارش خاموش بود (سخن نمیگفت) و اگر میگفت بر گویندگان غلبه مینمود (برای دیگری جای سخن باقی نمیگذاشت) و تشنگی پرسندگان را (به موعظه اندرز از آب دانش) فرو مینشاند، و (بر اثر طاعت و بندگی خدا و بردباری با مردم) ناتوان و افتاده بود و هم او را ناتوان میپنداشتند، و هر گاه زمان کوشش (در کاری) پیش میآمد (چون) شیر خشمگین و مار پر زهر بیابان بود (حتما کار را انجام میداد یا در کارزار دشمن را مغلوب مینمود، و اگر با کسی نزاع داشت بیصبری نمیکرد و پیش از وقت) برهان و دلیل نمیآورد تا اینکه نزد قاضی میآمد (و دلیل خود را بیان مینمود، و این دلیل بر درستی رای و اندیشه شخص است) و کسی را سرزنش نمیکرد و به کاری که در مانند آن بهانهای مییافت تا اینکه عذر او را میشنید (و این روش از لوازم عدل و انصاف است)
و از دردی (که مبتلی میگشت نزد کسی) شکایت نمینمود مگر وقتی که بهبودی مییافت (آن هم از روی اخبار و سرگذشت نه از راه شکایت) و آنچه میگفت بجا میآورد و آنچه نمیکرد نمیگفت (چون درستی و راستی را شعار خویش قرار داده بود) و اگر بر سخن بر او غلبه میکردند در خاموشی غلبه نمییافتند (هنگام گفتگوهای بیجا خاموش بود) و در شنیدن حریصتر بود بر گفتن (استفاده را بر افاده ترجیح میداد) و اگر ناگهان (بیاندیشه) دو کار به او رو میآورد مینگریست که کدام یک از آن دو به خواهش نفس نزدیکتر است با آن مخالفت مینمود، پس بر شما باد که این صفات و خوها را فرا گیرید و به آنها رغبت داشته باشید، و اگر به همه آنها توانائی ندارید بدانید که فرا گرفتن اندک بهتر است از فرو گذاری بسیار (پس به برخی از آن اخلاق متصف شوید).
حضرت دراین قسمت از فرمایش خود دوازده صفت برای برادر دینی خود که ابوذر غفاری، عثمان بن مظعون مقداد ابناسود یا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بوده است بیان داشته: 1- کوچک شمردن دنیا که این عمل، کار مهمی است و در نظر آن حضرت ارزش دارد. 2- آزادی از شهوت که نتیجه آن بیرون آمدن از مفاسد اخلاقی: حرص، حسد و امثال آن است و از بدام جنایاتی که دنباله شهوترانی پیش میآید نجات پیدا کردن. 3- میانهروی در سخن گفتن و سکوت کردن در موقع لازم و دفاع از حقوق مردم، آتشین سخن گفتن و به هنگامی که اثری در سخن نیست سکوت کردن. 4- در عین حالی که ضعیف معرفی شده در موقع جنگ و غضب برای خدا همانند شیر درنده به دشمن حملهور گردد و یا مار زهرآگین جان دشمن را از حلقومش بدر آورد، آنگاه که از طریق نبرد میتواند گام بردارد نبرد کند و موقعی که راه نبرد برای او بسته است خیلی آرام، نیش بزند. 5- متانت به هنگام اختلاف. 6- در برابر ناملایمات عکسالعملش سریع نباشد تا بتواند با متانت از حق خود دفاع کند و درباره دیگران اظهار نظر نماید. 7- تسلیم در مقابل حوادثی که کنترل آن از دست بشر خارج است و یا در بوجود آمدن آنها نقشی نداشته و گرفتار آن گردیده مانند مریضی که اظهار آن یک نوع شکایت از خداست و دیگران را به زحمت عیادت میاندازد. 8- حرف و عمل مطابق باشد: دروغگو نباشد. 9- پرهیز از مجادله و نزاع. 10- برای شنیدن حریصتر باشد تا گفتن چون استفاده بهتر از افاده است. 11- مبارزه با هوای نفس و انتخاب اموری که انسان را در مفاسد سقوط میدهد. 12- در راه بدست آوردن صفات عالی جوشیدن و کوشش کردن. کسانی که این صفتها را دارا باشند نمونه حاصل ایمان هستند که خدا به آن دعوت نموده.
و قال علیهالسلام: (کان لی فیما مضی اخ فی الله) ای: ان اخوته اخوه دینیه، لا نسبیه او ما اشبه (و کان یعظمه فی عینی) ای کان عظیما لدی (صغر الدنیا فی عینه) فقد کان لا یبالی بالدنیا و زخارفها (و کان خارجا من سلطان بطنه) فلا یاکل حسب شهوات نفسه (فلا یشتهی مالا یجد) من الاطعمه (و لا یکثر اذا وجد) ما یشتهیه (و کان اکثر دهره صامتا) لا یتکلم (فان قال) و تکلم (بد القائلین) ای منعهم عن القول، لحسن کلامه، فکان الکل یستمعون الیه. (و نقع غلیل السامعین) ای ازال عطشهم الی المعارف، حیث فصاحه العباره، و بلاغه المعنی (و کان ضعیفا) فی بدنه (مستضعفا) یجده الناس ضعیفا، لعدم ایذائه لاحد (فان جاء الجد) و صار وقت العمل (فهو لیث غاب) ای اسد الغابه، و الاسد فی الغابه یکون اشجع (وصل) ای حیه (واد) فان الحیه فیه اقوی من حیه البلاد و الدور (لا یدلی بحجه) ای: لا یذکر حجه علی مطلب (حتی یاتی قاضیا) ای یقضی بالفصل (و کان لا یلوم احدا علی ما یجد العذر فی مثله) ای کان یحتمل ان الفاعل له عذر فیما فعل (حتی یسمع اعتذاره) فان صح اعذره، و الا لامه. (و کان لا یشکو وجعا) ای لا یذکره (الا عند برئه) من باب الحکایه، حتی لا یکون شکایه عن المصیبه (و کان یقول ما یفعل و لا یفعل و لا یقول ما لا یفعل) ای کان من رجال الاعمال لا من رجال الاقوال (و کان اذا غلب علی الکلام) بان لم یمهله احد، لان یتکلم (لم یغلب علی السکوت) فلا یفوقه احد فی السکوت بل یظل ساکتا طویلا (و کان علی ما یسمع احرص منه علی ان یتکلم) فان فی السماع الاستفاده و فی الکلام الافاده (و کان اذا بدهه امر) ای ورد علیه فجئه و بغته (امر ان ینظر ایهما اقرب الی الهوی فخالفه) لان الاقرب الی میل الانسان، ابعد عن العقل و الواقع (فعلیکم) ایها الناس (بهذه الخلائق) و الصفات الحسنه (فالزموها) و اتصفوا بها (و تنافسوا فیها) ای تغالبوا بان یرید کل احد ان یعلب الاخر، لیزید علیه فی الاجر و الثواب (فان لم تستطیعوها) بان تشتملوا علیها (فاعلموا ان اخذ القلیل خیر من ترک الکثیر) اذ ادوا لمن بعض الفضل خیر من الترک الکامل، اذ لا ادراک لشیء حینداک.
اللغه: یعظمه: یرفع من شانه. اشتهی: رغب. بذ: غلب. نقع الغلیل: ازال العطش. الجد: الاجتهاد. اللیث: الاسد. الغاب: جمع غابه و هی الشجر الملتف الکثیف. الصل: بالکسر الحیه. ادلی بحجته: احضرها، ارسلها و احتج بها. یاتی قاضیا: یجیء فاصلا حاکما. اللوم: العذل. الوجع: الالم. البریء: الشفاء. غلب علی الکلام: سبقه الاخرون فی الکلام. بدهه الامر: اتاه من غیر تاهب، فاجاه. الخلائق: الطبائع. الشرح: هذا وصف للاخ المثالی الذی یتصوره الامام و یضع له هذه المواصفات العظیمه و قد یکون نظره الی احد اصحابه الطیبین التی تنطیق علیه هذه المواصفات و علی کل حال فالعبره ان ناخذ هذه الاوصاف و نعیشها حیه متجسده فی سلوکنا فنمتثل الامر العلوی بالتزامها و التنافس فیها. قال علیهالسلام: کان لی فیما مضی من الزمن و العمر اخ فی الله جمعتنا و ایاه الاخوه فی الله التی هی اقوی من اخوه النسب و کان یعظمه فی عینی و یرتفع شانه فی نظری و فی نفسی صغر الدنیا فی عینه لقد کانت الدنیا کلها حقیره صغیره فی عینه و کان خارجا من سلطان بطنه فلیس اسیرا لشهوه البطن فلا یهتم باکله و مشربه و لذا فلا یشتهی ما لا یجد حتی یروح یبحث عنه و یشغل فکره فی الحصول علیه و لا یکثر من تناوله اذا وجد و کان اکثر دهره صامتا فلا یثرثر و لا یهذی و انما یتکلم ما ینفع و ما یفید فان قال و وجد للقول مجال و فائده بذ القائلین فاقهم و تقدمهم و نقع غلیل السائلین رد علی کل سائل و افاده بما لا یحتاج معه الی سوال غیره و اقنعه بما قاله له و کان ضعیفا مستضعفا فی نظر الناس و فی منظره الخارجی فان جاء الجد و الحقیقه و حمی الوطیس و دارت الحرب برحاها فهو لیث غاب اسد الغابات التی لا یقف امامه احد من الاعداء وصل واد حیه واد لا تقارب تحمی نفسها و موقعها و لا یجرا احد علی التخطی عنها او مقاربتها لا یدلی بحجه حتی یاتی قاضیا فهو فی حجته یقضی علی خصمه لوجود عناصر الانتصار فیها و دلائل صدقها فی طیات کلماتها ففیها الفصل و کان من شده ورعه و احتیاطه لا یلوم احدا و لا یعتب علیه علی ما یجد العذر فی مثله و یمکن ان یوجه بوجه شرعی لانه فعل المسلم یحمل علی الصحه او علی الاضطرار و الضروره حتی یسمع اعتذاره فان کان لعذره وجه مشروع مقبول قبل منه و الا فرده باحسان و وعظه بما ینبغی للمسلم ان یعظ اخاه و کان لوعیه و ایمانه لا یشکو وجعا لئلا یشق علی الناس فیشمت عدو او یساء حبیب و ربما کان فی الشکوی نوع من التبرم و السخط و هذا قد یسقط الاجر و الثواب نعم کان عند برئه یحکی مرضه و یشکر ربه و کان یقول ما یفعل و لا یقول ما لا یفعل فکان قوله مطابقا لفعله و کان اذا غلب علی الکلام لم یغلب علی السکوت اذا رای ان الکلام لا یفید و لا ینفع عدل عنه الی السکوت لانه الاقوم و الاحسن و الاقرب من الله و کان علی ما یسمع احرص منه علی ان یتکلم لانه بالسماع یعرف الاشخاص و یعرف الکلام فیمیز قبیحه من حسنه و باطله من مفیده و کان اذا بدهه امران ینظر ایهما اقرب الی الهوی فیخالفه کان اذا فاجاه امران کل منهما حلال سائغ نظر فی هوی نفسه فمن کان یرغب فیه ترکه و اخذ بالاخر لیقهر النفس و یذللها علی الطاعه لیکون عند قوله تعالی: (و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنه هی الماوی) فعلیکم ایها المسلمون بهذه الخلائق و الطبائع و الصفات فالزموها و تنافسوا فیها فان لم تستطیعوها کلها و لم تقدروا علی الاتصاف بها فاعلموا ان اخذ القلیل منها خیر من ترک الکثیر منها و ما لا یدرک کله لا یترک کله.
«و آن حضرت فرمود: در گذشته مرا برادری در راه خدا بود که خردی دنیا در دیده اش او را در چشم من بزرگ می نمود، از حیطه سلطه شکم بر خود بیرون بود و آنچه را نمی یافت آرزو نمی کرد و چون می یافت فراوان به کار نمی برد- اسراف نمی کرد- بیشترین روزگار خویش را خاموش بود و چون سخن می گفت بر همه گویندگان چیره می آمد و تشنگی پرسندگان را فرو می نشاند. هر چند فروتن و در دیده ها افتاده بود به گاه کارزار چون شیر بیشه و افعی گرزه بیابان بود. تا پیش قاضی نمی رفت حجتی نمی آورد و کسی را که عذری داشت تا عذرش را نمی شنود سرزنش نمی کرد. از دردی شکوه نمی کرد مگر پس از آنکه بهبود می یافت، بدانچه می گفت عمل می کرد و آنچه را عمل نمی کرد نمی گفت. و اگر در سخن گفتن بر او چیره می شدند، در خاموشی کسی بر او چیره نمی شد، بر شنیدن آزمندتر بود تا به سخن گفتن و گاهی که او را دو کار پیش می آمد، می نگریست تا ببیند کدام یک به هوس نزدیکتر است و همان را رها می کرد. بر شما باد بر این خصلتها که ملازم آنها باشید و با یکدیگر همچشمی کنید و اگر نتوانستید همه را به دست آورید. بدانید که گرفتن اندک بهتر است تا رها کردن بسیار.»
مردم در مورد اینکه این برادر که در این سخن به او اشاره شده است، کیست اختلاف نظر دارند، برخی گفته اند: منظور از آن برادر، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است و گروهی دیگر آن را بعید دانسته و گفته اند: در مورد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اصطلاح ضعیف مستضعف به کار برده نمی شود و درباره صفات آن حضرت نظیر این کلمه مستعمل نیست، هر چند ممکن است این کلمه را به گفتار نرم و اخلاق پسندیده رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تأویل کرد، ولی به کار بردن این لغت لایق وجود مقدس آن حضرت نیست.
گروهی دیگر گفته اند: مقصود ابوذر غفاری است و گروهی آن را بعید دانسته اند که در وصف او آمده است که به هنگام کارزار شیر بیشه و مار گرزه بیابان بوده است، زیرا ابو ذر هیچ گاه به شجاعت و دلیری نامور نبوده است.
برخی دیگر گفته اند: مقصود مقداد بن عمرو معروف به مقداد بن اسود است که از شیعیان مخلص علی علیه السّلام و دلیر و مجاهد و پسندیده سیرت بوده است و در فضیلت او احادیث صحیح مرفوع رسیده است. برخی هم گفته اند: این کلمه اشاره به برادر معینی نیست بلکه از باب مثل است و عرب در کلام خود این چنین عادتی دارد و در شعر فراوان آمده است که به دوست خود چنین گفتم، و ای دوست، و به نظر من - ابن ابی الحدید- این بهترین و درست ترین وجه آن است.
ابن ابی الحدید، سپس نمونه هایی از گفتارهای حکمت آمیز را درباره ستایش از کم خوراکی و قناعت آورده است و اشعاری از شاعران دوره جاهلی از جمله ابیاتی از اعشی و شنفری صاحب لامیة العرب و دیگران آورده است و مطالبی هم از قول بزرگان نقل کرده است که به ترجمه یکی دو مورد بسنده می شود.
گفته می شده است کم بخور، آسوده بخواب.
عبد الملک از ابو الزعیرعه پرسید: آیا هرگز تخمه کرده ای؟ گفت: نه، گفت: چگونه ممکن است؟ گفت: ما غذای خود را خوب می پزیم و خوب می جویم و معده خود را انباشته نمی کنیم و آن را خالی هم نمی گذاریم.
و گفته می شده است، از نشانه های جوانمردی این است که آدمی تا هنوز اشتها دارد خوراک را بس کند.
از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت است که فرموده اند: دلها را با بسیار خوردن و آشامیدن ممیرانید که دل با آن دو می میرد، همچون کشته ای که اگر بر آن بسیار آب دهند خشک می شود.
امیر المؤمنین علی علیه السّلام در ماه رمضانی که در آن به شهادت رسید، شبی در خانه امام حسن و شبی در خانه امام حسین و شبی در خانه عبد الله بن جعفر - یعنی خانه دختر بزرگوارش زینب- افطار می کرد و بیش از دو یا سه لقمه نمی خورد و چون می گفتند
چرا آن قدر اندک می خورد، می فرمود: چند شبی بیش باقی نمانده است، دوست دارم در حالی که شکمم خالی و گرسنه باشم فرمان حق در رسد. ابن ملجم که نفرین خدا بر او باد، در همان شب او را ضربت زد.
عیسی علیه السّلام فرموده است: ای بنی اسرائیل فراوان خوراک مخورید که هر کس خوراک بسیار خورد، خوابش بسیار شود و هر کس بسیار بخوابد، کمتر نماز می گزارد و آن کس که کمتر نماز می گزارد، در زمره غافلان نوشته می شود.
به یوسف علیه السّلام گفته شد: با آنکه گنجینه های مصر همه در دست توست چرا به سیری نمی خوری؟ فرمود: هرگاه سیر شوم، گرسنگان را فراموش می کنم.
برای شاپور ذو الاکتاف مردی از مردم استخر را برای قضاوت توصیف کردند، شاپور او را احضار کرد و بر سفره خود فرا خواند، شاپور جوجه ای را برداشت و دو نیم کرد و نیمی را مقابل آن مرد نهاد. او پیش از اینکه پادشاه از خوردن آن آسوده شود، نیمه جوجه خود را خورد. پادشاه او را به شهر خود برگرداند و گفت: پیشینیان ما می گفته اند هر کس به خوردن خوراک سلطان آزمند باشد نسبت به اموال رعیت آزمندتر است.
مسروق روایت می کند و می گوید: پیش عایشه رفتم می گریست، گفتم: چه چیز تو را به گریه واداشته است؟ گفت: نمی خواستم بگریم، ولی گریستم زیرا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رحلت فرمود در حالی که هرگز در روز دو بار از نان گندم سیر نشد و پس از او دنیا به ما روی آورد و فراخی کرد.
و قال علیهالسلام
کَانَ لِی فِیمَا مَضَی أَخٌ فِی اللَّهِ وَ کَانَ یُعْظِمُهُ فِی عَیْنِی صِغَرُ الدُّنْیَا فِی عَیْنِهِ وَ کَانَ خَارِجاً مِنْ سُلْطَانِ بَطْنِهِ فَلا یَشْتَهِی مَا لا یَجِدُ وَ لا یُکْثِرُ إِذَا وَجَدَ وَ کَانَ أَکْثَرَ دَهْرِهِ صَامِتاً فَإِنْ قَالَ بَذَّ الْقَائِلِینَ وَ نَقَعَ غَلِیلَ السَّائِلِینَ وَ کَانَ ضَعِیفاً مُسْتَضْعَفاً فَإِنْ جَاءَ الْجِدُّ فَهُوَ لَیْثُ غَابٍ وَ صِلُّ وَادٍ لا یُدْلِی بِحُجَّةٍ حَتَّی یَأْتِیَ قَاضِیاً وَ کَانَ لا یَلُومُ أَحَداً عَلَی مَا یَجِدُ الْعُذْرَ فِی مِثْلِهِ حَتَّی یَسْمَعَ اعْتِذَارَهُ وَ کَانَ لا یَشْکُو وَجَعاً إِلَّا عِنْدَ بُرْئِهِ وَ کَانَ یَقُولُ مَا یَفْعَلُ وَ لا یَقُولُ مَا لا یَفْعَلُ وَ کَانَ إِذَا غُلِبَ عَلَی الْکَلامِ لَمْ یُغْلَبْ عَلَی السُّکُوتِ وَ کَانَ عَلَی مَا یَسْمَعُ أَحْرَصَ مِنْهُ عَلَی أَنْ یَتَکَلَّمَ وَ کَانَ إِذَا بَدَهَهُ أَمْرَانِ یَنْظُرُ أَیُّهُمَا أَقْرَبُ إِلَی الْهَوَی فَیُخَالِفُهُ فَعَلَیْکُمْ بِهَذِهِ الْخَلائِقِ فَالْزَمُوهَا وَ تَنَافَسُوا فِیهَا فَإِنْ لَمْ تَسْتَطِیعُوهَا فَاعْلَمُوا أَنَّ أَخْذَ الْقَلِیلِ خَیْرٌ مِنْ تَرْکِ الْکَثِیرِ.
امام علیه السلام فرمود:
در گذشته برادری الهی و دینی داشتم (که وصفش چنین بود):آنچه او را در نظرم بزرگ جلوه میداد کوچکی دنیا در نظر او بود.او از تحت حکومت شکم خارج بود، ازاینرو آنچه نمییافت اشتهایش را نداشت (و به دنبال آن نمیرفت) و آنچه را مییافت زیاد مصرف نمیکرد.بیشتر اوقات زندگانیاش ساکت بود و (در عین حال) اگر سخنی میگفت بر گویندگان چیره میشد و عطش سؤال کنندگان را فرو مینشاند.(به دلیل نهایت تواضع بر حسب ظاهر) انسان ضعیفی بود و مردم نیز او را ضعیف میشمردند؛ولی هرگاه کار مهم و جدی به میان میآمد همچون شیر بیشه میخروشید و مانند مار بیابانی به حرکت درمیآمد.پیش از حضور در مجلس داوری،دلیلی اقامه نمیکرد.هیچکس را نسبت به کاری که انجام داده،در آنجا که امکان داشت عذری داشته باشد ملامت نمیکرد تا عذر او را بشنود.او هرگز از درد خود جز هنگام بهبودی شکایت نمیکرد.همواره سخنی میگفت که خود انجام میداد و چیزی را که انجام نمیداد نمیگفت.اگر در سخن گفتن مغلوب میشد هرگز در سکوت،کسی بر او غلبه نمییافت.او بر شنیدن حریصتر بود تا گفتن.او چنان بود که هرگاه دو کار برایش پیش میآمد اندیشه میکرد که کدام به هوا و هوس نزدیکتر است،با آن مخالفت میورزید.(و آن را که خلاف هوای نفس بود مقدم میشمرد،اگر میخواهید راه سعادت و نجات را پیدا کنید) بر شما باد که این صفات را تحصیل کنید،پیوسته با آن باشید و از یکدیگر در داشتن آنها سبقت بگیرید و اگر نمیتوانید همه آنها را انجام دهید (به مقدار توان انجام دهید) و بدانید انجام دادن مقدار کم بهتر از ترک بسیار است. ( .سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه در کتابهای فراوانی قبل و بعد از سیّد رضی رحمه الله آمده است؛ولی جمعی آن را از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کردهاند و جمع دیگری از حسن بن علی علیه السلام.مرحوم کلینی در اصول کافی آن را امام حسن علیه السلام نقل میکند (به صورتی مبسوطتر) همچنین ابن شعبه حرانی در تحف العقول و نیز ابن قتیبه در عیون الاخبار و همه اینها پیش از مرحوم سیّد رضی میزیستند.نیز خطیب بغدادی پیش از آنها در کتاب تاریخ بغداد از امام حسن علیه السلام نقل کرده است.و زمخشری در ربیع الابرار آن را از امیرمؤمنان علیه السلام آورده است و از کلام ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه چنین برمیآید که نسبت این سخن به امیرمؤمنان علیه السلام مشهور و معروف بوده است.(در غررالحکم نیز از امام امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده است).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 227).این کلام خواه از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده باشد یا از امام مجتبی علیه السلام از یک سرچشمه زلال نشأت گرفته و قاعدتاً امام مجتبی آن را از پدرش امیر مؤمنان علیهما السلام شنیده است.شاهد این سخن کلامی است که مرحوم طبرسی نویسنده کتاب مشکاة الانوار آورده است او میگوید:این سخنی است از امیرمؤمنان که امام حسن علیهم السلام در یکی از خطبههایش آن را بیان فرمود.(مشکاة الانوار،ص 421).از آنچه در بالا آمد روشن میشود که سخن مرحوم شوشتری در شرح نهجالبلاغه خود (ج 12،ص 467) که میگوید:تمام علمای شیعه و اهل سنت متفقند که این کلام از امام حسن مجتبی علیه السلام است،سخن صحیحی به نظر نمیرسد و این گفتار از مرد محققی مانند ایشان که احاطه وسیعی به کلمات داشته است غیر منتظره است )
برادری با تمام صفات انسانی
در این گفتار نورانی امام علیه السلام،سخن از برادری است که دارای یازده صفت برجسته از فضایل مهم انسانی است؛فضائلی که در قرآن مجید و روایات اسلامی با اهمیت فراوان ذکر شده است.در اینکه آیا این برادر دینی یک شخص معین خارجی بوده و یا ازقبیل تمثیل است مختلف سخن گفتهاند.
گروهی از شارحان نهج البلاغه معتقدند کلام امام علیه السلام اشاره به شخص خاصی است؛اما در اینکه این شخص چه کسی بوده اختلاف نظر دارند.بعضی او را ابوذر غفاری و برخی عثمان بن مظعون،عدّهای مقداد و گروهی حتی رسول خدا پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله ذکر کردهاند.
جمعی دیگر معتقدند این بیان ازقبیل تمثیل است.امام علیه السلام برای اینکه الگو و اسوهای جهت شناخت انسانهای بافضیلت و والا مقام ارائه دهد،شخصی را فرض کرده که واجد این صفات عالی است.و قرائنی در کار است که نظر دوم را تأیید میکند که بعداً به آن اشاره میکنیم.
ولی هرکدام از این دو نظر واقعیت داشته باشد،در اهمیت گفتار حکیمانه مزبور تفاوتی ندارد و انسانی بافضیلت و واقعی در این کلام ترسیم شده است تا طالبان فضیلت و پویندگان راه قربِ پروردگار از او سرمشق بگیرند.
نخست میفرماید:«در گذشته برادری الهی و دینی داشتم (که وصفش چنین بود)»؛ (کَانَ لِی فِیمَا مَضَی أَخٌ فِی اللَّهِ) .
آنگاه امام علیه السلام یازده صفت بسیار ممتاز درباره این برادر دینی الهی بیان میکند:
نخست میفرماید:«آنچه او را در نظرم بزرگ جلوه میداد کوچکی دنیا در نظر او بود»؛ (وَ کَانَ یُعْظِمُهُ فِی عَیْنِی صِغَرُ الدُّنْیَا فِی عَیْنِهِ) .
این مسئلهای مهم است که دنیا در نظر انسان کوچک باشد و خداوند،بزرگ.
این کوچکی سبب میشود که برای رسیدن به مال و مقام و ثروت و شهوت به سراغ گناه نرود و برای رسیدن به آن زیاد دست و پا نزند.حرص و طمع و حسادت و صفاتی از این قبیل را که زاییده حب دنیاست از خود دور سازد.
امام علیه السلام در خطبه«همام»درباره صفات پرهیزکاران نیز به همین معنا با عبارت زیبای دیگری اشاره کرده میفرماید:
«عَظُمَ الْخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِمْ؛ خداوند،با عظمت در نظر آنها جلوه کرده ازاینرو ما سِوَی اللّه در نظر آنها کوچک است».
در حکمت 129 باز همین معنا به تعبیر دیگری آمده است،میفرماید:
«عِظَمُ الْخَالِقِ عِنْدَکَ یُصَغِّرُ الْمَخْلُوقَ فِی عَیْنِکَ؛ بزرگی خالق نزد تو،مخلوق را در چشمت کوچک میکند».تا انسان به این مقام نرسد پیوسته دین و ایمان او در خطر است.
در تعبیر دیگری از امام سجاد علیه السلام میخوانیم که از آن حضرت پرسیدند:
والامقامترین انسانها کیست؟
(مَنْ أَعْظَمُ النَّاسِ خَطَراً) امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
«کسی که دنیا را برای خود بزرگ نشمرد»؛
(مَنْ لَمْ یَرَ لِلدُّنْیَا خَطَراً لِنَفْسِهِ) . (.بحار الانوار،ج 75،ص 158،ح 19)
در دومین وصف میفرماید:«او از تحت حکومت شکم خارج بود ازاینرو آنچه نمییافت اشتهایش را نداشت (و به دنبال او نمیرفت) و آنچه را مییافت زیاد مصرف نمیکرد»؛ (وَ کَانَ خَارِجاً مِنْ سُلْطَانِ بَطْنِهِ فَلا یَشْتَهِی مَا لا یَجِدُ وَ لا یُکْثِرُ إِذَا وَجَدَ) .
در حدیثی که در کتاب شریف کافی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده میخوانیم:
«أَکْثَرُ مَا تَلِجُ بِهِ أُمَّتِی النَّارَ الْأَجْوَفَانِ الْبَطْنُ وَ الْفَرْجُ؛ بیشترین چیزی که امت من به وسیله آن وارد آتش دوزخ میشوند دو چیز میان تهی است:شکم و فرج». ( .کافی،ج 2،ص 79،ح 5 )
حدیث دیگری از همان حضرت و در همان کتاب آمده است:
«ثَلاثٌ أَخَافُهُنَّ عَلَی أُمَّتِی مِنْ بَعْدِی الضَّلالَةُ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ وَ مَضَلَّاتُ الْفِتَنِ وَ شَهْوَةُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ؛ سه چیز است که بعد از خودم بر امتم از آن بیمناکم:گمراهی بعد از معرفت و آزمایشهای گمراه کننده و شهوت شکم و شهوت جنسی». ( .همان،ح 6 )
در حدیث دیگری نیز در همان باب از امام باقر علیه السلام آمده است که فرمود:«هیچ عبادتی برتر از خویشتنداری در مورد شکم و شهوت جنسی نیست»؛
(مَا مِنْ عِبَادَةٍ أَفْضَلَ مِنْ عِفَّةِ بَطْنٍ وَ فَرْجٍ) . ( .همان،ص 80،ح 7)
در سومین وصف میفرماید:«بیشتر اوقات زندگانیاش ساکت بود و (در عین حال) اگر سخنی میگفت بر گویندگان چیره میشد و عطش سؤال کنندگان را فرو مینشاند»؛ (وَ کَانَ أَکْثَرَ دَهْرِهِ صَامِتاً فَإِنْ قَالَ بَذَّ الْقَائِلِینَ وَ نَقَعَ غَلِیلَ السَّائِلِینَ) .
«بَذَّ» به معنای غلبه و پیشی گرفتن است و «نَقَعَ» به معنای سیراب کردن و «غلیل» به معنای تشنگی.
اشاره به اینکه هرگاه سخن میگفت گزیده و حسابشده میگفت بهگونهای که از همه پیشی میگرفت و مستمعین را بهرهمند میساخت و عطش آنها را فرو مینشاند.
آنگاه در چهارمین وصف میفرماید:«(به دلیل نهایت تواضع بر حسب ظاهر) انسان ضعیفی بود و مردم نیز او را ضعیف میشمردند ولی هرگاه کار مهم و جدی به میان میآمد همچون شیر بیشه میخروشید و مانند مار بیابانی به حرکت درمیآمد»؛ (وَ کَانَ ضَعِیفاً مُسْتَضْعَفاً فَإِنْ جَاءَ الْجِدُّ فَهُوَ لَیْثُ غَابٍ وَ صِلُّ وَادٍ) .
آری آنها اظهار قدرت و توانایی نمیکنند و متکبر و خودبزرگبین نیستند ولی مرد عملند؛به هنگام بروز مشکلات یا در میدان جهاد در مقابل دشمن، توانایی خویش را آشکار میسازند و دشمن را دَرهم میکوبند.
سپس در پنجمین وصف میفرماید:«پیش از حضور در مجلس داوری، دلیلی اقامه نمیکرد»؛ (لا یُدْلِی بِحُجَّةٍ حَتَّی یَأْتِیَ قَاضِیاً) .
«یُدْلِی» از ماده«ادلاء»در اصل به معنای فرستادن دلو در چاه برای کشیدن آب است و گاه به معنای رشوه دادن نیز استعمال شده و به اقامه دلیل در نزد قاضی یا جز او نیز«ادلاء»گفته میشود.
اشاره به اینکه اگر حقی را میخواست از دیگری بگیرد،جار و جنجال به راه نمیانداخت و زمین و آسمان را از فریاد خود پر نمیساخت فقط بعد از حضور در محضر قاضی دلیل خود را ارائه میکرد.
به تعبیر دیگر او پیوسته تابع قانون شرع بود و چیزی ماورای قانون خدا از کسی نمیطلبید.
اضافه بر این،این کار باعث آبرومندی اوست زیرا چه بسا قبل از رفتن به محکمه قاضی جار و جنجال زیادی راه بیندازد که حق من پایمال شده؛ولی هنگامی که قاضی به قضاوت مینشیند حکم به بیحقی او میکند و این باعث سرافکندگی اوست.
آنگاه امام علیه السلام در ششمین وصف این برادر الهی میفرماید:«هیچ کس را نسبت به کاری که انجام داده،در آنجا که امکان داشت عذری داشته باشد ملامت نمیکرد تا عذر او را بشنود»؛ (وَ کَانَ لا یَلُومُ أَحَداً عَلَی مَا یَجِدُ الْعُذْرَ فِی مِثْلِهِ حَتَّی یَسْمَعَ اعْتِذَارَهُ) .
به یقین شتاب کردن در ملامت افراد کار عاقلانهای نیست.چه بسا برای کار خلافی که انجام دادهاند عذری داشتهاند که اگر انسان آن عذر را بشنود آنها را معذور میدارد و از ملامتی که قبلاً کرده پشیمان میشود و ناچار از عذرخواهی میگردد،بنابراین چرا عجله کند و پیش از شنیدن عذر طرف،زبان به ملامت و سرزنش او بگشاید.
به خصوص اگر این گونه مسائل در مورد افراد عالم و عاقل و فهمیده باشد که احتیاط کردن بسیار سزاوارتر است.
قرآن مجید در داستان حضرت خضر و موسی علیهم السلام در سوره«کهف»، صحنههایی از این مطلب را نشان داده که موسی علیه السلام در قضاوت عجله میکرد و خضر را بر کارش سرزنش مینمود اما هنگامی که عذر او را شنید دانست که آنچه انجام داده،حق و به فرمان خدا بوده است.
آنگاه در هفتمین وصف میفرماید:«او هرگز از درد خود جز هنگام بهبودی شکایت نمیکرد»؛ (وَ کَانَ لا یَشْکُو وَجَعاً إِلَّا عِنْدَ بُرْئِهِ) .
روشن است،اگر انسان هنگام ابتلا به درد شکایت کند،چنانچه برای دوستان باشد سبب آزردگی خاطر آنها میشود و اگر برای دشمنان باشد سبب شادی و شماتت آنها میگردد؛اما اگر به هنگام بهبودی باشد توأم با نوعی شکرگزاری است و به بیان دیگر حکایت است نه شکایت.
کلینی رحمه الله در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السلام چنین نقل میکند:
«مَنِ اشْتَکَی لَیْلَةً فَقَبِلَهَا بِقَبُولِهَا وَ أَدَّی إِلَی اللَّهِ شُکْرَهَا کَانَتْ کَعِبَادَةِ سِتِّینَ سَنَةً قَالَ أَبِی فَقُلْتُ لَهُ مَا قَبُولُهَا؛ هر کسی شبی بیمار شود و آنگونه که شایسته است بیماری را قبول و تحمّل کند و شکر آن را به پیشگاه خداوند به جا آورد،مانند عبادت شصت سال است.راوی میگوید:پرسیدم:قبول آن بهطور شایسته یعنی چه؟
امام علیه السلام فرمود:
«یَصْبِرُ عَلَیْهَا وَ لا یُخْبِرُ بِمَا کَانَ فِیهَا فَإِذَا أَصْبَحَ حَمِدَ اللَّهَ عَلَی مَا کَانَ؛ بر آن صبر میکند و به کسی از آن خبر نمیدهد؛ولی هنگامی که صبح شد (و عافیت یافت) خدا را بر آنچه واقع شده است شکر میگوید». ( .کافی،ج 3،ص 116،ح 5 )
در همین باب روایات فراوان دیگری در این زمینه وارد شده است.البته روشن است که حکایت از بیماری برای طبیب و امثال آن ارتباطی به شکایت ندارد.
شاهد این سخن حدیثی است که کلینی رحمه الله در باب بعد،تحت عنوان«حد الشکایة»از امام صادق علیه السلام نقل میکند که از آن حضرت درباره شکایت مریض سؤال کردند،فرمود:اگر کسی بگوید دیشب بیمار بودم و براثر بیماری خوابم نبرد این (حکایت است و) شکایت نیست.شکایت این است که بگوید به چیزی مبتلا شدم که احدی به آن مبتلا نشده بود. ( .همان،ص 117،ح 1 )
سپس در هشتمین وصف میفرماید:«همواره سخنی میگفت که خود انجام میداد و چیزی را که انجام نمیداد نمیگفت»؛ (وَ کَانَ یَقُولُ مَا یَفْعَلُ وَ لا یَقُولُ مَا لا یَفْعَلُ) .
این جمله شبیه چیزی است که از امام علیه السلام در جای دیگر نقل شده و فرموده است:
«أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی وَ اللَّهِ مَا أَحُثُّکُمْ عَلَی طَاعَةٍ إِلَّا وَ أَسْبِقُکُمْ إِلَیْهَا وَ لا أَنْهَاکُمْ عَنْ مَعْصِیَةٍ إِلَّا وَ أَتَنَاهَی قَبْلَکُمْ عَنْهَا؛ ای مردم به خدا سوگند من شما را دعوت به اطاعتی (نسبت به اوامر الهی) نمیکنم جز اینکه خودم پیش از شما آن را انجام میدهم و شما را از معصیتی نهی نمیکنم جز اینکه خودم قبلاً آن را ترک میگویم». ( .نهج البلاغه،خطبه 175)
قرآن مجید نیز شاهد این مدعاست آنجا که به زبان سرزنش و توبیخ میگوید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ* کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! چرا سخنی میگویید که عمل نمیکنید؟! این کار مایه خشم عظیم خداوند است که سخنی بگویید و عمل ننمایید». ( .صف،آیه 2 و 3)
بعضی از شارحان نهج البلاغه تفسیر دیگری برای این جمله امام علیه السلام دارند و میگویند:منظور این است که همواره قولی میدهد که به آن قول عمل میکند نه اینکه به مردم قول دهد و بعداً عمل نکند؛ولی تفسیر اوّل مناسبتر به نظر میرسد.
در نهمین وصف میفرماید:«اگر در سخن گفتن مغلوب میشد هرگز در سکوت کسی بر او غلبه نمییافت»؛ (وَ کَانَ إِذَا غُلِبَ عَلَی الْکَلامِ لَمْ یُغْلَبْ عَلَی السُّکُوتِ) .
اشاره به اینکه او کمتر سخن میگفت و بیشتر سکوت میکرد بهگونهای که دیگران در سخن گفتن بر او پیشی میگرفتند؛ولی هیچکس در سکوت بر او پیشی نمیگرفت و این در واقع نکوهش و مذمتی است از پرگویی و مدح و ستایشی است درباره سکوت،زیرا میدانیم سخن گفتن خطرات زیادی دارد؛ بسیاری از گناهان کبیره با سخن انجام میشود و پرهیز از آنان به وسیله سکوت حاصل میگردد.
سالکان طریق الی اللّه یکی از مهمترین مواد برنامه خود را صمت و سکوت میدانند و هرگز حضور قلب و نیروهای خود را با سخن گفتن بسیار به هدر نمیدهند و در حال سکوت میتوانند بیشتر درباره عظمت خدا بیندیشند و به اصلاح خویش بپردازند.به همین دلیل افرادی که سکوت فراوان دارند،افرادی فکور و آگاهند.
در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام میخوانیم:
«مِنْ عَلامَاتِ الْفِقْهِ الْحِلْمُ وَ الْعِلْمُ وَ الصَّمْتُ إِنَّ الصَّمْتَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْحِکْمَةِ إِنَّ الصَّمْتَ یَکْسِبُ الْمَحَبَّةَ إِنَّهُ دَلِیلٌ عَلَی کُلِّ خَیْرٍ؛ از نشانههای فهم و شعور،بردباری و علم و سکوت است.به یقین سکوت،دری از درهای دانش است.سکوت،محبت مردم را به انسان جلب میکند و راهنما به سوی هر خیر است. ( .کافی،ج 2،ص 113،ح 1 )
از روایاتی که کلینی رحمه الله در باب پیشگفته (الصُّمْتُ وَ حِفْظُ اللِّسانِ) نقل کرده معلوم میشود که در عصر ائمه علیهم السلام بعضی از اصحاب،زبان خود را در مدح آن حضرت و اسرار اهل بیت علیهم السلام باز میگذاشتند و سبب مشکلاتی برای شیعیان میشدند.در آن زمان،ائمه هدی علیهم السلام پیروان خود را به سکوت مضاعف دعوت میکردند،ازاینرو در حدیثی میخوانیم که امام صادق علیه السلام به یکی از یاران خود به نام«سالم»فرمود:
«یَا سَالِمُ احْفَظْ لِسَانَکَ تَسْلَمْ وَ لا تَحْمِلِ النَّاسَ عَلَی رِقَابِنَا؛ ای سالم! زبانت را حفظ کن تا سالم بمانی و مردم را بر گردن ما سوار نکن». ( .همان،ح 3 )
درباره سکوت بهکرار به تناسب سخنان مولا علیه السلام سخن گفتیم و پس از این نیز خواهد آمد.
البته روشن است سخنان سنجیده و حساب شده در باب تعلیم و تعلم،امر به معروف و نهی از منکر و امثال آن مستثناست.در ذیل کلام حکمتآمیز 182 بحث فراوانی در این زمینه داشتیم.
سپس در دهمین وصف او که در واقع تأییدی بر وصف گذشته است، میفرماید:«او بر شنیدن حریصتر بود تا گفتن»؛ (وَ کَانَ عَلَی مَا یَسْمَعُ أَحْرَصَ مِنْهُ عَلَی أَنْ یَتَکَلَّمَ) .
روشن است که بسیاری از علوم و دانشهایی که عاید انسان میشود از طریق شنوایی است.تمام دروس را انسان از استادش با شنیدن فرا میگیرد و حل مشکلات را از این طریق انجام میدهد.درست است که سخن گفتن اگر به صورت تعلیم به دیگران باشد آن هم دارای فضیلت بسیار است؛ولی فراموش نکنیم که این سخن گفتن در صورتی مفید است که طرف،سکوت کند و سخنان را بشنود.
به خصوص اگر انسان در محضر عالمی حضور پیدا کند،هرچه سکوت و استماعش بیشتر باشد بهره او بیشتر خواهد بود و به عکس اگر در محضر او پرحرفی کند از فواید مهمی محروم خواهد شد.
بعضی از شعرا در اینجا نکتهای دارند و میگویند:اگر خداوند دو گوش به انسان داده و یک زبان،معنایش این است که شنیدن تو باید دو برابر گفتن تو باشد. دادند دو گوش و یک زبانت ز آغاز یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگو
آنگاه در یازدهمین و آخرین وصف میفرماید:«او چنان بود که هرگاه دو کار برایش پیش میآمد اندیشه میکرد که کدام به هوا و هوس نزدیکتر است،با آن مخالفت میورزید.(و آن را که خلاف هوای نفس بود مقدم میشمرد)»؛ (وَ کَانَ إِذَا بَدَهَهُ أَمْرَانِ یَنْظُرُ أَیُّهُمَا أَقْرَبُ إِلَی الْهَوَی فَیُخَالِفُهُ (.در بعضی از نسخهها به جای«یَنْظُرُ»،«نَظَرَ»و به جای«یُخالِفُهُ»،«خالَفَهُ»آمده که تفاوتی در معنا ایجاد نمیکند )) .
بسیار میشود که انسان در زندگی خود بر سر دو راهی قرار میگیرد که کاری را انجام دهد یا نه و گاه به تردید میافتد که کدام یک از فعل و ترک یا کدام یک از دو کار متضاد،به رضای خدا نزدیکتر است.امام علیه السلام در بیان این وصف برادر الهی معیاری بیان فرموده و آن اینکه بنگرد کدام طرف موافق هوای نفس است، آن را رها سازد و به سراغ طرفی برود که برخلاف هوای نفس اوست و این معیاری است برای شناخت حق از باطل در موارد شک و تردید و قرار گرفتن بر سر دو راهیهای زندگی.
در پایان،امام علیه السلام در مقام نتیجهگیری کلی از مجموع این صفات برجسته انسانی که این برادر الهی واجد همه آنها بود میفرماید:«(اگر میخواهید راه سعادت و نجات را پیدا کنید) بر شما باد که این صفات را تحصیل کنید،پیوسته با آن باشید و از یکدیگر در داشتن آنها سبقت بگیرید و اگر نمیتوانید همه آنها را انجام دهید (به مقدار توان انجام دهید) و بدانید انجام مقدار کم بهتر از ترک بسیار است»؛ (فَعَلَیْکُمْ بِهَذِهِ الْخَلائِقِ فَالْزَمُوهَا وَ تَنَافَسُوا فِیهَا فَإِنْ لَمْ تَسْتَطِیعُوهَا فَاعْلَمُوا أَنَّ أَخْذَ الْقَلِیلِ خَیْرٌ مِنْ تَرْکِ الْکَثِیرِ) .
نکتهها
1-مجموعهای از صفات برجستۀ انسانی
آنچه امام علیه السلام در این کلام نورانی آورده مجموعهای است از صفات برجسته انسانی که هم جنبههای فکری را فرا میگیرد و هم مسائل اخلاقی و عملی را.
تقریباً نیمی از این مجموعه،نفی رذائل است و نیمی از آن کسب فضایل.
نخست امام علیه السلام از مسئله وسعت فکر و علو همت و جهانبینی صحیح سخن میگوید و سپس به مسائل مثبتی مانند تواضع و شجاعت و سکوت و تسلط بر نفس و نیز پرهیز از رذائلی همچون سلطان بطن و پرخوری و پیشداوریهای بیمورد و ترک گفتار بدون عمل و سرزنش نکردن عذرخواهان و عدم ناله و شکایت از دردها اشاره میکند.
در بعضی جنبه مثبت و منفی هر دو با هم آمده است.در یک مورد نخست از سکوت سخن میگوید و سپس از سخن گفتن نیکو و مفید و سازنده و در مورد دیگر نخست از تواضع و ضعف ظاهری دم میزند و آنگاه از شجاعت
2-این برادر که بود؟
همانگونه که در ابتدا گفتیم،شارحان نهجالبلاغه در این موضوع اختلاف نظر دارند که آیا این سخن اشاره به شخص معینی است که امام علیه السلام به عنوان یک برادر الهی از او یاد کرده است؟ و این شخص کیست؟ به یقین پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نمیتواند باشد،زیرا بعضی از صفاتی که در این بیان آمده در شأن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیست.
آیا این شخص ابوذر یا مالک اشتر و یا عثمان بن مظعون و یا دیگری است؟ آن نیز محل گفتوگو است.یا اینکه اساساً این سخن به عنوان تمثیل ذکر شده است؟
شاید نخستین کسی از شارحان نهج البلاغه که این احتمال را مطرح کرده و آن را به گروهی نسبت داده است ابن ابی الحدید باشد.او میگوید:در نظم و نثر، چنین کاری عادت عرب بوده.و این احتمال را قویتر میشمرد.
مرحوم«کمرهای»در بخش تکمیلی که برای منهاج البراعة نگاشته به اینجا که میرسد میگوید:بنابر آنچه ابن ابی الحدید آن را مناسبترین وجه شمرده امام علیه السلام در این گفتار خود مبتکر فن مهمی در ادب عربی است که فن انشاء تمثیلات است و شبیه به چیزی است که در عصر اخیر به عنوان فن رماننویسی یا روایات تمثیلیه شایع شده است و اساس آن بر این است که داستانی را ابداع میکنند که تصویری از هدفی آموزشی یا انتقادی و جز آن دارد و هنگامی که به قرن چهارم هجری بازگردیم مشاهده میکنیم که این روش در آن قرن شایع شده بود.از کسانی که در آن مهارت داشتند«بدیع الزمان همدانی»است که از او نقل شده چهارصد داستان (برای اهداف مختلف) ابداع کرد که پنجاه بخش از آن چاپ و منتشر شده است.
سپس میافزاید:«هریری،ابو محمد قاسم بن علی»نیز از کسانی است که در این فن مهارت داشت.
در پایان میافزاید:(اگر احتمال فوق را درباره این کلام حکیمانه بپذیریم) استاد این فن در رشتههای ادبیات عرب امیرمؤمنان علی علیه السلام بوده است، همانگونه که استاد سایر فنون ادبی مانند نحو و بلاغت نیز وی است. (.منهاج البراعة،ج 21،ص 372 )
از جمله اموری که این تفسیر را تقویت میکند این است که شبیه همین تعبیر در کلام امام حسن علیه السلام نیز آمده است که میفرماید:«کان لی اخ...». ( .کافی،ج 2،ص 237،ح 26 )
و دلاوری.در مورد دیگر از قول توأم با عمل به ضمیمه ترک قول بدون عمل.
به یقین،این مجموعه میتواند سعادت دنیا و آخرت و فرد و اجتماع را تضمین کند و انسان را در طریق سیر و سلوک الی اللّه یاری نماید تا از نیکان و پاکان گردد و در صف اولیاء اللّه قرار گیرد.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ In the past , I had a brother - in -faith{The man to whom Imām Ali ibn Abū Tālib refers here as his “brother” and whose qualities he has stated has been taken by some commentators to be Abū Dhart al-Ghifāri, by some as 'Othmān ibn Maz'ün al-Jamhi, and by some as al-Miqdad ibn al-Aswad al-Kindi. But it is not unlikely that no particular individual is referred to here at all because it is customary with Arabs to speak of a “brother” or a “comrade” although they have no particular individual in mind.}, and he was prestigious in my view because the world was humble in his eyes, the needs of the stomach did not have a sway over him. He did not long for what he did not get. If he got a thing, he would not ask for more. He remained most of the time silent. When he spoke, he silenced the other speakers. He quenched the thirst of inquirers. He was weak and feeble, but at the time of fighting, he was like the lion of the forest or the serpent of the valley: He will not put forth an argument unless it was decisive.
He would not abuse anyone in an excusable matter unless he had heard the excuse. He would not speak of any trouble except after its disappearance. He spoke of what he would do, and he would not say what he would not. Even if he could be exceeded in speech, he could not be excelled in silence. He was more eager for keeping quiet than speaking, and if two things confronted him, he would see which one was more akin to the longing of the heart, and he would oppose it.
“These qualities are incumbent on you. So, you should acquire them and compete with each other in upholding them. Even if you cannot acquire them, you should know that acquiring a part is better than giving up the whole.“
وَ قَالَ علیه السلام لَو لَم یَتَوَعّدِ اللّهُ عَلَی مَعصِیَتِهِ لَکَانَ یَجِبُ أَلّا یُعصَی شُکراً لِنِعَمِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: اگر خدا بر گناهان وعده عذاب هم نمیداد، لازم بود به خاطر سپاسگزاری از نعمتهایش نافرمانی نشود .
اگر خداوند از نافرمانی خود بیم نمیداد، واجب بود بشکرانه نعمتهایش نافرمانی نشود.
و فرمود اگر نمیترسانید خدا بر نافرمانی هر آینه واجب بود نافرمانی او نکند بجهة سپاس گزاری مر نعمت او را
و فرمود (علیه السلام): اگر خداوند، به سبب نافرمانیش، مردم را بیم نمی داد باز هم فرمانبرداریش واجب بود تا سپاس نعمتش را بگزاریم.
و آن حضرت فرمود:اگر خداوند در برابر گناه،تهدید به عذاب نکرده بود، هر آینه واجب بود به خاطر شکر نعمتش نافرمانی نشود .
شروح:
و توعد بمعنی اوعد مثل تاذن بمعنی اذن. و روی: علی معصیته
(قال الامام الوبری: معناه ان النعم توجب الشکر، و تعظم المعصیه سواء کان منها عقاب اولا فان حق النعمه و حکمها مراعاه الشکر و تعظیم حق مولیها سواء اعقب الشکر فی المستانف) زیاده اولا، و اذا کان هذا حکما لازما فمن حقه ان یتبع النعم و لا یضاع. فلذلک یجب علینا شکر المنعم، و تعظیمه حقا لسالف احسانه و ان امنا الضرر من جهته عند التقصیر و آیسنا من افضاله فی المستقبل، کذلک فی حق الله تعالی الا ان المشقه (فی الشکر توجب الثواب فی المستقبل، و لو لا المشقه) لکان حکمه ما ذکرنا و قیل لو لم یتناول الدواء لاجل زوال المرض لوجب ان تناول لحفظ الصحه.
(حتی) اگر خداوند در برابر نافرمانی خود، وعدهی عذاب نداده بود، برای سپاس از نعمتهایش واجب بود نافرمانی نکنند). چون شکر نعمت، در گفتار و رفتار مطابق هم، عقلا واجب است، ترک معصیت هم که ملازم با طاعت واجبه است، آن هم واجب میشود، زیرا لازم واجب نیز واجب است. و مقتضای این سخن آن است که اگر خداوند در برابر نافرمانی خود وعدهی عذاب نداده بود باز هم ترک معصیت به خاطر شکر نعمت واجب بود، تا چه رسد که وعدهی عذاب هم برای نافرمانی داده است، بنابراین به طریق اولی باید ترک معصیت کرد.
وَ قَالَ علیه السلام لَوْ لَمْ یَتَوَعَّدِ اللَّهُ [سُبْحَانَهُ]
عَلَی مَعْصِیَتِهِ لَکَانَ یَجِبُ أَلاَّ یُعْصَی شُکْراً لِنِعَمِهِ .
قالت المعتزلة إنا لو قدرنا أن الوعید السمعی لم یرد لما أخل ذلک بکون الواجب واجبا فی العقل نحو العدل و الصدق و العلم و رد الودیعة هذا فی جانب الإثبات و أما فی جانب السلب فیجب فی العقل ألا یظلم و ألا یکذب و ألا یجهل و ألا یخون الأمانة ثم اختلفوا فیما بینهم فقالت معتزلة بغداد لیس الثواب واجبا علی الله تعالی بالعقل لأن الواجبات إنما تجب علی المکلف لأن أداءها کالشکر لله تعالی و شکر المنعم واجب لأنه شکر منعم فلم یبق وجه یقتضی وجوب الثواب علی الله سبحانه و هذا قریب من قول أمیر المؤمنین ع .
و قال البصریون بل الثواب واجب علی الله تعالی عقلا کما یجب علیه العوض عن إیلام الحی لأن التکلیف إلزام بما فیه مضرة کما أن الإیلام إنزال مضرة و الإلزام کالإنزال
(و قال علیهالسلام: لو لم یتوعد الله) اگر بیم نفرمودی حضرت اله (علی معصیته) بر نافرمانی خلقان خود (لکان یجب ان لا یعصی) هر آینه واجب بودی که عصیان کرده نشدی خدا. یعنی در حق او عصیان نکردندی (شکرا لنعمته) از جهت شکر نعمت او که انا فانا به ایشان میرسد و معذلک بر آن بیم نمود. پس ترک عصیان به طریق اولی باشد
اگر تهدید و وعید نمیکرد خدای عزیز معصیتی هر آینه واجب بود او را معصیت نکنند برای شکر نعمت او تعالی.
و قال علیهالسلام: «لو لم یتوعد الله علی معصیته، لکان یجب ان لایعصی شکرا لنعمته.» یعنی و گفت علیهالسلام که اگر بیم عذاب نداده بود خدا بر نافرمانی خود، هر آینه واجب و لازم بود که نافرمانی او نشود از جهت شکرگزاری نعمت او.
المعنی: ظاهر هذا الکلام ان حرمه العصیان شرعیه و مورد وعید من الله، و لکن التحقیق ان المعصیه محرم عقلی کما ان الطاعه واجب عقلی، و لا یصح تعلق التحریم المولوی علی عنوان المعصیه، فالمقصود من المعصیه عنوانها الموضوعی علی سبیل الفرض و بیان ان شکر نعمه الله علی عبده یکفی لوجوب اطاعته و ترک معصیته. و اذا توجه العباد الی انهم مخلوقون لله و موجودون بعنایته بحیث لو انقطع عنهم فیض وجوده و سحابه جوده یمح اثرهم من العالم، یوجبون علی انفسهم طاعته و ملازمه عبودیته، فالوعیدا کد هذا الواجب العقلی، فمن العجب غفله اکثر الناس عن طاعه الله، و اشتغالهم بمعصیته. الترجمه: فرمود: اگر خداوند بر نافرمانی خود تهدید به عذاب هم نکرده بود، لازم بود که نافرمانی نشود به پاس نعمتش. خدا گر به عصیان نکردی عذاب سزا بود ترکش به شکر نعم
اقول: ورواه ابنالجوزی فی (مناقبه) ثم قال و من هاهنا اخذ القائل- قیل انها له (علیه السلام) و قیل انها للمهلبی-: هب البعث لم یاتنا رسله و جاحمه النار لم تضرم الیس من الواجب المستحق حیاء العباد من المنعم و مثله سبطه فی (تذکرته) لکن بدون النسبه الی المهلبی. و عنه (علیه السلام) قال لرجل ان کنت لاتطیع خالقک فلاتاکل من رزقه و ان کنت (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) و الیت عدوه فاخرج من ملکه و ان کنت غیر قانع بقضاه و قدره فاطلب ربا سواه. هذا و فی (المعجم): قال السیرا فی لخراسانی ساله عن المسکر، لو کان المسکر حلالا فی کتاب الله و سنه رسوله لکان یجب علی العاقل ترکه بحجه العقل فان شاربه محمول علی کل معصیه مدفوع الی کل بلیه مذموم عند کل ذی عقل و مروه یحیله عن مراتب العقلاء و الفضلاء و الادباء و یجعله من جمله السفهاء و مع ذلک فیضر بالدماغ و الکبد و الذهن و یولد القروح فی الجوف و یسلب شاربه ثوب الصلاح و المروه و المهابه حتی یصیر بمنزله المخبط الخریق و المثبئج یقول بغیر فهم و یامر بغیر علم و یضحک من غیر عجب و یبکی من غیر سبب و یخضع لعدوه و یصول علی ولیه و یعطی من لایستحق العطیه و یمنع من یستوجب الصله و یبذر فی الموضع الذی یحتاج فیه ان یمسک و یمسک فی الموضع الذی یحتاج فیه ان یبذر یصیر حامده ذاما و افعاله ملاما عبده لایوقره و اهله لاتقربه و ولده یهرب منه و اخوه یفزع منه یتمرغ فی قیئه و یتقلب فی سحله و یبول فی ثیابه و ربما قتل قریبه و شتم نسیبه و طلق امراته و کسر آله البیت و لفظ بالخنی و قال کل غلیظه و فحش یدعو علیه جاره ویزری به اصحابه عند الله ملوم و عند الناس مذموم و ربما یستولی علیه فی حال سکره مخایل الهموم فیبکی دما و یشق جیبه حزنا و ینسی القریب و یتذکر البعید و الصبیان یضحکون منه و النسوان یفتعلن النوادر علیه و مع ذلک فبعید من الله قریب من الشیطان قد خالف الرحمن فی طاعه الشیطان و تمکن من ناصیته وزین فی عینه اتیان الکبائر و رکوب الفواحش و استحلال الحرام و اضاعه الصلاه و الحنث فی الایمان سوی ما (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) حل به عند الافاقه من الندامه و یستوجب من عذاب الله یوم القیامه. و کیف و قد توعد تعالی حتی قال لنبیه (صلی الله علیه و آله) (قل انی اخاف ان عصیت ربی عذاب یوم عظیم)، و قال (اذا راتهم من مکان بعید سمعوا لها تغیظا و زفیرا و اذا القوا منها مکانا ضیقا مقرنین دعوا هنالک ثبورا لاتدعوا الیوم ثبورا واحدا و ادعوا ثبورا کثیرا)، و قال (کلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غیرها لیذوقوا العذاب … ).
یستقل العقل بوجوب طاعه اله سبحانه فی امره و نهیه شکرا علی انعامه، و دفعا للضرر عن النفس بعصیانه، و معنی هذا ان طاعه الله حتم، سواء توعد سبحانه و هدد العاصی، ام سکت عن تهدیده و وعیده. و ایضا معناه ان امر الله بالطاعه هو بیان و توکید لحکم العقل لا اختراع و تاسیس.. بالاضافه الی ان الله لا یامر الا بخیر، و لا ینهی الا عن شر، و ان الخیر یجب ان یفعل و یتبع لانه واجب ذاتا لا شرعا فقط، و ان الشر یجب ان یترک لذلک.
… یتوعد الله علی معصیته: التوعد الوعید ای لو لم یوعد علی معصیته بالعقاب
امام علیهالسلام (در ترک معصیت) فرموده است: اگر خداوند (مردم را به وسیله انبیاء) بر معصیت و نافرمانی خود نترسانیده بود برای سپاسگزاری از نعمتهای او واجب بود که او را معصیت نکنند (برای آنکه شکر نعمت به گفتار و کردار عقلا واجب است پس ترک معصیت هم که لازمه اطاعت و سپاسگزاری است واجب خواهد بود).
بر فرض اینکه بگوئیم خدا وعده به جهنم برای نافرانها نداده است میدانیم که عدالت، راستگوئی، تحصیل علم، حفظ امانت و تحویل آن از نظر عقل خوب است و همچنین ظلم، دروغ، خیانت از نظر عقل بد. خدای جهانیان که پدید آورنده نعمتهای جهان است و از طریق عقل و ادله دیگر او را شناختهایم، لازم است از نعمتهای او قدردانی و شکرگزاری کنیم و این عملی است عقلانی در میان ملتها.
و قال علیهالسلام: (لو لم یتوعد الله علی معصیته) بان اباح العصیان (لکان یجب) عقلا (ان لا یعصی شکرا لنعمه) التی انعم بها علی الانسان.
اللغه: التوعد: الوعید و هو الوعد بالعقوبه. الشرح: بعد ان یعرف الانسان ان الله هو المنعم و یعرف ان شکر المنعم واجب یقوم باداء الشکر و لا یحتاج الی وعید الله بالعقوبه و تخویفه بالنار حتی یطیعه و لا یعصیه …
«اگر خداوند بر نافرمانی خود بیم نداده بود، باز هم واجب بود که به سپاس نعمتهایش معصیت نشود.»
معتزله می گویند: بر فرض که بیم و تهدیدی هم شنیده نمی شد، اخلالی در این مسأله که واجب از لحاظ عقلی واجب شده است، وارد نمی شد. عدل و صدق و علم و امانتداری به هر حال پسندیده و واجب است و ظلم نکردن، دروغ نگفتن، خیانت در امانت نکردن پسندیده است. البته در مورد اینکه ثواب دادن و پاداش ارزانی داشتن بر خداوند متعالی واجب است یا نه، میان متکلمان معتزله اختلاف است. معتزله بغداد می گویند: ثواب دادن بر خدا واجب نیست زیرا انجام دادن واجبات بر مکلف از این جهت لازم و واجب است که شکر نعمت منعم است و دلیلی برای وجوب پاداش نیست ولی معتزله بصره بر خلاف این می گویند.
و قال علیهالسلام
لَوْ لَمْ یَتَوَعَّدِ اللّهُ عَلَی مَعْصِیَتِهِ لَکَانَ یَجِبُ أَلَّا یُعْصَی شُکْراً لِنِعَمِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
اگر خدا تهدید به عذاب در برابر عصیان نکرده بود باز واجب بود که به پاس نعمتهایش نافرمانی او نشود. ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر میگوید:این کلام حکیمانه با تفاوتهای فراوانی در غرر الحکم آمده است و نشان میدهد که از منبع دیگری جز نهج البلاغه گرفته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 229).علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار،ج 75،ص 69 کلامی از مناقب ابن جوزی نقل میکند که از کتاب حلیة الاولیاء ابو نعیم نقل شده و در آن سخنانی پربار از امیرمؤمنان علی علیه السلام آورده و در جمله 21 آن چنین آمده است:«لَوْ لَمْ یَتَواعَدِ اللّهُ عِبادَهُ عَلی مَعْصِیَتِهِ لَکانَ الْواجِبُ إلّایُعْصی شُکْراً لِنِعَمِهِ»(و تفاوت آن با نهجالبلاغه نشان میدهد از منبع دیگری اخذ شده است) )
به پاس نعمتهایش عصیان مکن
امام علیه السلام در این کلام شریف خود به نکته دقیقی در مسائل مربوط به اطاعت و ترک معصیت اشاره میکند،میفرماید:«اگر خداوند تهدید به عذاب در برابر عصیان نکرده بود باز واجب بود که به پاس نعمتهایش نافرمانی او نشود»؛ (لَوْ لَمْ یَتَوَعَّدِ اللّهُ عَلَی مَعْصِیَتِهِ لَکَانَ یَجِبُ أَلَّا یُعْصَی شُکْراً لِنِعَمِهِ) .
متکلمان،در علم کلام،نخستین مسئلهای را که مورد بحث قرار میدهند مسئله وجوب معرفة اللّه است؛یعنی ما باید به دنبال این مسئله برویم که خالق این جهان کیست و صفاتش چیست؟ چراکه وجود خود را مشمول نعمتهای فراوان مادی و معنوی میبینیم و میدانیم این نعمتها از ما نیست؛از لحظه انعقاد نطفه ما در رحم مادر،تا لحظهای که چشم از این جهان فرو میبندیم نعمتهایی به سوی ما سرازیر است که بسیاری از آنها را حتّی یک گام برای تحصیلش برنداشتیم.وجدان آدمی قضاوت میکند که به دنبال آفریننده این نعمتها برویم و شکر منعم به جا بیاوریم.از اینجا مسائل مربوط به خداشناسی و معارف دینی شکل میگیرد.
در مسائل عملی که مربوط به اطاعت و ترک عصیان است نیز همین معنا صادق است.به فرض که خداوند مجازاتی برای معصیتکاران قرار نداده بود باز هم وجدان ما قضاوت میکرد که از باب شکر منعم عصیان او را ترک کنیم.
از اینجا روشن میشود که مسئله اطاعت فرمان خدا و ترک عصیان او مسئلهای عقلی است که از مسئله شکر منعم،سرچشمه میگیرد.برخلاف کسانی که تصور میکنند اینها تنها جنبه شرعی و قرارداد الهی دارد.
ازاینرو در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که شبی از شبها عایشه (هنگامی که تلاش و کوشش پیامبر صلی الله علیه و آله را در عبادت پروردگار دید) گفت:چرا اینقدر خود را به زحمت و رنج میافکنی در حالی که خداوند گذشته و آینده تو را بخشیده است؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:«ای عایشه!
أَلا أَکُونُ عَبْداً شَکُوراً؟؛ آیا بنده شکرگزار خدا نباشم؟». ( .کافی،ج 2،ص 95،ح 6 )
اضافه بر اینها میدانیم،ترک معصیت پروردگار و اطاعت فرمان او چیزی بر جلال و عظمت او نمیافزاید،بلکه تمام واجبات دارای آثار مثبت و مصالحی است که به فاعل آن میرسد و تمام معاصی و گناهان دارای زیانها و آثار منفی است که از تارک آن دور میشود.
در کتاب مناقب«ابن جوزی»دو شعر در زمینه همین روایت،از شاعری آمده است که بعضی گفتهاند گوینده این شعر،مولا امیرمؤمنان علیه السلام است.
هَبِ الْبَعْثَ لَمْ تَأْتِنَا رُسُلُهُ وَ جَاحِمَةُ النَّارِ لَمْ تُضْرَمْ
أَ لَیْسَ مِنَ الْوَاجِبِ الْمُسْتَحَقِّ حَیَاءُ الْعِبَادِ مِنَ الْمُنْعِم ( .بحارالانوار،ج 75،ص 69،ح 21)
گیرم خداوند پیامبرانش را به سوی ما نفرستاده بود-و آتش دوزخ افروخته نبود.
آیا واجب و لازم نیست-که بندگان از بخشنده نعمتها حیا کنند؟ (و ترک نافرمانی و عصیان نمایند؟)
مرحوم کمرهای این حدیث را به شعر فارسی درآورده و میگوید:
خدا گر به عصیان نکردی عذاب سزا بود ترکش به شکر نعم
قابل توجه اینکه در حدیث دیگری از همان امام علیه السلام که در غرر الحکم آمده است میخوانیم:
«اقَلُّ ما یَجِبُ لِلْمُنْعِمِ أنْ لا یَعْصِیَ بِنِعْمَتِهِ؛ کمترین چیزی که به عنوان ادای حق بخشنده نعمتها واجب است این است که با نعمت او عصیان او نشود». ( .غرر الحکم،ص 370،ح 8387)
مثلاً خداوند به انسان چشم و گوش بخشیده است،با چشم و گوش خود او را معصیت نکنیم،اموالی عنایت فرموده،با این اموال به عصیان او بر نخیزیم.
از آنچه گفته شد این نکته روشن میشود که پاداشهای الهی،تفضلی است از سوی او نه استحقاقی از سوی بندگان،چراکه هرگونه اطاعت و ترک معصیت، حداقلِ شکر نعمت است،بنابراین استحقاقی در کار نیست و همانگونه که در بالا آمد در اطاعت فرمان خدا و ترک معصیت او منافعی است که به مکلفان باز میگردد.در برابر خدمتی که انسان دارد به خود میکند پاداش،چه مفهومی دارد؟
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Even if Allāh had not warned of
a chastisement on those who are disobedient to Him, it would be obligatory by way of gratitude for His favors that He should not be disobeyed.”
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَد عَزّی الأَشعَثَ بنَ قَیسٍ عَنِ ابنٍ لَهُ
یَا أَشعَثُ إِن تَحزَن عَلَی ابنِکَ فَقَدِ استَحَقّت مِنکَ ذَلِکَ الرّحِمُ وَ إِن تَصبِر فَفِی اللّهِ مِن کُلّ مُصِیبَةٍ خَلَفٌ یَا أَشعَثُ إِن صَبَرتَ جَرَی عَلَیکَ القَدَرُ وَ أَنتَ مَأجُورٌ وَ إِن جَزِعتَ جَرَی عَلَیکَ القَدَرُ وَ أَنتَ مَأزُورٌ یَا أَشعَثُ ابنُکَ سَرّکَ وَ هُوَ بَلَاءٌ وَ فِتنَةٌ وَ حَزَنَکَ وَ هُوَ ثَوَابٌ وَ رَحمَةٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (جهت تسلیت گفتن به اشعث بن قیس در مرگ فرزندش) ای اشعث! اگر برای پسرت اندوهناکی، به خاطر پیوند خویشاوندی سزاواری ، امّا اگر شکیبا باشی هر مصیبتی را نزد خدا پاداشی است. ای اشعث! اگر شکیبا باشی تقدیر الهی بر تو جاری میشود و تو پاداش داده خواهی شد و اگر بی تابی کنی نیز تقدیر الهی بر تو جاری میشود و تو گناه کاری . ای اشعث! پسرت تو را شاد میساخت و برای تو گرفتاری و آزمایش بود، و مرگ او تو را اندوهگین کرد در حالی که برای تو پاداش و رحمت است .
[و اشعث پسر قیس را که فرزندش مرده بود چنین تعزیت فرمود:] اشعث! اگر بر پسرت اندوهگینی، سزاواری به خاطر پیوندی که- با او- داری، و اگر شکیبا باشی هر مصیبت را نزد خدا پاداشی است. اشعث! اگر شکیبایی پیش گیری حکم خدا بر تو رفته است و مزد داری، و اگر بی تابی کنی تقدیر الهی بر تو جاری است و گناهکاری. پسرت تو را شاد میداشت و برای تو بلا بود و آزمایش، و تو را اندوهگین ساخت و آن پاداش است و آمرزش.
و فرمود مر اشعث بن قیس را در حالتی که بر صبر ترغیب میفرمود او را از موت پسری که او را بود ای اشعث اگر اندوه خوری بر پسر خودت پس بتحقیق که سزاوار شده بآن حزن و اندوه کذا بود صادر شده قرابت و خویشی و اگر شکیبائی نمائی پس در رحمت خداست از هر مصیبتی عوضی یا افزونی ای اشعث اگر صبر کنی روان شود بر تو تقدیر حق تعالی و تو با مزد باشی و اگر جزع کنی روان شود بر تو تقدیر خدا و تو با وزر و معصیت باشی شاد ساخت تو را پسر تو در حال ولادت و حال آنکه او بلا بود و فتنه و حال آنکه آن ثوابست و رحمة
در تعزیت به اشعث بن قیس که پسرش مرده بود چنین فرمود:
ای اشعث، اگر بر پسرت اندوهگین هستی، سزاواری، زیرا جگر گوشه توست. اگر صبر کنی، خداوند به هر مصیبتی پاداشی دهد.
ای اشعث، اگر در این مصیبت صبر کنی، تقدیر خداوند بر تو رفته است و تو را مزدی است و اگر بیتابی کنی، تقدیر خداوند بر تو رفته و تو گناهکاری.
ای اشعث، پسر تو شادمانت می داشت، پس برای تو بلا و آزمایش بود اکنون تو را محزون داشته و آن ثواب است و رحمت.
و آن حضرت،اشعث را به خاطر مرگ فرزندش این گونه تسلیت داد :
ای اشعث،اگر بر فرزندت غمگینی سزاواری که این لازمه خویشاوندی است،و اگر صبر کنی خدا را در هر مصیبتی پاداشی است .
ای اشعث،اگر صبر کنی تقدیر الهی بر تو جاری شده و اجر خواهی برد، و اگر بیتابی کنی تقدیر الهی بر تو جاری شده و گناهکار خواهی شد .ای اشعث، فرزندت تو را خوشحال کرد در حالی که برای تو امتحان و آزمایش بود،و غمگینت ساخت در حالی که برای تو ثواب و رحمت است .
شروح:
و غری اعدی عدوله بثلاث کلمات ههنا، لا یقول: احداها اهل الدنیا لاصدق الصدیق و الرحم مونثه لانه بمعنی القرابه. و الخلف: العوض. و الماجور المعطی الاجر و الثواب علی الصبر عند المصیبه، یقال: آجره الله یاجره ای اثابه، و الاجر: الثواب. و الوزر: الاثم و الثقل، یقال: وزر فهو موزور ای عوقب و قوله: مازور و اصله موزور فهمز للازدواج بینه و بین ماجور، و کما جاء فی الحدیث النبوی: ارجعن مازورات غیر ما جررات و لو افرد لقال: موزورات.
قال قوم: الانسان یبقی بنوعه یعنی یبقی نوع الانسانیه بالتوالد و التناسل، و ما قدر الله تعالی الانسان واحد بقاء من ابتداء الدنیا الی انتهائها، فالوالد یتصور بقاه، من بقاء ولده و بقاه محبوب، فبقاء ولده الذی هو بقاه، من طریق بقاء النوع ایضا محبوب، فالوالد یجزع علی ولده اکثر مما یجزع علی غیره لانه یجزع فوات بقاء شخصه لانه فناء جزء منه لان ببقاء الولد یبقی نوع الانسان. او صبرت جری علیک القدر: و انت ماجور الصبر، ثبات باعث الدین، عند مقابله باعث الشهوه، و ثواب الصبر یبقی ما لا نهایه له، و الجزع لا تمد اوقاته و تبقی تبعاته. و الازر: الاثم و الثقل، و اصل مازور موزور، فهمز للازدواج بینه و بین ماجور: کما فی الحدیث النبوی، ارجعن مازورات غیر ماجورات. قوله علیهالسلام: (سرک: یعنی ولدک حین ولد سرک). و هو بلاء و فتنه: کما قال تعالی: انما اموالکم و اولادکم فتنه. و حزنک: حین مات و هو ثواب و رحمه: فی قوله تعالی: انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب.
امام (علیه السلام) وقتی که اشعث بن قیس را به خاطر مرگ فرزندش تسلیت میداد فرمود: (ای اشعث اگر به حال پسرت غمگینی، این اندوه به خاطر خویشاوندی کار شایستهای است، اما اگر صبر کنی، در نزد خدا هر مصیبتی پاداشی دارد. ای اشعث اگر صبر کنی قضا و قدر در مورد تو جاری شود و تو به اجرت میرسی. و اگر بیتابی کنی حکم الهی بر تو جاری میشود و تو گنهکار خواهی بود. (ای اشعث) پسرت باعث شادمانی تو بود و در عین حال گرفتاری و بلا بود، باعث غم تو شد، در حالی که پاداش و رحمت نیز هست). امام (علیه السلام) نخست اندوه او را (در مصیبت فرزندش) ستوده و بجا دانسته است، زیرا سزاوار است که هر خویشاوندی در مصیبت خویش خود غمگین شود. و به دنبال آن، مطالبی را که دلیل بر زشتی بیتابی و غم است و صبر بر آن به جهاتی بهتر است به شرح زیر آورده است: 1- عبارت: و ان تصبر … خلف که یک قضیه شرطیه متصله است، صغرای قیاس مضمری است که کبرای مقدر آن چنین است: و هر چه در پیشگاه خدا عوض داشته باشد صبر بر آن بهتر است. و نتیجهی قیاس چنین میشود: اگر بر این مصبت صبر کنی، صبر بهتر است. 2- عبارت: ان صبرت … و انت ماجور یعنی: در برابر صبرت، پاداش مییابی. این جمله نیز صغرای قیاس مضمری است که کبرای مقدرش میشود: و هر چه را که مقدر شود شکیبایی بر آن اجر دارد، پس شکیبایی بر آن بهتر است. 3- او را از بیتابی برحذر داشته است، با این عبارت: و ان جزعت … مازور یعنی در بیتابی کردن، گنهکاری! اصل مازور، موزور بوده است، به خاطر این که با ماجور هم طراز باشد، با همزه استعمال شده است، و این جمله نیز قیاس مضمری است که کبرای مقدرش چنین است: و هر که قدر بر او جاری شده، اگر بیتابی کند، گنهکار است و وارد آتش جهنم میشود. 4- عبارت: سرک و هو بلاء و فتنه هشداری است نسبت به زیادهروی در شادی و سرور بر وجود فرزند. و دلیل بلا بودن آن، این است که زیادهروی در محبت فرزند مستلزم خوی ناپسند چون ترس از جهاد میباشد. از آن رو که مبادا از فرزندش جدا شود! و مانند بخل، به سبب ترس از تنگدستی فرزند و توجه به آیندهی او، و مثل اندوه و غم دربارهی بیماریها و حوادث برای او، همانطوری که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده است: فرزند باعث غم، ترس و بخل است. و همچنین کینه و دشمنی با فرزند که باعث عاق کردن و قطع رحم و محروم داشتن او از مال و ثروت میشود پس سزاوار است که خداوند پدر را به وسیلهی فرزند بیازماید و از وی بخواهد که نسبت به فرزندش به عدالت رفتار کند. واو در و هو حالیه است و جمله، صغرای قیاس مضمری است که کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر چه اینطور باشد، سزاوار است که بر شادی از دست رفتهی آن تاسف نخورند. 5- عبارت: و حزنک … هشداری است نسبت به اندوه در مصیبت است به دلیل آن که لازمهی ترک اندوه، صبر بر مصیبت است که اجر و رحمت خدا را در پی دارد، و این عبارت مقدمهی صغرای قیاس مضمری است که کبرای مقدر آن چنین است: و هر صبری بر اندوه، خود اجر و رحمتی در پی دارد، پس سزاوار است که بر این اندوه صبر کنند.
وَ قَالَ علیه السلام [ لِلْأَشْعَثِ بْنِ قَیْسٍ وَ قَدْ عَزَّاهُ عَنِ ابْنٍ لَهُ]
وَ قَدْ عَزَّی اَلْأَشْعَثَ بْنَ قَیْسٍ عَنِ ابْنٍ لَهُ یَا أَشْعَثُ إِنْ تَحْزَنْ عَلَی ابْنِکَ فَقَدِ اسْتَحَقَّتْ [ذَلِکَ مِنْکَ]
مِنْکَ ذَلِکَ الرَّحِمُ وَ إِنْ تَصْبِرْ فَفِی اللَّهِ مِنْ کُلِّ مُصِیبَةٍ خَلَفٌ یَا أَشْعَثُ إِنْ صَبَرْتَ جَرَی عَلَیْکَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْجُورٌ وَ إِنْ جَزِعْتَ جَرَی عَلَیْکَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْزُورٌ یَا أَشْعَثُ ابْنُکَ سَرَّکَ وَ هُوَ بَلاَءٌ وَ فِتْنَةٌ وَ حَزَنَکَ وَ هُوَ ثَوَابٌ وَ رَحْمَةٌ .
قد روی هذا الکلام عنه ع علی وجوه مختلفة و روایات متنوعة هذا الوجه أحدها و أخذ أبو العتاهیة ألفاظه ع فقال لمن یعزیه عن ولد و لا بد من جریان القضاء إما مثابا و إما أثیما.
و من کلامهم فی التعازی إذا استأثر الله بشیء فاله عنه و تنسب هذه الکلمة إلی عمر بن عبد العزیز .
و ذکر أبو العباس فی الکامل أن عقبة بن عیاض بن تمیم أحد بنی عامر بن لؤی استشهد فعزی أباه معز فقال احتسبه و لا تجزع علیه فقد مات شهیدا فقال عیاض أ ترانی کنت أسر به و هو من زینة الحیاة الدنیا و أساء به و هو من الباقیات الصالحات.
و هذا الکلام مأخوذ من کلام أمیر المؤمنین ع .
و من التعازی الجیدة قول القائل و من لم یزل غرضا للمنون
و قال آخر هو الدهر قد جربته و عرفته
و قال آخر أینا قدمت صروف اللیالی
ابن نباتة السعدی
نعلل بالدواء إذا مرضنا
البحتری
إن الرزیة فی الفقید فإن هفا
و کتب بعضهم إلی صدیق له مات ابنه کیف شکرک لله تعالی علی ما أخذ من ودیعته و عوض من مثوبته.
و عزی عمر بن الخطاب أبا بکر عن طفل فقال عوضک الله منه ما عوضه منک فإن الطفل یعوض من أبویه الجنة .
و فی الحدیث المرفوع من عزی مصابا کان له مثل أجره.
و قال ع من کنوز السر کتمان المصائب و کتمان الأمراض و کتمان الصدقة.
و قال شاعر فی رثاء ولده و سمیته یحیی لیحیا و لم یکن
و قال آخر و هون وجدی بعد فقدک أننی إذا شئت لاقیت امرأ مات صاحبه.
آخر و قد کنت أرجو لو تملیت عیشة أخذه المتنبئ فقال قد کنت أشفق من دمعی علی بصری فالیوم کل عزیز بعدکم هانا ( دیوانه 4:222. ) و مثله لغیره فراقک کنت أخشی فافترقنا فمن فارقت بعدک لا أبالی
(و قال علیهالسلام) و فرمود آن حضرت علیهالسلام (و قد عزی الاشعث بن قیس) وقتی که بر صبر ترغیب مینمود اشعث بن قیس را (عن ابن له) از وفات پسری که مر او را بود (یا اشعث) ای اشعث (ان تحزن علی ابنک) اگر اندوهناک شوی بر فوت پسر خودت (فقد استحقت) پس به تحقیق که استحقاق پیدا کرده و سزاوار شدهای (ذلک منک) به آن خون که از تو صادر شده (الرحم) قرابت و خویشی (و ان تصبر) و اگر صبر کنی و شکیبایی نمایی (ففی الله) پس در رحمت خدا ثابت است (فی کل مصیبه) در هر مصیبتی و ماتمی (خلف) عوضی با افزونی. (یا اشعث) ای اشعث (ان صبرت) اگر صبر کنی (جری علیک القدر) جاری شود بر تو تقدیر باری (و انت ماجور) و حال آنکه تو با مزد باشی (و ان جزعت) و اگر جزع کنی و زاری (جری علیک القدر) روان شود بر تو قدر حضرت عزت (و انت مازور) در حالتی که باشی با وزر و معصیت (ابنک سرک) پسر تو شاد ساخت تو را در حالت ولادت (و هو بلاء و فتنه) و حال آنکه این بلا بود و فتنه برای تو کقوله تعالی (انما اموالکم و اولادکم فتنه) زیرا که او سبب ترس است و بخل و جهل و حرص و غیر آن از رذایل چنانکه در حدیث واقع شده که: (ان الولد محبته مبخله مجهله) (و حزنک) و اندوهناک گردانید تو را در وفات (و هو ثواب و رحمه) و حال آنکه ثواب است و رحمت ذیالجلال و ایمن شدن از اهوال در روز حساب. کقوله تعالی: (انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب)
آن حضرت تعزیه داد (اشعث) را از پسر وی که مرده بود. فرمود: ای (اشعث) اگر محزون گردی بر پسر خود به تحقیق شایسته آن هست از تو پیوند فرزندی و اگر صبر کنی پس خدای عزوجل از هر مصیبتی عوض و جانشینی باشد. ای (اشعث) اگر صبر کنی جاری گردد بر تو حکم الهی و تو با اجر و مزد باشی، و اگر جزع نمائی هم جاری شود بر تو حکم قدر و تو آثم و با گنه باشی (فویل اهون من ویلین) این مثل است یعنی یک وای بهتر است از دو وای. مسرور کرد تو را این پسر و او بلا و فتنه بود، و محزون ساخت و او ثواب و رحمت بود.
و قال علیهالسلام و قد عزی الاشعث بن قیس عن ابن له: «یا اشعث، ان تحزن علی ابنک، فقد استحقت ذلک منک الرحم و ان تصبر ففی الله من کل مصیبه خلف. یا اشعث، ان صبرت جری علیک القدر و انت ماجور و ان جزعت جری علیک القدر و انت مازور، سرک و هو بلاء و فتنه و حزنک و هو ثواب و رحمه.» یعنی و گفت علیهالسلام در حالتی که تسلیت میداد و امر بر صبر میکرد اشعث پسر قیس را از مصیبت پسر او که ای اشعث، اگر تو اندوهناک باشی بر مرگ پسر تو، پس قرابت و خویشی مستحق آن است از تو و اگر صبر کنی پس در کرم خدا ثابت است از جهت هر مصیبتی جانشینی و عوضی، ای اشعث اگر صبر کنی جاری است بر تو تقدیر خدا و حال آنکه تو ثواب داده شدهای و اگر جزع و زاری کنی جاری است بر تو تقدیر خدا و حال آنکه تو وزر و وبال داشتهای، مسرور و خوش وقت ساخت تو را تقدیر خدا و حال آن که آن آزمایش و فریب است و اندوهناک ساخت تو را تقدیر خدا و حال آنکه آن ثواب و مرحمت است.
اللغه: و فیه: من عزی مصابا: ای حمله علی العزاء هو الصبر بقوله: عظم الله اجرک و نحو ذلک- مجمعالبحرین-. الاعراب: و قد عزی الاشعث، جمله حالیه عن فاعل قال خلف مبتدء موخر لقوله (من کل مصیبه) و هو جار و مجرور متعلق بفعل مقدر. فی الله متعلق بقوله: خلف و الجمله جزاء للشرط. و انت ماجور، جمله حالیه. المعنی: تعزیه المصاب دیدن الاحباب للثواب، و ندب الیه فی الشرع بالسنه و الکتاب کما ان التعزی و الصبر عند المصیبه مندوب الیه فی غیر واحد من الاخبار ففی الحدیث ان الله عزاء من کل مصیبه فتعز و ابعزاء الله. و المقصود بالتعزی بعزاء الله، التصبر و التسلی عند المصیبه و شعاره ان یقول (انا لله و انا الیه راجعون) کما امر الله تعالی فقال (155- البقره-: و بشر الصابرین- 156- الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون- 157- اولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئک هم المهتدون). و قد استدل (علیه السلام) لاشعث فی لزوم الصبر بوجوه ثلاثه: 1- الصبر یوجب عوض و خلف من المصیبه، و یمکن ان یکون المراد من الخلف ابن آخر یقوم مقام المفقود. 2- الویل و الثبور لا یغیر المقدور، فان صبرت جری علیک القدر مع الاجر و الثواب و ان جزعت جری علیک القدر مع الوزر و الاثم، و قد اثبت (علیه السلام) الورز فی الجزع علی المصیبه، فهو مخصوص بما یخالف الشرع او اعم من الحرمه و الکراهه. 3- الولد مادام حیا فتنه و بلاء و الم و عناء، فاذا مات یصیر رحمه و ثوابا و العجب ان الانسان یسر به مادام فتنه و بلاء، و یحزن علیه اذا صار رحمه و ثوابا و هذا من غلبه الاحساس المتاثر من الغرائز علی العقل. الترجمه: در تسلیت اشعث بن قیس کندی به مرگ پسرش فرمود: ای اشعث اگر بر پسرت غمگین باشی مقام پدری شایسته آنست، و اگر صبر کنی خدا هر مصیبتی را عوض میدهد، ای اشعث اگر صبر کنی قضا و قدر بر تو اجراء شده و اجر بردی، و اگر بیتابی کنی قضا و قدر بر تو اجرا شده و بار گناه بر دوش گرفتی، ای اشعث پسرت تا زنده بود فتنه و بلا بود و تو از او شاد بودی و چون مرد و برای تو رحمت و ثواب شد تو را اندوهگین کرد.
تسلیت داد علی اشعث را*** به وفات پسرش گاه عزا
گفت اشعث اگر اندوه خوری*** مستحقی چو تو او را پدری
ور کنی صبر خدا را اجر است*** اجر و مزدش عوضی از صبر است
اشعثا گر که شکیبا گردی*** زین قضا اجر مهنا بردی
ور که بیتاب شدی حکم قدر ***بر تو جاری و گناهت بر سر
این پسر شاد همی کرد تو را ***تا که بد فتنه و آشوب و بلا
چونکه شد رحمت و گردید ثواب*** دل باب از غم او گشت کباب
(الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) اقول: قول المصنف: (و قد عزی الاشعث عن ابن له) انما روی الکلینی و ابن ابیشعبه انه(علیه السلام) عزاه عن اخ له بهذا الکلام بدون فقره (سرک … )، و بدون کلمه(علی ابنک)، ففی(الکافی): علی بن محمد عن صالح بن ابیحماد رفعه قال: جاء امیرالمومنین(علیه السلام) الی الاشعث یعزیه باخ له یقال له عبدالرحمن، فقال له: ان جزعت فحق الرحم اتیت، و ان صبرت فحق الله (الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) ادیت، علی انک ان صبرت جری علیک القضاء و انت محمود و ان جزعت جری علیک القضاء و انت مذموم. فقال له الاشعث: انا لله و انا الیه راجعون. فقال(علیه السلام) له: اتدری ما تاویلها؟ قال: لا، انت غایه العلم و منتهاه. فقال(علیه السلام): اما قولک (انا لله) فاقرار منک بالملک، و اما قولک(انا لله و انا الیه راجعون) فاقرار منک بالهلک. و مثله الثانی فی(تحفه)، و رواه المبرد فی(کامله) من قوله(ان صبرت- الی- و انت مازور). و کیف کان، فالتعزیه مندوب الیها، ففی الخبر: قال داود(علیه السلام): الهی ما جزاء من یعزی الحزین و المصاب ابتغاء مرضاتک؟ قال: ان اکسوه رداء من اردیه الایمان استره به من النار و ادخله به الجنه. و فی الخبر: قال موسی(علیه السلام): یا رب ما لمن عزی الثکلی؟ قال: اظله فی ظلی یوم لا ظل الا ظلی. ایضا قال النبی(صلی الله علیه و آله): من عزی مصابا کان له مثل اجره من غیر ان ینقص من اجر المصاب شیء. هذا، و روی الخطیب فی محمد بن بشر البغدادی ان النبی(صلی الله علیه و آله) عزی معاذ بن جبل- و هو وال بالیمن- عن ابن له، فکتب الیه: اعظم الله لک الاجر و الهمک الصبر و رزقک الصبر عند البلاء و الشکر عند الرخاء، انفسنا و اموالنا (الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) و اهلونا من مواهب الله الهنیه و عواریه المستودعه، یمتعنا بها الی اجل معدود و یقضیها لوقت معلوم، و حقه علینا هناک اذا ابلانا الصبر، فعلیک بتقوی الله و حسن العزاء، فان الحزن لا یرد میتا و لا یوخر اجلا، و ان الاسف لا یرد ما هو نازل بالعباد. (یا اشعث ان تحرن علی ابنک فقد استحقت منک ذلک) هکذا فی(المصریه) و الصواب: (ذلک منک) کما فی(ابن ابیالحدید و ابن میثم و النسخه الخطیه). (الرحم) لشاعر: و سمیته یحیی لیحیا و لم یکن الی رد امر الله فیه سبیل تیمنت فیه القال حین رزقته و لم ادر ان الفال فیه یفیل فی(الجزری) فی و قائع سنه(612): توفی ولد الخلیفه- و کان یلقب الملک المعظم- و حزن علیه الخلیفه حزنا لم یسمع بمثله حتی انه ارسل الی اطراف الاصحاب ینهاهم عن انفاذ رسول الیه یعزیه بولده، و لم یقرا کتابا و لا سمع رساله و انقطع و خلا بهمومه و احزانه، و روی علیه من الحزن و الجزع ما لم یسمع بمثله، و مشی جمیع الناس بین یدی التابوت الی تربه جدته عند قبر معروف الکرخی، و لما ادخل التابوت اغلقت الابواب و سمع الصراخ العظیم من داخل التربه، فقیل ان ذلک صوت الخلیفه، و اما العامه ببغداد فانهم وجدوا علیه وجدا شدیدا، و دامت المناجاه علیه فی اقطار بغداد لیلا و نهارا، و لم یبق (الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) ببغداد محله الا و فیها النوح، و لم تبق امراه الا و اظهرت الحزن. و عن الزبیر بن بکار: ان ابن الزبیر خطب بعد قتل المصعب اخیه: اتانا من العراق خبر احزننا و افرحنا، فاما الذی احزننا فان لفراق الحمیم لذعه یجدها حمیمه عند المصیبه. (و ان تصبر ففی الله) ای: فی ثوابه (من کل مصیبه خلف). قال الجاحظ: کان علی(علیه السلام) اذا عزی قوما قال: ان تجزعوا فاهل ذلک الرحم، و ان تصبروا ففی ثواب الله عوض من کل فائت، و ان اعظم مصیبه اصیب بها المسلمون محمد(صلی الله علیه و آله). و قال سهل بن هارون: التهنئه باجل الثواب اولی من التعزیه علی عاجل المصیبه. (یا اشعث ان صبرت جری علیک القدر و انت ماجور). خطوب المنایا صرحت عن مواهب مواهب اجر من نتاج المصائب روی ان داود(علیه السلام) مات له ولد فحزن علیه، فاوحی الیه: ما کان یعدل هذا الولد عندک؟ قال: ملء الارض ذهبا. قال تعالی فلک عندی ملء الارض ثوابا. (و ان جزعت جری علیک القضاء و انت مازور) ماضی مازور(وزر) من باب علم و حسب و شرف، و اصله موزور، و انما قیل مازور فی قبال ماجور و لو افرد عنه یقال موزور. (الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) و فی(المعجم): عن الصولی قال: لما مات غلام ابیالجهم- من عمال ابن الزیات- خاطب ملک الموت و قال: ترکت عبید بنیطاهر و قد ملاوا الارض عرضا و طولا و اقبلت تسعی الی واحدی ضرارا کانی قتلت الرسولا فسوف ادین بترک الصلاه و اصطبح الخمر صرفا شمولا و قالوا: کان رجل من عاد مسمی بحمار، فمات اولاد له بصاعقه فکفر کفرا عظیما، فلا یمر بارضه احد الا دعاه الی الکفر، فان اجابه و الا قتله، و به یضرب المثل فی قولهم(اکفر من حمار). و قیل: المصیبه واحده ان صبرت، و الا فمصیبتان، و المصیبه بالاجر اعظم من المعصیه بالاخر. ان یکن ما اصبت به جلیلا فذهاب العزاء فیه اجل کل آت لا شک آت و ذو اک جهل معنی و الهم و الحزن فضل و لما مات ابنا القرزدق قال: فما ابناک الا من بنیالناس فاصبری فلن یرجع الموتی حنین الماتم و فی(الجزری): مات ابن للسلطان ملک شاه فی سنه(474) فجزع علیه جزعا شدیدا و حزن علیه حزنا عظیما و منع من اخذه و غسله حتی تغیرت رائحته و اراد قتل نفسه مرات. (یا اشعث ابنک) هکذا فی(المصریه) و لکن کلمه(ابنک) زائده قطعا لعدم وجودها فی(ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه)، و اما(یا اشعث) فانما (الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) هی فی الاول. (سرک و هو بلاء و فتنه) (انما اموالکم و اولادکم فتنه … ). (و حزنک و هو فواب و رحمه) عزی رجل الهادی بن المهدی العباسی عن ابن له فقال: کان لک من زینه الحیاه الدنیا و هو الیوم من الباقیات الصالحات و قال الطائی: علیک بثوب الصبر اذ فیه ملبس فان ابنک المحمود بعد ابنک الصبر و فی(الطبری): قدم المهدی البصره فمر فی سکه قریش- و کانوا یتشامون بها- و صاحب شرطته امامه و ابنته البانوقه بینه و بین صاحب الشرطه فی هیئه الفتیان علیها قباء اسود و منطقه و شاشه متقلده السیف و کان ثدیاها قد رفعا القباء، ثم ماتت ببغداد فاظهر علیها المهدی جزعا لم یسمع بمثله، فجلس للناس یعزونه، فاکثر الناس و اجمعوا علی انهم لم یسمعوا تعزیه اوجز و ابلغ من تعزیه شبیب ابن شیبه، فقال له: الله خیر لها منک، و ثواب الله خیر لک منها، و انا اسال الا یحزنک و لا یفتنک. و روی(الاستیعاب) عن ابراهیم بن الاشتر عن ابیه عن ام ذر زوجه ابیذر قالت: بکیت. فقال ابوذر: ما یبکیک؟ فقلت: ما لی لا ابکی و انت تموت بفلاه - الی ان قال- فقال: فابشری و لا تبکی، فانی سمعت النبی(صلی الله علیه و آله) یقول: لا یموت بین امرئین مسلمین ولدان او ثلاثه فیصبران و یحتسبان فیریان النار ابدا، و قد مات لنا ثلاثه من الولد- … (الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) و فی (کامل المبرد): قالت الخنساء ترثی اخاها معاویه بن عمرو من ابیها و امها: اریقی من دموعک و استفیقی و صبرا ان اطقت و لن تطیقی الی ان قالت: فلا و الله لا تسلاک نفسی لفاحشه اتیت و لا عقوق و لکنی رایت الصبر خیرا من النعلین و الراس الحلیق و قال فی معنی البیت الاخیر: ان المراه اذا کانت اصیبت بحمیم جعلت فی یدیها نعلین تصفق بهما صدرها و وجهها. و نظرت اعرابیه الی امراه حولها عشره من بنیها کانهم الصقور، فقالت: لقد ولدت لکم حزنا طویلا. و قیل لاعرابیه مات ابنها: ما احسن عزاءک. فقالت: ان فقدی ایاه آمننی من المصیبه بعده. هذا، و قیل لاعرابی: کیف حزنک الیوم علی ولدک؟ فقال: ما ترک حب الغداء و العشاء لی حزنا.
(فقد استحقت منک ذلک للرحم) لانها غریزه فی الحیوان و الانسان.. حتی رسول الله (صلی الله علیه و آله) تندت عیناه بالدموع علی ولده ابراهیم و قال: ان العین تدمع و القلب یحزن، و لا نقول الا ما یرضی الرب، و انا بفراقک یا ابراهیم لمحزونون. (و ان تصبر ففی الله الخ).. ای فی اجر الله و ثوابه عوض لک عن فراق ولدک (ان صبرت جری علیک القدر الخ).. لا مفر من الموت صبرت ام جزعت، و الفرق انک تشکر و توخر علی الصبر، و تلام و تواخذ علی الجزع.. و لا ترکو نفس حتی تتحمل المتاعب بصبر و ثبات، کما لا تصلح الارض الا بالتعب و الحرث. (ابنک سرک) کل والد یفرح و یسر بولده، لان حیاته امتداد لحیاته، و لان البنین زینه الحیاه کما جاء فی الایه 46 من سوره الکهف، و قد فرح رسول الله (صلی الله علیه و آله) بولده ابراهیم، و کان یذهب لیراه عند مرضعته، و هی زوجه حداد، و یقبله و یلاعبه. و قال ابراهیم الخلیل فرحا شاکرا: (الحمد لله الذی وهب لی علی الکبیر اسمعیل و اسحق- 39 ابراهیم). فالفرح بوجود العزیز حسن، او لا باس به، و الحزن علی وفاته غیر قبیح مادام کل من الفرح و الحزن فی حدود الله و حلاله. (و هو بلاء و فتنه الخ).. کان الولد من قبل بلاء علی والده فی تکالیف عیشه و حیاته، و بعض الاولاد الیوم کارثه علی الوالد و المجتمع فی تحرره من قیود الدین و الاداب.. فالبنت مینی جوب و سفور، و الصبی خنفس و خمور، و الاب المسکین بین طابقین من نار: نار الحب و العاطفه، و نار الغیظ و الحزن علی ولده الذی انتزعه الشیطان من یده، و لا حیله الا الحسرات و الزفرات.. و لیس من شک ان هذا الحزن و الغیظ (ثواب و رحمه) کما قال الامام، ان کان لوجه الله و الحق.
… القدر و انت مازور: ای مقترف للوزر و هو الذنب … و هو بلاء و فتنه: سرک ای اکسبک سرورا و ذلک عند ولادته و هو اذ ذاک بلاء بتکالیف تربیته و فتنه بشاغل محبته و حزنک اکسبک الحزن و ذلک عند الموت
امام علیهالسلام هنگامی که اشعث ابن قیس (یکی از منافقین اصحاب و یاران خود) را از مردن فرزندش تسلیت میداد و به صبر و شکیبائی ترغیب مینمود (درباره بیتابی نکردن) فرمود: ای اشعث اگر بر (مرگ) پسرت اندوهناک باشی خویشی شایسته است که افسرده شوی (اندوه تو در مرگ فرزندت بیجا نیست) و اگر شکیبا باشی پیش خدا هر مصیبت و اندوهی را جانشینی (پاداشی) است. ای اشعث، اگر صبر کنی قضاء و قدر بر تو جاری میگردد و تو اجر و مزد مییابی، و اگر بیتابی نمائی حکم الهی بر تو جاری میشود در حالی که گناه کردهای، ای اشعث پسرت (هنگام به دنیا آمدن) تو را شاد نمود در حالی که (برای تو) بلاء و گرفتاری بود، و (با مردنش) تو را اندوهگین ساخت در حالی که (برای تو) پاداش و رحمت بود (پس سزاوار است که در اندوه او شکیبا باشی).
جای تردید نیست که دنیا بصورت مسافرخانه است. دستهای میآیند و دستهای دیگر میروند. دانا کسی است که در این گونه حوادث ثواب ذخیره کند و مغرور به مال، ثروت و زیبائیهای دنیا از جمله فرزند نگردد که همه وسائل آزمایش است. علی (علیه السلام) در نهجالبلاغه اشعث را مذمت میکند چون در منبر کوفه به آن حضرت اعتراض کرد. حضرت او را منافق معرفی کرده و میفرماید: دو مرتبه اسیر شدهای در حال اسلام و کفر زیرا اشعث در صدر اسلام به حالت کفر اسیر شد و همچنین در زمان ابوبکر قیام کرد که اسیر شد. ابوبکر خواهرش را به او تزویج کرد. اشعث در بازار شتر فروشان تعداد زیادی شتر نهر کرد وبه خانهای پناه برد، گفت اگر در یمن بودید و لیمه میدادم ولی حالا شترها را تقسیم کنید پولش را میدهم. موقعی که حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) به خلافت رسید، اشعث حاکم آذربایجان بود. حضرت نامهای به او نوشت در ضمن نامه وضع خلافت خود و مخالفین خویش را در بصره تشریح کرد آنگاه نوشت این شغلی که دارای امانتی است در دست تو و اموال زیر دستت مال خدا و تو هم خزینهدار خدائی تا به من تحویل دهی. اشعث خواست به معاویه ملحق شود ولی اطرافیانش او را منصرف کردند. اشعث به علی (علیه السلام) ملحق شد و در جنگ صفین برای اولین بار با دلاوری فراوان آب را از چنگ لشکریان معاویه بیرون آورد و شامیان را با سربازان طائفهاش و دلاوری مالک اشتر تار و مار کرد. توجه حضرت به اشعث و تسلیت وی ممکن است در همین ایام باشد و الا در داستان تحکیم و پس از آن وضع خوبی با آن حضرت نداشته تا آنجا که امام (علیه السلام) را تهدید به مرگ کرده است. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: اشعث در خون علی (علیه السلام) شرکت کرد دخترش جعده حضرت امام مجتبی (علیه السلام) را زهر داد و پسرش در خون امام حسین (علیه السلام) دخالت نمود.
و قال علیهالسلام- و قد عزی الاشعث بن قیس عن ابن له- (قد مات) (یا اشعث، ان تحزن علی ابنک فقد استحقت منک ذلک الرحم) ای کونه رحمالک، و هذا کنایه عن عدم الاسائه فی التحزن علی الارحام (و ان تصبر ف) الصبر اولی اذ (فی الله من کل مصیبه خلف) فیعوص الانسان عما اصابه (یا اشعث، ان صبرت جری علیک القدر) ای الذی قدر لک من المصائب و الالام (و انت ماجور) بصبرک فی المصیبه. (و ان جزعت) و الجزع اظهار الشکوی و عدم الرضا بالمصائب (جری علیک القدر و انت مازور) ای مرتکب للوزر و الذنب، فمن الافضل الصبر، لان الجزع لا یسبب دفاعا، و لا اجرا (یا اشعث، ابنک سرک) حین ولدلک (و هو بلاء) لانک کنت مکلفا بتربیته (و فتنه) ای امتحان لک هل تقوم بما امر الله فیه ام لا؟ (و حزنک) موته (و هو ثواب و رحمه) اذ الله سبحانه یعطی الثواب للوالدین فی فقد الاولاد.
اللغه: عزی مصابا: حمله علی العزاء و هو الصبر. الرحم: القرابه. مصیبه: بلیه، نازله. خلف: عوض. ماجور: مثاب. جزعت: حزنت حزنا شدیدا و لم تصبر. مازور: ماثوم. فتنه: امتحان و اختبار. الشرح: (یا اشعث) بن قیس (ان تحزن علی ابنک فقد استحقت منک ذلک الرحم) لان صله القربی و العاطفه التی اودعها الله فی نفوس الارحام امر طبیعی للتکامل فی طریق التعامل و المحبه (و) لکن (ان تصبر ففی الله من کل مصیبه خلف) ان الزمت نفسک بالصبر فان فی ثواب الله و ما جعله من الاجر للصابرین و المصابین عوض عن فقدک لابنک، و اعلم یا اشعث ان صبرت جری علیک القدر و انت ماجور و فحکم الله سینفذ شئت ام ابیت فان رضیت بقضائه و حکمه و صبرت علی بلائه کان لک الاجر و الثواب و ان جزعت فشققت الثیاب و لطمت الوجه و دعوت بالویل و الثبور جری علیک القدر المحتوم المکتوب علیک و انت مازور ماثوم یا اشعث ابنک سرک و هو بلاء و فتنه کما قال تعالی: (ان من اموالکم و اولادکم لفتنه) و حزنک و هو ثواب و رحمه فموت الطفل و ان کان یحزن ابویه و لکنه رحمه لهم یقف علی باب الجنه یقول لا ادخل حتی یدخل ابوای کما فی الحدیث …
«و آن حضرت به اشعث بن قیس که پسری از او مرده بود چنین تسلیت فرمود: «ای اشعث، اگر بر پسرت اندوهگینی سزاوار است و این به خاطر پیوندی است که با او داری و اگر شکیبایی کنی هر مصیبت را، در پیشگاه خداوند عوض و پاداشی است. ای اشعث اگر شکیبایی کنی، سرنوشت بر تو رفته است در حالی که مزد داری و اگر بی تابی کنی، سرنوشت بر تو رفته است در حالی که گناهکاری. ای اشعث، پسرت تو را شاد ساخت -به هنگام تولد- در عین حال بلا و آزمایش بود، و تو را - با مرگ خود- اندوهگین ساخت، در حالی که ثواب و رحمت بود.»
ابن ابی الحدید می گوید: این سخن و تسلیت را از علی علیه السّلام به صورتهای مختلف و روایات متنوع نقل کرده اند که روایت فوق یکی از آنهاست. ابو العتاهیه هم الفاظ و کلمات آن حضرت را گرفته است و ضمن شعری به کسی که فرزندش درگذشته بوده است چنین سروده است: از جریان یافتن سرنوشت چاره ای نیست یا در حالی که مزد و پاداش همراهش باشد یا آنکه سوگوار مرتکب گناه گردد.
ابن ابی الحدید سپس سخنان بزرگان و اشعاری را نقل کرده است که به ترجمه یکی دو مورد آن بسنده می شود، ابن نباته سعدی چنین سروده است: چون بیمار می شویم با دارو بهبودی می جوییم، آیا دارو از مرگ شفا می بخشد و برای خود پزشک برمی گزینیم، آیا پزشکی هست که بتواند آنچه را سرنوشت پیش آورده است به تأخیر اندازد، نفسهای ما حساب شده است و حرکات ما چیزی جز فنا نیست.
در حدیث مرفوع آمده است: که هر کس مصیبت زده ای را تسلیت دهد برای او هم پاداشی چون پاداش او منظور می شود.
و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: از گنجینه های اسرار پوشیده داشتن مصیبتها و بیماریها و صدقات است.
شاعری دیگر چنین سروده است: از فراق تو می ترسیدم که متأسفانه از یکدیگر جدا شدیم و پس از تو از هر کس دیگر جدا شوم، اهمیتی به آن نمی دهم.
و قال علیهالسلام
وَ قَدْ عَزّی الْأَشْعَثَ بْنَ قَیْسٍ عَنِ ابْنٍ لَهُ:
یَا أَشْعَثُ،إِنْ تَحْزَنْ عَلَی ابْنِکَ فَقَدِ اسْتَحَقَّتْ مِنْکَ ذلِکَ الرَّحِمُ،وَ إِنْ تَصْبِرْ فَفِی اللّهِ مِنْ کُلِّ مُصِیبَةٍ خَلَفٌ.یَا أَشْعَثُ،إِنْ صَبَرْتَ جَرَی عَلَیْکَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْجُورٌ،وَ إِنْ جَزِعْتَ جَرَی عَلَیْکَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْزُورٌ؛یَا أَشْعَثُ،ابْنُکَ سَرَّکَ وَ هُوَ بَلاَءٌ وَ فِتْنَةٌ،وَ حَزَنَکَ وَ هُوَ ثَوَابٌ وَ رَحْمَةٌ.
امام علیه السلام در حالی که میخواست به اشعث بن قیس برای از دست دادن فرزندش تسلیت بگوید چنین فرمود:
ای اشعث! اگر به سبب از دست دادن پسرت محزون شوی (جای سرزنش نیست،زیرا) این بهواسطه پیوند نَسَب (و مقام پدری) است و اگر شکیبایی پیشه کنی،خداوند به جای هر مصیبتی عوضی قرار میدهد.
ای اشعث! اگر صبر کنی،مقدرات الهی بر تو جاری میشود و پاداش خواهی داشت و اگر بیتابی کنی باز هم مقدرات،مسیر خود را طی میکند؛ولی تو گناهکار خواهی بود.
ای اشعث! فرزندت تو را مسرور ساخت در حالی که سبب آزمایش و فتنه بر تو بود؛ولی تو را محزون ساخت در حالی که برای تو ثواب و رحمت است (بنابراین نباید نگران باشی). ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:این حدیث شریف به شکلهای متنوعی نقل شده که یک صورت آن همین کلام مورد بحث است و سپس میافزاید:از کسانی که پیش از سیّد رضی آن را نقل کردهاند،ابن عبد ربه در عقد الفرید و مبرد در کتاب کامل است و گروهی پس از سیّد رضی نیز آن را در کتاب خود آوردهاند؛از جمله راغب اصفهانی در محاضرات و طرطوشی در سراج الملوک و آمُدی در غرر الحکم و نویری در نهایة الإرب است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 230) )
این گونه باید تسلیت گفت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،به اشعث بن قیس برای از دست دادن فرزندش تسلیت میگوید؛تسلیتی بسیار پرمعنا و آموزنده که برای هر مصیبتزدهای کارساز است.
نخست به اشعث حق میدهد که به سبب جنبههای عاطفی،محزون باشد.
میفرماید:«ای اشعث! اگر براثر از دست دادن فرزندت محزون شوی (جای ملامت نیست،زیرا) پیوند نَسَبی،تو را سزاوار آن میکند»؛ (یَا أَشْعَثُ،إِنْ تَحْزَنْ عَلَی ابْنِکَ فَقَدِ اسْتَحَقَّتْ مِنْکَ ذلِکَ الرَّحِمُ) .
بدون شک عواطف انسانی ایجاب میکند که انسان به دلیل از دست دادن فرزند یا برادر یا دوست و یا عزیزی از عزیزان غمگین باشد هیچکس نمیتواند این واقعیت را انکار کند.به همین دلیل پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله برای از دست دادن فرزندش ابراهیم گریست و بزرگان دین در مصائب مختلفی گریه کردند.اگر انسان،محزون نشود جای تعجب است و دلیل بر ضعف عاطفی اوست.
ولی امام علیه السلام به دنبال این سخن،او را به صبر دعوت میکند و میفرماید:«اگر صبر و شکیبایی پیشه کنی،خداوند به جای هر مصیبتی عِوَضی (برای تو) قرار میدهد»؛ (وَ إِنْ تَصْبِرْ فَفِی اللّهِ مِنْ کُلِّ مُصِیبَةٍ خَلَفٌ) .
بنابراین لازم است که انسان جلوی طغیان عواطف را بگیرد و زبان به ناسپاسی نگشاید و بیتابی نکند و سخنانی که دلیل بر عدم خشنودی در مقابل مقدرات الهی است نگوید تا از اجر و پاداش الهی برخوردار باشد و شایستگی خود را از نظر خویشتنداری اثبات کند.
در واقع صابران،تسلیم رضای خداوند و تقدیر او میشوند و این تسلیم و رضا پاداش الهی به دنبال دارد.این پاداش ممکن است پاداش دنیوی و معادل چیزی که از دست رفته است یا بهتر از آن باشد و ممکن است پاداش اخروی باشد و تعبیر«خَلَفْ»با هر دو سازگار است.گاه خداوند هر دو را به انسان میدهد،همانگونه که در داستان ایوب پیغمبر صلی الله علیه و آله میخوانیم که پس از آن همه صبر و شکیبایی،خداوند تمام آنچه را از زن و فرزند و مال و اموال او از دست رفته بود به او بازگرداند و مقام والای صابران را نیز به او داد.
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:«هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله رحلت فرمود (و مصیبت سنگینی بر خاندان او وارد شد) شخصی بر در خانه آن حضرت آمد و به تمام عزاداران سلام کرد،سپس گفت:سلام بر شما ای آل محمّد صلی الله علیه و آله.سپس با استفاده از آیهای از قرآن ( .آل عمران،آیه 185) چنین گفت:بدانید همه سرانجام مرگ را میچشند و پاداش خود را روز قیامت همگی مییابند،آنها که از آتش دوزخ نجات یابند و داخل بهشت شوند رستگار شدند و زندگی دنیا جز متاع غرور و فریب نیست.(آنگاه افزود:
فِی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَفٌ مِنْ کُلِّ هالِکٍ وَ عَزاءٌ مِنْ کُلِّ مُصیبَةٍ وَ دَرَکٌ لِما فاتَ؛ نزد خداوند متعال برای هرچیزی که از دست رفته ثوابی است و تسلیتی از هر مصیبت و جبرانی است برای آنچه از دست رفته است». ( .کافی،ج 3،ص 222،ح 8 )
در دومین بخش این تسلیت،امام علیه السلام بار دیگر خطاب به اشعث میکند و به نکته دیگری در تأیید نکته اول،نکتهای که بسیار آموزنده و جامع است،اشاره کرده میفرماید:«اگر صبر و شکیبایی کنی مقدرات بر تو جاری میشود (و مسیر خود را طی میکند) و تو پاداش خواهی داشت و اگر بیتابی کنی باز هم مقدرات مسیر خود را میپیماید و وزر و گناه بر تو خواهد بود»؛ (یَا أَشْعَثُ،إِنْ صَبَرْتَ جَرَی عَلَیْکَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْجُورٌ،وَ إِنْ جَزِعْتَ جَرَی عَلَیْکَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْزُورٌ ( .«مأزور»از ریشه«وِزْر»است و قاعدتاً اسم مفعول آن«مَوْزُور»؛مانند موجود و موعود که از ماده«وجود»و«وعد»گرفته شده؛ولی به گفته ارباب لغت برای هماهنگ شدن با واژه مأجور،واو در اینجا تبدیل به همزه شده و«مأزور»شده است )) .
اشاره به اینکه شکیبایی و بیتابی در حوادث ناخواسته و خارج از اختیار ما چیزی را تغییر نمیدهد،نه شکیبایی جلوی حادثه را میگیرد و نه بیتابی.تنها تفاوتی که در این میان پیدا میشود این است که شکیبایان اجر و پاداش فراوانی به سبب تسلیم و رضایشان در برابر تقدیرات الهی میبرند و بیتابان براثر ترک تسلیم و رضا و گاه اعتراض به تقدیر الهی و شکایت از آن،گرفتار آثار شوم گناه میشوند.
جالب اینکه در حدیثی میخوانیم:«جمعی (از شیعیان) خدمت امام باقر علیه السلام رسیدند در زمانی که فرزند بیماری داشت،آنها آثار غم و اندوه و بیقراری را در حضرت دیدند،به یکدیگر گفتند:به خدا سوگند اگر این بیمار از دنیا برود ما از این بیم داریم که چیزی از حضرت مشاهده کنیم که برای ما ناخوشایند باشد؛ ولی چیزی نگذشت که صدای گریه و ناله را از داخل خانه شنیدند.امام بیرون آمد در حالی که روی او گشاده بود،درست برخلاف حالت قبلی.حاضران عرض کردند:فدای تو شویم ما بیم داشتیم که اگر چنین حادثهای واقع شود از تو چیزی ببینیم که همه ما را اندوهگین کند.امام علیه السلام فرمود:
«إنّا لَنُحِبُّ أنْ نُعافا فیمَنْ نُحِبُّ فَإذا جاءَ أمْرُ اللّهِ سَلَّمْنا فیما أُحِبُّ؛ ما دوست داریم که عافیت نصیب کسی بشود که محبوب ماست و لذا نگرانیم و دعا میکنیم؛اما هنگامی که فرمان خدا فرا برسد (و محبوب ما از دست برود) ما تسلیم در برابر چیزی هستیم که خدا آن را دوست دارد». ( .کافی،ج 3،ص 226،ح 14 )
حضرت در سومین جمله با تعبیر زیبا و گویای دیگری اشعث را تسلیت میدهد و میفرماید:«ای اشعث،فرزندت تو را مسرور ساخت در حالی که (زنده بود و) آزمایش و فتنه برای تو محسوب میشد ولی تو را محزون ساخت در حالی که برای تو مایه ثواب و رحمت است (آیا باید از بلا و فتنه مسرور باشی و از ثواب و رحمت غمگین؟)»؛ (یَا أَشْعَثُ،ابْنُکَ سَرَّکَ وَ هُوَ بَلاَءٌ وَ فِتْنَةٌ،وَ حَزَنَکَ وَ هُوَ ثَوَابٌ وَ رَحْمَةٌ) .
این سخن،اشارهای است به آیه شریفه «وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ». (انفال، آیه28)
مرحوم«مغنیه»در شرح نهج البلاغه خود میگوید:فرزند ازآنرو برای پدر خود بلاست که تکالیفی بر دوش او مینهد به خصوص امروز که پسران و دختران براثر انحرافات اخلاقی مایه غم و اندوه پدرانند و این پدرانِ بیچاره، گویی در میان دو طبقه آتش،تحت فشار قرار دارند:آتش محبت و عاطفه و آتش اندوه و حزن نسبت به فرزندی که شیطان او را از دست آنان گرفته است.
و چارهای جز حسرت و اندوه و ناله ندارند و شک نیست که این حزن،مایه ثواب و رحمت است،همانگونه که امام علیه السلام در جمله بالا فرموده است. ( .فی ظلال نهج البلاغه،ج 4،ص 394)
آنچه را مرحوم«مغنیه»گفته گرچه یک واقعیت است؛ولی تفسیر کلام امام علیه السلام نیست.منظور امام علیه السلام این است که فرزند در حیات خود،مایه امتحان و آزمایش وفتنه است؛ولی در مرگش خداوند ثواب و رحمت به صابران میدهد؛ آیا جای تعجب نیست که انسان از حیاتش مسرور باشد و از مرگش غمگین؟
نکته ها:
1-اشعث بن قیس کیست؟
در جلد نخست و جلد هشتم از همین کتاب،شرح حال اشعث بن قیس را آوردهایم که خلاصهاش این است:اجمالاً او مردی منافق و مفسد بود که در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله ظاهراً مسلمان شد و بعد از آن حضرت در صف مرتدّین قرار گرفت.
سپس اسیر شد و اظهار ندامت و پشیمانی کرد و خلیفه اول او را بخشید و در حکومت امیرمؤمنان علی علیه السلام با دشمنان آن حضرت رابطه داشت،هرچند ظاهراً در صف پیروان آن حضرت بود و فعالیتهای تخریبی فراوانی داشت.اینکه امیرمؤمنان علی علیه السلام این منافق را به سزای اعمالش نمیرساند ظاهراً به دلیل داشتن قوم و قبیلهای نیرومند بود که امکان داشت ناآگاهانه سر به شورش بردارند.فرزندان اشعث نیز راه او را ادامه دادند و در داستان امام حسین علیه السلام و کربلا در صف دشمنان آن حضرت قرار گرفتند.دخترش جعده،همان کسی بود که امام حسن مجتبی علیه السلام را مسموم کرد.
برای شناختن این خانواده ننگین این حدیث امام صادق علیه السلام کفایت میکند که فرمود:
«إِنَّ الْأَشْعَثَ بْنَ قَیْسٍ شَرِکَ فِی دَمِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ ابْنَتُهُ جَعْدَةُ سَمَّتِ الْحَسَنَ وَ مُحَمَّدٌ ابْنُهُ شَرِکَ فِی دَمِ الْحُسَیْنِ؛ اشعث بن قیس در ریختن خون امیرمؤمنان علیه السلام (با ابن ملجم مرادی) شرکت داشت و دخترش جعده،امام حسن علیه السلام را مسموم کرد و پسرش محمد،در ریختن خون پاک امام حسین علیه السلام شرکت جست». ( .کافی،ج 8،ص 167،ح 187 )
2-راه و رسم تعزیت گفتن
یکی از کارهایی که اسلام به آن تشویق کرده تعزیت گفتن و تسلّی دادن افراد غمگین و مخصوصاً مصیبتدیده است تا آنجا که حتی آن بزرگواران به دشمنانشان نیز در مصیبتها تسلیت میگفتند،همانگونه که در حدیث شریف بالا،امیرمؤمنان علی علیه السلام به اشعثِ منافق تسلیت گفت و این یک خلق و خوی انسانی و بزرگوارانه است.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْ عَزَّی مُصَاباً کَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَنْتَقِصَ مِنْ أَجْرِ الْمُصَابِ شَیْئاً؛ کسی که مصیبتزدهای را تسلیت بگوید بهاندازه پاداش آن مصیبتزده ثواب دارد بیآنکه چیزی از اجر شخصی که گرفتار مصیبت است کم شود». ( .کافی،ج 3،ص 205،ح 2 )
در حدیث دیگری از ابوجعفر ثانی (امام جواد علیه السلام) میخوانیم:حضرت میخواست به مردی که فرزند عزیز خود را از دست داده بود تسلیت بگوید چنین فرمود:از مصیبت تو در مورد فرزندت علی باخبر شدم،نیز مطلع شدم که او از عزیزترین فرزندانت بود.آری خدای متعال (گاه) عزیزترین افراد انسان را میگیرد تا پاداشی هرچه بزرگتر به او دهد.خداوند اجر تو را افزون کند و صبر و شکیبایی دهد و قلب تو را آرامش ببخشد که او بر هر کاری قدرت دارد و خداوند،این مصیبت را جبران نماید. ( .همان،ح 10 )
این مسئله از نظر عقلی نیز مسلم است که تسلی دادن مصیبتزدگان و همدردی با آنها سبب تسکین و آرامش خاطر و کاهش درد و رنج مصیبت میشود و این،خدمت بزرگی به چنین کسانی است و چه بسا اگر این اظهار محبتها و همدردی و تسلیتها نباشد،طوفان سهمگین مصیبت بهقدری شدید است که شخص عزادار را از پای درمیآورد و به یقین نجات جان انسانها از افضل قربات است.
به خصوص در مورد مرگ فرزندان روایات زیادی در اجر و پاداش آنها وارد شده که خواندن این روایات برای اینگونه افراد مایه تسلی خاطر است.برای توضیح بیشتر به جلد 79 بحار الانوار صفحه 114 باب«اجر المصائب»مراجعه کنید.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following to express his condolences to al-Ash'ath ibn Qays about (the death of) his son: “O Ash'ath! If you grieve over your son, certainly it is the consequence of the blood relationship; but if you endure, Allāh will then provide recompense for every affliction. O Ash'ath! If you endure even then, matters will move on as ordained by Allāh. But in that case, you will deserve to be rewarded, whereas if you lose patience, matters will again move as ordained by Allāh. But in this case, you will be bearing the burden (of your sins). O Ash'ath! Your son made you happy while, at the same time, he was a trial and a hardship. (When he died,) he caused you to grieve while, at the same time, he has proved to be a source of reward and mercy for you.“
وَ قَالَ علیه السلام عَلَی قَبرِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله سَاعَةَ دَفنِهِ
إِنّ الصّبرَ لَجَمِیلٌ إِلّا عَنکَ وَ إِنّ الجَزَعَ لَقَبِیحٌ إِلّا عَلَیکَ وَ إِنّ المُصَابَ بِکَ لَجَلِیلٌ وَ إِنّهُ قَبلَکَ وَ بَعدَکَ لَجَلَلٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (به هنگام دفن رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) همانا شکیبایی نیکوست جز در غم از دست دادنت، و بیتابی ناپسند است جز در اندوه مرگ تو، مصیبت تو بزرگ، و مصیبتهای پیش از تو و پس از تو ناچیزند .
[و بر مزار رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، هنگام به خاک سپردن او گفت:] شکیبایی نیکوست جز در از دست دادنت، و بی تابی ناپسند است مگر بر مردنت. مصیبت تو سترگ است و مصیبتهای پیش و پس خرد، نه بزرگ.
و فرمود بر سر قبر رسول خدا در وقتی که دفن کرده شد بدرستی که صبر نیکوست مگر از تو و بدرستی که جزع زشتست مگر بر تو و بدرستی که مصیبت و ماتم که واقع شده بسبب تو هر آینه بزرگست و بدرستی که مصیبتی که پیش از تو است و بعد از تو هر آینه آسانست
هنگام به خاک سپردن رسول الله (صلی الله علیه و آله) بر سر قبر آن حضرت، چنین فرمود:
صبر نیکوست، مگر بر مرگ تو و بیتابی زشت است، مگر در فراق تو. اندوهی که از مرگ تو رسد بزرگ است و هر اندوه دیگر، چه پیش از آن و چه پس از آن، خرد است و بی مقدار.
کنار قبر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به وقت دفن آن حضرت گفت:
شکیبایی زیباست مگر بر مرگ تو،و بیتابی زشت است مگر در مصیبت تو.
هر آینه مصیبتی که از مرگ تو به ما رسید بزرگ،و مصائب پیش از تو و بعد از تو کوچک است .
شروح:
و الجلل: الامر العظیم قال: و لئن عفوت لاعفون جللا. و الجلل ایضا. الهین و هو من الاضداد، قال امرئ القیس لما قتل ابوه بیت: الا کل شیء سواه جلل و معنی ما قاله عند دفن رسول الله صلی الله علیه و آله: ان المصاب بک قبلک، ای قبل موتک جلل من حیث کنا نحذره. و بعدک الجلل لاختلال الاحوال و نزول الاهوال بموتک. و انما یحسن الجزع علی موت رسول الله صلی الله علیه و اله، لانه ئلمه فی دین الله و ما احسن الجزع علی انتثلام الدین.
و انه قبلک و بعدک لجلل: ای صغیر هین قال امرو القیس لما قتل ابوه: الا کل شیء سواه جلل، و الجلل یقال للامر العظیم ایضا. و هو من الاضداد و من ابیات انوار العقول فی مرثیته للنبی: انی اجل ثری حللت به عن ان اری بسواه مکتنیا و من ابیات الحماسه: لقد جر نفعا فقد نالک اننا امنا علی کل الرزیا من الجزع
امام (علیه السلام) هنگامی که پیامبر را دفن کردند، بر مزار آن بزرگوار فرمود: جلل: امر آسان و نیز امر مهم و مشکل را میگویند، این لغت از اضداد است. (صبر خوب است مگر نسبت به تو و بیتابی بد است، مگر بر تو، و غمی که از مصیبت تو رسیده بسی بزرگ، و غمهای پیش از تو و بعد از تو آسان و سهل است). این سخن که صبر در مصیب آن بزرگوار ناپسند و بیتابی در مورد او، بد نیست، برای آن است که او اصل و پیشوای دیانت است، پس بیتابی در مصیبت او باعث ادامهی یاد او، و یاد او باعث یادبود همیشگی اخلاق، سنت و روش اوست، پس به این جهت، بیتابی روا نیست، و یا از آن رو که مصیبت وی مصیبتی بزرگ و او مهمترین چیزی است که از دست رفته است بنابراین بیتابی برای او خوب است و اما صبر، چون به معنی فراموشی و از خاطر بردن اوست، پس از این رو ناپسند است. و امام (علیه السلام) از جهتی فضیلت را ناپسند و از جهتی رذیلت را نیکو دانسته است. و بدیهی است که مصیبتی که وارد شده بود بزرگتر از مصیبتهایی بود که از شخص دیگری میرسید، زیرا هر مصیبتی چه از افراد قبل یا بعد از او، نسبت به آن، سهل و آسان است. بعضی گفتهاند: مقصود امام (علیه السلام) آن است که مصیبت وارده قبلا بر مسلمانان به دلیل ترسشان بزرگ بوده است و پس از او نیز به دلیل برهم خوردن امر مردم و امر دین با فقدان آن بزرگوار عظیم است. اما معنای اولی روشنتر و بهتر است.
وَ قَالَ علیه السلام [عِنْدَ وقُوُفِهِ]
عَلَی قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ ص سَاعَةَ دَفْنِهِ [دُفِنَ رَسُولُ اللَّهِ ص ]
إِنَّ الصَّبْرَ لَجَمِیلٌ إِلاَّ عَنْکَ وَ إِنَّ الْجَزَعَ لَقَبِیحٌ إِلاَّ عَلَیْکَ وَ إِنَّ الْمُصَابَ بِکَ لَجَلِیلٌ وَ إِنَّهُ قَبْلَکَ وَ بَعْدَکَ لَجَلَلٌ [لَقَلِیلٌ ].
قد أخذت هذا المعنی الشعراء فقال بعضهم أمست بجفنی للدموع کلوم و قال أبو تمام و قد کان یدعی لابس الصبر حازما فقد صار یدعی حازما حین یجزع ( الکامل:2:41،و نسبهما إلی محمّد بن عبد اللّه العتبی. ) و قال أبو الطیب أجد الجفاء علی سواک مروءة و الصبر إلا فی نواک جمیلا ( دیوانه 333(بشرح الخیاط)،التبیان 1:246. ) و قال أبو تمام أیضا الصبر أجمل غیر أن تلذذا فی الحب أولی أن یکون جمیلا ( دیوانه 3:233.) .
و قالت خنساء أخت عمرو بن الشرید أ لا یا صخر إن أبکیت عینی
و مثل قوله ع و إنه بعدک لقلیل یعنی المصاب أی لا مبالاة بالمصائب بعد المصیبة بک قول بعضهم قد قلت للموت حین نازله
و قال الشمردل الیربوعی یرثی أخاه إذا ما أتی یوم من الدهر بیننا قوله فأنت علی من مات بعدک شاغله هو المعنی الذی نحن فیه-و ذکرنا سائر الأبیات لأنها فائقة بعیدة النظیر.
و قال آخر یرثی رجلا اسمه جاریة أ جاری ما أزداد إلا صبابة
و من الشعر المنسوب إلی علی ع و یقال إنه قاله یوم مات رسول الله ص
کنت السواد لناظری
و من شعر الحماسة سأبکیک ما فاضت دموعی فإن تغض
(و قال علیهالسلام) و فرمود آن حضرت (علی قبر رسولالله (صلی الله علیه و آله)) بر بالای قبر پیغمبر خدا (صلی الله علیه و آله) (ساعه دفن) در ساعتی که مدفون شد: (ان الصبر لجمیل الا عنک) به درستی که شکیبایی هر آینه نیکو است مگر از مفارقت تو ای برگزیده خدا (و ان الجزع لقبیح الا علیک) و به درستی که جزع و بیقراری زشت است مگر بر موت تو ای خلاصه اصفیاء (و ان المصاب بک لجلیل) و به درستی که ماتم و اندوه که رسیده است به سبب تو هر آینه عظیم است (و انه قبلک و بعدک لجلل) و به درستی که مصیبت که واقع است پیش از تو و پس از موت تو هر آینه آسان است و حقیر نسبت به این مصیبت جانکاه دلگیر بعضی گفتهاند که لفظ (جلل) از لغات اضداد است و اینجا به معنی عظیم است. یعنی مصیبت تو پیش از رحلت تو جلیل است و عظیم به جهت تصور آن امر پرخطر و آلام و بعد از تو هم چنین به سبب اختلال کار دین و اسلام و ظهور دشمنان و غلبه ایشان بر اهل بیت تو در آن زمان. و وجه اول اظهر است چنانچه بدیهه عقل حاکم است به آن
چون (حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم) را دفن نمود بر قبر او این کلام فرمود: و به درستی که صبر نیکو است مگر از تو، و جزع قبیح است مگر بر تو، و به درستی مصیبتی که رسیده است به سبب تو بس بزرگ و جلیل است، ومصیبتها از این پیشتر و پستر بس خوار و حقیر است. و گفتهاند (جلل) اینجا به معنی بزرگ است نه خرد. یعنی آن مصیبت پیش از تو و بعد از تو عظیم و بزرگ باشد، اما پیشتر از بیم وقوع و هول ورود و اما پس از وقوع به اعتبار ترتب مصیبتها بر دین و اسلام و اهل بیت آن سرور انام و ظاهر معنی اول است.
و قال علیهالسلام علی قبر رسول الله، صلی الله علیه و آله، ساعه دفن: «ان الصبر لجمیل الا عنک و ان الجزع لقبیح الا علیک و ان المصاب بک لجلیل و انه قبلک و بعدک لجلل.» یعنی و گفت علیهالسلام بر بالای قبر رسول خدا، صلی الله علیه و آله، در ساعتی که دفن شد آن حضرت که به تحقیق که صبر کردن هر آینه نیکو است مگر از مصیبت تو و جزع و زاری کردن زشت است مگر بر مصیبت تو و به تحقیق که غصه و اندوه به سبب مصیبت تو هر آینه بزرگ است و به تحقیق که اندوه مصیبت پیش از مصیبت تو و بعد از مصیبت تو هر آینه حقیر و کوچک است.
اللغه: (المصاب): البلیه و کل امر مکروه (لجلل) الجلل: الامر الهین. و الامر العظیم و هو من الاضداد- المنجد-. المعنی: کلامه (علیه السلام) فی هذا المقام خرج مخرج الکنایه لبیان عظم المصیبه و شده التالم من فقده صلوات الله علیه، و لیس معناه ان الصبر علی فقده و مصابه لیس جمیلا حقیقه، و ان الجزع علیه لیس قبیحا حقیقه، فما ذکره ابنمیثم من التعلیل علی ان الصبر فی مصابه غیر جمیل، و ان الجزع علیه غیر قبیح، لیس بصحیح. الترجمه: هنگامی که پیغمبر را به خاک سپرد بر سر قبرش چنین فرمود: راستی که صبر جمیل و زیبا است جز صبر از فقدان تو، و براستی که جزع و بیتابی زشت و ناشایسته است جز جزع از فراق تو، و براستی که مصیبت تو بسیار بزرگ است، و هر مصیبتی پیش از آن و بعد از آن کوچک و آسانست.
علی چون پیمبر به قبرش سپرد***سر قبر از دل چنین ناله برد
جمیل است صبرم ولی جز ز تو*** جزع زشت باشد ولی جز به تو
چنانت مصیبت بزرگ آمده ***که هر غم برش خوار و خرد آمده
(الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) قول: فی (تذکره سبط ابن الجوزی) قال الشعبی: بلغنی ان امیرالمومنین (علیه السلام) وقف علی قبر النبی (صلی الله علیه و آله) و قال: ان الجزع لیقبح الا علیک، و ان الصبر لیجمل الا عنک، ثم قال: ما فاض دمعی عند نازله الا جعلتک للبکا سببا و اذا ذکرتک سامحتک به منی الجفون ففاض و انسکبا انی اجل ثری حللت به ان لا اری بثراه مکتئبا (ان الصبر لجمیل الا عنک) عنه (علیه السلام) کما فی (المناقب) فی رثائه: نفسی علی زفراتها محبوسه یا لیتها خرجت مع الزفرات لا خیر بعدک فی الحیاه و انما اخشی مخافه ان تطول حیاتی و عن عمته عاتکه فیه: اعینی من ذا بعدما فجعتما به تبکیان الدهر من ولد آدم (و ان الجزع لقبیح الا علیک) قال السروی: روی ان الصدیقه علیهاالسلام ما زالت بعد ابیها معصبه الراس، ناحله الجسم، منهده الرکن، باکیه العین، محترقه القلب، یغشی علیها ساعه بعد ساعه، و تقول لولدیها: این ابوکما الذی کان یکرمکما، و یحملکما مره بعد مره؟ این ابوکما الذی کان اشد الناس شفقه (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) علیکما، فلا یدعکما تمشیان علی الارض؟ و لا اراه یفتح هذا الباب ابدا و لا یحملکما علی عاتقه کما لم یزل یفعل بکما. ثم مرضت … و فی الخبر: انها بکت حتی تاذی بها اهل المدینه، فقالوا لها: قد آذیتنا بکثره بکائک. فکانت تخرج الی مقابر الشهداء، فتبکی حتی تقضی حاجتها، ثم تنصرف. و مثله الحسین (علیه السلام)، الصبر جمیل الا عنه، و الجزع قبیح، الا علیه، بل فی الخبر: و علی مثل الحسین (علیه السلام) فلتلطم الخدود، و لتشق الجیوب، فان الفاطمیات لطمن علیه، و شققن علیه. و روی ان السجاد (علیه السلام) بکی علیه حتی خیف علی عینیه، و کان اذا اخذ اناء ماء لیشرب بکی حتی یملاها دما، و قال: و کیف لا ابکی، و قد منع ابی من الماء الذی کان مطلقا للسباع و الوحوش. و روی ان امیرالمومنین (علیه السلام) قال- حین نظرالی الحسین (علیه السلام): یا عبره کل مومن. و فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): لما قتل الحسین (علیه السلام) اقامت امراته الکلبیه علیه ماتما، و بکت و بکت النساء حتی جفت دموعهن و ذهبت، فبینا هی کذلک اذ رات جاریه من جواریها تبکی و دموعها تسیل، فسالتها عن ذلک، فقالت: شربت شربه سویق. قال فامرت بالطعام و الاسوقه، و قالت: انما نرید (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) بذلک ان نتقوی علی البکاء. (و ان المصاب بک لجلیل) عنه (صلی الله علیه و آله): من اصیب بمصیبه، فلیذکر مصیبته بی فانها من اعظم المصائب. هذا، و فی (عیون ابن قتیبه) قال ابن الکلبی: لما قبض النبی (صلی الله علیه و آله) سمع بموته نساء من کنده و حضر موت، فخضبن ایدیهن و ضربن بالدفوف، فقال رجل منهم لابیبکر فی ایامه: ابلغ ابابکر اذا ما جئته ان البغایار من ای مرام اظهرن من موت النبی (صلی الله علیه و آله) شماته و خضبن ایدیهن بالعلام فاقطع هدیت اکفهن بصارم کالبرق او مض من متون غمام فکتب ابوبکر الی عامله ثمه فاخذهن، و قطع ایدیهن. هذا، و مما یدخل فی الباب قول بعض الادباء نثرا: لقد رزئنا من فلان عالما فی شخص، و امه فی نفس، مضی و المحاسن تبکیه، و المناقب تعزی فیه، و العیون لما قرت به اسخنها ریب المنون، و الصدور لما شرحت به قبضها فقد المقدور. فاح فتیت المسک من ماثره، کما یفوح العبیر من محابره. هذه المکارم تبدی شجوها لفقده، و تلبس حدادها من بعده، و هذه المحاسن قامت نوادبها مع نوادبه، و اقترنت مصائبها بمصائبه. (و انه قبلک و بعدک لجلل) ای: هین، قال امرو القیس- لما قتل ابوه: الا کل شیء سواه جلل. قالوا: نعی فی احد الی امراه من الانصار اخوها و ابوها و زوجها، (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) فسالت عن النبی (صلی الله علیه و آله) فقالوا: کما تحبین. قالت: ارونیه. فلما نظرت الیه قالت: کل مصیبه بعدک جلل. و یاتی جلل بمعنی: الجلیل ایضا، قال ابن وعله الجرمی: فلئن عفوت لاعفون جللا و لئن سطوت لاوهنن عظمی و فی معنی کلامه (علیه السلام) (و انه قبلک و یعدک لجلل) قول حسان ایضا فی رثاء النبی (صلی الله علیه و آله): و ما فقد الماضون مثل محمد و لا مثله حتی القیامه یفقد هذا، و قالت الخنساء فی اخیها صخر: فلست ارزی بعده برزیه فاذکره الا سلت و تجلت و قال متمم فی اخیه مالک الذی قبل فیه: فتی و لا کمالک. لعمری و ما دهری بتابین هالک و لا جزع مما اصاب فاوجعا قال فی شواهد (الکتاب) لسیبویه، ای: لا ارثی، و لا ابکی بعده هالکا و لا اجزع بعده من شی. و قال اعرابی: انها و الله مصیبه جعلت سواد الرووس بیضا، و بیاض الوجوه سودا، و هونت المصائب، و شیبت الذوائب. و لبعضهم: الا لیمت من شاء بعدک انما علیک من الاقدار کنت احاذر ایضا: و کنت علیه احذر الموت وحده فلم یبق لی شیء علیه احاذر
المراد بالجلل: الهین، و یصح اطلاقه علی العظیم. و لیس من قصد الامام ان یقسم کلا من الصبر و الجزع الی جمیل و غیر جمیل کما فهم الشارحون.. کلا، و انما قصد الامام ان فقد الرسول (صلی الله علیه و آله) احدث فراغا لا یسده شیء، و ان اهل البیت من بعده تتراکم علیهم هموم و احزان لا یقوی علیها الا من بلغ الغایه و النهایه فی صبره و ایمانه و رضاه بما یرضی الله.. و کل ما وقع و حدث لال النبی (صلی الله علیه و آله) من بعده دلیل صدق، و شاهد عدل علی ذلک.
… قبلک و بعدک لجلل: ای ان المصائب قبل مصیبتک و بعدها هینه حقیره و الجلل بالتحریک الهین الصغیر و قد یطلق علی العظیم و لیس مرادا هنا
امام علیهالسلام بر سر قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله ساعتی که آن حضرت را به خاک سپردند (در عظمت وفات آن بزرگوار) فرموده است: شکیبائی نیکو است مگر از (جدائی) تو و بیتابی زشت است مگر بر (مرگ) تو (زیرا آن حضرت اصل دین و پیشوای آن بود پس بیتابی در مصیبت او زشت نیست چون این بیتابی مستلزم آن است که همیشه از خوها و روش آن بزرگوار یاد شود و شکیبائی در آن نیکو نمیباشد چون مستلزم بیخبری از آن است) و اندوهی که به سبب (وفات) تو رسیده بزرگ است، و اندوه پیش از تو و پس از تو (نسبت به اندوه به حضرتت) آسان و کوچک است.
مرگ برای هر موجود و جانداری حتمی است. خدای مهربان میفرماید: (هر موجودی هلاک و نابود میگردد، مگر خدای متعال). بر اثر اینکه اردات مسلمانان به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) افزایش یافته بود فکر میکردند پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) از دنیا نمیرود، لذا خدای مهربان به آن حضرت خطاب کرد: (تو جان میدهی، آنها هم میمیرند). نکته دیگری که قابل توجه است این است که انسان در فرصتی که در چند روزه دنیا بدست آورده حداکثر استفاده را برای آخرت ببرد تا نام نیکش در دنیا بماند و در آخرت هم سربلند باشد. همان راهی که ابراهیم (علیه السلام) رفت. از این نظر که زندگی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) با مشکلاتی مواجه بوده و بر اثر آن خدمات قابل توجهی به جهان انسانیت نموده است و با از دست رفتن آن حضرت ضربه جانکاهی به پیکر بشریت وارد گردیده است، مرگ آن حضرت برای جهان طاقت فرساست چه رسد برای علی (علیه السلام) که همه چیز خود را مدیون رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میداند.
و قال علیهالسلام- علی قبر رسول (صلی الله علیه و آله) ساعاته دفنه-: (ان الصبر) فی المصائب (لجمیل الا عنک) اذ مقتضی ما اوجب الله علی الامه من حب الرسول، ان لا یصبروا علی فراقه (و ان الجزع لقبیح الا علیک) فیحسن الجزع، لا بمعنی عدم الرضا بالقضاء، بل بمعنی اطهار التالم الشدید، و التاثر الکثیر، (و ان المصاب بک) ای المصیبه بسبب فقدک (لجلیل) عظیم (و انه) ای المصاب (قبلک و بعدک) لسائر الرزایا (لجلل) ای هین حقیر.
اللغه: الجزع: اشد الحزن و عدم الصبر. المصاب: البلیه و کل امر مکروه. الجلل: بالتحریک الامر الهین و الامر العظیم فهو من الاضداد و المقصود هنا الهین. الشرح: کان فقد النبی (صلی الله علیه و آله) بالنسبه للامام موجعا لقلبه، و قد تاثر اشد ما یکون و حزن و تالم لان بفقده تنطفیء انوار النبوه و تنقطع اخبار السماء و تذهب البرکه و الخیرات و قد کان منه هذه النفثه التی تعبر عن عمیق الاسی و الحزن ان الصبر لجمیل الا عنک لان الحزن علیک یجعلک باستمرار فی قلوبنا و تعالیمک فی صدورنا و عقولنا و سلوکنا و ان الجزع لقبیح الا علیک لانک فی اعلی درجات الکمال و الفضیله و بفقدک لا نجد بدیلا عنک و ان المصاب بک لجلیل مصیبتنا بک جلیله و عظیمه و انه قبلک و بعدک لجلل فکل مصیبه قبلک و کل مصیبه بعدک هینه سهله بالنسبه الی مصابک فمصیبتک هونت المصائب الماضیه و الاتیه …
«و آن حضرت پس از دفن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کنار گور آن حضرت ایستاد و چنین گفت: شکیبایی نیکوست جز از تو و بی تابی ناپسند است جز بر تو، همانا مصیبت تو سخت بزرگ است و پس از تو هر مصیبتی اندک است.»
ابن ابی الحدید ضمن شرح این سخن به آوردن نمونه هایی از اشعار شاعران پرداخته است و از جمله این دو بیت را که منسوب به امیر المؤمنین علیه السّلام دانسته است، نقل کرده است: همچون مردمک چشم من بودی، مردمک چشم من بر تو گریست، پس از تو هر کس می خواهد بمیرد که من فقط از مرگ تو حذر می کردم.
و قال علیهالسلام
عَلی قَبْرِ رَسُولِاللّهِ صلی الله علیه و آله ساعَةَ دَفْنِهِ:
إِنّ الصَّبْرَ لَجَمِیلٌ إِلَّا عَنْکَ،وَ إِنَّ الْجَزَعَ لَقَبِیحٌ إِلَّا عَلَیْکَ،وَ إِنَّ الْمُصابَ بِکَ لَجَلِیلٌ،وَ إِنَّهُ قَبْلَکَ وَ بَعْدَکَ لَجَلَلٌ.
امام علیه السلام هنگامی که میخواست رسول خدا صلی الله علیه و آله را به خاک بسپارد در کنار قبر آن حضرت چنین عرضه داشت:
صبر و شکیبایی زیباست ولی نه درباره تو و جزع و بیتابی زشت است اما نه بر فراق تو.مصیبت وفات تو بسیار سنگین و هر مصیبتی پیش از تو و بعد از تو در برابر آن کوچک و حقیر است. ( .سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که این حدیث شریف را از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کردهاند،قاضی قضاعی در کتاب دستور معالم الحکم است که آن را با سند،از آن حضرت نقل میکند با اضافات زیادی که نشان میدهد آن را از منبع دیگری گرفته است.نیز سبط بن جوزی در کتاب تذکره همانند روایت قاضی قضاعی آورده است.همچنین آمُدی در غررالحکم همانند آن و«نویری»در کتاب نهایه آن را با تفاوت واضحی ذکر کردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 231 و 232 با تلخیص).آنچه ما در غررالحکم و نهایه مشاهده کردیم تفاوتی با آنچه مرحوم سیّد رضی در نهج البلاغه آورده است نداشت )
اینجا جای صبر نیست!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه که آن را در کنار قبر پیغمبر صلی الله علیه و آله و به هنگام دفن او بیان کرد،خطاب به آن حضرت چنین عرضه میدارد:«(ای رسول خدا!) صبر و شکیبایی زیباست ولی نه درباره تو و بیتابی زشت و قبیح است ولی نه در فراق تو»؛ (و قال علیه السلام،علی قبر رسولاللّه صلی الله علیه و آله ساعة دفنه:إِنّ الصَّبْرَ لَجَمِیلٌ إِلَّا عَنْکَ، وَ إِنَّ الْجَزَعَ لَقَبِیحٌ إِلَّا عَلَیْکَ) .
ظاهر عبارت این است که این کلام در واقع به صورت استثنایی از گفتار حکیمانهای است که امام پیش از این خطاب به«اشعث بن قیس»فرموده بود و همچنین نسبت به تمام روایاتی که دعوت به صبر و نهی از جزع میکند.
بنابراین مفهوم کلام چنین میشود که زیبایی صبر و شکیبایی نیز در بعضی از موارد استثنایی دارد و همچنین زشتی جزع و بیتابی.آنجا که برای موارد شخصی و فردی باشد (مانند مصیبت از دست دادن فرزند و برادر و عزیزان دیگر) صبر،جمیل است و جزع،قبیح؛اما آنجا که برای اهداف مهم اجتماعی باشد مانند آنچه امیرمؤمنان علیه السلام پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله انجام داد و همچنین بانوی اسلام فاطمه زهرا علیها السلام در مصیبت پدر،و بازماندگان خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله در مصائب کربلا و عاشورا،در این موارد نه صبر جمیل است و نه جزع قبیح،زیرا اهمیت مقام والای پیامبر صلی الله علیه و آله و شهدای کربلا و مانند آن را نشان میدهد.البته اینگونه مصائب-برخلاف مصائب شخصی-باید هرگز فراموش نشود.به همین دلیل جزع،جمیل میشود و صبر قبیح.
ولی بعضی از شارحان نهجالبلاغه استثنا را در اینجا حقیقی ندانسته و آن را کنایه از عظمت مصیبت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله شمردهاند،زیرا با فقدان آن حضرت مشکلات عظیمی در جهان اسلام به وجود آمد.
قابل توجه است که در خطبه 235 کلامی از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شد که به هنگام غسل و دفن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بیان فرمود و میتواند شاهدی باشد بر آنچه در بالا آمد،میفرماید:
«بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی یَا رَسُولَ اللَّهِ لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوتِکَ مَا لَمْ یَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَیْرِکَ مِنَ النُّبُوَّةِ وَ الْإِنْبَاءِ وَ أَخْبَارِ السَّمَاءِ...وَ لَوْ لا أَنَّکَ أَمَرْتَ بِالصَّبْرِ، وَ نَهَیْتَ عَنِ الْجَزَعِ،لَأَنْفَدْنَا عَلَیْکَ مَاءَ الشُّؤُونِ؛ پدر و مادرم فدایت باد ای رسول خدا،با مرگ تو چیزی قطع شد که با مرگ دیگری قطع نگشت و آن نبوّت و پیام آوردن (از سوی خدا) و اخبار آسمان بود...اگر تو ما را به صبر و شکیبایی امر نفرموده بودی و از جزع و بیتابی نهی نمیکردی،آنقدر بر تو گریه میکردیم که اشکهایمان تمام شود».
آنگاه امام علیه السلام در ادامه سخن میافزاید:«مصیبت وفات تو بسیار سنگین و هر مصیبتی پیش و بعد از تو در برابر آن کوچک و حقیر است»؛ (وَ إِنَّ الْمُصابَ بِکَ لَجَلِیلٌ،وَ إِنَّهُ قَبْلَکَ وَ بَعْدَکَ لَجَلَلٌ) .
«جَلَل» به معنای کوچک است،هرچند گاه به معنای بزرگ نیز میآید و در اینجا همان معنای اول اراده شده است.
این گفتار امام علیه السلام تأییدی است بر آنچه در جمله اول گذشت و آن اینکه مصیبت فقدان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و رحلت او از دار دنیا مصیبتی بینظیر بود و همه مصائب در برابر آن کوچک شمرده میشد.دلیل آن نیز همان است که در خطبه 235 در بالا اشاره شد.وجود پیامبر صلی الله علیه و آله موجب خیر و برکت عظیم و هدایت امت و پیوند به عالم وحی و اخبار آسمان بود؛ولی با موت آن حضرت ارتباط با عالم وحی برای ابد از میان رفت و این مصیبتی بسیار بزرگ بود.
اضافه بر این با رحلت پیغمبر صلی الله علیه و آله منافقان به حرکت آمدند و کینههای نهفته آشکار شد و خلافت از مسیر آن منحرف و مصائب برای اهل بیت پیغمبر علیهم السلام آغاز گشت و روزبهروز فزونی گرفت.
ازاینرو در روایتی میخوانیم که امام امیرمؤمنان علیه السلام پس از این ماجرا بر اساس روایتی که قاضی قضاعی در دستور معالم الحکم به صورت مسند ذکر کرده،صبح و عصر کنار قبر آن حضرت میرفت و سخت میگریست سپس به این شعر توسل میجست:
ما ذا عَلی مَنْ شَمَّ تُرْبَةَ أحْمَدَ ***أنْ لا یَشُمَّ مَدَی الزَّمانِ غَوالِیاً
صُبَّتْ عَلَیَّ مَصائِبَ لَوْ أَنَّها ***صُبَّتْ عَلَی الْأیَّامِ صِرْنَ لَیالِیاً
چه میشود کسی را که خاک قبر پیغمبر صلی الله علیه و آله را ببوید-ولی تا عمر دارد (عزادار باشد و) بوی خوش دیگری نبوید؟
(بعد از آن حضرت) مصیبتهایی بر من فرو ریخت که اگر-به روزهای روشن ریخته میشد همچون شبها تیره و تار میگشت.
معروف این است که حضرت زهرا علیها السلام نیز همین اشعار را در کنار قبر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخواند.
به گفته علامه مجلسی رحمه الله در دیوان منسوب به امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز در مرثیه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
نَفْسِی عَلَی زَفَرَاتِهَا مَحْبُوسَةٌ*** یَا لَیْتَهَا خَرَجَتْ مَعَ الزَّفَرَاتِ
لا خَیْرَ بَعْدَکَ فِی الْحَیَاةِ وَ إِنَّمَا*** أَبْکِی مَخَافَةَ أَنْ تَطُولَ حَیَاتِی
جان من در چنگال آه و نالههایش محبوس است-ای کاش جانم همراه آه و نالهها بیرون میآمد.
بعد از تو (ای رسول خدا!) زندگی ارزشمند نیست و اگر-من گریه میکنم به دلیل آن است که میترسم عمرم بعد از تو طولانی شود. ( .بحار الانوار،ج 22،ص 547)
معروف این است که امیرمؤمنان علی علیه السلام همین اشعار را در مرثیه بانوی اسلام فاطمه زهرا علیها السلام نیز بیان فرمود.
این سخن را با یک بیت از«حسان بن ثابت»،شاعر معروف در رثای پیامبر صلی الله علیه و آله پایان میدهیم،او میگوید:
وَ ما فَقَدَ الماضُونَ مِثْلَ مُحَمَّدٍ ***و لا مِثْلِهِ حَتَّی الْقِیامَةَ یَفْقِدُ
پیشینیان شخصیتی مثل محمد صلی الله علیه و آله را از دست ندادند-و آیندگان تا روز قیامت نیز گرفتار فقدان دیگری همانند او نخواهند بود. ( .بهج الصباغة،ج 2،ص 505)
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following at the grave of the Messenger of Allāhverything at the time of his burial: “Certainly endurance is good except in your regard, O Messenger of Allāh! Fretting is bad except over you. And the affliction about you is great while every other affliction before or after it is petty.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا تَصحَبِ المَائِقَ فَإِنّهُ یُزَیّنُ لَکَ فِعلَهُ وَ یَوَدّ أَن تَکُونَ مِثلَهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: همنشین بیخرد مباش، که کار زشت خود را زیبا جلوه داده، دوست دارد تو همانند او باشی .
همنشین بی خرد مباش که او کار خود را برای تو آراید و دوست دارد تو را چون خود نماید.
و مصاحبت مکن با نادان پس بدرستی که میآراید برای تو کار خود را و دوست میدارد که باشی مثل او در حماقت
و فرمود (علیه السلام): با احمق همنشین مباش که کردار خویش در چشم تو بیاراید و دوست دارد که تو را همانند خود سازد.
و آن حضرت فرمود:با احمق همنشین مباش،چه اینکه کارش را برای تو میآراید، و علاقه دارد مانند او باشی .
شروح:
و المائق: الاحمق، و الموق: حمق فی غباوه. و یود ای یتمنی.
الموق حمق فی غباره و الاحمق: لا یتصور نقصانه، بل یتخیل نفسه کامله، و یود ان یکون مثله، و قال بعض الحکماء: الاحمق یتخیل مضار فی صور منافعه، و علی هذا یکون جماهیر الناس حمقی، لانهم یتخیلون الدنیا، و زخارفها و هی مضارهم فی صوره منافعهم.
مائق: احمق، نادان، (با احمق همنشینی نکن، زیرا او کار خود را در نظر تو جلوه میدهد و دوست دارد تو نیز مانند او باشی). امام (علیه السلام) از همنشینی احمق به وسیلهی قیاس مضمری برحذر داشته است که صغرای آن جملهی فانه … است. توضیح آن که شخص احمق به دلیل حماقتش معتقد است که از نظر نفسانی کامل و تمام کارهایش شایسته است و باید از او پیروی کرد و کارهای خود را جلوه میدهد و از همنشینش میخواهد تا مثل او باشد، و او را بر این کار دعوت میکند. کبرای مقدر آن نیز چنین است: پس هر کس چنین باشد، همنشینی با او جایز نیست.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ تَصْحَبِ الْمَائِقَ فَإِنَّهُ یُزَیِّنُ لَکَ فِعْلَهُ وَ یَوَدُّ أَنْ تَکُونَ مِثْلَهُ .
المائق الشدید الحمق و الموق شدة الحمق و إنما یزین لک فعله لأنه یعتقد فعله صوابا بحمقه فیزینه لک کما یزین العاقل لصاحبه فعله لاعتقاد کونه صوابا و لکن هذا صواب فی نفس الأمر و ذلک صواب فی اعتقاد المائق لا فی نفس الأمر و أما کونه یود أن تکون مثله فلیس معناه أنه یود أن تکون أحمق مثله و کیف و هو لا یعلم من نفسه أنه أحمق و لو علم أنه أحمق لما کان أحمق و إنما معناه أنه لحبه لک و صحبته إیاک یود أن تکون مثله لأن کل أحد یود أن یکون صدیقه مثل نفسه فی أخلاقه و أفعاله إذ کل أحد یعتقد صواب أفعاله و طهارة أخلاقه و لا یشعر بعیب نفسه لأنه یهوی نفسه فعیب نفسه مطوی مستور عن نفسه کما تخفی عن العاشق عیوب المعشوق
(و قال علیهالسلام: لا تصحب المائق) صحبت مدار با نادان (فانه تزین لک فعله) پس به درستی که او میآراید کردار خود را در نظر تو (و یود ان تکون مثله) و دوست میدارد که باشی تو مانند او در حماقت یعنی احمق تصور نمیکند نقصان خود را بلکه خیال میکند مضار خود را در صورت منافع و بنابراین لازم میآید که اکثر مردمان احمق باشند. زیرا که تصور میکنند زخارف دنیا را که مضار ایشان است در صورت منافع خود
مصاحب مشو نادان احمق را که او مزین میگرداند برای تو کار خود را، و دوست میدارد که باشی مثل او. چون از نادانی قبح فعل و نقص امر خویش نشناسد آن را در نظر یار خویش جلوه دهد، و خواهد تا او نیز چنان باشد، و چنان کند (شارح کاشی) میگوید: بعضی از حکما گفتهاند: احمق تصور میکند مضار خود را به صورت منافع، و بر این تقدیر لازم میآید که اکثر مردم احمق باشند، زیرا که زخارف دنیا را که مضار است منافع تصور میکنند، مگر شارح مذکور حماقت مردم شکی داشته است. یا خبر حماقت آدمیان الحال به او رسیده.
و قال علیهالسلام: «لا تصحب المائق، فانه یزین لک فعله و یود ان تکون مثله.» یعنی و گفت علیهالسلام که مصاحبت مکن با احمق، پس به تحقیق که زینت میدهد از برای تو کار خود را و دوست میدارد اینکه تو باشی مثل او احمق.
اللغه: (المائق): الشدید الحمق، و الموق شده الحمق. المعنی: نبه (علیه السلام) الی ان المصاحبه مع اللئام موثر فی فساد الاخلاق، فلابد من الاجتناب عنها، و من اضر الاخلاق الذمیمه الحمق و قله العقل، فالمبتلی به مغرم بما صدر منه فعلا و قولا و یحسب ما یصنعه احسن صنعا فیود ان یکون صدیقه و مصاحبه مثله لیعینه علی اعماله و یجیبه فی اقواله، و یصر علی ذلک فیوثر فی مصاحبه و موانسه رویدا رویدا فیسری الیه داوه و ینفح فیه حمقه، و من هنا قالوا: ان معلم الاطفال یبتلی بالحمق و قله العقل لان معاشره الاطفال توثر فیه. الترجمه: فرمود: با بیخرد مصاحبت مکن زیرا کار خود را در نظرت میآراید، و تو را بمانند خود میخواهد.
مشو با بیخرد یار و مصاحب*** که گیرد از تو عقل و رای صائب
اقول: فی(الکافی) عنه(علیه السلام) اذا صعد المنبر قال: ینبغی للمسلم ان یجتنب مواخاه الثلاثه: الماجن و الاحمق و الکذاب، فاما الماجن فیزین لک فعله و یحب ان تکون مثله و لا یعینک علی امر دینک و معادک، و مدخله و مخرجه علیک عار، و اما الاحمق فانه لا یشیر علیک بخیر و لا یرجی لصرف السوء عنک، و لو اجهد نفسه، و ربما اراد منفعتک فضرک، فموته خیر من حیاته، و سکوته خیر من نطقه، و بعده خیر من قربه، و اما الکذاب فانه لا یهنیک معه عیش، ینقل الیک الحدیث و ینقل حدیثک حتی انه یحدث بالصدق فلا یصدق و یغری بین الناس بالعداوه … و فی خبر آخر عنه(علیه السلام): لا علیک ان تصحب ذا العقل و ان لم تحمد کرمه، و لکن انتفع بعقله و احترس من سیی اخلاقه، و لا تدعن صحبه الکریم فان لم تنتفع بعقله، و لکن انتفع بکرمه بعقلک و افرر الفرار کله (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) من اللئیم الاحمق هذا، و نقل الکراجکی فی(کنزه) عنه(علیه السلام) فی الاصدقاء غیر ما نقله المصنف فقرات منها: الناس اخوان، فمن کانت اخوته فی غیر ذات الله فهی عداوه، و ذلک قوله عز و جل: (الاخلاء یومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقین)، ابذل لصدیقک کل الموده و لا تبذل له کل الطمانینه، و اعطه کل المواساه و لا تفض الیه بکل الاسرار، توفی الحکمه حقها و الصدیق واجبه، احتمل زله ولیک لوقت و ثبه عدوک، من وعط اخاه سرا فقد زانه و من وعظه علانیه فقد شانه، من کرم المرء بکاوه علی ما مضی من زمانه و حنینه الی اوطانه و حفظه قدیم اخوانه. اذا کان للمخالطه موضعا لا تکثرن العتاب فانه یورث الضغینه و یجر الی البغیضه. و عن(التحف) عنه(علیه السلام): ابذل لاخیک مالک و دمک، و لعدوک عدلک و انصافک، و للعامه بشرک و احسانک، تسلم علی الناس و یسلموا علیک. هذا، و قال عبدالله بن طاهر: امیل مع الذمام علی ابن عمی و آخذ للصدیق من الشفیق و ان الفیتنی ملکا مطاعا فانک واجدی عبد الصدیق
المائق: الاحمق، و هل یصحب الاحمق او الحاسد الا احمق؟. و ما تصنع لو صحبت احمق او حاسدا، و اصفر وجهه و غص بریقه حین یذکرک امامه ذاکر بخیر، و یبجلک مبجل لفضلک؟ و قد شاهدت الکثیر یمسکون عن مدح من هو اهل للتکریم و التقدیر، و یمسکون لا لشیء الا مخافه من حاسدی فضله و مکانته.
… لا تصحب المائق: المائق الاحمق
امام علیهالسلام (در زیان همنشینی با احمق) فرموده است: همنشین احمق مباش زیرا (بر اثر بیخردی خود) کارش را در نظر تو زینت داده میآراید، و دوست دارد تو مانند او باشی (حماقتش را پیروی مینمائی).
بشر که موجودی است اجتماعی ناگزیر است برای ادامه زندگی با هم نوع خود زندگی کند. امام علی (علیه السلام) اوصاف افرادی را که شایسته رفاقت هستند بیان فرمود از جمله اینکه رفیق باید عاقل باشد و دانا. حضرت موسی (علیه السلام) با اینکه پیامبری است صاحب کتاب و مورد توجه حضرت احدیت مامور میشود پیش حضرت خضر برود و پیش او درس بخواند، خضر قبول میکند به این شرط که در کارش چون و چرا نکند، زیرا خضر در علوم الهی داناتر از موسی (علیه السلام) بوده است … خضر و موسی کنار ساحل رسیدند و داخل کشتی نشستند. خضر مشغول سوراخ کردن کشتی شد. موسی (علیه السلام) گفت: میخواهی کشتی را سوراخ کنی تا مسافرینش غرق شوند. حتما کار بدی میکنی! … خضر به پسری رسید و او را به قتل رسانید. موسی اعتراض کرد و بار دیگر متعهد شد که سخن نگوید. خضر هم به او گفت: اگر بار دیگر چون و چرا کردی من از تو جدا میشوم. موسی و خضر وارد شهر انطاکیه شدند مردم حاضر نشدند به آنها غذا بدهند اما خضر به موسی گفت: باید این دیوار خراب را تعمیر کنیم. موسی گفت: ای کاش برای تعمیر این دیوار مزدمی گرفتی. خضر گفت: از این پس باید از من جدا شوی: داستان کشتی این بود که مال بیچارگان بود که در میان دریا کار می کردند من میخواستم آنرا معیوب کنم تا بدست سلطانشان که کشتیها را تصرف میکرد نیفتد. پسری را که کشتم پدر و مادرش مومن بودند من ترسیدم که پدر و مادرش را به فساد بکشاند. دیوار مال دو بچه یتیم بود و در زیر آن گنجی داشتند میخواستم گنج آنجا محفوظ بماند من این کارها را به اختیار خود انجام دادم این بود فلسفه مطالبی که اعتراض میکردی! از آیات بالا استفاده میشود که حضرت موسی (علیه السلام) نسبت به خضر نادان بوده و چون زیاد سوال میکرده است خضر از او جدا شده است.
و قال علیهالسلام: (لا تصحب المائق) ای الاحمق (فانه یزین لک فعله) الصادر عن الحمق و یود ان تکون مثله) فی الافعال.
اللغه: المائق: الاحمق. یزین: یزخرف. یود: یرغب. الشرح: المائق الاحمق و هذا نهی ارشادی لاجتناب صحبه الاحمق فانه لحمقه و جهله المرکب یزین لک فعله و یحسنه فی عینک حتی تتقبله بالتدریج و یود ان تکون مثله فی افعاله و اعماله و ساعات غضبه و حمقه …
«با سفله نابخرد همنشینی مکن که کار خود را برای تو می آراید و دوست می دارد که مانند او باشی.»
یعنی نابخرد کار خود را در نظر تو می آراید زیرا کار خود را درست می پندارد و همان گونه که عاقل کار خود را می آراید، او هم چنان می کند، ولی کار عاقل به حقیقت درست است و کار نادان به حقیقت درست نیست، بلکه فقط به عقیده خودش درست است. این مسأله هم که دوست می دارد تو نظیر او گردی به این معنی نیست که تو را هم چون خود احمق نابخرد بداند، زیرا او خود را هم احمق نمی شمرد که اگر خود را احمق بداند، دیگر احمق نیست، و هر کس افعال خود را منطبق بر درستی و طهارت اخلاق می داند و به عیب خویشتن آگاه نیست که خودخواه است و عیب او از نظرش پوشیده است، همان گونه که عیوب معشوق از دیده عاشق پوشیده می ماند.
و قال علیهالسلام
لَا تَصْحَبِ الْمَائِقَ فَإِنَّهُ یُزَیِّنُ لَکَ فِعْلَهُ،وَ یَوَدٌّ أَنْ تَکُونَ مِثْلَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
با احمق معاشرت مکن که کارهای احمقانه خود را برای تو زیبا جلوه میدهد و دوست دارد تو هم مثل او باشی. ( .سند گفتار حکیمانه: این کلام حکیمانه را ابن قتیبه دینوری پیش از سیّد رضی در کتاب عیون الاخبار با تفاوت و اضافاتی آورده است،همانگونه که ابن شعبه حرانی پیش از مرحوم سیّد رضی آن را در تحف العقول ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 231). ما این حدیث را در تحف العقول نیافتیم؛اما در کافی با کمی تفاوت آمده است.امام صادق علیه السلام میفرماید:امیرمؤمنان میفرمود: «لا یَنْبَغِی لِلْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ یُوَاخِیَ الْفَاجِرَ فَإِنَّهُ یُزَیِّنُ لَهُ فِعْلَهُ وَ یُحِبُّ أَنْ یَکُونَ مِثْلَه» .(کافی،ج 2،ص 640،ح 2) )
مصاحبت احمق!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،از معاشرت با احمق نهی میکند و دلیل روشنی برای آن ذکر مینماید و میفرماید:«با احمق مصاحبت نکن که کارهای احمقانه خود را برای تو زیبا جلوه میدهد و دوست دارد تو هم مثل او باشی»؛ (لَا تَصْحَبِ الْمَائِقَ فَإِنَّهُ یُزَیِّنُ لَکَ فِعْلَهُ،وَ یَوَدٌّ أَنْ تَکُونَ مِثْلَهُ) .
انسان،موجودی اجتماعی است،نهتنها به این دلیل که مدنی بالطبع است و عشق به اجتماعی بودن در نهاد او نهفته شده،بلکه به دلیل نیازهای فراوان و متنوعی که دارد و نمیتواند بدون کمک گرفتن از دیگران به آن برسد.اضافه بر همه اینها تنهایی او را رنج میدهد و کسل میکند و هنگامی که در جمع دوستان است احساس آرامش مینماید و غالبا در مشکلات،بهوسیله درد دل کردن با دیگران تسلی خاطر پیدا میکند.روی این جهات هرگز نمیتوان انسان را از زندگی اجتماعی جدا کرد.به همین دلیل کسانی که مدتی طولانی در سلولهای انفرادی زندان محبوس میشوند به بیماری روانی گرفتار میگردند.
زندگی اجتماعی نیز خالی از آسیبها نیست،زیرا اگر انسان دوستان مناسبی را برای خود انتخاب نکند چه بسا ضررهایی از دوستان متحمل میشود که بیش از زیانهای زندگی فردی است.
به همین دلیل پیشوایان بزرگ دین همواره در این موضوع هشدار داده و روشن ساختهاند با چه کسانی میتوان معاشر و مصاحب شد و با چه کسانی نمیتوان معاشرت کرد.
یکی از مهمترین هشدارها در روایات اسلامی درباره معاشرت با احمق است که امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به آن اشاره کرده و همگان را از مصاحبت با آنها برحذر میدارد.البته«مائق»به معنای کسی است که حماقت او شدید باشد.
چنین کسی از کارهای احمقانه خود لذت میبرد و سعی میکند آن را زینت دهد و جالب معرفی کند و اصرار دارد دیگران هم مانند او باشند.از آنجا که در انسان چیزی به نام روحیه محاکات نهفته شده که میخواهد خود را شبیه دیگران کند چه بسا همنشینی با احمق تأثیر خود را بگذارد و بهتدریج به سوی او گرایش پیدا کند به خصوص اگر او کارهای احمقانه خود را تبلیغ و تزئین کند.
در گفتار حکیمانه 38 امام علیه السلام به بُعد دیگری از خسارات همنشینی با احمق اشاره کرده و خطاب به فرزندش امام حسن علیه السلام میفرماید:
«یَا بُنَیَّ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْأَحْمَقِ فَإِنَّهُ یُرِیدُ أَنْ یَنْفَعَکَ فَیَضُرَّکَ؛ فرزندم از دوستی با احمق برحذر باش؛ چراکه او میخواهد به تو منفعت رساند؛ولی زیان میرساند (زیرا براثر حماقتش سود و زیان را تشخیص نمیدهد)».
در تأیید این سخن در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ لَمْ یَجْتَنِبْ مُصَادَقَةَ الْأَحْمَقِ أَوْشَکَ أَنْ یَتَخَلَّقَ بِأَخْلاقِهِ؛ کسی که از دوستی با احمق پرهیز نکند بیم آن میرود که اخلاق او را بپذیرد (و مانند او شود)». ( .بحارالانوار،ج 72،ص 65،ح 2)
اهمیت این موضوع به اندازهای است که حتی در بعضی از روایات از امیرمؤمنان علیه السلام آمده است که«دشمن عاقل از دوست احمق بهتر است؛
عَدُوٌّ عَاقِلٌ خَیْرٌ مِنْ صَدِیقٍ أَحْمَقَ» . ( .همان،ج 75،ص 12،ح 70)
در حدیث جامع و جالبی از امام سجاد علیه السلام میخوانیم که فرزند خود امام باقر علیه السلام را چنین نصیحت میفرمود:
«إِیَّاکَ یَا بُنَیَّ أَنْ تُصَاحِبَ الْأَحْمَقَ أَوْ تُخَالِطَهُ وَ اهْجُرْهُ وَ لا تُجَادِلْهُ فَإِنَّ الْأَحْمَقَ هُجْنَةٌ عین عَیَّابٌ غَائِباً کَانَ أَوْ حَاضِراً إِنْ تَکَلَّمَ فَضَحَهُ حُمْقُهُ وَ إِنْ سَکَتَ قَصَرَ بِهِ عِیُّهُ وَ إِنْ عَمِلَ أَفْسَدَ وَ إِنِ اسْتَرْعَی أَضَاعَ لا عِلْمُهُ مِنْ نَفْسِهِ یُغْنِیهِ وَ لا عِلْمُ غَیْرِهِ یَنْفَعُهُ وَ لا یُطِیعُ نَاصِحَهُ وَ لا یَسْتَرِیحُ مُقَارِنُهُ تَوَدُّ أُمُّهُ ثَکْلَتَهُ وَ امْرَأَتُهُ أَنَّهَا فَقَدَتْهُ وَ جَارُهُ بُعْدَ دَارِهِ وَ جَلِیسُهُ الْوَحْدَةَ مِنْ مُجَالَسَتِهِ إِنْ کَانَ أَصْغَرَ مَنْ فِی الْمَجْلِسِ أَعْیَا مَنْ فَوْقَهُ وَ إِنْ کَانَ أَکْبَرَهُمْ أَفْسَدَ مَنْ دُونَهُ؛ فرزندم از همنشینی و معاشرت با احمق بپرهیز و از او دوری کن و با او گفتوگو نکن،زیرا احمق، آدم پست و فرومایهای است؛خواه غایب باشد یا ظاهر.اگر سخن بگوید حماقتش او را رسوا میکند و اگر سکوت کند ناتوانیاش ضعف او را آشکار میسازد و اگر کاری انجام دهد خراب میکند،اگر مسئولیتی به عهده او بیندازند ضایع میسازد.نه علم خودش او را بینیاز میکند و نه علم دیگران به حال او سودی دارد.به سخن خیرخواه خود گوش نمیکند و همنشین خود را راحت نمیگذارد.مادرش آرزو میکند که ای کاش از دنیا برود و همسرش خواهان فقدان اوست و همسایهاش آرزوی رفتن از جوار او میکند.اگر کمترین فرد مجلس باشد،افراد بالاتر از خود را به رنج میاندازد و اگر بالاترین فرد مجلس باشد زیردستان را به فساد میکشاند». ( .بحار الانوار،ج 71،ص 198،ح 33)
درباره احمق توضیحات بسیار گستردهتری در ذیل کلام حکیمانه 38 داشتیم.
در کتاب شریف کافی آنچه در این کلام حکیمانه امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده، درباره ماجن فاجر (انسان بیبند و بار و فاسق) نیز آمده است. ( .کافی،ج 1،ص 503،ح 1 )
Imam Ali ibn Abū Tālib said: “Do not associate with a fool because he will beautify his actions for you and wish that you, too, would be like him.”
وَ قَد سُئِلَ عَن مَسَافَةِ مَا بَینَ المَشرِقِ وَ المَغرِبِ فَقَالَ علیه السلام مَسِیرَةُ یَومٍ لِلشّمسِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (از فاصله میان مشرق و مغرب پرسیدند، فرمود:) به اندازه یک روز رفتن خورشید .
[و کسی از وی مسافت میان مشرق و مغرب را پرسید فرمود:] به اندازه یک روز رفتن خورشید.
و سؤال کردند او را از مسافت آنچه میان موضع آفتاب برآمدن است و آفتاب فرو رفتن پس فرمود مقدار رفتار روزیست مر آفتابرا
از او فاصله مشرق و مغرب را پرسیدند، فرمود: به قدر یک روز سیر خورشید.
از مسافت میان مشرق و مغرب از حضرتش پرسیدند،آن حضرت فرمود:
مسیر یک روز خورشید است .
شروح:
ع- قد مسح المهندسون الارض فقدروها اربعه و عشرین الف میل، و قدروا قطرها سبعه آلاف و ستمائه و ستین میلا، و قالوا: عظم الشمس مثل جمیع الارض مائه و سته و ستون مره، و ربع و ثمن، و قطرها اثنان و اربعون الف میل، و بعدها من الارض اربعه آلاف الف و عشره آلاف میل و نصف. اما سیرها فانها یقطع الفلک فی ثلاثمائه یوم، و خمسه و ستین یوما و ربع یوم، و لیله الردف من یرکب خلف الراکب فی کل شیء تبع شیئا فهو ردفه.
از امام (علیه السلام) دربارهی مسافت بین خاور و باختر پرسیدند، فرمود: (به اندازه گردش یک روز خورشید است). این پاسخ، پاسخ روشن و قانعکنندهای است، و هدف فن خطابه نیز همان قانع ساختن است، اما اثبات مسافت مابین شرق و غرب با توجه به تعیین مساحت زمین و یا منظومهی شمسی، کاری است مربوط به علم هیات، و شاید امام (علیه السلام) از چنان پاسخی خودداری کرده است به خاطر این که بعضی از عوام مردم آن را بعید میشمردند و ما عقیده نداریم که امام (علیه السلام) نمیدانسته است.
[وَ قَالَ ع]
وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ مَسَافَةِ مَا بَیْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ فَقَالَ ع مَسِیرَةُ یَوْمٍ لِلشَّمْسِ .
هکذا تقول العرب بینهما مسیرة یوم بالهاء و لا یقولون مسیر یوم لأن المسیر المصدر و المسیرة الاسم.
و هذا الجواب تسمیه الحکماء جوابا إقناعیا لأن السائل أراد أن یذکر له کمیة المسافة مفصلة نحو أن یقول بینهما ألف فرسخ أو أکثر أو أقل فعدل ع عن ذلک و أجابه بغیره و هو جواب صحیح لا ریب فیه لکنه غیر شاف لغلیل السائل و تحته غرض صحیح و ذلک لأنه سأله بحضور العامة تحت المنبر فلو قال له بینهما ألف فرسخ مثلا لکان للسائل أن یطالبه بالدلالة علی ذلک و الدلالة علی ذلک یشق حصولها علی البدیهة و لو حصلت لشق علیه أن یوصلها إلی فهم السائل و لو فهمها السائل لما فهمتها العامة الحاضرون و لصار فیها قول و خلاف و کانت تکون فتنة أو شبیها بالفتنة فعدل إلی جواب صحیح إجمالی أسکت السائل به و قنع به السامعون أیضا و استحسنوه و هذا من نتائج حکمته ع
(و قد سئل) و به تحقیق که سوال کرده شد آن حضرت (عن مسافه ما بین المشرق و المغرب) از مسافت آنچه میان مشرق است و مغرب (قال: مسیره یوم للشمس) فرمود در جواب که: مقدار رفتار روزی است مر آفتاب را این جواب اقناعی است و اما تحقیق مابین هر دو به اعتبار تعیین مساحت ارض است یا فلک، پس امر او راجع است به علم هندسه. و آن حضرت عدول فرمود از جواب برهانی به جواب اقناعی به جهت عدم رتبه سائل به تفهیم آن. و صاحب معارج آورده است که مساحت کردهاند هندسیین عرصه ارض را و تقدیر نمودهاند آن را به بیست و چهار هزار میل، و تقدیر قطر آن کردهاند به هفت هزار و ششصد و سی میل. و گفتهاند که عظم شمس صد و شصت و شش مقابل زمین است و ربعی و ثمنی از آن و قطر آن دو برابر آن است.
از آن حضرت پرسیدهاند از مسافرت میان مشرق و مغرب فرمود: به قدر سیر یکروزه آفتاب است. و این جواب جوابی بس لطیف و صواب است، و مناسب حال خاصان الهی و معرضان از ما لایعنی در سوال مقترحین و ارباب دعوی، و در آن دلالتی است قوی که این گرانمایه گوهر از آن منبع عالم و معدن حکم حاصل شده است، و هر که را از مدعیان علم و صاحبان فضیلت چون از مثل این مساله مبهم غیر محصل سوال کنند البته هنگامه قال و جدال نهد، و از اقوال حکما و مهندسین حساب مساحت آسمان و زمین درگیرد، و به زعم خویش به این نوع جوابها که اقناعی داند و تحقیقی نه برهانی و حقیقی راضی نگردد، و اوقاتی که در تحصیل و جمع این علم غیر واجب و التزام غیر لازم ضایع کرده است دوباره ضایع گرداند.
و قال علیهالسلام و قد سئل عن مسافه ما بین المشرق و المغرب: «مسیره یوم للشمس.» یعنی و گفت علیهالسلام که در حالتی که پرسیده شده بود از مقدار مسافت میان مشرق و مغرب که به قدر مسافت حرکت یک روز آفتاب است.
المعنی: الاوزان و المقائیس امور وضعیه و لیست امورا واقعیه، و الغرض منها تقریب الاشیاء الی الذهن من جهه الکم او الکیف، فاذا قیل: بین هذا البلد و ذاک البلد فرسخان، فلا یفید هذا التقدیر الا ما الواضع من الاصطلاح فی معنی الفرسخ و انه ثلاثه امیال، و المیل کذا و کذا الی ان یصل الی اصغر حجم محسوس کالشعیره او حجم الشعر مثلا. و من هنا قالوا: ان المسافه اعتبر من مد البصر، فجعل مد البصر میلا و اخذ منه الذراع و الباع و غیره، و اعتبر علیه الفرسخ و مازاد، فاذا توجه الی مسافات بعیده لا یحیط بها نطاق المقائیس المعموله فلابد من وضع مقیاس مناسب لها، و قد تعلق سوال السائل بمسافه مابین المشرق و المغرب، و هذا السوال مبهم من وجهین: 1- ان المشرق و المغرب لیسانقطتین معینتین بل فی کل افق لکل یوم مشرق و مغرب، و لکل مکان مشارق و مغارب، فلا یمکن التعبیر عما بینهما بای مقیاس متعارف للتحدید، مثل کذا و کذا فراسخ مثلا. 2- ان المشرق و المغرب تاره یعتبر نقطتین من کره الارض، و اخری نقطین کتقابلین من الجو المقارب لها، و اخری نقطتین متقابلین من مکان الشمس عند طلوعها و مکانها عند غروبها، و لهما اعتبارات اخر بهذا النظر غیر محصوره فلایمکن التعبیر عما بینهما بمقیاس عرفی مصطلح. و الحق فی الجواب ما افاده (علیه السلام) من ان المسافه بینهما مسیره یوم للشمس فهو مقیاس صحیح اعتبره و ابتکره لقیاس هذه المسافه، و لم یعبر (علیه السلام) اقناعا کما ذکره ابنمیثم، و لا عدولا عما اراده السائل حذرا من المستمعین کما ذکره الشارح المعتزلی، فتدبر. الترجمه: از او پرسش شد مسافت میان مشرق و مغرب چند است؟ فرمود: باندازه یک روز سیر خورشید.
اقول: هکذا فی (المصریه) و الصواب: (و قال (علیه السلام) و قد سئل عن مسافه ما بین المشرق و المغرب- مسیره یوم للشمس) فهکذا فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم)، لکن مع زیاده (فقال) قبل (مسیره یوم للشمس) لکن بعد قوله اولا (و قال) هی تاکیدیه او زائده. و کذا رواه قضایا القمی، و رواه بیان الجاحظ مع زیاده فقال: قیل لعلی (علیه السلام) کم بین السماء و الارض؟ فقال: دعوه مستجابه. فقالوا: کم بین المشرق و المغرب، قال: مسیره یوم للشمس، و من قال غیر هذا فقد کذب. و فی خبر ان السائل له عما بین المشرق و المغرب ابن الکوائ، و روی غارات الثقفی انه (علیه السلام) سئل عما بین السماء و الارض فقال: مد البصر و دعوه بذکر الله فیسمع. و روی انه قیل له (علیه السلام): ما طعم المائ؟ فقال: طعم الحیاه. (الفصل الثالث عشر- فی اجوبته(علیه السلام) التمثیلیه … ) و فی (الاغانی): انشد البحتری من شعر ابیسهل بن نوبخت، فجعل یحرک راسه فقیل له: ما تقول فیه؟ فقال: هو یشبه مضغ الماء لیس له طعم و لا معنی.
المراد بمسیره الشمس سیرها بحسب رویه العین لا یحسب الواقع، کما فی الایه 86 و 90 من سوره الکهف: (حتی اذا بلغ مغرب الشمس.. حتی اذا بلغ مطلق الشمس). و لکن احمد امین العراق قال فی الجزء الثانی من (التکامل): (ثبت ان الشمس تتحرک فی الفضاء بمجموعتها علی شکل لولبی 20. کم فی الثانیه نحو نجمه تدعی النسر). و نحن فی هذا العلم رواه فقط.
از امام علیهالسلام مسافت و دوری میان مشرق و مغرب را پرسیدند، پس آن حضرت (در تعیین مسافت بین آنها) فرموده است: به اندازه سیر و گردش یک روز خورشید است (این پاسخ را جواب اقناعی گویند پرسنده را خشنود میگرداند و این برای آن است که فهم پرسنده به درک تحقیق آن نمیرسد).
مساحت کره زمین در جای خود ثابت شده است و همچنین مقدار حرکت زمین به فاصله یک روز به دور خورشید، آنچه قابل تذکر است این است که امام علی (علیه السلام) از آن نه تنها آگاه بوده، بلکه از وضع کرههای آسمانی هم با خبر بوده است ولی از این نظر که شنونده نمیتوانسته مطلب را درک کند حضرت مطابق فهم او (خورشید به دور زمین میچرخد و فاصله آن مقدار گردش یک روز خورشید است) سخن گفته است تا او را ساکت کند و به مطالب منبر ادامه دهد. چون سوالکننده میخواسته حضرت را با سوال و پاسخ از ادامه سخن باز دارد و آشوب کند. میگویند به کسی گفتند وسط زمین کجاست؟ گفت: همینجا که من ایستادهام گفتند: به چه دلیل؟ جواب داد: اندازه بگیرید تا معلوم شود. خدای مهربان در قرآن مجید حدود چهارصد و هفتاد مرتبه کلمه ارض (زمین) را مورد بحث قرار داده و به تفصیل سخن گفته که از موضوع بحث نویسنده خارج است.
مساحت کره زمین در جای خود ثابت شده است و همچنین مقدار حرکت زمین به فاصله یک روز به دور خورشید، آنچه قابل تذکر است این است که امام علی (علیه السلام) از آن نه تنها آگاه بوده، بلکه از وضع کرههای آسمانی هم با خبر بوده است ولی از این نظر که شنونده نمیتوانسته مطلب را درک کند حضرت مطابق فهم او (خورشید به دور زمین میچرخد و فاصله آن مقدار گردش یک روز خورشید است) سخن گفته است تا او را ساکت کند و به مطالب منبر ادامه دهد. چون سوالکننده میخواسته حضرت را با سوال و پاسخ از ادامه سخن باز دارد و آشوب کند. میگویند به کسی گفتند وسط زمین کجاست؟ گفت: همینجا که من ایستادهام گفتند: به چه دلیل؟ جواب داد: اندازه بگیرید تا معلوم شود. خدای مهربان در قرآن مجید حدود چهارصد و هفتاد مرتبه کلمه ارض (زمین) را مورد بحث قرار داده و به تفصیل سخن گفته که از موضوع بحث نویسنده خارج است.
الشرح: هذا جواب اقناعی من اجل ان یسکت السائل و لا یلح لان التحدید بغیره قد یصعب الاقتناع به عند السائل و الحضور و خصوصا فی ذلک الزمان الذی یفقد الانسان فیه و سیله القیاس و التقدیر فربما لو اجابه الامام بالجواب الدقیق شکک او رد …
«کسی درباره مسافت میان خاور و باختر از آن حضرت پرسید، فرمود: به اندازه یک روز رفتن خورشید است.»
ابن ابی الحدید می گوید: «مسیرة» درست است و اعراب «مسیر» نمی گویند که مسیر مصدر است و مسیرة اسم است. سپس می افزاید که حکیمان این گونه پاسخ دادن را پاسخ اقناعی می گویند، زیرا سؤال کننده می خواسته است برای او کمیت مسافت بیان و گفته شود مثلا هزار فرسنگ یا کمتر و بیشتر ولی آن حضرت از این کار عدول فرموده است و جواب دیگری که بدون تردید صحیح ترین پاسخ است داده است، هر چند خواسته پرسنده در آن نباشد ولی غرض صحیح در آن نهفته است. آن شخص پرسش خود را در حضور عامه مردم طرح کرده است و اگر آن حضرت به عنوان مثل می فرمود هزار فرسنگ، پرسش کننده حق داشت از آن حضرت دلیلی بخواهد، و اقامه دلیل در این مورد دشوار است. بر فرض آوردن دلیل، درک آن برای شنونده دشوار است و بر فرض که پرسش کننده بفهمد عامه مردم آن را درک نمی کنند و در آن باره بگو و مگو صورت می گیرد و فتنه برمی خیزد. بدین سبب پاسخ اجمالی و اقناعی فرموده و پرسش کننده را قانع و شنوندگان را راضی ساخته است و همگان آن را پسندیده اند و این از نتایج حکمت آن حضرت است.
وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ مَسافَةِ ما بَیْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ،
فَقَالَ علیهالسلام
مَسِیرَةُ یَوْمٍ لِلشَّمْسِ.
از امام علیه السلام درباره فاصله میان مشرق و مغرب سؤال کردند.
امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
بهاندازه مسیر یک روز خورشید است. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر حدیثی شبیه این کلام حکمتآمیز با اضافاتی از جاحظ نقل میکند.همچنین آن را از ابن قتیبه در عیون الاخبار و ابن عبد ربه در عقد الفرید و ثقفی در کتاب غارات و ابن واضح (یعقوب) در کتاب تاریخ خود و زمخشری در ربیع الابرار ذکر مینماید و در آخر میافزاید:گروه دیگری قبل از سیّد رضی و بعد از او این گفتار حکیمانه را از آن حضرت نقل کردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص234) )
فاصله میان مشرق و مغرب چقدر است؟
امام علیه السلام در پاسخ این سؤال که مسافت میان مشرق و مغرب چه اندازه است؟ جواب جالبی داد که شنوندگان را قانع ساخت،فرمود:«بهاندازه مسیر یک روز خورشید است»؛ (وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ مَسافَةِ ما بَیْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ،فَقَالَ علیه السلام:مَسِیرَةُ یَوْمٍ لِلشَّمْسِ) .
علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار برای این حدیث شریف مقدمهای ذکر کرده که چنین است:روزی امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمود:«(در سینه من دانش فراوانی است) ای کاش حاملانی برای این علم پیدا میکردم.مردی برخاست که در گردن او کتابی آویخته بود.صدای خود را بلند کرد و گفت:ای کسی که ادعا میکنی چیزهایی را که دیگران نمیدانند میدانی و اموری را که دیگران نمیفهمند میفهمی،من از تو سؤالی دارم جواب بده.یاران علی علیه السلام برخاستند تا او را به قتل برسانند (ظاهراً از مرتدین خوارج بود) امام علیه السلام فرمود:او را به حال خود بگذارید،زیرا دلیلهای منطقی الهی با خشونت همراه نیست و از طریق باطل نمیتوان براهین الهی را ثابت کرد.سپس رو به آن مرد کرد و فرمود:آنچه میخواهی بپرس که من انشاءاللّه پاسخ آن را خواهم گفت.
آن مرد پرسید:فاصله میان مشرق و مغرب چه مقدار است؟ امام علیه السلام فرمود:
بهاندازه فاصله فضایی است که در میان آنهاست.عرض کرد:مسافت آن هوا چقدر است؟ امام علیه السلام فرمود:بهاندازه دوران فلک.عرض کرد:مسافت دوران فلک چه اندازه است؟ امام علیه السلام فرمود:بهاندازه حرکت خورشید در یک روز.
عرض کرد:راست گفتی...». (.بحار الانوار،ج 54،ص 336،ح 27 )
حقیقت این است که گاه بعضی افراد سؤالاتی میکنند که پاسخ آن جنبه فنی دارد و فراتر از عقل و فهم سؤالکننده است و زمانی جوابهای فراوانی دارد که هیچیک از آنها برای پرسشکننده قابل درک نیست.در اینجا گوینده فصیح و بلیغ به جواب اجمالی قناعت میکند؛جوابی شفاف که شنونده را قانع سازد و نیاز به پیچوخمهای علمی نداشته باشد.در مورد کلام حکیمانه بالا نیز همین مطلب صادق است،زیرا مسافت میان مشرق و مغرب معانی مختلفی دارد:گاه شرق و غرب محلی است که انسان در آن زندگی میکند و گاه شرق و غرب کره زمین است و گاه شرق و غرب محل خورشید است.هر یک از اینها پاسخ خاص خود را دارد.
ممکن است مشرق و مغرب محلی که ما در آن زندگی میکنیم بهاندازه پنجاه کیلومتر باشد و همچنین شاید مشرق و مغرب کره زمین (در خط استوا) مراد باشد که حدود بیست هزار کیلومتر است،زیرا کمربند زمین در خط استوا حدود چهل هزار کیلومتر است (و در جاهای دیگر کمتر)،همچنین اگر جایگاه خورشید را به هنگام طلوع آفتاب نسبت به کره زمین بسنجیم فاصله ما با آن صد و پنجاه میلیون کیلومتر است و جایگاه آن به هنگام غروب نیز به همین اندازه است،بنابراین شرح این مطالب برای سائل در آن زمان و در آن مجلس عمومی قابل فهم و درک نبود.آنچه قابل فهم و درک بود همان کلام حکیمانه امام علیه السلام است که فرمود:این فاصله بهاندازه مسیر خورشید در یک روز است که میتواند بیشتر ناظر به شرق و غرب کره زمین باشد که همان فاصله صد و هشتاد درجه است و همان گونه که اشاره شد،در خط استوا حدود بیست هزار کیلومتر است و هرچه به قطبین زمین نزدیک شویم قطر این دایره کمتر میشود و سرانجام در نقطه قطب به صفر میرسد.
ناگفته نماند که حرکت کردن خورشید از مشرق به مغرب در دید ماست و گرنه میدانیم که خورشید در منظومه شمسی جای ثابتی دارد و اختلاف شب و روز براثر گردش زمین به دور خود است،همانگونه که اختلاف فصول سال براثر گردش زمین به دور آفتاب است.
البته خورشید حرکتی دارد که همراه با مجموعه منظومه شمسی است و در کهکشان راه شیری حرکت میکند که مشهور است به سوی ستارهای به نام«وگا» پیش میرود.
قابل توجه اینکه جاحظ که این کلام حکیمانه را از امام علیه السلام نقل میکند،جمله دیگری نیز در آغاز آن از ایشان نقل کرده و میگوید:
«قِیلَ لِعَلِیٍّ علیه السلام کَمْ بَیْنَ السَّماءِ وَ الْأرْضِ؟ قالَ:دَعْوَةٌ مُسْتجابَةٌ؛ از آن حضرت پرسیدند:فاصله میان زمین و آسمان چقدر است؟ فرمود:بهاندازه یک دعای مستجاب». ( .مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 234)
Imām Ali ibn Abū Tālible was asked once about the distance between the East and the West. He replied as follows: “A day's trip for the sun.“
وَ قَالَ علیه السلام أَصدِقَاؤُکَ ثَلَاثَةٌ وَ أَعدَاؤُکَ ثَلَاثَةٌ
فَأَصدِقَاؤُکَ صَدِیقُکَ وَ صَدِیقُ صَدِیقِکَ وَ عَدُوّ عَدُوّکَ وَ أَعدَاؤُکَ عَدُوّکَ وَ عَدُوّ صَدِیقِکَ وَ صَدِیقُ عَدُوّکَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: دوستان تو سه گروهند، و دشمنان تو نیز سه دستهاند، امّا دوستانت: دوست تو و دوست دوست تو، و دشمن دشمن تو است، و امّا دشمنانت، پس دشمن تو، و دشمن دوست تو، و دوست دشمن تو است .
دوستان تو سه کسند و دشمنانت سه کس. امّا دوستان تو.
دوست تو و دوست دوست تو و دشمن دشمن توست، و دشمنانت:
دشمن تو و دشمن دوست تو و دوست دشمن توست.
فرمود دوستان تو سهاند و دشمنان تو سه نفرند پس دوستان تو دوست تو و دوست دوست تو و دشمن دشمن تو و دشمنان تو دشمن تست و دشمن دوست تو و دوست دشمن تو
و فرمود (علیه السلام): دوستان تو سه کس اند و دشمنان تو نیز، سه کس. اما دوستان تو دوست تو و دوست دوست تو و دشمن دشمن توست و اما دشمنان تو: دشمن تو و دشمن دوست تو و دوست دشمن تو.
و آن حضرت فرمود:دوستانت سه نفر،و دشمنانت نیز سه نفرند:
اما دوستانت:دوستت،و دوست دوستت،و دشمن دشمنت هستند.
امّا دشمنانت:دشمنت،و دشمن دوستت،و دوست دشمنت میباشند .
شروح:
(دوستانت سه دستهاند، و دشمنانت نیز سه گروهند. اما دوستانت دوست خودت و دوست دوستت و دشمن دشمن تو میباشند، و اما دشمنانت، دشمن تو و دشمن دوست تو، و دوست دشمن تو است). حکم بر این که دوست دوست و دشمن دشمن، دوست است از جمله قضایای مظنونه است، به این احتمال که دوست اطلاع ندارد که دوستش دارای دوستی است، و یا دشمنش نمیداند که دشمن وی، دشمن دیگری نیز دارد تا چه رسد به این که او را دشمن بدارد و یا دوست بدارد. و همچنین حکم بر این که دشمن دوست و دوست دشمن، به احتمالی که گفتیم ممکن است دشمن باشند.
وَ قَالَ علیه السلام أَصْدِقَاؤُکَ ثَلاَثَةٌ وَ أَعْدَاؤُکَ ثَلاَثَةٌ فَأَصْدِقَاؤُکَ صَدِیقُکَ وَ صَدِیقُ صَدِیقِکَ وَ عَدُوُّ عَدُوِّکَ وَ أَعْدَاؤُکَ عَدُوُّکَ وَ عَدُوُّ صَدِیقِکَ وَ صَدِیقُ عَدُوِّکَ .
قد تقدم القول فی هذا المعنی و الأصل فی هذا أن صدیقک جار مجری نفسک فاحکم علیه بما تحکم به علی نفسک و عدوک ضدک فاحکم علیه بما تحکم به علی الضد فکما أن من عاداک عدو لک و کذلک من عادی صدیقک عدو لک و کذلک من صادق صدیقک فکأنما صادق نفسک فکان صدیقا لک أیضا و أما عدو عدوک فضد ضدک و ضد ضدک ملائم لک لأنک أنت ضد لذلک الضد فقد اشترکتما فی ضدیه ذلک الشخص فکنتما متناسبین و أما من صادق عدوک فقد ماثل ضدک فکان ضدا لک أیضا و مثل ذلک بیاض مخصوص یعادی سوادا مخصوصا و یضاده.
و هناک بیاض ثان هو مثل البیاض الأول و صدیقه و هناک بیاض ثالث مثل البیاض الثانی فیکون أیضا مثل البیاض الأول و صدیقه و هناک بیاض رابع تأخذه باعتبار ضدا للسواد المخصوص المفروض فإنه یکون مماثلا و صدیقا للبیاض الأول لأنه عدو عدوه ثم نفرض ( ب:«نفض تحریف». ) سوادا ثانیا مضادا للبیاض الثانی فهو عدو للبیاض الأول لأنه عدو صدیقه ثم نفرض سوادا ثالثا هو مماثل السواد المخصوص المفروض فإنه یکون ضدا للبیاض المفروض المخصوص لأنه مثل ضده و إن مثلت ذلک بالحروف کان أظهر و أکشف
(و قال علیهالسلام: اصدقائک ثلثه) دوستان تو سه نفرند (و اعدائک ثلثه) و دشمنان تو سه نفرند (فاصدقائک) پس دوستان تو (صدیقک) دوست تو است (و صدیق صدیقک) و دوست دوست تو است (و عدو عدوک) و دشمن دشمن تو (و اعداوک) و دشمنان تو (عدوک) دشمن تو است (و عدو صدیقک) و دشمن دوست است (و صدیق عدوک) و دوست دشمن تو و بدانکه مراد حضرت به عداوت و صداقت خالصه است نه مشوبه و حکم به اینکه صدیق و عدو عدو، صدیق است حکم اکثری است نه دایمی، از جهت آنکه محتمل است که صدیق عالم نباشد به اینکه مر صدیق را صدیقی هست چه جای آنکه مصادق و معادی او باشد. و بر همین قیاس است حکم کردن به اینکه عدو صدیق و صدیق عدو، عدو است.
فرمود دوستان تو سه کس باشند و دشمنان تو سه کس. اما دوستان تو: یکی دوست تو باشد، و دوم دوست دوست تو، و سوم دشمن دشمن تو. و اما دشمنان تو: یکی دشمن تو، و دیگری دشمن دوست تو، و دیگری دوست دشمن تو، و این حکمتی لطیف و حکمی شریف است ولیکن نه دائم است که اکثری است زیرا که مثلا صدیق شخص صدیق دیگر شخص را از اصل نشناسد چه جای آنکه داند صدیق صدیق او است، تا اگر او را دشمن دارد حکم دشمنی شخص را داشته باشد، یا دلیل عدم صدق در آن دوستی باشد، یا بالعاقبه ثبات در آن دشمنی منجر به زوال و ضعف آن دوستی گردد.
و قال علیهالسلام: «اصدقاوک ثلاثه و اعداوک ثلاثه، فاصدقاوک: صدیقک و صدیق صدیقک و عدو عدوک و اعداوک: عدوک و عدو صدیقک و صدیق عدوک.» یعنی و گفت علیهالسلام دوستان تو سه کس باشند و دشمنان تو سه کس باشند، پس دوستان تو: دوست تو و دوست دوست تو و دشمن دشمن تو باشند و دشمنان تو: دشمن تو و دشمن دوست تو و دوست دشمن تو باشند.
المعنی: الصداقه اذا تجاوزت اللسان و استقرت فی الجنان تکون رابطه معنویه بین صدیقین، و یربط کل منهما علی الاخر باشعاع قلبی یجری بین قلبیهما کجریان مداوم و یعبر عنها بالحب الاخوی، و بین (علیه السلام) ما یلزمه هذا التحاب بین صدیقین و اشار الی ان له اثر مثبت من جهه، و ناف من جهه، فحب الصدیق یلازم حب صدیق الصدیق، کما یلازم حب عدو العدو. فالصداقه الحقیقیه تجتمع هذه الثلاثه: صداقه الصدیق، و صداقه صدیقه و صداقه عدو العدو، فینبغی ان یحب الصدیق صدیق صدیقه، و عدو عدوه لانهما فی رتبه الصداقه، بل سریان الحب الاخوی الیهما امر طبیعی. و کذلک فی جانب العداوه التی هی بغض کامن فی القلب، فبغض احد یستلزم بغض صدیفه المحب له المختلط بقلبه و دمه، کما ان حب احد یستلزم بغض عدوه فقد بین (علیه السلام) الاثر الذاتی للحب الاخوی و البغض الناشی من العداوه. و لا ربط له بالعلم و الجهل بحال الغیر کما زعمه ابنمیثم فقال: الحکم بان صدیق الصدیق و عدو العدوه صدیق من القضایا المظنونه، لاحتمال کون الصدیق غیر عالم بان لصدیقه صدیقا- الخ. الترجمه: فرمود: یاران تو سه باشند: دوستت، و دوست دوستت، و دشمن دشمنت و دشمنانت سه باشند: دشمنت، و دشمن دوستت، و دوست دشمنت.
ز یک دوست آید بدستت سه دوست*** به دشمنت دشمن بیار تو دوست
ز یک دشمنت دشمن آید سه رو*** به دشمنت یار و، به یارت عدو
اقول: اما کون صدیق الصدیق صدیقا فلان مناسب المناسب مناسب، و اما کون عدو العدو صدیقا فلان ضد الضد مناسب، و لذا کان الحجاج یعجبه المختار مع اختلاف مذهبهما فی حب اهل البیت علیهمالسلام و بغضهم، و کان مصعب امر بقطع کف المختار و دقها بمسمار علی الجدار، فامر الحجاج بانزالها و دفنها، فکان المختار عدو عدو الحجاج ابن الزبیر مع کونه من طائفته ثقیف. قال البحتری: و ان احق الناس منی بخله عدو عدوی او صدیق صدیقی (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) و اما کون عدو الصدیق عدوا فلان ضد المناسب غیر مناسب، و اما کون صدیق العدو عدو افلان مناسب الضد غیر مناسب. و فی(العقد الفرید): و فد دحیه الکلبی علی علی(علیه السلام)، فما زال یذکر معاویه و یطریه فی مجلسه، فقال له علی(علیه السلام): صدیق عدوی داخل فی عداوتی و انی لمن ود الصدیق ودود فلا تقربن منی و انت صدیقه فان الذی بین القلوب بعید و فی هذا المعنی قول العتابی: تود عدوی ثم تزعم اننی صدیقک ان الرای عنک لعازب هذا، و فی(الطبری): کان عبدالملک و مصعب و هما بالمدینه یتحدثان الی حبی، فقیل لها: قتل مصعب. فقاللت: تعس قاتله. قیل: قتله عبدالملک. قالت بابی القاتل و المقتول.
صدیق الصدیق لیس صدیقا علی سبیل الحتم و الجزم، و لا عدو العدو من الاصدقاء.. و هذا ثابت و واضح بالعیان، یدرکه کل انسان من نفسه، و من اصدقائه و اعدائه و الا کان عدو صدیقک لحسده له هو عدوک ایضا مع الفرض انک لا تملک شیئا تحسد علیه!. و اذن فلابد من التوجیه و التاویل. و الذی تصورناه فی التوجیه، و نحن نشرح هذه الکلمه، ان سبب التاخی و الصداقه بین اثنین هو المشابهه و المشارکه فی ای شیء، و ان سبب العداوه و التباعد هو المعاکسه و عدم الانسجام، کما قال الرسول الاعظم (علیه السلام) عن الارواح: (ما تعارف منها ائتلف، و ما تناکر منها اختلف) و معنی هذا ان ایه صفه کانت السبب الموجب للصداقه بین اثنین- فهما ایضا صدیقان لکل من کانت فیه الصفه من حیث یریدان او لا یریدان- مثلا- تصادق زید و بکر لانهما یدینان بمبادیء حزب معلوم، فکل من ینتمی الی هذا الحزب فهو صدیق لهما بطبیعه الحال، و ان لم یعرفا عنه شیئا.. و ایه صفه کانت السبب الموجب للتباعد بین اثنین، لان احدهما یحبها و الاخر یمقتها- فکل من اتصف بهذه الصفه فهو صدیق لمن احبها، و عدو لمن مقتها من حیث یرید او لا یرید.
امام علیهالسلام (درباره دوست و دشمن) فرموده است: دوستانت سه و دشمنانت سه میباشند، اما دوستانت دوست تو، و دوست دوست تو، و دشمن دشمنت است، و اما دشمنانت دشمن تو، و دشمن دوست تو، و دوست دشمنت میباشند.
بسیاری از افراد در اوج عظمت سقوط میکنند و بسیاری دیگر با این که در نهایت ضعف و ذلت هستند ناگهان راه ترقی و عظمت را میپیمایند. این سقوط و یا عظمت، گر چه بصورت ظاهر ناگهانی است اما در حقیقت عللی داشته که از آنجمله است رعایت دوستی و دشمنی میان همنوع. موقعی که انسان با دوست رفیق خود دوستی کرد به دوستان خود میافزاید و آنگاه که با او دشمنی کرد رفیق خویش را هم از دست میدهد و آنگاه که با دشمن رفیق، دوستی کرد، رفیق را از دست میدهد و اگر دشمنی نمود دوست خود را حفظ مینماید. در هر صورت رعایت دوست رفیق و دشمنش یکی از وظائف اجتماعی است که برای هر فردی در جامعه مورد نیاز است. نکته قابل توجه دیگر در فرمایش امام (علیه السلام) این است که میفرماید: (دشمن دشمنت دوست توست.) و این مطلب حساسی است که انسان در زندگی میتواند از آن بهرهبرداری کند یعنی از دشمنان دشمن خود برای مقاصد خویش بهرهبرداری کند. رفیق و دوست واقعی کسی است که انسان را به راه راست رهبری کند و در هر حال وظیفه خود را انجام دهد. آنجا که یوسف (علیه السلام) به زندان میافتد مشغول تبلیغ وحدانیت و ایجاد رشد فکری میگردد. و دشمن واقعی کسی است که انسان را از راه راست منحرف گرداند که رئیس آنان شیطان است.
رو قال علیهالسلام: (اصدقائک ثلاثه، و اعدائک ثلاثه) ای ثلاثه اصناف (فاصدقائک) هم (صدیقک) و هذا اوضح (و صدیق صدیقک و عدو عدوک) اذ هذان الصنفان ینفعانک بالاخره، الاول ایجابا، و الثانی سلبا (و اعدائک) هم (عدوک) و هو واضح (و عدو صدیقک) لانه یضرک حیث یضر صدیقک النافع لک (و صدیق عدوک) لانه یضرک حیث ینصر من یضرک.
الشرح: اصدقاوک ثلاثه: صدیقک لانک انسجمت معه و توافقت طبائعک مع طبائعه و مزاجک مع مزاجه و اتفق معک فی الغایات و الاهداف و الوسائل، و صدیق صدیقک لبرکه صدیقک اضحی صدیقه ایضا صدیقک، و عدو عدوک لجهه انکما تتفقان معا فی عداوه هذا العدو یضحی صدیقک لانکما فی توجه واحد و الاهداف کما یقال توحد … و اعداوک ثلاثه: عدوک فی توجهک و امانیک و عدو صدیقک عدو وحدتک و صداقتک، و صدیقه عدوک لان من صادق عدوک لم یحبک و انت لن تحبه و لن تتخذه صاحبا …
«دوستان تو سه کس هستند و دشمنانت هم سه کس. دوستانت: دوست تو و دوست دوست تو و دشمن دشمنت، و دشمنان تو: دشمنت و دشمن دوستت و دوست دشمنت هستند.»
و قال علیهالسلام
أَصْدِقَاؤُکَ ثَلاَثَةٌ،وَ أَعْدَاؤُکَ ثَلاثَةٌ؛فَأَصْدِقَاؤُکَ:صَدِیقُکَ،وَ صَدِیقُ صَدِیقِکَ، وَ عَدُوُّ عَدُوِّکَ.وَ أَعْدَاؤُکَ:عَدُوُّکَ،وَ عَدُوُّ صَدِیقِکَ،وَ صَدِیقُ عَدُوِّکَ.
امام علیه السلام فرمود:
دوستانت سه گروهند و دشمنانت نیز سه گروه؛اما دوستانت:دوست تو و دوست دوستت و دشمن دشمنت و اما دشمنانت:دشمن تو و دشمن دوستت و دوست دشمنت هستند. (.سند گفتار حکیمانه: تنها مصدر دیگری که غیر از نهجالبلاغه برای این کلام حکیمانه در کتاب مصادر آمده کتاب ربیع الابرار زمخشری است.البته عقد الفرید نیز دو بیت از آن حضرت نقل کرده است که مضمون این کلام حکیمانه را دارد و به آن اشاره خواهیم کرد.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 234) )
دوستان و دشمنان
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی درباره شناخت دوستان و دشمنان اشاره کرده میفرماید:«دوستان تو سه گروهند و دشمنانت نیز سه گروه میباشند»؛ (أَصْدِقَاؤُکَ ثَلاَثَةٌ،وَ أَعْدَاؤُکَ ثَلاثَةٌ) .
آنگاه امام علیه السلام به شرح هر یک از این دو میپردازد و درباره دوستان میفرماید:«(اما) دوستانت:دوست تو و دوست دوستت و دشمن دشمنت هستند»؛ (فَأَصْدِقَاؤُکَ:صَدِیقُکَ،وَ صَدِیقُ صَدِیقِکَ،وَ عَدُوُّ عَدُوِّکَ) .
درست است که همیشه دوستِ دوست انسان ممکن است دوست انسان نباشد؛با کسی دوستی کند و با دوستش دشمنی؛ولی غالباً چنین نیست.
دوستیها و دشمنیها معمولاً براثر اهداف مشترک است،هنگامی که اهداف مشترک بود،هم دوست انسان هم دوستِ دوست او از در دوستی درمیآیند، بنابراین وجود بعضی استثناها هرگز مانع از یک حکم کلی نیست.
در مقابل میفرماید:«دشمنان تو:دشمنت هستند و دشمن دوستت و دوست دشمنت»؛ (وَ أَعْدَاؤُکَ:عَدُوُّکَ،وَ عَدُوُّ صَدِیقِکَ،وَ صَدِیقُ عَدُوِّکَ) .
در این مورد نیز همان مطلبی که درباره دوست گفته شد صادق است؛ دشمنیها با شخص یا چیزی نیز براثر اهداف مشترک است؛کسی که با کسی دشمن میشود،با دوست او هم که اهداف مشابه دارد دشمنی خواهد کرد و به عکس با دشمنانش دوستی خواهد نمود.
این کلام حکیمانه امام علیه السلام در بسیاری از مسائل اجتماعی زندگی و درباره ملتها راهگشاست؛هرگاه ببینیم کسی با دشمن مسلمانان دوستی میکند باید بدانیم او هم دشمن مسلمانان است،هر چند به ظاهر ادعای دوستی میکند.
همچنین اگر با دوستان ما دشمنی میکند بدانیم او دشمن ما نیز هست،هرچند ظاهراً خود را در لباس دوستان ما درآورده است.و به این ترتیب بسیاری از روابط سیاسی و اجتماعی را میتوان حل کرد و پیشبینیهای لازم را درباره موضعگیری در مقابل اشخاص و گروهها و کشورها داشت.
قریب به این حدیث شریف،حدیث دیگری است که مرحوم صدوق در کتاب صفات الشیعة از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کرده که میفرماید:
«مَنِ اشْتَبَهَ عَلَیْکُمْ أَمْرُهُ وَ لَمْ تَعْرِفُوا دِینَهُ فَانْظُرُوا إِلَی خُلَطَائِهِ فَإِنْ کَانُوا أَهْلَ دِینِ اللَّهِ فَهُوَ عَلَی دِینِ اللَّهِ وَ إِنْ کَانُوا عَلَی غَیْرِ دِینِ اللَّهِ فَلا حَظَّ لَهُ مِنْ دِینِ اللَّهِ؛ هرگاه وضع باطنی کسی بر شما مشتبه شود و دین او را نتوانید بشناسید،نگاه به همنشینانش کنید.
اگر آنها اهل دین خدا هستند او نیز بر دین خداست و اگر آنها بر غیر دین خدا هستند او نیز بهرهای از دین خدا ندارد». ( .بحار الانوار،ج 71،ص 197،ح 31 )
باز تکرار میکنیم،وجود استثناها هرگز منافاتی با کلی بودن این قواعد اجتماعی و روانی ندارد.
این مطلب در قواعد ریاضی هم منعکس است که میگویند مساویِ مساوی، مساوی است؛یعنی اگر با مساویِ چیزی مساوی باشد با خود آن چیز هم مساوی خواهد بود.
جالب اینکه«ابن عبد ربه»در عقد الفرید نقل میکند که«دحیه کلبی»روزی خدمت امیرمؤمنان علی علیه السلام رسید و در حضور حضرت پیوسته از معاویه یاد میکرد و او را مدح مینمود.امام علیه السلام این دو شعر را برای او خواند:
صَدیقُ عَدُوّی داخِلٌ فی عَداوَتی وَ إنّی لِمَنْ وَدَّ الصَّدیقَ وَدُودٌ
فَلا تَقْرَبَنْ مِنّی وَ أنْتَ صَدیقُهُ فَإنَّ الَّذی بَیْنَ الْقُلُوبِ بَعیدٌ
دوستِ دشمن من،داخل دشمنان من است-و من نسبت به کسی که دوستم را دوست دارد،دوستی میکنم.
بنابراین به من نزدیک نشو با اینکه تو دوست آن دشمنی-زیرا دلهای ما بسیار از هم دور است.
دحیه با شنیدن این دو شعر پرمعنا بسیار شرمنده شد. (.مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 234 )
از تواریخ استفاده میشود که«دحیه»،برادر رضاعی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و بسیار زیبا و صاحب جمال بود و معروف است جبرئیل امین هرگاه میخواست به صورت انسانی در برابر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله ظاهر شود به شکل«دحیه»ظاهر میشد.در جنگ احد و بعضی دیگر از غزوات اسلامی در رکاب پیغمبر صلی الله علیه و آله شرکت کرد؛ولی بعد از رسول اللّه صلی الله علیه و آله به شام رفت و در آنجا ساکن شد و تا زمان معاویه آنجا بود.بعید نیست معاویه روی سیاست حیلهکارانهاش«دحیه» را بسیار اکرام و احترام و محبت مینمود و به همین دلیل«دحیه»تحت تأثیر او واقع شد و چنان سخنانی را در برابر امیرمؤمنان علی علیه السلام بیان کرد.بعید نیست که وی پس از تذکر مولا از خواب غفلت بیدار شده باشد. ( .برای توضیح بیشتر به الاصابة،استیعاب،سفینة البحار و مستدرک سفینة البحار،در حالات«دحیة کلبی»مراجعه فرما یید )
این سخن را با آیهای از قرآن مجید که اشاره دقیقی به همین نکته دارد پایان میدهیم،میفرماید: «لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ اَلْإِیمانَ» ؛هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمییابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند،هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندانشان باشند؛آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دلهایشان نوشته است». ( .مجادله،آیه 22 )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Your friends are three and your enemies are (also) three: Your friends are: your friend, your friend's friend and your enemy's enemy. And your enemies are: your enemy, your friend's enemy and your enemy's friend.“
وَ قَالَ علیه السلام لِرَجُلٍ رَآهُ یَسعَی عَلَی عَدُوّ لَهُ بِمَا فِیهِ إِضرَارٌ بِنَفسِهِ إِنّمَا أَنتَ کَالطّاعِنِ نَفسَهُ لِیَقتُلَ رِدفَهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (شخصی را دید که چنان بر ضد دشمنش میکوشید که به خود زیان میرسانید، فرمود:) تو مانند کسی هستی که نیزه در بدن خود فرو برد تا دیگری را که در کنار اوست بکشد !
[و مردی را دید که برای زیان دشمن خویش میکوشید و به خود زیان میرسانید بدو فرمود:] تو کسی را مانی که به خود نیزهای فرو برد تا آن را که پس وی سوار است بکشد.
فرمود مر مردی را دید که میشتافت بر دشمنی که مر او را بود به آن چیزی که در آن ضرر رسانیدن بود بنفس خودش جز این نیست که تو همچون زننده نیزهای بنفس خود تا بکشد کسیرا که در پس پشت او سوار است
به مردی که برای زیان رسانیدن به دشمن سعی می کرد ولی به گونه ای که به خود زیان می رسانید، فرمود: تو مانند کسی هستی که نیزه ای در تن خود فرو کند تا کسی را که پشت سرش بر اسب سوار شده، بکشد.
به کسی که برای ضربه زدن به دشمنش در برنامهای میکوشید که برای خودش ضرر داشت،فرمود:
تو مانند کسی هستی که بر خود نیزه فرو میبرد تا کسی را که پشت سر خود سوار کرده از پای در آورد .
شروح:
امام (علیه السلام) مردی را دید که برای آن که به دشمن صدمهای بزند، به خود زیان میرساند، فرمود: (تو مانند کسی هستی که به خود نیزهای فرو میبرد تا کسی را که به پشت سرش سوار است بکشد). وجهشبه همان قصد اذیت دیگری است به وسیلهای که باعث آزردن خویشتن است.
وَ قَالَ علیه السلام لِرَجُلٍ رَآهُ یَسْعَی عَلَی عَدُوٍّ لَهُ بِمَا فِیهِ إِضْرَارٌ بِنَفْسِهِ إِنَّمَا أَنْتَ کَالطَّاعِنِ نَفْسَهُ لِیَقْتُلَ رِدْفَهُ .
هذا یختلف باختلاف حال الساعی فإنه إن کان یضر نفسه أولا ثم یضر عدوه تبعا لإضراره بنفسه کان کما قال أمیر المؤمنین ع کالطاعن نفسه لیقتل ردفه و الردف الرجل الذی ترتدفه خلفک علی فرس أو ناقة أو غیرهما و فاعل ذلک یکون أسفه الخلق و أقلهم عقلا لأنه یبدأ بقتل نفسه و إن کان یضر عدوه أولا یحصل فی ضمن إضراره بعدوه إضراره بنفسه فلیس یکون مثال أمیر المؤمنین ع منطبقا علی ذلک و لکن یکون کقولی فی غزل من قصیدة لی إن ترم قلبی تصم نفسک إنه لک موطن تأوی إلیه و منزل ( تصمی أی تصیب. )
(و قال علیهالسلام) و فرمود آن حضرت (لرجل راه) به مردی که دید او را (یسعی علی عدو له) که سعی میکرد و شتابزدگی مینمود بر ضرر رسانیدن دشمنی که او را بود (بما فیه اضرار بنفسه) به چیزی که در او مضرت رسانیدن بود به نفس خود (انما انت کالطاعن نفسه) جز این نیست که تو مثل آن کسی هستی که نیزهزننده باشد به نفس خود به حیثیتی که بگذرد آن نیزه از سینه او و از طرف پشت او بیرون آید. (لیقتل ردفه) تا آنکه بکشد کسی را که در پشت او سوار است.
و فرمود با مردی که برای دشمن خود بدی میگفت که او را در آن ضرر بود: نیستی تو مگر همچو آن شخص که بر خود نیزه یا حربه زند تا ردیف خود را بکشد. یعنی از پشت او بیرون آید و به سینه شخصی که در پس پشت او سوار است برسد. بسیار باشد کسی یا از غایت خباثت ذات و یا از کثرت سفاهت برای کسی بدی اندیشد که ضرر آن هم در دنیا اول او را باشد، نقلی عجیب در این باب از مردم این عهد شنیده شد آن را بیاورم. گویند: در عهد شاه ماضی (شاه عباس اول انار الهه برهانه) شخصی بر سر راه شاه به ایستاده و عرض حال و توقع عمل و نوال نمود، شاه او را بشناخت گفت: تو فلان پسر فلان نیستی بداندیش و بدخواه مسلمانان پس به سرهنگی فرمود او را از شهر بیرون ببر و گردن بزن، سرهنگ او را بیاورد و دلش رضا نداد که او را بکشد، بر الحال و زاری او ببخشود و از او مالی گرفته رها نمود و او را امر کرد که البته از اینجا برو و خبر خود مفقود گردان، و آن راز با کس نگو. بعد از چندی آن مرد شریر سفیه را به خاطر رسیده که خیرخواهی و راستی خویش بر شاه واضح و خیانت سرهنگ ظاهر گرداند شاید منظور نظر عاطفت گردد، روزی که اکابر دولت بر دولتخانه دیوان میکردهاند آن شخص حاضر گشته عرضه میدهد، مضمون اینکه: من فلانم که شاه عالم پناه فلان روز مرا به فلان سپرد تا بکشد، آن شخص امر ولی نعمت انفاذ ننموده مرا رها کرد من حقیقت آن حال نتوانستم اخفا کردن و به اولی نعمت ناصوفیگری کردن، عرض نمودم باقی حاکمند، حاضران چون این عرضه بخواندند در حیرت بماندند، و او را طلب نموده حقیقت آن بپرسیدند، و مضمون (اقتلونی و مالکا) از زبان حال او بشنودند، پس سرهنگ را طلب نمودند تا حقیقت آن مقام معلوم کنند، سرهنگ آن ماجرا را بدانست، و چون حاضر شد هنوز جواب و سوال تمام نشده بود تا چشمش بر آن شخص افتاد در زمان شمشیر بکشید و همانجا گردنش بزد و گفت: این شخص آن روز از من بگریخت و من از آن غم مجال دم زدن نداشتم، امروز از اتفاق اینجا پیدا گردید و مرا از شرمندگی باطنی ولی نعمت خلاص گردانید (فاعتبروا یا اولیالابصار).
و قال علیهالسلام لرجل رآه یسعی علی عدو له بما فیه اضرار بنفسه: «انما انت کالطاعن نفسه لیقتل ردفه.» یعنی و گفت علیهالسلام مر مردی را که دیده بود که تلاش میکرد بر ضرر دشمن خود به کاری که ضرر میرساند به نفس خود که نیستی تو مگر مثل کسی که خنجر بزند به خود از برای اینکه بکشد کسی را که در ردیف او سوار است.
اللغه: (الردف): الرجل الذی ترتدفه خلفک علی فرس او ناقه او غیرهما. الترجمه: مردی را دید بر علیه دشمنش کوششی میکرد که به زیان خودش بود به او فرمود: همانا تو چون کسی باشی که نیزه بر خود زنی تا کسی را که دنبالت سوار است بکشی. دید علی بیخردی را دوان کاز ضررش خصم کند در زیان گفت تو چون طاعن خویشی عمو تا بکشی پشت سر خود عدو
و قال علیهالسلام لرجل یسعی علی عدو له بما فیه اضرار بنفسه: اقول: الظاهر ان الاصل فی هذا الکلام ما رواه الطبری عن سیف باسناده: ان الناس کانوا فی الولید فرقتین: العامه معه و الخاصه علیه، حتی کانت صفین فولی معاویه فجعلوا یقولون: عیب عثمان بالباطل، فقال لهم علی: انکم و ما تعیرون به عثمان کالطاعن نفسه لیقتل ردفه، و ما ذنب عثمان فی رجل قد ضربه بقوله و عزله عن عمله، و ما ذنب عثمان فیما صنع عن امرنا. و الخبر کما تری محرف لا یفهم منه محصل، ثم جمیع ما یرویه الطبری عن سیف امور منکره خلاف ما یرویه الخاصه و العامه، و منها هذا الخبر فان ضرب عثمان الولید بن عقبه اخاه الرضاعی لما شکا اهل الکوفه صلاته بهم سکران و صلاته بهم الصبح اربعا و تغنیه فی الصلاه انما کان باجبار امیرالمومنین علیهالسلام له، و کیف یعقل ان یعیب احد عثمان بضربه الحد حتی ینکر علیهالسلام ذلک، و انما عابوا عثمان بتولیته مثل الولید و آبائه عن اجراء الحد علیه حتی انبه علیهالسلام بتضییعه حد الله، و تصدی علیهالسلام لضربه رغما لعثمان (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) بتفصیل ذکره المسعودی. و لعل العنوان کان کلامه علیهالسلام فی مقام آخر فاسلکه سیف فی هذا کما هو دابه، کما ان المصنف اذا رای کلمه بلیغه منسوبه الیه علیهالسلام ینقلها و لا یراعی السند. و کیف کان، فمن شواهد العنوان ما فی (جمل المفید) ان ابن الزبیر یوم الجمل تناول خطام جمل عائشه، فبرز الیه الاشتر فخلی الخطام من یده و اقبل نحوه و اصطرعا فسقطا الی الارض، فجعل ابن الزبیر یقول- و قد اخذ الاشتر بعنقه- و ینادی اقتلونی و مالکا معی، قال الاشتر فما سرنی الا قوله مالک و لو کان قال الاشتر لقتلونی، فو الله لقد تعجبت من حمقه اذ ینادی بقتله و قتلی و ما کان ینفعه المشووم ان قتلت و قتل هو معی، فافرجت عنه و انهزم و به ضربه مثخنه فی جانب وجهه. هذا، و فی (الاغانی) کان عجل بن لجیم بن صعب بن علی بن بکر بن وائل من حمقی العرب، قیل له: ان لکل فرس جواد اسما، و ان فرسک هذا سابق جواد فسمه، ففقا احدی عینیه و قال: سمیته الاعور. (و فیه) کان اسد بن یزید بن مزید الشیبانی شبیها بابیه جدا بحیث لا یفصل بینهما الا المتامل، و کان اکثر ما یباعد منه ضربه فی وجه یزید تاخذ من قصاص شعره و منحرفه علی جبهته، فکان اسد یتمنی مثلها فهوت له ضربا فی حرب ابیه من قبل الرشید للولید بن طریف الخارجی فاصابت فی ذلک الموضع، فیقال انه لو خطت علی مثال ضربه ابیه ما عدا جاءت کانها هی.
المراد بالردف هنا الردیف، و هو الراکب خلف الراکب. قد تستولی العقیده الدینیه علی الانسان فتدفعه الی التضحیه بنفسه من اجلها و الذود عنها.. و ایضا قد یبلغ به الحقد علی عدوه هذا المبلغ او یزید، فیقتل عدوه، ثم ینتحر عن تخطیط و تصمیم. و الساعی بعدوه الذی اشار الیه الامام من هذا النوع، و اسوا منه من یلقی قنبله علی جمع غفیر، او یغرق سفینه فیها عشرات الادمیین، او یدمر طائره هو فیها لا لشیء الا لیقتل عدوه الالد. و فی سائر الاحوال فان البادیء اظلم، و لو لا المسبب لم ینجح السبب، و قال عظمت کلمته: (و لا تسبوا الذین یدعون من دون الله فیسبوا الله- 108 الانعام).
… نفسه لیقتل ردفه: الردف بالکسر الراکب خلف الراکب
امام علیهالسلام به مردی که دید او را برای زیان رساندن به دشمنش در کاری میکوشد که به خود زیان میرساند (در نکوهش زیان رساندن) فرمود: تو مانند کسی هستی که به خود نیزه فرو میکند تا بکشد کسی را که پس پشت او سوار است (به سینه خودش نیزه میزند تا از پشتش بیرون آمده به سینه سوار عقب برسد و او را بکشد، و چنین کسی که برای دیگری بدی اندیشد که در اول زیان آن به خودش برسد یا بسیار خبیث و ناپاک است و یا بیخرد و نادان).
سعایت برای دوست و دشمن از گناهان بزرگ است و شخص مسلمان از آن پرهیز میکند. خدا نسبت به سعایت کاران میفرماید: (جزای کسانی که با خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله) نبرد کنند و در زمین اخلال و سعایت کنند کشتن است). وقتی انسان سخن چین بود به تدریج سعایت کار میگردد و چه بسا ملتی را به خاک و خون میکشد که خدا فرموده: (آشوب بدتر از قتل است) ناگفته پیداست که سعایت نسبت به دشمنان اسلام و کفار مخصوصا در موقع جنگ یک امر لازم است و تا آنجا که میشود باید از آنان کنارهگیری و نسبت به آنان کارشکنی نمود.
و قال علیهالسلام- لرجل، رآه یسعی علی عدوله، بما فیه اضرار بنفسه- (فکان یرید ضرر عدوه، فیتضرر بنفسه): (انما انت) یا ایها الساعی (کالطاعن نفسه) ای الضارب نفسه برمح او ما اشبه (لیقتل ردفه) ای الراکب خلفه، فهو یضر نفسه، لا من خلفه.
اللغه: طعنه بالرمح: ضربه و وخزه به. الردف: بالکسر الراکب خلف الراکب. الشرح: الردف مقصود به الردیف و هو الراکب خلف رجل علی ناقه او جمل او فرس واحد و هذا من السخف بمکان انه یسعی للاضرار بمن خلفه بان یطعن نفسه لیخرج السهم منه الی من خلفه فیقتله.
«آن حضرت مردی را دید که برای زیان دشمن خود می کوشید ولی در کوششی که زیانش به خودش می رسید، فرمود: تو همچون کسی هستی که به خویش نیزه می زند تا آن کس را که پشت سرش سوار است، بکشد.»
و قال علیهالسلام
لِرَجُلٍ رَآهُ یَسْعی عَلی عَدوٍّ لَهُ،بِما فیهِ إِضرارٌ بِنَفْسِهِ:
إِنَّما أَنْتَ کَالطَّاعِنِ نَفْسَهُ لِیَقْتُلَ رِدْفَهُ.
امام علیه السلام مردی را دید که بر ضدّ دشمنش سعایت و سخنچینی میکند،اما از طریقی که به خودش ضرر میزند. به او فرمود:
تو به کسی میمانی که نیزه بر خود میزند تا کسی را که پشت سرش سوار شده به قتل برساند. ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:از جمله کسانی که این کلام حکیمانه را نقل کردهاند طبری در تاریخ خویش است که با تفاوتی آن را ذکر کرده است (وی متوفای 310 و پیش از سیّد رضی میزیسته است).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 234). ابن عساکر در تاریخ دمشق نیز به عین عبارت طبری،کلام حکیمانه پیش گفته را نقل کرده است.(تاریخ دمشق،ج 63،ص 246).آمُدی نیز در غرر الحکم این حدیث را به عین همین عبارت آورده است بیآنکه صدر آن را بنویسد.(غرر الحکم،ح 10679) )
به خودت ضرر میزنی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،اشاره به نکته جالبی میکند که بعضی از افراد احمق و نادان مرتکب آن میشوند:امام علیه السلام به کسی که بر ضد دشمنش سعایت میکرد؛ولی در عین حال به خودش ضرر میزد فرمود:«تو مانند کسی هستی که نیزه بر خود میزند تا کسی را که پشت سرش سوار شده به قتل برساند»؛ (لِرَجُلٍ رَآهُ یَسْعی عَلی عَدوٍّ لَهُ،بِما فیهِ إِضرارٌ بِنَفْسِهِ:إِنَّما أَنْتَ کَالطَّاعِنِ نَفْسَهُ لِیَقْتُلَ رِدْفَهُ) .
«طاعِن» از ریشه«طَعْن»شخصی است که نیزه میزند.
«رِدْف» به معنای کسی است که پشت سر دیگری بر اسب یا شتر سوار میشود.
منظور این است که نیزه را در شکم خود فرو کند که از پشت در آید و به شکم دشمنش که پشت او سوار است برسد.این نهایت بیعقلی و حماقت است که برای صدمه زدن به دیگری،خودش را از میان بردارد.
در افسانههای قدیمی آمده است که شخصی به همسایهاش بسیار حسادت داشت.به غلامش گفت:سر مرا از تن جدا کن و به پشتبام همسایه بینداز و بعد مأموران را خبر کن که او قاتل است تا او را به عنوان قاتل تعقیب کنند و بگیرند.
انگیزه اینگونه کارها گاه حسادت است و گاه حماقت و گاه هر دو و گاه ممکن است انسان،به دست دیگری چنان گرفتار شود که از زندگی سیر گردد و جز این راهی برای نجات خود نبیند.
در عصر و زمان ما گروهی از وهابیهای سلفی انتحاری که از احمقترین انسانها هستند،مواد منفجره به خود میبندند و در میان جمعیتی بیگناه،آن را منفجر میکنند،خودشان بیش از همه متلاشی میشوند تا دیگران را هم به قتل برسانند و از حماقت آنها این است که آن را وسیلهای برای قرب الی اللّه و جای گرفتن در بهشت جاویدان میدانند.
سلفیهای متعصب و خونخوار معمولاً به سراغ افراد عقبمانده ذهنی میروند و آنها را در جلساتی شستوشوی مغزی میدهند که اگر صبح،دست به چنین کاری بزنید،عصر در آغوش پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله هستید.آن سبک مغزان هم باور میکنند و به سراغ چنین جنایت هولناکی میروند و مصداق بارز کلام مولا علی علیه السلام میشوند.انگیزه سلفیهای تکفیری در این کار،تعصب،حسادت و حماقت است.آنها فکر میکنند شیعه در این عصر و زمان با سرعت در دنیا پیشروی میکند و کشورهای اسلامی را یکی پس از دیگری تحت تأثیر خود قرار میدهد و در خارج نیز معارف مکتب اهلبیت علیهم السلام برجستهتر از سایر گروههای مسلمان جلوه کرده و این امر حسادت آنها را برانگیخته است.
در زمانی که این بخش از سخن مولا را مینویسیم،حکومت اسلامی شیعه با کمال قدرت بر ایران سلطه دارد،عراق نیز تحت سلطه حکومت شیعی است،در لبنان نیز به برکت پیروزی شگفتانگیز حزب اللّه بر دشمنان،شیعیان و پیروان مکتب اهلبیت علیهم السلام عظمت و قدرت فوقالعادهای پیدا کردهاند و در این اواخر، در ترکیه نیز آثار پیشرفت افکار شیعی ظاهر و آشکار گشته است.
مرحوم علامه شوشتری،داستانی از جنگ جمل که میتواند یکی از مصداقهای کلام امام علیه السلام باشد نقل میکند،وی میگوید:«عبد اللّه بن زبیر»در روز جنگ جمل مهار شتر عایشه را در دست داشت.«مالک اشتر»برای جنگ با او آماده شد.ابن زبیر مهار ناقه را رها کرد و به سوی مالک آمد.آنها با هم به جنگ پرداختند و هر دو بر زمین افتادند؛ولی مالک اشتر گلوی ابن زبیر را گرفته بود.ابن زبیر فریاد میزد:بیایید من و مالک،هر دو را به قتل برسانید.اشتر میگوید:من از این خوشحال شدم که نام مرا به عنوان«مالک»برد (که مردم چندان با آن آشنا نبودند) اگر گفته بود«اشتر»،مردم میریختند و ما هر دو را میکشتند.به خدا قسم از حماقت«ابن زبیر»تعجب کردم که فریاد میزد:من و او هر دو را به قتل برسانید؛در حالی که قتل هر دو نفر سودی به حال او نداشت.
من او را رها کردم و فرار کرد در حالی که زخم عمیقی در یک طرف از صورت خود برداشته بود. ( .شرح نهج البلاغه علّامه شوشتری،ج 14،ص 574 به نقل از جمل شیخ مفید)
Imām Ali ibn Abū Tālib saw a man busy scheming against his enemy with what was harmful to his own self as well, so he said to him, “You are like one who pierces a spear through himself in order to kill the person iding behind him!”
وَ قَالَ علیه السلام مَا أَکثَرَ العِبَرَ وَ أَقَلّ الِاعتِبَارَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: عبرتها چقدر فراوانند و عبرت پذیران چه اندک !
پندها چه بسیار است و پند گرفتن چه اندک به شمار.
و فرمود (علیه السلام): چه بسیار است پندها و چه اندک اند، پند پذیرندگان.
و آن حضرت فرمود:چه فراوان است عبرتها،و چه اندکاند عبرت گیران !
شروح:
(چه قدر پند و عبرتها فراوان و پندپذیری اندک است!) مقصود امام (علیه السلام) از عبرتها، جای عبرت گرفتن است، درصدد سرزنش شنوندگان است که چرا پند نمیگیرند.
وَ قَالَ علیه السلام مَا أَکْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الاِعْتِبَارَ .
ما أوجز هذه الکلمة و ما أعظم فائدتها و لا ریب أن العبر کثیرة جدا بل کل شیء فی الوجود ففیه عبرة و لا ریب أن المعتبرین بها قلیلون و أن الناس قد غلب علیهم الجهل و الهوی و أرداهم حب الدنیا و أسکرهم خمرها و إن الیقین فی الأصل ضعیف عندهم و لو لا ضعفه لکانت أحوالهم غیر هذه الأحوال
(و قال علیهالسلام: ما اکثر العبر) چه بسیار است مواضع عبرتهای روزگار (و ما اقل الاعتبار) و چه اندک است عبرت گرفتن و اعتبار پذیرفتن و این توبیخ سامعین است بر ترک اعتبار از تغیرات و تبدلات روزگار. و ما احسن ماقیل: کاخ جهان پر است ز ذکر گذشتگان لیکن کسی که گوش کند این ندا کم است
چه بسیار عبرتها و کم است عبرت گرفتن. کاخ جهان پر است ز ذکر فرشتگان لیکن کسی که گوش کند این ندا کم است
و قال علیهالسلام: «ما اکثر العبر و اقل الاعتبار!» یعنی و گفت علیهالسلام که چه بسیار است اسباب عبرت و چه اندک است عبرت گرفتن.
المعنی: اقتبس هذه الحکمه من قوله تعالی (و کاین من آیه فی السموات و الارض یمرون علیها و هم عنها معرضون). الترجمه: وه چه بسیار است عبرتانگیز، و چه اندک است عبرت گیر. چه بسیار عبرت خیز و درمان چه کم آنکس که عبرت گیرد از آن
عن الصادق (علیه السلام): کان اکثر عباده ابیذر التفکر و الاعتبار. و للجنیدی فی قتل (حسنک الامیر): ابدی لک الدهر فی احواله عبرا لو کنت یوما بما تلقاه معتبرا انظربعین النهی فی حسنک لتری سحاب کل بلاء ارضه مطرا صلب ورجم و خیر الراس بعد هما من یقهرالناس فی سلطانه قهرا و فی (اخبار حکماء القفطی): کان ابوالبرکات هبه الله بن ملکا وقف علی کتب المتقدمین و المتاخرین فی الطب و صنف فیها کتابا سماه (المعتبر) و هو احسن کتاب صنفه فیه، و کان الاطباء فی وقته یسالونه عن مسائل من الامراض فیجیب عنها، فیسطرون ذلک عنه الی ان صار مولفا یتناقلونه بینهم، و نقل عنه معالجه عجیبه لذی سعال- و قال: و لم یزل سعیدا الی ان قلب له (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) الدهر ظهر المجن، فلما اسن عمی و طرش و برص و تجذم، و لما احس بالموت اوصی ان یکتب علی قبره: (هذا قبر اوحد الزمان ابیالبرکات ذی العبر صاحب المعتبر). و فی (الحلیه) عن ابیعبدالله السجزی: العبره ان تجعل کل حاضر غائبا، و الفکره ان تجعل کل غائب حاضرا.
الاعتبار ای المعتبرون. و کل الحیاه- ما تقدم منها و ما تاخر- عبر نافعه، و عظات بالغه. و لا من یخشی و یعتبر. و سبق القول فی ذلک. و ان السر فی قله الاعتبار ان الانسان فی الاغلب یقاد بعاطفته لا بدینه و عقله.
امام علیهالسلام (درباره پند نپذیرفتن) فرموده است: چه بسیار است عبرتها و پندها (از روزگار و پنددهندگان) و چه کم است پند پذیرفتن!
حوادث روزگار، صحنههای تکان دهنده تاریخ در سر تا سر جهان وسیلهای است برای: پند گرفتن، اندرز گرفتن و رشد فکری را تکامل دادن. اگر چه زبانها متفاوت است ولی اخلاق و نقشهها با مختصری یک نواخت است، مرزها هم از صدر تاریخ تاکنون بارها تغییر کرده و ستمگری آن را توسعه داده و مظلومیت محدودش کرده. آنکس که خدا را شناخته و از دنیا عبرت گرفته همانند معصومین و بندگان خدا همیشه بیاد درماندگان است و ثروت در نظرشان ارزشی ندارد.
و قال علیهالسلام: (ما اکثر العبر) ای الاشیاء الموجبه لعبره الانسان و اتعاضه (و اقل الاعتبار) لان الناس لا یعتبرون بها.
اللغه: الاعتبار: الاتعاظ. الشرح: کیفما نظرت اعتبرت ففی الاموات عبره و فی الاحیاء عبره و فی الاصحاء عبره و فی المرضی عبره و الدنیا کلها عبره و لکن لذوی العقول و الافکار و لیس لاصحاب الشهوات و الاهواء و اصحاب العقول قله و المعتبرون اقل.
«پندها چه بسیار است و پند گرفتن چه اندک.»
این سخن چه موجز و چه پربهره است. تردید نیست که پندها به راستی بسیار است بلکه هر چیز که در وجود است، مایه پند و عبرت است و تردید نیست که پند گیرندگان چه اندک هستند و بر مردم نادانی و هوس چیره است. دوستی دنیا و باده آن ایشان را فرومایه و مست کرده است و یقین در نظر ایشان بسیار ضعیف است که اگر یقین ایشان ضعیف نبود احوالشان غیر از این می بود.
و قال علیهالسلام
مَا أَکْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الْإِعْتبَارَ!
امام علیه السلام فرمود:
اسباب عبرت،بسیار است ولی عبرتگیرنده کم است. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب،مصدر دیگری که برای این کلام حکمتآمیز نقل میکند،تذکرة الخواص ابن جوزی است که با تفاوتی آن را نقل کرده و نشان میدهد آن را از منبع دیگری گرفته است.در حالی که آمُدی در غررالحکم این کلام شریف را به همان الفاظ نهج البلاغه آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 235). علامه مجلسی رحمه الله این حدیث شریف را با همان تفاوت که در بالا آمده از کتاب دیگری از ابن جوزی به نام مناقب و او هم به نقل از کتاب حلیة الاولیاء ابونعیم اصفهانی آورده است.(بحار الانوار،ج 75،ص 69،ح 22) )
اسباب عبرت،بسیار است ولی...
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود به یکی از مهمترین مسائل سرنوشتساز در زندگی انسانها اشاره کرده میفرماید:«اسباب عبرت،بسیار است؛ولی عبرتگیرنده کم است»؛ (مَا أَکْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الْإِعْتبَارَ!) .
منظور از«عبرت»،حوادثی است که در گذشته یا در زمان حال واقع میشود، خواه در تاریخ زندگی انسانها و خواه در حوادث دیگر که مایه بیداری و پند گرفتن و استفاده کردن برای اصلاح اشتباهات و پیمودن صراط مستقیم در زندگی است.
یکی از دانشمندان میگوید:«الْعِبْرَةُ أنْ تَجْعَلَ کُلَّ حاضِرٍ غالِباً وَالْفِکْرَةُ أنْ تَجْعَلَ کُلَّ غائِبٍ حاضِراً؛عبرت آن است که تمام آنچه را حاضر است در گذشته مشاهده کنی و فکر آن است که گذشته را امروز در برابر خود ببینی». ( .شرح نهج البلاغه علامه شوشتری،ج 12،ص 37)
این سخن در واقع برگرفته از قرآن مجید است که پس از نقل ماجرای بسیار عبرتانگیز یوسف علیه السلام میفرماید: «لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ» ؛در سرگذشت آنها درس عبرتی برای صاحبان اندیشه بود!». ( .یوسف،آیه 111)
این آیه ناظر به حوادث عبرتانگیزی است که در زندگی انسانها رخ میدهد و در آیه دیگری از همین سوره به حوادثی اشاره میکند که در جهان پیرامون ما واقع میشود و میفرماید: «وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ» ؛و چه بسیار نشانهای (از خدا) در آسمانها و زمین که آنها از کنارش میگذرند و از آن رویگردانند!». ( .یوسف،آیه 105)
در آیه 41 سوره«نور»نیز میفرماید: «یُقَلِّبُ اللّهُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ إِنَّ فِی ذلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصارِ» ؛خداوند شب و روز را دگرگون میسازد؛در این عبرتی است برای صاحبان بصیرت!». ( .نور،آیه 44)
بنابراین،حوادث عبرتانگیز تنها مربوط به تاریخ بشر نیست،بلکه در کلّ جهان آفرینش ممکن است رخ دهد.
به برگهای زرد درختان پاییزی نگاه کنید که با اندک نسیمی از شاخه جدا میشوند و به هر سو پراکنده میگردند.اگر کمی به عقب برگردیم و نشاط و طراوت و استحکام آنها را در فصل بهار ببینیم که محکم به شاخهها چسبیده بودند حتی اگر طوفان درخت را واژگون میکرد،برگ از درخت جدا نمیشد،از این منظره میتوانیم زندگی خود را بررسی کنیم،فصل جوانی و پیری که همچون بهار و پاییز عمر است در برابر ما مجسم میشود و بهترین عبرتها را میگیریم.
کاخهای ویران شده شاهان و قبرستانهای خاموش و اموال و ثروتهای ثروتمندانی که به فرزندان نااهل آنها رسیده،همگی برای ما درس عبرت است.
در حدیث معروفی آمده است:
«کَانَ أَکْثَرُ عِبَادَةِ أَبِی ذَرٍّ رحمه الله التَّفَکُّرَ وَ الْاِعْتِبَارَ؛ بیشترین عبادت ابوذر،اندیشیدن و عبرت گرفتن بود». ( .بحار الانوار،ج 68،ص 323)
این عبرتها را میتوان در سه بخش خلاصه کرد:عبرتهایی که انسان از تاریخ گذشتگان میگیرد همان گونه که قرآن مجید در شرح حال پیشینیان بهکرار به آن اشاره کرده است و امیرمؤمنان علیه السلام در جای جای نهجالبلاغه آن را یادآوری میکند؛از جمله در خطبه 182 برای بیدار ساختن اصحاب خود میفرماید:
«وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْقُرُونِ السَّالِفَةِ لَعِبْرَةً! أَیْنَ الْعَمَالِقَةُ وَ أَبْنَاءُ الْعَمَالِقَةِ! أَیْنَ الْفَرَاعِنَةُ وَ أَبْنَاءُ الْفَرَاعِنَةِ! أَیْنَ أَصْحَابُ مَدَائِنِ الرَّسِّ الَّذِینَ قَتَلُوا النَّبِیِّینَ،وَ أَطْفَؤُوا سُنَنَ الْمُرْسَلِینَ، وَ أَحْیَوْا سُنَنَ الْجَبَّارِینَ! أَیْنَ الَّذِینَ سَارُوا بِالْجُیُوشِ،وَ هَزَمُوا بِالْأُلُوفِ،وَعَسْکَرُوا الْعَسَاکِرَ،وَ مَدَّنُوا الْمَدَائِنَ!؛ در قرون گذشته برای شما درسهای عبرت فراوانی است.کجا هستند«عمالقه»و فرزندان عمالقه! کجایند فرعونها و فرزندانشان و کجا هستند صاحبان شهرهای«رسّ»؛همانها که پیامبران را کشتند و چراغ پرفروغ سنّتهای فرستادگان خدا را خاموش کردند و سنّتهای جباران را زنده ساختند.کجایند آنها که لشکرهای گران به راه انداختند و هزاران نفر را شکست داده و متواری ساختند،همانها که سپاهیان فراوان گرد آوردند و شهرهای بسیار بنا نهادند».
عمالقه،مردان بسیار نیرومند و قویپیکری از نوادگان نوح علیه السلام بودند که سالیان دراز بر منطقه شامات حکومت میکردند و اصحاب الرس،به قوم مقتدر دیگری اشاره میکند که دارای کشاورزی گسترده و زندگی مرفه بودند و در بعضی از مناطق خاورمیانه زندگی میکردند و در برابر پیامبران خدا به مخالفت برخاسته بودند.
بخش دوم،درسهای عبرتانگیزی است که در زندگی انسانها در طول عمر خودمان میبینیم.امیر مؤمنان علی علیه السلام مطابق آنچه در غرر الحکم آمده، میفرماید:
«فی تَصارِیفِ الْقَضاءِ عِبْرَةٌ لِأولِی الْألْبابِ وَ النُّهی؛ در دگرگونیهای حوادث عبرتی است برای صاحبان عقل و اندیشه». ( .غرر الحکم،ح 10774)
در کلام دیگری میفرماید:
«لَوِ اعْتَبَرْتَ بِما أضَعْتَ مِنْ ماضی عُمْرِکَ لَحَفِظْتَ ما بَقِیَ؛ اگر از آنچه از گذشته عمرت ضایع کردهای عبرت بگیری،باقیمانده عمر را حفظ خواهی کرد». (.غرر الحکم،ح 3038)
بخش دیگری از درسهای عبرتانگیز را در جهان غیر انسانها میبینیم.در هر خزانی که بعد از بهار میآید،ویرانیهایی که پس از عمارت صورت میگیرد، زلزلهها،سیلابها،آتشفشانها و مانند آنها.
این سخن را با حدیث دیگری از امیرمؤمنان علیه السلام-که پیش از این هم به آن اشاره کردهایم-پایان میدهیم:آن حضرت از کنار مدائن عبور میکرد،هنگامی که آثار کاخ کسرا را دید که در شرف ویران شدن است یکی از مردانی که در خدمت آن حضرت بود این شعر را قرائت کرد:
جَرَتِ الرِّیاحُ عَلی رُسُومِ دِیارِهِمْ فَکَأنَّهُمْ کانُوا عَلی میعادٍ
بادها در ویرانههای خانههای آنها وزید؛گویی آنها وعدهگاهی داشتند که میبایست به سراغ آن بروند.
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:چرا این آیات را نخواندی؟: «کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّاتٍ وَ عُیُونٍ* وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ کَرِیمٍ* وَ نَعْمَةٍ کانُوا فِیها فاکِهِینَ* کَذلِکَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِینَ* فَما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما کانُوا مُنْظَرِینَ» ؛چه بسیار باغها و چشمهها که از خود به جای گذاشتند و زراعتها و قصرهای زیبا و گرانقیمت و نعمتهای فراوان دیگری که در آن غرق بودند.آری اینگونه بود ماجرای آنان و ما اینها را میراث برای اقوام دیگری ساختیم،نه آسمان بر آنان گریست و نه زمین (و نه اهل زمین و آسمان) و نه (به هنگام رسیدن لحظه سرنوشت) به آنها مهلتی داده شد». ( .دخان،آیه 25-29.(بحار الانوار،ج 32،ص 422،ح 387))
وَ قَالَ علیه السلام مَن بَالَغَ فِی الخُصُومَةِ أَثِمَ وَ مَن قَصّرَ فِیهَا ظُلِمَ وَ لَا یَستَطِیعُ أَن یتَقّیَِ اللّهَ مَن خَاصَمَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کسی که در دشمنی زیاده روی کند گناهکار، و آن کس که در دشمنی کوتاهی کند ستمکار است ، و هر کس که بیدلیل دشمنی کند نمیتواند با تقوا باشد !
آن که خصومت را از حد درگذراند گناه ورزید، و آن که در آن کوتاهی کرد ستم کشید ، و آن که ستیزه جوست نتواند از خدا ترسید.
فرمود کسی که مبالغه نمود در خصومت گناه کار است و کسی که تقصیر کند خصومت ستم کشیده شود و توانائی ندارد که پرهیزد از خدا کسی که رو بمخاصمه آرد
و فرمود (علیه السلام): کسی که دشمنی را از حد بگذراند، گناه کرده است و هر که در آن کوتاهی کند، ستم کرده و کسی که همواره با دیگران نزاع کند، نمی تواند از خدا بترسد و پرهیزگار باشد.
و آن حضرت فرمود:آن که دشمنی را از اندازه بگذراند گناه کرده،و کسی که کوتاهی ورزد بر او ستم خواهد شد ،و آن که ستیزه جویی نماید قدرت ندارد خدا را بپرهیزد .
شروح:
(هر کس در دشمنی پافشاری کند گنهکار است و هر کس کوتاه بیاید، ستمکش است و هر که با دیگران در ستیز باشد، نمیتواند پرهیزگار باشد). امام (علیه السلام) از دو طرف زیادهروی و کوتاهی در کشمکش و ستیز، به دلیل پیامد زیادهروی یعنی جور و گناه، و پیامد کوتاه آمدن، یعنی ستمپذیری، برحذر داشته است. و بر این مطلب که در حد اعتدال ماندن کار دشواری است با این جمله اشاره فرموده است: و لا یستطیع … که خود زنهاری است نسبت به اصل دشمنی و ستیز، برای آن که دشمنی، ممکن است باعث صفات ناپسند دیگری گردد.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ بَالَغَ فِی الْخُصُومَةِ أَثِمَ وَ مَنْ قَصَّرَ فِیهَا ظَلَمَ وَ لاَ یَسْتَطِیعُ أَنْ یَتَّقِیَ اللَّهَ مَنْ خَاصَمَ .
هذا مثل قوله ع
فی موضع آخر الغالب بالشر مغلوب.
و کان یقال ما تساب اثنان إلا غلب ألأمهما.
و قد نهی العلماء عن الجدل و الخصومة فی الکلام و الفقه و قالوا إنهما مظنة المباهاة و طلب الرئاسة و الغلبة و المجادل یکره أن یقهره خصمه فلا یستطیع أن یتقی الله و هذا هو کلام أمیر المؤمنین ع بعینه.
و أما الخصومة فی غیر العلم کمنازعة الناس بعضهم بعضا فی أمورهم الدنیاویة فقد جاء فی ذمها و النهی عنها شیء کثیر و قد ذکرنا منه فیما تقدم قولا کافیا علی أن منهم من مدح الجهل و الشر فی موضعهما.
و قال الأحنف ما قل سفهاء قوم إلا ذلوا.
و قال بعض الحکماء لا یخرجن أحد من بیته إلا و قد أخذ فی حجزته قیراطین من جهل فإن الجاهل لا یدفعه إلا الجهل و قالوا الجاهل من لا جاهل له.
و قال الشاعر إذا کنت بین الجهل و الحلم قاعدا
(و قال علیهالسلام: من بالغ بالخصومه اثم) کسی که مبالغه نماید در منازعه و مجادله گناهکار باشد (و من قصر فیها ظلم) و کسی که تقصیر نماید در خصومت ستم رسیده میشود (و لا یستطیع) و توانایی ندارد (ان یتقی الله) آنکه بپرهیزد از خدا (من خاصم) کسی که روی به مخاصمت آورد چه رعایت حد بر عدالت در خصومت صعوبت دارد. این تنفیر است از طرفی افراط و تفریط در خصومت به جهت لزوم ظلمی که مستلزم اثم است و انظلامی که مستلزم حقارت و ندامت است و تنبیه بر عدالت در خصومت و صعوبت وقوف بر حد نصفت. چه رعایت حد عدالت در خصومت صعوبت دارد
در مقام تنفیر از خصومت که موجب مخاطرات و وقوع در معصیت است فرمود: هر که مبالغت کند در خصومت و به کار آن ایستادگی تمام نماید در اثم و گناه افتد، و هر که کوتاهی کند و خودداری نماید. تا در معصیت و خطر نیفتد، مظلوم و مغلوب گردد و قادر نباشد بر اتقاء نمودن و از اثم پرهیز کردن با هر که مخاصمت نماید. و به این سخن نزدیک است آنچه در (مجمع الامثال) نقل کرده است که (حذیفه) با مردی گفت: آیا شاد میگردی به اینکه شوی بر بدترین مردمان؟ گفت: آری، گفت: هرگز بر او غالب نگردی تا از او برتر نگردی.
و قال علیهالسلام: «من بالغ فی الخصومه اثم و من قصر فیها ظلم و لا یستطیع ان یتقی الله من خاصم.» یعنی و گفت علیهالسلام کسی که مبالغه کرد در خصومت و نزاعی که با کسی دارد گناه کرده است و کسی که کوتاهی کرد در رفع خصومتی که با او کنند ظلم و ستم رسیده است و توانایی ندارد اینکه بپرهیزد خدا را کسی که خصومت و نزاع کند با کسی.
المعنی: اشار (علیه السلام): فی هذا الکلام الی ان الخصومه داء لا دواء له، و لا یحصل منها الا الضرر و الخسار، فان الداخل فیها اذا بالغ یاثم و یبتلی بالخسار الاخروی و ان قصر ظلم و یبتلی بالخسار الدنیوی و یصعب الوقوف بین هذین الحدین، و رعایه اصل التقوی فی البین، فمن اراد النجاح فلابد له من عدم الدخول فی الخصومه و الوقوف دائما علی الصلح و الصلاح. قال فی الشرح المعتزلی: و قد نهی العلماء عن الجدل و الخصومه فی الکلام و الفقه و قالوا: انهما مظنه المباهاه و طلب الرئاسه و الغلبه، و المجادل یکره ان یقهره خصمه، فلا یستطیع ان یتقی الله. و هذا هو کلام امیرالمومنین (علیه السلام) بعینه. الترجمه: فرمود: هر کس در ستیزه مبالغه کند گنهکار میشود، و هر کس کوتاه آید ستم میکشد، و مراعات تقوی از خدا درخور توانائی در ستیزهگر نباشد.
هر که اندر ستیزه می تازد ***از گنه دین خویش می بازد
وآنکه کوته کند ستیزهگری*** به ستم افتد و برد ضرری
و قال علیهالسلام: اقول: قال ابن ابیالحدید هذا مثل قوله علیهالسلام فی موضع آخر: الغالب بالشر مغلوب و کان یقال: ما تساب اثنان الا غلب الامهما. قلت: و این ما ذکره مما قاله علیهالسلام و انما کلامه هنا مثل قوله قبل: ان للخصومه قحما، و کان هذا تفصیل لاجمال ذاک، و المراد بالخصومات التی ترفع الی القضاه لا التساب الخارجی و یصیر الرجل فی خصومات القضاه موهونا اضافه الی ما ذکره، و لذا کان بعض الشرفاء یترکون حقهم مع کون ادعائهم حقا و یخسرون مع کون الادعاء باطلا حتی یخلصوا من الخصومه.
الخصومه: الجدال و النزاع، و المبالغه فیها الحرص علی الفوز بکل سبیل، و التقصیر فیها سکوت الانسان عن حقه، و المعنی من تجاوز فی النزعات وقع فی المحرمات، و من ترکها مع الاعتداء علیه ذهب حقه نهبا، و خیر الامور اعدلها و اوسطها (و لا یستطیع ان یتقی الله من خاصم). هذا اشبه بالاستدراک لما تقدم، و ان علی الانسان ان یبتعد عن اسباب الخصومه مهما امکن، لانها مزلق خطر، تودی الی الاحقاد و الضغائن، و متی غلت نار الحقد فی الصدور فلا یخمدها دین و لا عقل، و لا شیء الا الثار بکل ما یقدر علیه الحاقد حتی الاباده. و تجدر الاشاره الی ان ای انسان یتمنی موت منافسه علی ریاسه دینیه او زمنیه او ای شیء آخر، ان هذا الحقود لا یوتمن علی الدین، و لا یجوز اخذه عنه، و لا الصلاه خلفه، لان قلبه ماوی الشیاطین.. و الله سبحانه لا یضع دعوه الاسلام الا فی قلب رووف رحیم بجمیع العالمین علی السواء و المنافسین له و المتابعین.
… قصر فیها ظلم: قد یصیب الظلم من یقف عند حقه فی المخاصمه فیحتاج للمبالغه حتی یرد الی الحق و فی ذلک اثم الباطل و ان کان لنیل الحق
امام علیهالسلام (در نکوهش زد و خورد) فرموده است: کسی که در نزاع و زد و خورد کوشیده پافشاری کند گناه کرده، و کسی که کوتاهی و خودداری نماید مظلوم گردد، و کسی که (با دیگری) نزاع کند نمیتواند (در زد و خورد از گناه) پرهیزکار باشد (زیرا رعایت عدالت و تجاوز ننمودن از حد که لازمه تقوی و پرهیزکاری است در نزاع دشوار است).
اسلام عواملی را که به نزاع منتهی میشود مانند جدال، مباهات، ریاست طلبی، خودستائی، سخن چینی، دروغ، غیبت و امثال این گونه مفاسد محکوم کرده است ولی در عین حال گاهی انسان بطور ناخودآگاه به نزاع کشانیده میشود، در چنین مواردی اگر چه طرفین نزاع هر دو از نظر دین، ثروت، آبرو و اعتبار زیان میکنند ولی آنکه در دشمنی زیادهروی کند گناهش زیادتر است، زیرا برای پیروزی بر دشمن راه خطا را پیموده و پرهیزکاری را از دست میدهد. نکته قابل توجه این است که امام (علیه السلام) میفرماید: کسی که در نزاع کوتاهی کند ظلم کرده است. منظور حضرت این است که وقتی انسان به نزاع کشیده شد و از حق خویش دفاع نکرد مظلوم واقع شده است و این عمل از نظر اسلام (انظلام) است که از گناهان بزرگ شمرده شده است و از این نظر که ستمگر را در ظلم کردن جرات میدهد خود، یک نوع ستم و ظلم است نسبت به جامعه. خدای مهربان که توجه به نظم جامعه میدهد میفرماید: (مسلمانانی که حق آنان غضب شده اجازه دارند برای دفاع از حق خود نبرد کنند و خدا برای پیروزی آنان قدرت دارد).
و قال علیهالسلام: (من بالغ فی الخصومه اثم) لانه یتعدی عن الحد، بالکذب و الایذاء و ما اشبه (و ما قصر فیها) بان لم یخاصم بالمقدار الذی قرره الله سبحانه، بل ترک الظالم یظلم کیف یشاء بدون ان یقف له (ظلم) لانه خلاف امر الله، بالقبض علی ید الظلالم (و لا یستطیع ان یتقی الله من خاصم) هذا لبیان صعوبه التقوی عند المخاصمه، لان الانسان اما مفرط فیها او مفرط.
اللغه: الخصومه: الجدال. اثم: ارتکب الاثم و هو الحرام. قصر: تهاون. الشرح: اذا اکثر الانسان الجدل و اراد الانتصار کیف کان اثم لانه یتعدی الحدود الشرعیه و یتجاوز الحلال الی الحرام و اما اذا قصر و لم یدافع کما یجب فانه سیظلم و علی کل حال المخاصم لن یحصل علی تقوی الله لان النبی نهی عن الجدال و الخصومه.
«هر کس در ستیزه زیاده روی کند، بزهکار می شود و هر کس در آن کوتاهی کند، بر او ستم می شود و آنکه ستیزه گر است، نمی تواند از خدا بترسد.»
دانشمندان از جدل و ستیز در مباحث کلامی و فقه بر حذر داشته اند و گفته اند ممکن است وسیله کسب مباهات و ریاست و چیرگی بر طرف مقابل گردد و کسی که جدال می کند، خوش نمی دارد دشمنش او را مغلوب کند و بدین گونه نمی تواند از خدا بترسد. اما در مورد ستیزه های دیگر که در مسائل علمی نباشد مانند ستیزهای مردم در مسائل دنیایی، نکوهش بسیار رسیده و از آن نهی کرده اند و ما بخشی از آن را در مسائل گذشته آوردیم.
و قال علیهالسلام
مَنْ بَالَغَ فِی الخُصومَةِ أَثِمَ،وَ مَنْ قَصَّرَ فِیهَا ظَلَمَ،
وَ لَا یَسْتَطِیعُ أَنْ یَتَّقِیَ اللّهَ مَنْ خَاصَمَ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که در دشمنی با مخالفان افراط کند،آلوده گناه میشود و کسی که کوتاهی کند بر خود ستم کرده (و حقش ضایع میگردد) و کسی که در مقام خصومت برآید نمیتواند حق تقوا را رعایت کند. (.سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:(پیش از مرحوم سیّد رضی) شیخ مفید رحمه الله این گفتار حکیمانه را در ارشاد و (بعد از سیّد رضی) میدانی (متوفای 518) در کتاب مجمع الامثال آورده است.بارها گفتهایم قرائنی در دست است که نشان میدهد تمام آنچه در مجمع الامثال آمده از کتاب متقدم بر شریف رضی نقل شده است.آمُدی نیز صدر آن را با تفاوتی از آن حضرت نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 235). در کتاب ارشاد مفید فقط صدر این کلام حکیمانه آمده؛ولی در کتاب اختصاص شیخ مفید تمام آن ذکر شده است.(اختصاص،ص 239) )
اعتدال در خصومت
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به سه نکته در مورد خصومت پرداخته،نخست میفرماید:«کسی که در دشمنی با مخالفان افراط کند به گناه آلوده میشود»؛ (مَنْ بَالَغَ فِی الخُصومَةِ أَثِمَ) .
معمولاً خصومت و ستیز با دیگران قابل کنترل نیست،حتی بهترین افراد وقتی گرفتار آن میشوند و آتش خشم و غضب در آنان شعلهور میگردد قادر به کنترل خویشتن نیستند و گرفتار گناهانی ازقبیل ظلم و ستم،گفتن سخنان ناروا، ریختن آبروی دیگران و اذیت و آزار مسلمانان میشوند.
در جمله دوم به نقطه مقابل آن اشاره کرده،میفرماید:«و کسی که در مقام خصومت و احقاق حق کوتاهی کند بر خود ستم کرده (زیرا حقش پایمال میشود)»؛ (وَ مَنْ قَصَّرَ فِیهَا ظَلَمَ) .
قرآن مجید نیز در ذیل آیات نهی از ربا میفرماید: «لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ» ؛ نه ظلم کنید و نه ظلم به شما شود». ( .بقره،آیه 279)
گرچه این آیه درباره رباخواران است؛ولی در حقیقت یک شعار وسیع اسلامی است که دستور میدهد به همان نسبت که مسلمانان باید از ستمگری بپرهیزند باید از تن دادن به ظلم نیز اجتناب کنند و به گفته بعضی از دانشمندان:
«اگر ستمکِش نباشد ستمگر کمتر پیدا میشود».و اگر مسلمانان آمادگی کافی برای دفاع از خود داشته باشند،کسی نمیتواند به آنها ستم کند،بنابراین همان گونه که باید به ظالم بگوییم ستم مکن،به مظلوم باید بگوییم تن به ستم مده.
حال که چنین است چه بهتر که انسان وارد میدان خصومت و ستیز برای احقاق حق نشود و تا میتواند از گام نهادن در چنین میدانی جز به هنگام ضرورت بپرهیزد،ازاینرو امام علیه السلام در سومین جمله میفرماید:«و کسی که در مقام خصومت برآید نمیتواند حق تقوا را رعایت کند»؛ (وَ لَا یَسْتَطِیعُ أَنْ یَتَّقِیَ اللّهَ مَنْ خَاصَمَ) .
به همین دلیل،افراد با شخصیت و متّقی سعی میکنند حتی الامکان با کسی به جر و بحث و ستیز و خصومت برنخیزند و چه بسا از بعضی حقوق خود صرف نظر میکنند و آن را به مخالف میدهند تا در این میدان خطرناک وارد نشوند.
البته این بدان معنا نیست که افراد با ایمان،زبون،ذلیل و ظلمپذیر باشند چراکه اسلام چنین حالتی را نیز هرگز نمیپسندد و دستور میدهد نه ظلم کنید و نه ظلمپذیر باشید.
خطرات خصومت
در روایات معصومان علیهم السلام به شدت از مخاصمه و خصومت نهی شده است؛ کلینی رحمه الله در کتاب کافی باب مخصوصی درباره این موضوع منعقد ساخته و در نخستین حدیث آن،از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«إِیَّاکُمْ وَ الْمِرَاءَ وَ الْخُصُومَةَ فَإِنَّهُمَا یُمْرِضَانِ الْقُلُوبَ عَلَی الْإِخْوَانِ وَ یَنْبُتُ عَلَیْهِمَا النِّفَاقُ؛ از جدال و مراء و خصومت بپرهیزید که دلهای دوستان را نسبت به یکدیگر بیمار میسازد و بذر جدایی در میان آنها میافشاند». ( .کافی،ج 2،ص 300،ح 1 )
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«مَا عَهِدَ إِلَیَّ جَبْرَئِیلُ علیه السلام فِی شَیْءٍ مَا عَهِدَ إِلَیَّ فِی مُعَادَاةِ الرِّجَالِ؛ جبرئیل هرگز درباره چیزی مثل این سفارش نکرده بود که:از دشمنی با یکدیگر بپرهیزید». ( .همان،ص 302،ح 11 )
در تعبیر دیگری از همان حضرت نقل شده که فرمود:
«مَا أَتَانِی جَبْرَئِیلُ علیه السلام قَطُّ إِلَّا وَعَظَنِی فَآخِرُ قَوْلِهِ لِی إِیَّاکَ وَ مُشَارَّةَ النَّاسِ فَإِنَّهَا تَکْشِفُ الْعَوْرَةَ وَ تَذْهَبُ بِالْعِزِّ؛ هیچگاه جبرئیل نزد من نیامد جز اینکه من را پند و اندرز میداد.آخرین اندرزش این بود:از خصومت با مردم بپرهیز که عیوب پنهان را آشکار میسازد و عزت انسان را با خود میبرد». ( .همان،ح 10 )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Whoever goes too far contending, as well as that who falls short therein, becomes oppressed, and it is difficult for a contender to fear Allāh.”.
وَ قَالَ علیه السلام مَا أهَمَنّیِ ذَنبٌ أُمهِلتُ بَعدَهُ حَتّی أصُلَیَّ رَکعَتَینِ وَ أَسأَلَ اللّهَ العَافِیَةَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آنچه که بین من و خدا نارواست اگر انجام دهم و مهلت دو رکعت نماز داشته باشم که از خدا عافیت طلبم، مرا اندوهگین نخواهد ساخت .
گناهی که پس از آن مهلت دو رکعت نماز گزاردن داشته باشم مرا اندوهگین نمیدارد.
اندوهگین نکرد مرا گناهی که مهلت داده شوم بعد از آن تا بگزارم دو رکعت نماز را بعذر خواهی آن
و فرمود (علیه السلام): اندوهگینم نکند، گناهی که پس از آن مهلت به جای آوردن دو رکعت نماز را داشته باشم.
و آن حضرت فرمود:گناهی که پس از آن مهلت یافتم تا دو رکعت نماز به جای آورم اندوهگینم نکرد،و از خداوند عافیت میخواهم .
شروح:
و امهلت ای اخرت. و المهل: التوده.
(آن گناهی که پس از آن فرصت یافتم تا دو رکعت نماز بخوانم (و از خداوند عافیت بخواهم) مرا غمگین نساخت). یعنی: از گناهی اندوهناک نیستم که خداوند پس از آن به من مهلتی داده باشد تا دو رکعت نماز بخوانم. توضیح آن که نماز باعث بخشش گناه است، وقتی که انسان فرصتی پیدا کند تا دو رکعت نماز بخواند، به سبب گناه غمگین نخواهد شد.
وَ قَالَ علیه السلام مَا أَهَمَّنِی [أَمْرٌ]
ذَنْبٌ أُمْهِلْتُ بَعْدَهُ حَتَّی أُصَلِّیَ رَکْعَتَیْنِ وَ أَسْأَلَ اللَّهَ الْعَافِیَةَ .
هذا فتح لباب التوبة و تطریق إلی طریقها و تعلیم للنهضة إلیها و الاهتمام بها و معنی الکلام أن الذنب الذی لا یعاجل الإنسان عقیبه بالموت ینبغی للإنسان ألا یهتم به أی لا ینقطع رجاؤه عن العفو و تأمیله الغفران و ذلک بأن یقوم إلی الصلاة عاجلا و یستغفر الله و یندم و یعزم علی ترک المعاودة و یسأل الله العافیة من الذنوب و العصمة من المعاصی و العون علی الطاعة فإنه إذا فعل ذلک بنیة صحیحة و استوفی شرائط التوبة سقط عنه عقاب ذلک الذنب.
و فی هذا الکلام تحذیر عظیم من مواقعة الذنوب لأنه إذا کان هذا هو محصول الکلام فکأنه قد قال الحذر الحذر من الموت المفاجئ قبل التوبة و لا ریب أن الإنسان لیس علی ثقة من الموت المفاجئ قبل التوبة إنه لا یفاجئه و لا یأخذه بغتة فالإنسان إذا کان عاقلا بصیرا یتوقی الذنوب و المعاصی التوقی
(و قال علیهالسلام: ما اهمنی ذنب) اندوهناک نکرد مرا گناهی (امهلت بعده) که مهلت داده شوم بعد از آن (حتی اصلی رکعتین) تا بگزارم دو رکعت نماز را به عذر خواهی. این تلقین است از برای دیگری و اشارت است به آنکه ادای صلاه کفاره سیئات است و اگر نه آن حضرت از این حکم مستثنی است به جهت آنکه معصوم است از همه خطیئات و منکرات.
و فرمود: در اندوه نیفکند مرا گناهی که مهلت یافتم بعد از آن آن قدر که دور رکعت نماز بگزارم.
و قال علیهالسلام: «ما اهمنی ذنب امهلت بعده، حتی اصلی رکعتین.» یعنی و گفت علیهالسلام محزون نمیدارد مرا گناهی که مهلت داده شوم بعد از آن تا اینکه دو رکعت نماز بگزارم.
المعنی: نفی الاهمیه عن ذنب یصلی بعده رکعتین لوجهین: 1- امکان التوبه عن هذا الذنب بسبب بقاء الحیاه، و غرضه (علیه السلام) الحث علی الاستفاده من هذه المهله و المسارعه الی التوبه 2- ان توفیق صلاه رکعتین و العمل بها موجب لتکفیر الذنب و محو اثره عن القلب، ان الحسنات یذهبن السیئات. الترجمه: فرمود: گناهی که مرا بعد از آن مهلت دو رکعت نماز باشد اندوه ندارد.
نباشد گناهی من اندوهبار*** اگر مهلت عمر شد برقرار
که دنبال آن من بخوابم نماز***به درگاه حق من بیارم نیاز
اقول و زاد ابن ابیالحدید (و اسال الله العافیه) فی (الفقیه) عن الصادق! (علیه السلام) ایاکم و الکسل فان ربکم رحیم یشکر القلیل ان الرجل یصلی الرکعتین یرید بهما وجه الله تعالی فیدخله الله الجنه و انه لیصوم یوما تطوعا یرید به وجه الله تعالی فیدخله الله به الجنه. (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) و عن النبی (صلی الله علیه و آله) ما من صلاه یحضر و قتها الا نادی ملک بین یدی الناس قوموا الی نیرانکم التی او قدتموها علی ظهورکم فاطفئوها بصلاتکم. و فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) فی قوله تعالی: ( … ان الحسنات یذهبن السیئات … ) ای صلاه المومن باللیل تذهب بما عمل من ذنب فی النهار- و عنه (علیه السلام) من صلی رکعتین یعلم مایقول فیهما انصرف و لیس بینه و بین الله ذنب. و فی (ثواب الاعمال) عن الصادق (علیه السلام) یوتی یوم القیامه بشیخ فیدفع الیه کتابه ظاهره مما یلی الناس لا یری الا مساوی فیطول ذلک علیه فیقول یارب: اتامر بی الی النار؟ فیقول جل جلاله: یا شیخ انا استحیی ان اعذبک و قد کنت تصلی لی فی دار الدنیا اذهبوا بعبدی الی الجنه.
لیس هذا اغراء فی فعل الذنوب مع العزم علی التوبه، بل تحذیرا من المعصیه خوفا من مفاجاه الموت قبل التوبه و طلب المغفره، و حثا للمذنبین علی الاسراع الی الانابه قبل فوات الاوان (و اسال الله العافیه) لان ترک الذنب اهون من طلب العفو، و قال من قال: (ما کان اغناها عن الحالین).
… حتی اصلی رکعتین: کان اذا کسب ذنبا فاحزنه و اعطی مهله من الاجل بعده صلی رکعتین تحقیقا للتوبه
امام علیهالسلام (در ترغیب به توبه) فرموده است: اندوهگینم نکرد گناهی که پس از آن مهلت یافتم (ناگهان نمردم) به اندازهای که دو رکعت نماز گزارم و از خدا اصلاح آن (گناه) را بخواهم (زیرا هر گاه انسان گناهی مرتکب شد و با نیت پاک و به راستی و درستی به بخشش و آمرزش خداوند امیدوار بود و از کرده پشیمان گشته تصمیم گرفت که دگر بار آن را به جا نیاورد و به نماز که خود کفاره گناه است ایستاد و از حقتعالی آمرزش خواست به آن گناه کیفر نمیشود پس از این رو آن گناه او را اندوهگین نمیسازد، و ناگفته نماند که فرمایش امام علیهالسلام برای آموختن به دیگری و اشاره است به اینکه نماز کفاره گناهان است و انسان باید از گناه دور ماند و از مرگ ناگهانی پیش از توبه بترسد، وگرنه آن حضرت معصوم و از هر گناه منزه و پاک میباشد.
در اغلب نسخههای نهجالبلاغه بجای کلمه (امر) کلمه (ذنب) گناه است. در صورتی که کلمه امر باشد اعم از گناه، مریضی و حوادث دیگراست و معنای آن این است که در هر حادثهای که فرصت درخواست از خدا باشد، آن حادثه مهم نیست. و این معنا با فرمایش و رویه امام (علیه السلام) مناسبتر است ولی در صورتی که کلمه (ذنب) گناه باشد منظور امام (علیه السلام) این است که گناهکاری که پس از گناه کردن فرصت دارد از خدا درخواست بخشش کند، نباید نسبت به سرنوشت و آینده خود وحشت داشته باشد. وقتی نماز خواند و توبه کرد خدا گناهش را میبخشد، زیرا واقعا توبه کرده و گناهانش بخشیده شده است و در ردیف محبوبین خدا قرار گرفته است.
و قال علیهالسلام: (ما اهمنی ذنب امهلت بعده حتی اصلی رکعتین) لان اقترب الی مرضاته بسبب الصلاه (و اسئل الله العافیه) ای ان یعفونی عن ذلک الذنب، و هذه الحکمه لبیان، لزوم هذا العمل بعد الذنب و انه یورث العفو و الغفران.
الشرح: الذنب عظیم و تبعاته کبیره و عقابه النار و لکن من دواعی التوفیق و الرحمه ان الانسان اذا عصی بادر الی التوبه و الانابه الی ربه فصلی رکعتین و طلب العفو و حسن العاقبه من ربه …
«کاری - گناهی- که پس از آن مهلت داده شوم که دو رکعت نماز بگزارم و از خداوند عافیت بطلبم مرا اندوهگین نمی سازد.»
این سخن گشایشی برای باب توبه و تعلیم به اهتمام بر آن است و معنی آن این است که گناهی که بلافاصله پس از آن مرگ نباشد، جای آن دارد که آدمی امید خود را از عفو و آمرزش قطع نکند و با نمازگزاردن و استغفار تصمیم بگیرد به آن برنگردد و از خداوند عافیت از گناه و عصمت از معاصی را مسألت کند.
و قال علیهالسلام
مَا أَهَمَّنِی ذَنْبٌ أُمْهِلْتُ بَعْدَهُ حَتَّی أُصَلِّیَ رَکْعَتَیْنِ وَ أَسْأَلَ اللّهَ الْعَافِیَةَ.
امام علیه السلام فرمود:
گناهی که پس از آن بهاندازه دو رکعت نماز مهلت برایم باشد مرا نگران نمیکند چراکه (در این نماز یا پس از آن،عفو و) عافیت را از خدا میطلبم (و توبه میکنم). ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب این کلام حکیمانه را به نقل از سراج الملوک و غرر الحکم به عین عبارت نهجالبلاغه آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 235). ولی شایان توجه است که جمله (وَ أَسْأَلُ اللّهَ الْعافِیَةَ) که در نسخه صبحی صالح آمده در کتاب مصادر و بسیاری از نسخ نهج البلاغه و بحار الانوار و غرر الحکم و غیر آن نیامده است و مرحوم علّامه شوشتری معتقد است این جمله آخر از اضافات نسخه ابن ابی الحدید است )
راه و روش توبه
امام علیه السلام راه نجات از گناه را در این گفتار حکیمانه خود نشان میدهد و میفرماید:«گناهی که بعد از آن مهلت دو رکعت نماز داشته باشم مرا نگران و غمگین نمیکند (چراکه در این نماز یا بعد از آن،عفو و) عافیت را از خدا میطلبم (و توبه میکنم)»؛ (مَا أَهَمَّنِی ذَنْبٌ أُمْهِلْتُ بَعْدَهُ حَتَّی أُصَلِّیَ رَکْعَتَیْنِ وَ أَسْأَلَ اللّهَ الْعَافِیَةَ) .
جمله «مَا أَهَمَّنِی ذَنْبٌ» به معنای بیاهمیت شمردن گناه نیست،بلکه به معنی اندوهگین و نگران نشدن است،چراکه انسان راه توبه را از طریق نماز باز میکند.به هر حال این کلام شریف،تشویق به گناه نیست،بلکه تشویق به توبه است به اینگونه که هشدار میدهد هر لحظه ممکن است مرگ انسان فرا برسد خواه عوامل درونی وجود او ازقبیل سکتهها و مرگ ناگهانی باعث شود و یا عوامل برونی و حوادث گوناگونی که در یک لحظه به عمر انسان پایان میدهد، بنابراین انسان باید مهلتی را که برای دو رکعت نماز و توبه در پیشگاه خدا دارد از دست ندهد و فوراً شیطان را از خود دور سازد و به درگاه خدا روی آورد و با تعظیم و خضوع و اقرار به گناه و اظهار ندامت،عفو و آمرزش را طلب کند.
این احتمال نیز در تفسیر کلام فوق داده شده که منظور امام علیه السلام این است:
هرگاه انسان نماز بعد از گناه انجام دهد،از باب «إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ»
چنین نمازی آثار گناه را از نامه اعمال او و روح و جانش محو میکند.و جمع میان هر دو تفسیر مانعی ندارد.
همانگونه که در بحث سند این گفتار حکمتآمیز گفته شد،جمله «وَ أَسْأَلَ اللّهَ الْعَافِیَةَ» در غالب نسخ نهجالبلاغه نیامده است؛ولی در نسخه ابن ابیالحدید و صبحی صالح ذکر شده و مفهومش این است که از خدا عافیت از آلوده شدن به گناه در آینده و عافیت از عذاب الهی نسبت به گذشته را تقاضا میکنم.این جمله میتواند اشارهای به این مطلب باشد که انسان بعد از آلودگی به گناه و توبه مراقبت کند در آینده آلوده گناه نشود و عافیت در برابر آن داشته باشد،زیرا مطابق حدیث معروفی که از امیرمؤمنان علی علیه السلام در بحارالانوار آمده،ترک گناه آسانتر از درخواست توبه است
(تَرْکُ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ التَّوْبَةِ) . ( .بحار الانوار،ج 70،ص 364.در حکمت 170 نیز به این صورت آمده است:«تَرْکُ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ الْمَؤُونَةِ»ولی در تعدادی از نسخ دیگر همان عبارت«طَلَبَ التَّوْبَةِ»آمده است )
حقیقت توبه و تأخیر نینداختن آن
توبه،دری از درهای مهم رحمت الهی است که به روی بندگان خطاکار گشوده شده است و اگر این باب رحمت گشوده نمیشد،گنهکاران در یأس و نومیدی و سپس گناه بیشتر فرو میرفتند.باید توجه داشت که توبه شامل حال همه حتی انبیا و اولیا میشود؛ولی هرکدام توبه خاص خود را دارند.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
«التَّوْبَةُ حَبْلُ اللَّهِ وَ مَدَدُ عِنَایَتِهِ وَ لا بُدَّ لِلْعَبْدِ مِنْ مُدَاوَمَةِ التَّوْبَةِ عَلَی کُلِّ حَالٍ وَ کُلُّ فِرْقَةٍ مِنَ الْعِبَادِ لَهُمْ تَوْبَةٌ فَتَوْبَةُ الْأَنْبِیَاءِ مِنِ اضْطِرَابِ السِّرِّ وَ تَوْبَةُ الْأَصْفِیَاءِ مِنَ التَّنَفُّسِ وَ تَوْبَةُ الْأَوْلِیَاءِ مِنْ تَلْوِینِ الْخَطَرَاتِ وَ تَوْبَةُ الْخَاصِّ مِنَ الْاِشْتِغَالِ بِغَیْرِ اللَّهِ وَ تَوْبَةُ الْعَامِّ مِنَ الذُّنُوبِ؛ توبه ریسمان الهی و امداد عنایت اوست و لازم است بندگان پیوسته و در هر حال به سراغ توبه بروند.ولی هر گروهی از بندگان،توبه خاص خود را دارند.توبه پیامبران از اضطراب درون آنهاست و توبه برگزیدگان از نَفَسی است که به غیر یاد خدا میکشند و توبه اولیاء از خطرات رنگارنگی است که در برابر آنها ظاهر میشود و توبه خواص از اشتغال به غیر خداست و توبه عوام از گناهان است». ( .بحار الانوار،ج 6،ص 31،ح 38)
توبه به اندازهای دارای اهمیت است که امام باقر علیه السلام میفرماید:
«لا وَ اللَّهِ مَا أَرَادَ اللَّهُ تَعَالَی مِنَ النَّاسِ إِلَّا خَصْلَتَیْنِ أَنْ یُقِرُّوا لَهُ بِالنِّعَمِ فَیَزِیدَهُمْ وَ بِالذُّنُوبِ فَیَغْفِرَهَا لَهُمْ؛ نه،به خدا قسم خداوند از بندگانش جز دو چیز نخواسته است:
نخست اینکه به نعمتهای او اقرار کنند (و شکر نعمت به جای آورند) تا بر آنها بیفزاید.دیگر اینکه به گناهانشان اعتراف (و از آنها توبه) کنند تا آنها را بر آنان ببخشد». ( .کافی،ج 2،ص 426،ح 2)
از جمله مسائلی که به آن هشدار داده شده است تسویف و تاخیر توبه است، چراکه اگر انسان در آستانه رفتن از این جهان قرار گیرد یا نشانههای عذاب الهی ظاهر شود،درهای توبه بسته خواهد شد،ازاینرو امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
«إِنْ قَارَفْتَ سَیِّئَةً فَعَجِّلْ مَحْوَهَا بِالتَّوْبَةِ؛ اگر مرتکب گناه شدی هرچه زودتر آن را با آب توبه بشوی». ( .بحار الانوار،ج 74،ص 210،ح 1 )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ I am not worried about a fault after which I get time to offer prayers in two units (rek'āt) and beg safety from the wrath of Allāh.”
وَ سُئِلَ علیه السلام کَیفَ یُحَاسِبُ اللّهُ الخَلقَ عَلَی کَثرَتِهِم فَقَالَ علیه السلام کَمَا یَرزُقُهُم عَلَی کَثرَتِهِم فَقِیلَ کَیفَ یُحَاسِبُهُم وَ لَا یَرَونَهُ فَقَالَ علیه السلام کَمَا یَرزُقُهُم وَ لَا یَرَونَهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (از امام پرسیدند چگونه خدا با فراوانی انسانها به حسابشان رسیدگی میکند؟ پاسخ داد:) آن چنانکه با فراوانی آنان روزیشان میدهد! (و باز پرسیدند چگونه به حساب انسانها رسیدگی میکند که او را نمیبینند فرمود) همان گونه که آنان را روزی میدهد و او را نمیبینند !
[و از او پرسیدند: خدا چگونه حساب مردم را میرسد با بسیار بودن آنان؟ فرمود:] چنان که روزی شان میدهد با فراوان بودنشان.
[پرسیدند: چگونه حسابشان را میرسد و او را نمیبینند؟ فرمود:] چنان که روزیشان میدهد و او را نمیبینند.
و پرسیدند او را که چگونه حساب کند خدا خلقان را بر بسیاری ایشان فرمود همچنان که روزی میدهد ایشان را بر بسیاری ایشان پس گفتند چگونه حساب کند ایشان را و حال آنکه نه بیند او را فرمود همچنان که روزی میدهد ایشان را و حال آنکه نه بیند او را
در پاسخ کسی که از او پرسید که چگونه خداوند از مردم حساب می کشد با وجود بسیاری آنها، فرمود: همان گونه که آنان را با وجود بسیار بود نشان روزی می دهد.
پرسید: چگونه از آنها حساب می کشد، در حالی که مردم نمی بینندش؟ فرمود: همان گونه که روزیشان می دهد و حال آنکه نمی بینندش.
از آن حضرت سؤال شد:خداوند چگونه حساب مردم را با این همه جمعیت میرسد؟فرمود:
همان گونه که با این جمعیت رزقشان میدهد.
پرسیدند:در حالی که خدا را نمیبینند چگونه به حساب آنها میرسد؟فرمود:همان گونه که آنان را روزی میدهد در حالی که او را نمیبینند .
شروح:
از امام (علیه السلام) پرسیدند: چگونه خداوند با کثرت مردم از آنها حساب و پرسش میکند؟ فرمود: (همانطوری که با همهی کثرتشان به آنان روزی میدهد) آنگاه پرسیدند: با این که نمیبیند چگونه از حساب آنها میپرسد؟ فرمود: (همانطوری که به آنها روزی میدهد و او را نمیبینند). چگونگی محاسبهی خلایق را با کثرت جمعیت، تشبیه به کیفیت روزی رسانی به آنها با کثرت جمعیت، فرموده است، و این مطلب را به دلیل روشنی و آگاهی سائل از آن، در تشبیه، اصل (مشبهبه) قرار داده است. و همینطور، کیفیت محاسبهی آنها را با ندیدن خداوند توسط آنان به کیفیت روزی رسانی بدانها بدون رویت، تشبیه کرده است، و وجهشبه در هر دو مورد، ممکن بودن مطلب است با توجه به فراگیری قدرت او و بینیازی در موردی به چیز دیگر.
وَ سُئِلَ ع کَیْفَ یُحَاسِبُ اللَّهُ الْخَلْقَ عَلَی کَثْرَتِهِمْ فَقَالَ ع کَمَا یَرْزُقُهُمْ عَلَی کَثْرَتِهِمْ فَقِیلَ کَیْفَ یُحَاسِبُهُمْ وَ لاَ یَرَوْنَهُ فَقَالَ ع کَمَا یَرْزُقُهُمْ وَ لاَ یَرَوْنَهُ .
هذا جواب صحیح لأنه تعالی لا یرزقهم علی الترتیب أعنی واحدا بعد واحد و إنما یرزقهم جمیعهم دفعة واحدة و کذلک تکون محاسبتهم یوم القیامة .
و الجواب الثانی صحیح أیضا لأنه إذا صح أن یرزقنا و لا نری الرازق صح أن یحاسبنا و لا نری المحاسب.
فإن قلت فقد ورد أنهم یمکثون فی الحساب ألف سنة و قیل أکثر من ذلک فکیف یجمع بین ما ورد فی الخبر و بین قولکم إن حسابهم یکون ضربة واحدة و لا ریب أن الأخبار تدل علی أن الحساب یکون لواحد بعد واحد.
قلت إن أخبار الآحاد لا یعمل علیها لا سیما الأخبار الواردة فی حدیث الحساب و النار و الجنة فإن المحدثین طعنوا فی أکثرها و قالوا إنها موضوعة و جملة الأمر أنه لیس هناک تکلیف فیقال إن ترتیب المحاسبة فی زمان طویل جدا یتضمن لطفا فی التکلیف فیفعله الباری تعالی لذلک و إنما الغرض من المحاسبة صدق الوعد و ما سبق من القول و الکتاب العزیز لم ینطق إلا بالمحاسبة مجملة فوجب القول بالمتیقن المعلوم فیها و رفض ما لم یثبت
(و سئل) و پرسیده شد آن حضرت (کیف یحاسب الله الخلق) که چگونه حساب خواهد کرد حق سبحانه و تعالی با خلایق و به چه نوع شمار اعمال ایشان خواهد نمود (علی کثرتهم) با وجود بسیاری ایشان (فقال) پس فرمود که: (کما یرزقهم) همچنانکه روزی میدهد ایشان را (علی کثرتهم) با وجود کثرت ایشان (فقیل) پس گفتند که (کیف یحاسبهم) و چگونه حساب میکنند با ایشان (و لا یرونه) و حال آنکه نمیبینند رازق خود را (قال کما یرزقهم و لا یرونه) فرمود همچنانکه روزی میرساند به ایشان و نمیبینند او را این کلام سعادت فرجام مصرح است بر نفی رویت حضرت عزت در دنیا و آخرت
از آن حضرت پرسیدند چگونه حساب میکشد خدای سبحانه از خلایق با کثرت ایشان. فرمود: چنانچه رزق میدهد ایشان را با کثرت ایشان. گفتند: پس چون حساب میستاند از ایشان و نمیبینند مردم محاسب خود را تعالی؟ فرمود: چنانچه روزی میدهد ایشان را و نمیبینند رازق خود را (تعالی عن درک الابصار)
و سئل علیهالسلام: کیف یحاسب الله الخلق علی کثرتهم؟ فقال: «کما یرزقهم علی کثرتهم.» یعنی و پرسیده شد علیهالسلام که چگونه حساب میکند خدا از خلق با بسیار بودن ایشان؟ پس گفت علیهالسلام: مثل اینکه روزی میدهد به ایشان با بسیار بودن ایشان.
قیل فکیف یحاسبهم و لایرونه؟ قال: «کما یرزقهم و لا یرونه.» یعنی گفته شد پس چگونه حساب میکشد از ایشان و حال آنکه ایشان نمیبینند او را؟ گفت علیهالسلام: مثل اینکه روزی میدهد به ایشان و حال آنکه ایشان نمیبینند او را.
المعنی: محاسبه الله خلقه کرزقه ایاهم من فعل الله العام التام الذی لا یدرک العقل کنهه و لا یحیط به الانسان علما مثل ابداع الله لوجود العالم، و خلقه لبنی آدم، فطرح هذه المسائل ربما کان من اهل النفاق المتعنتین الذین بهم امیرالمومنین (علیه السلام) فکان جوابه افحاما لهم و اقناعا للعامه و للحاضرین فی محضر السوال. قال الشارح المتزلی: هذا جواب صحیح لانه تعالی لا یرزقهم علی الترتیب اعنی واحدا بعد واحد، و انما یرزقهم جمیعا دفعه واحده، و کذلک تکون محاسبتهم یوم القیامه- الی ان قال: فان قلت: فقد ورد انهم یمکثون فی الحساب الف سنه و قیل اکثر من ذلک فکیف یجمع بین ما ورد فی الخبر و بین قولکم (ان حسابهم یکون ضربه واحده) و لا ریب ان الاخبار تدل علی ان الحساب یکون لواحد بعد واحد. قلت: ان اخبار الاحاد لا یعمل علیها، لا سیما الاخبار الوارده فی حدیث الحساب و النار و الجنه، فان المحدثین طعنوا فی اکثرها، و قالوا: انهاموضوعه- الخ. اقول: یرد علیه ما یلی: 1- لا یدل کلامه (علیه السلام) علی ان الحساب لجمیع الخلائق یقع دفعه واحده کما ان رزق الله لهم لا یقع دفعه واحده، فان الخلق و الرزق امر تدریجی من بدو خلق آدم الی فناء آخر امه من بنی آدم، یقدر مدته بمائه الف سنه، و الله بحقیقتها اعلم و الخلائق کلهم مجموعون لیوم الدین فان کان حسابهم کرزقهم فلابد و ان یقع المحاسبه بمقدار طول مده الرزق، و هو مقدار عمر بقاء البشر فی الدنیا. 2- ان مده یوم القیامه قدرت بخمسین الف سنه فی قوله تعالی: (تعرج الملائکه و الروح فی یومی کان مقداره خمسین الف سنه- 4- المعارج). الترجمه: ازحضرتش سئوال شد خداوند چگونه همه مردم را با این کثرت محاسبه کند؟ در پاسخ فرمود: چنانچه با این کثرت به آنها روزی دهد گفته شد: چگونه آنها را حساب رسد با اینکه وی را نتوانند دید؟ فرمود: چنانچه نادیده به آنها روزی دهد.
شد سئوال از علی چگونه خدا*** به حساب بشر رسد یکجا؟
گفت: چونانکه بر گروه بشر ***رزق و روزی رسانده سرتاسر
گفته شد: چون رسد حساب بشر*** از پس غیب بی نگاه و نظر؟
گفت: چونانکه هر دم از پس غیب ***روزی آرد به خلق بی شک و ریب
(الفصل الثالث عشر- فی اجوبته(علیه السلام) التمثیلیه … ) اقول: کان السائل- کما فی (العقد الفرید)- سلمان الفارسی، ففیه: وقع علی (علیه السلام) فی کتاب سلمان الفارسی، و ساله کیف یحاسب الناس یوم القیامه (یحاسبون کما یرزقون). و نظیر جوابه (علیه السلام) عن محاسبه الخلق فی القیامه مع کثرتهم و عدم رویتهم له تعالی جوابه (علیه السلام) عن عدم انتهاء علوم القرآن کعدم نفاد ثمار الجنه، فروی المصنف فی خصائصه ان اسقف نجران قدم علی عمر، و ساله عن مسائل، و عمر کان یحیله علیه (علیه السلام)، و منها: ان الاسقف قال لعمر: اخبرنی عن شیء فی ایدی اهل الدنیا شبیه بثمار اهل الجنه؟ فقال: سل الفتی (یعنیه) فقال (علیه السلام): هو القرآن یجتمع اهل الدنیا علیه، فیاخذون منه حاجتهم و لا ینقص منه شیء و کذلک ثمار الجنه. قال الاسقف: صدقت یا فتی!. و کذلک جوابه (علیه السلام) عن محل الجنان فی القیامه، ففی (المناقب للسروی) عن (تفسیر القطان) عن وکیع عن الثوری عن السدی قال: کنت عند عمر اذ اقبل کعب بن الاشرف، و مالک بن صیفی، وحی بن اخطب فقالوا: ان فی کتابکم (و جنه عرضها السماوات و الارض) اذا کانت سعه جنه واحده کسبع سماوات و سبع ارضین، فالجنان کلها یوم القیامه این تکون؟ فقال عمر: لا اعلم، فبینا هم فی ذلک، اذ دخل علی (علیه السلام) فقال: فی ای شیء انتم؟ فذکروا، فقال: خبرونی عن النهار اذا اقبل اللیل این یکون، و اللیل اذا اقبل النهار این یکون؟ قالوا: فی علم الله یکون! قال (علیه السلام): کذلک الجنان تکون فی علم (الفصل الثالث عشر- فی اجوبته(علیه السلام) التمثیلیه … ) الله، فجاء الی النبی (صلی الله علیه و آله) و اخبره بذلک فنزل (فاسالوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون). و کذلک جوابه (علیه السلام) عن وجه الرب سبحانه، فقد روی ابن بابویه فی (توحیده) عن سلمان الفارسی- فی حبر قدوم الجاثلیق مع مائه من النصاری- بعد وفاه النبی (صلی الله علیه و آله) الی ابیبکر، و سواله عن مسائل عجز عن جوابها، فارشد الیه (علیه السلام)، فکان فیما سال ان قال: اخبرنی عن وجه الرب تعالی. فدعا(علیه السلام) بنار و حطب فاضرمه، فلما اشتعلت قال له: این وجه هذه النار؟! قال الجاثلیق: هی وجه من جمیع حدودها. فقال (علیه السلام): هذه النار مدبره مصنوعه، لا یعرف وجهها، و خالقها لا یشبهها، و لله المشرق و المغرب، فاینما تولوا فثم وجه الله لا یخفی علی ربنا خافیه. و کذلک جوابه (علیه السلام) عن مثل سدره المنتهی فی الدنیا، روی تذکره سبط ابن الجوزی ان قیصر کتب الی عمر کتابا ساله فیه عن مسائل، فکتب علی (علیه السلام) جوابه: و اما الشجره التی یسیر الراکب فی ظلها مائه عام فشجره طوبی، و هی سدره المنتهی فی السماء السابعه، الیها ینتهی اعمال بنیآدم، و هی من اشجار الجنه، و لیس فی الجنه قصر، و لا بیت الا و فیه غصن من اغصانها، و مثلها فی الدنیا الشمس، اصلها واحد وضووها فی کل مکان. و کذلک جوابه (علیه السلام) عن مثل غذاء اهل الجنه بلا مدفوع و مثل کون الوان من طعامهم فی وعاء واحد بلا اختلاط، ففی الکتاب المتقدم: و اما غذاء اهل الجنه فمثلهم فی الدنیا الجنین فی بطن امه، فانه یتغذی من سرتها و لا یبول (الفصل الثالث عشر- فی اجوبته(علیه السلام) التمثیلیه … ) و لا یتغوط، و اما الالوان فی القصعه الواحده فمثله فی الدنیا البیضه فیها لونان ابیض و اصفر و لا یختلطان. هذا، و فی (دیوان معانی ابیهلال العسکری) قال ثعلب: قلت لابن الاعرابی، من احمق الاعراب؟ قال: اعرابی سبق الناس الی الموسم و جعل یدعو الله لحاله و شانه و یقول: اللهم اقض حاجاتی قبل ان یدهمک الوفد! فقلت له: افلا ادلک علی احمق منه الذی یقول: خلق السماء و ارضه فی سته و ابوک یمدر حوضه فی عام
الله سبحانه علی کل شیء قدیر، یرزق العباد فی لحظه، و یحاسبهم کذلک.. یدرک الابصار و لا تدرکه رازقا و محاسبا، لانه تعالی لیس ماده تحس. و فی اسفار الملاصدرا (فی قدره الله تعالی ان یکشف الخلائق فی لحظه واحده، و یعلم جمیع اعمالهم و میزان حسناتهم و سیئاتهم. و یصح هذا تفسیر للایه 62 من سوره الانعام (الا له الحکم و هو اسرع الحاسبین) و الایه 50 من سوره القمر (و ما امرنا الا واحده کلمح بالبصر).
از امام علیهالسلام پرسیدند: چگونه خدا (در روز رستخیز) از مخلوق با بسیاری ایشان حساب و بازپرسی مینماید؟ آن حضرت (درباره توانائی خدا به همه چیز) فرمود: همانطوری که آنها را با بسیاریشان روزی میدهد، پرسیدند چگونه از آنان بازپرسی میکند و آنها او را نمیبینند؟ فرمود: همانطوری که ایشان را روزی میدهد و او را نمیبینند (پس جای شگفت نیست، زیرا همانطور که تو میبینی که خدا همه بندگانش را روزی میدهد بدون آنکه او را بینند همانطور توانا است که از آنها بازپرسی نماید).
همانطوری که باران رحمت الهی ناگهانی بر سر همه میبارد رزق هم برای همه میرسد و حساب هم بصورت دقیق یک مرتبه رسیدگی میشود. حسابرسی پروردگار متعال مانند حسابرسی بشر تک تک نیست، بلکه دسته دسته و سریع است. از این نظر که عقاب و ثواب درجهبندی است و درجههای افراد معلوم است خدای مهربان نامه اعمال هر فرد را مستقیما بدستش میدهد و او خود درجهاش را میبیند و آماده میگردد برای بهشت یا جهنم. همانطوری که ماهوارهها عکسهای زمین را منظم مخابره میکنند و کارشناسان، نظر خود را نسبت به مناطق مختلف جهان اعلام میکنند، تکلیف آنان را ابلاغ مینمایند و از سرنوشت جهان آگاهند و بوسیله کامپیوتر ضبط میکنند، خدا که آفریننده این بشر است قدرت دارد که تمام کارهای زمین را از روز خلقت تا روز قیامت بصورت منظم ضبط کند و در قیامت در اختیار بشر بگذارد. یکی از نامهای قیامت (تبلی السرائر) (آشکار شدن اسرار بشر) است. درجه گناه و ثواب خود به خود آشکار است. در روزگاری که وسائل صنعتی مانند ماهواره و کامپیوتر وجود نداشت امام (علیه السلام) وضع محاسبه قیامت را به دریافت رزق تشبیه فرموده ولی امروز که بشر به زندگی ادامه میدهد و بدون اینکه خبر داشته باشد ماهوارههای گوناگون از فاصلههای صدها کیلومتر او را تحت کنترل دارند، خوراک، مسائل جوی، جنگی و … درک حساب روز قیامت، برای وی خیلی آسان است.
و سئل علیهالسلام: (کیف یحاسب الله الخلق علی کثرتهم؟ (فی یوم القیامه) فقال علیهالسلام: (کما یرزقهم) فی الدنیا (علی کثرتهم) فان الرزق و الحساب من باب واحد، فقیل له علیهالسلام: کیف یحاسبهم و لا یرونه؟ فقیل له علیهالسلام: کیف یحاسبهم و لا یرونه؟ فقال علیهالسلام: (کما یرزقهم و لا یرونه) فان الانبیاء و الائمه و الملائکه و الصالحون یتولون الحساب، کما انه سبحانه یخلق الصوت فی الجو موجها الی الناس عند المحاسبه.
الشرح: لا تحدید لقدره الله و لا عجز یتصف به بل هو الغنی فی کل شیء و انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون دون و سائط و لا و سائل و من هنا کان حسابه للخلق جمیعا کما یرزقهم جمیعا و یرزقهم بدون ان یروه تعالی ان یری اذ لیس هو بجسم و لا جوهر و لا عرض کذلک یحاسبهم و هم لا یرونه: (و کل انسان الزمناه طائره فی عنقه و نخرج له یوم القیامه کتابا یلقاه منشورا اقرا کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا).
«از آن حضرت پرسیدند: خداوند چگونه حساب خلق را با بسیاری آنان می رسد؟ فرمود: همان گونه که با بسیاری آنان ایشان را روزی می دهد. گفته شد: چگونه بدون آنکه آنان او را ببینند، حساب ایشان را می رسد؟ فرمود: همان گونه که به ایشان روزی می دهد و او را نمی بینند.»
وَ سُئِلَ علیه السلام:کَیْفَ یُحاسِبُ اللّهُ الْخَلْقَ عَلی کَثْرَتِهِمْ؟
فَقَالَ علیهالسلام
کَمَا یَرْزُقُهُمْ عَلَی کَثْرَتِهِمْ؛
فَقِیلَ:کَیْفَ یُحاسِبُهُمْ وَ لا یَرَوْنَهُ؟
فَقَالَ علیه السلام:کَمَا یَرْزُقُهُمْ وَ لَا یَرَوْنَهُ.
از امام علیه السلام پرسیدند:خداوند چگونه حساب همه خلق را با آن فزونی که دارند میرسد؟
امام علیه السلام فرمود:
همانگونه که آنها را با آن فزونی که دارند روزی میدهد.
(بار دیگر) پرسیدند:چگونه به حساب آنها رسیدگی میکند در حالی که او را نمیبینند؟
فرمود:همانگونه که به همه آنها روزی میدهد در حالی که او را نمیبینند. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر آورده است که در اینجا به گفته ابن عبد ربه در عقد الفرید،سؤال کننده سلمان فارسی رحمه الله بوده است و قابل توجه اینکه ابن عبد ربه فقط سؤال اوّل را ذکر کرده و از سؤال دوم صرف نظر نموده است،زیرا او از کسانی است که معتقدند خداوند در روز قیامت با همین چشم دیده میشود.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 236) )
پاسخ جالب به دو سؤال
امام علیه السلام در این گفتار حکمتآمیز،به دو سؤال پیچیده جوابهای قانعکنندهای میدهد.نخست از آن حضرت سؤال کردند:خداوند چگونه به حساب همه مخلوقات با آن فزونی که دارند میرسد؟»؛ (وَ سُئِلَ علیه السلام:کَیْفَ یُحاسِبُ اللّهُ الْخَلْقَ عَلی کَثْرَتِهِمْ؟) .
گویی سؤالکننده گمان میکرد محاسبه خدا مانند محاسبه یک حسابدار از افراد مختلف است که برای هر یک باید مدتی وقت صرف کند و اگر تعداد آنها زیاد باشد ممکن است ماهها و سالها طول بکشد؛ولی از قدرت خدا و حسابگری او غافل بود.امام علیه السلام برای او مثالی زد تا به نکته اصلی مطلب که قدرت وسیع خدا بر همه چیز است پی ببرد.
حضرت در پاسخ او فرمود:«همانگونه که آنها را با آن فزونی که دارند روزی میدهد»؛ (فقال علیه السلام:کَمَا یَرْزُقُهُمْ عَلَی کَثْرَتِهِمْ) .
در میان مردم،معمول است هنگامی که افرادی میخواهند مثلاً جیره غذایی خود را بگیرند به صف میایستند و هرچه شماره آنها بیشتر باشد صف آنها طولانیتر و مدت گرفتن جیره غذایی زیادتر میشود.در حالی که خداوند در آنِ واحد جیره غذایی همه را به آنها میرساند بیآنکه صفی وجود داشته باشد یا برای آن معطل شوند.البته این جیره غذایی تدریجی و روز به روز است؛اما در هر روز همه را همزمان روزی میدهد.کسی که چنین قدرتی دارد،در مورد حساب نیز همه را در زمان واحد محاسبه میکند.
سؤال کننده سپس سؤال دیگری را در همین موضوع عنوان کرد و تصورش این بود که محاسبه کردن نیاز به رویارویی دارد،در حالی که مردم خدا را نمیبینند،ازاینرو سؤال کرد چگونه آنها را محاسبه میکند در حالی که او را نمیبینند؟ (فَقِیلَ:کَیْفَ یُحاسِبُهُمْ وَ لا یَرَوْنَهُ؟) .
امام علیه السلام در اینجا نیز با ذکر همان مثال سابق شنونده را قانع ساخت،فرمود:
«همانگونه که به همه آنها روزی میدهد و او را نمیبینند»؛ (فَقالَ علیه السلام:کَمَا یَرْزُقُهُمْ وَ لَا یَرَوْنَهُ) .
از آسمان و زمین برای آنها روزی میفرستد،درختان میوه میدهند،زمینها دانههای غذایی را پرورش میدهند،حیوانات شیرده شیر میدهند و خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند و روزیِ روزیخواران را میرسانند بیآنکه کسی رازق حقیقی را با چشم ببیند.
در قیامت نیز همینگونه است:نامههای اعمال گشوده میشوند و همه انسانها در برابر میزان عدل پروردگار قرار میگیرند و وزن اعمال آنان و محاسبه کارهای تمام عمرشان،در یک لحظه انجام میشود.همانگونه که قرآن مجید در هشت آیه مختلف قرآن فرموده است:خداوند،«سریع الحساب»است. «فَإِنَّ اللّهَ سَرِیعُ الْحِسابِ» ، «وَ اللّهُ سَرِیعُ الْحِسابِ» ، «وَ هُوَ سَرِیعُ الْحِسابِ».
در روایات اسلامی نیز میخوانیم:
«إنَّهُ سُبْحانَهُ یُحاسِبُ جَمیعَ عِبادِهِ عَلی مِقْدارِ حَلْبِ شاةٍ؛ خداوند حساب همه بندگان را در زمان کوتاهی بهاندازه دوشیدن گوسفند رسیدگی میکند». ( .مجمع البیان،ج 4،ص 75 )
در روایت دیگری آمده است:
«إنَّ اللّهَ تَعالی یُحاسِبُ الْخَلائِقَ کُلَّهُمْ فی مِقْدارِلَمْحِ الْبَصَرِ؛ خداوند حساب همه بندگان را در یک لحظه میرسد». ( .مجمع البیان،ج 2،ص 51)
در حدیث دیگری وارد شده است:
«بِمِقْدارِ فَواقِ النّاقَةِ» . ( .روح المعانی،ج 1،ص 477 ) «فَواق»به عقیده بعضی به معنای فاصله میان دو بار دوشیدن شیر از شتر است که مقداری میدوشند،کمی صبر میکنند و مجدداً میدوشند.این فاصله را«فواق»مینامند.
بعضی نیز آن را به معنای فاصلهای میدانند که میان باز کردن انگشتان و بستن آن به هنگام دوشیدن شیر با انگشت پیدا میشود و در هر صورت کنایه از زمان بسیار کوتاه است.
سرعت محاسبه الهی
بعضی تصور کردهاند که میان آنچه امام علیه السلام در این کلام شریف فرموده و با آیات قرآن هماهنگ است که خدا را در آیات زیادی«سَریعُ الْحِساب»معرفی کرده است،با آیه دیگری که میگوید:روز قیامت به مقدار پنجاه هزار سال طول میکشد: «فِی یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ» 3 منافاتی وجود دارد،زیرا آیات سرعت حساب و روایاتی که در ذیل آن وارد شده میگوید:حساب همه خلایق به سرعت انجام میگیرد؛در حالی که آیه سوره«معارج»زمان آن را پنجاه هزار سال گفته است؛ولی با توجه به اینکه این آیه هیچ سخنی درباره مسئله حسابرسی خلائق در بر ندارد،میتوان گفت که توقف گروهی در عرصه محشر به مدت طولانی نه برای حسابرسی،بلکه نوعی مجازات و سرگردانی است و این درباره کافران و بدکاران است وگرنه مطابق بعضی از روایات،مؤمن توقفش در عرصه محشر بسیار کوتاه است.
در حدیثی آمده است که بعد از نزول آیه فوق،ابو سعید خدری که از صحابه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بود خدمتش عرضه داشت که چقدر این روز طولانی است! پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«وَالَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ إِنَّهُ لَیُخَفَّفُ عَلَی الْمُؤْمِنِ حَتَّی یَکُونَ أَخَفَّ عَلَیْهِ مِنْ صَلاةٍ مَکْتُوبَةٍ یُصَلِّیهَا فِی الدُّنْیَا؛ قسم به کسی که جان من در قبضه قدرت اوست این روز طولانی آنقدر نسبت به فرد باایمان سبک میشود که حتی از مدت زمان خواندن یک نماز که در دنیا میخواند کمتر خواهد بود». ( .بحار الانوار،ج 7،ص 123)
Imam Ali ibn Abu Talib was asked once : How will Allah conduct the accounting of all persons despite their large number?“ He replied: “Just as He provides them livelihood despite their large number.” Then it was said to Him: “How will He conduct their accounting without their seeing Him?” He replied: “Just as He provides them with livelihood although they do not see Him.”
وَ قَالَ علیه السلام رَسُولُکَ تَرجُمَانُ عَقلِکَ وَ کِتَابُکَ أَبلَغُ مَا یَنطِقُ عَنکَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: فرستاده تو بیانگر میزان عقل تو ، و نامه تو گویاترین سخنگوی تو است !
فرستاده تو میزان خرد تو را رساند و نامهات رساتر چیزی است که از سوی تو سخن راند.
و فرمود رسول تو برای پیام و پیغام عقل تست و نامه تو بلیغتر است از کسی که سخن گوید از تو
و فرمود (علیه السلام): فرستاده ای که نزد کسی می فرستی، ترجمان عقل توست و نامه تو رساتر چیزی است که از سوی تو سخن می گوید.
و آن حضرت فرمود:فرستاده تو نزد دیگران بیان کننده عقل توست ،و نامهات رساترین چیزی است که از جانب تو سخن میگوید .
شروح:
و قوله رسولک ترجمان عقلک یعنی: اذا بعثت رسولا الی احد فلیکن کیسا فظنا، فانه دلاله علی کمال عقلک. و الترجمان تفسیر لسان بلسان آخر.
رسولک ترجمان عقلک: ای اذا ارسلت الی غیرک رسولا فلیکن کیسا فطنا فانه دلاله علی کمال عقلک.
(پیامرسان تو بیانگر عقل تو است، و نامهات رساترین چیزی است که از جانب تو سخن میگوید). لفظ (الترجمان للعقل) را برای رسول استعاره آورده است برای این که رسول از جانب (پیامدهنده) خبر میرساند و اما این که نامه رساترین چیزی است که از طرف صاحبش سخن میگوید، از آن جهت است که مقصود صاحب خود را ضبط میکند برخلاف زبان پیامرسان، که بسا از روی اشتباه یا به عمد پیام را آنچنانکه باید نمیرساند، و از این رو اشکالی پیش میآید که حتی ممکن است باعث هلاکت فرستنده پیام شود.
وَ قَالَ علیه السلام رَسُولُکَ تَرْجُمَانُ عَقْلِکَ وَ کِتَابُکَ أَبْلَغُ مَا یَنْطِقُ عَنْکَ .
قالوا فی المثل الرسول علی قدر المرسل و قیل أیضا رسولک أنت إلا أنه إنسان آخر و قال الشاعر تخیر إذا ما کنت فی الأمر مرسلا
(و قال علیهالسلام: رسولک ترجمان عقلک) فرستاده تو از برای پیام، بیانکننده عقل تو است به تصرف در مهام یعنی پیغامبرنده میباید که فطن و فهیم باشد چه او بر کمال عقل تو دلالتی تمام دارد، زیرا که رسول تعبیر میکند مقدار عقل مرسل و جهل او را از برای مرسلالیه بر وجه تام (کتابک ابلغ ما ینطق عنک) و نامه تو بلیغترین کسی است که سخن میگوید از جانب تو و لب گشاید به آن زیرا که مطابق مرسل است و ضابط مراد او به خلاف آنکه لسان غیر باشد در میان چه احتمال زیاده و نقصان راه دارد در زبان
فرمود: رسول تو به کسی بیانکننده عقل تو است، و نامه تو بالغترین چیزی است که سخن میگوید از جانب تو. یعنی دلالت نامه بر عقل تو تمامتر باشد که خود زبان تو باشد، و اما رسول تو پیغام تو بر زبان غیر گزارد، و شاید زیاده و نقصان آنجا را یابد.
و قال علیهالسلام: «رسولک ترجمان عقلک و کتابک ابلغ ما ینطق عنک.» یعنی و گفت علیهالسلام که فرستادهی تو از برای پیام بردن بیانکنندهی دانش تو است، یعنی باید دانشمند باشد تا ظاهر شود دانشمندی تو و نامهی تو رسانندهتر است پیام تو را از کسی که سخن گوید از جانب تو.
المعنی: من اهم الامور انتخاب الرسول و المبلغ فی انجاح المطالب و انجاز المارب و قد نبه (علیه السلام) الی ان الرسول لابد و ان یقرب من المرسل فی التعقل و الادب لئلا یخل بما ارسل فی طلبه، و قد اهتم زعماء الشعوب و روساء بانتخاب السفراء و الرسل من خاصه ذوی الالباب. و لما امر النبی (صلی الله علیه و آله) بارسال آیات من صدر سوره التوبه الی المشرکین بعث بها ابابکر و لم یلبث ان استردها منه بامر من رب العالمین مخاطبا بانه لا یبلغها الا انت او رجل من اهل بیتک فاخذها منه و امر بها علی بن ابیطالب علیه الصلاه و السلام و اما الکتاب فامره اهم، لانه لسان المرسل بعینه و ینطق عنه بلسان قلمه حیث لا یبلغه لسان فمه. الترجمه: فرمود: فرستاده تو مترجم خرد تو است، و نامهات رساترین گوینده تو است.
فرستادهات ترجمان خرد ***بود نامه گویا ز تو خوب و بد
(الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) و قال علیهالسلام: اقول: فی (الطبری) اراد معن بن زائده ان یوفد الی المنصور قوما یسلون سخیمته و یستعطفون قلبه علیه، و قال: قد انفقت عمری فی طاعته و اتعبت نفسی و افنیت رجالی فی حرب الیمن ثم یسخط علی ان انفقت المال فی طاعته، فانتخب جماعه من عشیرته من افناء ربیعه، فکان فیمن اختار مجاعه ابن الازهر، فجعل یدعو اولئک الجماعه واحدا واحدا و یقول: ماذا انت قائل للخلیفه اذا وجهتک؟ فیقول: اقول و اقول حتی جاءه مجاعه فقال: تسالنی عن مخاطبه رجل بالعراق و انا بالیمن اقصد لحاجتک حتی ان تاتی لها کما یمکن و ینبغی. فقال: انت صاحبی. ثم التفت الی عبدالرحمن بن عتیق المزنی فقال له: شد علی عضد ابن عمک و قدمه امامک فان سها عن شیء فتلافه. و اختار من اصحابه ثمانیه نفر معهما حتی تموا عشره و ودعهم حتی مضوا و صاروا الی المنصور، فابتدا مجاعه بحمد الله تعالی و الثناء علیه حتی ظن القوم انه انما قصد لذلک، ثم کر علی ذکر النبی (صلی الله علیه و آله) و کیف اختاره الله من بطون العرب و نشر من فضله- حتی تعجب القوم- ثم کر علی ذکر المنصور و ما شرف به و ما قلد، ثم کر علی حاجته فی ذکر صاحبه، فلما انتهی من کلامه قال له المنصور: اما ما وصفت من حمد الله تعالی فالله اجل و اکبر من ان تبلغه الصفات، و اما ما ذکرت من النبی (صلی الله علیه و آله) فقد فضله الله باکثر مما قلت، و اما ما وصفت به الخلیفه فانه فضله الله تعالی بذلک و هو معینه علی طاعته، و اما ما ذکرت من صاحبک فکذبت لومت اخرج فلا یقبل ما ذکرت. قال: صدق (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) الخلیفه و و الله ما کذبت فی صاحبی. فاخرجوا فلما صاروا الی آخر الایوان امر برده مع اصحابه فقال: ما ذکرت، فکرر علیه الکلام حتی کانه یقروه فی صحیفه. فقال له: مثل القول الاول، فاخرجوا حتی برزوا جمیعا و امر بهم فوقفوا ثم التفت الی من حضر من مضر فقال: مل تعرفون فیکم مثل هذا؟ و الله لقد تکلمم حتی حسدته و ما منعنی ان اتم علی رده الا ان یقال: انه تعصب علیه لانه ربعی، و ما رایت کالیوم رجلا اربط جاشا و لااظهر بیانا. رده یا غلام، فلما صار بین یدیه اعاد السلام و اعاد اصحابه، فقال له: اقصد لحاجتک و حاجه صاحبک. قال: ایها الخلیفه! معن بن زائده عبدک و سیفک و سهمک، رمیت به عدوک فضرب و طعن و رمی حتی سهل ما حزن و ذل ما صعب و استوی ما کان معوجا من الیمن، فاصبحوا من خول الخلیفه، فان کان فی نفس الخلیفه هنه من ساع او واش او حاسد فالخلیفه اولی بالتفضل علی عبده و من افنی عمره فی طاعته. فقبل و فادتهم و قبل العذر من معن و امر بصرفهم الیه، فلما صاروا الی معن وقرا الکتاب بالرضا، قبل بین عینیه و شکر اصحابه و خلع علیهم علی اقدارهم. و قالوا: ارسل عبدالملک الی الحجاج رسولا فدخل علیه فی ساعه مات صدیق له فقال الحجاج: لیت انسانا یعزینی بابیات. فقال الرسول: اقول؟ قال: قل. فقال: کل خلیل یفارق خلیله یموت او یصلب او یقع من فوق البیت او یقع البیت علیه او یقع فی بئر او یکون شیئا لانعرفه. فقال الحجاج: لقد سلیتنی عن مصیبتی باعظم منها فی الخلیفه اذ وجه رسولا مثلک. و کتابک ابلغ ما ینطق عنک فی (المعجم) قدم طاهر بن الحسین الکوفه (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) و العباس بن محمد بن موسی علیها، فوجه العباس کاتبه الیه، فلما دخل علی طاهر قال: اخیک ابیموسی یقرا علیکالسلام. قال: و ما انت منه؟ قال: کاتبه الذی یطعمه الخبز. فدعا طاهر بکاتبه و قال له: اکتب و انت قائم بصرف العباس عن الکوفه اذ لم یتخذ کاتبا یحسن الاداء عنه. و فی (ابن ابیالحدید) قال الشاعر: تخیر اذا ما کنت فی الامر مرسلا فمبلغ آراء الرجال رسولها و رو و فکر فی الکتاب فانما باطراف اقلام الرجال عقولها هذا، و فی (الجهشیاری): کتب کاتب مصعب من المصعب فقال مصعب: ما هاتان الزائدتان؟- یعنی الالف و اللام.
ان فعل الانسان و سلوکه اقوی فی الدلاله علی عقله و مشاعره من کلامه، و ارسال کتابه مع رسول یختاره یجمع بین دلاله الفعل بالاختیار، و بین دلاله القول و اسلوبه الذی نیم عن شخصیه الکاتب. و الملاحظ ان نقاد الادب فی هذا العصر یحللون شخصیه الکاتب فی ضوء اسلوبه حیث لا یمکن ضبط الاسلوب بقواعد محدده، لانه یختلف و یتعدد بتعدد طبیعه الکاتب و بدیهته.
امام علیهالسلام (درباره پیام و فرستادن) فرموده است: پیامبر تو (برای دیگری) عقل تو را بیان میکند (پس باید زیرک و دانا باشد تا بتواند مراد تو را به الفاظ شیرین و سخن رسا بفهماند) و نامه تو رساتر چیزی است که از جانبت سخن میگوید (مانند زبان تو است و چون پیام برنده نیست که شاید کم و زیاده بگوید و باعث گرفتاری و تباهی گردد).
در کاری که انسان ناگزیر است دیگری را از جانب خود بفرستد باید فردی که انتخاب میشود از هر نظر با فرستنده عقل، فکر، ایمان مساوی باشد، زیرا نماینده، در حقیقت خود فرستنده است. از این نظر که افراد کامل و مطابق نظر انسان کمتر یافت میشوند امام (علیه السلام) میفرماید: نامه بهترین سخنگو است. نکته قابل توجه این است که مطالبی که نوشتن آن با ایمان، جان و مال انسان بازی میکند هیچگاه نباید روی کاغذ بیاید هر چند برای پیام باشد. پیامبران الهی و ائمه اطهار (علیه السلام) همیشه نمایندگان آزموده و عاقل برای انجام اوامر خود انتخاب میفرمودند. امثال سلمان، مقداد و اباذر نمایندگان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای اجراء اوامر بودند. عیسی بن مریم که دو نفر نماینده میفرستد برای ارشاد مردم اما رئیس انطاکیه آنانرا زندانی میکند و تحت شکنجه قرار میدهد، حضرت عیسی فرد سومی را به نمایندگی اعزام میدارد. شمعون صفا که اعزام میشود بر خلاف دو فرستاده قبل مخفیانه وارد شهر میشود و در دستگاه رهبر شهر نفوذ میکند و به تدریج آن دو فرستاده را با اظهار معجزه از آنان در برابر حاکم آزاد میگرداند و خود حاکم را هم از بت پرستی بیرون میآورد. نکته قابل توجه در داستانی که ذکر شد این است که خدا شهر انطاکیه را قبل از آمدن شمعون صفا (قریه) ده نامیده ولی موقعی که شمعون که فردی زیرک، دانا، روشن و بیدار است وارد میشود (مدینه) شهر مینامد و این دلیل روشنی است بر توجه خدا به علم، دانش، فکر و اندیشه.
و قال علیهالسلام: (رسولک) الی الناس فی حوائجک (ترجمان عقلک) فانه یدل علی مقدار عقلک، اذ الانسان لا یرسل الا من ینتخبه و الانتخاب دال علی مقدار العقل (و کتابک ابلغ ما ینطق عنک) من الرسول، لانه لفظلک بخلاف الرسول فانه امینک.
اللغه: رسولک: سفیرک. ابلغ: افصح. الشرح: فی کلمه اخری الرسول دلیل عقل المرسل، لان الرسول هو المعبر و المبین و الشارح مراد المرسل فاذا کان سخیفا ضعیفا عی اللسان عبر عن المرسل. و فی کلمه ثالثه ارسل عاقلا و لا توصه لانه ینطلق من عقله و العقل لا یخون و الکتاب ینطق عنک و یحکی عما یجول فی نفسک فانت ترقم علی کتابک شخصیتک و ترسم علیه ذاتک فلا تشوه صورتک او تمسخها ثم تقدمها للناس فی کتاب بل لیکن اجمل ما یکون و اعظم ما یکون ما تکتبه.
«فرستاده تو مفسر عقل توست و نامه ات رساتر چیزی است که از سوی تو سخن می گوید.»
و قال علیهالسلام
رَسُولُکَ تَرْجُمَانُ عَقْلِکَ،وَ کِتَابُکَ أَبْلَغُ مَا یَنْطِقُ عَنْکَ!
امام علیه السلام فرمود:
فرستاده تو نشانه عقل تو و نامهات گویاترین سخنگوی توست. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:این گفتار حکیمانه بخشی از وصیتی است که امام علیه السلام برای فرزندش (امام حسن علیه السلام) بیان فرموده که متن آن را کلینی رحمه الله در کتابش به نام الرسائل ذکر کرده؛ولی تنها،جمله اول آمده است.آنگاه میافزاید:قاضی قضاعی در دستور معالم الحکم و طرطوشی در سراج الملوک و کراجکی در کنزالفوائد جمله اوّل را ذکر کردهاند.نیز«میدانی»آن را در مجمع الامثال و ابن طلحه شافعی در مطالب السؤول آوردهاند.آمُدی در غررالحکم آن را به دو صورت ذکر کرده که هر دو صورت با آنچه در نهجالبلاغه آمده تفاوت دارد.این احتمال نیز وجود دارد که امام علیه السلام این سخن را با تعبیرات مختلف در مواقع متفاوت بیان فرموده باشد.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 236) )
از نشانههای عقل
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته اشاره میکند که هرکدام برای شناخت اشخاص،کارساز است.
نخست میفرماید:«فرستاده تو نماینده عقل توست»؛ (رَسُولُکَ تَرْجُمَانُ عَقْلِکَ) .
یعنی مردم میتوانند از انتخاب فرستاده،به میزان عقل تو پی ببرند؛هرگاه تو، انسان فرهیخته،دانشمند و عاقل و با تقوا و شجاع را به عنوان فرستاده خود به سوی شخص یا جمعیتی برگزینی آنها میفهمند که تو در چه پایهای از عقل و درایت قرار داری و به تعبیر دیگر،آنچه در درون توست از این طریق بیرون میریزد و خفایای وجودت آشکار میشود.در ضمن این درسی است برای همه ما که در انتخاب فرستاده دقت کنیم و برای شناخت مخالفان خود نیز ازاینروش بهره بگیریم.
در دومین جمله میفرماید:«نامه تو گویاترین سخنگوی توست»؛ (وَ کِتَابُکَ أَبْلَغُ مَا یَنْطِقُ عَنْکَ!) .
زیرا آنچه در درون افکار انسان است و همچنین فضایل و رذایل اخلاقی از نوک قلم انسان بر صفحه کاغذ جاری میشود.به همین دلیل هر کسی را به خوبی میتوان از نوشته او شناخت.
امروز نیز بهترین راه برای قضاوت کردن درباره کسانی که صدها یا هزاران سال قبل از ما میزیستند مطالعه آثار مکتوب آنهاست،چراکه شخصیتشان در آثار مکتوبشان تجلی میکند.
بر این اساس،این جمله نیز حاوی دو دستور است:هم مراقب نوشتههای خود باشیم،هم روحیات دیگران را از نوشتههایشان استنباط کنیم.
یکی از شعرای عرب این دو جمله حکیمانه را در دو بیت شعر به صورت زیبایی آورده،میگوید:
تَخَیَّر إذا ما کُنْتَ فِی الْأَمْرِ مُرْسِلاً فَمَبْلَغُ آراءِ الرِّجالِ رَسُولُها
وَ رَوِّ وَ فَکِّرْ فِی الْکِتابِ فَإِنَّما بِأَطْرافِ أَقْلامِ الرِّجالِ عُقُولُها
در انتخاب فرستاده دقت کن-زیرا فرستادههای افراد نشانه آراء و افکار آنها هستند.
به هنگام نوشتن نامه بسیار دقت و فکر کن،زیرا-عقول انسانها از نوک قلمهای آنها تراوش میکند. (.شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 207)
طرق شناخت انسانها
بسیاری از مردم به آسانی باطن خود را ظاهر نمیکنند و انسان در تعامل با آنها گرفتار مشکل میشود.برای شناختن اینگونه اشخاص راههای فراوانی هست که در قرآن مجید و روایات اسلامی اشاراتی به آنها شده است.
قرآن مجید،هم درباره خوبان و هم درباره بدان اشاراتی دارد.در مورد نیازمندان آبرومندی که هیچگاه نیاز خود را آشکار نمیکنند میفرماید:
«یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیماهُمْ» ؛و از شدّت خویشتنداری،افراد ناآگاه آنها را بینیاز میپندارند؛امّا آنها را از چهرههایشان میشناسی». (.بقره،آیه 273 )
درباره منافقانی که سعی دارند چهره واقعی خود را با سخنان دروغین مخفیکنند میفرماید: «وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَیْناکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ وَ اللّهُ یَعْلَمُ أَعْمالَکُمْ» ؛و اگر ما بخواهیم،آنها را به تو نشان میدهیم تا آنان را با قیافههایشان بشناسی،هر چند میتوانی آنها را از طرز سخنانشان بشناسی؛ و خداوند اعمال شما را میداند». ( .محمد،آیه 30)
در کلمات قصار خواندیم:
«مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَیْئاً إِلَّا ظَهَرَ فِی فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجْهِهِ؛ هیچکس چیزی را در دل پنهان نمیکند مگر اینکه در سخنانی که از زبان او میپرد و در چهره و قیافهاش آشکار میگردد». ( .نهج البلاغه،حکمت 26)
در ذیل گفتار حکیمانه 295 نیز این روایت گذشت که امام امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید:
«مَنِ اشْتَبَهَ عَلَیْکُمْ أَمْرُهُ وَ لَمْ تَعْرِفُوا دِینَهُ فَانْظُرُوا إِلَی خُلَطَائِهِ؛ هر گاه وضع باطنی کسی بر شما مشتبه شود و دین او را نتوانید بشناسید،نگاه به همنشینانش کنید». ( .بحار الانوار،ج 71،ص 197،ح 31)
از کلام حکیمانه مورد بحث نیز میتوان همین معنا را استفاده کرد که برای شناختن افراد به دو چیز در آنها دقت کنیم:نخست،رسولان و فرستادگان آنها و دیگر،لحن و محتوای نامههایشان.البته این گفته درباره کسانی صادق است که دارای رسول و فرستاده و نامههای خاصی هستند.
این سخن در تاریخ زندگی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و امیرمؤمنان علیه السلام و سایر اولیاء اللّه به خوبی دیده میشود.رسول خدا صلی الله علیه و آله برای پیشگیری از توطئه مشرکان مکه در حبشه،جعفر بن ابیطالب را که مردی هوشیار و شجاع بود به نمایندگی خویش همراه گروه مهاجران فرستاد.
در داستان آیات برائت که مبدأ تحولی در جهان اسلام شد،آن را بهوسیله علی بن ابیطالب علیه السلام فرستاد و امیر مؤمنان علیه السلام در داستان حَکَمیّت اصرار داشت که ابن عباس یا مالک اشتر حکمیّت از جانب او و اصحابش را بپذیرند،هرچند افراد نادان و ظاهربین مخالفت کردند و ابوموسی را بر حضرت تحمیل کردند و در مقابل،معاویه عمرو عاص را فرستاد که مردی بسیار حیلهگر و دنیاپرست و بیایمان بود.
در مورد اینکه نامه انسانها از عقل و درایت آنان حکایت میکند نیز روایات زیادی از معصومان علیهم السلام وارد شده است؛از جمله در حدیثی از امام امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«إذا کَتَبْتَ کِتاباً فَأَعِدْ فِیهِ النَّظَرَ قَبْلَ خَتْمِهِ فَإِنَّما تَخْتِمُ عَلی عَقْلِکَ؛ هنگامی که نامهای مینویسی بار دیگر پیش از آنکه آن را مهر و امضا کنی در آن نگاه دقیق کن،زیرا عقل خود را مهر و امضا میکنی». (.غرر الحکم،ح 285)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:
«عُقُولُ الْفُضَلاءِ فی أطْرافِ أقْلامِها؛ عقول دانشمندان در نوک قلمهای آنهاست». ( .همان،ح 288)
Imam Ali ibn Abu Talib said ( perhaps in a letter answering someone): “Your messenger interprets your intelligence, while your letter is more eloquent in expressing your true self.”
وَ قَالَ علیه السلام مَا المُبتَلَی ألّذِی قَدِ اشتَدّ بِهِ البَلَاءُ بِأَحوَجَ إِلَی الدّعَاءِ ألّذِی لَا یَأمَنُ البَلَاءَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: آن کس که به شدّت گرفتار دردی است نیازش به دعا بیشتر از تندرستی است که از بلا در امان است نمیباشد .
آن که به بلایی سخت دچار است چندان به دعا نیاز ندارد تا بی بلایی که بلایش در انتظار است.
نیست گرفتاری که سخت شده باشد باو بلا محتاجتر بدعا از رستگاری که ایمن نباشد از بلا
و فرمود (علیه السلام): کمتر به دعا نیازمند است، مبتلایی که سخت گرفتار بلا شده، از تندرستی که از بلا ایمنی ندارد.
و آن حضرت فرمود:کسی که بلا و گرفتاری بر او سخت شده نیازمندتر به دعا نیست از تندرستی که از بلا ایمن نمیباشد .
شروح:
(آن گرفتاری که دچار درد شدید است، به دعا نیازمندتر از آن تندرستی نیست که از گرفتاری در امان نمیباشد). یعنی: این هر دو به دعا نیازمندند، آن یکی برای نجات از گرفتاری و این یکی برای دوام عافیتش و ایمن شدن از رسیدن بلا. و این سخن تشویق اهل عافیت به دعا و درخواست از خداست، تا خداوند به آنان توجه کند و لطفش دربارهی آنان پایدار باشد.
وَ قَالَ علیه السلام مَا الْمُبْتَلَی الَّذِی قَدِ اشْتَدَّ بِهِ الْبَلاَءُ بِأَحْوَجَ إِلَی الدُّعَاءِ [مِنَ الْمُعَافَی]
الَّذِی لاَ یَأْمَنُ الْبَلاَءَ .
هذا ترغیب فی الدعاء و الذی قاله ع حق لأن المعافی فی الصورة مبتلی فی المعنی و ما دام الإنسان فی قید هذه الحیاة الدنیا فهو من أهل البلاء علی الحقیقة ثم لا یأمن البلاء الحسی فوجب أن یتضرع إلی الله تعالی أنه ینقذه من بلاء الدنیا المعنوی و من بلائها الحسی فی کل حال و لا ریب أن الأدعیة مؤثرة و أن لها أوقات إجابة و لم یختلف الملیون ( فی ا:«أصحاب الملل». ) و الحکماء فی ذلک
(و قال علیهالسلام: ما المبتلی الذی قد اشتد به البلاء) نیست گرفتاری که سخت شده باشد به او بلا (باحوج الی الدعاء) محتاجتر به دعا (من المعافی الذی لا یامن البلاء) از رستگاری که ایمن نباشد از بلا و عناء بلکه هر دو مساویند در حاجت به دعای مبتلای برای زوال بلا و معافی برای دوام عافیت و خلاصی او از عناء
نیست مبتلا شدهای که سخت گشته است به او بلا محتاجتر به دعا از صاحب عافیت که ایمن نیست از بلا.
و قال علیهالسلام: «ما المبتلی الذی قد اشتد به البلاء باحوج الی الدعاء، من المعافی الذی لایامن البلاء.» یعنی و گفت علیهالسلام که نیست گرفتار آنچنانی که سخت شده است به او گرفتاری، محتاجتر به سوی دعا کردن از رستگاری چنانی که ایمن نیست از گرفتار شدن.
المعنی: نبه (علیه السلام) الی ان الدعاء شعار العبودیه فی کل حال، فان العبد محتاج الی مولاه، و لا یقدر علی شیء بدون امره و رضاه، فلا یغیر بالسلامه و الراحه و یغفل عن الدعاه لطلب ابقاء النعمه، فان المعافی فی معرض الابتلاء کل حین، و لا فرق بینه و بین المبتلی من جهه الحاجه الی الدعاء و التوجه الی الله فی دفع البلاء. الترجمه: آنکه به سختی گرفتار بلا و بدبختی است به دعا نیازمندتر نیست از کسی که در عافیت است و در هر ساعت از نزول بلا ایمن نیست.
در عافیت از خدا طلب دفع بلا*** مانند بلاکشیده در رفع بلا
اقول: هو ایضا احدی آیاته تعالی، روی (الکافی) عن سیف بن لیث قال: خلفت ابنا لی علیلا بمصر عند خروجی منها، و ابنا لی آخر اسن منه کان وصیی و قیمی علی عیالی، و فی ضیاعی، فکتبت الی ابیمحمد (علیه السلام) اساله الدعاء لابنی العلیل. فکتب (علیه السلام) الی: قد عوفی ابنک المعتل، و مات الکبیر وصیک و قیمک، فاحمد الله و لا تجزع فیحبط اجرک، فورد علی الخبر ان ابنی قد عوفی من علته و مات الکبیر یوم ورد جواب ابیمحمد (علیه السلام). و روی (العیون) عن محمد بن داود قال: کنت انا و اخی عند الرضا(علیه السلام) فاتاه من اخبره انه قد ربط ذقن محمد بن جعفر، فمضی ابوالحسن (علیه السلام) و مضینا معه و اذا لحیاه قد ربطا، و اذا اسحاق بن جعفر و ولده و جماعه آل (الفصل الاول- فی التوحید) ابیطالب یبکون، فجلس ابوالحسن (علیه السلام) عند راسه و نظر فی وجهه فتبسم، فنقم من کان فی المجلس علیه، فقال بعضهم: انما تبسم شامتا بعمه. قال: و خرج لیصلی فی المسجد، فقلنا له: قد سمعنا فیک من هولاء ما نکره حین تبسمت. فقال ابوالحسن (علیه السلام) انما تعجبت من بکاء اسحاق و هو یموت- و الله- قبله و یبکیه محمد. قال: فبری محمد و مات اسحاق. و قال الشاعر: کم مریض عاش من بعد یاس بعد موت الطبیب و العواد قد یصاد القطا فی نجو سلیما و یحل القضاء بالصیاد و قال ایضا: اکان الجبان یری انه یدافع عند الفرار الاجل فقد یدرک الحادثات الجبان و یسلم منها الشجاع البطل
کل ما یجوز وقوعه من المخاطر یجب الحذر منه و الاستعداد له، و المعافی فی معرض السقم و البلاء، فینبغی ان یحترز هو، و ندعو له نحن بدوام عافیته، و دفع الضرر عنه تماما کما ندعو للمبتلی بالشفاء، و من هنا یعمل الاطباء من اجل الوقایه کما یعملون من اجل العلاج.. و عن المعصوم: (الدعاء فی الرخاء یستخرج الحوائج عند البلاء.. و من سره ان یستجاب له فی الشده فلیکثر الدعاء فی الرخاء). و بعد، فان الغرض من ذلک ان لا نامن المخبات و المفاجات (افامنوا مکر الله فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون- 99 العراف)
امام علیهالسلام (در ترغیب به دعاء) فرموده است: گرفتاری که اندوه و درد به او سخت گرفته است نیازمندتر به دعاء نیست از تندرستی که از بلاء و درد در امان نمیباشد (بلکه هر دو به دعاء و درخواست از خدا نیازمندند: او برای بهبودی یافتن و این برای دوام تندرستی).
امام (علیه السلام) در فرمایش خود به آنانکه سالم هستند توجه میدهد که نباید از بلاء خود را ایمن بدانند، زیرا کسی که سخت گرفتار است نیازمند به دعاست اما به نجات از بلا نزدیک است در صورتی که شخص سالم به خطر هر بلا نزدیکتر است بدین ترتیب هر دو به دعا نیاز دارند.
و قال علیهالسلام: (ما المبتلی الذی قد اشتد به البلاء) من مرض او فقر او خوف او محنه (باحوج الی الدعاء) لینجیه الله من بلائه (من المعافی الذی لا یامن البلاء) لان غفله هذا اشد من بلاء ذلک، فهو بحاجه الی الدعاء، لیوقظه الله سبحانه عن غفلته.
اللغه: البلاء: المصیبه، المکروه. الشرح: المعافی و المتبلی فی الحاجه الی الدعاء علی حد سواء فان المبتلی بحاجه الی الدعاء لیرفع البلاء عنه و المعافی بحاجه ایضا لتدوم النعمه فکل منهما بحاجه الی التوجه الی الله و التضرع الیه و صاحب العافیه یحتاج الی شکر النعمه و الدعاء نوع من الشکر …
«آن کس که به بلایی سخت گرفتار است، نیازمندتر به دعا نیست از بی بلایی که از آن در امان نیست.»
این سخن ترغیب در دعاست و چیزی که آن حضرت فرموده حق است، زیرا کسی که به ظاهر آسوده و بی بلاست در معنی مبتلاست. تا هنگامی که آدمی در قید زندگانی است به حقیقت از اهل بلاست، وانگهی از بلاهای محسوس هم در امان نیست، بدین سبب واجب است که به پیشگاه خدا تضرع کند که او را از بلاهای معنوی و محسوس به همه احوال نجات دهد. و تردید نیست که دعاها مؤثر است و برای آن اوقات اجابت معینی است و در این مسأله هیچ یک از ارباب ملل و حکیمان اختلافی ندارند.
و قال علیهالسلام
ما الْمُبْتَلَی الَّذِی قَدِ اشْتَدَّ بِهِ الْبَلاَءُ،بِأَحْوَجَ إِلَی الدُّعَاءِ مِنَ الْمُعَافَی الَّذِی لَا یَأْمَنُ الْبَلاَءَ!
امام علیه السلام فرمود:
آنکس که به شدت به بلا مبتلاست از کسی که مبتلا نیست ولی در هیچ لحظه ایمن از بلا نمیباشد،محتاجتر به دعا نیست. ( .سند گفتار حکیمانه: به گفته خطیب رحمه الله در مصادر،شیخ صدوق (که پیش از سیّد رضی میزیسته است) این گفتار حکیمانه را در کتاب امالی خود با کمی تفاوت آورده است.نیز قاضی قضاعی در کتاب الدستور با تفاوتی آن را ذکر کرده است،همچنین آمُدی در غرر الحکم.بنابراین کلام پیشگفته،قبل و بعد از سیّد رضی رحمه الله در کتب دیگر نیز آمده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 237) )
نیازمندان به دعا
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اشاره میکند که بسیاری از افراد از آن غافلند،میفرماید:«آنکس که به شدت به بلا مبتلاست از کسی که مبتلا نیست ولی در هیچ لحظه ایمن از بلا نمیباشد،محتاجتر به دعا نیست»؛ (مَا الْمُبْتَلَی الَّذِی قَدِ اشْتَدَّ بِهِ الْبَلاَءُ،بِأَحْوَجَ إِلَی الدُّعَاءِ مِنَ الْمُعَافَی الَّذِی لَا یَأْمَنُ الْبَلاَءَ!) .
اشاره به اینکه مردم غالباً به افراد گرفتار توجه دارند به خصوص گرفتارانی که به شدت مبتلا شدهاند؛یا گرفتاری مالی یا انواع بیماریها یا مسائل مختلف.
و کسانی که به آنان علاقهمندند دعا میکنند که خدا آنها را از گرفتاری رهایی بخشد و از کسانی که ظاهراً سالم و بدون گرفتاری هستند غافلند؛در حالی که آنها نیز به همان اندازه و گاه بیشتر نیاز به دعا دارند،زیرا هر لحظه ممکن است نعمت عافیت،آرامش،غنا و ثروت از آنها گرفته شود یا لغزشی دامنگیر آنها گردد و در دام شیطان گرفتار شده،از نظر معنوی سقوط کنند و آلوده گناهانی گردند که تا آخر عمر نیز نتوانند آثار آن را برطرف سازند.با این توجه،هر دو گروه نیازمند دعا هستند،در حالی که مردم معمولاً به یکی توجه داشته و از دیگری غافلند.
اضافه بر این،افرادی که در عافیتند گاه گرفتار غرور و غفلت فوقالعادهای میشوند در حالی که مبتلایان،نه مغرورند و نه غافل و پیوسته به در خانه خدا رفته و دعا میکنند،و از این نظر حال عافیتمندان از مبتلایان سختتر است.
از همین رو در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که شبی از شبها رسول خدا صلی الله علیه و آله در خانه امسلمه بود.(امسلمه) ناگهان بیدار شد و حضرت را ندید.
گفت:شاید به خانه همسران دیگر رفته است.برخاست و به جستوجوی آن حضرت رفت.ناگهان دید پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در گوشهای از خانه ایستاده و دستها را بلند کرده و میگوید:
«اللَّهُمَّ لا تَنْزِعْ مِنِّی صَالِحَ مَا أَعْطَیْتَنِی أَبَداً اللَّهُمَّ لا تُشْمِتْ بِی عَدُوّاً وَ لا حَاسِداً أَبَداً اللَّهُمَّ وَ لا تَرُدَّنِی فِی سُوءٍ اسْتَنْقَذْتَنِی مِنْهُ أَبَداً اللَّهُمَّ وَ لا تَکِلْنِی إِلَی نَفْسِی طَرْفَةَ عَیْنٍ أَبَداً؛ خداوندا! نعمتهای شایستهای را که به من دادهای هرگز از من مگیر.خداوندا! دشمنان و حسودان را از شماتت من باز دار.
خداوندا! مرا به حال بدی که از آن نجاتم دادهای هرگز بازمگردان.خداوندا! مرا هرگز لحظهای به خود وامَگذار». ( .بحار الانوار،ج 16،ص 217،ح 6 )
علامه مجلسی رحمه الله در جلد 90 بحار الانوار بابی تحت عنوان«اقدام به دعا در شدت و رخاء و در جمیع احوال»ذکر کرده است و روایات زیادی در این باب آورده است؛از جمله همین گفتار حکیمانه مورد بحث.
در روایت دیگری از امیرمؤمنان علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«تَقَدَّمُوا بِالدُّعَاءِ قَبْلَ نُزُولِ الْبَلاءِ؛ پیش از آنکه بلا نازل شود دعا کنید». ( .همان،ج 90،ص 380،ح 1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام نقل میکند:
«مَنْ سَرَّهُ أَنْ یُسْتَجَابَ لَهُ فِی الشِّدَّةِ فَلْیُکْثِرِ الدُّعَاءَ فِی الرَّخَاءِ؛ کسی که دوست دارد به هنگام شدت و بلا دعایش مستجاب شود،در زمانی که در راحتی و آرامش است دعا زیاد کند». ( .همان،ص 381،ح 7)
جالب اینکه در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم:
«إِذَا دَعَا الْعَبْدُ فِی الْبَلاءِ وَ لَمْ یَدْعُ فِی الرَّخَاءِ حَجَبَتِ الْمَلائِکَةُ صَوْتَهُ وَ قَالُوا هَذَا صَوْتٌ غَرِیبٌ أَیْنَ کُنْتَ قَبْلَ الْیَوْمِ؛ زمانی که بندهای از بندگان خدا به هنگام بلا دعا کند و در رخاء و آرامش دعا نکند فرشتگان جلوی صدای او را میگیرند و میگویند:این صدای ناشناختهای است،تا امروز کجا بودی؟». ( .بحار الانوار،ج 90،ص 382،ح 10)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The person who is afflicted with hardship is not in a greater need for praying than the one who has been spared affliction but is not immune to it.”
وَ قَالَ علیه السلام النّاسُ أَبنَاءُ الدّنیَا وَ لَا یُلَامُ الرّجُلُ عَلَی حُبّ أُمّهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: مردم فرزندان دنیا هستند و هیچ کس را بر دوستی مادرش نمیتوان سرزنش کرد .
مردم فرزندان دنیایند، و فرزندان را سرزنش نکنند که دوستدار ما در خود چرایند.
و فرمود مردمان فرزندان دنیایند و ملامت کرده نشود مرد بر دوستی کردن مادر خود این توبیخی است برای مردمان
و فرمود (علیه السلام): مردم، فرزندان دنیا هستند و آدمی را به سبب دوست داشتن مادرش سرزنش نمی کنند.
و آن حضرت فرمود:مردم فرزندان دنیایند،مرد بر دوستی مادرش سرزنش نمیشود .
شروح:
(مردمان فرزندان دنیایند، و انسان را به محبت مادر نمیشود ملامت کرد). این گفتار سرزنش مردم در مورد دلبستگی به دنیاست، کلمهی (ابناء) استعاره برای مردم آورده شده است، از آن جهت که تولد مردم از دنیاست و علاقهی طبیعی به دنیا دارند. و عبارت: و لا یلام … سرزنشی برای مردم است، چنانکه در مورد کسی که او را سرزنش میکنی و میگویی، طبیعت تو سرزنشکردنی است و به سمت چیزی که در سرشت تو است بر تو ملامتی نیست!
وَ قَالَ علیه السلام النَّاسُ أَبْنَاءُ الدُّنْیَا وَ لاَ یُلاَمُ الرَّجُلُ عَلَی حُبِّ أُمِّهِ .
قد
قال ع فی موضع آخر الناس بزمانهم أشبه منهم بآبائهم.
و قال الشاعر و نحن بنی الدنیا غذینا بدرها و ما کنت منه فهو شیء محبب ( الدر:اللبن،و الکلام علی الاستعارة. )
(و قال علیهالسلام: الناس ابناء الدنیا) مردمان پسر دنیا هستند (و لا یلام الرجل علی حب امه) و ملامت کرده نمیشود مرد بر دوستی مادر خود این توبیخ است از برای مردمان بر دوستی ایشان به متاع این جهان. و لفظ (ابناء) مستعار است از برای ایشان به اعتبار تولد ایشان از دنیای بیثبات بیبنیان و و بالطبع و میلان ایشان به سوی آن. و لفظ (لا یلام الرجل) لوم است از برای ایشان و این لوم از قبیل آن است که گویند افعال قبیحه، طبیعی فلان است و جبلی او پس هیچ لوم نباشد بر او
فرمود: مردمان پسران دنیایند و ملامت کرده نمیشود مرد بر دوستی مادر خویش. این کلام از قبیل آنست که بگوئیم چون مردم چشم از آخرت پوشیدهاند و دل از عقبی برداشته و اگر دین به دنیا فروشند، و به همه همت در طلب دنیا کوشند بر ایشان ملامت نباشد در نظم اشارت به اینکه مردم ابناء دنیااند گفتهاند: عتبت علی الدنیا لتقدیم جاهل و تاخیر ذی فضل فقالت لی العذرا اولئک ابنائی لهذا رفعتهم و اهل التقی ابناء ضرتی الاخری
و قال علیهالسلام: «الناس ابناء الدنیا و لایلام الرجل علی حب امه.» یعنی و گفت علیهالسلام که مردمان پسران دنیااند و ملامت کرده نمیشود مرد را بر دوست داشتن مادر خود.
المعنی: قد شاع التعبیر عن الوطن بالام، و هذا تعبیر یعم بین الشعوب و یمدح العقلا من جمیع الملل هذه المحبه و یفتخرون بها و یدعون ابناء الشعب علی اعتناقها، و قد روی فی الحدیث (حب الوطن من الایمان). و الدنیا هی الوطن او ما یحتویها و بهذا الاعتبار یکون الناس ابناء الدنیا علی وجه الحقیقه لان الاب و الام الصق کل اعضاء دنیا کل انسان، بل لا دنیا للناس ماداموا اطفالا الا الاب و الام. و الظاهر ان مقصوده (علیه السلام) بیان حقیقه الرابطه بین الناس و الدنیا، و انها رابطه ودیه و لا ملامه فیها بطبعها، و انما یذم حب الدنیا بالنظر الی سوء اعماله فیما لا ینبغی کما مر منه (علیه السلام) فی انتقاد علی من ذم الدنیا بحضرته، فما ذکره ابنمیثم من انه توبیخ للناس علی حب الدنیا مورد نظر، کسائر ما افاده فی هذا المقام. الترجمه: فرمود: مردم زادگان دنیایند و کسی را سرزنش نشاید بدوستی مادرش.
مردمان فرزند و دنیا مامشان*** سرزنش بر حب او لائق مدان
فی (طرائف المقدسی): قیل لعلی (علیه السلام): الاتری حرص الناس علی الدنیا! فقال (علیه السلام): هم ابناوها، فاخذ هذا المعنی محمد بن وهب الحمیری فقال: نراع لذکر الموت ساعه ذکره و نعترض الدنیا فنلهو و نلعب و قد ضمت الدنیاالی صروفها و خاطبنی اعجامهاو هو معرب ولکننا منها خلقنا لغیرها و ما کنت منه فهوشیئمحبب و فی (حیاه حیوان الدمیری): قیل لجعفر الصادق (علیه السلام): ما بال الناس فی الغلا یزداد جوعهم بخلاف العاده فی الرخص؟ فقال: لانهم خلقوا من الارض و هم بنوها، فاذا اقحطت قحطوا و اذا اخصبت اخصبوا. و لا یلام الرجل علی حب امه فی (القاموس): ام حباب: الدنیا، و قال عمر بن ابیربیعه: الام علی حبی کانی سننته و قد سن هذا الحب من قبل جرهم و عن الشعبی: ما اعلم لنا و للدنیاالا قول کثیر: (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) اسیئی بنا او احسنی لاملومه لدیناو لامقلیه ان تقلت هذا، و فی (الکافی) فی خبر مرور عیسی (علیه السلام) علی قریه اهلکوا بالعذاب، و طلب الحواریین سوالهم عن السبب حتی یجتنب، فسالهم فاجابه واحد لطاعه اهل المعاصی، و حب الدنیا، فقال عیسی (علیه السلام) له: کیف کان حبکم للدنیا؟ قال: کحب الصبی لامه اذا اقبلت علینا فرحنا و اذا ادبرت عنا بکینا و حزنا … و فی (غرائس الثعلبی): یحکی ان عبدالله بن طاهر لما قدم نیسابور صحبه من اولاد المجوس شاب متطبب، یدعی تحقیق الکلام، و اظهر مسئله تحریق الانفس بالنار و کان یزعم ان الجسد کثیف منتن فی حال الحیاه فاذا مات فلا حکمه فی دفنه، و التسبب الی زیاده نتنه و ان الواجب احراقه و اذراء رماده، فقیل لبعض الفقهاء: ان الناس قد افتتنوا بمقاله هذا المجوسی، فکتب الی عبدالله بن طاهر ان اجمع بیننا و بین هذا المجوسی لنسمع منه فاجتمعوا عند عبدالله فلما تکلم المجوسی بمقالته تلک قال له الفقیه: اخبرنا عن صبی تدعیه امه و حاضنته ایهما اولی به؟ فقال: الام، فقال: ان هذه الارض هی الام منها خلق الخلق فهی اولی باولادها ان یردوا الیها، فافحم المجوسی و انشد لامیه بن ابیالصلت: و الارض معقلنا و کانت امنا فیهامقابرناو فیهانولد شبه (علیه السلام) هنا الدنیا بام، و فی قوله (علیه السلام) (و قد طلقتک ثلاثا) بزوجه سوء فکل منهما من وجه، فتشبیهها بالزوجه من حیث عشق الناس لها عشقهم (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) للنساء و بالام من حیث نشوهم و تربیتهم فیها لکنها ام غیر عاطفه، و قد قیل بالفارسیه: آبستنی که این همه فرزند زاد و کشت دیگر که چشم دارد از او مهر مادری هذا، و فی (الطبری) فی ایام ابن الزبیر: کان رجل یقال له ابوهریره یحمل علی الخوارج و یقول: کیف ترون یا کلاب النار شد ابیهریره الهرار فلما طال ذلک علی الخوارج من قوله، کمن له رجل منهم، فضربه علی حبل عاتقه فصرعه، فاحتمله اصحابه فداووه، و اخذت الخوارج بعد ذلک ینادیهم یقولون: یا اعداء الله! ما فعل ابوهریره الهرار، فیقولون: یا اعداء الله! و الله ما علیه من باس، و لم یلبث ابوهریره ان بری، ثم خرج علیهم بعد، فیقول لهم: یا فساق! ما ذکرکم امی؟ فاخذوا یقولون: انه یغضب لامه و هو فاخذوا یقولون له: یا عدو الله! اما و الله لقد رجونا ان نکون قد ازرناک امک، آتیها عاجلا، فقال له اصحابه: و یحک! انما یعنون النار. اشار الی قوله تعالی: (و اما من خفت موازینه فامه هاویه و ما ادراک ما هیه نار حامیه).
یلتقی هذا مع النظریه القائله: ان الانسان ابن الظروف المحیطه به، و ان لها اعظم الاثر فی تکوین مشاعره، و انه لا یتغیر الا اذا تغیرت ظروفه الاقتصادیه و الاجتماعیه.. حتی الجماد تکیفه البیئه و تجعله ملائما لطبیعتها، و لا تنافر ابدا بین الدین و هذه النظریه، لان رساله الانبیاء تحمل الدعوه الی تغییر الاوضاع و الاصلاح من الجذور.
امام علیهالسلام (در سرزنش دوستداران دنیا) فرموده است: مردم پسران دنیا هستند، و مرد را به دوست داشتن مادرش سرزنش نمیکنند (این از قبیل آن است که گویند چون کردار بد و کارهای زشت طبیعی و جبلی فلانی گشته او را نباید سرزنش نمود).
علاقه به دنیا به خاطر دنیا عملی مذموم است، زیرا زحمت کشیدن و جمعآوری کردن برای اینکه مال و ثروت انسان زیادتر گردد بدون توجه به خدمات اجتماعی، اسلامی، تلف کردن عمر، ذخیره کردن ثروت برای وارث است که فقط زحمت کشیدن برای انسان باقی میماند و حساب دقیق روز قیامت. همین دنیائی که انسان آن را این قدر دوست میدارد انسان را سرگرم میسازد و ناگهان چشم باز میشود و قبر را مشاهده میکند.
و قال علیهالسلام: (الناس ابناء الدنیا) حیث ان اصلهم التراب، و نشاتهم فیها (و لا یلام الرجل، علی حب امه) و هذا لطیفه فی بیان وجه حب الناس للدنیا، و السر الالفه، کما ان سر حب الام الالفه.
الشرح: اذا کان حب الدنیا لا یدخل الناس فی الحرام فهذا لیس حبا محرما و انما یحرم الحب اذا اقترن بمعصیه الله و اتخذ بعدا یعبر عن التمرد علی ارادته و الخروج عن سلطانه کمن یحب الدنیا فیقطع الارحام و یسفک الدماء و ینتهک الاعراض اما من یحب الدنیا من اجل الاخره و من اجل الفقراء وسد عوزهم و قضاء حاجتهم فهذا شیء رائع و عظیم …
«مردم فرزندان دنیایند و کسی را به دوستی مادرش سرزنش نمی کنند.»
ابن ابی الحدید می گوید: علی علیه السّلام در جای دیگر فرموده است: «مردم به روزگار خویش شبیه ترند تا به پدران خویش.» و شاعر سروده است: «ما فرزندان دنیاییم و با شیر آن پرورده شده ایم و از هر چه سرچشمه گرفته باشی آن چیز دوست داشتنی است.»
و قال علیهالسلام
النَّاسُ أَبْنَاءُ الدُّنْیَا،وَ لَا یُلامُ الرَّجُلُ عَلَی حُبِّ أُمِّهِ.
امام علیه السلام فرمود:
مردم،فرزندان دنیا هستند و کسی را نمیتوان به سبب محبت
به مادرش سرزنش کرد. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب از ثعالبی در کتاب التمثیل و المحاضره و راغب در کتاب محاضرات الادباء این کلام حکیمانه را از امیرمؤمنان علیه السلام به صورتهای دیگری نقل کرده و حتی از ابن ابی الحدید روایتی به همین مضمون ولی با تفاوتهایی آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 238).در غرر الحکم نیز همین حدیث شریف با تفاوتهایی آمده که نشان میدهد از منبع دیگری جز نهج البلاغه گرفته شده است.(غرر الحکم،ح 2399).همچنین در کتاب مطالب السؤول به عین عبارت نهج البلاغه آمده است.(مطالب السؤول،ص 281))
مردم،فرزند دنیا هستند
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به واقعیتی اشاره میکند که کاملاً منطقی است، میفرماید:«مردم،فرزندان دنیا هستند و کسی را نمیتوان به سبب محبت به مادرش سرزنش کرد»؛ (النَّاسُ أَبْنَاءُ الدُّنْیَا،وَ لَا یُلامُ الرَّجُلُ عَلَی حُبِّ أُمِّهِ) .
تشبیه دنیا به مادر به سبب آن است که همه چیز ما از این آب و خاک آفریده شده و در دامان این جهان متولد شده و در آن پرورش یافتهایم،بنابراین دنیا را تشبیه به مادر کردن کاملاً مناسب است و تعبیر وطن به مادر که بسیار رایج است نیز در واقع ناظر به همین معناست که ما وقتی در کشوری متولد شده و در فضای آن پرورش یافتهایم،آن کشور به منزله مادر ماست و علاقه داشتن به مادر امری طبیعی است،بنابراین،هم علاقه به وطن و هم علاقه به دنیا امری طبیعی است و جای تعجب نیست.
در اینکه هدف اصلی امام علیه السلام از بیان این حقیقت چیست؟ در میان شارحان نهج البلاغه اختلاف نظر است.بعضی آن را نوعی مذمت و نکوهش نسبت به محبت دنیا شمردهاند و بعضی به عکس،محبت دنیا را امری طبیعی میدانند.
حقیقت این است که امام علیه السلام می خواهد بفرماید:نه از علاقه خودتان به دنیا نگران باشید و نه از علاقه دیگران نسبت به آن،چراکه پیوندی بسیار مستحکم میان شما و دنیاست.از آن بترسید که این علاقه افراطی شود و به شکل دنیاپرستی درآید.
شبیه همین معنا روایت دیگری است که در آن میخوانیم:کسی حضور امیرمؤمنان علیه السلام برخاست و عرض کرد:ای امیرمؤمنان! چرا ما دنیا را دوست داریم؟ امام علیه السلام فرمود:چون ما از دنیا آفریده شدهایم.آیا میشود کسی را به سبب محبتش نسبت به پدر و مادر سرزنش کرد؟»؛
(رُوِیَ عَنْ أمیرِ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام أنَّ رَجُلاً قامَ إِلَیْهِ،فَقالَ:یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنینَ ما بالُنا نُحِبُّ الدُّنْیا،قالَ:لِأنّا مِنْها وَ هَلْ یُلامُ الرَّجُلُ بِحُبِّهِ لِأبِیهِ وَ أُمِّهِ؟ قالَ:وَ أَنْشَدَنا أبُو عَبْدِ اللّهِ الْأَزْدی) . (.تیسیر المطالب،ص 466،ح 620)
بنابراین هرگز نباید علاقه مردم به مال و زن و فرزند و خانه و شهر و کشورشان را مورد ملامت قرار داد و حتی نباید انتظار داشته باشیم که مردم به همه این امور پشت پا زنند.مهم این است که برای رسیدن به دنیا آلوده به گناه نشوند و ایمان و شرف خود را به آن نفروشند.
در حدیث معروفی میخوانیم:
«لَیْسَ مِنَّا مَنْ تَرَکَ دُنْیَاهُ لِآخِرَتِهِ وَ لا آخِرَتَهُ لِدُنْیَاهُ؛ کسی که دنیای خود را برای آخرتش ترک کند از ما نیست،همچنین کسی که آخرتش را برای دنیا ترک گوید». ( .من لا یحضره الفقیه،ج 3،ص 156،ح 3568 )
به تعبیر دیگر دنیایی خوب است که وسیله رسیدن به آخرت باشد نه آنکه هدف اصلی انسان را تشکیل دهد،همانگونه که در سایر کلمات امام علیه السلام آمده است.
«مَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَیْهَا أَعْمَتْهُ؛ آنکس که بهوسیله دنیا بنگرد به او بصیرت و بینایی میبخشد و آنکس که به دنیا بنگرد نابینایش میکند». ( .نهج البلاغه،خطبه 82)
آری دنیا وسیله است نه هدف.
بنابراین آنچه به عنوان نکوهش دنیا در روایات مختلف آمده است ناظر به روش کسانی است که ارزشهای والای انسانی و اسلامی را فدای منافع مادّی میکنند و دل و دین بر سر دنیا مینهند وگرنه زندگی آبرومندانه و بهرهگیری معقول از نعمتهای خدا هرگز در اسلام ممنوع و نکوهیده نیست.
قرآن مجید نیز به این حقیقت اشاره دارد و میفرماید: «زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَناطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِکَ مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ» ؛محبّت امور مادی،از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهای ممتاز و چهارپایان و زراعت،در نظر مردم جلوه داده شده است؛(تا در پرتو آن، آزمایش و تربیت شوند؛ولی) اینها (در صورتی که هدف نهایی آدمی را تشکیل دهند،) سرمایه زندگی پست (مادی) است؛و سرانجام نیک (و زندگیِ والا و جاویدان)،نزد خداست». (.آل عمران،آیه 14 )
این تزئین در واقع یک تزئین طبیعی است منتها نباید انسان فقط به آن بیندیشد و در آن غرق شود.باید فراموش نکند که مطابق آنچه در ذیل آیه آمده، اینها متاع دنیاست؛متاعی ناپایدار و گذرا.مهم سرای جاویدان و حیات ابدی است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “People are the progeny of the world, and none can be blamed for loving his mother.”
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ المِسکِینَ رَسُولُ اللّهِ فَمَن مَنَعَهُ فَقَد مَنَعَ اللّهَ وَ مَن أَعطَاهُ فَقَد أَعطَی اللّهَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: نیازمندی که به تو روی آورده فرستاده خداست، کسی که از یاری او دریغ کند، از خدا دریغ کرده، و آن کس که به او بخشش کند، به خدا بخشیده است .
گدا فرستاده خداست، کسی که او را محروم دارد خدا را محروم داشته، و آن که بدو بخشد خدا را سپاس و حرمت گذاشته.
و فرمود بدرستی که درویش پیغام او راست از جانب خدا و بفرمود او جویای روزی است پس هر که منع کند او را پس بتحقیق که منع کرده خدا را و هر که بدید او را چیزی پس بتحقیق داده است بخدا
و فرمود (علیه السلام): بینوایی که از تو چیزی می طلبد، فرستاده خداست. کسی که او را چیزی ندهد، گویی حق خدا را ادا نکرده است و هر که او را چیزی دهد، حق خدا را ادا کرده است.
و آن حضرت فرمود:تهیدست فرستاده خداست،کسی که او را محروم کند خدا را محروم کرده،و هر که به او ببخشد به خدا بخشیده .
شروح:
و قوله ان المسکین رسول الله یعنی ان الفقیر الذی یاتی الی بابک او یسالک فهو رسول من عند الله الیک لیحمل عنک شیئا الی دار الاخره، حیث تکون احوج الیه منه الان الیک. و نحوه ما روی عن النبی صلی الله علیه و آله: هدیه الله الی المومن السائل علی بابه.
یعنی ان الفقیر رسول من الله، و ارسله الیک لیاخذ منک ما استقرضه هو، لان الله تعالی امر باعطائه علی سبیل الاستقراض جل و علا حیث قال: و اقرضوا الله قرضا حسنا، و اضاف الاخذ الی نفسه حیث قال: (یقبل التوبه عن عباده و یاخذ الصدقات)، و منع الرسول و منع المرسل، و استقراضه تعالی من عبده ما ملکه لعبد آخر مع غناه عن الکل و قدرته علی ما لا نهایه له غایه فی الالطاف للمعطی لیرد اضعاف ذلک علیه احوج ما یکون الیه، و فی الخبر هدیه الله الی المومن السائل علی بابه.
(آدم تنگدست فرستادهی خداست، کسی که به او چیزی ندهد، در حقیقت حق خدا را نداده و کسی که به او چیزی بدهد، در حقیقت به خدا داده است). دربارهی کمک به تهیدست به وسیلهی قیاس مضمری تشویق کرده است که صغرای آن جملهای است که ذکر شد، کلمه رسولالله را استعاره برای فقیر آورده است به این جهت که او در راه خدا و به امر خدا کمک میطلبد، و کبرای مقدر نیز چنین است: و هر کس اینطور باشد، باید به او کمک کرد و او را راضی نمود.
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللَّهِ فَمَنْ مَنَعَهُ فَقَدْ مَنَعَ اللَّهَ وَ مَنْ أَعْطَاهُ فَقَدْ أَعْطَی اللَّهَ .
هذا حض علی الصدقة و قد تقدم لنا قول مقنع فیها.
و فی الحدیث المرفوع اتقوا النار و لو بشق تمرة فإن لم تجدوا فبکلمة طیبة.
و قال ص لو صدق السائل لما أفلح من رده.
و قال أیضا من رد سائلا خائبا لم تغش الملائکة ذلک البیت سبعة أیام.
و کان ص لا یکل خصلتین إلی غیره کان یصنع طهوره (الطهور:الماء الذی یتطهر به.و یخمره:یستره. ) باللیل و یخمره و کان یناول المسکین بیده.
و قال بعض الصالحین من لم تکن نفسه إلی ثواب الصدقة أحوج من الفقیر إلی صدقته فقد أبطل صدقته و ضرب بها وجهه.
و قال بعضهم الصلاة تبلغک نصف الطریق و الصوم یبلغک باب الملک و الصدقة تدخلک علیه
(و قال علیهالسلام: ان المسکین رسول اله) به درستی که درویش بیچاره بینوا پیغامآور خدا است و به فرموده او جویای رزق خود است از مردمان دنیا و مصداق این است کلمه (و اقرضو الله قرضا حسنا) (فمن منعه) پس هر که منع کند او را (فقد منع الله) پس به تحقیق که منع کرده است خدا را (و من اعطاه) و هر که اعطا کند به او (فقد اعطی الله) پس به تحقیق عطا کرده است به خدا.
فرمود: به درستی که مسکین رسول خدا است از جانب او تعالی پیغام آورده از اخذ حق او تعالی نشان آورده است و آن آیات فرقانی و احکام الهی است پس هر که او را منع کند به عدم عطا کند خدای را جلوعلا عطا کرده است.
و قال علیهالسلام: «ان المسکین رسولالله، فمن منعه فقد منع الله و من اعطاه فقد اعطی الله.» یعنی و گفت علیهالسلام به تحقیق که فقیر فرستادهی خدا است یعنی از برای قرض خواستن، پس کسی که منع کرد عطای به او را، به تحقیق که منع کرده است عطای به خدا را و کسی که عطا به او کرد، به تحقیق که عطا کرده است به خدا.
اللغه: (المسکین) ج: مساکین: الذی لا شیء له، الذی لا شیء له یکفی عیاله الذلیل المقهور- المنجد-. المعنی: (المسکین) هو المحتاج الی قوته او قوت عیاله، فیستحق الصدقه الواجبه منها و المندوبه، فاذا سال الحاجه فکانه مبعوث من جانب الله، فمن اعطاه فقد اعطی الله کما ورد: ان الصدقه تقع من ید المعطی فی ید الله. الترجمه: فرمود: مسکین فرستادهی خدا است، هر کس دریغش دارد از خدا دریغ داشته و هر کس به او بخشد به خدا بخشیده. فرستادهی حق بود مستمند چو آید برت بر خورش بیگزند دریغ از وی آمد دریغ از خدا عطا بر وی آمد عطا بر خدا
فی (الکافی) عن ابیجعفر (علیه السلام) ان الله تعالی یبعث یوم القیامه ناسا من قبورهم مشدوده ایدیهم الی اعناقهم لا یستطیعون ان یتناولوا بها قیس انمله معهم ملائکه یعیرونهم تعییرا شدیدا یقولون هولاء الذین منعوا خیرا قلیلا من خیر کثیر هولاء الذین اعطاهم الله فمنعوا حق الله فی اموالهم.
المراد بالمسکین صاحب الحاجه مهما کان نوعها، و المراد برسول الله هنا امره تعالی و طلبه، و المعنی ان من یاته صاحب حاجه یقدر علی قضائها و ردها و لم یقضها- فقد رد امر الله و عصاه.. و عن المعصوم: ان رسول الله (صلی الله علیه و آله) اشد سرورا بقضاء حاجه المحتاج من صاحبها. و سبق الکلام عن ذلک فی الرساله 50 و الحکمه 100.
… ان المسکین رسولالله: لان الله هو الذی حرمه الرزق فکانه ارسله الی الغنی لیمتحنه به
امام علیهالسلام (در دستگیری از مستمندان) فرموده است: مسکین و بیچیز فرستاده خدا است (چون خدا او را از روزی کم بهره گردانیده به آن ماند که او را نزد غنی و چیزدار فرستاده تا او را به فرستاده خود آزمایش نماید) پس کسی که او را منع کند (کمکی ننماید) خدا را منع کرده (دستور او را که توانایان باید از بینوایان دستگیری کنند رفتار نکرده) و کسی که به او چیزی ببخشد به خدا داده (به دستور عمل نموده).
فقیر فراوان است ولی فقیر واقعی کیست؟ و به چه کسی باید کمک کرد؟ از روایات استفاده میشود که فقیر را هر چند فقیرنما باشد نباید دست خالی روانه کرد ولی سفارش فراوان درباره فقیرانی شده است که اظهار نمیکنند و آبرومندند و مردم آنان را ثروتمند میدانند.
و قال علیهالسلام: (ان المسکین رسول الله) ای ان الله سبحانه هو الذی ارسل المساکین الی الناس، لیعطوهم المال (فمن منعه) و لم یسعفه بحاجته (فقد منع الله) اذ منع الرسول، یلازم منع المرسل (و من اعطاه فقد اعطی الله) و هذا ابلغ تحریض للانفاق علی الفقراء.
الشرح: المسکین و الفقیر اذا اجتمعا فی کلام کانا متغایرین و اذا افترقا فذکر احدهما ارید به الاخر ایضا و المسکین باعتبار انه له حق مفروض من قبل الله هو الذی شرعه له و اوجب علی الاغنیاء دفعه الیه فمن هنا کان رسول من الله لقبض حق الله الذی وضعه له و لامثاله فمن منعه حقه و بخل بما افترض الله علیه فهو یمنع الله حقه و من اعطاه فقد اعطی الله و وفی الله بما اخذه علی نفسه.
«مسکین، رسول و فرستاده خداوند است، هر کس او را محروم کند، خدا را محروم کرده است و هر کس به او ببخشد، خدا را سپاس داشته است.»
این سخن تشویق به پرداخت صدقه است و پیش از این به تفصیل درباره اش سخن گفتیم. در حدیث مرفوع آمده است: «از آتش بترسید هر چند به صدقه دادن به نیم خرمایی، و اگر نداشتید، سخن پسندیده گویید.» و پیامبر فرموده است: «اگر گدایی را نومید برگردانند، فرشتگان تا هفت روز بر آن خانه آمد و شد ندارند.»
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دو کار خویش را به کسی وانمی گذاشت یکی فراهم ساختن آب برای وضوی نیم شب خویش که روی ظرف را هم می پوشاند و دیگری پرداخت صدقه به مسکین که به دست خود انجام می داد.
و قال علیهالسلام
إِنَّ الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللّهِ،فَمَنْ مَنَعَهُ فَقَدْ مَنَعَ اللّه،
وَ مَنْ أَعْطَاهُ فَقَدْ أَعْطَی اللّهَ.
امام علیه السلام فرمود:
مستمند،فرستاده خداست،کسی که از او دریغ دارد از خدا دریغ داشته و کسی که به او عطا کند به خداوند عطا کرده است. (.سند گفتار حکیمانه: این حدیث شریف را طبق گفته مرحوم خطیب،ابوحنیفه،نعمان مصری (متوفای 363) پیش از سیّد رضی در کتاب دعائم الاسلام آورده و در غررالحکم نیز (با تفاوتی) بعد از مرحوم سیّد رضی آمده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 238).ولی عجیب اینکه ما این حدیث شریف را در کتاب دعائم الاسلام موجود نیافتیم )
نیازمند،فرستاده خداست!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه برای تشویق همگان به کمک کردن به نیازمندان میفرماید:«مستمند و مسکین فرستاده خداست،کسی که از کمک کردن به او دریغ داشته باشد از خدا دریغ داشته و آنکس که به او عطا کند به خداوند عطا کرده است»؛ (إِنَّ الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللّهِ،فَمَنْ مَنَعَهُ فَقَدْ مَنَعَ اللّه،وَ مَنْ أَعْطَاهُ فَقَدْ أَعْطَی اللّهَ) .
این تعبیر نهایت لطف خدا را به کسانی نشان میدهد که به نیازمندان کمک میکنند و در ضمن،این پیام را به ما میدهد که مسکین و مستمند را خوار نشمریم و کمترین اهانتی به او روا مداریم و اگر کمکی میکنیم خالی از هر گونه منت و آزار و اهانت باشد،زیرا او فرستاده خداست و کسی که به رسول و فرستاده دیگری اهانت کند در واقع به خود آن شخص اهانت کرده و کسی که رسول دیگری را احترام و اکرام کند فرستنده رسول را اکرام و احترام کرده است.
قرآن مجید نیز تعبیری متفاوت ولی در همین راستا دارد.درباره کمک به نیازمندان میفرماید: «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثِیرَةً» ؛کیست که به خدا قرض الحسنه دهد (و از اموالی که خدا به او بخشیده، انفاق کند،) تا آن را برای او،چندین برابر کند؟». (.بقره،آیه 245)
در آیه 11 سوره«حدید»نیز خداوند پس از آنکه در آیات پیشین،از اهمیت انفاق به نیازمندان سخن میگوید همین تعبیر را فرموده است: «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ» ؛کیست که به خدا وام نیکو دهد (و از اموالی که به او ارزانی داشته انفاق کند) تا خدا آن را برای او چندین برابر کند؟ و برای او پاداش پرارزشی است!».
در چندین آیه دیگر از قرآن مجید نیز همین معنا با الفاظ دیگری بیان شده و انفاق در راه خدا را به عنوان وام دادن به پروردگار شمرده است که این نهایت لطف او به بندگان است.با اینکه مالک حقیقی تمام عالم هستی خداست و از همگان و همه چیز بینیاز است و هرچه ما داریم از او داریم،با این حال انفاق در راه خدا را قرض به خداوند تعبیر کرده است.
حتی در بعضی از آیات آمده است که خداوند در برابر این کار از بندهاش تشکر میکند، «وَ اللّهُ شَکُورٌ حَلِیمٌ». (تغابنن، آیه 17)
همانگونه که در خطبه 183 نیز در کلام امام گذشت که میفرماید:
«وَ اسْتَقْرَضَکُمْ وَ لَهُ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ وَ إِنَّمَا أَرَادُ أَنْ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلا؛ از شما درخواست قرض کرده در حالی که گنجهای آسمانها و زمین به او تعلق دارد و بینیاز و شایسته ستایش است.او خواسته است شما را بیازماید که کدام یک نیکوکارترید».
جالب اینکه در روایات اسلامی تعبیرات سهگانهای آمده است که هر یک از دیگری پرمعناتر است.در یکجا میخوانیم که از امام سجاد زین العابدین علیه السلام نقل شده است که هنگامی که چیزی به فقیر میداد دست سائل را میبوسید و میفرمود:«من دست سائل را نمیبوسم،بلکه دست پروردگارم را میبوسم، زیرا صدقه قبل از آنکه در دست سائل بیفتد در دست پروردگار قرار میگیرد؛
فَقَالَ لَسْتُ أُقَبِّلُ یَدَ السَّائِلِ إِنَّمَا أُقَبِّلُ یَدَ رَبِّی إِنَّهَا تَقَعُ فِی یَدِ رَبِّی قَبْلَ أَنْ تَقَعَ فِی یَدِ السَّائِلِ» . (.بحار الانوار،ج 46،ص 74،ح 64)
در بیان دیگری آمده است:«امام علیه السلام هنگامی که صدقهای به سائل میداد آن را از او میگرفت و میبوسید و میبویید و بار دیگر به او میداد و همان عبارت را تکرار میکرد؛
کَانَ أَبِی إِذَا تَصَدَّقَ بِشَیْءٍ وَضَعَهُ فِی یَدِ السَّائِلِ ثُمَّ ارْتَجَعَهُ مِنْهُ فَقَبَّلَهُ وَ شَمَّهُ ثُمَّ رَدَّهُ فِی یَدِ السَّائِلِ وَ ذَلِکَ أَنَّهَا تَقَعُ فِی یَدِ اللَّهِ قَبْلَ أَنْ تَقَعَ فِی یَدِ السَّائِل» . ( .همان،ج 93،ص 128،ح 48)
در تعبیر سومی آمده است که امام هنگامی که صدقهای به نیازمندی میداد دست خود را میبوسید و میفرمود:«صدقه قبل از آنکه به دست سائل برسد در دست خدا قرار میگیرد؛
«وَکَانَ علیه السلام یُقَبِّلُ یَدَهُ عِنْدَ الصَّدَقَةِ فَسُئِلَ عَنْ ذَلِکَ فَقَالَ إِنَّهَا تَقَعُ فِی یَدِ اللَّهِ قَبْلَ أَنْ تَقَعَ فِی یَدِ السَّائِلِ» . ( .همان،ص 134)
همه این تعابیر میتواند صحیح باشد؛یعنی گاهی اینگونه عمل میکرد و گاهی آنگونه و نتیجه همه آنها در واقع یکی است.
نکته مهم دیگر اینکه از روایات اسلامی استفاده میشود (و در قرآن به آن اشاره شده است) که بیش از آنچه در صدقات و کمک به نیازمندان،عاید نیازمندان میشود به کمک کنندگان عاید میشود.
این سخن را با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم،هرچند سخن در اینجا بسیار است.فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی یَقُولُ مَا مِنْ شَیْءٍ إِلَّا وَ قَدْ وَکَّلْتُ مَنْ یَقْبِضُهُ غَیْرِی إِلَّا الصَّدَقَةَ فَإِنِّی أَتَلَقَّفُهَا بِیَدِی تَلَقُّفاً حَتَّی إِنَّ الرَّجُلَ یَتَصَدَّقُ أَوِ الْمَرْأَةَ لَتَتَصَدَّقُ بِالتَّمْرَةِ أَوْ بِشِقِّ تَمْرَةٍ فَأُرَبِّیهَا لَهُ کَمَا یُرَبِّی الرَّجُلُ فَلُوَّهُ وَ فَصِیلَهُ فَیَلْقَانِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ هِیَ مِثْلُ جَبَلِ أُحُدٍ؛ خدای تبارک و تعالی میفرماید:هیچ عملی نیست مگر اینکه من کسی (از فرشتگانم) را مأمور کردهام آن را دریافت دارد،جز صدقه و کمک به نیازمندان که من خودم آن را با دست (قدرت) میگیرم،تا آنجا که گاه مردی یا زنی یک دانه خرما یا حتی بخشی از آن را صدقه میدهد،من آن را برای او پرورش میدهم همانگونه که انسانها فرزند خود را پرورش میدهند و هنگامی که روز قیامت در محضر من حاضر میشود آن صدقه بهاندازه کوه احد شده است». (.بحار الانوار،ج 93،ص 134 )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The destitute person is (like) a messenger of Allāh. Whoever denies him denies Allāh, and whoever gives him gives Allāh.”
وَ قَالَ علیه السلام مَا زَنَی غَیُورٌ قَطّ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: غیرتمند هرگز زنا نمیکند .
غیرتمند هرگز زنا نکند.
هرگز زنا نکرد غیرت دارنده است چه غیور
و فرمود (علیه السلام): غیرتمند هرگز زنا نمی کند.
و آن حضرت فرمود:مرد با غیرت هرگز زنا نمیکند .
شروح:
و الغیور: من له الغیره علی اهله، لا یطیق ان ینظر اجنبی فی حرمه و قط ای ابدا.
لانه لا یرضی لغیره ما لا یرضی لنفسه.
(آدم غیرتمند هرگز مرتکب زنا نشود). قط، یعنی به طور قطع. توضیح آن که شخص غیرتمند واقعی، هنگامی که تصمیم به زنا میگیرد، نظیر آن را دربارهی خودش تصور میکند، پس خیالش با انگیزهی زنا معارضه میکند، و در نتیجه از آن خودداری میورزد.
وَ قَالَ علیه السلام مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ .
قد جاء فی الأثر من زنی زنی به و لو فی عقب عقبه.
و هذا قد جرب فوجد حقا و قل من تری مقداما علی الزنا إلا و القول فی حرمه و أهله و ذوی محارمه کثیر فاش.
و الکلمة التی قالها ع حق لأن من اعتاد الزنا حتی صار دربته و عادته و ألفته نفسه لا بد أن یهون علیه حتی یظنه مباحا أو کالمباح لأن من تدرب بشیء و مرن علیه زال قبحه من نفسه و إذا زال قبح الزنا من نفسه لم یعظم علیه ما یقال فی أهله و إذا لم یعظم علیه ما یقال فی أهله فقد سقطت غیرته
(و قال علیهالسلام: ما زنی غیور قط) هرگز زنا نکرد غیرت دارنده زیرا که غیور هرگاه قصد زنا کرد تخیل نمود مثل این عمل را در حق خود پس معارضه کرد خیال او به آن امر شنیع و آن را مستقبح دانسته منع نمود خود را از آن.
فرمود: زنا نکرده است غیوری هرگز. چه غیور از غایت قبح آن عمل که او را مثل میگردد هم از بیم مکافات آن در نفس و اهل خویش پیرامون زنا نگردد، و به آن فظیعت رضا ندهد.
و قال علیهالسلام: «ما زنی غیور قط.» یعنی و گفت علیهالسلام که زنا نکرده است هرگز مرد غیرتمند، مرد غیرتمند در عرض خود، غیرتمند در عرض غیر است و بیغیرت در عرض خود بیغیرت در عرض غیر است.
المعنی: (غیور) یدل علی المبالغه فی الغیره، و هی النفره عن هتک العفه و المقاربه مع الاجنبیه، فاذا کانت بالغه فی الانسان الی حد کمالها تدعوه الی النفره عن ارتکاب الزنا کما تدعوه الی النفره عن مقاربه الاجنبی مع حریمه المختص به، خصوصا بالنظر الی رابطه الاخوه الدینیه التی تدعو الی ان یکره لاخیه المومن ما یکرهه لنفسه، و یذب عن حریمه کما عن حریم نفسه. الترجمه: فرمود: غیرتمند هرگز پیرامون زنا نگردد.
مرد غیرتمند دور است از زنا*** چونکه غیرتمند باشد پارسا
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: فی الخبر: اخبر جبرئیل النبی (صلی الله علیه و آله) ان جعفر بن ابیطالب کان له خصال فی الجاهلیه شکرها الله تعالی له، و منها عدم زناه لغیرته کعدم شربه لعزته و عدم کذبه لشرفه. هذا، و فی (الطبری) بنیالحجاج واسطا سنه (185) و کان سبب بنائه انه ضرب البعث علی اهل الکوفه الی خراسان، فعسکروا بحمام عمر و کان فتی من بنیاسد حدیث عهد بعرس بابنه عم له، فانصرف من العسکر الی ابنه عمه لیلا فطرق الباب طارق و دقه دقا شدیدا، فاذا سکران من اهل الشام فقالت المراه لزوجها: لقد لقینا من هذا الشامی شرا یفعل بنا کل لیله ما تری یرید المکروه و قد شکوته الی مشیخه اصحابه فقال: ائذنوا له، ففعلوا، فاغلق الباب و اندر راسه فلما اذن بالفجر خرج الرجل الی العسکر و قال لامراته اذا صلیت الفجر بعثت الی الشامیین ان اخرجوا صاحبکم فسیاتون بک الحجاج فاصدقیه الخبر علی وجهه، ففعلت و رفع القتیل الی الحجاج و ادخلت المراه علیه فاخبرته، فقال: صدقتنی. ثم قال لولاه الشامی: ادفنوا صاحبکم فانه قتیل الله الی النار لا قود له و لا عقل، ثم نادی منادیه: لا ینزلن احد علی احد و اخرجوا، و بعث روادا یرتادون له منزلا حتی نزل فی موضع واسط.
من وطا فراش غیره وطا الناس فراشه، و من زنی بنسائهم زنوا بنسائه، قال ابن ابیالحدید: (و لو فی عقب عقبه، و قد جرب هذا فوجد حقا). و تقدم الکلام عن ذلک فی الحکمه 251.
امام علیهالسلام (درباره زناء) فرموده است: غیرت دار و جوانمرد هرگز زناء نکند (چون نمیپسندد که با اهلش زناء کنند غیرت و جوانمردیش اجازه نمیدهد که با زنی که به او حرام است هم بستر شود).
زنا یکی از گناهان بزرگ است و از نظر اسلام شدیدا ممنوع از نظر ادیان الهی هم حرام معرفی شده است گو اینکه خیلی از ادیان، عملا این قانون الهی را زیر پا گذاشتهاند اما اسلام آن را شرط اساسی اسلامی کسانی قرار داده که میخواهند مسلمان گردند: (برای خدا شریک قرار ندهند، دزدی نکنند، زنا ننمایند، فرزندان خود را به قتل نرسانند … ) مطلب قابل توجه در مورد زنا امراض گوناگونی است که چه از نظر جسم و چه از نظر روح متوجه انسان میگردد، علاوه بر مکافات دهری گناه که دامن انسان و فرزندان و ناموس انسان را میگیرد.
و قال علیهالسلام: (ما زنی غیور قط) لانه غیرته تمنعه عن اقتراف مثل هذه الفعله الشنیعه.
اللغه: الزنا: الوطا الحرام. الغیور: الذی لا یقبل بالاعتداء. قط: ابدا. الشرح: الغیور هو کثیر الغیره و صاحب الغیره لا یزنی ابدا و لا یهتک سترا محرما علیه قط لانه کما یغار علی عرضه ان یهتک و یتصور فداحه کذلک و عظیم اثره علی نفسه یرفض ان یمارس ذلک باعراض الناس و یحلق بهم هذا العار الشنیع.
«غیرتمند هرگز زنا نکند.»
و قال علیهالسلام
مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ.
امام علیه السلام فرمود:
انسان غیرتمند هرگز زنا نمیکند (زیرا کاری که دوست ندارد دیگران در حق او کنند او در حق دیگران روا نخواهد داشت). ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:این گفتار حکیمانه را«میدانی»در مجمع الامثال و آمُدی در غرر الحکم با تفاوتی نقل کردهاند (که نشان میدهد از منابع دیگری گرفته شده است).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 239) )
غیرتمند،عمل منافی عفت انجام نمیدهد
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته دقیقی اشاره کرده میفرماید:«انسان غیرتمند هرگز زنا نمیکند»؛ (مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ) .
زیرا کسی که کاری را در حق دیگران میپسندد به ناچار در حق خود نیز خواهد پسندید و کسی که درباره محارم خود عملی را روا نمیدارد درباره محارم دیگران نیز روا نخواهد داشت.
بسیار شده است که افرادی میگویند:ما میخواهیم به نوامیس دیگران نگاه کنیم.به آنها گفته میشود:آیا دوست دارید به نوامیس شما نگاه کنند؟ هنگامی که اظهار تنفر میکنند به آنها گفته میشود:پس به نوامیس دیگران نگاه نکنید.
«غیور» صیغه مبالغه از ماده«غَیرت»(بر وزن حیرت) است به معنای ناخوش داشتن و تنفر از تجاوز دیگران به ناموس انسان و ورود در حریم اوست و گاه به معنای وسیع کلمه در غیر موارد ناموسی نیز بهکار میرود و فرد غیرتمند به کسی گفته میشود که حاضر نیست دیگری به افتخارات او لطمه وارد کند؛خواه افتخارات مادی باشد یا معنوی.
به هر حال،گفتار حکیمانه امام علیه السلام گفتاری است که کاملاً هماهنگ با منطق عقل است،زیرا انسان غیور؛یعنی کسی که نسبت به تجاوز ناموسش حساسیت فوقالعاده دارد،نوامیس دیگران را نیز به همان چشم نگاه میکند و هرگز راضی نمیشود به نوامیس مردم تجاوز کند.به همین دلیل،غیرت،او را از آلوده شدن به اعمال منافی عفت بازمیدارد.حتی حاضر نیست به همسر یا خواهر و مادر دیگری نگاه کند،زیرا نسبت به نگاه دیگران به همسر و خواهر و مادرش احساس تنفر میکند.
غیرت در آموزههای اسلامی
از واژههایی که به عنوان فضیلتی اخلاقی در منابع اسلامی دیده میشود غیرت است.غیرت،در اصل به معنای یک احساس فوقالعاده درونی است که انسان را به دفاع شدید از اموری که متعلق به اوست وامیدارد؛خواه امور معنوی باشد مانند دین و آیین و یا امور مادی مانند عِرض و مال و ناموس و مملکت.
این احساس در همه انسانها با تفاوتهایی وجود دارد و اگر به صورت افراطی درنیاید یکی از فضایل مهم و کارساز است.
از سویی دیگر،اگر براثر تکرار اعمال منافی غیرت،تضعیف شود و به بیان دیگر انسان،بیغیرت و یا از نظر غیرت ضعیف گردد این خود یکی از رذائل خطرناک اخلاقی به شمار خواهد آمد.
در آیات قرآن اشاراتی به این مسئله دیده میشود؛ولی بهطور صریحتر در روایات اسلامی آمده است؛از جمله در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«إنّی لَغَیُورٌ وَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اغْیرُ مِنّی وَ انَّ اللّه تَعالی یُحِبُّ مِنْ عِبادِهِ الْغَیُورَ؛ من غیرتمندم و خدا از من غیورتر است و خدا بندگان غیورش را دوست دارد». ( .کنز العمّال،ج 3،ص 387،ح 7076 )
در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است که فرمود:
«انَّ الْغیرَةَ مِنَ الْایمان؛ غیرت از ایمان است». (.کنز العمّال،ج 3،ص 385،ح 7065 ) (دلیل آن هم روشن است:ایمان،انسان را به حفظ ناموس و افتخارات و آیین خود دعوت میکند،بنابراین غیرت جزء ایمان است).
در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است:
«انَّ اللّهَ غَیُورٌ یُحِبُّ کُلَ غَیُورٍ وَ لِغیرَتِهِ حَرَّمَ الْفَواحِشَ ظاهِرَها وَ باطِنَها؛ خدا غیور است و هر غیوری را دوست دارد و به دلیل غیرتش تمام کارهای زشت را اعم از آشکار و پنهان تحریم کرده است». ( .کافی،ج 5،ص 535،ح 1 )
بنابر این روایت و بعضی از روایات دیگر،غیرت از اوصافی است که هم در خدای تعالی و هم در انسانها وجود دارد البته با این تفاوت که غیرت در خداوند به معنای نهی از کارهای زشت و ناپسند و در انسانها به معنای دفاع از حریم خانواده و دین و آب و خاک است.
درباره غیرت،سخن بسیار است و این بحث را با حدیثی درباره«جعفر بن ابیطالب»پایان میدهیم.در حدیثی آمده است که جبرئیل به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خبر داد که«جعفر بن ابیطالب»صفات برجستهای در زمان جاهلیت داشت که خداوند به سبب آن از وی قدردانی کرد.
«مِنْها عَدَمُ زِناهُ لِغَیْرَتِهِ کَعَدَمِ شُرْبِهِ لِعِزَّتِهِ کَعَدَمِ کِذْبِهِ لِشَرَفِهِ؛ از جمله اینکه به سبب غیرت،دامنش آلوده بیعفتی نشد و به سبب حفظ عزتش هرگز شراب ننوشید و به سبب شخصیتش هرگز دروغ نگفت». (.شرح نهج البلاغه علّامه شوشتری،ج 14،ص 575)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “A self-respecting man never commits adultery.”
وَ قَالَ علیه السلام کَفَی بِالأَجَلِ حَارِساً
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: اجل، نگهبان خوبی است .(در یکی از روزهای جنگ صفّین، امام سوار بر اسب در میان میدان رجز میخواند و شمشیر را به گردن آویخته بود، یکی از یاران گفت:
یا امیر المؤمنین! خود را حفظ کن. نکند شما را غافلگیر کنند. در پاسخ او جمله بالا را فرمود: «توحید صدوق ص 264».)
میگویم: معنای سخن امام این است که انسان بر کشته شدن فرزندان بردباری میکند امّا در غارت و ربوده شدن اموال بردبار نیست.)
برای پاسبانی بس بود مدت زندگانی.
کفایت میکند اجل که مدت عمر است نگهبان عمر
و فرمود (علیه السلام): مدت مقرر عمر، نگهبانی را کافی است.
و آن حضرت فرمود:اجل حتمی برای نگهداری انسان بس است .
شروح:
(اجل برای نگهداری انسان بس است). کلمه حارس را به این جهت که انسان تا وقتی اجلش نرسیده و چون نگهبانی او را نگاه میدارد، استعاره آورده است.
وَ قَالَ علیه السلام کَفَی بِالْأَجَلِ حَارِساً .
قد تقدم القول فی هذا المعنی
و کان ع یقول إن علی من الله جنة ( الجنة بالضم:کل ما وقی. ) حصینة فإذا جاء یومی أسلمتنی فحینئذ لا یطیش السهم و لا یبرأ الکلم.
و القول فی الأجل و کونه حارسا شعبة من شعب القول فی القضاء و القدر و له موضع هو أملک به ( ا:«أولی به». )
(و قال علیهالسلام: کفی بالاجل حارسا) کافی است اجل نگهبان عمر زیرا که انسان محفوظالوجود است در مدت عمر خود. پس اجل که عبارت است از مدت عمر، حافظ و حارس وجود باشد. فحینئذ (حارس) مستعار باشد از برای اجل به اعتبار آنکه انسان هالک نمیشود مادام که اجل با او باشد
فرمود: بس است اجل مقدر پاسبان آدمی. چون هیچ کس پیش از اجل نمیرد پس مگر اجل او را حافظ و حارس است.
و قال علیهالسلام: «کفی بالاجل حارسا.» یعنی و گفت علیهالسلام که کافی است اجل از برای نگاهبانی، زیرا که تا اجل نرسد هلاکت نخواهد رسید.
المعنی: من الامور المحوله علی القضا الخارجه عن قدره الانسان و کسبه مده عمره المعبر عنه بالاجل، فهو ضد الموت، و قد قضی الله لکل انسان اجلا مسمی کما قال تعالی (هو الذی خلقکم من طین ثم قضی اجلا و اجل مسمی عنده- 2- الانعام) فالاجل بنفسه یحرس الانسان عن المهالک حتی یستوفی عمره المقدر. الترجمه: فرمود: خود مدت عمر مقدر برای پاسبانی جان انسان بس است.
عمر خود پاسبان جان باشد*** که درون بشر نهان باشد
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: فالناس کما لا یملکون حیاه لا یملکون موتا: اکان الجبان یری انه یدافع عنه الفرار الاجل فقد یدرک الحادثات الجبان و یسلم منها الشجاع البطل و فی (الکافی) عن سعید بن قیس الهمدانی، نظرت یوما فی الحرب الی رجل علیه ثوبان، فحرکت فرسی فاذا هو امیرالمومنین علیهالسلام، فقلت: فی مثل هذا الموضع؟ فقال: نعم یا سعید بن قیس انه لیس من عبد الاوله من الله حافظ و واقیه معه ملکان یحفظانه من ان یسقط من راس جبل او یقع فی بئر، فاذا نزل القضاء خلیا بینه و بین کل شیء. و عن الصادق علیهالسلام: کان قنبر یحب علیا علیهالسلام حبا شدیدا، فاذا خرج علی علیهالسلام خرج علی اثره بالسیف، فرآه ذات لیله فقال: مالک یا قنبر؟ قال: جئت لامشی خلفک. قال: ویحک امن اهل السماء تحرسنی ام من امل الارض؟ فقال: بل من اهل الارض. قال: انهم لایستطیعون لی شیئا الا باذن الله من السماء. ارجع، فرجع.
(فاذا جاء اجلهم لا یستقدمون ساعه و لا یستاخرون- 34 الاعراف). قال الشیخ محمد عبده فی تفسیر المنار: لیس هناک اسباب للموت غیر الاجل المقدر عند الله، فان الوباء یعم، و مع ذلک یفتک بالشاب القوی، و یترک الشیخ الهزیل، و کم من ضربه قتلت هذا دون ذاک، و لو کانت هذه اسبابا مطرده لظهر اثرها فی الجمیع دون استثناء.
امام علیهالسلام (درباره بسر رسیدن عمر) فرموده است: برای نگاهداری (شخص از هر پیشامدی) اجل (مدت بسر رسیدن عمر) بس است (چون هیچکس پیش از رسیدن اجل نمیمیرد پس به آن ماند که اجل او را نگاهدار است).
اغلب شارحین نهجالبلاغه جمله بالا را این طور توضیح دادهاند: مرگ مراقب انسان است که از دنیا نرود و آنگاه که موقع مرگ فرارسید گریبان را میگیرد بنابراین انسان نباید از مرگ بترسد. احتمال دیگری که در فرمایش امام (علیه السلام) است این است که مرگ و بیاد آن بودن، نگهبان انسان است از گناه و این آگاهی دادن ارزش مرگ را بالا میبرد و بندگان خدا برای آن اهمیت قائلاند.
و قال علیهالسلام: (کفی بالاجل حارسا) اذ الانسان لا یموت الا فی وقت موته، فوقت موته یحفظه حتی یصل الیه، کالحارس الذی یحفظه الانسان.
الشرح: هذه عباره علویه سارت بین الناس مسیره الشمس و القمر فی الدنیا بحیث اضحت مثلا یضربها کل منا و یرفعها حتی النسائ، و بعض الحوادث لا نجد تفسیرا لها الا هذه الکلمه، فیحصل الانفجار الضخم فی سیاره صغیره یاخذ احد الشخصین دون الاخر الجالس بجنبه. تسقط طائره من السماء فیموت بعض الرکاب و لا یصاب باذی البعض الاخر و هکذا دوالیک … قال الرضی: و معنی ذلک انه یصبر علی قتل الاولاد، و لا یصبر علی سلب الاموال.
«بسنده است به اجل نگهبانی.»
در این مورد پیش از این سخن گفته شد، و علی علیه السّلام می فرموده است: بر من از خداوند سپری است استوار که چون روزگارم سرآید، آن سپر مرا تسلیم می کند و در آن هنگام تیر خطا نمی کند و زخم بهبود نمی یابد.
و قال علیهالسلام
کَفَی بِالأَجَلِ حاَرِساً.
امام علیه السلام فرمود:
اجل و سرنوشت قطعی،برای حفظ انسان کافی است.(تا عمر به پایان نرسد هیچ حادثهای نمیتواند انسان را از پای درآورد). (.سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهج البلاغه آمده است که این کلام حکیمانه را پیش از مرحوم سیّد رضی،صدوق با اضافات فراوان،در ضمن داستانی در کتاب توحید آورده است.در تحف العقول نیز این کلام شریف با تفاوتی آمده است؛نیز ابونعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء میگوید:کسی به علی علیه السلام عرض کرد:اجازه میدهید ما پاسدار شما باشیم؟ حضرت فرمود: «حَرَسُ امْرَءٍ أَجَلُهُ؛ پاسدارِ هرکس اجل اوست».(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص239) )
سرآمد مقدّر،حافظ انسان است!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اشاره میکند که توجه به آن انسان را در برابر حوادث سخت شجاعت میبخشد،میفرماید:«اجل و سرنوشت حتمی برای حفظ انسان کافی است»؛ (کَفَی بِالأَجَلِ حاَرِساً) .
اشاره به اینکه هرکس سرنوشت حتمی معینی دارد و تا آن زمان فرا نرسد جان او محفوظ است؛اما هنگامی که فرمان نهایی رسید،هیچکس و هیچ چیز نمیتواند در برابر آن مقاومت کند.
همانگونه که در سند این کلام شریف ذکر کردیم،مرحوم«صدوق»آن را در ضمن بیان ماجرایی از جنگ صفین آورده است.طبق این روایت یکی از یاران علی علیه السلام میگوید:در روز صفین علی علیه السلام در مقابل معاویه ایستاده بود و حتی شمشیر خود را از نیام درنیاورده بود.یکی از اصحابش عرض کرد:یا امیرالمؤمنین! مراقب خویش باش،ما از این میترسیم که این مرد در حملهای غافلگیرانه شما را از پای درآورد.امام علیه السلام فرمود:درست است که او انسان بیدین و شقاوتمندی است ولی اجل و سرنوشت قطعی،برای حفظ انسان کافی است.هیچکس نیست مگر اینکه فرشتگانی از سوی خدا مأمور حفظ او هستند تا در چاهی سقوط نکند یا دیواری بر او فرود نیاید و یا مصیبت بد دیگری دامن او را نگیرد تا اجلش فرا رسد.هنگامی که اجل او فرا رسید او را در مقابل حوادث تنها میگذارند.من نیز چنین هستم؛هنگامی که اجلم فرا رسد، شقیترین امت میآید و محاسنم را با خون سرم رنگین میسازد.این وعدهای مسلم و کاملاً صدق است. ( .توحید صدوق،ص 264 (با تلخیص اندک) )
شبیه همین کلام شریف به شکل دیگری در حکمت 201 آمده بود.در اینجا سؤالی پیش میآید که اگر این سخن را بپذیریم باید تمام اقدامات احتیاطی در برابر حوادث گوناگون و در مقابل دشمنان را ترک کنیم؛نه سپری در جنگ لازم خواهد بود و نه درست کردن سنگر،نه وسایل اختفا و نه پرهیز از جادههای خطرناک و غذاهای مشکوک،بلکه باید بگوییم تا سرآمد عمر ما نرسد هیچ چیز و هیچکس نمیتواند به ما آسیبی برساند.
این مطلبی است که نه با تعلیمات قرآن و اسلام منطبق است و نه با منطق عقل.حتی قرآن مجید میفرماید که به هنگام نمازِ خوف در برابر دشمن تا ناچار نشوید وسایل حفاظتی خود (مانند سپر و زره و خود) را از خود دور نسازید. (.نساء،آیه 102 )
پیش از این در ذیل همان حکمت 201 و همچنین در جلد سوم،ذیل خطبه 62 پاسخی به این سؤال دادهایم.در اینجا به کلامی که از علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار یافتیم اشاره میکنیم.او در واقع در پاسخ این سؤال چنین میگوید:
اوّلاً این در مواردی بوده است که مردم به اندک چیزی از حوادث میترسیدند و به احتمالات بعیده ترتیب اثر میدادند.امام علیه السلام میفرماید:به اینگونه احتمالات و توهمات بعید اعتنا نکنند؛تا اجل کسی فرا نرسد از دنیا نمیرود.
ثانیاً ممکن است این از خصائص خود امام علیه السلام باشد،زیرا او طبق خبری که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به آن حضرت داده بود،زمان اجل خود را میدانست و یقین داشت که پیش از آن،حادثهای او را تهدید نمیکند،ازاینرو میفرمود:اجل من،
حارس و نگهبان من است؛ولی دیگران که چنین اطلاعی ندارند،از مواردی که خطر عقلایی دارد باید بپرهیزند و به حکم «وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ» خود را به خطر نیفکنند.
سپس به حدیثی از امام صادق علیه السلام اشاره میکند که آن حضرت میگوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«خَمْسَةٌ لا یُسْتَجَابُ لَهُمْ أَحَدُهُمْ رَجُلٌ مَرَّ بِحَائِطٍ مَائِلٍ وَ هُوَ یُقْبِلُ إِلَیْهِ وَ لَمْ یُسْرِعِ الْمَشْیَ حَتَّی سَقَطَ عَلَیْهِ ...؛پنج گروهند که دعایشان مستجاب نمیشود:اوّل کسی است که از کنار دیوار کجی عبور میکند در حالی که دیوار به سوی او خم شده و با این حال،سریع نمیگذرد تا دیوار بر او سقوط میکند (این شخص اگر آهسته عبور کند و دعا کند خدایا! مرا حفظ کن،دعای او مستجاب نمیشود)». ( .بحار الانوار،ج 67،ص 150-151،و ج 5،ص 105 )
به هر حال تفسیر اوّل مناسبتر به نظر میرسد،زیرا ظاهر روایت عمومیت دارد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Suffices the fixed life term to remain ever watchful.”{The idea here is that lightning may flash a hundred thousand times, tempests may rise, earth may quake and mountains may collide with each other. But as long as the fixed period of life has yet to run its course, no occurrence can cause any harm, nor the typhoon of death may put the flame of life out. There is a fixed hour for death, and nothing can cut it short before that time. Thus, death itself is the watchman and guardian of life. A poet has said, “What is known as death is (actually) the watchman over life.}
وَ قَالَ علیه السلام یَنَامُ الرّجُلُ عَلَی الثّکلِ وَ لَا یَنَامُ عَلَی الحَرَبِ
قال الرضی ومعنی ذلک أنه یصبر علی قتل الأولاد و لایصبر علی سلب الأموال
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: دلها را روی آوردن و نشاط، و پشت کردن و فراری است، پس آنگاه که نشاط دارند آن را بر انجام مستحبّات وادارید، و آنگاه که پشت کرده بینشاط است، به انجام واجبات قناعت کنید .
فرزند مرده تواند خفت، و مال ربوده دیده بر هم نتواند نهفت. [و معنی آن این است که او بر کشته شدن فرزند شکیبایی دارد و بر ربوده شدن مال طاقت نیارد.]
خواب میکند مرد بر قتل فرزند دلبند و خواب نمیکند بر ربوده شدن مال او سید میفرماید که معنی کلام آنست که مرد صبر میکند بر کشته شدن فرزندان و صبر نمیکند بر ربودن مالها ازو
و فرمود (علیه السلام): مردی که فرزندش را کشته اند به خواب تواند رفت، ولی مردی که مالش را برده اند خواب به چشمش نرود.
سید رضی گوید: یعنی بر کشته شدن فرزند صبر تواند کرد و از ربوده شدن مال صبر نتواند.
و آن حضرت فرمود:داغدار میخوابد،ولی مال ربوده نمیخوابد .
یعنی مرد بر مرگ فرزند صبر میکند،ولی بر غارت مالش شکیبایی نمیورزد .
شروح:
و الثکل: فقدان المراه ولدها. و الحرب: سلب المال، و اذا قتل الرجل فقد قتل واحد، و اذا یلب ماله فقد قتل هو و عیاله و اهله. قال تعالی (و الفتنه اشد من القتل).
حرب: غارت و چپاول اموال، (مرد بر سوگ فرزند صبر میکند اما بر چپاول ثروتش صبر نمیکند). سیدرضی میگوید: معنای این سخن آن است که مرد کشته شدن فرزند را تحمل میکند اما بر چپاول اموالش صبر نمیکند. توضیح آن که هر چند فرزند و مال هر دو مورد علاقهاند، با این همه، دیگران به مال چشم دارند و میخواهند آن را از چنگ صاحبش بیرون کنند و به غارت ببرند، اما مرگ فرزند چنین نیست.
وَ قَالَ علیه السلام یَنَامُ الرَّجُلُ عَلَی الثُّکْلِ وَ لاَ یَنَامُ عَلَی الْحَرَبِ.
[قال السید و معنی ذلک أنه یصبر علی قتل الأولاد و لا یصبر علی سلب الأموال ]
کان یقال المال عدل النفس.
و فی الأثر أن من قتل من دون ماله فهو شهید.
و قال الشاعر لنا إبل غر یضیق فضاؤها
(و قال علیهالسلام: ینام الرجل علی الثکل) خواب میکند مرد بر قتل فرزند دلبند (و لا ینام علی الهرب) و خواب نمیکند به ربودهشده مال سید رضوان الله علیه میفرماید که: (و معنی ذلک) یعنی معنای این کلام بلاغت نظام (انه) آن است که مراد (انه یصبر علی قتل الاولاد) صبر میکند بر قتل فرزندان از جهت عدم امکان وجود او (و لا یصبر) و صبر نمیکند (علی سلب الاموال) بر ربودن مالها به جهت امکان انتزاع و استرجاع آن و این کلام دلالت میکند بر شعف مرد بر جمع مال به مرتبهای که تفضیل مینهد بر اعز اقارب، چه احتیاج بیشتر دارد به آن در حصول مطالب و وقوع مارب. و بعضی گویند که منشا تفضیل آن است که فوت فرزند تلف یک کس است و سلب اموال تلف سایر اهل و عیال. و مصداق این است مصدوقه: (و الفتنه اشد من القتل)
فرمود: میخوابد مرد بر مرگ فرزند و نمیخوابد بر سلب مال. قال السید رضی الله عنه: و معنی ذلک انه یصبر علی قتل الاولاد و لا یصبر علی سلب الاموال. سید میگوید: معنی این کلام آنست که مرد صبر میکند بر قتل اولاد، و صبر نمیکند بر سلب اموال زیرا که بیوجه معیشت زندگانی میسر نیست، و بیفرزند به آدمی بگذرد، و گفتهاند: فوت فرزند تلف یک کس است و سلب اموال تلف سایر اهل و عیال.
و قال علیهالسلام: «ینام الرجل علی الثکل و لاینام علی الحرب.» یعنی و گفت علیهالسلام که میخوابد مرد بر مردن فرزند و نمیخوابد بر بردن مال.
میگوید سید رحمهالله، که معنی این سخن آن است که مرد صبر میکند بر قتل اولاد و صبر نمیکند بر ربودن اموال.
قال الرضی رحمه الله: و معنی ذلک انه یصبر علی قتل الاولاد، و لا یصبر علی سلب الاموال. قال ابنمیثم: و انما کان کذلک و ان کان المال و الولد محبوبین، للطمع فی استخلاص المال بالنهوض له و الحرب عنه، دون الثکل. اقول: فی تفسیر الرضی الثکل بقتل الاولاد غموض، کما ان فی تعلیل ابنمیثم حکمه (علیه السلام) بما ذکره ابهام. و الظاهر ان کلامه (علیه السلام) خرج مخرج الکنایه عن شده محبه الناس للمال، و حرصهم علی حفظه، و الدفاع عنه. الترجمه: مرد داغدیده خواب دارد، و مرد مال ربوده خواب ندارد.
و قال علیهالسلام: قال الرضی: و معنی ذلک انه یصبر علی قتل الاولاد و لا یصبر علی سلب الاموال. اقول: فی (کامل المبرد) ان رجلا من قریش بعث الی رجل منهم- و کان اخذ غلاما له- یا هذا! ان الرجل ینام علی الثکل و لا ینام علی الحرب، فاما رددته و اما عرضت اسمک علی الله کل یوم و لیله خمس مرات. و فی (نسب قریش ابن بکار): کان عبدالله بن عروه بن الزبیر دخل علی هشام عام حج بالمدینه، فقال: انک اطعمت ابراهیم بن هشام ما بین منابت (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) الزیتون من الشام الی منابت القرظ من الیمن فلم یغنه کثیرا ما بیده عن قلیل ما بایدینا، و انا و الله ما طبنا انفسا بفراق الاحبه الا بما ترک بایدینا من معایشنا، و لولا ذلک لاخترنا بطن الارض علی ظهرها، و قد اعطیتمونا من الامان ما قد علمتم، فاما وفیتم لنا بعهدنا او رددتم الینا سیوفنا. فاعجب قوله هشاما. و فی (الاستیعاب) اخذ ابوسفیان سعد بن النعمان الانصاری اسیرا ففدا به ابنه عمرا- و کان اسر یوم بدر- فقیل له: الا تفتدیه؟ فقال: قتل حنظله و افتدی عمرا بمالی فاصاب بمالی و ولدی. لاافعل ولکنی انتظر حتی اصیب منهم رجلا فافدیه به، فاصاب سعدا هذا، و قال ابن ابیالحدید قال الشاعر: لنا ابل غر یضیق فضاوها و یغبر عنها ارضها و سماوها فمن دونها ان تستباح دماونا و من دوننا ان تستباح دماوها حمی و قری فالموت دون مرامها و ایسر امر یوم حق فناوها قلت: و ربطه بما نحن فیه کما تری.
الثکل: فقد الاولاد، و الحرب- بفتح الراء- سلب المال، و الاول بقضاء الله و قدره، و الرضا به و الصبر علیه عقل و ایمان، و الثانی ظلم و اعتداء، و السکوت عنه ذل و هوان.
… و لا ینام علی الحرب: الثکل بالضم فقد الاولاد و الحرب بالتحریک سلب المال
امام علیهالسلام (در علاقه به مال و دارائی) فرموده است: مرد بر مرگ فرزند میخواهد (شکیبا میشود) و بر ربوده شدن مال و دارائی نمیخوابد (بیتابی نموده برای آن تلاش مینماید! سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) معنی این فرمایش آن است که مرد بر کشته شدن فرزندان صبر مینماید و بر ربوده شدن دارائیها و صبر نمیکند (زیرا باز گشتن اولاد پس از مرگ ممکن نیست و بازگشتن دارائی امکان دارد).
موقعی که آرامش فکری برای انسان باشد انسان میتواند بخوابد، بفرموده امام (علیه السلام) مرگ فرزند، پدر و مادر و … هر چند ناراحت کننده است ولی خواب را نمیگیرد. آنچه خواب را میگیرد ترس از تلف شدن جان یا مال است. همانطوری که بدن غذا میخواهد، خواب هم میخواهد و خدا آن را برای آسایش بدن خلق فرموده است.
و قال علیهالسلام: (ینام الرجل علی الثکل) ای فقد الاولاد (و لا ینام علی الحرب) ای سلب الناس لامواله، لانه یعلم فی الاول، ان الامر قد انقضی و لا فائده فی التفکر لارجاع المیت، اما فی الثانی فانه یفکر کیف یرجع ماله، لانه یعلم بقائه (قال الرضی (ره): و معنی ذلک: انه یصبر علی قتل الاولاد، و لا یصبر علی سلب الاموال.
اللغه: الثکل: بالضم فقد الاولاد. الحرب: بالتحریک سلب المال. الشرح: لشده حب الانسان لماله لا ینساه و لا ینام علی من سلبه منه لانه یمس غروره و فیه اهانه و احتقار له بینما فقد الاولاد باعتبار انه بفعل الله و تقدیره فانه یصبر علیه.
«فرزند مرده می خوابد و مال ربوده نمی تواند بخوابد.»
سید رضی گوید: معنی این کلمه این است که آدمی بر کشته شدن فرزندانش شکیبایی می کند ولی در تاراج بردن مالش شکیبایی نمی کند.
و قال علیهالسلام
ینَامُ الرَّجُلُ عَلَی الثُّکْلِ،وَ لَا یَنَامُ عَلَی الْحَرَبِ.
امام علیه السلام فرمود:
انسان داغدار،خواب و آسایش دارد؛اما کسی که مالش را ربودهاند خواب ندارد. (.سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر این کلام شریف را از کامل مبرد (متوفای 285) که پیش از سیّد رضی میزیسته نقل میکند بیآنکه اسم گوینده آن را ذکر کرده باشد.بعد از سیّد رضی،در غرر الحکم آمُدی و مجمع الامثال میدانی آمده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 240))
سیّد رضی رحمه الله در تفسیر این کلام شریف میگوید:مفهومش آن است که انسان ممکن است بر قتل فرزندان خود صبر کند؛اما در ربودن اموالش صبر نخواهد داشت.
(قَالَ الرَّضِیُ:وَ مَعْنی ذلِکَ أَنَّهُ یُصْبَرُ عَلی قَتْلِ الْأوْلادِ،وَ لا یُصْبَرُ عَلی سَلَبِ الْأَمْوالِ) .
داغ فرزند و داغ غارت اموال
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اشاره میکند که درباره غالب مردم صادق است،میفرماید:«انسان داغدار و مصیبتزده خواب و آسایش دارد؛اما کسی که مالش را به زور گرفتهاند خواب ندارد»؛ (یَنَامُ الرَّجُلُ عَلَی الثُّکْلِ،وَ لَا یَنَامُ عَلَی الْحَرَبِ) .
«ثُکل» (بر وزن قُفل) به معنای مصیبت و ناراحتی،به سبب از دست دادن عزیزان است.
«حَرَب» (بر وزن طَرَف) به معنای غارت اموال است.
سیّد رضی رحمه الله در تفسیر این کلام شریف میگوید:«مفهومش آن است که انسان ممکن است بر قتل فرزندان خود صبر کند؛اما در ربودن اموالش صبر نخواهد داشت»؛ (وَ مَعْنی ذلِکَ أَنَّهُ یُصْبَرُ عَلی قَتْلِ الْأوْلادِ،وَ لا یُصْبَرُ عَلی سَلَبِ الْأَمْوالِ) .
برای این سخن که به نظر میرسد به صورت ضربالمثلی عمومی درآمده، دو تفسیر گفته شده است:
نخست این که انسان وقتی گرفتار مصیبتی میشود،مثلاً عزیزی را از دست میدهد،یقین دارد که باز نمیگردد و به همین دلیل به تدریج آرامش خود را باز مییابد.در حالی که وقتی مالش را به ناحق ببرند هر زمان در فکر است که از طریقی بتواند آن را بازگرداند.به همین دلیل خواب و آرامش ندارد.
در تفسیر دیگری گفته شده که این گفتار حکیمانه کنایهای است از بسیاری از تودههای مردم که دلبستگی آنها به مال و ثروتشان حتی بیش از دلبستگی به فرزندان و عزیزانشان است و گاه حتی تا پای جان برای نگهداری اموالشان میایستند و این ضرب المثل فارسی که میگویند:«مال است نه جان تا بتوان آسان داد»،شاهد بر آن است.
گاه گفته شده است که از دست دادن عزیزان نهتنها سبب ذلت انسان نمیشود بلکه دوستان و علاقهمندان،چنین شخصی را عزیز میدارند و احترام میکنند تا مصیبت خود را فراموش کند؛ولی غارت اموال و ربودن آن به وسیله زورمندان غاصب نوعی ذلت برای انسان است،ازاینرو انسان نمیتواند آن را تحمل کند.
در اینجا مناسب است به داستانی در زمینه قتل«معلی بن خنیس»به دست حاکم مدینه«داود بن علی»و گفتوگویی که میان او و امام صادق علیه السلام رد و بدل شد اشاره کنیم.علامه مجلسی رحمه الله در جلد 47 بحار الانوار در شرح حالات آن حضرت از کتاب مناقب ابن شهرآشوب روایتی نقل میکند که هفت نفر از روات آن را ذکر کردهاند:«داود بن علی»(فرماندار مدینه) هنگامی که«معلی بن خنیس» را (که از یاران امام صادق علیه السلام بود) به قتل رساند و اموالش را گرفت،امام صادق علیه السلام به او فرمود:دوست مرا کشتی و اموالش را گرفتی،آیا نمیدانی که انسان ممکن است بر مصیبت صبر کند؛ولی در برابر غارت صبر نمیکند؟ به خدا سوگند تو را نفرین خواهم کرد.
داود به صورت استهزاء گفت:مرا به نفرینت تهدید میکنی؟ امام علیه السلام (چیزی نگفت و) به خانه خود بازگشت و آن شب پیوسته مشغول عبادت و قیام و قعود بود.داود پنج نفر از مأموران خود را فرستاد و گفت:او را نزد من آورید.اگر خودداری کرد سر او را برای من بیاورید.آنها نزد امام علیه السلام آمدند در حالی که امام علیه السلام مشغول به نماز بود.گفتند:داود شما را فرا خوانده است.فرمود:اگر نیایم چه میشود؟ گفتند:دستور خاصی به ما داده است.امام علیه السلام فرمود:بازگردید که برای دنیا و آخرت شما بهتر است.آنها خودداری کردند و گفتند:حتماً باید بیایی.امام علیه السلام دستها را به سوی آسمان بلند کرد و سپس بر شانههای خود گذاشت و آنها را گشود و دعا کرد و با انگشت اشاره خود اشاره نمود.آنها میگویند:شنیدیم که میفرمود:همین ساعت،همین ساعت.
ناگهان فریادی بلند شد.امام علیه السلام به آنها فرمود:رئیس شما مرد.آنها برگشتند.جریان را از امام علیه السلام سؤال کردند،فرمود:او فرستاده بود گردن مرا بزنند من به اسم اعظم پروردگار او را نفرین کردم.خداوند فرشتهای را فرستاد که با سلاح،ضربهای به او زد و او را کشت. ( .بحار الانوار،ج 47،ص 177،ح 24 )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “A man can sleep over the death of his child but cannot sleep over the loss of his property.“
Sayyid ar-Radi says: “This statement means that a man remains patient about the death of his children but does not do so at the loss of his property.”
وَ قَالَ علیه السلام مَوَدّةُ الآبَاءِ قَرَابَةٌ بَینَ الأَبنَاءِ وَ القَرَابَةُ إِلَی المَوَدّةِ أَحوَجُ مِنَ المَوَدّةِ إِلَی القَرَابَةِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: دوستی میان پدران، سبب خویشاوندی فرزندان است ، و خویشاوندی به دوستی نیازمندتر است از دوستی به خویشاوندی .
دوستی پدران- سبب- خویشاوندی میان فرزندان است و خویشاوندی را به مودّت بیشتر نیاز است تا مودّت را به خویشاوندی.
دوستی پدران خویشی است و پیوند میان پسران و خویشاوندی محتاجتر است بمحبت از محبت بقرابت
و فرمود (علیه السلام): دوستی پدرها سبب خویشاوندی میان فرزندان شود. پس خویشاوندی را به دوستی بیشتر نیاز است تا دوستی را به خویشاوند.
و آن حضرت فرمود:دوستی پدران خویشاوندی بین فرزندان است ، و خویشاوندی به دوستی محتاجتر از دوستی به خویشاوندی است .
شروح:
(دوستی پدران، خویشاوندی میان پسران است، و خویشاوندی به دوستی نیازمندتر است تا دوستی به خویشاوندی). لفظ قرابه را استعاره برای دوستی زیاد میان فرزندان آورده است، بنابراین دوستی همانند خویشاوندی است، به وسیله بازگو کردن محبت بین پدران- از باب گفتن لازم و ارادهی ملزوم- خبر از محبت پسران داده است، چون دوستی و محبت مابین پدران باعث ریشهدار شدن محبت و ارتباط بیشتر بین پسران میگردد. آنگاه امام (علیه السلام) به برتری دوستی نسبت به خویشاوندی اشاره فرموده است به این ترتیب که خویشاوندی به دوستی در سود داشتن میان مردمان، نیاز بیشتری دارد، و دوستی در مفید بودنش از خویشاوندی بینیازتر است.
وَ قَالَ علیه السلام مَوَدَّةُ الآْبَاءِ قَرَابَةٌ بَیْنَ الْأَبْنَاءِ وَ الْقَرَابَةُ إِلَی الْمَوَدَّةِ أَحْوَجُ [إِلَی الْمَوَدَّةِ]
مِنَ الْمَوَدَّةِ إِلَی الْقَرَابَةِ .
کان یقال الحب یتوارث و البغض یتوارث و قال الشاعر أبقی الضغائن آباء لنا سلفوا فلن تبید و للآباء أبناء و لا خیر فی القرابة من دون مودة و قد قال القائل لما قیل له أیما أحب إلیک أخوک أم صدیقک فقال إنما أحب أخی إذا کان صدیقا فالقربی محتاجة إلی المودة و المودة مستغنیة عن القربی ( ا:«القرابة». )
(و قال علیهالسلام: موده الاباء) دوستی پدران (قرابه بین الابناء) خویشاوندی است و پیوند میان پسران (و القرابه احوج الی الموده) و قرابت محتاجتر است به محبت (من الموده الی القرابه) از محبت به قرابت استعاره فرموده لفظ (قرابت) را از برای اتصال و پیوند در میان ابناء به اعتبار قوت مودت بر قرابت به جهت احتیاج قرابت به مودت بدون عکس
فرمود: دوستی پدران خویشی است میان پسران. و خویشی به دوستی محتاجتر است از دوستی به خویشی. آری خویش چون دوست نباشد گو هرگز مباش. و دوست اگر خویش نباشد گو مباش. از حکیمی پرسیدند برادر دوست تر داری یا دوست؟ گفت: برادر اگر دوست باشد.
و قال علیهالسلام: «موده الاباء قرابه بین الابناء و القرابه الی الموده احوج من الموده الی القرابه.» یعنی و گفت علیهالسلام که دوستی پدران با یکدیگر سبب بودن خویشی است در میان پسران و خویش بودن محتاجتر است به سوی دوست بودن، از دوست بودن به سوی خویش شدن، زیرا که ظهور آثار دوستی محتاج به خویشی نیست، اما ظهور آثار خویشی موقوف است به دوستی.
المعنی: القرابه رابطه بین الافراد تنشاعن و شائج الرحم و الاشتراک الجذری فی الاباء و الامهات، و تتاکد بالانس و المعاشره و تبادل الاحساس و التعاون فی شتی نواحی الحیاه و الموده الجاریه بین الاباء تقوم مقام لحمه النسب و توجب الانس و المعاونه بین الابناء، فتتحول موده الاباء الی قرابه عملیه بین ابنائهم فیدعو بعضهم بعضا اخا و عما خالا، و اذا تحقق الود الخالص بین اناس یکون اکثر فائده من صرف القرابه النسبیه اذا لم تقترن بالموده، او تتکدر بالخصومه و العداوه. الترجمه: فرمود: دوستی پدران خویشاوندی فرزندانست، و خویشاوندی به مهر نیازمندتر است از مهرورزی بخویشاوندی.
مهر پدران برای اولاد*** باشد چه نسب شعار و پیوند
خویشی بمودتست محتاج*** بیش از خود دوستی به پیوند
و عن الرضا(علیه السلام): موده عشرین سنه قرابه، و العلم اجمع لاهله من الاباء. و فی(المروج): کان من قبل سابور ذی الاکتاف من الساسانیه یسکن (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) بغربی المدائن، و سکن سابور الجانب الشرقی منها و بنی هناک الایوان المعروف بایوان کسری، و قد کان ابرویز اتم مواضع من بناء هذا الایوان. و کان الرشید نازلا علی دجله بالقرب من الایوان، فسمع بعض الخدم من وراء الستر یقول لاخر: هذا الذی بنی هذا الایوان اراد ان یصعد علیه الی السماء. فامر الرشید ان یضرب مائه عصا، و قال لمن حضره: ان الملک نسبه، و الملوک به اخوه، و ان الغیره بعثتی علی ادبه لصیانه الملک و ما یلحق الملوک للملوک. (و القرابه الی الموده احوج) هکذا فی الطبعه(المصریه) و الصواب: (و القرابه احوج الی الموده) کما فی(ابن ابیالحدید و ابن میثم و النسخه الخطیه). (من الموده الی القرابه) فی(ادب کاتب الصولی): قال ابراهیم بن العباس الصولی: امیل مع الذمام علی ابن عمی و اقضی للصدیق علی الشقیق و اما تلفنی حرا مطاعا فانک واجدی عبدالصدیق و قال ابن ابیالحدید قیل لرجل: اخوک احب الیک ام صدیقک؟ قال: انما احب اخی اذا کان صدیقا. و فی(الاغانی) عن العتابی: (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) انی بلوت الناس فی حالاتهم و خبرت ما و صلوا من الانساب فاذا القرابه لا تقرب قاطعا و اذا الموده اقرب الانساب
للصداقه بین الاباء اثرها فی الابناء، و کذلک العداوه، و قلنا فی شرح الحکمه 210: لا خیر فی قرابه لا موده معها، و قال ابوفراس: هیهات لا قربت قربی و لا رحم یوما اذا اقصت الاخلاق و الشیم کانت موده سلمان لهم رحما و لم تکن بین نوح و ابنه رحم
… قرابه بین الابناء: اذا کان بین الاباء موده کان اثرها فی الابناء اثر القرابه من التعاون و المرافده و الموده اصل فی المعاونه و القرابه من اسبابها و قد لا تکون مع القرابه معاونه اذا فقدت المحبه فالاقرباء فی حاجه الی الموده اما الاوداء فلا حاجه بهم الی القرابه
امام علیهالسلام (درباره دوستی) فرموده است: (اثر) دوستی پدران بین پسران (مانند) خویشاوندی است (چون پسران از دوستی و دشمنی که بین پدرانشان بودن ارث میبرند و اصل در یاری نمودن به یکدیگر دوستی است و خویشاوندی از اسباب آن است) و (از این رو) خویشاوندی به دوستی نیازمندتر است از دوستی به خویشاوندی (ابن ابیالحدید در اینجا مینویسد: از کسی پرسیدند: از برادر و دوستت کدام را بیشتر دوست داری؟ گفت: برادرم را اگر دوست باشد).
امام علیهالسلام در این مطلب اهمیت دوستی و رفاقت را مطرح فرموده است. مهربانی میان سالمندان موجب نزدیکی و ایجاد خویشاوندی میان فرزندانشان میگردد. (از یکدیگر زن میگیرند). آنچه در نظر امام (علیه السلام) ارزش دارد محبت است که اقوام بیش از بیگانگان به آن نیازمندند، زیرا خویشاوندان ناگزیر هستند با یک دیگر ارتباط داشته باشند و هرگاه از روی اکراه رفت و آمد کنند سخت در مضیقه هستند ولی دو نفر بیگانه که دوست نشدهاند ناگزیر نیستند با یکدیگر ارتباط داشته باشند بنابراین خویشاوندی نیاز به محبت است ولی محبت نیاز به خویشاوندی ندارد. در هر صورت دوست و خویشاوند در دنیا مورد نیاز است و برای انسان مفید اما این مقام سهم همه کس نمیگردد. خدا درباره ستمگران میفرماید: (روز قیامت دلها از شدت ترس نزدیک حلقومها آمده ناگزیراند خشمگین گردند. در این روز ستمگران نه خویشاوندی دارند که از آنان حمایت کند و نه شفیعی که کسی از او حرف بشنود.)
و قال علیهالسلام: (موده الاباء) ای حب بعضهم لبعض (قرابه بین الابناء) ای ان تلک الموده توجب الصله الوثیقه بین الابناء کصله القرابه، فعلی الاولاد ان یراعوها (و القرابه الی الموده احوج من الموده الی القرابه) اذ لو لا الموده بین الاقرباء لکان الهجر و قطیعه الرحم، اما الموده فتکون بین الاباعد، و لا تحتاج الی القرابه.
اللغه: الموده: المحبه. الشرح: اذا تصافی الاباء و اتحدت مشاعرهم و کانت الموده بینهم ساریه انتقلت الی الابناء و تحولوا بفعلها الی اقرباء و اخوه، و لا خیر فی قرابه بدون موده و عطف و حنان، و مع الموده قد یستغنی الانسان عن القرابه … فالعبره بالمعامله و طیب العشره و لیس بصله القربی و الدم …
«دوستی پدران سبب خویشاوندی میان پسران است و خویشاوندی به دوستی نیازمندتر است تا دوستی به خویشاوندی.»
از دیرباز گفته شده است که دوستی و دشمنی به ارث می رسد. در خویشاوندی بدون دوستی خیری نیست.
به کسی گفتند: آیا برادرت یا دوستت را بیشتر دوست می داری؟ گفت: بدون تردید برادرم را هنگامی که دوست من هم باشد. خویشاوندی نیازمند دوستی است و دوستی از خویشاوندی بی نیاز است.
و قال علیهالسلام
مَوَدَّةُ الْآبَاءِ قَرَابَةٌ بَیْنَ الْأَبْنَاءِ،وَ الْقَرَابَةُ إِلَی الْمَوَدَّةِ أَحْوَجُ
مِنَ الْمَوَدَّةِ إِلَی الْقَرَابَةِ.
امام علیه السلام فرمود:
دوستی در میان پدران به منزله خویشاوندی در میان فرزندان است و خویشاوندی،به دوستی نیازمندتر است تا دوستی به خویشاوندی (خویشاوندان زمانی خویشاوند محسوب میشوند که دوست باشند). ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب،تنها کسی را که این گفتار حکیمانه را از امام علیه السلام در کتاب خود نقل نموده،ابن طلحه شافعی (متوفای 652) در کتاب مطالب السؤول میداند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 240).اضافه میکنیم:مرحوم آمُدی در غررالحکم همین حدیث شریف را به صورت دیگری آورده است:«مَوَدَّةُ الْآباءِ نَسَبٌ بَیْنَ الْأبْناءِ».(غرر الحکم،کلمه 9342) )
برتری دوستی بر خویشاوندی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته مهم که با یکدیگر ارتباط دارند اشاره فرموده،نخست میگوید:«دوستی در میان پدران به منزله خویشاوندی در میان فرزندان است»؛ (مَوَدَّةُ الْآبَاءِ قَرَابَةٌ بَیْنَ الْأَبْنَاءِ) .
اشاره به اینکه پدران،دوستی با دوستان خود را برای فرزندان به ارث میگذارند و فرزندانشان بهقدری به هم نزدیک میشوند که گویی با هم برادرند و بسیار دیده شده است که پدرانِ یکدیگر را عمو خطاب میکنند.
البته این سخن در جوامعی صادق است که عواطف در آن کمرنگ نشده است و فرزندان تنها اموال پدران را به ارث نمیبرند،بلکه عواطف آنها را نیز به ارث میبرند.
از بعضی روایات نیز استفاده میشود که مودت و دوستی طولانی به منزله قرابت است.امام علی بن موسی الرضا علیه السلام میفرماید:
«مَوَدَّةُ عِشْرِینَ سَنَةً قَرَابَةٌ؛ دوستی بیست سال،خویشاوندی است». ( .بحار الانوار،ج 71،ص 175،ح 8 )
در جمله دوم به این نکته اشاره میفرماید که«خویشاوندی،به دوستی نیازمندتر است تا دوستی به خویشاوندی»؛ (وَ الْقَرَابَةُ إِلَی الْمَوَدَّةِ أَحْوَجُ مِنَ الْمَوَدَّةِ إِلَی الْقَرَابَةِ) .
یعنی خویشاوندان هنگامی ارزش دارند که دارای محبت باشند و هرچه پیوند خویشاوندی نزدیکتر باشد،مودت و دوستی بیشتری لازم دارد.در حالی که دوستی و محبت نیازی به خویشاوندی ندارد؛ممکن است افراد سالها با هم دوست باشند و هیچ رابطه خویشاوندی بین آنها نباشد.درنتیجه،برتری دوستی و محبت بر خویشاوندی ثابت میشود.
ضرب المثل معروفی است که به کسی گفتند:دوستت را بیشتر دوست داری یا برادرت را؟ گفت:برادری را دوست دارم که با من دوست باشد.
بنابراین هر دو جمله رابطه دوستی و خویشاوندی را بیان میکند؛جمله اول بهگونهای و جمله دوم بهگونهای دیگر.
مرحوم محقق کمرهای این کلام حکیمانه را به شعر فارسی درآورده میگوید:
مِهر پدران برای اولاد باشد چو نَسَب شعار و پیوند
خویشی به مودت است محتاج بیش از خود دوستی به پیوند (.منهاج البراعة،ج 21،ص 397 )
وراثتِ دوستی
میدانیم اسلام آیین محبت و مودت است و قرآن پیوسته خدا را به رحمانیت و رحیمیت میستاید.واژه رحمت صدها بار در قرآن به کار رفته و در نمازهای روزانه حداقل بیش از 60 بار خدا را به رحمت و رحمانیت یاد میکنیم،تا آنجا که محبت به عنوان میراث گرانبهایی از پدران به فرزندان میرسد.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«ثَلاثٌ یُطْفینَ نُورَ الْعَبْدِ:مَنْ قَطَعَ أوِدَّاءُ أَبیهِ،وَ غَیَّرَ شَیْبَتَهُ،وَ رَفَعَ بَصَرَهُ فِی الْحُجُراتِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یُؤْذَنَ لَهُ؛ سه چیز است که نور (ایمان) بندگان را خاموش میکند:کسی که با دوستان پدرش قطع رابطه کند و محاسن سفید خود را تغییر دهد (اشاره به اینکه به هنگام پیری بعضی کارهای سبک سرانه جوانی و کودکی را انجام دهد) و به داخل خانههای دیگران بدون این که اجازهای به او دهند نگاه کند». ( .بحار الانوار،ج 71،ص 264،ح 1 )
بنابراین نه تنها انسان دوستان قدیم خود را نباید فراموش کند و در حیات و ممات به یاد آنها باشد و به آنها خدمت کند،بلکه اگر پدرش نیز دوستی داشته بعد از پدر،جانشین پدر شود و با آنها همان محبتی را داشته باشد که پدرش داشته است.
به خصوص به هنگام فراز و نشیبهای زندگی که دوستان از نظر موقعیت اجتماعی متفاوت میشوند نباید این تفاوت سبب فراموشی دوستان قدیم شود بلکه نباید تفاوت مقام،ثروت،علم یا سایر امتیازهای فردی و اجتماعی مانعی در این راه ایجاد کند و اگر تمام پیوندهای سابق را نمیتواند نگه دارد لااقل بخشی از آن را داشته باشد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إذا کانَ لَکَ صَدیقٌ فَوُلِّیَ وِلایَةً فَأَصَبْتَهُ عَلَی الْعُشرِ مِمّا کانَ لَکَ عَلَیْهِ قَبْلَ وِلایَتِهِ،فَلَیْسَ بِصَدیقِ سُوءٍ؛ هرگاه دوستی داشته باشی و حکومت و ریاستی پیدا کند و حداقل یک دهم پیوند سابق را با تو حفظ کند دوست بدی نیست». ( .همان،ص 176،ح 10)
توجه داشته باشید که نمیفرماید دوست خوبی است میفرماید دوست بدی نیست،دوست خوب و کامل العیار آن است که صددرصد رابطه مودت گذشته را حفظ کند و مال و مقام،او را دگرگون نسازد.البته باید توجه داشت کسانی که به مقام والایی میرسند اشتغالات و گرفتاریهای آنها نسبت به سابق بیشتر میشود و نمیتوان انتظار داشت تمام آنچه را در سابق با دوستان خود داشته انجام دهد و شاید به همین دلیل امام علیه السلام آنها را معذور میدارد که لااقل یک دهم پیوند محبت سابق را حفظ کنند.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Mutual affection between parents creates a sound relationship between sons. A relationship is more in need of affection than affection is for a relationship.”
وَ قَالَ علیه السلام اتّقُوا ظُنُونَ المُؤمِنِینَ فَإِنّ اللّهَ تَعَالَی جَعَلَ الحَقّ عَلَی أَلسِنَتِهِم
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: از گمان مؤمنان بپرهیزید که خدا حق را بر زبان آنان قرار داده است .
از گمانهای مردم با ایمان بپرهیزید که خدا حق را بر زبان آنان نهاده است.
پرهیزید از گمانهای مؤمنان پس بدرستی که خدای سبحانه گردانیده است حقرا بر زیانهای ایشان
و فرمود (علیه السلام): از گمانهای مؤمنان بپرهیزید، زیرا خداوند حق را بر زبانهای ایشان نهاده است.
و آن حضرت فرمود:از گمانهای اهل ایمان پروا کنید،که خداوند حق را بر زبان آنان نهاده است .
شروح:
(از گمانهای مومنان بترسید که خداوند بزرگ، حق را بر زبانهای آنان قرار داده است). مومن ممکن نیست در مورد تصفیهی نفس خود، و کمال استعداد نفس برای اندیشه درست نزدیک به حدس، و شکوفایی در پرتو حقیقت، خطا کند. همانطوری که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده است: (از هوشیاری مومن بترسید که او به وسیلهی نور خدا مینگرد، پس خدای سبحان صورت آن حق را بر زبانش جاری میسازد و او آن را بر زبان میراند). عبارت: فانه … مقدمهی صغرا برای قیاس مضمری است که کبرای مقدر آن چنین است: و هر که اینطور باشد، باید از حدس او پرهیز کرد، و این عبارت امام (علیه السلام) هشداری است برای کسی که نیت شری دارد، تا از ترس گمانهای مومنان، از نیتش برگردد.
وَ قَالَ علیه السلام اتَّقُوا ظُنُونَ الْمُؤْمِنِینَ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَی جَعَلَ الْحَقَّ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ .
کان یقال ظن المؤمن کهانة و هو أثر جاء عن بعض السلف قال أوس بن حجر ( دیوانه 53. ) الألمعی الذی یظن ( الدیوان:«لک». ) بک الظن کأن قد رأی و قد سمعا ( الألمعی:الحدید اللسان و القلب؛قال فی الکامل: «و قد أبانه بقوله:«الذی یظن بک الظنّ». ) و قال أبو الطیب ( دیوانه 1:282. ) ذکی تظنیه طلیعة عینه یری قلبه فی یومه ما یری غدا ( التظنی:هو التظنن،قلبت النون الثانیة یاء:و الطلیعة:الذی یطلع القوم علی العدو فإذا جاءهم العدو أنذرهم. )
(و قال علیهالسلام: اتقوا ظنون المومنین) بپرهیزید از گمانهای مومنان (فان الله جعل الحق) پس به درستی که خدای گردانید حق را (علی السنتهم) بر زبانهای ایشان چه به جهت صفای ضمایر و جلای سرایر و افکار صافیه و حدوس وافیه ناطق نمیشود السنه ایشان مگر به حقی که منشا امارات صادقه است. و مثل این است قول حضرت رسالت پناهی (صلی الله علیه و آله): (اتقوا فراسه المومن فانه ینظر بنور الله)
فرمود: بپرهیزید از گمانهای مومنان که به تحقیق گردانیده است حق سبحانه و تعالی حق را بر زبانهای ایشان. یعنی به سبب صفای ضمایر و جلای سرایر احوال پنهان تفرس نمایند، و به آن محدث گردند پس اقوال مطابق واقع بر زبان ایشان جاری گردد (و روی عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم: اتقوا فراسه المومن فانه ینظر بنور الله)
و قال علیهالسلام: «اتقوا ظنون المومنین، فان الله تعالی جعل الحق علی السنتهم.» یعنی و گفت علیهالسلام که بپرهیزید از گمان و حدس مومنان، پس به تحقیق که خدای تعالی گردانیده است حق را و راستگوئی را مسلط بر زبانهای ایشان، پس دروغ را راهی بر زبانهای ایشان نیست به تقریب قوهی قدسیهی ایشان.
المعنی: قد حذر (علیه السلام) فی هذا الکلام من الورود فی مورد یجلب سوء ظن اهل الایمان حتی یصح لهم اظهاره باللسان، فانه اذا بلغ الامر الی هذا الحد لا یمکن دفعه لوجهین: 1- ان المومن ینظر بنور الله و قد امر النبی (صلی الله علیه و آله) بالحذر عن فراسته، فیصیب ظنه الحق. 2- انه لا ینطق الا باذن من الله و لا یرتکب الغیبه و البهتان، لانهما ینافی العمل بموجب الایمان، فلابد من الحذر عن اظهار ما یوجب سوء الظن لمومنین. الترجمه: فرمود: بپرهیزید از گمان مردم باایمان، زیرا خداوند حق و حقیقیت را، به زبان آنان روا کرده است.
مکن مومنان را به خود بدگمان ***که حق از خداشان روان بر زبان
(الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) اقول: الاصل فیه قول النبی (صلی الله علیه و آله) اتقوا فراسه المومن فانه ینظر بنور الله. وروی محمد بن بابویه، فی معانی اخباره، عن محمد بن حرب الهلالی امیر المدینه، قلت لجعفر بن محمد (علیه السلام) فی نفسی مساله ارید ان اسالک عنها، فقال ان شئت اخبرتک قبل ان تسالنی و ان شئت فسل، قلت و بای شیء تعرف ما فی نفسی قبل سوالی؟ فقال بالتوسم و التفرس اما سمعت قول الله تعالی (ان فی ذلک لایات للمتوسمین). و قول النبی (صلی الله علیه و آله) اتقوا فراسه المومن فانه ینظر بنور الله فقلت له فاخبرنی بمسالتی، قال اردت ان تسالنی عن النبی (صلی الله علیه و آله) لم لم یطق حمله علی (علیه السلام) عند حط الاصنام من سطح الکعبه مع قوته و شدته، و ما ظهر منه، من قلع باب خیبر، و الرمی به الی ورائه اربعین ذراعا و کان لایطیق حمله اربعون رجلا،- فقلت له عن هذا اردت و الله ان اسالک فاخبرنی فقال: ان علیا (علیه السلام) بالنبی (صلی الله علیه و آله) تشرف و به ارتفع و به وصل الی ان اطفا نار الشرک، و ابطل کل معبود من دون الله عزوجل و لو علاه النبی (صلی الله علیه و آله) لحط الاصنام لکان بعلی (علیه السلام) مرتفعا و شریفا و لو کان ذلک کذلک لکان افضل منه الا تری ان علیا (علیه السلام) قال لما علوت ظهر النبی (صلی الله علیه و آله) ارتفعت حتی لو شئت ان انال السماء لنلتها اما علمت ان المصباح هو الذی یهتدی به فی الظلمه و انبعاث فرعه من اصله. و قد قال علی (علیه السلام) انا من احمد کالضوء من الضوء اما علمت ان محمدا و علیا (صلی الله علیه و آله) کانا نورین بین یدی الله تعالی قبل خلق الخلق بالفی عام، و ان الملائکه لما رات ذلک النور، رات له اصلا قد تشعب منه شعاع لامع فقالت (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) الهنا، ما هذا النور؟ فقال تعالی: هذا نور من نوری، اصله نبوه و فرعه امامه اما النبوه فلمحمد عبدی، و اما الامامه فلعلی حجتی و ولیی، و لو لا هما ما خلقت خلقی، اماعلمت ان النبی (صلی الله علیه و آله) رفع ید علی (علیه السلام) بغدیر خم حتی نظرالناس الی بیاض ابطیه، فجعله مولی المسلمین و امامهم- و قد احتمل الحسن و الحسین یوم حظیره بنی النجار، فلما قال له بعض اصحابه ناولنی احدهما قال نعم الراکبان هما و ابوهما خیر منهما. و ان النبی (صلی الله علیه و آله) کان یصلی باصحابه، فاطال سجده من سجداته، فلما سلم قیل له قد اطلت هذه السجده، فقال: ان ابنی ارتحلنی، فکرهت ان اعاجله حتی ینزل. و انما اراد بذلک رفعهم و تشریفهم فالنبی (صلی الله علیه و آله) امام نبی، و علی (علیه السلام) امام لیس بنبی، فهو غیر مطیق لحمل اثقال النبوه- فقلت له زدنی یا بن رسولالله فقال انک لاهل للزیاده، ان النبی (صلی الله علیه و آله) حمل علیا (علیه السلام) علی ظهره، یرید بذلک انه ابو ولده، و امامه الائمه من صلبه، کما حول ردائه فی صلاه الاستسقائ، و اراد ان یعلم بذلک اصحابه انه تحول الجدب خصبا. قلت له: زدنی فقال: احتمله لیعلم قومه انه هو الذی یخفف عن ظهر النبی (صلی الله علیه و آله) ما علیه من الدین و العدات و الاداء عنه من بعده. قلت له: زدنی فقال: احتمله لیعلم بذلک انه قد احتمله، و ما حمل الا لانه معصوم لایحمل وزرا فتکون افعاله عند الناس حکمه و صوابا، و قد قال النبی (صلی الله علیه و آله) لعلی (علیه السلام): ان الله تعالی حملنی ذنوب شیعتک ثم غفرها لی و ذلک قوله تعالی (لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر … ) و لما انزل تعالی: (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) ( … علیکم انفسکم … ) قال النبی (صلی الله علیه و آله) ایها الناس علیکم انفسکم لایضرکم من ضل اذا اهتدیتم، و علی نفسی و اخی، اطیعوا علیا، فانه مطهر معصوم لایضل و لایشقی، ثم تلا هذه الایه (قل اطیعوا الله و اطیعوا الرسول فان تولوا فانما علیه ما حمل و علیکم ما حملتم، و ان تطیعوه تهتدوا و ما علی الرسول الا البلاغ المبین). ثم قال جعفر بن محمد (علیه السلام) لو اخبرتک ایها الامیر، بما فی حمل النبی (صلی الله علیه و آله) علیا (علیه السلام) عند حط الاصنام من سطح الکعبه من المعانی التی ارادها لقلت ان جعفر بن محمد مجنون، فحسبک من ذلک ما قد سمعت. فقمت الیه و قبلت راسه و قلت ( … الله اعلم حیث یجعل رسالته). وروی خبر حمل النبی (صلی الله علیه و آله) له (علیه السلام) لحط الاصنام الخطیب و فی خبره، ان النبی (صلی الله علیه و آله) لماحمله و نهض به صعد (علیه السلام) علی الکعبه و تنحی النبی (صلی الله علیه و آله) له فالقی علی (علیه السلام) صنمهم و نزل. قلت: و یمکن ان یقال ان اصعاده بدون انزاله للدلاله علی انه کالکعبه له العلو، و لیس له حط و نزول اصلا.
المراد بالظنون هنا الفراسه، و هی ظن یوافق الصواب- فی الغالب- و بها یوصف الاذکیاء. قال الشاعر العربی: الالمعی الذی یظن بک الظن کان قد رای و قد سمعا و لکن الامام وصف بها المومنین تبعا لرسول الله (صلی الله علیه و آله) حیث قال: (اتقوا فراسه المومن، فانه ینظر بنور الله) ای بنور الحق، لانه لا یتهم احدا و یسیء به الظن الا بالقرائن القطعیه التی لا یتطرق الیها شک علی العکس من غیره الذی یحکم باللمحه، و یحزم بالظنه. و بعض الفقهاء یعتمدون علی الفراسه فی اثبات الحق. و الف ابن القیم کتابا خاصا فی ذلک اسماه (الطرق الحکمیه او الفراسه المرضیه) و نقل عن بعض الصحابه و العلماء القول بالاعتماد علی الفراسه!. و لا اعرف احدا من علماء الامامیه اخذ بها فی اثبات الحق لقوله تعالی: (ان الظن لا یغنی عن الحق شیئا- 36 یونس) فای ظن لا یدل علی اعتباره دلیل قاطع من الشرع فهو و الوهم سواء. اما قول النبی و علی عن فراسه المومن فهو بعید من موضوع اثبات الحق، و المراد به مجرد ثبوت الوصف للمومن و کفی.
امام علیهالسلام (درباره زیرکی مومن) فرموده است: از گمانهای مومنین بپرهیزید (به آن اهمیت دهید) که خداوند حق و راستی را بر زبانهای آنان قرار داده دارد (پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده است: اتقوا فراسه المومن فانه ینظر بنور الله یعنی از زیرکی مومن و درک او باطن را از ظاهر بپرهیزید و گفته او را درست پندارید زیرا و به نور خدا و آنچه او به زبانش افاضه میفرماید نگاه میکند و میگوید).
در اثر اینکه انسان بخدا نزدیک گردید، خدا هوش، ذکاوت و زیرکی خاصی به او عنایت میفرماید که در خیلی از مسائل میتواند پیش بینی و اظهار نظر نماید. امام (علیه السلام) میفرماید نسبت به اظهار نظر این گروه توجه کنید و از هشدارهای آنان پرهیز نمائید، زیرا در اثر ارتباط با خدا حرف حق حادثه حقیقی بر زبانشان جاری میگردد. یوسف (علیه السلام) هنوز به مقام پیامبری نرسیده بود ولی از آن هوش و ذکاوتی که خدا در اثر عمل صالح به او داده بود به آن دو نفر که خواب دیده بودند و تعبیر میخواستند مطالبی بصورت پیش بینی بیان کرد و حوادثی که یوسف فرموده بود به وقوع پیوست. ناگفته پیداست که خیلی از افراد از نظر خلقت، هوشیار و زیرک هستند. این گونه افراد در اثر علل و عواملی که در نطفه و دوران حاملگی و شیرخوراگی آنان بوده و یا در اثر تربیتهای خانوادگی به این گونه امتیازات دست یافتهاند که این نوع افراد چه بسا از نظر ایمان و عمل ضعیف و صفر هستند و ربطی به ایمان آنان ندارد و دلیل علاقه خدا به آنان نیست، بلکه چه بسا به خاطر کارهای نیکی که انجام دادهاند خدا به آنان کمک کرده که دیگر پاداشی نخواهند و یک سر وارد جهنم گردند به همین جهت غالب زیرکیهایشان محدود است.
و قال علیهالسلام: (اتقوا ظنون المومنین) ای لا تفعلوا ما یوجب سوء ظن المومنین فیکم (فان الله تعالی جعل الحق علی السنتهم) فاذا اسائوا بکم الظن دل ذلک علی انحراف فی عملکم.
الشرح: لا تفعلوا المنکر و ترتکبوا الحرام فی السر و الخفاء فان المومنین یکشفون ذلک بفراستهم و شده حدسهم کما قال النبی (صلی الله علیه و آله): اتقوا فراسه المومن فانه یبصر بنور الله … فهو من الامارات التی عنده یکشف واقعکم و یظهرها علی لسانه …
«از گمانهای مردم مؤمن بترسید که خداوند حق را بر زبانهای ایشان قرار داده است.»
و قال علیهالسلام
اِتَّقُوا ظُنُونَ الْمُؤْمِنِینَ،فَإِنَّ اللّهَ تَعَالَی جَعَلَ الْحَقَّ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ.
امام علیه السلام فرمود:
از فراست و گمان افراد باایمان برحذر باشید،زیرا خدا حق را بر زبان (و فکر) آنها قرار داده است. ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:این سخن در واقع از کلام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله گرفته شده است که در جایی میفرماید: «إنّ للّهِِ عِباداً یَعْرِفُونَ النّاسَ بِالتَّوَسُّمِ» و در جای دیگر میفرماید: «اتَّقُوا فِراسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللّهِ» .سپس میافزاید:این گفتار حکیمانه در غررالحکم با تفاوتی آمده است و در ربیع الابرار زمخشری و روض الاخیار محمد بن قاسم (متوفای 940) نیز ذکر شده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص240))
فراست مؤمن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای درباره افراد باایمان اشاره کرده، میفرماید:«از فراست و گمان افراد باایمان برحذر باشید،زیرا خدا حق را بر زبان (و فکر) آنها قرار داده است»؛ (اتَّقُوا ظُنُونَ الْمُؤْمِنِینَ،فَإِنَّ اللّهَ تَعَالَی جَعَلَ الْحَقَّ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ) .
به یقین قلب مؤمن همچون آیینه صاف و بیزنگاری است که چهره حقایق در آن منعکس میشود و به همین دلیل گاه از آینده و از امور پنهانی موجود آگاه میشوند.این سخن شبیه چیزی است که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده و در ذکر سند این حکمت به آن اشاره کردیم که میفرماید:
«إِنَّ لِلَّهِ عِبَاداً یَعْرِفُونَ النَّاسَ بِالتَّوَسُّمِ؛ خدا بندگانی دارد که مردم را با هشیاری خاص خود میشناسند و از خفایای کار آنها باخبر میشوند» ( .بحار الانوار،ج 24،ص 123) و در جای دیگر میفرماید:
«اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ؛ از فراست و هشیاری افراد باایمان بپرهیزید،چراکه آنها با نور خدا نگاه میکنند». ( .همان،ج 65،ص 355 )
هدف از بیان این مطلب آن است که افراد،در پنهانی نیز کارهای خلاف انجام ندهند،زیرا دوستان باایمان آنها که با نور الهی نگاه میکنند ممکن است از آن باخبر شوند و آبرویشان نزد آنها بریزد.
نیز میتواند اشاره به این نکته باشد که از توطئه کردن درباره مؤمنان بپرهیزید زیرا ممکن است آنها از چهره و حرکات شما به توطئههایتان پی ببرند و ترفندها را نقش بر آب کنند و شکست توأم با ذلت نصیبتان گردد.
این گفتار حکیمانه را بارها در زندگی خود نیز تجربه کردهایم که افراد باایمان و پرهیزکار،فراست فوقالعادهای دارند و از نقشههای پنهانی آگاه میشوند.
بعضی از فقهای اهل سنت تا آنجا دراینباره پیش رفتهاند که گفتهاند:از طریق فراست و هشیاری میشود برای اثبات حق در مقام قضاوت استفاده کرد.
از«ابن قیّم»نقل شده است کتاب مخصوصی دراینباره تألیف کرده و نام آن را «الطرق الحکمیة او الفراسة المرضیة»نهاده است.
ولی از نظر فقه امامیه مسلم است که با حدث و تخمین،هرچند قوی باشد نمیتوان داوری کرد و قاضی فقط باید به مرحله علم و یقین برسد تا بتواند حکم کند و ما معتقدیم قاضی حتی به هر علم و یقینی نیز نمیتواند در صادر کردن حکم قناعت کند،بلکه باید علم و یقینی باشد که از مبادی حسّیه یا مبادی قریب به حس استفاده میشود،همانگونه که در قضاوتهای امیرمؤمنان علی علیه السلام وارد شده است.
شاید سؤال شود که قرآن مجید بارها ظن و گمان را بیاعتبار شمرده و میفرماید: «إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً» ؛ظن و گمان،انسان را هرگز از حق بینیاز نمیکند». ( .یونس،آیه 36)
همین سؤال در علم اصول درباره حجیت ظن خاص و عام و تقابل آن با این آیات قرآنی نیز مطرح شده و پاسخ دادهاند که مراد از آیات پیشگفته اوهام و گمانهای بیپایهای است که مشرکان و غیر مشرکان برای خود درست میکردند و بر اساس آن گاهی فرشتگان را دختران خدا میدانستند و گاه حلال و حرامهایی درست میکردند و به خدا نسبت میدادند؛اما گمانهایی که پایه و اساس داشته باشد و از نور الهی سرچشمه گیرد،حساب جداگانهای دارد، هرچند مؤمنان با این گمانها درباره کسی قضاوت قطعی نمیکنند؛اما بهوسیله آن احتیاطات لازم را رعایت میکنند مبادا صدمهای از دشمن به آنها یا جامعه اسلامی برسد.
شایان توجه است که در روایتی ذیل آیه شریفه «إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ» ؛در این سرگذشت (عبرتانگیز) نشانههایی است برای هشیاران» ( .حجر،آیه 75) که خداوند آن را بعد از ذکر آیات مربوط به قوم لوط و عذاب آنها فرموده،امام صادق علیه السلام میفرماید:«متوسمین،امامان هستند». ( .کافی،ج 1،ص 218،ح 1 ) و از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده است که فرمود:
«کَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الْمُتَوَسِّمَ وَ أَنَا مِنْ بَعْدِهِ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ ذُرِّیَّتِی الْمُتَوَسِّمُونَ؛ متوسم،پیامبر بود و بعد از او منم و امامان از دودمان من». ( .همان،ح 5 )
روشن است که منظور از این روایات،تخصیص دادن مفاد آیه به امامان علیهم السلام نیست،بلکه آنها مصداق اتَم و اکمل آن بودهاند؛مانند بسیاری از تفسیرهای دیگری که در ذیل آیات قرآن آمده است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Be afraid of the thoughts of believers because Allāh, the most Exalted One, has placed the truth on their tongues.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا یَصدُقُ إِیمَانُ عَبدٍ حَتّی یَکُونَ بِمَا فِی یَدِ اللّهِ أَوثَقَ مِنهُ بِمَا فِی یَدِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: ایمان بندهای درست نباشد جز آن که اعتماد او به آنچه در دست خداست بیشتر از آن باشد که در دست اوست .
ایمان بنده راست نباشد، جز آن گاه که اعتماد او بدانچه در دست خداست بیش از اعتماد وی بدانچه در دست خود اوست بود.
راست نمیشود ایمان بنده تا آنکه باشد به آن چه در دست قدرت خداست محکمتر و استوارتر از آن به آن چه در دست اوست
و فرمود (علیه السلام): ایمان بنده خدا صادق نباشد تا آن گاه که، به آنچه در دست خداوند است، اعتمادش بیشتر باشد، از آنچه در دست خود اوست.
و آن حضرت فرمود:ایمان عبد صادق نیست مگر اینکه اعتمادش به آنچه نزد خداست از آنچه در دست خود دارد بیشتر باشد .
شروح:
(ایمان بندهای درست نیست تا به آنچه در نزد پروردگار است، مطمئنتر باشد از آنچه در دست خود دارد). درستی ایمان و اعتقاد به چیزی همان یقین نسبت به آن چیز و کمال یقین است. و از نشانههای کمال یقین خوشبینی به خدا و توکل بر اوست به حدی که بر آنچه نزد خداست مطمئنتر باشد تا بر آنچه که نزد اوست. از آن رو که ایمان و اعتقاد او به رسیدن روزی از جانب خدا و اطمینان به آن، بیشتر است از قطع و اطمینان او به آنچه در دست خودش میباشد چون این در معرض تلف و ناپایدار است. و این حالت مرتبهی عالی از مراتب توکل است.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ یَصْدُقُ إِیمَانُ عَبْدٍ حَتَّی یَکُونَ بِمَا فِی یَدِ اللَّهِ [سُبْحَانَهُ]
أَوْثَقَ مِنْهُ بِمَا فِی یَدِهِ .
هذا کلام فی التوکل و قد سبق القول فیه و قال بعض العلماء لا یشغلک المضمون لک من الرزق عن المفروض علیک من العمل فتضیع أمر آخرتک و لا تنال من الدنیا إلا ما کتب الله لک.
و قال یحیی بن معاذ فی جود ( فی ب:«وجود»تحریف. ) العبد الرزق عن غیر طلب دلالة علی أن الرزق مأمور بطلب العبد.
و قال بعضهم متی رضیت بالله وکیلا وجدت إلی کل خیر سبیلا ( زاد بعدها فی ا:«واضحا». )
(و قال علیهالسلام: لا یصدق ایمان عبد) راست نمیشود ایمان بندهای به یقین (حتی یکون بما فی ید الله) تا آنکه باشد به آنچه درید قدرت خلاق زمان و زمین است (اوثق منه) استوارتر از آن (بما فی یده) به آنچه در دست او است از منافع در زیر چرخ برین زیرا که یقین کامل را لازم است حسن رجاء و صدق توکل و رضاء و اعتماد کامل بر روزی دادن او سبحانه و اوثقیت رزق نزد او از آن چیزی که حاصل است در دست او و مثل این است قول حق تعالی که: (ما عندکم ینفد و ما عند الله باق)
فرمود: صادق نیست ایمان بنده تا باشد به آنچه در دست خدا است و در خزاین رحمت او از رزق نیافته امیدوارتر از او به آنچه در دست او است بالفعل از رزق یافته و تمثیل حال آدمی در این باب آن است که حق سبحانه و تعالی او را وعده داده است به رزقی مقسوم مقدر که تا تمام آن استیفاء ننماید او را وفات نرسد، و چون تمام بیابد دیگر حیات نباشد که (لن تموت نفس حتی تستکمل رزقها) و آن رزق به اجلی مقدر و حصه معین (نجما بعد نجم) به او میرسد بر طریق قسط که شخص (یوما فیوما) از غریم خود بستاند (و نعم ما قیل) مرد از آن حسرت که دست از نان تهی است چون کریم است و رحیم این ترس چیست و مثال آدمی و ترس او به رزق فردا و پس فردا مثال موری است که در انبار ملک و خرمن بزرگ افتاده باشد، و به تعجیل تمام دانه میکشد از ترس آنکه مبادا آن خرمن تمام شود و او دانه جمع نکرده باشد زبان حال صاحب خرمن میگوید: ای مور حریص این همه تعجیل و شتاب برای چیست، اگر تو صد سال از این بکشی هیچ تفاوت در آن پیدا نگردد، و بیهوده مشتاب که این دریا هرگز خشک نشود، و این خرمن به نهایت نرسد، و العجب که هم در حین نوشتن این کلمات خاطر در غم خرمن و دانه در هم و از اندیشه رزق فردا خراب و دژم بود.
و قال علیهالسلام: «لایصدق ایمان عبد، حتی یکون بما فی یدالله اوثق منه بما فی یده.» یعنی و گفت علیهالسلام که راست نمیشود ایمان داشتن بنده، تا اینکه باشد وثوق و اعتماد دارندهتر به آن چیز که در دست خدا است از آن چیز که در دست او است، یعنی اعتمادش به کرم خدای قادر بیشتر باشد از اعتمادش به مال و دولتی که در دست تصرف او است، زیرا که این جائز الزوال است و آن ممتنع الزوال.
المعنی: الایمان هو الاعتقاد الجازم بالله بماله من صفات الکمال، و بما وعد به عباده علی کل حال، و من اوثق و عوده ضمانته لرزق عباده و تعهده باعطاء عوض ما انفق فی سبیله، و قد قبله قرضا فی آیات من کتابه باضعف مضاعفه فضن العبد بالانفاق خصوصا الواجب منه و امساکه بما فی یده قله توکل و اعتماد علی ما فی ید الله، و کونه اوثق بما فی یده مما هو فی ید الله تعالی، مع ان ما فی یده معرض للتلف و الهلاک و ما فی ید الله مصون من کل آفه. الترجمه: فرمود: ایمان بنده درست نباشد تا بدانچه در دست خدا است اعتماد بیشتر داشته باشد از آنچه در دست خود اوست.
گر نباشد بندهای را اعتماد***بر رسید رزق از رب العباد
بیشتر از آنچه در دستش بود*** متصف بر صدق ایمان کی شود
اقول: الاصل فیه ما رواه المسعودی فی (مروجه) مرفوعا، و سبط ابنالجوزی فی (تذکرته) مسندا قال الاول ان سائلا وقف علی باب علی (علیه السلام) فقال للحسن (علیه السلام) قل لامک تدفع الیه درهما، فقال انما عندنا سته دراهم للدقیق فقال (علیه السلام) لایکون المومن مومنا حتی یکون بما فی ید الله اوثق منه بما فی یده- ثم امر للسائل بالسته الدراهم کلها- فما برح (علیه السلام) حتی مر به رجل یقود بعیرا، فاشتراه منه بمائه و اربعین درهما و انسا اجله ثمانیه ایام، فلم یحل اجله حتی مر به رجل و البعیر معقول فقال بکم هذا؟ فقال بماتی درهم، فقال قد اخذته، فوزن له الثمن فدفع منه مائه و اربعین درهما للذی ابتاعه منه، و دخل بالستین الباقیه علی فاطمه (علیه السلام) فسالته من این هی فقال (علیه السلام) هذه تصدیق لما جاء به ابوک (صلی الله علیه و آله) (من جاء بالحسنه فله عشر امثالها). وروی الثانی مسندا عن ابیاراکه، جاء سائل الی علی (علیه السلام) فقال لبعض ولده اذهب الی امک، و قل لها هات ذاک الدرهم الذی عندک فمضی ثم عاد، و قال قالت خباناه للدقیق، فقال اذهب و ائتنی به، فاتاه به فدفعه الی السائل و قال: - (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) لایصدق ایمان عبد حتی یکون بما فی ید الله اوثق منه بما فی یده- فبینا هو یتحدث اذ مر به رجل یبیع جملا، فاشتراه منه بمائه درهم، ثم باعه بماتین فدفع المائه الی ولده، و قال له اذهب بها الی امک و قل لها، هذا ما وعدنا الله علی لسان نبیه. لایصدق ایمان عبد حتی یکون بما فی ید الله هکذا فی (المصریه) و فیها سقط فزاد (ابن ابیالحدید و الخطیه) (سبحانه) و کذا (ابنمیثم)، لکن فی (الخطیه) (تعالی). اوثق منه بما فی یده لکونه لازم الایمان بکونه رازقا، و انه لولا حفظ الله لسلب ما فی یده- و قیل لابی حازم ما مالک؟ قال مالان الثقه بما عند الله و الیاس مما فی ایدی الناس. وورد عن عترته (علیه السلام) ما یقرب من کلامه (علیه السلام) و علائم اخر فعن الصادق (علیه السلام) لایجد الرجل حلاوه الایمان حتی لایبالی من اکل الدنیا..، ثم قال حرام علی قلوبکم ان تعرف حلاوه الایمان حتی تزهد فی الدنیا-، و لیس الزهد فی الدنیا باضاعه المال، و لابتحریم الحلال، بل الزهد فی الدنیا الا یکون بما فی یدک اوثق منه بما فی ید الله عزوجل. و عن الرضا(علیه السلام) لایکون المومن مومنا، حتی یکون فیه ثلاث خصال سنه من ربه، و سنه من نبیه، و سنه من ولیه، فاما السنه من ربه، فکتمان سره، قال جل جلاله: (عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احدا الا من ارتضی من رسول) و اما السنه من نبیه (صلی الله علیه و آله) فمداراه الناس قال تعالی: (خذ العفو و امر بالعرف و اعرض عن الجاهلین) و اما السنه من ولیه، فالصبر فی (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) الباساء و الضرائ، یقول تعالی: ( … و الصابرین فی الباساء و الضراء و حین الباس اولئک الذین صدقوا و اولئک هم المتقون). و عنهم (علیه السلام) من نظر الی امراه فرفع بصره الی السماء او غض بصره لمیرتد الیه طرفه حتی یعقبه الله ایمانا یجد طعمه.
قال الشارحون: المراد باوثق الوثوق بالرزق من الله. و قال الشیخ محمد عبده: المراد به الوثوق بثواب الله علی عمل الخیرات. و نحن مع هذا الشیخ لقول الامام: (لا یصدق ایمان) فان التصدیق بیوم الحساب و الوثوق بالجزاء فیه هو اصل الاصول فی الایمان، و بدونه لا ایمان بحق، و سبق منا القول: ان الایمان بالله وحده دون الایمان بالیوم الاخر- لا یجدی نفعا.
… اوثق منه بما فی یده: ای حتی تکون ثقته بما عند الله من ثواب و فضل اشد من ثقته بما فی یده
امام علیهالسلام (درباره توکل به خدا) فرموده است: راست نیست ایمان و گرویدن بنده تا اطمینانش به آنچه در دست (توانائی) خداوند سبحان است بیشتر باشد به آنچه در دست خویش دارد (اعتمادش در روزی و بهره خود به عطاء و بخشش خدا بیشتر باشد از اعتماد به مال و دارائی که در دست دارد چون آنچه در دست دارد ممکن است از بین برود و آنچه نزد خدا است همیشه باقی و برقرار است).
امام (علیه السلام) در این مطلب میخواهد پیروان خود را به این نکته توجه دهد که در مسائل شخصی خصوصا زندگی و رزق شبانهروز باید بخدا تا آنجا اعتماد داشته باشیم که فکر کنیم آنچه را انتظارش را میکشیم در دست ماست. خدای مهربان در حدود پنجاه آیه در قرآن مجید راجع به توکل بحث نموده است و در تمام آیات مسلمانان را به امید، اطمینان، اعتماد به نفس و توجه بخدا دعوت فرموده است در مسائل شخصی با امیدواری کامل بکار پرداختن و در مسائل نوعی و دسته جمعی پس از رعایت جوانب کار با قاطعیت کامل، تهور، بیباکانه وارد برنامه شدن و نتیجه گرفتن.
و قال علیهالسلام: (لا یصدق ایمان عبد) بالله (حتی یکون بما فی ید الله اوثق منه بما فی یده) ای تکون ثقته بما عند الله من السعاده العاجله و الاجله، اشد من ثقته بما فی ید نفسه، فان ذلک مقتضی معرفه الله سبحانه، و ایمان الانسان به.
الشرح: الایمان الصادق بالله و بما جاء منه علی السنه رسله هو ان یکون الانسان مومنا بما اخبر الله به من عالم الغیب علی نفس المستوی من عالم الشهاده و ان یکون الانسان مومنا بان کل درهم ینفقه قربه الی الله یضاعفه له اضعافا مضاعفه بل وعد الله احق و اصدق و فی النفس اثبت و عندها یصدق الایمان لان ما فی ید العبد معرضا للتلف و ما فی ید الله مصان محفوظ.
«ایمان بنده راست نباشد تا آنکه اعتمادش به آنچه در دست خداوند سبحان است بیش از اعتقاد او به آنچه در دست اوست، بود.»
این سخن درباره توکل است و در این باره سخن گفته شد. یکی از عالمان گفته است: روزی ضمانت شده ات تو را از عملی که بر تو واجب است باز ندارد که کار آخرت تو تباه گردد و از دنیا هم جز به آنچه خداوند برای تو نوشته است، نخواهی رسید.
دیگری گفته است: هرگاه به اینکه خدا وکیل تو باشد خشنود شوی به هر خیر راه یافته ای.
و قال علیهالسلام
لا یَصْدُقُ إِیمَانُ عَبْدٍ،حَتَّی یَکُونَ بِمَا فِی یَدِ اللّهِ أَوْثَقَ مِنْهُ بِمَا فِی یَدِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
هیچکس در ادعای ایمان،صادق نیست مگر اینکه به آنچه نزد خداست (از پاداشهای مادی و معنوی) مطمئنتر باشد نسبت به آنچه نزد خودش است.
(تا جایی که آنچه را دارد سخاوتمندانه میدهد تا عوضش را از خدا بگیرد). ( .سند گفتار حکیمانه: مؤلف مصادر نهج البلاغه،ضمن اینکه این سخن را برگرفته از کلام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میداند-که بعداً به آن اشاره خواهیم کرد-،آن را طی داستان عبرتآموزی از کتاب مروج الذهب (که مؤلف آن مسعودی متوفای 303 و پیش از سیّد رضی میزیسته است) از امیرمؤمنان علیه السلام نقل میکند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص241). افزون بر این متقی هندی در کتاب کنز العمّال نیز آن را با سند خود آورده است.(کنز العمّال،ج 5،ص 572،ح 16976) )
از نشانههای اصلی ایمان
امام علیه السلام در این گفتار شریف خود به یکی از نشانههای مهم ایمان اشاره کرده، میفرماید:«هیچ کس در ادعای ایمان،صادق نیست مگر اینکه به آنچه نزد خداست (از پاداشهای مادی ومعنوی) مطمئنتر باشد نسبت به آنچه نزد خودش است.(تا جایی که آنچه را دارد سخاوتمندانه میدهد تا عوضش را از خدا بگیرد)»؛ (لا یَصْدُقُ ( .در تعدادی از نسخ این روایت در نهج البلاغه و غیر نهج البلاغه«لا یُصَدَّق»به صورت فعل مجهول از باب تفعیل آمده است و مفهومش این است که ایمان انسان مورد قبول واقع نمیشود تا اینکه به آنچه نزد خداست مطمئنتر باشد از آنچه نزد اوست.در حالی که در نسخ دیگری مانند نسخه حاضر به صورت فعل معلوم ثلاثی آمده و مفهومش این است که ایمان انسان توأم با صدق و راستی نیست مگر اینکه به آنچه نزد خداست...و نسخه اول مناسبتر به نظر میرسد ) إِیمَانُ عَبْدٍ،حَتَّی یَکُونَ بِمَا فِی یَدِ اللّهِ أَوْثَقَ مِنْهُ بِمَا فِی یَدِهِ) .
اشاره به اینکه خدا از یکسو رزق بندگان خود را تضمین کرده و از سوی دیگر وعده داده است که با انفاق،انسان چیزی را از دست نمیدهد،بلکه خدا پاداشی بیشتر در جنبههای مادی و معنوی به او میبخشد.در آیه 268 سوره «بقره»میخوانیم: «الشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ» ؛شیطان،شما را (به هنگام انفاق،) وعده فقر و تهیدستی میدهد؛و به فحشا (و زشتیها) امر میکند؛ولی خدا وعده«آمرزش» و«فزونی»به شما میدهد؛و خدا قدرتش وسیع،و (به هرچیز) داناست.(به همین دلیل،به وعدههای خود،وفا میکند)».
همان گونه که در بیان اسناد این حدیث شریف اشاره شد،«مسعودی»در مروج الذهب آن را در لابهلای حدیث عبرتآموزی نقل میکند و آن اینکه شخص سائلی نزد امام امیرمؤمنان علیه السلام آمد و تقاضایی کرد.حضرت به فرزندش امام حسن علیه السلام فرمود:به مادرت بگو یک درهم به او بدهد.امام حسن علیه السلام عرض کرد:ما شش درهم داریم که برای خرید آرد گذاشتهایم.امیرمؤمنان فرمود:
لا یَکُونُ الْمُؤمِنُ مُؤمِناً حَتّی یَکُونَ بِما فِی یَدِ اللّهِ أوْثَقُ مِنْهُ بِما فی یَدِهِ .سپس دستور داد هر شش درهم را به آن سائل بدهند.اندکی بعد امیرمؤمنان علیه السلام از کنار مردی میگذشت که شتری را در معرض فروش گذاشته بود.امام علیه السلام آن را به صد و چهل درهم خرید و فرمود:بعد از هشت روز وجه آن را میپردازم (و فروشنده قبول کرد).هنوز حضرت طناب آن حیوان را باز نکرده بود که مردی از آنجا گذشت در حالی که شتر،عقال شده بود و نشسته بود.به امام علیه السلام عرض کرد:این شتر را چند میفروشی؟ امام علیه السلام فرمود:دویست درهم.عرض کرد:خریدم.
و قیمت آن را نقداً پرداخت.امام علیه السلام صد و چهل درهم را به فروشنده اولی داد و شصت درهم باقیمانده را به فاطمه علیها السلام سپرد.فاطمه علیها السلام عرض کرد:از کجا این شصت درهم فراهم شد؟ حضرت فرمود:این تصدیق چیزی است که پدرت از سوی خدا آورده است. «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها» ؛کسی که حسنهای انجام دهد خداوند ده برابر به او میدهد». ( .مروج الذهب،ج 4،ص 434.همین روایت با تغییرات مختصری در کتب دیگر آمده است )
بعضی از شارحان نهجالبلاغه مانند«شیخ محمد عبده»و سپس«مغنیه»در فی ظلال،این کلام شریف را به پاداشهای معنوی تفسیر کرده و گفتهاند:منظور از «بِما فِی یَدِ اللّهِ» ثوابهایی است که خدا برای کار خیر تعیین کرده و جمله «لا یَصْدُقُ إیمانُ عَبْدٍ» اشاره به این است که تا انسان،ایمان به روز جزا و پاداشهای الهی در آن روز نداشته باشد مؤمن واقعی نیست.
البته ممکن است کلام امام علیه السلام شامل هر دو باشد؛هم پاداشهای مادّی و هم پاداشهای معنوی؛ولی منحصر ساختن آن به پاداشهای معنوی،افزون بر اینکه با اطلاق کلام امام علیه السلام ناسازگار است،با حدیثی که در شأن ورود این سخن شریف در بالا آمد نیز سازگار نیست،بنابراین چه بهتر که ما معنای کلام امام علیه السلام را محدود به یک جنبه نکنیم و معتقد باشیم که هم جنبههای مادی را شامل میشود و هم جنبههای معنوی را.
از جمله قرائنی که شهادت میدهد مفهوم کلام امام علیه السلام اختصاص به جنبههای معنوی ندارد حدیثی است که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده و نویسنده کتاب مصادر،کلام امیرمؤمنان علیه السلام را مأخوذ از آن میداند.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله طبق این حدیث میفرماید:
«مَنْ أَحَبَّ أَنْ یَکُونَ أَتْقَی النَّاسِ فَلْیَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ وَ مَنْ أَحَبَّ أَنْ یَکُونَ أَغْنَی النَّاسِ فَلْیَکُنْ بِمَا عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَوْثَقَ مِنْهُ بِمَا فِی یَدِهِ؛ کسی که دوست دارد پرهیزکارترین مردم باشد توکل بر خدا کند و کسی که دوست دارد غنیترین مردم باشد،به آنچه نزد خدای متعال است مطمئنتر باشد نسبت به آنچه در دست خودش است». ( .من لا یحضره الفقیه،ج 2،ص 400،ح 5858؛بحارالانوار،ج 68،ص 138،ح 22 )
آیه شریفهای که آوردیم-که هم وعده آمرزش میدهد و هم وعده فضل-نیز تأیید میکند که کلام امام علیه السلام از نظر جهات مادی و معنوی مفهوم عامی دارد.
گفتنی است که«ما»ی موصوله در جمله«بما فی یده»مفهوم وسیعی دارد فقط شامل اموال نیست،بلکه هرگونه امکانات از نظر مقام و موقعیت اجتماعی و قوت و قدرت را دربر میگیرد و اعلام میدارد که آنچه در دست داریم از اموال و ثروتها و مقامها و قدرتها،نباید بیش از آنچه نزد خداست مورد علاقه و اعتماد باشد.اگر از آنها در راه خدا بگذرید،خداوند بهتر و خوبتر از آن را فراهم خواهد ساخت.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The belief of a person cannot be regarded as true unless his trust in what is with Allāh is greater than his trust in what he himself has.”
وَ قَالَ علیه السلام لِأَنَسِ بنِ مَالِکٍ وَ قَد کَانَ بَعَثَهُ إِلَی طَلحَةَ وَ الزّبَیرِ لَمّا جَاءَ إِلَی البَصرَةِ یُذَکّرُهُمَا شَیئاً مِمّا سَمِعَهُ مِن رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فِی مَعنَاهُمَا فَلَوَی عَن ذَلِکَ فَرَجَعَ إِلَیهِ فَقَالَ إنِیّ أُنسِیتُ ذَلِکَ الأَمرَ فَقَالَ علیه السلام إِن کُنتَ کَاذِباً فَضَرَبَکَ اللّهُ بِهَا بَیضَاءَ لَامِعَةً لَا تُوَارِیهَا العِمَامَةُ
قال الرضی یعنی البرص فأصاب أنسا هذاالداء فیما بعد فی وجهه فکان لایری إلامبرقعا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (چون به شهر بصره رسید خواست انس بن مالک را به سوی طلحه و زبیر بفرستد تا آنچه از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در باره آنان شنیده یادشان آورد، أنس، سر باز زد و گفت من آن سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را فراموش کردم ، فرمود) (أنس بن مالک در روز غدیر حضور داشت که رسول خدا فرمود
«من کنت مولاه فهذا علی مولاه، اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه» امّا هواپرستی بر او غلبه کرد و گفت از یادم رفته است.) اگر دروغ میگویی خداوند تو را به بیماری برص (سفیدی روشن) دچار کند که عمّامه آن را نپوشاند.
(پس از نفرین امام (علیه السلام)، انس به بیماری برص در سر و صورت دچار شد، که همواره نقاب میزد)
[و انس پسر مالک را نزد طلحه و زبیر به بصره فرستاد تا آنان را حدیثی به یاد آرد که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیده بود. انس از رساندن پیام سر برتافت و چون بازگشت گفت: «فراموش کردم.» امام فرمود:] اگر دروغ میگویی خدایت به سپیدی درخشان گرفتار گرداند که عمامه آن نپوشاند [یعنی بیماری برص. از آن پس انس را در چهره برص پدید گردید و کس جز با نقاب او را ندید.]
و فرمود مر انس بن مالک را در حالتی که فرستاده بود او را بسوی طلحه و زبیر وقتی که آمدند هر دو ببصره که یاد دهد انس ایشان را چیزی که شنیده بود آنرا از رسول خدا در معنی خروج ایشان پس پیچیده شد از آن فرستادن پس بازگشت بسوی؟؟ حضرت پس گفت بدرستی که من فراموش گردانیده شدهام از آن امر پس فرمود حضرت اگر هستی تو دروغگوی پس ظاهر سازد خدا بتو بسبب آن کلمه کاذبه سفیدی درخشان که نپوشاند آنرا از عمّامه یعنی پیسی پس رسید بانس این مرض در زمانی بعد از این مقال بود در روی او پس بود که دیده نمیشد مگر برقع افکنده برو از خجالت
هنگامی که به بصره آمد، انس بن مالک را نزد طلحه و زبیر فرستاد تا چیزی را که از رسول الله (صلی الله علیه و آله) در باره آنها شنیده است به یادشان آورد. انس بن مالک از دادن آن گواهی خودداری کرد و چون نزد او بازگشت، گفت: آن سخن فراموش کرده ام.
حضرت به او فرمود: اگر دروغ بگویی، خدا تو را به آن سپیدی درخشان دچار نماید که عمامه نتواندش پوشاند.
[سید رضی گوید: مرادش بیماری پیسی بود و انس به این بیماری دچار شد و چهره اش را لکه های سپید فرا گرفت و از آن پس، بی نقاب دیده نشد].
وقتی حضرت به جانب بصره آمد،انس بن مالک را به سوی طلحه و زبیر فرستاد تا سخنی را که در باره آنان از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شنیده بود به یادشان آورد.انس از مأموریت سرباز زد و خدمت امام آمد و گفت:آن سخن را از یاد بردهام .فرمود:
اگر دروغ میگویی خداوند تو را به سپیدی درخشانی دچار کند که عمامه آن را نپوشاند.
یعنی بیماری برص.انس چهرهاش به آن بیماری مبتلا شد،و بعد از آن کسی او را جز با نقاب ندید .
شروح:
و کان یقول النبی صلی الله علیه و آله لطلحه و الزبیر یوما: انکما لتحاربان علیا و انتما له ظالمون، و کان انس حاضرا، فلما کان یوم الجمل قال علی علیهالسلام لانس ذکر طلحه و الزبیر ما سمعت رسول الله یقول لهما فی حقی و فی حربهما لی، فمنعه انسان عن ذلک. و هو قوله فلوی انس عنه ای اعرض و امیل عنه، و قال: انا ناس لذلک فدعا علیه علی علیهالسلام بان یجعله الله ابرص ففعل. و قوله: فضربک الله بها بیضاء لامعه، ای رماک الله بعله. و بیضاء نصب علی الحال عن الضمیر فی بها. و لامعه ای مضیئه. و لا تواریها ای لا تسترها. و روی: الا مبرقعا.
روی ان رسولالله صلی الله علیه و آله قال لطلحه و الزبیر: یوما انکما لتحاربان علیا و انتما ظالمان و کان انس حاضرا فلما کان یوم الجمل قال علیهالسلام لانس ذکر طلحه و الزبیر ما سمعت رسولالله یقول لهما فی حقی و فی حربهما لی فمنعه انس عن ذلک و هو قوله. فلوی عنه: ای امیل و صرف عنه، و قال: انا ناس لذلک، فدعا علیهالسلام علیه بالبرص ففعل. و قوله بیضاء: تفسیر للضمیر فی بها و انتصابه بفعل مضمر ای اعنی بیضاء.
امام (علیه السلام) انس بن مالک را وقتی که به بصره آمد به نزد طلحه و زبیر فرستاد تا سخنی را که از رسول خدا دربارهی آنها شنیده بود به ایشان خاطرنشان کند. انس خودداری کرد و چون نزد آن بزرگوار بازگشت، عرض کرد: آن سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را فراموش کردهام. حضرت فرمود: (اگر دروغ بگویی، خداوند تو را به خاطر آن به سفیدی درخشانی مبتلا کند که عمامه هم آن را نپوشاند). سیدرضی میگوید: (مقصود از آن پیسی است که بعدها این بیماری در انس پیدا شد و او بدون روبند در بین جمعیت ظاهر نمیشد). امام (علیه السلام) او را نزد آن دو نفر (طلحه و زبیر) فرستاد تا آنچه را از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) شنیده بود به یاد آنها آورد. و آن حضرت (صلی الله علیه و آله) فرموده بود: شما دو تن با علی جنگ خواهید کرد در حالی که نسبت به او ستمکارید. و چون انس با کسی برخورد که او را از این کار منصرف کرد و رای او را برگرداند، نزد امام (علیه السلام) بازگشت، و امام (علیه السلام) بر او نفرین کرد و نفرینش قبول افتاد. کلمهی: بیضاء در محل جر، بدل از ضمیر در بهار است.
وَ قَالَ علیه السلام لِأَنَسِ بْنِ مَالِکٍ وَ قَدْ کَانَ بَعَثَهُ إِلَی طَلْحَةَ وَ اَلزُّبَیْرِ لَمَّا جَاءَ إِلَی اَلْبَصْرَةِ یُذَکِّرُهُمَا شَیْئاً مِمَّا [قَدْ]
سَمِعَهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص فِی مَعْنَاهُمَا فَلَوَی عَنْ ذَلِکَ فَرَجَعَ إِلَیْهِ فَقَالَ إِنِّی أُنْسِیتُ ذَلِکَ الْأَمْرَ فَقَالَ ع إِنْ کُنْتَ کَاذِباً فَضَرَبَکَ اللَّهُ بِهَا بَیْضَاءَ لاَمِعَةً لاَ تُوَارِیهَا الْعِمَامَةُ.
[قال یعنی البرص فأصاب أنسا هذا الداء فیما بعد فی وجهه فکان لا یری إلا متبرقعا ]
المشهور أن علیا ع ناشد الناس الله فی الرحبة بالکوفة فقال أنشدکم الله رجلا سمع رسول الله ص یقول لی و هو منصرف من حجة الوداع من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه فقام رجال فشهدوا بذلک فقال ع لأنس بن مالک لقد حضرتها فما بالک فقال یا أمیر المؤمنین کبرت سنی و صار ما أنساه أکثر مما أذکره فقال له إن کنت کاذبا فضربک الله بها بیضاء لا تواریها العمامة فما مات حتی أصابه البرص.
فأما ما ذکره الرضی من أنه بعث أنسا إلی طلحة و الزبیر فغیر معروف و لو کان قد بعثه لیذکرهما بکلام یختص بهما من رسول الله ص لما أمکنه أن یرجع فیقول إنی أنسیته لأنه ما فارقه متوجها نحوهما إلا و قد أقر بمعرفته و ذکره فکیف یرجع بعد ساعة أو یوم فیقول إنی أنسیته فینکر بعد الإقرار هذا مما لا یقع.
و قد ذکر ابن قتیبة حدیث البرص و الدعوة التی دعا بها أمیر المؤمنین ع علی أنس بن مالک فی کتاب المعارف فی باب البرص ( المعارف 580. ) من أعیان الرجال و ابن قتیبة غیر متهم فی حق علی ع علی المشهور من انحرافه عنه
(و قال علیهالسلام: لانس بن مالک) فرمود آن حضرت علیهالسلام مر انس بن مالک را (و قد کان بعثه) وقتی که فرستاده بود او را (الی طلحه و الزبیر) به سوی طلحه و زبیر (لما جاء الی البصره) در حینی که آمده بودند ایشان به سوی بصره (یذکر هما شیئا سمعه) که به یاد دهد انس ایشان را چیزی که شنیده بود (من رسولالله (صلی الله علیه و آله)) از پیغمبر خدا (صلی الله علیه و آله) (فی معناهما) در معنی خروج ایشان از فرمان امیرالمومنین علیهالسلام چه حضرت پیغمبر گفته بود به طلحه و زبیر که: (انکما ستقاتلان علیا و انتما له ظالمان) یعنی زود باشد که شما مقاتله کنید با علی علیهالسلام و شما از ظالمان باشید و او مظلوم. و انس از جمله حاضران مجلس بود. و چون روز جمل واقع شد آن حضرت او را فرستاد به سوی ایشان برای شهادت. (فلوی عن ذلک) پس پیچیده شد از آن شهادت و اعراض نمود از آن (فرجع الیه علیهالسلام) پس بازگشت به سوی آن حضرت. (فقال) پس گفت: (انی انسیت ذلک الامر) به درستی که من فراموش گردانیده شدم از آن امر. یعنی الحال به یاد ندارم قول پیغمبر را (فقال علیهالسلام) پس حضرت فرمود که: (ان کنت کاذبا) اگر باشی ای انس دروغگوینده در این گفتار (فضربک الله بها) پس ظاهر سازاد به تو خدای تعالی به سبب آن کلمه کاذبه (بیضاء لامعه) سفیدی درخشان و اصح آن است که (بیضاء) در موضع جر باشد به اینکه بدل از ضمیر در (بها) باشد یعنی آشکارا کند به تو حق سبحانه قطعه سفید درخشنده را (لا تواریها العمامه) که نپوشاند آن را دستار. (یعنی البرص) اراده فرمود به این گفتار، علت برص را که ظاهر شود بر رخسار. (فاصاب انسا) پس رسید به انس بن مالک (هذا الداء) این درد و مبتلا شد به این مرض (فیما بعد) در زمانی که بعد از این مقال بود. یعنی در اندک زمانی برص پیدا شد (فی وجهه) در روی نامبارک او (فکان لا یری) پس بود که دیده نمیشد (الا مبرقعا) مگر در حالتی که برقع افکنده شده بود بر او و در بعضی روایت (متبرقعا) یعنی مگر بقع پوشیده به جهت خجالت و شرمندگی. شیخ جمال المله و الدین مطهر قدس الله روحهالاطهر در منتهی الفصول آورده که امیرالمومنین علیهالسلام مردمان را به گواهی خواند در قول حضرت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) که: (من کنت مولاه فعلی مولاه) پس دوازده مرد از انصار گواهی دادند و انس بن مالک گواهی نداد. و حضرت فرمود که: ای انس چه موضع میکند تو را از شهادت و حال آنکه تو از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) شنیدهای آنچه این جماعت شنیدهاند!؟ در جواب گفت که یا امیرالمومنین به کبر سن رسیدهام و فراموشی مرا دریافته. حضرت فرمود که: (اللهم ان کان کاذبا فاضربه ببیاض لا تورایه العمامه) به اندک زمان، علت برص او را طاری شد. لعنه الله علی من کتم الشهاده الحقه و اتبع هواه المضله.
و فرمود آن حضرت با انس بن مالک و او را فرستاده بود پیش طلحه و زبیر وقتی که به بصره آمده بود تا یاد آورد ایشان را سخنی که از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم شنیده بود درباره ایشان و در آن معنی که ایشان با آن حضرت مقاتله خواهند کرد و در آن ظالم خواهند بود (فلوی عن ذلک) پس انس پیچیده شد از آن خبر یعنی برگردانیده شده از اظهار آن سر بپیچد، و بازگشت به خدمت آن حضرت و گفت: از من فراموش گردیده است آن حال در یاد من نمانده است پس آن حضرت فرمود: قال السید رضی الله عنه: یعنی البرص فاصاب انسا هذا الداء فیما بعد فی وجهه فکان لا یری الا مبرقعا اگر دروغ گوئی بزند بر تو خدای به آن دروغ سفیدی درخشانی که نپوشد آن را عمامه، سید رضی الله عنه میگوید: یعنی (برص) پس انس را از آن علت بعد از آن در روی افتاد و دیده نمیشد مگر با برقع. گویند: اول برص در سرش پیدا شد، کمکم فرود میآمد و او عمامه پیش میکشید تا به روی رسید پس برقع بر روی افکند، و کیفیت این خبر و سبب این نفرین نوعی دیگر مذکور شده.
و قال علیهالسلام: «لانس بن مالک و قد کان بعثه الی طلحه و الزبیر، لما جاء الی البصره، یذکرهما شیئا سمعه من رسول الله، صلی الله علیه و آله، فی معناهما، فلوی عن ذلک، فرجع الیه، فقال: انی انسیت ذلک الامر، فقال علیهالسلام: «ان کنت کاذبا، فضربک الله بها بیضاء لامعه لاتواریها العمامه» یعنی البرص، فاصاب انسا هذا الداء فیما بعد فی وجهه، فکان لایری الا مبرقعا.» یعنی و گفت علیهالسلام مر انس پسر مالک را در حالتی که بود که میفرستاد او را به سوی طلحه و زبیر که در وقتی که آمد به بصره، به یاد ایشان بیارد چیزی را که شنیده است از رسول خدا، صلی الله علیه و آله، در صفت ایشان. و آن این بود که روزی رسول خدا، صلی الله علیه و آله، گفت به طلحه و زبیر و انس حاضر بود، که هر آینه شما دو نفر محاربه خواهید کرد با علی علیهالسلام و حال آنکه شما دو نفر ظالم و ستمکار باشید، پس انس درپیچید خود را از به خاطر آوردن ایشان و شهادت آنچه را که شنیده بود، پس برگشت از بصره به سوی او علیهالسلام، گفت که من فراموش کرده بودم آنچه را که از پیغمبر صلی الله علیه و آله شنیده بودم، به آن جهت چیزی در آن امر به ایشان نگفتم، پس گفت علیهالسلام که اگر باشی تو دروغگوی در این قول، پس بزند به تو خدا، به سبب آن، لکهی سفید درخشندهای که پنهان نکند آن را عمامه، یعنی بر صورت تو که جای پنهان ساختن عمامه نیست.
سید رحمهالله میگوید که قصد کرد علیهالسلام برص را، پس رسید به انس این درد بعد از آن نفرین در صورت او، پس بود که دیده نمیشد انس مگر با نقاب، تا بر کسی ظاهر نشود پیس بودن آن پیس.
اللغه: (لوی) عن الامر: تثاقل. (البرص): مرض یحدث فی الجسم کله قشرا ابیض و یسبب للمریض حکا مولما- المنجد-. المعنی: قال ابنمیثم: ما کان بعثه الیهما لیذکرهما به هو ما سمعه من رسولالله (صلی الله علیه و آله) انه قال لطلحه و الزبیر: ستقاتلان علیا و انتما له ظالمان، فلما بعثه لقی من صرفه و لوی رایه عن ذلک، فرجع. و قال الشارح المعتزلی بعد نقل دعائه علیه فی موقف آخر مشهور و انه فی هذا الموقف غیر معروف: و لو کان قد بعثه لیذکرهما بکلام یختص بهما من رسولالله صلی الله علیه و آله لما امکنه ان یرجع فیقول انی انسیته- الخ. اقول: لا وجه لنفی الامکان بعد تزلزله فی الایمان کما اعترف به فی العدول عن اداء الشهاده و لو فی غیر هذا المکان، و استحقاقه للدعاء علیه من معدن الرحمه علی الامه حتی ابتلی بالبرص طول عمره. الترجمه: انس بن مالک را فرمود تا نزد طلحه و زبیر رود که بمخالفت او به جبههی جمل آمده بودند و آنها را بدانچه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در این زمینه شنیده بود یادآوری کند (و آن این بود که شنیده بود رسول خدا بدانها فرمود: شما با علی در نبرد خواهید بود در حالیکه نسبت به او ستمکار هستید). انس از انجام فرمان آن حضرت سرپیچی کرد و تکاهل نمود و معتذر شد که من آن را فراموش کردم و آن حضرت به او چنین فرمود: اگر دروغ بگوئی خداوندت ببرص درخشانی گرفتار کند که عمامه آن را پنهان نکند. سیدرضی رحمه الله علیه گوید: چهره انس به مرض برص گرفتار شد و بعد از آن دیده نمیشد مگر با روبندی که برو بسته بود.
در جنگ جمل علی انس را*** در نزد زبیر طلحه افکند
تا آنچه شنیده از پیمبر ***یادآورشان کند دهد پند
فرمان علی نبرد بدبخت*** شرمی ننمود از خداوند
گفتا که مرا شده فراموش*** گفتار رسول اندرین بند
فرمود اگر دروغ گوئی ***گردد برصت به چهره پیوند
گردد رخت از برص درخشان*** چونانکه نه در عمامه پنهان
(الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) قال: - یعنی البرص- فاصاب انسا هذا الداء فیما بغد فی وجهه، فکان لا یری الا متبرقعا. اقول: قال ابن ابیالحدید: المشهور ان علیا (علیه السلام) ناشد الناس الله فی الرحبه بالکوفه. فقال: انشدکم الله رجلا سمع النبی (صلی الله علیه و آله) یقول لی، و هو منصرف من حجه الوداع: (من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه) فقام رجال فشهدوا بذلک. فقال (علیه السلام) لانس بن مالک لقد حضرتها فما بالک؟! فقال یا امیرالمومنین کبرت سنی، و صار ما انساه اکثر مما اذکره. فقال له: (ان کنت کاذبا فضربک الله بها بیضاء لا تواریها العمامه) فما مات حتی اصابه البرص. فاما ما ذکره الرضی من انه بعث انسا الی طلحه (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) و الزبیر فغیر معروف- الی ان قال- و قد ذکر ابن قتییه حدیث البرص، و الدعوه التی دعا بها امیرالمومنین (علیه السلام) علی انس فی کتاب (المعارف) فی باب البرص من اعیان الرجال، و ابن قتییه غیر متهم فی حق علی (علیه السلام) علی المشهور من انحرافه عنه. قلت: الامر کما ذکر ابن ابیالحدید من کون دعائه علی انس بالبرص لانکاره حدیث غدیر خم. فروی المفید فی (ارشاده) عن اسماعیل بن عمیر قال: حدثنی مصعر بن کدام. قال: حدثنا طلحه بن عمیره. قال: انشد علی (علیه السلام) الناس فی قول النبی (صلی الله علیه و آله): (من کنت مولاه فعلی مولاه) فشهد اثناعشر رجلا من الانصار، و انس بن مالک فی القوم لم یشهد. فقال له علی (علیه السلام): یا انس! قال: لبیک. قال: ما یمنعک ان تشهد، و قد سمعت ما سمعوا؟ قال: یا امیرالمومنین! کبرت و نسیت. فقال امیرالمومنین (علیه السلام): (اللهم ان کان کاذبا فاضربه ببیاض- او بوضع- لا تواریه العمامه). قال طلحه: فاشهد بالله لقد رایتها بیضاء بین عینیه. و رواه الکشی فی (رجاله) مع زیاده شهود البراء بن عازب، و عدم شهادته و دعائه (علیه السلام) علیه بالعمی. فقال: روی عبدالله بن ابراهیم، عن ابیمریم الانصاری، عن المنهال بن عمرو، عن زر بن جیش. قال: خرج علی (علیه السلام) من القصر. فاستقبله رکبان متقلدون بالسیوف علیهم العمائم. ققالوا: (السلام علیک یا امیرالمومنین و رحمه الله و برکاته. السلام علیک یا مولانا) فقال علی (علیه السلام) من هاهنا من اصحاب النبی (صلی الله علیه و آله). فقام خالد بن زید ابوایوب، و خزیمه بن ثابت ذو الشهادتین، و قیس بن سعد بن عباده، و عبدالله بن بدیل (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) بن ورقاء فشهدوا جمیعا انهم سمعوا النبی (صلی الله علیه و آله) یقول یوم غدیر خم: (من کنت مولاه فعلی مولاه). فقال علی (علیه السلام) لانس بن مالک، والبراء بن عازب: (ما منعکما ان تقوما فتشهدا فقد سمعتما کما سمع القوم)؟ ثم قال: (اللهم ان کانا کتماها معانده فابتلهما) فعمی البراء بن عازب، و برص قدما انس بن مالک. فحلف انس ان لا یکتم منقبه لعلی (علیه السلام)، و لا فضلا ابدا، و اما البراء فکان یسال عن منزله فیقال هو فی موضع کذا و کذا. فیقول: کیف یرشد من اصابته الدعوه. قلت: (و قدما انس بن مالک): فیه مصحف (و قدام راس انس بن مالک) من النسخه. فمثله فیها کثیر کما برهنا علیه فی رجالنا. و رواه الصدوق فی (خصاله) و فی (امالیه) مع زیاده البراء، و نفرین آخرین الاشعث، و خالد البجلی. و فی خبره: ثم اقبل علی انس. فقال: ان کنت سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: (من کنت مولاه فعلی مولاه) ثم لم تشهد لی الیوم. فلا اماتک الله حتی یبتلیک ببرص لا تغطیه العمامه. قال جابر الانصاری: و الله لقد رایت انسا، و قد ابتلی ببرص یغطیه بالعمامه فما تستره. الخبر. و رواه ابن قتیبه فی (معارفه) قال: انس بن مالک: کان بوجهه برص، و ذکر قوم ان علیا (علیه السلام) ساله عن قول النبی (صلی الله علیه و آله): (اللهم وال من والاه و عاد من عادا) فقال کبرت سنی و نسیت. فقال له علی (علیه السلام): (ان کنت کاذبا فضربک الله ببیضاء لا تواریها العمامه). و رواه ابن ابیالحدید فی شرح قوله (علیه السلام) (اما انه سیظهر علیکم رجل (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) رحب البلعوم) عن شیوخ البغدادیین. قالوا: ناشد علی (علیه السلام) الناس برحبه القصر: ایکم سمع النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: (من کنت مولاه فعلی مولاه)- الخ. و قال ابن میثم: روی عثمان بن مطرف ان رجلا سال انس بن مالک فی آخر عمره عن علی (علیه السلام). فقال: انی آلیت ان لا اکتم حدیثا سئلت عنه فی علی بعد یوم الرحبه، ذاک راس المتقین یوم القیامه سمعته و الله من نبیکم. و بالجمله، المشهور عند العامه و الخاصه ان دعاءه (علیه السلام) علی انس بالبرص کان لانکاره قول النبی (صلی الله علیه و آله) فی غدیر خم: (من کنت مولاه فعلی مولاه) و نقل الرضی کونه لما انکر شیئا سمعه من النبی (صلی الله علیه و آله) فی طلحه و الزبیر کما مر، و روی (الامالی) کونه لما انکر حدیث الطیر یوم الدار فروی عن ابیهدبه قال: رایت انس بن مالک معصوبا بعصابه. فسالته عنها- فقال: هی دعوه- علی. فقلت له: و کیف کان ذلک (علیه السلام) قال: اهدی الی النبی (صلی الله علیه و آله) طائر مشوی. فقال: اللهم ائتنی باحلد خلقک الیک یاکل معی هذا الطیر. فجاء علی (علیه السلام) فقلت له: النبی (صلی الله علیه و آله) عنک مشغول، و احببت ان یکون رجلا من قومی- الی ان قال- فلما کان یوم الدار استشهدنی علی فکتمته فقلت: انی نسیته. فرفع علی (علیه السلام) یده الی السماء فقال: اللهم ارم انسا بوضح لا یستره - ثم کشف العصابه عن راسه- فقال: هذه دعوه علی، هذه دعوه علی. و فی (المناقب): نظم ذلک الحمیری فقال: نبئت ان ابانا کان عن انس یروی حدیثا عجیبا معجبا عجبا فی طائر جاء مشویا به بشر یوما و کان رسول الله محتجبا (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) الی ان قال: فقد دعا ربه المحجوب فی انس بان یحل به سقم حوی کربا فناله السوء حتی کان یرفعه فی وجهه الدهر حتی مات منتقبا و حیث ان کلا من الخبرین متواتر یمکن استشهاده (علیه السلام) من انس مره لهذا و اخری لذاک، و یکون انس انکر کلیهما فدعا (علیه السلام) علیه، و یکون ظهر اثر الدعاء بعد الثانی، ولکن الاستشهاد لخبر الغدیر مشهور مستفیض کما عرفت، و لخبر الطیر خبر واحد مثل الاستشهاد لما سمع فی طلحه و الزبیر الا ان خبر الطیر واحد مسند، و للاخیر خبر مرفوع. هذا، و قد عرفت من خبر الکشی ان البراء بن عازب ایضا لم یشهد لخبر الغدیر لما استنشده (علیه السلام) فدعا علیه بالعمی. و روی (الارشاد): ان زید بن ارقم ایضا لم یشهد. فدعا (علیه السلام) علیه بالعمی ایضا. فقال: روی ابواسرائیل عن الحکم بن ابیسلیمان الموذن عن زید بن ارقم قال: انشد علی (علیه السلام) الناس فی المسجد. فقال: انشد الله رجلا سمع النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: (من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه) فقام اثن عشر بدریا، سته من الجانب الایمن، و سته من الجانب الایسر. فشهدوا بذلک فقال زید بن ارقم: و کنت انا فی من سمع ذلک فکتمته فذهب الله ببصری و کان یندم علی ما فاته من الشهاده و یستغفر الله. و روی الجزری فی (اسد غابته) کتمان عبدالرحمن بن مدلج، و یزید بن ودیعه و دعاءه (علیه السلام) علیهما بالعمی ایضا، فروی عن ابیاسحاق. قال: حدثنی (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) عمرو بن ذی مر، و یزید بن نثیع، و سعید بن ومب، و هانی بن هانی، و حدثنی من لا احصی ان علیا (علیه السلام) نشد الناس فی الرحبه من سمع قول النبی (صلی الله علیه و آله) (من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم، وال من والاه و عاد من عاداه)، فقام نفر فشهدوا انهم سمعوا ذلک من النبی (صلی الله علیه و آله)، و کتم قوم، فما خرجوا من الدنیا حتی عموا، و اصابتهم آفه، منهم یزید بن ودیعه و عبدالرحمن بن مدلج. و ممن روی استنشاده (علیه السلام)، یعلی بن مره. روی ایضا (اسد الغابه) عن عمر بن عبدالله بن یعلی بن مره عن ابیه عن جده قال: سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: (من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه)، فلما قدم علی (علیه السلام) الکوفه نشد الناس من سمع ذلک من النبی (صلی الله علیه و آله) فانتشد له بضعه عشر رجلا فیهم عامر بن لیلی الغفاری. و روی الخبر فی عنوان زید بن شراحیل الانصاری، و عده فی من شهد و رواه فی عنوان ناجیه بن عمرو الخزاعی و عده فی من شهد. و ممن روی استنشاده (علیه السلام): الاصبغ بن نباته. روی الجزری ایضا فی (اسده) باسناده عنه. قال: نشد علی (علیه السلام) الناس فی الرحبه: من سمع النبی (صلی الله علیه و آله) یوم غدیر خم ما قال الا قام قال: و لا یقوم الا من سمع النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: فقام بضعه عشر رجلا فیهم ابوایوب الانصاری، و ابو عمره بن محصن، و ابوزینب، و سهل بن حنیف، و خزیمه بن ثابت، و عبدالله ابن ثابت الانصاری، و حبشی بن جناده السلولی، و عبید بن عازب الانصاری، و النعمان بن عجلان الانصاری، و ثابت بن ودیعه الانصاری، و ابوفضاله (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) الانصاری، و عبدالرحمن بن عبد رب الانصاری، فقالوا: نشهد انا سمعنا النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: (الا ان الله عز و جل ولیی و انا ولی المومنین، الا فمن کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، و احب من احبه، و ابغض من ابغضه، و اعن من اعانه). و من هذا الخبر یظهر کون ابیایوب، و ابیعمره، و ابیزینب، و سهل بن حنیف، و ذی الشهادتین، و عبدالله بن ثابت، و حبشی السلولی، و عبید الانصاری و النعمان الانصاری، و ثابت الانصاری، و ابیفضاله الانصاری، و عبدالرحمن الانصاری ممن سمع قول النبی (صلی الله علیه و آله) فی غدیر خم. کما یظهر من الخبر السابق سماع یعلی بن مره، و عامر بن لیلی الغفاری، و زید بن شراحیل الانصاری، و ناجیه بن عمرو الخزاعی ایضا، قوله (صلی الله علیه و آله)، من الاخبار الاتیه سماع جمع آخر. و ممن روی استنشاده (علیه السلام) ابوالطفیل فروی الجزری فی (الاسد) ایضا عنه قال: کنا عند علی (علیه السلام). فقال: انشد الله تعالی من شهد یوم غدیر خم الا قام. فقام سبعه عشر رجلا منهم ابوقدامه الانصاری. فقالوا: نشهد انا اقبلنا مع النبی (صلی الله علیه و آله) من حجه الوداع، حتی اذا کان الظهر خرج فامر بشجرات فشددن و القی علیهن ثوب. ثم نادی الصلاه فخرجنا فصلینا، ثم قام فحمد الله تعالی و اثنی علیه. ثم قال: ایها الناس! اتعلمون ان الله عز و جل مولای و انا مولی المومنین، و انا اولی بکم من انفسکم؟ سیقول ذلک مرارا- قلنا: نعم. و هو آحذ بیدک یقول: (من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه)- ثلاث مرات-. (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) و منهم زاذان فروی (مسند احمد بن حنبل)، و (سنن الترمذی) کما فی (تذکره سبط ابن الجوزی) عن زاذان قال: سمعت علیا (علیه السلام) یقول فی الرحبه، و هو ینشد الناس یقول: انشد الله رجلا سمع النبی (صلی الله علیه و آله) یقول فی یوم غدیر خم: (من کنت مولاه فعلی مولاه)! فقام ثلاثهعشر رجلا من الصحابه. فشهدوا انهم سمعوا النبی (صلی الله علیه و آله) یقول ذلک. و زاد الثانی فی قول النبی (صلی الله علیه و آله): (اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، و ادر الحق معه کیفما دار، و حیث دار) و حکم بکون الحدیث حسنا. و منهم بریده. فروی (فضائل احمد بن حنبل) کما فی (التذکره) ایضا عن بریده قال: لما انشد علی (علیه السلام) الناس فی الرحبه، قام خلق کثیر فشهدوا له بذلک. و فی لفظ (فقام ثلاثون رجلا فشهدوا). و منهم عمرو بن ذی مر، و یزید بن نثیع، و سعید بن وهب، و هانی بن هانی و قد مر فی روایه (اسد الغابه) عن ابیاسحاق عنهم، و عن جمع آخر لا یحصیهم روایه ذلک. و منه یظهر تواتر استنشاده (علیه السلام) کتواتر اصل قول النبی (صلی الله علیه و آله). و فی (الاغانی) مسندا عن یزید بن عیسی بن مروق قال: کنت بالشام زمن ولی عمر بن عبدالعزیز فجئته فقال لی: ممن انت؟ قلت: من اهل الحجاز. قال: من ایهم؟ قلت: من المدینه قال: من ایهم؟ قلت: من قریش قال: من ایهم؟ قلت: من بنیهاشم. قال: من ای بنیهاشم؟ قلت: مولی علی. قال: من علی: فسکت. قال: من؟ قلت: ابن ابیطالب. و کان متکئا علی ازار و کساء من صوف، فجلس (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) و طرح الکساء ثم وضع یده علی صدره و قال: انا و الله مولی علی. ثم قال: اشهد علی عدد ممن ادرک النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): من کنت مولاه فعلی مولاه- الخبر. و کما برص انس، و عمی البراء بن عازب، و زید بن ارقم، و یزید بن ودیعه، و عبدالرحمن بن مدلج، و جمع آخر لادعائهم النسیان کذبا، کذلک نزل العذاب علی الفهری الذی انکر علی النبی (صلی الله علیه و آله) قوله ذلک عنادا. فروی الثعلبی فی تفسیر قوله تعالی: (سال سائل بعذاب واقع) ان النبی (صلی الله علیه و آله) لما قال ما قال فی علی (علیه السلام) طار فی الاقطار، و شاع فی البلاد و الامصار. فبلغ ذلک الحرث بن النعمان الفهری. فاتاه علی ناقه له فاناخها علی باب المسجد ثم عقلها، و جاء فدخل المسجد. فجثا بین یدی النبی (صلی الله علیه و آله) فقال: یا محمد! انک امرتنا ان نشهد ان لا اله الا الله، و انک رسوله. فقبلنا ذلک منک، و امرتنا ان نصلی فی الیوم و اللیله خمس صلوات، و ان نصوم شهر رمضان، و نحج البیت، و نزکی اموالنا. فقبلنا منک ذلک. ثم لم ترض بهذا حتی رفعت بضبع ابن عمک، و فضلته علی الناس و قلت: (من کنت مولاه فعلی مولاه) فهذا شیء منک او من الله؟ فقال النبی (صلی الله علیه و آله) و قد احمرت عیناه: (و الله الذی لا اله الا هو انه من الله و لیس منی) قالها ثلاثا. فقام الحرث و هو یقول: (اللهم ان کان ما یقول محمد حقا فارسل علینا حجاره من السماء او ائتنا بعذا الیم) فو الله ما بلغ ناقته حتی رماه الله من السماء بحجر فوقع علی هامته فخرج من دبره و مات، و انزل تعالی: (سال سائل بعذاب واقع للکافرین لیس له دافع من الله ذی المعارج). (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) و لو اردنا استقصاء روایاته لاحتجنا الی مجلدات ضخام قال السروی فی (مناقبه): ذکر حدیث غدیر خم محمد بن اسحق صاحب المغازی، و البلاذ ری، و مسلم، و ابونعیم الاصبهانی، و الدار قطنی، و ابن مردویه، و ابن شهمین، و الباقلانی، و الجوینی، و الثعلبی، و الخرکوشی، و السمعانی، و ابن ابیشیبه، و ابن الجعد، و شعبه، و الاعمش، و ابن عیاش، و الشعبی، و الزهری، و ابن البیع و ابن ماجه، و ابن عبد ربه، و الاسکافی، و ابویعلی الموصلی. قال: و رواه احمد بن حنبل من اربعین طریقا، و ابن بطه من ثلاث و عشرین طریقا، و ابن جریر الطبری من نیف و سبعین طریقا فی (کتاب الولایه)، و ابن عقده من مئه و خمسه طرق، و الجعابی من مئه و خمسهعشر طریقا. قال: و صنف علی بن هلال المهلبی کتاب (الغدیر)، و ابن عقده کتاب (من روی غدیرخم)، و مسعود الشجری کتاب (رواه خبر الغدیر)، و استخرج منصور الرازی فی کتابه اسماء رواته علی حروف المعجم. و اخواننا یقولون: لو کان لم یحتج به امیرالمومنین (علیه السلام) یوم السقیفه، فقد عرفت فی المتواتر احتجاجه به ایام خلافته. فانکره جمع حتی دعا علیهم کما مر. و مع کونه فوق التواتر فقد انکره بعضهم راسا قال الحموی فی ادبائه فی عنو ان محمد بن جریر الطبری: قال بعض الشیوخ ببغداد بتکذیب غدیر خم، و قال: ان علیا کان بالیمن فی الوقت الذی کان النبی (صلی الله علیه و آله) بغدیر خم، و بلغ ذلک الظبری فابتدا بالکلام فی فضائل (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) علی (علیه السلام)، و ذکر طریق حدیث خم. و روی (امالی المفید) عن ابن عقده قال: قال محمد بن نوفل الصیرفی: کنت عند الهیثم بن حبیب الصیرقی، فدخل علینا ابوحنیفه. فذکرنا علیا (علیه السلام)، و دار بیننا کلام. فقال ابوحنیفه: قلت لاصحابنا: لا تقروا لهم بحدیث غدیر خم فیخصموکم فتغیر وجه الهیثم و قال: لم لا تقرون به؟ اما هو عندک؟ قال: بلی و قد رویته. قال: فلم لا تقرون به، و قد حدثنا به حبیب بن ابیثابت عن ابیالطفیل عن زید بن ارقم ان علیا (علیه السلام) نشد الناس فی الرحبه من سمعه. فقال ابوحنیفه: افلا ترون انه قد جری فی ذلک حوض حتی نشد علی الناس لذلک؟ فقال الهیثم: فنحن نکذب علیا او نرد قوله؟ فقال ابوحنیفه: ما نکذب علیا و لا نرد قولا قاله، ولکنک تعلم ان الناس قد غلا منهم قوم. فقال الهیثم: یقول النبی (صلی الله علیه و آله) و یخطب به، و نشفق نحن و نتقیه بغلو غال او قول قال؟ ثم جاء من قطع الکلام. تری ان امامهم اباحنیفه اقر بانکارهم لخبر غدیر خم تعمدا فی قبال الشیعه لئلا یغلبوهم، کالیهود الذین کانوا (اذا خلا بعضهم الی بعض قالوا: اتحدثونهم بما فتح الله علیکم لیحاجوکم به عند ربکم اقلا تعقلون، اولا یعلمون ان الله یعلم ما یسرون و ما یعلنون). و عمل ائمه لغتهم و بلدانهم بقول ابیحنیفه و وصیته، کالجوهری، و الفیروزآبادی، و الجزری، و الحموی فی کتبهم، فسکتوا عن الاشاره الی شیء من ذلک فی (غدیر) و (خم) کان لم یکن شیئا: (یریدون ان یطفئوا (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) نور الله بافواههم و یابی الله الا ان یتم نوره و لو کره الکافرون)، (و انما قال ابن درید منهم فی (جمهرته) فی (خم): (و خم غدیر معروف، و هو الموضع الذی قام فیه النبی (صلی الله علیه و آله) خطیبا بفضل امیرالمومنین علی (علیه السلام)) و ان کان هو ایضا لوح و لم یصرح. و من العجب ان ذاک الشیخ البغدادی الناصبی قال فی قصیدته فی انکار الغدیر: ثم مررنا بغدیر خم کم قائل فیه بزور جم علی علی و النبی الامی فهل اراد ان مر فی عصره علی الغدیر ان یری النبی (صلی الله علیه و آله) قائما الی زمانه آخذا بید علی (علیه السلام) قائلا فیه ذاک القول. فاذا کان ذلک مستندا لانکاره فلینکر مقام ابراهیم. فانه اذا مر علیه لم یر ابراهیم ثمه. و بعضهم حمل اخباره علی انه کان قضیه خاصه فی واقعه، و انه وقع بینه و بین زید بن حارثه مخاصمه. ففی (العقد الفرید): ان المامون لما جمع اربعین من اجله علماء العامه، و فیهم یحیی بن اکثم قاضی القضاه، و کان متکلمهم اسحاق بن ابراهیم بن اسماعیل بن حماد بن زید لیسجل علیهم افضلیه امیرالمومنین (علیه السلام)، و انه کان اولی الناس بالخلافه بعد النبی (صلی الله علیه و آله) قال لاسحاق فی ما قال: (هل تروی حدیث الولایه؟ قال: نعم. قال: اروه، ففعل. فقال له: اارایت هذا الحدیث هل اوجب علی ابیبکر و عمر ما لم یوجب لهما علیه؟ فقال: ان الناس ذکروا ان الحدیث انما کان بسبب زید بن حارثه لشیء (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) جری بینه و بین علی، و انکر ولاء علی. فقال النبی (صلی الله علیه و آله): (من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه) فقال له المامون: فی ای موضع قال هذا؟ الیس قاله بعد منصرقه من حجه الوداع؟ قال: اجل. قال المامون: فان زیدا قتل بموته قبل الغدیر. ثم کیف رضیت بهذا لنغسک، ارایت لو ان ابنا لک قد اتت علیه خمسعشره سنه یقول مولای مولی ابن عمی، فاعلموا ایها الناس ذلک، اکنت منکرا علیه تعریفه الناس ما لا یجهلون؟ فقال اسحاق: اللهم نعم. فقال له المامون: افتنزه ابنک عما لا تنزه عنه النبی (صلی الله علیه و آله)؟! ویحکم! لا تجعلوا فقهاءکم اربابکم. ان الله تعالی یقول فی کتابه: (اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون النه) لم یصلوا لهم، و لا صاموا، و لا زعموا انهم ارباب، ولکن امروهم فاطاعوا امرهم. و بعضهم انکر دلالته بان المولی مجمل لاشتراکه بین معان منها ابن العم کقول الشاعر: مهلا بنی عمنا مهلا موالینا و هو لیس باقل خبطا من سابقه فهل کان النبی (صلی الله علیه و آله) مجنونا یخبر بالامور التی یعلمها کل احد مع انه کما اکذب السابق موت زید قبل قول النبی (صلی الله علیه و آله) ذاک. کذلک یبطل هذا ان النبی (صلی الله علیه و آله) کان ابن عم الطالب و عقیل و جعفر، و لم یکن امیرالمومنین (علیه السلام) ابن عمهم بل اخاهم. فلا تصدق الجمله. مع ان النبی (صلی الله علیه و آله) لم یقل ذاک الکلام بدون المقدمه، بل قررهم اولا کرارا بانی الست اولی بکم من انفسکم حیث جعل الله تعالی ذلک لی فی (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) القرآن: فقالوا فی کل مره: بلی، ثم اخذ بعضد امیرالمومنین (علیه السلام) و قال: (من کنت مولاه فهذا علی مولاه) فیکون الکلام صریحا فی ان کل من کنت اولی منه بنفسه فعلی اولی منه بنفسه. و کیف لم یکن الکلام صریحا، و قد نظم القصه حصان بن ثابت. فقال: ینادیهم یوم الغدیر نبیهم بخم فاسمع بالرسول منادیا و قال فمن مولاکم و ولیکم؟ فقالوا و لم یبدوا هناک التعامیا الهک مولانا و انت ولینا و ما لک منا فی الولایه عاصیا فقال له قم یا علی فاننی رضیتک من بعدی اماما و هادیا قال سبط ابن الجوزی: روی ان النبی (صلی الله علیه و آله) لما سمع حسانا ینشد هذه الابیات. قال له: لا تزال مویدا بروح القدس ما نصرتنا و نافحت عنا بلسانک. و کیف لیس بصریح، و قد نظم القصه قیس بن سعد بن عباده. فقال: و علی امامنا و امام لسوانا به اتی التنزیل یوم قال النبی من کنت مولاه فهذا مولاه خطب جلیل و ان ما قاله النبی علی الامه حتم ما فیه قال و قیل و کیف لیس بصریح و قد اوضح کتاب الله تعالی فقال: (انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه و یوتون الزکاه و هم راکعون) و لا ریب فی ان الایه نزلت لما اعطی امیرالمومنین خاتمه فی الصلاه فی الرکوع سائلا سال. و کیف یکون مجملا، و قد لقی فاروقهم امیرالمومنین (علیه السلام) بعد قول (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) النبی (صلی الله علیه و آله) فیه علی ما رواه (فضائل احمد بن حنبل) فقال: هنیئا لک یا ابن ابیطالب اصبحت و امسیت مولای و مولی کل مومن و مومنه. هب اولئک الروساء لبسوا لریاستهم. فما بال هولاء الاذناب یشرون آخرتهم بدنیا غیرهم؟ و الا فای حق اوضح من کون امیرالمومنین (علیه السلام) احق و قد دل علیه محکم الکناب و السنه القطعیه، و العقل السلیم، و الاجماع المحقق. و قال الصادق (علیه السلام): نعطی حقوق الناس بشهاده شاهدین، و ما اعطی امیرالمومنین (علیه السلام) حقه بشهاده عشره آلاف نفس- یعنی الغدیر. و قال سبط ابن الجوزی فی (تذکرته): حدثنا شیخی عمرو بن صافی الموصلی: انشد بعضهم ابیات الکمیت فی الغدیر: نفی عن عینک الارق الهجوعا و هما تمتری عنه الدموعا لدی الرحمن یشفع بالمثانی فکان له ابوحسن شفیعا و یوم الدوح دوح غدیر خم ابان له الولایه لو اطیعا ولکن الرجال تبایعوها فلم ار مثلها خطرا منیعا و بات مفکرا، فرای علیا (علیه السلام) فی المنام فقال له اعد علی ابیاتک للکمیت فانشده الی قوله (فلم ار مثلها خطرا منیعا) فانشده علی من قوله بیتا آخر زیاده فیها. فلم ار مثل ذاک الیوم یوما و لم ار مثله حقا اضیع
ا فانتبه الرجل مذعورا. نعم. من کان یکتم تقیه کان معذورا. فروی (فضائل احمد بن حنبل): ان (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) عبدالملک العوفی. قال لزید بن ارقم: ان ختنا لی حدثنی عنک بحدیث فی شان علی (علیه السلام) یوم الغدیر، و انا احب ان اسمعه منک. فقال: انکم معشر اهل العراق فیکم ما فیکم. فقال: لیس علیک منی باس. فقال: نعم. کنا بالجحفه. فخرج النبی (صلی الله علیه و آله) ظهرا، و هو آخذ بعضد علی (علیه السلام) فقال: (ایها الناس! الستم تعلمون انی اولی بالمومنین من انفسهم؟ فقالوا: بلی، فقال: (من کنت مولاه فعلی مولاه) قالها اربع مرات. قول المصنف و قال (علیه السلام) (لانس بن مالک) و هو اخو البراء بن مالک المقتول بتستر فی فتحها. (و قد کان بعثه الی طلحه و الزبیر لما جاء) یعنی: امیرالمومنین (علیه السلام). (الی البصره) من المدینه. (یذکرهما) یعنی انسا. (شیئا قد سمعه من رسول الله (صلی الله علیه و آله) فی معناهما): ای هما المقصودان به و الظاهر ان المراد شیء سمعه انس من النبی (صلی الله علیه و آله) فی قیام طلحه و الزبیر فی الجمل بغیا علیه (علیه السلام). و کیف کان فقول من النبی (صلی الله علیه و آله) للزبیر فی امر الجمل متواتر، ذکره جمیع اهل السیر. کقوله (صلی الله علیه و آله) لعائشه فی نبح کلاب الحواب علیها فی شخوصها الی الجمل. ففی (الطبری): قال قتاده: سار علی (علیه السلام) من الزاویه یرید طلحه و الزبیر و عائشه، و ساروا من الفرضه یریدون علیا (علیه السلام). فالتقوا عند موضع قصر عبیدالله بن زیاد. فلما تراءی الجمعان قال علی (علیه السلام) لطلحه و الزبیر: (لقد اعددتما سلاحا و خیلا و رجالا ان کنتما اعددتما عند الله عذرا فاتقیا الله سبحانه و لا تکونوا کالتی نقضت غزلها من بعد قوه انکاثا). فقال له (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) طلحه: الببت الناس علی عثمان. فقال علی (علیه السلام): (یومئذ یوفیهم الله دینهم الحق، و یعلمون ان الله هو الحق المبین). یا طلحه! اتطلبنی بدم عثمان؟! فلعن الله قتله عثمان- یعنی منی و منکما- و یا ذبیر! اتذکر یوم مررت مع النبی (صلی الله علیه و آله) فی بنیغنم فنظر الی فضحک الی، و ضحکت الیه. فقلت: لا یدع ابن ابیطالب زهوه. فقال لک النبی (صلی الله علیه و آله): (صه. انه لیس به زهو و لتقاتلنه، و انت له ظالم) فقال: (اللهم نعم، و لو ذکرت ما سرت مسیری هذا، و الله لا اقاتلک ابدا). (فلوی عن ذلک): من (لواه بدینه لیا و لیانا) ای: مطله. قال ذو الرمه فی اللیان: تطیلین لیانی و انت ملیه و احسن یا ذات الوشاح التقاضیا (فرجع الیه. فقال: انی انسیت ذلک الامر): الذی قلت اذکرهما. و مما عرفت من معنی (فلوی عن ذلک) یظهر لک ما فی اعتراض ابن ابیالحدید علی المصنف بان ما ذکره من انه (علیه السلام) بعث انسا الی طلحه و الزبیر فغیر معروف، و لو کان قد بعثه لیذکرهما بکلام یختص بهما من النبی (صلی الله علیه و آله) لما امکنه ان یرجع فیقول: انی انسیته، لانه ما فارقه متوجها نحوهما الا و قد اقر بمعرفته و ذکره، فکیف یرجع بعد ساعه او یوم. فیقول: انی انسیته فینکر بعد الاقرار؟ هذا مما لا یقع. فمن این ان المصنف قال: ان انسا اقر اولا، بل قال: اولا (انه لوی عن ذلک) فکان یمکن انسا بعد لیه او لا ان یقول اخیرا فی عذر لیه بانه نسیه. (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) و غایه ما یمکن الاعتراض علی المصنف ان حدیث دعائه (علیه السلام) علی انس بالبرص صحیح، لکن المعروف کون دعائه (علیه السلام) علی برص انس لانکاره حدیث غدیر خم فی رحبه الکوفه کما مر، و لعل المصنف وقف علی روایه لم نقف علیها، و یحتمل انه اعتمد علی باله بدون مراجعه کتاب فوهم. (فقال (علیه السلام)) هکذا فی النسخ، و هو زائد بعد قوله اولا (و قال (علیه السلام) لانس) و یمکن حمله علی التاکید اللفظی لحصول الفصل الکثیر بین القول و المقو ل. (ان کنت کاذبا) فی ادعائک النسیان. (فضربک الله بها) ای: بتلک البلیه المفهومه من المقام کقوله تعالی: (کلا اذا بلغت التراقی). (بیضاه لامعه) بیضاء سوء، و کان جذیمه الابرش ابرص فبدلوا لفظ الابرص بالابرش لکونه ملکا یخاف عقابه. (لا تواریها العمامه) دعا (علیه السلام) علیه ببرص لا یمکنه ستره. و مر دعاوه (علیه السلام) علی البراء و زید بن ارقم، و یزید بن ودیعه، و عبدالرحمن بن مدلج و غیرهم. و دعا (علیه السلام) علی عبدالرحمن بن عوف لما انتخب عثمان فی حکمیه عمر له فی الشوری. فروی عوانه فی (شوراه) عن الشعبی انه لما بایع عثمان قال له علی (علیه السلام): انما آثرته بها لتنالها بعده، دق الله بینکما عطر منشم. و قال ابوهلال العسکری فی اوائله: استجیبت دعوه علی (علیه السلام) فی (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) عثمان و عبدالرحمن فما ماتا الا متهاجرین متعادیین. و دعا (علیه السلام) علی رجل من عبس استخف به (علیه السلام) فروی (الارشاد) و (ابن ابیالحدید) عن حکیم بن جبیر قال: شهدنا علیا (علیه السلام) علی المنبر یقول: (انا عبدالله و اخو رسولالله، ورثت نبی الرحمه، و نکحت سیده نساء اهل الجنه، و انا سید الوصیین، و آخر اوصیاء النبیین، لا یدعی ذلک غیری الا اصابه الله بسوء) فقال رجل من عبس کان جالسا بین القوم: (من لایحسن ان یقول هذا: انا عبدالله و اخو رسول الله؟) قلم یبرح من مکانه حتی تخبطه الشیطان فجر برجله الی باب المسجد، فسالنا قومه عنه فقلنا: مل تعرفون به عرضا قبل هذا؟ قالوا: اللهم لا. و دعا (علیه السلام) علی بسر بن ارطاه لما قتل ابنی عبید الله بن العباس بالیمن. ففی (مروج المسعودی): کان علی (علیه السلام) حین اتاه خبر قتل بسر لابنی عبید الله دعا علی بسر، فقال: (اللهم اسلبه دینه و عقله) فخرف بسر حتی ذهب عقله، و اشتهر بالسیف. فکان لا یفارقه، فجعل له سیف من خشب، و جعل فی یدیه زق منفوح کلما تخرق ابدل، فلم یزل یضرب ذلک الزق بذلک. السیف حتی مات ذاهل العقل یلعب بخرئه، و ربما کان یتناول منه ثم یقبل علی من یراه، فیقول: انظروا کیف یطعمنی هذان الغلامان ابنا عبید الله، و کان ربما شدث یداه الی وراء منعا من ذلک، فانجا ذات یوم فی مکانه، ثم اموی بفیه فتناول منه فبادروا الی منعه. فقال: انتم تمنعونی و الغلامان قثم و عبدالرحمن یطعمانی. مات فی ایام الولید بن عبد الملک. (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) و دعا (علیه السلام) علی رجل کان یرفع اخباره الی معاویه. روی (الارشاد) عن جمیع ابن عمیر قال: اتهم علی (علیه السلام) رجلا یقال له العیزار برفع اخباره الی معاویه. فانکر ذلک وجحده فقال له امیرالمومنین (علیه السلام): اتحلف انک ما فعلت؟! قال: نعم. و بدر. فقال له امیرالمومنین (علیه السلام): (ان کنت کاذبا اعمی الله بصرک) فما دارت الجمعه حتی اخرج اعمی یقاد قد اذهب الله بصره. و دعا (علیه السلام) علی احد اجداد ابیالعیناء الذی کان فی عصره (علیه السلام) بعماه و عمی ولده. قال یاقوت الحموی فی (معجم ادبائه) فی عنوان ابیالعیناء: لقی جده الاکبر علیا (علیه السلام). فاساء المخاطبه بینه و بینه. فدعا علیه بالعمی له و لولده بعده. فکل من عمی من ولد جده فهو صحیح النسب. و دعا (علیه السلام) علی رجل کذبه بالعمی. فعن فضائل العشره قال زاذان: کذب علیا (علیه السلام) رجل فی حدیثه. فقال (علیه السلام): ادعو علیک ان کنت کذبتنی ان یعمی الله بصرک. قال: نعم. فدعا (علیه السلام) علیه. فلم ینصرف حتی ذهب بصره. و عنه ایضا: مر علی (علیه السلام) علی دار فی مراد و هم یبنونها. فسقطت علیه قطعه فشجته فدعا (علیه السلام) ان لا یتم بناوها فما وضعت علیها لبنه- الی غیر ذلک مما لو ارید استقصاوها لاحتیج الی کتاب مستقل. (یعنی البرص) هذا و روی (عیون ابن قتیبه): ان الناس انتهبوا ورسا من الحسین (علیه السلام) یوم قتل. فما تطیبت منه امراه الا برصت. و فی (الطبری): ان اسحاق الحضرمی سلب قمیص (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) الحسین (علیه السلام) فبرص بعد. و فی (عمده الطالب) فی ذکر الارقط- و هو محمد بن عبدالله الباهر اخی الباقر (علیه السلام). قال ابونصر البخاری: من یطعن فیه لا یطعن فیه من حیث النسب، و انما یطعنون قیه بشیء جری بینه و بین جعفر بن محمد (علیه السلام)، یقال انه بصق فی وجهه، فدعا علیه فصار ارقط الوجه به رعش کریه المنظر. هذا، و فی (الطبری): قال هشام: کان زرادشت- فی ما زعم قوم من علماء اهل الکتاب من اهل فلسطین- خادما لبعض تلامذه ارمیا النبی، خاصا به، اثیرا عنده فخانه، فکذب علیه، فدعا الله علیه فبرص. فلحق ببلاد آذربیجان فشرع بها دین المجوسیه. ثم خرج منها متوجها نحو بشتاسب و هو ببلخ. فاعجبه. فقسر الناس علی الدخول فی دینه. فقتل فی ذلک منهم مقتله عظیمه. (فاصاب انسا هذا الداء فی ما بعد فی وجهه فکان لا یری الا متبرقعا) و (مبرقعا) فی (المصریه) تصحیف. و استجابه دعائه (علیه السلام) ابدا، دلاله امامته کالنصوص علیه، و کسائر فضائله الجلیله التی لم توجد واحده منها فی غیره کالنبی (صلی الله علیه و آله).
قال الشیخ محمد عبده: روی ان انسا کان فی حضره النبی (صلی الله علیه و آله) و هو یقول لطلحه و الزبیر: (انکما تحاربان علیا، و انتما له ظالمان). و یتفق قول الشیخ محمد عبده مع قول الشریف الرضی و میثم. اما ابن ابیالحدید فقال: (المشهور ان علیا علیهالسلام ناشد الناس الله فی الرحبه بالکوفه، و قال: نشدکم الله رجلا سمع رسول الله (صلی الله علیه و آله) یقول لی، و هو منصرف من حجه الوداع: من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. فقام رجل فشهدوا بذلک، فقال علی لانس بن مالک: لقد حضرتها فما بالک؟. فقال: یا امیرالمومنین کبرت سنی و صار ما انساه اکثر مما اذکره. فقال الامام: ان کنت کاذبا ضربک الله بها بیضاء لا تواریها العمامه. فما مات حتی اصابه البرص.. و قد ذکر ابن قتیبه حدیث البرص و الدعوه التی دعا بها امیرالمومنین علیهالسلام علی انس، ذکر ذلک فی کتاب (المعارف) باب (البرص) من اعیان الرجال، و ابن قتیبه غیر متهم فی حق علی علی المشهور من انحرافه عنه). و سواء اکان السبب الموجب لدعوه الامام علی انس هو حدیث حرب الجمل ام حدیث من کنت مولاه- فان الله سبحانه قد استجاب دعوته باتفاق الرواه، و معنی هذا ان احد الحدیثین ثابت بشهاده الله و آیته الساطعه فی جبهه النس بن مالک.. هذا، ای ان الحدیثین ثابتان بالتواتر. (انظر کتاب فضائل الخمسه من الصحاح السته، الفصل 38 و 152 من المقصد الثانی).
… فرجع الیه فقال: الضمیر فی قال و رجع و لوی لانس روی ان انسا کان فی حضره النبی صلی الله علیه و سلم و هو یقول لطلحه و الزبیر انکما تحاربان علیا و انتما له ظالمان
امام علیهالسلام به انس ابن مالک (از اصحاب پیغمبر اکرم که رجالنویسان او را نکوهش نمودهاند) هنگامی که به بصره آمد او را نزد طلحه و زبیر فرستاد تا سخنی را که از رسول خدا صلی الله علیه و آله (در محضر آن حضرت) درباره ایشان شنیده (شما طلحه و زبیر با علی جنگ خواهید نمود و او را ستمگرید) به آنها یادآوری کند، و انس از آن گواهی خودداری کرد و چون نزد آن بزرگوار برگشت گفت: آن سخن پیغمبر از من فراموش شده است، حضرت (در نفرین به او) فرمود: اگر دروغ بگوئی خدا به تو سفیدی رخشانی بزند که عمامه و دستار آن را نپوشاند (سفیدی در روی تو افتد که عمامه آن را از نظر مردم نتواند پنهان نماید.
انس نوکر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بوده است و تا زمانی که آن حضرت زنده بود نسبت به دودمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) عنایت خاصی داشت. در همین ایام بود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دربارهاش دعا کرد که عمر وی طولانی گردد و مال و اولادش افزون شود. انس از دعای حضرت تا زمان عمر بن عبدالعزیز زنده بود و بیست پسر و هشتاد دختر داشت … پس از مرگ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) که بوته امتحان آغاز شد انس از کسانی بود که چند مرتبه در اثر نفرین امام علی (علیه السلام) بلادید: کور شد، به مرض تشنگی گرفتار گردید و صورتش تغییر پیدا کرد. اگر چه ابن ابیالحدید این مطلب را قبول ندارد ولی اغلب شارحین نهجالبلاغه معتقدند که انس ماموریت یافت برود به طلحه و زبیر بگوید: من شنیدم از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) که شما با او جنگ میکنید و نسبت بوی ستم مینمائید. انس هم با همین تصمیم از کوفه عازم بصره شد ولی در بصره تغییر عقیده داد و مطلبی را که باید برای روشن شدن افکار عمومی بگوید نگفت و بازگشت وقتی حضرت از او توضیح خواست پاسخ داد که آن مطلب را فراموش کردهام. این رویه در هر عصری (به هنگام سرازیر شدن پول و … ) وجود داشته است. خدا داستان بلعم باعورا را در قرآن برای روشن شدن پیروان قرآن کریم مطرح نموده است. او از علم خود برای کوبیدن موسی (علیه السلام) سوء استفاده کرد و آلت دست دشمن قرار گرفت …
و قال علیهالسلام- لانس بن مالک، و قد کان بعثه الی طلحه و الزبیر، لما جاء الی البصره، یذکرهما (انس) شیئا مما سمعه من رسول (صلی الله علیه و آله) فی معنا هما (حیث کان انس قد سمع الرسول (صلی الله علیه و آله)، و هو یقول لطلحه و الزبیر (انکما تحاربان علیا و انتما له ظالمان) فلوی (انس) عن ذلک فرجه الیه، فقال (انس) معتذرا عن عدم اخباره ایاهما بما سمع عن الرسول) (الی انسیت ذلک الامر) (الذی قاله رسول (صلی الله علیه و آله))-: (ان کنت کاذبا) بان لم تنس و انما تعتذر (فضربک الله بها) الضمیر عائد الی ما یفهم من الکلام، و هی (البلیه) (بیضاء لا معه) ای برصا یلمع ابیض (لا تواریها العمامه) ای لا تکون قلیله، فی قرب قصاص شعرک حتی تواریها و تخفیها انزال العامه علی الجبهه (قال الرضی (ره): یعنی البرص فاصاب انسا، هذا الداء، فیما بعد، فی وجهه، فکان لا یری الا مبرقعا).
الشرح: هذه دعوه علویه استجابها الله لولیه و نحن لا نشک فی ان الائمه لو توجهوا الی الله ان یزیل جبلا من مکانه لازاله بل اکثر من ذلک اعتقادنا و عقیدتنا و فی هذه الحادثه عبره و مفادها ان الامام کلف انسا ان یلتقی طلحه و الزبیر و یذکرهما بحدیث رسولالله: انکما ستقاتلان علیا و انتما له ظالمان فلما بعثه لقی من صرفه و لوی رایه فرجع فدعا علیه الامام و استجاب الله دعوته. ترجمه انس بن مالک. فی الاصابه انس بن مالک بن النضر بن ضمضم بن زید بن حرام بن جندب بن عامر بن غنم بن عدی بن النجار او حمزه الانصاری الخزرجی خادم رسولالله (صلی الله علیه و آله) و احد المکثرین من الروایه عنه. یقول عن نفسه انه خدم رسولالله عشر سنین اقام بالمدینه بعد وفاه رسولالله (صلی الله علیه و آله) ثم قطن البصره و مات فیها و کان آخر الصحابه الذین ماتوا فیها انتهی. و قد اخفی انس ما ناشده الامام فی الرحبه و قیل مسجد النبی فادعی انه قد کبر و نسی فدعا علیه الامام ان کان کاذبا ان یصیبه البرص فاصیب به و اخذ- کما یقال- علی نفسه ان لا یخفی منقبه للامام سمعها. مات سنه 90.
«هنگامی که علی علیه السّلام به بصره آمد، انس بن مالک را پیش طلحه و زبیر فرستاد تا سخنی را که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درباره آن دو شنیده بود به ایشان بگوید و فرا یادشان آورد. او را از آن کار بازداشتند و انس پیش علی علیه السّلام برگشت و گفت: آن را فراموش کردم. آن حضرت فرمود: «اگر دروغ می گویی خدایت به سپیدی درخشان گرفتار فرماید که عمامه آن را نپوشاند.»
سید رضی می گوید: یعنی بیماری برص، و انس گرفتار آن بیماری شد و در چهره اش برص پدیدار گردید و پس از آن جز با نقاب دیده نشد.
مشهور آن است که علی علیه السّلام در منطقه رحبه کوفه مردم را سوگند داد و گفت: شما را به خدا سوگند هر کس شنیده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در حالی که از حجة الوداع برمی گشت درباره من فرمود: «هر کس من مولای اویم علی مولای اوست، خدایا دوست بدار هر کس او را دوست می دارد و دشمن بدار هر کس او را دشمن می دارد.»، مردانی برخاستند و گواهی دادند، علی علیه السّلام به انس بن مالک فرمود: تو هم حضور داشتی، چرا گواهی نمی دهی؟ گفت: ای امیر المؤمنین من سالخورده شده ام و آنچه فراموش کرده ام بیش از چیزهایی است که به خاطر دارم. فرمود: اگر دروغ می گویی، خداوند گرفتار سپیدی -پیسی- کند که عمامه آن را فرو نپوشاند، و انس نمرد تا آنکه گرفتار پیسی شد.
اما آنچه که سید رضی نقل کرده و گفته است علی علیه السّلام انس را پیش طلحه و زبیر فرستاد معروف نیست، و اگر امیر المؤمنین او را برای تذکر گفتار رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به آن دو فرستاده باشد، ممکن نیست که برگردد و بگوید آن را فراموش کردم، زیرا اگر چنان بود از آغاز اقرار به شناخت و دانستن آن نمی کرد و چگونه ممکن است که پس از ساعتی یا پس از روزی برگردد و بگوید فراموش کردم و پس از اقرار، انکار کند، چنین چیزی معمولا اتفاق نمی افتد.
ابن قتیبه داستان نفرین امیر المؤمنین علیه السّلام را بر انس و گرفتار شدن او را به پیسی در بخش بزرگان گرفتار شده به پیسی در المعارف آورده است. ابن قتیبه مشهور به انحراف از علی علیه السّلام است و به هیچ وجه متهم به طرفداری و مبالغه درباره امیر المؤمنین نیست.
وَ قالَ علیه السلام: لِأَنَسِ بْنِ مالِکٍ،وَ قَدْ کانَ بَعَثَهُ إِلی طَلْحَةَ وَ الزُّبَیْرِ لَمّا جاءَ إِلَی الْبَصْرَةِ یُذَکِّرُهُما شَیْئاً مِمّا سَمِعَهُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فی مَعناهُما،فَلَوی عَنْ ذلِکَ،فَرَجَعَ إِلَیْهِ، فَقَالَ:إِنِّی أُنْسِیتُ ذلِکَ الْأَمْرَ،
فَقَالَ علیهالسلام
إِنْ کُنْتَ کَاذِباً فَضَرَبَکَ اللّهُ بِهَا بَیْضَاءَ لَامِعَةً لَا تُوَارِیهَا الْعِمَامَةُ.
هنگامی که امام علیه السلام وارد بصره شد انس بن مالک را خواست تا نزد طلحه و زبیر برود و آنچه را از پیامبر صلی الله علیه و آله درباره آنها شنیده بود (منظور پیشگویی پیغمبر صلی الله علیه و آله درباره ظلم آنها نسبت به علی علیه السلام است) به آنها یادآوری کند (تا از مخالفت خود با علی علیه السلام خودداری کنند).انس از این مأموریت سرپیچی کرد و به نزد امام علیه السلام برگشت و گفت:من آن را فراموش کردهام.
امام علیه السلام فرمود:
اگر دروغ میگویی خدا تو را به سفیدی آشکاری (پیسی) مبتلا کند آنگونه که حتی عمامه نتواند آن را بپوشاند. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر میگوید:داستان نفرین علی علیه السلام بر انس بن مالک و مبتلا شدن او به بیماری برص و پیسی را ابن قتیبه دینوری (متوفای 276) در کتاب المعارف نقل کرده و قابل توجه اینکه او به علی علیه السلام چندان علاقهای نداشت.همچنین ابو نعیم اصفهانی (متوفای 430) آن را در حلیة الاولیاء آورده است و بعد از سیّد رضی،ثعالبی در لطائف المعارف آن را ذکر کرده.سپس میافزاید:علامه امینی رحمه الله در کتاب الغدیر در جلد اول،مدارک قابل ملاحظهای برای این حدیث شریف ذکر نموده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 242). اضافه میکنیم که«محمّد بن جریر طبری شیعی»(از علمای قرن چهارم) در کتاب مسترشد آن را آورده است.(المسترشد،ص 674) )
سیّد رضی میگوید:منظور امام علیه السلام بیماری برص است و چیزی نگذشت که لکههای سفید برص در سر و صورت او نمایان گشت و از آن پس هیچکس او را بینقاب نمیدید.
(قالَ الرَّضِیُ:یَعْنِی الْبَرَصَ،فَأَصابَ أَنَساً هذَا الدّاءَ فیما بَعْدُ فی وَجْهِهِ،فَکانَ لا یُری إلّا مُبَرْقَعاً) .
کیفر کتمان حقیقت!
امام علیه السلام این سخن را زمانی بیان کرد که به بصره آمده بود و«انس بن مالک»را فرا خواند و او را مأموریت داد که به سوی طلحه و زبیر برود و چیزی را که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره آنها شنیده بود بیان کند.(اشاره به جملهای است که پیغمبر صلی الله علیه و آله درباره آن دو فرموده بود که«شما به زودی با علی جنگ خواهید کرد در حالی که ظالمید؛
إِنَّکُما سَتُقاتِلانِ عَلِیّاً وَ أنْتُما لَهُ ظالِمانِ» ) انس از این کار خودداری کرد و نزد حضرت آمد و عرض کرد:من این سخن را فراموش کردهام؛ (وَ قالَ علیه السلام:لِأَنَسِ بْنِ مالِکٍ،وَ قَدْ کانَ بَعَثَهُ إِلی طَلْحَةَ وَ الزُّبَیْرِ لَمّا جاءَ إِلَی الْبَصْرَةِ یُذَکِّرُهُما شَیْئاً مِمّا سَمِعَهُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فی مَعناهُما،فَلَوی عَنْ ذلِکَ، فَرَجَعَ إِلَیْهِ فقال:إِنِّی أُنْسِیتُ ذلِکَ الْأَمْرَ) .
امام علیه السلام فرمود:«اگر دروغ میگویی،خدا تو را به سفیدی آشکاری (بیماری برص) مبتلا کند آنگونه که عمامه نتواند آن را بپوشاند»؛ (فقال علیه السلام:إِنْ کُنْتَ کَاذِباً فَضَرَبَکَ اللّهُ بِهَا بَیْضَاءَ لَامِعَةً لَا تُوَارِیهَا الْعِمَامَةُ) .
«لَوی» از ماده«لیّ»به معنای تاخیر انداختن است.
«لامِعَةً» به معنای روشن و آشکار است.
«لا تُوارِیها» یعنی آن را نمیپوشانید.
سیّد رضی رحمه الله در تفسیر واژه «بَیْضاءَ لامِعَةً» میگوید:«منظور امام بیماری برص و پیسی است و چیزی نگذشت که انس گرفتار این بیماری در صورتش شد بهگونهای که همواره (از خجالت و شرمندگی) نقاب میزد»؛ (قالَ الرَّضِیُ:
یَعْنِی الْبَرَصَ،فَأَصابَ أَنَساً هذَا الدّاءَ فیما بَعْدُ فی وَجْهِهِ،فَکانَ لا یُری إلّا مُبَرْقَعاً) .
مورّخان و محدثان در شرح کلام فوق،داستان را متفاوت نقل کردهاند.بعضی ماجرا را همانند مرحوم سیّد رضی نقل کرده و آن را مربوط به مأموریتی میدانند که علی علیه السلام به انس بن مالک برای بازگویی گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله درباره طلحه و زبیر داد؛ولی از آن مشهورتر چیزی است که ابن ابیالحدید نقل کرده و بسیاری از مورخان و محدثان با او موافقند و آن اینکه امام علیه السلام در سرزمین«وحبه»در کوفه جمعی از مردم را مخاطب قرار داد و فرمود:شما را به خدا سوگند میدهم،چه کسی این سخن را از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به هنگام بازگشت از حجةالوداع شنیده است که فرمود:
«مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعِلَیٌّ مَوْلاهُ اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ؟» (اشاره به داستان غدیر و خطبه پیغمبر صلی الله علیه و آله در آن روز است) جمعی برخاستند وگواهی دادند که پیامبر صلی الله علیه و آله چنین فرمود.امام رو به انسبنمالک (خادم مخصوص پیامبر صلی الله علیه و آله) کرد و فرمود:تو که در آنجا حاضر بودی چرا گواهی نمیدهی؟ انس عرض کرد:ای امیرمؤمنان! سن من زیاد شده و آنچه فراموش کردهام بیش از آن است که در خاطر دارم.امام علیه السلام فرمود:اگر دروغ میگویی خداوند تو را به بیماری پیسی مبتلا سازد آنگونه که عمامه نیز آن را نپوشاند.چیزی نگذشت که نفرین امام علیه السلام در حق او مستجاب شد و به این بیماری مبتلا گشت. ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 217 )
مرحوم خطیب در مصادر بعد از اشاره به کلام ابن ابی الحدید میگوید:این نقل موافق مشهور است و در بسیاری از کتب معتبره آمده است.سپس برای اطلاع بیشتر درباره این قضیه به جلد اوّل کتاب نفیس الغدیر (نوشته علامه امینی) ارجاع میدهد. ( .مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 242 )
روایت سومی نیز در این زمینه هست که رخداد پیشگفته را مربوط به داستان «طیر مشوی»(مرغ بریان) میداند.ماجرا از این قرار است که شخصی مرغ بریانی برای رسول اکرم صلی الله علیه و آله هدیه فرستاد.پیغمبر صلی الله علیه و آله عرضه داشت:خداوندا! محبوبترینِ خَلقَت را بفرست تا با من از این غذا بخورد.علی علیه السلام آمد؛ولی انس بن مالک،خادم مخصوص پیغمبر صلی الله علیه و آله هنگامی که علی علیه السلام اجازه ورود خواست گفت:پیغمبر صلی الله علیه و آله فعلاً گرفتار است.او دوست داشت مردی از قوم خودش بیاید و با پیغمبر صلی الله علیه و آله همغذا شود.پیامبر صلی الله علیه و آله بار دیگر همان دعا را تکرار کرد.علی علیه السلام آمد و اجازه خواست و باز انس همان پاسخ را گفت.در مرتبه سوم صدای امام علیه السلام بلند شد و فرمود:چه چیزی پیغمبر صلی الله علیه و آله را به خود مشغول ساخته که مرا نمیپذیرد؟ صدای علی علیه السلام به گوش رسول اللّه صلی الله علیه و آله رسید.فرمود:ای انس! چه کسی بر در است؟ گفت:علی بن ابیطالب.فرمود:اجازه بده وارد شود.
هنگامی که امیرمؤمنان علیه السلام خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله رسید.حضرت فرمود:ای علی! من سه بار از خداوند تقاضا کردم که محبوبترینِ خلقش را نزد من بفرستد تا با من از این مرغ بریان تناول کند اگر در مرتبه سوم نیامده بودی نام تو را از خدا میخواستم.علی علیه السلام عرض کرد:ای رسول خدا! من سه بار آمدم و در هر سه بار انس مانع شد.پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:ای انس! چرا چنین کردی؟ عرض کرد:دوست داشتم که مردی از قوم من فرا رسد.(این ماجرا گذشت) هنگامی که یوم الدار (روز شورای شش نفری عمر برای تعیین خلیفه بعد از او) فرا رسید،علی علیه السلام ویژگیهای خود را بیان کرد،انس میگوید:علی علیه السلام از من درباره آن داستان گواهی خواست.من آن را کتمان کردم و گفتم آن جریان را فراموش کردهام.
علی علیه السلام دست به سوی آسمان بلند کرده و عرض کرد:خداوندا! انس را به بیماری آشکاری (بیماری برص) مبتلا ساز که نتواند آن را از مردم مخفی کند.
انس مدتی بعد به این بیماری مبتلا شد.در مجمع الحدیث آمده است که انس پیوسته عمامهای بر سر میگذاشت (بهگونهای که بخشی از صورت او را میپوشاند).از او سؤال کردند،گفت:این نتیجه همان نفرین علی بن ابیطالب است.و بعد از ذکر داستان طیر مشوی،عمامه خود را کنار زد و سفیدی برص را نشان داد. ( .امالی صدوق،ص 655،ح 3)
سید حمیری (متوفای 173) این جریان تاریخی را به شعر درآورده است:
أَما أُتِیَ فِی خَبَرِ الْأنْبَلِ ***فی طائِرٍ أُهْدِیَ إلَی الْمُرْسَلِ
سَفینَةٌ مَکَنَ فِی رُشْدِهِ*** وَ أنَسٌ خانَ وَ لَمْ یَحْصِل
فی رَدِّهِ سَیِّدُ کُلِّ الْوَری*** مَوْلاهُمْ فِی الْمُحْکَمِ الْمُنْزَلِ
فَصَدَّهُ ذُو الْعَرْشِ عَنْ رُشْدِهِ*** ثُمَّ غَری بِالْبَرَصِ الْأنْکَلِ
( .مناقب ابن شهرآشوب،ج 2،ص 283)
آیا در روایت باارزشی درباره مرغ (بریانی) که به پیغمبر مرسل به عنوان هدیه فرستاده شد نیامده است؟
داستانی که همچون یک کشتی نجات در مسیر خود حرکت میکرد؛ولی انس خیانت کرد؛اما نتوانست او را از اینکه آقای تمام جهانیان باشد بازگرداند.
مولایی که در قرآن مجید به مقام او اشاره شده است.
خداوند صاحب عرش،او را (انس را) از مقصدش بازداشت و او را به بیماری برص زشتی مبتلا نمود.
جالب اینکه این داستان را که دو فضیلت مهم در آن درباره علی علیه السلام آمده است-همانگونه که در بالا آمد-جمعی از اهل سنت در کتابهای خود نقل نمودهاند و در بسیاری از مسانید و صحاح آنها-به گفته مرحوم خطیب در مصادر-آمده است و همان گونه که گفتیم علامه امینی رحمه الله شرح مبسوط آن را در جلد اوّل کتاب الغدیر آورده است.
When Imam Ali ibn Abu Talib came to Basra , he sent Anas ibn Mālik to Talhah and az-Zubayr to remind them of what he (Anas) himself had heard the Messenger of Allāhuatan saying concerning them both, but he avoided doing so. When he came back to Imām Ali ibn Abū Tālib, he said that he had forgotten that matter. Thereupon, Imām Ali ibn Abū Tālib said: “If you are speaking a lie, Allāh will afflict you with white spots (leucoderm) which even a turban may not cover.” And so it was.
Sayyid ar-Radi says: “White spot means leucoderma. After sometime this disease did take place to Anas's face, so much so that he was never seen with his face uncovered.”{The occasion and circumstances surrounding this statement, as related by Sayyid ar-Radi, were as follows: During the Battle of the Camel, Imām Ali ibn Abū Tālib sent Anas ibn Mālik to Talhah and az-Zubayr so that he should remind them of the Prophet's statement to the following effect: “You both will fight Ali and will commit excess in his regard.” Anas ibn Mālik went back stating that he had forgotten to mention it. Imām Ali ibn Abū Tālib then uttered these words about him. However, it is said that Imām Ali ibn Abū Tālib made this statement when he wanted Anas to confim the Prophet's saying: “Whoever accepts me as his master, Ali is his master. O Allāh! Love whoever loves Ali and hate whoever hates Ali.” Consequently, numerous persons have testified to this hadīth, but Anas kept quiet [and did not narrate it)... Then, Imām Ali ibn Abū Tālib said to him, “You, too, were present at Ghadir Khumm. What is keeping you silent on this occasion?” Anas said, “I have grown old and my memory does not serve me well.” Imām Ali ibn Abū Tālib made this statement then, as we read in these references:Ansāb al-Ashrāf of al-Balādhiri where the biography of Imām Ali ibn Abū Tālib is discussed on pp. 156 - 57; Al-A'lāq an-Nafisah of Ibn Rustah, p. 221; Latā 'if al-Ma'ārif of athTha'ālibi, pp. 105 - 106; Muhadarāt al-Udabā' of ar-Rāghib, Vol. 3, p. 293; Ibn Abul-Hadid, Vol. 4, p. 74; Arjah al-Matālib of Shaikh 'Ubaydullāh al-Hanafi, pp. 578 - 80. In this regard, Ibn Qutaybah (Abdullāh ibn Muslim ad-Dainūri [231 – 276 A.D./828 – 889 A.D.]) writes the following: “People have related that Imām Ali ibn Abū Tālib asked Anas ibn Mālik about the Prophet's saying: 'O Allāh! Love whoever loves Ali and hate whoever hates Ali,' and he replied, 'If you are a liar, may Allāh afflict you with white spots which even a turban may not cover,”” as recorded on p. 580 of Al-Ma'ārif. Ibn Abul-Hadid has also supported this view. Denying his knowledge of the incident mentioned by Sayyid arRadi, he writes the following: “The incident mentioned by Sayyid ar-Radi that Imam Ali ibn Abū Tālib sent Anas ibn Mālik to Talhah and az-Zubayr is an unrecorded event. If Imām Ali ibn Abū Tālib had sent him particularly to remind them of the Prophet's saying concerning them, then he could hardly have come back and said that he had forgotten it because when he left Imām Ali ibn Abū Tālib and went to those two individuals, he should have admitted and remembered the saying; therefore, how could he, on his return after an hour or a day, plead that he had forgotten it and deny it? This is something which cannot happen,” as stated on pp. 217 – 18, Vol. 19 of Sharh Nahjul-Balāgha.}
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ لِلقُلُوبِ إِقبَالًا وَ إِدبَاراً فَإِذَا أَقبَلَت فَاحمِلُوهَا عَلَی النّوَافِلِ وَ إِذَا أَدبَرَت فَاقتَصِرُوا بِهَا عَلَی الفَرَائِضِ
ترجمهها:
درود خدا بر او، فرمود: دلها را روی آوردن و نشاط، و پشت کردن و فراری است، پس آنگاه که نشاط دارند آن را بر انجام مستحبّات وادارید، و آنگاه که پشت کرده بینشاط است، به انجام واجبات قناعت کنید .
دلها را روی آوردن و روی برگرداندنی است اگر دل روی آرد آن را به مستحبات وادارید، و اگر روی برگرداند، بر انجام واجبهاش بسنده دارید.
و فرمود بدرستی که مر دلها را روآوردنست و پشت کردن پس هر گاه رو آورند پس حمل کنید آنها را بر سنتهای نماز و هر گاه پشت کردند پس اقتصار کنید به آنها بر فریضههای نماز
و فرمود (علیه السلام): دلها را شوق روی آوردن به کاری است یا میل روی برگرداندن از آن. اگر دل را شوق روی آوردن بود آن را به مستحبات وادار و اگر میل روی برگردانیدن بود به همان واجبات بسنده کن.
و آن حضرت فرمود:دلها را نشاطی و ملالی است،اگر نشاط روی آورد آنها را به مستحبّات وادارید،و اگر ملالت دست داد به برگزاری واجبات اکتفا کنید .
شروح:
و قوله ان للقلوب اقبالا و ادبارا یعنی: انها تقبل بالنشاط الی الطاعات مره و ربما ادبرت فاذا کانت مقبله فاحملوها علی النوافل، ای: کفلوها و ادعوها، ای فعل النوافل. و النافله من العبادات الزائده علی الواجبات. و الفرائض هی الواجبات السمعیه.
ای انبساطا و نشاطا الی الطاعات، و انقباضا و اعراضا عنها، فینبغی ان یزداد من النوافل عند انبساطها، و یقتصر علی الفرض عند انقباضها، و لا یکدر و لا یجهد حدا فان المنبت لا ارضا قطع و لا ظهرا ابقی.
(دلها اقبال و ادبار دارند وقتی که روآوردند آنها را به مستحبات وادارید، و هنگامی که رو برگرداندند، به واجباب بسنده کنید). قبلا معنی اقبال و ادبار دلها گذشت. امام (علیه السلام) اقبال و روآوری دلها را به مستحبات اختصاص میدهد چون در این حالت دل گنجایش مستحبات و واجبات را دارد برخلاف حالت ادبار که گنجایش زیاد ندارد.
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ لِلْقُلُوبِ إِقْبَالاً وَ إِدْبَاراً فَإِذَا أَقْبَلَتْ فَاحْمِلُوهَا عَلَی النَّوَافِلِ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ فَاقْتَصِرُوا بِهَا عَلَی الْفَرَائِضِ .
لا ریب أن القلوب تمل کما تمل الأبدان و تقبل تارة علی العلم و علی العمل و تدبر تارة عنهما.
قال علی ع فإذا رأیتموها مقبلة أی قد نشطت و ارتاحت للعمل فاحملوها علی النوافل لیس یعنی اقتصروا بها علی النافلة بل أدوا الفریضة و تنفلوا بعد ذلک و إذا رأیتموها قد ملت العمل و سئمت فاقتصروا بها علی الفرائض فإنه لا انتفاع بعمل لا یحضر القلب فیه ( ا:«لا یحضره القلب». )
(و قال علیهالسلام: ان للقلوب اقبالا و ادبارا) به درستی که مر دلها را رونهادنی است و پشت دادنی (فاذا اقبلت) پس چون پیش آیند دلها (فاحملوها علی النوافل) پس حمل کنید ایشان را بر نافلهها از جهت نشاط و اتساع ایشان در آن (و اذا ادبرت) و چون پشت کنند (فاقتصروا بها علی الفرایض) پس اقتصار کنید به آن بر فریضهها، دون نافلهها تا ملال پیدا نکنند و کوفتناک نشوند به اتیان به آن.
فرمود: به درستی دلها را اقبالی باشد و ادباری. یعنی نشاطی و کلالی، چون اقبال نماید بدارید دلها را بر نافلهها، و هرگاه ادبار نمایند اقتصار نمائید بر فریضهها.
و قال علیهالسلام: «ان للقلوب اقبالا و ادبارا، فاذا اقبلت فاحملوها علی النوافل و اذا ادبرت فاقتصروا علی الفرائض.» یعنی و گفت علیهالسلام که به تحقیق از برای دلها وقت روآوردن و شایق بودنی است به عبادت کردن و وقت روگرداندن و بیرغبتی است از آن، پس هرگاه ادبار کرد و رغبت نکرد، پس اقتصار کنید از مستحبات بر واجبات و ادا کنید واجبات را فقط، زیرا که ترک واجبات در هیچ حال جایز نیست.
المعنی: اقبال القلوب علی العباده و الاعمال الصالحه ناش عن قوه الایمان و عن الفراغ للعمل بقله المشاغل الدنیویه و قله العیال، و ینشا غالبا عن الاجتماع للعمل الصالح، و بهذا الاعتبار شرع الجمعه و الجماعه فی الاسلام کعمودین لجلب القلوب الی العباده و عمل الخیر. الترجمه: فرمود: دلها را در کار خیر و عبادت اقبال و ادباریست چون اقبال بدان دارند آنها را به انجام نوافل وادارید، و چون خستهاند و بدان پشت کردهاند به همان انجام فرائض اکتفا کنید.
دل روی کند گهی سوی حق ***گه خسته شود فتد ز رونق
چون سوی حق است در نوافل*** میکوش و بدست کن فضائل
چون خسته بود فریضهات بس*** از نافلهاش بگیر واپس
(الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) اقول و عن النبی (صلی الله علیه و آله) قریبا منه ففی (الکافی) عنه (علیه السلام) ان للقلوب اقبالا و ادبارا فاذا اقبلت فتنفلوا و اذا ادبرت فعلیکم بالفریضه- و روی ان ابا الحسن الاول (علیه السلام) کان اذا اهتم ترک النافله.
المراد بالاقبال هنا حضور القلب، و تصور الموت و سکراته، و القبر و وحشته، و هول الموقف غدا و حسابه، و الخوف من الله و عظمته، و الهیبه من مخاطبته، و المراد بالادبار الذهول عن ذلک و الانصراف الی دنیا شاغله لاهیه. و فی المناجاه و العباده نکهه و حلاوه لا یحسها احد کائنا من کان الا مع هذا الاقبال تماما کالطعام الطیب لا تشعر بلذته الا مع الهوی فیه. و یقول الامام: اذا صادفتک ساعه رحمانیه، تصورت فیها مصیرک و آخرتک، و خفت من عذاب الله، و رجوت ثوابه- فاغتنم هذه الفرصه الذهبیه، و اکثر من ذکر الله، و ادعه و ناجه، و اتل من آیاته، وصل النوافل و عقب و سبح، و لا تقتصر علی الفریضه وحدها.. و اذا کنت فی مشغله شاغله عن الله و ناره و جنته فلا تتعب نفسک بحرکات جافه جامده لا تدفع عنک ضرا، و لا تجلب لک نفعا.. و لکن ایاک و التهاون فی الفریضه مقبلا کنت ام مدبرا، لان الله امر بها بلا قید الاقبال، و لابد من الطاعه علی کل حال. و یئفق هذا مع قول الفقهاء بان العباده علی قسمین: عباده تودیها علی شرطها، و لکن بلا اقبال، و هذه صحیحه مجزیه کافیه، و لکنها غیر مقبوله ای تسقط عنک التکلیف و تحررک من العقاب و المسوولیه، و لکن لا تستحق الثواب علیها. و عباده تجمع کل ما یعتبر فیها مع الاقبال التام، و هذه صحیحه و مجزیه و مقبوله ایضا ای تستحق علیها الاجر و الثواب من الله تعالی.
… للقلوب اقبالا و ادبارا: اقبال القلوب رغبتها فی العمل و ادبارها مللها منه
سیدرضی علیهالرحمه فرماید:( مراد از آن سفیدی برص و پیسی است که پس از آن این درد در روی انس هویدا گردید و او)از شرمندگی( دیده نمیشد مگر باروبند. امام علیهالسلام )در اهمیت دادن به واجبات( فرموده است: دلها را رو کردن و رو برگرداندنی )آمادگی و ماندگی( است، پس چون رو کردند آنها را )علاوه بر واجبات( به انجام مستحبات وادارید، و هر گاه رو برگرداندند به انجام واجبات اکتفاء نمائید )زیرا ترک واجبات به هر حال جائز نیست اگر چه شخص را حضور قلب هم نباشد(.
کلمه قلب در قرآن کریم و احادیث با کلمه (فکر) (شعور) (عقل) و (درک) نزدیک به هم است. از این نظر که هستی انسان بستگی به سلامت و وجود قلب دارد و از جهت دیگر عوارض روحی خیلی سریع در قلب اثر میگذراد تا جائی که قسمتی از امراض روانی و اعصاب را از طریق درمان قلب بهبود میبخشند امام (علیه السلام) نشاط و تاثر را به قلب نسبت داده است. امام (علیه السلام) در این فرمایش توجه داده است که عبادت لازم است در حال نشاط میباشد وقتی نشاط نبود فقط به واجبات قناعت کنند. رنگ زرد دیرنشینان، گوشهگیران، سپری ساختن عمر خود با ذکر و ورد، تنی رنجور از آنان ساخته است و همین است خواسته استعمار و علت مبارزه اسلام با انزواطلبی و گوشهگیری و حرام ساختن شبانیت. اسلام کار مبارزه با رهبانیت را به جائی رسانده است که دیرنشینی کلیسائیان را به باد انتقاد گرفته و آن را از بدعتهای خودشان میداند نه عیسی.
و قال علیهالسلام: (ان للقلوب اقبالا) الی العمل و الطاعه (و ادبارا) بحیث لا ترغب فی العمل (فاذا اقبلت) و نشطت (فاحملوها علی النوافل) ای الامور المستحبه (و اذا ادبرت) و ملت (فاقتصروا بها علی الفرائض) و لا تجبروها علی النوافل، لتزید ساما و ملاله.
الشرح: عندما تتصل القلوب بالله و تتوجه الیه تقوی عزیمه الانسان و تهون علیه الصعوبات فتراه یقطع الصعاب و یجتاز المشقات لتحقیق رضی الله سبحانه فاذا اقبلت النفوس علی العباده فی بعض لحظات الانس بالله فلیغتنم الفرصه و لیودی الفرائض الواجبه علیه و معها النوافل المرتبه و غیرها مما ترغب به النفس و اذا ادبرت القلوب لبعض الازمات و الامور الحیاتیه الصعبه فلیقتصر الانسان علی الفرائض لانه عندما یعدم التوجه تصبح العباده مجرد شکل عبادی خال من المضمون الروحی …
«همانا دلها را روی آوردن و روی برگرداندن است، آن گاه که روی می آورد، آن را به انجام دادن مستحبات وادارید و آن گاه که روی گردان می شود به واجبات بسنده کنید.»
تردید نیست که دلها هم همان گونه که بدنها خسته می شود، فرسوده می گردد، گاه به علم و عمل روی می آورد و گاه از هر دو رویگردان می شود. علی علیه السّلام فرموده است: هرگاه دیدید دلها نشاط و آمادگی برای عمل دارد، انجام دادن مستحبات را هم در کنار فرایض بر آن بار کنید یعنی نخست فرایض را انجام دهید و سپس مستحبات را و هرگاه دیدید دلها خسته و از عمل ملول است، فقط به انجام دادن فرایض بسنده کنید، زیرا در کار و عملی که حضور و آمادگی قلبی نباشد، سودی نیست.
و قال علیهالسلام
إِنَّ لِلْقُلُوبِ إِقْبَالاً وَ إِدْبَاراً؛فَإِذَا أَقْبَلَتْ فَاحْمِلُوهَا عَلَی النَّوَافِلِ،وَ إِذَا أَدْبَرَتْ فَاقْتَصِرُوا بِهَا عَلَی الْفَرَائِضِ.
امام علیه السلام فرمود:
دلها (ی انسانها) گاه روی میآورد (و پرنشاط است) و گاه پشت میکند (و بینشاط است) آنگاه که روی میآورد آن را به انجام نوافل و مستحبات نیز وادار کنید و آنگاه که پشت میکند و بینشاط است تنها به انجام فرائض و واجبات قناعت نمایید. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب تنها سند دیگری که برای این گفتار حکیمانه نقل میکند کتاب غررالحکم آمُدی است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 243). افزون بر این در کتاب مشکاة الانوار طبرسی،ص 447 و عوالی اللئالی ابن ابی جمهور أحسایی،ج 3،ص295،ح 67 نیز آمده است،و قابل توجه است که در کتاب شریف کافی حدیثی به همین مضمون با کمی تفاوت از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است.(کافی،ج 3،ص 454،ح 16) )
وظیفه ما در حال نشاط و عدم نشاط
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته قابل توجه روانی اشاره کرده، میفرماید:«دلها (ی انسانها) گاه روی میآورد (و پرنشاط است) و گاه پشت میکند (و بینشاط است) آنگاه که روی میآورد آن را به انجام نوافل و مستحبات نیز وادار کنید و آنگاه که پشت میکند و بینشاط است تنها به انجام فرائض و واجبات قناعت نمایید»؛ (إِنَّ لِلْقُلُوبِ إِقْبَالاً وَ إِدْبَاراً؛فَإِذَا أَقْبَلَتْ فَاحْمِلُوهَا عَلَی النَّوَافِلِ،وَ إِذَا أَدْبَرَتْ فَاقْتَصِرُوا بِهَا عَلَی الْفَرَائِضِ) .
بدون شک،انسان حالات مختلف و متفاوتی دارد و در هر یک از این حالات باید موافق آن گام بردارد تا به نتیجه مطلوب برسد.
گاه فکر انسان آرام و روح او پرنشاط است و عوامل اشتغال فکری وجود ندارد و جسم و روحش آماده برای عبادت و اطاعت و بندگی خداست.در این هنگام این فرصت طلایی را باید غنیمت شمرد و علاوه بر واجبات به مستحبات نیز با حضور قلب پرداخت.
ولی گاه روح انسان خسته و فکر او مشغول به یک سلسله مشکلات دنیوی است و گاه ناراحتی جسمانی نیز به آن ضمیمه میشود بهگونهای که حوصله هیچ کاری را ندارد در چنین شرایطی باید به واجبات که به هر حال باید انجام شود قناعت کرد،زیرا پرداختن به مستحباتی که انسان آن را بر خودش تحمیل کند و هیچ حضور قلب و نشاطی در آن نباشد سبب ارتقاء روح و قرب به پروردگار و وصول به اهداف عالی نخواهد شد و چه بسا اگر مستحبات را در چنین حالی به خود تحمیل کند هم به واجبات ضرر بزند و هم حالت تنفر از مستحبات برای او حاصل شود که هر دو ضایعه بزرگی است.
شبیه همین گفتار حکیمانه در حکمت 193 با کمی تفاوت گذشت و همانگونه که به هنگام ذکر سند گفتیم،این حدیث شریف از رسول اکرم صلی الله علیه و آله با کمی تفاوت به این صورت آمده است:
«إِنَّ لِلْقُلُوبِ إِقْبَالاً وَ إِدْبَاراً فَإِذَا أَقْبَلَتْ فَتَنَفَّلُوا وَ إِذَا أَدْبَرَتْ فَعَلَیْکُمْ بِالْفَرِیضَةِ» . ( .کافی،ج 3،ص 454،ح 16 )
همچنین شبیه این کلام حکیمانه در حکمت 278 گذشت آنجا که فرمود:
«قَلِیلٌ تَدُومُ عَلَیْهِ أَرْجَی مِنْ کَثِیرٍ مَمْلُولٍ مِنْهُ؛ عمل کمی که با نشاط آن را تداوم بخشی امیدوارکنندهتر از عملی است که بسیار و خسته کننده است».
نکته اصلی اینجاست که اسلام به کیفیت عمل بیش از کمیت آن اهمیت میدهد،ازاینرو در آیه دوم سوره«ملک»میخوانیم: «الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْغَفُورُ» ؛آنکس که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک از شما بهتر عمل میکنید،و او شکستناپذیر و بخشنده است».
در این آیه شریفه به حُسن عمل اهمیت داده شده است،نه به کثرت عمل.به همین دلیل امام صادق علیه السلام در حدیثی به این نکته توجه داده و میفرماید:
«لَیْسَ یَعْنِی أَکْثَرَ عَمَلاً وَ لَکِنْ أَصْوَبَکُمْ عَمَلاً؛ منظور این نیست که عمل فرد بیشتر باشد، بلکه مقصود آن است که کدامیک صحیحتر و کاملتر عمل میکنید». ( .همان،ج 2،ص 16،ح 4 )
به بیان دیگر،روح عمل،حضور قلب و توجه به خدا و اخلاص است و این در حالی حاصل میشود که انسان نشاط عبادت داشته باشد و به هنگام کمبود نشاط حضور قلب نیز آسیب میپذیرد به همین دلیل فرمودهاند:هنگامی که نشاط عبادت نیست به واجبات قناعت کنید و به هنگام نشاط عبادت،هم واجبات را به جا بیاورید و هم مستحبات را.
اضافه بر این اگر هنگام نداشتن نشاط و حوصله برای عبادت،انسان مستحبات را بر خود تحمیل کند ممکن است یک حال نفرت و بیزاری در او پیدا شود که بر آینده او نیز تأثیر بگذارد.
در نامه 69 که از نامههای جالب امیر مؤمنان علی علیه السلام به«حارث همدانی»است نیز اشارهای به این حقیقت شده بود آنجا که میفرماید:
«وَ خَادِعْ نَفْسَکَ فِی الْعِبَادَةِ وَ ارْفُقْ بِهَا وَ لا تَقْهَرْهَا وَ خُذْ عَفْوَهَا وَ نَشَاطَهَا إِلَّا مَا کَانَ مَکْتُوباً عَلَیْکَ مِنَ الْفَرِیضَةِ فَإِنَّهُ لا بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَ تَعَاهُدِهَا عِنْدَ مَحَلِّهَا؛ در انجام عبادت،نفس خود را بفریب (و آن را رام ساز) و با آن مدارا کن و خویشتن را بر آن مجبور نساز، بلکه بکوش آن را در وقت فراغت و با نشاط به جا آوری مگر فرایضی که بر تو مقرر شده است که در هر حال باید آنها را انجام دهی و در موقعش مراقب آن باشی».
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Sometimes the hearts advance [towards their Creator] and sometimes they retreat. When they advance, get them to perform the optional [acts of worship] (as well). But when they retreat, keep them confined to only what is obligatory.“
وَ قَالَ علیه السلام وَ فِی القُرآنِ نَبَأُ مَا قَبلَکُم وَ خَبَرُ مَا بَعدَکُم وَ حُکمُ مَا بَینَکُم
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: در قرآن اخبار گذشتگان، و آیندگان، و احکام مورد نیاز زندگیتان وجود دارد .
در قرآن است خبر آنچه پیش از شما بود، و خبر آنچه پس از شماست، و حکم آنکه چگونه بایدتان زندگی نمود.
و فرمود در قرآنست خبر آنچه پیش از شما واقع شد و خبر آنچه بعد از شما واقع شود و حکم آنچه میان شماست و این را در حدیث دراز بیان فرموده
و فرمود (علیه السلام): در قرآن خبرهای پیشینیان شماست و خبرهای آنها که پس از شما می آیند و نیز در آن است، حکم روابط میان شما.
و آن حضرت فرمود:خبر آنچه پیش از شما و بعد از شماست،و نیز دستور زندگی شما در قرآن است .
شروح:
و النبا: الخبر. ذکر ان فی کتاب الله الذی هو القرآن ثلاثه اشیاء نافعه لمن تدبرها: و هو احوال الامم الماضیه لما عصو الله دمرهم، و من فعل مثل فعلهم رای مثل ما راوا، و خبر المثاب فی الجنه لطاعته فی الدنیا، و ذکر المعاقب فی النار یوم القیامه لعصیانه فی الدنیا، و حکم ما بین الخلق فی القصاص و القضاء و الحدود و غیرها من الشرعیات، فمن نظر فیها انتفع بها.
عنی به الامور الماضیه و اخبارها. و خبر ما بعدکم: یعنی امور الاخره. و حکم ما بینکم: من الشرعیات.
(در قرآن است خبر پیشینیان و خبر چیزهای بعد از شما و حکم چیزهایی که در بین شماست). خبر ماقبل همان اخبار قرون گذشته و خبر مابعد یادآوری حالات مردن، قیامت و وعد و وعید است، و حکم چیزهای میان مردم، بیان احکام پنجگانه متعلق به افعال مردم میباشد. و این سخن در مورد ستایش قرآن و وادار ساختن مردم بر خواندن و فهمیدن قرآن است.
وَ قَالَ علیه السلام فِی اَلْقُرْآنِ نَبَأُ مَا قَبْلَکُمْ وَ خَبَرُ مَا بَعْدَکُمْ وَ حُکْمُ مَا بَیْنَکُمْ .
هذا حق لأن فیه أخبار القرون الماضیة و فیه أخبار کثیرة عن أمور مستقبلة و فیه أخبار کثیرة شرعیة فالأقسام الثلاثة کلها موجودة فیه
(و قال علیهالسلام: فی القران نبا ما قبلکم) در قرآن است خبر آنچه پیش از شما است از احوال قرون ماضیه (و خبر ما بعدکم) و خبر آنچه بعد از شما است از امور روز آخرت (و حکم ما بینکم فی حدیث طویل) و حکم آنچه میان شما است از احکام امور خمسه
فرمود: در قرآن است وقایع پیشتر از شما. یعنی امم پیشین، و خبر پس تر از شما. یعنی اشراط ساعت و اخبار قیامت و نار و جنت، و حکم میان شما از احکام و قواعد شریعت.
و قال علیهالسلام: «فی القرآن نبا ما قبلکم و خبر ما بعدکم و حکم ما بینکم.» یعنی و گفت علیهالسلام که در قرآن است خبر آنچه پیش از شما است، از قصص امتان گذشته و خبر آنچه بعد از شما است، از احوال آخرت و حکم آن چیزی که در میان شما است، از احکام خمسه.
المعنی: الظاهر ان غرضه (علیه السلام) من هذا الکلام بیان ان القرآن کتاب کاف للمسلم فیما یحتاج الیه من المعارف و یتوق الیه نفسه من المعلوم، فان الانسان یرید ان یعرف نفسه من این جاء و کیف تکون و کیف یعیش و الی این یصیر؟ و القرآن بین تطور الانسان من عالم الماده و مبدء التراب الی ان نفخ فیه الروح و انشائه خلقا آخر، و قرر ما یحتاج الیه من الاداب و الاحکام فی طول حیاته الی ان یموت و بین ما یعرض له بعده من البرزخ و القیامه و ما یوول الیه امره من الجنه و النار. و یرید ان یعرف احوال بنیجلدته و سائر ما بحضرته، ففی القرآن اخبار القرون الماضیه و اخبار عن امور مستقبله، و فیه احکام و آداب فیما بین الناس من شتی وجوه الحیاه و المعیشه. الترجمه: فرمود: در قرآنست خبر آنچه پیش از شما بوده، و خبر آنچه پس از شما خواهد بود، و بیان حکم میان شماها در زندگانی.
(الفصل الحادی و الاربعون- فی ما قاله (علیه السلام) فی القرآن) اقول: رواه المسعودی و العیاشی و ابن قتیبه، و ابن عبد ربه مع زیادات. قال الاول: توفی الحارث الاعور صاحب علی (علیه السلام) فی ایام عبدالملک و هو الذی دخل علی علی (علیه السلام) فقال له: الا تری الی الناس قد اقبلوا علی هذه الاحادیث، و ترکوا کتاب الله- قال (علیه السلام): و قد فعلوا قال: نعم- قال: اما انی سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: ستکون فتنه، قلت فما المخرج منها؟ قال: کتاب الله، فیه نبا ما کان قبلکم، و خبر ما بعدکم، و حکم ما بینکم، و هو الفصل لیس بالهزل، من ترکه من جبار قصمه الله، و من اراد الهدی فی غیره اضله الله، و هو حبل الله المتین، و هو الذکر الحکیم و الصراط المستقیم، و هو الذی لا تزیغ عنه العقول، و لا تلتبس به الالسن، و لا تنقضی عجائبه، و لا یعلم علم مثله و هو الذی لما سمعته الجن ( … فقالوا انا سمعنا قرآنا عجبا یهدی الی الرشد … ) و من قال به صدق، و من زل عنه عدا، و من عمل به اجر، و من تمسک به هدی الی صراط مستقیم، خذها الیک یا اعور. و قال الثانی فی (تفسیره): (یوسف بن عبدالرحمان رفعه الی الحارث الاعور، قال سمعنا اشیاء مغموسه مختلفه لا ندری ما هی قال: او قد فعلوها؟ قلت: نعم، قال:
سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: اتانی جبرئیل. فقال ستکون فی (الفصل الحادی و الاربعون- فی ما قاله (علیه السلام) فی القرآن) امتک فتنه، فقلت فما المخرج منها فقال: کتاب الله فیه بیان ما قبلکم من خبر و خبر ما بعدکم، و حکم ما بینکم)- الی آخر ما فی (المروج) مع ادنی اختلاف. و قال الثالث فی (عیونه) روی الحارث الاعور عن علی (علیه السلام) قال: کتاب الله فیه خبر ما قبلکم، و نبا ما بعدکم و حکم ما بینکم، و هو الفصل لیس بالهزل و هو الذی لا تزیغ به الاهواء، و لا یشبع منه العلماء، و لا یخلق عنه کثره الرد، و لا تنقضی عجائبه- الخ مع ادنی اختلاف. و مثله الرابع فی (عقده) و من الاصل فیه یظهر ان الاصل فی کلامه (علیه السلام) النبی (صلی الله علیه و آله). (و فی القرآن) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (فی القرآن) کما فی ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه. (نبا ما قبلکم) قال تعالی فی اصحاب الکهف: (نحن نقص علیک نباهم بالحق … )- و قال فی قصه یوسف (علیه السلام): (نحن نقص علیک احسن القصص بما اوحینا الیک هذا القرآن و ان کنت من قبله لمن الغافلین)- و قال فی قصه باقی الانبیاء اجمالا: (و لقد ارسلنا رسلا من قبلک منهم من قصصنا علیک و منهم من لم نقصص علیک … )- و قال فی سوره القصص: (نتلو علیک من نبا موسی و فرعون بالحق
لقوم یومنون)- و نصف السوره فی قصه موسی کما ان سوره یوسف (علیه السلام) اکثرها فی قصته- و قصص آدم و ادریس و نوح و هود و صالح و ابراهیم و اسحاق و یعقوب و لوط و شعیب و سلیمان و داود و موسی و عیسی علیهمالسلام مبثوثه فی مطاویه- و کثیر منها قبل (الفصل الحادی و الاربعون- فی ما قاله (علیه السلام) فی القرآن) نزول القرآن کان غیر معلوم لاحد و منها قصه یوسف (علیه السلام) فقال تعالی فیها: (ذلک من انباء الغیب نوحیه الیک … )- هذا ان ارید بقوله: (ما قبلکم) انبیاء السلف و یمکن ان یراد به الصانع جل اسمه و یمکن ان یراد به الاعم منهما. و من آیات القرآن فی انباء ما قبلنا اخباره عن ذکر النبی (صلی الله علیه و آله) فی کتب الیهود و النصاری قال تعالی: (الذین یتبعون الرسول النبی الامی الذی یجدونه مکتوبا عندهم فی التوراه و الانجیل … ). فلو لا کان اسمه مذکورا فیهما لکذبوه، و لو کانوا کذبوا لما خفی ذلک مع توفر الدواعی و لا رتد عنه اتباعه، بل قال: (الذین آتیناهم الکتاب یعرفونه کما یعرفون ابناءهم … ) فدل علی ان ذکره (صلی الله علیه و آله) فی کتبهم و نعتها له (صلی الله علیه و آله) بحد صار الامر به من البدیهیات. و من آیاته اشتماله علی عدم جراه الیهود تمنی الموت فی قباله، و عدم جراه النصاری علی المباهله فی مقابلته- قال تعالی: ( … یا ایها الذین هادوا ان زعمتم انکم اولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین و لا یتمنونه ابدا بما قدمت ایدیهم و الله علیم بالظالمین)- فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله علی الکاذبین)- و الثانی و ان لم یصرح فیه بعدم مباهلتهم الا انه معلوم التواتر و بالدرایه، فلو کانوا ابتهلوا و لم یصبهم شیء لصار ذلک سببا لطعن الکفار و المنافقین فی الاسلام بل (الفصل الحادی و الاربعون- فی ما قاله (علیه السلام) فی القرآن) ارتداد المسلمین عنه، و معلوم بالضروره عدم حصول شیء من ذلک. (و خبر ما بعدکم) یمکن ان یراد به اخبار القیامه و المعاد و الثواب و العقاب، و الجنه و النار، فالقرآن مشحون من اخبارها- و یمکن ان یراد به اخباره عما یاتی کاخباره عن مغلوبیه فارس عن الروم بعد غلبتها علیها- قال تعالی: (الم غلبت الروم فی ادنی الارض و هم من بعد غلبهم سیغلبون فی بضع سنین لله الامر من قبل و من بعد و یومئذ یفرح المومنون بنصر الله ینصر من یشاء … ). و کاخباره عن مغلوبیه قریش فی بدر، قال تعالی: (و اذ یعدکم الله احدی الطائفتین انها لکم و تودون ان غیر ذات الشوکه تکون لکم و یرید الله ان یحق الحق بکلماته و یقطع دابر الکافرین لیحق الحق و یبطل الباطل … ). و کاخباره عن مغلوبیه یهود خیبر، قال تعالی: ( … و ان یقاتلوکم یولوکم الادبار ثم لا ینصرون)- و یمکن اراده الاعم. (و حکم ما بینکم) من مسائل الحلال و الحرام، و لقد صنفوا کتبا فی آیات احکامه، و من اصول الاسلام ففیه و لایه امیرالمومنین (علیه السلام) و المعصومین من عترته فی قوله تعالی: (انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه و یوتون الزکاه و هم راکعون و من یتول الله و رسوله و الذین آمنوا فان حزب الله هم الغالبون)- کما فی قول النبی (صلی الله علیه و آله): (من کنت مولاه فعلی مولاه). و فی قوله تعالی: ( … انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت (الفصل الحادی و الاربعون- فی ما قاله (علیه السلام) فی القرآن) و یطهرکم تطهیرا) و فی قوله تعالی: (فمن حاجک فیه من بعدما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله علی الکاذبین). و روی محمد بن یعقوب مسندا عن الاصبغ قال: سمعت امیر المومنین (علیه السلام) یقول: نزل القرآن اثلاثا، ثلث فینا و فی عدونا، و ثلث سنن و امثال، و ثلث فرائض و احکام. و روی ابن المغازلی عن ابن عباس عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال: ان القرآن اربعه ارباع، فربع فینا اهل البیت خاصه، و ربع حلال، و ربع حرام، و ربع فرائض و احکام، و الله انزل فینا کرائم القرآن.
یرینا القرآن صور الکائنات امثالا و اضدادا، و یخبرنا عن الامم الماضیه، و القرون الخالیه، و عن مصیرنا و عاقبه امرنا.. و ایضا فیه تفصیل لاحکام ما نحتاجه فی سلوکنا و حیاتنا. و سبق الکلام عن ذلک فی العدید من الموارد، منها فی الخطبه 181 و الرساله 46.
… و حکم ما بینکم: نبا ما قبلنا ای خبرهم فی قصص القرآن و نباء ما بعدنا الخبر عن مصیر امورهم و هو یعلم من سنه الله فیمن قبلنا و حکم ما بیننا فی الاحکام التی نص علیها
امام علیهالسلام (در ترغیب به خواندن و فهمیدن قرآن) فرموده است: در قرآن است خبر آنچه پیش از شما است (از احوال گذشتگان) و خبر آنچه بعد از شما است (از احوال قبر و دوزخ و قیامت) و حکم آنچه بین شما است (از واجب و حرام و مستحب و مکروه و مباح).
در زمان پیامبر اسلامی (صلی الله علیه و آله) و علی (علیه السلام) افرادی بودند که از قصههای ایرانی و یا رومی برای مردم نقل میکردند و آنانرا از مجالس اسلامی بازمیداشتند. همان روشی که جزء نقشههای استعماری است: دائر کردن مجالس شب نشینی شعر خوانی و نقالی، سرگرم شدن مردم به اموری که نه برای دنیای آن مفید است و نه برای آخرتشان. امام (علیه السلام) دربرابر این گروه و امثالشان که توجه به قرآن پیدا کنند میفرماید: در قرآن داستانهای ستمگران، پیامبران، مردان خدا و ملتهای منحرف، فداکاریهای روشنفکران همه و همه موجود است به علاوه برنامه زندگی جمعیتهای زنده بطور تفصیل و یا مجمل (که رهبران دینی آن را توضیح دهند) بیان شده است. باز قرآن درباره حوادث پس از جهان، مرگ، قبر، قیامت، بهشت، جهنم و برنامههای بهشت و جهنم سخن گفته است. آنچه در فرمایش امام (علیه السلام) قابل توجهتر است این نکته است که قرآن نسبت به سرنوشت ملتها (قبل از سقوط و مرگ) سخن گفته است برای نمونه یک آیه نقل میشود: (وقتی سقوط و مرگ ملتی فرامیرسد پولداران به خوشگذرانی میپردازند، بیچارگان هم از آنان تقلید میکنند در نتیجه سرنوشت چنین ملتی سقوط و بدبختی است). سقوط روم، یونان، آلمان و متلاشی شدن تمدنهای باستانی همه و همه گواه مطلب است. انگلستان که روزی امپراطور استعماری جهان بود راه سقوط را پیموده و تا انزوای مطلق فاصلهای ندارد. آمریکا با آن همه قدرت و عظمت راه سقوط را آغاز کرده وبه تدریج (شاید به یک قرن نرسد) بصورت یک کشور منزوی و کوچک درخواهد آمد. از سوی دیگر چین که از فحشاء و مفاسد برکنار است (گوشهای از وظائف اسلامی را عملا انجام میدهد) در راه اوج و عظمت است و ریاست آینده جهان (با شرائط داخلی که چین دارد) از چین خواهد بود.
و قال علیهالسلام: (و فی القرآن نباء ما قبلکم) من قصص الانبیاء و الامم السابقین (و خبر ما بعدکم) من احوال القبر و القیامه و الجنه و النار (و حکم ما بینکم) من الواجب و الحرام، و فصل القضایا، و المعاملات و المیراث و ما اشبه.
اللغه: النبا: الخبر. الشرح: فی القرآن اخبار الماضین من الامم التی سادت ثم بادت، المومنه و الکافره و فیه خبر ما بعدنا من الجنه و النار و الحساب و العذاب و ما سنصل الیه فی الدار الاخره کما انه فیه حکم ما یجری بیننا الذی لا یخرج عن الاحکام التشریعیه الخمسه، الوجوب و الحرمه و الکراهه و الاستحباب و الاباحه …
«در قرآن خبر آنچه پیش از شما بوده و خبر آنچه پس از شماست و حکم مربوط به شرعیات خودتان موجود است.»
این سخن به حقی است که در قرآن اخبار قرنهای گذشته و بسیاری از اخبار مربوط به آینده و بسیاری از احکام شرعیه آمده است و تمام این سه نوع در آن موجود است.
و قال علیهالسلام
وَ فِی الْقُرْآنِ نَبَأُ مَا قَبْلَکُمْ،وَ خَبَرُ مَا بَعْدَکُمْ،وَ حُکْمُ مَا بَیْنَکُمْ.
امام علیه السلام فرمود:
در قرآن،اخبار پیشینیان و حوادث آینده و حکم
و دستور مربوط به شما آمده است. (.سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر حدیثی به این مضمون از مسعودی،صاحب مروج الذهب (متوفای 333) نقل میکند که روزی حارث اعور خدمت امیرمؤمنان علی علیه السلام رسید.عرض کرد:آیا نمیبینی این مردم تمام توجهشان به احادیث شده و قرآن را رها کردهاند؟ امام علیه السلام فرمود:واقعاً چنین است؟ عرض کرد:آری.امام علیه السلام فرمود:من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود:«سَتَکُونُ فِتْنَةٌ.قُلْتُ:فَمَا الْمَخْرَجُ مِنْها یا رَسُولُ اللّه؟ قالَ:کِتابُ اللّهِ فِیهِ نَبَأُ ما قَبْلَکُمْ وَخَبَرُ ما بَعْدَکُمْ وَحُکْمُ ما بَیْنَکُمْ...؛بهزودی فتنهای ظاهر میشود.عرض کردم:ای رسول خدا! راه برون رفت از آن فتنه چیست؟ فرمود:کتاب اللّه است که خبر پیشینیان و خبر آیندگان و حکم و دستور مربوط به شما در آن است».در ادامه این سخن،امام علیه السلام مطالب فراوانی درباره اهمیت قرآن بیان فرمود.سپس مرحوم خطیب میافزاید:این گفتار حکیمانه را فخر رازی نیز در تفسیر خود در آغاز سوره«بقره»از علی علیه السلام نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 243).اضافه میکنیم همین حدیث حارث اعور در سنن دارمی،ج 2،ص 435 و سنن ترمذی،ج 4،ص 245،ح 3070 آمده است و همچنین مرحوم عیاشی در مقدمه تفسیر خود که درباره اهمیت قرآن سخن میگوید آن را آورده است )
جامعیت قرآن
امام علیه السلام در این حدیث شریف به اهمیت و جامعیت قرآن اشاره میکند و میفرماید:«در قرآن،اخبار پیشینیان و حوادث آینده و حکم و دستور مربوط به شما آمده است»؛ (وَ فِی الْقُرْآنِ نَبَأُ مَا قَبْلَکُمْ،وَ خَبَرُ مَا بَعْدَکُمْ،وَ حُکْمُ مَا بَیْنَکُمْ) .
منظور از اخبار پیشینیان روشن است،زیرا بخش مهمی از قرآن مجید،تاریخ انبیا و اقوام گذشته است؛از آفرینش آدم تا حالات حضرت مسیح و اصحاب و یارانش،قرآن دست ما را میگیرد و در تمام قرون و اعصار گذشته همراه انبیا و پیغمبران و اقوام آنها حرکت میدهد و تلخ و شیرین زندگی آنها را بیان میکند و تجارب فراوان و حوادث عبرتانگیز بسیاری را که در زندگانی آنها بوده یکجا پیش روی ما مینهد آنگونه که گویا ما همراه آنها بودهایم و با آنها میزیستهایم.
منظور از حوادث آینده،مسائل مربوط به قبر و برزخ و قیامت است که در جای جای قرآن مجید به آن اشاره شده است بهگونهای که گویا ما آینده را دیدهایم و در آن زیستهایم.
منظور از جمله «وَ حُکْمُ ما بَیْنَکُمْ» این است که در قرآن به همه برنامههای زندگی شما اعم از واجب،حرام،مکروه،مستحب و مباح،اشارات کلی یا جزئی شده است،بنابراین قرآن کتاب جامعی است که هرچه بخواهید در آن هست.
با توجه به شأن نزولی که در حدیث حارث اعور آمده بود روشن میشود که این سخن را امام علیه السلام زمانی بیان فرمود که مردم به سراغ احادیث رفته و قرآن را رها ساخته بودند.البته منظور امام علیه السلام رها کردن احادیث نیست،زیرا پیغمبر صلی الله علیه و آله در«حدیث ثقلین»کتاب خدا و عترت را (عترتی که منبع اصلی احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله است) با هم توصیه میکند،بلکه منظور این است که افراط در توجه به حدیث تا آنجا که قرآن رها شود کار نکوهیدهای است.
به هر روی،مهم این است قرآن که نور و رحمت الهی و مایه هدایت و سعادت است در میان مسلمانان به فراموشی سپرده نشود.مسلمانان در درجه نخست اساس کار خود را از قرآن بگیرند و سپس از سنت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و احادیث اهلبیت علیهم السلام برای تشریح این دستورات و آگاهی از جزئیات برنامهها بهرهمند شوند.
در ذیل حدیث اعور پس از کلام نورانی بالا جملههایی درباره اهمیت قرآن آمده است که بسیار گویا و آموزنده است
«هُوَ الْفَصْلُ لَیْسَ بِالْهَزْلِ ما تَرَکَهُ مِنْ جَبّارٍ إلّا قَصَمَهُ اللّهُ وَ مَنِ ابْتَغَی الْهُدی مِنْ غَیْرِهِ أَضَلَّهُ اللّهُ تَعالی وَ هُوَ حَبْلُ اللّهِ الْمَتینُ وَ هُوَ الذِّکْرُ الْحَکیمُ وَ الصِّراطُ الْمُسْتَقِیمُ وَ هُوَ الَّذی لا تَزیغُ بِهِ الْأهْواءُ وَ لا تَلْتَبِسُ بِهِ الْأَلْسُنُ وَ لا یَشْبَعُ مِنْهُ الْعُلَماءُ وَ لا یَخْلِقُ عَنْ کَثْرَةِ الرَّدِ وَ لا تَنْقَضی عَجائِبُهُ هُوَ الَّذی لَمْ یَثِنْهُ الْجِنُّ حینَ سَمِعْتُهُ قالُوا إِنّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً یَهْدِی إِلَی الرُّشْدِ مَنْ قالَ بِهِ صَدَقَ وَ مَنْ عَمِلَ بِهِ أُجِرَ وَ مَنْ حَکَمَ بِهِ عَدَلَ وَ مَنْ دَعا إِلَیْهِ هُدِیَ إلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ؛ قرآن جدا کننده حق از باطل است و هزل و شوخی در آن راه ندارد.هر ظالمی به آن پشت کند خداوند او را دَرهم میشکند و هرکس هدایت را از غیر قرآن بخواهد خدای متعال او را گمراه میسازد و آن،ریسمان محکم الهی است و یادآوری مستحکم و راه راست.قرآن چیزی است که اوهام و خواستههای انحرافی،آن را منحرف نمیکند و زبان نااهلان،آن را مشتبه نمیسازد.
دانشمندان از آن سیر نمیشوند و براثر کثرت تلاوت و مراجعه کهنه نمیگردد.
شگفتیهای آن پایان نمیپذیرد و این همان چیزی است که طایفه جن هنگامی که آن را شنیدند آن را بازنگرداندند و دَرهم نپیچیدند و گفتند:ما سخن عجیبی شنیدیم که همگان را به سوی رشد و تعالی هدایت میکند.کسی که با قرآن سخن بگوید درست میگوید و آنکس که به آن عمل کند مأجور است و کسی که مطابق آن حکم کند حکمش عادلانه و کسی که به سوی قرآن فرا خواند به سوی صراط مستقیم هدایت کرده است». ( .اعلام الدین،ص 99 )
درباره اهمیت قرآن مجید،هم در خود قرآن و هم در روایات اسلامی مطالب گستردهای آمده،از جمله در نهجالبلاغه در خطبههای فراوان،امام علیه السلام درباره اهمیت آن سخن گفته است؛از جمله در بخش آخر خطبه 198 امام علیه السلام شرح مبسوطی که شامل 42 امتیاز مهم است برای قرآن مجید بیان میکند و همچنین در خطبه 183 و خطبه 176 و...نیز مطالب مهمی در این زمینه آمده است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The Qur ' an contains news about the past, predictions about the future and commandments for the present.”
وَ قَالَ علیه السلام رُدّوا الحَجَرَ مِن حَیثُ جَاءَ فَإِنّ الشّرّ لَا یَدفَعُهُ إِلّا الشّرّ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: سنگ را از همان جایی که دشمن پرت کرده، باز گردانید، که شر را جز شر پاسخی نیست .
سنگ را بدانجا که از آن آمده باز باید گرداند، که شر را جز با شر نتوان راند.
و فرمود باز گردانید سنگرا از آنجا که آمد پس بدرستی که بدی دفع نمیکند آنرا مگر ببدی
و فرمود (علیه السلام): سنگ را به همان جا که از آن آمده است، باز گردانید. زیرا بدی را جز بدی دفع نکند.
و آن حضرت فرمود:سنگ را به همان جا که از آن بر آمده بر گردانید،چرا که شر را جز شرّ دفع نمیکند .
شروح:
و قوله: رد الحجر من حیث جاء رخصه، لمن اراده الغیر بالضرب و الرمی و القتل فدافعه بمثل ذلک، اذا علم ان لادفع الابه، و ان ذلک جایز شرعا و عقلا فمن ادی الی هلاک الظالم فلا شیء علی الدافع اذا لم یتعد.
کقوله تعالی: (فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه)، و کقول الحماسی: (و داووا بالجنون من الجنون). و هذا فی الشرع یحسن بشرط ترک الاعتداء، و المجازاه علی السواء و هو مثله، و المراد انتقم ممن ظلمک اقتداء بقول الله تعالی: (فمن انتصر بعد ظلمه فاولئک ما علیهم من سبیل).
(سنگ را از جائی که آمده، به همانجا برگردانید، زیرا بدی را جز بدی از بین نمیبرد). سنگ کنایه از بدی است. و بازگرداندن سنگ کنایه از مقابله با بدی، به مانند آن است. امام (علیه السلام) در این گفتار به وسیلهی قیاس مضمری وادار به مقابله کرده است که مقدمهی صغرای آن عبارت: (فان الشر … ) و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر چه را که جز به وسیلهی بدی قابل دفع و قطع نباشد پس باید بدان وسیله آن را قطع کرد، البته این مطلب کلیت ندارد، زیرا که خود آن بزرگوار در موارد زیادی به بردباری امر فرموده است.
وَ قَالَ علیه السلام رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ فَإِنَّ الشَّرَّ لاَ یَدْفَعُهُ إِلاَّ الشَّرُّ .
هذا مثل قولهم فی المثل إن الحدید بالحدید یفلح و قال عمرو بن کلثوم ألا لا یجهلن أحد علینا فنجهل فوق جهل الجاهلینا ( من المعلقة ص 323-بشرح التبریزی.) و قال الفند الزمانی فلما صرح الشر و قال الأحنف و ذی ضعن أمت القول عنه و قال الراجز لا بد للسؤدد من أرماح و من عدید یتقی بالراح و من سفیه دائم النباح و قال آخر و لا یلبث الجهال أن یتهضموا أخا الحلم ما لم یستعن بجهول و قال آخر و لا أتمنی الشر و الشر تارکی و لکن متی أحمل علی الشر أرکب
(و قال علیهالسلام: ردوا الحجر من حیث جاء) باز گردانید سنگ را از جایی که آمد (فان الشر) پس به درستی که بدی (لا یدفعه الا الشر) دفع نمیکند او را الا بدی کنایه فرموده به (حجر) از شر، و به (رد حجر من حیث جاء) از مقابله به مثل آن. یعنی دفع کنید شر را به شر کقوله تعالی: (فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی) کلوخ انداز را پاداش سنگ است.
فرمود: باز گردانید سنگ را از آنجا که آمده است، چه به درستی که بدی را دفع نکند مگر هم بدی. این را در مقامی گویند که عفو و حلم آنجا سود ندهد بلکه آن ضرر زیاده گردد. گویند جائیکه مرهم سود ندارد آنجا به زخم باید آزمودن (و قال تعالی.. فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم..) و چنانچه مشهور است (کلوخانداز را پاداش سنگ است) و در امثال عرب است (لابد للفقبه من سفیه یناضل عنه)
و قال علیهالسلام: «ردوا الحجر من حیث جاء، فان الشر لایدفعه الا الشر.» یعنی و گفت علیهالسلام که برگردانید سنگ شری را که به سوی شما انداخته شود به جایی که آمده است، پس به تحقیق که دفع نمیکند شر را مگر شر، یعنی جزا دهید صاحب شر را به قدر شرش.
المعنی: قد تعرض (علیه السلام) فی حکمته هذه لبیان فلسفه المجازات و القصاص فی الشرایع و بیان انه اذا لم یجر حکم الاعدام علی القاتل و القصاص علی الجانی لا یمکن دفع الشرور عن الاجتماع المبتلی بالجهل و الغرور، فقوله (علیه السلام) مقتبس من قوله تعالی: (و لکم فی القصاص حیوه یا اولیالالباب) و من قوله تعالی (فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم). الترجمه: سنگ را به همان جا که از آن آمده است برگردانید، زیرا بد را جز با بد نتوان دفع کرد. چه خوش سروده است:
کلوخانداز را پاداش سنگ است*** وگرنه کار عدل و داد تنگ است
اقول: اما قوله (علیه السلام) (ردوا الحجر من حیث جاء) فذکره الکرمانی فی (امثاله) و قال: (یعنی لا تقبل الضیم و ارم من رماک) الا ان کونه مثلا لغیره (علیه السلام) غیر معلوم اولا، و انما المثل قولهم (رمی فلان بحجره) ذکره العسکری فی (امثاله) و قال: ای رمی بقرنه. قال الاحنف لعلی (علیه السلام)- حین بعث معاویه عمرا حکما-: انک قد رمیت بحجر الارض و من کاد الاسلام و اهله عصرا و هو سن قریش و داهیه العرب و قد رضیت بابی موسی و هو رجل یمان و ما تدری نصیحته ضم به رجلا من قریش و اجعلنی ثانیا فلیس صاحب عمرو الا من دنا حتی یظن انه قد بالغه و هو منه بمنزله النجم. فقال (علیه السلام): و الله ما اردت التحکیم و لا رضیت به و قد ابی الناس الا اباموسی و غلبونی. و کون معناه ما ذکره غیر معلوم ثانیا، بل الظاهر ان المعنی (ادفع الشر بشر من جنسه). (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) و فی (تاریخ بغداد) فی محمد بن جعفر الادمی العماری عن ابن الاکفانی قال: قال ابی: حججت فی بعض السنین و حج فی تلک السنه البغوی و الادمی القاری فلما صرنا بالمدینه جاءنی البغوی فقال: ههنا رجل ضریر قد جمع حلقه فی مسجد النبی (صلی الله علیه و آله) لم وقعد یقص و یروی الاخبار المفتعله، فان رایت ان نمضی الیه
لننکر علیه و نمنعه. فقلت له: ان کلامنا لا یوثر مع هذا الجمع الکثیر و لسنا ببغداد فیعرف موضعنا، و لکن ههنا امر آخر و هو الصواب. و اقبلت علی الادمی و کان احسن الناس صوتا بالقرآن و اجهرهم بالقراءه فما هو الا ان ابتدا بالقراءه حتی انفلت الحلقه و انفصلوا عنه و احاطوا بنا یسمعون قراءه الادمی و ترکوا الضریر وحده، فسمعته یقول لقائده: خذ بیدی فهکذا تزول النعم. هذا، و من لطائف الصاحب ان ابن فارس لما ارسل الیه من همدان کتابه المترجم بالحجر قال: (ردوا الحجر من حیث جاء). و اما قوله (علیه السلام): (فان الشر لا یدفعه الا الشر) فالمراد به واضح، و یوضح المراد من الاول و نذکر له امثله. الاول: فی (کامل الجزری): کان الحسن بن مخلد، و موسی بن عبدالملک قد انقطعا الی عبیدالله بن یحیی بن خاقان- وزیر المتوکل- و کان الحسن علی دیوان الضیاع و موسی علی دیوان الخراج، فکتب نجاح بن سلمه الکاتب رقعه الی المتوکل انهما خانا و انه یستخرج منهما اربعین الف الف، فقال له المتوکل: بکر علی غدا حتی ادفعهما الیک. فغدا و قد رتب اصحابه لاخذهما، فلقیه عبیدالله و قال له: انا اشیر علیک بمصالحتهما و تکتب رقعه انک کنت شاربا و تکلمت ناسیا و انا اصلح بینکما و اصلح الحال عند المتوکل. و لم (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) یزل یخدعه حتی کتب خطه بذلک، فصرفه و احضر الحسن و موسی و عرفهما الحال و امرهما ان یکتبا فی نجاح و اصحابه بالفی الف دینار، ففعلا فاخذ عبیدالله الرقعتین و ادخلهما علی المتوکل و قال: قد رجع نجاح عما قال و هذه رقعه موسی و الحسن یتقبلان بما کتبا، فخذ ما ضمنا علیه ثم تعطف علیهما فتاخذ منهما قریبا منه. فامر المتوکل بدفع نجاح الی موسی و الحسن، فاخذاه و اولاده فاقروا بنحو مائه و اربعین الف دینار سوی الغلات و الغرس و الضیاع، فقبض ذلک اجمع و ضرب ثم عصرت خصیتاه حتی مات. الثانی: فیه ایضا: بعث عثمان ابن الزبیر لمدد عبدالله بن ابیسرح، فلما دخل العسکر لم یر فی القتال ابن ابیسرح فقیل انه سمع منادی جرجیر - خصمه- یقول (من قتل عبدالله فله مائه الف دینار و ازوجه ابنتی) فیخاف الحضور، فذهب ابن الزبیر عنده و قال له: تامر منادیا ینادی (من اتانی براس جرجیر نفلته ماله و زوجته ابنته و استعملته علی بلاده). ففعل ذلک و صار جرجیر یخاف اشد من ابن ابیسرح. الثالث: فی (وزراء الجهشیاری): شخص عمر بن هبیره الی هشام بن عبدالملک، فتکلم بکلام استحسنه هشام، فاقبل علی سعید بن الولید الکلبی و قال: ما مات من خلف مثل هذا. فقال له سعید: لیس هناک اما تراه یرشح جبینه یضیق صدره. فقال ابن هبیره: ما لذلک رشحت یا سعید و لکن لجلوسک و لست باهلی. الرابع: ایضا: کان سعید الکلبی یحب ان یفسد حال ابن هبیره عند (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) هشام و کان یسیر اذا رکب هشام بالبعد منه- و کان هشام معجبا بالخیل فاتخذ سعید عده خیل جیاد و اضمرها و امر المجرین لها ان یعارضوا هشاما اذا رکب، فان سالهم قالوا: انها لابن هبیره. فرکب هشام یوما فعورض بالخیل فنظر الی قطعه من الخیل حسنه فقال: لمن هذه؟ فقالوا: لابن هبیره. فاستشاط غضبا و قال: و اعجباه اختان ما اختان ثم هو یبارینی فی الخیل، علی به. فدعی به من جانب الموکب، فجاء مسرعا فقال: ما هذه و لمن هی؟ و رای الغضب فی وجهه، فعلم انه قد کید فقال: خیل لک علمت عجبک بها و انا عالم بجیادها فاخترتها و طلبتها من مظانها فمر بقبضها. فامر بقبضها، و کان ذلک سبب اقباله علیه و لم یتهیا لسعید ان یتکلم و انما ظن ان هشاما یغضب و لا یسال فتتم الحیله علی صاحبه فانعکست الحیله علیه حیله له. الخامس: فی (المروج): ذکر رجل من الکتاب ان اسحاق بن ابراهیم - اخا زید بن ابراهیم- حدثه انه کان یتقلد الصیمره و السیروان و ان ابراهیم بن العباس اجتاز به یرید خراسان و المامون بها و قد بایع بالعهد لعلی بن موسی الرضا (علیه السلام) و قد امتدحه بشعر یذکر فیه فضل آل علی علیهمالسلام و انهم احق بالخلافه من غیرهم، فاستحسنت القصیده و سالته ان ینسخها لی ففعل و وهبت له الف درهم و حملته علی دابه، و ضرب الدهر من ضربه الی ان ولی ابراهیم دیوان الضیاع مکان موسی بن عبدالملک- و کنت احد عمال موسی- و کان یحب ان یکشف اسباب موسی، فعزلنی و امرنی ان تعمل موامره فعملت و کثر علی فیها فحضرت للمناظره عنها فجعلت احتج بما لا یدفع فلا یقبله و یحکم لی الکتاب فلا یلتفت الی حکمهم و یسمعنی فی خلال ذلک بدعا من الکلام، الی ان اوجب علی الکتاب الیمین علی باب من الابواب فحلفت علیه (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) فقال: لیست یمین السلطان عندک یمینا لانک رافضی. فقلت له: تاذن فی الدنو منک. فاذن لی، فقلت: لیس مع تعریضک بمهجتی للقتل صبر وها هو المتوکل ان کتبت الیه بما اسمع منک لم آمنه علی نفسی، و قد احتملت کل ما جری سوی الرفض، و الرافضی من زعم ان علیا (علیه السلام) افضل من العباس و ان ولده (علیه السلام) احق بالخلافه من ولد العباس. قال: و من ذلک؟ قلت: انت و خطک عندی به. و اخبرته بالشعر. فو الله ما هو الا ان قلت ذلک له حتی سقط فی یده، ثم قال: احضر الدفتر الذی بخطی. فقلت له: هیهات، لا و الله او توثق لی بما اسکن الیه انک لا تطالبنی بشیء مما جری علی یدی و تخرق هذه الموامره و لا تنظر لی فی حساب. فحلف لی علی ذلک، و خرق العمل المعمول و احضرته الدفتر فوضعه فی خفه و انصرفت و قد زالت عنی المطالبه. السادس: فی (تاریخ بغداد): لما عزل شریک عن القضاء تعلق به رجل ببغداد فقال: لی علیک ثلاثمائه درهم فاعطنیها. قال: و من انا؟ قال: شریک القاضی. قال: و من این هی لک؟ قال: ثمن هذا البغل الذی تحتک. قال: نعم تعال. فجاء یمشی معه حتی بلغ الجسر. قال: من ههنا. فقام الیه الشرط فقال: خذوا هذا فاحبسوه لئن اطلقتموه لاخبرن اباالعباس. فقالوا: ان هذا الرجل یتعلق بالقاضی اذا عزل فیدعی علیه فیفتدی منه، و قد تعلق بسلمه الاحمر حین عزل عن واسط فاخذ منه اربعمائه درهم فقال: هکذا. قالوا: نعم. فکلم فیه، فابی ان یطلقه. فقال له ابوالعباس: الی کم تحبس هذا الرجل؟ قال: حتی یرد علی سلمه الاحمر اربعمائه درهم. فرد علی سلمه اربعمائه، فجاء سلمه الی شریک فشکر له فقال له: یا ضعیف کل من سالک مالک اعطیته ایاه. (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) السابع: فی (نسب قریش مصعب الزبیری): کان عبدالملک غضب غضبه فکتب الی هشام بن اسماعیل بن هشام بن الولید بن المغیره عامله علی المدینه و ابو ام ابنه هشام ان اقم آل علی یشتمونه و آل ابن الزبیر یشتمون ابن الزبیر. فابی الجمیع و کتبوا وصایاهم فرکبت اخت له الیه و قالت: فان کان لابد من امر فمر آل علی یشتمون آل الزبیر و مر آل الزبیر یشتمون آل علی. قال: هذه افعلها. فاستبشر الناس بذلک- الی ان قال بعد اباء الحسن بن الحسن لشتم آل الزبیر و قبول ابیهاشم بن محمد بن الحنفیه لذلک و عدم حضور عامر بن عبدالله بن الزبیر لذلک حتی قیل لهشام انه لا یفعل اتقتله؟ و قال عامر: ان بنیامیه یغرون بشتم علی و ما یرید الله بذلک الا رفعته، فان الله لم یرفع شیئا فاستطاع احد خفضه. فقدم ثابت بن عبدالله بن الزبیر- و کان غائبا و هو ابن خاله الحسن بن الحسن- علی هشام و قال له: کنت غائبا فاجمع لی الناس آخذ بنصیبی. فقال له هشام: و ما ترید فلود من حضر انه لم یحضر. قال: لتفعلن او لاکتبن الی عبدالملک، فجمع له الناس فقام فقال: (لعن الذین کفروا من بنی اسرائیل علی لسان داود و عیسی بن مریم ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون کانوا لا یتناهون عن منکر فعلوه لبئس ما کانوا یفعلون)- الی ان قال- لعن الله الاشدق لطیم الشیطان المتمنی ما لیس له هو اقصر ذراعا و اضیق باعا، الا لعن الله الاحول الاثعل المترادف الاسنان المتوثب فی الفتنه و ثوب الحمار المقید محمد بن ابیحذیفه رامی امیرالمومنین برووس الافانین، الا لعن الله عبیدالله الاعور بن عبدالرحمن بن سمره شر العصاه اسما و الامها مرعا و اقصرها فرعا لعنه الله و لعن التی تحته- یعرض بام هشام بن اسماعیل و کان عبیدالله خلف علیها بعد اسماعیل (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) - فلما بلغ ثابت هذا القول امر به هشام الی الحبس و قال: ما اراک تشتم الا رحم الخلیفه. فقال له ثابت: انهم عصاه مخالفون فدعنی حتی اشفی الخلیفه منهم، فلم یزل ثابت فی السجن حتی بلغ خبره عبدالملک فکتب ان اطلقوه فانه انما شتم اهل الخلاف. قلت: ان ثابتا لعن محمد بن ابیحذیفه لکونه من بنیعبد شمس، و مراده بوثوبه فی الفتنه انکاره علی عثمان بدعه و اعلانه شنائعه، کان من الامرین بالمعروف و الناهین عن المنکر حقا حتی قتلوه علی ذلک فکان ثابت اولی باللعن منه.
المراد بالحجر هنا الشر بدلیل قوله: (فان الشر لا یدفعه الا الشر) و المعنی اقضوا علی العنف بالعنف، قال سبحانه: (و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه- 39 الانفال). (ان لا تفعلوه تکن فتنه فی الارض و فساد کثیر- 73 الانفال).
… لا یدفعه الا الشر: رد الحجر کنایه عن مقابله الشر بالدفع علی فاعله لیرتدع عنه و هذا اذا لم یمکن دفعه بالاحسن
امام علیهالسلام (درباره دفع شر) فرموده است: سنگ را به جائی که آمده برگردانید (بدی را به مانند خود کیفر دهید تا جائی که از حدود تجاوز نکرده برخلاف دستور دین نباشد) زیرا شر و بدی را جز شر از بین نبرد (این در جائی است که گذشت و بردباری سود ندهد بلکه بر زیان افزاید، و در غیر این صورت البته بایستی حلم نمود چنانکه امام علیهالسلام در مواضع بسیار به آن امر و ترغیب نموده است).
آن جا که اختلاف ریشه نداونیده و موضوع اختلاف یک مسئله شخصی است سفارشهای فراوانی درباره رفع و حل آن شده است. اما آنگاه که اختلاف ریشهدار شد و سرنوشت ملتی در معرض خطر است، باید در برابر متجاوز، اسلحه را با اسلحه پاسخ داد. آن همه سفارش که درباره آمادگیهای جنگی و توصیه به مبارزه و جنگ است با فرمایش امام (علیه السلام) در یک زمینه است: از دست رفتن حقوق، آسایش، آزادی، مال و در معرض خطر قرار گرفتن جان.
و قال علیهالسلام: (ردوا الحجر من حیث جاء) کنایه عن دفع الشر الی فاعله، فاذا رماکم احد بحجر، فارموه بنفس ذلک الحجر، لیقف عند حده و لا یطغی (فان الشر لا یدفعه الا الشر) تسمیته شرا للمقابله، کقوله (فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه).
الشرح: الحجر یقصد به هنا الشر و اذا لم یدفع الشر الا بشر مثله وجب فمن لا یرتدع عن سب الناس و اهانتهم الا بالتعزیر وجب تعزیره لردعه و من قطع ید انسان وجب قطع یده لیرتدع و هکذا دوالیک کما قال تعالی: (و لکم فی القصاص حیاه).
«سنگ را بدان جا که آمده است برگردانید که شر را جز شر دفع نتواند داد.»
نظیر مثلی است که می گویند: آهن با آهن کوبیده می شود. عمرو بن کلثوم در این باره چنین سروده است: هان که هیچ کس نسبت به ما بی ادبی نکند که در آن صورت بیش از بی ادبی نادانان، بی ادبی خواهیم کرد.
و قال علیهالسلام
رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ،فَإِنَّ الشَّرَّ لَا یَدْفَعُهُ إِلَّا الشَّرُّ.
امام علیه السلام فرمود:
سنگ را از همانجا که آمده بازگردانید،چراکه شر و بدی را جز با (همان) شر و بدی نمیتوان دفع کرد. (.سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه در کتاب ربیع الابرار زمخشری و غررالحکم و نهایة الارب نویری با تفاوتهایی آمده است که نشان میدهد از مصادر مختلفی گرفته شده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 244) )
راه دفع شرّ
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه که در میان مردم جنبه ضربالمثل پیدا کرده است دستوری دفاعی و خاص را بیان کرده،میفرماید:«سنگ را از همانجا که آمده بازگردانید،چراکه شر و بدی را جز با شر و بدی نمیتوان دفع کرد»؛ (رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ،فَإِنَّ الشَّرَّ لَا یَدْفَعُهُ إِلَّا الشَّرُّ) .
بعضی از شارحان،این سخن را ناظر به مسئله قصاص دانسته و اشارهای به آیه شریفه «وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ» (بقره، آیه179) میدانند،زیرا هرگاه قانون قصاص در میان نباشد و قاتل احساس امنیت کند،جان بسیاری به خطر میافتد؛ اما اگر قتلی که انجام داده را با قتل خودش پاسخ گوییم افراد شرورِ دیگر از ترس قصاص،متعرض جان مردم نمیشوند و این خود سبب حیات و امنیت جامعه است.
ولی نباید تردید داشت که کلام امام علیه السلام منحصر به قصاص نیست،بلکه قانونی کلی در برابر افرادی است که جز با توسل به زور از کارهای خلاف خود برنمیگردند.دشمنانی که با تمام قوا به مسلمانان حمله میکنند جز با مقابله به مثل دست از شیطنت خود برنمیدارند و این شبیه چیزی است که قرآن مجید در آیات فراوانی بیان فرموده است:
در یک جا میفرماید:
«الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ؛ ماهِ حرام،در برابر ماهِ حرام! (اگر دشمنان،احترام آن را شکستند و در آن با شما جنگیدند،شما نیز حق دارید مقابله به مثل کنید).و تمام حرامها،(قابلِ) قصاص است و (بهطور کلّی) هرکس به شما تجاوز کرد،همانند آن بر او تعدّی کنید! و از خدا بپرهیزید (و زیادهروی ننمایید!) و بدانید خدا با پرهیزکاران است!». ( .بقره،آیه 194)
نیز در جای دیگر آمده است: «وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقاتِلُونَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ» ؛و در راه خدا،با کسانی که با شما میجنگند، نبرد کنید! و از حدّ تجاوز نکنید،که خدا تعدّیکنندگان را دوست نمیدارد!». ( .بقره،آیه 190)
باز میفرماید: «وَ قاتِلُوا الْمُشْرِکِینَ کَافَّةً کَما یُقاتِلُونَکُمْ کَافَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ» ؛و (به هنگام نبرد) با مشرکان،دسته جمعی پیکار کنید،همانگونه که آنها دسته جمعی با شما پیکار میکنند؛و بدانید خداوند با پرهیزکاران است!». ( .توبه،آیه 36)
ازاینرو در مقابل این دستورات جنگی،دستور صلح را چنین صادر میکند:
«وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ» ؛و اگر تمایل به صلح نشان دهند، تو نیز از در صلح درآی و بر خدا توکّل کن». ( .انفال،آیه 61)
از آنچه در بالا آمد روشن میشود هیچ گونه تضادی در میان این دستور و دستورات مربوط به عفو و گذشت و حلم و مدارا و پاسخ گفتن سیئه با حسنه که در قرآن مجید و روایات اسلامی آمده وجود ندارد و هرکدام اصل و قانونی است برای محدودهای خاص؛آنجا که با عفو و گذشت و جبران بدی به وسیله خوبی مشکل حل میشود اصل اساسی همان است؛ولی آنجا که دشمن خیرهسر از عفو و گذشت سوء استفاده میکند و بر خیرهسری خود میافزاید دستور،مقابله به مثل است نه عفو و گذشت و پاسخ دادن بدی با نیکی.
به همین دلیل در ذیل آیه قصاص دستور عفو آمده است تا شدت عمل در برابر جنایتکاران با عفو و گذشت اسلامی آمیخته شود و معجون مناسبی برای هر دو گروه (گروه خطاکارِ پشیمان و گروه خطاکارِ لجوج) فراهم گردد، میفرماید: «فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسانٍ ذلِکَ تَخْفِیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدی بَعْدَ ذلِکَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِیمٌ» ؛پس اگر کسی از سوی برادر (دینی) خود،چیزی به او بخشیده شود،(و حکم قصاص او،تبدیل به خونبها گردد،) باید از راه پسندیده پیروی کند.(و صاحب خون،حال پرداخت کننده دیه را در نظر بگیرد).و او (قاتل) نیز،به نیکی دیه را (به ولی مقتول) بپردازد؛(و در آن،مسامحه نکند).این،تخفیف و رحمتی است از ناحیه پروردگار شما! و کسی که بعد از آن،تجاوز کند عذاب دردناکی خواهد داشت». ( .بقره،آیه 178 )
این نکته نیز قابل توجه است که تعبیر به«شر»در مورد مجازات،به معنای شر ظاهری است؛قصاص،ظاهراً شر است؛ولی در باطن خیر محض میباشد، چنانکه مقابله به مثل در مقابل دشمنان لجوج و خیرهسر،خیر است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Throw a stone in return from where one comes to you because evil can be met only with evil.”
وَ قَالَ علیه السلام لِکَاتِبِهِ عُبَیدِ اللّهِ بنِ أَبِی رَافِعٍ أَلِق دَوَاتَکَ وَ أَطِل جِلفَةَ قَلَمِکَ وَ فَرّج بَینَ السّطُورِ وَ قَرمِط بَینَ الحُرُوفِ فَإِنّ ذَلِکَ أَجدَرُ بِصَبَاحَةِ الخَطّ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (به نویسنده خود عبید اللّه بن ابی رافع دستور داد) در دوات، لیقه بینداز، نوک قلم را بلند گیر، میان سطرها فاصله بگذار، و حروف را نزدیک به یکدیگر بنویس، که این شیوه برای زیبایی خط بهتر است .
[و به نویسنده خود عبید اللّه بن ابی رافع فرمود:] دواتت را لیقه بینداز و از جای تراش تا نوک خامهات را دراز ساز، و میان سطرها را گشاده دار و حرفها را نزدیک هم آر که چنین کار زیبایی خط را سزاوار است!
[و به نویسنده خود عبید اللّه بن ابی رافع فرمود:] دواتت را لیقه بینداز و از جای تراش تا نوک خامهات را دراز ساز، و میان سطرها را گشاده دار و حرفها را نزدیک هم آر که چنین کار زیبایی خط را سزاوار است!
آن حضرت به دفتردارش عبید اللّه بن ابی رافع فرمود:دواتت را لیقه بگذار، زبانه قلمت را دراز کن،میان سطرها را گشاد گیر،و حروف را نزدیک هم قرار ده،که این روش به زیبایی خط شایستهتر است .
شروح:
و ابورافع کان مولی رسول الله صلی الله علیه و آله و ولده کانوا خیارا. و القت الدوات: اصلحت مدادها، و کذلک لقتها. و یعنی بالجلفه سنان القلم، کانه من جلف ای قشر لانه یبریء. و القرمطه فی الخط مقاربه السطور، و فی المشی مقاربه الخطو، و قرمط بین الحروف ای ضم بعضها الی بعض. و صباحه الخط: حسنه.
الق دواتک: ای اصلح مدادها، و الجلفه: سنان القلم کانه من جلف ای قشر لانه یبری. و القرمطه فی الخط مقاریه السطور و فی المشی مقاربه الخطو و قرمط بین الحروف ضم بعضها الی بعض. و صباحه الخط: حسنه مستعاره من صباحه الوجه.
امام (علیه السلام) به کاتب خود- عبیدالله بن ابیرافع فرمود: ابورافع: خدمتگزار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود، الفت الدواه و لقتها: مرکب دوات را اصلاح کرد، جلفه القلم: نوک قلم، قرمطه بین الحروف: نزدیک کردن میان حروف، صباحه: نیکی، زیبایی، (دوات خود را اصلاح کن و سر قلمت را دراز کن. و بین خطها را پهن بگیر و حروف را نزدیک هم بنویس که این روش برای زیبایی خط مناسبتر است). فایدهی قید اول روشن است، اما فایدهی قید دوم آن است که سر قلم دراز، مرکب زیادی میگیرد، در نتیجه قلم یارای نوشتن کلمات زیادی را- به صورت همسان بدون جداسازی میان کلمات- پیدا میکند برخلاف سر قلم کوتاه که مرکبش اندک و تفکیک میان هر بار به مرکب زدن زیاد میباشد و در نتیجه تفاوت بین کلمات در آخر هر بار به مرکب زدن و آغاز نوبت دیگر فراوان است. و فایدهی قید سوم آن است که بدان وسیله، فاصلهها بین خطوط و جدایی آنها از یکدیگر روشن میشود. و فایدهی قید چهارم آنست که کلمات خوش شکل میشود و جلوهی خوبی خواهد داشت، و شاید بعضی از این قیدها و یا تمام آنها شرط جنس خط باشند نه باعث زیبایی بعضی از انواع خطوطی که بعدها پیدا شدهاند. و با عبارت: فان ذلک … وادار بر انجام کارهایی که دستور داده فرموده است یعنی این شرایط. و این بخش از عبارت مقدمهی صغرا برای قیاس مشمری است که کبرای مقدر آن چنین است: و هر چه باعث زیبایی خط باشد انجامش شایستهتر است.
وَ قَالَ علیه السلام لِکَاتِبِهِ عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِی رَافِعٍ أَلِقْ دَوَاتَکَ وَ أَطِلْ جِلْفَةَ قَلَمِکَ وَ فَرِّجْ بَیْنَ السُّطُورِ وَ قَرْمِطْ بَیْنَ الْحُرُوفِ فَإِنَّ ذَلِکَ أَجْدَرُ بِصَبَاحَةِ الْخَطِّ .
لاق الحبر بالکاغد یلیق أی التصق و لقته أنا یتعدی و لا یتعدی و هذه دواة ملیقة أی قد أصلح مدادها و جاء ألق الدواة إلاقة فهی ملیقة و هی لغة قلیلة و علیها وردت کلمة أمیر المؤمنین ع .
و یقال للمرأة إذا لم تحظ عند زوجها ما عاقت عند زوجها و لا لاقت أی ما التصقت بقلبه.
و تقول هی جلفة القلم بالکسر و أصل الجلف القشر جلفت الطین من رأس الدن و الجلفة هیئة فتحة القلم التی یستمد بها المداد کما تقول هو حسن الرکبة و الجلسة و نحو ذلک من الهیئات.
و تقول قد قرمط فلان خطوه إذا مشی مشیا فیه ضیق و تقارب و کذلک القول فی تضییق الحروف.
فأما التفریج بین السطور فیکسب الخط بهاء و وضوحا
(و قال علیهالسلام) و فرمود آن حضرت علیهالسلام در تعلیم کتابت (لکاتبه عبیدالله بن ابیرافع) مر نویسنده خود را عبیدالله بن ابیرافع و رافع، مولای پیغمبر بود (الق دواتک) اصلاح آور دوات خود را به مداد (و اطل جلفه قلمک) و روان ساز زبانه قلم خود را تا سریع باشد در امتداد (و فرج بین السطور) و گشاده کن میان سطرها (و قرمط بین الحروف) و نزدیک به هم آور میان حرفها را. یعنی حروف را نزدیک هم بنویس. (فان ذلک) پس به درستی که کتابت نمودن به این طریق (اجدر بصباحه الخط) سزاوارتر است به زیبایی و نیکویی خط
فرمود با کاتب خود عبدالله. اصلاح کن دواتت را: یعنی اصلاح مداد نما. و دراز کن زبانه قلم خود را تا مرکب روان گردد و حروف عیان گردد، و گشاد کن میان سطرها را، و تنگ کن میان حرفها را یعنی نزدیک به هم بنویس که این طریق لایقتر است به نیکوئی و روشنروئی خط.
و قال علیهالسلام لکاتبه عبیدالله بن ابیرافع: «الق دواتک و اطل جلفه قلمک و فرج بین السطور و قرمط بین الحروف، فان ذلک اجدر بصباحه الخط.» یعنی و گفت علیهالسلام به نویسندهی خود عبیدالله پسر ابیرافع که لائق و سزاوار نوشتن گردان مرکب تو را و دراز گردان زبانهی قلم تو را و گشاد گردان میان سطرها را و نزدیک بیاور میان حرفها را، پس به تحقیق که نوشتن به این نحو سزاوارتر است از برای زیبایی خط.
اللغه: قال الشارح المعتزلی: لاق الحبر بالکاغذ یلیق ای التصق، و لقته انا یتعدی و لا یتعدی، و هذه دواه ملیقهای قد اصلح مدادها و جاء الق الدواه الاقه، فهی ملاقه و هی لغه قلیله و علیها وردت کلمه امیرالمومنین (علیه السلام). و قال (المنجد): لاق یلوق الدواه: اصلح مدادها، الاق یلیق الدواه، بمعنی لاقها. و تقول: هی (جلفه) القلم بالکسر و الحلفه هیئه فتحه القلم التی یستمد بها المداد کجلسه و رکبه و تقول: (قرمط) قرمطه الکتاب: کتبه دقیقا و قارب بین سطوره. المعنی: الخط ادب یخدم الاجتماع و المدینه من وراء العصور، و یکون رکنا للتمدن و التدین لکونه وسیله لحفظ القوانین و الکتب السماویه، و قد اهتم الاسلام بتعلیم الخط و تعلمه بین المسلمین من عهد النبی (صلی الله علیه و آله)، و حسن الخط احد اسباب الرزق و قد قام (علیه السلام) بتعلیم آداب الکتابه، و افتتح بکلامه هذا مکتبا ادبیا صناعیا فی تاریخ الاسلام، و رغب فی السعی وراء تحسین الخط و الاهتمام بصباحته، و قد قام کتاب الاسلام بهذا الدستور و حسنوا الخط و حولوه الی صور شتی و اقلام عده یناسب کل منها لفن من الفنون. الترجمه: بنویسنده و منشی خود عبیدالله بن ابیرافع فرمود: دوات خود را اصلاح کن که روان و بیخاشاک باشد، و دهانه خامهات را دراز بگیر، و میان سطرها فاصله بده و حروف را پیوسته و نزدیک هم بنویس، زیرا برای زیبائی خط مناسبتر است.
یکی منشی علی را بود استاد*** ابورافع چنین فرزند را زاد
به او فرمود لیقه ده دواتت*** دهان خامهات میکش تو آزاد
میان سطرها را کن گشاده*** حروفش نزد یکدیگر نهاده
و قال علیهالسلام: اقول: روی (الخصال) عنه علیهالسلام: کتب الی عماله: ادقوا اقلامکم و قاربوا (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) بین سطورکم و احذفوا من فضولکم و اقصدوا قصد المعانی و ایاکم و الاکثار فان اموال المسلمین لا تحتمل الاضرار. قول المصنف لکاتبه عبیدالله بن رافع هکذا فی (الطبعه المصریه) و الصواب: (عبیدالله بن ابیرافع) کما فی ابن ابیالحدید، و عنون (الخطیب) عبیدالله بن ابیرافع و وثقه و روی عنه حدیث ذی الثدیه. و قال المبرد فی (کامله): کان لابی رافع بنون اشراف منهم عبیدالله بن ابیرافع و حدیثه اثبت الحدیث عن علی علیهالسلام. و قال الشیخ فی (فهرسته): له کتاب قضایا امیرالمومنین و کتاب تسمیه من شهد الجمل و صفین و النهر من الصحابه. و کتبوا فی کتابه غیر عبیدالله، عبدالله بن جعفر الطیار و سعید بن عمران الهمدانی. و فی (المعجم): کان محمد بن علی بن مقله اوحد الدنیا فی کتبه قلم الرقاع و التوقیعات، و کان اخوه ابوعبدالله بن. مقله اکتب منه فی قلم الدفاتر والنسخ. و فی (کامل الجزری): الحسین بن علی بن خازن ابوالفوارس صاحب (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) الخط الجید. مات سنه (499) قیل کتب خمسمائه ختمه. و قالوا: کان الاحدب المزور یکتب خط کل احد فلا یشک المکتوب عنه انه خطه. مات سنه. الق دواتک قال ابن ابیالحدید: الاق لغه قلیله بها جاء کلامه علیهالسلام و لاق هی الکثیره. قلت: بل الاق ایضا کثیره مثل لاق، قال ابن درید فی (جمهرته) (باب ما اتفق علیه ابوزید و ابوعبیده مما تکلمت به العرب من فعلت و افعلت) الی ان قال: و لقت الدواه و القتها. و نقل فی بعض امثلته خلاف الاصمعی فی فعل او افعل و لم یذکر هنا شیئا فیعلم انه غیر خلافی، و قرره حتی الاصمعی الذی یستشکل فی کثیر مما نقل عن العرب بعدم الثبوت، و مثله الفیروز آبادی فی قاموسه ذکر لاق و الاق بدون تفاضل، الا ان ابن ابیالحدید قلد فیما قال الجوهری، فانه قال: لاقت الدواه تلیق ای لصقت، و لقتها انا یتعدی و لا یتعدی، و القتها لغه قلیله. و هو خطا منه لما عرفت. بل المفهوم من (الصولی) کون (لاق) لغه قلیله بل غیر محققه، فقال فی (ادب کاتبه): القت الدواه اذا اردت کرسفها حتی تسود- الی ان قال- (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و الصواب المختار ان تقول: القت الدواه، و حکی عن ابن درید القت و لقت … و حینئذ فلیقل للجوهری و لمقلده ابن ابیالحدید فی نسبه کلامه علیهالسلام الی اللغه القلیله: اقلب تصب. و لعل منشا توهم الجوهری انه رای انهم قالوا القنا الدوایا ردیئه و مقصودهم رداءه الدوایا فظن کون مرادهم رداءه الاق، فقال الصولی: یقال دواه و دوایا و هی ردیئه، قال الشاعر: اذا نحن وجهنا الیکم صحیفه القنا الدوایا بالدموع السواجم. هذا، و فی (الیتیمه) کان کاتب سیف الدوله یعجن مداده بالمسک و لا تلیق دواته الا بماء الورد تفادیا من قول القائل: دعی فی الکتابه لا روی له یعد و لا بدیه کان دواته من ریق فیه تلاق فریحها ابدا کریه تلاق المستقبل المجهول من الاق. و اطل جلفه قلمک فی (الاساس): جلفه القلم من مبراه الی سنه، من جلفته بالسیف اذا بضعت من لحمه بضعه. فی (تاریخ بغداد) کان احمد بن یوسف بن صبیح من افاضل کتاب المامون، قال: و رآنی عبدالحمید بن یحیی اکتب خطا ردیئا، فقال لی: ان اردت ان یجود خطک فاطل جلفتک و اسمنها و حرف قطعتک و ایمنها. هذا، و مما لغز فی القلم قول الشاعر: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) عجبت لذی سنین فی الماء نبته له اثر فی کل مصر و معمر و فی (الیتیمه) قال السری فی الفیاض کاتب سیف الدوله: لک القلم الذی یصبح و یمسی به الاقلیم محمی الحریم و فی (ظرائف المقدسی): کما اقسم الله تعالی بالاشیاء الجلیله الاقدار الکبیره الاخطار فی نفوس عباده و عیون بلاده کالشمس و القمر و اللیل و النهار و السماء و الارض، اقسم بالقلم فقال: (ن و القلم و ما یسطرون) و ذاکرت فی هذا اباالفتح البستی فانشدنی لنفسه: اذا افتخروا یوما بسیفهم و عدوه مما یکسب المجد و الکرم کفی قلم الکتاب فخرا و رفعه مدی الدهر ان الله اقسم بالقلم و قال آخر: لم ار باکیا احسن تبسما من القلم. و فرج بین السطور لا تنافی بین التفریج بینها کما هنا و المقاربه بنیها کما فی خبر الخصال کما لایخفی. و قرمط بین الحروف ای: قارب بینها، و لابد ان حروف کل کلمه لتکن اقرب الی نفسها منها الی حروف کلمه اخری. فان ذلک اجدر بصباحه الخط فی (الطرائف) قال اقلیدس: الخط هندسه روحانیه و ان ظهرت باله جسمانیه. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال افلاطون: الخط عقال العقل. قوله علیهالسلام فی (روایه الخصال): و احذفوا من فضولکم و اقصدوا المعانی، و ایاکم و الاکثار. فی (تاریخ بغداد): رئی مروان بن ابیحفصه واقفا بباب الجسر کئیبا آسفا ینکت بسوطه فی معرفه دابته، فقیل: ما الذی نراه بک؟ قال: اخبرکم بالعجب، مدحت الرشید فوصفت له ناقتی من خطامها الی خفیها و وصفت الفیافی من الیمامه الی بابه ارضا ارضا و رمله رمله، حتی اذا اشفیت منه علی غناء الدهر جاء ابن بیاعه النخاخیر- یعنی اباالعتاهیه- فانشده بیتین ضعضع بهما شعری و سواه فی الجائزه بی و هما: ان المطایا تشتکیک لانها تطوی الیک سباسبا و رمالا فاذا رحلن بنا رحلن مخفه و اذا رجعن بنا رجعن ثقالا
قال الشیخ القمی فی کتاب (الکنی و الالقاب): کان ابورافع مولی لرسول الله (صلی الله علیه و آله) فاعتقه و قال: ان لکل نبی امینا، و ابورافع امینی. و لزم الامام بعد النبی (صلی الله علیه و آله) و کان صاحب بیت ما له بالکوفه، و له کتاب (السنن و الاحکام و القضایا)، و هو اول من جمع الحدیث، و کان ابناه عبید الله و علی کاتبین عند الامام. (الق دواتک) ای اصلح مدادها. یقال: لاق الدواه یلیقها اذا اصلح مدادها، کما فی قوامیس اللغه (و اطل جلفه قلمک) الجلفه- بکسر الجیم- فتحه القلم التی بها یستمد المداد (و فرج بین السطور) وسع بینها (و قرمط بین الحروف) ضیق بینها، و صباحه الشیء جماله. و هکذا کان الامام، یتفقد العمال و عمال العمال، و یراقب حرکاتهم الکبیره منها و الصغیره، و ینصح و یرشد.
… و اطل جلفه قلمک: جلفه القلم بکسر الجیم ما بین مبراه و سنته و الاقه الدواه وضع اللیقه فیها و القرمطه بین الحروف المقاربه بینها و تضیق فواصلها
امام علیهالسلام به کاتب خود عبیدالله ابن ابیرافع (از خواص اصحاب و نیکان شیعیان و پیروان حضرت، درباره زیبائی خط) فرموده است: (رنگ) دواتت را (از گرد و غبار و چرکی) اصلاح کن، و زبانه قلمت را دراز گردان (تا مرکب در آن روان و درست روی کاغذ آید) و بین سطرها را گشادگیر، و حرفها را نزدیک هم بنویس که این روش زیبائی خط را بسیار شایسته و سزاوار میباشد.
امام (علیه السلام) به منشی خود دستوراتی میدهد که از نظر صرفهجوئی و اقتصاد زیادتر اهمیت دارد تا زیبائی خط، زیر الیقه گذاشتن، مرکب را حفظ میکند و با مرطوب کردن آن (در صورتی که خشک شده باشد) مرکبهای خشک شده از بین نمیرود از طرف دیگر مرکب از ریختن حفظ میکند و آنرا تصفیه مینماید. وقتی شکاف قلم طولانیتر باشدخشک شده باشد، مرکب بیشتر و بهتر تحویل میدهد و از نظر پائین و بالا بردن دست برای قلم در دوات زدن صرفهجوئی میشود. گرچه بصورت ظاهر فاصله بودن میان سطرها کاغذ زیادتر مصرف میشود ولی همین وجود فاصلهها راه را برای اصلاح عبارت بازمیگذراد و مطلب کاملتر میگردد. امام (علیه السلام) به این دلیل توجه به مسئله اقتصادی داشته که سفارش میکند کلمات و حروف را به صورت کشیده ننویس، بلکه تنگ هم بنویس که جا برای مطالب دیگر زیاد باشد. با توجه به نکات یاد شده ممکن است عبیدالله در آن تاریخ که مطلب را میشنیده است جوان بوده و چون جوان به زیبائی بیشتر از اقتصاد عنایت دارد، امام (علیه السلام) هدف خود را که امر اقتصادی و صرفهجوئی در بیتالمال است در قالب زیبائی پیاده کرده باشد. در هر صورت قلم و مطالبی که از نوک آن صادر میشود اهمیت فراوانی در سرنوشت ملتها دارد که خدا به آن سوگند یاد کرده و سورهای به نام آن نامگذاری کرده و امام برای بکار گرفتن آن سفارش میکند.
و قال علیهالسلام- لکاتبه: عبیدالله بن ابیارفع: (الق دواتک) ای ضع فیها اللیقه، و هی کالوصله فائدتها تحفظ القلم عن زوائد الحبر (و اطل) ای مد (جلفه قلمک) ای راسه الذی یکتب به، فان اطالتها توجب تدرج المداد الی الکاغذ، فلا یسیل الحبر مره واحده، و هذا فی القلم الذی یعمل من القصب (و فرج بین السطور) فلا تقرب السطور بعضها الی بعض، فان التفریج یوجب حسن الخط و جماله (و قرمط) ای ضیق (بین الحروف) فان الفرجه بین حروف الجمله توجب شین الخط (فان ذلک) الذی ذکرت، اذا عملت به (اجدر بصباحه الخط) و جماله.
اللغه: دواه ملیقه: ای اصلح مدادها. جلفه القلم: سنانه. القرمطه بین الحروف: تقریب بعضها من بعض. اجدر: اولی. الشرح: هذا ارشاد الی کاتبه و بیان لتحسین خطه و معنی الق و دواتک ای اصلح مدادها، و جلفه القلم هیئه فتحه القلم التی یستمد بها المداد و القرمطه بین الحروف المقاربه بینها و تضییق الفسحه اما الصباحه فهی الوضوح و الجمال.
«و آن حضرت به دبیر خود عبید الله بن ابی رافع فرمود: «دوات را لیقه کن و نوک قلم خود را دراز ساز، میان سطرها را گشاده دار و حروف را نزدیک یکدیگر بنویس که این کار برای زیبایی خط مناسب و شایسته است.»
و قال علیهالسلام
لِکاتِبِهِ عُبیْدَاللّهِ بْنِ أبی رافِعٍ:
اَلِقْ دَواتَکَ،وَ أَطِلْ جِلْفَةَ قَلَمِکَ،وَ فَرِّجْ بَیْنَ السُّطُورِ،وَ قَرْمِطْ بَیْنَ الْحُرُوفِ فَإِنَّ ذلِکَ أَجْدَرُ بِصَبَاحَةِ الْخَطِّ.
امام علیه السلام به کاتب خود،عبیداللّه بن أبیرافع فرمود:
مرکّب دوات خود را با گذاشتن لیقه در آن،تنظیم کن و شکاف نوک قلمت را طولانی نما و میان سطرها فاصله بینداز و فاصله بین حروف را کم کن که این به جلوه و زیبایی خط میافزاید. ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر میگوید:این گفتار حکیمانه پیش از نهجالبلاغه در کتاب الوزراء والکتاب محمّد بن عبدوس جهشیاری (متوفای 331) آمده و بعد از نهجالبلاغه در کتاب محاضرات الادباء راغب اصفهانی با تفاوت مختصری ذکر شده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 245) )
طریقه خوشنویسی
امام علیه السلام در این گفتار جالب خود چهار دستور برای حُسن خط میدهد؛به کاتبش عبیداللّه بن ابی رافع میفرماید:«مرکّب دوات خود را با گذاشتن لیقه در آن،تنظیم کن و نوک قلمت را طولانی نما و میان سطرها فاصله بینداز و فاصله بین حروف را کم کن که این به جلوه و زیبایی خط میافزاید»؛ (وَ قَالَ علیه السلام لِکاتِبِهِ عُبیْدَاللّهِ بْنِ أبی رافِعٍ:اَلِقْ دَواتَکَ،وَ أَطِلْ جِلْفَةَ قَلَمِکَ،وَ فَرِّجْ بَیْنَ السُّطُورِ،وَ قَرْمِطْ بَیْنَ الْحُرُوفِ فَإِنَّ ذلِکَ أَجْدَرُ بِصَبَاحَةِ الْخَطِّ) .
در زمانهای گذشته برای نوشتن خط از دوات که ظرف کوچکی بود استفاده میکردند و مرکب سیاه در آن میریختند و برای اینکه مرکب فراوانی به نوک قلم نیاید و حروف را زشت و کاغذ را سیاه نکند قطعه پارچه یا پنبهای در آن مینهادند که مرکب را به خود میگرفت و هنگامی که قلم را در دوات وارد میکردند مرکب به مقدار نیاز به نوک قلم میچسبید و مشکلی برای نوشتن حاصل نمیشد.آن چیزی که برای جذب مرکب در دوات مینهادند لیقه مینامیدند.بنابراین «الِقْ» که فعل امر است به این معناست که لیقه در دوات بگذار.
از سوی دیگر برای تنظیم مرکب قلم و جذب تدریجی آن برای نوشتن،در نوک قلمهایی که از نی تراشیده بودند شکافی میدادند.این شکاف مقداری مرکب را در خود جای میداد و بهتدریج بر صفحه کاغذ وارد میکرد.این شکاف در لغت «جِلْفَةَ» نامیده میشود و اگر طولانیتر باشد مرکب بیشتری به خود جذب میکند و نویسنده میتواند با یک بار فروبردن قلم در دوات کلمات بیشتری را آن هم به صورت یکنواخت بنویسد و این هر دو به زیبایی خط کمک میکند.
«تفویج بین سطور»به این معناست که سطرها داخل هم نباشد و خواننده بتواند به راحتی آنها را از هم جدا کند،زیرا هنگامی که خطها به هم نزدیک باشند افزون بر اینکه صفحه کاغذ سیاه و زشت به نظر میرسد خواننده نیز پس از پایان یک سطر،برای رفتن به سطر بعد گاه گرفتار اشتباه میشود و دوباره به همان سطر قبل بازمیگردد.
«قَرْمِطْ» از ماده«قَرْمَطَ»به معنای نزدیک ساختن است،روشن است که اگر حروف یک کلمه از هم جدا و دور شود آن خط بسیار زشت و ناموزون خواهد شد.
بنابراین ظرافت و زیبایی خط ایجاب میکند که این دستورات چهارگانه به دقت رعایت شود.
در اینجا به چند نکته باید توجه داشت:
نخست اینکه اختراع خط یکی از مهمترین مسائل زندگی بشر است.انسان بهوسیله خط توانست تجربیات خود را ثبت کند و برای آیندگان به یادگار بگذارد و شخصاً نیز مسائلی را در زندگی فراموش نکند.به همین دلیل از زمانی که خط اختراع شد دوران تاریخ بشر آغاز گشت و پیش از آن را دوران قبل از تاریخ مینامند،چراکه آنها نتوانستند سرگذشت خود را مکتوب کنند و برای آیندگان به یادگار بگذارند.
اصولاً تمدن انسانی و علوم و دانشها و اختراعات و ابتکارات مدیون خط است که اگر نبود،تجارب بشر و افکار دانشمندان با هم نمیآمیخت و به سوی جلو حرکت نمیکرد و پیوسته انسان در همان مراحل اولیه گام بر میداشت.
شاید به همین دلیل است که خداوند در قرآن مجید به آن قسم یاد کرده و میفرماید: «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ» ؛سوگند به قلم و آنچه با قلم مینویسند». (.قلم،آیه 1)
همچنین در آیاتی که در آغاز بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد میخوانیم: «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ. ..اَلَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ* عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ» ؛بخوان به نام پروردگارت که (موجودات را) آفرید،همان کسی که بهوسیله قلم تعلیم نمود و به انسان آنچه را نمیدانست آموخت». ( .علق،آیه 1-5)
نکته دیگر اینکه یک نوشته خوب باید هم محتوای آن خوب باشد و هم دارای ظاهری زیبا و آراسته باشد به همین دلیل نامههایی که با خط بد نوشته شده باشند و کتابهایی که با چاپ نازیبا چاپ شده باشند کمارزش خواهند بود،هر چند محتوای خوب و جالبی داشته باشند.به خصوص در زمان ما که بیش از هر زمان به زیبایی اهمیت میدهند و سعی دارند امور مادی و معنوی را در بهترین لباس ارائه دهند.به همین دلیل امام علیه السلام در کلام بالا با ذکر جزئیات دقیق به این مطلب اشاره فرموده است.
شخصیتها همیشه (چه در گذشته و چه در حال) خوشخطترین کاتبان را برای خود انتخاب میکنند تا نامهها و رسالههای آنها تأثیر بیشتری داشته باشد.
نکته دیگر اینکه ممکن است بعضی اشکال کنند این گفتار حکیمانه امام علیه السلام با گفتار دیگری از آن حضرت که به نزدیک نمودن سطور یک نامه و ریز نوشتن، جهت صرفهجویی در کاغذ و مرکب توصیه میکند،سازگاری ندارد؛آنجا که طبق روایت امام صادق علیه السلام از آن حضرت،به فرمانداران خود نوشت:
«أَدِقُّوا أقْلامَکُمْ وَ قارِبُوا بَیْنَ سُطُورِکُمْ وَ احْذَفُوا عَنّی فُضُولَکُمْ وَ اقْصِدُوا قَصْدَ الْمَعانی و إیّاکُمْ وَ الْإکْثارَ فَإنَّ أمْوالَ الْمُسْلِمینَ لا تَحْتَمِلُ الْإضرارَ؛ نوک قلمها را تیز کنید و سطور را به هم نزدیک سازید و مطالب اضافی را در نامههایی که برای من مینویسید حذف کنید و مقصودتان بیان معانی باشد (نه لفّاظی و بازی با الفاظ) و از پرگویی بپرهیزید،زیرا اموال مسلمانان تاب تحمّل این ضررها را ندارد». (.بحار الانوار،ج 73،ص 49 )
ولی با کمی دقت روشن میشود که این دو دستور منافاتی با هم ندارند؛کلام نخست اشاره به رعایت زیباییهای معقول است و کلام دوم اشاره به اسراف و افراط در اینگونه مسائل.شاهد آن کلمه اضرار است که در آخر حدیث دوم آمده است؛یعنی نباید افراطکاری به جایی برسد که موجب ضرر به بیتالمال شود.
متأسفانه امروز هم از این افراطکاریها هم در نامهها و هم در مجلات علمی و غیر علمی مشاهده میشود.گاه یک نامه دوخطی را در یک صفحه بزرگ کاغذ مرغوب مینویسند و در پاکتی به همان اندازه میگذارند در حالی که برای اینگونه نامهها میتوان کاغذ و پاکتهای کوچکتری انتخاب کرد.
همچنین در بسیای از مجلهها گاه نصف بیشتر صفحه را با عکسهای مبهم و نامعقول پر میکنند و تنها در مقدار کمی از صفحه به ذکر مطالب میپردازند.
Imam Ali ibn Abu Talib said to his secretary Ubaydullah ibn Abū Rafio: “Put a cotton flake in the ink pot, keep the nib of your pen long, leave some space between the lines and close up the letters because this is good for the beauty of the writing.”
وَ قَالَ علیه السلام أَنَا یَعسُوبُ المُؤمِنِینَ وَ المَالُ یَعسُوبُ الفُجّارِ
قال الرضی ومعنی ذلک أن المؤمنین یتبعوننی والفجار یتبعون المال کماتتبع النحل یعسوبها و هورئیسها
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: من پیشوای مؤمنان، و مال، پیشوای تبهکاران است .
میگویم: (معنای سخن امام این است که مؤمنان از من پیروی میکنند و بدکاران پیرو مال میباشند آنگونه که زنبوران عسل از رئیس خود اطاعت دارند)
من پیشوای مؤمنانم و مال پیشوای تبهکاران [و معنی آن این است که مؤمنان پیرو منند، و تبهکاران پیرو مال چنانکه زنبوران عسل مهتر خود را به دنبال].
من مقدم و پیشوای مؤمنانم و مال پیشوای فاسقان سید میفرماید که معنی آن آنست که مؤمنان پیروی میکنند مرا و بدکاران پیروی میکنند مال را همچنان که پیروی میکنند زنبوران عسل زنبوری را و او سردار زنبورانست
و فرمود (علیه السلام): من پیشوای مؤمنان هستم و ثروت پیشوای تباهکاران.
سید رضی گوید: مراد این است که مؤمنان پیروان من هستند و تباهکاران از پی ثروت می روند، همان گونه که زنبوران از پی ملکه (یعسوب) خود روند و او رئیس آنهاست.
و آن حضرت فرمود:من پیشوای مؤمنینم،و ثروت پیشوای بدکاران .
یعنی اهل ایمان مرا پیروی میکنند،و بدکاران دنبال ثروتند، چنانکه زنبوان از یعسوبشان که پیشوای آنهاست پیروی مینمایند .
شروح:
و الیعسوب: ملک النحل شبه المومنین الذین هم شیعته بالنحل، لکونهم ضعفاء یستضعفهم کل احد، کالنحل یستضعفها کل طائر. ثم انهم لا یاکلون الا الحلال، و لا یعملون و لا یقولون الا ما یکون حسنا، کالنحل لا یاکل الاطیبا، و لا یضع الا طیبا. و یروی: ان النحل اذا وقع واحد منها علی نجاسه ثم دخل موضعه اخرجه الیعسوب و ربما قتله. فقال: انا بین المومنین کالیعسوب بین النحل امرهم، و انهاهم، و اودبهم، و هم تیع لی علی محبه و حکمی ماض فیهم سرا و علانیه. و الفجار یعنی: الکفار و الفساق کلهم فی حکم مال الدنیا و تبع له. و یقال لعلی علیهالسلام: امیر النحل و سبیه ان النبی صلی الله علیه و آله بعث سرایا مره بعد اخری الی واد الی سفج جبل فقیه قوم من الکفار، و هناک عسل کثیره لکثره النحل فیه، و کان الموضع حصینا، و التجا الکفار الیه یاکلون الاعسال، فاتا هم علی علیهالسلام فظنوا انه مثل من اتاهم من المسلمین یمنعونه و قال علی علیهالسلام: ایتها النحل اسلکی سبل ربک، و اخرجی علیهم و ادفعهم، فخرجت علیهم، و شرد بهم فی الافاق.
ای امیرهم و مقتداهم، اتقدمهم فی امور الدین کما یتقدم الیعسوب النحل، و آمرهم بالخیر و الصلاح، و انها هم عن الشر و الفساد، فلا یصدر منی و منهم الا الاثار المرضیه کالنحل لا یاکل الا طیبا و لا یضع الا طیبا و اودب جناتهم بحیث یردعهم من معاوده القبائح، کالیعسوب یخرج من ماواه ما وقع علی نجاسه من النحل و یضربه و ربما یقتله.
(من پیشوای مومنانم، اما مال و ثروت پیشوای تبهکاران است). سیدرضی میگوید: معنان سخن آن است که مومنان پیروان من و بدکاران پیرو مال و ثروتند، چنانکه زنبوران عسل از یعسوب خود که رئیس آنهاست پیروی میکنند. کلمهی یعسوب را برای خود استعاره آورده است. و وجهشبه همان است که سیدرضی- خدایش بیامرزد- بیان کرده است.
وَ قَالَ علیه السلام أَنَا یَعْسُوبُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمَالُ یَعْسُوبُ الْفُجَّارِ.
[قال معنی ذلک أن المؤمنین یتبعوننی و الفجار یتبعون المال کما تتبع النحل یعسوبها و هو رئیسها ]
هذه کلمة قالها رسول الله ص بلفظین مختلفین تارة أنت یعسوب الدین و تارة أنت یعسوب المؤمنین و الکل راجع إلی معنی واحد کأنه جعله رئیس المؤمنین و سیدهم أو جعل الدین یتبعه و یقفو أثره حیث سلک کما یتبع النحل الیعسوب و هذا نحو قوله و أدر الحق معه کیف دار.
(و قال علیهالسلام: انا یعسوب المومنین) و فرمود آن حضرت که من مقدم و پیشوای مومنانم و پادشاه ایشانم (و المال یعسوب الفجار) و مال، مقدم و رئیس فاجران سید رضیالله عنه میفرماید که: (و معنی ذلک) و معنی این کلام شریف و ماحصل این حدیث لطیف آن است که: (ان المومنین یتبعوننی) مومنان پیروی میکنند مرا در افعال و اقوال (و الفجار یتبعون المال) و فاجران و عاصیان، تابعند به مال (کما یتعب النحل یعسو بها) همچنانکه تابعند زنبوران، یعسوب خود را (و هو رئیسها) و یعسوب سردار ایشان است.
قال السید رضی الله عنه: و معنی ذلک ان المومنین یتبعونی و الفجار یتبعون المال کما یتبع النحل یعسوبها و هو رئیسها. فرمود: من امیر مومنانم و مال امیر فاجران و یعنی فاسقان سید میگوید: یعنی مومنین مرا تبعیت میکنند و فجار مال را، آنچنانچه زنبور عسل متابعت میکنند یعسوب خود را یعنی رئیس و بزرگ خود را.
و قال علیهالسلام: «انا یعسوب المومنین و المال یعسوب الفجار.»
(قال الرضی:) و معنی ذلک ان المومنین یتبعوننی و الفجار یتبعون المال، کما تتبع النحل یعسوبها و هو رئیسها.» یعنی و گفت علیهالسلام که من امیر مگس عسل مومنانم و مومنان به گرد من جمع میشوند و مال امیر مگس عسل فاجران است و فاجران به گرد مال جمع میشوند.
میگوید سید رحمهالله که معنی آن کلام این است که مومنان پیروی من میکنند و فاجران پیروی میکنند مال را، چنانکه پیروی میکنند مگسان عسل امیر خود را و آن رئیس ایشان است.
قال الرضی رحمه الله: و معنی ذلک ان المومنین یتبعوننی، و الفجار یتبعون المال کما تتبع النحل یعسوبها، و هو رئیسها. المعنی: (الیعسوب) ملکه النحل، و من عاده النحل التهافت علیها و اتباعها اینما ترحل و تقیم کتهافت الفراش علی الشموع، و هذا التشبیه ابلغ تعبیر فی المحبه و الاطاعه و قد نری تهافت الفجار علی الاموال و اکبابهم علیه فی کل حال، و هذا حال المومنین مع امیرهم (علیه السلام). الترجمه: فرمود: من سرور مطاع و محبوب مومنانم، و مال دنیا سرور و مطاع اهل فجور و نابکارانست.
منم سرور مومنان در جهان*** بود مال وزر سرور فاجران
(الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) ومعنی ذلک ان المومنین یتبعوننی، و الفجار یتبعون المال کما یتبع النحل یعسوبها و هو رئیسها. (انا یعسوب المومنین) قال ابن ابیالحدید: قال النبی (صلی الله علیه و آله) تاره له (علیه السلام): (انت یعسوب المومنین) و اخری: (انت یعسوب الدین) و المعنی واحد کانه جعل رئیس المومنین و سیدهم، او جعل الدین یتبعه و یقفو اثره حیث سلک، کما یتبع النحل الیعسوب. و هذا نحو قوله (صلی الله علیه و آله): (و ادر الحق معه کیف دار). قلت: روی قول النبی (صلی الله علیه و آله) له: (انت یعسوب الدین)، (یقین) ابن طاووس عن (مناقب الطبری)، و (مناقب علی بن محمد بن الطیب الحلالی المعروف بالعدل)، و روی قوله (صلی الله علیه و آله): (انت یعسوب المومنین) هو ایضا عن (مناقب ابن مردویه)، و (مختصر اربعین یوسف البغدادی). (و المال یعسوب الفجار) روی (یقین ابن طاووس) عن (مناقب ابن مردویه) و (مناقب الکنجی): ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال: (علی یعسوب المومنین، و المال یعسوب المنافقین)، و فی خبر: (یعسوب الکفره) و فی آخر: (یعسوب الظلمه). و روی من طرق کثیره ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال له: (انت امیرالمومنین، و امام المتقین، و یعسوب الدین و المومنین، و الصدیق الاکبر، و الفاروق الاعظم، و قائد الغر المحجلین). ثم تلک الاخبار- لا سیما الاخیر- تکفی لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید. (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) هذا، و فی (الصحاح): (الیاء فی یعسوب ذائده. لانه لیس فی الکلام فعلول غیر صعفوق) قلت: ما قاله غیر معلوم، و لو کانت الیاء زائده لکانت تسقط فی الجمع مع بقائها فیه قال ابوبشر: ابو صبیه شعث یطیف بشخصه کوالح امثال الیعاسیب ضمر
الیعسوب: الرئیس الکبیر، و المراد بیعسوب الفجار هنا معاویه الذی اشتری بالمال دین الرجال و ضمائرهم. و نقل صاحب (فضائل الخمسه من الصحاح السته) فی الجزء الثانی- عن ابن حجر فی اصابته ج 7 ص 167 طبعه سنه 1853 بکلکتا و (الاستیعاب) لابن عبدالبر ج 2 ص 657 طبعه سنه 1336 ه. بحیدرآباد و (اسد الغابه) لابن الاثیر ج 5 ص 287 طبعه سنه 1285 ه. بمصر، نقل عنهم و عن غیرهم: ان رسول الله (صلی الله علیه و آله) قال: (علی یعسوب المومنین، و المال یعسوب المنافقین). و قال ابن ابیالحدید: (هذه کلمه قالها رسول الله (صلی الله علیه و آله) و معناها ان المومنین یتبعون اثر علی حیث سلک، و نحو ذلک قول النبی (صلی الله علیه و آله): ادر الحق معه کیف دار).
امام علیهالسلام (درباره منزلت خود) فرموده است: من رئیس و پیشوای مومنین هستم، و دارائی پیشوای بزهکاران است (سیدرضی رحمهالله فرماید:) معنی این فرمایش آن است که مومنین از من پیروی میکنند و بدکاران از دارائی چنانکه زنبور عسل از یعسوب خود که رئیس و پیشواشان است پیروی مینماید.
زنبور عسل وقتی تکثیر نسل میکند ملکه آنان از جلو و زنبورهائی که آماده حرکت هستند از عقب سرش حرکت میکنند هر کجا ملکه زنبورها نشست مینشینند و اطرافش را میگیرند. کلمه یعسوب (پیشوا) در اصل برای زنبور استعمال میشده به تدریج مورد استعمال برای رئیس و رهبر هم قرار گرفته است. امام (علیه السلام) همین مطلب معمول را مورد استفاده قرار داده است تا برای همه قابل هضم باشد. امام (علیه السلام) در این مطلب توجه میدهد که بندگان شایسته خدا از وی پیروی میکنند و گناهکاران دنبال مال میروند و اختیار آنان به دست مال است از هر طرف، آنان را کشید میروند. در حقیقت دنیاطلبان، ثروت را برای رهبری پذیرفتهاند و پرهیزکاران علی (علیه السلام) را و روز قیامت هر کدام با رهبر خود وارد صحرای محشر میشوند.
و قال علیهالسلام: (انا یعسوب المومنین) ای قائدهم (و المال یعسوب الفجار) لانهم یتبعونه (قال الرضی (ره): و معنی ذلک ان المومنین یتبعوننی، و الفجار یتبعون المال، کما تتبع النحل یعسوبها، و هو رئیسها).
قال الرضی: و معنی ذلک ان المومنین یتبعوننی، و الفجار یتبعون المال کما تتبع النحل یعسوبها، و هو رئیسها. اللغه: الیعسوب: ملکه النحل. الشرح: الیعسوب الرئیس و قال ابن ابیالحدید: هذه کلمه قالها رسولالله (صلی الله علیه و آله) بلفظین مختلفین تاره انت یعسوب الدین و تاره انت یعسوب المومنین و الکل راجع الی معنی واحد کانه جعله رئیس المومنین و سیدهم او جعل الدین یتبعه و یقفو اثره حیث سلک کما یتبع النحل الیعسوب و هذا نحو قوله: و ادر الحق معه کیف دار.
«من پیشوای مؤمنانم و مال پیشوای تبهکاران.» سید رضی گوید: معنی این سخن آن است که مؤمنان از من پیروی می کنند و تبهکاران از مال، همان گونه که زنبوران از یعسوب خود که مهتر ایشان است، پیروی می کنند.
این سخنی است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به دو صورت مختلف فرموده است، یک بار خطاب به علی علیه السّلام فرموده است «تو پیشوای دینی» و بار دیگر به صورت «تو پیشوای مؤمنانی» و هر دو به یک معنی برمی گردد. گویی رسول خدا علی علیه السّلام را سالار و مهتر مؤمنان قرار داده است یا آنکه دین همراه و از پی اوست، همان گونه که زنبور عسل از مهتر خود پیروی می کند، نظیر این گفتار حضرت ختمی مرتبت که فرموده است: «حق را با او قرار بده و بگردان هر گونه که باشد.»
و قال علیهالسلام
أَنَا یَعْسُوبُ الْمُؤْمِنِینَ،وَ الْمَالُ یَعْسُوبُ الْفُجَّارِ.
امام علیه السلام فرمود:
من،یعسوب (و پیشوای) مؤمنانم،ومال و ثروت،یعسوب (و پیشوای) بدکاران است. ( .سند گفتار حکیمانه: به گفته خطیب رحمه الله در مصادر نهجالبلاغه این سخن در واقع برگرفته از حدیث رسول اکرم صلی الله علیه و آله است که با دو تعبیر مختلف آن را خطاب به امیرمؤمنان علی علیه السلام بیان فرموده؛در تعبیری فرموده است: «أنْتَ یَعْسُوبُ الدِّینِ» و در بیان دیگر: «أَنْتَ یَعْسُوبُ الْمُؤمِنِینَ» و هر دو یک معنا دارد،زیرا یعسوب به معنی پادشاه زنبوران عسل است که وقتی حرکت میکند همه دنبال او حرکت میکنند. سپس میافزاید:از جمله کسانی که تعبیر اوّل را آوردهاند ابونعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء است.وی آن را از طریق انس بن مالک نقل کرده و از کسانی که تعبیر دوم را آوردهاند ابن عبدالبرّ در کتاب استیعاب و ابن حجر در الاصابة و ابن اثیر در اسدالغابة است.اما جایی که همه کلمات امیرمؤمنان علیه السلام در این کلام را ذکر کرده کتاب کنزالعمّال با کمی تفاوت است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 245))
مرحوم سیّد رضی در ذیل این گفتار حکیمانه میگوید:معنی این سخن آن است که مؤمنان از من پیروی میکنند و بدکاران از مال،همانگونه که زنبوران عسل از یعسوب و رئیس خود پیروی میکنند.
(قالَ الرَّضِیُ:وَمَعْنی ذلِکَ أنَّ الْمُؤْمِنینَ یَتَّبِعُونَنی،وَالْفُجّارَ یَتَّبِعُونَ الْمالَ کَما تَتَّبِعُ النَّحْلُ یَعْسُوبَها،وَهُوَ رَئِیسُها) .
من پیشوای اهل ایمانم
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،فرق میان پیشوای مؤمنان و فاجران را چنین بیان میکند:«من،یعسوب و پیشوای مؤمنانم،و مال و ثروت،یعسوب و (پیشوای) بدکاران است»؛ (أَنَا یَعْسُوبُ الْمُؤْمِنِینَ،وَ الْمَالُ یَعْسُوبُ الْفُجَّارِ) .
آنگاه مرحوم سیّد رضی میفرماید:«معنی این سخن آن است که مؤمنان از من پیروی میکنند؛اما فاجران به دنبال ثروتند،همان گونه که زنبوران عسل از یعسوب یعنی رئیس خود پیروی میکنند»؛ (قالَ الرَّضِیُ:وَ مَعْنی ذلِکَ أنَّ الْمُؤْمِنینَ یَتَّبِعُونَنی،وَ الْفُجّارَ یَتَّبِعُونَ الْمالَ کَما تَتَّبِعُ النَّحْلُ یَعْسُوبَها،وَ هُوَ رَئِیسُها) .
«یعسوب» به ملکه زنبوران عسل گفته میشود که هر گاه به پرواز درآید تمام زنبورانی که در آن کندو با او زندگی میکردند به دنبال او به پرواز درمیآیند.
سپس به رئیس هر قومی یعسوب اطلاق شده است.
عجیب این است که بعضی از ارباب لغت،امیر و رئیس زنبوران عسل را مذکّر شمردهاند،در حالی که مؤنث است و به همین دلیل همه جا در فارسی از آن به ملکه یاد میکنند.واقعیت عینی نیز همین معنا را تأیید میکند که ملکه از جنس مادّه باشد نه مذکّر.
در واقع امام علیه السلام فرق میان افراد با ایمان را که به معنویات میاندیشند با افراد مادی و بیایمان که تنها به ثروت میاندیشند،بیان کرده،میگوید:من پیشوای مؤمنانم؛ولی پیشوای فاجران مال و ثروت است.در عصر آن امام علیه السلام این معنا به خوبی آشکار شد:عدهای دنیاپرست از اطرافیان آن حضرت،او را رها کرده و به دلیل وعدههای هنگفت مالی معاویه به شام رفتند و به او پیوستند و با این عمل باطن خود را آشکار کردند.
در واقع آنچه امام علیه السلام در اینجا فرموده محک خوبی است برای شناختن افراد در هر عصر و زمان.افراد با شخصیت و ظاهراً مؤمنی را دیدیم که خود را به اموال نامشروع فروختند در حالی که مؤمنان راستین گاهی با فقر زندگی میکردند و در برابر آن اموال زانو نمیزدند.
همانگونه که پیش از این نیز اشاره شد،این لقب را رسول اکرم صلی الله علیه و آله به امیرمؤمنان علی علیه السلام داده است.
ذهبی در میزان الاعتدال از ابن عباس نقل میکند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به أمسلمه فرمود:
«إنَّ عَلِیّاً لَحْمُهُ مِنْ لَحْمی وَ هُوَ بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسی مِنِّی غَیْرَ أَنَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدی؛ ای امّ سلمه! گوشت علی از گوشت من است و او نسبت به من به منزله هارون (برادر موسی) نسبت به موسی است جز اینکه بعد از من پیغمبری نخواهد بود».
سپس ابن عباس میافزاید:«بهزودی فتنهای در میان مسلمانان پیدا میشود، کسی که در آن فتنه گرفتار شود باید دو چیز را رها نکند:قرآن و علی بن ابیطالب را».
در پایان میگوید:من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم در حالی که دست علی را گرفته بود میفرمود:
«هذا أوَّلُ مَنْ آمَنَ بِی وَ أوَّلَ مَنْ یُصافِحُنی یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ هُوَ فارُوقُ هذهِ الْأُمَّةِ یَفْرُقُ بَیْنَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ وَ هُوَ یَعْسُوبُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمالُ یَعْسُوبُ الظَّلَمَةِ؛ علی اولین کسی است که به من ایمان آورد و نخستین کسی است که روز قیامت با من مصافحه میکند و او فاروق این امّت است؛یعنی حق را از باطل جدا میکند و او یعسوب و پیشوای مؤمنان است در حالی که مال،یعسوب ظالمان است». ( .میزان الاعتدال ذهبی،ج 2،ص 3 )
همین مضمون تقریباً با همین عبارت در انساب الاشراف بلاذری از ابوذر نقل شده است. ( .انساب الاشراف،ص 118 )
همین معنا با عبارات مختلفی در کتب دیگر اهل سنت آمده است،برای توضیح بیشتر به کتاب شریف الغدیر،ج 2،ص 313 مراجعه کنید.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “I am the ya's ūb (chief, head,leader, etc.) of the believers, while wealth is the leader of the wicked.”
Sayyid ar-Radi says: “It means that the believers follow me while the wicked follow the path that take them to wealth and riches just as the bees follow their ya sūb, leader.”{We have already explained the meaning of the word “yasūb” in the footnote of saying No. 262 above and pointed out that this title was given to Imām Ali ibn Abū Tālib by the Holy Prophet himself. We quoted some of his different statements on this subject. Here we quote one of the traditions in which this word appears:It is narrated by Abū Layla alGhifāri, Abū Dharr, Salmān, Ibn Abbās and Hudhayfah ibn al-Yamān. It states that the Holy Prophet used to say: “Soon after my death, there will be discord. When it occurs, uphold Ali ibn Abū Tālib since he will be the first person to see me and the first to shake hands with me on the Day of Judgment. He is the greatest man of the truth (as-siddiq al-akbar), and he is the one who discriminates between right and wrong (fārūg) from among this umma, and he is the ya süb (leader of the believers while wealth is the ya's ūb of the hypocrites. In addition to the references given in the abovementioned footnote, see also:Fayd al-Qadir, Vol. 4, p. 358; Kanz al'Ummāl, Vol. 12, p. 214; Muntakhab al-Kanz, Vol. 5, p. 33; Ibn AbulHadid, Vol. 13, p. 228; Tārīkh of Ibn Asākir (where the biography of Imām Ali ibn Abū Tālib is discussed), Vol. 1, pp. 74 - 78; As-Sīrah alHalabiyya, Vol. 1, p. 380; Thakhā'ir al-'Uqba, p. 56 and Yanābi' alMawadda, p. 62, 82, 201 and 251.}
وَ قَالَ لَهُ بَعضُ الیَهُودِ مَا دَفَنتُم نَبِیّکُم حَتّی اختَلَفتُم فِیهِ فَقَالَ علیه السلام لَهُ إِنّمَا اختَلَفنَا عَنهُ لَا فِیهِ وَ لَکِنّکُم مَا جَفّت أَرجُلُکُم مِنَ البَحرِ حَتّی قُلتُم لِنَبِیّکُماجعَل لَنا إِلهاً کَما لَهُم آلِهَةٌ قالَ إِنّکُم قَومٌ تَجهَلُونَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (شخصی یهودی به امام گفت: هنوز پیامبرتان را دفن نکرده، در بارهاش اختلاف کردید، امام فرمود:) ما در باره آنچه که از او رسیده اختلاف کردیم، نه در خود او، امّا شما یهودیان، هنوز پای شما پس از نجات از دریای نیل خشک نشده بود که به پیامبرتان گفتید: «برای ما خدایی بساز، چنانکه بت پرستان خدایی دارند!» و پیامبر شما گفت: «شما مردمی نادانید»
[یهودیی او را گفت پیامبر خود را به خاک نسپرده در بارهاش خلاف ورزیدید. امام فرمود:] ما در باره آنچه از او رسیده خلاف ورزیدیم نه در باره او، لیکن شما پایتان را از تری دریا خشک نگردیده پیامبر خود را گفتید «برای ما خدایی بساز چنانکه ایشان را خدایان است، و او گفت شما مردمی نادانید».
و گفتند مر آن حضرت را پاره از جهودان که دفن نکردید پیغمبر خود را تا که اختلاف گردید و در دین او پس فرمود مر او را جز این نیست که ما اختلاف کردیم از او یعنی آنچه از او صادر شده و لیکن شما هنوز خشک نشده بود پاهای شما از دریا تا که گفتید مر پیغمبر خود را که بگردان برای ما خدائی همچنان که مر بت پرستان را خدایانی هستند و گروهی هستید که نمیداند
یکی از یهودیان گفت: هنوز پیغمبرتان را دفن نکرده بودید که در او اختلاف نمودید در پاسخ او فرمود:
ما در باره جانشینی او اختلاف کردیم نه در باره او. ولی شما هنوز پاهایتان از آب دریا خشک نشده بود که به پیغمبرتان گفتید «همان طور که آنها را خدایانی است برای ما هم خدایی بساز. گفت: شما مردمی بی خرد هستید.»
بعضی از یهود گفتند:هنوز پیامبرتان را دفن نکرده بودید که در بارهاش دچار اختلاف شدید! فرمود:ما نسبت به آنچه از او رسیده بود اختلاف کردیم نه در باره شخص او،ولی شما هنوز پایتان از آب دریا خشک نشده بود که به پیامبرتان گفتید:برای ما از بت خدایی قرار داده چنانکه اینان را خدایانی است،موسی گفت:شما مردمی نفهم هستید » .
شروح:
و قوله اختلفنا عنه ای خلاف صحایه رسول الله علیه و اله عن اجل رسول الله، لان یقول هذا یقوم بحفظ امر فلان، و یقول ذلک بل یقوم به فلان. و ما اختلفنا فیه، ای فی امره صلی الله علیه و اله و کلنا مق بصحه امره، ثم القم الیهودی الحجر، بان قال: ان ابائکم لما دخل موسی علیهالسلام البحر و جعله الله یبسا، و مر بهم جمیعا الی البر فلما عبروا راو اقوما یعکفون علی اصنام لهم قالوا لموسی اجعل لمن الها کما لهم آلهه لضعف اعتقادهم مع قوه الاعجاز الذی راوه.
ای اختلفنا فیما صدر عنه ای فی تفسیر کلماته و لم نختلف فی نبوته و رسالته، و قیل اراد اختلفنا فیمن یقوم بحفظ امره و ما اختلفنا فی امره و صحه ذلک قوله علیهالسلام.
یکی از یهودیان به امام (علیه السلام) عرض کرد پیغمبرتان را هنوز به خاک نسپرده بودید که دربارهی او اختلاف کردید. امام (علیه السلام) فرمود: دربارهی او اختلاف نکردیم، اختلاف ما از او بود، اما شما هنوز پاهایتان از آب دریا خشک نشده، به پیامرتان گفتید: اجعل لنا الها کما لهم آلهه فقال انکم قوم تجهلون. مقصود امام (علیه السلام) آن است که ما در نبوت پیامبر (صلی الله علیه و آله) اختلاف نکردیم و شکی در آن نداشتیم بلکه اختلاف ما ناشی از او بود، یعنی به سبب شبههی بعضی آیات و روایاتی بود که از آن حضرت رسیده بود، بعضی از ما آنها را درک نکردیم، اما شما اختلاف پیدا کردید که آیا آفریدگاری دارید یا نه تا آنجا که گفتید، برای ما خدایی قرار ده! و این خود به طریق اولی باعث شک در نبوت پیامبرتان نیز هست.
وَ قَالَ لَهُ بَعْضُ اَلْیَهُودِ [لِبَعْضِ اَلْیَهُودِ حِینَ قَالَ لَهُ]
مَا دَفَنْتُمْ نَبِیَّکُمْ حَتَّی اخْتَلَفْتُمْ فِیهِ فَقَالَ ع لَهُ إِنَّمَا اخْتَلَفْنَا عَنْهُ لاَ فِیهِ وَ لَکِنَّکُمْ مَا جَفَّتْ أَرْجُلُکُمْ مِنَ الْبَحْرِ حَتَّی قُلْتُمْ لِنَبِیِّکُمْ اِجْعَلْ لَنا إِلهاً کَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ (سورة الأعراف:138. )
ما أحسن قوله اختلفنا عنه لا فیه و ذلک لأن الاختلاف لم یکن فی التوحید و النبوة بل فی فروع خارجة عن ذلک نحو الإمامة و المیراث و الخلاف فی الزکاة هل هی واجبة أم لا و الیهود لم یختلفوا کذلک بل فی التوحید الذی هو الأصل.
قال المفسرون مروا علی قوم یعبدون أصناما لهم علی هیئة البقر فسألوا موسی أن یجعل لهم إلها کواحد منها بعد مشاهدتهم الآیات و الأعلام و خلاصهم من رق العبودیة و عبورهم البحر و مشاهدة غرق فرعون و هذه غایة الجهل و قد روی حدیث الیهودی علی وجه آخر
قیل قال یهودی لعلی ع اختلفتم بعد نبیکم و لم یجف ماؤه یعنی غسله ص فقال ع و أنتم قلتم اِجْعَلْ لَنا إِلهاً کَما لَهُمْ آلِهَةٌ و لما یجف ماؤکم .
(قال له بعض الیهود) گفتند به امیرالمومنین بعضی از جهودان (ما دفنتم نبیکم) دفن نکردید پیغمبر خود را (حتی اختلفتم فیه) تا آنکه روی به اختلاف آورید در او (فقال علیهالسلام) پس فرمود در جواب آن جهود که (انما اختلفنا عنه) جز این نیست که ما اختلاف کردیم از او یعنی از آنچه صادر شد از او از اخبار. بعضی گفتیم که اراده فرموده به این لفظ این مضمون را و بعضی گفتیم مضمون دیگر را، یا اختلاف در جانشین او کردیم. (لا فیه) نه اینکه اختلاف کردیم در او یعنی شک نکردیم در رسالت و نبوت او (و لکنکم) ولکن شما (ما جفت ارجلکم من البحر) خشک نشده بود پایهای شما از آب دریا که اختلاف کردید و شک نمودید در ذات خدا (حتی قلتم لنبیکم) تا آنکه گفتید خود را از سر جهل و عمی (اجعل لنا الها) بگردان از برای ما خدایان. یعنی تعیین معبودان کن از برای ما (کما لهم الهه) همچنانکه مر ایشان را- یعنی بت پرستان را- خدایان هست (قال) گفت پیغمبر شما یعنی حضرت موسی (انکم قوم تجهلون) به درستی که شما گروهی هستید جاهل و نادان و شک کردن در مرسل انبیاء مستلزم شک در انبیاء است پس لازم آید که شما شک کرده باشید در نبوت حضرت موسی.
گفت با آن حضرت بعض یهود در مقام سرزنش: دفن نکردید شما پیغمبر خود را تا با هم اختلاف نمودید در او فرمود: اختلاف نکردیم ما مگر از او نه در او یعنی در پیغمبر خود انکار ننمودیم و فرمان او رد نکردیم، بلکه ما را از جانب او اختلاف افتاد به اعتبار فهم معانی اخبار او، و مراد از گفتار او، یا قیام در مقام او و خلاف در امت او، و اما شما هنوز خشک نشده بود پایهای شما از آب دریا تا گفتید با پیغمبر خود. یعنی موسی علیهالسلام (اجعل لنا..) بگردان از برای ما خدائی یعنی اصنام همچنانچه ایشان را هست خداها، گفت موسی علیهالسلام شما قومید جاهل و نادان. غرض آنست که بعد از چندین آیات و الطاف که خدای سبحانه ایشان را نمود، و از چنگ قوم فرعون خلاص فرمود و دریا برای ایشان بشکافت تا بگذشتند، و قوم فرعون در دریا غرق شدند با این همه آیات چون به کنار دریا رسیدند قومی دیدند ایشان را بتان بود میپرستیدند از غایت نافرمانی و حماقت با موسی علیهالسلام گفتند: برای ما نیز از این اصنام بساز تا به پرستیم و این غایت ضلالت و نهایت جهالت بود.
و قال له بعض الیهود: «ما دفنتم نبیکم حتی اختلفتم (فیه). فقال علیهالسلام له: «انما اختلفنا عنه لافیه و لکنکم ما جفت ارجلکم من البحر، حتی قلتم لنبیکم: (اجعل لنا الها کما لهم آلهه، قال: انکم قوم تجهلون).» یعنی و گفت (به او) علیهالسلام بعضی از یهود که دفن نکردید شما پیغمبر شما را تا اینکه اختلاف کردید، پس گفت علیهالسلام که ما اختلاف نکردیم مگر از جهت خلافت او نه در او، ولکن شما یهود خشک نشده بود پاهای شما از گذشتن از دریا، تا اینکه گفتید مر پیغمبر شما را که (بگردان از برای ما خدایی، مثل اینکه از برای بت پرستان است خداها. گفت پیغمبر شما که به تحقیق شما طایفهای هستید نادانان) یعنی خدا و پیغمبر ناشناس.
المعنی: اجاب (علیه السلام) الیهود بان اختلافنا بد نبینا فیما صدر عنه صلواتالله علیه فی امر الوصایه و لا اختلاف بیننا فی ما جاء به من التوحید، و لا فی نبوته، و اما انتم الیهود فقد اختلفتم فی حیاه موسی (علیه السلام) فی اصل دعوته و هو التوحید و معرفه الله تعالی فقلتم له: اجعل لنا صنما الها نراه و نعبده فما اسوا حالکم. قال فی الشرح المعتزلی: و قد روی حدیث الیهودی علی وجه آخر، قیل: قال یهودی لعلی (علیه السلام): اختلفتم بعد نبیکم و لم یجف ماوه؟ یعنی غسله (صلی الله علیه و آله) فقال (علیه السلام): انتم قلتم: اجعل لنا الها کما لهم آلهه، و لم یجف ماوکم. الترجمه: یکی از یهودیها بحضرتش عرض کرد: پیغمبر خود را بخاک نسپردید تا درباره او اختلاف کردید؟ در پاسخ فرمود: ما درباره او اختلاف نداریم در آنچه وصیت کرده اختلاف داریم ولی شما هنوز آب دریا از پایتان نخشکیده بود که درباره خدا بشک افتادید و به پیغمبر خود که زنده و برازنده بود گفتید یک معبود برای ما مقرر دار بمانند معبودی که این بتپرستان دارند و بپاسخ شما گفت: راستی که شماها مردم نادانی هستید.
یک یهودی گفت از راه عناد*** با علی آن سرور و میر عباد
فن ناکرده پیمبر در خلاف*** اوفتادید اندران فخر مناف
گفت اندر وی خلاف از ما مجو*** بر سر میراث او شد گفتگو
لیک خودتان چون ز دریا بر شدید*** تا هنوز آب دریا تر بدید
از نبی خود طلب کردید بت*** از خدا برگشته و رو سوی بت
گفت موسی راستی ای قوم من*** جمله نادانید و اهل ریب و فن
(الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) اقول: قال ابن ابیالحدید: روی هذا العنوان علی وجه آخر انه قیل له (علیه السلام): اختلفتم بعد نبیکم و لم یجف ماوه یعنی غسله، فقال: (و انتم قلتم اجعل لنا الها کما لهم آلهه و لم یجف ماوکم). قلت: و الاصل فی روایه المصنف روایه الشعبی، و ابن المسیب، قالا: جاء حبر من احبار الیهود الی علی (علیه السلام) فناظره فقطعه. فقال له: انتم ما دفنتم نبیکم حتی اختلفتم فیه. فقال (علیه السلام): (انما اختلفنا عنه لا فیه، ولکنکم ما جفت ارجلکم من البحر حتی قلتم لنبیکم: اجعل لنا الها). فاسلم الیهودی- ذکر ذلک (تذکره سبط ابن الجوزی). و رواه ابن شهر آشوب بوجه آخر. فقال فی (مناقبه): قال له راس الجالوت لم تلبثوا بعد نبیکم الا ثلاثین حتی ضرب بعضکم وجه بعض بالسیف. فقال (علیه السلام): و انتم لم تجف اقدامکم من ماء البحر حتی قلتم لموسی اجعل لنا الها کما لهم آلهه. و یمکن تعدد الواقعه- قول الیهودی (ما دفنتم نبیکم حتی اختلفتم فیه) المختلفون فی النبی (صلی الله علیه و آله) قبل دفنه انما کانوا الانصار و قریش، و الطعن (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) علیهم حیث نازعوه (علیه السلام) فی حقه دونه (علیه السلام) الا ان الیهودی وجه الطعن علی جمیعهم بجامع کون الجمیع اهل الاسلام، فاجابه (علیه السلام) بما افحمه. فالکلام یختلف باختلاف المقام لمن عرف الخصام، فمعاویه الذی کان اعدی عدو لبنیهاشم کان یفتخر بهم فی قبال الزبیر بجامع کون امیه و هاشم من بنی عبدمناف، ففی (العقد الفرید)- بعد ذکر بیان ابن الزبیر مفاخر له عند معاویه مع حضور ابی عبدالله الحسین (علیه السلام)-: فقال معاویه لابن الزبیر: ویحک! کیف تصف نفسک بما وصفتها، و والله مالک فی القدیم من ریاسه، و لا فی الحدیث- ای الجدید- من سیاسه، و لقد قدناک و سدناک قدیما و حدیثا لا تستطیع لذلک انکارا، و لا عنه فرارا، و ان هولاء الخصوم لیعلمون ان قریشا قد اجتمعت یوم الفجار علی ریاسه حرب بن امیه، و ان اباک و اسرته تحت رایته ان امر اطاعوا، و ان قال انصتوا، فانزل فینا القیاده و عز الولایه (حتی بعث الله تعالی محمدا (صلی الله علیه و آله) فانتخبه من خیر خلفه من اسرتی لا اسرتک، و بنی ابی لا بنی ابیک، فجحدته قریش اشد الجحود، فما ساد قریشا و قادهم الا ابوسفیان. فکانت الفئتان تلتقیان، و رئیس الهدی منا، و رئیس الضلاله منا. فمهدیکم تحت رایه مهدینا، و ضالکم تحت رایه ضالنا فنحن الارباب و انتم الاذناب. حتی خلص الله تعالی اباسفیان بفضله من عظیم شرکه، فکان فی الجاهلیه عظیما شانه، و فی الاسلام معروفا مکانه، و لقد اعطی یوم الفتح ما لم یعط احد، و ان منادی النبی (صلی الله علیه و آله) نادی: من دخل دار ابیسفیان فهو آمن. و اما جدک لامک الصدیق فبتصدیق عبدمناف، سمی صدیقا لا بتصدیق عبدالعزی- ای جده لابیه-. و اما ما ذکرت من جدی المشدوخ ببدر، فلعمری لقد دعا الی البراز هو و اخوه و ابنه. فلو برزت الیه انت- ای ان کنت قابلا للبراز- و ابوک ما بارزوکم (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) و لا راوکم لهم اکفاء، کما قد طلب ذلک غیرکم- ای الانصار- فلم یقبلوهم حتی برز الیهم اکفاوهم من بنیابیهم- ای امیرالمومنین (علیه السلام) و حمزه و عبیده - فقضی الله منایاهم بایدیهم، فنحن قتلنا، و نحن قتلنا، و اما عمتک امالمومنین - یعنی خدیجه- فبنا شرفت، و سمیت امالمومنین، و خالنک عائشه مثل ذلک، و اما صفیه- ای بنت عبدالمطلب امابیه- فهی ادنتک من الظل، و لو لا هی لکنت ضاحیا، و اما ما ذکرت من زوج عمتک النبی (صلی الله علیه و آله)، و خال ابیک سید الشهداء - ای حمزه- ففخرمم وارثهم لی دونک، و لا فخر لک فیهم، و لا ارث بینک و بینهم - ای لان النبی (صلی الله علیه و آله) و حمزه من بنی عبدمناف الذی کان معاویه منهم لا من اسد بن عبدالعزی الذی کان ابن الزبیر منهم-. و اما قولک: انا عبدالله، و انت معاویه. فقد علمت قریش اینا اجود فی الاذم و احزم فی القدم، و امنع للحرم. لا و الله ما اراک منتهبا حتی تروم من بنی عبدمناف ما رام ابوک. فقد طالبهم الذحول، و قدم الیهم الخیول، و خدعتم امالمومنین- ای عائشه- و لم تراقبوا النبی (صلی الله علیه و آله) اذ مددتم علی نسائکم السجوف، و ابرزتم زوجته للحتوف، و مقارعه السیوف، فلما التقی الجمعان نکص ابوک هاربا. فلم ینجه ذلک ان طحنه ابوالحسن بکلکله طحن الحصید، بایدی العبید، و اما انت فافلت بعد ان خمشتک براثنه، و نالتک مخالبه، و ایم الله لیقومنک بنو عبدمناف بثقافها، او لتصبحن منها صباح ابیک بوادی السباع، و ما کان ابوک المدهن خده، ولکنه کما قال الشاعر: تناول سرحان فریسه ضیغم ففضفضه بالکف منه و حطما و الا فلو کان الخصام فی النبی (صلی الله علیه و آله) قبل دفنه من المتصدین للامر معه (علیه السلام) لکان اختلافهم اشد طعن علیهم، لانهم ترکوا جنازه نبیهم (صلی الله علیه و آله)، (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) و تکالبوا علی طلب الاماره. ففی (خلفاء ابن قتیبه): بعث ابوبکر عمر الی قوم تخلفوا عن بیعته فجاء فناداهم، و هم فی دار علی (علیه السلام)، فابوا ان یخرجوا. فدعا بالحظب و قال: و الذی نفس عمر بیده لتخرجن او لاحرقنها علی من فیها. فقیل له: ان فیها فاطمه. فقال: و ان، فخرجوا فبایعوا الا علیا، فانه ذعم انه قال: حلفت ان لا اخرج، و لا اضع ثوبی علی عاتقی حتی اجمع القرآن، فوقفت فاطمه علیها السلام علی بابها. فقالت: لا عهد لی بقوم حضروا اسوا محضر منکم. ترکتم رسول الله (صلی الله علیه و آله) جنازه بین ایدینا، و قطعتم امرکم بینکم لم تستامرونا، و لم تردوا لنا حقا- الخ. و روی المصنف فی (خصائصه)- فی خبر- ان علیا (علیه السلام) انکب علی النبی (صلی الله علیه و آله) فی احتضاره فقال له النبی (صلی الله علیه و آله): یا اخی! ان القوم سیشغلهم عنی ما یریدون من عرض الدنیا، و هم علیه واردون، فلا یشغلک عنی ما شغلهم فانما مثلک فی الامه مثل الکعبه نصبها الله علما و انما یوتی من کل فج عمیق، و ناد سحیق، و انما انت العلم علم الهدی، و نور الدین و هو نور الله. یا اخی و الذی بعثنی بالحق لقد قدمت الیهم بالوعید، و لقد اخبرت رجلا رجلا منهم بما افترض الله علیهم من حقک، و الزمهم من طاعتک، فکل اجاب الیک، و سلم الامر لک، و انی لاعرف خلاف قولهم. فاذا قبضت و فرغت من جمیع ما وصیتک به، و غیبتنی فی قبری. فالزم بیتک، و اجمع القرآن علی تالیفه، و الفرائض و الاحکام علی تنزیله. ثم امض ذلک علی عزائمه و علی ما امرتک، و علیک بالصبر علی ما ینزل بک منهم حتی تقدم علی- الخبر. (فقال (علیه السلام): انما اختلفنا عنه لا فیه) قال ابن ابیالحدید: ما احسن (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) قوله (علیه السلام) اختلفنا عنه لافیه، و ذلک لان الاختلاف لم یکن فی التوحید و النبوه، بل فی فروع خارجه عن ذلک نحو الامامه و المیراث. قلت: الامامه ایضا من اصول الدین و انما هی من فروع النبوه بمعنی ان الامام یعینه النبی (صلی الله علیه و آله) بوحی الله تعالی الیه لا الناس. قال جل و علا: (و ربک یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیره). و قد عرفت اختلاف الکلام بالمقام، و انه (علیه السلام) اجاب جدلا حیث ان ذاک الیهودی ادخله فی المختلفین. فاجابه بما یسکته، و الا فاختلافهم انما کان عنه (صلی الله علیه و آله) فی الظاهر، و فیه فی الباطن کما یلمح الیه قوله- جل و علا- (و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضر الله شیثا و سیجزی الله الشاکرین). فقال ابوالمقدام لابیجعفر (علیه السلام): ان العامه یزعمون ان بیعه ابیبکر حیث اجتمع الناس کانت رضا لله، و ما کان الله تعالی لیفتن امه محمد (صلی الله علیه و آله) من بعده فقال ابوجعفر (علیه السلام) او ما یقروون کتاب الله؟ اولیس الله یقول: (و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم) فقلت: انهم یفسرون هذا علی وجه آخر. فقال: اولیس قد اخبر الله عن الذین من قبلهم من الامم انهم اختلفوا من بعد ما جاءتهم البینات حیث قال: (و آتینا عیسی بن مریم البینات- الی- فمنهم من آمن و منهم من کفر) ففی هذا ما یستدل به علی ان اصحاب محمد (صلی الله علیه و آله) قد اختلفوا من بعده (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) فمنهم من آمن، و منهم من کفر. و فی خبر آخر عنه: کان الناس اهل رده بعد النبی (صلی الله علیه و آله) الا ثلاثه المقداد و ابوذر و سلمان الفارسی ثم عرف الناس بعد یسیر و قال: هولاء الذین دارت علیهم الرحی، و ابوا ان یبایعوا بابیبکر حتی جاءوا بامیرالمومنین (علیه السلام) مکرها فبایع، و ذلک قول الله- عز و جل- (و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم). (ولکنکم ما جفت ارجلکم من البحر حتی قلتم لنبیکم اجعل لنا آلها کما لهم آلهه فقال انکم قوم تجهلون) اشار (علیه السلام) الی قوله تعالی: (و جاوزنا ببنیاسرائیل البحر فاتوا علی قوم یعکفون علی اصنام لهم قالوا یا موسی اجعل لنا الها کما لهم آلهه قال انکم قوم تجهلون ان هولاء متبر ما هم فیه و باطل ما کانوا یعملون). و من الایه یرفع استبعاد المخالفین مخالفه الصحابه نص النبی (صلی الله علیه و آله) لو کان نص. فان بنیاسرائیل اولئک کانوا اولاد انبیاء یعقوب، و اسحاق و ابراهیم و کانوا من اول عمرهم موحدین و هم الذین قال عز و جل فیهم و لهم: (یا بنیاسرائیل اذکروا نعمتی التی انعمت علیکم و انی فضلتکم علی العالمین). و مع ذلک مالوا الی عباده الاصنام و الارتداد عن الدین مع حیاه نبیهم، و حضوره عندهم ساعه نجاتهم من عدوهم، فکیف یستبعد ذلک من اولئک الصحابه مع شیخوختهم فی الکفر و عباده الاصنام، و بغضهم لوصیه لثارات لهم عنده، و معاضده المنافقین و من اسلم کرها لهم، و بعد موت نبیهم. (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) ثم لم یرتدع بنواسرائیل بردع نبیهم لهم، و قوله لهم (انکم قوم تجهلون ان هولاء متبر ما هم فیه، و باطل ما کانوا یعملون) لکونهم اشربوا فی قلوبهم العجل حتی عبدوا العجل و کفروا. و لما نهاهم هارون عن ذلک ارادوا قتله. قال تعالی: (و اتخذ قوم موسی من بعده من حلیهم عجلا جسدا له خوار- الی- قال ابن ام ان القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی) فکیف یستبعد اخواننا وقوع الارتداد من اولئک الصحابه الذین عرفت و صفهم بعد وفاه نبیهم، و قد ارتد اولاد الانبیاء اولئک الذین عرفت و صفهم بغیبه نبیهم عنهم ساعات. و قد اشارالی ذلک امیرالمومنین (علیه السلام) لما احضروه للبیعه قال ابن قتییه فی (خلفائه):
(اتی عمر و معه جماعه بیت فاطمه. فدقوا الباب. فلما سمعت فاطمه علیها السلام اصواتهم نادت باعلی صوتها: یا ابه یا رسول الله! ماذا لقینا بعدک من ابن الخطاب و ابن ابیقحافه. فلما سمع القوم صوتها و بکاءها انصرفوا باکین، و کادت قلوبهم تتصدع، و اکبادهم تتقطر، و بقی عمر و معه قوم فاخرجوا علیا. فمضوا به الی ابیبکر. فقالوا له: بایع فقال: ان انا لم افعل فمه؟ قالوا: اذن و الله الذی لا اله الا هو نضرب عنقک. قال: اذن تقتلون عبدالله و اخا رسوله. قال عمر: اما عبدالله فنعم. و اما اخو رسوله فلا. و ابوبکر ساکت لا یتکلم، فقال له عمر: الا تامر بامرک فیه. فقال: لا اکرهه علی شیء ما کانت فاطمه الی جنبه. فلحق علی بقبر النبی (صلی الله علیه و آله) یصیح و ینادی: (یا ابن ام ان القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی). (الفصل الثامن- فی الامامه الخاصه) و من قوله تعالی: (و جاوزنا ببنیاسرائیل البحر) الی آخر الایه، یعلم ان صلاح الانسان فی الدنیا الابتلاء بالبلاء. فقال بنواسرائیل لموسی: (اوذینا من قبل ان تاتینا و من بعد ما جئتنا) فقال لهم موسی: (عسی ربکم ان یهلک عدوکم و یستخلفکم فی الارض فینظر کیف تعملون) فلما آمنهم الله و مکنهم فی البلاد صاروا کفرعون یقتلون انبیاء الله و یفعلون ما حکی الله تعالی عنهم کالمسلمین فی اولهم و آخرهم بعد نبیهم. هذا و یقرب من العنوان ما فی (العقد الفرید): ان معاویه قال لرجل من اهل الیمن (ما کان اجهل قومک حین ملکوا علیهم امراه) فقال: اجهل من قومی قومک الذین قالوا حین دعاهم النبی (صلی الله علیه و آله) (اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک فامطر علینا حجاره من السماء او ائتنا بعذاب الیم).
لا یختلف اثنان من المسلمین فی ان الله واحد، و ان محمدا عبده و رسوله، و ان الله یبعث من فی القبور، و لکن النبی (صلی الله علیه و آله) کان یحدث، فیسمعه من حضر، و ینتهی حدیثه الی بعض من غاب دون بعض. فیقول هذا: ما بلغنی ذلک، و یقول ذلک: بلغنی، و اذن فالخلاف فی النقل عن النبی لا فی نبوته. و تقدم مع الشرح تقسیم الحدیث فی الخطبه 208. اما الیهود فقد شاهدوا باعینهم المعجزات الباهره فی انفلاق البحر بضربه من عصا موسی، و کیف انشق فیه 12 طریقا یبسا بعدد الاسباط، و کیف انطبق علی فرعون و جنوده.. و برغم ذلک کله و قبل ان تجف اقدامهم کفروا بالله عن علم، و طلبوا بکل وقاحه و صلافه من نبی الله بالذات ان یجعل لهم صنما یعبدونه من دون الله!.. و اذن فلا عجب اذا اعتدت اسرائیل و اشتکت من الاعتداء، و انتهکت قرارات (الامم المتحده) بحجه المحافظه علی شعور الرای العام، و قتلت و هدمت و شردت بزعم الحرص علی السلام.. و لا ابقی الله عربیا واحد یحیا علی وجه الارض هذه الحیاه التی نحیاها.. حتی انا.
… اختلفنا عنه لا فیه: ای فی اخبار وردت عنه لا فی صدقه و اصول الاعتقاد بدینه
به امام علیهالسلام یکی از یهود گفت: شما (مسلمانان) پیغمبرتان را به خاک نسپرده بودید که درباره او اختلاف نمودید، حضرت (در سرزنش یهود) به او فرمود: ما اختلاف نمودیم از او (درباره جانشینی در امت او) نه درباره او (در پیغمبری او و یگانگی خدا و آنچه فرموده بود اختلاف نداشتیم) ولی هنوز پاهای شما از آب دریا خشک نشده بود (هنگامی که خدا شما یهود را از فرعونیان نجات داد و دریا را برایتان شکافت تا گذشتید و فرعونیان را در دریا غرق نمود، با دیدن همه این آیات و نشانههای توحید چون به کنار دریا رسیده گروهی را دیدید که بتهائی را میپرستیدند از روی نفهمی و نافرمانی) به پیغمبر خود (حضرت موسی علیهالسلام) گفتید: (اجعل لنا الها کما لهم الهه قال انکم قوم تجهلون س 7 ی 138 یعنی) برای ما خدائی (که ببینیم) مانند خدایانی که ایشان را است قرار ده، موسی گفت: شما سخت مردم نادانی هستید (و در گمراهی فرو رفتهاید که با دیدن این همه آیات و نشانههای توحید باز چنین سخن نادرست میگوئید).
ابن ابیالحدید مینویسد: (نقل دیگری این است که یهودی گفت: هنوز آب غسل پیامبر (صلی الله علیه و آله) خشک نشده بود که شما درباره آن حضرت اختلاف پیدا کردید و حضرت هم فرمود شما هم آب پای خودتان خشک نشده بود که از موسی بت خواستید.) منظور امام (علیه السلام) از این مطلب این است که اگر ما در مطالبی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده بود اختلاف پیدا کردیم، شما در توحید که اصل دین است تردید پیدا کردید.
و قال له علیهالسلام، بعض الیهود: ما دفنتم نبیکم حتی اختلفتم فیه (و انه من خلیفته)؟ فقال علیهالسلام: (انما اختلفتا عنه) ای الذی صدر عنه (صلی الله علیه و آله) هل الوصیه بالخلیفه ام لا؟ (لا فیه) لان الکل کان معترفا به (صلی الله علیه و آله) (و لکنکم) اختلفتم اختلافا منکر فی اصل الاصول اذ (ما جفت ارجلکم من البحر) حین خرجتم من مصر (حتی قلتم لنبیکم) موسی علیهالسلام ((اجعل لنا الها کما لهم آلهه، فقال انکم قوم تجهلون)) حیث تریدون الهه مصنوعه، کما للمشرکین، بدل توحید کم لاله السماوات و الارضین!
اللغه: جفت: یبست. الشرح: لم یختلف المسلمون فی نبوه النبی (صلی الله علیه و آله) ابدا و من شک فی نبوته کفر و لذا رد الامام بان الاختلاف عنه و فیما ورد عنه حیث قال بعض المسامعین سمعت عنه کذا ورد الاخر بعدم السماع فوقع الخلاف بما صدر عنه و لیس فیه بینما الیهود الذین عاشوا مع موسی و قدم بین ایدیهم المعجزات بمجرد ان خرجوا من البحر و کان دخولهم فیه و خروجهم منه معجزه وجدوا قوما یعبدون اصناما علی شکل البقر فطلبوا من موسی ان یجعل لهم الها کما لهولائ، شکا فی نبوته و انکارا لما جاء به …
به یکی از یهودیان که به آن حضرت گفت: هنوز پیامبر خود را به خاک نسپرده بودید که درباره اش خلاف کردید، فرمود: «ما درباره آنچه از او رسیده است خلاف ورزیدیم نه درباره خودش، ولی شما هنوز پایتان از تری دریا خشک نشده بود که پیامبر خود را گفتید، برای ما خدایی بساز همان گونه که آنان را خدایانی است، و او گفت: همانا شما مردمی نادانید.»
این گفتار علی علیه السّلام چه زیباست که فرموده است: «درباره آنچه از او رسیده است اختلاف ورزیدیم نه درباره خود او.»، و این بدان سبب است که اختلاف در توحید و نبوت نبوده است بلکه اختلاف در فروع دیگری که خارج از این است نظیر امامت و میراث و اینکه پرداخت زکات واجب است یا نه بوده است و حال آنکه یهودیان چنین اختلافی نکردند و اختلاف ایشان در توحید که پایه اصلی است، بوده است.
مفسران گفته اند: یهودیان از کنار قومی گذشتند که بتهایی به شکل گاو را می پرستیدند، از موسی خواستند که برای ایشان خدایی چون یکی از آنها بسازد، این هم پس از مشاهده نشانه ها و معجزات بسیار و خلاص شدن ایشان از قید بردگی و عبورشان از دریا و دیدن غرق شدن فرعون بوده است و این غایت نادانی است.
این حدیث به گونه دیگری هم نقل شده است که مردی یهودی به علی علیه السّلام گفت: هنوز آب غسل پیامبرتان خشک نشده بود، اختلاف کردید، فرمود: شما هنوز آب پایتان خشک نشده بود که گفتید «برای ما خدایی بساز.»
وَ قَالَ لَهُ بَعْضُ الْیَهُودِ مَا دَفَنْتُمْ نَبِیَّکُمْ حَتَّی اخْتَلَفْتُمْ فِیهِ
فَقَالَ علیهالسلام
إِنَّما اخْتَلَفْنَا عَنْهُ لَا فِیهِ،وَ لکِنَّکُمْ مَا جَفَّتْ أَرْجُلُکُمْ مِنَ الْبَحْرِ حَتَّی قُلْتُمْ لِنَبِیِّکُمْ: «اجْعَلْ لَنا إِلهاً کَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ» .
بعضی از یهودیان به آن حضرت (امام علیه السلام) گفتند:هنوز پیامبرتان را دفن نکرده بودید دربارهاش اختلاف کردید!
امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
ما در مورد آنچه از (وصایای) او رسیده بود اختلاف کردیم،نه درباره خودش؛اما شما پس از عبور از دریا (و غرق شدن فرعونیان) هنوز پاهایتان خشک نشده بود به پیامبر خود گفتید:برای ما هم بتی بساز همانگونه که این قوم بتپرست (اشاره به بتپرستانی است که مشاهده کردند) بتهایی دارند و موسی به شما گفت:شما مردم نادانی هستید (که بعد از این همه معجزات الهی در توحید شک میکنید). ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر تصریح میکند که این کلام شریف را جماعتی از علما به صورتهای گوناگون نقل کردهاند که هرگاه آن کلمات را کنار هم قرار دهیم باور میکنیم که هرکدام از آنها مصدر مخصوص به خود داشتهاند؛از جمله سید مرتضی رحمه الله در امالی،ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود،زمخشری در کشاف،سبط بن جوزی در تذکرة الخواص،نویری در نهایة الإرب و ابن قاسم در روض الاخیار (با تلخیص).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 247) )
پاسخ دندانشکن به ایراد یهود
در این کلام شریف،امام علیه السلام پاسخ دندانشکنی به ایراد بعضی از یهود میدهد که از روی سرزنش به امام علیه السلام عرض کردند:«شما هنوز پیغمبرتان را دفن نکرده بودید درباره او اختلاف کردید»؛ (وَ قَالَ لَهُ بَعْضُ الْیَهُودِ مَا دَفَنْتُمْ نَبِیَّکُمْ حَتَّی اخْتَلَفْتُمْ فِیهِ) .
«امام علیه السلام در پاسخ فرمود:ما درباره او اختلاف نکردیم،بلکه در آنچه از طرف او به ما رسیده بود در امر خلافت اختلاف کردیم؛ولی شما در حیات موسی پس از عبور از نیل (با مشاهده آن همه معجزات) هنوز پاهایتان خشک نشده بود به پیامبرتان گفتید:برای ما بتی قرار بده،همان گونه که آنها (اشاره به بتپرستانی است که بر سر راهشان بودند) بتهایی دارند و موسی به شما گفت:شما جمعیت نادانی هستید.(چراکه این همه معجزات را دیدهاید و هنوز در اصل توحید فرو ماندهاید)»؛ (فَقال علیه السلام له:إِنَّما اخْتَلَفْنَا عَنْهُ لَا فِیهِ،وَ لکِنَّکُمْ مَا جَفَّتْ أَرْجُلُکُمْ مِنَ الْبَحْرِ حَتَّی قُلْتُمْ لِنَبِیِّکُمْ: «اجْعَلْ لَنا إِلهاً کَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ» ).
از حدیث شریف بالا استفاده میشود که اسلام،آزادی وسیعی به غیر مسلمانان در محیط اسلام داده بود که حتی افراد عادی یهودی میتوانستند رئیس مسلمانان را به چالش بکشند و سؤال معناداری بیان کنند و حتی مسلمانان را سرزنش کنند که چرا هنوز پیغمبرتان مدفون نشده بود اختلاف کردید؛اما هنگامی که با پاسخ دندانشکنی روبرو میشدند گاه چنان تحت تأثیر قرار میگرفتند که دین اسلام را برمیگزیدند چنانکه در بعضی از کتابها پس از نقل این روایت میخوانیم:«فَأَسْلَمَ الْیَهُودِیُّ؛مرد یهودی،مسلمان شد». ( .بهج الصباغه،ج 4،ص 485 به نقل از ابن جوزی در تذکرة الخواص )
امام علیه السلام در این پاسخ دست روی نقطه حساسی گذاشت و آن اینکه ما در مورد پیغمبر و اصول دینمان هیچ اختلافی نداریم؛خدا را به یگانگی میشناسیم و پیغمبرمان را خاتم انبیا؛ولی شما بعد از دیدن آن معجزات عجیب، شکافتن دریا و عبور توأم با سلامت از جادهای که میان دریا نمایان شد و سپس غرق شدن فرعون و لشکرش در همان جاده براثر جمع شدن آب دریا،با این همه چشمتان که به بتهای بتپرستان افتاد،هوس بتپرستی کردید و گفتید:ای موسی! تو هم برای ما بتی بساز مانند آنها.آری شما در اصل توحید که مهمترین اصل دین است با پیغمبرتان به مخالفت برخاستید.
تعبیر به «إِنَّما اخْتَلَفْنا عَنْهُ لا فِیهِ» عبارت فصیح و کوتاهی است که تمام مطلب را دربر دارد.
البته مفهوم این سخن آن نیست که امامت از فروع دین است آنگونه که ابن ابیالحدید به آن اشاره کرده ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 225 )،بلکه منظور امام علیه السلام این است که ما در اصل توحید و نبوت هیچگونه اختلافی با هم نداریم ولی شما،هم در توحید به شک افتادید و هم به مخالفت پیامبرتان برخاستید و این دو قابل مقایسه با اختلاف ما نیست.
علامه شوشتری رحمه الله در شرح نهج البلاغه خود پاسخ امام علیه السلام را پاسخ جدلی برای خاموش کردن دشمن دانسته است وگرنه اختلاف مسلمانان را اگرچه در ظاهر مربوط به چیزی میداند که از پیغمبر صلی الله علیه و آله درباره امامت رسیده؛ولی میگوید که در باطن،اختلاف بر سر خود پیغمبر صلی الله علیه و آله بوده است و به تعبیر دیگر، گروهی به مخالفت با پیامبر صلی الله علیه و آله برخاسته بودند. ( .شرح نهج البلاغه علّامه شوشتری،ج 4،ص 489 )
باید توجه داشت که اجتماع کنندگان در سقیفه به بهانه اینکه پیغمبر صلی الله علیه و آله نصّی به امر ولایت و خلافت نداشته و آن را به خود ما واگذار کرده است،پس خلیفه را باید خودمان تعیین کنیم.خلیفه را برگزیدند و این به آن معناست که همگی به پیامبر صلی الله علیه و آله احترام میگذاشتند،هرچند بعضی از گفتههای او را با توجیه نادرست مخالفت میکردند.
قابل توجه است که جواب امام علیه السلام به این یهودی این پیام را برای همه مسلمانان دارد که نباید اختلافاتشان را در برابر دشمن پررنگ کنند،بلکه اگر اختلافی هست آن را کمرنگ نشان دهند.به عکس آنچه امروز از بعضی از افراد نادان میبینیم که اصرار دارند اختلافات مذهبی را به اصل اسلام و توحید و خداپرستی بازگردانند.
Some Jews said to Imām Ali ibn Abū Tālib: “You did not even bury your Prophet when you picked up differences about him (about successorship to him).” It is then that Imām Ali ibn Abū Tālib replied thus: “We did not differ about him; we differed after him (i.e. about his succession). You had not dried up your feet yet, having come out of the river, when you began asking your Prophet (Moses): ‘Make for us a god as they have gods of their own.' Said he, “Verily you are people behaving ignorantly' (Qur'ān, 7: 138).”.{The purpose behind this criticism by the Jews was to show that the Prophethood of Prophet Muhammed was a controversial matter. But Imām Ali ibn Abū Tālib clarified the fact that the exact focus of controversy was not about Prophethood but about his succession and vicegerency. Then, commenting on the status of the Jews, he pointed out that those who were today criticizing the differences among Muslims after the Prophet were of the same kind as those who had begun to waver about belief in the Unity of Allāh even during the lifetime of Moses pence. Thus, on becoming free of the slavery of the Egyptians, they reached the other side of the river and saw the figure of a calf in a temple in the Sinai desert. It was then that they asked Moses to make a similar figure for them to worship, whereupon Moses rebuked them for being still as stubborn as they were in Egypt. This meant that people who were so immersed in their desire for idol-worship that even after being initiated into the belief in the Unity of Allāh, they still became restless on seeing an idol and made the request for a similar idol to be made for them. Such people had no right to criticize any differences among the Muslims}
وَ قِیلَ لَهُ بأِیَّ شَیءٍ غَلَبتَ الأَقرَانَ فَقَالَ علیه السلام مَا لَقِیتُ رَجُلًا إِلّا أعَاَننَیِ عَلَی نَفسِهِ
قال الرضی یومئ بذلک إلی تمکن هیبته فی القلوب
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (از امام پرسیدند، با کدام نیرو بر حریفان خود پیروز شدی؟ فرمود) کسی را ندیدم جز آن که مرا در شکست خود یاری میداد !
میگویم: (امام به این نکته اشاره کرد که هیبت و ترس او در دلها جای میگرفت)
[او را گفتند: چگونه بر هماوردان پیروز گشتی؟ فرمود:] کسی را ندیدم جز که مرا بر خود یاری میداد. [و اشارت بدین میفرماید که بیم من در دل او میافتاد.]
و گفتند مر او را بچه چیز غالب شدی بر همسران فرمود که نرسیدم بر اقران و امثال مگر این که یاری داد مرا بر نفس خود سید میفرماید اشاره میفرماید باین سخن بسوی قرار گرفتن هیبة و خشیة او در دلها
از او پرسیدند که چگونه بر اقران و هماوردان غلبه یافتی؟ فرمود: در کارزار با مردی رویاروی نشدم، جز آنکه در دل او چیزی پدید می آمد که مرا بر ضد او یاری می داد.
[سید رضی گوید: اشارت است به ایجاد وحشت در دلها].
به آن حضرت گفته شد:چگونه بر هماوردانت غالب شدی؟آن حضرت فرمود:احدی را ندیدم جز اینکه مرا بر علیه خود کمک کرد .
اشاره به جا گرفتن هیبت و عظمتش در دلها دارد .
شروح:
و قوله: ما لقیت احدا الا اعاننی علی نفسه یعنی انی ما دافعت احدا قط، بل جاهدت اعداء الله علی بذل مجهودی، فیعد ذلک ما من احد من الاقران فی الحرب یلقانی الا و یعلم انی لا اقصر، و هو یخافنی لشده مجاهدتی، و قله ابقائی علی اعداء الدین فتمکن هیبتی فی قلوبهم لخشونتی فی ذات الله.
اعاننی علی نفسه: ای قصر فی حقه فکان عونا لی علی نفسه، فغلبته و قیل: یعنی تصور فی نفسه و توهم انه مغلوب و ان کان امیرالمومنین غالب و ذلک لما علم من شده مجاهدتی و قله ابقائی علی اعداء الدین و ما خصنی الله به من امداد التایید و مواد النصره و التسدید.
از امام پرسیدند چگونه بر شجاعان برتری یافتی؟ آن بزرگوار فرمود: (به هیچ کس برنخوردم مگر این که او خود مرا به زیان خویش کمک کرد). سیدرضی میگوید: امام (علیه السلام) با این گفتار اشاره فرموده است بر این که هیبت آن بزرگوار در دلها میافتاد. مقصود امام (علیه السلام) آن است که هیبت آن بزرگوار و تصور شجاعان که پیروزی او را بر همگنان و کشتن ایشان را نتیجهای عادی میدانستند، باعث عقب نشینی و ضعف مقاومت آنها میشد، و این چیزی بود که او را علیه رقیبان یاری میکرد.
وَ قِیلَ لَهُ ع بِأَیِّ شَیْءٍ غَلَبْتَ الْأَقْرَانَ فَقَالَ ع [قَالَ]
مَا لَقِیتُ رَجُلاً [أَحَداً]
إِلاَّ أَعَانَنِی عَلَی نَفْسِهِ.
[قال الرضی رحمه الله تعالی یومئ بذلک إلی تمکن هیبته فی القلوب ]
قالت الحکماء الوهم مؤثر و هذا حق لأن المریض إذا تقرر فی وهمه أن مرضه قاتل له ربما هلک بالوهم و کذلک من تلسبه الحیة ( لسبته الحیة:لدغته. ) و یقع فی خیاله أنها قاتلته فإنه لا یکاد یسلم منها و قد ضربوا لذلک مثالا الماشی علی جذع معترض علی مهواة فإن وهمه و تخیله السقوط یقتضی سقوطه و إلا فمشیه علیه و هو منصوب علی المهواة کمشیه علیه و هو ملقی علی الأرض لا فرق بینهما إلا الوهم و الخوف و الإشفاق و الحذر فکذلک الذین بارزوا علیا ع من الأقران لما کان قد طار صیته و اجتمعت الکلمة أنه ما بارزه أحد إلا کان المقتول غلب الوهم علیهم فقصرت أنفسهم عن مقاومته و انخذلت أیدیهم و جوارحهم عن مناهضته و کان هو فی الغایة القصوی من الشجاعة و الإقدام فیقتحم علیهم و یقتلهم
(و قیل له) و گفتند مر آن حضرت را که (بای شیء غلبت الاقران) به کدام چیز غالب شدی بر هسمران خود؟ (فقال علیهالسلام) پس در جواب فرمود که: (ما لقیت احدا) ملاقات نکردم و نرسیدم به هیچ یک از اقران (الا اعاننی علی نفسه) مگر که یاری داد مرا بر نفس خود سید قدسسره میگوید که: (یومی بذلک علیهالسلام) اشاره میفرماید آن حضرت به این کلام (الی تمکن هیبته للقلوب) به سوی قرار گرفتن هیبت و خشیت او در دلهای انام
قال السید رضی الله عنه: یومی الی تمکن هیبته فی القلوب گفتند به آن حضرت: به چه چیز غالب گشتی بر اقران و بر خاک هلاک افکندی مبارزان را؟ فرمود: برنخوردم به هیچ کس مگر او مرا بر خود اعانت نمود سید میگوید اشارت است به آنکه از غایت تمکن هراس و هیبت او در دلها مردم از او شکسته میشدند و دل میباختند گویا او را از این سبب یاری میکردند بر کشتن خود.
و قیل له علیهالسلام: «بای شیء غلبت الاقران؟ فقال: «ما لقیت رجلا الا اعاننی علی نفسه.» یومی علیهالسلام بذلک الی تمکن هیبته فی القلوب. یعنی و گفته شد به او علیهالسلام که به چه چیز غالب شدی تو بر همسران در روز حرب؟ پس گفت علیهالسلام که برنخوردم به کسی مگر اینکه اعانت و یاری کرد مرا بر تسلط بر نفس خود.
میگوید سید رحمهالله که اشاره میکند علیهالسلام به این کلام به سوی قرار گرفتن هیبت و خوف او در دلها.
قال الرضی رحمه الله: یومی بذالک الی تمکن هیبته فی القلوب. اللغه: (القرن) ج: اقران: کفوک، من یقاومک، نظیرک فی الشجاعه او العلم او غیرها- المنجد-. المعنی: قد ورد فی بعض الروایات اعانه بعض الملائکه له فی جهاده و دفاعه مع الکفار و لعل الخوف الغالب علی اقرانه اثر همس الملائکه فی قلوبهم فیقع الروع علیهم و لایقدرون علی المقاومه معه (علیه السلام). الترجمه: به آن حضرت گفته شد: با چه وسیله بر همنبردان خود چیره شد؟ در پاسخ فرمود: من با هیج مردی و پیکار برنخوردم جز اینکه با دست خودش بمن کمک کرد تا او را از پای درآوردم.
شد سوال از علی که چون چیره*** بر دلیران شدی و هم خیره؟
گفت: با هر یلی که برخوردم*** کمک از وی بسود خود بردم
قال الرضی: یومی بذلک الی تمکن هیبته فی القلوب. اقول: هکذا فی (المصریه) و رجلا محرف احدا بشهاده (ابن ابیالحدید و الخطیه)، و لیس فی الثانی قال الرضی و لا بذلک، و فی نسختی من ابن میثم هنا سقط. و کیف کان ففی (ارشاد المفید): لما انهزم الاحزاب و ولوا عن المسلمین الدبر النبی (صلی الله علیه و آله) علی قصد بنی قریظه، و انفذ الیهم امیرالمومنین (علیه السلام) فی ثلاثین من الخزرج و قال له: انظر بنی قریظه هل نزلوا حصونهم، فلما شارف سورهم سمع منهم الهجر، فرجع الی النبی فاخبره، فقال: دعهم فان الله سیمکن منهم، ان الذی امکنک من عمرو بن عبدود لا یخذلک، فقف حتی یجتمع الناس الیک، و بشر بنصر من عند الله، فان الله تعالی قد نصرنی بالرعب من بین یدی مسیره شهر. قال (علیه السلام): فاجتمع الناس الی و سرت حتی دنوت من سورهم، فاشرفوا علی، فلما راونی صاح صائح منهم قد جاءکم قاتل عمرو، و قال آخر اقبل الیکم قاتل عمرو، و جعل بعضهم یصیح ببعض و یقولون ذلک، و القی الله فی قلوبهم الرعب و سمعت راجزا یرتجز: قتل علی عمرا صاد علی صقرا (الفصل الحادی و العشرون- فی شجاعته (علیه السلام) و مهابته و مناعته) قصم علی ظهرا ابرم علی امرا هتک علی سترا فقلت: الحمد لله الذی اظهر الاسلام و قمع الشرک. و فیه- بعد ذکر فتح مکه- بلغ امیرالمومنین (علیه السلام) ان اخته ام هانی آوت اناسا من بنیمخزوم منهم الحرث بن هشام و قیس بن السائب، فقصد (علیه السلام) نحو دارها مقنعا بالحدید، فنادی: اخرجوا من آویتم، فجعلوا یذرقون کما یذرق الحباری خوفا منه، فخرجت الیه ام هانی- و هی لا تعرفه- فقالت: یا عبدالله، انا ام هانی ابنه عم النبی (صلی الله علیه و آله) و اخت علی بن ابیطالب، انصرف عن داری. فقال (علیه السلام) لها: اخرجوهم. فقالت: و الله لاشکونک الی النبی، فنزع المغفر عن راسه، فعرفته، فجاءت تشتد حتی التزمته و قالت: فدیتک حلفت لاشکونک الی النبی. فقال لها: اذهبی فابری قسمک. و قال الولید بن عقبه ردا علی معاویه لما قال له و لمروان و عتبه: لاتستطیعون ان تشجروا علیا بالرماح لانه ما قابله احد الا هلک الا عمرو بن العاص لخصیتیه فقال: دعا للقاه فی الهیجاء لاق فاخطا نفسه الاجل القریب سوی عمرو وقته خصیتاه نجا و لقلبه منها و جیب کان القوم لما عاینوه خلال النقع لیس لهم قلوب فلما سمع ذلک عمرو بن العاص غضب و قال- کما فی (صفین نصر)- ان کان الولید صادقا فلیقف حیث یسمع صوت علی، و قال: یذکرنی الولید دعا علی و بطن المرء یملوه الوعید (الفصل الحادی و العشرون- فی شجاعته (علیه السلام) و مهابته و مناعته) متی یذکر مشاهده قریش یطر من خوفه القلب الشدید کما ان عمرا قال فی رد معاویه لما شمت بکشفه و کان (علیه السلام) دعا معاویه الی البراز فابی: معاوی ان ابصرت فی الخیل ابا حسن یهوی دهتک الوساوس و ایقنت ان الموت حق و انه لنفسک ان لم تمض فی الرکض حابس فانک لو لاقیته کنت بومه اتیح لها صقر من الجور آنس دعاک فصمت دونه الاذن هاربا فنفسک قد ضاقت علیها الا مالس و ایقنت ان الموت اقرب موعد و ان التی ناداک فیا الدهارس ابی الله الا انه لیث غابه ابو اشبل تهدی الیه الفرائس و فی (ارشاد المفید): و من آیات الله تعالی فیه (علیه السلام): انه لم یعهد لاحد من مبارزه الاقران، و منازله الابطال ما عرف له (علیه السلام) من کثره ذلک علی مر الزمان، ثم انه لم یوجد فی ممارسی الحروب الا من عرته بشر و نیل منه بجراح او شین الا امیرالمومنین (علیه السلام)، فانه لم ینله مع طول زمان حربه جراح من عدو و لاشین، و لا وصل الیه احد منهم بسوء حتی کان من امره مع ابن ملجم علی اغتیاله ایاه ما کان، و هذه اعجوبه افرده الله بالایه فیها. (الفصل الحادی و العشرون- فی شجاعته (علیه السلام) و مهابته و مناعته) و من آیات الله تعالی فیه (علیه السلام) انه لا یذکر ممارس للحروب لفی فیها عدوا الا و هو ظافر به حینا و غیر ظافر به حینا، و لا نال احد منهم خصمه بجراح الا و قضی منها وقتا و عوفی منها زمانا، و لم یعهد من لم یفلت منه قرن فی حرب و لا نجا من ضربته احد فصلح منها سواه، فانه لا مریه فی ظفره بکل قرن بارزه، و اهلاکه کل بطل نازله- الخ. قلت: و اما نجاه عمرو بن العاص و بسر بن ارطاه منه (علیه السلام) فانما لکشفهما عورتهما، فترکهما تکرما. و فی (ادب کتاب الصولی): القط اکثر ما یستعمل فیما وقع السیف فی عرضه، و القد لما وقع فی طوله، و منه قولهم کان علی بن ابیطالب اذا علا بسیفه شیئا قده، و اذا اعترضه قطه. و فی (نهایه ابن الاثیر): فی الحدیث کانت ضربات علی بن ابیطالب مبتکرات لا عونا ای: ان ضربته کانت بکرا یقتل بواحده منها، و لا یحتاج ان یعید الضربه ثانیا. و فی (مناقب السروی): کان النبی (صلی الله علیه و آله) اذا خرج من بیته تبعه احداث المشرکین یرمونه بالحجاره حتی ادموا کعبه و عرقوبه، و کان علی (علیه السلام) یحمل علیهم فینهزمون، فنزل (کانهم حمر مستنفره فرت من قسوره). و قیل لخلف الاحمر: ایما اشجع عنبسه و بسطام ام علی (علیه السلام)؟ فقال: انما یذکر عنبسه و بسطام مع الناس و البشر، لا من یرتفع عن هذه الطبقه. (الفصل الحادی و العشرون- فی شجاعته (علیه السلام) و مهابته و مناعته) فقیل له: فعلی کل حال. قال: و الله لو صاح فی وجوههما لماتا قبل ان یحمل علیهما. و فی (فصول المرتضی): قد جاء الاثر من طرق شتی باسانید مختلفه عن زید بن وهب قال: سمعت علیا (علیه السلام) یقول- و قد ذکر حدیث بدر- و قتلنا من المشرکین سبعین و اسرنا سبعین، و کان الذی اسر العباس رجل قصیر من الانصار، فادرکته، فالقی العباس علی عمامته لئلا یاخذها الانصاری، و احب ان اکون انا الذی اسرته، و جئت به الی النبی، فقال الانصاری له (علیه السلام): جئتک بعمک العباس اسیرا. فقال العباس: کذبت ما اسرنی الا ابن اخی، و لکانی بحلجته و حسن وجهه، فقال النبی (صلی الله علیه و آله): ان الملائکه الذین ایدنی الله تعالی بهم علی صوره علی لیکون ذلک اهیب لهم فی صدور الاعداء. و جاء عن ابیجعفر محمد بن علی (علیه السلام) فی حدیث بدر: لقد کان یسال الجریح من المشرکین فیقال له: من جرحک؟ فیقول: علی بن ابیطالب فاذا قالها مات. هذا و النبی (صلی الله علیه و آله) ایضا ممن نصر بالرعب، فقد عرفت من خبر الارشاد انه قال: نصرنی ربی بالرعب من بین یدی مسیره شهر. و کیف لا وقد قال تعالی: (و لله العزه و لرسوله و للمومنین). و فی (تاریخ الطبری): کان ابی بن خلف یلقی النبی (صلی الله علیه و آله) بمکه فیقول: یا محمد ان عندی العود اعلفه کل یوم فرقا من ذره اقتلک علیها. فیقول النبی (صلی الله علیه و آله): بل انا اقتلک انشاءالله. فلما اسند النبی یوم احد فی الشعب، ادرکه (الفصل الحادی و العشرون- فی شجاعته (علیه السلام) و مهابته و مناعته) ابی و هو یقول: این محمد لا نجوت ان نجوت. ققال القوم للنبی: ایعطف علیه رجل منا. قال: دعوه، فلما دنا تناول النبی (صلی الله علیه و آله) الحربه من الحارث ابن الصمه فطعنه فی عنقه، فلما رجع ابی الی قریش، و قد خدشه فی عنقه خدشا غیر کبیر، فاحتقن الدم قال: قتلنی و الله محمد. قالوا: ذهب و الله فوادک و الله ان بک باس. قال: ان محمدا قال لی بمکه انا اقتلک، فوالله لو بصق علی لقتلنی، فمات بسرف فی قفولهم الی مکه. و مثل النبی (صلی الله علیه و آله) القائم (علیه السلام)، روی النعمانی عن الصادق (علیه السلام) فی قوله تعالی: (اتی امر الله فلا تستعجلوه) هو امرنا امر الله تعالی الا نستعجل به، یویده بثلاثه اجناد بالملائکه و بالمومنین و بالرعب، و خروجه کخروج النبی (صلی الله علیه و آله)، و ذلک قوله تعالی: (کما اخرجک ربک من بیتک بالحق و ان فریقا من المومنین لکارهون). بل کانوا (علیه السلام) کلهم کذلک، فمسلم بن عقبه الذی کان صاحب وقعه الحره بالمدینه، و بایع الناس علی انهم عبید لیزید و من ابی امره علی السیف، و عامل مشائخ بنیامیه بما هو مذکور فی السیر، ارتعب من علی بن الحسین (علیه السلام)، ففی مروج المسعودی: نظر الناس الی علی بن الحسین و قد لاذ بالقبر و هو یدعو، فاتی به الی مسرف و هو مغتاط علیه، فتبرا منه و من آبائه، فلما رآه و قد اشرف علیه ارتعد و قام له و اقعده الی جانبه و قال له: سلنی حوائجک، فلم یساله فی احد ممن قدم الی السیف الا شفعه فیه، ثم انصرف عنه. (الفصل الحادی و العشرون- فی شجاعته (علیه السلام) و مهابته و مناعته) الی ان قال: و قیل لمسلم: رایناک تسب هذا الغلام و سلفه، فلما اتی به رفع منزلته، فقال: ما کان ذلک لرای منی، لقد ملی قلبی منه رعبا. و لمهابته (علیه السلام) کان الناس یتنکبون له اذا دخل المطاف، مع ان فی ذاک المقام السلطان و السوقه سواء، و یشهد له قصته (علیه السلام) مع هشام، فقال الفرزدق فیه ابیاتا منها: یغضی حیاء و یغضی من مهابته فلا یکلم الا حین یبتسم هذا، و من قصص الرعب ما فی (تاریخ الطبری) عن شبیب الخارجی قال لاصحابه: قتلت امس رجلین احدهما اشجع الناس و الاخر اجبن الناس، خرجت عشیه امس طلیعه لکم، فلقیت منهم ثلاثه نفر دخلوا قریه یشترون منها حوائجهم، فاشتری احدهم حاجته ثم خرج قبل اصحابه، و خرجت معه، فقال: کانک لم تشتر شیئا. فقلت: ان لی رفقاء قد کفونی ذلک. فقلت له: این تری عدونا هذا قد نزل؟ قال: بلغنی انه نزل قریبا منا، و ایم الله لوددت انی قد لقیت شبیبهم هذا. قلت: فتحب ذلک؟ قال: نعم. قلت: فخذ حذرک فانا و الله شبیب، و انتضیت سیفی فخر و الله. فقلت له: ارتفع ویحک و ذهبت انظر، فاذا هو قد مات، فانصرفت- الخبر. و ما فی (عیون القتیبی) عن خلف الاحمر قال: کان ابوعروه السباع یصیح بالسبع و قد احتمل الشاه، فیسقط، فیموت، فیشق بطنه، فیوجد فواده قد انخلع. و ما فی (اغانی الاصبهانی): لقی تابط شرا ذات یوم رجلا من ثقیف یقال له ابووهب کان جبانا اهوج و علیه حله جیده، فقال لتابط شرا: بم تغلب (الفصل الحادی و العشرون- فی شجاعته (علیه السلام) و مهابته و مناعته) الرجل و انت کما اری دمیم ضئیل. قال: باسمی، انما اقول ساعه القی الرجل انا تابط شرا، فینخلع قلبه حتی انال منه ما اردت. قال: هل لک ان تبیعنی اسمک؟ قال: نعم. قال: فبم تبتاعه. قال: بهذه الحله و بکنیتی. قال له افعل، ففعل و قال له تابط شرا لک اسمی و لی کنیتک، و اخذ حلته و اعطاه طمریه- و فی ذلک یقول: الاهل اتی الحسناء ان حلیلها تابط شرا و اکتنیت اباوهب فهبه تسمی اسمی و سمیت باسمه فاین له صبری علی معظم الخطب و این له باس کباسی و سورتی و این له فی کل فادحه قلبی و لبعضهم فی ابی الندی: ینال من الاعداء خوف ابی الندی و هیبته ما لا تنال العساکر (الفصل الثانی و العشرون- فی اولیائه (علیه السلام) و اعدائه) مر فی فصل بیعته قوله (علیه السلام) لعمار فی المغیره: دعه یا عمار فانه لم یاخذ من الدین الا ما قاربه من الدنیا- الخ. و فی فصل الامامه الخاصه قوله (علیه السلام) لانس: ان کنت کاذبا- الخ. و فی فصل صفین فی ابن العاص و معاویه: و لم یبایع حتی شرط. و فیه: و لا المهاجر کالطلیق- الخ. و فیه: این عمار و این ابن التیهان و این ذو الشهادتین- الخ.
الخوف یرافق الانسان و یلازمه منذ ولادته حتی یومه الاخیر، فهو یخاف من الموت و من الفقر و المرض و الفشل و غیر ذلک، و متی سیطر علی الانسان الخوف من شیء اعماه عن غیره حتی لا یکاد یتصور معه شیئا آخر.. و قد شاع و ذاع عن الامام انه ما بارز بطلا الا وارداه قتیلا، و من هنا کان البطل اذا برز للامام وجها لوجه اخذ الجزع بمحامع قلبه، و لا شیء اقسی علی الانسان و اشد و طئا من شعوره بانه مقتول لا محاله، فکان هذا الشعور المدمر القاتل عونا للامام علی خصمه.
به امام علیهالسلام گفتند: به چه چیز (در کارزارها) بر دلیران برتری یافتی (آنان را زبون ساخته و یا کشتی) آن حضرت (درباره هیبت و ترس مردم از خود) فرمود: به هیچکس (در کارزار) بر نخوردم مگر او مرا بر زیان (کشتن) خود یاری و کمک مینمود (سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) حضرت به این سخن اشاره میفرماید به جا گرفتن هیبت و ترس خود را در دلها (که دلیران دلباخته و شکست میخوردند).
خدا هیکلی به علی (علیه السلام) داده بود که چشم هر کس به آن حضرت میافتاد قالب تهی میکرد و تسلیم مرگ میشد. از سوی دیگر شجاعت و مردانگی امام (علیه السلام) زبانزد خاص و عام بود و هر کس در برابر آن حضرت قرار میگرفت کسانی را که بدست آن حضرت به قتل رسیده بودند بخاطر میآورد و از ترس دستش میلرزید و تسلیم مرگ میگردید. با توجه به نکات بالا روشن میشود که دشمن چگونه برای کشته شدن خویش به علی (علیه السلام) کمک میکرده است. مرحوم سیدرضی پس از نقل فرمایش امام (علیه السلام) مینویسد: آن حضرت در مطلب خود اشاره میکند که هیبت وی قلبها را تسخیر میکرده و آنانرا را متزلزل میساخته است و این لطفی است الهی که در اثر توجه به خدا و برنامههای الهی به افراد عنایت میشود.
و قال له علیهالسلام: بای شیء غلبت الاقران؟ (فی الحرب) فقال علیهالسلام: (ما لقیت رجلا) فی الحرب عند المقاتله (الا اعاننی علی نفسه) اذ انه بمجرد ما یرانی یهن خوفا منی، والخوف فی القرن معین الشجاع علی قتله (قال الرضی (ره): یومی بذلک الی تمکن هیبته فی القلوب).
اللغه: الاقران: جمع قرن النظیر. الشرح: اعانه الرجل علی نفسه لانه کان عندما یرید ان یدخل المعرکه مع الامام یدخلها و هو مهزوم نفسیا منهار امام وطئه صیت الامام و انه قاتل الفرسان و الشجعان فکان الرجل تخونه قواه و لا تساعده للوقوف فی المواجهه و کانه یتهیء للموت و یرید ان یعرف کیف یموت لا کیف یمیت …
«به آن حضرت گفته شد: به چیزی بر هماوردان چیره شدی؟ فرمود: با هیچ کس رویاروی نشدم مگر اینکه مرا بر کشتن خود یاری داد.»
سید رضی که خداوند متعال او را رحمت فرماید گفته است: یعنی بیم و هیبت او در دلها استوار بوده است.
ابن ابی الحدید می گوید: حکیمان گفته اند، گمان مؤثر است زیرا اگر بیماری گمان کند و در پندار او چنین باشد که بیماری او کشنده است، چه بسا که با همان گمان و پندار بمیرد. همچنین کسی که مار او را بگزد و چنین خیال کند که زهر مار او را می کشد، از آن به سلامت نمی ماند... همین گونه به سبب شهرت علی علیه السّلام در این موضوع که هر کس با او جنگ کند کشته می شود، بر هماوردان این گمان غالب می شد و ناچار از مقاومت در قبال او عاجز می ماندند.
وَ قِیلَ لَهُ علیه السلام:بِأَیِّ شَیْءٍ غَلَبْتَ الْأَقْرَانَ
فَقَالَ علیهالسلام
مَا لَقِیتُ رَجُلاً إِلَّا أَعَانَنِی عَلَی نَفْسِهِ.
از امام علیه السلام سؤال شد:به چه وسیله در میدان نبرد بر همتایان خود غالب آمدی؟
امام علیه السلام فرمود:
من با هیچ کس روبرو نشدم جز اینکه مرا بر ضد خود کمک کرد! ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر از ابوحیان توحیدی در کتاب البصائر و الذخائر (متوفای 380) که قبل از سیّد رضی میزیسته همین کلام شریف را با تفاوت قابل ملاحظهای نقل کرده که نشان میدهد از منبع دیگری گرفته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 248).علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار این روایت شریف را از کتاب مناقب ابن شهرآشوب با تفاوت روشنی نقل میکند و آن چنین است: «قِیلَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام بِمَ غَلَبْتَ الْأَقْرَانَ قَالَ بِتَمَکُّنِ هَیْبَتِی فِی قُلُوبِهِمْ» .(بحار الانوار،ج 41،ص 72))
شریف رضی میگوید:امام علیه السلام به این اشاره میکند که هیبتش در دلها جای گرفته بود و مبارزان،مقهور هیبت او میشدند (و از پای درمیآمدند).
(قَالَالرَّضِیُ:یُومِیءُ بِذلِکَ إلی تَمَکُّنِ هَیْبَتِهِ فِی الْقُلُوبِ) .
رمز پیروزی امام علیه السلام
میدانیم امام علیه السلام در تمام نبردها با دشمنان خود.پیروز شد و همین امر سبب گردید که«بعضی از آن حضرت سؤال کردند:چه چیزی سبب پیروزی شما بر همتایان خود شد؟»؛ (وَ قِیلَ لَهُ علیه السلام بِأَیِّ شَیْءٍ غَلَبْتَ الْأَقْرَانَ).
«اقْران» جمع«قِرْن»(بر وزن فکر) به معنای همتا و همطراز است.
امام علیه السلام در پاسخ،به یک نکته روانی مهم اشاره کرد و فرمود:«من با هیچکس روبرو نشدم مگر اینکه مرا بر ضد خود کمک کرد!»؛ (فَقال علیه السلام:مَا لَقِیتُ رَجُلاً إِلَّا أَعَانَنِی عَلَی نَفْسِهِ) .
سیّد رضی رحمه الله آن را چنین تفسیر میکند که امام علیه السلام به این اشاره دارد که هیبتش آنچنان در دلها جای گرفته بود که مبارزان،مقهور هیبت او میشدند (و از پای درمیآمدند).
(قَالَ الرَّضِیُ:یُومِیءُ بِذلِکَ إلی تَمَکُّنِ هَیْبَتِهِ فِی الْقُلُوبِ) .
بدون شک یکی از مهمترین عوامل پیروزی و شکست،مسئله قدرت روحیه و ضعف آن است.لشکری که خود را غالب و پیروز میداند و دارای روحیهای بالاست به یقین بر دشمن غلبه میکند و هرگاه گرفتار ضعف و شکست روحی گردد غالباً گرفتار شکست میشود،هرچند از نظر عِدّه و عُدّه بر دشمن فزونی داشته باشد.
تمام عرب آوازه شجاعت علی علیه السلام را شنیده بودند به خصوص بعد از جنگ خندق و شکست قویترین مرد عرب«عمرو بن عبدود»این آوازه بلندتر شد و همه جا را فرا گرفت.به همین دلیل هنگامی که قدم به میان میدان نبرد میگذاشت کسانی که در برابر آن حضرت قرار میگرفتند از همان آغاز خود را میباختند و همین خودباختگی ضربهای بر قوای آنها وارد میکرد بهگونهای که از مقابله با مولا ناتوان میشدند.
در آیات قرآن نیز بهکرار به این نکته اشاره شده که خدا گاهی مسلمانها را بهوسیله رُعبی که در دل دشمنانشان میافتاد یاری و چیره میکرد.خدا در مورد پیروزی لشکر اسلام در میدان نبرد میفرماید: «إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَی الْمَلائِکَةِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِینَ آمَنُوا سَأُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ کُلَّ بَنانٍ» ؛و (به یاد آر) موقعی را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد:من با شما هستم؛کسانی را که ایمان آوردهاند،ثابت قدم دارید! بهزودی در دلهای کافران ترس و وحشت میافکنم؛ضربهها را بر بالاتر از گردن (بر سرهای دشمنان) فرود آرید! و همه انگشتانشان را قطع کنید!». ( .انفال،آیه 12 )
به این ترتیب در جنگ بدر یکی از عوامل مهم پیروزی مسلمانان،رعب و وحشتی بود که خدا از آنها در دل دشمن افکنده بود.
در مورد یهود بنی قریظه که به یاری مشرکان در جنگ احزاب برخاسته بودند و پس از شکست احزاب،لشکر اسلام به سراغ آنها رفت،میفرماید: «وَ أَنْزَلَ الَّذِینَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ مِنْ صَیاصِیهِمْ وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِیقاً» ؛و خدا گروهی از اهل کتاب (یهود) را که از آنان (مشرکان عرب) حمایت کردند از قلعههای محکمشان پایین کشید و در دلهایشان رعب افکند؛(و کارشان به جایی رسید که) گروهی را به قتل میرساندید و گروهی را اسیر میکردید!». ( .احزاب،آیه 26 )
در اینجا نیز عامل رعب و وحشت به عنوان عامل تعیینکننده سرنوشت جنگ ذکر شده است.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله یکی از ویژگیهای پنجگانه خود را این میشمارد:
«وَنُصِرْتُ بِالرُّعْبِ؛ خدا بهوسیله ترسی که از هیبت من در دلهای مخالفان میافکند مرا بر آنها پیروز میساخت». ( .من لا یحضره الفقیه،ج 1،ص 240،ح 724)
درباره قیام حضرت مهدی علیه السلام نیز از امام باقر علیه السلام نقل شده است:
«الْقائِمُ مَنْصُورٌ بِالرُّعْبِ؛ حضرت مهدی علیه السلام بهوسیله رعب و وحشتی که از هیبت او به دلهای مخالفان میافتد از سوی خدا یاری میشود». ( .بحار الانوار،ج 52،ص 191،ح 24)
مرحوم مفید در کتاب ارشاد نقل کند:هنگامی که احزاب شکست خوردند و فرار کردند پیامبر صلی الله علیه و آله تصمیم بر مبارزه با بنیقریظه گرفت چون به حمایت از احزاب برخاسته بودند و علی علیه السلام را با سی نفر از طایفه خزرج به سوی آنها فرستاد و فرمود:ببین آیا بنیقریظه وارد قلعههای خود شدهاند یا نه.هنگامی که امام علیه السلام نزدیک دیوار بلند قلعه آنها رسید شنید آنها (به مسلمانان) ناسزا میگویند.خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله برگشت و ماجرا را گزارش داد.پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
آنها را رها کن،خدا بهزودی ما را بر آنها غالب میکند.کسی که تو را بر عمرو بن عبدود پیروز کرد تنهایت نخواهد گذاشت.بایِست تا لشکر اسلام گرد تو جمع شوند و بشارت باد بر تو به پیروزی از سوی خداوند.
«فَإنَّ اللّهَ تَعالی قَدْ نَصَرَنی بِالرُّعْبِ مِنْ بَیْنِ یَدِی مَسیرَةَ شَهْرٍ؛ زیرا خداوند مرا از طریق رعب (در دل دشمنان) با فاصله یک ماه پیروز کرده است».(اشاره به اینکه هنگامی که خبر حمله ما را بشنوند و میان ما و آنها یک ماه راه باشد مرعوب شده و روحیه خود را از دست میدهند).در ادامه حدیث آمده است که سرانجام لشکر اسلام از همین طریق پیروز شد. ( .شرح نهج البلاغه علامه شوشتری،ج 7،ص 488)
Imām Ali ibn Abū Tālib was asked: “With what did you overpower your adversaries?” He answered: “Whenever I confronted one of them, he helped me against himself.”
Sayyid ar-Radi says: “Imām Ali ibn Abū Tālib is pointing out his striking of awe in the hearts.”{The man who is over-awed by his adversary is sure to be defeated because in facing a foe, physical prowess is not enough but steadfastness of heart and strength of courage are also necessary. When the adversary loses courage and feels sure that he will be defeated, he will certainly then be defeated. This is what happened to the adversary of Imām Ali ibn Abū Tālib pile; he was so affected by his acknowledged reputation that he was sure of his own death, in consequence of which his spiritual power and self-confidence were shattered and eventually this mental state dragged him to his own death.}
وَ قَالَ علیه السلام لِابنِهِ مُحَمّدِ ابنِ الحَنَفِیّةِ یَا بنُیَّ إنِیّ أَخَافُ عَلَیکَ الفَقرَ فَاستَعِذ بِاللّهِ مِنهُ فَإِنّ الفَقرَ مَنقَصَةٌ لِلدّینِ مَدهَشَةٌ لِلعَقلِ دَاعِیَةٌ لِلمَقتِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (به پسرش محمد حنفیّه سفارش کرد) ای فرزند! من از تهیدستی بر تو هراسناکم، از فقر به خدا پناه ببر، که همانا فقر، دین انسان را ناقص، و عقل را سرگردان، و عامل دشمنی (داعیة للمقت: بر انگیزاننده خشم است، خشم خدا، یا خشم بندگان خدا) است .
[و به پسر خود محمد بن حنفیه فرمود:] پسرکم از درویشی بر تو ترسانم. پس، از آن به خدا پناه بر که درویشی دین را زیان دارد و خرد را سرگردان کند و دشمنی پدید آرد.
و فرمود مر پسر خود را محمد بن حنفیّه ای پسرک من بدرستی که من میترسم بر تو از درویشی پس پناه گیر بخدا از آن پس بدرستی که درویشی محل نقصان اوست و نیست باعتبار اهتمام بامور معیشت و جای حیرانی عقلست خواننده است شکایت
به فرزند خود، محمد بن حنیفه، فرمود: ای فرزند بیم دارم که تو فقیر شوی، پس به خدا پناه ببر از فقر. زیرا فقر سبب نقص در دین است و سرگردانی عقل و ایجاد کننده دشمنی است.
به فرزندش محمّد بن حنفیّه فرمود:پسرم!از تهیدستی بر تو میترسم،از آن به خداوند پناه ببر،چرا که تهیدستی دین را ناقص،و عقل را سرگردان میکند،و پدید آورنده دشمنی است .
شروح:
و المدهشه: المدعاه الی الدهش و هو التحیر. و المقت: البغض. و الفقیر ممقوت الی الناس مبغض الیهم. بین علیهالسلام ان فی فقر هذه الامه تلک الخلال الثلاث السیئه. و امر محمد بن الحنفیه ابنه ان یستعیذ بالله من الفقر بکثره الاستغفار، و لا تنافی بینه و بین قول النبی صلی الله علیه و آله: اللهم احینی مسکینا، و امتنی مسکینا، و احشرنی فی زمره المساکین لان المسکین من له کفاف و بلغه، و الفقیر من لا شیء له. ثم الفقر هو الحاجه، و کم من مسکین لا یظهر حاجته الا الی الله.
مدهشه: ای مدعاه الی الدهش و هو الحیره، فان قیل: کیف امر بالاستعاذه من الفقر، و قد قال النبی صلی الله علیه و آله: الهم احینی مسکینا و امتنی مسکینا و احشرنی فی زمره المساکین، قلنا: المسکین من له کفاف و بلغه فلا یحتاج الی المخلوقین فی الاغلب و لا ینظر الیه بعین الازدراء، و الفقیر من لا شیء له و اشتدت فاقته، و لذلک ورد فی الخبر کاد الفقر ان یکون کفرا.
امام (علیه السلام) به فرزندش محمد حنفیه فرمود: (پسرم از تنگدستی تو میترسم، ار دست آن به خدا پناه ببر که تنگدستی باعث شکست و کاستی در دین، و سرگردانی عقل و خرد، و انگیزهی دشمنی است). امام (علیه السلام) پسرش را به پناه بردن بر خدا از تنگدستی امر کرده است به خاطر سه ناگواری که در تنگدستی وجود دارد: یا باعث کاهش در دین است، چون فکر مشغول تنگدستی میشود و نیروی بدن را از عبادت میگیرد و باعث سرگردانی عقل میشود، یعنی جای سردرگمی و حیرت عقل است و دلتنگی به دلیل بیچیزی امر واضحی است. و همچنین تنگدستی باعث دشمنی شخص با مردم میشود. امام (علیه السلام) به وسیلهی قیاس مضمری وادار به استعاذه کرده است که صغرای قیاس: فان الفقر … و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر چه دارای آن شرایط باشد پناه بردن به خدا از شر آن واجب است.
وَ قَالَ علیه السلام لاِبنْهِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَنَفِیَّةِ یَا بُنَیَّ إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکَ الْفَقْرَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنْهُ فَإِنَّ الْفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدِّینِ مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْلِ دَاعِیَةٌ لِلْمَقْتِ.
[و من کلامه ع فی ]
هذا موضع قد اختلف الناس فیه کثیرا ففضل قوم الغنی و فضل قوم الفقر فقال أصحاب الغنی قد وصف الله تعالی المال فسماه خیرا فقال إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی ( سورة ص 32. ) و قال ممتنا علی عباده واعدا لهم بالإنعام و الإحسان وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ ( سورة نوح 12) و قال وَ جَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدُوداً ( سورة المدّثّر 12. ) .
قال و النبی ص المال الحسب إن أحساب أهل الدنیا هذا المال.
و قال ع نعم العون علی تقوی الله المال.
قالوا و لا ریب أن الأعمال الجلیلة العظیمة الثواب لا یتهیأ حصولها إلا بالمال کالحج و الوقوف و الصدقات و الزکوات و الجهاد.
و قد جاء فی الخبر خیر المال سکة مأبورة ( السکة:الطریقة.و المأبورة:الملقحة،و انظر نهایة ابن الأثیر 1:10. ) أو مهرة مأمورة.
و قالت الحکماء المال یرفع صاحبه و إن کان وضیع النسب قلیل الأدب و ینصره و إن کان جبانا و یبسط لسانه و إن کان عیا به توصل الأرحام و تصان الأعراض و تظهر المروءة و تتم الرئاسة و یعمر العالم و تبلغ الأغراض و تدرک المطالب و تنال المآرب یصلک إذا قطعک الناس و ینصرک إذا خذلوک و یستعبد لک الأحرار و لو لا المال لما بان کرم الکریم و لا ظهر لؤم اللئیم و لا شکر جواد و لا ذم بخیل و لا صین حریم و لا أدرک نعیم.
و قال الشاعر المال أنفع للفتی من علمه و قال آخر دعوت أخی فولی مشمئزا و لبی درهمی لما دعوت و قال آخر و لم أر أوفی ذمة من دراهمی و قال آخر أبو الأصفر المنقوش أنفع للفتی من الأصل و العلم الخطیر المقدم
و ما مدح العلم امرؤ ظفرت به
یداه و لکن کل مقو و معدم
و قال الشاعر و لم أر بعد الدین خیرا من الغنی و لم أر بعد الکفر شرا من الفقر.
و قال العتابی الناس لصاحب المال ألزم من الشعاع للشمس و هو عندهم أرفع من السماء و أعذب من الماء و أحلی من الشهد و أزکی من الورد خطؤه صواب و سیئته حسنة و قوله مقبول یغشی مجلسه و لا یمل حدیثه و المفلس عندهم أکذب من لمعان السراب و من رؤیا الکظة و من مرآة اللقوة و من سحاب تموز لا یسأل عنه إن غاب و لا یسلم علیه إذا قدم إن غاب شتموه و إن حضر طردوه مصافحته تنقض الوضوء و قراءته تقطع الصلاة أثقل من الأمانة و أبغض من السائل المبرم.
و قال بعض الشعراء الظرفاء و أحسن کل الإحسان مع خلاعته أصون دراهمی و أذب عنها
و قال أصحاب الفقر الغنی سبب الطغیان قال الله تعالی کَلاّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی (سورة العلق 6،7. ) و قال تعالی وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَی الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأی بِجانِبِهِ ( سورة الإسراء 83. ) و کان یقال الغنی یورث البطر و غنی النفس خیر من غنی المال.
و قال محمود البقال الفقر خیر فاتسع و اقتصد
و کان یقال الفقر شعار الصالحین و الفقر لباس الأنبیاء و لذلک قال البحتری فقر کفقر الأنبیاء و غربة و صبابة لیس البلاء بواحد ( دیوانه 1:168. )و کان یقال الفقر مخف و الغنی مثقل.
وفی الخبر نجا المخفون.
و ما أحسن قول أبی العتاهیة أ لم تر أن الفقر یرجی له الغنی و أن الغنی یخشی علیه من الفقر و قد ذم الله تعالی المال فقال إِنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ ( سورة الأنفال 28. ) .
و کان یقال المال ملول المال میال المال غاد و رائح طبع المال کطبع الصبی لا یوقف علی وقت رضاه و لا وقت سخطه المال لا ینفعک حتی یفارقک و إلی هذا المعنی نظر القائل و صاحب صدق لیس ینفع قربه و لا وده حتی تفارقه عمدا یعنی الدینار.
و ما أحسن ما قاله الأول و قد یهلک الإنسان حسن ریاشه کما یذبح الطاوس من أجل ریشه و قال آخر رویدک إن المال یهلک ربه
(و قال علیهالسلام) و فرموده آن حضرت (لابنه محمد بن الحنفیه) مر پسر خود را محمد بن حنیفیه رحمت کناد خدا بر او (یا بنی) ای پسرک من (انی اخاف علیک الفقر) به درستی که من میترسم بر تو از درویشی که به واسطه آن احتیاج تمام پیدا کنی بر انام و قانع نشوی به داده ملک علام (فاستعذ بالله منه) پس پناه گیر به خدا از این فقر و احتیاج (فان الفقر) پس به درستی که درویشی (منقصه للدین) محل نقصان دین است به اعتبار اهتمام به امور معیشت و آنچه لازم او است از صفات رذیله (مدهشه للعقل) و جای حیرانی و سرگردانی عقل است به سبب ضیق صدر نزد عیله (داعیه للمقت) خواننده است به خشم حضرت عزت به واسطه شکایت و منافی این نیست قول حضرت رسالت پناهی (صلی الله علیه و آله) که: (اللهم احینی مسکینا و امتنی مسکینا و احشرنی فی زمره المساکین) زیرا که مسکین کسی است که او را فیالجملهای باشد و به آن قناعت کند و به واسطه آن محتاج مخلوق نشود. و فقیر کسی است که به هیچ چیز قادر نباشد و در نهیت فاقه باشد. و از این جهت است که در حدیث واقع است که: (کاد الفقر ان یکون کفرا)
فرمود: آن حضرت با پسر خود محمد بن حنفیه ای پسر م به درستی که من میترسم بر تو از فقر و تنگدستی پس پناه گیر به خدا از شر فقر، چه به درستی که فقر منقصت دین است به اعتبار آنچه لازم او میگردد غالبا از مفاسد دین و اختلال احوال و تضییع طاعات. و آن حضرت در این دعا که گذشت به بعضی از آن مفاسد عظیمه اشارت میکند (الهی صن وجهی بالیسار.. الخ) یعنی خدای من نگاهدار آبروی مرا به توانگری (مدهشه للعقل) جای دهشت و حیرانی عقل است. آری فقیر از دهشت فقر راه صواب گم کند و عقلش در تدبیر خویش حیران و اندیشهاش سرگردان شود (داعیه للمقت) خواننده است به خشم و دشمن داشتن. یعنی مردم فقیر را دشمن دارند و دل از ولای او برگردانند یا موجب مقت خدای گردد (اعاذنا الله منه) به اعتبار آن حالات سیئه که لازم فقر میافتد، و بعضی از آن ذکر کردیم از تقصیر در وظایف طاعات و اختلال به قواعد مروات، و از اینجا است که از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم روایت کردهاند که الفقر سواد الوجه فی الدارین یا به این معنی که فقیر مردم را دشمن دارد و حسد بر ایشان برد و از دوست و بیگانه در خشم باشد، علیالخصوص که او را شرفی و همت نفسی باشد، و سیما که از حصول مراد مایوس گردد، و سیما که با فقر از مردم مذلت بیند و میان فروتران از خود حرمت و جاه نداشته باشد یا گوئیم که از قضای خدای تعالی در مقت بود، و از خدای خویش خشنود نبود خدای منان همه عباد خود را از فقر در امان خویش دارد که مبتلا به فقر چنانچه مردم او را ماقت باشند و به نظر خواری در او نگرند و او را بد دارند، او نیز با مردم خوی بد کند، و از خویش بیگانه شاکی و ساخط و معرض باشد، و همچنین در باطن با خدای خویش دل صاف نداشته باشد و با اقتضای او تعالی نزاع و منافرت نماید و خدای عزیز در کتاب مجید فقر را ستوده است و رحمت نموده و توانگری را نکوهش و مذمت فرموده و در روایات از فقر شکایت و مدح هر دو نمودهاند، و غنی را نیز هم ذم و هم مدح فرمودهاند، و در کلمات حضرت گذشت که (القبر خیر من الفقر هو الموت الاکبر) و معذلک در ذم مال فرموده است (و المال یعسوب الفجار) و فرمود (المال ماده الشهوات) و در دیوان از آن حضرت علیهالسلام در ذم فقر ابیات بسیار است از آن جمله است. بلوت صروف الدهر ستین حجه و جربت حالیه من العسر و الیسر و لم اربعد الدین خیرا من الغنی و لم اربعد الکفر شرا من الفقر و هم در دیوان است: غالبت کل شدیده فغلبتها و الفقر غالبنی فاصبح عالبی ان ابده یفضح و ان لم ابده یقتل فقبح وجهه من صاحب و هم میگوید (لقد مارست کل شیء فقهرته، و مارسنی الفقر فقهرنی، الفقر داء دوی ان کتمته قتلنی و ان اظهرته فضحنی کاد الفقران یکون کفرا بل هو الکفر بعینه) پس این بیت برخواند: مساکن اهل الفقر حتی قبورهم علیها تراب الذل بین المقابر و این ابیات دیوان در مدح فقر است: دلیلک ان الفقر خیر من الغنی و ان قلیل المال خیر من المثری لقاوک مخلوقا عصی الله للغنی و لم تر مخلوقا یخشی عصب الله للفقر و جائی دیگر میفرماید: الم تر ان الفقر یرجی له الغنی و ان الغنی یخشی علیه من الفقر چنانچه جامی تفضیل بعد معشوق بر قرب میگوید: هست در قرب همه بیم زوال نیست در بعد جز امید وصال و میگویند: در بلا باشی به که در بیم بلا. در کلمات آن حضرت گذشت (اذا خفت امرا فقع فیه فان شده توقیه اعظم مما یخاف) و نعم ما قیل: توانگری کشدت سوی عجب و نخوت و ناز خوش است فقر که دارد هزار سوز و گداز و من در این باب و محاکمه میان فقر و غنی که کدام افضل است رسالهای نوشتهام و اینجا باقی ماند سخنی که تعرض نکردهاند. آیا خوف آن حضرت بر محمدحنفیه از فقر از چه روی باشد، آیا خبر غیبی است یا فراست و ظنون ایمانی است یا سببی دیگر از مثل تحدیث و غیره. میتواند عالم اجمالی تحدیثی یا غیبی خفی باشد یا فراستی از احوال او کرده باشد به اینکه میتواند آثار علم معیشت در او ناقص میدیده باشد و میل طبعش به عطا و صرف مال زاید، بلکه میتواند آثار ادبار رزق در چهره احوال آن سعادتمند صاحب اقبال هویدا بود، و این احتمال اقرب احتمالات بود چنانچه والد فقر که خدای رحیم او را بیامرزاد در این فقیر مثل این تفرس مینمود، و آثار ادبار رزق و تنگدستی از بیوقوفی من در علم معیشت و نشناختن قدر مال مگر به عیان میدید و در آن متاسف میبود، و مثل این تفرس در استاد خویش (رضوان الله تعالی علیه) در عیان دیدم و حرف آن میشنیدم.
و قال علیهالسلام لابنه محمد: «یا بنی انی اخاف علیک الفقر، فاستعذ بالله منه، فان الفقر منقصه للدین، مدهشه للعقل، داعیه للمقت.» یعنی و گفت علیهالسلام به پسر خود محمد که ای پسرک من، به تحقیق که من میترسم بر تو فقر و فاقه را، پس پناه ببر به خدا از فقر، پس به تحقیق که فقر موجب نقصان دین است، یعنی قوهی عملیه و وحشت و حیرانی عقل است، یعنی قوهی علمیه و باعث مر خشم خدا است.
المعنی: الفقر هو الحاجه الماسه بالانسان لفقد ما یحتاج الیه فی امر دینه او دنیاه او همامعا، فلا یصح ان یسلم الانسان نفسه الیه و یجب معالجته بالجهد المداوم و تحصیل المعارف، و التخلق بالاخلاق الفاضله یدفع فقر الاخره کما ان الاشتغال بالکسب فی شتی فنونه یدفع فقر الدنیا، فانه یسبب النقصان فی الدین ایضا کما ان الفقر بجمیع وجوهه یدهش العقل و یدعو الی مقت الفقیر لسائر الناس الناشی من الحسد و الطمع فیما لدیهم، و الی مقت الناس للفقیر لما یحسون فیه من الطمع و البوس. الترجمه: بفرزندش محمد ابنحنفیه فرمود: پسر جانم من از فقر بر تو بیمناکم، از آن بخدا پناه ببر، زیرا فقر و حاجت بمردم نقصان در دین است، و هراسنده عقل است و مایه دشمنی و کینه.
علی گفت با نور چشمش محمد*** که دارم من از فقر تو ترس بیحد
بود نقص در دین و بر عقل دهشت*** بود مایه دشمنی ای محمد
و قال علیهالسلام لابنه محمد بن الحنفیه: قول المصنف و قال علیهالسلام لابنه محمد بن الحنفیه هو اکبر اولاده بعد الحسنین علیهمالسلام اشتهر بالنسبه الی امه خوله الحنفیه. قال المدائنی: ان زبیدا سبتها من بنیحنیفه، ثم ارتدت زبید مع عمرو بن معد یکرب بالیمن، فبعث النبی علیهالسلام الله امیرالمومنین علیهالسلام فاصابها فصارت فی سهمه و قال النبی (صلی الله علیه و آله) له: ان ولدت منک غلاما فسمه باسمی و کنه بکنیتی. قال ابن قتیبه: مات بالطائف هاربا من ابن الزبیر. و قال علیهالسلام له ایضا علی ما روی الخصال فی باب الثلاثه: ایاک و العجب (الفصل السابع و الخمسون- فی الفقر) و سوء الخلق و قله الصبر، فانه لایستقیم لک علی هذه الخصال الثلاث صاحب و لا یزال لک علیها من الناس مجانب، و الزم نفسک التودد و صبر علی موونات الناس نفسک، و ابذل لصدیقک نفسک و مالک، و لعرفتک رفدک و محضرک، و للعامه بشرک و محبتک، و لعدوک عدلک و انصافک، و اضنن بدینک و عرضک عن کل احد. قوله علیهالسلام یا بنی انی اخاف علیک الفقر فاستعذ بالله منه فی دعاء ابیحمزه للسجاد علیهالسلام اعوذ بک من الفقر و الفاقه و کل بلیه، و الفواحش کلها ما ظهر منها و ما بطن. فان الفقر منقصه للدین کون الفقر سببا لنقص الدین ان الفقیر یتواضع غالبا للغنی، و من تواضع لغنی ذهب ثلثا دینه. و عنهم علیهمالسلام کاد الفقر ان یکون کفرا. و عن النبی (صلی الله علیه و آله): نعم العون علی التقوی المال. مدهشه للعقل قال شاعر: اذا قل مال المرء قل حیاوه و ضاقت علیه ارضه و مسماوه و اصبح لایدری و ان کان حازما اقدامه خیر له ام وراوه داعیه للمقت ای: انه سبب لبغض الناس له، فقالوا: المفلس عند الناس اکذب من لمعان السراب و من سحاب تموز، لایسال عنه ان غاب و لایسلم علیه اذا قدم، ان غاب شتموه و ان حضر طردوه، مصافحته تنقض الطهاره (الفصل السابع و الخمسون- فی الفقر) و قراءته تقطع الصلاه. و فی (تاریخ بغداد): سئل ابومحمد الجریری عن الفقر و الغنی ایهما افضل؟ فقال: لو لم یکن من فضل الفقر الا ثلاث: اسقاط المطالبه، و قطع عن المعصیه، و تقدیم الدخول الی الجنه، لکفی. فقال ابوالعباس بن عطا: یا سبحان الله و ای فضل یکون افضل مما اضاقه الله تعالی الی نفسه؟ و ای شیء یکون اعجز من شیء تنافی الله تعالی عنه؟ فانه تعالی اضاف الغنی الی نفسه و تنافی عن الفقر و اعتد علی نبیه (صلی الله علیه و آله) فقال: (و وجدک عائلا فاغنی) فان احتج محتج بانه (صلی الله علیه و آله) عرض علیه مفاتیحالدنیا و لم یقبلها، فیقال له: ترکها اختیارا و التارک لایکون الا غنیا.
انظر شرح قوله: (الغنی فی الغربه وطن، و الفقر فی الوطن غربه) الحکمه 55 و قوله: (الفقر الموت الاکبر) الحکمه 162.
… الفقر منقصه للدین: اذا اشتد الفقر فربما یحمل علی الخیانه او الکذب او احتمال الذل او القعود عن نصره الحق و کلها نقص فی الدین
امام علیهالسلام به فرزند خود محمد ابن حنفیه (در نکوهش فقر و تنگدستی) فرموده است: ای پسرم من بر تو از تنگدستی میترسم (که مبادا بر اثر بی چیزی دست طمع پیش مردم دراز کرده به داده خدا رضا ندهی) پس از (شر) آن به خدا پناه بر که تنگدستی جای شکست و کمبودی در دین است (چون تنگدستی بسا شخص را به خیانت و دروغ گفتن و خواری و کمک نکردن از حق وادارد که اینها نقص در دین میباشد) و جای سرگردانی خرد است (چون فقیر ناشکیبا راه راست گم کند و در کار خود عقلش حیران و اندیشهاش سرگردان شود) و موجب دشمنی است (چون مردم بی چیز را دشمن دارند و از او دوری گزینند، یا بر اثر کردار ناپسندیده از قبیل خیانت و دروغگوئی خدا دشمن او گردد یعنی او را از رحمتش بیبهره نماید، یا آنکه بر اثر حسد و رشک بردن او دشمن مردم شود و از دوست و بیگانه بخشم آید، و در روایات از فقر و غناء هم مدح شده و هم ذم و هیچیک با دیگری منافات ندارد چون موارد آنها گوناگون میباشد).
علی (علیه السلام) فرزند خود را از فقر میترساند و او را به زیانهای آن: ضرر دین، اضطراب فکر، بیاعتباری و امثال آن هشدار میدهد تا فرزندش برای فرار از فقر جنب و جوش کند و خود را تامین نماید و نیازی به این و آن نداشته باشد. اگر چه افرادی که به ثروت دنیا آلوده شدهاند همه چیز خود را از دست دادهاند، زیادند ولی آنانکه از ناز و نعمت دنیا تامین بودند و خود را نباختند: یوسف (علیه السلام) و سلیمان اتمام حجتی هستند که ثروت به تنهائی خطر آفرین نیست، بلکه ضعف ایمان است که از امکانات حداکثر استفاده را میبرد و ثروتمند را به سقوط میکشاند. داستان قارون شاهد گویائی است و نمونههای آن در هر عصری فراوان!
و قال علیهالسلام- لابنه محمد بن الحنفیه-: (یا بنی انی اخاف علیک الفقر) ای ان تفتقر (فاستعذ بالله منه) ای من الفقر (فان الفقر منقصه للدین) ای یوجب نقصه فان الفقیر ربما تواضع لغیر الله، او کذب، او خان، او ما اشبه، لسد خلته (مدهشه للعقل) ای یوجب دهشته و تحیره حتی لا یدری العقل ماذا یصنع؟ (داعیه للمقت) (لتا) فی داعیه، للمبالغه، ای یوجب الفقر غضب الانسان، فان الفقیر یتالم من کل امر و یغضب سریعا، او المراد مقت الناس له، او مقت الله ایاه، اذا عمل المحرم لانجاء نفسه من ذل الفقر.
اللغه: منقصه: نقص و عیب. مدهشه: دهش اذا تحیر. المقت: البغض. الشرح: ما اقبح صوره الفقر و ما ازعجها، صوره ممسوخه منکره تحمل معها الکفر و التشرد و الغربه و کل الوان الرذیله و النقیصه و لذا یامر الامام ولده محمد بان یلتجیء الی الله فی دفعها عنه وردها عن ساحته و قد ذکر لها ثلاثه معایب اساسیه تنفتح منها معایب کثیر و رذائل لا تحصی فالفقر منقصه للدین لا یستطیع الانسان الفقیر ان یودی حق الله علی الوجه الاکمل و لا یقدر علی اعانه عباد الله کما یرید الله و لا یستطیع ان یدفع حاجه محتاج کما یرید الله و الفقر ایضا مدهشه للعقل لان من کان محتاجا لم یقدر علی استجماع قواه العقلیه بشکل جید لان حاجاته الکثیره تسلبه الترکیز و التدقیق و کذلک الفقر داعیه لمقت الناس للفقیر و اهانتهم له و عدم الاعتبار لوجوده و هذه السیره بین ایدینا و الرجال امامنا …
«و آن حضرت به پسر خود محمد بن حنفیه فرمود: پسرکم من از درویشی بر تو بیمناکم، از آن به خدا پناه ببر که فقر مایه کاستی در دین و سرگردان کننده خرد و برانگیزنده دشمنی است.»
ابن ابی الحدید نمونه هایی از سخنان حکمت آمیز را درباره درویشی و توانگری آورده است که به ترجمه پاره ای از آن بسنده می شود. او می گوید: این مسأله از موارد اختلاف مردم است که در آن بسیار اختلاف کرده اند، قومی توانگری را برتری داده اند و قومی درویشی را. طرفداران توانگری گفته اند: خداوند متعال مال را وصف فرموده و آن را خیر نام نهاده است، در آنجا که می فرماید: «من دوستی خیر را از یاد پروردگار خود دوست تر داشتم.»
همچنین در بیان نعمتهای خود به بندگان خویش و در حالی که انعام و احسان به آنان وعده می دهد، فرموده است: «و شما را با اموال و پسران مدد می رساند.» و فرموده است: «برای او مالی گسترده و فراوان قرار دادم.» و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: «مال مایه بسندگی است و بسندگیهای مردم این جهانی همین مال است.» و هم فرموده است: «مال برای پرهیزگاری از خداوند کمک پسندیده ای است.»
خردمندان گفته اند: تردید نیست که کارهای بزرگ و دارای ثواب بسیار جز با مال صورت نمی گیرد، نظیر حج و وقوف به عرفات و وقف کردن اموال و صدقات و زکات و جهاد. شاعری گفته است: «پس از دین چیزی را بهتر از توانگری نمی بینم و پس از کفر چیزی را بدتر از درویشی نمی بینم.»
طرفداران درویشی گفته اند: توانگری سبب سرکشی است که خداوند متعال فرموده است: «همانا که چون آدمی خویشتن را توانگر بیند، سرکشی می ورزد.»، و نیز فرموده است: «و چون بر آدمی نعمت ارزانی می داریم، روی می گرداند و کناره می گیرد.» و گفته شده است: توانگری مایه سرمستی است و توانگری نفس بهتر از توانگری به مال است. و خداوند متعال مال را نکوهش کرده و فرموده است: «همانا اموال و اولاد شما فتنه اند.»
ابو العتاهیه چه نیکو سروده است: مگر نمی بینی که برای درویشی امید توانگری می رود و حال آنکه بر توانگری بیم درویشی است. و شاعری از پیشینیان چه نیکو سروده و گفته است: گاه توانگری آدمی را نابود می سازد، همان گونه که طاووس به سبب پر و بالش سربریده می شود. و در خبر آمده است که سبک باران - درویشان- نجات یافته اند. و گفته اند درویشی مایه سبک باری و توانگری مایه سنگین باری است.
و قال علیهالسلام
لِابْنِهِ مُحَمَّدِ ابْنِ الْحَنَفِیَّةِ:
یَا بُنَیَّ،إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکَ الْفَقْرَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنْهُ،فَإِنَّ الْفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدِّینِ! مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْلِ،دَاعِیَةٌ لِلْمَقْتِ.
امام علیه السلام به فرزندش محمد بن حنفیه فرمود:
فرزندم! از فقر بر تو میترسم پس از آن به خدا پناه ببر،چراکه فقر،هم دین انسان را ناقص میکند و هم عقل را مشوش میسازد و هم مردم را به او و او را به مردم بدبین میکند. ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر این گفتار حکیمانه را از عدهای از معاریف مانند زمخشری در ربیع الابرار و وطواط در غرر الخصائص الواضحه و آمُدی در غرر الحکم نقل میکند امّا با تعبیرات متفاوتی که نشان میدهد از منابع دیگری گرفته شده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 248) )
آثار شوم فقر
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه،آثار سوء و وحشتناک فقر را برای فرزندش محمد بن حنفیه برمیشمارد و میفرماید:«فرزندم! من از فقر بر تو میترسم، بنابراین از آن به خدا پناه ببر»؛ (وَ قال علیه السلام لِابْنِهِ مُحَمَّدِ ابْنِ الْحَنَفِیَّةِ:یَا بُنَیَّ،إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکَ الْفَقْرَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنْهُ) .
بعد امام علیه السلام دلیل آن را در سه جمله کوتاه و پرمعنا بیان کرده میفرماید:«زیرا فقر،دین انسان را ناقص و عقل را مشوش میسازد و مردم را به او و او را به مردم بدبین میکند»؛ (فَإِنَّ الْفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدِّینِ! مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْلِ،دَاعِیَةٌ لِلْمَقْتِ) .
به یقین منظور از فقر در این کلام نورانی،فقر مادی است.اینکه چگونه فقر مادی سبب نقصان دین میشود دلیلش روشن است،زیرا انسان تحت فشار فقر ممکن است تن به گناهانی بدهد و برای به دست آوردن مال،فکر حلال و حرام آن نباشد و یا تحت عنوان ضرورت و اضطرار بعضی از محرمات را برای خود حلال بشمارد.
این احتمال نیز هست که فقر گاهی سبب تزلزل اعتقاد انسان به خدا میشود، زیرا از یکسو شنیده است که خدا رزّاق و روزیرسان است و رزق همه را تضمین کرده و از طرف دیگر خود را در فقر و تنگدستی میبیند و این مایه سوء ظنش به خدا و وعدههای الهی میشود،بنابراین هم نقص اعتقادی و هم نقص عملی دامن فقیر را میگیرد به خصوص اگر انسان کمظرفیت و پایه اعتقادات او سست باشد.
اضافه بر این،از نظر اخلاقی نیز گرفتار مشکل میشود،زیرا کینه و حسد و بخل و صفات دیگری از این قبیل دامان فقیر را در بسیاری از اوقات میگیرد.
اما اینکه عقل را مشوش میسازد نیز به تجربه ثابت شده است که افراد گرسنه و فقیر هرچند عقل نیرومندی داشته باشند توان فکر کردن و اندیشیدن را از دست میدهند و حتی گاه در مسائل ساده زندگی گرفتار اشتباه میشوند و قدرت بر تفکر و تصمیمگیری را به دلیل فقر و پریشانی از دست میدهند.
جمله «داعِیَةٌ لِلْمَقْتِ؛ موجب بدبینی میگردد»دارای دو تفسیر است:نخست اینکه مردم از چنین شخصی فاصله میگیرند و حتی او را مزاحم خود تصور میکنند و دیگر اینکه او هم از مردم فاصله میگیرد،چراکه بسیاری از اوقات فکر میکند مردم اسباب فقر او را فراهم کردهاند و حق او را خورده و او را بر خاک سیاه نشاندهاند،بنابراین از دو سو خشم و ناخرسندی حاصل میشود.
فقر و غنا
تا کنون به مناسبتهای مختلف با توجه به کلمات مولا امیر مؤمنان علیه السلام بحثهایی در مورد فقر و غنا کردهایم.به سبب اهمیت این موضوع و پارهای از ابهامات یا اشتباهات،لازم است باز هم درباره نظر اسلام در مورد این دو موضوع بحث کنیم.
در اینکه آیا غنا و بینیازی افضل است یا فقر،در میان دانشمندان،اختلافی دیده میشود.هر یک از طرفداران این دو به آیاتی از قرآن مجید یا روایات اسلامی استدلال کردهاند.
طرفداران افضلیت غنا میگویند:خدا از مال با تعبیر«خیر»در کتابش یاد کرده است؛مانند: «إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی» 1 که در داستان سلیمان آمده است.همچنین در آیه وصیت میخوانیم: «إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ» 2 نیز در داستان نوح علیه السلام،مال را یکی از نعمتهای مهم الهی شمرده میفرماید: «وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ» 3 و در حدیث معروف آمده است:
«نِعْمَ الْعَوْنُ عَلَی تَقْوَی اللَّهِ الْغِنَی؛ غنا بهترین وسیله برای رسیدن به تقواست». ( .کافی،ج 5،ص 71،ح 1 ) دلیل آن هم روشن است و آن اینکه برای رسیدن به کارهای خیر،حل مشکلات مردم،پیشرفتهای علمی،جهاد در برابر دشمن و نجات بسیاری از مردم از انواع گناهان،منابع مالی ضروری است و افراد تهیدست هرگز به هیچیک از این امور نمیرسند.
نیز یکی از منتهایی که خداوند بر پیامبر گرامیاش صلی الله علیه و آله میگذارد این است که میگوید: «وَ وَجَدَکَ عائِلاً فَأَغْنی» ؛خداوند تو را فقیر یافت و بینیاز و غنی ساخت». ( .ضحی،آیه 8)
اضافه بر اینها در بسیاری از دعاها از خداوند تقاضای غنا و بینیازی میکنیم و هرگز تقاضای فقر نمینماییم،بلکه از فقر به خداوند پناه برده میشود.
در دعای معروفی که در بسیاری از منابع آمده میخوانیم:
«اللَّهُمَّ أَغْنِنِی بِحَلالِکَ عَنْ حَرَامِکَ وَ بِفَضْلِکَ عَمَّنْ سِوَاکَ» . ( .بحارالانوار،ج 92،ص 301،ح 1) همچنین در دعایی که صبح و شام خوانده میشود آمده است:
«اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ...مِنَ الْفَقْر» . ( .کافی،ج 2،ص 526،ح 13 )
ولی از سوی دیگر آیات و روایاتی در مذمّت غنا به چشم میخورد که آن را مایه طغیان میشمرد. «کَلاّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی* أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی» 1 و در همین کلمات قصار (حکمت 58) خواندیم:
«الْمَالُ مَادَّةُ الشَّهَوَاتِ؛ مال،ماده اصلی همه شهوتهاست».
نیز قرآن مجید،اموال و اولاد را فتنه و (وسیله آزمایش) شمرده است و میفرماید: «أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ». 2 و حدیث
«الْفَقْرُ فَخْرِی وَ بِهِ أَفْتَخِرُ» که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده معروف و مشهور است. ( .بحار الانوار،ج 69،ص 30 ) در حدیث قدسی خطاب به موسی علیه السلام که کلینی رحمه الله در کافی نقل کرده است چنین میخوانیم:
«یا موسی! إذا رَأَیْتَ الفَقْرَ مُقبِلاً فَقُلْ مَرْحباً بِشِعارِ الصّالِحینَ وَ اذا رَأَیْتَ الْغِنی مُقْبِلاً فَقُلْ:ذَنْبٌ عُجِّلَتْ عُقُوبَتُهُ؛ ای موسی! هنگامی که دیدی فقر روی آورده بگو ای شعار صالحین خوش آمدی و هنگامی که ببینی غنا روی آورده بگو لابد گناهی از من سرزده که مجازاتش به سرعت فرا رسیده است». ( .کافی،ج 2،ص 263،ح 12 )
حقیقت این است که هم غنا میتواند خوب یا بد باشد و هم فقر،هرکدام در مرحلهای وضع خاصی به خود میگیرد.
اگر غنا سبب بینیازی و آمادگی برای انجام کارهای خیر و اجرای عدالت و پیشرفت اهداف الهی گردد،بهترین وسیله است و اگر سبب طغیان و فساد در ارض و دنیاپرستی و هوسبازی و بیخبری از خدا و غفلت از آخرت گردد بدترین وسیله است.به عکس،فقر هرگاه به معنای ساده زیستن،بیاعتنایی به دنیا و ترک وابستگیها و قناعت به کفاف و عفاف باشد بهترین افتخار است.اما اگر سبب وابستگی به این و آن و آلودگی به انواع گناهان و سوءظن به خدا و دور ماندن از اطاعت گردد مایه بدبختی و گرفتاری در دنیا و آخرت است.
این سخن را با کلام جالبی از راغب اصفهانی که علامه مجلسی رحمه الله آن را بسیار نیکو شمرده است پایان میدهیم.
او در ماده«فقر»در کتاب مفردات میگوید:فقر در چهار معنا استعمال میشود:
اوّل:وجود نیازهای ضروری در انسان و در همه موجودات که خدای متعال در آیه شریفه (15 سوره«فاطر») به آن اشاره فرمود: «یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ».
دوم:تهدست بودن از اموال و وسایل زندگی که در آیه 273 سوره«بقره»به آن اشاره شده است: «لِلْفُقَراءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ».
سوم:فقر نفس،و حرص و آز است و بعید نیست که حدیث مشهور نبوی
«کَادَ الْفَقْرُ أَنْ یَکُونَ کُفْراً» ( .کافی،ج 2،ص 307،ح 4) اشاره به آن باشد و نقطه مقابل آن غنای نفس است.
چهارم:فقر به معنای نیاز و وابستگی به ذات پاک پروردگار است،همانگونه که در دعا وارد شده است:
«اللّهُمَّ اغْنِنی بِالْإِفْتِقارِ إلَیْکَ؛ یعنی خداوندا مرا وابسته به ذات پاک خویش گردان». ( .بحار الانوار،ج 69،ص 31)
Imām Ali ibn Abū Tālib said to his son Muhammed ibn al Hanafiyya: “O my son! I fear lest destitution overtakes you. So, you should seek Allāh's protection from it because destitution is [an indication of] a deficiency in religious beliefs, perplexity of the mind, and it is conducive to hatred of obstinate people.'
وَ قَالَ علیه السلام لِسَائِلٍ سَأَلَهُ عَن مُعضِلَةٍ سَل تَفَقّهاً وَ لَا تَسأَل تَعَنّتاً فَإِنّ الجَاهِلَ المُتَعَلّمَ شَبِیهٌ بِالعَالِمِ وَ إِنّ العَالِمَ المُتَعَسّفَ شَبِیهٌ بِالجَاهِلِ المُتَعَنّتِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (شخصی مسئله پیچیدهای سؤال کرد، فرمود) برای فهمیدن بپرس، نه برای آزار دادن ، که نادان آموزش گیرنده، همانند داناست، و همانا دانای بیانصاف چون نادان بهانه جو است !.
[و به کسی که از او مشکلی را پرسید فرمود:] برای دانستن بپرس نه برای آزار دادن که نادان آموزنده همانند داناست و دانای برون از راه انصاف، همانند نادان پر چون و چراست.
و فرمود مر سؤال کننده را که از مسئله مشکله پرس از جهة آموختن و مپرس از جهة نزاع کردن پس بدرستی که نادان که فرا گیرنده علم است مانند است بدانا و بدرستی که دانا رونده باشد در بیراهی و غالب جوئی مانند است بنادان
به کسی که از او مشکلی پرسید، فرمود: برای فهمیدن بپرس، نه به قصد جدل. زیرا نادانی که چیزی می آموزد، همانند داناست و دانایی که پای از دایره انصاف بیرون می نهد به نادان می ماند.
در پاسخ کسی که مشکلی از او پرسید،فرمود:برای فهمیدن بپرس،نه برای به سختی انداختن طرف مقابل ،چرا که نادان یاد گیرنده شبیه به عالم است،و عالم بیانصاف شبیه به نادانی است که برای زحمت دیگری سؤال میکند .
شروح:
و ساله عن معضله ای: عن مشکله. و قوله سل تفقها ای: اسئل لا للتعنت یقال: جائنی فلان متعنتا اذا جاء یطلب زلتک. و العنت الوقوع فی امر شاق، و العنت: الاثم. و التعسف: الاخذ علی غیر الطریق.
ساله عن معضله: ای عن مساله، سهل تفقها لا تعنتا: ای سل للتعلم لا لطلب الزله، و العنت: الاثم ای لا لتکلف ما یوقع فی الاثم.
امام (علیه السلام) در پاسخ کسی که از وی مشکلی را پرسید فرمود: معظله: مساله مشکل، تعنت: درخواس کار دشوار بر کسی که از او چیزی میطلبد، تعسف: بیراهه رفتن، (بپرس برای آموختن نه برای به مشکل افکندن، زیرا نادانی که درصدد فراگیری است مانند داناست اما عالمی که به بیراهه میرود به سان نادان است). امام (علیه السلام) از گفتار پرسشکننده فهمید که هدفش آزمودن امام (علیه السلام) است، این بود که قبل از پاسخ به ادب کردن و راهنمایی او پرداخت بر آنچه شایستهی پرسش و هدف پرسیدن است یعنی چیزفهمی نه طرف را به سختی انداختن، چون مورد اول برای انسان مفید است. تفقها و تعنتا دو مفعول له و یا دو مصدرند که جایگزین حال شدهاند، امام (علیه السلام) به وسیلهی قیاس مضمری بر سوال برای آموزش ترغیب کرده است که صغرای آن عبارت: فان الجاهل المتعلم شبیه بالعالم است، و وجهشبه، مشترک بودن آن دو تن در دانشطلبی و مقصد است. و کبرای مقدر آن چنین است: و هر کس که مانند عالم باشد، شایسته است که روش او را داشته باشد. آنگاه از رفتن به راه نادرست در پرسش، و انحراف از آن به چیزی غیر از مقصود اصلی به وسیلهی قیاس مضمری برحذر داشته است که صغرای آن: فان العالم … بالجهل میباشد، و وجهشبه آن است که چنان عالمی سوال را بیمورد مطرح مینماید و همچون نادان پرسشهای نابجا و درخواست ناروا میکند، و کبرای مقدر نیز چنین است: و هر کس که شبیه نادانان باشد باید از روش او اجتناب کرد تا از این شباهت به دور باشد.
وَ قَالَ علیه السلام لِسَائِلٍ سَأَلَهُ عَنْ مُعْضِلَةٍ [مَسْأَلَةٍ]
سَلْ تَفَقُّهاً وَ لاَ تَسْأَلْ تَعَنُّتاً فَإِنَّ الْجَاهِلَ الْمُتَعَلِّمَ شَبِیهٌ بِالْعَالِمِ وَ إِنَّ الْعَالِمَ اَلْمُتَعَسِّفَ [اَلْمُتَعَنِّتَ]
شَبِیهٌ بِالْجَاهِلِ اَلْمُتَعَنِّتِ .
قد ورد نهی کثیر عن السؤال علی طریق الإعنات.
و قال أمیر المؤمنین ع فی کلام له من حق العالم ألا تکثر علیه بالسؤال و لا تعنته فی الجواب و لا تضع له غامضات المسائل و لا تلح علیه إذا کسل و لا تأخذ بثوبه إذا نهض و لا تفش له سرا و لا تغتابن عنده أحدا و لا تنقلن إلیه حدیثا و لا تطلبن عثرته و إن زل قبلت معذرته و علیک أن توقره و تعظمه لله ما دام حافظا أمر الله و لا تجلس أمامه و إذا کانت له حاجة فاسبق أصحابک إلی خدمته.
و قال ابن سیرین لسائل سأله سل أخاک إبلیس إنک لن تسأل و أنت طالب رشد.
و قالوا اللهم إنا نعوذ بک أن تعنت کما نعوذ بک أن نعنت و نستکفیک أن تفضح کما نستکفیک أن نفضح .
و قالوا إذا آنس المعلم من التلمیذ سؤال التعنت حرم علیه تعلیمه
(و قال علیهالسلام) و فرمود آن حضرت (لسائل ساله عن معضله) مر سوالکنندهای را که سوال کرد از مساله مشکلهای (اسئل تفقها) بپرس مساله را از جهت فقه آموختن و احکام شرع دانستن (و لا تسال تعنتا) و مپرس از جهت نزاع جستن و چراغ جدل و مغالبه افروختن (فان الجاهل المتعلم) پس به درستی که نادانی که فراگیرنده علم باشد (شبیه بالعالم) مانند است به دانا (و ان العالم المتعسف) و به درستی که دانایی که رونده باشد در بیراهی و غالب جویی (شبیه بالجاهل) مانند است به نادان پس سوال از روی طلب علم، حسن است و از روی جدل، غیر مستحسن.
فرمود آن حضرت با کسی که از او مشکلی سوال نمود: بپرس به قصد تفقه. یعنی آموختن و حق فهم کردن، و مپرس به قصد تعنت یعنی در دشواری انداختن و غلبه جستن و علم خود ظاهر ساختن چه جاهل متعلم شبیه عالم است، چه او بر صواب است همچو عالم و استعداد قریبالفعل برای حصول علم دارد، و عالم متعسف. یعنی بیراه و ناانصاف و طالب غلبه شبیه جاهل متعنت است که بر خطا است، و علم او نور بر دل او نیفکنده است.
و قال علیهالسلام لسائل ساله عن معضله: «سل تفقها و لا تسال تعنتا، فان الجاهل المتعلم شبیه بالعالم و ان العالم المتعسف شبیه بالجاهل (المتعنت).» یعنی و گفت علیهالسلام به سائلی که سوال کرده بود از مسالهی مشکلی را که: سوال کن از برای طلب فهم کردن و سوال مکن از برای طلب کردن غلط و خطا و لغزش، پس به تحقیق که آن طالب دانش شبیه به دانشمند است و دانای ظالم شبیه به نادان است.
اللغه: (المعضله): المسئله الصعبه الضیقه المخارج من الاعضال. (التعنت) و لاتسال تعنتا التعنت طلب العنت و هو الامر الشاق ای لاتسئل لغیر الوجه الذی ینبغی طلب العلم له کالمغالبه و المجادله. (العسف): الاخذ علی غیر الطریق و الظلم ایضا و کذلک التعسف و الاعتساف- مجمع البحرین-. الاعراب: تفقها، مفعول له او مصدر سد مسد الحال علی وجه المبالغه، و کذا قول: تعنتا. المعنی: وضع (علیه السلام) حدا للمتعلم فی سواله عن العالم، و حدا للعام فی جواب السائل فاشار الی الاول بقوله: (سل تفقها) ای طرح السوال لابد و ان یکون من الجاهل بالمسئله فیرید ان یعرف الجواب و یفهمه، فلابد ان یکون سواله فیما یحتاج الی معرفته و علی وجه عملی، فاما السوال عما لایحتاج الیه او السوال عما یصعب للسائل او من یصل الیه الجواب فهمه و هو غیر معمول علیه فلا یفید الا المشقه علی السائل و المجیب، و هو التعنت الذی نهی عنه (علیه السلام). و نبه (علیه السلام) الی الثانی بقوله (ان العالم المتعسف شبیه بالجاهل) و المقصود ان المسوول عنه لابد و ان یجیب علی السوال بما یعرفه واضحا و الا فیقول لاادری فلو تعسف فی الجواب ای قصد تسکیت السائل بتقریر امور لایربط بالسوال او لایعلم صحته فیکون شبیها بالسائل المتعنت و قد روی عنه حق العالم فیما یلی: من حق العالم ان لاتکثر علیه بالسوال و لاتعته فی الجواب و لاتضع له غامضات المسائل، و لاتلح علیه اذا کسل، و لاتاخذ بثوبه اذا نهض، و لاتفش له سرا و لاتغتابن عنده احدا، و لاتنقلن الیه حدیثا، و لاتطلبن عثرته، و ان زلت قبلت معذرته، و علیک ان توقره و تعظمه لله مادام حافظا امر الله. و لاتجلس امامه، و اذا کانت له حاجه فاسبق اصحابک الی خدمته. الترجمه: فرمود: برای فهیمدن پرسش کن و برای آزار دادن نپرس، زیرا نادان معلم مانند دانا است، و دانای خلافگو مانند نادان زورگو است.
بپرس از برای حقیقتشناسی*** نه آزردن عالم و ناسپاسی
که شاگرد حقجو چه عالم بود ***ولی نارواگو چه جاهل بود
قول المصنف: (و قال (علیه السلام) لسائل ساله عن معضله) ای: مساله شدیده (الفصل الثالث عشر- فی اجوبته(علیه السلام) التمثیلیه … ) مشکله، و السائل کان ابن الکواء الخارجی. روی المصنف فی (خصائصه) عن الاصبغ ان ابن الکواء- و کان متعنتا فی المسائل- قال له (علیه السلام): خبرنی عن الله تعالی هل کلم احدا من ولد آدم قبل موسی؟ فقال (علیه السلام): قد کلم الله جمیع خلقه برهم و فاجرهم، و ردوا علیه الجواب. فثقل ذلک علی ابن الکواء و لم یعرفه فقال: و کیف کان ذلک؟ قال (علیه السلام): اما تقرا کتاب الله تعالی اذ یقول لنبینا: (و اذ اخذ ربک من بنیآدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی) فقد اسمعهم کلامه و ردوا علیه الجواب، کما تسمع فی قول الله یا ابن الکواء. و عن (صفوه الاخبار): قام ابن الکواء الیه (علیه السلام) فقال: اخبرنی عن بصیر باللیل بصیر بالنهار، و عن بصیر بالنهار اعمی باللیل، و عن بصیر باللیل اعمی بالنهار؟ فقال (علیه السلام) له: سل عما یعنیک ودع ما لا یعنیک! اما بصیر باللیل بصیر بالنهار فهذا رجل آمن بالرسل الذین مضوا، و ادرک النبی (صلی الله علیه و آله) فامن به فابصر فی لیله و نهاره، و اما اعمی باللیل بصیر بالنهار، فرجل جحد الانبیاء الذین مضوا و الکتب و ادرک النبی فامن به فعمیباللیل و ابصر بالنهار، و اما اعمی بالنهار بصیر باللیل فرجل آمن بالانبیاء و جحد النبی فابصر باللیل و عمی بالنهار. قوله (علیه السلام) (سل تفقها) ای: تفهما (و لا تسال تعنتا) ای: بایقاع المسوول فی المشقه و الزله. روی ان ابن الکواء ساله عن قوله تعالی: (و الذاریات ذروا) (الفصل الثالث عشر- فی اجوبته(علیه السلام) التمثیلیه … ) فقال (علیه السلام) له: اجلس فانک متعنت و لست بمتفقه، و لکن سل عما بذالک ان شئت تعنتا و ان شئت تفقها، و یلک هی الریاح- الخبر. (فان الجاهل المتعلم شبیه بالعالم) حیث ان قصده التفقه فیتعلم فیصیر عالما بما تعلمه (و ان العالم المتعسف) ای: الاخذ علی غیر الطریق (شبیه بالجاهل) حیث ان عمله نوع جهاله. و زادت (المصریه) (لمتعنت) و هو غلط فلیس فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) و لا معنی له، فان المراد تشبیه العالم المتعسف بالجاهل کتشبیه الجاهل المتعلم بالعالم. فی (العقد الفرید): کان ابن سیرین اذا سئل عن مساله فیها اغلوطه، قال للسائل: امسکها حتی تسال عنها اخاک ابلیس! و فیه: سال عمرو بن قیس، مالک بن انس عن محرم نزع نابی ثعلب، فلم یرد علیه شیئا.
المعضله: المشکله، و تفقها: تعلما، و تعنتا: طلبا للغلبه و اظهار الخطا، و المتعسف: الساعی علی غیر هدی، و یومیء هذا الجواب من الامام الی ان السائل ساله ممتحنا لا مستفهما، و فرق کبیر بین من یسال لیعلم و یعمل و بین من یسال لیتعاظم بالصلف و الوقاحه.. ذاک ینشد طریق الهدی و النجاه، و هذا ینحرف عنه الی التیه و الظلمات.
… ساله عن معضله: ای احجیه بقصد المعایاه لا بقصد الاستفاده
امام علیهالسلام به کسی که از آن حضرت (از روی آزمایش) مشکلی پرسید (درباره روش پرسش از دانا) فرموده است: بپرس برای فهمیدن و آموختن و مپرس به قصد در دشواری انداختن، زیرا نادان فرا گیرنده علم به عالم ماند (چون برای به دست آوردن علم آماده گشته و در راه راست قدم نهاده) و دانائی که در بیراهه قدم نهد (طالب غلبه و برتری باشد) به نادان ماند (چون او مانند نادان میطلبد چیزی را که شایسته نمیباشد).
سوال از مطالبی که انسان نمیداند یک امر طبیعی است، اما آنگاه که سوال برای به زحمت انداختن و به دست و پا افکندن سخنگو باشد کاری است زشت و یک نوع مجادله است که قرآن در موارد معتددی از آن نکوهش کرده است از جمله: (هر ملتی تصمیم داشته بر پیامبر خود مسلط باشد. با حرفهای نامربوط میخواسته بر او پیروز گردد و خدا به آنان مهلت نداده و عقابی سخت گریبانشان را گرفته است).
و قال علیهالسلام- لسائل سئله عن معظه- (ای مشکله): (سل تفقها) ای لاجل الفهم و التعلم (و لا تسئل تعنتا) ای لاجل المجادله و الممارات- و التعنت القاء النفس فی العنت ای المشقه- (فان الجاهل المتعلم شبیه بالعالم) فان کلیهما فی سبیل نجات (و ان العالم المتعسف) الملقی نفسه فی العسف و المشقه بسبب المجادله و الریاء (شبیه بالجاهل المتعنت) لان کلیهما فی مشقه بدون استفاده سعاده الدنیا، او ثواب الاخره.
اللغه: المعضله: المساله الصعبه علی الحل الضیقه المخارج. التعنت: طلب الامر الشاق علی من یطلب منه. التعسف: الاخذ علی غیر الطریق. الشرح: المتفلسفون و الممتحنون کثیرون و الذین یریدون حب الظهور و الاعلام لا یحصون فرب عالم بمساله یحاول ان یمتحنک فیها لیخجلک او یهینک و هذا النموذج من الناس مر علی الامام فواجهه بهذه النصیحه و هی ان تکون المساله من اجل الفهم و الدرایه و المعرفه لا من اجل الامتحان او الاستهزاء او رویه الحال و علل له ذلک بان الجاهل اذا کانت مسالته من اجل الفهم و الداریه شبیها بالعالم لان طبیعه العلماء انهم یسالون من اجل ان یفهموا بینما العالم اذا سال لا یقصد الفهم بل تعنتا کان شبیها بالجاهل لان داب الجهلاء ان یسالوا لغیر الفهم و الدرایه …
«به پرسنده ای که مسأله دشواری را از او پرسید، فرمود: برای دانستن بپرس نه برای آزار دادن، که نادان آموزنده شبیه به داناست و دانای بیرون از راه چون نادان است.»
و قال علیهالسلام
لِسَائِلٍ سَأَلَهُ عَنْ مُعْضِلَةٍ:
سَلْ تَفَقُّهاً،وَ لَا تَسْأَلْ تَعَنُّتاً،فَإِنَّ الْجَاهِلَ الْمُتَعَلِّمَ شَبِیْهٌ بِالْعَالِمِ،
وَ إِنَّ الْعَالِمَ الْمُتَعَسِّفَ شَبِیهٌ بِالجَاهِلِ الْمُتَعَنِّتِ.
امام علیه السلام به کسی که از آن حضرت مسئله پیچیدهای را پرسید فرمود:
همواره برای کسب آگاهی پرسش کن،نه برای ایجاد زحمت،زیرا جاهلی که در طریق فراگیری علم گام برمیدارد شبیه به عالم است و عالمی که همواره اصرار بر مسائل پرپیچ و خم دارد شبیه جاهلی است که خود را به زحمت میافکند. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر مینویسد:این گفتار حکیمانه را مرحوم صدوق پیش از سیّد رضی در کتاب خصال و علل الشرایع آورده است.همچنین میدانی در مجمع الامثال آن را ذکر کرده و نیز تصریح میکند که این سخن را امام علیه السلام به مردی از اهل شام در مسجد بیان فرمود که عرض کرد:ای امیرمؤمنان! من از چند چیز میخواهم از شما سؤال کنم که امام علیه السلام در پاسخش کلام فوق را بیان کرد.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 249)
جستوجوگران حقیقتطلب و عالمان بهانهجو
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه روش سؤال صحیح را بیان کرده و فرق میان جستوجوگران حقطلب را با پرسش کنندگان بهانهجو بیان میدارد.«امام علیه السلام در پاسخ کسی که از مسئله پیچیدهای سؤال کرده بود فرمود:برای فراگیری سؤال کن،نه برای ایجاد دردسر (و بهانهجویی)»؛ (وَ قال علیه السلام لِسَائِلٍ سَأَلَهُ عَنْ مُعْضِلَةٍ:
سَلْ تَفَقُّهاً،وَ لَا تَسْأَلْ تَعَنُّتاً) .
«مَعْضِلَة» به معنای مسئله پیچیدهای است که انسان را به زحمت میاندازد.
«تعنت» به معنای به زحمت افکندن است.
آنگاه دلیلی برای این سخن بیان میکند که خود درس بزرگی است، میفرماید:«زیرا جاهلی که در مسیر فراگیری علم گام برمیدارد شبیه عالم است و عالمی که از بیراهه میرود شبیه جاهلی است که هدفش بهانهجویی و به زحمتافکندن است»؛ (فَإِنَّ الْجَاهِلَ الْمُتَعَلِّمَ شَبِیْهٌ بِالْعَالِمِ،وَ إِنَّ الْعَالِمَ الْمُتَعَسِّفَ شَبِیهٌ بِالجَاهِلِ الْمُتَعَنِّتِ) .
«تَعسُّف» به معنای بیراهه رفتن است.
اشاره به اینکه برای رسیدن به مطلوب و حل مشکلات،نخست انسان باید روح حقیقتجویی و حقطلبی را در خود زنده کند.در غیر این صورت راه به جایی نخواهد برد.افرادی که براثر جهل و نادانی،قبلاً درباره بعضی از مسائل موضعگیری کردهاند و سپس به سراغ عالمی میروند و از او سؤال میکنند، به یقین هر آنچه را برخلاف میل آنها باشد نخواهند پذیرفت یا در آن تردید میکنند.به عکس،کسی که تصمیمگیری خاصی درباره مسائل نکرده و برای حل مشکلات خود به سراغ عالم میرود تا پردههای جهل و نادانی را کنار زده او را به حقیقت امر آگاه سازد چنین جاهلی شبیه به عالم است و آن عالمِ بهانهجوی بیراههرو شبیه جاهل،چون هرگز حرف حق را که برخلاف تمایلات اوست نمیپذیرد.
علامه مجلسی رحمه الله در جلد 10 بحار الانوار،بابی تحت عنوان سؤالات مردم شامی از امیرمؤمنان علیه السلام در مسجد کوفه بیان کرده و کلام شریف بالا را به صورت بسیار مبسوطی ذکر کرده است.از امام حسین علیه السلام نقل میکند که امیر مؤمنان علی علیه السلام در مسجد جامع کوفه بود،مردی شامی برخاست و سؤالاتی از آن حضرت کرد (و چون قرائن نشان میداد هدفش رسیدن به حق نیست بلکه منظورش امتحان و بهانهجویی است) امام علیه السلام فرمود:برای درک حقایق سؤال کن نه برای بهانهجویی و به زحمتافکندن.در اینجا چشمهای مردم به سوی این صحنه متوجه شد.آن مرد شامی عرض کرد:به من خبر ده اولین چیزی که خدا آفرید چه بود؟ فرمود:اولین مخلوق خدا نور بود.آنگاه سؤالاتی درباره آفرینش کوهها و نامیده شدن مکه به«ام القری»و طول ماه و خورشید و جزر و مد و اسم واقعی ابلیس در آسمانها و چگونگی نامیده شدن آدم به آدم و دو برابر بودن ارث مرد نسبت به زن و مقدار عمر حضرت آدم و اولین کسی که شعری سرود و سؤالات زیاد دیگری از این قبیل پرسید که مرحوم علامه مجلسی آن را در حدود هشت صفحه ذکر کرده است. ( .بحار الانوار،ج 10،ص 75-83،ح 1)
وظیفه شاگرد در برابر استاد
علمای اخلاق برای عالم و متعلم،هرکدام حقوقی برشمردهاند که بدون رعایت آنها مسئله تعلیم و تربیت ناقص خواهد بود.این حقوق در بسیاری از موارد برگرفته از روایات یا آیات قرآن و گاه از دلیل عقل و بنای عُقَلاست.
در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ مِنْ حَقِّ الْعَالِمِ أَنْ لَا تُکْثِرَ عَلَیْهِ السُّؤَالَ...وَ لا تُکْثِرْ مِنْ قَوْلِ قَالَ فُلانٌ وَ قَالَ فُلانٌ خِلافاً لِقَوْلِهِ وَ لا تَضْجَرْ بِطُولِ صُحْبَتِهِ فَإِنَّمَا مَثَلُ الْعَالِمِ مَثَلُ النَّخْلَةِ یُنْتَظَرُ بِهَا مَتَی یَسْقُطُ عَلَیْکَ مِنْهَا شَیْءٌ؛ حق عالم آن است که زیاد از او سؤال نکنی...و در محضر او گفتار این و آن را بر ضد او نقل ننمایی و از طول مصاحبت با او اظهار ناراحتی نکنی،زیرا مَثَل عالم مَثَل درخت نخل است که باید انتظار بکشی کی از آن میوهای فرو میریزد». (.بحار الانوار،ج 2،ص 43،ح 9)
در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم:
«إِذَا جَلَسْتَ إِلَی الْعَالِمِ فَکُنْ عَلَی أَنْ تَسْمَعَ أَحْرَصَ مِنْکَ عَلَی أَنْ تَقُولَ وَتَعَلَّمْ حُسْنَ الْاِسْتِمَاعِ کَمَا تَعَلَّمُ حُسْنَ الْقَوْلِ وَلا تَقْطَعْ عَلَی حَدِیثِهِ؛ هنگامی که نزد عالم مینشینی بیش از آنچه مایل هستی بگویی سکوت کن و از او بشنو و خوب گوش فرا دادن را بیاموز همانگونه که خوب سخن گفتن را میآموزی و هرگز کلام او را قطع مکن». ( .همان،ح 11 )
از نکاتی که از داستان موسی و خضر علیهما السلام در قرآن مجید استفاده میشود نیز این است که در برابر عالم نباید عجله و بیتابی نشان داد،بلکه باید صبر کرد تا حقیقت را بیان کند.
Imām Ali ibn Abū Tālib replied to a man who had asked him a difficult question with the following: “Ask me for understanding but do not ask for confusion, because the ignorant person who tries to learn is like the learned man, but the learned man who tries to create confusion is like the ignorant.”
وَ قَالَ علیه السلام لِعَبدِ اللّهِ بنِ العَبّاسِ وَ قَد أَشَارَ إِلَیهِ فِی شَیءٍ لَم یُوَافِق رَأیَهُ لَکَ أَن تُشِیرَ عَلَیّ وَ أَرَی فَإِن عَصَیتُکَ فأَطَعِنیِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (عبد اللّه بن عباس در مسئلهای نظر داد که امام آن را قبول نداشت و فرمود) بر تو است که رأی خود را به من بگویی، و من باید پیرامون آن بیندیشم، آنگاه اگر خلاف نظر تو فرمان دادم باید اطاعت کنی !.“[ ابن عبّاس به امام پیشنهاد داد تا معاویه را بر کار خود باقی نگهدارد و پس از آرام شدن اوضاع مملکت، او را عزل کند، امام در پاسخ او این سخن را فرمود. (تاریخ طبری ج 6 ص 3089)]
[و به عبد اللّه پسر عباس در باره نظری که داده بود و امام موافق آن نبود فرمود:] تو راست که به من نظر دهی و اگر نپذیرفتم از من اطاعت کنی.
و فرمود مر عبد اللَّه عباس در حالتی که اشارت کرد بر آن حضرت در چیزی که موافق نبود مر رای صوابدید او را مر تراست که اشارت کنی بر من و مر است که به بینم آنرا پس هر گاه فرمان نبرم تو را پس اطاعت کن مر او را روایت کردهاند که آن حضرت در وقتی که آمد بکوفه در حینی که آینده بود از جنگ صفین بگذشت بشبامیین که قبیلهایست از عرب پس شنید گریه زنان را بر کشتگان صفین و در آن حال بیرون آمد بسوی آن حضرت حارث بن شرحبیل شبامی و بود از اعیان قوم خود پس فرمود مر او را آیا غالب شدهاند بر شما زنان شما بر آنچه میشنوم آیا نهی نمیکنید ایشان را از این ناله کردن و رو آورد که برود با آن حضرت و آن حضرت سوار بود پس فرمود او را که باز گرد پس بدرستی که رفتن مانند تو با مثل من فتنه و بلاست برای حاکم و و محل خواریست برای مؤمن
به عبد الله بن عباس در مورد رأیی که داده بود و موافق نظرش نبود، فرمود: بر تو است که رأی خود را با من در میان نهی. من در آن می نگرم، اگر نپذیرفتم، باید تو از رأی من اطاعت کنی.
آن حضرت به عبد اللّه بن عباس در باره نظری از او که موافق رأی امام نبود،فرمود:بر توست که رأی خود را به من ارائه کنی و من هم بیندیشم، زمانی که نظرت را نپذیرفتم مرا اطاعت کن .
شروح:
ع- اشار علیه عبدالله بن العباس حین انصرف من مکه حاجا و کان امیرالموسم من جهه عثمان بن عفان، فلما انصرف بایع الناس علیا علیهالسلام، فبایعه عبدالله بن العباس و قال امیرالمومنین هذا امر قد وقع و انا لا آمن غوایل الناس، فاکتب لابن طلحه کتاب ولایه البصره، و لابن الزبیر ولایه الکوفه و اکرمهما و طیب قلب طلحه و الزبیر. کذلک و اکتب الی معاویه و اذکر القرابه و الصله، و فوض الیه ولایه الشام حتی یبایعک، و جری علی سنتک، و طاعه الله فاترکه علی حاله و ان خالفک فادعه الی المدینه و اجعل بدله آخر حتی یسکن الدهماء و لا یموج بحار الفتنه فقال امیرالمومنین: معاذ الله ان افسد دینی بدنیا غیری و لک یابن عباس ان تشیر علی الی آخره.
امام (علیه السلام) وقتی که ابنعباس او را به چیزی راهنمایی میکرد که موافق نظر آن بزرگوار نبود، به او فرمود: (بر تو است که مرا راهنمایی کنی و من صلاح خود را در آن مینگرم، آنگاه اگر من از تو پیروی نکردم تو از من پیروی کن.) نقل کردهاند موقع بازگشت امام (ع از سفر حج که مردم در مکه با وی بیعت کرده بودند، ابنعباس گفت: یا امیرالمومنین این کار مهمی است، بیم آشوب مردم میرود، برای طلحه حکم ولایت بصره و برای زبیر حکم ولایت کوفه را صادر کنید، و به معاویه نامهای بنویسید و از خویشاوندی و نسبت، یاد کنید و در حکومت شام او را تثبیت فرمایید تا با شما بیعت کند، اگر بیعت کرد و از روش شما و امر خدا اطاعت کرد، او را به حال خود واگذارید، و اگر مخالفت کرد، آنگاه به مدینه بخواهید و عوضش کنید تا دریاهای آشوب متلاطم نگردند! امام (علیه السلام) فرمود: پناه میبرم به خدا از این که دین خود را به خاطر دنیای دیگران تباه سازم! فرزند عباس بر تو است که ما را راهنمایی کنی و من صلاح خود را در آن مینگرم مفعول (اری) چون معلوم بوده است حذف شده است، یعنی: من جهت مصلحت را میاندیشم، امام (علیه السلام) اطاعت از خود را واجب دانسته از آن رو که امام است و اندیشهاش بالاتر است پس اگر در کاری مصلحت دید، نظر او برتر و بالاتر است.
وَ قَالَ علیه السلام لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ [ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ ]
وَ قَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ فِی شَیْءٍ لَمْ یُوَافِقْ رَأْیَهُ لَکَ أَنْ تُشِیرَ عَلَیَّ وَ أَرَی فَإِنْ [فَإِذَا]
عَصَیْتُکَ فَأَطِعْنِی .
الإمام أفضل من الرعیة رأیا و تدبیرا فالواجب علی من یشیر علیه بأمر فلا یقبل أن یطیع و یسلم و یعلم أن الإمام قد عرف من المصلحة ما لم یعرف.
و لقد أحسن الصابی فی قوله فی بعض رسائله و لو لا فضل الرعاة علی الرعایا فی بعد مطرح النظرة و استشفاف عیب العاقبة لتساوت الأقدام و تقاربت الأفهام و استغنی المأموم عن الإمام
(و قال علیهالسلام لعبدالله العباس) و فرمود آن حضرت مر عبدالله بن عباس را (و قد اشار علیه) وقتی که اشاره کرد بر آن حضرت (فی شیء لم یوافق رایه) در چیزی که موافق نبود با رای آن عالیمنصب و آن خبر امارت معاویه بود در شام و تولیت طلحه و زبیر بر اهل بصره و اهل کوفه. و مجمل این قصه آن است که عثمان چون کشته شد و مردمان بیعت کردند با امیرالمومنین علیهالسلام عبدالله بن عباس به خدمت آن حضرت آمد و بیعت کرد و گفت یا امیرالمومنین! امر بیعت واقع شد اما من واقع نیستم از حیل و مکر اهل زمان. کتابی بنویس برای طلحه مشتمل بر استمالت، و ولایت بصره را بر او مقرر دار. و نامه دیگری برای زبیر و حکومت کوفه بر او مسلم گردان و در آن کتابت درج فرمای چیزی که موجب دلخوشی ایشان باشد. و همچنین با معاویه این شیوه کار فرمای و در کتابت او ذکر قربت و صله ارحام و تفویض ولایت شام به وی بازنمای تا بیاید و با تو بیعت کند. پس اگر این صورت پذیرفت ناچار به فرموده تو عملش باید کرد و الا به جای او دیگری نصب فرمای تا بحار فتن به موج درنیاید. آن حضرت این رای را موافق ندید. فرمود که ای ابن عباس! معاذالله که من دین خود را به فساد آورم از برای دنیای غیر (لک ان تشیر علی) مر تو را است که اشاره کنی بر من (و اری) و مرا است که ببینم آن رای را و تامل نمایم در صحت و فساد آن (فاذا عصیتک) پس چون فرمان نبرم تو را به واسطه علم من به فساد آن (فاطعنی) پس اطاعت کن مرا و منقاد فرمان باش.
فرمود با ابنعباس و او اشاره میکرد بر حضرت چیزی را که موافق رای آن حضرت نبود (لک ان الخ) تو را است اینکه اشارت کنی بر من. یعنی آنچه صلاح عقل دانی بر وجه مشورت با من بگوئی و من میبینم رای خویش را در آن چون تو را معصیت کنم مرا اطاعت کن. گویند: چون خلاف بر آن حضرت متحقق شد ابنعباس صلاح در آن میدید که آن حضرت چندی شام با معاویه گذارد و ولایت بصره را به طلحه و کوفه را به زبیر دهد برای استمالت و تالیف قلوب ایشان، و حضرت به آن راضی نگشت و گفت: دین برای دنیا فاسد نگردانم، و اعتقاد اکثر عامه که خلافت رسول را همچو دیگر انواع خلافت و سلطنت دنیوی دانند آن است که رای ابنعباس یا دیگری هم که مثل آن رای میزد صواب بود.
و قال علیهالسلام لعبدالله بن العباس و قد اشار علیه فی شیء لم یوافق رایه: «لک ان تشیر علی و اری، فان عصیتک فاطعنی.» یعنی و گفت علیهالسلام مر عبدالله پسر عباس را در حالتی که نموده به او علیهالسلام مصلحت در امری را که موافق رای و تدبیر او نبود که از برای تو است که بنمائی مصلحتی را به من و من میبینم و تامل میکنم در آن امر پس هرگاه مخالفت رای تو کردم، پس تو اطاعت و پیروی کن مرا.
الاعراب: قوله (علیه السلام): و اری: نزل منزله اللازم فترک مفعوله لافاده العموم و ابهام المفهوم، فقول ابنمیثم: و حذف مفعول رای للعلم به، لیس بوجه. المعنی: قال ابنمیثم: روی انه اشار علیه (علیه السلام) عند انصرافه من مکه حاجا و قد بایعه الناس، و قال: یا امیرالمومنین ان هذا امر عظیم یخاف غوائل الناس فیه، فاکتب لطلحه بولایه البصره، و للزبیر بولایه الکوفه، و اکتب الی معاویه و ذکره القرابه و الصله و اقره علی ولایه الشام حتی یبایعک، فان بایعک و جری علی سنتک و طاعه الله فاتر که علی حاله، و ان خالفک فادعه الی المدینه و ابدله بغیره، و لا تموج بحار الفتنه، فقال (علیه السلام): معاذ الله ان افسد دینی بدنیا غیری، و لک یا ابنعباس ان تشیر واری. اقول: کانه (علیه السلام) یعلم نوایا القوم و انهم لاینقادون للحق، و حب الریاسه اعمی قلوبهم، و لو نالوا انفاذه فی الولایه علی المسلمین تمسکوا به فی تفریق امر الامه و السعی وراء مقاصدهم الخبیثه، و علمه بهذا الامر اما باخبار من النبی (صلی الله علیه و آله)، و اما بقذف فی قلبه الولوی (علیه السلام). الترجمه: چون ابنعباس پس از بیعت مسلمین با وی از مکه برگشت به آن حضرت عرض کرد: یا امیرالمومنین کار خلافت بزرگ است و مردم را در آن فتنهها است، حکومت بصره را بطلحه بده، و حکومت کوفه را بزبیر، و معاویه را بر شما حکمروا کن و خویشی و صله رحم را بیادش آور و بحکومت شامش واگزار تا با تو بیعت کند، و اگر بیعت کرد و به روش تو عمل کرد و اطاعت خدا نمود او را بحال خود واگزار، و اگر مخالفت کرد به مدینهاش طلب کن و دیگری بجایش مامور کن، دریاهای فتنه را بموج نیاور، در پاسخ او فرمود: تو باید بمن پیشنهاد بدهی و من رای بزنم، و اگر با تو مخالفت کردم باید از من اطاعت کنی.
(الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) اقول: هکذا فی (المصریه) و الصواب: (فاذا عصیتک فاطعنی) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم) و (الخطیه) و ما یاتی من سنده. و فی (ابن میثم) بعد قوله (لعبدالله بن عباس): (رحمهالله)، و فی (ابن ابیالحدید): (رضی الله عنه)، و فی الاول بدل (فی شیء): (بشیء). ثم ان الاصل فی العنوان: ان المغیره اشار علیه (علیه السلام) بابقاء معاویه علی (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) الشام، ثم یعزله ان شاء، حتی یستقر امر سلطنته، فلم یقبل (علیه السلام) منه، ثم جاء ابن عباس فصدق رای المغیره و اصر علی قبوله (علیه السلام) ذلک، فقال (علیه السلام) له ما قال. ففی (الطبری): روی الواقدی عن هشام بن سعد، عن ابیهلال قال: قال ابن عباس: قدمت المدینه من مکه بعد قتل عثمان بخمسه ایام فجئت علیا (علیه السلام) ادخل علیه، فقیل لی: عنده المغیره. فجلست بالباب ساعه فخرج المغیره فسلم علی و قال لی: متی قدمت؟ فقلت: الساعه، ثم دخلت علی علی (علیه السلام) فقلت له: اخبرنی عن شان المغیره و لم خلا بک؟ قال: جاءنی بعد مقتل عثمان بیومین فقال لی: اخلنی، ففعلت فقال لی: ان النصح رخیص و انت بقیه الناس و انی لک ناصح، و انی اشیر علیک برد عمال عثمان عامک هذا، فاکتب الیهم باثباتهم علی اعمالهم، فاذا بایعوک و اطمان الامر لک عزلت من احببت و اقررت من احببت. فقلت له: و الله لا اداهن فی دینی و لا اعطی الدنی فی امری. فقال: فان کنت قد ابیت علی فانزع من شئت و اترک معاویه فان لمعاویه جراه، و هو فی اهل الشام یسمع منه، و لک حجه فی اثباته کان عمر قد ولاه الشام کلها. فقلت له: لا و الله لا استعمل معاویه یومین ابدا. فخرج من عندی علی ما اشار به، ثم عاد الیوم فقال لی: انی اشرت علیک بما اشرت فابیت علی، ثم نظرت فی الامر فاذا انت مصیب، لا ینبغی لک ان تاخذ امرک بخدعه، و لا یکون فی امرک دلسه. فقال ابن عباس: فقلت لعلی (علیه السلام): اما اول ما اشار به علیک فقد نصحک، و اما الاخر فغشک، و انا اشیر علیک بان تثبت معاویه، فان بایع لک فعلی ان اقلعه من منزله، فقال (علیه السلام): لا و الله لا اعطیه الا السیف، ثم تمثل: ما میته ان متها غیر عاجز بعار اذا ما غالت النفس غولها فقلت: لست بارب بالحرب، اما سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: الحرب خدعه؟ فقال: بلی. فقلت له: اما و الله لئن اطعتنی لاصدرن بهم بعد ورد، و لاترکنهم (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) ینظرون فی دبر الامور لا یعرفون ما کان وجهها فی غیر نقصان علیک و لا اثم لک. فقال: (یابن عباس لست من هنیاتک و هنیات معاویه فی شیء تشیر علی و اری فان عصیتک فاطعنی) فقلت: افعل، ان ایسر ما لک عندی الطاعه. و روی خبرا عن ابن عباس فی قدومه من مکه علیه (علیه السلام) و عنده المغیره، و انه (علیه السلام) قال لابن عباس ما اشار علیه المغیره اولا و ثانیا کالاول. فقال ابن عباس له (علیه السلام): نصحک فی الاولی لانک تعلم ان معاویه و اصحابه اهل دنیا، فمتی تثبتهم لا یبالون بمن ولی هذا الامر، و متی تعزلهم یقولون: قد اخذ هذا الامر بغیر شوری، و هو قتل صاحبنا و یولبون علیک، فینتقض علیک اهل الشام و اهل العراق، مع انی لا آمن طلحه و الزبیر ان یکرا علیک. فقال (علیه السلام) له: اما ما ذکرت من اقرارهم، فو الله ما اشک ان ذلک خیر فی عاجل الدنیا لاصلاحها، و اما الذی یلزمنی من الحق و المعرفه بعمال عثمان، فو الله لا اولی منهم احدا ابدا، فان اقبلوا فذلک لهم خیر، و ان ادبروا بذلت لهم السیف- الی ان قال- قال ابن عباس له (علیه السلام): اکتب الی معاویه فمنه وعده. فابی و قال: و الله لا کان هذا ابدا. و عبر بمضمون الخبرین المسعودی فی (مروجه)، و اما تبدیل صاحب (الاستیعاب) ابن عباس بالحسن (علیه السلام)، و انه قال لابیه: نصحک المغیره فی الاولی فغلط منه. (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) ثم شتان بینه (علیه السلام) و بین صدیقهم و فاروقهم، یشیر المغیره علیه نصحا فلا یقبله منه، لکونه نصحا دنیویا لا دینیا، و یرسلان الی المغیره یطلبان منه حیله لاستیلائهما علی الامر، فیشیر علیهما باشتراک العباس. و لو لم یکن فی حقیقته (علیه السلام) و بطلان امر الرجلین الا هذا الموضع، لکفی لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید. و من محاجات ابن عباس مع المغیره و جمع آخر فی مجلس معاویه، ما رواه المدائنی: ان المغیره قال لابن عباس: اما و الله لقد اشرب علی علی (علیه السلام) بالنصح فاثر رایه و مضی علی غلوائه، فکانت العاقبه علیه لا له، و انی لاحسب ان خلفه یقتدون منهجه. فقال له بن عباس: کان امیرالمومنین (علیه السلام) و الله اعلم بوجوه الرای و معاقد الحزم و تصاریف الامور، من ان یقبل مشاورتک فی ما نهی الله عنه و عنف علیه، قال سبحانه: (لا تجد قوما یومنون بالله و الیوم الاخر یوادون من حاد الله و رسوله … )، و لقد وقفک (علیه السلام) علی ذکر متین و آیه متلوه فی قوله سبحانه: ( … و ما کنت متخذ المضلین عضدا)، و هل یسوغ له ان یحکم فی دماء المسلمین و فیء المومنین من لیس بمامون عنده و لا موثق به فی نفسه؟ هیهات هیهات، هو اعلم بفرض الله و سنه رسوله، ان یبطن خلاف ما یظهر الا للتقیه و لات حین تقیه، مع وضوح الحق و ثبوت الجنان و کثره الانصار یمضی کالسیف المصلت.
کان ابن عباس قد اشار علی الامام بما یاتی فاجابه بان لک الحریه التامه بکل ما تشیر، ولی ان انظر و اری، فان اتفق الرایان فذاک، و الا فعلیک الطاعه لامامک. قال العقاد فی کتاب (عبقریه الامام): اشار ابن عباس و غیره علی الامام ان یقر معاویه فی الشام، و یکتب لطلحه بولایه البصره، و للزبیر بولایه الکوفه. فقال الامام: (لا اداهن فی دینی، و لا اعطی الدنیه من امری). ثم اطال العقاد فی الجواب عن ذلک، و یتخلص بان الامام کان قد اشار علی عثمان اکثر من مره بعزل معاویه، فکیف یناقض نفسه بنفسه؟ و اذا ناقض رایه الاول و اقر معاویه فهل یسکت عنه الذین قتلوا عثمان من اجل معاویه و امثاله؟. و اذا هو اعطی العراقین: الکوفه و البصره لطلحه و الزبیر- تملکا الرقاب، و استمالا السفیه بالمال، و ضربا الضعیف بالبلاء، و قویا علی الامام و انقلبا علیه اقوی مما کانا بغیر ولایه.. فرای الامام الذی ارتضاه هو الاسلم و الاصوب من رای مخالفیه.
… فان عصیتک فاطعنی: و ذلک عند ما اشار علیه ان یکتب لابن طلحه بولایه البصره و لابن الزبیر بولایه الکوفه و لمعاویه باقراره فی ولایه الشام حتی تسکن القلوب و تتم بیعه الناس و تلقی الخلافه بوانیها فقال امیرالمومنین لا افسد دینی بدنیا غیری و لک ان تشیر الخ
امام علیهالسلام به عبدالله ابن عباس هنگامی که آن حضرت را راهنمائی مینمود به چیزی که موافق اندیشه آن بزرگوار نبود (در اینکه شخص باید از امام پیروی نماید) فرمود: بر تو است که (از راه مشورت) مرا راهنمائی کنی و من مصلحت و اندیشه خود را در آن مینگرم پس هر گاه تو را (به سبب علم به نادرستی آنچه مصلحت میدانی) پیروی نکردم تو مرا پیروی کن (چون من به مصالح و مفاسد هر کاری از دیگران داناترم و اندیشهام خطاء و اشتباه نمیکند. گفتهاند: هنگامی که حضرت در ظاهر به خلافت رسید ابن عباس مصلحت در آن دید که امام علیهالسلام برای دل به دست آوردن حکومت شام را به معاویه و بصره را به طلحه و کوفه را به زبیر واگزارد و آن بزرگوار راضی نشد و فرمود: پناه میبرم به خدا که دین را برای دنیای دیگری تباه سازم، پس از آن سخن بالا را گوشزد نمود).
آنگاه که با علی (علیه السلام) بیعت کردند ابنعباس گفت: حادثه بزرگی است، غائلههای پیش بینی میشود. طلحه را حاکم بصره کن و زبیر را والی کوفه، معاویه را در شام بجای خود تثبیت کن، خویشاوندی را به یاد او بیاور تا با تو بیعت کند اگر بیعت کرد و تسلیم شد چه بهتر و الا به مدینه احضارش کن و دیگری را بجای او نصب نما. فتنهها را دامن مزن! علی (علیه السلام) در پاسخ وی فرمود: (معاذ الله ان افسد دینی بدنیا غیری): محال است دین خودم را برای نفع دنیای دیگری فاسد کنم. برای تو بهتر است که تذکر دهی و اظهار نظر نمائی اما از من اطاعت کنی. علی (علیه السلام) که مرد حق و عدالت است و دیدی جهانی دارد و حقائق را از دریچههای واقعنگری میبیند به ابنعباس با قاطعیت تمام میگوید در کارهائی که مربوط به تو نیست دخالت نکن.
و قال علیهالسلام- لعبد الله بن عباس، و قد اشار علیه فی شیء لم یوافق رایه علیهالسلام-: (لک ان تشیر علی) بما تراه صلاحا (و اری) انا هل ذلک صلاح ام لا؟ (فان عصیتک) و لم اخذ برایک (فاطعنی) لا ان تترک رایی لرایک.
الشرح: علی الحاشیه و اصحاب الرای و الدرایه و العقل ان یقدموا الاستشاره للحاکم فقط و علیه هو ان یختار فاذا اختار عکس آرائهم فلیس لهم ان یخالفوه و یشقوا عصا الطاعه و الجماعه لانه هو المسوول و هو صاحب الکلمه الاولی و الاخیره.
«و آن حضرت به عبد الله بن عباس (ره) که نظری داده بود و با آن موافقت نفرموده بود، گفت: بر عهده توست که به من نظر دهی و من بنگرم و چون با تو مخالفت کردم، باید از من فرمان بری.»
امام از رعیت از لحاظ رأی و تدبیر برتر است و بر کسی که نظری را بر او عرضه می دارد و او نمی پذیرد، واجب است از او اطاعت کند و نظر امام را بپذیرد و بداند که امام مصلحتی را می شناسد و می داند که او نمی داند.
و قال علیهالسلام
لِعَبْدِاللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ وَ قَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ فِی شَیْءٍ لَمْ یُوَافِقْ رَأْیَهُ:
لَکَ أَنْ تُشیرَ عَلَیَّ وَ أَرَی،فَإِنْ عَصَیْتُکَ فَأَطِعْنی.
هنگامی که ابن عباس نظر خود را به عنوان مشاور در محضر امام علیه السلام ارائه کرد امام علیه السلام با عقیده او موافقت ننمود و فرمود:
تو حق داری نظر مشورتی خود را به من بگویی ومن روی آن بیندیشم وتصمیم نهایی را بگیرم اما اگر با تو مخالفت کردم (و نظر تو را نپذیرفتم) باید از من اطاعت کنی. (.سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب این کلام حکیمانه را در کتاب مصادر از تاریخ طبری و از مروج الذهب مسعودی نقل کرده است با اضافاتی که بعداً به آن اشاره خواهیم کرد.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 249). افزون بر این ابناثیر نیز در کتاب تاریخ خود به نام کامل این داستان را نقل کرده است.(تاریخ ابن اثیر،ج 3،ص 198))
ابتدا مشورت سپس تصمیمگیری
شأن ورود این گفتار حکیمانه مطابق آنچه طبری و مسعودی در تاریخ خود نوشتهاند چنین بوده است که ابن عباس به امیر مؤمنان علی علیه السلام پیشنهاد کرد معاویه را در حکومت شام ابقا کند تا بیعت نماید سپس میتواند او را از آن مقام عزل کند.امام علیه السلام این گفتار حکیمانه را به او فرمود که«تو حق داری نظر مشورتی خود را به من بگویی و من روی آن بیندیشم و تصمیم بگیرم؛اما اگر با تو مخالفت کردم (و نظر تو را نپذیرفتم) باید از من اطاعت کنی»؛ (وَ قال علیه السلام لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ وَ قَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ فِی شَیْءٍ لَمْ یُوَافِقْ رَأْیَهُ:لَکَ أَنْ تُشیرَ عَلَیَّ وَ أَرَی،فَإِنْ عَصَیْتُکَ فَأَطِعْنی) .
شیخ محمد عبده بر آنچه در بالا آمد میافزاید که این سخن را امام علیه السلام زمانی بیان فرمود که ابن عباس پیشنهاد کرد فرمانداری بصره را به طلحه و فرمانداری کوفه را به زبیر دهد و معاویه را در فرمانداری شام ابقا کند تا آرامشی در دلها پیدا شود و بیعت مردم کامل گردد و خلافت تثبیت شود.امیرمؤمنان علیه السلام به ابن عباس فرمود:
«لا أُفْسِدُ دِینی بِدُنْیا غَیْری وَ لَکَ أنْ تُشِیرَ عَلَیَّ...؛ من حاضر نیستم دینم را به سبب دنیای دیگری فاسد کنم.تو میتوانی نظر مشورتی خود را به من بدهی...». (.فی ظلال نهج البلاغه،ج 4،ص 408)
آنچه را ابن عباس در اینجا بیان کرد تنها نظر خود او نبود و احتمالاً گروه دیگری از سیاستمداران عصر امام علیه السلام چنین میپنداشتند که مماشات با طلحه و زبیر و معاویه عامل پیشرفت کار است.در حالی که اگر این سه نفر بر آن سه نقطه حساس مسلط میشدند به یقین حکومتی غیر اسلامی به وجود میآوردند، چراکه هر سه،دنیاپرست و خودخواه بودند و از چنین افرادی نمیتوان انتظار حکومت عادلانه علی علیه السلام را داشت و بعد از سلطه بر کار،دیگر نمیتوانست مانع خودکامگیهای آنها شود و جنگیدن با آنها برای بازگشتن به راه حق نیز بسیار مشکلتر و پیچیدهتر میشد.به خصوص معاویه هرگز دست از حکومت شام برنمیداشت و مخالفت با بیعت را توجیه میکرد،همان گونه که طلحه و زبیر با اینکه بیعت کرده بودند باصراحت به مخالفت برخاستند.
مورخ معروف،طبری،در تاریخ خود از ابن عباس نقل میکند که میگوید:
پنج روز پس از قتل عثمان وارد مدینه شدم و به سراغ علی علیه السلام آمدم.به من گفتند:
مغیره نزد حضرت است (و جلسه خصوصی دارد).من دم در نشستم تا مغیره خارج شد و به من سلام کرد.گفت:کی آمدی؟ گفتم:الان.سپس خدمت علی علیه السلام رسیدم عرض کردم:ممکن است بفرمایید که مغیره چکار داشت و چرا با شما خلوت کرد؟ فرمود:آری.دو روز بعد از قتل عثمان به من گفت:مطلب خصوصی با تو دارم.من به او اجازه دادم و او گفت:خیرخواهی درباره تو آسان است.تو باقیمانده پیشینیان هستی و من میخواهم نصیحتی و مشورتی به تو بدهم.تمام فرمانداران از سوی عثمان را امسال در پست خود تثبیت کن.
هنگامی که با تو بیعت کردند و موقعیت تو تثبیت شد هرکدام را خواستی عزل کن و هرکدام را خواستی در پست خود نگاه دار.من به او گفتم:واللّه من در دین خودم مداهنه نمیکنم و افراد پَست را در کار خودم دخالت نمیدهم.او گفت:
اگر این پیشنهاد را قبول نداری هرکس را میخواهی برکنار کن؛ولی معاویه را بر سر کار خود بگذار.چون معاویه مرد جسوری است و مردم شام از او شنوایی دارند و دلیل تو در تثبیت او این است که عُمَر ولایت شام را به او سپرده.به او گفتم:به خدا سوگند معاویه را حتی بهاندازه دو روز در پست خود تثبیت نمیکنم.او از نزد من خارج شد.سپس امروز آمد و به من گفت:من دیروز مشورتی به تو دادم و نپذیرفتی.بعداً فکر کردم دیدم حق با تو بوده.سزاوار نیست تو کارت را با خدعه انجام دهی و تدلیس در امر تو باشد.
ابن عباس میگوید:من به علی علیه السلام عرض کردم:آنچه را اول گفته است به عنوان خیرخواهی بوده و آنچه را بعداً گفته نوعی غش و تدلیس بوده است و من مشورت میدهم که معاویه را تثبیت کنی اگر بیعت کرد بر من است که او را از جایگاهش برکنار کنم.علی علیه السلام فرمود:به خدا سوگند من چیزی جز شمشیر به او نخواهم داد....
ابن عباس عرض کرد:من زیاد به امر جنگ آشنا نیستم؛ولی آیا قول پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را نشنیدهای که میفرماید:
«الْحَرْبُ خُدْعَةٌ؛ جنگ،خدعه و نیرنگ است؟».امام علیه السلام فرمود:آری.عرض کردم:واللّه اگر پیشنهاد مرا بپذیری من آنها را بعد از ورود در پستشان،چنان خارج میکنم که ندانند از کجا این ضربه بر آنها وارد شده و هیچ نقصان و گناهی بر تو نخواهد بود.امام علیه السلام فرمود:ای ابن عباس! من بازیچه دست تو و معاویه نیستم.تو مشورتت را در اختیار من بگذار و من اندیشه میکنم و اگر با تو مخالفت کردم تو باید از امر من اطاعت کنی.ابن عباس عرض کرد:چنین خواهم کرد.آسانترین حقی که تو بر گردن من داری اطاعت کردن است. ( .تاریخ طبری،ج 4،ص 440.(حوادث سال 35) )
علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار از امالی شیخ طوسی نکتهای در اینجا نقل میکند که چون مغیره پیشنهاد فوق را درباره معاویه کرد،امام علیه السلام به او فرمود:آیا تو عمر مرا تضمین میکنی که موفق شوم و او را خلع کنم؟ مغیره عرض کرد:نه.
امام علیه السلام فرمود:آیا خدا از من سؤال نخواهد کرد که چرا او را حتی بر دو نفر از مسلمانان در یک شب تاریک مسلط کردم؟ «وَ ما کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً» 1 ؛ من هرگز گمراهان را به عنوان یار و یاور انتخاب نخواهم کرد». ( .بحار الانوار،ج 32،ص 386 )
اینها همه نشان میدهد که سیاستمداران سادهاندیش که معاویه و طلحه و زبیر را نشناخته بودند همگی اصرار داشتند علی علیه السلام آنها را در پست خود ابقا کند و یا پست مهمی به آنها ببخشد و بعداً آنها را در موقع مناسب عزل کند.
غافل از اینکه آنها کسانی بودند که اگر از سوی امام علیه السلام تثبیت میشدند تکان دادن آنها امکانپذیر نبود و چه بسا بر تجزیه کشور اسلام تصمیم میگرفتند و هرکدام بخشی را به خود اختصاص میدادند.اضافه بر این،امام علیه السلام حاضر نیست برای رسیدن به اهداف سیاسی مرتکب گناه و عصیان شود و افراد فاسد و مفسد را-هرچند برای مدت کوتاهی-بر مسلمانان مسلط کند و از این گذشته امام علیه السلام به عثمان توصیه میکرد که عمّال فاسد را برکنار کند چگونه ممکن است خودش آنها را در مقامشان تثبیت نماید؟ پاسخ مردم را دراینباره چه بدهد؟
بنابراین بسیار سادهاندیشی است که امام علیه السلام به پیشنهاد امثال ابن عباس و مغیره عمل کند و مطمئن باشد بعدها میتواند دست آنها را از بلاد اسلام و ولایت بر مسلمین قطع نماید.
اقسام مشورت
از جمله مسائلی که نباید از آن غفلت ورزید این است که مشورت دو گونه است:گاه مانند آنچه در ایام ما در مجالس شورا معمول است که مطلبی را به شور میگذارند و بعد با اکثریت نسبی و در مسائل مهم با اکثریت دو سوم یا کمتر و بیشتر،آن را تصویب میکنند.در اینگونه موارد،معیار،نظر اکثریت است.
گاه کسی برای پیشرفت کار خود یک گروه مشورتی انتخاب و در مسائل با آنها مشورت میکند.در اینجا صحبت اکثریت مطرح نیست.او بعد از شنیدن نظر مشاوران،خود میاندیشد اگر نظری را مطابق صواب تشخیص داد عمل میکند وگرنه هرچه را خود میپسندد انجام میدهد.
آنچه در قرآن مجید وارد شده که به پیغمبر صلی الله علیه و آله خطاب میکند: «وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ» 1 ،از نوع دوم است و همچنین آنچه در روایت مورد بحث آمده نیز از همین قبیل است.این دو نوع مشورت در دو آیه قرآن مجید به آنها اشاره شده است.در آیه بالا اشاره به نوع دوم است و در آیه «وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ» ،نوع نخست. ( .شوری،آیه 38)
Abdullāh ibn Abbas once advised Imām Ali ibn Abū Tālib against his views, so the Imām tiek said: “You have only to advise me, but then I have to see (what to do), and if I act against your advice, you have to follow me.”{Abdullāh ibn Abbās had advised Imam Ali ibn Abū Tālib to issue a letter of appointment to Talhah and az-Zubayr as governors of Kūfa and to retain Mu'āwiyah as governor of Syria till such time as his status became stabilized and the government gained strength. In reply, Imām Ali ibn Abū Tālib said that he could not expose his own religion to danger for the sake of the worldly benefit of others, adding that “Instead of insisting on your own point of view, you should listen to me and obey me.}
وَ روُیَِ أَنّهُ علیه السلام لَمّا وَرَدَ الکُوفَةَ قَادِماً مِن صِفّینَ مَرّ بِالشّبَامِیّینَ فَسَمِعَ بُکَاءَ النّسَاءِ عَلَی قَتلَی صِفّینَ وَ خَرَجَ إِلَیهِ حَربُ بنُ شُرَحبِیلَ الشبّاَمیِّ وَ کَانَ مِن وُجُوهِ قَومِهِ فَقَالَ علیه السلام لَهُ أَ تَغلِبُکُم نِسَاؤُکُم عَلَی مَا أَسمَعُ أَ لَا تَنهَونَهُنّ عَن هَذَا الرّنِینِ وَ أَقبَلَ حَربٌ یمَشیِ مَعَهُ وَ هُوَ علیه السلام رَاکِبٌ فَقَالَ علیه السلام ارجِع فَإِنّ مشَیَ مِثلِکَ مَعَ مثِلیِ فِتنَةٌ للِواَلیِ وَ مَذَلّةٌ لِلمُؤمِنِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (وقتی امام از جنگ صفّین باز میگشت به محلّه شبامیان (شبامیان: قبیلهای از مردم همدان بودند.) رسید، آواز گریه زنان بر کشتگان جنگ را شنید، ناگاه حرب بن شرحبیل شبامی بزرگ قبیله شبامیان خدمت امام رسید به او فرمود) آیا آن گونه که میشنوم، زنان شما بر شما چیره شدهاند؟
چرا آنان را از گریه و زاری باز نمیدارید؟ (حرب پیاده و امام سوار بر اسب میرفتند، به او فرمود) باز گرد، که پیاده رفتن رییس قبیلهای چون تو پشت سر من، موجب انحراف زمامدار و زبونی مؤمن است .
[و گفتهاند چون از صفّین به کوفه بازگشت به شبامیان گذشت و آواز گریه زنان را بر کشتگان صفین شنود. حرب پسر شرحبیل شبامی که از مهتران مردم خود بود به سوی حضرتش آمد. امام فرمود:] چنان که میشنوم زنان شما بر شما دست یافتهاند چرا آنان را از افغان باز نمیدارید؟ [حرب پیاده به راه افتاد و امام سواره بود، او را فرمود:] بازگرد که پیاده رفتن چون تویی با چون من موجب فریفته شدن والی است و خواری مؤمن.
گویند هنگامی که از صفین باز گردید و وارد کوفه شد بر شبامیان گذشت، صدای گریه زنانشان را بر کشتگان نبرد صفین شنید. در این حال، حرب بن شرحبیل شبامی، که از بزرگان قوم خود بود، به سوی او آمد. امام به او فرمود:
چنانکه می شنوم زنان شما بر شما چیره شده اند. چرا آنان را از ناله و زاری نهی نمی کنید؟
حرب همراه او به راه افتاد. علی (علیه السلام) سواره بود و او پیاده. پس به او فرمود: بازگرد، پیاده رفتن چون تویی در رکاب چون منی موجب فریب والی و مذلت و خواری مؤمنان شود.
روایت شده:آن حضرت زمانی که از صفّین به کوفه آمد به شبامیان عبور کرد، صدای گریه زنان را بر کشتههای صفّین شنید،حرب بن شرحبیل شبامی که از سران قبیلهاش بود به جانب حضرت آمد،امام به او فرمود :
زنانتان بر آنچه از آنان میشنوم بر شما مسلّطند؟!چرا آنان را از ناله زدن منع نمیکنید؟! حرب میخواست پیاده در رکاب حضرت حرکت کند،به او فرمود :باز گرد، که پیاده آمدن چون تویی با من موجب فتنه برای حکمران،و خواری برای مؤمن است .
شروح:
و الشبام حی من العرب بکسر الشین. و بخط الرضی کان بفتحها. و الشبام خشبه تعرض فی فم الجدی لئلا یرتضع. و روی حارث بن شرحبیل و اسم ابیه هذا مرکب من شرح الله صدره، ثم اضیف الی ایل. و الا تنهونهن عن هذا الرنین الهمزه للاستفهام علی سبیل التوبیخ و لا للنفی و ان شددت لا فکان بمعنی هلا للتخصیص، و الوجه هو الاول. و رنت المراه ترن رنینا، ای صاحت، و اذا ورد النهی للرنین فکیف للنیاحه التی هی عمل الجاهلیه.
الشبام حی من العرب بکسر الشین و بخط الرضی، بفتحها و الشبام کبه تعرض فی فم الجدی لئلا یرتضع و روی حارث بن شرحبیل قوله علیهالسلام. (فان مشی مثلک مع مثلی فتنه للوالی). عنی به خدمه الرعیه للوالی و ذلک احتراز عن حب الجاه باستخدام الغیر.
نقل کردهاند وقتی که امام (علیه السلام) (از جنگ صفین) به کوفه بازگشت، گذرش بر قبیلهی (شبامیین) افتاد، صدای گریه زنها را بر کشتههای جنگ صفین شنید و چون حرب بن شرحبیل شبامی که از بزرگان قبیله بود خدمت امام (علیه السلام) آمد، امام (علیه السلام) به او فرمود: (آیا زنها با گریهای که به گوش من میرسد میخواهند بر شما مسلط شوند، آیا شما نمیخواهید آنان را از گریه باز دارید) حرب خواست پیاده در رکاب حضرت حرکت کند، امام فرمود: (برگرد که پیاده آمدن مثل تو با مانند من، برای فرمانروا گرفتاری و برای مومن ذلت و خواری است). شبام، به کسر شین نام قبیلهای از عرب است. قادما، حال است، و استفهام، استفهام انکاری است چون بر فعل نفی وارد شده است. قبلا معلوم شد که بیتابی در معصیت از صفات ناپسند میباشد و نهی شده است، زیرا باعث ترس مرد میشود و او را برای جنگیدن سست میکند، در صورتی که جنگ امری است ضروری. امام (علیه السلام) او را از راه رفتن در رکاب خود برحذر داشته است با قیاس مضمری که صغرای آن جملهی (فان مشی مثلک … ) و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر چه که باعث گرفتاری و ذلت و خواری شود، ترک آن واجب است.
وَ رُوِیَ:أَنَّهُ ع لَمَّا وَرَدَ اَلْکُوفَةَ قَادِماً مِنْ صِفِّینَ مَرَّ بِالشِّبَامِیِّینَ فَسَمِعَ بُکَاءَ النِّسَاءِ عَلَی قَتْلَی صِفِّینَ وَ خَرَجَ إِلَیْهِ حَرْبُ بْنُ شُرَحْبِیلَ الشِّبَامِیِّ وَ کَانَ مِنْ وُجُوهِ قَوْمِهِ فَقَالَ ع لَهُ أَ تَغْلِبُکُمْ [یَغْلِبُکُمْ]
نِسَاؤُکُمْ عَلَی مَا أَسْمَعُ أَ لاَ تَنْهَوْنَهُنَّ عَنْ هَذَا الرَّنِینِ وَ أَقْبَلَ حَرْبٌ یَمْشِی مَعَهُ وَ هُوَ ع رَاکِبٌ فَقَالَ لَهُ ارْجِعْ فَإِنَّ مَشْیَ مِثْلِکَ مَعَ مِثْلِی فِتْنَةٌ لِلْوَالِی وَ مَذَلَّةٌ لِلْمُؤْمِنِ .
قد ذکرنا نسب الشبامیین فیما اقتصصناه من أخبار صفین فی أول الکتاب.
و الرنین الصوت و إنما جعله فتنة للوالی لما یتداخله من العجب بنفسه و الزهو و لا ریب أیضا فی أنه مذلة للمؤمن فإن الرجل الماشی إلی رکاب الفارس أذل الناس
(و روی انه علیهالسلام لما ورد الکوفه) و مروی است که آن حضرت علیهالسلام چون آمد به کوفه (قادما من صفین) درحالتی که آینده بود از حرب صفین (مر بالشبامیین) مرور فرمود به شبامیین و (شبام) به کسر شین قبیلهای است از عرب (فسمع بکاء النساء) پس شنید گریه زنان را (علی قتلی صفین) بر کشتههای صفین (و خرج الیه حارث بن شر حبیل الشبامی) در آنحال بیرون آمد به سوی آن حضرت حارث بن شر حبیل شبامی (و کان من وجوه قومه) و بود از روشناسان و اعیان قوم خود (فقال له) پس فرمود آن حضرت مر او را که (اتغلبکم نسائکم) آیا غالب میشوند بر شما زنان شما (علی ما اسمع) بر آنچه میشنوم (الا تنهونهن) آیا نهی نمیکنید ایشان را (علی هذا الانین) بر این ناله کردن و به فریاد و فغان و زاری کردن (و اقبل ان یمشی) و روآورد که برود (معه) با امیرالمومنین علیهالسلام (و هو علیهالسلام راکب) و آن حضرت علیهالسلام سوار بود (فقال له) پس فرمود او را (ارجع) بازگرد (فان مشی مثلک) پس به درستی که رفتن مثل تو (مع مثلی) با مثل من (فتنه للموالی) فتنه و بلا است برای والی و حاکم (و مذله للمومن) و محل خواری است برای مومن و این ایما است از احتراز نمودن از حب جاه به استخدام غیر.
و روایت کردهاند که چون آن حضرت به کوفه آمد از صفین باز گردیده بود به شبامیین گذشت، و ایشان یک قبیلهاند از عرب منسوب به شبام به باء موحده بعد از شین شنید گریه زنان ایشان را بر کشتگان صفین و حرب شبامی بیرون آمد به سوی آن حضرت و او از وجوه او از وجوه قوم خود بود گفت حضرت با او: آیا غلبه میکند بر شما زنان شما بر آنچه من میشنوم. یعنی گریه و نوحه مگر منع نمیکنید ایشان را بر این ناله و فغان؟ و آن بزرگ شبامی رو کرد تا در رکاب آن حضرت بیاید و آن حضرت سوار بود. فرمود: بازگرد که آمدن مثل تو یعنی پیاده با من فتنه است والی را موجب غرور نفس گردد و مذلت و خواری است مومن را. یعنی پیاده رفتن در رکاب سوار.
و روی انه علیهالسلام: «لما ورد الکوفه قادما من صفین، مر بالشبامیین، فسمع بکاء النساء علی قتلی صفین و خرج الیه حرب بن شرحبیل الشبامی و کان من وجوه قومه، فقال علیهالسلام:
«ایغلبکم نساوکم علی ما اسمع؟ الا تنتهو نهن عن هذا الرنین؟»
و اقبل یمشی معه و هو علیهالسلام راکب فقال له:
«ارجع فان مشی مثلک مع مثلی فتنه للوالی و مذله للمومن.» یعنی و روایت شده است که او علیهالسلام در وقتی که وارد کوفه شد، در حالتی که واردشونده بود از جنگ صفین، گذشت به قبیلهی شبامیها از قبایل عرب، پس شنید گریهی زنان را بر کشتههای جنگ صفین و بیرون آمد به سوی او حرب پسر شرحبیل شبامی و بود او از رئیسهای طایفهی خود، پس گفت علیهالسلام به او که:
آیا غلبه دارند بر شما زنان شما بر چیزی که من میشنوم؟ آیا نهی نمیکنید و بازنمیدارید ایشان را از این شیون و زاری کردن؟
و روآورد حرب که پیاده راه رود با آن حضرت، در حالتی که او علیهالسلام سوار است، پس گفت علیهالسلام به او که:
برگرد به طایفهی خود، پس به تحقیق که پیاده راه رفتن مثل تو با مثل من بلیهای است از برای حاکم و امیر و ذلت و خواریای است از برای مومن.
اللغه: (شبام) بکسر الشین: حی من العرب (الرنین): الصوت. الاعراب: قادما: حال عن فاعل ورد. الا تنهونهن، للتحضیض و الترغیب. المعنی: یستفاد من قوله (علیه السلام) (الا تنهونهن عن هذا الرنین) حرمه الرنین علی المیت مطلقا، او اذا قتل فی الجهاد لانه موجب لشماته الاعداء، و لان الشهاده سعاده یلزم شکرها، و الرنین ینافی الشکر. و قوله (ارجع) الخ- یدل علی منتها المساواه فی الاسلام و عدم ترفع الوالی علی الرعیه حتی بهذا المقدار من الوضعیه. الترجمه: روایت شده که علی (علیه السلام) چون از جبهه صفین برگشت و بکوفه وارد شد بقبیلهی بنیشبام گذر کرد و گریه زنان را شنید که بر کشتههای صفین ناله میکردند در این هنگام حرب بن شرحبیل شبامی که یکی از سران قبیله بود حضورش آمد حضرت باو فرمود: زنان شما با این فریاد گریه که من میشنوم بر شما چیره شدند؟ باید آنها را از این نالهها باز دارید، حرب پیاده در رکاب او میرفت به او فرمود: برگرد پیاده رفتن مثل تو در رکاب مثل من مایهی فتنه و غرور والی میشود، و سبب خواری و بیاعتباری مومن میگردد.
علی چون ز صفین بکوفه رسید*** رنین و عویل زنان را شنید
که بر کشتهها گریه کردند زار*** فرو هشته یکباره صبر و قرار
بگردی شبامی بگفتا چرا؟ ***زنان وانگیرید زین ماجرا
شبامی ره اندر رکابش گرفت ***پیاده بهمراه او راه رفت
بفرمود برگرد کاین کار تو*** بوالیت فتنه است و خواری بتو
(الفصل الثانی و الثلاثون- فی القاسطین و ما یتعلق بصفین) اقول: رواه نصر بن مزاحم، و الطبری فی کتابیهما مع زیاده قبله و بعده. فروی الاول عن عمر عن عبدالله بن عاصم، قال: لما مر علی (علیه السلام) بالثوریین یعنی ثور همدان سمع البکاء، فقال: ما هذه الاصوات؟ قیل: هذا البکاء علی من قتل بصفین. قال: اما انی اشهد لمن قتل منهم صابرا محتسبا بالشهاده. ثم مر بالشبامیین، فسمع رنه شدیده، و صوتا مرتفعا عالیا، فخر الیه حرب بن شرحبیل الشبامی، فقال له علی (علیه السلام): اتغلبکم نساوکم؟ الا تنهونهن عن هذا الصیاح و الرنین؟ قال: لو کانت دارا او دارین او ثلاثا قدرنا علی ذلک، ولکن من هذا الحی ثمانون و مائه قتیل، فلیس من دار الا و فیها بکاء. اما نحن معاشر الرجال فانا لا نبکی، ولکن نفرح لهم بالشهاده. فقال (علیه السلام): رحم الله قتلاکم و موتاکم. و اقبل یمشی معه، و علی (علیه السلام) راکب فقال له علی (علیه السلام): ارجع فان مشی مثلک فتنه للوالی. و مذله للمومن. ثم مضی حتی مر بالناعطیین، فسمع رجلا منهم یقال له عبدالرحمن بن مرثد، یقول: ما صنع علی شیئا؟ ذهب ثم انصرف فی غیر شیء. فلمانظر علی (علیه السلام) الیه ابلس، فقال (علیه السلام): وجوه قوم ما راوا الشام العام. ثم قال (علیه السلام) لاصحابه: قوم فارقتهم
آنفا خیر من هولاء. ثم قال: اخوک الذی ان احرضتک ملمه من الدهر لم یبرح لبثک واجما و لیس اخوک بالذی ان تمنعت علیک امور ظل یلحاک لائما ثم مضی (علیه السلام) فلم یزل یذکرالله حتی دخل الکوفه. و فی حدیث عمرو ابن شمر: لما صدر علی (علیه السلام) من صفین انشا (الفصل الثانی و الثلاثون- فی القاسطین و ما یتعلق بصفین) یقول: و کم قد ترکنا فی دمشق و ارضها من اشمط موتور و شمطاء ثاکل و غانیه صاد الرماح حلیلها فاضحت تعد الیوم احدی الارامل تبکی علی بعل لها راح غادیا و لیس الی یوم الحساب بقافل و انا لناس ما تصیب رماحنا اذا ما طعنا القوم غیر المقاتل و روی الثانی باسناده عن ابیمخنف عن عبدالله بن عاصم مثله، الی قوله: (حتی دخل الکوفه) لکن فیه: (حتی مر بالناعطیین و جلهم عثمانیه) و فیه: (فلما نظروا الی علی (علیه السلام) ابلسوا). قول المصنف: (و روی) قد عرفت ان الراوی عبدالله بن عاصم الفائشی. (انه (علیه السلام) لما ورد الکوفه قادما من صفین مر) قد عرفت من الروایه المتقدمه ان مروره (علیه السلام) بمن قال، کان قبل وروده الکوفه. (بالشبامیین) بکسر الشین، فی (الجمهره): شبام: قبیله من العرب. قال ابن الکلبی: هم منسوبون الی جبل و لیس بام و لا اب. و فی (السمعانی): شبام: مدینه بالیمن. و فی (لبابه): شبام: بطن من همدان، و هو شبام بن اسعد بن جشم بن حاشد بن خیران بن نوف بن همدان، و تلک المدینه بهم سمیت. و فی (القاموس): (موضع بالشام، و جبل لهمدان بالیمن، و بلد لحمیر تحت جبل کوکبان، و بلد لبنی حبیب عند ذمرمر، و بلد فی حضر موت). قلت: و الاصح فی الحی ما قاله ابن الکلبی. (فسمع بکاء النساء علی قتلی صفین) قد عرفت فی خبره: (فسمع رنه شدیده، و صوتا مرتفعا عالیا) و یشهد له قوله (علیه السلام): (الا تنهونهن عن هذا (الفصل الثانی و الثلاثون- فی القاسطین و ما یتعلق بصفین) الرنین). لا انه (علیه السلام) نهی عن مطلق البکاء. کیف و قد سمع (علیه السلام) قبل الشبامیین من ثور همدان بکاء نسائهن فلم ینه؟ (و خر الیه حرب بن شرحبیل الشبامی و کان من وجوه قومه) کان من التابعین و قوله له (علیه السلام) فی خبره: (اما نحن معاشر الرجال فلا نبکی و نفرح لهم بالشهاده) یدل علی حسن حاله. (فقال (علیه السلام) اتغلبکم نساوکم علی ما اسمع) من الصیاح. (الا تنهونهن عن هذا الرنین) صوت البکاء الممتد، و فی (الجمهره): الرنه: الصوت الشدید یخالطه فزع او صراخ. سمعت رنه القوم، ثم کثر حتی قالوا: سمعت رنه الطیر. ای: اصواتها، و هو الرنین ایضا. (و اقبل حرب) لیس (حرب) فی (ابن میثم) بل فی (ابن ابیالحدید) و اخذته (المصریه) منه. (یمشی معه (علیه السلام) و هو راکب فقال (علیه السلام)): هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (فقال (علیه السلام) له) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). (ارجع فان مشی مثلک مع مثلی فتنه للوالی و مذله للمومن) روی (الروضه): عن جویریه بن مسهر قال: اشتددت خلف امیرالمومنین (علیه السلام)، فقال: یا جویریه انه لم یهلک هولاء الحمقی الابخفق النعال خلفهم، ما جاء بک؟ قلت: جئت اسالک عن ثلاث: الشرف و المروه و العقل … و فی (معارف القتیبی): قال میمون بن مهران: اول من مشت معه (الفصل الثانی و الثلاثون- فی القاسطین و ما یتعلق بصفین) الرجال و هو راکب: الاشعث بن قیس.
الشبامیین: جمع شبامی. و الشبام- بکسر الشین- عود یوضع فی فم الجدی کیلا یرضع حلیب امه، و الشبامیون: حی من العرب، و المراد بالرنین هنا الصوت. و الفقهاء یجیزون البکاء علی المیت حتی و لو کان مع الصوت، شریطه ان لا یتنافی مع الرضا بقضاء الله، بل قالوا: یستحب البکاء علی المیت المومن، و قد بکی رسول الله (صلی الله علیه و آله) علی ولده ابراهیم و علی بعض اصحابه. و ایضا یجوز النوح علی المیت نثرا و شعرا اذا لم یکن معه کذب. اما نهی الامام هنا فله اسبابه الخاصه کشماته المنافقین، او تثبیط المجاهدین، او عدم الرضا بقضاء الله و قدره، و ما الی ذلک مما لا نعلم.. اما امره شرحبیل بالرجوع فلان الامام کان یکره کل سبب من اسباب العزه الا التقوی. و یاتی قوله: لا عز اعز من التقوی.
… صفین مر بالشبامیین: شبام ککتاب اسم حی … نساوکم علی ما اسمع: علی ما اسمع ای من البکاء و تغلبکم علیه ای یاتینه قهرا عنکم و الرنین صوت البکاء … للوالی و مذله للمومن: ای مشیک و انت من وجوه القوم معی و انا راکب فتنه للحاکم تنفخ فیه روح الکبر و مذله ای موجبه لذل المومن ینزلونه منزله العبد و الخادم
روایت شده که امام علیهالسلام چون از (جنگ) صفین برگشته به کوفه آمد بشبامیین (قبیلهای از عرب) گذشت گریه زنان را بر کشتهشدگان (جنگ) صفین شنید، و حرب ابن شرحبیل شبامی که از بزرگان قبیله خود بود نزد حضرت آمد امام علیهالسلام (در نکوهش شیون زنها هنگام جنگ) به او فرمود: آیا زنهاتان با گریهای که میشنوم بر شما تسلط مییابند، آیا آنان را از این ناله و فغان باز نمیدارید؟ (باید جلوگیری کنید که زاری ایشان در چنین موقعی سبب ترس مردان و باز داشتن ایشان از جنگ است). و حرب خواست پیاده در رکاب آن حضرت که سوار بود برود امام علیهالسلام (در زیان جاهطلبی) به او فرمود: برگرد که پیاده آمدن چون توئی با مانند من برای حکمران بلاء و گرفتاری است (چون غرور و سرفرازی آرد که مستلزم عذاب و کیفر الهی گردد) و برای مومن ذلت و خواری است (که پیاده در رکاب سواری رود، و هر چه موجب گرفتاری و خواری باشد ترک آن واجب است).
از آنجا که اسلحه زن برای پیروزی بر اهداف خود گریه است و چه بسا گریههای آنان افکار و عقائد را عوض میکند امام (علیه السلام) به حرب دستور میدهد که از شیون و ضجه آنان جلوگیری کند. وقتی به عوارض جنگ صفین از جمله تشکیل سپاه خوارج علیه امام (علیه السلام) دقت کنیم درک مینمائیم که این گونه نالهها و گریهها تا کجا زیان بخش بوده است. علی (علیه السلام) که مرد اخلاق، صفا و عدالت است به حرب دستور میدهد در رکاب آن حضرت راه نرود که صمیمیت محفوظ بماند و تا این حد نسبت به زیر دستش ظلم نشود. او در مکتب قرآن تربیت شده است قرآنی که خدایش سر سوزی ظلم نمیکند و حقوق زیردستان را رعایت مینماید.
و روی انه علیهالسلام، لما ورد الکوفه، قادما من صفین (بعد انتهاء الحرب) مربا لشبامیین (حی فی الکوفه) فسمع بکاء النساء علی قتلی صفین، و خرج الیه، حرب بن شر حبیل الشبامی، و کان من وجوه قومه فقال علیهالسلام له: (اتغلبکم نسائکم) فی البکاء قهرا علیکم و بدون رضاکم؟ (علی ما اسمع) من صوتهن (الا تنهونهن عن هذا الرنین)؟ الرنه مد الصوت فی حزن او ما اشبه (و اقبل حرب، یمشی معه، و هو علیهالسلام راکب، فقال علیهالسلام: (ارجع فان مشی مثلک مع مثلی فتنه للوالی) اذ یوجد فیه روح الکبر، حیث ان برکابه مثل حرب الذی وجه فی قومه (و مذله للمومن) الذی یمشی، لانه ینزل منزله العبید و الخدم عند الناس.
اللغه: الشبامیین: حی من العرب. الرنین: صوت البکاء. فتنه: اختبار. مذله: موجبه للذل. الشرح: الشبامیون حی من العرب و قد توجه الامام الی هذا الوجیه المومن بالاستنکار علیه بان نسائهم لا تطیعهم فی ترک البکاء علی قتلی صفین ثم استفهم منه قاصدا الامر بان یامروا النساء بالکف و لعله لئلا یظهر المنافقون الشماته ثم التفت الامام الی موقفه مع هذا الرجل الکریم و انه علیهالسلام راکب و الاخر یمشی فواجهه بما یحفظ کرامه المومن و ما یحفظ نفسه من التعالی بان رکوبی فیه مذله لک و فیه شیء من الزهو بالنسبه لی و لا یمکن القبول بذلک و امره بالرجوع الی منزله …
و روایت شده است که چون آن حضرت از جنگ صفین به کوفه باز آمد از کنار شبامیان گذشت و مویه زنان را بر کشتگان صفین شنید. حرب بن شرحبیل شبامی که از سران قوم خود بود، به حضورش شتافت، علی علیه السّلام به او فرمود: «آیا زنان شما بر آنچه می شنوم -مویه و زاری- بر شما چیره شده اند، آیا ایشان را از این هیاهو باز نمی دارید»؟ در آن حال حرب پیاده کنار مرکب آن حضرت راه می رفت، فرمود: «باز گرد که پیاده راه رفتن کسی همچون تو همراه کسی مانند من مایه شیفتگی حاکم و زبونی مؤمن است.»
وَ رُوِیَ أَنَّهُ علیه السلام لَمَّا وَرَدَ الْکُوفَةَ قَادِماً مِنْ صِفِّینَ مَرَّ بِالشِّبَامِیِّینَ فَسَمِعَ بُکَاءَ النِّسَاءِ عَلَیقَتْلَی صِفِّینَ وَ خَرَجَ إِلَیْهِ حَرْبُ بْنُ شُرَحْبِیلَ الشِّبَامِیِّ وَ کَانَ مِنْ وُجُوهِ قَوْمِهِ،
فَقَالَ علیهالسلام
أَ تَغْلِبُکُمْ نِسَاؤُکُمْ عَلَی مَا أَسْمَعُ؟ إِلَّا تَنْهُونَهُنَّ عَنْ هذَا الرَّنِینِ،
وَ أَقْبَلَ حَرْبٌ یَمْشی مَعَهُ،وَ هُوَ علیه السلام راکِبٌ،
فَقالَ علیه السلام:اِرْجِعْ،فَإِنَّ مَشْیَ مِثْلِکَ مَعَ مِثْلِی فِتْنَةٌ لِلْوَالِی وَ مَذَلَّةٌ لِلْمُؤْمِنِ.
روایت شده است امام علیه السلام هنگامی که از«صفین»بازمیگشت به«کوفه»وارد شد و از محله قبیله«شبامیان»گذشت مشاهده فرمود که زنان آن قبیله بر کشتگانشان در صفین گریه میکنند.(امام علیه السلام ناراحت شد) در این هنگام«حرب بن شرحبیل شبامی»که از شخصیتهای آن قبیله بود خدمت آن حضرت رسید.
امام علیه السلام به او فرمود:
آیا زنان شما آنگونه که میشنوم بر شما چیره شدهاند؟ آیا آنها را از این نالههای بلند بازنمیدارید؟
در این هنگام«حرب بن شرحبیل»پیاده همراه امام علیه السلام حرکت میکرد در حالی که امام علیه السلام سوار بر مرکب بود.
امام علیه السلام به او فرمود:
باز گرد،زیرا پیاده حرکت کردن شخصی مانند تو در رکاب مثل من،مایه فتنه و غرور بر والی و ذلت و خواری برای مؤمن است. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:این ماجرا را نصر بن مزاحم در کتاب صفین به صورت گستردهتری نقل کرده و همچنین طبری در کتاب تاریخ خود در حوادث سنه 37 آن را بهطور کامل آورده است.(و به یقین آنها منابع دیگری جز نهجالبلاغه داشتند،زیرا قبل از سیّد رضی میزیستهاند.افزون بر این،داستان را به شکل مشروحتری نقل کردهاند).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 250) )
اینگونه گریهها روحیهها را تضعیف میکند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته مختلف و جداگانه اشاره فرموده است:
نخست هنگامی که از صفین باز میگشت وارد کوفه شد هنگام عبور از محله قبیله شبامیان مشاهده کرد که زنان بر کشتگانشان در صفین با صدای بلند گریه میکنند.در این هنگام حرب بن شرحبیل شبامی که از شخصیتهای آن قبیله بود خدمت آن حضرت رسید.امام علیه السلام (به عنوان اعتراض) به او فرمود:«آیا زنان شما آنگونه که میشنوم بر شما چیره شدهاند؟ آیا آنها را از این نالههای بلند نهی نمیکنید؟»؛ (وَ رُوِیَ أَنَّهُ علیه السلام لَمَّا وَرَدَ الْکُوفَةَ قَادِماً مِنْ صِفِّینَ مَرَّ بِالشِّبَامِیِّینَ فَسَمِعَ بُکَاءَ النِّسَاءِ عَلَی قَتْلَی صِفِّینَ وَ خَرَجَ إِلَیْهِ حَرْبُ بْنُ شُرَحْبِیلَ الشِّبَامِیِّ (.«شِبام»بر وزن«کتاب»نام محلی در شام و نام کوهی در محله بنی همدان در یمن و نام شهری از قبیلهحمیر است.(در نسخ نهجالبلاغه«شبّام»با باء مشدد بر وزن حمام ذکر شده که به نظر صحیح نمیرسد) ) وَ کَانَ مِنْ وُجُوهِ قَوْمِهِ فَقال علیه السلام له:أَ تَغْلِبُکُمْ نِسَاؤُکُمْ عَلَی مَا أَسْمَعُ؟ إِلَّا تَنْهُونَهُنَّ عَنْ هذَا الرَّنِینِ) .
البته گریه کردن برای عزیزان از دست رفته در اسلام ممنوع نیست.در روایت معروفی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بر فوت فرزندش ابراهیم گریست ( .کافی،ج 3،ص 262 ) و بعد از واقعه احد هنگامی که از کنار خانه عمویش حمزه عبور کرد و دید صدای گریهای از آنجا بلند نیست اظهار ناراحتی کرد،ازاینرو زنان مدینه به خانه حمزه رفتند و در آنجا برای او به احترام پیامبر صلی الله علیه و آله عزاداری کردند. (.بحار الانوار،ج 20،ص 98 )
ولی گریستن با صدای بلند و به تعبیر امام علیه السلام«رنین»که به گفته بسیاری از ارباب لغت به معنای گریه توأم با فریاد و فغان است،کار خوبی نیست،ازاینرو امام علیه السلام از آن نهی کرد.یا چنین گریهای را برای شهدای راه خدا مناسب ندانست چون سبب سستشدن جنگجویان میشود و یا بر اساس قرائنی،این گریه توأم با جزع و بیتابی و ناسپاسی بوده است،ازاینرو امام علیه السلام از آن نهی فرموده است.
به هر حال علامه مجلسی رحمه الله در جلد 32 بحار الانوار ضمن روایتی که درباره ماجرای صفین نقل میکند در ذیل این داستان آورده است که حرب بن شرحبیل به امام علیه السلام عرض کرد:اگر یک خانه،دو خانه و سه خانه بود ما میتوانستیم آنها را نهی کنیم؛ولی از این قبیله صد و هشتاد نفر در صفین شهید شدند و هیچ خانهای نیست مگر اینکه صدای گریه از آن بلند است؛ولی ما مردان گریه نمیکنیم،بلکه خوشحالیم شهیدانی را تقدیم اسلام کردهایم.امام علیه السلام فرمود:
خداوند شهیدان و مردگان شما را رحمت کند. ( .همان،ج 32،ص 554 )
سپس امام علیه السلام به نکته مهم دیگری اشاره میکند؛هنگامی که دید حرب بن شرحبیل پیاده همراه وی در حرکت و آن حضرت سوار بر مرکب است.به او فرمود:«باز گرد،زیرا پیاده حرکت کردن شخصی مانند تو در رکاب مثل من،مایه فتنه و غرور بر والی و ذلت و خواری برای مؤمن است»؛ (وَ أَقْبَلَ حَرْبٌ یَمْشِی مَعَهُ وَ هُوَ علیه السلام رَاکِبٌ فَقال علیه السلام:اِرْجِعْ،فَإِنَّ مَشْیَ مِثْلِکَ مَعَ مِثْلِی فِتْنَةٌ لِلْوَالِی وَ مَذَلَّةٌ لِلْمُؤْمِنِ) .
در دنیای امروز و گذشته بسیارند زمامدارانی که برای کسب جاه و جلال و ابهت و عظمت،گروهی را همراه خود با ذلت میبرند تا ثابت کنند مقام و جلالی دارند؛ولی اسلام با اینگونه مسائل به شدت مخالف است؛نه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین افرادی را در رکاب خود پذیرفت و نه امیرمؤمنان علیه السلام.در حکمت 37 نیز شبیه این مطلب آمده بود که وقتی امام علیه السلام دید جمعی از مردم شهرستان «انبار»پیاده به دنبال مرکب آن حضرت میدوند ناراحت شد و با زبان اعتراض به آنها فرمود:«از این کار بپرهیزید که در دنیا برای شما مایه مشقت و در قیامت سبب بیچارگی خواهد بود».
شک نیست که اینگونه کارها،هم به زیان شخصیتهای صاحب مقام تمام میشود هم به زیان تودههای مردم.گروه اول گرفتار غرور میشوند؛غروری که سرچشمه هرگونه مفسدهای است و گروه دوم گرفتار خودکمبینی و عقده حقارت میگردند،بنابراین چنین حرکتهای غیر عاقلانهای برای هر دو طرف زیانبار است.
When Imām Ali ibn Abū Tālib returned to Kūfa from Siffin, he passed by the residences of the Shibamites (who belonged to the tribe of Shibam) and heard their women mourning those killed in Siffin. At that time, a Shibamite, namely Harb ibn Shurahbil ashShibami, who was one of the nobles of those people, went to meet with him. Imām Ali ibn Abū Tālib but said to him, “Do your women have control over you as regarding the weeping that I hear? Do you not desist them from such crying?” Harb began to walk with him while Imām Ali ibn Abū Tālib was on horseback, so Imām Ali ibn Abū Tālib said to him: “Get back because the walking of a man like you with one like me is mischief for the ruler and a disgrace for the believer.”
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَد مَرّ بِقَتلَی الخَوَارِجِ یَومَ النّهرَوَانِ بُؤساً لَکُم لَقَد ضَرّکُم مَن غَرّکُم فَقِیلَ لَهُ مَن غَرّهُم یَا أَمِیرَ المُؤمِنِینَ فَقَالَ الشّیطَانُ المُضِلّ وَ الأَنفُسُ الأَمّارَةُ بِالسّوءِ غَرّتهُم باِلأمَاَنیِّ وَ فَسَحَت لَهُم باِلمعَاَصیِ وَ وَعَدَتهُمُ الإِظهَارَ فَاقتَحَمَت بِهِمُ النّارَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (در جنگ نهروان هنگامی که از کنار کشتگان خوارج میگذشت فرمود) بدا به حال شما! آن که شما را فریب داد به شما زیان رساند. (پرسیدند چه کسی آنان را فریفت، ای امیر المؤمنین علیه السّلام؟ فرمود) شیطان گمراه کننده، و نفسی که به بدی فرمان میدهد ، آنان را با آرزوها مغرور ساخت، و راه گناه را بر ایشان آماده کرد، و به آنان وعده پیروزی داد، و سرانجام به آتش جهنّم گرفتارشان کرد .
[و چون روز نهروان به کشتگان خوارج گذشت فرمود:] بدا به حال شما، آن که شما را فریفته گرداند زیانتان رساند. [او را گفتند ای امیر مؤمنان! که آنان را فریفت؟ فرمود:] شیطان گمراه کننده و نفسهای به بدی فرمان دهنده ، آنان را فریفته آرزوها ساخت و راه را برای نافرمانیشان بپرداخت، به پیروز کردنشان وعده کرد و به آتششان در آورد.
و فرمود در وقتی که گذشت بکشتههای خارجیان در روز نهروان سختی باد شما را بتحقیق که ضرر رسانید شما را آن کس که فریب داد ایشان شما را پس گفتند مر او را ای امیر مؤمنان کیست که فریب داد فرمود شیطان گمراه کننده و نفسهای امّاره و ببدی فرماینده ببدی فریب داد ایشان را بآرزوها و گشاده ساخت برای ایشان در معاصی و وعده داد ایشان را بغالب گردانیدن او ایشان را پس در آورد ایشان را بسرعت در آتش
در روز نهروان بر کشتگان خوارج گذشت. فرمود:
ای شوربخت مردمی که شمایید آنکه فریبتان داد به شما زیان رسانید. او را گفتند: یا امیر المؤمنین، چه کسی فریبشان داد؟ فرمود: شیطان گمراه کننده و نفس فرمان دهنده بر بدی. آنان را فریفته آرزوها ساخت و راه نافرمانی را برایشان بگشود و به پیروزی وعده داد و به آتش سرنگون نمود.
و آن حضرت در روز نهروان بر کشتههای خوارج گذشت و فرمود:
بدا به شما،آن که فریبتان داد به شما ضرر زد.گفتند:چه کسی آنان را فریفت ای امیر المؤمنین؟فرمود :شیطان گمراه کننده،و نفس امّاره به سوء آنان را به آرزوها فریفت ،میدان معصیت را برای آنان گسترد، پیروزی را به آنان وعده داد،و به آتششان در انداخت .
شروح:
و فسحت ای: اوسعت. و الاظهار: التغلیب. و اقتحمت بهم انفسهم النار، ای: دخلتها بهم لما فعلت بهم هذه الاشیاء الثلاثه المهلکه.
بوسا لکم: ای شده و انتصابه بفعل مضمر ای قدر الله لکم، ذلک و قضی و الزم. فسحت: وسعت، و الاظهار: التغلیب. فاقتحمت بهم النار: ادخلتهموها.
موقعی که امام (علیه السلام) گذرش به کشتههای خوارج جنگ نهروان افتاد، فرمود: بوس: شدت، (بدا به حالتان که به شما زیان رساند آن که شما را فریب داد). پرسیدند یا امیرالمومنین چه کسی آنها را فریب داد؟ فرمود: (شیطان گمراهکننده و نفسهای وادارندهی به بدی، آنان را به وسیلهی آرزوها گول زدند راه سرکشیها را به روی آنها گشودند، و وعدهی پیروزی به آنها دادند و آنها را در آتش دوزخ افکندند.) از این که امام (علیه السلام) آن عاملی را که باعث زیان و فریبشان شده، به شیطان گمراهکننده و نفسهای وادارندهی به بدی تفسیر فرموده است، دریافت میشود که گاهی مقصود از نفس اماره، همان شیطان است، و از طرفی اقتضای عطف مغایرت بین معطوف و معطوف علیه است. و منظور از آرزوهایی که بدان وسیله ایشان را فریفته است، همان آرمان غلبه یافتن و چیرگی است و مقصود از کشاندن آنان به میدان عصیان و سرکشی، اجازه نافرمانی دادن و گسترش و جلوه دادن معاصی در نظر آنها است و همچنین، به آنان وعدهی پیروزی بر دشمنی را میدهد که بر آنها غالب شده است. بدیهی است که اینها باعث دخول در آتش جهنم میگردد. و کلمهی: اقتحام استعاره برای سرعت وارد ساختن آنان به جهنم است.
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَدْ مَرَّ بِقَتْلَی اَلْخَوَارِجِ یَوْمَ النَّهْرَوَانِ بُؤْساً لَکُمْ لَقَدْ ضَرَّکُمْ مَنْ غَرَّکُمْ فَقِیلَ لَهُ مَنْ غَرَّهُمْ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ اَلشَّیْطَانُ الْمُضِلُّ وَ اَلْأَنْفُسُ [اَلنَّفْسُ]
الْأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ غَرَّتْهُمْ بِالْأَمَانِیِّ وَ فَسَحَتْ لَهُمْ بِالْمَعَاصِی [فِی الْمَعَاصِی]
وَ وَعَدَتْهُمُ الْإِظْهَارَ فَاقْتَحَمَتْ بِهِمُ النَّارَ .
یقال بؤسی لزید و بؤسا بالتنوین لزید فبؤسی نظیره نعمی و بؤسا نظیره نعمة ینتصب علی المصدر.
و هذا الکلام رد علی المجبرة و تصریح بأن النفس الأمارة بالسوء هی الفاعلة .
و الإظهار مصدر أظهرته علی زید أی جعلته ظاهرا علیه غالبا له أی وعدتهم الانتصار و الظفر
(و قال علیهالسلام) و فرمود آن حضرت علیهالسلام (و قد مر بقتلی الحوارج یوم النهروان) در وقتی که گذشت به کشتههای خارجیان در روز نهروان (بوسا لکم) سختی باد شما را انتصاب او به فعل مضمر است و در این تقدیر است که (قدر الله لکم بوسا) یعنی تقدیر کند خدا برای شما سختی را (لقد ضرکم) به درستی که گزند رسانید به شما (من غرکم) کسی که فریب داد شما را (فقیل له) پس گفتند مر آن حضرت را (من غرهم یا امیرالمومنین) که فریب داد ایشان را ای امیر مومنان؟ (فقال) پس فرمود که (الشیطان المضل) دیو سرکش گمراهکننده (و الانفس الاماره بالسوء) و نفسهای بسیار فرماینده به بدی (غرهم) فریب داد ایشان را (بالامانی) به آرزوهای باطل (و فسحت لهم) و گشاده کرد از برای ایشان و بسیار گردانید (بالمعاصی) به معصیتها و انواع رذایل (و وعدتهم الاظهار) و وعده داد ایشان را به غالب کردن او ایشان را در کارزار (فاقتحمت بهم النار) پس در آورد ایشان را به سرعت هر چه تمامتر در آتش دوزخ در عاقبت کار.
و فرمود وقتی که گذشت به کشتگان خوارج نهروان: بدی باد شما را هر آینه ضرر رسانید شما را آنکه مغرور گردانید. یعنی فریب داد شما را گفتند: که فریب داد ایشان را یا امیرالمومنین؟ فرمود (شیطان) گمراهکننده و نفسهای امرکننده به بدی. فریب داد و غافل ساختن ایشان را با آرزوها و امیدها و گشاده کرد از برای ایشان راه به معصیتها را، و وعده دادشان غالب گردانیدن و مظفر شدن را، پس درافکندشان ناگهان در آتش جهنم.
و قال علیهالسلام و قد مر بقتلی الخوارج یوم النهر: «بوسا لکم، لقد ضرکم من غرکم! فقیل له: من غرهم یا امیرالمومنین؟ فقال علیهالسلام: «الشیطان المضل و الانفس الاماره بالسوء، غرتهم بالامانی و فسحت لهم فی المعاصی و وعدتهم الاظهار، فاقتحمت بهم النار!» یعنی و گفت علیهالسلام در حالتی که گذشته بود به کشتههای جماعت خوارج در روز جنگ نهروان که سختی باد از برای شما، هر آینه ضرر رسانید به شما کسی که فریب داد شما را، پس گفته شد به او علیهالسلام که چه کس فریب داد ایشان را ای امیر مومنان؟ پس گفت علیهالسلام که شیطان گمراه کننده و نفس کشاننده به بدکاری فریب داد ایشان را به آرزوها و وسعت داد مر ایشان را در ارتکاب به گناهان و وعده داد ایشان را به تقویت کردن، پس به شدت داخل ساخت ایشان را در آتش جهنم.
اللغه: (البوس): الشده و الضیق. (الاظهار) مصدر اظهرته علی زید ای جعلته ظاهرا علیه غالبا له. الاعراب: بوسا منصوب علی المصدر. و الانفس الاماره مبتدا، غرتهم جمله فعلیه خبره و المجموع جمله حالیه لمفعول غرهم المحذوف مع فعله. المعنی: دعا (علیه السلام) علی القتلی و نبه علی استحقاقهم لذلک باغترارهم بمن دعاهم الی ما فیه ضرهم و نکالهم، و اجاب عن السوال بمن غرهم؟ بانه هو الشیطان المضل الذی یغرر الناس و یغریهم بالباطل مع مساعده النفس الاماره له، فالمقصود ان الشیطان غرهم حالکون نفوسهم الاماره غرتهم بالامانی، و وسعت لهم طریق المعاصی و وعدتهم بالغلبه، و القتهم فی النار. قال ابنمیثم: و یفهم من تفسیره لمن ضرهم و غرهم بالشیطان المضل و الانفس الاماره بالسوء ان الشیطان قد یراد به النفس الاماره الخ فجعل الواو عاطفه و التزم بوحده العاطف و المعطوف، و هو خلاف الظاهر من وجوه، و الاولی ان الواو حالیه، کما قررناه. الترجمه: چون روز جنگ نهروان بکشتههای خوارج برخورد فرمود: بدا بحال شما راستی که هر که شما را فریفت زیانتان رسانید، به آن حضرت گفته شد: کی آنان را فریفت؟ فرمود: شیطان گمراهکننده بهمراه نفوس اماره بسوء که آنان را به آرزوها فریفت و راه گناهان را برابر آنها گشود و نوید پیروزی به آنها داد تا به دوزخشان درافکند.
در روز نهروان بخوارج علی گذشت ***کافتاده جمله کشته و غلطان بخاک و خون
گفتا بدا بحالتان که زیان کرد بر شما*** آن کو فریب داد و ز حق بردتان برون
گفتند یا علی چه کس آنها فریب داد؟*** گفتا: مضل خلق ابلیس ذو الفنون
(الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) اقول: نقلنا الاول هنا لان الثانی مربوط به قال المسعودی فی (مروجه) مر علی (علیه السلام) بالخوارج و هم صرعی فقال: (لقد صرعکم من غرکم) قیل و من غرهم؟ قال: (الشیطان و انفس السوء) فقال اصحابه: قد قطع الله دابرهم الی آخر الدهر. فقال (علیه السلام): (کلا و الذی نفسی بیده، و انهم لفی اصلاب الرجال، و ارحام النساء، لا تخرج خارجه الا خرجت بعدها مثلها حتی تخرج خارجه بین الفرات و دجله مع رجل یقال له الاشمط، یخرج الیه رجل منا اهل البیت فیقتله و لا تخرج بعدها خارجه الی یوم القیامه). و روی الاول فقط الطبری. فقال (مر علی (علیه السلام) علی الخوارج و هم صرعی فقال: (بوسا لکم! لقد ضرکم من غرکم) فقالوا: من غرهم؟ قال (علیه السلام): (الشیطان و انفس بالسوء اماره، غرتهم بالامانی، و زینت لهم المعاصی، و نباتهم انهم ظاهرون). و روی الثانی فقط الخطیب فی حبه العرنی فقال: قال حبه: لما فرغنا من النهروان قال رجل: و الله لا یخرج بعد الیوم حروری ابدا. فقال علی (علیه السلام) مه لا تقل هذا. فو الذی فلق الحبه وبرا النسمه انهم لفی اصلاب الرجال و ارحام النساء، و لا یزالون یخرجون حتی تخرج طائفه منهم بین نهرین حتی یخرج الیهم رجل من ولدی فیقتلهم
فلا یعودون ابدا. قول المصنف: (و قال (علیه السلام): و قد مر بقتلی الخوارج یوم النهروان) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (یوم النهر) کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم و الخطیه). (الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) و فی (تاریخ الطبری): و طلب علی (علیه السلام) فی القتلی من به رمق. فوجدهم اربعمئه رجل فامر بهم. فدفعوا الی عشائرهم، و قال: احملوهم معکم. فداووهم فاذا برووا فوافوا بهم الکوفه، و خذوا ما فی عسکرهم من شیء، و اما السلاح و الدواب و ما شهدوا به علیه الحرب. فقسمه بین المسلمین، و اما المتاع و العبید و الاماء فانه حین قدم رده علی اهله، و دفن رجال من الناس قتلاهم. فقال (علیه السلام) حین بلغه ذلک (ارتحلوا! اتقتلونهم ثم تدفنونهم) فارتحل الناس … قلت: و هو دال علی کفر جمیع الخارجین علیه. قوله (علیه السلام): (بوسا لکم) دعاء علیهم لا ستحقاقهم ذلک بفعلهم. (لقد ضرکم من غرکم) حسب استناد فعل المسبب الی فعل السبب. فالضار لهم فی الحقیقه هو الغار لهم. (فقیل له: من غرهم یا امیرالمومنین؟ فقال (علیه السلام): الشیطان المضل) (و غرکم بالله الغرور). (و الانفس الاماره بالسوء) و فی ابن ابیالحدید: (و النفس الاماره بالسوء) و قد عرفت ان الطبری نقله: (و انفس بالسوء اماره) و هو احسن. فالتنکیر انسب فی المقام. (غرتهم) ای: الشیطان، و انفسهم الاماره. (بالامانی) جمع الامنیه بمعنی التمنی. قال تعالی حکایه عن المومنین للمنافقین یوم القیامه: (ولکنکم فتنتم انفسکم و تربصتم و ارتبتم و غرتکم (الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) الامانی حتی جاء امر الله و غرکم بالله الغرور). و اما الامانی فی قوله تعالی: (و منهم امیون لا یعلمون الکتاب الا امانی) فقیل: بمعنی قراءات من (تمنیت الکتاب) قراته. (و فسحت لهم) ای: وسعت لهم. (بالمعاصی) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (فی المعاصی) کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم و الخطیه). (و وعدتهم الاظهار) هو نظیر حکایته تعالی عن الشیطان مع کفار بدر فی قوله تعالی: (و اذ زین لهم الشیطان اعمالهم و قال لا غالب لکم الیوم من الناس و انی جار لکم فلما تراءت الفئتان نکص علی عقبیه). (فاقتحمت بهم النار) ای: ادخلتهم النار، و الاقتحام الدخول فی مهلک و فی امر شدید. (و لما قتل الخوارج فقیل له: یا امیرالمومنین هلک القوم باجمعهم قال (علیه السلام) هکذا فی (المصریه) و مثلها (ابن ابیالحدید) الا انه قال: (و قال لما) - الخ- و فی (ابنمیثم): (و قال (علیه السلام) لما قیل له یا امیرالمومنین هلک القوم باجمعهم) و هو الصحیح).
البوسی: الفقر و الشده ضد النعمی، و المراد بالشیطان و النفس الاماره الاهواء التی اعمت الخوارج عن الله و عن انفسهم.. و مع هذا کانوا لا یرون صالحا علی وجه الارض غیرهم، اما امانیهم التی اشار الیها الامام فهی الحکم و السیطره (و وعدهم الاظهار) عطف تفسیر علی غرتهم الامانی و سبق الکلام عن الخوارج مرات (انظر ج 1 ص 251).
امام علیهالسلام هنگامی که به کشتگان خوارج در جنگ نهروان گذشت (در نکوهش آنان) فرمود: گرفتار باشید که به شما زیان رسانید آنکه فریبتان داد، گفتند: یا امیرالمومنین کی آنان را فریب داد؟ فرمود: شیطان گمراه کننده و نفسهای وادارنده به بدی، نفس اماره آنها را به آرزوها گول زده، و راه نافرمانیها را به روی آنان گشود، و فیروزی یافتن (در کارزار) را به آنها وعده داد پس به سختی ایشان را در آتش افکند (به عذاب جاوید گرفتارشان نمود).
در قرآن یک کلمه (ابلیس) است و این کلمه نام کسی است که حضرت آدم را از بهشت بیرون راند. و یک کلمه هم (شیطان) شیطان به هر موجود پلید، فاسد و در روایت به میکرب هم شیطان گفته شده است و یکی از نمونههای شیطان همان ابلیس است. در قرآن 88 مرتبه کلمه شیطان و کلمات هم خانواده آن آمده و در اغلب موارد منظور اخلاق فاسدی است که در نهاد بنی نوع بشر به تدریج تکامل مییابد و به صورت (ملکه) خودنمائی میکند که کار به جائی میرسد که انسان را به تدریج به دائره کفر وارد میکند آنگاه میگوید: من از تو بیزارم و از خدا میترسم.
و قال علیهالسلام- و قد مر بقتلی الخوارج یوم النهروان-: (بوسا لکم) دعاء علیهم بالبوس و الفاقه من رحمه الله تعالی (لقد ضرکم من غرکم) و خدعکم، بان تخرجوا عن طاعه الامام (فقیل له علیهالسلام: من غرهم یا امیرالمومنین؟) فقال علیهالسلام: (الشیطان المضل) ای الذی یضل الانسان (و الانفس الاماره بالسوء) ای النفس التی تامر الانسان بالاعمال السیئه (غرتهم) الشیطان و الانفس (بالامانی) ای بانهم ان فعلوا العصیان وصلوا الی امنیاتهم و آمالهم (و فسحت لهم بالمعاصی) ای ارتهم ان العصیان لا باس به کانه شیء فسیح لاضیق فیه (و وعدتهم الاظهار) ای ان یظهرهم و یغلبهم علی من یقاتلهم، موسوسا فی قلوبهم: قاتلوا فانکم الاعلون- قال سبحانه: (فاصبحوا ظاهرین) ای غالبین (فاقتحمت بهم النار) ای ادخلتم فی جهنم.
اللغه: البوس: اتعاسه الشده و الضیق. الاظهار: الغلبه. اقتحمت بهم: ادخلتهم. الشرح: خاطبهم علیهالسلام لیعظ السامعین من جهه و یبین خطاهم من جهه اخری و قد دعا علیهم بالتعاسه و قد تعسوا بمخالفتهم وشق عصا المسلمین و قد بین من غرهم و ان من غرهم لم یکن خارجا عنهم، لم یکن معاویه و ابنالعاص و لکنه الشیطان الذی وسوس فی صدورهم فانحرف بهم سواء السبیل و الانفس الاماره بالسوء و هی لشبهه علقت فی اذهانهم فی قضیه التحکیم فرفعوا شعار التمرد و قالوا لا حکم الا لله ثم اخذت تتحکم العقده فی نفوسهم و تمدهم بالمعصیه و حب الظهور و الاستعلاء فاوردتهم النار …
و چون آن حضرت به جنگ نهروان از کنار کشتگان خوارج گذشت، فرمود: «بدا به حال شما، آن کس که شما را فریب داد، زیانتان زد.» گفته شد: ای امیر المؤمنین چه کسی ایشان را فریب داد؟ فرمود: «شیطان گمراه کننده و نفس به بدی فرمان دهنده که آنان را با آرزوها فریفت و راه را برای گناهان و نافرمانیهاشان گشود، وعده پیروزی به ایشان داد و آنان را به دوزخ درآورد.»
و قال علیهالسلام
وَ قَدْ مَرَّ بِقَتْلَی الْخَوَارِجِ یَوْمَ النَّهْرَوَانِ:
بُؤْساً لَکُمْ لَقَدْ ضَرَّکُمْ مَنْ غَرَّکُمْ،
فَقِیلَ لَهُ مَنْ غَرَّهُمْ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ علیه السلام:
الشَّیْطَانُ الْمُضِلُّ،وَ الْأَنْفُسُ الْأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ،غَرَّتْهُمْ بِالْأَمَانِیِّ،وَ فَسَحَتْ لَهُمْ بِالْمَعَاصِی،وَ وَعَدَتْهُمُ الْإِظْهَارَ فَاقْتَحَمَتْ بِهِمُ النَّارَ.
امام علیه السلام روز جنگ نهروان هنگامی که از کنار کشتگان خوارج میگذشت فرمود:
بدا به حال شما.به یقین کسی که شما را فریب داد به شما ضرر زد.
به امام علیه السلام عرض کردند:ای امیرمؤمنان! چه کسی آنها را فریب داد؟
امام علیه السلام فرمود:
شیطان گمراه کننده و نفس اماره به سوء.آنها را بهوسیله آرزوها فریفتند،راه گناه را بر آنان گشودند،نوید پیروزی به آنها دادند و آنان را به سرعت به جهنم فرستادند. ( .سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر آمده است که نظیر همین کلام را طبری در تاریخ معروف خود و مسعودی در مروج الذهب به صورت مختصرتر و ابناثیر در کتاب کامل آوردهاند.طبری و مسعودی پیش از سیّد رضی میزیستند و ابناثیر پس از او».(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 250) )
سرانجامِ وسوسههای شیطان و نفس امّاره
میدانیم خوارج،گروهی متعصب و خشک و بسیار نادان و احمق بودند.
خود را برترین خلق خدا میپنداشتند و آینده درخشانی به خود نوید میدادند.
آنها در برابر امیرمؤمنان علی علیه السلام قیام کردند و فکر حکومت عراق و تمام بلاد مسلمین را در سر میپروراندند.امام علیه السلام به آنها نصیحت جالب و جامعی کرد بهگونهای که اکثریت آنها از خواب غفلت بیدار شدند و به سوی امام علیه السلام بازگشتند؛ولی اقلیتی به شدت مقاومت کردند و تقریباً همگی به استثنای چند نفر در میدان نبرد نهروان به خاک افتادند.گفتار فوق را امام علیه السلام زمانی بیان کرد که با یاران خود از کنار کشتههای آنها میگذشت،فرمود:«بدا به حال شما،به یقین کسی که شما را فریب داد به شما ضرر زد»؛ (وَ قال علیه السلام وَ قَدْ مَرَّ بِقَتْلَی الْخَوَارِجِ یَوْمَ النَّهْرَوَانِ:بُؤْساً لَکُمْ لَقَدْ ضَرَّکُمْ مَنْ غَرَّکُمْ) .
«بؤس»در اصل به معنای ضرر و شدت است و جمله «بُؤساً لَکُمْ» نفرین درباره خوارج نهروان است که گرفتار شدت و زیان شوند.
«غَرّکم» از ماده«غرور»به معنای فریب است.
در اینجا بعضی از حاضران از امام علیه السلام توضیح خواستند و عرض کردند:چه کسی آنها را فریب داد؟ امام علیه السلام در پاسخ فرمود:«شیطان گمراه کننده و نفس اماره به بدی»؛ (فَقِیلَ لَهُ مَنْ غَرَّهُمْ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ الشَّیْطَانُ الْمُضِلُّ،وَ الْأَنْفُسُ الْأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ) .
آری انسان دو دشمن فریبکار دارد:یکی از برون و دیگری از درون.شیطان از برون و نفس اماره از درون و میدانیم نفوذ شیطان در صورتی است که نفس اماره بر انسان مسلط باشد.همان گونه که قرآن مجید میفرماید: «إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ* إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ» ؛چراکه او،بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل میکنند،تسلطی ندارد.*تسلط او تنها بر کسانی است که او را به سرپرستی خود برگزیدهاند،و آنها که به او (خدا) شرک میورزند (و به فرمان شیطان گردن مینهند)». ( .نحل،آیه 99 و 100 )
بعضی از شارحان،جمله (وَ الْأَنْفُسُ الْأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ) را جمله حالیه گرفتهاند در حالی که هیچ مناسبتی ندارد و بعضی نیز این جمله را با جمله (الشَّیْطَانُ الْمُضِلُّ) مترادف شمردهاند که آن هم کاملاً بیدلیل است.امام علیه السلام اشاره به دو دشمن اصلی انسان کرده که از درون و برون به سراغ او میروند.
سپس امام علیه السلام به طرق نفوذ نفس اماره و شیطان در وجود انسان اشاره کرده و از سه طریق این نفوذ را تبیین میکند و میفرماید:«آنها بهوسیله آرزوهای دراز خوارج نهروان را فریفتند و راه گناه را بر آنان گشودند و نوید پیروزی به آنها دادند و سرانجام آنان را سریعاً به جهنم فرستادند»؛ (غَرَّتْهُمْ بِالْأَمَانِیِّ، وَ فَسَحَتْ لَهُمْ بِالْمَعَاصِی،وَ وَعَدَتْهُمُ الْإِظْهَارَ فَاقْتَحَمَتْ بِهِمُ النَّارَ) .
«فَسَحَتْ» از ماده«فُسحت»به معنای گشایش و «اظْهار» به معنای پشتیبانی و پیروزی است.
«اقتحام» در اصل به معنای ورود در کارهای سخت و هولناک است.سپس به ورود در هر کار دشواری اطلاق شده است.
آنها به گمان اینکه بر امیرمؤمنان علیه السلام و عموم مسلمانان پیروز میشوند و حکومتی مانند هوای نفس خود تشکیل میدهند به مخالفت با امام و پیشوای خود برخاستند و مطابق بسیاری از گنهکاران که استفاده از وسایل نامشروع را برای رسیدن به خواستههای خود مجاز میشمرند به انواع معاصی دست زدند و شیطان و نفس اماره پیوسته به آنها وعده پیروزی میداد؛ولی هیچکدام از خواستههای آنها تحقق نیافت و سرانجام،پیروی از شیطان و نفس اماره آنها را به قهر و غضب الهی گرفتار کرد و روانه جهنم ساخت.
در اینکه ضمیر در«غَرَّتْهُم»و«فَسَحَت»و«وَعَدَتْهُم»و«فَاقْتَحَمَتْ»به چه کسی برمیگردد دو احتمال هست:نخست اینکه به نفس اماره برگردد که نزدیکتر است.دیگر اینکه از باب تغلیب،هم به شیطان مُضلّ و هم به انفس اماره برگردد.این احتمال صحیحتر به نظر میرسد و بسیاری از شارحان نهجالبلاغه همین وجه را انتخاب کردهاند.
هنگامی که تاریخ سیاه و ننگین خوارج را مطالعه میکنیم،گفتار امام علیه السلام در سراسر آن آشکار است.این گروه که زمام اختیار خود را به دست شیطان و هوای نفس سپرده بودند بهظاهر به عبادات و قرائت قرآن اهمیت بسیار میدادند؛ولی از ریختن خون بیگناهان و فساد در میان مسلمین ابا نداشتند و با همین تفکرات واهی به اینجا رسیدند که قتل امام امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز از واجبات است و سرانجام آن حضرت را شهید کردند.
در تاریخ اسلام کمتر جمعیتی به حماقت و گمراهی خوارج دیده شده است، هرچند وهابیهای امروز نیز از بعضی جهات بیشباهت به آنها نیستند.
درباره خوارج و عقاید و اعمال و انحرافات آنها در بحثهای گذشته بهکرار سخن گفتهایم؛از جمله در شرح خطبه 36 (جلد دوم از همین کتاب) بحث مشروحی دراینباره گذشت،چنانکه ذیل خطبه 59 در جلد دوم نیز بحثی داشتیم.
Imām Ali ibn Abū Tālib passed by the Khārijites' dead bodies during the battle of Nahrawān and said: “Woe to you! You have been harmed by the one who deceived you.” He was asked: “O Imām Ali ibn Abū Tālib ! Who deceived them?” He replied: “Satan, the deceiver, and the inner self (nafs) that leads one to evil, deceived them through passions. It made it easy for them to get into sins, promised them victory and eventually hurled them into the Fire.“
وَ قَالَ علیه السلام اتّقُوا معَاَصیَِ اللّهِ فِی الخَلَوَاتِ فَإِنّ الشّاهِدَ هُوَ الحَاکِمُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: از نافرمانی خدا در خلوتها بپرهیزید، زیرا همان که گواه است، داوری کند .
از نافرمانی خدا در نهانها بپرهیزید چه آن که بیننده است هم او داوری کننده است.
بترسید از نافرمانیهای خدا در خلوتها پس بدرستی که گواه همان حکم کننده است
و فرمود (علیه السلام): از نافرمانی خدای در نهانجای بترسید. زیرا آنکه شاهد اعمال است، همو داوری کند.
و آن حضرت فرمود:از نافرمانی خدا در خلوتها پروا کنید، که بیننده همان حکم کننده است .
شروح:
قوله فان الشاهد هو الحاکم ای: ان الذی یشهدک و یحضرک و یعلم احوالک و یطلع علی اسرارک، فانه غدا هو القاضی الذی یحکم، و هو الله تعالی. و قیل: المراد بالشاهد العدل العالم بحالک، فلا حاجه ال یمن یشهد،
(از نافرمانیهای الهی در خلوتها بپرهیزید که ناظر بر گناه، خود حاکم است). امام (علیه السلام) دستور داده تا از نافرمانیهای الهی بترسند، و به وسیلهی قیاس مضمری برحذر داشته است که صغرای آن جملهی: فان الشاهد هو الحاکم است و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر کس که شاهد گناهش، حاکم نیز باشد، باید از او بترسد.
وَ قَالَ علیه السلام اتَّقُوا مَعَاصِیَ اللَّهِ فِی الْخَلَوَاتِ فَإِنَّ الشَّاهِدَ هُوَ الْحَاکِمُ .
إذا کان الشاهد هو الحاکم استغنی عمن یشهد عنده فالإنسان إذن جدیر أن یتقی الله حق تقاته لأنه تعالی الحاکم فیه و هو الشاهد علیه (ا:«فیه». )
(و قال علیهالسلام: اتقوا) بپرهیزید ای بندگان خدا (معاصی الله) از معصیتها و نافرمانیهای خدا (فی الخلوات) در خلوتها (فان الشاهد هو الحاکم) پس به درستی که گواه، حاکم است یعنی آن کسی که شاهد است بر معاصی شما، حاکم است بر شما به جزای آن
و فرمود: بپرهیزید از معاصی خدا در خلوتها که گواه اینجا خود حاکم است. یعنی این حاکم گواه از خارج نمیطلبد تا چون معصیت پنهان باشد گواه اینجا پیدا نگردد، بلکه هم خود گمراه است و هم خود حکمکننده.
و قال علیهالسلام: «اتقوا معاصی الله فی الخلوات، فان الشاهد هو الحاکم.» یعنی و گفت علیهالسلام که بپرهیزید نافرمانی خدا را در اوقات خلوت، زیرا به تحقیق که گواه بر آن خود حاکم است.
المعنی: حذر (علیه السلام) عن ارتکاب المعاصی بانها تقع علی منظر من الله البصیر بکل خافیه و هو الذی یحکم علی العاصی فی یوم الدین، فویل علی مجرم یکون شاهد جرمه هو القاضی نفسه، فهل له سبیل الی البراءه من الجرم و التفصی من المجازاه؟ الترجمه: از خدا بپرهیزید و در نهانی گناه نورزید، زیرا خدا که حاکم بر جرم شما است، خود گواه آنست.
بر حذر باش از گناه نهانی*** که خدا شاهد است و حاکم و قاضی
(الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) (و کل شیء فعلوه فی الزبر و کل صغیر و کبیر مستطر، ( … و یقولون یا ویلتنا مالهذا الکتاب لایغادر صغیره و لا کبیره الا احصاها و وجدوا ما عملوا حاضرا … )، (یستخفون من الناس و لایستخفون من الله و هو معهم اذ یبیتون ما لایرضی من القول و کان الله بما یعملون محیطا)، (یعلم السر و اخفی)، (یعلم خائنه الاعین و ما تخفی الصدور). و مر فی (22) من التوحید قوله (علیه السلام) یعلم عجیج الوحوش فی الفلوات و معاصی العباد فی الخلوات و اختلاف النینان فی البحار الغامرات و تلاطم الماء بالریاح العاصفات. هذا، و فی (المروج): ورد علی الرشید یوما کتاب صاحب البرید بخراسان- و یحیی بن یدیه- یذکر ان الفضل بن یحیی تشاغل بالصید و اللذات عن النظر فی امور الرعیه، فلما قراه رمی به الی یحیی و قال له: اقرا هذا و اکتب الیه کتابا یردعه عن مثل هذا فمد یده الی دواه الرشید و کتب الی الفضل علی ظهر کتاب الرشید: قد انتهی الی الخلیفه ما انت علیه من التشاغل (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) بالصید و مداومه اللذات عن النظر فی امور الرعیه ما انکره فعاود بما هو ازین بک- و کتب اسفله هذه الابیات: انصب نهارا فی طلب العلی و اصبر علی فقد لقاء الحبیب حتی اذا اللیل بدا مقبلا و استترت فیه وجوب العیوب فبادراللیل بماتشتهی فانما اللیل نهارالاریب کم من فتی تحسبه ناسکا یستقبل اللیل بامر عجیب القی علیه اللیل استاره فبات فی لهو و عیش خصیب و لذه الاحمق مکشوفه یسعی بها کل عدو و رقیب فلما ورد الکتاب علی الفضل لم یفارق المسجد نهارا الی ان انصرف عن عمله. فان الشاهد هو الحاکم فی (تاریخ بغداد): قیل لابی العتاهیه: ما الذی صرفک عن قول الغزل الی قول الزهد؟ قال لما قلت: الله بینی و بین مولاتی اهدت لی الصد و الملالات منحتها مهجتی و خالصتی و کان هجرانها مکافاتی هیمنی حبهاو صیرنی احدوثه فی جمیع جاراتی رایت فی المنام فی تلک اللیله کان آتیا اتانی فقال: ما اصبت احدا تدخله بینک و بین عتبه یحکم لک علیها بالمعصیه الا الله تعالی فانتبهت مذعورا و تبت الی الله تعالی من قول الغزل. و فی (مصباح الشیخ): تدعو بعد الوتر بدعاء الحزین: اناجیک یا موجود فی کل مکان لعلک تسمع ندای فقد عظم جرمی و قل حیائی مولای (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) یا مولای ای الاهوال اتذکر و ایها انسی و لو لم یکن الا الموت لکفی کیف و ما بعد الموت اعظم و ادهی مولای یا مولای حتی متی الی متی اقول لک العتبی مره بعد اخری ثم لاتجد عندی صدقا و لاوفاء فیاغوثاه ثم و اغوثاه بک یا الله من هوی قد غلبنی و من دنیا قد تزینت لی و من نفس اماره بالسوء الا ما رحم ربی، مولای ان کنت رحمت مثلی فارحمنی و ان کنت قبلت مثلی فاقبلنی یا قابل السحره اقبلنی یا من لم ازل اتعرف منه الحسنی یا من یغذینی بالنعم صباحا و مساء ارحمنی یوم آتیک فردا شاخصا الیک بصری مقلدا عملی قد تبرا جمیع الخلق منی نعم و ابی و امی و من کان له کدی وسعیی فان لم ترحمنی فمن یرحمنی و من یونس فی القبر وحشتی و من ینطق لسانی اذا خلوت بعملی و سالتنی عما انت اعلم به منی فان قلت نعم فاین المهرب من عدلک و ان قلت لم افعل قلت الم اکن الشاهد علیک فعفوک عفوک یا مولای قبل سرابیل القطران عفوک عفوک یا مولای قبل ان تغل الایدی الی الاعناق یا ارحم الراحمین. هذا، و فی (وزراء الجهشیاری): تنازع الفضل بن الربیع و جعفر بن یحیی یوما بحضره الرشید فقال جعفر للفضل: یالقیط! فقال الفضل للرشید: اشهد، فقال جعفر للرشید: تراه عند من یقیمک هذا الجاهل شاهدا و انت حاکم الحکام.
کل حاکم لابد و ان یعتمد فی حکمه علی امرین: نص من الشارع، و بینه من الخارج کوسیله الی العلم بالمحق و المبطل، و الله سبحانه مصدر النص، و هو بکل شیء علیم سرا کان ام علانیه، و اذن فلا امان من الحساب و العقاب لمن یعصی الله فی الخفاء.
امام علیهالسلام (در ترغیب به دوری از گناهان) فرموده است: از گناهان خدا در پنهانیها (هم) بپرهیزید که گواه خود حکم کننده است (اگر معصیت در پنهان انجام گیرد و گواه نباشد خدا هم گواه است و هم حکم کننده و گواه که حاکم باشد از گواهی دیگری بینیاز است).
عملی را که انسان انجام میدهد زمین ضبط میکند، اشیائی که در گوشه و کنار بودهاند ثبت میکنند، لحظات شبانهروز آنرا عکسبرداری میکنند، امام زمان (علیه السلام) که اعمال هفته را بررسی میکند عمل را مشاهده میکند بالاتر از همه، خدا که فرموده است: (من نسبت به انسان از رگ گردنش به او نزدیکترم) ناظر اعمال انسان است. همین دست و پا، گوش و چشم، اعضاء و جوارح هم به ضرر انسان گواهی میدهند. شهادت میدهند که انسان بوسیله آنها چه کرده است. خدا از مجموع گواهان عمل (شهداء) گواهان تعبیر کرده است.
و قال علیهالسلام: (اتقوا معاصی الله فی الخلوات) جمع خلوه ای اترکوا عصیانه فی السر الخالی من الناس (فان الشاهد) الذی یراکم فی خلواتکم (هو الحاکم) بینکم یوم القیامه، و اذا کان الحاکم لا یخفی علیه شیء من الجریمه، لم یمکن الفرار.
اللغه: الخلوات: جمع الخلوه مکان الاختلاء ای الانفراد. الشرح: تحذیر من ارتکاب المعاصی فی السر و الخفاء لان الله مطلع علیها و مشاهد لها و شاهد علی فعلها و الشاهد هو نفسه الحاکم غدا فهل بعد ذلک مهرب، انک ماخوذ ان لم ترجع الیه و تتوب.
«از نافرمانیهای خدا در خلوتها بپرهیزید که شاهد خود حاکم است.»
هنگامی که شاهد خودش حاکم باشد از اینکه گواهی در حضورش گواهی دهد بی نیاز است، بنابراین شایسته است آدمی از خداوند چنان که شایسته است، پرهیز کند که خداوند متعال خود شاهد و حاکم است.
و قال علیهالسلام
اِتَّقُوا مَعَاصِیَ اللّهِ فِی الْخَلَوَاتِ،فَإِنَّ الشَّاهِدَ هُوَ الْحَاکِمُ.
امام علیه السلام فرمود:
از عصیان خداوند در خلوتگاهها بپرهیزید،چراکه شاهد،
همان حاکم و دادرس است. ( .سند گفتار حکیمانه: تنها منبع دیگری که مرحوم خطیب در مصادر برای این کلام شریف نقل کرده ربیع الابرار زمخشری در باب خیر و صلاح است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 250).اضافه میکنیم که آمُدی در غرر الحکم آن را با تفاوتی که نشانه تفاوت منبع است آورده است.(غرر الحکم،ص 185،ح 3518))
از معاصی پنهانی بپرهیزید
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اشاره میکند که بسیاری عملاً از آن غافلند یا خود را به تغافل میزنند.میفرماید:«از عصیان خداوند در خلوتگاهها بپرهیزید،چراکه شاهد،همان حاکم و دادرس است»؛ (اتَّقُوا مَعَاصِیَ اللّهِ فِی الْخَلَوَاتِ،فَإِنَّ الشَّاهِدَ هُوَ الْحَاکِمُ) .
بسیاری از مردم به خصوص آنهایی که به پاکی و تقوا مشهورند یا موقعیت اجتماعی خاصی دارند از انجام معاصی آشکار پرهیز میکنند؛ولی در خلوتگاه از آن ابا ندارند.امام علیه السلام به اینگونه افراد هشدار میدهد که از عصیان خدا در خلوتگاه نیز به شدت بپرهیزید،زیرا در آنجا نیز خدا شاهد و ناظر آنهاست؛ همان خدایی که افزون بر شاهد و ناظر بودن،حاکم و قاضی نسبت به اعمال آنها نیز هست.
در محاکم معمولی،شاهد و حاکم و مجری حکم،سه فرد متفاوتند؛ممکن است حاکم در شهادت شهود تردید کند یا به دلیل شک در وثاقت آنها،یا احتمال اشتباه درباره آنها به سبب قرائنی که موجب شک و تردید میشود، شهادتشان را نپذیرد؛ولی آنجا که شاهد و حاکم یکی است اینگونه احتمالات راه ندارد.
قرآن مجید نیز در آیات فراوانی روی این مسئله تأکید کرده است.در یک جا درباره کسانی که شبانه جلسات خصوصی تشکیل میدانند و بر ضد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله توطئه میکردند میفرماید: «وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ یُبَیِّتُونَ ما لا یَرْضی مِنَ الْقَوْلِ» ؛ و هنگامی که در مجالس شبانه،سخنانی که خدا راضی نبود میگفتند،خدا با آنها بود». ( .نساء،آیه 108)
نیز در جای دیگر میفرماید: «ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنی مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ إِلاّ هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّ اللّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ» ؛هیچگاه سه نفر با هم نجوا نمیکنند مگر اینکه خدا چهارمین آنهاست،و هیچگاه پنج نفر با هم نجوا نمیکنند مگر اینکه خدا ششمین آنهاست،و نه تعدادی کمتر و نه بیشتر از آن مگر اینکه او همراه آنهاست هرجا که باشند،سپس روز قیامت آنها را از اعمالشان آگاه میسازد،چراکه خدا به هرچیزی داناست!». ( .مجادله،آیه 7 )
در جای دیگر در عبارتی کوتاه و پرمعنا میفرماید: «وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ» ؛ او با شماست هرجا که باشید». ( .حدید،آیه 4)
لقمان حکیم نیز به فرزندش هشدار میدهد و میگوید: «یا بُنَیَّ إِنَّها إِنْ تَکُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّماواتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللّهُ إِنَّ اللّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ» ؛پسرم! اگر به اندازه سنگینی دانه خردلی (کار نیک یا بد) باشد، و در دلِ سنگی یا در (گوشهای از) آسمانها و زمین قرار گیرد،خدا آن را (در قیامت برای حساب) میآورد؛خداوند دقیق و آگاه است!». ( .لقمان،آیه 16)
این تعلیم قرآنی و الهی چنان مسلمانان را تربیت میکند که خلوت و جلوتی برای خود قائل نباشند و همه جا را یکسان بدانند و به این ترتیب از معاصی پنهانی که گاه بسیار خطرناکتر از معاصی آشکار است،بپرهیزند.
این بحث را با حدیثی از امام صادق علیه السلام از کتاب شریف کافی پایان میدهیم.
آن حضرت به یکی از یارانش فرمود:
«خَفِ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ وَ إِنْ کُنْتَ لا تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاکَ فَإِنْ کُنْتَ تَرَی أَنَّهُ لا یَرَاکَ فَقَدْ کَفَرْتَ وَ إِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُ یَرَاکَ ثُمَّ بَرَزْتَ لَهُ بِالْمَعْصِیَةِ فَقَدْ جَعَلْتَهُ مِنْ أَهْوَنِ النَّاظِرِینَ عَلَیْکَ؛ از خدا بترس آنگونه که گویی او را میبینی (که شاهد و ناظر اعمال توست) و اگر تو او را نمیبینی او تو را میبیند.
اگر فکر کنی او تو را نمیبیند کافر شدهای (زیرا علم خدا را محدود شمردهای) و اگر میدانی تو را میبیند؛ولی باز در مقام معصیت او بر میآیی،او را از کمترین بینندگان نسبت به خود قرار دادهای». ( .کافی،ج 2،ص 68،ح 2 ) زیرا از یک نگاه کننده عادی شرم داری اما از خدا شرم نمیکنی که در خلوت گناه میکنی.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Beware of disobeying Allāh in solitude because the Witness (of that situation) is also the Judge.”
وَ قَالَ علیه السلام لَمّا بَلَغَهُ قَتلُ مُحَمّدِ بنِ أَبِی بَکرٍ
إِنّ حُزنَنَا عَلَیهِ عَلَی قَدرِ سُرُورِهِم بِهِ إِلّا أَنّهُم نَقَصُوا بَغِیضاً وَ نَقَصنَا حَبِیباً
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (آنگاه که خبر کشته شدن محمد بن ابی بکر را به او دادند فرمود) همانا اندوه ما بر شهادت او، به اندازه شادی شامیان است، جز آن که از آنان یک دشمن، و از ما یک دوست کم شد .
[و چون خبر کشته شدن محمد پسر ابو بکر بدو رسید فرمود:] اندوه ما بدو همچند شادمانی آنهاست، جز که از آنان دشمنی کاست و از کنار ما دوستی برخاست.
و فرمود وقتی که رسید باو کشته شدن محمد بن ابی بکر بدرستی که اندوه ما بر او بر مقدار شادی ایشان بود باو مگر این که ایشان کم کرده شدند در دشمنی یکی و کم کرده شدیم ما بیک دوست
چون خبر قتل محمد بن ابی بکر (رضی الله عنه) به او رسید، فرمود:
اندوه ما در کشته شدن او، به قدر شادمانی آنهاست، جز آنکه، آنها از دشمنی رستند و ما دوستی محبوب را از دست دادیم.
وقتی خبر شهادت محمّد بن ابو بکر به او رسید،آن حضرت فرمود:اندوه ما بر او به اندازه خوشحالی دشمنان به اوست،با این تفاوت که آنها دشمنی را از دست دادند، و ما دوستی را .
شروح:
ثم ذکر شده حزنه علی قتل محمد بن ابیبکر، و ان مقداره لشده فرح معاویه و اصحابه بذلک. و قوله: الا انهم هذا الاستثناء بمنزله قولهم: نعم الرجل فلان الا انه شجاع.
ای علی قتله قدر سرورهم به ای بقتله، الا انهم: الا هاهنا بمعنی لکن او سوی، و محمد هذا کان ربیب امیرالمومنین، و قد تزوج امیرالمومنین بامه و محمد طفل فرباه امیرالمومنین.
وقتی که خبر کشته شدن محمد بن ابیبکر به امام (علیه السلام) رسید، فرمود: (غم ما بر کشته شدن او به اندازهی شادی دشمنان اوست، با این تفاوت که ایشان دشمنی را از دست دادند و من دوستی را). قبلا موقعیت محمد بن ابیبکر را در نزد امام به تفصیل گفتهایم: عبارت: فان حزننا علیه علی قدر سرورهم به یعنی: به جهت فقدان او: مقصود امام (علیه السلام) آن است که شدت این دو با هم متناسب است، و به تفاوت بین ارزش آنچه از دشمنانش کاسته شده و آنچه از خود وی کاسته شده، اشاره کرده است، به منظور اظهار غم و درد از فقدان او.
وَ قَالَ علیه السلام لَمَّا بَلَغَهُ قَتْلُ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ [ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ ]
إِنَّ حُزْنَنَا عَلَیْهِ عَلَی قَدْرِ سُرُورِهِمْ بِهِ إِلاَّ أَنَّهُمْ نَقَصُوا [نُقِصُوا]
بَغِیضاً وَ نَقَصْنَا [نُقِصْنَا]
حَبِیباً .
قد تقدم ذکر مقتل محمد بن أبی بکر رضی الله عنه و قال ع إن حزننا به فی العظم علی قدر فرحهم به و لکن وقع التفاوت بیننا و بینهم من وجه آخر و هو أنا نقصنا حبیبا إلینا و أما هم فنقصوا بغیضا إلیهم.
فإن قلت کیف نقصوا و معلوم أن أهل الشام ما نقصوا بقتل محمد شیئا لأنه لیس فی عددهم.
قلت لما کان أهل الشام یعدون فی کل وقت أعداءهم و بغضاءهم من أهل العراق و صار ذلک العدد معلوما عندهم محصور الکمیة نقصوا بقتل محمد من ذلک العدد واحدا فإن النقص لیس من عدد أصحابهم بل من عدد أعدائهم الذین کانوا یتربصون بهم الدوائر و یتمنون لهم الخطوب و الأحداث کأنه یقول استراحوا من واحد من جملة جماعة کانوا ینتظرون موتهم
(و قال علیهالسلام) و فرمود آن حضرت (لما بلغه) وقتی که رسید به او (قتل محمد بن ابیبکر رضی الله عنه) کشته شدن محمد بن ابیبکر (ان حزننا علیه) به درستی که اندوه ما بر قتل او (علی قدر سرورهم به) بر مقدار شادی قاتلان او است به قتل او (الا انهم) لیکن این قدر هست که ایشان (نقصوا بغیضا) کم کرده شدهاند از دشمنی. یعنی یکی از دشمنان ایشان کم شد (و نقصنا حبیبا) و کم کرده شدیم از دوستی. یعنی یک دوست ما کم شد
و فرمود وقتی که به او رسید کشته شدن محمد بن ابیبکر در مصر بر دست لشکر معاویه به تحقیق حزن ما بر او به مقدار سرور ایشان است به او. یعنی بر قتل او الا اینکه از ایشان کم شده است به بغیضی یعنی دشمن داشته شدهای و از ما حبیبی.
و قال علیهالسلام، لما بلغه قتل محمد بن ابیبکر: «ان حزننا علیه علی قدر سرورهم به، الا انهم نقصوا بغیضا و نقصنا حبیبا.» یعنی و گفت علیهالسلام در هنگامی که رسید به او (خبر) کشته شدن محمد پسر ابیبکر که به تحقیق که اندوه ما به مقدار شادی ایشان است به کشتن او، مگر اینکه از ایشان کم کرده شد دشمنی و از ما کم کرده شد دوستی.
المعنی: نبه (علیه السلام) الی عظیم قدر محمد فی اصحابه و انصاره، و عظمه تاثیره فی رد مخالفیه و اعدائه، فانه کان بمکان من الاخلاص بحضرته، و بموقع عال فی قلوب المسلمین لمکانته من ابیه ابیبکر فکان قتله فت فی عضد علی (علیه السلام) و نصر مبین لاعدائه فقال (علیه السلام): ان حزننا علیه یساوی فرح اعدائنا بقتله، فانهم نقصوا بغیضا موثرا لهم، و نقصنا حبیبا وفیا لنا. الترجمه: چون خبر کشته شدن محمد بن ابیبکر به آن حضرت رسید فرمود: اندوه بر او به اندازه شادی دشمنان ما است از خبر کشته شدن او، جز اینکه آنان را دشمنی کم شد و ما را دوستی از دست شد.
اقول: هکذا فی (المصریه)، و زاد (ابن میثم) بعد (محمد بن ابیبکر) رضوان الله علیه و کذا (ابن ابیالحدید). و کیف کان فرواه المدائنی و الطبری، فقالا: قدم الحجاج بن غزیه الانصاری من مصر علی علی (علیه السلام) فحدثه بما رای و عاین و بهلاک محمد، و قدم علیه عبدالرحمن بن شیب الفزاری- و کان قد عینه بالشام- و حدثه انه لم یخرج من الشام حتی قدمت البشراء من قبل عمرو بن العاص تتری یتبع بعضها بعضا بفتح مصر، و قتل محمد بن ابیبکر، و حتی آذن بقتله علی (الفصل الثانی و العشرون- فی اولیائه (علیه السلام) و اعدائه) المنبر، و قال: قلما رایت قوما قط اسر و لا سرورا قط اظهر من سرور رایته بالشام حین اتاهم هلاک محمد بن ابیبکر. فقال علی (علیه السلام): اما ان حزننا علیه علی قدر سرورهم به لا بل یزید اضعافا، و حرن علیه حتی روی ذلک فی وجهه و تبین فیه. ان حزننا ملیه علی قدر سرورهم به قال الشاعر: من کان مسرورا بمقتل مالک فلیات نسوتنا بوجه نهار قال المسعودی: بلغ علیا (علیه السلام) قتل محمد و سرور معاویه به، فقال: جزعنا علیه علی قدر سرورهم، و ما جزعت علی هالک منذ دخلت هذه الحرب جزعی علیه، کان لی ربیبا و کنت اعده ولدا- الی ان قال- و علی مثله نحزن، و عند الله نحتسبه. و روی هیثم ان اسماء بنت عمیس لما جاءها نعی محمد ابنها و ما صنع به قامت الی مسجدها، و کظمت غیظها حتی تشخبت دما. و فی (تذکره سبط ابن الجوزی): لما بلغ امحبیبه قتل محمد و تحریقه شوت کبشا و بعثت به الی عائشه تشفیا بقتل محمد بطلب دم عثمان، فقالت: قاتل الله ابنه العاهره، و الله لا اکلت شواء ابدا. الا انهم نقصوا بغیضا و نقصنا حبیباه نقص یاتی لازما و متعدیا و هنا متعد. روی عن کثیر النوا ان ابابکر خرج فی حیاه النبی (صلی الله علیه و آله) فی غزاه، فرات (الفصل الثانی و العشرون- فی اولیائه (علیه السلام) و اعدائه) اسماء بنت عمیس- و هی تحته- کان ابابکر متخضب راسه و لحیته و علیه ثیاب بیض، فجاءت الی عائشه، فاخبرتها، فبکت و قالت: ان صدقت رویاک فقد قتل ابوبکر خضابه دمه و ثیابه اکفانه، فدخل النبی (صلی الله علیه و آله) و عائشه تبکی، فقال: ما ابکاها؟ فقالوا: اسماء ذکرت رویا راتها لابیبکر. فقال: لیس کما عبرت عائشه، یرجع ابوبکر صالحا، فتحمل منه اسماء بغلام تسمیه محمدا یجعله الله غیظا علی الکافرین و المنافقین. هذا، و قیل ان زیادا قال لابیالاسود: کیف انت فی حب علی، قال: کما انت فی حب معاویه، الا انی اطلب به الدار الاخره، و انت تطلب به حطام الدنیا، و مثلنا کما قال عمرو بن معدیکرب: خلیطان مختلف شاننا احب العلاء و یهوی السمن احب دماء بنیمالک وراق المعلی بیاض اللبن و فی (المعجم): لما مات اسحاق الموصلی و بلغ المتوکل نعیه غمه و حزن علیه و قال: ذهب صدر عظیم من جمال الملک و بهائه و زینته، ثم نعی الیه بعده احمد بن عیسی بن زید بن علی بن الحسین بن علی (علیه السلام) فقال: تکافات الحالان قام الفرح- بوفاه احمد و ما کنت آمن و ثبته علی- مقام الفجیعه باسحاق. و فی (الکامل) فی سنه (502): اصطلح عامه بغداد السنه و الشیعه، و السبب ان السلطان محمد السلجوقی لما قتل ملک العرب صدقه- و کان یتشیع هو و اهل بیته- خاف شیعه بغداد اهل کرخهم و غیرهم، فشنع اهل السنه علیهم بانهم نالهم غم و هم لقتله، فخاف الشیعه و اغضوا علی سماع هذا و لم یزالوا خائفین الی ان دخل شعبان، فتجهز السنه لزیاره قبر مصعب (الفصل الثانی و العشرون- فی اولیائه (علیه السلام) و اعدائه) و اتفقوا علی ان یجعلوا طریقهم فی الکرخ، فاظهروا ذلک و اتفق رای اهل الکرخ علی ترک معارضتهم و کانوا قبل یمنعونهم. و لما مات محمد بن محمد بن النعمان المفید عقدت الناصبه مجلس سرور لوفاته، لانه کان شیع کثیرا من اهل السنه و بصرهم، حتی قال الخطیب الناصبی: ملک به خلق کثیر الی ان اراح الله المسلمین منه فی سنه (413)، فجلس ابن النقیب للتهنئه بموته و قال: ما ابالی ای وقت مت بعد ان شاهدت موته. و روی (الطبرسی) ان الحجه (علیه السلام) قال فی موته: لا صوت الناعی بفقدک انه یوم علی آل الرسول عظیم و کان رحمه الله لم یعلم بعد هشام بن الحکم اذب عن المذهب منه. و قال ربیعه الاسدی فی ابنه ذواب: ان یقتلوک فقد هتکت بیوتهم بعتیبه بن الحارث بن شهاب باحبهم فقدا علی اعدائه و اشدهم فقدا علی الاصحاب هذا، و فی عنوان (8) من فصل الغارات عنه (علیه السلام): بلا ذم لمحمد بن ابیبکر، فلقد کان الی حبیبا و کان لی ربیبا. ایضا: و محمد بن ابیبکر رحمه الله قد استشهد، فعند الله نحتسبه ولدا ناصحا و عاملا کادحا و سیفا قاطعا و رکنا دافعا. و فی عنوان (9) منه کتابه (علیه السلام) الی ابن عباس بعد مقتله.
اذا کان موت الابرار یحزن المتقین فمن الطبیعی ان یسر المنافقین. و فی الرساله 34 اثنی الامام عی محمد بن ابیبکر لما بلغه قتله، و وصفه بانه کان ولدا ناصحا، و عاملا کادحا، و سیفا قاطعا. و سبق الکلام عنه و عن مقتله فی ج 3 ص 542.
هنگامی که خبر کشته شدن محمد ابن ابیبکر رضیالله عنه (به دست لشگر معاویه در مصر) به امام علیهالسلام رسید (درباره تاسف و اندوه بر او) فرمود: اندوه ما بر او به اندازه شادی ایشان است به (کشته شدن) او (بسیاری اندوه ما و افزونی شادی آنها درباره او برابر است) ولی (تفاوت بین ما و آنها آن است که) ایشان دشمنی را کم کردند و ما دوستی را از دست دادیم.
اسماء بنت عمیس اول زن جعفر بن ابیطالب بود وقتی جعفر به شهادت رسید همسر ابوبکر گردید و فرزندی از وی آورد که نامش را محمد گذاشت، وقتی ابوبکر از دنیا رفت امام علی (علیه السلام) با اسماء ازداوج فرمود، در نتیجه محمد در دامن امام (علیه السلام) رشد پیدا کرد. بارها علی (علیه السلام) میفرمود: محمد از نطفه ابوبکر است و تربیت شده من. محمد در جنگ جمل و صفین از یاران وفادار امام (علیه السلام) بود و پس از صفین به استانداری مصر انتخاب و رهسپار مصر گردید. معاویه برای تسخیر مصر سپاهی به فرماندهی عمرو بن عاص و معاویه بن خدیج گسیل داشت. در این جنگ محمد با لب تشنه بدست معاویه به شهادت رسید و بدنش را در پوست الاغ کرده آتش زدند. وقتی خبر قتل محمد به مادرش رسید از شدت ناراحتی از پستانهایش خون میچکید و امام (علیه السلام) از قتل محمد سخت برآشفت و در مرگ وی اندهگین بود و کلمات بالا را بیان فرمود. امام (علیه السلام) وقتی شنید برنامه استانداری مصر را که برای محمد نوشته بود بدست معاویه افتاده سخت آشفتهتر شده ناراحت شد که نکتههای آموزنده که برای حفظ حکومت و ریاست لازم است در اختیار معاویه قرار گرفته و در راه ظلم و ادامه ستمگری خود از آنها استفاده میکند.
و قال علیهالسلام- لما بلغه قتل محمد بن ابیبکر- (علی ید معاویه عند امارته لمصر): (ان حزننا علیه) ای علی محمد (علی قدر سرورهم) ای سرور معاویه و ربعه (به) ای بقتله (الا انهم نقطوا بغیضا) ای فقدوا شخصا کانوا یبغضونه (و نقصنا حبیبا) ای شخصا کنا نحبه.
اللغه: البغیض: الشدید البغض. الشرح: کان سرور معاویه و اصحابه بمقتل محمد بن ابیبکر عظیما لانه ساعد علی و حبیبه و ربیبه و لذا کان حزن الامام عظیما جدا و عبر عنه بمقدار فرحهم لشده فرحهم و شده حزنه ثم قال: الا انهم فقدوا مبغضا لهم و فقدنا حبیبا لنا و فرق کبیر بین الفقدین و بین الحزن و الفرح …
«چون خبر کشته شدن محمد بن ابی بکر که خدایش از او خشنود باد، به آن حضرت رسید فرمود: همانا اندوه ما بر او به اندازه شادی ایشان است، جز آنکه ایشان را دشمنی کاسته شد و ما را دوستی.»
و قال علیهالسلام
لَمّا بَلَغَهُ قَتْلُ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِیبَکْرٍ:
إِنَّ حُزْنَنَا عَلَیْهِ عَلَی قَدْرِ سُرُورِهِمْ بِهِ،إِلَّا أَنَّهُمْ نَقَصُوا بَغِیضاً
وَ نَقَصْنَا حَبِیباً.
هنگامی که خبر شهادت محمد بن ابیبکر به امام علیه السلام رسید، فرمود:
اندوه ما بر او بهاندازه شادی شامیان است،زیرا آنها دشمن بزرگی را از دست دادهاند و ما دوست بزرگی را. ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله میگوید:این کلام پرمعنا را عدهای از امام علیه السلام نقل کردهاند (که همه قبل از مرحوم سیّد رضی میزیستهاند) از جمله طبری در تاریخ خود در حوادث سال 38 و ابن هلال ثقفی در کتاب خود به نام الغارات بنابر آنچه ابن ابی الحدید در شرح خود و زبیر بن بکار در کتاب الموفقیات نقل کردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 251) )
اندوه ما و شادی دشمنان
در تاریخ طبری و همچنین کتاب الغارات ابن هلال ثقفی شأن ورودی برای این سخن ذکر شده و آن اینکه یکی از مأموران اطلاعاتی امیرمؤمنان علی علیه السلام در شام به نام«عبد الرحمان بن شبیب فزاری»خدمت امام علیه السلام آمد و گفت:هرگز جمعیتی را آنقدر خوشحال ندیدم که مردم شام را به هنگام آگاه شدن از شهادت محمد بن ابیبکر خوشحال دید.این مسئله به قدری برای آنها مهم بود که از فراز منبر به اطلاع عموم رساندند.در اینجا بود که امام علیه السلام فرمود:«اندوه ما بر او بهاندازه شادی شامیان است،زیرا آنها دشمن بزرگی را از دست دادهاند و ما دوست بزرگی را»؛ (قَالَ علیه السلام:لَمّا بَلَغَهُ قَتْلُ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِیبَکْرٍ:إِنَّ حُزْنَنَا عَلَیْهِ عَلَی قَدْرِ سُرُورِهِمْ بِهِ،إِلَّا أَنَّهُمْ نَقَصُوا بَغِیضاً وَ نَقَصْنَا حَبِیباً) .
همانگونه که در شرح خطبه 68 در جلد سوم این کتاب آوردهایم،معاویه بعد از جنگ صفین احساس نیرو و توان تازهای کرد و به فکر تسخیر مصر که مرکز مهمی بود افتاد.در آن موقع محمد بن ابیبکر از طرف امیرمؤمنان علی علیه السلام در آنجا حکومت میکرد.معاویه فرمان حکومت مصر را به نام عمرو عاص نوشت و او را با گروه عظیمی از سربازان به بهانه خونخواهی عثمان به مصر فرستاد.
محمد بن ابیبکر به مقابله برخاست و یارانش ضربات سنگینی بر لشکر عمرو عاص وارد کردند؛اما سرانجام شکست خوردند و از اطراف محمد پراکنده شدند.محمد چون خود را تنها دید مخفی شد؛ولی شخص خونخواری به نام معاویه بن خدیج از طرف عمرو عاص مأمور پیدا کردن او شد.هنگامی که او را پیدا کرد به طرز بسیار شقاوتمندانهای او را شهید کرد و سرش را از تن جدا نمود و جسد او را به طرز فجیعی آتش زد.هنگامی که خبر شهادت او به امیرمؤمنان علی علیه السلام رسید بسیار اندوهگین شد،زیرا محمد بن ابیبکر مردی بسیار مخلص، شجاع و کارآمد و از جمله وفاداران جدی آن حضرت بود و به همین دلیل امام علیه السلام او را برای حکومت مصر که منطقه بسیار مهمی بود برگزید.
از داستان شهادت محمد بن ابیبکر که در تواریخ از جمله تاریخ طبری در حوادث سال 38 نقل شده به خوبی استفاده میشود که دشمنان امیر مؤمنان علی علیه السلام یعنی معاویه و دستیارانش چه افراد ظالم و ستمگر و خونخواری بودند که به هیچ حکم اسلامی و اخلاق انسانی تن نمیدادند و مرتکب جنایاتی میشدند که در تاریخ سابقه نداشت.این در حالی بود که محمد بن ابیبکر، فرزند خلیفه اول بود و آنها دم از وفاداری به خلیفه اول میزدند؛اما به طرزی او را شهید کردند که بدتر از آن تصور نمیشد. ( .برای توضیح بیشتر به تاریخ طبری،ج 4،ص 77 به بعد در حوادث سنه 38 (طبع بیروت،مؤسسه اعلمی) مراجعه شود )
از نکات قابل ملاحظه درباره محمد بن ابیبکر این است که او ربیب امیرمؤمنان علی علیه السلام بود؛یعنی فرزند همسرش از شوهر دیگر،زیرا«اسماء بنت عمیس»،نخست همسر جعفر بن ابیطالب بود و بعد از جعفر به همسری ابوبکر درآمد و بعد از ابوبکر روی علاقهای که به امیر مؤمنان علی علیه السلام داشت به همسری آن حضرت درآمد و محمد فرزند ابوبکر تحت تکفل امیرمؤمنان علی علیه السلام و در خانه او پرورش یافت و از علاقهمندان مخلص آن حضرت بود.او در حجة الوداع سال دهم هجری تولد یافت و در مصر در حالی که بیست و هشت سال بیشتر از عمرش نمیگذشت شربت شهادت نوشید.او از یاران خاص و عاشقان امیرمؤمنان علی علیه السلام بود و بعضی او را از حواریون آن حضرت شمردهاند.
شگفت آنکه وقتی محمد بن ابیبکر به شهادت رسید و حتی جسد او را سوزاندند«ام حبیبه»(دختر ابوسفیان و همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله) گوسفندی بریان کرد و برای عایشه فرستاد و از شهادت محمّد ابراز خوشحالی کرد و به گمان خود آن را تلافی خون عثمان دانست که به پندار او به دست محمد بن ابیبکر یا با کمک او ریخته شده بود.عایشه گفت:خدا این دختر زن بدکار (اشاره به هند، همسر ابوسفیان است) را به قتل برساند.به خدا سوگند من بعد از این هرگز از گوسفند بریان استفاده نخواهم کرد.
این سخن را«سبط بن جوزی»در کتاب تذکرة الخواص (مطابق نقل مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود ذیل حکمت مورد بحث) آورده و نشان میدهد آنچه بعضی میگویند که به هنگام لعن بنیامیه بهطور عموم،باید امثال ام حبیبه را استثنا کرد،وجهی ندارد و طبق این روایت او نیز استحقاق این لعن را داشته است.امیدواریم که این روایت صحیحه نباشد.
When the news of the killing of Muhammed ibn Abu Bakr reached Imām Ali ibn Abū Tālib, he said: “Our grief over him is as great as their (the enemy's) joy except they have lost an enemy, whereas we have lost a friend.“
In the year 38 A.H./658 A.D., Mu'āwiyah sent 'Amr ibn al-'Ās to Egypt with a large force. 'Amr ibn al-'Ās called on Mu'āwiyah ibn Hudayj to help him. They brought together 'Othmān's supporters and waged a war against Muhammed ibn Abū Bakr (son of caliph Abū Bakr), capturing him. Mu'āwiyah ibn Hudayj beheaded him. Stuffing his body in the belly of a dead ass, he burnt his corpse... Muhammed was at that time twenty-eight years old. It is reported that when the news of this tragedy reached his mother, she fell onto a great rage and indignation. His paternal sister, Mother of the Faithful 'A'isha, took a vow that, as long as she lived, she would never eat roasted meat. Since then, she used to curse Mu'āwiyah ibn Abū Sufyān, `Amr ibn al-'Ās and Mu'āwiyah ibn Hudayj after every prayer she performed...
When Imām Ali ibn Abū Tālib heard the news of Muhammed's martyrdom, he became immensely sad. He wrote in a very somber language to Ibn Abbās, who was then in Basra, about the tragic death of Muhammed ibn Abū Bakr.
Hearing the news of Muhammed's martyrdom, Ibn Abbās came from Basra to Kūfa to offer his condolences to Imām Ali ibn Abū Tālib
One of the official informers of Imam Ali ibn Abū Tālib came from Syria and said: “O Imām Ali ibn Abū Tālib ket! When the news of Muhammed's murder reached Mu'āwiyah, he went to the pulpit and praised the group that took part in killing him. The people of Syria rejoiced so much at hearing the news that I had never before seen them in such an elated mood.” It was then that Imām Ali ibn Abū Tālib uttered the above statement. He further said that although Muhammed was his step-son, he was like his own son, as we read in the classic references written by these recognized authorities: at-Tabari, Vol. 1, pp. 3400 - 3414; Ibn al-Athīr, Vol. 3, pp. 352 - 359; Ibn Kathīr, Vol. 7, pp. 313 - 317; Abul-Fidā’, Vol. 1, p. 179; Ibn Abul-Hadīd, Vol. 6, pp. 82 - 100; Ibn Khaldūn, Vol. 2, part 2, pp. 181 - 182; Al-Istī'āb, Vol. 3, pp. 366 - 67; Ibn Hajar, Al-Isāba, Vol. 3, pp. 472 - 473; Al-Ghārāt, athThaqafi, Vol. 1, pp. 276 – 322 and the author of Tārīkh al-Khamīs, Vol. 2, pp. 238 - 239.
We have written before above a brief biography of Muhammed ibn Abū Bakr.
وَ قَالَ علیه السلام العُمُرُ ألّذِی أَعذَرَ اللّهُ فِیهِ إِلَی ابنِ آدَمَ سِتّونَ سَنَةً
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: عمری که خدا از فرزند آدم پوزش را میپذیرد شصت سال است .
سالیانی که پسر آدم در آن نزد خدا- از پیروی هوا- معذور است، شصت سال است.
عمری را که عذر را ظاهر ساخت در آن خدای تعالی یعنی مهلت داد بسوی فرزند آدم برای تحصیل طاعت
و فرمود (علیه السلام): مدت عمری که خداوند عذر فرزند آدم را در آن می پذیرد، شصت سال است.
و آن حضرت فرمود:عمری که خداوند فرزند آدم را در آن معذور داشته شصت سال است .
شروح:
و ذلک لان صاحب الستین، قد جاوز عقبه الصبی و الشباب، و الکهوله، و هو فی سن الشیخوخه، و ما بعد ذلک الارذل العمر.
(عمری که خداوند بهانهی فرزند آدم را در آن میپذیرد، همان شصت سال است.) اعذر الیه: بهانهی او را پذیرفت، اعذار الله الیه یعنی: او را تا مدت معین که امکان کسب توشه را برای روز قیامت است، مهلت داده است، زیرا پس از شصت سال، قوای نفسانی و جسمانی کاسته میشود، و ناتوان از عمل میشود. پس هر کس به آن حد از عمر برسد و کوتاهی کند جای سرزنش دارد و بهانهای در پیشگاه خداوند ندارد.
وَ قَالَ ع:اَلْعُمُرُ الَّذِی أَعْذَرَ اللَّهُ فِیهِ إِلَی ابْنِ آدَمَ سِتُّونَ سَنَةً .
أعذر الله فیه أی سوغ لابن آدم أن یعتذر یعنی أن ما قبل الستین هی أیام الصبا و الشبیبة و الکهولة و قد یمکن أن یعذر الإنسان فیه علی اتباع هوی النفس لغلبة الشهوة و شرة الحداثة فإذا تجاوز الستین دخل فی سن الشیخوخة و ذهبت عنه غلواء شرته فلا عذر له فی الجهل.
و قد قالت الشعراء نحو هذا المعنی فی دون هذه السن التی عینها ع.
و قال بعضهم إذا ما المرء قصر ثم مرت
(و قال علیهالسلام: العمر الذی اعذر الله فیه) عمری که عذر آورد خدای تعالی در او (الی ابن ادم) به سوی پسر آدم (ستون سنه) شصت سال است. مراد به اعذار خدا، امهال او است بنده را در مدتی که مظنه تحصیل زاد یوم معاد باشد. یعنی عمری که در او ملهت داد خدای تعالی بنده را به تحصیل زاد تقوا و اکتساب طاعات، شصت سال است. زیرا که بعد از شصت سالگی ضعیف میشود قوای نفسانیه و بدنیه و کلال پیدا میکند از عمل. پس هر که تقصیر کرد در ما بین شصت سالگی، لوم بر او متوجه میشود و منقطع میگرد حجت او به اعتذار.
فرمود عمری که عذر خود خواسته است خدای سبحانه در آن به سوی آدمیان شصت سال است پس هر که شصت سال عمر یافت و امر خویش در آن مدت با خدا به اصلاح نیاورد، و توشه آن سرای مهیا نکرده از جهان برفت عذر او نپذیرند که عذر از او خواسته باشند، و حجت بر او تمام شده که او مدت دراز و مهلت فراخ یافت و به طاعت و معذرت نشتافت
و قال علیهالسلام: «العمر الذی اعذر الله فیه الی ابن آدم ستون سنه.» یعنی و گفت علیهالسلام آن عمر آنچنانی که سلب عذر کرده است خدا در آن از برای ولد آدم، یعنی مجال عذر از برای او وانگذاشته است در فرمان بردن شصت سال است.
اللغه: (اعذر الله فیه): اتاه بالعذر، سوغ لابن آدم ان یعتذر. المعنی: علی ما فی الشرح المعتزلی: یعنی ان ماقبل الستین هی ایام الصبا و الشبیبه و الکهوله، و قد یمکن ان یعذر الانسان فیه علی اتباع هوی النفس لغلبه الشهوه و شره الحداثه، فاذا تجاوز الستین دخل فی سن الشیخوخه و ذهبت عنه غلواء شرته فلا عذر له فی الجهل. اقول: و الظاهر ان المراد شمول المغفرهِللمعاصی دون الستین، فاذا تجاوز عنه کان المواخذه اشد الترجمه: عمری که خداوند آدمیزاد را در آن عذرپذیر است تا شصت سال است.
عذر گنه خویش طلب کن ز خداوند*** تا شصت نشد عمر تو عذر تو پذیرد
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: فی (الطبری) لما قتل الحسین علیهالسلام و رجع ابن زیاد من معسکره بالنخیله، رات الشیعه انها قد اخطات خطا کبیرا بدعائهم الحسین علیهالسلام الی النصره و ترکهم اجابته و مقتله الی جانبهم لم ینصروه، و راوا انه لا یغسل عارهم و الاثم عنهم فی مقتله الا بقتل من قتله او القتل فیه ففزعوا بالکوفه الی خمسه نفر من رووس الشیعه: سلیمان بن صرد الخزاعی- و کانت له صحبه - و الی المسیب بن نجبه الفزاری- و کان من خیار اصحاب علی علیهالسلام- و الی عبدالله بن سعید بن نفیل الازدی و الی عبدالله بن والی التیمی و الی رفاعه بن شداد البجلی، فاجتمعوا فی منزل سلیمان فبدا المسیب فقال: قد ابتلینا بطول العمر و التعرض لانواع الفتن فنرغب الی ربنا ان لایجعلنا ممن یقول له غدا (او لم نعمرکم ما یتذکر فیه من تذکر و جاءکم النذیر) و ان امیر المومنین علیهالسلام قال: العمر الذی اعذر الله فیه الی ابن آدم ستون سنه … و فی (تاریخ بغداد): نظر العباس بن الفضل بن الربیع فی المرآه فنظر الی شیبه فی لحیته فقال: اهلا بواحده للشیب وافده تنعی الشباب و تنهانا عن الغزل جاءت لتنذرنا ترحال لذتنا عن الشباب و شیبا غیر مرتحل (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) قد یعذرالمرء مادامت شبیبته و لیس یعذر معذور کمکتهل و فی (شعراء ابن قتیبه) قال الاقیشر: اذا المرء او فی الاربعین و لم یکن له دون ما یاتی حیاء و لاستر فدعه و لا تنفس علیه الذی اتی و ان جر ارسان الحیاه له الدهر هذا، و روی (الخصال) عن الصادق علیهالسلام قال: ان العبد لفی فسحه من امره ما بینه و بین اربعین سنه، فاذا بلغه اوحی الله تعالی الی ملائکته انی قد عمرت عبدی عمرا و قد طال، فغلظا و شددا و تحفظا و اکتبا علیه قلیل عمله و کثیره و صغیره و کبیره. و قال الباقر علیهالسلام: اذا اتت علی العبد اربعون سنه قیل له: خذ حذرک فانک غیر معذور، و لیس ابن اربعین احق بالعذر من ابن عشرین سنه، فان الذی یطلبهما واحد و لیس عنهما براقد، فاعمل لما امامک من الهول ودع عنک فضول القول. و فی (بدیع ابن المعتز): کان رجل من اهل الادب له اصحاب یشرب معهم و ینادمهم، فدعوه فلم یجبهم فقالوا: ما منعک؟ قال: دخلت البارحه فی الاربعین و انا استحی من سنی. و روی ایضا عن الصادق علیهالسلام فی قوله تعالی (اولم نعمرکم ما یتذکر فیه من تذکر) انه توبیخ لابن ثمانی عشره سنه. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) هذا و فی (کتاب سیبویه) عن الخلیل سمع اعرابیا یقول: اذا بلغ الرجل الستین فایاه و ایا الشواب- بالجر.
ابدا لا عذر لمن یتجرا علی الحرام و معصیه الله، لا بعد الستین و لا قبلها.. و ما اراد الامام بقوله هذا الا توبیخ العاصی اذا بلغ الستین.. و ان تعلل قبلها بالهوی و الشباب فبماذا یتعلل بعد ان وهن العظم، و اشتعل الراس شیبا؟ قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): ان الله تعالی ینظر فی وجه الشیخ صباحا و مساء و یقول له: کبرت سنک، و دق عظمک، و رق جلدک، و قرب اجلک، و حان قدومک علی فاستح منی.
… ابن آدم ستون سنه: ان کان یعتذر ابنآدم فیما قبل الستین بغلبه الهوی علیه و تملک القوی الجسمانیه لعقله فلا عذر له بعد الستین اذا اتبع الهوی و مال الی الشهوه لضعف القوی و قرب الاجل
امام علیهالسلام (درباره پذیرفتن بهانه) فرموده است: عمر و زندگی که خداوند عدز و بهانه پسر آدم را در آن میپذیرد شصت سال است (هر گاه شخص پیش از شصت سالگی به غلبه خواهش نفس بر خود و تسلط قوای جسمانیه بر عقلش عذر بیاورد بعد از شصت سالگی با از دست دادن قوا و نزدیک شدن اجل هر گاه از هوای نفس پیروی نماید عذرش پذیرفته نیست).
دوران نوجوانی انسان به عوارض آن گرفتار میشود و کارهای بچهگانه انجام میدهد در دوران جوانی اسیر غرور میگردد و به اصطلاح کارهای جاهلان را تکرار میکند پس از چهل سال تا حدود شصت سال که دوران کهولت است انسان در اثر مغرور بودن به مال و ثروت و فرزند باز هم به گناه ممکن است آلوده گردد، آنگاه که به شصت سالگی رسید و تمام نیروهای او کاهیده شده هرگاه باز هم به مرض غرور گرفتار گردیده و به گناه آلوده شد خدا دیگر به او مهلت نمیدهد و عذرش را نمیپذیرد هر چند لطف خدا تا مرگ انسان را بدرقه میکند. با توجه به نکات یاد شده نه اینکه انسان باید به لطف خدا مغرور شود و به گناه آلوده و نه از رحمت خدا مایوس و ناامید و فکر کند خدا هیچ گاه او را نمیآمرزد. همان طوری که حساب روز قیامت دقیق است و چشمها را خیره میکند لطف او هم آنقدر زیاد است و تا آنجا میبخشد که شیطان هم طمع بخشش میکند خدای مهربان هر دو نکته را در یک آیه آورده است: (خدایت دارای بخشش و عقاب دردناک است.)
و قال علیهالسلام: (العمر الدی اعذر الله فیه الی ابنآدم ستون سنه) ای ان منتهی قبول العذر هو الستون، اذ بعده تضعف القوی، و لا یتمکن الانسان ان یتدارک ما فات، غالبا، او المعنی ان المعذره مقبوله الی ستین سنه، اما بعدها، فلا اذ عند ضعف القوی تکون المعصیه اشنع.
اللغه: اعذر: سمح له بالعذر و قبله منه. الشرح: یرید الامام انه لا عذر للانسان اذا بلغ الستین لان قواه قد خارت و اجله اقترب من الاخره فبماذا یطمع، لو کان شابا قویا کانت شهوته تطغی و لو کان قویا قوته کانت تطغی و لو کان غنیا استطاع ان یحصل علی ملذاته و یسر بها و اما اذا بلغ الستین فلا الصبایا ترغب فیه و لا الجسم عامر و لا المال مفید لانه عاجز عن نیل الشهوات عجزا تکوینیا …
«میزان عمری که خداوند در آن عذر آدمی را می پذیرد، شصت سال است.»
یعنی خداوند متعال برای آدمی مدت عمری را که عذر او را می پذیرد تا شصت سالگی است که دوران کودکی و جوانی و کهولت است و به مناسبت غلبه شهوت و پیروی از خواهش نفس و شور و شر جوانی ممکن است عذر آدمی پذیرفته شود و چون از شصت سالگی بگذرد به سن پیری رسیده است و شور و شر او کاستی می پذیرد و دیگر عذری برای نادانی او پذیرفته نیست. شاعران هم در این باره و در مورد کمتر از شصت سالگی اشعاری سروده اند و یکی از ایشان چنین سروده است: چون مرد چهل ساله شود و از دیگر مردان فروتر ماند و خود را به صالحان پیوسته نسازد، او را رها کن که در باقی مانده روزگار خود به آنان نخواهد پیوست.
و قال علیهالسلام
الْعُمْرُ الَّذِی أَعْذَرَ اللّهُ فِیهِ إِلَی ابْنِ آدَمَ سِتُّونَ سَنَةً.
امام علیه السلام فرمود:
عمری که خداوند نسبت به فرزندان آدم در آن اتمام حجت میکند (و عذرش را میپذیرد) شصت سال است.(بعد از آن عذری پذیرفته نیست). ( .سند گفتار حکیمانه: تنها موردی که مرحوم خطیب درباره این گفتار حکیمانه-جز نقل مرحوم سیّد رضی-آورده است غرر الحکم مرحوم آمُدی است که آن را با تفاوتی که نشان دهنده اخذ از منبع دیگری است،در کتاب خود آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 251). طبری نیز در تاریخ خود این سخن را از امیرمؤمنان علیه السلام با ذکر داستانی نقل کرده است.(تاریخ طبری،حوادث سنه 64) )
هشدار به بزرگسالان
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه هشداری به بزرگسالان میدهد و میفرماید:
مراقب خود باشند«هنگامی که عمر به شصت سال رسید دیگر عذری (در انجام گناه و ترک واجبات) از آنها پذیرفته نیست»؛ (الْعُمْرُ الَّذِی أَعْذَرَ اللّهُ فِیهِ إِلَی ابْنِ آدَمَ سِتُّونَ سَنَةً) .
شک نیست که انسان در دورانهای مختلف عمر تحت تأثیر انگیزههای گوناگونی است؛در کودکی به بازیها سرگرم میشود و در جوانی به شهوات.
هنگامی که دوران جوانی میگذرد و بخشی از شهوات رو به افول میگذارد، شهوت مال و مقام و مانند آن در انسان زنده میشود و به آن میپردازد؛اما هنگامی که به دوران پیری میرسد که لااقل از شصت سالگی شروع میشود آن انگیزهها نیز در بسیاری از افراد ضعیف میگردد مخصوصاً اگر به وضع جسمانی خود توجه کنند که قوای آن به سرعت رو به کاهش میرود،موهای سر و صورت سفید میشوند،استخوانها ضعیف میگردند،بهتدریج قامت خمیده میشود و نشانههای ارتحال از دنیا یکی پس از دیگری آشکار میگردند.با توجه به این مسائل،هوسهای پیری در او طغیان نخواهند کرد و او به فکر آینده خویش و سرای آخرت خواهد افتاد.
این به آن معنا نیست که اگر جوانان گناه کنند یا کسانی که در سنین پایینتر از شصت سال قرار دارند مرتکب خلافی شوند معذورند،بلکه منظور این است اگر جوانان و میانسالان بتوانند عذری برای خود در پیشگاه خدا بیاورند کسانی که به سن شصت سال و بالاتر میرسند آن عذرها را نیز نخواهند داشت و به تعبیر دیگر گناه این افراد از گناه جوانان زشتتر و مجازات آن شدیدتر است.
این در حالی است که در بعضی از روایات سن کمتری از شصت سال در این زمینه ذکر شده است.
از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود:
«إِذَا أَتَتْ عَلَی الرَّجُلِ أَرْبَعُونَ سَنَةً قِیلَ لَهُ خُذْ حِذْرَکَ فَإِنَّکَ غَیْرُ مَعْذُورٍ؛ هنگامی که انسان به سن چهل سالگی میرسد به او گفته میشود کاملاً مراقب باش،زیرا بعد از این معذور نخواهی بود». (.کافی،ج 2،ص 455،ح 10 )
ولی برای اینکه بعضی این سخن را برای کسانی که کمتر از چهل سال دارند چراغ سبزی نسبت به گناهان نپندارند امام علیه السلام در ذیل این روایت میفرماید:
«وَ لَیْسَ ابْنُ الْأَرْبَعِینَ بِأَحَقَّ بِالْحِذْرِ مِنِ ابْنِ الْعِشْرِینَ فَإِنَّ الَّذِی یَطْلُبُهُمَا وَاحِدٌ وَ لَیْسَ بِرَاقِد؛ چهل ساله برای پرهیز از گناه سزاوارتر از بیست ساله نیست،زیرا کسی که هر دو را طلب میکند یکی است (اعمال آنها را میبیند) و خواب نیست». ( .همان )
در ذیل آیه 15 سوره«احقاف»که دوران زندگی انسان را از طفولیت برمیشمرد تا به چهل سال میرسد و آن را دوران کمال انسان میشمارد: «حَتّی إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً» از ابن عباس نقل شده است که میگوید:
«مَنْ بَلَغَ أرْبَعِینَ وَ لَمْ یَبْلُغْ خَیْرُهُ شَرَّهُ فَلْیَتَجَهَّزْ إلَی النّارِ؛ کسی که به چهل سال برسد و نیکی او بر بدیاش غلبه نکند آماده آتش دوزخ گردد.(ابن عباس اینگونه مطالب را معمولاً یا از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و یا از امیرمؤمنان علی علیه السلام شنیده است)». ( .مجموعه ورام،ج 1،ص 35)
شیخ صدوق رحمه الله در کتاب خصال از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«إِنَّ الْعَبْدَ لَفِی فُسْحَةٍ مِنْ أَمْرِهِ مَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ أَرْبَعِینَ سَنَةً فَإِذَا بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً أَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَی مَلَکَیْهِ قَدْ عَمَّرْتُ عَبْدِی هَذَا عُمُراً فَغَلِّظَا وَ شَدِّدَا وَ تَحَفَّظَا وَ اکْتُبَا عَلَیْهِ قَلِیلَ عَمَلِهِ وَ کَثِیرَهُ وَ صَغِیرَهُ وَ کَبِیرَهُ؛ انسان قبل از چهل سال در وسعت قرار دارد (خداوند کمتر بر او سخت میگیرد) ولی هنگامی که به چهل سال رسید خداوند متعال به دو فرشتهای که مأمور او هستند وحی میفرستد که من بندهام را عمر کافی و طولانی دادم.از این به بعد بر او سخت بگیرید و شدت عمل به خرج دهید و دقیقاً مراقب اعمال او باشید و هر کار کم یا زیاد،کوچک یا بزرگی را انجام میدهد در نامه اعمال او بنویسید». (.کافی،ج 8،ص 108،ح 84 )
البته منافاتی میان این روایات و امثال آن با آنچه از امام علیه السلام در گفتار حکیمانه مورد بحث آمد نیست،زیرا شدت عمل درباره انسانها نیز مراحلی دارد.در مرحله چهل سالگی کمتر و در شصت سالگی بیشتر است و به تعبیر دیگر، حدیث چهل سال اشاره به حداقل و حدیث شصت سال اشاره به حداکثر است.
در تفسیر قرطبی و درّ المنثور ذیل آیه شریفه 37 سوره«فاطر»که خطاب به دوزخیان است و میفرماید: «أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ» ؛آیا به شما به مقدار کافی برای بیدار و تذکر عمر ندادیم و بیمدهنده الهی به سوی شما نیامد؟»از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین نقل شده است:
«إذَا کانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ نُودِیَ (أَیْنَ) أَبْناءُ السِّتِّیْنَ؟ وَ هُوَ الْعُمْرُ الَّذِی قالَ اللّهُ فِیْهِ:أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فِیْهِ مَنْ تَذَکَّرَ؛ هنگامی که روز قیامت شود،منادی ندا کند،انسانهای شصت ساله کجا هستند؟ این همان عمری است که خدا درباره آن فرموده:آیا ما شما را به مقداری که افراد متذکر شوند،عمر ندادیم؟!».
به هر روی از مجموع این روایات استفاده میشود که انسان هنگامی که به چهل سالگی میرسد باید بسیار مراقب اعمال خویش باشد و چون به شصت سالگی برسد بسیار بیشتر،زیرا هر لغزشی را در این سن و سال برای او مینویسند و عذری در پیشگاه خدا نخواهد داشت.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The age up to which Allāh accepts any excuse for a human being is sixty years.”
وَ قَالَ علیه السلام مَا ظَفِرَ مَن ظَفِرَ الإِثمُ بِهِ وَ الغَالِبُ بِالشّرّ مَغلُوبٌ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: پیروز نشد آن کس که گناه بر او چیرگی یافت، و آن کس که با بدی پیروز شد شکست خورده است .
آن که گناه بر او دست یافت روی پیروزی ندید، و آن که بدی بر وی چیره گشت مغلوب گردید.
فیروزی نیافت کسی که فیروزی یافت بآن گناه و غالب شونده ببدی مغلوب گشت بنفس و هوا
و فرمود (علیه السلام): پیروزی نیافت، آنکه گناه بر او پیروز شد و کسی که به پایمردی شر پیروز شود، شکست خورده است.
و آن حضرت فرمود:آن که گناه بر او پیروز شد به پیروزی نرسید،و کسی که با بدی غلبه کند در حقیقت مغلوب است .
شروح:
و روی: ما ظفر من ظفر بالاثم.
لانه مغلوب نفسه و هواه الذی هو اعدی عدوه، و کیف یکون ظافرا من هو فی ید اعدی عداته اسیر، و من استولی علیه الهوی لا یظفر باحد لان من لا یظفر بنفسه کیف یظفر بغیره، و لو ظفر صوره لکان ظفره فی الحقیقه هزیمه، ثم ان ظفره بالاثم اذا کان یودیه الی ضرر عظیم فانه لا یکون ظفرا بل ضرر.
(آن که گناه بر او چیره شود، پیروز نیست و آن که به وسیلهی بدی چیرگی یابد، شکست خورده است.) این عبارت برای دور ساختن از ظلم و تجاوز است، توضیح آن که پیروز راستین کسی است که به طریقی عادلانه بر دشمن پیروز شود، و هر کس چنان نباشد همواره ستمگر بوده و در پیشگاه خدا مقهور گناه است و با این که در ظاهر پیروز مینماید اما مغلوب ظلم خویشتن است. امام (ع صفت ظفر: پیروزی را برای گرفتاری شخص در دام گناه و احاطهی گناه بر وی، استعاره آورده است.
وَ قَالَ علیه السلام مَا ظَفِرَ مَنْ ظَفِرَ الْإِثْمُ بِهِ وَ الْغَالِبُ بِالشَّرِّ مَغْلُوبٌ .
قد قال ع نحو هذا و ذکرناه فی هذا الکتاب
من قصر فی الخصومة ظلم و من بالغ فیها أثم.
(و قال علیهالسلام: ما ظفر من ظفر الاثم به) فیروی نیافت آن ستمکار گمراه که فیروزی یافت معصیت خدا به سبب او و از مکمن عدم به صحرای وجود آمد زیرا که او مقهور درگاه الهی شد. (و قال علیهالسلام: الغالب بالشر مغلوب) غالب شونده به بدی مغلوب و منکوب است چه او مغلوب نفس و هوی است که بدترین دشمنند او را. و چگونه مظفر باشد کسی که در چنگ دشمنی باشد که بدترین اعدا است؟
فرمود: ظفر نیافت آن کس که ظفر یافت گناه به او، هر که بر مرادی یا دشمنی ظفر یاید نه در طاعت خدای سبحان بلکه در طاعت شیطان او ظفر نیافته باشد، بلکه گناه در حقیقت بر او ظفر یافته باشد، و او غلبه نکرده باشد که شیطان و شقاوت و خسران بر او غلبه کرده باشد، و قول حق سبحانه (و لا یحیق المکر السیء الا باهله) مگر از مثل این مقام باشد و بسیاری از احادیث که از این باب است تواند به مثل تاویل ماول گردد. مثلا (قوله: من حفر بئرا لاخیه فقد وقع فیه) و قصه مار و مارگیر از کلام شیخ عطار و از مثنوی در اشارت به این باب بسیار لطیف و باصواب است. مارگیری قصد مار نمود و با او عهد و پیمان در میان نهاد که با او جز نیکی نیندیشد، و خیال غدر در ضمیر نداشته باشد، و بر آن قسم یاد نمود، و خدا و انبیاء را گواه ساخت مار اعتماد بر قول و عهد او نموده از سوراخ بیرون آمده خود را تسلیم او نمود مارگیر دست ببرد و حلقش بفشرد، و در خریطه افکند و راه شهر گرفت تا به آن معرک که کند و سیم اندوزد، مار گفت ای غدار این چه حال بود آن عهد و پیمان کجا رفت، آن قسمها که یاد نمودی و خدا و پیغمبران را گواه ساختی، مارگیر میگوید بس کن ای احمق آنها افسون صید تو و بند قید تو بود. چون تو ابلهی باید که به آن داستان اعتماد نماید و در دام دشمن آید مار میگوید خاک بر سر تو باد پنداری تو مرا در دام کردی و افسون تو مرا بفریفت و در هلاک و بلا افکند، بلکه افسون من تو را در دام کرد و در چاه هلاک افکند مولوی گوید: مرد افسونگر بخواند چون عدو او فسون بر مار و مار افسون بر او گر نبودی دام او افسون مار کی فسون مار را گشتی شکار مرد افسونگر ز حرص کسب و کار در نیابد آن زمان افسون مار مار گوید ای فسونگر هین و هین آن خود دیدی فسون ما ببین تو بنام حق فریبی مر مرا تا کنی رسوای شور و شر مرا نام حقم بست نی آن رای تو نام حق را دام کردی وای تو نام حق بستاند از تو داد من من بنام حق سپردم جان و تن یا بزخم من رگ جانت برد یا ترا چون من بزندانت برد و غالب شده بشر در حقیقت مغلوب است. این کلام نیز از قبیل سابق است.
و قال علیهالسلام: «ما ظفر من ظفر الاثم به و الغالب بالشر مغلوب.» یعنی و گفت علیهالسلام که فیروزی نیافته است کسی که فیروزی یافته است گناه به او و غلبهکنندهی بر خصم، به سبب ضرر رساندن به او، مغلوب عقوبت است.
الاعراب: به، جار و مجرور متعلق بقوله: ظفر، و الباء سببیه. المعنی: نبه (علیه السلام) الی ان من ظفر علی خصمه بسبب اثم ارتکبه من الکذب و البهتان و الظلم فلیس بظافر حقیقه و ان نال مقصده ظاهرا، فان ظفره یشبه من سرق مال الغیر علی غره منه، فانه ظفر بالمال و لکنه ماخوذ علیه علی حال، فالغلبه بالشر غیر محمود العاقبه، و قد نسب الظفر الی الاثم فی کلامه (علیه السلام) و جعله سببا لظفر الاثم اشاره الی ان الظافر فی الحقیقه هو الاثم الذی ارتکبه، لا هو نفسه. الترجمه: هر کس به ارتکاب گناه پیروز نباشد، وانکه بسبب ستم غلبه کند در حقیقت مغلوب است.
هر کس بگناه گشت پیروز*** پیروزی اوست ابر نوروز
(الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) و قال علیهالسلام: اقول: فی (اللهوف علی قتلی الطفوف): اقبل ابن زیاد علی زینب فقال: الحمد لله الذی فضحکم و اکذب احدوثتکم. فقالت: انما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر و هو غیرنا. فقال: کیف رایت صنع الله باخیک و باهل بیتک؟ فقالت: ما رایت الا جمیلا، هولاء قوم کتب علیهم القتل فبرزوا الی مضاجعهم و سیجمع الله بینک و بینهم فتحاج و تخاصم، فانظر لمن الفلج یومئذ. و (فیه) ایضا فی شرح ورود اهل بیت الحسین علیهالسلام علی یزید: فقامت زینب و قالت: اظننت یا یزید حیث اخذت علینا اقطار الارض و آفاق السماء فاصبحنا نساق کما تساق الاساری، ان بنا هوانا علی الله و بک علیه کرامه؟! فشمخت بانفک و نظرت فی عطفک جذلان مسرورا حین رایت لک الدنیا مستوسقه و الامور متسقه، و حین صفا لک ملکنا و سلطاننا- الی ان قالت- فکد کیدک واسع سعیک، فو الله لاتمحو ذکرنا و لا تمیت و حینا و لاتدرک امدنا و لا ترحض عنک عارها، و هل رایک الا فند و ایامک الا عدد و جمعک الا بدد، و یوم یناد المناد الا لعنه الله علی الظالمین. هذا و قال ابن ابیالحدید: بعد العنوان و نظیر قوله علیهالسلام هذا قوله: من قصر فی الخصومه ظلم و من بالغ فیها اثم. (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) قلت: این ذاک الکلام من هذا الکلام، فان کلا منهما فی مقام، فان المقصود من ذاک ان الخصومه امر یعسر معه القیام علی الجاده الوسطی حتی لایکون ظالما و لا مظلوما، و اما هذا فالمراد به ان الظافر علی صاحبه بالشر و الغالب علیه بالاثم مغلوب و منکوب فی الحقیقه و ان کان فی الظاهر غالبا و ظافرا. و انما نظیر قوله علیهالسلام هذا قول ابنه الصادق علیهالسلام حین دخل علیه رجلان مداراه بینهما فی خصومه، فلما ان سمع کلامهما قال: ما ظفر احد بخیر من ظفر بظلم، اما ان المظلوم یاخذ من دین الظالم اکثر مما یاخذ الظالم من مال المظلوم، من یفعل الشر بالناس فلا ینکر الشر اذا فعل به، انما یحصد ابن آدم ما یزرع، و لیس یحصد احد من المر حلوا و من الحلو مرا فاصطلح الرجلان.
هذه الحکمه تحمل برهانها معها، و تدل علی ذاتها بذاتها.. اثم و ظفر!. و شر و نصر! (عمرک الله کیف یجتمعان؟).
… الغالب بالتر مغلوب: اذا کانت الوسیله لظفرک بخصمک رکوب اثم و اقتراف معصیه فانک لم تظفر حیث ظفرت بک المعصیه فالقت بک الی النار و علی هذا قوله الغالب بالشر مغلوب
امام علیهالسلام (در نکوهش فیروزی در راه غیر خدا) فرموده است: فیروزی نیافت آنکه گناه به او دست یابد (کسی که در غیر طاعت خدا فیروزی یافته از هوای نفس و شیطان پیروی نماید در حقیقت گناه بر او فیروزی یافته است) و هر که به سبب بدی (گناه) پیش رود (در حقیقت) شکست خورده (زیرا مغلوب هوای نفس که بدترین دشمن است گردیده و کسی که در چنگ بدترین دشمنها باشد فیروزی نیافته).
هستند کسانی که دردشمنی به گناه و ظلم پناه میبرند تا به هر طریقی که ممکن است بر دشمن پیروز گردند. امام (علیه السلام) نسبت به این گونه افراد میفرماید پیروزی از راه گناه و ظلم، در پیشگاه خدا انسان را شکست میدهد و از این نظر که انسان بزرگترین پشتیبان (خدا) را از خود رنجانیده است نه تنها در پیشگاه خدا شکست خورده، بلکه در اثر گناه اعتبار اجتماعی را هم از دست میدهد و این خود یک نوع شکست است. در جنگهای منطقهای دیدهایم چه بسا جمعیتی که در اثر حمایت از خارج پیروز گردیدهاند ولی در اثر اینکه پیروزی آنان طبیعی نبوده خیلی زود شکست خوردهاند، صحنههای الجزائر و ویتنام را دیدیم، صحنههای آفریقا را هم مشاهده خواهیم کرد و باز هم این صحنهها بصورت تکرار مکررات تاریخ رنگ عوض خواهد کرد. داستانهای قرآن از جمله داستان یوسف و زلیخا بهترین گواه است. زلیخا بصورت ظاهر با زندانی ساختن یوسف پیروز گردید اما باز هم به زودی درک کرد که شکست خورده است.
قال علیهالسلام: (ما ظفر من ظفر الاثم به) ای الذی ظفر بواسطه الاثم، کان ظفره و بالا علیه، فکانه لم یظفر، اذ هذا و الظفر موجب لخساره ابدیه هی دخول النار (و الغالب بالشر مغلوب) فان من غلب علی الناس بواسطه شره، مغلوب واقعا، اذ شره موجب لدخوله النار.
اللغه: الاثم: الذنب. الشرح: الظفر انما یکون بالخیر و بما یحقق السعاده و رضی الله و اما من ظفر بالاثم و المعصیه والتمرد علی الله فهذا لم یظفر الا بالعذاب و الخزی و العقاب و هل یستطیع من فعل شرا و غلب غیره به ان یکون الا مغلوبا مقهورا نادما مخذولا …
«آن کس که گناه بر او پیروز شد، پیروزی نیافته است و آن کس که با بدی چیره می شود، در واقع مغلوب است.»
و قال علیهالسلام
مَا ظَفِرَ مَنْ ظَفِرَ الْإِثْمُ بِهِ،وَ الْغَالِبُ بِالشَّرِّ مَغْلُوبٌ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که با توسل به گناه پیروز شود پیروز نیست و کسی که با ستم غلبه کند
(در واقع) مغلوب است. (.سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه مشتمل بر دو جمله است:جمله نخست در غررالحکم به همین صورت آمده است و جمله دوم در جای دیگر به صورت متفاوتی ذکر شده است: «صاحِبُ الْمالِ مَتْعُوبٌ وَ الْغالِبُ بِالشَّرِّ مَغْلُوبٌ» و در زهر الآداب جمله دوم به این صورت نقل شده است: «الْغالِبُ بِالظُّلْمِ مَغْلُوبٌ» .(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 251))
پیروزی با گناه،پیروزی نیست
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به مطلب مهمی اشاره کرده و به ظالمان و مفسدان هشدار میدهد و میفرماید:«کسی که با توسل به گناه پیروز شود، پیروز نیست و کسی که با ستم غلبه کند در واقع مغلوب است»؛ (مَا ظَفِرَ مَنْ ظَفِرَ الْإِثْمُ بِهِ،وَ الْغَالِبُ بِالشَّرِّ مَغْلُوبٌ) .
بسیارند کسانی که برای رسیدن به پیروزی بر دشمن از اسباب نامشروع استفاده میکنند،ظلم و ستم روا میدارند و مرتکب انواع گناهان میشوند.آنها میخواهند به هر قیمت ممکن به هدف خود برسند،امام علیه السلام به آنها هشدار میدهد که این نوع پیروزی،پیروزی نیست،بلکه در واقع در چنگال گناه مغلوب شدن است و همچنین کسانی که با استفاده از شر،غلبه میکنند ظاهراً غالبند و در واقع مغلوب شیطان و شر و هوای نفس هستند.
این سخن،هم از نظر ظاهری پذیرفتنی است و هم از نظر معنوی.جنبه معنوی آن آشکار است که اینگونه پیروزیها و غلبهها مایه گرفتاریهای شدید روز قیامت است و بدترین زاد و توشه برای سفر آخرت به شمار میآید و در آنجا باید پاسخگو باشد.
از نظر ظاهری نیز بسیار دیدهایم یا در تاریخ خواندهایم که اینگونه افرادی که با ظلم و ستم و گناه پیروز میشوند سرانجام گرفتار عواقب شومی گشته و در بسیاری از موارد دشمنانشان با همان روش،آنها را دَرهم کوبیده و مغلوب ساختهاند و مقامی را که ناجوانمردانه به دست آورده بودند با حملات ناجوانمردانه دشمن از دست میدهند و اگر ظالمان و ستمگران در عواقب مادی و معنوی کار خود بیندیشند به سراغ آن نخواهند رفت.
در حدیثی آمده است که دو نفر خدمت امام صادق علیه السلام رسیدند تا درباره اختلافی که در مورد معاملهای داشتند با آن حضرت صحبت کنند و دستور بخواهند.هنگامی که امام علیه السلام سخنان آن دو را شنید به نصیحت آن دو پرداخت و فرمود:بدانید هرکس که بهوسیله ظلم پیروز شود به خیر و خوبی نخواهد رسید و بدانید آنچه را مظلوم از دین ظالم میگیرد بیش از آن است که ظالم از مال مظلوم دریافت میدارد.سپس فرمود:کسی که به مردم بدی کند اگر دیگران از همین روش استفاده کنند و به او بدی کنند نباید آن را بد بشمرد.بدانید انسان بذری را که کاشته درو میکند و هیچکس از نهال تلخ،ثمره شیرین نمیگیرد و از نهال شیرین میوه تلخ نمیچیند (امام علیه السلام چیزی بر این جملهها نیفزود) ولی آن دو مرد پیش از آنکه از جا برخیزند با هم صلح کردند (در پرتو سخنان حکیمانه امام علیه السلام از خواب غفلت بیدار شدند و راه صحیح را انتخاب کردند). ( .اصول کافی،ج 2،ص 334،ح 22)
در ارشاد القلوب حدیث پرمعنایی در این زمینه ذکر شده است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«خَمْسُ [اربع] کَلِماتٍ فِی التَّوْراةِ وَ یَنْبَغی أنْ تُکْتَبَ بِماءِ الذَّهَبَ:
أوّلُها حَجَرُ الْغَصْبِ فِی الدّارِ رَهْنٌ عَلی خَرابِها وَ الْغالِبُ بِالظُّلْمِ هُوَ الْمَغْلُوبُ وَ ما ظَفَرَ مَنْ ظَفَرَ الْإثْمُ بِهِ وَ مِنْ أقَلِّ حَقِّ اللّهِ عَلَیْکَ أنْ لا تَسْتَعینَ بِنِعَمِهِ عَلی مَعاصِیهِ؛ پنج [چهار] جمله در تورات آمده که سزاوار است با آب طلا نوشته شود (و پیوسته در برابر انسان باشد):اول اینکه بودن یک قطعه سنگ غصبی در خانه،گروگانِ خرابی آن است و آنکس که بهوسیله ستم غلبه کند در واقع مغلوب است و کسی که با گناه پیروز شود هرگز به پیروزی نرسد و کمترین حق خدا بر تو این است که با استفاده از نعمتهایش به سراغ معصیتش نروی». ( .ارشاد القلوب،ج 1،ص 196)
این گفتار حکیمانه امام علیه السلام تأکید دیگری است بر اینکه افراد با ایمان برای رسیدن به اهداف خود هرگز از وسایل نامشروع استفاده نمیکنند.
در دستورات جنگی اسلام نیز بر این امر تأکید شده که از ابزار غیر انسانی برای پیروزی بر دشمن بهره نگیرید؛بر دشمن شبیخون نزنید،آب آشامیدنی آنها را مسموم نکنید،درختان بارور را به آتش نکشید،افراد غیر نظامی را هدف قرار ندهید و با اسیران جنگی خوشرفتاری نمایید.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “One whose sin overpowers him never wins, and whoever secures victory by evil means is (in fact) vanquished.”
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ اللّهَ سُبحَانَهُ فَرَضَ فِی أَموَالِ الأَغنِیَاءِ أَقوَاتَ الفُقَرَاءِ فَمَا جَاعَ فَقِیرٌ إِلّا بِمَا مُتّعَ بِهِ غنَیِّ وَ اللّهُ تَعَالَی سَائِلُهُم عَن ذَلِکَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: همانا خدای سبحان روزی فقراء را در اموال سرمایهداران قرار داده است، پس فقیری گرسنه نمیماند جز به کامیابی توانگران، و خداوند از آنان در باره گرسنگی گرسنگان خواهد پرسید .
خدای سبحان روزی درویشان را در مالهای توانگران واجب داشته. پس درویشی گرسنه نماند جز که توانگری از حق او خود را به نوایی رساند. و کردگار، توانگران را بازخواست کند از این کار.
و فرمود بدرستی که خدای تعالی فرض کرد در اموال توانگران قوتهای درویشان را پس گرسنه نشد درویش مگر بجهة آنچه منع کرد توانگر و خدای تعالی بزرگست بزرگی او سؤال کننده ایشان خواهد بود برین
و فرمود (علیه السلام): خداوند سبحان روزی فقرا را در اموال توانگران مقرر داشته. پس هیچ فقیری گرسنه نماند، مگر آنکه، توانگری حق او را باز داشته است و خدای تعالی توانگران را، بدین سبب، باز خواست کند.
و آن حضرت فرمود:خداوند روزی تهیدستان را در ثروت اغنیا واجب نموده،تهیدستی گرسنه نماند جز با منع ثروتمند، و خداوند والا مقام گرسنگی فقیران را از ثروتمندان باز خواست خواهد کرد .
شروح:
و قوله فما جاع فقیر الا بما منع غنی ما الثانیه مصدریه و یجوز ان یکون موصوله.
(خداوند سبحان در ثروت ثروتمندان روزی تنگدستان را واجب کرده است. پس هیچ تنگدستی گرسنه نماند مگر آن که توانگری حق او را نداده باشد. و خداوند تعالی از این کار مواخذه خواهد کرد). مقصود امام (علیه السلام) از این واجب، زکات است، بدیهی است گرسنگی فقیر، بدان جهت است که توانگر جلو روزی و یا آنچه را که وسیلهی روزی اوست باز گرفته است. و امام (علیه السلام) با عبارت: و الله سائلهم (خدا مواخذه خواهد کرد)، توانگران را بیم داده است و این جمله مقدمهی صغرا برای قیامس مضمری است که کبرای مقدر آن چنین است: و هر کس که مورد بازخواست خداست، سزاوار است که از مواخذه او برحذر باشد!
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَرَضَ فِی أَمْوَالِ الْأَغْنِیَاءِ أَقْوَاتَ الْفُقَرَاءِ فَمَا جَاعَ فَقِیرٌ إِلاَّ بِمَا مُتِّعَ بِهِ غَنِیٌّ وَ اللَّهُ تَعَالَی جَدُّهُ سَائِلُهُمْ عَنْ ذَلِکَ .
قد تقدم القول فی الصدقة و فضلها و ما جاء فیها و قد ورد
فی الأخبار الصحیحة أن أبا ذر قال انتهیت إلی رسول الله ص و هو جالس فی ظل الکعبة فلما رآنی قال هم الأخسرون و رب الکعبة فقلت من هم قال هم الأکثرون أموالا إلا من قال هکذا و هکذا من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله و قلیل ما هم ما من صاحب إبل و لا بقر و لا غنم لا یؤدی زکاتها إلا جاءت یوم القیامة أعظم ما کانت و أسمنه تنطحه بقرونها و تطأه بأظلافها کلما نفدت أخراها عادت علیه أولاها حتی یقضی الله بین الناس...
(و قال علیهالسلام: ان الله تعالی فرض) به درستی که خدای تعالی فرض گردانید (فی اموال الاغنیاء) در مالهای توانگران (اقوات الفقراء) قوتها و روزیهای فقیران را که آن زکات اموال ایشان است (فما جاع فقیر) پس گرسنه نشد هیچ فقیری مضطر (لا بما منع غنی) مگر به سبب آنکه منع کرد او را توانگری (و الله تعالی جده سائلهم عن ذلک) و خدای تعالی سوالکننده ایشان است از آن منع در روز محشر.
و فرمود: به درستی که خدای تعالی واجب ساخته است در اموال اغنیاء قوتهای فقرا را، پس گرسنه نمیگردد هیچ فقیری مگر به سبب منع توانگری، و خدای پرسنده است ایشان را از آن حال یعنی اگر فقیری گرسنه ماند خدای عزیز اغنیا را به آن مواخذت خواهد نمود و دیوان آن خواهد فرمود، از بعضی اولیاء منقول است که هر چه داشتی ایثار فقرا کردی چون شب آمدی در خانه او هیچ نبودی گفتی: خداوندا گواه باش که مرا هیچ نیست اگر فقیری امشب گرسنه ماند مرا به آن عقوبت نکنی وای بر این توانگران خدا ناترس که شبها باشکم چارسو بر بالشهای نرم بخوابند و قومی در حوالی ایشان از رنج گرسنگی و بینوائی مژه بر هم نزنند. او همه شب گرسنه تو ز خورشهای خویش کرده شکم چارسو چون شکم حامله و امیرالمومنین علیهالسلام در این بیت به این مقال تمثیل میفرماید: کفی بک داء ان تبیت ببطنه و حولک اکباد تحن الی القد
و قال علیهالسلام: «ان الله تعالی فرض فی اموال الاغنیاء اقوات الفقراء، فما جاع فقیر الا بما متع غنی و الله سائلهم عن ذلک.» یعنی و گفت علیهالسلام که به تحقیق که خدای تعالی واجب کرده است در اموال مالداران روزیهای محتاجان را، پس گرسنه نشد فقیری مگر به سبب منع کردن مالدار حق او را و خدا سوالکننده و بازخواستکنندهی ایشان است از جهت آن.
المعنی: الظاهر ان اقوات الفقراء التی جعلت فی اموال الاغنیاء هی الزکاه المفروضه علی الوجه المقرر فی بابها، فلو منعت کان من علیه مسوولا عند الله، و قد صرح فی غیر واحد من الاخبار ان مقدار الزکاه المفرضه کاف لرفع حاجه الفقراء. کما روی فی باب العله لوضع الزکاه، بسنده عن حسن بن علی الوشاء، عن ابیالحسن الرضا (علیه السلام) قال: قیل لابیعبدالله (علیه السلام): لای شیء جعل الله الزکاه خمسه و عشرین فی کل الف و لم یجعلها ثلاثین؟ فقال (علیه السلام): ان الله عز و جل جعلها خمسه و عشرین، اخرج من اموال الاغنیاء بقدر ما یکتفی به الفقراء، و لو اخرج الناس زکاه اموالهم ما احتاج احد. الترجمه: فرمود: خداوند سبحان خوراک فقراء را در اموال توانگران واجب کرد و هیچ فقیری گرسنه نماند جز بواسطهی آنکه توانگر از حق او بهرهمند شده است و خدای تعالی از این مطلب از آنان باز خواست کند.
بمال اغنیاء قوت فقیران*** بود فرض الهی بی کم و کاست
فقیر ار سر کند لخت و گرسنه *** خدا از اغنیاء کرد است درخواست
(الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) هکذا فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) و زادت (المصریه) (منه) قبل (غنی) و نقصت (جده) بعد (تعالی). فی (الکافی) عن ابیجعفر الاحول قال سالنی رجل من الزنادقه فقال کیف صارت الزکاه من کل الف خمسه و عشرین درهما؟ فقلت له: انما ذلک مثل الصلاه ثلاث و ثنتان و تربع فقبل منی ثم لقیت بعد ذلک اباعبدالله (علیه السلام) فسالته عن ذلک، فقال ان الله تعالی حسب الاموال و المساکین فوجد ما یکفیهم من کل الف خمسه و عشرین و لو لم یکفهم لزادهم- فرجعت الیه فاخبرته فقال جائت هذه المساله علی الابل من الحجاز ثم قال لو انی اعطیت احدا طاعه لا عطیت صاحب هذا الکلام. و عن قثم قلت لابیعبدالله (علیه السلام) جعلت فداک اخبرنی کیف صارت من کل الف خمسه و عشرین لم یکن اقل او اکثر ما وجهها؟ فقال: ان الله عز و جل خلق الخلق کلهم فعلم صغیرهم و کبیرهم و غنیهم و فقیرهم فجعل من کل الف انسان خمسه و عشرین مسکینا، و لو علم ان ذلک لا یسعهم لزادهم لانه خالقهم و هو اعلم بهم.
وقف الاسلام فی جانب الفقراء ضد الاستغلال و المستغلین، و انصفهم من الاغنیاء و المترفین، و جعل الفقیر شریک الغنی فی امواله: (و فی اموالهم حق للسائل و المحروم- 19 الذاریات). و هذا الحق هو الذی عناه الامام بقوله: (ان الله سبحانه فرض فی اموال الاغنیاء اقوات الفقراء). و فی الحدیث: (لو ان الناس ادوا زکاه اموالهم ما بقی فقیر) و به نجد تفسیر قول الامام: (فما جاع فقیر الا بما متع به غنی) و المعنی المحصل من الایه الکریمه، و الحدیث الشریف، و قول الامام- ان الغنی الذی منع الحق عن اهله هو الذی سلب لقمه الجائع، و سرق ثوب العاری، و اغتصب ماوی من لا ماوی له.. و ایضا هو السبب الموجب لکل جریمه فی شرق الارض و غربها تحدث بسبب البوس و العوز.. و من هنا کان عذاب الذین یکنزون الاموال ان تکوی بها (جباههم و جنوبهم و ظهورهم هذا ما کنزتم لانفسکم فذوقوا ما کنتم تکنزون- 35 التوبه). و قال الامام جعفر الصادق (علیه السلام): (ان الله جعل للفقراء فی اموال الاغنیاء ما یکفیهم، و لولا ذلک لزادهم، و انما یوتون- ای الفقراء- من منع من منعهم) و هم الاغنیاء. و سبق الکلام عن ذلک مرات، منها فی شرح الخطبه 127 و الحکمه 162. و تجدر الاشاره الی ان الامام قال هذا حیث لا راس مال و شرکاته الاحتکاریه تسیطر علی شرایین الاقتصاد فی شرق الارض و غربها، و لا دوله او دول کبری تحمیها و تنشیء لها قواعد عسکریه باسم دویلات او حکومات تقوم علی جماجم الشعوب، و تحرم البقیه الباقیه من ابسط حقوق الادمیین.
امام علیهالسلام (در ترغیب به زکوه دادن) فرموده است: خداوند سبحان در دارائیهای توانگران روزیهای بیچیزان را واجب گردانیده پس بیچیز گرسنه نماند مگر به سبب آنچه توانگری به او نداده است، و (در روز رستخیز) خداوندی که بزرگست بینیازی او ایشان را از این کار مواخذه و بازپرسی مینماید.
در جای خود ثابت شده است در عین اینکه اسلام سرمایهداری را محکوم میکند، با کمونیستی هم مبارزه میکند و با هر دو مکتب مخالف است و خود مکتب سومی است. در مکتب کمونیستی برای حمایت از فقراء تقسیم اموال ثروتمندان را پیشنهاد میکنند ولی اسلام با وضع نمودن قانون زکاه بر اموال ریشه فقر را زده است و هرگاه بطور صحیح زکاه گرفته شود و مصرف گردد هیچ فقیری باقی نخواهد ماند. امام (علیه السلام) هم به همین نکته توجه داده تا مردم حقوق مالی خود را بپردازند و به تدریج ریشه کن گردد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای ریشه کن کردن فقر وظیفه داشت از مردم زکاه و حقوق مالی را دریافت کند.
و قال علیهالسلام: (ان الله سبحانه فرض فی اموال الاغنیاء اقوات الفقراء) بالخمس و الزکاه و ما اشبه (فما جاع فقیر الا بما متع به غنی) فان الغنی اذا لم یعط حق الفقیر، تصرف فیه، فمتعته انما هو بمال الفقیر (و الله تعالی سائلهم عن ذلک) ای یسئل الاغنیاء لماذا منعوا حق الفقرائ؟.
اللغه: فرض: اوجب. اقوات: جمع قوت ما یوکل. تمتع: تلذذ و انتفع اکثر مما یحتاج. الشرح: هذه دعوه الی الاغنیاء و تحذیر لهم من عذاب الله: دعوه للانفاق علی الفقراء لان الله فرض علیهم اعالتهم و اعانتهم و سد عوزهم و حاجتهم و حذرهم من ان الله سیسالهم عن ذلک اذا قصروا او تاخروا و من ساله الله ادانه و من ادانه عذبه، و هذه الفقره دستور عظیم للتکافل الاجتماعی لو اردنا الکتابه عنها بشکل مستوف لجائت کتیبا صغیرا …
«خداوند سبحان روزی درویشان را در اموال توانگران مقرر و واجب فرموده است، هیچ درویشی گرسنه نماند مگر به آنچه توانگری حق او را باز داشت و خداوند متعال از این کار توانگران را باز خواست می کند.»
در اخبار صحیح نقل شده است که ابوذر می گفته است: به حضور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که در سایه کعبه نشسته بود رفتم، همین که مرا دید، فرمود: به خدای کعبه که ایشان زیان کارانند. گفتم: چه کسانی؟ فرمود: آنان که مال بسیار دارند، مگر کسی که از هر جانب مواظب باشد و چنین و چنان کند و بسیار اندک اند، هیچ دارنده گاو و شتر و گوسپندی نیست که زکات مال خود را نداده باشد مگر اینکه روز قیامت گاو و شتر و گوسپندش به صورت بسیار بزرگ و فربه او را احاطه می کند و مکرر با شاخهای خود او را فرو می کوبد و لگدکوب می سازد و این کار پیوسته تکرار می شود تا خداوند حساب مردم را برسد.
و قال علیهالسلام
إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ فَرَضَ فِی أَمْوَالِ الْأَغْنِیَاءِ أَقْوَاتَ الْفُقَرَاءِ:فَمَا جَاعَ فَقِیرٌ إِلَّا بِمَا مُتِّعَ بِهِ غَنِیٌّ،وَ اللّهُ تَعَالَی سَائِلُهُمْ عَنْ ذلِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
خداوند سبحان قُوت (و نیازهای) فقرا را در اموال اغنیا واجب و معین کرده است، ازاینرو هیچ فقیری گرسنه نمیماند مگر به سبب بهرهمندی غنی (و ممانعت او از پرداخت حق فقیر) و خدای متعال (روز قیامت) دراینباره از آنها سؤال و بازخواست میکند. ( .سند گفتار حکیمانه: به گفته مرحوم خطیب در مصادر،این حدیث شریف را پیش از سیّد رضی،قاضی نعمان مصری در کتاب دعائم الاسلام آورده و بعد از سیّد رضی،آمُدی در غررالحکم با تفاوتی ذکر کرده و همچنین خطیب در تاریخ بغداد آن را با سند خودش از محمّد بن حنفیه از پدرش علی بن ابیطالب علیه السلام نقل کرده که آن حضرت از رسول خدا صلی الله علیه و آله این سخن را شنید (که نسبت به آنچه در نهج البلاغه آمده تفاوتی دارد) و در روض الاخیار نیز همانند نهج البلاغه روایت شده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 252) )
دِین اغنیا به فقرا
امام علیه السلام به یکی از اصول مهم اسلام در این کلام نورانی اشاره کرده و بیان میکند که نظام اقتصادی اسلام نظامی بسیار حسابشده است بهگونهای که اگر مطابق آن رفتار شود در سراسر کشور اسلام فقیر و نیازمندی باقی نخواهد ماند.
میفرماید:«خداوند سبحان قُوت (و نیازهای) فقرا را در اموال اغنیا واجب و معین کرده است،ازاینرو هیچ فقیری گرسنه نمیماند مگر به سبب بهرهمندی غنی (و ممانعت او از پرداخت حق فقیر) و خدای متعال (روز قیامت) دراینباره از آنها سؤال و بازخواست میکند»؛ (إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ فَرَضَ فِی أَمْوَالِ الْأَغْنِیَاءِ أَقْوَاتَ الْفُقَرَاءِ:فَمَا جَاعَ فَقِیرٌ إِلَّا بِمَا مُتِّعَ (.در بسیاری از نسخ به جای«مُتِّعَ»،«مَنَعَ»آمده که مناسبتر به نظر میرسد و مفهوم جمله این میشود:هیچکس فقیر نمیشود مگر به سبب منع اغنیا از حقوق آنها ) بِهِ غَنِیٌّ،وَ اللّهُ تَعَالَی سَائِلُهُمْ عَنْ ذلِکَ) .
بعضی از شارحان نهج البلاغه این کلام شریف را به مسئله زکات اشاره دانستهاند و تعبیر به«فرض»نیز میتواند اشاره به همین معنا باشد.
روایات فراوانی نیز این معنا را تأیید میکند و در آنها تصریح شده که آنچه به عنوان زکات در اسلام فرض شده دقیقاً بهاندازه نیاز فقراست،بهگونهای که اگر همه اغنیا به وظیفه دینی خود در باب زکات عمل کنند فقیری باقی نخواهد ماند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام که در ذیل حکمت 252 نیز به آن اشاره شد میخوانیم:
«إِنَّمَا وُضِعَتِ الزَّکَاةُ اخْتِبَاراً لِلْأَغْنِیَاءِ وَ مَعُونَةً لِلْفُقَرَاءِ وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ أَدَّوْا زَکَاةَ أَمْوَالِهِمْ مَا بَقِیَ مُسْلِمٌ فَقِیراً مُحْتَاجاً وَ لَاسْتَغْنَی بِمَا فَرَضَ اللَّهُ لَهُ وَ إِنَّ النَّاسَ مَا افْتَقَرُوا وَ لا احْتَاجُوا وَ لا جَاعُوا وَ لا عَرُوا إِلَّا بِذُنُوبِ الْأَغْنِیَاء...مَا ضَاعَ مَالٌ فِی بَرٍّ وَ لا بَحْرٍ إِلَّا بِتَرْکِ الزَّکَاةِ وَ مَا صِیدَ صَیْدٌ فِی بَرٍّ وَ لا بَحْرٍ إِلَّا بِتَرْکِهِ التَّسْبِیحَ فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ؛ زکات برای این تشریع شده است که اغنیا امتحان شوند و کمکی برای نیازمندان باشد و اگر مردم زکات اموال خود را بپردازند هیچ مسلمانی فقیر و نیازمند باقی نمیماند و همگی به سبب عمل به این فریضه الهی بینیاز خواهند شد و مردم،فقیر و محتاج و گرسنه و برهنه نشدند مگر به گناه اغنیا...هیچ مالی در صحرا و دریا از بین نمیرود مگر به سبب ترک زکات و هیچ صیدی در دریا و صحرا در چنگال صیاد گرفتار نمیشود مگر به سبب ترک تسبیح در آن روز». ( .وسائل الشیعه،ج 6،ص 4،ح 6 )
آنچه در کلام حکیمانه بالا آمد که خدا دقیقاً نیازهای فقرا را در اموال اغنیا واجب کرده،در احادیث دیگری با صراحت بیشتری آمده است؛در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ أَخْبِرْنِی عَنِ الزَّکَاةِ کَیْفَ صَارَتْ مِنْ کُلِّ أَلْفٍ خَمْسَةً وَ عِشْرِینَ لَمْ تَکُنْ أَقَلَّ أَوْ أَکْثَرَ مَا وَجْهُهَا فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْخَلْقَ کُلَّهُمْ فَعَلِمَ صَغِیرَهُمْ وَ کَبِیرَهُمْ وَ غَنِیَّهُمْ وَ فَقِیرَهُمْ فَجَعَلَ مِنْ کُلِّ أَلْفِ إِنْسَانٍ خَمْسَةً وَ عِشْرِینَ مِسْکِیناً وَ لَوْ عَلِمَ أَنَّ ذَلِکَ لا یَسَعُهُمْ لَزَادَهُمْ لِأَنَّهُ خَالِقُهُمْ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِهِمْ؛ راوی عرض میکند:فدایت شوم بفرمایید چرا زکات بیست و پنج در هزار تعیین شده است (یک چهلم) نه کمتر و نه بیشتر.دلیلش چیست؟ امام علیه السلام فرمود:
خدای متعال همه انسانها را آفریده و صغیر و کبیر و غنی و فقیرشان را میشناسد.از هر هزار انسان معمولاً بیست و پنج نفر نیازمندند (ازاینرو زکات را به همین نسبت قرار داده) و اگر میدانست این برای آنها کافی نیست بر آن میافزود،زیرا او خالق آنها و از همه به آنها آگاهتر است». ( .کافی،ج 3،ص 508،ح 3،باب«العلة فی وضع الزکاة علی ما هی» )
همین مضمون در دو حدیث دیگر از همان حضرت با بیانهای متفاوتی آمده است. ( .ر.ک:حدیث 1 و 4 همین باب )
در ضمن از این حدیث استفاده میشود هرگاه در جامعه اسلامی در هر هزار نفر بیش از بیست و پنج نفر شخص نیازمند و فقیر پیدا شود براثر عواملی است که مظالم انسانها آن را آفریده است.
البته آنچه در روایت بالا آمد در مورد زکات حیوانات و طلا و نقره است؛اما زکات غلات،چنانکه میدانیم گاه یک دهم و گاه یک بیستم است،بنابراین منظور امام علیه السلام بیان حکمت حکم بوده نه علت حکم که در تمام مصادیق جاری و ساری است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Allāh, the Glorified One, has embedded the livelihood of the destitute in the wealth of the rich. Consequently, whenever a destitute person remains hungry, it is because some rich person has denied (him his share). Allāh, the Sublime, will question them (the rich] about it.”
وَ قَالَ علیه السلام الِاستِغنَاءُ عَنِ العُذرِ أَعَزّ مِنَ الصّدقِ بِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: بینیازی از عذر خواهی، گرامیتر از عذر راستین است .
بینیاز از عذر بودن ارجمندتر تا از روی راستی عذر آوردن.
و فرمود بینیاز شدن از عذر گناه آوردن عزیزتر است و ارجمندتر از راستی در عذر
بی نیازی از عذر آوردن، بهتر از عذر آوردن از روی راستی است.
و آن حضرت فرمود:بینیازی از عذر،از عذر موجّه ارجمندتر است .
شروح:
و قوله الاستغنا عن العذرا عز من الصدق به یعنی: ان لا یاتی ما تحتاج فیه الی العذر خیر لک من ان تاتیه، و یکون لک عذر صادق و قریب منه قول النبی صلی الله علیه و آله ایاک و ما یعتذر منه. و یجوز ان یکون المراد لا ترتکب ذنبا لکیلا تحتاج فانک تکون عزیز النفس مع الاستغناء عن التوبه، و اذا صرت مذنبا، ثم تبت توبه نصوحا و اعززت نفسک بها، فکم من مذله و مهانه قد جرت علیک و تری قصورا فیک ابدا بعد التوبه ایضا.
(بی نیازی از عذر و بهانه، از آوردن عذر و بهانهی درست، ارزشمندتر است). مقصود امام (علیه السلام) آن است که انجام ندادن کاری که باعث عذرخواهی شود، و در نتیجه با ترک آن نیاز به عذرخواهی نباشد، بهتر و سودمندتر است از این که چنان کاری را بکنی و بعد عذر درست و بجا بیاوری، و احتمال دارد که مقصود از کلمه اعز این باشد که بینیازی از عذرخواهی باعث عزت بیشتر تو است. زیرا بهانه آوردن در کاری، ذلت و خواری دارد.
وَ قَالَ علیه السلام الاِسْتِغْنَاءُ عَنِ الْعُذْرِ أَعَزُّ مِنَ الصِّدْقِ بِهِ .
روی خیر من الصدق و المعنی لا تفعل شیئا تعتذر عنه و إن کنت صادقا فی العذر فألا تفعل خیر لک و أعز لک من أن تفعل ثم تعتذر و إن کنت صادقا.
و من حکم ابن المعتز لا یقوم عز الغضب بذل الاعتذار.
و کان یقال إیاک أن تقوم فی مقام معذرة فرب عذر أسجل بذنب صاحبه.
اعتذر رجل إلی یحیی بن خالد فقال له ذنبک یستغیث من عذرک.
و من کلامهم ما رأیت عذرا أشبه بذنب من هذا.
و من کلامهم أضربه علی ذنبه مائة و أضربه علی عذره مائتین.
قال شاعرهم إذا کان وجه العذر لیس بواضح فإن اطراح العذر خیر من العذر.
کان النخعی یکره أن یعتذر إلیه و یقول اسکت معذورا فإن المعاذیر یحضرها الکذب
(و قال علیهالسلام: الاستغناء عن العذر) بینیاز شدن از عذر گناه آوردن به سبب ارتکاب طاعت و اجتناب از معصیت (اعز من الصدق به) عزیزتر است و ارجمندتر از راستی عذر در ارتکاب معاصی مراد آن است که به ترک عذر، عزت نفس بیشتر است از عذر آوردن، و اگر چه صاحب او صادق باشد در آن عذر در نفسالامر. زیرا که صاحب اعتذار را لاحق میشود مذلت و خواری پیش از شایع شدن عذر او در افواه
بینیازی از عذر آوردن ارجمندتر و باعزت تر است از راستی به عذر. یعنی اگر آن کنی که هیچ حاجت آوردن عذری نباشد آن حال عزیزتر و شریفتر باشد از آنکه کاری کنی که ملجاء گردی به عذر آوردن هر چند در آن عذر صادق باشی که عذر آوردن نوعی عجز و مذلت باشد هر چند معذورالیه عذر تو بپذیرد و هیچ خرده بر تو نگیرد.
و قال علیهالسلام: «الاستغناء عن العذر اعز من الصدق.» یعنی و گفت علیهالسلام که مستغنی بودن از عذر خواهی عزیزتر است از راست گفتن در عذرخواهی، یعنی کردن کاری که عذر نخواهد با عزتتر است از کاری که عذر بخواهد.
المعنی: نبه (علیه السلام) فی هذا الکلام الی ان من یرید ان یرتکب عملا یحتاج الی الاعتذار منه فالاولی ترک هذا العمل و التزام التقوی لئلا یحتاج الی الاعتذار و لو کان عذره صادقا و مقبولا، فان الاعتذار من الخطاء و لو کان مقبولا مهانه و تذلل، فالاستغناه عنه عزه و کرامه ینبغی الالتزام بها. الترجمه: بینیازی از معذرت آبرومندتر است از عذر مقبول.
مکن کاری که از آن عذر خواهی*** و گر بر صدق تو باشد گواهی
و قال علیهالسلام: اقول: اعز هنا من عز الشیء اذا قل و لا یکاد یوجد فهو عزیز، و حینئذ فالمراد ان الصدق فی العذر و ان کان عزیزا قلیل الوجود فقالوا: المعاذیر یشوبها الکذب الا ان جعل عمله بحیث لا یحتاج الی عذر اعز و اقل وجودا من العذر الصادق، و لو تیسر للانسان جعل عمله کذلک کان ممدوحا و مع العذر الصادق غیر مذموم. و قال ابن ابیالحدید: المعنی، لاتفعل شیئا تعتذر منه اعز لک من ان تفعل ثم تعتذر و ان کنت صادقا. و هو کما تری، فانه علیهالسلام قال: الاستغناء اعز فی نفسه لا اعزلک.
ضمیر (به) یعود الی العذر، و المعنی تجنب فعل ما یوجب طلب المعذره و التماسها حتی و لو کنت مخلصا فی طلبک، لانه یشکل اعترافا لعجلتک، و نزقک و الندامه علی ما سبق، و هذا ذل و هوان.
… اعز من الصدق به: العذر و ان صدق لا یخلو من تصاغر عند الموجه الیه فانه اعتراف بالتقصیر فی حقه فالعبد عما یوجب الاعتذار اعز
امام علیهالسلام (در ستودن بهانه نداشتن) فرموده است: بینیازی از عذر آوردن از راست و به جا بودن آن ارجمندتر است (اگر چنان رفتار کنی که به عذر آوردن نیازمند نشوی بهتر است از اینکه ناچار گردی از آوردن آن هر چند راست گوئی و عذرت به جا و پذیرفته باشد زیرا عذر آوردن نوعی از ذلت و خواری است).
شخص عاقل سعی میکند کاری که موجب پشیمانی و عذرخواهی شود انجام ندهد تا آبروی خود را حفظ کند و محترم باشد. هر چند انسان در عذرخواهی و دلیل اشتباه راست میگوید اما بیان کردن دلیل برای انجام اشتباه موجب سرافکندگی است و چه بسا انسان را به دروغ، غیبت و انحرافهای دیگر میکشاند. داستان سامری و گوساله ساختنش نمونه زندهای است برای عوارض و عواقب عذرخواهی.
و قال علیهالسلام: (الاستغناء عن العذر) بان لا یفعل الانسان فعلا یوجب الاعتذار (اعز من الصدق به) بان یفعل ما یوجب العذر و انکان صادقا فی عذره، اذ العذر موجب لتضائل الانسان، بخلاف الذی لا یاتی بما یوجب العذر فانه فی مقامه و عزه.
الشرح: لا تفعل شیئا تعتذر منه و ان کنت فی عذرک صدقا لان نفس الاعتذار یحمل فی روحه شیء من الاذلال و الامتهان.
«بی نیازی از عذر، پرارزش تر است از عذر آوردن به راستی.»
ابن ابی الحدید می گوید: به صورت «خیر من الصدق به» هم روایت شده است و معنی آن چنین است که کاری مکن که نیازمند به پوزش خواستن شوی، هر چند در عذر خود صادق باشی که اگر چنان کنی برای تو بهتر و گرانقدرتر است از اینکه کاری انجام دهی و پوزش بخواهی هر چند که راستگو باشی.
و قال علیهالسلام
الإِسْتِغْنَاءُ عَنِ الْعُذْرِ أَعَزُّ مِن الصِّدْقِ بِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
بینیاز بودن از عذرخواهی،بهتر از عذر صادقانه و مقبول است. ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در اینجا مدرک دیگری برای این کلام شریف نقل نمیکند و حواله به پایان کتاب خود میدهد و از آنچه در پایان کتاب آورده روشن میشود که موفق به پیدا کردن منابع دیگری برای این مورد و چند مورد دیگر نشده است.البته مرحوم آمُدی آن را در غرر الحکم با کمی تفاوت نقل کرده است.در کتاب تمام نهج البلاغه نیز آن را به عنوان بخشی از وصیت امام علیه السلام به فرزند دلبندش امام حسن مجتبی علیه السلام آورده است.(تمام نهج البلاغه،ص 973) )
(اشاره به اینکه اگر خطایی نکنی که نیاز به عذرخواهی داشته باشی بهتر از ارتکاب خطای توأم با عذر مقبول است).
نه خطا کن نه عذرخواهی!
آنچه امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه آورده سخنی است کاملاً منطقی و عقلپسند،میفرماید:«بینیاز بودن از عذرخواهی،بهتر از عذر صادقانه و مقبول است»؛ (الإِسْتِغْنَاءُ عَنِ الْعُذْرِ أَعَزُّ مِن الصِّدْقِ بِهِ) .
اشاره به اینکه چرا انسان مرتکب خطایی شود که ناچار دست تقاضا به درگاه خدا یا بندگان خدا بردارد و از آنها عذرخواهی کند،هر چند عذر،عذر قابل قبولی باشد تا چه رسد به اینکه عذر ساختگی و غیر قابل قبول باشد.
گرچه تعبیر بالا بیشتر متناسب عذرخواهی در برابر بندگان است؛ولی اطلاق عموم این تعبیر نیز دور از ذهن نیست،زیرا در روایات آمده است که انسان ترک گناه کند بهتر از آن است که گناهی مرتکب شود و توبه به درگاه خدا آورد، همان گونه که در حدیثی در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السلام آمده است:
«إِنَّ تَرْکَ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ التَّوْبَة» . ( .کافی،ج 8،ص 385،ح 584 )
این حدیث شریف از امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز در کتاب خصائص الائمه نقل شده است. ( .خصائص الائمّه،ص 110 )
این مطلب در مورد عذرخواهی در برابر بندگان واضحتر است،زیرا عذر هر چند صادقانه باشد در برابر انسان دیگر،خلاف عزت و کرامت انسانی است.
چه بهتر که انسان مرتکب خلافی نشود و در برابر دیگران عزیز و سربلند باشد.
در حدیث دیگری که علامه مجلسی رحمه الله آن را در بحار الانوار از امام علی بن ابیطالب علیه السلام آورده میخوانیم:
«إِیَّاکَ وَ مَا تَعْتَذِرُ مِنْهُ فَإِنَّهُ لا یُعْتَذَرُ مِنْ خَیْر؛ از چیزی که برای آن عذرخواهی خواهی کرد بپرهیز،زیرا انسان از کار خیر عذرخواهی نمیکند.(حتماً کار بدی بوده است که از آن عذر میخواهد)». ( .بحار الانوار،ج 68،ص 369)
در حدیث دیگری از امام حسین بن علی علیه السلام میخوانیم:
«إِیَّاکَ وَ مَا تَعْتَذِرُ مِنْهُ فَإِنَّ الْمُؤْمِنَ لا یُسِیءُ وَ لا یَعْتَذِرُ وَ الْمُنَافِقُ کُلَّ یَوْمٍ یُسِیءُ وَ یَعْتَذِرُ؛ از کاری که موجب میشود از آن عذرخواهی کنی بپرهیز،زیرا مؤمن نه کار بد میکند و نه عذرخواهی،و منافق همیشه کار بد میکند و از آن عذرخواهی مینماید». ( .همان،ج 75،ص 120)
در نامه امیر مؤمنان علیه السلام به«حارث همدانی»که در بخش نامههای نهجالبلاغه آمده بود خواندیم که میفرماید:
«وَ احْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْکَرَهُ أَوْ اعْتَذَرَ مِنْهُ؛ از هر کاری که اگر از صاحب آن درباره آن سؤال شود انکار یا عذرخواهی میکند بپرهیز». ( .نهج البلاغه،نامه 69)
از تمام این روایات که مفهوم گفتار حکیمانه مورد بحث را با تعبیرات گوناگون بیان میکند استفاده میشود که انسان مؤمن آگاه نباید به سراغ کاری برود که او را برای عذرخواهی سرافکنده سازد.
از کلام حکیمانه فوق استفاده میشود که عذر نیز بر دو گونه است:عذر صادق و عذر کاذب.عذر صادق آن است که صدور خطا از انسان به سبب مشکلی از مشکلات عرفیه باشد که انسان را در تنگنا قرار داده و به سبب آن مرتکب خطایی شده است و گاهی براثر عدم دقت و عدم مطالعه در عواقب کار و امثال آن خطا از انسان سر میزند.
عذر کاذب آن است که انسان بدون دلیل موجهی اقدام به کار خلافی مانند ظلم و ستم و غیبت و آزار و پیمانشکنی و بیوفایی و امثال آن کرده است.بدون شک چنین عذری عزتی ندارد.اگر عزتی باشد در عذر صادقانه است؛ولی با این حال اگر انسان کاری نکند که ناچار به عذرخواهی صادقانه باشد،عزیزتر و آبرومندتر است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Not to be in need of putting forth an excuse is better than putting forth a true excuse.“{The meaning here is that obligations should be carried out so that there is no occasion for putting forth excuses. After all, in making excuses, there is a hint for shortcomings and perhaps a sense of humiliation.}
وَ قَالَ علیه السلام أَقَلّ مَا یَلزَمُکُم لِلّهِ أَلّا تَستَعِینُوا بِنِعَمِهِ عَلَی مَعَاصِیهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کمترین حق خدا بر عهده شما اینکه از نعمتهای الهی در گناهان یاری نگیرید .
کمترین حقی که از خدای سبحان بر گردن شماست این که از نعمتهای او در راه نافرمانیاش یاری نباید خواست.
و فرمود کمتر آنچه لازم است شما را برای خدا آنست که یاری نخواهید بنعمت خدا بر نافرمانیهای او
و فرمود (علیه السلام): کمترین حقی که خدای سبحان را بر عهده شماست، این است که از نعمتهایش در راه نافرمانیش یاری نخواهی.
و آن حضرت فرمود:کمترین حقّی که برای خدا بر عهده شماست این است که به نعمتهایش بر گناه یاری نخواهید .
شروح:
(کمتر چیزی که بر شما به خاطر خدا لازم است، آن است که از نعمتهای او بر انجام معصیتش کمک نگیرید). توضیح آن که، اقتضای عدالت آن است که از نعمت الهی برای طاعت او استفاده شود، پس اگر چنین کاری نشد، دست کم، نعمت را در راههای جایز به کار ببرند نه این که از نعمت الهی برای نافرمانی او کمک بگیرند، زیرا آن باعث خشم خداست.
وَ قَالَ علیه السلام أَقَلُّ مَا یَلْزَمُکُمْ لِلَّهِ [سُبْحَانَهُ]
أَلاَّ تَسْتَعِینُوا بِنِعَمِهِ عَلَی مَعَاصِیهِ .
لا شبهة أن من القبیح الفاحش أن ینعم الملک علی بعض رعیته بمال و عبید و سلاح فیجعل ذلک المال مادة لعصیانه و الخروج علیه ثم یحاربه بأولئک العبید و بذلک السلاح بعینه.
و ما أحسن ما قال الصابی فی رسالته إلی سبکتکین من عز الدولة بختیار و لیت شعری بأی قدم تواقفنا و رایاتنا خافقة علی رأسک و ممالیکنا عن یمینک و شمالک و خیلنا موسومة بأسمائنا تحتک و ثیابنا محوکة فی طرازنا علی جسدک و سلاحنا المشحوذ لأعدائنا فی یدک
(و قال علیهالسلام: اقل ما یلزمکم لله تعالی) کمترین چیزی که لازم است شما را برای خدای تعالی (ان لا تستعینوا لنعمه الله) آن است که یاری نخواهید به نعمتهای او (علی معاصیه) بر معصیتها و نافرمانیهای او، یعنی نعم او را در معصیت صرف مکنید زیرا که وضع نعمت از برای استقامت است بر طاعت، پس اگر بنده به طاعت مشغول نشود لااقل باید که ترک معصیت نماید
فرمود: کمتر چیزی که لازم است شما را برای الله تعالی آنست که استعانت نجوئید به نعمتهای او بر معصیتهای او. هر که را خدای عزوجل نعمتی دهد بر او واجب باشد که آن در راه طاعت او مبذول دارد تا نزد خدای شاکران باشد و نعمت او زیادت گردد.
و قال علیهالسلام: «اقل ما یلزمکم لله ان لاتستعینوا بنعمه علی معاصیه.» یعنی و گفت علیهالسلام که کمتر چیزی که لازم است شما را از برای خدا این است که استعانت و یاری نجویید به نعمتهای او بر نافرمانیهای او.
المعنی: نبه (علیه السلام) علی ان صدور المعصیه من العبد یکاد ان لا یکون مقدورا بالنظر الی العقل السلیم و الاعتقاد بالله، لانه بعد الاعتقاد بانه الخالق المنعم اقل ما یلزم علی العبد فی مقام العبودیه ان لایستعین بنعمته علی عصیانه، و ای عصیان یمکن صدوره من العبد بدون الاستعانه من نعمه تعالی، و یکون کلامه هذا نظیر ما حکی من الحدیث القدسی: من لم یشکر نعمائی، و لم یصبر علی بلائی، فلیطلب ربا سوای و لیخرج من بین ارضی و سمائی. الترجمه: فرمود: کمترین حقی که لازمست شما برای خدا رعایت کنید اینست که از نعمتش در نافرمانیش کمک نجوئید.
کمترین حق خدا بر گردنت*** ترک صرف نعمتش در معصیت
عن النبی (صلی الله علیه و آله) یقول تعالی: یا ابنآدم (علیه السلام) ان نازعک بصرک الی بعض ما حرمت علیک فقد اعنتک علیه بطبقین فاطبق و لاتنظر و ان نازعک لسانک الی بعض ما حرمت علیک فقد اعنتک علیه بطبقین فاطبق و لاتتکلم و ان نازعک فرجک الی بعض ما حرمت علیک فقد اعنتک علیه بطبقین فاطبق و لا تات حراما، و فی دعاء عرفه (عصیتک بعینی و لو شئت لاعمیتنی فلم تفعل ذلک بی و عصیتک بسمعی و لو شئت لاصممتنی فلم تفعل ذلک بی وعصیتک بیدی و لو شئت و عزتک لکنعتنی فلم تفعل ذلک بی وعصیتک برجلی و لو شئت لجذمتنی فلم تفعل ذلک بی وعصیتک بفرجی و لو شئت لعقمتنی فلم تفعل ذلک بی وعصیتک بجمیع جوارحی و لم یکن جزاوک هذا منی. وورد ان ملک ابراهیم (علیه السلام) لما اراد ان یمد یده الی امراته ساره دعا علیه فیبست یده. و ان سراقه بن مالک الکنانی الذی بعثته قریش فی طلب النبی (صلی الله علیه و آله) لما هاجر ساخت قوائم فرسه و هو القائل لابی جهل: (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) ابا حکم و الله لو کنت شاهدا لامر جوادی اذ تسوخ قوائمه علمت- و لم تشکک- بان محمدا رسول ببرهان فمن ذا یقاومه و الرجل ان کان عنینا فلا مراته الفسخ، و المراه ان کانت رتقاء او عفلاء او قرناء کان للرجل الفسخ. هذا، و قال ابن ابیالحدید قال الصابی فی رسالته الی سبکتکین من عز الدوله بختیار: لیت شعری بای قدم تواقفنا و رایاتنا خافقه علی راسک و ممالیکنا عن یمینک و شمالک و خیلک موسومه باسمائنا تحتک و ثیابنا محوکه فی طرازنا علی جسدک و سلاحنا المشحوذ لاعدائنا فی یدک …
القدره علی الفعل هبه و نعمه من الله سبحانه، فاذا ما عصیت الله بها فقد استعنت علی غضبه و معصیته بنعمته و هبته … و هذا منتهی الغدر و اللوم. و احسب ان المقصود بهذا الکلام قبل غیره- من یتصور نفسه بنعمه الله کبیرا جدا، و باقی الناس کلهم تراب، و ایضا من یعتدی بقوته علی حقوق الناس و حریتهم.. و کان الاولی بذاک ان یتواضع، و بهذا المعتدی ان یخدم عباد الله و عیاله شکرا علی افضاله و انعامه.
امام علیهالسلام (در دور ماندن از گناه) فرموده است: کمتر چیزی که لازم است شما برای خداوند سبحان به جا آورید آن است که به نعمتهای او بر معصیتهایش کمک نطلبید (که موجب خشم او گردد، زیرا به هر که نعمتی دهد واجب است آن را در راه طاعت و بندگی به کار برد تا سپاسگزار بوده نعمت او افزوده شود، و اگر این همت را نداشت اقلا آن را در آنچه مباح و روا است صرف نماید نه که آن را در راه معصیت و نافرمانی به کار برد).
کسی که خدا را شناخته و درک نموده است که همه نعمتهای الهی: آب، باد، غذا، لباس، سلامتی و … به رایگان در اختیار انسان قرار گرفته است هیچ گاه نافرمانی خدا را نمیکند و این همان تعهد و التزام عقلی وجدانی و شرعی است که روز قیامت از آن بازخواست میشود و پیامبران الهی راهنمای عقل و تکمیلکننده وجدان بودهاند.
و قال علیهالسلام: (اقل ما یلزمکم الله) ای یجب علیکم، ان تفعلوه لاجله سبحانه (ان لا تستعینوا بنعمه) علیکم (علی معاصیه) فلا تصرفوا الاعضاء و الجوارح، و الاموال، و الجاه، التی اعطاکم الله سبحانه، ایاها، فی العصیان و الاثم.
الشرح: حق النعمه ان توضع موضعها و یطاع الله فیها و یودی شکرها و اذا اساء الانسان الاختیار فلیستعملها فی المباح من الامور اما ان یتسعملها فی الحرام فهذا امر من اعظم الامور و اشقها علی الغیور و هذا زجر عن استعمال النعمه فی المعصیه کمن یعطیه الله مالا فیستغله فی الربا او فی فتح خماره او مرکز دعاره …
«کمترین حقی که برای خداوند سبحان بر عهده شماست، این است که از نعمتهای او در نافرمانیهایش یاری مجویید.»
در این تردید نیست که از کارهای بسیار زشت یکی این است که اگر پادشاهی به یکی از رعیت خود مال و سلاح و بردگان ارزانی دارد، آن شخص این نعمتها را ماده عصیان و ابزار خروج بر او قرار دهد و همراه با آن بردگان و سلاح به جنگ با پادشاه برخیزد.
صابی در نامه ای که از سوی عزّ الدوله بختیار برای سبکتکین نوشت، چنین آورده است و چه نیکوست: ای کاش می دانستم چگونه یارای مقاومت در برابر ما می کنی و حال آنکه این پرچمهای ماست که هنوز بر سرت سایه افکنده و بردگان ما بر جانب چپ و راست تو هستند و هنوز اسبهایی که داغ ما را دارند زیر ران تو و جامه های بافته شده به نام ما بر تن توست و سلاحهای تیز شده ما برای دشمنانمان در دست توست.
و قال علیهالسلام
أَقَلُّ مَا یَلْزَمُکُمْ لِلّهِ أَلَّا تَسْتَعِینُوا بِنِعَمِهِ عَلَی مَعَاصِیهِ.
امام علیه السلام فرمود:
کمترین حقی که خدا بر شما دارد این است که با استمداد از نعمتهایش
او را معصیت نکنید. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر این کلام حکیمانه را از روض الاخیار و همچنین از غرر الحکم با تفاوتی نقل میکند.مشابه آن در حکمت 290 نیز آمده بود.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 252))
با نعمتهایش او را معصیت مکن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی اشاره میکند و آن اینکه«انسان در برابر نعمتهایی که خداوند به وی داده کمترین وظیفهاش این است که نعمتهایش را وسیله معصیت او قرار ندهد»؛ (أَقَلُّ مَا یَلْزَمُکُمْ لِلّهِ أَلَّا تَسْتَعِینُوا بِنِعَمِهِ عَلَی مَعَاصِیهِ) .
نافرمانی مولا همیشه زشت است،ولی زشتترین حالات نافرمانی و عصیان این است که انسان نعمتهای او را وسیله نافرمانی وی قرار دهد.
در بعضی از تواریخ آمده است«سبکتکین»که از کارکنان عزالدوله بختیار بود بر ضد او خروج کرد.«صابی»نویسنده معروف از طرف عز الدوله نامهای به او نوشت که ای کاش میدانستم با چه وسیلهای بر ضد ما قیام کردهای،در حالی که پرچم ما بالای سرت در اهتزاز است و بردگان ما در طرف راست و چپ تو قرار دارند و اسبهای سواری تو علامت ما را بر خود دارند و لباسهایی که بر تن داری بهوسیله ما بافته شده است و سلاحهایی که برای دشمنانمان تهیه کرده بودیم در دست توست. ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 242 )
از این مثال تاریخی به خوبی روشن میشود که چه اندازه زشت است که انسان مشمول نعمتی از سوی دیگری شود و همان نعمت را بردارد و بر ضد او اقدام کند.
پیام دیگری که این گفتار حکیمانه دارد این است که انسان هر گناهی که میکند به یقین با استفاده از یکی از نعمتهای الهی است؛چشم،گوش،دست، پا،فکر،قدرت و مواهب دیگر همه نعمتهای پروردگارند و انسان بدون استفاده از اینها نمیتواند کار خلافی انجام دهد،بنابراین مفهوم کلام این میشود که انسان منصف نباید هیچ گناهی کند،زیرا هر گناهی مرتکب شود با استفاده از یکی از نعمتهای خداست و این کار بسیار شرمآور است.
در حدیث قدسی آمده است:
«مَنْ لَمْ یَرْضَ بِقَضَائِی وَ لَمْ یَشْکُرْ لِنَعْمَائِی وَ لَمْ یَصْبِرْ عَلَی بَلائِی فَلْیَتَّخِذْ رَبّاً سِوَای وَ لْیَخْرُجْ مِنْ أرْضی وَ سَمائی؛ کسی که شکر نعمتهای مرا به جا نیاورد و صبر بر بلا و آزمونهای من نکند،پروردگاری غیر از من را جستوجو کند و از میان زمین و آسمان من خارج شود». ( .شرح اصول کافی (ملا صالح مازندرانی)،ج 1،ص 219 )
در حدیث دیگری امام حسین علیه السلام در پاسخ کسی که گفت:من مرد گناهکاری هستم و نمیتوانم ترک معصیت کنم مرا موعظهای کن.فرمود:
«افْعَلْ خَمْسَةَ أَشْیَاءَ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ فَأَوَّلُ ذَلِکَ لا تَأْکُلْ رِزْقَ اللَّهِ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ وَ الثَّانِی اخْرُجْ مِنْ وَلایَةِ اللَّهِ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ وَ الثَّالِثُ اطْلُبْ مَوْضِعاً لا یَرَاکَ اللَّهُ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ وَ الرَّابِعُ إِذَا جَاءَ مَلَکُ الْمَوْتِ لِیَقْبِضَ رُوحَکَ فَادْفَعْهُ عَنْ نَفْسِکَ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ وَ الْخَامِسُ إِذَا أَدْخَلَکَ مَالِکٌ فِی النَّارِ فَلا تَدْخُلْ فِی النَّارِ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْت؛ پنج چیز را انجام بده سپس هرچه میخواهی گناه کن.(نخست آنکه) روزیِ خدا را مخور و هرچه میخواهی گناه کن.(دوم) از ولایت خدا بیرون رو و هرچه میخواهی گناه کن،(سوم) محلی را طلب کن که خدا تو را در آنجا نبیند و هر گناهی میخواهی انجام ده،(چهارم) هنگامی که فرشته مرگ به سراغ تو میآید تا قبض روحت کند او را از خود دور کن سپس هر گناهی میخواهی انجام ده.(پنجم) هنگامی که مالک دوزخ تو را وارد آن میکند مقاومت کن و داخل در آتش مشو و هر گناهی میخواهی انجام ده». ( .بحار الانوار،ج 75،ص 126،ح 7 )
در این حدیث منطق روشنی به کار رفته است و آن اینکه انسان در پنج موقف گرفتار است که هر یک از آنها برای ترک گناه کافی است:از یکسو دائماً بر سر خوان نعمت خدا نشسته و از رزق او استفاده میکند.آیا با این حال وجدان انسانِ بیدار اجازه میدهد گناهی کند؟
دیگر اینکه دائماً تحت سرپرستی خداست و خدا فرشتگانی را برای حفظ او مأمور کرده است.آیا شرمآور نیست که انسان تحت این حفاظت به معصیت مولایش بپردازد؟
سوم اینکه تمام عالم،محضر خداست آیا شرمآور نیست که انسان در محضر او مرتکب گناه شود؟
چهارم و پنجم اینکه انسان گنهکار چه بخواهد و چه نخواهد روزی به دست ملک الموت قبض روح میشود و در عرصه محشر به حساب او میرسند و او را مجازات خواهند کرد.آیا میتواند در مقابل فرشته مرگ مقاومت کند و یا بر مالک دوزخ غلبه نماید؟ حال که خود را اسیر چنگال آنها میبیند چگونه به خود اجازه میدهد آشکارا به مخالفت فرمان خدا برخیزد و آلوده انواع گناهان شود؟ فکر کردن در این امور برای بازداشتن انسان از گناه،به یقین کافی است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The least obligation of Allāh on you is that you should not make use of His favors for committing sins.{There are a few grades of denial of favors and of ingratitude. The first is that a person may not be able to appreciate (the real significance of) a favor. For example, the vision of the eyes, the speech of the tongue, the hearing of the ears and the movements of the limbs. These are all favors bestowed by Allāh, but many people do not realize them to be favors and do not entertain feelings of gratitude, taking them for granted. The second grade is that a person may see a favor and appreciate it but may not feel grateful for it. The third grade is that a person may oppose the One Who bestows the favors, going against His will. The fourth grade is that instead of using the favors granted by Him, a person may use them in committing sins offensive to Allāh. This is the highest grade of denial of favors, i.e. of ingratitude.}
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ اللّهَ سُبحَانَهُ جَعَلَ الطّاعَةَ غَنِیمَةَ الأَکیَاسِ عِندَ تَفرِیطِ العَجَزَةِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: خدای سبحان طاعت را غنیمت زیرکان قرار داد آنگاه که مردم ناتوان، کوتاهی کنند .
خدای سبحان طاعت را غنیمتی ساخته است برای زیرکان آن گاه که مردم ناتوان کوتاهی کنند در آن.
و فرمود بدرستی که خدای تعالی گردانید طاعت را غنیمت زیرکان نزد تقصیر عاجزان از فرمانبرداری خدا همه
و فرمود (علیه السلام): خدای سبحان طاعت خود را غنیمت زیرکان قرار داد، هنگامی که ناتوانان در انجام دادن آن قصور می ورزند.
و آن حضرت فرمود:خداوند سبحان طاعت را در وقتی سست ارادهها از آن کوتاهی کنند غنیمت زیرکان قرار داد .
شروح:
و التفریط: التقصیر. و العجزه: جمع العاجز
(خداوند پاک طاعت خود را سود افراد زیرک قرار داده، آنگاه که اشخاص ناتوان از آن کوتاهی میکنند). طاعت خدا سود و غنیمت افراد زیرک است از آن رو که طاعت باعث نعمت پایدار اخروی است و سبب غنیمت، نیز خود غنیمت است. افراد زیرک کسانی هستند که هوش و تلاش خود را در راه شایسته علمی و عملی به کار میبرند، و خداوند آنان را- موقعی که ناتوان، قصور و کوتاهی از عمل شایسته دارند، و افسوس میخورند- به این غنیمت مخصوص گردانیده است. و امام (علیه السلام) در مقام نکوهش قصورکنندگان آنان را همانند عاجزان قلمداد فرموده است.
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ الطَّاعَةَ غَنِیمَةَ الْأَکْیَاسِ عِنْدَ تَفْرِیطِ الْعَجَزَةِ .
الأکیاس العقلاء أولو الألباب قال ع جعل الله طاعته غنیمة هؤلاء إذا فرط فیها العجزة المخذلون من الناس کصید استذف ( استذفّ:تهیأ. ) لرجلین أحدهما جلد و الآخر عاجز فقعد عنه العاجز لعجزه و حرمانه و اقتنصه الجلد لشهامته و قوة جده ( ا:«و قوته». )
(و قال علیهالسلام: ان الله تعالی) به درستی که خدای تعالی (جعل الطاعه) گردانید فرمانبرداری را (غنیمه الاکیاس) غنیمت زیرکان (عند تفریط العجزه) نزد تقصیر کردن عاجزان از فرمانبرداری حضرت منان چه اکیاس استعمال میکنند فطنت خود را در آنچه سزاوار است از طاعت و عبادت، و عجزه تقصیر مینمایند در آنچه فرمان کردگار است
به درستی که گردانیده است حق سبحانه و تعالی طاعت را غنیمت زیرکان و کاراگاهان وقت تقصیر کردن عاجزان، و اهمال نمودن در طاعت ایزد منان.
و قال علیهالسلام: «ان الله سبحانه جعل الطاعه غنیمه الاکیاس عند تفریط العجزه.» یعنی و گفت علیهالسلام که به تحقیق که خدای سبحانه گردانیده است طاعت و عبادت کردن را غنیمت از برای زیرکان در نزد تقصیر کردن عاجزان از طاعت.
اللغه: (الاکیاس): العقلاء اولواالالباب. المعنی: کانه (علیه السلام) شبه محیط العالم البشری بمعرکه عامه دارت بینهم و بین سائر القوی الحیویه، و جرت بینهم بعضهم مع بعض، فهی معرکه بین اهل السعاده و اهل الشقاوه، و معرکه بین النور و الظلمه، و معرکه بین الموت و الحیاه، و الجنود الواردون فی هذا التنازع و العراک الحاد علی طائفین: 1- الاکیاس اهل الفطانه و البطونه العقلیه، و هم هم الذین یختارون طاعه الله فی کل موقف عرض لهم فی هذا المعرکه الحیویه المستمره. 2- العجزه الساقطون عن القدره و البطوله فی زوایا هذا المیدان العالمی المحاط بالهوج و الهباء، فیفرطون فی امرهم و یسقطون هاهنا و هاهنا. الترجمه: فرمود: راستی که خدای سبحان طاعت خود را غنیمت زیرکان ساخته، آنجا که ناتوانان کوتاه آمده و خود را باختهاند.
زیرکان را طاعت حق شد غنیمت*** مهملان را ناتوانی گشت شیمت
و قال علیهالسلام: قال تعالی: (و الذین یوتون ما آتوا و قلوبهم وجله انهم الی ربهم (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) راجعون اولئک یسارعون فی الخیرات و هم لها سابقون) ( … فاستبقوا الخیرات الی الله مرجعکم جمیعا فینبئکم بما کنتم فیه تختلفون) سابقوا الی مغفره من ربکم و جنه عرضها کعرض السماء و الارض) و اقبل بعضهم علی بعض یتساءلون قالوا انا کنا قبل فی اهلنا مشفقین فمن الله علینا و وقانا عذاب السموم انا کنا من قبل ندعوه انه هو البر الرحیم) (ان تقول نفس یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله و ان کنت لمن الساخرین).
المراد بالاکیاس الذین یعرفون فوائد الفرصه، و یغتنمونها لعمل الخیرات، اما العجزه فهم الذین یهملون، و لا ینتهزون الفرصه حین تمر و تنسح، و المعنی ان تقصیر المقصرین فی بعض الحالات ربح و غنیمه لاصحاب الهمم العالیه، و مثال ذلک ان یستعین بالمقصر ذو حاجه فیتثاقل و یتقاعس، فیبادر صاحب الهمه الی قضائها، فیکون له الثناء و الکرامه، و لا شیء للمقصر الا اللوم و الندامه.
… عند تفریط العجزه: العجزه جمع عاجز المقصرون فی اعمالهم لغلبه شهواتهم علی عقولهم و الاکیاس جمع کیس و هم العقلاء فاذا منع الضعیف احسانه علی فقیر مثلا کان ذلک غنیمه للعاقل فی الاحسان الیه و علی ذلک بقیه الاعمال الخیریه
امام علیهالسلام (در نکوهش آنان که در بندگی کوتاهی کنند) فرموده است: خداوند سبحان قرار داده طاعت را غنیمت و سود زیرکان و آگاهان (خردمند اینکه کار شایسته به جا میآورند) هنگام کوتاهی نمودن ناتوانان (کسانی که در طاعت آن قدر اهمال نمایند که به ناتوانان مانند، و در برابر اهمال ایشان مواظبت خردمندان سود و غنیمتی است که به آنها میرسد).
اطاعت از خدا برای کسانی که خدا را شناختهاند واجب است و تمام واجبات مخصوصا نماز با هر مشکلی ساقط نمیگردد، آنچه مورد عنایت امام (علیه السلام) قرار گرفته است کارهای استحبابی است که آگاهان حداکثر استفاده را از آن میکنند اما تنبلان محروم میگردند. امام (علیه السلام) در این جمله علاقمندان خود را به بهرهبردای از فرصتها برای عبادت و خدمت در راه خدا تشویق فرموده است و این خردمندان هستند که حداکثر بهرهبرداری را مینمایند. همینها هستند که خدا به عنوان (اولو الالباب) خردمندان آنان را یاد فرموده است.
و قال علیهالسلام: (ان الله سبحانه جعل الطاعه غنیمه الاکیاس) جمع کیس، بمعنی العاقل (عند تفریط العجزه) جمع عاجز، فان العقلاء یغتنمون فسحه المجال، للاتیان بالطاعه، فاذا لم یجاهد ذو المال بماله، او ذو القوه بقوته، بقی مجال الجهاد فارغا، یغتنمه الکیس، و هکذا.
اللغه: الاکیاس: جمع کیس العقلاء. التفریط: التقصیر. العجزه: جمع العاجز و هو المقصر. الشرح: الاکیاس هم العقلاء و اولو الالباب و هذه دعوه الی اغتنام الفرص و الاستفاده منها و ایضا ذم للمتخاذلین فان الله سبحانه جعل للعقلاء حرکه ذات فائده تکون غنیمه لهم و فائده یستغلونها فی لحظات قعود العجزه و المتخاذلین کمن تکلفه بفعل شیء یوجر علیه فیتاخر و یتوانی فیقدم علیه آخر ذو همه فیقضیه و یوجر علیه و لا یعود للعاجز حاجه …
«خداوند سبحان فرمانبرداری را غنیمت زیرکان قرار داده است، آن گاه که ناتوانان در آن کوتاهی کنند.»
و قال علیهالسلام
إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ الطَّاعَةَ غَنِیمَةَ الْأَکْیَاسِ عِنْدَ تَفْرِیطِ الْعَجَزَةِ.
امام علیه السلام فرمود:
خداوند سبحان طاعت خود را غنیمت زیرکان قرار داده هنگامی که افراد ناتوان (و هوسباز) کوتاهی میکنند. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب تنها کسی را که این کلام حکیمانه را اضافه بر نهجالبلاغه نقل میکند،ابن قاسم در روضالاخیار میداند که با تفاوت مختصری آن را ذکر کرده و به جای«الْعَجَزَة»،«الْفَجَرَة»آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 252). اضافه میکنیم که علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار،ج 32 این جمله را ضمن خطبهای از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل کرده است که آغازش این است: «إِنَّ اللّهَ قَدْ أکْرَمَکُمْ بِدینِهِ وَ خَلَقَکُمْ لِعِبادَتِهِ...» .(بحار الانوار،ج 32،ص 404،به نقل از وقعه صفین،ص 113) )
غنیمت زیرکان
امام علیه السلام در این کلام نورانی مقایسهای میان هوشمندان مطیع و عاجزان بدکار کرده و میفرماید:«خداوند سبحان طاعت خود را غنیمت زیرکان قرار داده هنگامی که افراد ناتوان (و هوسباز) کوتاهی میکنند»؛ (إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ الطَّاعَةَ غَنِیمَةَ الْأَکْیَاسِ عِنْدَ تَفْرِیطِ الْعَجَزَةِ) .
با اینکه در غالب نسخههای نهجالبلاغه «عِنْدَ تَفْریطِ الْعَجَزَةِ» ذکر شده،در نسخه کتاب صفین و همچنین در کتاب روض الاخیار به جای«الْعَجَزَةِ»،«الْفَجَرَةِ» آمده و مناسبتر نیز همین تعبیر است،زیرا امام علیه السلام،مطیعان را با فاجران مقایسه میفرماید گویی جهان را صحنه جنگی به حساب میآورد که هوشمندان به مبارزه با لشکر شیطان و هوای نفس میپردازند و بر آنها پیروز میشوند و غنیمتی که در این جنگ سرنوشتساز نصیب آنها میشود اطاعت فرمان پروردگار است؛ولی ناتوانها و فاجران کوتاهی میکنند و در این میدان در برابر شیطان و هوای نفس شکست میخورند و همه چیز را از دست میدهند.نهتنها غنیمتی به دست نمیآورند بلکه سرمایههای عمر و ایمان و عنایات پروردگار را از کف خواهند داد.
همانگونه که به هنگام ذکر سند خطبه اشاره شد،امیرمؤمنان علی علیه السلام پیش از وقعه صفین بر فراز منبر رفت و خطبهای برای مردم خواند و آنان را دعوت به جهاد کرد و حمد و ثنای الهی را به جای آورد و سپس فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَکْرَمَکُمْ بِدِینِهِ وَ خَلَقَکُمْ لِعِبَادَتِهِ فَأَنْصِبُوا أَنْفُسَکُمْ فِی أَدَائِهَا وَ تَنَجَّزُوا مَوْعُودَهُ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ جَعَلَ أَمْرَاسَ الْإِسْلامِ مَتِینَةً وَ عُرَاهُ وَثِیقَةً ثُمَّ جَعَلَ الطَّاعَةَ حَظَّ الْأَنْفُسِ وَ رِضَا الرَّبِّ وَ غَنِیمَةَ الْأَکْیَاسِ عِنْدَ تَفْرِیطِ الْعَجَزَةِ وَ قَدْ حَمَلْتُ أَمْرَ أَسْوَدِهَا وَ أَحْمَرِهَا وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّه؛ خدا شما را با دینش (دین اسلام) گرامی داشت و برای عبادت (و معرفت) خود آفرید،بنابراین خود را آماده برای ادای این وظیفه کنید و وعده الهی را مسلم بشمرید و بدانید ریسمانهای اسلام (که خیمه این آیین به آن وابسته است) محکم است و دستگیرههای آنان استحکام دارد.سپس خداوند، اطاعت را بهره انسانها و موجب رضایت پروردگار و غنیمت هوشمندان قرار داده است،در برابر کوتاهی عاجزان و ناتوانها.من امور شما را اعم از سیاهپوست و سرخپوست (و سفیدپوست) بر عهده دارم و قوت و قدرتی جز بهوسیله پروردگار نیست.(سپس دستور حرکت بهسوی میدان نبرد با شامیان گردنکِش را به آنها داد)». (.بحار الانوار،ج 32،ص 404 )
این نکته نیز شایان توجه است که غنیمت دارای یک معنای وسیع و یک معنای محدود است.معنای محدود آن همان غنائم جنگی است؛اشیایی که به هنگام شکست دشمن از اموال آنها به دست فاتحان میافتد و معنای وسیع آن هرگونه درآمد قابل ملاحظهای است که از هر طریقی حاصل شود حتی گاه به مواهب معنوی نیز اطلاق میشود.مثلاً در روایتی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خطاب به ابوذر آمده است:
«اغْتَنِمْ خَمْساً قَبْلَ خَمْسٍ شَبَابَکَ قَبْلَ هَرَمِکَ وَ صِحَّتَکَ قَبْلَ سُقْمِکَ وَ غِنَاکَ قَبْلَ فَقْرِکَ وَ فَرَاغَکَ قَبْلَ شُغْلِکَ وَ حَیَاتَکَ قَبْلَ مَوْتِکَ؛ پنج چیز را پیش از پنج چیز غنیمت بشمار:جوانیات راپیش از پیری و سلامتی را قبل از بیماری و بینیازی را قبل از فقر و فراغت را پیش از گرفتاریها و حیات را قبل از مرگ». ( .بحار الانوار،ج 78،ص 173 )
امثال این تعبیر در روایات فراوان است،بنابراین کسانی که تصور میکنند غنیمت تنها به معنای غنائم جنگی است در اشتباهند.یکی از شواهد این مدعا کلام حکیمانه مورد بحث است که حضرت،اطاعت را غنیمت هوشمندان شمرده است.
ارباب لغت نیز بهطور گسترده به این معنا اشاره کردهاند،لسان العرب میگوید:«غُنْم»به معنای دسترسی یافتن به چیزی بدون مشقت است در تاج العروس آمده است که غنیمت به معنای چیزی است که بدون زحمت به دست آید.
در قاموس نیز غنیمت به همین معنا ذکر شده و در کتاب مفردات راغب پس از آنکه غنیمت را از ریشه«غَنَم»به معنای گوسفند دانسته میگوید:سپس این واژه در هرچیزی که انسان به آن دست یابد خواه از سوی دشمنان باشد یا غیر آنها اطلاق شده است.
به همین دلیل ما در قرآن آیه غنیمت را که حکم خمس را بیان کرده به مفهوم عام آن تفسیر میکنیم و معتقدیم هر درآمدی را شامل میشود،همانگونه که در روایات اهل بیت علیهم السلام آمده است.
واژه «اکیاس» جمع«کیِّس»به معنای شخص عاقل است و در برابر آن شخص عاجز و ناتوانِ فکری است و همچنین فاجرانی که به عاقبت کارها نمیاندیشند، بنابراین مقصود امام علیه السلام این است که اگر انسان عاقل و هوشیار باشد اطاعت خدا را غنیمت میشمرد که هم سبب آبرومندی و عزت و پیروزی در دنیاست و هم موجب نجات در آخرت.به عکس،افراد نادان معصیت و فجور را ترجیح میدهند که هم مایه ذلت در دنیا و هم خسارت در آخرت است.
غنائم هوشمندان
در احادیث اسلام به چند چیز به عنوان«غنیمة الاکیاس»-علاوه بر آنچه در کلام حکیمانه بالا آمده است-اشاره شده و تمام آنها از امیرمؤمنان علی علیه السلام در غرر الحکم است.
از جمله میفرماید:
«غَنِیمَةُ الْأکْیاسِ مُدارَسَةُ الْحِکْمَةِ؛ غنیمت هوشمندان بحثهای مربوط به علم و دانش است».
نیز میفرماید:
«الطّاعَةُ غَنیمَةُ الْأکْیاسِ؛ اطاعت فرمان پروردگار غنیمت هوشمندان است».
این جمله از نظر محتوا با کلام حکمتآمیز مورد بحث شباهت دارد،هر چند در الفاظ متفاوت است.
دیگر اینکه میفرماید:
«فَوْتُ الْغِنی غَنیمَةُ الْأکْیاسِ وَ حَسْرَةُ الْحُمْقی؛ از دست رفتن ثروت،غنیمت هوشمندان و حسرت احمقان است».
اشاره به اینکه ثروت گرچه در حد ذات خود مطلوب است؛ولی مشکلات عظیمی به همراه دارد؛نگهداری،پرداختن حقوق شرعیه آن و تحمل حسد حسودان و محاسبات مربوط به سود و زیان و طلبکاریها و بدهکاریها که بخش عظیمی از عمر انسان را میگیرد،هرکدام مشکل مهمی مربوط به ثروت است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “When the disabled fall short of performing acts of obedience to Allāh, the Glorified One, it is a good opportunity given by Allāh for the intelligent people to perform such acts.”
وَ قَالَ علیه السلام السّلطَانُ وَزَعَةُ اللّهِ فِی أَرضِهِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: حاکم اسلامی، پاسبان خدا در زمین اوست .
قدرت حاکمان پاسبانان خداست در زمین او.
سلطان عادل باز دارندگان از جانب خدا بندگان را از معاصی در زمین او
الْوَزَعَة: جمع «وازع»، حاکمی که از مخالفت با دین جلوگیری میکند.
و آن حضرت فرمود:حاکمان پاسبانان خداوند در زمیناند .
شروح:
و الوزعه: جمع الوازع و هو الکاف الدافع. و السلطان: الحجه و هو کالمصدر و المراد به ههنا الجمع.
السلطان وزعه الله: اراد بالسطان الجنس، و قیل: هو کالمصدر و المراد به هاهنا الجمع.
وازع: رادع و مانع، (پادشاهان پاسبانان خدایند در روی زمین). یعنی خداوند متعال حاکمان را در زمین قرار داده است تا به وسیلهی آنها آنچه را که میخواهد (مانند دفع ظلم از مظلوم) باز دارد: مقصود امام (علیه السلام) سلطان عادل است.
وَ قَالَ علیه السلام السُّلْطَانُ وَزَعَةُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ .
الوازع عن الشیء الکاف عنه و المانع منه و الجمع وزعة مثل قاتل و قتلة و قد قیل هذا المعنی کثیرا قالوا لا بد للناس من وزعة.
و قیل ما یزع الله عن الدین بالسلطان أکثر مما یزع عنه بالقرآن و تنسب هذه اللفظة إلی عثمان بن عفان .
قال الشاعر لا یصلح الناس فوضی لا سراة لهم و لا سراة إذا جهالهم سادوا ( للأفوه الأودی،دیوانه 10(ضمن مجموعة الطرائف الأدبیة).) .
و کان یقال السلطان القاهر و إن کان ظالما خیر للرعیة و للملک من السلطان الضعیف و إن کان عادلا.
و قال الله سبحانه وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ ( سورة البقرة 251. ) قالوا فی تفسیره أراد السلطان
(و قال علیهالسلام: السلطان وزعه الله فی ارضه) سلاطین عادل بازدارندگان خدایند- یعنی از جانب خدا بازدارندهاند جاهل غافل را- در زمین از ارتکاب عصیان. بعضی از شارحین برآینند (برآنند) که مراد به سلطان معنی مصدری است که آن قهر و قدرت است. فلهذا خبراو به صیغه جمع واقع شده و (وزعه) جمع (وزاع) است به معنی رادع و صدر مبتدا محذوف است و در این تقدیر است که (ذوو السلطان وزعه الله) یعنی صاحبان سلطنت و قهر و قدرت، بازدارندگان خدایند. و ابنمیثم در شرح خود آورده که نزد من وجهی دیگر هست که اوضح است از این وجه و ایراد او بر این نهج است که اگر سلطان نباشد ممنوع نشوند مردمان از ارتکاب معاصی و انتهاک محارم الا به این وجه که موکل باشد به هر یک از ایشان وازعی و رادعی که منع کند او را از آن معاصی و چون سلطان کافی است در کف جمیع مردمان و منع ایشان از عصیان، پس همچون وزعه جمیع مردمان باشد فحینئذ صحیح باشد که گفته شود (السلطان وزعه الله فی ارضه) به جهت کمال هیبت و سیاست او قیام او در مقام واذعان و رادعان. و مثل این است قول سبحانه و تعالی که: (ان ابراهیم کان امه) چه ابراهیم را امت گفته از جهت کمال او درعلم و تقوا.
لفظ (سلطان) به معنی (مصدر) یعنی غلبه و قوت و هم به معنی ملک و صاحب فرمان اطلاق کنند (وزعه) جمع (وازع) است. یعنی سایس و مانع و راعی که مردم را از مغالبه و اضرار یکدیگر منع کند، و صلاح حال ایشان حراست نماید و جمع (وزعه) (خبر) به اعتبار آنست که از جانب سلطان خلق را منع و دفع بسیار است از انئاع شرور و جور و هرگونه طبقات مردم را بود. یعنی سلطان و صاحب فرمان بازدارندگان خدایند در زمین به ایشان عباد رحمن از ضرر تغلب و تسلط هم محفوظ میمانند، و از قتل و غارت یکدیگر ممنوع میگردند. محقق است که اگر سلطان نافذ حکم در آدمیان نباشد همدیگر را همچو ماهیان دریا بخورند، قوی مال ضعیف ببرد بلکه زن و فرزند او بستاند و ایضا چون پیغمبری صاحب شریعت از جهان برود امامی صاحب خلافت و فرمان در زمین پیدا نباشد البته به وجود سلطان حاجت باشد تا آن دین و شریعت نگهدارد، و حدود و قواعد آن محافظت نماید و از این رو گفتهاند (الملک و الدین توامان) و شاعر گوید: نزد خرد شاهی پیغمبری چون دو نگینند و یک انگشتری گفته آنها است که آزادهاند کین دو ز یک اصل و نسب زادهاند (و قد قیل: ما یزع الله بالسلطان اکثر مما یزع بالقرآن) ولیکن این صفت شاهان عادل و سلاطین منصف و متدین بود نه بعض ملوک جایر که دست ظالم از مظلوم نه بندند، و انصاف ضعیف از قوی نستانند، و مردم را از مخالفت احکام دین و حدود شرع مانع نگردند، و قوتهای الهی حمایت و حراست ننمایند (مولوی) گوید: بانک دیوان کله بان اشقیا است بانک سلطان پاسبان اولیا است تا نیامیزد بدین دو بانک دور قطرهای از بحر خوش با بحر شور
و قال علیهالسلام: «السلطان وزعه الله فی ارضه.» یعنی و گفت علیهالسلام که پادشاهان منعکنندگان و داروغههای خدااند در زمین خدا.
المعنی: (الوازع) عن الشیء: الکاف عنه، و المانع منه و الجمع وزعه، مثل قاتل و قتله. المعنی: قال ابنمیثم: ای ان الله تعالی وضعه فی ارضه لیمنع به ما یرید منعه و اراد السلطان العادل. اقول: یمکن ان یکون السلطان بمعناه المصدری المساوق للقدره، و المقصود ان قدرته تعالی علی الکائنات و ازعه و مانعه لقهر بعضها بعضا. الترجمه: سلطان در زمین خدا نگهبانست.
قدرت حق در زمین و آسمان*** مانع ویرانی اینست و آن
قوله (علیه السلام) فی الثالث: (السلطان و زعه الله فی ارضه) هو نظیر قوله (علیه السلام): (لابد للناس من امیر) فقالوا: لابد للناس من وزعه، ای: من یکف اهل الفساد عنهم. و فی (الجمهره): الوازع: الذی یتقدم الصف فی الحرب فیصلحه، و یرد (الفصل الثالث و الثلاثون- فی المارقین) المتقدم الی مرکزه. و یسمی الکلب وازعا لانه یکف الذئب عن الغنم. و فی (النهایه): الوزعه: جمع الوازع. و فی (عیون القتیبی) قال کسری: لا ننزل ببلد لیس فیه خمسه اشیاء: سلطان قاهر، و قاض عادل، و سوق قائمه، و طبیب عالم، و نهر جار. و مثل مضار السلطان فی جنب منافعه، مثل الغیث الذی هو سقیا الله و برکات السماء و حیاه الارض و من علیها، و قد یتاذی به السفر و یتداعی له البنیان. هذا، و کسر المغیره انف رجل اغلظ لابیبکر و ادماه، فقال عمر لابیبکر- کما فی (النهایه) -: اقص هذا من هذا بانفه. فقال: انا لا اقص من وزعه الله فامسک. قلت: هو نظیر عمله مع خالد بن الولید لما قتل مالک بن نویره ظلما، فقال له عمر: اقد من خالد. فقال: لا اغمد سیفا سله الله.
الالف و اللام فی السلطان للعموم، و لذا صح الاخبار عنه بالجمع ای بالوزعه جمع الوازع، و هو الزاجر الرادع، و المعنی لابد للمجتمع من سلطه عادله او جائره و الا اختل النظام و عمت الفوضی. و قال میثم: (اراد الامام السلطان العادل). و لا یتفق هذا القول مع ما جاء فی الخطبه 40: (لابد للناس من امیر بر او فاجر.. یقاتل به العدو، و تامن به السبل، و یوخذ به للضعیف من القوی).
… وزعه الله فی ارضه: الوزعه بالتحریک جمع وازع و هو الحاکم یمنع من مخالفه الشریعه و الاخبار بالجمع لان ال فی السلطان للجنس
امام علیهالسلام (درباره پادشاهان) فرموده است: پادشاهان پاسبانان خدایند در زمین (که مردم را از آزار رساندن و هر ناپسندی به یکدیگر جلوگیری مینمایند. و الف و لام السلطان الف و لام جنس است که همه پادشاهان را شامل میشود و از این رو خبر آن را وزعه فرموده که جمع وازع است یعنی حاکم و پاسبان).
کمله (وزعه) از نظر لغت به معنای تنظیم امور، سان دیدن از سربازان، جلوگیری از انحرافات، دفاع از مظلومین و مبارزه با ستمگران آمده است ولی از آنجا که هدف امام توضیح و توجه به قوانین الهی است (وزعه) به معنای حافظ قوانین خدا مناسبتر است. بعضی از مفسرین درباره این آیه که میگوید: (اگر خدا بوسیله دستهای، از ظلم دسته دیگر جلوگیری نمیکرد زمین متلاشی میشد،) گفته است منظور این است که خدا بوسیله نیروی ریاستمداران و در برابر یکدیگر قرار دادن آنان زمین را از آشوب و اضطراب نجات میدهد. این مطلب تردیدی ندارد که هر قدر نیروی تخریبی بشر اضافه شود، هرگاه یک طرفه باشد، غرور، طرف پیروز را به نابود ساختن جهان میکشاند ولی هرگاه نیروی تخریبی در تمام جبههها بطور مساوی جلو برود امید ادامه زندگی و بقای جهان بیشتر است.
و قال علیهالسلام: (السلطان) المراد به الجنس و لذا جیء له الخبر بلفظ ال(وزعه) جمعا (وزعه الله) جمع و ازع بمعنی الحاکم المانع (فی ارضه) فان الحاکم المسلم یمنع الناس عن الاثام و المعاصی.
اللغه: الوزعه: بالتحریک جمع وازع و هو الحاکم. الشرح: الوزعه من الوازع مثل قتله و قاتل و معناه الکافی و المانع، السطان و الحاکم هو الذی یردع العصاه و یمنعهم عن المخالفات و خصوصا اذا کان قویا عادلا عاملا بامر الله منتهیا عما نهی فانه یضرب بید من حدید علی ید کل مخالف للحق مرتکب للحرام و ان عامه الناس لا تخاف الا علی جلودها …
«قدرت حاکمان پاسبانان خداوند در زمین اوست.»
ابن ابی الحدید می گوید: وزعة جمع وازع به معنی بازدارنده است و در این معنی سخن بسیار گفته شده است، از جمله منسوب به عثمان بن عفان است که گفته است: آنچه خداوند با قدرت حاکمان از دین باز می دارد بیش از آنچه است که با قرآن از آن باز می دارد. و گفته شده است: حاکم چیره هر چند ستمگر باشد، برای کشور و مردم بهتر از حاکم دادگری است که ناتوان باشد.
و قال علیهالسلام
السُّلْطَانُ وَزَعَةُ اللّهِ فِی أَرْضِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
سلطان (عادل) پاسدار الهی در زمین اوست. ( .سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه را جمع زیادی پیش و پس از سیّد رضی در کتابهای خود آوردهاند؛از جمله نصر بن مزاحم،در کتاب صفین،ضمن نامهای که امیر مؤمنان علی علیه السلام آن را به لشکریانش نوشته،آورده است و گروه دیگری مانند جاحظ در رسالة الفتیا،همچنین هِروی در الجمع بین الغریبین و ابن اثیر در نهایة حدیثی نقل کردهاند که از نظر محتوا بیشباهت به کلام حکیمانه فوق نیست و آن،چنین است: «مَنْ یَزَعُ السُّلْطانَ أکْثَرَ مِمَّنْ یَزَعُ الْقُرآنَ» .(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 253))
نقش سلطان عادل
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی اشاره دارد و میفرماید:«سلطان (عادل) پاسدار الهی در زمین اوست»؛ (السُّلْطَانُ وَزَعَةُ اللّهِ فِی أَرْضِهِ) .
اشاره به اینکه وجود قوانین و دستورات الهی به تنهایی برای جلوگیری از نافرمانیها و گناهان و ظلم ظالمان و تجاوز متجاوزان کافی نیست،بلکه نیروی بازدارندهای لازم است که افراد متخلف را از کار خود بازدارد و آن قدرت حاکم عادل است.
«سلطان» ،هم به معنای قدرت و سلطه میآید؛مانند آیه «إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ» ؛سلطه شیطان تنها بر کسانی است که ولایت او را پذیرفتهاند و به خدا مشرک میشوند.(و از شیطان پیروی میکنند)». ( .نحل،آیه 100) و هم به معنای صاحب قدرت؛مانند آنچه در روایت عمر بن حنظله آمده است که دو نفر از شیعیان با هم اختلاف داشتند
«فَتَحَاکَمَا إِلَی السُّلْطَانِ وَ إِلَی الْقُضَاةِ؛ آنها داوری را نزد سلطان و نزد قضاةِ (او) بردند». ( .کافی،ج 1،ص 67،ح 10 ) که امام علیه السلام فرمود:کار درستی نیست سپس دستوری برای داوری صحیح صادر فرمود.
روشن است که منظور از واژه سلطان در کلام حکیمانه مورد بحث،همان صاحب قدرت است،زیرا میفرماید:«او پاسدار الهی در زمین است».
حال آیا«سلطان»در اینجا به معنای هر صاحب قدرتی است تا مفهومش همان مفهوم کلام دیگر مولا باشد که فرمود:
«لا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ یَعْمَلُ فِی إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ یَسْتَمْتِعُ فِیهَا الْکَافِرُ؛ مردم باید امیر و سرپرستی داشته باشند خواه خوب باشد یا بد (زیرا اگر دسترسی به حاکم نیکوکار و عادل نباشد وجود امیر فاجر از نبودن او و حاکمیت هرج و مرج بهتر است) امیری که در حکومتش، مؤمن به کار خویش بپردازد و کافر از مواهب مادی بهرهمند شود». ( .نهج البلاغه،خطبه 40)
البته معمول است که حتی حکومتهای فاسد برای ادامه حکومت خویش ناچارند تا آنجا که میشود امنیت را برای مردم فراهم کنند و تا حدی در رفاه مادی مردم بکوشند و از دیگر ظالمان جلوگیری کنند،بنابراین وجودشان از عدمشان بهتر است.
احتمال دیگر این است که منظور از سلطان در اینجا سلطان عادل است،زیرا امام علیه السلام تعبیر به«وَزَعَةُ اللّهِ»(پاسدار الهی) کرده و انتساب او به خدا با ظالم و بیدادگر بودنش تناسبی ندارد.این احتمال نزدیکتر به نظر میرسد.
ازاینرو در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«السُّلْطَانُ ظِلُّ اللَّهِ فِی الْأَرْض؛ سلطان سایه خداوند در زمین است». (.بحار الانوار،ج 72،ص 354،ح 69)
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
«السُّلْطانُ الْعادِلُ الْمُتواضِعُ ظِلُّ اللّهِ وَ رُمْحُهُ فِی الْأرْضِ؛ سلطان عادل و متواضع سایه خدا و نیزه (قدرت) او در زمین است». ( .کنز العمّال،ج 6،ص 6،ح 14589)
«وَزَعَة» جمع«وازِع»از ریشه«وزع»(بر وزن وضع) به معنای بازداشتن و بر حذرداشتن آمده است.واژه«وازع»به کسی گفته میشود که از چیزی پاسداری و نگاهبانی میکند.
پیام خاصی که این کلام نورانی در بر دارد این است که جامعه اسلامی بدون حکومت قوی که مردم،خود را موظف به پیروی از آن بدانند اداره نمیشود و هنگامی که فرد قوی و عادلی در رأس حکومت قرار گیرد همه باید از او پیروی کنند تا نظم صحیح بر جامعه حاکم گردد و هرج و مرج و بیقانونی برچیده شود.
این سخن را با روایت دیگری پایان میدهیم:
امیرمؤمنان علی علیه السلام-طبق روایتی که علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار آورده است-نامهای به لشکریان خود نوشت و در آن از آنچه به نفع یا زیان آنهاست خبر داد و فرمود:
«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَکُمْ فِی الْحَقِّ جَمِیعاً سَوَاءً أَسْوَدَکُمْ وَ أَحْمَرَکُمْ وَ جَعَلَکُمْ مِنَ الْوَالِی وَ جَعَلَ الْوَالِیَ مِنْکُمْ بِمَنْزِلَةِ الْوَلَدِ مِنَ الْوَالِدِ وَ الْوَالِدِ مِنَ الْوَلَدِ فَجَعَلَ لَکُمْ عَلَیْهِ إِنْصَافَکُمْ وَ التَّعْدِیلَ بَیْنَکُمْ وَ الْکَفَّ عَنْ فَیْئِکُمْ فَإِذَا فَعَلَ مَعَکُمْ ذَلِکَ وَجَبَتْ عَلَیْکُمْ طَاعَتُهُ فِیمَا وَافَقَ الْحَقَّ وَ نُصْرَتُهُ وَ الدَّفْعُ عَنْ سُلْطَانِ اللَّهِ فَإِنَّکُمْ وَزَعَةُ اللَّهِ فِی الْأَرْضِ فَکُونُوا لَهُ أَعْوَاناً وَ لِدِینِهِ أَنْصَاراً وَ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِهَا إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ؛ اما بعد (از حمد و ثنای الهی) خدا همه شما را در حق،یکسان قرار داده است.سیاه و سرخ (و سفید) شما (همه در حقوق فردی و اجتماعی یکسانند) شما را نسبت به والی و والی را نسبت به شما به منزله فرزند و پدر و پدر و فرزند قرار داد.حق شما بر والی این است که درباره همگی انصاف دهد و تبعیض قائل نشود و در حفظ بیتالمال شما بکوشد.
هنگامی که با شما چنین کند بر همه شما واجب است او را اطاعت کنید در آنچه موافق حق است و یاری نمایید و از حکومت الهی دفاع کنید،زیرا شما پاسداران الهی در زمین هستید،بنابراین یاور او باشید و به دین او یاری کنید و در زمین پس از اصلاح آن فساد نکنید که خدا مفسدان را دوست ندارد». ( .بحار الانوار،ج 32،ص 416 )
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ A sovereign is the watchman of Allāh on earth.”
وَ قَالَ علیه السلام فِی صِفَةِ المُؤمِنِ المُؤمِنُ بِشرُهُ فِی وَجهِهِ وَ حُزنُهُ فِی قَلبِهِ أَوسَعُ شَیءٍ صَدراً وَ أَذَلّ شَیءٍ نَفساً یَکرَهُ الرّفعَةَ وَ یَشنَأُ السّمعَةَ طَوِیلٌ غَمّهُ بَعِیدٌ هَمّهُ کَثِیرٌ صَمتُهُ مَشغُولٌ وَقتُهُ شَکُورٌ صَبُورٌ مَغمُورٌ بِفِکرَتِهِ ضَنِینٌ بِخَلّتِهِ سَهلُ الخَلِیقَةِ لَیّنُ العَرِیکَةِ نَفسُهُ أَصلَبُ مِنَ الصّلدِ وَ هُوَ أَذَلّ مِنَ العَبدِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: (در توصیف مؤمن فرمود) شادی مؤمن در چهره او، و اندوه وی در دلش پنهان است، سینهاش از هر چیزی فراختر، و نفس او از هر چیزی خوارتر است. برتری جویی را زشت، و ریاکاری را دشمن میشمارد ، اندوه او طولانی، و همّت او بلند است، سکوتش فراوان، و وقت او با کار گرفته است، شکرگزار و شکیبا و ژرف اندیش است. از کسی درخواست ندارد و نرمخو و فروتن است ، نفس او از سنگ خارا سختتر امّا در دینداری از بنده خوارتر است .
[در صفت مؤمن فرمود:] شادمانی مؤمن در رخسار اوست و اندوه وی در دلش. سینه او هرچه فراختر است و نفس وی هرچه خوارتر.
برتری جستن را خوش نمیدارد، و شنواندن نیکی خود را به دیگران دشمن میشمارد. اندوهش دراز است، همتش فراز. خاموشیاش بسیار است، اوقاتش گرفتار، سپاسگزار است، شکیبایی پیشه است، فرو رفته در اندیشه است، نیاز خود به کس نگوید، خوی آرام دارد، راه نرمی پوید. نفس او سختتر از سنگ خارا- در راه دینداری- و او خوارتر از بنده- در فروتنی و بی آزاری-.
در صفة مؤمن مؤمن شادی او در رخسار اوست و اندوه او در دل او و با گشادهترین چیزی است در سینه و خوارتر چیزیست از روی نفس بسبب تواضع کراهت دارد از سربلندی و دشمن دارد ریا و خود فروشی را دراز است غم و اندوه او دور است و دراز همت عالی او بسیار است خاموشی او وقت او سپاس دار است و شکیبا فرو رفته شده است بفکر و اندیشه خود بخیل است بیاد کردن جامه خود نزد مخلوق آسان خونیست نرمست طبیعت او نه درشت نفس او سختر است از سنگ خارا جهة استحکام عقیده و او خوارتر است از بنده درم خریده
در صفت مؤمن چنین فرمود: مؤمن را شادمانی در چهره است و اندوه در دل حوصله اش از همه بیش است و نفسش از همه خوارتر. برتری جویی را خوش ندارد و از خودنمایی بیزار است.
اندوهش بسیار و همتش بلند و خاموشیش دراز و وقتش مشغول است. مؤمن صبور و شکرگزار است، همواره در اندیشه است و در اظهار نیاز امساک کند. نرمخوی و نرم رفتار است. نفسش از صخره سخت تر است، در عین حال، خود را از بردگان کمتر می گیرد.
و آن حضرت در وصف مؤمن فرمود:شادی مؤمن در چهرهاش، و اندوهش در دل اوست.از نظر تحمّل وسیعترین موجود،و از نظر اخلاق متواضعترین مخلوق است.
برتری را خوش ندارد،و خودنمایی را دشمن دارد .اندوهش طولانی،و همّتش دور دست، و سکوتش بسیار،و وقتش مشغول،و سپاس و شکیباییاش فوق العاده،و غرق در فکرت خویش، و نسبت به اظهار حاجت بخیل است،اخلاقش سهل و آرام،و بر خوردش هموار و نرم ، و وجودش در امر دین از سنگ سختتر،و نزد حق از برده ذلیلتر است .
شروح:
و یشنأ ای یبغض و السمعه ان یسمع بعمله الذی عمله لله تعالی. و ضنین ای: بخیل. و قوله بخلته اذا کان بفتح الخاء کان المعنی انه لا تعرض حاجته علی الناس و یبخل بذلک، و اذا کان بضمها کان المعنی انه اذا خال احدا و صادقه ضن بمودته و بخل بها و لم یخنه و لم یضیعه. و العریکه: الطبیعه، یقال: فلان لین العریکه اذا کان سلسا. و اصلب ای اشد من الصلد ای الحجر یقال: حجر صلد ای صلب املس.
یشنأ السمعه: ای یبغض ان یسمع بما عمله الله تعالی. ضنین بخلته: ای بخیل باظهار فقره وفاقته، و روی بخلته بضم الخاء ای صداقته ای لا یضیع حقها. و العریکه: الطبیعه، و فلان لین العریکه اذا کان سلسا. و اصلب من الصلد: ای اشد من الحجر الصلب.
یشنأ: دشمن میدارد، (شادمانی مومن در چهره و غم وی در دل است، سعهی صدرش از هر چیز بیشتر، و نفسش از هر چیز خوارتر است، از گردنفرازی بیزار است و خودنمایی را دشمن میدارد. غمش طولانی، همتش والا، خاموشیاش بسیار، و تمام وقتش مشغول است سپاسگزار، و بسی بردبار و در اندیشه فرو رفته است، در دوستی با دیگران امساک میورزد، خلق و خویش نرم و طبعش رام است. ارادهاش از سنگ سخت محکمتر است با این که از بردهای متواضعتر است.) امام (علیه السلام) در مقام تعریف مومن شانزده صفت را یاد کرده است: 1- شادیاش در چهره است، و این خود، در رابطه با فضیلت تواضع و فروتنی است. 2- غمش در دل است، و این از ترس خداست، و توجه بر این که شاید در برابر امر خدا کوتاهی کرده باشد. 3- از هر چیز بیشتر سعهی صدر دارد، و قبلا دانستی که سعهی صدر فضیلتی برای قوهی غضبیه است و گاهی از آن تعبیر به (رحب الذراع: دست باز) میکنند. مقصود امام (علیه السلام) آن است که مومن این فضیلت را به طور کامل دارد. 4- نفسش از هر چیز خوارتر است، یعنی به خاطر تواضعش در برابر خدا و با توجه به موقعیت و ارزش نفس خود که چه قدر به خدا نیازمند است. کلمه: صدرا و نفسا هر دو تمیزند. 5- از گردنفرازی بیزار است. چون این صفت مانند خودبینی و خودپسندی ریشهی تمام پستیهاست. و همچنین دشمنیاش با ریاکاری به خاطر دوری از این صفت ناپسند است. 6- غم طولانیاش به خاطر نگرش مداوم بر مرگ و پس از مرگ است که در پیش روی اوست. 7- والاهمتیاش از آن روست که والاهمتی و دوری از پستیهای دنیا و توجه به هدف نهایی یعنی سعادت جاودانه اخروی از ویژگیهای مومن است. 8- خاموشی بسیار او به خاطر کمال عقلش میباشد و جز به مقدار نیاز و برای گفتن سخنی که حکمت و مصلحت دارد، دم برنمیآورد. 9- اوقات زندگیاش را به عبادت پروردگارش مشغول است. 10- سپاسگزار است، یعنی خدا را فراوان سپاس میگوید. 11- بردبار است، یعنی در برابر آزمون الهی صبور است. 12- در اندیشهی ملکوت آسمانها و زمین و دریافت آیات خدا و بینشی که از آنها کسب میکند، فرو رفته است. 13- در دوست شدن با هر کسی امساک میورزد، از آن رو که وی برای مراتب دوستی و دوستان ارزش قائل است. و اینان دوستان راستین در راه خدایند، و بسی اندکند، بنابراین، دوستی را به دست پیشامدها نمیسپارد و همینطور با هر کسی که خواهان محبت و دوستی با اوست دوستی نمیکند. و احتمال دارد مقصود آن باشد که هرگاه کسی را به دوستی گرفت، امساک میورزد تا مبادا دوستیاش را تباه سازد و یا با دوست خود سهلانگاری کند و بعضی به فتح خاء روایت کردهاند: الخله: حاجت یعنی وقتی که برای او حاجتی پیش آید، از این که حاجت خویش را از کسی درخواست کند، خودداری میورزد. 14- نرمخوست، یعنی در طبع او سختگیری و خشونت وجود ندارد. 15- طبعش رام است، کنایه از این که در برخورد با دیگران نرم و هموار است. اصل این کلمه: لین العریکه آن پوست چرمی است که موقع دباغی نرم بوده و برای دباغ مشکل نباشد. 16- ارادهاش استوار و از سنگ سختتر است به دلیل شجاعت و پایداری در راه خدا، در حالی که به خاطر تواضع، و معرفتی که نسبت به قدرت آفریدگار دارد از بردهای خوارتر است.
وَ قَالَ علیه السلام فِی صِفَةِ الْمُؤْمِنِ اَلْمُؤْمِنُ بِشْرُهُ فِی وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فِی قَلْبِهِ أَوْسَعُ شَیْءٍ صَدْراً وَ أَذَلُّ شَیْءٍ نَفْساً یَکْرَهُ الرِّفْعَةَ وَ یَشْنَأُ السُّمْعَةَ طَوِیلٌ غَمُّهُ بَعِیدٌ هَمُّهُ کَثِیرٌ صَمْتُهُ مَشْغُولٌ وَقْتُهُ شَکُورٌ صَبُورٌ مَغْمُورٌ بِفِکْرَتِهِ ضَنِینٌ بِخَلَّتِهِ سَهْلُ الْخَلِیقَةِ لَیِّنُ الْعَرِیکَةِ نَفْسُهُ أَصْلَبُ مِنَ الصَّلْدِ وَ هُوَ أَذَلُّ مِنَ الْعَبْدِ .
هذه صفات العارفین و قد تقدم کثیر من القول فی ذلک و کان یقال البشر عنوان النجاح و الأمر الذی یختص به العارف أن یکون بشره فی وجهه و هو حزین و حزنه فی قلبه و إلا فالبشر قد یوجد فی کثیر من الناس.
ثم ذکر أنه أوسع الناس صدرا و أذلهم نفسا و أنه یکره الرفعة و الصیت و جاء فی الخبر فی وصفهم کل خامل نومة .
و طول الغم و بعد الهم من صفاتهم و کذلک کثرة الصمت و شغل الوقت بالذکر و العبادة و کذلک الشکر و الصبر و الاستغراق فی الفکر و تدبر آیات الله تعالی فی خلقه و الضن بالخلة و قلة المخالطة و التوفر علی العزلة و حسن الخلق و لین الجانب و أن یکون قوی النفس جدا مع ذل للناس و تواضع بینهم و هذه الأمور کلها قد أتی علیها الشرح فیما تقدم
(و قال علیهالسلام فی صفه المومن) و فرمود آن حضرت در صفت مومن (المومن بشره فی وجهه) مومن، شادی او در رخسار او نمایان است (و حزنه فی قلبه) و اندوه او در دل او پنهان است یعنی بشره او برافروخته است و دل او سوخته (اوسع شیء صدرا) واسعترین چیزی است از روی سینه یعنی گشاده است سنیه او به جهت معارف و صفات حمیده و اخلاق پسندیده (و اذل شیء نفسا) و خوارتر همه چیزی است از نظر نفس به سبب تواضع و فروتنی (یکره الرفعه) کراهت دارد از سربلندی و برتری (و یشنا المسعه) و دشمن دارد ریا و خود فروشی را (طویل غمه) دراز است اندوه او به جهت قلت زاد سفر آخرت (بعید همه) نهایت دور است علو همت او در طلب مطالب عالیه و سعادت باقیه (کثیر صمته) بسیار است خاموشی او به جهت کثرت فکرت در امور متعالیه (مشغول وقته) مشغول است وقت او به ذکر و طاعت پروردگار (شکور) شاکر بسیار است به نعمتهای آفریدگار (صبور) بسیار صابر است به نزول مصیبت و بلا (مغمور بفکرته) غرق شده است به بحر اندیشه خود در ملکوت آسمان و زمین و مسائل دین (ضنین بخلته) بخیل است به یاد کردن حاجت خود به دیگران مگر به نسیان روزی رسان و در بعضی روایت (خلت) به ضم خاء واقع شده به معنی صداقت. یعنی سرعت نمیکند به صداقت احدی به جهت قلت اخوان (سهل الخلیقه) سهل و آسان است خوی او (لین العریکه) نرم است طبیعت او، نه متکبر و بانخوت (نفسه اصلب من الصلد) نفس او سخت تر است از سنگ به جهت استحکام عقیده و شجاعت (و هو اذل من العبد) و او خوارتر است از بنده درم خریده، به واسطه کمال عبودیت.
و فرمود در صفت مومن: بشاشت و شکفتگی او در روی او است، و حزین و اندوه او در دل او. یعنی خود را با دوستان شکفته و خندان سازد و حزن در دل داشته باشد و ظاهر نسازد (کما قیل) با دل خونین لب خندان بیاور همچو شمع نی گرت زخمی رسد آئی چه چنگ اندر خروش و آنجا که حزن از جنود جهل شمرده شده چنانچه در کتاب اول (کافی) یعنی کتاب (عقل و جهل) منظور جهتی است متعلق به دنیا راجع به حرص و طول امل و عدم رضا به آنچه قضا کرده است خداوند تعالی، و آن رذیلت جهل بود، وسیعتر همه چیز است سینه او. ذلیلتر همه چیز است نفس او ذل نفس عبارت از نرمی و خوشخوئی و تحمل و افتادگی او است چنانچه وسعت سینه عبارت از بردباری و تحمل زحمتهای مردمان، و رنجهای سفیهان است. کاره است بزرگ و بلندی را، و دشمن میدارد آوازه و نامداری را. کارها به ساختگی و ریا نمیکند تا مردم بشنوند و در غلط افتند. (خله) بضم (خاء) دوستی و به (فتح) حاجت یعنی دراز است غم او برای پایان کار خویش یا از تاسف بر تقصیرات خویش، دور است اندیشه و فکر او در کار تدبیر معاد خویش. بسیار است خاموشی او در تامل و تفکر و تدبر و تذکر آیات الهی، مشغول است وقت او گرفتار کار خود و اصلاح امر دین و دنیا و عبادت و طلب معیشت و ذکر حق و تفکر در امر مبدا و معاد و تدبیر نفس اماره و سایر احوال که مومنان بدل و به جوارح مشغول آنند، و از کار لغو و باطل و بیکاری بر کرانند، نیک شکرگزارنده است، و نیک صبرکننده و بردبار است. خردمند باید صبور و حمول که نشنیدهام کیمیاگر ملول مغمور است به فکر خویش. یعنی فرو رفته است در آن و همه اندیشه در کار و خطر عاقبت خویش دارد (و فی الحدیث) تفکر ساعه خیر من عباده ستین سنه او سبعین سنه) ضنین است به حاجت خویش. یعنی پیش هر محتاج یاد حاجت خود نکند بلکه به خداوند حاجتها برد یا ضنین است به دوستی خویش به اعتبار آنکه بر دوستان شحیح باشد و از کف ندهد و حق ایشان ضایع نگذارد. و یا به اعتبار آنکه دوستی با هر نامناسب نکند و از شر دوستان زیانکار اجتناب نماید. و این موضوع مروی است که با کسی دوستی و همنشینی کنید که ملاقات و مجالست و مجاورت او شما را مذکر و مرغب امر دین و طاعت و صلاح آخرت باشد مولوی گوید:
بس گرفتی یار و همراهان زفت ***گر ترا گویم که کو گوئی که زفت
یار نیکت رفت بر چرخ برین*** یار فسقت ماند در قعر زمین
تو بماندی در میانه همچنان*** بیمدد چون آتشی از کاروان
دامن او گیر ای یار دلیر ***گو منزه باشد از بالا و زیر
هین بجو یار خدائی را تو زود ***چون چنین کردی خدا یار تو بود
هموار است خلق او، نرم است جانب او. درشتی و ناهمواری از جانب او متوقع نباشد، نفس او از سنگ صلب سخت تر است به اعتبار شرف و صدق حمیت و مناعت و ثبات و قوت در دین، و او ذلیلتر و رامتر از عبد است به اعتبار سهولت اخلاق و تواضع در همه.
و قال علیهالسلام: «المومن بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه، اوسع شیء صدرا و اذل شیء نفسا، یکره الرفعه و یشنا السمعه، طویل غمه، بعید همه، کثیر صمته، مشغول وقته، شکور صبور، مغمور بفکرته، ضنین بخلته، سهل الخلیقه، لین العریکه، نفسه اصلب من الصلد و هو اذل من العبد.» یعنی و گفت علیهالسلام که مومن شادی او در رخسار اوست و اندوه او در دل او است، سینهی او وسیعتر چیزی است و نفس او خوارتر چیزی است، کراهت دارد بلندی دنیا را و دشمن دارد ریا و خودنمایی را، دراز است غم او، دور است قصد و مطلب او، بسیار است خاموشی او، فروگرفته شدهی طاعت است زمان عمر او، بسیار شاکر است، بسیار صابر است، فروگرفته شدهی به فکر خود است، بخیل است به حاجت خواستن خود، آسان طبیعت است، نرم لجام است، یعنی سرسخت نیست، نفس او سختتر است از سنگ، یعنی شیطان در او رخنه نمیکند و او ذلیلتر است از بندهی زر خرید.
الاعراب: المومن مبتدء و بشره مبتدء ثان، و قوله: فی وجهه ظرف مستقر خبر لقوله بشره و الجمله خبر المبتدء الاول، صدرا تمیز لفعل التفضیل. طویل غمه خبر بعد خبر لقوله: المومن، و کذلک ما وقع بعده من المفردات المرفوعه، و یمکن اعتبارها خبرا لمبتدء محذوف یقدر بلفظه هو. نفسه اصلب من الصلد، مبتدء و خبر و الجمله خبر بعد اخبار قبلها. و هو اذل من العبد، جمله حالیه. المعنی: وصف (علیه السلام) المومن فی کلامه هذا وصفا اثریا و عرفه تعریفا بخواصه و آثاره و هو تعریف بالرسم فی اصطلاح علماء المنطق یترکب من خاصه الشیء، و قد یترکب من عرضین عامین یکونان بمجموعها خاصه للشیء المعرف کتعریف الانسان بانه ماش مستقیم القامه، و هذه الصفات بمجموعها عرض خاص للمومن لاتوجد فی غیره و ان کان کل واحد منها او بعضها تعمه و غیره، و هی ثمانیه عشر نزلها ابنمیثم الی سته عشر بدرج قوله: ویشنا السمعه، فی قوله: و یکره الرفعه، و درج قوله: و هو اذل من العبد، فی قوله (علیه السلام): نفسه اصلب من الصلد. و المقصود توصیف المومن الکامل الذی قیل فی وصفه: انه اعز من الکبریت الاحمر، و هذه الاوصاف ربما توزع علی درجات الایمان التی عدت عشرا فالایمان فی کل درجه یوثر فی عدد من هذه الاوصاف. الترجمه: در وصف مومن فرمود: مومن در رخسارهاش خرمی و خوشی است و اندوهش در دل نهانست، از هر چیز سینهاش گشادهتر است، و نفس امارهاش خوارتر، از بلندپروازی بدش میآید، و شهرت وصیت را خوش ندارد، غمش طولانیست و همتش والا است، و خموشیش فراوان، همه وقتش در کار است، بسیار شاکر است و بسیار بردبار، به اندیشه خود اندر است، رشته دوستیش را محترم میشمارد، و به آسانی با کسی پیوند دوستی نبندد، خوئی ساده و خوش دارد، و برخوردی با نرمش و مهرورزی، دلی دلیر دارد سختتر از سنگ خاره، و نفس او رامتر است از یک بنده زرخرید. چهره مومن خوش و خرم بود در دلش اندوه و درد و غم بود سینهاش پهناتر از دریاستی نفس او هم خوار و هم رسواستی جاه و شهرت بد شمارد بهر خویش دارد از غم دل بعمر خویش ریش همتش والا خموشی پیشهاش وقت او در کار و شکر اندیشهاش بردبار است و بفکرت اندر است دوستی با نیکوانش در سر است خلق او ساده است و خوش برخورد نرم خون او جوشان و پرمهر است و گرم در بر دشمن چه سنگ خارهای در بر حق بنده بیچارهای
(الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) اقول الاصل فیه روایه مجاهد عن ابنعباس- علی ما فی تذکره سبط ابنالجوزی- قال وصف امیرالمومنین (علیه السلام) المومن فقال: حزنه فی قلبه، و بشره فی وجهه، اوسع الناس صدرا، و ارفعهم قدرا یکره الرفعه، و لایحب السمعه، طویل غمه، بعید همه، کثیر صمته مشغول بما ینفعه، شکور صبور، قلبه بذکر الله معمور، سهل الخلیقه لین العریکه. و فی روایه (الکافی) جعله جزء خطبه همام الاتیه فی (13). المومن بشره فی وجهه کما کان (علیه السلام) نفسه کذلک حتی عابه فاروقهم الفظ ذو الحوزه الخشناء بذلک و سمی بشره دعابه فقال لابن عباس فی الشوری- کما فی (تاریخ الیعقوبی)- اتری صاحبکم لها موضعا؟ قال له ابنعباس و انی یبعد من ذلک مع فضله و سابقته و قرابته و علمه، فقال هو و الله کما ذکرت و لو ولیهم لحملهم علی منهج الطریق و المحجه الواضحه الا ان فیه الدعابه فی المجلس، و استبداد الرای، و التبکیت للناس مع حداثه السن- فقال له ابنعباس هلا استحدثتم سنه یوم الخندق- قلت و فی خبر آخر: انه قال له: هلا استحدثتم سنه یوم اخذ البرائه من صاحبک. و فی (المناقب) کان علی (علیه السلام) بشره دائم، و ثغره باسم، غیث لمن رغب، و غیاث لمن
رهب، مال الامل و ثمال الارامل. و قال النبی (صلی الله علیه و آله) لبنی عبدالمطلب الکم لن تسعوا الناس باموالکم (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) فالقوهم بطلاقه الوجه و حسن البشر. و حزنه فی قلبه کما کان (علیه السلام) کذلک ففی (مروج المسعودی)، استسقی علی (علیه السلام) یوم الجمل، فاتی بعسل و ماء فحسا منه حسوه و قال هذا الطائفی و هو غریب البلد فقال عبدالله بن جعفر ما شغلک ما نحن فیه عن علم هذا؟ قال انه و الله ما حلابصدر عمک شیء قط من امر الدنیا. و فیه فی وروده (علیه السلام) البصره- قال المنذر بن الجارود لماقدم علی (علیه السلام) البصره، دخل مما یلی الطف، فاتی الزاویه فخرجت انظر الیه- الی ان قال: ثم ورد موکب فیه خلق من الناس علیهم السلاح فی اوله رایه کبیره یقدمهم رجل کانما کسر و جبر قلت: من هولائ؟ قیل: هذا علی بن ابیطالب (علیه السلام) و هذان الحسن و الحسین عن یمینه و شماله، و هذا محمد بن الحنفیه بین یدیه معه الرایه العظمی و هذا الذی خلفه عبدالله بن جعفر و هولاء ولد عقیل و غیرهم من فتبان بنیهاشم و هولاء المشایخ اهل بدر من المهاجرین و الانصار فساروا حتی نزلوا الزاویه فصلی اربع رکعات و عفر خدیه علی التراب و قد خالط ذلک دموعه ثم رفع یدیه یدعو: اللهم رب السماوات و ما اظلت، و الارضین و ما اقلت، و رب العرش العظیم، هذه البصره اسالک من خیرها، و اعوذ بک من شرها، اللهم انزلنا فیها خیر منزل و انت خیر المنزلین، اللهم هولاء القوم، قد خلعوا طاعتی، و بغوا علی ونکثوابیعتی، اللهم احقن دماء المسلمین- الخ-. اوسع شیء صدرا، و اذل شیء نفسا فی (تاریخ بغداد) قال ابنمیمون سالت ذا النون عن الصوفی فقال: من اذا نطق ابان نطقه عن الحقائق و ان سکت نطقت عنه الجوارح بقطع العلائق. و فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) کان النبی (صلی الله علیه و آله) جالسا فی المسجد، (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) فجائت جاریه لبعض الانصار، فاخذت بطرف ثوبه، فقام لها النبی (صلی الله علیه و آله) فلم تقل شیئا و لم یقل (صلی الله علیه و آله) لها شیئا، حتی فعلت ذلک ثلاث مرات ففی الرابعه اخذت هدبه و رجعت، فقال لها الناس فعل الله بک حبست النبی (صلی الله علیه و آله) ثلاث مرات، لاتقولین شیئا فما حاجتک؟ قالت ان لنا مریضا فارسلنی اهلی لاخذ هدبه من ثوبه یستشفی بها فاستحییت ان اقول له حتی اخذتها فی الرابعه. و فی الخبر مرت امراه بذیه علی النبی (صلی الله علیه و آله) و هو یاکل جالسا علی الحضیض فقالت یا محمد، انک تاکل اکل العبد و تجلس جلوسه، فقال لها انبی (صلی الله علیه و آله) و ای عبد اعبد منی. و عن الصادق (علیه السلام) اوحی الله تعالی الی موسی، اتدری لم اصطفیتک بکلامی دون خلقی؟ قال یا رب لم؟ قال انی قلبت عبادی ظهر البطن فلم اجد فیهم احدا اذل لی نفسا منک، انک اذا صلیت وضعت خدک علی التراب. یکره الرفعه (تلک الدار الاخره نجعلها للذین لایریدون علوا فی الارض و لافسادا و العاقبه للمتقین). و فی (الکافی) عن الباقر (علیه السلام) ما ذئبان ضاریان فی غنم لیس لها راع هذا فی اولها و ذاک فی آخرها، اسرع فیها من حب الدنیا و الشرف فی دین المومن. و یشناای: یبغض. السمعه لان عباداته خالصه لوجه الله تعالی و یحب بقائها علی الخلوص، و من ذکر عبادته خفیه لواحد ینقص اجره من الخفاء الی الجهر، فاذا ذکرها لاثنین تکون کالریاء بلا اجر. طویل غمه للنجاه من النار. بعید همه لتحصیل الجنه. (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) کثیر صمته فی (الخبر) ان الصمت باب من ابواب الحکمه و انه دلیل علی کل خیر، و کان العابد من بنیاسرائیل، لایتعبد حتی یصمت عشر سنین. و عن الباقر (علیه السلام) انما شیعتنا الخرس، و قال المسیح (علیه السلام) لاتکثروا الکلام فی غیر ذکر الله، فان الذین یکثرون الکلام فی غیر ذکر الله قلوبهم قاسیه، ولکن لایعلمون. و فی (الخبر)، ان رجلا قال للنبی (صلی الله علیه و آله) اوصنی- ثلاث مرات- فی کل مره یقول له: احفظ لسانک حتی قال له فی الثالثه: و یحک و هل یکب الناس علی مناخرهم فی النار الا حصائد السنتهم. و عن الصادق (علیه السلام) فی حکمه آل داود (علی العاقل ان یکون عارفا بزمانه مقبلا علی شانه، حافظا للسانه). مشغول وقته فی (الخبر)، للمومن ثلاث ساعات، ساعه یناجی فیها ربه، و ساعه یرم معاشه، و ساعه یخلی بین نفسه و لذتها فی ما یحل و یجمل، و لیس للعاقل ان یکون شاخصا، الا فی ثلاث: مرمه لمعاش، او خطوه فی معاد، او لذه فی غیر محرم. شکور فی (الخبر)، کان النبی (صلی الله علیه و آله) فی سفر یسیر علی ناقه له اذ نزل فسجد خمس سجدات، فقالوا له صنعت شیئا لم تصنعه، فقال استقبلنی جبرئیل فبشرنی ببشارات من الله فسجدت شکرا لله لکل بشری سجده- و کان (صلی الله علیه و آله) ورد علیه امر یسره قال: الحمد لله علی هذه النعمه و اذا ورد علیه امر یغتم به، قال: الحمد لله علی کل حال. و عن الباقر (علیه السلام) کان النبی (صلی الله علیه و آله) عند عایشه فی لیلتها فقالت له: لم تتعب نفسک، و قد غفر الله لک ما تقدم من ذنبک و ما تاخر، فقال لها الا اکون عبدا شکورا؟ (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) صبور لکون الصبر من الایمان، بمنزله الراس من الجسد. و عن یونس بن یعقوب امرنی ابو عبدالله (علیه السلام) ان آتی المفضل و اعزیه باسماعیل و قال اقری المفضل السلام و قل له انا قد اصبنا باسماعیل فصبرنا فاصبر کما صبرنا، انا اردنا امرا واراد الله تعالی امرا فسلمنا لامر الله تعالی. مغمور استعاره عن الانغماس فی الماء. بفکرته لان الفکره، توجب العبره و العبره توجب الفوز و السعاده، و فی (الخبر)، سئل الصادق (علیه السلام) عما روی ان تفکر ساعه خیر من قیام لیله کیف؟ قال: یمر بالخربه فیقول این ساکنوک این بانوک، و عنه (علیه السلام) افضل العباده ادمان التفکر فی الله و فی قدرته. و فی (الکافی) عن علی (علیه السلام) نبه بالتفکر قلبک، و جاف عن اللیل جنبک، و اتق الله ربک و کان (علیه السلام) یقول التفکر یدعو الی البر. ضنین بخلته بضم الخائ، فلا یتخذ خلیلا لنفسه الامن وثق بدیانته و امانته و عفته، فقالوا (عن المرء لاتسال و سل عن خلیله). سهل الخلیقه لین العریکه ای: الطبیعه. عن النبی (صلی الله علیه و آله) المومن هین لین، کالجمل الالف ان قید انقاد و ان انیخ علی صخره استناخ. نفسه اصلب ای: اشد. من الصلد ای: الحجر الصلب الایبس. عن الباقر (علیه السلام) المومن اصلب من الجبل، الجبل یستقل منه، و المومن لایستقل من دینه شیء- و عن الصادق (علیه السلام) مر النبی (صلی الله علیه و آله) بقوم یربعون حجرا، فقال: ما هذا؟ قالوا: نعرف بذلک اشدنا، و اقوانا، فقال (صلی الله علیه و آله): الا اخبرکم باشدکم، و اقواکم قالوا: بلی، قال: اشدکم و اقواکم الذی اذا رضی لم یدخله (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) رضاه فی اثم، و لا باطل، و اذا سخط لم یخرجه سخطه من قول الحق، و اذا قدر لم یتعاط ما لیس له بحق. و هو اذل من العبد عن الصادق (علیه السلام) کان النبی (صلی الله علیه و آله) یجلس جلسه العبید، و یضع یده علی الارض، و یاکل بثلاثه اصابع، لاکالجبارین باصبعین. و فی (العیون) عن الرضا (علیه السلام) قال النبی (صلی الله علیه و آله) خمس لاادعهن حتی الممات، الاکل علی الحضیض مع العبد، و رکوبی الحمار موکفا، و حلبی العنز بیدی، و لبسی الصوف، و التسلیم علی الصبیان، لتکون سنه من بعدی- و لبعضهم: تراه مکینا و هو للهو ماقت به عن حدیث القوم ما هو شاغله و ازعجه علم عن الجهل کله و ما عالم شیئا کمن هو جاهله عبوس من الجهال حین یراهم فلیس له منهم خدین یهازله تذکر ما یلقی من العیش اجلا فاشغله عن عاجل العیش آجله
تقدم الکلام عن المومن و صفاته فی العدید من المناسبات، منها فی شرح الخطبه 191 و الحکمه 288، و لذا نوجز فی الشرح ما امکن. 1- (بشره فی وجهه، و حزنه فی قلبه) یحمل نفسه علی الصبر، و یروضها علی احتمال المکاره، و لا یشکو حاجته لغیر الله. 2- (اوسع شیء صدرا) یعفو عمن ظلمه، و یعطی من حرمه. 3- (و اذل شیء نفسا) للحق و المستضعفین. 4- (یکره الرفعه، و یشنا السمعه) لا یعتر الا بالله و التقوی. 5- (طویل غمه) خوفا من عضب الله. 6- (بعید همه) یطلب الرفعه و العلو عند الله لا عند الناس. 7- (کثیر صمته) دائم التفکیر فیما علیه من واجبات، و القیام بها علی الوجه الاکمل. 8- (مشغول وقته) یعمل فی اللیل و النهار تماما کما یعملان فیه. 9- (شکور صبور) شکور عند الرخاء، صبور عند البلاء. 10- (مغمور بفکرته): من غمره الماء اذا غطاه، کنایه عن شغله فیما هو مسوول عنه امام الله و الناس. 11- (ضنین بخلته) الضنین: البخیل، و الخله: الحاجه، ای لا یظهر فقره للناس. 12- (سهل الخلیقه، لین العریکه) یالف و یولف، و الخلیقه: الطبیعه، و مثلها العریکه. 13- (نفسه اصلب) فی الحق (من الصلد) من الحجر الصلب، و فی الخطبه 191: (تری له قوه فی دین، و حزما فی لین، و ایمانا فی یقین). 14- (و هو اذل من العبد) کنایه عن خشوعه و تواضعه.
… المومن بشره فی وجهه: البشر بالکسر البشاشه و الطلاقه ای لا یظهر علیه الا السرور و ان کان فی قلبه حزینا کنایه عن الصبر و التحمل … و اذل شیء نفسا: ذل نفسه لعظمه ربه و للمتضعین من خلقه و للحق اذا جری علیه و کراهته للرفعه بغضه للتکبر علی الضعفاء و لا یحب ان یسمع احد بما یعمل لله فهو یشنا ای یبغض السمعه و طول غمه خوفا مما بعد الموت و بعد همه لانه لا یطلب الا معالی الامور … صبور مغمور بفکرته: مغمور ای غریق فی فکرته لاداء الواجب علیه لنفسه و ملته … ضنین بخلته: الخله بالفتح الحاجه ای بخیل باظهار فقره للناس و الخلیقه الطبیعه او العریکه النفس … اصلب من الصلد: الصلد الحجر الصلب و نفس المومن اصلب منه فی الحق و ان کان فی تواضعه اذل من العبد
امام علیهالسلام در وصف مومن فرموده است: مومن شادیش در رخسار و اندوهش در دل است، سینهاش از هر چیز گشادهتر (بردباریش در سختیها بیاندازه) است، و نفسش از هر چیز خوارتر (فرو تنیش بسیار) از سرکشی بدش میآید، و ریا و خودنمائی را دشمن دارد، اندوه او (برای پایان کارش) دراز، همت و کوششش (در کارهای شایسته) بلند است (بر اثر فکر و اندیشه) خاموشیش بسیار، وقتش (به طاعت و بندگی) مشغول و گرفته (نعمتهای خدا را) سپاسگزار (و در بلاها و سختیها) بیشمار شکیبا است، در فکر و اندیشهاش (در بندگی و پایان کار) فرو رفته، به درخواست خود (از دیگری) بخل میورزد (اظهار حاجت نمینماید) خوی او هموار، طبیعتش نرم است (متکبر و گردنکش و سختگیر نیست) نفس او از سنگ محکم سختتر (در راه دین دلیر) است در حالی که او از بنده خوارتر (تواضع و فروتنیش نسبت به همه بسیار) است.
امام (علیه السلام) در این مطلب شانزده نشانه از مومن بیان فرموده است که اغلب نشانهها در مطالب گذشته مورد بحث قرار گرفته است. 1- خندان بودن: مومن در تمام مشکلات و ناراحتیها لبش خندان است و با اطمینان کامل هدف خود را تعقیب میکند و در هر حال فرشتگان او را یاری میکنند. 2- اندوهگین است: نگاهی به اعمال خود میکند، توجهی به وظائف فردی و عمومی مینماید و حسرت میخورد که چرا نمیتواند به وظائف خود جامه عمل بپوشاند. اینان بفکر این گونه آیات هستند که میگوید: (هر قدر از شدت ناراحتی میخواهند از جهنم خارج شوند نمیتوانند و آنان را به جهنم باز میگردانند و میگویند عذاب سوز آنرا به چش.) 3- پر حوصله است: کسانی که در مسائل اجتماعی فعالیت دارند ناگزیرند پر حوصله باشند. موسی که مامور مبارزه با فرعون میگردد اول از خدا حوصله میخواهد. و خدا که به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) حوصله داده است بر او منت میگذارد. 4- متواضع است: در برابر نیروی الهی و قدرت، خود را ناچیز میداند و از این نظر که همه را مقهور اراده خدا میداند برای هیچ کسی قیافه نمیگیرد. زیرا سرانجام خودخواهان را میداند. 5- دشمن ریا است: کسی که خدا را شناخته است برای او شریک قائل نمیشود و برای دیگری عبادت نمیکند او در کارهای خود اخلاص دارد. اخلاصش بجائی رسیده که شیطان هم نمیتواند در او نفوذ کند. 6- اندوهش طولانی است: کسی که بفکر آخرت و سرنوشت مردم خویش است هیچ گاه خواب راحت ندارد او همیشه در تکاپوست تا بار وظیفه را به خوبی حمل کند و به مقصد برساند. و از هر فرصت حداکثر استفاده را به نفع هدف خویش میبرد. موسی که اولین فرصت سخن گفتن را بدست آورده از آزادی قوم خود سخن میگوید. 7- بلند همت است: هر قدر انسان فهمیدهتر باشد هدفش عالیتر است. حیوان هدفش آب و علف است نتیجه آن هم بارکشی ولی بشر هدفش خدمت به نوع و عبادت خداست نتیجهاش هم آبروی اجتماعی و درجات عالی بهشت. هر قدر هدف و همت عالیتر باشد نتیجه بهتر و رسیدن به آن زحمت و کوشش بیشتر لازم دارد. 8- کم حرف است: پر حرفی علامت کم عقلی است. عاقل به مقدار نیاز سخن میگوید، با دلیل و برهان حرف میزند. او میداند چه بسا یک کلمه، سرنوشت طایفه، جمعیت و یا ملتی را عوض میکند. او میداند کلماتش دقیقا ضبط میگردد و در قیامت باز خواست میشود به همین جهات حرف را به مورد و با منطق میزند. 9- وقتش کم است: گاهی انسان در اثر آلوده شدن به دنیا همه چیز را فدای دنیا میکند و از این جهت وقتش کم است. این گونه افراد مورد مذمت قرار گرفتهاند و به آنان اعلام خطر شده است، گروهی هم هستند که در اثر پذیرفتن خدمات اجتماعی حتی برای کارهای شخصی هم وقت ندارند. این گونه افراد نمونه فرمایش علی (علیه السلام) و معشوقان آن حضرت هستند. 10- شاکر است: در برابر نعمتهای الهی شکرگزار است حتی ناراحتیهای دنیا را هم نعمت میداند و از آن شکرگزاری میکند این گونه افراد به فرموده قرآن انگشت شمارند. ایوب نمونه عالی این گونه اشخاص است. 11- صابر است: مومن در برابر حوادث شخصی خونسرد و صابر است اما در برابر حوادث نوعی و ناراحتیهای دیگران میکوشد تا آنان را از ناراحتی نجات بخشد. این گونه افراد نمونه این آیه هستند: (بشارت بده به صابرین. آنانکه وقتی با مصیبتی مواجه گردیدند بگویند: (انالله و انا الیه راجعون) جای تردید نیست کسی که در مسائل شخصی استقامت و صبر نداشته باشد در مسائل نوعی بطور حتم بردباری نخواهد داشت و نباید در کارهای عمومی دخالت کند که چه بسا سرنوشت ملت خود را دگرگون میسازد. خدا به پیامبرش میفرماید: (اگر بیست نفر سرباز صابر داشته باشی بر دویست نفر غلبه میکنند و اگر صد نفر داشته باشی بر هزار نفر غلبه پیدا میکنند، زیرا آنان رشد فکری ندارند) 12- در فکر فرورفته است: اندیشه در موجودات زمین و آسمان، فکر در سرنوشت ملتها و دقت در امر درماندگان مخصوص کسانی است که خدا را شناختهاند و درک کردهاند که گردش کرات گوناگون و خلقت آنها بیجهت و بیفائده نیست. هدفی در نظر بوده است. 13- بخیل است: هرگاه کلمه (ضنین بخلته) را بکسر خاء بخوانیم معنی این است که مومن نسبت به انتخاب دوست بخل میورزد و همه کس را برای دوستی نمیپذیرد و دقت میکند و یا این که نسبت به دوست مواظب است که او را از دست ندهد و برای از دست دادنش بخل میکند. و اگر به فتح خاء بخوانیم معنی این میشود که برای اظهار حاجت و نیازمندی بخل میورزد. او توجهش به خداست و از او حاجت میخواهد. در هر صورت این نوع بخلها از امتیازات اختصاصی مومنین است و این بخل معنوی غیر از بخل مالی است که خدا از آن نکوهش نموده است. 14- خوش برخورد است: نرمخوئی اخلاقی است که زمینه نفوذ در جامعه و رسیدن به هدف را برای انسان فراهم میسازد. هر قدر محیط فاسدتر و مخالف سر سخت تر باشد نرمی بیشتر لازم است. اولین وظیفهای که موسی و هارون در برابر فرعون پیدا میکنند نرمخوئی و خوشزبانی است تا بتوانند به هدف خود جامه عمل بپوشانند. 15- قهرمان نوکرنما: مومن در عین اینکه در برابر دشمن شجاع و نیرومند است و در مقام فرمانبرداری از خدا با تمام مشکلات میسازد و قهرمان است، در برابر خدا و بنده شایسته وی کاملا متواضع و فروتن است و همچون نوکر تواضع میکند. او به موقع خود قهرمان است و در موقع دیگر بنده ذلیل! زیرا مومن هدف دارد و برای پیشبرد هدفش بر حسب شرائط تغییر قیافه میدهد. داوود پیامبر به هنگام نیاز آنچنان ابراز وجود میکند که جالوت را به قتل میرساند و در مورد دیگر آنچنان مورد لطف خدا قرار میگیرد که خدا او را به بندگی میپذیرد، بنده ممتاز.
و قال علیهالسلام- فی صفه المومن-: (المومن بشره) ای بشاشته (فی وجهه) فوجهه طلق بشاش (و حزنه فی قلبه) فلا یقطب وجهه عند حزن قلبه (اوسع شیء صدرا) فلا یضیق صدره بمجرد کلمه او فعله (و اذل شیء نفسا) لانه یری عظمه الله سبحانه فیتصاغر امام الله سبحانه (یکره الرفعه) بان یرتفع مقامه عند الناس (و یشناء السمعه) ای یبغض ان یکون له صیت عند الناس، لانه لا یرید بعمله الا الله سبحانه (طویل غمه) ای حزنه، و ذلک من جهه مستقبله اذ لا یدری ما مصیره فی الاخره (بعید همه) فانه یهتم لما بعد الموت بینما یهتم الناس لهذه الحیاه فقط (کثیر صمته) ای سکوته (مشغول وقته) فلا یترکه هملا بلا شغل. (شکور) لنعم الله (صبور) لبلائه (مغمور بفکرته) ای غریق فی التفکر، لما یصنعه لانجاء نفسه و انجاء الناس (ضنین بخلته) ای بخیل باظهار حاجته للناس فلا یطلب منهم شیئا (سهل الخلیفه) ای الطبیعه فلا عنف فی اخلاقه (لین العریکه) ای النفس، لا لجاجه فیه (نفسه اصلب) فی اتیان اوامر الله (من الصلد) و هو الحجر الصلب (و هو اذل من العبد) فی تواضعه لله، و للناس.
اللغه: البشر: بکسر الباء البشاشه و الطلاقه. الرفعه: علو القدر. ینشاء: یبغض و یکره. السمعه: الصیت و الذکر یقال فعله رئاء و سمعه ای لیراه الناس و یسمعوه. الغم: الحزن. مغمور: من غمره الماء اذا غطاه. ضنین: بخیل. الخله: بالفتح الحاجه. الخلیقه: الطبیعه. لین: طری، سهل. العریکه: النفس. اصلب: اشد و اقسی و الصلب ضد اللین. الشرح: هذه صفات اعلائیه للمومن و قلیل ما نجد منها فضلا عنها کلها فی واحد ممن نعیش معهم او نعرفهم و علی کل حال یذکرها الامام و نکررها نحن عسی یستیقظ احد و یرجع الی نفسه فیجمع هذه الخصال و یلم هذه المواصفات و هذه الصفات هی: المومن بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه: فالتبسم و حسن الملاقاه ظاهره بادیه علی قسمات وجهه تواضعا للمومنین و ابتهاجا بهم و لکن الحزن فی قلبه و الاسی فی داخله لما یمکن ان یکون منه من التقصیر و الاخطاء. اوسع شیء صدرا: یتحمل المشقات و الاتعاب و الازمات و یصبر علی الثقلاء. و اذل شیء نفسا: بینه و بین الله ذلیل النفس لا یتکبر علی ابناء امه و لا یری نفسه فوقهم یکره الرفعه و یشناء المسعه: لا یحب الترفع و التکبر امتثالا لقوله تعالی: (و تلک الدار الاخره نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض) کما یبغض و یکره السمعه و الصیت لان ذلک مشوب بالریاء و فیه عدم الاخلاص لله. طویل غمه بعید همه: فهو مغموم محزون باستمرار لما یری من معاصی الله و لما هو فیه من التقصیر و لیس بالضروره ان یکون مرتکبا لحرام بل ربما کان لانه قد فاته اکتساب المکرمات و تحقیق اعظم قسط من القربات و اما همه ففی امور الاخره و ما بعدها و ما سوف یقدم علیه … کثیر صمته: یفکر بالله و بما ینفع عباده. مشغول وقته: لیس عنده وقت فراغ یتلهی به بل باستمرار وقته فی شغل یقضی حوائج الناس و یعین الضعفاء و یسعی من اجل نفسه و عائلته و یذکر ربه فی جمیع ذلک. شکور: لربه علی نعمه و عطایاه. صبور: علی البلاء و المحن. مغمور بفکرته: مشغول بم یساله عنه امام الله یوم العرض و الحساب. ضنین بخلته: بخیل بحاجته ان یعرضها للناس فهو کما قال تعالی: (تحسبهم اغنیاء من التعفف). سهل الخلیقه لین العریکه: فهو سهل الطبیعه لا قساوه فی تصرفه لین التصرف مع الناس حسن المعامله معهم … نفسه اصلب من الصلد: بل نفس المومن لا یفل منها شیء و الجبال یفل منها بل تزول الجبال و لا تتحول نفس المومن عن معتقدها و توجهها. و هو اذل من العبد: نحو الله و عظمته و تواضعا امام ربه …
«و آن حضرت در صفت مؤمن فرموده است: شادمانی او در چهره اش و اندوهش در دل اوست، فراخ ترین چیز سینه اوست و زبون ترین چیز نفس اوست. برتری جستن را خوش نمی دارد و ناموری را دشمن و ناپسند می شمرد. اندوهش دراز و همتش بلند و خاموشی او بسیار است، اوقاتش گرفتار و سپاسگزار شکیباست. فرو رفته در اندیشه خویش است، از اظهار نیاز خود سخت خویشتن دار است. خوش خوی و نرم است در حالی که نفس او از سنگ خاره سخت تر است خود زبونتر از برده است.»
و قال علیهالسلام
فی صفة المؤمن:
المُؤْمِنُ بِشْرُهُ فِی وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فِی قَلْبِهِ،أَوْسَعُ شَیْءٍ صَدْراً،
وَ أَذَلُّ شَیْءٍ نَفْساً.یَکْرَهُ الرَّفْعَةَ،وَ یَشْنَأُ السُّمْعَةَ.طَوِیلٌ غَمُّهُ،
بَعِیدٌ هَمُّهُ،کَثِیرٌ صَمْتُهُ،مَشْغُولٌ وَقْتُهُ.شَکُورٌ صَبُورٌ،
مَغْمُورٌ بِفِکْرَتِهِ،ضَنِینٌ بِخَلَّتِهِ،سَهْلُ الْخَلِیقَةِ،
لَیِّنُ الْعَرِیکَةِ! نَفْسُهُ أَصْلَبُ مِنَ الصَّلْدِ،
وَ هُوَ أَذَلُّ مِنَ الْعَبْدِ.
امام علیه السلام درباره صفات مؤمن فرمود:
انسان با ایمان شادیاش در چهره و اندوهش در درون قلب اوست،سینهاش از هرچیز،گشادهتر و هوسهای نفسانیاش از هرچیز خوارتر (و تسلیمتر) است،از برتریجویی بیزار و از ریاکاری متنفر است،اندوهش طولانی و همتش بلند، سکوتش بسیار و تمام وقتش مشغول است،شکرگزار و صبور،بسیار ژرف اندیش است و دست حاجت به سوی کسی دراز نمیکند،طبیعتش آسان (و سختگیری در کار او نیست) و برخوردش با دیگران توأم با نرمش است،دلش از سنگ خارا (در برابر حوادث سخت و دشمنان خطرناک) محکمتر و سختتر و (در پیشگاه خدا) از بَرده تسلیمتر است. ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در اسناد این کلام شریف میگوید:گروهی از علما که پیش از سیّد رضی رحمه الله یا پس از او میزیستند آن را به صورت مسند و مرسل ذکر کردهاند؛از جمله مرحوم کلینی در جلد اوّل کافی و سبط بن جوزی در تذکرة الخواص آن را از مجاهد از ابن عباس از امیر مؤمنان علیه السلام نقل میکنند و زمخشری در ربیع الابرار در باب الخیر و الصلاح و میدانی در مجمع الامثال بخش اول این کلام را آوردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 254) )
صفات مؤمنان راستین
امام علیه السلام در این گفتار نورانی صفات مؤمنان راستین را بیان فرموده و هجده وصف برای آنها برمیشمارد.جالب اینکه هر دو فقره،هماهنگی خاصی با هم دارند که یکی جنبه مثبت را بیان میکند و دیگری جنبه منفی را و اگر در کسی این اوصاف جمع شود به یقین سزاوار است که نام مؤمن مخلص بر او بنهند.
در وصف اول و دوم میفرماید:«انسان با ایمان شادیاش در چهره و اندوهش در درون قلب اوست»؛ (قال علیه السلام فِی صِفَةِ الْمُؤْمِنِ:المُؤْمِنُ بِشْرُهُ فِی وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فِی قَلْبِهِ) .
اشاره به اینکه شخص با ایمان بهقدری صابر و شکیباست که غم و اندوه خود را در دل نگه میدارد و در چهرهاش چیزی جز شادی نیست؛شادی از نعمتهای خدا و شادی در برابر دوستان و معاشران و همین امر جاذبه فوقالعادهای به آنها میدهد،چراکه همیشه او را شاد و خندان میبینند و او هرگز نزد کسی زبان به شکوه نمیگشاید و اندوه درون خود را به دوستان و معاشران منتقل نمیسازد در حالی که افراد ضعیف الایمان و کمظرفیت تا مشکلی برای آنها پیدا میشود سفره دل خود را در برابر همه کس باز میکنند و لب به شکایت میگشایند.
حضرت در سومین و چهارمین صفت میافزاید:«سینهاش از هرچیز گشادهتر و هوسهای نفسانیاش از هرچیز خوارتر (و تسلیمتر) است»؛ (أَوْسَعُ شَیْءٍ صَدْراً،وَ أَذَلُّ شَیْءٍ نَفْساً) .
اشاره به اینکه حوادث گوناگون زندگی او را تکان نمیدهد،در برابر ناملایمات تحمل میکند،با همه افراد اعم از دوست و دشمن با سینه گشاده روبهرو میشود،عفو را بر انتقام ترجیح میدهد و با افرادی که به او ستم روا میدارند و دوستانی که او را در تنگناها محروم و تنها میگذارند محبت میورزد و بدی را با خوبی پاسخ میگوید.نیز هوای نفس در برابر او ذلیل و تسلیم است؛ هرگز عنان خویش را به دست هوای نفس نمیسپارد و خواستههای دل را با حکم عقل و ایمان کنترل میکند.
جمله اخیر تفسیر دیگری نیز دارد و آن اینکه مؤمن از همه در برابر عظمت خدا و در برابر خلق خدا متواضعتر است.
در کتاب کافی درباره سعه صدر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حدیث جالبی آمده و آن اینکه امام صادق علیه السلام به یکی از یارانش فرمود:آیا میخواهی حدیثی را برای تو بازگو کنم که در دست هیچیک از (محدثان) اهل مدینه نیست؟ عرض کرد:آری.
فرمود:روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مسجد نشسته بود،کنیز یکی از انصار وارد مسجد شد و گوشه لباس پیغمبر صلی الله علیه و آله را گرفت.پیامبر صلی الله علیه و آله برخاست ببیند چه میخواهد ولی آن کنیز چیزی نگفت و پیغمبر هم به او چیزی نگفت و نشست.
بار دیگر آمد و همین کار را تکرار کرد تا سه مرتبه.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای مرتبه چهارم برخاست در حالی که کنیز پشت سر پیغمبر صلی الله علیه و آله بود.او نخی از لباس پیغمبر صلی الله علیه و آله کشید و با خود برد.مردم به او گفتند:خدا تو را چنین و چنان کند، پیغمبر صلی الله علیه و آله را سه بار از کار خود بازداشتی و در هیچ مرتبه چیزی نگفتی و او هم چیزی نگفت:از حضرت چه میخواستی؟ گفت:ما بیماری داشتیم،خانواده من مرا فرستادند که نخی از لباس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برگیرم تا به وسیله آن بیمار شفا یابد.هنگامی که تصمیم به این کار گرفتم پیغمبر صلی الله علیه و آله مرا دید و برخاست.من حیا کردم که نخی برگیرم در حالی که او میدید مرا و دوست نداشتم که از او اجازه بخواهم،ازاینرو (پشت سر حضرت رفتم و) آن را گرفتم. ( .کافی،ج 2،ص 102،ح 15 )
حضرت در پنجمین و ششمین وصف میفرماید:«از برتریجویی بیزار و از ریاکاری متنفر است»؛ (یَکْرَهُ الرَّفْعَةَ،وَ یَشْنَأُ السُّمْعَةَ) .
این دو وصف در واقع با هم مرتبطند زیرا انسانی که از برتریجویی متنفر است هرگز دوست ندارد مردم اعمال او را بشنوند و او را بزرگ بشمرند.
قرآن مجید میفرماید: «تِلْکَ الدّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ» ؛این سرای آخرت را (تنها) برای کسانی قرارمیدهیم که اراده برتریجویی در زمین و فساد را ندارند؛و عاقبت نیک برای پرهیزکاران است!». ( .قصص،آیه 83)
«سُمعَة» به معنای این است که انسان از اینکه دیگران اعمالش را بستایند خشنود شود و سعی کند اعمال خود را به دیگران ارائه دهد تا آنها مدح و ثنایش گویند.انسان با ایمان رفعت و مقام را نزد خدا میطلبد و قرب او را میخواهد و مدح و ثنای الهی را میجوید نه از مردم و بندگان خدا.
فرق ریا با«سُمعة»این است که ریاکار در همان لحظه که عملی را انجام میدهد به مردم نشان میدهد که او را انسان خوبی بدانند؛ولی«سُمعة»که در اصل به معنای شهرتطلبی و گاه به معنای نیکنامی آمده از نظر شرعی این است که اعمال نیک خود را بعداً بازگو میکند تا مردم او را بستایند و یا اینکه دوست دارد مردم از این و آن بشنوند و او را ستایش کنند و به همین منظور عمل نیکی را انجام میدهد و این در واقع نوعی ریاکاری است.
در روایت پر معنایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«ما ذِئْبانِ ضارِیانِ أُرْسِلا فی زَریبَةِ غَنَمٍ بِأَکْثَرَ فَساداً فیها مِنْ حُبِّ الْجاهِ وَ الْمالِ فِی دِینِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ؛ دو گرگ خونخوار که آنها را در آغل گوسفندان بفرستند فساد و تباهی آن بیش از علاقه افراطی به مال و جاه طلبی در دین مرد مسلمان نیست». ( .مجموعه ورام،ج 1،ص 256)
همین معنا در کتاب کافی از امام باقر و امام صادق علیهما السلام با تفاوت مختصری آمده است.امام باقر علیه السلام میفرماید:
«مَا ذِئْبَانِ ضَارِیَانِ فِی غَنَمٍ لَیْسَ لَهَا رَاعٍ هَذَا فِی أَوَّلِهَا وَ هَذَا فِی آخِرِهَا بِأَسْرَعَ فِیهَا مِنْ حُبِّ الْمَالِ وَ الشَّرَفِ فِی دِینِ الْمُؤْمِنِ؛ دو گرگ خونخوار که در گله گوسفندی که شبان نداشته باشد رها شوند یکی در آغاز گله و دیگری در آخر گله،فسادشان بیش از حب مال و جاه در دین انسان مؤمن نیست.(بلکه خطرناکتر است)». ( .کافی،ج 2،ص 315،ح 2 )
آنگاه در هفتمین و هشتمین وصف میفرماید:«اندوهش طولانی و همتش بلند است»؛ (طَوِیلٌ غَمُّهُ،بَعِیدٌ هَمُّهُ) .
اندوهش برای خطاهایی که از او سر زده و آتش دوزخ که ممکن است دامن او را بگیرد،و همّت والایش در مسیر تحصیل رضای خدا و اسباب ورود در بهشت است و این دو وصف که در واقع یکی جنبه منفی دارد و دیگری مثبت، تشکیل دهنده همان تعادل خوف و رجاست که از شرایط اصلی ایمان محسوب میشود.
شبیه این معنا در صفات پرهیزکاران در خطبه 193 (خطبه معروف به همّام) نیز آمده است.در یک جا میفرماید:
«قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ» و در جای دیگر میافزاید:
«لا یَرْضَوْنَ مِنْ أعْمالِهِمُ الْقَلِیلَ» .
آری! آنها از یکسو اندوه کیفر و عذاب در برابر خطاها قلبشان را میفشارد و از سوی دیگر شوق لقاء اللّه در پرتو اعمال صالح به آنها آرامش میدهد.
این سخن را با دو حدیث درباره حزن و همت پایان میدهیم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیثی به اباذر میفرماید:
«مَا عُبِدَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی مِثْلِ طُولِ الْحُزْن؛ به مانند طول حزن،کسی خدای متعال را پرستش نکرده است.
(اندوه در برابر مسئولیتها آن هم اندوهی که در درون دل است نه در چهره)». ( .بحار الانوار،ج 74،ص 81،ح 3)
امیرمؤمنان علیه السلام درباره علوّ همت میفرماید:
«مَنْ شَرَفَتْ هِمَّتُهُ عَظُمَتْ قِیْمَتُهُ؛ کسی که همت والا دارد،ارزش او بسیار است». (.غرر الحکم،ح 10278)
سپس در نهمین و دهمین وصف میفرماید:«سکوتش بسیار و تمام وقتش مشغول است»؛ (کَثِیرٌ صَمْتُهُ،مَشْغُولٌ وَقْتُهُ) .
اشاره به اینکه از فضول کلام و سخنان غیر ضروری پرهیز میکند و چیزی از اوقات او به هدر نمیرود و همیشه مشغول به کار مثبتی است.این دو وصف با هم رابطه دارند؛زیرا کسی که مشغول پرگویی است وقت خود را در این امر بیهوده تلف میکند و به کارهای اساسی و لازم نمیرسد.به عکس،آنها که کثیرالسکوتند وقت کافی برای انجام وظایف مهم خویش دارند.
درباره اهمیت سکوت و نقش فوق العاده آن در تهذیب نفس و مبارزه با وسوسههای شیطان و اینکه باید در چه مواردی سکوت کرد و در چه مواردی سخن گفت،در بحثهای گذشته بسیار سخن گفتهایم (ذیل گفتار حکیمانه 182 و یکی از فقرات حکمت 289) ولی در این زمینه هرچه گفته شود کم است،زیرا قسمت مهمی از گناهان کبیره با زبان انجام میشود؛بعضی از علمای اخلاق تعداد آن را بیست گناه شمردهاند و ما در کتاب اخلاق در قرآن،ده مورد دیگر را یافته و بر آن افزودهایم که شرح آن در ذیل حکمت 349 إنشاءاللّه خواهد آمد.
درباره اهمیت سکوت همین بس که در حدیثی که در کتاب شریف کافی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است میخوانیم:
«جَاءَ رَجُلٌ إِلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِی فَقَالَ احْفَظْ لِسَانَکَ قَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِی قَالَ احْفَظْ لِسَانَکَ قَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِی قَالَ احْفَظْ لِسَانَکَ وَیْحَکَ وَ هَلْ یَکُبُّ النَّاسَ عَلَی مَنَاخِرِهِمْ فِی النَّارِ إِلَّا حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِمْ؛ مردی خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده عرض کرد:ای رسول خدا! توصیهای به من کنید.فرمود:زبانت را حفظ کن.بار دیگر عرض کرد:ای رسول خدا! به من توصیهای بفرمایید و حضرت همان کلام را تکرار کرد.بار سوم نیز همین درخواست را ذکر کرده و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله او را به حفظ زبان توصیه کرد و افزود:وای بر تو.آیا جز آنچه فرآورده زبان مردم است آنها را با صورت در آتش دوزخ فرو میافکند؟». (.کافی،ج 2،ص 115،ح 14)
اشاره به اینکه بیشترین عامل گرفتاری انسانها در قیامت فرآوردههای زبان آنهاست.
اینکه میفرماید:«با صورت در آتش دوزخ انداخته میشوند»علاوه بر اینکه بدترین شکل افتادن در دوزخ است،به سبب آن است که زبان و دهان انسان در صورت اوست و عامل اصلی گناه،پیش از بقیه جسم انسان،در آتش افکنده میشود.
در حدیث دیگری از همان حضرت جمله تکاندهنده دیگری آمده است، میفرماید:
«مَنْ لَمْ یَحْسُبْ کَلامَهُ مِنْ عَمَلِهِ کَثُرَتْ خَطَایَاهُ وَ حَضَرَ عَذَابُهُ؛ کسی که سخنش را جزء اعمالش حساب نکند (و بیپروا هرچه بر سر زبانش آمد بگوید) خطاهایش زیاد میشود و مجازاتش حاضر میگردد». ( .همان،ح 15 )
مشکل مهم در آفات و گناهان زبان این است که غالباً در ارتباط با حقوق دیگران است و جبران کردن حقوق از دست رفته دیگران به سبب غیبت و تهمت و سخنچینی و اهانت و ایذاء و نسبتهای ناروا دادن و امثال آن،کار آسانی نیست.
اینکه میفرماید:«مؤمن کسی است که وقتش مشغول است»نه به این معناست که دائم مشغول عبادت و تلاوت قرآن و ذکر اللّه است،بلکه اوقات شبانهروز را بهگونهای تقسیم میکند که به تمام کارهای ضروری برسد.
همانگونه که در حکمت 390 خواهد آمد:«مؤمن باید ساعات شبانه روز خود را تقسیم کند،بخشی را به عبادت پروردگار و مناجات با او بپردازد و در بخش دیگری به تأمین معاش و در بخش سومی به تفریحات سالم.(و اگر این کار انجام شود تمام وقت انسان را برای انجام کارهای ضروری و وظایف الهی اشغال خواهد ساخت).
آنگاه امام علیه السلام به سراغ یازدهمین و دوازدهمین وصف مؤمنان راستین رفته میفرماید:«شکرگزار و صبور است»؛ (شَکُورٌ صَبُورٌ) .
«شکور» صیغه مبالغه از ماده«شکر»است یعنی شخص بسیار شکرگزار؛ کسی که پیوسته با قلب و زبان و اعضای خود شکر نعمتهای الهی را به جا میآورد و از صاحب نعمت هرگز غافل نیست.
«صبور» نیز صیغه مبالغه از ماده صبر است و همچون«صبار»که در قرآن مجید آیه 5 سوره«ابراهیم»و 33 سوره«شوری»آمده،به معنای کسی است که بسیار صابر و شکیباست.حوادث روزگار او را دگرگون نمیسازد و در برابر آزمونهای الهی صابر است.در بلاها عنان اختیار را از دست نمیدهد و زبان به شکوه نمیگشاید و جزع و بیتابی نمیکند.
در واقع این دو وصف،حال مؤمنان راستین را در نعمت و بلا ترسیم میکند؛ به هنگام نعمت شاکر و به هنگام بلا صابرند.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الْإِیمَانُ نِصْفَانِ نِصْفٌ فِی الصَّبْرِ وَ نِصْفٌ فِی الشُّکْرِ» . ( .همین مضمون در مجمع البیان و تفسیر صافی و تفسیر فخر رازی و تفسیر قرطبی ذیل آیه 31 سوره لقمان آمده است )
کلینی رحمه الله در کتاب شریف کافی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین نقل میکند:
«إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله کَانَ فِی سَفَرٍ یسِیرُ عَلَی نَاقَةٍ لَهُ إِذَا نَزَلَ فَسَجَدَ خَمْسَ سَجَدَاتٍ فَلَمَّا أَنْ رَکِبَ قَالُوا یا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّا رَأَینَاکَ صَنَعْتَ شَیئاً لَمْ تَصْنَعْهُ فَقَالَ نَعَمْ اسْتَقْبَلَنِی جَبْرَئِیلُ علیه السلام فَبَشَّرَنِی بِبِشَارَاتٍ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَسَجَدْتُ لِلَّهِ شُکْراً لِکُلِّ بُشْرَی سَجْدَةً؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله در سفری کوتاه سوار بر شتری بود.ناگهان از شتر فرود آمد و پنج بار سجده به جای آورد.هنگامی که سوار بر مرکب شد همراهان عرض کردند:ای رسول خدا! ما دیدیم کاری انجام دادی که تا کنون انجام نداده بودی.فرمود:
آری.جبرئیل بر من نازل شد و بشارات فراوانی از سوی خدای متعال به من داد (پنج بشارت) من برای هر بشارتی سجده شکری به جای آوردم». (.کافی،ج 2،ص 98،ح 24 )
به همین دلیل در حدیث دیگری آمده که شما نیز چنین کنید.امام صادق علیه السلام میفرماید:
«إِذَا ذَکَرَ أَحَدُکُمْ نِعْمَةَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلْیضَعْ خَدَّهُ عَلَی التُّرَابِ شُکْراً لِلَّهِ فَإِنْ کَانَ رَاکِباً فَلْینْزِلْ فَلْیضَعْ خَدَّهُ عَلَی التُّرَابِ وَ إِنْ لَمْ یکُنْ یقْدِرُ عَلَی النُّزُولِ لِلشُّهْرَةِ فَلْیضَعْ خَدَّهُ عَلَی قَرَبُوسِهِ وَ إِنْ لَمْ یقْدِرْ فَلْیضَعْ خَدَّهُ عَلَی کَفِّهِ ثُمَّ لْیحْمَدِ اللَّهَ عَلَی مَا أَنْعَمَ عَلَیهِ؛ هنگامی که یکی از شما به یاد نعمتی از سوی خداوند متعال بیفتد صورت بر خاک بگذارد و خدا را شکر گوید.اگر سوار باشد پیاده شود و بر خاک سجده کند و اگر به جهت انگشتنما شدن نمیتواند پیاده شود،صورت بر قربوس (این واژه در عربی با فتح راء استعمال میشود و در فارسی با سکون راء؛یعنی برآمدگی جلوی زین) بگذارد و اگر توان آن را نیز نداشته باشد صورت بر کف دست بگذارد و خدا را بر نعمتی که بر او ارزانی داشته است شکر و سپاس گوید».( .کافی،ج 2،ص 98،ح 25 )
در مورد اهمیت صبر نیز آیات و روایات،بسیار است و مرحوم کلینی در جلد دوم کافی بابی در اهمیت صبر منعقد کرده و بیست و پنج روایت در آن آورده است؛از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«إِذَا دَخَلَ الْمُؤْمِنُ فِی قَبْرِهِ کَانَتِ الصَّلاةُ عَنْ یمِینِهِ وَ الزَّکَاةُ عَنْ یسَارِهِ وَ الْبِرُّ مُطِلٌّ عَلَیهِ وَ یتَنَحَّی الصَّبْرُ نَاحِیةً فَإِذَا دَخَلَ عَلَیهِ الْمَلَکَانِ اللَّذَانِ یلِیانِ مُسَاءَلَتَهُ قَالَ الصَّبْرُ لِلصَّلاةِ وَ الزَّکَاةِ وَ الْبِرِّ دُونَکُمْ صَاحِبَکُمْ فَإِنْ عَجَزْتُمْ عَنْهُ فَأَنَا دُونَهُ؛ هنگامی که جنازه مؤمن وارد قبر میشود نماز در طرف راست و زکات در طرف چپ قرار میگیرد و نیکوکاری بر او سایه میافکند و صبر و شکیبایی در گوشهای واقع میشود.هنگامی که دو فرشته مأمور سؤال بر او وارد میشوند،صبر به نماز و زکات و نیکوکاری میگوید:به کمک صاحبتان بروید و هرگاه ناتوان شدید من به یاری او خواهم آمد». ( .همان،ص 90،ح 8.مرحوم علامه مجلسی نیز در بحارالانوار،در ج 68،ص 56 به بعد بابی درباره صبر آورده که افزون بر آیات،شصت و پنج روایت در آن ذکر کرده است )
آنگاه امام علیه السلام در سیزدهمین و چهاردهمین میفرماید:«بسیار ژرفاندیش است و دست حاجت به سوی کسی دراز نمیکند»؛ (مَغْمُورٌ بِفِکْرَتِهِ،ضَنِینٌ بِخَلَّتِهِ) .
«مَغْمُور» به کسی گفته میشود که غرق در چیزی باشد.مؤمنان راستین غرق در فکر و اندیشهاند؛تفکر در عظمت و قدرت پروردگار و نشانههای او در جهان هستی.تفکر درباره آخرت و سرنوشت او در آن روز و تفکر در حل مشکلات مردم.
«ضَنین» به معنای بخیل است و «خَلَّت» به فتح خاء (بر وزن رحمت) به معنای نیاز و حاجت.مفهوم جمله این میشود که او در اظهار حاجتش به دیگران بخیل است و تا امکان داشته باشد دست حاجت به سوی دیگران دراز نمیکند و این نشانه شخصیت و عمق فکر آدمی است.
در بعضی از نسخهها«خُلَّت»به ضم خاء (بر وزن نصرت) آمده که به معنای دوستی است و مفهوم جمله این میشود که او در انتخاب دوست،بسیار سختگیر و ژرفاندیش است و تا شایستگیهای لازم را در کسی نبیند دست دوستی به سوی او دراز نمیکند.
این احتمال نیز در تفسیر این جمله داده شده است که او هنگامی که دوستی را انتخاب کند برای حفظ دوستی میکوشد و در برابر از دست دادن آن بخیل و سختگیر است.
درباره اهمیت فکر،همین بس که خداوند متفکران را به عنوان (أُولُوا الْأَلْباب؛صاحبان مغز) معرفی کرده و پس از آن که تفکر درباره آفرینش آسمان و زمین و سایر پدیدههای جهان هستی را میستاید،میفرماید:(کسانی که چنین هستند مصداق أوُلُوا الْألْباباند). ( .آل عمران،آیه 190 و 191 )
دعوت به تفکر در عالم هستی و در حالات پیشینیان و عبرت گرفتن از سرنوشت آنها و تفکر درباره مسئولیتهایی که انسان در پیشگاه خدا و خلق بر عهده دارد در بسیاری از آیات قرآن آمده است و در مجموع استفاده میشود که اسلام اهمیت فوقالعادهای به مسئله فکر و اندیشه در امور سرنوشتساز میدهد.
اهمیت تفکر تا آن اندازه است که برترین عبادت شمرده شده است،امام صادق علیه السلام میفرماید:
«أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ إِدْمَانُ التَّفَکُّرِ فِی اللَّهِ وَ فِی قُدْرَتِهِ؛ برترین عبادت،دوام تفکر درباره خدا و قدرت اوست». ( .کافی،ج 2،ص 55،ح 3 ) در حدیث دیگری از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام آمده است:
«لَیسَ الْعِبَادَةُ کَثْرَةَ الصَّلاةِ وَ الصَّوْمِ إِنَّمَا الْعِبَادَةُ التَّفَکُّرُ فِی أَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل؛ عبادت،تنها به کثرت نماز و روزه نیست.عبادت واقعی،تفکّر در کار خدای متعال است.(در امور مربوط به آفرینش و نظامات جهان هستی». ( .کافی،ج 2،ص 55،ح 4 )
امیرمؤمنان علی علیه السلام تفکر را سرچشمه خوبیها و اعمال نیک میشمارد و میفرماید:
«إِنَّ التَّفَکُّرَ یدْعُو إِلَی الْبِرِّ وَ الْعَمَلِ بِهِ» ( .همان،ح 5 ) امام مجتبی علیه السلام تفکر را پدر و مادر تمام نیکیها معرفی میکند و میفرماید:
«التَّفَکُّرُ أَبُو کُلِّ خَیْرٍ وَ أُمِّهِ» . (.مجموعه ورام،ج 1،ص 52)
در مورد عدم اظهار حاجت نزد دیگران نیز در آیات و روایات،اشارات و تأکیداتی دیده میشود.قرآن مجید در یک جا از آن به (تعفّف) تعبیر کرده است و میفرماید:(گروهی از نیازمندان هستند که شخص جاهل و بیخبر به سبب کثرت تعفّف،آنها را غنی و بینیاز میپندارد)؛ «یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ». (بقره، آیه 273)
در حدیث پرمعنایی از امام علی بن موسیالرضا از پدران بزرگوارش علیهم السلام میخوانیم:
«إِنَّمَا اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِیمَ خَلِیلاً لِأَنَّهُ لَمْ یرُدَّ أَحَداً وَ لَمْ یسْأَلْ أَحَداً قَطُّ غَیرَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ خدا تنها به این دلیل ابراهیم را خلیل خود قرار داد که هیچ سائلی را رد نکرد و هرگز از کسی درخواستی نداشت».( .بحارالانوار،ج 12،ص 4،ح 5)
سپس امام علیه السلام در وصف پانزدهم و شانزدهم که هماهنگی کامل با هم دارند میفرماید:«(مؤمن راستین) طبیعتش آسان (و سختگیری در کار او نیست) و برخوردش با دیگران توأم با نرمش است»؛ (سَهْلُ الْخَلِیقَةِ،لَیِّنُ الْعَرِیکَةِ!) .
گرچه این دو وصف،مفهوم نزدیکی با هم دارند ولی با دقت،تفاوت میان آنها روشن میشود. «سَهْلُ الْخَلیقَة» بودن با توجه به اینکه«خلیقة»به معنای خُلق و طبیعت است این است که انسان در زندگی سختگیر نباشد.فلان وسیله اگر حاصل نشد ناراحتی نکند.فلان غذا به موقع نرسید،نرسد.نظم در زندگی او حاکم است؛اما چنان نیست که اگر چیزی به موقع حاصل نشد ابراز ناراحتی کند.
به بیان دیگر کسانی هستند که فیالمثل اگر بر سر سفره،فلان چیز و فلان چیز نباشد دست از سفره میکشند و ابراز ناراحتی میکنند؛ولی مؤمنان راستین آسانگیرند؛با هر غذایی سد جوع میکنند و در زندگی مقید به قیود دنیاپرستان نیستند.
ولی «لَیِّنُ الْعَریکَة» رابطه انسان را با اشخاص دیگر بیان میکند،زیرا«عَریکَة» (با توجه به اینکه در اصل به معنای چرمی است که بهواسطه نرم بودن،دباغ را به ناراحتی نمیاندازد و سپس به معنای طبیعت انسانی استعمال شده است) به این معناست که در برخورد با دیگران ملایم و مهربان و تسلیم است و مردم از معاشرت با او لذت میبرند.
بنابراین «سَهْلُ الْخَلیقَةَ» میتواند اشاره به سختگیری نکردن در زندگی شخصی انسان باشد و «لَیّن الْعَریکَة» اشاره به نرمش او در مقابل بستگان، دوستان و دیگران.
این همان چیزی است که در قرآن مجید یکی از صفات برجسته پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شمرده شده است آنجا که میفرماید: «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ» ؛به برکت رحمت الهی در برابر آنها (مردم) نرم (و مهربان) شدی و اگر خشن و سنگدل (و تندخو) بودی از اطراف تو پراکنده میشدند». ( .آل عمران،آیه 159)
بعضی از شارحان این دو وصف را به یک معنا برگردانده و مترادف دانستهاند در حالی که ظاهراً چنین نیست.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«الْمُؤمِنُونَ هَیِّنُونَ لَیِّنُونَ کَالْجَمَلِ الْأَلُوفِ إذا قُیِّدَ انْقادَ وَ إنْ أُنیخَ اسْتَناخَ؛ مؤمنان نرمخو و آسانگیرند،مانند شتر رام که او را به هر طریق (صحیح و مناسبی) ببرند منقاد و مطیع است (در بعضی از روایات در این فقره آمده است: «وَ إنْ انیخَ عَلی صَخْرَةٍ اسْتَناخَ ؛اگر او را روی قطعه سنگی بخوابانند میخوابد)». ( .اعلام الدین،ص 110.)
بدیهی است که منقاد بودن مؤمن در برابر دوستانی است که او را دعوت به خیر و صلاح میکنند.
این سخن را با حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم،فرمود:
«لَأُخْبِرَنَّکُمْ عَلی مَنْ تَحْرِمُ النّارُ عَلَیْهِ غَداً؟ عَلی کُلِّ هَیِّنٌ لَیِّنٌ قَریبٍ سَهْلٍ؛ آیا به شما خبر بدهم که آتش دوزخ فردای قیامت بر چه کسی حرام میشود؟ بر کسانی که نرمخو و ملایم و صمیمی و آسانگیر هستند». ( .ارشاد القلوب،ج 1،ص 195.)
آنگاه امام علیه السلام در هفدهمین و هجدهمین اوصافی که برای مؤمنان راستین بیان کرده و گفتار خود را با آن پایان میدهد،میفرماید:«دلش از سنگ خارا (در برابر حوادث سخت و دشمنان خطرناک) محکمتر و سختتر و (در پیشگاه خدا) از برده تسلیمتر است»؛ (نَفْسُهُ أَصْلَبُ مِنَ الصَّلْدِ،وَ هُوَ أَذَلُّ مِنَ الْعَبْدِ) .
آری! مؤمنان از نظر روحی فوقالعاده قوی و نیرومندند،بهگونهای که در روایات به کوه تشبیه شدهاند.مرحوم مولا محمد صالح مازندرانی در شرح اصول کافی میگوید:در حدیثی آمده است:
«الْمُؤمِنُ کَالْجَبَلِ لا تُحَرِّکُهُ الْعواصِفُ؛ مؤمن همچون کوه است که تندبادها او را تکان نمیدهد». ( .شرح اصول کافی (ملّا محمد صالح مازندرانی)،ج 9،ص 181. )
آری! تندبادها کوهها را تکان نمیدهند،بلکه کوهها هستند که مسیر طوفانها را تغییر میدهند و به این ترتیب نهتنها طوفان حوادث،مؤمنان را از مسیر خود منحرف نمیسازد،بلکه آنها هستند که طوفانها را به مسیرهای صحیح هدایت میکنند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«مَرَّ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بِقَوْمٍ یرْبَعُونَ ( .«ربع»به معنای برداشتن سنگ برای زورآزمایی است )
حَجَراً فَقَالَ مَا هَذَا قَالُوا نَعْرِفُ بِذَلِکَ أَشَدَّنَا وَ أَقْوَانَا فَقَالَ علیه السلام أَ لا أُخْبِرُکُمْ بِأَشَدِّکُمْ وَ أَقْوَاکُمْ قَالُوا بَلَی یا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ أَشَدُّکُمْ وَ أَقْوَاکُمُ الَّذِی إِذَا رَضِی لَمْ یدْخِلْهُ رِضَاهُ فِی إِثْمٍ وَ لا بَاطِلٍ وَ إِذَا سَخِطَ لَمْ یخْرِجْهُ سَخَطُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ وَ إِذَا قَدَرَ لَمْ یتَعَاطَ مَا لَیسَ لَهُ بِحَقٍّ؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از کنار جمعیتی میگذشت که آنها سنگی را برای زورآزمایی (یکی پس از دیگری) برمیداشتند.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:این کار برای چیست؟ عرض کردند:میخواهیم به این وسیله فرد محکمتر و قویتر را بشناسیم.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:میخواهید از محکمترین و قویترین،شما را باخبر کنم؟ عرض کردند:آری.فرمود:محکمترین و قویترین شما کسی است که هنگامی که از شخص یا چیزی راضی میشود به خاطر او به گناه و باطل اقدام نمیکند وهنگامی که به شخص یا چیزی خشمگین میگردد خشم،او را از سخن حق بیرون نمیکند و به هنگام قدرت به سراغ چیزی که حق او نیست نمیرود». ( .بحار الانوار،ج 72،ص 28،ح 16 )
البته مؤمنان راستین با چنین قوت و قدرت،هنگامی که در پیشگاه خدا قرار میگیرند همچون بنده ذلیل و تسلیمی هستند که بدون اراده او قدمی برنمیدارند و در برابر حق خاضعند.در واقع دو وصف اخیر دو بعد شخصیت مؤمنان راستین را نشان میدهد؛از یکسو استقامت و استحکام آنها را در برابر حوادث سخت بیان میکند و از سوی دیگر فروتنی و تسلیمشان را در برابر پروردگار.
Describing a believer, Imam Ali ibn Abu Talib said : “ A believer has a cheerful face, a sorrowful heart, a very broad chest (very generous), and a very humble heart. He hates high status and dislikes fame. His grief is long, his courage is far-reaching, his silence is much and, his time is occupied. He is grateful, enduring, buried in his thoughts, sparing in his friendship (with others), of a bright demeanor and of a soft temperament. He is stronger than stone but more humble than a servant.
وَ قَالَ علیه السلام لَو رَأَی العَبدُ الأَجَلَ وَ مَصِیرَهُ لَأَبغَضَ الأَمَلَ وَ غُرُورَهُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: اگر بنده خدا أجل و پایان کارش را میدید، با آرزو و فریب آن دشمنی میورزید .
اگر بنده آجل و پایان آن را میدید، با آرزو و فریبندگیش دشمنی میورزید.
اگر به بیند بنده اجل خود را و جای سیر خود را هر آینه دشمن دارد آرزوی نفس را و فریب او را
و فرمود (علیه السلام): اگر بنده خدا مدت عمر و سرانجام خود را بنگرد، آرزو و غرور را دشمن دارد.
و آن حضرت فرمود:اگر انسان مدت عمر و سرانجام خود را ببیند آرزو و غرورش را دشمن دارد .
شروح:
(اگر بندهای مدت عمر و گذشتن آن را بنگرد هر آینه آرزو و فریب آن را دشمن میدارد). کلمهی: (المسیر) را برای اجل یعنی مدت زندگی استعاره آورده است از آن رو که قسمتهای مختلف عمر میگذرد و پایان عمر، تمام شدن قسمتها و اجزای آن است همانطوری که راه قسمت به قسمت طی میشود تا به آخر میرسد. و احتمال دارد که مقصود از اجل، پایان زندگی باشد، و کلمه: (مسیر) را برای نزدیکی پایان زندگی از نظر عقل، استعاره آورده است، مقصود آن است که اگر اجل به صورت یک موجود محسوسی بود که راه میرفت بنده حرکت آن را به طرف مرگ به چشم میدید و پایان آن را میفهمید و آرزوهای دینویاش بریده میشد و فریب دنیا را نمیخورد.
وَ قَالَ علیه السلام لَوْ رَأَی الْعَبْدُ الْأَجَلَ وَ مَصِیرَهُ لَأَبْغَضَ الْأَمَلَ وَ غُرُورَهُ .
قد تقدم من الکلام فی الأمل ما فیه کفایة و کان یقال وا عجبا لصاحب الأمل الطویل و ربما یکون کفنه فی ید النساج و هو لا یعلم
(و قال علیهالسلام: لو رای العبد الاجل) اگر ببیند بندهای اجل خود را (و مسیره) و جای سیر خود را (لابغض الامل) هر آینه دشمن دارد آرزوی نفس را (و غروره) و فریب او را استعاره لفظ (مسیر) از برای اجل به جهت سرعت انقضای زمانی است که مستلزم فنا است. و عزیزی در باب اغترار نفس به دنیا و عدم تنبه به او به سرعت سیر عمر فرموده که: ای کاش بدانمی که من کیستمی در دایره وجود بر چیستمی گر پنبه غفلتم نبودی در گوش بر خود به هزار دیده بگریستمی
فرمود هرگاه بنگرد بنده و ببیند اجل را و سیر کردن آن را هر آینه فراموش میکند آرزو و غرور آن را.
و قال علیهالسلام: «لو رای العبد الاجل و مصیره، لابغض الامل و غروره.» یعنی و گفت علیهالسلام: اگر ببیند بندهای مرگ را و رفتارش را، هر آینه دشمن دارد آرزو را و فریبش را.
المعنی: یشیر الی انه لو کان مده العمر المقدر فی معرض معاینه البشر فینظر بعینه الی نقصانه ساعه بعد ساعه و یوما بعد یوم، و یری بعینه تحوله من الحیاه الی الموت و من الحرکه الی السکون، و یری معامله اولاده و اصدقائه معه بعد انقضاء اجله و ربطه بماله و جاهه حیئذ لاثر ذلک فی امله و غروره و استبدل بحبها بغضا، و بالسعی ورائها تقلصا و اعتزالا. الترجمه: فرمود: اگر بندهای بچشم خود عمر و سرانجامش را میدید، آرزو و غرور زندگیش را دشمن میداشت.
گر که دیدی بندهای با چشم خود ***عمر خویش و سوء حال مرگ خود
از غرور و آرزو بیزار شد*** بهر مگر خود بفکر کار شد
رواه (الکافی) و (امالی المفید) و عنه هکذا: لو رای العبد اجله و سرعته الیه لابغض الامل و ترک طلب الدنیا. (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) و فی (بیان الجاحط): وجد فی حجر مکتوب: یابن آدم! لو انک رایت یسیر ما بقی من اجلک، لزهدت فی طول ما ترجو من املک، و لرغبت فی الزیاده فی عملک، و لا قصرت من حرصک و حیلک، و انما یلقاک غدا ندمک لو قد زلت بک قدمک و اسلمک اهلک و حشمک، و تبرا منک القریب، و انصرف عنک الحبیب، فلا انت الی اهلک بعائد، و لا فی عملک بزائد. و فی (المعجم): قال فضل بن حباب ابو خلیفه: و متعب السفر مرتاح الی بلد و الموت یرصده فی ذلک البلد و ضاحک المنایا فوق هامته لو کان یعلم غیبا مات من کمد آماله فوق ظهر النجم شامخه و الموت من تحت اطلیه علی الرصد من کان لم یعط علما فی بقاء غد ماذاتفکره فی رزق بعد غد
السبب الاول للعمل فی الحیاه الدنیا، و الاغترار بها، و التنافس علیها هو الامل.. و من البداهه لو ان الانسان یعمل متی یموت، و ماذا یحدث له بعد الموت- لا نقطع منه الرجاء و الامل، و بالتالی فلا علم و لا عمل، و لا تجاره و شطاره، و لا غرور و خداع.. فسبحان الذی خلق کل شیء فقدره تقدیرا.
امام علیهالسلام (درباره آرزو) فرموده است: اگر بنده (به چشم بصیرت) مدت عمر و رفتار آن را (که او را به فناء و نیستی میکشاند) بنگرد آرزو و فریب آن را دشمن دارد (از آن دوری نموده و اندیشهاش را به آن مشغول نمیگرداند).
آرزوهائی که قابل انجام نیست و سرنوشت انسان را دگرگون میسازد و دنیا و آخرت انسان در معرض خطر قرار میدهد از نظر اسلام مذموم است و مورد نکوهش قرار گرفته است. امام (علیه السلام) برای اینکه آرزوهای کذائی را از دل علاقمندان خود بیرون آورد آنان را به توجه به مرگ و سرانجام زندگی دعوت کرده است. از آنجا که آرزوهای دور و دراز و خلاف شرع انسان را به انحراف میکشاند به پیامبرش که از هدایت نشدن مردم به تنگ آمده میفرماید: (آنها را رها کن بگذار بخورند، لذت ببرند و آرزو آنان را به بازیچه بگیرد، بزودی درک میکنند.)
و قال علیهالسلام: (لو رای العبد الاجل و مصیره) ای المحل الذی یصیر الانسان الیه (لابغض الامل و غروره) فانه حینذاک یعرف ان آماله و غروره، خدیعه من الشیطان، و ان اللازم صرف وقته، لاخرته.
اللغه: الاجل: وقت الموت. المصیر: ما یصیر الیه النهایه. الشرح: لو ابصر العبد اجله و عرف ان عمره ینقضی شیئا فشیئا و عرف مصیره و انه الی الموت صائر ثم الی الحساب فاما الی جنه او الی نار لو ابصر ذلک لابغض الامال الباطله التی تحرفه عن التوجه لله و رمی بغرور الامل الذی یقوده الی الجشع و الطمع و حب الدنیا.
«اگر بنده اجل و سرانجام خویش را ببیند، همانا که آرزو و فریفتن آن را دشمن می دارد.»
در مورد آرزو پیش از این به حد کفایت سخن گفته شد و گفته شده است: شگفتا از کسی که آرزوی دور و دراز دارد، چه بسا که کفن او در دست بافنده است و او نمی داند.
و قال علیهالسلام
لَوْ رَأَی الْعَبْدُ الْأَجَلَ وَ مَصِیرَهُ لَأَبْغَضَ الْأَمَلَ وَ غُرُورَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
اگر انسان،سرآمد زندگی و عاقبت کار خود را میدید،آرزوها
و غرور ناشی از آن را دشمن میشمرد. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر تنها منبع دیگری که برای این گفتار حکیمانه ذکر میکند امالی شیخ طوسی است (که پیش از سیّد رضی میزیسته) و آن را با تفاوت مختصری نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 254). اضافه بر این کلینی رحمه الله در کتاب کافی آن را به این صورت آورده است: «لَوْ رَأَی الْعَبْدُ أَجَلَهُ وَ سُرْعَتَهُ إِلَیْهِ لَأبْغَضَ الْعَمَلَ مِنْ طَلَبِ الدُّنْیا» .(کافی،ج 3،ص 259،ح 30). همچنین مرحوم مفید آن را با عبارتی که شیخ طوسی رحمه الله آورده،در کتاب خود به نام امالی آورده است.(امالی،ص 309،مجلس 36) )
اگر پایان کار را میدیدید...
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اشاره میفرماید که هرکس در آن بیندیشد و با تمام وجود باور کند از دنیاپرستی کنار خواهد رفت.میفرماید:«اگر انسان،سرآمد زندگی و عاقبت کارش را میدید،آرزوها و غرورش را دشمن میشمرد»؛
(لَوْ رَأَی الْعَبْدُ الْأَجَلَ وَ مَصِیرَهُ لَأَبْغَضَ الْأَمَلَ وَ غُرُورَهُ) .
سرآمد زندگی و پایان عمر بر هیچکس روشن نیست؛خواه جوان باشد یا پیر، سالم باشد یا زمینگیر،زیرا هر روز ممکن است حادثهای رخ دهد و حتی جوانان و افراد سالم و نیرومند را با خود از این جهان ببرد؛ولی با توجه به اینکه انسان از پایان عمر خویش بهطور دقیق آگاه نیست همین امر گاهی سبب اشتباه او میشود و زندگی را جاودانه میپندارد،دامنه آرزوهایش گسترش پیدا میکند و غرور ناشی از آن تمام وجود او را فرا میگیرد.
البته مکتوم بودن پایان زندگی فلسفه مهمی دارد و آن این است که اگر هرکس از پایان عمر خود باخبر بود،هرگاه پایان آن را نزدیک میدید در اضطراب شدیدی به سر میبرد و زندگی در کام او تلخ میشد و اگر پایان آن را دور میدید در غفلت و غرور فرو میرفت،خداوند آن را مکتوم داشته تا انسان دائماً در میان خوف و رجا باشد نه زندگی در کامش تلخ شود و نه غرور و غفلت و آرزوهای دور و دراز او را احاطه کند.
امام صادق علیه السلام در حدیث معروف مُفضّل این مطلب را با عبارات زیبایی بیان کرده،میفرماید:«ای مفضل! در این امر اندیشه کن که خداوند مدت حیات انسان را بر انسان پوشیده داشت؛چراکه اگر مقدار عمر خود را میدید و کوتاه بود هرگز زندگی برای او گوارا نبود،زیرا هر زمان در انتظار مرگ بود و انتظار وقتی را میکشید که میدانست پایان عمر است و همچون کسی بود که اموالش بر باد رفته و یا نزدیک است بر باد برود،چنین کسی احساس فقر میکرد و از فنای اموالش وحشت به او دست میداد با اینکه وحشتی که بر انسان از فنای عمر دست میدهد بیش از وحشتی است که از فنای مال دست میدهد،زیرا کسی که مالش کم میشود یا از بین میرود امید دارد در آینده مال دیگری به دست بیاورد؛اما کسی که یقین به پایان عمر خود داشته باشد نومیدی مطلق بر او حاکم میشود و هر گاه عمر طولانی داشته باشد و مطمئن به بقای در دنیا گردد در لذات و گناهان فرو میرود و چنین میپندارد که فعلاً به شهوترانی میپردازم و در اواخر عمر که از آن آگاهم به سراغ توبه میروم (و به این دلیل خداوند مقدار عمر را بر انسان مخفی داشته است)». ( .توحید مُفضّل،ص 82؛بحار الانوار،ج 3،ص 83 )
ولی امیر المؤمنین علیه السلام از زاویه دیگری به این مسئله مینگرد و میفرماید:اگر هرکس باخبر بود-خواه عمر خود را طولانی میدید یا کوتاه-و مشاهده میکرد با سرعت به مقصد نهایی و پایان عمر نزدیک میشود همین حرکت پرشتاب به سوی پایان عمر سبب میشد که آرزوها و غرور ناشی از آن را دشمن بشمارد.
به راستی عمر با شتاب میگذرد؛هنوز دوران کودکی تمام نشده جوانی فرا میرسد،جوانی تمام نشده کهولت و سپس پیری و فرسودگی است.بسیارند کسانی که به گذشته عمر خود مینگرند و میگویند چه با سرعت گذشت؛چقدر کوتاه بود؛چه اندازه در غفلت و غرور بودیم.
البته مؤمنان راستین و آگاه گرچه از پایان عمر خود با خبر نیستند؛ولی با توجه به احوال دیگران دائماً آماده ترک دنیا هستند و به همین دلیل تلاش و کوشش بیشتری برای سرای آخرت و انجام کارهای خیر دارند و هرگز گرفتار آرزوهای دور و دراز و غرور و غفلت نمیشوند.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ If a man happens to see the end of (his) life and destiny, he will begin hating desires and their deception.”
وَ قَالَ علیه السلام لِکُلّ امرِئٍ فِی مَالِهِ شَرِیکَانِ الوَارِثُ وَ الحَوَادِثُ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: برای هر کسی در مال او دو شریک است: وارث، و حوادث .
هر کس را در مال وی دو شریک است: وارث و حوادث.
مر هر مردیراست در مال او دو شریک است وارث و حادثهای روزگار
و فرمود (علیه السلام): هر کس را در مالش دو شریک است، یکی وارث و یکی حوادث.
و آن حضرت فرمود:هر انسانی که در ثروتش دو شریک است:وارث و حوادث .
شروح:
و روی: الخبر الاخر علی وجه آخر، و هو بشر مال البخیل بحادث او وارث.
(هر کسی در ثروت و مالش دو شریک دارد: یکی وارث و دیگری پیشامدها). امام (علیه السلام) از اندوختن مال با نام بردن از دو شریک ناپسند برحذر داشته است.
وَ قَالَ علیه السلام لِکُلِّ امْرِئٍ فِی مَالِهِ شَرِیکَانِ الْوَارِثُ وَ الْحَوَادِثُ .
أخذه الرضی فقال خذ من تراثک ما استطعت فإنما
وقد قال ع فی موضع آخر بشر مال البخیل بحادث أو وارث.
و رأیت بخط ابن الخشاب رحمه الله علی ظهر کتاب لعبد الله بن أحمد بن أحمد بن أحمد ثم لحادث أو وارث کأنه یعنی ضنه به أی لا أخرجه عن یدی اختیارا
فرمود هر مردی را در مال خود او دو شریک هستند: یکی وارث و دیگری حادثان یعنی وقایع و آفات. و جائی دیگر واقع است (بشر مال البخیل بوارث او حادث) و در مجمعالامثال از (ابوذر رحمه الله) نقل کرده است که گفت: تو را در مال تو دو شریک است: حادث و وارث. اگر توانی چنان کنی که نصیب تو از آن شرکاء کمتر و خسیستر نباشد البته بکن.
و قال علیهالسلام: «لکل امریء فی ماله شریکان: الوارث و الحوادث.» یعنی و گفت علیهالسلام که از برای هر مردی در مالش دو شریک هست، یکی وارث است که به ارث میبرد و دیگری حوادث است که تلف میکند.
المعنی: اشار (علیه السلام) الی ان المال لایستحق الاعتماد و الاعتبار، لانه لیس علیه لصاحبه مطلق الاختیار، فان له فیه شریکین فی الحیاه و بعد الممات، و هما: الحوادث و الوارث فان الوارث یستفید من ماله فی حیاته بعنوان النفقه و غیره، و یملکه بعد موته. الترجمه: فرمود: برای هر کسی در مالش دو شریک است: یکی وارث و دیگری حوادث ربایندهی مال. هر صاحب مال بیتقاضا دارد دو شریک جفت و همتا چون وارث بهره بر زمالش پیشامد مایهی زوالش
قال بعضهم: یا جامعا للمال یا مانعا الم تثق بالرازق الباعث من شح بالمال علی نفسه جاد به قهرا علی الوارث ایضا: امهد لنفسک یا اباالفیاض و اعلم بانک عن قلیل ماض و یحوز مالک وارث للمال او موصی الیه او وکیل القاضی
کل الناس یحبون المال و الثراء، و هم علی علم الیقین بان لهم فیه شریکین: الوارث و الحوادث، و ایضا الامام یعلم بانهم علی علم و یقین من ذلک، و لکنه اراد ان یلفت انظارهم الی الشریک الثالث، و هو الساکن و المحروم.
امام علیهالسلام (درباره دارائی) فرموده است: برای هر کس در دارائیش دو شریک است: یکی ارث برنده و دیگری پیشامدها (آفات و تباهیها، پس خردمند کاری میکند که بهره او از آن دو کمتر نباشد).
بسیاری هستند که بطور ناخودآگاه از هر طریقی که توانستند: حلال، و حرام ثروت جمع میکنند و ناگهان مرگ گریبانشان را میگیرد و حساب و کتاب اموال برای آنان میماند و لذتش برای دیگران. امام (علیه السلام) برای هوشیاری این عده میفرماید: (در مال هر فردی سهمی برای وارث و حوادث روزگار وجود دارد.) یعنی ثروت برای وارث و حوادث: مریضی و گرفتاری جمعآوری میگردد و سر انجام همه برای خدا میماند.
و قال علیهالسلام: (لکل امرء فی ماله شریکان الوارث و الحوادث) کالامراض التی توجب صرف المال، و السراق، و ما یاخذه الدوله، فالوارث یاخذ ماله بعد موته، و الحوادث تصرف ماله فی حال حیاته.
الشرح: مهما جمعت و اکثرت حتی لو اصبح لدیک مال قارون فانک مفارقه و لن یغنی عنک من الله شیئا، اجمع و اتعب و قاتل و ناصب و اسرق ان استعطعت و احتل ما قدرت فان المال الذی حصلت علیه لن تاخذ منه قرشا واحدا و قد تموت حرقا او غرقا او بانفجار فلا یعرف بدنک و لا تاخذ حتی الکفن المعتاد و سیبقی الجمیع لورثتک یتنعمون به ان لم تصبه آفه فی حیاتک تفجعک به و تحزنک علیه و رحم الله الشریف الرضی حیث یقول: خذ من تراثک ما استطعت فانما شرکاوک الایام و الوارث
«هر کس را در مال او دو شریک است: وارث و حوادث.»
همین معنی را سید رضی گرفته و چنین سروده است: از میراث خود آنچه می توانی بگیر که روزگار و میراث بران شریکان تو هستند، حق مال را فقط گروهی ادا کردند که دیدند روزگار آن را نابود خواهد کرد و خودشان آن را مصرف کردند.
و قال علیهالسلام
لِکُلِّ امْرِیءٍ فِی مَالِهِ شَرِیکَانِ:الْوَارِثُ،وَ الْحَوَادِثُ.
امام علیه السلام فرمود:
هر انسانی در اموالش دو شریک دارد:وارثان و حوادث! (.سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:این گفتار حکیمانه را ابن هزیل نویسنده کتاب عین الادب والسیاسة در حاشیه الغرر والعرر به این صورت نقل کرده است: «إِنَّ لَکَ فِی مالِکَ شَریکَیْنِ:الْحَدَثانِ وَ الْوارِثِ فإِنِ اسْتَطَعْتَ أنْ لا تَکُونَ أبْخَسُ الشُّرَکاءِ حَظّاً فَافْعَلْ» .و در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام به این صورت نقل شده: «بَشِّر مالَ الْبَخیلِ بِحادِثٍ أوْ وارِثٍ» .این حدیث را جاحظ در المأة المختارة وثعالبی در الایجاز والاعجاز آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 255))
شرکای اموال ما
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به افراد بخیل و خسیس هشدار میدهد و میفرماید:«هر انسانی در اموالش دو شریک دارد:وارثان و حوادث»؛ (لِکُلِّ امْرِیءٍ فِی مَالِهِ شَرِیکَانِ:الْوَارِثُ،وَ الْحَوَادِثُ) .
اشاره به اینکه افراد بخیل به چه میاندیشند؟ آیا تصور میکنند این اموال را با خود میبرند با اینکه از دو حال خارج نیست:یا به وسیله حوادث و پیشآمدهای روزگار ازقبیل ورشکست شدن در تجارت،ربوده شدن بهوسیله سارقان،سیل و آتشسوزی و امثال آن بر باد میرود و یا در صورت مصون ماندن از حوادث به دست وارث میرسد.وارثی که غالباً دلش به حال صاحب مال نسوخته و آن را تملک میکند و از آن برای منافع خود و عیش و لذت بهره میگیرد؛بیآنکه به فکر صاحب اصلی مال باشد.
بسیار دیدهایم افرادی را که اموالی از آنها به ارث رسیده و در میان آن ثلث یا موقوفاتی وجود دارد و وارثان اصرار دارند که با بهانههایی حتی ثلث را تملک کرده و وقف را به نوعی باطل کنند و عین موقوفه را به تملک خود درآورند!
افراد بخیل اگر در این امور درست بیندیشند به اشتباه بزرگ خود پی میبرند.
آیا بهتر آن نیست که شریک دیگری برای خود دست و پا کنند؟ شریکی که در مشکلات برزخ و قیامت به داد آنها میرسد و به مضمون «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» ؛آنچه نزد شماست فانی میگردد و آنچه نزد خداست باقی میماند» ( .نحل،آیه 96) ،هرگز خللی در آن وارد نمیشود.
آری این شریک،همان نیازمندان و محرومانی هستند که انفاق بر آنها در قرآن مجید با تعبیر وام دادن به خدا بیان شده است: «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثِیرَةً» ( .بقره،آیه 245) همان وامی که حداقل ده برابر و حداکثر هفتصد برابر و بیشتر به آن سود داده خواهد شد.
همانگونه که در بحث اسناد این گفتار حکیمانه اشاره شد این سخن به دو صورت دیگر نیز نقل شده:نخست:
«بَشِّر مالَ الْبَخِیلِ بِحادِثٍ أو وارِثٍ؛ به مال افراد بخیل بشارت ده که یا حوادث نابودکننده در انتظار آن است و یا وارث» و دیگر اینکه:
«إنَّ لَکَ فِی مالِکَ شَریکَیْنِ:الْحَدَثانِ ( .«حَدَثان»بر وزن«ضَرَبان»معانی فراوانی دارد؛از جمله رویدادهای سخت زندگی ) وَ الْوارِثِ فَإنِ اسْتَطَعْتَ أنْ لا تَکُونَ أبْخَسُ الشُّرَکاءِ حَظّاً فَافْعَلْ؛ در مال تو (جز تو) دو شریک هست:حوادث نابودکننده و وارث،هرگاه بتوانی سهم تو کمتر از آن دو نباشد انجام ده (بخشی از اموالت را انفاق کن)».
شگفت اینکه بسیار دیده شده است فرزندان افراد ثروتمند،انتظار مرگ پدر را میکشند تا هرچه زودتر بتوانند از اموال او بهره ببرند.
عجیبتر از آن اینکه در زمان خود دیدهایم فرزندان در اواخر عمر پدر،مال او را میان خود تقسیم میکنند و حتی پدر را از نیازمندیهای زندگی خود محروم میسازند در حالی که هنوز زنده و به حکم خدا و قوانین بشری مالک اموال خویش است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ There are two shares in the property of every person: heirs and accidents!”
وَ قَالَ علیه السلام المَسئُولُ حُرّ حَتّی یَعِدَ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: کسی که چیزی از او خواستهاند تا وعده نداده آزاد است .
آن که از او چیزی خواستهاند تا وعده نداده آزاد است.
و فرمود (علیه السلام): کسی که از او چیزی خواسته اند، آزاد است تا زمانی که وعده دهد.
و آن حضرت فرمود:آن که از او چیزی در خواست شده تا وعده نداده آزاد است .
شروح:
وَ قَالَ علیه السلام الْمَسْئُولُ حُرٌّ حَتَّی یَعِدَ.
قد سبق القول فی الوعد و المطل و نحن نذکر هاهنا نکتا أخری.
فی الحدیث المرفوع من وعد وعدا فکأنما عهد عهدا.
و کان یقال الوعد دین الکرام و المطل دین اللئام.
و کان یقال الوعد شبکة من شباک الأحرار یتصیدون بها المحامد.
و قال بعضهم الوعد مرض المعروف و الإنجاز برؤه.
و قال یحیی بن خالد الوعد سحاب و الإنجاز مطره.
فی الحدیث المرفوع عدة المؤمن عطیة.
و عنه ع لا تواعد أخاک موعدا لتخلفه.
و قال یحیی بن خالد لبنیه یا بنی کونوا أسدا فی الأقوال نجازا فی الأفعال و لا تعدوا إلا و تنجزوا فإن الحر یثق بوعد الکریم و ربما ادان علیه.
و کان جعفر بن یحیی یکره الوعد و یقول الوعد من العاجز فأما القادر فالنقد.
و فی الحدیث المرفوع مطل الغنی ظلم.
و قال ابن الفضل أثروا و لم یقضوا دیون غریمهم و اللؤم کل اللؤم مطل الموسر و قال الآخر إذا أتت العطیة بعد مطل فلا کانت و إن کانت سنیه و کان یقال المطل یسد علی صاحبه باب العذر و یوجب علیه الأحسن و الأکثر و التعجیل یحسن سیئه و یبسط عذره فی التقلیل.
و قال یحیی بن خالد لبنیه یا بنی لا تمطلوا معروفکم فإن کثیر العطاء بعد المطل قلیل و عجلوا فإن عذرکم مقبول مع التعجیل.
و من کلام الحسن بن سهل المطل یذهب رونق البر و یکدر صفو المعروف و یحبط أجر الصدقة و یعقل اللسان عن الشکر و للتعجیل حلاوة و إن قلت العارفة و لذة و إن صغرت الصنیعة و ربما عرض ما یمنع الإنجاز من تعذر الإمکان و تغیر الزمان فبادر المکنة و عاجل القدرة و انتهز الفرصة.
و قال الشاعر تحیل علی الفراغ قضاء شغلی و قال آخر لو علم الماطل أن المطال
«کسی که از او چیزی خواسته اند تا وعده نداده است، آزاد است.»
ابن ابی الحدید می گوید: درباره وعده دادن و امروز و فردا کردن، پیش از این سخن گفته شد و اکنون نکته های دیگری می آوریم که به ترجمه پاره ای از آن بسنده می شود. در حدیث مرفوع آمده است: هر کس وعده ای دهد چنان است که عهدی کرده است.
و گفته شده است: وعده دادن دامی از دامهای آزادگان است که با آن ستایشها را شکار می کنند.
و در حدیث مرفوع آمده است: «امروز و فردا کردن توانگر در برآوردن وعده، ستم است.»
شاعری گفته است: «اگر بخشش و عطیه پس از امروز و فردا کردن باشد، همان به که نباشد هر چند پرارزش باشد.»
یحیی بن خالد به پسرانش می گفته است: پسرانم کار پسندیده و بخشش خود را همراه با امروز و فردا کردن مکنید، که عطای فراوان هم پس از آن اندک به نظر می رسد و حال آنکه عذر شما اگر همراه تعجیل در عطا باشد، پذیرفته است.
حسن بن سهل می گفته است: امروز و فردا کردن رونق نیکی کردن را از میان می برد و صفای کار پسندیده را تیره می سازد و پاداش صدقه دادن را از میان می برد و زبان را از شکرگزاری باز می دارد. برای شتاب کردن در احسان هر چند کم و اندک باشد، لذت و شیرینی ویژه ای است، وانگهی چه بسا که دگرگون شدن روزگار امکان برآوردن وعده را از میان ببرد، بنابراین در حد قدرت خود و امکان خویش شتاب کنید و فرصت را غنیمت بشمرید.
و قال علیهالسلام
الْمَسْؤُولُ حُرٌّ حَتَّی یَعِدَ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که از او درخواستی شده،تا وعده نداده آزاد است.(ولی پس از وعده دادن در گرو وعده خویش است و تا به آن وفا نکند آزاد نمیشود)». ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب این گفتار کوتاه و حکیمانه را از منابع دیگری نیز نقل کرده؛از جمله از جاحظ در المائة المختارة و ابن مسکویه در کتاب الحکمة الخالدة.قابل توجه است که این کلام در بسیاری از نسخ و شروح نهج البلاغه نیامده؛اما ابن ابیالحدید آن را ذکر کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 255).اضافه میکنیم که مرحوم علامه حلی آن را با اضافهای در کتاب العُدد القویة به این صورت آورده است: «الْمَسْئُولُ حُرٌّ حَتَّی یَعِدَ وَ الْمَسْئُولُ مُسْتَرَقٌّ حَتَّی یُنْجِزَ» .(العدد القویة،ص 37).افزون بر اینها رشید الدین وطواط که در قرن ششم میزیسته در کتاب مطلوب کل طالب،ص 22 این جمله را به عین همین عبارت آورده و حلوانی (از علمای قرن پنجم) در کتاب نزهة الناظر،ص 72 با اضافهای شبیه اضافه مرحوم علامه حلی ذکر کرده است )
انسان در گرو وعدههای خویش است
همان گونه که اشاره شد،این گفتار حکیمانه در بسیاری از نسخههای نهج البلاغه و شروح آن نیامده است.مرحوم فیض الاسلام در نسخه خود و صبحی صالح در نسخهای که در دست ماست آن را آوردهاند و ظاهر این است که از نسخه ابن ابی الحدید گرفتهاند.به هر حال گفتاری است بسیار پر معنا و حکیمانه.
امام علیه السلام میفرماید:«کسی که از او درخواستی شده،تا وعده نداده آزاد است»؛ (الْمَسْؤُولُ حُرٌّ حَتَّی یَعِدَ) .
اشاره به اینکه پس از وعده دادن در گرو وعده خویش است و تا به آن وفا نکند آزاد نمیشود.
همانگونه که در بیان اسناد این گفتار حکیمانه آوردیم،علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار آن را از کتاب العدد القویة،تألیف مرحوم علامه حلی با اضافهای به این صورت آورده است:
«الْمَسْئُولُ حُرٌّ حَتَّی یَعِدَ وَ الْمَسْئُولُ مُسْتَرَقٌّ حَتَّی یُنْجِزَ؛ آنکس که از او درخواستی شود آزاد است تا زمانی که وعده نداده،و برده است تا زمانی که به وعده خود وفا کند». ( .بحار الانوار،ج 75،ص 113،به نقل از العُدد القویة،ص 37)
روشن است که حرّیّت و بردگی در این گفتار حکیمانه جنبه مجازی دارد و منظور این است که اشخاص حر از هر نظر آزادند و در قید اسارت دیگری نیستند؛ولی برده در قید اسارت دیگری است و انسان تا وعده نداده آزاد است؛ اما هر گاه وعدهای به دیگری بدهد گویا زنجیر اسارتی را بر گردن خود نهاده و تا به وعدهاش وفا نکند از گردن او برداشته نخواهد شد.
پیامی که این کلام دارد مسئله لزوم وفای به وعده است؛مبادا کسی وعده بدهد باز هم خود را آزاد پندارد و گمان کند هیچ وظیفه و مسئولیتی در برابر وعدهای که داده است بر دوش ندارد.باید خود را همچون اسیری بداند که تا وعدهاش را وفا نکند آزاد نمیشود.
اهمیت وفای به عهد
بسیاری از افراد در مورد وعدهها و عهدهای خود بیاعتنا و سهلانگارند در حالی که قرآن مجید و روایات اسلامی به آن اهمیت فوقالعادهای دادهاند.
قرآن مجید میفرماید: «وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُلاً» ؛به عهد خود وفا کنید که از عهد (در قیامت) سؤال میشود». ( .اسراء،آیه 34)
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«الْعِدَةُ دَیْنُ وَیْلٌ لِمَنْ وَعَدَ ثُمَّ أخْلَفَ وَیْلٌ لِمَنْ وَعَدَ ثُمَّ أخْلَفَ وَیْلٌ لِمَنْ وَعَدَ ثُمَّ أَخْلَفَ؛ وعده به منزله بدهکاری است.وای به حال کسی که وعده میدهد و خلاف میکند،وای به حال کسی که وعده میدهد و خلاف میکند،وای به حال کسی که وعده میدهد و خلاف میکند». ( .کنز العمّال،روایت 6865.(طبق نقل میزان الحکمة) )
ازاینروایت استفاده میشود که وعده به منزله بدهکاری شدید و مؤکد است که افراد با ایمان باید به آن عمل کنند.البته از نظر فقهی،وعدههای ابتدایی که در ضمن عقد و قراردادی نباشد واجبالعمل نیست؛ولی از آیات و روایات استفاده میشود که مستحب بسیار مؤکدی است؛گویا دیوار به دیوار واجبات مؤکد است.
بر این پایه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیث دیگری میفرماید:
«الواعِدُ بِالْعِدَةِ مِثْلُ الدَّیْنِ أوْ أَشَدَّ؛ کسی که وعدهای میدهد (وعدهاش) مانند بدهکاری یا شدیدتر از آن است». (.کنز العمّال،روایت 6876 )
امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
«ما باتَ لِرَجُلٍ عِنْدی مَوْعِدٌ قَطُّ فَباتَ یَتَمَلْمَلُ عَلی فِراشِهِ لِیَغْدُو بِالظَّفَرِ بِحاجَتِهِ أشَدُّ مِنْ تَمَلْمُلِی عَلی فِراشی حِرْصاً عَلَی الْخُروجِ إلَیْهِ مِنْ دَیْنٍ عُدْتُهُ وَ خَوْفاً مِنْ عائِقٍ یُوجِبُ الْخُلْفَ فَإِنَّ خُلْفَ الْوَعْدِ لَیْسَ مِنْ أخْلاقِ الْکِرامِ؛ کسی که وعدهای به او دادهام و شب هنگام در بسترش بیدار است و لحظه شماری میکند که صبح شود و نزد من آید و حاجتش برآورده شود، ناراحتی و انتظار او هرگز از ناراحتی من شب هنگام در بسترم بیشتر نیست، چرا که انتظار میکشم به سراغ او بروم و از دِین وعده او درآیم.مبادا مانعی سبب خلف وعده شود،زیرا خلف وعده از اخلاق انسانهای با شخصیت و بزرگوار نیست». ( .غرر الحکم،ص 120،ح 2094)
روایات درباره نکوهش خلف وعده در منابع اسلامی بسیار است.این گفتار را با حدیثی از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم،فرمود:
«عِدَةُ الْمُؤْمِنِ أَخَاهُ نَذْرٌ لا کَفَّارَةَ لَهُ فَمَنْ أَخْلَفَ فَبِخُلْفِ اللَّهِ بَدَأَ وَ لِمَقْتِهِ تَعَرَّضَ وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ» ؛وعده مؤمن به برادرش نوعی نذر است،هرچند کفاره ندارد و هرکس خلف وعده کند در واقع با خدا مخالفت کرده و خود را در معرض خشم او قرار داده و این همان چیزی است که قرآن میفرماید:ای کسانی که ایمان آوردهاید چرا سخنی میگویید که به آن عمل نمیکنید؟ این کار موجب خشم عظیم در پیشگاه خداست که سخنی بگویید و به آن عمل نکنید». ( .کافی،ج 2،ص 363،ح 1 )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The person who is approached with a request is free till he makes a promise.”
وَ قَالَ علیه السلام الداّعیِ بِلَا عَمَلٍ کاَلراّمیِ بِلَا وَتَرٍ
ترجمهها:
(اخلاقی، تربیتی) و درود خدا بر او، فرمود: دعوت کننده بیعمل، چون تیر انداز بدون کمان است .
آن که- مردم را به خدا- خواند و خود به کار نپردازد، چون تیرافکنی است که از کمان بیزه تیر اندازد.
خواننده و دعا کننده بیعمل همچو تیر اندازنده است نیزه کمان
و فرمود (علیه السلام): کسی که مردم را به کار نیک می خواند و خود عمل نمی کند، چونان تیراندازی است که کمانش را زه نیست.
و آن حضرت فرمود:ثواب دهنده بیطاعت همچون تیرانداز بیکمان است .
شروح:
(درخواست کنندهی بدون عمل مانند تیراندازی است که کمانش بدون زه باشد). وجهشبه، بیفایده بودن است. نظیر همین است قول پیامبر (صلی الله علیه و آله): (احمق الناس من ترک العمل و تمنی علی الله) نادانترین مردم کسی است که بندگی و طاعت را ترک گوید اما از خدا آرزوی پاداش کند.
وَ قَالَ علیه السلام الدَّاعِی بِلاَ عَمَلٍ کَالرَّامِی بِلاَ وَتَرٍ .
من خلا من العمل فقد أخل بالواجبات و من أخل بالواجبات فقد فسق و الله تعالی لا یقبل دعاء الفاسق و شبهه ع بالرامی بلا وتر فإن سهمه لا ینفذ ( ا:«فإن سهامه». )
(و قال علیهالسلام: الداعی بلا عمل) دعاکننده به درگاه خدای عزوجل بی وسیله (کالرامی بلا وتر) همچه اندازه تیر است بی زه کمان چه اثری بر آن دعا مترتب نمیشود و تیر آن دعا به هدف اجابت نمیرسد
فرمود: خواننده خدای را و حاجت خواهنده و ثواب جوینده بیعمل و طاعت همچو اندازنده تیر است از کمان بیزه که آن تیر هرگز بر هدف نیاید.
و قال علیهالسلام: «الداعی بلا عمل کالرامی بلا وتر.» یعنی و گفت علیهالسلام که دعاکنندهی بیعمل مثل تیرانداز با کمان بیزه است.
المعنی: کلامه هذا یحتمل معنیین: 1- ان من دعا الی الله و لا یکون له عمل عند الله لایستجاب دعاوه، قال فی الشرح المعتزلی: من خلا من العمل فقد اخل بالواجبات، و من اخل بالواجبات فقد فسق و الله تعالی لایقبل دعاء الفاسق. 2- ان المقصود عدم حصول الاثر لدعوه داع علی امر لا یکون الداعی نفسه غیر عامل به، کمن دعا الی اقامه الصلاه و هو لایصلی، او دعا الی ترک شرب الخمر و هو شاربها. و قال ابنمیثم: و نحوه قول الرسول (صلی الله علیه و آله): احمق الناس من ترک العمل و تمنی علی الله. و هو معنا ثالث بعید عن ظاهر کلامه (علیه السلام). الترجمه: خواننده بیکردار، چون تیرانداز بیزه است.
داعی که خودش عمل ندارد*** چون رامی بیزه کمانست
و قال علیهالسلام: اقول: هو من حدیث الاربعمائه، و الوتر بالتحریک واحد اوتار القوس. فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: ان العالم اذا لم یعمل بعلمه زلت موعظته عن القلوب کما یزل المطر عن الصفا. و عنه علیهالسلام: العلم یهتف بالعمل فان اجابه و الا ارتحل عنه.
… عمل کالرامی بلا وتر: الرامی من قوس بلا وتر یسقط سهمه و لا یصیب و الذی یدعو الله و لا یعمل لا یجیب الله دعائه
امام علیهالسلام (درباره درخواست از خدا) فرموده است: درخواست کننده (از خدا) بیطاعت و بندگی مانند تیراندازی است که کمان او بیزه باشد (که تیر او به هدف نرسد، پس کسی که خدا را بخواند و عمل نداشته باشد درخواست او روا نگردد، زیرا هر که عمل ندارد و واجبات را به جا نیاورد فاسق است و خدا دعای فاسق را نمیپذیرد).
هر قدم مثبتی که در اجتماع موثر است وسیله لازم دارد تا به نتیجه برسد. امور معنوی هم از این قاعده کلی جدا نیست. کسی که میخواهد حرفش در مردم و جامعه اثر داشته باشد باید به گفته خود عمل کند. همانطوری که تیرانداز تیر و فشنگ لازم دارد تا بتواند هدف را بزند، کسی که میخواهد قلبها را هدف قرار دهد باید با عمل قلبها را تسخیر کند تا به نتیجه برسد. آمدند خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و عرض کردند به این بچه بگوئید خرما نخورد. حضرت فرمود فردا بیائید. روز بعد حضرت به بچه فرمود: خرما نخور. عرض کردند چرا دیروز نفرمودید؟ حضرت فرمود: دیروز خرما خورده بودم و اگر به او سفارش میکردم حرفم اثر نمیکرد. گویندهای که به حرف خود عمل نمیکند از نظر قرآن مجید منافق است. احتمال دیگری که در مطلب امام (علیه السلام) است این است که منظور از (داعی) دعاکننده باشد. در این صورت منظور این است که دعا وقتی قبول میشود که انسان به وظائف خود عمل کند.
و قال علیهالسلام: (الداعی بلا عمل) کان یدعوا الله ان یرزقه ولدا، بدون ان یتزوج، و هکذا (کالرامی بلا وتر) فان سهمه لا یصیب الهدف.
اللغه: الوتر: شرعه القوس. الشرح: نسمعها کثیرا و من کثیر من الفساق و العصاه: یا رب ادخلنا الجنه و زوجنا من الحور العین و هم لم یتوجهوا الی ربهم برکعتین من الصلاه فی حیاتهم کما لم یودوا فریضه شهر رمضان فی عمرهم مره واحده و لم یودوا واجباتهم الاخری فهولاء یدعون بدخول الجنه بدون عمل و دعاوهم هذا لا فائده فیه و لا دخول للجنه الا من الباب الذی رسمه الله و هو باب الطاعه له و الالتزام بما امر اما الدعاء منفردا فهذا یشبه الرامی بالقوس و لکنه بدون وتر له فانه لن یصیب هدفه بل لن یتحرک الریش من موضعه لعدم وجود الوتر الموثر فی تحریک الریش …
«خواننده و دعا کننده بی عمل همچون تیرانداز با کمان بی زه است.»
کسی که از عمل خالی باشد، واجبات را رها کرده است و آن کس که ترک واجب کند، فاسق است و خداوند متعال دعای شخص تبهکار را نمی پذیرد. علی علیه السّلام چنان کس را به تیرانداز با کمان بی زه تشبیه کرده است که تیر او به هدف نمی خورد.
و قال علیهالسلام
الدَّاعِی بِلاَ عَمَلٍ کَالرَّامِی بِلاَ وَتَرٍ.
امام علیه السلام فرمود:
آنکس که مردم را (به نیکیها) فرا میخواند؛ولی خود به آن عمل نمیکند مانند کمانداری است که با کمان بدون زه میخواهد تیراندازی کند. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:صدوق در کتاب خصال پیش از سیّد رضی این کلام شریف را نقل کرده و همچنین ابن شعبه حرانی در تحف العقول و ابو نعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء با سند از امام صادق علیه السلام نقل کردهاند و بعد از سیّد رضی،قاضی قضاعی در دُستور معالم الحکم با کمی تفاوت و آمُدی در غرر الحکم بدون تفاوت آوردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 255). اضافه میکنیم که این کلام شریف در کتاب جعفریات که نویسنده آن در قرن چهارم و پیش از سیّد رضی میزیسته از امیرمؤمنان علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است.(جعفریات،ص 224) )
دعوت کننده بیعمل
امام علیه السلام در این گفتار نورانی به کسانی اشاره میکند که مردم را به چیزی فرا میخوانند که خود عامل به آن نیستند و بدون شک دعوت آنها بیاثر است، میفرماید:«آنکس که مردم را (به نیکیها) فرا میخواند ولی خود به آن عمل نمیکند مانند کمانداری است که با کمان بدون زه میخواهد تیراندازی کند»؛ (الدَّاعِی بِلاَ عَمَلٍ کَالرَّامِی بِلاَ وَتَرٍ) .
میدانیم کمان از دو بخش اصلی تشکیل شده است:اوّل قوسی که حالت فنری دارد.دوم زهی که دو سر قوس را به هم متصل میکند (زه را معمولاً از روده گوسفند یا مانند آن میگرفتند و به هم میتابیدند و بسیار محکم بود).
هنگامی که تیرانداز آماده کار میشد ته چوبه تیر را به زه تکیه میداد و سپس زه و چوبه را با هم به عقب میکشید.قوس کمان جمع میشد آنگاه آن را رها میکرد،فشار قوس کمان بر زه سبب میشد که تیر به سوی مقصد پرتاب شود.
حال اگر کسی تنها قوسی داشته باشد بدون زه آیا میتواند تیری پرتاب کند و به هدف بزند؟ به یقین نه.هرگاه مردم کسی را ببینند که پیوسته دیگران را به نیکیها دعوت میکند اما خودش عامل نیست سخن او را باور نمیکنند و هنگامی که باور نکردند عمل نمیکنند؛اما اگر ببینند او پیش از دیگران به گفتار خود عمل میکند یقین پیدا میکنند که گوینده به سخن خود ایمان دارد و از دل میگوید و لاجرم و بر دل مینشیند و دیگران به آن عمل میکنند.
تفسیر دیگری که برای این حدیث شریف شده این است که منظور از«داعی» دعا کننده است و معنای جمله این میشود:«کسی که دعا میکند-مثلاً برای فزونی روزی یا فزونی علم یا نجات در آخرت-ولی کاری انجام نمیدهد؛مانند تیراندازی است که با کمان بدون زه میخواهد تیراندازی کند».
شک نیست که دعا بسیار مؤثر است؛اما دعا کننده باید آنچه را در توان دارد به کار گیرد و آنچه را در توان ندارد از خدا بخواهد.
با توجه به اینکه در بعضی از مصادر این گفتار حکیمانه،به جای«الداعی»، «العالم»آمده تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
آیات قرآن مجید و روایات اسلامی نیز این حقیقت را تأیید میکنند که دعوت مردم به سوی نیکیها بدون عمل کارساز نیست.در خطبه 175 از امیر مؤمنان علی علیه السلام خواندیم که فرمود:
«أَیُّهَا النَّاسُ،إِنِّی،وَ اللَّهِ،مَا أَحُثُّکُمْ عَلَی طَاعَةٍ إِلَّا وَ أَسْبِقُکُمْ إِلَیْهَا،وَ لا أَنْهَاکُمْ عَنْ مَعْصِیَةٍ إِلَّا وَ أَتَنَاهَی قَبْلَکُمْ عَنْهَا؛ ای مردم، به خدا سوگند! من شما را به هیچ طاعتی ترغیب نمیکنم،مگر این که خودم پیش از شما به آن عمل مینمایم و شما را از هیچ معصیتی باز نمیدارم،مگر این که خودم پیش از شما از آن دوری میجویم».
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إنَّ الْعالِمَ إذا لَمْ یَعْمَلْ بِعِلْمِهِ زَلَّتْ مَوْعِظَتُهُ عَنِ الْقُلُوبِ کَما یَزِلُّ الْمَطَرُ عَنِ الصَّفا؛ هرگاه عالم به علمش عمل نکند موعظه و اندرز او از دلها فرو میریزد،آنگونه که دانههای باران از سنگ سخت فرو میریزد». ( .کافی،ج 1،ص 44،ح 3؛بحارالانوار،ج 2،ص 39،ح 68)
قرآن مجید نیز میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ* کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! چرا سخنی میگویید که عمل نمیکنید؟!*نزد خدا بسیار موجب خشم است که سخنی بگویید که عمل نمیکنید!». ( .صف،آیه 2 و 3 )
اینها در صورتی است که داعی را به معنای دعوت کننده به نیکیها بدانیم؛ اما اگر به معنای دعا باشد آن نیز هماهنگ با روایات اسلامی است.
در حدیث پرمعنایی که علامه مجلسی رحمه الله آن را در بحار الانوار از کتاب دعوات راوندی نقل کرده میخوانیم که امام صادق علیه السلام فرمود:
«أَرْبَعٌ لا یُسْتَجَابُ لَهُمْ دُعَاءٌ رَجُلٌ جَالِسٌ فِی بَیْتِهِ یَقُولُ یَا رَبِّ ارْزُقْنِی فَیَقُولُ لَهُ أَ لَمْ آمُرْکَ بِالطَّلَبِ وَ رَجُلٌ کَانَتْ لَهُ امْرَأَةٌ قَدْ غَالَبَهَا (فدعا علیها) (.در نسخه دعوات راوندی«فَدَعا عَلَیْها»آمده است ) فَیَقُولُ أَ لَمْ أَجْعَلْ أَمْرَهَا بِیَدِکَ وَ رَجُلٌ کَانَ لَهُ مَالٌ فَأَفْسَدَهُ فَیَقُولُ یَا رَبِّ ارْزُقْنِی فَیَقُولُ لَهُ أَ لَمْ آمُرْکَ بِالْاِقْتِصَادِ أَ لَمْ آمُرْکَ بِالْإِصْلاحِ ثُمَّ قَرَأَ وَ الَّذِینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً وَ رَجُلٌ کَانَ لَهُ مَالٌ فَأَدَانَهُ بِغَیْرِ بَیِّنَةٍ فَیَقُولُ أَ لَمْ آمُرْکَ بِالشَّهَادَةِ؛ چهار گروهند که دعای آنها مستجاب نمیشود (نخست) کسی که در خانهاش نشسته (و دنبال تلاش برای معاش نمیرود) و عرض میکند:پروردگارا! به من روزی ده.خدا در پاسخ او میگوید:
آیا به تو دستور ندادهام که باید به دنبال کار و طلب روزی بروی؟،و کسی که همسری دارد و پیوسته از دست او ناراحت است و دعا میکند تا از شر او خلاص شود،خدا میفرماید:مگر به تو حق طلاق ندادم؟،و کسی که اموال (فراوانی) داشته و آنها را بیهوده خرج کرده سپس عرضه میدارد:خدایا! به من روزی ده.خداوند به او پاسخ میدهد:مگر به تو دستور میانهروی (و هزینه کردن از روی حساب و کتاب) ندادم و آیا به تو دستور ندادم که در اصلاح مال بکوشی؟ سپس امام علیه السلام آیه 67 سوره«فرقان»را تلاوت فرمود:«بندگان خدا کسانی هستند که وقتی انفاق کنند نه اسراف میکنند و نه سختگیری و در میان این دو حد اعتدالی دارند»،و کسی که اموالی داشته و آن را بدون گرفتن شاهد و گواه وام داده است (و گیرنده وام آن را انکار میکند و او پیوسته دعا میکند که خداوندا! به قلب او بینداز که بدهی من را بدهد) خداوند به او میفرماید:آیا به تو دستور ندادم که گواه بگیری؟». ( .بحار الانوار،ج 100،ص 12،ح 53 به نقل از دعوات راوندی،ص 33،ح 75 )
چهار موردی که در این روایت ذکر شده همگی در واقع مثالهایی است برای کسانی که دعا میکنند و عملی که بر آنها لازم است انجام نمیدهند و بدیهی است که دعا کنندگان بیعمل منحصر به این چهار مورد نیستند.
مفهوم دعا این است که ما حداکثر تلاش خود را برای رسیدن به مقاصد صحیح انجام دهیم و آنجا که توانایی نداریم دعا کنیم:خداوندا! حل بقیه مشکل با توست.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Whoever prays but does not exert effort is like one who shoots without using a bow-string.“
وَ قَالَ علیه السلام العِلمُ عِلمَانِ مَطبُوعٌ وَ مَسمُوعٌ وَ لَا یَنفَعُ المَسمُوعُ إِذَا لَم یَکُنِ المَطبُوعُ
ترجمهها:
(علمی) و درود خدا بر او، فرمود: علم دو گونه است: علم فطری و علم اکتسابی، علم اکتسابی اگر هماهنگ با علم فطری (علومی که انسان در طبیعت و فطرت خود آن را مییابد و زمینههای یافتن آن را دارد (مطبوع) است، و علومی که با درس و بحث آن را بدست میآورد (مسموع) میباشد، اشاره به علم: این تیوشنINTUITION (علم حضوری، درک مستقیم) و برگسونیسمBERGSONISM (درون بینی یا درک مستقیم) و اشاره به اکتسابی بودن برخی از علوم (اکیردACGUIRED) علم اکتسابی و (نیچرال ساینیسNATURAL SCIENCE).) نباشد سودمند نخواهد بود .
دانش دو گونه است: در طبیعت سرشته، و به گوش هشته، و به گوش هشته سود ندهد اگر در طبیعت سرشته نبود.
و فرمود علم دو علمند یکی آنکه طبیعت عقل درو کافی باشد و دیگری موقوف بسمع است و نفع نمیدهد علم مسموع هر گاه نباشد
و فرمود (علیه السلام): علم بر دو گونه است: یکی مطبوع، یعنی علمی که در طبیعت کسی سرشته است و یکی مسموع، که به گوش بشنوند. اگر علم مطبوع نبود علم مسموع سود ندهد.
و آن حضرت فرمود:دانش دو نوع است:فطری و شنیده شده، اگر دانش فطری در انسان نباشد دانش شنیدنی سودی ندهد .
شروح:
و قوله العلم علمان مطبوع و مسموع ای: عقلی و شرعی و لا ینفع العمل بالشرعیات اذا لم یکن العلم بالاصول من التوحید و العدل. و قیل: المراد بهما العلم الضروری الذی یحصل ببدایه العقول، و العلم الضروری الذی یکون بالاختبار.
لان من لا قوه لخاطره، و لا تصرف لذهنه، ما نفعه ما سمع من العلوم، و الحفظ لائق بالصبیان لان اذهانهم، و خواطرهم ناقصه، و انما الاعتبار بالاذهان و الخواطر للکاملین. و قیل مطبوع و مسموع: ای عقلی و شرعی، و لا ینفع العلم بالشرعیات، اذا لم یکن العلم بالاصول من التوحید، و العدل، و قیل: هما العلم الضروری الذی یحصل ببدایه العقول، و العلم الضروری الذی یکون بالاختیار.
(علم بر دو نوع است: یکی علم طبیعی و فطری، دیگری علم شنیده، که علم شنیده تا مطبوع نباشد بیفایده است). مقصود امام (علیه السلام) از علم مطبوع، عقل بالملکه است، یعنی استعداد به وسیلهی علوم بدیهی و ضروری برای رسیدن به علوم اکتسابی، و مقصود از علم مسموع، همان شنیدههای از دانشمندان است، زیرا کسی که چنین استعدادی را ندارد، سودی از شنیدههای خود از علوم نمیبرد و از دستاورد خود بهرهمند نمیشود. بعضی گفتهاند مقصود از علم مطبوع آن اصولی است- مانند توحید و عدالت خدا- که انسان به طبیعت عقل و فطرت میداند، و علم مسموع، علوم شرعی است که نسبت به اصول عقلی و فطری، به منزلهی فرع است، زیرا فرع بدون اصل سودی ندارد.
وَ قَالَ علیه السلام الْعِلْمُ عِلْمَانِ مَطْبُوعٌ وَ مَسْمُوعٌ وَ لاَ یَنْفَعُ الْمَسْمُوعُ إِذَا لَمْ یَکُنِ الْمَطْبُوعُ .
هذه قاعدة کلیة مذکورة فی الکتب الحکمیة إن العلوم منها ما هو غریزی و منها ما هو تکلیفی ثم کل واحد من القسمین یختلف بالأشد و الأضعف أما الأول فقد یکون فی الناس من لا یحتاج فی النظر إلی ترتیب المقدمات بل تنساق النتیجة النظریة إلیه سوقا من غیر احتیاج منه إلی التأمل و التدبر و قد یکون فیهم من هو دون ذلک و قد یکون من هو دون الدون و أما الثانی فقد یکون فی الناس من لا یجدی فیه التعلیم بل یکون کالصخرة الجامدة بلادة و غباوة و منهم من یکون أقل تبلدا و جنوح ذهن من ذلک و منهم من یکون الوقفة عنده أقل فیکون ذا حال متوسطة و بالجملة فاستقراء أحوال الناس یشهد بصحة ذلک.
و قال ع لیس ینفع المسموع إذا لم یکن المطبوع یقول إذا لم یکن هناک أحوال استعداد لم ینفع الدرس و التکرار و قد شاهدنا مثل هذا فی حق أشخاص کثیرة اشتغلوا بالعلم الدهر الأطول فلم ینجع معهم العلاج و فارقوا الدنیا و هم علی الغریزة الأولی فی الساذجیة و عدم الفهم
(و قال علیهالسلام: العلم علمان) جنس علم منحصر است بر دو نوع علم (مطبوع) یکی مطبوع است که طبیعت عقل در او کافی باشد و آن علم اصول است. یعنی اثبات صانع و توحید و عدل و صفات ثبوتی و سلبی و نبوت و امامت و معاد (و مسموع) و دوم مسموع است چون مسائلی که متعلق به سمع و آن احکام شرعیات است که مسمی است به علم فروع (و لا ینفع المسموع) و سود نمیدهد علم مسموع (اذا لم یکن المطبوع) وقتی که نباشد علم مطبوع زیرا که علوم نقلیه، فروع علوم عقلیهاند و لهذا صحت عبادات منوط است بر اصول خمسه. و بعضی گفتهاند که مراد به مطبوع، علوم ضروریه بدیهیهاند و مسموع، علوم نظریه مکتسبه و بدیهی است که مکتسب، منتفع به نیست مادامی که مستند نباشد به برهان و مقدمات یقینیه.
فرمود: علم بر دو نوع است: علم مطبوع آفریده شده در طبیعت و مرکوز گشته در فطرت، و علم شنیده شده از طریق تعلم و تتبع کتب سماوی و ارضی و قرائت اخبار و روایات، و نفع ندهد علم مسموع هرگاه نبوده باشد مطبوع. هر که فطرت او ناقص باشد و در طبع ذکاء و فطانت نداشته باشد از علوم مسموعه انتفاع نیابد و به حقایق معارف نرسد. و مثل این مروی است (رب حامل فقه الی من هو افقه منه) و شارح بحرانی گوید: علم مطبوع علوم عقلیه حصولیه است که طبیعت عقل در آن کافی باشد از اثبات صانع و توحید و عدل و صفات ثبوتیه و سلبیه و نبوت و امامت و معاد، و علم مسموع علوم فرعیه سمعیه است از احکام شرعیه. و گفتهاند: مطبوع علوم ضروریه بدیهیهاند و مسموع علوم نظریه مکتسبیه و آنچه گفتیم به تحقیق اقرب باشد.
و قال علیهالسلام: «العلم علمان: مطبوع و مسموع و لا ینفع المسموع اذا لم یکن المطبوع.» یعنی و گفت علیهالسلام که علم دو علم است: علم اصول دین است که موقوف به براهین عقلیه است و علم فروع دین است که موقوف به شنیدن از شارع است و نفع نمیبخشد علم به فروع دین هرگاه نباشد علم به اصول دین.
المعنی: المطبوع و المسموع فی کلامه (علیه السلام) یحتمل وجهین: 1- المراد من المطبوع العلم الضروری الحاصل بالفطره و الغریزه، و من المسموع ما یحصل بالنظر و الاکتساب و التعلم. قال ابنمیثم: اراد بالمطبوع العقل بالملکه و هو الاستعداد بالعلوم الضروریه للانتقال منها الی العلوم المکتسبه و المسموعه من العلماء. و قال الشارح المعتزلی: هذه قاعده کلیه مذکوره فی الکتب الحکمیه ان العلوم منها ما هو غریزی، و منها ما هو تکلیفی، ثم کل واحد من القسمین یختلف بالاشد و الاضعف- الخ. و حاصل کلامهما ان المراد تقسیم العلم الی ضروری و اکتسابی کما هو المعروف فی الکتب المنطقیه، فیکون العلم الضروری سواء کان تصورا او تصدیقا مقدمه لتحصیل العلم النظری و الاکتسابی بالفکر، و هو تامل معقول لکسب مجهول کما عرفه الشیخ البهائی رحمه الله فی (زبده الاصول) و لا یخلو تعبیر ابنمیثم عن المسامحه و الاضطراب کما ان بیان الشارح المعتزلی لاینطبق علی مصطلح المنطق، فالعلم المطبوع علی هذا التفسیر مقدمه للعلم المسموع، و حینئذ لا محصل لقوله (علیه السلام): و لاینفع المسموع اذا لم یکن المطبوع. 2- ان المراد من المطبوع هو صیروره العلم المسموع وجدانا و نافذا فی القلب بحیث ینبعث منه العلم و فروعه، و فی المثل قد یکون القلب وعاء للمحفوظات کحوض یجتمع فیه الماء و لایتلحق القلب بالعلم بحیث ینبعث منه فی ذاته کالعین النابعه التی یفور منه الماء کلما جری منه و لاینفد ماوه بالجریان و الاستخراج فالمقصود ان تحصیل کل علم اذا انتهی الی صیرورته ملکه و طبعا للمحصل بحیث یصیر مجتهدا و مفکرا فیه، فحصل له من العلم المسموع العلم المطبوع و اذا لم ینته الی ذلک کان صرف المحفوظات فلا یفید فی الابتکار و الاجتهاد فی هذا العلم. و قد اشار الی هذین المرحلتین الشیخ البهائی قدس سره فی مبحث الاجتهاد و التقید حیث عد المقدمات العلمیه التسعه للاجتهاد، ثم قال: ان تحصیل هذه العلوم فی زماننا هذا فی غایه السهوله لوفور المدارس و الاساتید و المشایخ لها، و لکن الاجتهاد بعد ذلک یحتاج الی ملکه قدسیه یقدر بها الانسان علی فهم حکم الله من الادله المقرره، و حصولها فی غایه الصعوبه، فالعلم المطبوع علی هذا التفسیر هو الملکات الحاصله بعد النظر و الاکتساب، و موخر عن العلم المسموع، فیصح قوله: و لاینفع المسموع اذا لم یکن المطبوع. و الحاصل انه قد ینظر الی کلامه (علیه السلام) من النظر الحکمه العملیه و الاخلاق فالمقصود من العلم المسموع هو القواعد الاخلاقیه و الدستورات المحرره فی الکتب الاخلاقیه، و العلم المطبوع هو الوجدان الاخلاقی الحاصل بالتعلیم و الریاضه و یکون کالثمره لهذا العلم الدستوری المسموع. و قد ینظر الی کلامه بوجه اعم، فالمقصود من العلم المطبوع هو الملکات العلمیه الحاصله بالتعلم المعبر عنها بدرجه الاجتهاد فی کل علم، و المعبر عنها بالعقل المستفاد فی اصطلاح الحکماء. الترجمه: فرمود: دانش دو قسم است: مطبوع، و مسموع، و سودی ندهد دانش مسموع هرگاه دانش مطبوع نباشد. دانش بدو وجه میتوان داشت در فطرت و از کلام استاد در فطرت اگر درست ناید سودی ندهد کلام استاد
اقول: و عن النبی (صلی الله علیه و آله) تقسیمه من حیث آخر، ففی کنز الکراجکی قال النبی: العلم علمان، علم فی القلب، فذلک العلم النافع، و علم فی اللسان، فذلک حجه علی العباد، کما ان عنه (علیه السلام): تقسیم العقل کالعلم، ففی مطالب سوول ابن طلحه الشافعی قال علی (علیه السلام): العقل عقلان، عقل الطبع، و عقل التجربه، وکلاهما یودی الی المنفعه. و کیف کان فالمراد بالعلم المطبوع فی العنوان العقل، و بالعلم المسموع ظاهره، و معلوم انه ما دام لم یکن للانسان عقل لم ینفعه ما اکتسبه من العلم. (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) قالوا: اراد رجل ان یتعلم من الخلیل علم العروض، و اشتغل علیه مده، فاعیاه، فقال له: کیف تقطع بیت عمرو بن معد یکرب: اذا لم تستطع شیئا فدعه و جاوزه الی ماتستطیع فترک الحضور، فعجب الخلیل من فهمه مراده. و قیل لحکیم: متی یکون الادب شرا من عدمه. قال: اذا کثر الادب، و نقصت القریحه.
العلم نوعان: علم بالطبع و الوجدان، کعلم الانسان بانه یفکر و انه موجود، و علم بالبحث و النظر، کجمیع العلوم بشی انواعها، و من اجلها تاسست الجامعات و المختبرات، و یقول الامام: ان البحث و النظر یذهب سدی الا مع الغریزه المدرکه و قوتها و سلامتها.. و هذا عین الصواب، فکل العلماء و الفلاسفه الکبار و المخترعین و اهل الفن الخالدین هم عباقره متفوقون فی القابیله و الاستعداد، و فی العقل و الذکاء.
… اذا لم یکن المطبوع: مطبوع العلم ما رسخ فی النفس و ظهر اثره فی اعمالها و مسموعه منقوله و محفوظه و الاول هو العلم حقا
امام علیهالسلام (درباره علم) فرموده است: علم بر دو نوع است: یکی علم مطبوع و علمی که طبیعی و فطری (اثرش در کردار آشکار) باشد و دیگری علم مسموع و شنیده شده (از راه آموختن و مطالعه) و علم مسموع سود ندهد هر گاه مطبوع نباشد (شخص را به حقایق معارف نرسانده نیکبخت نگرداند).
در عصری که امام (علیه السلام) این مطلب را بیان فرمود از طبع و چاپ خبری نبود و الا میگفتیم حضرت فرموده است: علمی است که از طریق چاپ به انسان میرسد و علمی دیگر از طریق گوش وقتی هر دو نافع هستند که انسان شنیدنیها را با چاپ شدهها تطبیق کند و هر دو به یکدیگر کمک کنند. اگر چه ممکن است که بگوئیم منظور امام بیان مطلب علمی و اشاره به برنامه چاپ است ولی در این صورت برای شنوندگان و خوانندگانی که قبل از چاپ زندگی میکردهاند بیاثر خواهد بود مگر اینکه بگوئیم فرمایش آن حضرت ناظر به هر دو عصر است: قبل از چاپ نظر به نهاد انسان بوده که باید شنیدنیها در روح و نهاد انسان اثر بگذارد تا کلمه علم معنی دهد و بعد از چاپ همگام بودن مطبوع با گفتهها.
و قال علیهالسلام: (العلم) ای صنفان (مطبوع) فی النفس راسخ فیها (و مسموع) یسمعه الانسان، بدون رسوخ فی نفسه من السابق (و لا ینفع المسموع اذا لم یکن المطبوع) اذ الانسان انما یتحرک، بما رسخ فی نفسه، لا بما یسمع، و هذا تحریض علی طبع الانسان للعلوم النافعه فی نفسه، حتی تظهر آثاره فی الخارج.
اللغه: مطبوع العلم: ما رسخ فی النفس. المسموع: المنقول و المحفوظ. الشرح: قسم العلم الی قسمین: العلم الضروری البدیهی الموجود فی النفس و المعبر عنه بالفطری و الغریزی و علم کسبی یحصل علیه الانسان بالتجربه و الخبره و الدراسه و التلقین و التعلیم و لا ینفع الثانی ان فقد الاول فلذا یتوقف علی الاول و علی مدی الاستعداد الطبیعی للتحصیل …
«علم دو گونه است: یکی سرشته شده در طبیعت و دیگری شنیده شده و شنیده شده هرگاه سرشته در طبیعت نباشد، سود نمی بخشد.»
و قال علیهالسلام
الْعِلْمُ عِلْمَانِ:مَطْبُوعٌ وَ مَسْمُوعٌ،وَ لَا یَنْفَعُ الْمَسْمُوعُ إِذَا لَمْ یَکُنِ الْمَطْبُوعُ.
امام علیه السلام فرمود:
علم و دانش دو گونه است:فطری و شنیدنی (اکتسابی) و دانش شنیدنی سودی نمیدهد هنگامی که هماهنگ با فطری نباشد. ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر در آغاز میگوید:این گفتار حکیمانه از امام علیه السلام مشهور است؛هم در نثر آمده و هم در شعر و نظم.اربلی در کتاب کشف الغمة آن را از کتاب حافظ جُنابزی (با توجه به اینکه نوشتهاند از شهرهای خراسان است به نظر میرسد معرب گناباد باشد) نقل میکند.میگوید:او کلمات زیبا و پرفایده و آدابی مفید و جملههایی پربار از کلام امیرمؤمنان علیه السلام نقل کرده؛از جمله همین گفتار حکیمانه است که با اضافهای آن را در کتاب خود آورده است.سپس مرحوم خطیب مضمون آن را در اشعار ابوطالب مکی در کتاب قوت القلوب نقل کرده و او پیش از سیّد رضی رحمه الله میزیسته است و غزالی در کتاب احیاء القلوب این اشعار را (که سه بیت است) از شخص علی بن ابیطالب علیه السلام میداند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 256) )
هماهنگی دانش فطری و اکتسابی
امام علیه السلام در این جا به نکته مهمی درباره علم و دانش انسانی اشاره کرده، میفرماید:«علم دو گونه است:فطری و شنیدنی (اکتسابی) و دانش شنیدنی (اکتسابی) سودی نمیدهد مگر آنکه با فطری همراه باشد»؛ (الْعِلْمُ عِلْمَانِ:
مَطْبُوعٌ وَ مَسْمُوعٌ،وَ لَا یَنْفَعُ الْمَسْمُوعُ إِذَا لَمْ یَکُنِ الْمَطْبُوعُ) ( .ظاهر این است که«کانَ»در اینجا تامه است و مفهومش این است که اگر علم مطبوع وجود نداشته باشد علم مسموع سودی نمیبخشد ).
برای این کلام امام علیه السلام تفسیرهای مختلفی شده است:
نخست اینکه منظور از علم مطبوع،دانشهای غریزی و وجدانیات است که انسان از آغاز با الهام الهی در درون جان خود دارد و علم مسموع علومی است که از طریق شنیدن از دانشمندان و صاحبان تجربه و آگاهی به دست میآید و اگر این دسته از علوم با علوم فطری انسان هماهنگ نباشد نهتنها موجب هدایت نمیشود؛بلکه گاه موجب گمراهی است.
البته نمیتوان انکار کرد که همه مردم در علم فطری یکسان نیستند؛بعضی به قدری تیزبین و ذاتاً هشیارند که در بسیاری از مسائل نیاز به معلم و آموزگار ندارند و بعضی بهقدری کندذهن که حتی در مسائل بدیهی گاهی پای آنها میلنگد،بنابراین از همه نمیتوان یکسان انتظار داشت و خداوند نیز هرکس را به مقدار استعداد و توانش تکلیف میکند: «لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ ما آتاها». (طلاق، آیه7)
تفسیر دیگر اینکه منظور از علم مطبوع،همان بدیهیاتی است که هر کسی بدون استدلال آن را میپذیرد؛مانند بطلان اجتماع نقیضین و ارتفاع نقیضین و جمع بین ضدین و علوم دیگری از این دست که پایه و اساس علوم نظری است و تمام علوم نظری سرانجام به علوم فطری باز میگردد،زیرا مثلاً اگر ما با استدلالهای قوی ثابت کردیم که فلان مسئله صحیح است؛ولی آیا میشود در عین اینکه صحیح باشد باطل هم باشد؟ قضیه امتناع اجتماع نقیضین میگوید:
امکان ندارد،بنابراین آنچه با دلیل اثبات شده صحیح است و جز آن باطل.
تفسیر سوم اینکه منظور از علم مطبوع،علم به اصول اعتقادی مانند توحید و عدل الهی و معاد است که تمام آنها با وجدان قابل اثباتند و علم مسموع همان علم به فروع دین است.به یقین اگر علم به اصول نباشد علم به فروع و عمل به آن سودی نمیبخشد.
تفسیر چهارم اینکه مراد از علم مسموع،شنیدههاست خواه در مسائل اخلاقی باشد یا اصول و فروع بیآنکه به صورت ملکه در وجود انسان درآید و در اعماق جان نفوذ کند و منظور از علم مطبوع،علم و دانشی است که در عمق جان انسان رسوخ پیدا میکند و تبدیل به ملکه انسانی میشود و مسلم است که تا چنین حالتی برای انسان حاصل نگردد شنیدهها به تنهایی کافی نیست و به تعبیر دیگر علم مسموع به تنهایی مانند آبی است که در ظرف ریخته میشود؛ولی علم مطبوع مانند آبی است که در پای درخت میریزند و در ریشهها و ساقه و برگ و گل و میوه نفوذ میکند.این آب است که مفید است نه آبی که تنها در ظرف جمع شده و هیچ تأثیری نگذاشته است.
البته مانعی ندارد که هر چهار تفسیر در کلام امام علیه السلام جمع باشد،زیرا استعمال لفظ در اکثر از یک معنا جایز است،بلکه یکی از فنون فصاحت و بلاغت محسوب میشود.
به هر روی،برای رسیدن به کمال علم و دانش باید همه این دستورات را به کار بست؛از وجدانیات و بدیهیات کمک گرفت،در اصول اعتقادی راسخ شد و آنچه را انسان فرا گرفته با ریاضت و تهذیب نفس به صورت ملکه باطنی در آورد تا انسان بتواند از این علوم استفاده کند و مایه نجات او گردد،به حقیقت علم واصل شود و جهلی را که در لباس علم درآمده از خود دور سازد،راه مستقیم را پیموده و در بیراههها گمراه نگردد.
محتوای این حدیث شریف به صورت سه بیت شعرِ جالب نیز آمده است که «وطواط»در الغرر و العرر آن را به امیرمؤمنان علی علیه السلام نسبت میدهد،هر چند «ابوطالب مکی»در قوت القلوب گوینده آن را بعض الحکماء بدون مشخص کردن نام ذکر کرده،و اشعار این است:
رَأَیْتُ الْعَقْلَ عَقْلَیْنِ فَمَطْبُوعٌ وَ مَسْمُوعٌ
وَ لا یَنْفَعُ مَسْمُوعٌ إذا لَمْ یَکُ مَطْبُوعٌ
کَما لا تَنْفَعُ الشَّمْسُ وَ ضَوْءُ الْعَیْنِ مَمْنُوعٌ
عقل را دو گونه دیدم:-عقل فطری و عقل شنیدنی.
عقل شنیدنی سودی نمیبخشد-هنگامی که عقل فطری نباشد.
همان گونه که نور آفتاب سودی نمیبخشد-برای کسانی که چشم بینا ندارند.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Knowledge is of two kinds: that which is recorded down (transcribed, printed, published, etc.) and that which is just heard. The one that is heard does not offer any benefit unless it is recorded.”
وَ قَالَ علیه السلام صَوَابُ الرأّیِ بِالدّوَلِ یُقبِلُ بِإِقبَالِهَا وَ یَذهَبُ بِذَهَابِهَا
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: استواری رأی با کسی است که قدرت و دارایی دارد، با روی آوردن قدرت،روی آورد، و با پشت کردن آن روی بر تابد .
رأی راست دولت را همراه است با آن روی آرد و با رفتن آن برود.
صواب اندیشه و اندیشه با صواب وابسته است و میرود برفتن دولتها
و فرمود (علیه السلام): رأی درست وابسته دولتهاست. روی آورد به روی آوردن دولت و برود به رفتن آن.
و آن حضرت فرمود:رأی درست همراه قدرتهاست،با روی آوردن قدرتها روی مینماید، و با رفتن قدرتها میرود .
شروح:
ثم قال: من کان له الدوله فی الدنیا فرایه صواب، و اذا ذهبت الدوله ذهب منه صواب الرای.
(درستی اندیشه بستگی به دارائیها دارد، با آمدن آنها میآید و با رفتن آنها میرود). یعنی لازمهی داشتن دارایی و ثروت اندیشهی درست است. زیرا لازمهی خوشبختی کاملی که همراه داشتن دارایی است آن است که اندیشهی درستی در کار باشد تا آن را اداره کند و از طرفی همان خوشبختی و دارایی وسیله و زمینه است برای گزینش درستترین اندیشه، پس اندیشهی درست با وجود دارایی- که زمینهساز است- فراهم میآید، و با از دست رفتن دارایی، اندیشهی درست نیز میرود، هر چند که به ظاهر، اندیشهی صحیح باشد.
وَ قَالَ علیه السلام صَوَابُ الرَّأْیِ بِالدُّوَلِ یُقْبِلُ بِإِقْبَالِهَا وَ یَذْهَبُ بِذَهَابِهَا [یُدْبِرُ بِإِدْبَارِهَا ].
قال الصولی اجتمع بنو برمک عند یحیی بن خالد فی آخر دولتهم و هم یومئذ عشرة فأداروا بینهم الرأی فی أمر فلم یصلح لهم فقال یحیی أنا لله ذهبت و الله دولتنا کنا فی إقبالنا یبرم الواحد منا عشرة آراء مشکلة فی وقت واحد و الیوم نحن عشرة فی أمر غیر مشکل و لا یصح لنا فیه رأی الله نسأل حسن الخاتمة.
أرسل المنصور لما ( ا حین:«». ) هاضه أمر إبراهیم إلی عمه عبد الله بن علی و هو فی السجن یستشیره ما یصنع و کان إبراهیم قد ظهر بالبصرة فقال عبد الله أنا محبوس و المحبوس محبوس الرأی قال له فعلی ذاک قال یفرق الأموال کلها علی الرجال و یلقاه فإن ظفر فذاک و إلا یتوجه إلی أبیه محمد بجرجان و یترکه یقدم علی بیوت أموال فارغة فهو خیر له من أن تکون الدبرة علیه و یقدم عدوه علی بیوت أموال مملوءة.
قال سلیمان بن عبد الملک لیزید بن أبی مسلم صاحب شرطة الحجاج یوما لعن الله رجلا أجرک رسنه و خرب لک آخرته قال یا أمیر المؤمنین رأیتنی و الأمر عنی مدبر و لو رأیتنی و الأمر علی مقبل لاستکبرت منی ما استصغرت و لاستعظمت منی ما استحقرت
(و قال علیهالسلام: صواب الرای بالدول) صواب اندیشه و اندیشه صواب وابسته است به دولتها (یقبل باقبالها) میآید به آمدن آنها (و یذهب بذهابها) و میرود به رفتن آنها و آمدن نکبتها زیرا که صواب رای از اسباب دولت است، پس دوران او با دول باشد. و دلالت ذهاب دول بر ذهاب صواب رای همچه دلالت عدم معلول باشد بر علت
و فرمود: صواب رای و تدبیر به دولتها بود، رو میآورد با اقبال دولتها، و میرود با رفتن دولتها مادام که اقبال و دولت با کسی هم عنان باشد و او را ناصر و مساعد، هر رای که اندیشه صواب آید و تیر تدبیرش بر هدف مراد رسد و چون نوبت ادبار و ذهاب دولت آید هر تدبیر که اندیشد فاسد آید و عکس مراد نتیجه دهد هر چند او اعقل آدمیان و ذوفنون جهان باشد. چنانچه درباره بنیامید میفرماید: آنچه به این مضمون قریب باشد: دولت ایشان را میدانی است که ایشان سمند دولت در آن میدان میتازند تا بنهایت آن برسند، اگر در آن مدت کوهها با ایشان مطاوله و گردنکشی کنند ایشان غالب و فایق آیند و چون آن زمان تمام گردد و آن میدان مدت به سر آید، و میانشان اختلاف افتد اگر کفتارها که احمقترین حیوانند با ایشان در کید و تدبیر بکوشند فایق آیند و چنین بود که چون وقت زوال آن دولت رسید ابومسلم که در هیچ حساب نبود بر ایشان فایق آمد، و دولت ایشان را به زوال آورد. و گفتهاند مروان حمار که دولت آن قوم به او منتهی شد اعقل و اشجع و اشهم ایشان بود، و وزیر آن عهد که از همه فصحاء و ارباب ادب بر سر است همچنان از همه وزراء اعقل و ادهی بود و لشگرکش آن همچنین به وفور کیاست و شجاعت و تدبیر ممتاز و مستثنی بود و معذلک دولت از ایشان برفت و سعی و تدبیر ایشان هیچ منجح نیامد، پس بقاء دولتها نه همه به صواب رای و تدبیر بود بلکه به مشیت ملک قدیر بود و بزرگتر وسیلتی آنجا عدالت و حسن رعایت و توجه نفوس خلایق بر بقای آن دولت بود.
و قال علیهالسلام: «صواب الرای بالدول و یذهب بذهابها.» یعنی و گفت علیهالسلام که درست بودن رای و تدبیر با صاحبان دولت است و میرود به رفتن دولت.
المعنی: من اهم اسباب النجاح و التقدم فی الامور خصوصا المسائل الهامه المربوطه بالسیاسه و اداره امر الامم و الشعوب هو اتخاذ الاراء الصائبه و النظریات الصحیحه النافذه، فهی التی بها یکتسب الدوله و تنتظم الامور، فاذا اقبل الدوله علی رجل و بنی جلدته یقع فی قلوبهم الافکار الصائبه و یهتدون الی سواء الطریق فی الامور سواء فی الحرب او الصلح او العطاء او المنع، و اذا ادبر الدوله یکثر الخطا فی الاراء و یقع کل رای علی الوراء. الترجمه: فرمود: رای درست باقبال و بخت دولت است: چون رو کند رو میکند و چون بخت برگردد رای سرنگون گردد.
دولت ار آید زنی رای درست ***ور رود رای تو پوچ و گیج و سست
و قال علیهالسلام: اقول: و من شواهد کلامه علیهالسلام ما فی (الطبری) قال هشام بن عمرو التغلبی: کصصصت فی عسکر ابیمسلم لما حارب عبدالله بن علی من قبل المنصور، فتحدث الناس فقیل: ای الناس اشد؟ فقال: قولوا حتی اسمع. فقال رجل: اشد الصصصاس اهل خراسان، و قال: قوم اهل الشام. فقال ابومسلم: کل قوم فی دولتهم اشد الناس. و ما فیه- فی قتال المثنی بن حارثه مع العجم من قبل عمر- قال المثنی: قاتلت العرب و العجم فی الجاهلیه و الاسلام، و الله لمائه من العجم فی الجاهلیه کانوا اشد علی من الف من العرب لمائه من العرب الیوم اشد علی من الف من العجم، ان الله اذهب مصذوقتهم و وهن کیدهم، فلا یرو عنکم زهاء ترونه و لا سواد و لا قسی فج و لا نبال طوال، فانهم اذا اعجلوا عنها او فقدوها کالبهائم (الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) اینما و جهتموها اتجهت. و ما فی (الاغانی): کان جعفر بن منصور یستخف مطیع بن ایاس و یحبه و کان منقطعا الیه و له معه منزله حسنه، فذکر له حماد الراویه و کان صدیقه و کان مطرحا مجفوا فی ایامهم، ققال: ایتنا به لنراه. فاتی مطیع حمادا فاخبره بذلک و امره بالمسیر معه الیه، فقال له حماد: دعنی فان دولتی کانت مع بنیامیه و مالی عند هولاء خیر. فابی مطیع الا الذهاب الیه، فاستعار حماد سوادا و سیفا، ثم اتاه ثم مضی به مطیع الی جعفر، فامره بالجلوس و قال له: انشدنی. قال: لمن ایها الامیر؟ الشاعر بعینه ام لمن حضر؟ قال: بل لجریر. قال حماد: فسلخ و الله شعر جریر کله من قلبی الا قوله: بان الخلیط برامتین فودعوا او کلما اعتزموا لبین تجزع فانشدت حتی انتهیت الی قوله: و تقول بوزع قد دببت علی العصا هلا هزات بغیرنا یا بوزع فقال لی: اعد علی هذا البیت، فاعدته فقال: بوزع ای شیء هو؟ فقلت: اسم امراه. قال: امراه اسمها بوزع هو نفی من العباس بن عبدالمطلب ان کانت بوزع الا غولا من الغیلان، ترکتنی و الله یا هذا اللیله لا انام من فزع بوزع، یا غلمان قفاه. فصفعت و الله حتی لم ادر این انا، ثم قال: جروا برجله. فجروا برجلی حتی اخرجت من بین یدیه مسحوبا. فتخرق السواد و انکسر جفن السیف و لقیت شرا عظیما مما جری علی، و کان اغلظ من ذلک کله اغرامی ثمن السواد و جفن السیف، فلما انصرفت اتانی مطیع یتوجع لی فقلت له: الم (الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) اخبرک انی لااصیب منهم خیرا و ان حظی قد ذهب مع بنیامیه. و قال ابن ابیالحدید: قال الصولی: اجتمع بنوبرمک عند یحیی فی آخر دولتهم و هم یومئذ عشره، فاداروا الرای بینهم فی امر فلم یصح لهم، فقال یحیی: انا لله ذهبت و الله دولتنا، کنا و الله فی اقبالنا یبرم الواحد منا عشره آراء مشکله فی وقت واحد، و الیوم نحن عشره فی امر غیر مشکل و لایصح لنا فیه رای.
المراد بالدول هنا الایام، و المعنی ان الناس یکتشفون من غنی المرء اقبال الدنیا علیه، و من فقره ادبارها عنه، و لو تاملوا قلیلا لا کتشفوا اقبال الدنیا علیه من صواب رایه و بعد نظره، و اکتشفوا ادبارها عنه من جهله و کثره اخطائه، لان صواب الرای و حسن التصرف بلا مال- خیر من الحمق و سوء التدبیر مع الثراء و الکثره.
… باقبالها و یذهب بذهابها: اقبال الدوله کنایه عن سلامتها و علوها کانها مقبله علی صاحبها تطلبه للاخذ بزمامها و ان لم یطلبها و علو الدوله یعطی العقل مکنه الفکر و یفتح له باب الرشاد و ادبارها یقع بالعقل فی الحیره و الارتباک فیذهب عنه صائب الرای
امام علیهالسلام (درباره اندیشه) فرموده است: اندیشه درست وابسته به دولتها و برتریها و دارائیها است که رومیآورد با روآوردن آنها و میرود با رفتن آنها (هر که را بخت و دولت یار باشد هر چه اندیشد درست آید و تیر تدبیرش به هدف مراد رسد و چون از او روبرگرداند هر چه اندیشد نادرست آید و عکس مراد نتیجه دهد هر چند خردمندترین مردم باشد).
یکی از راههای بوجود آمدن اندیشههای سالم در جامعهها اینجا درآمدهای منظم برای افراد جامعه است. که آن کس که تامین مالی ندارد حتی به کارهای الهی هم نمیتواند بپردازد چه رسد به خدمات اجتماعی و یا مسائل شخصی. این روایت مشهور است که وقتی خدا خواست ملت، جمعیت و یا افرادی را ذلیل کند فکر را از آنان میگیرد. یک روز برمکیان در اواخر قدرتشان در خانه یحیی پسر خالد جمع شدند تا درباره مطلبی اظهار نظر کنند و تصمیم بگیرند. در این انجمن که ده نفر بودند نتوانستند روی مطلب تصمیم بگیرند. یحیی گفت: انا لله (مرگ ما نزدیک است) بخدا سوگند قدرت ما پایان یافته است. در آن هنگام که در مسیر اوج بودیم یک نفر ما در یک آن ده مشکل ما را حل میکرد ولی حالا ده نفری یک کار ساده را نتوانستیم حل کنیم. خدا عاقبت ما را به خیر کند. با توجه به نکات بالا علت توجه اسلام بخصوص قرآن مجید روی فکر، اندیشه و تقویت نیروی اراده روشن میگردد رمز این نکته که این همه سفارش درباره دقت و ارزیابی در امور دستگاه آفرینش و سرنوشت گذشتگان شده بدست میآید.
و قال علیهالسلام: (صواب الرای بالدول) ای ان الرای الصائب مقارن بدوله الانسان (یقبل) الرای الصائب (باقبالها) ای باقبال الدوله (و یذهب بذهابها) فاذا انتقلت الدوله عن احد، لم ینفعه آرائه، و لعل هذا کنایه عن تقارن الحظوظ فی الاراء و الحظوظ فی الخارج.
الشرح: اذا اقبلت الدنیا علی امه تری آرائها صائبه و ضرباتها قاصمه و النجاح حلیفها فی کل حال لان الدوله لها و هی تملک المقدرات و تستطیع ان تصفو افکارها فتصیب الحق بینما اذا ادبرت فتنکرت فانک تری الاراء تدبر و تنتکس و لا تحصل علی الرای الصائب نتیجه تضعضعها و اضطرابها … فالرای الصائب مع الدوله اذا اقبلت و یتبدل الرای اذا تبدلت الدوله و انتکست.
«اندیشه درست همراه با دولتهاست، با روی آوردن آنها درستی اندیشه هم روی می آورد و با پشت کردن آنها پشت می کند.»
صولی می گوید: پسران برمک در پایان روزگار حکومت خویش پیش یحیی بن خالد جمع شدند و در آن هنگام ده تن بودند، در مورد کاری رایزنی کردند و به نتیجه پسندیده ای نرسیدند. یحیی گفت: ای پناه بر خدا که به خدا سوگند دولت ما سپری شده است، هنگامی که اقبال با ما بود یکی از ما ده مورد مشکل را در یک جلسه بررسی و حل می کرد و امروز ما ده تن هستیم و در کاری نه چندان دشوار تبادل اندیشه می کنیم و اندیشه درستی برای ما صورت نمی گیرد. از خدای فرجام پسندیده برای خود مسألت می کنیم.
منصور دوانیقی همین که قیام ابراهیم، او را درمانده کرد، به عموی خود عبد الله بن علی که در آن هنگام زندانی بود پیام فرستاد که چه باید بکند و از او رایزنی خواست، و ابراهیم در بصره قیام کرده بود. عبد الله گفت: من زندانیم و اندیشه زندانی هم زندانی است. منصور پیام داد با این همه چه می گویی؟ گفت: باید که منصور اموال خزانه و بیت المال را میان سپاهیان خویش تقسیم کند و به رویارویی ابراهیم برود، اگر بر او پیروز شد که چه بهتر و گرنه آهنگ گرگان و جنگ با محمد پدر ابراهیم کند و اجازه دهد ابراهیم به گنجینه و بیت المال خالی از اموال دست یابد که این کار برای منصور بهتر از آن است که شکست بخورد و ابراهیم بر گنجینه و بیت المال انباشته دست یابد.
سلیمان بن عبد الملک به یزید بن ابی مسلم سالار شرطه حجاج گفت: خدا لعنت کند کسی را که ریسمانش را برای تو بکشد و آخرت خویش را برای تو تباه سازد. گفت: ای امیر المؤمنین چنین می بینم که دولت از من برگشته است که اگر دولت با من بود، کارهای کوچک مرا بزرگ و امور اندک مرا گران می دیدی.
و قال علیهالسلام
صَوَابُ الرَّأْی بِالدُّوَلِ:یُقْبِلُ بِإِقْبَالِهَا،وَ یَذْهَبُ بِذَهَابِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
رأی صائب همراه با قدرت و حکومت است؛با آن میآید و با آن میرود.
(تا رای صائب نباشد قدرت بهدست نمیآید،یا تا قدرت
در دست نباشد رأی صائب حاصل نمیشود). ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله میگوید:این کلام شریف در غرر الحکم با تفاوتی نقل شده است که نشان میدهد مصدری جز نهج البلاغه داشته و آن چنین است: «صَوابُ الرَّأْیِ بِالدُّوَلِ وَ یَذْهَبُ بِذِهابِها» نیز از مجمع الامثال«میدانی»آن را با تفاوت دیگری نقل میکند و آن چنین است: «صَوابُ الرَّأْیِ بِالدُّوَلِ یَبْقی بِبَقائِها وَ یَذْهَبُ بِذِهابِها» .این تفاوت متن نیز دلیل بر تفاوت منبع است.اضافه بر این میافزاید:«میدانی»در مقدمه مجمع الامثال گفته است که من این امثال را از کتب دانشمندان نخستین نقل کردهام (کسانی که قاعدتاً پیش از مرحوم سیّد رضی میزیستهاند،هر چند شخص میدانی بعد از مرحوم رضی بوده است).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 257))
هماهنگی رأی صائب،با قدرت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی درباره رابطه آراء صحیح با قدرت و حکومت اشاره میکند و میفرماید:«رأی صائب و صحیح،همراه قدرت و حکومت است؛با آن میآید و با آن میرود»؛ (صَوَابُ الرَّأْی بِالدُّوَلِ:
یُقْبِلُ بِإِقْبَالِهَا،وَ یَذْهَبُ بِذَهَابِهَا) .
برای این گفتار امام علیه السلام چند تفسیر وجود دارد:
نخست اینکه تا انسان آراء صحیح و صائبی نداشته باشد نمیتواند حکومت خوبی تشکیل دهد؛مدیریتهای عالی و قوی سرچشمه حکومتهای نیرومند و صالح است همراه این مدیریتها آن حکومتها شکل میگیرد و با از بین رفتن آن،حکومتها رو به زوال مینهند. ( .بنابر این تفسیر«باء»در«بالدول»باء معیت است و همراه بودن دولت را با صواب رأی میرساند )
شاعر معروف فارسی زبان،سعدی شیرازی نیز میگوید:
عقل و دولت قرین یکدگرند هر که را عقل نیست دولت نیست
تفسیر دیگر اینکه رأی صائب به هنگام قدرت حاصل میشود،زیرا افراد قوی و نیرومند برای حفظ قدرت خود میکوشند تا صحیحترین راه را انتخاب کنند در حالی که افراد ضعیف و ناتوان آمادگی روحی برای گرفتن تصمیمهای صحیح ندارند،ازاینرو با حصول قدرت،رأی صائب میآید و با پشت کردن قدرت،رأی صائب هم از دست میرود.
تفسیر سوم اینکه چون افراد بهقدرت میرسند هر نظری اظهار دارند از سوی اطرافیان متملق و چاپلوس نظری صحیح و صواب معرفی میشود، هرچند باطل باشد و به عکس هنگامی که قدرت از دست برود گروهی ظاهربین صائبترین نظرها را نیز انکار میکنند.
شبیه همین معنا در کلام دیگری از مولا امیرمؤمنان علیه السلام در غرر الحکم آمده است:
«الدَّوْلَةُ تَرُدُّ خَطَأُ صاحِبِها صَواباً وَ صَواب ضِدِّهِ خَطاءً؛ دولت و قدرت، خطای صاحب آنرا صواب جلوه میدهد و صواب بر ضد آن را خطا میشمارد». ( .غرر الحکم،ص 347،ح 8001)
***
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Correctness of decisions goes together with power. One emerges with the other's emergence and disappears when the other disappears.“{When anyone's star is auspicious and his luck is good, he steps automatically towards the goal in view, and his mind confronts no perplexity in determining the correct way of approach. But the person whose luck is about to ebb stumbles even in the light; his mental faculties become paralyzed. Consequently, when the downfall of the Barmakids began, ten persons from among them assembled for consultation about a matter but were not able to make a decision even after a long discussion. Seeing this, Yahya [the Barmaki] said, “By Allāh! It is a forerunner of our decline and a sign of our downfall that even ten of us have not been able to settle a matter, although when we were in ascendancy, just one of us could easily solve ten problems.}
وَ قَالَ علیه السلام العَفَافُ زِینَةُ الفَقرِ وَ الشّکرُ زِینَةُ الغِنَی
ترجمهها:
(اخلاقی، اقتصادی) و درود خدا بر او، فرمود: پاکدامنی زیور تهیدستی، و شکرگزاری زیور بینیازی (ثروتمندی) است .
پاکدامنی زیور درویشی است، و سپاس زینت توانگری.
باز ایستادن از حرام آرایش درویشست و سپاسگزاری زینت توانگریست
و فرمود (علیه السلام): پاکدامنی، زیور فقر است و شکرگزاری زیور توانگری.
و آن حضرت فرمود:پاکدامنی زینت تهیدستی،و سپاس زیور توانگری است .
شروح:
(پاکدامنی زینت تنگدستی، و سپاسگزاری زینت توانگری است). پاکدامنی فضیلتی برای قوهی شهویه است و پیداست که پاکدامنی زینتی است برای انسان که با وجود تنگدستی زیبندهتر است، از آن رو که پاکدامنی به شخص تنگدست ارزشی میدهد که مردم به دل او را دوست میدارند و او را مدح و ثنا میگویند و اثر پاکدامنی در فقیر خیلی زود ظاهر میگردد. و اگر پاکدامن نباشد، در دنیا و آخرت زیانکار است. و همچنین سپاسگزاری نیز از جمله فضایل قوهی شهویه است، و برای توانگر زشت است که در برابر نعمتهای الهی کفران کند، بنابراین زینت توانگری و کمال آن به سپاسگزاری است.
وَ قَالَ علیه السلام الْعَفَافُ زِینَةُ الْفَقْرِ وَ الشُّکْرُ زِینَةُ الْغِنَی .
قد سبق القول فی أن الأجمل بالفقیر أن یکون عفیفا و ألا یکون جشعا حریصا و لا جادا فی الطلب متهالکا و أنه ینبغی أنه إذا افتقر أن یتیه علی الوقت و أبناء الوقت فإن التیه فی مثل ذلک المقام لا بأس به لیبعد جدا عن مظنة الحرص و الطمع.
و قد سبق أیضا القول فی الشکر عند النعمة و وجوبه و أنه سبب لاستدامتها و أن الإخلال به داعیة إلی زوالها و انتقالها و ذکرنا فی هذا الباب أمورا مستحسنة فلتراجع و قال عبد الصمد بن المعذل فی العفاف سأقنی العفاف و أرضی الکفاف
(و قال علیهالسلام: العفاف زینه الفقر) بازایستادن از حرام و خود را نگاه داشتن از اثام و محترز شدن از سوال کردن از انام، آرایش درویش است (و الشکر زینه الغنی) و شکرگزاری آرایش توانگری است و افزوناندیشی
فرمود: باز ایستادن از حرام و خود را نگه داشتن از آثام و سوال اراذل و لئام آرایش درویشی است، و شکرگزاری نعمت باری آرایش توانگری چون توانگری بر مرادها یافته باشد و او را از طریق حلال میسر است او را شکر اهم و الزم باشد، فقیر چون بر مرادات و شهوات دست ندارد اگر بجوید و شیفته آن گردد در معصیت و حرام و ارتکاب دنائات میافتد او را عفت اهم و الزم بود از این جهت عفاف را زینت فقر گفت، و شکر را زینت غنی.
و قال علیهالسلام: «العفاف زینه الفقر و الشکر زینه الغنی.» یعنی و گفت علیهالسلام که سوال نکردن زیور فقر است و شکر نعمت کردن زیور مال.
المعنی: العفه کف النفس عما یدعو الیه الشهوه دون مقتضی الشرع و العقل، و العفه فی الفقیر ان یکف نفسه عن الطمع بما فی ایدی الناس و ان لایتعرض لما هو محرم علیه فی طلب المعاش، فاذا تعفف الفقیر فقد زین فقره و اکتسب المحبه فی قلوب الناس و التقرب الی الله، کما ان زینه الغنی و الثروه هو الشکر لله تعالی باداء ما یجب علیه من الحقوق و الاحسان الی الخلق، و اقام الفوائد العامه و الصدقات الجاریه من اصلاح الطرق و المعابر و بناء المدارس و المساجد و سائر الامور الخیریه. الترجمه: فرمود: عفت و قناعت زیور فقر است، و سپاسگزاری زیور توانگری. زینت فقر بود عفت نفس زیور از بهر غنا شکر خدا است
الفقر داعیه للمقت، کما قال الامام لولده محمد بن الحنفیه فی الحکمه 318، و العفه داعیه للحب. و الحسنات یذهبن السیئات- و علی الاقل- خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا، اما الشکر و التواض مع الغنی فخیر علی خیر.
امام علیهالسلام (در فقر و غنی) فرموده است: آرایش دست تنگی پاکدامنی است، و آرایش توانگری سپاسگزاری (فقیر را که گناه نکند و دست پیش مردم دراز ننماید همه میستایند و بهرهاش را زود مییابد، و غنی که سپاسگزار باشد مردم خیرخواه او میشوند و آن موجب افزایش نعمت خداوند گردد).
همان طوری که موجودات عالم که امور مادی هستند زشت و زیبا دارند و علامتهای زیبائی و زشتی برای آنها تعیین شده، برای امور معنوی و مسائلی که قابل رویت نیستند علامتهای زشتی و زیبائی وجود دارد. فقیر هر چند دستش تهی است و به صورت ظاهر نازیباست ولی با داشت مناعت طبع، عزت نفس و عفت، زشتی فقر را میپوشاند و در دیدگان محترمتر از پولداران کذائی خواهد بود. ثروتمند هر قدر ثروت داشته باشد، هرگاه به خدمات مالی نپردازد و به زیردستان کمک نکند که شکر حقیقی ثروت است در دیدهها منفور است و اگر از ترس به او سلام میکنند نباید خود را محترم به شمارد بلکه باید از اعماق نگاهها خود را ارزیابی کند. و این احترامی که در میان جامعه برای افراد وجود دارد صرف نظر از این که عکسالعمل اعمال اجتماعی آنهاست محبوبیتی است که خدا برای آنان در دلها بوجود آورده است و نه تنها احترام اجتماعی که بدون اینکه پولی خرج کند و یا رنجی ببیند بدست آورده، بلکه پس از مرگ هم از چنین احترامی برخودار است. همان احترامی که حضرت ابراهیم (علیه السلام) آن را خواستار بود. (نام نیکی در تاریخ برای من ثبت فرما).
و قال علیهالسلام: (العفاف زینه الفقر) فاذا کان الفقیر عفیفا متوسطا فی انفاذ مطالب جسده، کان ذا جمال عند الناس (و الشکر زینه الغنی) فالغنی اذا کان شاکرا، لسانا و قلبا و عملا، کان ذا جمال فی المجتمع.
اللغه: العفاف: الکف عما لا یحل او یجمل و العفه ترک الشهوات الدنیئه. الشرح: اذا کنت فقیرا فکن عفیفا لا تسال الناس و لا تمد یدک الیهم بل اظهر الغنی ان استطعت لتکون عند مدح الله فی قوله: (تحسبهم اغنیاء من التعفف) و اذا کنت غنیا فکن عبدا شکورا تاخذ اموالک من حلها و تصرفها فی محلها و تودی واجبک الشرعی منها و لا تبطر او تصرف فی معصیه الله فالله قادر ان یسلبک ایاها بلحظه واحده اذا اراد ذلک …
«پاکدامنی زیور درویشی و سپاسگزاری آرایش توانگری است.»
و قال علیهالسلام
الْعَفَافُ زِینَةُ الْفَقْرِ،وَ الشُّکْرُ زِینَةُ الْغِنَی.
امام علیه السلام فرمود:
عفّت و خویشتنداری،زینت فقر است و شکر و سپاس،زینت غنا
و توانگری است. ( .سند گفتار حکیمانه: به گفته مرحوم خطیب در مصادر این دو جمله حکیمانه جزئی از خطبه معروف وسیله است که ابن شعبه حرانی در تحف العقول آورده است،همانگونه که در وصیت امیر المؤمنین علیه السلام به فرزندش امام حسین علیه السلام نیز آمده است و همچنین«اربلی»در کشف الغمة در احوال امام جواد علیه السلام از کتاب جنابزی نقل کرده است و افزودهای نیز دارد (که در شرح این کلام نورانی خواهد آمد).از جمله کسانی که آن را نقل کردهاند کراجکی که از معاصران سیّد رضی است در کنز الفوائد با تفاوتی ذکر کرده و همچنین گروه دیگری از علما و دانشمندان.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 257 و 258))
زینت فقر و غنا
این گفتار حکیمانه در جلد دوازدهم از همین کتاب در حکمت 68 عیناً تکرار شده و ما در آنجا توضیحات لازم را دادیم و در اینجا میافزاییم:
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته مهم اشاره کرده نخست میفرماید:
«عفت و خویشتنداری زینت فقر است»؛ (الْعَفَافُ زِینَةُ الْفَقْرِ) .
شخص فقیر به حسب ظاهر و به تصوّر توده مردم دارای نقطه ضعفی است، چراکه دست او از مال دنیا ته است؛اما هرگاه عفت و خویشتنداری داشته باشد،چشم به مال مردم ندوزد،از طریق حرام به دنبال کسب مال نگردد و در مقابل اغنیا سر تعظیم فرود نیاورد،این حالت خویشتنداری که در عرف عرب«عفت»نامیده میشود زینت او میگردد و نقطه ضعف ظاهری او را میپوشاند.
باید توجه داشت که«عفاف»و«عفت»تنها به معنای خویشتنداری در برابر آلودگیهای جنسی نیست آنگونه که در فارسی امروز ما معنا میشود،بلکه از نظر واژه عربی،هرگونه خویشتنداری در مقابل گناه و کار خلاف را فرا میگیرد.خداوند درباره جمعی از فقرای آبرومند و با ایمان در سوره«بقره»آیه 273 میفرماید: «یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ» ؛شخص نادان آنها را براثر عفت،غنی و ثروتمند میپندارد»،بنابراین«عفت»به معنای خودداری کردن از حرام و هرگونه کار خلاف است؛خواه در مسائل جنسی باشد یا غیر آن.
آنگاه در دومین جمله میفرماید:«شکر و سپاسگزاری،زینت توانگری است»؛ (وَ الشُّکْرُ زِینَةُ الْغِنَی) .
ثروتمندان و اغنیا اگر شکر توانگری را به جا آورند،نهتنها شکر لفظی بلکه شکر عملی را نیز انجام دهند و از آنچه خدا به آنها داده به نیازمندان ببخشند و کارهای خیر انجام دهند و باقیات و صالحاتی از خود به یادگار بگذارند، بهترین زینت را دارند؛اما اگر ثروتمند بخیل و ممسک و خسیس بود لکه ننگی بر دامان او مینشیند و در نظرها زشت و نازیبا جلوه میکند.
شایان توجه است که مرحوم اربلی در کتاب کشف الغمة این کلام حکیمانه را با اضافات زیادی در مورد اموری که زینت بر امور دیگری میشود از امام علیه السلام به این طریق نقل کرده است:
«الْعَفَافُ زِینَةُ الْفَقْرِ وَ الشُّکْرُ زِینَةُ الْغِنَی وَ الصَّبْرُ زِینَةُ الْبَلاءِ وَ التَّوَاضُعُ زِینَةُ الْحَسَبِ وَ الْفَصَاحَةُ زِینَةُ الْکَلامِ وَ الْعَدْلُ زِینَةُ الْإِیمَانِ وَ السَّکِینَةُ زِینَةُ الْعِبَادَةِ وَ الْحِفْظُ زِینَةُ الرِّوَایَةِ وَ خَفْضُ الْجَنَاحِ زِینَةُ الْعِلْمِ وَ حُسْنُ الْأَدَبِ زِینَةُ الْعَقْلِ وَ بَسْطُ الْوَجْهِ زِینَةُ الْحِلْمِ وَ الْإِیثَارُ زِینَةُ الزُّهْدِ وَ بَذْلُ الْمَجْهُودِ زِینَةُ النَّفْسِ وَ کَثْرَةُ الْبُکَاءِ زِینَةُ الْخَوْفِ وَ التَّقَلُّلُ زِینَةُ الْقَنَاعَةِ وَ تَرْکُ الْمَنِّ زِینَةُ الْمَعْرُوفِ وَ الْخُشُوعُ زِینَةُ الصَّلاةِ وَ تَرْکُ مَا لا یَعْنِی زِینَةُ الْوَرَعِ؛ عفت (و خویشتنداری) زینت فقر است و شکر زینت غنا و ثروتمندی،صبر زینت بلا و مصیبت است و تواضع زینت شخصیت،فصاحت زینت کلام است و عدالت زینت ایمان،آرامش زینت عبادت است و حفظ کردن زینت روایت،فروتنی زینت علم است و ادب زینت عقل،گشادگی چهره زینت حلم است و ایثار و فداکاری زینت زهد،بخشش به مقدار آنچه انسان در توان دارد زینت روح است و کثرت گریه زینت خوف از خدا،مصرف کم زینت قناعت است و ترک منت زینت کار خیر و بخشش،خشوع زینت نماز است و ترک آنچه مربوط به انسان نیست زینت ورع و پرهیزکاری». ( .بحار الانوار،ج 75،ص 80،ح 65 به نقل از کشف الغمة،ج 2،ص 347)
آری هر یک از صفات برجسته انسانی و نعمتهای الهی باید آثاری در اعمال و رفتار انسان بگذارد.اگر این آثار نمایان باشد زینت آن محسوب میشود و اگر نباشد زشت است.آنها که گرفتار مصیبت میشوند اگر صبر و شکیبایی پیشه کنند آبرومندند و اگر بیتابی و جزع کنند رفتار آنها زشت خواهد بود.
افراد باشخصیت و همچنین عالمان و دانشمندان اگر تواضع کنند به شخصیت و علم خود زینت بخشیدهاند و اگر کبر و غرور پیشه کنند شخصیت و علم خود را زشت نشان دادهاند و همچنین تمام نعمتهای الهی و صفات برجسته انسانی و حوادث سخت زندگی را.امام علیه السلام در گفتار حکیمانهای که مرحوم سیّد رضی نقل کرده است به دو بخش از آن؛یعنی زینت فقر و زینت غنا اشاره کرده و به نظر میرسد سیّد رضی رحمه الله آن را از روایت مفصلی که نقل کردیم برگزیده و به اصطلاح،تقطیع کرده است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The beauty of destitution is chastity; the beauty of riches is gratitude.”
وَ قَالَ علیه السلام یَومُ العَدلِ عَلَی الظّالِمِ أَشَدّ مِن یَومِ الجَورِ عَلَی المَظلُومِ
ترجمهها:
و درود خدا بر او، فرمود: روز انتقام گرفتن از ظالم سختتر از ستمکاری بر مظلوم است .
روز داد بر ستمگر سختتر است از روز ستم بر ستم بر،.
روز عدل بر ستمکار سختر است از روز ستم بر ستم رسیده
و فرمود (علیه السلام): روز دادگری بر ستمگر سخت تر است از روز ستم بر ستمدیده.
و آن حضرت فرمود:روز عدالت بر ستمگر شدیدتر از روز ستم بر ستمدیده است .
شروح:
(روز عدالت برای ستمگر سخت تر است از روز ستمی که بر ستمدیده رفته است). روز عدالت، روز قیامت، و روز ستم همان وقت ظلم ستمگر است، قبلا توضیح آن گذشت.
وَ قَالَ علیه السلام یَوْمُ الْعَدْلِ عَلَی الظَّالِمِ أَشَدُّ مِنْ یَوْمِ الْجَوْرِ عَلَی الْمَظْلُومِ .
شیئان مؤلمان أحدهما ینقضی سریعا و الآخر یدوم أبدا فلا جرم کان الیوم المذکور علی الظالم أشد من یوم الجور علی المظلوم
(و قال علیهالسلام: یوم العدل علی الظالم اشد) روز عدل کردگار بر ستمکار نابکار سخت تر است (من یوم الجور علی المظلوم) از روز ستم کردن ستمکار بر ستمرسیده دلافگار
و فرمود: روز عدل و دادخواهی بر ستمگار سخت تر است از روز جور و ستمکاری بر ستم رسیده
و قال علیهالسلام: «یوم العدل علی الظالم، اشد من یوم الجور علی المظلوم.» یعنی و گفت علیهالسلام که روز دادخواهی ستمکش از ستمگر، سختتر است بر ستمگر از روز ستم کشیدن از ستمگر بر ستمکش.
المعنی: وجه ما ذکره (علیه السلام): ان یوم العدل و قد فسر بیوم القیامه یقضی علی الظالم بما یستحقه من الجزاء علی ظلمه فیدوم علیه، و اما یوم جوره فمظلم حتی علی نفسه و ینقضی بسرعه کامسه. الترجمه: روز دادگری بر ستمکار سختتر است از روز ستمگری بر ستمکش.
روزی که ستمکار مجازات شود*** بدتر بود از روز ستم بر مظلوم
اقول: الاصل فیهما واحد، و قد غفل المصنف فی الثانی عن الاول و الالقال بعد الاول: (و روی بلفط آخر)، او نبه فی الثانی علی مره بلفظ آخر. و کیف کان ففی (الکافی): دخل رجلان علی الصادق (علیه السلام) فی مداراه بینهما، فلما سمع کلامهما قال: اما انه ما ظفر احد بخیر من ظفر بالظلم، اما ان المظلوم یاخذ من دین الظالم اکثر مما یاخذ الظالم من مال المظلوم، و من یفعل الشر فلا ینکر الشر اذا فعل به، انما یحصد ابن آدم ما یزرع، و لیس یحصد احد من المر حلوا و لا من الحلو مرا. فاصطلح الرجلان قبل ان یقوما. و عنه (علیه السلام): من ظلم سلط الله علیه من یظلمه او سلط علی عقبه او علی (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) عقب عقبه، یقول تعالی (و لیخش الذین لو ترکوا من خلفهم ذریه ضعافا خافوا علیهم فلیتقوا الله و لیقولوا قولا سدیدا). و عنه (علیه السلام): اوحی الله تعالی الی نبی فی مملکه جبار ان ائته و قل له: انی لم استعملک علی سفک الدماء و اتخاذ الاموال، و انما استعملتک لتکف عنی اصوات المظلومین، و انی لم ادع ظلامتهم و ان کانوا کفارا. و عن الباقر (علیه السلام): ما انتصر الله من ظالم الا بظالم، قال تعالی: (و کذلک نولی بعض الظالمین بعضا بما کانوا یکسبون). فی (تذکره سبظ ابن الجوزی): عن (کتاب العبر): کان المعروف ببکبوش و زر لجلال الدوله بن بویه و استولی علی امره، فقبض بکبوش علی رجل من نباه البصره و صادره و استاصله و خلاه کالمیت، فلما کان فی بعض الایام رکب بکبوش فی مرکب عظیم فصادف الرجل فقال له الرجل: الله بینی و بینک، و الله لارمینک بسهام اللیل. فامر بکبوش بالایقاع به فضرب حتی ترک میتا و قال له: هذه سهام النهار قد اصابتک. فلما کان بعد ثلاثه ایام قبض جلال الدوله علی بکبوش و اجلس فی حجره علی حصیر و وکل به من یسیء الیه، فدخل الفراشون لکنس الحجره و شیل الحصیر الذی تحته فوجدت رقعه فاخذها الفراشون و سلموها الی ابن الهدهد (فراش سالار) فقال: من طرحها؟ فقال: ما دخل احد و لا خرج. و قرئت فاذا فیها: سهام اللیل لا تخطی و لکن لها امد و للامد انقضاء اتهزا بالدعاء و تزدریه تامل فیک ما صنع الدعاء (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) فاخبر جلال الدوله بشرح القصه، فامر الفراشین بضرب فکه حتی تقع اسنانه و عذب بکل نوع حتی هلک.
تقدم فی الحکمه 240.
امام علیهالسلام (درباره ستمگر) فرموده است: روز دادخواهی (قیامت) بر ستمگر سخت تر است از روزی که بر ستمکشیده ستم شده (شرح این مطلب در فرمایش دویست و سی و سه گذشت).
لحظاتی که مظلوم در چنگال ستمگر دستگیر است نسبت به عمر دنیا و طول قیامت خیلی ناچیز است. خدای دادگر در برابر وسائلی که برای ظلم به مظلوم مورد استفاده قرار گرفته ابزاری دقیقتر و کارگردانانی نیرومندتر دارد. ستمهائی که ظالم بر مظلومین روا داشته بر روی هم انباشته شده و یکجا در قیامت بازخواست و انتقام گرفته میشود و همین است علل شدت دادگری خدا در روز دادگری. (در آن روز هر کس پاداش عمل خود را میبیند، هیچ گونه ظلمی نیست).
و قال علیهالسلام: (یوم العدل علی الظالم) و هو یوم القیامه، الذی یعاقب الله فیه الظالمین (اشد من یوم الجور علی المظلوم) اذ الجور علی المظلوم، لیس بشده العقاب الذی یرد علی الظالم، فی الاخره.
اللغه: الجور: الظلم. الشرح: یوم العدل هو یوم القیامه و هو اشد علی الظالم من یوم المظلوم فی الدنیا لان یوم القیامه یعقبه الحساب و اخیرا دوام النار و العذاب و هذا لا انقطاع له و لا امد محدود یقف عنده بینما عذاب المظلوم فی الدنیا کان موقتا و لفتره بسیطه بل قد یمر بسرعه البرق کمن اطلق علیه النار فمات فورا … و هذا تحذیر منه للظالمین و تخویف لما سیلاقونه …
«روز دادگری بر ستمگر دشوارتر است از روز ستم بر مظلوم.»
دو چیز دردانگیز که یکی شتابان سپری شود و دیگری جاودانه بماند، بدیهی است که روز جاودانه بر ستمگر دشوارتر از روز ستم بر ستمدیده است.
و قال علیهالسلام
یَوْمُ الْعَدْلِ عَلَی الظَّالِمِ أَشَدُّ مِنْ یَوْمِ الْجَوْرِ عَلَی الْمَظْلُومِ!
امام علیه السلام فرمود:
روز اجرای عدل بر ستمگر،سختتر است از روز ظلم کردن ستمگر بر مظلوم. ( .سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه تحت شماره 241 با تفاوتی که بعداً اشاره خواهیم کرد گذشت و مرحوم خطیب در آنجا وعده داد که در ذیل گفتار حکیمانه مورد بحث به مدارک دیگری جز نهج البلاغه اشاره کند.در اینجا میگوید:وطواط در کتاب الغُرر والعُرر با همین عبارات آن را آورده و همچنین آمُدی در غرر الحکم.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 258) )
روز اجرای عدل بر ستمگران
همان گونه که در ذکر سند این کلام حکیمانه اشاره شد پیش از این نیز با تفاوتی تحت شماره 241 آمده در آنجا چنین ذکر شده بود: «یَوْمُ الْعَدْلِ عَلَی الظَّالِمِ أَشَدُّ مِنْ یَوْمِ الْجَوْرِ عَلَی الْمَظْلُومِ!» .
در واقع کلام حکیمانه مورد بحث میتواند شرحی بر روایت 241 باشد،زیرا در آنجا گفته شده بود«یوم المظلوم»در اینجا میفرماید: «یوم العدل» بنابراین منظور از روز مظلوم،روز اجرای عدالت است نسبت به ظالم و گرفتن انتقام مظلوم از ستمگر و همانگونه که در آنجا اشاره کردیم درباره این روز،خواه روز عدالتش نامیم یا روز مظلوم،دو احتمال هست:نخست اینکه منظور از آن روز رستاخیز است که بسیاری از شارحان نهجالبلاغه آن را پذیرفتهاند و در این صورت شدت این روز نسبت به روز ظلم و جور آشکار است؛دنیا و ستمهای ستمگران هرچه باشد به سرعت میگذرد؛اما مجازات آنها در قیامت پایدار و برقرار است.هم از نظر طول زمان بیشتر است و هم از نظر کیفیت مجازات الهی،شدیدتر.
تفسیر دیگر اینکه منظور از روز اجرای عدالت اعم از دنیا و آخرت است، زیرا تاریخ نشان میدهد که بسیاری از ظالمان در همین دنیا به مجازاتهای سختی گرفتار شدهاند و حتی در عمر کوتاه خود نیز بارها صحنه آن را دیدهایم که اگر آن را جمعآوری کنیم کتابی میشود.
با توجه به مطلق بودن کلمه«عدل»تفسیر دوم مناسبتر به نظر میرسد به خصوص اینکه جور در دنیا واقع میشود و اگر عدل هم در دنیا باشد تناسب بیشتری دارد و میدانیم که مجازاتهای ظالمان در دنیا مانع از مجازات آنها در آخرت نیست و باید کفاره ظلم خود را هم در دنیا بدهند و هم در آخرت، بنابراین کلام حکیمانه پیشگفته،مفهوم عامی دارد که دنیا و آخرت،هر دو را فرا میگیرد.
بنابر آنچه گفته شد جمله «یَوْمَ الْجَوْرِ عَلَی الْمَظْلُومِ» نیز شرح
«یَوْمَ الظّالِمُ عَلَی الْمَظْلُومِ» است؛یعنی روز ظلم ظالم نسبت به مظلوم.
امیرمؤمنان علی علیه السلام در سخنان دیگرش نیز با تعبیرات دیگری به این حقیقت اشاره کرده میفرماید:
«لِلظَّالِمِ غَداً یَکْفِیهِ عَضُّهُ یَدَیْه؛ ظالم فردایی دارد که هر دو دست خود را با دندان میگزد و همین برای او کافی است». ( .بحار الانوار،ج 74،ص 399،ح 18 )
از آیات قرآن مجید و روایات اسلامی نیز استفاده میشود که خدا در همین دنیا ظالمانی بر ظالمان دیگر مسلط میکند که از آنها انتقام بگیرند.امام باقر علیه السلام در حدیثی میفرماید:
«مَا انْتَصَرَ اللّهُ مِنْ ظالِمٍ إِلّا بِظالِمٍ وَ ذلِکَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ:
«وَ کَذلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظّالِمِینَ بَعْضاً» 2 ؛خداوند از ظالمان بهوسیله ظالمان انتقام میگیرد و این همان است که در قرآن فرمود:اینگونه بعضی از ظالمین را بر بعضی مسلط میکنیم». ( .کافی،ج 2،ص 334،ح 19 )
میدانیم:اگر عادلی بخواهد انتقام مظلومی را بگیرد اولاً روی حساب و قانون عدالت رفتار میکند،ثانیاً چون از دست شخص عادلی ضربه میخورد، بر او گواراتر است از اینکه از دست ظالم دیگری همچون خودش ضربه بیحساب و کتاب بخورد.
از اینها گذشته،روایات،نکته دقیق دیگری را بیان میکند و آن اینکه ظالم در همان لحظه که ظلم میکند بخشی از دین و ایمان خود را از دست میدهد و این انتقام بزرگی است.امام صادق علیه السلام فرمود:
«أَمَا إِنَّ الْمَظْلُومَ یَأْخُذُ مِنْ دِینِ الظَّالِمِ أَکْثَرَ مِمَّا یَأْخُذُ الظَّالِمُ مِنْ مَالِ الْمَظْلُومِ؛ بدانید مظلوم از دین ظالم بیش از آنچه ظالم از مال مظلوم میگیرد خواهد گرفت». ( .کافی،ج 2،ص 334،ح 22 )
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْ خَافَ الْقِصَاصَ کَفَّ عَنْ ظُلْمِ النَّاسِ؛ کسی که از قصاص (در دنیا و آخرت) بترسد از ظلم مردم خودداری میکند». (.همان،ص 335،ح 23)
اضافه بر این،از روایات استفاده میشود که مجازات و کیفر ظلم و ستم سریعتر از هر گناه دیگری به انسان میرسد،همانگونه که نیکوکاری درباره دیگران سریعتر از کارهای خیر دیگر پاداشش به انسانها خواهد رسید.در کتاب شریف کافی از امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمود:
«إِنَّ أَسْرَعَ الْخَیْرِ ثَوَاباً الْبِرُّ وَ إِنَّ أَسْرَعَ الشَّرِّ عُقُوبَةً الْبَغْی؛ سریعترین چیزی که ثوابش به انسان میرسد نیکوکاری در حق دیگران و سریعترین شری که کیفرش دامان انسان را میگیرد ظلم و ستم است». (.همان،ص 459،ح 1.این حدیث شریف از امام سجاد علی بن الحسین علیه السلام نیز نقل شده است.(همان،ح 4) )
این مسئله بهقدری دارای اهمیت است که امام باقر علیه السلام در حدیث دیگری میفرماید:در کتاب علی علیه السلام آمده است:
«ثَلاثُ خِصَالٍ لا یَمُوتُ صَاحِبُهُنَّ أَبَداً حَتَّی یَرَی وَبَالَهُنَّ الْبَغْیُ وَ قَطِیعَةُ الرَّحِمِ وَ الْیَمِینُ الْکَاذِبَةُ یُبَارِزُ اللَّهَ بِهَا؛ سه عمل است که صاحب آنها هرگز از دنیا نمیرود تا وبال و آثار سوء آن را ببیند:ظلم و قطع رحم و قسم دروغین که با اینها با خدا مبارزه میکند». ( .کافی،ج 2،ص 347،ح 4 )
این سخن را با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم.آنجا که فرمود:
«مَا مِنْ ذَنْبٍ أَجْدَرَ أَنْ یُعَجِّلَ اللَّهُ لِصَاحِبِهِ الْعُقُوبَةَ فِی الدُّنْیَا مَعَ مَا یَدَّخِرُ لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْبَغْیِ وَ قَطِیعَةِ الرَّحِمِ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً؛ سزاوارترین گناهانی که خداوند عقوبتش را در دنیا بهزودی به صاحبش میرساند به اضافه کیفرهایی که در آخرت برای او ذخیره کرده،ظلم و قطع رحم است». ( .بحار الانوار،ج 72،ص 277)
در ذیل کلام حکیمانه 241 نیز بحثهای مهم دیگری در زمینه تفسیر حکمت مورد بحث داشتیم.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The day of justice will be more severe on the oppressor than the day of oppression on the oppressed.“
وَ قَالَ علیه السلام الغِنَی الأَکبَرُ الیَأسُ عَمّا فِی أیَدیِ النّاسِ
ترجمهها:
(اخلاق اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: برترین بینیازی و دارایی، نومیدی است از آنچه در دست مردم است .
بزرگتر توانگری نومیدی است از آنچه در دست مردم است.
و فرمود (علیه السلام): بزرگترین توانگری، مأیوس شدن است از آنچه در دست مردم است.
و آن حضرت فرمود:توانگری بزرگتر نومیدی از چیزی است که در اختیار مردم است .
شروح:
«توانگری بزرگ، یاس و نومیدی از چیزهایی است که در دست مردمان است.»
و قال علیهالسلام
الْغِنَی الْأَکْبَرُ الْیَأْسُ عَمَّا فِی أَیْدِی النَّاسِ.
امام علیه السلام فرمود:
برترین بینیازی،یأس و چشمپوشی است از آنچه در دست مردم است. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:نسخههای نهج البلاغه جز نسخه ابن ابی الحدید این گفتار حکیمانه را نیاوردهاند و به عقیده او نسخه نهج البلاغهای که نزد ابن ابی الحدید بوده کاملترین نسخههای آن است و به همین دلیل مرحوم آیة اللّه شیخ محمد حسین آل کاشف الغطاء رحمه الله نسخهای را که بر آن حاشیه زده با قلم خودش آن را به وسیله نسخه ابن ابی الحدید اصلاح و تکمیل کرده است.سپس مینویسد:اصل این سخن طبق آنچه ابونعیم در کتاب حلیة الاولیاء آورده،از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است که از آن حضرت پرسیدند:غنا و بینیازی چیست؟ فرمود:«الْیَأسُ عَمّا فی أیْدِی النّاسِ».(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 258))
برترین بینیازی
همان گونه که در شرح مصادر این گفتار حکیمانه آمد،این حدیث شریف تنها در نسخه ابن ابی الحدید آمده است و دیگران آن را در شروح خود نیاوردهاند و به همین دلیل،سخنی درباره آن نگفتهاند،جز بعضی؛مانند مرحوم مغنیة که آن را از ابن ابی الحدید گرفته و شرح کوتاه و مختصری کرده است.
به هر حال امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اخلاقی و مهم اشاره کرده میفرماید:«برترین بینیازی آن است که از آنچه در دست مردم است چشم بپوشی و مأیوس باشی»؛ (الْغِنَی الْأَکْبَرُ الْیَأْسُ عَمَّا فِی أَیْدِی النَّاسِ) .
این یک واقعیت است که هرکس چشمداشتی به اموال و امکانات و مقامات دیگران داشته باشد به همان نسبت کوچک و موهون میشود؛خواه دست نیاز به سوی آنها دراز کند و یا این حالت را به سوی دیگری نشان دهد و تا انسان به اموال و امکانات دیگران بیاعتنا نباشد حقیقت غنا و بینیازی را درک نمیکند.
«غنی»تنها با داشتن ثروت نیست.بسیارند ثروتمندانی که در واقع فقیرند، زیرا چنان بخیلند که نه دیگران از ثروتشان استفاده میکنند و نه حتی خودشان، و چنان حریصند که به آنچه دارند قانع نیستند و چشم به اموال و ثروتهای دیگران دوختهاند.اینگونه افراد در عین غنای ظاهری،در باطن،فقیر و بیچارهاند.
در مقابل،کسانی هستند که زندگی ساده و زاهدانهای دارند و به حسب ظاهر دستشان از مال دنیا کوتاه است؛اما همان را که دارند با دیگران تقسیم میکنند و هرگز چشم به اموال و ثروت دیگران نمیدوزند.اینها گرچه در چشم ظاهربینان فقیرند؛اما از نظر اولیاء اللّه برترین اغنیا محسوب میشوند.
در واقع آنچه امام علیه السلام در این کلام نورانی فرموده میتواند برگرفته از آیات قرآن مجید باشد.آنجا که قرآن،پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را مخاطب ساخته چنین میگوید: «وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلی ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَ رِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ أَبْقی» ؛و هرگز چشمان خود را به نعمتهای مادّی،که به گروههایی از آنان دادهایم،میفکن! اینها شکوفههای زندگی دنیاست؛تا آنان را در آن بیازماییم؛و روزیِ پروردگارت بهتر و پایدارتر است!». ( .طه،آیه 131)
شبیه همین معنا در آیه 88 سوره«حجر»نیز آمده است.
امام علیه السلام طبق روایت غرر الحکم همین معنا را با تعبیر دیگری بیان کرده چنین میفرماید:
«نالَ الْغِنی مَنْ رَزَقَ الْیَأْسَ عَمّا فِی أیْدِی النَّاسَ؛ کسی که خداوند به او بیاعتنایی نسبت به آنچه در دست مردم است عطا فرموده،به حقیقت غنا رسیده است». ( .غرر الحکم،ص 104،ح 1845)
این مسئله به اندازهای اهمیت دارد که کلینی رحمه الله در کتاب شریف کافی بابی تحت عنوان«الاستغناء عن الناس»ذکر کرده و روایات بسیاری در این زمینه از ائمه معصوم علیهم السلام نقل کرده است؛از جمله در حدیثی از امام سجاد علیه السلام آمده است:
«رَأَیْتُ الْخَیْرَ کُلَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ فِی قَطْعِ الطَّمَعِ عَمَّا فِی أَیْدِی النَّاسِ وَ مَنْ لَمْ یَرْجُ النَّاسَ فِی شَیْءٍ وَ رَدَّ أَمْرَهُ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی جَمِیعِ أُمُورِهِ اسْتَجَابَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ فِی کُلِّ شَیْءٍ؛ تمام نیکیها را در طمع نورزیدن به آنچه در دست مردم است دیدم و کسی که قطع امید از مردم کند و کار خود را در جمیع امور به خدای متعال واگذارد خدا خواسته او را در همه چیز برمیآورد». (.کافی،ج 2،ص 148،ح 3 )
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إِذَا أَرَادَ أَحَدُکُمْ أَنْ لا یَسْأَلَ رَبَّهُ شَیْئاً إِلَّا أَعْطَاهُ فَلْیَیْأَسْ مِنَ النَّاسِ کُلِّهِمْ وَ لا یَکُونُ لَهُ رَجَاءٌ إِلَّا عِنْدَ اللَّهِ فَإِذَا عَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِکَ مِنْ قَلْبِهِ لَمْ یَسْأَلِ اللَّهَ شَیْئاً إِلَّا أَعْطَاهُ؛ هرگاه کسی از شما اراده میکند که چیزی از خدا نخواهد مگر اینکه به او بدهد،از آنچه در دست همه مردم است چشمپوشی کند و امیدش تنها به خدا باشد.هرگاه خداوند چنین حالتی را در قلب او ببیند هرچه از خدا بخواهد به او میدهد». ( .همان،ح 2 )
اهمیت این موضوع از نظر عقل علاوه بر نقل،بهقدری آشکار است که در آثار قدیمی که از حکمای یونان رسیده نیز به خوبی منعکس است؛از جمله داستان معروف اسکندر و دیوژن است:«اسکندر پس از آنکه ایران را فتح کرد و فتوحات زیادی نصیبش شد،همه آمدند در مقابلش کرنش و تواضع کردند.
دیوژن نیامد و به او اعتنا نکرد.آخر دل اسکندر طاقت نیاورد،گفت ما میرویم سراغ دیوژن.سراغ دیوژن در بیابان رفت.او هم به قول امروزیها حمّام آفتاب گرفته بود.اسکندر میآمد.آن نزدیکیها که سر و صدای اسبها و غیره بلند شد او کمی بلند شد،نگاهی کرد و دیگر اعتنا نکرد،دومرتبه خوابید تا وقتی که اسکندر با اسب بالای سرش رسید.همان جا ایستاد و گفت:بلند شو.دو سه کلمه با او حرف زد و او جواب داد.در آخر اسکندر به او گفت:چیزی از من بخواه.گفت:فقط یک چیز میخواهم.گفت:چه؟ گفت:سایهات را از سر من کم کن،من اینجا آفتاب گرفته بودم،آمدی سایه انداختی و جلوی آفتاب را گرفتی.
وقتی که اسکندر با سران سپاه خودش برگشت،سران گفتند:عجب آدم پستی بود،عجب آدم حقیری! آدم یعنی اینقدر پست! دولت عالم به او رو آورده، او میتوانست همه چیز بخواهد؛ولی اسکندر در مقابل روح دیوژن خرد شده بود».
جملهای گفته که در تاریخ مانده است،گفت:«اگر اسکندر نبودم دوست داشتم دیوژن باشم». ( .این داستان را مرحوم علامه مطهری در چند مورد از کتابها و سخنرانیهای خود آورده است؛از جمله مجموعه آثار استاد شهید مطهری (سیره نبوی)،ج 16،ص 90 )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The biggest wealth is that one should not have an eye on what others possess.”
وَ قَالَ علیه السلام الأَقَاوِیلُ مَحفُوظَةٌ وَ السّرَائِرُ مَبلُوّةٌ وَکُلّ نَفسٍ بِما کَسَبَت رَهِینَةٌ وَ النّاسُ مَنقُوصُونَ مَدخُولُونَ إِلّا مَن عَصَمَ اللّهُ سَائِلُهُم مُتَعَنّتٌ وَ مُجِیبُهُم مُتَکَلّفٌ یَکَادُ أَفضَلُهُم رَأیاً یَرُدّهُ عَن فَضلِ رَأیِهِ الرّضَی وَ السّخطُ وَ یَکَادُ أَصلَبُهُم عُوداً تَنکَؤُهُ اللّحظَةُ وَ تَستَحِیلُهُ الکَلِمَةُ الوَاحِدَةُ
ترجمهها:
(سیاسی، علمی) و درود خدا بر او، فرمود: گفتارها نگهداری میشود، و نهانها آشکار، و هر کسی در گرو اعمال خویش است ، و مردم گرفتار کمبودها و آفتهایند جز آن را که خدا نگهدارد، در خواست کنندگانشان مردم آزار، و پاسخگویان به زحمت و رنج دچارند ، و آن کس که در اندیشه از همه برتر است با اندک خشنودی یا خشمی از رأی خود باز میگردد. و آن کس که از همه استوارتر است از نیم نگاهی ناراحت شود یا کلمهای او را دگرگون سازد .
«گفتارها سپرده نزد نگه دار است» و «نهفتهها آشکار»، و «هر نفس بدانچه کرده گرفتار». و مردم ناقص عقل و بیمار، جز آن را که خداست نگه دار. پرسندهشان مردم آزار و پاسخ دهندهشان به تکلف در گفتار. آن که رایی بهتر داند، بود که خشنودی یا خشمی وی را بگرداند، و آن که از همه استوارتر است از نیم نگاهی بیازارد یا کلمهای وی را دگرگون دارد».
گفتارها نگاه داشته شدهاند و عقاید آزموده شده است و هر نفسی به آن چه کسب کرده در گرو است و مردمان ناقص کرده شدهاند و معیوب داخل کرده شده است در عقول ایشان مگر کسی که نگه داشته است او را سؤال کننده ایشان زلّت جوینده است و جواب دهنده ایشان رنج کشنده است نزدیکست که فاضلترین ایشان باندیشه باز دارد او را زیادتی اندیشه او خوشنودی و خشم او بر کاری دیگر و نزدیک باشد که سخترین ایشان بچوب درخت نکایت رساند و متغیر سازد یک نگاه کردن او بغیر رضای خدا نفس باشد
و فرمود (علیه السلام): گفته ها نوشته شده و رازها آشکار گشته و هر کس در گرو کاری است که کرده.
مردم، ناقصان اند و معیوبان، مگر آنکه خدایش در امان دارد. آنکه می پرسد، قصد آزار دارد و آنکه پاسخ می دهد به تکلّف دهد.
کسی را که اندیشه برتر است، خشنودی یا خشم دیگرانش از اندیشه اش منصرف دارد. آنکه از همه پایدارتر و سخت تر می نماید، بسا از نیم نگاهی آزرده گردد یا به یک سخن دگرگون شود.
و آن حضرت فرمود:همه گفتهها نزد خدا محفوظ،و تمام باطنها آزموده شده است، و هر کسی در گرو اعمال خود است .مردم ناقص و دچار عیبند جز کسی که خدا او را حفظ کرده،پرسندگانشان مردم آزار،و پاسخ دهندگانشان در جواب گفتن دچار تکلّفاند ،برترین آنان را در رأی خشنودی و غضب از رأی نیکو باز میگرداند،و استوارترین آنها را نگاهی یا کلمهای دگرگون میسازد .
شروح:
و السرائر مبلوه ای مختبره فالسرائر ما اسرفی القلوب من العقائد و و النیات و غیرها و ما اخفی من الاعمال، و بلاوها تعرفها و تصفحها، و التمییز بین ما طاب منها و ما خبث. و عن معاذ بن جبل قال: سالت النبی صلی الله علیه و آله عن قوله تعالی (یوم تبلی السرائر) ما هذه السرائر التی تبلی بها العباد یوم القیامه؟ فقال: سرائرکم هی اعمالکم من الصلاه و الزکاه و الصیام و الوضوء و الغسل من الجنابه و کل مفروض، لان الاعمال کلها سرائر خفیه، فان شاء قال: صلیت و لم یصل و ان شاء قال: و ضات و لم یتوضا. و دخل فلان فهو مدخول ای: فی عقله دخل ای دغل، و الناس مدخولون ای فیهم الدغل الا من عصمه الله. و منقوصون ای معیبون، و فیهم النقیصه و هی العیب. و سائلهم متعنت ای متاثم، من العنت و هو الاثم. و مجیبهم متکلف ای متجشم فی الجواب ما لا شفاء معه لقله علمه. ثم وصف افاضل زماننا بانه اذا رضی عن احد یقبل محاله، و اذا سخط علی احد یدفع حقه. ثم قال: و من کان موسوما بانه صلب العود ای ثابت القدم یتغیر باقل شیء حتی تنکاه اللحظه، من نکات القرحه، اذا قشرتها و ادمیتها. و تستحیله بمعنی تحیله کاستجاب بمعنی اجاب. و احتمل به اثاما، ای اثما و انما قال المفسرون ان الاثام جزاء الاثم لانهم راوا العلماء المحققین قالوا فی التفسیر لقوله تعالی (یلق اثاما) ای: جزاء الاثم، فغفلوا عن انه علی حذف المضاف و اقامه المضافالیه مقامه.
و السرائر مبلوه: ای مختبره. مدخولون: ذو دخل و عیب. منقوصون: ذو نقیصه. و مجیبهم متکلف: ای یاتی فی الجواب بکلام غیر صادق عن ایقان و اتقان لقله بضاعته فی العلم او یجتهد فی الاتیان بما ینکر به الخصم او یرضی به سواء کان حقا او باطلا. و تنکاه: تقشره و تدمیه، یستحیله: ای یحیله کاستجاب بمعنی اجاب.
مدخول و مدخل: کسی که در عقلش بیماری و نقصی است، تنکوه: در آن اثر میکند، تستحیله: دگرگون میکند او را، (سخنان نگهداری شده، و رازهای نهان آشکار گردیده و (کل نفس بما کسبت رهینه) و مردم ناقصند و معیوب، مگر آن را که خدا نگه دارد آن که سوال میکند، درشتخوست و پاسخدهنده در رنج و زحمت است، آن که از همه بهتر میاندیشد، خوشنودی و خشم، او را از اندیشهی صحیح باز میگرداند، و آن که عقلش از همه استوارتر است، یک نگاه او را از راه به در برد، و یک کلمه حال او را دگرگون سازد. این بخش از سخنان امام (علیه السلام) در مقام موعظه است، نخست شنوندگان را موعظه کرده که گفتههایشان محفوظ و رازهای نهانی آنها آشکار است، در مواردی که آنان در راه طاعت خدا خود را به زحمت انداختهاند. سرائر: آنچه در دلها از عقاید و نیتها و نظایر آن پوشیده است. از معاذ بن جبل نقل کردهاند که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) دربارهی قول خدای تعالی: یوم تبلی السرائر پرسیدم: این اسراری که روز قیامت آشکار میشوند، چیستند؟ فرمود: رازهای نهان شما همان اعمال شما از نماز، روزه، زکات، وضو، غسل جنابت و هر واجبی از واجبات است زیرا همهی این عمال رازهای پنهانیاند، پس اگر شخص بخواهد، میگوید: نماز خواندم در صورتی که نخوانده، و اگر بخواهد میگوید وضو گرفتهام در صورتی که وضو نگرفته است. کلمه: رهینه، را استعاره برای نفس آورده است از آن رو که نفس به طور پنهانی متکی به اعمال زشتی است که مرتکب میشود و همانطوری که گروه گیرنده به مالی که در برابر او قرار گرفته، متکی است. و این عبارت از آیات قرآن مجید است. مقصود امام (علیه السلام) توجه دادن به سخن درست و نیت خیر و انجام اعمال شایسته است. آنگاه توجه داده است بر کاستیهای طبیعی انسان که نیاز دارد تا از راه اکتساب آنها را جبران کند. امام (علیه السلام) سوال کنندهی مردم را توصیف کرده است بر این که پرسش او بیرون از حدی است که سزاوار پرسش است، زیرا هدف او آزمایش است نه آگاهی، و پاسخدهنده را توصیف به زحمت در پاسخ گفتن نموده به خاطر کمی دانشش، و فرموده است آن که از همه بهتر میاندیشد ممکن است خوشنودی، یا خشمی که در او پیدا میشود باعث شود از اندیشهاش باز گردد، در عین این که مصلحت را در همان میداند و آن که از همه استوارتر است یعنی در راه خدا نستوهتر و در طاعت او نیرومندتر است، یک نگاه در او اثر میکند، یعنی کسی که با نظر هیبت بر او مینگرد او را تحت تاثیر قرار میدهد، و یک کلمه او را دگرگون میسازد و در نتیجه از راه حق منحرف میشود! و ممکن است که مقصود از یک نگاه و یک کلمه، از جانب کسانی باشد که به دنیا و لذتهای دنیا او را میخوانند.
وَ قَالَ علیه السلام الْأَقَاوِیلُ مَحْفُوظَةٌ وَ السَّرَائِرُ مَبْلُوَّةٌ وَ کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ وَ النَّاسُ مَنْقُوصُونَ مَدْخُولُونَ إِلاَّ مَنْ عَصَمَ اللَّهُ سَائِلُهُمْ مُتَعَنِّتٌ وَ مُجِیبُهُمْ مُتَکَلِّفٌ یَکَادُ أَفْضَلُهُمْ رَأْیاً یَرُدُّهُ عَنْ فَضْلِ رَأْیِهِ [اَلرِّضَا]
اَلرِّضَی وَ السُّخْطُ وَ یَکَادُ أَصْلَبُهُمْ عُوداً تَنْکَؤُهُ اللَّحْظَةُ وَ تَسْتَحِیلُهُ الْکَلِمَةُ الْوَاحِدَةُ .
السرائر هاهنا ما أسر فی القلوب من النیات و العقائد و غیرها و ما یخفی من أعمال الجوارح أیضا و بلاؤها تعرفها و تصفحها و التمییز بین ما طاب منها و ما خبث.
و قال عمر بن عبد العزیز للأحوص لما قال ستبلی لها فی مضمر القلب و الحشا سریرة حب یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِرُ إنک یومئذ عنها لمشغول .
ذکر ع الناس فقال قد عمهم النقص إلا المعصومین ثم قال سائلهم یسأل تعنتا و السؤال علی هذا الوجه مذموم و مجیبهم متکلف للجواب و أفضلهم رأیا یکاد رضاه تارة و سخطه أخری یرده عن فضل رأیه أی یتبعون الهوی و یکاد أصلبهم عودا أی أشدهم احتمالا.
و تنکؤه اللحظة نکأت القرحة إذا صدمتها بشیء فتقشرها.
قال و تستحیله الکلمة الواحدة أی تحیله و تغیره عن مقتضی طبعه یصفهم بسرعة التقلب و التلون و أنهم مطیعون دواعی الشهوة و الغضب و استفعل بمعنی فعل قد جاء کثیرا استغلظ العسل أی غلظ
(و قال علیهالسلام: الاقاویل محفوظه) گفتارها نگاه داشته شده است در صحایف اعمال کقوله تعالی: (ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید) (و السرائر مبلوه) و عقاید و نیات آزموده شده است و پرسیده شده در روز قیامت و میتواند بود که مراد این باشد که اقاویل هرگاه مسموع شدند محفوظ میگردند و متمیز میشود و خیر و شر و جید و ردی آن از یکدیگر. به خلاف سرایر که متمیز نمیشود حسن و قبح و خبیث وطیب آن الا به اختیار (و کل نفس بما کسبت رهینه) و هر نفسی به آنچه کسب کرد و اندوخت در گرو است و گرفتار (و الناس منقوصون) و مردمان ناقص کرده شدهاند و معیوب (مدخولون) و داخل کرده شدهاند در عقول ایشان علت و عیب بسیار (الا من عصم الله) مگر کسی که نگاه داشته است او را حضرت آفریدگار (سائلهم متعنت) سوالکننده ایشان ذلت جوینده است و خطای غیر طلب کننده (و مجیبهم متکلف) و جواب دهنده ایشان رنجکشنده است در چیزی که مطابق واقع نباشد (یکاد افضلهم رایا) نزدیک باشد که فاضلترین ایشان به اندیشه (یرده عن فضل رایه) باز دارد او را از فضل اندیشه او (الرضا) خشنودی او به کاری (و السخط) و خشم او بر کاری دیگر یعنی اتیان او به جواب نه از روی ایقان و اتقان باشد، بلکه به جهت قلت بضاعت در دانش، در غضب آید و سعی نماید که مندفع شود به او خصم یا راضی گردد به هر باطل و غیر واقع که جاری شود بر زبان او (و یکاد اصلبهم عودا) و نزدیک باشد که سخت ترین ایشان به چوب درخت. یعنی استوارترین ایشان در دین (تنکاه اللحظه) تاثیر کند در او و متغیر سازد او را یک نگاه کردن به او به غیر رضای خدا (و تستحیله الکلمه الواحده) و از حال خود بگرداند او را یک کلمه صادر شود از سر آرزوی نفس و استهوای دنیا.
فرمود: گفتارها نگاه داشته شده است بر صحایف اعمال (کقوله تعالی: ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید) و پوشیدههای نیتها امتحان کرده شده و غش و بیغش آن پیدا گشته (قال تعالی: یوم تبلی السرائر) چون در اقاویل صواب و ناصواب آن پیدا باشد گفت (محفوظه) و اما سرائر چون حالت آن جز به امتحان پیدا و فاش نگردد فرمود (مبلوه) و هر نفسی به آنچه کسب کرده است در گرو است و پای بند است جواب آن باید بگوید و جزای آن باید بکشد. و مردمان منقوصند. یعنی معیوب و ناقص کرده شده و مدخولند عقل ایشان را آفت رسیده و علت و خلل در امور ایشان مداخلت نموده، مگر آن را که خدای عزوجل عاصم گردد. سوالکننده ایشان در عنت و رنج اندازنده است. غالبا سوال در علوم مراد است و شاید که اعم باشد. و جواب دهنده ایشان متکلف است علیم که ندارد از خود به تکلیفی ظاهر میسازد و میخواهد که از هیچ جواب عاجز نیاید. نزدیک است فاضلترین ایشان را در رای برگرداند از فضل و صواب رای او خشنودی و خشم او. یعنی چون خشنود گردد از کسی یا از مطلبی یا خشم گیرد رای صواب بگرداند و حیف و میل ظاهر سازد آنچه رضا دارد عیب و خلل آن بپوشد و اگر ساخط است عیب نبوده در آن بیند. (صلابت عود) کنایت از استواری رای و عقل است. یعنی و نزدیک است که استوارترین ایشان در نفس و عقل نظر کردنی در او ضرر رساند، و چهره متانت رای و عزت نفس او را بخراشد، و یک کلمه او را از حال خویش بگرداند و عقل او بپوشاند، و رای صواب بر او فاسد گرداند عرب شخصی را که قوی و منیع است و عقل متین دارد به صلابت عود مدح کند. گوید (مایلین عوده بالعجم) یعنی دندان بر چوب او فرو نتوان کردن. گویند (عجمت عوده فوجدته صلبا) یعنی دندان بر چوب او نهادم سخت بود نه نرم. مراد آنکه او را آزمودم استوار و متین و عزیزالنفس بود نه سست و ضعیف و گویند (رجل صلب المعجم کمقعد) هم به این معنی باشد که به (لین عود) مدح کند کنایه از نرمخوئی است چنانچه در کلام آن حضرت گذشت (من لان عوده کثفت اغصانه) و گویند (نکی القرحه و نکاها کمنع قشرها قبل ان تبرء فعدیت بالهمزه) یعنی پوست زخم بکند و ریش ساخت. و گویند (نکی العدو و فیه) یعنی دشمن را زخم و جراحت و قتل رسانید و نکایت مصدر آنست شاعر گفت: (تنکی العدی و تکرم الاضیافا) نگرستنی رای و عقل او را فاسد ساز و ریش او ناسور کند نفسش از جای بجنبد و عقلش بشورد و همچنین به یک کلمه از جای برود و از حال بگردد.
و قال علیهالسلام: «الاقاویل محفوظه و السرائر مبلوه و (کل نفس بما کسبت رهینه) و الناس منقوصون مدخولون الا من عصم الله، سائلهم متعنت و مجیبهم متکلف، یکاد افضلهم رایا یرده عن فضل رایه الرضا و السخط و یکاد اصلبهم عودا تنکوه اللحظه و تستحیله الکلمه الواحده.» یعنی و گفت علیهالسلام که گفتارها نگاه داشته شدهی ملائکهی نویسندهی اعمال است و نیتها آزمایش شدهی به کردار است و (هر نفسی گرو است به چیزی که کسب کرده است) از طاعت و معصیت و مردمان معیوبند و مجنونند، مگر کسی که خدا او را نگاه داشته است، سوالکنندهی ایشان اذیت رساننده است به سبب الحاح کردن و جواب گویندهی ایشان مشقت برنده است در جواب دادن، نزدیک است که بهترین ایشان را در رای و تدبیر، بازدارد او را از خوبی رایش خشنود بودن از چیزی و خشم داشتن از کسی و نزدیک است که سختتر از ایشان از روی طبیعت، تاثیر کند در او یک نگاه کردن به گوشهی چشم به کسی و از حالی به حالی بگرداند او را یک کلمه سخن گفتن با کسی.
اللغة:
(القول): ج أقوال جج أقاویل: الکلام أو کلّ لفظ، الاراء و الاعتقادات یقال: هذا قول فلان، أی رأیه و اعتقاده- المنجد.
المعنی:
بین علیه السّلام فی هذه الموعظة البلیغة ما ینتظر الانسان من العاقبة و ما هو علیه من سوء الحال و عدم التأهّب للماب فصوّر عاقبته فی جمل ثلاث:
1- کلّ أقواله من الألفاظ و الاراء محفوظة فی کتابه عند اللَّه لا یشذّ منها شیء و لا یسقط منها حرف.
2- کلّ ما فی سریرته من المقاصد و النوایا الّتی لم یتفوّه به مفحوصة عنها و مکشوفة عند محاسبته عند اللَّه.
3- کلّ نفس مرهونة بأعماله و أقواله، و لا فکاک له عنها إذا کانت تمسّ بحقّ اللَّه أو حقّ النّاس إلّا بالتوبة و المغفرة و التدارک. و قوله علیه السّلام (و النّاس منقوصون) إلخ- کأنّه جواب عن سؤال سائل و هو أنّه: فعلی هذا کیف یتخبط النّاس فی المعاصی و الماثم من نواح شتّی؟ فأجاب بقوله: أنهم منقوصون فی مشاعرهم، و مدخولون فی عقولهم، و مبتلون بالأخلاق الذّمیمة یتعرّضون للسؤال علی وجه التعنّت، و یجیبون عن السئوال بغیر علم علی وجه التکلّف و التصنّع، و لا یلجئون إلی رکن وثیق و رأی ثابت مستدلّ، بل آراؤهم متّکئة علی أهوائهم و تابعة لسخطهم و مرضاتهم، یسلبها عنهم نظرة نافذة لذوی الجاه و المال و یقلبها کلمة وعد أو وعید لذوی النفوذ و من هو مطمع آمالهم، و همّهم جمع المال و بناء المساکن.
الترجمة:
فرمود: همه گفته ها بایگانی است، و همه نهادها و رازهای درون مورد بازرسی است و «هر کس گرو کردار خود است» مردم کوتاه نظر و ناقص العقلند مگر کسی که خدایش حفظ کند، پرسش کننده آنان منظورش آزار دادن است، و پاسخ دهنده آنان مقصودش ناحق گفتن، آنکه در میان آنان رأی زن و زیرکتر است بسا از روی رضا و خشم از رأی خود برمیگردد، و آنکه پابرجاتر و ثابت قدم تر بحساب است با یک نظر تند خود را می بازد و از عقیده دست می کشد و با یک کلمه نوید یا تهدید عوض می شود.
گفتار همه نزد خدا محفوظ است***پندار عیان چه کرم شب افروز است
هر کس گرو کرده خود میباشد***بر روی غذای خود نمک می پاشد
مردم همه ناقصند و ناپخته خرد***جز آنکه خدا خودش نگه میدارد
پرسند ولی برای آزار مجیب***در پاسخ خود ز علم بی بهر و نصیب
در رأی همه فاقد و تمکین و ثبات***دنبال رضا و خشم مانند بنات
یک چشمک تند بر درد قلب یلان***یک جمله بهم زند أساس ایمان
(الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) (الاقاویل محفوظه) (و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) و نحن اقرب الیه من حبل الورید اذ یتلقی المتلقیان عن الیمین و عن الشمال قعید ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید و جاءت سکره الموت بالحق ذلک ما کنت منه تحید و نفخ فی الصور ذلک یوم الوعید و جاءت کل نفس معها سائق و شهید لقد کنت فی غفله من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید). (و السرائر مبلوه) فی الدنیا و الاخره، اما الدنیا فعن الصادق (علیه السلام): ما من عبد یسر خیرا فذهبت الایام حتی یظهر الله له خیرا، و ما من عبد یسر شرا فذهبت الایام حتی یظهر الله له شرا. و اما الاخره فقوله تعالی (یوم تبلی السرائر) ای: تکشف (هنالک تبلو کل نفس ما اسلفت و ردوا الی الله مولاهم الحق و ظل عنهم ما کانوا یفترون). (و کل نفس بما کسبت رهینه) هو عین قوله تعالی: (کل نفس بما کسبت رهینه) و فی التفسیر: مرهونه، کل نفس ماخوذه بعملها فی النار. (و الناس منقوصون مدخولون) فی عقولهم کغش یدخل فی الذهب و الفضه. و قال النبی (صلی الله علیه و آله): الناس کابل مئه لا تکاد تجد فیها راحله. و فی الدیوان و نسب الی دعبل ایضا: (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) ما اکثر الناس لا بل ما اقلهم و الله یعلم انی لم اقل فندا انی لا فتح عینی حین افتحها علی کثیر و لکن لا اری احدا و فی شرحه الفارسی: دم جمعی که بصورت مردمند و به حقیقت حیوان بی دمند (الا من عصم الله) (و ان کثیرا من الخلطاء لیبغی بعضهم علی بعض الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و قلیل ما هم). فی (عیون القتیبی): کان بین حاتم طی و اوس بن حارثه الطف ما یکون بین اثنین، فقال النعمان بن المنذر لجلسائه: و الله لافسدن ما بینهما. فقالوا: لا تقدر علی ذلک. قال: بلی فقلما جربت الرجال فی شیء الا بلغته، فدخل علیه اوس فقال له: ما الذی یقول حاتم؟ قال: و ما یقول؟ قال: یقول: انه افضل منک و اشرف. قال: ابیت اللعن، صدق و الله لو کنت انا و اهلی و ولدی لحاتم لانهبنا فی مجلس واحد، ثم خرج و هو یقول: یقول لی النعمان- لا من نصیحه اری حاتما فی قوله متطاولا له فوقنا باع کما قال حاتم و ما النصح فیما بیننا کان حاولا ثم دخل علیه حاتم و قال له مثل مقالته لاوس قال: صدق. این عسی ان اقع من اوس، له عشره ذکور اخسهم افضل منی، ثم خرج و هو یقول: یسائلنی النعمان کی یستزلنی و هیهات لی ان استضام فاصرعا کفانی نقصا ان اضیم عشیرتی بقول اری فی غیره متوسعا فقال النعمان: ما سمعت باکرم من هذین الرجلین. (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) و روی (الروضه) عن الصادق (علیه السلام): الناس معادن کمعادن الذهب و الفضه، فمن کان له فی الجاهلیه اصل فله فی الاسلام اصل. (سائلهم متعنت) ای: یرید ایقاع مجیبه فی العنت، ای: المشقه و یظهر زلته و جهله. و فی السیر: قال رجل من العمال لاعرابی: ما احسبک تعرف کم تصلی فی الیوم و اللیله؟ قال: فان عرفت، اتجعل لی علی نفسک مساله. قال: نعم. قال: ان الصلاه اربع و اربع ثم ثلاث بعدهن اربع ثم صلاه الفجر لا تضیع قال: صدقت هات مسالتک. فقال کم فقار ظهرک؟ قال: لا ادری. قال: فتحکم بین الناس و تجهل هذا من نفسک؟ و عن (صفوه الاخبار): قام ابن الکوا الی امیرالمومنین (علیه السلام) فقال: اخبرنی عن بصیر باللیل بصیر بالنهار، و عن بصیر بالنهار اعمی باللیل، و عن بصیر باللیل اعمی بالنهار. فقال (علیه السلام) له: سل عما یعنیک و دع ما لا یعنیک، اما بصیر باللیل بصیر بالنهار فهذا رجل آمن بالرسل الذین مضوا، و ادرک النبی فامن به، فابصر فی لیله و نهاره، واما اعمی باللیل بصیر بالنهار فرجل جحد الانبیاء الذین مضوا و ادرک النبی فامن به، فعمی باللیل و ابصر بالنهار، و اما اعمی بالنهار بصیر باللیل فرجل آمن بالانبیاء و جحد النبی، فابصر باللیل و اعمی بالنهار. (و مجیبهم متکلف) فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): اذا سئل الرجل منکم عما لا یعلم فلیقل لا ادری و لا یقل (الله اعلم) فیوقع فی قلب صاحبه شکا. (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) و عنه (علیه السلام): للعالم اذا سئل عن شیء و هو لا یعلم ان یقول (الله اعلم) و لیس لغیر العالم ان یقول ذلک. و عنه (علیه السلام): من افتی الناس و هو لا یعلم الناسخ من المنسوخ، و المحکم من المتشابه، فقد هلک و اهلک. (یکاد افضلهم رایا یرده عن فضل رایه الرضا و السخط) فی (الخصال) عن النبی (صلی الله علیه و آله): ثلاث خصال من کن فیه استکمل خصال الایمان: الذی اذا رضی لم یدخله رضاه فی اثم و لا باطل، و اذا غضب لم یخرجه الغضب من الحق، و اذا قدر لم یتعاط ما لیس له، و قال تعالی: (و لا یجرمنکم شنان قوم علی الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی)، (و لو علی انفسکم او الوالدین و الاقربین). و فی (المعجم) عن اسحاق الموصلی: دخلت علی الاصمعی فانشدته ابیاتا قلتها و نسبتها الی بعض الاعراب، و هی: هل الی ان تنام عینی سبیل ان عهدی بالنوم عهد طویل غاب عنی من لا اسمی فعینی کل یوم وجدا علیه تسیل ان ما قل منک یکثر عندی و کثیر ممن تحب القلیل فجعل یعجب بها و یرددها، فقلت له: انها بنات لیلتها. فقال: لا جرم ان اثر التولید فیها بین. فقلت: و لا جرم ان اثر الحسد فیک ظاهر. ثم ان المذموم من اختلاف حال الرضا و السخط ان یدعی فی الرضا (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) لصاحبه الباطل و ینکر فی السخط له الحق، و اما لو تحری الحق فی کل منهما فلا، فقالوا: و فد عمرو بن الاهتم و الزبرقان بن بدر علی النبی (صلی الله علیه و آله) فسال عمرا عن الزبرقان فقال: مطاع فی عشیرته، شدید العارضه، مانع لما وراء ظهره. فقال الزبرقان: انه لیعلم منی اکثر من هذا و لکنه حسدنی. فقال عمرو: اما و الله انه لزمر المروه، ضیق العطن، احمق الوالد، لئیم الخال، و الله یا رسول الله! ما کذبت فی الاولی، و لقد صدقت فی الاخره، و لکنی رجل رضیت فقلت احسن ما علمت، و سخطت فقلت اقبح ما وجدت. فقال النبی (صلی الله علیه و آله): ان من البیان لسحرا. (و یکاد اصلبهم عودا) صلب العود کنایه عن الشده فی الامور، قال الشاعر: و من یک ذا عود صلیب لیکسر عود الدهر فالدهر کاسره (تنکوه) من نکات القرحه: اذا قشرتها. (اللحظه) النظر بموخر العین. (و تستحیله) ای: تقلبه عن الحاله التی کان علیها (الکلمه الواحده). و کان خالد بن المعمر من اصلب اصحابه (علیه السلام) عودا فاستحاله کلمه واحده من معاویه، ففی (صفین نصر) قام و قال: من یبایع علی الموت و شری نفسه لله، فبایعه سبعه آلاف علی ان لا ینظر رجل منهم حتی یرد سرادق معاویه، فاقتتلوا قتالا شدیدا و کسروا جفون سیوفهم- الی ان قال- فخلی معاویه عن سرادقه و خرج فارا لائذا الی بعض مضارب العسکر، فدخل فیه و بعث الی خالد: انت قد ظفرت، و لک امره خراسان ان لم تتم، فطمع فی ذلک و لم یتم، فامره معاویه حین بایعه الناس علی خراسان، (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) فمات قبل ان یصل الیها. و قیل: الهدیه تفقا عین الحکیم و تسفه عقل الحلیم. و فی (الحلیه) عن وهب: اذا دخلت الهدیه من الباب خرج الحق من الکوه. و فی (عیون القتیبی): استعمل الحجاج المغیره بن عبیدالله الثقفی علی الکوفه، فکان یقضی بین الناس، فاهدی الیه رجل سراجا من شبه، و بلغ ذلک خصمه فبعث الیه ببغله، فلما اجتمعا عنده جعل یحمل علی صاحب السراج و جعل صاحب السراج یقول ان امری اضوء من السراج، فلما اکثر علیه قال له: ویحک ان البغله رمحت السراج فکسرته. و مر طارق- صاحب شرطه خالد القسری فی موکبه- علی ابن شبرمه فقال ابن شبرمه: اراها و ان کانت تحب کانها سحابه صیف عن قریب تقشع اللهم لی دینی و لهم دنیاهم، فاستعمل بعد ذلک علی القضاء فقال له ابنه: اتذکر یوم مر بک طارق فی موکبه و قلت ما قلت؟ فقال: یا بنی انهم یجدون مثل ابیک و لا یجد مثلهم ابوک، ان اباک اکل من حلوائهم و حط فی اهوائهم. و تقدمت کلثم بنت سریع و اخوها الولید الی عبدالملک بن عمیر- قاضی الکوفه- و کان ابنه یرمی بها، فقضی لها فقال هذیل الاشجعی: اتاه رفیق بالشهود یسوقهم علی ما ادعت من صامت المال و الخول (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) فادلی ولید عند ذاک بحقه و کان ولید ذا مراء و ذا جدل ففتنت القبطی حتی قضی لها بغیر قضاء الله فی السور الطول اذا ذات دل کلمته لحاجه فهم بان یقضی تنحنح او سعل و کان عبدالملک یقول بعد ذلک: ربما جاءتنی السعله او التنحنح و انا فی المتوضا فاکف عن ذلک.
(الاقاویل محفوظه): (ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید- 18 ق) یسجل للحساب و الجزاء (و السرائر مبلوه): (انه علی رجعه لقادر یوم تبلی السرائر- 9 الطارق) حیث یتمیز الخبیث منها من الطیب (کل نفس بما کسبت رهینه- 38 المدثر) ای مرهوهه بعملها ان خیرا فخیر و ان شرا فشر (و الناس منقوصون) اصابهم النقص فی العقل و الدین (مدخولون) دخلت فیهم العیوب و الرذائل (سائلهم متعنت) لا یسال طلبا للعمل، بل للمصارعه و الملاکمه. (مجیبهم متکلف) یدعی من العلم ما لیس فیه، و یتعرض لما لا یعنیه (یکاد افضلهم رایا یرد عن فضل الرضا و السخط) العالم فیهم منحرف عن قصد السبیل یعطی لمن یرضی عنه حق الاخرین، و یبخس حق من غضب علیه (و یکاد اصلبهم عودا تنکوه اللحظه، و تستحیله الکلمه الواحده). نکا القرحه: قشرها قبل ان تبرا، و المراد هنا عدم الثبات و الاستقرار، و تستحیله الکلمه: تغیره من حال الی حال، و المعنی ان احسن من فیهم یتقلب مع اهوائه، او خوفا من الناس ای لا صالح فیهم اطلاقا.
… والسرائر مبلوه: بلاها الله و اختبرها و علمها یرید ان ظاهر الاعمال و خفیها معلوم لله و الانفس مرهونه باعمالها فان کانت خیرا خلصتها و ان کانت شرا حبستها … و الناس منقوصون مدخولون: المدخول المغشوش مصاب بالدخل بالتحریک و هو مرض العقل و القلب و المنقوص الماخوذ عن رشده و کماله کانه نقص منه بعض جوهره … رایه الرضی و السخط: لو کان فیهم ذو رای غلب علی رایه رضاه و سخطه فاذا رضی حکم لمن استرضاه بغیر حق و اذا سخط حکم علی ما اسخطه بباطل
امام علیهالسلام (در ترغیب به شایسته و دوری از ناپسندیده) فرموده است: گفتارها نگاهداری شده (فرشتگان آنها را بر صفحه اعمال ضبط مینمایند چنانکه در قرآن کریم س 50 ی 18 میفرماید: مایلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید یعنی سخنی از دهان بیرون نیافکند جز آنکه نزد آن )یا نزد گوینده( رقیب عتید یعنی نگهبان آماده )دو فرشته مامور نگارش اعمال خیر و شر میباشد( و رازهای پنهان هویدا گردیده )چنانکه در قرآن کریم س 86 ی 9 میفرماید: کل نفس بما کسبت رهینه یعنی( هر کس گرو و پایبند کرده خود میباشد )به جزای آن میرسد( و مردم )از رشد( ناقصند و )از عقل( معیوب مگر آن را که خدا حفظ کند )از نقص و عیب آرستهاش گرداند، زیرا( پرسش کننده ایشان میخواهد شخص را به رنج انداخته آزار دهد، و پاسخ دهنده آنها )چون میخواهد از هیچ پاسخی باز نماند( رنج را به خود هموار مینماید، آنکه از اندیشهاش از ایشان درست تر است زود خشنودی و خشم او را از اندیشه نیکویش برمیگرداند )اگر از کسی یا مطلبی خشنود گشته یا به خشم آید اندیشه نیکویش را به کار نیندازد و از عیب آنچه از آن خشنود شده چشم بپوشد و در آنچه از آن به خشم آمده عیب گیرد( و آنکه خردمندیش از آنها استوارتر است زود یک نگاه کردن به گوشه چشم او را زیان رساند (برخلاف دستور عقل رفتار نموده ارجمندیش را از دست میدهد) و یک کلمه او را از حالی به حال دیگر میگرداند (بر اثر گفتاری به خشم آمده کار ناشایسته میکند).
امام (علیه السلام) در مطلب بالا به دو مطلب مهم توجه داده است: 1- ضبط گفتهها و کنترل اعمال به وسیله ماموران الهی که به تفصیل در مطالب گذشته مورد بحث قرار گرفته است. 2- تلون، تقلب، هواپرستی خودخواهی و غضب امراض مهم ملتها است که در میان جامعهها نفوذ دارد. جمعیتی در برنامههای ترقی خویش پیروز هستند که در سوال و جواب، شادی و غضب مخصوصا بیاعتنائی مردم، خدا، وظیفه و انسانیت را فراموش نکنند. که روز قیامت (تبلی السرائر) (آشکار گردیدن نیتها و اسرار) است.
و قال علیهالسلام: (الاقاویل) ای الاقوال (محفوظه) عند الله سبحانه (و السرائر) جمع سریره، بمعنی الضمائر (مبلوه) ای مختبره فیبلوها الله سبحانه لیظهر ضمیرها من شرها (و کل نفس بما کسبت رهینه) ای مرهونه باعمالها، فان عملت خیرا، نجت، و ان عملت شرا هلکت (و الناس منقوصون) لانه یوخذ من ابدانهم و عقولهم لدی الکبر، او المراد نقص المجموع بالموت لبعضهم (مدخولون) ای مصابون بالدخل و هو مرض العقل و القلب، بالرذائل (الا من عصم الله) ای حفظه عن الرذیله (سائلهم متعنت) ای یسئل عنتا وجد الا، لا تفهما و تعلما. (و مجیبهم متکلف) یتکلف الجواب بدون ان یکون له علم (یکاد افضلهم رایا) ای افضل الناس رایا (یرده عن فضل رایه الرضا و السخط) فاذا رضی عن احد حکم له بغیر حق، و اذا سخط علی احد حکم علیه بغیر حق (و یکاد اصلبهم عودا) ای اقومهم نفسا، تشبیه بالشجره الصلبه العود (تنکوه اللحظه) ای تسیل جرحه- من نکئه اذا اسال دمه- و اللحظه، ای نظره منه الی المشتهیات، و المراد به تنکئه: توجب خدشه دینه (و تستحیله الکلمه المواحده) ای تحوله عما هو علیه من الدین، کلمه واحده تقال له، او علیه، فینحو نحو الباطل.
اللغه: الاقاویل: جمع الجمع للقول و هو الکلام او کل لفظ. مبلوه: من بلاها الله ای اختبرها. المنقوص: الماخوذ من رشده و کماله. المدخول: المصاب بالدخل بالتحریک و هو مرض العقل و القلب. عصمه الله: منعه الله. المتعنت: الذی یسال علی جهه التلبیس للاحراج. المتکلف: الذی یتجشم الامر و یتحمله علی مشقه او علی خلاف طبعه. السخط: الغضب و عدم الرضی. تنکوه: تجرحه فیسیل دمه. اللحظه: النظره. تستحیله: تغیره و تحوله. الشرح: الاقاویل محفوظه فکل کلمه محفوظه ستسال عنها فان کانت خیرا جزیت خیرا و ان کانت شرا جزیت شرا قال تعالی: (ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید) و السرائر مبلوه ما اضمره الانسان فی نفسه و ما اسره فیها من خیر و شر فان الله مطلع علیه عارف به کما قال تعالی: (انه علی رجعه لقادر یوم تبلی السرائر) و کل نفس بما کسبت رهینه فالنفوس مرهونه و محکومه لعملها فان عملت صالحا نجت من النار و الا فانها فیها ساقطه هاویه و الناس منقوصون اصابهم النقص فی رشدهم و لیسوا کاملین مدخولون اصابهم الدخل فی عقولهم و هو المرض یصیب العقول فلا تعی و القلوب فلا تفقه الا من عصم الله هم اقلیه قلیله و ثله ضئیله ثم شرح حال هذا النقص و الدخل الموجود عند الناس و بعض الصفات السیئه فیهم سائلهم متعنت لا یسال لکی یتفقه و یفهم و انما یسال للامتحان و الاختبار او للاهانه و الازدراء او لغیر ذلک مما لا محل للسوال و مجیبهم متکلف المجیب یلفق الجواب و یدور فی الاجابه دون اعطاء الحقیقه لعدم معرفتها یکاد افضلهم رایا یرده عن فضل رایه الرضی و السخط لخفتهم و انقیادهم للهوی و العاطفه تری افضلهم فی الرای و الحکم و القضائ، اذا غضب علی احد سلبه حقه و اعطاه لغیره ممن یرضی عنه فهم ینقادون لعواطفهم لا لدینهم و یکاد اصلبهم عودا تنکوه اللحظه و تستمیله الکلمه الواحده فاشدهم التزاما یدینه و اقواهم علی طاعته ینهار امام لحظه تعجبه او ممن اذا نظر اخاف تبدل الکلمه الواحده منه مواقفه من جهه الی اخری، فهو متقلب رغم انه اصلبهم فکیف بغیره.
«گفتارها محفوظ است و نهفته ها آشکار «و هر نفسی در گرو چیزی است که کسب کرده است». و مردم ناقص عقل و بیمارند جز آن کس که خدایش نگهدار است، سؤال کننده ایشان مردم آزار و پاسخ دهنده آنان متکلف است، هر یک از ایشان را که اندیشه بهتری دارد، ممکن است خشنودی یا خشم او را از آن اندیشه بهتر بازدارد، و ممکن است استوارترین ایشان به نگاهی درمانده و به سخنی دگرگون شود.»
و قال علیهالسلام
الأَقَاوِیلُ مَحْفُوظَةٌ وَ السَّرَائِرُ مَبْلُوَّةٌ،وَ «کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ» ، وَ النَّاسُ مَنْقُوصُونَ مَدْخُولُونَ إِلَّا مَنْ عَصَمَ اللّهُ:سَائِلُهُمْ مُتَعَنِّتٌ،وَ مُجِیبُهُمْ مُتَکَلِّفٌ،یَکَادُ أَفْضَلُهُمْ رَأْیاً یَرُدُّهُ عَنْ فَضْلِ رَأْیِهِ الرِّضَی وَ السُّخْطُ،وَ یَکَادُ أَصْلَبُهُمْ عُوداً تَنْکَؤُهُ اللَّحْظَةُ،وَ تَسْتَحِیلُهُ الْکَلِمَةُ الْوَاحِدَةُ!
امام علیه السلام فرمود:
گفتار انسانها نگهداری میشود و باطن آنها آزموده خواهد شد و هرکس در گرو اعمال خویش است.مردم همگی در نُقصانند و دارای عیوبی هستند جز کسی که خدا او را حفظ کند (زیرا) سؤالکنندگان آنان درپی بهانهجویی و آزارند و پاسخدهندگان،توجیهگر و گرفتار تکلفند.حتی برترین آنها از نظر فکر واندیشه،به سبب حب وبغض،از رأی خود بازمیگردد و با استقامتترین آنها (گاه) با یک نگاه یا یک کلمه دگرگون میشوند (از چنین افرادی باید به خدا پناه برد). ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر تنها مدرک دیگری که برای این گفتار حکیمانه آورده،غرر الحکم آمُدی است با تفاوتی که نشان میدهد از منبع دیگری آن را دریافت داشته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص259). اضافه بر این علامه دیلمی رحمه الله در کتاب اعلام الدین این کلام شریف را با اضافات فراوانی که در ذیل آن نقل کرده،آورده است که نشان میدهد منبع دیگری در اختیار داشته است.(اعلام الدین،ص 465) )
هر کس در گرو اعمال خویش است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه درباره چند خطر که در انتظار انسانهاست هشدار میدهد:
نخست میفرماید:«گفتار انسانها نگهداری میشود»؛ (الأَقَاوِیلُ مَحْفُوظَةٌ) .
همانگونه که قرآن مجید میفرماید: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ* إِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیانِ عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِیدٌ* ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» ؛ما انسان را آفریدیم و وسوسههای نفس او را میدانیم،و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم!*(به خاطر بیاورید) هنگامی را که دو فرشته راست و چپ که ملازم انسانند اعمال او را دریافت میدارند.*انسان هیچ سخنی را بر زبان نمیآورد مگر این که فرشتهای مراقب و آماده برای (ضبط) آن است!». ( .ق،آیه 16-18 )
در حدیثی میخوانیم:معاذ بن جبل از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرسید:چه چیز میتواند مرا وارد بهشت کند و از دوزخ دور دارد؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله دستوری به او دادند و در آخر فرمودند:
«إلّا أُخْبِرُکَ بِمِلاکِ ذلِکَ کُلِّهِ؛ آیا اساس و ریشه همه اینها را به تو بگویم؟»معاذ گفت:«آری یا رسول اللّه»پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«کَفِّ عَلَیْکَ هذا وَأشارَ إلی لِسانِهِ؛ این را حفظ کن،و اشاره به زبان خود نمود». ( .کتاب الترغیب و الترهیب،طبق نقل میزان الحکمة،ح 18214 )
در دومین هشدار میفرماید:«باطن اشخاص آزموده خواهد شد»؛ (وَ السَّرَائِرُ مَبْلُوَّةٌ) .
انسانها در کشاکش امتحانهای سخت قرار میگیرند تا آنچه در باطن دارند آشکار گردد و معلوم شود تا چه حد در ادعاهای خود صادقند.همانگونه که قرآن مجید خطاب به یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتّی نَعْلَمَ الْمُجاهِدِینَ مِنْکُمْ وَ الصّابِرِینَ وَ نَبْلُوَا أَخْبارَکُمْ» ؛ما همه شما را قطعاً میآزماییم تا معلوم شود مجاهدان واقعی و صابران از میان شما کیانند،و اخبار شما را بیازماییم!». (.محمد،آیه 31)
در حدیث شریفی از امیرمؤمنان علی علیه السلام در خطبة الوسیلة میخوانیم:
«وَ الْأَیَّامُ تُوضِحُ لَکَ السَّرَائِرَ الْکَامِنَة؛ گذشت روزگار آنچه را در باطن نهفته شده برای تو آشکار میسازد». ( .کافی،ج 8،ص 23،ح 4) در ذیل حکمت 217 و در ذیل گفتار حکیمانه 93 بحثهای مشروحی درباره مسئله امتحان و اهداف آن و نقش حوادث در ظاهر ساختن باطن انسانها داشتیم.
سپس امام علیه السلام به سراغ هشدار رفته و با استفاده از یکی از آیات قرآن میفرماید:«و هرکس در گرو اعمال خویش است»؛ «کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ» . ( .مدثر،آیه 38)
«رَهینَة» به معنای گروگان از ماده (رهن) گرفته شده و آن وثیقهای است که معمولاً شخص وامگیرنده به طلبکار میدهد.از این تعبیر استفاده میشود که تمام وجود انسانها در گرو اعمالی است که انجام میدهند و تا وظیفه خود را انجام ندهند این گروگان آزاد نمیشود.
هر گاه انسان به این سه هشدار عکسالعمل مناسب نشان دهد و ایمان داشته باشد که تمام سخنانش در نامه اعمالش و نزد خدای متعال حفظ میشود و آنچه در درون دارد روزی آشکار میگردد و همواره در گرو اعمال خویش و انجام وظایف الهی است،به یقین مصداق روشن فرد مؤمن صالح خواهد بود و به یقین اهل نجات است.
آنگاه امام علیه السلام سخن از هشدار چهارم میگوید:«(بدانید) مردم همگی در نُقصانند و همگی دارای عیوبی هستند جز کسی که خداوند او را حفظ کرده است»؛ (وَ النَّاسُ مَنْقُوصُونَ مَدْخُولُونَ إِلَّا مَنْ عَصَمَ اللّهُ) .
منقوص،کسی است که دارای نقص و عیبی است و مدخول نیز همین معنا را میدهد.ممکن است اوّلی اشاره به نقصان در عقل و اعتقادات باشد و دومی اشاره به نُقصان اعمال و گرفتار بودن در چنگال رذائل اخلاقی. ( .«مدخول»از ماده«دَخْل»و یکی از معانی آن عیب است و«دَخَل»بر وزن«عمل»نیز به معنی عیبی است که بر انسان داخل و وارد میشود )
این هشدار چهارم اشاره به کسانی است که گرفتار انواع معاصی و گناهان هستند و میگویند:ما سرانجام توبه خواهیم کرد و خود را اصلاح میکنیم.
امام علیه السلام میفرماید:همگی در حال نُقصانند و عیوب به باطن آنها سرایت میکند و بازگشت و جبران،روزبهروز مشکلتر میشود.
جمله «إِلَّا مَنْ عَصَمَ اللّهُ» در درجه اوّل شامل حال معصومان علیهم السلام است و لیکن تمام کسانی که پیرو آنانند و در مسیر آنها گام برمیدارند نیز از نوعی عصمت الهی برخوردار میشوند.
قرآن مجید در آیه 175 سوره«نساء»بعد از آن که به اهمیت قرآن اشاره کرده، میفرماید: «فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ اعْتَصَمُوا بِهِ فَسَیُدْخِلُهُمْ فِی رَحْمَةٍ مِنْهُ وَ فَضْلٍ وَ یَهْدِیهِمْ إِلَیْهِ صِراطاً مُسْتَقِیماً» ؛اما آنها که به خدا ایمان آوردهاند و به این کتاب آسمانی چنگ زدند بهزودی همه را در رحمت و فضل خود وارد خواهد ساخت و در صراط مستقیم به سوی خودش هدایت میکند».
آنگاه امام علیه السلام نشانههایی از این گروه آلوده به گناه را بیان میکند که بهوسیله آنها میتوان آنان را شناخت.
نشانه اوّل اینکه میفرماید:«پرسشکنندگان آنها درپی بهانهجویی و آزارند»؛ (سَائِلُهُمْ مُتَعَنِّتٌ) .
آنها به قصد حلّ مشکلات و کاستن از مجهولات و پی بردن به حقایق، سؤال نمیکنند،بلکه سؤالشان حتّی از عالمان به صورت انحرافی و به قصد بهانهجویی و آزار طرف است.
نشانه دیگر اینکه«پاسخگویندگان آنها نیز درپی توجیه و تکلّفند»؛ (وَ مُجِیبُهُمْ مُتَکَلِّفٌ) .
اشاره به اینکه عالِم آنها درپی پاسخگویی صحیح نیست،بلکه آنچه را مطابق میل خود میبیند بر مبانی شرع و کتاب و سنت تحمیل کرده و از طریق تفسیر به رأی آنها را به مردم ارائه میدهد و گاه ممکن است چیزی را نداند و بهجای اینکه با صراحت بگوید نمیدانم،با تکلّف میخواهد پاسخی برای آن - هر چند نادرست-پیدا کند.هم پرسشکنندگان در مسیر باطلند و هم پاسخگویان.
در گفتار حکیمانه 320 نیز گذشت که وقتی کسی مسئله پیچیدهای را از آن حضرت پرسید،امام علیه السلام در پاسخ گفت:«برای بهدست آوردن آگاهی پرسش کنید نه برای بهانهجویی و تولید دردسر،چراکه نادانِ آماده یادگیری شبیه عالم است و عالم و دانشمند خلافگو شبیه جاهل بهانهجوست».
در نشانه سوم میفرماید:«حتی برترین آنها از نظر فکر و اندیشه به سبب حبّ و بُغض،از رأی خود بازمیگردد»؛ (یَکَادُ أَفْضَلُهُمْ رَأْیاً یَرُدُّهُ عَنْ فَضْلِ رَأْیِهِ الرِّضَی وَ السُّخْطُ) .
آری چنان که میدانیم یکی از موانع معرفت،حُبّ و بُغضهای افراطی است که سبب میشود انسان عقیده صائب و رأی صحیح خود را رها سازد و به چیزی که دوست دارد روی آورد،هرچند باطل باشد،و از چیزی که از آن نفرت دارد منصرف شود،گرچه حق باشد.و تا انسان از این صفات رذیله ته نشود چهره حقیقت را آن چنان که هست نمیتواند مشاهده کند.
در آخرین نشانه میفرماید:«با استقامتترین آنها با یک نگاه و یا یک کلمه دگرگون میشود»؛ (وَ یَکَادُ أَصْلَبُهُمْ عُوداً تَنْکَؤُهُ اللَّحْظَةُ،وَ تَسْتَحِیلُهُ الْکَلِمَةُ الْوَاحِدَةُ!) .
اشاره به اینکه انسان ممکن است کوه علم و دانش و دارای عقل قوی و در برابر مشکلات نیرومند باشد؛اما هرگاه تابع هوا و هوس گردد یک نگاه هوسآلود ممکن است زندگی او را دگرگون سازد و یک جمله فریبنده او را از راه به دَر بَرَد.
در حدیثی که در کتاب شریف کافی از امام باقر علیه السلام نقل شده میخوانیم:
«إنَّما الْمُؤْمِنُ الَّذی إذا رَضِیَ لَمْ یُدْخِلْهُ رِضاهُ فِی إثْمٍ وَ لا باطِلٍ وَ إذا سَخَطَ لَمْ یُخْرِجْهُ سَخَطُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ وَ الَّذِی إذا قَدَرَ لَمْ تُخْرِجْهُ قُدْرَتُهُ إلَی التَّعَدّی إلی ما لَیْسَ لَهُ بِحَقٍّ؛ انسان با ایمان کسی است که هرگاه از کسی یا چیزی راضی شود این رضایت و خشنودی،او را در گناه و باطل وارد نمیکند و هرگاه به شخصی یا چیزی خشمگین شود این خشم،او را از قول حق بیرون نمیبرد و کسی است که چون قدرت یابد قدرتش او را به سوی تعدّی کردن و به سراغ چیزی رفتن که حق او نیست نمیکشاند».( .اصول کافی،ج 2،ص 234،ح 13)
از مجموع آنچه امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه و هشدارگونه بیان فرمود به خوبی استفاده میشود که همه افراد اعم از مؤمنان عادی و مؤمنان والامقام، همه باید مراقب خویش باشند،چراکه خطرهایی از ناحیه زبان و نیتهای باطن، همه را تهدید میکند و گاه ممکن است صحنههای هوسآلود،هدایا و سخنان تملقآمیز،انسان را بلغزاند و آثار اعمال او را از میان ببرد.
در تواریخ آمده است که«خالد بن معمر»از یاران با استقامت علی علیه السلام بود؛اما یک جمله معاویه او را دگرگون ساخت و آن اینکه در صفین،«خالد»صدا زد:
چه کسی آماده شهادت است و حاضر است جان خود را به خداوند بفروشد؟ هفت هزار نفر با او بیعت کردند به این شرط که دست از نبرد برندارند تا وارد خیمه معاویه شوند.آنها جنگ عظیمی کردند حتی غلاف شمشیر را شکستند (اشاره به اینکه این شمشیر نباید در نیام رود).هنگامی که به نزدیک خیمه معاویه رسیدند او فرار کرد و به بعضی از خیمههای لشکر پناه برد و کسی را نزد خالد فرستاد و گفت:تو پیروزی،اگر ادامه ندهی من حکومت خراسان را به تو وا میگذارم.در این هنگام طمع بر خالد مسلط شد و کار خود را ناقص رها کرد و بعد از آنکه معاویه مسلط بر عراق شد و مردم با او بیعت کردند،حکومت خراسان را به«خالد»داد؛ولی عجیب اینکه پیش از آنکه«خالد»به مرکز حکومت خود برسد از دنیا رفت. ( .صفین نصر بن مزاحم،ص 306 (مطابق نقل شرح نهجالبلاغه علامه شوشتری،ج 8،ص 216) )
از قدیم گفتهاند:هدایا چشم دانشمندان را کور میکند و عقل عاقلان را میگیرد.
نیز گفتهاند:هنگامی که هدیه از در وارد میشود حق از پنجره خارج میگردد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Utterances are preserved and actions are tested. Every soul, for what it earned, is pawned (Qur'ān, 74: 38). People are to be made deficient (as regarding their bodies) and meddled with (as regarding their minds) except those whom Allāh protects. The one who inquires from among them aims at confusing others, whereas the one who answers creates hardships. It is possible that the man who has the best views among them will be deviated from the soundness of his thinking by pleasure or displeasure, and it is possible that a single glance may affect even the man with the best wisdom from among them or a single expression may transform him.”
وَ قَالَ علیه السلام مَعَاشِرَ النّاسِ اتّقُوا اللّهَ فَکَم مِن مُؤَمّلٍ مَا لَا یَبلُغُهُ وَ بَانٍ مَا لَا یَسکُنُهُ وَ جَامِعٍ مَا سَوفَ یَترُکُهُ وَ لَعَلّهُ مِن بَاطِلٍ جَمَعَهُ وَ مِن حَقّ مَنَعَهُ أَصَابَهُ حَرَاماً وَ احتَمَلَ بِهِ آثَاماً فَبَاءَ بِوِزرِهِ وَ قَدِمَ عَلَی رَبّهِ آسِفاً لَاهِفاً قَدخَسِرَ الدّنیا وَ الآخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الخُسرانُ المُبِینُ
ترجمهها:
(اخلاقی، اقتصادی) و درود خدا بر او، فرمود: ای مردم از خدا بترسید، چه بسا آرزومندی که به آرزوی خود نرسید، و سازنده ساختمانی که در آن مسکن نکرد، و گرد آورندهای که زود آنچه را گرد آورده رها خواهد کرد، شاید که از راه باطل گرد آورده، و یا حق دیگران را باز داشته، و با حرام به هم آمیخته، که گناهش بر گردن اوست ، و با سنگینی بار گناه در میگذرد، و با پشیمانی و حسرت به نزد خدا میرود که:
«در دنیا و آخرت زیان کرده و این است زیانکاری آشکار»
مردم از خدا بترسید! که چه بسیار آرزومند که به آرزوی خود نرسید، و سازندهای که در ساخته خویش نیارمید، و گردآورندهای که به زودی گردآوردهها را رها خواهد کرد و بود که آن را از راه ناروا فراهم آورد، و حقی که به مستحقش نرساند، از حرام به دست آورد و گناهش بر گردنش ماند. با گرانی بار بزه، باز گردید، و با پشیمانی و دریغ نزد پروردگار خود رسید. «این جهان و آن جهان زیانبار، و این است زیان آشکار.»
ای گروه مردمان بترسید از خدا پس بسا امیدوار بچیزی که نمیرسد باو و بسا بنا کننده بنائی که نه نشیند در آن و بسا جمع کننده آنچه زود باشد که واگذارد آنرا و شاید که آن مال را از باطل فراهم آورده باشد و از حق منع کرده باشد ترا رسیده باشد او را بحرام و برداشته باشد به آن حرام گناهی پس باز گردد بروز آن گناه و بیاید بر پروردگار خود اندوه خورنده و دریغ گویان بتحقیق که زیان آرد در دنیا و آخرت اینست از زیانکاری روشن
و فرمود (علیه السلام): ای مردم، از خدای بترسید، چه بسا، آرزومندی که به آرزویش نرسد و چه بسا کسی که بنایی برآورد و در آن زیستن نتواند و چه بسا، گرد آورنده ای که بگذارد و بگذرد. شاید آن را به ناروا گرد آورده است یا حق کسی است که آن را به او نداده، یا از حرام به دستش آورده و گناهش به گردن اوست و بارش بر دوش او. به پیشگاه پروردگارش حاضر می شود، با تأسف و دریغ «زیانکار در دنیا و آخرت و این زیانکاری آشکار است».
و آن حضرت فرمود:ای مردم خدا را پروا کنید،چه بسیار آرزومندی که به آرزویش نرسد،و بنا کنندهای که در بنایش ساکن نشود،و ثروتاندوزی که به زودی آن را ترک کند، ثروتی که شاید از حرام جمع کرده،و از حقّی که منع نموده فراهم ساخته،از حرام به آن رسیده و به خاطر آن زیر بار گناهان رفته ،با وزر و وبالش به آخرت باز گشته و متأسف و اندوهگین بر خدا وارد شده، دنیا و آخرت را زیان کرده،این است زیان آشکار .
شروح:
فباء بوزره: ای: نهض بثقله. و لا یقال: باء الا فی الشر. و الاسف: اشد الحزن و قد اسف علی مافاته، و تاسف ای: تلهف، و اسف علیه ای غضب. و اللاهف: المتحسر، و اکثر ما یقال هو اسف، و الاسف اشباع او لغه. و حسن هذا الازدواج لاهف.
بوزره: ای نهض بثقله وباء: لا یستعمل الا فی الشر. و الاسف: اشد الحزن و اسف علیه غضب. و اللاهف: المتحسر، و اکثر ما یقال هو اسف و الاسف اشباع لازدواج لاهف او لغه.
باء بثقله: با بار سنگین بازگردد، و در برابر او فراهم گردد، لاهف: حسرت زده، اندوهگین، ای مردم از خدا بترسید، چه بسا کسی که به چیزی امیدوار است و به آن نمیرسد، و بنایی میسازد که در آن ساکن نمیشود، و مالی را جمع میکند و دیری نمیپاید که آن را ترک میگوید، شاید از راه باطل فراهم کرده، حقی را از صاحبش بازداشته و از راه حرام به آن مال رسیده و گناهانی به وسیلهی آن به گردن گرفته، پس با بار گناه باز گردد، و در پیشگاه خدایش با حسرت و اندوه حاضر شود. در دنیا و آخرت زیانکار است و این زیانی است آشکار). آنگاه مردم را به تقوا و ترس از خدا دعوت کرده و به منظور جذب به تقوا، آرزو و امل را تقبیح نموده و از آن برحذر داشته با یاد کسان بسیاری که به چیزی امیدوار بودند و به آن نرسیدند و همچنین سازندگان بناهایی که در آن ساکن نشدند، و جمعکنندگان مال که ناگزیر آن را ترک کردند، با احتمال این که آن را از راه باطل جمع کرده و حق کسی را بازداشته و دچار حرام شده و بار گناه آن را به دوش کشیده و در پیشگاه خدای خود با حسرت و اندوه به خاطر نافرمانی و کوتاهی از دستور الهی- حاضر شدند، و در نتیجه در دنیا به دلیل مردن و در آخرت به خاطر کوتاهی در کسب خیر اخروی زیان بردند و این زیان، زیانی آشکار است.
وَ قَالَ علیه السلام :مَعَاشِرَ النَّاسِ اتَّقُوا اللَّهَ وَ قَالَ علیه السلام فَکَمْ مِنْ مُؤَمِّلٍ مَا لاَ یَبْلُغُهُ وَ بَانٍ مَا لاَ یَسْکُنُهُ وَ جَامِعٍ مَا سَوْفَ یَتْرُکُهُ وَ لَعَلَّهُ مِنْ بَاطِلٍ جَمَعَهُ وَ مِنْ حَقٍّ مَنَعَهُ أَصَابَهُ حَرَاماً وَ احْتَمَلَ بِهِ آثَاماً فَبَاءَ بِوِزْرِهِ وَ قَدِمَ عَلَی رَبِّهِ آسِفاً لاَهِفاً قَدْ خَسِرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ .
قد تقدم شرح هذه المعانی و الکلام علیها أما الآمال التی لا تبلغ فأکثر من أن تحصی بل لا نهایة لها.
و ما أحسن قول القائل وا حسرتی مات حظی من وصالکم و أما بناء ما لا یسکن فنحو ذلک و قال الشاعر أ لم تر حوشبا بالأمس یبنی و أما جامع ما سوف یترکه فأکثر الناس قال الشاعر و ذی إبل یسعی و یحسبها له
(و قال علیهالسلام: معاشر الناس) ای گروه مردمان (اتقوا الله) بپرهیزید از خدای منان (فکم من مومل ما لا یبلغه) پس بسا امیدوار به چیزی که نرسد به او (و بان ما لا یسکنه) و بسا بناکننده بنایی که ننشیند در او (و جامع مال سوف یترکه) و بسا جمعکننده مالی که زود باشد که برجا بگذارد آن را و از آن بهره بر ندارد (و لعله من باطل جمعه) و شاید که آن مال را از باطل فراهم آورده باشد (و من حق منعه) و از حقی که منع کرده او را (اصابه حراما) رسیده باشد به او حرامی (و احتمل به اثاما) و برداشته باشد به آن حرام، گناهی (فباء بوزره) پس بازگردد به ثقل آن گناه (و قدم علی ربه) و آید بر پروردگار خود (اسفا) اندوهگین شده و پشیمان (لاهفا) حسرت خورنده در آن جهان (قد خسر الدنیا و الاخره) به تحقیق که زیان کرده در دنیا و آخرت آن بیبصیرت نادان (ذلک) آن حالت چنان (هو الخسران المبین) زیان روشن است و هویدا در آن جهان.
ای گروه مردمان بپرهیزید از خدای عزوجل پس بسیار کس که امید دارد آنچه را نرسد به آن و بنا کند آنچه را ساکن نگردد در آن و جمع کند مالی را که عنقریب بگذارد آن را، و شاید آن را باطل جمع کرده باشد و از حق منع کرده باشد یعنی حق آن نداده باشد. رسیده باشد به آن مال از وجه حرام و برداشته باشد به آن معاصی و آثام را پس باز گردد بوزر آن یعنی وبال آن. و قدوم کند بر خدای خود خالق عالمیان با تاسف و حسرت و اندوه و ندامت به تحقیق زیان کرده است او و بر باد داده دنیا و آخرت را و شایسته گشته عقوبت و مواخذت را این است خسران مبین و زیانکاری به یقین و محرومی عظیم.
(و قال علیهالسلام:) «معاشر الناس، اتقوا الله! فکم من مومل ما لایبلغه و بان ما لایسکنه و جامع ما سوف یترکه و لعله من باطل جمعه و من حق منعه، اصابه حراما و احتمل به اثاما، فباء بوزره و قدم علی ربه آسفا لاهفا (قد خسر الدنیا و الاخره، ذلک هو الخسران المبین).» یعنی ای گروه مردمان، بپرهیزید خدا را، پس چه بسیار آرزومندی است که نمیرسد به آن! و چه بسیار عمارت کنندهای است که سکنی نمیکند در آن! و چه بسیار جمعکنندهی مال است که وامیگذارد آن را! و شاید که از طریقهی ناحقی جمع کرده باشد آن را و یا از حق کسی منع کرده باشد آن را رسیده باشد به سبب آن مال به فعل حرامی و متحمل شده باشد به سبب آن گناهی را، پس بازگردد به وزر و وبال آن و وارد شود بر پروردگارش اندوهناک حسرت زده، (به تحقیق که زیان کرده است دنیا و آخرت را و آن است زیان کردن آشکار).
اللغة:
... (نکأت) القرحة: إذا صدمتها بشیء فتقشرها. (مدخول) و مدخل: أی فی عقله دخل و علّة (تستحیله): تغیره و (باء) بثقله: رجع به و حصل علیه، (اللّاهف) المتحسّر.
الاعراب:
معاشر النّاس: منادی مضاف بحذف حرف النداء، و جامع ما سوف، اضیف جامع إلی ما و اسمیّة و الجملة بعده صفته أو موصولة و ما بعده صلته، من باطل جار و مجرور متعلّق بقوله: جمعه.
المعنی:
... ثمّ نبّه علیه السّلام علی أنّ کثیرا من الامال غیر حاصلة، و ربّ بان لا یسکن فیما بناه و ربّ جامع مال یترکه لمن سواه، و قد ارتکب فی جمعه الماثم، و منع الحقوق و ارتکب المحارم، فحمل وزره علی عاتقه، و یلقی ربّه مع الأسف و التلهّف علی ما ترکه و علی ما ارتکبه.
الترجمة:
... أیا گروه مردم از خدا بترسید چه بسیار آرزومندی که بارزویش نمی رسد و چه بسیار ساختمان سازی که در ساختمانش نشیمن نتواند، و چه بسیار مال اندوزی که آنرا برای دیگری بجا می گذارد و می گذرد، و شاید که از راه باطل آن مال را بدست آورده و اگر هم از راه حق بوده وجوه إلهیّه آنرا أدا نکرده، از حرامش بدست آورده و بار گناهش بدوش کشیده و وزر آنرا بصحرای محشر برده و به پیشگاه خداوندش بار یافته و جز أفسوس و آه ندارد و محققا بزیان دنیا و آخرت دچار است و همین است آن زیان آشکار.
ای مردم خیره سر خدا را که بسی*** آمال بجوئی و بدانها نرسی
أی بسا آرزو که خاک شود***پیرهن در عزاش چاک شود
و خوش سروده:
هر که آمد عمارت نو ساخت*** رفت و منزل بدیگری پرداخت
گرد آورد سیم و زر بسیار***لیک بر جا نهاد و رفت ز کار
از حرام و حلال گرد آورد***حق آنرا نداد و عصیان کرد
وزر آنرا بدوش خویش ببرد***نزد حق غصه و تأسّف خورد
نه زد نیاش بهره نی عقبا*** شد اسیر زیان هر دو سرا
(معاشر الناس اتقو الله فکم من مومل ما لا یبلغه) فلا یبیع آخرته لامل من دنیاه لعله لا یبلغه. (و بان ما لا یسکنه) فلا یخرب دار بقائه لدار ان سکنها سکنها ایاما و لعله لا یسکنها ساعه. (و جامع ما سوف یترکه) (و ترکتم ما خولناکم وراء ظهورکم). فجمع عمرو بن العاص قناطر من ذهب، فلما مات اخذها معاویه. (و لعله من باطل جمعه و من حق منعه) عن الرضا (علیه السلام): لا یجتمع المال الا بخمس خصال: ببخل شدید، و امل طویل، و حرص غالب، و قطیعه الرحم، و ایثار الدنیا علی الاخره. و عن الباقر (علیه السلام): لیس من شیعتنا من له مئه الف، و لا خمسون الفا، و لا اربعون الفا، و لو شئت ان اقول ثلاثون الفا لقلت، و ما جمع رجل قط عشره (الفصل السادس و العشرون- فی نقص الناس و اختلافهم و … ) آلاف من حلها. قال ابوالحسن: من دراهم. و عن اویس القرنی: ان حقوق الله لم تترک عند مسلم درهما. (اصابه حراما و احتمل به اثاما) بالفتح ای: جزاء اثمه، قال تعالی: (یلق اثاما). (فباء) ای: رجع. (بوزره) ای: اثمه و ثقله. (و قدم علی ربه آسفا لاهفا) الی. (ذلک هو الخسران المبین) لا من یبیع متاعه باقل مما شراه. و فی (الطبری) عن عوانه، قال عبیدالله لعمر بن سعد بعد قتله الحسین (علیه السلام): این الکتاب الذی کتبت به الیک فی قتل الحسین؟ قال: مضیت لامرک و ضاع الکتاب. قال: لتجیئن به. قال: ضاع. قال: و الله لتجیئنی به. قال: ترک و الله یقرا علی عجائز قریش اعتذارا الیهن بالمدینه، اما و الله لقد نصحتک فی حسین نصیحه لو نصحتها الی سعد بن ابیوقاص کنت قد ادیت حقه. قال عثمان بن زیاد اخو عبیدالله: صدق و الله لوددت انه لیس من بنی زیاد رجل الا و فی انفه خزامه الی یوم القیامه، و ان حسینا لم یقتل.
کل ما جاء فی هذه الحکمه تکرر مرات بلفظه او بمعناه، و یتخلص بان اکثر آمال الانسان فی هذه الحیاه اوهام و سراب، و ایضا هو یکاح و یبنی و یجمع من حل و حرام، ثم یذهب الی ربه لا مال حمل، و لا بناء نقل.. تارکا کل شیء، فالمهنا لغیره، و العبء علی ظهره (انظر الخطبه 107 و 112 و الحکمه 190).
امام علیهالسلام (در ترغیب به دوری از دنیا) فرموده است: ای گروه مردم، از خدا بترسید (به دنیا و کالای آن دل مبندید) چه بسا کسی که امید دارد به چیزی که به آن نمیرسد، و میسازد ساختمانی را که در آن ساکن نمیگردد، و گرد میآورد دارائی که به زودی آن را رها میکند، و شاید آن را از (راه) نادرستی گرد آورده، و از حق جلوگیری نموده (یعنی) از راه حرام به آن رسیده، و به سبب آن زیر بار گناهان رفته، پس (در قیامت) با بار گران آن باز میگردد و در پیشگاه پروردگارش (هنگام حساب و وارسی) با حسرت و اندوه بیاید و (چنین کس چنانکه در قرآن کریم س 22 ی 11) است: خسر الدنیا و الاخره ذلک هو الخسران المبین یعنی( در دنیا و آخرت زیانکار است )اما زیان دنیائی او آن است که هنوز بهرهای نبرده مرگ او را ربوده و زیان اخروی او آنکه در دنیا کاری نکرده که بر اثر آن نیکبختی جاوید بهره او گردد( و زیان او زیانی است که )بر همه( آشکار میباشد.
امام (علیه السلام) در این مطلب درباره آنانکه بدون دقت، مال و ثروت جمعآوری میکنند و شب و روز به فکر اندوختناند سخن گفته و نکتههای بالا را یادآور شده و سرانجام با استشهاد به آیهای از قرآن مجید میفرماید: (در دنیا و آخرت این گونه گروه زیانکارانند زیانکاری آشکار) نکتهای که در مطلب بالا بیشتر به چشم میخورد موضوع خسارت دو جهانی است. امام (علیه السلام) آن ثروتی را که در راه بدست آوردنش راه حرام پیموده میشود خسارت دنیا میداند و علت این است که برای به چنگ آوردن ثروت حرام باید نقشههای گوناگون بکشد که به دام دزدی، اختلاس و … نیفتد و گرفتار عواقب آن نشود و چنین خط سیری همیشه رنج و شکنجه روحی دارد و چه خسارتی بیشتر از این که انسان ثروت را برای آسایش میخواهد ولی در این گونه موارد که از حرام بدست میآید آسایش فدای ثروت شده است، خسارت دنیای دیگر آن هم معلوم است.
و قال علیهالسلام: (معاشر الناس) جمع معشر، بمعنی: الجماعه (اتقوا الله) ای خافوه (فکم من مومل ما لا یبلغه) ای یرجوا ما لا یصل الیه (و بان) للدور و القصور (ما لا یسکنه) و لا ینتقل الیه (و جامع) للاموال (ما سوف یترکه) و لا ینتقع به (و لعله من باطل جمعه) فعلیه اثمه (و من حق منعه) فلم یصرفه فی المواضع المقرره فی الشریعه (اصابه حراما) ای نال ذلک المال من الحرام (و احتمل به اثاما) ای ذنوبا و معاصی (فباء) ای رجع الی الاخره (بوزره) ای مع ذنب ذلک المال المحرم (و قدم علی ربه اسفا) یاسف لما فات (لاهفا) یلهف و یحزن علی ما مضی من الدنیا بدون ان یقدم فیه عملا صالحا (قد خسر الدنیا) حیث فنت (و الاخره) حیث لم یعمل لها (ذلک هو الخسران المبین) ای الواضح.
اللغه: الاثام: الذنوب. باء: رجع. الوزر: الذنب. الشرح: و هذه کلمات فی سیاق الکلمات المتقدمه و بعضهم جعلها تتمه للاولی معاشر الناس الذین تستحقون المعاشره و الالفه اتقوا الله الذی لا اله غیره و لا معبود سواه و بیده الحیاه و الموت و الضر و النفع فکم من مومل ما لا یبلغه و کثیرون بل ما اکثر الذین یوملون فی الحیاه فیرسمون فی اذهانهم مستقبل حیاتهم و یبنون امجاد ایامهم و لکن لم یتحقق شیء منها علی الاطلاق و کم بان من الدور و القصور ما لا یسکنه و یقیم فیه و کم جامع من الاموال ما سوف یترکه خلفه للوارث و لعله من باطل جمعه من سرقه و غش و احتیال و من حق للفقراء و المساکین منعه ایاهم اصابه حراما من الابواب الممنوعه و احتمل به آثاما ارتکب به الحرام فباء بوزه رجع من عمله ذاک باثمه و قدم علی ربه آسفا لا هفا انه متاسف حزین متلهف علی فعله الاثیم قد خسر الدنیا و الاخره ذلک هو الخسران المبین و ای خساره اعظم من ذلک و اکبر …
«فرمود: ای گروه مردمان از خدای بترسید، چه بسا آرزومند که به آرزوی خویش نرسد و چه بسا سازنده ای که در ساختمان خود سکونت نکند و بسا گرد آورنده که به زودی آن را رها کند، شاید که از راه باطل گرد آورده باشد و آن را از حق باز داشته باشد، از حرام به دست آورده و گناهانی بر او بار شده است و با گرانی گناه باز گردید و با اندوه و دریغ نزد خدای خویش رسید، بدون تردید «زیان کار این جهان و آن جهان و این است زیان آشکار.»
و قال علیهالسلام
مَعَاشِرَ النَّاسِ،اتَّقُوا اللّهَ فَکَمْ مِنْ مُؤَمِّلٍ مَا لَا یَبْلُغُهُ،وَ بَانٍ مَا لَا یَسْکُنُهُ، وَ جَامِعٍ مَا سَوْفَ یَتْرُکُهُ،وَ لَعَلَّهُ مِنْ بَاطِلٍ جَمَعَهُ،وَ مِنْ حَقٍّ مَنَعَهُ:أَصَابَهُ حَرَاماً،وَ احْتَمْلَ بِهِ آثَاماً،فَبَاءَ بِوِزْرِهِ،وَ قَدِمَ عَلَی رَبِّهِ آسِفاً لَاهِفاً،قَدْ «خَسِرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةَ،ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ» .
امام علیه السلام فرمود:
ای مردم! تقوای الهی را رعایت کنید.چه بسیار آرزومندانی که به آرزوی خود نرسند و چه بسیار سازندگانی که در آنچه ساختهاند سکونت نمیکنند و چه بسیار جمعآوری کنندگان اموال که بهزودی اندوختههای خود را ترک میگویند و ای بسا از طریق باطل گردآوری کرده و یا حق آن را نپرداختهاند یا از راه حرام به آن رسیده و به سبب آن،گناهانی بر دوش کشیده و وزر آن را بر عهده دارند،در نتیجه وزر و وبالش به گردن آنهاست و با افسوس و دریغ بر پروردگار خود وارد میشوند و مصداق این آیه شریفه هستند: «خَسِرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ» ؛ هم دنیا را از دست داده هم آخرت را و این است زیان آشکار». ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:این کلام حکیمانه در تذکره سبط بن جوزی با تفاوت و اضافاتی آمده که این تفاوت و اضافات نشان میدهد او منبع دیگری در اختیار داشته است.قابل توجه است که مرحوم ابن میثم بحرانی در شرح نهجالبلاغه خود این کلام نورانی و کلام گذشته را یک کلام محسوب و شرح کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 259).اضافه میکنیم که علامه مجلسی رحمه الله نیز در یک جا از بحار الانوار همین روش را انتخاب کرده است.(بحار الانوار،ج 75،ص 83،ح 88) )
زیانکاران هر دو جهان!
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه و کوبنده به دنیاپرستان هشدارهای جدی میدهد:نخست میفرماید:«ای مردم! تقوای الهی پیشه کنید چه بسیار آرزومندانی که به آرزوی خویش نمیرسند و بناکنندگانی که در آنچه ساختهاند ساکن نمیشوند و گردآورندگان اموالی که بهزودی آن را ترک میگویند»؛ (مَعَاشِرَ النَّاسِ،اتَّقُوا اللّهَ فَکَمْ مِنْ مُؤَمِّلٍ مَا لَا یَبْلُغُهُ،وَ بَانٍ مَا لَا یَسْکُنُهُ،وَ جَامِعٍ مَا سَوْفَ یَتْرُکُهُ) .
در واقع امام علیه السلام نخست بهطور کلی از آرزوهای عقیم و دست نیافتنی سخن میگوید،سپس انگشت روی دو مورد خاص؛یعنی بناها و قصرها،و اموال و ثروتها میگذارد.بناهایی که انسان میسازد و رها میکند و میرود و اموالی که گردآوری کرده و بیآنکه از آنها بهره ببرد رها میسازد و دنیا را ترک میگوید.
سپس به این نکته اشاره دارد که مشکل این گروه از دنیاپرستان تنها این نیست که از نتیجه زحمات خود بهرهمند نمیشوند،بلکه مشکل مهمتری در پیش دارند و آن تهیه این اموال از طرق نامشروع و مسئولیتآفرین است.
میفرماید:«چه بسا آنها را از طریق باطل گردآوری کرده و یا حق آن را نپرداختهاند»؛ (وَ لَعَلَّهُ مِنْ بَاطِلٍ جَمَعَهُ،وَ مِنْ حَقٍّ مَنَعَهُ) .
در اینجا نیز امام علیه السلام به دو موضوع از منابع حرام اشاره فرموده است:
نخست،به دست آوردن مال از طریق باطل،مانند اینکه در بختآزماییها و امثال آن اموالی به دست آورد و یا اشیایی را که معامله بر آن باطل است مورد استفاده قرار دهد و دیگر اینکه حقوقی را که به آن اموال تعلق میگیرد-اعم از حقوق شرعی و حق الناس-نمیپردازد.
«(در نتیجه) آن را از طریق حرام به دست آورده و گناهان آن را بر دوش میکشند»؛ (أَصَابَهُ حَرَاماً،وَ احْتَمْلَ بِهِ آثَاماً). ( .«آثام»جمع«إثم»به معنای گناهان است؛و لی در بعضی از نسخ نهجالبلاغه مانند نسخة مرحوم علامة شوشتری«أثام»بر و زن«أنام»آمده که به معنای کیفر گناه است)
در حدیثی که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار آورده است میخوانیم:
«قَالَ سَمِعْتُ الرِّضَا علیه السلام یقُولُ لا یجْتَمِعُ الْمَالُ إِلَّا بِخِصَالٍ خَمْسٍ بِبُخْلٍ شَدِیدٍ وَ أَمَلٍ طَوِیلٍ وَ حِرْصٍ غَالِبٍ وَ قَطِیعَةِ الرَّحِمِ وَ إِیثَارِ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَةِ؛ راوی می گوید:از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام شنیدم که میفرمود:مال،(غالباً) انباشته نمیشود مگر از پنج راه:بخل شدید،آرزوهای دور و دراز،حرص غالب بر انسان،قطع رحم و ترجیح دنیا بر آخرت». ( .بحار الانوار،ج 70،ص 138،ح 5)
بدیهی است اگر انسان بخیل نباشد و گرفتار آرزوهای طولانی نگردد و حرص نورزد و خویشاوندان خود را از اموالش بهرهمند سازد و آخرت را بر دنیا از طریق انجام دادن کارهای خیر با اموالش ترجیح دهد،اموال،غالباً انباشته نخواهد شد.
آنگاه امام علیه السلام به نتیجه نهایی اسفانگیز و شوم این اعمال اشاره کرده میفرماید:«این افراد بر پروردگار خویش (در قیامت) وارد میشوند در حالی که غمگینند و افسوس میخورند که هم دنیا را از دست دادهاند و هم آخرت را و این زیان آشکاری است»؛ (فَبَاءَ بِوِزْرِهِ،وَ قَدِمَ عَلَی رَبِّهِ آسِفاً لَاهِفاً،قَدْ «خَسِرَ اَلدُّنْیا وَ الْآخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ» ).
علامه مجلسی رحمه الله این کلام شریف را با مقدمه پرمعنایی از آن حضرت در بحار الانوار آورده و میفرماید:
«انْظُرُوا إِلَی الدُّنْیا نَظَرَ الزَّاهِدِینَ فِیهَا فَإِنَّهَا عَنْ قَلِیلٍ تُزِیلُ السَّاکِنَ وَ تَفْجَعُ الْمُتْرَفَ فَلا تَغُرَّنَّکُمْ کَثْرَةُ مَا یعْجِبُکُمْ فِیهَا لِقِلَّةِ مَا یصْحَبُکُمْ مِنْهَا فَرَحِمَ اللَّهُ امْرَأً تَفَکَّرَ وَ اعْتَبَرَ وَ أَبْصَرَ إِدْبَارَ مَا قَدْ أَدْبَرَ وَ حُضُورَ مَا قَدْ حَضَرَ فَکَأَنَّ مَا هُوَ کَائِنٌ مِنَ الدُّنْیا عَنْ قَلِیلٍ لَمْ یکُنْ وَ کَأَنَّ مَا هُوَ کَائِنٌ مِنَ الْآخِرَةِ لَمْ یزَلْ وَ کُلُّ مَا هُوَ آتٍ قَرِیبٌ ...؛(ای مردم!) به دنیا نگاه زاهدانه کنید،چراکه بهزودی ساکنان خود را زائل میکند و مترفان و ثروتمندان بیدرد را ناگهان گرفتار میسازد، بنابراین فزونی آنچه مایه اعجاب شماست در دنیا شما را نفریبد،زیرا بسیار کم با شما خواهد بود.خداوند رحمت کند کسی را که فکر میکند و عبرت میگیرد و به پشت کردن آنچه از دنیا پشت کرده و حضور آنچه حاضر است نظر میکند.
گویی آنچه در دنیا موجود است بهزودی نابود میشود و آنچه در آخرت است همواره باقی است.(بدانید) آنچه میآید نزدیک است به وقوع بپیوندد».
سپس جملههای بالا را تا آخر ذکر می کند. ( .این حدیث شریف را علامه مجلسی ظاهراً از کتاب مطالب السؤول محمد بن طلحه شافعی نقل کرده است.(بحار الانوار،ج 75،ص 20،ح 79 به نقل از مطالب السؤول،ص 258))
امام علیه السلام حال اینگونه افراد را مصداق خسران مبین دانسته است،زیرا انسان گاه بهرهای میبرد؛ولی به دنبال آن گرفتار خسارت مهمی میشود؛مانند اینکه غذای بسیار لذیذی میخورد و به دنبال آن گرفتار بیماریهایی میگردد.این خسران است اما نه خسران مبین.یا اینکه اموال نامشروعی فراهم میکند و با آن چند صباحی به عیش و نوش میپردازد؛ولی عذاب طولانی مدت الهی را برای خود فراهم میبیند.این هم ممکن است از نظر ظاهربینان خسران مبین نباشد.
«خسران مبین» جایی است که از راه نامشروع،اموال و ثروتهایی گردآوری و کاخهایی بنا میکند و بیآنکه کمترین بهرهای ببرد،رها کرده به دیار باقی میشتابد در حالی که مسئولیت همه گناه آن بر دوش اوست.این،«خسران مبین» است که امام علیه السلام با استفاده از آیات قرآن در بالا به آن اشاره فرموده است.از آنجا که بسیارند کسانی که به همین سرنوشت گرفتار میشوند و انسان نمیداند جزء کدامین دسته است،جای آن دارد که به هوش آید و به جبران گذشته بپردازد.
شاهد گویای این مطلب داستانی است که طبری در کتاب خود در حوادث سال 61 نقل میکند وی میگوید:عبیداللّه بن زیاد پس از اقدام عمر سعد به قتل امام حسین علیه السلام به او گفت:آن نامهای که به تو نوشتم و دستور قتل حسین را دادم کجاست؟ (گویا میخواست آن را باز پس بگیرد و خود را از مسئولیت آن جدا کند) عمر گفت:من دستور تو را انجام دادم ولی آن نامه از بین رفت.ابن زیاد گفت:حتماً باید آن نامه را بیاوری.عمر باز هم گفت:نامه از بین رفته است.ابن زیاد گفت:به خدا سوگند باید نامه را بیاوری.عمر گفت:به خدا قسم این نامه حتی به دست پیرزنان قریش هم رسیده است تا عذر مرا در مدینه بر آنها آشکار سازد.به خدا سوگند من تو را نصیحتی درباره حسین کردم؛نصیحتی که اگر به پدرم سعد بن ابیوقاص کرده بودم حق او ادا شده بود.عثمان بن زیاد،برادر عبید اللّه بن زیاد در آنجا حاضر بود گفت:عمر راست میگوید.به خدا سوگند من دوست داشتم که تمام طایفه بنیزیاد تا روز قیامت در بینی مردانشان مهاری بود و حسین بهوسیله آنها به قتل نمیرسید.
راوی این روایت میگوید:به خدا سوگند عبید اللّه بن زیاد این سخن را که شنید سکوت کرد و انکار نکرد. (.تاریخ طبری،ج 4،ص 357 )
آری او هم میدانست که مصداق خسر الدنیا و الآخرة شده است.
Imam Ali ibn Abi Talib said : “ O folks ! Fear Allah , for there is many a man who aspires for what he does not get, many a builder of a house who does not live to occupy it, and many a gatherer of that which he shall just leave behind. Possibly he may have gathered it wrongfully or by denying one's right. He acquired it unlawfully and had to bear the weight of sins on its account. Consequently, he returned (from this world) with that weight and came before Allāh with sorrow and grief. He lost this world and (also) the thereafter; that is a loss (which is) manifest (Qur'ān, 22: 11).“
وَ قَالَ علیه السلام مِنَ العِصمَةِ تَعَذّرُ المعَاَصیِ
ترجمهها:
(معنوی) و درود خدا بر او، فرمود: دست نیافتن به گناه نوعی عصمت است .
گناه نتوانستن کردن، گونهای از ترک گناه است.
و فرمود از اسباب نگه داشتن نفسست متعذر شدن معصیتها
و فرمود (علیه السلام): گونه ای پاکدامنی است، به گناه دست نایافتن.
و آن حضرت فرمود:قدرت نداشتن بر گناه نوعی پاکدامنی است .
شروح:
(ناتوانی بر گناه، نوعی عصمت و دوری از گناه است). یعنی از جمله وسایل عصمت و بازدارندهی گناه آن است که انسان خود را به ترک گناه عادت دهد وقتی که دسترسی به گناه ندارد تا این حالت برای او به صورت ملکهای درآید و مقصود از عصمت همین است.
وَ قَالَ علیه السلام مِنَ الْعِصْمَةِ تَعَذُّرُ الْمَعَاصِی .
قد وردت هذه الکلمة علی صیغ مختلفة من العصمة ألا تقدر و أیضا من العصمة ألا تجد و قد رویت مرفوعة أیضا.
و لیس المراد بالعصمة هاهنا العصمة التی ذکرها المتکلمون لأن العصمة عند المتکلمین من شرطها القدرة و حقیقتها راجعة إلی لطف یمنع القادر علی المعصیة من المعصیة و إنما المراد أن غیر القادر فی اندفاع العقوبة عنه کالقادر الذی لا یفعل
(و قال علیهالسلام: من العصمه تعذر المعاصی) از اسباب نگه داشتن نفس است از بدیها متعذر شدن از معصیتها و قادر نبودن بر آن زیرا که عصمت، ملکه ترک معصیت است و گاه هست که حاصل میشود این ملکه از معتاد شدن ترک معصیت نزد عدم وجدان آن و عدم قدرت بر آن
فرمود: از اسباب عصمت و محفوظ ماندن نفس است از معصیت متعذر بودن و عدم قدرت بر معاصی چون شخص بر معصیتی قادر نباشد و اسباب آن او را حاصل نباشد ناچار از آن محفوظ ماند و به مرور ایام در نفس او ملکه تحفظ از آن معصیت حاصل گردد.
و قال علیهالسلام: «من العصمه تعذر المعاصی.» یعنی و گفت که از اسباب حصول عصمت است متعذر بودن کردن گناهان، زیرا که گناه نکردن ملکه میشود و عصمت حاصل میشود.
المعنی: العصمه ملکه نفسانیه تمنع عن وجود داعی المعصیه لصاحبها، فلا یصدر منه العصیان و الخطا، و اذا تعذر المعصیه علی احد کالاعمی الذی تعذر علیه النظر الی المحرمات فنال درجه من العصمه لان لا یحصل فی نفسه الداعی نحوما تعذر علیه من العمل، قال ابنمیثم: ای من اسباب العصمه، و ذلک ان الانسان یتعود بترکها حین لا یجدها حتی یصیر ذلک ملکه له، و هی المراد بالعصمه. اقول: و لا یخلو کلامه عن الاشکال. الترجمه: فرمود: عدم تمکن بر گناه، خود نوعی از عصمت است. چه خوش سروده:
چگونه شکر این نعمت گزارم ***که دست مردم آزاری ندارم
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: اقول: قال ابن ابیالحدید هذه الکلمه علی صیغ مختلفه من العصمه ان لاتقدر من العصمه الا تجد. و لیس المراد بالعصمه العصمه التی یذکرها المتکلمون. قلت: الظاهر ان المراد ان عدم تیسر اسباب المعصیه للانسان قسم من عصمه الله تعالی له.
ابدا لا فرق من حیث عدم المواخذه و العقاب بین من ترک القبیح و الحرام عجزا عنه مع الرغبه فیه، و بین من ترکه تنزها عنه، و هو قادر علیه. و لکن لهذا ثواب الطاعه دون ذاک.
… تستحیله الکلمه الواحده: اصلبهم عودا اشدهم بدینه تمسکا و اللحظه النظره الی مشتهی و تنکاه کتمنعه ای تسیل جرحه و تاخذ بقلبه و تستحیله تحوله عما هو علیه ای نظره الی مرغوب تجذبه الی مواقعه الشهوه و کلمه من عظیم تمیله الی موافقه الباطل … العصمه تعذر المعاصی: هو من قبیل قولهم ان من العصمه ان لا تجد و روی حدیثا
امام علیهالسلام (درباره بازماندگان از گناهان) فرموده است: از (اسباب) پاکدامنی دست نیافتن است بر (انجام) گناهان (زیرا چون شخص به معصیتی دست نیافت ناچار از آن به سلامت ماند و کم کم گناه نکردن ملکه او گشته در نفسش رسوخ نماید و مراد از عصمت و پاکدامنی هم همان ملکه است.
همه مردم در برابر آتش سوزی خود را میبازند و حیرانند که برای جلوگیری از آن، چه کنند، اما مامور آتشنشانی که اسلحه مبارزه با آتش دارد و کارش خاموش کردن آتش است خود را به آتش میزند و مال مردم را از حریق نجات میبخشد، زیرا او راه نجات و خاموش ساختن را ماهرانه آموخته است. پرهیزکار هم در جامعه با دیدن وسائل انحراف، راه جهنم را تشخیص میدهد و عواقب آن را درک میکند و خود را به گناه آلوده نمیسازد: با آن مهارتی که در نهادش بوجود آمده خیلی زود خود را نجات میدهد و از آثار سوء گناه در امان میماند. ثروت نداشتن خود یکی از نعمتهای بزرگ است که انسان را از آلودگی به گناه نجات میدهد و انسان بطور ناخودآگاه راه نجات و پاکدامنی را میپیماید و در ردیف پرهیزکاران قرار میگیرد.
و قال علیهالسلام: (من العصمه تعذر المعاصی)، لان الانسان اذا تعذرت علیه المعصیه یعتصم، و لا یرتکب فیبقی سالما.
الشرح: العصمه منحه ربانیه تتوافق مع اختیار الانسان لا یرتکب صاحبها محرما و لا یترک واجبا و من تعذرت المعصیه علیه فهو ایضا لا یرتکب حراما فهما اذن شریکان فی عدم الخطیئه …
«نتوانستن و دشوار بودن انجام دادن معصیت از اسباب عصمت است.»
ابن ابی الحدید گوید: این سخن به صورتهای مختلف نقل شده است، و به صورت مرفوع هم روایت شده است و منظور از کلمه عصمت در این جا عصمت اصطلاحی متکلمان نیست، زیرا یکی از شرایط عصمت نزد متکلمان قدرت است و حقیقت آن به لطفی باز می گردد که شخص قادر به معصیت، از گناه باز می ماند و مراد این است که ناتوان در دفع عقوبت همچون توانایی است که آن را انجام ندهد.
و قال علیهالسلام
مِنَ الْعِصْمَةِ تَعَذُّرُ الْمَعَاصِی.
امام علیه السلام فرمود:
عدم توانایی بر گناه،نوعی عصمت است. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب تنها چیزی که در اینجا در کتاب مصادر نقل میکند این است که میگوید:این کلام حکیمانه به صورت متفاوتی در غرر الحکم آمده است: «إِنَّ مِنَ النِّعْمَةِ تَعَذُّرُ الْمَعاصی» و این تفاوت نشان میدهد که آمُدی آن را از منبع دیگری اخذ کرده است.سپس به حدیث مشابه (از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله) اشاره میکند و آن چنین است: «إِنَّ مِنَ الْعِصْمَةِ أَنْ لا تَجِدَ» و میافزاید:جای تعجب نیست،زیرا امیرمؤمنان علیه السلام مفهوم گفتار حکیمانه خود را از معلمش رسول خدا صلی الله علیه و آله اخذ کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 260))
نعمت عدم توانایی بر گناه
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اشاره میکند که از جهاتی قابل دقت است،میفرماید:«عدم توانایی بر گناه،نوعی عصمت است»؛ (مِنَ الْعِصْمَةِ تَعَذُّرُ الْمَعَاصِی) .
میدانیم عصمت معنای عامی دارد که به معنای محفوظ ماندن،بهویژه محفوظ ماندن از گناه است.گاه این حالت در حد کمال دیده میشود که مقام والای انبیا و امامان علیهم السلام است.آنها ملکهای نفسانی دارند که از هر گناه و خطا آنان را باز میدارد و همین مقام سبب اعتماد همه مردم به آنها میشود که گفتار و رفتارشان حجت و سرمشق برای همگان باشد.
مرحله پایینتری از آن،ملکه عدالت است که بازدارنده از معاصی کبیره و اصرار بر صغیره است؛ولی چنان نیست که در برابر همه چیز مقاومت کند.
درست مانند سدی است که در برابر سیلاب بستهاند که اگر سیلاب شدید و قوی باشد ممکن است سد را بشکند و با خود ببرد.افراد عادل نیز ممکن است گاه در برابر عوامل نیرومند گناه زانو بزنند و سپس پشیمان شوند و رو به درگاه خدا آورند و توبه کنند و سد عصمت عدالت در آنها بار دیگر تجدید شود.
نوع سومی از عصمت است که انسان به سبب فراهم نبودن وسایل و اسباب گناه از آن دور میماند.یا قدرت بر گناه ندارد؛مانند نابینا که نمیتواند نگاه هوسآلود به نامحرم داشته باشد و یا قدرت جسمانی دارد اما وسایل گناه فراهم نیست؛مثل اینکه شرابی نیست تا بنوشد؛هر چند مایل به آن باشد و یا حکومت اسلامی او را از گناه بازمیدارد هر چند او مایل به گناه باشد.
اینگونه عصمت افتخار نیست و ثوابی در برابر ترک گناه به چنین شخصی داده نمیشود؛ولی فایدهاش این است که از عذاب الهی دور میماند و بسا لطف خدا شامل افرادی شود و گناه کردن را بر آنها متعذّر کند تا از کیفر گناه دور بمانند.
البته گاه ادامه تعذر سبب می شود که انسان به ترک گناه عادت کند آنگونه که اگر اسباب آن هم فراهم شود به سراغ آن نمیرود.این نوعی امداد الهی در زمینه عصمت است.
پیام این گفتار امام علیه السلام آن است که افرادی که نمیتوانند خود را در محیط گناهآلود نگه دارند سعی کنند از آن محیط دور بمانند تا گناه برای آنها متعذر شود و البته ثواب ترک گناه را به نوعی خواهند داشت.
عدم حضور در مجلس معصیت و لزوم هجرت از مناطقی که انسان را به هر حال آلوده گناه میکند ناظر به همین معناست.حتی اگر درست بیندیشیم یکی از آثار و برکات هجرت مسلمانان از مکه به مدینه،یا از مکه به حبشه نیز همین بود که از محیط شرک که آنها را مجبور به گناه میکرد دور بمانند و خدا را آزادانه بندگی و عبادت کنند.
قرآن مجید در سوره«نساء»،آیه 97 میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِیها فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِیراً» ؛کسانی که فرشتگان (قبض ارواح)،روح آنها را گرفتند در حالی که به خویشتن ستم کرده بودند،به آنها گفتند:«شما در چه حالی بودید؟ (و چرا با اینکه مسلمان بودید،در صفِ کفّار جای داشتید؟!)»گفتند:«ما در سرزمین خود،تحت فشار و مستضعف بودیم».آنها-فرشتگان-گفتند:«مگر سرزمین خدا،پهناور نبود که مهاجرت کنید؟!»آنها (عذری نداشتند،و) جایگاهشان دوزخ است،و سرانجام بدی دارند».
قابل توجه است که در غرر الحکم (همانگونه که در مصادر ذکر شد) این کلام شریف به این صورت نقل شده است:
(إنَّ مِنَ النِّعْمَةِ تَعَذُّرُ الْمَعاصی) و این واقعاً نعمتی الهی است که انسان باید شکر آن را بگزارد همان گونه که سعدی میگوید:
چگونه شکر این نعمت گزارم که زور مردمآزاری ندارم
حافظ نیز میگوید:
من از بازوی خود دارم بسی شکر که زور مردم آزاری ندارم
یکی از شعرای معاصر،کلام امام علیه السلام را به این صورت ترجمه کرده و میگوید: گر دسترست نیست به کاری که خطاست این نیز نشانهای ز الطاف خداست
گر عاجزی از این که گناهی بکنی کن شکر که این عجز هم از نعمتهاست
ابن ابی الحدید حدیث دیگری در این زمینه مشابه آن نقل کرده است:
«إِنَّ مِنَ الْعِصْمَةِ أنْ لا تَجِدَ؛ نوعی از عصمت این است که وسایل گناه را در اختیار نداشته باشی».
پیام دیگری که این گفتار حکیمانه دارد این است که حاکمان جامعه برای دور ماندن مردم از گناه،کاری کنند که اسباب معصیت از میان آنها برچیده شود و به اصطلاح روز،از طریق اقداماتی تأمینی و تربیتی،جامعه را از گناه دور دارند.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Lack of access to sins is also a kind of chastity.”
وَ قَالَ علیه السلام مَاءُ وَجهِکَ جَامِدٌ یُقطِرُهُ السّؤَالُ فَانظُر عِندَ مَن تُقطِرُهُ
ترجمهها:
(اخلاقی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: آبروی تو چون یخی جامد است که درخواست آن را قطره قطره آب میکند، پس بنگر که آن را نزد چه کسی فرو میریزی؟
آبرویت نریخته ماند تا خواهش آن را بچکاند، پس بنگر که آن را نزد که میریزی.
روی تو آبیست بسته شده میچکاند آنرا سؤال کردن پس بنگر نزد که میچکانی آنرا
و فرمود (علیه السلام): آبروی تو آبی است بسته. درخواست از دیگران آن را قطره قطره می ریزد، پس بنگر که آبرویت را نزد که می ریزد.
و آن حضرت فرمود:آبرویت جامد است،اظهار حاجت آن را میریزد،توجه کن آن را نزد چه کسی میریزی .
شروح:
و روی: ماء وجهک جامد یقطره السوال.
(آبروی تو روان نیست، درخواست ار دیگران آن را فرو میچکاند، پس بنگر تا نزد چه کسی آن را فرو میچکانی). امام (علیه السلام)، آبرو را استعاره برای حیا و نورانیت آن در سیمای انسانی آورده است که با پرسش سائل از سیمایش رخت برمیبندد، و با عبارت جمود و چکیدن ترشیح به کار برده است. و احتمال دارد که کنایه از عرقی باشد که موقع خجالت سائل به خاطر سوال و شرمی که پیدا میکند، بر چهرهاش نقش میبندد. و هدف امام (علیه السلام) از این سخن پرسش بجا از صاحبان مروت و خانوادههای اصیل است. بعضی وجهک ماء جامد روایت کردهاند در این صورت استعاره برای آبرو به خاطر ریختنش خواهد بود که گویا مانند آب جامد کمکم آب میشود و میچکد.
وَ قَالَ علیه السلام مَاءُ وَجْهِکَ جَامِدٌ یُقْطِرُهُ السُّؤَالُ فَانْظُرْ عِنْدَ مَنْ تُقْطِرُهُ .
هذا حسن و قد أخذه شاعر فقال إذا أظمأتک أکف اللئام و قال آخر رددت لی ماء وجهی فی صفیحته
و قال مصعب بن الزبیر إنی لأستحیی من رجل وجه إلی رغبته فبات لیلته یتململ و یتقلقل علی فراشه ینتظر الصبح قد جعلنی أهلا لأن یقطر ماء وجهه لدی إن أرده خائبا.
و قال آخر ما ماء کفیک إن أرسلت مزنته من ماء وجهی إذا استقطرته عوض
(و قال علیهالسلام: ماء وجهک) آب روی تو که حیاء است یا عرق یا بکاء (جامد) بسته شده است بر رخسار تو (یقطره السوال) میچکاند آن را سوال (فانظر عند من تقطره) پس بنگر که نزد که میچکانی آن را به هر حال.
فرمود: ابروی تو بسته است بر رخسار تو سوال آن را میچکاند پس نظر کن پیش چه کس میچکانی، باری اگر آبرو بریزی پیش کسی بریز که غرامت آن سخت نباشد و حیف آن بر دل تو آسان باشد.
و قال علیهالسلام: «ماء وجهک جامد، یقطره السوال، فانظر عند من تقطره؟!» یعنی و گفت علیهالسلام: آبروی تو و اعتبار تو مانند آب بستهی یخ شده است، میچکاند آن را سوال کردن، پس نگاه کن که در پیش چه کسی میچکانی آن را؟!
المعنی: العفه ملکه نفسانیه تدعو الی حفظ النفس عن اظهار الحاجه عند الناس و العدول عنها یوجب انقباضا یوثر فی الاعضاء و یغیر الملامح، و ربما یوجب الرعشه و من آثاره انقباض العضلات و التعرق فیسیل العرق علی الوجه، و بهذا الاعتبار عبر عنه بماء الوجه، و قد نبه (علیه السلام) علی ان ماء الوجه جامد ای لایذهب بنفسه، ولکن السئوال و اظهار الحاجه یذیبه و یقطره، فلا بد من السعی علی عدم بذله، و لو اضطر الی ذلک فعبد من له مروه و صلاحیه علی استجابه السئوال. الترجمه: فرمود: آب روی تو خشک و بر جا است، و سوال کردن آنرا میتراود و روان میسازد و میریزد، بنکر دست حاجت پیش چه کسی دراز میکنی و آبروی خود را در بر که میریزی چه خوش فرمود:
دست حاجت چه بری پیش خداوندی بر*** که کریم است و رحیم است و غفور است و ودود
و قال علیهالسلام اقول: هکذا فی الطبعه (المصریه)، ولکن فی (ابن ابیالحدید و الخطیه بدل ماء وجهک جامد وجهک ماء جامد و الصواب هنا ما فی الطبعه المصریه لتصدیق (ابن میثم) الذی نسخته بخط المصنف لما فیها. (الفصل السابع و الخمسون- فی الفقر) و کیف کان فیجوز فی یقطر و تقطر التخفیف مجردا و التشدید، ففی الصحاح قطر الماء و قطرته یتعدی و لایتعدی، و تقطیر الشیء اسالته قطره قطره. و لایجوز ان یکونا بضم المضارعه من باب الافعال، فمعنی اقطر حان له ان یقطر، و لا مناسبه له هنا. دخل محمد بن واسع علی بعض الامراء فقال: اتیتک فی حاجه فان شئت قضیتها فکنا کریمین، و ان شئت لم تقضها و کنا لئیمین، اراد انه اذا لم یقضها کان طالب الحاجه ایضا لئیما حیث طلب حاجته من غیر اهلها. و قال الطائی: اعیاش انک لئیم و اننی مذ صرت موضع مطلبی للئیم و قال ابوالعیناء لمن طلب الیه حاجه فلم یقضها: سالتک حاجه فرددت باقبح من وجهک. و قال الطائی: رددت رونق وجهی فی صحیفته رد الصقال بهاء الصارم الخذم و ما ابالی- و خیر القول اصدقه- حقنت لی ماء وجهی ام حقنت دمی و قال ابوالاسود: و ان احق الصصصاس ان کنت مادحا بمدحک من اعطاک و الوجه وافر (الفصل السابع و الخمسون- فی الفقر) لاخر: اذا اظماتک اکف الرجال کفتک القناعه شبعا و ریا فکن رجلا رجله فی الثری و هامه همته فی الثریا فان اراقه ماء الحیاه دون اراقه ماء المحیا و قال بشار فی عمر بن العلاء: دعانی الی عمر جوده و قول العشیره بحر خضم و لولا الذی زعموا لم اکن لامدح ریحانه قبل شم و فی (الکافی) عن الحارث الهمدانی قال: سامرت امیرالمومنین علیهالسلام فقلت: عرضت لی حاجه. قال: رایتنی لها اهلا؟ قلت: نعم. قال: جزاک الله عنی خیرا، ثم قام الی السراج فاغشاها و جلس ثم قال: انما اغشیت السراج لئلا اری ذل حاجتک فی وجهک فتکلم فانی سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: الحوائج امانه من الله فی صدور العباد، فمن کتمها کتبت له عباده و من افشاها کان حقا علی من سمعها ان یعینه. و عن الصادق علیهالسلام قال: ما توسل احد الی بوسیله و لا تذرع بذریعه اقرب له الی ما یریده منی من رجل سلف الیه منی ید اتبعها اختها و احسنت ربها- ای تربیتها- فانی رایت منع الاواخر یقطع لسان شکر الاوائل، و لا سخت نفسی برد بکر الحوائج. و قد قال الشاعر: و اذا بلیت ببذل وجهک سائلا فابذله للمتکرم المفضال ان الجواد اذا حباک بموعد اعطا که سلسا بغیر مطال (الفصل السابع و الخمسون- فی الفقر) و اذا السوال مع النوال و زنته رجح السوال و خف کل نوال و عن الرضا علیهالسلام: ساله رجل ان یعطیه ما یصل الی بلده، فدخل و رد الباب و اعطاه من اعلی الباب، فقیل له علیهالسلام فی ذلک، فقال: اما سمعت قول الاول: متی آته یوما لاطلب حاجه رجعت الی اهلی و وجهی بمائه هذا، و فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: ما من عبد یسال من غیر حاجه فیموت حتی یحوجه الله الیها و یثبت الله له بها النار و عنه علیهالسلام ایضا: رحم الله عبدا عف و تعفف و کف عن المساله، فانه یتعجل الدنیه فی الدنیا و لا یغنی الناس عنه شیئا. ثم تمثل ببیت حاتم: اذا ما عرفت الیاس الفیته الغنی اذا عرفته النفس و الطمع الفقر و عنه علیهالسلام: جاءت فخذ من الانصار الی النبی (صلی الله علیه و آله) فقالوا: لنا حاجه. قال: هاتوا. قالوا: انها عظیمه. فقال: هاتوها ما هی؟ قالوا: تضمن لنا علی ربک الجنه. فنکس النبی (صلی الله علیه و آله) راسه ثم نکت فی الارض ثم رفع راسه فقال: افعل ذلک بکم علی ان لاتسالوا احدا شیئا. فکان الرجل منهم یکون فی السفر فیسقط سوطه فیکره ان یقول لانسان: ناولنیه فرارا من المساله و ینزل فیاخذه، و یکون علی المائده فیکون بعض الجلساء اقرب الی الماء منه فلا یقول: ناولنی، حتی یقوم فیشرب. و عن النبی (صلی الله علیه و آله): ان الله تعالی احب شیئا لنفسه و ابغضه لخلقه، ابغض (الفصل السابع و الخمسون- فی الفقر) لخلقه المساله و احب لنفسه ان یسال، و لا یستحی احدکم ان یسال الله من فضله و لو شسع نعل. و عن النبی (صلی الله علیه و آله) ایضا: و الذی نفسی بیده لان یاخذ احدکم حبلا ثم یدخل عرض هذا الوادی فیحتطب حتی لا یلتقی طرفاه ثم یدخل به الی السوق فیبیعه بمد من تمر و یاخذ ثلثیه و یتصدق بثلثه خیر له من ان یسال الناس، اعطوه او حرموه. و عن الباقر علیهالسلام: لو یعلم السائل ما فی المساله ما سال احد احدا، و لو یعلم المعطی ما فی العطیه ما رد احد احدا.
المراد بماء الوجه هنا الکرمه، ای احفظ علیک کرامتک بالکف عن السوال و طلب العون الا من الله سبحانه.. فان احوجک الدهر الی مخلوق فاسال اهل المروئات و النجده، و ایاک و سوال اللئیم فانه لا یتعامل الا علی اساس الرغبه و الرهبه.
امام علیهالسلام (درباره آبرو) فرموده است: آبروی تو بسته است (محفوظ میباشد) سوال و درخواست آن را میچکاند (میریزد) بنگر آن را پیش کی میریزی (از مردم پست چیزی نخواه که اگر خواستهات را انجام ندهد شرمنده دیگری و اگر روا سازد همیشه تو را فروتن میخواهد).
وزنه اجتماعی هر فردی بسته به حفظ شئون خویش است. کسی که بداند با چه کسی رفاقت کند، به چه کسی کمک کند، از چه کسی درخواست کند و زن خود را حفظ میکند و بر اثر آن بیشتر میتواند در جامعه خدمت نماید. امام (علیه السلام) آبرو را به موجودی قابل ذوب (مانند فلزها) تشبیه کرده که با درخواست از افراد نقصان پیدا میکند و امام سفارش میکند باید از کسی درخواست کنی که در برابر مقداری که از دست میدهی بتوانی چیزی بدستآوری و از سوی دیگر در آینده آبرویت را نریزد و پیش این و آن نگوید. مردان خدا فقط از خدا درخواست میکنند و خدا هم که حتی بر قصدها آگاه است، خواستهها را تا آنجا که صلاح بداند عملی میسازد.
و قال علیهالسلام: (ماء وجهک جامد) المراد بماء الوجه عز الانسان و شرفه و جاهد عند الناس (یقطره السوال) ای یوجب نزوله، و ذهاب عزک (فانظر عند من تقطره) و تصبه، هل عند انسان لا یقدرک، ام عند من یحترمک؟.
اللغه: قطر الماء: اساله قطره قطره. الشرح: السوال یحمل الذل و الخجل و عند بعض النفوس الشریفه یعادل الرق فلذا یترفع عنه اصحاب الکرامه و یاباه الشرفاء و الامام هنا فی هذا الاتجاه من المنع عن السوال و ان یتجنبه الانسان مهما امکن و لکن اذا الضروره دعته و الحاجه الماسه احوجته فلیترقب الانسان الذی یحفظ کرامه الناس و یحافظ علی مقامهم و عزه نفوسهم ثم یقصده بالسوال و لا یسال انذال الناس و عوامهم …
«آبروی تو فسرده و نریخته است، خواهش کردن آن را فرو می چکاند، بنگر پیش چه کسی آن را فرو می چکانی.»
این سخن چه نیکوست. شاعری آن را گرفته و چنین سروده است: آبروی مرا به صفحه چهره ام برگرداندی، همان گونه که صیقل آب و جلوه شمشیر بران را به آن برمی گرداند، اهمیت نمی دهم و بهترین سخن راست تر آن است و می گویم، برای من آبرویم را حفظ کردی چنان است که خونم را حفظ کرده ای.
مصعب بن زبیر گفته است: من از مردی که امید و رغبت خود را به سوی من روانه داشته است و شب را به امید رسیدن صبح و ریختن آبرویش پیش من، در بستر با ناآرامی و از این پهلو به آن پهلو شدن گذرانده است آزرم می کنم که نا امیدش برگردانم.
و قال علیهالسلام
مَاءُ وَجْهِکَ جَامِدٌ یُقْطِرُهُ السُّؤَالُ،فَانْظُرْ عِنْدَ مَنْ تُقْطِرُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
آبرویت جامد است و تقاضا آن را آب کرده،فرو می ریزد.
ببین آن را نزد چه کسی فرو میریزی. ( .سند گفتار حکیمانه: تنها موردی که مرحوم خطیب در مصادر درباره این کلام حکمتآمیز بر آن دست یافته ربیع الابرار زمخشری است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 260) )
تا میتوانی از کسی تقاضا مکن
امام علیه السلام درباره تقاضا نزد اشخاص مختلف نکته جالبی را بیان میکند و میفرماید:«آبرویت جامد است و تقاضا آن را آب کرده و فرو میریزد.ببین آن را نزد که فرو میریزی»؛ (مَاءُ وَجْهِکَ جَامِدٌ یُقْطِرُهُ السُّؤَالُ،فَانْظُرْ عِنْدَ مَنْ تُقْطِرُهُ) .
«ماءُ وَجْه» که ترجمه تحت اللفظی آن«آبرو»است دقیقاً در فارسی و عربی معنای یکسان دارد.آبرو عبارت از احترام و شخصیت انسان است؛شخص آبرومند کسی است که در جامعه محترم باشد و به دیده احترام به او بنگرند،برای سخنش اهمیت قائل باشند و در مشکلات به سراغ او بروند.
چرا این ویژگی نامش آبرو است؟ شاید-همانگونه که بعضی از شارحان نهج البلاغه اشاره کردهاند-دلیلش این باشد که انسان هنگامی که از کسی تقاضایی میکند،یا حادثه نامطلوبی اتفاق میافتد از شرم و حیا چهره او برافروخته شده و عرق بر صورتش جاری میشود،به اندازهای که گاه از صورت میچکد.این در واقع آب صورت است که به تناسب واژه«آبرو»یا«ماء الوجه» بر آن اطلاق شده است.
به هر روی،امام علیه السلام میفرماید:آب صورت تو در حال عادی جامد است.
هنگامی که از دیگری تقاضا میکنی مایع شده و فرو میریزد.بنگر نزد چه کسی آن را فرو میریزی.
اشاره به اینکه انسان تا میتواند نباید از کسی تقاضایی کند و آبروی خود را در آن راه بریزد؛اما اگر روزی ناچار شد،باید کسی را برای تقاضا کردن برگزیند که شایسته آن باشد و لااقل آبروی خود را نزد انسان با شخصیتی فرو ریخته باشد.
در حدیثی میخوانیم که«حارث همدانی»(از یاران خاص امیرمؤمنان علی علیه السلام) میگوید:شبی نزد آن حضرت به گفتوگو نشسته بودم.عرض کردم:
حاجتی دارم.امام علیه السلام فرمود:مرا شایسته دانستی که حاجت خود را از من بخواهی؟ عرض کردم:آری.فرمود:خدا تو را جزای خیر دهد.سپس برخاست و چراغ را خاموش کرد و نشست.بعد فرمود:چراغ را برای این خاموش کردم که ذلت عرض حاجت را در صورت تو نبینم.اکنون بگو چه میخواهی،زیرا از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله شنیدم میفرمود:حوائج مردم امانت الهی در سینه بندگان است.
کسی که آن را بپوشاند عبادتی برای او محسوب میشود و کسی که آن را افشا کند لازم است برای انجام آن حاجت تلاش کند. ( .کافی،ج 4،ص 24،ح 4 )
در این زمینه،احادیث فراوانی در منابع مختلف اسلامی آمده است:
از جمله در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«لَوْ یعْلَمُ السَّائِلُ مَا فِی الْمَسْأَلَةِ مَا سَأَلَ أَحَدٌ أَحَداً وَ لَوْ یعْلَمُ الْمُعْطِی مَا فِی الْعَطِیةِ مَا رَدَّ أَحَدٌ أَحَداً؛ اگر تقاضا کننده میدانست تقاضا کردن چه عیوبی دارد هیچکس از دیگری تقاضایی نمیکرد و اگر شخص بخشنده میدانست چه فضیلتی در عطیه است هیچکس دیگری را محروم نمیساخت». ( .همان،ص 20،ح 2 )
نقطه مقابل سؤال،«تعفف»است که قرآن مجید جمعی از فقرا و نیازمندان را برای داشتن آن ستوده،میفرماید: «لِلْفُقَراءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ لا یَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی الْأَرْضِ یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیماهُمْ لا یَسْئَلُونَ النّاسَ إِلْحافاً وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللّهَ بِهِ عَلِیمٌ» ؛(انفاقِ شما، مخصوصاً باید) برای نیازمندانی باشد که در راه خدا،در تنگنا قرار گرفتهاند؛ (و توجّه به آیین خدا،آنها را از وطنهای خویش آواره ساخته؛و شرکت در میدانِ جهاد،به آنها اجازه نمیدهد تا برای تأمین هزینه زندگی،دست به کسب و تجارتی بزنند؛) نمیتوانند مسافرتی کنند (و سرمایهای به دست آورند؛) و از شدّت خویشتنداری،افراد ناآگاه آنها را بینیاز میپندارند؛امّا آنها را از چهرههایشان میشناسی؛و هرگز با اصرار چیزی از مردم نمیخواهند.(این است مشخّصات آنها!) و هرچیز خوبی در راه خدا انفاق کنید،خداوند از آن آگاه است». ( .بقره،آیه 273 ) یعنی با اینکه آثار فقر به هر حال در چهره آنها نمایان است؛اما حاضر نیستند از کسی سؤال و تقاضایی کنند.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که خطاب به اباذر فرمود:
«یا أَبَا ذَرٍّ إِیاکَ وَ السُّؤَالَ فَإِنَّهُ ذُلٌّ حَاضِرٌ وَ فَقْرٌ تَتَعَجَّلُهُ وَ فِیهِ حِسَابٌ طَوِیلٌ یوْمَ الْقِیامَة؛ ای اباذر! از سؤال و درخواست بپرهیز که ذلت حاضر و فقری است که آن را با شتاب به سوی خود میآوری (به علاوه) حسابی طولانی در روز قیامت دارد. ( .من لا یحضره الفقیه،ج 4،ص 375،ح 5762 )
از این حدیث شریف نبوی استفاده میشود که شخص سائل اگر نیاز شدید نداشته باشد در قیامت مورد بازخواست قرار میگیرد.
به همین دلیل در حدیثی از امام حسین علیه السلام میخوانیم که شخصی خدمت آن حضرت رسید و تقاضایی کرد امام علیه السلام فرمود:
«إِنَّ الْمَسْأَلَةَ لا تَصْلُحُ إِلَّا فِی غُرْمٍ فَادِحٍ أَوْ فَقْرٍ مُدْقِعٍ أَوْ حَمَالَةٍ مُقَطَّعَةٍ فَقالَ السّائِلُ:مَا جِئْتُ إِلَّا فِی إِحْدَاهُنَّ فَأَمَرَ لَهُ بِمِائَةِ دِینَارٍ؛سؤال و تقاضا شایسته نیست مگر در بدهکاری سنگین یا فقر ناتوان کننده یا دیه ثابت و مسلّم.سائل عرض کرد:من به دلیل یکی از این سه چیز خدمت شما رسیدهام.امام علیه السلام امر فرمود یکصد دینار به او دادند.(هر دینار یک مثقال طلا بود)». ( .بحار الانوار،ج 75،ص 118 )
نیز به همین دلیل در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«وَمَنْ فَتَحَ عَلَی نَفْسِهِ بَابَ مَسْأَلَةٍ فَتَحَ اللَّهُ عَلَیهِ سَبْعِینَ بَاباً مِنَ الْفَقْرِ لا یسُدُّ أَدْنَاهَا شَیءٌ؛ کسی که بر خود دری از سؤال و تقاضا بگشاید خداوند هفتاد در از فقر به سوی او میگشاید که چیزی کمترینِ این درها را نمیبندد». ( .همان،ج 18،ص 115،ح 20)
از این احادیث و احادیث دیگر و کلام حکیمانه بالا که همه به این مضمون وارد شده استفاده میشود که افراد باایمان حتیالامکان و تا زمانی که به شدت گرفتار نشدهاند از کسی چیزی تقاضا نکنند و مناعت طبع و تعفف را نگاه دارند.
این سخن را با حدیثی که در کتاب شریف کافی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده پایان میدهیم.امام صادق علیه السلام میفرماید:گروهی از انصار خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله رسیدند و به آن حضرت سلام کردند.پیامبر صلی الله علیه و آله به آنها جواب گفت.
عرض کردند:ای رسول خدا! ما را حاجتی است.فرمود:حاجتتان را بیان کنید.
عرض کردند:حاجت بسیار بزرگی است.فرمود:بگویید چیست؟ عرض کردند:
بهشت را برای ما تضمین کن.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله سر به زیر انداخت و با عصای کوچکی که در دست داشت به زمین اشاره کرد.سپس سر بلند کرد و فرمود:
«أَفْعَلُ ذَلِکَ بِکُمْ عَلَی أَنْ لا تَسْأَلُوا أَحَداً شَیئاً؛ من این کار را انجام میدهم به این شرط که هرگز از کسی چیزی تقاضا نکنید.بعد از این ماجرا آنها بهقدری به این شرط وفادار بودند که اگر در سفری سوار بر مرکب بودند و تازیانه یکی از آنها میافتاد به شخص پیادهای نمیگفت این تازیانه را به من بده،چراکه آن هم نوعی تقاضا بود؛خودش پیاده میشد و تازیانه را برمیداشت و زمانی که بر سر سفرهای نشسته بودند هرگاه یکی از حاضران به ظرف آب از دیگری نزدیکتر بود به او نمیگفت ظرف آب را به من بده.خودش برمیخاست و از ظرف آب مینوشید. ( .کافی،ج 4،ص 21،ح 5 )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The dignity of your countenance is solid, but begging dissolves it; therefore, look carefully before whom you dissolve it.”
وَ قَالَ علیه السلام الثّنَاءُ بِأَکثَرَ مِنَ الِاستِحقَاقِ مَلَقٌ وَ التّقصِیرُ عَنِ الِاستِحقَاقِ عیِّ أَو حَسَدٌ
ترجمهها:
(اخلاقی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: ستودن بیش از آنچه که سزاوار است نوعی چاپلوسی، و کمتر از آن، درماندگی یا حسادت است .
ستودن بیش از سزیدن، چاپلوسی کردن است، و کمتر از آنچه باید درماندگی است یا رشک بردن.
ثنا گفتن بر بیشتر و زیاده از استحقاق تلطف سخنست در قول و افراط در مدح و کوتاه کردن ثنا از قدر استحقاق درماندنست در بیان یا حسد است
و فرمود (علیه السلام): ستودن بیش از استحقاق، تملّق است و کمتر از استحقاق، ناتوانی در گفتار است یا رشک بردن.
و آن حضرت فرمود:ستایش بیش از شایستگی چاپلوسی، و کمتر از آنچه لازم است درماندگی یا حسادت است .
شروح:
و الملق: اللطف الشدید حتی تعطی الانسان بلسانه ما لیس فی قلبه مع مذله علی البدن. و العی: العجز.
الملق: چرب زبانی و زیادهروی در ستایش. (ستایش بیش از اندازه چاپلوسی، و کمتر از حد شایستگی حسد است). امام (علیه السلام) از دو طرف افراط و تفریط در ستایش دیگران به خاطر پیامد ناپسند آنها برحذر داشته است، پیامد افراط، چاپوسی، و تفریط در ستایش درماندگی و یا حسد نسبت به فضیلت کسی است که مورد ستایش است.
وَ قَالَ علیه السلام الثَّنَاءُ بِأَکْثَرَ مِنَ الاِسْتِحْقَاقِ مَلَقٌ وَ التَّقْصِیرُ عَنِ الاِسْتِحْقَاقِ عِیٌّ أَوْ حَسَدٌ .
کانوا یکرهون أن یثنی الشاعر فی شعره علی الممدوح الثناء المفرط و یقولون خیر المدح ما قارب فیه الشاعر و اقتصد و هذا هو المذهب الصحیح و إن کان قوم یقولون إن خیر الشعر المنظوم فی المدح ما کان أشد مغالاة و أکثر تبجیلا و تعظیما و وصفا و نعتا.
و ینبغی أن یکون قوله ع محمولا علی الثناء فی وجه الإنسان لأنه هو الموصوف بالملق إذا أفرط فأما من یثنی بظهر الغیب فلا یوصف ثناؤه بالملق سواء کان مقتصدا أو مسرفا.
و قوله ع و التقصیر عن الاستحقاق عی أو حسد لا مزید علیه فی الحسن لأنه إذا قصر به عن استحقاقه کان المانع إما من جانب المثنی فقط من غیر تعلق له بالمثنی علیه أو مع تعلق به فالأول هو العی و الحصر و الثانی هو الحسد و المنافسة
(و قال علیهالسلام: الثناء باکثر من الاستحقاق) ثنا گفتن بیشتر و زیادهتر از استحقاق و عدم تساوی آن، به آن (عی او حسد) درماندن است در بیان یا حسد بردن پس واجب باشد ثنا گفتن به قدر استحقاق
فرمود: ثنا کردن کسی را زیاده از استحقاق او تملق و چاپلوسی و نشان نفاق بود و کمتر از استحقاق بیزبانی و درماندن در سخن یا حسد بردن و حق آن فضیلت نشناختن باشد، و طریق اوسط و عدل آن بود که هر کس را به قدر آنکه شایسته باشد ستایش کنی و دعا و ثنا گوئی.
و قال علیهالسلام: «الثناء باکثر من الاستحقاق ملق و التقصیر عن الاستحقاق عی او حسد.» یعنی و گفت علیهالسلام که ستایش بیشتر از استحقاق تملق کردن است و کم کردن از قدر استحقاق، یا از جهت ناتوانی از ستایش کردن است و یا از روی حسد بردن است.
اللغه: (ملق) له و مالقه: تودد الیه و تذلل له و ابدی له بلسانه من الاکرام و الود ما لیس له فی قلبه (عی) بامره: عجز عنه و لم یهتد لوجه مراده- المنجد-. المعنی: الافراط فی الثناء هو المدح بما لیس فی الممدوح، و یکثر فی الشعر و قد ذمه (علیه السلام) بانه ملق، و الکف عن المدح بما فی الممدوح من الخصال الحمیده عجز عن اداء حقه او حسد علی فضله. الترجمه: فرمود: ستایش بیشتر از آنچه سزاوار است تملق است، و کوتاهی از آنچه سزاوار است درماندگی و یا حسد است.
ستایش چه بگذشت از حد خود*** تملق بود بهر هر کس که شد
و گر کمتر آید از آنچه سزد*** ز عجز است یا آنکه باشد حسد
قالت بنوتمیم لسلامه بن جندل- کما فی (العیون)-: اثن علینا بشعرک. فقال: افعلوا حتی اثنی. و قال عمرو بن معد یکرب: فلو ان قومی انطقتنی رماحهم نطقت و لکن الرماح اجرت و تقول العرب: لا تهرف قبل ان تعرف، ای: لا تطنب فی الثناء قبل الاختبار. (و التقصیر عن الاستحقاق عی او حسد) مدح رجل من اشراف تمیم آخر منهم عند النبی (صلی الله علیه و آله) فی وفدهم علیه، فقال الممدوح: قصر فی وصفی. فذمه المادح ثم قال: ما کذبت فی مدحی الاول و صدقت فی ذمی الثانی. رضیت عنه فقلت فیه احسن ما اعرفه، و اغضبنی فقلت فیه شر ما اعرفه. فاعجب (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) النبی (صلی الله علیه و آله) کلامه و قال: ان من البیان لسحرا.
المراد بالملق هنا الریاء، و العی: العجز عن الکلام، و المعنی لا تخرج فی المدیح عن حد الاعتدال، لانک ان اسرفت فیه فانت مراء، و ان قصرت فانت عاجز عن الافصاح، او ان الحسد قد اکل قلبک، و اخرس نطقک.
… من الاستحقاق ملق: ملق بالتحریک تملق و العی بالکسر العجز
امام علیهالسلام (درباره چاپلوسی) فرموده است: ستودن (دیگری) بیش از آنچه (او) شایسته است چاپلوسی (و نشانه دوروئی) میباشد، و کمتر از آنچه سزاوار است ناتوانی (و واماندن در سخن) یا رشک بردن (بر او) است (پس عدل و برابری در آن است که هر کس را به اندازه شایستگی ستوده مقام و منزلتش را آشکار سازیم).
ستایش از افراد و یا اشیاء در صورتی که در حضور شخص و یا صاحب جنس باشد چاپلوسی است ولی اگر پشت سر افراد ستایش شود هر قدر هم زیاد باشد چاپلوسی نیست. سخنگو باید شایستگی و حدود سخن را درباره افراد درک کند و در حدود آن سخن بگوید چه در حضور شخص و چه در غیابش و کوتاهی کردن در تعریف، گوینده را بیاطلاع و یا حسود معرفی میکند. خدا که درباره موجودات سخن میگوید و یا صفات اشخاص را معرفی میکند: پرهیزکاران، مومنین، خودخواهان و … بطور اختصار با چند کلمه صریح وارد سخن میشود و آنجا که اقتضاء میکند سرگذشت پیامبران از جمله یوسف را به تفصیل بررسی میکند.
و قال علیهالسلام: (الثناء باکثر من الاستحقاق ملق) ای اذا مدحت احدا باکثر من استحقاقه، فقد تملقته، و ذلک لیس مدحا، بل اعتباطا (و التقصیر عن الاستحقاق) بان مدحت دون الاستحقاق (عی) ای عجز (او حسد) لمقام الممدوح، فلا ترید ان تمدحه حسدا.
اللغه: الثناء: المدح و الاطراء. استحق الشیء: استوجبه و استاهله. الملق: التذلل او ابداء الاکرام باللسان دون القلب. عیی: عجز. الشرح: الاعتدال فی الثناء و المدح هو المطلوب و الزیاده او النقیصه خروج عن حد العدل الی احد طرفی الافراط او التفریط فان زاد فی المدح تحولت الزیاده الی تملق و ریاء من اجل اکتساب ود الممدوح و ان قصر و لم یود الثناء حقه کان لداع نفسی فی التقصیر و هو الحسد له فلذا یمنعک اظهار الثناء بحقه او لانک عاجز من اداء الحق و کلاهما عیب فی المثنی و المادح …
«ستودن افزونتر از آنچه سزاوارست، چاپلوسی است و کمتر از آنچه سزاوارست، درماندگی یا حسد است.»
از دیرباز خوش نمی داشته اند که شاعر در شعر خویش نسبت به ممدوح ستایش فزون از اندازه بیاورد و می گفته اند، بهترین ستایشها آن است که شاعر در آن میانه رو باشد، و این راه درست است. هر چند گروهی گفته اند بهترین شعر در ستایش، شعری است که در آن مبالغه و بزرگداشت بیشتر در اوصاف ممدوح گفته شده باشد.
شاید مقصود آن حضرت را بتوان بر این موضوع حمل کرد که ستایش در حضور و رویاروی را در نظر داشته است که اگر فزون از اندازه باشد، چاپلوسی است، ولی کسی که پشت سر ستایش می کند چه در حد معمول و چه فزون از آن به تملق توصیف نمی شود.
و قال علیهالسلام
الثَّنَاءُ بِأَکْثَرَ مِنَ الاِسْتِحْقَاقِ مَلَقٌ،وَ التَّقْصِیرُ عَنِ الاِسْتِحْقَاقِ
عِیٌّ أَوْ حَسَدٌ.
امام علیه السلام فرمود:
مدح و ستایشِ بیش از حدّ استحقاق،تملّق است و کمتر از استحقاق،عجز و درماندگی و یا حسد است. ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:راغب اصفهانی در کتاب محاضرات الادباء آن را از امیرمؤمنان علی علیه السلام با تفاوتی نقل کرده و این تفاوت نشان میدهد این کلام شریف را از منبع دیگری جز نهجالبلاغه گرفته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 261). اضافه میکنیم:در بعضی از کتب،این جمله را از مأمون،خلیفه عباسی نقل کردهاند و واضح است که او آن را از امیرمؤمنان علیه السلام گرفته است )
حدّ مدح و ستایش
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به مطلب مهمی درباره افراط و تفریط در ستایش افراد اشاره کرده،میفرماید:«مدح و ستایشِ بیش از حدّ استحقاق،تملق است و کمتر از استحقاق،عجز و درماندگی و یا حسد است»؛ (الثَّنَاءُ بِأَکْثَرَ مِنَ الاِسْتِحْقَاقِ مَلَقٌ،وَ التَّقْصِیرُ عَنِ الاِسْتِحْقَاقِ عِیٌّ أَوْ حَسَدٌ) .
شک نیست که مدح و ستایش در حد اعتدال،کاری است بسیار پسندیده، زیرا از یکسو سبب تشویق شخصی میشود که کاری در خور ستایش انجام داده و یا فضیلتی از نظر اوصاف انسانی دارد،و احساس میکند که افراد،قدردانِ کارها و صفات او هستند و همین امر او را در ادامه راه دلگرم میسازد،بهگونهای که مشکلات را به راحتی تحمل میکند.
از سوی دیگر هنگامی که دیگران ببینند افراد نیکوکار و یا کسانی که موصوف به صفات انسانی هستند مورد مدح و ستایش قرار میگیرند،آنها نیز تشویق میشوند و همین امر سبب گسترش کارهای نیک و صفات نیک در جامعه میشود.
به همین دلیل در هر عصر و زمان به خصوص در عصر ما برنامههایی برای بزرگداشت افراد و دادن جوایز به آنها در حضور جمعی از شخصیتها برپا میشود و بهترینها را ستایش و تشویق میکنند تا درسی برای همگان باشد و نشانهای از حقشناسی و قدردانی از سوی مدیران جامعه تلقی شود.
ولی این کارِ نیک و پرفایده هرگاه دستخوش افراط و تفریط گردد تبدیل به ضد خواهد شد و آثار بد فراوانی خواهد داشت و اگر از حد بگذرد شکل تملق و چاپلوسی به خود میگیرد که از زشتترین کارهاست؛کاری است آمیخته با دروغ و اظهار ذلت،کاری است که چه بسا سبب گمراهی افرادی خواهد شد که مورد ستایش واقع میشوند و آنها در آغاز ممکن است آن اغراقگوییها را باطل بدانند ولی کم کم آن را صحیح پندارند و گمراه شوند و اینگونه افراد اگر از مدیران و رؤسای جامعه باشند آثار سوء این حالت به مردم هم سرایت میکند و آنها نیز زیان میبینند و به همین دلیل امام علیه السلام میفرماید:مدح و ستایشِ بیش از استحقاق،تملق است (و تمام زیانهای آن را دربر دارد).
ولی اگر مدح و ثنا کمتر از استحقاق باشد؛یعنی گوینده نخواهد یا نتواند حق آن را به جای آورد و یا کار مهمی را که از طرف سر زده کمارزش بشمرد و صفات فضیلت او را کماهمیت معرفی کند،از یکی از این دو چیز ممکن است سرچشمه بگیرد که یکی مربوط به گوینده از نظر ذاتی است و دیگری در ارتباطش با طرف مقابل:از نظر ذاتی آن است که در بیان ارزش خدمات و صفات اشخاص ناتوان باشد و نتواند حق مطلب را ادا کند و در صورت دوم مانعی جلوی او را میگیرد که حق مطلب را ادا کند و آن ممکن است غالباً حسد و گاه کینه و عداوت و زمانی حفظ منافع مادی باشد و از همینرو امام علیه السلام میفرماید:
(مدح و ستایش کمتر از استحقاق،ناشی از عجز و درماندگی و یا حسد است).
قرآن مجید بارها مؤمنان و مجاهدان و افرادی را که کارهای مهمی انجام دادهاند ستایش میکند.
در مورد فداکاری امیرمؤمنان علی علیه السلام در«لیلة المبیت»میفرماید: «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ» ؛بعضی از مردم (با ایمان و فداکار،همچون علی علیه السلام در«لیلة المبیت»به هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر صلی الله علیه و آله) جان خود را برای خشنودی خدا میفروشند؛و خداوند به بندگان مهربان است». (.بقره،آیه 207)
در سوره«دهر»،هجده آیه درباره فداکاری امیرمؤمنان علیه السلام و همسرش زهرای مرضیه و فرزندانش امام حسن و امام حسین علیهم السلام که سه روز روزه گرفتند و طعام افطار خود را به مسکین و یتیم و اسیر دادند بیان داشته و کار آنها را بسیار ستوده و وعده انواع نعمتهای بهشتی را به آنها داده است.
در آیه ولایت «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ» خاتمبخشی امیرمؤمنان علیه السلام را در حال نماز ستوده است. ( .مائده،آیه 55)
درباره یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز نمونههای فراوانی هست؛از جمله «لَقَدْ رَضِیَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً» ؛خداوند از مؤمنان-هنگامی که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند-راضی و خشنود شد؛خدا آنچه را در درون دلهایشان (از ایمان و صداقت) نهفته بود میدانست،ازاینرو آرامش را بر دلهایشان نازل کرد و پیروزی نزدیکی به عنوان پاداش نصیب آنها فرمود». ( .فتح،آیه 18)
از این قبیل آیات در قرآن فراوان دیده میشود که همه آنها درسی است برای ما که باید کارهای نیک نیکوکاران و صفات برجسته آنها را در برابر آنها و در مقابل مردم ستود تا هم آنها تشویق شوند و هم سایر مردم درس بگیرند.
ولی این حکم،استثنایی هم دارد و آن جایی است که اگر کسی را پیش روی او مدح و ثنا بگوییم مغرور میشود و همان غرور،او را طلبکار از مردم و گاهی طلبکار از خدا میسازد و گاه سبب درجازدن یا عقبگرد او میشود.
ازاینرو در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إذا مَدَحْتَ أخاکَ فِی وَجْهِهِ فَکَأَنَّما أَمْرَرْتَ عَلی حَلْقِهِ الْمُوسی؛ هنگامی که برادرت را پیش روی او مدح و ثنا بگویی مانند این است که تیغ بر گلویش کشیده باشی». ( .میزان الحکمة،باب مدح؛شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 18،ص 256)
Imām Ali ibn Abū Tālib ule said: “To praise more than what is due is sycophancy; to do it less is either because of inability to speak or due to envy.“
وَ قَالَ علیه السلام أَشَدّ الذّنُوبِ مَا استَهَانَ بِهِ صَاحِبُهُ.
ترجمهها:
(اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: سختترین گناه، آن که گناهکار آن را کوچک بشمارد .
سختترین گناهان آن بود که گنهکار آن را خوار بشمرد.
و فرمود سخترین گناهان نزد خدا آنست که خوار دارد آنرا صاحب آن و سهل پندارد
و فرمود (علیه السلام): سخت ترین گناهان، گناهی است که مرتکب آن آسانش انگارد و خردش شمرد.
و آن حضرت فرمود:سختترین گناهان گناهی است که گنه کار آن را ناچیز بشمارد .
شروح:
(بدترین گناهان گناهی است که صاحبش ان را ساده پندارد). توضیح آن که ساده انگاشتن گناه باعث غرق شدن در آن و ارتکاب زیاد گناه و دور نساختن آن از خود، میگردد. به طوری که ملکه میشود. برخلاف گناهانی که مهم و سخت تلقی شود.
وَ قَالَ علیه السلام أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَهَانَ بِهِ [صَاحِبُهَا]
صَاحِبُهُ .
قد ذکرنا هذا فیما تقدم و ذکرنا العلة فیه و هی أن فاعل ذلک الذنب قد جمع بین فعل الذنب و فعل ذنب آخر و هو الاستهانة بما لا یستهان به لأن المعاصی لا هین فیها و الصغیر منها کبیر و الحقیر منها عظیم و ذلک لجلالة شأن المعصی سبحانه.
فأما من یذنب و یستعظم ما أتاه فحاله أخف من حال الأول لأنه یکاد یکون نادما ( بعدها فی ا:«علی ما فعل».)
(و قال علیهالسلام: اشد الذنوب عند الله) سخت ترین گناهان نزد حق سبحانه و تعالی (ما استهان به صاحبه) آن است که خوار دارد آن را صاحب آن و سهل گیرد آن را زیرا که آن مستلزم ملازمت است بر آن تا آنکه ملکه شود و دال بر جرات است در عصیان بی خوف و بیم. و موید این است قول الهی که: (و تحسبونه هینا و هو عند الله عظیم)
فرمود: سخت ترین گناهان آن است که صاحب آن به آن استهانت نماید و سهل و خوار شمارد و معصیت به دو چیز بزرگ گردد: یکی اصرار که (لا صغیره مع الاصرار) و یکی خوار شمردن و خرد گفتن که هر که معصیتی خرد گیرد بزرگ گردد چنانچه اگر بزرگ گیرد خرد گردد، زیرا که خرد شمردن نشان جرئت و قصور معرفت و دوری از خوف و توبه و ندامت بود، و هم به اصرار کشاند چنانچه اصرار به او کشاند (قال تعالی.. و تحسبونه هینا و هو عند الله عظیم)
و قال علیهالسلام: «اشد الذنوب عندالله ما استهان به صاحبه.» یعنی و گفت علیهالسلام که سختترین گناهان در نزد خدا آن گناهی است که سهل شمرد آن را صاحب آن.
المعنی: شده الذنب یعتبر من مقدار کشفه عن تجری مرتکبه له، فان الذنب یتکون فی القلب قبل ان یتحقق بالعمل، و استهانه المذنب بذنبه کاشف عن منتهی تجری صاحبه و عدم مبالاته بحکم الله تعالی و امره و نهیه، فیکون من اشد الذنب و ان کان عمله طفیفا و حقیرا مضافا الی ان الاستهانه بذنب تدعو المذنب الی الاصرار علیه فیصیر اشد بالاصرار، و لذا عد الاصرار علی الصغیره من الکبائر. الترجمه: فرمود: سخت ترین گناهان آنست که مرتکبش آنرا سبک و ناچیز شمارد. گناهی که آید بچشمت حقیر بباید شماری تو آنرا کبیر
اقول: الاصل فیهما واحد، و قد غفل المصنف فی الثانی عن الاول حتی ینبه علی ذلک کما هو دابه، و مقادهما واحد. و المراد ان کل ذنب عده صاحبه هینا و خفیفا یصیر اشد ذنب و لو کان ذنبا صغیرا. قال النبی (صلی الله علیه و آله) کما روی فی (الکافی)-: اتقوا المحقرات من الذنوب فانها لا تغفر بان یذنب و یقول طوبی لی لو لم یکن لی غیر ذلک. و قال الصادق (علیه السلام)- کما روی ایضا- ان النبی (صلی الله علیه و آله) نزل بارض قرعاء فقال لاصحابه: ایتونی بحطب. فقالوا: نحن بارض قرعاء ما بها من حطب. قال: فلیات کل انسان بما قدر علیه. فاتوا بما صار بعضه علی بعض. فقال (علیه السلام): هکذا تجتمع الذنوب، ایاکم و المحقرات من الذنوب، فان لکل شیء طالبا. یقول تعالی ( … و نکتب ما قدموا و آثارهم و کل شیء احصیناه فی امام مبین). (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و فی دعا ابیحمزه: الهی ما عصیتک و انا بربوبیتک جاحد، و لا بامرک مستنفد، و لا لو عیدک متهاون، و لا لعقولبتک متعرض، و لکن خطیئه عرضت و سولت لی نفسی و غلبنی هوای و اعاننی علیها شقوتی. و تارک لصلاه کافر دون الزانی، لان الزانی یزنی من غلبه الشهوه وتارک الصلاه یترکها استخفافا بها. و قالوا علیهم السلام: لا تنال شفاعتنا مستخفا بالصلاه. هذا، و نقل ابن المعتز فی (بدیعه) العنوان بلفظ آخر فقال: قال علی (علیه السلام): (ان اعظم الذنوب ما صغر عند صاحبه).
کلنا یذنب و یخطیء، و من ادعی غیر ذلک فقد اقام الدلیل من نفسه علی ذنبه و خطئه، و من اقترف ذنبا و قال: هذا هین و بسیط فقد اضاف ذنبا الی ذنب. و المومن الحق یخاف من ذنبه، و یطلب الصفح من ربه.
امام علیهالسلام (درباره گناه) فرموده است: سخت ترین گناهان (نزد خدا) گناهی است که شخص آن را آسان و خرد پندارد (زیرا بیاعتنائی به گناه اگر چه کوچک باشد مستلزم نترسیدن از کیفر و توبه و بازگشت از آن میگردد و چون ملکه شخص گشته در نفس رسوخ نمود از هیچ گناهی هر چند بزرگ باشد پروا ندارد).
در اسلام اعتراف به گناه پیش این و آن گناه به حساب میآید به این جهت که دیگران را به گناه تشویق میکند، تکرار گناه هم هر قدر کوچک باشد گناه بزرگ به حساب میآید، زیرا نسبت به دستورات کسی نافرمانی شده که در عظمت همتا ندارد. گناهکاران دو دستهاند: یک دسته که نسبت به عمل خود کوچکترین ناراحتی ندارند که این افراد در مسیر سقوط در جهنم هستند و همین دسته مورد نظر امام (علیه السلام) میباشند که امام (علیه السلام) گناه آنان را شدیدترین گناهان معرفی کرده است و یک دسته کسانی هستند که پس از گناه و یا موقع گناه کردن ناراحت و پشیمانند این گروه راه بازگشت دارند و امید به رستگاری آنان تا زمانی که در حالت پشیمانی هستند زیاد است. این گروه در ردیف توبه کاران معرفی شدهاند که حدود 90 آیه درباره آنان در قرآن مجید آمده است. از نظر قرآن مجید لاابالیان که در انجام گناه بیباکند به عنوان فتنهانگیزان معرفی شدهاند که عملا جامعه را به سقوط میکشانند و عذاب دردناک برای آنان پیش بینی شده است.
و قال علیهالسلام: (اشد الذنوب) اثما و عقابا (ما استهان به صاحبه) بان یعتبره هینا و سهلا.
اللغه: استهان به: استحقره. الشرح: الذنوب کلها عظیمه لانها تمثل التمرد و العصیان و النفسیه السافله و لکن اشد هذه الذنوب اذا کان الانسان مستهینا مستصغرا لها لانه یستحقر التمرد و یستسهل العصیان و بالاخره یستخف بالله و عقابه و عذابه و لذا کانت من اشد الذنوب.
«سخت ترین گناهان آن بود که گنهکار آن را خوار بشمرد.»
این موضوع و سبب آن را در گذشته بیان کردیم که در این صورت گنهکار مرتکب دو گناه شده است، یکی خود گناه و دیگر بی ارزش شمردن چیزی که نباید بی ارزش شمرده شود، یعنی با بی ارزش شمردن گناه نسبت به جلال شان باری تعالی اهانت کرده است، و گناه کوچک هم در واقع بزرگ است. و حال آنکه کسی که گناه می کند و آن را بزرگ می شمرد، گرفتاریش از این یکی سبکتر است و ممکن است پشیمان شود.
و قال علیهالسلام
أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَهَانَ بِهِ صَاحِبُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
شدیدترین گناهان گناهی است که صاحبش آن را کوچک بشمارد. ( .سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه بار دیگر در نهجالبلاغه (با تفاوت مختصری) در حکمت شماره 477 آمده و به گفته مرحوم خطیب در مصادر،زمخشری آن را در کتاب ربیع الابرار در باب (الخطایا و الذنوب) به این صورت آورده است: «أعْظَمُ الذُّنُوبِ مَا اسْتَخَفَّ بِهِ صاحِبُهُ» و این تفاوت دلیل بر تفاوت در منبع است.ابن قاسم در روض الاخیار آن را با اضافه «جُحُودُ الذَّنْبِ ذَنْبانِ» نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 261))
شدیدترین گناه
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی در ارتباط با گناهان اشاره کرده میفرماید:«شدیدترین گناهان گناهی است که صاحبش آن را کوچک بشمرد»؛ (أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَهَانَ بِهِ صَاحِبُهُ) .
دلیل آن روشن است.کسی که گناهی را کوچک میشمرد به آسانی به آن گرفتار میشود و گاه آن را آنقدر تکرار میکند که به صورت ملکه او درمیآید و غرق در آن میشود و سرانجام به عذاب الهی در دنیا و آخرت گرفتار خواهد شد.
اضافه بر این،از یک نظر هیچ گناهی کوچک نیست،زیرا گناهکار فرمان خدا را میشکند و عصیان پروردگار هرچه باشد بزرگ و مهم است.
به عکس هرگاه انسان برای گناهی اهمیت قائل باشد از آن فاصله میگیرد و خود را حفظ میکند و کمتر آلوده آن میشود؛یعنی ابهت گناه،سدی در برابر آلودگی به آن است.
این درست به آن میماند که انسان بگوید:«فلان دشمن من حقیر است،من اعتنایی به او ندارم،من باید از فلان دشمن دیگر خود را حفظ کنم»و چه بسا این تصور سبب میشود که آن دشمن حقیر،ضربه کاری به او وارد کند در حالی که هیچگونه آمادگی برای دفاع در مقابل او ندارد؛ولی هرگاه در برابر دشمنی قرار گیرد که از نظر او خطرناک است کاملاً آماده دفاع میشود.
کوتاهسخن اینکه انسان ضربه را از جایی میخورد که به آن اهمیت نمیدهد.
کلینی رحمه الله در کتاب شریف کافی در باب«استصغار الذنب؛کوچک شمردن گناه» حدیث جالبی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که:
«اتَّقُوا الْمُحَقَّرَاتِ مِنَ الذُّنُوبِ فَإِنَّهَا لا تُغْفَرُ قُلْتُ وَمَا الْمُحَقَّرَاتُ قَالَ الرَّجُلُ یذْنِبُ الذَّنْبَ فَیقُولُ طُوبَی لِی لَوْ لَمْ یکُنْ لِی غَیرُ ذَلِکَ؛ از گناهان کوچک بپرهیزید،چراکه بخشوده نمیشود.راوی سؤال میکند:منظورتان از گناهان کوچک چیست؟ فرمود:گناهی است که انسان مرتکب میشود و میگوید:خوشا به حال من اگر فقط گناه من همین باشد». (.کافی،ج 2،ص 287،ح 1 )
در واقع چنین کسی فرمان الهی را حقیر شمرده و نسبت به آن اهانت کرده است.
در همان باب از کتاب کافی حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:
«إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله نَزَلَ بِأَرْضٍ قَرْعَاءَ فَقَالَ لِأَصْحَابِهِ ائْتُوا بِحَطَبٍ فَقَالُوا یا رَسُولَ اللَّهِ نَحْنُ بِأَرْضٍ قَرْعَاءَ مَا بِهَا مِنْ حَطَبٍ قَالَ فَلْیأْتِ کُلُّ إِنْسَانٌ بِمَا قَدَرَ عَلَیهِ فَجَاءُوا بِهِ حَتَّی رَمَوْا بَینَ یدَیهِ بَعْضَهُ عَلَی بَعْضٍ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله هَکَذَا تَجْتَمِعُ الذُّنُوبُ ثُمَّ قَالَ إِیاکُمْ وَ الْمُحَقَّرَاتِ مِنَ الذُّنُوبِ فَإِنَّ لِکُلِّ شَیءٍ طَالِباً أَلا وَ إِنَّ طَالِبَهَا یکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ کُلَّ شَیءٍ أَحْصَیناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در سفری در سرزمین خشک و بیآب و علفی فرود آمد و به یارانش فرمود:مقداری هیزم بیاورید.(تا آتش برای رفع نیاز روشن کنیم) عرضه داشتند:ای رسول خدا! اینجا زمین بیآب و علفی است،هیزمی ندارد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:هر کدام از شما به هر اندازه که میتوانید بیاورید.(آنها در بیابان پخش شدند و) هرکدام چیزی با خود آورد و آنها را در برابر پیامبر صلی الله علیه و آله روی هم ریختند.(و از فزونی آن تعجب کردند).پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:گناهان اینگونه جمع میشوند.از گناهان کوچک بپرهیزید،زیرا هر گناهی بازخواست کنندهای دارد.آگاه باشید بازخواست کننده گناهان آنها را مینویسد و آثار آنان را حفظ میکند و (خداوند در قرآن میفرماید):هرچیزی را در امام مبین (لوح محفوظ) شمارش کردهایم». ( .کافی،ج 2،ص 288،ح 3 )
بعید نیست که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آتشی در آن هیزمها افکنده باشد و هنگامی که آتش از آن زبانه کشیده این سخن را فرموده باشد.اشاره به اینکه آتش های عظیم قیامت از درون این گناهان کوچک برمیخیزد.
در حدیث دیگری که مرحوم«شیخ طوسی»در کتاب امالی آورده است میخوانیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به ابوذر فرمود:
«یا أَبَا ذَرٍّ لا تَنْظُرْ إِلَی صِغَرِ الْخَطِیئَةِ وَ لَکِنِ انْظُرْ إِلَی مَنْ عَصَیتَ؛ ای اباذر! نگاه به کوچکی گناه مکن؛بلکه نگاه به عظمت خدایی کن که او را عصیان میکنی». ( .امالی طوسی،ص 528)
در حدیث دیگری از امام کاظم علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«لَا تَسْتَکْثِرُوا کَثِیرَ الْخَیرِ وَ لا تَسْتَقِلُّوا قَلِیلَ الذُّنُوبِ فَإِنَّ قَلِیلَ الذُّنُوبِ یجْتَمِعُ حَتَّی یکُونَ کَثِیراً وَ خَافُوا اللَّهَ فِی السِّرِّ حَتَّی تُعْطُوا مِنْ أَنْفُسِکُمُ النَّصَفَ؛ کار خیر را،هر چند زیاد انجام دهید بزرگ نشمرید (که شما را از ادامه راه بازمیدارد) و گناهان کم را اندک ندانید، زیرا گناهان کم جمع میشود و تبدیل به بسیار خواهد شد و از خدا در پنهانی نیز بترسید تا انصاف را بتوانید از ناحیه خود رعایت کنید». ( .کافی،ج 2،ص 287،ح 2 )
این حدیث میتواند اشاره به نکته دیگری در باب کوچک یا کم شمردن گناه باشد که اگر انسان گناه را کم و یا کوچک بشمرد از تکرار آن بیم ندارد و زمانی متوجه میشود که به گناهان کبیره و بسیاری تبدیل شده است،بنابراین کوچک شمردن گناه به هر حسابی که باشد گناهی دیگر است.
افزون بر اینها کوچک و بزرگ بودن گناه دقیقاً روشن نیست؛چه بسا ما گناهی را کوچک بشمریم و در پیشگاه خداوند بزرگ باشد و مایه خشم و غضب او گردد،همانگونه که در حدیث پرمعنایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
«إِنَّ اللَّهَ کَتَمَ ثَلاثَةً فِی ثَلاثَةٍ کَتَمَ رِضَاهُ فِی طَاعَتِهِ وَ کَتَمَ سَخَطَهُ فِی مَعْصِیتِهِ وَ کَتَمَ وَلِیّهُ فِی خَلْقِهِ فَلا یسْتَخِفَّنَّ أَحَدُکُمْ شَیئاً مِنَ الطَّاعَاتِ فَإِنَّهُ لا یدْرِی فِی أَیهَا رِضَی اللَّهِ وَ لا یسْتَقِلَّنَّ أَحَدُکُمْ شَیئاً مِنَ الْمَعَاصِی فَإِنَّهُ لا یدْرِی فِی أَیهَا سَخَطُ اللَّهِ وَ لا یزْرِینَّ أَحَدُکُمْ بِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ فَإِنَّهُ لا یدْرِی أَیهُمْ وَلِی اللَّهِ؛ خدا سه چیز را در سه چیز مخفی داشت:رضای خود را در طاعتش و خشم خود را در معصیتش و ولیش را در میان خلق،بنابراین هیچیک از شما چیزی از طاعات را کوچک نشمرد، چراکه نمیداند شاید در آن رضای خدا باشد و هیچیک از شما چیزی از معاصی را کم نشمرد،زیرا نمیداند شاید خشم و غضب پروردگار در آن باشد و به هیچکس از خلق خدا عیبجویی و اهانت نکنید،چراکه نمیدانید کدام یک از آنها از اولیاء اللّه هستند». ( .وسائل الشیعه،ج 11،ص 247،ح 12)
Imām Ali ibn Abū Tālib said, “Peace with one who keeps away even from minor sins and, hence, his burden is considered light.“{The result of lack of restraint and care with regard to small sins is that a man becomes rather careless in the matter of sins and, by and by, this habit produces boldness to commit larger sins. Then he begins to commit them without hesitation. Therefore, one should regard small sins as a harbinger of bigger ones and should avoid them so that the stage for committing big sins will not materialize.}
وَ قَالَ علیه السلام مَن نَظَرَ فِی عَیبِ نَفسِهِ اشتَغَلَ عَن عَیبِ غَیرِهِ وَ مَن رَضِی بِرِزقِ اللّهِ لَم یَحزَن عَلَی مَا فَاتَهُ وَ مَن سَلّ سَیفَ البغَیِ قُتِلَ بِهِ وَ مَن کَابَدَ الأُمُورَ عَطِبَ وَ مَنِ اقتَحَمَ اللّجَجَ غَرِقَ وَ مَن دَخَلَ مَدَاخِلَ السّوءِ اتّهِمَ وَ مَن کَثُرَ کَلَامُهُ کَثُرَ خَطَؤُهُ وَ مَن کَثُرَ خَطَؤُهُ قَلّ حَیَاؤُهُ وَ مَن قَلّ حَیَاؤُهُ قَلّ وَرَعُهُ وَ مَن قَلّ وَرَعُهُ مَاتَ قَلبُهُ وَ مَن مَاتَ قَلبُهُ دَخَلَ النّارَ وَ مَن نَظَرَ فِی عُیُوبِ النّاسِ فَأَنکَرَهَا ثُمّ رَضِیَهَا لِنَفسِهِ فَذَلِکَ الأَحمَقُ بِعَینِهِ وَ القَنَاعَةُ مَالٌ لَا یَنفَدُ وَ مَن أَکثَرَ مِن ذِکرِ المَوتِ رضِیَ مِنَ الدّنیَا بِالیَسِیرِ وَ مَن عَلِمَ أَنّ کَلَامَهُ مِن عَمَلِهِ قَلّ کَلَامُهُ إِلّا فِیمَا یَعنِیهِ
ترجمهها:
(اخلاقی، معنوی) و درود خدا بر او، فرمود: آن کس که در عیب خود بنگرد از عیب جویی دیگران باز ماند ، و کسی که به روزی خدا خشنود باشد بر آنچه از دست رود اندوهگین نباشد ، و کسی که شمشیر ستم بر کشد با آن کشته شود ، و آن کس که در کارها خود را به رنج اندازد خود را هلاک سازد ، و هر کس خود را در گردابهای بلا افکند غرق گردد ، و هر کس به جاهای بد نام قدم گذاشت متّهم گردید .
و کسی که زیاد سخن میگوید زیاد هم اشتباه دارد، و هر کس که بسیار اشتباه کرد، شرم و حیاء او اندک است، و آن که شرم او اندک، پرهیزکاری او نیز اندک خواهد بود، و کسی که پرهیزکاری او اندک است دلش مرده، و آن که دلش مرده باشد. در آتش جهنّم سقوط خواهد کرد . و آن کس که زشتیهای مردم را بنگرد، و آن را زشت بشمارد سپس همان زشتیها را مرتکب شود، پس او احمق واقعی است . قناعت، مالی است که پایان نیابد ، و آن کس که فراوان به یاد مرگ باشد در دنیا به اندک چیزی خشنود است ، و هر کس بداند که گفتار او نیز از اعمال او به حساب میآید جز به ضرورت سخن نگوید .
آن که به عیب خود نگریست، ننگریست که عیب دیگری چیست ، و آن که به روزی خدا خرسندی نمود، بر آنچه از دستش رفت اندوهگین نبود ، و آن که تیغ ستم آهیخت، خون خود بدان بریخت ، و آن که در کارها خود را به رنج انداخت، خویشتن را هلاک ساخت ، و آن که بیپروا به موجها در شد غرق گردید ، و آن که به جایهای بدنام در آمد بدنامی کشید ، و هر که پر گفت راه خطا بسیار پویید، و آن که بسیار خطا کرد شرم او کم، و آن که شرمش کم پارساییاش اندک هم، و آن که پارساییاش اندک، دلش مرده است، و آن که دلش مرده است راه به دوزخ برده. و آن که به زشتیهای مردم نگرد و آن را ناپسند انگارد سپس چنان زشتی را برای خود روا دارد نادانی است و چون و چرایی در نادانی او نیست ، و قناعت مالی است که پایان نیابد ، و آن که یاد مرگ بسیار کند، از دنیا به اندک خشنود شود ، و آن که دانست گفتارش از کردارش به حساب آید، جز در آنچه به کار اوست زبان نگشاید.
و فرمود هر که نظر کرد در عیب نفس خود دست باز داشت از عیب غیر خود و هر که راضی شد بروزی خدا مر او را اندوهگین نشد بر آنچه فوت شد از او و هر که بکشد شمشیر ستم را کشته شود بآن و هر که رنج کشید بنفس خود در کارهائی دشوار و هر که بزور دریافت غرق شد یعنی در مظنه هلاک شود و هر که داخل شود در مواضع در آمدن بدی متهم شد و هر که بسیار شد سخن کردن او بسیار شد خطای او و هر که بسیار شد خطای او کم شود حیای او و هر که کم شود حیای او کم شود پرهیزگاری او و هر که کم شود پرهیزگاری او بمیرد دل او و هر که بمیرد دل او در آید در دوزخ و هر که نظر کرد در عیبهای مردم پس نه پسندید آنرا برای ایشان بعد از آن راضی شد و پسندید برای نفس خود پس آن کس که احمقست و موصوف بحماقت صرف و قناعت مالیست که فانی نمیشود و هر که بسیار یاد کرد یاد مرگ را و خوشنود شد از دنیا باندک و هر که دانست که سخن او از جمله کردار اوست کم شد سخن او مگر آنچه مهم است و ضروری او را
و فرمود (علیه السلام): هر که به عیب خود نگریست از نگریستن در عیب دیگران بازماند
هر که به روزیی که خدا به او داده، خرسند باشد، بر آنچه از دستش رفته، محزون نگردد.
هر که تیغ ستم بیرون کشد، سرانجام، خونش به آن بریزد.
هر که با کارها پنجه در افکند هلاک شود.
هر که خود را به گردابها افکند، غرق گردد.
هر که به جایهای ناشایست قدم نهد، متهم شود.
هر که سخنش بسیار باشد، خطاهایش بسیار باشد و هر که خطایش افزونتر، آزرمش کمتر و هر که آزرمش کم باشد، پارساییش اندک بود و هر که پارساییش اندک باشد، قلبش بمیرد و هر که قلبش بمیرد به آتش دوزخ داخل گردد.
هر که به عیبهای مردم بنگرد و آنها را ناخوش دارد، ولی خود مرتکب آنها گردد، بی تردید احمق است.
قناعت ثروتی است پایان ناپذیر.
هر که فراوان یاد مرگ کند، به اندکی از دنیا راضی باشد.
و هر که بداند گفتارش همان کردار اوست، در آنچه به کارش نیاید چیزی نگوید.
و آن حضرت فرمود:آن که در عیب خود نظر کند از نظر در عیب دیگران بازماند .و هر کس به رزق خدا خشنود شد به آنچه از دست رفته غمگین نگردد .
و آن که تیغ ستم کشید به همان تیغ کشته شود .و هر که خود را در کارها به زحمت انداخت خویش را هلاک ساخت .و آن که در امواج در افتاد غرق شد .و هر که در موارد زشتی قدم نهاد متّهم گشت .و هر که گفتارش فراوان شد خطایش فزونی گرفت،و هر که خطایش بسیار گشت حیایش اندک شد،و هر که حیایش اندک شد پارساییش کم شد،و هر که پارساییش کم شد دلش مرد،و هر که دلش مرد وارد آتش شد .و آن که عیوب مردم را بنگرد و آن را ناپسند داند سپس برای خود روا داند احمق واقعی است .قناعت ثروتی است که تمام نمیشود .کسی که زیاد یاد مرگ کند از دنیا به کم و اندک راضی گردد .و کسی که بداند گفتارش از جمله اعمال اوست سخنش مگر در آنچه او را متهم است کم میشود .
شروح:
و من کاید الامور قاساها و عطب ای هلک. و اقتحم ای دخل. و لجه البحر معظمه. و تظاهر الظلمه ای تعاون الظالمین.
ای من قاسی شدائد الامور هلک. قوله علیهالسلام: (و من کثر کلامه کثر خطاه). لانه لا یقدر علی ان یضبط الکثیر، و هو علی صیانه القلیل من الخطا اقدر، کالراعی فانه علی حراسه القلیل من الاغنام و رعایتها اقدر و ان کثرت ربما عاثت فیها الذئاب و تخطفتها، و رعت فی غیر حد الراعی و قال بعض الحکماء: کلام قیل مصون عن الخطا خیر من کثیر مشوب بالخطا کما ان الذهب القلیل المصون، من الغش، انفع من الکثیر المغشوش، و من الامثال من اکثر اهجر، و المکثار کحاطب.
(هر کس به عیب خود بنگرد از عیب دیگران بازماند. و هر که به روزی خداداده قانع باشد، به آنچه از دست داده غمگین نمیشود. و هر کس شمشیر ستم برآورد با همان شمشیر کشته شود. هر کس در کارها خود را رنج دهد، هلاک شود. و هر کس خود را در گردابهای زندگی اندازد، غرق شود. و هر که به جاهای بد رود، متهم شود. و هر کس پرحرفی کند، اشتباهش زیاد شود. و هر کس زیاد مرتکب اشتباه گردد، کمشرم شود. و هر کس کمشرم باشد، پرهیزگاریاش اندک است و هر کس پرهیزگاریاش اندک باشد، دلش میمیرد، و آن که دلش بمیرد، داخل آتش دوزخ گردد. و هر کس به بدیهای مردم بنگرد و آنها را نپسندد و باز آنها را برای خود بخواهد، این همان احمق و نادان است. و هر کس زیاد به یاد مرگ باشد، به اندک دنیا دلخوش گردد. و هر کس بداند که گفتارش برخاسته از کردار اوست، کمتر سخن گوید مگر دربارهی آنچه لازم میبیند). 1- هر کس به عیب خود بنگرد از عیب دیگران بازماند، از آن رو که عیب دیگران را به خاطر افتخار خود که او چنین عیبی را ندارد، بازگو میکند. پس اگر چنان عیبی را در خود ببیند، توجه به کاستی خود، او را از پرداختن به کاستی دیگران و توجه به آن، باز میدارد. 2- هر که به روزی خداداده راضی باشد، به آنچه از دست داده غم نمیخورد، توضیح آن که غم خوردن برای از دست رفته، برخاسته از نداشتن قناعت و عدم رضایت به روزی موجود است پس عدم لازم، مستلزم عدم ملزوم، یعنی غم خوردن برای از دست رفته است. 3- هر کس شمشیر ستم برکشد با همان شمشیر کشته شود، کنایه از ستمکاری است بدیهی است که ستم باعث نابودی ستمکار است. این مطلب در چند جا گذشت. 4- و هر کس در کارها خود را به زحمت اندازد، هلاک شود، یعنی کسی که به خود سختی و مشقت دهد، خود را در معرض هلاکت قرار داده است. 5- هر کس خود را در گردابهای دریای زندگی اندازد غرق شود. کلمهی لجج را برای کارهای مهم مانند جنگها و تدبیر حکومتها، و لفظ غرق را برای هلاک شدن، استعاره آورده است. 6- هر کس در جاهای بد قدم گذارد، متهم شود، زیرا آن جاها محل تهمت و ورود به آنجاها از نشانههایی است که باعث بدگمانی میشود، مانند معاشرت با بدکاران و امثال آن. 7- و هر کس پرحرفی کند، خطایش زیاد باشد، زیرا قبلا گذشت که کمال عقل مستلزم کمحرفی است، بنابراین پرحرفی مستلزم نقصان عقل است و نقصان عقل نیز مستلزم خطای زیاد و گفتار بدون اندیشه و تدبیر است. 8- و هر کس زیاد مرتکب اشتباه شود، کمشرم باشد، زیرا دانستی که شرم همان چیزی است که بخوبی جلو انجام کارهایی را میگیرد که انجام و اقدام بر آنها- به دلیل پیامد ناروایشان- زشت است. و اقدام بر خطا وسیلهی پرحرفی با خودداری از آن امور و از جمله خود پرحرفی، منافات دارد. 9- هر کس کمشرم باشد، پرهیزگاریاش اندک گردد. زیرا که پرهیزگاری عبارت است از پایبند بودن بر کارهای خوب و از مرز کارهای شایسته به ناشایستها تجاوز نکردن، و از جمله کارهای نیک شرم داشتن است. پس کمشرمی مستلزم کمی پرهیزگاری است. و بسا که ورع را به خودداری از محارم تفسیر کردهاند. و بدیهی است که کمشرمی نیز زمینهای است برای ارتکاب کارهای حرام، و در نتیجه زمینه برای کم بودن ورع است، پس امام (علیه السلام) شییء (ورع) را، جای زمینهی شیء قرار داده و بدان نیز حکم کرده است. 10- هر کس پرهیزگاریاش اندک باشد، دلش میمیرد، یعنی چون فضیلت، باعث زنده بودن دل است، نبودن ورع و یا کمی آن را استعاره برای مردن دل آورده است، کلمهی مردن به خاطر بیفایده بودن چنان دلی است. همانطوری که مرده از سود زندگی بیبهره میشود. 11- و هر که دلش بمیرد وارد آتش دوزخ گردد، زیرا باعث انتقال انسان از آتش جهنم به بهشت، همان آراسته شدن به فضیلت است، بنابراین اگر دارای فضیلت نبود، وعدهگاهش آتش دوزخ است. این عبارت به صورت قیاس مفصولی است و نتیجهی آن این است که هر کس پرحرف باشد، وارد آتش دوزخ گردد. و این عبارات برای برحذر داشتن از پرحرفی آمده است. 12- و هر کس به بدیهای مردم بنگرد و آنها را نپسندد، و بعد آنها را برای خود بخواهد و بپسندد، این شخص احمق است، و دلیل نادانی او آن است که این صفات را از دیگران بد دانستن مستلزم داشتن اندیشهی صحیح و انجام ندادن آنهاست، و از طرفی خواستن و پسندیدن آنها برای خود، خلاف اندیشهی درست و بیرون شدن از مصلحتاندیشی برای خویشتن است و این خود، نادانی و کاستی آشکار در عقل اوست. الف و لام در الحمق افادهی حصر در شخص مورد نظر دارد، و از آن رو با کلمه بعینه مورد تاکید قرار داده است. 13- هر کس مرگ را زیاد یاد کند، به اندک دنیا خوش دارد. زیرا هدف از فزونخواهی بهرهبرداری و کامجویی از دنیاست و یاد مرگ، این کامجویی را درهم شکسته و تلخ میکند. 14- و هر کس بداند که گفتارش برخاسته از رفتار اوست، جز در موارد لزوم، سخن اندک گوید، توضیح آن که آگاه بر این مطلب، چنین قیاسی را ترتیب میدهد: گفتار، خود عملی است، و هر عملی مورد مواخذه قرار میگیرد که چرا بیهوده بوده است، پس نتیجه میگیرد که گفتار اگر بیهدف باشد مورد مواخذه است، و این باعث میشود که بر سخن لازم بسنده کند.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ نَظَرَ فِی عَیْبِ نَفْسِهِ اشْتَغَلَ عَنْ عَیْبِ غَیْرِهِ وَ مَنْ رَضِیَ بِرِزْقِ اللَّهِ لَمْ یَحْزَنْ عَلَی مَا فَاتَهُ وَ مَنْ سَلَّ سَیْفَ الْبَغْیِ قُتِلَ بِهِ وَ مَنْ کَابَدَ الْأُمُورَ عَطِبَ وَ مَنِ اقْتَحَمَ اللُّجَجَ غَرِقَ وَ مَنْ دَخَلَ مَدَاخِلَ السُّوءِ اتُّهِمَ وَ مَنْ کَثُرَ کَلاَمُهُ کَثُرَ خَطَؤُهُ وَ مَنْ کَثُرَ خَطَؤُهُ قَلَّ حَیَاؤُهُ وَ مَنْ قَلَّ حَیَاؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ وَ مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ مَاتَ قَلْبُهُ وَ مَنْ مَاتَ قَلْبُهُ دَخَلَ اَلنَّارَ وَ مَنْ نَظَرَ فِی عُیُوبِ غَیْرِهِ فَأَنْکَرَهَا ثُمَّ رَضِیَهَا لِنَفْسِهِ فَذَلِکَ الْأَحْمَقُ بِعَیْنِهِ وَ الْقَنَاعَةُ مَالٌ لاَ یَنْفَدُ وَ مَنْ أَکْثَرَ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ رَضِیَ مِنَ الدُّنْیَا بِالْیَسِیرِ وَ مَنْ عَلِمَ أَنَّ کَلاَمَهُ مِنْ عَمَلِهِ قَلَّ کَلاَمُهُ إِلاَّ فِیمَا یَعْنِیهِ .
کل هذه الفصول قد تقدم الکلام فیها و هی عشرة أولها من نظر فی عیب نفسه اشتغل عن عیب غیره کان یقال أصلح نفسک أولا ثم أصلح غیرک .
و ثانیها من رضی برزق الله لم یحزن علی ما فاته کان یقال الحزن علی المنافع الدنیویة سم تریاقه الرضا بالقضاء
و ثالثها من سل سیف البغی قتل به کان یقال الباغی مصر وع و إن کثر جنوده .
و رابعها من کابد الأمور عطب و من اقتحم اللجج غرق مثل هذا قول القائل من حارب الأیام أصبح رمحه قصدا و أصبح سیفه مفلولا .
و خامسها من دخل مداخل السوء اتهم هذا مثل قولهم من عرض نفسه للشبهات فلا یلومن من أساء به الظن .
و سادسها من کثر کلامه إلی قوله دخل النار قد تقدم القول فی المنطق الزائد و ما فیه من المحذور و کان یقال قلما سلم مکثار أو أمن من عثار .
و سابعها من نظر فی عیوب غیره فأنکرها ثم رضیها لنفسه فذاک هو الأحمق بعینه و کان یقال أجهل الناس من یرضی لنفسه بما یسخطه من غیره.
و ثامنها القناعة مال لا ینفد قد سبق القول فی هذا و سیأتی أیضا .
و تاسعها من ذکر الموت رضی من الدنیا بالیسیر کان یقال إذا أحببت ألا تحسد أحدا فأکثر ذکر الموت و اعلم أنک و من تحسده عن قلیل من عدید الهلکی .
و عاشرها من علم أن کلامه من عمله قل کلامه إلا فیما یعنیه لا ریب أن الکلام عمل من الأعمال و فعل من الأفعال فکما یستهجن من الإنسان ألا یزال یحرک یده و إن کان عابثا کذلک یستهجن ألا یزال یحرک لسانه فیما هو عبث أو یجری مجری العبث.
و قال الشاعر یخوض أناس فی الکلام لیوجزوا
(و قال علیهالسلام: من نظر فی عیب نفسه) کسی که نظر کرد در عیب نفس خود به حیرت (اشتغل عن عیب غیره) دست باز داشت و اعراض نمود از عیب غیر خود به جهت اعتبا گرفتن او از نقصان نفس خود (و من رضی برزق الله) و هر که راضی و خشنود شد بر روزی دادن او را خدا (لم یحزن علی مافاته) اندوه نکشید بر آنچه فوت شد از او دنیا (و من سل سیف البغی) و هر که کشید شمشیر ستم را و به ناحق به قتل آورد بعضی از بنیآدم را. (قتل به) کشته شد به آن شمشیر ستم به جهت وجوب مجازات در میان اهل عالم فرد: هر که تیغ ستم کشد بیرون اجلش در زمان بریزد خون (و من کابد الامور) و هر که رنج کشید به نفس خود در کارهای دشوار و مقاسات کرد به شداید و صعایب آن (عطب) مستعد هلاکت شد (و من اقتحم اللجج) و کسی که فرو رفت در میان دریا و این کنایت است از مرتکب شدن به امور عظیمه. یعنی هر که انداخت خود را در امرهای عظیم و کارهای صعب و دشوار، چون ارتکاب نمودن حروب و تدبیر دول (غرق) غرق و هلاک شد در مظنه هلاک (و من دخل فی مداخل السوء) و کسی که داخل شد در مواضع درآمدن به بدی (اتهم) تهمت زده شد به بدی چه آنجا مظنه آن است که متهم شوند به بدفعلی و بدکرداری (و من کثر کلامه) و هر که بسیار شد گفتن او به اهل روزگار (کثر خطاوه) بسیار شد خطای او در گفتار زیرا که قادر نیست بر ضبط کلام کثیر و تامل نمیکند در صحت و فساد آن و بیمحابا جاری میسازد بر ایشان. پس باید که کثیرالکلام، تامل نماید در مدعای خود و جهد نماید در اکتفا کردن به کلام یسیر تا محفوظ ماند از کثرت خطای همچو راعی که بر حراست اغنام قلیل قادر است و اگر بسیار شدند در ضبط آن متعسر است به واسطه عدم ضبط و بسیار است که ذئاب فرصت مییابند و اغنام را میربایند. بعضی از حکما گفتهاند که کلام قلیلی که مصون باشد از خطا، بهتر است از کثیری که مشوب باشد به خطا همچنانکه طلای قلیل که مصون باشد از غش انفع است از کثیر مغشوش (و من کثر خطاوه) و هر که بسیار شد خطای او (قل حیاوه) اندک شد حیای او به سبب کثرت مقابه او به مردمان در چیزی مستحیامنه (و من قل حیاوه) و کسی که اندک شد حیای او (قل ورعه) اندک شد اجتناب و پرهیزکاری او از منکر زیرا که حیا شعبهای است از ورع. پس قلت او مستلزم قلت ورع باشد (و من قل ورعه) کسی که اندک شد ورع او (مات قلبه) بمرد دل او زیرا که حیات قلب به لزوم اعمال جمیله و افعال حمیده است که فرعند بر ورع. پس عدم آن موجب موت قلب باشد. (و من مات قلبه) و هر که بمیرد دل او یعنی خالی شود از علم و عمل (دخل النار) داخل شود در آتش دوزخ به فرموده حضرت لمیزل (و من نظر فی عیوب الناس) و هر که نظر کرد در عیبهای مردمان (فانکرها) پس منکر شد به آن و تنفر نمود از آن (ثم رضیها لنفسه) پس از آن راضی شد به آن عیوب از برای نفس خود (فذلک الاحمق بعینه) پس آن کس موصوف است به حماقت و سفاهت صرف به جهت مخالفت نمودن او برای صوابی که آن انکار عیوب غیر است (و القناعه مال لا ینفد) و قناعت نمودن و تساهل کردن در اسباب معیشت و به داده راضی شدن، مالی است که فانی نمیشود و سمت فوت نمیپذیرد شعر: کسی که قاف قناعت وطن چو عنقا کرد کجا به ملک دو عالم سرش فرود آید (و من اکثر ذکر الموت) و هر که بسیار گردانید ذکر مرگ را (رضی من الدنیا بالیسیر) خشنود شد از متاع دنیا به اندک به جهت علم ذاکر به عدم انتفاع او به کثیر و به حسرتی که لازم مفارقت او است از متاع حقیر (و من علم ان کلامه من عمله) و کسی که دانست که کلام او از جمله کردار او است (قل کلامه) اندک خواهد بود گفتار او (الا فیما یعنیه) مگر در آنچه مهم است و ضروری
او از کلمات حسنه شرعیه و اثبات این مدعا به این شکل است که کلام از جمله اعمال است و همه اعمال مکتوبند در صحیفه صاحب آن و معاقب میشود بر فضول آن و مواخذ میگردد به سییء آن. این نتیجه آن است که کلام مکتوب میشود و مواخذ میگردد صاحب او بر فضول سییء آن، فحینئذ عالم با این نتیجه کم خواهد بود کلام او
فرمود: هر که نظر کند در عیب خویش مشتغل گردد به آن از عیب دیگران. بیشک گرفتاری و اهتمام آدمی به اصلاح خویش و تدبیر عیوب و قبایح خویش او را از کار دیگران و نظر در عیب و هنر ایشان باز دارد. و هر که راضی گردد به رزق خدای عزوجل غمگین نگردد بر آنچه فوت شده است از او در دنیا، آدمی هر چه یافت و در چنگ او ماند کاشف آمد که رزق او همان بوده است و آنچه جست و نیافت یا یافت پس از چنگ او بیرون شد کاشف آمد که رزق او نبوده است، پس اندوه خوردن بر نیافتن یا فوت شدن بعد از یافتن دلیل عدم خشنودی روزی مقدر بوده. و هر که بکشد شمشیر جفا از غلاف کشته شود به همان شمشیر. و مصداق این حکم اگر در بعضی صور در ظاهر صورت نبندد در باطن امر متحقق باشد، و این علم از اسرار و بواطن علوم حقه است. و هر که بکوشد در امور کوشیدنی سخت یا درآویزد با قضای خدای تعالی هلاک گردد و در معرض تلف درآید. و هر که خود را در لجهای اخطار در افکند غرق شود و سالم نماند. و هر که داخل شود در مواضع بد و نالایق متهم شود پیش مردم و دلها با او بدگمان گردد. و هر که سخن بسیار گوید خطا بسیار کند، و هر که خطا بسیار کند حیا و آزرم او کم شود، و هر که حیاء او کم شود ورع او کم شود، و هر که ورع او کم شود دل او بمیرد، و هر که دل او بمیرد داخل آتش گردد. و هرکه نظر کند در عیوب مردم و منکر شود آن را. یعنی نپسندد و بد و نالایق داند پس راضی گردد به آن عیوب برای نفس خود این مرد احمق است بعینه. و قناعت مالی است که هرگز فانی نگردد و تمام نگردد و تمام شدن همچو درهم و دینار نداشته باشد. و هر که بسیار کند یاد مرگ را راضی شود از دنیا به اندک، باعث حرص بر دنیا غفلت از مرگ بود چون یاد مرگ همه وقت بر آدمی غالب باشد حرص ضعیف گردد. و هر که داند که گفتار او از جمله عمل او است کم میشود سخن او مگر در آنچه مهم است و او را در غم و اهتمام دارد و به آن عنایت لازم است.
و قال علیهالسلام: «من نظر فی عیب نفسه اشتغل عن عیب غیره و من رضی برزق الله لم یحزن علی ما فاته و من سل سیف البغی قتل به و من کابد الامور عطب و من اقتحم اللجج غرق و من دخل مداخل السوء اتهم و من کثر کلامه کثر خطوه و من کثر خطوه قل حیاوه و من قل حیاوه قل ورعه و من قل ورعه مات قلبه و من مات قلبه دخل النار و من نظر فی عیوب الناس فانکرها، ثم رضیها لنفسه، فذاک الاحمق بعینه و القناعه مال لاینفد و من اکثر من ذکر الموت رضی من الدنیا بالیسیر و من علم ان کلامه من عمله، قل کلامه الا فیما یعنیه.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که نگاه کند در عیب نفس خود روی گرداند از گفتن عیب غیر خود و کسی که راضی شد به روزی دادن خدا اندوهناک نمیشود بر چیزی که فوت کرده است از او (که) در نیافته است از روزی و کسی که کشید شمشیر ستم کردن را کشته میشود البته به شمشیر ستم و کسی که رنج کشید در ارتکاب کارها هلاک شد و کسی که به قوت داخل و سطهای دریا شد غرق گشت و کسی که داخل شد در مواضع دخول بدکاری تهمت زده شد و کسی که بسیار شد سخن گفتن او بسیار شد خطا کردن او و کسی که بسیار شد خطا کردن او کم شد حیای او و کسی که کم شود حیای او کم شود پرهیزکاری او و کسی که کم شود پرهیزکاری او میمیرد دل او و سلب میشود از او حیات علم و معرفت و کسی که بمیرد دل او داخل شود در آتش جهنم و کسی که نگاه کند در عیبهای مردمان پس راضی نشد از برای ایشان، پس راضی شد به آن عیوب از برای نفس خود، پس آن کس است احمق در ذات خود، قناعت کردن مالی است که نیست نشود و کسی که بسیار به خاطر بیاورد مرگ را خشنود شود به اندکی از دنیا و کسی که دانست که گفتار او از جهت کردار به آنست اندک باشد گفتار او مگر در چیزی که اهتمام داشته باشد در آن.
اللغه: (کابدت) الامر: اذا قاسیت شدته- الصحاح- (عطب) من باب تعب: هلک- مجمع البحرین. المعنی: عد (علیه السلام) فی هذه الحکمه اربع عشره کلمه فی الاداب و الاخلاق و ما یلزم لکل فرد ان یراقبها و یراعیها لتحصیل السعاده و الراحه فی الدنیا و الاخره، و قد اضاف الیها فی الشرح المعتزلی کلمه اخری و هی و القناعه مال لا ینفد قبل قوله علیهالسلام: و من اکثر من ذکر الموت- الخ. فمن نظر فی عیب نفسه لا فرصه له ان ینظر الی عیب غیره اولا یری عیب غیره عیبا لما رای نفسه مبتلیا به، و من رضی بما رزقه الله لم یحزن علی مافات منه لعلمه انه لیس من رزقه، و سل السیف بالبغی و الطغیان یوجب حروبا و منازعات تتسع حتی تشمل من اجج نارها، و من تحمل مشقات قاسیه فی الامور تفنی قواه شیئا فشیئا حتی یهلک، و من القی نفسه فی الامر الهامه کالحروب و الخصومات یغرق فیها و یهلک و من یدخل فی موارد السوء یتهم بالسوء، و کثره الکلام موجب للخطا الکثیر و الاصرار علی الخطا یسلب الحیاء و الروع، و القلب الفارغ من الورع میت عن ذکر الله و نسیان الله موجب لدخول النار. و من انکر العیوب فی الناس و رضیها لنفسها فلا عقل له و هو الاحمق بعینه و تذکر الموت حالا بعد حال یرضی بما تیسر له من الدنیا، و من یحسب کلامه من عمله الماخوذ به یقل کلامه. الترجمه: هر که در عیب خود نگرد عیب دیگرانش از نظر برود، هر کس بروزی مقدر خدا خشنود باشد اندوه از دست رفته را نخورد، هر که تیغ ستم از نیام کشد با همان کشته شود، هر که خود را دچار کارهای سخت و ناهموار سازد هلاک گردد، هر کس خود را در گردابهای هولناک اندازد غرق شود، هر کس در جاهای بدنام در آید متهم گردد، هر کس پر گوید بسیار به خطا رود، و هر که پر خطا کرد کم شرم شود و هر کس شرمش اندک شد پارسائیش کم شود، و هر که پارسائیرا از دست داد دلش مرده شود و دل مرده بدوزخ رود. هر کس عیب مردم دید و بر آنها نپسندید و سپس همانرا بر خود پسندید بعینه احمق است، هر کس پر یاد مرگ کند به اندک دنیا خشنود باشد، هر کس بداند گفتارش از کردار او است و مورد بازخواست است کمتر سخن کند جز در آنچه بکارش آید.
هر که بر عیب خویش چشم نهاد ***عیب مردم نیایدش در یاد
هر که روزی ز حق بشادی خورد*** هر چه از دست داد غصه نخورد
هر که تیغ سنم کشد ز نیام ***کشته گردد بدان چه صبح و چه شام
هر که در کارهای سخت اندر*** بهلاکت رسد بگیر خبر
هر که خود را فکند در گرداب*** میشود غرقه و فنا در آب
هر که در جای بد رود بیشک*** متهم گردد ار چه هست ملک
هر که پر گو است پر خطا باشد*** پر خطا مرد بیحیا باشد
بیحیا پارسا نشاید بود*** دل نا پارسا بمیرد زود
چون دلی مرد دوزخی گردد*** نتواند دیگر بخویش رسد
احمق آنکس که عیب بر مردم ***دید و آنرا بخود نماید گم
هر که پر یاد مرگ بکم*** خوش بود زین جهان پر ماتم
هر که گفتش شمارد از عملش*** گفته کوتاه سازد و بیغش
و قال علیهالسلام: من نظر فی عیب نفسه اشتغل من عیب غیره و من اشتغل بعیب غیره (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) لابد انه نسی عیوب نفسه. و من رضی برزق الله لم یحزن ملی ما فاته لانه یعلم ان ما فاته لم یکن رزقه فلم هو یحزن. و من سل سیف البغی قتل به قتل ابومسلم اباسلمه غیله و قتل ستمائه الف صبرا، فقتل غیله و صبرا فقال له المنصور وقت قتله: زعمت ان الدین لاینقضی فاستوف بالکیل ابامجرم اشرب بکاس کنت تسقی بها امر فی الحلق من العلقم و فی (المروج): سخط المتوکل علی محمد بن عبدالملک الزیات بعد خلافته باشهر و قبض امواله و جمیع ما کان له- و قد کان ابن الزیات فی ایام وزارته للمعتصم و الواثق اتخذ للمصادرین و المغضوب علیهم تنورا من الحدید رووس مسامیره الی داخل، قائمه مثل رووس المسال- ای الابر العظام- فکان یعذبهم فیه، فامر المتوکل بادخاله فی ذلک التنور، فکتب الی المتوکل: هی السبیل فمن یوم الی یوم کانه ما تریک العین فی النوم لا تجزعن رویدا انها دول دنیا تنقل من قوم الی قوم و وصلت الرقعه الیه فی غد، فامر باخراجه فوجده میتا- و کان حبسه فی التنور اربعین یوما. و فی (تفسیر القمی): بعث بختنصر الی دانیال- و کان القاه فی بئر بابل و القی معه لبوه، فکانت اللبوه تاکل طین البئر و یشرب دانیال لبنها، و کان اری فی منامه کان راسه من حدید و رجلاه من نحاس و صدره من ذهب، فدعا (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) المنجمین فقال لهم: ما رایت؟ قالوا ما ندری لکن قص علینا ما رایت. فقال: و انا اجری علیکم الارزاق منذ کذا و لا تدرون ما رایت فی المنام، فامر بهم فقتلوا، فقال له بعض من کان عنده: ان کان عند احد شیء فعند صاحب الجب، فان اللبوه لم تتعرض له تاکل الطین و ترضعه، فبعث الیه فقال: ما رایت فی النوم؟ قال: رایت کان راسک من حدید و رجلک من نحاس و صدرک من ذهب، قال: هکذا رایت فما ذاک؟ قال: ذهب ملکک و انت مقتول الی ثلاثه ایام یقتلک رجل من ولد فارس. فقال: ان علی سبع مدائن علی باب کل مدینه حرس، و وضعت بطه من نحاس علی باب کل مدینه لایدخل غریب الا صاحت علیه حتی یوخذ. فقال: ان الامر کما قلت لک. فبث الخیل و قال لا تلقون احدا من الخلق الا قتلتموه کائنا من کان. و قال لدانیال: لا تفارقنی هذه الثلاثه فان مضت و انا سالم قتلتک، فلما کان الثالث ممسیا اخذه الغم، فخرج فتلقاه غلام کان یخدم ابنا له من اهل فارس و هو لا یعلم انه من اهل فارس، فدفع الیه سیفه و قال: لا تلق احدا من الخلق الا قتلته و ان لقیتنی فاقتلنی، فاخذ الغلام سیفه فضربه به فقتله. و فی (المروج) قال البحتری: اجتمعنا ذات یوم مع الندماء فی مجلس المتوکل، فتذاکرنا امر السیوف فقال بعض من حضر: بلغنی انه وقع عند رجل من اهل البصره سیف من الهند لیس له نظیر، فامر المتوکل بالکتاب الی عامل البصره بشرائه بما بلغ، فورد الجواب ان السیف اشتراه رجل من الیمن، فامر المتوکل بالبعث الی الیمن یطلب السیف و ابتیاعه فنفذت الکتب بذلک. قال البحتری: فبینا نحن عند المتوکل اذ دخل علیه عبیدالله و السیف معه و عرفه انه ابتیع من صاحبه بالیمن بعشره آلاف درهم، فسره بوجوده (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و انتضاه فاستحسنه و تکلم کل واحد منا بما یجب و جعله تحت ثنی فراشه، فلما کان من الغداه قال للفتح: اطلب لی غلاما تثق بنجدته و شجاعته ادفع الیه هذا السیف لیکون واقفا به علی راسی لا یفارقنی کل یوم مادمت جالسا، فلم یستتم الکلام حتی اقبل باغر الترکی فقال له الفتح: هذا باغر الترکی وصف لی بالشجاعه و البساله و هو یصلح لما اردت. فدعا به المتوکل و دفع الیه السیف و امره بما اراد و تقدم ان یزاد فی مرتبته و ان یضعف له الرزق. قال البحتری: فو الله ما انتضی ذلک السیف و لاخرج من غمده من الوقت الذی دفع الیه الا فی اللیله التی ضربه بذلک السیف- الی ان قال- فسمعت صیحه المتوکل و قد ضربه باغر بالسیف الذی کان قد دفعه الیه علی جانبه الایمن فقده الی خاصرته، ثم ثناه علی جانبه الایسر ففعل مثل ذلک. و فی (المناقب): قال الحسین علیهالسلام یوم الطف: اللهم سلط علیهم غلام ثقیف یسقیهم کاسا مصبره لایدع منهم احدا الا قتله قتله بقتله و ضربه بضربه ینتقم لی و لاولیائی و اهل بیتی و اشیاعی منهم. و فی (الطبری)- فی وفاه المنتصر و هو ابن خمس و عشرین سنه- قال بعضهم: کان المنتصر وجد حراره فدعا بعض من کان یتطبب له و امره بفصده ففصده بمبضع مسموم فکان فیه منیته، و الطبیب الذی فصده انصرف الی منزله- و قد وجد حراره- فدعا تلمیذا له فامره بفصده و وضع مباضعه بین یدیه لیتخیر اجودها و فیها المبضع المسموم الذی فصد به المنتصر و قد نسیه، فلم یجد التلمیذ فیها اجود من المبضع المسموم ففصد به استاذه و هو لا یعلم امره فلما فصده به نظر الیه صاحبه فعلم انه هالک (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) فاوصی من ساعته و هلک من یومه. و فی (الطبری): کان نجاح بن سلمه علی دیوان توقیع المتوکل و تتبع عماله، فکان العمال یتقونه و ربما نادمه المتوکل، و کان الحسن بن مخلد علی دیوان الضیاع و موسی بن عبدالملک علی دیوان الخراج- و کانا منقطعین الی وزیر المتوکل عبیدالله بن یحیی بن خاقان- فکتب نجاح الی المتوکل: ان الحسن و موسی خانا و انه یستخرج منهما اربعین الف الف درهم، فشاربه المتوکل تلک العشیه و قال: بکر الی حتی ادفعها الیک، فغدا و قد رتب اصحابه و قال یا فلان خذ انت الحسن و خذ یا فلان انت موسی، فغدا الی المتوکل فلقی عبیدالله الوزیر و قد امر ان یحجب عن المتوکل، فقال له: یا اباالفضل! انصرف حتی ننظر فی هذا الامر و انا اشیر علیک بامر لک فیه صلاح. قال: و ما هو؟ قال: اصلح بینک و بینهما و تکتب رقعه تذکر فیها انک کنت شاربا و انک تکلمت باشیاء تحتاج الی معاوده النظر فیها و انا اصلح الامر عند المتوکل، فلم یزل یخدعه حتی کتب رقعه بما امره به، فادخلها عبیدالله علی المتوکل و قال له: قد رجع نجاح عما قال البارحه و هذه رقعه موسی و الحسن یتقبلان بنجاح بما کتبا فتاخذ ما ضمنا عنه ثم تعطف علیهما فتاخذ منهما قریبا مما ضمن نجاح لک عنهما. فسر المتوکل و طمع فی ما قال له عبیدالله، فقال ادفعه الیهما فانصرفا به و امرا باخذ قلنسوته عن راسه- و کانت خزا- فوجد البرد و وجها الی ابنیه ابیالفرج فاخذ و ابیمحمد فهرب و اخذ کاتبه اسحاق القطربلی و اخذ ابن البواب المنقطع الیه فاقر نجاح و ابنه لهما بنحو من مائه و اربعین الف دینار سوی قیمه قصورهما و فرشهما و مستغلاتهما بسامراء و بغداد، و سوی (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) ضیاع لهما کثیره، فقبض ذلک کله و ضرب مرارا بالمقارع نحوا من مائتی مقرعه و غمز و خنق، و قیل عصر خصیتاه حتی مات و ضرب ابنه و کاتبه و المنقطع الیه نحوا من خمسین خمسین فاقر بعضهم بخمسین الف دینار و بعضهم باقل، و اخذ جمیع ما فی دار نجاح و دار ابنه، و قبضت دورهما و ضیاعهما حیث کانت و اخرجت عیالهما و اخذ بسببه قوم فحبسوا. هذا، و فی (نوادر حد الکافی) عن الصادق علیهالسلام فی خبر اخذ محرم ثعلبا فجعل یقرب النار فی وجهه و جعل الثعلب یصیح و یحدث من استه و جعل اصحابه ینهونه عما یصنع ثم ارسله بعد ذلک، فبینما الرجل نائم اذ جاءته حیه فدخلت فی فیه فلم تدعه حتی جعل یحدث کما احدث الثعلب ثم خلت عنه. و من کابد الامور ای: قاسی شدائدها. عطب- بالکسر- ای: هلک. و من اقتحم اللجج غرق قال الجوهری: قحم فی الامر، رمی بنفسه فیه من غیر رویه، و اقتحم النهر، دخله. و من دخل مداخل السوء اتهم و فی الخبر: اتقوا مواضع التهم. و فی (159) من وضع نفسه مواضع التهمه فلا یلومن الا من اساء به الظن. و من کثر کلامه کثر خطاوه قهرا. و من کثر خطاوه قل حیاوه اضطرارا. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و من قل حیاوه قل ورعه ایضا قهرا. و من قل ورعه مات قلبه قال تعالی: (و ما انت بمسمع من فی القبور). و من مات قلبه دخل النار کلامه علیهالسلام من قوله و من کثر کلامه الی هنا جزء خطبه الوسیله المرویه فی تحف العقول، کما انه قیاس مرکب منتج ان من کثر کلامه دخل النار. و من نظر فی عیوب الناس فانکرها ثم رضیها لنفسه فذلک الاحمق بعینه و اغلب الناس کذلک، فعاب عبدالملک بن مروان یزید بن معاویه بهدم الکعبه و فعل هو مثل فعله و اکثر، و وصف المنصور عبدالملک بکونه جبارا لغدره بالناس و قتله لهم و سمی نفسه خلیفه مع انه فعل مثل فعله. و القناعه مال لا ینفد ذکره المصنف مستقلا فی (57) و فی (475) لکنه انما فی (ابن ابیالحدید) و اما (ابن میثم) فلیس فیه، و صرح بان فقرات العنوان اربع عشره. و من اکثر من ذکر الموت رضی من الدنیا بالیسیر فان الحرص علی الدنیا انما لطول الامل و نسیان الموت. و من علم ان کلامه من عمله لانه تعالی یقول: (ما یلفظ من قول الا (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) لدیه رقیب عتید). قل کلامه الا فیما یعنیه فی الخبر، مر امیرالمومنین علیهالسلام برجل یتکلم بفضول الکلام، فوقف علیه و قال له: یا هذا! انک تملی علی حافظیک کتابا الی ربک فتکلم بما یعنیک. و روی ایضا: ان آدم لما کثر ولده و ولد ولده کانوا یتحدثون عنده و هو ساکت، فقالوا: یا ابه! مالک لا تتکلم؟ فقال: یا بنی! ان الله تعالی لما اخرجنی من جواره عهد الی: اقل کلامک ترجع الی جواری. و فی (تاریخ بغداد): سفیان الثوری عن ام صالح عن صفیه بنت شیبه عن ام حبیبه عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال: کل کلام ابن آدم علیه الا امرا بمعروف او نهیا عن منکر او الصلح بین الناس. فقیل: ما اعجب هذا الحدیث! امراه عن امراه عن النبی (صلی الله علیه و آله). فقال: ما تعجب و هو فی کتاب الله تعالی، قال عز اسمه (لا خیر فی کثیر من نجواهم الا من امر بصدقه او معروف او اصلاح بین الناس) و العصر ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر). و فی (البیان) قال رجل: صحبت الربیع بن خیثم سنتین فما کلمنی الا کلمتین، قال لی مره امک حیه و اخری کم فی بنیتمیم من مسجد. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) هذا، و کانه حصل خلط فی الفقرات، و الظاهر ان فقره: و من نطر فی عیوب الناس کانت بعد الاولی و فقره: و من اکثر من ذکر الموت بعد و من رضی و فقره و من علم بعد دخل النار کما لایخفی.
من عرف نفسه و عیوبها، و حاول التخلص منها- یستحیل فی حقه ان یذکر عیوب غیره، و یعیره بما هو فیه، و من تنازل عن الطمع و الشره فقد اراح نفسه من الهموم و المتاعب، و وقاها شر الرذائل و الماثم، اما الظالم فله یوم و لو بعد حین، و من اثار الفتن و الشغب و الحروب- احرقته بنارها، و من وضع نفسه مواضع التهمه فلا یلومن الا نفسه. (و من کثر کلمه کثر خطاه). سبب الخطا الحرکه، و من لا یقول و لا یفعل لا یخطیء بطبیعه الحال، و معنی هذا ان کثره الخطا فی الکلام تقاس بکثره دوران اللسان و ثرثرته، و ان کثره الخطا فی الافعال تقاس بکثره الحرکات و الاندفاعات بلا وعی (و من کثر خطوه) اعتاد علیه، و صار له طبیعه ثانیه، و من کان کذلک (قل حیاوه) حیث لا ضمیر یحاسبه علی شیء (و من قل حیاوه قل ورعه) لان الحیاه من الایمان، و لا ایمان لمن لا حیاء له، و العکس بالعکس (و من قل ورعه مات قلبه). من لا یتورع عن شیء لا یشعر بالمسوولیه، و هذا هو موت القلب بالذات. و بعد، فقد علمتنا التجربه ان الذین یتکلمون کثیرا لا یفعلون شیئا، و انه حیث یوجد الضعف و الفراغ توجد الثرثره و الکلام الفارغ، و من اراد شاهدا علی ذلک فلیستمع الی قاده العرب و اقوالهم واذاعاتهم، و ما یقولون و یقروون فی الموتمرات و الحفلات. (و من مات قلبه دخل النار) حیث لا وازع له و لا رادع عن الاسواء و الاوباء (و من نظر فی عیوب الناس).. من فعل ما ینکره علی غیره فقد اقام الدلیل من نفسه علی انه مجرم.. و هذا هو الجنون بعینه (و القناعه مال لا ینفد) تقدم بالحرف الواحد فی الحکمه 57 و تکرر فی الحکمه 228 و غیرها (و من اکثر من ذکر الموت رضی من الدنیا بالیسیر) لان ذکره یمیت الشهوات و یحقر الدنیا (و من علم ان کلامه الخ).. الکلام یدرک بحاسه السمع، و کل ما یدرک باحدی الحواس الخمس فهو ماده حتی النور، و اذن فلا فرق بین الکلام و بین سائر الاعمال من حیث نسبتها الی الفاعل و من حیث الثواب و العقاب. و قال کاتب و عالم فرنسی: (ان اسلوب الانسان هو الانسان). (الا فیما یعنیه) ای ینفعه کما انه لا یعمل الا یعود علیه بالخیر و الصلاح. و کل ذلک تقدم اکثر من مره.
… من فوقه بالمعصیه: معصیه اوامره و نواهیه او خروجه علیه و رفضه لسلطته و ذلک ظلم لانه عدوان علی الحق و الغلبه القهر و یظاهر ای یعاون و الظلمه جمع ظالم
امام علیهالسلام (در سود و زیان برخی از خوها) فرموده است: هر که در عیب (بدی) خویش بنگرد از عیب دیگری باز ماند (چون به اصلاح زشتیهای خود پرداخته به دیگران نمیرسد) و هر که به روزی که خدا داده خشنود باشد به آنچه از دست داده اندوهگین نشود (چون آنچه شخص بیابد و در چنگش بماند نشانه آن است که روزی او همان بوده است، و آنچه جست و نیافت یا یافت و از دست داد نشانه آن است که روزیش نبوده، پس اندوه خوردن بر نیافتن یا از دست دادن پس از یافتن دلیل به راضی نبودن به روزی مقدر است) و هر که شمشیر ستم (از غلاف) بیرون کشد (بسیار ستم کند) به همان شمشیر کشته شود (علاوه بر کیفر آخرت در دنیا هم تباه گردد) و هر که (بیاسباب) در کارها (ی دشوار) بکوشد و رنج کشد (با قضاء و قدر آویخته) هلاک شود، و هر که خود را در گردابهای سختی و رنج بیفکند (با ناتوانی بکار بزرگ دست اندازد) غرق گردد (از بین برود) و هر که در جاهای بد داخل شود مردم به او بدگمان گردند (هر چند کار بدی انجام نداده باشد) و هر که پر گوید خطاء و اشتباه بسیار کند (چون در گفتار اندیشه به کار نبرد) و هر که خطاء بسیار کند شرمش کم شود (چون کار زشت پیشه او میشود) و هر که شرمش کم شود پرهیزکاری و دوری از گناهش کم گردد (چون بیشرم از انجام هر کار ناشایسته باک ندارد) و هر که پرهیزکاریش کم شود دلش میمیرد (از رحمت خدا دور گردد، زیرا زنده دل بودن بسته به پرهیز از گناه است،) و هر که دلش بمیرد داخل آتش شود (چون بهشت جاوید و رحمت خدا برای دل مرده نیست) و هر که در زشتیهای مردم نگریسته و آنها را نپسندد و برای خود بخواهد پس او همان احمق و نفهم است (زیرا مخالفت با آنچه راست و درست دانسته نموده که از نفهمی و کم خردی است) و قناعت (خرسند بودن به بهره خود) دارائی است که نیست نگردد، و هر که مرگ را بسیار ید نماید به اندک از دنیا خشنود باشد (چون غفلت از مرگ حرص به دنیا میآورد) و هر که بداند گفتار او از روی کردار او است (آنچه میگوید به آن رفتار مینماید) گفتارش کم گردد مگر در آنچه به آن تصمیم گرفته و اهمیت میدهد.
امام (علیه السلام) در این مطلب به یازده نکته توجه داده است: 1- عیبجوئی از دیگران از کارهای زشت اجتماعی است، مگر اینکه عیبجو حقیقت را درک کرده باشد و از راه انجام وظیفه نهی از منکر کند و این درک مخصوص افراد انگشت شماری است و خدا هم حامی آنها. 2- غصه که یکی از مرضهای اجتماعی است و غمناک را به انواع مرضها میکشاند. غصه غالب اوقات از دست دادن ثروت و اولاد سرچشمه میگیرد که امام (علیه السلام) آن را نکوهش کرده و راه فرار از آن را بیاعتنائی به ثروت معرفی نموده است ولی آن غمی که برای ملت و مفاسد اجتماعی باشد قابل توجه و از آن ستایش شده است. 3- ظلم، کمک به ظالم و هر نوع ستمگری به فرموده علی (علیه السلام) جزای دنیوی دارد که حداقل آن نابودی ستمگر است. کشتن قاتل و دفاع از اسلام که برنامه پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بوده و وظیفهای است الهی نه ستم. 4- کارهائی که با اجتماع سر و کار دارند و سود و زیانش متوجه جامعه میشود باید تحت نظر جامعه و برگزیدگان آنان باشد و هرگاه عده معدودی بدون ارزیابی نمودن نیروی خود دخالت کنند شکست میخورند و همین است رمز این مطلب که خدا به پیامبرش سفارش میکند با یارانت مشورت کن. 5- ارزیابی نمودن نیروی خود برای اقدام در امور شخصی تا انسان شکست نخورد، زیرا زندگی همانند امواج دریاست که بیباکی کردن در آن موجب غرق شدن است. البته درباره توکل سفارش شده است اما در موردی است که انسان با رعایت اساس کار در نتیجه تردید دارد و برای بدست آوردن نتیجه باید توکل کند. فرمایش امام (علیه السلام) برای توجه به اساس کارها و بررسی امکانات است. 6- پرهیز از تهمت خوردن: بیباکی در امور زندگی خوب است ولی تا آنجا که در راه انجام وظیفه با رعایت حفظ ظواهر باشد. کسی که میخواهد جوانی را برای خدا از قمار و شراب نجات دهد هرگاه مستقیما وارد قمارخانه و یا مشروب فروشی شود خود را در معرض تهمت قرار داده و از نظر افکار عمومی سقوط میکند. چنین افرادی برای این نوع کارها باید با مطالعه بیشتر وارد شوند تا بتوانند خود را برای خدمات دیگر حفظ نمایند و یک وظیفه بزرگ را جامه عمل بپوشند. 7- کنترل زبان: حرف خوب زدن خیلی خوب است اما کار همه کس نیست. پر حرفی سبب میشود که انسان اسرار زندگی خویش را فاش کند به غیبت و تهمت گرفتار شود در کارهائی که نباید دخالت کند وارد شود و به عواقب خطرناکش بنشیند. امام (علیه السلام) زبان پرگوئی را این طور توضیح میدهد: بر اثر پر حرفی انسان زیاد اشتباه میکند و کسی که زیاد اشتباه کرد به تدریج حیاء را از دست میدهد. خجالت را کنار گذاشت پرهیزکاری انسان را کم میکند و انسان به گناهان آلوده میشود در نتیجه قلبش میمیرد و در اثر گناهان ناشایسته سقوط میکند. با توجه به عوارض بالا فرد دانا در مطالب، سخنان و نوشتههای خود بیش از پیش دقت میکند. 8- نشانی احمق: کوتاه فکر از نظر علی (علیه السلام) کسی است که عیبهای دیگران را مورد توجه قرار میدهد و از آن انتقاد کند اما خودش همان عیوب را داشته باشد و از خود دور نکند. 9- قناعت: حرص و طمع به مال مردم انسان را به دروغ، غیبت، تهمت و امراض دیگر مبتلا میگرداند پس قناعت به فرموده علی (علیه السلام) سرمایهای بیپایان است و همین گروه، مورد ستایش اسلامند. 10- مبارزه با حرص: یکی از مرضهای خطرناک که اخلاق نیک را فاسد میگرداند حسد و حرص است. امام (علیه السلام) راه مبارزه با آن را توجه به مرگ و پایان یافتن زندگی میداند، زیرا با توجه به پایان یافتن عمر انسان برای جمعآوری، حرص نمیزند و به عواض آن آلوده نمیگردد و هیچ گاه نسبت به کسی حسادت نمیورزد و از عوارض آن نجات مییابد. 11- حرف مفید زدن: سخنانی که انسان میگوید ضبط میشود و روز قیامت در برابر هر سخنی که گفته باید پاسخ گوید، زیرا تمام کلمات ضبط گردیده و خوب و بد جمعآوری شده است از این رو فرد دانا به سفارش امام (علیه السلام) توجه میکند و مطالبش را ارزیابی میکند.
و قال علیهالسلام: (من نظر فی عیب نفسه اشتغل عن عیب غیره) فلا یصیب غیره، اذ الانسان اذا عرف نفسه کاملا، اخذ فی عیب الناس، و لا یعیب من هو مثل فی العیب (و من رضی برزق الله لم یحزن علی ما فاته) من الدنیا، لانه راض بما قسم الله له (و من سل) ای جر من الغلاف (سیف البغی) ای الظلم علی الناس (قتل به) ای بسبب ذلک السیف، فان القاتل لابد و ان یقتل لیری عقاب قتله فی دنیاه قبل الاخره. (و من کابد الامور) ای قاسی الامور بدون اعداد اسبابها (عطب) ای هلک (و من اقتحم اللجج) ای دخل فی لجج جمع لجه وسط البحر (غرق) و لم ینج لانه القاء للنفس فی المهلکه (و من دخل مداخل السوء) ای فی محلات السوء (اتهم) ای اتهمه الناس بانه من اهل السوء (و من کثر کلامه کثر خطائه) فمن الاحسن ان یقل الانسان الکلام تحفظ علی نفسه من الخطاء (و من کثر خطاه قل حیائه) اذ الحیاء یذهب بتکرر الخطاء فلا یخجل من الناس اذا اخطاء. (و من قل حیائه قل ورعه) من الله، اذ الحیاء یوجب الخجل منه سبحانه فلا یعصی المستحیی (و من قل ورعه مات قلبه) فان حیاه القلب کونه بحیث یوثر الاثار النافعه، و الذی لم یستح من الله لا یکون هکذا (و من مات قلبه دخل النار) لعدم اتیانه بالاعمال الصالحه (و من نظر فی عیوب الناس فانکرها) و تعجب منها (ثم رضیها) ای رضی مثل تلک العیوب لنفسه (فذلک الاحمق بعینه) لان الاحمق لا میزان لرضاه عن الاشیاء فیرضی الشیء هنا و لا یرضی نفس الشیء فی مکان آخر، بخلاف العاقل الذی کل شیء له بمیزان. (و القناعه مال لا ینفد) اذ مال الانسان ینفد مهما کان، اما القناعه فهی باعثه دائمه علی صیانه الانسان (و من اکثر من ذکر الموت رضی من الدنیا بالیسیر) لانه یزهد فی الدنیا، فلا یریدها، حیث یعلم بالموت (و من علم ان کلامه من عمله قل کلامه الا فیما یعنیه) ای یقصده و یریده، و لا یهذر بالکلام، لانه یعلم ان الکلام محسوب علیه ان تکلم شرا عوقب به.
اللغه: سل السیف: انتزعه من غمده. البغی: الظلم. کابد الامور: قاسی شدائدها. عطب: انکسر. اقتحم: رمی بنفسه بشده و مشقه. اللجج: جمع لجه معظم الماء و وسطه. انکرها علیه: عابه و نهاه عنها. یعنیه: یهمه. الشرح: هذه کلمات خالدات فیها العظات و العبر و فیها الاخلاق و الاداب و فیها الکثیر مما یفید الانسان فی حیاته و بعد وفاته. من نظر فی عیب نفسه اشتغل عن عیب غیره: لان عیوب الانسان کثیره فمتی انتبه الیها اشتغل بها و هی لکثرتها لا یفرغ منها لعیوب الناس حتی یعیبهم بها. و من رضی برزق الله: المقسوم له. لم یحزن علی ما فاته: مما یتصور انه له و انه تحت یده لانه لو کان من رزقه لما فاته. و من سل سیف البغی قتل به: و کما قیل و علی الباغی تدور الدوائر و الظلم لا یعمر و ان عمر دمر. و من کابد الامور عطب: من واجه الایام و اللیالی و ما فیهما من خطوب بدون سلاح و عتاد سقط فیهما فریسه سهله للاحداث. و من اقتحم اللجج غرق: من نزل فی خضم الشدائد و الحروب سقط و لم تسمح له الظروف بالنجاه. و من دخل مداخل السوء: کمن جلس متفرجا علی من یلعب القمار او یشرب الحمر. اتهم: بجلسته و نسب الی شرب الخمر و لعب القمار. و من کثر کلامه کثر خطوه: لان کثیر الکلام یهذی و یلقی الکلام علی رسله دون ملاحظه عواقبه و ما یخلفه ورائه. و من کثر خطوه قل حیاوه: لانه لکثره ممارسته للخطیئه تصبح عاده فیالفها و لا یعود یستحی من الخطاء. و من قل حیاوه قل ورعه: لانه یتمادی فی الذله و تهون علیه المحرمات فیفقد الورع و التدین. و من قل ورعه مات قلبه: فان الدین الورع عن المحارم فمن قل ورعه مات قلبه و سقط عن مرتبته الانسانیه. و من مات قلبه دخل النار: لانه اذا ارتکس فی المعاصی دخل النار. و من نظر فی عیوب الناس: فعددها و ذکر. فانکرها: علیهم و لهم. ثم رضیها لنفسه: و قام بارتکابها و فعلها. فذلک الاحمق بعینه: لانه لو کان عاقلا فطنا لکرهها لنفسه و ابتعد عنها کما کرهها لغیره و انکرها علیهم. و القناعه مال لا ینفد: و المل ینفد لانه بالصرف ینتهی و بالافات یزول بینما القناعه لا تنتهی و لا تصیبها الافات. و من اکثر من ذکر الموت رضی من الدنیا بالیسیر: لانه یعرف انه لن یاخذ معه شیئا بعد الموت مما یجمعه فی الدنیا فیتصور نهایته و قرب رحیله فیقنع بما تیسر من مال الدنیا الحلال … و من علم ان کلامه من عمله قل کلامه الا فیما یعنیه: فهو لا یقول الا ما یعمل و اذا کان عمله قلیل قل الکلام فیما لا یعنیه و لا یفیده و ینفعه.
«آن کس به عیب خویشتن نگریست از عیب غیر خود سرگرم -کار خود- شد، و آن کس که به روزی خدا خرسند شد بر آنچه که از دستش بشد، اندوهگین نگردد، و آن کس که شمشیر ستم کشید، با آن کشته شد، و هر کس در کارها خویشتن را به رنج افکند، خود را هلاک ساخت، و آن کس در موج دریا درآید، غرق شد، و هر کس به جایگاههای بدی درآمد، متهم شد. و هر کس گفتارش فزون شد، خطاهایش فزون گردید، و آن کس که خطاهایش فزون شد، آزرمش کاسته شد، و آن کس که آزرمش کاسته شد، پارسایی او کاستی پذیرفت، و آن کس که پارسایی او کاستی یافت، دلش مرد، و آن کس که دلش مرد، به آتش دوزخ درافتاد. و آن کس که به عیبهای مردم نگریست و آن را زشت شمرد و سپس همان عیبها را برای خود بپسندید، او به ذات خود احمق است. قناعت مالی است که به پایان نمی رسد. و آن کس که یاد مرگ را بسیار کند، از دنیا به اندک راضی شود. و آن کس که دانست گفتارش از کردارش شمرده می شود، سخنش جز در آنچه که به کارش آید، اندک شود.»
بخش اوّل:
مَنْ نَظَرَ فِی عَیْبِ نَفْسِهِ اشْتَغَلَ عَنْ عَیْبِ غَیْرِهِ،وَ مَنْ رَضِیَ بِرِزْقِ اللّهِ لَمْ یَحْزَنْ عَلَی مَا فَاتَهُ،وَ مَنْ سَلَّ سَیْفَ الْبَغْیِ قُتِلَ بِهِ،وَ مَنْ کَابَدَ الْأُمُورَ عَطِبَ، وَ مَنِ اقْتَحَمَ اللُّجَجَ غَرِقَ،وَ مَنْ دَخَلَ مَدَاخِلَ السُّوءِ اتُّهِمَ.
امام علیه السلام فرمود:
هرکس به عیب خود بنگرد از عیبجویی دیگران بازمیماند و هرکس به آنچه خدا به او روزی داده راضی شود بر آنچه از دست داده اندوهناک نمیگردد،و آنکس که تیغ ستم برکشد (سرانجام) خودش با آن کشته میشود و کسی که (بیمقدمه) به سراغ کارهای سخت رود هلاک میشود و هرکس خود را در گردابهای خطرناک بیفکند غرق میشود و آنکس که در موارد سوء ظن وارد شود متهم میگردد. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب معتقد است که سیّد رضی رحمه الله این جملهها را که همچون لؤلؤهای درخشندهای است از وصایای امیرمؤمنان علی علیه السلام به فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام برگزیده است و میدانیم که این وصیت پیش از نهجالبلاغه در کتاب تحف العقول آمده است.«نویری»نیز در نهایة الارب آن را به صورتی متفاوت با روایت مرحوم شریف رضی ذکر کرده و قاضی قضاعی بخشی از آن را در دستور معالم الحکم آورده و«میدانی»در مجمع الامثال نیز قسمتی از آن را ذکر کرده است.اضافه بر این،بخشی از آن در خطبه امیرمؤمنان علیه السلام معروف به خطبه وسیله که در کتب دانشمندان قبل از سیّد رضی آمده است دیده میشود و ابن قاسم در روض الاخیار نیز بخشی از آن را به صورت متفاوت ذکر کرده است.(از مجموع این نقلها روشن میشود که این گفتارهای حکیمانه در منابع فراوان دیگری پیش از سیّد رضی بوده است).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 262) )
یازده نکته مهم
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه که مجموعهای است از اندرزهای بسیار سودمند و سرنوشتساز،به یازده نکته مهم اشاره میکند؛نخست میفرماید:
«هرکس به عیب خود نگاه کند از عیبجویی دیگران بازمیماند»؛ (مَنْ نَظَرَ فِی عَیْبِ نَفْسِهِ اشْتَغَلَ عَنْ عَیْبِ غَیْرِهِ) .
بیشک انسان بیعیب غیر از معصومان علیهم السلام وجود ندارد.بعضی عیوب کمتری دارند و بعضی بیشتر،بنابراین عقل و درایت ایجاب میکند انسان به جای اینکه به عیب دیگران بپردازد به اصلاح عیب خویش بپردازد.اصولاً کسی که به اصلاح عیب خویش میپردازد مجالی برای عیبجویی دیگران نمیبیند و اگر مجالی هم داشته باشد شرم میکند و به خود میگوید:من با داشتن این عیوب چگونه به عیبجویی دیگران بپردازم.
البته منظور حضرت ترک عیبجویی است و گرنه بیان کردن عیب دیگران به عنوان امر به معروف و نهی از منکر و برای اصلاح آن صفات و آن هم بهگونهای که به احترام و شخصیت آنان برنخورد نهتنها عیب نیست،بلکه کاری است بسیار پسندیده و در بسیاری از موارد،واجب.
در خطبه 176 نیز امام علیه السلام تعبیر جالب دیگری در این زمینه دارد و میفرماید:
«طُوبَی لِمَنْ شَغَلَهُ عَیبُهُ عَنْ عُیوبِ النَّاسِ؛ خوشا به حال کسی که اشتغالش به عیوب خود،او را از اشتغال به عیوب مردم بازدارد».
امیرمؤمنان علی علیه السلام در حدیث دیگری میفرماید:
«أَعْقَلُ النّاسِ مَنْ کانَ بِعَیْبِهِ بَصیراً وَ عَنْ عَیْبِ غَیْرِهِ ضَریراً؛ عاقلترین مردم کسی است که بینای عیب خود باشد و کور از عیب دیگران». ( .غرر الحکم،ص 52،ح 389،طبق نقل میزان الحکمة)
امام صادق علیه السلام میفرماید:
«ثَلاثَةٌ فِی ظِلِّ عَرْشِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یوْمَ لا ظِلَّ إِلَّا ظِلُّهُ رَجُلٌ أَنْصَفَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ وَ رَجُلٌ لَمْ یقَدِّمْ رِجْلاً وَ لَمْ یؤَخِّرْ رِجْلاً أُخْرَی حَتَّی یعْلَمَ أَنَّ ذَلِکَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ رِضًی أَوْ سَخَطٌ وَ رَجُلٌ لَمْ یعِبْ أَخَاهُ بِعَیبٍ حَتَّی ینْفِی ذَلِکَ الْعَیبَ مِنْ نَفْسِهِ فَإِنَّهُ لا ینْفِی مِنْهَا عَیباً إِلَّا بَدَا لَهُ عَیبٌ آخَرُ وَ کَفَی بِالْمَرْءِ شُغُلاً بِنَفْسِهِ عَنِ النَّاسِ؛ گروهی در سایه عرش خدا در روز قیامت هستند در آن روزی که سایهای جز سایه او نیست:کسانی که عدالت را در مورد حقوق خود با دیگران رعایت میکنند و کسانی که گامی جلو و گامی به عقب نمیگذارند مگر اینکه بدانند رضای خدا در آن است یا خشم او و کسانی که هیچ عیب را بر برادر خود نگیرند مگر اینکه نخست آن عیب را از خود دور سازند (اگر این کارها را کند هرگز به عیوب دیگران نمیپردازد) زیرا انسان هیچ عیبی را برطرف نمیسازد مگر اینکه عیب دیگری از خودش برای او ظاهر میشود و این کار او را از پرداختن به عیوب دیگران بازمیدارد)». (.بحار الانوار،ج 72،ص 46،ح 2 )
در دومین جمله میفرماید:«کسی که به آنچه خدا به او روزی داده راضی و قانع شود،بر آنچه از دست داده اندوهناک نخواهد شد»؛ (وَ مَنْ رَضِیَ بِرِزْقِ اللّهِ لَمْ یَحْزَنْ عَلَی مَا فَاتَهُ) .
بسیارند کسانی که پیوسته به دلیل از دست دادن اموال یا مقامات خود،گرفتار غم و اندوهند و با اینکه زندگی نسبتاً مطلوبی دارند غم و اندوه همچون طوفانی زندگی آنها را مشوش میسازد،در حالی که اگر قناعت پیشه میکردند و به آنچه خدا به آنها داده بود راضی میشدند،غم و اندوه از صفحه دل آنها برچیده میشد و زندگی خوب و آرامی داشتند.
اضافه بر این انسان باید بداند بسیاری از اموری که از دست میرود هیچگاه مقدر نبوده است که نصیب وی شود،پس چرا برای آنچه برای انسان مقدر نیست غمگین گردد.
در سومین نکته میفرماید:«آنکس که تیغ ستم برکشد (سرانجام) با همان تیغ کشته میشود»؛ (وَ مَنْ سَلَّ سَیْفَ الْبَغْیِ قُتِلَ بِهِ) .
گرچه این موضوع مانند بسیاری دیگر از پیامدهای رذائل اخلاقی جنبه کلی و عمومی و دائمی ندارد؛ولی در طول تاریخ بسیار دیده شده که ظالمان با همان روش که دیگران را میکشتند کشته شدهاند.
در حالات«ابو مسلم»آمده است که«ابو سلمة» ( .او یکی از وزرای بنیالعباس و مرد ادیب و سیاستمداری بود،هرچند به حکومت عباسیان خدمت میکرد.در تاریخ آمده است که شبی از نزد منصور سفاح تک و تنها خارج شد.ناگهان گروهی از اصحاب ابومسلم بر سر او ریختند و او را کشتند.(الکنی و الالقاب،شیخ عباس قمی،ج 1،ص 93) ) را غافلگیرانه کشت و ششصد هزار نفر را نیز بهطور غافلگیرانه و ناجوانمردانه و توأم با شکنجه به قتل رسانید.
هنگامی که منصور دوانیقی خواست او را به قتل برساند این دو شعر را برای او خواند. زَعَمْتَ أَنَّ الدِّینَ لا یَنْقَضی فَاسْتَوْفِ بِالْکَیْلِ أبا مُجْرِمٍ
اشْرَبْ بِکَأسٍ کُنْتَ تَسْقی بِها امَرُّ فِی الْحَلْقِ مِنَ الْعَلْقَمِ
گمان کردی که دین ادا نمیشود.ای ابو مجرم! با همان پیمانهای که به دیگران میدادی دریافت دار!
از همان جامی بنوش که با آن تلخترین نوشابه را به دیگران میدادی. (.مروج الذهب مسعودی مطابق نقل شرح نهجالبلاغه علامه شوشتری،ج 14،ص 582) )
در همان کتاب آمده است:هنگامی که متوکل عباسی بر محمد بن عبدالملک زیات خشمگین شد-و آن چند ماه پس از خلافت متوکل بود-تمام اموال او و آنچه را در اختیار داشت گرفت؛اموالی که زیات در ایام وزارتش در دوران معتصم و الواثق باللّه از افراد به زور گرفته بود و تنوری از آهن ساخته بود و درون آن میخهایی کار گذاشته بود؛میخهایی تیز همچون سوزن و به این وسیله مخالفان خود را شکنجه میکرد و میکشت.متوکل دستور داد خودش را در همان تنور بیندازند.او در آنجا دو شعر (عبرتانگیز) برای متوکل نوشت:
هِیَ السَّبِیلُ فَمِنْ یَوْم إلی یَوْمٍ کَأنَّهُ ما تَریکَ الْعَیْنُ فِی النَّوْمِ
لا تَجْزِعَنَّ رُوَیْداً إنَّها دُوَلٌ دُنْیا تُنَقِّلُ مِنْ قَوْمٍ إلی قَوْمٍ
این راهی است که هر روز روندهای دارد و شبیه چیزی است که انسان در خواب میبیند.
بیتابی نکن،آرام باش اینها حکومتهایی است دنیوی که از گروهی به گروه دیگر منتقل میشود.
هنگامی که فردای آن روز این نامه به دست متوکل رسید (کمی متنبه شد و) دستور داد او را از آن تنور خارج کنند.وقتی به سراغ او آمدند مرده بود و حبس او در آن تنور چهل روز به طول انجامید.
امثال اینگونه داستانها در طول تاریخ بسیار است.
این سخن را با حدیثی کوتاه و پرمعنا از امیرمؤمنان علی علیه السلام که در تحف العقول آمده است پایان میدهیم که به فرزندش امام حسین علیه السلام ضمن نصایح فراوانی فرمود:
«وَ مَنْ حَفَرَ بِئْراً لِأَخِیهِ وَقَعَ فِیهَا؛ کسی که چاهی برای دیگران حفر کند سرانجام خودش در آن چاه خواهد افتاد». ( .تحف العقول،ص 88 )
در چهارمین نکته میفرماید:«کسی که (بیمقدمه) به سراغ کارهای سخت و سنگین برود هلاک میشود»؛ (وَ مَنْ کَابَدَ الْأُمُورَ عَطِبَ) .
«کابد» از ماده«مکابدة»به معنی درگیر شدن سخت با کاری است و «عَطِب» از ماده«عَطَب»بر وزن«نسب»به معنای هلاکت است.این گفتار حکیمانه دو تفسیر دارد:نخست اینکه انسان هنگامی که میخواهد به سراغ کارهای مهم و سخت برود باید پیشبینیهای لازم و مقدمات کار را از هر نظر فراهم کند.در غیر این صورت گرفتار میشود و به هلاکت میرسد.
تفسیر دیگر اینکه انسان چون به سراغ کاری میرود در صورتی که با مشکلات سخت یا بنبستها روبرو شد نباید اصرار ورزد و لجوجانه ادامه دهد که مایه هلاکت اوست.
بنابراین نه بدون مقدمه باید به سراغ کارهای مهم رفت و نه لجوجانه در انجام کارهای سخت اصرار داشت که هر دو مایه از بین رفتن نیروها و قوای انسان و هلاکت است.
البته هلاکت در اینجا ممکن است به معنای مرگ یا کنایه از ناتوانی شدید و از دست دادن نیروها باشد.
سپس امام علیه السلام به نکته پنجم که از جهاتی شباهت با نکته چهارم دارد،هر چند با آن متفاوت است،اشاره کرده میفرماید:«هرکس خود را در گردابهای خطرناک بیفکند،غرق میشود»؛ (وَ مَنِ اقْتَحَمَ اللُّجَجَ غَرِقَ) .
اشاره به اینکه کسی که بیمطالعه خودش را در امور خطرناک بیندازد، سرانجام غرق خواهد شد.البته شجاعت صفت بسیار پسندیدهای است؛ولی تهوّر صفت زشت و ناپسندی است،چراکه شجاعت را در غیر مورد،صرف کرده است و این به کار کوهنوردانی شبیه است که از نقاط خطرناک به سوی قله پیش میروند،این کار عاقلانه نیست،باید راههای مطمئنتر را پیدا کرد و از آن طریق به قله صعود نمود.
یا مثلاً هنگام زمستان به کسی میگویند مسیری که میروی خطر سقوط بهمن در آن است و او میگوید من شجاعت میکنم و پیش میروم،و یا از نقاطی که احتمال وجود میدان مین باشد بی مطالعه عبور میکند.
در مسائل اجتماعی،سیاسی و اقتصادی نیز همین معنا متصور است که انسان دست به کارهای خطرناک بزند و فکر عاقبت آن را نکند.عاقل کسی است که با تدبیر و شجاعت کارها را دنبال کند.
در فقه اسلامی نیز طبق حدیث معروف:
«نَهَی النَّبِیُّ عَنِ الْغَرَرِ «یا»
نَهَی النَّبِیُّ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از انجام کارهای مجهول و خطرناک و معاملاتی که اینگونه باشد نهی کرده است.بسیارند کسانی که در معاملاتی که یا ثمن مجهول است یا مثمن و یا شرایط مبهم یا وضع بازار تیره و تار است وارد میشوند و تمام سرمایه خود را از کف داده،به فقر مبتلا میگردند.
شاعر عرب میگوید: مَنْ حارَبَ الْأیّامَ أَصْبَحَ رُمْحُه قَصِداً وَ أَصْبَحَ سَیْفُهُ مَفْلولاً
کسی که به جنگ حوادث روز،بی مطالعه برود نیزهاش میشکند و شمشیر او کند میشود.
حضرت در ششمین توصیه میفرماید:«هرکس در موارد سوءظن گام بگذارد سرانجام متهم خواهد شد»؛ (وَ مَنْ دَخَلَ مَدَاخِلَ السُّوءِ اتُّهِمَ) .
گفتار حکیمانه امام علیه السلام در اینجا اشاره به همان چیزی است که به صورت ضربالمثل در میان مردم درآمده است:«إتَّقُوا مِنْ مَواضِعِ التُّهَمِ؛از جاهایی که تهمت خیز است بپرهیزید».
بیشک انسان هرقدر پاک و منزه باشد نباید در جاهایی که تهمت خیز است گام بگذارد؛مثلاً در مجلس شرابخواران حضور یابد،در محلههای بدنام و مراکز فساد گام نهد و یا با افراد بدنام و آلوده طرح دوستی بریزد.به یقین انسان پاک و پرهیزکار نیز هنگامی که مرتکب اینگونه کارها شود متهم میگردد و در واقع آبروی خود را به دست خود ریخته است.
شبیه همین معنا از امام علیه السلام در حدیث دیگری آمده است که میفرماید:
«مَنْ عَرَّضَ نَفْسَهُ لِلتُّهْمَةِ فَلایَلُومَنَّ مَنْ أساءَ بِهِ الظَّنَّ؛ کسی که خود را در معرض تهمت قرار دهد نباید کسانی را سرزنش کند که به او سوءظن پیدا میکنند». ( .میزان الحکمة،ماده«ظن»،ح 11560 )
نیز در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«اتَّقُوا مَواضِعَ الرَّیْبِ وَ لا یَقِفَنَّ أَحَدُکُمْ مَعَ أُمِّهِ فِی الطَّریقِ فَإِنَّهُ لَیْسَ کُلُّ أَحَدٍ یَعْرِفُها؛ از مواضعی که موجب سوءظن است بپرهیزید و هیچکس از شما با مادرش در وسط راه نایستد، زیرا همه نمیدانند او مادر وی است (و چه بسا فکر کنند او با زن نامحرمی رابطه دارد)». ( .بحار الانوار،ج 75،باب التحرز عن مواضع التهمة،ح 7 )
البته مواردی هست که قرائن نشان میدهد فلان زن،خواهر یا مادر یا همسر اوست که اینگونه موارد مستثناست.
بخش دوم:
وَ مَنْ کَثُرَ کَلاَمُهُ کَثُرَ خَطَؤُهُ،وَ مَنْ کَثُرَ خَطَؤُهُ قُلَّ حَیَاؤُهُ،وَ مَنْ قَلَّ حَیَاؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ،وَ مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ مَاتَ قَلْبُهُ،وَ مَنْ مَاتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النَّارَ.وَ مَنْ نَظَرَ فِی عُیُوبِ النَّاسِ،فَأَنْکَرَهَا،ثُمَّ رَضِیَهَا لِنَفْسِهِ،فَذلِکَ الْأَحْمَقُ بِعَیْنِهِ وَ الْقَنَاعَةُ مَالٌ لَا یَنْفَدُ.وَ مَنْ أَکْثَرَ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ رَضِیَ مِنَ الدُّنْیَا بِالْیَسِیرِ،وَ مَنْ عَلِمَ أَنَّ کَلاَمَهُ مِنْ عَمَلِهِ قَلَّ کَلاَمُهُ إِلَّا فِیَما یَعْنِیهِ.
(امام علیه السلام فرمود:) آنکس که زیاد سخن میگوید زیاد اشتباه میکند و آنکس که زیاد اشتباه کند حیائش کم میشود و کسی که حیائش کم شود تقوایش نقصان مییابد و کسی که تقوایش نقصان یابد قلبش میمیرد و کسی که قلبش بمیرد داخل آتش دوزخ میشود.کسی که به عیوب مردم بنگرد و آن را بد شمرد ولی برای خویش آن را خوب بداند،احمق واقعی است و قناعت،سرمایهای است فناناپذیر و آنکس که فراوان یاد مرگ کند به اندکی از دنیا راضی میشود.آنکس که بداند گفتارش جزء اعمال او محسوب میشود سخن کم میگوید مگر در آنجا که به او مربوط است.
ادامه اندرزها
امام علیه السلام هفتمین نکته راهگشا و تربیت کننده را بیان میکند و میفرماید:
«کسی که سخنش بسیار شود (و پرحرف باشد) خطای او فراوان خواهد بود»؛
(وَ مَنْ کَثُرَ کَلاَمُهُ کَثُرَ خَطَؤُهُ) .
دلیل آن روشن است.افراد پرحرف مجالی برای تفکر و اندیشه کافی ندارند و کسی که نیندیشد و سخن بگوید اشتباهش فراوان خواهد بود.به عکس، کسانی که کم میگویند و فکر میکنند،گزیده میگویند.
حضرت به دنبال آن میافزاید:«کسی که خطایش زیاد شود حیائش کم میشود»؛ (وَ مَنْ کَثُرَ خَطَؤُهُ قُلَّ حَیَاؤُهُ) .
دلیل آن نیز روشن است.انسان تا زمانی که گناه نکرده یا خطایی از او سرنزده از انجام آن گناه یا خطا شرم دارد؛اما هنگامی که تکرار شد،شرم او فرو میریزد.
به تجربه ثابت شده است افراد بیبند و بار براثر فزونی گناه،حیا و شرم را از دست میدهند و از انجام دادن آن گناه در انظار مردم باکی ندارند.
به دنبال آن میفرماید:«کسی که حیائش کم شد تقوایش کاستی میگیرد»؛ (وَ مَنْ قَلَّ حَیَاؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ) .
این هم دلیل واضحی دارد،زیرا حیا مانع مهمی در برابر گناه است.اگر شرم و حیا از بین برود راه انسان به سوی گناه باز میشود و افراد گنهکار نمیتوانند با تقوا باشند.
در ادامه آن میفرماید:«کسی که تقوا و ورع او کم شود قلبش میمیرد»؛ (وَ مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ مَاتَ قَلْبُهُ) .
زیرا حیات قلب به احساس مسئولیت در پیشگاه خدا و در برابر مردم و وجدان خویش است.قلبی که احساس مسئولیت نکند و عکسالعمل مناسب در مقابل خطا نشان ندهد مرده است و به یقین بی تقوایی سبب مرگ قلب است.
در پایان این سخن میفرماید:«کسی که قلبش بمیرد داخل آتش دوزخ میشود»؛ (وَ مَنْ مَاتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النَّارَ) .
زیرا ناپارسایان گنهکار،پرخطا و فاقد احساس مسئولیت،جایی جز دوزخ نخواهند داشت.
در واقع این گفتار امام علیه السلام مقدمه و نتیجهای دارد و در میان آن مقدمه و نتیجه چهار مرحله به صورت علت و معلول پیموده میشود؛از پر حرفی و کثرت کلام، شروع و پس از گذشتن از چهار مرحله به دوزخ منته میگردد و همه ازقبیل علت و معلول یکدیگرند.
در حدیثی از امام باقر علیه السلام که در کتاب شریف کافی آمده میخوانیم:
«مَا مِنْ عَبْدٍ إِلَّا وَ فِی قَلْبِهِ نُکْتَةٌ بَیضَاءُ فَإِذَا أَذْنَبَ ذَنْباً خَرَجَ فِی النُّکْتَةِ نُکْتَةٌ سَوْدَاءُ فَإِنْ تَابَ ذَهَبَ ذَلِکَ السَّوَادُ وَإِنْ تَمَادَی فِی الذُّنُوبِ زَادَ ذَلِکَ السَّوَادُ حَتَّی یغَطِّی الْبَیاضَ فَإِذَا غَطَّی الْبَیاضَ لَمْ یرْجِعْ صَاحِبُهُ إِلَی خَیرٍ أَبَداً وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ» ( .مطففین،آیه 14)؛هیچ بندهای نیست مگر اینکه در قلبش نقطه روشنی است (روشنایی و نورانیت ایمان و تقوا).هنگامی که مرتکب گناهی میشود در آن نقطه روشن،نقطه سیاهی پدیدار میگردد.هرگاه توبه کند آن نقطه سیاه برطرف میشود و اگر ادامه بدهد سیاهی فزونی مییابد تا تمام آن نقطه روشن را بگیرد و هنگامی که آن نقطه روشن بهکلی از بین برود صاحب آن قلب هرگز به سوی خیر باز نمیگردد و این همان است که خدای متعال در قرآن مجید فرموده:چنین نیست که آنها (گروه کافران و منافقان) میپندارند،بلکه اعمالشان چون زنگاری بر دلهایشان نشسته است! (ازاینرو حق را درک نمیکنند)». ( .کافی،ج 2،ص 273،ح 20)
در نقطه مقابل پرگویی و کثرت کلام،سکوت است و اینکه انسان جز در موارد ضرورت سخن نگوید که در روایات اسلامی مدح فراوانی از آن شده است.در حدیثی از امام امیر مؤمنان علیه السلام در غرر الحکم میخوانیم:
«إنْ کانَ فِی الْکَلامِ الْبَلاغَةُ فَفِی الصُّمْتِ السَّلامَةُ مِنَ الْعِثارِ؛ اگر در سخن گفتن،زیبایی بلاغت باشد،در سکوت،سلامت از لغزشهاست». (.غرر الحکم،ص 216،ح 4264 )
در حدیث دیگری امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین نقل میکند که فرمود:
«الصَّمْتُ کَنْزٌ وَافِرٌ وَ زَینُ الْحَلِیمِ وَ سِتْرُ الْجَاهِلِ؛ سکوت گنج بزرگی است و زینت افراد عاقل و پوششی برای جاهل است».( .بحار الانوار،ج 68،ص 294.)
در نکوهش پرگویی و کثرت کلام نیز روایات فراوانی نقل شده است؛از جمله در بابی که در میزان الحکمة تحت عنوان«النهی عن کثرة الکلام»آمده از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ أکْثَرَ أهْجَرَ وَ مَنْ تَفَکَّرَ أبْصَرَ؛ کسی که پرگو باشد هزیان میگوید و کسی که (سکوت و) تفکر کند بینا میشود». ( .نهج البلاغه،نامه 31،وصیت امیرمؤمنان به فرزندش امام حسن علیهما السلام )
آنگاه امام علیه السلام در ادامه کلام خود به مسائل مهمی از اخلاق اسلامی اشاره میکند و در هشتمین نکته میافزاید:«کسی که به عیوب مردم بنگرد و آن را بد شمرد ولی برای خویش آن را خوب بداند،احمق واقعی است»؛ (وَ مَنْ نَظَرَ فِی عُیُوبِ النَّاسِ،فَأَنْکَرَهَا،ثُمَّ رَضِیَهَا لِنَفْسِهِ،فَذلِکَ الْأَحْمَقُ بِعَیْنِهِ) .
دلیل بر احمق واقعی بودن او روشن است،زیرا از یکسو کارهایی را بر دیگران عیب میگیرد که مفهومش تنفر از آن کارهاست و از سویی دیگر همان کارها جزء برنامه زندگی اوست که مفهومش علاقهمندی به آن است؛یعنی در آنِ واحد دو چیز متضاد را در درون فکر خود جمع کرده است:خوب دانستن چیزی و بد دانستن همان چیز،و این کار جز از احمقان انتظار نمیرود.
البته کم نیستند کسانی که به اینگونه تضادها گرفتارند؛مال مردم را میبرند و آن را کار خوبی میپندارند؛ولی اگر مالش را ببرند داد و فریاد برمیآورد که این مسلمانی نیست.دیگران را به دلیل غصب اموال همنوعان،نامسلمان میشمرد و خودش نیز غاصب است و در عین حال مسلمان! و امثال آن که همگی طبق فرموده امام علیه السلام در زمره احمقان واقعیاند.
بر این اساس،عاقل واقعی در مکتب امیرمؤمنان علی علیه السلام کسی است که هیچگونه تضادی در میان افکار و رفتارش وجود نداشته باشد؛آنچه را بد میداند برای همه حتی برای خودش بد بداند و آنچه را خوب میشمرد برای همه از جمله خودش خوب بشمرد.
امام علیه السلام در حکمت 126 موارد فراوانی از کسانی را که گرفتار تضاد در عقیده و عمل هستند بیان فرمود.
در تواریخ نیز کم نیستند حاکمانی که گرفتار اینگونه تضادها شدهاند و برای ملت خود مصائبی آفریدهاند.
در حالات عبد الملک مروان آمده است که یزید را به دلیل ویران کردن کعبه در ماجرای ابن زبیر ملامت میکرد؛اما هنگامی که خودش به حکومت رسید و ابن زبیر را مزاحم خود در منطقه حجاز دید،حجاج بن یوسف ثقفی را فرستاد تا به او حمله کند.او به کعبه پناه برد.عبد الملک دستور داد خانه خدا را بر سرش ویران کنند و به بهانه مضحکی متوسل شد،وی میگفت:هدف من ویران کردن کعبه نبوده،بلکه هدفم دَر هم کوبیدن عبد اللّه بن زبیر بوده است. ( .من لا یحضره الفقیه،ج 2،ص 248 ) آری اینگونه افراد را باید احمقان تاریخ نامید.
سپس در نهمین نکته میفرماید:«قناعت سرمایهای است فناناپذیر»؛ (وَ الْقَنَاعَةُ مَالٌ لَا یَنْفَدُ) .
این جمله عیناً در حکمت شماره 57 و همچنین 475 آمده است و شاید این تکرار به دلیل این است که سیّد رضی رحمه الله بخشهایی از نهجالبلاغه را با فاصله زمانی زیادی نگاشته که باعث شده بخشهای گذشته از حافظهاش محو شود.
به هر روی،همانگونه که در سابق هم گفتهایم،قناعت به معنای راضی بودن به حداقل ضروریات زندگی،سبب میشود که انسان زندگی بسیار سادهای داشته باشد.اداره کردن زندگی ساده کار مشکلی نیست در حالی که افراد حریص هر قدر اموال و امکاناتشان بیشتر شود،آتش حرصشان تندتر میگردد و به این ترتیب همواره در رنج هستند در حالی که شخص قناعتپیشه زندگی آرام و آسودهای دارد.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«خِیارُ أُمَّتِی الْقانِعُ وَ شِرارُهُمُ الطَّامِعُ؛ بهترین افراد امت من قناعتپیشگان و بدترین آنها طمعکارانند». (.کنز العمّال،ج 3،ص 391،ح 7095 )
افزون بر این از روایات اسلامی استفاده میشود که بینیازی بدون قناعت حاصل نمیشود؛از جمله در حدیثی از امام باقر یا امام صادق علیهما السلام نقل شده است:
«مَنْ قَنِعَ بِمَا رَزَقَهُ اللَّهُ فَهُوَ مِنْ أَغْنَی النَّاسِ؛ کسی که قانع باشد به آنچه خدا به او روزی داده است،غنیترین مردم است». ( .کافی،ج 2،ص 139،ح 9 )
کلینی رحمه الله بابی تحت عنوان«باب القناعة»در جلد دوم کافی آورده و در آن احادیث بسیاری در اهمیت و فضیلت این صفت ذکر کرده است.
سپس امام علیه السلام در دهمین نکته میفرماید:«آنکس که فراوان یاد مرگ کند به اندکی از دنیا راضی میشود»؛ (وَ مَنْ أَکْثَرَ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ رَضِیَ مِنَ الدُّنْیَا بِالْیَسِیرِ) .
روشن است آنکس که مرگ را فراموش کند و در عالم خیال و پندار،زندگی را جاوید بداند حرص بر او غلبه میکند و هرچه از دنیا به دست آورد به آن قانع نخواهد بود؛اما آنکسکه میداند ممکن است فردا بانگ رحیل از این جهان برای او سر داده شود و یا به تعبیر دیگر پایان عمر خود را در هر لحظه امکانپذیر میبیند به مقداری که نیاز دارد راضی میشود و از حرص و طمع باز میماند.
کلینی رحمه الله در جلد دوم کتاب کافی بابی در مذمت دنیا و زهد ذکر کرده و از جمله اموری که در ترک دنیاپرستی مؤثر ذکر میکند یاد مرگ است.در حدیث سیزدهم آن باب آمده که یکی از یاران امام باقر علیه السلام عرض کرد:حدیثی برای من بیان کنید که از آن بهرهمند شوم.امام علیه السلام فرمود:
«أَکْثِرْ ذِکْرَ الْمَوْتِ فَإِنَّهُ لَمْ یکْثِرْ إِنْسَانٌ ذِکْرَ الْمَوْتِ إِلَّا زَهِدَ فِی الدُّنْیا؛ زیاد به یاد مرگ باش،چراکه هیچ انسانی فراوان یاد مرگ نمیکند مگر اینکه نسبت به زرق و برق دنیا بیاعتنا میشود». ( .کافی،ج 2،ص 131،ح 13 )
مرحوم علامه مجلسی نیز در بحار الانوار روایاتی در این زمینه آورده؛از جمله روایتی است از امام صادق علیه السلام که میفرماید:
«ذِکْرُ الْمَوْتِ یمِیتُ الشَّهَواتِ فِی النَّفْسِ وَ یقْلَعُ مَنابِتَ الْغَفْلَةِ،وَ یقَوِّی الْقَلْبَ بِمَواعِدِ اللَّهِ وَ یرِقُّ الطَّبْعَ،وَ یکْسِرُ أَعْلامَ الْهَوی،وَ یطْفِی نارَ الْحِرْصِ،وَ یحَقِّرُ الدُّنْیا،وَ هُوَ مَعْنی ما قالَ النَّبِی صلی الله علیه و آله فِکْرُ ساعَةٍ خَیرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ؛ یاد مرگ،شهوتهای سرکش را در درون آدمی میمیراند، ریشههای غفلت را از دل برمیکند،قلب را به وعدههای الهی نیرو میبخشد،به طبع آدمی نرمی و لطافت میدهد،نشانههای هواپرستی را دَرهم میشکند،آتش حرص را خاموش میسازد و دنیا را در نظر انسان کوچک میکند،و این است معنای سخنی که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده:یک ساعت فکر کردن از یک سال عبادت بهتر است». ( .بحار الانوار،ج 6،ص 133،ح 32 )
در یازدهمین و آخرین نکته حکیمانه میفرماید:«آنکس که بداند گفتارش جزء اعمال او محسوب میشود سخن کم میگوید مگر در آنجا که به او مربوط است»؛ (وَ مَنْ عَلِمَ أَنَّ کَلاَمَهُ مِنْ عَمَلِهِ قَلَّ کَلاَمُهُ إِلَّا فِیَما یَعْنِیهِ) .
بسیارند کسانی که هرچه بر سر زبانشان آمد میگویند و چنین میپندارند که سخن،باد هواست و جایی ثبت نمیشود در حالی که سخنان انسان سرنوشتسازترین اعمال اوست و بارها گفتهایم بخش عظیمی از گناهان کبیره بهوسیله زبان انجام میشود،همانگونه که بخش عظیمی از طاعات با زبان است.
زبان،کلید خوشبختیها و بدبختیهاست،بنابراین چگونه ممکن است انسان سخنش را جزء اعمالش نداند؟ به یقین اگر بداند «ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» ؛انسان هیچ سخنی را بر زبان نمیآورد مگر اینکه همان دم،فرشتهای مراقب و آماده برای انجام مأموریت (و ضبط آن) است!» ( .ق،آیه 18 ) در سخنان خود دقت میکند و جز آنچه به او مربوط است و مصلحت وی ایجاب میکند سخن نخواهد گفت.
درباره خطرات زبان و بیهودهگوییها و سخنان بدون مطالعه روایات فراوانی از معصومان علیهم السلام نقل شده است.
نسخهای کامل!
امام علیه السلام در این مجموعه از کلمات حکمتآمیز که به یازده دستور مهم اشاره کرده،نسخهای کامل مربوط به سیر و سلوک در راه حق و رسیدن به قرب خدا و نجات از عذاب دنیا و آخرت ارائه فرموده است.
بخشی از آن مربوط به تربیت نفوس و خودسازی است:نپرداختن به عیوب دیگران و به عکس،دقت در عیوب خویشتن و ترک فضول کلام که مایه حیات قلب است و توجه به خطرات زبان،همه از اموری است که سالکان راه حق را در این مسیر کمک میکند و به اهداف مقدس خود واصل مینماید.
بخش دیگر مربوط به تحصیل آرامش در حیات دنیاست:قناعت پیشه کردن و ترک تجملپرستی و به یاد مرگ بودن و راضی شدن به مقدار ضرورت از مواهب دنیا،همه از اموری است که درهای آرامش را به روی انسان میگشاید و او را از غوطهور شدن در اموری که مایه پریشانی و اضطراب است حفظ میکند.
بخش دیگر در ارتباط با مسائل اجتماعی و زندگی صحیح با مردم است؛ترک ظلم و ستم و توجه به عواقب سوء آن،پرهیز از موارد تهمت و نگاه کردن به وضع مردم و خویشتن با یک چشم،همه از اموری است که رابطه انسان را با مردم اصلاح میکند.
در مجموع نسخه جامعی است که هرکس آن را بهکار بندد در طریق سیر و سلوک و پوییدن راه حق نیاز به چیز دیگری ندارد.چه خوب است افراد به جای اینکه به دنبال پیر و شیخ و مرشد و استاد عرفان بیفتند که خطرات فراوانی دربر دارد همین برنامه مطمئن را نصبالعین خود قرار دهند و آنچه را میخواهند از آن بخواهند و آنچه را میجویند در آن بجویند.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “One who sees his own shortcomings abstains from looking into other's shortcomings. Whoever feels happy with the livelihood with which Allāh provides him does not grieve over what he misses. Whoever draws out the sword of rebellion gets killed by it. Whoever strives without means perishes. Whoever delves into the depths gets drowned. Whoever visits places of ill-repute receives blame.
“Whoever speaks more commits more errors. Whoever commits more errors becomes shameless. Whoever is shameless will have less fear of Allāh. Anyone who decreases his fear of Allāh causes his heart to die. One whose heart dies enters the Fire. Whoever observes the shortcomings of others and disapproves of them, then he accepts them for himself, is definitely a fool. Contentment is a capital that does not dwindle. Whoever remembers death much is satisfied with small favors in this world. Whoever knows that his speech is also part of his action speaks less except where he has some purpose.“
وَ قَالَ علیه السلام لِلظّالِمِ مِنَ الرّجَالِ ثَلَاثُ عَلَامَاتٍ یَظلِمُ مَن فَوقَهُ بِالمَعصِیَةِ وَ مَن دُونَهُ بِالغَلَبَةِ وَ یُظَاهِرُ القَومَ الظّلَمَةَ
ترجمهها:
(سیاسی، اجتماعی، اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: مردم ستمکار را سه نشان است: با سرکشی به ما فوق خود ستم روا دارد، و به زیردستان خود با زور و چیرگی ستم میکند، و ستمکاران را یاری میدهد .
ستمکار را سه نشان است: بر آنکه برتر از اوست ستم کند به نافرمانی، و بر آن که فروتر از اوست به چیرگی و آزار رسانی، و ستمکاران را یاری کند و پشتیبانی.
و فرمود مر ستمکار را از مردان سه علامتست ستم میکند بر کسی که بالای اوست بسبب معصیت و فسوق و بر کسی که زیر دست اوست بغلبگی و هم پشتی میکند گروهی را که اهل ظلمند و اهل عقوق
و فرمود (علیه السلام): ستمکار را سه نشان است: بر کسی که فراتر از اوست به معصیت ستم می کند و بر آنکه فروتر از اوست، غلبه می یابد و ستمکاران را در ستمگری یار و پشتیبان است.
و آن حضرت فرمود:مرد ستمکار را سه نشانه است: به ما فوقش با سرپیچی،و به زیر دستش با قهر و غلبه ستم میکند،و ستمگران را پشتیبانی مینماید .
شروح:
(مردم ستمگر سه علامت دارند: به کسی که مافوقشان است با نافرمانی ستم میکنند، به کسی که زیردستشان است، با زور ستم میورزند، و به ستمگران کمک میکنند). اما ستم به بالادست، نافرمانی خدا و تجاوز از حدود عادلانه الهی است، مورد دوم لازمهی مورد اول و دومی پیامد دو مورد اول و دوم است.
وَ قَالَ علیه السلام لِلظَّالِمِ مِنَ الرِّجَالِ ثَلاَثُ عَلاَمَاتٍ یَظْلِمُ مَنْ فَوْقَهُ بِالْمَعْصِیَةِ وَ مَنْ دُونَهُ بِالْغَلَبَةِ وَ یُظَاهِرُ الْقَوْمَ الظَّلَمَةَ .
یمکن أن یفسر هذا الکلام علی وجهین أحدهما أن کل من وجدت فیه إحدی هذه الثلاث فهو ظالم إما أن یکون قد وجبت علیه طاعة من فوقه فعصاه فهو بعصیانه ظالم له لأنه قد وضعه فی غیر موضعه و الظلم فی أصل اللغة هو هذا المعنی و لذلک سموا اللبن یشرب قبل أن یبلغ الروب مظلوما لأن الشرب منه کان فی غیر موضعه إذا لم یرب و لم یخرج زبده فکذلک من عصی من فوقه فقد زحزحه عن مقامه إذ لم یطعه و إما أن یکون قد قهر من دونه و غلبه و إما أن یکون قد ظاهر الظلمة.
و الوجه الثانی أن کل ظالم فلا بد من اجتماع هذه العلامات الثلاث فیه و هذا هو الأظهر
(و قال علیهالسلام: للظالم من الرجال ثلاث علامات) و فرمود آن حضرت علیهالسلام مر ستمکار را که از جمله مردمان است سه علامت است (یظلم من فوقه بالمعصیه) ستم میکند کسی را که بر بالای او است از روی مرتبه یعنی که خالق او است و امام او به سبب معصیت و فسوق (و من دونه بالغلبه) و برکسی که زیردست او است به غلبه (و یظاهر القوم الظلمه) و هم پشتی میکنند گروهی را که اهل ظلمند و اهل عقوق.
فرمود: ظالممردمان را سه علامت است: ظلم کند بر برتر از خود بنافرمانی کردن، و بر فروتر از خود بغلبه نمودن و هم پشتی کند قوم ظالمان را و مدد گردد با ایشان بر ضعیفان.
و قال علیهالسلام: «للظالم من الرجال ثلاث علامات: یظلم من فوقه بالمعصیه و من دونه بالغلبه و یظاهر القوم الظلمه.» یعنی و گفت علیهالسلام که مر ستمکار از مردان را سه نشانه است: ستم کند به بالاتر واجب اطاعهی خود به نافرمانی و ستم کند به پستتر خود به غضب کردن و اعانت کند جماعت ستمکاران را.
المعنی: الظلم خلاف العدل، و لهما اعتباران: 1- باعتبار العمل، فالظلم عمل غیر مشروع، و العدل عمل مشروع. 2- باعتبار الملکه النفسانیه، فالعداله ملکه الاجتناب عن المعاصی قائمه بالنفس و الظلم ملکه التجاوز و العصیان، و قد جعل لملکه العداله اماره ظاهره و هی حسن الظاهر، و جعل (علیه السلام) هذه الثلاث اماره لملکه الظلم، فالمقصود بالظالم فی کلامه صاحب هذه الملکه الرذیله المضاده لملکه العداله، و الافکل هذه العلامات ظلم عملی و لا معنی لکونها علامه لنفسها لانها هی بعینها. الترجمه: فرمود: برای ظالم سه نشانه است: بکسی که برتر از او و فرمانده او است به نافرمانی ستم کند، و به کسیکه زیر دست او است بتسلط ناروا ستم کند، و با مردم ستکار یار و مددکار باشد.
و قال علیهالسلام: اقول: و عن ابیجعفر علیهالسلام: الظلم ثلاثه: ظلم لا یغفر و هو الشرک، و ظلم یغفر و هو ظلم الرجل نفسه فی ما بینه و بین الله تعالی، و ظلم لا یدعه و هو المداینه بین العباد. و یظاهر القوم الظلمه فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام من اعان ظالما بظلم سلط الله علیه من یظلمه. و عنه علیهالسلام: العامل بالظلم و المعین له و الراضی به شرکاء ثلاثتهم. و رواه الخصال عن امیرالمومنین علیهالسلام.
الظلم: وضع الشیء فی غیر موضعه مادیا کان او معنویا، و لا یختص بالضرب و السلب، و من هنا صح اطلاق کلمه الظالم علی من خالف و اعتدی و افتری، فمن عصی الخالق، او نسب الی المخلوق قولا او فعلا بغیر علم، او حقر محترما، او قسا علی ضعیف فهو ظالم، و العادل الملتزم یحترم من فوقه، و یرحم من دونه، و یتعاون مع نظیره علی الخیر، اما الظالم المستهتر فیحتقر من فوقه، و یقسو علی من دونه.. و لکنه یتعاون مع ظالم علی شاکلته للقاسم المشترک بین الاثنین، و هو الاثم و العدوان.
… من فوقه بالمعصیه: معصیه اوامره و نواهیه او خروجه علیه و رفضه لسلطته و ذلک ظلم لانه عدوان علی الحق و الغلبه القهر و یظاهر ای یعاون و الظلمه جمع ظالم
امام علیهالسلام (درباره ستمگر) فرموده است: ستمگر از مرد را سه نشانه است (اول): با گناه و نافرمانی ستم میکند به کسی (خداوند) که برتر از او است، و (دوم) با زور و برتری ستم مینماید به کسی که زیردست او است، و (سوم) گروه ستمکاران را (با گفتار و کردار و صرف مال) کمک میکند.
به فرموده امام (علیه السلام) کسی که دارای سه علامت است بطور حتم ستمگر است: از مافوق خود فرمان نبرد، نسبت به زیردستان برتری جوید و یاور ستمگران باشد اما هرگاه از ستمگران حمایت کند یا نسبت به زیردستان زیادهروی نماید ستمگر کامل نیست بلکه وقتی در ظلم نمونه شده که هر سه علامت را دارا باشد که آن همه عواقب برای وی در نظر گرفته شده است. بدین ترتیب کسی که نسبت به مافوق خود مخالفت کند آن هم مخالفتی که برای بیدار ساختنش باشد نه تنها ظلم نیست بلکه از نمونههای نهی از منکر است.
و قال علیهالسلام: (للظالم من الرجال ثلاث علامات) یعرف بها انه ظالم (یظلم من فوقه) ممن تجب اطاعته (بالمعصیه) فلا یعطیع اوامره و نواهیه (و من دونه بالغلبه) ای یقهره و یتسلط علیه بلا حق (و یظاهر القوم الظلمه) جمع ظالم، ای یکون ظهیرا الهم فی الظلم.
اللغه: الغلبه: القهر. یظاهر: یعاون. الظلمه: جمع ظالم. الشرح: باحدی ثلاثه علامات یعرف الظالم یعرف بظلمه من له حق الطاعه علیه و من هو فوقه فانه یرتکب المعصیه لله بمخالفته لامره و یظلم من دونه و من تحت یده بان یظلمه و یسلبه حقه و یعتدی علیه و الثالثه انه یعاون الظالمین و یکون نصیرا لهم فی ظلمهم و اعتدائهم …
«مردم ستمگر را سه نشانه است، بر آنکه برتر از اوست به نافرمانی ستم می کند و بر آنکه فروتر از اوست به چیرگی ستم می کند و ستمگران را یاری و پشتیبانی دهد.»
و قال علیهالسلام
لِلظَّالِمِ مِنَ الرِّجَالِ ثَلاَثُ عَلاَمَاتٍ:یَظْلِمُ مَنْ فَوْقَهُ بِالْمَعْصِیَةِ،وَ مَنْ دُونَهُ بِالْغَلَبَةِ وَ یُظَاهِرُ الْقَوْمَ الظَّلَمَةَ.
امام علیه السلام فرمود:
مردان ستمگر سه نشانه دارند:به ما فوق خود از طریق نافرمانی ستم میکنند و با قهر و غلبه،به زیردستان خویش ستم روا میدارند و پشتیبان گروه ظالمانند. ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر میگوید:سیّد رضی رحمه الله این کلام حکمتآمیز را از روایتی که ابوالفتح کراجکی در معدن الجواهر در باب الثلاثة نقل کرده برگزیده است.سپس کلام کراجکی را به صورت مبسوط در اینجا آورده که امام علیه السلام نشانههای سهگانهای برای اشخاص باایمان و اعمال نیک و منافق و ریا کار و ظالم بیان فرموده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 262). افزون بر این،مرحوم ابن شعبه حرانی در تحف العقول نیز این کلام حکمتآمیز را از رسول خدا صلی الله علیه و آله با قدری تفاوت آورده است.(تحف العقول،ص 10))
نشانههای ظالم
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه نشانههای ظالمان و ستمگران را روشن میسازد و نشان میدهد که ظالم،تنها کسی نیست که حق دیگران را ببرد و آنها را در فشار قرار دهد،بلکه ظالم معنای وسیعی دارد که سه نشانه آن را امام علیه السلام بیان فرموده است.البته کسانی که هر سه نشانه در آنها باشد در مرحله بالای ظلم و ستم قرار دارند؛ولی هر یک از این سه نشانه نیز به تنهایی میتواند دلیل بر ظالم بودن باشد.
نخست میفرماید:«ظالم سه نشانه دارد (نشانه اول اینکه) به ما فوق خود از طریق نافرمانی ستم میکند»؛ (لِلظَّالِمِ مِنَ الرِّجَالِ ثَلاَثُ عَلاَمَاتٍ:یَظْلِمُ مَنْ فَوْقَهُ بِالْمَعْصِیَةِ) .
غالباً مردم وصف ظالم را برای چنین شخصی بهکار نمیبرند،بلکه او را عاصی و نافرمان میدانند؛ولی هرگاه آن را درست بشکافیم میبینیم داشتن چنین خصلتی ظلم است.نهتنها از این جهت که ظلم معنای وسیعی دارد و هرچیزی که در غیر محل قرار دهند نوعی ظلم محسوب میشود،بلکه ازاینرو که واقعاً ظلم و ستم بر شخص ما فوق است،زیرا ابهت او را دَرهم میشکند و دیگران را به او جسور میسازد و به مدیریت و فرماندهی او لطمه وارد میکند و چه ظلم و ستمی از این بدتر که انسان مدیر و مدبری را در کار خود تضعیف یا فلج کند.
آنگاه در بیان دومین نشانه ظالم،میفرماید:«با قهر و غلبه،به زیردستان خویش ستم میکند»؛ (وَ مَنْ دُونَهُ بِالْغَلَبَةِ) .
مصداق روشن ستم همین است که انسان درباره زیردستانش موازین عدالت را رعایت نکند،حقوق آنها را محترم نشمرد،در میان آنها تبعیض قائل شود، بیش از آنچه در توان دارند از آنها کار بخواهد،سوابق خدمت آنها را فراموش کند،در مشکلات به فکر آنها نباشد و یا حتی بعد از وفاتشان از آنها یادی نکند.
همه اینها مصداقهایی برای ستم نسبت به زیردستان است و هرکدام میتواند نشانهای باشد.
حضرت در سومین نشانه میفرماید:«و جمعیت ستمگران را پشتیبانی میکند»؛ (وَ یُظَاهِرُ الْقَوْمَ الظَّلَمَةَ) .
همکاری با ظالمان و ستمگران در هر مرحله که باشد نوعی ظلم محسوب میشود و به همین دلیل معاونت ظلمه یکی از گناهان بزرگ در اسلام شمرده شده است و حتی در روایتی میخوانیم:
«إِذَا کَانَ یوْمُ الْقِیامَةِ نَادَی مُنَادٍ أَینَ الظَّلَمَةُ وَ أَعْوَانُ الظَّلَمَةِ وَ أَشْبَاهُ الظَّلَمَةِ حَتَّی مَنْ بَرَی لَهُمْ قَلَماً وَ لاقَ لَهُمْ دَوَاةً قَالَ فَیجْتَمِعُونَ فِی تَابُوتٍ مِنْ حَدِیدٍ ثُمَّ یرْمَی بِهِمْ فِی جَهَنَّمَ؛ هنگامی که روز قیامت فرا میرسد ندا کنندهای ندا میدهد:ظالمان و کمککاران آنها و شبیهان آنها کجا هستند؟ حتی کسی که قلمی برای آنها تراشیده و یا دوات آنها را برای نوشتن فرمان ظلم آماده کرده همه آنها را جمع میکنند و در تابوتی از آهن مینهند سپس آنها را به جهنّم پرتاب خواهند کرد». ( .وسائل الشیعه،ج 12،ص 131،ح 16 )
روایات در این زمینه بسیار است که در کتب حدیث و کتب فقهی در باب «اعانت ظالم»ذکر شده است.
در حدیث دیگری که در کتاب وسائل الشیعه از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است میخوانیم:
«مَنْ مَشَی إِلَی ظَالِمٍ لِیعِینَهُ وَ هُوَ یعْلَمُ أَنَّهُ ظَالِمٌ فَقَدْ خَرَجَ مِنَ الْإِسْلام؛
کسی که به سوی ستمگری برود تا به او کمک کند در حالی که میداند او ظالم است،از اسلام (راستین) خارج شده است». (.وسائلالشیعه،ج 12،ص 131،ح 15 )
این سه نشانه که امام علیه السلام برای ظالم ذکر کرده در بسیاری از موارد لازم و ملزوم یکدیگرند و گاه ممکن است از هم جدا شوند و هرکدام نشانه مستقلی محسوب گردند.ممکن است کسی با ظالمان همکاری کند اما به زیردستانش ظلم نکند و یا توانایی آن را نداشته باشد.یا نسبت به بالادست خود عصیان کند؛اما نسبت به کسانی که زیردست او هستند ستم روا مدارد.به هر حال هرکدام نشانهای است برای شناخت ظالمان و اگر هر سه در یک فرد جمع شوند وی مصداق اتم ظالم و ستمگر است.
این تعبیرات نشان میدهد که اسلام با ظلم و ستم در هر چهره و هر مرحله و هر شکلی که باشد مخالف است.
بحث را با حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم:
«إنَّهُ لَیَأْتِی الْعَبْدُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ قَدْ سَرَّتْهُ حَسَناتُهُ فَیَجِیُ الرَّجُلُ فَیَقُولُ:یا رَبِّ ظَلَمَنی هذا فَیُؤْخَذُ مِنْ حَسَناتِهِ فَیُجْعَلُ فِی حَسَناتِ الَّذی سَأَلَهُ فَما یَزالُ کَذلِکَ حَتّی ما یَبْقی لَهُ حَسَنَةٌ فَإذا جاءَ مَنْ یَسْأَلُهُ نَظَرَ إلی سَیِّئاتِهِ فَجُعِلَتْ مَعَ سَیِّئاتِ الرَّجُلِ فَلا یَزالُ یُسْتَوْفی مِنْهُ حَتّی یَدْخُلُ النّارَ؛ روز قیامت بندهای از بندگان خدا را (برای حساب) میآورند در حالی که حسناتش او را مسرور ساخته است.در این هنگام کسی میآید و میگوید:خداوندا! این مرد به من ستم کرده.در این هنگام از حسنات او برمیدارند و به حسنات مظلوم میافزایند و همینگونه این کار تکرار میشود تا آنکه حسنهای از او باقی نمیماند.سپس هنگامی که مدعی دیگری پیدا میکند نگاه به گناهان او میکنند و به نامه اعمال ظالم منتقل مینمایند و این کار پیوسته ادامه پیدا میکند تا داخل در آتش دوزخ شود». ( .البدایة و النهایة،ج 2،ص 55،به نقل از میزان الحکمة )
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The oppressor among the people has three signs: He oppresses his superior by disobeying him, and his junior by imposing his authority on him, thus topping other oppressors.“
وَ قَالَ علیه السلام
عِندَ تنَاَهیِ الشّدّةِ تَکُونُ الفَرجَةُ وَعِندَ تَضَایُقِ حَلَقِ البَلَاءِ یَکُونُ الرّخَاءُ
ترجمهها:
(معنوی) و درود خدا بر او، فرمود: چون سختیها به نهایت رسد، گشایش پدید آید، و آن هنگام که حلقههای بلا تنگ گردد آسایش فرا رسد .
چون سختی به نهایت رسد، گشایش در رسد، و چون حلقههای بلا سخت به هم آید، آسایش در آید.
و فرمود نزد پایان رسیدن سختی میباشد گشایش و خوشحالی و نزد تنگ شدن حلقههای بلا میباشد آسانی
و فرمود (علیه السلام): چون سختی به نهایت رسد، گشایش آید و چون حلقه های بلا تنگ گردد، آسودگی فرا رسد.
و آن حضرت فرمود:زمان اوج سختی مرحله گشایش، و هنگام تنگی حلقههای بالا نوبت آسایش است .
شروح:
(به هنگام نهایت سختی گشایش و در وقت تنگنای حلقهی گرفتاری، آسایش فرا میرسد). پایان سختی مستلزم نجات از آن است و مقصود از فرج و گشایش همان است و همچنین تنگنای حلقه گرفتاری، وقت زاری خالصانه در پیشگاه خدا و امید راستین به اوست، که زمینه برای گشایش و نجات از تنگناست. کلمه: حلق را برای دشواریهایی که انسان را احاطه کرده و چاره از آنها ندارد، به خاطر شباهت به حلقه کمربند و تنگ چهارپایان استعاره آورده است.
وَ قَالَ علیه السلام عِنْدَ تَنَاهِی الشِّدَّةِ تَکُونُ الْفَرْجَةُ وَ عِنْدَ تَضَایُقِ حَلَقِ الْبَلاَءِ یَکُونُ الرَّخَاءُ .
کان یقال إذا اشتد المضیق اتسعت الطریق و کان یقال توقعوا الفرج عند ارتتاج المخرج و قال الشاعر إذا بلغ الحوادث منتهاها
و فی الأثر تضایقی تنفرجی سَیَجْعَلُ اللّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً .
و الفرجة بفتح الفاء التفصی من الهم قال الشاعر ربما تجزع النفوس من الأمر له فرجة کحل العقال (لأمیة ابن أبی الصلت،و قبله: لا تضیقنّ فی الأمور فقد یکشف غماؤها بغیر احتیال. ) فأما الفرجة بالضم ففرجة الحائط و ما أشبهه
(و قال علیهالسلام: عند تناهی الشده تکون الفرجه) نزد پایان رسیدن سختی، گشایش است و خوشحالی (و عند تضائق حلق ابلاء یکون الرخاء) و نزد تنگ شدن حلقههای بلا- یعنی احاطه نمودن شداید به اطراف آدمی به حیثیتی که مخلصی نباشد او را- آسایش است و آسانی عربیه: کم لیله من غموم الدهر مظلمه رجاء من بعدها صبح من الفرج
فرمود: نزد پایان رسیدن سختی میباشد خلاصی و گشادگی، و نزد تنگ شدن حلقههای بلا میباشد خوشی و آسانی (و هذا کما قد روی: اذا اشتد المضیق اتسعت الطریق و کان یقال: توقعوا الفرج عند ارتتاج المخرج) (و قال تعالی: ان مع العسر یسرا) منتهی شدن شدت به فرجت از چند وجه است: یکی چون آدمی در سختی به تنگ آید به نیت خالص به جانب رحمن التجاء نماید و از روی تضرع و ابتهال مسالت نماید و دعا کند پس تیر دعا به هدف اجابت مقرون گردد و آن ضرر برخاء مبدل شود دیگر آنکه در آن حال بواطن و همم خاصان حق او را شفاعتگری نماید بلکه زمین و آسمان بر او ترحم نمایند و دست به دعا بگشایند. و دیگر آنکه رحمت خداوند رحیم آن وقت واجب گردد چه محنتهای آدمیان برای خلوص و صفای ایشان است از غش کبر و تعزز چون بلا سخت گردد و زر قلب قلوب در کوره امتحان گداز یافته صاف و بیغش گردد و پس وقت قبول در رسد و بسکه اقبال و فرج متحلی گردد. دیگر آنکه چون دنیا جای تبدل و تغیر است و هیچ بر یک حال نماند نه خیر و نه شر و نه نفع و نه ضرر پس هر چه به کمال رسید خواه کمال و خواه نقصان وقت تحویل و تبدیل آن باشد اگر کمال است و خیر به نقصان و شر بازگردد و اگر شر است و نقصان به خیر و کمال مبدل شود و از اینجا است که در دیوان میفرماید: اذا تم امردنا نقصه توقع زوالا اذا قیل تم و کم قدردب فی غفله فلم یشعر الناس حتی هجم
و قال علیهالسلام: «عند تناهی الشده تکون الفرجه و عند تضایق حلق البلاء یکون الرخاء.» یعنی و گفت علیهالسلام که در نزد نهایت رسیدن سختی حاصل میشود گشایش و در نزد تنگی حلقههای بلا حاصل میشود آسایش.
المعنی: الشده کعقد فی الخیط یضیق رویدا رویدا حتی اذا بلغ متهاها یقطع الخیط و یفرج عن العقد، فحیث ان الشده ناشئه عن عوامل یوجدها و یوثر فیها لابد و ان تنکشف و تنفرج عند انتهائها، لانها معلوله للتغیر و التغیر النهائی للشده الانفراج المعلول عن تغیر عواملها، کما ان احاطه البلاء اذ بلغت منتهاها یکون الرجاء، و لعل مراده (علیه السلام) ان الشده و البلاء امتحان من الله لعبده، و هو ینتهی فی هذا الحد و یصل النوبه الی الفرج و الرجاء. الترجمه: فرمود: چون سختی بنهایت رسد گشایش در رسد، چون گردونه بلا تنگ آید امیدواری بر آید.
چه سختی در رسد اندر نهایت*** فرج بیشبهه میآید برایت
بلا را چونکه گردونه شود تنگ*** امید آید بگرداند ز تو ننگ
هو احد الشواهد و الادله ایضا علی وجود الباری تعالی، فالفرج و الرخاء للشخص لئلا یهلک کدفع الافات عن العالم لئلا یفنی دلیل علی وجود صانع حکیم رووف رحیم، وضع للانسان شده کما للعالم آفه حکمه، و یرفعهما بعد حین رافه و رحمه، و قد صنف فی حکایات من فرج عنهم بعد غایه الشده کتب، و منها کتاب لابیالحسن المدائنی، و کتاب لحسین بن سعد الدهستانی، و کتاب لابن ابیالدنیا البغدادی، و کتاب لمحسن بن علی التنوخی. و فی (تاریخ بغداد) فی یعقوب بن داود السلمی الذی استوزره المهدی، ثم غضب علیه لاطلاقه علویا امره بقتله فحبسه فی المطبق: قال یعقوب: حبسنی المهدی فی بئر و بنیت علی قبه، فمکثت فیها خمس عشره حجه (الفصل الاول- فی التوحید) مضی صدر من خلافه الرشید، و کان یدلی الی فی کل یوم رغیف و کوز من ماء، و اوذن باوقات الصلوات، فلما کان فی راس ثلاث عشره حجه اتانی آت فی منامی، فقال: حنا علی یوسف رب فاخرجه من قعر جب و بیت حوله غمم فحمدت الله و قلت: اتی الفرج. فمکثت حولا لا اری شیئا، ثم اتانی ذلک الات بعد حول، فقال: عسی الکرب الذی امسیت فیه یکون وراءه فرج قریب فیامن خائف و یفک عان و یاتی اهله النائی الغریب فلما اصبحت نودیت، فظننت انی اوذن بالصلاه فدلی لی حبل اسود و قیل لی: اشدد به وسطک. ففعلت، فاخرجونی فلما قابلت الضوء غشی بصری. فانطلقوا بی فادخلونی علی الرشید … فقال لی الرشید: و الله ما شفع فیک احد غیر انی حملت اللیله صبیه لی علی عنقی، فذکرت حملک ایای علی عنقک فرثیت لک. و فی (المعجم) انشد لابراهیم الصولی: ربما تجزع النفوس من الام ر له فرجه کحل العقال و نکت بقلمه ثم قال: و لرب نازله یضیق بها الفتی ذرعا و عند الله منها المخرج کملت فلما استحکمت حلقاتها فرجت و کنت اظنها لا تفرج
قال سبحانه: (فان مع العسر یسرا، ان مع العسر یسرا- 5 الانشراح). و قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): (اضیق الامر ادناه الی الفرج) و الغرض من هذه الاطلاقات ان لا نیاس عند الشده، و نجتهد فی السعی مع التوکل علی الله و الاعتصام به.. هذا، الی ان الفرج یاتی- فی الغالب- بعد الشده، کما هو المشاهد، و لذا قیل: ضیقی تنفرجی.
امام علیهالسلام (درباره خوشی و سختی) فرموده است: رسیدن بسیاری سختی را گشایشی و تنگی حلقههای بلاء و گرفتاری را آسایشی است (زیرا چون شخص در سختی به تنگ آید با نیت پاک به خدا پناه برده رفع گرفتاری خواهد خداوند هم او را مشمول رحمتش فرموده حاجتش را برآورد).
زندگی برای هر فرد عاقلی تلخ و خستهکننده است. کسی که ایمان و دین دارد بر اثر دیدن ناملایمات دینی رنج میبرد اینگونه ناملایمات اجتماعی قابل تغییر نیست و غصه انسان بیاثر است و تا زمانی که انسان علل ناملایمات را برطرف نگرداند نمیتواند رنج خود را ریشه کن سازد. دنیاپرستی که برای به جیب زدن پول در تب و تاب است و رنج میبرد غصهاش فقط با مرگ پایان میپذیرد و یا با چشمپوشی از دنیا و قناعت نمودن. بدین ترتیب فرمایش امام (علیه السلام) برای امیدوار بودن به نجات مربوط به مرضهای گوناگون و مشکلات داخلی انسان است که علل و نتیجه آن از عهده انسان خارج است و نمیتواند در برابر ناملایمان چارهای بیاندیشد. خدا به این مطلب سفارش اکید کرده است: (با هر سختی، آسایشی هست. بطور حتم با هر سختی آسایشی هست.) با توجه به نکته فوق مشکلات طاقت فرسائی که در طریق تحصیل وجود دارد مشکلاتی محدود است و با طیکردن مدارج علمی بتدریج برطرف میشود.
و قال علیهالسلام: (عند تناهی الشده) ای وصول الشده الی نهایتها (تکون الفرجه) ای الفرج (و عند تضایق حلق البلاء) ای وصول الشده الی نهایتها (تکون الفرجه) ای الفرج (و عند تضایق حلق البلاء) کان البلاء حلقه تحیط بالانسان، فاذا تضایقت (یکون الرخاء) و السعه.
اللغه: تناهی: بلوغ النهایه. الشده: ما یحل بالانسان من مکاره الدهر. الفرجه: الخلوص من الشده و الهم. الرخاء: السعه. الشرح: یریدنا ان لا نیاس مهما کانت الشده قویه و ان الشده اذا بلغت ذروتها لابد و ان تنفرج و هذه قاعده عامه اذا وصلت الامور الی منتهاها لابد و ان تعود الی الیسر و السهوله …
«نزدیک به نهایت رسیدن سختی، گشایش خواهد بود و هنگام سخت به هم آمدن حلقه های بلا، آسایش خواهد بود.»
و قال علیهالسلام
عِنْدَ تَنَاهِی الشِّدَّةِ تَکُونُ الْفَرْجَةُ،وَ عِنْدَ تَضَایُقِ حَلَقِ الْبَلاَءِ
یَکُونُ الرَّخَاءُ.
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که سختیها به آخرین درجه شدت برسد فرج حاصل میشود و در آن هنگام که حلقههای بلا تنگ میگردد نوبت آسایش و راحتی فرا میرسد.( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر میگوید:این کلام شریف را قاضی تنوخی (متوفای 381 که قبل از مرحوم سیّد رضی می زیسته) در کتاب الفرج بعد الشدة با اضافهای آورده است.همچنین آمُدی در غرر الحکم با تفاوتی آن را ذکر کرده و همه آنها نشان میدهد که از منابع دیگری این حدیث شریف را دریافت داشتهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 263) )
گرفتاران،امیدوار باشند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یکی از اصول زندگی بشر نه به عنوان قانونی کلی،بلکه قانونی غالبی اشاره کرده و بهوسیله آن به تمام گرفتاران امید میبخشد و میفرماید:«هنگامی که سختیها به آخرین درجه شدت برسد گشایش روی میدهد و در آن هنگام که حلقههای بلا تنگ میشود نوبت آسایش و راحتی فرا میرسد»؛ (عِنْدَ تَنَاهِی الشِّدَّةِ تَکُونُ الْفَرْجَةُ،وَ عِنْدَ تَضَایُقِ حَلَقِ الْبَلاَءِ یَکُونُ الرَّخَاءُ) .
این حقیقت بهکرار تجربه شده که پایان شبهای سیاه سپید است و عاقبت گرفتاریها راحتی و استراحت است.به همین دلیل انسان هرگز نباید به هنگام هجوم مشکلات و درد و رنجها مأیوس گردد و دست به کارهای نامعقول بزند و یا زبان به ناشکری بگشاید و بیتابی کند،بلکه پیوسته امیدوار باشد که به دنبال این شدتها و تنگی حلقههای بلا گشایش حاصل میشود،طوفان بلا فرو مینشیند و ابرهای نومیدی کنار میرود و آفتاب شفاف امید آشکار میگردد.
قرآن مجید نیز به همین حقیقت در سوره«انشراح»خطاب به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله اشاره کرده میفرماید: «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً* إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً» ؛زیرا با سختی آسانی است (باز هم) با سختی آسانی است».
در تفسیر سوره«انشراح»که خدا در آن میفرماید:راحتی به همراه سختی است پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
«لَوْ کانَ الْعُسْرُ فِی حُجْرٍ لَدَخَلَ عَلَیْهِ الْیُسْرُ حَتّی یُخْرِجَهُ؛ هر گاه سختی وارد لانهای شود،راحتی وارد میشود و آن را بیرون میکند»سپس آیه شریفه «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً» را تلاوت فرمود. (.کنزالعمّال،طبق نقل میزان الحکمة تحت عنوان«اقْتِرانِ الْیُسْرِ بِالْعُسْرِ» )
بسیار میشود که این سختیها و تنگی حلقه بلاها آزمون الهی و مقدمهای است برای ترفیع مقام انسان.
در حالات انبیای الهی نیز این مطلب بسیار دیده میشود؛نمونه روشن آن زندگی ایوب علیه السلام است.این پیامبر دارای همه امکانات،زن و فرزند و زندگی مناسب بود؛اما خدا در آزمونی سخت یکی را پس از دیگری از او گرفت و او همچنان صبر کرد.سرانجام دست به دعا برداشت و از پیشگاه پروردگار تقاضای گشایش کرد،همان گونه که در آیه 83 و 84 سوره«انبیاء»میخوانیم: «وَ أَیُّوبَ إِذْ نادی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمِینَ» ؛و ایوب را (به یاد آور) هنگامیکه پروردگارش را خواند (و عرضه داشت):«بدحالی و مشکلات به من روی آورده؛و تو مهربانترین مهربانانی!».
به دنبال آن آمده است: «فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَکَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَ آتَیْناهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ ذِکْری لِلْعابِدِینَ» ؛ما دعای او را مستجاب کردیم؛ و ناراحتیهایی را که داشت برطرف ساختیم؛و خاندانش را به او بازگرداندیم؛ و همانندشان را بر آنها افزودیم؛تا رحمتی از سوی ما و تذکری برای عبادتکنندگان باشد».
در سوره«بقره»نیز به مؤمنانی که در کوران حوادث جنگ احزاب و احد بیتابی میکردند و پیوسته در انتظار رسیدن یاری خداوند بودند گوشزد میکند که این مشکلات مخصوص شما نیست،انبیای پیشین نیز گرفتار مشکلات عظیمی شدند و سرانجام یاری خداوند بعد از یک دوران سخت به سراغ آنان آمد،میفرماید: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتی نَصْرُ اللّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللّهِ قَرِیبٌ» ؛آیا گمان کردید داخل بهشت میشوید،بیآنکه حوادثی همچون حوادث گذشتگان به شما برسد؟! همانان که گرفتاریها و ناراحتیها به آنها رسید،و آن چنان ناراحت شدند که پیامبر و افرادی که ایمان آورده بودند گفتند:«پس یاری خدا کی خواهد آمد؟!»(در این هنگام،تقاضای یاری از او کردند،و به آنها گفته شد:) آگاه باشید،یاری خدا نزدیک است!)». ( .بقره،آیه 214 )
بیشک این کلام حکمتآمیز پیامهای متعددی دارد:از یکسو پیام امید به همراه خود دارد و از سوی دیگر جلوی بیتابیها و جزع را میگیرد و از سوی سوم به رهروان راه حق نوید میدهد که اگر صبر و استقامت پیشه کنند و با مشکلات به مبارزه برخیزند سرانجام امدادهای الهی و فرج بعد از شدت به سراغ آنان خواهد آمد.
این نکته را نیز میتوان از این کلام شریف و از سایر روایات اسلامی استفاده کرد که برطرف شدن مشکلات گاه نیاز به زمان دارد که اگر انسان پیش از رسیدن وقت آن زیاد دست و پا بزند مشکلی بر مشکلات خود میافزاید.
این سخن را با حدیث جالبی که«قاضی تنوخی»در کتاب الفرج بعد الشدة از امیر مؤمنان علیه السلام نقل کرده است پایان میدهیم.در این حدیث چنین آمده که مرد عربی خدمت امیرمؤمنان علیه السلام آمد و عرضه داشت:من گرفتاریها و مشکلات زیادی دارم،نکتهای به من بیاموز که از آن استفاده کنم.امام علیه السلام فرمود:ای اعرابی!
«إنَّ لِلْمِهَنِ أوْقاتاً وَ لَها غایاتٌ فَاجْتِهادُ الْعَبْدِ فِی مِهْنِتَهِ قَبْلَ إزالَةِ اللّهِ تَعالی یَکُونُ زِیادَةٌ فِیها؛ مهنتها ومشکلات،زمان و سرآمدی دارد و تلاش انسان برای برطرف ساختن آن پیش از آنکه فرمان الهی برسد بر حجم آن مشکلات میافزاید».
سپس امام علیه السلام به آیه شریفه 38 سوره زمر استدلال کرد آنگاه افزود:
«لکِنِ اسْتَعِنْ بِاللّهِ وَ اصْبِرْ وَ أکْثِرْ مِنَ الْإِسْتِغْفارِ فَإِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَعَدَ الصّابِرینَ خَیْراً کَثِیراً؛ از خدا یاری بطلب و شکیبایی پیشه کن و بسیار استغفار کن که خدای متعال به صابران وعده خیر بسیار داده است». ( .الفرج بعد الشدة،ج 1،ص 44)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ At the extremity of hardship comes relief, and at the tightening of the series of tribulation comes ease.”
وَ قَالَ علیه السلام لِبَعضِ أَصحَابِهِ لَا تَجعَلَنّ أَکثَرَ شُغُلِکَ بِأَهلِکَ وَ وَلَدِکَ فَإِن یَکُن أَهلُکَ وَ وَلَدُکَ أَولِیَاءَ اللّهِ فَإِنّ اللّهَ لَا یُضِیعُ أَولِیَاءَهُ وَ إِن یَکُونُوا أَعدَاءَ اللّهِ فَمَا هَمّکَ وَ شُغُلُکَ بِأَعدَاءِ اللّهِ
ترجمهها:
(اخلاق اجتماعی، خانوادگی) و درود خدا بر او، فرمود: (به برخی از یاران خود فرمود) بیشترین اوقات زندگی را به زن و فرزندت اختصاص مده، زیرا اگر زن و فرزندت از دوستان خدا باشند خدا آنها را تباه نخواهد کرد، و اگر دشمنان خدایند، چرا غم دشمنان خدا را میخوری؟ !
[و یکی از یاران خود را فرمود:] بیش در بند زن و فرزندت مباش که اگر دوستان خدایند، خدا دوستانش را ضایع ننماید، و اگر دشمنان خدایند، ترا غم دشمنان خدا چرا باید؟
و فرمود آن حضرت مر پاره یاران خود را مگردان بیشتر مشغولی خود را باهل خود و فرزند خود پس اگر بوده باشد اهل تو و فرزند تو دوستان خدا پس بدرستی که خدای تعالی ضایع نمیگرداند دوستان خود را و اگر باشند دشمنان خدا پس چیست غم تو و شغل تو با دشمنان خدا
به یکی از اصحابش فرمود: بیشتر کارت را به زن و فرزندت اختصاص مده، زیرا اگر آنها دوستان خدا باشند، خداوند دوستان خود را ضایع نگذارد و اگر دشمنان او باشند، چرا باید همه همت و کار تو صرف دشمنان خدا شود.
و آن حضرت به بعضی از یارانش فرمود:اکثر شغل خود را برای اهل و فرزندت قرار مده،اگر آنها از دوستان خدایند که خداوند دوستانش را ضایع نمیکند،و اگر از دشمنان خدایند اندوه و شغل تو در راه دشمنان خدا برای چیست ؟!
شروح:
(بیشتر اعمال خود را برای زن و فرزندت انجام مده، زیرا اگر زن و فرزندت دوستان خدا باشند خداوند دوستان خود را تباه نمیکند، و اگر دشمنان خدا باشند، تو چرا برای دشمنان خدا غم و زحمت بر خود روا میداری؟) امام (علیه السلام) از کار زیاد برای زن و فرزند به خاطر بازماندن از طاعت خدا نهی کرده است و بر روا نبودن آن به دلیلی اشاره فرموده است که آن دلیل به منزلهی قیاس شرطی منفصلی است که تقدیر آن چنین است: خانوادهات از دو صورت بیرون نیستند: یا دوستان خدایند و یا دشمنان او، و به هر دو صورت کار برای آنها درست نیست، زیرا خداوند هزینهی دوستانش را کفایت میکند و آنان نیازی به زحمت دیگران ندارند، و اما دشمنان خدا را نیز مورد توجه قرار دادن روا نیست. ما در عبارت: فما همک استفهام بر سبیل سرزنش و توبیخ است.
وَ قَالَ علیه السلام لِبَعْضِ أَصْحَابِهِ لاَ تَجْعَلَنَّ أَکْثَرَ شُغُلِکَ بِأَهْلِکَ وَ وَلَدِکَ فَإِنْ یَکُنْ أَهْلُکَ وَ وَلَدُکَ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ لاَ یُضِیعُ أَوْلِیَاءَهُ وَ إِنْ یَکُونُوا أَعْدَاءَ اللَّهِ فَمَا هَمُّکَ وَ شُغُلُکَ بِأَعْدَاءِ اللَّهِ .
قد تقدم القول نحو هذا المعنی و هو أمر بالتفویض و التوکل علی الله تعالی فیمن یخلفه الإنسان من ولده و أهله فإن الله تعالی أعلم بالمصلحة و أرأف بالإنسان من أبیه و أمه ثم إن کان الولد فی علم الله تعالی ولیا من أولیاء الله سبحانه فإن الله تعالی لا یضیعه قال سبحانه وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ( سورة الطلاق 3. ) و کل ولی لله فهو متوکل علیه لا محالة و إن کان عدوا لله لم یجز الاهتمام له و الاعتناء بأمره لأن أعداء الله تجب مقاطعتهم و یحرم تولیهم فعلی کل حال لا ینبغی للإنسان أن یحفل بأهله و ولده بعد موته.
و اعلم أن هذا کلام العارفین الصدیقین لا کلام أهل هذه الطبقات التی نعرفها فإن هذه الطبقات تقصر أقدامهم عن الوصول إلی هذا المقام.
و یعجبنی قول الشاعر أیا جامع المال وفرته
(و قال علیهالسلام لبعض اصحابه) و فرمود آن حضرت علیهالسلام مر بعضی از اصحاب خود را به این خطاب (لا تجعلن اکثر شغلک) مگردان بیشتر شغل خود را (باهلک و ولدک) به اهل خود و فرزند خود یعنی بسیار مشغول مشو وباقی اوقات را صرف عبادت کن (فان یکن اهلک و ولدک اولیاء الله) پس اگر باشند اهل و فرزند تو دوستان خدا (فان الله لا یضیع اولیائه) پس به درستی که خدای تعالی ضایع نمیسازد دوستان خود را (و ان یکونوا اعداء الله) و اگر باشند دشمنان خدا (فما همک و شغلک باعداء الله) پس چیست غم تو و مشغولی تو به دشمنان خدا
فرمود آن حضرت با بعضی از اصحاب خود: مگردان اکثر شغل خود را به کار اهل و ولد و اصلاح معیشت ایشان که اگر ایشان اولیاء حضرت رحمانند خدای منان اولیاء خویش را ضایع نگذارد، و اگر دشمنان حضرت اویند تو را چه شغل و گرفتاری است برای دشمنان حضرت باری.
و قال علیهالسلام لبعض اصحابه: «لا تجعلن اکثر شغلک باهلک و ولدک، فان یکن اهلک و ولدک اولیاء الله، فان الله لایضیع اولیاءه و ان یکونوا اعداء الله، فما همک و شغلک باعداء الله!.» یعنی و گفت علیهالسلام به بعضی از اصحاب خود: بگردان بیشتر شغل و کار تو را صرف اهل تو و اولاد تو، زیرا که اگر باشد اهل تو و اولاد تو دوستان خدا، پس به تحقیق که خدا ضایع نمیگرداند دوستان خود را و اگر باشند دشمنان خدا، پس چیست قصد تو و کار تو با دشمنان خدا؟
المعنی: حفظ الاهل و الولد و اداره امورهم من اهم الوظائف، و قد فی حقهم احکام و آداب مفروضه و مندوبه، و قال الله تعالی: قوا انفسکم و اهلیکم نارا و قودها الناس و الحجاره- 6 التحریم فامر بوقایه الاهل من نار جهنم کوقایه النفس و اوجب للاهل من الزوجه و البنین النفقه و المسکن. ولکن لابد و ان یجتنب الانسان من تسلطهم علی قلبه و الاشتغال بهم عن امر ربه بحیث یوجب الاشتغال بهم عن ظهر القلب ترک ما یلزم من الوظائف الاخر الواجبه فیمنع الحقوق الواجبه خوفا من فقرهم و ضیق معاشهم، او یترک السفر الواجب من الحج و الجهاد حذرا من فراقهم، کما اعتذر المنافقون فی التخلف عن الجهاد بقولهم سیقول لک المخلفون من الاعراب شغلتنا اموالنا و اهلونا فاستغفرلنا یقولون بالسنتهم ما لیس فی قلوبهم قل فمن یملک لکم من الله شیئا ان اراد بکم ضرا او اراد بکم نفعا- 11- الفتح. الترجمه: مبادا بیشتر دلت را به اهل و فرزندت بدهی، اگر اهل و فرزندت دوست دار خدایند براستیکه خداوند دوستان خود را ضایع و مهمل نگذارد، و اگر دشمنان خدایند چرا هم و شغلت را به دشمنان خدا میدهی؟
پند علی بود بیک یار خویش*** دل تو مده بر زن و فرزند بیش
گر زن و فرزند خداجو بوند*** مورد الطاف خدا میشوند
ور که خدا دشمن و بد طینتند ***از چه دل و هوش تو رامیبرند
و در این معنی سروده:
فرزند بندهایست خدا را غمش مخور*** تو کیستی که به ز خدا بنده پروری
گر صالح است گنج سعادت برای اوست*** ور طالح است رنج زیادی چرا بری
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام لبعض اصحابه: (و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لایحتسب) (الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون الذین آمنوا و کانوا یتقون لهم البشری فی الحیاه الدنیا و فی آلاخره لا تبدیل لکلمات الله ذلک هو الفوز العظیم). و ان یکونوا اعداء الله فما همک و شغلک باعداء الله (و یوم یحشر اعداء الله الی النار فهم یوزعون حتی اذا ما جاءوها شهد علیهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما کانوا یعملون) الایات (ذلک جزاء اعداء الله النار لهم فیها دار الخلد جزاء بما کانوا بایاتنا یجحدون). و روی (الروضه) ان مولی لامیرالمومنین علیهالسلام ساله مالا فقال علیهالسلام یخرج عطائی فاقاسمکه، فقال: لا اکتفی و خرج الی معاویه فوصله فکتب علیهالسلام الیه: اما بعد، فان ما فی یدک من المال قد کان له اهل قبلک و هو صائر الی اهل بعدک، و انما لک منه ما مهدت لنفسک، فاثر نفسک علی صلاح ولدک، فانما انت صانع لاحد الرجلین اما رجل عمل فیه بطاعه الله فسعد بما شقیت، و اما رجل (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) عمل فیه بمعصیه الله فشقی بما جمعت له، و لیس من هذین احد باهل ان توثره علی نفسک، و ارج لمن مضی رحمه الله و لمن بقی رزق الله. و فی (البیان): باع عبدالله بن عتبه بن مسعود ارضا بثمانین الفا، فقیل له: لو اتخذت من هذا المال لولدک ذخرا. فقال: انما اجعل هذا المال ذخرا لی عند الله تعالی و اجعل الله تعالی ذخرا لولدی.
الاهتمام بالولد غریزه فی الانسان و الحیوان علی السواء.. حتی نوح نادی ربه حین خاف الغرق علی ابنه و قال: (رب ان ابنی من اهلی- 45 هود) بل یحرم شرعا التقصیر فی السعی من اجل الاهل و الولد، و لذا نهی الامام عن کثره الشغل لا عن اصله، اما قوله: (فان یکن اهلک الخ).. فمعناه اعمل ما یجب علیک للعیال و الاطفال، ودع الامر فیما زاد علی الواجب الی الحکیم المدبر.
امام علیهالسلام به یکی از اصحابش (درباره زن و فرزند) فرموده است: بیشتر کارت را برای زن و فرزندت قرار مده که اگر آنان دوست خدا باشند خدا دوستانش را تباه نسازد (و در کمک و یاری آنها به غیر خود نیاز ندارد) و اگر دشمن خدا باشند اندوه و کار تو برای دشمنان خدا چیست؟! (برای اصلاح حال دشمنان او کوشش مکن که کمک به آنها مستلزم عذاب و کیفر است).
از آنجا که شدت علاقه به زن و فرزند و زیادهروی در دوستی نسبت به آنان انسان را از خدمات اجتماعی و برنامههای شخصی بازمیدارد امام (علیه السلام) سفارش میکند که نه درباره فرزند و زن شایسته خود را به زحمت فراوان بینداز و نه درباره زن و فرزند ناشایسته، بلکه در حد متعارف و تا حدودی که از خدمات خود بازنمانی به آنان توجهنما! ابن ابیالحدید پس از توضیح درباره مطلب بالا مینویسد: (این مطلب از خداشناسان راستگوست نه طبقات مختلفی که ما آنان را میشناسیم زیرا اغلب مردم پای آنان کوتاهتر است که به این مقام برسند.) زیادهروی در دوستی نسبت به خانواده از نظر قرآن کریم انسان را از یاد خدا و توجه به وظائف بازمیدارد: (شمائی که ایمان آوردهاید، مال و اولاد از ذکر خدا شما را غافل نسازد. کسانی که غافل شوند بطور حتم زیان میبینند.)
و قال علیهالسلام- لبعض اصحابه-: (لا تجعلن اکثر شغلک باهلک و ولدک) بان تشتغل بهم کثیرا (فان یکن اهلک و ولدک اولیاء الله) و احبائه (فان الله لا یضیع اولیائه) بل یرعاهم (و ان یکونوا اعداء الله، فما همک و شغلک باعداء الله)؟ فاللازم ان تشتغل بهم بقدر الوجب علیک، و تجعل بقیه وقتک لنفسک.
اللغه: لن یضیع: لن یهمل. الشرح: کانه علیهالسلام رای رجلا یصرف اکثر اوقاته ان لم یکن کلها فی خدمه اهله و ولده یدبر شوونهم، یهتم بهم، یجمع لهم الاموال، یترک الواجبات و المستحبات فی سبیلهم فنهاه عن الاکثار و لیس عن الزیاده و بین له وجها مرغبا لمثله بانهم ان کانوا من اولیاء الله فالله لن یترک اولیائه و ان کانوا من اعدائه فلا یجوز العمل لهم و السعی من اجل تقویتهم …
و آن حضرت به یکی از یاران خود فرمود: «بیشترین گرفتاری و دربند بودن خود را برای زن و فرزندت قرار مده که اگر زن و فرزندت از دوستان خدا باشند، خداوند دوستانش را ضایع نمی فرماید و اگر دشمنان خدایند، غم و همت تو برای دشمنان خدا چیست؟»
در این باره بیش از این سخن گفته شد و این سخن فرمان به تفویض کار به خدا و توکل بر او در مورد بازماندگان آدمی است و خداوند به مصلحت داناتر و به آدمی از پدر و مادرش مهربان تر است و اگر فرزند، دوستی از دوستان خدا باشد، خداوند متعال او را ضایع نمی گذارد که خود فرموده است: «و من یتوکل علی الله فهو حسبه»، «هر کس به خدا توکل کند خداوندش بسنده است.» و هر کس دوست خدا باشد، بی چون و چرا متوکل بر اوست، و اگر زن و فرزند از دشمنان خدا باشند، اهتمام به کار و توجه به امور ایشان جایز نیست بلکه واجب است از دشمنان خدا منقطع شوند و دوست داشتن آنان حرام است. به هر حال برای آدمی سزاوار نیست که برای پس از مرگ خود نگران و متوجه زن و فرزندش باشد. و بدان که این سخن گفتار عارفان صدیق است نه گفتار این طبقاتی که ما می شناسیم، که این طبقات گامهایشان از رسیدن به چنین مقامی فرو مانده است.
و قال علیهالسلام
لِبَعْضَ أصحابِهِ:
لَا تَجْعَلَنَّ أَکْثَرَ شُغْلِکَ بِأَهْلِکَ وَ وَلَدِکَ:فَإِنْ یَکُنْ أَهْلُکَ وَ وَلَدُکَ أَوْلِیَاءَ اللّهِ،فَإِنَّ اللّهَ لَا یُضِیعُ أَوْلِیَاءَهُ،وَ إِنْ یَکُونُوا أَعْدَاءَ اللّهِ،فَمَا هَمُّکَ وَ شُغْلُکَ بِأَعْدَاءِ اللّهِ؟!
امام علیه السلام فرمود:
بیشترین دلمشغولی خود را به خانواده و فرزندان (و تأمین زندگی آنها) اختصاص مده،زیرا اگر آنها از دوستان خدا باشند خدا دوستان خود را تنها نمیگذارد و اگر از دشمنان خدا هستند چرا همّ خود را صرف دشمنان خدا میکنی؟! ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر میگوید:این کلام شریف را زمخشری در ربیع الابرار با تفاوتی و آمدی در غررالحکم آوردهاند.(و این تفاوت نشانه تعدد منابع است).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 263) )
زیاد خود را اسیر آنها مکن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه برای جلوگیری از حرص حریصان و دنیاپرستی دنیاپرستان که علاقه شدیدی به زن و فرزند خویش دارند به یکی از یاران خود چنین فرمود:«بیشترین دلمشغولی خود را به خانواده و فرزندان (و تأمین زندگی آنها) اختصاص مده،زیرا اگر آنها از دوستان خدا باشند خدا دوستان خود را تنها نمیگذارد و اگر از دشمنان خدا هستند چرا همّ خود را صرف دشمنان خدا میکنی؟!»؛ (لَا تَجْعَلَنَّ أَکْثَرَ شُغْلِکَ بِأَهْلِکَ وَ وَلَدِکَ:فَإِنْ یَکُنْ أَهْلُکَ وَ وَلَدُکَ أَوْلِیَاءَ اللّهِ،فَإِنَّ اللّهَ لَا یُضِیعُ أَوْلِیَاءَهُ،وَ إِنْ یَکُونُوا أَعْدَاءَ اللّهِ،فَمَا هَمُّکَ وَ شُغْلُکَ بِأَعْدَاءِ اللّهِ؟!) .
بعید نیست مخاطب امام علیه السلام فردی باشد که پیوسته به دنبال گردآوری مال و ثروت و تأمین زندگی امروز و فردای فرزندان خود بوده و به وظایف دیگر خویش اهمیتی نمیداده است،لذا امام علیه السلام با این تقسیم دوگانهای که بیان فرموده او را از این کار بازمیدارد و به او توصیه میکند که بیش از حد در این راه تلاش مکن و به فکر خویشتن و زندگی سرای دیگر نیز باش.
روشن است که از دو حال بیرون نیست:یا زن و فرزند انسان از دوستان خدا هستند و تکیه بر لطف پروردگار دارند و خدا هم آنها را محروم نمیسازد.قرآن مجید میفرماید: «أَ لَیْسَ اللّهُ بِکافٍ عَبْدَهُ» ؛آیا خداوند برای (نجات و دفاع از) بندهاش کافی نیست؟!». (.زمر،آیه 36)
در جای دیگر میفرماید: «وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» ؛و هرکس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند،و او را از جایی که گمان ندارد روزی میدهد؛و هرکس بر خدا توکّل کند،کفایت امرش را خواهد کرد (و کارش را سامان میبخشد)». ( .طلاق،آیه 2 و 3)
اگر همسر و فرزند انسان در صف دشمنان خدا باشند چرا انسان تمام وقت و فکر خود را صرف تأمین زندگی آینده آنها کند؟
متأسفانه بسیارند کسانی که به سبب عواطف افراطی حتی وسایل و ابزار گناه فرزندان خود را فراهم میسازند و از این طریق در گناه آنها شریک میشوند و از آن بدتر اینکه گاه این عواطف افراطی سبب میشود که در کسب مال نیز ملاحظه حلال و حرام نکنند و از هر راه ممکن به جمع مال بپردازند.
در اینگونه موارد اگر فرزند،صالح باشد و خبر از کار پدر نداشته باشد تصرفات او بعد از مرگ پدر در آن اموال شرعاً مجاز است؛لذتش را او میبرد و عقوبتش را پدر میکشد.
در حدیثی که علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار آورده میخوانیم که یکی از دوستان امیر مؤمنان علیه السلام از او تقاضای مالی کرد.حضرت فرمود:بگذار سهم خود را از بیتالمال دریافت دارم،با تو تقسیم میکنم.عرض کرد:این مقدار برای من کافی نیست (و چون مرد دنیاپرستی بود و از بذل و بخشش بیحساب و کتاب معاویه خبر داشت) به سوی معاویه رفت.معاویه مال فراوانی به او داد.او نامهای برای امیرمؤمنان علی علیه السلام نوشت و حضرت را از این ماجرا با خبر ساخت.(در واقع میخواست بگوید:شما به تقاضای من ترتیب اثر ندادید،دشمن شما انجام داد) امام علیه السلام در پاسخ نامه او چنین مرقوم فرمود:اما بعد از حمد و ثنای الهی، مالی که در دست توست پیش از آن در دست دیگران بوده و بعد از تو نیز به دست دیگران میرسد.چیزی نصیب تو میشود که برای آخرت خود ذخیره کرده باشی.تو باید خود را بر نیازمندترین فرزندان خود مقدم داری.سپس فرمود:
«فَإِنَّمَا أَنْتَ جَامِعٌ لِأَحَدِ رَجُلَینِ إِمَّا رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِطَاعَةِ اللَّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ وَ إِمَّا رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِمَعْصِیةِ اللَّهِ فَشَقِی بِمَا جَمَعْتَ لَهُ وَ لَیسَ مِنْ هَذَینِ أَحَدٌ بِأَهْلٍ أَنْ تُؤْثِرَهُ عَلَی نَفْسِکَ ...؛زیرا تو برای یکی از دو کس اموال را جمع میکنی (و بعد از خود میگذاری) یا کسی که با آن به اطاعت خدا میپردازد در این صورت او سعادتمند شده و تو محروم و بدبخت،و یا کسی است که با آن معصیت الهی میکند و او با اموالی که تو جمع کردهای شقاوتمند میشود.هیچیک از این دو صلاحیت ندارند که او را بر خود مقدم داری...». (.بحار الانوار،ج 41،ص 117 )
مفهوم این سخن این نیست که انسان به فکر تأمین زندگی همسر و فرزندان خود نباشد،بلکه این گفته ناظر به حال کسانی است که همه همّ و غم خود را صرف این کار میکنند و از هر طریقی که امکان داشته باشد به جمع مال و ذخیره کردن برای همسر و فرزند میپردازند و چه بسیارند کسانی که در اواخر عمر خود به اشتباه خویش پی میبرند و میبینند فرزندان آنها اموالشان را میان خود تقسیم میکنند و اعتنایی به پدر و نیازهای او ندارند و گاهی دیده شده که پدر را از خانه خود نیز بیرون میاندازند و در این حال سختترین شکنجههای روحی نصیب چنین کسانی میشود که اموال را برای چنان کسانی جمعآوری کردهاند.
در کتاب البیان و التبیین نوشته«جاحظ»چنین آمده است که«عبداللّه عتبة بن مسعود»زمینی داشت که آن را به هشتاد هزار (دِرهم) فروخت (تا در کار خیری مصرف کند).به او گفتند:خوب بود بخشی از این مال را برای فرزندانت ذخیره میکردی.او در پاسخ چنین گفت:من این مال را برای خودم نزد خدای متعال ذخیره کردم و خدای متعال را برای فرزندانم ذخیره قرار میدهم. ( .شرح نهج البلاغه علامه شوشتری،ج 14،ص 591 )
یکی از شاعران فارسی زبان،کلام مولا را در این گفتار حکیمانه در شعرش چنین خلاصه کرده است:
فرزند،بندهای است خدا را غمش مخور تو کیستی که به ز خدا بنده پروری
گر صالح است گنج سعادت برای اوست ور طالح است رنج زیادی چرا بری؟ ( .منهاج البراعة،ج 21،ص 436 )
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following to one of his companions: “Do not devote too much of your effort to your wife and children because if your wife and children are lovers of Allāh, then He will not leave His lovers without caring for them. And if they are enemies of Allāh, then why should you worry and keep yourself busy about the enemies of Allāh?”
وَ قَالَ علیه السلام أَکبَرُ العَیبِ أَن تَعِیبَ مَا فِیکَ مِثلُهُ
ترجمهها:
(اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: بزرگترین عیب آن که چیزی را که در خود داری، بر دیگران عیب بشماری !
بزرگترین عیب آن بود که چیزی را زشت انگاری که خود به همانند آن گرفتاری.
و فرمود بزرگترین عیب آنست که عیب کنی آنچه در تست مثل آن
و فرمود (علیه السلام): بزرگترین عیب این است که چیزی را عیب انگاری که در تو نیز تواند بود.
و آن حضرت فرمود:بزرگترین عیب آن است که عیب دانی صفتی را که مانند آن در خودت باشد .
شروح:
(بالاترین عیبها آن است که چیزی را که در وجود خود داری برای دیگران عیب بدانی). قبلا شرح این سخن گذشت که خود دلیل بر نادانی و بزرگترین عیبهاست.
وَ قَالَ علیه السلام أَکْبَرُ الْعَیْبِ أَنْ تَعِیبَ مَا فِیکَ مِثْلُهُ .
قد تقدم هذا المعنی مرارا و قال الشاعر إذا أنت عبت الأمر ثم أتیته فأنت و من تزری علیه سواء
(و قال علیهالسلام: اکبر العیب ان تعیب ما فیک مثله) بزرگترین عیب آن است که عیب کنی چیزی را که باشد در ذات تو مانند آن عیب.
فرمود: بزرگترین عیب آن است که عیب کنی وصفی را که در تو مثل آن باشد.
و قال علیهالسلام: «اکبر العیب ان تعیب ما فیک مثله.» یعنی و گفت علیهالسلام که بزرگترین عیب این است که تو عیب کنی مردم را به چیزی که در تو باشد مثل آن.
المعنی: من عاب غیره بما فیه فقد غفل عن اصلاح نفسه و ترک ما یجب علیه من معالجتها و اشتغل بذکر عیب غیره، فترک واجبا و ارتکب محرما فابتلی باکبر عیب. الترجمه: بزرگترین عیب آنست که آنچه را خود داری بر دیگران عیب شماری گر شماری آنچه داری عیب کس خویش را کردی زبون چون خارو خس
و قال علیهالسلام: اقول: هو نظیر قوله علیهالسلام المتقدم فی (76) من نظر فی عیوب الناس فانکرها ثم رضیها لنفسه فذلک الاحمق بعینه. و فی (کامل المبرد) کان ابوالهندی قد غلب علیه الشراب علی کرم منصبه و شرف اسرته حتی کاد یبطله و کان عجیب الجواب، جلس الیه رجل مره یعرف ببرزین المناقیر- و کان ابوه صلب فی خرابه- و الخرابه عندهم سرق الابل خاصه- فاقبل یعرض لابی الهندی بالشراب، فلما اکثر علیه قال له ابوالهندی: احدهم یری القذاه فی عین اخیه و لا یری الجذع فی است ابیه. و قال ابوالبحتری العنبری: یمنعنی من عیب غیری الذی اعرفه عندی من العیب عیبی لهم بالظن منی لهم و لست من عیبی فی ریب (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) ان کان عیبی غاب عنهم فقد احصی ذنوبی عالم الغیب عیبی الاول فی البیت الثانی مصدر و الثانی فی الثالث اسم مصدر کالعیب فی کلامه علیهالسلام0
لا واحد منا الا و فیه عیب.. و ان کان له شبه العذر فی عیبه للاخرین بما لیس فیه فای عذر له فی عیب ما فیه مثله او اکثر؟ و لا اعرف احدا احق باللوم من هذا. و تقدم مرارا.
امام علیهالسلام (درباره عیبجوئی) فرموده است: بزرگترین زشتی آن است که زشت بدانی صفتی را که مانند آن در تو باشد.
عیب جوئی یکی از گناهان بزرگ است که منشا اختلاف و نگرانی گردد و عیب کننده را در معرض اتهام و ناراحتی قرار میدهد خدای عزیز در قرآن کریم در این باره سفارش کرده میگوید: (شما که ایمان دارید دستهای دسته دیگر را مسخره نکنند، شاید دسته دیگر بهتر از شما باشند … )
و قال علیهالسلام: (اکبر العیب ان تعیب) الناس ب (ما فیک مثله) کان تعیبهم باغتیابهم، او بخلهم، و انت بخیل، و تغتاب الناس.
الشرح: العیب الکبیر بل اکبر العیوب ان تعیب الناس بعیب و ذلک العیب هو موجود فیک، ترمی الناس بالبخل و الکذب و انت تلتقی فیک الصفتان معا، فاقلع الجسر من عینک قبل ان تحرک القشه من عین الاخرین …
«بزرگترین عیب آن بود که چیزی را که مانندش در خود تو هست -برای دیگران- عیب بشماری.»
شاعری در این باره چنین سروده است: هرگاه کاری را زشت بشمری و خود مرتکب آن شوی، تو و آن کس که بر او عیب می گیری، یکسان هستی.
و قال علیهالسلام
أَکْبَرُ الْعَیْبِ أَنْ تَعِیبَ مَا فِیکَ مِثْلُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
بزرگترین عیب آن است که آنچه را در خود توست برای دیگران عیب بشماری. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب تنها موردی که در سند این کلام حکیمانه آورده غررالحکم آمُدی است که آن را با تفاوتی بدین صورت نقل کرده است: «أَکْبَرُ الْعَیْبِ أَنْ تَعیبَ غَیْرَکَ بِمَا هُوَ ما فِیکَ (بِما هُوَ فِیکَ)» (و این تفاوت نشان میدهد که احتمالاً آن را از منبع دیگری اخذ کرده است).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 264))
نخست به اصلاح خویش پرداز
امام علیه السلام در این گفتار پرمعنا به افراد عیبجو هشدار میدهد که«بزرگترین عیب آن است که آنچه خود داری برای دیگران عیب بشماری»؛ (أَکْبَرُ الْعَیْبِ أَنْ تَعِیبَ مَا فِیکَ مِثْلُهُ) .
اشاره به اینکه چنین انسانی خود دارای عیبی است و آن را نادیده میگیرد حتی ممکن است به آن افتخار کند؛اما هنگامی که این عیب را در دیگران میبیند زبان به نکوهش میگشاید و صاحب آن عیب را ملامت و سرزنش میکند و گاه بر سر او فریاد میزند.چنین انسانی گرفتار تناقض آشکاری است و در آنِ واحد چیزی را هم خوب میداند و هم بد،در حالی که عدم امکان جمع بین نقیضین و ضدین حتی بر کودکان و گاه بر حیوانات هم آشکار است و این نشانه انحطاط فوقالعاده فکری کسی است که مرتکب آن میشود.به همین دلیل امام علیه السلام آن را بزرگترین عیب شمرده است.
در گفتار حکیمانه 349 که به تازگی از شرح آن گذشتیم امام علیه السلام چنین کسی را احمق واقعی میشمارد و میفرماید:
«وَمَنْ نَظَرَ فِی عُیوبِ النَّاسِ فَأَنْکَرَهَا ثُمَّ رَضِیهَا لِنَفْسِهِ فَذَلِکَ الْأَحْمَقُ بِعَینِهِ» .
در خطبههای فراوانی نیز امام علیه السلام به همین نکته با تعابیر دیگری اشاره کرده است؛از جمله در خطبه 140 میفرماید:«در عیبجویی هیچکس نسبت به گناهی که انجام داده شتاب نکن شاید او آمرزیده شده باشد و در عین حال بر گناه کوچکی که خود انجام دادهای ایمن مباش شاید به سبب آن مجازات شوی، بنابراین هرکدام از شما از عیب دیگری آگاه شود؛ولی میداند خودش عیب دارد از عیبجویی او خودداری کند»؛
(لا تَعْجَلْ فِی عَیبِ أَحَدٍ بِذَنْبِهِ فَلَعَلَّهُ مَغْفُورٌ لَهُ وَ لا تَأْمَنْ عَلَی نَفْسِکَ صَغِیرَ مَعْصِیةٍ فَلَعَلَّکَ مُعَذَّبٌ عَلَیهِ فَلْیَکْفُفْ مَنْ عَلِمَ مِنْکُمْ عَیبَ غَیرِهِ لِمَا یعْلَمُ مِنْ عَیبِ نَفْسِه) .
در خطبه 176 میفرماید:«خوشا به حال کسی که پرداختن به حال خویش، او را از پرداختن به عیب مردم بازمیدارد»؛
(طُوبَی لِمَنْ شَغَلَهُ عَیبُهُ عَنْ عُیوبِ النَّاس) .
در غرر الحکم نیز این معنا با عبارت دیگری آمده است:
«إنْ سَمَتَّ هِمَّتَکَ لإصْلاحِ النّاسِ فَابْدأ بِنَفْسِکَ فَإنْ تَعاطِیکَ صَلاحُ غَیْرِکَ وَ أَنْتَ فاسِدٌ أَکْبَرِ الْعَیْبَ» . ( .غرر الحکم،ص 237،ح 4765)
این نکته نیز قابل توجه است که انسان براثر حب ذات،گاه عیب خود را هرگز نمیبیند و یا اگر ببیند کوچک میشمرد؛اما براثر رقابت با دیگران گاه عیوب آنها را بسیار بزرگتر از آنچه هست میپندارد و این سبب میشود از عیب خویش غافل گردد و به عیبجویی از دیگران بپردازد و این خطر بزرگی است بر سر راه پویندگان راه حق و طالبان سیر و سلوک الی اللّه و مشکل بزرگی است در جوامع انسانی که وحدت جامعه را هدف میگیرد.
شعرای عرب و عجم نیز این مطلب را به نظم کشیدهاند؛یکی از شعرا میگوید: إذا أَنْتَ عِبْتَ الْأمْرَ ثُمَّ أَتَیْتَهُ فَأَنْتَ وَ مَنْ تَزْری عَلَیْهِ سِواءٌ
هنگامیکه کاری را (از دیگران) عیب میشمری؛اما خودت آن را انجام میدهی تو با آنکس که بر او خرده میگیری یکسان هستی. ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 269 )
شاعر دیگری میگوید: یَمْنَعُنی عَنْ عَیْبِ غَیْری الَّذی أعْرِفُهُ عِنْدی مِنَ الْعَیْبی
عَیْبی لَهُمْ بِالظَّنِّ مِنِّی لَهُمْ وَ لَسْتُ مِنْ عَیْبی فی رَیْبی
عیبی را که من از خود سراغ دارم مرا از عیبجویی دیگران بازمیدارد.
چراکه عیبی را که در آنها سراغ دارم به ظن و گمان است؛ولی عیبی را که در خودم میدانم یقینی و قطعی است. ( .شرح نهج البلاغه علامه شوشتری،ج 14،ص 591 )
شاعر فارسی زبان نیز میگوید:
هر کسی گر عیب خود دیدی ز پیش ***کی بُدی فارغ وی از اصلاح خویش
غافلند این خلق از خود ای پدر*** لاجرم گویند عیب همدگر
شاعر دیگری میگوید:
مکن عیب خلق ای خردمند فاش*** به عیب خود از خلق مشغول باش
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The greatest defect is when you are concerned about the defect (in others) which is already present in yourself.”{What a worse defect can there be that a man criticizing those defects in others which exist in him? The requirement of justice is that before casting one's eye on others' defects, one should look at his own defects and realize that a defect is a defect whether it is in others or in himself. A Persian couplet says: “Looking at others' defects is neither appropriate nor is it manliness. Better look at your own self since you are full of defects.}
وَ هَنّأَ بِحَضرَتِهِ رَجُلٌ رَجُلًا بِغُلَامٍ وُلِدَ لَهُ فَقَالَ لَهُ لِیَهنِئکَ الفَارِسُ فَقَالَ علیه السلام لَا تَقُل ذَلِکَ وَ لَکِن قُل شَکَرتَ الوَاهِبَ وَ بُورِکَ لَکَ فِی المَوهُوبِ وَ بَلَغَ أَشُدّهُ وَ رُزِقتَ بِرّهُ
ترجمهها:
(اجتماعی، اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: (در حضور امام، شخصی با این عبارت، تولّد نوزادی را تبریک گفت «قدم دلاوری یکّه سوار مبارک باد» (نوشتند، وقتی خدا به امام حسن مجتبی فرزندی عطا کرد، برخی با رسوم جاهلی او را تبریک گفتند که امام این رهنمود را مطرح فرمود.) چنین مگو! بلکه بگو: خدای بخشنده را شکرگزار، و نوزاد بخشیده بر تو مبارک، امید که بزرگ شود و از نیکوکاریاش بهرمند گردی !
[و مردی پیش روی امام (علیه السلام) دیگری را به پسری که برایش زاده بود چنین مبارک باد گفت: تو را مبارک باد این گزیده سوار که خدایت داد. امام فرمود:] چنین مگو، بگو: بخشنده را سپاس بدار، و بخشیده بر تو مبارک باد و به کمال خود رساد و نیکویی او روزیت بواد.
و تهنیت کرد بحضور او مردی مردی را به پسری که متولد شد برای او پس گفت مر او را که باید عطای خوشگوار و گوارنده دهد مگو این را و لیکن بگو شاکر باش تو خداوند بخشنده را و برکت داده شوی در آنچه در آنچه بخشیده شده و برسد باو آن فرزند بقوت خود پس قوت و کمال روزی تو شود نیکوئی او در مال
مردی در حضور او به مرد دیگری که صاحب پسری شده بود تهنیت گفت. و گفت: تولد سوارکارت گوارا باد. امام فرمود:
چنین مگوی، بگوی بخشنده را سپاس گوی و آنچه بخشیده، بر تو مبارک باد. به سن رشد رسد و از نیکیهایش بهره مند گردد.
مردی مرد دیگری را در محضر آن حضرت به ولادت فرزندش بدین گونه تهنیت گفت:
این یکّه سوار بر تو مبارک باد.امام فرمود:این گونه مگو،بلکه بگو: شکر گزار بخشنده باش،بخشیده شده بر تو مبارک باد،به رشد و کمال رسد، و از نیکوکاریش بهرهمند گردی .
شروح:
و لیهئک الفارس من تهانی الجاهلیه و الفارس ربما یهلک الانسان و کره علیهالسلام التهنئه بذلک و امر ان یقال: شکرت الواهب و هو الله تعالی، و هذا دعاء و ان کان لفظه الخبر، و کذلک ما بعده. و بلغ اشده ای عاش طویلا، و تحقیقه ان یعیض الی قرب اربعین سنه و انت تراه.
انما نهی علیهالسلام عن ذلک لانه کان من تهانی الجاهلیه. و بلغ اشده: ای عاش طویلا و قیل الاشد الی اربعین سنه. و بناء فخم: ای عظیم.
در حضور امام (علیه السلام) مردی به مرد دیگری که خداوند به او پسری داده بود به عنوان تبریک گفت: فرزند رزمنده گوارایت باد! امام (علیه السلام) فرمود: (چنین مگو، بلکه بگو: خداوند بخشنده را سپاسگزار باش. فرزندی را که به تو مرحمت کرده، تو را مبارک باد، این فرزند به کمال توانایی برسد و از نیکوکاری او بهرهمند گردی). این سخن ارشادی از طرف آن بزرگوار، برای تبریک گویی به وجود فرزند است، و در آن چهار فایده است: 1- یادآوری پدر به سپاسگزاری خدا و توجه به او. 2- درخواست نزول برکت از جانب خدا، از طریق درخواست و دعا دربارهی مرحمتی که به او شده است. 3- دعاء برای بقای فرزندی که خداوند داده و برای رسیدن به رشد، یعنی کمال توانایی برای استفاده وی. 4- دعا برای بهرهمندی و سود بردن از او، یعنی خداوند به او نیکی و فایده را روزی کند.
وَ هَنَّأَ بِحَضْرَتِهِ رَجُلٌ رَجُلاً آخَرَ بِغُلاَمٍ وُلِدَ لَهُ فَقَالَ لَهُ لِیَهْنِئْکَ الْفَارِسُ فَقَالَ ع لاَ تَقُلْ ذَلِکَ وَ لَکِنْ قُلْ شَکَرْتَ الْوَاهِبَ وَ بُورِکَ لَکَ فِی الْمَوْهُوبِ وَ بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ رُزِقْتَ بِرَّهُ .
هذه کلمة کانت من شعار الجاهلیة فنهی عنها کما نهی عن تحیة الجاهلیة أبیت اللعن و جعل عوضها سلام علیکم.
و قال رجل للحسن البصری و قد بشره بغلام لیهنئک الفارس فقال بل الراجل ثم قال لا مرحبا بمن إن عاش کدنی و إن مات هدنی و إن کنت مقلا أنصبنی و إن کنت غنیا أذهلنی ثم لا أرضی بسعیی له سعیا و لا بکدی علیه فی الحیاة کدا حتی أشفق علیه بعد موتی من الفاقة و أنا فی حال لا یصل إلی من فرحه سرور و لا من همه حزن
در روایت واقع شده که: (و هنا بحضرته رجل رجلا) تهنیت گفت به حضور آن حضرت مردی، مردی را (بغلام ولد له) به پسری که متولد شده بود مر او را (فقال له: لیهنئک الفارس) پس گفت میباید که به واسطه این خوش طالعی که تو داری عطای خوشگوار و بخشش بسیار دهد تو را کسی که حاذق است و ماهر در فروسیت یا سواری یا کسی که متفرس است و کامل در فراست و زیرکی و این کلمهای است که عرب در حین تهنیت به یکدیگر میگفتند و چون این نوع تهنیت ملایم و موافق آن حضرت نیفتاد از این جهت منع این نمود (فقال علیهالسلام: لا تقل ذلک) پس فرمود که مگو این کلمه را در وقت تهنیت (و لکن قل) ولیکن بگوی در آن حین که (شکرت الواهب) شاکر باشی خداوند بخشنده را (و بورک لک فی الموهوب) و برکت داده شوی در بخشیده شده که ولد است (و بلغ اشده) و برساد آن فرزند بس قوت و کمال (و رزقت بره) و روزی تو شود نیکویی تو در مال این ارشادی است به کیفیت تهنیتی که مندوب است شرعا. مروی است که روزی عبدالله بن عباس به جماعت نماز ظهر حاضر نشد. امیرالمومنین علیهالسلام احوال او را پرسید. مردی گفت که امروز او را فرزندی متولد شده. حضرت امیر علیهالسلام متوجه منزل او شد و تهنیت مولد گفت به همین طریق که اینجا ارشاد فرمود. بعد از آن گفت: چه نام کردی او را عبدالله؟ گفت: آنچه شما تسمیه فرمایید و من چگونه سبقت کنم بر شما در تسمیه او. حضرت دست مبارک بر حنک آن مولود نهاد و چیزی خواند و فرمود که فراگیر این را یا اباالملوک که من او را علی نام کردم و کنیت او ابوالحسن، بعد از این او را فرزندی حاصل شود محمد نام و محمد را پسری متولد شود علی نام و علی را فرزندی آید عبدالله نام. و آنچنان بود که حضرت فرموده بود و این عبدالله اول خلفای عباسیه بود. ملقب است به سفاح و بعد از او ابوجعفر دوانقی تا معتصم. زبان مرتضی معجز نشان بود خبر از هر چه میداد آنچنان بود و مروی است از روات ثقات که:
تهنیت کرد به حضور آن حضرت مردی مردی را به پسری که برای او متولد شده بود به این لفظ که گفت: (لیهنئک الفارس) و این کلمه آن وقت در میان عرب در مبارک باد فرزند عادت و جاری بوده یعنی گوارا باد تو را فرزند سوار. فال میزند بر سواری و کامکاری او. حضرت بر او رد کرد و گفت: چنین مگو بلکه بگو: شکرگزاری خدای بخشنده را، و مبارک باد تو را در فرزند بخشیده شده، و برساد این فرزند به کمال قوت و توانائی او، و روزی داده شوی از او به بر و نیکوکاری. گویند (عبدالله بن عباس) را فرزندی شد آن حضرت او را به این کلمات تهنیت نمود، و دست مبارک بر حنک طفل نهاد و چیزی خواند و فرمود: بگیرید این را اباالملوک یعنی پدر پادشاهان. و او را علی نام نهاد و کنیت او را ابوالحسن گذاشت، و از این علی محمد متولد گشت، و از او علی و از او عبدالله که او را سفاح گفتند و او اول خلفای عباسیه بود.
و هنا بحضرته رجل رجلا بغلام ولد له. فقال له: «لیهنئک الفارس»، فقال علیهالسلام:
«لا تقل ذلک، ولکن قل: شکرت الواهب و بورک لک فی الموهوب و بلغ اشده و رزقت بره.» یعنی تهنیت و گوارایی داد در حضور او علیهالسلام مردی مرد دیگر را به سبب پسری که متولد شده بود از برای او، پس گفت: آن تهنیتدهنده که: «هر آینه گوارا باد تو را رسیدن این سوار»، پس گفت علیهالسلام که:
مگو آن کلام را ولکن بگو به نهج دعا که: «شاکر باشی بخشنده را و برکت داده شود از برای تو در بخشیده شده به تو و برسد او به قوت خود و روزی تو شود نیکوکاری او.»
المعنی: قوله (شکرت الواهب) اخبار عن شکره لله لما فی الولد من حسن الرضا و القبول بولادته و اقامه الولیمه و السرور بعزته، و تنبیه علی المزید من الشکر بهذه النعمه ثم دعاء بکونه مبارکا له و موجبا لمزید نعمته مع طلب سلامه الولد فی نفسه و سلامته لابیه ببره و اداء حقوقه، و کلمه التهنئه التی ادها الرجل من شعار الجاهلیه و قد نهی عنه فی الاسلام. قال الشارح المعتزلی: هنا رجل الحسن البصری بغلام فاجابه: لا مرحبا بمن ان عاش کدنی، و ان مات هدنی، و ان کنت مقلا انصبنی، و ان کنت غنیا اذهلنی ثم لا ارضی بسعیی له سیعا، و لا بکدی علیه فی الحیاه کدا، حتی اشفق علیه بعد موتی من الفاقه، و انا فی حال لا یصل الی من فرحه سرور، و لا من همه حزن. الترجمه: مردی در محضرش مرد دیگری را بنوازد پسر تهنیت گفت که قدم پهلوانت مبارک آنحضرت فرمود: اینرا مگو، بگو: بخشنده را شاکر باشد، و بخشیده مبارک باد، به دوران جوانی رسد و حقشناس تو باشد.
قول المصنف: (و هنا بحضرته رجل رجلا فقال لیهنئک الفارس) فی (عیون القتیبی): قال الناجی: کنت عند الحسن البصری فقال رجل: لیهنئک الفارس. فقال الحسن: لعله یکون بغالا. (فقال(علیه السلام) لا تقل ذلک). و کما نهی عن(لیهنئک الفارس) فی الولاده نهی (الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) عن(بالرفاء و البنین) فی التزویج، ففی(تاریخ بغداد): قدم عقیل البصره فتزوج امراه فقالوا: بالرفاء و البنین. فقال: لا تقولوا ذلک، فان النبی(صلی الله علیه و آله) نهانا عن ذلک و امرنا ان نقول: (بارک الله لک و بارک علیک). هذا و فی(فتوح البلاذری): دمون الذی تزوج ابوموسی الاشعری ابنته فولدت له ابا برده خظه بالبصره و فیه قالوا: الرفاء و البنون و خبز و کمون فی بیت الدمون. و قالوا: فارق شقیق بن مسلیل امراه و قال لها: فاما نکحت فلا بالرفا اذا ما فعلت و لا بالبنینا اذا حملت الی داره اعد لظهرک سوطا متینا و کذلک نهی عن قول(استاثر الله بفلان) فی التکنیه عن موته، ففی (صفین نصر): لما قدم علی(علیه السلام) الکوفه نزل علی باب المسجد، فدخل وصلی ثم تحول و جلس الیه الناس، فسال عن رجل من اصحابه کان ینزل الکوفه فقال قائل(استاثر الله به) فقال(علیه السلام): ان الله لا یستاثر باحد من خلقه، انما اراد الله بالموت اعزاز نفسه و اذلال خلقه. و قرا( … و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم … ). و کذلک نهی عن قولهم(طاب استحمامک). ففی(الکافی): قال ابومریم الانصاری: ان الحسن بن علی(علیه السلام) خرج من الحمام فلقیه انسان فقال: طاب استحمامک. فقال یالکع و ما تصنع بالاست ههنا، فقال: (طاب حمیمک). فقال: اما تعلم ان الحمیم العرق. قال(طاب (الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) حمامک) قال: فاذا طاب حمامی فای شیء لی؟ قال: طهر ما طاب منک و طاب ما طهر منک. هذا، و فی(الصحاح): کانت العرب تقول فی الجاهلیه اذا ولد لاحدهم بنت: (هنیئا لک النافجه) ای المعظمه لما لک لانک تاخذ مهرها فتضمه الی مالک فینفج. و قال ابن ابیالحدید کانت تحیه الجاهلیه: (ابیت اللعن) فنهی عنها و جعل عوضها(سلام علیکم). قلت: انما کان(ابیت اللعن) عندهم تحیه الملوک، و السلام تحیه لجمیع الناس فکیف یکون بدلا عنه؟ (و لکن قل شکرت الواهب و بورک لک فی الموهوب و بلغ اشده و رزقت بره) فی حدیث الاربعمائه، عنه(علیه السلام) فی امر الدین و الدنیا: اذا هناتم الرجل عن مولود ذکر فقولوا: بارک الله لک فی هبته و بلغ اشده و رزقت بره. و فی(کامل المبرد): یروی عن علی(علیه السلام) انه افتقد عبدالله بن عباس فقال: ما باله لم یحضر؟ فقالوا: ولد له مولود. فاتاه فهناه فقال: (شکرت الواهب و بورک لک فی الموهوب) ما سمیته؟ قال: او یجوز ان اسمیه حتی تسمیه؟ فامر به فاخرج الیه فاخذه و حنکه و دعا له ثم رده الیه و قال له: (خذ الیک ابا الا ملاک، قد سمیته علیا و کنیته اباالحسن). فلما قام معاویه قال لابن عباس لیس لکم اسمه و کنیته قد کنیته ابامحمد فجرت علبه هذا، و فی(الیتیمه): (الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) کتب بعض العلویه الی الصاحب: رزقت مولودا فسمه و کنه. فوقع فی رقعته (اسعدک الله بالفارس الجدید و الطالع السعید، فقد و الله ملا العین قره و النفس مسره و الاسم علی لیعلی الله ذکره و الکنیه ابوالحسن لیحسن الله امره، فانی ارجو له فضل جده و سعاده جده، و قد بعثت لتعویذه دینارا من مائه مثقال قصدت به مقصد الفال رجاء ان یعیش مائه عام و یخلص خلاص الذهب الابزر من نوب الایام، و السلام). و قیل لاعرابی ولد له ولد: جعله الله برا تقیا. فقال: لا بل جبارا عصیا یخافه اعداوه و یومله اصدقاوه.
بلغ اشده ای صار رجلا، و رزقت بره ای طاعته و حسن معاملته، و هذا تعلیم و ارشاد الی خلق الاسلام و آدابه، و قال ابن ابیالحدید: هذه الکلمه کانت شعارا فی الجاهلیه، فنهی عنها الامام.
در حضور حضرت مردی به مردی که پسری برای او به دنیا آمده بود به تهنیت گفت: لیهنئک الفارس یعنی فرزند سوار (یا دانا و زیرک) گوارایت باد (و این جمله در جاهلیت شعار عرب بود که در مبارکباد برای سواری و کامرانی فرزند فال میزدند) پس امام علیهالسلام فرمود: (در شادباش فرزند) چنین مگو، ولی بگو: خداوند بخشنده را سپاسگزار بوده و فرزند بخشیده شده به تو مبارکباد، و این فرزند به کمال توانائی برسد، و از نیکوکاری او بهرهمند گردی.
در میان اجتماع، در شادی، عزا، برخورد و حوادث گوناگونی که اظهار ارادت گوینده را نسبت به شنونده مجسم کند، جملاتی ابراز میشود. قبل از اسلام که توجه به جنگ و شجاعت بود پس از ولادت پسر جملهای میگفتند که علاقه به سواری، تیراندازی و شجاعت را همراه داشته باشد امام علی (علیه السلام) در مطلب خود شعار جاهلیت را محکوم میکند چون بوی خونریزی و تکبر میدهد و توجه به خدا و خدمت به خلق را یادآور میشود. مال و اولاد دنیا هرگاه در مسیر صحیح قرار گیرد زینت دنیا و مایه سعادت آخرت است و اگر بر اثر علاقه به آن، انسان خود را حفظ نکرد و دقت ننمود بطور حتم سقوط میکند.
و هناء بحضرته علیهالسلام رجل رجلا بغلام ولد له، فقال له: (لیهنئک الفارس) ای یکون هنیئا لک هذا الولد الفارس- تفاولا بان یکون شجاعا- فقال علیهالسلام: (لا تقل ذلک) لانه لا معنی له و لا اجر (و لکن قل: شکرت الواهب) اخبار بمعنی الانشاء ای اشکر الواهب تعالی الذی وهب لک هذا الغلام (و بورک لک فی الموهوب) ای لیکن الولد مبارکا، ای مستمرا فی الخیر (و بلغ اشده) ای کما له، دعاء علی بقائه حتی یکمل (و رزقت بره) و احسانه الیک.
اللغه: بلغ اشده: ای قوته یمعنی الادراک و البلوغ. بر الوالدین: حسن معاملتهما عن حب. الشرح: هذا من الامام تعلیم و ارشاد الی اصول التهنئه بالمولود الجدید و استهله بانه علی الوالد ان یشکر الله الذی وهب له هذا الولد و الدعاء للولد ان یجعله الله ولدا مبارکا طیبا و ایضا دعاء للولد ان یبلغ اشده و یصبح رجلا و اخیرا ان یکون مطیعا لابیه برا به یحفظه فی حیاته و فی آخرته بطاعه الله سبحانه …
«در حضور آن حضرت مردی به مرد دیگری که برایش پسری متولد شده بود، چنین شادباش گفت: این گزیده سوار بر تو مبارک باد. فرمود: چنین مگو، بگو بخشنده را سپاس دار و بخشیده شده برای تو فرخنده باد، به کمال رسد و نیکی او روزی تو باد.»
این سخن «گزیده سوار بر تو مبارک باد» از شعارهای دوره جاهلی است که مانند دیگر تحیتهای دوره جاهلی از آن نهی شده است، چنانکه به جای «سلام علیکم» «ابیت اللعن» می گفته اند.
وَ هَنَّأ بِحَضْرَتِهِ رَجُلٌ رَجُلاً بِغُلامٍ وُلِدَ لَهُ فَقالَ لَهُ:لِیُهْنِئْکَ الْفَارِسُ؛
فَقَالَ علیهالسلام
لَا تَقُلْ ذلِکَ،وَ لکِنْ قُلْ:شَکَرْتَ الْوَاهِبَ،وَ بُورِکَ لَکَ فِی الْمَوْهُوبِ،
وَ بَلَغَ أَشُدَّهُ،وَ رُزِقْتَ بِرَّهُ.
در حضور امام علیه السلام کسی به دیگری با این عبارت،نوزادش را تبریک گفت:«قدم این نوزاد یکهسوار مبارک باد».
امام علیه السلام فرمود:
این سخن را مگو،لکن بگو:شکرگزار بخشنده باش و مبارک باد بر تو این بخشوده الهی (إن شاء اللّه) بزرگ شود و از نیکیهایش بهرهمند گردی. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب منبع دیگری برای این روایت شریفه نقل نمیکند؛بلکه میگوید:شبیه همین سخن از ابن عباس هنگامی که فرزندش به نام علی متولد شد گفته شد و او هم در جواب سخنی همچون سخن امام علیه السلام بیان کرد و نیز نقل میکند که برای امام حسن مجتبی علیه السلام فرزندی متولد شد و قریش برای تهنیت خدمتش آمدند و همین جمله را به عنوان تهنیت گفتند،امام حسن علیه السلام در پاسخ گفت:شما میگویید اسب سوار قهرمانی باشد من میگویم شاید جزء پیادگان باشد.جابر حاضر بود عرض کرد:پس چه بگوییم ای فرزند رسول خدا! فرمود:هنگامی که خداوند پسری به کسی از شما داد و برای تبریک و تهنیت آمدید،بگویید:شَکَرت الْواهِبَ...همان کلام امام امیرالمؤمنین علیه السلام (با کمی تفاوت).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص264). افزون بر این،صدوق رحمه الله در کتاب خصال،ج 2،ص 634 و ابن شعبه حرانی رحمه الله در تحف العقول،ص 122 همین مطلب را با تفاوتی آوردهاند )
شیوه تبریک نوزاد
در آغاز این کلام نورانی میخوانیم:«کسی در محضر امام علیه السلام به دیگری با این عبارت نوزادش را تبریک گفت:قدم این نوزاد یکهسوار مبارک باد»؛ (وَ هَنَّأ بِحَضْرَتِهِ رَجُلٌ رَجُلاً بِغُلامٍ وُلِدَ لَهُ فَقالَ لَهُ:لِیُهْنِئْکَ ( .این جمله صیغه امر و به معنی دعاست و تعبیر به«فارس»کنایه از شجاعت است و معلوم است که عرب جاهلی شجاع و قهرمان را برای غارتگری و جنگهای خونین بیهدف میخواست )الْفَارِسُ) .
«امام علیه السلام فرمود:این چنین مگو»؛ (فقال علیه السلام:لَا تَقُلْ ذلِکَ) .
ولی بگو:«شکرگزار بخشنده باش»؛ (وَ لکِنْ قُلْ:شَکَرْتَ ( .«شکرتَ»فعل ماضی است؛ولی در اینجا به معنای امر است و بعضی آن را به صورت جمله دعایی معنا کردهاند ) الْوَاهِبَ) .
سپس فرمود:«(این سه تقاضا را از خدا برای او بکن و بگو:) این مولود بر تو مبارک باد (امیدوارم) بزرگ شود و از نیکیهایش بهرهمند گردی»؛ (وَ بُورِکَ لَکَ فِی الْمَوْهُوبِ،وَ بَلَغَ أَشُدَّهُ،وَ رُزِقْتَ بِرَّهُ) .
بیشک فرزند،موهوبی الهی است و پیش از هرچیز باید به فکر شکر واهب بود،نه اینکه آن را جدای از برکات الهی شمرد و به شجاعت آینده و یا غارتگری او اندیشید و بعد از آن باید دعا کرد که خدا این فرزند را از خطرات حفظ کند تا مسیر تکامل را طی کند و به حدّ کمال برسد و مبدأ خیرات و برکات شود و نهتنها برای خودش بلکه خیر و نیکی او به دیگران هم برسد و چه خوب است که به هنگام تبریک گفتن برای مولود جدید به تمام این نکتهها توجه شود.
تحیتها و تبریکها
در میان هر قوم و ملتی به مناسبتهای مختلف تبریکها و تسلیتها و تهنیتهایی وجود دارد و مجموع آنها میتواند نشانه فرهنگ آنها باشد که آنها به چه میاندیشند و برای چه چیزهایی ارزش قائلند.
در عصر جاهلیت که همه چیز بر محور مسائل مادی و گاهی از نوع پست و ضد ارزش دور میزد،تبریکها و تحیتهای آنها شکل همان فرهنگ را داشت.اسلام که آمد آن را دگرگون ساخت و در تمام این موارد تعبیرات را چنان قرار داد که انسان را به یاد خداوند خالق یکتا بیندازد.
مثلا آنها به هنگام ملاقات با یکدیگر
«أنْعِمْ صَباحاً وَ أنْعِمْ مَساءً؛ صبح بخیر و عصر بخیر»میگفتند؛ولی اسلام آمد و آن را تبدیل به«سلام»کرد که مفهومش تقاضای سلامتی از سوی خدا برای مخاطب است.
علی بن ابراهیم در تفسیر خود میگوید:
«کَانَ أَصْحَابُ النَّبِی صلی الله علیه و آله إِذَا أَتَوْهُ یقُولُونَ لَهُ أَنْعِمْ صَبَاحاً وَ أَنْعِمْ مَسَاءً وَ هِی تَحِیةُ أَهْلِ الْجَاهِلِیةِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِذا جاؤُکَ حَیوْکَ بِما لَمْ یحَیکَ بِهِ اللَّهُ فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَدْ أَبْدَلَنَا اللَّهُ بِخَیرٍ مِنْ ذَلِکَ تَحِیَّةَ أَهْلِ الْجَنَّةِ:السَّلامُ عَلَیکُمْ؛ اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله (در آغاز) هنگامی که خدمت او میرسیدند میگفتند:أنْعِمْ صَباحاً وَ أنْعِمْ مَساءً و این تحیت اهل جاهلیت بود.
خداوند این آیه شریفه را نازل کرد که منافقان هنگامی که نزد تو میآیند تحیتی به تو میگویند که خدا تو را با آن،تحیت نگفته است.رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
خداوند این تحیت را به بهتر از آن برای ما تبدیل کرده که تحیت اهل بهشت السلام علیکم است». ( .مستدرک الوسائل،ج 8،ص 366،ح 3 )
در حدیث دیگری که کلینی رحمه الله در کتاب کافی آورده میخوانیم:
«إِنَّ الْحَسَنَ بْنَ عَلِی علیه السلام خَرَجَ مِنَ الْحَمَّامِ فَلَقِیهُ إِنْسَانٌ فَقَالَ طَابَ اسْتِحْمَامُکَ فَقَالَ یا لُکَعُ وَ مَا تَصْنَعُ بِالاِسْتِ هَاهُنَا فَقَالَ طَابَ حَمِیمُکَ فَقَالَ أَ مَا تَعْلَمُ أَنَّ الْحَمِیمَ الْعَرَقُ قَالَ فَطَابَ حَمَّامُکَ قَالَ وَ إِذَا طَابَ حَمَّامِی فَأَی شَیءٍ لِی وَ لَکِنْ قُلْ طَهُرَ مَا طَابَ مِنْکَ وَ طَابَ مَا طَهُرَ مِنْکَ؛ امام حسن علیه السلام از حمام خارج شده بود.انسانی او را ملاقات کرد و به عنوان تحیت عرض کرد:
(طابَ اسْتِحْمامُکَ) امام علیه السلام فرمود:ای نادان! چرا واژه «إست» ( .این حروف سه گانه در مواردی به کار میرود که انسان به دنبال چیزی میرود در حالی که امام علیه السلام ازحمام خارج شده بود و مناسب این بود که قبل از رفتن به حمام چنین تحیتی گفته شود نه پس از آن.بهعلاوه این تعبیر خالی از رکاکت نیز نیست ) را در اینجا به کار بردی؟ آن شخص عرض کرد:
«طابَ حَمیمُکَ» امام علیه السلام فرمود:مگر نمیدانی«حمیم»به معنای عرق است (عرق که طیب و طاهر نمیشود).عرض کرد:
«طابَ حَمّامُکَ» (حمام تو پاکیزه باد) امام علیه السلام فرمود:حمام پاکیزه شود برای من چه خواهد بود؟ (اشاره به اینکه تو باید به من دعا کنی نه به حمام) سپس امام علیه السلام به او فرمود:این جمله را بگو:پاکیزه باد آنچه از تو نیکوست و نیکو باد آنچه از تو پاکیزه است. (.کافی،ج 6،ص 521،ح 21 )
مرحوم شوشتری از کتاب تاریخ بغداد نقل میکند که عقیل به بصره آمد و با زنی ازدواج کرد.به او این چنین تبریک گفتند:
«بِالرِّفاءِ وَ الْبَنینَ» ازدواجت با سازش و فرزندان فراوان قرین باد.عقیل گفت:این چنین نگویید.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ما را از آن نهی کرده و دستور داده است اینگونه تبریک بگوییم:
«بارَکَ اللّهُ لَکَ وَ بارَکَ عَلَیْکَ» مبارک باد بر تو و توفیق مراقبت بر او یابی. ( .بهج الصباغة،ج 13،ص 471)
از آنچه در بالا آمد استفاده میشود که اسلام برای کوچکترین مسائل زندگی نیز دستور سازندهای دارد و در مجموع فرهنگ جامعی را به بشریت عرضه داشته تا آنجا که نشانه ایمان را دارا بودن همه آنها دانسته است.در حدیث جالبی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«الْإیمانُ بِضْعَةٌ وَ سَبْعُونَ شُعْبَةٌ أَعْلاها شَهادَةُ أَنْ لا إلهَ إلَّا اللّهُ وَ أَدْناها إماطَةُ الْأذی عَنِ الطَّریقِ؛ ایمان هفتاد و چند شعبه دارد.برترین آنها گواهی به یگانگی خدا و توحید است و کمترین آنها کنار زدن موانع از مسیر (مسلمانان)». ( .عوالی اللئالی،ج 1،ص 431) بنابراین مؤمن واقعی کسی است که همه این شعب را دارا باشد و رستگار،جامعهای است که دارای همه ارزشهای اسلامی گردد.
Someone congratulated another person in the presence of Imām Ali ibn Abū Tālib on the birth of a son saying: “Congratulations for getting a rider of horses!“ Imām Ali ibn Abū Tālibs, said: “Do not say so; but say: You have an occasion to be grateful to Allāh, the Giver, and be blessed with what you have been given. May he attain full life, and may you be blessed with his devotion.”
وَ بَنَی رَجُلٌ مِن عُمّالِهِ بِنَاءً فَخماً فَقَالَ علیه السلام أَطلَعَتِ الوَرِقُ رُءُوسَهَا إِنّ البِنَاءَ یَصِفُ لَکَ الغِنَی
ترجمهها:
(اقتصادی، سیاسی) و درود خدا بر او، فرمود: (وقتی یکی از کارگزاران امام خانه با شکوهی ساخت به او فرمود) سکّههای طلا و نقره سر بر آورده خود را آشکار ساختند، همانا ساختمان مجلّل بینیازی و ثروتمندی تو را میرساند .
[و مردی از کارگزاران او کاخی شکوهمند بر افراخت امام فرمود:] نقرهها سر برآورده خود را مینمایاند، این بنا توانگری تو را رساند.
و بنا کرد مردی از کارکنان او بنای عظیم پس فرمود پرورد نقرهها سرهای خود را بدرستی که بنا وصف میکند تو را بتوانگری
یکی از کارگزاران او بنای پرشکوهی برآورده بود. او را فرمود: درهمهای نهفته سر برآوردند و این بنا حکایت از توانگریت دارد.
یکی از کار گزارانش ساختمانی مجلّل ساخت،فرمود:پولها سر در آوردند،این بنا ثروتمندی تو را نشان میدهد .
شروح:
و البناء الفخم: العظیم. و اطلعت الورق روسها، استعاره حسنه علی اظهار الغنی، و الورق: الدراهم.
استعاره ملیحه عن اظهار الغنی.
مردی از عمال امام (علیه السلام) ساختمانی عظیم بنا کرد، پس امام (علیه السلام) خطاب به او فرمود: فخم: بزرگ. (سکهها سرهاشان را آشکار کردهاند و ساختمان دارایی تو را وصف میکند). عبارت طلوع الورق لروسها کنایه از آشکار شدن اثر آن سکهها در ساختمان است. امام (علیه السلام) سکهها را از نظر برآمدن اثر آن به حیوانات تشبیه کرده است و همچنین لفظ (وصف) را استعاره آورده و به بنا نسبت داده است از آن رو که از توانگری و دارایی او خبر میدهد، همانطوری که صفت خبر از موصوف خود میدهد.
وَ بَنَی رَجُلٌ مِنْ عُمَّالِهِ بِنَاءً فَخْماً فَقَالَ ع أَطْلَعَتِ الْوَرِقُ رُءُوسَهَا إِنَّ الْبِنَاءَ یَصِفُ لَکَ الْغِنَی .
قد رویت هذه الکلمة عن عمر رضی الله عنه ذکر ذلک ابن قتیبة فی عیون الأخبار .
و روی عنه أیضا لی علی کل خائن أمینان الماء و الطین.
قال یحیی بن خالد لابنه جعفر حین اختط داره ببغداد لیبنیها هی قمیصک فإن شئت فوسعه و إن شئت فضیقه.
و رآه و هو یجصص حیطان داره المبنیة بالآجر فقال له إنک تغطی الذهب بالفضة فقال جعفر لیس فی کل مکان یکون الذهب خیرا من الفضة و لکن هل تری عیبا قال نعم مخالطتها دور السوقة.
و قیل لیزید بن المهلب أ لا یبنی الأمیر دارا فقال منزلی دار الإمارة أو الحبس.
و کان یقال فی الدار لتکن أول ما یبتاع و آخر ما تباع.
و مر رجل من الخوارج بآخر من أصحابهم و هو یبنی دارا فقال من ذا الذی یقیم کفیلا و قالوا کل ما یخرج بخروجک و یرجع برجوعک کالدار و النخل و نحوهما فهو کفیل
(و بنی رجل من عماله بناء فخما) بنا کرد مردی از عاملان بلدان او بنایی عظیم و عمارتی والا در آن ولایت (فقال علیهالسلام) پس فرمود که (اطلعت الورق روسها) ظاهر گردانید و برآورد نقرهها سرهای خود را کنایه فرموده به این از ظهور اثر نقرهها در بنا. یعنی ظاهر شد غنای تو به فخامت بنای تو (ان البناء لیصف) به درستی که این بنا هر آینه وصف میکند (لک الغنی) تو را به غنا.
ورق همچو کتف و حیل دراهم مسکوک را گویند، و به سکون راء نیز آمده است با سه حرکت در (واو) یعنی مردی از عمال حضرت بناء بزرگی ساخت، آن حضرت فرمود: برآوردی دراهم را بر سر این بنا. یعنی پنهان میداشتی اکنون فاش شد یا به این معنی که دراهم سر بیرون کردند به درستی که این بنا وصف میکند از جانب تو توانگری و وفور مال را.
و بنی رجل من عماله بناء فخما، فقال علیهالسلام: «اطلعت الورق رووسها، ان البناء یصف لک الغنی.» یعنی و بنا کرد مردی از کارکنان او علیهالسلام بنای بزرگی را، پس گفت علیهالسلام که بیرون کرد درهمهای سکه شده سرهای خود را، به تحقیق که این بنا وصف میکند تو را به مالداری.
المعنی: قوله (علیه السلام) اشاره الی ان هذا العامل قد ادخر الورق فصرفه فی هذا البناء و یفهم من کلامه ان لصاحب البناء ورقا کثیرا مذخورا عنده صرف جزءا منه فی البناء و یشعر بانه کان متظاهرا بالفقر و مکرها لاظهار الغنی کما هو عاده کثیر من المدخرین للدرهم و الدینار کما یشعر بذم هذا العامل فی هذا العمل. الترجمه: یکی از کارمندان حضرتش ساختمان رفیع و بزرگی ساخت و آنحضرت دربارهاش فرمود: پولها سر خود را بر آوردند، این ساختمان توانگری تو را عیان مینماید.
کارمندی از علی کاخی بساخت*** گفت پولی سر بر آورد از شناخت
این بنایت ترجمان حال شد*** بر غنایت شاهد و قوال شد
و بنی رجل من عماله بناء فخما فقال علیهالسلام: هکذا فی (الطبعه المصریه) و الصواب: (لیصف) کما فی ابن ابی الحدید و ابن میثم و النسخه الخطیه. لک الغنی کما انه یصف البانی. فی (الطبری) خط خالد بن برمک مدینه المنصور له و اشار بها علیه، فلما احتاج الی الانقاض قال له: ما تری فی نقض بناء مدینه ایوان کسری بالمدائن و حمل نقضه الی مدینتی هذه؟ قال: لااری ذلک. قال: ولم؟ قال: لانه علم من اعلام الاسلام یستدل بها الناظر الیه علی انه لم یکن لیزال مثل اصحابه عنه بامر دنیا و انما هو امر دین، و مع هذافان فیه مصلی لعلی بن ابی طالب علیهالسلام. قال: هیهات یا خالد! ابیت الا المیل الی اصحابک العجم، و امر ان ینقض القصر الابیض، فنقضت ناحیه منه و حمل نقضه فنظر فی مقدار ما یلزمهم للنقض و الحمل فوجدوا ذلک اکثر من ثمن الجدید لو عمل، فرفع ذلک الی المنصور فدعا بخالد و قال له: ما تری؟ قال: کنت اری قبل ان لاتفعل، فاما اذ فعلت فانی اری الان ان تهدم حتی تلحق بقواعده لئلا یقال: انک قد عجزت (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) عن هدمه. فاعرض المنصور عن ذلک و امر ان لایهدم. قال موسی بن داود المهندس: حدثنی المامون بهذا الحدیث و قال لی:
اذا بنیت بناء فاجعله ما یعجز عن هدمه لیبقی طلله و رسمه. هذا، و فی (الجهشیاری) حکی ان جعفر البرمکی لما عزم علی الانتقال الی قصره المعروف بقصر جعفر جمع المنجمین لاختیار وقت، فاختاروا له وقتا من اللیل، فخرج الیه و الطرق خالیه و الناس ساکنون، فلما سار الی سوق یحیی رای رجلا قائما و هو یقول: یدبر بالنجوم و لیس یدری و رب النجم یفعل ما یرید فاستوحش و قال: ما اردت؟ قال: شیء جاء علی لسانی، فمضی و قد تنغص علیه. و فی الخبر: من جمع مالا من حرام سلط الله علیه الماء و الطین.
الورق- بفتح الواو و کسر الراء- الفضه او الدراهم، و المراد بها هنا الغنی لقوله: (ان البناء یصف لک الغنی) بل ابلغ واصف، و اقوی دلیل علیه، و کل من یری بناء فخما یقول: صاحبه من الاغنیاء.. و یومیء قول الامام الی ان غنی العامل کان علی حساب المستضعفین.
… من عماله بناء فخما: ای عظیما ضخما
مردی از کارگردانان حضرت ساختمان بزرگی بنا کرد، پس امام علیهالسلام (درباره آشکار شدن دارائی) فرمود: درهمها (نقره سکهدار) سرهاشان را آشکار کردند (آنها را که پنهان میداشتی فاش شد) ساختمان توانگری تو را وصف میکند (نشانه دارائی تو میباشد).
خانه یکی از نیازمندیهای بشر است و ناگزیر است به هر طریقی آنرا بدست آورد. اجاره و یا خرید و یا ساختن خانهای که از طریق ساختن و یا خرید بدست میآید پولدار بودن صاحبخانه را گواهی میدهد و امام (علیه السلام) با این بیان خواسته است به کارگزار خود انتقاد کند که چرا در ردیف اغنیا قرار گرفته است و باید بر اساس حلال و شکرگزاری از خدای مهربان باشد که سلامتی داده برای جمعآوری ثروت و تهیه منزل. تمام نعمتهای خدا در اثر عدم توجه، انسان را به نافرمانی خدا میکشاند. و مسلمان واقعی کسی است که به هنگام اوج نعمت خود و خدا را فراموش نکند. آنگاه که آصف با یک چشم بر هم زدن تخت بلقیس را پیش سلیمان آورد سلیمان که این نعمت بزرگ را دید خود را نباخت و گفت: (این از لطف خدای من است که مرا آزمایش کند آیا شکرگزاری میکنم و یا کفران نعمت، کسی که شکرگزاری کند برای خودش شکر کرده و کسی که کفران نعمت کند، خدای من بینیاز و کریم است).
و بنی رجل من عماله- ای ولاه الامام- بنائا فخما- ای ضخما عظیما- فقال له علیهالسلام: (اطلعت الورق روسها) الورق الفضه ای الفضه الموجوده عندک اظهرت روسها، کنایه عن ظهورها بسبب هذا البناء الذی بنیت (ان البناء یصف لک الغنی) اذ لو لا غناک لم تقدر علی البناء.
اللغه: الفخم: العظیم الضخم. الورق: بفتح فکسر الفضه. الشرح: الورق معناه الفضه و لما کان البناء لا یشاد الا بالمال فمن بنی بناء عظیما کبیرا دل ذلک علی ان امواله من الدراهم و الدنانیر کثیره و کانها اظهرت رووسها من الطین تعلن عن وجودها و البناء اذا کان ضخما عظیما دل علی ان صاحبه غنی ثری …
«مردی از کارگزاران آن حضرت ساختمانی بزرگ ساخت، فرمود: درمهای سیمین سر بر آورده، خود را می نمایاند. همانا که این ساختمان برای تو توانگری را وصف می کند.»
این سخن از عمر هم روایت شده است و ابن قتیبه در کتاب عیون الاخبار این موضوع را آورده است. و هم از عمر روایت شده که گفته است: مرا بر هر خائنی دو امین گماشته است که آب و گل است.
یحیی بن خالد به پسر خویش جعفر هنگامی که نقشه کاخ خود را در بغداد می کشید، گفت: این کاخ همچون پیراهن توست. اگر می خواهی آن را فراخ قرار بده و اگر می خواهی تنگ.
وَ بَنَی رَجُلٌ مِنْ عُمَّالِهِ بِنَاءً فَخْماً،
فقال علیهالسلام
أَطْلَعَتِ الْوَرِقُ رُؤوسَهَا! إِنَّ الْبِنَاءَ یَصِفُ لَکَ الْغِنَی.
یکی از عاملان (فرمانداران) حکومت امام علیه السلام خانه باشکوهی ساخت،
امام علیه السلام به او فرمود:
دِرهمها (و دینارهای) تو از این بنا سر برآورده و چنین بنایی
به یقین نشانه غنا و ثروت توست! ( .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در اینجا مدرک خاص دیگری برای این گفتار حکیمانه ذکر نمیکند،بلکه حواله به پایان کتاب میدهد که تصمیم داشته آنچه را دسترسی به آن پیدا نکرده در آخر کتاب بیاورد؛و ظاهراً موفق به این کار نشده است. ولی زمخشری آن را در کتاب ربیع الابرار با کمی تفاوت ذکر کرده است.(ربیع الابرار،ج 1،ص 300) )
درهم و دینار تو از قصرت سر برآورده!
امام علیه السلام هنگامی که مردی از عاملان (فرمانداران) خود را دید که بنای باشکوهی ساخته به او فرمود:«درهمها (و دینارِ) تو از این بنا سر برآورده و چنین بنایی به یقین نشانه غنا و ثروت توست»؛ (وَ بَنَی رَجُلٌ مِنْ عُمَّالِهِ بِنَاءً فَخْماً فَقال علیه السلام:أَطْلَعَتِ الْوَرِقُ رُؤوسَهَا! إِنَّ الْبِنَاءَ یَصِفُ لَکَ الْغِنَی) .
مکرر در نهج البلاغه دیدهایم که امیر مؤمنان علی علیه السلام درباره وضع خانههای مختلف سخن گفته و انگشت روی جزئیات گذاشته است و رهبری و هدایت خود را از این طریق کامل کرده است.در داستان خانه شریح قاضی که ظاهراً خانه مجللی بود و نمیبایست یک قاضی کشور اسلامی چنان خانهای برای خود تهیه کند،امام علیه السلام با لحنی ملامتآمیز مطالب مهمی را به او تذکر داد و سندی برای آن خانه درست کرد،سندی عجیب و بیسابقه،نه مانند اسناد معمولی خانهها؛ سندی بسیار آموزنده و عبرت انگیز که ناپایداری و بیاعتباری دنیا را برملا میسازد و نشان میدهد که آنها که در بند خانههای مجلل و بسیار مستحکم هستند تا چه حد گرفتار غفلت و غرورند و از واقعیات مربوط به دنیا بیخبر.
به تعبیر امام علیه السلام اگر«شریح»،این سند اخلاقی را پیش از این مشاهده میکرد از خرید آن خانه منصرف میشد.(شرح کامل این نامه و این سند را در جلد نهم از همین کتاب ذیل نامه سوم مطالعه فرمایید).
در خطبه 209 نیز خواندیم که«علاء بن زیاد همدانی»یکی از یاران امام علیه السلام در بصره بیمار شده بود.حضرت به عیادت او رفت و هنگامی که چشمش به خانه وسیع او افتاد به صورت استفهام انکاری فرمود:«با این خانه وسیع در این دنیا چه میخواهی بکنی،در حالی که در سرای آخرت به آن نیازمندتری؟» سپس راهی به او نشان داد که این خانه وسیع مایه ناراحتی او در آخرت نشود.
فرمود:آری اگر بخواهی میتوانی با همین خانه وسیع به آخرت خود برسی و سعادتمند شوی؛اینگونه که از میهمانها (ی نیازمند) در آن پذیرایی کنی و صله رحم در آن به جا آوری و حقوق شرعی آن را بپردازی.اگر چنین کنی بهوسیله این خانه،خانه آخرت تو آباد میشود.
اینگونه حوادث نشان میدهد که تا چه اندازه پیشوایان اسلام به مسائل تربیتی و اخلاقی اهمیت میدادند و به اصطلاح از هر سوژهای برای طرح یکی از مسائل اخلاقی بهره میگرفتند،با موشکافی به اطراف خود مینگریستند و هر انحرافی را تذکر میدادند.
بازمیگردیم به تفسیر کلام حکیمانه امام علیه السلام.جمله
«إِنَّ الْبِنَاءَ یصِفُ لَکَ الْغِنَی» .اشاره به این است که این خانه نشان میدهد تو مرد ثروتمندی هستی و همین سبب میشود که علامات سؤال،اطراف تو به وجود آورد که یک کارگزار حکومت اسلامی این همه ثروت را از کجا به دست آورده است و مردم به غیبت تو خواهند نشست و حسودان نیز بر تو حسد خواهند برد.آیا بهتر نبود خانه متوسطی تهیه میکردی تا از همه این آزارها در امان بمانی؟
تعبیر به «أَطْلَعَتِ الْوَرِقُ رُءُوسَهَا؛ دِرهمهای نقره (و دینارهای طلا) سر و کله خود را از بالای این بنا آشکار ساخته است»نشان میدهد که او ثروتهایی اندوخته بود؛ولی سعی داشت مردم از آن باخبر نشوند،زندگی به ظاهر ساده و بیآلایشی داشت.امام علیه السلام به او هشدار میدهد که این ساختمان تو باطن تو را آشکار ساخته و آنچه را پنهان میداشتی برملا نموده است.مردم به ثروتمند بودن تو پی بردهاند و طبعاً سیل اعتراضاتشان به سوی تو سرازیر خواهد شد.
خانه مناسب و در حدّ شأن
در بعضی از روایات اسلامی،داشتن خانه وسیع یکی از نشانههای سعادت شمرده شده است.در کتاب وسائل الشیعه در ابواب«احکام المساکن»به تناسب احکام مساجد،بابی تحت عنوان«اسْتِحْبَابِ سَعَةِ الْمَنْزِلِ»وجود دارد و در آن احادیث فراوانی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام درباره تشویق به وسعت منزل ذکر شده است؛از جمله در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مِنْ سَعَادَةِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ الْمَسْکَنُ الْوَاسِعُ؛ از جمله سعادتهای انسان مسلمان این است که مسکن وسیعی داشته باشد».
در حدیث دیگری میخوانیم که از امام ابوالحسن (امام کاظم) علیه السلام پرسیدند:
فضیلت زندگی دنیا در چیست؟ امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
«سَعَةُ الْمَنْزِلِ وَ کَثْرَةُ الْمُحِبِّین؛ وسعت منزل و فزونی دوستان و محبان».
احادیث متعدد دیگری به همین مضمون در همان باب آمده است.آیا اینگونه احادیث با آنچه در بالا از کلمات امیرمؤمنان علی علیه السلام آمد مخالف است؟
به یقین تعارضی ندارد،زیرا منظور،خانه وسیعی است در حد متعادل نه آنچنان افراطگونه که اسباب غیبت و حسادت و یا ناراحتی مستمندان گردد و نه آنچنان تنگ و تاریک که روح انسان را آزار دهد.
اسلام در هرجا طرفدار اعتدال و میانهروی است و همه پیروان خود را از افراط و تفریط برحذر میدارد؛افراط و تفریطی که هر دو مایه مشکلات و بدبختیهاست.
One of the officers of Imām Ali ibn Abū Tālib built a stately house about which Imām Ali ibn Abū Tālib said: “These are silver coins showing their faces. Certainly, this house speaks of your riches.“
وَ قِیلَ لَهُ علیه السلام لَو سُدّ عَلَی رَجُلٍ بَابُ بَیتِهِ وَ تُرِکَ فِیهِ مِن أَینَ کَانَ یَأتِیهِ رِزقُهُ فَقَالَ علیه السلام مِن حَیثُ یَأتِیهِ أَجَلُهُ
ترجمهها:
(اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: (از امام پرسیدند اگر در خانه مردی را به رویش بندند، روزی او از کجا خواهد آمد؟ فرمود: از آن جایی که مرگ او میآید !
[و او را گفتند اگر در خانه مردی را به رویش بندند روزی او از کجا سوی او آید؟ فرمود:] از آنجا که مرگش بر وی در آید.
و گفتند مر آن حضرت را اگر بسته شود بر مرد درب خانه او واگذارده شود در آن از کجا بیاید او را رزق او پس فرمود از آنجا میآید اجل او
از او پرسیدند مردی که در خانه اش را به رویش بربندند و در آنجا رهایش کنند، روزیش از کجا می رسد؟ فرمود: از آنجا که اجلش به سراغش می آید.
به حضرت گفته شد:اگر درب خانه کسی را به رویش ببندند و او را در آنجا رها کنند رزقش از کجا میآید؟آن حضرت فرمود:از آنجا که اجلش میآید .
شروح:
به امام (علیه السلام) گفتند: (اگر در خانهی مردی را به روی او ببندند و او را داخل خانه قرار دهند، روزی او از کجا میرسد؟) امام (علیه السلام) در جواب فرمود: (اگر در خانهی مردی را به روی او ببندند و او را داخل خانه قرار دهند، روزی او از کجا میرسد؟ امام (علیه السلام) در جواب فرمود: (از جایی که اجلش میرسد). امام (علیه السلام) روزی را با مرگ قیاس کرده است، از آن رو که هر دو از یک جا ریشه میگیرند و آن قدرت آفریدگار است، و با عبارت: (من حیث) بدان اشاره نموده است.
وَ قِیلَ لَهُ ع لَوْ سُدَّ عَلَی رَجُلٍ بَابُ بَیْتٍ وَ تُرِکَ فِیهِ مِنْ أَیْنَ کَانَ یَأْتِیهِ رِزْقُهُ فَقَالَ ع مِنْ حَیْثُ یَأْتِیهِ أَجَلُهُ .
لیس یعنی ع أن کل من یسد علیه باب بیت فإنه لا بد أن یرزقه الله تعالی لأن العیان و المشاهدة تقتضی خلاف ذلک و ما رأینا من سد علیه باب بیت مدة طویلة فعاش و لا ریب أن من شق أسطوانة و جعل فیها حیا ثم بنیت الأسطوانة علیه فإنه یموت مختنقا و لا یأتیه رزقه و لا حیاته و لأن للحکماء أن یقولوا فی الفرق بین الموضعین إن أجله إنما یأتیه لأن الأجل عدم الحیاة و الحیاة تعدم لعدم ما یوجبها و الذی یوجب استمرارها الغذاء فلما انقطع الغذاء حضر الأجل فهذا هو الوجه الذی یأتیه منه أجله و لا سبیل إلی ذکر مثله فی حضور الرزق لمن یسد علیه الباب.
فإذا معنی کلامه ع أن الله تعالی إذا علم فیمن یجعل فی دار و یسد علیه بابها أن فی بقاء حیاته لطفا لبعض المکلفین فإنه یجب علی الله تعالی أن یدیم حیاته کما یشاء سبحانه إما بغذاء یقیم به مادة حیاته أو یدیم حیاته بغیر سبب و هذا هو الوجه الذی منه یأتیه أجله أیضا لأن إماتة الله المکلف أمر تابع للمصلحة لأنه لا بد من انقطاع التکلیف علی کل حال للوجه الذی یذکره أصحابنا فی کتبهم فإذا کان الموت تابعا للمصلحة و کان الإحیاء تابعا للمصلحة فقد أتی الإنسان رزقه یعنی حیاته من حیث یأتیه أجله و انتظم الکلام
(و قیل له) و میگفتند مر آن حضرت را (لو سد علی رجل باب بیت) اگر بسته شود بر مردی در خانهاش (و ترک فیه) و گذاشته شود در آن خانه (من این کان یاتیه رزقه) از کجا باشد که آید به او روزی که او را باید؟ (فقال علیهالسلام: من حیث یاتیه اجله) از آنجا که آید به او اجل و این تنبیه است بر جیئت رزق بر جیئت اجل از جهت اشتراک ایشان در مبدا واحد که آن قدرت صانع ماجد است.
گفتند با آن حضرت: اگر ببندند بر مردی در خانه را و او را آنجا رها کنند از کجا میآید به او روزی او؟ فرمود: از آنجا که میآید به او اجل او. اگر روزی نیاید لابد مرگ بیابد، از هر راه که مرگ میآید خدای عزوجل قادر است رزق را از آن راه بیاورد، و این جواب بس عالی است و این کلام بس جلیلالشان است و در حد اعجاز است. و الغرض چون رازق تعالی کسی را روزی رساند در بسته و گشاده تفاوتی ندارد، میباید او در روزی بر کس نبندد از آن درها که خلق بر روی کسی بندند از آن درها چه غم (قال تعالی: ما یفتح الله للناس من رحمه فلا ممسک لها..) و قصه مریم علیهاالسلام خوانده باشی آنجا که قرآن گفت: (کلما دخل علیها زکریا المحراب وجد عندها رزقا قال یا مریم انی لک هذا قالت هو من عند الله..) و بالجمله در بسته چنانچه نزول مرگ را مانع نمیشود نزول رزق را نیز مانع نمیشود هر چند آمدن رزق بر چنین کس موافق عادت نباشد. مگر آنجا که خدای خواهد آیتی ظاهر گرداند ولیکن البته مقدور خداوند عزیز باشد، اگر خواهد روزی برساند، و اگر خواهد بمیراند. و در کلام حضرت مگر اشارتی لطیف است به آنچه گفتیم که چنین شخص در عادات او را در آن خانه مرگ روزی گردد.
و قیل له علیهالسلام: لو سد علی رجل باب بیته و ترک فیه، من این کان یاتیه رزقه؟ فقال علیهالسلام: «من حیث یاتیه اجله.» یعنی و گفته شد به او علیهالسلام که اگر سد کرده شود بر مردی دروازهی خانهاش را و واگذاشته شود آن مرد را در آن خانه، از کجا میآید او را روزی او؟ پس گفت که از جائی که میآید او را مرگ او، یعنی از خواست خدای او.
المعنی: اشار (علیه السلام) فی جواب هذا السوال الی ان الرازق الحقیقی هو الله تعالی. و قد احاط بکل شیء قدرا و له فی اجراء الامور عوامل و اسباب خفیه لا تحصی، و کما انه قادر علی قبض الارواح و ایتاء الاجال فی البیوت المسدوده الابواب، کذلک قادر علی ایاء الرزق من حیث لا یحتسب، و لا یخطر ببال احد. الترجمه: به آنحضرت عرض شد که اگر درهای خانه را بروی کسی ببندند و او را در آن بگذارند روزیش از کجا به او میرسد؟ در پاسخ فرمود: از آنجا که اجلش در میرسد.
از علی شد سئوال این مشکل*** تا نماید برای مردم حل
گر کسی در درون خانه بود*** همه درها بروش گردد سد
از کجا روزیش رسد بر وی؟*** گفت از آنجا که مرگ گیرد وی
اقول: مصداق ما قاله (علیه السلام) من اتیان الرزق علی من سد علیه باب بیته، ما نقله الجاحظ فی (حیوانه)، عن ابیالیقظان، و ابیعبیده و المدائنی: ان طاعونا جارفا جاء علی اهل دار، فلم یشک اهل تلک المحله انه لم یبق فیها صغیر و لا کبیر، و قد کان فیها صبی یرتضع و یحبو و لا یقوم علی رجلیه، فعمد من بقی من المطعونین من اهل تلک المحله الی باب تلک الدار فسده، فلما کان بعد ذلک باشهر تحول فیها بعض ورثه القوم ففتح الباب، فلما افضی الی عرصه الدار اذا هو بصبی یلعب مع اجراء کلبه قد کانت لاهل الدار، فراعه ذلک! فلم یلبث ان اقبلت کلبه کانت لاهل الدار فلما رآها الصبی حبا الیها فامکنته من اطبائها (الفصل الثالث عشر- فی اجوبته(علیه السلام) التمثیلیه … ) فمصها، فظنوا ان الصبی لما بقی فی الدار، و بقی منسیا، و اشتد جوعه، و رای اجرائها تستقی من اطبائها، حبا الیها، فعطفت علیه، فلما سقته مره ادامت ذلک له و ادام هو الطلب، و الذی الهم هذا المولود مص ابهامه ساعه یولد من بطن امه و لم یعرف کیفیه الارتضاع هو الذی هداه الی الارتضاع من اطباء الکلبه. و بالجمله، الرزق کالاجل یاتی صاحبه اینما کان، و لا یختص بالانسان، بل یجری فی کل ذی حیاه، فکما اعطاه الحیاه یعطیه الرزق، قال تعالی: (و ما من دابه فی الارض الا علی الله رزقها و یعلم مستقرها و مستودعها کل فی کتاب مبین). و فی تفسیر: القمی اتی بختنصر بعد قتل بنیاسرائیل علی دم یحیی بابل، فبنی بها مدینه و حفر بئرا فالقی فیها دانیال و القی معه لبوه، فجعلت اللبوه تاکل طین البئر و یشرب دانیال لبنها، فلبث بذلک زمانا، فاوحی تعالی الی نبی کان ببیت المقدس ان اذهب بهذا الطعام و الشراب الی دانیال و اقراه منی السلام. قال: و این هو؟ قال: فی بئر ببابل فی موضع کذا و کذا. فاتاه فاطلع فی البئر، فقال: یا دانیال! قال: لبیک صوت غریب، قال: ان ربک یقروک السلام، و قد بعث الیک بالطعام و الشراب فدلاهما الیه، فقال: الحمد لله الذی من توکل علیه کفاه، الحمد لله الذی لا ینسی من ذکره، الحمد لله الذی لا یخیب من دعاه، الحمد لله الذی من وثق به لم یکله الی غیره، الحمد لله الذی یجزی بالاحسان احسانا، الحمد لله الذی یجزی بالصبر نجاه، الحمد لله الذی یکشف ضرنا عند کربتنا، الحمد لله الذی هو ثقتنا حین تنقطع الحیل منا، الحمد لله الذی هو رجاونا حین ساء ظننا باعمالنا. (الفصل الثالث عشر- فی اجوبته(علیه السلام) التمثیلیه … ) فاری بختنصر فی منامه کان راسه من حدید و رجلاه من نحاس و صدره من ذهب، فدعا المنجمین فقال لهم: ما رایت؟ فقال: انا اجری علیکم الارزاق منذ کذا و کذا و لا تدرون ما رایت فی المنام، فامر بهم فقتلوا، فقال له بعض من کان عنده: ان کان عند احد شیء فعند صاحب الجب، فان اللبوه لم تتعرض له تاکل الطین و ترضعه، فبعث الیه فقال: ما رایت فی المنام؟ قال: رایت کان راسک من حدید و رجلاک من نحاس و صدرک من ذهب. قال: هکذا رایت فما ذاک؟ قال: ذهب ملکک و انت مقتول الی ثلاثه ایام، یقتلک رجل من فارس- الخبر. و فی تفسیرالعیاشی عن الصادق (علیه السلام) لما قال یوسف (علیه السلام) لفتی ظن انه ناج اذکرنی عند ربک، اتاه جبرئیل فضرب برجله حتی کشط له عن الارض السابعه و قال له: انظر ماذا تری؟ قال: اری حجرا صغیرا، ففلق الحجر، فقال: ماذا تری؟ قال: اری دوده صغیره. قال: فمن رازقها. قال: الله، قال: فان ربک یقول لم انس هذه الدوده فی تلک الحجر فی قعر الارض السابعه، اظننت انی انساک حتی تقول للفتی: (اذکرنی عند ربک)، لتلبثن فی السجن بمقالتک هذه بضع سنین. هذا، و المراد انه لو سد علیه، و کان عمره باقیا یاتیه رزقه کاجله، و ان لم یکن عمره باقیا یکون بالسد علیه موته کما اتفق لکثیر. و فی (معارف ابن قتیبه) فی اعشی قیس: کان ابوه یدعی قتیل الجوع، و ذلک انه کان فی جبل فدخل غارا فوقعت صخره من الجبل فسدت (الفصل الثالث عشر- فی اجوبته(علیه السلام) التمثیلیه … ) فم الغار، فمات فیه جوعا.
کل حی یحمل معه سبب موته اینما کان و یکون، و لا یحمل الغذاء الذی فیه قوامه فکیف صح قیاس ذاک علی هذا؟. الجواب: یرید الامام ان الاجل و الموت یقع من حیث لا نعلم، و کذلک الرزق قد یاتی من حیث لا تحتسب، فاذا اراد الله بقاء المسجون فی قید الحیاه- هیا له اسباب الرزق من کل طریق و لو کان غیر مالوف و لا معروف، کنزول مائده من السماء.. انه علی کل شیء قدیر: (قال یا مریم انی لک هذا قالت هو من عند الله ان الله یرزق من یشاء بغیر حساب- 37 آل عمران).
به امام علیهالسلام گفتند: اگر در خانه مردی را به رویش ببندند و او را در آن (بیآذوقه) بگذارند روزیش از کجا میآید؟ آن حضرت (درباره روزی) فرمود: از جائی که اجل و مردنش میآید (از هر راه که مرگ میآید خدایتعالی قادر و توانا است که روزی را از آن راه بیاورد پس چنانکه در بسته از آمدن مرگ مانع نمیشود از رسیدن روزی هم مانع نمیگردد).
مرگ و آغاز زندگی بدست خداست همانطوری که رزق هم بدست اوست و تا خواست خدا نباشد نه مرگ انسان فرا میرسد و نه انسان گرسنه میماند. اما این دلیل نمیشود که انسان به خواب خرگوشی فرورود بلکه از نظر قرآن مجید هر کس ضامن اعمال خویش است.
و قال علیهالسلام: (لو سد علی رجل باب بیته، و ترک فیه، من این کان یاتیه رزقه؟ فقال علیهالسلام: (من حیث یاتیه اجله) فلو کان رزقه فی الدنیا لهبیء الله له وسیله لوصول الرزق الیه، فان باعث الاجل، هو باعث الرزق، و لا یحجه باب و جدار.
اللغه: الاجل: الموت. الشرح: هذا رد الی الله و توکل علیه و ان الله الذی بیده الاعمار بیده الارزاق لا غرابه فی ان الانسان اذا سجن و کان لله فی حیاته مصلحه ان یرزقه کیف یشاء و لو من غیر الطرق المتعارفه …
«به آن حضرت گفته شد اگر در خانه مردی را ببندند و او را در آن خانه رها کنند، روزیش از کجا می رسد؟ فرمود: «از همانجا که اجل او می رسد.»
وَ قِیلَ لَهُ علیه السلام:لَوْ سُدَّ عَلَی رَجُلٍ بَابُ بَیْتِهِ وَ تُرِکَ فِیهِ مِنْ أَیْنَ کَانَ یَأْتِیهِ رِزْقُهُ؟
فَقَالَ علیهالسلام
مِنْ حَیْثُ یَأْتِیهِ أَجَلُهُ.
از امام علیه السلام پرسیدند:اگر درِ خانه کسی را به روی او ببندند و در همان جا محبوس گردد از کجا روزیاش میرسد؟
امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
از همان جا که اجل به سراغ او میآید! ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در اینجا مدرک دیگری اضافه بر نهج البلاغه ذکر نکرده و وعده به پایان کتابش داده؛وعدهای که متأسفانه موفق به وفای به آن نشد؛ولی زمخشری (متوفای 538) آن را در ربیع الابرار،ج 5،ص 342 با همین عبارت ذکر کرده است و در کتاب تمام نهج البلاغه آن را آورده بیآنکه مدرکی برای آن ذکر کرده باشد )
کسی که عمرش باقی است روزیاش میرسد
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه در برابر سؤال پیچیدهای جواب پیچیدهای بیان فرموده است.«از امام علیه السلام پرسیدند:اگر درِ خانه کسی را به روی او ببندند و در همان جا محبوس گردد از کجا روزیاش میرسد؟ امام علیه السلام در پاسخ فرمود:از همان جا که اجل به سراغ او میآید»؛ (وَ قِیلَ لَهُ علیه السلام لَوْ سُدَّ عَلَی رَجُلٍ بَابُ بَیْتِهِ وَ تُرِکَ فِیهِ مِنْ أَیْنَ کَانَ یَأْتِیهِ رِزْقُهُ مِنْ حَیْثُ یَأْتِیهِ أَجَلُهُ) .
در اینجا سؤالی است که ابن ابی الحدید آن را در آغاز تفسیری که بر این گفتار شریف دارد ذکر کرده است و آن اینکه بسیار دیده شده افرادی را در زندان یا خانه یا غاری محبوس کردهاند و از گرسنگی مردهاند،بنابراین چگونه پاسخ امام علیه السلام در اینجا قابل قبول است؟
به تعبیر دیگر،مرگ،فناست و فنا براثر اسبابش که از جمله آن عدم تغذیه است حاصل میشود،بنابراین نمیتوان آن را با حیات که سببش رزق و روزی است قیاس کرد.
در پاسخ این مطلب همه شارحان و از جمله ابن ابیالحدید تقریبا راه واحدی را برگزیدهاند و آن اینکه این سخن مربوط به جایی است که اراده و مشیت الهیه تعلق گرفته باشد کسی زنده بماند و در این حال خداوند از طرق ممکن اسباب ادامه حیات او را فراهم میکند؛مثلاً خدا میخواست اصحاب کهف سیصد و نه سال در خواب باشند و زنده بمانند و قطعا در این مدّت نیاز به تغذیه داشتهاند؛ ولی امدادهای الهی به نحوی آنها را تغذیه میکرد و زنده نگاه میداشت.یا اینکه خدا میخواست یونس علیه السلام در شکم ماهی چهل روز (بنابر قولی) زنده بماند،ازاینرو اسباب آن را برای او فراهم ساخت.
در داستان مریم علیها السلام میخوانیم که خدا از درخت خشکیده نخل،خرما برای او تهیه کرد و نیز در کنار محرابش غذاهای بهشتی یا میوههایی که در آن فصل وجود نداشت فراهم میشد.
بر این پایه،اگر مشیت الهیه بر حیات کسی تعلق گیرد اسباب حیات او را حتی در اتاق در بسته یا در زندان و غاری که کسی در آن راه نمییابد فراهم میسازد و همانگونه که فرشته مرگ میتواند از این موانع عبور کند فرشتهای که اسباب حیات را فراهم سازد نیز میتواند از آن عبور نماید.
بسیار دیدهایم یا شنیدهایم که در زلزلههای خطرناک افرادی را بعد از یک هفته یا بیشتر و حتی بچههای کوچکی را زنده از زیر آوار در آوردهاند.در حالی که طبق موازین عادی نه هوای کافی برای زنده ماندن داشتهاند و نه غذا.
به تعبیر دیگر،رزق دو گونه است:رزق حتمی و رزق غیر حتمی.یا رزق مقسوم و رزق غیر مقسوم؛رزق حتمی روزیای است که انسان بخواهد یا نخواهد به او میرسد.جنین که در شکم مادر زنده است خداوند رزق حتمی به او میدهد چه بخواهد و چه نخواهد و حتی اگر قادر به تلاش باشد تلاش او هیچ گونه تأثیری ندارد.
اما روزی غیر حتمی چیزی است که انسان باید برای به دست آوردن آن به کوشش برخیزد.اگر تلاش کند به آن میرسد و اگر تنبلی کند به آن نخواهد رسد، ازاینرو در روایتی میخوانیم:کسی که در خانهاش بنشیند و کار نکند و بگوید:
خدا روزیرسان است،دعایش مستجاب نمیشود و به او گفته میشود:
«أَ لَمْ آمُرْکَ بِالطَّلَب؟؛ آیا من به تو دستور ندادم برخیزی و برای به دست آوردن روزی تلاش کنی؟» (.کافی،ج 2،ص 511،ح 2)
شعرا نیز هر دو قسم روزی را در اشعار خود آوردهاند؛در مورد قسم اوّل، شاعری میگوید:
از مرگ میندیش و غم رزق مخور کین هر دو به وقت خویش ناچار رسد
درمورد قسم دوم روزیکه نیازبه تلاش وکوشش داردصائب تبریزی میگوید:
چون شیر مادر است مهیا اگرچه رزق این جهد و کوشش تو به جای مکیدن است
رزق و روزی افراد
در آیات قرآن و روایات اسلامی بر این معنا تأکید شده است که خدا برای هر موجودی رزق و روزیای معین کرده که به او میرسد؛در آیه 6 سوره«هود» میخوانیم: «وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّ عَلَی اللّهِ رِزْقُها وَ یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها کُلٌّ فِی کِتابٍ مُبِینٍ» ؛هیچ جنبندهای در زمین نیست مگر اینکه روزی او بر خداست! او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را میداند».
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«یا أَبَا ذَرٍّ لَوْ أَنَّ ابْنَ آدَمَ فَرَّ مِنْ رِزْقِهِ کَمَا یفِرُّ مِنَ الْمَوْتِ لَأَدْرَکَهُ رِزْقُهُ کَمَا یدْرِکُهُ الْمَوْت؛ ای ابوذر اگر انسان از رزق و روزیاش بگریزد همانگونه که از مرگ گریزان است روزی به سراغش میآید همان گونه که (روزی) مرگ به سراغ او خواهد آمد». ( .بحارالانوار،ج 74،ص 89)
امثال این روایت در منابع روایی فراوان است.
هدف از این تعبیرات و آنکه دستور داده شده انسان باید برای به دست آوردن روزی کوشش کند،این است که از حرص زدن بپرهیزد و به زندگی معقولی قانع باشد تا آلوده حرام نگردد و میدان را برای دیگران نیز باز بگذارد، ازاینرو در حکمت 379 امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام روزی را به دوگونه تقسیم میکند:یک گونه آن روزی که در طلب انسان است و یک گونه روزیای که انسان آن را طلب میکند حتی اگر به سراغش نرود روزی به سراغ او میآید.
سپس میافزاید:بنابراین فکر فردا را بر فکر امروزت تحمیل نکن.(و زیاد برای به دست آوردن روزی بیشتر تلاش آمیخته با حرص نداشته باش).
امام صادق علیه السلام نیز میفرماید:
«لِیکُنْ طَلَبُکَ الْمَعِیشَةَ فَوْقَ کَسْبِ الْمُضَیعِ دُونَ طَلَبِ الْحَرِیصِ؛ باید تلاش تو برای به دست آوردن روزی فراتر از افرادی باشد که سستی میکنند و ضایع میسازند و کمتر از کسانی باشد که حرص میزنند و آز و طمع بر آنها غالب است». ( .بحار الانوار،ج 100،ص 33،ح 63)
It was said to Imām Ali ibn Abū Tālib with him: “If a man is left in his house and the gate is closed, from where shall his livelihood reach him?” He replied: “From whatever way his death reaches him.”{If Allāh considers it appropriate to keep a man living while he is confined to a closed house, then He is certainly powerful enough to provide the means of life for him. Just as a closed door cannot prevent death, in the same way, it cannot prevent the entry of livelihood because the Might of Allāh, the Almighty, is equally capable of either.}
The meaning is that a man should be content in the matters of livelihood because whatever is destined for him will in any case reach him wherever he may be.
A Persian couplet says: “Like death, livelihood will reach a man even if his gate is closed, but greed keeps people (unnecessarily) anxious.”
وَ عَزّی قَوماً عَن مَیّتٍ مَاتَ لَهُم فَقَالَ علیه السلام إِنّ هَذَا الأَمرَ لَیسَ لَکُم بَدَأَ وَ لَا إِلَیکُمُ انتَهَی وَ قَد کَانَ صَاحِبُکُم هَذَا یُسَافِرُ فَعُدّوهُ فِی بَعضِ أَسفَارِهِ فَإِن قَدِمَ عَلَیکُم وَ إِلّا قَدِمتُم عَلَیهِ
ترجمهها:
(اخلاق اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: (مردمی را در مرگ یکی از خویشاوندانشان چنین تسلیت گفت) مردن از شما آغاز نشده، و به شما نیز پایان نخواهد یافت. این دوست شما به سفر میرفت، اکنون پندارید که به یکی از سفرها، رفته، اگر او باز نگردد، شما به سوی او خواهید رفت .
[و مردمی را در مرگ یکی از آنان تعزیت گفت و فرمود:] این کار نه با شما آغاز گردید، و نه بر شما به پایان خواهد رسید. این رفیق شما به سفر میرفت کنون او را در یکی از سفرهایش بشمارید، اگر نزد شما بازگشت چه خوب و گرنه شما روی بدو میآرید.
و تعزیت فرمود گروهی را از مرده که مردایشان را پس فرمود بدرستی که این امر که نیست که بشما ابتدا کرده باشد و نه بسوی شما منتهی شده و بتحقیق مصاحب شما و همراه شما بود اختیار سفر کرد پس بشمارید او را در بعضی سفرهای خودش پس اگر آمد بر شما فبها و اگر نه شما پیش آیندهاید بر او
در تعزیت جماعتی که یکی از آنها مرده بود، فرمود: این کار به شما آغاز نشده و به شما هم پایان نیابد. این یار شما وقتی که زنده بود، سفر می کرد، چنان پندارید که اکنون هم به سفر رفته است. اگر نزد شما برگشت که برگشته و گرنه، شما به نزد او خواهید رفت.
به قومی که یکی از آنان مرده بود این گونه تسلیت گفت:این مرگ نه به شما شروع شد،و نه به شما پایان میگیرد.رفیق شما سفر میکرد،انگار کنید به بعضی از سفرهایش رفته،اگر به شما برگشت که خوب، و گر نه شما به سوی او میروید .
شروح:
امام (علیه السلام) به قومی که کسی از آنها مرده بود، تسلیت گفته و امر به صبر نموده و فرمود: (مرگ او نه از شما شروع و نه به شما ختم یافته، فرض کنید این بار به سفری رفته است و این سفر را مانند سفرهای دیگرش بدانید که به سوی شما باز میگردد و اگر او باز نگردد شما به نزد او باز میگردید). عدوه یعنی: چنین فرض کنید. این نوع تسلیت، با عبارتی فصیح، و معنای بسیار برای قانع ساختن و آرامش مفید است.
وَ عَزَّی قَوْماً عَنْ مَیِّتٍ مَاتَ لَهُمْ فَقَالَ ع إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَیْسَ [بِکُمْ]
لَکُمْ بَدَأَ وَ لاَ إِلَیْکُمُ انْتَهَی وَ قَدْ کَانَ صَاحِبُکُمْ هَذَا یُسَافِرُ [فَقَالُوا نَعَمْ- قَالَ]
فَعُدُّوهُ فِی بَعْضِ [سَفَرَاتِهِ]
أَسْفَارِهِ فَإِنْ قَدِمَ عَلَیْکُمْ وَ إِلاَّ قَدِمْتُمْ عَلَیْهِ .
قد ألم إبراهیم بن المهدی ببعض هذا فی شعره الذی رثی به ولده فقال یئوب إلی أوطانه کل غائب
(و عزی علیهالسلام قوما عن میت) تعزیه فرمود و امر به صبر نمود آن حضرت گروهی را از مردهای (مات لهم) که مرده بود مر ایشان را (فقال) پس فرمود که: (ان هذا الامر) به درستی که این امر، که موت است (لیس بکم بدا) نیست که به شما آغاز کرد بلکه از ابتدای آدم، این امر مقدر است و متحتم (و لا الیکم انتهی) و نه به شما روی به نهایت آورد بلکه تا انتهای عالم این حکم، مقرر است و لازم (و قد کان صاحبکم هذا) و به درستی که، این که مصاحب و همراز شما بود (یسافر) اختیار سفر نمود (فعدوه فی بعض اسفاره) پس بشمارید او را در بعضی سفرهای خودش یعنی تعداد ایام سفر او کنید (فان قدم علیکم) پس اگر بیاید از سفر و داخل شود بر شما (فبها و الا قدمتم علیه) وگرنه شما پیش آیندهاید بر او جزما.
تعزیت داد آن حضرت قومی را از مرده ایشان فرمود: این امر. یعنی مرگ عزیزان نه به شما آغاز یافت، و نه به شما انجام تا بر دل شما بسیار شاق باشد، بلکه همه آدمیان بلکه عالمیان اولین و آخرین در این حکم یکسان و سوا باشد (و البلاء اذا عمت طابت) و ترکان در این مثل گویند (ایلون قره گونی بیرام دور) یعنی چون قبیله در روز سیاه و مصیبت شریک باشد آن روز عید بود نه ماتم و به تحقیق این یار شما سفر میکرد و از شما دور میگشت، پس انگارید که به یکی از سفرهای خود رفته است اگر به شما باز آید و هیهات، و اگر نه شما سوی او باز روید عنقریب.
و عزی قوما عن میت مات لهم، فقال علیهالسلام:
«ان هذا الامر لیس بکم بدا و لا الیکم انتهی و قد کان صاحبکم هذا یسافر فعدوه فی بعض سفراته، فان قدم علیکم و الا قدمتم علیه.» یعنی تسلیت در عزا داد علیهالسلام جماعتی را از کسی که مرده بود از ایشان، پس گفت علیهالسلام:
به تحقیق که این امر مردن، نیست که ابتدا کرده باشد به شما، یعنی پیشتر از شما نیز بود از برای پدران شما و نه اینکه منتهی شود به شما، یعنی بعد از شما نیز خواهد بود از برای اولاد شما و به تحقیق که بود این مصاحب شما که سفر میکرد در حین حیات، پس بشمرید مرگش را از بعضی سفرهای او، پس اگر از سفر وارد شد بر شما فنعم المطلوب و اگر وارد نشد شما سفر میکنید و وارد میشوید بر او.
المعنی: نبه (علیه السلام) فی هذه التعزیه الفصیحه المقنعه ببقاء الانسان بعد موته علی ما فی حیاته، فالموت مسافره من هذا العالم المرئی الی عالم غیر مرئی، و احباء المیت یلحقون به و یانسون معه کما یانسون بمسافر یرجع الیهم من سفره. الترجمه: از یک خانوادهای کسی مرده بود و آنحضرت به بازماندگانش چنین تسلیت داد. فرمود: این فاجعه مرگ خویشان از شما آغاز نشده و همیشه بوده و بشما هم پایان نپذیرد و خواهد بود، این رفیق شما خود تا زنده بود مسافرت میکرد، اکنون او را در شمار مسافران بدانید، اگر بنزد شما برگشت چه بهتر، وگرنه شما نزد او خواهید شتافت.
ز قومی مرد شخصی و علی گفت*** نباید از غم مرگش بر آشفت
شما آغاز این مردن نبودید نه در پایان آن منزل نمودید
سفر میکرد یار با وفاتان*** بگوئیدش سفر رفته است اوهان
اگر ناید که تا بیند شما را ***شما خواهید رفت و دید او را
(ان هذا الامر) ای: الموت الذی نزل بصاحبهم. (لیس لکم بدا) هکذا فی النسخ، و لکن الظاهر ان الاصل(لیس بکم بدا). (و لا الیکم انتهی) اخذ المعنی الفرزدق فقال لما مات ابناه مخاطبا لامراته: و قد رزی الاقوام قبلی بابنهم و اخوانهم فاقنی حیاء الکرائم و مات ابی و المنذر ان کلاهما و عمرو بن کلثوم شهاب الاراقم و قد کان مات الاقرعان و حاجب و عمرو ابوعمرو و قیس بن عاصم و قد مات بسطام بن قیس بن خالد و مات ابوغسان شیخ اللهازم و قد مات خیراهم فلم یهلکاهم عشیه بانا رهط کعب و حاتم فما ابناک الا من بنی الناس فاصبری فلن یرجع الموتی حنین الماتم (الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) و عزی رجل آخر فقال: و العجب کیف یعزی میت میتا عن میت. و فی(عیون الصدوق): نعی الی الصادق(علیه السلام) اسماعیل بن جعفر و هو اکبر اولاده- و هو یرید ان یاکل و قد اجتمع ندماوه- فتبسم ثم دعا بطعامه و قعد معهم و جعل یاکل احسن من اکله سائر الایام و یحثهم علی الاکل و یضع بین ایدیهم و یعجبون منه الا یرون للحزن اثرا، فلما فرغوا قالوا: یابن رسول الله لقد راینا عجبا، اصبت بمثل هذا الابن و انت کما تری. قال: و ما لی لا اکون کما ترون و قد جاءنی خبر اصدق الصادقین انی میت و ایاکم، ان قوما عرفوا الموت فجعلوه نصب اعینهم لم ینکروا من یخطفه الموت منهم و سلموا لامر خالقهم عز و جل. (و قد کان صاحبکم هذا یسافر فعدوه فی بعض اسقاره) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (سفراته) کما فی(ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). (فان قدم علیکم و الا فانتم قدمتم علیه) اخذ کلامه(علیه السلام) هذا الحجاج، فکتب الی الولید فی جواب تعزیته له باخیه محمد: ما التقیت انا و محمد منذ کذا و کذا سنه الا عاما واحدا، و ما غاب عنی غیبه، انا لقرب اللقاء فیها ارجی من غیبته هذه فی دار لا یفترق فیها. و قال البحتری للذفافی فی اخیه: نودی کما اودی و نشرب کاسه الملای و نسلک نهجه المسلوکا و قال اخو لبید: (الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) و انا و اخوان لنا قد تتابعوا لکالمغتدی و الرائح المتهجر و فی(امالی القالی): قال رجل من محارب یعزی ابن عم له علی ولده: و ان اخاک الکاره الورد وارد و انک مرای من اخیک و مسمع و انک لا تدری بایه بلده صداک و لا عن ای جنبیک تصرع اتجزع ان نفس اتاها حمامها فهلا التی عن بین جنبیک تدفع و قالوا: مات ابن لسلیمان بن علی فجزع علیه جزعا شدیدا حتی امتنع من الطعام و الشراب و جعل الناس یعزونه فلا یحفل بذلک، فدخل علیه یحیی بن منصور فقال: علیکم نزل کتاب الله فانتم اعلم بفرائضه، و منکم کان رسول الله(صلی الله علیه و آله) فانتم اعلم بسنته، و لست ممن یعلم من جهل و لا یقوم من عوج، و لکن اعزیک ببیت شعر. قال: هاته. قال: و هون ما القی من الوجد اننی اساکنه فی داره الیوم او غد قال: اعد. فاعاد. فقال: یا غلام الغداء. و قال ابن ابیالحدید قال ابراهیم بن المهدی فی ولد له: یووب الی اوطانه کل غائب و احمد فی الغیاب لیس یووب تبدل داراغیر داری و جیره سوای و احداث الزمان تنوب اقام بها مستو طنا غیر انه علی طول ایام المقام غریب و انی- و ان قدمت قبلی- عالم بانی- و ان ابطات عنک- قریب و ان صباحا نلتقی فی مسائه صباح الی قلبی الغداه حبیب و قال و ضاح الیمن فی رثاء ابیه و اخیه لما اتاه نعیهما: (الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) ساصبر للقضاء فکل حی سیلقی سکره الموت المذوق فما الدنیا بقائمه و فیها من الاحیاء ذو عین رموق و للاحیاء ایام تقضی یلف ختامها سوقا بسوق کذلک یبعثون و هم فرادی لیوم فیه توفیه الحقوق هذا و فی(کامل المبرد): قال رجل من اصحابنا: شهدت رجلا فی طریق مکه معتکفا علی قبر و هو یردد شیئا و دموعه تکف من لحیته، فدنوت لا سمع ما یقول، فجعلت العبره تحول بینه و بین الابانه، فقلت له: یا هذا. فرفع راسه الی و کانما هب من رقده فقال: ما تشاء. فقلت: اعلی ابیک تبکی؟ قال: لا. قلت. فعلی ابنک؟ قال: لا، و لا علی نسیب و لا صدیق و لکن علی من هو اخص منهم. قلت: او یکون احد اخص ممن ذکرت؟ قال: نعم من اخبرک عنه، ان هذا المدفون کان عدوا لی من کل باب، یسعی علی فی نفسی و فی مالی و فی ولدی، فخرج الی الصید ایاس ما کنت من عطبه و اکمل ما کان من صحته، فرمی طبیا فافصده فذهب لیاخذه فاذا هو قد انفذه حتی نجم سهمه من صفحه الظبی، فعثر فتلقی بفواده ظبه السهم فلحقه اولیاوه فانتزعوا السهم و هو و الظبی میتان، فنمی الی خبره فاسرعت الی قبره مغتبطا بفقده، فانی لضاحک السن اذ وقعت عینی علی صخره فرایت علیها کتابا فهلم فاقراه- و اوما الی الصخره- فاذا علیها: و مانحن الا مثلهم غیر اننا اقمنا قلیلا بعدمم و تقدموا قلت: اشهد انک تبکی علی من بکاوک علیه احق من انسیب. قلت: لانه بکاء علی نفسه و لا اعز من نفسه. (الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) هذا، و قالوا: مات ابن لصالح بن عبدالقدوس المرمی بالزندقه، فجزع علیه فقال له ابوالهذیل: لا اعرف لحزنک وجها اذا کان الناس عندک کالزرع. قال: انما اتوجع علیه لانه لم یقرا کتاب الشکوک. قال: ما هو؟ قال: کتاب وضعته من قراه یشک فیما کان حتی یتوهم انه لم یکن، و فیما لم یکن حتی یتوهم انه قد کان. فقال له ابوالهذیل: فشک انت فی موت ابنک و اعمل علی انه لم یمت و ان کان قد مات، و شک ایضا فی انه قد قرا کتاب الشکوک و ان کان لم یقراه. هذا، و له(علیه السلام) کلام آخر لم ینقله المصنف ذکره المبرد فی(کامله) فقال فی باب اختصار الخطب: کان علی بن ابیطالب(علیه السلام) یقول عند التعزیه: (علیکم بالصبر فان به یاخذ الحازم و الیه یعود الجازع).
المراد بالامر هنا الموت، و المعنی لیس الموت بالشیء الغریب الجدید، فقد کان قبلکم، و یبقی بعدکم، و اذا لم یعد هذا المیت فانتم علیه قادمون لا محاله.
… و لا الیکم انتهی: هذا الامر ای الموت لم یکن تناوله لصاحبکم اول فعل له و لا آخر فعل له بل سبقه میتون و سیکون بعده و قد کان میتکم هذا یسافر لبعض حاجاته فاحسبوه مسافرا فاذا طال زمن سفره فانکم ستتلاقون معه و تقدمون علیه عند موتکم
امام علیهالسلام گروهی را از کسی که از آنها مرده بود تسلیت داده امر به شکیبائی نمود و (درباره مرگ) فرمود: این مرگ او نه به شما آغاز یافت و نه انجام (تا ناگوار باشد بلکه همه در آن یکسانند) و این یار شما (در زندگی) سفر میکرد (از شما دور میشد) پس انگارید که به یکی از سفرهای خود رفته است که به سوی شما باز آید و اگر باز نیامد (و نخواهد هم آمد) شما نزد او میروید (پس افسردگی بر دوری از او بیجا است).
مرگ برای تمام موجودات حتمی است و کسی که از دنیا برود بازنمیگردد. این دو مطلب از آغاز پیدایش جهان وجود داشته و تا پایان جهان هم وجود خواهد داشت تفاوت فقط در طول عمر است. خدای عزیز برای توجه دادن به نکته با بیانات مختلف از مرگ سخن گفته است: (هر جنبندهای مرگ را میچشد و پاداش عملیاتشان در قیامت است)
و عزی علیهالسلام، قوما عن میت مات لهم، فقال علیهالسلام: (ان هذا الامر) و هو موت قریبکم (لیس لکم بدء) اذ سبق ان مات من غیرکم (و لا الیکم النتهی) اذ یموت الناس بعد میتکم (و قد کان صاحبکم هذا) الذی ملت (یسافر، فعدوه فی بعض اسفاره) الان، بعد ان مات (فان قدم علیکم) و رجع من سفر الاخره، فهو (و الا) یقدم هم علیکم (قدمتم) انتم (علیه) حیث موتکم.
الشرح: لم یبتدا الموت باحد منا و لن ینتهی عندنا بل کان منذ ولد آدم و کتب علی ابنائه من بعده الی ان تقوم الساعه و لم یعد علی وجه الارض روح و ما اجمل هذا العزاء العظیم لو اراد الانسان ان یفکر فیه بشکل جدی رصین و ان المیت افرضوه فی سفر من سفراته فان لم یعد علیکم و یرجع الیکم فانکم سوف تقدمون انتم علیه و ما اسرع الایام و شده انقضائها و تکونون معه فی عداد الاموات فتاهبوا للرحیل و تزودوا لیوم لا ینفع فیه مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم.
«گروهی را درباره مرده ای که از ایشان مرده بود تسلیت داد و چنین فرمود: همانا که این کار نه برای شما آغاز شده است و نه به شما پایان خواهد یافت، آیا این دوست شما مسافرت می کرد گفتند: آری. فرمود: اینک او را در یکی از سفرهایش تصور کنید، اگر او پیش شما باز آمد چه خوب و گرنه شما پیش او خواهید رفت.»
ابراهیم بن مهدی در مرثیه ای که برای پسرش سروده است به همین موضوع اشاره کرده و گفته است: «گر چه تو بر من پیشی گرفته ای ولی من به خوبی می دانم که اگر چه از تو واپس ماندم ولی به پیوستن به تو نزدیکم.»
و عَزَّی قَوْماً عَنْ مَیِّتٍ ماتَ لَهُمْ
فَقَالَ علیهالسلام
إِنَّ هذا الْأَمْرَ لَیْسَ لَکُمْ بَدَأَ،وَ لَا إِلَیْکُمُ انْتَهَی،وَ قَدْ کَانَ صَاحِبُکُمْ هذَا یُسَافِرُ فَعُدُّوهُ فِی بَعْضِ أَسْفَارِهِ،فَإِنْ قَدِمَ عَلَیْکُمْ وَ إِلَّا قَدِمْتُمْ عَلَیْهِ.
امام علیه السلام به گروهی از بازماندگان کسی که از دنیا رفته بود این گونه تسلیت گفت:
این امر (مرگ) نه آغازش از شما بوده و نه به شما پایان خواهد یافت.این دوست شما سابقاً هم گاهی مسافرت میرفت اکنون نیز تصور کنید به سفری رفته است.
اگر او از سفر بازگردد چه بهتر و اگر بازنگردد شما به سوی او خواهید رفت (و یکدیگر را ملاقات خواهید نمود)! ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در ذیل این کلام شریف میگوید:آمُدی آن را در غررالحکم با تفاوتهایی آورده (که نشان میدهد منبع دیگری در اختیار داشته است».(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 265) )
تسلیتی پرمعنا
امام علیه السلام به سبب لطف و محبتی که به همه داشت از جزئیات زندگی افراد نیز غافل نمیشد و سعی داشت مشکلات مردم را از هر قبیل حل کند؛از جمله هنگامی که از مرگ یکی از مسلمانان باخبر شد به بازماندگانش چنین تسلیت گفت:«این امر (مرگ) نه آغازش از شما بوده و نه به شما پایان خواهد یافت.این دوست شما سابقاً هم گاهی مسافرت میرفت،اکنون نیز تصور کنید که به سفری رفته است.اگر او از سفر بازگردد چه بهتر و اگر بازنگردد شما به سوی او خواهید رفت (و یکدیگر را ملاقات خواهید نمود)»؛ (وَ عَزَّی قَوْماً عَنْ مَیِّتٍ ماتَ لَهُمْ فقال علیه السلام:إِنَّ هذا الْأَمْرَ لَیْسَ لَکُمْ بَدَأَ،وَ لَا إِلَیْکُمُ انْتَهَی،وَ قَدْ کَانَ صَاحِبُکُمْ هذَا یُسَافِرُ فَعُدُّوهُ فِی بَعْضِ أَسْفَارِهِ،فَإِنْ قَدِمَ عَلَیْکُمْ وَ إِلَّا قَدِمْتُمْ عَلَیْهِ) .
این سخن را هر مصیبت زدهای بشنود آرامش مییابد،زیرا به این نکته توجه پیدا میکند که نه عزیز از دست رفته آنها نخستین کسی بوده که مرگ،دامانش را گرفته و نه آخرین کس است.
نیز امام علیه السلام به این نکته توجه میدهد که مرگ به معنای فنا و نیستی نیست که شما اینقدر برای آن ناراحت شوید؛سفری است که همه در پیش دارند،سفری است به جهانی برتر و والاتر که اگر مردم دارای اعمال صالح باشند در آن سفر در بهشت برین هنگامی که بر کرسیها تکیه کردهاند یکدیگر را ملاقات میکنند و با هم سخن میگویند.
این تصویر از مرگ،مردن را برای همگان آسان میسازد و مایه تسلیت خاطر کسانی است که عزیزانشان از دست رفتهاند.
از اندوه مصیبتزدگان بکاهید
بیشک زندگی در دنیا خالی از مصائب نیست به خصوص اگر انسان عمر طولانی پیدا کند که در این حال گرفتار مصیبتهای عزیزان و دوستان و بستگان میشود و گاه شدت مصیبت آن چنان زیاد است که انسان را از پای درمیآورد و یا خدای نکرده او را به ناسپاسی وامیدارد و برای اینکه انسان گرفتار اینگونه حالات نشود اسلام دستورات دقیق و حسابشدهای داده است.
نخست به خود افراد دستور میدهد که خودشان تسلیتگوی خود باشند.
مثلاً با گفتن: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» ؛ما همه از خدا هستیم و به سوی او بازمیگردیم»به خود آرامش میبخشد،چراکه به هنگام گفتن این سخن توجه پیدا میکند که قانون مرگ،قانونی عمومی است و همه در این قافله در حرکتند؛ بعضی در پیشاپیش قافله و برخی در پس آن.توجه به این حقیقت بار مصیبت را سبک میکند.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَا مِنْ مُسْلِمٍ یصَابُ بِمُصِیبَةٍ وَإِنْ قَدُمَ عَهْدُهَا فَأَحْدَثَ لَهَا اسْتِرْجَاعاً إِلَّا أَحْدَثَ اللَّهُ لَهُ مَنْزِلَةً وَأَعْطَاهُ مِثْلَ مَا أَعْطَاهُ یوْمَ أُصِیبَ بِهَا؛ هیچ مسلمانی گرفتار مصیبتی نمیشود هر چند تازه باشد و او در برابر آن جمله «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» بگوید،مگر اینکه خداوند منزلت والایی برای او قرار میدهد و به اندازه آنچه از دست او رفته به او پاداش میبخشد».( .بحار الانوار،ج 79،ص 132 )
امسلمه،همسر پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میگوید:این حقیقت در زندگی من تجلی کرد.هنگامی که ابوسلمه (همسر من که مرد بسیار شریفی بود) از دنیا رفت من جمله «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» را (مطابق دستور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله) گفتم سپس پیش خود فکر کردم مگر کسی مثل ابوسلمه پیدا میشود که خدا به من بدهد؟ اما چیزی نگذشت که خداوند افتخار همسری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را به من داد. ( .بحار الانوار،ج 79،ص 132 )
از سوی دیگر به برادران دینی و نزدیکان و بستگان دستور میدهد که با سخنان محبّتآمیز و ابراز همدردی،فشار مصیبت را از مصیبتزده کم کنند؛در حدیثی که مرحوم نوری آن را در مستدرک الوسائل آورده است میخوانیم:
فرزندی از معاذ بن جبل از دنیا رفت.او بسیار ناراحت شد.این مطلب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رسید.حضرت نامه پر معنایی برای او نوشت به این مضمون:«بسم اللّه الرحمن الرحیم،از محمد رسول خدا به سوی معاذ بن جبل.سلام بر تو.حمد میکنم خدایی را که معبودی جز او نیست.اما بعد.خداوند متعال اجر و پاداش عظیم و صبر به تو عنایت کند و به ما و تو شکر را روزی فرماید.(بدان) جان ما و خانواده ما و اموال و اولاد ما از مواهب گوارای الهی است و عاریتهایی است که به نزد ما سپرده شده است.انسان مدت معینی از آن بهره میگیرد و (خداوند) در وقت معینی آن را میگیرد سپس بر ما واجب کرده شکر آن را به هنگامی که میدهد و صبر را هنگامی که مبتلا میسازد و میگیرد ترک نکنیم.پسرت از مواهب گوارای الهی و عاریتهایی بود که خدا به تو داده بود.مدتی با او مسرور بودی سپس او را در برابر پاداش فراوان از تو گرفت.پاداش او همان درود و رحمت و هدایت الهی است اگر صبر و شکیبایی را پیشه کنی.مبادا دو مصیبت الهی را برای خود بپذیری (مصیبت از دست دادن فرزند و مصیبت از بین رفتن پاداش الهی).در نتیجه اجر تو از بین برود و از آنچه از دست دادهای پشیمان شوی.اگر پاداش مصیبت خود را ببینی،میبینی که این مصیبت در برابر ثوابی که خدا به تو داده کم و کوچک است.وعده الهی را قطعی بدان و بر مصیبتی که بر تو وارد شده تأسف مخور،و السّلام». ( .مستدرک الوسائل،ج 2،ص 353 )
Offering condolences to people for the loss of a dear one, Imām Ali ibn Abu Talib said : “ This thing ( death ) has not started with you nor does it end with you. This fellow of yours was used to journeying; therefore, it is better to think of him as still journeying. Either he will rejoin you or you will rejoin him.”
وَ قَالَ علیه السلام أَیّهَا النّاسُ لِیَرَکُمُ اللّهُ مِنَ النّعمَةِ وَجِلِینَ کَمَا یَرَاکُم مِنَ النّقمَةِ فَرِقِینَ إِنّهُ مَن وُسّعَ عَلَیهِ فِی ذَاتِ یَدِهِ فَلَم یَرَ ذَلِکَ استِدرَاجاً فَقَد أَمِنَ مَخُوفاً وَ مَن ضُیّقَ عَلَیهِ فِی ذَاتِ یَدِهِ فَلَم یَرَ ذَلِکَ اختِبَاراً فَقَد ضَیّعَ مَأمُولًا
ترجمهها:
(اخلاقی، اقتصادی) و درود خدا بر او، فرمود: ای مردم، باید خدا شما را به هنگام نعمت همانند هنگامه کیفر، ترسان بنگرد .
زیرا کسی که رفاه و گشایش را زمینه گرفتار شدن خویش نداند، پس خود را از حوادث ترسناک ایمن میپندارد ، و آن کس که تنگدستی را آزمایش الهی نداند پاداشی را که امیدی به آن بود از دست خواهد داد .
[و فرمود:] مردم! باید خدا به هنگام نعمت شما را ترسان بیند، چنانکه از کیفر هراسان. آن را که گشایشی در مالش پدید گردید و گشایش را چون دامی پنهان ندید، خود را از کاری بیمناک در امان پنداشت ، و آن که تنگدست شد و تنگدستی را آزمایشی به حساب نیاورد پاداشی را که امید آن میرفت، ضایع گذاشت.
و فرمود ایّها النّاس ای مردمان باید که به بیند شما را خدا از نعمت ترسان و خوفناک همچنان که میبیند شما را از محنت و بلیت ترسان و هراسان بدرستی که هر که فراخ گردانیده شد بر او در آنچه در دست اوست پس ندید آن فراخی روزی را بتانّی پس بتحقیق که ایمن شد از کار ترسیده شده و کسی که تنگی روزی را آزمودن خدا او را پس ضایع ساخت چیزی را
و فرمود (علیه السلام): ای مردم، باید که خداوند شما را به هنگام نعمت، ترسان بیند همان گونه که شما را به هنگام محنت ترسان می بیند. کسی که خداوند در داراییش گشایش داده و این گشایش را وسیله امتحان خود نداند، خود را از حادثه ترسناکی در امان پنداشته و کسی که در تنگی و ناداری افتد و آن را امتحان خود به حساب نیاورد پاداشی را که امیدش می رفت، تباه کرده است.
و آن حضرت فرمود:ای مردم،باید خداوند شما را به هنگام نعمت در ترس ببیند به همان صورت که در بلا هراسان مینگرد ،چرا که به هر کس نعمت وسیع بخشیده شود و آن را مقدمه کیفر تدریجی به حساب نیاورد از برنامه ترسناکی خود را ایمن دانسته ، و کسی که زندگی بر او تنگ گرفته شده و او آن را امتحان نداند پاداشی را که به آن امید میرفت ضایع نموده .
شروح:
و من النعمه و جلین ای اذا انعم الله علیکم الدنیا فینبغی ان تکونوا خائفین، فیراکم تعالی کذلک کما یراکم ما مصدریه. و النقمه: العقوبه. و فرقین ای خائفین. و فی ذات یده ای حاله من الغنی. و الفقر. و الاستدراج: الاخذ علی الغره.
ذات یده: ای حاله من الغنی، و الفقر. و الاستدراج: الاخذ علی الغره.
استدراج: ناگهانی گرفتن، (ای مردم باید خداوند شما را از نعمت و بخشش خود ترسان ببیند چنانکه از عذاب و کیفر خویش بیمناک میبیند، براستی کسی که مال فراوان در اختیار دارد و نبیند که آن را ناگهان از او باز میگیرند از ترس ایمن و آسوده گشته است، و کسی که تنگدست گردد، و آن را آزمایش نبیند، پاداشی را که امید و آرزو به آن بسته، تباه ساخته است). امام (علیه السلام) دستور داده است تا به هنگام رسیدن نعمت، از ترس این که مبادا ناگهان از دست برود، از نعمت خدا بیمناک و در هراس باشند چنانکه از عذاب میترسند، توضیح آن که نعمت آزمایشی است که باید آن را سپاس گزارد، همانطوری که عذاب گرفتاریی است که باید با پایداری با آن روبرو شد. و هدف امام (علیه السلام) واداشتن بر دو فضیلت شکرگزاری و پایداری است. و از دلبستگی به نعمت و غفلت از خدا در حال نعمت با عبارت: انه … امن مخوفا برحذر داشته است، و این عبارت مقدمهی صغرا برای قیاس مضمری است که کبرایش: و کل من امن مخوفا فهو مغرور یعنی هر کس ایمن از ترس بماند او فریب خورده است. و همینطور، تنگدست را برحذر داشته از این که از آزمون و گرفتاری تنگدستی خود غفلت ورزد و او را از جمله کسانی شمرده است که پاداش مورد آرزوی خود را تباه میسازد و توضیح مطلب آن است که فقیر با این عقیده که تنگدستی آزمونی از طرف خداست آمادهی صبر و پایداری میگردد، و از خداوند متعال آرزوی پاداش زیادی در آخرت دارد اما وقتی که چنین عقیدهای نداشته باشد، آمادگیاش را از دست میدهد و امید خود را تباه میسازد.
وَ قَالَ علیه السلام أَیُّهَا النَّاسُ [لِیَرَاکُمُ]
لِیَرَکُمُ اللَّهُ مِنَ النِّعْمَةِ وَجِلِینَ کَمَا یَرَاکُمْ مِنَ النِّقْمَةِ فَرِقِینَ إِنَّهُ مَنْ وُسِّعَ عَلَیْهِ فِی ذَاتِ یَدِهِ فَلَمْ یَرَ ذَلِکَ اسْتِدْرَاجاً فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفاً وَ مَنْ ضُیِّقَ عَلَیْهِ فِی ذَاتِ یَدِهِ فَلَمْ یَرَ ذَلِکَ اخْتِبَاراً فَقَدْ ضَیَّعَ مَأْمُولاً .
قد تقدم القول فی استدراج المترف الغنی و اختبار الفقیر الشقی و أنه یجب علی الإنسان و إن کان مشمولا بالنعمة أن یکون وجلا ( وجلا:خائفا. ) کما یجب علیه إذا کان فقیرا أن یکون شکورا صبورا
(و قال علیهالسلام: یا ایها الناس) ای گروه آدمیان (لیرکم الله فی النعمه) باید که ببیند شما را خدای تعالی از نعمت (و جلین) خوفناک و ترسناک (کما یراکم من النقمه) همچنانکه میبیند شما را از محنت و عقوبت (فرقین) ترسناک و هراسان (انه من وسع علیه) به درستی که کسی که فراخ گردانیده شد بر او (فی ذات یده) در آنچه در دست او است از متاع دنیا، دنیا (فلم یر ذلک استدراجا) پس ندید آن توسیع رزق را به تانی و تدریج نزدیک گردانیدن خدا او را به عقوبت (فقد امن مخوفا) پس به تحقیق که ایمن شد از کار ترسیده شده (و من ضیق علیه) و کسی که تنگ گردانیده شد بر او (فی ذات یده) در آنچه در دست او است (فلم یر ذلک اختبارا) پس ندیده آن تضییق رزق را آزمون خدا او را به آن (فقد ضیع مامولا) پس ضایع ساخت چیزی را که امید داشته شده است از اجر بهتر بر اختیار نمودن به فقر این شاارت است به آنکه نعمت، بلا است و واجب است مقابله آن به شکر، همچنانکه نقمت، بلا است و واجب است مقابله آن به صبر.
فرمود: ای مردمان باید ببیند خدای شما را از نعمت ترسان چنانچه میبیند شما را از نقمت و خشم خویش هراسان، به تحقیق هر که فراخ گردد بر او آنچه در کف او است از مال و نبیند آن را استدراج و مخاطره بلا، به تحقیق ایمن گشته است از امری مخوف و غافل مانده است از تدبیر بلائی محذور، و هر که تنگ گردد بر او مال و معیشت پس نبیند آن را آزمایش خویش تا آنجا صبر و شکر خویش ظاهر گرداند و درجه صابران و شاکران یابد، به تحقیق ضایع ساخته است نفعی مامول را یعنی امید داشته شده و ثواب مرجو را، آدمی باید چون دانه نعمت بیند دامی زیر آن گسترده داند و همچو گنجشک حازم برحذر باشد و کمال احتیاط در ربودن دانه نماید و از پس و پیش خویش آگاه باشد که مبادا صیاد شیطان از کمین به درآید، و گربکان افتتان چنگال به صید او بگشایند مولوی گوید: تو کم از مرغی مباش اندر نشید بین ایدی خلف عصفوری بدید کم ز عصفوری نهای بنگر که آن بین ایدی خلف بیند چون عیان چون بنزد دانه آید پیش و پس چند گرد دانه پرد آن نفس کای عجب پیش و پسم صیاد هست تا کشم از بیم او زین لقمه دست
و قال علیهالسلام: «ایها الناس، لیرکم الله من النعمه وجلین، کما یراکم من النقمه فرقین، انه من وسع علیه فی ذات یده فلم یر ذلک استدراجا، فقد امن مخوفا و من ضیق علیه فی ذات یده فلم یر ذلک اختبارا، فقد ضیع مامولا.» یعنی و گفت علیهالسلام که ای مردمان، هر آینه باید ببیند شما را خدا از جهت نعمت دادن به شما ترسناک، چنانکه میبیند شما را از جهت عذاب کردن بسیار ترسناک، به تحقیق که کسی را که وسعت داده شد بر او در سرمایهی دست او، پس نبیند آن وسعت را استدراج، یعنی رسیدن به منتها درجهی عقوبت، پس به تحقیق که ایمن گشته است از عذاب ترسیده شده و کسی را که تنگ گرفته باشد بر او در سرمایهی دست او، پس نبیند آن تنگی را برگزیدگی، پس به تحقیق که ضایع ساخته است ثواب امید داشته را.
المعنی: نبه (علیه السلام) فی هذه الحکمه علی ان نعم الله الدنیویه حقیره عند الله و اهون من ان یکرم به عباده الصالحین، فاذا اقبلت علی احد لا یحسبنه کرامه من الله له، بل الاکثر ان یکون ذلک استدراجا له لیجره بسوء عمله او خبث قلبه الی مهوی الهلاک الموبد کما اشار الیه تعالی فی قوله: و لا یحسبن الذی کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین- 178- آل عمران. و قد اخبر تعالی بان نعم الدنیا کلها نقمه یستحقها الکفار فی قوله: و لو لا ان یکون الناس امه واحده لجعلنا لمن یکفر بالرحمن لبیوتهم سقفا من فضه و معارج علیها یظهرون- 23- و لبیوتهم ابوابا و سررا علیها یتکون- 24- و زخرفا و ان کل ذلک لما متاع الحیوه الدنیا و الاخره عند ربک للمتقین- 25- الزخرف. فالاصل فی النعمه الوافره ان تکون استدراجا کما ان الاصل فی الفقر و قله ذات الید ان یکون اختبارا و امتحانا، فلا بد من مواجهته بالصبر و الشکر حتی یاتی الفرح. الترجمه: فرمود: ایا مردم، باید خداوند شما را از وفور نعمت خود ترسان … چونانکه از بروز نقمتش هراسانید، قصه اینست که هر کس در مال و جاهش وسعت یافت و آنرا برای گول خوردن نشناخت از پیشامد بیمناکی خود را آسوده دل به حساب آورده است، و هر کس بتنگدستی گرفتار شد و آنرا امتحان و آزمایش از جانب خدا ندانست امید بخشی را نادیده گرفته.
علی گفت: ای مردم تیره دل*** که هستید از بینوائی کسل
بترسید از نعمت بیدریغ ***چنان کو بترسید از تیر و تیغ
هر آنکس فراوان کند مال خود*** نیاساید از شومی حال خود
و گر تنگ دست آید و بینوا*** بداند که هست امتحان خدا
و قال علیهالسلام: اقول: رواه (التحف) و زاد قبله: ایها الناس! ان لله فی کل نعمه حقا، فمن (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) اداه زاده و من قصر عنه خاطر بزوال النعمه، فلیرکم الله … و حینئذ فلیکونوا و جلین من تقصیرهم فی شکر النعمه کما ینبغی فیستحقوا سلبها و اخذهم بعقوبه کفرانها. انه من وسع علیه فی ذات یده فلم یر ذلک استدراجا فقد امن مخوفا جعل (التحف) هذا الکلام … خبرا مستقلا، و هو الوجه لان التوسعه اعم من النعمه، و اذا کانت استدراجا فهی نقمه، قال تعالی (فلما نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شیء حتی اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغته فاذا هم مبلسون) (و الذین کذبوا بایاتنا سنستدرجهم من حیث لایعلمون و املی لهم ان کیدی متین) (فذرنی و من یکذب بهذا الحدیث سنستدرجهم من حیث لایعلمون و املی لهم ان کیدی متین). و من ضیق علیه فلم یر ذلک اختبارا فقد ضیع مامولا بدل (التحف) قوله فلم یر ذلک اختبارا بقوله فلم یظن ان ذلک حسن نظر من الله و هو المناسب لقوله فقد ضیع مامولا، فانما المامول حسن نظره تعالی لعبده لا اختباره له، و لعل اختباره سبب ضلاله. و اما کون التضییق حسن نظر منه تعالی لعبده ففی ما ناجی موسی- کما روی (الکافی)- یا موسی! اذا رایت الفقر مقبلا فقل: مرحبا بشعار الصالحین، و اذا رایت الغنی مقبلا فقل ذنب عجلت عقوبته. و عن الصادق علیهالسلام: ان الله تعالی لیعتذر الی عبده المومن المحوج فی (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) الدنیا کما یعتذر الاخ الی اخیه، فیقول: و عزتی و جلالی ما احوجتک فی الدنبا من هوان کان بک علی فارفع هذا السجف فانظر الی ما عوضتک من الدنیا، فیرفع فیقول ما ضرنی ما منعتنی مع ما عوضتنی. و فی خبر آخر: فمن زود احدکم فی دار الدنیا معروفا فخذوا بیده و ادخلوه الجنه، ولکل عبد منکم مثل ما اعطیت اهل الدنیا منذ کانت الی ان انقضت سبعون ضعفا. و عنه علیهالسلام: ان فقراء المومنین یتقلبون فی ریاض الجنه قبل اغنیائهم باربعین خریفا، و مثل ذلک کسفینتین مر بهما علی عاشر فنظر فی احداهما فلم یر شیئا فقال: اسربوها، و نظر فی الاخری فاذا هی موقره فقال: احبسوها. و عنه علیهالسلام: لولا الحاح هذه الشیعه علی الله فی طلب الرزق لنقلهم من الحال التی هم فیها الی ما هو اضیق.
وجلین و فرقین ای خائفین، و المراد بالمامول هنا الاجر و الثواب، و المعنی ان کنتم فی نعمه فاحذروا ان تزول عنکم من حیث لا تعلمون، و قولوا فی انفسکم: ربما کانت هذه النعمه عاریه لمجرد الاملاء و الامهال، و من امن المخبات فقد امن الغوائل، و ایضا من کان فی شده و نکبه فعلیه ان ینظر الیها کامتحان من الله: هل یصبر او یکفر؟ و من کان کذلک التزم بحدود الله و قیوده، و من جهل او تجاهل هذا الامتحان فلا یوجر علی بلاء و مصاب.
… من النقمه فرقین: و جلین خائفین و فرقین فزعین کونوا بحیث یراکم الله خائفین من مکره عند النعمه کما یراکم فزعین من بلائه عند النقمه فان صاحب النعمه اذا لم یظن نعمته استدراجا من الله فقد امن من مکر الله و من کان فی ضیق فلم یحسب ذلک امتحانا من الله فقد ایس من رحمه الله و ضیع اجرا مامولا
امام علیهالسلام (در ترغیب به سپاسگزاری و شکیبائی) فرموده است: ای مردم، باید خدا شما را از نعمت و بخشش (خود) ترسان ببیند چنانکه از عذاب و کیفر (خویش) هراسان میبیند (باید همیشه مواظب سپاسگزاری از نعمتهای خدا باشید و کفران ننمائید که به عذاب و کیفر گرفتار شوید) محققا کسی که فراخ گردد بر او دارائی که در دست دارد و آن را (سبب) به تدریج رسیدن به عذاب نبیند (و ناسپاسی نماید) از ترسناکی ایمن و آسوده گشته (غافل مانده) است، و کسی که تنگدست گردد و آن را آزمایش (خود) نبیند (و شکیبائی از دست دهد) پاداشی را که امید و آرزو به آن است (برای شکیبا مقرر گشته) تباه ساخته است.
اگر چه ثروت از نعمتهای خداست و اغلب برای بدست آوردن آن جانفشانی میکنند ولی همین نعمت هرگاه دقت نشود وسیلهای میشود برای غرق شدن در گناهکاری. زیرا ایمان ضعیف همراه وجود امکانات برای گناه، انسان را به سقوز ایمانی میکشاند. به همین جهت علی (علیه السلام) به ثروتمندانی که بیباکانه خرج میکنند و هیچ احتمال خطر نمیدهند هشدار داده که باید از نعمت بترسند. از طرف دیگر، علی (علیه السلام) فقر و تنگدستی را وسیله آزمایش و رسیدن به آرزو معرفی کرده است. زیرا آرزوی بندگان شایسته خدا حفظ ایمان و افزایش ثواب است و هرگاه به هنگام ناداری که بهترین موقع ارتباط با خدا و اندوختن ثواب است بیتابی شد پاداش بیحساب خدا از چنگ انسان میرود.
و قال علیهالسلام: (ایها الناس، لیرکم الله من النعمه وجلین) ای اللازم ان یراکم سبحانه خائفین من نعمه، من جهه احتمال ان تکون النعمه استدارجا (کما یراکم من النقمه) ای البلیه (فرقین) ای خائفین فزعین ثم بین الامام سبب وجوب الخوف من النعمه بقوله: (انه من وسع علیه فی ذات یده) من نعم الله سبحانه (فلم یر ذلک استدارجا) ای لم یحتمل ان یکون اعطائه تعالی، لاخذه درجه درجه الی العذاب (فقد امن مخوفا) ای ما یجب الخوف منه (و من ضیق علیه فی ذات یده) ای النعمه التی انعمها الله علیه (فلم یر ذلک اختبارا) و امتحانا موجبا للثواب (فقد ضیع ما مولا) ای ضیع الثواب الذی هو مامول فی مثل تلک الحاله.
اللغه: الوجل: الخوف. النقمه: العقوبه. فرقین: فزعین. الاستدراج: ازدیاد النعم علی العاصی و هو یعصی لیاخذه الله بها. اختبارا: امتحانا. الشرح: النعمه و النقمه امتحان للانسان کی یعرف مقدار شکره و مقدار صبره و من هنا یبقی المومن خائفا من النعمه ان لا یکون قد ادی شکرها لئلا یعرضها للزوال من جهه و لئلا یحاسب علیها من جهه اخری و کذلک النقمه و المصیبه یجب ان تتحول عند المومن الی درس یعرف مقدار صبره من خلاله و هل یتحمل ام یکفر و لیکن المومن فی حذر من تکاثر النعم علیه ان تکون استدراجا له لیدخل مداخل الحرام و یفعل ما لا یجوز له ان یفعله و من رای التوسعه علیه فاطمان و لم یحذر او یخاف علی نفسه فقد امن امرا عظیما لا یامنه العقلاء و هو خوف الاستدراج و کذلک من ضیق الله علیه رزقه و لم یر ذلک اختبارا فقد ضیع ما هو مامول من الله فی الاخره من ثوابه و اجره و احسانه …
«ای مردم باید که خداوند شما را از نعمت ترسان بیند، همان گونه که از کیفر هراسان می بیندتان، آن را که گشایشی در دست و مال فراهم می شود و آن را مایه غافلگیری نمی داند، از کاری بیمناک، خود را ایمن پنداشته است و آن را که تنگدستی پیش می آید و آن را مایه آزمون نمی بیند، پاداشی را که امید می رود، ضایع ساخته است.»
در این باره پیش از این سخن گفته شد و بر آدمی واجب است که چون مشمول نعمت است، ترسان باشد و در تنگدستی و درویشی، شکیبا و سپاسگزار.
و قال علیهالسلام
أَیُّهَا النَّاسُ،لِیَرَکُمُ اللّهُ مِنَ النِّعْمَةِ وَجِلِینَ،کَمَا یَرَاکُمْ مِنَ النِّقْمَةِ فَرِقِینَ! إِنَّهُ مَنْ وُسِّعَ عَلَیْهِ فِی ذَاتِ یَدِهِ فَلَمْ یَرَ ذلِکَ اسْتِدْرَاجاً فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفاً،وَ مَنْ ضُیِّقَ عَلَیْهِ فِی ذَاتِ یَدِهِ فَلَمْ یَرَ ذلِکَ اخْتِبَاراً فَقَدْ ضَیَّعَ مَأْمُولاً.
امام علیه السلام فرمود:
ای مردم! باید خداوند،شما را به هنگام نعمت ترسان ببیند همانگونه که از بلا و نقمت ترسان میبیند؛زیرا کسی که خدا به او نعمت گستردهای بخشیده و آن را (احتمالاً) استدراج (مقدمه مجازات تدریجی) نشمرد از امر خوفناکی خود را ایمن دانسته و (به عکس) کسیکه خدا براو تنگ گیرد (ونعمتهایی را از او سلب کند) و آن را آزمایش (و مقدمه ترفیع مقام) نداند پاداش امیدبخشی را از دست داده است. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب این کلام شریف را با اضافاتی از تحف العقول نوشته مرحوم ابن شعبه حرانی (که قبل از سیّد رضی میزیسته) نقل کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 265) )
بلا در لباس نعمت و نعمت در شکل بلا
امیر مؤمنان علی علیه السلام در این کلام شریف به دو نکته مهم اشاره کرده نخست میفرماید:«ای مردم! باید خداوند،شما را به هنگام نعمت ترسان ببیند همانگونه که از بلا و نقمت ترسان میبیند؛زیرا کسی که خدا به او نعمت گستردهای بخشیده و آن را (احتمالاً) استدراج (مقدمه مجازات تدریجی) نشمرد از امر خوفناکی خود را ایمن دانسته است»؛ (أَیُّهَا النَّاسُ،لِیَرَکُمُ اللّهُ مِنَ النِّعْمَةِ وَجِلِینَ،کَمَا یَرَاکُمْ مِنَ النِّقْمَةِ فَرِقِینَ! إِنَّهُ مَنْ وُسِّعَ عَلَیْهِ فِی ذَاتِ یَدِهِ فَلَمْ یَرَ ذلِکَ اسْتِدْرَاجاً فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفاً) .
منظور از نعمت های استدراجی که در قرآن به آن اشاره شده ( .این تعبیر در دو سوره از قرآن مجید آمده است:سوره اعراف،آیه 182 و سوره قلم،آیه 44 ) :این است که خدا افرادی که طغیان را به مرحله شدید رساندهاند نخست مشمول نعمتهای خودش قرار میدهد و هنگامی که غرق نعمت شدند ناگهان نعمت را از آنها میگیرد و به سختی آنها را مجازات میکند که این مجازات بعد از نعمت،بسیار دردناک است.
همچون کسی که از درختی بالا میرود هرچه بالاتر رود به هنگام سقوط براثر طوفان یا لغزشی،به زمین خوردن او دردناکتر است و به گفته شاعر:
لا جرم هر کس که بالاتر نشست استخوانش سختتر خواهد شکست این معنا در بعضی دیگر از آیات قرآن نیز بدون ذکر واژه استدراج به وضوح آمده است آنجا که میفرماید: «فَلَمّا نَسُوا ما ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَیْهِمْ أَبْوابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتّی إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ» ؛(آری،) هنگامی که (اندرزها سودی نبخشید،و) آنچه را به آنها یادآوری شده بود فراموش کردند، درهای همه چیز (از نعمتها) را به روی آنها گشودیم؛تا (کاملا) خوشحال شدند (و دل به آن بستند)؛ناگهان آنها را گرفتیم (و سخت مجازات کردیم)؛در این هنگام،همگی مأیوس شدند؛(و درهای امید به روی آنها بسته شد)». (.انعام،آیه 44 )
امیر مؤمنان علیه السلام در این کلام پرمعنا به صاحبان نعمت هشدار میدهد که مراقب باشید مبادا این نعمتها مقدمه نقمت شدیدی باشد.احتیاط را از دست ندهید،به اعمال خود مغرور نشوید و دائماً از درگاه خدا عذر تقصیر بخواهید.
در «لِیرَکُم» ،«لِیرَ»فعل امر (مفرد مذکر غائب) و«کُم»مفعول آن است؛ولی در نسخه تحف العقول
«فَلْیَراکُمْ» آمده که به صورت جمله خبریه است به معنای انشا و امر،و لام آن برای تأکید است نه لام امر.
«وجلین» جمع«وَجِل»به معنای ترسان است. «فَرِقین» جمع«فَرِق»نیز به معنای ترسان است و اختلاف تعبیر با وحدت معنا از شئون بلاغت است.
در جمله دوم این کلام حکیمانه به نقطه مقابل این مطلب اشاره شده میفرماید:«(به عکس) کسی که خداوند بر او تنگ گیرد (و نعمتهایی را از او سلب کند) و آن را آزمایش (و مقدمه ترفیع مقام) نداند پاداش امیدبخشی را از دست داده است»؛ (وَ مَنْ ضُیِّقَ عَلَیْهِ فِی ذَاتِ یَدِهِ فَلَمْ یَرَ ذلِکَ اخْتِبَاراً فَقَدْ ضَیَّعَ مَأْمُولاً) .
این سخن در واقع تسلی و دلداری به گرفتاران در مصائب است که زبان به ناشکری نگشایند و بیتابی و جزع نکنند.چه بسا مصیبت و مشکلی که رخ داده آزمونی باشد برای ترفیع مقام،بنابراین صبر و شکیبایی پیشه کنند و از خدای رحمان و رحیم پاداش صبر خود را بخواهند.
به تعبیر دیگر،این کلام شریف مسئله تعادل خوف و رجاء را به شکل زیبایی ترسیم میکند.به صاحبان نعمت توصیه میکند بیم از عذاب الهی را در همان نعمتی که دارید فراموش نکنید و به گرفتاران در مصیبت سفارش میکند که رجاء و امید را به رحمت الهی از دست ندهید.این همان چیزی است که در آیات قرآنی و روایات متعدد بر آن تأکید شده است.
همانگونه که در ذیل گفتار 319 ذکر کردیم در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که خداوند به موسی علیه السلام خطاب کرد و فرمود:«ای موسی! هنگامی که دیدی فقر به سوی تو میآید بگو آفرین بر شعار صالحان و هنگامی که ببینی غنی و ثروت به سوی تو میآید بگو (مبادا) گناهی باشد که مجازاتش به سرعت دامنگیر شده است»؛
(یا مُوسَی إِذَا رَأَیتَ الْفَقْرَ مُقْبِلاً فَقُلْ مَرْحَباً بِشِعَارِ الصَّالِحِینَ وَ إِذَا رَأَیتَ الْغِنَی مُقْبِلاً فَقُلْ ذَنْبٌ عُجِّلَتْ عُقُوبَتُهُ) . ( .کافی،ج 2،ص 263،ح 12 )
واژه «مأمول» به معنای شیء مطلوب و مورد توجه است.
این نکته نیز شایان توجه است که ابن شعبه حرانی جملهای در آغاز این کلام حکیمانه آورده است که مرحوم سیّد رضی آن را جدا ساخته و در حکمت 244 گذشت و آن جمله این است
«(یا أیُّهَا النّاسُ) إِنَّ لِلَّهِ فِی کُلِّ نِعْمَةٍ حَقّاً فَمَنْ أَدَّاهُ زَادَهُ مِنْهَا وَمَنْ قَصَّرَ فِیهِ خَاطَرَ بِزَوَالِ نِعْمَتِهِ» .
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “O people! Let Allāh see you fearing Him at the time of happiness just as you fear Him at the time of distress. Certainly, whoever is given ease (of life) and does not consider it as a means of slow approach to tribulation (wrongly) considers himself as being safe against what is to be feared, while whoever is afflicted with straitened circumstances but does not perceive them to be a trial loses a coveted reward.”
وَ قَالَ علیه السلام یَا أَسرَی الرّغبَةِ أَقصِرُوا
فَإِنّ المُعَرّجَ عَلَی الدّنیَا لَا یَرُوعُهُ مِنهَا إِلّا صَرِیفُ أَنیَابِ الحِدثَانِ أَیّهَا النّاسُ تَوَلّوا مِن أَنفُسِکُم تَأدِیبَهَا وَ اعدِلُوا بِهَا عَن ضَرَاوَةِ عَادَاتِهَا
ترجمهها:
(اخلاقی، تربیتی) و درود خدا بر او، فرمود: ای اسیران آرزوها، بس کنید! زیرا صاحبان مقامات دنیا را تنها دندان حوادث روزگار به هراس افکند ، ای مردم کار تربیت خود را خود بر عهده گیرید، و نفس را از عادتهایی که به آن حرص دارد باز گردانید .
[و فرمود:] ای اسیران آز! باز ایستید که گراینده دنیا را آن هنگام بیم فرا آید که بلاهای روزگار دندان به هم ساید. مردم! کار ترتیب خود را خود برانید و نفس خود را از عادتها که بدان حریص است باز گردانید!!
ای اسیران رغبت و آرزوی نفس و هوا کوتاه سازید آرزو را پس بدرستی که بالا رونده بر دنیا و میل کننده بدین سرا نمیترساند و باز نمیدارد او را مگر آواز دندانهای فتنهها و حادثهها ای مردمان متولی شوید از نفسهای خود یعنی بخودی خود مشغول شوید باصلاح آوردن نفسها و بگردانید نفسها را از جرأت کردن و اقدام نمودن
و فرمود (علیه السلام): ای اسیران خواهشهای نفس، درنگ کنید. زیرا کسی را که به دنیا گرویده است، نترساند، مگر صدای دندانهای حوادث. ای مردم، خود خویشتن را ادب کنید و نفس خود را از عادتهای زشتی که به آن خو گرفته اید باز گردانید.
و آن حضرت فرمود:ای اسیران هوا و هوس،آرزوها را کوتاه کنید،زیرا مردم دلبسته به دنیا را جز صدای دندانهای حوادث از این دنیا نمیترساند ،ای مردم،خودتان عهده دار ادب کردن خود شوید،و نفس را از جرأت بر عادات هلاک کننده باز گردانید .
شروح:
و المعرج علی الدنیا العاطف علیها المیال الیها و المقیم لدیها. لا یروعه لا یخوفهو الا صریف انیاب الدثان ای صوت اسنان الدهر، و هذا کنایه لطیفه عن اماره البطش الشدید من الدهر مستعاره من صریف ناب البعیر الهایج. و تولوا عن انفسکم تادیبها ای ادبوا انفسکم و لا تترکوا تادیبها الی اللیل و النهار. و روی: ضرایه عاداتها یقال: ضری الکلب ضراوه ای تعود، و اضراه صاحبه ای عوده، و الضرایه لغه، و الضرایه بالکسر مصدر المفاعله منه.
المعرج علی الدنیا: العاطف علیها المائل الیها. لا یروعه: لا یخوفه. صریف الانیاب: صوت الاسنان، و ذلک استعاره لصعوبه نوائب الدهر من صریف ناب البعیر الهایج. قوله علیهالسلام: (عرضت آیه عاداتها): و الروایه الصحیحه ضراوه، و ضری بالشیء: تعوذ.
ضراوه: جرات بر شکار و علاقهمندی به آن، ضرایه: به فتح، لغتی در ضراوه میباشد، ضرایه به کسر: مصدر ضری به، است به هر سه روایت شده است، (ای گرفتاران هوای نفس باز ایستید که دلبستهی دنیا را نمیترساند مگر صدای به هم رسانیدن دندانهای مصائب ای مردم خود به ادب کردن نفسهایتان بپردازید و آنها را از جرات بر عادتهای نکوهیده باز دارید). کلمهی اسرای را استعاره برای کسی آورده است که دنیا میل و علاقهی او را به خود جلب کرده است. امام (علیه السلام) دستور به خودداری از زیادهروی در طلب دنیاداده و از دلباختگی و توجه بدان برحذر داشته است، با این عبارت: فان المعرج … و الحدثان، و لفظ صریف و انیاب را به جهت شباهت مرگ به هنگام فرا رسیدنش به شتر تندرو، استعاره آورده است. سپس خطاب به مردم، آنها را مامور فرموده است تا ادب و صلاح نفس خویش را به عهده گیرند و آن را در حد عدالت، از حرکات و افعال بازدارند، و از جرات و اقدام بر غرق شدن در هواهای نفس بازگیرند. و معنای ریاضت، قبلا روشن شد.
وَ قَالَ علیه السلام یَا أَسْرَی الرَّغْبَةِ [اُقْصُرُوا]
أَقْصِرُوا فَإِنَّ الْمُعَرِّجَ عَلَی الدُّنْیَا لاَ یَرُوعُهُ مِنْهَا إِلاَّ صَرِیفُ أَنْیَابِ الْحِدْثَانِ أَیُّهَا النَّاسُ تَوَلَّوْا عَنْ أَنْفُسِکُمْ تَأْدِیبَهَا وَ اعْدِلُوا بِهَا عَنْ [ضِرَایَةِ]
ضَرَاوَةِ عَادَاتِهَا .
ضری یضری ضرایة مثل رمی یرمی رمایة أی جری و سال ذکره ابن الأعرابی و علیه ینبغی أن یحمل کلام أمیر المؤمنین ع أی اعدلوا بها عن عاداتها الجاریة من باب إضافة الصفة إلی الموصوف و هذا خیر من تفسیر الراوندی و قوله إنه من ضری الکلب بالصید لأن المصدر من ذلک الضراوة بالواو و فتح الضاد و لم یأت فیه ضرایة .
و قوله یا أسری الرغبة کلمة فصیحة و کذلک قوله لا یروعه منها إلا صریف أنیاب الحدثان و ذلک لأن الفهد إذا وثب و الذئب إذا حمل یصرف نابه و یقولون لکل خطب و داهیة جاءت تصرف نابها و الصریف صوت الأسنان إما عند رعدة أو عند شدة الغضب و الحنق و الحرص علی الانتقام أو نحو ذلک.
و قد تقدم الکلام فی الدنیا و الرغبة فیها و غدرها و حوادثها و وجوب العدول عنها و کسر عادیة عادات السوء المکتسبة فیها
(و قال علیهالسلام: یا اسری الرغبه اقصروا) ای اسیران رغبت و آرزوی نفس و هوی، کوتاه سازید آرذزو را در این سرا (فان المعرج علی الدنیا) پس به درستی که بالارونده بر دنیا و میلکننده (لا یروعه منها) نمیترساند و باز نمیدارد او را (الا صریف انیاب الحدثان) مگر آواز دندانهای فتنهها و حادثهها لفظ (صریف انیاب) مستعار است از برای مقدمات موت از امراض مخوفه و غیر آن که منع نمیکند مایل دنیا را از دنیا الا نوایب و مصایب دهر (یا ایها الناس) ای گروه مردمان (تولوا من انفسکم) متولی شوید و از نفسهای خود. یعنی به خودی خود مباشد (تادیبها) به اصلاح آوردن نفسهای خود (و اعدلوا بها) و بگردانید نفسها را (عن ضرایه عاداتها) از جرات کردن و اقدام بر اخذ عادتهای خودش از هوی و آرزو که مضرند در آخرت
(صریف) آوازی که ظاهر میشود از به هم سائیدن دندان وقت لرزیدن و شدت غضب و فرمود ای اسیران رغبت دنیا و آرزوها، کوتاه کنید رشته طول امل را به اندیشه حضور اجل، چه بتحقیق میلکننده و دلنهندهای بر دنیا ناگهان در هول و شگفت نمیاندازد او را از دنیا مگر آواز دندانهای حدثان. یعنی ناگاه در عین آن حال که او به دنیا مشغول و مشعوف است حادثها و مصیبتها بشنود که از قهر دندان به هم میسائیده باشد. همچو آدمی یاسبع که از غیظ و غضب بر کسی دندان به هم سایند و آواز آن آید که عام آن را دندانقرچه گویند استعاره کرده است صریف انیاب را برای آفتها و بلیتها که همچو سبع در خشم رفته روی آورند و هیچ وجه از آن روی خلاصی نباشد (ضراوه) عبارت از آن است که سبع مثل شیر و گرگ به صید عادت کنند و دلیر و حریص گردند و مراد اینجا آن است که نفوس به متابعت شهوات و رذایل عادات دلیر و شیرگیر گردند. یعنی ای مردمان قیام نمائید از خود به تادیب نفسهای خود، و بگردانید نفسهای خود را از ضرر عادات هلاک کننده.
و قال علیهالسلام: «یا اسری الرغبه! اقصروا، فان المعرج علی الدنیا لایروعه منها الا صریف انیاب الحدثان. ایها الناس تولوا من انفسکم تادیبها و اعدلوا بها عن ضراوه عاداتها.» یعنی و گفت علیهالسلام که ای اسیران رغبت و خواهش نفس اماره! کوتاه سازید خواهش را، زیرا که ایستادهی وامانده بر دنیا را به ترس نمیاندازد او را از دنیا مگر صدای دندانهای حوادث روزگار. ای مردمان، روآورید از جانب نفسهای شما ادب دادن و ریاضت دادن آنها را و برگردانید آنها را از جاری شدن به عادت خود.
اللغه: (عرج) البناء تعریجا ای مله. (صریف) البکره صوتها عند الاستقاء و کذلک صریف الباب و صریف ناب البعیر- صحاح-. (ضری) یضری ضرایه مثل رمی یرمی: ای جری و سال، ذکره ابن الاعرابی (الضراوه) الجراه علی الصید و الولوع به و الضرایه بالفتح لغه، و الضرایه بالکسر مصدر ضری به، و الثلاث نسخ وردت به الروایه- ابن میثم. المعنی: الرغبه و الاشتیاق من اشد الامراء علی الانسان، فقد ینتهی الرغبه الی العشق والو له فتغلب علی الانسان حتی تفکه عن ضروریات حیاته من الاکل و النوم و الاستراحه فیصیر مجنونا کالمجنون العامری المعروف، و لذا عبر (علیه السلام) عن المامورین لها بالاسری و العبید الذین لا یملکون لانفسهم ضرا و لانفعا، و هذا عتاب لساع لا نصراف عشاق الدنیا عن غیهم فقال: المیال الی الدنیا لا ینتبه عن غیه الا بعد صریف ناب الحدثان اللداغه العاضه علیه. ثم نبه (علیه السلام) علی ان وظیفه الانسان تادیب نفسها بامساکها عن مشتهیاتها فالامودب لها غیه، و یلزم کبح جماحها و صرفها عن عاداتها بالوالوع علی الدنیا و مشتیهاتها. الترجمه: فرمود: ای اسیران تمایل، ایست کنید، زیرا هر که بر دنیا چرخید جز آژیر سوت گزنده حوادث او را بخود نیاورد و بهراس نیفکند، ایا مردم خود متصدی و سرپرست ادب آموزی خویش باشید، و نفس سرکش را از کشش شیوههای بدش باز دارید.
ای اسیران رغبت دنیا*** عاشقان مقام و سیم و طلا
بخود آئید باز و ایست کنید*** پیش از آنیکه خویش نیست کنید
هر که شد شیفته بر این دنیا*** کی بخود آید از غرور و هوا
جز به آژیر نیش حادثهها*** که فغانش کنند و ناله بپا
ادب نفس خویش شیوه کنید*** نفس اماره از کشش بکشید
ای: اسراء الرغبه فی الدنیا، و الحرص علیها، و فی الخبر: اغنی الغناء من لم یکن للحرص اسیرا. اقصروا ای: انزعوا عن الرغبه فی الدنیا. فان المعرج علی الدنیا ای المقیم علیها، یقال: عرج فلان عن المنزل اذا حبس مطیته علیه و اقام. لا یروعه منها ای: لا یقزعه منها. الا صریف انیاب الحدثان الصریف: الصوت، و الانیاب: جمع الناب و هو المحدد من الاسنان و الحدثان -بالتحریک -حوادث الدهر قال الشاعر: کنت لهم فی الحدثان نابا انفی العدی و ضیغما وثابا کان جعفر البرمکی فی مجلس لهوه یغنیه مغنیه: و لو فودیت من حدث اللیالی فدیتک بالطریف و بالتلاد اذ هجم علیه مسرور -خادم الرشید -و قال له جئتک لاخذ راسک فاکب علیه یقبل رجلیه ان یوخر ذلک و یحضره حیا عنده، ثم یری فیه رایه، فلم یلتفت الیه و اخذ راسه فی ذیل قبائه، و لما و کل بابیه یحیی البرمکی بعد قتله فی داره حتی هتکت ستوره و جمعت امواله، قال للموکل به: هکذا تقوم الساعه. ایها الناس تولوا عن انفسکم تادیبها فان النفس اماره بالسوء فما لم تجد فی تادیبها تهلکک کدابه شموس و عدوک الشدید الذی لو لم تحاربه و تقتله قتلک. و اعدلوا بها عن ضراوه عاداتها فی (الجمهره): ضری علی الشی یضری ضراء و ضراوه، اذا اعتاده. و فی الحدیث: له ضراوه کضراوه الخمر. و فی (النهایه): (ضری بالشیء یضری ضراء و ضراوه فهو ضار: اذا اعتاده) و منه الحدیث: ان للاسلام ضراوه، ای: عاده و لهجا به لا یصبر عنه. و قال الازهری فی قول عمر: ان لللحم ضراوه کضراوه الخمر ای: له عاده طلابه لاکله کعاده الخمر مع شاربها فمن اعتاد الخمر اسرف فی النفقه و لم یترکها فکذلک من اعتاد اللحم لم یکد یصبر عنه. قال تعالی: (و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنه هی الماوی). (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) هذا، و ابن ابیالحدید نقله: عن ضرایه عاداتها و الصواب: ما هنا کما هو المفهوم مما نقل عن الراوندی فی (تفسیره)، و کما فی (ابن میثم) و ان نسب الضرایه ایضا الی نسخه.
اقصروا: کفوا، و المعرج: المائل، و الحدثان- بکسر الحاء- المصائب، و الصریف: صوت الاسنان، و الضراوه: الاندفاع، و المعنی تحرروا من الاهواء، و لا تثقوا بالدنیا: و احذروا کابه المنقلب، و املکوا انفسکم، واردعوها عن قبیح العادات و التقالید.. و تکررت هذه الوصایا مرات. و المهم ان نعرف سبیل التوازن و الاعتدال بین الهوی و المصلحه.. و علی ایه حال فان للوعی اثره فی حفظ التوازن، و المقصود من الوصایا و المواعظ التوعیه و التذکیر.
… یا اسری الرغبه اقصروا: اسری جمع اسیر و الرغبه الطمع و اقصروا کفوا … صریف انیاب الحدثان: المعرج المائل الیها او المعول علیها او المقیم بها و یروعه یفزعه و الصریف صوت الاسنان و نحوها عند الاصطکاک و الحدثان بالکسر النوائب … عن ضراوه عاداتها: الضراوه اللهج بالشیء و الولوع به ای کفوا انفسکم عن اتباع ما تدفع الیه عاداتها
امام علیهالسلام (در دوری از خواهش نفس) فرموده است: ای گرفتاران خواهش نفس باز ایستید (از آن پیروی نکنید) که دلبند به دنیا را نمیترساند مگر صدای دندانهای مصیبتها و اندوهها (شنیدن اندوههای سخت که از روی خشم و تندی باشد چنانکه شخص هنگام خشم بر دیگری دندان به هم میساید) ای مردم، خودتان به ادب کردن و اصلاح نفسهاتان بپردازید (پسندیدهها را شعار خویش نمائید) و آنها را از جرات و دلیری بر عادتها و خوها (ی ناشایسته) باز گردانید (تا از کیفر رستخیز برهید).
علاقه به دنیا و طمع به آن، مرضی است خطرناک که در اغلب جامعهها وجود دارد و از آنجا که خیلی از امراض با پیشگیری برطرف میگردد امام (علیه السلام) پیشگیری از طمع به دنیا را دیدن غم و غصهها و عصبانیت دیگران معرفی کرده است. آنگاه که طمعکار از لرزش بدن به خود میپیچد بهترین پندها را به اندرزگیران میدهد و به تدریج بر اثر پندگرفتن و بکار بستن اندرز گیرنده از مسیر انحراف خارج میگردد. خدای عزیز بیارزش بودن دنیا را با بیانات مختلف توضیح داده از جمله به گردش در سرزمین دنیاطلبان و مردگان سفارش کرده که ببیند: (چه باغها و چشمهها، کشتزارها و مقامهای گوناگونی را رها کرده و رفتند … ) شما قبل از اینکه به این سرنوشت گرفتار گردید اقدام کنید. به بینید که نه آسمان برای آنان گریه کرد و نه زمین و نه به آنان مهلت دادند خواستههای خود را عملی سازند.
و قال علیهالسلام: (یا اسری الرغبه) جمع اسیر، ای ایها الاسراء فی ایدی رغباتکم، ترغبون کل یوم شیئا (اقصروا) ای کفرا عن رغباتکم (فان المعرج علی الدنیا) ای المعول علی الدنیا (لا یروعه منها) ای لا یفزعه من الدنیا (الا صریف انیاب الحدثان) الصریف صوت الاسنان عند الاصطکاک ای اصطکاک انیاب النوائب، فانها هی التی تروعه و تفزعه، و المعنی لا تکونوا هکذا بل خافوا عواقب الدنیا، قبل ان تنزل بکم الاحداث (ایها الناس تولوا من انفسکم تادیبها) ای ادبوها انتم بانفسکم (و اعدلوا بها) ای اصرفوا انفسکم (عن ضراوه) ای اضرار (عاداتها) حتی لا تحتاجوا الی مودب و صارف غیرکم، و الا ادبکم الزمان، و صرفکم الموت حیث لا یفید.
اسری: جمع اسیر. الرغبه: الطمع. اقصروا: کفوا. المعرج: المائل الی الشیء. لا یروعه: لا یفزعه. الصریف: صوت الاسنان عن الاصطکاک. الحدثان: بالکسر النوائب. تولی الشیء: تحمل ولایته لیقوم به. اعدلوا بها: انحرفوا بها. الضراوه: اللهج بالشیء و الولوع به. الشرح: و الامام یخاطب اولئک الذین یقعون فی اسر الرغبات و الشهوات و لا یستطیعون الخلاص منها بان یکفوا عن طاعتهم لها و یتمردوا علیها لان من اطمان الی الدنیا و مال الیها مرتاحا الی ظلها و نعیمها فانه لا یستفیق منها الا علی ما یروعه و یفزعه حیث تاخذه المصائب و البلایا الیها فینتابه المرض و تدب به الشیخوخه و یصاب بالبلاء تلو البلائ، ایها الناس تولوا انتم تادیب انفسکم و اخذها بما یرضی الله و التزام اوامره و غیروا عاداتها التی الفتها و لم تکن منسجمه مع خط الله و ارادته و ذلک مستطاع لکم و تحت قدرتکم …
«ای اسیران آرزو، باز ایستید و اندک کنید، که گراینده به دنیا را چیزی جز آوای دندان ساییدن حوادث به خود نمی آورد. ای مردم، خویشتن ادب کردن نفس خود را بر عهده گیرید و آن را از آزمند شدن بر عادتها باز دارید.»
ابن ابی الحدید ضمن شرح مختصری که داده است می گوید: پلنگ به هنگام جهیدن بر شکار و گرگ به گاه حمله دندانهای خود را بر هم می سایند و در مورد هر خطر و حادثه چنین گفته می شود که دندان بر هم می فشرد و به هنگام بیم و شدت خشم و کینه و انتقام صدای سایش دندانها به یکدیگر شنیده می شود.
و قال علیهالسلام
یَا أَسْرَی الرَّغْبَةِ أَقْصِرُوا فَإِنَّ الْمُعَرِّجَ عَلَی الدُّنْیَا لَا یَرُوعُهُ مِنْهَا إِلَّا صَرِیفُ أَنْیَابِ الْحِدْثَانِ.أَیُّهَا النَّاسُ،تَوَلَّوْا مِنْ أَنْفُسِکُمْ تَأْدِیبَهَا،وَ اعْدِلُوا بِهَا عَنْ ضَرَاوَةِ عَادَاتِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
ای اسیران حرص و رغبت در دنیا! بس کنید،زیرا افراد دلبسته به دنیا را جز صدای برخورد دندانهای حوادث سخت،به خود نیاورد.ای مردم! تربیت نفس خویش را بر عهده بگیرید و آن را از کشش عادات (بد) بازدارید. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر مینویسد:ابن اثیر در کتاب نهایه به این کلام حکیمانه اشاره و آمُدی در غرر الحکم با تفاوتی آن را ذکر کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 265) )
ای اسیران هوس!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود به دو مطلب اشاره میکند:نخست دنیاپرستان را مخاطب قرار داده میفرماید:«ای اسیران حرص در دنیا بازایستید»؛ (یَا أَسْرَی الرَّغْبَةِ أَقْصِرُوا) .
تعبیر به«اسیر»بیان بسیار مناسبی است،زیرا دنیاپرستانی که گرفتار حرص در دنیا میشوند به جایی میرسند که از خود ارادهای ندارند و همچون اسیر، شب و روز در فکر به چنگ آوردن اموال بیشتر یا مقامات بالاترند و چقدر زشت است انسانی که گل سر سبد جهان آفرینش است چنان اسیر حرص شود که اراده خود را از دست بدهد.
افزون بر این،تشبیه به«اسیر»دلیل بر بیارزش بودن این افراد است،زیرا همواره به اسیران با دیده حقارت مینگریستند و برای آنها مقام و موقعیتی قائل نبودند و در بسیاری از موارد آنها را به صورت بردگان خرید و فروش میکردند.
آنگاه امام علیه السلام دلیلی برای دستور بازایستادن اسیران حرص ذکر کرده میفرماید:«زیرا افراد دلبسته به دنیا را جز صدای برخورد دندانهای حوادث سخت،به خود نمیآورد»؛ (فَإِنَّ الْمُعَرِّجَ عَلَی الدُّنْیَا لَا یَرُوعُهُ مِنْهَا إِلَّا صَرِیفُ أَنْیَابِ الْحِدْثَانِ) .
امام علیه السلام در اینجا تشبیه شگفتی کرده،حوادث سخت را به حیوانات درندهای شبیه میداند که به هنگام حمله دندانهایشان را به هم میسایند و دندان قروچه میکنند بهگونهای که صدای دندانهای آنها شنیده میشود.امام علیه السلام میفرماید:
حوادث خطرناک هنگامی که دامان آنها را گرفت و همچون حیوان درندهای که لحظهای پیش از حمله دندانهایش را به هم میساید به آنها حملهور میشود و هنگامی بیدار میشوند که کار از کار گذشته است.
افراد زیادی را سراغ داریم یا در تاریخ نامشان آمده که چنان غرق زرق و برق دنیا و هوا و هوسها میشدند که هیچ موعظهای در آنها مؤثر نمیشد.تنها زمانی بیدار میشدند که حوادث سخت و خطرناک دامن آنها را گرفته بود.
علامه شوشتری رحمه الله در شرح نهج البلاغه خود ماجرای عبرتانگیزی از کامل ابن اثیر نقل میکند که شبی از شبها جعفر برمکی (وزیر معروف و پرقدرت هارون) در مجلس عیاشی خود نشسته بود و زن آوازهخوانی برای او آواز میخواند از جمله این شعر را در میان آوازش خواند:
وَ لَوْ فُودیتَ مِنْ حَدَثِ اللَّیالی فَدَیْتُکَ بِالطَّریفِ وَ بِالتّلادِ
اگر بتوانی از حوادث ناگوار شبها رهایی یابی من جوایز زیبا و پرقیمتی را فدای تو خواهم کرد.
در این هنگام ناگهان مسرور خادم،(جلاد) هارونالرشید وارد شد.(جعفر تعجب کرد) مسرور گفت:آمدهام سر تو را برای هارون ببرم.جعفر خودش را روی پای مسرور انداخت و آن را میبوسید و تقاضا میکرد که این کار را به تأخیر بیندازد و او را زنده نزد هارون ببرد تا هرچه او خواست دربارهاش تصمیم بگیرد؛ولی مسرور نپذیرفت و در همان جا سر او را از تن جدا کرد و در دامنش انداخت و نزد هارون برد. ( .شرح نهج البلاغه علامه شوشتری،ج 11،ص 588 )
این داستان با تفاوتهایی در کتب دیگر مانند الوافی بالوفیات آمده است؛از جمله اینکه مسرور جعفر را نکشت و نزد هارون برد و در آنجا هارون دستور داد سر او را از تن جدا کنند و بعد از آن نیز دستور داد سر مسرور،قاتل او را از تن جدا کنند و گفت:من نمیخواهم قاتل جعفر را (که روزی مورد علاقه شدید من بود) ببینم. ( .الوافی بالوفیات،ج 11،ص 124 برای توضیح بیشتر به کتاب تتمة المنته،ص 246 باب«قتل جعفر برمکی و انقضای دولت برامکه»مراجعه شود )
سپس امام علیه السلام در نکته دوم راه خودسازی را به همه انسانها نشان میدهد و تمام مردم جهان را مخاطب ساخته میفرماید:«ای مردم! خودتان به تربیت نفس خویش بپردازید و آن را از جاذبه عادتها بازدارید»؛ (أَیُّهَا النَّاسُ،تَوَلَّوْا مِنْ أَنْفُسِکُمْ تَأْدِیبَهَا،وَ اعْدِلُوا بِهَا عَنْ ضَرَاوَةِ عَادَاتِهَا) .
اشاره به اینکه معلم و مربی انسان قبل از هرکس باید خود او باشد و تا انسان به تربیت خویش نپردازد تعلیم و تربیت معلمان و پیشوایان و مربیان در او اثر نخواهد گذاشت.
در خطبه 90 نیز امام علیه السلام تعبیر جالبی در این زمینه دارد میفرماید:
«وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ لَمْ یعَنْ عَلَی نَفْسِهِ حَتَّی یکُونَ لَهُ مِنْهَا وَاعِظٌ وَ زَاجِرٌ لَمْ یکُنْ لَهُ مِنْ غَیرِهَا لا زَاجِرٌ وَ لا وَاعِظٌ؛ بدانید کسی که بر ضد هوای نفس خود کمک نشود تا واعظ و رادعی از درون جانش برای او فراهم گردد،مانع و واعظی از غیر خود نخواهد یافت».
جمله (وَ اعْدِلُوا بِها...) در واقع اشاره به یکی از طرق مهم تهذیب نفس است و آن اینکه بسیار میشود انسان عادتهایی پیدا میکند که برای او کشش و جاذبه زیادی دارد و همین عادات او را دائماً در هواپرستی غرق میسازد؛مانند عادت به شراب و یا حتی عادت به مواد مخدر.امام علیه السلام دستور میدهد خود را از جاذبه این عادات سوء،رهایی بخشید تا بتوانید نفس خویشتن را اصلاح کنید.
«اسری» و اساری جمع اسیر و«رغبت»به معنای حرص و ولع است.
«الْمُعَرِّجَ» از ریشه عَرَج (بر وزن حرج) به معنای تمایل داشتن به چیزی است.
«لا یروعه» از ریشه روع (بر وزن قول) به معنای ترساندن وترسیدن آمده است.
«صریف»به معنای صدای برخورد دندانها و مانند آن است.
«الحدثان» به معنای بلاها و حوادث ناخوشایند روزگار است و در بعضی از نسخ«حَدَثان»(بر وزن ضربان) آمده است.
«ضراوة» به معنای جاذبه و کشش است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : O prisoners of desires ! Cut them (your desires) short because whoever leans on the world gets nothing out of it except the pain of hardships. O people! Take on yourselves to train your own souls. Turn away from the dictates of your natural inclinations.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا تَظُنّنّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَت مِن أَحَدٍ سُوءاً وَ أَنتَ تَجِدُ لَهَا فِی الخَیرِ مُحتَمَلًا
ترجمهها:
(اخلاق اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: شایسته نیست به سخنی که از دهان کسی خارج شد، گمان بد ببری، چرا که برای آن برداشت نیکویی میتوان داشت .
به سخنی که از دهان کسی برآید، گمان بد بردنت نشاید، چند که توانی آن را به نیک برگردانی.
البته گمان مبر بسخنی که بیرون آید از دهان از یکی مرد بدی را و حال آنکه یابی مر آن کلمه را در نیکوئی و احتمالی
و فرمود (علیه السلام): به سخنی که از دهان کسی بیرون می آید، گمان بد مبر، چندان که توانی احتمال نیکی بر.
و آن حضرت فرمود:به سخنی که از کسی صادر میشود تا جایی که برای آن محمل خیر مییابی گمان بد مبر .
شروح:
(به سخنی که از زبان کسی بیرون میآید نباید گمان بد ببری، در حالی که احتمال خوبی در آن میدهی.) یعنی: تا وقتی که برای کلام دیگری راه حمل و تاویلی میتوانی پیدا کنی مبادا گمان بد ببری، زیرا نفسهای سالم به خداوند از نفوس دیگر نزدیکترند. واو در جمله، حالیه است.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ تَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَحَدٍ سُوءاً وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیْرِ مُحْتَمَلاً ( فی د«محلا»؛و هو یستقیم أیضا. ) .
هذه الکلمة یرویها کثیر من الناس لعمر بن الخطاب و یرویها بعضهم لأمیر المؤمنین ع و کان ثمامة یحدث بسؤدد یحیی بن خالد و ابنه جعفر و یقول إن الرشید نکب علی بن عیسی بن ماهان ( ب:«هامان»تصحیف. ) و ألزمه مائة ألف دینار أدی منها خمسین ألفا و یلح بالباقی فأقسم الرشید إن لم یؤد المال فی بقیة هذا الیوم و إلا قتله و کان علی بن عیسی عدوا للبرامکة مکاشفا فلما علم أنه مقتول سأل أن یمکن من السعی إلی الناس یستنجدهم ففسح له فی ذلک فمضی و معه وکیل الرشید و أعوانه إلی باب یحیی و جعفر فأشبلا علیه ( أشبلا:عطفا.) و صححا من صلب أموالهما خمسین ألف دینار فی باقی نهار ذلک الیوم بدیوان الرشید باسم علی بن عیسی و استخلصاه فنقل بعض المتنصحین لهما إلیهما أن علی بن عیسی قال فی آخر نهار ذلک الیوم متمثلا فما بقیا علی ترکتمانی و لکن خفتما صرد النبال ( اللسان(صرد)،و نسبه إلی المنقریّ یخاطب جریرا و الفرزدق.و صرد السهم:نفذ حده. )
فقال یحیی للناقل إلیه ذلک یا هذا إن المرعوب لیسبق لسانه إلی ما لم یخطر بقلبه.
و قال جعفر و من أین لنا أنه تمثل بذلک و عنانا و لعله أراد أمرا آخر فکان ثمامة یقول ما فی الأرض أسود من رجل یتأول کلام عدوه فیه و یحمله علی أحسن محامله.
و قال الشاعر إذا ما أتت من صاحب لک زلة فکن أنت محتالا لزلته عذرا ( لسام بن وابصة،من کلمة له فی أمالی القالی 2:224. )
(و قال علیهالسلام لا تظنن) البته گمان مبر (بکلمه خرجت من احد) به سخنی که بیرون آید از دهان یکی از مردمان (سوئا) بدی را یعنی گمان بد مبر به قول مردمان (و انت تجدلها) و حال آنکه یابی آن کلمه را (فی الخیر محتملا) در نیکویی، احتمال زیرا که حمل کردن قول غیر بر خیر، احسن ظن است که از مکارم اخلاق است
فرمود: گمان نکنی البته به کلمهای که صادر شود از کسی بدی را و تو توانی یافت آن کلمه را در خیرها احتمالی. یعنی تا احتمال خیر ممکن باشد آن قول را حمل بر معنی بد مکن، و همچنین است فعلی که از کسی دیده شود مادامیکه ممکن است و مسیر باشد آن را محملی صواب باید نهادن و گمان بد نکردن ولیکن شرط حزم معذلک فرو نباید گذاشت، و آن دوراندیشی و بدگمانی باشد ولیکن بر وجهی صواب، پس بدگمانی از وجهی صواب است و از وجهی خطا، وجه اول از بیداری و هوشمندی خیزد وجه دوم از سوئنیت و فساد عقیدت و بدی نفس خیزد (شاعر) گوید: بدنفس مباش و بدگمان باش از محنت و رنج در امان باش و در کلام حضرت تعیین بعضی از مواضع حسنظن و سوء ظن کرده شده.
و قال علیهالسلام: «لا تظنن بکلمه خرجت من احد سوءا و انت تجد لها فی الخیر محتملا.» یعنی و گفت علیهالسلام که البته گمان مکن به سخنی که بیرون آمده باشد از کسی سخن بد را و حال آنکه تو بیابی از برای آن احتمال در خوب بودن را.
المعنی: ظاهر حال الانسان السالم و المسلم المسالم هو الخیر عملا و نیه، فاذا کان لکلامه محتملا یوول الی الخیر و الصلاح فلا ینبغی حمله علی ما فیه الفساد و ما یخالف الفلاح، فقد ورد فی الحدیث: ضع امر اخیک علی احسنه و کلامه من اهم اموره، فیحمل علی احسن وجوهه. الترجمه: فرمود: هر سخنی از دهنی بر آید بدان بدبین مباش و فساد از آن متراش تا بتوانی توجیه به نیکی و صلاحش نمائی.
سخن چون غنچه نشکفته باشد*** که خوب و بد در آن بنهفته باشد
مشو بدبین بدان تا میتوانی ***که یک مقصود خوب از آن بدانی
اقول: روی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): ان المومن اذا اتهم اخاه المومن انماث الایمان من قلبه کانمیاث الملح فی الماء. هذا، و قال ابن ابیالحدید: قال ثمامه: نکب الرشید علی بن عیسی بن ماهان والزمه مائه الف دینار ادی منها خمسین الف دینار و بلج بالباقی، فاقسم الرشید ان لم یود الیوم قتله، و کان ابن ماهان عدوا للبرامکه مکاشفا، فلما علم انه مقتول سال ان یمکن من الناس یستنجدهم ففسح له فی ذلک، فمضی و معه وکیل الرشید الی باب یحیی و جعفر فاسبلا علیه و صححا من صلب اموالهما خمسین الف دینار و استخلصاه، فنقل بعض المنتصحین لهما الیهما ان ابن ماهان قال فی آخر ذاک الیوم متمثلا: فما بقیا علی ترکتمانی و لکن خفتما صرر النبال فقال یحیی للناقل: ان المرعوب لیسبق لسانه الی ما لم یخطر بقلبه. و قال جعفر: و من این لنا انه عنانا و لعله اراد امرا آخر فی تمثله … قلت: نقله (الجهشیاری) بطریق آخر کما مر فی فصل المکارم، و الکلام فیما کان المقال محتملا للخیر لا فی مثله و انما حمله یحیی علیه تکرما.
لا تتهم احدا بسوء مادام لکل ظاهر باطن، فاذا کان ظاهر الکلام او العفل حسنا او لا قبح فیه فخذ به و اعتمد علیه حتی یثبت العکس، و ان کان سیئا فاحجم و لا تاخذ بهذا الظاهر، فربما کان الواقع علی خلافه الا اذ انکشف کالشمس، و لا سبیل للتاویل. و تقدم الکلام عن ذلک فی الحکمه 113.
امام علیهالسلام (درباره بدگمانی) فرموده است: به سخنی که از (دهان) کسی بیرون آید باید گمان بد مبری در حالی که احتمال نیکی بر آن میبری (تا ممکن است به آن بدگمان مباش و همچنین اگر فعلی دیدی تا ممکن است نیک پندار ولی دوراندیشی را در بعضی جاها نباید از دست داد، و در فرمایش یکصد و دهم تعیین جاهای خوشبینی و بدبینی شد).
بیشتر مفاسد، ناراحتیها، اختلافات و مشکلات اجتماعی از سوئظنها بوجود میآید. از آنجا که علی (علیه السلام) در مبارزه با مفاسد به جستجوی ریشه میرود میفرماید حرفی را که میشنوی و میتوانی برای حرف (بد) تفسیر خوب پیدا کنی اقدام کن و سوئظن را کنار بگذار، زیرا سوئظن وقتی قوی شد انسان را منحرف میگرداند. خدای عزیز درباره بازماندگان جنگ که عذرهای گوناگون آوردند به این گمان که پیامبر (صلی الله علیه و آله) سالم بازنمیگردد میفرماید شیطان شما را وسوسه میکرد و سوئظن بردید و هلاک شدید.
و قال علیهالسلام: (لا تظنن بکلمه خرجت من) لسان (احد سوئا، و) الحال (انت تجد لها فی الخیر محتملا) ای احتمالا فان قال کلمه لم تعلم انها سب او کلام عادی، فلا تحملها علی السب، و هکذا، و هذا من مصادیق حمل فعل المسلم علی الصحیح.
الشرح: اذا کانت الکلمه ظاهرها سوء و لکنها تحتمل وجها او وجوها اخری سلیمه و مقبوله فاحملها علی الخیر و علی الوجه الحسن و هذا المبنی یریح الناس و یوطد العلاقه و یحسنها فیما بینهم جمیعا …
این سخن را بسیاری از مردم از گفته های عمر بن خطاب می دانند و برخی هم آن را از امیر المؤمنین علیه السّلام می دانند. ثمامة ضمن نقل کردن سیادت و سروری یحیی بن خالد و پسرش جعفر برمکی چنین می گفته است که هارون، علی بن عیسی بن ماهان را فرو گرفت و پرداخت صد هزار دینار را بر او مقرر داشت. علی بن عیسی پنجاه هزار دینار پرداخت و تقاضا کرد بقیه را بر او ببخشند، ولی هارون سوگند خورد که اگر پنجاه هزار دینار دیگر را همان روز نپردازد، او را خواهد کشت. علی بن عیسی از دشمنان آشکار و سرسخت برمکیان بود و چون دانست که اگر آن مال را نپردازد کشته خواهد شد، تقاضا کرد به او اجازه داده شود پیش مردم رود و از ایشان یاری بخواهد. چنان اجازه ای به او داده شد.
علی بن عیسی در حالی که وکیل هارون و یاران او همراهش بودند، بر در خانه یحیی و جعفر آمد. آن دو بر او مهربانی کردند و از اموال ویژه خودشان پنجاه هزار دینار در همان روز به نام علی بن عیسی به دیوان هارون تسلیم کردند و او را رها ساختند. یکی از به ظاهر خیراندیشان برمکیان به یحیی و جعفر گزارش داد که علی بن عیسی غروب همان روز به این بیت تمثل می جسته است: «شما نه برای اینکه من زنده بمانم، رهایم ساختید بلکه از تیزی و برندگی پیکانها ترسیدید.» یحیی به آن شخص گفت: ای فلان آن کس که ترسیده است چیزهایی به زبانش می آید که به دل او خطور نکرده است. جعفر گفت: وانگهی از کجا برای ما ثابت شود که او در این شعر ما را منظور داشته و در مورد ما تمثیل زده است، شاید چیز دیگری را اراده کرده باشد.
ثمامه می گفته است: در زمین سرور و سالار کسی است که سخن دشمن خود را درباره خویشتن به چیز دیگر تأویل و به بهترین وجهی آن را حمل و تعبیر کند. شاعر چنین سروده است: هرگاه از دوستی برای تو لغزشی پیش آمد، تو خود برای لغزش او در جستجوی عذری باش.
و قال علیهالسلام
لَا تَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَحَدٍ سُوءاً،وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیْرِ مُحْتَمَلاً.
امام علیه السلام فرمود:
هر سخنی که از دهان کسی خارج میشود،تا احتمال خیر و نیکی در آن مییابی حمل بر فساد مکن. ( .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب مدارک دیگر این گفتار حکیمانه را به آنچه در ذیل حکمت 159 نوشته است ارجاع میدهد و در آنجا آن را از کسانی که قبل از سیّد رضی میزیستهاند از جمله مرحوم صدوق در امالی و ابن شعبه در تحف العقول و مفید در اختصاص به ضمیمه کلمات پرمعنای دیگری نقل میکند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 139). افزون بر این،این کلام حکیمانه در کتاب کافی،ج 2،ص 362،ح 3 باب«التهمة و سوء الظن»با تفاوتی آمده است )
تا میتوانی حمل بر صحت کن
سرمایه اصلی یک جامعه،اعتماد عمومی مردم نسبت به یکدیگر است، ازاینرو امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه دستوری در این زمینه میدهد و میفرماید:«هر سخنی که از زبان کسی خارج میشود تا احتمال خیر و نیکی در آن مییابی حمل بر فساد مکن»؛ (لَا تَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَحَدٍ سُوءاً،وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیْرِ مُحْتَمَلاً) .
در کتاب شریف کافی به جای«من احد»،«من اخیک»آمده است به این معنا که مسئله حسن ظن کامل را نسبت به برادران دینی ذکر کرده نه به هر کس.
در ضمن،امام علیه السلام راه مبارزه با سوء ظن را نیز در این گفتار حکیمانه نشان داده است و آن اینکه انسان تمام احتمالات را درباره سخن یا عملی که از دیگری سرمیزند مورد توجه قرار دهد و آنچه مناسب حسن ظن است برگزیند و احتمالات سوء را از فکر خود دور سازد.
این کار سبب میشود عُلقه و محبت و دوستی و مودت در میان افراد جامعه بیشتر و از پراکندگی و سلب اعتماد جلوگیری شود و در نتیجه زمینههای همکاری که بر پایه اعتماد قرار دارد بیشتر گردد و برکات فزونتری بهره فرد و جامعه شود.
افرادی که گرفتار سوءظن هستند غالباً منزویاند،از همه دوری میکنند،هر صدایی را بر ضد خود میپندارند و هرکس را در فکر نقشهای بر ضد خود میبینند.این حالت هم آرامش آنها را از بین میبرد و هم بهرهگیری آنها را از کمکهای دیگران در برابر مشکلات و سختیهای زندگی.
آنچه در این کلام حکیمانه آمده است در مورد سخنانی است که انسان از دیگران میشنود؛ولی در حدیث دیگری مسئله به صورت گستردهتری مطرح شده و هر کاری را شامل میشود:در کتاب شریف کافی این حدیث به این صورت نقل شده است:
«ضَعْ أَمْرَ أَخِیکَ عَلَی أَحْسَنِهِ حَتَّی یأْتِیکَ مَا یغْلِبُکَ مِنْهُ وَ لا تَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَخِیکَ سُوءاً وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیرِ مَحْمِلاً؛ کار برادر خود را به نیکوترین وجهی توجیه کن تا زمانی که دلیل قاطعی بر ضد آن قائم شود و هرگز به کلامی که از برادرت صادر شده سوءظن نداشته باش در حالی که میتوانی محملی در خیر برای آن پیدا کنی)». (.کافی،ج 2،ص 362،ح 3 )
در حدیث دیگری از امام کاظم علیه السلام که در کتاب کافی آمده میخوانیم:راوی خدمت آن حضرت عرض میکند:فدایت شوم،گاهی از یکی از برادرانم مطلبی به من میرسد که من آن را ناخوشایند میدارم هنگامی که از او سؤال میکنم انکار میکند در حالی که جمعیتی از افراد مورد وثوق آن را به من خبر دادهاند امام علیه السلام فرمود:حتی گوش و چشم خود را در برابر برادر مسلمانت تکذیب کن.
اگر پنجاه نفر نزد تو آیند و بر چیزی سوگند یاد کنند؛ولی او مطلب دیگری بگوید او را تصدیق کن و آن گواهان را تکذیب نما. ( .همان،ج 8،ص 147،ح 125 )
البته منظور این نیست که آن جمعیت را آشکارا تکذیب کند و متهم به دروغ سازد،بلکه منظور این است که حسن ظن خود را در دل نسبت به برادر مسلمانت با گفته آنها رها مکن.
این نکته را در اینجا باید افزود که آنچه در این حدیث آمده در مورد مسائل شخصی است وگرنه اموری که سرنوشتساز است و به حقوق الهی یا جامعه مرتبط میشود باید مورد توجه قرار گیرد و درباره آن تحقیق شود.
همه اینها در واقع برگرفته از دستورات قرآن مجید است،آنجا که میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید از بسیاری از گمانها بپرهیزید،چراکه پارهای از آنها گناه است». ( .حجرات،آیه 12)
جالب اینکه قرآن مجید بعد از این دستور به عدم تجسس و بعد از آن دستور به عدم غیبت میدهد و میفرماید: «وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً» اشاره به اینکه گمان بد سبب تجسس میشود و جستوجوگری گاه به نقطه ضعفهایی میرسد و به دنبال آن گناه غیبت شروع میشود و در واقع این سه گناه لازم و ملزوم یکدیگرند.
مسئله حسن ظن با تمام اهمیتی که در حفظ نظام جامعه و پیوند محبت و دوستی افراد نسبت به هم دارد خالی از استثنا نیست،همانگونه که در حکمت 114 آمده بود که امام علیه السلام میفرماید:
«إِذَا اسْتَوْلَی الصَّلاحُ عَلَی الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ ثُمَّ أَسَاءَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ لَمْ تَظْهَرْ مِنْهُ حَوْبَةٌ فَقَدْ ظَلَمَ وَ إِذَا اسْتَوْلَی الْفَسَادُ عَلَی الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ فَأَحْسَنَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ فَقَدْ غَرَّرَ؛ هنگامی که صلاح و نیکی بر زمان و اهلش ظاهر گردد اگر کسی در این حال گمان بد به دیگری برد که از او گناهی ظاهر نشده،به او ستم کرده است و هنگامی که فساد بر زمان و اهلش مستولی گردد هرکس گمان خوب به دیگری برد خود را فریب داده است!».
در ذیل این حکمت نیز بیانات دیگری در این زمینه داشتیم.همچنین بعضی از افراد به حکم کاری که دارند (مانند مأموران اطلاعات و ضد جاسوسی) ناچارند حسن ظن را رها سازند و همیشه احتمالهای سوء را مورد توجه قرار دهند.آنها اگر بخواهند همه چیز را حمل بر صحت کنند و سوءظن را مطلقاً کنار بگذارند ممکن است گرفتار اشتباهات زیادی در تشخیص مجرمان و مفسدان و خائنان شوند؛ولی ناگفته پیداست آنها نیز نمیتوانند سوء ظن خود را به دیگران منتقل کنند و یا پیش از ثبوت خلافی،به مجرم بودن کسی حکم نمایند.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Do not regard an expression uttered by any person as being evil if you can find it capable of bearing something good.”
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا کَانَت لَکَ إِلَی اللّهِ سُبحَانَهُ حَاجَةٌ فَابدَأ بِمَسأَلَةِ الصّلَاةِ عَلَی رَسُولِهِ صلی الله علیه و آله ثُمّ سَل حَاجَتَکَ فَإِنّ اللّهَ أَکرَمُ مِن أَن یُسأَلَ حَاجَتَینِ فیَقَضیَِ إِحدَاهُمَا وَ یَمنَعَ الأُخرَی
ترجمهها:
(عبادی، معنوی) و درود خدا بر او، فرمود: هر گاه از خدای سبحان درخواستی داری، ابتدا بر پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درود بفرست، سپس حاجت خود را بخواه، زیرا خدا بزرگوارتر از آن است که از دو حاجت درخواست شده، یکی را برآورد و دیگری را باز دارد .
هرگاه تو را به خدای سبحان نیازی است در آغاز بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) درود فرست، سپس حاجت خود بخواه که خدا بزرگوارتر از آن است که بدو دو حاجت برند، یکی را برآرد و دیگری را باز دارد.
چون باشد تو را بسوی خدای تعالی حاجتی پس آغاز کن بخواستن صلوات و سلام بر پیغمبر او پس از آن بطلب حاجت خود را پس بدرستی که خدا کریمتر است که بطلبند ازو دو حاجت پس روا کند یکی را از آن ببرد ور او منع کند یکی دیگر را
و فرمود (علیه السلام): چون از خداوند سبحان حاجتی خواهی، حاجت خود را با صلوات بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آغاز کن. زیرا خدای تعالی بزرگتر از این است که از او دو حاجت خواهند و او یکی را برآورد و یکی را روا نسازد.
و آن حضرت فرمود:هرگاه تو را به خداوند حاجتی باشد دعای خود را با صلوات بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آغاز کن،سپس حاجت بخواه،که خداوند کریمتر از آن است که از او دو حاجت بخواهند، یکی را جواب دهد و دیگری را منع نماید .
شروح:
قیل: مثاله سوال الرعیه عن الامیر بواسطه الوزیر و النبی صلی الله علیه و آله یشفع اذا صلی المصلی علیه فی قضاء حاجته.
(هرگاه از خداوند حاجتی داشتی، پس درخواست خود را با درود بر پیامبرش که سلام و درود خدا بر او و خاندان او باد، آغاز کن، زیرا خداوند بخشندهتر از آن است که دو حاجت از او درخواست شود و او یکی از آنها را روا سازد، و دیگری روا نسازد.) امام (علیه السلام) دستور فرموده است، که درخواست درود بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را بر درخواست حاجت مقدم، بدارند، تا آمادگی برای آن پیدا شود، و با عبارت: (فان الله سبحانه … ) بر این مطلب ترغیب فرموده است، یعنی: این که درخواست اول به اتفاق اقوال از طرف خدا برآورده است، پس سزاوار کرم اوست که دومین درخواست را نیز برآورد، و این جمله مقدمهی صغرا برای قیاس مضمری است که کبرای مقدرش چنین است: و هر کس کریمتر از اینها باشد پس سزاوار است که از او درخواست شود تا او هر دو را برآورد.
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا کَانَتْ لَکَ إِلَی اللَّهِ سُبْحَانَهُ حَاجَةٌ فَابْدَأْ بِمَسْأَلَةِ الصَّلاَةِ عَلَی رَسُولِهِ ص ثُمَّ سَلْ حَاجَتَکَ فَإِنَّ اللَّهَ أَکْرَمُ مِنْ أَنْ یُسْأَلَ حَاجَتَیْنِ فَیَقْضِیَ إِحْدَاهُمَا وَ یَمْنَعَ الْأُخْرَی .
هذا الکلام علی حسب الظاهر الذی یتعارفه الناس بینهم و هو ع یسلک هذا المسلک کثیرا و یخاطب الناس علی قدر عقولهم و أما باطن الأمر فإن الله تعالی لا یصلی علی النبی ص لأجل دعائنا إیاه أن یصلی علیه لأن معنی قولنا اللهم صل علی محمد أی أکرمه و ارفع درجته و الله سبحانه قد قضی له بالإکرام التام و رفعة الدرجة من دون دعائنا و إنما تعبدنا نحن بأن نصلی علیه لأن لنا ثوابا فی ذلک لا لأن إکرام الله تعالی له أمر یستعقبه و یستتبعه دعاؤنا.
و أیضا فأی غضاضة علی الکریم إذا سئل حاجتین فقضی إحداهما دون الأخری إن کان علیه فی ذلک غضاضة فعلیه فی رد الحاجة الواحدة غضاضة أیضا
(و قال علیهالسلام: اذا کانت لک الی الله حاجه) چون باشد مر تو را به درگاه اله حاجتی (فابده) پس آغار کن پیش از حاجت (بمساله الصلوه) به درخواستن از خدای تعالی صلوه و سلام را (علی النبی) بر پیغمبر او (صلی الله علیه و آله) (ثم اسئل حاجتک) پس از آن درخواه حاجت خود را (فان الله) پس به درستی که خدای عزوجل (اکرم من ان یسال حاجتین) کریمتر از آن است که درخواسته شود از او دو حاجت (فیقضی احدیهما) پس روا کند یکی از آن هر دو را (و یمنع الاخری) و منع کند یکی دیگر را از این و آن مثل سوال رعیت است از امیر به وسیله وزیر. پس پیغمبر (صلی الله علیه و آله) شفاعت خواه است هرگاه گه صلوات فرستادند بر او قبل از حاجت
فرمود: هرگاه تو را حاجتی باشد به حق سبحانه و تعالی پس ابتدا به سوال صلوات بر پیغمبر نمای بعد از آن حاجت خویش در خواه، چه به تحقیق حق سبحانه و تعالی از آن کریمتر است که از او دو حاجت با هم خواسته شود پس یکی را قضا کند و دیگری را منع نماید و چون طلب رحمت بر رسول او البته با نجاح مقرون است آن حاجت تو نیز که با آن به صفقه واحده در معرض بیع درآمده هم البته بانجاح مقرون گردد، و الا تبعیض صفقه لازم آید و خدای آن را بر مردمان حرام کرده پس چون روا باشد که بر خود روا دارد.
و قال علیهالسلام: «اذا کانت لک الی الله سبحانه حاجه فابدا بمساله الصلاه علی النبی، صلی الله علیه و آله، ثم سل حاجتک، فان الله اکرم من ان یسال حاجتین، فیقضی احداهما و یمنع الاخری!.» یعنی و گفت علیهالسلام که در هر وقت که باشد مر تو را به سوی خدا سبحانه حاجتی، پس ابتدا کن به سوال کردن صلوات بر پیغمبر، صلی الله علیه و آله، پس سوال کن حاجت تو را که خدا کریمتر است از اینکه سوال کرده شود به دو حاجت، پس برآورد یکی از آن دو حاجت را که رحمت بر پیغمبر صلی الله علیه و آله باشد و منع کند حاجت دیگر را که حاجت تو باشد.
المعنی: امر (علیه السلام) بالدعاء للرسول (صلی الله علیه و آله) قبل الدعاء لنفسه باعتبار ان اجابه الدعاء الاول ضامن لاجابه الدعاء الثانی، لان الکریم لا یتبعض الصفقه. و قد استبعد الشارح المعتزل ذلک فقال: هذا الکلام علی حسب الظاهر الذی یتعارفه الناس بینهم، و هو (علیه السلام) یسلک هذا المسلک کثیرا و یخاطب الناس علی قدر عقولهم، و انکر فی آخر کلامه ان یکون لصلاه الناس اثر فی اکرام النبی صلی الله علیه و آله وحمله علی صرف التعبد، و فی کلامه هذا موارد للنظر نشیر الی بعضها: 1- حمله امر امیرالمومنین (علیه السلام) علی متابعته للناس، و فی من البعد و الاهانه بمقامه (علیه السلام) ما لایخفی. 2- انکار تاثیر دعاء المسلمین فی مزید اکرم النبی (صلی الله علیه و آله)، مع انه بنفسه اکرام له عند الله و عند الناس. الترجمه: فرمود: چون تو را بدرگاه حق سبحانه حاجتی است دعا با صلوات بر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) آغاز کن و سپس حاجت را بخواه تا بر آورده شود، زیرا خداوند کریمتر از آنست که دو حاجت از او خواسته شود و یکی را بر آورد و دیگری را دریغ دارد.
چونکه خواهی از خدایت حاجتی*** بر پیمبر خود از وی رحمتی
وانگه آن حاجت ز درگاهش بخواه ***تا بر آید حاجتت بی اشتباه
چون خدا را مینشاید از کرم*** رد یک حاجت چه جفت آید بهم
(الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) اذا کانت لک الی الله سبحانه حاجه، فابدا بمساله الصلاه علی رسوله (صلی الله علیه و آله) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (علی النبی (صلی الله علیه و آله) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه)، قال ابن ابیالحدید: هذا الکلام علی حسب الظاهر الذی یتعارفه الناس بینهم، و هو (علیه السلام) یسلک هذا المسلک کثیرا، و یخاطب الناس علی قدر عقولهم، و اما باطن الامر فان الله تعالی لا یصلی علی النبی (صلی الله علیه و آله) لاجل دعائنا ایاه ان یصلی علیه، لان معنی قولنا: (اللهم صل علی محمد): اکرمه و ارفع درجته. و الله سبحانه قد قضی له بالاکرام التام، و رفعه الدرجه من دون دعائنا، و انما تعبدنا نحن بان نصلی علیه، لان لنا ثوابا فی ذلک، لا لان اکرام الله تعالی له امر یستعقبه و یستتبعه دعاونا. قلت: فعلی ما ذکره یکون دعاونا للنبی (صلی الله علیه و آله) لغوا و عبثا، من حیث الدعاء نظیر ان نقول: اللهم اجعله نبیا. و حصول ثواب لنا لا یخرجه عن اللغویه فی القول، و ما ذکره من انه تعالی قضی له بالاکرام التام، و رفعه الدرجه مسلم، لکن فوق کل اکرام اکرام، و کل درجه درجه. و فی دعاء عرفه للسجاد (علیه السلام): رب صل علی محمد و آل محمد المنتجب المصطفی، المکرم المقرب افضل صلواتک، و بارک علیه ات
م برکاتک، و ترحم علیه امتع رحماتک. رب صل علی محمد و آله صلاه زاکیه لا تکون صلاه ازکی منها، و صل علیه صلاه نامیه لا تکون صلاه انمی منها، و صل علیه صلاه راضیه لا تکون صلاه فوقها. رب صل علی محمد و آله صلاه ترضیه، و تزید علی رضاه، و صل علیه صلاه ترضیک و تزید علی رضاک له، و صل علیه صلاه لا ترضی له الا بها، و لا تری غیره لها اهلا. رب صل علی محمد و آله صلاه تجاوز رضوانک، و یتصل اتصالها ببقائک، و لا تنفد کما لا تنفد کلماتک. رب صل علی محمد و آله صلاه تنتظم صلوات ملائکتک و انبیائک و رسلک و اهل طاعتک، و تشتمل علی صلوات عبادک، من جنک و انسک و اهل اجابتک، و تجتمع علی صلوات کل من ذرات و برات من اصناف خلقک. رب صل علیه و آله صلاه تحیط بکل صلاه سالفه و مستانفه، و صل علیه و علی آله صلاه مرضیه لک و لمن دونک، و تنشی مع ذلک صلوات تضاعف معها تلک الصلوات عندها، و تزیدها علی کرور الایام زیاده فی تضاعیف لا یعدها غیرک. فیلزم علی ما قال ان یکون کل ذلک الفاظا لا معانی تحتها. و تحقیق الجواب: ان کل شیء وقع و یقع فی العالم کان قدرا من الله تعالی، ولکن مع سببه، و صلواتنا و ادعیتنا من اسباب اکرام الله التام له (صلی الله علیه و آله). و یشهد لماقلنا قول السجاد (علیه السلام) فی الصلاه علیه علی ما فی الصحیفه الثالثه: فارفعه بسلامنا الی حیث قدرت فی سابق علمک ان تبلغه ایاه و بصلاتنا علیه. و اما ما روی (مصباح الشیخ) فی الصلاه علیه (صلی الله علیه و آله) بعد عصر یوم الجمعه: (اللهم ان محمدا (صلی الله علیه و آله) کما وصفته فی کتابک حیث تقول: (لقد جاءکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمومنین رووف (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) رحیم) فاشهد انه کذلک، و انک لم تامر بالصلاه علیه الا بعد ان صلیت علیه انت و ملائکتک، و انزلت فی محکم کتابک: (ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما) لا لحاجه الی صلاه احد من المخلوقین بعد صلاتک علیه، و لا الی تزکیتهم ایاه بعد تزکیتک، بل الخلق جمیعا هم المحتاجون الی ذلک، لانک جعلته بابک الذی لا تقبل لمن اتاک الا منه، و جعلت الصلاه علیه قربه منک و وسیله الیک و زلفه عندک، و دللت المومنین علیه، و امرتهم بالصلاه علیه لیزدادوا بها اثره لدیک و کرامه علیک، و وکلت بالمصلین علیه ملائکتک یصلون علیه، و یبلغونه صلاتهم و تسلیمهم … ) فلا ینافی ما قلنا، فانه لا یدل علی اکثر من انه اذا لم نصل علیه لم یضره، لکفایه صلوات الله تعالی علیه برفع درجته، و انما حرمنا نحن من اجر کثیر. ثم ظاهر الاخبار وجوب الصلاه علیه (صلی الله علیه و آله) عند ذکر اسمه او سماعه کوجوبها فی الصلاه، فعن الصادق (علیه السلام): قال النبی (صلی الله علیه و آله): من ذ کرت عنده فلم یصل علی دخل النار، فابعده الله. و قال (صلی الله علیه و آله): من ذ کرت عنده فنسی الصلاه علی خطی به طریق الجنه. و ورد فی ثواب الصلاه علیه (صلی الله علیه و آله) شیء کثیر من العامه، و الخاصه، روی الطبری فی (ذیله) عن عمیر الانصاری، قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله): من صلی (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) علی من امتی صلاه مخلصا بها من نفسه صلی الله علیه بها عشر صلوات، و رفعه بها عشر درجات، و کتب له بها عشر حسنات، ومحا عنه بها عشر سیئات. و عنهم (علیه السلام): ما فی المیزان شیء اثقل من الصلاه علی محمد و آل محمد، و ان الرجل لتوضع اعماله فی المیزان فتمیل به، فیخرج (صلی الله علیه و آله) الصلاه علیه، فیضعها فی میزانه، فیرجح به. و الصلاه علیه (صلی الله علیه و آله) فی الجمعه آکد، و فی (سنن ابیداود) عن اوس بن اوس عن النبی (صلی الله علیه و آله): ان من افضل ایامکم یوم الجمعه، فاکثروا علی من الصلاه فیه، فان صلاتکم معروضه علی. فقالوا: یا رسول الله و کیف تعرض صلاتنا علیک، و قد ارمت (ای: بلیت)؟ قال: ان الله حرم علی الارض اجساد الانبیاء. و یکفیه (صلی الله علیه و آله) جلاله قوله تعالی: (ان الله و ملائکته
یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما)، و عن امیرالمومنین (علیه السلام): ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال: ان الایه نزلت فی الصلاه علی بعد قبض الله لی. و الصلاه علیه (صلی الله علیه و آله) وردت فی الکتاب و علی آله وردت فی السنه. روی البخاری فی صحیحه مسندا عن کعب بن عجره، و عن ابیسعید الخدری، و عن غیرهما، قالوا: قال النبی (صلی الله علیه و آله): قولوا: اللهم صل علی محمد، (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) و علی آل محمد، کما صلیت علی ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید. و روی الطبری مسندا فی (ذیله) عن فاطمه الصغری، عن فاطمه الکبری، قالت: قال النبی (صلی الله علیه و آله) فی دخول المسجد: بسم الله، اللهم صل علی محمد و آله، و اغفر لی ذنوبی، و افتح لی ابواب رحمتک. و اذا خرج قال: بسم الله، اللهم اغفر لی ذنوبی، و افتح لی ابواب فضلک. و روی احمد بن حنبل فی (مسنده) عن امسلمه، قالت: قال النبی (صلی الله علیه و آله) لفاطمه: ابنتی بزوجک و ابنیک. فجاءت بهم، فالقی علیهم کساء فدکیا. قال: ثم وضع یده علیهم، ثم قال: اللهم ان هولاء آل محمد، فاجعل صلواتک و برکاتک علی محمد و علی آل محمد انک حمید مجید. و روی ابن عبدالبر فی (استیعابه) فی زید بن حارثه مسندا عن زید قال: قلت: یا رسول الله، قد علمنا کیف السلام علیک، فکیف نصلی علیک؟ قال: صلوا علی و قولوا: اللهم بارک علی محمد و علی آل محمد، کما بارکت علی ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید. (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) و فی (تاریخ الطبری) عن لیث المجار بمکه اربعین سنه، عن بعض الحجبه قال: ان الرشید لما حج دخل الکعبه، و قام علی اصابعه و قال: یا من یملک حوائج السائلین، و یعلم ضمیرالصامتین، فان لکل مساله منک ردا حاضرا، و جوابا عتیدا، و لکل صامت منک علم محیط ناطق بموا عیدک الصادقه، و ایادیک الفاضله، و رحمتک الواسعه، صل علی محمد و علی آل محمد و اغفرلنا ذنوبنا … و لابد انه روی له ذلک. هذا، و فیه ایضا: و فی سنه (181) احدث الرشید عند نزوله الرقه فی صدور کتبه الصلاه علی محمد (صلی الله علیه و آله). و فی (عیون ابن بابویه) بعد نقل روایه عن احمد بن الحسین الضبی: و ما لقیت انصب منه، و بلغ من نصبه انه کان یقول: اللهم صل علی محمد فردا. و یمتنع من الصلاه علی آله. قلت: الرجل کان کاعرابی ورد المدینه فعقل ناقته بفناء المسجد، ثم دخل فصلی مع النبی (صلی الله علیه و آله) ثم قال: اللهم اغفر لی و لمحمد حسب ثم خرج فریجع، فجعل النبی (صلی الله علیه و آله) حاله حال ناقته. و الرجل و ان کان ناصبیا، الا ان انصب منه ابن الزبیر، فکان لایذکر النبی (صلی الله علیه و آله) راسا بغضا لاهل بیته، ففی (المروج): ان ابن الزبیر خطب اربعین یوما لا یصلی علی النبی (صلی الله علیه و آله) و قال: لایمنعنی ان اصلی علیه الا ان (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) تشمخ رجال بانافها. و مراده من الرجال اهل بیته. و مثله ابوحنیفه، ففی (تاریخ بغداد) قال ابن المبارک ما مجلس ما رایت ذکر فیه النبی (صلی الله علیه و آله) قط، و لا یصلی علیه،الا مجلس ابیحنیفه. و من الناصبه التی لا تصلی علی اهل البیت (علیه السلام): ابراهیم بن المهدی العباسی، قال المسعودی فی (مروجه): کان المامون یظهر التشیع و ابن شکله (ابراهیم بن المهدی) التسنن، فقال المامون: اذا المرجی سرک ان تراه یموت لحینه من قبل موته فجدد عنده ذکری علی و صل علی النبی و آل بیته فاجابه ابراهیم رادا علیه: اذا الشیعی جمجم فی مقال فسرک ان یبوح بذات نفسه فصل علی النبی و صاحبیه وزیریه و جاریه برمسه قلت: اما الصلاه علی اهل بیت النبی (صلی الله علیه و آله) فرواه المرجئه انفسهم، کما عرفت فی اخبار عدیده، و اما علی صاحبی رمسه فلم یروه شیعی حتی یعارض، بل روت المرجئه انفسهم ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال: لعن الله من تخلف عن جیش اسامه، و کانا فی جیشه، فکیف یصلی علی من لعنه النبی (صلی الله علیه و آله)؟ و اما التمسک بکونهما صاحبی رمسه، فنکتفی فی جوابه بما قاله الخزاعی دعبل بن علی فی کون الرشید صاحب رمس ابیالحسن الرضا (علیه السلام): (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) اربع بطوس علی قبر الزکی بها ان کنت تربع من دین علی وطر ما ینفع الرجس من قرب الزکی و لا علی الزکی بقرب الرجس من ضرر هیهات کل امری رمن بما کسبت له یداه فخذ من ذاک او فذر قبران فی طوس خیر الناس کلهم و قبر شرهم هذا من العبر ثم کونهما صاحبی رمس النبی (صلی الله علیه و آله)، ککون الاول صاحب غاره، عار و شنار علیهما، ففی (فصول علم الهدی): مر فضال بن الحسن بن فضال الکوفی بابیحنیفه، و هو فی جمع کثیر یملی علیهم شیئا من فقهه و حدیثه، فقال لصاحب کان معه: و الله لا ابرح او اخجل اباحنیفه. فقال صاحبه: ان اباحنیفه ممن قد علمت حاله و منزلته، و ظهرت حجته. فقال: مه، هل رایت حجه کافر علت علی مومن؟ ثم دنا منه فسلم علیه، فرد و رد القوم باجمعهم السلام. فقال: یا اباحنیفه، رحمک الله، ان لی اخا یقول: ان خیر الناس بعد النبی علی بن ابیطالب. و انا اقول: ان ابابکر خیر الناس بعد رسول الله (صلی الله علیه و آله) و بعده عمر. فما تقول انت رحمک الله؟ فاطرق ملیا ثم رفع راسه، فقال: کفی بمکانهما من رسول الله کرما و فخرا. اما علمت انهما ضجیعاه فیقبره؟ فای حجه اوضح لک من هذه؟ فقال له فضال: انی قد قلت ذلک لاخی، فقال: و الله لئن کان الموضع للنبی (صلی الله علیه و آله) دونهما فقد ظلما بدفنهما فی موضع لیس لهما فیه حق، و ان کان الموضع لهما فوهباه للنبی (صلی الله علیه و آله) لقد اساءا و ما احسنا الیه، اذ رجعا فی هبتهما و نکثا عهدهما. فاطرق ابوحنیفه ساعه، ثم قال: قل له: لم یکن لهما و لا له خاصه، ولکنهما نظرا فی حق عائشه و حفصه، فاستحقا الدفن فی ذلک الموضع بحقوق ابنتیهما. فقال له فضال: قد قلت له ذلک (فقال لی: اما علمت ان النبی (صلی الله علیه و آله) اعطی حقوق نسائه فی حیاته بامر من الله سبحانه حیث یقول: (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) (یا ایها النبی انا احللنا لک ازواجک اللاتی آتیت اجورهن … )؟ فقال: نعم، ولکنهما استحقا ذلک بمیراث ابنتیهما من النبی (صلی الله علیه و آله). فقال: قلت له ذلک) فقال: انت تعلم ان النبی (صلی الله علیه و آله) مات عن تسع حشایا، فاذا لکل واحده منهن تسع الثمن ثم نظرنا فی تسع الثمن فاذا هو شبر فی شبر. فکیف یستحق الرجلان اکثر من ذلک؟ و بعد فما بال عایشه و حفصه ترثان النبی (صلی الله علیه و آله)، و فاطمه ابنته تمنع المیراث؟ فقال ابوحنیفه: یا قوم نحوه عنی، فانه و الله رافضی خبیث. هذا، و روی (الکافی) عن یزید بن خلیفه، قال: قلت لابی عبدالله (علیه السلام): انی رجل من بنیالحارث بن کعب، و قد هدانی الله تعالی الی محبتکم و مودتکم اهل البیت. فقال لی: و کیف، فو الله ان محبتنا فی بنیالحارث قلیل؟ قلت: ان لی غلاما خراسانیا و هو یعمل القصاره، و له همشهریجون اربعه و هم یتداعون کل جمعه لتقع الدعوه علی رجل منهم، فیصیب غلامی کل خمس جمع جمعه، فیجعل لهم النبیذ و اللحم، فاذا فرغوا من الطعام جاء باجانه فملاها نبیذا، ثم جاء بمطهره، فاذا ناول انسانا منهم قال: لا تشرب حتی تصلی علی محمد و آل محمد، فاهتدیت الی مودتکم بهذا الغلام. فقال لی: استوص به خیرا، و اقرئه منی السلام، و قل له: یقول لک جعفر بن محمد: انظر شرابک هذا الذی تشربه، فان کان کثیره یسکر، فلا تقربن قلیله. قال: فاتیت الکوفه و ابلغته سلامه، فبکی،ثم قال: اهتم بی جعفر بن محمد (علیه السلام) حتی یقرئنی السلام؟ قلت: نعم، و قد قال: انظر شرابک هذا الذی تشربه فان کان یسکر کثیره فلا تقربن قلیله، و قد اوصانی بک، فاذهب فانت حر لوجه الله. فقال: و الله ما یدخل جوفی ما (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) بقیت فی الدنیا. هذا، و عن (تاریخ مدینه الدهلوی): من اسباب رویه النبی (صلی الله علیه و آله) فی المنام المداومه علی قول: (اللهم صل علی محمد و آله و سلم کما تحب و ترضی).
هذا، و فی (الادباء): خاصم ابوالعیناء- قلت: و کان شیعیا- یوما علویا، فقال له العلوی: تخاصمنی، و قد امرت ان تقول: اللهم صل علی محمد و علی آل محمد؟ فقال: لکنی اقول: الطیبین الطاهرین، فتخرج انت. (ثم سل حاجتک) و ورد الختم ایضا بمساله الصلاه علی النبی (صلی الله علیه و آله)، ففی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): من کانت له الی الله حاجه فلیبدا بالصلاه علی محمد و آله ثم یسال حاجته، ثم یختم بالصلاه علی محمد و آل محمد، فان الله تعالی اکرم من ان یقبل الطرفین، و یدع الوسط اذ کانت الصلاه علی محمد و آل محمد لا تحجب عنه. و لا تنافی بینهما، فالزیاده فی الاخر تجعل القبول اقرب. بل ورد عن النبی (صلی الله علیه و آله) زیاده الوسط ایضا، ففی (الکافی) ایضا: عنه (صلی الله علیه و آله) قال: لا تجعلونی کقدح الراکب، فان الراکب یملا قدحه فیشربه اذا شاء. اجعلونی فی اول الدعاء، و فی آخره، و فی وسطه. و رواه (النهایه) هکذا: (لا تجعلونی کغمر الراکب. صلوا علی فی اول الدعاء و اوسطه و آخره). و قال: الغمر بضم الغین و فتح المیم: القدح الصغیر. (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) اراد ان الراکب یحمل رحله و ازواده علی راحلته، و یترک قعبه الی آخر ترحاله، ثم یعلقه علی رحله کالعلاوه، فلیس عنده بمهم، فنهاهم ان یجعلوا الصلاه علیه کالغمر الذی لا یقدم فی المهام و یجعل تبعا. (فان الله تعالی اکرم ان یسال حاجتین فیقضی احداهما و یمنع الاخری) قد عرفت نطیره عن الصادق (علیه السلام)، و انه قال: اذا صلی اولا و اخیرا فان الله تعالی اکرم من ان یقبل الطرفین و یدع الوسط، اذ کانت الصلاه علیه (علیه السلام) لا تحجب. و قال ابن ابیالحدید کالمنکر للکلام: ای غضاضه علی الکریم اذا سئل حاجتین فقضی احداهما دون الاخری؟ ان کان علیه فی ذلک غضاضه فعلیه فی رد الحاجه الواحده غضاضه ایضا. قلت: هذه امور ذوقیه وجدانیه، فالانسان قد لا یدع الدنی ان یدخل بیته فضلا عن ان یکرمه، اما لو اضاف شریفا و تنوق له انواع الاطعمه، و دخل الدنی تبعا لذاک السری یطعمه مما اطعمه، و ان رد الحاجه کلیه لعدم لیاقه فی صاحبها لا غضاضه فیه، و اما من قضی حاجه و لم یقض الاخری مع تمکنه، تذهب قضاء حاجته الاولی هدرا. و فی (المروج) فی احوال السفاح: کان ابوالعباس (السفاح) اذا حضر طعامه ابسط ما یکون وجها، فکان ابراهیم بن مخرمه الکندی اذا اراد ان یساله حاجه اخرها حتی یحضر طعامه ثم یساله، فقال له یوما: یا ابراهیم ما دعاک ان تشغلنی عن طعامی بحوائجک؟ قال: یدعونی الی ذلک التماس النجح (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) لما اسال. قال ابوالعباس: انک لحقیق بالسودد لحسن هذه الفطنه. هذا، و فی العنوان (144) من (المستجاد): لقی ابودلامه ابادلف فی مصاد له و هو والی العراق، فاخذ بعنان فرسه، و انشد: انی حلفت لئن رایتک سالما بقری العراق و انت ذو وفر لتصلین علی النبی محمد و لتملان دراهما حجری فقال: اما الصلاه علی النبی محمد (صلی الله علیه و آله) فصلی الله علیه و سلم، و اما الدراهم فلا. قال له: جعلت فداک: لا تفرق بینهما بالذی اساله ان لا یفرق بینک و بین النبی (صلی الله علیه و آله). قال: فاستسلفها ابودلف، و صبت فی حجره حتی اثقلته.
معنی صلاة الله علی نبیه الکریم ان یرفعه الی الدرجه العلیا فوق الانبیاء و الملائکه، و لا شک ان النبی (صلی الله علیه و آله) فی هذه الدرجه صلینا علیه ام لم نصل، و الغرض من صلاتنا علیه و دعائنا له بعلو المنزله عند الله هو مجرد الشکر لفضله علینا بالهدایه، و لتعظیم ذکره تماما کما نعبد الله شکرا و تعظیما، و هو غنی عن العالمین. و یقول الامام: صل علی النبی، ثم سل حاجتک من الله، فان الصلاه علی نبیه محبوبه له تعالی: و امرنا بها فی الایه 56 من سوره الاحزاب: (ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما). و هذه الصلاه خیر وسیله لقضاء الحاجات، لان الله- کما اشرنا- یحبها، و من اجلها یحب ما یتبعها و یقترن بها، و لا معنی لحبه حاجاتنا الا قضاوها و لو بعد حین، او یعوضنا عنها ما هو خیر و ابقی.
… من ان یسال حاجتین: الحاجتان الصلاه علی النبی و حاجتک و الاولی مقبوله مجابه قطعا
امام علیهالسلام (در ترغیب به درود فرستادن) فرموده است: هر گاه تو را به خداوند سبحان حاجت و درخواستی باشد پس درخواست را به درود به رسول خدا صلی الله علیه و آله آغاز کن آنگاه حاجت خود را بخواه زیرا خداوند بخشندهتر است از اینکه دو حاجت از او خواسته شود یکی از آنها (درخواست رحمت و درود بر پیغمبر) را روا سازد و دیگری (حاجت تو) را روا نسازد.
یکی از کارهای پسندیده که خدای عزیز هم به آن سفارش کرده صلوات فرستادن بر محمد (صلی الله علیه و آله) است. صلوات، درخواست مقام بالاتر برای محمد (صلی الله علیه و آله) و دودمانش میباشد و اجرای این امر سبب قرب به خدای عزیز است و وسیلهای است برای ارتباط بیشتر با خدا و مقدمهای است برای برآمدن حاجت بشر.
و قال علیهالسلام: (اذا کانت لک الی الله سبحانه حاجه) فترید طلبها منه تعالی (فابد بمسئله الصلاه علی رسوله (صلی الله علیه و آله)) ای تطلب من الله ان یصلی علی رسوله بقولک (اللهم صل علی محمد و آل محمد) (ثم سل حاجتک) بعد الصلوات (فان الله اکرم من ان یسئل حاجتین) الصلاه علی الرسول، و حاجتک (فیقضی احدهما) و هی اصلاه (و یمنع الاخری) و هی حاجتک، کما انه لا یرد الصلاه، فلابد و ان یقضیهما.
الشرح: امر علیهالسلام ان یفتتح صاحب المساله مسالته بالصلاه علی النبی (صلی الله علیه و آله) فتکون مقبوله و مستجابه فتستجاب الثانیه بجریره الاولی و تبعا لها و کما قیل: و قد یوخذ الجار بجرم الجار، و اذا حشر مع الکرام لئیم اکرم لکرامتهم و بجریرتهم …
«چون تو را به خداوند سبحان نیازی باشد نخست از خداوند درود بر رسول او صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را مسألت کند و سپس حاجت خویش را بخواه که خداوند کریمتر از این است که چون دو نیاز از او بخواهند، یکی را برآورد و دیگری را اجابت نفرماید.»
[[و قال علیهالسلام ]]
إِذَا کَانَتْ لَکَ إِلَی اللّهِ،سُبْحَانَهُ،حَاجَهٌ فَابْدَأْ بِمَسْأَلَهِ الصَّلاَهِ عَلَی رَسُولِهِ صلی الله علیه و آله،ثُمَّ سَلْ حَاجَتَکَ؛فَإِنَّ اللّهَ أَکْرَمُ مِنْ أَنْ یُسْأَلَ حَاجَتَیْنِ،
فَیَقْضِیَ إِحْدَاهُمَا وَ یَمْنَعَ الْأُخْرَی.
امام علیه السلام فرمود:
هرگاه حاجتی به درگاه حق داشتی،نخست با صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله شروع کن، سپس حاجت خود را بخواه زیرا خداوند،کریمتر از آن است که دو حاجت از او بخواهند،یکی را قبول و دیگری را رد کند.(سند گفتار حکیمانه:
به گفته مرحوم خطیب در کتاب مصادر آنچه را مرحوم سید رضی در این جا آورده است مرحوم آمدی در غررالحکم با تفاوتی ذکر کرده که از آن استفاده می شود از جای دیگری گرفته است. سپس می افزاید:
مضمون این روایت شریف در اخبار اهل بیت عله به صورت گسترده آمده و در روایات متعددی می خوانیم که برای استجابت دعا باید نخست یا در پایان آن از درود بر محمد و آل محمد علی استفاده کرد. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۶۶).)
راه استجابت دعا
امام علیه السلام در این کلام شریف به نکته مهمی درمورد اسباب اجابت دعا اشاره کرده،میفرماید:«هرگاه حاجتی به درگاه حق داشتی،نخست با صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله شروع کن،سپس حاجت خود را بخواه زیرا خداوند،کریمتر از آن است که دو حاجت از او بخواهند،یکی را قبول و دیگری را رد کند»؛ (إِذَا کَانَتْ لَکَ إِلَی اللّهِ،سُبْحَانَهُ،حَاجَهٌ فَابْدَأْ بِمَسْأَلَهِ الصَّلاَهِ عَلَی رَسُولِهِ صلی الله علیه و آله،ثُمَّ سَلْ حَاجَتَکَ؛ فَإِنَّ اللّهَ أَکْرَمُ مِنْ أَنْ یُسْأَلَ حَاجَتَیْنِ،فَیَقْضِیَ إِحْدَاهُمَا وَ یَمْنَعَ الْأُخْرَی) .
در اینجا دو سؤال مهم مطرح است:نخست اینکه چگونه نمیشود بین دو حاجت جدایی افکند،خدا یکی را بپذیرد و دیگری را نپذیرد،اگر این موضوع با کرم و رحمت الهی منافات داشته باشد آن مواردی که یک حاجت بیشتر از خدا نمیخواهیم و برآورده نمیشود چه خواهد شد؟
پاسخ این سؤال این است که خداوند،کریم است و شخص کریم هنگامی که دو چیز یا چند چیز از او بخواهند در میان آنها تجزیه قائل نمیشود و این نشانه نهایت کرم خداوند است و چنین نیست که به گفته بعضی از شارحان،یک سخن عامیانه باشد که در میان مردم معمول است میگویند:تبعیض در میان دو خواهش نباید کرد،و امام علیه السلام هم از باب سخن گفتن مطابق افکار این دسته از مردم کلام فوق را فرموده باشد.
این اشتباه بزرگی است.مقام امام علیه السلام والاتر از آن است که افکار عامیانه را تأیید کند.البته اجابت دعا همانگونه که در روایات متعددی وارد شده،گاه به این صورت است که خداوند عین آن را به درخواستکننده میدهد و گاه اگر آن را مصلحت نبیند،عوض آن را در دنیا یا آخرت بهصورت دیگری به او خواهد داد.
در واقع هیچ دعایی نیست که به اجابت نرسد،خواه عین آن خواسته را خدا بدهد یا چیزی را بهجای آن و معادل آن یا بیشتر از آن.
سؤال دیگر این است که آیا صلوات فرستادن ما چیزی بر مقام پیامبر صلی الله علیه و آله میافزاید؟ بعضی از شارحان نهج البلاغه اصرار بر این دارند که مقام پیغمبر صلی الله علیه و آله بینهایت بالاست و چیزی بر آن افزوده نخواهد شد.در حالی که این سخن اشتباه بزرگی است،مقامات قرب الیاللّه بینهایت است،چنین نیست که پایان بیابد بنابراین خداوند بهبرکت دعای ما رحمت تازهای برروان پاک پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرستد.
و به عبارت دیگر،این ما نیستیم که مقام آن حضرت را بالاتر از آنچه هست میبریم بلکه این خداوند است که گاه خودش و گاه به برکت تقاضای فرشتگان و گاه به تقاضای بندگان صالح،رحمت تازهای بر روان پاک پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرستد.
در دعاها و روایات اسلامی شواهد روشنی بر این مطلب وجود دارد.در روایت معروف تشهّد نماز،این تعبیر از امام صادق علیه السلام نقل شده است:
«وَ تَقبَّلْ شَفاعتَه فی امَّتِهِ و ارفَعْ دَرَجَتَه» .(وسائل الشیعه، ج ۴، ص ۹۸۹، ابواب تشهد، باب ۳، ح ۱ و ۲.)
در یکی از خطبههای امیر مؤمنان علی علیه السلام در روز جمعه نیز این عبارت آمده است:
«اللّهمَّ صَلِّ علی محمَّدٍ عَبدِکَ وَ رَسولِکَ و نَبِیِّکَ صلاهً نامِیهً زاکِیهً تَرفَعُ بها دَرَجَتَه» .(من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۴۳۲)
در دعایی که از امام سجّاد علیه السلام وارد شده میخوانیم که در مقام صلوات فرستادن بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به پیشگاه خداوند عرضه میدارد:
«فَارْفَعْهُ بِسَلامِنا إلی حَیثِ قدَّرتَ فی سابقِ عِلمِک أن تُبَلِّغَهُ إیّاهُ و بِصَلاتِنا علیه؛ مقام او را با سلام و درود ما بالا ببر تا آنجا که در علم خود برای او مقدر کردهای که او را به آن مقام برسانی».(مطابق نقل مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود (بهج الصباغه)، ج ۲، ص ۳۳۵)
از سویی دیگر میدانیم که طبق روایات متعدد،هرکس سنت حسنهای بگذارد به تعداد کسانی که به آن سنت عمل میکنند به او پاداش داده میشود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بزرگترین سنت را که آیین اسلام است در میان جامعه بشریت قرار داده است بنابراین به تعداد کسانی که تا روز قیامت به آیین او میپیوندند و به سنتش عمل میکنند خداوند اجر و پاداش و ترفیع مقام به او میدهد.
اضافه بر این،فرض کنیم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ده سال بیشتر از این،عمر نصیبش میشد آیا در آن ده سال،عبادات او ترفیع مقام برایش نداشت و در همان مقامی که داشت باقی میماند؟
کوتاهسخن اینکه مدارک فراوانی داریم که ثابت میکند قرب خداوند نهایت و پایانی ندارد و معصومین علیهم السلام نیز میتوانند هر زمان به قرب و مقام والاتری برسند.همانگونه که از آغاز رسالت و امامت تا پایان آن به یقین ترفیع مقام داشتند بعد از رحلت و شهادت نیز بهوسیله تقاضای رحمت و صلوات مؤمنان و یا عمل به سنت آنها ترفیع مقام مییابند.
به هر حال بدون شک اگر در استقبال یا بدرقه دعاها صلوات و درود بر پیامبر صلی الله علیه و آله باشد به اجابت نزدیک است و به همین دلیل در بسیاری از دعاهای امام سجاد علیه السلام میبینیم هنگامی که چیزی را از خدا میخواست نخست صلوات و درود بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرستاد.
این مطلب در دعای مکارم الاخلاق کاملاً نمایان است که در هر فرازی از این دعا نخست امام علیه السلام صلوات و درود بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرستد و بعد تقاضای تازهای از خداوند متعال مینماید.
این سخن را با روایاتی که مرحوم کلینی در جلد دوم کافی در باب«الصلاه علی النبی صلی الله علیه و آله...»نقل کرده است پایان میدهیم:
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
«لَا یزَالُ الدُّعَاءُ مَحْجُوباً حَتَّی یصَلَّی عَلَی وَ عَلَی أَهْلِ بَیتِی؛ پیوسته دعا محجوب است (و به اجابت نمیرسد) تا زمانی که صلوات بر محمّد و آل محمّد فرستاده شود».(کافی، ج ۲، ص ۴۹۱، ح ۱.)
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«اجْعَلُونِی فِی أَوَّلِ الدُّعَاءِ وَ فِی آخِرِهِ وَ فِی وَسَطِهِ؛ مرا در ابتدای دعا و در وسط دعا و در آخر دعا قرار دهید».(کافی،ج2- ص ۴۹۲، ح ۵.)
در حدیث دیگری،از امام صادق علیه السلام آمده است:
«مَنْ کَانَتْ لَهُ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ حَاجَهٌ فَلْیبْدَأْ بِالصَّلاهِ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ثُمَّ یسْأَلُ حَاجَتَهُ ثُمَّ یخْتِمُ بِالصَّلاهِ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَکْرَمُ مِنْ أَنْ یقْبَلَ الطَّرَفَینِ وَ یدَعَ الْوَسَطَ إِذَا کَانَتِ الصَّلاهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ لا تُحْجَبُ عَنْهُ؛ کسی که حاجتی در پیشگاه خدا دارد نخست صلوات بر محمّد و آلش بفرستد بعد حاجت خود را بخواهد سپس آن را با صلوات بر محمّد و آل محمّد پایان دهد زیرا خداوند متعال گرامیتر از آن است که دو طرف را بپذیرد و آنچه در وسط آن دو واقع شده است را نپذیرد.
چون هنگامی که صلوات بر محمّد و آل محمّد فرستاده شود (به یقین) محجوب از خداوند نخواهد بود».(کافی،-ج2- ص ۴۹۴، ح ۱۶.)
Imam Ali ibn Abi Talib said : “ If you have some need which Allāh, the Glorified One, can fulfill for you, begin by seeking Allāh's blessing on His Messenger, may Allāh bless him and his descendants, then ask your need, because Allāh is too generous to accept one (seeking His blessing on His Messenger) of the two requests made to Him while denying the other.“
وَ قَالَ علیه السلام مَن ضَنّ بِعِرضِهِ فَلیَدَعِ المِرَاءَ
ترجمهها:
(اجتماعی، اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: هر کس که از آبروی خود بیمناک است از جدال بپرهیزد .
آن که نخواهد آبرویش بریزد، از جدال بپرهیزد.
و فرمود هر که بخل کند بناموس خود و ترسد از بدگویان پس باید که ترک کند
و فرمود (علیه السلام): هر که آبروی خود را خواهد، باید ستیزه جویی و کشاکش را رها کند.
و آن حضرت فرمود:کسی که آبروی خود را خواهد باید گفتگوهای لجاجت آمیز را رها نماید .
شروح:
و من ضن بعرضه ای من بخل نفسه و احبها فلیدع المراء ای فلیترک المماراه و الجدال و الخصومه مع الناس.
(هر که میخواهد آبروی خویش را محفوظ بدارد، باید ستیز با دیگران را ترک کند). و این مطلب بدان جهت است که ستیز باعث تحریک قوهی خشم نسبت به طرف ستیز و انگیزهی دشنام و بدگویی است.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ ضَنَّ بِعِرْضِهِ فَلْیَدَعِ الْمِرَاءَ .
قد تقدم من القول فی المراء ما فیه کفایة و حد المراء الجدال المتصل لا یقصد به الحق.
و قیل لمیمون بن مهران ما لک لا تفارق أخا لک عن قلی قال لأنی لا أشاریه و لا أماریه.
و کان یقال ما ضل قوم بعد إذ هداهم الله [تعالی] ( من د. ) إلا بالمراء و الإصرار فی الجدال علی نصرة الباطل.
و قال سفیان الثوری إذا رأیتم الرجل لجوجا مماریا معجبا بنفسه فقد تمت خسارته
(و قال علیهالسلام: من ضن بعرضه) کسی که به آبروی خود بخل ورزد یعنی آبروی خویش را دوست داشت و آن را بخواهد (فلیدع المراء) پس باید که ترک کند خصومت کردن را خصوصا با عیب جویان
فرمود: هر که ضنت میکند به عرض خویش و با فساد آن از خویش رخصت نمییابد باید ترک کند مراء را یعنی کوشیدن و لجاج نمودن در چیزی را. آری جدال و مراء آبروی مردم ببرد و دلها را کینهدار کند از ابنعباس منقول است (لا تمار سفیها و لا حلیما فان السفیه یوذیک و الحلیم یقلیک)
و قال علیهالسلام: «من ضن بعرضه، فلیدع المراء.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که بخل ورزید به عرض و ناموس خود و نخواهد که ضایع شود، پس هر آینه باید واگذارد جدال و نزاع را.
فی (الکافی) عن النبی (صلی الله علیه و آله): ثلاث من لقی الله تعالی بهن دخل الجنه من ای باب شاء: من حسن خلقه، و خشی الله فی المغیب و المحضر، و ترک المراء و ان کان محقا. و عن ابن ابیلیلی: لا اماری اخی فاما ان اکذبه و اما ان اغضبه. (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) اقول: فی (الکافی): عن الصادق (علیه السلام): قال جبرئیل للنبی (علیه السلام): ایاک و ملاحاه الرجال. و عن امیرالمومنین (علیه السلام): ایاکم و المراء و الخصومه، فانهما یمرضان القلوب علی الاخوان و ینبت علیها النفاق. و عن النبی (صلی الله علیه و آله): ثلاث من لقی الله تعالی بهن دخل الجنه من ای باب شاء: من حسن خلقه، و خشی الله فی المغیب و المحضر، و ترک المراء و ان کان محقا. هذا، و فی (کتاب سیبویه): (ایاک الاسد) لا یجوز بدون و او بینهما. و عن ابن ابیاسحاق جوازه فی الشعر لقوله: ایاک ایاک المراء فانه الی الشر دعاء و للشر جالب
ضن: بخل، و العرض- بکسر العین و سکون الراء- ما یصونه الانسان من نفسه، یقال: هو نقی العرض ای لا شیء فیه یوجب الذم، و المراد بالمراء هنا الخصومه و الملاحاه، و المعنی واضح: لا تخاصم الناس ان کنت حریصا علی حسن السمعه و السیره، فان الخصومه تظهر العیوب. و تقدم الکلام عن الخصومه فی الحکمه 3 و 297.
… بعرضه فلیدع المراء: ضن بخل و المراء الجدال فی غیر حق و فی ترکه صون للعرض عن الطعن
امام علیهالسلام (درباره ستیزگی) فرموده است: هر که به آبروی خویش بخل ورزد (آبرو دوست باشد) باید ستیزگی (در چیزی با دیگری) را رها کند (زیرا ستیزگی خصوصا با عیبجویان آبروی شخص را برده دلها را به او کینهدار نماید).
جدال، لجاجت و مراء این است که انسان روی حرف خود هر چند ناحق باشد ایستادگی کند و حاضر نباشد از حرف خود دست بردارد و برای اثبات مدعای خود دست به هر اقدامی میزند. نتیجه این روحیه این است که دوست و دشمن از انسان بیزار میشوند و آبروی انسان میرود. لذا علی (علیه السلام) میفرماید کسانی که علاقه به آبروی خود دارند باید لجاجت و ستیزهجوئی را کنار بگذارند اگر چه سفارش به انفاق شده اما نه انفاق به آبرو و هر چند مذمت از بخل شده اما نه در مورد آبرو بلکه در حفظ آبرو تا آنجا که میشود باید بخل ورزید.
و قال علیهالسلام: (من ضن) ای بخل (بعرضه) و هو ما یهم الانسان من نفسه و اهله و ما اشبه (فلیدع المراء) ای یبرک الجدال اذا الجدال یوجب غضب الطرف، فینال عرض الانسان، فی حضوره او فی غیبه.
اللغه: ضن: بخل. المراء: الجدال فی غیر حق. الشرح: المراء هو الجدل لا بقصد احقاق الحق و هو یودی الی المماحکه و السباب و الشتائم و الکریم یبخل بعرضه ان یتعرض لذلک و یترفع ان یقع فی مثل تلک المحاذیر.
«هر کس می خواهد آبروی خویش را نگه دارد، ستیز را رها کند.»
پیش از این سخن درباره ستیزه گفته شد و ستیز جدال پیوسته است که به قصد حق صورت نگیرد. سفیان ثوری گفته است: هرگاه مردی را لجباز و ستیزه گر و به خود شیفته دیدید، زیان او به حد کمال رسیده است.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْ ضَنَّ بِعِرْضِهِ فَلْیَدَعِ الْمِرَاءَ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که به آبروی خود علاقهمند است باید بحثهای لجاجتآمیز
را با مردم رها کند.( سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در مصادر باز ذکر استاد این کلام حکمت آمیز را به آخر کتابش حواله داده است همان چیزی که متأسفانه موفق به انجام آن نشد. ولی در کتاب نزهة الناظر و تنبیه الخاطر نوشته دانشمند اهل سنت به نام حلوانی با همین عبارت آمده است)
برای حفظ آبرو
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه خود به یک نکته روانشناسی در زندگی اجتماعی اشاره کرده،میفرماید:«کسی که به آبروی خود علاقهمند است باید بحثهای لجاجتآمیز را با دیگران ترک گوید»؛ (مَنْ ضَنَّ بِعِرْضِهِ فَلْیَدَعِ الْمِرَاءَ) .
«ضنّ» از ماده«ضِنّه»(بر وزن منّه) در اصل به معنای بخل درباره اشیاء نفیس و گرانبهاست و سپس به هرگونه بخل و یا حتی خویشتنداری در برابر انجام کاری اطلاق شده است.
جامعترین چیزی که درباره مفهوم«عِرض»در کتب لغت آمده است چیزی است که نویسنده فرهنگ ابجدی در کتاب خود آورده،میگوید:عِرض به معنای آن چیزی از اصالت و بزرگی است که انسان بدان میبالد و افتخار میکند،مانند آبرو،حیثیت،نفس،جسد،شرف و بزرگی پدران و نیاکان یا در پیروان و فرزندان،بوی اندام و اخلاق پسندیده.
واژه«مِراء»به معنای گفتگوهای لجاجتآمیز و توأم با خصومت به منظور پیروزی بر حریف است هر چند حق نباشد،و سرچشمه آن تعصب و لجاجت و برتریجویی است که مانع از پذیرش سخن حق میشود.
بنابراین،مفهوم کلام امام علیه السلام این میشود:هر کس میخواهد آبرو،شخصیت، اصالت و قداست نفس خویش و آنچه مربوط به اوست را حفظ کند باید مِراء را کنار بگذارد.زیرا بههنگام مراء،افراد بر سر لجاجت میافتند و گاه انواع توهینها را به طرف مقابل روا میدارند و عیوب پنهانی او را برمیشمارند و هتک حرمت میکنند،گاه درباره خودش و گاه درباره کسانی که مورد علاقه او هستند.بنابراین افرادی که علاقهمند به آبرو و شخصیت خود میباشند باید همین که بحث آنها با طرف مقابل به مرحله مراء رسید کلام را قطع کنند و او را رها سازند.
در حکمت 31 امیر مؤمنان علی علیه السلام حقیقت ایمان را بر اساس چهار پایه تشریح میکند و در مقابل آن برای شک نیز چهار ستون قائل است.ستون اوّل، مراء و جدال میباشد و در بیان آن میفرماید:
«فَمَنْ جَعَلَ الْمِرَاءَ دَیدَناً لَمْ یصْبِحْ لَیلُه؛ آنکس که مِراء را عادت خویش قرار دهد هرگز از تاریکی شک به روشنایی یقین گام نمینهد»و به یقین چنین است زیرا افرادی که اهل مِراء و جدال هستند دائماً در این فکرند که بر حریف خود غلبه یابند خواه حق باشد یا باطل و به همین دلیل ضعیفترین ادله را برای خود حجت میشمارند و محکمترین دلیل رقیب را نادیده میانگارند و به این ترتیب دائماً در بیراهه و تاریکی سیر میکنند و صبحگاهان روشنِ یقین در زندگی آنها هرگز ظاهر نمیشود.
به همین دلیل امام امیر مؤمنان علیه السلام در کلام دیگری که مرحوم کلینی در کافی از آن حضرت نقل کرده میفرماید:
«إِیاکُمْ وَ الْمِرَاءَ وَ الْخُصُومَهَ فَإِنَّهُمَا یمْرِضَانِ الْقُلُوبَ عَلَی الْإِخْوَانِ وَ ینْبُتُ عَلَیهِمَا النِّفَاقُ؛ از مِراء و خصومت بپرهیزید که دل را در برابر برادران دینی بیمار میسازد و نفاق از آن میروید».(کافی، ج ۲، ص ۳۰۰، ح ۱.)
امام عسکری علیه السلام در روایتی که ابن شعبه حرانی آن را در تحف العقول نقل کرده میفرماید:
«لَا تُمَارِ فَیذْهَبَ بَهَاؤُکَ وَ لَا تُمَازِحْ فَیجْتَرَأَ عَلَیکَ؛ مراء نکن که شخصیت تو را از بین میبرد و (زیاد) مزاح مکن که افراد را در برابر تو جسور میسازد (و رعایت احترام تو را نخواهند کرد)».(تحف العقول، ص ۴۸۶)
در غرر الحکم در حدیث پر معنایی از امیر مؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«سِتَّهٌ لا یُمارون:الفقیهُ و الرئیسُ و الدّنِیُّ و البَذِیّ و المرأهُ و الصبِیّ؛ با شش گروه بحث توأم با جدل و مراء نکنید:شخص دانشمند،رئیس جمعیت،شخص پست،فرد بد زبان،زن (نادان) و کودک (زیرا در برابر فقیه و رئیس ناتوان خواهید شد و در برابر چهار گروه دیگر آبروی شما میرود)».(غررالحکم، ح ۱۱۰۴۷.)
در نکوهش مراء روایات بسیار فراوانی از پیشوایان اسلام نقل شده است که علاقهمندان میتوانند در بحار الانوار،وسایل الشیعه،کنز العمال و میزان الحکمه در بحث مراء،آن را مطالعه کنند.
این سخن را با حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم:
«لا یسْتَکْمِلُ عَبْدٌ حَقِیقَهَ الْإِیمَانِ حَتَّی یدَعَ الْمِرَاءَ وَ إِنْ کَانَ مُحِقّاً؛ هیچکس حقیقت ایمان را به کمال نمیرساند مگر زمانی که مراء و جدال را ترک گوید هرچند حق با او باشد».(بحارالانوار، ج ۲ ص ۱۳۸، ح ۵۳)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Whoever is jealous of his esteem should abstain from quarreling.”
وَ قَالَ علیه السلام مِنَ الخُرقِ المُعَاجَلَةُ قَبلَ الإِمکَانِ وَ الأَنَاةُ بَعدَ الفُرصَةِ
ترجمهها:
(اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: شتاب پیش از توانایی بر کار، و سستی پس از به دست آوردن فرصت از بیخردی است .
از ابلهی است پیش از توانا بودن شتابیدن، و پس از فرصت داشتن درنگ ورزیدن.
و فرمود از بیراهی و حماقتست تعجیل نمودن در کارها پیش از امکان و سستی کردن بعد از فرصت یافتن
و فرمود (علیه السلام): از حماقت است شتاب نمودن در کاری پیش از پدید آمدن امکان آن و درنگ کردن، پس از فرا رسیدن فرصت.
و آن حضرت فرمود:شتاب ورزیدن پیش از امکان، و کندی نمودن بعد از فرصت از حماقت است .
شروح:
الخرق: البله و الحمق و فی الاصل ضد الرفق. و الاناه: السکون.
الخرق: البله و الحمق و فی الاصل ضد الرفق. و الاناه: السکون.
خرق: حماقت، نادانی، (از نادانی است عجله به کاری پیش از توانایی، و همچنین، سستی نمودن پس از فرا رسیدن وقت مناسب). شتابزدگی برای رسیدن به حاجتی و شتافتن به سمت آن پیش از فرا رسیدن وقت ممکن، افراط در جستن آن است، و سستی در آن نیز در وقت ممکن تفریط است و این هر دو نکوهیده است و صاحب آنها نیز کار را بیموقع انجام داده است و این نادانی روشن و کاستی در عقل و کمتدبیری است. و راه درست همان میانهروی یعنی انجام کار در وقت ممکن و فرصت مناسب میباشد.
وَ قَالَ علیه السلام مِنَ الْخُرْقِ الْمُعَاجَلَةُ قَبْلَ الْإِمْکَانِ وَ الْأَنَاةُ بَعْدَ الْفُرْصَةِ .
قد تقدم القول فی هذین المعنیین.
و من کلام ابن المعتز إهمال الفرصة حتی تفوت عجز و العجلة قبل التمکن خرق.
و قد جعل أمیر المؤمنین ع کلتا الحالتین خرقا و هو صحیح لأن الخرق الحمق و قلة العقل و کلتا الحالتین دلیل علی الحمق و النقص
(و قال علیهالسلام: من الخرق) از بیراهی و حماقت است و تعسف نمودن در امور روزگار (المعاجله قبل الامکان) تعجیل نمودن در کارها پیش از امکان و اقتدار (و الاناه بعد الفرصه) و سستی کردن بعد از فرصت کردن زیرا که اول طرف افراط است و ثانی طرف تفریط و این هر دو مذمومند
فرمود از سفاهت و حماقت بود شتافتن بکاری پیش از امکان. یعنی میسر شدن آن و سستی نمودن در کاری بعد از فرصت و رسیدن وقت آن.
و قال علیهالسلام: «من الخرق: المعاجله قبل الامکان و الاناه بعد الفرصه.» یعنی و گفت علیهالسلام که از جهل و حمق است، تعجیل کردن بر مکافات پیش از توانایی و تاخیر انداختن بعد از جستن فرصت.
اللغه: (الخرق) بالتحریک: الدهش من الخوف او الحیاء- صحاح- و قد یفسر بالحمق و قله العقل، و کانه تفسیر بما یلازمه او یستلزمه. المعنی: العجله و الاسراع الی شیء قبل او انه سفاهه کمن یتوقع العنب فی فصل الحصرم کما ان الاناه و التسامح فی العمل یعد سنوح الفرصه و تحقق الامکان سفاهه، فهما مذمومان و صابهما و اضع الشیء فی غیر موضعه، و هو نقصان عقل التدبیر و الاداره. الترجمه: شتاب در چیزی پیش از امکان، مانند از دست دادن آن پس از فرصت، از کم خردیست.
مشتاب بکاری که نباشد وقتش*** فرصت مده از دست بهنگام عمل
اما اصل (الخرق) ففی (الکافی) عن النبی (صلی الله علیه و آله): لو کان الخرق خلقا یری ما کان شیء من خلق الله تعالی اقبح منه. و عن ابیجعفر (علیه السلام): من قسم له الخرق حجب عنه الایمان. و اما المعاجله فقال تعالی: (یا ایها الذین آمنوا ان جاءکم فاسق بنبا فتبینوا ان تصیبوا قوما بجهاله فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین) و قال تعالی حاکیا عن سلیمان: ( … سننظر اصدقت ام کنت من الکاذبین) و قال: (و کان الانسان عجولا)، و قال: (خلق الانسان من عجل ساریکم آیاتی (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) فلا تستعجلون)، و اما الاناه بعد الفرصه فقالوا: الفرصه تمر مر السحاب. و قیل لابی العیناء: لا تعجل فان العجله من الشیطان. فقال: لو کانت من الشیطان لما قال کلیم الله تعالی: (و عجلت الیک رب لترضی)، یقال: الافات فی التاخیرات، و قال شاعر: کم من مضیع فرصه قد امکنت لغد و لیس غدله بموات حتی اذا فاتت و فات طلابها ذهبت علیها نفسه حسرات ایضا: و ان فرصه امکنت فی العدا فلا تبد فعلک الا بها فان لم تلج بابها مسرعا اتاک عدوک من بابها و ایاک من ندم بعدها و تامیل اخری و انی بها و بالجمله: العجله قبل الامکان، و التانی بعد الامکان کلاهما مذمومان و هما من الخرق کما قال (علیه السلام)، و قال النبی (صلی الله علیه و آله): من تانی اصاب او کاد، و من تعجل اخطا او کاد. و قال القطامی: قد یدرک المتانی بعض حاجته و قد یکون من المستعجل الزلل و ربما فات قوما بعض نجحهم من التانی و کان الحزم لو عجلوا
الخرق- بضم الخاء و سکون الراء- الحمق، و المعنی: الامور مرهونه باوقاتها. فمن تعجلها قبل الاوان، او توانی حین تسنح الفرصه فهو احمق. و قال حکیم خبیر: الانسان الناجح هو الذی یعرف کیف ینتهز الفرصه حین تمر، و اذا ذهبت فمن الصعب ان تعود.
… و الاناه بعد الفرضه: الخرق بالضم الحمق و ضد الرفق و الاناه التانی و الفرصه ما یمکنک من مطلوبک و من الحکم ان لا تتعجل حتی تتمکن و اذا تمکنت فلا تمهل
امام علیهالسلام (در نکوهش شتاب و سستی) فرموده است: از حماقت و نفهمی است شتاب نمودن (به کاری) پیش از توانائی (بر آن) و سستی نمودن پس از رسیدن وقت مناسب (زیرا شتاب افراط است و سستی تفریط و خردمند از هر دو دوری گزیند).
هر اقدامی نیاز به بررسی شرائط انجام است وقتی شرائط انجام شد باید هر چه زودتر اقدام کرد قبل از آماده شدن شرائط نتیجهگیری محال است و به هنگام آماده شدن شرائط اهمالی کردن موجب از دست دادن فرصت و شرائط است که همانند نتیجه خواستن قبل از آماده شدن شرائط، کاری احمقانه است و احمق از حیوان هم از نظر قرآن مجید پست تر است.
و قال علیهالسلام: (من الخرق) ای الحمق، ضد الرفق (المعاجله قبل الامکان) ای ان یتعجل الانسان بالشیء قبل ان یتمکن منه (و الاناه) ای التانی (بعد الفرصه) بان یتمکن فلا یعمل، و یتانی.
اللغه: الخرق: بالضم الحمق و قله العقل. الامکان: التمکن و القدره. الاناه: التانی. الشرح: الخرق: معناه الحمق و عدم الرفق و قد جعل الامام من عاجل امرا قبل اوانه و امکانه خرقا علی حد تاخیر اجتنائه بعد امکان الفرصه منه و هو امر بلزوم الامور و ایقاعها فی مواقعها دون تاخیر او تقدیم.
«شتاب کردن بیش از امکان و درنگ ورزیدن پس از به دست آمدن فرصت از حماقت است.»
[[و قال علیهالسلام ]]
مِنَ الْخُرْقِ الْمُعَاجَلَهُ قَبْلَ الْإِمْکَانِ،وَ الْأَنَاهُ بَعْدَ الْفُرْصَهِ.
امام علیه السلام فرمود:
عجله کردن پیش از فراهم شدن امکانات،و از دست دادن امکانات و سستی کردن پس از فرصت،از حماقت و نادانی است.( سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب می گوید: دانشمند و ادیب معروف میدانی آن را با تفاوت مختصری در کتاب مجمع الامثال خود آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۶۷) اضافه میکنیم: آمدی نیز در غررالحکم آن را با تفاوت هایی نقل کرده که نشان می دهد از منبع دیگری گرفته است. (غررالحکم، ح ۵۷۷۲) و حلوانی از علمای قرن پنجم نیز آن را در کتاب خود نزهة الظاهر ذکر کرده است. (نزهة الظاهر، ص ۴۸))
دو دلیل نادانی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو چیز که از نشانههای نادانی است اشاره کرده،میفرماید:«عجله کردن پیش از فراهم شدن امکانات،و از دست دادن امکانات و سستی نمودن پس از فرصت،از حماقت و نادانی است»؛ (مِنَ الْخُرْقِ الْمُعَاجَلَهُ قَبْلَ الْإِمْکَانِ،وَ الْأَنَاهُ بَعْدَ الْفُرْصَهِ) .
«خُرْق» (بر وزن مرغ) به گفته غالب ارباب لغت به معنای نادانی و کمعقلی است ولی«خَرق»(بر وزن خلق) به معنای پاره کردن یا سوراخ کردن چیزی به عنوان افساد است که در قرآن مجید در داستان موسی و خضر علیهما السلام به آن اشاره شده است و بعید نیست هر دو به یک ریشه بازگردد زیرا پاره کردن و فاسد کردن،کار افراد نادان است.
واژه «أناه» به معنای صبر کردن و تأنی نمودن در انجام کاری است.این واژه هرگاه درمورد خداوند به کار برده میشود و میگویند:خداوند ذو أناه است مفهومش این است که در مجازات گنهکاران هرگز تعجیل نمیکند تا اتمام حجت بر آنها شود،و گاه این واژه به معنای سستی کردن نیز بهکار میرود همانگونه که در گفتار حکیمانه بالا دیده میشود.
به هر حال امام علیه السلام دو چیز را در اینجا نشانه حماقت و نادانی میشمرد:
نخست تعجیل کردن قبل از فراهم شدن امکانات است مثل اینکه کسی در فصل غوره کردن درختان انگور اصرار بر چیدن انگور داشته باشد که نشانه نادانی است و دیگر اینکه وقتی فرصتها فراهم میشود سستی کند و به اصطلاح این دست و آن دست نماید تا فرصت از دست برود؛فرصتی که شاید هرگز بازنگردد این هم نشانه بیخبری و نادانی است.
عاقل و دانا کسی است که صبر کند و در انتظار فرصت باشد و هنگامی که فرصت فراهم شد بدون فوت وقت دستبهکار شود و به مقصود خود برسد.این کار نشانه مدیریت صحیح است.
در روایات اسلامی در نکوهش عجله و شتاب بیمورد و همچنین نکوهش از دست دادن فرصتها مطالب زیادی وارد شده است.
ازجمله درباره عجله و شتاب بیمورد در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إِنَّمَا أَهْلَکَ النَّاسَ الْعَجَلَهُ وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ تَثَبَّتُوا لَمْ یهْلِکْ أَحَدٌ؛ مردم را عجله (بیجا) هلاک میکند و اگر مردم در کارها درنگ میکردند (و با آرامش و دقت کارها را انجام میدادند) احدی هلاک نمیشد».(بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۳۴۰، ح ۱۱.)
قابل توجه اینکه در دنیای امروز یکی از مهمترین عوامل تصادفهای وسایل نقلیه و مرگ و میرهای ناشی از آن عجله و سرعتهای غیر مجاز ذکر شده است.
در حدیث دیگری از امام امیر مؤمنان علیه السلام در غررالحکم آمده است:
«العَجولُ مُخْطِئٌ و إن مَلَکَ،المُتَأنِّی مُصِیبٌ و إن هَلَک؛ عجول،خطاکار است هر چند (تصادفاً) پیروز شود و کسی که با تأنی (و حساب) کار میکند به واقع میرسد هر چند (در پارهای از اوقات،ظاهراً) ناکام شود».(غررالحکم، ح ۵۷۸۹ و ۱۰۹۶۱.)
در حدیث دیگری که مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کرده است میخوانیم:
«مَنِ اسْتَطَاعَ أَنْ یمْنَعَ نَفْسَهُ مِنْ أَرْبَعَهِ أَشْیاءَ فَهُوَ خَلِیقٌ بِأَنْ لَاینْزِلَ بِهِ مَکْرُوهٌ أَبَداً قِیلَ وَ مَا هُنَّ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ قَالَ الْعَجَلَهُ وَ اللَّجَاجَهُ وَ الْعُجْبُ وَ التَّوَانِی؛ کسی که بتواند خود را از چهار چیز بازدارد سزاوار است که هرگز گرفتار حادثه ناگواری نشود.عرض کردند:ای امیرمؤمنان آن چهار چیز چیست؟ فرمود:عجله و لجاجت و خودپسندی و تنبلی».( بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۶۲، ح ۱۴۴)
در برابر روایات مذکور،در بعضی از روایات دیگر مشاهده میکنیم که دستور به عجله داده شده است ازجمله در حدیثی امام باقر علیه السلام میفرماید:
«مَنْ هَمَّ بِشَیءٍ مِنَ الْخَیرِ فَلْیعَجِّلْهُ فَإِنَّ کُلَّ شَیءٍ فِیهِ تَأْخِیرٌ فَإِنَّ لِلشَّیطَانِ فِیهِ نَظْرَهً؛ کسی که تصمیم به کار خیری گرفت باید در آن شتاب کند زیرا بههنگام تأخیر،شیطان ممکن است در آن وسوسه کند و آن را (برای همیشه) به عقب بیندازد».(کافی، ج ۲، ص ۱۴۳، ح ۹)
بدیهی است که هیچگونه تضادی بین اینگونه از روایات نیست.عجله مذموم در جایی است که انسان بدون فراهم شدن مقدمات و امکانات شتاب کند و نیروی خود را به هدر دهد و عجله ممدوح آن است که هرگاه تمام مقدمات و امکانات فراهم شد به تأخیر نیندازد زیرا شیاطین انس و جن ممکن است در آن موانعی ایجاد کنند.
درمورد نکوهش از دستدادن فرصتها نیز روایات فراوانی از معصومین علیهم السلام در کتب مختلف نقل شده است ازجمله در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«تَرْکُ الفُرَصِ غُصَصٌ؛ از دست دادن فرصتها سبب انواع غصههاست».(بحارالأنوار، ج ۷۴، ص ۱۶۷، ح ۱۹۲.)
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علیه السلام آمده است:
«مَنْ أَخَّرَ الْفُرْصَهَ عَنْ وَقْتِهَا فَلْیکُنْ عَلَی ثِقَهٍ مِنْ فَوْتِهَا؛ کسی که بهموقع از فرصت استفاده نکند مطمئن باشد که فرصت از دست خواهد رفت».(میزان الحکمة، ج ۸ باب التحذیر من اضاعة الفرص)
روشن است که استفاده کردن از فرصت به معنای عجله بیجا نیست بلکه شتاب و سرعت در کارهایی است که اسباب آن فراهم شده و هر لحظه ممکن است موانعی پیش آید.در اینگونه موارد باید شتاب کرد و پیش از فوت فرصت به مقصد رسید.(برای توضیح بیشتر می توانید به کتاب اخلاق در قرآن، ج ۲، ص ۴۱۵ به بعد مراجعه کنید.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ It is foolishness to make haste before the proper time, or to delay after a proper opportunity. In either case, there is folly.“
وَ قَالَ علیه السلام لَا تَسأَل عَمّا لَا یَکُونُ ففَیِ ألّذِی قَد کَانَ لَکَ شُغُلٌ
ترجمهها:
(علمی) و درود خدا بر او، فرمود: از آنچه پدید نیامده نپرس، که آنچه پدید آمده برای سرگرمی تو کافی است .
نیامده را مپرس که چیست، که آنچه رخ داده برای مشغول ساختن تو کافی است.
مپرس از آنچه بوقوع نیامده از احکام حوادث پس در آنچه واقع شده مر تو را؟؟؟
مشغولیست
و فرمود (علیه السلام): از آنچه هنوز رخ نداده، مپرس، که آنچه رخ داده برای مشغول ساختن تو کافی است.
و آن حضرت فرمود:از آنچه پیش نیامده پرسش مکن،که تو را در آنچه هست شغلی وجود دارد .
شروح:
و قوله لا تسال عما لا یکون ای: طب نفسا بالحلال عن الحرام و بما رزقک الله عمام یوتک، ای: لم یعطفک، فانه کاف من انک بسببه تشغل عن الطاعات. و روی: لا تسال عما لم یکن، یعنی قد کان قبلک من العبر ما لو اعتبرت به شغلک و لا تسال عن احوال الاشیاء التی لا تکون و لا تضیع وقتک بذلک.
(از آنچه ممکن نیست، مپرس، که در آنچه شدنی است برای تو کاری هست). امام (علیه السلام) دستور داده است آنچه را که برای انسان ممکن نیست- از قبیل زیادی روزی و امثال آن از خواستههای دنیوی- فراموش کند در برابر آن خواستههایی که به انسان داده شده و ممکن بوده است. و برای از یاد بردن چیزهایی که برای انسان میسور نیست، با این عبارت: ففی الذی … ترغیب کرده است یعنی: پس در اینها سرگرمی به آن مقداری که تو توقع داری وجود دارد تا تو را از موارد دیگر باز دارد. و مقصود امام (علیه السلام) از سرگرمی، حفظ نعمت موجود و سپاسگزاری لازم، و به کار بردن نعمت در راه طاعت خداست، و این عبارت به منزلهی صغرای قیاس مضمری است که کبرای مقدر آن چنین است: و هر چیزی که چنین باشد شایسته است که انسان به جز آن سرگرم نشود و بیش از آن را نطلبد.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ تَسْأَلْ عَمَّا [لَمْ یَکُنْ]
لاَ یَکُونُ فَفِی الَّذِی قَدْ کَانَ لَکَ شُغُلٌ .
من هذا الباب قول أبی الطیب فی سیف الدولة (دیوانه 3:81. ) لیس المدائح تستوفی مناقبه
(و قال علیهالسلام: لا تسال عما لا یکون) مپرس از آنچه به وقوع نیامده از احکام حوادث (ففی الذی قد کان) پس در آنچه واقع شده (لک شغل) مر تو را مشغولی است به آن از استنباط مسائل کثیره و احکام رقیقه آن
فرمود مپرس و تفتیش مکن از آنچه نمیباشد و تحقق نمییابد همچو اکثر مسایل فرضیه که در علوم رسمی از آن بحث میکنند، و روزگاری در آن به سر میبرند پس در آنچه البته بوده است و شده است تو را شغلی واجب باشد به آن پردازی و خطا باشد که با آن واجب عمر به کار ناواجب صرف سازی، و نقد فرصت در آن بحث و سوال بینفع به باطل ببازی.
و قال علیهالسلام: «لا تسال عما لم یکن، ففی الذی قد کان لک شغل.» یعنی و گفت علیهالسلام که مپرس از چیزی که نشده است، زیرا که در آن چیز که شده است از برای تو شغل و کار است که عبرت گرفتن باشد.
المعنی: یحتمل فی کلامه (علیه السلام) و جهان: 1- النهی عن طلب اشیاء لایکون و لا یوجد فی العالم اما لکونها محالا، و اما لعدم موافقتها لمقتضیات المشیه الالهیه، کطلب بقاء الشباب الی حین الموت، او الصحه و السعه الدائمتین. 2- النهی عن السوال عن احکام و علل ما لایکون علی احد الوجهین المتقدمین و قوله: (ففی الذی قد کان لک شغل) یومی الی الوجه الاخیر، لان ظاهره ان الاشتغال بالسئوال و البحث عن الامور الموجوده الکثیره شغل کاف و مستوعب لفرصه الانسان الفاحص. الترجمه: نپرس از آنچه نیست، آنچه هست برای پرسش و بررسی تو کافی است.
مپرس از آنچه در عالم نباشد*** در آنچه هست مشغول عمل باش
(الفصل الثالث عشر- فی اجوبته(علیه السلام) التمثیلیه … ) اقول: هکذا فی (المصریه) و نسخه (ابن میثم) و لکن فی (ابن ابیالحدید و الخطیه): (لا تسال عما لم یکن). و کیف کان، ففی (بیان الجاحظ) قال ابن ابیالزناد: کنت کاتبا لعمر بن عبدالعزیز، و کان یکتب الی عبدالحمید بن عبدالرحمن بن زید بن الخطاب فی المظالم، و کان عبدالحمید یراجعه و یساله عما لا معنی له، فکتب الیه: انه یخیل الی انی لو کتبت الیک ان تعطی رجلا شاه، لکتبت الی اضان ام ماعز، و ان کتبت الیک باحدهما کتبت الی اذکر او انثی، فان کتبت الیک باحدهما کتبت الی صغیر ام کبیر، فاذا اتاک کتابی فی مظلمه فلا تراجعنی! و فی (البیان) ایضا: کتب المنصور الی سلم، یامره بهدم دور من خرج مع ابراهیم و عقر نخلهم، فکتب الیه سلم: بای ذلک نبدا بالدور ام بالنخل؟ فکتب المنصور الیه: انی لو کتبت الیک بافساد ثمرهم لکتبت الی تستاذننی بایه نبدا بالبرنی ام بالشهریز؟ و من السوال عما لم یکن، الاشتغال بتعلم فنون لا حقیقه لها و لا معنویه، کاکثر مباحث المتاخرین: نظیر بحثهم عن اصاله الوجود ام الماهیه، و هل الوضع و الموضوع له فی اسماء الاشارات خاص ام عام، و هل الوضع (الفصل الثالث عشر- فی اجوبته(علیه السلام) التمثیلیه … ) للصحیح او الاعم؟ و کذا کثیر من مباحث الفن الذی سموه باصول الفقه الذی اصله من ابیحنیفه، و قد قال شریک، ان اباحنیفه اعلم الناس بما لا یکون و اجهلهم بما یکون. هذا و قال ابن ابیالحدید بعد العنوان: من هذا الباب قول ابیالطیب فی سیف الدوله: لیس المدائح تستوفی مناقبه فمن کلیب و اهل عصر الاول خذ ما تراه ودع شیئا سمعت به فی طلعه البدر ما یغنیک عن زحل و قال ابن میثم بعد العنوان: امر(علیه السلام) بالسلو، عما لا یکون من زیاده رزق و نحوه من المطالب الدنیویه، بما قد کان و وقع من المطالب التی اعطیها الانسان، و کل منهما کما تری.
دع ما لا تقدر علیه الی ما تقدر علیه، و من تکلف ما یعجز عنه فاته ما یقدر علیه، و خسر الامرین معا.
… قد کان لک شغل: لا تتمن من الامور بعیدها فکفاک من قریبها ما یشغلک
امام علیهالسلام (درباره پرسش بیهوده) فرموده است: مپرس از آنچه واقع نمیشود (مانند مسائل فرضیه که در آن بحث میکنند) که در آنچه هست (مانند احکام شرعیه و امور زندگی) برای تو شغل و کاری است (که باید به آن بپردازی).
بیشتر نسخههای نهجالبلاغه بجای کلمه (لم یکن) (لا یکون) است که معنای آن این میشود درباره نیامده جستجو نکن بلکه درباره موجود مطالعه و دقت کن که در اختیار توست. چه کلمه (لم یکن) باشد و چه (لا یکون) هر دو به یک مطلب توجه میدهد و آن کنجکاوی نکردن درباره آنچه از اختیار انسان خارج است. ناگفته نماند که کنجکاوی در امر عقائد کاری لازم است کنجکاوی از وضع زندگی بیچارگان برای کمک کردن به آنان یک وظیفه الهی است همان طوری که تجسس در کارهای پنهانی مردم برای آبروریزی از آنها کاری نکوهیده و ناپسند است. شاید منظور دیگر علی (علیه السلام) این باشد که در مسائل فرضی که اصل آن وجود خارجی ندارد و چه بسا قابل وجود در خارج هم نخواهد بود پرس و جو نکن.
و قال علیهالسلام: (لا تسئل عما لا یکون) ای لا تطلب الامور البعیده (ففی الذی قد کان) و تمکن منه (لک شغل) فاشتغل به.
الشرح: نهی عن التکلف و السوال عن عالم الامکان و ما یمکن ان یتصور فی عالم الفکر و الخیال کبعض المترفین عقلیا فانهم یفترضون مساله و یعیشون فی اجوائها و یترکون ما هم بحاجه الیه و ما یهمهم فی امور معاشهم و معادهم بل العاقل هو الذی یحل مشاکله العالقه و المطلوبه منه حالیا و لا یقدر علی ذلک لکثرتها و فیها شغل واف و کبیر یشغله عن الافتراضات و الامکانات فبدلا من ان نختلف ان الملائکه اناث ام ذکور فلننظر فی امورنا المهمه التی تدخل فی اساس حیاتنا.
«از آنچه که نباشد مپرس که در آنچه هست و رخ داده است برای تو مشغولی و کفایت است.»
[[و قال علیهالسلام ]]
لَا تَسْأَلْ عَمَّا لَا یَکُونُ،فَفِی الَّذِی قَدْ کَانَ لَکَ شُغْلٌ.
امام علیه السلام فرمود:
درباره آنچه تحققیافتنی نیست سؤال مکن چراکه در آنچه تحقق یافته بهاندازه کافی اسباب دل مشغولی تو وجود دارد.( سند گفتار حکیمانه:
در کتاب مصادر تنها منبع دیگری که برای این گفتار حکیمانه ذکر شده غررالحکم آمدی است که آن را در حرف «لاء» با تفاوت هایی ذکر کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۶۷).)
تفکر منطقی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی درمورد سؤال کردن اشاره کرده، میفرماید:«درباره آنچه تحققیافتنی نیست سؤال مکن چراکه در آنچه تحقق یافته بهاندازه کافی اسباب مشغولی فکر وجود دارد»؛ (لَا تَسْأَلْ عَمَّا لَا یَکُونُ،فَفِی الَّذِی قَدْ کَانَ لَکَ شُغْلٌ) .
سؤال کردن کار خوبی است و کلید گنجینه علم و دانش است به همین دلیل در قرآن مجید و روایات اسلامی کراراً به آن دستور داده شده است و حتی حیا کردن از سؤال درباره اموری که مربوط به سرنوشت انسان در دین و دنیاست به عنوان حیاء حمق (حیاء احمقانه) شمرده شده است.ولی سؤال باید درباره اموری باشد که مربوط به حیات مادی یا معنوی انسان است و اموری که امکان تحقق در آن تصور شود.
اما اگر کسی خود را به سؤالاتی درباره امور غیر ممکن یا بسیار نادر مشغول کند،از مسائل مهم زندگی بازمیماند.مثلاً بعضی سؤال میکنند که اگر انسان با جن ازدواج کند فرزندانی که از آنها متولد میشوند چگونهاند و چه احکامی دارند؟ و یا اگر از آمیزش انسان با حیوان بچهای متولد شود آن بچه مشمول چه احکامی است؟
گاه سؤال درباره امور ممکن است اما اموری که هیچ تأثیری در زندگی مادی و معنوی ما ندارد،مثلاً سؤال میکنند ابعاد کشتی نوح علیه السلام از نظر طول و عرض چقدر بود؟ حیواناتی که آن حضرت در کشتی با خود سوار کرد کدامیک از حیوانات بودند؟ یا سؤالی که معروف است اشعث بن قیس از امام امیرمؤمنان علی علیه السلام کرد و گفت:تعداد موهای سر من چقدر است؟ که حضرت جواب کوبندهای به او داد.(بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۳۱۳.)
این در حالی است که انسان مجهولات بسیاری دارد که رسیدن به پاسخ آنها در سرنوشت او بسیار مؤثر است و اگر تمام اوقات فراغت خود را صرف یافتن پاسخ آنها کند چه بسا موفق به همه آنها نشود.
آیا در چنین شرایطی عقل اجازه میدهد که انسان بهسراغ سؤال درباره امور غیر ممکن برود و از آنچه ممکن است و در زندگی او مؤثر میباشد صرف نظر کند؟
نکته: آداب سؤال
در احادیث اسلامی به پیروی از قرآن،سؤال به عنوان کلید علم معرفی شده است.در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الْعِلْمُ خَزَائِنُ وَ مَفَاتِیحُهُ السُّؤَالُ فَاسْأَلُوا رَحِمَکُمُ اللَّه فَإِنَّهُ یؤْجَرُ أَرْبَعَهٌ السَّائِلُ وَ الْمُتَکَلِّمُ وَ الْمُسْتَمِعُ وَ الْمُحِبُّ لَهُمْ؛ علم،گنجینه است و کلید این گنجینهها سؤال است بنابراین سؤال کنید؛خدا رحمت کند شما را زیرا چهار گروه درمورد سؤال اجر و پاداش الهی دارند:
سؤالکنندگان،پاسخگویان،شنوندگان و کسانی که آنها را دوست دارند».( بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۱۴۶، ح ۳۹)
در حدیث دیگری آن حضرت میفرماید:
«السُّؤالُ نِصْفُ العِلْمِ؛ سؤال نیمی ازعلم و دانش است».( کنزالعمال، مطابق نقل میزان الحکمة، ح ۲۸۷۷، باب سؤال.)
ولی سؤال با تمام اهمیّتش،استثنائاتی هم دارد که در آن موارد سؤال کردن زشت و نازیباست.ازجمله همان مطلبی که در گفتار حکیمانه بالا آمد که انسان درباره امور غیر ممکن پرسش کند.
دیگر اینکه سؤالها جنبه تفقه و فراگیری علم نداشته باشد بلکه کسی بخواهد برای خفیف و خوار کردن طرف مقابل یا به عنوان لجبازی چیزی بپرسد و سؤال خود را پیگیری نماید.
نیز اموری وجود دارد که وقت آن فرا نرسیده است و عجله کردن درمورد آن صحیح نیست مانند آنچه در قرآن مجید در داستان خضر و موسی علیهما السلام آمده است که خضر علیه السلام از موسی علیه السلام عهد گرفته بود که اگر امور عجیبی از خضر علیه السلام دید عجله در سؤال نکند و بگذارد تا او بهموقع آن را پاسخ گوید.
همچنین سؤال کردن درباره اموری که تکلیف انسان را سنگین میکند در حالی که اگر درباره آن سؤال نشود خداوند برای آن مؤاخذه نمیکند.مثل سؤالات مکرری که بنیاسرائیل درباره گاوی که مأمور بودند آن را ذبح کنند از موسی علیه السلام کردند و لحظه به لحظه کار خود را مشکلتر و پیچیدهتر ساختند.قرآن مجید نیز میفرماید:« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَسْأَلُوا عَنْ أَشْیَاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ ».(مائده، آیه ۱۰۱)
یا سؤال درباره اموری که عقل انسان هرگز به حقیقت آن نخواهد رسید مانند سؤال درباره کنه ذات پروردگار که هیچ انسانی نمیتواند به آن برسد چون فکر و روح انسان محدود است و ذات پاک خداوند نامحدود.
یا سؤال درباره مسائل پیچیدهای که فهم آن در استعداد سؤالکننده نیست مانند سؤال درباره قضا و قدر که از پیچیدهترین مسائل علمی و فلسفی است و ائمه علیهم السلام آن دسته از یاران خود را که استعداد درک اینگونه از مسائل را نداشتند از فکر کردن درمورد آن نهی مینمودند.
این امور ششگانه مواردی است که سؤال کردن درباره آنها مذموم و نکوهیده است و با توجه به اینکه دنیایی از مسائل سرنوشتساز وجود دارد که انسان پاسخ آنها را نمیداند و باید برای حل آنها بکوشد و از دانشمندان آگاه پرسش کند،بسیار بیخردی است که انسان آنها را فراموش کند و به اموری بپردازد که اثری جز اتلاف وقت یا حیرت و سرگردانی برای او ندارد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Do not ask about things which may not happen because you have enough to worry about with what already happens.
وَ قَالَ علیه السلام الفِکرُ مِرآةٌ صَافِیَةٌ وَ الِاعتِبَارُ مُنذِرٌ نَاصِحٌ وَ کَفَی أَدَباً لِنَفسِکَ تَجَنّبُکَ مَا کَرِهتَهُ لِغَیرِکَ
ترجمهها:
(اخلاقی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: اندیشه، آیینهای شفّاف و عبرت از حوادث، بیم دهندهای خیر اندیش است ، و تو را در ادب کردن نفس همان بس که از آنچه انجام دادنش را برای دیگران نمیپسندی بپرهیزی .
اندیشه آینهای است تابناک ، و پند روزانه ترسانندهای از غل و غش پاک ، و تو را در ادب کردن نفس بس که دوری کنی از آنچه نپسندی از دیگر کس.
و فرمود اندیشه آینهایست صافی و عبرت گرفتن از احوال نیک و بد بیم کننده نفس اوست و کافیست برای ادب گرفتن نفس خودت دور شدن تو از چیزی که مکروه میشمری آنرا
و فرمود (علیه السلام): اندیشه آینه ای صافی است و عبرت گرفتن، هشدار دهنده ای نیکخواه. برای ادب کردن خود، همین بس که از هر چه از دیگری ناپسند می انگاری، دوری نمایی.
و آن حضرت فرمود:اندیشه آیینهای است روشن ،عبرت بیم دهندهای است خیرخواه .و برای ادب نفست همین بس که از آنچه برای دیگران دوست نداری بپرهیزی .
شروح:
(اندیشه، آیینهی صاف است، و عبرت گرفتن، بیمدهندهی پندآموز است، و در ادب و آراستگی تو همین بس که از آنچه بر دیگری میپسندی دوری کنی). 1- اندیشه آیینهی صاف است، کلمهی مرآه: آیینه را برای فکر از آن رو استعاره آورده که بدان وسیله معقولات دیده میشود چنانکه در آیینه صورتها را میبینند، و قبلا توضیح مطلب گذشت. 2- عبرتآموزی، بیمدهندهی پندآموز است. کلمهی: منذر ناصح: بیمدهنده پندآموز را برای عبرت گرفتن استعاره آورده است، توضیح آن که عبرت گرفتن انسان را به یاد آخرت میاندازد و باعث انزجار میگردد، و همچون بیمدهندهی پندآموزی باعث میشود که از کارهای نهی شده و خلاف پند گیرد. 3- در ادب و آراستگی تو همین بس که از آنچه بر دیگری نمیپسندی دوری کنی. امام (علیه السلام) به این مطلب اشاره فرموده است که دوری کردن شخص از آنچه بر دیگران نمیپسندد از قبیل رذایل اخلاقی که باعث هلاکت میشود، در ادب او بس است. و به این وسیله که این صفات در دیگران ناپسند است او را برحذر داشته و به این وسیله که این خود در ادب کردن نفس کافی است او را تشویق فرموده است.
وَ قَالَ علیه السلام الْفِکْرُ مِرْآةٌ صَافِیَةٌ وَ الاِعْتِبَارُ مُنْذِرٌ نَاصِحٌ وَ کَفَی أَدَباً لِنَفْسِکَ تَجَنُّبُکَ مَا کَرِهْتَهُ لِغَیْرِکَ .
قد تقدم القول فی نحو هذا و فی المثل کفی بالاعتبار منذرا و کفی بالشیب زاجرا و کفی بالموت واعظا و قد سبق القول فی وجوب تجنب الإنسان ما یکرهه من غیره.
و قال بعض الحکماء إذا أحببت أخلاق امرئ فکنه و إن أبغضتها فلا تکنه أخذه شاعرهم فقال إذا أعجبتک خصال امرئ
(و قال علیهالسلام: الفکر مراه صافیه) اندیشه آیینهای است صافی از برای انتقاش صور معقوله در او همچو انتقاش مرآت به صور (و الاعتبار منذر ناصح) و عبرت گرفتن- از احوال نیک و بد از اهوال فضیحه- بیمکننده نفس و نصیحت کننده او است (کفی ادبا لنفسک) و کافی است برای ادب گرفتن نفس خودت (تجنبک ما کرهته لغیرک) دور شدن تو از چیزی که مکروه میشمری آن را برای غیر خود.
فرمود: اندیشه ارباب فکر آئینهایست صافی صور حقایق بیتفاوت آنجا منتقش گردد. و عبرت گرفتن از وقایع روزگار بیم کنندهایست ناصح که جز صدق و راستی نگوید. هر گویندهای که در صدق اقوال او تامل احتمال رود باری در اخبار اعتبار البته جز صدق احتمال نرود. اگر زبان قال ناصحین عباد احیانا غیر صواب گوید باری زبان حال روزگار و آواز لیل و نهار جز راستی نگوید. و بس است این ادب از برای تو که اجتناب کنی آن را که کارهی برای غیر خود آدمی از میلی که البته به خود دارد عیوب خویش و رذایل او در نظر او ملتبس گردد، ولیکن مثل آن عیوب در غیر روشن بیند، و کم بر او مشتبه گردد، پس این ادب او را بس باشد که آنچه در غیر عیب بیند و آن را کاره گردد از خود روا ندارد و از آن اجتناب نماید. چنانچه مشهور است که از لقمان پرسیدند ادب از که آموختی؟ گفت از بیادبان آنچه از ایشان در نظرم زشت آمد ترک آن گرفتم.
و قال علیهالسلام: «الفکر مرآه صافیه و الاعتبار منذر ناصح و کفی ادبا لنفسک تجنبک ما کرهته لغیرک.» یعنی و گفت علیهالسلام که فکر کردن در کارها آینهی صاف است که امر را کما هو حقه مینماید و عبرت گرفتن ترسانندهی پنددهنده است و کافی است از برای ادب دادن نفس تو دوری کردن تو از چیزی که نفرت داری تو از برای غیر تو.
المعنی: (الفکر) حرکه القوه العاقله نحو درک الحقائق، و هذه الحرکه دوریه تجری من المبادی الی المقاصد، و من المقاصد الی المبادی، فالحرکه الاولی بمنزله مواجهه المرآه الاشیاء لتنعکس فیها، و حرکته الثانیه بمنزله انعکاس الاشیاء فیه فیحصل الیقین و الاعتقاد، و اذا کانت الفکر مجردا عن شوائب الوهم و التخیل لا ینعکس فیه الا الحقیقه، فیری الاشیاء کما هی علیها فی الواقع. و قد اسس دکارت فلسفته الذائعه الصیت علی هذا الاساس فجرد نفسه عن کل حواسه الباطنه و الظاهره حتی وصل الی فکره المجرد عن کل شائبه و جعله مرآتا صافیه لکشف الحقائق. (و الاعتبار) و هو التاثر عما یراه الانسان من تحولات و عواقب فی المجتمع البشری سواء من اقدم عصور التاریخ، و سواء فیما هو حاضر یمر علیه فی ایامه و شهوره، فانها خطباء بلغاء لبیان سوء حال الاشرار و الفجار، و سعاده الاخیار و الابرار فهو منذر ناصح. و ان اعتاد الانسان التجنب عما یکرهه لغیره، کفی له ادبا، و لا یرتکب ما یوذی به الناس ابدا. الترجمه: اندیشه آئینه پاکی است، عبرت گرفتن بیمده اندرزگوئی است، برای پرورش خودت همین بس که هر چه را از دیگران بد شماری خود را از آن دور داری.
اندیشه بود آئنه پاک بشر*** عبرت بودش ناصح و منذر یکسر
در پرورش خودت همین بس که شوی*** دور از عملی که بدشماری زدگر
و قال علیهالسلام: اقول: کرر المصنف الفقره الاخیره مستقله فی (412) سهوا بلفظ (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) کفاک ادبا لنفسک اجتنابک ما تکرهه لغیرک. الفکر مرآه صافیه فی (الکافی) سئل الصادق علیهالسلام عما یروی ان تفکر ساعه خیر من قیام لیله کیف یتفکر؟ قال: یمر بالخربه او الدار فیقول: این ساکنوک؟ این بانوک؟ مالک لاتتکلمین؟ و الاعتبار منذر ناصح (الم تر ان الله یزجی سحابا ثم یولف بینه ثم یجعله رکاما فتری الودق یخرج من خلاله و ینزل من السماء من جبال فیها من برد فیصیب به من یشاء و یصرفه عمن یشاء یکاد سنا برقه یذهب بالابصار یقلب الله اللیل و النهار ان فی ذلک لعبره لاولی الابصار). و کفی ادبا لنفسک تجنبک ما کرهته من غیرک (و ما ارید ان اخالفکم الی ما انهاکم عنه). و مر قوله علیهالسلام و من نظر فی عیوب الناس فانکرها ثم رضیها لنفسه فذلک الاحمق بعینه و قوله علیهالسلام اکبر العیب ان تعیب ما فیک مثله. و قیل کتب بعض الکتاب الی بعض الملوک: تضرب الناس بالمهنده الب یض علی غدرهم و تنسی الوفاء
المراد بالفکر العقل السلیم الذی ینتقل بالانسان من معلوم الی مجهول، من شاهد الی غائب، کالعلم بالتناسق و الانسجام العجیب بین قوانین الکون، فانه ینقلنا الی العلم بوجود المکون، و تقدم فی الحکمه 280 لا یغش العقل من استنصحه، و المراد بالاعتبار الاتعاظ بحوادث الدهر و نکباته، و کفاک تثقیفا و تهذیبا لنفسک ان تترک ما تستقبحه من غیرک. و تقدم فی الرساله 30: (و استقبح من نفسک ما تستقبحه من غیرک).
… و الاعتبار منذر ناصح: الاعتبار الاتعاظ بما یحصل للغیر و یترتب علی اعماله
امام علیهالسلام (در ترغیب به بعضی از صفات پسندیده) فرموده است: اندیشه آیینه صاف و روشن است (که پایان کار در آن دیده میشود) و عبرت گرفتن (از روزگار) ترساننده پنددهنده است، و بس است ادب و آراستگی تو را به دوری نمودن از آنچه (زشتی) برای دیگری دوست نداری.
دوران زندگی بشر همانند ماشین مجهزی است که باید تحت کنترل باشد تا همان طوری که برای صاحب و سرنشینان مفید است بشر هم برای خود و جامعه مفید باشد. امام علی (علیه السلام) برای بهرهبرداری از چند روز عمر میفرماید فکر بهترین آئینهای است که انسان به وسیله آن از خطرهای کمین شده نجات مییابد. علامتهای خطر و پند گرفتن از آنها و راهنمائی شدن بوسیله آنها بهترین اندرز گوئی مورد اطمینان است. آنگاه که راننده سقوط دیگری را مشاهده کرد و علت سقوطش را بدست آورد و زبان به انتقاد از او گشود و خود مرتکب همان اشتباه شد فردی نادن، بیادب و نامنظم معرفی میشود. از این نظر که اسلام براساس نظم، ادب و دقت بنا شده است در قرآن مجید آن همه امر به تذکر، تدبر، و تفکر شده است.
و قال علیهالسلام: (الفکر) فی الامور (مرآت صافیه) عن الکدورات فانه یری الانسان وجه الصواب (و الاعتبار) ای الاتعاظ بما جری علی السابقین (منذر) للانسان عما لا ینبغی فعله (ناصح) ای ینصح الانسان و لا یغشه و لا یکذبه (و کفی ادبا لنفسک) ان اردت التادب (تجنبک ما کرهته لغیرک) فما رایته فی غیرک قبیحا، اجتنبه، فانه احسن کیفیه لتادیب النفس.
اللغه: الاعتبار: اخذ العبره و هی الموعظه. منذر: مخوف محذر. التجنب: الترک. الشرح: الفکر کالمراه ینقل الحقائق دون تشویه او تزییف و یصل الی باطن الامور بدقه و صفائ، و الاعتبار بما یقع فی الحیاه و ما یمر علی الانسان من مرارتها و حلاوتها و ما یقع علی الغیر من المصائب و الموت منذر لهذا الانسان و ناصح له فلا یغش لانه سیصل الی ما انذره و العاقل هو الذی اذا کره امرا من غیره ادب نفسه علی اجتنابه و الابتعاد عنه …
«اندیشه آینه ای تابناک است و عبرت بیم دهنده ای خیرخواه است و برای ادب کردن تو نفس خود را همین بس است که از آنچه برای غیر خود خوش نمی داری، دوری گزینی.»
یکی از حکیمان گفته است: هرگاه اخلاق کسی را خوش می داری، خود نظیر آن باش و هرگاه اخلاق کسی را زشت و ناخوش می داری، خود چنان مباش.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْفِکْرُ مِرْآهٌ صَافِیَهٌ،وَ الاِعْتِبَارُ مُنْذِرٌ نَاصِحٌ.وَ کَفَی أَدَباً لِنَفْسِکَ
تَجَنُّبُکَ مَا کَرِهْتَهُ لِغَیْرِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
فکر،آینه شفاف و درخشندهای است و حوادث عبرتانگیز،بیمدهنده و نصیحتکننده است و برای ادبآموزی خویشتن همین بس که
از آنچه برای دیگران ناخوش میداری بپرهیزی.(سند گفتار حکیمانه
جملة «الفکر مرآة صافیه» همان گونه که مرحوم خطیب نیز به آن اشاره کرده در حکمت پنجم با ذکر مدرک گذشت و اما جملة الاعتبار منذر ناصح» را قبل از مرحوم سید رضی، مرحوم این شعبه حرانی در کتاب تحف العقول نقل کرده است و تمام این کلام را مرحوم شیخ طوسی (قبل از سید رضی) در امالی آورده است.
کراجکی نیز در کنزالفوائد جمله اخیر را در لابه لای حکمت های دیگری ذکر کرده که به وضوح استفاده میشود از نهج البلاغه نگرفته است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۶۷).
اضافه میکنیم که در کلام کراجکی دو جمله اول و دوم نیز در لابه لای حکمت های دیگری ذکر شده است. (کنزالفوائد، ج ۲، ص۸۳).)
بهترین راه ادبآموزی خویشتن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به سه نکته مهم اشاره کرده،نخست میفرماید:
«فکر،آینه شفاف و درخشندهای است»؛ (الْفِکْرُ مِرْآهٌ صَافِیَهٌ) .
هنگامی که اشیا در مقابل آینه قرار میگیرند و نور بر آنها میتابد،نور از اشیا بر میخیزد و به آینه میخورد و از آن بازمیگردد و به چشم انسان منتقل میشود و از آنجا که هر قسمتی از اشیا نور را به یک نحو منعکس میکند تمام مشخصات آن شیء در چشم انسان منعکس میشود،و جمله معروفی که در تعریف فکر گفتهاند:
الفکر حرکه الی المبادیء و من مبادیء الی المراد
فکر از دو حرکت تشکیل میشود:از مبادی بهسوی مقصد حرکت میکند و از مقصد بهسوی انسان،و حقایق اشیا را به او نشان میدهد.
میتواند قابل تطبیق بر این حرکت دوگانه در مقابل آینه باشد.به هر حال خداوند لطف بزرگی در حق انسان کرده که این آینه شفاف تمامنمای حقایق را در اختیار او گذاشته مشروط بر اینکه آن را بهوسیله هوی و هوسها،تعصبها، پیشداوریهای غلط،تقلیدهای کورکورانه و در یک کلمه موانع شناخت، تاریک و کدر نسازد و خود را از این نعمت بزرگ الهی محروم ننماید.
و به گفته شاعر:
إذا المرء کانت له فکره ففی کل شیء له عبره هنگامی که انسان فکر آمادهای داشته باشد به هرچیز بنگرد درس عبرتی از آن میآموزد.(مجموعه ورام، ج ۱، ص ۲۵۰)
در حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«إِذَا قَدَّمْتَ الْفِکْرَ فِی أَفْعَالِکَ حَسُنَتْ عَوَاقِبُکَ فِی کُلِّ أَمْرٍ؛ اگر کارهای خود را با فکر آغاز کنی پایان تمام کارهای تو خوب خواهد بود».(غررالحکم، ح ۵۹۷)
در حدیث دیگر از آن حضرت میخوانیم:
«ما ذَلَّ مَن أحسَنَ الفِکْرَ؛ کسی که خوب بیندیشد هرگز ذلیل نمیشود»(غررالحکم، ح ۵۴۳)
در حدیث دیگری از امام مجتبی علیه السلام آمده است:
«أوصیکم بتقوی اللّه و إدامهِ التفکّرِ فإنّ التّفَکّر أبو کُلِّ خیرٍ و أُمِّه؛ شما را به تقوای الهی و تداوم تفکر توصیه میکنم زیرا فکر کردن،پدر و مادر همه نیکیهاست».(مجموعه ورام، ج ۱، ص ۵۲)
آنگاه امام علیه السلام به نکته دوم اشاره کرده،میفرماید:«حوادثِ عبرتانگیز، بیمدهنده و اندرزگوست»؛ (وَ الاِعْتِبَارُ مُنْذِرٌ نَاصِحٌ) .
واژه«اعتبار»به معنای عبرتگرفتن است ولی در اینجا به معنای حوادث عبرتانگیز میباشد.این حوادث،بشیر و نذیر است؛حوادثی که عاقبت کار ظالمان و ستمگران را نشان میدهد،بیمدهنده و انذارکننده است و حوادثی که پایان کار عدالتپیشگان و نیکوکاران را نشان میدهد بشیر و اندرزگوست.
هنگامی که از یکسو از آینه شفاف فکر استفاده گردد و از سوی دیگر از حوادث تاریخی و عبرتآموز پند گرفته شود به یقین انسان میتواند در صراط مستقیم بهسوی مقصد الهی پیش رود.
قرآن مجید،هم به تفکر اهمیت فراوان داده و در آیات زیادی انسانها را به آن دعوت نموده و هم تاریخ عبرتانگیز پیشینیان را در سورههای مختلف بازگو کرده است تا اسباب تربیت انسانها کامل گردد.
از آیات قرآن مجید استفاده میشود که رابطه نزدیکی میان اندیشیدن و عبرتگرفتن است.در آیه 176 سوره اعراف میفرماید:« فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یتَفَکَّرُون »؛این داستانها را (برای آنها) بازگو کن،شاید بیندیشند (وبیدار شوند)!».
امیرمؤمنان علی علیه السلام در حدیثی در غررالحکم میفرماید:
«کَسْبُ العقلِ الاعتِبارُ وَ الاستِظهارُ و کَسْبُ الجَهلِ الغَفلهُ و الاغترِارُ؛ عقل،عبرت میگیرد و خود را با آن تقویت میکند ولی جهل به غفلت و غرور وامیدارد».(غررالحکم، ح ۱۰۷۵۱.)
سپس امام علیه السلام در سومین نکته میفرماید:«برای تأدیب خویشتن همین بس که از آنچه برای دیگران نمیپسندی بپرهیزی»؛ (وَ کَفَی أَدَباً لِنَفْسِکَ تَجَنُّبُکَ مَا کَرِهْتَهُ لِغَیْرِکَ) .
هیچ انسانی به کمال نمیرسد مگر اینکه در اصلاح عیوب خویش بکوشد ولی شناخت عیوب غالباً مشکل است.ای بسا انسان براثر حب ذات نهتنها عیب خود را نمیبیند بلکه ممکن است آن را نشانه حسن بشمارد؛ولی در برابر دیگران چنین نیست؛عیوب آنها را با تمام ریزهکاریها میبیند و گاه زبان به انتقاد از این و آن میگشاید.
بنابراین بهترین و عاقلانهترین راه برای شناخت عیوب خویشتن این است که انسان آنچه را برای دیگران عیب میشمرد از خود دور سازد و دیگران را مقیاس و معیار برای سنجش حال خویشتن قرار دهد.آیا راهی بهتر از این برای اصلاح نقاط ضعف یافت میشود؟
ولی نمیتوان انکار کرد که افرادی هستند که صفات یا اعمالی را به دیگران خرده میگیرند اما آن را برای خود میپسندند و به فرموده امیر مؤمنان علیه السلام در حکمت 349 اینها احمق واقعی هستند:
«وَ مَنْ نَظَرَ فِی عُیوبِ النَّاسِ فَأَنْکَرَهَا ثُمَّ رَضِیهَا لِنَفْسِهِ فَذَلِکَ الْأَحْمَقُ بِعَینِه» .این سخن شبیه چیزی است که در میان ادیبان،معروف است که از لقمان پرسیدند:ادب را از که آموختی؟ گفت:از بیادبان،هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از آن پرهیز کردم.(گلستان سعدی)
ریشه این معنا نیز در قرآن مجید وجود دارد آنجا که میفرماید:« أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ »؛آیا مردم را به نیکی (و ایمان به پیامبری که صفات او آشکارا در تورات آمده) دعوت میکنید،اما خودتان را فراموش مینمایید؟».(بقره، آیه ۴۴)
اشاره به اینکه نباید تنها نیکی را به دیگران توصیه کرد و پرهیز از زشتیها را درباره دیگران مورد توجه قرار داد بلکه خود انسان اولویت دارد.
حجاب حبّ ذات
خداوند در انسان غریزهای آفریده که برای حفظ و صیانت او و رسیدن به کمالاتش نقش بسیار مهمی دارد و به یک معنا از مهمترین مواهب الهی است و آن اینکه انسان خود را دوست میدارد و به همین دلیل بهسراغ اطاعت فرمان خدا و پرهیز از گناه میرود تا به کمال معنوی برسد و از پاداشهای الهی در قیامت بهرهمند شود و از عذاب و کیفر او در امان بماند.
انسان بهدنبال علم و دانش میرود و انگیزه اصلی او حب ذات است چراکه علم را کمال خویشتن میبیند.برای رسیدن به مواهب مادی و پیشرفت در امور اقتصادی تلاش میکند زیرا آنها را ابزاری برای کمال مادی یا معنوی خود میبیند.
اگر انسانها از کشور خویش دفاع میکنند،همسر و فرزند خود را دوست دارند،برای حفظ آبروی خود میکوشند،همه اینها سرچشمهای در حب ذات دارد و اگر روزی این علاقه از او برچیده شود نشاطِ حیات در او خاموش میگردد و به موجودی عاطل و باطل تبدیل میشود.
ولی همین حب ذات اگر بهصورت افراطی درآید بزرگترین بلای جان انسان است و نتیجه آن،خودخواهی و خودپسندی و خودبرتربینی،فراموش کردن دیگران،توقعات بیجا،ندیدن صفات زشت در خویشتن و در نتیجه سقوط از مقام انسانیت است.
آنچه امام علیه السلام در جمله مذکور به آن هشدار میدهد اشاره به همین نکته است، میفرماید:ممکن است حب ذات مانع از این گردد که عیوب خویشتن را ببینی؛ مشاهده کن درباره دیگران چه میگویی و چه اموری را بر آنان خرده میگیری و عیب میدانی همان را برای خویش عیب و نقص بدان.این در حقیقت راهی است برای فرار از آثار سوء حب ذات افراطی.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The intellect is a clear mirror and the taking of lessons (from things around you) provides warning and counsel. It is enough for improving yourself that you should avoid what you consider to be bad in others.”
وَ قَالَ علیه السلام العِلمُ مَقرُونٌ بِالعَمَلِ فَمَن عَلِمَ عَمِلَ وَ العِلمُ یَهتِفُ بِالعَمَلِ فَإِن أَجَابَهُ وَ إِلّا ارتَحَلَ عَنهُ
ترجمهها:
(عملی، اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: علم و عمل پیوندی نزدیک دارند.
و کسی که دانست باید به آن عمل کند، چرا که علم، عمل را فراخواند، اگر پاسخش داد میماند و گر نه کوچ میکند .
علم را با عمل همراه باید ساخت، و آن که آموخت به کار بایدش پرداخت، و علم عمل را خواند اگر پاسخ داد، و گرنه روی از او بگرداند.
دانش مقرون است شده است بکردار پس هر که دانست عمل کرد بآن و علم آواز میدهد بزبان حال بعمل کردن پس اگر اجابت کرد او را و اگر نه مرتحل شد و و پشت کرد ازو
و فرمود (علیه السلام): باید که علم با عمل همراه باشد. پس، هر که آموزد، باید که به کار بندد. علم، عمل را فرا می خواند، اگر پاسخ داد، می ماند و گرنه، از آنجا رخت بر می بندد.
و آن حضرت فرمود:علم را با عمل بستگی است،هر که دانست عمل کرد.و علم عمل را صدا میکند،اگر اجابت کند میماند،و گر نه از آن کوچ میکند .
شروح:
و یهتف یصیح و ان لم یر فاعله، کما یقال، هتف به هاتف من الملائکه.
یعنی اذا علم الانسان ان له فی الامر الفلانی نفعا، و صلاحا اذا فعله و لم یفعله (قط) فانه لا نفع له فی ذلک، و یکون علمه و جهله فی فقد الانتفاع سواء، و کذلک من علم صنعه، و لم یات بها قط فانه ینسی تفاصیل ذلک بمرور السنین و الاعوام، حتی انه ربما یصیر بحیث لا یمکنه فعلها بعد، خصوصا فی الاعمال الدقیقه.
(علم وابسته به عمل است پس هر که دانست عمل کرد. و علم، عمل را ندا میکند، اگر پذیرفت از آن بهرهمند میشود، وگرنه علم از روی عمل دوری میکند). مقصود امام (علیه السلام) آن است که علم در وضعی که مطابق حکمت الهی است با علم قرین است. توضیح مطلب آن است که خداوند بزرگ برای نفس عاقله دو قوهی علمی و عملی قرار داده و کمال نفس را نیز وابسته به این دو قوهی علم و عمل شمرده است، علم تنها موجب کمال نفس نمیشود مگر این که با عمل توام باشد. عبارت: فمن علم عمل یعنی: هر کس آنچه را که بر طبق حکمت باید بداند، اگر دانست، سزاوار است که بر طبق دانستهاش عمل کند، و این خود انگیزهی عمل شده و لازمهی وجود آن است. و احتمال دارد که جملهی: و العلم یهتف بالعمل …، هتف یعنی ندا کردن، هر چند که نداکننده دیده نشود، این کلمه را برای آنچه از طلب علم در نظر گرفته شده است، استعار آورده است، از آن رو که علم با عملی که درخور آن است، و خواست طبیعی آن است نزدیکی و همبستگی دارد، پس گویا او را فریاد میزند و به همبستگی دعوت میکند تا از آن دو، کمال انسان فراهم آید. و معنی عبارت: فان اجابه و الا ارتحل آن است که وقتی علم با عمل توام باشد، آنچنان نیرومند میشود که گویی از عالم ذهن به عالم حس وارد شده و به صورت فعل و عمل ملموس درآمده و جلوه میکند، مثلا هرگاه انسان به وجود آفریدگار و آنچه از اطاعت او لازم است، علم دارد، و بعد آن را با عبادت خود قرین ساخته، لازمهی آن عبادت بنده، ادامهی توجه به پروردگار و به خاطر سپردن یاد اوست به حدی که هیچگاه از خاطر فراموش نشود. و اما وقتی که عمل برای خدا را ترک گوید، پس ناگزیر باید سرگرم به غیر خدا شود، و از توجه به او بگسلد، تا آنجا که این خود باعث فراموشی و غفلت از خدا گردد. کلمهی: ارتحال (کوچ کردن) را برای از بین رفتن علم استعاره آورده است از آن رو که چنان نفسی استعداد و صلاحیت علم را ندارد همانند کسی که از وطنی که صلاحتی سکونت ندارد، کوچ میکند، و بعضی گفتهاند: مقصود از ارتحال بیفایده شدن علم است از باب مجاز نام مقدمه را بر نتیجه اطلاق کرده است، زیرا نتیجهی ارتحال و کوچ کردن، سود نبردن از جای کوچ است.
وَ قَالَ علیه السلام الْعِلْمُ مَقْرُونٌ بِالْعَمَلِ فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ وَ الْعِلْمُ یَهْتِفُ بِالْعَمَلِ فَإِنْ [أَجَابَ]
أَجَابَهُ وَ إِلاَّ ارْتَحَلَ عَنْهُ .
لا خیر فی علم بلا عمل و العلم بغیر العمل حجة علی صاحبه و کلام أمیر المؤمنین ع یشعر بأنه لا عالم إلا و هو عامل و مراده بالعلم هاهنا العرفان و لا ریب أن العارف لا بد أن یکون عاملا.
ثم استأنف فقال العلم یهتف بالعمل أی ینادیه و هذه اللفظة استعارة.
قال فإن أجابه و إلا ارتحل أی إن کان الإنسان عالما بالأمور الدینیة ثم لم یعمل بها سلبه الله تعالی علمه و لم یمت إلا و هو معدود فی زمرة الجاهلین و یمکن أن یفسر علی أنه أراد بقوله ارتحل ارتحلت ثمرته و نتیجته و هی الثواب فإن الله تعالی لا یثیب المکلف علی علمه بالشرائع إذا لم یعمل بها لأن إخلاله بالعمل یحبط ما یستحقه من ثواب العلم لو قدرنا أنه استحق علی العلم ثوابا و أتی به علی الشرائط التی معها یستحق الثواب
(و قال علیهالسلام: العلم مقرون بالعمل) دانش پیوسته شده است به کردار به مقتضی حکمت الهیه در کمال انسانیت زیرا که علم کمال قوت نظریه است و عمل، کمال قوت عملیه، و هیچ کمال نیست مر نفس انسانیه را بدون قوت علمیه و عملیه (فمن علم عمل) کسی که عالم باشد لازم است که روی به عمل آورد تا نفس او کامل شود (و العلم یهتف بالعمل) و علم آواز میدهد به عمل به زبان حال (فان اجابه) پس اگر اجابت کرد عمل ندای علم را مقرون شد نفس به کمال (و الا ارتحل عنه) و اگر اجابت نکرد روی آورد به ارتحال و منجر شد به زوال استعاره فرموده لفظ (هتف) را که به معنی ندا است از برای علم. زیرا که عمل موکد علم است و مصیر او است به سر حد ملکه، و ترک آن موجب نسیان و مستلزم غفلت است. از آن پس زوالپذیر شود به واسطه ترک عمل، و از این قبیل است که صنعتی دارد و عمل نمیکند، به مرور سنین و اعوام فراموش میکند تفاصیل آن را به حیثیتی که تمکن ندارد بر آن فعل خصوصا در اعمال دقیقه، به اعتبار مقارنه او با عمل به واسطه وجود کمال انسان به این هر دو در معاد. و محتمل است که مراد به (ارتحال) عدم منفعت باشد مجازا. و این از قسم اطلاق اسم ذیالغایت باشد بر غایت و معنی مراد آن باشد: هر کس عمل را مقارن علم نساخت هیچ منفعت بر آن مترتب نشد همچنانکه بر جهل مترتب نمیشود، پس علم و جهل و او در عدم انتفاع یکسان باشند. شعر: هر چند علم خوب بود لیک بی عمل چون خار خشک دان که بود بی گل و طری
فرمود علم مقرون است به عمل پس هر که دانست چیزی را به آن عمل کرد، و الا به حقیقت ندانسته باشد و علم آواز میدهد به عمل و او را میخواند پس اگر اجابت کرد خوب و اگر نه رحلت میکند. و این معنی شریف پیش ارباب عقل لطیف ظاهر است، و برای ناتمامان بیان از آن قاصر است.
و قال علیهالسلام: «العلم مقرون بالعمل، فمن علم عمل و العلم یهتف بالعمل فان اجابه و الا ارتحل عنه.» یعنی و گفت علیهالسلام که علم داشتن مجتمع است با عمل کردن، پس کسی که علم دارد عمل میکند و علم آوازکنندهی عمل است، پس اگر جواب داد عمل علم را فنعم المطلوب و اگر جواب نداد کوچ میکند علم و میرود.
المعنی: قد ذکرنا سابقا ان العلم الحقیقی ما تاثر به النفس حتس سار وجدانا له کمن علم ان النار حاره و السم قاتله، فلا یفارق هذا العلم من العمل، و لایمس الانسان عاده النار، و لایشرب السم. و علم الدین اذا صار وجدانا لصاحبه و وصل الی مرحله الیقین یکون علی هذا الوجه. و قد روی فی اصول الکافی فی باب حقیقه الایمان بسنده عن اسحاق بن عمار قال: سمعت اباعبدالله (علیه السلام) یقول: ان رسولالله (صلی الله علیه و آله) صلی بالناس الصبح فنظر الی شاب فی المسجد و هو یخفق و یهوی براسه مصفرا لونه، قد نحف جسمه، و غارت عیناه فی راسه، فقال له رسولالله (صلی الله علیه و آله): کیف اصبحت یا فلان؟ قال: اصبحت یا رسولالله موقنا، فعجب رسولالله (صلی الله علیه و آله) من قوله، و قال: ان لکل یقین حقیقه فما حقیقه یقینک؟ فقال: ان یقینی یا رسولالله هو الذی احزننی و اسهر لیلی و اظما هو اجری فعزفت نفسی عن الدنیا و ما فیها حتی کانی انظر الی عرش ربی و قد نصب للحساب و حشر الخلائق لذلک و انا فیهم، و کانی انظر الی اهل الجنه یتنعمون فی الجنه و یتعارفون علی الارائک متکئون، و کانی انظر الی اهل النار و هم فیها معذبون مصطر خون، و کانی الان اسمع زفیر النار یدور فی مسامعی، فقال رسولالله (صلی الله علیه و آله) لاصحابه: هذا عبد نور الله قلبه بالایمان ثم قال له: الزم ما انت علیه، فقال الشاب: ادع لی یا رسولالله ان ارزق الشهاده معک، فدعاله رسولالله صلی الله علیه و آله فعلم یلبث ان خرج فی بعض عزوات النبی (صلی الله علیه و آله) فاستشهد بعد تسعه نقر، و کان هو العاشر. الترجمه: فرمود: دانش جفت کردار است، و هر کس بداند بکردارش رساند، دانش فریاد به کنش بر آورد، و اگر بپاسخ رسد بماند، و گرنه بکوچد. دانش و کردار جفت یکدیگر هر که داند بایدش شد کار گر دانشت چون هاتفی خواهد عمل پاسخش ده ورنه کوچد از محل
اقول: نسبه باب استعمال (علم الکافی) الی الصادق (علیه السلام)، رواه عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن محمد بن سنان عن اسماعیل بن جابر عنه (علیه السلام)، و زاد بعد فمن علم عمل و من عمل علم، و کیف کان فالزیاده ساقطه من النهج لاقتضاء الکلام لها. العلم مقرون بالعمل فمن علم عمل روی (الخصال): ان رجلا جاء الی النبی (صلی الله علیه و آله) فقال: ما حق العلم؟ قال: الانصات له. قال: ثم مه؟ قال: الاستماع له. قال: ثم مه؟ قال: الحفظ له. قال: ثم مه؟ قال: العمل به. قال: ثم مه؟ قال: نشره. و روی (العیون) عنه (علیه السلام): الدنیا کلها جهل الا مواضع العلم، و العلم کله حجه الا ما عمل به، و العمل کله ریاء الا ما کان مخلصا، و الاخلاص علی خطر حتی ینظر العبد بما یختم له. و روی (کنز الکراجکی) عن النبی (صلی الله علیه و آله): من ازداد فی العلم رشدا، فلم (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) یزدد فی الدنیا زهدا، لم یزدد من الله الا بعدا. و روی (المنیه) عن النبی (صلی الله علیه و آله): العلم الذی لایعمل به کالکنز الذی لاینفق منه، اتعب صاحبه نفسه فی جمعه، و لم یصل الی نفعه. و العلم یهتف ای: یصیح بالعمل فان اجابه و الا ارتحل منه فی (تفسیر القمی و الکافی): ان رجلا جاء الی علی بن الحسین (علیه السلام)، فساله عن مسائل، ثم عاد لیسال عن مثلها، فقال (علیه السلام): مکتوب فی الانجیل لا تطلبوا علم ما لاتعلمون، و ما عملتم بما علمتم، فان العلم اذا لم یعمل به لم یزدد من الله الا بعدا.
العلم تنویر الارض بالکهرباء، و طائرات و سفن فضاء، و تحویل البحر الی عذب فرات، و الصحراء الی جنات، و عملیات جراحیه، و عقول الکترونیه، و انابیب یتدفق منها نفط الشرق الی الغرب ابحرا، و کل اسباب الحضاره و ادوات الانتاج و الراحه و ما یهدی الیها هی علم و دین و اخلاق ایضا.. هذا و کل ما یرضی الله سبحانه و یقربنا الیه هو علم عند الامام امیرالمومنین (علیه السلام) و هو الذی اراده و عناه بقوله: (العلم مقرون بالعمل الخ).. و ما اهتدت العقول الی هذه الحقیقه الا بعد التقدم العلمی المذهل، و علی اساسها تم تصحیح الکثیر من الفلسفات و النظریات القدیمه. و قبل ان یموت الریاضی الکبیر اینشتین اوصی بتشریح مخه لیعرف العالم کله: هل یختلف مخ العالم عن مخ الجاهل، و بعد التشریح الدقیق تبین ان مخ الاحمق تماما کمخ العبقری المبدع، و معنی هذا ان الفرق الاول و الاخیر بین الاثنین هو العمل و ما یهدی الیه. و تسال: و لکن الله قال: (هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون- 9 الزمر) و لم یقل: الذین یعملون و الذین لا یعملون؟ الجواب، و ایضا قال سبحانه: (انما یخشی الله من عباده العلماء- 28 فاطر). و المراد بخشیه الله هنا العمل بطاعته، و علیه تکون هذه الایه بیانا و تفسیرا لایه الزمر، و ان المراد بالعلم فیها هو العمل بالذات.. هذا الی آیات کثیره تدل بصراحه ان الحساب و الحزاء غدا علی العمل لا علی مجرد العلم، منها (یوم تجد کل نفس ما عملت- 30 آل عمران). (و توفی کل نفس ما عملت- 111 النحل). و قال الرسول الاعظم (صلی الله علیه و آله): (و الذی بعثنی بالحق نبیا لا ینجی الا عمل مع رحمه) ای مع مصلحه و منفعه، و یدلنا هذا علی ان العلم بلا عمل لا یجدی شیئا، کما یدلنا ایضا ان کل عمل فهو هباء الا ما یخدم الحیاه، و یجعلها اکثر خصبا و عدلا و امنا. فالعلم عند الله سبحانه هو العمل النافع، و عنه اخذ الرسول (صلی الله علیه و آله) و اخذ الامام جمیع معتقداته و آرائه عن رسول الله.. حتی رایه فی المراه، و اثبتنا ذلک فی شرح الخطبه 78 فقره (علی و المراه)، و فی شرح قوله: (المراه شر کلها) فی الحکمه 237.. و قد تبین معنا الان، و نحن نشرح قول الامام: (العلم مقرون بالعمل الخ).. ان مصدر هذا القول هو کتاب الله و سنه نبیه مع العلم بانه یتفق تماما مع قول سقراط: (من عرف الخیر یتجه الی عمله حتما، و من وقع فی الشر فمرده الی الجهل به). فان کان نهجالبلاغه منحولا- کما زعم المشککون- لان بعض ما فیه یتفق مع الفلسفه الیونانیه التی عرفها المسلمون فی عصر متاخر عن عهد الامام، ان کان النهج منحولا لهذا السبب فعلی من ارتاب فیه ان یرتاب ایضا فی کتاب الله و سنه نبیه، لان بعض ما فیهما یتفق مع الفلسفه الیونانیه، و من ذلک ان العلم بلا عمل لیس بشیء.
… و الا ارتحل عنه: العلم یطلب العمل و ینادیه فان وافق العمل العلم و الا ذهب العلم فحافظ العلم العمل
امام علیهالسلام (درباره علم با عمل) فرموده است: علم بسته به عمل است پس هر که دانست عمل کرد (و گرنه در حقیقت ندانسته است) و علم عمل را ندا میکند (به سوی خود دعوت مینماید) اگر (دعوت) آن را پذیرفت از آن علم سود برده میشود وگرنه علم از عمل دور میگردد (از آن علم سودی نمیرسد چنانکه از نادانی سود به دست نمیآید پس این علم با جهل در سود ندادن یکسان است).
دوام هر موجودی به چیز مخصوصی است تا در مقابل آفتها مصون بماند، دوام علم و بقای آن بسته به عمل نمودن به علمی است که انسان آموخته است. به بیان دیگر دوام سرمایههای علمی بسته به تکرار و مرور همان مسائل است و بدون تکرار و تدریس بتدریج فراموش میشود. یکی از معناهای (و مما رزقناهم ینفقون) بیان مسائل علمی در حدی که آموخته است میباشد.
و قال علیهالسلام: (العلم مقرون بالعمل) ای انهما امران مقترنان (فمن علم عمل) اذ لو لم یعمل ظهر انه لم یعلم حق العلم و انما عرف شیئا سطحیا (و العلم یهتف بالعمل) ای ینادیه ان یجیء (فان اجابه) العمل، بقی (و الا ارتحل) العلم، ای ذهب (عنه) ای عن الذی لم یعمل، کالعالم بوجود الاسد خلفه، فانه لابد و ان یغر، فان لم یغر دل علی انه لا یعلم.
اللغه: یهتف: یصیح و ینادی. ارتحل عنه: ترکه و ذهب. الشرح: من حق العالم ان یکون عاملا فمن عرف ان الصلاه واجبه وجب علیه ان یقیمها و من عرف ان الامر بالمعروف و النهی عن المنکر علیه واجب وجب علیه ان ینهض بهما فحق العلم العمل به، و العلم یصرخ بالعمل و یحذر المتکاسلین فان اجاب العمل للعلم فهو المطلوب و الا ارتحل العلم و فقد الاثر المترتب علیه فالعمل روح العلم و من اجله یتعلم الانسان فاذا لم یعمل فکانه لم یعلم و کم عالم میت و ان عد مع الاحیاء لانه لم یستعمل علمه …
«علم باید پیوسته به عمل باشد و هر کس دانست باید عمل کند، علم عمل را فرا می خواند اگر پاسخ داد - نفس به کمال خواهد رسید- و گرنه روی از او بگرداند.»
در علم بدون عمل خیری نیست و علم بدون عمل حجت بر عالم است و از سخن امیر المؤمنین علیه السّلام چنین استنباط می شود که هیچ عالمی نیست مگر اینکه عمل کند و ظاهرا مقصود آن حضرت از علم عرفان است و شک نیست که عارف باید عامل باشد.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْعِلْمُ مَقْرُونٌ بِالْعَمَلِ:فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ؛وَ الْعِلْمُ یَهْتِفُ بِالْعَمَلِ:فَإِنْ أَجَابَهُ وَ إِلَّا ارْتَحَلَ عَنْهُ.
امام علیه السلام فرمود:
علم با عمل همراه است و هرکس (بهراستی) عالم باشد عمل میکند.علم،عمل را فرامیخواند اگر اجابت کرد و آمد،علم میماند و الّا کوچ میکند.( سند گفتار حکیمانه:
این گفتار حکیمانه را مرحوم کلینی در روایتی در کافی از امام صادق علیه السلام نقل کرده است و همچنین این کثیر در کتاب البدایة والنهایة از امام علی بن ابی طالب علیه السلام با تفاوتی روایت کرده است. در غررالحکم نیز روایتی شبیه به این روایت آمده است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۶۷)
اضافه می کنیم که در غرر دو روایت نقل شده که یکی از آن دو عین همان چیزی است که در نهج البلاغه آمده و دیگری متفاوت است. در یکی چنین می خوانیم: «العلم مقرون بالعمل فمن علم عمل» و در دیگری می خوانیم: «العلم یهتف بالعمل فإن أجابه و إلا ارتحل . (غررالحکم، احادیث ۱۴۲ و ۱۴۳))
آنجا که علم فرار میکند!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی درباره رابطه تنگاتنگ علم و عمل اشاره کرده،میفرماید:«علم با عمل همراه است و هرکس (بهراستی) عالم باشد عمل میکند.علم،عمل را فرامیخواند اگر اجابت کرد و آمد،علم میماند و الّا کوچ میکند»؛ (الْعِلْمُ مَقْرُونٌ بِالْعَمَلِ:فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ؛وَ الْعِلْمُ یَهْتِفُ بِالْعَمَلِ:فَإِنْ أَجَابَهُ وَ إِلَّا ارْتَحَلَ عَنْهُ) .
در توضیح این گفتار حکیمانه سه تفسیر وجود دارد:
نخست اینکه این کلام جنبه انشائی دارد و مفهومش این است که علم باید با عمل مقرون باشد و هرکس هرچیزی که میداند باید به آن عمل کند.
این تفسیر برای دو جمله اول امکانپذیر است ولی جمله سوم خبر از یک واقعیت میدهد که نمیتواند جنبه انشائی داشته باشد.
تفسیر دیگر اینکه این گفتار حکیمانه اشاره به علم صحیح مورد قبول پروردگار دارد یعنی علمی مقبول خداوند و دارای پاداش است که توأم با عمل باشد.بنابراین عالمان باید در عمل بکوشند تا مشمول عنایات حق شوند.
این تفسیر نیز همان ایراد تفسیر سابق را دارد که هماهنگ با سومین جمله نیست.
تفسیر سوم که مناسبترین تفسیر برای این گفتار حکیمانه میباشد این است که علم حقیقی با عمل توأم است و کسی که از عمق جان خود چیزی را بداند به آن عمل میکند.علم دعوت به عمل میکند زیرا تأثیر علم،عمل است اما اگر بر طبق آن عمل نشود علم بهتدریج تبدیل به شک میگردد.لذا بعضی از گنهکاران مثلاً شخص شرابخوار یا تارک الصلاه بعد از مدتی به خود میگویند:اصلاً چه کسی گفته شراب حرام است و نماز واجب؟
در همین باره قرآن مجید میفرماید:« ثُمَّ کَانَ عَاقِبَهَ الَّذِینَ أَسَاءُوا السُّوأَی أَنْ کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللّهِ وَ کَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِئُون »؛سپس سرانجام کسانی که اعمال بد مرتکب شدند به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را مسخره نمودند!».(روم، آیه ۱۰)
این آیه به وضوح میگوید:گنهکاران در عاقبت،کارشان به جایی میرسد که آیات الهی را نیز تکذیب میکنند بلکه آن را به سخریه میگیرند.
بنابراین اگر بخواهیم علم ما تبدیل به جهل نشود و در مبانی علمی خود تردید نکنیم باید به آنچه میدانیم جامه عمل بپوشانیم تا علم ما تبدیل به یک علم پایدار گردد.
اصولاً علم-بهخصوص در ارتباط با فروع دین و مسائل اخلاقی-جنبه مقدمیت دارد یعنی مقدّمهای است برای عمل و تکامل انسان از این طریق و میدانیم اگر تمام مقدمات برای انجام کاری آماده باشد و کار انجام نشود مقدمات ارزشی ندارد.
لذا امیر مؤمنان علیه السلام در خطبه 110،عالم بی عمل را بهمنزله جاهل بیخبر شمرده است و میفرماید:
«وَ إِنَّ الْعَالِمَ بِغَیرِ عِلْمِهِ کَالْجَاهِلِ الْحَائِرِ الَّذِی لَایسْتَفِیقُ مِنْ جَهْلِهِ؛بَلِ الْحُجَّهُ عَلَیهِ أعْظَمُ،وَ الحَسْرَهُ لَهُ أَلْزَمُ،وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ أَلْوَمُ؛ بهیقین، عالمی که به غیر علمش عمل میکند،همچون جاهل سرگردانی است که هرگز از جهل خویش بیرون نمیآید؛بلکه حجّت بر او عظیمتر،حسرتش پایدارتر و سرزنش او در پیشگاه خدا سزاوارتر است!».
این نکته نیز قابل توجه است که علم مراتبی دارد.در مرحله سطحی ممکن است آثار عملی از خود نشان ندهد ولی اگر به مرحله یقین قطعی که در درون جان انسان نفوذ دارد برسد توأم با عمل است.آیا کسی که یقین به سوزندگی آتش دارد هرگز دست خود را در آن فرو میکند؟ و یا کسی که یقین به مسموم بودن غذایی دارد آن را تناول میکند؟
از همین رو امیر مؤمنان علی علیه السلام در حکمت 92 میفرماید:
«أَوْضَعُ الْعِلْمِ مَا وُقِفَ عَلَی اللِّسَانِ وَ أَرْفَعُهُ مَا ظَهَرَ فِی الْجَوَارِحِ وَ الْأَرْکَانِ؛ پستترین مرحله علم آن است که تنها بر زبان باشد و برترین آن،آن است که در اعضا و ارکان وجود انسان آشکار گردد».
نکته دیگر اینکه عمل به علم گاه سبب توسعه علم میشود مثلاً کسی که میداند تواضع خوب است بهخصوص در برابر استاد و تواضع پیشه کند ای بسا علوم بیشتری را از استاد خود فرامیگیرد.
همچنین کسی که میداند عبادات واجب الهی لازم العمل است و به آن عمل میکند نورانیت علم در قلب او فزونتر میشود.
ازاینرو در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْ عَمِلَ بِمَا یعْلَمُ وَرَّثَهُ اللَّهُ عِلْمَ مَا لَمْ یعْلَمْ؛ کسی که عمل کند به چیزی که میداند خداوند دانشی را که نمیداند به او تعلیم میکند».(بحارالانوار، ج ۴۰، ص ۱۲۸)
راغب اصفهانی در مقدمه تفسیر خود حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام به این صورت نقل میکند:
«قالتِ الحکمهُ:مَن أرادَنی فَلْیَعملْ بأحسَنِ ما عَلِمَ،ثمّ تَلا « الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ »؛دانش میگوید هرکس طالب من است به بهترین چیزهایی که میداند عمل کند.سپس امام علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود:
بندگان حقیقی من همان کسانی هستند که سخنان را میشنوند و از نیکوترین آنها پیروی میکنند».(زمر، آیه ۱۸.)
این سخن را با حدیثی از حضرت مسیح علیه السلام پایان میدهیم؛فرمود:
«لَیْسَ بِنافِعِکَ أن تَعْلَمَ ما لَمْ تَعْمَلْ إنَّ کثرهَ العِلمِ لا یَزیدُکَ إلّا جَهلاً إذا لَمْ تعمَلْ بِه؛ علمی که با آن عمل نباشد برای تو سودمند نیست و کثرت علم در صورتی که خالی از عمل باشد چیزی جز بر جهل تو نمیافزاید».(مجموعه وزام، ج ۱، ص ۶۴)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Knowledge is associated with action. Therefore, whoever knows should act [on it] because knowledge calls for action. If there is a response, well and good; otherwise, it (knowledge) departs from him.”
وَ قَالَ علیه السلام یَا أَیّهَا النّاسُ مَتَاعُ الدّنیَا حُطَامٌ مُوبِئٌ فَتَجَنّبُوا مَرعَاهُ قُلعَتُهَا أَحظَی مِن طُمَأنِینَتِهَا وَ بُلغَتُهَا أَزکَی مِن ثَروَتِهَا حُکِمَ عَلَی مُکثِرٍ مِنهَا بِالفَاقَةِ وَ أُعِینَ مَن غنَیَِ عَنهَا بِالرّاحَةِ مَن رَاقَهُ زِبرِجُهَا أَعقَبَت نَاظِرَیهِ کَمَهاً وَ مَنِ استَشعَرَ الشّغَفَ بِهَا مَلَأَت ضَمِیرَهُ أَشجَاناً لَهُنّ رَقصٌ عَلَی سُوَیدَاءِ قَلبِهِ هَمّ یَشغَلُهُ وَ غَمّ یَحزُنُهُ کَذَلِکَ حَتّی یُؤخَذَ بِکَظَمِهِ فَیُلقَی بِالفَضَاءِ مُنقَطِعاً أَبهَرَاهُ هَیّناً عَلَی اللّهِ فَنَاؤُهُ وَ عَلَی الإِخوَانِ إِلقَاؤُهُ وَ إِنّمَا یَنظُرُ المُؤمِنُ إِلَی الدّنیَا بِعَینِ الِاعتِبَارِ وَ یَقتَاتُ مِنهَا بِبَطنِ الِاضطِرَارِ وَ یَسمَعُ فِیهَا بِأُذُنِ المَقتِ وَ الإِبغَاضِ إِن قِیلَ أَثرَی قِیلَ أَکدَی وَ إِن فُرِحَ لَهُ بِالبَقَاءِ حُزِنَ لَهُ بِالفَنَاءِ هَذَا وَ لَم یَأتِهِم یَومٌ فِیهِ یُبلِسُونَ
ترجمهها:
(اخلاقی، معنوی) و درود خدا بر او، فرمود: ای مردم، کالای دنیای حرام چون برگهای خشکیده وبا خیز است، پس از چراگاه آن دوری کنید، که دل کندن از آن لذّت بخشتر از اطمینان داشتن به آن است، و به قدر ضرورت از دنیا برداشتن بهتر از جمع آوری سرمایه فراوان است .
آن کس که از دنیا زیاد برداشت به فقر محکوم است، و آن کس که خود را از آن بینیاز انگاشت در آسایش است ، و آن کس که زیور دنیا دیدگانش را خیره سازد دچار کور دلی گردد ، و آن کس که به دنیای حرام عشق ورزید، درونش پر از اندوه شد، و غم و اندوهها در خانه دلش رقصان گشت، که از سویی سرگرمش سازند، و از سویی دیگر رهایش نمایند، تا آنجا که گلویش را گرفته در گوشهای بمیرد، رگهای حیات او قطع شده، و نابود ساختن او بر خدا آسان، و به گور انداختن او به دست دوستان است .
امّا مؤمن با چشم عبرت به دنیا مینگرد، و از دنیا به اندازه ضرورت برمیدارد، و سخن دنیا را از روی دشمنی میشنود ، چرا که تا گویند سرمایه دار شد، گویند تهیدست گردید، و تا در زندگی شاد میشوند، با فرا رسیدن مرگ غمگین میگردند، و این اندوه چیزی نیست که روز پریشانی و نومیدی هنوز نیامده است .
مردم! خواسته دنیا خرده گیاهی است خشک و با آلود که از آن چراگاه دوریتان باید نمود. دل از آن کندن خوشتر تا به آرام رخت در آن گشادن، و روزی یک روزه برداشتن پاکیزهتر تا ثروت آن را روی هم نهادن. آن که از آن بسیار برداشت به درویشی محکوم است و آن که خود را بی نیاز انگاشت با آسایش مقرون. آن را که زیور دنیا خوش نماید کوریاش از پی در آید. و آن که خود را شیفته دنیا دارد، دنیا درون وی را از اندوه بینبارد، اندوهها در دانه دل او رقصان اندوهیش سرگرم کند و اندوهی نگران تا آن گاه که گلویش بگیرد و در گوشهای بمیرد. رگهایش بریده- اجلش رسیده- نیست کردنش بر خدا آسان و افکندنش- در گور- به عهده برادران. و همانا مرد با ایمان به جهان به دیده عبرت مینگرد، و از آن به اندازه ضرورت میخورد. و در آن- سخن دنیا را- به گوش ناخشنودی و دشمنی میشنود. اگر گویند مالدار شد- دیری نگذرد- که گویند تهیدست گردید و اگر به بودنش شاد شوند، غمگین گردند که عمرش به سر رسید. این است- حال آدمیان- و آنان را نیامده است روزی که نومید شوند در آن.
و فرمود ای مردمان متاع دنیا گیاه ریزه خشکی است هلاک کننده پس دور شوید از چراگاه که برکندن در حلت نمودن از آن سودمندتر است از آرام گرفتن در آن بفراغت بال و اندکی از قوت دنیا پاکیزهتر از توانگر شدن در آن حکم کرده شده بر کسی که بسیار مالدارست از دنیا بدرویشی و یاری داده شده است کسی که بینیاز شده است از آن بآسایش کسی که بعجب آورد او را آرایش دنیا در پی در آورد بهر دو چشم او کوری مادرزاد و کسی که شعار خود ساخت دنیا را ساخت دنیای باطل او را باندوههای بسیار که مر آنها راست اضطراب و بر حرکت میان دل او غمی که مشغول میسازد او را و اندوهی که محزون میگرداند او را همچنین غمی بر غمی تا آنکه فرا گرفته میشود آن نفس مغرور پس انداخته میشود بفضای قبور در آن حال که بریده است رگهای دل او و بر خدا آسانست فانی ساختن آن بموت و بر برادران انداختن او و جز این نیست که نظر میکند مؤمن بدنیا بدیده عبرت گرفتن و قوت فرا میگیرد از آن بشکم بیچارگی و میشنود در آن بگوش دشمن داشتن وعده عظیم پنداشتن اگر گویند توانگری یافت گویند چیزی شتافت و اگر شاد گردیده شد بهستی وجود اندوهناک گردانیده شد بفنا این بلا ثابتست مردمان را و حال آنکه نیامده نومید شوند از رحمت خدا
و فرمود (علیه السلام): ای مردم، متاع این جهانی همانند گیاهی است خشک و بیماری انگیز. پس، از چراگاهی دوری گزینید که رخت بر بستن از آن خوشتر است از قرار گرفتن در آن و به اندک روزی آن خرسند شدن، بهتر است از ثروت آن.
آنکه مال فراوان اندوخته، محکوم به فقر است و هر که از آن بی نیازی جسته به آسودگی رسیده. کسی را که به زیورها و آرایه هایش فریفته شود، نابینایی در پی است. هر که دوستیش را شعار خود سازد، دل خود را از اندوه پر ساخته و این اندوه در اعماق قلبش بماند، اندوهی بر او چیره شود و به خود مشغولش دارد و اندوهی محزونش نماید و همچنان، با او در ستیز و کشاکش بود تا راه نفسش بسته آید و او را در گورستانی افکنند، در حالی که، شاهرگ حیاتش بریده شده است. گرفتن جانش بر خداوند آسان بود و به گورستان بردنش برای یارانش سهل.
مؤمن دنیا را به دیده عبرت می نگرد، و به هر چه روزی روزانه اوست، خرسند است و با خشم و کینه، سخن دنیا را می شنود، اگر گویند که توانگر شد، بی درنگ، بانگ برآید که تهی دست گردید و اگر به زندگیش شادمان شوند باید به سوگ مردنش نشست. چنین است حال آدمی در این جهان و حال آنکه، روزی که در آن نومید شوند هنوز در نرسیده است.
و آن حضرت فرمود:ای مردم،کالای دنیا گیاهی است خشک و و با خیز،از چراگاه آن بپرهیزید،چه اینکه دل کندن از آن لذت بخشتر از اعتماد به آن است، و به اندازه برداشت کردن از دنیا پاکیزهتر از اندوختن آن است،بر آن که به افزون کردن ثروت اقدام کند حکم به تهیدستی شده،و آن که در آن کوس بینیازی زده به آسایشش کمک گشته .
آن را که زیور دنیا به شگفتی اندازد کور دلی از پی در آید ،و آن که عشقش را به دل گیرد خاطرش را از اندوهها پر کند که برای آن اندوهها در سویدای قلبش خلجان است،اندوهی مشغولش دارد،و غمی محزونش کند،چنین است تا نفس گلو گیرش شود و او را به بیابان اندازند،در حالی که رگهای حیاتش قطع شده، نابود کردنش بر خدا،و انداختنش به گورستان برای دوستان آسان است .مؤمن با دیده عبرت به دنیا مینگرد،و از آن از باب اضطرار به اندازه شکم بر میدارد، و وصف دنیا را به گوش خشم و دشمنی میشنود .اگر بگویند ثروتمند شد بعد از اندکی میگویند به تهیدستی نشست،و اگر به بودنش شاد شوند به مرگش اندوهگین گردند.
این است وضع دنیا،و هنوز اهل دنیا را روزی که در آن نومید شوند نیامده !
شروح:
و الحطام: مال الدنیا سمی به لحقارته، و اصل الحطام هو ما تکسر من الیبس. و موبیء: الذی یاتی بالوباء و هو مرض عام، یقال: اوبات الارض فهی موبئه و وبئت فهی موبوئه بمعنی. و یقال: علی قلعه ای علی رحله، و احظی ان اکثر حظوه ای دوله و انتفاعا و الطمانینه:، السکون. و روی: فتنجنبوا مرعاه و بلغتها ای قدر ما یتبلغ به و یکتفی. و ازکی ای: انمی و اطهر من ثروتها ای من کثره مالها. و روی من اثرائها ای من عناها. و المکثر: من کثر ماله. و الفاقه: الفقر. و روی: و اغنی من غنی عنها بالراحه ای من اعناه الله و جعل غنیا، من غنی بالراحه ای من استغنی. و عنها ای عن طلب الدنیا: و راقه. اعجبه. و زبرجها زینتها. و الکمه: ابلغ العمی، اعقبت ناظریه کمها ای اورثت عینیه عمی. و من استشعر الشعف بها ای جعل الحرص بالدنیا شعاره. و الاشجان: الاحزان و الرقص: الغلیان و الاضطراب. و سویداء قلبه ای حبته. و الکظم: مجری النفس. و الابهران: عرقان متعلقان بالقلب. و یقتات ای یطلب القوت و المقت: البغض. و اثری ای کثر ماله. و اکدی ای قل خیره، قال تعالی و اعطی قلیلا و اکدی ای: قطع القلیل. و قوله ان قیل اثری قیل اکدی یعنی لا تصفو الدنیا بل یخلط همه بسروره
و غناه بفقره. و یبلسون ای یقنطون، یقال: ابلس من رحمه الله ای یئس.
الحطام: ما تکسر من الیبس، شبه مال الدنیا بحقارته، و الموبیء: الذی یاتی بالوباء و هو مرض عام. (قلعتها احظی من طمانینتها). ای الارتحال عنها احدی و انفع من السکون فیها. و بلغتها ازکی من ثروتها: ای ما یتبلغ به، و یکتفی منها انمی و اظهر من کثره مالها. و استشعر الشغف بها: ای جعل الولوع بالدنیا، و الحرص علیها شعاره و اضمر ذلک. قوله علیهالسلام: (اشجانا، لهن رقص علی سویداء قلبه). من غرائب البلاغه، و سویداء القلب حبته. و الکظم: مجری النفس. و الابهران: عرقان متصلان بالقلب. ان قیل اثری، قیل اکدی: ای لا تصفوا له الدنیا بل یختلط همه بسروره، و غناه بفقره. یبلسون: یقنطون،
قلعه: کوچ کردن، حظوه: سود، منفعت، راقه: باعث شگفت شد، او را خیره کرد، کمه: کوری مادرزاد، اشجان: گرفتاریهای مهم، رقص: جوشش، نگرانی، ابهران: دو رگ مربوط به قلب، اکدی: کمفایده، ابلاس: نومیدی از رحمت، (ای مردم کالای دنیا گیاه خشک و وباآور است، پس دوری کنید از چراگاهی که رفتن از آنجا سودمندتر از ماندن در آنجاست، و اندک خوراکی آن پاکیزهتر از دارایی آن است، و برای هر که دارایی زیاد در دنیا جمع کند، تنگدستی مقرر شده، و هر که بینیاز از آن باشد، کمک به آسایش او شده است و چشمان کسی را که زینت دنیا خیرهاش کرده کور مادرزاد ساخته است و هر کس دوستی آن را پیشه کند، خاطرش را پریشان سازد، که آن را پریشانیها اعماق قلبش را بیازارد، هدفی او را به حدی غمگین سازد که راه خشم او را گرفته، و او را در بیابانی اندازد در حالی که رگهای دلش قطع شده و بر خدا نابودیاش و بر یارانش انداختن او آسان میباشد. مومن با چشم عبرت به دنیا مینگرد، و به اندازهی نیازمندی شکم، غذا به دست میآورد، و با گوش خشم و دشمنی میشنود، اگر گفته شود که فلانی بینیاز شد، گفته میشود فقیر شد!! و اگر به هستیاش شاد باشند به نیستیاش غمگین شوند! این است حال انسان در دنیا در حالی که هنوز نیامده است آن روزی که ناامید میگردند). در این بخش از سخنان امام (علیه السلام) دو فایده است: یکی آن که امام به وسیلهی چند چیز از دنیا برحذر داشته است: 1- کالای دنیا گیاهی خشک و وباآور، یعنی کشنده است، کلمه: (حطام) را برای کالای دنیا- به دلیل زودگذر بودن و بیفایده بودنش- استعاره آورده است، همانطوری که خدای متعال فرموده است: انما مثل الحیوه الدنیا کماء انزلناه من السماء و وباآور بودنش، مستلزم آن است که اندوختن و توجه به گرد آوردن آن، باعث هلاکت اخروی شود، و از این رو امام دستور به دور شدن از آن یعنی از چریدن و یا محل چراندن (دنیا) فرموده است. 2- رفتن و کوچ کردن از آنجا مفیدتر از ماندن است، به دلیل این که لازمهی دل بستن و آرامش در آن، شقاوت و بدبختی در آخرت است. 3- اکتفا کردن بر اندک خوراکی از زندگی دنیا، پاکیزهتر از دارایی است، از آن رو که مالداری در دنیا باعث بدبختی در آخرت است. پس اکتفا کردن به مقدار ضرورت پاکتر و سالمتر است تا گرفتاریهای آن. 4- برای آن که در دنیا دارایی زیاد جمع کند، تنگدستی مقرر شده است- اما در دنیا چنین است، زیرا هر زیادتی در دنیا نیاز به دیگری را میطلبد، از این رو است که بیشترین نیاز را در دنیا سلاطین دارند و بعد از آنها پایینتر از ایشان با اختلاف درجهی مالداری در دنیا، و اما در آخرت، بیچاره است، چون کسی که در دنیا دارایی زیاد داشته به جای صفات نیک و فضایل، سرگرم به مال و دارایی بوده است. 5- و هر که با زهد و کنارهگیری از دنیا، بینیازی از آن پیدا کند، از طرف خداوند به آسایشش کمک شده است. 6- براستی کسی را که زینت دنیا به خود جلب کرده و در نتیجه دلباختهی دنیا شده دنیا او را نسبت به عالم بعد یعنی احوال آخرت کور مادرزاد نموده است. کلمهی: کمه (کور مادرزاد) را برای نابینایی عقل و عدم بصیرت نسبت به عبرت گرفتن از دنیا استعاره آورده است، زیرا این حالت از کوری چشم بدتر است، همانطوری که خدای متعال فرموده است: فانها لا تعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور. 7- و هر که دوستی دنیا را پیشه کند، قلبش، پر از غم و اندوه و پریشانی گردد، به خاطر آن چیزهایی که نتوانسته به دست آورد، و یا از دستش رفته است. کلمهی رقص (زیر و رو شدن) را برای پشت سر هم آمدن غمها و پریشانیها و نگرانیها تا آنجا که قلبش را فراگیرد استعاره آورده است، و این کنایه است از مردن، و در بیابان انداختن کنایه است از دفن کردن او، و کلمات: منقطعا و هینا حال میباشند. فایدهی دوم- آن است که امام (علیه السلام) ویژگیهای مومن را در ارتباط با دنیا بیان کرده است: 1- مومن به چشم عبرت به دنیا مینگرد تا از آن پند گیرد، و این همان هدفی است که برای آن آفریده شده است. 2- و از دنیا به اندازهی قوت لازم و ضرورت بسنده میکند، کنایه از این که جز به مقدار حاجت و ضرورت از خوردنیهای دنیا نمیخورد. 3- با گوش خشم و دشمنی میشنود، کنیه از دشمنی با دنیاست که به مدح دنیا گوش فرا نمیدهد بلکه عیبهای او را میشنود. مقصود از جملهی ان قیل اثری … الفناء آن است که انسان در دنیا ناکام و تیرهروز است با این که چیزدار است چون به دنبال آن تنگدستی و بیچیزی است، و اگر به هستی دوستی، دلخوش است، اندوهی به دنبال دارد. و این مطلب در وصف حالت انسان در دنیا مربوط به فایدهی اول و مکمل است و صفت مومن در اینجا معترضه است. و عبارت: هذا و لم یاتهم یعنی: این گرفتاری (در دنیا) برای آنها است با این که هنوز روز قیامت نیامده روزی که از سختی عذابش آنان از رحمت خدا ناامید میگردند.
وَ قَالَ علیه السلام
یَا أَیُّهَا النَّاسُ مَتَاعُ الدُّنْیَا حُطَامٌ مُوبِئٌ فَتَجَنَّبُوا [مَرْعَاةً]
مَرْعَاهُ قُلْعَتُهَا أَحْظَی مِنْ طُمَأْنِینَتِهَا وَ بُلْغَتُهَا أَزْکَی مِنْ ثَرْوَتِهَا حُکِمَ عَلَی [مُکْثِرِیهَا]
مُکْثِرٍ مِنْهَا بِالْفَاقَةِ وَ [أُغْنِیَ]
أُعِینَ مَنْ غَنِیَ عَنْهَا بِالرَّاحَةِ مَنْ رَاقَهُ زِبْرِجُهَا أَعْقَبَتْ نَاظِرَیْهِ کَمَهاً وَ مَنِ اسْتَشْعَرَ الشَّغَفَ بِهَا مَلَأَتْ ضَمِیرَهُ أَشْجَاناً لَهُنَّ رَقْصٌ عَلَی سُوَیْدَاءِ قَلْبِهِ هَمٌّ یَشْغَلُهُ وَ غَمٌّ یَحْزُنُهُ کَذَلِکَ حَتَّی یُؤْخَذَ بِکَظَمِهِ فَیُلْقَی بِالْفَضَاءِ مُنْقَطِعاً أَبْهَرَاهُ هَیِّناً عَلَی اللَّهِ فَنَاؤُهُ وَ عَلَی الْإِخْوَانِ إِلْقَاؤُهُ وَ إِنَّمَا یَنْظُرُ الْمُؤْمِنُ إِلَی الدُّنْیَا بِعَیْنِ الاِعْتِبَارِ وَ یَقْتَاتُ مِنْهَا بِبَطْنِ الاِضْطِرَارِ وَ یَسْمَعُ فِیهَا بِأُذُنِ الْمَقْتِ وَ الْإِبْغَاضِ إِنْ قِیلَ أَثْرَی قِیلَ أَکْدَی وَ إِنْ فُرِحَ لَهُ بِالْبَقَاءِ حُزِنَ لَهُ بِالْفَنَاءِ هَذَا وَ لَمْ یَأْتِهِمْ یَوْمٌ [ هُمْ ]
فِیهِ [ مُبْلِسُونَ ]
یُبْلِسُونَ .
متاع الدنیا أموالها و قنیانها.
و الحطام ما تکسر من الحشیش و الیبس و شبه متاع الدنیا بذلک لحقارته.
و موبئ محدث للوباء و هو المرض العام.
و مرعاة بقعة ترعی کقولک مأسدة فیها الأسد و محیاة فیها الحیات.
و قلعتها بسکون اللام خیر من طمأنینتها أی کون الإنسان فیها منزعجا متهیئا
للرحیل عنها خیر له من أن یکون ساکنا إلیها مطمئنا بالمقام فیها.
و البلغة ما یتبلغ به و الثروة الیسار و الغنی و إنما حکم علی مکثریها بالفاقة و الفقر لأنهم لا ینتهون إلی حد من الثروة و المال إلا و جدوا و اجتهدوا و حرصوا فی طلب الزیادة علیه فهم فی کل أحوالهم فقراء إلی تحصیل المال کما أن من لا مال له أصلا یجد و یجتهد فی تحصیل المال بل ربما کان جدهم و حرصهم علی ذلک أعظم من کدح الفقیر و حرصه و روی و أعین من غنی عنها و من رواه أغنی أی أغنی الله من غنی عنها و زهد فیها بالراحة و خلو البال و عدم الهم و الغم .
و الزبرج الزینة و راقه أعجبه.
و الکمه العمی الشدید و قیل هو أن یولد أعمی .
و الأشجان الأحزان.
و الرقص بفتح القاف الاضطراب (ب:«الاضطرار»تحریف. ) و الغلیان و الحرکة.
و الکظم بفتح الظاء مجری النفس.
و الأبهران عرقان متصلان بالقلب و یقال للمیت قد انقطع أبهراه .
قوله و إنما ینظر المؤمن إخبار فی الصورة و أمر فی المعنی أی لینظر المؤمن إلی الدنیا بعین الاعتبار و لیأکل منها ببطن الاضطرار أی قدر الضرورة لا احتکار أو استکثار و لیسمع حدیثها بأذن المقت و البغض أی لیتخذها عدوا قد صاحبه فی طریق فلیأخذ حذره منه جهده و طاقته و لیسمع کلامه و حدیثه لا استماع مصغ و محب وامق بل استماع مبغض محترز من غائلته.
ثم عاد إلی وصف الدنیا و طالبها فقال إن قیل أثری قیل أکدی و فاعل أثری هو الضمیر العائد إلی من استشعر الشغف بها یقول بینا یقال أثری قیل افتقر لأن هذه صفة الدنیا فی تقلبها بأهلها و إن فرح له بالحیاة و دوامها قیل مات و عدم هذا و لم یأتهم یوم القیامة یوم هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ أبلس الرجل یبلس إبلاسا أی قنط و یئس و اللفظ من لفظات الکتاب العزیز (و هو قوله تعالی فی سورة الروم 12: وَ یَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ یُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ. . )
[نبذ من الأقوال الحکیمة فی وصف حال الدنیا و صروفها]
و قد ذکرنا من حال الدنیا و صروفها و غدرها بأهلها فیما تقدم أبوابا کثیرة نافعة.
و نحن نذکر هاهنا زیادة علی ذلک.
فمن کلام بعض الحکماء ویل لصاحب الدنیا کیف یموت و یترکها و تغره و یأمنها و تخذله و یثق بها ویل للمغترین کیف أرتهم ما یکرهون و فاتهم ما یحبون و جاءهم ما یوعدون ویل لمن الدنیا همه و الخطایا عمله کیف یفتضح غدا بذنبه.
و روی أنس قال کانت ناقة رسول الله ص العضباء لا تسبق فجاء أعرابی بناقة له فسبقها فشق ذلک علی المسلمین فقال رسول الله ص حق علی الله ألا یرفع فی الدنیا شیئا إلا وضعه.
و قال بعض الحکماء من ذا الذی یبنی علی موج البحر دارا تلکم الدنیا فلا تتخذوها قرارا.
و قیل لحکیم علمنا عملا واحدا إذا عملناه أحبنا الله علیه فقال أبغضوا الدنیا یحببکم الله.
و قال أبو الدرداء قال رسول الله ص لو تعلمون ما أعلم لضحکتم قلیلا و لبکیتم کثیرا و لهانت علیکم الدنیا و لآثرتم الآخرة.
ثم قال أبو الدرداء من قبل نفسه أیها الناس لو تعلمون ما أعلم لخرجتم إلی الصعدات تبکون علی أنفسکم و لترکتم أموالکم لا حارس لها و لا راجع إلیها إلا ما لا بد لکم منه و لکن غاب عن قلوبکم ذکر الآخرة و حضرها الأمل فصارت الدنیا أملک بأعمالکم و صرتم کالذین لا یعلمون فبعضکم شر من البهائم التی لا تدع هواها ما لکم لا تحابون و لا تناصحون فی أمورکم و أنتم إخوان علی دین واحد ما فرق بین أهوائکم إلا خبث سرائرکم و لو اجتمعتم علی البر لتحاببتم ما لکم لا تناصحون فی أمورکم ما هذا إلا من قلة الإیمان فی قلوبکم و لو کنتم توقنون بأمر الآخرة کما توقنون بالدنیا لآثرتم طلب الآخرة فإن قلت حب العاجلة غالب فإنا نراکم تدعون العاجل من الدنیا للآجل منها ما لکم تفرحون بالیسیر من الدنیا و تحزنون علی الیسیر منها بفوتکم حتی یتبین ذلک فی وجوهکم و یظهر علی ألسنتکم و تسمونها المصائب و تقیمون فیها المآتم و عامتکم قد ترکوا کثیرا من دینهم ثم لا یتبین ذلک فی وجوههم و لا تتغیر حال بهم یلقی بعضهم بعضا بالمسرة و یکره کل منکم أن یستقبل صاحبه بما یکره مخافة أن یستقبله صاحبه بمثله فاصطحبتم علی الغل و بنیتم مراعیکم علی الدمن و تصافیتم علی رفض الأجل أراحنی الله منکم و ألحقنی بمن أحب رؤیته.
و قال حکیم لأصحابه ارضوا بدنئ الدنیا مع سلامة الدین کما رضی أهل الدنیا بدنئ الدین مع سلامة الدنیا.
و قیل فی معناه أری رجالا بأدنی الدین قد قنعوا
و فی الحدیث المرفوع لتأتینکم بعدی دنیا تأکل إیمانکم کما تأکل النار الحطب.
و قال الحسن رحمه الله أدرکت أقواما کانت الدنیا عندهم ودیعة فأدوها إلی من ائتمنهم علیها ثم رکضوا خفافا.
و قال أیضا من نافسک فی دینک فنافسه و من نافسک فی دنیاک فألقها فی نحره.
و قال الفضیل طالت فکرتی فی هذه الآیة إِنّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ إِنّا لَجاعِلُونَ ما عَلَیْها صَعِیداً جُرُزاً ( سورة الکهف 7،8. )
و من کلام بعض الحکماء لن تصبح فی شیء من الدنیا إلا و قد کان له أهل قبلک و یکون له أهل من بعدک و لیس لک من الدنیا إلا عشاء لیلة و غداء یوم فلا تهلک نفسک فی أکلة و صم عن الدنیا و أفطر علی الآخرة فإن رأس مال الدنیا الهوی و ربحها النار .
و قیل لبعض الرهبان کیف تری الدهر قال یخلق الأبدان و یجدد الآمال و یقرب المنیة و یباعد الأمنیة قیل فما حال أهله قال من ظفر به تعب و من فاته اکتأب.
و من هذا المعنی قول الشاعر و من یحمد الدنیا لعیش یسره فسوف لعمری عن قلیل یلومها
إذا أدبرت کانت علی المرء حسرة
و إن أقبلت کانت کثیرا همومها.
و قال بعض الحکماء کانت الدنیا و لم أکن فیها و تذهب الدنیا و لا أکون فیها و لست أسکن إلیها فإن عیشها نکد و صفوها کدر و أهلها منها علی وجل إما بنعمة زائلة أو ببلیة نازلة أو میتة قاضیة.
و قال بعضهم من عیب الدنیا أنها لا تعطی أحدا ما یستحق إما أن تزید له و إما أن تنقص.
و قال سفیان الثوری أ ما ترون النعم کأنها مغضوب علیها قد وضعت فی غیر أهلها.
و قال یحیی بن معاذ الدنیا حانوت الشیطان فلا تسرق من حانوته شیئا فإنه یجیء فی طلبک حتی یأخذک.
و قال الفضیل لو کانت الدنیا من ذهب یفنی و الآخرة من خزف یبقی لکان ینبغی لنا أن نختار خزفا یبقی علی ذهب یفنی فکیف و قد اخترنا خزفا یفنی علی ذهب یبقی.
و قال بعضهم ما أصبح أحد فی الدنیا إلا و هو ضیف و لا شبهة فی أن الضیف مرتحل و ما أصبح ذو مال فیها إلا و ماله عاریة عنده و لا ریب أن العاریة مردودة.
و مثل هذا قول الشاعر و ما المال و الأهلون إلا ودیعة و لا بد یوما أن ترد الودائع ( للبید دیوانه،170. ) .
و قیل لإبراهیم بن أدهم کیف أنت فأنشد نرقع دنیانا بتمزیق دیننا فلا دیننا یبقی و لا ما نرقع و زار رابعة العدویة أصحابها فذکروا الدنیا فأقبلوا علی ذمها فقالت اسکتوا عن ذکرها و کفوا فلو لا موقعها فی قلوبکم ما أکثرتم من ذکرها إن من أحب شیئا أکثر من ذکره.
و قال مطرف بن الشخیر لا تنظروا إلی خفض عیش الملوک و لین ریاشهم و لکن انظروا إلی سرعة ظعنهم و سوء منقلبهم.
قال الشاعر أری طالب الدنیا و إن طال عمره
و قال أبو العتاهیة تعالی الله یا سلم بن عمرو
و قال بعضهم الدنیا جیفة فمن أراد منها شیئا فلیصبر علی معاشرة الکلاب.
و قال أبو أمامة الباهلی لما بعث الله محمدا ص أتت إبلیس جنوده و قالوا قد بعث نبی و جدت ملة و أمة فقال کیف حالهم أ یحبون الدنیا قالوا نعم قال إن کانوا یحبونها فلا أبالی ألا یعبدوا الأصنام فإنما أغدو علیهم و أروح بثلاث أخذ المال من غیر حقه و إنفاقه فی غیر حقه و إمساکه عن حقه و الشر کله لهذه الثلاث تبع.
و کان مالک بن دینار یقول اتقوا السحارة فإنها تسحر قلوب العلماء یعنی الدنیا.
و قال أبو سلیمان الرازی إذا کانت الآخرة فی القلب جاءت الدنیا فزاحمتها و إذا کانت الدنیا فی القلب لم تزاحمها الآخرة لأن الآخرة کریمة و الدنیا لئیمة.
و قال مالک بن دینار بقدر ما تحزن للدنیا یخرج هم الآخرة من قلبک و بقدر ما تحزن للآخرة یخرج هم الدنیا من قلبک و هذا مقتبس
من قول أمیر المؤمنین ع الدنیا و الآخرة ضرتان فبقدر ما ترضی إحداهما تسخط ( ب«تسقط». ) الأخری.
و قال الشاعر یا خاطب الدنیا إلی نفسها
و قالوا لو وصفت الدنیا نفسها لما قالت أحسن من قول أبی نواس فیها إذا امتحن الدنیا لبیب تکشفت له عن عدو فی ثیاب صدیق ( دیوانه 192. ) .
و من کلام الشافعی یعظ أخا له یا أخی إن الدنیا دحض مزلة ( الدحض:المکان الزلق. )و دار مذلة عمرانها إلی الخراب سائر و ساکنها إلی القبور زائر شملها علی الفرقة موقوف و غناها إلی الفقر مصروف الإکثار فیها إعسار و الإعسار فیها یسار فافزع إلی الله و ارض برزق الله و لا تستسلف من دار بقائک فی دار فنائک فإن عیشک فیء زائل و جدار مائل أکثر من عملک و أقصر من أملک.
و قال إبراهیم بن أدهم لرجل أ درهم فی المنام أحب إلیک أم دینار فی الیقظة فقال دینار فی الیقظة فقال کذبت إن الذی تحبه فی الدنیا فکأنک تحبه فی المنام و الذی تحبه فی الآخرة فکأنک تحبه فی الیقظة.
و قال بعض الحکماء من فرح قلبه بشیء من الدنیا فقد أخطأ الحکمة و من جعل شهوته تحت قدمیه فرق الشیطان من ظله و من غلب علمه هواه فهو الغالب.
و قال بعضهم الدنیا تبغض إلینا نفسها و نحن نحبها فکیف لو تحببت إلینا.
و قال بعضهم الدنیا دار خراب و أخرب منها قلب من یعمرها و الجنة دار عمران و أعمر منها قلب من یطلبها.
و قال یحیی بن معاذ العقلاء ثلاثة من ترک الدنیا قبل أن تترکه و بنی قبره قبل أن یدخله و أرضی خالقه قبل أن یلقاه.
و قال بعضهم من أراد أن یستغنی عن الدنیا بالدنیا کان کمطفئ النار بالتبن.
و من کلام بعض فصحاء الزهاد أیها الناس اعملوا فی مهل و کونوا من الله علی وجل و لا تغتروا بالأمل و نسیان الأجل و لا ترکنوا إلی الدنیا فإنها غدارة غرارة خداعة قد تزخرفت لکم بغرورها و فتنتکم بأمانیها و تزینت لخطابها فأضحت کالعروس المتجلیة العیون إلیها ناظرة و القلوب علیها عاکفة و النفوس لها عاشقة فکم من عاشق لها قتلت و مطمئن إلیها خذلت فانظروا إلیها بعین الحقیقة فإنها دار کثرت بوائقها و ذمها خالقها جدیدها یبلی و ملکها یفنی و عزیزها یذل و کثیرها یقل و حیها یموت و خیرها یفوت فاستیقظوا من غفلتکم و انتبهوا من رقدتکم قبل أن یقال فلان علیل و مدنف ثقیل فهل علی الدواء من دلیل و هل إلی الطبیب من سبیل فتدعی لک الأطباء و لا یرجی لک الشفاء ثم یقال فلان أوصی و ماله أحصی ثم یقال قد ثقل لسانه فما یکلم إخوانه و لا یعرف جیرانه و عرق عند ذلک جبینک و تتابع أنینک و ثبت یقینک و طمحت جفونک و صدقت ظنونک و تلجلج لسانک و بکی إخوانک و قیل لک هذا ابنک فلان و هذا أخوک فلان منعت من الکلام فلا تنطق و ختم علی لسانک فلا ینطبق ثم حل بک القضاء و انتزعت روحک من الأعضاء ثم عرج بها إلی السماء فاجتمع عند ذلک إخوانک و أحضرت أکفانک فغسلوک و کفنوک ثم حملوک فدفنوک فانقطع عوادک و استراح حسادک و انصرف أهلک إلی مالک و بقیت مرتهنا بأعمالک.
و قال بعض الزهاد لبعض الملوک إن أحق الناس بذم الدنیا و قلاها من بسط له فیها و أعطی حاجته منها لأنه یتوقع آفة تغدو علی ماله فتجتاحه و علی جمعه فتفرقه أو تأتی علی سلطانه فتهدمه من القواعد أو تدب إلی جسمه فتسقمه أو تفجعه بشیء هو ضنین به من أحبابه فالدنیا الأحق بالذم و هی الآخذة ما تعطی الراجعة فیما تهب فبینا هی تضحک صاحبها إذ أضحکت منه غیره و بینا هی تبکی له إذ أبکت علیه و بینا هی تبسط کفه بالإعطاء إذ بسطت کفها إلیه بالاسترجاع و الاسترداد تعقد التاج علی رأس صاحبها الیوم و تعفره فی التراب غدا سواء علیها ذهاب من ذهب و بقاء من بقی تجد فی الباقی من الذاهب خلفا و ترضی بکل من کل بدلا.
و کتب الحسن البصری إلی عمر بن عبد العزیز أما بعد فإن الدنیا دار ظعن لیست بدار إقامة و إنما أنزل إلیها عقوبة فاحذرها فإن الزاد منها ربحها و الغنی منها فقرها لها فی کل حین قتیل تذل من أعزها و تفقر من جمعها هی کالسم یأکله من لا یعرفه و هو حتفه فکن فیها کالمداوی جراحه یحمی قلیلا مخافة ما یکرهه طویلا و یصبر علی شدة الدواء مخافة طول البلاء فاحذر هذه الدنیا الغدارة المکارة الختالة الخداعة التی قد تزینت بخدعها و فتنت بغرورها و تحلت بآمالها و تشرفت لخطابها فأصبحت بینهم کالعروس تجلی علی بعلها العیون إلیها ناظرة و القلوب علیها والهة و النفوس لها عاشقة و هی لأزواجها کلهم قاتلة فلا الباقی بالماضی معتبر و لا الآخر بالأول مزدجر و لا العارف بالله حین أخبره عنها مدکر فمن عاشق لها قد ظفر منها بحاجته فاغتر و طغی و نسی المعاد و شغل بها لبه حتی زلت عنها قدمه فعظمت ندامته و کثرت حسرته و اجتمعت علیه سکرات الموت بألمه و حسرات الفوت بغصته و من راغب فیها لم یدرک منها ما طلب و لم یرح نفسه من التعب خرج منها بغیر زاد و قدم علی غیر مهاد فاحذرها ثم احذرها و کن أسر ما تکون فیها أحذر ما تکون لها فإن صاحبها کلما اطمأن منها إلی سرور أشخصته إلی مکروه و السار منها لأهلها غار و النافع منها فی غد ضار قد وصل الرخاء منها بالبلاء و جعل البقاء فیها للفناء فسرورها مشوب بالأحزان و نعیمها مکدر بالأشجان لا یرجع ما ولی منها و أدبر و لا یدری ما هو آت فینتظر أمانیها کاذبة و آمالها باطلة و صفوها کدر و عیشها نکد و الإنسان فیها علی خطر إن عقل و نظر و هو من النعماء علی غرر و من البلاء علی حذر فلو کان الخالق لها لم یخبر عنها خبرا و لم یضرب لها مثلا لکانت هی نفسها قد أیقظت النائم و نبهت الغافل فکیف و قد جاء من الله عنها زاجر و بتصاریفها واعظ فما لها عند الله قدر و لا نظر إلیها منذ خلقها و لقد عرضت علی نبیک محمد ص بمفاتیحها و خزائنها لا ینقصه ذلک عند الله جناح بعوضة فأبی أن یقبلها کره أن یخالف علی الله أمره أو یحب ما أبغضه خالقه أو یرفع ما وضعه ملیکه زواها الرب سبحانه عن الصالحین اختبارا و بسطها لأعدائه اغترارا فیظن المغرور بها المقتدر علیها أنه أکرم بها و ینسی ما صنع الله تعالی بمحمد ص من شده الحجر علی بطنه و قد جاءت الروایة عنه عن ربه سبحانه أنه قال لموسی إذا رأیت الغنی مقبلا فقل ذنب عجلت عقوبته و إذا رأیت الفقر مقبلا فقل مرحبا بشعار الصالحین و إن شئت اقتدیت بصاحب الروح و الکلمة عیسی کان یقول إدامی الجوع و شعاری الخوف و لباسی الصوف و صلائی فی الشتاء مشارق الشمس و سراجی القمر و وسادی الحجر و دابتی رجلای و فاکهتی و طعامی ما أنبتت الأرض أبیت و لیس لی شیء و لیس علی الأرض أحد أغنی منی. و فی بعض الکتب القدیمة أن الله تعالی لما بعث موسی و هارون ع إلی فرعون قال لا یروعنکما لباسه الذی لبس من الدنیا فإن ناصیته بیدی لیس ینطق و لا یطرف و لا یتنفس إلا بإذنی و لا یعجبکما ما متع به منها فإن ذلک زهرة الحیاة الدنیا و زینة المترفین و لو شئت أن أزینکما بزینة من الدنیا یعرف فرعون حین یراها أن مقدرته تعجز عما وهبتما لفعلت و لکنی أرغب بکما عن ذلک و أزوی ذلک عنکما و کذلک أفعل بأولیائی إنی لأذودهم عن نعیمها کما یذود الراعی الشفیق غنمه عن مراتع الهلکة و إنی لأجنبهم حب المقام فیها کما یجنب الراعی الشفیق إبله عن مبارک العر و ما ذاک لهوانهم علی و لکن لیستکملوا نصیبهم من کرامتی سالما موفورا إنما یتزین لی أولیائی بالذل و الخضوع و الخوف و إن التقوی لتثبت فی قلوبهم فتظهر علی وجوههم فهی ثیابهم التی یلبسونها و دثارهم الذی یظهرون و ضمیرهم الذی یستشعرون و نجاتهم التی بها یفوزون و رجاؤهم الذی إیاه یأملون و مجدهم الذی به یفتخرون و سیماهم التی بها یعرفون فإذا لقیهم أحدکما فلیخفض لهم جناحه و لیذلل لهم قلبه و لسانه و لیعلم أنه من أخاف لی ولیا فقد بارزنی بالمحاربة ثم أنا الثائر به یوم القیامة .
و من کلام بعض الحکماء الأیام سهام و الناس أغراض و الدهر یرمیک کل یوم بسهامه و یتخرمک بلیالیه و أیامه حتی یستغرق جمیع أجزائک و یصمی جمیع أبعاضک فکیف بقاء سلامتک مع وقوع الأیام بک و سرعة اللیالی فی بدنک و لو کشف لک عما أحدثت الأیام فیک من النقص لاستوحشت من کل یوم یأتی علیک و استثقلت ممر الساعات بک و لکن تدبیر الله تعالی فوق النظر و الاعتبار.
و قال بعض الحکماء و قد استوصف الدنیا و قدر بقائها الدنیا وقتک الذی یرجع إلیه طرفک لأن ما مضی عنک فقد فاتک إدراکه و ما لم یأت فلا علم لک به و الدهر یوم مقبل تنعاه لیلته و تطویه ساعاته و أحداثه تتوالی علی الإنسان بالتغییر و النقصان و الدهر موکل بتشتیت الجماعات و انخرام الشمل و تنقل الدول و الأمل طویل و العمر قصیر و إِلَی اللّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ .
و قال بعض الفضلاء الدنیا سریعة الفناء قریبة الانقضاء تعد بالبقاء و تخلف فی الوفاء تنظر إلیها فتراها ساکنة مستقرة و هی سائرة سیرا عنیفا و مرتحلة ارتحالا سریعا و لکن الناظر إلیها قد لا یحس بحرکتها فیطمئن إلیها و إنما یحس بذلک بعد انقضائها و مثالها الظل فإنه متحرک ساکن متحرک فی الحقیقة و ساکن فی الظاهر لا تدرک حرکته بالبصر الظاهر بل بالبصیرة الباطنة
(و قال علیهالسلام: یا ایها الناس) ای گروه آدمیان (متاع الدنیا حطام موبیء) متاع دنیا گیاه ریزه خشکی است که وباآورنده است و فانیسازنده است چه نگه داشتن آن موجب مضرت است در آخرت و سبب هلاکت ابدیه (فتجنبوا مرعاه) پس دور شوید از چراگاهی که (قلعتها احظی) برکندن و رحلت کردن از آن به استعجال، سودمندتر است (من طما نینتها) از آرام گرفتن در او به فراغت بال (و بلغتها ازکی) و اندکی از قوت دنیا که به آن روزی گذرانند پاکیزه و پاکتر است (من ثروتها) از توانگر شدن در او زیرا که بعد از او است فنا و وبال (حکم علی مکثریها) حکمکرده شده است بر کسی که بسیار مال داده شده است (بالفاقه) به درویشی و کمچیزی، به جهت قلت زاد و کمی سرمایه اخروی (و اعین من غنی عنها) و یاری داده شده است کسی که به سبب قنات بینیاز شده است از آن (بالراحه) به آسایش نمودن در آن (من راقه زبرجها) کسی که تعجب آورد او را آرایش این جهان و محبت ورزیدن به آن (اعقبت ناظریه کمها) در پی درآورد به هر دو چشم او کوری مادرزاد را که عمای اصلی است یعنی دیده بصیرت او را کور گردانید از ادراک آنچه بعد از او است از احوال آخرت هی الدنیا تقول بملاء فیها حذار حذار من بطشی و فتکی و لا یغررکم طول ابتسامی فقولی مضحک و الفعل مبکی (و من الستشعر الشعف بها) و کسی که شعار خود ساخت محبت دنیا را (ملات ضمیره اشجانا) پر ساخت دنیا باطن او را به اندوههای مالامال (لهن رقص علی سویداء قلبه) که آن اندوهها را است اضطراب و حرکت بر میان دل آن مشعوف و آن حرکت فکر و خیال است در اهتمام زینت دنیا و فراهم آوردن آن (هم یشغله) غمی مشغول میگرداند او را به متاع بیثبات آن (و هم یحزنه) و غمی محزون میسازد او را (کذلک) همچنین غمی بعد از غمی بر او وارد آید (حتی یوخذ بکظمه) تا آنکه فراگرفته میشود راه نفس آن مغرور و هلاک میشود با انواع هموم و غموم و اصناف محن و شرور (فیلقی بالفضاء) پس انداخته میشود به فضای قبور (منقطعا ابهراه) در آن حال که بریده است رگهای آن مفهور (هینا علی الله فناوه) آسان است بر خدا فانی ساختن او به موت (و علی الاخوان القاوه) و بر برادران انداختن او به گور (و انما ینظر المومن) و جز این نیست که مومن نظر میکند به دنیا (بعین الاعتبار) به دیده اعتبار و عبرت گرفتن (و یقتات منها) و قوت فرا میگیرد از او (ببطن الاضطرار) به شکم بیچارگی یعنی اخذ قوت لایموت میکند از او و زیاده بر آن احتراز مینماید (و یسمع فیها) و میشنود در او (باذن المقت) به گوش دشمن داشتن (و الابغاض) و عدو عظیم پنداشتن (ان قیل اثری) اگر گویند توانگری یافت (قیل اکدی) گویند که به اندک چیزی شتافت یعنی لذت مومن در دنیا مشوب است به مضرت و راحت و آمیخته است به محن و بلیه (و ان فرح له بالبقاء) و اگر شاد گردانیده شود به بقاء و هستی (حزن له بالفناء) اندوهناک کرده شود به فنا و نیستی (هذا) این بلا و محنت ثابت است مردمان را (و لم یاتهم (یوم فیه یبلسون)) و حال آنکه نیامده باشد به ایشان روزی که در او نومید شوند از رحمت عزت به سبب هول و شدت آن روز
فرمود: ای مردمان متاع دنیا گیاهی است خشک و خرد شده موجب و به او هلاک، پس اجتناب کنید از چراگاه آن. برکندن از آن و دور شدن بانصیب تر و ارجمندتر است از آرام گرفتن در آن و دل نهادن بر حطام آن و قدر بلاغ از آن برداشتن. یعنی آن قدر که این راه به سر رود نه زیاده از آن پاکتر و پاکیزهتر است از توانگر شدن و بسیار جمع کردن از آن. حکم شده است بر آنان که بسیار از این گیاه مهلک صرف نمایند و جمع نمایند بمحتاج شدن و پریشان ماندن روز جزا، بلکه هم در دنیا، و اعانت کرده شده است هر که بینیاز شد از آن و بسیار بر نگرفت از آن حطام به راحت و خوشی در آن سرا، بلکه وهم در این سرا. (اکمه) کور مادرزاد (اعقاب) در پی درآوردن (اشجان) احزان (سویدا) دل به جای انسان چشم باشد که مردمک گویند. هر که او را خوش آید و در شگفت اندازد آرایش و زینات دنیا نتیجه بخشد هر دو چشمش را کوری مادرزاد که هیچ نشان بینائی در او نباشد و هر که شعار خود کند و در دل جای دهد محنت او را و مشعوف شود به او پر کند و مالامال گرداند خاطرش را از غمها و غصهها که آنها را رقصی باشد و ترددی بر سویداء دل او. معلوم است که اسیر دنیا به بلاهای گوناگون و غمهای روزافزون گرفتار است و هیچ وقت خاطرش از بار غم و هجوم الم فارغ نگردد. بر این حال پیوسته در کشاکش هموم دنیا و تلاطم امواحج آنست و گرفتار کار و بار و اختلاف احوال و غم خانه و فرزند و دوست و دشمن تا آن وقت که خیل مرگ بتازد و ناگاه بر او شبیخون آرد و گلویش سخت محکم بگیرد تا جانش راه گورستان گیرد پس انداخته شود به صحرا بریده شده دو رگ بزرگ دل او که حیات به آن موصول است در حالتی که خوار و آسان باشد بر خدای فنای او از جهان و بر دوستان و برادران انداختن او به گورستان. آنچه گذشت وصف شیفتگان دنیا بود و این وصف مومن است در دنیا. و جز این نسیت که نظر میکند مومن به سوی دنیا به چشم اعتبار و آگاهی و قوت میگیرد از آن به شکم اضطرار و لاعلاجی و میشنود در آن بگوش خشم و دشمنی. وصف تبدل و تغیر دنیا با آدمیان کند. اگر گفته شود: فلان توانگر و پرمال شد گفته میشود بیچیز اندک مایه گشت. یعنی اگر وقتی خبر نعمت و مالش بشنوی وقت خبر بلیت و سوء حالش میشنوی. یا به این معنی که اگر خبر فراخی و خوشحالی کسی شنوی مقرون به آن خبر تنگی و تلخکامی دیگری میشنوی و بنی آدم همه اعضای یک تناند. و اگر شاد میشوند برای حیات و بقاء او غمگین میشوند بر او روزی دیگر به موت و فناء او (هذا.. الخ) این حالها و محنتها و حادثها حال این سرا است و نیامده است هنوز آن روز که در آن متحیر و نومید میشوند از راحت و یکباره سخت میگردد مصیبت و چاره از دست و دل از کار میرود و امید تبدل شدت به نعمت و بلیت به راحت نباشد (اجرما الهنا برحمتک یا ارحم الراحمین)
و قال علیهالسلام: «یا ایها الناس، متاع الدنیا حطام موبیء، فتجنبوا مرعاه، قلعتها احظی من طمانینتها و بلغتها ازکی من ثروتها، حکم علی مکثر منها بالفاقه و اعین من غنی عنها بالراحه و من راقه زبرجها اعقبت ناظریه کمها و من استشعر الشغف بها ملات ضمیره اشجانا، لهن رقص علی سویداء قلبه، هم یشغله و هم یحزنه، کذلک حتی یوخذ بکظمه فیلقی بالفضاء، منقطعا ابهراه، هینا علی الله فناوه و علی الاخوان القاوه.» یعنی و گفت علیهالسلام: متاع دنیا و دولت دنیا شکنندهی لذات آخرت است و وباء و طاعون آورنده است در آخرت، پس دوری کنید چراگاهی را که برکندن از آن سودمندتر است از آرام گرفتن در آن و معیشت به قدر کفاف آن پاکتر است از مال و دولت بسیار آن، حکم کرده شده است بر بسیار گردانندهی آن به فقر و احتیاج در آخرت و یاری کرده شده است به کسی که بینیاز شد از آن به راحت داشتن در آخرت، کسی را که خوش آید زیب و زینت دنیا در عقب درآرد دنیا هر دو چشم او را کوری اصلی باطنی و کسی که بگرداند محبت به دنیا را شعار خود، پر گرداند دنیا دل او را اندوههایی که باشد از جهت آنها اضطراب و جوششی در دانهی دل او که عزم کند به کاری که مشغول سازد او را و عزم کند به کاری که محزون سازد او را، بر چنان حالت باقی باشد تا اینکه گرفته شود مجرای نفس او، پس انداخته شود در فضای قبر، در حالتی که بریده گردد دو رگ شریان او به سبب مرگ. به آسانی باشد بر خدای تعالی نیست گردانیدن او و بر برادرانش انداختن او در گور او.
«و انما ینظر المومن الی الدنیا بعین الاعتبار و یقتات منها ببطن الاضطرار و یسمع فیها باذن المقت و الابغاض، ان قیل اثری قیل اکدی! و ان فرح له بالبقاء حزن له بالفناء! هذا و لم یاتهم یوم فیه یبلسون.» و نگاه نمیکند مومن به سوی دنیا مگر به چشم عبرت گرفتن و قوت و روزی برمیدارد از دنیا به قدر اضطرار و احتیاج شکم و میشنود سخنان متعلقهی به دنیا را به گوش غضب و دشمنی داشتن، اگر گفته شود از برای دوستدار دنیا که مالدار است، گفته شود که گدا و مسکین است در حقیقت و اگر شادی شود از برای او به سبب باقی بودن او در دنیا، اندوه داشته شود از برای او به سبب نیستی و مرگ او. این است وصف اهل دنیا و حال آنکه نیامده است ایشان را روزی که در آن مایوس باشند از رحمت خدا.
اللغه: (الحطام): ما تکسر من الحشیش و الیبس. (موبیء): محدث للوباء، و هو مرض مهلک معروف. (مرعی): بقعه ترعی فیه الماشیه کقولک: ماسده ای فیه الاسد (القلعه): الرحله و الانخلاع. (الحظوه): المنفعه و اللذه (البلغه): ما یتبلغ به من القوت (الثروه): الیسار و الغنی (راقه): اعجبه (الزبرج): الزینه (الکمه) العمی الشدید و قیل: العمی خلقه. (الشغف): الحب النافذ فی القلب. (الاشجان) الاحزان و العوارض المولمه. (الرقص) بفتح القاف: الغلیان و الحرکه و الاضطراب (الکظم) بفتح الظاء مجری النفس (الابهران): عرقان متصلان بالقلب (اکدی): قل خیره (الابلاس): الیاس من الرحمه. الاعراب: موبیء: من اوبی یوبی صفه لحطام. احظی وصف تفصیل: خبر لقوله: قلعتها کمها مفعول ثان لقوله: اقبت و فاعله ضمیر مستتر راجع الی الدنیا، هم خبر لمبتدء محذوف ای هی هم و جمله یحزنه صفه له. و منقطعا حال من الضمیر فی قوله: یلقی نائب مناب الفاعل و ابهراه مفعول لقوله: منقطعا، وهینا حال بعد حال. اثری فعل من باب الافعال و فاعله ضمیر مستتر یرجع الی الموصول فی قوله: من استشعر و کذا قوله اکدی، فرح مبنی للمفعول و له نائب عن فاعل، و حزن مبنی للمفعول و علیه نائب مناب فاعله. المعنی: قد نبه (علیه السلام) علی ان متاع الدنیا سواء کان مالا او جمالا اوجاها موجب لتعرض النفس الانسانیه بمرض مهلک و هو حب الدنیا، و حب الدنیا للروح کالوباء للجسم قلما ینجو منه المبتلی به، و یصعب البرء عنه، فالاولی الاجتناب عنه راسا و الانخلاع عنه و عدم التملک منه الا بمقدار الضروره و رفع الحاجه الماسه. ثم نبه علی ان الاکثار من حطام الدنیا لیس موجبا لرفع الفاقه و الحاجه بل موجد للفاقه و مزید الاحتیاج الی حفظه و تنمیته. قال الشارح المعتزلی: و انما حکم علی مکثریه بالفاقه و الفقر لانهم لا ینتهون الی حد من الثوره و المال الا وجدوا و اجتهدوا و حرصوا فی طلب الزیاده علیه، فهم فی کل احوالهم فقراء الی تحصیل المال کما ان من لا مال له اصلا یجد و یجتهد فی تصحیل المال، بل ربما کان جدهم و حرصهم علی ذل اعظم من کدح الفقیر و حرصه. فمن غنی عن متاع الدنیاای ترک ما لا ضروره له به فقد استراح من کثیر من الکد و الهم، ولکن من احبه من صمیم قلبه و نظر الیه کمحبوب بالذات یملا ضمیره من الاشجان و الهموم التی ترقص دائما علی صفحه فواده، و تسلب عنه الراحه و السکون فی کل اوقاته، و یعروه هم نافذ فی القلب یسد علیه التنفس و یطیره فی الفضاء حتی یلقی هالکا یقطع عروق قلبه ای یسلب عن قلبه التعلق بالعلم و العلم الاخروی. و کانه مقتبس من قوله تعالی: و من یشرک بالله فکانما خر من السماء فتخطفه الطیر او تهوی به الریح فی مکان سیحق- 31- الحج و قد سقط عن عین عنایه الله فیهون علیه فناوه و عن عین الاخوان المومنین فیهون علیهم القاوه فی هذه المهلکه. ولکن المومن یتوجه الی الدنیا باتبار انها توجب العبره و تدفع الاضطرار فی المعیشه و ادامه الحیاه، فلا یاخذ منها الا مقدار القوت، و لایسمع رنینها الفتانه الا بالغبض، لان من احبها ذا اثری و حصل متاعها قل خیره و اشتد فقره، و ان سر اصدقاوه بلقائه لم یلبثو ان یحزنوا بموته و فناءه، و ان له یوم الابلاس و الافلاس من رحمه الله. الترجمه: ایا مردم، کالای دنیا هر چه باشد خرده گیاه خشکیده و وباء خیزیست خود را از چراگاه آن بر کنار دارید، دل کندن از آن لذت بخشتر است از دلدادن بدان و قوت زیستن آن دلنشینتر است از ثروت و انباشتن آن، هر کس بسیارش بدست آورد محکوم بنیازمندی شود، و هر کس از آن بینیازی گزید باستراحت خود کمک گرفته، و هر که را زیورش دلربود دو چشمش را بدنبال کوری مادر زاد و عمیق سپرد و هر کس عشقش بدل گرفت درون خود را پر از غمهای متلاطم ساخت که بر صفحه قلبش رقصانند، دچار اندوهی پیوسته شود که نفس را بگیرد و بپرتگاهی او را بپراند و رگهای دلش را بگسلاند، نابودیش در نظر خداوند آسان آید، و به پرتگاه افتادنش نزد دوستانش سهل و بیاهمیت جلوه گر شود، و کسی بر هلاکتش افسوس نخورد همانا مومن دنیا را بدیده عبرت انگیزد نگرد. و باندازه رفع ضرورت قوت از آن بخورد، آهنگ دلربای آنرا با گوش دشمنی و بغض نیوشد، دوست دنیا را تا گویند که توانگر شد گویند بیخیر و بینوا گردید، و تا وجودش را مسرت بخش یابید از مرگش بایست گریه کرد و نالید، با این حال هنوز روز بدبختی و نومیدی آنان نرسیده و در انتظار آنها است.
کالای جهان حطام تب خیز وبا است*** بر صاحب خود غم است و اندوه و بلا است
دوری کن از این چرا گه زهرآلود*** دل بر کن و آسوده زی و بی تش و دود
هر کس که غنیتر است محتاجتر است*** آسودهتر آنکس که ز دنیا بدر است
هر دیده که از زیور آن شد روشن ***در عاقبتش کوری آن مستیقن
هر کس که بدان عاشق و دلباخته شد*** صد کوره غم در دل او ساخته شد
غمها همه در صفحه قلبش رقصان ***اندوه بر آرد نفسش در خفقان
پرتاب شود چنانکه برد دو رگش*** از قلب بر آیدش جان ز لبش
از دیده سهل بود نابودیش*** و زدیده خلق سرنگون بود و ریش
مومن بجهان زچشم عبر نگرد*** جز رفع ضرورتی از آن بر نبرد
آهنگ جهان گوش خراش است بر او*** نه سور و نه کاسه و نه آش است بر او
یا ایها الناس هکذا فی (المصریه)، و لکن فی (ابن ابیالحدید): ایها الناس و هو الصحیح. متاع الدنیا حطام الحطام: ما تکسر من الیبیس. (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) موبی من اوبات الارض صارت ذات و باء. فتجنبوا مرعاه فی (الصحاح): الرعی -بالکسر -الکلائ، و بالفتح المصدر، و المرعی: الرعی، و الموضع و المصدر. قلت: الاول و الثانی واحد فالکلاء موضع الرعی و بالجمله المرعی یکون اسم مکان و مصدرا میمیا. قلعتها -بالضم -ای: عدم استیطانها. احظی ای: اکثر منزله من (حظیت المراه عند زوجها). من طمانینتها ای: السکون الیها لم یقل علیهالسلام: (من نجعتها) مع انه انسب لفظا -و النجعه: طلب الکلاء فی موضع الکلائ، لان الانسان مادام فی الدنیا لابد له من نجعه له منها الا ان الواجب الا یکون له طمانینه الیها، قال تعالی (ان الذین لا یرجون لقائنا و رضوا بالحیاه الدنیا و اطمانوا بها و الذین هم عن آیاتنا غافلون اولئک ماواهم النار بما کانوا یکسبون). و قال البحتری: و من یعرف الایام لا یرخفضها نعیما و لا یعدد تصرفها بلوی و بلغتها بالضم ای: ما یتبلغ به من العیش. ازکی من ثروتها (و لا تمدن عینیک الی ما متعنا به ازواجا منهم زهره الحیاه الدنیا لنفتنهم فیه و رزق ربک خیر و ابقی)، (ایحسبون ان ما نمدهم من مال و بنین نسارع لهم فی الخیرات بل لا یشعرون). (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) حکم علی مکثریها بالفاقه لانها کماء البحر کلما شرب منه العطشان ازداد عطشا حتی یقتله، و من کانت الدنیا همه شتت الله امره و جعل الفقر بین عینیه، و قال علیهالسلام: منهومان لا یشبعان طالب علم و طالب دنیا. و اعین من غنی عنها بالراحه و لنعم ما قال الشیرازی بالفارسیه: حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشد لی است تا نه پنداری که احوال جهانداران خوش است هذ ا، و بدل ابن ابیالحدید و اعین بقوله: و اغنی، و جعل و اعین روایه. و من هکذا فی (المصریه) و لکن فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم والخطیه): من بدون واو. راقه ای: اعجبه. زبرجها ای: زینتها. اعقبت ناظریه الناظر سواد العین. کمها بفتح العین مصدر (کمه) بالکسر و الاکمه من ولد اعمی قال تعالی (افلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها او آذان یسمعون بها فانها لا تعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور). و من استشعر الله الشعف بها ای: جعل الشعف بها شعاره و الشعف حب محرق للقلب.
(الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) ملات ضمیره اشجانا ای: احزانا. لهن رقص الرقص حرکه مع رفع و خفض فکما یقال رقص المخنث یقال رقص البعیر و رقص النبیذ، قال حسان: بزجاجه رقصت بما فی قعرها رقص القلوص براکب مستعجل علی سویداء قلبه فی الطبری: بعث عبیدالله بن زیاد عمر بن سعد علی اربعه آلاف من اهل الکوفه یسیر بهم الی دستبی و کانت الدیلم غلبوا علیها، فکتب عهده علی الری فخرج معسکرا بحمام اعین، فلما کان من امر الحسین علیهالسلام ما کان و اقبل الی الکوفه دعاه فقال له: سر الی الحسین فاذا فرغت منه سرت الی عملک، قال: ان رایت تعفینی قال علی ان ترد عهدنا فقال: امهلنی الیوم انظر فانصرف یستشیر نصحائه فلم یکن لیستشیر احدا الا نهاه و جائه حمزه بن المغیره بن شعبه ابن اخته فقال: یا خال! انشدک الله ان تسیر! فو الله لئن تخرج من دنیاک و مالک و سلطان الارض کلها لو کان لک خیر من ان تلقی الله بدم الحسین علیهالسلام فقال له: افعل، و قال: عبدالله بن یسار الجهنی. دخلت علی عمر و قد امر بالمسیر فقال: ان الامیر امرنی و ابیت، فقلت: اصبت، احل و لا تسر فخرجت من عنده فاتانی آت، و قال: هذا ابن سعد یندب الناس الی الحسین علیهالسلام فاتیته فاذا هو جالس، فلما رآنی اعرض بوجهه فعرفت انه قد عزم. هم یشغله و هم یحزنه هکذا فی (المصریه) و الصواب: هم یشغله و غم یحزنه کما فی (ابن ابیالحدید). (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) حتی یوخذ بکظمه ای: مخرج نفسه. فیلقی بالفضاء ای: الساحه و ما اتسع من الارض. منقطعا ابهراه عرقان مستبطنا الصلب اذا انقطعا لم یبق الشخص. هینا علی الله فناوه قال تعالی فی فرعون و قومه: (کم ترکوا من جنات و عیون و زروع و مقام کریم و نعمه کانوا فیها فاکهین کذلک و اورثناها قوما آخرین فما بکت علیهم السماء و الارض و ما کانوا منظرین). و فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: مر عیسی علیهالسلام علی قریه قد مات اهلها و طیرها و دوابها فقال: اما انهم لم یموتوا الا بسخط و الا لتدافنوا فقال الحواریون له: ادع الله تعالی ان یحییهم لنا فیخبرونا ما کانت اعمالهم فنجتنبها فنادی عیسی علیهالسلام ربه فنودی من الجو ان نادهم فقام علی شرف من الارض فقال: یا اهل هذه القریه فاجاب مجیب: (لبیک یا روح الله) فقال: و یحکم! ما کانت اعمالکم قال: عباده الطاغوت و حب الدنیا مع خوف قلیل و امل بعید و غفله فی لهو فقال: کیف کان حبکم للدنیا؟ قال: کحب
الصبی لامه اذا اقبلت علینا فرحنا و سررنا و اذا ادبرت بکینا و حزنا، قال: فکیف کان عبادتکم للطاغوت؟ قال الطاعه لاهل المعاصی. قال: کیف کان عاقبه امرکم؟ قال: بتنا لیله فی عافیه و اصبحنا فی الهاویه، جبال من نار توقد علینا الی یوم القیامه، فالتفت عیسی علیهالسلام الی الحواریین فقال: (اکل الخبز الشعیر مع الملح الجریش و النوم علی التراب خیر کثیر مع عافیه الدنیا و الاخره) (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) و علی الاخوان القاوه فی (الکافی) عنه علیهالسلام: ان ابن آدم اذا کان فی آخر یوم من ایام الدنیا و اول یوم من ایام الاخره مثل له ماله و ولده و عمله فیلتفت الی ماله فیقول و الله انی کنت علیک حریصا شحیحا فمالی عندک؟ فیقول: خذ منی کفنک فلیتفت الی ولده فیقول: و الله انی کنت لکم محبا و عنکم محامیا فماذا لی عندکم؟ فیقولون نودیک الی حفرتک نواریک فیها. و انما ینظر المومن الی الدنیا بعین الاعتبار فی (الکشی): مر سلمان بالکوفه علی الحدادین و اذا شاب قد صرع و الناس اجتمعوا حوله، فقالوا له لو جئت فقرات فی اذنه فدنا منه فرفع راسه و قال لسلمان: لیس فی شیء مما یقول هولائ، لکنی مررت بهولاء الحدادین و هم یضربون بالمرازب فذکرت له قوله تعالی: (و لهم مقامع من حدید) فاتخذه سلمان اخا فلم یزل معه حتی مرض الشاب فجائه سلمان و هو فی الموت، فقال: یا ملک الموت! ارفق باخی، فقال: یا اباعبدالله انی بکل مومن رفیق. و یقتات منها ای: یاخذ قوته منها. ببطن الا ضطرار فی (الکشی) قال ابوذر: من جزی الله عنه الدنیا خیرا فجزاها عنی شرا بعد رغیفی شعیر اتغدی باحدهما و اتعشی بالاخر و بعد شملتی صوف اتزر باحدهما و ارتدی بالاخری. و یسمع فیها باذن المقت و الابغاض فی (ابن ابیالحدید): زارت رابعه العدویه اصحابها، فذکروا الدنیا فاقبلوا علی ذمها، فقالت: اسکتوا عن ذکرها، (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) و کفوا، فلولا موقعها فی قلوبکم ما اکثرتم من ذکرها، ان من احب شیئا اکثر من ذکره. ان قبل اثری قیل اکدی قال ابن ابیالحدید و غیره: یعنی بینا یقال اثری، قیل: افتقر لان هذه صفه الدنیا فی تقلبها باهلها، و هو کما تری فان (اکدی) لیس بمعنی افتقر بل بمعنی بخل الغنی. ففی (الجمهره): کدی الرجل و اکدی: اذا بخل، و کدی المعدن و اکدی: اذا لم یخرج منه شیء. و قال تعالی: (افرایت الذی تولی و اعطی قلیلا و اکدی). قال الجوهری: ای: فقطع القلیل ایضا. و حینئذ فالمراد ذم الدنیا بکون مثری اهلها بخیلا منوعا مع ثروته. و ان فرح له بالبقاء حزن له بالفناء قال ابن ابیالحدید: یعنی: ان فرح له بالبقاء و دوامها قیل مات و عدم. قلت: بل الظاهر ان المعنی ان اهله و ان فرحوا ببقائه لهم لکن یحزنون دائما من خوف موته و فناله، فقالوا: کان لامراه ابن واحد فمات، فقالت: لیس لی بعدک هم فانما کان همی لک. هذا ای: خذ هذا- او- احفظ هذا، الذی شرحت من وصف دنیاهم الحاضره. (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) و لم یاتهم یوم فیه یبلسون ای: برزخهم و محشرهم، و الابلاس: بعدم القدره علی التکلم من الدهشته، قال تعالی: (فلما نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شیء حتی اذا فرحوا بما اوتوا اختذنا هم بغته فاذا هم مبلسون فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمدلله برب العالمین)، و قال عز و جل (و یوم تقوم الساعه یبلس المجرمون)، (ان المجرمین فی عذاب جهنم خالدون لا یفتر عنهم و هم فیه مبلسون و ما ظلمناهم و لکن کانوا هم الظالمین و نادوا یا مالک لیقض علینا ربک قال انکم ما کثون لقد جئناکم الظالمین و بالحق و لکن اکثر کم للحق کارهون).
الحطام: ما یتکسر من الیابس، و موبیء: من الوباء ای المرض العام: و القلعه بضم القاف- الرحله، یقال: هذا منزل قلعه ای هو للرحیل لا للبقاء، و احظی: اسعد، و البلغه: الکفاف، و المکثر: الغنی، و الفاقه: القفر، و غنی عنها استغنی عما زاد علی الکفاف، وراقه: اعجبه، و الزبوج: الزینه، و الکمه: العمی منذ الولاده، و المراد بالرقص هنا الحرکه، و سویداء القلب حبته و قوامه، و الکظم: مخرج النفس، و الابهران: عرقان متصلان بالقلب و منهما تتشعب کل الشرایین، و القاوه: طرحه فی القبر، و بطن الاضطرار: یعطی البطن علی قدر الضروره و اثری: استغنی، و اکدی: بخل فی العطاء، و یبلسون: ییاسون. عاد الامام الی الدنیا و شرها و غدرها، و اثمها و سمها، و بطشها و فتکها، و هدف الامام التاکید علی ان الدنیا لا تطلب لذاتها، بل کوسیله الی الاخره، و ان الانسان خلق لهذا لا لتلک.. و لکن ما هو السبیل الذی یجعل الانسان ینظر الی الدنیا کوسیله لا غایه؟. و لا جواب عند الامام الا الواقع فهو بطبعه یدعو الانسان و یفرض علیه ان ینظر من خلاله الی کل شیء. و اذا ساله مره ثانیه: و ای شیء یلزم الانسان بذلک؟ کرر الجواب بحروفه حیث لا شیء عند الامام الا الواقع،و یطلب من الناس ان یکونوا علی طرازه، و هم یابون الا العیش فی عالم آخر، و لا یستجیبون لدعوته، و یصر هو علیها، و لهذا الاصرار اغتالوه غیظا و حنقا.
… موبیء فتجنبوا مرعاه: الحطام کغراب ما تکسر من یبیس النبات و موبیء ای ذو وباء مهلک و مرعاه محل رعیه و التناول منه … قلعتها احظی من طمانینتها: القلعه بالضم عدم سکونک للتوطن و احظی ای اسعد … ازکی من ثروتها: البلغه بالضم مقدار ما یتبلغ به من القوت … مکثر بها بالفاقه: المکثر بالدنیا حکم الله علیه بالفقر لانه کلما اکثر زاد طمعه و طلبه فهو فی فقر دائم الی ما یطمع فیه … من غنی عنها بالراحه: غنی کرضی استغنی و غنی القلب عن الدنیا فی راحه تامه … اعقبت ناظریه کمها: الزبرج بکسر فسکون فکسر الزینه وراقه اعجبه و حسن فی عینه و الکمه محرکه العمی فمن نظر لزینتها بعین الاستحسان اعمت عینیه عن الحق … ملات ضمیره اشجانا: الشعف بالعین محرکه الولوع و شده التعلق و الاشجان الاحزان … علی سویداء قلبه: رقص بالفتح و بالتحریک حرکه واثب و سویداء القلب حبته و لهن ای للاشجان فهی تلعب بقلبه … بکظمه فیلقی بالفضاء: الکظم محرکه مخرج النفس ای حتی یخنقه الموت فیطرح بالقضاء و الابهران وریدا العنق و انقطاعهما کنایه عن الهلاک … علی الاخوان القاوه: القاوه طرحه فی قبره … منها ببطن الاضطرار: ای یاخذ من القوت ما یکفی بطن المضطر و هو ما یزیل الضروره … اثری قیل اکدی: بیان لحال الانسان فی الدنیا فلا یقال فلان اثری ای استغنی حتی یسمع بعد مده بانه اکدی ای افتقر وصف لقلب الحال … یوم فیه یبلسون: ابلس یئس و تحیر یوم الحیره یوم القیامه
امام علیهالسلام (در دوری نمودن از دنیا) فرموده است: ای مردم کالای دنیا گیاه خشک خورد شده وباءآورنده تباه کننده است پس دوری کنید از چراگاهی که کوچ کردن و نماندن در آن از آرام گرفتن در آن سودمندتر است (چون ماندن و دل بستن به آن سبب بدبختی است) و اندک روزی و خوراک آن (به اندازهای که این راه سر رسد) پاکیزهتر است از دارائی در آن (چون رنج دنیا و حساب آخرتش کمتر است) مقرر شده است برای کسی که (بر اثر حرص و آز) بسیار در آن دارائی گرد آورد فقر و بیچیزی (آخرت چون در دنیا گرفتار بوده و نتوانسته توشهای بردارد) و یاری شده است کسی که (با قناعت) از آن بینیاز مانده (جمعآوری نکرده) به آسودگی (در روز رستخیز) و کسی ا که زینت و آرایش آن به شگفت آورده هر دو چشمش را کور مادرزاد گردانده (مانند آنکه نشان بینائی در او نیست) و کسی که دوستی آن را روش خود نماید خاطرش را پر از اندوهها کند که آن اندوهها را بر دانه دل او نگرانی است، اراده و قصدی (برای بدست آوردن کالای آن) او را مشغول و گرفتار میسازد، و اراده و قصدی او را اندوهگین، و همچنین پیوسته در کشاکش اندوهها و گرفتاریها است تا آنکه راه نفس او (گلویش) گرفته شود (بمیرد( پس او را به صحرا اندازند )در گورستان به خاک سپارند( در حالی که دو رگ دل او قطع شده است )هلاک گشته( و بر خدا نابود شدنش و بر برادران و یاران انداختنش )به گورستان( سهل و آسان میباشد، و مومن به چشم عبرت و آگاهی به دنیا مینگرد، و به اندازه نیازمندی شکم از روی اضطرار و ناچاری قوت و روزی به دست میآورد، و به گوش خشم و دشمنی )گفتار درباره دنیا را( میشنود )و اما حال انسان در دنیا( اگر گفته شود فلانی توانگر و بینیاز شد )پس از چندی( گفته میشود فقیر و بیچیز گردید، و اگر به بقاء و هستیش شاد شوند )روز دیگر( به فناء و نیستیش اندوهگین گردند، این است حال انسان در دنیا و حال آنکه نیامده است روزی )قیامت( که در آن )دنیادوستان بر اثر سختی عذاب و گرفتاری جاوید از رحمت خدا و آسودگی( نومید میشوند.
منظور امام (علیه السلام): (رفتن از دنیا نفعش بیشتر از ماندن است) این است که اعتماد بدنیا و فکر رفتن نبودن زیانآور و در ردیف مرض وبا است برای ایمان مسلمان. منظور از مطلب امام (علیه السلام): (حکم فقیر درباره ثروتمند) این است که وقتی ثروتمند اسیر مال دنیا شد و ثروت طلب گردید خود را نیازمند مال میداند و این یک نوع فقر و حرص است که انتها ندارد به همین دلیل فقیر خواب راحت میرود ولی این گونه دنیاطلبان خواب راحت هم ندارند. حشراتی که طاقت دیدن نور را ندارند آنقدر در آن نگاه میکنند تا نابود شوند چون میخواهند حقیقت نور را کشف کنند. کسی که میخواهد با چشم خود نور آفتاب را بررسی کند چشمش خیره و شب کور میشود و به تدریج نابینا کسی هم که غرق در زیور و زیبائی دنیا شد بتدریج بینائی باطنی را از دست میدهد و هیچ نوع معنویتی برای او نمیماند. در مقابل این دنیاطلبان، مومن از دنیا پند میگیرد و به فکر آخرت است و از فرصت دنیا برای آخرت ذخیره میکند و در روز قیامت که روز حیرانی است، سرگردان نخواهد بود. در آخر فرمایش امام (علیه السلام) اشاره به آیاتی است که گنهکاران در روز قیامت حیرانند.
و قال علیهالسلام: (یا ایها الناس متاع الدنیا) ای ما تتمتع الانسان به فی الدنیا (حطام) هو ما یتکسر من النبات الیابس، ای ان قیمه متاع الدنیا قیمه الحطام (موبی) ای ذو وباء مهلک (فتجنبوا مرعاه) ای اجتنبوا محل رعی هذا النبات (قلعتها) القلعه عدم سکونک للتوطن، ای عدم سکونک الی الدنیا (اخطی) ای اسعد (من طمانینتها) ای الاطمینان الیها (و بلغتها) ای مقدار ما یتبلغ به الانسان من القوت (ازکی) و احسن (من ثروتها) الکثیره (حکم) فی القدر الا لهی (فی مکثی) من الدنیا (بالفاقه) و الفقر. (و اعین علی من غنی عنها بالراحه) ای ان الغنی عن الدنیا فی راحه تامه، فقد اعانه الله بالراحه و عدم التعب (و من راقه) ای اعجبه (زبرجها) ای زینه الدنیا (اعقبت) الدنیا (ناظریه کمها) الکمه: العمی، ای اعمت الدنیا عینیه عن الحق (و من استشعر الشغف بها) ای من ولع فی قلبه الحب للدنیا (ملات) الدنیا (ضمیره) و باطنه (اشجانا) ای احزانا، بخلاف من لا یریدها فانه خال عن الهموم. (لهن) ای اللاشجان (رقص) ای وثوب (علی سویداء قلبه) ای حبه القلب، و مرکزه فله (هم یشغله) لنیل بعض الامانی (و هم یحزنه) لفوات بعض الامانی (کذلک) حاله (حتی یوخذ بکظمه) ای مخرج نفسه، کنایه عن خنق الموت له (فیلقی بالفضاء) ای یطرح روحه فی فضاء العدم (منقطعا ابهراه) الابهر ورید العنق، و الابهران الورید ان، و انقطاعهما کنایه عن الهلاک (هینا علی الله فنائه) اذ لا یهدم به رکن من ارکان الدین (و علی الاخوان القائه) ای طرحه فی قبره، لعدم اهمیه له عندهم. (و انما ینظر المومن الی الدنیا بعین الاعتبار) لیعتبر بها فیهبی نفسه للاخره (و یقتات منها) ای یاکل قوته من الدنیا (ببطن الاضطرار) ای کما یاکل المضطر، بقدر الضروره، لا بقدر الشبع (و یسمع فیها باذن المقت) ای الغضب، لان من یغضب علی شیء یمقت حتی الاستماع الیه (و الابغاض) لها (ان قیل اثری) فلان، ای صارت له ثروه، لم یمر زمان حتی (قیل اکدی) ای افتقر، و هذا وصف لحال الدنیا و تقلبها (و ان فرح له) ای فرح الناس له (بالبقاء) حین کان حیا (حزن له بالفناء) و الموت بعد مده (هذا) حال الانسان فی الدنیا (و لم یاتهم) بعد (یوم فیه یبلسون) ای یتحیرون، و هو یوم القیامه.
اللغه: المتاع: کل ما ینتفع به من عروض الدنیا. الحطام: ما تکسر من یابس النبات. الموبیء: ای ذو وباء معدی. تجنبوا: اترکوا. مرعاه: محل رعیه و الاکل منه. القلعه: بالضم عدم سکونک للتوطن. احظی: اسعد. طمانینتها: سکونها. البلغه: ما یتبلغ به من القوت. ازکی: انمی و اکثر. الثروه: الیسار و الغنی. الفاقه: الحاجه و الفقر. اعین: سوعد. غنی عنها: استغنی عنها. راقه: اعجبه. الزبرج: بکسر فسکون فکسر الزینه. اعقبت الشیء: ترکته عقبها ای بعدها. الکمه: محرکه العمی. الشغف: الولوع و الحب النافذ فی القلب. الاشجان: الاحزان و العوارض المولمه. الرقص: بالفتح و بالتحریک، الغلیان و الحرکه المتوثبه. سویداء القلب: حبته. الغم: الحزن. الکظم: مجری النفس. انقطع: انفصل. الابهران: عرقان متصلان بالقلب. الهین: الیسیر السهل. القاوه: رمیه و طرحه. الاعتبار: الاتعاظ. یقتات: یاخذ منها القوت. بطن الاضطرار: بطن المضطر. المقت: الکره و السخط. اثری: استغنی. اکدی: افتقر. ابلس: یئس و تحیر. الشرح: فی هذا الفصل تنفیر عن الدنیا و زینتها (یا ایها الناس متاع الدنیا) و کل ما فیها (حطام موبیء فتجنبوا مرعاه) شبه متاع الدنیا و مقتنیاتها بالحشیش الیابس الاذی یتحطم لتفاهته و سرعه و زواله و لم یکتف بذلک حتی جعل فیها الوباء الذی ینقل العدوی لمجرد الملاقاه معه حیث انه یجذب الناس الیه و یاسرهم بهواه و لذا امره باجتناب تناوله و اکله و هذه الدنیا بما فیها (قلعتها احظی من طمانینتها) عدم الاستقرار فیها و التوطن علیها اسعد ممن یطمئن الیها و یستقر فیها (و بلغتها ازکی من ثروتها) اذا استطاع الانسان فیها ان یاخذ قدر کفایته منها و من یقدر فقط ان یبقی علی قید الحیاه خیر له من ان یصبح صاحب ثروه و مال فیها (حکم علی مکثر منها بالفاقه) کلما اکثر الانسان منها احتاج الی ما بقی منها فطالب الدنیا کشارب ماء البحر کلما شرب کلما عطش (و اعین من غنی عنها بالراحه) من استغنی عنها اعانه الله علی الراحه منها (من راقه زبرجها اعقبت ناظریه کمها) من اعجبه منها زینتها و محاسنها اعقبته العمی فی بصیرته فلا یعود یعتبر بما فیها و ما سوف یطرا علیها من تغیرات و ما یمر علیها من عبر (و من استشعر الشغف بها ملات ضمیره اشجانا) من دخلت الی قلبه و تملکت علیه حبه له ملات قلبه احزانا و او جاعا لما فاته منها و تحسرا علی ما لم یصل الیه منها و هذه الاشجان و الاحزان (لهن رقص علی سویداء قلبه) تناوب علی قلبه (هم یشغله) عن نفسه و عن الله و الاخره (و غم) منها (یحزنه) و یجعله کئیبا باستمرار و یبقی الامر (کذلک حتی یوخذ بکظمه) حتی یوخذ بانفاسه فیقضی علیه فیموت (فیلقی بالفضاء) فی القبر (منقطعا ابهراه) منقطعه نیاط قلبه و عروقه الرئیسیه التی تتصل بالقلب و تغذی سائر الجسد و هو کنایه عن الموت (هینا علی الله فناوه) و القضاء علیه (و علی الاخوان القاوه) فی حفرته و قبره … ثم اشار الی صفات المومن و مصاحبته للدنیا و علاقته بها (و انما ینظر المومن الی الدنیا) و ما فیها من متاع و زینه (بعین الاعتبار) فیستفید منها عدم دوامها و بقائها و انه لابد من الرحیل عنها و الخروج منها فلابد من الاستعداد و التزود للقاء الملک الجبار (و یقتات منها ببطن الاضطرار) فمقدار الضروره یکون اکله منها و لیس من القوم الذین یبحثون عن طیبات الاکل و ملذاته (و یسمع فیها باذن المقت و الابغاض) یسمع حدیثها و هو مبغض لها کاره لوجودها یتعامل معها کعدو یصاحبه و هو لا یحبه و یکره حدیثه ثم رجع الی حال ابناء الدنیا و من ملکت علیهم شغاف قلوبهم (ان قیل اثری) و اغتنی هذا الانسان فجاه (قیل اکدی) و افتقر و املق (و ان فرح له بالبقاء) و طول العمر (حزن له بالفناء) و الموت و القضاء علیه فهذه حالات غیر مستقره فنعیمها لا یدوم و خیرها یزول (هذا و لم یاتهم یوم فیه یبلسون) هذا کله فی دار الدنیا و تقلباتها و بعد لم یات یوم القیامه الذی فیه ییاسون من رحمه الله و ینالهم عذابه و هوانه …
«ای مردم خواسته دنیا خرده گیاه آلوده است، از چراگاهی که دل کندن از آن خوشتر از درنگ در آن است و اندکی روزی از آن پسندیده تر از توانگری آن است دوری گزینید، آن کس که از آن بسیار برداشت به درویشی محکوم است و آن کس که خود را از آن بی نیاز پنداشت به آسایش یاری داده می شود، آن کس را که زیور دنیا در نظرش خوش آمد، نابینایی از پی آن دو چشمش را فرو می گیرد، و آن کس که خود را شیفته دنیا دارد، دنیا درونش را آکنده از اندوهها می سازد که در سویدای دلش به جنبش می آید، غمی که او را گرفتار می سازد و اندوهی که اندوهگینش می دارد تا آنکه گریبانش را می گیرد و به گوشه ای فکنده می شود و رگهای گردنش بریده می شود، نابودی او در نظر خدا و به خاک کردنش در نظر برادرانش آسان و بی ارزش است. همانا که مؤمن به دنیا با دیده اعتبار می نگرد و از آن به اندازه ضرورت بهره می برد، سخن دنیا را به گوش خشم و دشمنی می شنود، که اگر گویند توانگر شد، دیری نپاید که گویند تهیدست گردید، اگر به بودنش شاد شوند به زودی به نبودنش اندوهگین شوند. این حال دنیاست و حال آنکه هنوز روزی که در آن نومید شوند - رستاخیز- فرا نرسیده است.»
ابن ابی الحدید پس از توضیح لغات و استعاراتی که در این سخن آمده است بخشی را در دوازده صفحه درباره سخنان حکمت آمیز که در وصف دنیا و دگرگونیهای آن گفته شده است اختصاص داده است و در آن به گفتار پارسایان و بزرگان صوفیه استناد کرده است که چند نمونه آن ترجمه می شود.
انس روایت می کند و می گوید: هیچ شتری بر ناقه غضبای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پیشی نمی گرفت، قضا را عربی بادیه نشین با ناقه خود آمد که در مسابقه بر ناقه غضبا پیشی گرفت و این کار بر مسلمانان گران آمد. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «بر خداوند حق است که هیچ چیز در دنیا برتری داده نشود، مگر آنکه آن را فرو نهد.»
یکی از حکیمان گفته است: چه کسی بر موج دریا خانه می سازد؟ دنیای شما چنین است، آن را قرارگاه خویش مگیرید.
به حکیمی گفته شد: یک کار به ما بیاموز که چون آن را انجام دهیم، خدای ما را در قبال آن عمل دوست بدارد، گفت: دنیا را دشمن بدارید تا خدایتان دوست بدارد.
ابو الدرداء گوید: پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «اگر آنچه را که من می دانم شما بدانید کم می خندید و فراوان می گریید و دنیا در نظرتان بی ارزش می شود و آخرت را برخواهید گزید.»
حکیمی به یارانش گفت: با سلامت دین به اندکی از دنیا خشنود شوید، همان گونه که دنیاداران برای سلامت دنیای خود به اندکی از دین خشنودند.
و در حدیث مرفوع آمده است: همانا پس از من دنیا به شما روی می آورد و ایمان شما را می خورد، همان گونه که آتش هیمه را می خورد.
به یکی از راهبان گفتند: دنیا را چگونه می بینی؟ گفت: بدنها را فرسوده و آرزوها را تجدید و مرگ را نزدیک و امنیت را دور می سازد. گفته شد: احوال اهل آن چگونه است؟ گفت: هر که بدان دست یابد به رنج می افتد و آن کس که آن را از دست می دهد اندوهگین می شود.
یحیی بن معاذ گفته است: دنیا دکان شیطان است، از دکان او چیزی مدزد که ابلیس چندان به طلب تو می آید تا تو را فرو گیرد.
فضیل گفته است: اگر دنیای فانی شونده از زر می بود و آخرت از مهره ناسره پایدار، شایسته بود که همان مهره پایدار را بر زر ناپایدار برگزینیم تا چه رسد به آنکه مهره ناپایدار را بر زر پایدار گزیده ایم.
به ابراهیم بن ادهم گفته شد: چگونه ای؟ این بیت را خواند: دنیای خود را با دریدن دین خویش وصله می زنیم، نه دین ما باقی می ماند و نه آنچه را که وصله می زنیم.
رابعه عدویه را یارانش دیدار کردند و سخن از دنیا به میان آوردند و آن را نکوهش کردند، گفت: خاموش باشید و از نام بردن آن دست بدارید که اگر موقعیت آن در دلهای شما متمکن نبود این همه درباره اش سخن نمی گفتید که هر کس چیزی را دوست می دارد فراوان یاد می کند.
یکی از صوفیان گوید: دنیا خانه ای ویرانه است و ویرانه تر از آن دل کسی است که آن را آباد می دارد و بهشت، خانه آبادی است و آبادتر از آن، دلی است که در جستجوی آن است.
یحیی بن معاذ گوید: عاقلان سه دسته اند، آنان که دنیا را رها کنند پیش از آنکه دنیا ایشان را رها کند، و گور خود را پیش از آنکه به آن درآیند، بسازند و خدای خود را پیش از آنکه دیدارش کنند، خشنود کنند.
یکی از فاضلان گفته است: دنیا به سرعت فناپذیر است، وعده بقا می دهد و وفا نمی کند. بدان می نگری آن را آرام و بی حرکت می پنداری، در حالی که به سختی در حال حرکت و کوچ کردن است ولی کسی که به آن می نگرد حرکت آن را احساس نمی کند. به آن مطمئن می شود ولی پس از سپری شدنش متوجه آن می شود نظیر آن سایه است که در عین متحرک بودن ساکن می نماید، در حقیقت متحرک و به ظاهر ساکن است، حرکت سایه با چشم ظاهر دیده نمی شود ولی با بینش درونی احساس می شود.
بخش اول:
[[و قال علیهالسلام ]]
یَا أَیُّهَا النَّاسُ،مَتَاعُ الدُّنْیَا حُطَامٌ مُوبِیءٌ فَتَجَنَّبُوا مَرْعَاهُ! قُلْعَتُهَا أَحْظَی مِنْ طُمَأْنِینَتِهَا،وَ بُلْغَتُهَا أَزْکَی مِنْ ثَرْوَتِهَا.حُکِمَ عَلَی مُکْثِرٍ بِالْفَاقَهِ،وَ أُعِینَ مَنْ غَنِیَ عَنْهَا بِالرَّاحَهِ.وَ مَنْ رَاقَهُ زِبْرِجُهَا أَعْقَبَتْ نَاظِرَیْهِ کَمَهاً،وَ مَنِ اسْتَشْعَرَ الشَّغَفَ بِهَا مَلَأَتْ ضَمِیرَهُ أَشْجَاناً،لَهُنَّ رَقْصٌ عَلَی سُوَیْدَاءِ قَلْبِهِ هَمٌّ یَشْغَلُهُ،وَ غَمٌّ یَحْزُنُهُ،کَذلِکَ حَتَّی یُؤْخَذَ بِکَظَمِهِ فَیُلْقَی بِالْفَضَاءِ مُنْقَطِعاً
أَبْهَرَاهُ،هَیِّناً عَلَی اللّهِ فَنَاؤُهُ،وَ عَلَی الْإِخْوَانِ إِلْقَاؤُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
ای مردم! متاع دنیا همچون گیاهان خشکیده«وباخیز»است بنابراین از چنین چراگاهی دوری کنید.دل کندن از آن لذتبخشتر است از دل بستن و اعتماد به آن،و استفاده از آن به مقدار نیاز بهتر است از جمع کردن و انباشتن ثروت آن.
کسی که از آن بسیار گردآوری کند محکوم به فقر و نیازمندی است و هر آن کس از آن بینیازی جوید به آسایش و آرامش خود کمک کرده است.کسی که زر و زیورهای دنیا در نظرش شگفتانگیز باشد قلب او نابینا میشود و آن کس که عشق آن را به دل بگیرد درونش پر از غمواندوه میشود؛اندوهها برکانون قلبش پیوسته میرقصند و همواره غمهای سنگینی او را مشغول میسازد و غمی جانکاه او را محزون مینماید.
این وضع همچنان ادامه مییابد تا آنجا که (پنجه مرگ) گلویش را میفشارد و او را به گوشهای میافکند در حالی که رگهای حیاتش قطع شده،مرگ او در پیشگاه خداوند بیاهمیت و افکندنش به گورستان برای دوستانش آسان است. (سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در این جا گویا آمادگی برای بررسی اسناد این گفتار حکیمانه نداشته و مانند بعضی از کلمات قصار حواله به آخر کتاب خود میکند و همان طور که قبلا هم اشاره کرده ایم متاسفانه موفق نمی شود به قول خود عمل کند و منابع ترک شده را در آخر کتاب بیاورد. ولی مرحوم این شعبه حرانی در تحف العقول این گفتار حکیمانه را از آغاز تا انتها با تفاوت های زیادی ذکر کرده و میدانیم که او قبل از مرحوم سید رضی می زیسته است. (تحف العقول، ص ۲۲۱).
مرحوم آمدی نیز در غررالحکم بعضی از قسمت های آن را با کمی تفاوت آورده است (غررالحکم، ح ۲۵۸۱) و دیلمی (متوفای ۸۴۱) بخش هایی از آن را در کتاب اعلام الدین (ص ۱۳۰) ذکر کرده است.)
سرنوشت دنیاپرستان
امام علیه السلام در این کلام نورانی در دو بخش که هرکدام دیگری را تکمیل میکند سخن میگوید.در بخش نخست،بیارزش بودن دنیا را با تعبیرات قاطع و کوبنده بیان کرده و داد سخن را در این قسمت داده و برای دنیا به هفت عیب بزرگ اشاره میکند.
نخست میفرماید:«ای مردم! متاع دنیا همچون گیاهان خشکیده وباخیز است بنابراین از چنین چراگاهی دوری کنید»؛ (یَا أَیُّهَا النَّاسُ،مَتَاعُ الدُّنْیَا حُطَامٌ مُوبِیءٌ فَتَجَنَّبُوا مَرْعَاهُ!) .
چه تعبیر جالب و گویایی! زیرا«حطام»در اصل از ماده«حطم»(بر وزن ختم) به معنای شکستن و خرد کردن چیزی گرفته شده است و غالباً به شکستن اشیاء خشک مانند ساقههای خشک گیاهان اطلاق میشود و به همین دلیل گاهی به کاه،«حطام»اطلاق میگردد.
امام علیه السلام متاع دنیا را در اینجا تشبیه به همان گیاهان خشکیده و خردشدهای که آذوقه حیوانات است نموده اما گیاهی که با میکروب وبا آغشته شده و حتی سبب مرگ حیوان میشود،و بهدنبال آن هشدار میدهد که از این چراگاه بیارزش خطرناک دوری کنید.این سخن در واقع برگرفته از تعبیرات قرآن مجید است آنجا که درباره زندگی دنیا میفرماید:« اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاهُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَهٌ وَ تَفاخُرٌ بَینَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ کَمَثَلِ غَیثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ یهیجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یکُونُ حُطاماً »؛بدانید زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تجمّلپرستی و فخرفروشی در میان شما و افزونطلبی در اموال و فرزندان است،همانند بارانی که محصولش کشاورزان را در شگفتی فرو میبرد،سپس خشک میشود بهگونهای که آن را زردرنگ میبینی؛سپس تبدیل به کاه میشود!».(حدید، آیه ۲۰)
ولی امام علیه السلام تصریح میفرماید که این گیاه خشکیده خرد شده کمارزش، آلوده به وبا نیز میباشد که آن را مبدل به شیء خطرناکی میکند.
سپس در ادامه این سخن به دو عیب دیگر از عیوب دنیا اشاره کرده، میفرماید:«دل کندن از آن لذتبخشتر است از دل بستن و اعتماد به آن و استفاده از آن بهمقدار نیاز بهتر است از جمع کردن و انباشتن ثروت آن»؛ (قُلْعَتُهَا أَحْظَی مِنْ طُمَأْنِینَتِهَا،وَ بُلْغَتُهَا أَزْکَی مِنْ ثَرْوَتِهَا) .
امام علیه السلام در این دو ویژگی،راه استفاده از مواهب دنیا را نشان میدهد.نخست اینکه انسان دل به آن نبندد و به آن اعتماد نکند و دیگر اینکه به مقدار نیاز و حاجت از آن بهره گیرد و درپی ثروتاندوزی و جمع کردن مال از طریق حرام و حلال نباشد.
بدیهی است کسی که دل به دنیا نبندد اکثر نگرانیهای او برطرف میشود زیرا دلبستگی به دنیا توأم با نگرانیهای فراوانی به دلیل حفظ یا از دست رفتن آن و حسد حسودان و کینهتوزی دشمنان است.
به گفته حافظ:
حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلی است*** تا نپنداری که احوال جهانداران خوش است
«قُلعَه» به معنای کوچ کردن و دل کندن است و از مادّه«قَلع»(بر وزن نفع) گرفته شده است.
«بُلغَه» به معنای زاد و توشهای است که انسان با آن به مقصد میرسد و به تعبیر دیگر به معنای مقدار نیاز و حاجت است.
در چهارمین و پنجمین وصف دنیا میفرماید:«کسی که از آن بسیار گردآوری کند محکوم به فقر و نیازمندی است و هر آنکس از آن بینیازی جوید به آسایش و آرامش او کمک شده است»؛ (حُکِمَ عَلَی مُکْثِرٍ بِالْفَاقَهِ،وَ أُعِینَ مَنْ غَنِیَ عَنْهَا بِالرَّاحَهِ) .
دلیل آن روشن است،دنیاپرستانی که درپی جمع اموالاند غالباً بخیلاند حتی درباره خویشتن،و بسیاری از آنها زندگانی فقیرانهای دارند.ازاینرو بسیاری معتقدند که نیازمندترین افراد در دنیا سلاطین و پادشاهاناند.
اضافه بر این،اینگونه افراد حریصاند و حرصی که در جمع کردن مال دنیا دارند از تلاشی که فقیر برای بهدست آوردن نیازهای خود میکند بیشتر است.
آنها هرگز سیر نمیشوند و به همین دلیل فقیر واقعی هستند.
معروف است که روزی بهلول بر هارونالرشید،خلیفه عباسی وارد شد و سکه بیارزشی در دست او گذاشت.هارون بسیار تعجب کرد و با عصبانیت سؤال کرد:این چیست؟ گفت:من نذر کرده بودم سکهای به فقیرترین مردم بدهم و کسی را از تو فقیرتر نمیشناسم.
امام صادق علیه السلام در تأکید بر گفتار جدش امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
«مَنْ أَصْبَحَ وَ أَمْسَی وَ الدُّنْیا أَکْبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللَّهُ تَعَالَی الْفَقْرَ بَینَ عَینَیهِ وَ شَتَّتَ أَمْرَهُ وَ لَمْ ینَلْ مِنَ الدُّنْیا إِلَّا مَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ وَ مَنْ أَصْبَحَ وَ أَمْسَی وَ الْآخِرَهُ أَکْبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللَّهُ الْغِنَی فِی قَلْبِهِ وَ جَمَعَ لَهُ أَمْرَهُ؛ کسی که صبح و شام کند در حالی که بیشترین فکر او متوجه دنیا باشد خداوند فقر را پیش روی او قرار میدهد و امور او را متشتت میسازد و از دنیا چیزی بیش از آنچه برای او مقدر شده پیدا نمیکند اما کسی که صبح و شام کند در حالی که بیشترین فکر او متوجه آخرت باشد خداوند غنا و بینیازی را در قلب او قرار میدهد و کار او را سامان میبخشد».(کافی، ج ۲، ص ۳۱۹، ح ۱۵.)
سپس در ششمین و هفتمین وصف دنیا میفرماید:«کسی که زر و زیورهای دنیا در نظرش شگفتانگیز باشد نابیناییِ قلب خواهد داشت و آنکس که عشق آن را به دل بگیرد درونش پر از غم و اندوه میشود؛اندوههایی که بر کانون قلبش پیوسته میرقصند و همواره اندوه سنگینی او را مشغول میسازد و غمی جانکاه او را محزون مینماید»؛ (وَ مَنْ رَاقَهُ زِبْرِجُهَا أَعْقَبَتْ نَاظِرَیْهِ کَمَهاً،وَ مَنِ اسْتَشْعَرَ الشَّغَفَ بِهَا مَلَأَتْ ضَمِیرَهُ أَشْجَاناً،لَهُنَّ رَقْصٌ( این واژه، هم با سکون قاف و هم با فتح قاف به عنوان مصدر به کار می رود) عَلَی سُوَیْدَاءِ قَلْبِهِ هَمٌّ یَشْغَلُهُ(این جمله کلمه ای در تقدیر دارد و در اصل اله هم یشغله» است.) ،وَ غَمٌّ یَحْزُنُهُ).
چه تعبیر گویایی امام علیه السلام درباره دنیاپرستان فرموده و حالاتی را که ما پیوسته در آنها میبینیم به زیباترین وجه بیان فرموده است؛زرق و برق دنیا انسان را کور میکند و دلبستگی به آن غم و اندوه را بر قلب مسلط میسازد زیرا این دلبستگی سبب میشود که زیادهخواهی کند و هرگاه به آنچه میخواهد،نرسد اندوهگین میشود و از آن دردناکتر زمانی است که چیزی را از دست میدهد.
از سوی دیگر حسودان پیوسته برای از بین بردن امکانات او نقشه میکشند و دزدان و راهزنان در کمین مال و ثروت او هستند و حوادث پیشبینی نشده هر روز ممکن است بخشی از امکانات او را از میان بردارد،طلبکاران از او مطالبه کنند و بدهکاران بدهی خود را نپردازند.مجموع این عوامل غم و اندوه جاویدان را بر قلب او مسلط میسازد.
«زبرج»به معنای زینت و«کمه»به معنای نابینایی و«شغف»به معنای عشق و علاقه شدید است.
«اشجان»جمع«شَجَن»(بر وزن عجم) به معنای حزن و اندوه است.
«رقص»در لغت به هر گونه حرکت و جولان و غلیان،اطلاق میشود هر چند در اصطلاح عامه به حرکات موزون طربانگیز گفته میشود و منظور امام علیه السلام این است که غم و اندوه،پیوسته در کانون قلب آنها در حرکت است.
«سویداء»«مصغر سوداء»اشاره به دانه سیاهی است که به اعتقاد قدما در درون دل وجود دارد و مرکز عشق و علاقه محسوب میشود و بعید نیست آن را بتوانیم بر دریچههای قلب تطبیق کنیم.
«هم»به معنای دلمشغولی و نگرانی است و«غم»به معنای اندوه است و به گفته مجمع البحرین«هم»به معنای نگرانیای است که قبل از وقوع حادثه حاصل میشود و«غم»به معنای اندوهی است که بههنگام وقوع،حاصل میگردد و«حزن»حالتی است که بعد از گذشتن حادثه رخ میدهد.
در خطبه 109 نهجالبلاغه نیز آمده است:
«وَ مَنْ عَشِقَ شَیئاً أَعْشَی بَصَرَهُ وَ أَمْرَضَ قَلْبَه؛ کسی که به چیزی عشق ورزد آن چیز چشم او را نابینا و قلب او را بیمار میکند».
تاریخ نیز نمونههای روشنی به ما نشان میدهد از کسانی که براثر حب دنیا چنان نابینا شدند که واضحترین مسائل را نمیدیدند.ازجمله در داستان عمر سعد و مأموریت او در کربلا میخوانیم:هنگامی که ابن زیاد این مأموریت را به او پیشنهاد کرد و وعده حاکمیت بر مُلک ری را نیز به او داد ابن سعد امتناع کرد و گفت:مرا معذور دار.ابن زیاد گفت:فرمان ملک ری را به ما بازگردان.عمر سعد گفت:یک روز به من مهلت بده تا بیندیشم.هنگامی که از نزد ابن زیاد خارج شد و با دوستان خود مشورت کرد.هرکس شنید،او را از این کار نهی کرد ازجمله خواهرزادهاش حمزه بن مغیره به او گفت:تو را به خدا سوگند میدهم که از این کار صرف نظر کنی،به خدا قسم اگر تمام دنیا مال تو باشد و از تو بگیرند بهتر از این است که روز قیامت خدا را ملاقات کنی در حالی که خون حسین علیه السلام بر گردن تو باشد.ابن سعد گفت:میپذیرم.عبداللّه بن یسار میگوید:
نزد عمر سعد آمدم رو به من کرد و گفت:امیر ابن زیاد چنین دستوری به من داده و من خودداری کردم گفتم:کار بسیار خوبی کردی.سپس از نزد عمر سعد خارج شدم ولی کسی آمد خبر داد که ابن سعد مردم را برای جنگ با امام حسین علیه السلام دعوت میکند.با عجله نزد او برگشتم،او نشسته بود،هنگامی که مرا دید صورتش را از من برگرداند.فهمیدم که عزم خود را برای این کار جزم کرده (و سخن گفتن با او فایدهای ندارد).(تاریخ طبری، بنا به نقل شرح نهج البلاغه مرحوم شوشتری (بهج الصباغه)، ج ۱۱، ص ۵۹۳.)
میدانیم که این مرد کوردل هرگز به مقصود خود نرسید و در میان مردم کوفه انگشتنما بود و حتی کودکان کوفه هنگامی که او را میدیدند به او سنگ پرتاب میکردند و میگفتند:«هذا قاتل الحسین علیه السلام».و این است همان کوردلی که امام علیه السلام در کلمات حکیمانه مذکور به آن اشاره کرده است.
آنگاه امام علیه السلام به پایان کار این گروه از دنیاپرستان کوردل اشاره کرده، میفرماید:«این وضع همچنان ادامه مییابد تا آنجا که (پنجه مرگ) گلویش را میفشارد و او را به گوشهای میاندازد در حالی که رگهای حیاتش قطع شده، مرگ او در پیشگاه خداوند بیاهمیت و افکندنش به گورستان برای دوستانش آسان است»؛ (کَذلِکَ حَتَّی یُؤْخَذَ بِکَظَمِهِ فَیُلْقَی بِالْفَضَاءِ مُنْقَطِعاً أَبْهَرَاهُ،هَیِّناً عَلَی اللّهِ فَنَاؤُهُ،وَ عَلَی الْإِخْوَانِ إِلْقَاؤُهُ) .
«کظم» در اصل به معنای بستن سر مَشکی است که پر از آب باشد و از روی کنایه،به گلو بهخصوص در زمانی که انسان پر از خشم شده باشد و از ابراز خشم خودداری کند اطلاق میشود.
«ابهراه» تثنیه«ابهر»اشاره به دو رگی است که خون را از تمام بدن به قلب میرسانند و اگر قطع شوند انسان میمیرد.
امام علیه السلام ترسیم بسیار دقیقی از سرنوشت انسان بهخصوص دنیاپرستان در این گفتار حکیمانه کرده است و آن اینکه دنیاپرستان پیوسته غرق نگرانیها درباره آینده و غم و اندوه درباره آنچه از دست دادهاند میباشند تا اینکه ناگهان مرگشان فرامیرسد و گلویشان فشرده میگردد و بهصورت جسم بیجانی درمیآیند و دوستان سعی میکنند هرچه زودتر او را از خانه و کاشانهاش بیرون ببرند و به خاکهای قبرستان خاموش بسپارند.
و به گفته شاعر:
دنیا که در او ثبات است کم میبینم*** با یک فرحش هزار غم میبینم
این کهنه رباطی است که از هر طرفش ***راهی به بیابان عدم میبینم
این بحث را با حدیثی از امام صادق علیه السلام که در کتاب شریف کافی آمده است پایان میدهیم.امام علیه السلام میفرماید:عیسی بن مریم (با یارانش) از کنار قریهای عبور میکرد که تمام اهل آن و حتی پرندگان و حیواناتشان مرده بودند،عیسی گفت:اینها به مرگ طبیعی نمردهاند بلکه با خشم الهی از دنیا رفتهاند اگر بهطور طبیعی و متفرق از دنیا میرفتند یکدیگر را دفن مینمودند.حواریون گفتند:ای روح اللَّه دعا کن خداوند آنها را برای ما زنده کند تا به ما خبر دهند اعمالشان چه بوده است؟ تا از آن بپرهیزیم.حضرت عیسی از خداوند تقاضای زنده شدن آنها را کرد،ندایی از آسمان آمد که آنها را صدا کن،عیسی شبهنگام در کنار قطعه زمینی ایستاد و صدا زد:ای مردم قریه! یکی از آنها پاسخ گفت:لبیک یا روح اللَّه! فرمود:وای بر شما،اعمال شما چه بود (که اینگونه به غضب الهی گرفتار شدید)؟ او در پاسخ گفت:عبادت طاغوت و دنیاپرستی با ترس کم (از خداوند) و آرزوهای دراز و بیخبری همراه با لهو و لعب.عیسی فرمود:عشق شما به دنیا چگونه بود؟ گفت:مانند عشق کودک به مادرش.هنگامیکه دنیا بهسوی ما روی میآورد خوشحال میشدیم و مسرور،و هنگامی که پشت میکرد گریه میکردیم و محزون میشدیم.عیسی گفت:عبادت طاغوت شما چگونه بود؟ گفت:اطاعت از گنهکاران.گفت:پایان کار شما چگونه بود؟ عرض کرد:شب در نهایت عافیت و تندرستی بودیم،صبح در میان جهنم....
در پایان عیسی به حواریون نگاه کرد و گفت:ای دوستان خدا،خوردن نان خشک با نمکی که آن را درست نساییده باشند و خوابیدن بر روی خاک،بسیار بهتر است هنگامی که توأم با عافیت در دنیا و آخرت باشی.(کافی، ج ۲، ص ۳۱۸، ح ۱۱.)
بخش دوم:
وَ إِنَّما یَنْظُرُ الْمُؤْمِنُ إِلَی الدُّنْیَا بِعَیْنِ الاِعْتِبَارِ،وَ یَقْتَاتُ مِنْهَا بِبَطْنِ الاِضْطِرَارِ،وَ یَسْمَعُ فِیهَا بِأُذُنِ الْمَقْتِ وَ الْإِبْغَاضِ،إِنْ قِیلَ أَثْرَی قِیلَ أَکْدَی! وَ إِنْ فُرِحَ لَهُ بِالْبَقَاءِ حُزِنَ لَهُ بِالْفَنَاءِ! هذَا وَ لَمْ یَأْتِهِمْ«یَوْمٌ فِیهِ یُبْلِسُونَ».
(امام علیه السلام فرمود:) انسان مؤمن،تنها با چشم عبرت به دنیا مینگرد،از مواهب آن به مقدار ضرورت بهره میگیرد و آهنگ دلربای آن را با بغض و نفرت میشنود.هرگاه گفته شود فلان کس توانگر شد (دیری نمیپاید که) گفته میشود بدبخت و بینوا گشت و هرگاه مردم از فکر بقای او (در این جهان) شاد شوند (چیزی نمیگذرد که) خبر مرگ او آنها را محزون میکند.این حال دنیای آنهاست و هنوز روزی که در آن به راستی غمگین و مأیوس شوند (روز رستاخیز) فرانرسیده است.
شیوه مؤمنان راستین
امام علیه السلام در این بخش به بیان حالات مؤمنانی میپردازد که به عکس دنیاپرستان، قناعتپیشه و سادهزیست هستند،میفرماید:«انسان مؤمن،تنها با چشم عبرت به دنیا مینگرد از مواهب آن به مقدار ضرورت بهره میگیرد و آهنگ دلربای آن را با بغض و دشمنی میشنود»؛ (وَ إِنَّما یَنْظُرُ الْمُؤْمِنُ إِلَی الدُّنْیَا بِعَیْنِ الاِعْتِبَارِ، وَ یَقْتَاتُ مِنْهَا بِبَطْنِ الاِضْطِرَارِ،وَ یَسْمَعُ فِیهَا بِأُذُنِ الْمَقْتِ وَ الْإِبْغَاضِ) .
«یقتات» از مادّه«قوت»به معنی بهرهگیری از قوت دنیاست و«مقت»به معنی غضب و «ابغاض» به معنی خشم است.
آری! مؤمنان راستین چشم عبرتبین دارند و گوشی که حقایق را میشنود و در برابر ندای شیطان و هوای نفس،بدبین و خشمگیناند آنها بر اساس کفاف و عفاف زندگی میکنند و بهاندازه نیاز از دنیا بهره میگیرند و خود را آلوده آنچه دنیاپرستان گرفتارش هستند،نمیکنند.
درست است که آنچه امام علیه السلام درباره مؤمنان میفرماید بهصورت جمله خبریه است ولی در واقع،منظور،امر کردن است یعنی شخص مؤمن باید به دیده عبرت به دنیا بنگرد و به مقدار ضرورت از آن قناعت کند و پیام دنیا و دنیاپرستان را با خشم بشنود.
مرحوم علامه مجلسی در جلد 22 بحار الانوار حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که مناسب این مقام است.امام علیه السلام میفرماید:سلمان فارسی از بازار آهنگران در کوفه عبور میکرد،جوانی را دید که ناگهان صیحهای زد و به روی زمین افتاد،مردم اطراف او جمع شدند و هنگامی که سلمان را دیدند به او گفتند:
ای بنده مقرب خدا! این جوان گرفتار بیماری صرع است چیزی در گوش او بخوان تا شفا یابد.سلمان نزدیک او شد جوان به هوش آمد و چشم باز کرد و به سلمان گفت:ای بنده خدا! آنگونه که اینها خیال میکنند من بیمار نیستم از کنار این آهنگران عبور میکردم که دیدم با پتک بر آهن میکوبند؛به یاد این آیه شریفه افتادم که میفرماید:« وَ لَهُمْ مَّقَامِعُ مِنْ حَدِیدٍ »؛و برای آنان گرزهایی از آهن (سوزان) است».(حج، آیه ۲۱) هنگامی که به یاد این آیه افتادم از ترس عذاب الهی هوش از سرم پرید،سلمان او را به عنوان برادر خویش برگزید و در قلبش شیرینی محبت الهی وارد شد و همچنان با او بود تا زمانی که آن جوان بیمار شد.سلمان بهسراغ او آمد و در کنار بالینش نشست،جوان در حال جاندادن بود،سلمان به فرشته مرگ خطاب کرد و گفت:با این برادرم مدارا کن،فرشته مرگ به او گفت:ای بنده خدا من با همه مؤمنان مدارا میکنم.(بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۸۵، ح ۲۶)
امیر مؤمنان علیه السلام در پایان میفرماید:«وضع دنیا به قدری ناپایدار است که هر گاه گفته شود فلان کس توانگر شد (دیری نمیپاید که) گفته میشود بیخیر و بینوا گشت و هر گاه از فکر بقای او (در این جهان) شاد شوند (چیزی نمیگذرد که) خبر مرگ او آنها را محزون میکند.این حال دنیای آنهاست و هنوز روزی که در آن غمگین و مأیوس شوند فرانرسیده است»؛ (إِنْ قِیلَ أَثْرَی قِیلَ أَکْدَی! وَ إِنْ فُرِحَ لَهُ بِالْبَقَاءِ حُزِنَ لَهُ بِالْفَنَاءِ! هذَا وَ لَمْ یَأْتِهِمْ«یَوْمٌ فِیهِ یُبْلِسُونَ») .
«اثری» به معنای توانگر شد از ماده«ثروت»گرفته شده است.
«اکدی» به معنای بخیل و فقیر و بینوا گردید از ماده«کُدیه»(بر وزن حُجره) در اصل به معنای سختی و صلابت زمین است سپس آن را به افراد بخیل و گاه فقیر اطلاق کردهاند.
«یبلسون» از ماده«ابلاس»در اصل به معنای اندوه است و به معنای یأس و ناامیدی نیز بهکار میرود.
امام علیه السلام در این بخش از کلام خود بیاعتباری و سرعت تغییر دنیا را بیان میفرماید و نشان میدهد که میان توانگری و فقر و همچنین زندگی و مرگ فاصله چندانی نیست؛شب میخوابد و توانگر است،صبح برمیخیزد و فقیر، چراکه ثروتهای او براثر حادثهای بر باد رفته و ورشکست شده و به خاک سیاه نشسته است.
گاه در نهایت سلامت و شادابی زندگی میکند اما حوادث پیشبینی نشده ناگهان خرمن زندگی او را درو میکند و همه را متحیر میسازد.
قرآن مجید نیز ناپایداری دنیا را بارها به گیاهانی تشبیه میکند که در فصل بهار میرویند و سرسبز و خرم و پرطراوتاند اما چیزی نمیگذرد که خزان فرامیرسد و همگی خشکیده و زرد میشوند و تندباد خزان،آنها را جدا کرده و به هر سو پراکنده میکند.(به آیات ۲۴ سورة یونس و ۴۵ سوره کهف مراجعه شود)
تهامی،شاعر و ادیب نکتهدان شیعه و شهید راه ولایت قصیده معروفی دارد که بهمناسبت از دست دادن فرزند دلبندش سروده و از بهترین اشعار عرب در این زمینه است و با این شعر آغاز میشود:
حُکْمُ المَنِیَّهِ فِی البَرِیَّهِ جاری ما هذِهِ الدُّنیا بِدارِ قَرارِ
حکم مرگ در تمام انسانها جاری است و این جهان جای قرار و ثبات نیست.
سپس میافزاید:
بَیْنا تَری الإنسانَ فیها مُخْبِراً حتّی یُری خَبَراً مِن الأخبارِ
در حالی که انسان زنده است و از حوادث مختلف خبر میدهد ناگهان طومار زندگانیاش پیچیده میشود و خودش جزء اخبار میگردد.(کسانی که میخواهند تمام این قصیده بسیار پرمعنا و سوزناک را مطالعه کنند می توانند به کتاب شهداء الفضیلة مرحوم علامه امینی یا الکنی و الالقاب مرحوم محدث قمی در شرح حال ابوالحسن تهامی مراجعه کنند)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “O people! The wealth of this world is broken into kinds that may bring an epidemic; therefore, keep off this grazing land. Leaving it is a greater favor than peacefully staying in it. Its part which suffices for subsistence is more blissful than its riches. Destitution has been ordained for those who are rich here, while comfort has been designated for those who keep a distance from it. If a person is attracted by its dazzle, it blinds both his eyes. And if a person acquires eagerness towards it, it fills his heart with grief which keeps alternating in the dark part of his heart, some grief worrying him and another giving him pain. This goes on till suffocating death overtakes him. He is flung in the open while both shrines of his heart are severed. It is easy for Allāh to cause him to die and for his comrades to place him in the grave.
“The believer sees the world with eyes that derive instruction and takes from it food enough for his barest needs. He hears in it with ears of hatred and enmity [towards this world). If it is said (about someone) that he has become rich, it is also said that he has turned destitute. And if pleasure is felt on one's own living, grief is felt over his death. This is the status, although the day has not yet approached when they will be disheartened.”
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ اللّهَ سُبحَانَهُ وَضَعَ الثّوَابَ عَلَی طَاعَتِهِ وَ العِقَابَ عَلَی مَعصِیَتِهِ ذِیَادَةً لِعِبَادِهِ عَن نِقمَتِهِ وَ حِیَاشَةً لَهُم إِلَی جَنّتِهِ
ترجمهها:
(عبادی، معنوی) و درود خدا بر او، فرمود: همانا خداوند پاداش را بر اطاعت، و کیفر را بر نافرمانی قرار داد، تا بندگان را از عذابش برهاند، و به سوی بهشت کشاند .
خدای سبحان پاداش را در طاعت نهاده است و کیفر را برابر معصیت تا بندگان خود را از عذابش برهاند و به بهشت خویش راند.
بدرستی که خدا بنهاد ثواب را بر فرمانبرداری خود و و عقوبت را بر نافرمانی خود جهة باز داشتن بندگان را از عقوبت خود و جمع کردن ایشان را و داخل ساختن ببهشت خود
و فرمود (علیه السلام): خدای تعالی ثواب را در اطاعت خود نهاده است و عقاب را در معصیتش، تا بندگان خود را از عذاب خود مصون دارد و آنها را به بهشت روانه دارد.
و آن حضرت فرمود:خداوند سبحان پاداش را بر طاعت، و کیفر را بر گناه قرار داده،تا بندگان را از خشمش باز دارد، و آنان را به بهشتش روانه نماید .
شروح:
و ذیاده ای دفعا. و النقمه: العقوبه. و الحیاشه مصدر حشیت الصید احوشه اذا جئته من حوالیه لتصرفه الی الحباله.
زیاده لعباده: ای ذویا و ذبالهم. و حیاشه لهم: ای جمعا و سوقا.
ذوده: برطرف کردن و بازداشتن، (خداوند پاداش را در برابر بندگی و کیفر را در مقابل نافرمانی خود قرار داده است، تا بندگانش را از عذاب خود باز دارد و روانهی بهشت سازد). امام (علیه السلام) به دو هدف حکیمانه الهی از تعیین پاداش و کیفر اشاره فرموده است که این دو بندگان خدا را از عذاب خدا باز میدارد و در بهش او جای میدهد.
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَضَعَ الثَّوَابَ عَلَی طَاعَتِهِ وَ الْعِقَابَ عَلَی مَعْصِیَتِهِ ذِیَادَةً لِعِبَادِهِ عَنْ نِقْمَتِهِ وَ حِیَاشَةً لَهُمْ إِلَی جَنَّتِهِ .
ذِیادة أی دفعا ذدته عن کذا أی دفعته و رددته و حیاشة مصدر حشت الصید بضم الحاء أحوشه إذا جئته من حوالیه لتصرفه إلی الحبالة و کذلک أحشت الصید و أحوشته و قد احتوش القوم الصید إذا نفره بعضهم إلی بعض.
و هذا هو مذهب أصحابنا إن الله تعالی لما کلف العباد التکالیف الشاقة و قد کان یمکنه أن یجعلها غیر شاقة علیهم بأن یزید فی قدرهم وجب أن یکون فی مقابلة تلک التکالیف ثواب لأن إلزام المشاق کإنزال المشاق فکما یتضمن ذلک عوضا وجب أن یتضمن هذا ثوابا و لا بد أن یکون فی مقابلة فعل القبیح عقاب و إلا کان سبحانه ممکنا الإنسان من القبیح مغریا له (ب ا:«به». ) بفعله إذ الطبع البشری یهوی العاجل و لا یحفل بالذم و لا یکون القبیح قبیحا حینئذ فی العقل فلا بد من العقاب لیقع الانزجار
(و قال علیهالسلام: ان الله سبحانه وضع الثواب) به درستی که خدای تعالی وضع کرد ثواب را (علی طاعته) بر فرمانداری خود (و العقاب علی معصیته) و عقوبت را بر نافرمانی خود (زیاده لعباده عن نقمته) به جهت بازداشتن بندگان را از عقوبت خود (و حیاشه لهم الی جنته) و به جهت جمع کردن ایشان را و داخل ساختن به بهشت
فرمود به درستی حق سبحانه و تعالی ثواب نهاد بر طاعت خویش و عقاب بر معصیت خویش تا باز دارد و منع کند عباد را از خشم و عقوبت خویش، و جمع نماید ایشان را به سوی جنت خویش نه از برای آنکه به عقوبت و نار گرفتار گردند مگر از سوء اختیار خود، و نه از روی حاجتی که او را تعالی به طاعت عباد است یا تشفی غیظی به عقوبت کند و مضمون (سبقت رحمتی غضبی) به این نزدیک باشد (مولوی) گوید: من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم
و قال علیهالسلام: «ان الله سبحانه وضع الثواب علی طاعته و العقاب علی معصیته، ذیاده لعباده عن نقمته و حیاشه لهم الی جنته.» یعنی و گفت علیهالسلام که به تحقیق که خدا سبحانه قرار داد کرده است ثواب را بر طاعت خود و عذاب را بر معصیت خود، از جهت منع کردن مر بندگان خود را از عقوبت خود و از جهت جمع کردن مر ایشان را به سوی بهشت خود.
اللغه: (الذود): الدفع و المنع. (حیث) الابل: جمعتها- مجمع البحرین. المعنی: ظهر من کلامه هذا ان الثواب علی الطاعه و العقاب علی المعصیه جعل شرعی و لا یکونا نعقلیین، و هو خلاف ظاهر کلام المتکلمین حیث جعلوهما عقلیین فیمکن ان یقال: ان العقل یحکم بحسن الطاعه و قبح المعصیه و بجواز المثوبه علی المطیع و عقوبه العاصی و اما ترتب الثواب علی الطاعه او العقاب علی المعصیه فامر شرعی کالمثوبات و العقوبات القانوینه، او المراد ان المثوبات و العقوبات بحدودها المقرره امر شرعی و ان کانا فی ذاتهما عقلیین. و ظاهر کلامه یوافق مذهب الاشاعره، ولکن الشارح المعتزلی قال: و هذا هو مذهب اصحابنا ان الله تعالی لما کلف العباد التکالیف الشاقه و قد کان یمکنه ان یجعلها غیر شاقه علیهم بان یزید فی قدرهم، وجب ان یکون فی مقابله تلک التکالیف ثواب- الی ان قال: و لابد ان یکون فی مقابله فعل القبیح عقاب و الا کان سبحانه ممکنا الانسان من القبیح مغریا له بفعله- الخ. اقول: فی دلاله کلامه (علیه السلام) علی ما ذکره تامل ظاهر، و تحقیق المقام یحتاج الی بسط لا یناسب هذا المختصر. الترجمه: راستیکه خداوند سبحان برای فرمانبردنش ثواب مقرر کرده، و برای نافرمانیش عقوبت، برای منع بندههایش از بدبختی، و گسیل کردن آنان بسوی بهشت خود.
ثواب طاعت و کیفر بمعصیت ز خدا*** برای حفظ عباد است از عذاب و بلا
بدین وسیله خدا بندگان بسوی بهشت ***گسیل کرده که بینند جنه الماوی
(الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) اقول فی (العلل) عن الرضا (علیه السلام) فان قیل لم امر الله تعالی العباد و نهاهم قیل لانه لا یکون بقاوهم و صلاحهم الا بالامر و النهی و المنع من الفساد و التغاصب فان قیل فلم یجب ان یعبدوه قیل لئلا یکونوا ناسین لذکره و لا تارکین لادبه و لا لاهین عن امره و نهیه اذ کان فیه صلاحهم و قوامهم فلو ترکوا بغیر تعبد لطال علیهم الامد فقست قلوبهم، هذا و (ذیاده) من (ذدته عن کذا) دفعته عنه و (حیاشه) من (حشت الصید احوشه الی الخباله) اذا جئته من حوالیه لتصرفه الیها.
ذیاده: دفعا، و حیاشه: جذبا. ان الله سبحانه و هب لعبده القدره، و العقل، و الاراده، و امره و نهاه، و وعده بالجنه ان اطاع، و توعده بالنار ان عصی. و العبد بالقدره یفعل، و بالعقل یمیز، و بالاراده یختار، و الطمع فی الجنه یجذبه الی الطاعه، و الخوف من النار یدفعه عن المعصیه.
… ذیاده لعباده عن نقمته: ذیاده بالذال ای منعا لهم عن المعاصی الجالبه للنقم … و حیاشه لهم الی جنته: حیاشه من حاش الصید جائه من حوالیه لیصرفه الی الحباله و یسوقه الیها لیصیده ای سوقا الی جنته
امام علیهالسلام (درباره پاداش و کیفر خدا) فرموده است: خداوند سبحان پاداش را بر بندگی و کیفر را بر گناه خود قرار داده (نه برای آنکه به طاعت نیازمند بوده یا از معصیت بیم داشته باشد بلکه) به جهت آنکه بندگانش را از عذاب خویش باز داشته آنها را به سوی بهشت روانه سازد.
همان طوری که بشر در امور مادی وقتی پیروز میگردد که از جان گذشته برای بدست آوردن پول بکوشد، در امور معنوی هم وقتی سربلند میشود که از جان گذشته برای ذخیره ثواب فعالیت کند با این تفاوت که انسان در پول بدست آوردن هر چه بیشتر فعالیت کند نتیجه ندارد و خدا آنچه را صلاح میداند به او میدهد ولی در مورد ثواب در برابر یک کار کوچک ثواب فراوان میدهد و در کار گناه برای عقاب مهلت میدهد.
و قال علیهالسلام: (ان الله سبحانه وضع الثواب علی طاعته) فمن اطاعه اثابه (و العقاب علی معصیته) فمن عصاه عاقبه (ذیاده لعباده) ای منعا لهم عن المعاصی، من زاده بمعنی طرده (و حیاشه لهم الی جنته) من حاش الصید، اذا جائه من حوالیه لیسوقه الی الحباله، ای سوقا لهم الی جنته.
اللغه: الذود: الدفع و المنع. النقمه: العقوبه. حشت الابل: جمعتها. الشرح: بین الحکمه التی من اجلها وضع الثواب و العقاب و انهما وضعا من اجل ان یدفع الانسان عن العقاب و یبعده عن العذاب و یقربه من الجنه و یدنیه من الثواب …
«همانا خداوند سبحان پاداش را در قبال طاعت از خود و عذاب را در قبال معصیت خود مقرر فرموده است تا بندگان خویش را از عقوبت خود برهاند و به سوی بهشت خود براند.»
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ وَضَعَ الثَّوَابَ عَلَی طَاعَتِهِ،وَ الْعِقَابَ عَلَی مَعْصِیَتِهِ، ذِیَادَهً لِعِبَادِهِ عَنْ نَقْمَتِهِ وَ حِیَاشَهً لَهُمْ إِلَی جَنَّتِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
خداوند سبحان ثواب را بر اطاعتش و کیفر را بر معصیتش قرار داده است تا بندگانش را از عذاب خود بازدارد و آنها را بهسوی بهشتش سوق دهد.( سند گفتار حکیمانه:
از آنچه مرحوم خطیب در مصادر آورده استفاده میشود که این کلام نورانی با خطبهای که فاطمه زهرا در باره فدک خوانده هماهنگ است و مرحوم آمدی نیز آن را در کتاب غررالحکم با تفاوتی آورده است.مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۶۸))
فلسفه ثواب و عقاب
امام علیه السلام در این کلام نورانی و فشرده و کوتاه به فلسفه ثواب و عقاب در برابر اطاعت و معصیت اشاره کرده،میفرماید:«خداوند سبحان ثواب را بر اطاعتش و کیفر را بر معصیتش مقرر داشته است تا بندگانش را از عذاب خود بازدارد و آنها را بهسوی بهشتش سوق دهد»؛ (إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ وَضَعَ الثَّوَابَ عَلَی طَاعَتِهِ، وَ الْعِقَابَ عَلَی مَعْصِیَتِهِ،ذِیَادَهً لِعِبَادِهِ عَنْ نَقْمَتِهِ وَ حِیَاشَهً لَهُمْ إِلَی جَنَّتِهِ) .
«ذیاده» در اصل از ماده«ذود»(بر وزن ذوب) به معنای منع کردن و جلوگیری نمودن است که در قرآن مجید در سوره قصص آیه 23 درمورد دختران شعیب به آن اشاره شده و میفرماید:« وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمْ امْرَأتَیْنِ تَذُودَانِ »؛در کنار چاه آب مدین به جز چوپانها دو زن را دید که از رفتن گوسفندان خود بهسوی چاه آب جلوگیری میکردند».
در کلام نورانی مورد بحث مفهومش این است که خداوند عقاب را بر گناه قرار داده تا بندگانش را از عذاب خود بازدارد.
«حیاشه» مصدر حاش یحوش-آنگونه که ارباب لغت ازجمله ابن منظور در لسانالعرب،گفتهاند-به معنای سوق دادن صید بهسوی دام یا بهسوی افرادی که آماده صید کردن هستند میباشد سپس به معنای هرگونه سوق دادن،بهکار رفته و در کلام نورانی بالا به همین معنا استفاده شده است زیرا امام علیه السلام میفرماید:
خداوند ثواب و عقاب را بر طاعت و معصیت قرار داده تا بندگانش را بهسوی بهشتش سوق دهد.(توجه داشته باشید که این واژه اجوف واوی است و اجوف یایی آن به معنای دیگری است.)
تعبیر به« وضع الثواب ...»سبب شده است که در میان شارحان نهج البلاغه بحثهایی درباره هماهنگی این کلام با مذهب اشاعره یا عدلیه صورت گیرد.
میدانیم اشاعره منکر حسن و قبح عقلی هستند بنابراین اوامر و نواهی را تابع مصالح و مفاسد نمیدانند و همچنین ثواب و عقاب را امر عقلی نمیشمرند بلکه معتقدند همه اینها قراردادی و طبق وضع شارع مقدس است در حالی که پیروان مکتب عدل (شیعه و معتزله) معتقدند که حسن و قبح،عقلی است؛آنچه خداوند امر فرموده دارای مصلحتی بوده و آنچه نهی کرده دارای مفسدهای و این مصالح و مفاسد سبب اوامر و نواهی پروردگار شده است.ثواب و عقاب نیز یک امر عقلی است چراکه مطیع و عاصی نمیتوانند در ترازوی عقل یکسان باشند به همین دلیل خداوند به مطیعان پاداش نیک و به عاصیان کیفر و مجازات میدهد.
ولی قابل توجه اینکه اگر خداوند هیچ ثواب و عقابی بر اطاعت و معصیت قرار ندهد بلکه همان مصالح و مفاسد را که در طاعات و معاصی است سبب امر و نهی قرار دهد کاری برخلاف عدالت و حکمت و حکم عقل انجام نداده است.
مثلاً اگر طبیب به بیمار دستور دهد فلان دارو را مصرف کن و این امر طبیب دارای فوائدی برای این بیمار باشد همین نکته برای صحت امر طبیب کافی است و نیاز به پاداش و جزای اضافهای ندارد و همچنین اگر بیمار را از بعضی کارها بازدارد به دلیل زیانی که در آن کارهاست،نهی او حکیمانه است و نیازی به کیفر ندارد.
اوامر و نواهی الهی نیز اگر تنها به دلیل مصالح و مفاسد آنها باشد کاملاً حکیمانه است و نیازی به پاداش و کیفر ندارد.
ولی خداوند برای لطف و رحمت بیشتر و ایجاد انگیزه در طاعات و نفرت از معاصی،برای اطاعت ثوابی قرار داده و برای معصیت عقابی.این در واقع شبیه همان قاعده لطف است که ارباب علم کلام میگویند و خلاصهاش این است که شخص حکیم هنگامی که چیزی را از کسی میخواهد آنچه او را به اطاعت نزدیک میکند و از معصیت بازمیدارد در نظر میگیرد بیآنکه او را اجبار کرده باشد:
(اللُّطفُ هو ما یکونُ المکلَّفُ معه أقرَبَ إلی فعلِ الطاعهِ و أبعَد مِن فِعلِ المَعصیهِ و لم یَکُن له حظٌّ فی التَّمکینِ (أی القدرَهِ) و لم یبلُغْ حَدَّ الإلجاءِ) .
بنابراین حسن و قبح عقلی،و وضع ثواب و عقاب بر طاعت و معصیت بر اساس حکمت الهی نه تنها منافاتی با یکدیگر ندارند بلکه مؤید یکدیگرند.
آیا ثواب،تفضّل است یا استحقاق؟
در ذیل خطبه 216 در جلد هشتم،این مسئله را مطرح کردیم که آیا پاداشهای الهی بر اساس استحقاقی است که بندگان پیدا میکنند و یا نوعی تفضل و کرم پروردگار است.در این مسئله اختلاف نظر فراوانی در میان علمای علم کلام بهویژه اشاعره و معتزله وجود دارد.
مهمترین دلیلی که طرفداران استحقاق میگویند این است که اطاعت فرمان خدا غالباً با مشکلاتی همراه است.چگونه ممکن است خداوند حکیم عادل این مشکلات را بر بندگان خود تحمیل کند و اجر و پاداشی در برابر آن قرار ندهد در حالی که ازنظر فقهی هر کسی برای دیگری کاری انجام دهد یا باید اجره المثل به او داد و یا اجره المسمی،مگر آنکه خودش قصد تبرع داشته باشد.
ولی به یقین قیاس این دو با یکدیگر قیاس مع الفارق است.کارگر و اجیری که برای ما کار میکند مشکلی را از ما حل میکند و خدمتی برای ما انجام میدهد نه اینکه مشکل خود را حل کند.
ولی اطاعت فرمانهای پروردگار خدمتی به خداوند نیست بلکه خدمتی به خود ماست زیرا یقین داریم که تمام آنها دارای مصالحی است که عاید ما میشود و به تعبیر دیگر،شبیه دستوری است که طبیب به بیمار میدهد.آیا اگر بیمار دستور طبیب را اجرا کند و سلامتی خود را بازیابد حق دارد از طبیب تقاضای اجرتی در برابر زحمت خوردن داروهای تلخ کند؟ فرمانهای پروردگار درمورد واجبات و محرمات همه از این قبیل است.
بنابراین نتیجه میگیریم که اگر خداوند پاداشی میدهد صرفاً تفضل است، شبیه جایزههایی که به نفرهای اول در امتحانات میدهند.مسلم است که آنها خدمتی به خودشان کردهاند نه به استادشان ولی استاد برای تشویق تفضلاً جایزهای هم به آنها میدهد.
کلام حکیمانه مذکور نیز اشاره به همین معنا میکند که خداوند ثواب و عقاب را بر طاعت و معصیت قرار داده است تا بندگانش را از عذاب نجات داده و بهسوی بهشت سوق دهد.یعنی این ثواب و عقاب نیز مصلحتی دارد که عاید بندگان میشود.
این سخن را با حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم،آنجا که فرمود:
«لَنْ یدْخِلَ الْجَنَّهَ أَحَداً عَمَلُهُ،قالُوا:وَ لا أَنْتَ یا رَسُولَ اللَّهِ؟ قالَ:وَ لا أَنَا،الَّا أَنْ یتَغَمَّدَنِی اللَّهُ بِرَحْمَتِهِ!؛ هیچکس را عملش وارد بهشت نمیسازد.عرض کردند:حتی خود شما ای رسول خدا؟! فرمود:آری،من هم چنین هستم،مگر اینکه رحمت خدا شامل من شود!».(بحارالانوار، ج ۷، ص ۱۱.)
و در ذیل حدیث آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دست مبارک را بر سر خود نهاد و با صدای بلند جمله بالا را بیان کرد.یعنی یقین بدانید که من هم مشمول این حکم هستم.
اشاره به اینکه پاداش الهی بهقدری پراهمیت است که اگر بنا بود ما اجر و مزدی از خداوند طلبکار باشیم این پاداشهای عظیم و این بهشت جاویدان بسیار فراتر از اعمال ما بود.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Allāh, the Glorified One, has laid down rewards for obeying Him and punishment for committing sins against Him in order to save men from His chastisement and to drive them towards His Paradise.”
وَ قَالَ علیه السلام یأَتیِ عَلَی النّاسِ زَمَانٌ لَا یَبقَی فِیهِم مِنَ القُرآنِ إِلّا رَسمُهُ وَ مِنَ الإِسلَامِ إِلّا اسمُهُ وَ مَسَاجِدُهُم یَومَئِذٍ عَامِرَةٌ مِنَ البِنَاءِ خَرَابٌ مِنَ الهُدَی سُکّانُهَا وَ عُمّارُهَا شَرّ أَهلِ الأَرضِ مِنهُم تَخرُجُ الفِتنَةُ وَ إِلَیهِم تأَویِ الخَطِیئَةُ یَرُدّونَ مَن شَذّ عَنهَا فِیهَا وَ یَسُوقُونَ مَن تَأَخّرَ عَنهَا إِلَیهَا یَقُولُ اللّهُ سُبحَانَهُ فَبیِ حَلَفتُ لَأَبعَثَنّ عَلَی أُولَئِکَ فِتنَةً تَترُکُ الحَلِیمَ فِیهَا حَیرَانَ وَ قَد فَعَلَ وَ نَحنُ نَستَقِیلُ اللّهَ عَثرَةَ الغَفلَةِ
ترجمهها:
(اجتماعی، تاریخی سیاسی) و درود خدا بر او، فرمود: روزگاری بر مردم خواهد آمد که از قرآن جز نشانی، و از اسلام جز نامی، باقی نخواهد ماند . مسجدهای آنان در آن روزگار آبادان، امّا از هدایت ویران است.
مسجد نشینان و سازندگان بناهای شکوهمند مساجد، بدترین مردم زمین میباشند ، که کانون هر فتنه، و جایگاه هر گونه خطاکاریاند، هر کس از فتنه بر کنار است او را به فتنه باز گردانند، و هر کس که از فتنه عقب مانده او را به فتنهها کشانند، که خدای بزرگ فرماید:
«به خودم سوگند، بر آنان فتنهای بگمارم که انسان شکیبا در آن سرگردان ماند!» و چنین کرده است ، و ما از خدا میخواهیم که از لغزش غفلتها در گذرد .
مردم را روزگاری رسد که در آن از قرآن جز نشاندن نماند و از اسلام جز نام آن. در آن روزگار بنای مسجدهای آنان از بنیان آبادان است و از رستگاری ویران. ساکنان و سازندگان آن مسجدها بدترین مردم زمینند ، فتنه از آنان خیزد و خطا به آنان درآویزد. آن که از فتنه به کنار ماند بدان بازش گردانند، و آن که از آن پس افتد به سویش برانند. خدای تعالی فرماید: به خود سوگند، بر آنان فتنهای بگمارم که بردبار در آن سرگردان ماند و چنین کرده است ، و ما از خدا میخواهیم از لغزش غفلت درگذرد.
میآید بر مردمان زمانی که باقی نماند از قرآن در ایشان مگر نشانه آن و از اسلام مگر نام آن مسجدهای ایشان در آن روز آبادان باشد از بنا کردن خراب باشند از امامانی که که هادیانند یا ساکنان مساجد و عامران آنها بدترین اهل زمین باشند از ایشان بیرون آید فتنه و بلیّت و بسوی ایشان جای گیرد گناه باز گردانند کسی را که تنها از آن فتنه در آن فتنه و برانند کسی را که باز پس ماند از آن؟؟؟
میفرماید حق تعالی که بذات خود سوگند میخورم که هر آینه برانگیزانم بر این گروه فتنه که بگذارم حلیم علیم را در آن متحیر و سرگردان و بتحقیق که کرد آن چنان و ما طلب اقاله میکنیم از خدا بسر در آمدن غفلت را و روایت کردهاند که آن حضرت کم بودی که راست شدی بآن منبر و قرار گرفتی بر آن مگر که گفتی پیش از خطبه خود ای مردمان بترسید از خدا پس مخلوق نشده است مردی از روی بازی تا بازی جوید و نه فرو گذاشته شده مهمل و معطل تا بیهوده گوید نیست دنیای او که نیکو نمود مر او را عوضی از آخرتی که زشت نمود او را بدی نظر او نزد او و نیست فریفته شده که ظفر یافت از دنیا ببلندتر همتی همچون دیگری که فیروزی یافت از آخرت بکمترین قسمت و نصیب خود
و فرمود (علیه السلام): بر مردم روزگاری بیاید که از قرآن جز نشانی و از اسلام جز نامی نماند. در آن روزگار، مسجدهایشان از حیث بنا آباد است و از جهت رستگاری ویران. ساکنان و آباد کنندگانش، از بدترین مردم روی زمین خواهند بود. فتنه ها از آنجا بیرون آید و خطاکاریها در پناه آنها مأوا گیرد. هر که خواهد از آن فتنه ها کناری گیرد، بگیرندش و به میان فتنه اش افکنند. و هر که خود را واپس دارد به سوی فتنه هایش رانند. خدای تعالی فرماید: سوگند به خودم که بر ایشان فتنه ای برگمارم، آنسان، که مردم بردبار را در آن حیران گذارم و خداوند چنین خواهد کرد. از خداوند می خواهیم که از لغزش و غفلت ما درگذرد.
و آن حضرت فرمود:زمانی بر مردم برسد که در میان آنان از قرآن جز خطوطش،و از اسلام جز اسمش باقی نماند .مساجدشان در آن زمان از نظر ساختمان آباد،و از نظر هدایت ویران است.ساکنان و آباد کنندگانش بدترین اهل زمینند ،از آنان فتنه برخیزد و گناه در آنان لانه گیرد،آن که از فتنهها کناره گرفته او را به آن باز میگردانند،و هر که از آن عقب مانده او را به سوی آن سوق میدهند.خداوند پاک میفرماید:«به خود سوگند خوردهام که فتنهای در میان آنان بر انگیزم که خردمند در آن سرگردان شود»و این کار را هم انجام داده ،و ما از خدا میخواهیم که از لغزش غفلت ما در گذرد .
شروح:
و تاوی: ترجع. و قوله یاتی علی الناس زمان لا یبقی فیه القرآن الا رسمه وصف اهل هذا الزمان بان الفتنه تکون بسببهم و یخرج منهم الی غیرهم ممن بعدهم. و من شد عن تلک الفتنه: ای تفرق عنها یردونه فیها. ثم قال: ان الله یقول فبی حلفت لا بعثن الی اولئک فتنه ای جزاء فتنه او اخلی بینهم و بین فتنه وقعت و اخذ لهم. ثم قال علیهالسلام و قد فعل ای وقد خذلهم الله
رسم القرآن: اثر آن، و آن خواندن آن است، لا یبقی من الاسلام الا اسفه: عمل به آن نماند، (زمانی بر مردم بیاید که به جا نماند در میان ایشان از قرآن مگر نشانهای، و از اسلام مگر نامی. در آن زمان مسجدها از جهت ساختمان آباد، و از جهت رستگاری ویران است، ساکنان و آبادکنندگان آنها بدترین مردم روی زمینند، از آنها فتنهها برمیخیرد و در آنها معصیت لانه میکند هر کس را که از آن فتنه کناره گیرد، به سوی آن باز میگردانند، و هر کس را که از آن زمان مانده است به جانب آن میبرند خداوند پاک میفرماید: قسم به حق خودم که فتنه و فساد را بر آن مردم برانگیزم بطوری که آدم بردبار، سرگردان شود، و چنین است. و ما از خداوند طلب آمرزش از لغزش غفلت میکنیم). ساکنان و آبادکنندگان مساجد: قاریان بدکاره و رهبران گمراهکنندهای که امام (علیه السلام) آنان را در آغاز کتاب با این عبارت توصیف کرد: (بدترین مردم در نزد خدا دو گروهند … ) و در فصل دیگری در مذمت آنان فرمود: (برای اختلاف مردم در نظرات دنیا، مطلب به یکی از ایشان باز میگردد … ) بدیهی است که ایشان و نظایر ایشان بدترین مردم روی زمینند از آن جهت که اینان ریشهی فتنه و فساد در دینند و تمام خطاهای مردم به آنها برمیگردد، زیرا که مردم از آنها نیرو و راهنمایی میگیرند، و هر کس چنین باشد آمادهی فتنهای است که شخص بردبار و عاقل سرگردان میماند. بعضی به جای حلیم، حکیم نقل کردهاند. و هنگامی که شخصی چون امام (علیه السلام) از خداوند طلب بخشش از لغزش غفلت میکند پس بر ما پیروی از او واجب است ما نیز میگوییم: بار خدایا ما را از لغزش غفلت بازدار!
وَ قَالَ علیه السلام یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ لاَ یَبْقَی فِیهِمْ مِنَ اَلْقُرْآنِ إِلاَّ رَسْمُهُ وَ مِنَ اَلْإِسْلاَمِ إِلاَّ اسْمُهُ مَسَاجِدُهُمْ یَوْمَئِذٍ عَامِرَةٌ مِنَ الْبِنَاءِ خَرَابٌ مِنَ الْهُدَی سُکَّانُهَا وَ عُمَّارُهَا شَرُّ أَهْلِ الْأَرْضِ مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَةُ وَ إِلَیْهِمْ تَأْوِی الْخَطِیئَةُ یَرُدُّونَ مَنْ شَذَّ عَنْهَا فِیهَا وَ یَسُوقُونَ مَنْ تَأَخَّرَ عَنْهَا إِلَیْهَا یَقُولُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ فَبِی حَلَفْتُ لَأَبْعَثَنَّ عَلَی أُولَئِکَ فِتْنَةً [أَتْرُکُ]
تَتْرُکُ الْحَلِیمَ فِیهَا حَیْرَانَ وَ قَدْ فَعَلَ وَ نَحْنُ نَسْتَقِیلُ اللَّهَ عَثْرَةَ الْغَفْلَةِ .
هذه صفة حال أهل الضلال و الفسق و الریاء من هذه الأمة أ لا تراه یقول سکانها و عمارها یعنی سکان المساجد و عمار المساجد شر أهل الأرض لأنهم أهل ضلالة کمن یسکن المساجد الآن ممن یعتقد التجسم و التشبیه و الصورة و النزول و الصعود و الأعضاء و الجوارح و من یقول بالقدر یضیف فعل الکفر و الجهل و القبیح إلی الله تعالی فکل هؤلاء أهل فتنة یردون من خرج منها إلیها و یسوقون من لم یدخل فیها إلیها أیضا.
ثم قال حاکیا عن الله تعالی إنه حلف بنفسه لیبعثن علی أولئک فتنة یعنی استئصالا و سیفا حاصدا یترک الحلیم أی العاقل اللبیب فیها حیران لا یعلم کیف وجه خلاصه.
ثم قال ع و قد فعل و ینبغی أن یکون قد قال هذا الکلام فی أیام خلافته لأنها کانت أیام السیف المسلط علی أهل الضلال من المسلمین و کذلک ما بعثه الله تعالی علی بنی أمیة و أتباعهم من سیوف بنی هاشم بعد انتقاله ع
(و قال علیهالسلام) اخبار میفرماید در این فصل، احوال مردمانی که در آخرالزمان پیدا شوند به این طریق که: (یاتی علی الناس زمان) میآید بر مردمان زمانی (لا یبقی فیهم من القران) که باقی نمیماند در میان ایشان از قرآن (الا رسمه) مگر اثر او که تلاوت است به زبان نه به عمل به جوارح و ارکان (و من الاسلام الا اسمه) و از اسلام مگر نام او (مساجدهم یومئذ) مسجدهای ایشان در آن روز (عامره من البناء) آبادان شوند از بنا کردن (خراب من الهدی) خراب باشند از امامانی که هادیان و راهنمایندگان باشند بر حق (سکانها) ساکنان مساجد (و عمارها) و عمارت کنندگان آن (شر اهل الارض) بدترین اهل زمین باشند (تخرج الفتنه) از ایشان بیرون آید فتنه و بلا (و الیهم تاوی الخطیئه) و به سوی ایشان ماوی و پناه گیرد گناه (یردون) بازگردانند (من شذ عنها) کسی را که تنها ماند از آن فتنه (فیها) در آن فتنه به عنف بسیار (و یسوقون) و برانند (من تاخر عنها) کسی را که باز پس ماند (الیها) به سوی آن به اجبار (یقول الله سبحانه) میفرماید خداوند عالمیان که منزه است از معایب و نواقص (فبی حلفت) پس به ذات خود سوگند میخورم (لابعثن علی اولئک) هر آینه برانگیزانم به سوی ایشان (فتنه اترک الحکیم فیها حیران) فتنه و بلایی که بگذارم حکیم و ماهر علوم را در آن حیران و متحیر و سرگردان (و قد فعل) و به تحقیق که کرد آنچنان. یعنی آن نوع فتنه را به عمل آورد این کلمه دال است بر آنکه آن حضرت دریافته آن زمان را، پس چگونه باشد حال دیگر زمان (و نحن نستقیل الله) و ما طلب اقاله میکنیم از خدای تعالی (عثره الغفله) به سر درآمدن غفلت را یعنی از خدا درمیخواهیم که زایل گرداند خبطی را که از ممر غفلت از ما صادر میشود.
فرمود: فرود میآید بر مردمان زمانی که باقی نباشد در میان ایشان از قرآن مگر رسمی و اثری و از اسلام مگر اسمی و خبری. مساجدشان آن روز آباد است از جهت بنا به جلالت و نفاست بنا و زینت و رفعت بنیان، و خراب است از جهت هدی به فقدان ارباب هدایت و قیام ارباب ضلالت در مقام ایشان چون آثار رواج دین و اهتداء در مساجد ظاهر میگردد و بناء قواعد ملت آنجا موسس میشود فرمود: خراب است از جهت هدی. یعنی ارباب هدی و اصحاب تقی در مسجدهاشان کم یافت گردند. ساکنان و متوطنان مساجد آن روز بدترین اهل زمین باشند از ایشان بیرون آید فتنه و فساد و به سوی ایشان ماوی و پناه گیرد معصیت و خطا، باز میگردانند هر که را کناره کند از آن فتنه در آن فتنه، و میرانند هر که را باز پس ماند از آن به سوی آن فتنه معظم این فتنه و حالات در عهد بنیامیه ظاهر گشت، عمار و سکان مساجد همه در مقام تقویت ضلالت و دعوت به جهالت میکوشیدند و راه هدی بر مردم میپوشیدند و از این روشنتر فتنتی نباشد که عترت طاهره را بر منابر سب و ثلب مینمودند، و خطبا و وعاظ و ارباب فتوی و دیگر عمار مساجد با ایشان در آن طریقه متابعت و مماشات میکردند. میگوید حق سبحانه و تعالی:
پس به حق خود قسم خوردهام که هر آینه برانگیزم و بفرستم بر آن قوم فتنه و اختلاطی که رها کنم حلیم را در آن حیران و به تحقیق کرده است. یعنی آن فتنه را برانگیخته است به اعتبار اعداد اسباب آن یا وقوع آن بالفعل در اصحاب شام یا علیالعام و ما درخواست میکنیم از خدای تعالی که درگذرد و عفو کند از لغزش غفلت ما.
و قال علیهالسلام: «یاتی علی الناس زمان لایبقی فیهم من القرآن الا رسمه و من الاسلام الا اسمه، مساجدهم یومئذ عامره من البناء خراب من الهدی، سکانها و عمارها شر اهل الارض، منهم تخرج الفتنه و الیهم تاوی الخطیئه و یردون من شذ عنها فیها و یسوقون من تاخر عنها الیها، یقول الله سبحانه: (فبی حلفت لابعثن علی اولئک فتنه، اترک الحلیم فیها حیران) و قد فعل و نحن نستقیل الله عثره الغفله.» یعنی و گفت علیهالسلام که میآید بر مردمان زمانی که باقی نباشد در میان ایشان از قرآن مگر نشانهی آن، که کتابت و نوشتن آن باشد بدون خواندن و تفکر در معانی آن و عمل کردن به مقتضای آن و باقی نباشد از اسلام مگر اسم آن که اجراء لفظ شهادتین بر زبان باشد، بدون عمل کردن به شرایط و لوازم آن، مسجدهای ایشان آباد باشد از جهت بنا و عمارت داشتن، خراب باشد از جهت هادی و راهنما داشتن. یعنی کسی که هدایت و ارشاد خلق کند به علم و عمل در آن نباشد. سکنیکنندگان در آن و آبادکنندگان آن، یعنی آن کسانی که در آن جمع شوند، بدترین اهل زمین باشند، از آن مردمان بیرون آید فتنه و فساد و به سوی ایشان جا کند گناهکاری، برگردانند کسی را که بیرون از گناه کردن باشد به سوی گناه کردن، یعنی به تقریب گمراه کردن او و برانند کسی را که وامانده باشد از گناه کردن، به سبب نداشتن اسباب و معیشت معصیت کردن به سوی گناه کردن، به سبب مهیا کردن اسباب معصیت از برای او، میگوید خدای سبحانه که «سوگند یاد میکنم به ذات خودم که هر آینه برانگیزم بر آن جماعت بلیه و فسادی که واگذارم حلیم خردمند را حیران در آن» و به تحقیق که البته میکند چنانکه گفته و ما طلب میکنیم از خدا ازاله کردن لغزش از جهت غافل بودن را.
المعنی: قال ابنمیثم: رسم القرآن اثره و هو تلاوته. اقول: الظاهر ان ان المراد من رسم القرآن خطوطه و نقوشه، فانه المفهوم من رسم الخط و رسم المصحف فانه قل فی زماننا هذا تلاوه القرآن و کثر طبعه و نشره و هل یشمل کلامه (علیه السلام) لزمانه ام هو اخبار عما بعده، ظاهر کلام الشارح المعتزلی ذلک اعتمادا علی قوله (علیه السلام) (و قد فعل) قال: و ینبغی ان یکون قد قال هذا الکلام ایام خلافته، لانها کانت ایام السیف المسلط علی اهل الضلال من المسلمین و کذل ما بعثه الله تعالی علی بنیامیه و اتباعهم من سیوف بنیهاشم بعد انتقاله (علیه السلام) اقول: تاویله هذا مبنی علی تفسیره الفتنه فی قوله (علی اولئک فتنه) بالاستیصال و السیف الحاصد، و فیه تامل کما ان حمل الناس المذمومین علی من سلط علیهم السیف مورد تامل. و لابد حینوذ من حمل قوله: یاتی علی معنی الحال، فلا یشمل کلامه ما بد زمانه الا علی جواز استعمال الفعل المضارع فی الزمان الشامل للحال و الاستقبال معا، و هو خلاف ظاهر کلام النحویین و مورد الشکال و خلاف ظاهر کلامه. و الظاهر ان المقصود من قوله (علیه السلام): (و قد فعل) انه فعل الحلف او تاکید علی انجاز هذا الوید فی موعده، فان الوعید غیر لازم الانجاز، بخلاف الوعد. و کلامه هذا ینطبق زماننا هذا، فان المساجد عامره البناء جدا ولکن خراب من الهدی و من السکان، و عمارها الایدی السائسه الخبیثه و مثیری الفتن فی الارض و ماوی الخطایا و المظالم الکبری یسوقون الناس الی الفتنه و الحیره بکل شده، و هم غیر سکانها من العجزه و المساکین و فئه من المسلمین الذین یلجاون الیها من الفتن و الشرور. الترجمه: فرمود: زمانی بر سر مردم آید که از قرآن جز رسمی نماند، و از اسلام جز اسمی، مسجدها در این زمان از نظر ساختمان آبادانست و از نظر هدایت و رهنمائی ویران، ساکنان و آباد کنندگان مساجد بدترین مردم روی زمین باشند، فتنه از آنها بر آید و خطاء بدانها گراید، هر که از فتنه بر کنار ماند بدانش بر گردانند و هر کس از آن بدنبال باشد بسوی آتش برانند خداوند سبحان میفرماید: بخودم سوگند بدانها یک فتنه بر انگیزم که هر برد باری را گیج کند و این کار را هم کرده و ما از خدا خواستاریم تا از لغزش غفلت ما در گذرد.
بمردم زمانی رسد تیره وش*** ز قرآن نماند بجز رسم خوش
ز اسلام جز نام چیزی نباشد*** ز ایمان کسی بذر در آن نپاشد
بنای مساجد بعمران گراید*** ولیکن هدای از آن بر نیاید
بتر مردمانند عمار آنها*** که فتنه بزاید چه آتش از آنها
خطا گردشان حلقه دارد چه هاله*** نمایند هر کس بسویش حواله
خدا خورده سوگند بر ذات خویش*** که یک فتنه آرد در آنها به پیش
که حیران بماند در آن هر حلیم*** کند گیج فرزانگان حکیم
(الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) (یاتی علی الناس زمان لا یبقی فیهم من القرآن الا رسمه) ای: خطه و کتابته و تلاوته دون العمل. و فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): لا و الله! لا یرجع الامر و الخلافه الی آل ابیبکر و عمر ابدا، و لا الی بنیامیه ابدا، و لا فی ولد طلحه و الزبیر ابدا، و ذلک (الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) انهم نبذوا القرآن و ابطلوا السنن و عطلوا الاحکام. و فی (عقاب الاعمال) عن الصادق (علیه السلام): من قرا القرآن لیاکل به الناس جاء یوم القیامه و وجهه عظم لا لحم فیه. و فی (الکافی) عن الباقر (علیه السلام) قراء القرآن ثلاثه: رجل قرا القرآن فاتخذه بضاعه و استدر به الملوک، و استطال به علی الناس، و رجل قرا القرآن فحفظ حروفه و ضیع حدوده، و اقامه اقامه القدح فلا کثر الله هولاء من حمله القرآن، و رجل قرا القرآن فوضع دواء القرآن علی داء قلبه فاسهر به لیله، و اظما به نهاره، و قام به فی مساجده، و تجافی به عن فراشه. فباولئک یدفع الله العزیز الجبار البلاء، و باولئک یدیل الله تعالی من الاعداء، و باولئک ینزل الله تعالی الغیث من السماء، فو الله لهولاء فی قراء القرآن اعز من الکبریت الاحمر. (و من الاسلام الا اسمه) فی (الکافی) عن النبی (صلی الله علیه و آله) ان الله تعالی خلق الاسلام. فجعل له عرصه، و جعل له نورا، و جعل له حصنا، و جعل له ناصرا. فاما عرصته فالقرآن، و اما نوره فالحکمه، و اما حصنه فالمعروف، و اما انصاره فانا و اهل بیتی و شیعتنا- الی ان قال- فلو ان الرجل من امتی عبدالله تعالی عمره ایام الدنیا ثم لقی الله تعالی مبغضا لاهل بیتی و شیعتی ما فرج الله صدره الا عن النفاق. و (فیه) عنه (صلی الله علیه و آله): الاسلام عریان فلباسه الحیاء، و زینته الوفاء، و مروته العمل الصالح، و عماده الورع، و لکل شیء اساس و اساس الاسلام حبنا اهل البیت. (الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) (و مساجدهم) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (مساجدهم) کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم) لان المقام مقام الفصل لا الوصل. (یومئذ غامره) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (عامره) کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم) و بقرینه ما بعده. (من البناء، خراب من الهدی) عن النبی (صلی الله علیه و آله): یاتی فی آخر الزمان ناس من امتی یاتون المساجد، فیقعدون حلقا ذکرهم الدنیا و حب الدنیا، لا تجالسوهم فلیس لله بهم حاجه. و عنه (صلی الله علیه و آله): للبغی فی المسجد یاکل الحسنات کما تاکل البهیمه الحشیش. و عنه (صلی الله علیه و آله): لا تزخرفوا مساجدکم کما زخرفت الیهود و النصاری بیعهم. و فی الخبر: اذا قام القائم جعل المساجد جما لا شرف لها کما کانت علی عهد النبی (صلی الله علیه و آله). و فی الاثر اذا خرج القائم (علیه السلام) امر بهدم المنار و المقاصیر التی فی المساجد. و عن النبی (صلی الله علیه و آله): اذا فعلت امتی خمسعشره خصله حل بها البلاء- الی ان قال- و ارتفعت الاصوات فی المساجد. (الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) و عنه (صلی الله علیه و آله): لا تقوم الساعه حتی یتبایع الناس فی المساجد. (سکانها و عمارها شر اهل الارض. منهم تخرج الفتنه، و الیهم تاوی الخطیئه) رووا ان المامون امر باشخاص سلیمان بن محمد الخطابی من البصره و کان امام مسجدها و کان رای علی ساریه منه (رحم الله علیا انه کان تقیا) فامر بازالته، فلما مثل بین یدیه قال له: انت القائل: (العراق عین الدنیا، و البصره عین العراق، و المربد عین البصره، و مسجدی عین المربد، و انا عین مسجدی) و انت اعور؟ فاذن عین الدنیا عوراء. قال: لم اقل ذلک، و لا اظن انک احضرتنی لذلک. قال: بلغنی انک اصبحت فوجدت علی ساریه من سواری مسجدک (رحم الله علیا انه کان تقیا) فامرت بمحوه. قال کان (لقد کان نبیا) فامرت بازالته. فقال له المامون: کذبت! کانت القاف اصح من عینک الصحیحه. و و الله لو لا ان اقیم لک سوقا عند العامه لاحسنت تادیبک. (یردون من شذ) من باب مد و فر. (عنها فیها) ای: یردون من تفرق عن الفتنه فیها کما یرد الراعی شاه تفرقت عن الاغنام فیها. (و یسوقون من تاخر عنها الیها) کما یسوق السائق حمارا او بقرا تاخر عنهما الیهما، و ردهم کذلک، و سوقهم کذلک لجدیتهم فی رواج الفتنه و صیرورتها معمولا بها. و فی (عقاب الاعمال) عن النبی (صلی الله علیه و آله): سیاتی علی امتی زمان لا یبقی من القرآن الا رسمه، و لا من الاسلام الا اسمه یسمون به وهم ابعد الناس منه. مساجدهم عامره (من البناء) و هی خراب من الهدی. فقهاء ذلک الزمان (الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) شر فقهاء تحت ظل السماء منهم خرجت الفتنه، و الیهم تعود. (یقول الله تعالی: فبی حلفت لابعثن علی اولئک فتنه اترک الحلیم) هکذا فی (النسخ)، و الصواب: (الحکیم) و قد نسبه ابنمیثم الی روایه. (فیها حیران) لا یری وجه خلاص له کلما فکر. فی (عقاب الاعمال) عن الباقر (علیه السلام): ان الله تعالی انزل کتابا من کتبه علی نبی من الانبیاء و فیه ان یکون خلق من خلقی یختتلون الدنیا بالدین. یلبسون مسوک الضان علی قلوب کقلوب الذئاب. اشد مراره من الصبر، و السنتهم احلی من العسل، و اعمالهم الباطنه انتن من الجیف. فبی یغترون؟ ام ایای یخادعون؟ ام علی یجترئون؟ فبعزتی حلفت، لابعثن علیهم فتنه تطا فی خطامها حتی تبلغ اطراف الارض، تترک الحکیم منها حیران فیها، رای ذی الرای، و حکمه الحکیم البسهم شیعا و اذیق بعضهم باس بعض انتقم من اعدائی باعدائی فلا ابالی. و عنه (علیه السلام) قال: سئل النبی (صلی الله علیه و آله) فیم النجاه غدا؟ قال: انما النجاه فی الا تخادعوا الله فیخدعکم، فانه من یخادع الله یخدعه و ینزع منکم الایمان و نفسه یخدع لو یشعر. قیل له: فکیف یخادع الله؟ قال: یعمل بما امر الله ثم یرید به غیره فاتقوا الله فی الریاء فانه شرک بالله ان المرائی یدعی یوم القیامه باربعه اسماء یا کافر یا فاجر یا غادر یا خاسر حبط عملک، و بطل اجرک، فلا خلاص لک الیوم، فالتمس اجرک ممن کنت تعمل له. و عن الصادق (علیه السلام) قال النبی (صلی الله علیه و آله): سیاتی علی امتی زمان تخبث فیه سرائرهم، و تحسن علانیتهم طمعا فی الدنیا. لا یریدون به ما عند الله عز و جل (الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) یکون امرهم ریاء لا یخالطه خوف، یعمهم الله بعقاب فیدعونه دعاء الغریق فلا یستجاب لهم. و عنه (علیه السلام) قال علی: (علیه السلام) ان فی جهنم رحی تطحن افلا تسالونی ما طحنها؟ فقیل له: و ما طحنها یا امیرالمومنین؟ فقال: العلماء الفجره، و القراء الفسقه، و الجبابره الظلمه، و الوزراء الخونه، و العرفاء الکذبه، و ان فی النار لمدینه یقال لها: الحصینه. افلا تسالونی ما فیها؟ فقیل له: و ما فیها یا امیرالمومنین؟ قال: فیها ایدی الناکثین. و عنهم علیهمالسلام یقول عز و جل: (اذا عصانی من خلقی من یعرفنی، سلطت علیه من لا یعرفنی). (و قد فعل) هکذا فی (النسخ)، و کانه مصحف (و کذلک یفعل) لان مقوله تعالی الی قوله (حیران)، و اما هذا فکلامه (علیه السلام) تصدیقا لقوله تعالی، نظیر تصدیق الله تعالی لقول ملکه سبا: (ان الملوک اذا دخلوا قریه افسدوها و جعلوا اعزه اهلها اذله) فی قوله تعالی: (و کذلک یفعلون). (و نحن نستقیل الله) ای: نطلب تجاوزه. (عثره الغفله) عنه تعالی حتی لا یجعلنا مثل اولئک.
(لا یبقی فیهم من القرآن الا رسمه) کالتلاوه و الطباعه الجیده، اما سلامه القلب و صلاح العمل فشیء آخر لا یهم ابدا.. و لا تدعو الیه الحاجه، و تقدم مثله فی الخطبه 145 (و من الاسلام الا اسمه) و هو الاقرار باللسان دون العمل بالتعالیم و الارکان کالجهاد من اجل الدین و الوطن و الحریه و الکرامه!.. ان الاسلام عزه و منعه، و قال سبحانه: (و لله العزه و لرسوله و للمومنین- 8 المنافقون). فای مجتمع یدعی الاسلام، ثم یعیش فی الوهن و التخلف و الذل و الانحطاط فما هو من الاسلام فی شیء. لقد کان المسلمون یبذلون المهج و الارواح فی سبیل دینهم و حریتهم، و لا اعرف ایوم مجتمعا او بلدا مسلما یحمل هذه الروح مع ان فیه الکثیر من المساجد و الماذن و المراسم و العمائم. و تقدم مثله فی الخطبه 101. (و عمارها شر اهل الارض) لانهم یسیرون من ذل الی ذل، و من ضعف الی ضعف و لا یجاهدون فی سبیل الحق و اعلاء کلمته، و فالزعماء یتناحرون علی الکراسی، و یشترونها بدینهم و امتهم. و العلماء منهم من یتلهف علی الریاسه، و آخر علی وظیفه القضاء و الافتاء. و ثالث یتلقی الوحی من مکاتب الاستخبارات، و یشتری بعهد الله ثمنا قلیلا. و رابع لا یشعر بالمسوولیه تارکا جماعه المسلمین جاهله باهم احکام الاسلام، غافله عما یراد بها و بدینها و وطنها. و اتحدی ان یذکر اسم عالم واحد فی هذا العصر نهی طاغیه عن منکر، و جابهه بکلمه حق. (منهم تخرج الفتنه، و الیهم تاوی الخطیئه) ضمیر (منهم و الیهم) یعود الی قاده السوء من رجال الدین و الدنیا، کما هو المفهوم من قرینه السیاق و طبیعه الوضع و الحال، و المراد بالفتنه هنا ظهور الفساد و الضلال فی البر و البحر، و المعنی ان قاده السوء هم سبب البلاء، و اصل الداء (یردون من شذ عنها فیها الخ).. ینکلون بمن یابی السیر فی رکابهم، و یحملونه بشتی اسالیب الضغط علی ان یکون لهم من الاذناب و الاتباع. (یقول الله سبحانه فبی حلفت الخ).. المراد بالفتنه هنا العذاب، و المعنی ان الله سبحانه کتب علی نفسه ان یسوم قاده الضلال و الفساد سوء العذاب، و لا یجدون ولیا و لا نصیرا (و قد فعل) ذلک بالامم الماضیه، و علینا ان نتخذ منهم العبره (و نحن نستقیل الله عثره الغفله) عن طاعته، لانها سبب الاسباب لسیطره الهوی علی العقل و القلب، و لکل ضلال و انحطاط. و تقدم الکلام عن ذلک فی الخطبه 101 و 145 و فی الحکمه 101.
امام علیهالسلام (در نکوهش تباهکاران و زمان آن) فرموده است: میآید بر مردم روزگاری که به جا نمیماند در ایشان از قرآن مگر نشانهای (نوشتن و خواندن بیاندیشه در معانی و حقایق آن) و از اسلام مگر نامی (گفتن شهادتین بیعمل نمودن به احکام آن) در آن روز مسجدهاشان از جهت ساختمان (و زینت و آرایش) آباد است و از جهت هدایت و رستگاری ویران (چون پرهیزکار و هدایت کننده در آنها یافت نمیشود) ساکنان و آباد کنندگان آنها (کسانی که در مسجدها گرد میآیند) بدترین اهل زمین هستند (زیرا) از آنها فتنه و تباهکاری بیرون آید و در آنها معصیت و گناه جا گیرد، برمیگردانند در آن فتنه هر که را که از آن کناره گیرد، و به سوی آن میبرند هر که را از آن مانده است، خداوند سبحان میفرماید: به حق خودم قسم یاد کردهام که فتنه و تباهکاری را بر آن مردم برانگیزم طوری که بردبار خردمند در (رهائی از) آن سرگردان ماند، و محققا (آنچه را که فرموده) به جا میآورد، و ما از خدا گذشت از لغزش غفلت و بیخبری را درخواست مینمائیم (تا مانند فتنهجویان به کیفر جاوید گرفتار نشویم).
فرمایش امام (علیه السلام) یک مطلب کلی است که منطبق با عصر خودش، خلفاء و معاویه میشود و همچنین زمانهای دیگر. زیرا آنگاه که عقائد عمومی ملتها تقویت شد و همه در یک دین وارد شدند، غرور آنان را میگیرد و بر سر مسائل هیچ و پوچ به جان هم میافتند و هر دسته برای پیروزی خود به عبادتگاه پناه میبرد در حقیقت عبادتگاه مرکز ستاد عملیات مبارزه با همان عقیده میشود که در عبادتگاه آموختهاند. در چنین شرائطی نتیجه وجودی آنان از بین میرود و بردباران سرگردان و حیران خواهند شد. با توجه به نکات یاد شده، اختلافات، آشوبها و قتل و کشتار از غفلت، خودخواهی و اخلاق فاسد ملتها سرچشمه میگیرد که علی (علیه السلام) از خطرهای غفلت به خدا پناه میبرد. زیرا غافلان نه تنها از نظر اجتماعی سقوط میکنند بلکه از حیوانها هم پست تر معرفی شدهاند.
و قال علیهالسلام- و کانه یصف زماننا هذا-: (یاتی علی الناس زمان لا یبقی فیهم من القرآن الا رسمه) ای خطه، اذ لا یعملون به (و لا من الاسلام الا اسمه) فهم مسلمون بالاسم لا بالعمل (مساجدهم یومئذ) ای فی ذلک الزمان (عامره من البناء) بالجص و الاجر و ما اشبه (خراب من الهدی) اذ الهدایه فیها قلیله، و هذا لیس ذما للعماره و انما للخراب (سکانها و عمارها) ای من یسکن فی تلک المساجد للصلاه و ما اشبه، و من یعمرها (شر اهل الارض) لانهم یرائون باعمالهم (منهم تخرج الفتنه) لانهم یوجبون اضلال الناس بالاهمال لاحکام الله سبحانه، کالامر بالمعروف و النهی عن المنکر و ما اشبه. (و الیهم تاوی) و ترجع (الخطیئه) ای خطایا اعمال الناس، لانهم السبب فی خطائهم بترک الارشاد و الامر و النهی (یردون من شذ) و ابتعد (عنها) ای عن الفتنه (فیها) ای فی الفتنه، لادخالهم الناس فی ضلالاتهم (و یسوقون من تاخر عنها) ای عن الفتنه (الیها) لانهم یرون انفسهم المثال الکامل للایمان، فمن لم یلحق بهم ساقوه حتی یلتحق بهم (یقول الله سبحانه فی) ای بنفسی (حلفت، لابعثن) ای ارسلن (علی اولئک فتنه تترک الحلیم فیها) ای فی تلک الفتنه (حیران) لا یعلم کیف المخرج منها، مع حلمه و تانیه فی الادراک و الفهم (و قد فعل) ای یفعله سبحانه قطعا (و نحن نستقیل الله) ای نطلب منه سبحانه ان یعفو عنا (عثره الغفله) ای السقوط فی الغفله.
اللغه: الرسم: ما کان لا صقا بالارض من اثر الدار. الفتنه: الابتلاء و المصیبه. تاوی: تجتمع و تبیت. الخطیئه: المعصیه. شذ: انحرف. العشره: السقطه و زله القدم. الشرح: هذا خبر من اخبار الغیب التی اطلع علیها الامام بما عنده من العلم اللدنی و هی حاکیه بصدق عن واقعنا المعاش فمن نظر ابصر کیف تنطبق و کانها تصف قائما امامها یاتی علی الناس زمان لقبحه و ظلمه و سوئه لا یبقی فیهم، فی الناس من القرآن الا رسمه و کتابته و فی زماننا الا طباعته یتباهی الملوک و الامراء بطبع القرآن و یبتعدون عن العمل به و تطبیقه بل یحاربون من یعمل به و یطاردونهم فی کل بلاد الله و لم یبق من الاسلام الا اسمه، فالاسلام قد اندرست احکامه و تعطلت شرائعه و باسم الاسلام ظلما و عدوانا یعقدون الموتمرات و یقیمون الندوات و کانهم باسم الاسلام یریدون محاربه الاسلام و فی هذه السنه و هی سنه 1987 و فی الشهر الاول منها و انا اکتب هذه الفصول یجتمع ملوک و روساء الدول الاسلامیه فی الکویت و قد تمثل فی الموتمر 44 دوله و قاطعته ایران الاسلام و کان هذا الموتمر یعقد باسم الاسلام و یقصد به محاربه الاسلام و المسلمین و قد حضره امین الجمیل المسیحی الکتائبی رئیس جمهوریه لبنان و تکلم فی الموتمر باسم الاسلام و المسلمین فی موتمر القمه الاسلامیه و هذا من عجائب الدنیا و غرائبها، فان امین الجمیل الذی ذبح المسلمین و قضی علی الاسلام الذی یلتقی مع الصهاینه فی قتال الاسلام و المسلمین یجتمع فی القمه الاسلامیه و یتکلم باسم الاسلام فهل سمعنا و سمع المسلمون فی تاریخهم مثل هذا الخبر و هل هولاء الروساء حقیقه ینصحون الاسلام و یدافعون عنه او یقضون علیه و علی کل تعالیمه و تشریعاته و علی کل حال انا لله و انا الیه راجعون لما وصلت الیه حاله المسلمین من البوس و التعاسه … و مساجدهم یومئذ عامره من البناء خراب من الهدی فمساجدهم مبنیه من الحجر المنحوت الجمیل و لکنها خالیه من الهدی لان ائمتها قد عینتهم السلطه الظالمه فهم یثنون علیهم و یمدحون ظلمهم و جورهم و یعملون بخلاف ما امر الله سکانها و عمارها شر اهل الارض فالسعودیون بیدهم خدمه الحرم و هم یشیدون المساجد و کذلک غیرهم من الذین یتشوقون للوجاهه و الزعامه هم شر عمارها و فسقتهم و لا یدخلها الا الوهابی الفاسد الفاسق الذی یحمل التجسیم لله و الازدراء برسولالله و بالاولیاء الصالحین … منهم تخرج الفتنه لانهم بالباس الدین یفتنون الناس عن دینهم و یضلونهم عن اسلامهم و الیهم تاوی الخطیئه فکل خطیئه و انحراف عن الاسلام یکون منهم لانهم الدعاه الی الضلال و الانحراف یردون من شذ عنها منها و یسوقون من تاخر عنها الیها لشده انحرافهم و ضلالهم کانهم یجمعون الفته من کل مکان یقول الله سبحانه: فبی حلفت لابعثن علی اولئک فتنه تترک الحلیم فیها حیران و قد فعل و نحن نستقیل الله عثره الغفله فالله یحلف بنفسه لیرسل علیهم فتنه عمیاء لا یهتدی فیها الحلیم الی مواضع قدمیه و نحن الان نعیش هذه الفتنه القاسیه و نستغفره من خطایانا و سیئات اعمالنا …
«روزگاری بر مردم فرا خواهد رسید که در آن از قرآن جز نشانی بر جای نماند و از اسلام جز نامی بر جای نخواهد ماند، در آن روزگار مساجد ایشان از لحاظ بنا و ساختمان آباد است و از جهت هدایت کردن ویران، ساکنان و عمارت کنندگان آن مساجد بدترین مردم روی زمین خواهند بود که فتنه از ایشان خیزد و خطا به آنان پناه می برد، آن کس که از فتنه کنار ماند به آتش برگردانند و هر کس که از آن باز ماند او را به سوی آن رانند، خداوند سبحان فرماید به خویشتن سوگند می خورم که بر ایشان فتنه ای گسیل خواهم داشت که در آن خردمند را سرگردان رها می سازم، و چنین کرده است و ما از خداوند می خواهیم از لغزش غفلت درگذرد.»
ابن ابی الحدید در شرح این سخن می گوید: اینها صفات گمراهان و اهل فسق و ریاکاران این امت است، نمی بینی که می فرماید ساکنان و عمارت کنندگان مسجدها بدترین مردم روی زمین هستند و این به سبب گمراهی ایشان است، نظیر کسانی از مجسمه و مشبهه و معتقد به صورت و صعود و نزول برای ذات باری تعالی که برای خداوند جسم و اندام هم تصور می کنند و آنان که قدری مذهب هستند و انجام دادن کارهای منطبق بر کفر و جهل و زشتی را به خداوند سبحان نسبت می دهند و همه ایشان اهل فتنه اند و هر که را از آن بیرون رود به آن برمی گردانند و هر که را که به آن درنیامده باشد به سویش می برند.
سپس می گوید: امیر المؤمنین علیه السّلام از قول خداوند حکایت می کند که به نفس خود سوگند خورده است که فتنه ای بر آنان برمی انگیزد که منظور استیصال و درماندگی و شمشیر دروکننده است و در آن خردمند عاقل را چنان سرگردان قرار می دهد که راه رهایی خود را تشخیص نخواهد داد. ممکن است این سخن را علی علیه السّلام به روزگار خلافت خود فرموده باشد که روزگار تسلط شمشیر بر مسلمانان گمراه است، همچنین آنچه خداوند پس از رحلت امیر المؤمنین از تسلط شمشیرهای بنی هاشم بر بنی امیه و پیروان ایشان فراهم آورد.
[[و قال علیهالسلام ]]
یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ لَا یَبْقَی فِیهِمْ مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا رَسْمُهُ،وَ مِنَ الْإِسْلاَمِ إِلَّا اسْمُهُ،وَ مَسَاجِدُهُمْ یَوْمَئِذٍ عَامِرَهٌ مِنَ الْبِنَاءِ،خَرَابٌ مِنَ الْهُدَی،سُکَّانُهَا وَ عُمَّارُهَا شَرُّ أَهْلِ الْأَرْضِ،مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَهُ،وَ إِلَیْهِمْ تَأْوِی الْخَطِیئَهُ؛ یَرُدُّونَ مَنْ شَذَّ عَنْهَا فِیهَا،وَ یَسُوقُونَ مَنْ تَأَخَّرَ عَنْهَا إِلَیْهَا.یَقُولُ اللّهُ سُبْحَانَهُ:فَبِی حَلَفْتُ لَأَبْعَثَنَّ عَلَی أُولئِکَ فِتْنَهً تَتْرُکُ الْحَلِیمَ فِیهَا حَیْرَانَ وَ قَدْ فَعَلَ،وَ نَحْنُ نَسْتَقِیلُ اللّهَ عَثْرَهَ الْغَفْلَهِ.
امام علیه السلام فرمود:
روزگاری بر مردم فرا میرسد که در میان آنها از قرآن چیزی جز خطوطش و از اسلام جز نامش باقی نخواهد ماند،مساجد آنها در آن زمان از جهت بنا آباد و محکم ولی از جهت هدایت خراب و ویراناست،ساکنان آن مساجد و آبادکنندگانش بدترین مردم روی زمیناند،فتنه و فساد از آنها برمیخیزد و خطاها به آنها باز میگردد،آن کس که در آن زمان از فتنهها کنارهگیری کند او را (به اجبار) به آن بازمیگردانند و هر کسی که از آنجا وامانده است بهسوی آن سوقش میدهند، خداوند سبحان میفرماید:به ذاتم سوگند خوردهام فتنهای بر آنان میفرستم که عاقل بردبار در آن حیران بماند (سپس امام علیه السلام افزود:) و هماکنون این کار انجام شده و ما از خداوند خواستاریم که از لغزشها و غفلتهای ما درگذرد.( سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: مطابق آنچه در میزان الاعتدال ذهبی آمده، اصل این سخن از رسول خدا است که امیر مؤمنان آن را از آن حضرت نقل کرده و نویسنده رساله اصول الایمان نیز آن را روایت نموده ولی بخش آخر آن را امیر مؤمنان علی علیه السلام بر آن افزوده است. مرحوم صدوق نیز در ثواب الاعمال آن را آورده است و این که مرحوم سید رضی آن را از کلمات امیرمؤمنان علی شمرده، شک نیست که در جایی به عنوان روایت آن حضرت بوده همانگونه که آمدی در غررالحکم نیز بخش هایی از آن را از امیر مؤمنان علی نقل نموده است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۰))
زمانی طوفانی در پیش است
امام علیه السلام در این گفتار پرمعنای خویش از زمانی خبر میدهد که اسلام و قرآن به فراموشی سپرده میشود و اهل آن زمان غرق گناه میگردند،و نُه ویژگی از مفاسد برای آن زمان ذکر میکند و میفرماید:«روزگاری بر مردم خواهد آمد که در میان آنها از قرآن چیزی جز خطوطش و از اسلام جز نامش باقی نمیماند»؛ (یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ لَا یَبْقَی فِیهِمْ مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا رَسْمُهُ،وَ مِنَ الْإِسْلاَمِ إِلَّا اسْمُهُ) .
رسم در اینجا به معنی خطوط است،هرچند بعضی آن را به معنی قرائت، تفسیر کردهاند که بعید به نظر میرسد.
با اینکه این دو ویژگی برای معرفی اهل آن زمان که از اسلام،تنها به ظواهری قناعت کردهاند و از حقیقت اسلام چیزی در میان آنها باقی نمانده کفایت میکند با این حال چند جمله دیگر در معرفی آنها بیان کرده و میفرماید:
«مساجد آنها در آن زمان از جهت بنا آباد و محکم ولی از جهت هدایت خراب و ویران است»؛ (وَ مَسَاجِدُهُمْ یوْمَئِذٍ عَامِرَهٌ مِنَ الْبِنَاءِ،خَرَابٌ مِنَ الْهُدَی) .
اشاره به اینکه آنها تنها به ظواهر اسلام و مساجد قناعت میکنند و به مسائل مربوط به فرهنگ اسلامی که باید در آنجا پیاده شود و مسجد کانون آن باشد توجهی ندارند.
سپس در وصف دیگری میفرماید:«ساکنان آن مساجد و آبادکنندگان آن بدترین مردم روی زمیناند فتنه و فساد از آنها برمیخیزد و خطاها و گناهان بهسوی آنها بازمیگردد»؛ (سُکَّانُهَا وَ عُمَّارُهَا شَرُّ أَهْلِ الْأَرْضِ،مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَهُ، وَ إِلَیهِمْ تَأْوِی الْخَطِیئَهُ) .
اشاره به اینکه میان ظاهر و باطن آنها فرق بسیار است،ظاهر آنها این است که اهل مسجد و عمران و آبادی آن هستند در حالی که جز فتنهگری و گناه، چیزی از آنها برنمیخیزد،حتی از همان مساجد آباد برای فتنهگری و توطئه بر ضدّ مؤمنان راستین،و انحرافات خود بهره میجویند.
سپس در آخرین بیان صفات آنها میفرماید:«(آنها به گمراهی خود قانع نیستند بلکه اصرار به گمراه ساختن دیگران نیز دارند) هرگاه کسی از فتنه آنان کنارهگیری کند او را به آن بازمیگردانند و هرکس که از آنجا وامانده بهسوی آن سوقش میدهند»؛ (یَرُدُّونَ مَنْ شَذَّ عَنْهَا فِیهَا،وَ یَسُوقُونَ مَنْ تَأَخَّرَ عَنْهَا إِلَیْهَا) .
آری آنها اصرار دارند که هیچ مانعی بر سر راه اعمال زشت و کارهای خلافشان نباشد و اگر کسانی از آنها کنارهگیری کنند به اجبار آنها را به جمع خود بازمیگردانند.
امام علیه السلام در پایان به عذاب دردناک آنها اشاره کرده،میفرماید:«خداوند سبحان میفرماید:به ذاتم سوگند میخورم فتنهای بر آنان بر میانگیزم که عاقل بردبار در آن حیران بماند»؛ (یَقُولُ اللّهُ سُبْحَانَهُ:فَبِی حَلَفْتُ لَأَبْعَثَنَّ عَلَی أُولئِکَ فِتْنَهً تَتْرُکُ الْحَلِیمَ فِیهَا حَیْرَانَ) .
این فتنه ممکن است یک بلای آسمانی یا زلزلههای ویرانگر زمینی یا بیماریهای فراگیر و یا شمشیرهای دشمنان سلطهگر باشد که همگی در برابر آن حیران بمانند و حتی عاقلان بردبار راه برونرفتی از آن نیابند.
و در آخرین جمله میفرماید:«هماکنون این کار انجام شده و ما از خداوند میخواهیم که از لغزشها و غفلتها درگذرد»؛ (وَ قَدْ فَعَلَ،وَ نَحْنُ نَسْتَقِیلُ اللّهَ عَثْرَهَ الْغَفْلَهِ) .
امام علیه السلام در این گفتار پرمعنای خود زمانی را ترسیم میکند که نور هدایت الهی به خاموشی میگراید،آفتاب عالمتاب اسلام رو به افول مینهد و مسلمانان راستین کم میشوند و آنها که هستند براثر فشارها خانهنشین میگردند،صحنه اجتماع به دست ریاکارانی میافتد که قرآن را با صدای خوب میخوانند و آن را با بهترین خط و زیباترین طبع آراسته میکنند،نمونه دیگر ریاکاری آنها مساجد آباد و پرشکوه است،اینها همه در حالی است که در باطن،نه خبری از تعلیمات اسلام است و نه از اخلاق اسلام.بازیگران ریاکار این میدان که بدترین مردم روی زمیناند کاری جز فتنهگری و خطاکاری ندارند و عجب اینکه اصرار دارند دیگران را هم به رنگ خود درآورند چراکه اگر آنها مسلمان راستین باشند مانع کار آنان میشوند پس باید آنها را نیز از اسلام بیرون بُرد تا راه برای پیشرفت این گروه فتنهگر صاف و هموار شود.
البته خداوند تنها به مجازات آنان در عرصه قیامت اکتفا نمیکند بلکه در همین دنیا نیز آنها را گرفتار انواع مصائب میکند،این مجازاتها ممکن است در اشکال مختلف جلوهگر شود،بلاهای آسمانی،فتنههای زمینی،بیماریهای فراگیر،قحطسالی و از همه بدتر سلطه گروهی بیرحم بر آنها و کشت و کشتار آنان به دست این گروه،فتنههایی که بهقدری پیچیده و متراکم است که آگاهترین مردم از حلّ آن عاجز میشوند و ناچار حیران و سرگردان تماشاگر این صحنهها خواهند بود.
آیا آنچه امام علیه السلام از این اوصاف برای مردم آن زمان بیان کرده اشاره به زمان خود اوست که براثر حکومتهای خودکامه و سلطه بنیامیه و نفوذ بازماندگان عصر جاهلیت در مراکز قدرت اسلامی،مردم گرفتار چنین شرایطی شدند و یا اشاره به زمانهای آینده مثلاً زمانی مثل زمان ماست.
جمله«یأتی»که بهصورت فعل مضارع است و همچنین«لا یبقی»و افعال مضارع دیگری که در کلام امام علیه السلام پیدرپی بهکار رفته است نشان میدهد که امام علیه السلام از حادثهای در آینده خبر میدهد ولی جمله «و قد فعل» (خداوند این کار را کرده است) نشان میدهد که چنین گروهی در عصر و زمان امام علیه السلام بودند و خداوند نیز مجازاتش را بر آنها وارد ساخت.
ولی بعضی از شارحان نهجالبلاغه گفتهاند که ممکن است جمله «و قد فعل» اشاره به این باشد که خداوند شبیه این عذاب را بر اقوام پیشین که از راه حق منحرف میشدند و گرفتار همین مفاسد اجتماعی و اخلاقی بودند،نازل کرده یعنی این موضوع در تاریخ بشر سابقه دارد و بارها تکرار شده است.
بعضی احتمال ضعیف سومی دادهاند و آن اینکه جمله«قد فعل»تأکید بر این باشد که خداوند چنین سوگندی را یاد کرده است.
احتمال چهارمی نیز در اینجا وجود دارد که فعل ماضی اشاره به مضارع متحققالوقوع باشد؛یعنی چیزی که در آینده قطعاً واقع میشود گاه بهصورت فعل مضارع بیان میگردد که در قرآن مجید نظایر متعددی دارد.
البته فعل مضارع برای زمان حال و استقبال،هر دو میآید ولی استعمال آن منحصراً در زمان حال،قطعاً خلاف ظاهر است و احتیاج به قرائن روشن دارد.
(توضیح بیشتری در این زمینه در قسمت نکته خواهد آمد).
امام علیه السلام در پایان این سخن راه توبه را به مردم نشان میدهد و میفرماید:«ما از خداوند خواستاریم که از لغزشها و غفلتهای ما درگذرد»؛ (وَ نَحْنُ نَسْتَقِیلُ اللّهَ عَثْرَهَ الْغَفْلَهِ) .
اشاره به اینکه اگر مردم بیدار شوند و به درگاه الهی روی آورند و از غفلتها و لغزشهایی که داشتهاند از پیشگاه خدا آمرزش بطلبند امید است که آن بلاها و فتنهها برطرف گردد.
آیا زمان ما مصداق کلام بالاست؟
تعبیراتی که امام علیه السلام در این جملههای پرمعنا بهکار برده و تمام آن بهصورت فعل مضارع یا شبیه مضارع است خبر میدهد که این شرایط نابسامان و اوضاع دردناک در آینده برای مسلمانان براثر غفلتها و بیگانگی از تعلیمات اسلام روی میدهد اما جمله آخر آن که میفرماید: «وَ قَدْ فَعَلَ،وَ نَحْنُ نَسْتَقِیلُ اللَّهَ عَثْرَهَ الْغَفْلَهِ؛ خداوند چنین فتنهای را به دلیل آن کارهای ناشایست بر آنها مسلط ساخته و ما از خدا میخواهیم که از لغزشها و غفلتهای ما بگذرد»نشان میدهد که در عصر امام علیه السلام چنین حادثه دردناکی روی داده است.از زمان خلیفه سوم جامعه اسلامی بهتدریج از اسلام فاصله گرفت و مال و ثروت هنگفت حاصل از غنائم آنها را به خود مشغول ساخت و آلوده گناهان زیادی شدند و بهدنبال آن،فتنه بنیامیه بهوجود آمد و مردم را در حیرت شدیدی فرو برد.
ولی این احتمال وجود دارد که گفتار امام علیه السلام دارای چند مرحله است،یک مرحله آن در آن عصر اتفاق افتاد و مرحله شدیدترش در اعصار بعد.آنگونه که نمونه آن را با چشم خود در بسیاری از کشورهای اسلامی میبینیم که قرآن،زیاد میخوانند ولی از عمل به قرآن خبری نیست،داد اسلام زیاد میزنند ولی از تعلیمات اسلام بیگانهاند،مساجد فراوانی دارند،بسیار آباد و پرشکوه ولی نور هدایت در آنها نیست،فتنهها از آنها میجوشد و همهجا را فرامیگیرد بهخصوص این گفتار درباره سلفیهای تکفیری و متعصب،کاملاً صادق است و فتنهای که بر آنها مسلط شده فتنه یهود و بعضی از کشورهای بزرگ است که قبله اول مسلمین را گرفتهاند و همواره کشورهای اسلامی را تهدید کرده مسلمین را حیران و سرگردان میکنند.
البته این احتمال را نیز که فعل ماضی«قد فعل»اشاره به مضارع متحقق الوقوع و مسلم باشد نباید ازنظر دور داشت.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Time will come when nothing will remain of the Qur'ān except its writing and nothing of Islam except its name. The mosques in such days will be busy with regard to construction but desolate with regard to guidance. Those staying in them and those visiting them will be the worst of all people on earth. From them, mischief will spring up and in their direction all wrong will turn. If anyone isolates himself from it (mischief), they will fling him back into it. And if anyone steps back from it, they will push him towards it. Says Allāh, the Glorified One, (in one qudsi hadīth): I swear by Myself that I shall send on them an evil wherein the one who endures will be bewildered, and He will do so. We seek Allāh's pardon against stumbling through neglect.”
وَ روُیَِ أَنّهُ علیه السلام قَلّمَا اعتَدَلَ بِهِ المِنبَرُ إِلّا قَالَ أَمَامَ الخُطبَةِ أَیّهَا النّاسُ اتّقُوا اللّهَ فَمَا خُلِقَ امرُؤٌ عَبَثاً فَیَلهُوَ وَ لَا تُرِکَ سُدًی فَیَلغُوَ وَ مَا دُنیَاهُ التّیِ تَحَسّنَت لَهُ بِخَلَفٍ مِنَ الآخِرَةِ التّیِ قَبّحَهَا سُوءُ النّظَرِ عِندَهُ وَ مَا المَغرُورُ ألّذِی ظَفِرَ مِنَ الدّنیَا بِأَعلَی هِمّتِهِ کَالآخَرِ ألّذِی ظَفِرَ مِنَ الآخِرَةِ بِأَدنَی سُهمَتِهِ
ترجمهها:
(اخلاقی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: (نقل کردند که امام علیه السّلام کمتر بر منبری مینشست که پیش از سخن این عبارت را نگوید:) ای مردم! از خدا بترسید، هیچ کس بیهوده آفریده نشد تا به بازی پردازد، و او را به حال خود وانگذاشتهاند تا خود را سرگرم کارهای بیارزش نماید ، و دنیایی که در دیدهها زیباست، جایگزین آخرتی نشود که آن را زشت میانگارند ، و مغروری که در دنیا به بالاترین مقام رسیده، چون کسی نیست که در آخرت به کمترین نصیبی رسیده است .
[و روایت شده است که امام علیه السلام کمتر به منبر مینشست که پیش از خطبه نگوید:] مردم! از خدا بترسید که هیچ انسانی بیهوده آفریده نگردیده تا به بازی پردازد، و او را وا ننهادهاند تا خود را سرگرم بیفایدت سازد ، و دنیایی که خود را در دیده او زیبا داشته جایگزین آخرتی نشود که آن را زشت انگاشته ، و فریفتهای که از دنیا به بالاترین مقصود نایل گردیده چون کسی نیست که از آخرت به کمترین نصیب رسیده.
و فرمود نیست هیچ شرفی بلندتر از اسلام و نه عزّت و ارجمندی عزیزتر از تقوی و نیست هیچ بنائی استوارتر از اجتناب نمودن از محارم و نیست شفاعت کننده رهانندهتر از توبه و نیست گنجی بینیازتر از قناعت و نیست مالی که برندهتر باشد مر درویشی را از راضی شدن بقوت و هر که اقتصار کرد بروز گذرانیدن بر قدر کفاف معیشت پس پیوسته شد براحت و جای گرفت در نرمی استراحت و رغبت کردن بدنیا کلید رنج است و عنا و مرکب بارکش بعت و بلا و حرص و تکبّر و حسد خوانندگانند بسرعت در آمدن در گناهان و شرّ جمع کننده است عیبهای زشت را
گویند کمتر اتفاق می افتاد که امام بر منبر نشیند و پیش از ادای سخن، مردم را چنین اندرزی ندهد:
ای مردم، از خدای بترسید. هیچکس به عبث آفریده نشده تا سرگرم لهو و بازیچه گردد و او را به خود وانگذاشته اند تا به کارهای لغو و بیهوده پردازد.
مباد که دنیا در نظرش به گونه ای آراسته آید که آن را جانشین آخرت، که زشتش انگاشته، قرار دهد.
آن فریب خورده ای که در دنیا به بالاترین پیروزی رسیده، هرگز به پایه کسی که از آخرت اندک سهمی یافته، نرسد.
گفته شده که امام کمتر بر منبر قرار میگرفت مگر اینکه پیش از سخنرانی میفرمود :
ای مردم،خدا را پروا کنید،کسی بیهوده و عبث آفریده نشده که بازی کند، و رها نشده تا کار بیهوده انجام دهد ،دنیایش که خود را در دیده او آراسته عوض آخرتی نشود که آن را به دیدن نزد او زشت نموده ،و مغروری که به اعلا درجه همت خود به دنیا دست یافته مانند کسی نیست که از آخرت به کمترین سهمی پیروزی پیدا نموده .
شروح:
و عبثا ای لعبا. و سدی ای مهملا. و السهمه: النصیب.
السهمه: النصیب،
نقل کردهاند که کمتر اتفاق میافتاد که امام (علیه السلام) روی منبر بنشیند، مگر این که پیش از خطبه خواندن میفرمود: سدی: مهمل، بیهوده، سهمه: بهره، نصیب، (ای مردم از خدا بترسید که هیچ کس را بیهوده نیافریدهاند تا سرگرم بازیچه شود، خودسر رها نشده تا کار ناروا کند، و دنیایی که خود را برای او آراسته چنین نیست که جایگزین آخرت شود که در نگرش بدان، بد جلوه داده است و هیچ مغرور و فریب خوردهی دنیا در بالاترین حد کوشش خود نتوانسته از دنیا به پیروزی برسد مانند آن دیگری که از آخرت به کمترین بهره و نصیب خویش رسیده است). چون پرهیزگاری و توشه گرفتن از دنیا برای سفر الی الله هدف از خلفت انسان است ناگزیر امام (علیه السلام) در آغاز تمام خطبههایش آن را میآورده و به این هدف آفرینش توجه میداده است و هم این که هدف نهایی انسان آخرت است و دنیا نیست، هر چند که به جای هدف نهایی، دنیا خود را جلوهگر سازد، و هر چند که آخرت را در نظر وی بد جلوه دهد و مانع شناخت آن گردد، علاوه بر آن که هیچ مناسبتی نیست میان آن کسی که در بالاترین حد تلاش خود به دنیا رسیده و میان آن کسی که به کمترین بهره از آخرت دست یافته است، به جهت شرافت بهرهی اخروی، تا چه رسد به آن کسی که به بالاترین مقام اخروی رسیده باشد! امام (علیه السلام) طالب دنیایی را که مدعی است به دنیا دست یافته، از فریب خوردن و مغرور شدن برحذر داشته است. و مطالب دیگر واضح است.
وَ قَالَ علیه السلام وَ رُوِیَ أَنَّهُ ع قَلَّمَا اعْتَدَلَ بِهِ الْمِنْبَرُ إِلاَّ قَالَ أَمَامَ خُطْبَتِهِ أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا اللَّهَ فَمَا خُلِقَ امْرُؤٌ عَبَثاً فَیَلْهُوَ وَ لاَ تُرِکَ سُدًی فَیَلْغُوَ وَ مَا دُنْیَاهُ الَّتِی تَحَسَّنَتْ لَهُ بِخَلَفٍ مِنَ الآْخِرَةِ الَّتِی قَبَّحَهَا سُوءُ النَّظَرِ عِنْدَهُ وَ مَا الْمَغْرُورُ الَّذِی ظَفِرَ مِنَ الدُّنْیَا بِأَعْلَی هِمَّتِهِ کَالآْخَرِ الَّذِی ظَفِرَ مِنَ الآْخِرَةِ بِأَدْنَی سُهْمَتِهِ .
قال تعالی أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ (سورة المؤمنون 115. )
و من الکلمات النبویة أن المرء لم یترک سدی و لم یخلق عبثا.
و قال أمیر المؤمنین ع إن من ظفر من الدنیا بأعلی و أعظم أمنیة لیس کآخر ظفر من الآخرة بأدون درجات أهل الثواب لا مناسبة و لا قیاس بین نعیم الدنیا و الآخرة.
و فی قوله ع التی قبحها سوء المنظر عنده تصریح بمذهب أصحابنا أهل العدل رحمهم الله و هو أن الإنسان هو الذی أضل نفسه لسوء نظره و لو کان الله تعالی هو الذی أضله لما قال قبحها سوء النظر عنده
(و روی انه علیهالسلام) و روایت واقع شده که آن امام صفدر علیهالسلام (قلما اعتدل به المنبر) کم بود که راست شدی به او منبر و قرار گرفتی بر بالای آن در محاذی بشر (الا قال امام خطبته) مگر آنکه فرمودی در پیش خطبه خود، این کلام بلاغت اثر را: (ایها الناس اتقو الله) ای گروه مردمان بترسید از خدای تعالی (فما خلق امره عبثا) پس بدانید که آفریده نشد هیچ مردی به بازی (فیلهو) تا بازی جوید و در طریق لهو و لعب سلوک نماید (و لا ترک سدی) و فروگذاشته نشد مهمل و عاطل (فیلغو) تا بیهوده گوید و راه بیفایده پوید (و ما دنیاه) و نیست دنیای مرد (التی تحسنت له) که نیکو نمود آن دنیا خود را از برای او (بخلف من الاخره) عوض از آخرتی (التی قبحها) که زشت نمود او را (سوء النظر عنده) بدی نظر نزد او (و ما المغرور) و نیست فریفته شده (الذی ظفر من الدنیا) که فیروزی یافت از دنیا (باعلی همته) بلندترین همتی (کالاخر الذی ظفر من الاخره) همچو دیگری که فیروزی یافت از آخرت (بادنی سهمته) به کمترین قسمت و نصیب خود زیرا که اعظم متاع دنیا- با وجود حقارتش نسبت به عقبی- معروف است به فنا و اصغر نعم عقبی- و با وجود عظمش نسبت به دنیا- موصوف است به بقا. پس کسی که رسیده باشد به قسمی اعلی از دنیا، مساوی کسی نباشد که به او داده باشند نصیبی ادنی از عقبی. غرض از ایراد این فصل تفضیل آخرت است بر دنیا.
و روایت شده است که کم وقت بود که راست میایستاد به آن حضرت منبر. یعنی بر منبر قرار میگرفت مگر آنکه میفرمود پیش از شروع در خطبه این کلمات را ای مردمان بترسید از خدای سبحانه که آفریده نشده است هیچ کس برای بازی و عبث تا طریق لهو و لعب سپرد، و رها نشده است مهمل و خودسر تا راه لغو و بیکاری پوید و نیست دنیای او که خود را آراسته است و نیکو نموده در نظر او عوض از آخرت که زشت وانموده است آن را بدی نظر و غلط شناخت او نزد او. (سهمه) بضم سین نصیب و سهم را گویند. یعنی و نیست شخص مغرور به دنیا و فریفه شده به آن که ظفر یافته از دنیا به بالاتر همت خویش و تمامتر مراد خویش همچو شخص دیگر که ظفر یافته است از آخرت به کمتر نصیب و قسمت خویش. آری بزرگتر و بالاتر نصیب دنیا مثلا فریدون و جمشید نسبت به کمتر و فروتر نصیبی که از آخرت کسی به عمل اندک و صالح بیابد هرگز برابر نگردد که آن فانی و زائل باشد و این باقی و دائم، و آن روزی چند پیش نبود مقرون به هموم بیپایان و در معرض آفات فراوان، و این ابد الاباد مستمر باشد بی هیچ احتمال مکروهی و اعتراض المی اندوهی، پس دو ظفر یافته بر دنیا و آخرت هر چند حصه کمترین باشد مساوی و مقابل نگردند.
و روی انه علیهالسلام قلما اعتدل به المنبر، الا قال امام خطبته:
«ایها الناس، اتقوا الله! فما خلق امرء عبثا فیلهو و لا ترک سدی فیلغو و ما دنیاه التی تحسنت له بخلف من الاخره التی قبحها سوء النظر عنده و ما المغرور الذی ظفر من الدنیا باعلی همته کالاخر الذی ظفر من الاخره بادنی سهمته.» یعنی و روایت شده است که او علیهالسلام کم وقتی راست شد به او منبر و او ایستاد بر منبر، مگر آنکه گفت پیش از خطبه خواندنش که:
ای مردمان، بپرهیزید خدا را، زیرا که خلق نشده است مردی عبث و بیکار تا اینکه بازی کند و بندگی خدا را به جا نیارد و واگذاشته نشده است مهمل بیامر و نهی به او تا اینکه لغو و بیفایده باشد و نیست دنیای آنچنانی او که در نظر او خوب نموده است جانشین از آخرت آنچنانی که زشت نموده است آن را نگاه بد او در نزد او و نیست فریب خوردهی آنچنانی که برخوردار شده است از دنیا به منتهای همت و خواهش خود، مثل آن مرد دیگر آنچنانی که برخوردار شده است از آخرت به کمتر سهم و نصیب خود.
اللغه: (السدی): المهمل، (السهمه): النصیب. الاعراب: عبثا و سدی مفعولا له لما قبلهما من الفعل. المعنی: اللو صفه للقلب و هو صرفه عن الخالق بالتوجه الی مظاهر فتانه فی الخلق و اللغو صفه للعمل باعتبار انه غیر مفید للدنیا و لا للاخره، فیقول (علیه السلام): لم یخلق المرء عبثا بلاغایه عالیه لوجوده لاتحصل الا بذکر الله و طاعته کما قال تعالی: افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لاترجعون 15- المومنون. و لو خلق عبثا یصح له اللهو و الانصراف عن ذکر الله، و لم یترک سدی یختار لنفسه ما یشاء من عمل، بل ارسل الیه الرسل و انزل الکتب الالهیه و القرآن الشریف دستورا لاعماله و اقواله فلا یجوز له التعدی عنه و العمل بما لا یفید له فان الدنیا علی احسن الوانها الذی یرضی به الانسان لنفسه لا تصیر عوضا عن الاخره التی یقبحها سوء نظره الیها، و من ظفر بالدنیا باعلی همته- و ان لا یظفر بها احدکما یرید لا تساوی ادنی سهم من الاخره. قال الشارح المعتزلی: و فی قوله (علیه السلام) (التی قبحها سوء النظر) تصریح بمذهب اصحابنا اهل العدل رحمهم الله، و هو ان الانسان هو الذی اضل نفسه لسوء نظره و لو کان الله هو الذی اضله لما قال: قبحها سوء النظر عنده. الترجمه: روایت شده است که کمتر میشد آنحضرت بر منبر خود مستقر گردد جز اینکه پیش از خطبه میفرمود: ایا مردم، از خدا بپرهیزید که هیچ کس بیهوده آفریده نشده تا ببازی گراید بدان بد مینگری، آن فریفتهای که باندازه والاترین همتش بدنیا دست یافته در خوشبختی مانند کسی نیست که بکمترین سهم سعادت آخرت رسیده.
چون علی بر منبرش جا میگرفت*** پیش از خطبه سخن زاینجا گرفت
ایها الناس از خدا پرهیز باد*** هیچکس بیهوده در خلقت نیاد
تا که عمری را بلهو اندر شود*** بر خدای خویش نا باور شود
هیچکس سر خود نباشد در جهان ***تا کشد بر لغو و بر باطل عنان
نیست دنیای خوشایندی عوض*** از سرای دیگرای صاحب غرض
آنکه پیروز است در دنیای خود*** تا فراز همت والای خود
نیست چو مرد خدا کو را نصیب ***کمترین سهمی است از دار الحبیب
(الفصل الثامن و الثلاثون- فی القیامه و النار و الجنه) اقول وروی انه قلما اعتدل به المنبر الا قال امام الخطبه هکذا فی (المصریه)، و الصواب: خطبته کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم و الخطیه). وروی ایضا ان النبی (صلی الله علیه و آله) کلما خطب قال فی آخر خطبته طوبی لمن طاب خلقه و طهرت سجیته و صلحت سریرته و حسنت علانیته و انفق الفضل من ماله و امسک الفضل من قوله و انصف الناس من نفسه. و فی (الحلیه) فی شعبه عن عبدالله ای: ابنمسعود قال: کان النبی (صلی الله علیه و آله) یعلمنا خطبه- الی ان قال- ثم یقرا: (یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله حق تقاته و لاتموتن الا و انتم مسلمون). (یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده … ) الایه، (یا (الفصل الثامن و الثلاثون- فی القیامه و النار و الجنه) ایها الذین آمنوا اتقوا الله و قولوا قولا سدیدا) ثم یتکلم لحاجته. وروی ایضا ان امیرالمومنین (علیه السلام) قلما اعتدل به المنبر الا صرح بمظلومیته. ایها الناس اتقوا الله فما خلق امرو عبثا فیلهو قال تعالی (کذبت عاد المرسلین اذ قال لهم اخوهم هود الا تتقون انی لکم رسول امین فاتقوا الله و اطیعون و ما اسالکم علیه من اجر ان اجری الا علی رب العالمین اتبنون بکل ریع آیه تعبثون و تتخذون مصانع لعلکم تخلدون)، (قال کم لبثتم فی الارض عدد سنین قالوا لبثنا یوما او بعض یوم فسئل العادین قال ان لبثتم الا قلیلا لو انکم کنتم تعلمون افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لاترجعون فتعالی الله الملک الحق لا اله الا هو رب العرش الکریم). و لاترک سدی فیلغوا فی (الصحاح): السدی بالضم المهمل یقال: ابل سدی ای: مهمله و بعضهم یقول سدی بالفتح اسدیتها اهملتها. و لغا یلغو لغوا ای قال باطلا یقال لغوت بالیمین قال و لغی بالکسر یلغی لغی مثله. (ایحسب الانسان ان یترک سدی الم یک نطفه من منی یمنی ثم کان علقه فخلق فسوی فجعل منه الزوجین الذکر و الانثی الیس ذلک بقادر علی ان یحیی الموتی) و قیل: (الفصل الثامن و الثلاثون- فی القیامه و النار و الجنه) و لو انا اذا متنا ترکنا لکان الموت راحه کل حی و لکنا اذا متنا بعثنا و نسئل بعده عن کل شیء و ما دنیاه التی تحسنت له بخلف من الاخره التی قبحها سوء النظر عنده ( … انما هذه الحیاه الدنیا متاع و ان الاخره هی دار القرار)، ( … و ان الدار الاخره لهی الحیوان … )، (و اصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغداه و العشی یریدون وجهه و لاتعد عیناک عنهم ترید زینه الحیاه الدنیا و لاتطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتبع هواه و کان امره فرطا)، (المال و البنون زینه الحیاه الدنیا و الباقیات الصالحات خیر عند ربک ثوابا و خیر املا)، (انا جعلنا ما علی الارض زینه لها لنبلوهم ایهم احسن عملا و انا لجاعلون ما علیها صعیدا جزرا)، (و قال موسی ربنا انک اتیت فرعون و ملاه زینه و اموالا فی الحیاه الدنیا ربنا لیضلوا عن سبیلک ربنا اطمس علی اموالهم و اشدد علی قلوبهم فلا یومنوا حتی یروا العذاب الالیم)، (اعلموا انما الحیاه الدنیا لعب و لهو وزینه و تفاخر بینکم و تکاثر فی الاموال و الاولاد کمثل غیث اعجب الکفار نباته ثم یهیج فتراه مصفرا ثم یکون حطاما و فی الاخره عذاب شدید و مغفره من الله و رضوان و ما الحیاه الدنیا الا متاع الغرور)، (سابقوا الی مغفره من ربکم و جنه عرضها کعرض السماء و الارض اعدت (الفصل الثامن و الثلاثون- فی القیامه و النار و الجنه) للذین آمنوا باالله و رسله ذلک فضل الله یوتیه من یشاء و الله ذو الفضل العظیم)، (فخرج علی قومه فی زینته قال الذین یریدون الحیاه الدنیا یا لیت لنا مثل ما اوتی قارون انه لذو حظ عظیم و قال الذین اوتوا العلم ویلکم ثواب الله خیر لمن آمن و عمل صالحا و لایلقاها الا الصابرون فخسفنا به و بداره الارض فما کان له من فئه ینصرونه من دون الله و ما کان من المنتصرین و اصبح الذین تمنوا مکانه بالامس یقولون و یکان الله یبسط الرزق لمن یشاء من عباده و یقدر لولا ان من الله علینا لخسف بنا و یکانه لایفلح الکافرون تلک الدار الاخره نجعلها للذین لایریدون علوا فی الارض و لافسادا و العاقبه للمتقین)، (من کان یرید الحیاه الدنیا وزینتها نوف الیهم اعمالهم فیها و هم فیها لایبخسون اولئک الذین لیس لهم فی الاخره الا النار و حبط ما صنعوا فیها و باطل ما کانوا یعملون). و ما المغرور الذی ظفر من الدنیا باعلی همته فی (الصحاح): یقال فلان بعید الهمه و الهمه ایضا بالفتح. کالاخر الذی ظفر من الاخره بادنی سهمته فی (الصحاح) السهمه بالضم القرابه و السهمه النصیب … و کیف لایکون الامر کما قال (علیه السلام) و یوتی ادنی اهل الجنه سبعین ضعفا من نعم الدنیا من اولها الی آخرها و قال تعالی (زین للناس حب الشهوات من النساء و البنین و القناطیر المقنطره من الذهب و الفضه و الخیل (الفصل الثامن و الثلاثون- فی القیامه و النار و الجنه) المسومه و الانعام و الحرث ذلک متاع الحیاه الدنیا و الله عنده حسن الماب قل او نبکم بخیر من ذلکم للذین اتقوا عند ربهم جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها و ازواج مطهره و رضوان من الله و الله بصیر بالعباد الذین یقولون ربنا اننا آمنا فاغفر لنا ذنوبنا و قنا عذاب النار الصابرین و الصادقین و القانتین و المنفقین و المستغفرین بالاسحار)، (فلما نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شیء حتی اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغته فاذا هم مبلسون فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمد لله رب العالمین)، (و ما اوتیتم من شیء فمتاع الحیاه الدنیا وزینتها و ما عند الله خیر و ابقی افلا تعقلون افمن وعدناه وعدا حسنا فهو لاقیه کمن متعناه متاع الحیاه الدنیا ثم هو یوم القیامه من المحضرین)، (افمن کان علی بینه من ربه کمن زین له سوء عمله و اتبعوا اهوائهم مثل الجنه التی وعد المتقون فیها انهار من ماء غیرآسن و انهار من لبن لم یتغیر طعمه و انهار من خمر لذه للشاربین و انهار من عسل مصفی و لهم فیها من کل الثمرات و مغفره من ربهم کمن هو خالد فی النار و سقوا ماء حمیمافقطع امعائهم).
الله عز و جل علیم حکیم، و الحکیم منزه عن اللغو و البعث.. و لیس المهم ان یعرف الانسان لماذا خلق و وجد، و لکن المهم ان یعرف ما یجب علیه من العمل لحاضره و مستقبله، و نعیم الدنیا مهما عظم فانه لیس بشیء اذا قورن بادنی شیء من نعیم الاخره، و ای انسان یظفر بالقلیل من خیرها فهو اغنی و اسعد ممن ملک الدنیا بکاملها و حرم من نعیم الاخره، و لکن الدنیا تتحبب للمغرور فیها بالعاجله، و تعمیه عن مصیره و آخرته.
… و لا ترک سدی فیلغو: لها تلهی بلذاته و لغا اتی باللغو و هو ما لا فائده فیه … الاخره بادنی سهمته: السهمه بالضم النصیب و ادنی حظ من الاخره افضل من اعلاه فی الدنیا و الفرق بین الباقی و الفانی و ان کان الاول قلیلا و الثانی کثیرا لا یخفی
روایت شده است که امام علیهالسلام کمتر میشد که بر منبر نشیند مگر آنکه پیش از خطبه خواندن (درباره پرهیزکاری) میفرمود: ای مردم، از خدا بترسید که هیچکس بیهوده آفریده نشده تا بازی کند، و خودسر رها نگشته تا کار بیجا انجام دهد، و نیست دنیای او که خود را برایش آراسته و نیکو نموده عوض و جاگیر آخرتی که آن را به نگریستن نزد او زشت وانموده است، و نیست مغرور و فریفتهای که به بالاترین همت و کوشش خود از دنیا فیروزی یافته باشد مانند دیگری که از آخرت به کمترین نصیب و بهره خویش دست یافته (زیرا اگر شخص پادشاهی روی زمین به دست آورد با کسی که کار کوچک کم بهرهای برای آخرت انجام دهد یکسان و برابر نمیباشد چون فیروزی او با همه گرفتاریها و اندوههای بیشمار به پایان رسیده و نیست گردد و فیروزی دیگری همیشگی بوده هیچ غم و اندوهی به آن راه نخواهد یافت).
امام (علیه السلام) در این قسمت مردم را به علت خلقت و توجه به دنیای دیگر متوجه ساخته که برداشتی است از این آیه: (آیا حساب میکنید که ما شما را بدون جهت خلق کردیم و بسوی بازگشت نخواهید کرد؟)
و روی انه علیهالسلام- قلما اعتدل به المنبر- (ای اعتدل علی المنبر) الا قال امام الخطبه (کالحمد و الصلاه): (ایها الناس اتقوا الله) خافوا عقابه، فلا تفعلوا ما یغضبه (فما خلق امرء عبثا) ای بلا غایه و مقصد (فیلهو) و یلعب (و لا ترک) امرء (سدی) ای بلا امر و نهی و رقابه (فیلغو) ای یاتی باللغو (و ما دنیاه التی تحسنت له) ای تزینت (بخلف) و عرض (من الاخره التی قبحها) ای قبح الاخره (سوء النظر عنده) فان سوء نظر الانسان الی الاخره و عدم اعتباره بها، قبح الاخره فی نظر الانسان، و لذا لا یرید الموت و یفر من الاخره (و ما المغرور الذی ظفر من الدنیا باعلی همته) بان وصل الی ما یرید من نعیم الدنیا و لذائذها (کالاخر الذی ظفر من الاخره بادنی سهمته) السهمه النصیب، فان افل قلیل من الاخره خیر من اکثر کثیر من الدنیا، فاللازم علی الانسان ان یجتهد لتحصیل الاخره.
اللغه: اعتدل: استقام. العبث: ارتکاب امر بدون فائده. اللهو: اللعب. سدی: مهمل. اللغو: ما لا فائده فیه. خلف: بفتح اللام ما یخلف الشیء و یاتی بعده. القبیح: ضد الحسن. ظفر: فاز. السهمه: بالضم النصیب. الشرح: کان یبتدا علیهالسلام باستمرار فی التزهید بالدنیا و ما فیها و الترغیب بالاخره و ما فیها ایها الناس اتقوا الله الذی لا اله سواه فما خلق امرو عبثا فیلهو کما قال تعالی: (افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون) و لا ترک سدی مهملا بدون تکلیف مطلوب منه و مناط به فیلغو فی الحیاه و ما دنیاه التی تحسنت له بخلف من الاخره التی قبحها سوء النظر عنده. و فی نظره السیء استقبح الاخره و تحسنت الدنیا فی عینه و لکن لیس فیما استحسن بدیل عما استقبح اذ الذی استقبحه بسوء نظره لا بدیل له و لا شبیه له و ما المغرور الذی ظفر من الدنیا باعلی همته کالاخر الذی ظفر من الاخره بادنی سهمته لا مناسبه بین الدنیا و الاخره و ان من ظفر من الدنیا باعلی و اعظم امنیته لیس کالاخر الذی ظفر من الاخره بادنی درجات اهل الثواب و کما یقول: الذنب فی الخیر اعظم من الراس فی الشر و لا قیاس بینهما …
«و روایت شده است که آن حضرت کمتر به منبر می نشست که پیش از خطبه خود چنین نفرماید: ای مردم از خدا بترسید که خداوند هیچ کس را عبث نیافریده است که به بازی پردازد و آدمی وانهاده نشده است که خود را به کار بیهوده سرگرم سازد و مبادا دنیایی که خود را در دیده او آراسته است، جایگزین آخرتی شود که خود آن را زشت انگاشته است، و شیفته ای که از دنیا به برترین مقصود خود برسد، چون کسی نیست که از آخرت به کمترین بهره رسیده باشد.»
و روی أنه علیه السلام،قلما اعتدل به المنبر،إِلا قال أمام الخطبه:
أَیُّهَا النَّاسُ،اتَّقُوا اللّهَ فَمَا خُلِقَ امْرُؤٌ عَبَثاً فَیَلْهُو،وَ لَا تُرِکَ سُدًی فَیَلْغُو وَ مَا دُنْیَاهُ الَّتی تَحَسَّنَتْ لَهُ بِخَلَفٍ مِنَ الْآخِرَهِ الَّتِی قَبَّحَهَا سُوءُ النَّظَرِ عِنْدَهُ،وَ مَا الْمَغْرُورُ الَّذِی ظَفِرَ مِنَ الدُّنْیَا بِأَعْلَی هِمَّتِهِ کَالآخَرِ
الَّذِی ظَفِرَ مِنَ الآخِرَهِ بِأَدْنَی سُهْمَتِهِ.
روایت شده که کمتر اتفاق میافتاد که امام علیه السلام بر منبر بنشیند و پیش از خطبه چنین نفرماید:
ای مردم! تقوای الهی پیشه کنید (و بدانید) هیچکس بیهوده و عبث آفریده نشده که دائماً به لهو (و سرگرمیهای مختلف) بپردازد و هیچکس مهمل و بیهدف رها نشده تا به کارهای لغو و بی ارزش مشغول شود (هرگز) دنیای دلپسندش جای آخرتی را که با بدنگری،زشت در نظرش جلوه کرده است نخواهد گرفت و آن فریبخوردهای که با برترین کوشش بر دنیا ظفر یافته همچون کسی نیست که به کمترین سهم خود از آخرت دست یافته است.( سند گفتار حکیمانه
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: بخش آغازین این کلام نورانی در کتاب دستور معالم الحکم (نوشته قاضی قضاعی متوفای ۴۵۴) با تغییراتی آمده که به روشنی نشان می دهد از منبع دیگری اخذ کرده است. زمخشری نیز در ربیع الابرار آن را آورده است. سپس تصریح می کند که این کلام حکیمانه در نسخه ابن ابی الحدید آمده و در نسخ دیگر وجود ندارد. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۰)
در غررالحکم بخش آخرین این کلام نورانی با تفاوت چشمگیری ذکر شده که نشانه تعدد منابع است. (غررالحکم، ح ۲۵۰۲))
یک پیام مستمر
امام علیه السلام در این کلام نورانی به سه نکته مهم اشاره میفرماید و جالب اینکه از آغاز این کلام استفاده میشود،مواقعی که به منبر میرفت غالباً در آغاز خطبهها به این نکتهها اشاره میفرمود؛ (وَ رُوِی أَنَّهُ علیه السلام قَلَّمَا اعْتَدَلَ بِهِ الْمِنْبَرُ إِلا قَالَ أَمَامَ الْخُطْبَهِ) .
در نخستین نکته به هدف آفرینش انسان بهصورت سربسته اشاره کرده، میفرماید:«ای مردم! تقوای الهی پیشه کنید.هیچکس بیهوده و عبث آفریده نشده که به لهو (و انواع سرگرمیها) بپردازد و مهمل و بیهدف رها نگشته تا پیوسته به کارهای لغو مشغول شود»؛ (أَیُّهَا النَّاسُ،اتَّقُوا اللّهَ فَمَا خُلِقَ امْرُؤٌ عَبَثاً فَیَلْهُو،وَ لَا تُرِکَ سُدًی فَیَلْغُو) .
«سدی» به معنای رها شده و بیهدف و بیبرنامه است.به شتری که ساربان، آن را در بیابان رها کند«ابل سدی»میگویند.
تفاوت«لهو»و«لغو»که در کلام بالا آمد این است که«لهو»به معنای سرگرمی است و انواع بازیهای سرگرمکننده را شامل میشود اما«لغو»بیهودهکاری است حتی اگر هیچ سرگرمیای در آن نباشد.
هنگامی که به این جهان پهناور با این همه نظامات و این همه بدایع نگاه میکنیم و سپس به مواهب زیاد و نعمتهای گوناگونی که در وجود ما به ودیعت نهاده شده مینگریم یقین پیدا میکنیم که آفریننده آن دستگاه باعظمت و این موجود عجیب هدف مهمی در نظر داشته است.هرگز نه این عالم پهناور بیهوده آفریده شده است و نه خلقت این اعجوبه جهان هستی که نامش انسان است بیهدف میباشد.
بنابراین باید آن هدف را پیدا کرد و در مسیر آن گام برداشت و آن،چیزی نیست جز سیر الی اللّه و پیمودن مسیر تکامل و رسیدن به سعادت جاویدان که همه پیامبران الهی به خصوص پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله از آن خبر دادند.
جالب این است که هرگاه از یک فیلسوف مادیگرا سؤال کنیم که این چشم انسان برای چیست؟ تمام اهداف چشم را برمیشمارد،گوش برای چیست؟اهداف آن را نیز ذکر میکند و همچنین زبان و دست و پا و حتی ابروها و مژهها،برای هرکدام اهداف مهمی ذکر میکند اما اگر از او سؤال کنیم:این مجموعه که جزء جزئش با هدف است برای چیست؟ در پاسخ آن فرو میماند و جوابی ندارد.
اما فیلسوف الهی شفافترین جواب را که در بالا اشاره شده و انبیای الهی و دلیل عقل،پشتیبان آن هستند بیان میکند.
انسان به سرمایهدار عظیمی میماند که باید با این سرمایههای الهی، گوهرهای گرانبهایی بهدست آورد که ارزش آن را داشته باشد نه اینکه سرمایه وجود خویش و شایستگیها و لیاقتش را به هدر دهد و با دست خالی چشم از جهان ببندد و راهی راه زیانکاران شود.
آنگاه در دومین نکته اشاره به کسانی میکند که آخرت را بهسبب بدنگری،به دنیا فروختهاند،میفرماید:«(هرگز) دنیای دلپسند او جای آخرتی را که با بدنگری،زشت در نظرش جلوه کرده است نخواهد گرفت»؛ (وَ مَا دُنْیَاهُ الَّتی تَحَسَّنَتْ لَهُ بِخَلَفٍ مِنَ الْآخِرَهِ الَّتِی قَبَّحَهَا سُوءُ النَّظَرِ عِنْدَهُ) .
هوای نفس،بلای بزرگی است،گاهی دیدگاه انسان را چنان دگرگون میسازد که زشت را زیبا و زیبا را زشت میبیند همانگونه که قرآن مجید درباره گروهی از اقوام منحرف پیشین میفرماید:« وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ »؛شیطان اعمال آنها را در نظرشان زینت داده است».(عنکبوت، آیه ۳۸.) و در جای دیگر میفرماید:« زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا الْحَیَاهُ الدُّنْیَا »؛زندگی دنیا در نظر کافران زینت داده شده است».(بقره، آیه ۲۱۲)
طبیعی است،هنگامی که زندگی دنیا در نظر انسان خوشایند و زیبا باشد، آخرت در نظرش زشت و ناپسند است،از آن میگریزد و بهسوی دنیا باشتاب میرود و این است سرنوشت تمام کسانی که وسوسههای شیطان و هوی و هوسهای نفس،دید و فکر آنها را دگرگون ساخته است.
در سومین نکته اشاره به سرنوشت اینگونه فریبخوردگان کرده،میفرماید:
«آن فریبخوردهای که با برترین همت (و بالاترین کوشش) بر دنیا ظفر یافته همچون کسی نیست که به کمترین سهم خود از آخرت دست یافته است»؛ (وَ مَا الْمَغْرُورُ الَّذِی ظَفِرَ مِنَ الدُّنْیَا بِأَعْلَی هِمَّتِهِ کَالآخَرِ الَّذِی ظَفِرَ مِنَ الآخِرَهِ بِأَدْنَی سُهْمَتِهِ) .
چه شوم است سرنوشت کسانی که بالاترین همت و تلاش خود را برای دست یافتن به متاع ناپایدار و زودگذر دنیا بهکار میگیرند و چه زیباست سرنوشت کسانی که با تلاش و کوشش و همت خود سهمی از سعادت اخروی پیدا کردهاند،هر چند این سهم کوچک باشد.
در حدیثی که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار از امام صادق علیه السلام آورده است میخوانیم که ابو بصیر خدمت حضرت رسید،عرض کرد:فدایت شوم مرا تشویق (به بهشت) کن.امام علیه السلام فرمود:بوی بهشت از فاصله هزار سال به مشام میرسد و کمترین منزلی که بهشتیان دارند منزلی است که اگر همه جن و انس را بخواهد به آن دعوت کند میتواند از آنها پذیرایی نماید بیآنکه چیزی از نعمتهای او کاسته شود و کمترین مقام اهل بهشت مقام کسی است که داخل بهشت میشود و سه باغ در برابر او نمایان میگردد و هنگامی که در پایینترین آنها وارد میشود همسران و خادمان و نهرها و میوههای فراوانی میبیند و شکر و حمد خدا را بهجا میآورد.به او گفته میشود:سر بلند کن و باغ دوم را ببین که در آن نعمتهایی است که در باغ اول نیست.عرضه میدارد:خداوندا! این باغ را نیز نصیب من کن.میفرماید:شاید اگر آن را به تو بدهم باز غیر آن را بخواهی.
عرضه میدارد:همین را میخواهم،همین را میخواهم.(و به همین ترتیب باغ دیگری را با نعمتهای بسیار فراوان مشاهده میکند و شکر و سپاس خدا را بسیار بهجا میآورد).(بحارالانوار، ج ۸، ص ۱۲۰، ح ۱۱.)
It is related that seldom did Imam Ali ibn Abū Tālib ascend the pulpit without uttering the following statement before starting his sermon: “O people! Fear Allāh, for man has not been created for naught so that he may waste himself, nor has he been left without anyone caring for him so that he may commit foolish acts. This world, which appears to him to be beautiful, cannot be the replacement for the next which appears in his eyes to be bad, nor is the vain person, who is successful in this world, is sure that he will prosper in the next even to a small extent.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا شَرَفَ أَعلَی مِنَ الإِسلَامِ وَ لَا عِزّ أَعَزّ مِنَ التّقوَی وَ لَا مَعقِلَ أَحسَنُ مِنَ الوَرَعِ وَ لَا شَفِیعَ أَنجَحُ مِنَ التّوبَةِ وَ لَا کَنزَ أَغنَی مِنَ القَنَاعَةِ وَ لَا مَالَ أَذهَبُ لِلفَاقَةِ مِنَ الرّضَی بِالقُوتِ وَ مَنِ اقتَصَرَ عَلَی بُلغَةِ الکَفَافِ فَقَدِ انتَظَمَ الرّاحَةَ وَ تَبَوّأَ خَفضَ الدّعَةِ وَ الرّغبَةُ مِفتَاحُ النّصَبِ
وَ مَطِیّةُ التّعَبِ وَ الحِرصُ وَ الکِبرُ وَ الحَسَدُ دَوَاعٍ إِلَی التّقَحّمِ فِی الذّنُوبِ وَ الشّرّ جَامِعُ مسَاَوِئِ العُیُوبِ
ترجمهها:
(اخلاقی، معنوی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود:
هیچ شرافتی برتر از اسلام، و هیچ عزّتی گرامیتر از تقوا، و هیچ سنگری نیکوتر از پارسایی، و هیچ شفاعت کنندهای کار سازتر از توبه ، و هیچ گنجی بینیاز کنندهتر از قناعت، و هیچ مالی در فقر زدایی، از بین برندهتر از رضایت دادن به روزی نیست .
و کسی که به اندازه کفایت زندگی از دنیا بردارد به آسایش دست یابد، و آسوده خاطر گردد ، در حالی که دنیا پرستی کلید دشواری، و مرکب رنج و گرفتاری است ، و حرص ورزی و خود بزرگ بینی و حسادت، عامل بیپروایی در گناهان است ، و بدی، جامع تمام عیبها است .
هیچ شرفی برتر از اسلام نیست، و نه عزتی ارجمندتر از پرهیزگاری و نه پناهگاهی نکوتر از خویشتنداری، و نه پایمردیی پیروزتر از توبت و نه گنجی پرمایهتر از قناعت. و هیچ مال درویشی را چنان نزداید که آدمی به روزی روزانه بسنده نماید ، و آن که به روزی روزانه اکتفا کرد آسایش خود را فراهم آورد و در راحت و تن آسانی جای کرد ، و دوستی دنیا کلید دشواری است و بارگی گرفتاری ، و آز و خودبینی و رشک موجب بیپروا افتادن است در گناهان ، و درویشی فراهم کننده همه زشتیهاست- در انسان-.
و فرمود مر جابر بن عبد اللَّه انصاری را ای جابر بنای دنیا بچهار چیز است عالمی که بکار دارنده علم خود باشد و نادانی که ننگ نداشته از آنکه تعلیم گیرد و بخشنده که بخیلی نکند باحسان خود و درویشی که نفروشد آخرت خود را بدنیای خود پس هر گاه ضایع کند عالم علم خود را ننگ داشته باشد نادان از آنکه تعلیم گیرد و هر گاه بخیلی کند توانگر باحسان خود بفروشد فقیر آخرت خود را بدنیای خود ای جابر هر که بسیار باشد نعمتهای خدا بر او بسیار باشد حاجتهای مردمان بسوی او پس هر که قیام نماید برای خدا در آنها به آن چه واجبست از حقوق اللَّه پیش آرد آنها را برای دوام و بقا و هر که قیام ننماید در آنها به آن چه واجبست پیش آرد آنها را برای زوال و فنا و روایت کرده ابن جریر طبری در تاریخ خود از عبد الرحمن بن لیلی فقیه و بود از آن کس که بیرون آمد بر مقاتله کردن با حجّاج با ابن اشعث که او گفت در آنچه تحریص میکرد بآن مردمان را بر جهاد بدرستی که من شنیدم از علی بلند گرداند او را خدا مرتبهاش را در میان صالحان و بدها و او را ثواب شهیدان و صدّیقان میگفت در روزی که برسیدیم باهل شام ای مؤمنان بدرستی که هر که دید ستمی را که عمل کنند بآن جاهلان و فعل نایابست که خوانند بسوی او پس انکار کند او را بدل خود پس بتحقیق که بسلامت ماند از هر که انکار کرد او را بزبان خود پس بیقین که مزد یافت و این مزد فاضلتر است از همراهش که منکر است بقلب و هر که منکر شد انکار را بشمشیر تا باشد کلمه خدا که کلمه توحید است بلندتر و کلمه ستمکاران که کلمه کفر است زیرتر پس آن اینست که رسیده است براه راست و ایستاد بر راه هدایت و نورانی ساخت در دل او یقین
و فرمود (علیه السلام): هیچ شرفی، برتر از اسلام نیست و هیچ عزتی، فراتر از پرهیزگاری نیست و هیچ پناهگاهی، بهتر از پارسایی نیست و هیچ شفیعی، پیروزمندتر از توبه نیست
و هیچ گنجی، توانگرتر از قناعت نیست و هیچ ثروتی، نیکوتر از خشنودی به روزی روزانه، تهی دستی را نزداید.
هر کس به کفافی که او را داده اند، بسنده کند، به آسودگی، پیوسته است و در سایه امن و راحت جای گرفته.
خواهشهای نفسانی کلید رنجها و مرکب خستگیهاست.
حرص و تکبر و حسد، آدمی را به فرو افتادن در ورطه گناهان فرا می خوانند. و بدکاری، جامع همه زشتیهاست.
و آن حضرت فرمود:شرفی برتر از اسلام،عزّتی عزیزتر از تقوا،پناهگاهی نگاه دارندهتر از اجتناب از حرام،شفیعی رهانندهتر از توبه ،و گنجی بینیاز کنندهتر از قناعت،و ثروتی برای از بین بردن تهیدستی بهتر از رضا به داده حق نیست .آن که به مقدار کفافش اکتفا کند به آسودگی پیوسته،و در خوشی جای گرفته .رغبت به دنیا کلید رنج و مرکب ناراحتی است .حرص و کبر و حسد موجبات در افتادن در گناهاند ،و بدی جمع کننده تمام عیوب است .
شروح:
و لا معقل ای لا ملجا. و البلغه: الکفایه و الکفاف من الرزق: القوت، و هو ما کف عن الناس ای اغنی. و تبوات منزلا ای انزلته و تبوا خفض ادعه ای لزم الراحه من قنع و الاضافه بمعنی کری النوم. و النصب: التعب. و المطیه: الناقه و ههنا مجاز. و التقحم فی الذنوب: الوقوع فیها.
و خفض الدعه: مثل کری النوم.
(هیچ بزرگی بالاتر از اسلام و هیچ عزتی برتر از پرهیزگاری، و هیچ پناهگاهی استوارتر از پارسایی و هیچ شفیعی پیروزتر و رهایی بخشتر از توبه و بازگشت به طرف خدا نیست، و هیچ گنجی بینیاز کنندهتر از قناعت، و هیچ ثروتی در پیشگیری از فقر، بهتر از تسلیم و قناعت به روزی رسیده وجود ندارد، و هر کس بر آنچه به او روزی شده بسنده کند، به آسایش رسیده و در میان آرامش فرود آمده است و دلبستگی به دنیا کلید بدترین رنجها و مرکب همهی گرفتاریهاست و حرص، گردنفرازی و حسد انسان را به گرفتاری در گناهان میکشد، و بدکاری جامع همهی عیبهای نارواست). 1- هیچ شرافت و بزرگی بالاتر از اسلام نیست، زیرا که لازمهی اسلام شرافت دنیا و آخرت است. 2- هیچ عزتی برتر از پرهیزگاری نیست، چون پرهیزگاری مستلزم همهی صفات پسندیدهای است که عزت دنیا و آخرت را به همراه دارند، پس این عزت بالاترین عزتهاست. 3- و هیچ پناهگاهی محکمتر از پارسایی نیست. کلمهی المعقل (پناهگاه) را به اعتبار نگهبانی انسان بدان وسیله از عذاب خدا، استعاره آورده است. و چون پارسایی همان پایبند بودن به کارهای نیک است، پس هیچ پناهگاهی استوارتر از آن نیست. 4- هیچ شفیعی سودمندتر از توبه نیست. توضیح آن که لازمهی توبه کردن، گذشت قطعی از کیفر توبهکننده است در صورتی که در شفاعت دیگر واسطهها نتیجه قطعی نیست. لفظ شفیع استعاره از توبه آورده شده است. 5- هیچ گنجی بینیاز کنندهتر از قناعت نیست، از آن رو که قناعت فضیلتی است که لازمهاش آرامش نفس و رضایت به آن چیزی است که نصیبش شده و بینیازی از دیگر چیزهاست. در صورتی که هیچ یک از گنجهای دیگر دنیا چنین نیستند. لفظ (کنز) استعاره است. 6- هیچ ثروتی برای پیشگیری از فقر موثرتر از تن دادن به روزی نیست، و این جمله نظیر جملهی قبلی است. 7- هر کس بر آنچه روزی وی شده، بسنده کند، به آسایش رسیده، یعنی از غم دنیاخواهی و جذب شدن به اهل دنیا آسوده شده است. و در آرامش فرود آمده، یعنی بستر آرامش را پناه و مرجع خود قرار داده است. 8- دلبستگی به دنیا کلید رنج و مرکب گرفتاری است، لفظ: رغبه را برای علاقه به دنیا و لفظ مفتاح را از جهت باز گشودن در رنج برای علاقهمند به دنیا، استعاره آورده است، و همچنین لفظ مطیه را به اعتبار این که لازمهی دنیاخواهی رنج است همانطوری که مرکب سرکش، راکب خود را رنج میدهد، استعاره آورده است. 9- حرص، گردنفرازی و حسد انگیزههای آلوده شدن به گناهانند. التقحم یعنی: با سرعت وارد شدن، پس حرص به دنیا باعث ظلم، دروغ، فساد، ترس، بخل و نظایر آن از رذایل است. و کبر و گردنفرازی انگیزهی بیانصافی و تواضع نکردن، خودخواهی، بیباکی و عدم بردباری و نظایر آنهاست، و حسد نیز باعث ظلم، دروغ، فساد در زمین و دیگر گناهان است. 10- بدکری جامع تمام عیبهای زشت است، کلمهی شر کلی است به منزلهی جنس عیبها و زشتیها، زیرا که بر تمام آنها صادق است که بگویند شر است و معنای جامع بودن همهی عیبها همین است.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ شَرَفَ أَعْلَی مِنَ اَلْإِسْلاَمِ وَ لاَ عِزَّ أَعَزُّ مِنَ التَّقْوَی وَ لاَ مَعْقِلَ أَحْسَنُ مِنَ الْوَرَعِ وَ لاَ شَفِیعَ أَنْجَحُ مِنَ التَّوْبَةِ وَ لاَ کَنْزَ أَغْنَی مِنَ الْقَنَاعَةِ وَ لاَ مَالَ أَذْهَبُ لِلْفَاقَةِ مِنَ [اَلرِّضَا]
اَلرِّضَی بِالْقُوتِ وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَی بُلْغَةِ الْکَفَافِ فَقَدِ انْتَظَمَ الرَّاحَةَ وَ تَبَوَّأَ خَفْضَ الدَّعَةِ وَ [اَلدَّعَةُ]
اَلرَّغْبَةُ مِفْتَاحُ النَّصَبِ وَ مَطِیَّةُ التَّعَبِ وَ الْحِرْصُ وَ الْکِبْرُ وَ الْحَسَدُ دَوَاعٍ إِلَی التَّقَحُّمِ فِی الذُّنُوبِ وَ الشَّرُّ [جَامِعٌ لِمَسَاوِئِ]
جَامِعُ مَسَاوِئِ الْعُیُوبِ .
کل هذه المعانی قد سبق القول فیها مرارا شتی نأتی کل مرة بما لم نأت به فیما تقدم و إنما یکررها أمیر المؤمنین ع لإقامة الحجة علی المکلفین کما یکرر الله سبحانه فی القرآن المواعظ و الزواجر لذلک کان أبو ذر رضی الله عنه جالسا بین الناس فأتته امرأته فقالت أنت جالس بین هؤلاء و لا و الله ما عندنا فی البیت هفة و لا سفة ( نهایة ابن الأثیر 2:167،4:250.الهفة:السحاب لا ماء فیه؛و السفة:ما ینسج من الخوص کالزبیل؛أی لا مشروب فی بیتک و لا مأکول. ) فقال یا هذه إن بین أیدینا عقبة کئودا لا ینجو منها إلا کل مخف فرجعت و هی راضیة.
و قیل لبعض الحکماء ما مالک قال التجمل فی الظاهر و القصد فی الباطن و الغنی عما فی أیدی الناس.
و قال أبو سلیمان الدارانی تنفس فقیر دون شهوة لا یقدر علیها أفضل من عبادة غنی ألف عام.
و قال رجل لبشر بن الحارث ادع لی فقد أضر الفقر بی و بعیالی فقال إذا قال لک عیالک لیس عندنا دقیق و لا خبز فادع لبشر بن الحارث فی ذلک الوقت فإن دعاءک أفضل من دعائه.
و من دعاء بعض الصالحین اللهم إنی أسألک ذل نفسی و الزهد فیما جاوز الکفاف
(و قال علیهالسلام: لا شرف اعلی من الاسلام) نیست هیچ شرفی بلندتر از اسلام زیرا که مستلزم سعادت دنیا و آخرت است فرد: زندگی خود مکن در کفر و نادانی تلف کادمی را نیست برتر از مسلمانی شرف (و لا عز اعز من التقوی) و نیست هیچ عزی و ارجمندی عزیزتر و ارجمندتر از تقوا و پرهیزکاری زیرا که مستلزم کرامت است و رفعت درجه نزد حضرت عزت کقوله تعالی (ان اکرمکم عند الله اتقیکم) فرد: چون گرامیتر نبود از مردم پرهیزکار گفت (عند الله اتقیکم) به قرآن کردگار (و لا معقل احسن من الورع) و نیست هیچ پناهی استوارتر از اجتناب نمودن از محارم و مناهی و متزین شدن به اعمال جمیله و صفات حسنه از جهت تجوز نمودن به وسیله آن از اشد مخاوف اخروی و متقرب شدن به رحمت حضرت احدی شعر: از بدی پرهیز کن گر قرب حق داری طمع کادمی را نیست محکمتر پناهی از ورع (و لا شفیع انجح من التوبه) و نیست شفاعت خواهی رهانندهتر از توبه کردن از گناه و بازگشتن به حضرت اله زیرا که توبه مستلزم غفران محارم است و انهدام ماثم به خلاف سایر شفیعان شعر: چون گناهی کرده باشی ورچه باشی پر شنیع توبه و عذر گناهت بهتر است از هر شفیع (و لا کنزاغنی من القناعه) و نیست هیچ گنجی بینیاز کنندهتر از گنج قناعت زیرا که آن غنای نفیسی است که هیچ حاجت به آن نیست به خلاف غنایی که از ممر مال است مصرع: هر که قانع شد به خشک و تر شه بحر و بر است (و لا مال اذهب للفاقه من الرضا بالقوت) و نیست هیچ مالی برندهتر مر درویشی را از راضی شدن به قوت که لازم قناعت است شعر: هر که راضی شد از قضای خدا بهره میباید از رضای خدا (و من اقتصر علی بلغه الکفاف) و هر که اقتصار کرد به روز گذرانیدن به قدر کفاف و اکتفا نمود به اندکی باز دارد او را از سوال و متصف سازد او را به عفاف (فقد انتظم الراحه) پس به تحقیق که منتظم و پیوسته شد به راحت و داخل شد در سلک آسایش (و تبوء خفض الدعه) و جای گرفت در نرمی استراحت و رسید به راحت و آرامش (و الرغبه مفتاح النصب) و رغبت کردن به دنیا کلید رنج است و عنا (و مطیه التعب) و مرکب بارکش تعب و بلا استعاره فرموده لفظ (مفتاح) و (مطیه) را از برای رغبت کردن در دنیا به جهت آنکه رغبت سبب متاعب است در دنیا (و الحرض و الکبر و الحسد دواع) حریص بودن و تکبر نمودن و حسد بردن، خوانندگانند دلها را (الی التقحم فی الذنوب) به سرعت درآمدن در گناهها (و الشر جامع لمساوی العیوب) و شر، جمعکننده ست عیبهای بد و زشت را از جهت صدق شر بر جمیع عیوب همچو صدق جنس بر انواع شعر: بر بدی عادت مکن، بدمرد را رسوا مکن پیش مردم عیبهای زشت او پیدا مکن
و این کلمات دهگانه فرمود: نیست هیچ شرفی بالاتر از اسلام که جامع سعادت دنیا و آخرت است، و هیچ عزت و کرامتی عزیزتر از تقوی و پرهیزکاری (قال تعالی: ان اکرمکم عند الله اتقکم..) گفتهاند: قومی در عهد حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم ذکر مفاخر خود میکردهاند و قومی دیگر از ارباب ایمان را در حسب و نسب تحقیر و تعییر مینمودهاند، این آیت فرود آمد در رد ایشان و بیان آنکه کرامت و بزرگواری نزد خدای متیقن است، چنانچه مهانت و خواری غیر متیقن است نسب آنجا بیکار و هر حسب و شرفی جز تقوی خوار و بیاعتبار باشد، و نسیت پناهگاهی استوارتر و محفوظتر از ورع. یعنی اجتناب از محارم الهی و قبایح و مناهی. و گفتهاند: ورع آنجا اطلاق کنند که شخص از شبهات نیز احتراز کند و از اسباب وقوع در معاصی بپرهیزد، و نیست هیچ شفیعی رهانندهتر و مرادیافتهتر از توبه و انابت. آری هر چند انبیاء و اولیاء شفاعت خواه ارباب معاصی باشند و شفاعت ایشان مردود نگردد، ولیکن تا رخصت شفاعت نیابند دم نگشایند0قال تعالی: من ذا الذی یشفع عنده الا باذنه..) و اما توبه او را اذن شفاعت حاصل است که آنجا رحمت حق تعالی خود شافع است (قال تعالی.. هو الذی یقبل التوبه عن عباده..) و نیست هیچ گنجی بینیاز کنندهتر و یا بینیازتر از قناعت و اکتفاء به ضرورت معیشت معلوم است که هر که دنیا را زائد از حاجات طالب باشد به هیچ حد اقتصار ننماید و هرگز چشمش سیر نگردد که هر چند بیش آید بیشتر تشنه گردد و مرض سخت تر گردد. بر مثال نهر طالوت که خدای تعالی قوم او را به آن فتنه و امتحان نمود و ایشان زیاده از حد رخصت از آن آشامیدند پس شکمهاشان آماس کرد و لبهاشان خشک بماند و تشنگیشان بیفزود و آنان که به کفی از آن آب اکتفا نمودند کوی دولت و سعادت به بازوی همت قناعت از میدان همگنان خویش ربودند، و بر جنود طاغوت و فوج نامعدود جالوت به دستاری صبر و قناعت فایق و غالب آمدند و به سعادت دارین فایز گشتند و نیست هیچ مالی برندهتر از حاجت و درویشی را از رضای به قوت و اکتفاء به قدر حاجت از ماکول و مشروب یا مطلق روزی و تعیین قدر قوت همچو حد قناعت و بلغت کفاف مشکل و شبیه است و بعضی متعرض ضبط آن شدهاند و بعضی در آن مقام طریق عرفان سپردهاند. گویند: کسی از (سهل تستری) واو از مشایخ صوفیه است پرسید (ما القوت) گفت: (ذکر الحی الذی لا یموت) گفت: (هذا قوت الارواح فما قوت الاشباح) گفت (دع الدیار لبانیها ان شاء عمرها و ان شاء خربها) قوله: (و من اقتصر الخ) و هر که اکتفاء کند به قدری که به او رسد و او را کفاف باشد و زائد از آن نطلبد پس به تحقیق منتظم شده است با راحت و خود را در یک رشته کشیده است با فراغ بال و رفاهیت، و جای گرفته است در خوشی و راحت و دعت و استراحت، و این سه فقره متمم و مبین یکدیگرند، بلکه فقره آینده نیز در آن باب است و چون این مدعا مهم بود چند جمله در توضیح آن ادا نمود: و رغبت در دنیا و طلب زوائد حاجتها کلید رنج و عنا است و مرکب بارکش تعب و بلا، و حرص و کبر و حسد این خصلت بد خوانندگانند شخص را به افتادن در مهالک گناهان. و این فقره نیز در مدعای سابق مدخل دارد چه مذمت حرص متضمن تحریض است بر قناعت و رضا به قوت و اکتفاء به قدر بلاغ و کفاف از معیشت هر که از آن قدر زیاده طلبد رذیلت حرص را مطیع شده باشد، پس در طلب افزونی مال و نعمت و شهوات دنیا در گناهان افتد، و اقتحام مهالک دینی و دنیوی نماید. (قوله: و الشر الخ) یعنی و شر جامع است همه بدیهای عیبها را اضافه بدیها به عیبها برای مبالغه است، و مراد از این کلام یا آن است که بدکاری همه عیبها و بدیها را فراهم میآورد پس بدکار در او همه عیبها مجتمع است یا مراد آن است که همه بدیها و عیبها در شر داخل است، و شر همه را جامع است مثلا حرص و عدم رضا به کفاف هم از جمله شرور است و صاحبش بشر موصوف.
و قال علیهالسلام: «لا شرف اعلی من الاسلام و لا عز اعز من التقوی و لا معقل احصن من الورع و لا شفیع انجح من التوبه و لا کنز اغنی من القناعه و لا مال اذهب للفاقه من الرضی بالقوت. و من اقتصر علی بلغه الکفاف فقد انتظم الراحه و تبوا خفض الدعه. و الرغبه مفتاح النصب و مطیه التعب و الحرص و الکبر و الحسد دواع الی التقحم فی الذنوب و الشر جامع لمساویء العیوب.» یعنی و گفت علیهالسلام که نیست شرفی بلندتر از اسلام داشتن و نیست عزتی عزیزتر از پرهیزگار بودن و نیست حصاری محکمتر (از) از معاصی دور بودن و نیست شفاعت کنندهای رهانندهتر از توبه کردن و نیست گنجی بینیازکنندهتر از قناعت کردن و نیست مالی برطرف کنندهتر مر فقر را از خشنود بودن به روزی به قدر کفاف و کسی که اقتصار کرد بر قدر روزی کفایتکننده، پس به تحقیق که منتظم شد در سلک راحت داشتن و جا گرفت در وسعتگاه رفاه بودن و میل و خواهش به دنیا کلید گشودن رنج است و شتر بارکش زحمت است و حریص بودن و کبر داشتن و حسد بردن هر یک سبب باشند از برای ناگاه درافتادن در گناهان و شریر بودن جمعکنندهی جمیع عیبهای بد و زشت است.
المعنی: قد عدد (علیه السلام) فی هذا الکلام محاسن السیر و فضائل اخلاق البشر، و اشار الی اصول الرذائل و مصدر مساوی الخصائل فعدد القسم الاول فی سبعه خصال فاله. و بدا فیها بالاسلام و صرح بانه اعلی شرف للانسان، ثم اشار الی التقوی کثمره لهذا الشرف الاعلی و بین انه الغایه القصوی للعزه و الکرامه عندالله و عند الناس و اورع حصن حصین عن مکائد الشیطان و النفس الاماره، و من ابتلی بالمعصیه و یدور وراء الشفیع فانجح الشفاء التوبه و الانابه، و الکنز الوفیر الذی لا ینفذ هو القناعه بما رزقه الله، و الرضا بالقوت اذهب للحاجه من کل مال و ثروه، و ترک الحرص موجب للراحه و الدعه. ثم اشار الی ان الاشتیاق بالدنیا مفتاح کل نصب و الم، و موجب لکل تعب و غم، و العله الاولی لکل ذنب هو الحرص و الکبر و الحسد. قال الشارح المعتیزلی: کان ابوذر جالسا بینا الناس فاتته امراه، فقالت: انت جالس بین هولاء و لا و الله ما عندنا فی البیت هفه و لا سفه- ای مشروب و لا ماکول- فقال: یا هذه ان بین ایدینا عقبه کوودا، لا ینجو منها الا کل مخف، فرجعت و هی راضیه. اقول: کان ابوذر یناضل الاغنیاء و الامراء لتحصیل حقوق المظلومین و الفقراء فرجعت الیه هذه المراه الفقیر المومنه، فاجابها بترک الحرص و القناعه، فرضیت الترجمه: فرمود: شرافتی از مسلمان برتر نیست، عزتی از پرهیزکاری آبرومندتر نیست، دژی بهتر از ورع نیست: شفیعی از توبه با نفوذتر و کامیابتر نیست، گنجی از قناعت بینیازتر نیست، و هیچ مالی از رضامندی بقوت مقد رحاجت بر آورتر نیست هر کس بکفاف معاش اکتفاء کند راحتش منظم است و در آسایش جایگزین است حب دنیا کلید رنج و بلا است و پاکش تعب و عنا، حرص و کبر و حسد وسائل فرو افتادن در گناهان میباشند، و شر انگیزی جامع بدترین عیوب هستند.
ای بشر هیچ شرف به ز مسلمانی نیست*** گر مسلمان نشوی سیرت سلمانی چیست؟
عزتی نیست که برتر شمریش از تقوی*** چون ورع عیچ دژی نیست در عالم برپا
نیست چون توبه شفیعی که بود نافذتر*** چون قناعت نبود گنج خمی پر گوهر
نیست مالی که علاج تو بود از فاقه ***چون رضای تو بقوتی که رسد هر ساعه
هر که را بس شود انچش که کفاف روزیست*** راحتش منتظم و بهره او پیروزیست
حب دنیا است کلید غم و رنج و اندوه*** پاکش درد سر و مانع از فر و شکوه
حرص و کبر و حسدت مایه اثم است و گنه*** شر بود جامع هر عیبی و هر روز سیه
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: اقول: هذا العنوان جزء خطبه الوسیله رواها (روضه الکافی) لا شرف اعلی من الاسلام روی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام فی قوله تعالی: (صبغه الله و من احسن من الله صبغه): ان الصبغه هی الاسلام. و فی الخبر: الاسلام یعلو و لا یعلی علیه. و عنه علیهالسلام فی مجوسیه اسلمت قبل ان یدخل بها زوجها و ابی ان یسلم: لها علیه نصف الصداق و لم یزدها الاسلام الا عزا، و قال تعالی (الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا) (و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه). و لا عز اعز من التقوی (یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عند الله اتقاکم). و لا معقل احسن من الورع (و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لایحتسب). (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و لا شفیع انجح من التوبه (و هو الذی یقبل التوبه عن عباده و یعفو عن السیئات) (ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین) و قال هود لقومه: (و یا قوم استغفروا ربکم ثم توبوا الیه یرسل السماء علیکم مدرارا و یزدکم قوه الی قوتکم) و ان استغفروا ربکم ثم توبوا الیه یمتعکم متاعا حسنا الی اجل مسمی و یوت کل ذی فضل فضله). و لا کنز اغنی من القناعه فی (الکافی) عنه علیهالسلام من رضی من الدنیا بما یجزیه کان ایسر ما فیها یکفیه، و من لم یرض من الدنیا بما یجزیه لم یکن فیها شیء یکفیه. و لا مال اذهب للفاقه من الرضی لی بالقوت فی (الروضه)- بعد هذه الفقرات - و لا لباس اجمل من العافیه، و لا غائبا اقرب من الموت، ایها الناس انه من مشی علی وجه الارض فانه یصیر الی بطنها، و اللیل و النهار مسرعان فی هدم الاعمار، و لکل ذی رمق قوت و انت قوت الموت، و ان من عرف الایام لم یغفل عن الاستعداد، و لن ینجو من الموت غنی بماله و لا فقیر لاقلاله. و من اقتصر علی بلغه الکفاف فقد انتظم الراحه و تبوا خفض الدعه ای: السکون و الاستراحه، من ودع بالضم. قال النبی (صلی الله علیه و آله): اللهم ارزق محمدا و آل محمد الکفاف، و ارزق من احب (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) محمدا و آل محمد العفاف و الکفاف، و ارزق من ابغضهم المال و الولد. و عنه (صلی الله علیه و آله) قال تعالی: ان من اغبط اولیائی رجلا خفیف الحال ذا حفظ من الصلاه احسن عباده ربه بالغیب، و کان غامضا فی الناس جعل رزقه کفافا فصبر علیه عجلت منیته فقل تراثه و قلت بواکیه. و الرغبه ای: الحرص. مفتاح النصب جعل علیهالسلام النصب کقفل مفتاحه الرغبه. و مطیه التعب المطیه، المرکب، جعل علیهالسلام التعب کمقصد لا تصل الیه الا بمطیه الرغبه. و الحرص و الکبر و الحسد دواع الی التقحم ای: رمی النفس. فی الذنوب الحرص کان داعی آدم علیهالسلام الی الشجره المنهیه و الکبر کان داعی ابلیس الی ترک السجود لادم، و الحسد کان داعی قابیل الی قتل اخیه هابیل، و الکبر اول ذنب اهل السماء، و الحسد اول ذنب اهل الارض. و الشر جامع مساوی هکذا فی (الطبعه المصریه) و الصواب: (لمساوی) کما فی ابن ابیالحدید و ابن میثم و النسخه الخطیه. العیوب الحرص و الکبر و الحسد و غیرها من البخل و الجبن و العجب و غیرها، لکن کون الشر اعم امر واضح، و الظاهر وقوع تصحیف، و کون (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) الشر محرف البخل، ففی (378) و قال علیهالسلام: البخل جامع لمساوی العیوب، و هو زمام یقاد به الی کل سوء و علیه ففی الثانی تکرار بعض الاول.
فی الخطبه 150 حدد الامام امیرالمومنین الاسلام بانه (اسم سلامه، و جماع کرامه). و السلامه هی العیش بلا مشکلات، و الکرامه هی حصانه الحریه و صیانها من الاعتداء، و لا شرف فوق ذلک.. و ایضا لا عز و لا ذل الا بعد العرض علی الله، و هو سبحانه لا یتقبل الا من المتقین، و لا حصن من عذابه الا لاهل الورع عن حرامه، و لا وسیله للعفو عن الذنوب الا التوبه. (و لا کنز اغنی من القناعه) تقدم مع الشرح فی الحکمه 57، و الجمله بعده عطف تفسیر.. و الخفض من العیش هو الواسع الهنیء، والدعه- بفتح الدال مع التشدید- الراحه و الاطمئنان، و المراد بالرغبه هنا الطمع، و عطف التعب علی النصب للبیان و التفسیر. (و الحرص و الکبر و الحسد دواع الی التقحم فی الذنوب). الحریص یکنز المال و لا ینفقه فیما یجدیه و یجدی الناس، و الحاسد یفتری و یحقد علی المحسود، و المتکبر یتعالی بغیر الحق، و کل اولاد رذائل و آثام. قال کونفوشیوس: لا تتصور کبیرا حتی لا تری الناس صغارا. و بالتالی کل عیب و رذیله تسمی شرا، و لذا کانت کلمه الشر جامعه لکل رذیله، مانعه لکل فضیله. و کل ما فی هذه الحکمه تقدم مرات.
… فقد انتظم الراحه: من قولک انتظمه بالرمح ای انفذه فیه کانه ظفر بالراحه و تبوا نزل الخفض ای السعه و الدعه بالتحریک کالخفض و الاضافه علی حد کری النوم … الرغبه مفناح النصب: الرغبه الطمع و النصب بالتحریک اشد التعب
امام علیهالسلام (درباره خوهای پسندیده و شایسته) فرموده است: هیچ شرف و بزرگی بالاتر از اسلام (که به سعادت دنیا و آخرت میرساند) و هیچ عزت و ارجمندی ارجمندتر از پرهیزکاری (ترس از خدا و اطاعت او) و هیچ پناهگاهی نیکوتر و استوارتر از ورع (باز ایستادن از گناهان و شبهات) و هیچ شفیع و خواهشگری پیروزتر و رهانندهتر از توبه و بازگشت نیست (زیرا توبه نیازمند به اذن نیست ولی انبیاء و اولیاء و مومنین تا برای گناهکاران اذن شفاعت نیابند دم نگشایند چنانکه در قرآن کریم س 42 ی 25 میفرماید: و هو الذی یقبل التوبه عن عباده و یعفوا عن السیئات یعنی اوست خدائی که توبه بندگانش را میپذیرد و از گناهان )آنها( میگذرد، و در س 2 ی 255 میفرماید: من ذاالذی یشفع عنده الا باذنه یعنی کیست آنکه )روز قیامت( در پیشگاه او )گناهکاری را( شفاعت کند مگر به اذن و فرمان او) و هیچ گنجی بینیاز کنندهتر از قناعت، و هیچ دارائی فقر را جلوگیرتر از تن دادن به روزی رسیده نمیباشد، و هر که به آنچه به او رسیده اکتفاء نماید به آسودگی پیوسته و در آسایش فرود آمده، و رغبت و میل به دنیا کلید سخت ترین رنج و مرکب گرفتاری است، و آز و گردنکشی و رشک شخص را به افتادن در گناهان میخوانند، و بدکاری همه بدیها و زشتیها را گرد میآورد (در بر دارد).
امام (علیه السلام) در این مطلب به هشت نکته اشاره فرموده است: 1- شرافت اسلام که برتری آن روشن است، زیرا مسلمان هم احترام دنیا دارد هم آخرت. 2- عزت پرهیزکاری، زیرا پرهیزکار تمام اخلاق پسندیده را دارد، در نتیجه هم در دنیا عزیز است و هم در آخرت. 3- ورع پناهگاهی است کامل، زیرا انسان را از سقوط عذاب نگاهداری میکند. 4- توبه بهترین واسطههاست، زیرا بدون منت و بدون زحمت خدا گناه را میبخشد اما وساطت شفیعان دیگر و نتیجهگیری از کار آنان حتمی نیست چون آنها هم باید به اجازه خدا کار کنند. 5- قناعت گنج بیپایان است، زیرا روح انسان آرام است، چشمش به دست مردم نیست و خدای را شاکر است در صورتی که حریصان خواب راحت ندارند و همیشه به انتظار کمک مردم هستند و همین نکته در راضی شدن به رزق خدا و به دست آوردن آسایش ابدی نهفته است. 6- عشق به ثروت کلید سختیها و مرکب ناراحتیها است، زیرا بر اثر علاقه به ثروت به هرگناه و به هر مشکلی آلوده و گرفتار میشوند. 7- حرص، کبر و حسادت گناهانی هستند که خیلی زود انسان را به گناه میاندازند، زیرا بر اثر حرص به دنیا انسان به ظلم کردن، دروغ گفتن، جنایت، ترس، بخل، و رذائل دیگر آلوده میشود.
کبر انسان رابه بیانصافی، بیاعتنائی، خودخواهی و بیصبری میاندازد و حسادت، حسود را به ظلم، دروغ، حقکشی، و جنایات دیگر میافکند. 8- شر نام تمام اخلاق فاسد و شرور در دو دنیا سر به زیر است. خدای عزیز در قرآن مجید راجع به شر میگوید: (ما شما را با خیر و شر آزمایش میکنیم). طبق این آیه هیچ فردی از خطر شر بر کنار نیست و سرانجام به آن گرفتار میآید اما مرد آن کسی است که در هنگام شر ایمانش را حفظ کند و خود را نجات دهد. ابن ابیالحدید در ذیل توضیح خود این نکته را نقل کرده است: (ابوذر در میان جمعیتی نشسته بود همسرش آمد و گفت: تو نشستهای در صورتی که به خدا سوگند در خانهات نه خوراکی هست و نه آب؟ ابوذر گفت: گردنهای در پیش داریم بسیار سخت، فقط کسانی میتوانند از آن عبور کنند که سبک بار باشند.
و قال علیهالسلام: (لا شرف اعلی من الاسلام) فالاسلام فوق کل شرف (و لا عزاعز من التقوی) فالخوف من الله تعالی فوق کل عز (و لا معقل) ای لا ملجاء للانسان یومنه من المخاوف (احسن من الورع) و الاجتناب عن المعاصی (و لا شفیع انجح من التوبه) اذ التوبه ناجحه قطعا، و سائر الشفعاء محتملوا النجاح (و لا کنز اغنی من القناعه) اذ التوبه ناجحه قطعا، و سائر الشفعاء محتملوا النجاح (و لا کنز اغنی من القناعه) اذ القناعه توجب الغنی الدائم بخلاف الکنز اذ کثیرا ما ینفد (و لا مال اذهب للفاقه من الرضا بالقوت) فمن رضی بقوته لم یکن فقیرا (و من اقتصر علی بلغه الکفاف) ای علی الکفاف الذی یبلغه مقدار حاجته من العیش (فقد انتظم الراحه) ای ظفر بالراحه، یقال انتظمه بالرمح ای انفذه فیه (و تبوء) ای اتخذ المحل فی (خفض الدعه) ای راحه سعه العیش. (و الرغبه) فی الاشیاء (مفتاح النصب) ای التعب، اذ من رغب فی شیء ثعب لاجل تحصیله (و مطیه التعب) کان التعب یرکب علی الرغبه و یاتی الی الانسان الراغب (و الحرص و الکبر و الحسد دواع) ای کل واحد یدعو (الی التقحم) و الدخول (فی الذنوب) و الاثام (و الشر جامع مساوی العیوب) فان الانسان ذا الشیء یفعل کل معصیه من الایذاء و الظلم و القطیعه و العقوق و القتل و ما اشبه، فهو یجمع جمیع قبائح سائر العیوب و الموبقات، و لذا یجب علی الانسان ان یتجنب الشر بکل قواه.
اللغه: المعقل: الملجا. الفاقه: الحاجه. البلغه: ما یتبلغ به الانسان ای یکفیه. الکفاف: قدر الحاجه. انتظمه بالرمح: انفذه فیه. تبوا: نزل. الخفض: السعه. الدعه: بالتحریک کالخفض. الرغبه: الطمع. المطیه: ما یمتطی ای یرکب من دابه و نحوها. التقهم: الدخول بقوه الشرح: وصایا متفرقه و حکم متناثره و اخلاقیات عظیمه رفیعه (لا شرف اعلی من الاسلام) لانه یستلزم شرف الدنیا و الاخره (و لا عز اعز من التقوی) لان التقوی تستلزم جمیع المکرمات و الابتعاد عن جمیع الخسائس و رذائل الصفات فکانت اعز من غیرها (و لا معقل احسن من الورع) فان الورع درع حصینه و معقل لا یمکن لصفه ذمیمه ان تقتحمه او تعتدی علیه (و لا شفیع انجح من التوبه) فان التوبه هی التی ان جئت بها محوت السیئات و قضیت علی المعاصی و الاثام و هی خیر من یشفع فی العفو و محو السیئات (و لا کنز اغنی من القناعه) لانک بالقناعه لا تحتاج الی احد بل تستغنی عن کل احد حتی عن المال و الدنیا و لذا کانت اغنی کنز (و لا مال اذهب للفاقه من الرضی بالقوت) اذا رضیت بقوت نفسک کان ذلک اشد لنفی الفقر و اقوی رادع للحاجه لان القوت تکفل لک به الله (و من اقتصر علی بلغه الکفاف فقد انتظم الراحه و تبوا خفض الدعه) من اقتصر علی الکفاف و مقدار حاجته فحسب فقد دخل فی راحه البدن و النفس من هم الطلب و السعی و نال الدعه و الهدوء و العیش اللین الطیب (و الرغبه مفتاح النصب و مطیه التعب) اذا کانت لک رغبه فی الدنیا و زینتها فقد فتحت علی نفسک باب التعب وسعیت وراء الشقاء و النصب. (و الحرص و الکبر و الحسد دواع الی التقحم فی الذنوب) فان هذه الامور الثلاثه الحرص و ما یجر الیه من التکالب علی الدنیا و ما یدعو الیه من الظلم و الکذب و الفجور و ما یدعو الیه الکبر عن عدم تواضع و التهور و قله الانصاف و ما یدعو الیه الحسد من البغی و الظلم فان کل هذه تدخل الانسان بسرعه فی الذنوب (و الشر جامع مساویء العیوب) فان الشر بقول مطلق یجمع کل هذه العیوب و من اتصف به اتصف بها جمیعا …
«هیچ شرفی برتر از اسلام نیست و هیچ عزتی ارجمندتر از پرهیزگاری نیست و هیچ دژی استوارتر از پارسایی و هیچ شفیعی رستگارتر از توبه و هیچ گنجینه ای پرمایه تر از قناعت نیست، هیچ مالی چون خشنودی به روزی روزانه درویشی را نمی زداید. و آنکه به روزی روزانه بسنده کرد آسایش خود را فراهم ساخت و در راحت جای گرفت، رغبت به دنیا کلید دشواری و مرکب رنج است، آز و خودپسندی و رشک انگیزه های بی پروا به گناه درافتادن است و شر و بدی فراهم آورنده همه عیبهاست.»
در مورد همه این معانی پیش از این مکرر سخن گفته شده است و در هر بار سخنان تازه عرضه داشته ایم، امیر المؤمنین علیه السّلام هم این کلمات را برای اقامه دلیل و اتمام حجت بر مکلفان تکرار می فرماید. همچنان که خداوند متعال در قرآن مجید مواعظ را مکرر بیان فرموده است.
ابوذر که خدایش از او خشنود باد، میان مردم نشسته بود، همسرش آمد و گفت: تو این جا میان مردم نشسته ای و به خدا سوگند ما در خانه هیچ خوراک و آشامیدنی نداریم. ابوذر فرمود: ای فلان پیش روی ما گردنه ای سخت پرپیچ و خم است که از آن کسی جز سبکباران نمی گذرند و رهایی نمی یابند. همسرش در حالی که خشنود بود برگشت.
[[و قال علیهالسلام ]]
لَا شَرَفَ أَعْلَی مِنَ الْإِسْلاَمِ،وَ لَا عِزَّ أَعَزُّ مِنَ التَّقْوَی،وَ لَا مَعْقِلَ أَحْسَنُ مِنَ الْوَرَعِ،وَ لَا شَفِیعَ أَنْجَحُ مِنَ التَّوْبَهِ،وَ لَا کَنْزَ أَغْنَی مِنَ الْقَنَاعَهِ،وَ لَا مَالَ أَذْهَبُ لِلْفَاقَهِ مِنَ الرِّضَی بِالْقُوتِ.وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَی بُلْغَهِ الْکَفَافِ فَقَدِ انْتَظَمَ الرَّاحَهَ وَ تَبَوَّأَ خَفْضَ الدَّعَهِ وَ الرَّغْبَهُ مِفْتَاحُ النَّصَبِ وَ مَطِیَّهُ التَّعَبِ،وَ الْحِرْصُ وَ الْکِبْرُ وَ الْحَسَدُ دَوَاعٍ إِلَی التَّقَحُّمِ فِی الذُّنُوبِ،وَ الشَّرُّ جَامِعُ مَسَاوِی الْعُیُوبِ.
امام علیه السلام فرمود:
هیچ شرافتی برتر از اسلام نیست و هیچ عزتی گرانبهاتر از تقوا،هیچ پناهگاهی بهتر و نگهدارندهتر از ورع (و پرهیزاز شبهات)نمیباشد،هیچ شفیعی نجاتبخشتر از توبه،هیچ گنجی بینیاز کنندهتر از قناعت و هیچ سرمایهای برای از بین بردن فقر بهتر از رضا بهمقدار حاجت نمیباشد.آنکسکه به مقدار نیازاکتفاکند به آسایش و راحتی همیشگی دست یافته و در فراخنای آسودگی جای گرفته است در حالی که دنیاپرستی کلید رنج و بلا و مَرکب تعب و ناراحتی است.حرص و تکبر و حسد انگیزههایی هستند برای فرو رفتن در گناهان،و شر و بدکاری،جامع تمام (این) عیبهاست.( سند گفتار حکیمانه:
در کتاب مصادر آمده است که مرحوم سید رضی این گوهرهای پرارزش را از خطبه امیرمؤمنان علی که به نام خطبة الوسیلة» معروف است برگرفته و گروهی قبل از سید رضی و بعد از او آن را نقل کرده اند. از جمله مرحوم کلینی در کتاب روضه کافی آن را به طور کامل آورده است و بخشی از آن را این شعبه حرانی در تحف العقول آورده همان گونه که با تفاوت مختصری در وصیت امیرمؤمنان علی به فرزندش امام حسین علیه السلام نیز آمده است. نیز مرحوم صدوق در کتاب امالی به آن اشاره کرده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۱)
اضافه میکنیم: در کتاب شریف من لا یحضر نیز این کلمات نورانی به عنوان خطبه ای که امیر مؤمنان علیه السلام بعد از رحلت پیامبر اکرم بیان کرده ذکر شده است. (من لا یحضر، ج ۴، ص ۴۰۶، ح ۵۸۸۰))
ده موضوع مهم و سرنوشتساز
امام علیه السلام در این جملههای کوتاه و پرمعنا اشاره به ده موضوع مهم میکند که هفت موضوع مربوط به فضایل اخلاقی و سه موضوع مربوط به رذایل اخلاقی است.
نخست میفرماید:«شرافتی برتر از اسلام نیست»؛ (لَا شَرَفَ أَعْلَی مِنَ الْإِسْلاَمِ) .
این نکته با توجه به اینکه اسلام مجموعهای از عقاید والای دینی و برنامههای سازنده عبادی و دستورات مهم اخلاقی است کاملاً روشن است.
بسیاری از افراد،شرف را در مقامهای مادی متزلزل و اموال و ثروتهای ناپایدار و قدرت قوم و قبیله که دائماً در معرض فناست میدانند.در حالی که شرافت واقعی این است که انسان یک مسلمان راستین باشد.
در جمله دوم میفرماید:«عزت و قدرتی گرانبهاتر از پرهیزکاری نیست»؛ (وَ لَا عِزَّ أَعَزُّ مِنَ التَّقْوَی) .
زیرا تقوا چنان انسان را مسلط بر خویش میسازد که وسوسههای شیطان و هوای نفس را به عقب میراند.چه قدرتی از این بالاتر که انسان شیطان را به زمین بزند و هوای نفس را مهار کند.
در سومین جمله میفرماید:«هیچ پناهگاهی بهتر و نگهدارندهتر از ورع (و پرهیز از شبهات) نیست»؛ (وَ لَا مَعْقِلَ أَحْسَنُ مِنَ الْوَرَعِ) .
لغزشهای انسان در بسیاری از موارد در امور شبههناک است که انسان را به پرتگاه محرمات مسلم شرع سوق میدهد.کسی که دارای ورع و پرهیز از شبهات است در پناهگاه مطمئنی قرار گرفته که او را از چنین لغزشی بازمیدارد.
در حکمت چهارم نیز شبیه این جمله گذشت آنجا که میفرماید:
«الْوَرَعُ جُنَّه؛ ورع،سپر محکمی است».
امام باقر علیه السلام میفرماید:
«إِنَّ أَشَدَّ الْعِبَادَهِ الْوَرَعُ؛ دشوارترین عبادت ورع است».(کافی، ج ۲، ص ۷۷، ح ۵.) زیرا علاوه بر ترک محرمات و انجام واجبات،انسان را از ارتکاب شبهات بازمیدارد.
در حدیث دیگری آمده است که یکی از یاران امام صادق علیه السلام خدمتش عرض کرد:من توفیق زیارت شما را چند سال یکبار پیدا میکنم دستوری بیان فرما که به آن عمل کنم (و ضامن سعادتم باشد).امام علیه السلام فرمود:
«أُوصِیکَ بِتَقْوَی اللَّهِ وَ الْوَرَعِ وَ الاِجْتِهَادِ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَا ینْفَعُ اجْتِهَادٌ لَا وَرَعَ فِیهِ؛ تو را به تقوای الهی و ورع و تلاش و کوشش (در مسیر اطاعت پروردگار) سفارش میکنم و بدان که تلاش بدون ورع نتیجهبخش نخواهد بود».(کافی، ص ۷۶، ح ۱.)
در چهارمین نکته میفرماید:«هیچ شفیعی نجاتبخشتر از توبه نیست»؛ (وَ لَا شَفِیعَ أَنْجَحُ مِنَ التَّوْبَهِ) .
زیرا شفاعت شفیعان دیگر گاه پذیرفته میشود و گاه ممکن است پذیرفته نشود زیرا بار گناه،سنگینتر از شفاعت است.اما توبه واقعی که با ندامت کامل و تصمیم بر عدم تکرار گناه و جبران گذشته و اعمال صالح آینده صورت گیرد قطعاً در پیشگاه خداوند پذیرفته خواهد شد.بنابراین گنهکاران بهجای اینکه به انتظار شفاعت شفیعان بنشینند بهتر است توبه کنند و شفاعت را برای تأکید بر پذیرش آن از شفیعان بخواهند.
خداوند بهطور مطلق در قرآن مجید میفرماید:« وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبَادِهِ وَ یَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ »؛خداوند کسی است که توبه را از بندگانش میپذیرد و گناهان آنها را میبخشد».(شوری، آیه ۲۵)
در پنجمین نکته اشاره به اهمیت قناعت کرده،میفرماید:«هیچ گنجی بینیازکنندهتر از قناعت نیست»؛ (وَ لَا کَنْزَ أَغْنَی مِنَ الْقَنَاعَهِ) .
گنجهای دیگر پایان میپذیرند،گنجی که پایان نمیپذیرد گنج قناعت است.
اضافه بر این،برای حفظ گنجهای ظاهری رنج فراوان باید کشید چراکه دشمنان و سارقان و حسودان دائماً در کمین آناند.ولی گنج قناعت هیچ سارق و دشمن و حسودی ندارد.و به گفته سعدی:
گنج آزادگی و کنج قناعت ملکی است که به شمشیر میسر نشود سلطان را
و به گفته حافظ:
گنج زر،گر نبود،کنج قناعت باقی است آنکه آن داد به شاهان به گدایان این داد
در گفتار حکیمانه 57 آمده بود:
«الْقَنَاعَهُ مَالٌ لَا ینْفَدُ؛ قناعت سرمایهای است که هرگز تمام نمیشود».همین مضمون در گفتار حکیمانه 349 و گفتار حکیمانه 229 آمده بود.
حقیقت قناعت یک ملکه درونی است که انسان با داشتن آن با حدّاقل لازم برای زندگی میسازد و بهدنبال زرق و برق و اضافات و تشریفاتی که وقت و فکر و عمر انسان را مصروف خود میسازد نمیرود و به همین دلیل آلوده انواع گناهان و مسائل غیر اخلاقی نمیشود.
اضافه بر این،شخص قانع،آزادگی فوقالعادهای دارد زیرا زیر بار منت هیچکس نیست؛در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام در غررالحکم آمده است:
«الْحُرُّ عَبْدٌ مَا طَمِعَ وَ الْعَبْدُ حُرٌّ إِذَا قَنِعَ؛ شخص آزاده،برده است هنگامی که طمع کند،و برده، آزاده است هنگامی که قناعت پیشه کند».(غررالحکم، ح ۸۹۷۵)
در ششمین نکته میفرماید:«هیچ مالی برای نابودی فقر بهتر از رضا به مقدار نیاز نیست»؛ (وَ لَا مَالَ أَذْهَبُ لِلْفَاقَهِ مِنَ الرِّضَی بِالْقُوتِ) .
این جمله که در واقع تکمیل کننده جمله سابق است اشاره به این دارد که بینیازی حقیقی در آن است که انسان به ضروریات زندگی راضی باشد و درپی مالاندوزی و فراهم کردن اسباب و وسایل تجملاتی که به یقین مورد نیاز او نیست خود را به زحمت نیفکند که این نوعی فقر و آن نوعی غناست.
در هفتمین نکته باز بر آنچه در نکته پنجم و ششم گذشت بهگونه دیگری مهر تأیید میزند و میفرماید:«آنکس که به مقدار نیاز اکتفا کند به آسایش و راحتی همیشگی دست یافته و در فراخنای آسودگی جای گرفته است در حالی که دنیاپرستی کلید رنج و بلا و مَرکب تعب و ناراحتی است»؛ (وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَی بُلْغَهِ الْکَفَافِ فَقَدِ انْتَظَمَ الرَّاحَهَ وَ تَبَوَّأَ خَفْضَ الدَّعَهِ وَ الرَّغْبَهُ مِفْتَاحُ النَّصَبِ وَ مَطِیَّهُ التَّعَبِ) .
«تبوأ» از ماده«تبوِئَه»(بر وزن تذکره) به معنای سکنی دادن به قصد دوام و بقاست.
«خفض» معانی متعددی دارد ازجمله تنزل و کاهش،فروتنی و نیز به معنای آسایش و فراخی زندگی است.
«دعه» به معنای آسودگی و«رغبه»به معنای دنیاپرستی و «نَصَب» به معنای خستگی و درماندگی و «مطیه» به معنای مرکب است.
روشن است که آنچه انسان را در زندگی به زحمت و رنج میافکند دنیاپرستی است وگرنه برای بهدست آوردن یک زندگی ساده آمیخته با قناعت، رنج و زحمت زیادی لازم نیست و همانطور که امام علیه السلام در جمله بالا فرمود، دنیاپرستی است که کلید رنج و ناراحتیهاست و مرکب ناراحتی و تعب است.
در پایان برای تکمیل نکات گذشته به نکته دیگر که ناظر به سه رذیله اخلاقی است با ذکر آثار آنها اشاره کرده،میفرماید:«حرص و تکبر و حسد انگیزهای هستند برای فرو رفتن در گناهان،و شر و بدکاری،جامع تمام (این) عیبهاست»؛ (وَ الْحِرْصُ وَ الْکِبْرُ وَ الْحَسَدُ دَوَاعٍ إِلَی التَّقَحُّمِ فِی الذُّنُوبِ،وَ الشَّرُّ جَامِعُ مَسَاوِی الْعُیُوبِ) .
«تقحُّم» به معنای فرو رفتن در چیزی است.
سه رذیلهای که امام علیه السلام به عنوان انگیزه غوطهور شدن در گناهان بیان فرموده همان سه رذیله معروف آغاز آفرینش انسان است؛شیطان بر اثر تکبر رانده درگاه خدا شد و آدم به دلیل حرص،ترک اولی کرد و از درخت ممنوع خورد و از بهشت اخراج شد و قابیل براثر حسد،نخستین قتل و جنایت را در عالم بنیان نهاد و منفور ساحت قدس پروردگار گشت.
در حدیثی از امام علی بن الحسین علیه السلام میخوانیم:
«فَأَوَّلُ مَا عُصِی اللَّهُ بِهِ الْکِبْرُ وَ هِی مَعْصِیهُ إِبْلِیسَ حِینَ أَبَی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ وَ الْحِرْصُ وَ هِی مَعْصِیهُ آدَمَ وَ حَوَّاءَ حِینَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُمَا فَکُلا مِنْ حَیثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَهَ فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمِینَ فَأَخَذَا مَا لَاحَاجَهَ بِهِمَا إِلَیهِ فَدَخَلَ ذَلِکَ عَلَی ذُرِّیتِهِمَا إِلَی یوْمِ الْقِیامَهِ وَ ذَلِکَ أَنَّ أَکْثَرَ مَا یطْلُبُ ابْنُ آدَمَ مَا لَاحَاجَهَ بِهِ إِلَیهِ ثُمَّ الْحَسَدُ وَ هِی مَعْصِیهُ ابْنِ آدَمَ حَیثُ حَسَدَ أَخَاهُ فَقَتَلَهُ فَتَشَعَّبَ مِنْ ذَلِکَ حُبُّ النِّسَاءِ وَ حُبُّ الدُّنْیا وَ حُبُّ الرِّئَاسَهِ وَ حُبُّ الرَّاحَهِ وَ حُبُّ الْکَلَامِ وَ حُبُّ الْعُلُوِّ وَ الثَّرْوَهِ فَصِرْنَ سَبْعَ خِصَالٍ فَاجْتَمَعْنَ کُلُّهُنَّ فِی حُبِّ الدُّنْیا فَقَالَ الْأَنْبِیاءُ وَ الْعُلَمَاءُ بَعْدَ مَعْرِفَهِ ذَلِکَ حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَهٍ؛ نخستین چیزی که با آن معصیت خدا شد تکبر بود و آن معصیت ابلیس بود هنگامی که از اطاعت فرمان خدا سر باز زد و تکبر کرد و از کافران شد (سپس) حرص بود و آن (سرچشمه) معصیت آدم و حوا شد.
هنگامی که خداوند عزّوجلّ به آنها فرمود:از میوههای بهشتی هرگونه میخواهید بخورید ولی نزدیک این درخت (ممنوع) نشوید که از ظالمان خواهید شد.ولی آنها چیزی را که نیاز به آن نداشتند برگرفتند و این مشکلی برای ذریه آنها تا روز قیامت ایجاد کرد و ازاینرو بیشترین چیزی که فرزندان آدم بهدنبال آن هستند چیزی است که به آن نیازی ندارند.سپس حسد بود که (سرچشمه) معصیت فرزند آدم (قابیل) شد در آنجا که به برادرش حسد ورزید و او را به قتل رساند.و از این صفات رذیله سهگانه،عشق به زنان و عشق به دنیا و عشق به ریاست و راحتطلبی و عشق به سخنگفتن و برتریجویی و ثروت، سرچشمه گرفت و هفت خصلت شد که تمام آنها در حب دنیا جمع شد.
ازاینرو پیغمبران و دانشمندان بعد از آگاهی از این موضوع گفتند:حب دنیا سرچشمه تمام گناهان است».( کافی، ج ۲، ص ۱۳۰، ح ۱۱.)
جمله «وَ الشَّرُّ جَامِعُ مَسَاوِی الْعُیوبِ» اشاره به این نکته است که این عیوب سهگانه (حرص و کبر و حسد) و عیوب دیگر،همه تحت عنوان«شر»قرار میگیرند که نقطه مقابل خیر است و تمام آفات و آسیبها از آن سرچشمه میگیرد.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ There is no distinction higher than Islam, no honor more honorable than fear of Allāh, no asylum is better than self-restraint, no intercessor more effective than repentance, no treasure more precious than contentment, and no wealth is a bigger remover of destitution than satisfaction with mere subsistence. Whoever confines himself to what is just enough for maintenance achieves comfort and prepares his abode in ease. Desire is the key of grief and the conveyance of distress. Greed, vanity and jealousy are incentives to falling into sins and mischief-making, the collecting of all bad habits.“
وَ قَالَ علیه السلام لِجَابِرِ بنِ عَبدِ اللّهِ الأنَصاَریِّ یَا جَابِرُ قِوَامُ الدّینِ وَ الدّنیَا بِأَربَعَةٍ عَالِمٍ مُستَعمِلٍ عِلمَهُ وَ جَاهِلٍ لَا یَستَنکِفُ أَن یَتَعَلّمَ وَ جَوَادٍ لَا یَبخَلُ بِمَعرُوفِهِ وَ فَقِیرٍ لَا یَبِیعُ آخِرَتَهُ بِدُنیَاهُ فَإِذَا ضَیّعَ العَالِمُ عِلمَهُ استَنکَفَ الجَاهِلُ أَن یَتَعَلّمَ وَ إِذَا بَخِلَ الغنَیِّ بِمَعرُوفِهِ بَاعَ الفَقِیرُ آخِرَتَهُ بِدُنیَاهُ یَا جَابِرُ مَن کَثُرَت نِعَمُ اللّهِ عَلَیهِ کَثُرَت حَوَائِجُ النّاسِ إِلَیهِ فَمَن قَامَ لِلّهِ فِیهَا بِمَا یَجِبُ فِیهَا عَرّضَهَا لِلدّوَامِ وَ البَقَاءِ وَ مَن لَم یَقُم فِیهَا بِمَا یَجِبُ عَرّضَهَا لِلزّوَالِ وَ الفَنَاءِ
ترجمهها:
(علمی، اخلاقی، اقتصادی) و درود خدا بر او، فرمود: (به جابر بن عبد اللَّه انصاری فرمود) ای جابر! استواری دین و دنیا به چهار چیز است: عالمی که به علم خود عمل کند، و جاهلی که از آموختن سرباز نزند، و بخشندهای که در بخشش بخل نورزد، و فقیری که آخرت خود را به دنیا نفروشد .
پس هر گاه عالم علم خود را تباه کند، نادان به آموختن روی نیاورد، هر گاه بینیاز در بخشش بخل ورزد، تهیدست آخرت خویش را به دنیا فروشد .
ای جابر! کسی که نعمتهای فراوان خدا به او روی کرد، نیازهای فراوان مردم نیز به او روی آورد، پس اگر صاحب نعمتی حقوق واجب الهی را بپردازد، خداوند نعمتها را بر او جاودانه سازد، و آن کس که حقوق واجب الهی در نعمتها را نپردازد، خداوند، آن را به زوال و نابودی کشاند .
[و جابر پسر عبد اللّه انصاری را فرمود:] جابر! دنیا به چهار چیز برپاست: دانایی که دانش خود را به کار برد، و نادانی که از آموختن سرباز نزند و بخشندهای که در بخشش خود بخل نکند، و درویشی که آخرت خویش را به دنیای خود نفروشد. پس اگر دانشمند دانش خود را تباه سازد نادان به آموختن نپردازد، و اگر توانگر در بخشش خویش بخل ورزد درویش آخرتش را به دنیا در بازد.
جابر! آن که نعمت خدا بر او بسیار بود نیاز مردمان بدو بسیار بود.
پس هر که در آن نعمتها برای خدا کار کند خدا نعمتها را برای وی پایدار کند. و آن که آن را چنانکه واجب است به مصرف نرساند، نعمت او را ببرد و نیست گرداند.
و فرمود مر جابر بن عبد اللَّه انصاری را ای جابر بنای دنیا بچهار چیز است عالمی که بکار دارنده علم خود باشد و نادانی که ننگ نداشته از آنکه تعلیم گیرد و بخشنده که بخیلی نکند باحسان خود و درویشی که نفروشد آخرت خود را بدنیای خود پس هر گاه ضایع کند عالم علم خود را ننگ داشته باشد نادان از آنکه تعلیم گیرد و هر گاه بخیلی کند توانگر باحسان خود بفروشد فقیر آخرت خود را بدنیای خود ای جابر هر که بسیار باشد نعمتهای خدا بر او بسیار باشد حاجتهای مردمان بسوی او پس هر که قیام نماید برای خدا در آنها به آن چه واجبست از حقوق اللَّه پیش آرد آنها را برای دوام و بقا و هر که قیام ننماید در آنها به آن چه واجبست پیش آرد آنها را برای زوال و فنا
به جابر بن عبد الله الانصاری فرمود: ای جابر، قوام دنیا بر چهار کس است: عالمی که علم خود را به کار دارد. جاهلی که از فرا گرفتن علم سر بر نتابد، بخشنده ای که در بخشش بخل نورزد و فقیری که دنیا را به آخرتش نفروشد. هرگاه، عالم، علم خود را به کار ندارد، جاهل از آموختن سر بر تابد و هرگاه، توانگر از بخشیدن مال خود بخل ورزد، فقیر آخرتش را به دنیا خواهد فروخت.
ای جابر، هر کس که از نعمت خدا بسیار بهره مند شود، نیازهای مردم به او افزون باشد. هرکس که در نعمتی که خدا به او ارزانی داشته به گونه ای که بر او واجب است عمل کند، خداوند نعمت او را دوام بخشد و باقی گذارد و هر که چنین نکند، داراییش را به فنا و زوال کشاند.
و آن حضرت به جابر به عبد اللّه انصاری فرمود:ای جابر، بر پایی دین و دنیا به چهار چیز است:دانشمندی که دانشش را به کار گیرد، و نادانی که از آموختن خودداری نکند،و سخاوتمندی که به خیرش بخل نورزد، و تهیدستی که آخرتش را به دنیایش نفروشد .زمانی که دانشمند دانشش را ضایع نماید نادان از فراگیری علم خودداری کند،و وقتی ثروتمند به نیکیاش بخل ورزد تهیدست آخرتش را به دنیایش بفروشد .ای جابر،کسی که نعمت خدا بر او زیاد شود نیاز مردم به او بسیار گردد،پس کسی که به ادای واجبات مالی برخیزد نعمتش را در گردونه دوام و بقا قرار داده،و آن که به واجب مالی اقدام نکند ثروتش را در معرض زوال و نابودی نهاده .
شروح:
و روی: فمن قام لله فیها بما یجب عرضها للدوام و البقاء و من لم یقم لله فیها بما یجب عرضها الزوال و الفناء.
قیل لشیخ کان یتعلم علی الکبر: اما تستحی ان تتعلم علی الکبر فقال انا لا استحی من الجهل علی الکبر، فکیف استحی من العلم علی الکبر.
امام (علیه السلام) به جابر بن عبدالله انصاری فرمود: (ای جابر استواری و برپایی دین و دنیا به چهار کس است: عالمی که علم خود را به کار بندد، جاهلی که از آموختن ننگ نداشته باشد، و توانگری که از نیکی و احسان بخل نورزد. و تنگدستی که آخرتش را به دنیا نفروشد، پس هنگامی که عالم علم خود را به کار نبرد، جاهل از آموختن ننگ خواهد داشت، و هنگامی که ثروتمند از نیکی و احسان خودداری کند، تنگدست آخرتش را به دنیا میفروشد. ای جابر! هر کس که از نعمتهای خدا بیشتر برخوردار باشد، درخواستهای مردم از او بسیار میگردد، پس کسی که برای خدا در آن نعمتها به واجبات اقدام کند، آنها را همیشگی و پایدار ساخته، و آن که برای خدا اقدام به واجبات نکند، نعمتها را به نیستی کشانده است). دنیا به وسیلهی مال و ثروت، و پس از آن به علم و دانش استوار است، علم برای صرف مال در جای خود، و شناخت راههای مختلف به دست آوردن آن که آیا شایسته است یا نه، از حلال است یا حرام. و این همان علم فقه، اصول فقه، تفسیر قرآن و سنت رسول خداست که احکام نیز از آن دو آموخته میشود، و بعد از اینها آنچه از علوم عربی و نظیر آن لازم است. چون به هر حال ناگزیر از داشتن علم است و از طرفی مال نیز نگهبانی لازم دارد، از این رو واجب است تا مطابق دستور اولی عمل شود، و در مورد شرط دوم نیز باید در مواردی که شایسته است مال را صرف کرد، اگر نه هیچ کدام سودی نخواهند داشت و حالات مردم یعنی امور دنیا استوار نخواهد ماند. و چون دانشمندان و غیر دانشمندان، مه باید بمیرند، و از طرفی دنیا و نظام دنیا ایجاب میکند که علم و دانش از نسلی به نسلی منتقل گردد، قهری است که نادانانی نیز خواهند بود که از آموختن دانش ننگ خواهند داشت، و چون در نظام دنیا نیاز بعضی از مردم به بعضی حتمی است، و در این نظام- به دلایل معلوم و یا نامعلوم- ممکن نیست همه از یکدیگر بینیاز باشند، لازم است آن کسانی که در دنیا مالی ندارند تا از آن طریق خواستهی خود را به دست آورند، و با صرف مال از اعمال ضروری، و لازم پاسداری کنند در این صورت برپایی دنیا بدون این چهار چیز میسر نخواهد بود. البته امام (علیه السلام) دربارهی فقیر، شرط کرد بر این که آخرتش را به دنیا نفروشد، زیرا فروشندهی آخرت به دنیا ستمگر و بیرون از مرز عدالت است، بنابراین دنیا بدو استوار نگشته و او شایستگی آباد ساختن دنیا را ندارد. وانگهی امام (علیه السلام) پس از این که ارکان دنیا را بیان کرد، اشاره به پیامد فاسد ضد آنها فرموده با عبارت: فاذا ضیع … بدنیاه از آن برحذر داشت، زیرا که تباه ساختن علم باعث استفاده نبردن از آن است، و ننگ داشتن نادان از آموختن به دلیل بدبینیاش به دانش و دانشمند- به دلیل این که او معتقد است که اینان علم را ضایع میکنند و بخل ورزیدن مالدار از احسان، باعث سود نبردن از مال است، و لازمهی آن بالا گرفتن نیاز فقیر و فروختن آخرت خود به دنیاست و آن مستلزم فساد است که با مصلحت دنیا و آخرت وی ناسازگار است. سپس اشاره بر این مطلب فرموده است که لازمهی فزونی نعمت خدا بر بنده، افزایش درخواستهای مردم به اوست، تا برای صاحب نعمت روشن شود که سپاس نعمت و اقدام به احسان به نیازمندان در حد لازم، برای رضای خدا امر واجبی است. در این باره نیز با بیان این که لازمهی احسان پایدار ساختن نعمت است و بدین وسیله بنده نعمت الهی را برای خود همیشگی میسازد و فزونی میدهد، به ترغیب و تشویق پرداخته است. و با بیان این که اقدام نکردن به واجبات، باعث به نیستی کشاندن نعمت اوست، از آن برحذر داشته است.
وَ قَالَ علیه السلام لِجَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ یَا جَابِرُ قِوَامُ الدِّینِ وَ الدُّنْیَا بِأَرْبَعَةٍ عَالِمٍ [یَسْتَعْمِلُ]
مُسْتَعْمِلٍ عِلْمَهُ وَ جَاهِلٍ لاَ یَسْتَنْکِفُ أَنْ یَتَعَلَّمَ وَ جَوَادٍ لاَ یَبْخَلُ بِمَعْرُوفِهِ وَ فَقِیرٍ لاَ یَبِیعُ آخِرَتَهُ بِدُنْیَاهُ فَإِذَا ضَیَّعَ الْعَالِمُ عِلْمَهُ اسْتَنْکَفَ الْجَاهِلُ أَنْ یَتَعَلَّمَ وَ إِذَا بَخِلَ الْغَنِیُّ بِمَعْرُوفِهِ بَاعَ الْفَقِیرُ آخِرَتَهُ بِدُنْیَاهُ یَا جَابِرُ مَنْ کَثُرَتْ [نِعْمَةُ]
نِعَمُ اللَّهِ عَلَیْهِ کَثُرَتْ حَوَائِجُ النَّاسِ إِلَیْهِ فَمَنْ قَامَ [بِمَا یَجِبُ لِلَّهِ فِیهَا عَرَّضَ نِعْمَةَ اللَّهِ لِدَوَامِهَا وَ مَنْ ضَیَّعَ مَا یَجِبُ لِلَّهِ فِیهَا عَرَّضَ نِعْمَتَهُ لِزَوَالِهَا]
لِلَّهِ فِیهَا بِمَا یَجِبُ فِیهَا عَرَّضَهَا لِلدَّوَامِ وَ الْبَقَاءِ وَ مَنْ لَمْ یَقُمْ فِیهَا بِمَا یَجِبُ عَرَّضَهَا لِلزَّوَالِ وَ الْفَنَاءِ .
قد تقدم القول فی هذه المعانی و الحاصل أنه ربط اثنتین من أربعة إحداهما بالأخری و کذلک جعل فی الاثنتین الأخریین فقال إن قوام الدین و الدنیا بأربعة عالم یستعمل علمه یعنی یعمل و لا یقتصر علی أن یعلم فقط و لا یعمل و جاهل لا یستنکف أن یتعلم و أضر ما علی الجهلاء الاستنکاف من التعلم فإنهم یستمرون علی الجهالة إلی الموت و الثالث جواد لا یبخل بالمعروف و الرابع فقیر لا یبیع آخرته بدنیاه أی لا یسرق و لا یقطع الطریق أو یکتسب الرزق من حیث لا یحبه الله کالقمار و المواخیر و المزاجر و المآصر و نحوها .
ثم قال فالثانیة مرتبطة بالأولی إذا لم یستعمل العالم علمه استنکف الجاهل من التعلم و ذلک لأن الجاهل إذا رأی العالم یعصی و یجاهر الله بالفسق زهد فی التعلم و قال لما ذا تعلم العلم إذا کانت ثمرته الفسق و المعصیة.
ثم قال و الرابعة مرتبطة بالثالثة إذا بخل الغنی بمعروفه باع الفقیر آخرته بدنیاه و ذلک لأنه إذا عدم الفقیر المواساة مع حاجته إلی القوت دعته الضرورة إلی الدخول فی الحرام و الاکتساب من حیث لا یحسن و ینبغی أن یکون عوض لفظة جواد لفظة غنی لیطابق أول الکلام آخره إلا أن الروایة هکذا وردت و جواد لا یبخل بمعروفه و فی ضمیر اللفظ کون ذلک الجواد غنیا لأنه قد جعل له معروفا و المعروف لا یکون إلا عن ظهر غنی و باقی الفصل قد سبق شرح أمثاله
(و قال علیهالسلام لجابر بن عبدالله الانصاری) و فرمود آن حضرت مر جابر بن عبدالله انصاری را: (یا جابر قوام الدنیا باربعه) یا جابر بنای دنیا و صلاح آن به چهار کس باز بسته است (عالم مستعمل علمه) اول: عالمی که به کار دارنده باشد علم خود را (و جاهل لا یستنکف ان یتعلم) و دوم: جاهلی که ننگ نداشته باشد از آنکه بیاموزد علم را (و جواد لا یبخل بمعروفه) و سوم: بخشندهای که بخل نکند به احسان خود (و فقیر لا یبیع اخرته بدنیاه) و چارم: درویشی که نفروشد آخرت خود را به دنیای خود (فاذا ضیع العالم علمه) پس هرگاه که ضیع سازد عالم، علم خود را و عمل به آن نکند (استنکف الجاهل ان یتعلم) ننگ داشته باشد جاهل از آنکه فراگیرد علم را از او (و اذا بخل الغنی بمعروفه) و هرگاه که غنی کند به انعام و عطای خود (باع الفقیر اخرته) بفروشد فقیر آخرت خود را به دنیا و مرتکب قبایح شود (یا جابر من کثرت نعم الله علیه) ای جابر کسی که بسیار باشد نعمتهای خدا بر او (کثرت حوائج الناس الیه) بسیار باشد حاجتهای مردمان به سوی او (فمن قام لله فیها بما یجب) هر که قیام نماید برای رضای خدای تعالی در آن نعمتها به چیزی که واجب است چون شکر نعمای به دل و زبان و صرف کردن آن نعم به مصارف آن و احسان نمودن با مردمان (عرضها للدوام و البقاء) پیش آورد خدای تعالی آن نعمتها را برای دوام و بقا (و من لم یقم لله فیها بما یجب) و هر که قیام ننماید برای رضای خدا در آن نعمتها به چیزی که واجب است شرعا به این معنی که کفران نعمت ننماید و صرف نکند آن را به مستحقان اصلا (عرضها للزوال و الفناء) پیش آورد آنها را از برای زوال و فنا
جواد مرد بخشنده و نیکو کار. فرمود: یا جابر قوام دنیا به چهار چیز است عالمی که علم خود به کار برد. یعنی به آن عمل نماید و مردم را بیاموزاند و جاهلی که ننگ ندارد از آنکه بیاموزد. و کریمی راغب به خیر و نیکوئی و عطا. و فقیری که نفروشد آخرت خود را به دنیا. و نکته بر این چهار اینکه انتظام آدمیان به دو چیز بود: یکی انتظام امر علم و دین، دیگری امر معیشت و رزق. اول به استعمال علم و تعلم، و آن ثانی به مواسات غنی با فقیر و قناعت و عفاف فقیر قائم گردد چنانچه در کلام آینده مبین میگردد: پس هرگاه ضایع گرداند عالم علم خود را به کار نبردن ننگ میدارد جاهل از تعلم نمودن، و هرگاه بخل کند توانگر بخیر خود، میفروشد فقیر آخرت خود را به دنیای خود به ارتکاب معاصی از رهگذر عدم صبر بر فاقه و درویشی و سوال از خلق و فراموشی آخرت و بدگمانی با خدای عزوجل پس هر چهار قوام دنیا فاسد و باطل گردد. ای جابر هر که بسیار شود نعمتهای حق تعالی بر او بسیار شود حاجتهای مردمان به او، پس هر که قیام نماید برای خدا در آن نعمتها به آنچه واجب است بر او از حقوق الهی آن نعمتها به آنچه واجب است بر او از حقوق الهی آن نعمتها را در معرض دوام بقا درآورده باشد، و شایسته به آن گشته که آن نعمت بر او پایدار بماند در دنیا و آخرت بلکه افزوده گردد، زیرا که شکر نعمت موجب فزونی نعمت بود به نص کلام ربانی (لئن شکرتم لازیدنکم..) و اصل در شکر هر نعمت آنست که محتاجان را از آن نعمت ببخشد. و به حاجات ایشان قیام نماید و هر که قیام ننماید برای خدا در آن نعمتها به آنچه واجب است آن نعمتها را در معرض زوال و فنا درآورده باشد و مستحق آن شده که آن نعمتها از او بگردد و به جای (یجب) تواند (یحب) باشد یعنی آنچه خدای آن را دوست میدارد و نزد حق مرضی است.
و قال علیهالسلام لجابر بن عبدالله الانصاری: «یا جابر! قوام الدین و الدنیا باربعه: عالم مستعمل علمه و جاهل لایستنکف ان یتعلم و جواد لایبخل بمعروفه و فقیر لایبیع آخرته بدنیاه، فاذا ضیع العالم علمه، استنکف الجاهل ان یتعلم و اذا بخل الغنی بمعروفه، باع الفقیر آخرته بدنیاه، یا جابر! من کثرت نعم الله علیه، کثرت حوائج الناس الیه، فمن قام لله فیها بما یجب، عرضها للدوام و البقاء و من لم یقم لله فیها بما یجب، عرضها للزوال و الفناء.» یعنی و گفت علیهالسلام به جابر بن عبدالله انصاری که ای جابر! قوام دنیا و برپا بودنش به چهار کس است: عالمی است که کار فرماید علم خود را و بر وفق آن عمل کند و جاهلی است که ابا و امتناع نداشته باشد از اینکه بیاموزد علم را و بخشندهای است که بخل نورزد به احسان خود و فقیری است که نفروشد آخرت خود را به دنیای خود، پس در هر وقت که ضایع کرد عالم علم خود را و عمل به علم خود نکرد، ابا و امتناع نماید جاهل از اینکه بیاموزد علم را و در هر وقت که بخل ورزید مالدار به احسان خود میفروشد فقیر آخرت خود را به دنیای خود. ای جابر! کسی که بسیار گشت نعمت خدا بر او، بسیار شود حاجتهای مردم به سوی او، پس کسی که برخاست از برای خدا در برآوردن حوائج مردم به نحوی که لازم است، گردانید آن نعمتها را در عرضهی همیشه بودن و باقیماندن و کسی که برنخاست از برای خدا در برآوردن حاجات مردم به نحوی که لازم است، گردانید آن نعمتها را در عرضهی سلب شدن و نیست گردیدن.
المعنی: العلم مصباح الهدایه للجامعه البشریه فی شتی نواحی حیاته، و لا یمکن الارتقاء فی الشئون المعنویه و المادیه و الروحیه و الجسمیه و الدینیه و الدنیویه الا بالعلم و المعرفه، و انما یثمر العلم فی ترقیه شئون الحیاه باستعماله و العمل به، و الا فمجرد الصور الذهنیه لا تفید شیئا اذا لم تقترن بالعمل و لا تقع فی سبیل الاستفاده و الاجراء. و حیث ان العلم قائم بوجود العالم و العالم معرض للموت و الفناء کسائر الافراد فلابد من بقاء العلم و العالم من وجود المتعلم و المستفید لیقوم التلمیذ مقام الاستاذ اذا مات او عجز عن العمل، فالجاهل المتعلم هو الرکن الثانی لقوام العالم و بقائه. و حیث ان العمل بالعلم و تعلیمه و ابقائه یحتاج الی مصارف مالیه من معاش العالم و مصارف تحصیل المتعلم و المدارس و المکاتب و الکتب المحتاج الیها لحفظ العلم و للتعلیم، فلابد من وجود الافراد ذوی الثروه و الجود لیصرفوا مالهم فی هذا لسبیل و ینشاوا مدارس و مکاتب و خزنه الکتب و یبنوا جامعات و مساجد للدرس و العباده، فهذا هو الرکن الثالث لقوام الدین و الدنیا. و حیث ان الفقر و الحاجه ماسه بالاجتماع البشری من وجوه شتی فلابد من حسن النظام الاجتماعی ان یکون الفقیر صابرا دینا لا یبیع آخرته بدنیاه فیرتکب الجرائم المخل بنظام الاجتماع کالسرقه و الخیانه و الضوضاء، فیصیر الفقیر الصابر الدین هو الرکن الرابع. و کل هذه الارکان الاربعه یرتبط بعضها ببعض و اذا اخل منها رکن یسری خلله الی سائر الارکان، فاذا ضیع العالم علمه استنکف الجاهل من التعلم لما رای من عدم فائده العلم مع الصعبوه فی طریق تحصیله، و اذا بخل الغنی بمعروفه الواجب علیه فی صرف ماله اختل نظام العلم مع الصعوبه فی طریق تحصیله، و اذا بخل الغنی بمعروفه الواجب علیه فی صرف ماله اختل نظام العلم و المعرفه و ینقص التربیه الموثره فی نفوس الفقراء فصاروا جهله غیر مثقفین و یبیعوا الاخره بالدنیا، و یرتکبوا الجرائم العظمی. و نبه (علیه السلام) فی آخر کلامه الی ان شکر نعم الله م العلم و المال و غیرهما بالقیام فیها بما یجب من بذلها للمستحق و صرفها فی مصارفها، و الا فیکون کفرانا لها موجبا لزوالها و فنائها. الترجمه: بجابر بن عبدالیه انصاری فرمود: ای جابر نظام جهان بر چهار پایه استوار است دانشمندی که علم خود را بکار بندد، و نادانی که از آموختن دانش سر باز نزند و بخشندهای که از صرف مال خود دریغ نورزد، و فقیریکه آخرتش را بدنیا نفروشد وچون دانشمند علم خود را ضایع گذاشت و بدان عمل نکرد، نادان از تحصیل و آموختن علم روگردان میشود، و چون توانگر بمال خود دریغ کرد و بمصرف شایسته صرف نکرد فقیر هم آخرتش را بدنیا بفروشد. ای جابر هر کس نعمت فراوان خدا را داشت نیاز مردم بوی بسیار گردد و هر کس برای خدا بدانچه در شکر نعمتش باید قیام کند آن نعمت را در معرض دوام و پایش نهاده، و هر کس بدانچه بایدش در نعمت حق قیام نکند آنرا در معرض زوال و فنا در آورده و از دست بدهد.
علی با جابر انصاری راد*** حکیمانه چنین داد سخن داد
که ای جابر قوام دین و دنیا*** بود بر چار پایه پای بر جا
بدانشمند اندر کار دانش ***بدانشجوی باهوش پر ارزش
بثروتمند راد با سخاوت*** که صرف حق نماید مال و ثروت
بدوریش صبور با دیانت ***که نفروشد بدنیا دین و ملت
چه دانا علم خود را کرد ضایع ***ز کسب علم نادان گشت مانع
توانگر چون باحسان بخل ورزید*** فقیر از آخرت چشمان بپوشید
ایا جابر هر آنکس نعمت افزود ***نیاز مردمان بر خود بیفزود
اگر صرف نعم در راه حق کرد*** دوام نعمتش را مستحق کرد
و گر در راه باطل صرف سازد*** بزودی نعمت خود را ببازد
(الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) اقول: رواه ابن بابویه فی (توحیده) مسندا عن الاصبغ مع اختلاف و زیاده و نقصان هکذا: قال لما جلس علی (علیه السلام) فی الخلافه و بایعه الناس خرج الی المسجد متعمما بعمامه النبی- الی ان قال- ثم قال: سلونی قبل ان تفقدونی، فقام الیه رجل من اقصی المسجد متوکئا علی عصاه فلم یزل یتخطی الناس حتی دنا منه، فقال له (علیه السلام): دلنی علی عمل اذا عملته نجانی الله من النار. قال له: اسمع یا هذا. ثم افهم ثم استیقن قامت الدنیا بثلاثه: بعالم ناطق مستعمل لعلمه، و بغنی لا یبخل بماله علی اهل دین الله، و بفقیر صابر، فاذا کتم العالم علمه، و بخل الغنی، و لم یصبر الفقیر، فعندها الویل و الثبور، و عندها یعرف العارفون بالله ان الدار قد رجعت الی بدئها- ای: الکفر بعد الایمان- ایها السائل فلا تغترن بکثره المساجد و جماعه اقوام اجسادهم مجتمعه و قلوبهم شتی، ایها الناس انما الدنیا ثلاثه، زاهد و راغب و صابر، فاما الزاهد فلا یفرح بشیء من الدنیا اتاه و لا یحزن علی شیء منها فاته، و اما الصابر فیتمناها بقلبه، فان ادرک منها شیئا صرف عنها نفسه لما یعلم من سوء عاقبتها، و اما الراغب فلا یبالی من حل اصابها ام من حرام. فقال له (علیه السلام): فما علامه المومن فی ذلک الزمان. قال: ینظر الی ما اوجب الله علیه من حق فیتولاه و ینظر الی ما خالفه فیتبرء منه و ان کان حمیما قریبا. قال: صدقت و الله یا امیرالمومنین. ثم غاب الرجل فلم نره، فطلبه الناس فلم یجدوه، (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) فتبسم (علیه السلام) و قال: مالکم هذا اخی الخضر. و رواه فی (خصاله) فی الصحیح عن ابیجعفر (علیه السلام) قال: قال امیرالمومنین: قوام الدنیا باربعه: بعالم ناطق مستعمل له، و بغنی لا یبخل بفضله علی اهل دین الله، و بفقیر لا یبیع آخرته بدنیاه، و بجاهل لا یتکبر عن طلب العلم. فاذا کتم العالم علمه، و بخل الغنی بماله، و باع الفقیر آخرته بدنیاه، و استکبر الجاهل عن طلب العلم، رجعت الدنیا الی ورائها القهقری، فلا یغرنکم کثره المساجد، و اجساد قوم مختلفه قلوبهم. قیل له: کیف العیش فی ذلک الزمان؟ فقال: خالطوهم بالبرانیه- یعنی فی الظاهر- و خالفوهم فی الباطن، و للمرء ما اکتسب، و هو مع من احب، و انتظروا مع ذلک الفرج من الله عزوجل. قول المصنف (و قال (علیه السلام) لجابر بن عبدالله الانصاری) اقول: قد عرفت من خبر التوحید انه (علیه السلام) قال ذلک للخضر، و اما خبر الخصال فساکت عن المسوول له، فلابد ان المصنف وقف علیه فی خبر آخر. و کیف کان ففی ذیل الطبری: شهد جابر العقبه فی السبعین من الانصار الذین بایعوا النبی عندها، و کان اصغرهم یومئذ، و اراد شهود بدر، فخلفه ابوه علی اخواته و کن تسعا، و خلفه ایضا حین خرج الی احد، و شهد جابر باقی المشاهد. و روی عنه ان النبی (علیه السلام) غزا سبعا و عشرین غزوه، و غزوت معه ست عشره غزوه، و لم اقدر ان اغزو حتی قتل ابی باحد، فکان اول غزوه غزوتها. معه حمراء الاسد. (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) مات جابر سنه (74) و هو ابن (94)، و کان قد ذهب بصره. و فی تاریخه: ولی عبدالملک سنه (74) الحجاج المدینه، فاستخف باصحاب النبی، و ختم فی اعناقهم، و رئی جابر مختوما فی یده. قوله (علیه السلام) یا جابر قوام الدین و الدنیا هکذا فی (المصریه) اخذا من (ابن ابیالحدید)، و الصواب: ما فی (ابن میثم): (یا جابر قوام الدنیا) باربعه عالم مستعمل هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (یستعمل) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم) (علمه) فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): من تعلم العلم، و عمل به، و علم لله، دعی فی ملکوت السماوات عظیما، فقیل: تعلم لله، و عمل لله، و علم لله. و جاهل لا یستنکف ان یتعلم فی (الکافی) عن السجاد (علیه السلام):
اوحی الله تعالی الی دانیال ان امقت عبیدی الی الجاهل المستخف بحق اهل العلم، التارک للاقتداء بهم، و ان احب عبیدی الی التقی الطالب للثواب الجزیل، اللازم للعلماء، القابل عن الحکماء. و جواد لا یبخل الصواب: ما فی روایتی الصدوق و غنی لا یبخل فالغنی قد یبخل، و قد لا یبخل، و اما الجواد فلا یمکن بخله. بمعروفه قد عرفت ان روایه (التوحید) بماله، و روایه (الخصال) (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) بفضله، ای: بفضل ماله، و هما احسن. فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): ان من بقاء المسلمین و بقاء الاسلام ان تصیر الاموال عند من یعرف فیها الحق، و یصنع فیها المعروف، و ان من فناء الاسلام و فناء المسلمین ان تصیر الاموال فی ایدی من لایعرف فیها الحق، و لا یصنع فیها المعروف. و عن ابی جعفر (علیه السلام) ان الله تعالی جعل للمعروف اهلا من خلقه حبب الیهم فعاله، و وجه لطلاب المعروف الطلب الیهم، و یسر لهم قضاءه کما یسر الغیب للارض المجدبه لیحییها و یحیی به اهلها، و ان الله تعالی جعل للمعروف اعداءا من خلقه بغض الیهم المعروف، و بغض الیهم فعاله، و حظر علی طلاب المعروف الطلب الیهم، و حظر علیهم قضاءه کما حظر الغیث علی الارض المجدبه لیهلکها و یهلک اهلها. و فقیر لا یبیع آخرته بدنیاه فی (الکافی) عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال تعالی: ان من اغبط اولیائی عندی رجلا خفیف الحال، ذا حظ من صلاه، احسن عباده ربه بالغیب، و کان غامضا فی الناس جعل رزقه کفافا، فصبر علیه و عجلت منیته، فقل تراثه و قل بواکیه. و عن الصادق (علیه السلام): جاء رجل موسر نقی الثوب الی النبی، فجلس، فجاء رجل معسر درن الثوب، فجلس الی جنب النبی بجنب الموسر، فقبض الموسر ثیابه من تحت فخذیه، فقال له النبی: اخفت ان یمسک من فقره شیء؟ قال: لا. قال: فخفت ان یصیبه من غناک شیء؟ قال: لا. قال: فخفت ان یوسخ ثیابک؟ قال: لا. قال: فما حملک علی ما صنعت؟ فقال: ان لی قرینا یزین (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) لی کل قبیح، و یقبح لی کل حسن، و قد جعلت له نصف مالی. فقال النبی للمعسر: اتقبل؟ قال: لا. قال الرجل: و لم؟ قال: اخاف ان یدخلنی ما دخلک. فاذا ضیع العالم علمه استنکف الجاهل ان یتعلم فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): ان العالم اذا لم یعمل بعلمه زلت موعظته عن القلوب کما یزل المطر عن الصفا. و عنه (علیه السلام): قصم ظهری رجلان: عالم متهتک، و جاهل متنسک، هذا ینفر الناس بتهتکه، و هذا یضل الناس بتنسکه. و عن امیرالمومنین (علیه السلام): ان اهل النار لیتاذون من ریح العالم التارک و قال عیسی بن مریم (علیه السلام): ویل لعلماء السوء کیف تلظی علیهم النار. و عنهم (علیه السلام): یغفر للجاهل سبعون ذنبا قبل ان یغفر للعالم ذنب واحد. و اذا بخل الغنی بمعروفه باع الفقیر آخرته بدنیاه فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): یاتی علی الناس زمان من سال الناس عاش، و من سکت مات. یا جابر من کثرت نعم الله علیه کثرت حوائج الناس الیه لامتحان شکره فمن قام لله فیها بما یجب فیها هکذا فی (المصریه)، و لکن فی (ابن ابیالحدید): (فمن قام بما یجب لله فیها)، و فی (ابن میثم) و کذا (الخطیه) (فان اقام بما یجب (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) لله فیها) عرضها للدوام و البقاء هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (عرض نعمه الله لدوامها) کما فی (ابن ابیالحدید) و کذا (ابن میثم). و من لم یقم فیها بما یجب عرضها للزوال و الفساد هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (و من ضیع ما یجب لله فیها عرض نعمته لزوالها) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم)، و لکن فی نسخه الثانی (و ان ضیع). و کیف کان ففی (الکافی) عن ابیجعفر (علیه السلام): ان الشمس لتطلع و معها اربعه املاک: ملک ینادی یا صاحب الخیر اتم و ابشر، و ملک ینادی یا صاحب الشر انزع و اقصر، و ملک ینادی اعط منفقا خلفا و آت ممسکا تلفا، و ملک ینضحها بالماء و لو لا ذلک اشتعلت الارض. و عن الرضا (علیه السلام): ان النعم کالابل المعتقله فی عطفها علی القوم ما احسنوا جوارها، فاذا اساووا معاملتها نفرت عنهم. و عن الصادق (علیه السلام): من عظمت علیه النعمه اشتدت مونه الناس علیه، فان هو قام بمونتهم اجتلب زیاده النعمه علیه من الله، و ان لم یفعل فقد عرض النعمه لزوالها.
المراد بالدنیا الحیاه الدنیا، و هی لا تستقیم و تنتظم الا بعنصرین: 1- العلم الذی یهدی الی العمل بالحق و الخیر و العدل، و یقی الحیاه من الشرور و المشکلات، و قوام العلم بجهود العالم و المتعلم، و لا یتحقق الغرض المقصود منه الا اذا عمل العالم بموجب علمه، و وضعه فی مکانه اللائق.. و اذا اتخذ العالم من علمه اداه للصوصیه، و الاعتداء و الاستعلاء- عمت الفوضی و انتشر الفساد، و تخلفت الامه، و استنکف الجاهل ان یاخذ العلم من هذا الضال المضیل. 2- المال الذی یخدم الحیاه، و یسد حوائج المحتاجین، و نتداوله الایدی فی الصالح العام، اما المال الذی یمسک فی البنوک و المصارف، او ینفق علی الاسراف و التبذیر، او اسلحه الخراب و الدمار فهو شر و وبال علی الانسانیه و مصیرها (و اذا بخل الغنی بمعروفه باع الفقیر آخرته بدنیاه) حیث یدفعه العوز و الحرمان الی ارتکاب الجرائم.. و ما وجدت الشیوعیه و الاشتراکیه تربیه اخصب من بیئه البوس و الفقر، و من هنا یصح القول: ان المترفین الذین یسرفون او یکنزون و لا یبذلون فی سبیل الله و الصالح العالم، ثم یحاربون الشیوعیه و الاشتراکیه هم السبب لوجوده و انتشارها. (من کثرت نعم الله علیه کثرت حوائج الناس الیه). ان مسوولیه الانسان تقاس یطاقته و مقدرته، فمسوولیه القاده غیر مسوولیه الاتباع، و واجب الاغنیاء غیر واجب الفقراء، و وظیفه العلماء غیر وظیفه الجهلاء.. فعلی القاده ان یعملوا جاهدین علی تحقیق ما یتطلبه المستضعفون من حیاه عادله، و عشیه راضیه، و علی الاغنیاء ان یبذلوا لخدمه الحیاه و تقدمها، و علی العلماء ان ینکروا المنکر من اولاء و اولئک. (فمن قام الله فهیا الخ).. اذا عمل الراعی بالعدل و المساواه احبته الرعیه، و کانت اطوع له من بنانه، و دافعت عنه و عن سلطانه دفاعها من نفسها و مصالحها، و بهذا یثبت حکمه و یستقر، و الا ثارت علیه و اقتلعته من الجذور حین تسنح الفرصه.. و کذلک العالم یثق الناس به، و یقدسون مقامه اذا نفعهم بعلمه و الا انصرفوا عنه، و نعتوه بکل قبیح.
… الجاهل ان یتعلم: الاستواء العلم و الجهل فی نظره … الفقیر آخرته بدنیاه: لانه یضطر للخیانه او الکذب حتی ینال بهما الغنی شیئا … عرضها للدوام و البقاء: عرضها ای جعلها عرضه ای نصبها له
امام علیهالسلام به جابر ابن عبدالله انصاری (از نیکان اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره پایداری دین و دنیا) فرموده است: ای جابر، قوام و بر پا بودن دین و دنیا به چهار کس است: عالمی که علم خود به کار برد (به آن رفتار نماید و به مردم بیاموزد) و جاهلی که ننگ نداشته باشد از اینکه یاد گیرد، و توانگری که به نیکی و احسان خود (درباره دیگری) بخل نورزد، و فقیری که آخرت خویش را به دنیا نفروشد پس هنگامی که عالم علم خود را به کار نبرد جاهل از آموختن و یادگرفتن ننگ خواهد داشت، و هنگامی که غنی و توانگری به نیکی و احسان خویش بخل ورزد فقیر آخرتش را به دنیایش میفروشد (کارهای ناشایسته به جا میآورد). ای جابر، هر که نعمتهای خدا (دارائی و دانائی و بزرگی و مانند آنها) بر او بسیار شود درخواستهای مردم به او بسیار میگردد، پس کسی که برای خدا در آن نعمتها به آنچه که واجب است قیام نماید آنها را همیشگی و پایدار میسازد، و آنکه برای خدا در آنها به آنچه واجب است قیام ننماید آنها را به نابودی و نیستی میکشد.
تکامل و یا سقوط ملتها براساس رشد علمی و اقتصادی و یا عقب گرد علمی و اقتصادی است. تکامل علمی وقتی بدست میآید که هم دانشمند به علم خود عمل کند و هم آنرا در اختیار دیگران بگذارد اما هرگاه در تعلیم دیگران بخل ورزید و یا طبقهای جدید از آموختن علم سرباز زدند، سقوط علمی حتمی است. غرب در آموختن علم از دنیای اسلام کوتاهی نکرد و بر دنیا پیروز شد وقتی مسلمانان بار دیگر بر دنیا پیروز میگردند که در آموختن کوتاهی نکنند و از تعلیم دادن مضایقه ننمایند. بناهای مذهبی با کمکهای ناچیز طبقه ضعیف ایجاد میشود و همین طبقه ضعیف هستند که از درد بیچارگان آگاهند و باید از نعمت خدا داد بهرهبرداری کنند و به کمک بیچارگان بشتابند تا خدا نعمتهائی را که به آنان ارزانی داشته برای آنان حفظ کند. غالب ثروتمندان درجه یک در تارهای ابریشمی خود در جنب و جوشاند تا مرگ را ببینند. آنقدر محدودیت برای خود بوجود آوردهاند که هیچ نالهای بگوش آنان نمیرسد. ثروت، برای اینان بلاست و خدا آنان را با این بلا محاصره کرده و ناگهان چشم باز میکنند که مرگ است زیرا خدا ثروت میدهد و نابود میکند. اینان به فکر بیچارگان نیستند طبقه متوسط هم که به فکراند اقدام نمیکنند در نتیجه بیچارگانی که از ایمان ضعیفاند دست به دزدی، قمار و … میزنند تا پولی به جیب بزنند و سرانجام دزدی هم زندان و … پس در هر صورت وظیفهشناسی و ایمان شرط رشد و کمال است.
و قال علیهالسلام- لجابر بن عبدالله الانصاری-: (یا جابر، قوام الدین و الدنیا باربعه) اصناف من الناس، حتی لو لا هولاء لم تنتظمه امور الدین، و لا امور الدنیا، الاول (عالم مستعمل علمه) بان یعلم ثم یعمل (و) الثانی) (جاهل لا یستنکف) ای لا یتکبر (ان یتعلم) العلم (و) الثالث (جواد لا یبخل بمعروفه) بان یعین الناس و ینفق فی القربات (و) الرابع (فقیر لا یبیع آخرته بدنیاه) بان یفعل الحرام التحصیل المال، و انما کان هولاء قوام الدارین، لان قوام الدنیا بالعلماء و اتباعهم، و الصنف الاول هم الرعیل الاول، و الاصناف الثلاثه اتباع لهم اذا عملوا بالشرائط المذکوره، و انما ذکر الجاهل لان العلماء اتباع لهم اذا عملوا بالشرائط المذکوره، و انما ذکر الجاهل لان العلماء لا یبقون فاللازم ان یکون هناک جهال یتعلمون العلم للاجیال اللاحقه و هکذا، و هکذا قوام الدنیا فانه بالمشی فی سنن الشرع، و ذلک یعرف بالعلماء، و الجهال الذین یتعلمون حتی یصبحوا بدورهم علماء. ثم المعاش بحاجه الی اغنیاء منهم المال، و فقراء منهم العمل، اذ لو کان الکل فقراء لا تدار الامور المحتاجه الی المال، و لو کان الکل اغنیاء لم یکن یعمل احد الاعمال السفلی، فیتوقف النظام (فاذا ضیع العالم علمه) بان لم یعمل بمقتضاه (استنکف الجاهل ان یتعلم) لانه یری المشقه فی تحصیل العلم، و عدم الفائده فیه (و اذا بخل الغنی بمعروفه باع الفقیر آخرته بدنیاه) اذ یفعل الاعمال المحرمه کالسرقه و الخیانه لتحصیل المال، فلا تبقی للناس دنیا، و لا دین. (یا جابر، من کثرت نعم الله علیه) بالمال و الجاه و العلم و القوه و ما اشبه (کثرت حوائج الناس الیه) لان الناس محتاجون الی النعم المجتمعه عنده (فمن قام، لله، فیها) ای فی النعم (بما یجب فیها) من اعطاء حقوق الله، و قضاء حوائج الناس (عرضها) ای جعل نعمه فی معرض البقاء (للدوام و البقاء) قال سبحانه: (لئن شکرتم لازیدنکم) (و من لم یقم فیها بما یجب عرضها للزوال و الفناء) قال سبحانه (و لئن کفرتم ان عذابی لشدید).
اللغه: القوام: الاعتدال. استنکف: رفض و ابی. الشرح: تقوم الدنیا و الدین باربعه ارکان، متی استقامت و ثبتت هذه الاربعه؟ و متی صلحت و اعتدلت اعتدلت امور الذین و امور الدنیا (عالم مستعمل علمه) فهو تعلم و تفقه و وقف علی اسرار الشریعه لیس لیکنز العلم لنفسه و یدخره فی باطنه فان من بخل بعلمه جاء انتن الناس ریحا یوم القیامه بل انما تعلم من اجل ان یستعمل العلم فیطبقه علی نفسه و ینفذ ما یعرفه ثم یعلمه لغیره من الناس و یبثه بین البشر (و جاهل لا یستنکف ان یتعلم) و هو الامی الذی لا یعرف احکام الدین و لم یطلع علیها فهو لا یتکبر عن التعلم بل یبادر الی ان یسال عن کل مساله لم یعرفها و یبحث عن کل تکلیف متعلق به فیتعلمه و یعمل به (وجواد لا یبخل بمعروفه) کریم من الله علیه و اعطاه من فضله فلا یبخل بالعطاء و البذل علی الفقراء و المحتاجین و اعانه الضعفاء (و فقیر لا یبیع آخرته بدنیاه) فان فی المجتمع فقراء و استقامه الحیاه انما تکون بان یکون الفقیر متعففا ملتزما باحکام الله بعیدا عن السرقه و الخیانه و الاعتداء فلا یبیع آخرته بشیء من حطام الدنیا و ما فیها فاذا هذه الارکان الاربعه کانت عادله ملتزمه استقامت الحیاه و الدین و اما اذا تبدلت الاحوال و تغیرت فانقلبت الموازین بضد ما هی علیه اضطربت الحیاه و فسد الدین (فاذا ضیع العالم علمه) و لم یعمل به و لم یعلمه للناس کانت النتیجه لهذه المخالفه ان (استنکف الجاهل ان یتعلم) لانه یری العالم مخالف لعلمه فیشک فیه و یسقط قوله و لا یعود له قیمه (و اذا بخل الغنی بمعروفه) فلم یبذل علی الفقراء و لم یخرج الحق الشرعی من ماله کانت النتیجه ان (باع الفقیر آخرته بدنیاه) فتجاوز المرسوم له لیسرق و یهنب و یعتدی (یا جابر من کثرت نعم الله علیه کثرت حوائج الناس الیه) فمن لم یعط مالا لم تقصده الناس، و من لم یکن وجیها لم تقصده الناس و من لم یکن عالما کبیرا لم تقصده الناس و هکذا دوالیک بمقدار النعم تعود الیک الرجال بالمراجعه و السوال (فمن قام لله فیها بما یجب فیها عرضها للدوام و البقاء و من لم یقم فیها بما یجب عرضها للزوال و الفناء) فان من قام بحق النعمه عرضها للدوام و الزیاده کما قال تعالی: (و لئن شکرتم لازیدنکم) و اما اذا لم یقم بحق هذه النعمه فطرد الناس عن ابوابه و اقفل الابواب و جعل الحجاب انصرف الناس عنه و عرضها للزوال حیث ارتد الناس عنه و بحثوا عن غیره … ترجمه جابر بن عبدالله الانصاری. جابر بن عبدالله بن عمرو بن حزام بن عمر بن سواد بن سلمه الانصاری السلمی من بنی سلمه. و امه نسیبه بنت عقبه بن عبد بن سنان بن نابی بن زید بن حرام بن کعب بن غنم. من اصحاب رسولالله حضر بدرا و المشاهد کان منقطعا الی اهل البیت و من السابقین الذین رجعوا الی امیرالمومنین علیهالسلام و فی الخلاصه عن البرقی انه کان من الاصفیاء. شهد صفین مع الامام علی. کان جابر یتوکا علی عصاه و هو یدور فی سکک المدینه و مجالسهم و یقول: علی خیر البشر فمن ابی فقد کفر معاشر الانصار ادبوا اولادکم علی حب علی فمن ابی فلینظر فی شان امه. و فی سنه 40 بعث معاویه بسر بن ابیارطاه فی ثلاثه آلاف فسار حتی قدم المدینه فارسل الی بنی سلمه فقال: و الله ما لکم عندی امان حتی تاتونی بجابر بن عبدالله فانطلق جابر الی ام سلمه زوج النبی- صلی الله علیه و آله- فقال لها ماذا ترین ان هذه بیعه ضلاله و قد خشیت ان اقتل. فقالت اری ان تبایع فاتاه جابر فبایعه. و فی کتاب الملهوف لابنطاووس: و لما رجعت نساء الحسین و عیاله من الشام و بلغوا الی العراق قالوا للدلیل: مر بنا علی طریق کربلاء فوصلوا الی موضع المصرع فوجدوا جابر بن عبدالله الانصاری و جماعه من بنیهاشم و رجالا من آل الرسول قد وردوا لزیاره قبر الحسین علیهالسلام فوافوا فی وقت واحد و تلاقوا بالبکاء و الحزن و اللطم و اقاموا الماتم المقرحه للاکباد و اجتمع علیهم نساء ذلک السواد و اقاموا علی ذلک ایاما … توفی جابر فی المدینه زمن عبدالملک بن مروان سنه 78 و قیل سنه 77 و قیل سنه 74.
و آن حضرت به جابر بن عبد الله انصاری فرمود: «ای جابر، پایداری دین و دنیا به چهار چیز وابسته است: دانایی که دانش خود را به کار بندد و نادانی که از آموختن سرباز نزند و بخشنده ای که در بخشش خود بخل نورزد، و درویشی که آخرت خود را به دنیای خویش نفروشد، و هرگاه عالم، علم خود را تباه سازد، نادان از آموختن سرباز می زند و هرگاه توانگر در بخشش مال خود بخل بورزد، درویش آخرت خود را به دنیایش می فروشد. ای جابر، هر کس نعمت خدا بر او فزون شود، نیازهای مردم بر او فزونی می یابد و هر کس به آنچه خداوند در نعمت او واجب فرموده است قیام کند، خداوند نعمتش را برای او پایدار فرماید، و هر کس آنچه را خداوند در نعمت او واجب فرموده است تباه سازد خداوند نعمتش را به زوال کشاند.»
[[و قال علیه السلام ]]
لِجَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ:
یَا جَابِرُ،قِوَامُ الدِّینِ وَ الدُّنْیَا بِأَرْبَعَهٍ:
عَالِمٍ مُسْتَعْمِلٍ عِلْمَهُ،وَ جَاهِلٍ لَایَسْتَنْکِفُ أَنْ یَتَعَلَّمَ،وَ جَوَادٍ لَا یَبْخَلُ بِمَعْرُوفِهِ، وَ فَقِیرٍ لَا یَبِیعُ آخِرَتَهُ بِدُنْیَاهُ؛فَإِذَا ضَیَّعَ الْعَالِمُ عِلْمَهُ اسْتَنْکَفَ الْجَاهِلُ أَنْ یَتَعَلَّمَ،وَ إِذَا بَخِلَ الْغَنِیُّ بِمَعْرُوفِهِ بَاعَ الْفَقِیرُ آخِرَتَهُ بِدُنْیَاهُ.
یَا جَابِرُ،مَنْ کَثُرَتْ نِعَمُ اللّهِ عَلَیْهِ کَثُرَتْ حَوَائِجُ النَّاسِ إِلَیْهِ،فَمَنْ قَامَ لِلّهِ فِیهَا بِمَا یَجِبُ فِیها عَرَّضَهَا لِلدَّوَامِ وَ الْبَقَاءِ،وَ مَنْ لَمْ یَقُمْ فِیهَا بِمَا یَجِبُ عَرَّضَهَا لِلزَّوَالِ وَ الْفَنَاءِ.
امام علیه السلام به جابر بن عبداللّه انصاری چنین فرمود:
ای جابر! قوام و استواری دین و دنیا به چهار چیز است:عالم و دانشمندی که علم خود را بهکار گیرد و نادانی که از فراگیری سر باز نزند و سخاوتمندی که در بذل و بخشش بخل نورزد و نیازمندی که آخرتش را به دنیا نفروشد.ازاینرو هرگاه عالم علمش را ضایع کند (و به کار نگیرد)،جاهل از فراگیری علم خودداری خواهد کرد (زیرا به علم عالم بدبین میشود) و هرگاه اغنیا در نیکی بخل ورزند،نیازمندان آخرت خود را به دنیا میفروشند (و به اموال اغنیا حمله میکنند).
ای جابر! کسی که خداوند نعمت فراوانی به او داده نیاز مردم به او بسیار خواهد بود در این حال آن کس که به وظیفه واجب خود در برابر آن اموال عمل کند زمینه دوام و بقاء نعمتهای خود را فراهم ساخته و کسی که به آنچه درباره آن اموال بر او واجب است قیام نکند آنها را در معرض زوال و فنا قرار داده است.( سند گفتار حکیمانه:
از جمله کتاب هایی که قبل از تدوین نهج البلاغه این گفتار حکیمانه را نقل کرده، تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علا و خصال صدوق و تحف العقول ابن شعبة حرانی است. بعد از نهج البلاغه نیز در کتاب های متعددی از شیعه و اهل سنت آمده است از جمله مناقب خوارزمی، روضة الواعظین، مشکاة الأنوار و تذکرة الخواص سبط بن جوزی و مجمع الامثال میدانی است که با مختصر تفاوتی آن را آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۲))
ارکان دین و دنیا
امیر مؤمنان علی علیه السلام در این کلام جامع و نورانی خطاب به جابر بن عبد اللّه انصاری (آن یار وفادار و باشخصیت) درباره قوام دین و دنیا سخن میگوید و میفرماید:«ای جابر! استواری دین و دنیا به چهار چیز است»؛ (لِجَابِرِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ:یَا جَابِرُ،قِوَامُ الدِّینِ وَ الدُّنْیَا بِأَرْبَعَهٍ) .
اشاره به اینکه اگر این چهار چیز هرکدام در جای خود قرار گیرد هم دین مردم سامان مییابد و هم دنیای آنها.
سپس در توضیح آن فرمود:«(نخست) دانشمندی که علم خود را بهکار گیرد (و دوم) نادانی که از فراگیری علم سر باز نزند»؛ (عَالِمٍ مُسْتَعْمِلٍ عِلْمَهُ،وَ جَاهِلٍ لَا یَسْتَنْکِفُ أَنْ یَتَعَلَّمَ) .
بنابراین نخستین پایهها علم و دانش،و تعلیم و تعلم است و تا این دو پایه محکم نشود نه دین مردم سامان مییابد نه دنیای آنها؛در دینشان گرفتار انواع خرافات و بدعتها میشوند و در دنیایشان گرفتار انواع پریشانیها و اختلافات و رنجها و ناکامیها.
آنگاه به رکن سوم و چهارم اشاره کرده،میفرماید:«(و سوم) سخاوتمندی که در کمکهای مالی به دیگران بخل نورزد و (چهارم) نیازمندی که آخرت خود را به دنیا نفروشد»؛ (وَ جَوَادٍ(در بسیاری از نسخه های این حدیث شریف از جمله در خصال صدوق، غررالحکم، تحف العقول و مشکاة الأنوار به جای واژه جواد» واژة «غنی» آمده است و مناسب هم همین است زیرا نقطه مقابل فقیر، غنی است نه جواد. غنی ممکن است بخل بورزد یا نورزد ولی جواد هرگز بخل نخواهد ورزید. در ذیل همین کلام نیز واژه «غنی» آمده است.) لَا یَبْخَلُ بِمَعْرُوفِهِ،وَ فَقِیرٍ لَا یَبِیعُ آخِرَتَهُ بِدُنْیَاهُ) .
«معروف» در اینجا به معنای کمک مالی کردن به مردم است.
اشاره به اینکه بعد از علم و دانش،دو رکن اصلی دیگر،مال و ثروت و تقسیم عادلانه آن و حل مشکلات نیازمندان است.جامعه فقیر و همچنین جامعهای که ثروتمندان بخیلی داشته باشد از آرامش و امنیت محروم خواهد بود.
آنگاه امام علیه السلام اشاره به نقطه مقابل این چهار رکن و آثار شوم آن میکند و میفرماید:«پس هرگاه عالم،علم خود را بهکار نگیرد و ضایع کند جاهل از فراگیری علم خودداری خواهد کرد و زمانی که اغنیا در کمکهای مالی بخل ورزند،نیازمندان،آخرت خود را به دنیا میفروشند»؛ (فَإِذَا ضَیَّعَ الْعَالِمُ عِلْمَهُ اسْتَنْکَفَ الْجَاهِلُ أَنْ یَتَعَلَّمَ،وَ إِذَا بَخِلَ الْغَنِیُّ بِمَعْرُوفِهِ بَاعَ الْفَقِیرُ آخِرَتَهُ بِدُنْیَاهُ) .
بدیهی است که افراد غیر عالم هنگامی که ببینند علما به علم خود پایبند نیستند،هم به خود آنها بیاعتماد میشوند و هم به علمشان و در این حال بهدنبال فراگیری علوم آنها نمیروند و میگویند:اگر علم آنها حقیقتی داشت خودشان به آن عمل میکردند.به تعبیر دیگر،بهترین راه تبلیغ علم،عمل به آن است همانگونه که در حدیث معروف از امام صادق علیه السلام آمده است:
«کُونُوا دُعَاهً لِلنَّاسِ بِغَیرِ أَلْسِنَتِکُمْ» .(کافی، ج ۲، ص ۷۸، ح ۱۴.)
در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم که فرمود:
«إِنَّ الْعَالِمَ إِذَا لَمْ یعْمَلْ بِعِلْمِهِ زَلَّتْ مَوْعِظَتُهُ عَنِ الْقُلُوبِ کَمَا یزِلُّ الْمَطَرُ عَنِ الصَّفَا؛ هنگامی که عالم به علمش عمل نکند مواعظ و اندرزهای او از دلها فرو میریزد آنگونه که باران از سنگهای سخت فرو میریزد (و بر آن باقی نمیماند)».(کافی، ج ۱، ص ۴۴، ح ۳.)
نیز روشن است که هرگاه اغنیا به وظایف خود در برابر نیازمندان عمل نکنند آنها سد تقوا را شکسته و آلوده انواع گناهان،امثال سرقت و غارت،خیانت در امانت،حتی قیامهای عمومی بر ضد ثروتمندان و رفتن بهسراغ نظامهای اشتراکی و کمونیستی میشوند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ مِنْ بَقَاءِ الْمُسْلِمِینَ وَ بَقَاءِ الْإِسْلَامِ أَنْ تَصِیرَ الْأَمْوَالُ عِنْدَ مَنْ یعْرِفُ فِیهَا الْحَقَّ وَ یصْنَعُ فِیهَا الْمَعْرُوفَ فَإِنَّ مِنْ فَنَاءِ الْإِسْلَامِ وَ فَنَاءِ الْمُسْلِمِینَ أَنْ تَصِیرَ الْأَمْوَالُ فِی أَیدِی مَنْ لَا یعْرِفُ فِیهَا الْحَقَّ وَ لَا یصْنَعُ فِیهَا الْمَعْرُوفَ؛ از عوامل بقاء اسلام و مسلمین این است که اموال و ثروتها به دست کسانی بیفتد که حق را در آن بشناسند و به دیگران کمک کنند،و از عوامل فناء اسلام و مسلمین این است که اموال به دست کسانی بیفتد که حق را در آن نشناسند و کمک به دیگران نکنند».(کافی، ج ۴، ص ۲۵، ح ۱)
سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن به نکته مهم دیگری اشاره کرده،میفرماید:
«ای جابر! کسی که نعمت فراوان خداوند به او روی آورد نیاز مردم به او بسیار خواهد شد»؛ (یَا جَابِرُ،مَنْ کَثُرَتْ نِعَمُ اللّهِ عَلَیْهِ کَثُرَتْ حَوَائِجُ النَّاسِ إِلَیْهِ) .
طبیعی است که تشنگان بهدنبال چشمههای آب میروند و گرسنگان بهدنبال منابع غذا.بنابراین کسانی که خداوند نعمت فراوانی به آنها داده باید از مراجعات مکرر مردم تعجب یا وحشت نکنند،و این خود نعمت دیگری است که بتوانند با نعمتهای وافری که در اختیار آنهاست گره از کار مردم بگشایند.
سپس امام علیه السلام به واکنشهای مختلف افراد پرنعمت در برابر این وضع و آثار آن اشاره کرده،میفرماید:«در این حال آن کس که وظیفه واجب خود را در برابر این نعمتهای الهی انجام دهد زمینه دوام و بقاء آنها را فراهم ساخته و آنکس که به وظیفه واجب خود در برابر آنها عمل نکند آنها را در معرض زوال و فنا قرار داده است»؛ (فَمَنْ قَامَ لِلّهِ فِیهَا بِمَا یَجِبُ فِیها عَرَّضَهَا لِلدَّوَامِ وَ الْبَقَاءِ،وَ مَنْ لَمْ یَقُمْ فِیهَا بِمَا یَجِبُ عَرَّضَهَا لِلزَّوَالِ وَ الْفَنَاءِ) .
«عرّض» از ماده«تعریض»به معنای چیزی را در معرض شخص یا حادثهای قرار دادن است.
همین مضمون با تفاوتی در کتب متعددی از امام حسین سیدالشهدا علیه السلام نقل شده است که در یکی از خطبههای خود فرمود:
«وَ اعْلَمُوا أَنَّ حَوَائِجَ النَّاسِ إِلَیکُمْ مِنْ نِعَمِ اللَّهِ عَلَیکُمْ فَلَا تَمَلُّوا النِّعَمَ فَتَحُورَ نِقَما؛ بدانید نیازهای مردم به شما از نعمتهای خدا بر شماست از این نعمت ناراحت نشوید که تبدیل به نقمت خواهد شد».(بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۱۲۱، ح ۱۴)
روشن است که هر گاه درخت پر میوهای در باغ باشد،تمام افرادی که وارد باغ میشوند چشم به آن میدوزند و از آن توقع و انتظار دارند،حتی پرندگان نیز از آن سهمی میخواهند.در صورتی که توقعات مردم برآورده نشود،امواج کینه و عداوت در دلها پیدا میشود و همین امر آن نعمت را در معرض زوال قرار میدهد.اضافه بر این خداوند برکت را از آن برمیدارد و آن نعمت بهسوی زوال و فنا میرود.
از سویی دیگر نعمتهای بزرگی که خداوند به افراد میدهد خواه مال فراوان باشد یا قدرت بسیار یا هوش سرشار،همه آن برای زندگی شخصی آنها لازم نیست.پیداست که خداوند آنها را مأمور ساخته که بهوسیله آن بار مشکلات را از دوش دیگران بردارند و گره از کار آنها بگشایند.حال اگر این امانتدار الهی بهوظیفه خود عمل نکند خداونداو را عزلکرده امانتش را به دست دیگری میسپارد.
در قرآن مجید در داستان قارون ثروتمند گردنکش نیز آمده است که عقلای بنیاسرائیل به او گفتند:« وَ ابْتَغِ فِیمَا آتَاکَ اللّهُ الدَّارَ الْآخِرَهَ وَ لَا تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَ أَحْسِنْ کَمَا أَحْسَنَ اللّهُ إِلَیْکَ وَ لَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللّهَ لَا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ »؛و در آنچه خدا به تو داده،سرای آخرت را بطلب؛و بهرهات را از دنیا فراموش مکن،و همانگونه که خدا به تو نیکی کرده نیکی کن،و هرگز در زمین در جستوجوی فساد مباش،که خدا مفسدان را دوست ندارد».(قصص، آیه ۷۷.)
ولی قارون این نصیحت منطقی و عاقلانه را نپذیرفت و آن ثروت عظیم را مولود علم و تدبیر خود شمرد و برای دیگران در آن سهمی قائل نشد.سرانجام خداوند او و ثروتش را در زمین فرو برد.زلزلهای واقع شد و شکافی در زمین ایجاد گردید و او و سرمایهاش در آن دفن شدند «فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الْأَرْضَ».(قصص، آیه ۸۱.)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«مَنْ عَظُمَتْ نِعْمَهُ اللَّهِ عَلَیهِ اشْتَدَّتْ مَئُونَهُ النَّاسِ عَلَیهِ فَاسْتَدِیمُوا النِّعْمَهَ بِاحْتِمَالِ الْمَئُونَهِ وَ لَا تُعَرِّضُوهَا لِلزَّوَالِ فَقَلَّ مَنْ زَالَتْ عَنْهُ النِّعْمَهُ فَکَادَتْ أَنْ تَعُودَ إِلَیهِ؛ کسی که نعمت خداوند بر او فراوان و عظیم شود نیاز مردم به او شدید خواهد شد پس نعمتها را از طریق تحمل این هزینهها بر خود پایدار سازید و آن را در معرض زوال قرار ندهید زیرا هنگامی که نعمت (براثر ناسپاسی) زائل شود کمتر دیده میشود که باز گردد».(کافی، ج ۴، ص ۳۷، ح ۱.)
در کتاب کافی در همین باب روایات دیگری به همین مضمون وارد شده است و در باب«حسن جوار النعم»نیز روایاتی در این زمینه دیده میشود ازجمله یکی از یاران امام صادق علیه السلام میگوید:از آن حضرت شنیدم که فرمود:
«أَحْسِنُوا جِوَارَ النِّعَمِ قُلْتُ وَ مَا حُسْنُ جِوَارِ النِّعَمِ قَالَ الشُّکْرُ لِمَنْ أَنْعَمَ بِهَا وَ أَدَاءُ حُقُوقِهَا؛ همسایه و ملازم خوبی برای نعمتهای الهی باشید.راوی عرض میکند:چگونه همسایه و ملازم خوبی باشیم؟ امام علیه السلام میفرماید:شکر بخشنده نعمت را بهجای آورید و حقوق آن را ادا کنید».(کافی، ج ۴، ص ۳۸، ح ۲.)
با جابر بن عبداللّه انصاری بیشتر آشنا شویم
جابر بن عبداللّه یکی از اصحاب جلیلالقدر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و از عاشقان اهلبیت علیهم السلام است و روایات فراوانی در فضیلت او نقل شده است.او در داستان عقبه (گروه هفتاد نفریای که قبل از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه،به نزدیکی مکه آمدند و با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پیمان وفاداری بستند) شرکت داشت و در آن زمان جوان کم سن و سالی بود و بعداً که پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه هجرت فرمود جزء یاران خاص آن حضرت شد و در غالب غزوات اسلامی در رکاب پیغمبر صلی الله علیه و آله شرکت داشت و در عمر طولانی خود امامان متعددی را ملاقات کرد و در اواخر عمر نابینا شده بود ولی خدمت امام باقر علیه السلام را درک کرد و سلام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را به او رساند.
در حدیثی که مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار نقل کرده است میخوانیم که امام محمّد بن علی بن الحسین (الباقر) علیهم السلام میفرماید:
«دَخَلْتُ عَلَی جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ فَسَلَّمْتُ عَلَیهِ فَرَدَّ عَلَی السَّلَامَ قَالَ لِی مَنْ أَنْتَ وَ ذَلِکَ بَعْدَ مَا کُفَّ بَصَرُهُ فَقُلْتُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ قَالَ یا بُنَی ادْنُ مِنِّی فَدَنَوْتُ مِنْهُ فَقَبَّلَ یدِی ثُمَّ أَهْوَی إِلَی رِجْلِی یقَبِّلُهَا فَتَنَحَّیتُ عَنْهُ ثُمَّ قَالَ لِی رَسُولُ اللَّهِ یقْرِئُکَ السَّلَامَ فَقُلْتُ وَعَلَی رَسُولِ اللَّهِ السَّلَامُ وَ رَحْمَهُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ فَکَیفَ ذَاکَ یا جَابِرُ فَقَالَ کُنْتُ مَعَهُ ذَاتَ یوْمٍ فَقَالَ لِی یا جَابِرُ لَعَلَّکَ تَبْقَی حَتَّی تَلْقَی رَجُلاً مِنْ وُلْدِی یقَالُ لَهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ یهَبُ اللَّهُ لَهُ النُّورَ وَ الْحِکْمَهَ فَأَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلَامَ؛ روزی بر جابربن عبداللّه انصاری وارد شدم و به او سلام کردم.پاسخ سلام مرا گفت.بعد سؤال کرد گفت:تو کیستی؟-و این بعد از آن بود که نابینا شده بود-گفتم:محمّد بن علی بن الحسین هستم.گفت:فرزندم نزدیک من بیا.به نزدیک او رفتم.دست مرا بوسید و خم شد تا پاهای مرا ببوسد که من خود را عقب کشیدم.سپس به من گفت:رسول خدا صلی الله علیه و آله به تو سلام رساند.گفتم:سلام و رحمت و برکات الهی بر رسول خدا صلی الله علیه و آله باد.ای جابر! این بیان چگونه بوده است؟ جابر عرض کرد:من روزی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله بودم،فرمود:ای جابر! گویا تو باقی میمانی تا مردی از فرزندان مرا ملاقات کنی که نامش محمّد بن علی بن الحسین است.خداوند نور و حکمت و دانش را به او میبخشد.سلام مرا به او برسان».(بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۲۲۷، ح ۸)
داستان زیارت قبر امام حسین علیه السلام توسط جابر در اوّلین اربعین،مشهور است و از نشانههای عشق و علاقه او به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله میباشد که در آن سن و سال در حالی که نابینا بود مسیر میان مدینه و کربلا را طی کرد و خود را در میان انبوه مشکلات به آنجا رسانید و آن زیارت پرمعنای مخصوص را در کنار قبر حضرت خواند و گریست.
جابر بن عبداللّه انصاری در سال 74 هجری قمری در حالی که 94 ساله بود در شهر مدینه چشم از دنیا بربست.(برای اطلاع بیشتر از حالات جابر می توانید به کتاب اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۴۵ و سفینة البحار مرحوم محدث قمی ماده «جبر» مراجعه کنید)
Imām Ali ibn Abū Tālib once said the following to Jābir ibn Abdullāh al-Ansāri: “O Jābir! The mainstay of religion and the world are four persons: The scholar who acts on his knowledge, the ignorant person who does not feel ashamed of learning, the generous person who is not niggardly in his favors, and the destitute who does not sell his next life for his worldly benefits. Consequently, when the scholar wastes his knowledge, the ignorant feels too ashamed to learn, and when the generous is niggardly with his favors, the destitute sells his next life for the worldly benefits.
“O Jābir! If favors of Allāh on a person increase, people's needs toward him also increase. Therefore, whoever fulfills for Allāh all that is obligatory on him in this regard will preserve them (Allāh's favors) in continuance and perpetuity, while whoever does not fulfill those obligations will expose them to decay and diminution.”
وَ رَوَی ابنُ جَرِیرٍ الطبّرَیِّ فِی تَارِیخِهِ عَن عَبدِ الرّحمَنِ بنِ أَبِی لَیلَی الفَقِیهِ وَ کَانَ مِمّن خَرَجَ لِقِتَالِ الحَجّاجِ مَعَ ابنِ الأَشعَثِ أَنّهُ قَالَ فِیمَا کَانَ یَحُضّ بِهِ النّاسَ عَلَی الجِهَادِ إنِیّ سَمِعتُ عَلِیّاً رَفَعَ اللّهُ دَرَجَتَهُ فِی الصّالِحِینَ وَ أَثَابَهُ ثَوَابَ الشّهَدَاءِ وَ الصّدّیقِینَ یَقُولُ یَومَ لَقِینَا أَهلَ الشّامِ
أَیّهَا المُؤمِنُونَ إِنّهُ مَن رَأَی عُدوَاناً یُعمَلُ بِهِ وَ مُنکَراً یُدعَی إِلَیهِ فَأَنکَرَهُ بِقَلبِهِ فَقَد سَلِمَ وَ برَِئَ وَ مَن أَنکَرَهُ بِلِسَانِهِ فَقَد أُجِرَ وَ هُوَ أَفضَلُ مِن صَاحِبِهِ وَ مَن أَنکَرَهُ بِالسّیفِ لِتَکُونَ کَلِمَةُ اللّهِ هیَِ العُلیَا وَ کَلِمَةُ الظّالِمِینَ هیَِ السّفلَی فَذَلِکَ ألّذِی أَصَابَ سَبِیلَ الهُدَی وَ قَامَ عَلَی الطّرِیقِ وَ نَوّرَ فِی قَلبِهِ الیَقِینُ
ترجمهها:
(اخلاقی، اجتماعی، سیاسی) و درود خدا بر او، فرمود: (ابن جریر طبری در تاریخ خود از عبد الرحمن بن ابی لیلی فقیه نقل کرد، که برای مبارزه با حجّاج به کمک ابن اشعث برخاست ، (عبد الرّحمان، پدرش از اصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است، و از پیامبر حدیث نقل کرده، و در رکاب امام علی علیه السّلام در جنگ جمل حضور داشت، عبد الرّحمان بر ضد عبد الملک مروان با همدستی ابن أشعث قیام کرد و در واقعه «دیر جماجم» در سال 83 هجری کشته شد.) برای تشویق مردم گفت من از علی علیه السّلام «که خداوند درجاتش را در میان صالحان بالا برد، و ثواب شهیدان و صدّیقان به او عطا فرماید» در حالی که با شامیان رو برو شدیم شنیدم که فرمود) ای مؤمنان!» هر کس تجاوزی را بنگرد، و شاهد دعوت به منکری باشد، و در دل آن را انکار کند خود را از آلودگی سالم داشته است ، و هر کس با زبان آن را انکار کند پاداش آن داده خواهد شد، و از اوّلی برتر است ، و آن کس که با شمشیر به انکار بر خیزد تا کلام خدا بلند و گفتار ستمگران پست گردد، او را رستگاری را یافته و نور یقین در دلش تابیده .
[و ابن جریر طبری در تاریخ خود از عبد الرحمن پسر ابی لیلی فقیه روایت کرده است، و عبد الرحمن از آنان بود که با پسر اشعث برای جنگ با حجاج برون شد. عبد الرحمن در جمله سخنان خود در برانگیختن مردم به جهاد گفت: روزی که با مردم شام دیدار کردیم، شنیدم علی (علیه السلام) میفرمود:] ای مؤمنان! آن که بیند ستمی میرانند یا مردم را به منکری میخوانند و او به دل خود آن را نپسندد، سالم مانده و گناه نورزیده ، و آن که آن را به زبان انکار کرد، مزد یافت و از آن که به دل انکار کرد برتر است ، و آن که با شمشیر به انکار برخاست تا کلام خدا بلند و گفتار ستمگران پست گردد، او کسی است که راه رستگاری را یافت و بر آن ایستاد، و نور یقین در دلش تافت.
و روایت کرده ابن جریر طبری در تاریخ خود از عبد الرحمن بن لیلی فقیه و بود از آن کس که بیرون آمد بر مقاتله کردن با حجّاج با ابن اشعث که او گفت در آنچه تحریص میکرد بآن مردمان را بر جهاد بدرستی که من شنیدم از علی بلند گرداند او را خدا مرتبهاش را در میان صالحان و بدها و او را ثواب شهیدان و صدّیقان میگفت در روزی که برسیدیم باهل شام ای مؤمنان بدرستی که هر که دید ستمی را که عمل کنند بآن جاهلان و فعل نایابست که خوانند بسوی او پس انکار کند او را بدل خود پس بتحقیق که بسلامت ماند از هر که انکار کرد او را بزبان خود پس بیقین که مزد یافت و این مزد فاضلتر است از همراهش که منکر است بقلب و هر که منکر شد انکار را بشمشیر تا باشد کلمه خدا که کلمه توحید است بلندتر و کلمه ستمکاران که کلمه کفر است زیرتر پس آن اینست که رسیده است براه راست و ایستاد بر راه هدایت و نورانی ساخت در دل او یقین
محمد بن جریر طبری در تاریخ خود از عبد الرحمن بن ابی لیلی فقیه روایت کند، (و این عبد الرحمن از آنان بود که با ابن اشعث به جنگ حجاج رفت) که او هنگامی که مردم را به جهاد با حجاج تحریض می کرد، گفت که شنیدم که علی -که خدا را درجات او را در میان صالحان فرا برد و ثواب شهیدان و صدیقانش عطا کند- در روزی که با مردم شام روبرو شدیم، می فرمود:
ای مؤمنان، کسی که ببیند که بر مردم ستم می کنند یا آنها را به منکری فرا می خوانند و او در دل انکار کند، سالم مانده و مبرّا از گناه. و هر که آن را به زبان انکار کند، از ثواب بهره یابد و او از آنکه تنها به دل انکار کرده، برتر است و آنکه انکار خود را با شمشیر اعلام دارد تا سخن حق بالا گیرد و سخن باطل روی در نشیب نهد، کسی است که راه رستگاری را یافته و بر آن قیام نموده و نور یقین در قلبش درخشیده است.
ابن جریر طبری در تاریخش از عبد الرحمان پسر ابی لیلی فقیه،همان کسی که برای جنگ با حجاج همراه ابن اشعث بیرون رفت، در گفتاری که برای ترغیب مردم به جنگ ایراد کرد ،چنین گفت:من از علی -که خداوند درجهاش را در میان صالحین بلند گرداند،و ثواب شهداء و صدّیقین را به او عنایت کند- در روزی که با اهل شام روبرو شدیم شنیدم میفرمود :
ای مردم مؤمن،هر کس ببیند ستمی را که به کار گرفته میشود،یا منکری را که مردم را به آن دعوت میکنند،پس آن را به دل انکار کند سالم مانده و گناهی بر او نمیباشد ، و کسی که به زبان انکار کند پاداش الهی یافته و مقامش از اولی بهتر است ، و کسی که با شمشیر به انکار برخیزد تا رایت توحید بلند،و پرچم ستمکاران پست گردد،او کسی است که به راه رستگاری رسیده، و قیام بر راه خدا نموده،و نور یقین در دلش روشن گشته است .
شروح:
اما الخبر الذی رواه محمد بن جریر الطبری، فمعناه ان الامر و الشان من رای عدوانا، و هو اشد الظلم یعمل به قوم، ای یظلمون عباد الله، او رای منکرا کالزنا و اللواط و شرب الخمر یدعو الی فعلها قوم غیرهم و لم یمکنه الا الانکار بالقلب، فیکون منکرا لجمیع ذلک بالقلب فقد سلم من الاخذ عاجلا و بریء من نار جهنم لذلک آجلا. فان امکنه الانکار باللسان ایضا، فانکره بلسانه ایضا، فله الاجر و الثواب زیاده علی سلامته من عذاب الدنیا و الاخره، و ان امکنه الانکار بالسیف و فعل فذلک اعظام و تعظیم للشریعه التی هی کلمه الله، و ازاله و استخفاف لبدعه الظلمه. و نورت الشجره اخرجت نورها و تنویر الشجر ازهاره، و التنویر: الاناره، و الاضائه ایضا، و نور فی قلبه الیقین یجوز ان یکون مستعارا من الموضعین.
ای انار و اضاء، او اخرج النور مجازا. قوله علیهالسلام: (فقد سلم و بریء). ای من المواخذه فی العاجل و الاجل. و لن یسبقک الی رزقک طالب. ج- ای لن یاخذ رزقک و ان اجتهد فیه غالب علی وجه الحلال و بالاستحقاق، انما یمکنه ان یاخذ علی وجه الغضب و الظلم.
ابنجریر طبری در کتاب تاریخ خود از عبدالرحمن بن ابیلیلی، فقیه، روایت کرده است- و او از جمله کسانی بود که برای جنگ حجاج با پسر اشعث خروج کرده بودند- در ضمن سخنانی که مردم را به پیکار وادار میکرد گفت: من از امیرالمومنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) شنیدم، روزی که با اهل شام روبرو شدیم میفرمود: (ای گروه مومنان هر که ببیند ستمی به کار میبرند، و مردم را به کار زشتی میخوانند و آن را به دل انکار کند پس رهایی یافته و بیزاری جسته است، و هر کسی به زبان آن را زشت شمارد به اجر و مزد رسیده است و پاداشش از آن که به دل انکار کرده بیشتر است و هر کس به شمشیر به مقابلهی آن برخیزد تا کلمهی خدا برتر و کلمهی ستمگران پایینتر گردد او به رستگاری رسیده و به راه راست قیام کرده، و نور یقین و ایمان بر قلب او تابیده است). چون انکار و رد عمل ناپسند بر هر مکلفی در حد تواناییاش واجب است، و مرتبهی نازل توانایی انکار قلبی است که برای هر کسی میسر است و بالاترین و آخرین مرتبهی انکار با دست و زور بازو است، و حد وسطش انکار به زبان است درجات استحقاق پاداش انکار نیز مترتب بر درجات آن خواهد بود. اما این که امام (علیه السلام) تنها، شخصی را که به دل انکار کند به رهایی و نجات از عذاب اختصاص داده است، برای اینست که وی مرتکب گناهی نشده و اما این که از پاداش معینی برای او یاد نکرده، با این که هر واجبی پاداشی دارد، از آن روست که هدف از انکار امر منکر، برطرف ساختن آن است در صورتی که در انکار قلبی هیچ اثر روشنی برای از بین بردن منکر نیست، گویا کاری که باعث اجر باشد نکرده است. و این که فرمود: تا کلمهی خدا برتر گردد، زیرا اگر هدف انکارکننده، آن نباشد بلکه هدفش ریا و یا دنیا باشد، به راه هدایت نرفته است. کلمهی: التنویر، را استعاره برای روشن شدن حق از باطل در دل شخص آورده است.
وَ رَوَی اِبْنُ جَرِیرٍ الطَّبَرِیُّ فِی تَارِیخِهِ :عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی لَیْلَی الْفَقِیهِ وَ کَانَ مِمَّنْ خَرَجَ لِقِتَالِ اَلْحَجَّاجِ مَعَ اِبْنِ الْأَشْعَثِ أَنَّهُ قَالَ فِیمَا کَانَ یَحُضُّ بِهِ النَّاسَ عَلَی الْجِهَادِ إِنِّی سَمِعْتُ عَلِیّاً رَفَعَ اللَّهُ دَرَجَتَهُ فِی الصَّالِحِینَ وَ أَثَابَهُ ثَوَابَ الشُّهَدَاءِ وَ الصِّدِّیقِینَ یَقُولُ یَوْمَ لَقِینَا أَهْلَ اَلشَّامِ أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ إِنَّهُ مَنْ رَأَی عُدْوَاناً یُعْمَلُ بِهِ وَ مُنْکَراً یُدْعَی إِلَیْهِ فَأَنْکَرَهُ بِقَلْبِهِ فَقَدْ سَلِمَ وَ بَرِئَ وَ مَنْ أَنْکَرَهُ بِلِسَانِهِ فَقَدْ أُجِرَ وَ هُوَ أَفْضَلُ مِنْ صَاحِبِهِ وَ مَنْ أَنْکَرَهُ بِالسَّیْفِ لِتَکُونَ کَلِمَةُ اللَّهِ الْعُلْیَا وَ کَلِمَةُ الظَّالِمِینَ هِیَ السُّفْلَی فَذَلِکَ الَّذِی أَصَابَ سَبِیلَ الْهُدَی وَ قَامَ عَلَی الطَّرِیقِ وَ [نُوِّرَ]
نَوَّرَ فِی قَلْبِهِ الْیَقِینُ .
قد تقدم الکلام فی النهی عن المنکر و کیفیة ترتیبه و کلام أمیر المؤمنین فی هذا الفصل مطابق ( د:«یطابق». ) لما یقوله المتکلمون رحمهم الله.
و قد ذکرنا فیما تقدم و سنذکر فیما بعد من هذا المعنی ما یجب و کان النهی عن المنکر معروفا فی العرب فی جاهلیتها کان فی قریش حلف الفضول تحالفت قبائل منها علی أن یردعوا الظالم و ینصروا المظلوم و یردوا علیه حقه ما بل بحر صوفة و قد ذکرنا فیما تقدم
(و روی ابن جریرالطبری فی تاریخه) و روایت کرد ابن جریرالطبری در تاریخ خود (عن عبدالرحمن بن ابیلیلی الفقیه) از عبدالرحمن بن ابیلیلی که فقیه امامیه بود و مجتهد مذهب اثناعشر (و کان ممن خرج لقتال الحجاج مع ابن الاشعث) عبدالرحمن از آن کسانی بود که خروج کرده بود و بیرون رفته برای محاربه حجاج بن یوسف ثقفی با پسر اشعث که عبدالرحمن بن محمد بن اشعث کندی بود (انه قال) که گفت ابن اشعث (فیما کان یحضض به الناس علی الجهاد) در آنچه تحریص میکرد مردمان را بر جهاد (انی سمعت علیا) به درستی که من شنیدم از علی عالی نژاد (رفع الله درجته) بلند گرداناد خدای تعالی درجه و مرتبه او را (فی الصالحین) در میان صالحان عباد (و اثابه) و ثواب دهد او را (ثواب الشهداء و الصدیقین) ثواب شهیدان و به یقین باوردارندگان روز معاد (یقول) که میفرمود آن حضرت (یوم لقینا اهل الشام) در روزی که رسیدیم به اهل شام: (ایها المومنون) ای جماعت مومنان (انه من رای عدوانا) به درستی که کسی که دید ستمی را (یعمل به) که عمل میکنند به آن جاهلان (و منکر یدعی الیه) و فعلی قبیح و ناشایست را که میخوانند به سوی آن (فانکره بقلبه) پس انکار کرد آن کار را به دل خود (فقد سلم) پس به تحقیق که به سلامت ماند از مواخذه در عاجل و اجل (و بری) و بری شد از گناه در آن گناه باطل (و من انکره بلسانه) و کسی که انکار آن را به زبان خود (فقد اجر) پس به تحقیق که اجر یافت (و هو افضل من صاحبه) و این مرد فاضلتر است نزد خدا از همراهش که منکر است به قلب (و من انکره بالسیف) و کسی که منکر شد آن کار را به شمشیر، و نبرد کرد (لتکون کلمه الله هی العلیا) به این قصد باشد که کلمه خدا- که کلمه توحید و دین اسلام است- بلندتر و عالی مقدارتر (و کلمه الظالمین هی السفلی) و کلمه ظالمان- که کلمه کفر است- پست تر و زبونتر است. (فذلک) پس آن مرد (الذی اصاب سبیل الهدی) کسی است که رسیده است به راه هادیان و راه راست نمایندگان (و قام علی الطریق) و استاده است به راه خدا (و نور فی قلبه الیقین) و روشن شده است در دل او نور یقین.
روایت کرده است طبری در تاریخ خود از (عبدالرحمن بن ابیلیلی فقیه) و او از آن قوم است که برای جنگ حجاج با (عبدالرحمن محمد بن اشعث کندی) خروج کرده بودند آنکه گفت (عبدالرحمن بن اشعث) روز جنگ حجاج در جمله سخنها که در تحریص مردم بر جهاد میگفت: به درستی من شنیدم از علی بلند گرداند خدای درجه او را در جمله صالحین و عطا کند او را ثواب شهداء و صدیقین که میگفت، روزی که برخوردیم با اهل شام یعنی در جنگ صفین (ایها المومنون الخ) بنا بر آنست که حاضر در صفین در خدمت (امیرالمومنین علیهالسلام) و سامع این روایت از آن حضرت (ابناشعث) باشد که امیر لشکر بود و (عبدالرحمن فقیه) از او روایت کند این است (قول شارح کاشی) و غالبا سامع این روایت از آن حضرت و حاضر در صفین (عبدالرحمن فقیه) است و این به ظاهر کلام اقرب بود و تحریص کردن مردم بر جنگ همچنانچه از امیر لشکر مناسب است هم از فقیه معتبر که در جمله لشکر باشد انسب است و رجوع به تاریخ طبری این اشتباه رفع کند. و در تاریخ طبری خواندهام که فقهای بزرگ و شیعیان جلیلالقدر در لشکر (ابناشعث) بودند مثل (عبدالرحمن) مذکور و (عامر بن شرحبیل) و (سعد ابن جبیر) و (کمیل بن زیاد) و (ابوالبختری طائی) و (محمد بن سعد بن ابی وقاص) و (قیس جعفی) و امثالهم و ایشان لشکر را بر جنگ (حجاج) تحریص میکردند و حمله میبردند. ای مومنان به درستی که هر که بیند جور و ستمی را که عمل کرده میشود به آن و منکری و باطلی را که خوانده میشوند مردم به آن، پس انکار کند به دل به تحقیق سالم مانده است و از گناه بری گشته. این وقتی است که انکار به زبان و دست نتواند و الاعجب که به مجرد انکار قلبی سالم ماند بلی اگر تواند ولیکن از ضرر و خوف ایمن نباشد شاید سالم ماند، اما در این صورت فضل آن کس را بود که تحمل قدری از جفا به زبان یا به دست انکار کند و آنچه از فقها مشهور است که جایز نیست امر به معروف و نهی از منکر با خوف ضرر این حکم بر اطلاق باقی نیست، و کلام الهی بر این مدعا شاهد است که فرمود: (و انه عن المنکر و اصبر علی ما اصابک) و بالجمله حکم آن به اختلاف و مواضع مختلف میگردد، و مراتب این طاعت متفاوت میباشد چنانچه کلام بعد از این هم بر این مطلب دلالت کند. و هر که انکار کند به زبان به تحقیق اجر یافت و او فاضلتر از اول باشد. (نور) و (تنور) روشن شد. یعنی و هر که انکار کرد به شمشیر تا کلمه خدا یعنی دین و توحید و طاعت بلندتر و رفیعتر باشد و کلمه ظالمین یعنی شرک و ضلالت و معصیت پستتر و ذلیلتر، پس او آن است که رسیده است به سبیل هدی و ایستاده است بر راه خدا و روشن گشته است در دل او نور یقین و اهتداء.
و روی ابن جریر الطبری فی تاریخه عن عبدالرحمان بن ابیلیلی الفقیه-و کان ممن خرج لقتال الحجاج مع ابن الاشعث-انه قال فیما کان یحض به الناس علی الجهاد: انی سمعت علیا، رفع الله درجته فی الصالحین و اثابه ثواب الشهداء و الصدیقین، یقول یوم لقینا اهل الشام.
«ایها المومنون، انه من رای عدوانا یعمل به و منکرا یدعی الیه، فانکره بقلبه فقد سلم و بریء و من انکره بلسانه فقد اجر و هو افضل من صاحبه و من انکره بالسیف لتکون کلمه الله هی العلیا و کلمه الظالمین هی السفلی، فذلک الذی اصاب سبیل الهدی و قام علی الطریق و نور فی قلبه الیقین.» یعنی و روایت کرد پسر جریر طبری در تاریخ خود، از عبدالرحمان پسر ابیلیلی فقیه-و بود عبدالرحمن از کسی که بیرون رفته بود از برای مقاتلهی حجاج با پسر اشعث-که او گفت در کلامی که بود تحریض میکرد به آن مردمان را بر جهاد کردن که من شنیدم که امیرالمومنین علی که بلند گرداند خدا درجهاش را در میان صالحین و جزا دهد او را جزای شهیدان و راستگویان، میگفت در روزی که ما ملاقات کردیم اهل شام را که:
ای مومنان، به تحقیق کسی که دید ظلم و ستمی را که کرده شود به آن و معصیتی را که خوانده شود به آن، پس انکار کند از آن به دل خود، پس به تحقیق که سلامت و بیزاری یافت از عذاب خدا و کسی که انکار کرد آن را به زبانش پس به تحقیق که ثواب داده شود به او و او زیادتر است در اجر از مصاحبش و کسی که انکار کرد آن را به شمشیر تا اینکه بگردد کلمهی خدا که خلیفهی خدا باشد، بلند و غالب و بگردد کلمهی ستمکاران که رئیس ایشان باشد پست و مغلوب، پس آن کس آنچنان کسی است که رسیده است به راه راست و ایستاده است بر راه حق و آشکار گشت نور یقین که معرفت به حق باشد در دل او.
المعنی: الامر بالمعروف و النهی عن المنکر فرعین من فروع الدین الاسلامی المفروضه علی کافه المسلمین من دون نکیر، و فروع الدین الثمانیه ضروریه یحکم علی منکر کلها او بعضها بالخروج عن الاسلام، و لهما شرائط مقرره فی الفقه و مراتب مترتبه قد بینها فی کلامه هذا علیه الصلاه و السلام، فادنی مراتب النهی عن المنکر هو الانکار بالقلب، و هو واجب مطلقا حتی فی اشد مواقف التقیه و تسلط المخالف للحق. فقال (علیه السلام): من رای العدوان و دعی الی المنکر و لا یقدر علی الدفاع باللسان و الجوارح فلابد ان ینکره بقلبه و جنانه، فاذا انکره بقلبه فقد سلم من ترک الواجب و بریء من عهد تکلیفه فی هذا الموقف الحرج، و ان قدر علی انکاره باللسان مامونا علی ماله و نفسه فله الاجر و الثواب و هو افضل من المنکر بالقلب فسحب. و اعلا درجات النهی عن المنکر هو النهی بالقوه و الدفع عنه بالسیف اعلاء لکلمه الحق و ارغاما لانف الظالمین، و نصره للحق المبین فذلک الذی اصاب سبیل الهدی، و بلغ الدرجه الفصوی، من اداء الحق الواجب، و نور قلبه بنور الیقین الثاقب. و المقصود انه قصد بعمله رضا الله و قام به مخلصا لوجه الله، فان کان قصده الغلبه و الاستیلاء ادی واجبه الا انه لم یصب سبیل الهدایه، لان النهی عن المنکر واجب توصلی لا یشترط فیه قصد القربه و ان کان یشترط فی ترتب الثواب، و تنور القلب بنور الیقین. الترجمه: ابن جریر طبری در تاریخش از ابیلیلی فقیه روایت کرده که خود یکی از کسانی بود که بهمراه عبدالرحمن بن اشعث بر حجاج شوریدند وی در ضمن تشویق مردم بجهاد گفت: من خود در جبهه صفین چو با مردم شام بر خوردیم شنیدم که امیرالمومنین علی ابن ابیطالب چنین میفرمود: ایا مومنان راستش اینست که هر کس تجاوزی را بیند که بدان عملی میشود و منکری را نگرد که بدان دعوت میشود و از دل بانکار آن کوشد سالم و بریء الذمه گردد، و کسیکه بزبان هم در مقام انکار آن برآید ثواب برده و از آن رفیق اولش بهتر باشد، و کسیکه با نیروی شمشیر در مقام انکارش برآید بقصد آنکه کلمه خدا برتر باشد و کامه ستکاران سرنگون گردد او همانست که بره هدایت رسیده و بر طریق مستقیم سعادت قیام کرده، و چراغ یقین را در دل خود افروخته است.
ابیلیلی فقیه مسلمین بود ***که در شورش به بن اشعث قرین بود
برای رفع حجاج ستمگر*** بپاشد تا نماید نهی منکر
سخن میگفت در تشویق مردم*** بشرکت در جهاد و در تظلم
بگفتا من بگوش خود شنیدم*** بصفین از علی میر مقدم
که در پیکار اهل شام میگفت ***برای مومنان این در همی سفت
که هر کس دید کراری بعدوان*** و یا دعوت بمنکر شد زدونان
ولی از دل با نکارش برآمد*** بریء الذمه گشت و سالم آمد
و گر انکار با تیغ زبان کرد*** ثوابی برد و بر یارش سبق کرد
و گر با تیغ نهی از کار بد کرد*** که حق مجرا و باطل در بدر کرد
بحق واصل شد و رهیاب گردید*** یقین اندر دلش پرتو بتابید
(الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) قول المصنف: (و روی ابن جریر الطبری فی تاریخه) ای: فی احداث سنه (83) فی هزیمه ابن الاشعث بدیر الجماجم (عن هشام بن محمد عن ابیمخنف عن ابیالزبیر الهمدانی) عن عبدالرحمن بن ابیلیلی الفقیه) ذکر الخطیب فی (تاریخ بغداد) اباه فقال: کان ابولیلی خصیصا بعلی (علیه السلام) یسمر معه و منقطعا الیه و ورد المدائن فی صحبته و شهد صفین معه و فی ولده جماعه یذکرون بالفقه و یعرفون بالعلم. و عبد الرحمن بن ابیلیلی نفسه ایضا ممدوح کابیه فروی (امالی المفید) عن ابراهیم الثقفی باسناده ان عبدالرحمن بن ابیلیلی قام الی علی (علیه السلام) فقال: انی سائلک لاخذ عنک و قد انتظرنا ان تقول … من امرک شیئا فلم تقله الا تحدثنا عن امرک هذا، اکان بعهد من النبی (صلی الله علیه و آله) او شیء رایته فانا قد اکثرنا فیک الاقاویل و اوثقه عندنا ما سمعناه من فیک انا کنا نقول لو (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) رجعت الیکم بعد النبی (صلی الله علیه و آله) لم ینازعکم فیها احد و الله ما ادری اذا سئلت ما اقول ازعم ان القوم کانوا اولی بما کانوا فیه منک فعلی م نصبک النبی (صلی الله علیه و آله) بعد حجه الوداع، فقال: ایها الناس من کنت مولاه فعلی مولاه، و ان تک اولی منهم فعلی م نتولاهم- فقال (علیه السلام): ان الله تعالی قبض نبیه (صلی الله علیه و آله) و انا یوم قبضه اولی بالناس منی بقمیصی- الی ان قال- فقال عبدالرحمان فانت یا امیرالمومنین لعمرک کما قال الاول: لعمری لقد ایقظت من کان نائما و اسمعت من کانت له اذنان ثم الامر کما قال المصنف من ان القائل (سمعت علیا (علیه السلام) یقول)- الخ- عبدالرحامن بن ابیلیلی هذا و توهم الجزری فی تاریخه ان القائل ذلک جبله بن زحر الجعفی الذی جعله ابن الاشعث امیرا علی القراء- فقال: (فلما حملت کتائب الحجاج علی القراء و علیهم جبله نادی جبله یا عبدالرحمان بن ابیلیلی یامعشر القراء: ان الفرار لیس باحد اقبح به منکم انی سمعت علیا (علیه السلام) یقول- الخ- و منشا وهمه ان الطبری قال: (قال ابوالزبیر الهمدانی کنت فی خیل جبله فلما حمل علیه اهل الشام مره بعد مره نادانا عبدالرحمان بن ابیلیلی الفقیه فقال یا معشر القراء)- الخ- فقرء (نادانا عبدالرحمان) (نادی یا عبدالرحمان) و جعل الفاعل ضمیر جبله. (و کان) عبدالرحمان بن ابیلیلی. (ممن خرج لقتال الحجاج) کجمله من الاجلاء منهم سعید بن جبیر. (مع ابن الاشعث) و هو عبدالرحمان بن محمد بن الاشعث بن قیس الکندی- و کان الحجاج وجهه الی سجستان لحرب رتبیل صاحب الترک فخلع ابن الاشعث الحجاج و قال لا عدو لنا اعدی منه و رجع الیه لحربه- و کان خبیثا فاعان علی قتل مسلم بن عقیل فبلال بن اسید الذی آوت امه مسلما اخبر ابن (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) الاشعث هذا بذلک فاقبل حتی اتی اباه و هو عند ابن زیاد فسار- فقال. له ابن زیاد ما قال: قال اخبرنی: ان ابن عقیل فی دار من دورنا؟ قال: ذلک لان ام بلال کانت مولاه الاشعث. و لما قال اصحاب المختار بعد هزیمته لمصعب نحن اهل قبلتکم و لسنا ترکا و لا دیلما و قد ملکتم فاسجحوا و قد قدرتم فاعفوا فرق لهم الناس و رق لهم مصعب واراد ان یخلی سبیلهم- فقال ابن الاشعث هذا، و قال لمصعب اخترنا او اخترهم فامر مصعب بقتلهم. و اما خروج کمیل وسعید بن جبیر وابن ابیلیلی معه انما کان لغرض التخلص من سلطان عبدالملک و حکومه الحجاج، فخرج القراء معه و کان شعارهم- کما فی (الحلیه)- یا ثارات الصلاه و یاتی کلام سعید و الشعبی و ابی البختری فی ذلک. (انه قال فی ما کان یحض به الناس علی الجهاد) و حض الناس ایضا ابوالبختری و سعید بن جبیر ففی الطبری کان ابوالبختری یقول ایها الناس قاتلوهم علی دینکم و دنیاکم، فوالله لئن ظهروا علیکم لیفسدون علیکم دینکم و لیغلبن علی دنیاکم- و قال الشعبی: یا اهل الاسلام، قاتلوهم و لا یاخذکم حرج من قتالهم فو الله ما اعلم قوما علی بسیط الارض اعمل بظلم و لا اجور منهم فی الحکم- و قال سعید بن جبیر قاتلوهم و لا تاثموا من قتالهم، قاتلوهم علی جورهم فی الحکم و تجبرهم فی الدین و استذلالهم الضعفاء و اماتتهم الصلاه. (انی سمعت علیا (علیه السلام)) هکذا فی (المصریه) و فی ابن ابیالحدید بدل (علیه السلام) (رفع الله درجته فی الصالحین و اثابه ثواب الشهداء و الصدیقین) (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) و هکذا فی (الطبری). (یقول یوم لقینا اهل الشام) ای: فی صفین. (ایها المومنون انه من رای عدوانا یعمل به و منکرا یدعی الیه فانکره بقلبه فقد سلم و بری) فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) حسب المومن غیرا اذا رای منکرا ان یعلم الله تعالی من قلبه انکاره. (و من انکر بلسانه فقد اجر و هو افضل من صاحبه) الذی مضی و انزل من صاحبه الذی یاتی اذا قدر علی الانکار بالاعلی من اللسان و الا فهو الاعلی فقی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) لما نزلت (یا ایها الذین آمنوا قوا انفسکم و اهلیکم نارا … ) جلس رجل من المسلمین یبکی و قال: انا عجزت عن نفسی فکلفت اهلی، فقال النبی (صلی الله علیه و آله) حسبک ان تامرهم بما تامر به نفسک و تنهاهم عما تنهی عنه نفسک. (و من انکره بالسیف لتکون کلمه الله هی العلیا و کلمه الظالمین هی السفلی فذلک الذی اصاب سبیل الهدی و قام علی الطریق نور فی قلبه الیقین) وزاد فی روایه الطبری (فقاتلوا هولاء المحلین المحدثین المبتدعین الذین قد جهلوا الحق فلا یعرفون، و عملوا بالعدوان فلا ینکرونه) الا ان المصنف لم ینقله لاحتماله کونه انشاء من ابن ابیلیلی. و نظیرخطبته (علیه السلام) خطبه ابنه الحسین (علیه السلام) بالبیضه ففی (الطبری) قال ابومخنف عن عقبه بن ابیالعیزاران الحسین (علیه السلام) خطب اصحابه و اصحاب الحر بالبیضه فحمد الله و اثنی علیه ثم قال: ایها الناس ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال من رای سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله، ناکثا لعهد الله، مخالفا لسنه رسوله، یعمل فی عباده بالاثم و العدوان فلم یغیر علیه بفعل و لا قول کان حقا علی الله (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) ان یدخله مدخله الا و ان هولاء قد لزموا طاعه الشیطان و ترکوا طاعه الرحمان و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود، و استاثروا بالفی، و احلوا حرام الله و حرموا حلاله، و انا احق من غیر. قول المصنف: (و فی کلام آخر له یجری هذا المجری) هکذا فی (المصریه)، و لکن فی حد (و قال (علیه السلام) فی کلام له غیر هذا المجری). و رواه (فقه الرضا) هکذا، روی ان امیرالمومنین (علیه السلام) کان یخطب فعارضه رجل و قال: حدثنا عن میت الاحیاء فقطع (علیه السلام) الخطبه و قال- منکر للمنکر بقلبه و لسانه و یدیه فخلال الخیر حصلها کلها، و تارک بلسانه و یده، و منکر للمنکر بقلبه و تارک بلسانه و یده فخله من خلال الخیر حاز و تارک للمنکر بقلبه و لسانه و یده فذلک میت الاحیاء- ثم عاد الی خطبته.
هل یوجد الانسان علی وجه الارض یری ظلما و عدوانا یعمل به فیقره و لا یشعر بقبحه و شناعته؟ و قد یبدو هذا السوال غریبا للوهله الاولی، لان المفروض وقوع الظلم و العدوان، و الوقوع بذاته دلیل قاطع علی الامکان، لانه فرع عنه.. و غرضنا من هذا السوال هو الاشاره الی ان الانسان بفطرته یستنکر الظلم، فان اقترفه فبسبب خارج عن الذات، و قول الامام: (فقد سلم و بریء) معناه: من عجز عن دفع المنکر بیده و لسانه، و لکن مقته و ایقن بتحریمه فهو انسان طیب، و لا مبرر لمواخذته، و یاتی البیان فی الحکمه التالیه، لانها اشبه بالشرح و التفصیل لهذه الحکمه، و لذا قدمها الشریف الرضی بقوله: و فی کلام آخر له یجری هذا المجری، و هو التالی:
… فقد سلم و بریء: بریء من الاثم و سلم من العقاب ان کان عاجزا
ابن جریر طبری در تاریخ خود روایت کرده از عبدالرحمن ابن ابیلیلی فقیه (از نیکان اصحاب امام علیهالسلام)- و او از کسانی بود که برای جنگ حجاج با ابن اشعث خروج کرده بودند- که او در جمله سخنهائی که مردم را به آن بر جهاد (جنگ با حجاج) تحریص مینمود گفته: من از علی- خدا درجه او را در صالحین و نیکوکاران بلند گرداند، و پاداش شهداء و راستگویان را به او عطاء فرماید- شنیدم روزی که به اهل شام برخوردیم (در جنگ صفین درباره امر به معروف و نهی از منکر) میفرمود: ای مومنین، هر که ببیند ظلم و ستمی به کار میبرند و مردم را به منکر و ناپسندیدهای میخوانند و آن را به دل انکار کند پس (از بازپرسی روز رستخیز) رهائی یافته و (از گناه) بیزاری جسته است (این هنگامی است که نتواند به دست و زبان انکار نماید یا از خوف و ضرر ایمن نباشد، خلاصه حکم آن به اختلاف موارد مختلف میگردد) و هر که آن را به زبان انکار کند اجر و مزد یافته و پاداشش از انکار کننده به دل بیشتر است، و هر که آن را با شمشیر (زد و خورد) انکار کند تا کلمه خدا (دین و توحید و طاعت) بلندتر و کلمه ستمکاران (شرک و کفر و ضلالت و معصیت) پست تر باشد او کسی است که به راه رستگاری رسیده و بر راه راست (خداپسند) قیام نموده، و یقین و باور (به خدا و رسول) در دل او روشن (هویدا) گشته است.
امر به معروف و نهی از منکر از واجبات اسلام است و انجام آن سه مرحله دارد: قلب، زبان، تمام بدن. هر کس در هر مرحلهای که هست در حدود توانائی خود باید یکی از این سه طریق را اختیار کند. ابن ابیالحدید مینویسد: (این برنامه حتی در میان جاهلیت هم وجود داشت. قریش (حلف الفضول) پیمان جوانمردی داشتند با یکدیگر سوگند یاد کرده بودند که از ستم جلوگیری کنند و به فریاد مظلوم برسند.) خدای عزیز در حدود سیصد مورد در قرآن کریم درباره ظلم، ظالم و مظلوم سخن گفته است شاید قاطعترین آیه این باشد: (شکر خدای را که ریشه ستمگران را برآورد.)
و روی ابنجریر الطبری فی تاریخه، عن عبدالرحمان بن ابیلیلی الفقیه- و کان ممن خرج لقتال الحجاج مع ابنالاشعث- انه قال فیما کان یحض به الناس علی الجهاد: انی سمعت علیا علیهالسلام یقول، یوم لقینا اهل الشام: (ایها المومنون، انه من رای عدوانا) ای تعدیا عن الحق (یعمل به) ای یعمل به الظالمون (و منکرا) فی الشریعه (یدعی الیه) ای یدعو اهل الباطل الیه (فانکره بقلبه فقد سلم) من العقاب (و بری) عن الاثم، اذا کان منتهی قدرته ذلک (و من انکره بلسانه فقد اجر) ای اعطاه الله الاجر (و هو افضل من صاحبه) لانه انکر المنکر. (و من انکره بالسیف) بان حارب فاعل المنکر- فیما اذا قدر علی ذلک- (لتکون کلمه الله هی العلیا) ای یکون حکم الله سائدا فی البلاد (و کلمه الظالمین) ای حکمهم المخالف لحکم الله (هی السفلی) الممحوقه (فذلک) الانسان هو (الذی اصاب سبیل الهدی) ای وصل الیه (و قام) ای استقام (علی الطریق) الموجب للوصول الی السعاده الابدیه (و نور) ای ظهر (فی قلبه الیقین) الحقیقی بالمبدء و المعاد.
اللغه: العدوان: الظلم. انکر المنکر: عابه علیه و نهاه عنه. بریء: سلم. اجر: اثیب. اصاب: ادرک. الشرح: اذا رایت المنکر و هو کل فعل قبیح محرم فی نظر الشرع یجب علیک ان تنکره بقلبک فتبغضه و تبغض فاعله و هذه اقل المراتب و اسفلها لانها لا تتطلب جهدا و لا کلفه و لا یلحقک منها ضرر و هی من حقائق الایمان فان الومن لا یرضی بوقوع المنکر- و هو المعصیه- لان فیها تمرد علی الله و من انکره بقلبه فقد سلم من الذنب و بریء من الاثم و اما من استطاع ان یقف امام الظالم و ینصحه و یرده عن ظلمه و یصرخ فی وجهه ان یکف عن المنکر فهو افضل من الاول و له اجر علی موقفه و صرخته و اما من انکر المنکر بالسیف و جاهد الباطل بیده لتکون کلمه الله هی العلیا و کلمه الظالمین السفلی فذلک الذی اصاب طریق الحق و الرشاد و الهدی و استقام علی الطریق و کان علی یقین من نور الحق و الایمان الذی هو فیه …
«ابن جریر طبری در تاریخ خود از عبد الرحمان بن ابی لیلی فقیه چنین آورده است: عبد الرحمان از کسانی بود که همراه ابن اشعث برای جنگ با حجاج بیرون آمده بود، او ضمن سخنانی که در تشویق مردم به جهاد می گفت، چنین اظهار داشت: روز رویارویی ما با مردم شام، از علی که خداوند درجه او را میان صالحان برتر کناد و ثواب شهیدان و صدیقان به او ارزانی داراد شنیدم که چنین می فرمود: ای مؤمنان هر کس ببیند ستم می شود و به کار منکر فرا می خوانند و با دل خود آن را نپسندد به سلامت مانده و از گناه بری است، و هر کس که آن را به زبان انکار کند همانا که پاداش داده شده است و از دوست خود - که فقط در دل آن را ناپسند شمرده است- برتر است، و هر کس با شمشیر به انکار آن برخیزد تا کلام خدا برتر و سخن ستمگران پست گردد، او همان کسی است که به راه هدایت رسیده و بر آن ایستاده است و پرتو یقین در دل او تابان می شود.»
درباره نهی از منکر پیش از این سخن گفته شد و به زودی مطالب دیگری هم در این باره می آوریم، نهی از منکر در دوره جاهلی هم میان اعراب معمول بوده است، آن چنان که قریش پیمان معروف «حلف الفضول» را به همین منظور منعقد کردند و قبایلی سوگند خوردند و همپیمان شدند که برای همیشه ظالم را از ستم باز دارند و ستمدیده را یاری دهند و حق او را بستانند و ما آن را در مباحث گذشته آوردیم.
وَ رَوَی ابْنُ جَرِیرٍ الطَّبَرِیُّ فِی تَارِیخِهِ عَنْ عَبْدِالرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی لَیْلَی الْفَقِیهِ وَ کَانَ مِمَّنْ خَرَجَ لِقِتَالِ الْحَجَّاجِ مَعَ ابْنِ الْأَشْعَثِ أَنَّهُ قَالَ فِیمَا کَانَ یَحُضُّ بِهِ النَّاسَ عَلَی الْجِهَادِ إِنِّی سَمِعْتُ عَلِیّاً رَفَعَ اللَّهُ دَرَجَتَهُ فِی الصَّالِحِینَ وَأَثَابَهُ ثَوَابَ الشُّهَدَاءِ وَالصِّدِّیقِینَ یَقُولُ یَوْمَ لَقِینَا أَهْلَ الشَّامِ:
أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ،إِنَّهُ مَنْ رَأَی عُدْوَاناً یُعْمَلُ بِهِ وَ مُنْکَراً یُدْعَی إِلَیْهِ،فَأَنْکَرَهُ بِقَلْبِهِ فَقَدْ سَلِمَ وَ بَرِیءَ؛وَ مَنْ أَنْکَرَهُ بِلِسَانِهِ فَقَدْ أُجِرَ،وَ هُوَ أَفْضَلُ مِنْ صَاحِبِهِ؛وَ مَنْ أَنْکَرَهُ بِالسَّیْفِ لِتَکُونَ کَلِمَهُ اللّهِ هِیَ الْعَلْیَا وَ کَلِمَهُ
الظَّالِمینَ هِیَ السُّفْلَی،فَذَلِکَ الَّذِی أَصَابَ سَبِیلَ الْهُدَی،
وَ قَامَ عَلَی الطَّرِیقِ وَ نَوَّرَ فِی قَلْبِهِ الْیَقِینُ.
محمّد بن جریر طبری (مورّخ معروف) در تاریخ خود از عبدالرحمن بن ابیلیلی،فقیه معروف-از کسانی بود که برای پیکار برضد حجاج همراه ابن اشعث خروج کرد-نقل کرده که میگوید:در سخنانی که حجاج برای تشویق مردم ایراد کرد چنین گفت که در روزی که با شامیان روبرو بودیم من از علی علیه السلام که خداوند درجاتش را در میان صالحان برتر نماید و ثواب شهیدان و صدیقان را به او عنایت کند شنیدم که چنین فرمود:
ای مؤمنان! هرکس ظلم و ستمی را مشاهده کند که در حال انجام گرفتن است یا کار زشت و منکری را ببیند که مردم را بهسوی آن فرامیخوانند اگر تنها با قلبش آن را انکار کند راه سلامت را برگزیده و گناهی بر او نیست (به شرط اینکه بیشتر از آن در توان نداشته باشد) و آنکس که با زبان و بیان به مبارزه برخیزد و آن را انکار کند پاداش الهی خواهد داشت و مقامش از گروه نخست،برتر است.اما آنکس که با شمشیر (در آنجا که راهی جز آن نیست) برای اعلای نام خدا و سرنگونی ظالمان،به انکار برخیزد او کسی است که به راه هدایت راه یافته و بر جاده حقیقی گام نهاده و نور یقین در قلبش تابیده است.( سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: با توجه به سندی که سید رضی برای این گفتار حکیمانه ذکر کرده نیازی به جست و جو برای سند دیگری نداریم زیرا طبری این گفتار نورانی را در حوادث سال ۸۲ با سند خودش از ابی مخنف نقل کرده است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۴).)
مراحل سه گانه نهی از منکر
سید رضی در مقدّمه این حکمت چنین میگوید:«محمّد بن جریر طبری (مورخ معروف) در تاریخ خود از عبدالرحمن بن ابیلیلی،فقیه معروف-که از کسانی که برای پیکار علیه حجاج همراه ابن اشعث خروج کرد-نقل کرده که میگوید:در سخنانی که حجاج برای تشویق مردم ایراد کرد چنین گفت که در روزی که با شامیان روبرو بودیم من از علی علیه السلام که خداوند درجاتش را در میان صالحان برتر نماید و ثواب شهیدان و صدیقان را به او عنایت کند شنیدم که چنین فرمود»؛ (وَ رَوَی ابْنُ جَرِیرٍ الطَّبَرِیُّ فِی تَارِیخِهِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی لَیْلَی الْفَقِیهِ وَ کَانَ مِمَّنْ خَرَجَ لِقِتَالِ الْحَجَّاجِ مَعَ ابْنِ الْأَشْعَثِ أَنَّهُ قَالَ فِیمَا کَانَ یَحُضُّ بِهِ النَّاسَ عَلَی الْجِهَادِ إِنِّی سَمِعْتُ عَلِیّاً رَفَعَ اللَّهُ دَرَجَتَهُ فِی الصَّالِحِینَ وَ أَثَابَهُ ثَوَابَ الشُّهَدَاءِ وَ الصِّدِّیقِینَ یَقُولُ یَوْمَ لَقِینَا أَهْلَ الشَّامِ) .
«ای مؤمنان! هرکس ظلم و ستمی را مشاهده کند که در حال انجام است یا کار زشت و منکری را ببیند که مردم را بهسوی آن فرامیخوانند اگر تنها با قلبش آن را انکار کند راه سلامت را برگزیده و گناهی بر او نیست (به شرط اینکه بیشتر از آن در توان نداشته باشد)»؛ «أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ،إِنَّهُ مَنْ رَأَی عُدْوَاناً یُعْمَلُ بِهِ وَ مُنْکَراً یُدْعَی إِلَیْهِ،فَأَنْکَرَهُ بِقَلْبِهِ فَقَدْ سَلِمَ وَ بَرِیءَ).
امام علیه السلام مراحل سهگانهای را برای مبارزه با ظلم ظالم و نهی از منکر بیان فرموده که نخستین مرحله آن،انکار با قلب و بیزاری از آن در دل است.البته اگر بیش از این در توان شخص نباشد این مقدار بر او واجب است و خداوند از او میپذیرد ولی امام علیه السلام پاداشی برای آن ذکر نکرده است شاید به این دلیل که کاری از او سر نزده تنها آلوده گناه نشده و رضایت به گناه نداده است.
سپس امام علیه السلام بهسراغ مرحله دوم میرود و میفرماید:«و آنکس که با زبان و بیان به مبارزه برخیزد و آن را انکار کند پاداش الهی خواهد داشت و مقامش از گروه نخست،برتر است»؛ (وَ مَنْ أَنْکَرَهُ بِلِسَانِهِ فَقَدْ أُجِرَ،وَ هُوَ أَفْضَلُ مِنْ صَاحِبِهِ) .
روشن است که این اجر و پاداش و برتری مقام در صورتی است که توانی نداشته باشد که عملاً با ظلم ظالم و منکرات گنهکاران مبارزه کند و این دومین مرحله نهی از منکر است که فقها نیز در کتب فقهی خود در کتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر ذکر کردهاند.
سپس امام علیه السلام بهسراغ برترین و بالاترین و آخرین مرحله نهی از منکر و مبارزه با فساد رفته،میفرماید:«اما آنکس که با شمشیر برای بالا بردن نام خدا و سرنگونی ظالمان به انکار برخیزد او کسی است که به راه هدایت راه یافته و بر جاده حقیقی گام نهاده و نور یقین در قلبش تابیده است»؛ (وَ مَنْ أَنْکَرَهُ بِالسَّیْفِ لِتَکُونَ کَلِمَهُ اللّهِ هِیَ الْعَلْیَا وَ کَلِمَهُ الظَّالِمینَ هِیَ السُّفْلَی،فَذَلِکَ الَّذِی أَصَابَ سَبِیلَ الْهُدَی،وَ قَامَ عَلَی الطَّرِیقِ وَ نَوَّرَ فِی قَلْبِهِ الْیَقِینُ) .
تعبیر به «من انکره بالسیف» به معنای تکیه بر قدرت است و«سیف»به معنای شمشیر موضوعیتی ندارد.جمله «لتکون کلمه اللّه...» بیان کننده این حقیقت است که برای پیشبرد اهداف مقدس الهی و برچیدن بساط ظلم باید از قدرت و قوت استفاده کرد.ممکن است انکار زبانی تأثیرات محدودی داشته باشد ولی آنچه میتواند بساط ظلم ظالمان را برچیند و عدل و داد را جایگزین سازد همان تکیه بر قدرت است.
از اینجا لزوم تشکیل حکومت اسلامی برای تحقق بخشیدن به اهداف اسلام استفاده میشود و این موضوع را با چشم خود در تشکیل نظام جمهوری اسلامی مشاهده کردیم.قبل از آن در مساجد و مجالس مختلف مذهبی سخن از احکام و برنامههای اسلامی،بسیار بود کتابهای فراوانی در این زمینه نوشته شد ولی تأثیر آنها محدود بود.آنچه توانست به حکومت ظالمان و خودکامگان پایان دهد و به اجرای احکام اسلامی در سطح گسترده کمک کند قیام عمومی مردم و تکیه بر قدرت جماهیر بود.
تعبیر به «فذلک الذی اصاب...» با توجه به مفهوم حصر که از آن استفاده میشود اشاره به این است که جز از این راه نمیتوان در طریق هدایت،به معنای وسیع کلمه،گام نهاد.
تعبیر به «نوّر فی قلبه الیقین» اشاره به این است که نور یقین و ایمان در چنان محیطی که پاک از ظلم و عدوان است بر دلها میتابد.
کلام نورانی 374 که بعد از این خواهد آمد نیز توضیح بیشتری برای این کلام محسوب میشود.
در نامه معروفی که امام حسین سید الشهدا علیه السلام برای اهل کوفه نوشت مضمونی دیده میشود که در پارهای از جهات به آنچه در کلام مولی آمده،شبیه است.مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار چنین نقل میکند:امام علیه السلام در نامهای به اشراف اهل کوفه چنین مرقوم داشت:
«أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَدْ قَالَ فِی حَیاتِهِ مَنْ رَأَی سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلًّا لِحُرُمِ اللَّهِ نَاکِثاً لِعَهْدِ اللَّهِ مُخَالِفاً لِسُنَّهِ رَسُولِ اللَّهِ یعْمَلُ فِی عِبَادِ اللَّهِ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ ثُمَّ لَمْ یغَیرْ بِقَوْلٍ وَ لَا فِعْلٍ کَانَ حَقِیقاً عَلَی اللَّهِ أَنْ یدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ قَدْ لَزِمُوا طَاعَهَ الشَّیطَانِ وَ تَوَلَّوْا عَنْ طَاعَهِ الرَّحْمَنِ وَ أَظْهَرُوا الْفَسَادَ وَ عَطَّلُوا الْحُدُودَ وَ اسْتَأْثَرُوا بِالْفَیءِ وَ أَحَلُّوا حَرَامَ اللَّهِ وَ حَرَّمُوا حَلَالَهُ وَ إِنِّی أَحَقُّ بِهَذَا الْأَمْرِ لِقَرَابَتِی مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله؛
اما بعد از حمد و ثنای الهی؛شما میدانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله در زمان حیات خود فرمود:کسی که سلطان ظالمی را ببیند که حرام خدا را حلال شمرده،پیمان الهی را شکسته،به مخالفت سنت رسول اللّه صلی الله علیه و آله برخاسته و در میان بندگان خدا به گناه و ظلم مشغول است سپس با گفتار و عمل خود با او مخالفت نکند سزاوار است که خداوند او را به سرنوشت همان ظالم گرفتار سازد و شما بهخوبی میدانید که این جمعیت (بنی امیه) اصرار بر اطاعت شیطان دارند و از اطاعت رحمن سر باز زدهاند،مفاسد را آشکار ساخته و حدود الهی را تعطیل نمودهاند و بر بیتالمال مسلمین چنگ انداخته و حرام خدا را حلال شمردهاند و من از همه به این امر (قیام بر ضد آنان) بهسبب قرابت و خویشاوندی با رسول خدا صلی الله علیه و آله سزاوارترم».(بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۲.)
از کلام طبری استفاده میشود که امام علیه السلام بار دیگر این سخن را بهصورت خطبه در سرزمین بیضه در مقابل حر بن یزید ریاحی و لشکرش که برای جلوگیری از حرکت امام علیه السلام آمده بودند بیان فرمود.(تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۰۴)
نکته ها
1-محمد بن جریر طبری
در مقدمهای که مرحوم سید رضی برای این گفتار بسیار پرمحتوا بیان کرده نخست اشاره به ابن جریر طبری شده است.طبری نام دو نفر است یکی شیعه و دیگری اهل سنت که هر دو ابوجعفر محمّد بن جریر طبری نام دارند.تاریخ معروف طبری مربوط به طبری اهل سنت است که مردی دانشمند و در عصر و زمان خود کمنظیر بود.نوشتههای زیادی دارد که از جمله آنها تفسیر مهمی به نام جامع البیان و تاریخ مشهورش است و کتابی به نام کتاب الولایه دارد که طرق مختلف حدیث غدیر را در آن بیان کرده است.
تاریخ او از معروفترین تاریخهاست و مطالب زیادی در آن نقل شده است و نسبت به بسیاری از تواریخ اسلامی دقیقتر است (هرچند خالی از اشتباه نیست).
او در آمل مازندران در سال 224 تولد یافت و در سال 310 در بغداد چشم از جهان پوشید.
اما ابن جریر طبری شیعی آملی نیز کنیهاش ابوجعفر است و از بزرگان علمای امامیه در قرن چهارم بود.نویسنده کتاب دلایل الامامه و کتاب المسترشد میباشد و مرحوم نجاشی او را مردی ثقه و جلیل القدر و کثیر العلم از اصحاب ما شمرده است.(برای توضیح بیشتر به کتاب های الکنی و الالقاب، تاریخ نامه طبری و الذریعة مراجعه شود.)
2-عبدالرحمن بن ابی لیلی
به گفته خطیب بغدادی در کتاب تاریخش،ابولیلی پدر عبدالرحمن از یاران خاص علی علیه السلام بود و در خدمت آن حضرت به مدائن آمد و فرزندش نیز از کسانی است که در کتب ما از وی به نیکی یاد شده است و تعبیر به فقیه در کلام سید رضی ظاهراً صفت برای عبدالرحمن است نه صفت برای پدرش ابیلیلی و همانگونه که مرحوم سید رضی اشاره کرده عبدالرحمن از کسانی بود که همراه ابن اشعث برای جنگ با حجاج خروج کرد یا از کسانی بود که مردم را به جهاد در مقابل حجاج دعوت میکرد.
از نوشتههای مرحوم سید محسن امین در اعیان الشیعه استفاده میشود که او از قرّاء بود،بعضی از قاریان معروف،قرائت قرآن را از او فراگرفتهاند.
البته فرد دیگری به نام عبد الرحمن بن ابی لیلی در میان فقهای اهل سنت دیده میشود که معاصر با امام صادق علیه السلام است و گاه حالات این دو با یکدیگر ممکن است اشتباه شود.
و اما ابن اشعث که در بالا به آن اشاره شده نامش عبدالرحمن،فرزند محمّد بن اشعث بن قیس بود.او در زمان حجاج از طرف وی به عنوان والی سجستان انتخاب شد ولی برگشت و با حجاج به پیکار برخاست،چند بار با او جنگید و سرانجام شکست خورد و فرار کرد و در سال 85 جهان را بدرود گفت.(برای توضیحات بیشتر درباره ابن ابی لیلی و ابن الأشعث به الکنی والالقاب مرحوم محدث قمی و اعیان الشیعه مرحوم سید محسن امین و معجم الرجال آیت الله خویی و شرح نهج البلاغه مرحوم علامه شوشتری ذیل حکمت مورد بحث مراجعه کنید)
Both Ibn Jarīr at-Tabari Ibn al-Athīr, the first on p. 1086, Vol. 2 of his Tārīkh book and the other on p. 478, Vol. 4 of his Tārīkh, relate from `Abd ar-Rahmān ibn Abū Layla, the faqih (jurist), who was one of those who had risen in support of (Abd ar-Rahmān ibn Muhammed) Ibn al-Ash'ath against al-Hajjāj (ibn Yousuf athThaqafi), that he (Ibn Abū Layla) was exhorting people to carry out jihād by recalling the following: “On the occasion of the encounter with the people of Syria, I heard Imām Ali ibn Abū Tālib , may Allāh exalt his rank among the righteous and may He reward him with the reward of martyrs and men of truth, saying: “O believers, whoever observes excesses being committed and people being called towards evil and disapproves it with his heart is safe and free of responsibility for it, and whoever disapproves of it with his tongue will be rewarded and he is in a higher status than the former. But whoever disapproves it with his sword in order that the word of Allāh may remain superior and the word of the oppressors may remain inferior, catches hold of the path of guidance and stands on the right way, while his heart is lit with conviction.“
وَ فِی کَلَامٍ آخَرَ لَهُ یجَریِ هَذَا المَجرَی فَمِنهُمُ المُنکِرُ لِلمُنکَرِ بِیَدِهِ وَ لِسَانِهِ وَ قَلبِهِ فَذَلِکَ المُستَکمِلُ لِخِصَالِ الخَیرِ وَ مِنهُمُ المُنکِرُ بِلِسَانِهِ وَ قَلبِهِ وَ التّارِکُ بِیَدِهِ فَذَلِکَ مُتَمَسّکٌ بِخَصلَتَینِ مِن خِصَالِ الخَیرِ وَ مُضَیّعٌ خَصلَةً وَ مِنهُمُ المُنکِرُ بِقَلبِهِ وَ التّارِکُ بِیَدِهِ وَ لِسَانِهِ فَذَلِکَ ألّذِی ضَیّعَ أَشرَفَ الخَصلَتَینِ مِنَ الثّلَاثِ وَ تَمَسّکَ بِوَاحِدَةٍ وَ مِنهُم تَارِکٌ لِإِنکَارِ المُنکَرِ بِلِسَانِهِ وَ قَلبِهِ وَ یَدِهِ فَذَلِکَ مَیّتُ الأَحیَاءِ وَ مَا أَعمَالُ البِرّ کُلّهَا وَ الجِهَادُ فِی سَبِیلِ اللّهِ عِندَ الأَمرِ بِالمَعرُوفِ وَ النهّیِ عَن المُنکَرِ إِلّا کَنَفثَةٍ فِی بَحرٍ لجُیّّ وَ إِنّ الأَمرَ بِالمَعرُوفِ وَ النهّیَ عَنِ المُنکَرِ لَا یُقَرّبَانِ مِن أَجَلٍ وَ لَا یَنقُصَانِ مِن رِزقٍ وَ أَفضَلُ مِن ذَلِکَ کُلّهِ کَلِمَةُ عَدلٍ عِندَ إِمَامٍ جَائِرٍ
ترجمهها:
(اخلاقی، اجتماعی، سیاسی) و درود خدا بر او، فرمود: (و همانند حکمت گذشته، سخن دیگری از امام نقل شد) گروهی، منکر را با دست و زبان و قلب انکار میکنند، آنان تمامی خصلتهای نیکو را در خود گرد آوردهاند . گروهی دیگر، منکر را با زبان و قلب انکار کرده، امّا دست به کاری نمیبرند، پس چنین کسی دو خصلت از خصلتهای نیکو را گرفته و دیگری را تباه کرده است . و بعضی منکر را تنها با قلب انکار کرده، و با دست و زبان خویش اقدامی ندارند، پس دو خصلت را که شریفتر است تباه ساختهاند و یک خصلت را به دست آوردهاند . و بعضی دیگر منکر را با زبان و قل و دست رها ساختهاند که چنین کسی از آنان، مردهای میان زندگان است .(شخصی در میان سخنرانی امام برخاست و پرسید: میّت الاحیاء (زندگان مرده) چه کسانی هستند، امام سخنرانی را قطع کرد و پاسخ او را داد.)
و تمام کارهای نیکو، و جهاد در راه خدا، برابر امر به معروف و نهی از منکر، چونان قطرهای (نفثة یعنی آب دهانی که آن را بیرون اندازد.) بر دریای موّاج و پهناور است ، و همانا امر به معروف و نهی از منکر، نه اجلی را نزدیک میکنند، و نه از مقدار روزی میکاهند، و از همه اینها برتر، سخن حق در پیش روی حاکمی ستمکار است .
[و در گفتار دیگری که از این مقوله است فرمود:] از مردمان کسی است که کار زشت را ناپسند میشمارد و به دست و زبان و دل خود آن را خوش نمیدارد، چنین کسی خصلتهای نیک را به کمال رسانیده ، و از آنان کسی است که به زبان و دل خود انکار کند و دست به کار نبرد، چنین کسی دو خصلت از خصلتهای نیک را گرفته و خصلتی را تباه ساخته ، و از آنان کسی است که منکر را به دل زشت میدارد و به دست و زبان خود بر آن انکار نیارد، چنین کس دو خصلت را که شریفتر است ضایع ساخته و به یک خصلت پرداخته ، و از آنان کسی است که منکر را باز ندارد به دست و دل و زبان، چنین کس مردهای است میان زندگان ، و همه کارهای نیک و جهاد در راه خدا برابر امر به معروف و نهی از منکر، چون دمیدنی است به دریای پر موج پهناور. و همانا امر به معروف و نهی از منکر نه اجلی را نزدیک کنند و نه از مقدار روزی بکاهند و فاضلتر از همه اینها سخن عدالت است که پیش روی حاکمی ستمکار گویند.
و فرمود در کلامی که جاری شده این در مجرای کلامیکه گذشته پس بعضی از مردمان انکار کنندهاند فعل منکر را بدست خود و زبان خود و دل خود پس این کس تمام کننده است خصلتهای خیر را و بعضی از ایشان منکرند بزبان خود و دل خود و ترک کننده است بدست خود پس این چنگ در زده بدو خصلت از خصلتهای خیر و ضایع کننده است یک خصلت را و بعضی از آنها منکر است بدل خود و ترک کننده است بزبان خود و دست خود پس این کس کسیست که ضایع کرده بزرگواری دو خصلت خود را از سه خصلت و و چنگ در زده بیکی و بعضی از ایشان ترک کننده است مر انکار فعل منکر را بزبان خود و دل خود و دست خود پس این کس مرده زندگانست و نیست همه کردارها نیک و کارزار کردن در راه خدا نزد امر بمعروف و نهی از منکر مگر همچون دمیدنی در دریای عمیق و بدرستی که امر بمعروف و نهی از منکر نزدیک نمیگردانند اجل مقدر را و کم نمیکنند از روزی را و فاضلتر ازین سخن عدلست و کلمه خیر نزد پیشوای ستمکار
در سخنی دیگر هم در این معنی گوید:
کسی است که کار زشت را نکوهیده دارد و به دست و زبان و دل خود از آن اعراض می کند. چنین کسی خصال نیکو را به کمال رسانیده است.
و کسی است که به زبان و دل انکارش می کند نه به دست. چنین کسی را دو خصلت از خصال نیکوست او یک خصلت را ضایع گذاشته است. و کسی که فقط به دل انکار کند، نه به دست و زبان، چنین کسی دو خصلت را که شریفترند، تباه کرده است و کسی که منکر را به زبان انکار کند و نه به دست و نه به دل، چنین کسی مرده ای است در میان زندگان.
همه اعمال نیکو در برابر امر به معروف و نهی از منکر، همانند دمیدنی است بر دریای مواج، امر به معروف و نهی از منکر نه مرگ کسی را نزدیک می سازد و نه از روزی کسی می کاهد. از همه اینها برتر، سخن از دادگری گفتن است، رو در روی حاکمی ستمکار.
امام علیه السّلام را کلامی دیگر در زمینه همین معناست:از این مردم کسی است که به دست و زبان و قلبش به انکار بر میخیزد،چنین انسانی خصلتهای خوب را به کمال رسانده .و کسی است که به زبان و دل انکار میکند و دست به برنامهای نمیبرد،چنین انسانی به دو خصلت از خصلتهای خوب چنگ زده،و خصلتی را ضایع نموده .
و کسی است که با دل به انکار بر خاسته نه با دست و زبانش،چنین کسی دو خصلت را که شریفتر است تباه نموده،و یک خصلت را گرفته .
و کسی که انکار با زبان و قلب و دست را ترک کرده،او مردهای است میان زندگان .تمام کارهای نیک و جهاد در راه خدا در جنب امر به معروف و نهی از منکر چیزی نیست جز به مانند انداختن آب دهان در دریای پهناور .امر به معروف و نهی از منکر نه اجلی را نزدیک میکند،و نه از روزی میکاهد.و بهتر از همه اینها سخن عدل است در برابر حاکم ظالم .
شروح:
و الروایه الاخری وردت فی حق من امکنه الانکار بالید و اللسان و القلب، فان انکر فقداتم اسباب الخیر، و ان انکر بالاثنین و ترک بالید فقد تمسک بشیئین من اسباب الخیر، و ان انکر بالقلب و ترک الانکار بالاثنین فهو مضیع لاشرف الخصال، و یتمسک بادناها من وجه و باشرفها من وجه فان ترک الانکار مع القدره بثلاثها فهو میت مع کونه حیا. و لجه الماء: معظمه و کذلک اللج، و منه بحر لجی. و قوله: کلمه عدل کقولهم قول حق، و من قل عند الجائر الکلام الخشن انما یکون ذلک افضل الاعمال اذا کان جوزان یوثر فیه، و لا یکون مفسده للقائل فی نفسه بذلک و لا ما له و لا فی غیریه و استنصر من قبل الظالم، و کان فی ذلک عزه الاسلام ینبغی ان یقول ایضا فان لم یکن کذلک، فلیس له ان یقول الا قولا لینا.
امام (علیه السلام) در سخن دیگری راجع به همین مطلب میفرماید: (کسی از ایشان به دست و زبان و دل، کار زشت را انکار میکند، او همهی نیکیها را جامع است، و کسی از آنان به زبان و دل انکار میکند. نه به دست، او تنها به دو خصلت دست یافته اما یک خصلت را از دست داده است و کسی از آنها تنها به دل انکار میکند، نه به دست و زبان، چنین کسی دو خصلت را از دست داده است که آنها بهترین خصلتهای سهگانه است، و به یک خصلت چنگ زده است، و بعضی از مردم، کار زشت را نه به زبان انکار میکنند و نه به دل و نه به دست پس چنین کسانی مردگانی میان زندگانند و همهی اعمال خوب و جهاد در راه خدا در قبال امر به معروف و نهی از منکر بیش از آب دهان در دریای پهناور نمیباشد، امر به معروف و نهی از منکر اجل را نزدیک نمیکند و روزی را کم نمیسازد، و بهترین حالت امر به معروف و نهی از منکر سخن حقی است که در نزد پادشاه ستمگر گفته شود. امام (علیه السلام) در این زمینه به روش طبیعی معمول سخن گفته است، توضیح آن که مطابق جریان عادی انسان، اول به قلب، بعد به زبان و پس از آن با دست- اگر بتواند- از کار زشت جلوگیری میکند. و گاهی به صورت دیگری انجام میگیرد، و بنابراین مردم به شش دسته تقسیم میشوند: کسی که به دل تنها نهی از منکر میکند، یا به زبان تنها و یا با دست تنها و یا با دل و زبان، و یا دل و دست، و یا با زبان و دست. بدان که امر به معروف و نهی از منکر وابسته به همند، زیرا معروف و منکر گاهی نقیض یکدیگر و یا در قوهی نقیضند، در آن صورت نهی از منکر، مستلزم امر به معروف، و امر به معروف مستلزم نهی از منکر است، روشن است که آن دو جامع تمام خصلتهای نیکند. زیرا هر خصلت نیکی معروف است، پس امر به معروف به طور مطلب، امر به تمام نیکیهاست و ترک هر خصلت نیکی، منکر است پس انکار منکر مستلزم امر به تمام نیکیهاست. و چون این سه نوع از انکار منکر فضیلتهایی تحت فضیلت عدالتند، باید آنها را از خصلتهای نیک شمرده، و از طرفی- چنانکه اشاره کردیم- چون انکار منکر مستلزم سایر فضایل است پس آن که به طور مطلق (با قلب و زبان و دست) عمل منکر را انکار میکند، مستکمل جمیع خصلتهای نیک است و آن که انکار با دست را ترک گوید یک خصلت را از دست داده و به دو خصلت چنگ زده و آن که با دست و زبانش نهی از منکر نکرد، دو خصلت بهتر از سه خصلت را از دست داده است، و این دو خصلت از آن جهت اشرفند که بیشتر اوقات باعث از بین رفتن منکر میگردند، برخلاف سومی که چنین اثری را ندارد، و هر کس هر سه مرحله را ترک گوید، بسزا باید او را در عین زنده بودن، مرده خواند، چه او هیچ فضیلتی را ندارد. و کلمهی میت در اینجا استعاره است. عبارت: و ما اعمال البر … لجی، برای بزرگداشت این دو فضیلت است امام (علیه السلام) همهی اعمال نیک را نسبت به امر به معروف و نهی از منکر آب دهانی در دریایی پهناور دانسته است، و وجهشبه آن است که هر خصلتی از کارهای نیک نسبت به آن دو- مانند آب دهان نسبت به دریا- جزئی است و تمام نیکیها برخاستهای از آنهاست. و عبارت: فان الامر … رزق صغرای قیاس مضمری است که بدان وسیله تشویق به امر به معروف و نهی از منکر نموده است، و کبرای مقدر چنین است: هر چه باعث نزدیکی اجل و کاهش روزی نگردد پس نباید از آن ترسید. بعد به بهترین نوع آنها اشاره فرمود که سخن عدل است در برابر پادشاه ستمگر به قصد جلوگیری از ستم او.
وَ [قَالَ ع]
فِی کَلاَمٍ آخَرَ لَهُ [غَیْرِ هَذَا]
یَجْرِی هَذَا الْمَجْرَی:فَمِنْهُمُ الْمُنْکِرُ لِلْمُنْکَرِ بِیَدِهِ وَ لِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ فَذَلِکَ الْمُسْتَکْمِلُ لِخِصَالِ الْخَیْرِ وَ مِنْهُمُ الْمُنْکِرُ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ التَّارِکُ بِیَدِهِ فَذَلِکَ مُتَمَسِّکٌ بِخَصْلَتَیْنِ مِنْ خِصَالِ الْخَیْرِ وَ مُضَیِّعٌ خَصْلَةً وَ مِنْهُمُ الْمُنْکِرُ بِقَلْبِهِ وَ التَّارِکُ بِیَدِهِ وَ لِسَانِهِ [فَذَاکَ]
فَذَالِکَ الَّذِی ضَیَّعَ أَشْرَفَ الْخَصْلَتَیْنِ مِنَ الثَّلاَثِ وَ تَمَسَّکَ بِوَاحِدَةٍ وَ مِنْهُمْ تَارِکٌ لِإِنْکَارِ الْمُنْکَرِ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ یَدِهِ فَذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ وَ مَا أَعْمَالُ الْبِرِّ کُلُّهَا وَ الْجِهَادُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ عِنْدَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنْ الْمُنْکَرِ إِلاَّ کَنَفْثَةٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ وَ إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ لاَ یُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ وَ لاَ یَنْقُصَانِ مِنْ رِزْقٍ وَ أَفْضَلُ مِنْ ذَلِکَ کُلِّهِ کَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِرٍ .
قد سبق قولنا فی الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر و هو أحد الأصول الخمسة عند أصحابنا و لجة الماء أعظمه و بحر لجی ذو ماء عظیم و النفثة الفعلة الواحدة من نفثت الماء من فمی أی قدفته بقوة .
قال ع لا یعتقدن أحد أنه إن أمر ظالما بالمعروف أو نهی ظالما عن منکر أن ذلک یکون سببا لقتل ذلک الظالم المأمور أو المنهی إیاه أو یکون سببا لقطع رزقه من جهته فإن الله تعالی قدر الأجل و قضی الرزق و لا سبیل لأحد أن یقطع علی أحد عمره أو رزقه.
و هذا الکلام ینبغی أن یحمل علی أنه حث و حض و تحریض علی النهی عن المنکر و الأمر بالمعروف و لا یحمل علی ظاهره لأن الإنسان لا یجوز أن یلقی بنفسه إلی التهلکة معتمدا علی أن الأجل مقدر و أن الرزق مقسوم و أن الإنسان متی غلب علی ظنه أن الظالم یقتله و یقیم علی ذلک المنکر و یضیف إلیه منکرا آخر لم یجز له الإنکار.
فأما کلمة العدل عند الإمام الجائر فنحو
4816
14,3- ما روی أن زید بن أرقم رأی عبید الله بن زیاد و یقال بل یزید بن معاویة یضرب بقضیب فی یده ثنایا الحسین ع حین حمل إلیه رأسه فقال له إیها ارفع یدک فطالما رأیت رسول الله ص یقبلها .
[فصل فی الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر]
و نحن نذکر خلاصة ما یقوله أصحابنا فی النهی عن المنکر و نترک الاستقصاء فیه للکتب الکلامیة التی هی أولی ببسط القول فیها من هذا الکتاب.
قال أصحابنا الکلام فی ذلک یقع من وجوه منها وجوبه و منها طریق وجوبه و منها کیفیة وجوبه و منها شروط حسنه و منها شروط وجوبه و منها کیفیة إیقاعه و منها الکلام فی الناهی عن المنکر و منها الکلام فی النهی عن المنکر.
أما وجوبه فلا ریب فیه لأن المنکر قبیح کله و القبیح یجب ترکه فیجب النهی عنه.
و أما طریق وجوبه فقد قال الشیخ أبو هاشم رحمه الله إنه لا طریق إلی وجوبه إلا السمع و قد أجمع المسلمون علی ذلک و ورد به نص القرآن فی غیر موضع.
قال الشیخ أبو علی رحمه الله العقل یدل علی وجوبه و إلی هذا القول مال شیخنا أبو الحسین رحمه الله.
و أما کیفیة وجوبه فإنه واجب علی الکفایة دون الأعیان لأن الغرض ألا یقع المنکر فإذا وقع لأجل إنکار طائفة لم یبق وجه لوجوب الإنکار علی من سواها.
و أما شروط حسنه فوجوه منها أن یکون ما ینکره قبیحا لأن إنکار الحسن و تحریمه قبیح و القبیح علی ضروب فمنه ما یقبح من کل مکلف و علی کل حال کالظلم و منها ما یقبح من کل مکلف علی وجه دون وجه کالرمی بالسهام و تصریف الحمام و العلاج بالسلاح لأن تعاطی ذلک لمعرفة الحرب و التقوی علی العدو و لتعرف أحوال البلاد بالحمام حسن لا یجوز إنکاره و إن قصد بالاجتماع علی ذلک الاجتماع علی السخف و اللهو و معاشرة ذوی الریب و المعاصی فهو قبیح یجب إنکاره.
و منه ما یقبح من مکلف و یحسن من آخر علی بعض الوجوه کشرب النبیذ و التشاغل بالشطرنج فأما من یری حظرهما أو یختار تقلید من یفتی بحظرهما فحرام علیه تعاطیهما علی کل حال و متی فعلهما حسن الإنکار علیه و أما من یری إباحتهما أو من یختار تقلید من یفتی بإباحتهما فإنه یجوز له تعاطیهما علی وجه دون وجه و ذلک أنه یحسن شرب النبیذ من غیر سکر و لا معاقرة و الاشتغال بالشطرنج للفرجة و تخریج الرأی و العقل و یقبح ذلک إذا قصد به السخف و قصد بالشرب المعاقرة و السکر فالثانی یحسن إنکاره و یجب و الأول لا یحسن إنکاره لأنه حسن من فاعله.
و منها أن یعلم المنکر أن ما ینکره قبیح لأنه إذا جوز حسنه کان بإنکاره له و تحریمه إیاه محرما لما لا یأمن أن یکون حسنا فلا یأمن أن یکون ما فعله من النهی نهیا عن حسن و کل فعل لا یأمن فاعله أن یکون مختصا بوجه قبیح فهو قبیح أ لا تری أنه یقبح من الإنسان أن یخبر علی القطع بأن زیدا فی الدار إذا لم یأمن ألا یکون فیها لأنه لا یأمن أن یکون خبره کذبا و منها أن یکون ما ینهی عنه واقعا لأن غیر الواقع لا یحسن النهی عنه و إنما یحسن الذم علیه و النهی عن أمثاله.
و منها ألا یغلب علی ظن المنکر أنه إن أنکر المنکر فعله المنکر علیه و ضم إلیه منکرا آخر و لو لم ینکر علیه لم یفعل المنکر الآخر فمتی غلب علی ظنه ذلک قبح إنکاره لأنه یصیر مفسدة نحو أن یغلب علی ظننا أنا إن أنکرنا علی شارب الخمر شربها شربها و قرن إلی شربها القتل و إن لم ننکر علیه شربها و لم یقتل أحدا.
و منها ألا یغلب علی ظن الناهی عن المنکر أن نهیه لا یؤثر فإن غلب علی ظنه ذلک قبح نهیه عند من یقول من أصحابنا إن التکلیف من المعلوم منه أنه یکفر لا یحسن إلا أن یکون فیه لطف لغیر ذلک المکلف و أما من یقول من أصحابنا إن التکلیف من المعلوم منه أنه یکفر حسن و إن لم یکن فیه لطف لغیر المکلف فإنه لا یصح منه القول بقبح هذا الإنکار.
فأما شرائط وجوب النهی عن المنکر فأمور منها أن یغلب علی الظن وقوع المعصیة نحو أن یضیق وقت صلاة الظهر و یری الإنسان لا یتهیأ للصلاة أو یراه تهیأ لشرب الخمر بإعداد آلته و متی لم یکن کذلک حسن منا أن ندعوه إلی الصلاة و إن لم یجب علینا دعاؤه.
و منها ألا یغلب علی ظن الناهی عن المنکر أنه إن أنکر المنکر لحقته فی نفسه و أعضائه مضرة عظیمة فإن غلب ذلک علی ظنه و أنه لا یمتنع من ینکر علیه من فعل ما ینکره علیه أیضا فإنه لا یجب علیه الإنکار بل و لا یحسن منه لأنه مفسدة.
و إن غلب علی ظنه أنه لا یفعل ما أنکره علیه و لکنه یضر به نظر فإن کان إضراره به أعظم قبحا مما یترکه إذا أنکر علیه فإنه لا یحسن الإنکار علیه لأن الإنکار علیه قد صار و الحالة هذه مفسدة نحو أن ینکر الإنسان علی غیره شرب الخمر فیترک شربها و یقتله و إن کان ما یترکه إذا أنکر علیه أعظم قبحا مما ینزل به من المضرة نحو أن یهم بالکفر فإذا أنکر علیه ترکه و جرح المنکر علیه أو قتله فإنه لا یجب علیه الإنکار و یحسن منه الإنکار أما قولنا لا یجب علیه الإنکار فلأن الله تعالی قد أباحنا التکلم بکلمة الکفر عند الإکراه فبأن یبیحنا ترک غیرنا أن یتلفظ بذلک عند الخوف علی النفس أولی و أما قولنا إنه یحسن الإنکار فلأن فی الإنکار مع الظن لما ینزل بالنفس من المضرة إعزازا للدین کما أن فی الامتناع من إظهار کلمة الکفر مع الصبر علی قتل النفس إعزازا للدین لا فضل بینهما.
فأما کیفیة إنکار المنکر فهو أن یبتدئ بالسهل فإن نفع و إلا ترقی إلی الصعب لأن الغرض ألا یقع المنکر فإذا أمکن ألا یقع بالسهل فلا معنی لتکلف الصعب و لأنه تعالی أمر بالإصلاح قبل القتال فی قوله فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی(سورة الحجرات 9. ) .
فأما الناهی عن المنکر من هو فهو کل مسلم تمکن منه و اختص بشرائطه لأن الله تعالی قال وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ ( سورة آل عمران 104. ) و لإجماع المسلمین علی أن کل من شاهد غیره تارکا للصلاة غیر محافظ علیها فله أن یأمره بها بل یجب علیه إلا أن الإمام و خلفاءه أولی بالإنکار بالقتال لأنه أعرف بسیاسة الحرب و أشد استعدادا لآلاتها.
فأما المنهی من هو فهو کل مکلف اختص بما ذکرناه من الشروط و غیر المکلف إذا هم بالإضرار لغیره منه و یمنع الصبیان و ینهون عن شرب الخمر حتی لا یتعودوه کما یؤاخذون بالصلاة حتی یمرنوا علیها و هذا ما ذکره أصحابنا .
فأما قوله ع و منهم المنکر بلسانه و قلبه و التارک بیده فذلک متمسک بخصلتین من خصال الخیر و مضیع خصلة فإنه یعنی به من یعجز عن الإنکار بالید لمانع لأنه لم یخرج هذا الکلام مخرج الذم و لو کان لم یعن العاجز لوجب أن یخرج الکلام مخرج الذم لأنه لیس بمعذور فی أن ینکر بقلبه و لسانه إذا أخل بالإنکار بالید مع القدرة علی ذلک و ارتفاع الموانع .
و أما قوله ضیع أشرف الخصلتین فاللام زائدة و أصله ضیع أشرف خصلتین من الثلاث لأنه لا وجه لتعریف المعهود هاهنا فی الخصلتین بل تعریف الثلاث باللام أولی و یجوز حذفها من الثلاث و لکن إثباتها أحسن کما تقول قتلت أشرف رجلین من الرجال الثلاثة .
و أما قوله فذلک میت الأحیاء فهو نهایة ما یکون من الذم.
و اعلم أن النهی عن المنکر و الأمر بالمعروف عند أصحابنا أصل عظیم من أصول الدین و إلیه تذهب الخوارج الذین خرجوا علی السلطان متمسکین بالدین و شعار الإسلام مجتهدین فی العبادة لأنهم إنما خرجوا لما غلب علی ظنونهم أو علموا جور الولاة و ظلمهم و أن أحکام الشریعة قد غیرت و حکم بما لم یحکم به الله و علی هذا الأصل تبنی الإسماعیلیة من الشیعة قتل ولاة الجور غیلة و علیه بناء أصحاب الزهد فی الدنیا الإنکار علی الأمراء و الخلفاء و مواجهتهم بالکلام الغلیظ لما عجزوا عن الإنکار بالید و بالجملة فهو أصل شریف أشرف من جمیع أبواب البر و العبادة کما قال أمیر المؤمنین ع
(و قد قال علیهالسلام فی کلام اخر له) و به تحقیق که فرموده است آن حضرت صلوات الله علیه در کلامی دیگر (یجری هذا المجری) که جاری شده در مجرای این کلام که گذشت ماحصل هر دو نهی منکر است و آن کلام این است که: (فمنهم المنکر للمنکر بیده و لسانه و قلبه) پس بعضی از مردمان، انکارکننده فعل منکرند و عمل ناشایست به دست خود و زبان خود و دل خود (فذلک المتسکمل لخصال الخیر) پس آن کس تمامکننده است خصلتهای خیر را و صفتهای نیکو را (و منهم) و بعضی دیگر از ایشان (المنکر بلسانه و قلبه) انکارکننده است به زبان خود و دل خود (و التارک بیده) و ترک کننده است به دست خود (فذلک المستمسک بخصلتین) پس آن کس چنگ درزننده است به دو خصلت که آن انکار کردن است به لسان و قلب (من خصال الخیر) از خصلتهای نیکو (و مضیع خصله) و ضایعکننده است خصلتی را که آن انکار به ید است (و منهم المنکر بقلبه) و بعضی دیگر از ایشان انکارکننده است به دل خود (و التارک بیده و لسانه) و ترک کننده است به دست خود و زبان خود (فذلک الذی ضیع) پس آن کس ضایعکننده است (اشرف الخصلتین) شریفترین دو خصلت را (من الثلث) از سه خصلت که آن انکار است به دست و زبان (و تمسک بواحده) و چنگ در زده به یکی از آن سه خصلت که آن انکار به قلب است (و منهم تارک) و بعضی دیگر از ایشان ترک کننده است (لانکار المنکر) مر انکار کردن فعل منکر (بلسانه و قلبه و یده) به زبان خود و دل خود و دست خود (فذلک میت الاحیاء) پس آن کس مرده زندگان است به اعتبار خلو او از جمیع خصال خیر نسبت به غیر و نسبت به خود (و ما اعمال البر کلها) و نیست همه کردههای نیک (و الجهاد فی سبیل الله) و کارزار با کفار در راه آفریدگار (عند الامر بالمعروف) نزد فرمودن به نیکویی (و النهی عن المنکر) و بازداشتن از بدی (الا کنفثه) مگر همچه دمیدنی که واقع میشود (فی بحر لجی) در دریای عمیق مراد آن است که اعمال بر و جهاد نسبت به امر معروف و نهی از منکر جزیی است و مرتبه آن در نهایت قلت و کمی است همچنانکه نفثه در نهایت قلت است نسبت به دریا، پس وجه شبه بینهما قلت باشد. (و ان الامر بالمعروف) و به درستی که فرمودن به نیکویی (و النهی عن المنکر) و بازداشتن از بدی (لا یقربان من اجل) نزدیک نمیگردانند اجل مقدر را (و لا ینقصان) و کم نمیکنند روزی مقرر را (و افضل من ذلک) و فاضلترین امر به معروف و نهی از منکر (کلمه عدل عند امام جائر) کلمه خیر و راستی است نزد پادشاه جورکننده ستمگر
و فرمود در کلامی غیر این هم در این معنی: پس بعضی از ایشان یعنی انکارکنندگان منکر انکار میکنند به دست و زبان و دل آن شخص کامل ساخته است خصال خیر را، و بعضی انکار میکنند به زبان و دل و نه به دست آن شخص متمسک شده است به دو خصلت از خصال خیر و ضایع گردانیده است یک خصلت را که آن انکار به دست باشد. و بعضی انکار کنندهاند به دل خود و بس ترک دادهاند انکار به دست و زبان را پس او ضایع کرده است دو خصلت را که شریفترین این سه خصلت است. یعنی انکار به دست و زبان را و ممسک گشته است به یکی از آن سه و آن انکار به دل است اگر تو گوئی که این یک اشرف باشد که از قبیل نیت بود و از ارکان ایمان و عقاید دینی بود و هیچ عمل بینیت پذیرفته نگردد که (انما الاعمال بالنیات، و نیه المومن خیر من عمله) و محققان قواعد دین و ایمان آن دو انکار دیگر را بیانکار دل اعتبار و ثواب ننهند بلکه سمعه و ریا و اضرار مردم خوانند. جواب آنکه چون بر مجرد انکار قلبی هیچ اثر در خارج مترتب نباشد، از این روی آن دو انکار دیگر را اشرف گفت، و معذلک آن آنجا اشرف بود که با انکار قلب مقرون باشد، زیرا که آن دو انکار حکم جسد و کالبد دارند و انکار به دل حکم جان و دل که جسد به آن حیات یابد، و آن حکم مس داشته باشد و این حکم اکسیر که چون بر مس زنند زر گردد و چنانچه جسد بیجان مرده است جان به جسد نیز قائم است پس محض نیت به کاری داشتن آن فضل ندارد که آن کار با نیت به جای آرد مگر آنکه شخص هیچ بر آن کار قادر نباشد که در این وقت ثواب آن کار را به فضل پروردگار بیابد. چنانچه در احادیث واقع شده است که چون مومن بیمار گردد خدای عزوجل ملکین را امر نماید تا اعمال او را که در صحت به جای میآورده در نامه اعمال او بنویسند و مثل این در این کتاب گذشت که شخصی با آن حضرت علیهالسلام گفت کاش برادر من در این غزوه حاضر میبود یعنی غزوه جمل فرمود: خواهش برادرت با ما است؟ گفت: آری، فرمود با ما حاضر بوده است و هم با ما حاضر بودهاند قومی که هنوز در اصلاب پدران و ارحام مادرانند و بعد از این بینی زمانه به ایشان رعاف خواهد نمودن. و بعضی ترک کنندهاند انکار منکر را به زبان و دل و دست پس او مرده زندگان است و بینصیب از فضیلت ایمان آنچنان بد زندگانی مرده به، اقتضای ایمان آن است که اگر هیچگونه انکاری او را میسر نباشد انکار به دل البته داشته باشد، و آن بغض عاصی و غضب است بر او که هر که خدای را دوست دارد البته خلاف و معصیت و مخالف عاصی را که او دشمن خدا است دشمن دارد، و اگر نه در آن دعوی صادق نباشد. تود عدوی ثم تزعم اننی صدیقک ان الرای منک لعازب و نیست اعمال نیکو تمام آنها و جهاد در راه خدا در جنب امر به معروف و نهی از منکر مگر مانند خیوی دهن در دریای مواج و پهناور، و بدرستی که امر به معروف و نهی از منکر نزدیک نمیکنند به کسی اجلی را، و کم نمیگردانند رزقی را، چون غالب آنان که ترک این عبادت جلیه و طاعت عظیمه را کردهاند از ترس وقوع در هلاک یا اضرار، و از بیم نقصان و سخط خلق باشد فرمود آن اندیشه باطل است همچو سایر اندیشههای مشوش و سعیهای ناخوش آدمی در امر رزق و تدبیر تاخیر اجل و آدمی را به آن افتتان و امتحان نمودهاند، آنان که نیت ایشان خالص و یقین ایشان کامل است این اندیشهها را به دل راه ندهند، و در امر به معروف و نهی از منکر و سایر طاعات از قرب اجل و نقصان روزی بیم نداشته باشند، همچنانچه آن حضرت بیزره در جنگ گاه رفتی و بیپاس و حذر در بلد و خارج بلد گشتی، گفتند: یا امیرالمومنین حذر کن که قاصدان تو بسیارند در دیوان فرمود: ای یومی من الموت افر یوم ما قدر او یوم قدر یوم ما قدر لم اخش الردی و اذا قدر لن یغنی الحذر شاعر به فارسی گوید: دو روز حذر کردن از موت روا نیست روزیکه قضا باشد و روزیکه قضا نیست روزیکه قضا باشد کوشش ندهد سود روزیکه قضا نیست در آن خوف روا نیست و فاضلتر از این یعنی امر به معروف و نهی از منکر کلمه عدل است نزد پادشاه جائری که به آن کلمه او را از ظلمی و جوری باز گرداند، یا بر عدل و خیر و طاعتی بخواند و این اشرف انواع امر به معروف و نهی از منکر است.
و فی کلام له، علیهالسلام، آخر یجری هذا المجری: «فمنهم المنکر للمنکر بیده و لسانه و قلبه، فذلک المستکمل لخصال الخیر و منهم المنکر بلسانه و قلبه و التارک بیده، فذلک متمسک بخصلتین من خصال الخیر و مضیع خصله و منهم المنکر بقلبه و التارک بیده و لسانه، فذلک الذی ضیع اشرف الخصلتین من الثلاث و تمسک بواحده و منهم تارک لانکار المنکر بلسانه و قلبه و یده، فذلک میت الاحیاء. و ما اعمال البر کلها و الجهاد فی سبیل الله، عند الامر بالمعروف و النهی عن المنکر، الا کنفثه فی بحر لجی و ان الامر بالمعروف و النهی عن المنکر لایقربان من اجل و لاینقصان من رزق و افضل من ذلک کله: کلمه عدل عند امام جائر.» و در کلام دیگر آن حضرت علیهالسلام است که جاری مجرای آن کلام اول است که پس بعضی از مردمان کسی است که منکر محرمات و معاصی است، به دست خود و زبان خود و دل خود، پس آن کس کامل گردانیدهی خصلتهای خیر و خوبی (را) و بعضی از مردمان کسی است که منکر است به زبان خود و دل خود و ترککنندهی آن کار است به دست خود، پس آن کس چنگ درزننده است به دو خصلت از خصلتهای خیر و خوبی و ضایع سازنده است یک خصلت را و بعضی از مردمان کسی است که منکر است به دل خود و ترککنندهی آن کار است به دست خود و زبان خود، پس او آنچنان کسی است که ضایع ساخته است دو خصلت شریف و بزرگوار از سه خصلت خیر را و چنگ در زده است به یک خصلت از آن و بعضی از مردمان کسی است که ترککننده است مر انکارمحرمات و معاصی را، به زبان خود و دل خود و دست خود، پس آن کس مردهی آخرتی زندههاست و نیست جمیع کارهای خیر و جهاد در راه خدا در نزد امر کردن به معروف که اوامر خدا باشد و نهی کردن از منکر که منهیات خدا باشد، مگر مانند یک تف کردنی در جنب دریای بزرگی. و به تحقیق که امر کردن به معروف و نهی کردن از منکر، نزدیک نمیگردانند مرگ را و کم نمیگردانند روزی را که تا از جهت خوف از مرگ و کمی روزی ترک شود و زیادتر از امر به معروف و نهی از منکر است در اجر و ثواب: یک سخن عدل حق گفتن در نزد پادشاه ظالم ستمکاری.
اللغه: (لجه) الماء: اعظمه و بحر لجی ذوماء عظیم، و (النفثه): المره من نفثت الماء من فمی ای قذفته بقوه. المعنی: المعروف و المنکر یطلق علی الواجب و الحرام فی قول الفقهاء: یحب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر لان ظاهر لفظ المنکر القبیح الذی یرادف الفحشاء و یقارنه فی آیات القرآن کما قال تعالی: ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنکر 45- العنکبوت و اما المعروف فیختص بالواجب بقرینه وجوب الامر به، و اما اذا کان مندوبا او مباحا فلا یجب الامر به، کما ان لفظ الامر المتعلق به یخصصه بالوجوب، لان الامر المطلق یفی الوجوب. و الامر بالمعروف کالنهی عن المنکر یجبان بشرائط مقرره فی مقامه، و لهما مراتب کما ذکرنا، یسقط وجوب کل مرتبه غیر مقدوره و ینتقل الی مرتبه نازله حتی ینتهی الی الانکار بالقلب الذی هو واجب بالنسبه الی المنکر مطلقا. ولکن المستفاد من کلامه هذا (علیه السلام) امر اهم و اتم و یشبه ان یکون مقصوده الاعانه علی الخیر المطلق و الدفاع عن الشر المطلق، فاشار الی ان اهل الخیر ینقسمون الی ثلاث مراتب باعتبار استعداداتهم و جوهر ذاتهم. فمنهم خیرون مطلقا و طاردون للشر و المنکر بالید و اللسان و القلب، و هم المهذبون و واصلون الی اعلی درجات الخیر المعبر عنه فی الفلسفه التربویه الفارسیه بقولهم پندار نیک کردار نیک، گفتار نیک. و منهم من حاز الدرجه الثانیه، و هو المنکر بلسانه و قلبه و التارک بیده، یعنی بلغ فیالتربیه الاخلاقیه الی حیث صار لسانه خیرا وداعیا الی الخیر و قلبه طاهرا ینوی الخیر، و لکن لم یصر عمله خیرا مطلقا فذلک حصل خصلتین من خصال الخیر و منهم المنکر بقلبه، ای نیته الخیر ولکن لم یملک لسانه و یده لیکونا ممحضا للخیر وداعیا الیه بوجه مطلق، فقد ذهب منه اشرف الخصلتین. و الدلیل علی اراده هذا المعنی العام التام قوله (و ما اعمال البر کلها و الجهاد فی سبیل الله عند الامر بالمعروف و النهی عن المنکر الا کنفثه فی بحر لجی) فکلامه (علیه السلام) یرجع الی الامر بالمعروف و النهی عن المنکر بالنظر الی الوجهه اخلاقیه للامر و الناهی، لا بالنظر الی حکمه الفقهی المعنون فی کتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر فی الفقه. الترجمه: در سخن دیگر آنحضرت که در این باب است چنین فرماید: برخی از آنان منکر را بدست و زبان و دل برانند و آن کسی است که همه خصائل نیکی را کامل کرده، و برخی منکر را با زبان و دل برانند و دست را وانهند این دو خصلت خیر را داراست و یک خصلت را ضایع گزارده، و برخی تنها بهمان دل خود انکار منکر کند و با دست زبان تارک آن باشد اینست که اشرف خصال را نهاده و بیکی از آن سه تمسک دارد، و برخی انکار منکر را با زبان و دل و دست همه وانهاده و بیکی از آن سه تمسک دارد، و برخی انکار منکر را با زبان و دل و دست همه وانهاده او چون مردهایست میان زندهها، و همه کردارهای نیک و حتی جهاد و جانبازی در راه خدا نسبت بامر بمعروف و نهی از منکر چون مشتی آبست در دریای ژرف و براستیکه امر بمعروف و نهی از منکر مرگ مقدر را جلوتر نیندازند، و مایه نقصان روزی مقدر نباشند، و بهتر از همه اینها یک کلمه حق و عدالتی است که در برابر پیشوای ستمگری گفته شود.
(فمنهم المنکر للمنکر بیده و لسانه و قلبه فذلک المستکمل لخصال الخیر) لا ریب ان مع التمکن من الثلاث تجب الثلاث لکن اختلف فی ان الانکار بالید هل یجوز اذا وصل الی حد الجراح و القتل ام لا- قال الشیخ فی اقتصاده: الظاهر من مذهب شیوخنا الامامیه ان هذا الجنس من الانکار لا یکون الا للائمه علیهمالسلام او لمن یاذن له الامام (علیه السلام) فیه و کان المرتضی یخالف فی ذلک و یقول: یجوز فعل ذلک بغیر اذنه لان ما یفعل باذنهم یکون مقصودا و هذا بخلاف ذلک لانه غیر مقصود، انما قصده المدافعه و الممانعه فان وقع ضرر فهو غیر مقصود. (و منهم المنکر للمنکر بلسانه و قلبه و التارک بیده فذلک متمسک بخصلتین من خصال الخیر و مضیع خصله) فی (عیون القتیبی) قال مالک بن دینار: بلغنا ان حبرا من احبار بنیاسرائیل کان یغشاه الرجال و النساء فغمز بعض بنیه (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) النساء فرآهم فقال: مهلا یا بنیمهلا- فسقط عن سریره فانقطع نخاعه و اسقطت امراته و قتل بنوه فی الجیوش و قیل له: ما یکون من جنسک حبر ابدا ما کان غضبک لی الا ان قلت یا بنیمهلا. (و منهم المنکر بقلبه و التارک بیده و لسانه فذلک الذی ضیع اشرف الخصلتین من الثلاث و تمسک بواحده) قال ابن ابیالحدید فی اللام (الخصلتین) زائده واصله (اشرف خصلتین من الثلاث) لانه لا وجه لتعریف المعهود ههنا بل فی (الثلاث) فاثبات اللام فیها احسن کما تقول (قتلت اشرف رجلین من الرجال الثلاثه). قلت بل التعریف واجب فیهما اما (الثلاث) فلانه لیس الکلام فی کل ثلاث خصال بل الخصال الثلاث المعهوده من الانکار بالید و اللسان و القلب و قد عرفت بالاضافه فی قوله قبل (لخصال الخیر) و قوله (من خصال الخیر) و عرفت هنا باللام و اما (الخصلتین) فلو نکروا قیل (اشرف خصلتین) لصار المعنی واحده اشرف مع ان المراد کون الخصلتین اشرف و ایضا الخصلتان معهودتان کالثلاث فلا وجه لترک التعریف و ما ذکره من المثال من صنعه لا تتکلم العرب بمثله. (و منهم تارک لانکار المنکر بلسانه و قلبه و یده فذلک میت الاحیاء) فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) اوحی الله تعالی الی شعیب انی معذب من قومک مائه الف اربعین الفا من شرارهم و ستین الفا من خیارهم، فقال: یا رب هولاء الاشرار فما بال الاخیار قال عز و جل: لانهم داهنوا اهل المعاصی و لم یغضبوا لغضبی. و عنه (علیه السلام) ویل لقوم لا یدینون الله بالامر بالمعروف و النهی عن المنکر. (و ما اعمال البر کلها و الج
هاد فی سبیل الله عند الامر بالمعروف و النهی عن (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) المنکر الا کنفثه) قال الجوهری: النفث شبیه بالنفح. (فی بحر لجی) لانهما سببان للاتیان بالواجبات و ترک المحرمات. و یکفی فی فضلهما مضافا الی قوله (علیه السلام) قول الصادق (علیه السلام) الامر بالمعروف و النهی عن المنکر خلقان من خلق الله فمن نصرهما اعزه الله، و من خذلهما خذله الله. وفی (الکافی) عن الباقر (علیه السلام) یکون فی آخر الزمان قوم ینبغ فیهم قوم مراءون ینعرون و ینسکون حدثاء سقهاء لا یوجبون امرا بمعروف و لا نهیا عن منکر الا اذا آمنوا الضرر یطلبون لانفسهم الرخص و المعاذیر یتبعون زلات العلماء و فساد عملهم یقبلون علی الصلوات و الصیام و ما لا یکلمهم فی نفس و لا مال و لو اضرت الصلاه بسائر ما یعملون باموالهم و ابدانهم لرفضوها کما رفضوا اسمی الفرائض و اشرفها ان الامر بالمعروف و النهی عن المنکر سبیل الانبیاء و منهاج الصلحاء فریضه عظیمه بها تقام الفرائض و تامن المذاهب و تحل المکاسب و ترد المظالم و تعمر الارض و تنتصف من الاعداء و تستقیم الامور فانکروا بقلوبکم و الفظوا بالسنتکم و صکوا بها جباههم و لا تخافوا فی الله لومه لائم فان اتعظوا والی
الحق رجعوا فلا سبیل علیهم فجاهدوا بابدانکم و ابغضوهم بقلوبکم غیر طالبین سلطانا و لا باغین مالا حتی یفیئوا الی امر الله تعالی. (و ان الامر بالمعروف و النهی عن المنکر لا یقربان من اجل و لا ینقصان من روق) رواه (الکافی) عنه (علیه السلام) مع زیاده قبله و بعده مشتمله علی عله الکلام ففیه خطب (علیه السلام) و قال امابعد فانما هلک من کان قبلکم حیثما عملوا من المعاصی و لم ینههم الربانیون و الاحبار عن ذلک و انهم لما تمادوا فی المعاصی و لم ینههم الربانیون و الاحبار عن ذلک نزلت بهم العقوبات فامروا (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) بالمعروف و انهوا عن المنکر و اعلموا ان الامر بالمعروف و النهی عن المنکر لن یقربا اجلا و لن یقطعا رزقا ان الامر ینزل من السماء الی الارض کقطر المطر الی کل نفس بما قدر الله لها من زیاده او نقصان. (و افضل من ذلک) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (و افضل ذلک) بدون من کما فی ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه. (کلمه عدل عند امام جائر) روی ابن داود فی سننه عن طارق بن شهاب قال اخرج مروان المنیر یوم عید و بدا بالخطبه قبل الصلاه فقام رجل فقال یا مروان خالفت السنه اخرجت المنبر یوم عید و لم یکن یخرح فیه
و بدات بالخطبه قبل الصلاه- فقال ابوسعید الخدری من هذا فقالوا فلان بن فلان فقال اما هذا فقد قضی ما علیه سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول من رای منکرا فاستطاع ان یغیره بیده فلیغیره بیده فان لم یستطع فبلسانه و ان لم یستطع فبقلبه و ذلک اضعف الایمان. و فی (الکشی) عن ابن عایشه ان هشاما حج فی خلافه اخیه الولید او ابیه عبد الملک فطاف بالبیت فاراد ان یستلم الحجر فلم یقدر علیه من الزحام فنصب له منبر فجلس علیه و اطاف به اهل الشام فبینا هو کذلک اذ اقبل علی بن الحسین (علیه السلام) و علیه ازار و رداء من احسن الناس وجها و اطیبهم رائحه بین عینیه سجاده کانها رکبه عیر فجعل یطوف بالبیت فاذا بلغ الی موضع الحجر تنحی الناس عنه حتی یستلمه هیبه له و اجلالا فغاظ ذلک هشام فقال له رجل من اهل الشام من هذا الذی هابه الناس هذه الهیبه و اخرجوا له عن الحجر یا هشام فقال لا اعرفه لئلا یرغب فیه اهل الشام فقال الفرزدق- و کان حاضرا- لکنی اعرفه فقال الشامی من هذا یا ابافراس فقال: (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) هذا الذی تعرف البطحاء و طاته و البیت یعرفه و الحل و الحرم هذا ابن خیر عباد الله کلهم هذا التقی النقی الطاهر العلم الی ان
قال: یکاد یمسکه عرفان راحته رکن الحطیم اذا ما جاء یستلم الی ان قال: من معشر حبهم دین و بغضهم کفر و قربهم منجی و معتصم یستدفع السوء و البلوی بحبهم و یسترب به الاحسان و النعم مقدم بعد ذکر الله ذکرهم فی کل یوم و مختوم به الکلم ان عد اهل التقی کانوا ائمتهم او قیل من خیراهل الارض قیل هم فغضب هشام و امر بحبس الفرزدق- الخبر- و رواه (الحلیه) (و الارشاد) (و الاغانی) (و مناقب الکنجی) الشافعی- و فی الاخیر قال القسطلانی قال القرطبی لو لم یکن للفرزدق عند الله عمل الا هذا لدخل به الجنه لانه کلمه حق عند ذی سلطان جائر. و فی المعجم کان ابن السکیت یعقوب بن اسحاق من اعلم الناس باللغه و الشعر راویه ثقه و لم یکن بعد ابن الاعرابی مثله و کان قد خرج الی سر من رای فصیره عبدالله بن یحیی بن خاقان الی المتوکل فضم الیه ولده یود بهم و اسنی له الرزق فبینما هو مع المتوکل یوما جاء المعتز و الموید فقال له المتوکل ایهما احب الیک ابنای هذان ام الحسن و الحسین- فذکر ابن السکیت الحسنین بما هما اهله و سکت عن ابنیه. و قیل: قال له: ان قنبرا خادم علی (علیه السلام) احب الی من ابنیک و کان یتشیع (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) فامر المتوکل الاتراک فسلوا لسانه و داسوا بطنه و حمل الی بیته فعاش یوما و بعض آخر و مات سنه (243) و قیل سنه (246). و قال ابن ابیالحدید کلمه العدل عند الامام الجائر نحو ما روی ان زید بن ارقم رای ابن زیاد- و یقال بل یزید- یضرب بقضیب فی یده ثنایا الحسین (علیه السلام) فقال له ارفع یدک عنها فطالما رایت النبی (صلی الله علیه و آله) یقبلها. قلت: خلط فی قوله (انکر زید علی ابن زیاد و قیل بل علی یزید) و کان انکر علی کل من ابن زیاد و یزید صحابی زید علی ابن زیاد و ابوبرزه علی یزید روی (الطبری) ذلک و المصداق الکامل لقوله (علیه السلام) انکار عبدالله بن عفیف الازدی علی عبیدالله ففی (الطبری) عن حمید بن مسلم بعد ذکر ورود اهل البیت مجلسه لما دخل عبیدالله القصر نودی للصلاه جامعه فاجتمع الناس فی المسجد الاعظم فصعد المنبر و قال الحمد لله الذی اظهر الحق و اهله و نصر امیرالمومنین یزید بن معاویه و حزبه و قتل الکذاب ابن الکذاب الحسین بن علی و شیعته فلم یفرع من مقالته حتی و ثب علیه عبدالله بن عفیف الازدی. ثم الغامدی ثم احد بنی و البه- و کان شیعه علی (علیه السلام) و کانت عینه الیسری ذهبت یوم الجمل معه (علیه السلام) فلما کان یوم صفین ضرب علی راسه ضربه و علی حاجبه اخری فذهبت عینه الاخری فکان لا یکاد یفارق المسجد الاعظم یصلی فیه الی اللیل ثم ینصرف- فقال یا ابن مرجانه ان الکذاب ابن الکذاب انت و ابوک و الذی و لاک و ابوه یا ابن مرجانه اتقتلون ابناء النبیین و تتکلمون بکلام الصدیقین. فقال ابن زیاد علی به فوثبت علیه الجلاوزه فاخذوه فنادی بشعار الازد یا مبرور- و عبدالرحمان بن مخنف الازدی جالس فقال ویح غیرک اهلکت نفسک و اهلکت قومک و حاضر الکوفه یومئذ (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) من الازد سبعمائه مقاتل- فوثب الیه فتیه من الازد فانتزعوه فاتوا به اهله فارسل الیه من اتاه به فقتله و امر بصلبه فی السبخه فصلب هنا لک ثم نصب راس الحسین فجعل یدار به فی الکوفه. قول المصنف: (و عن ابیجحیفه) الظاهر ان دونه عظفا علی (عن عبد الرحمان) ثم فی الاستیعاب ابوجحیفه هو وهب الخیر السوائی جعله علی (علیه السلام) علی بیت المال بالکوفه و شهد معه مشاهده و روی انه ما اکل ملء بطنه حتی فارق الدنیا بعد قول النبی (صلی الله علیه و آله) له (اکفف جشاک فان اکثر الناس شبعا فی الدنیا اطولهم جوعا یوم القیامه). و عنونه الخطیب فی (تاریخ بغداد) و روی عنه حدیث ذی الثدیه و ان امیرالمومنین (علیه السلام) اخبرهم بوجوده فی قتلی النهروان فتفقدوه حتی وجدوه.
من حضر و شاهد فعلا تتفق العقول علی قبحه و تحریمه، لابد ان یتخذ لنفسه موقفا منه سلبیا او ایجابیا، و المراد بالموقف السلبی ان یتجاهل ما یری، کانه لم یکن شیء، او لا علاقه له بما کان من قریب او بعید.. و لیس من شک ان هذا مجرم خارج علی الدین و العقل و العرف، بل لا یستحق اسم الانسان بمعنی الکلمه، و قد نعته الامام فی هذا الحکمه بمیت الاحیاء. و اکثر علماء هذا العصر او الکثیر منهم یرون الباطل و لا یشعرون، و السر ما اشار الیه الامام من انهم موتی بین احیاء: (ما لجرح بمیت ایلام). و اسوا من هذا و اعظم جرما من یرضی بالمنکر و یشجعه، لان العامل بالظم، و المعین علیه، و الراضی به- شرکاء. اما اذا وقف منه موقف الغاضب المنکر فینظر: هل انکر بکل ما لدیه من طاقه، او ببعضها. و الیک التفصیل: 1- (المنکر للمنکر بیده و لسانه و قلبه، فذلک المستکمل لخصال الخیر) ای ادی ما علیه کاملا وافیا، و قام بالواجبات الثلاثه، و لم یترک واحدا منها. و لم یشر الامام الی دفع المنکر بالمال اذا دعت الیه الحاجه، و کذلک فعل رسول الله (صلی الله علیه و آله) حین قال: (من رای منکم منکرا فلیغیره بیده، فان لم یستطع فبلسانه فان لم یستطع فبقلبه، و ذلک اضعف الایمان). و السبب الموجب لترک الاشاره الی المال فی باب الامر بالمعروف هو ان بذل المال یدخل فی بال الاخماس و الزکوات، و ایضا یذکر فی آیات الجهاد و احادیثه کقوله تعالی: (انفروا خفافا و ثقالا و جاهدوا باموالکم و انفسکم- 41 التوبه). و قول الرسول الاعظم (صلی الله علیه و آله): (من جهز غازیا فقد غزا) فاغنی ذکره هناک عن ذکره فی باب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر. 2- (المنکر بلسانه و قلبه و التارک بیده الخل).. قام هذا بواجبین من الثلاثه، و علیهما یثاب، و اهمل الثالث هو الانکار بالید، فیلام علیه و یواخذ، حیث ترکه مع القدره علیه، کما هو الغرض المفهوم من قول الامام: (و مضیع خصله) لان معنی مضیع مقصر لا قاصر، و قادر لا عاجز. 3- (المنکر بقلبه و التارک بیده و لسانه الخ).. ادی واجبا واحدا، و اهم اثنین.. و هذا هو الایمان الضعیف، او الاضعف، او لا ایمان اطلاقا بمعناه الصحیح، و انما هو خطرات و تصورات، و سبق ان نقلنا عن اصول (الکافی) قول الامام جعفر الصادق: (الایمان عمل کله، و لا ایمان بلا عمل). ای لا اجر و ثواب علی ایمان مجرد من عمل محسوس ملموس. (و منهم تارک لانکار المنکر بلسانه و قلبه و یده الخ).. و اشرنا الیه فی صدر هذا الکلام (و ما اعمال البر کلها و الجهاد فی سبیل الله الخ).. الامر بالمعروف و النهی عن المنکر جامع لخصال الخیر بکاملها بما فیها خصله الجهاد، و مانع من خصال الشر باسرها اذا توافرت فی صاحبه الصفات التی ذکرها الامام جعفر الصادق بقوله: (ان صاحب الامر بالمعروف یحتاج الی ان یکون عالما بالحلال و الحرام)، فارغا من خاصه نفسه مما یامر به و ینهی عنه، ناصحا للخلق، رحیما بهم، رفیقا لهم، داعیا باللطف، صابرا علی ما یصیبه منهم و بسببهم، لا یکافثهم علی ما یوذونه به، و بل و لا یشکو ذلک، و لا یستعمل الحمیه، و لا یغتاط لنفسه، مجردا نیته لله وحده، مستعینا به، مبتغیا لوجهه، فان خالفوه صبر، و ان وافقوه شکر، مفوضا امره الی الله، ناظرا الی عیبه). و لیس من شک ان الامر بالمعروف مع هذه الصفات یانی بخیر الثمار، و لا یعادله شیء الا (کلمه عدل عند امام جائر) لان قائلها ما ابقی عذرا لمتخوف و متهاون بصراحته و جهره بکلمه الحق مهما کان ثمنها. و ابلغ ما قرات عن هذه الجراه و التضحیه: ان الادیب العالم المعروف بابن السکیت کان یوما فی مجلس المتوکل المبغض المعلن بالعداء للامام امیرالمومنین، فقال لابن السکیت: هل ولدای: المعتز و الموید احب الیک ام الحسن و الحسین، فقال له: ان قنبرا خادم علی بن ابیطالب خیر منک و من ولدیک. فامر المتوکل بسل لسانه من قفاه فسل، و مات فی ساعته، و ابن سکیت هذا هو القائل: یصاب الفتی من عثره بلسانه و لیس یصاب المرء من عثره الرجل فعثرته فی القول تودی براسه و عثرته فی الرجل تبرا علی مهل و هکذا تفعل العقیده بصاحبها: لا یقف فی وجهها حاجز اذا بلغت اشدها. قال غوستاف لوبون: (هولاء قلیلون، و لو کثروا لقلبوا العالم)، و تکلمنا حول الامر بالمعروف فی شرح الخطبه 154.
… الثلاث و تمسک بواحده: اشرف الخصلتین من اضافه الصفه للموصوف ای الخصلتین الفائقتین فی الشرف عن الثالثه و لیس من قبیل اضافه اسم التفضیل الی متعدد … فی بحر لجی: النفثه کالنفخه یراد ما یمازج النفس من الریق عند النفخ
امام علیهالسلام در سخن دیگر خود که هم در این معنی (درباره امر به معروف و نهی از منکر) میباشد فرموده است: از ایشان (انکار کنندگان ) به دست و زبان و دل خود منکر را انکار میکند پس او خوهای نیک را تمام نموده است، و از آنها به زبان و دل خویش انکار مینماید نه به دستش او به دو خصلت و خو چنگ زده و یکی (انکار به دست) را تباه ساخته است، و از آنان به دلش انکار میکند نه به دست و زبانش او دو خصلت را تباه نموده که شریفترین سه خصلت میباشد و به یک خصلت (انکار به دل) چنگ زده است (چون انکار به دل بدون انکار به دست و زبان در خارج سودی ندارد از این رو آن دو خصلت را شریفتر دانسته) و از ایشان ناشایسته از به زبان و دل و دستش انکار نمیکند پس او مرده زندگان است
(زیرا اگر او را توانائی نیست لااقل باید به دل انکار نماید و گرنه در ایمان به خدا راستگو نمیباشد چون هر که خدا دوست دارد باید گناهکار دشمن خدا را دشمن بدارد) و همه اعمال نیکو و جهاد در راه خدا در پیش امر به معروف و نهی از منکر نیست مگر مانند آب دهن انداختن در دریای پهناور (چون قوام اسلام به امر به معروف و نهی از منکر میباشد) و امر به معروف و نهی از منکر اجل را نزدیک نمیکند و روزی را کم نمیگرداند (چون اجل به موقع خود میرسد و روزی کم و زیاده نمیشود خواه امر به معروف و نهی از منکر بکند یا نکند پس هر که این عبادت بزرگ که سرمایه همه نیکبختیها است را از ترس جان یا از بیم کم شدن روزی بر اثر خشم مردم از دست دهد اندیشهاش نادرست است) و نیکوترین امر به معروف و نهی از منکر (گفتن) یک سخن حق و درست است نزد پادشاه ستمگر (که آن سخن او را از ستمی باز داشته یا به خیر و نیکی وادارد).
امام (علیه السلام) ضمن بیان مراحل امر به معروف و نهی از منکر به این نکته توجه داده که آنانکه امر به معروف و نهی از منکر نمیکنند مرده زندهنما هستند. بنابراین جامعهای که این دو واجب را ترک کرد در حکم مرده و بیخاصیت است. نکته مهم دیگر این است که تمام واجبات را در برابر این دو واجب ناچیز شمرده تا آنجا که مانند آب دهن در برابر دریا معرفی کرده است و این اهمیت بخاطر این است که ارکان اسلام به وسیله اجرای امر به معروف و نهی از منکر تقویت گردد و با ترک آن، تضعیف و متزلزل میشود و به تدریج نابود میگردد. دو نکته حساسی که در امر به معروف و نهی از منکر است و به علت همین دو نکته این دو واجب ترک میشود (ضرر مالی و ضرر جانی) که امام (علیه السلام) میفرماید: (مرگ و رزق بدست خداست) و امر به معروف و نهی از منکر دخالتی در آن ندارد. امر به معروف و نهی از منکر در همه ادیان کم و بیش واجب بوده تا آنجا که قرآن آن دسته از بنیاسرائیل را که نهی از منکر نمیکردهاند از زبان داود و عیسی بن مریم لعن میکند.
و فی کلام آخر له علیهالسلام، یجری هذا المجری (فی التحریص علی انکار المنکر) (فمنهم) ای من الناس (المنکر للمنکر بیده و لسانه و قلبه) فهو لا یرضی قلبا بالمنکر، و ینهی لسانا عنه، و یحاربه بالید، اذا لم ینفع اللسان (فذلک) الانسان هو (المستکمل لخصال الخیر) لانه انکر بکل قواه (و منهم المنکر بلسانه و قلبه، و التارک) للانکار (بیده فذلک متمسک بخصلتین من خصال الخیر) الانکار باللسان و بالقلب (و مضیع خطه) واحده، هی الانکار بالید. (و منهم المنکر بقلبه) فقط (و التارک) للانکار (بیده و لسانه) فلا یقول و لا یعمل (فذلک الذی ضیع اشرف الخصلتین) ای الخصلتین اللتین هما اشرف من الخصله الثالثه (من الثلاث) الخصال (و تمسک بواحده) فقط هی الانکار القلبی (و منهم تارک لانکار المنکر بلسانه و قلبه و یده فذلک) الانسان هو (میت الاحیاء) اذ هو کالمیت فی عدم الفائده فی وجوده (و ما اعمال البر کلها و الجهاد فی سبیل الله عند الامر بالمعروف و النهی عن المنکر الا کنفثه) هی ما یمازج النفس من ذرات الریق (فی بحر لجی) ای کثیر المیاه متلاطمه، و ذلک لان بهذین یبقی الدین مستمرا بینما اعمال البر کلها تترتب علیهما، و الجهاد لو لا هما یذهب هدرا.
(و ان الامر بالمعروف و النهی عن المنکر لا یقربان من اجل) فلا یزعم احد انه لو امر و نهی قتل قبل وقت اجله (و لا ینقصان من رزق) فیزعم احد انه لوامر و نهی لم یاتیه المقدار المقدر له من الرزق لانصراف الناس عنه (و افضل من ذلک کله) ای من مطلق الامر و النهی (کلمه عدل) یقولها الشخص (عند امام جائر) لصرفه عن جوره، و ارشاده الی الصراط المستقیم.
اللغه: استکمل: اتم. ضیع الشیء: فقده. النفثه: کالنفخه. اللجه: معظم الماء و مجتمعه. الاجل: وقت الموت. الشرح: و هذا تقسیم آخر للناهین عن المنکر و ان هناک من انکر المنکر بیده و لسانه و قلبه و استعمل کل الوسائل الممکنه له فی دفع المنکر و رفعه من الحیاه و هذا هو الذی استکمل خصال الخیر فکانت کلها فیه و هو العظیم الاوحدی من الناس و هناک قسم ثان و هو من انکر المنکر بلسانه و قلبه و لکن ترکه بیده فذلک متمسک بخصلتین من خصال الخیر و مضیع لخصله شریفه عظیمه و هی خصله انکار المنکر بالید و هناک قسم ثالث و هو المنکر للمنکر بقلبه و التارک له بلسانه و یده فذلک الذی ضیع اشرف الخصلتین من الثلاث و هناک قسم تعیس شقی و هو المضیع لخصال الخیر کلها و هو الذی لا ینکر المنکر ابدا لا بیده و لا بلسانه و لا بقلبه و ذلک بتعبیر الامام میت الاحیاء ففی الصوره حی یتحرک و فی الواقع میت لان من لا خیر فیه فهو میت و ان لم یوفی من سجل الاحیاء ثم انه (علیه السلام) عظم الامر بالمعروف و جعل اعظم الامور شیئا ضئیلا حقیرا بجانبه لما له من اهمیه و عظمه و دور فی احقاق الحق و ازهاق الباطل و ما اعمال البر المتمثله بالصدقات و الصلاه و حتی الجهاد فی سبیل الله عند الامر بالمعروف و النهی عن المنکر الا شیء ضئیل حقیر کنفثه فی بحر لجی مثل ما یخرج من الفم عند النفخ مقابل البحر المتماوج … ثم رغب بالامر بالمعروف و النهی عن المنکر بانهما لن یقربا اجلا و لن ینقصا من رزق و اذا کان العمر بید الله و الرزق منه فلا یضرک ما امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر ثم ذکر ان افضل من ذلک ان یقف المسلم امام ظالم جبار فیواجهه بکلمه العدل و یتحداه بالحق و یرده عن طغیانه بان یامره بالمعروف و ینهاه عن المنکر و کان ذلک اعظم لانه یفتح امام المتخوفین علی انفسهم و شخصیتهم و وظائفهم یفتح امامهم باب الانکار علیه و یکون قدوه صالحه لکل الاحرار و امام فی تحدی الجبابره و الظالمین …
«و آن حضرت در گفتار دیگری که در همین زمینه است، چنین فرموده است: برخی از مردم کار ناپسند را با دست و دل و زبان خود ناپسند می دارند، چنین کسی خصلتهای پسندیده را به کمال رساننده است، و برخی از ایشان با زبان و دل آن را ناپسند می شمرند ولی با دست اقدامی نمی کنند، چنین کسی دو خصلت از خصال خیر را گرفته است و یک خصلت را تباه ساخته است، برخی آن را با دل خویش ناپسند می شمرد و دست و زبان را به کار نمی برد، چنین کسی دو خصلتی را که شریف تر است از آن سه خصلت رها کرده است و فقط به یک خصلت پرداخته است، برخی آن را با دل و دست و زبان رها ساخته است، چنین کسی مرده زندگان است. تمام کارهای خیر و جهاد در راه خدا در قبال امر به معروف و نهی از منکر چون دمیدنی است بر دریای پهناور موج انگیز، و همانا که امر به معروف و نهی از منکر نه مرگ را نزدیک می سازد و نه روزی را می کاهد و برتر از همه اینها سخن عدالت است که پیش روی حاکم ستمگر گفته شود.»
ابن ابی الحدید ضمن توضیح پاره ای از لغات می گوید: پیش از این درباره امر به معروف و نهی از منکر که به نظر یاران معتزلی ما یکی از اصول پنجگانه است، سخن گفتیم و گفتن سخن عدل پیش حاکم ستمگر نظیر سخنانی است که از زید بن ارقم روایت شده است که چون سر امام حسین علیه السّلام را پیش عبید الله بن زیاد - و گفته شده است پیش یزید بن معاویه- آوردند و او دید که با چوبدستی خود به دندانهای پیشین آن حضرت می زند، گفت: هان بس کن و دست بردار که چه بسیار دیدم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آنها را می بوسد.
ابن ابی الحدید سپس بحثی مفصل درباره بیان خلاصه اقوال معتزله در مورد امر به معروف و نهی از منکر ایراد کرده است که چون بحث کلامی و فقهی است و بر طبق نظر معتزله موضوع را بررسی کرده است، خارج از موضوع کار این بنده است.
وَ فِی کَلامٍ آخَرَ لَهُ یَجْرِی هَذَا الْمَجْرَی:
فَمِنْهُمُ الْمُنْکِرُ لِلْمُنْکَرِ بِیَدِهِ وَ لِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ،فَذلِکَ الْمُسْتَکْمِلُ لِخِصَالِ الْخَیْرِ؛ وَ مِنْهُمُ الْمُنْکِرُ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ التَّارِکُ بِیَدِهِ،فَذَلِکَ مُتَمَسِّکٌ بِخَصْلَتَیْنِ مِنْ خِصَالِ الْخَیْرِ وَ مُضَیِّعٌ خَصْلَهً؛وَ مِنْهُمُ الْمُنْکِرُ بِقَلْبِهِ وَالتَّارِکُ بِیَدِهِ وَلِسَانِهِ، فَذلِکَ الَّذِی ضَیَّعَ أَشْرَفَ الْخَصْلَتَیْنِ مِنَ الثَّلاثِ وَ تَمَسَّکَ بِوَاحِدَهٍ،وَ مِنْهُمْ تَارِکٌ لِإِنْکَارِ الْمُنْکَرِ بِلِسَانِهِ وَقَلْبِهِ وَیَدِهِ،فَذلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ.وَ مَا أَعْمَالُ الْبِرِّ کُلُّهَا وَ الْجِهَادُ فِی سَبِیلِ اللّهِ،عِنْدَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ،إِلَّا کَنَفْثَهٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ.وَ إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ لَایُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ،وَ لَایُنْقِصَانِ مِنْ رِزْقٍ،وَ أَفْضَلُ مِنْ ذلِکَ کُلِّهِ کَلِمَهُ عَدْلٍ عِنْدِ إِمَامٍ جَائِرٍ.
امام علیه السلام در گفتار دیگری در همین زمینه فرمود:
گروهی از مردم با دست و زبان و قلب به مبارزه با منکرات و انکار منکر برمیخیزند.آنها تمام خصلتهای نیک را بهطور کامل در خود جمع کردهاند.
گروهی دیگر تنها با زبان و قلب به مبارزه برمیخیزند اما با دست کاری انجام نمیدهند آنها به دو خصلت از خصلتهای نیک تمسک جستهاند و یکی را ضایع کردهاند.
گروهی دیگر تنها با قلبشان نهی از منکر میکنند (و از آن بیزارند) ولی مبارزه با دست و زبان را ترک میگویند این گروه بهترین خصلتهای از این سه را ترک گفته و تنها به یکی چنگ زدهاند.
گروهی دیگر نه با زبان نهی از منکر میکنند و نه با قلب و نه با دست،اینها (در حقیقت) مردگانی در میان زندگان هستند.
(بدانید) تمام اعمال نیک و حتی جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهی از منکر همچون آب دهان است در برابر دریایی عمیق و پهناور.امر به معروف و نهی از منکر نه مرگ کسی را نزدیک میکند و نه از روزی کسی میکاهد (و بدانید) از همه اینها مهمتر سخن حقی است که در برابر سلطان ستمگری گفته شود (و از مظلومی در مقابل آن ظالم دفاع گردد).(سند گفتار حکیمانه:
در کتاب مصادر آمده است: بخشی از این کلام نورانی را قبل از سید رضی ابوطالب مکی در کتاب قوت القلوب با تفاوت هایی آورده است. سپس می افزاید: دلیل ایراد این کلام از سوی امام علی آن گونه که در کتاب فقه الرضا که قبل از نهج البلاغه نگاشته شده آمده است این است که امیر مؤمنان علی مشغول خواندن خطبه بود که مردی عرضه داشت: ای امیر مؤمنان! از مرده زندگان برای ما سخن بگو. امام از خطبه خود را قطع کرد و گفتار حکیمانه بالا را ایراد فرمود. آنگاه می افزاید که در مصادر خطبه ۱۵۴ گذشت که آن خطبه و این گفتار حکیمانه و چند گفتار حکیمانه دیگر از کلمات قصار) همه خطبه واحدهای بوده که یک جا از سوی امام علی ایراد شده و مرحوم سید رضی آن ها را از هم جدا ساخته است). (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۵).)
مردگان زندهنما!
مرحوم سید رضی در ابتدای این گفتار حکیمانه میگوید:امام علیه السلام در سخن دیگری که در همین معنا (اشاره به گفتار حکیمانه قبل است) بیان کرده چنین میفرماید:«گروهی از مردم با دست و زبان و قلب به مبارزه با منکرات و انکار منکر برمیخیزند.آنها تمام خصلتهای نیک را بهطور کامل در خود جمع کردهاند»؛ (وَ فِی کَلامٍ آخَرَ لَهُ یَجْرِی هَذَا الْمَجْرَی:فَمِنْهُمُ الْمُنْکِرُ لِلْمُنْکَرِ بِیَدِهِ وَ لِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ،فَذلِکَ الْمُسْتَکْمِلُ لِخِصَالِ الْخَیْرِ) .
امام علیه السلام تقسیم سهگانهای در این گفتار حکیمانه و پرمعنا برای آمرین به معروف و ناهین از منکر بیان کرده،که این قسمِ اوّلِ آن است و اشاره به کسانی است که با تمام وجود خود و با استفاده از تمام وسایل به مبارزه با منکرات برمیخیزند.
منظور از نهی از منکر با قلب (همانگونه که در تفسیر حکمت گذشته آمد) این است که انسان در دل از منکرات متنفر باشد و هرگز به آن رضایت ندهد هرچند نتواند بیش از این کاری انجام دهد و یا بتواند و کوتاهی کند.
منظور از مبارزه با زبان واضح است:نصیحت کند،اعتراض نماید و گاه لازم است فریاد بکشد.
معنای انکار منکر با دست هرگونه اقدام عملی است برای پیشگیری از منکر یا برچیدن بساط منکرات موجود که گاه منجر به درگیری فیزیکی بهسبب مقاومت عاملین به منکر و جسور بودن آنها میشود.
قابل توجه اینکه امام علیه السلام این سه را به ترتیب اهمیت ذکر کرده است:نخست انکار با ید سپس لسان و بعد قلب.
اینکه امام علیه السلام میفرماید:چنین کسی تمام خصال نیک را در خود جمع کرده، بهسبب این است که کاری فراتر از آن تصور نمیشود و اینکه بعضی از شارحان نهجالبلاغه کمکهای مالی را قسم چهارم ذکر کردهاند صحیح به نظر نمیرسد زیرا کمکهای مالی نیز جزء اقدامات عملی است که با دست انجام میشود.
آنگاه امام علیه السلام بهسراغ گروه دوم میرود و میفرماید:«گروهی دیگر تنها با زبان و قلب به مبارزه برمیخیزند اما با دست کاری انجام نمیدهند آنها به دو خصلت از خصلتهای نیک تمسک جستهاند و یکی را ضایع کردهاند»؛ (وَ مِنْهُمُ الْمُنْکِرُ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ التَّارِکُ بِیَدِهِ،فَذَلِکَ مُتَمَسِّکٌ بِخَصْلَتَیْنِ مِنْ خِصَالِ الْخَیْرِ وَ مُضَیِّعٌ خَصْلَهً) .
شک نیست که افراد ناتوان و یا توانمند فاقد مسئولیت کامل،نخستین چیزی را که ترک میکنند اقدامات عملی در راه نهی از منکر است.تنها در قلبشان از آن متنفرند و با زبان هم نصیحت و اعتراض میکنند.آنها در برابر دو قسمتی که انجام دادهاند مأجورند و درباره ترک مبارزه عملی با منکر-در صورتی که قدرت داشته باشند-مسئولیت سنگینی در پیشگاه خدا دارند.
سپس امام علیه السلام بهسراغ گروه سوم میرود و میفرماید:«گروهی دیگر تنها با قلبشان نهی از منکر میکنند (و از آن بیزارند) ولی مبارزه با دست و زبان را ترک میگویند این گروه بهترین خصلتهای این سه را ترک گفته و تنها به یکی چنگ زدهاند»؛ (وَ مِنْهُمُ الْمُنْکِرُ بِقَلْبِهِ وَ التَّارِکُ بِیَدِهِ وَ لِسَانِهِ،فَذلِکَ الَّذِی ضَیَّعَ أَشْرَفَ الْخَصْلَتَیْنِ مِنَ الثَّلاثِ وَ تَمَسَّکَ بِوَاحِدَهٍ) .
تعبیر امام علیه السلام به «اشرف الخصلتین» در واقع ازقبیل اضافه صفت به موصوف است و در معنا«الخصلتین الاشرفین»میباشد.
آری آنها مهمترین بخش از نهی از منکر را که بخش عملی و زبانی است رها ساخته و به کمترین آن که مزاحمتی برای هیچکس تولید نمیکند قناعت نمودهاند و آنها ضعیفترین ناهیان از منکرند.ولی این مرحله نیز دارای تأثیر قابل توجهی است زیرا تنفر قلبی سبب میشود که شخص لااقل آلوده گناه نشود که اگر این تنفر نباشد او نیز به گناه خو میگیرد و به صف گنهکاران میپیوندد.
در حکمت 201 نیز گذشت که امیر مؤمنان علیه السلام اشاره به داستان قوم ثمود میکند که یک نفر از آنها آمد ناقهای را که معجزه آشکار صالح علیه السلام بود پی کرد و به قتل رساند ولی خداوند این کار را به همه آنها نسبت میدهد و میفرماید:
«فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِینَ» و امام علیه السلام در توجیه آن میفرماید:
«إِنَّمَا عَقَرَ نَاقَهَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ فَعَمَّهُمُ اللَّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَا؛ ناقه ثمود را یک نفر پی کرد ولی خداوند همه را مشمول عذاب ساخت زیرا قلباً به آن راضی بودند».
آنگاه امام علیه السلام به گروه چهارمی اشاره میکند که متفاوت با این سه گروهاند و آنها کسانی هستند که تمام مراحل نهی از منکر را رها کرده و بیخیال از کنار منکرات جامعه میگذرند.میفرماید:«گروهی دیگر نه با زبان نهی از منکر میکنند و نه با قلب و نه با دست.اینها (در حقیقت) مردگانی در میان زندگان هستند»؛ (وَ مِنْهُمْ تَارِکٌ لِإِنْکَارِ الْمُنْکَرِ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ یَدِهِ،فَذلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ) .
چه تعبیر جالب و گویایی! زنده کسی است که دارای حس و حرکت باشد و مؤمن زنده کسی است که در برابر زشتیها حرکتی از خود نشان دهد.کسی که هیچگونه حرکتی حتی بهصورت تنفر قلبی از خودش در مقابل مظاهر زشت و منکر جامعه نشان نمیدهد واقعاً در صف مردگان قرار گرفته است.
از دیدگاه اسلام (کتاب و سنت) گروهی ظاهراً از دنیا رفتهاند و در میان ما نیستند و جسم بیجان آنها در قبرها نهفته است ولی در واقع زندهاند چراکه آثارشان در همهجا نمایان است.مگر زندگی چیزی جز نشان دادن آثار حیات است؟ همان گونه که قرآن درباره شهدا میگوید:« وَ لَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ».(آل عمران، آیه ۱۶۹.)
امیرمؤمنان علی علیه السلام در گفتار حکیمانهای که خطاب به کمیل بیان کرد میفرماید:
«هَلَکَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْیاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِی الدَّهْر؛ ثروتاندوزان مردهاند ولی علما و دانشمندان تا پایان دنیا زندهاند».(نهج البلاغه، کلمات قصار ، کلمه ۱۴۷.)
بنابراین،زندگی بیخاصیت مرگ است،مرگی توأم با آثار حیات مادی.
آنگاه امام علیه السلام در بخش دیگری از این کلام پرمعنا به بیان اهمیت امر به معروف و نهی از منکر بهصورت کلی پرداخته،میفرماید:«(بدانید) تمام اعمال نیک و حتی جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهی از منکر همچون آب دهان است در برابر دریایی عمیق و پهناور»؛ «وَ مَا أَعْمَالُ الْبِرِّ کُلُّهَا وَ الْجِهَادُ فِی سَبِیلِ اللّهِ،عِنْدَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ،إِلَّا کَنَفْثَهٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ) .
این تعبیر بهراستی تعبیر عجیبی است؛تمام کارهای نیک:نماز و روزه و زکات و حج و حتی جهاد فی سبیل اللّه در برابر امر به معروف و نهی از منکر بسیار کوچک و ناچیز است.دلیلش این است که این دو وظیفه بزرگ اسلامی ضامن اجرای تمام آن کارهای نیک و فرائض و واجبات است.اگر امر به معروف و نهی از منکر تعطیل شود بهدنبال آن نماز و روزه و حج و جهاد نیز بهتدریج به فراموشی سپرده میشود و این است دلیل برتری این دو بر آنها.
آنگاه امام علیه السلام در آخرین بخش از کلام نورانی خود به افراد ضعیف النفس هشدار میدهد و میفرماید:«(بدانید) امر به معروف و نهی از منکر نه مرگ کسی را نزدیک میکند و نه از روزی کسی میکاهد (و بدانید) از همه اینها مهمتر سخن حقی است که در برابر پیشوای ستمگری گفته میشود (و از مظلومی در مقابل آن ظالم دفاع میگردد»؛ (وَ إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ لَا یُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ،وَ لَا یُنْقِصَانِ مِنْ رِزْقٍ،وَ أَفْضَلُ مِنْ ذلِکَ کُلِّهِ کَلِمَهُ عَدْلٍ عِنْدِ إِمَامٍ جَائِرٍ) .
بسیارند کسانی که گمان میکنند اگر بهسراغ انجام این دو وظیفه بروند جانشان یا نانشان به خطر میافتد در حالی که چنین نیست.خداوند حافظ جان و نان آنهاست و این تفکر،تفکری است شرکآلود و بیگانه از حق.
جمله «وَ افْضَلُ مِنْ ذلِکَ کُلِّهِ» حقیقت مهمی را بازگو میکند و آن اینکه انسان باید شجاع باشد و در برابر ظالمان،بیاعتنا به خطراتی که ممکن است او را تهدید کند حق را بیان دارد و ای بسا بیان حق،آنها را بیدار و یا حداقل شرمنده سازد و از انجام ظلمهایی بازدارد.
جالب اینکه ابن ابی الحدید در ذیل این جمله اشاره به داستان زید بن ارقم در برابر ابن زیاد یا یزید بن معاویه میکند و میگوید:مصداق این سخن روایتی است که میگوید:زید بن ارقم،ابن زیاد-و گاه گفته شده یزید بن معاویه-را دید که با چوبدستی خود به دندان امام حسین علیه السلام میزند در آن زمانی که سر آن حضرت را نزد او برده بودند.زید بن ارقم فریاد زد و گفت:چوب را بردار.بسیار دیدم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله این دندانها را میبوسید.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 19، ص ۳۰۷. طبری، مورخ مشهور نیز در تاریخ خود این داستان را آورده است، تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۴۹.)
نمونه دیگر آن سخنی است که عبد اللّه بن عفیف ازدی در مسجد کوفه در برابر ابن زیاد گفت و سخنان او را درهم کوبید.هنگامی که ابن زیاد بعد از شهادت امام حسین علیه السلام و یارانش برای قدرتنمایی به مسجد کوفه آمد و بر فراز منبر رفت و در برابر انبوه جمعیت،خدا را حمد کرد که پیروز شده و اهانت شدیدی به حضرت سیدالشهدا علیه السلام کرد و آن حضرت را به دروغگویی نسبت داد،عبداللّه بن عفیف ازدی (که چشمش نابینا بود) از میان جمعیت برخاست و فریاد زد:«یا ابْنَ مَرْجانهَ! انّ الکذّابَ وَ ابنَ الکَذّابِ أنتَ و أبوکَ و مَنِ اسْتَعْمَلَکَ و أبوهُ یا عَدُوَّ اللّهِ أ تقتُلُونَ أولادَ النَّبِیِّین وَ تَتَکَلَّمونَ بِهذا الکَلامِ علی مَنابِرِ المُسلِمین؟؛ای پسر مرجانه! دروغگو و فرزند دروغگو تویی و پدر توست و کسی که تو را بر این مسند نشانده و پدر اوست.ای دشمن خدا فرزندان پیامبران را به قتل میرسانی و این سخن زشت را بر منبر مسلمانان میگویی؟».
(قابل توجه اینکه او ابن زیاد را ابن زیاد خطاب نکرد بلکه به مادرش مرجانه نسبت داد تا آلوده بودن نسب او را با این سخن آشکار کند و در میان جمعیت رسوایش سازد).ابن زیاد که انتظار چنین سخنی را از هیچکس نداشت خشمگین شد و گفت:گوینده این سخن کیست؟ عبداللّه بن عفیف گفت:منم ای دشمن خدا! آیا خاندان پاکی را که خداوند آنها را از هر گونه آلودگی پیراسته به قتل میرسانی و میپنداری مسلمانی؟ وا غوثاه؛کجایند فرزندان مهاجر و انصار که از تو و از آن طغیانگر (یزید) نفرین شده فرزند نفرین شده توسط پیامبر صلی الله علیه و آله، انتقام بگیرند....
به این ترتیب،عبد اللّه،بذر انقلاب بر ضد بنیامیه و خونخواهی امام حسین علیه السلام را در دلها با سخنانش پاشید و هر چند سرانجام در این راه شهید شد ولی کار خود را کرد.(برای آگاهی از دنباله این داستان عبرت آموز به کتاب عاشورا (ریشه ها و انگیزه ها...) صفحه ۵۸۲ مراجعه کنید.)
مرحوم محقق شوشتری در شرح نهج البلاغه خود (بهج الصباغه) نمونه دیگری ذکر میکند و آن اینکه مروان دستور داد روز عید (فطر یا قربان) منبر را آماده کنند و قبل از ادای نماز عید شروع به خواندن خطبه کرد.مردی برخاست و گفت:ای مروان تو مخالفت با سنّت پیغمبر صلی الله علیه و آله کردی.اوّلاً منبر را روز عید بیرون آوردی (در حالی که خطبه را باید ایستاده بخوانی نه نشسته بر منبر).ثانیاً خطبه نماز عید را قبل از نماز میخوانی (در حالی که خطبه نماز عید،بعد از نماز است) ابوسعید در آن صحنه حاضر بود،پرسید:این مرد کیست؟ گفتند:فلان شخص،فرزند فلان شخص.گفت:بدانید این مرد وظیفه خود را انجام داد.من از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود:هرکس کار منکری را ببیند اگر بتواند باید آن را با دست خود و عملاً تغییر دهد و اگر نتواند با زبان و اگر نتواند با قلب (متنفر از آن باشد) و این ضعیفترین مرحله ایمان است.(شرح نهج البلاغه مرحوم شوشتری، ج ۱۳، ص ۱۹۳؛ سنن ابی داود، ج ۱، ص ۲۵۴.)
قابل توجه اینکه تغییر دادن زمان خطبه،از بعد از نماز عید به قبل از آن-به گفته ابوبکر کاشانی (نویسنده کتاب بدائع الصنائع و از فقهای اهل سنت)-به این سبب بود که سخنان بیاساسی در خطبههای خود میگفتند و مردم میدانستند و برای خطبه آنها نمینشستند.ناچار زمان آن را تغییر دادند.( بدائع الصنایع، ج ۱، ص ۲۷۶.)
داستان معروف فرزدق و اشعار مشهورش درباره امام سجاد علیه السلام در برابر هشام بن عبدالملک در کنار خانه خدا نیز نمونه زنده و بارزی از این گفتار امام علیه السلام است.(بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۱۲۳)
البته در ذیل این داستان آمده است که هشام سخت از این اشعار عصبانی شد و حقوق فرزدق را از بیتالمال قطع کرد ولی امام سجاد علیه السلام آن را جبران فرمود.
و در نهایت اشعار فرزدق در تاریخ جاودان و ماندگار شد.
داستانهای زیادی در تاریخ اسلام از این دست دیده میشود.گرچه در بعضی از آنها جان ناهی از منکر به خطر افتاد ولی این در موارد نادری بود که با کلیتی که امام امیر مؤمنان علیه السلام در این گفتار حکیمانه فرموده منافاتی ندارد زیرا همواره عمومات،استثنائاتی دارد.
امر به معروف و نهی از منکر در تعلیمات اسلامی
درباره این دو فریضه اسلامی آیات فراوان و روایات بسیاری وارد گردیده و مقدار اهمیتی که به آنها داده شده در هیچ موضوع دیگری تا این حد دیده نمیشود.
قرآن مجید،امت اسلامی را بهترین امتها شمرده و در تأیید آن نکاتی فرموده که نخستین آن مسئله امر به معروف و نهی از منکر و سپس ایمان به خداست.میفرماید:« کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ ».(آل عمران، آیه ۱۱۰)
در شش آیه قبل از آن دستور مؤکد دیگری بهصورت گروهی دراینباره میدهد،میفرماید:« وَ لْتَکُنْ مِّنْکُمْ أُمَّهٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ »؛باید از میان شما،جمعی دعوت به نیکی،و امر به معروف و نهی از منکر کنند! و آنها رستگاراناند».(آل عمران، آیه ۱۰۴)
به این ترتیب،هم عنوان بهترین امتها را داشتن و هم در گروه رستگاران بودن در سایه امر به معروف و نهی از منکر حاصل میشود.
امام باقر علیه السلام نیز درباره اهمیت این دو وظیفه در حدیث معروفی میفرماید:
«إِنَّ الأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْکَرِ سَبِیلُ الأَنْبِیاءِ وَ مِنْهاجُ الصُّلَحاءِ فَرِیضَهٌ عَظِیمَهٌ بِها تُقامُ الْفَرائِضُ وَ تَأْمَنُ الْمَذاهِبُ وَ تَحِلُّ الْمَکاسِبُ وَ تُرَدُّ الْمَظالِمُ وَ تُعْمَرُ الأَرْضُ وَ ینْتَصَفُ مِنَ الأَعْداءِ وَ یسْتَقِیمُ الأَمْرُ؛ امر به معروف و نهی از منکر راه انبیا و طریق صالحان است،دو فریضه بزرگ الهی است که بقیه فرائض با آنها برپا میشود،و به وسیله این دو،راهها امن میگردد،و کسب و کار مردم حلال و حقوق افراد تأمین میشود،و در سایه آن زمینها آباد میگردند،از دشمنان انتقام گرفته میشود،و در پرتو آن همه کارها روبهراه میگردد».( کافی، ج ۵، ص ۵۵ و ۵۶)
برای اهمیت این دو فریضه الهی همین بس که از روایات استفاده میشود شرط قبولی دعا انجام آنهاست.همانگونه که امیرمؤمنان علیه السلام در واپسین ساعات عمر در بستر شهادت فرمود:
«لَا تَتْرُکُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْکَرِ فَیوَلَّی عَلَیکُمْ شِرَارُکُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلَا یُسْتَجَابُ لَکُمْ؛ امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که اشرار بر شما مسلط میشوند سپس هرچه دعا کنید مستجاب نمیگردد».( نهج البلاغه، نامه ۴۷.)
آیه 63 سوره مائده علمای اهل کتاب را سخت نکوهش میکند که براثر ترک امر به معروف و نهی از منکر،امتهای آنها آلوده انواع گناهان شدند و در پایان آیه میگوید:چه زشت است کاری که آنها انجام میدادند:« لَوْ لَا یَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَ الْأَحْبَارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَکْلِهِمْ السُّحْتَ لَبِئْسَ مَا کَانُوا یَصْنَعُونَ ».
در خطبه قاصعه(خطبه ۱۹۲ نهج البلاغه) تعبیر تند دیگری درباره تارکان امر به معروف و نهی از منکر دیده میشود،میفرماید:
«فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یلْعَنِ الْقَرْنَ الْمَاضِی بَینَ أَیدِیکُمْ إِلَّا لِتَرْکِهِمُ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْکَرِ فَلَعَنَ اللَّهُ السُّفَهَاءَ لِرُکُوبِ الْمَعَاصِی،وَ الْحُلَمَاءَ لِتَرْکِ التَّنَاهِی؛ خداوند سبحان مردم قرون پیشین را از رحمت خود دور نساخت جز به این سبب که امر به معروف و نهی از منکر را ترک کردند،لذا افراد نادان را بهسبب گناه و دانایان را بهعلّت ترک نهی از منکر از رحمت خود دور ساخت».
فلسفه این اهمیت-همان گونه که در بالا اشاره شده-این است که قوانین الهی در صورتی لباس وجود به خود میپوشد و اجرا میگردد که نظارتی بر آن باشد و این نظارت در درجه اول همان نظارت عمومی از ناحیه امر به معروف و نهی از منکر است که اگر ترک شود اجرای احکام الهی یا متوقف میشود و یا سست.
درباره اهمیت این دو فریضه بزرگ الهی و معنای معروف و منکر و مراحل امر و نهی و شرایط آن میتوان کتاب یا کتابها نوشت و در فقه اسلامی نیز در کنار مسئله جهاد،کتابی به عنوان کتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر دیده میشود.( برای توضیح بیشتر می توانید به جواهر الکلام، ج ۲۱ و همچنین تفسیر نمونه، ج ۳، ذیل آیات ۱۰۶ و ۱۱۰ سورة آل عمران مراجعه کنید.)
در اینجا این سخن را با حدیث نابی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که در کتاب تهذیب الاحکام شیخ طوسی آمده است پایان میدهیم،فرمود:
«لَا یزَالُ النَّاسُ بِخَیرٍ مَا أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوَی فَإِذَا لَمْ یفْعَلُوا ذَلِکَ نُزِعَتْ مِنْهُمُ الْبَرَکَاتُ وَ سُلِّطَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ وَ لَمْ یکُنْ لَهُمْ نَاصِرٌ فِی الْأَرْضِ وَ لَافِی السَّمَاءِ؛ مردم همواره در طریق خیر و سعادتاند تا زمانی که امر به معروف و نهی از منکر را انجام میدهند و تعاون بر نیکی و تقوا مینمایند.
زمانی که اینها ترک شود برکات الهی از آنها قطع خواهد شد و بعضی بر بعض دیگر سلطه پیدا میکنند و یاوری در زمین و آسمان نخواهند داشت».(تهذیب الاحکام، ج ۶، ص ۱۸۱، ح ۲۲.)
Another saying in the same strain runs as follows: “So..., among them (the Muslim community) there is one who disapproves evil with his hand, tongue and heart. This man has perfectly attained the virtuous habits. And among them there is one who disapproves evil with his tongue and heart but not with his hand. This man has attained only two virtuous habits but lacks one. And among them there is the third who disapproves evil with his heart but not with his tongue and hand. This is the one who lacks the two better qualities out of the three and holds only one. Then, among them there is also one who does not disprove evil with his tongue, heart or hand. He is just a dead man among the living.
“All virtuous acts, including waging a war in the way of Allāh, as compared to the persuasion for good and dissuasion from evil, are just like spitting in the deep ocean [i.e. of no consequence]. The acts of persuasion for good and dissuasion from evil do not bring death nearer, nor do they lessen a lifespan. And better than all this is to utter a just expression before a tyrannical ruler.“
وَ عَن أَبِی جُحَیفَةَ قَالَ سَمِعتُ أَمِیرَ المُؤمِنِینَ علیه السلام یَقُولُ أَوّلُ مَا تُغلَبُونَ عَلَیهِ مِنَ الجِهَادِ الجِهَادُ بِأَیدِیکُم ثُمّ بِأَلسِنَتِکُم ثُمّ بِقُلُوبِکُم فَمَن لَم یَعرِف بِقَلبِهِ مَعرُوفاً وَ لَم یُنکِر مُنکَراً قُلِبَ فَجُعِلَ أَعلَاهُ أَسفَلَهُ وَ أَسفَلُهُ أَعلَاهُ
ترجمهها:
(سیاسی، نظامی، اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: (از ابی جحیفه {نام او وهب بن عبد اللَّه سوائی است که زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در حالی که کودک بود درک کرد، امیر المؤمنین علیه السّلام او را بر بیت المال کوفه گمارد و او را وهب الخیر مینامید که در سال 72 هجری درگذشت.
«قاموس الرّجال ج 9 ص 264»} نقل شد، گفت از امیر مؤمنان شنیدم که فرمود علیهم السّلام) اوّلین مرحله از جهاد که در آن باز میمانید، جهاد با دستانتان، سپس جهاد با زبان، و آنگاه جهاد با قلبهایتان میباشد ، پس کسی که با قلب، معروفی را ستایش نکند، و منکری را انکار نکند، قلبش واژگون گشته، بالای آن پایین، و پایین قلب او بالا قرار خواهد گرفت .
[و ابو جحیفه گوید از امیر المؤمنین (علیه السلام) شنیدم که میگفت:] نخست درجه از جهاد که از آن باز میمانید، جهاد با دستهاتان بود، پس جهاد با زبان، سپس جهاد با دلهاتان ، و آن که به دل کار نیکی را نستاید و کار زشت او را ناخوش نیاید، طبیعتش دگرگون شود چنانکه پستی وی بلند شود و بلندیش سرنگون- زشتیهایش آشکار و نیکوییهایش ناپدیدار-.
و مرویست از ابی جحفه که گفت شنیدم از امیر مؤمنان که میگفت بدرستی که اول چیزی که مغلوب میشود بر آن از جهاد جهاد است بدستهای خود بعد از آن بزبانهای خود بعد از آن بدلهای خود پس هر که بشناسد بدل خود معروف را و انکار نکند فعل منکر را باز گردانیده شود پس گردانیده شود بالاتر از آن بزیرتر آن
نخستین جهادی که در آن شکست می خورید، جهاد با دستهایتان است. سپس، جهاد است با زبانهایتان و آن گاه جهاد با دلهایتان. کسی که کار نیکویی را در دل نستاید و کار زشتی را در دل نکوهش نکند، دگرگون شود و زیر و زبر گردد.
از ابو جحیفه روایت است گوید:از امیر المؤمنین علیه السّلام شنیدم میفرمود :
اول چیزی که از جهاد از شما گرفته میشود جهاد با دست،سپس به زبان،آن گاه به قلب است .آن که با دل معروف را نشناخت، و منکر را انکار نکرد واژگون میشود و نیکیهایش نابود،و بدیهایش آشکار میگردد .
شروح:
ثم ذکر اخیرا انه ینبغی ان یعرف المعروف و المنکر اولا، حتی یمکن الامر بذلک و النهی عن هذا، و من لم یعرفهما فامره فی فروع الدین منعکس.
ابوجحیفه میگوید شنیدم: امیرالمومنین (علیه السلام) میفرمود: (نخستین چیزی که باعث شکست شما میشود جهاد با دست و پس از آن جهاد با زبان و بعد از آنها جهاد با دلهاتان است. پس کسی که به دل کار شایسته را نشناخت و ناشایست را انکار کرد، وارونه گشت و زیر و زبر شده است). جهاد با دست و زبان و دل همان انکار و رد منکر به وسیلهی آنهاست، و جهاد با دست نخستین چیزی است که باعث شکست میشود، از این رو هدف نخستین دشمن، از بین بردن قدرت دست و مقاومت با دست است، در صورتی که بتواند این کار را بکند، از بین بردن قدرت زبان سهل خواهد بود. پس اگر بپرسی: چرا امام (علیه السلام) فرمود: (ثم بقلوبکم) جهاد با قلب را در آخر آورد؟ در حالی که معلوم است، دشمن از دل آگاه نمیشود، و قدرت از بین بردن جهاد به وسیله دل را ندارد. در پاسخ میگویم: مقصود امام (علیه السلام) آن است که وقتی آنان در جهاد با دست و زبان شکست بخورند، و مدتی بر آنها بگذرد که امر به معروف و نهی از منکر را ترک گویند و منکر مکرر به گوشها، چشمها و دلهایشان برخورد کند و با این همه، انکاری به عمل نیاید، این خود معنای شکست در جهاد با دل است. عبارت: فمن لم یعرف بقلبه … برای آن است که از ترک امر به معروف و نهی از منکر برحذر دارد به دلیل آن که باعث زیر و رو شدن انسان میشود، و کلمهی قلب را برای واژگون افتادن در گودالهای زشتیها و درکات آتش جهنم استعاره آورده است. و از آن رو تنها انکار قلبی را باعث چنین پیامدی دانسته که انکار قلبی همیشه ممکن است و زبان ترسناک جهاد با دست و زبان را نیز ندارد.
وَ [رَوَی أَبُو جُحَیْفَةَ ]
عَنْ أَبِی جُحَیْفَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع یَقُولُ: [إِنَّ أَوَّلَ]
أَوَّلُ مَا تُغْلَبُونَ عَلَیْهِ مِنَ الْجِهَادِ الْجِهَادُ بِأَیْدِیکُمْ ثُمَّ بِأَلْسِنَتِکُمْ ثُمَّ بِقُلُوبِکُمْ فَمَنْ لَمْ یَعْرِفْ بِقَلْبِهِ مَعْرُوفاً وَ لَمْ یُنْکِرْ مُنْکَراً قُلِبَ فَجُعِلَ أَعْلاَهُ أَسْفَلَهُ وَ أَسْفَلُهُ أَعْلاَهُ .
إنما قال ذلک لأن الإنکار بالقلب آخر المراتب و هو الذی لا بد منه علی کل حال فأما الإنکار باللسان و بالید فقد یکون منهما بد و عنهما عذر فمن ترک النهی عن المنکر بقلبه و الأمر بالمعروف بقلبه فقد سخط الله علیه لعصیانه فصار کالممسوخ الذی یجعل الله تعالی أعلاه أسفله و أسفله أعلاه تشویها لخلقته و من یقول بالأنفس الجسمانیة و إنها بعد المفارقة یصعد بعضها إلی العالم العلوی و هی نفوس الأبرار و بعضها ینزل إلی المرکز و هی نفوس الأشرار یتأول هذا الکلام علی مذهبه فیقول إن من لا یعرف بقلبه معروفا أی لا یعرف من نفسه باعثا علیه و لا متقاضیا بفعله و لا ینکر بقلبه منکرا أی لا یأنف منه و لا یستقبحه و یمتعض من فعله یقلب نفسه التی قد کان سبیلها أن تصعد إلی عالمها فتجعل هاویة فی حضیض الأرض و ذلک عندهم هو العذاب و العقاب
(و عن ابیجحیفه) و مروی است از ابی جحیفه (قال سمعت امیرالمومنین علیهالسلام یقول:) که گفت: شنیدم از امیرالمومنین علیهالسلام که میفرمود: (ان اول ما تغلبون علیه من الجهاد الجهاد بایدیکم) به درستی که اول چیزی که مغلوب میشوید شما بر آن از جهاد، جهاد کردن شما است به دستهای خودتان با ارباب عناد و طغیان (ثم بالسنتکم) پس به زبانهای خودتان (ثم بقلوبکم) پس از آن به دلهای خودتان و معنی مغلوبیت قلوب از جهاد آن است که مردمان هرگاه که مغلوب شوند به دستها و زبانهای خود، به جانب منکر گرایند و معتاد شوند به مقهور شدن از آن کار، پس زایل شود آن کار از قلوب ایشان و اصلا باقی نماند در آن قلوب، انکار منکر. (فمن لم یعرف بقلبه معروفا) پس کسی که نیکو نداند به دل خود معروف را (و لم ینکر منکرا) و انکار نکند فعل منکر را (قلب) بازگردانیده شود (فجعل اعلاه اسفله) پس بگردانند اعلای او را به اسفل یعنی سرنگون شود در قعر بدیهای خلق و عمل و منکس شود عقل او در مهاوی رذایل و قبایح.
ابوجحیفه روایت کند که از حضرت امیرالمومنین علیهاسلام شنیدم که میفرمود: اول آنچه شما مغلوب میگردید بر آن. یعنی از شما گرفته میشود به سبب شقاوت و بعد از طاعت خدای تعالی از سه نوع جهاد جهاد (بدست) است که دست از آن باز میکشید و غزو با مشرکین و اجراء حدود بر فاسقین و تعزیر و تنبیه بعضی از عاصین از این باب است، و امروز بر مراد (ابلیس) آن باب بالکلیه مسدود است. پس از آن جهاد به زبان رفع میشود مناهی میبینید و ندیده میانگارید، و معاصی میشنوید و نشنیده میانگارید چنانچه هم در این زمان شایع و عادت مردمان است و همدیگر را به آن وصیت کنند و نصیحت نمایند، و ارباب علم و فقه این نصیحت را حلقه گوش خویش کردهاند و دم از میانجی در این باب فرو بسته، هیچ از این مقوله حرفی نرود، و از زبانشان سخنی نجهد، و اگر با ارباب دولت و حکم راه سخنی یابند چندان گرفتار اغراض دنیوی باشند که آنچه یاد نیاید مطلب دینی باشد. پس از آن جهاد به دلها رفع میشود. و در این وقت کار دین تمام است و این امر هر چند پنهان باشد و کس را به حقیقت راه به احوال دلها نباشد، ولیکن ما در این زمان به رایالعین میبینیم عالمیان و مدعیان تقدم در دین و ایمان را اگر بعضی از ظالمین و فاسقین ایشان را اندک مایه نفعی رسانند یا حرمتی و محبتی کنند دلهاشان به محبت و الفت ایشان مایلتر باشد از متقین و صالحین که غالبا دست تهی و بیاعتبار باشند، و خیری در مخالطت ایشان و نفعی بر دوستی ایشان مترتب نگردد، پس معلوم است که بر منکرات و مناهی انکار قلبی نیز چنان ندارند، و اگر نه بدین زودی آسانی دل بر محبت و ولای ایشان ننهادندی، و چیزی از آن انکار که در باطن دارند بیرون دادندی (اعاذنا الله منه) و میتوان مراد از این ترتب به اعتبار تدرج در اخفاء اعلام دین باشد یا تفاوت به اعتبار تدرج آدمیان در بعد از طاعت بلکه به اعتبار تفاوت قدرت مردم بر جهاد و امر به معروف و نهی از منکر باشد، چه اول پایه از عجز و ضعف مومنان آن بود که از غرو و ضرب و بطش کافر و عاصی عاجز خواهند بود، پس پایه دیگر از گفتن و به زبان رنجانیدن و منع نمودن و نصیحت فرمودن عاجز آیند ولیکن چون این دو میسر نباشد جهاد به دل البته همه کس را مقدور باشد هر چند نتواند هیچ ظاهر ساختن و فقدان آن و انعدام آن در شخص نشان تبدل اخلاق ایمان و منکوس شدن او در مهاوی بعد و خذلان باشد چنانچه میفرماید: پس هر که نشناخت به دل خود معروف را و هر که منکر نشد منکر را. یعنی محبت معروف و ارباب معروف را و دشمنی منکر و اهل آن را در دل نداشت و این اقل واجب است در این باب و آن را هیچ مانعی نباشد سرنگون کرده شده است و گردانیده شده است بالای او پائین همچو شخصی یا کاسهای که او را سرنگون کنند و باز گردانند هنچنین حال ایمان آن شخص در نظر اولیالالباب از طریق صواب گردیده باشد به قرارگاه باشد بئسالمهاد رجعت قهقری نموده و طبیعت دین آن مخدول از نهج اعتدال و صحت منحرف شده و آثار نکس علت و نکث عهد امانت در دل و زبان و اندامش پیدا و هویدا گشته باشد.
و عن ابیجحیفه قال: سمعت امیرالمومنین علیهالسلام یقول:
«اول ما تغلبون علیه من الجهاد، الجهاد بایدیکم، ثم بالسنتکم، ثم بقلوبکم، فمن لم یعرف بقلبه معروفا و لم ینکر منکرا قلب فجعل اعلاه اسفله.» یعنی و نقل شده است از ابیجحیفه که گفت: شنیدم که امیرمومنان علیهالسلام میگفت که:
به تحقیق که ابتدا جهادی که شما مغلوب میشوید بر آن، جهاد کردن به دستهای شما و تسلط شما است، پس کسی که با قوت و تسلط داشتن خود بر منع منکرات منع نکرد مردم را از آن، مغلوب خواهد شد در آن و آن قوت و تسلط از او سلب خواهد گردید، پس از آن جهاد کردن به زبانهای شما است و کسی که با زبان خود منع نکرد مردم را از منکرات مغلوب میشود زبان او و کسی سخن او را مغلوب نخواهد کرد، پس از آن جهاد کردن به دلهای شما است، پس کسی که جهاد نکرد به دل خود و نشناخت به دل خود معروف را و اوامر خدا را و انکار نکرد منکر را و منهیات خدا را، وارونه گردانیده میشود دل او را، پس گردانیده میشود زیر دلش را بالای دل او، یعنی غلبه و تسلط داده شود قوهی شهویه و غضبیهی او را که جهت دنیهی دنیای دل است، بر قوهی عقلیهی او که جهت رفیعهی اخرای دل است و چون مغلوبیت در دو جهاد اول واضح بود، اکتفا شد به بیان مغلوبیت اخیر.
المعنی: اخبر (علیه السلام) فی هذا الکلام الی تسلط الجائرین علی حکومه الاسلام فیسلبون من المسلمین المومنین القوه و القدره علی اجراء احکام الدین و الامر بالمعروف و النهی عن المنکر فلم یکن لهم امام ظاهر قاهر یمنع من المناهی و یجری الحدود علی من ارتکب المعاصی فیکتفون بالوعظ و الانذار باللسان، فلما استکمل سلطه الغاصب منع من ذلک فلایقدرون علی اداء الوظیفه باللسان ایضا. ثم اذا دام ملک الجور و الباطل و نشا بینهم الولدان الاصغر لا یحصل لهم ملکه الایمان و الاعتقاد، فلا ینکرون المنکر بقلوبهم. بل یصیر المنکر معروفا و المعروف منکرا فینتکس قلوبهم و یدرکون الحق باطلا، و الباطل حقا فقوله (علیه السلام) (جعل اعلاه اسفله) کنایه عن درک خلاف الحق و الواقع. قال الشارح المعتزلی: و من یقول بالانفس الجسمانیه، و انها بعد المفارقه یصعد بعضها الی العالم العلوی، و هی نفوس الابرار، و بعضها ینزل الی المرکز و هی نفوس الاشرار، یتاول هذا الکلام علی مذهبه، فیقول: ان من لایعرف بقلبه معروفا ای لایعرف من نفسه باعثا علیه و لا متقاضیا بفعله، و لا ینکر بقلبه منکرا ای لا یانف منه و لا یستقبحه و یمتعض من فعله یقلب نفسه التی کان سبیلها ان تصعد الی عالمها فتجعل هاویه فی حضیض الارض، و ذلک عندهم هو العذاب و العقاب- انتهی. الترجمه: ابیجحیفه گوید: شنیدم امیرالمومنین میفرمود: نخست چیزیکه از وظیفه جهاد از دست شما گرفته شود جهاد با دست است، سپس جهاد با زبان، و سپس جهاد با دل، و کسیکه از دل شناسای معروف نباشد و با دل منکر را ناپسند نداند دلش وارونه شده و سروته گردیده.
(قال سمعت امیرالمومنین (علیه السلام) یقول اول) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (ان اول) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). (ما تغلبون علیه من الجهاد بایدیکم ثم بالسنتکم) کان عبدالملک یقول لست الخلیفه المستضعف و لا المداهن و لا المافون یعنی عثمان و معاویه و یزید- فمن قال لی اتق الله ضربت الذی فیه عیناه. (ثم بقلوبکم) هکذا فی النسخ و الظاهر کونه مصحف. (لا بقلوبکم) فلا یمکن ان یغلب احد علی قلبه الا من الهه فهو الذی یحول بین المرا و قلبه. و لا یصح (ثم بقلوبکم) الا بان یکون (تغلبون علیه) محرف (تقلبون الیه) کما رواه (تفسیر) القمی ففیه (قال (علیه السلام) ان اول ما تقلبون الیه من الجهاد) الجهاد بایدیکم ثم الجهاد بقلوبکم فمن لم یعرف قلبه و لم ینکر منکر انکس (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) فجعل اسفله اعلاه ابدا فلا یقبل خیرا ابدا). (فمن لم یعرف بقلبه معروفا و لم ینکر منکرا قلب فجعل اعلاه اسفله) فیصیر مسخا. (و اسفله اعلاه) هکذا فی (المصریه) و هو زائد لعدم وجوده فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) ولفهمه مما قبله. روی (سنن ابیداود) عن ابن مسعود قال النبی (صلی الله علیه و آله): ان اول ما دخل النقص علی بنی اسرائیل کان الرجل یلقی الرجل فیقول یا هذا اتق الله ودع ما تصنع فانه لا یحل لک ثم یلقاه من الغد فلا یمنعه ذلک ان یکون اکیله و شریبه و قعیده فلما فعلوا ذلک ضرب الله قلوب بعضهم ببعض. ثم قال (لعن الذین کفروا من بنیاسرائیل علی لسان داود و عیسی ابن مریم- الی- فاسقون) ثم قال کلا و الله لتامرون بالمعروف و لتنهون عن المنکر و لتاخذن علی یدی الظالم و لتاطرنه علی الحق اطرا و لتقصرنه علی الحق قصرا او لیضربن الله بقلوب بعضکم علی ثم لیلعننکم کما لعنهم. و فی مجازات المصنف عن النبی (صلی الله علیه و آله) لتامرن بالمعروف و لتنهن عن المنکر او لیلحینکم الله کما لحیت عصای هذه- و اشار الی عود فی یده- و قال تعالی (لو لا ینهاهم الربانیون و الاحبار عن قولهم الاثم و اکلهم السحت لبئس ما کانوا یصنعون) (فلو لا کان من القرون من قبلکم او لوا بقیه ینهون عن الفساد فی الارض الا قلیلا ممن انجینا منهم و اتبع الذین ظلموا ما اترفوا فیه (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) و کانوا مجرمین) ( … و قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکهم او معذبهم عذابا شدیدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم یتقون فلما نسوا ما ذکروا به انجینا الذین ینهون عن السوء و اخذنا الذین ظلموا بعذاب بئیس بما کانوا یفسقون). و فی صفین نصر لما امر علی (علیه السلام) الناس بالمسیر الی الشام دخل ابن المعتم العبسی وحنظله بن الربیع التمیمی فی رجال کثیر من غطفان و تمیم علیه (علیه السلام) فقال له حنظله لا تعجل الی قتال اهل الشام فانی لا ادری اذا التقیتم لمن تکون الغلبه و علی من تکون الدبره. و تکلم ابن المعتم و من معهما بمثل حنظله- فقال (علیه السلام) بعد الثناء علیه تعالی اما بعد فان الله وارث العباد و البلاد و رب السماوات السبع و الارضین السبع و الیه ترجعون یوتی الملک من یشاء و ینزعه عمن یشاء و یعز من یشاء و یذل من یشاء اما الدبره فانها علی الضالین العاصین ظفروا او ظفر بهم و ایم الله انی لاسمع کلام قوم ما اراهم ان یعرفوا معروفا و لا ینکروا منکرا. و فی (الامالی) عن الباقر (علیه السلام) ان الله لیعذب الجعل فی جحرها بحبس المطر عن الارض التی هی بمحلتها بخطایا من بحضرتها و قد جعل الله لها السبیل الی مسلک سوی محله اهل المعاصی و قال النبی (صلی الله علیه و آله) اذا لم یامروا بالمعروف و لم ینهوا عن المنکر و لم یتبعوا الاخیار من اهل بیتی سلط الله علیهم شرارهم فیدعو عند ذلک خیارهم فلا یستجابون. و عنهم علیهم السلام لا یحل لعین مومنه تری الله یعصی ان تطرف حتی تغیره (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) و فی العقاب عن الصادق (علیه السلام) من نشا فی قوم ثم لم یودب علی معصیته فان اول ما یعاقبهم فیه ان ینقص من ارزاقهم. و عن النبی (صلی الله علیه و آله) اذا ترکت امتی الامر بالمعروف و النهی عن المنکر فلنوذن بوقاع من الله تعالی. و عن الصادق (علیه السلام) ما اقر قوم بالمنکر بین اظهرهم لا یغیرونه الا اوشک ان یعمهم الله بعقاب من عنده- و عن علی (علیه السلام) ان الله تعالی لا یعذب العامه بذنب الخاصه اذا عملت الخاصه بالمنکر سرا من غیر ان تعلم العامه فاذا عملت الخاصه بالمنکر جهارا فلم تغیر ذلک العامه استوجب الفریقان العقوبه و لا یحضرن احدکم رجلا یضربه سلطان جائر ظلما و لا مقتولا و لا مظلوما اذا لم ینصره لان نصره المومن علی المومن فریضه واجبه اذا هو حضره و العافیه اوسع ما لم تلزمک الحجه. و لما جعل التفضل فی بنیاسرائیل جعل الرجل منهم یری اخاه علی الذنب فینهاه فلا ینتهی فلا یمنعه ذلک ان یکون اکیله و جلیسه و شریبه حتی ضرب الله تعالی قلوب بعضهم ببعض یقول تعالی (لعن الذین کفروا من بنی اسرائیل علی لسان داود و عیسی بن مریم ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون کانوا لا یتناهوا عن منکر فعلوه لبئس ما کانوا یفعلون). وروی العیاشی عن الصادق (علیه السلام) فی قوله تعالی (کانوا لا یتناهون عن منکر فعلوه … ) قال اما انهم لم یکونوا یدخلون مداخلهم و لا یجلسون مجالسهم و لکن کانوا اذا لقوهم ضحکوا فی وجوههم و انسوا بهم. و فی (الروضه) عن الصادق (علیه السلام) لاخذن البری منکم بذنب السقیم و لم (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) لا افعل و یبلغکم عن الرجل ما یشینه و یشیننی فتجالسونهم و تحدثونهم: اما لا حملن ذنوب سفهائکم علی علمائکم قال الحرث النصری فدخلنی من ذلک امر عظیم فقال نعم ما یمنعکم اذا بلغکم عن الرجل ما تکرهونه ان تاتوه فتونبوه فقلت اذن لا یقبل فقال اذن فاهجروه و لا تجالسوه. و فی (الکافی) ان الله تعالی اوحی الی داود انی قد غفرت ذنبک و جعلت عار ذنبک علی بنیاسرائیل فقال یا رب کیف و انت لا تظلم قال انهم لم یعاجلوک بالنکره- و فی (مجالس الشیخ) عن الصادق (علیه السلام) کان شیخ ناسک یعبد الله فی بنیاسرائیل فبینا هو یصلی و فی عبادته اذ بصر بغلامین صبیین اذ اخذا دیکا و هما ینتفان ریشه فاقبل علی ما هو فیه من العباده و لم ینههما فاوحی الله تعالی الی الارض ان سیخی به فساخت به و هو یهوی ابد الابدین. و عن (المشکاه) عن النبی (صلی الله علیه و آله) لا یزال الناس بخیر ما امروا بالمعروف و نهوا عن المنکر و تعاونوا علی البر فاذا لم یفعلوا ذلک نزعت منهم البرکات و سلط بعضهم علی بعض و لم یکن لهم ناصر فی الارض و لا فی السماء. و عن العیاشی عن الصادق (علیه السلام) فی قوله تعالی (قل قد جاء کم رسل من قبلی بالبینات و بالذی قلتم فلم قتلتموهم ان کنتم صادقین … ) قد علم ان هولاء لم یقتلوا و لکن کان هواهم مع الذین قتلوا فسماهم قاتلین. و عنه (علیه السلام) قال لمحمد بن الارقط تنزلون الکوفه ترون قتله الحسین (علیه السلام) بین اظهرکم قال ما بقی منهم احد قال انت لا تری القاتل الامن (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) و لی القتل اما تسمع الی قوله تعالی ( … قل قد جاء کم رسل من قبلی … )- الایه-. و عنه (علیه السلام) ان الله تعالی بعث الی بنیاسرائیل نبیایقال له ارمیا فقال قل لهم ما بلد بنفسه من کرام البلدان و غرس فیه من کرام الغروس فاخلف فانبت خرنوبا فقال لهم فضحکوا منه فاوحی الیه ان البلد البیت المقدس و الغرس بنواسرائیل فعملوا بمعاصی فلاسلطن علیهم فی بلدهم من یسفک دماء هم و یاخذ اموالهم و ان بکوا لم ارحم بکاء هم لاخربنها مائه عام ثم لاعمرنها- فلما حدثهم جزعت العلماء فقالوا ما ذنبنا و لم نکن نعمل بعملهم فاوحی الیه قل لهم انکم رایتم المنکر فلم تنکروه و سلط علیهم بخت نصر ففعل بهم ما قد ذکر. هذا و فی (الاغانی) عن المدائنی قال لما خرج ابن الاشعث علی الحجاح کان معه ابوحزابه فمروا بدستبی و بها (مستراد الصناجه) و کان لا یبیت بها احد الا بمائه درهم فبات بها ابوحزابه و رهن عندها سرجه فلما اصبح وقب لعبدالرحمان و قال: امر عضال نابنی فی العج کاننی مطالب بخرج و مستراد ذهبت بالسرج فی فتنه الناس و هذا الهرج فعرف ابن الاشعث القصه و ضحک و امر بان یفک له سرجه و یعطی معه الف درهم و بلغت القصه الحجاح فقال ایجاهر فی عسکره بالفجور فیضحک و لا ینکر ظفرت به ان شاء الله
ینطبق هذا و یصح فی حق العرب و المسلین فی عصرنا، انهم یغلبون علی امرهم، و لا یجدون حیله، و لا وسیله للداع عن انفسهم بالسلاح، او الاحتجاج باللسان و وسائل الاعلان علی المسیطرین و الغالبین، و بالتالی یتبخر الایمان من القلوب، و یعیش الجمیع فی هاویه الوهن و الهوان. و لم یشر الامام الی هویه الغالبین و تحدید شخصیتهم. و قال بعض الشارحین: هم المستعمرون الاجانب!.. و الصحیح انهم قاده السوء الذین یسیرون فی رکاب کل طامع و غاصب حرصا علی کرسی الحکم و لو بالاسم و الرسم.. و من البداهه ان ایه جماعه لا یمکن ان تخوض معرکه من المعارک الا بقیاده امین مخلص، و لا سبیل الی الجهاد بالقلم و اللسان، لان الطغاه هم المسیطرون علی وسائل الدعایه و الاعلام، و متی ترک الجهاد یدا و بیانا لسبب او لاخر یذهب علی مدی الایام الایمان من القلوب، و لا یبقی لانکار المنکر بشتی انواعه اثر و لا عین.. تماما کما ینسی صاحب المهنه مهنته بالترک و الهجران.
از ابوجحیفه (کنیه وهب ابن عبدالله سوآئی است که از نیکان اصحاب امام علیهالسلام و دوست و مورد اطمینان بود، و حضرت او را وهبالخیر مینامید و در کوفه بر بیتالمال گماشت) روایت است که گفت: شنیدم امیرالمومنین علیهالسلام (درباره امر به معروف و نهی از منکر) میفرمود: اول چیزی که از آن مغلوب میگردید و شکست میخورید (بر اثر بدبختی و دور ماندن از رحمت الهی از شما گرفته میشود) جهاد (زد و خورد) با دستهاتان است (که با کفار و مشرکین نمیجنگید و حدود خدا را بر فاسقین و ستمکاران و گناهکاران اجراء نمینمائید و آنها را تعزیر و تادیب نمیکنید) پس از آن جهاد با زبانهاتان میباشد (که معاصی و زشتیها را میبینید و میشنوید و ندیده و نشنیده میانگارید) پس از آن جهاد با دلهاتان است (که با ستمکاران و بدکاران سودرسان دوستی و احترام نموده و با پرهیزکاران و نیکان دست تهی بیاعتنائی کرده دوری میگزینید پس این هنگام کار دین تمام است چون جهاد با دست و زبان اگر ممکن نباشد همه کس توانائی بر جهاد به دل دارد هر چند نتواند آن را آشکار سازد پس هر گاه آن را هم از دست داد نشانه تبدل اخلاق و گمراهی و بدبختی او در دنیا و آخرت است)
پس کسی که به دل کار شایسته را نشناخت و ناشایسته را انکار ننمود (نیکوکاران را دوست نداشته و بدکاران را دشمن ندانست که این کار در باب امر به معروف و نهی از منکر اقل واجب است) وارونه گشته و سرش پائین و پایش بالا خواهد شد (در دنیا آسایش نداشته سرگردان شود و در آخرت نیکبختی را از دست داده به کیفر همیشگی گرفتار گردد).
امر به معروف و نهی از منکر از نظر علی (علیه السلام) جهاد زبانی است و به فرمایش آن حضرت ملتی که این دو واجب را نادیده گرفت واژگونه و مسخ گردیده است هیچ اثری از اثر رشد و کمال در وجودش باقی نمانده است! و این همان نکتهای است که قرآن مجید بطور صریح به آن توجه داده است: (بهترین ملتی هستید که در میان ملتها خودنمائی میکنید: زیرا امر به معروف و نهی از منکر مینمائید … ).
و عن ابیجحیفه، قال سمعت امیرالمومنین علیهالسلام یقول (اول ما تغلبون علیه من الجهاد) فلا تتمکنون من الاتیان به لغلبه الظالمین علیکم (الجهاد بایدیکم) فیمنعونکم من الحرب مع اهل الکفر و الفسق (ثم بالسنتکم فلا یدعونکم تتکلمون بالحق امرا و نهیا و ارشادا (ثم بقلوبکم) اذ یصرفونکم عن المعروف و یحثونکم عن المنکر، حتی لا تنکروا منکرا، و لا تعرفوا معروفا- کما صار فی زماننا هذا- (فمن لم یعرف بقلبه معروفا و لم ینکر) بقلبه (منکرا قلب) ای نکس قلبه (فجعل اعلاه اسفله و اسفله اعلاه) کنایه عن تبدل حاله القلب الی الضد، مما لا یاتی منه الخیر.
اللغه: غلب علی الشیء: اخذ منه بالغلبه ای بالقهر. اسفل الاناء: قعره. الشرح: لقد شلت ایدی المسلمین عن الجهاد و هذه هی الامه الاسلامیه بعدتها و عدیدها تقف متفرجه علی ما یجری فی فلسطین حیث سلب الیهود القدس و دنسوا الحرم و اذاقوا المسلمین المحن و البلایا و هذه الالسنه و المومنه قد کفت عن انکار المنکر لوجود جواسیس السلطان و مخابراته الذین یحصون علی الناس انفاسهم و من اشتبهوا به غیبوه فی ظلمات السجن مع العذاب و الهوان و لذا لا نری اصوات علماء الاسلام ترتفع فی وجه الظالمین من الحکام و الروساء حتی یقتلوا و یعذبوا او یشردوا … و لم یبق عند المسلمین الا الانکار بالقلب و حتی هذا قد فقد عند الکثیرین فاصبحوا یمرون علی المعصیه دون ان توذی شعورهم او تحرکها و مثل هولاء یقلب اعلاهم اسفلهم و اسفلهم اعلاهم کنایه عن نزوله الی درک الحیوانیه بدل ان یرتفع الی درجات الکمال و اعلی المراتب السامیه …
«ابو جحیفه گوید: از امیر المؤمنین علیه السّلام شنیدم می فرمود: نخستین مرحله از جهاد که از آن باز می مانید، جهاد با دستهایتان خواهد بود و سپس به زبانهایتان و پس از آن به دلهایتان و آنکه با دل کار پسندیده را پسندیده و کار ناپسند را زشت نشمرد سرشت او دگرگون می گردد، فرازش نشیب و نشیب او فراز می شود.»
وَ عَنْ أَبِی جُحَیْفَهَ قَالَ سَمِعْتُ أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام یَقُولُ:
أَوَّلُ مَا تُغْلَبُونَ عَلَیْهِ مِنَ الْجِهَادِ الْجِهَادُ بِأَیْدِیکُمْ،ثُمَّ بِأَلْسِنَتِکُمْ
ثُمَّ بِقُلُوبِکُمْ؛فَمَنْ لَمْ یَعْرِفْ بِقَلْبِهِ مَعْرُوفاً،وَ لَمْ یُنْکِرْ مُنْکَراً،
قُلِبَ فَجُعِلَ أَعْلَاهُ أَسْفَلَهُ وَأَسْفَلُهُ أَعْلاَهُ.
ابوجحیفه میگوید:از امیرمؤمنان علیه السلام شنیدم که میفرمود:
نخستین مرحلهای از جهاد که از شما میگیرند و در آن مغلوب میشوید جهاد با دست (جهاد عملی) است سپس جهاد با زبان و بعد جهاد با قلب.آنکس که حتی با قلبش به طرفداری معروف و مبارزه با منکر برنخیزد قلبش واژگونه میشود! بالای آن پایین و پایین آن بالا میرود (و حس تشخیص نیک و بد را از دست میدهد).( سند گفتار حکیمانه:
در مصادر چنین آمده است که این کلام نورانی را قبل از سید رضی علی بن ابراهیم قمی در تفسیرش وقاضی قضاعی در کتاب دستور معالم الحکم با تفاوتی آورده اند. همچنین سید ابوطالب یحیی بن الحسین الحسنی (متوفای ۴۲۴) در امالی خود آن را به صورت مسند ذکر کرده و بعد از سید رضی) ابو حامد غزالی در احیاء العلوم آن را با تفاوتی آورده است و نیز روایت آمدی در غررالحکم تفاوتی با روایت سید رضی و روایت دیگران دارد و نشان می دهد هرکدام آن را از منبع خاص خود گرفته اند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۷).)
قلبهای واژگونه!
این کلام نورانی در واقع تکمیل بر دو گفتار حکیمانهای است که قبلاً تحت شماره 373 و 374 آمد و ناظر به مراحل سهگانه امر به معروف و نهی از منکر است و در واقع هرکدام از زاویهای به این مسئله مهم مینگرد.
«در اینجا ابوجحیفه (نام او وهب بن وهب و بعضی گفته اند وهب بن عبد الله سوائی است که در خردسالی پیامبر اکرم را درک کرد و جزء جوان ترین صحابه محسوب می شود با این حال احادیثی از پیامبر اکرم کی یوه شنیده و روایت کرده است. در حدیثی آمده است که ابو جحیفه غذای فراوانی خورده بود و خدمت پیامبر اکرم نیواله رسید و در حضور آن حضرت آروغی زد. پیغمبر نمونه فرمود: ابو جحیفه چنین مکن. کسی که در دنیا بیش از همه سیر شود در قیامت بیش از همه گرسنه خواهد بود. ابو جحیفه که این سخن را شنید دیگر هرگز شکم خود را پر از غذا نمی کرد حتی فردای شبی که شام می خورد، صبحانه نمی خورد و آن روز که صبحانه می خورد شام نمی خورد (و گفتار پیامبر اکرم را به طور کامل اطاعت کرد) ابو جحیفه بعدا به کوفه آمد و در تمام جنگهای امیر مؤمنان علی علیه السلام در رکاب آن حضرت بود. علی علیه السلام او را دوست می داشت و به او اعتماد می کرد و او را وهب الخیر می نامید و (به سبب اعتمادی که به او داشت او را مامور بیت المال کوفه کرد. وی در سال ۷۲ هجری قمری دنیا را وداع گفت. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۶)) میگوید:من از امیر مؤمنان علیه السلام شنیدم که میفرمود:
نخستین مرحلهای از جهاد که از شما میگیرند و در آن مغلوب میشوید جهاد با دست (جهاد عملی) است سپس جهاد با زبان و بعد جهاد با قلب»؛ (وَ عَنْ أَبِی جُحَیْفَهَ قَالَ:سَمِعْتُ أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام یَقُولُ:أَوَّلُ مَا تُغْلَبُونَ عَلَیْهِ مِنَ الْجِهَادِ الْجِهَادُ بِأَیْدِیکُمْ،ثُمَّ بِأَلْسِنَتِکُمْ ثُمَّ بِقُلُوبِکُمْ) .
روشن است که ظالمان و دشمنان اسلام نخست تلاش میکنند چراغ پرفروغ امر به معروف و نهی از منکر عملی را از مسلمانان بگیرند و اجازه ندهند کسی عملاً امر به معروف یا نهی از منکر کند مبادا موقعیت آنها به خطر بیفتد.
هنگامی که جهاد عملی را خاموش کردند بهسراغ جهاد زبانی میروند و اجازه نمیدهند کسی بر فراز منابر یا در مجامع دیگر امر به معروف و نهی از منکر کند و کسانی را که اقدام به این کار کنند تحت تعقیب قرار میدهند و حتی در تاریخ میخوانیم که گاه زبان بعضی از آنها را قطع میکردند تا نتوانند امر به معروف و نهی از منکر کنند و بساط ظالمان را متزلزل سازند مانند آنچه درباره میثم تمار،آن یار باوفا و دوست مخلص علی علیه السلام نقل شده که حتی هنگامی که او را به چوبه دار آویزان کردند (معمول بود طناب را زیر بغل شخصی که میخواستند به دار بیاویزند قرار میدادند) باز بر فراز چوبه دار فضایل علی علیه السلام را بیان میکرد.ابن زیاد دستور داد زبانش را قطع کردند.
یا اینکه همچون ابوذر به نقطه دور افتادهای تبعید میشدند تا کسی پیام زبان حقگویشان را نشنود آنگونه که در زمان معاویه و خلیفه سوم روی داد.
و هنگامی که این مرحله از جهاد را گرفتند تبلیغات منفی را آغاز میکنند به گونهای که آن حالت تنفر قلبی را بهتدریج از مردم بگیرند تا شعله جهاد با قلب نیز خاموش شود و یا اینکه وقتی جهاد عملی و جهاد با زبان گرفته شد و مدتی گذشت بهتدریج انسانها زشتی منکرات را فراموش میکنند همانگونه که انسان ماهر در انجام یک کار اگر مدتی آن را ترک کند مهارت خود را بهکلی از دست خواهد داد.
بعضی از شارحان نهج البلاغه احتمال دیگری در تفسیر این کلام دادهاند و آن اینکه وقتی حاکمیت ظالمان ادامه پیدا کند نسلهایی که بعداً روی کار میآیند زشتی منکرات را فراموش میکنند و به این ترتیب جهاد با قلب نیز ترک میشود.
آنگاه امام علیه السلام در یک نتیجهگیری پرمعنا میفرماید:«کسی که حتی با قلبش از نیکیها طرفداری و با منکرات مبارزه نکند قلبش واژگونه میشود،بالای آن پایین و پایین آن بالا قرار میگیرد»؛ (فَمَنْ لَمْ یَعْرِفْ بِقَلْبِهِ مَعْرُوفاً،وَ لَمْ یُنْکِرْ مُنْکَراً، قُلِبَ فَجُعِلَ أَعْلَاهُ أَسْفَلَهُ وَ أَسْفَلُهُ أَعْلاَهُ) .
معلوم است که منظور از «قلب» در اینجا آن عضو صنوبری که وسیله رسانیدن خون به تمام اعضای بدن است نمیباشد بلکه قلب در اینجا به معنای عقل و حس تشخیص است زیرا یکی از معانی قلب در لغت،همان عقل است.
اشاره به اینکه انسان حس تشخیص نیک و بد را در چنان محیطی از دست میدهد و بهتدریج نیکیها در نظرش زشت و زشتیها در نظرش زیبا خواهد شد.
در حدیثی پرمعنا و پیشگویانه از رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین میخوانیم:
«کَیفَ بِکُمْ إِذَا فَسَدَتْ نِسَاؤُکُمْ وَ فَسَقَ شَبَابُکُمْ وَ لَمْ تَأْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ لَمْ تَنْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ فَقِیلَ لَهُ وَ یکُونُ ذَلِکَ یا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ نَعَمْ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ کَیفَ بِکُمْ إِذَا أَمَرْتُمْ بِالْمُنْکَرِ وَ نَهَیتُمْ عَنِ الْمَعْرُوفِ فَقِیلَ لَهُ یا رَسُولَ اللَّهِ وَ یکُونُ ذَلِکَ قَالَ نَعَمْ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ کَیفَ بِکُمْ إِذَا رَأَیتُمُ الْمَعْرُوفَ مُنْکَراً وَ الْمُنْکَرَ مَعْرُوفاً؛ چگونه خواهید بود هنگامی که زنان شما فاسد شوند و جوانان شما فاسق و امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنید؟ کسی عرض کرد:ای رسول خدا صلی الله علیه و آله ! آیا چنین امری واقع میشود؟ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:آری و بدتر از این واقع خواهد شد.چگونه خواهید بود هنگامی که امر به منکر میکنید و نهی از معروف؟ عرض کردند:ای رسول خدا صلی الله علیه و آله ! آیا چنین چیزی واقع خواهد شد؟ فرمود:آری و بدتر از این روی میدهد.چگونه خواهید بود هنگامی که معروف را منکر و منکر را معروف (و زیباییها را زشت و زشتیها را زیبا) خواهید دید؟».(کافی، ج ۵، ص ۵۹، ح ۱۴.)
در قرآن مجید نیز آمده است که یکی از کارهای شیطان این است که زشتیها را در نظر انسان زیبا نشان میدهد:« وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ فَهُمْ لَا یَهْتَدُونَ »؛و شیطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داده،و آنها را از راه بازداشته؛و ازاینرو هدایت نمیشوند!».( نمل، آیه ۲۴)
این کار مخصوص شیاطین جن نیست بلکه شیطانهای انساننما نیز این کار را انجام میدهند.
The following is related from Abū Juhayfah who said, “I heard Imām Ali ibn Abū Tālib saying: 'The first fighting with which you will be overpowered is fighting with the hands. Thereafter, you will fight with your tongues then with your hearts. Consequently, whoever does not recognize virtue with his heart or does not disprove evil will be turned upside down. Thus, his upside will be turned downwards and his low side will be turned upwards.”
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ الحَقّ ثَقِیلٌ مرَیِءٌ وَ إِنّ البَاطِلَ خَفِیفٌ وبَیِءٌ
ترجمهها:
(اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: حق سنگین امّا گواراست، و باطل، سبک امّا کشنده .
حق سنگین است اما گوارا، و باطل سبک لیکن در کام چون سنگ خارا.
بدرستی که حق گرانیست خوشگوار و گوارنده و بدرستی که باطل سبکی است هلاک سازنده
و فرمود (علیه السلام): حق دشوار است، ولی گواراست و باطل آسان است و بیماری افزای.
و آن حضرت فرمود:حق سنگین است و گوارا،و باطل سبک است و هلاکت بار .
شروح:
(حق سنگین اما گوارا است، و باطل، سبک، لیکن وباآور است). امام (علیه السلام) صفت سنگین را برای حق از نظر دشواری آن برای کسی آورده که در راه حق است و به خاطر آن مواخذه میشود، و صفت گوارا، را به جهت اینکه حق آسایش اخروی را در پی دارد، بدان داده است. و صفت سبکی را به اعتبار سهولت باطل بر اهل باطل و صفت وباآور را به جهت هلاکت آنان در آخرت، برای باطل استعاره آورده است.
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ الْحَقَّ ثَقِیلٌ مَرِیءٌ وَ إِنَّ الْبَاطِلَ خَفِیفٌ وَبِیءٌ .
تقول مرؤ الطعام بالضم یمرؤ مراءة فهو مریء علی فعیل مثل خفیف و ثقیل و قد جاء مرئ الطعام بالکسر کما قالوا فقه الرجل و فقه و وبیء البلد بالکسر یوبأ وباءة فهو وبیء علی فعیل أیضا و یجوز فهو وبئ علی فعل مثل حذر و أشر.
یقول ع الحق و إن کان ثقیلا إلا أن عاقبته محمودة و مغبته صالحة و الباطل و إن کان خفیفا إلا أن عاقبته مذمومة و مغبته غیر صالحة فلا یحملن أحدکم حلاوة عاجل الباطل علی فعله فلا خیر فی لذة قلیلة عاجلة یتعقبها مضار عظیمة آجلة و لا یصرفن أحدکم عن الحق ثقله فإنه سیحمد عقبی ذلک کما یحمد شارب الدواء المر شربه فیما بعد إذا وجد لذة العافیة
(و قال علیهالسلام: ان الحق ثقیل مری) به درستی که حق- به اعتبار صعوبت آن در دنیا و فراغت صاحب آن در عقبی- گرانی است گوارنده و خوشگوار (و ان الباطل خفیف وبی) و به درستی که باطل- به اعتبار فراغت و استراحت در این جهان- سبکی است به هلاکآورنده با نکال بسیار.
فرمود: به درستی که حق گران است و گوارنده، و به درستی که باطل سبک است و وبا آورنده. آری حق اگر چه به صورت و عاجلا در کام اهل باطل گران و ناخوش بود ولیکن به حقیقت و آجلا در کام اهل حق شیرین و خوشگوار باشد، و بر خلاف این باطل پیش پند ارحس سبک و لطیف نماید و در حقیقت و نظر عقل عین و به او هلاک و وبار و ادبار بود.
و قال علیهالسلام: «ان الحق ثقیل مریء و ان الباطل خفیف وبیء.» یعنی و گفت علیهالسلام که به تحقیق که پیروی کردن حق سنگین است در اول، گواراست در آخر و به تحقیق که پیروی باطل کردن سبک است در اول و وبا و طاعون آورنده است در آخر.
اللغه: تقول (مرو) الطعام بالضم یمرو مراءه فهو مریء علی فعیل مثل خفیف و ثقیل و قد جاء مریء الطعام بالکسر کما قالوا فقه و فقه و (و بیء) البلد بالکسر یوبا و باءه فهو و بیء علی فعیل ایضا، و یجوز علی فعل مثل حذر و اشر. الاعراب: ثقیل و مریء خبران للفظ ان علی الترادف، کما ان خفیف و وبیء خبران مترادفان لقوله: ان الباطل. المعنی: نبه (علیه السلام) علی ان ثقل تحمل الحق باعتبار التکالیف المقرره یکون هینئا لما یترتب علیه من الثواب و حسن العاقبه، کما ان الباطل و ان کان خفیفا بعضما و فی نظر المرتکب الا انه موجب لمرض الروح کالوباء فیهلک هلاک الابد. الترجمه: فرمود: حق سنگین است و گوارا، و باطل سبک و بازا.
و قال علیهالسلام: اقول: قال علیهالسلام: هذا الکلام لعثمان مع زیاده و انت رجل ان صدقت سخطت و ان کذبت رضیت کما رواه ابن ابیالحدید فی موضع آخر و نقل مثله عن لقمان و ورد: الحق اوسع الاشیاء فی التواصف و اضیقها فی التناصف. و فی (الکافی) قیل للصادق علیهالسلام: یزعمون ان النبی (صلی الله علیه و آله) رخص فی ان نقول: جئناکم جئناکم جیئونا جیئونا نجئکم نجئکم فقال: کذبوا ان الله تعالی یقول: (و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما لاعبین لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا ان کنا فاعلین بل نقذف بالحق علی الباطل فیدمغه فاذا هو زاهق و لکم الویل مما تصفون). و سئل الباقر علیهالسلام عن الغناء فقال علیهالسلام: اذا میز الله بین الحق و الباطل فاین یکون الغناء؟ قال: مع الباطل. فقال: قد حکمت. و کذلک سئل عن النرد و الشطرنج فاجاب بکونهما مع الباطل اذا میز بینه و بین الحق.
مریء: هنیء، و وبیء: من الوباء، و هو المرض العام.. و طریق الحق شائک جدا، ما فی ذلک ریب، و لکنه ینتهی بسالکه الی الراحه و الامان، و طربق الباطل ورد و ریحان، و لکنه یودی بصاحبه الی الهاویه. و الیک هذه الشذرات التی التقطناها من کتاب (هذا مذهبی) لغاندی: (طریق الحق یتطلب من الترکیز اکثر مما یتطلبه السیر علی الحبل، فاقل سهوه تهوی بالانسان الی الحضیض.. و لا احد یستطیع ان یدرک الحق الا بالکفاح الذی لا ینقطع.. ان سبیل الخیر ینطوی علی عذاب مستمر، و یتطلب اصطبارا لا نهایه له.. ان الخیر یسیر بخطوات السلحفاه، و الذین یریدونه لیسوا علی عجله لانهم یعرفون ان تطعیم الناس بالخیر یتطلب وقتا طویلا.
… الباطل خفیف وبیء: مرییء من مراء الطعام مثلثه الراء مرائه فهو مریء ای هنی حمید العاقبه و الحق و ان ثقل الا انه حمید العاقبه و الباطل و ان خف فهو وییء وخیم العاقبه ارض و بیئه کثیره الوباء و هو المرض العام
امام علیهالسلام (درباره حق و باطل) فرموده است: حق (در ظاهر) گران است و سنگین و (در باطن) گوارا، و باطل (در ظاهر) سبک است و آسان و (در باطن) وباءآورنده (نابود کننده).
کار صحیح و حرف حق گرچه برای خیلیها گران است ولی برای گویند لذت بخش است و برای شنونده هم به تدریج هضم میگردد واز آن قدردانی میکند اما حرف و عمل باطل گر چه بصورت ظاهر آسان و سبک است اما عاقبت آن خطرناک و زیانآور. گر چه مریض از خوردن دواء ناراحت میشود ولی عاقبت آن سلامتی است که لذت بخش است، کارهای ناشایسته هم به صورت ظاهر آسان اما عوارض خطرناک دنیا و آخرت آن زیاد. خدای عزیز سفارش میکند که (حق و باطل را به هم مخلوط نکنید).
و قال علیهالسلام: (ان الحق ثقیل مریء) ای حمید العاقبه هنیء آخره (و ان الباطل خفیف وبیء) ای وخیم العاقبه، من الوباء و هو المرض.
اللغه: مریء: سهل هنییء. وبیء: کثیر الوباء و هو المرض العام. الشرح: الحق و ان کان ثقیلا علی النفس لکنه هنیء طیب و الباطل و ان کان سهلا میسورا لکنه مهلک ممیت، فمن اعطی الحق کان قاسیا علیه و لکنه فی الاخره عاقبته حسنه و طیبه و من دفع الحق و اخذ الباطل و ان کان الدفع سهلا میسورا و الباطل مونس و لکن عاقبته جهنم و بئس الدار.
«همانا حق سنگین گوارا و باطل سبک ناگوارا -و بازای- است.»
ابن ابی الحدید ضمن توضیح صرفی برخی از لغات این سخن چنین می گوید: مقصود علی علیه السّلام این است که حق اگر چه سنگین است ولی فرجامش پسندیده است و سرانجامش مطلوب و باطل هر چند سبک است فرجامش ناپسند و سرانجامش نکوهیده است. هیچ یک از شما نباید شیرینی باطل را بر کار خود بار کند که در لذت اندک زودگذری که از پی آن زیانهای گران آخرتی باشد خیری نیست و هیچ یک از شما را سنگینی حق از آن باز ندارد که تحمل آن فرجام پسندیده دارد، همان گونه که بیمار چون لذت بهبود و سلامت را احساس کند، آشامیدن داروی تلخ را ستایش می کند.
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ الْحَقَّ ثَقِیلٌ مَرِیءٌ،وَ إِنَّ الْبَاطِلَ خَفِیفٌ وَبِیءٌ.
امام علیه السلام فرمود:
حق،سنگین اما گواراست،و باطل،سبک است اما بلاخیز و مرگآور.( سند گفتار حکیمانه:
از کسانی که این گفتار حکیمانه را نقل کرده اند بلاذری در انساب الاشراف است که آن را با اضافاتی نقل کرده است همچنین ابن اعثم کوفی در کتاب الفتوح (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۷).)
عاقبت حق و باطل
از نوشته بلاذری در انساب الاشراف استفاده میشود که این کلام را امیرمؤمنان علی علیه السلام هنگامی بیان فرمود که عثمان تمام فرمانداران خود را از نقاط مختلف کشور اسلام گردآوری کرده بود تا درباره شکایات مردم از آنها صحبت کند.از امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز در این مجلس دعوت به عمل آمد.حضرت خطاب به عثمان این جمله را بیان فرمود:«حق،سنگین اما گواراست و باطل،سبک اما بلاخیز و مرگآور است»؛ (إِنَّ الْحَقَّ ثَقِیلٌ مَرِیءٌ،وَ إِنَّ الْبَاطِلَ خَفِیفٌ وَبِیءٌ) .
«مریء»به معنای گوارا و«وبیء»به معنای وباخیز است که گاه تفسیر به مرگآور میشود.
سپس افزود:وای بر تو هرگاه کسی به تو راست بگوید عصبانی میشوی و اما اگر دروغ بگوید راضی میگردی:(انک متی تصدق تسخط و متی تکذب ترض).(الغدیر، ج ۹، ص ۷۱ به نقل از انساب الاشراف، ج ۵، ص ۴۴) توضیح اینکه در کتاب الفتوح ابن اعثم کوفی آمده است که گروهی از اهل شام نزد عثمان آمدند و از معاویه شکایت کردند و جمعی از خوبان کوفه نزد او آمدند و از والی او سعید بن عاص شکایت داشتند.عثمان گفت:تا کی اینگونه شکایتها از این دو نفر به من میرسد؟ حجاج بن غزیه انصاری گفت:مردم فقط از این دو نفر شکایت ندارند آنها از همه عمال و فرمانداران تو شاکی هستند.یکبار بهسراغ آنها فرستادی و احضارشان کردی سپس بار دیگر آنها را به مقام خود بازگرداندی،اکنون بهسراغ آنها بفرست و آنها را در حضور اصحاب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به این مسجد احضار کن سپس از آنها عهد و پیمان بگیر که به کسی ظلم نکنند و آنها را سوگند ده آنگاه آنها را به جای خود بازگردان و اگر نپذیرفتند دیگری را بهجای آنها بفرست زیرا صالحان مسلمین کم نیستند.بسیاری از مردم نیز همین پیشنهاد را تأیید کردند.
بهدنبال این ماجرا عثمان به سراغ جمیع کارگزاران و فرماندارانش فرستاد و آنها را احضار کرد سپس رو به اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله کرد و گفت:ای مردم! اینها کارگزاران مناند که مورد اعتمادم بودهاند اگر دوست داشته باشید آنها را عزل میکنم و آنکس را که شما دوست بدارید بهجای آنها میگذارم.
اینجا بود که امیرمؤمنان علی علیه السلام (که میدانست عثمان در این سخن خود پایدار نخواهد ماند) فرمود:ای عثمان! حق،سنگین است (و تلخ) و باطل،سبک است (و شیرین) تو مردی هستی که اگر به تو راست بگویند خشمگین میشوی و اگر دروغ بگویند راضی میگردی.مطالب بسیاری از مردم به تو رسیده که اگر آنها را ترک کنی بهتر از آن است که اصرار بر آنها داشته باشی.از خدا بپرهیز و از آنچه مردم درباره تونمیپسندند توبه کن.
آنگاه طلحه نیز سخنانی در تأیید سخنان علی علیه السلام گفت.سرانجام عثمان عصبانی شد و گفت:چرا مرا رها نمیکنید؟ چرا اینهمه سرزنش میکنید؟ من کاری نکردهام.شما اوضاع را بر ضد من دگرگون ساختید....(الفتوح ابن اعثم، ج ۲، ص ۳۹۵-۳۹۴)
حوادث بعد از این ماجرا که در تاریخ صدر اسلام بهطور مشروح آمده نشان میدهد که عثمان سرانجام تن به حق نداد چراکه تلخ و سنگین بود و باطل را برگزید چراکه ظاهراً شیرین بود ولی عاقبت دردناکی برای او و برای جهان اسلام بهوجود آمد.ای کاش کلام امیر مؤمنان علی علیه السلام را پذیرفته بود و آنهمه آسیبها به جهان اسلام نمیرسید.
سنگینی حق به این دلیل است که در بسیاری از موارد برخلاف میل انسان است و اصولاً حرکت کردن در مسیر حق کار بسیار پیچیده و مشکل است و به گفته بعضی از دانشمندان مانند راه رفتن روی طناب است که اگر اندک خطایی در آن شود انسان سقوط میکند؛در مسیر حق نیز اگر انسان خطا کند در وادی باطل گرفتار خواهد شد.ولی به هر حال نتیجه حق بسیار گواراست،هم در دنیا باعث خشنودی بندگان خداست و هم در آخرت موجب سعادت جاودان و نجات ابدی است.بعضی آن را تشبیه به داروی تلخ شفابخشی کردهاند که خوردن آن ناگوار اما نتیجه آن رهایی از بیماریهای خطرناک است.
اما به عکس،باطل،سبک و آسان است چراکه انسان هرگونه بخواهد آن را مطابق میل خود تنظیم میکند و بهطور موقت از آن لذت میبرد ولی عاقبتی دردناک دارد؛هم در این دنیا مردم بر ضد او میشورند و هم در آخرت گرفتار عذاب دردناک الهی میشود.در داستان عمال عثمان نیز تاریخ میگوید که چه عاقبت ناگوار و بدی در انتظار او بود و چه مشکلات عظیمی برای جهان اسلام بهوجود آورد.آری انحراف از حق،آثار بسیار ناگواری دارد.
شبیه همین کلام نورانی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بهصورت دیگری آمده است که فرمود:
«الْحَقُّ ثَقیلٌ مُرٌّ،وَ الْباطِلُ خَفیفٌ حُلْوٌ،وَ رُبَّ شَهْوَهِ ساعَهٍ تُورِثُ حُزْناً طَویلاً؛ حق،سنگین و تلخ است،و باطل،سبک و شیرین؛لیکن چه بسا یک لحظه شهوتپرستی،نگرانی و حزن طولانی درپی داشته باشد».(میزان الحکمة، باب ۸۸۸، ح ۴۱۰۰)
آری؛حق،سنگین و تلخ است؛زیرا گاهی به ضرر و زیان انسان تمام میشود و بسیاری از اوقات حق برخلاف خواستههای درونی و شهوات انسان است و گاهی نیز اجرای حق،سرزنش دیگران و ناملایمات و مشکلاتی را به همراه دارد که برای انسان گران و سنگین تمام میشود.اما باطل،سبک و شیرین است؛ ولی همچون سمّ،مهلک و کشنده است؛به همین دلیل،چه بسا سبب یک عمر پشیمانی و ناراحتی بشود؛مثلاً کسی که از روی خواسته نفس برای مدّت کوتاه گناهی را انجام میدهد که مجازات آن زندان ابد است پس از دستگیری و بازداشت،کفّاره یک ساعت گناه را باید یک عمر بپردازد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Certainly, right is weighty and wholesome while wrong is light and contagious.“
وَ قَالَ علیه السلام لَا تَأمَنَنّ عَلَی خَیرِ هَذِهِ الأُمّةِ عَذَابَ اللّهِ
لِقَولِهِ تَعَالَیفَلا یَأمَنُ مَکرَ اللّهِ إِلّا القَومُ الخاسِرُونَ وَ لَا تَیأَسَنّ لِشَرّ هَذِهِ الأُمّةِ مِن رَوحِ اللّهِ لِقَولِهِ تَعَالَیإِنّهُ لا یَیأَسُ مِن رَوحِ اللّهِ إِلّا القَومُ الکافِرُونَ-قرآن-146-205
ترجمهها:
(اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: بر بهترین افراد این امّت از عذاب الهی ایمن مباشید زیرا که خدای بزرگ فرمود.
«از کیفر خدا ایمن نیستند جز زیانکاران» و بر بدترین افراد این امّت از رحمت خدا نومید مباشید زیرا که خدای بزرگ فرمود.
«همانا از رحمت خدا نومید نباشند جز کافران»
بر نیکوترین این امّت از کیفر خدا ایمن مباش که خدای سبحان فرموده است:
«از کیفر خدا ایمن نیستند، مگر زیانکاران» و بر بدترین این امت از رحمت خدا نومید مگرد. که خدای سبحان فرموده است: «همانا از رحمت خدا نومید نباشند جز کافران».
ایمن مباش بر بهترین این امّت از عذاب خدای تعالی بجهة گفتار حق تعالی پس ایمن نمیشود از مکر خدا مگر گروه زیانکاران و نومید مشو مر بدترین این امت را از رحمت خدا بجهة گفتن حق تعالی که بدرستی که نومید نمیشود از رحمت خدا بجز گروه کافران
و فرمود (علیه السلام): بر بهترین کسان این امت هم از عذاب خدای ایمن مباش، زیرا خدای تعالی می فرماید: «از مکر خداوند جز زیانکاران ایمن نیستند»
و بر بدترین کسان این امت، از رحمت خداوند مأیوس مباش که خدای تعالی فرموده است: «هر آینه از رحمت خدا جز کافران نومید نگردند».
و آن حضرت فرمود:بر بهترین این امت از عذاب الهی ایمن مباش، که خدای بزرگ فرموده:«از کیفر خدا ایمن نیستند مگر زیانکاران ».
و بر بدترینشان از رحمت خدا نا امید مباش،که خداوند فرموده:
«از رحمت خدا نا امید نمیشوند مگر کافران » .
شروح:
(خدای تعالی فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون و بر بدترین این امت از رحمت خدا ناامید مشو! به دلیل گفتهی خدای متعال: انه لا ییاس من روح الله الا القوم الکافرون). امام (علیه السلام) شنونده را استدلال به عمومیت این دو آیه به این دو خصلت موعظه و ادب کرده است، کلمه مکر استعاره برای مهلت دادن خدا و پس از آن گرفتن و عذاب کردن خدا در صورت مکر و فریب است و مقصود واضح است.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ تَأْمَنَنَّ عَلَی خَیْرِ هَذِهِ الْأُمَّةِ عَذَابَ اللَّهِ لِقَوْلِهِ [سُبْحَانَهُ وَ]
تَعَالَی فَلا یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ (سورة الأعراف 99. ) وَ لاَ تَیْأَسَنَّ لِشَرِّ هَذِهِ الْأُمَّةِ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ [لِقَوْلِهِ]
تَعَالَی إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ ( سورة یوسف 87.) .
هذا کلام ینبغی أن یحمل علی أنه أراد ع النهی عن القطع علی مغیب أحد من الناس و أنه لا یجوز لأحد أن یقول فلان قد نجا و وجبت له الجنة و لا فلان قد هلک و وجبت له النار و هذا القول حق لأن الأعمال الصالحة لا یحکم لصاحبها بالجنة إلا بسلامة العاقبة و کذلک الأعمال السیئة لا یحکم لصاحبها بالنار إلا أن مات علیها فأما الاحتجاج بالآیة الأولی فلقائل أن یقول إنها لا تدل علی ما أفتی ع به و ذلک لأن معناها أنه لا یجوز للعاصی أن یأمن مکر الله علی نفسه و هو مقیم علی عصیانه أ لا تری أن أولها أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُری أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنا بَیاتاً وَ هُمْ نائِمُونَ أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُری أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنا ضُحًی وَ هُمْ یَلْعَبُونَ أَ فَأَمِنُوا مَکْرَ اللّهِ فَلا یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ ( سورة الأعراف 97-99. ) و لیست دالة علی ما نحن فیه لأن الذی نحن فیه هل یجوز لأحد أن یأمن علی الصالحین من هذه الأمة عذاب الله.
فأما الآیة الثانیة فالاحتجاج بها جید لا شبهة فیه لأنه یجوز أن یتوب العاصی و التوبة من روح الله.
فإن قلت و کذاک یجوز أن یکفر المسلم المطیع قلت صدقت و لکن کفره لیس من مکر الله فدل علی أن المراد بالآیة أنه لا ینبغی للعاصی أن یأمن من عقوبة الله ما دام عاصیا و هذا غیر مسألتنا
(و قال علیهالسلام: لا تامنن علی خیر هذه الامه) ایمن مباش بر بهترین این امت (عذاب الله) از عذاب خدای نه در دنیا و نه در آخرت (لقول الله سبحانه) به جه فرموده حق سبحانه (فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون) یعنی پس ایمن نمیشوند از مکر یزدان- یعنی از اخذ او با غفلت خلقان و از گرفتن او ناگهان- مگر گروه زیانکاران (و لا تیاسن لشر هذه الامه من روح الله) و نومید مشو به بدترین امت از راحت و رحمت خدا (لقول الله سبحانه) به جهت گفتار حضرت آفریدگار که (انه لا ییاس من روح الله الا القوم الکافرون) یعنی به درستی که نومید نمیشوند از رحمت خدای عالمیان مگر گروه ناگرویدگان چه شاید نیک عجب پیشه کند و بد توبه نماید. شعر: بسا شیخ مناجاتی که از مرکب فرو افتد بسی رند خراباتی که زین بر شیر نر بندد
ایمن نشوی البته بر بهترین این امت از عذاب خدای برای قول خدای تعالی (. فلا یامن الایه) یعنی پس ایمن نمیشود از مکر خدای دیان. مکر گروه زیانکاران و نومید مشو از برای بدترین این امت از راحت و رحمت حق تعالی برای قول حق تعالی. (انه لا ییاس..) یعنی به درستی که نومید نمیشود از روح حضرت رحمن مگر گروه کافران، و غالبا تخصیص به این امت برای آن داد که شاهد آن از قرآن مذکور است و چون که بناء قبول عمل و نجات و هلاک بر خاتمیت کار است و بعد از انقضای ایام حیات معلوم میشود خدای داند که عاقبت چه باشد، و خاتمت بر سعادت باشد یا شقاوت باایمان از دنیا بیرون رود یا بیایمان و هیچ کس نیست که ایمن باشد علیالاطلاق از فتنه و سوء خاتمت اگر ظاهر حال اعتماد را میشایست ابلیس میبایست یکی از خاصان حضرت اله باشد که ششهزار سال خدای را عبادت نمود چنانچه در این کتاب گذشت و فرمود: معلوم نیست از سالهای دنیا بود یا آخرت، ایضا چون مناط امر همه بر توفیق و خذلان و مشیت و ارادت و محو و اثبات او است هم او داند که در پس پرده غیب چه رقم کند و که را بخواند و که را براند و که را از نظر بیندازد و که را از خاک مذلت برگیرد و که را بر خاک هلاکت بیفکند، از بطن مادر که شقی آمده است و که سعید و از روز اول که را قریب نوشته باشند و که را بعید.
و قال علیهالسلام: «لاتامنن علی خیر هذه الامه عذاب الله، لقول الله سبحانه: (فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون) و لا تیاسن لشر هذه الامه من روح الله، لقوله سبحانه (انه لاییاس من روح الله الا القوم الکافرون).» یعنی و گفت علیهالسلام که البته ایمن مباش بر بهترین این امت عذاب خدا را از جهت قول خدا سبحانه که (پس ایمن نمیشود از مکر خدا مگر جماعت زیانکاران) و البته مایوس و نومید مباش از برای بدترین این امت از راحت و مغفرت خدا از جهت قول (او) سبحانه که (به تحقیق که مایوس نمیگردد از روح و راحت و رحمت خدا مگر جماعت کافران).
المعنی: نبه (علیه السلام) فی هذا الکلام علی سعه الخوف و الرجاء لکل احد من الناس، فلا ینبغی لاحد ان یکون معجبا بنفسه او غیره الی ان یحکم علیه بالنجاه، لان فی طریقه الی المقصد الاعلی آفات و عقبات، کما لا یصح الحکم علی احد بالهلاک مادام فی الحیاه لان الیاس من رحمه الله من الکبائر، و لله فی کل یوم نظرات من الرحمه تشمل عباده. الترجمه: فرمود: بهترین امت اسلام از عذاب خدا در امان قطعی نباشد زیرا خدای سبحان فرماید از مکر خدا در امان نباشد احدی جز مردمان زیانکار- 99 الاعراف و نباید بدترین افراد امت اسلام از رحمت خدا نومید گردد برای گفته خدای تعالی که نومید نباشد از رحمت خدا مگر مردم کافر- 87- یوسف.
(لا تامنن علی خیر هذه الامه) و فی الخبر عن النبی (صلی الله علیه و آله): خیرکم من اطعم الطعام، و افشی السلام، و صلی و الناس نیام. (عذاب الله لقوله تعالی) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (لقول الله سبحانه) کما فی (ابن میثم و الخطیه)، و لکن فی (ابن ابیالحدید): (لقوله سبحانه) (فلا یامن مکر الله) ای: تدبیره تعالی فی امور عبیده کما یرید (الا القوم الخاسرون) لقله معرفتهم، و غفلتهم. و قد کان الزبیر بن العوام فی الظاهر من خیار الامه حتی انه دافع یوم (الفصل الحادی عشر- فی تفسیره(علیه السلام) لایات و لغیرها … ) السقیفه عن امیرالمومنین (علیه السلام) حتی کسر عمر سیفه، و مع کونه من اسد قریش، کان یعد فی عداد بنیهاشم، و ازدادت امواله، و نشا ولده عبدالله، و فتن به، کما قال تعالی (انما اموالکم و اولادکم فتنه) حتی صار محاربا لله و لرسوله (صلی الله علیه و آله) بمحاربته امیرالمومنین (علیه السلام)، فقد قال له النبی (صلی الله علیه و آله): (حربک حربی، و حربی حرب الله) و صار سببا لقتل آلاف من المسلمین. قال ابن ابیالحدید لقائل ان یقول: الایه لا تدل علی ما افتی به، لان معنی الایه انه لا یجوز للعاصی ان یامن مکر الله علی نفسه و هو مقیم علی عصیانه، الا تری ان قبلها (افامن اهل القری- الی- و هم یلعبون). قلت: خصوص المورد لا یخصص عموم العله، و اغلب جمل القرآن کالکلام المستقل. (و لا تیاسن لشر هذه الامه) و قد جعل النبی (صلی الله علیه و آله) شرار الامه طبقات. و روی (الکافی): ان النبی (صلی الله علیه و آله) خطب فقال: الا اخبرکم بشرارکم. قالوا: بلی. قال: الذی یمنع رفده، و یضرب عبده، و یتزود وحده، فظنوا ان الله لم یخلق خلقا هو شر من هذا، فقال: الا اخبرکم بمن هو شر من ذلک؟ قالوا: بلی. قال المتفحش اللعان، الذی اذا ذکر عنده المومنون لعنهم، و اذا ذکروه لعنوه. (من روح الله) ای: رحمته لقوله تعالی: (انه لا ییاس من روح الله الا القوم الکافرون) بالله. (الفصل الحادی عشر- فی تفسیره(علیه السلام) لایات و لغیرها … ) فی (کشکول البهائی): قال بعض اصحابه (علیه السلام) له: هل نسلم علی مذهب هذه الامه؟ فقال: یراه الله للتوحید اهلا و لا تراه للسلام اهلا. و فی (ذیل الطبری): اصاب الزهری دما خطا، فخرج و ترک اهله، و ضرب فسطاطا و قال: لا یظلنی سقف بیت ابدا، فمر به علی بن الحسین (علیه السلام) فقال له: یا ابن شهاب قنوطک اشد من ذنبک، فاتق الله و استغفره و ابعث الی اهله بالدیه و ارجع الی اهلک و کان یقول علی بن الحسین (علیه السلام) اعظم الناس علی منه. و فی الخبر عن النبی (صلی الله علیه و آله): ان رجلا قال: لا و الله لا یغفر الله لفلان! فقال عز و جل: من ذا الذی تالی علی ان لا اغفر لفلان، فانی قد غفرت لفلان، و احبطت عمل ذاک القائل. و روی: ان رجلا کان فی بنیاسرائیل منهمکا فی المعاصی، فاتی فی بعض اسفاره علی بئر فاذا کلب قد لهث من العطش فرق له، فاخذ عمامته و شدها بخفه و استقی الماء و اروی الکلب، فاوحی الله تعالی الی نبی ذاک الزمان: انی قد غفرت ذنبه بشفقته علی خلق من خلقی، فسمع ذلک فتاب. و روی: ان عابدا عبد الله ثمانین سنه ثم اشرف علی امراه فوقعت فی نفسه، فنزل الیها، فراودها عن نفسها فطاوعته، فلما قضی منها حاجته طرقه الموت، فاعتقل لسانه، فمر سائل فاشار الیه ان خذ رغیفا کان فی کسائه، فاحبط الله عمل ثمانین سنته بتلک الزنیه، و غفر الله له بذلک الرغیف. و روی: انه کان فی بنیاسرائیل عابد غائظ ابلیس، فاحتال علیه فجاء (الفصل الحادی عشر- فی تفسیره(علیه السلام) لایات و لغیرها … ) عنده، و قام الی الصلاه لیلا و نهارا بدون ملل، فتعجب العابد و قال له: من این لک هذه القوه فی العباده؟ فقال له: لانی زنیت بفلانه الفاجره، فانخدع العابد، فذهب الیها و قص علیها قصته، فقالت له: انه کان الشیطان فلا تنخدع. فماتت من لیلتها، فاصبحت، و اذا علی بابها مکتوب احضروا فلانه فانها من اهل الجنه، فارتاب الناس و مکثوا ثلاثه ایام لا یدفنونها، فاوحی تعالی الی نبیهم ان ائت فلانه فصل علیها و مر الناس ان یصلوا علیها، فانی اوجبت لها الجنه بتثبیطها عبدی فلانا عن معصیتی. و فی (الخصال)، عن الصادق (علیه السلام): تبع حکیم حکیما سبعمائه فرسخ فی سبع کلمات، فلما لحق به قال له: یا هذا، ما ارفع من السماء و اوسع من الارض و اغنی من البحر، و اقسی من الحجر، و اشد حراره من النار، و اشد بردا من الزمهریر، و اثقل من الجبال الراسیات؟ فقال له: الحق ارفع من السمائ، و العدل اوسع من الارض، و غنی النفس اغنی من البحر، و قلب الکافر اقسی من الحجر، و الحریص الجشع اشد حراره من النار، و الیاس من روح الله اشد بردا من الزمهریر، و البهتان علی البریء اثقل من الجبال الراسیات! و مر فی فصل الامامه العامه قوله (علیه السلام): (لتعطفن الدنیا علینا بعد شماسها عطف الضروس علی ولدها) و تلا عقیب ذلک (و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین)
دوام الحال من المحال خیرا کان ام شرا. قال سبحانه: (و تلک الایام نداولها بین الناس- 140 آل عمران) بالاضافه الی الایتین الکریمتین اللتین استشهد بهما الامام، و علیه فمن کان فی سعه و دعه فلا یامن لدهر و ضرباته، و الدولاب و دوراته، و من کان فی ضیق و شده فلا ییاس من الفرج و الخلاص. و تقدم الکلام عن ذلک مرات، انظر شرح الخطبه 130 فقره (فلسفه الامل)، و شرح الخطبه 158 فقره (الرجاء و الخوف).
… هذه الامه من روح الله: روح الله بالفتح رحمته
امام علیهالسلام (درباره عاقبت اشخاص) فرموده است: بر بهترین این امت از عذاب و کیفر خدا ایمن و آسوده مباش به جهت فرموده خداوند سبحان: (س 7 ی 99 فلایامن مکر الله الا القوم الخاسرون یعنی) از کیفر خدا ایمن نیستند مگر مردم زیانکار، و بر بدترین امت از رحمت و مهربانی خدا نومید مشو به جهت فرموده خداوند سبحان: (س 12 ی 87 انه لاییاس من روح الله الا القوم الکافرون یعنی) از رحمت خدا نومید نشوند مگر کافران (پس خدا میداند که پایان کار هر کس چه باشد، هیچکس نباید به ظاهر حال اعتماد نموده از پایان آن آسوده یا نومید باشد).
هیچگاه نباید افراد را بظاهر شناخت و درباره ثواب و عقاب آنان قضاوت کرد فقط خدا به اسرار بندگان آگاه است، از طرفی هر فردی نمیتواند خود را صددرصد بهشتی یا صددرصد جهنمی بداند، زیرا چه بسا خوبانی که سقوط کردهاند و چه بسا بدانی که نجات یافتهاند. نتیجه فرمایش امام (علیه السلام) این است که هر فردی نباید بوضع خود مغرور باشد نه به ثواب خود و نه به گناه خویش دو نکته
و قال علیهالسلام: (لا تامنن علی خیر هذه الامه عذاب الله) بل احتمل ان یاتی العذاب حتی علی الاخیار (لقوله تعالی: (فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون)) و مکر الله: علاجه الامر، اذ من المحتمل ان ینقلب الخیر شریرا بسبب فتنه مفاجئه، فیعذ به الله سبحانه (و لا تیاسن لشر هذه الامه من روح الله) ای رحمته الموجبه للسعه (لقوله تعالی: (انه لا ییاس من روح الله الا القوم الکافرون)) اذ ربما تهب نسیم رحمه فینقلع الشریر من شره، و یشمله عطفه و لطفه سبحانه.
اللغه: روح الله: بالفتح رحمته. الشرح: الانسان المسلم بین الخوف و الرجاء فمهما عمل من الصالحات ینبغی ان یستمر خوفه و لا یامن عقاب الله و عذابه و مهما عصی و اساء ینبغی ان لا ییاس من رحمه الله و کرمه … و الایتان تشهدان بهذا …
«بر نیکوترین افراد این امت از عذاب خدا ایمن مباش که خدای سبحان و متعال فرموده است: از کیفر خدا، ایمن نیستند مگر زیان کاران. و برای بدترین فرد این امت از رحمت خدا نومید مشو که همانا از رحمت خدا نومید نباشند جز کافران.»
این سخنی است که شایسته است آن را بدین گونه معنی کرد که علی علیه السّلام از قضاوت قطعی درباره اشخاص به ویژه در غیبت ایشان منع فرموده است و برای هیچ کس جایز نیست که بگوید: فلان کس رستگار است و بهشت بر او واجب شده است و فلان کس هلاک گردیده و دوزخی است، و این سخن حق است، زیرا در مورد اعمال پسندیده نمی توان گفت به طور قطع انجام دهنده آن اهل بهشت است، مگر اینکه عاقبت به خیر باشد، در مورد اعمال نکوهیده هم همین گونه است مگر اینکه مرتکب آن بر همان حال بمیرد.
[[و قال علیهالسلام ]]
لَا تَأْمَنَنَّ عَلَی خَیْرِ هذِهِ الْأُمَّهِ عَذَابَ اللّهِ لِقَوْلِهِ تَعَالَی:« فَلاَ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ »وَ لَا تَیْأَسَنَّ لِشَرِّ هذِهِ الْأُمَّهِ مِنْ رَوْحِ اللّهِ لِقَوْلِهِ تَعَالَی:
« إِنَّهُ لَا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ ».
امام علیه السلام فرمود:
بهترین افراد این امت را از عذاب الهی ایمن ندانید زیرا خداوند میفرماید:جز زیانکاران هیچکس در برابر مجازات الهی احساس امنیت نمیکند.(ممکن است یک روز لغزشی پیدا کند و در صف بدکاران قرار گیرد) و برای بدترین افراد این امت نباید از رحمت خدا مأیوس شوید زیرا خداوند میفرماید:از رحمت خدا
جز کافران مأیوس نمیشوند.( سند گفتار حکیمانه:
در مصادر آمده است که ابن عبد ربه در کتاب عقد الفرید آن را به اضافه کلام حکمت آمیز پیشین به صورت کلام واحد آورده و اسامة بن منقذ در لباب الآداب حکمت ۸۲ و ۹۰ و حکمت مورد بحث را در کلام واحدی ذکر کرده و به هر حال این کلام حکمت آمیز، هم در کتب پیش از سید رضی و هم کتب بعد از او آمده است. مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۸))
نه نیکوکاران در امانند نه بدکاران مأیوس
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه کوتاه به دو نکته مهم اشاره میکند و در واقع به همگان هشدار میدهد.
در نکته اول میفرماید:«بهترین افراد این امت را نباید از عذاب الهی ایمن بدانید زیرا خداوند میفرماید:جز زیانکاران هیچکس در برابر مجازات الهی احساس امنیت نمیکند»؛ (لَا تَأْمَنَنَّ عَلَی خَیْرِ هذِهِ الْأُمَّهِ عَذَابَ اللّهِ لِقَوْلِهِ تَعَالَی:
« فَلاَ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ ») .
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود در اینجا ایرادی مطرح کرده و آن را بدون پاسخ گذاشته است و آن اینکه آیه شریفه اول درمورد قوم زیانکار است که ممکن است در برابر مجازات الهی احساس امنیت کند اما کسی که از بهترین افراد این امت است مشمول این آیه نیست چگونه امام علیه السلام آیه را تطبیق بر اینگونه افراد فرموده است؟
پاسخ این ایراد روشن است و تعجب میکنیم چگونه ابن ابی الحدید توجه به آن پیدا نکرده است.منظور امام علیه السلام این است:افرادی که در صف متقین و نیکوکاران قرار دارند از آینده خود در امان نباشند زیرا هر زمان ممکن است لغزشی برای آنها پیدا شود و از مسیر حق منحرف گردند و گرفتار عذاب الهی شوند.همانگونه که در میان یاران پیامبر صلی الله علیه و آله افرادی مثل طلحه و زبیر بودند که در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله خدمات بزرگی به اسلام کردند و همهجا از آنها به نیکی یاد میشد ولی در زمان علی علیه السلام بیعت او را شکستند و شمشیر به روی امام وقت خود کشیدند و برای بهدست آوردن مقام،جنگ جمل را به راه انداختند که گروه زیادی از مسلمانان در آن جنگ کشته شدند و خود آنها نیز به قتل رسیدند.
در ذیل آیه شریفه 175 سوره اعراف نیز داستان مردی از بنیاسرائیل در تفاسیر مختلف نوشته شده است که نخست در صف مؤمنان بود و حامل آیات و علوم الهی شده بود سپس از این مسیر گام بیرون نهاد و شیطان به وسوسه او پرداخت و عاقبت کارش به گمراهی و بدبختی کشیده شد.« وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ »؛و بر آنها بخوان سرگذشت آنکس را که آیات خود را به او دادیم؛ولی (سرانجام) خود را از آن تهی ساخت و شیطان درپی او افتاد،و از گمراهان شد!».
مفسران نام این شخص را بلعم باعورا نوشتهاند که دانشمند مهمی بود ولی سرانجام براثر دنیاپرستی منحرف گشت.
آنگاه در دومین جمله میفرماید:«برای بدترین افراد این امت نیز نباید از رحمت خداوند مأیوس شد زیرا خداوند متعال میفرماید:از رحمت خدا جز کافران مأیوس نمیشوند»؛ (وَ لَا تَیْأَسَنَّ لِشَرِّ هذِهِ الْأُمَّهِ مِنْ رَوْحِ اللّهِ لِقَوْلِهِ تَعَالَی:
« إِنَّهُ لَا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ ») .
دلیل آن هم روشن است.چون بدترین افراد ممکن است روزی متنبه شوند و در مقام توبه و انابه برآیند و مشمول رحمت الهی گردند.
همانگونه که در جمله دوم منظور امام علیه السلام این نیست که بدترین افراد در حالی که توبه نکردهاند و تغییر مسیر ندادهاند مشمول رحمت حق میشوند،در جمله اول نیز به قرینه مقابله همین است که بهترین افراد ممکن است تغییر مسیر دهند و گرفتار عذاب الهی شوند.
در تاریخ اسلام نیز افراد زیادی را سراغ داریم که روزی در صف کفار و بدکاران و سارقان و مانند آن بودند اما ناگهان بیدار شدند و به راه حق برگشتند و عاقبتبهخیر شدند.
در ذیل گفتار حکمتآمیز شماره 170 داستانی از جلد هشتم کافی نقل کردیم که سخن از عابدی میگفت که شیطان او را فریب داد و به گناه دعوت کرد ولی زن آلوده گنهکاری او را از گناه نجات داد و خودش نیز اهل نجات شد.توضیح آن را در ذیل همان کلام مطالعه فرمایید.
منظور از مکر الهی چیست؟
«مکر»در فارسیِ امروز به معنای توطئه مخفیانه برای انجام کارهای خلاف است و جنبه ضدارزش دارد در حالیکه در لغت عرب به معنای هر نوع چارهاندیشی برای بازداشتن دیگری از کار یا از چیزی است خواه خوب باشد یا بد.
بنابراین هنگامی که مکر به خداوند نسبت داده میشود به معنای چارهاندیشی برای بازداشتن است که گاه درمورد گنهکاران بهکار میرود و مفهومش همان مجازاتهای الهی است و گاه درمورد نیکوکاران بهکار میرود که مفهومش بازداشتن از خطرهاست.
در آیه مورد بحث،مکر به همان معنای اول یعنی مجازات الهی است و میدانیم هیچکس-حتی نیکوکارترین شخص-نباید ترس از مجازات را از خود دور سازد چراکه خوف و رجا بهصورت متعادل رمز پیشرفت و پیروزی است.تنها جمعیت زیانکاران هستند که خود را در امن و امان از مجازات الهی میبینند و هر کاری را برای خود روا میدارند.ولی مؤمنان و صالحان همواره در بیم و امیدند؛ مبادا لغزشی کنند و حسنات آنها بر باد رود،و همواره به لطف خدا امیدوارند.
در حدیثی از امام امیر مؤمنان علیه السلام که در غرر الحکم آمده میخوانیم:
«مَنْ أمِنَ مَکرَ اللّهِ هَلَک؛ کسی که خود را از عذاب الهی در امان ببیند هلاک میشود».(غررالحکم، ح ۱۷۱۹.)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است که میفرماید:
«إِذَا رَأَیتُمُ الْعَبْدَ یتَفَقَّدُ الذُّنُوبَ مِنَ النَّاسِ نَاسِیاً لِذَنْبِهِ فَاعْلَمُوا أَنَّهُ قَدْ مُکِرَ بِهِ؛ هنگامی که ببینید کسی از بندگان خدا گناهان مردم را مورد توجه قرار میدهد و گناه خود را فراموش میکند بدانید فریب خورده (و خود را از عذاب الهی مصون دانسته است)».(بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۲۴۹.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Do not feel safe from the punishment of Allāh even about the best man in the whole community because Allāh, the Sublime, says: But none feels secure from the plan of Allāh save the people (who are the) losers (Qur'ān, 7: 99). Again, do not lose hope even for the worst man of the community because Allāh, the Sublime One, says: Verily, none despair from Allāh's mercy save the disbelieving people (Qur'ān, 12: 87). “
وَ قَالَ علیه السلام البُخلُ جَامِعٌ لمِسَاَوِئِ العُیُوبِ وَ هُوَ زِمَامٌ یُقَادُ بِهِ إِلَی کُلّ سُوءٍ
ترجمهها:
(اخلاقی، اقتصادی) و درود خدا بر او، فرمود: بخل ورزیدن کانون تمام عیبها، و مهاری است که انسان را به سوی هر بدی میکشاند .
تنگ چشمی همه بدیها را فراهم گرداند و مهاری است که به سوی هر بدی کشاند.
بخل جمع کننده است مر همه بدیهای عیبها را و بخل مهاریست که کشیده میشود بآن بسوی هر بدی
و فرمود (علیه السلام): بخل صفتی است جامع همه بدیها و عیبها. بخل مهاری است که آدمی را به سوی هر ناشایست می کشاند.
و آن حضرت فرمود:بخل جامع تمام عیبهای زشت است، و این خصلت افساری است که آدمی را به سوی تمام زشتیها میبرد .
شروح:
(بخل جامع همهی بدیها و زشتیهاست و آن افساری است که بدان وسیله به سمت هر بدی کشانده میشوند. بخل صفت ناپسند کوتاهی از فضیلت بخشندگی است و لازمهی آن نادانی است زیرا شخص بخیل نمیداند که مال را در کجا باید مصرف کند و نیز مستلزم تبهکاری است زیرا او در خواستههای خود و دلبستگی فراوانش به دنیا افراط کرده است و نیز موجب ترس است چون کسی که در مال خود بخل بورزد، نسبت به جان خویش بخیلتر خواهد بود، و این باعث تن به ظلم دادن و ستم کردن است، به جهت کوتاهی وی از فضیلت عدل و میانهروی در مال خود. و همینطور باعث حرص، حسد، آزمندی و دونهمتی و دروغ، و مکر و خیانت و قطع رحم و رعایت نکردن برابری و مواسات است. بیتوجهی و کوتاهی نسبت به فضیلتی از فضایل از پیامدهای بخل و از ملحقات آن است یعنی از معایب زشتی است که امام (علیه السلام) بخل را جامع همهی زشتیها دانسته است، و بخل است که انسان را به سمت تمام آن بدیها میکشاند. کلمهی زمام را به اعتبار اینکه چون افساری به سمت این بدیها رهبری میکند و میکشاند، استعاره آورده است.
وَ قَالَ علیه السلام الْبُخْلُ جَامِعٌ لِمَسَاوِئِ الْعُیُوبِ وَ هُوَ زِمَامٌ یُقَادُ بِهِ إِلَی کُلِّ سُوءٍ .
قد تقدم القول فی البخل و الشح و نحن نذکر هاهنا زیادات أخری
[أقوال مأثورة فی الجود و البخل]
قال بعض الحکماء السخاء هیئة للإنسان داعیة إلی بذل المقتنیات حصل معه البذل لها أو لم یحصل و ذلک خلق و یقابله الشح و أما الجود فهو بذل المقتنی و یقابله البخل هذا هو الأصل و إن کان کل واحد منها قد یستعمل فی موضع الآخر و الذی یدل علی صحة هذا الفرق أنهم جعلوا اسم الفاعل من السخاء و الشح علی بناء الأفعال الغریزیة فقالوا شحیح و سخی فبنوه علی فعیل کما قالوا حلیم و سفیه و عفیف و قالوا جائد و باخل فبنوهما علی فاعل کضارب و قاتل فأما قولهم بخیل فمصروف عن لفظ فاعل للمبالغة کقولهم فی راحم رحیم و یدل أیضا علی أن السخاء غریزة و خلق أنهم لم یصفوا البارئ سبحانه به فیقولوا سخی فأما الشح فقد عظم أمره و خوف منه و لهذا
قال ع ثلاث مهلکات شح مطاع و هوی متبع و إعجاب المرء بنفسه.
فخص المطاع تنبیها علی أن وجود الشح فی النفس فقط لیس مما یستحق به ذم لأنه لیس من فعله و إنما یذم بالانقیاد له قال سبحانه وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ ( سورة التغابن 16. ) و قال وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ (سورة النساء 128. ) .
و قال ع لا یجتمع شح و إیمان فی قلب أبدا.
فأما الجود فإنه محمود علی جمیع ألسنة العالم و لهذا قیل کفی بالجود مدحا أن اسمه مطلقا لا یقع إلا فی حمد و کفی بالبخل ذما أن اسمه مطلقا لا یقع إلا فی ذم.
و قیل لحکیم أی أفعال البشر أشبه بأفعال الباری سبحانه فقال الجود.
و قال النبی ص الجود شجرة من أشجار الجنة من أخذ بغصن من أغصانها أداه إلی الجنة و البخل شجرة من أشجار النار من أخذ بغصن من أغصانها أداه إلی النار .
و من شرف الجود أن الله سبحانه قرن ذکره بالإیمان و وصف أهله بالفلاح و الفلاح اسم جامع لسعادة الدارین قال سبحانه اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ إلی قوله وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ( سورة البقرة 3-5. ) و قال وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ( سورة الحشر 9. ).
و حق للجود بأن یقرن بالإیمان فلا شیء أخص به و أشد مجانسة له منه فإن من صفة المؤمن انشراح الصدر کما قال تعالی فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ ( سورة الأنعام 125.) و هذا من صفات الجواد و البخیل لأن الجواد واسع الصدر منشرح مستبشر للإنفاق و البذل و البخیل قنوط ضیق الصدر حرج القلب ممسک.
و قال النبی ص و أی داء أدوأ من البخل.
و البخل علی ثلاثة أضرب بخل الإنسان بماله علی نفسه و بخله بماله علی غیره و بخله
بمال غیره علی نفسه أو علی غیره و أفحشها بخله بمال غیره علی نفسه و أهونها و إن کان لا هین فیها بخله بماله علی غیره.
و قال ع
اللهم اجعل لمنفق خلفا و لممسک تلفا .
و قال إن الله عز و جل ینزل المعونة علی قدر المئونة.
و قال أیضا من وسع وسع علیه.
و قالت الفلاسفة الجود علی أقسام فمنها الجود الأعظم و هو الجود الإلهی و هو الفیض العام المطلق و إنما یختلف لاختلاف المواد و استعداداتها و إلا فالفیض فی نفسه عام غیر خاص و بعده جود الملوک و هو الجود بجزء من المال علی من تدعوهم الدواعی و الأغراض إلی الجود علیه و یتلوه جود السوقة و هو بذل المال للعفاة أو الندامی و الشرب و المعاشرین و الإحسان إلی الأقارب.
قالوا و اسم الجود مجاز إلا الجود ( ب:«علی الجود». ) الإلهی العام فإنه عار عن الغرض و الداعی و أما من یعطی لغرض و داع نحو أن یحب الثناء و المحمدة فإنه مستعیض و تاجر یعطی شیئا لیأخذ شیئا قالوا قول أبی نواس فتی یشتری حسن الثناء بماله و یعلم أن الدائرات تدور لیس بغایة فی الوصف بالجود التام بل هو وصف بتجارة محمودة و أحسن منه قول ابن الرومی و تاجر البر لا یزال له
و أحسن منهما قول بشار لیس یعطیک للرجاء و لا الخوف و لکن یلذ طعم العطاء(2) و نحن قد ذکرنا ما فی هذا الموضع من البحث العقلی فی کتبنا العقلیة
(و قال علیهالسلام: البخل جامع لمساوی العیوب) بخیلی کردن، جمعآورنده بدیهای عیبها است از اعمال رذیله و افعال قبیحه زیرا که مستلزم جهل است به مواضع بذل مال و به وضع مال در مصارف آن، و مقتضی فجور است از جهت غیور بودن او در تحصیل مال و خروج او از فضیلت عفت به طرف افراط، و مستلزم دین است از جهت آنکه بخیل به مال خود ابخل است به نفس خود، و مقتضی ظلم است چنانچه بدیهه عقل به این حاکم است. و این رذایل اربع، امهات عیوب و رذایلند و در تحت آنها رذایل کثیره مندرج است چون حرص و حسد و کذب و شره و دئانت همت و عذر و خیانت و قطیعه رحم و عدم مواسات و غیر آن. و از این جهت است که میفرماید: (و هو زمام) و بخل مهاری است (یقاد به) که کشیده میشود به او (الی کل سوء) به سوی هر بدی
و فرمود: بخل جمعآرنده عیبها است و آن عنانی است که کشیده میشود شخص به آن عنان به هر بدی از صفات رذیله و افعال قبیحه. و آنچه ظاهر است از مساوی و معایب بخل پیش نظر حاضر و غایب بدگمانی به خدای عزیز و حرص بر طلب دنیا و جهل به موقع مال و دئانت همت و نقصان مروت و قساوت قلب و قطعیت رحم و صرف وجه به ناحیه عبادت جماد و اخلاق ردیه دیگر که لازم او میافتد از مثل حسد و کذب و شره و خباثت نفس و امثال اینها. و گفتهاند: بخل مستلزم چهار رذیله است که امهات رذایل و عیوبند: اول جهل به غرض از مال و وضع آن در مصارف آن و آن تفریط است در ملکه حکمت. دوم فجور و آن افراط است در ملکه عفت، زیرا که شهوت بخیل و شح نفس و رغبت او در مال زیاده از حد اعتدال است و به اصطلاح حکما زیادتی شهوت در هر باب داخل است در حد فجور و خارج است از اعتدال در عفت به جانب افراط. سوم ظلم که افراط است در ملکه عدالت. یعنی وضع شیء در غیر موضع به اصطلاح ایشان و آنچه لازم بخل میافتد از ستم بر اقرباء و فقرا و بر بنینوع که در حکم اعضاء یک تناند ظاهر است. چهارم جبن که تفریط است در ملکه شجاعت و جهت آن هم ظاهر است.
و قال علیهالسلام: «البخل جامع لمساویء العیوب و هو زمام یقاد به الی کل سوء.» یعنی و گفت علیهالسلام که بخل ورزیدن و انفاق در راه خدا نکردن جمعکنندهی مر جمیع عیبهای بد است و آن بخل مهاری است کشیده میشود به آن به سوی هر خصلت بدی.
المعنی: البخل: انقباض فی النفس یمنع البخیل عن بذل ما فی وسعه من المقدره الانسانیه و المالیه فیما یستحقه و یستحسن، فیمنع الفقیر عن بذل المال لرفع سوء الحال و یبخل باعطاء المعونه فی مورد الاستعانه، و یجمع له مساوی العیوب من ترک الطاعه لله و قطع الاعانه عن عباد الله. قال الشارح المعتزلی: و حق للجود بان یقرن بالایمان، فلا شیء اخص به و اشد مجانس له منه، فان من صفه المومن انشراح الصدر کما قال تعالی: فمن یرد الله ان یهدیه یشرح صدره للاسملام و من یرد ان یضله یجعل صدره ضیقا حرجا کانما یصعد فی السماء- 125- الانعام و هذا من صفات الجواد و البخیل الن الجواد واسع الصدر منشرح مستبشر للانفاق و البذل، و البخیل قوط ضیق الصدر حرج القلب ممسک قال النبی (صلی الله علیه و آله) وای داء ادوا من البخل و البخل علی ثلاثه اضرب: بخل الانسام بماله علی نفسه، و بخله بماله علی غیره، و بخله بمال غیره علی غیره او علی نفسه. و قال ابن میثم: و کل طرف تفریط لفضیله من الفضائل فانه من توابع البخل و لواحقه، و هی مساول العیوب التی اخبر عن استجماعه لها، و انه زمام الی کل منها. الترجمه: فرمود بخل جامع هم بدیهای عیوبست و مهاریست که بوسیله آن به هر بدی کشانده میشود.
(الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) اقول: هکذا فی (المصریه) و لکن فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم) (البخل جامع … ) و هو الصحیح. (البخل جامع لمساوی العیوب) عنه (علیه السلام): اذا لم یکن لله فی عبد حاجه ابتلاه بالبخل. و فی خبر: لا یجتمع الشح و الایمان فی قلب عبد ابدا. و فی (الجهشیاری): کان محمد بن یحیی البرمکی قبیح البخل، فدخل یوما ابوالحارث جمیر- و کان یالفه- علی ابیه فقال له ابوه: صف لی مائده محمد. فقال هی فتر فی فتر و صحافه منقوره من حب الخشخاش و بین ندیمه و بین الرغیف نقده جوزه. قال: فمن یحضره؟ قال: الکرام الکاتبون. قال: فمن یاکل معه؟ قال: الذباب. فقال: سوءه له انت خاص به و ثوبک مخرق. قال: و الله ما اقدر علی ابره منه اخیطه بها، و لو ملک محمد بیتا من بغداد الی النوبه مملوا ابرا ثم جاءه جبرئیل و میکائیل و معهما یعقوب النبی یضمنان له عنه ابره و یسالانه اعارته ایاها لیخیط بها قمیص یوسف الذی قد من دبر ما فعل و قال الشاعر: (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) خیرمن البخل للفتی عدمه و من بنین اعقه عقمه و روی الخطیب عن ابیالعیناء قال: قال الفضل بن سهل رایت جمله البخل سوء الظن بالله تعالی، و جمله السخاء حسن الظن بالله تعالی. قال عز و جل: (الشیطان یعدکم الفقر … ) و قال عز و جل: ( … و ما انفقتم من شیء فهو یخلفه … ). (و هو زمام یقاد به الی کل سوء) عنه (علیه السلام) لرجل سمعه یقول: (الشحیح اعذر من الظالم): کذبت، ان الظالم یتوب و یستغفر الله و یرد الظلامه علی اهلها، و الشحیح اذا شح منع الزکاه و الصدقه و صله الرحم و اقراء الضیف و النفقه فی سبیل الله و ابواب البر، و حرام علی الجنه ان یدخلها شحیح.
البخیل فی شقاء دائم، یسعی لغیره، و یلام علی بخله، و لا ینتفع هو و لا غیره بماله، هذه حاله فی الدنیا، و له فی الاخره عذاب الحریق، و لا قبح و شر و سوء وراء هذا الخسران المبین. و تقدم الکلام عن البخل و البخیل فی الخطب و الرسائل و الحکم.
امام علیهالسلام (در نکوهش بخل و زفتی) فرموده است: بخل گردآورنده بدیها و زشتیها و مهاری است که (شخص) به آن به هر بدی کشیده میشود (چون بخل به حسد و حرص و قطع رحم و ظلم به مستمندان و مانند این معاصی میکشد).
بخل یکی از اخلاق نکوهیده است بلکه یکی از امراض روحی است و بفرموده رسول خدا (صلی الله علیه و آله): (دردی بدتر از بخل یافت نمیشود) علی (علیه السلام) بدتر بودن بخل را توضیح داده که سرچشمه عیبها و مهار آنهاست، زیرا غالب کارهای واجب نیاز به ثروت دارد و بخیل سعی میکند کمتر خرج کند، لذا بخل انسان را به گناه میکشاند. خدای عزیز درباره انفاق سفارش کرده سپس میفرماید: کسی که بخل را کنترل کند حتما پیروز خواهد شد).
و قال علیهالسلام: (البخل جامع لمساوی العیوب) لانه یوجب المنع عن الزکاه و الخمس و الصدقه و الایثار و المساوات و المواسات و ما اشبه (و هو زمام یقاد به الی کل سوء) فیقطع الانسان رحمه- و یعق ابویه، و یهمل عیاله، و یترک الفقیر یموت جوعا، الی غیر ذلک من المساوی.
اللغه: الزمام: المقود. الشرح: البخل مجمع الرذائل فان البخیل یمنع حق نفسه و حق الناس و حق الله و البخیل یبخل بما له و یبخل بنفسه و یبخل بکل خیر و البخیل یطارد الناس من اجل جمع اموالها الیه و ضمها الیها فهو کدوده القز یجمع لیموت دون ان یستفید مما یجمع و البخل کالزمام الذی یقود البخیل الی کل سوء فقتش عن کل رذیله تجد منشاها البخل …
درباره بخل و تنگ چشمی پیش از این سخن گفته شد و اینک مطالب دیگری در این باره می آوریم. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: «جود درختی از درختهای بهشت است، هر کس یکی از شاخه های آن را در دست بگیرد او را به بهشت می رساند، و بخل درختی از درختهای دوزخ است، هر کس یکی از شاخه های آن را در دست بگیرد او را به دوزخ می رساند.» و همان حضرت فرموده است: «چه دردی بدتر از بخل است.»
و خداوند سبحان فرموده است: «و هر کس از بخل نفس خویش نگه داشته شود همانا که آنان رستگاران هستند.»، و از شرافت جود این است که خداوند آن را با ایمان قرین ساخته و شخص بخشنده را اهل فلاح دانسته و در آغاز سوره بقره فرموده است: «کسانی که به غیب ایمان آورده اند و نماز را برپا می دارند و از آنچه به ایشان روزی کرده ایم انفاق می کنند... آنان رستگاران هستند.» و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: «هرگز ایمان و بخل در دلی جمع نمی شود.»
گفته اند، جود فقط در مورد جود خداوند به کار می رود که خالی از هر خواسته و غرض است و کسی که به خواسته و غرضی جود می کند و به عنوان مثل ستایش را دوست می دارد و به آن منظور جود می کند، تاجری است که چیزی را می دهد تا چیز دیگری را بستاند.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْبُخْلُ جَامِعٌ لِمَسَاوِی الْعُیُوبِ،وَ هُوَ زِمَامٌ یُقَادُ بِهِ إِلَی کُلِّ سُوءٍ.
امام علیه السلام فرمود:
بخل،جامع تمام عیوب است و وسیلهای است که انسان را
به هر بدیای میکشاند.( سند گفتار حکیمانه:
در مصادر آمده است که این کلام حکیمانه را طرطوشی (متوفای ۵۲۰ از دانشمندان اندلس که در شهر طرطوش می زیسته است) در کتاب سراج الملوک در ضمن حکمت های آن حضرت، آورده و مرحوم ابن شعبة حرانی آن را در کتاب تحف العقول در وصیت حضرت به امام حسین علی با تفاوت هایی ذکر کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۰)
اضافه بر این میدانی در مجمع الأمثال، ج ۲، ص ۴۲۱ با تفاوت هایی و زمخشری در ربیع الابرار، ج ۴، ص ۳۹۳ عین آن را ذکر کرده است)
سرچشمه تمام عیوب
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه بخل را به عنوان یک صفت رذیله که سرچشمه رذایل دیگر است معرفی کرده،میفرماید:«بخل،جامع تمام عیبها و وسیلهای است که انسان را بهسوی هر بدیای میکشاند»؛ (الْبُخْلُ جَامِعٌ لِمَسَاوِی الْعُیُوبِ، وَ هُوَ زِمَامٌ یُقَادُ بِهِ إِلَی کُلِّ سُوءٍ) .
«مساوی» ظاهراً جمع«مسائه»به معنای بدی است و بعضی گفتهاند که «مساوی»جمع«مسوی»میباشد.
انسان بخیل از یکسو از پرداخت حقوق شرعی امتناع کرده و سعی میکند تا آنجا که ممکن است از آن بکاهد.
از سویی دیگر در مواردی که صله رحمی ایجاب میکند به احرام کمک نماید خودداری میکند و به این ترتیب جزء قاطعان رحم میشود.
از سویی دیگر بهسبب علاقه فوقالعاده به اندوختن مال ممکن است آلوده احتکار،رباخواری،غش در معامله و انواع کسبهای حرام شود.
نیز برای پوشانیدن چهره واقعی خود بهسراغ ریاکاری میرود و برای اینکه در برابر درخواست کنندگان کمک جواب رد بدهد متوسل به انواع دروغها میشود و به این ترتیب بخل،سرچشمه گناهان فراوان و عیوب بسیار خواهد بود.
از طرف دیگر شخص بخیل در اعتقادات خود نیز مشکل دارد چراکه اگر سوءظن به خدا نداشت انفاق میکرد و به وعدههای الهی دلخوش بود.
البته بخل درجاتی دارد و تمام صفاتی که گفته شد مربوط به تمام درجات نیست هرچه شدیدتر باشد آثار سوئش بیشتر است.
حقیقت بخل آن است که انسان نخواهد دیگری از اموال یا موقعیت او و یا علم او برخوردار شود.
دانشمندان برای بخل انواع و اقسامی شمردهاند.کمترین آن این است که انسان نخواهد دیگران از امکانات او استفاده کنند و بالاترین آن این است که نخواهد دیگران از اموال یکدیگر،یا از اموال خودشان بهرهمند گردند و گاه بخل بهقدری شدید میشود که انسان دربرابر خویشتن هم بخیل میگردد و حاضر نیست خودش از امکاناتش بهرهمند شود.
قرآن مجید بخیلان را به عذاب خوارکننده تهدید کرده است،میفرماید:
« الَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ یَکْتُمُونَ مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنَا لِلْکَافِرِینَ عَذَاباً مُّهِیناً »؛آنها کسانی هستند که بخل میورزند،و مردم را به بخل دعوت میکنند،و آنچه را که خداوند از فضل (و رحمت) خود به آنها داده، کتمان مینمایند.(این عمل،در حقیقت از کفرشان سرچشمه گرفته؛) و ما برای کافران،عذاب خوارکنندهای آماده کردهایم».(نساء، آیه ۳۷)
قابل توجه اینکه خداوند اینگونه افراد را جزء کافران شمرده است.
در احادیث اسلامی نکوهشهای زیادی درباره بخل و بخیل آمده است ازجمله در حدیثی که در غررالحکم از امام امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده است میخوانیم:
«البُخلُ یُذِلّ مُصاحِبَه وَ یُعِزّ مُجانِبَهُ؛ بخل،صاحبش را ذلیل و بیگانه از او را عزیز میکند».(غررالحکم، ح ۶۵۵۳)
در حدیث دیگری از همان منبع و از همان حضرت میخوانیم:
«البَخیلُ یَبخَلُ عَلی نَفسِه بالیَسیرِ مِن دُنیاه و یَسمَحُ لِوراثهِ بِکُلِّها؛ بخیل حتی مقدار کمی از دنیا را بر خود حرام میکند ولی همه آن را در اختیار وارث میگذارد».(غررالحکم، ح ۶۵۱۵)
نیز در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الْبَخِیلُ بَعِیدٌ مِنَ اللَّهِ بَعِیدٌ مِنَالْجَنَّهِ قَرِیبٌ مِنَ النَّار؛ بخیل از خدا و مردم دور است و به آتش دوزخ نزدیک».(مستدرک الوسائل، ج ۱۵، ص ۲۵۹، ح ۱۴.)
سرچشمه اصلی بخل همان سوءظن به وعدههای الهی است آنجا که در برابر انفاق وعده جبران بیشمار فرموده و بخیل به این وعدههای صریح الهی اعتنا نمیکند.
امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
«البُخلُ بالمَوجودِ سُوءُ الظّنِّ بالمَعبودِ؛ بخل ورزیدن درباره آنچه انسان در اختیار دارد نشانه سوءظن به معبود است».(غررالحکم، ح ۶۵۱۲)
نقطه مقابل بخل سخاوت است که صفت بارز اولیاءاللّه و مؤمنان راستین میباشد.آنها آنقدر سخاوت به خرج میدادند که گاه تمام یا بخش عمده زندگی خود را در اختیار دیگران میگذاشتند.
یکی از شاخههای بخل،بخل در علم است که متأسفانه مصادیق زیادی دارد:
مطلبی را کشف کرده و حاضر نیست به دیگران بیاموزد و گاه بخیلانی در علوم پیدا میشوند که علم و دانش خود را با خود به گور میبرند.در دنیای امروز بخل در علم از ناحیه سردمداران جهان یک کار رایج و بسیار زشت است که حاضر نیستند حتی فرمولهای داروهای نجاتبخش را در اختیار دیگران بگذارند هرچند این کار سبب مرگ افراد زیادی شود.
البته همه بخیلان در تمام شاخههای بخل مشترک نیستند بعضی بخل به مال دارند بعضی بخل به مقام و گروهی بخل به علم و دانش و گاه بعضی همه این بخلها را در خود جمع میکنند.
در عصر و زمان ما کسانی پیدا میشوند که چندین شغل را در اختیار گرفتهاند (گاه بیش از ده شغل) در حالی که جوانانی پیدا میشوند که از عهده آنها برمیآیند ولی آن بخیلان حاضر نیستند یکی از آنها را در اختیار آنان بگذارند و این نهایت بخل و پستی است.
به خدا پناه میبریم از اینکه گرفتار چنین رذیله اخلاقی شویم که ما را،هم از خدا دور میکند و هم از خلق خدا.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Miserliness contains all other evil vices and is the rein with which one can be led to every type of evil.”
وَ قَالَ علیه السلام یَا ابنَ آدَمَ الرّزقُ رِزقَانِ رِزقٌ تَطلُبُهُ وَ رِزقٌ یَطلُبُکَ فَإِن لَم تَأتِهِ أَتَاکَ فَلَا تَحمِل هَمّ سَنَتِکَ عَلَی هَمّ یَومِکَ کَفَاکَ کُلّ یَومٍ عَلَی مَا فِیهِ فَإِن تَکُنِ السّنَةُ مِن عُمُرِکَ فَإِنّ اللّهَ تَعَالَی سَیُؤتِیکَ فِی کُلّ غَدٍ جَدِیدٍ مَا قَسَمَ لَکَ وَ إِن لَم تَکُنِ السّنَةُ مِن عُمُرِکَ فَمَا تَصنَعُ بِالهَمّ فِیمَا لَیسَ لَکَ وَ لَن یَسبِقَکَ إِلَی رِزقِکَ طَالِبٌ وَ لَن یَغلِبَکَ عَلَیهِ غَالِبٌ وَ لَن یُبطِئَ عَنکَ مَا قَد قُدّرَ لَکَ
قال الرضی و قدمضی هذاالکلام فیما تقدم من هذاالباب إلا أنه هاهنا أوضح وأشرح فلذلک کررناه علی القاعدة المقررة فی أول الکتاب
ترجمهها:
(اقتصادی، اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود:
ای فرزند آدم! روزی دو گونه است، روزیی که تو آن را جویی، و روزیی که تو را میجوید، که اگر به سراغش نروی به سوی تو آید .
پس اندوه سال خود را بر اندوه امروزت منه، که بر طرف کردن اندوه هر روز از عمر تو را کافی است. اگر سال آینده در شمار عمر تو باشد همانا خدای بزرگ در هر روز سهم تو را خواهد داد، و اگر از شمار عمرت نباشد تو را با اندوه آنچه کار است؟ که هرگز جویندهای در گرفتن سهم روزی تو بر تو پیشی نگیرد، و چیره شوندهای بر تو چیره نگردد، و آنچه برای تو مقدّر گشته بیکم و کاست به تو خواهد رسید .
میگویم: (این سخن امام علیه السّلام در حکمت 267 آمده، امّا چون در اینجا همان مفاهیم آشکارتر و روشنتر بیان گردید آن را بر أساس روشی که در آغاز کتاب تذکّر دادیم آوردیم» .
روزی دو گونه است: روزیی که آن را جویی، و روزیی که تو را جوید و اگر پی آن نروی راه به سوی تو پوید. پس اندوه سال خود را بر اندوه روز خویش منه که روزی هر روز تو را بس است. پس اگر آن سال در شمار عمر تو آید، خدای بزرگ در فردای هر روز آنچه قسمت تو فرموده عطا فرماید و اگر آن سال در شمار عمر تو نیست، پس غم تو بر آنچه از آن تو نیست چیست؟ و در آنچه روزی توست هیچ خواهنده بر تو پیشی نگیرد، و هیچ غالبی بر تو چیره نشود، و آنچه برایت مقدر شده تأخیر نپذیرد. [این گفتار پیش از این در آنجا که سخن از این باب بود گذشت لیکن در اینجا روشنتر و گستردهتر است، بدین رو بر قاعدهای که در آغاز کتاب نهادیم آن را از نو آوردیم.]
و فرمود روزی بر دو قسمست روزی که طلب میکنی آنرا و روزی که طلب میکند تو را پس اگر نیائی بآن بیاید بتو پس بر مدار غم سال خودت بر غم روز خودت و فرمود کافیست تو را هر روز آنچه در آنست پس اگر باشد یک سال از عمر تو پس بدرستی که خدا بلند است بزرگی او زود باشد که بدهد بتو در هر فردائی نو آنچه قسمت کرده برای تو و اگر نباشد سالی از عمر تو پس چه خواهی کرد باندوه که مر آن چیزی که نیست مر تو را و هرگز سبقت نگیرد بر تو بسوی روزی تو جوینده و هرگز غالب نشود تو را بروزی غالب شونده و هرگز دیر نشود از تو آنچه مقدر شده است برای تو و بتحقیق که گذشت این کلام در آنچه پیش گذشت از این باب مگر آنکه اینجا واضحتر است و روشنتر پس از این جهت مکرر کردیم آنرا بر قاعده قرار یافته در اول این کتاب
و فرمود (علیه السلام): روزی بر دو گونه است: یکی آنکه تو در طلبش هستی و یکی آنکه او در طلب توست و اگر تو به سوی او نروی او به سوی تو خواهد آمد. پس، اندوه سال خود را بر اندوه روز خود بار مکن که هر روز، هر چه تو را روزی مقرر کرده اند، کفایت کند. اگر آن سال از عمر تو باشد، خدای تعالی در هر روز که می آید، آنچه قسمت تو ساخته به تو عطا خواهد کرد. و اگر آن سال از عمر تو نباشد پس چرا باید اندوه چیزی را بخوری که از آن تو نیست.
در آنچه روزی توست هیچ خواهنده ای بر تو پیشی نگیرد و هیچ غلبه کننده ای بر تو غالب نشود و آنچه برای تو مقدر شده، در رسیدن به تو، درنگ نکند.
(سید رضی گوید: این سخن پیش از این در این باب آمده است، ولی در اینجا واضحتر و مشروح تر بیان شده. از آن رو آن را دوباره آوردیم، آنسان، که در آغاز کتاب مقرر داشته بودیم.)
روزی دو نوع است:آن که تو آن را میطلبی،و آن که تو را میجوید،که اگر دنبالش نروی به دنبالت میآید ،بنا بر این اندوه سال خود را بر اندوه روز خویش بار مکن،که روزی هر روز تو را کفایت میکند،اگر سال از عمر تو باشد خداوند متعال در هر روز جدید آنچه نصیب تو نموده به تو میرساند،و اگر سال از عمرت نباشد پس چه اندوهی میخوری بر چیزی که از آن تو نیست ؟!هیچ جویندهای در آنچه رزق توست بر تو پیشی نگیرد،و زورمندی نسبت به آن بر تو غالب نشود،و آنچه برای تو مقدّر شده از رسیدن به تو تأخیر نکند .
این کلام پیش از این در همین باب گذشت،ولی در اینجا روشنتر و مشروحتر است،به این خاطر بر قاعدهای که در ابتدای کتاب مقرر شده تکرار کردیم .
شروح:
و روی: لن یسبقک الی رزقک طالب بغیر واو فیکون کالبیان للکلام المتقدم و لن یغلبک علیه غالب، الضمیر للرزق ای: لن یاخذ رزقک غالب علی وجه الحلال، بان یسارع الیه و یجتهد له، و انما امکنه ان یاخذ رزقک علی وجه الغصب و الظلم، فاما بالاستحقاق فلا یمکن.
(روزی دو نوع است: یکی آن روزیی که تو در پی آنی و دیگر آن روزیی که آن در پی توست و اگر تو به سوی او نروی او به سوی تو خواهد آمد. بنابراین غم یکسالهات را بر غم یکروزهات میفزا که هر روزی برای تو روزی همان روز بس است، پس اگر سالی از عمر تو باشد، خداوند متعال در هر فردایی که میآید روزی آن را به تو میرساند، آن مقدار که نصیب تو کرده است، و اگر آن سال از عمر تو نباشد، از چه رو غم چیزی را بخوری که مربوط به تو نیست، و هرگز کسی جلوتر از تو به روزی تو نمیرسد، و کسی قبل از تو بر آن دست نمییابد، و هرگز آنچه برای تو مقدر شده دیر نخواهد رسید). سیدرضی میگوید: این سخن در باب مربوط به روزی مقدر قبلا گذشت، ولی چون در اینجا روشنتر و مشروحتر بود،- طبق برنامهای که در آغاز کتاب مقرر کردهایم- دوباره آوردیم. تفسیر بیشتر جملات این گفتار قبلا گذشت، هدف امام (علیه السلام) برحذر داشتن از دلبستگی زیاد به دنیا و توجه دادن به چیزهایی از یاد خدا و اطاعت امر اوست که باعث امیدواری است، امام (علیه السلام) از افزودن غم سالانه بر غم یکروزه منع کرده تا مبادا غمهایی چند بر دل آدمی نشیند در حالی که یک غم انسان را بس است، برای اثبات مطلب به دو قیاس مضمر استدلال کرده است که صغرای اولی جمله: فان یکن السنه … و تقدیر آن چنین است: سالی که تو غم آن را میخوری یا از سالهای عمر تو هست و یا نیست، و کبرای مقدر آن نیز اینطور است: و هر چه از این دو فرض باشد، سزاوار غم خوردن نیست، اما بنا به فرض اول، چون خداوند در هر روزی ناگزیر روزی آن روز را میرساند، پس نباید غم روزی را خورد، و اما فرض دوم، عاقلانه نیست که انسان به چیزی دل ببندد که مربوط به او نیست. و صغرای قیاس دوم، عبارت: و لن یسبقک … قدر لک است، و تقدیر آن چنین است: هیچ جویندهای پیش از تو به روزی تو دست پیدا نمیکند، و کبرای مقدر آن نیز میشود: و هر چیزی که چنان باشد، سزاوار نیست که انسان در غم آن باشد.
وَ قَالَ علیه السلام یَا ابْنَ آدَمَ الرِّزْقُ رِزْقَانِ رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَ رِزْقٌ یَطْلُبُکَ فَإِنْ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاکَ فَلاَ تَحْمِلْ هَمَّ سَنَتِکَ عَلَی هَمِّ یَوْمِکَ کَفَاکَ [کُلَّ یَوْمٍ]
کُلُّ یَوْمٍ عَلَی مَا فِیهِ فَإِنْ تَکُنِ السَّنَةُ مِنْ عُمُرِکَ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَی سَیُؤْتِیکَ فِی کُلِّ غَدٍ جَدِیدٍ مَا قَسَمَ لَکَ وَ إِنْ لَمْ تَکُنِ السَّنَةُ مِنْ عُمُرِکَ فَمَا تَصْنَعُ بِالْهَمِّ فِیمَا لَیْسَ لَکَ وَ [لَمْ یَسْبِقْکَ]
لَنْ یَسْبِقَکَ إِلَی رِزْقِکَ طَالِبٌ وَ لَنْ یَغْلِبَکَ عَلَیْهِ غَالِبٌ وَ لَنْ یُبْطِئَ عَنْکَ مَا قَدْ قُدِّرَ لَکَ.
[قال و قد مضی هذا الکلام فیما تقدم من هذا الباب إلا أنه هاهنا أوضح و أشرح فلذلک کررناه علی القاعدة المقررة فی أول هذا الکتاب ]
قد تقدم القول فی معانی هذا الفصل و روی أن جماعة دخلوا علی الجنید فاستأذنوه فی طلب الرزق فقال إن علمتم فی أی موضع هو فاطلبوه قالوا فنسأل الله تعالی ذلک قال إن علمتم أنه ینساکم فذکروه قالوا فندخل البیت و نتوکل و ننتظر ما یکون فقال التوکل علی التجربة شک قالوا فما الحیلة قال ترک الحیلة.
و روی أن رجلا لازم باب عمر فضجر منه فقال له یا هذا هاجرت إلی الله تعالی أم إلی باب عمر اذهب فتعلم القرآن فإنه سیغنیک عن باب عمر فذهب الرجل و غاب مدة حتی افتقده عمر فإذا هو معتزل مشتغل بالعبادة فأتاه عمر فقال له إنی اشتقت إلیک فما الذی شغلک عنا قال إنی قرأت القرآن فأغنانی عن عمر و آل عمر فقال رحمک الله فما وجدت فیه قال وجدت فیه وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ (سورة الذاریات 22. ) فقلت رزقی فی السماء و أنا أطلبه فی الأرض إنی لبئس الرجل فبکی عمر و قال صدقت و کان بعد ذلک ینتابه و یجلس إلیه
(و قال علیهالسلام: الرزق رزقان) جنس روزی شامل است بر دو نوع روزی (رزق تطلبه) یکی روزی که تو طلب میکنی آن را (و رزق یطلبک) و دوم روزی که طلب میکند تو را (فان لم تاته) پس اگر نیایی به سوی او (تاک) بیاید به سوی تو (فلا تحملن هم سنتک) پس منه غم سال خود را (علی هم یومک) بر غم روز خودت (کفاک کل یوم ما فیه) بس است تو را هر روزی، آنچه در او است از روزی به وفای زمانه کیسه مدوز بگذارش به قوت روز به روز (فان تکن السنه من عمرک) پس اگر باشد آن سال از عمر تو (فان الله تعالی) پس به درستی که خدای تعالی (سیوتیک) زود باشد که بدهد به تو (فی کل غد جدید) در هر بامداد نو (ما قسم لک) آن چیزی را که قسمت کرد برای تو ار روزی (فان لم تکن السنه من عمرک) پس اگر نباشد آن سال از عمر تو (فما تصنع بالهم) پس چه کار داری و چه میکنی به غم خوردن (لما لیس لک) مر چیزی را که نیست مر تو را (و لن یسبقک) و البته پیشی نمیگیرد بر تو (الی رزقک) به سوی روزی تو (طالب) طلب کننده و جوینده (و لن یغلب علیه غالب) و غالب نمیشود تو را بر آن رزق، غالب شوندهای یعنی هیچ کس روزی تو را اخذ نمیتواند نمود بر وجه حلال و اگر چه جد و جهد نماید در آن، لکن ممکن است که اخذ کند آن را بر وجه غصب و عدوان. (و لن یبطیء عنک) و دیر نمیشود از تو (ما قد قدر لک) آنچه مقدار شده برای تو (و قد مضی هذا الکلام) و به تحقیق که گذشت این کلام (فیما تقدم من هذا الباب) در آنچه متقدم بود از این باب (الا انه هیهنا اوضح و اشرح) مگر آن است که اینجا روشنتر و مشروحتراست (فلذلک کررناه) پس از این جهت مکرر کردیم او را (علی القاعده المقرره فی اول هذا الکتاب) بنا بر قاعدهای که قرار داده شده در اول این کتاب و آن این است که: ربما تفق الکلام المختار فی روایه فنقل علی وجهه ثم وجد بعد ذلک فی روایه اخری موضوعا غیر وضعه الاول اما بزیاده مختاره او لفظ احسن عباره فتقتضی الحال ان یعاد استظهارا للاختیار و غیره علی عقائل الکلام.
فرمود: روزی دو نوع باشد: نوعی که تو او را میطلبی، و نوعی دیگر که او تو را میطلبد اگر تو نروی به سوی او او بیاید به سوی تو پس بار مکن غم روزی سال خود، بر سر غم روزی روز خود بس است تو را در هر روز آنچه در آن روز است. (جد) به فتح (جیم) به معنی بخت و نصیب بود و به معنی غنی و توانگری، و در قول حق عزوعلا (تعالی جد ربنا) گفتهاند (ای عظمه ربنا) و در حدیث انس مروی است (کان الرجل منا اذا قراء البقره و آل عمران جد فینا) گفتهاند (ای عظم فی اعیننا) پس اگر باشد سال از جمله عمر تو به درستی که خدای تعالی زود باشد که بدهد تو را در هر فردا که نو شود آنچه قسمت کرده است برای تو. و اگر نباشد سال از عمر تو چه میکنی که غم خوری برای چیزی که تو را نیست، و هرگز پیشدستی نمیکند به رزق تو جویندهای، و هرگز غالب نمیگردد به رزق تو غلبهکنندهای، تا رزق تو از چنگ تو بستاند، و هرگز دیر نمیشود از تو آنچه مقدر شده از برای تو. یعنی البته میرسد و از وقت مقدر باز پس نمیماند، آدمی در دنیا همه روز و ماه و سال روزی میخورد و معذلک همیشه در غم و اندوه است مبادا روزی نیاید از غایت بدگمانی هیچ روز بیتشویق و اضطراب نباشد، مثل او مثل آن گاو است و جزیره که مولوی میاورد: یک جزیره سبز هست اندر جهان اندر او گاوی است تنها خوشدهان جمله صحرا را چرد او تا به شب تا شود زفت و عظیم و منتخب شب ز اندیشه که فردا چه خورم گردد او همچو تار مو لاغر ز غم چون برآید صبح بیند سبز دشت تا میان رسته قصیل سبز گشت اندر افتد گاو با جوع البقر تا به شب آن را چرد او سر به سر تا که زفت و فربه و لمتر شود آن تنش از پیه و قوت پر شود باز شب اندر تب افتد از فزع تا شود لاغر ز خوف منتجع که چه خواهم خورد فردا وقت خور سالها این است خوف این بقر هیچ نندیشد که چندین سال من میخورم ز این سبزهزار و ز این چمن هیچ روزی کم نیاید روزیم چیست این ترس و غم و دلسوزیم باز چون شب میشود آن گاو زفت میشود لاغر که آوخ رزق رفت نفس آن گاو است و آن دشت این جهان که همی لاغر شود از خوف نان که چه خواهم خورد مستقبل عجب لوت فردا از کجا سازم طلب سالها خوردی و کم نامد ز خور ترک مستقبل کن و ماضی نگر لوت و پوت و خورده را هم یاد آر منگر اندر غابر و کم باش زار مولوی میگوید در بیان آنکه امتحان جوع و تنگی عطیهایست و مرتبتی بزرگ هر ناتمامی ضعیفایمان را آن مرتبه ندهند و آن خوان پیش او نه نهند. شیخ میشد با مریدی بیدرنگ سوی شهری نان در آنجا بود تنگ ترس جوع و قحط در جان مرید هر دمی میگشت از غفلت مزید شیخ واقف بود و آگاه ضمیر گفت او را چند باشی در زحیر از برای غصه نان سوختی دیده از صبر و توکل دوختی تو نهای ز آن نازنینان عزیز که تو را دارند بیجوز و مویز جوع رزق جان خاصان خدا است کی زبون همچو تو گیج گداست باش فارغ تو از آنها نیستی کاندر این مطبخ تو بینان بیستی کاسه بر کاسه است و خوان بر خوان مدام از برای این شکمخواران عام چون بمیری میدود نان پیش پیش کای ز بیم بینوائی کشته خویش تو برفتی ماند نان برخیز گیر ای بکشته خویش را اندر زحیر بر سر هر لقمه بنوشته عیان کز فلان بن فلان بن فلان هین توکل کن ملرزان پا و دست رزق تو بر تو ز تو عاشقتر است عاشق است و میزند او مول مول کو ز بیصبریت داند ای فضول گر ترا صبری بدی رزق آمدی خویش را چون عاشقان بر تو زدی این تب و لرزه ز خوف جوع چیست در توکل سیر میتانید زیست و سید رضی الله عنه میگوید: به تحقیق گذشت این کلام در آنچه که پیش ذکر رفت از این باب، مگر آنکه در اینجا واضحتر و مشروحتر بود، پس برای آن مکرر کردیم این کلام را بنا بر قاعده که مقرر است در اول این کتاب.
و قال علیهالسلام: «الرزق رزقان: رزق تطلبه و رزق یطلبک، فان لم تاته اتاک، فلا تحمل هم سنتک علی هم یومک، کفاک کل یوم ما فیه، فان تکن السنه من عمرک فان الله تعالی جده، سیوتیک فی کل غد جدید ما قسم لک و ان لم تکن السنه من عمرک فما تصنع بالهم فیما لیس لک؟ و لن یسبقک الی رزقک طالب و لن یغلبک علیه غالب و لن یبطی عنک ما قد قدر لک.» یعنی و گفت، علیهالسلام که روزی دو قسم روزی است: یک قسم روزی است که تو طلب میکنی آن را و یک قسم روزی است که او طلب میکند تو را، پس اگر تو نرسی به آن و سعی در رسیدن آن نکنی، آن روزی میرسد به تو از جایی که تو گمان نداشته باشی، پس بار مکن اندوه روزی سال تو را بر اندوه روزی روز تو، بس است تو را در هر روز آن قدری که در آن روز میرسد به تو، پس اگر باشد مدت سال از عمر تو، پس به تحقیق که خدایی که بلند است بزرگی او، میرساند به تو در هر فردای تو آنچه را که مقدر کرده است از برای تو و اگر نیست مدت سال از عمر تو، پس چه کار است تو را در اندوه چیزی که نیست از برای تو؟ و پیشی نمیگیرد تو را به سوی روزی تو هیچ طلب کنندهای، و غلبه نمیکند تو را بر آن هیچ غلبهکنندهای و دیر نمیشود از تو آن چیزی که مقدر شده است از برای تو.
المعنی: یظهر من کلامه (علیه السلام) هذا ان الرزق ینقسم الی مکتسب و الی مقدر فللطلب و الکسب اثر فی الرزق، و معناه ان الرزق قد یکون مثبتا فی لوح القضاء الالهی معلقا علی شرط کالطلب و الدعاء، فان حصل شرطه وصل الی صاحبه، و ان لم یحصل لم یصل، و قد یکون مثبتا فی لوح القدر غیر مشروطه بشرط فیصل الی صاحبه علی کل حال. و ظاهره بل صریحه ان القسم الثانی عام لکل فرد ولکنه مشروطه بیومه فالرزق المقدر لکل فرد یصل الیه فی کل یوم یوم و لا یتقدم عل حینه، و غرضه التنفیر عن الاهتمام بالدنیا و مزید الاشتغال بها عن العباده و الذکر و الاهتمام بادخار الرزق فقال (فان الله تعالی سیوتیک فی کل غد جدید ما قسم لک). الترجمه: فرمود: ای آدمیزاده روزی دو روزیست: یک روزی که در جستجوی آنی، و یک روزی که خود در جستجوی تو است و اگر بدنبالش نروی بدنبالت آید، نباید اندوه یکسال را بر یک روز خود تحمیل کنی، هر روز که برآید تو را کفایت روزی نماید، اگر این سال آینده از عمر تو باشد براستی که خدای تعالی در هر روز تازهای آنچه برایت قسمت مقدر شده بتو میدهد، و اگر این سال از عمر تو نباشد تو را چه کار که اندوه آنچه را بتو مربوط نیست بخوری، هر جز هیچ جویندهای بروزی تو پیشدستی نکند، و هرگز هیچ غالبی بر تو در آن غلبه نکند، و هرگز آنچه برایت مقدر شده از تو کندی ندارد و تاخیر نیفتد. سید رضی رحمه الله فرماید: گذشت سخن در اینباره در آنچه پیش از این باب گذشته، جز اینکه در اینجا واضحتر و روشنتر ادا شده و از این جهت با طبق آنچه در آغاز کتاب دستور نهادیم بتکرار آن پرداختیم.
الرزق رزقان: رزق تطلبه و رزق یطلبک فان لم تاته اتاک کان بعض الشعراء وصف نفسه فی اشعاره بانه لا یطلب رزقه بل رزقه یاتیه، فمدح بعض الملوک فلم یعطه شیئا و قال له: اما وصفت نفسک بما وصفت. فرجع ثم ندم الملک و بعث الیه بعطیه فلم یلحقه الرسول الا علی بابه، فقال للرسول: قل للملک الم یکن الامر کما قلت؟ فلا تحمل هم سنتک علی هم یومک، کفاک کل یوم علی هکذا فی (الطبعه المصریه) و کلمه علی زائده لعدم وجودها فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه. ما فیه انما نهی علیهالسلام عن حمل هم السنه علی هم الیوم اذا لم یتیسر له احراز قوت سنته، لان مورد کلامه علیهالسلام من کان همه تحصیل قوت یومه، و معلوم ان من لم یکن عنده قوت یوم کیف یمکنه تحصیل قوت سنته، و اما من تمکن فاحرازه حسن. روی (الکافی) ان الصادق علیهالسلام قال لسفیان الثوری و من معه من الصوفیه الذین کانوا یامرون الناس بالقاء امتعتهم- بعد الاستدلال علی ضلال طریقتهم بالکتاب و السنه- ثم من قد علمتم من فضله و زهده سلمان و ابوذر، فاما سلمان فکان اذا اخذ عطاءه رفع منه قوته لسنته حتی یحضر عطاوه من قابل، فقیل له: انت فی زهدک تصنع هذا و انت لاتدری لعلک تموت الیوم او غدا؟
فکان جوابه ان قال: مالکم لاترجون لی البقاء کما خفتم علی الفناء! اما علمتم یا جهله! ان النفس قد تلتاث (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) علی صاحبها اذا لم یکن لها من العیش ما تعتمد علیه فاذا هی احرزت معیشتها اطمانت … و روی (الکافی) ایضا عن الرضا علیهالسلام: ان الانسان اذا ادخر طعام سنته خف ظهره و استراح. و کان ابوجعفر و ابوعبدالله علیهالسلام لا یشتریان عقده حتی یحرزا طعام سنتهما. فان تکن السنه من عمرک فان الله تعالی لیس کلمه تعالی فی نسخه (ابن ابیالحدید) ولکن فی (ابن میثم) و الخطیه: تعالی جده. سیوتیک فی کل غد جدید ما قسم لک، و ان لم تکن السنه من عمرک فما تصنع بالهم لما لیس لک روی ان محمد بن الفرج کتب الی الهادی علیهالسلام یساله الدعاء لرد ضیاعه علیه- و قد کان السلطان اخذها منه- فکتب علیهالسلام الیه: سوف ترد علیک ضیاعک و ما یضرک الا ترد علیک، فکتب السلطان برد ضیاعه و مات و لم یتصرف فیها. و لن بسبقک الی رزقک طالب و لن یغلبک علیه غالب و لن یبطی عنک ما قدر لک روی (الکافی) ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال: ایها الناس! انی لم ادع شیئا یقربکم الی الجنه و یباعدکم من النار الا و قد انباتکم به، الا و ان الروح القدس نفث فی روعی و اخبرنی ان لا تموت نفس حتی تستکمل رزقها، فاتقوا الله عزوجل (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و اجملوا فی الطلب و لایحملنکم استبطاء شیء من الرزق ان تظلبوه بمعصیه الله، فانه لاینال ما عند الله الا بطاعته. قال الرضی هکذا فی (الطبعه المصریه) و لیست جمله قال الرضی من کلام المصنف بل من الشراح، بدلیل خلو الخطیه عنها راسا. و قول (ابن میثم) قال السید و قول ابن ابیالحدید: قال. و قد مضی هذا الکلام اشار الی قوله فی الحکمه 267. الذی نقلناه اولاو قد ذکره بعد ایضا فی الباب مع اختلاف فی 431 هکذا الرزق رزقان طالب و مطلوب، فمن طلب الدنیا طلبه الموت حتی یخرجه عنها، و من طلب الاخره طلبته الدنیا حتی یستوفی رزقه منها کما مر فی فصل الدنیا. و قد رایت روایه المبرد و غیره له بطریق آخر، و یاتی فی الاتی روایه المفید له ایضا. ثم فی ابن ابیالحدید و الخطیه فی آخر کلام المصنف فی اول هذا الکتاب.
تکلمنا عن الرزق مرات فی (التفسیر الکاشف) تبها للایات الکریمه، و ایضا تحدثنا عنه مرارا فیما سبق من هذا الکتاب تبعا لمقاله الامام و اشارته.. و بنینا الکلام عنه هنا و هناک علی ان الرزق یرتبط بالسعی عملا بظاهر الایه 15 من سوره الملک: (هو الذی جعل لکم الارض ذلولا فامشوا فی مناکبها و کلوا من رزقه و الیه النشور) و حین بلغت بالشرح الی قول الامام: (الرزق رزقان: رزق تطلبه، و رزق یطلبک) انعمت الفکر من جدید، و لم اعطف علی ما سبق، فاهتدیت الطریق- بتوفیق الله و برکه الامام- الی ما یلی: لکل شیء داعیه و سبب، رزقا کان ام غیر رزق، لان الله سبحانه ابی الا ان یربط الاشیاء باسبابها، و النتائج بمقدماتها، و الفرق بین الرزق و غیره یعود الی ان غیر الرزق قد یمکن ضبطه و تحدیده من خلال العلم باسبابه: اما الرزق فلا یمکن ضبطه و تحدیده بحال حتی من خلال العلم باسبابه، هذا هو الفرق لا ما قاله الشارحون: ان الرزق بید الله وحده و بلا سبب و واسطه علی الاطلاق.. کلا و الف کلا.. ابدا لا رزق الا بسبب مع توفیق الله و عنایته سوی انه لا یقدر بسببه، اما غیره فیمکن تقدیره بسببه الموجب له.- مثلا- استطیع ان احدد من طبیعه الموضوع ان الکتایه عنه سوف تستغرق صفحه او صفحتین، و ان لدی من المال ما یکفی لبناء غرفه او غرفتین، اما الرزق فلا یمکن ضبطه و تحدیده حتی مع مباشره اسبابه، فالفلاح یزرع، و ینتظر الحصاد، و الامر بید الله، فقد تکون النتیجه الخصب او الجدب، و التاجر یعرض السلعه فی حانوته، و قد تکسد او تروج، و ایضا قد یرتفع ثمنها او ینخفض لسبب او لاخر.. و کذلک الحلاق و صاحب (التکسی) و غیرهما من ارباب الصناعه- تختلف ارزاقهم من یوم الی یوم.. حتی الموظف و العامل الدائم مظنه الفصل و الطرد، و لو بافلاس رب العمل، او انهیار الدوله من الاساس، و ایضا رزقهما مظنه الزیاده بارتفاع الاجور و الرواتب، او بساعات اضافیه، و غیر ذلک مما لم یکن فی الحسان.. و ای خبیر یستطیع ان یقدر و یحدد ارباح المهربین و المغامرین؟. و بهذا یتبین معنا التفسیر الصحیح لقول الامام: (الرزق رزقان: رزق تطلبه) و هو الذی صمت علیه، و سعیت الیه، و جعلته نصب عینیک، و بذلت فی سبیله کل جهد (و رزق یطلبک) و هو الذی لم یکن فی الحسان، و لا مر بالخیال و البال، کالفلاح یفاجا بالخصب، و التاجر بارتفاع اثمان ما یملک من السلع، و الوظیفه تطرق الباب بلا علم و سعی سابق، و کم من وزیر و مدیر و محافظ و سفیر قراوا خبر توظیفهم فی الصحف، او سمعوه من الاذاعه فجاه و حین الیاس و القنوط. (و لا تحمل هم سنتک الخ).. لا تتعجل الهم و الغم لرزق مقبل، فان یومک الاتی تماما کیومک الماضی تجد فیه ما یکفیک، ان بقیت مع الاحیاء.. و الا فما همک و شغلک بما لیس لک، و لا انت منه فی شیء.
امام علیهالسلام (درباره روزی) فرموده است: روزی دوگونه است: روزی که تو آن را میطلبی و روزی که آن تو را میطلبد که اگر تو به سویش نروی به سویت خواهد آمد، پس اندوه سال خود را بر اندوه روز خویش بار مکن که هر روزی تو را روزی در آن کافی است، پس اگر سال (که غم روزی آن را میخوری) از عمر تو باشد خداوند تعالی در هر فردا که نو شود زود به تو برساند روزی که قسمت کرده است، و اگر سال از عمر تو نباشد چه کار داری غمخوری برای چیزی که برایت نیست، و هرگز به روزیت از تو جویائی پیشی نمیگیرد، و غلبه کنندهای بر آن به تو دست نخواهد یافت (تا آن را از چنگت برباید) و هرگز آنچه برایت مقدر شده کندی نخواهد نمود (به موقع خود میرسد. سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) این سخن (هر کس روزی مقدرش خواهد رسید) پیش از این در این باب گذشت (فرمایش دویست و پنجاه و نهم) ولی چون در اینجا واضحتر و مشروحتر بود دوباره آن را بیان کردیم بنابر قاعده و پایهای که در اول این کتاب (صفحه بیستم) گذاشته شد.
خدای عزیز درباره رزق میفرماید: (رزق هر جنبندهای بر عهده خداست.) و در مورد دیگر میفرماید: (من تقسیم کننده رزق هستم). با توجه به اینگونه آیات بوده است که امام (علیه السلام) میفرماید: جنب و جوش تو، حلال و حرام کردنت، تغییری در رزق تو نمیدهد. نکته قابل توجه این است که رزق چیزی است که از گلو پائین میرود، هر قدر انسان جان بکند در غذای روزانه او غالبا تغییری نمیکند.
و قال علیهالسلام: (الرزق رزقان) ای صنفان من الرزق (رزق تطلبه) و لیس لک (و رزق یطلبک) قد قدره الله سبحانه لک (فان لم تاته) و لم تذهب الیه (اتاک) حتی یصل الیک، و اذ کان الرزق کذلک فما وجه الهم للرزق (فلا تحمل هم سنتک علی هم یومک) اذ للسنه رزق یاتی تدریجا (کفاک کل یوم علی ما فیه) قدر لک من الرزق (فان تکن السنه من عمرک فان الله تعالی سیوتیک) ای یرسل الیک (فی کل غد جدید ما قسم لک) من الرزق (و ان لم تکن السنه من عمرک فما تصنع بالهم لما لیس لک)؟ و لماذا تهتم برزقه من الان؟. (و لن یسبقک الی رزقک) المقدر لک (طالب) یطلب الرزق (و لن یغلبک علیه) ای علی رزقک (غالب) بان یخرجه من قسمتک بالقوه (و لن یبطی عنک) ای لن یتاخر (ما قد قدر لک) من الرزق، و هذا کله للنهی عن الحرص و الجشع، لا للنهی عن تحصیل الرزق کما امر الله سبحانه (لا جناح علیکم ان تبتغوا فضلا من ربکم) (فانتشروا فی الارض و ابتغوا من فضل الله). (قال الرضی (ره): و قد مضی هذا الکلام فیما تقدم من هذا الباب، الا انه ههنا اوضح و اشرح، فلذلک کررناه علی القاعده المقرره فی اول الکتاب).
قال الرضی: و قد مضی هذا الکلام فیما تقدم من هذا الباب، الا انهها هنا اوضح و اشرح، فلذلک کررناه علی القاعده المقرره فی اول الکتاب. اللغه: یبطیء: یتاخر. الشرح: الرزق رزقان، رزق یحتاج الی ان تسعی ورائه و تهیء الاسباب للحصول علیه و هذا ما تعارف الناس علیه و سار علیه العقلاء و دعا الیه رب السماء و هناک رزق یقدره الله لک لم یکن باجتهادک و کدک و طول باعک، و قد سمعنا بارزاق کثیره لم تکن فی منظور اصحابها من قریب او بعید بعثها الله، و قد علمنا لله انک اذا اخلصت له النیه و توکلت علیه یرزقک من حیث لا تحتسب و کم من باب للرزق یقفل و اذا بالعبد یتغیر وضعه و یسیء الظن بالله من این یاتیه الرزق و اذا بالابواب تفتح امامه و تکون اعظم و احسن من الباب الذی اقفل ثم ان الامام نهانا ان نشغل فکرنا و نحمل هم سنتنا التی لم تات بل علینا ان نهتم بیومنا فان حصلنا علی رزقنا فیه فقد اوتینا خیرا کثیرا و اما هم السنه فان کانت من اعمارنا یاتینا رزقنا فیها و الا فلماذا نجمع و نتعب و ان الله بیده الارزاق لا یستطیع احد ان یاکل رزقک المقدر لک و لن یبطیء الرزق اذا کتبه الله لک فالرزق من الله و هو الذی یضعه این یشاء و کیف یشاء و متی یشاء.
«ای پسر آدمی، روزی دو گونه است: یکی آنکه تو در جستجوی آنی و روزی ای که آن در جستجوی توست و اگر تو به سوی آن نروی، آن به سوی تو خواهد آمد، پس اندوه سال خود را بر اندوه روز خویش منه که روزی هر روز تو را بس است، اگر آن سال در شمار عمر تو باشد، خدای متعال در هر فردایی آنچه را که روزی تو باشد به تو می رساند و اگر آن سال از عمر تو نباشد با اندوهی که از آن تو نیست چه می کنی، و در آنچه که روزی توست هیچ خواهنده ای پیشی نمی گیرد و هیچ چیره گری بر آن چیره نخواهد شد، و آنچه برای تو مقدّر شده باشد، تأخیر نخواهد پذیرفت.»
سید رضی گوید: سخن در این زمینه در مطالب کتاب که از این دست بود گذشت، جز اینکه در این جا آن سخن واضح تر و گسترده تر است و بدین سبب طبق قاعده ای که در آغاز این کتاب گفتیم، آن را تکرار کردیم.
ابن ابی الحدید می گوید: درباره معانی این فصل پیش از این سخن گفته شد، و روایت است که گروهی پیش جنید رفتند و از او برای جستجوی روزی اجازه خواستند. گفت: اگر می دانید روزی شما کجاست، آن را جستجو کنید. گفتند: از پیشگاه خداوند متعال آن را مسألت می کنیم، گفت: اگر می دانید که خداوند شما را فراموش کرده است به یادش آورید، گفتند: به خانه ای می رویم و توکل می کنیم و منتظر می مانیم که چه خواهد شد، گفت: توکل بر تجربه خود شک و تردید است. گفتند: چاره چیست؟ گفت: چاره در ترک چاره است.
و روایت است که مردی پیوسته بر در خانه عمر بود، آن چنان که عمر از او دلتنگ شد و گفت: ای فلان آیا به سوی خداوند متعال هجرت کرده ای یا به خانه عمر؟ برو قرآن بیاموز که به زودی تو را از در خانه عمر بی نیاز می سازد. آن مرد برفت و مدتی غایب بود تا آنکه عمر سراغ او را گرفت. معلوم شد در گوشه ای سرگرم عبادت است. عمر پیش او آمد و گفت: مشتاق تو شدم، چه چیزی تو را از ما بازداشته است؟ گفت: قرآن خواندم و مرا از عمر و آل عمر بی نیاز ساخت. عمر گفت: خدایت رحمت کناد چه در آن یافتی؟ گفت: این آیه که می فرماید: «روزی شما و آنچه وعده کرده می شوید در آسمان است.» گفت روزی من در آسمان است و من آن را در زمین می جویم. چه بد مردی که منم. عمر گریست و گفت: راست گفتی. و پس از آن به دیدارش می آمد و کنارش می نشست.
[[و قال علیهالسلام ]]
یَا بْنَ آدَمَ،الرِّزْقُ رِزْقَانِ:رِزْقٌ تَطْلُبُهُ،وَ رِزْقٌ یَطْلُبُکَ،فَإِنْ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاکَ.
فَلَا تَحْمِلْ هَمَّ سَنَتِکَ عَلَی هَمِّ یَوْمِکَ! کَفَاکَ کُلُّ یَوْمٍ عَلَی مَا فِیهِ؛فَإِنْ تَکُنِ السَّنَهُ مِنْ عُمُرِکَ فَإِنَّ اللّهَ تَعَالَی سَیُؤْتِیکَ فِی کُلِّ غَدٍ جَدِیدٍ مَا قَسَمَ لَکَ؛وَ إِنْ لَمْ تَکُنِ السَّنَهُ مِنْ عُمُرِکَ فَمَا تَصْنَعُ بِالْهَمِّ فِیَما لَیْسَ لَکَ؛وَ لَنْ یَسْبِقَکَ إِلَی رِزْقِکَ طَالِبٌ وَ لَنْ یَغْلِبَکَ عَلَیْهِ غَالِبٌ،وَ لَنْ یُبْطِیءَ عَنْکَ مَا قَدْ قُدِّرَ لَکَ.
امام علیه السلام فرمود:
ای فرزند آدم! روزی دو گونه است یکی آن روزی که تو بهدنبالش میروی و دیگری آن روزی که بهدنبال تو میآید و اگر بهدنبالش نروی باز هم بهسراغ تو خواهد آمد بنابراین غم و اندوه تمام سال را بر همّ و غمّ امروزت اضافه مکن.
غم هر روز برای آن روز کافی است.اگر در تمام سال زنده بمانی و جزء عمر تو باشد خداوند هر روز آنچه از روزی برای تو معین کرده است به تو میدهد و اگر تمام آن سال جزء عمر تو نباشد چرا غم و اندوه چیزی را بخوری که مربوط به تو نیست؟ (بدان) هیچکس پیش از تو نمیتواند روزی تو را دریافت کند و یا آن را از دست تو بیرون ببرد و آنچه برای تو مقدر شده است بدون تأخیر به تو میرسد.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: از کسانی که قبل از سید رضی این گفتار حکیمانه را نقل کرده اند، ابوطالب مکی در قوت القوت و ابن عبد ربه در عقد الفرید است که آن را در ضمن وصیت امام علی به محمد بن حنفیة ذکر کرده است و همچنین صدوق در من لایحضره الفقیه و کراجکی در کنزالفوائد. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۹))
مرحوم سید رضی میگوید:«مضمون این سخن در همین باب گذشت (باب کلمات قصار، حکمت ۲۶۷) ولی چون کلام امام علیه السلام در اینجا واضحتر و مشروحتر بود آن را براساس روشی که در آغاز کتاب تذکر دادهایم تکرار کردیم»؛
(قال الرضیُّ:و قد مضی هذا الکلام فیما تقدّم من هذا الباب،إلا أنّه هاهنا أوضح و أشرح،فلذلک کرّرناه علی القاعدهِ المقرّره فی أوّل الکتاب) .
روزی دو گونه است
همان گونه که مرحوم سید رضی در ذیل این کلام نورانی آورده (بخشی از) این کلام قبلاً در کلمات قصار (حکمت 267) آمده است و همان گونه که دیگران گفتهاند (بخشی از آن) در نامه 31 که وصایای امیرمؤمنان علی علیه السلام را به امام حسن علیه السلام منعکس میکند ذکر شده است.
بخش دیگری نیز تنها در اینجا آمده است.
به هر حال هدف اصلی امام علیه السلام این است که انسانها را از حرص به دنیا بازدارد و به گونهای نباشند که تمام تلاش و کوشش آنها برای بهدست آوردن رزق و روزی باشد و از وظایف دیگر دور بمانند و لزوم تحصیل روزی را بهانه خود برای حرص به دنیا قرار دهند.
میفرماید:«ای فرزند آدم! روزی دوگونه است یکی آنکه تو بهدنبالش میروی و دیگری آنکه بهدنبال تو میآید که اگر بهدنبالش نروی باز هم بهسراغ تو خواهد آمد»؛ (یَا بْنَ آدَمَ،الرِّزْقُ رِزْقَانِ:رِزْقٌ تَطْلُبُهُ،وَ رِزْقٌ یَطْلُبُکَ،فَإِنْ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاکَ) .
به یقین همه روزیها مقدر است ولی بعضی مشروط است به تلاش و کوشش و سعی و کار که اگر این شرط حاصل نشود فراهم نخواهد شد.مانند روزیهایی که از طریق کشاورزی و دامداری و صنایع و تجارت و امثال آن حاصل میشود.
قسم دوم روزیهایی است که مشروط به این شرط نیست بلکه ناخواسته بهسراغ انسان میآید.مانند ارث غیر منتظرهای که به انسان میرسد و یا سود کلانی که بدون تلاش و کوشش از طریق ترقی قیمتها و یا هدایای غیر منتظره عاید انسان میگردد.
آنگاه امام علیه السلام چنین نتیجه میگیرد:«بنابراین غم و اندوه تمام سال را بر همّ و غمّ امروزت اضافه مکن.غم هر روز برای آن روز کافی است»؛ (فَلَا تَحْمِلْ هَمَّ سَنَتِکَ عَلَی هَمِّ یَوْمِکَ! کَفَاکَ کُلُّ یَوْمٍ عَلَی مَا فِیهِ) .
درست است که انسان باید آیندهنگر باشد و تنها به فکر امروز نباشد و به همین دلیل در دنیایی که ما زندگی میکنیم دولتها برنامههای پنج ساله و ده ساله و پنجاه ساله دارند.منظور امام علیه السلام این است که حریصان را از حرص زیاد بازدارد تا به بهانه تأمین آینده،شب و روز در فکر دنیا نباشند.
آنگاه امام علیه السلام به استدلال روشنی پرداخته،میفرماید:«اگر در تمام سال زنده بمانی و جزء عمر تو باشد خداوند هر روز آنچه از روزی برای تو معین کرده است به تو میدهد و اگر تمام آن سال جزء عمر تو نباشد چرا غم و اندوه چیزی را بخوری که مربوط به تو نیست؟»؛ (فَإِنْ تَکُنِ السَّنَهُ مِنْ عُمُرِکَ فَإِنَّ اللّهَ تَعَالَی سَیُؤْتِیکَ فِی کُلِّ غَدٍ جَدِیدٍ مَا قَسَمَ لَکَ؛وَ إِنْ لَمْ تَکُنِ السَّنَهُ مِنْ عُمُرِکَ فَمَا تَصْنَعُ بِالْهَمِّ فِیَما لَیْسَ لَکَ) .
بسیارند کسانی که برای بهدست آوردن درآمدهای هنگفت دست و پا میزنند در حالی که تنها بخش کوچکی را از آن مصرف کرده و بقیه را برای وارثان خود میگذارند و در واقع تلاشگران خسته و بیمزدند.هدف امام علیه السلام این است که این گروه از افراد را از تلاشهای بیحد و حساب که آرامش دنیا و نجات آخرت را بر باد میدهد بازدارد.
و به گفته شاعر:
آنکه مکنت بیش از آن خواهد که قسمت کردهاند گو طمع کم کن که زحمت بیش باشد بیش را در آخرین جمله به نکته دیگری در همین باره اشاره کرده،میفرماید:
«(بدان) هیچکس پیش از تو نمیتواند روزی تو را دریافت کند و یا آن را از دست تو بیرون ببرد و آنچه برای تو مقدر شده است بدون تأخیر به تو میرسد»؛ (وَ لَنْ یَسْبِقَکَ إِلَی رِزْقِکَ طَالِبٌ وَ لَنْ یَغْلِبَکَ عَلَیْهِ غَالِبٌ،وَ لَنْ یُبْطِیءَ عَنْکَ مَا قَدْ قُدِّرَ لَکَ) .
همانگونه که در بالا اشاره کردیم هرگز هدف امام علیه السلام این نیست که افراد را از تلاش و کوشش برای حل مشکلات اقتصادی بازدارد چراکه آن حضرت و سایر معصومین علیهم السلام در کلمات دیگر خود به این نوع تلاش سفارش کردهاند بلکه هدف این است که با بیان این واقعیتها که روزی بر دوگونه است و خداوند آنچه مقدر باشد به انسان میرساند،سدی در برابر حرص و طمع و دنیاپرستی و افزونطلبی ایجاد کنند.
مرحوم سید رضی در ذیل این کلام حکیمانه میگوید:«مضمون این سخن در همین باب (حکمت 267) گذشت ولی چون کلام امام علیه السلام در اینجا واضحتر و مشروحتر بود آن را بر اساس روشی که در آغاز کتاب تذکر دادهایم تکرار کردیم»؛ (قال الرضیُّ:و قد مضی هذا الکلام فیما تقدّم من هذا الباب،إلا أنّه هاهنا أوْضَحُ و أشْرَحُ،فلذلِک کرّرناه علی القاعدهِ المقرّره فی أوّل الکتاب) .
این سخن سید رضی اشاره به نکتهای است که در مقدمه نهجالبلاغه آورده و آن اینکه کلمات امام علیه السلام گاهی با روایات مختلف نقل شده است.سید رضی آن را مطابق یکی از روایات نقل میکند سپس به روایتی که از طریق دیگر نقل شده و مشروحتر و گستردهتر است دست مییابد و لذا آن را تکرار میکند تا فایده بیشتری نصیب خوانندگان گردد.
در این زمینه توضیحات دیگری در ذیل حکمت 267 و همچنین در ذیل نامه 31 که مشتمل بر حکمتها و اندرزهای فراوان خطاب به امام حسن مجتبی علیه السلام میباشد،آمده است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “O son of Adam! Livelihood is of two kinds: The livelihood which you seek and the livelihood which seeks you; if you do not reach it, it will reach you.
“Therefore, do not turn your one day's worry into a year's worry. Whatever you get every day should be enough for you for the day. If you have a whole year of your life, even then Allāh, the Sublime, will give you every next day what He has destined as your share. If you do not have a year in your life-span, then why should you worry for what is not for you? No seeker will reach your livelihood before you, nor will anyone overpower you in the matter of livelihood. Likewise, whatever has been destined as your share will not be delayed from you.”
Sayyid ar-Radi says: “This statement has already appeared elsewhere in this Chapter except that here it is clearer and more detailed. This is why we have repeated it according to the principle laid down in the beginning of the book.”
وَ قَالَ علیه السلام رُبّ مُستَقبِلٍ یَوماً لَیسَ بِمُستَدبِرِهِ وَ مَغبُوطٍ فِی أَوّلِ لَیلِهِ قَامَت بَوَاکِیهِ فِی آخِرِهِ
ترجمهها:
(اخلاقی، معنوی) و درود خدا بر او، فرمود: چه بسیار کسانی که در آغاز روز بودند و به شامگاه نرسیدند ، و چه بسیار کسانی که در آغاز شب بر او حسد میبردند و در پایان شب عزاداران به سوگشان نشستند .
بسا کس که بامدادی را دید و به شامگاهش نرسید ، و بسا کس که در آغاز شب بر او رشک بردند و در پایان آن نوحه کنانش گریستند و دریغ خوردند.
و فرمود بسا روی آورنده در روزی که نیست پشت کننده مانند مرگ و بسا خوشحال در اول که برخاستند گریه کنندگان در آخر
و فرمود (علیه السلام): چه بسا کسانی که آمدن روز را ببینند، ولی رفتنش را نبینند و دیگران در آغاز شب بر او رشک برند و در پایان شب، سوگواران بر او بگریند.
و آن حضرت فرمود:بسا روی آورنده به روزی که آن روز را شب نکند ، و بسا کسی که در اول شب مورد غبطه مردم بود و آخر شب عزاداران بر او گرد آمدند .
شروح:
المغبوط: المسرور الذی یتمنی مثل حاله لحسنها.
من اشعار انوار العقول له علیهالسلام. رب معافی شکا بعلته و مشتک ما ینام فی سهره و آمن فی عشاء لیلته دب الیه البلاء فی صحره
(بسا رویآورنده به روز که پشت بر آن نکند، و بسا کسی که اول شب بر او حسرت بردند ولی آخر شب، گریهکنندگان بر او گریستند). هدف از این سخن بیدار باش از خواب غفلت نسبت به مرگ و پس از مرگ است در مورد نتیجه عملی که انسان انجام میدهد.
وَ قَالَ علیه السلام رُبَّ مُسْتَقْبِلٍ یَوْماً لَیْسَ بِمُسْتَدْبِرِهِ وَ مَغْبُوطٍ فِی أَوَّلِ لَیْلِهِ قَامَتْ بَوَاکِیهِ فِی آخِرِهِ ( فی د«و مغبوط فی أول لیل قامت بواکیه فی آخره». ) .
مثل هذا قول الشاعر یا راقد اللیل مسرورا بأوله إن الحوادث قد یطرقن أسحارا.
و مثله لا یغرنک عشاء ساکن قد یوافی بالمنیات السحر
(و قال علیهالسلام: رب مستقبل یوما لیس بمستدبره) بسا استقبالکنندهای در روزی که نیست پشت برکننده آن روز، بلکه دریافته است او را مرگ جانسوز (و مغبوط فی اول لیله) و بسا کسی که آرزو شده است خوشحالی او در اول شب (قامت بواکیه فی اخرها) که برخاستند گریهکنندگان آن در آخر آن شب فرق میان مغبوط و محسود، آن است که مغبوط، مطلوب است مثل نعمت او با عدم زوال آن نعمت از او، ولی محسود مطلوب است زوال نعمت او با حصول آن مر طالب را که حاسد باشد.
فرمود: بسا رویکننده به روزی که پشت بر آن نکند. یعنی اجل او را به فردای آن مهلت ندهد، و بسا رشک برده شده در اول شبی که برخواستند گریندگان و نوحهگران بر او در آخر شب. اول شب خفته بر بالین ناز آخر شب سوی گور آید فراز
و قال علیهالسلام: «رب مستقبل یوما لیس بمستدبره و مغبوط فی اول لیله قامت بواکیه فی آخره.» یعنی و گفت علیهالسلام که چه بسیار روآورنده به روزی است که نیست موجود در شب آیندهی آن روز و چه بسیار حسد برده شده در مال و جاهی است در ابتدای شب خود که برخیزند گریهکنندگان بر عزای او در آخر آن شب.
اللغه: (بواکی): جمع باکیه و هی امراه تنوح علی المیت عاده کزوجته او امه او اخته او بنته. المعنی: نبه (علیه السلام) علی انه لا ینبغی الاغترار بالصحه و الشباب و الغفله عن الاخره و تحصیل الزاد للمعاد، فانه کثیرا ما لا یمسی الرائح، و لا یصبح البائت. الترجمه: چه بسیار کسیکه روزی را دید و آنرا بسر نرسانید، و چه بسیار کسیکه سر شب رشک بر او بردند و آخر شب بر مرگش گریستند.
قال الظاهر: ابن درید: رب صباح لامری لم یمسه حتف الفتی موکل بنفسه حتی یحل فی ضریح رمسه یومل ان یعمر عمر نوح و امر الله یطرق کل لیله یا راقد اللیل مسرورا باوله ان الحوادث قد یطرقن اسحارا (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) و فی (الحلیه): کان ابن السماک یقول: عجبا لعین تلذ بالرقاد و ملک الموت معه علی وساد و قال معاذ بن معاذ: دخلت علی قاضی البصره اعوده، فقلت: اراک الیوم صالحا، فقال: لایغرنک عشاء سالم سوف یاتی بالمنایا السحر فلما کان السحر سمعت الواعیه علیه. و قیل بالفارسیه: سر شب سر تخت و سر بتاج سحرگه نه بر تن سر نه سر بتاج و مصداق هذا الشعر قصه انقراض ملوکیه شرفاء العراق: ففی اول اللیل کانت دوله فیصل الاخر، و فی آخره کانت دوله عبدالکریم قاسم، و هو من غرائب التاریخ، کاخراج الایرانیین من العراق.
قد نشاهد حیا معافی عند طلوع الشمس نشوان من روعه الحیاه، و بهجتها، و قبل المغیب ذهب به الموت الی حفرته، فشیع بالبکاء و العویل. فهل من یعتبر؟.
… قامت بواکیه فی آخره: ربما یستقبل شخص یوما فیموت و لا یستدبره ای لا یعیش بعده فیخلفه ورائه و المغبوط المنظور الی نعمته و قد یکون المرء کذلک فی اول اللیل فیموت فی آخره فتقوم بواکیه جمع باکیه
امام علیهالسلام (در ناسازگاری دنیا) فرموده است: بسا رو آورنده به روز که پشت بر آن نکند (اجل او را به شب مهلت ندهد) و بسا کسی که بر (خوشی) او غبطه بردند در اول شب و در آخرش گریه کنندگان بر او برخاستند (آری سرشب تخت و تاج داشت و بامداد به زیر خاک رفت، پس خردمند به دنیا و کالای آن دل نبندد و دین خود و سعادت جاویدش را به آن نفروشد).
نظر امام (علیه السلام) در این مطلب این است که هر لحظه انسان باید در انتظار مرگ باشد و خدا را فراموش نکند مرگی که گریبان هر جانداری را میگیرد، مهمترین سختیهای مرگ برای ستمگران است. خدای عزیز میگوید: (ای کاش ستمگران را در لحظات مرگ ملاحظه میکردی که فرشتگان دستهای خود را گشودهاند و میگویند: جان خود را بدهید! امروز عذاب سخت و ذلتآور را پاداش میگیرید … ).
و قال علیهالسلام: (رب مستقبل یوما لیس بمستدبره) اذ ینتهی عمره فی ذلک الیوم فهو یستقبل ذلک الیوم، و لا یخرج عن ذلک الیوم، حتی یکون مستدبرا له، بل یموت فی اثنائه (و) رب (مغبوط) یغبطه الناس علی مقامه و ماله (فی اول لیله قامت بواکیه) جمع باکیه ای النساء اللاتی یبکین لموته (فی الاخره) لانه مات فی وسط اللیل.
اللغه: الغبطه: ان تتمنی ما عند الغیر من النعمه دون ان تزول عنهم. الشرح: قد یطلع علیک الفجر و تستقبل یومک الجدید و یکون هو یومک الاخیر الذی لا یخرج عنک الا و انت تحت التراب و قد تسهر لیلتک بالبهجه و السرور مع عائلتک و اطفالک و اصدقائک و احبابک ثم فی آخر اللیل تقوم علیک البواکی من نسائک و اطفالک لفقدک و نهایه حیاتک و هذا تحذیر للانسان ان لا یطمئن الی الدنیا و یبقی باستمرار ذاکرا الموت و الحساب.
«بسا کس که آغاز روزی را دید و آن را به پایان نرساند و چه بسا کس که در آغاز شب بر او رشک بردند و در پایان آن شب بانگ مویه گران بر او برخاست.»
نظیر این گفته شاعر که چنین سروده است: ای خفته در شب که به آغاز آن شادمانی، حوادث گاه به هنگام سحر فرا می رسد. و یا این بیت: «شبی آرام تو را فریب ندهد که سحرگاه مرگها را فرا می رساند.»
[[و قال علیهالسلام ]]
رُبَّ مُسْتَقْبِلٍ یَوْماً لَیْسَ بِمُسْتَدْبِرِهِ،وَ مَغْبُوطٍ فِی أَوَّلِ لَیْلِهِ،
قَامَتْ بَوَاکِیهِ فِی آخِرِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
چه بسیار کسانی که در آغاز روز زنده بودند اما روز را به پایان نبردند و چه بسیار کسانی که در آغاز شب زندگیشان مورد غبطه مردم بود اما در پایان همان شب عزاداران به سوگشان نشستند!( سند گفتار حکیمانه:
از کلام مرحوم خطیب در مصادر استفاده می شود که قبل و بعد از سید رضی این گفتار حکیمانه از منابع دیگری اخذ شده است از جمله در کتاب من لایحضره الفقیه آن را جزء وصایای امام عالی به فرزندش محمد بن حنفیة نقل کرده و سبط بن جوزی آن را در تذکرة الخواص توام با حکمت ۳۴۴ آورده است. نیز آمدی در غررالحکم با تفاوت قابل ملاحظه ای آن را ذکر کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۹))
بیاعتباری این جهان
هدف از این کلام حکیمانه بیان بیاعتباری دنیاست و بیدار کردن غافلان از خواب غفلت؛میفرماید:«چه بسیار کسانی که در آغاز روز زنده بودند اما روز را به پایان نبردند و چه بسیار کسانی که در آغاز شب زندگیشان مورد غبطه مردم بود اما در پایان همان شب عزاداران به سوگشان نشستند»؛ (رُبَّ مُسْتَقْبِلٍ یَوْماً لَیْسَ بِمُسْتَدْبِرِهِ،وَ مَغْبُوطٍ فِی أَوَّلِ لَیْلِهِ،قَامَتْ بَوَاکِیهِ فِی آخِرِهِ) .
بسیارند کسانی که خیال میکنند اگر امروز سالم و شاداب و سرخوشاند ماهها یا سالها این وضع ادامه پیدا میکند و یا اگر امروز در مجلس جشن و سروری حضور دارند این مجالس تا مدتها ادامه خواهد یافت.
در حالی که اگر به تاریخ مراجعه کنیم و یا حتی حوادثی را که در دوران عمر خود دیدهایم مورد بررسی قرار دهیم میبینیم اینها خیال باطلی بیش نیست.
افرادی بودند بسیار قوی و نیرومند ازنظر جسمانی و بسیار قدرتمند ازنظر موقعیت اجتماعی ولی ناگهان با گذشتن یک روز یا یک شب همه چیز دگرگون شد.آن آدم سالم،گرفتار سکته مغزی شد و بهصورت یک انسان به تمام معنا فلج درآمد و آن شخص قدرتمند به دست یکی از نزدیکانش به قتل رسید همانگونه که درباره نادرشاه افشار نقل کردهاند که در اوج قدرت بهوسیله یکی از نزدیکانش به قتل رسید آنگونه که شاعر آن را ترسیم کرده است:
شبانگه به دل قصد تاراج داشت سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت
به یک گردش چرخ نیلوفری نه نادر بهجا ماند نی نادری
مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود (بهج الصباغه) اشاره به بعضی از تحولات عراق کرده،میگوید:سر شب دولت ملک فیصل که آخرین نفر از شرفاء بود با قدرت بر سر کار بود ولی در آخر شب عبدالکریم قاسم قیام کرد و حکومت جدید را تشکیل داد.(شرح نهج البلاغة علامة شوشتری (بهج الصباغه)، ج ۱۱، ص ۳۴۳.)
قرآن مجید روشنترین نمونه را در این زمینه در پایان سوره قصص در داستان قارون،ثروتمند بزرگ بنیاسرائیل آورده است که یک روز تمام یاران و کارگزاران خود را بسیج کرد تا ثروت او را به نمایش بگذارند به گونهای که بسیاری از بنیاسرائیل به حال او غبطه خوردند و گفتند:« یا لَیتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِی قارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظیمٍ »؛ای کاش همانند آنچه به قارون داده شده است ما نیز داشتیم! بهراستی که او بهره عظیمی دارد!».(قصص، آیه ۷۹)
ولی فردا که فرمان مرگ او از سوی خداوند صادر شد و زمین شکافت و خودش و تمام اموالش درون زمین مدفون شد آنها که دیروز آرزوی زندگی او را میکردند،گفتند:« وَیْکَأَنَّ اللّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ یَقْدِرُ لَوْ لَا أَنْ مَّنَّ اللّهُ عَلَیْنَا لَخَسَفَ بِنَا وَیْکَأَنَّهُ لَا یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ »؛وای بر ما! گویی خدا روزی را بر هرکس از بندگانش بخواهد گسترش میدهد یا تنگ میگیرد! اگر خدا بر ما منت ننهاده بود،ما را نیز به قعر زمین فرو میبرد! ای وای! گویی کافران هرگز رستگار نمیشوند!».(قصص، آیه ۸۲)
مرحوم صدوق در کتاب من لا یحضر این کلام شریف را با اضافه پر معنایی (ذیل وصایای امام علیه السلام به فرزندش محمّد بن حنفیه) آورده است و آن این گونه است:
«فَلَا یغُرَّنَّکَ مِنَ اللَّهِ طُولُ حُلُولِ النِّعَمِ وَ إِبْطَاءُ مَوَارِدِ النِّقَمِ فَإِنَّهُ لَوْ خَشِی الْفَوْتَ عَاجَلَ بِالْعُقُوبَهِ قَبْلَ الْمَوْت؛ چون چنین است،فزونی نعمتهای خداوند و تأخیر مجازاتهای او تو را مغرور نسازد زیرا او اگر از این ترس داشت که مجازات از دست رود قبل از مرگ بهسرعت کیفر میداد».(من لایحضره الفقیه، ج ۴، ص ۳۸۶، ح ۵۸۳۴.)
شعرای عرب و عجم در همین مضمون اشعار بیدار کنندهای سرودهاند.
ازجمله شاعر عرب میگوید:
یا راقد اللیل مسرورا بأوله
إن الحوادث قد یطرقن أسحارا
ای کسی که در شب خوشحال به بستر استراحت میروی مراقب باش که حوادث تلخ گاهی سحرگاه بهسراغ تو میآید.
و دیگری میگوید:
عجبا لعین تلذّ بالرّقاد ***و ملک الموت معه علی وساد
در شگفتم از چشمی که به خواب خوش فرو میرود در حالی که فرشته مرگ همواره در کنار او خوابیده است.(شرح نهج البلاغه علامه شوشتری، ج ۱۱، ص ۳۴۳.)
و شاعر فارسی زبان میگوید:
به شب بودی بهپا قصر سرورش ***سر و کارش سحر با قبر و گورش
نماز شام بودش تاج بر سر ***شفق چون زد کشیدش خاک دربر
در ذیل کلام حکمتآمیز 191 مسائل مشابهی گذشت.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Many a man faces a day after which he finds no day, and many a man is in an enviable status in the earlier part of the night but is mourned by wailing women in its later part.
وَ قَالَ علیه السلام الکَلَامُ فِی وَثَاقِکَ مَا لَم تَتَکَلّم بِهِ فَإِذَا تَکَلّمتَ بِهِ صِرتَ فِی وَثَاقِهِ فَاخزُن لِسَانَکَ کَمَا تَخزُنُ ذَهَبَکَ وَ وَرِقَکَ فَرُبّ کَلِمَةٍ سَلَبَت نِعمَةً وَ جَلَبَت نِقمَةً
ترجمهها:
(اخلاقی، تربیتی) و درود خدا بر او، فرمود: سخن در بند توست، تا آن را نگفته باشی، و چون گفتی، تو در بند آنی ، پس زبانت را نگهدار چنانکه طلا و نقره خود را نگه میداری، زیرا چه بسا سخنی که نعمتی را طرد یا نعمتی را جلب کرد .
سخن در بند توست تا بر زبانش نرانی و چون گفتیاش تو در بند آنی ، پس زبانت را چنان نگه دار که درمت را و دینار.
چه بسا سخنی که نعمتی را ربود و نقمتی را جلب نمود.
سخن در بند تست مادامی که تکلم نکرده بآن پس هر گاه تکلم کردی بآن گشتی تو در بند آن پس در خزانه نگه دار زبان خود را همچنان که در خزانه نگه میداری طلای خود را و نقره خود را پس بسا کلمه که ربود نعمت را از صاحب خود
و فرمود (علیه السلام): سخن در بند توست، تا آن را بر زبان نیاورده ای، چون بر زبانش آوری تو به بند او در آمده ای. پس، همچنان که، زر و سیمت را حفظ می کنی، زبانت را هم حفظ کن، زیرا چه بسا یک کلمه که نعمتی را سلب کند و محنتی را فراخواند.
و آن حضرت فرمود:سخن را تا نگفتهای در بند توست ، چون گفتی تو در بند آنی،پس زبانت را چون طلا و نقرهات حفظ کن،چه بسا یک کلمه نعمتی را از بین برده و عذابی را پیش آورده .
شروح:
و بخط الرضی: وثاقک بکسر الواو و هو لغه. و الوثاق: الحبل.
الکلام فی وثاقک: بخط الرضی بکسر الواو و هو لغه، و الوثاق الحبل.
وثاق: ریسمان، بند، (سخن در بند تو است تا آن را نگفتهای، اما همین که گفتی تو در بند آنی، پس زبانت را نگاه دار چنانکه طلا و نقره را در خزانه قرار میدهی. بسا کلمهای که باعث از دست رفتن نعمتی میشود و عذاب و گرفتاری پیش میآورد). امام (علیه السلام) امر فرموده است که از سخنی که شایستهی گفتن نیست و همچنین سخن نابجا، زبان را نگه دارند، و نگهداری زبان را به اندوختن طلا تشبیه کرده است و وجهشبه اهمیت در نگهداری است، و از گفتن سخن ناروا به وسیلهی دو قیاس مضمر برحذر داشته است که صغرای یکی از آنها عبارت: (الکلام … وثاقه) و کبرای مقدرش چنین است: هر سخنی که چنین باشد، جز در موردی که سزاوار باشد، شایستهی گفتن نیست، و کلمهی (وثاق: بند) استعاره است. و صغرای قیاس دوم عبارت: (فرب کلمه سلبت نعمه. بسا کلمهای که باعث از بین رفتن نعمتی گشته است)، و کبرای مقدرش چنین است: و هر کلمهای که آن طور باشد پس باید از گفتن آن دوری کرد و سخن اندک و استوار گفت.
وَ قَالَ علیه السلام الْکَلاَمُ فِی وَثَاقِکَ مَا لَمْ تَتَکَلَّمْ بِهِ فَإِذَا تَکَلَّمْتَ بِهِ صِرْتَ فِی وَثَاقِهِ فَاخْزُنْ لِسَانَکَ کَمَا تَخْزُنُ ذَهَبَکَ وَ وَرِقَکَ فَرُبَّ کَلِمَةٍ سَلَبَتْ نِعْمَةً وَ جَلَبَتْ نِقْمَةً .
قد تقدم القول فی مدح الصمت و ذم الکلام الکثیر.
و کان یقال لا خیر فی الحیاة إلا لصموت واع أو ناطق محسن.
و قیل لحذیفة قد أطلت سجن لسانک فقال لأنه غیر مأمون [إذا أطلق]
(من ا،د. ) .
و من أمثال العرب رب کلمة تقول دعنی.
و قالوا أصلها أن بعض ملوک الحیرة کان قد استراب ببعض خوله فنزل یوما و هو یتصید علی تلعة و نزل أصحابه حوله فأفاضوا فی حدیث کثیر فقال ذلک الإنسان أ تری لو أن رجلا ذبح علی رأس هذه التلعة هل کان یسیل دمه إلی أول الغائط فقال الملک هلموا فاذبحوه لننظر فذبحوه فقال الملک رب کلمة تقول دعنی.
و قال أکثم بن صیفی من إکرام الرجل نفسه ألا یتکلم بکل ما یعلم.
و تذاکر قوم من العرب و فیهم رجل باهلی ساکت فقیل له بحق ما سمیتم خرس العرب (کذا فی ا،و بعدها فی ب:فنالوا له:لم لا تتکلم؟فقال:أ ما علمتم...». ) فقال أ ما علمتم أن لسان المرء لغیره و سمعه لنفسه
(و قال علیهالسلام: الکلام فی وثاقک) کلام در بند تو است و در تحت تصرف تو است (ما لم تتکلم به) مادام که تکلم نکردهای به آن کلام (فاذا تکلمت به) پس چون تکلم کردی به آن (صرت فی وثاقه) گردیدی تو در بند آن (فاخزن لسانک) پس نگاه دار زبان خود را در خزانه دهان (کما تخزن ذهبک) همچنانکه در خزانه مینهی طلای خود را (و ورقک) و نقره خود را (فرب کلمه) پس بسا کلمهای که (سلبت نعمته) ربود نعمتی را (و جلبت نقمه) و کشید بدی و زشتی را به جهت عدم جواز اتیان آن بر لسان. سخن گفته دگر باز نیاید به زبان اول اندیشه کند مرد که عاقل باشد تا زمانی دگر اندیشه نیاید کردن که چرا گفتم و اندیشه باطل باشد
فرمود: سخن در بند توست چندانکه به آن تکلم ننمودهای، و چون تکلم نمودی تو در بند او شدی پیشتر حکم تو بر آن روان بود و اکنون حکم تو بر تو روان باشد پیشتر بر او غالب بودی و از ضرر او ایمن اکنون مغلوب گشتی و از ضرر او ایمن نیستی، و از این قبیل است آنچه گفتهاند: (لا یزال المرء فر فسحه من عقله ما لم یقل شعرا او یصنف کتابا) پس نگاهدار زبان خود را از شر گفتن در خزینه دهان چنانچه ضبط میکنی و در خزینه مینهی طلا و نقره خود را پس بسیار کلمهای باشد که نعمتی سلب کند و عقوبتی و بلیتی جلب کند شاعر گوید: سخن گفته دگر باز نیاید به دهان اول اندیشه کند مرد که عاقل باشد تا زمانی دگر اندیشه نباید کردن که چرا گفتم و اندیشه باطل باشد
و قال علیهالسلام: «الکلام فی وثاقک ما لم تتکلم به، فاذا تکلمت به صرت فی وثاقه. فاخزن لسانک کما تخزن ذهبک و ورقک، فرب کلمه سلبت نعمه.» یعنی و گفت علیهالسلام که گفتن سخن در قید و بند تو است مادامی که تو نگفتهای آن را، پس در وقتی که تو گفتی آن سخن را، میگردی تو در قید و بند آن، یعنی در قید نفع و ضرر آن، پس حفظ کن و نگاهدار زبان تو را، چنانکه نگاهداری میکنی زر تو را و نقرهی سکه کردهی تو را، پس چه بسیار گفتاری است که سلب میکند نعمت را از گویندهاش.
اللغه: (الوثاق: الحبل الذی یشد به الاسیر. المعنی: قد حرض (علیه السلام) حفظ اللسان و ملازمه الصمت بوجهین لطیفین: 1- افاد ان الکلام عبد للانسان و اسیر عنده مادام لم یتفوه به و لم یطلقه من لسانه، ولکن لما تکلم و اطلقه ینعکس الامر فیصیر الانسان اسیرا له و مسئولا عنه عندالله و عند الناس. 2- ان اللسان من اغلا اعضاء الانسان فکانه ذهب عالم وجوده، فینبغی ان یخزنه و لا یشغله بالکلام لیظهر علی الانام، کما یخزن الذهب و الورق و یخفیان عن اعین الناس، ثم نبه (علیه السلام) علی انه رب کلمه سلبت نعمه و جلبت نقمه، و هذا هو سر هذه الحکمه. الترجمه: فرمود: تا نگفته باشی سخن را در بند خود داری و چون گفتی خود را دربند سخن انداختی و اسیر آن ساختی، زبانت را زرت شمار و آنرا در گنج دار چونانکه زر و سیمت را گنج کنی، بسا یک کلمه نعمتی را برباید و بلائی را بگشاید.
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: و صرت وثاقه فی (الطبعه المصریه) تصحیف، ای: هو فی شدک ابتداء و تصیر فی شده انتهاء. فاخزن لسانک کما تخزن ذهبک و ورقک، فرب کلمه سلبت نعمه و جلبت نقمه فقره و جلبت نقمه لیست فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم) و انما هی فی (الطبعه المصریه). و فی السیر: نزل النعمان بن المنذر برابیه، فقال له رجل من اصحابه: ابیت اللعن لو ذبح رجل علی راس هذه الرابیه الی این کان یبلغ دمه. فقال النعمان: المذبوح و الله انت و لانظرن این یبلغ دمک فذبحه. و فی (العیون): قال ابن اسحاق: النسناس خلق بالیمن لاحدهم عین وید و رجل یقفز بها و اهل الیمن یصطادونهم، فخرج قوم فی صیدهم فراوا ثلاثه منهم، فادرکوا واحدا منهم فعقروه و ذبحوه و تواری اثنان فی الشجر، فقال الذی ذبح الاول انه لسمین، فقال الثانی انه اکل ضروا فاخذوه و ذبحوه، فقال الذی ذبحه ما انفع الصمت فقال الثالث فها انا الصمت فاخذوه و ذبحوه. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و فی (الاغانی): صلب الحجاج رجلا من الشراه بالبصره و راح عشیا لینظر الیه، فاذا برجل بازائه مقبل بوجهه علیه، فدنا منه فسمعه یقول للمصلوب طال ما رکبت فاعقب.
فقال الحجاج: من هذا؟ فقالوا: شظاظ اللص. قال: لا جرم و الله لیعقبنک، ثم وقف و امر بالمصلوب فانزل و صلب شظاظا مکانه.
لک ان تقول ما شئت قبل ان تتکلم، فاذا تکلمت فعلیک ان تنسجم مع اقوالک و الا ناقضت نفسک، و اقمت الحجه منها علیک (فاخزن لسانک) الا عما یجلب خیرا او یدفع شرا (کما تحزن ذهبک و ورقک) بکسر الراء ای نقودک، و المعنی: لا فرق بین الکلام و النقود، کل منهما یجب ان یملا فراغا و یسد حاجه (فرب کلمه سلبت نعمه و جلبت نقمه) و هی کلمه الجهل و الحمق و الغضب و العجله، یطلقها المتسرع بلا تقدیر و رویه الی این تنتهی، و ماذا تهدم و تدمر. و تقدم الکلام عن ذلک مرات. انظر شرح الخطبه 94 فقره (السکوت).
… و ثاقک ما لم تتکلم به: الوثاق کسحاب ما یشد به و یربط ای انت مالک لکلامک قبل ان یصدر عنک فاذا تکلمت به صرت مملوکا له فاما نفعک او ضرک و خزن کنصر حفظ و منع الغیر من الوصول الی مخزونه و الورق بفتح فکسر الفضه
امام علیهالسلام (درباره سخن) فرموده است: سخن در قید و بند تو میباشد تا آن را نگفتهای و چون به زبان آوردی تو در بند آن هستی (پیشتر تو بر آن مسلط بودی و اکنون آن بر تو چه سود رساند چه زیان) پس زبانت را (در خزینه دهان) نگاه دار چنانکه طلا و نقره را در خزینه مینهی که بسا یک کلمه نعمتی را از دست میدهد و عذاب و گرفتاری پیش میآورد (بنابراین باید پرگوئی نکرده پیش از اندیشه سخن نگفت).
منظور امام (علیه السلام) این است که انسان همیشه باید جوانب حرف را مطالعه کند سپس آن را بگوید، تا از عوارض سخن در امان باشد. ابن ابیالحدید در ذیل داستان مینویسد: یکی از سلاطین حیره به یکی از اطرافیانش مشکوک شده بود، روزی جمعی روی تپهای قرار گرفته بودند. آن فرد مشکوک گفت: به بینم اگر کسی را روی این بلندی سر ببرند آیا خونش به روی زمین میرسد یا نه؟ سلطان گفت: بیاورید سرش را ببرید تا امتحان کنیم. سپس سلطان گفت: (رب کلمه تقول دعنی): چه بسا کلمهای که میگوید مرا نگو! چون کلمه حساسی و در موقع حساستری گفته شده از ضربالمثلهای عرب گردیده است. چه بسا کلمهای که انسان نه پخته میگوید و زندگی خود را متلاشی میسازد و به دیگران و یا خدای ناکرده به زمین و زمان بد میگوید و چه بسا ملتهائی که گرفتار همین خطر شدهاند.
و قال علیهالسلام: (الکلام فی وثاقک) ای مشدود بحبلک و انک ما لک له تتمکن من اطلاقه و عدم اطلاقه (ما لم تتکلم به) و لم یخرج من لسانک (فاذا تکلمت به صرت فی وثاقه) لانک ملزوم به معاقب علیه انکان شرا (فاحزن) ای احفظ (لسانک کما تخزن ذهبک و ورقک) الورق: الفضه (فرب کلمه) قالها الشخص (سلب نعمه و جلبت نقمه) ای بلیه و مصیبه.
اللغه: الوثاق: ما یشد به و یربط. اخزن: احفظ. الورق: بفتح فکسر الفضه. جلبت: اتت به. النقمه: المصیبه. الشرح: نهی عن الاسترسال فی الکلام و ان یفکر الانسان فیما یقول قبل ان یقول فان الکلام قبل ان تطلقه فهو مملوک لک و لیس لاحد حق علیک و اما اذا تکلمت به فقد صرت فی و ثاقه و تحولت انت الی عبد له تحتاج الی الدفاع عن نفسک و الی تاویل ما تکلمت به فلذا یجب ان یحفظ اللسان کما یحفظ الفضه و الذهب و یحافظ علیه کما یحافظ علیها اذ ربما صدرت منک کلمه سلبت منک رزقک و نعمتک بل ربما جائتک بمصیبه دامیه قد تاخذک الی عالم الاخره …
درباره ستایش خاموشی و نکوهش سخن گفتن پیش از این سخن گفته شد، و گفته شده است: خیری در زندگی نیست مگر برای خاموشی که سخن بشنود و فرا گیرد یا آنکه سخنگویی پسندیده باشد.
به حذیفه گفته شد: مدت زندانی بودن زبانت را به درازا کشاندی، گفت: آری که اگر آزاد شود، از او ایمن نیستم.
و یکی از امثال عرب این است که چه بسیار کلمه ای که می گوید مرا واگذار، و گویند اصل این ضرب المثل چنین بوده است که یکی از پادشاهان حیره به یکی از بندگان خود بدگمان شده بود. روزی بر روی تپه ای سرگرم شکار بود، یارانش برگرد او فرو آمدند و گفتگو می کردند. همان شخص که پادشاه به او بدگمان شده بود، گفت: فکر می کنید اگر کسی را بالای این تپه بکشند، خونش به پایین تپه می رسد؟ پادشاه بدون معطلی گفت: برخیزید او را بکشید تا ببینیم. و او را کشتند. پادشاه گفت: چه بسیار کلمه ای که می گوید مرا واگذار.
اکثم بن صیفی می گفته است: از گرامی داشتن آدمی خویشتن را این است که به هر چه می داند، زبان نگشاید.
گروهی از اعراب با یکدیگر گفتگو می کردند مردی از قبیله باهلة میان ایشان خاموش نشسته بود، گفتند: این که شما به زبان بسته مشهورید بر حق است. گفت: آری مگر نمی دانید. زبان مرد برای دیگری و گوش او برای خودش هست.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْکَلاَمُ فِی وَثَاقِکَ مَا لَمْ تَتَکَلَّمْ بِهِ؛فَإِذَا تَکَلَّمْتَ بِهِ صِرْتَ فِی وَثَاقِهِ،فَاخْزُنْ لِسَانَکَ کَمَا تَخْزُنُ ذَهَبَکَ وَ وَرِقَکَ:فَرُبَّ کَلِمَهٍ سَلَبَتْ نِعْمَهً وَ جَلَبَتْ نِقْمَهً.
امام علیه السلام فرمود:
سخن را تا نگفتهای اسیر توست اما همین که گفتی تو اسیر او خواهی بود.زبانت را همچون طلا و نقرهات حفظ کن.ای بسا گفتن یک کلمه نعمت بزرگی را از انسان سلب کرده یا بلا و مصیبتی را فراهم ساخته است.( سند گفتار حکیمانه:
تنها منبعی که مرحوم خطیب قبل از نهج البلاغه برای این کلام شریف نقل کرده است کتاب من لا یحضر مرحوم صدوق است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۹)
اضافه میکنیم که مرحوم صدوق آن را در من لا یحضر در ذیل کلام حکمت آمیز گذشته در وصایای علی علیه السلام به محمد بن حنفیه نقل کرده است.)
حتی با یک کلمه
درباره اهمیت سکوت و خطرات سخنگفتن بیرویه،در کلمات پیشین امام علیه السلام مطالب قابل توجهی خواندید.امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه در ضمن سه جمله دیگر بر این مسأله تأکید میکند.
نخست میفرماید:«سخن،تا نگفتهای اسیر توست اما همین که گفتی تو اسیر او خواهی بود»؛ (الْکَلاَمُ فِی وَثَاقِکَ مَا لَمْ تَتَکَلَّمْ بِهِ؛فَإِذَا تَکَلَّمْتَ بِهِ صِرْتَ فِی وَثَاقِهِ).
چه تشبیه و تعبیر جالبی! بهراستی،سخن قبل از آنکه از دهان گویندهاش بیرون آید همچون اسیری در نزد اوست ولی همین که از دهان گوینده بیرون آمد نه تنها قادر بر مهار کردنش نیست بلکه در اسارت آن خواهد بود و تمام مسئولیتهایش را باید به عهده بگیرد.پس چه بهتر که انسان کم سخن بگوید و سنجیده بگوید.
امام علیه السلام در دومین تعبیر از تشبیه دیگری استفاده کرده،میفرماید:«زبانت را همچون طلا و نقرهات حفظ کن»؛ (فَاخْزُنْ لِسَانَکَ کَمَا تَخْزُنُ ذَهَبَکَ وَ وَرِقَکَ) .
شک نیست که انسان اجناس گرانبهای خود را با دقت محافظت میکند مبادا سارقان آن را بربایند و یا بهگونه دیگری از دست برود.امام علیه السلام میفرماید که زبان تو نیز سرمایه بسیار گرانبهایی است که باید با دقت در حفظ آن بکوشی.
در سومین جمله به عنوان یک دلیل میفرماید:«ای بسا گفتن یک کلمه نعمت بزرگی را از انسان سلب کرده یا بلا و مصیبتی را فراهم ساخته است»؛ (فَرُبَّ کَلِمَهٍ سَلَبَتْ نِعْمَهً وَ جَلَبَتْ نِقْمَهً) .
اهمیت سکوت تا آنجاست که از داستان زکریا در قرآن مجید استفاده میشود خداوند هنگامی که به زکریا بشارت فرزندی را به نام یحیی داد عرضه داشت:
«خدایا! نشانهای برای من قرار ده.خطاب آمد:نشانه تو این است که سه شبانهروز قدرت تکلم با مردم نخواهی داشت در حالی که زبانت سالم است؛ « قَالَ رَبِّ اجْعَل لِّی آیَهً قَالَ آیَتُکَ أَلاَّ تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلَاثَ لَیَالٍ سَوِیّاً »(مریم، آیه ۱۰.) و به این ترتیب سکوت به عنوان آیتی از آیات خدا نسبت به موهبتی که ارزانی داشته بود قرار داده شد.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Words are under your control so long as you have not yet uttered them. But when you have spoken them, you are under their control. Therefore, guard your tongue as you guard your gold and silver, for often one expression snatches away a blessing and invites a penalty.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا تَقُل مَا لَا تَعلَمُ بَل لَا تَقُل کُلّ مَا تَعلَمُ فَإِنّ اللّهَ فَرَضَ عَلَی جَوَارِحِکَ کُلّهَا فَرَائِضَ یَحتَجّ بِهَا عَلَیکَ یَومَ القِیَامَةِ
ترجمهها:
(اخلاقی، تربیتی) و درود خدا بر او، فرمود: آنچه نمیدانی مگو، بلکه همه آنچه را که میدانی نیز مگو، زیرا خداوند بزرگ بر اعضاء بدنت چیزهایی را واجب کرده که از آنها در روز قیامت بر تو حجّت آورد .
مگو آنچه نمیدانی، بلکه مگو هر چه میدانی چه خدا بر اندامهای تو چیزهایی واجب کرد و روز رستاخیز بدان اندامها بر تو حجت خواهد آورد .
و فرمود مگو ما دام که نمیدانی پس بدرستی که خدای تعالی فرض کرده بر اعضای تو همه آن فریضهها که احتجاج میآرد بآن بر تو در روز قیامت
و فرمود (علیه السلام): چیزی را که نمی دانی مگوی، حتی بسیاری از چیزهایی را، که می دانی، بر زبان میاور. زیرا خدا بر اعضای تو احکامی واجب کرده که در آن روز به آنها بر تو حجت آورد.
و آن حضرت فرمود:آنچه را نمیدانی مگو،بلکه هر چه را هم میدانی به زبان نیاور،که خداوند پاک برنامههایی را بر اندامت واجب نموده که در قیامت به همانها بر تو احتجاج خواهد کرد .
شروح:
و قوله: فان الله فرض علی جوارحک فرائض یحتج بها علیک یوم القیامه، مثل قوله تعالی ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسولا.
آنچه را نمیدانی مگو، بلکه هر چه را میدانی هم مگو، زیرا خداوند پاک، بر همهی اعضا و جوارح تو احکامی را واجب کرده، تا روز قیامت بدان وسیله بر تو حجت بیاورد.) امام (علیه السلام) از گفتن چیزی که انسان نمیداند نهی فرموده است، برای این که آن دروغ است و یا احتمال دروغ در آن میرود، و چون چنین سخنی از روی نادانی است پس دوری کردن از آن واجب است، و اما این که از گفتن تمام دانستنیها نهی فرموده است برای اینست که ممکن است برای خود گوینده و یا برای دیگران زیانی داشته باشد، مثل فاش کردن رازی که باعث اذیب وی و یا اذیت کسی شود که راز را به او گفته است، و از این کار با عبارت: فان الله … که صغرای قیاس مضمری است، برحذر داشته است. اموری که خداوند بر هر عضوی از اعضای بدن واجب گردانیده عبارت است،- به طور مثال- برای زبان گفتن هر چیزی را به جای خود، و همچنین برای چشم، نگریستن بجا و امثال اینها برای دیگر جوارح. و کبرای مقدر چنین است: و هر چه را که خداوند بر اعضای انسان واجب گردانیده واجباتی است که روز قیامت بدان وسیله برای ترک و یا عمل به آنها با وی احتجاج میکند، پس لازم است که آدمی آنها را رعایت کند.
وَ قَالَ علیه السلام لاَ تَقُلْ مَا لاَ تَعْلَمُ بَلْ لاَ تَقُلْ کُلَّ مَا تَعْلَمُ فَإِنَّ اللَّهَ [سُبْحَانَهُ قَدْ]
فَرَضَ عَلَی جَوَارِحِکَ کُلِّهَا فَرَائِضَ یَحْتَجُّ بِهَا عَلَیْکَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ .
هذا نهی عن الکذب و أن تقول ما لا تأمن من کونه کذبا فإن الأمرین کلیهما قبیحان عقلا عند أصحابنا.
فإن قلت کیف یقول أصحابکم أن الخبر الذی لا یأمن کونه کذبا قبیح و الناس یستحسنون الأخبار عن المظنون ( کذا فی ا،ب و فی د:«المظنونات». ) قلت إذا قال الإنسان زید فی الدار و هو یظنه فی الدار و لا یقطع علیه فإن الحسن منه أن یخبر عن ظنه کأن یقول أخبر عن أنی أظن أن زیدا فی الدار و إذا کان هذا هو تقدیره فالخبر إذن خبر عن معلوم لا عن مظنون لأنه قاطع علی أنه ظان أن زیدا فی الدار.
فأما إذا فرض الخبر لا علی هذا الوجه بل علی القطع بأن زیدا فی الدار و هو لا یقطع علی أن زیدا فی الدار فقد أخبر بخبر لیس علی ما أخبر به عنه لأنه أخبر عن أنه قاطع و لیس بقاطع فکان قبیحا
(و قال علیهالسلام: لا تقل ما لم تعلم) مگوی چیزی را که ندانی (بل لا تقل کلما تعلم) بلکه مگوی هر چیزی را که دانی از سخنان بیفایده مالایعنی (فان الله سبحانه قد فرض) پس به درستی که حق سبحانه و تعالی فرض کرده (علی جوارحک کلها) بر همه اعضای تو (فرائض یحتج بها علیک) فریضههای معین که حجت میآورد به آن فرایض بر تو و تو را ملزم میسازد (یوم القیمه) در روز قیامت.
فرمود: مگو آنچه ندانی، بلکه مگو هر چه بدانی. سخن بسیار دانی اندکی گو یکی را ده مگو ده را یکی گو چه به تحقیق که حق سبحانه و تعالی واجب کرده است بر همه اعضای تو واجبها را که حجت کند به آنها بر تو روز قیامت بر هر عضو آدمی واجبی چند متعین باشد. مثلا گوش نشنیدن غیبت و هر منکری شنیدن آیات و اخبار دین و مواعظ و نصایح صالحین. و چشم ندیدن به آنچه حرام باشد و دیدن در ملکوت آسمانها و زمین به چشم اعتبار و تفکر. و دل تخیل نکردن آنچه روا نباشد و اراده نکردن آنچه گناه باشد و نیت کردن خیرات و طاعات و تفکر در نعمای حضرت اله و حق تعالی اشارت سوال و بازخواست آن سه عضو میفرماید (.. ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسولا) اما زبان فرض شده است بر او نگفتن باطل و کذب و بهتان و گفتن حق و نصیحت و عدل و احسان و قدرت آدمی بر زبان و ضبط آن و تصرف در آن بیشتر و آسانتر باشد از گوش و چشم و دل که آنها را از مناهی باید بست. و زبان را نباید گشاد، و امر عدمی حاجت به تاثیری چنان نداشته باشد چنانچه وجودی داشته باشد، پس بازخواست و عتاب بر زبان به اعتبار گفتن ناصواب بیشتر باشد. و از (ارسطو) نقل کردهاند اگر خواهی بدانی که شخص ضبط میتواند کرد نفس خود را از شهوات ببین ضبط میتواند کرد زبان خود را از ناصواب و ترهات. و فیالواقع این کلام حکمتی صواب است و دلالتی بر کمال.
و قال علیهالسلام: «لاتقل ما لا تعلم، بل لاتقل کل ما تعلم، فان الله سبحانه، فرض علی جوارحک فرائض یحتج بها علیک یوم القیامه.» یعنی و گفت علیهالسلام که مگو آنچه را که تو نمیدانی، بلکه مگو هر چیزی را که تو میدانی، پس به تحقیق که خدای سبحانه واجب کرده است بر اعضای تو بر تمامی آنها واجبات چندی که حجت میگیرد به سبب آنها بر تو در روز قیامت.
المعنی: قد نهی (علیه السلام) فی کلامه هذا عن امرین: 1- القول بغیر علم و هو ان کان فی الامور الشرعیه کبیان المعارف و الاحکام و الاداب الدینیه فلا اشکال فی حرمته، لان بیان الحکم الشرعی و الفتوی بغیر علم محرم و افتراء علی الله و نهی عنه فی قوله تعالی قل ارایتم ما انزل الله علیکم من رزق فجعلتم منه حراما و حلالا قل آلله اذن لکم ام علی الله تفترون- 59- یونس و فی معناها ایات کثیره. و اما فی غیرها فحیث ان ظاهر الکلام علم القائل بما یقول علی وجه الدلاله الالتزامیه فیصیر کذبا محرما الا ان تقیده بما یسلب هذا الظاهر کقوله: اظن کذا او احتمل ان یکون کذا. 2- النهی عن القول بکل ما یعلم وله موارد من الحرمه، کما اذا انطبق علی الغیبه او کشف سر المومن او ما یوجب ضررا علی غیره و غیر ذلک و الظاهر ان المقصود النهی علی وجه التحریم، فانه یوافق ما ذکره (علیه السلام) من التعلیل بقوله (فان الله سبحانه قد فرض علی جوارحک کملها فرائض) الخ- فهو سالبه جزئیه. الترجمه: فرمود: آنچه را ندانی مگو و هر آنچه را دانی همه را مگو، زیرا خدا بر جوارح تو فراضی مقرر داشته که در روز رستاخیز تو را مسئول آنها میشناسد و از تو بازخواست میفرماید.
لا تقل ما لاتعلم فی (الکافی) عن ابیجعفر (علیه السلام): ما علمتم فقولوا، و ما لم تعلموا ققولوا: الله اعلم، ان الرجل لینتزع الایه من القرآن یخر فیها ابعد ما بین السماء و الارض. و قال ابن المقفع: فان استطعت الا تخبر بشیء الا و انت به مصدق و الا یکون تصدیقک الا ببرهان فافعل. بل لا تقل کل ما تعلم لان کثیرا من الناس غیر قابلین لفهم کثیر من الحقائق. و فی (عیون ابن قتیبه): قال سلمان: لو حدثت الناس بکل ما اعلم لقالوا رحم الله قاتل سلمان. (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) فان الله فرض علی جوارحک کلها فرائض یحتج بها علیک یوم القیامه قال تعالی: (و لا تقف ما لیس لک به علم ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسئولا). و فی (الکافی) عن الباقر (علیه السلام): حق الله علی العباد ان یقولوا ما یعلمون، و یقفوا عند ما لایعلمون. وعن الصادق (علیه السلام): ان الله تعالی خص عباده بایتین من کتابه: الا یقولوا حتی یعلموا، و لا یردوا ما لم یعلموا، قال تعالی: (الم یوخذ علیهم میثاق الکتاب ان لا یقولوا علی الله الا الحق) و قال: (بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه و لما یاتهم تاویله) ((مجلد 12، صفحه 318، الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه)) لاتقل ما لاتعلم لانه من الکذب، و فی (ادب ابنالمقفع): اکثر الناس کذبا من یحدث بما یسمع و لایبالی ممن سمع و ذلک مفسده للصدق و مزراه بالرای فان استطعت الا تخبر بشیء الا و انت به مصدق و الا یکون تصدیقک الا ببرهان فافعل. ((مجلد 12، صفحه 319، الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه)) بل لاتقل کل ماتعلم فالغیبه ایضا من القول بما یعلم و من علم من رجل او امراه غیر معروفین بالفجور و لم تکمل الشهود الاربعه فقال ذلک، یکون قاذفا مستحقا للحد، قال تعالی (و الذین یرمون المحصنات ثم لم یاتوا باربعه شهداء فاجلدوهم ثمانین جلده و لاتقبلوا لهم شهاده ابدا و اولئک هم الفاسقون). فان الله فرض هکذا فی (المصریه) و الصواب (فان الله سبحانه قد فرض) کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم و الخطیه). علی جوارحک کلها فرائض یحتج بها علیک یوم القیامه (و لاتقف ما لیس لک به علم ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسوولا). تمت بخیر و الحمد لله اولا و آخرا.
العاقل- بالمعنی الحقیقی لهذه الکلمه- لا یقول ما یجهل و ما لا یفعل، و یکتم علمه اذا لم یجد له موضعا، فان صیانه العلم خیر من وضعه فی غیر موضعه.. و ایضا العاقل لا یتحدث عن نفسه، و لا یدخل فی جدال بلا جدوی، و یحاول ان یکون اقل کلاما، و اکثر عملا و فهما. (فان الله فرض علی جوارحک الخ).. لکل عضو من اعضاء الانسان حد لا یتعداه، و عمل خاص یعود علی العامل و مجتمعه بالنفع و الصلاح، فاذا اساء و تجاوز الحد، و استغل طاقته و اعضائه فی الایذاء و الاضرار بالاخرین- کان مسوولا امام الله، و حقت علیه کلمه العذاب، قال سبحانه (ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسوولا- 36 الاسراء). و قال: (ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید- 18 ق).
امام علیهالسلام (نیز درباره سخن) فرموده است: آنچه را نمیدانی مگو (چون یا دروغ است یا احتمال دروغ در آن میرود و دیگر از سخن روی جهل و نادانی واجب است دوری گزید) بلکه هر چه را هم میدانی مگو (چون ممکن است برای خودت یا برای دیگری زیان داشته باشد مانند فاش کردن راز کسی) زیرا خداوند سبحان بر همه اعضاء و اندام تو احکامی را واجب کرده که روز قیامت به آنها بر تو دلیل و بهانه میآورد (مثلا میفرماید به تو زبان دادم که سخن حق و بجا گوئی و چون اطاعت نکردی شایسته عذاب و کیفر هستی).
امام (علیه السلام) در این مطلب توجه داده به پرهیز از دروغ و دقت در سخن گفتن، مخصوصا آنجا که جان، مال و یا آبروی کسی در معرض خطر باشد و هرگاه دروغی گفته شود و یا سخنی که زیانی به مسلمانی وارد آورد زبان روز قیامت مواخذه میشود، زیرا از نعمتهایی است که خدا ارزانی داشته و روی آن هم حساسیت دارد تا آنجا که منت گذاشته و فرموده است: (مگر به انسان دو چشم زبان و دو لب ندادیم؟ مگر راه خیر و شر را به او نشان ندادیم؟)
و قال علیهالسلام: (لا تقل ما لا تعلم) فانه کذب و منقصه (بل، لا تقل کل ما تعلم) اذ التکلم ببعض المعلومات یوجب نقصا و شنعه (فان الله فرض علی جوارحک) جمع جارحه، بمعنی العضو (کلها، فرائض یحتج بها علیک یوم القیامه) فان تکلمت بما هو محرم، کالغیبه الصادقه، و التنقیص الصادق، و ما اشبه کان کلامک و بالا علیک، و موجبا لعقوبتک فی الاخره.
اللغه: الفرض: الواجب. الشرح: (لا تقل ما لا تعلم) لانک سوف تندم و تذم و یضحک علیک من یعلم لانک ستنکشف له و سیقف علی جهلک (بل لا تقل کل ما تعلم) اذ لیس کل العقول تتقبل ما تعلم فلئلا ترمی بالکذب او المبالغه القریبه من الکذب تجنب ذلک و لان الله فرض علی جوارحک من العین الی اللسان الی الیدین فرائض یحتج بها علیک ان قصرت یوم القیامه و هو یوم عصیب و الله علیک حسیب …
«چیزی را که نمی دانی مگو، بلکه همه چیزهایی را هم که می دانی مگو، که خداوند بر اندامهای تو چیزهایی را واجب فرموده است و روز قیامت بر آنها بر تو حجت خواهد آورد.»
[[و قال علیهالسلام ]]
لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ بَلْ لَا تَقُلْ کُلَّ مَا تَعْلَمُ،فَإِنَّ اللّهَ فَرَضَ عَلَی جَوَارِحِکَ کُلِّهَا فَرَائِضَ یَحْتَجُّ بِهَا عَلَیْکَ یَوْمَ الْقِیَامَهِ.
امام علیه السلام فرمود:
چیزی را که علم به آن نداری مگو بلکه همه آنچه را که میدانی نیز مگو،
زیرا خداوند بر تمام اعضای تو واجباتی قرار داده که روز قیامت
از آنها بازخواست خواهد کرد.(سند گفتار حکیمانه:
قبل از سید رضی مرحوم صدوق این کلام حکیمانه را در کتاب من لا یحضر و مرحوم مفید در کتاب اختصاص ضمن وصایای امام علیه السلام به فرزندش محمد بن حنفیة آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۹))
دو نکته حکیمانه
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته مهم اشاره میفرماید:
نخست اینکه انسان باید از گفتن چیزی که درباره آن آگاهی ندارد بپرهیزد، میفرماید:«آنچه را نمیدانی مگو»؛ (لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ) .
زیرا اولاً در آیات متعددی از قرآن مجید از این کار نهی شده است بهخصوص هرگاه اسناد به خداوند متعال داده شود.در سوره بقره میفرماید:
« إِنَّمَا یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشَاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ »؛او شما را فقط به بدیها و کار زشت فرمان میدهد؛(و نیز دستور میدهد) آنچه را که نمیدانید،به خدا نسبت دهید».( بقره، آیه ۱۶۹)
در سوره اعراف نیز میخوانیم که خداوند میفرماید:« قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَ مَا بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ أَنْ تُشْرِکُوا بِاللّهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ »؛بگو:«خداوند،تنها اعمال زشت را، چه آشکار باشد چه پنهان،حرام کرده است؛و (همچنین) گناه و ستم بهناحق را؛ و اینکه چیزی را که خداوند دلیلی برای آن نازل نکرده،شریک او قرار دهید؛ و به خدا مطلبی نسبت دهید که نمیدانید».(اعراف، آیه ۳۳.)
در سوره اسراء میفرماید:« وَ لَا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤَادَ کُلُّ أُوْلَئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً »؛از آنچه به آن آگاهی نداری،پیروی مکن، چراکه گوش و چشم و دل،همه مسئولاند».(اسراء، آیه ۳۶)
ثانیاً ازنظر عقل نیز کار قبیحی است زیرا هنگامی که انسان چیزی را نمیداند ولی بهطور قطع از آن خبر میدهد مفهومش این است که من درباره آن علم و اطلاع دارم در حالی که این دروغ است و دروغ،از زشتترین کارهاست.
اضافه بر این امکان دارد آن سخن برخلاف واقع و کذب باشد بنابراین ذکر آن بهطور قطع،نوعی تجری در برابر خداوند است چراکه چیزی را بیپروا میگوید که احتمال دارد معصیت خداوند باشد.
مرحوم کلینی در جلد اول کتاب کافی بابی تحت عنوان«النَّهْی عَنِ الْقَوْلِ بِغَیرِ عِلْمٍ»ذکر کرده که در آن روایات بسیاری آورده است.ازجمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«لِلْعَالِمِ إِذَا سُئِلَ عَنْ شَیءٍ وَ هُوَ لَا یعْلَمُهُ أَنْ یقُولَ اللَّهُ أَعْلَمُ وَ لَیسَ لِغَیرِ الْعَالِمِ أَنْ یقُولَ ذَلِکَ؛ هنگامی که سؤالی از شخص عالمی شود در حالی که پاسخ آن را نمیداند باید بگوید:«اللّه اعلم»و کسی که عالم نیست حتی این جمله را هم نباید بگوید (زیرا او علمی ندارد که خدا را از خود اعلم بداند)».( کافی، ج ۱، ص ۴۲، ح ۵.)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است که شخص غیر عالم در برابر چنین سؤالی باید بگوید:«لا ادری؛نمیدانم»و نگوید:«اللّه اعلم».(کافی، ح ۶)
در حدیث دیگری میخوانیم که زراره ابن اعین از امام باقر علیه السلام پرسید:
خداوند چه حقی بر بندگان دارد؟ امام علیه السلام فرمود:
«أَنْ یقُولُوا مَا یعْلَمُونَ وَ یقِفُوا عِنْدَ مَا لَا یعْلَمُون؛ از آنچه میدانند سخن بگویند و درباره آنچه نمیدانند توقف کنند».(کافی، ص ۴۳، ح ۷)
احادیث دیگری نیز قریب به همین مضمون نقل شده است.
مرحوم علامه مجلسی نیز در جلد دوم بحارالانوار باب 16،همین مطلب (نهی از گفتن چیزی بدون آگاهی از آن) را عنوان کرده و آیات متعدد و 50 روایت در این زمینه نقل کرده است.
در دومین نکته امام علیه السلام میفرماید:«بلکه همه آنچه را میدانی نیز مگو زیرا خداوند بر تمام اعضای انسان واجباتی قرار داده که در قیامت از آنها بازخواست میکند»؛ (بَلْ لَا تَقُلْ کُلَّ مَا تَعْلَمُ،فَإِنَّ اللّهَ فَرَضَ عَلَی جَوَارِحِکَ کُلِّهَا فَرَائِضَ یَحْتَجُّ بِهَا عَلَیْکَ یَوْمَ الْقِیَامَهِ) .
زیرا اولاً بیان آنچه انسان میداند گاه افشای اسرار مؤمنین و گاه غیبت و عیبجویی دیگران است و گاه سبب اهانت و یا ایجاد اختلاف در میان مردم و یا اشاعه فحشا و یا سبب اضطراب افکار عمومی میشود و یا افراد کماستعدادی را به گمراهی میافکند که همه اینها از مصادیق گناه است.
ثانیاً بیان آنچه انسان میداند گاهی سبب انحراف از فضایل اخلاقی است زیرا گاهی خودستایی و اظهار کبر و غرور و برتری بر دیگران است و گاه شکل ریا و سمعه به خود میگیرد که تمام اینها مذموم است.
علتی که امام علیه السلام برای نکته دوم گفته است مقصود ایشان را کاملاً آشکار میسازد و آن اینکه چشم و گوش و دست و پا و زبان هرکدام مسئولیتی دارند:
«إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤَادَ کُلُّ أُوْلَئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً»(اسراء، آیه ۳۶)و مسئولیت زبان از همه اعضا بیشتر است و گناهانی که با زبان انجام میشود فزونتر و متنوعتر میباشد.
این احتمال نیز وجود دارد که کلام اخیر امام علیه السلام بیان علت برای هر دو بخش کلام آن حضرت باشد.
ولی نباید فراموش کرد که امام علیه السلام میفرماید:همه آنچه را میدانی (کُلّ ما تعلَم) .اشاره به اینکه بسیاری از چیزهایی را که انسان میداند باید برای دیگران بیان کند و مردم را از جهل و بیخبری درباره احکام الهی و مفاسد اخلاقی و یا خطراتی که جامعه اسلامی را تهدید میکند خارج سازد.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Do not say what you do not know; rather, do not say all that you know because Allāh has laid down some obligations for all your limbs by means of which He will put forth arguments against you on the Day of Judgment.”
وَ قَالَ علیه السلام احذَر أَن یَرَاکَ اللّهُ عِندَ مَعصِیَتِهِ وَ یَفقِدَکَ عِندَ طَاعَتِهِ فَتَکُونَ مِنَ الخَاسِرِینَ وَ إِذَا قَوِیتَ فَاقوَ عَلَی طَاعَةِ اللّهِ وَ إِذَا ضَعُفتَ فَاضعُف عَن مَعصِیَةِ اللّهِ
ترجمهها:
(اخلاقی، تربیتی) و درود خدا بر او، فرمود: بترس که خداوند تو را به هنگام گناهان بنگرد، و در طاعت خویش نیابد، آن گاه از زیانکاری ، هر گاه نیرومند شدی توانت را در طاعت پروردگار به کار گیر، و هر گاه ناتوان گشتی، ناتوانی را در نافرمانی خدا قرار ده .
بترس که خدایت در معصیت خود بیند و در طاعت خویش نیابد و از زیانکاران باشی. پس اگر نیرومند شدی نیرویت را در طاعت خدا بگمار! و اگر ناتوان گشتی، ناتوانیات را در نافرمانی او به کار دار.
حذر کن از آنکه به بیند تو را خدا نزد نافرمانی تو او را و نیابد تو را نزد فرمانبرداری تو او را پس باشی از زیانکاران و هر گاه قوت یافتی پس توانا باش بر فرمانبرداری خدا و هر گاه ضعیف شدی پس ضعیف باش از گنهکاری و نافرمانی خدا
و فرمود (علیه السلام): بترس از این که، خدا تو را آنجا که معصیت اوست ببیند و آنجا که طاعت اوست، نیابد. پس زیانکار باشی. اگر نیرومند هستی، نیرویت را در طاعت خدا به کار بر و اگر ناتوان هستی در معصیت او ناتوان باش.
و آن حضرت فرمود:بر حذر باش که خداوندت در معصیتی ببیند، و از طاعتش غایب بنگرد،که از زیانکاران خواهی بود .چون توانا شدی بر طاعت حق توانا باش،و وقتی ناتوان گشتی از معصیت خدا ناتوان باش .
شروح:
(بترس از این که خداوند تو را در حال معصیت خود ببیند، و در محل طاعت تو را مشاهده نکند، در آن صورت از زیانکاران خواهی بود. و هرگاه بناست که توانا باشی، بر طاعت خدا توانا باش، و اگر بناست ناتوان باشی از معصیت خدا ناتوان باش!). امام (علیه السلام) از دو کار به دلیل پیامدی که دارند- یعنی ورود در جمع کسانی که پاداش الهی را در روز قیامت از دست میدهند- برحذر داشته است، آنگاه دستور توانا شدن، بر طاعت الهی را داده تا بدان وسیله آمادهتر برای کسب رحمت خداوندی گردد، و همچنین دستور توانائی از نافرمانی خداوند را داده تا بدان وسیله توان آمادگیاش پذیرش خشم و عذاب الهی را نداشته باشد.
وَ قَالَ علیه السلام احْذَرْ أَنْ یَرَاکَ اللَّهُ عِنْدَ مَعْصِیَتِهِ وَ یَفْقِدَکَ عِنْدَ طَاعَتِهِ فَتَکُونَ مِنَ الْخَاسِرِینَ وَ إِذَا قَوِیتَ فَاقْوَ عَلَی طَاعَةِ اللَّهِ وَ إِذَا ضَعُفْتَ فَاضْعُفْ عَنْ مَعْصِیَةِ اللَّهِ .
من علم یقینا أن الله تعالی یراه عند معصیته کان أجد الناس أن یجتنبها کما إذا علمنا یقینا أن الملک یری الواحد منا و هو یراود جاریته عن نفسها أو یحادث ولده لیفجر به و لکن الیقین فی البشر ضعیف جدا أو أنهم أحمق الحیوان و أجهله و بحق أقول إنهم إن اعتقدوا ذلک اعتقادا لا یخالطه الشک ثم واقعوا المعصیة و عندهم عقیدة أخری ثابتة أن العقاب لاحق بمن عصی فإن الإبل و البقر أقرب إلی الرشاد منهم.
و أقول إن الذی جرأ الناس علی المعصیة الطمع فی المغفرة و العفو العام و قولهم الحلم و الکرم و الصفح من أخلاق ذوی النباهة و الفضل من الناس فکیف لا یکون من الباری سبحانه عفو عن الذنوب.
و ما أحسن قول شیخنا أبی علی رحمه الله لو لا القول بالإرجاء لما عصی الله فی الأرض
(و قال علیهالسلام: احذر ان یراک الله) بپرهیز از آن که ببیند تو را خدای تعالی (عند معصیته) نزد نافرمانی تو او را (و یفقدک) و نیابد تو را (عند طاعته) نزد فرمانبرداری تو او را (فتکون من الخاسرین) پس نزد این حال خواهی بود از زیانکاران (فاذا قویت) پس هرگاه که توانا باشی (فاقو علی طاعه الله) پس توانا باش بر طاعت خدای تعالی (و اذا ضعفت) و چون ناتوان باشی (فاضعف عن معصیه الله) پس ناتوان باش از نافرمانی حق جل و علا.
فرمود: حذر کن از آن که ببیند تو را خدای عزوجل نزد معصیت او تعالی و نیابد تو را نزد طاعت او پس باشی از زیانکارترین مردم. هر یک از این دو حال چون در کسی یافت شود نشان خسارت و شقاوت باشد، وای بر آن کسی که هر دو نشان در او جمع باشد طاعتها بگذارد از کاهلی و تنبلی ولیکن بر معصیتها توانا باشد و قوی پس او خاسرتر از همه خاسران بود. هرگاه قوی و دانا گردی قوی باش بر طاعت خدا و امتثال او امر او تعالی، و هرگاه ضعیف و بیقوت گردی ضعیف شو از معصیت او و ارتکاب مناهی او تعالی و العجب که آدمی رنجهای شدید در کار دنیا متحمل گردد و کمتر از آن در کار دین متحمل نشود، مگر حیات دنیا نزد او ثابت و پایدار است برای آن رنج گران متحمل میشود، و صرفه آخرت خیال و پندار است برای آن اندک رنج متحمل نمیشود، اگر کسی از روی نصیحت با بعضی از طالبان مال و منصب و جاه که عمرها است بر درگاه ملک سرگردان ماندهاند و از خان و مال جدا شده و رنجهای گوناگون در سفر و حضر و اقسام خواریها میکشند بگوید: چرا به اهل و وطن خویش نروی و خدای را بندگی نکنی و به کفاف معیشت قناعت ننمائی؟ گوید: راستی آنکه نفس مرا طاقت تحمل سختی و ناخوشی و خواری عیش نیست،
و العجب آن بیفکر چندان زحمت و خواری از زمان دراز در اردوها میکشد که هیچ جاده یک آن متصور نباشد، ولیکن بر آن همه رنج و زحمت توانا و صبور باشد در طلب دنیا و در معصیت خدای تعالی، و بر کمتر از آن و صد یک آن جفا رضا ندهد برای طلب آخرت و طاعت حق تعالی. و این ضعیف از اخس و الام و اجهل آن جماعتم (و قانا الله تعالی و ایاهم عن قبیح الزلل و طول الامل) گویند. یکی از اولاد خلفا در مکتب بود و معلم او از ضعف پیری نشسته نماز مینمود، در اثنای نماز از پسر بیادبی مشاهده نموده برخاست و چوب برگرفت تا او را بزند گفت: ای شیخ شرم نمیکنی برای طاعت خدای مینشینی و برای زدن من که معصیت است چنین جلد برمیخیزی.
و قال علیهالسلام: «احذر ان یراک الله عند معصیته و یفقدک عند طاعته، فتکون من الخاسرین و اذا قویت فاقو علی طاعه الله و اذا ضعفت فاضعف عن معصیه الله.» یعنی و گفت علیهالسلام که حذر کن از اینکه ببیند تو را خدا در نزد نافرمانی خود و نبیند تو را در نزد فرمانبرداری خود، پس بشوی تو از جملهی زیانکاران و در وقتی که صاحب قوتی پس قوی باش بر طاعت و عبادت خدا و در وقتی که ناتوانی پس ناتوان باش از نافرمانی خدا.
المعنی: السمیع و البصیر من اسماء الحسنی، و معنی البصیر انه یری کل الاشیاء بعین ذاته کما نری الاشیاء بعیوننا، و قدرود فی القرآن انه بصیر بکل عمل العباد قال تعالی: ان الله یعلم غیب السموات و الارض و الله بصیر بما تعملون- 18- الحجرات فاقل مراتب الیقین یقتضی الحذر عن ارتکاب المعصیه و ترک الطاعه، فانهما یقعان بمعاینه من الله و کفی به خزیا و عذابا لمن تدبر و تبصر. الترجمه: فرمود: حذر کن که خدایت در نافرمانیش تو را ببیند، و در فرمانبریش نبیند پس در شمار زیانکاران باشی، چون نیرومند باشی در طاعت خدا باش، و چون ناتوانی از نافرمانیش ناتوانی کن.
فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): من هم بخیر فلیعجله و لایوخره فان (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) العبد ربما عمل العمل فیقول تعالی: قد غفرت لک و لااکتب علیک شیعا ابدا، و من هم بسیئه فلا یعملها فانه ربما عمل العبد السیئه فیراه الرب سبحانه فیقول و عزتی و جلالی لااغفر لک بعدها ابدا. و عنه (علیه السلام): من اشد ما فرض الله علی خلقه ذکره کثیرا لااعنی سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر و ان کان منه ولکن ذکر الله عندما احل و حرم فان کان طاعه عمل بها و ان کان معصیه ترکها. و عنه (علیه السلام) فی قوله تعالی (فما اصبرهم علی النار)، ای: ما اصبرهم علی فعل ما یعلمون انه یصیرهم الی النار. فتکون من الخاسرین (و العصر ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر)، (استحوذ علیهم الشیطان فانساهم ذکر الله اولئک حزب الشیطان الا ان حزب الشیطان هم الخاسرون)، (افامنوا مکر الله فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون)، (یا ایها الذین آمنوا لاتلهکم اموالکم و لا اولادکم عن ذکر الله و من یفعل ذلک فاولئک هم الخاسرون). و اذا قویت فاقو علی طاعه الله و اذا ضعفت فاضعف من معصیه الله فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام): اذا کان یوم القیامه یقوم عنق من الناس فیاتون (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) باب الجنه فیضربون فیقال لهم من انتم فیقولون نحن اهل الصبر کنا نصبر علی طاعه الله و نصبر عن معاصی الله فیقول تعالی صدقوا ادخلوهم الجنه. و هو قوله تعالی ( … انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب). و عنه (علیه السلام) فی قوله تعالی (و لمن خاف مقام ربه جنتان): من علم ان الله تعالی یراه و یسمع ما یقوله و یفعله من خیر و شر فیحجزه ذلک عن القبیح من الاعمال فذلک الذی خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی.
حث الامام علی طاعه الله، و حذر من معصیته، و لا اعرف شیئا یطاع به الله سبحانه فی عصرنا اعظم من جهاد البغی و اهله، و لا شیئا یعصی الله به اشد من التثاقل و التکاسل عن هذا الجهاد المقدس.. ابدا لا بر الیوم و لا احسان و لا خیر عند الله یعادل جهاد اعدائه و اعداء امه محمد (صلی الله علیه و آله) الذین احتلوا جزئا من ارضنا، و یخططون مع قاده الاستعمار الحدیث لاذلالنا و استعبادنا نحن المسلمین.. و هل للاسلام من عزه و کرامه اذا کان اهله اذلاء منکوبین، و ضعفاء محتقرین؟.
… و یفقدک عند طاعته: فقده یفقده ای عدمه فلم یجده و الکلام من الکنایه ای ان الله یراک فی الحالین فاحذر ان تعصیه و لا تطیعه
امام علیهالسلام (در ترغیب به دوری از معصیت) فرموده است: بترس از اینکه خدا تو را در معصیت خود بیند و نزد طاعتش نیابد که از زیانکاران میباشی، و هر گاه توانا باشی بر طاعت خدا توانا باش، و اگر ناتوان بودی از معصیت خدا ناتوان باش (نه آنکه نماز را بر اثر ضعف و سستی نشسته بخوانی و هنگام آزار رساندن به جلدی برخیزی پس تا میتوانی نماز را ایستاده بخوان و چون خواستی آزار رسانی بنشین و خودداری کن).
امام (علیه السلام) در این مطلب نمونه زیانکار را معرفی کرده است: کسی که نافرمانی خدا را و در اطاعتش کوتاهی کند خدای عزیز زیانکارتر از همه را این طور معرفی میکند: در دنیا منحرف بودند و فکر میکردند کار خوب انجام میدهند. به آیات خدا و قیامت کافرند در نتیجه اعمال خوبشان بیارزش میشود و روز قیامت ارزشی نخواهند داشت. پادششان دوزخ است، زیرا دستورات خدا را نادیده گرفته و نشانههای خدا و پیامبرانش را به بازیچه گرفتند.
و قال علیهالسلام: (احذر ان یراک الله عند معصیته) ای فی محل نهاک عنه، نحو مکان الزنا، و مکان الاغتیاب، و ما اشبه (و یفقدک عند طاعته) کوقت الصلاه، و اشهر الحج فی المواطن، و هکذا (فتکون من الخاسرین) الذین خسروا السعاده الابدیه (و اذا قویت) ای صارت لک قوه (فاقو علی طاعه الله) ای اصرف قوتک فی الطاعه (و اذا ضعف) بان ترید الضعف عن شیء و عدم الاتیان به (فاضعف عن معصیه الله) و لا تات بها.
اللغه: احذر: اخش وخف. قویت: قدرت. الشرح: تحذیر عن المعصیه و دعاء الی الطاعه لما فی المعصیه من العقاب و لما فی الطاعه من الثواب و ان من یراه الله علی المعصیه و یفقده فی الطاعه و هو من الاخسرین یوم القیامه الذین یعضون ایدیهم من الندامه و الخزی ثم ارشد الناس الی ان من اراد ان یکون قویا فلیکن قویا علی طاعه الله المتمثله بجهاد الاعداء و اقامه اسس العدل و الحق و حمل شعار الاحرار و الثوار للقضاء علی الکفار و الاستعمار و بقمدار طاعه الله یجب ان یکون ضعیفا عن معصیته لما فیها من التمرد و العصیان و ما ورائها من مخلفات الاستعباد و الاستبداد …
«بپرهیز از اینکه خداوندت در معصیت خویش بیند و در فرمانبرداری خود نیابدت و از جمله زیان کاران باشی، اگر نیرومند شوی، بر طاعت خدا نیرومند باش و چون ناتوان شوی، ناتوانی خویش را در معصیت او به کار بند.»
[[و قال علیهالسلام ]]
اِحْذَرْ أَنْ یَرَاکَ اللّهُ عِنْدَ مَعْصِیَتِهِ وَ یَفْقِدَکَ عِنْدَ طَاعَتِهِ فَتَکُونَ مِنَ الْخَاسِرِینَ، وَ إِذَا قَوِیتَ فَاقْوَ عَلَی طَاعَهِ اللّهِ،وَ إِذَا ضَعُفْتَ فَاضْعُفْ عَنْ مَعْصِیَهِ اللّهِ.
امام علیه السلام فرمود:
برحذر باش از اینکه خدا تو را نزد معصیتش حاضر ببیند و نزد طاعتش غایب
که از زیانکاران خواهی بود،و هرگاه قوی و قدرتمند میشوی قدرت
بر اطاعت خداوند داشته باش و هرگاه ضعیف و ناتوان میگردی
در برابر معصیت خداوند ضعیف و ناتوان باش.(سند گفتار حکیمانه:
تنها منبعی که مرحوم خطیب در مصادر برای این کلام شریف غیر از نهج البلاغه ذکر کرده کتاب غررالحکم آمدی است که آن را با تفاوتی از نظر الفاظ آورده است هر چند معنا یکی است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۰).
ولی با مراجعه به کتاب من لا یحضره الفقیه مرحوم صدوق روشن می شود که او نیز در آن را با تفاوتی ضمن وصیت امیرمؤمنان علی به فرزندش محمد بن حنفیة ذکر نموده است (من لا یحضره الفقیه، ج ۲، ص۶۲۸) و میدانیم مرحوم صدوق پیش از سید رضی می زیسته است. قابل توجه اینکه در من لا یحضر این کلام شریف به صورت دو قسمت جداگانه در دو مورد از وصیت نامه مزبور ذکر شده است. (جملة و اذا قویت جداگانه است) (من لا یحضره الفقیه، ج ۳، ص ۵۵۶).)
در برابر معاصی ضعیف و در برابر طاعات قوی باش
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش به دو نکته مهم اشاره میفرماید.
نکته اول این است که به همگان هشدار میدهد مراقب اعمال خویش باشند، میفرماید:«برحذر باش از اینکه خداوند تو را نزد معصیتهایش حاضر ببیند و نزد طاعاتش غایب که از زیانکاران خواهی بود»؛ (احْذَرْ أَنْ یَرَاکَ اللّهُ عِنْدَ مَعْصِیَتِهِ وَ یَفْقِدَکَ عِنْدَ طَاعَتِهِ فَتَکُونَ مِنَ الْخَاسِرِینَ) .
اشاره به اینکه عالَم محضر خداست و خداوند از ما به ما نزدیکتر است حتی افکار و خیالاتی را که در ذهن ما نقش میبندد میداند و میبیند بنابراین چگونه به خود اجازه میدهیم که در صحنههای معصیت در حضور خداوند، حضور داشته باشیم و در صحنههای اطاعت که خاصان و مقربان پروردگار و مؤمنان صالح حضور دارند جای ما خالی باشد؟
امام صادق علیه السلام طبق روایتی که در کتاب شریف کافی آمده است به یکی از یاران خود به نام اسحاق بن عمار میفرماید:
«یا إِسْحَاقُ خَفِ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ وَ إِنْ کُنْتَ لَا تَرَاهُ فَإِنَّهُ یرَاکَ فَإِنْ کُنْتَ تَرَی أَنَّهُ لَا یرَاکَ فَقَدْ کَفَرْتَ وَ إِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُ یرَاکَ ثُمَّ بَرَزْتَ لَهُ بِالْمَعْصِیهِ فَقَدْ جَعَلْتَهُ مِنْ أَهْوَنِ النَّاظِرِینَ عَلَیکَ؛ ای اسحاق! آنگونه از خدا بترس که گویی او را میبینی و اگر تو او را نمیبینی او تو را میبیند.اگر فکر میکنی که خدا تو را نمیبیند کافر شدهای و اگر میدانی تو را میبیند ولی آشکارا معصیتش را میکنی او را کمترین بینندگان به حساب آوردهای (زیرا در برابر یک انسان عادی و حتی گاه در مقابل یک کودک حاضر نیستی بسیاری از گناهان را انجام دهی پس چگونه در محضر پروردگار مرتکب آن میشوی؟)».( کافی، ج ۲، ص ۶۷، ح ۲.)
از این سخن میتوان نتیجه گرفت که بیتقواییهای انسانها نتیجه ضعف ایمان آنها به خداوند و معاد است.یا او را همهجا حاضر نمیدانند و یا وعدههای معاد و پاداش و کیفر اعمال را کوچک میشمرند که اگر چنین نبود روح تقوا حاکم بود.
از همین رو در حدیثی میخوانیم که از امام صادق علیه السلام تفسیر تقوا را پرسیدند.
امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
«أَنْ لَایفْقِدَکَ اللَّهُ حَیثُ أَمَرَکَ وَ لَا یرَاکَ حَیثُ نَهَاکَ؛ حقیقت تقوا این است که خدا تو را در جایی که امر کرده،غایب نبیند و در جایی که نهی کرده حضور نداشته باشی».(بحارالانوار، ج ۶۷، ص ۲۸۵.)
امیر مؤمنان علیه السلام در جمله دوم از گفتار حکیمانه مورد بحث به نکته دیگری اشاره میکند که در واقع تکمیلکننده جمله پیشین است.میفرماید:«و هر گاه قوی و قدرتمند میشوی قدرت بر اطاعت خداوند داشته باش و هرگاه ضعیف و ناتوان میگردی در برابر معصیت خداوند ضعیف و ناتوان باش»؛ (وَ إِذَا قَوِیتَ فَاقْوَ عَلَی طَاعَهِ اللّهِ،وَ إِذَا ضَعُفْتَ فَاضْعُفْ عَنْ مَعْصِیَهِ اللّهِ) .
اشاره به اینکه سعیکن اسباب اطاعت را فراهمکنی و درطریقاطاعت پروردگار قوی شوی و نیز سعی کن اسباب معصیت را از میان برداری و در طریق عصیان ضعیف شوی زیرا فراهم آوردن اسباب یا از میان بردن آن غالباً کاری است که در اختیار انسان میباشد.مثلاً هنگامی که افراد عادی نزد علما و دانشمندان وارسته دینی بروند تا نصیحتی از آنها بشنوند سبب میشود که روح آنها برای اطاعت پروردگار قوی گردد و هنگامی که از بدان و دوستان بدکار دوری کنند اسباب معصیت را از میان برداشته و خود را برای انجام آن ضعیف میسازند.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه شریفه« وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبّهِ جَنّتانِ »آمده است:
«مَنْ عَلِمَ أَنَّ اللَّهَ یراهُ وَ یسْمَعُ ما یقُوْلُ وَ یعْلَمُ ما یعْمَلُ مِنْ خَیرٍ أَوْ شَرٍّ،فَیحْجُزُهُ ذلِکَ عَنِ الْقَبیحِ مِنَ الْأَعمالِ،فَذلِکَ الَّذی خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَی؛ کسی که بداند خدا او را میبیند و آنچه را میگوید میشنود و از اعمال نیک و بدی که انجام میدهد آگاه است و این امر او را از اعمال قبیح بازدارد این کسی است که از مقام پروردگارش خائف است و نفس خویش را از هوی بازمیدارد».(کافی، ج ۲، ص ۷، ح ۱۰.)
در آیات قرآن مجید نیز تعبیرات مختلفی دیده میشود که در واقع گفتار امام علیه السلام برگرفته از آنهاست.
در آیه چهاردهم سوره علق درباره بعضی از کافران و تکذیب کنندگان پیغمبر صلی الله علیه و آله آمده است:« أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللّهَ یَرَی »؛آیا او نمیدانست که خداوند اعمالش را میبیند».
در آیه 108 سوره نساء میخوانیم:« یَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لَا یَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ »؛آنها زشتکاری خود را از مردم پنهان میدارند؛اما از خدا پنهان نمیدارند».
این سخن را با نکتهای که مرد سالکی بیان کرده پایان میدهیم:نقل شده که او بعد از گناهی توبه کرده بود ولی پیوسته میگریست.به او گفتند:چرا اینقدر گریه میکنی؟ مگر نمیدانی خداوند غفور است و آمرزنده گناهان؟ گفت:آری ممکن است او عفو کند ولی این خجلت و شرمساری را از اینکه او مرا بههنگام گناه دیده است،چگونه از خود دور سازم؟ گیرم که تو از سر گنه درگذری وان شرم که دیدی که چه کردم چه کنم؟!
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Fear lest Allah should see you committing sins that offend Him or misses you when it is time to obey Him and, as a result, you will become a loser. Therefore, when you are strong, be strong in obeying Allāh, and when you are weak, be too weak to commit sins against Allāh.”
وَ قَالَ علیه السلام الرّکُونُ إِلَی الدّنیَا مَعَ مَا تُعَایِنُ مِنهَا جَهلٌ وَ التّقصِیرُ فِی حُسنِ العَمَلِ إِذَا وَثِقتَ بِالثّوَابِ عَلَیهِ غَبنٌ وَ الطّمَأنِینَةُ إِلَی کُلّ أَحَدٍ قَبلَ الِاختِبَارِ لَهُ عَجزٌ
ترجمهها:
(اخلاقی، تربیتی) و درود خدا بر او، فرمود: به دنیا آرامش یافتن در حالی که ناپایداری آن مشاهده میگردد، از نادانی است ، و کوتاهی در اعمال نیکو با وجود یقین به پاداش آن، زیانکاری است، و قبل از آزمودن اشخاص، اطمینان پیدا کردن از عجز و ناتوانی است .
نادانی بود به دنیا آرمیدن و ناپایداری آن را دیدن و کوتاهی در کار نیک با یقین به پاداش آن زیان است، و اطمینان به هر کس پیش از آزمودن او، کار مردم ناتوان.
و فرمود میل کردن بمتاع دنیا با وجود آنچه دیده میشود از آن از تغیر و زوال نادانیست و تقصیر کردن در نیکوئی کردار هر گاه واثق باشی بثواب بر آن تاوان و زیانکاریست و آرام گرفتن بهر کس پیش از آزمودن ناتوانیست از تفحص و تجسس
و فرمود (علیه السلام): گرایش به دنیا، با آنچه از آن می بینی، نادانی است و قصور در انجام کردار نیک، اگر به ثواب آن اطمینان داری، زیانکاری است و اعتماد به هر کس، پیش از آزمایش او، نشان عجز و ناتوانی در کارهاست.
و آن حضرت فرمود:میل به دنیا با آنچه که از تحوّلات آن میبینی جهل است .و کوتاهی کردن از عمل نیک وقتی به ثوابش مطمئن باشی غبن است.و اعتماد به هر کس پیش از امتحان او عجز است .
شروح:
و الغبن: النقصان. و الطمانینه: السکون.
(دلبستگی به دنیا به دلیل آنچه از دنیا میبینی نادانی و کوتاهی در کار خیر با این که به پاداش آن اطمینان داری، زیانکاری، و اعتماد کردن به هر کس پپش از آزمایش وی، درماندگی است). 1- دلبستگی به دنیا با آنچه از دنیا میبینی نادانی است، یعنی: به دلیل آنچه که سزاوار اعتماد است عوض آنچه که نباید اعتماد کرد. 2- کوتاهی در کار نیک با وجود اطمینان به پاداش آن، زیانکاری است، یعنی: مستلزم ضرر و زیان و ترک پاداش زیاد در برابر عمل کم میباشد در این عبارت اشارتی است بر این که ریشهی کوتاهی در کار نیک، اطمینان نداشتن به پاداشی است که در آخرت وعده دادهاند. 3- اعتماد به هر کس پیش از آزمودنش، از درماندگی است. یعنی درماندگی از کاوش در مورد کسی که به او اعتماد ورزد، و اعتماد بجا داشته باشد. امام (علیه السلام) از اعتماد به دنیا به دلیل آن که لازمهی چنین اعتمادی نادانی است، و همچنین از کوتاهی در کار نیک به دلیل این که لازمهی آن زیانکاری است، و همینطور از اعتماد به هر کسی، به دلیل این که لازمهی آن درماندگی است، برحذر داشته است.
وَ قَالَ علیه السلام الرُّکُونُ إِلَی الدُّنْیَا مَعَ مَا تُعَایِنُ مِنْهَا جَهْلٌ وَ التَّقْصِیرُ فِی حُسْنِ الْعَمَلِ إِذَا وَثِقْتَ بِالثَّوَابِ عَلَیْهِ غَبْنٌ وَ الطُّمَأْنِینَةُ إِلَی کُلِّ أَحَدٍ قَبْلَ الاِخْتِبَارِ لَهُ عَجْزٌ .
قد تقدم الکلام فی الدنیا و حمق من یرکن إلیها مع معاینة غدرها و قلة وفائها و نقضها عهودها و قتلها عشاقها.
و لا ریب أن الغبن و أعظم الغبن هو التقصیر فی الطاعة مع یقین الثواب علیها و أما الطمأنینة إلی من لم یعرف و لم یختبر فإنها عجز کما قال ع یعنی عجزا فی العقل و الرأی فإن الوثوق مع التجربة فیه ما فیه فکیف قبل التجربة.
و قال الشاعر و کنت أری أن التجارب عدة فخانت ثقات الناس حین التجارب
(و قال علیهالسلام: الرکون الی الدنیا) میل کردن به متاع دنیا (مع ما یعاین منها) با وجود آنچه معاینه دیده میشود از او از تغیر و زوال (جهل) نادانی است به چیزی که سزاوار است نزد این حال اتیان به آن، از حذر نمودن از متاع آن و مستعد شدن به امور ثابته باقیه آن جهان. (و التقصیر فی حسن العمل) و تقصیر کردن در نیکویی کردار (اذا وثقت بالثواب علیه) چون واثق باشی به ثواب دادن بر آن کار (غبن) زیانی است بسیار زیرا که ترک کردن خیر کثیر به عمل یسیر مورث پشیمانی است در آخر کار (و الطمانینه الی کل احد) و آرام گرفتن به هر کس (قبل الاختبار) پیش از آزمودن (عجز) ناتوانی است و تجسس و تفحص وقتی از کسی نمودی آنگاه سزاوار باشد آرامیدن یا تقرب نمودن به او.
فرمود: میل اعتماد به سوی دنیا با آنچه از او معاینه میبینی از غدر و جفا و ناپایداری و دغا غایت جهل باشد. و تقصیر کردن در حسن عمل و نیکوکاری چون وثوق داری به ثواب آن غایت غبن و زیانکاری باشد. و آرام گرفتن و اعتماد نمودن به هر کس پیش از امتحان او عجز و ناتوانی و نادانی باشد.
و قال علیهالسلام: «الرکون الی الدنیا، مع ما تعاین منها جهل و التقصیر فی حسن العمل، اذا وثقت بالثواب علیه غبن و الطمانینه الی کل احد قبل الاختبار له عجز.» یعنی و گفت علیهالسلام که میل کردن به سوی دنیا، با آن چیزی که به چشم میبینی تو از بیاعتباری آن، جهل و نادانی است و کوتاهی کردن در کردار نیک، در وقتی که یقین کردی تو به ثواب بر آن کردار زیان کردن است و مطمئن شدن به هر سکی پیش از آزمودن آن کس، باعث درمانده شدن در کارها است.
المعنی: بین (علیه السلام) فی هذا الکلا امورا ثلاثه یبنی اثنان منها علی العلم و الثالث علی عدم العلم. فالاول العلم بحلال الدنیا و سرعه زوالها و تنقلها من الصحه الی المرض، و من الشباب الی الشیب، و من الحیاه الی الموت، و معاینه ما یتحمل طلابها من المشاق و المتاعب، فلا یوجب العبره و یر کن الیها الانسان. و الثانی العلم و الوثوق بالثواب علی الاعمال الصالحه من الصلاه و الصیام و الانفاق فی سبیل الله، و مع ذلک یرتکب العقصیر فی حسن العمل و کمالها بما یقدر علیه فانهیوجب الغبن و الخسار. و الثالث الاطمینان بالغیر مع الجهل بحاله و عدم اختباره فی الامور الموجب لصیروره الانسان عاجزا بعد الابتلاء به فی امر من اموره، و افاد (علیه السلام) ان العالم فی الاولین صار جاهلا لعدم العمل بعلمه، و الجاهل فی الثالث صار عاجزا لعدم عمله بمقتی جهله من التثبت و الاختبار. الترجمه: فرمود: اعتماد تو بدنیا با آنچه بچشم خودار آن میبینی نادانیست، و کوتاهی کردن در حسن عمل آخرت در صورتیکه وثوق بدرک ثواب داری غبن و ضررمندیست و اطمینان تو بهر کس پیش از آزمایش او مایه درماندگی است.
و قال علیهالسلام: فی (الجهشیاری) قیل لعتابه ام جعفر بن یحیی بعد نکبتهم- و هی بالکوفه فی یوم اضحی- ما اعجب ما رایت؟ فقالت: لقد رایتنی فی مثل هذا الیوم و علی راسی مائه و صیفه لبوس کل واحده منهن و حلیها خلاف لبوس الاخری و حلیها، و انا یومی هذا اشتهی لحما فما اقدر علیه. و فی (المروج): لما دخل عمرو بن لیث الی بغداد من المصلی العتیق رافعا یدیه یدعو و هو علی جمل فالح- و هو ذو السنامین و کان انفذه الی المعتضد فی هدایا تقدمت له قبل اسره- قال ابن فهم: الم تر هذا الدهر کیف صروفه یکون عسیرا مره و یسیرا (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و حسبک بالصفار نبلا و عزه یروح و یغدو فی الجیوش امیرا حباهم جمالا و هو لم یدر انه علی جمل منها یقاد اسیرا و قال ابن بسام: ایها المغتر بالدنیا اما ابصرت عمرا مقبلا قد ارکب الفا لح بعد الملک قهرا و علیه برنس الس خطه اذلالا و قهرا رافعا کفیه یدعو الل ه اسرارا و جهرا ان ینجیه من القت ل و ان یعمل صفرا و فی (المعجم): کان ابوالفتح بن العمید قد دبر علی الصاحب بن عباد حتی ازاله عن کتابه موید الدوله و ابعده عن حضرته بالری الی اصفهان، و انفرد هو بتدبیر الامور له کما کان یدبرها لابیه رکن الدوله، و استدعی یوما ندماءه و عبا لهم مجلسا عظیما و اظهر من الزینه و آلات الذهب و الفضه و الصینی و ما شاکله ما یفوت الحصر، و شرب و استفزه الطرب و کان قد شرب یومه و لیلته و عمل شعرا غنی به: دعوت المنی و دعوت العلا فلما اجابا دعوت القدح و شرب علیه الی ان سکر و قال لغلمانه: غطوا المجلس و لا تسقطوا منه شیئا لاصطبح فی غد علیه، و قال لندمائه: باکرونی، و قام الی بیت منامه و انصرف عنه الندماء، فدعاه موید الدوله فی السحر- فلم یشک انه لمهم- فقبض علیه و انفذ الی داره من استولی علی جمیع ما فیها و اعاد ابن عباد الی وزارته و تطاول بابن العمید النکبه حتی مات فیها. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و لبعضهم فی الفضل بن مروان وزیر المعتصم- و کان قبله الفضل بن یحیی البرمکی و الفضل بن الربیع الحاجب وزیری الرشید و الفضل بن سهل وزیر المامون: تجبرت یا فضل بن مروان فاعتبر فقبلک کان الفضل و الفضل و الفضل ثلاثه املاک مضوا لسبیلهم ابادهم الموت المشتت و القتل فانک قد اصبحت فی الناس ظالما ستودی کما اودی الثلاثه من قبل و التقصیر فی حسن العمل اذا وثقت بالثواب علیه غبن فقد قال تعالی: (مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله کمثل حبه انبتت سبع سنابل فی کل سنبله مائه حبه و الله یضاعف لمن یشاء) و قال تعالی: (تتجافی جنوبهم عن المضاجع یدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ینفقون فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قره اعین جزاء بما کانوا یعملون) فاذا کان واثقا بذلک و قصر کان مغبونا البته. و الطمانینه الی کل احد قبل الاختبار له عجز فلیس کل احد صادقا.
المراد بالرکون هنا العمل للدنیا دون الاخرن، و هذا عین الجهل، لانه عمل یزول و یفنی، و اهمال لما یدوم و یبقی.. و من ایقن بالربح و احجم عنه فهو من الخاسرین.. و من الجهل و الحمق ان تثق باخوان العلانیه، و انت تجهل حقیقتهم. و کل ذلک تقدم مرارا.
… ما تعاین منها جهل: تعاین من الدنیا تقلبا و تحولا لا ینقطع و لا یختص بخیر و لا شریر فالثقه بها عمی عما تشاهد منها و الغبن بالفتح الخساره الفاحشه و عند الیقین بثواب الله لا خساره افحش من الحرمان بالتقصیر فی العمل مع القدره علیه
… ما تعاین منها جهل: تعاین من الدنیا تقلبا و تحولا لا ینقطع و لا یختص بخیر و لا شریر فالثقه بها عمی عما تشاهد منها و الغبن بالفتح الخساره الفاحشه و عند الیقین بثواب الله لا خساره افحش من الحرمان بالتقصیر فی العمل مع القدره علیه
تجربه آموختن یکی از روشهای پسندیده است که عقلا آن را به کار میبرند، از حوادث روزگار و از نتیجه خدمات دیگران پند میگیرند و خلاصه، زود به زود به همه کس اعتماد نمیکنند اول او را آزمایش میکنند سپس به وی اعتماد مینمایند. ناملایمات و حوادث روزگار بهترین وسیله برای تجربه آموختن است. خدا به موسی منت گذاشته میفرماید: (یکی از فرعونیان را به قتل رسانیدی و ما از غم نجاتت دادیم و حوادثی برای تو پیش آوردیم سالها در میان مردم مدین ماندی سپس آمدی در آن حدودی که میخواستیم (آنگاه) تو را برای خودم انتخاب کردم … ).
و قال علیهالسلام: (الرکون) ای الاعتماد (علی الدنیا، مع تعاین) و تشاهد (منها) من انواع التقلبات (جهل) فاذا کنت قویا، او ذا مال و جاه و نحو ذلک فلا تعتمد علی شیء من ذلک بل کن دائم الحذر، و اعمل عمل الخائف من ذهاب کل ذلک من یدک (و التقصیر فی حسن العمل) بان لا تحسن عملک (اذا وثقت) و عملت (بالثواب علیه) ای علی العمل الحسن (غبن) و خساره (و الطمانینه) ای الاطمینان و الوثوق (الی کل احد قبل الاختبار) و الامتحان له (عجز) اذ ذلک یکشف عن ان الانسان عاجز عن الاختبار و الامتحان.
اللغه: رکن: سکن و اطمان. تعاین: تری بعینک. الشرح: اجهل الناس و اسخفهم من رای الدنیا و نکباتها و ما ترمی به اهلها من المصائب و المحن و البلایا ثم ینام بهدوء و یرکن الیها مطمئنا الی انه من اصحاب الحظوظ العظیمه فهذا هو الجهل المطبق علی العقل الذی یمنع من الاعتبار و التفکیر. و المغبون الذی یخسر و لا یربح هو ذلک الذی یثق بان علی الطاعه الثواب و الاجر و لکن مع ذلک لا یکمله و لا یتمه و لا یخرجه علی وجهه الشرعی المطلوب الذی امر به الله اجزائا و شرائط و واجبات … و العجز فی الرای من اعتمد علی احد بعد الاختبار و الامتحان فکیف بمن لم یختبر و لم یجرب الاشخاص ثم یعتمد علیهم فهو اشد عجزا و لا یستطیع ان یخرج ان کبی.
«گرایش به دنیا با آنچه که از آن می بینی نادانی است و هرگاه به پاداش اعتماد داری کوتاهی در کار نیک مایه زیان است، و اطمینان کردن به هر کس پیش از آزمودنش ناتوانی است - کار مردم ناتوان است.»
در مورد دنیا و حماقت کسی که بدان گرایش می یابد آن هم با دیدن مکر و بی وفایی و پیمان شکنی و عاشق کشی آن پیش از این سخن گفته شد. شک نیست که زیان بلکه بزرگترین زیان کوتاهی کردن در فرمانبرداری از خداوند است، آن هم با یقینی که به پاداش باشد. اطمینان به کسی هم که شناخته و آزموده نشده است عجز و ناتوانی در عقل و اندیشه است. اطمینان به مردم با تجربه و آزمون چنان است که می بینی تا چه رسد به نیازمودن و تجربه نکردن.
[[و قال علیهالسلام ]]
الرُّکُونُ إِلَی الدُّنْیَا مَعَ مَا تُعَایِنُ مِنْهَا جَهْلٌ،وَ التَّقْصِیرُ فِی حُسْنِ الْعَمَلِ إِذَا وَثِقْتَ بِالثَّوَابِ عَلَیْهِ غَبْنٌ،وَ الطُّمَأْنِینَهُ إِلَی کُلِّ أَحَدٍ قَبْلَ الاِخْتِبَارِ لَهُ عَجْزٌ.
امام علیه السلام فرمود:
اعتماد به دنیا با وجود آنچه با چشم خود از (تحولات و دگرگونیهای) آن مشاهده میکنی جهل و نادانی است و کوتاهی در حُسن عمل با وجود اطمینان به پاداش (الهی) برای آن،غبن و خسارت است و اطمینان به هرکس قبل از آزمایش و امتحان او دلیل عجز و ناتوانی است.(سند گفتار حکیمانه:
دانشمند معروف، میدانی، در مجمع الامثال این کلام حکیمانه را در ذیل کلمات امیر مؤمنان علی علیه السلام آورده با بعضی از اضافات (که نشان می دهد از منبعی غیر از نهج البلاغه گرفته است. از جمله «البخل جامع المساویء العیوبا که در حکمت ۳۷۸ گذشت (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۰) و بعید نیست که اینها هر دو با هم در کلام امام عالی آمده و سید رضی آنها را تفکیک نموده است.
اضافه میکنیم: مرحوم آمدی نیز آن را در غرر با تفاوتی ذکر کرده (غررالحکم، ح ۲۳۵۱، ۱۵۸ و ۹۴۹۰) و همچنین ابن طلحه شافعی در مطالب السؤول با اضافاتی آورده است. (مطالب السؤول، ص ۲۰۳))
سه نکته حکیمانه
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به سه نکته میکند که هرکدام حکمت مستقلی است.
نخست میفرماید:«اعتماد به دنیا با وجود آنچه با چشم خود از (تحولات و دگرگونیهای) آن مشاهده میکنی جهل و نادانی است»؛ (الرُّکُونُ إِلَی الدُّنْیَا مَعَ مَا تُعَایِنُ مِنْهَا جَهْلٌ) .
همه افراد،بدون استثنا یا در تواریخ خواندهاند و یا درباره پیشینیان شنیدهاند و یا با چشم خود دیدهاند که افراد قدرتمند یا ثروتمند و پرتوان ناگهان قدرت و ثروت و توان خود را از دست داده و بهصورت فردی ضعیف و ناتوان درآمدهاند.یک روز امیر بود و فردای آن اسیر است،یک روز جوانی نیرومند و فردا بیمار ناتوانی در بستر،یک روز ثروتمند و روز دیگر فقیری نیازمند.
با این تحولات سریع و دگرگونیهایی که در امور دنیا میبینیم اگر به امکانات آن اعتماد کنیم آیا نشانه جهل و نادانی نیست؟
عاقل کسی است که دل به دنیا نبندد هر چند از امکانات فراوانی برخوردار باشد.اینگونه افراد آسوده زندگی میکنند و آسوده از جهان میروند و از تحولات و دگرگونیهای دهر هرگز ناراحت نمیشوند.در حالی که دلبستگان به دنیا با از دست دادن مقام یا مال و ثروت،چنان ناراحت میشوند که گاه کارشان به جنون و دیوانگی میکشد.
مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود نقل میکند که ابو الفتح ابن عمید از صاحب بن عباد نزد سلطان وقت،مؤیدالدوله،سعایت کرد تا او را از کار خود (وزیر مخصوص بودن) برکنار ساخت و خودش به تدبیر امور پرداخت همانگونه که برای رکنالدوله،پدر مؤیدالدوله تدبیر میکرد.روزی ندیمان و دوستان خاص خود را دعوت کرد،مجلس عظیمی تشکیل داد و زینتآلات فراوان و ظروف طلا و نقرهای که از حد و حصر خارج بود حاضر ساخت و مشغول نوشیدن شراب شد و آن روز و آن شب مرتباً شراب میخورد و به غلامان خود دستور داد که مجلس را به همان حال نگه دارید،چیزی از آن کم و زیاد نشود تا فردا نیز ادامه دهیم و به ندیمان و دوستان خاص خود گفت:فردا صبح نیز در این مجلس شرکت کنید.سپس به اتاق خواب خود رفت و ندیمان به خانههای خود بازگشتند.سحرگاهان همان شب مؤیدالدوله دستور داد او را دستگیر کردند و کسی را به خانهاش فرستاد که آنچه در آن است گردآوری کرده بیاورد و صاحب بن عباد را به وزارت بازگرداند و ابن عمید همچنان در آن حال نکبت بود تا از دنیا رفت.(شرح نهج البلاغه علامه شوشتری، ج ۱۴، ص ۶۰۳)
آنگاه امام علیه السلام به دومین نکته اشاره کرده،میفرماید:«کوتاهی در حُسن عمل با وجود اطمینان به پاداش (الهی) برای آن،غبن و خسارت است»؛ (وَ التَّقْصِیرُ فِی حُسْنِ الْعَمَلِ إِذَا وَثِقْتَ بِالثَّوَابِ عَلَیهِ غَبْنٌ) .
اشاره به اینکه اگر انسان شک در معاد و ثواب و عقاب داشته باشد کوتاهی او در انجام کارهای نیک ممکن است قابل توجیه باشد اما افراد باایمان که معاد را باور کرده و به ثواب و جزای الهی ایمان دارند آن هم ثوابهای بسیار عظیمی که تناسبی با مقدار عمل انسانها ندارد بلکه فقط مناسب فضل و الطاف الهی است اگر در انجام کارهای نیک کوتاهی کنند بهراستی عجیب است و این همان غبن و خسارتی است که انسان با دست خود بر خویشتن وارد میکند.
حقیقت غبن آن است که انسان سرمایهای را از دست دهد و نتواند معادل یا بیش از آن بهدست آورد و نیز فرصت مناسبی برای بهدست آوردن سود کلانی در اختیار او باشد اما فرصت را از دست دهد و آن سود را تحصیل نکند؛اینها همه مصداق غبن است.
قرآن مجید روز قیامت را یوم التغابن نام نهاده،میفرماید:« یوْمَ یجْمَعُکُمْ لِیوْمِ الْجَمْعِ ذَلِکَ یوْمُ التَّغَابُنِ »؛این (رستاخیز عام) در زمانی خواهد بود که خداوند همه شما را در روز اجتماع گردآوری میکند و آن روز،روز تغابن است».(تغابن، آیه ۹.)
تغابن از باب تفاعل معمولاً درمورد کاری گفته میشود که دو جانبه باشد مانند تعارض و تزاحم و این معنی در قیامت صادق است زیرا همگی خود را مغبون میبینند،مؤمنان به این دلیل که کارهای نیک بیشتری انجام ندادهاند و ای بسا کافران مانع بودند و کافران به این دلیل که هیچ اندوختهای برای آن روز به دستشان نیامده و شاید مؤمنان را در خبررسانی مقصر میپندارند.از گفته بعضی از اهل لغت نیز استفاده میشود که باب تفاعل همیشه به این معنا نیست و تغابن در آیه مزبور به معنی ظهور غبن است.آری آن روز ظاهر میشود که چه اشخاصی مغبون بودهاند و چه اشخاصی بهره کافی بردهاند.
سپس امام علیه السلام به سومین و آخرین نکته اشاره کرده،میفرماید:«اطمینان به هرکس قبل از آزمایش و امتحان او دلیل عجز و ناتوانی است»؛ (وَ الطُّمَأْنِینَهُ إِلَی کُلِّ أَحَدٍ قَبْلَ الاِخْتِبَارِ لَهُ عَجْزٌ) .
با توجه به اینکه ابلیسِ آدمرو بسیار است پس به هر دستی نباید داد دست.
دوستان انسان در سرنوشت او تأثیر عمیقی دارند نباید هیچکس را بدون امتحان به دوستی برگزید.سرمایههایی را که خدا به انسان داده نمیتوان در اختیار هرکس گذاشت،ای بسا انسانِ خائن و سارق باشد،باید افراد را کراراً آزمود و سپس به آنها اطمینان کرد.
این مطلب در عصر و زمان ما اهمیت بیشتری پیدا کرده چراکه ابلیسان آدمرو و منافقان ظاهرالصلاح و خائنان در لباس خادم فراوان شدهاند،بنابراین تا اطمینان از طریق امتحان حاصل نشود اعتماد به آنها نشانه عجز و ناتوانی است.
قابل توجه اینکه گاه انسان به کسی بعد از آزمایشهای متعدد اعتماد میکند ولی سرانجام،شخصِ فاسد و مفسدی از آب درمیآید،بنابراین چگونه میتوان بدون آزمایش به هر کسی اعتماد کرد و دین و دنیای خود را به او سپرد؟
به گفته شاعر عرب:
وَ کُنتُ أری أنَّ التّجارِبَ عُدّهٌ وَ خانَتْ ثِقاهُ النّاسِ حِینَ التَّجارُبِ
من چنین میپنداشتم که تجربه و آزمایش،وسیله خوبی است ولی بعضی از افراد مورد اطمینان بههنگام تجربهها (ی دشوار) خائن از آب درآمدند.
قابل توجه اینکه امام علیه السلام به سه پیامد منفی که مربوط به سه اشتباه است در این کلام حکیمانهاش اشاره کرده است:«جهل»و«غبن»و«عجز».
نشانه جهل،تکیه کردن بر این دنیای ناپایدار است و سبب غبن،کوتاهی در انجام کارهای نیک است و نشانه عجز،اطمینان به افراد،قبل از اختبار و امتحان میباشد.
مرحوم آمدی در غررالحکم روایات دیگری از امام علیه السلام نقل کرده که هماهنگ با جمله اخیر آن حضرت در حکمتِ مورد بحث است.ازجمله اینکه میفرماید:
«الطُّمأنِینَهُ علی کُلِّ أحَدٍ قَبْلِ اختِبارٍ مِن قُصورِ العَقْلِ؛ اطمینان به هرکس پیش از آزمودن او نشانه کمعقلی است».(غررالحکم، ح ۹۴۹۰)
و نیز میفرماید:
«قَدِّمِ الاختِبارَ فِی اتِّخاذِ الإخْوانِ فَإنّ الاختِبارَ مِعمارٌ یُفَرِّق بینَ الأخیارِ وَ الأشجارِ؛ قبل از گزینش دوستان،آنها را آزمایش کنید زیرا آزمایش، معماری است که نیکان را از بدان جدا میکند».(غررالحکم، ح ۹۴۹۲.)
ممکن است سؤال شود که در اخبار متعدد اسلامی آمده است که به همه مسلمانان حُسن ظنّ داشته باشید و فعل آنها را حمل بر صحت کنید آیا این روایات با آنچه در بالا آمد سازگار است؟ پاسخ این سؤال روشن است:ازنظر کلّی و بههنگام معاشرت با مردم باید فعل افراد را حمل بر صحت کرد اما اگر کسی بخواهد شریکی انتخاب کند یا دوستی برگزیند و سرمایه دین و دنیای خود را در اختیار او بگذارد به یقین باید بعد از امتحان و اختبار باشد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Leaning towards this world despite what you see of it is a folly. Lagging behind in doing good deeds, when you are convinced of good reward for them, is an obvious loss, while trusting in everyone before testing him is a weakness.”
وَ قَالَ علیه السلام مِن هَوَانِ الدّنیَا عَلَی اللّهِ أَنّهُ لَا یُعصَی إِلّا فِیهَا وَ لَا یُنَالُ مَا عِندَهُ إِلّا بِتَرکِهَا
ترجمهها:
(علمی، معنوی) ودرود خدا بر او، فرمود: از خواری دنیا نزد خدا همان بس که جز در دنیا، نافرمانی خدا نکنند، و جز با رها کردن دنیا به پاداش الهی نتوان رسید .
در خواری دنیا نزد خدا بس که جز در دنیا نافرمانی او نکنند و جز با وانهادن دنیا به پاداشی که نزد خداست نرسند.
از خواری دنیا بر خدا آنست که نافرمانی او کرده نمیشود مگر در دنیا و رسیده نمیشود به بنده آنچه نزد اوست مگر بترک دنیا
و فرمود (علیه السلام): نشان خوار و بی ارج بودن دنیا در نزد خدا، این است که وی را جز در آنجا نافرمانی نکنند و به آنچه در نزد اوست، نتوان رسید، مگر به ترک کردن آن.
و آن حضرت فرمود:در پستی دنیا نزد خدا همین بس که او را جز در آن معصیت نکنند،و برای رسیدن به رحمتش راهی جز ترک آن وجود ندارد .
شروح:
(از نشانههای پستی دنیا در نزد خدا آن است که خدا را معصیت نکنند مگر در دنیا، و به دست نیاورند آنچه را که نزد خداست مگر با دوری کردن از دنیا). امام (علیه السلام) به دو دلیل یاد شده که پستی دنیا را خاطرنشان کرده است از دنیا برحذر داشته است.
وَ قَالَ علیه السلام مِنْ هَوَانِ الدُّنْیَا عَلَی اللَّهِ أَنَّهُ لاَ یُعْصَی إِلاَّ فِیهَا وَ لاَ یُنَالُ مَا عِنْدَهُ إِلاَّ بِتَرْکِهَا .
هذا الکلام نسبه الغزالی فی کتاب إحیاء علوم الدین إلی أبی الدرداء و الصحیح أنه من کلام علی ع ذکره شیخنا أبو عثمان الجاحظ فی غیر موضع من کتبه و هو أعرف بکلام الرجال
[نبذ مما قیل فی حال الدنیا و هوانها و اغترار الناس بها]
و قد تقدم من کلامنا فی حال الدنیا و هوانها علی الله و اغترار الناس بها و غدرها بهم ( ا:«و غدرهم بها».) و ذم العقلاء لها و تحذیرهم منها ما فیه کفایة.
و نحن نذکر هاهنا زیادة علی ذلک.
یقال إن فی بعض کتب الله القدیمة الدنیا غنیمة الأکیاس و غفلة الجهال لم یعرفوها حتی خرجوا منها فسألوا الرجعة فلم یرجعوا.
و قال بعض العارفین من سأل الله [تعالی]
(من د. ) الدنیا فإنما سأله طول الوقوف بین یدیه.
و قال الحسن لا تخرج نفس ابن آدم من الدنیا إلا بحسرات ثلاث أنه لم یشبع مما جمع و لم یدرک ما أمل و لم یحسن الزاد لما یقدم ( ا:«قدم علیه». ) علیه.
و من کلامه أهینوا الدنیا فو الله ما هی لأحد بأهنأ منها لمن أهانها.
و قال محمد بن المنکدر (کذا فی ا،و هو الصواب،و فی ب،د:«المنذر». ) أ رأیت لو أن رجلا صام الدهر لا یفطر و قام اللیل لا یفتر و تصدق بماله و جاهد فی سبیل الله و اجتنب محارم الله تعالی غیر أنه یؤتی به یوم القیامة فیقال إن هذا مع ما قد عمل کان یعظم فی عینه ما صغر الله و یصغر فی عینه ما عظم الله کیف تری یکون حاله فمن منا لیس هکذا الدنیا عظیمة عنده مع ما اقترفنا من الذنوب و الخطایا.
و قد ضربت الحکماء مثلا للدنیا نحن نذکره هاهنا قالوا مثل الدنیا و أهلها کقوم رکبوا سفینة فانتهت بهم إلی جزیرة فأمرهم الملاح بالخروج لقضاء الحاجة و حذرهم المقام و خوفهم مرور السفینة و استعجالها فتفرقوا فی نواحی الجزیرة فقضی بعضهم حاجته و بادر إلی السفینة فصادف المکان خالیا فأخذ أوسع المواضع و ألینها و أوفقها لمراده و بعضهم توقف فی الجزیرة ینظر إلی أزهارها و أنوارها العجیبة و غیاضها الملتفة و نغمات طیورها الطیبة و ألحانها الموزونة الغریبة و لحظ فی تزیینها أحجارها و جواهرها و معادنها المختلفة الألوان ذوات الأشکال الحسنة المنظر العجیبة النقش السالبة أعین الناظرین بحسن زبرجها و عجائب صورها ثم تنبه لخطر فوات السفینة فرجع إلیها فلم یصادف إلا مکانا ضیقا حرجا فاستقر فیه و بعضهم أکب فیها علی تلک الأصداف و الأحجار و قد أعجبه حسنها و لم تسمح نفسه بإهمالها و ترکها فاستصحب منها جملة فجاء إلی السفینة فلم یجد إلا مکانا ضیقا و زاده ما حمله ضیقا و صار ثقلا علیه و وبالا فندم علی أخذه و لم تطعه نفسه علی رمیه و لم یجد موضعا له فحمله علی عنقه و رأسه و جلس فی المکان الضیق فی السفینة و هو متأسف علی أخذه و نادم و لیس ینفعه ذلک و بعضهم تولج بتلک الأنوار و الغیاض و نسی السفینة و أبعد فی متفرجه و متنزهه حتی أن نداء الملاح لم یبلغه لاشتغاله بأکل تلک الثمار و اشتمامه تلک الأنوار و التفرج بین تلک الأشجار و هو مع ذلک خائف علی نفسه من السباع و السقطات و النکبات و نهش الحیات و لیس ینفک عن شوک یتشبث بثیابه و غصن یجرح جسمه و مروة تدمی رجله و صوت هائل یفزع منه و عوسج یملأ طریقه و یمنعه عن الانصراف لو أراده و کان فی جماعة ممن کان معه فی السفینة حالهم حاله فلما بلغهم نداء السفینة راح بعضهم مثقلا بما معه فلم یجد فی السفینة موضعا واسعا و لا ضیقا فبقی علی الشط حتی مات جوعا و بعضهم بلغه النداء فلم یعرج علیه و استغرقته اللذة و سارت السفینة فمنهم من افترسته السباع و منهم من تاه و هام علی وجهه حتی هلک و منهم من ارتطم فی الأوحال و منهم من نهشته الحیات فتفرقوا هلکی کالجیف المنتنة فأما من وصل إلی السفینة مثقلا بما أخذه من الأزهار و الفاکهة اللذیذة و الأحجار المعجبة فإنها استرقته و شغله الحزن بحفظها و الخوف من ذهابها عن جمیع أموره و ضاق علیه بطریقها مکانه فلم تلبث أن ذبلت تلک الأزهار و فسدت تلک الفاکهة الغضة و کمدت ألوان الأحجار و حالت فظهر له نتن رائحتها فصارت مع کونها مضیقة علیه مؤذیة له بنتنها و وحشتها فلم یجد حیلة إلا أن ألقاها فی البحر هربا منها و قد أثر فی مزاجه ما أکله منها فلم ینته إلی بلده إلا بعد أن ظهرت علیه الأسقام بما أکل و ما شم من تلک الروائح فبلغ سقیما وقیذا مدبرا و أما من کان رجع عن قریب و ما فاته إلا سعة المحل فإنه تأذی بضیق المکان مدة و لکن لما وصل إلی الوطن استراح و أما من رجع أولا فإنه وجد المکان الأوسع و وصل إلی الوطن سالما طیب القلب مسرورا.
فهذا مثال أهل الدنیا فی اشتغالهم بحظوظهم العاجلة و نسیانهم موردهم و مصدرهم و غفلتهم عن عاقبة أمرهم و ما أقبح حال من یزعم أنه بصیر عاقل و تغره حجارة الأرض و هی الذهب و الفضة و هشیم النبت و هو زینة الدنیا و هو یعلم یقینا أن شیئا من ذلک لا یصحبه عند الموت بل یصیر کله وبالا علیه و هو فی الحال الحاضرة شاغل له بالخوف علیه و الحزن و الهم لحفظه و هذه حال الخلق کلهم إلا من عصمه الله.
و قد ضرب أیضا لها مثال آخر فی عبور الإنسان علیها قالوا الأحوال ثلاثة حال لم یکن الإنسان فیها شیئا و هی ما قبل وجوده إلی الأزل و حال لا یکون فیها موجودا مشاهدا للدنیا و هی بعد موته إلی الأبد و حالة متوسطة بین الأزل و الأبد و هی أیام حیاته فی الدنیا فلینظر العاقل إلی الطرفین الطویلین و لینظر إلی الحالة المتوسطة هل یجد لها نسبة إلیها ( کذا فی ا،و فی ب،د:«إلیهما». ) و إذا رأی العاقل الدنیا بهذه العین لم یرکن إلیها و لم یبال کیف تقضت أیامه فیها فی ضر و ضیق أو فی سعة و رفاهة بل لا یبنی لبنة علی لبنة
توفی رسول الله ص و ما وضع لبنة علی لبنة و لا قصبة علی قصبة و رأی بعض الصحابة بنی بیتا من جص فقال أری الأمر أعجل من هذا و أنکر ذلک.
و لهذا
قال النبی ص ما لی و للدنیا إنما مثلی و مثلها کراکب سار فی یوم صائف فرفعت له شجرة فقام تحت ظلها ساعة ثم راح و ترکها.
و إلی هذا أشار عیسی ابن مریم حیث قال الدنیا قنطرة فاعبروها و لا تعمروها.
و هو مثل صحیح فإن الحیاة الدنیا قنطرة إلی الآخرة و المهد هو أحد جانبی القنطرة و اللحد الجانب الآخر و بینهما مسافة محدودة فمن الناس من قطع نصف القنطرة و منهم من قطع ثلثیها و منهم من لم یبق له إلا خطوة واحدة و هو غافل عنها و کیفما کان فلا بد من العبور و الانتهاء و لا ریب أن عمارة هذه القنطرة و تزیینها بأصناف الزینة لمن هو محمول قسرا و قهرا علی عبورها یسوقه سائق عنیف غایة الجهل و الخذلان.
و فی الحدیث المرفوع أن رسول الله ص مر علی شاة میتة فقال أ ترون أن هذه الشاة هینة علی أهلها قالوا نعم و من هوانها ألقوها فقال و الذی نفسی بیده للدنیا أهون علی الله من هذه الشاة علی أهلها و لو کانت الدنیا تعدل عند الله جناح بعوضة لما سقی کافرا منها شربة ماء.
و قال ص الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر.
و قال أیضا الدنیا ملعونة ملعون ما فیها إلا ما کان لله منها.
و قال أیضا من أحب دنیاه أضر بآخرته و من أحب آخرته أضر بدنیاه فآثروا ما یبقی علی ما یفنی.
و قال أیضا حب الدنیا رأس کل خطیئة.
و روی زید بن أرقم قال کنا مع أبی بکر فدعا بشراب فأتی بماء و عسل فلما أدناه من فیه بکی حتی أبکی أصحابه فسکتوا و ما سکت ثم عاد لیشرب فبکی حتی ظنوا أنهم لا یقدرون علی مسألته ثم مسح عینیه فقالوا یا خلیفة رسول الله ما أبکاک قال کنت مع رسول الله ص فرأیته یدفع بیده عن نفسه شیئا و لم أر معه أحدا فقلت یا رسول الله ما الذی تدفع عن نفسک قال هذه الدنیا مثلت لی فقلت لها إلیک عنی فرجعت و قالت إنک إن أفلت منی لم یفلت منی من بعدک و قال ص یا عجبا کل العجب للمصدق بدار الخلود و هو یسعی لدار الغرور.
و من الکلام المأثور عن عیسی ع لا تتخذوا الدنیا ربا فتتخذکم الدنیا عبیدا فاکنزوا کنزکم عند من لا یضیعه فإن صاحب کنز الدنیا یخاف علیه الآفة و صاحب کنز الآخرة لا یخاف علیه.
(و قال علیهالسلام: من هوان الدنیا علی الله) از جمله خواری دنیا است بر حق تعالی (انه لا یعصی الا فیها) آنکه عصیان کرده نمیشود- یعنی نافرمانی او نمیکنند- مگر در دنیا (و لا ینال ما عنده) و نمیرسند آنچه نزد خدا است از درجات علیا و مراتب عظمی (لا بترکها) مگر به ترک دنیا.
فرمود: از نشانههای خواری دنیا نزد حق تعالی اینست که معصیت نکنند او را مگر در دنیا و نیابند آنچه را نزد او تعالی مذخور است از ثواب و علو درجات مگر به ترک دنیا.
و قال علیهالسلام: «من هوان الدنیا علی الله سبحانه، انه لایعصی الا فیها و لا ینال ما عنده الا بترکها.» یعنی و گفت علیهالسلام که از جهت خوار بودن دنیا است بر خدا که گناه کرده نمیشود مگر در دنیا و رسیده نمیشود به تو اینکه در نزد خدا است مگر به سبب ترک دنیا.
المعنی: الربوبیه فی اعلی درجات الوجود و النور المطلق، و الدنیا فی اسفل درکات الکون و یکاد ان یکون عدما و ظلمات بعضها فوق بض، و هذا معنی هوان النیا و بیان انها فی حدود عالم الوجود المطلق، و علامته ان الله یعصی فیها فکان الله لا یحسبها فی محیط ملکه الواسع اللا ینتاهی و لا ینال ما عند الله الا بترکها و الخروج منها الی عالم القدس الالهی. الترجمه: فرمود: از زبونی دنیا است که خداوند جز در آن نافرمانی نشود، و بدانچه در مائده لطف او است نتوان رسید مگر بگذشتن از آن.
اقول: قال ابن ابیالحدید نسبه الغزالی فی (احیائه) الی ابیالدردائ، و الصحیح کونه من کلامه علیهالسلام ذکره الجاحظ غیر موضع من کتبه. قلت: لعله وقف علی نسبته الیه علیهالسلام فی غیر بیانه من کتبه و الا ففی بیانه نسبه تاره الی ابیالدرداء و اخری الی عیسی علیهالسلام، و کیف کان، فان ثبت تکلم ابیالدراء به، لا یبعد ان یکون اخذه منه علیهالسلام. من هوان الدنیا علی الله انه لایعصی الا فیها فی (اللهوف) جاء عبدالله بن (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) عمر الی الحسین علیهالسلام لما اراد الخروج من مکه الی الکوفه، فاشار علیه بصلح اهل الضلال و حذره من القتل و القتال، فقال له: اما علمت ان من هوان الدنیا علی الله تعالی ان راس یحیی اهدی الی بغی من بغایا بنیاسرائیل، اما تعلم ان بنیاسرائیل کانوا یقتلون ما بین طلوع الفجر الی طلوع الشمس سبعین نبیا ثم یجلسون فی اسواقهم یبیعون و یشترون کان لم یصنعوا شیئا! فلم یعجل الله تعالی علیهم بل اخذهم بعد ذلک. و فی (الارشاد): قال علی بن الحسین علیهالسلام: خرجنا مع الحسین علیهالسلام فما نزل منزلا و لا ارتحل منه الا ذکر یحیی بن زکریا و قال یوما: و من هوان الدنیا علی الله عزوجل ان راس یحیی اهدی الی بغی من بغایا بنیاسرائیل، و اما فی القیامه، فخشعت الاصوات للرحمن فلا تسمع الا همسا و ضل عنهم ما کانوا یفترون، فکیف یتاتی من احد عصیانه (یا ایها الذین آمنوا قوا انفسکم و اهلیکم نارا و قودها الناس و الحجاره علیها ملائکه غلاط شداد لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یومرون)، (لمن الملک الیوم لله الواحد القهار). و لا ینال ما عندها لا بترکها (و رحمه ربک خیر مما یجمعون)، (و لولا ان یکون الناس امه واحده لجعلنا لمن یکفر بالرحمن لبیوتهم سقفا من فضه و معارج علیها یظهرون! و لبیوتهم ابوابا و سررا علیها یتکئون (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) و زخرفا و ان کل ذلک لما متاع الحیاه الدنیا و الاخره عند ربک للمتقین). و فی (الکافی) عن النبی صلی الله و علیه و اله: لایجد الرجل حلاوه الایمان فی قلبه حتی لا یبالی من اکل الدنیا، حرام علی قلوبکم ان تعرف حلاوه الایمان حتی تزهد فی الدنیا. و عن الصادق علیهالسلام: خرج النبی صلی الله و علیه و اله و هو محزون فاتاه ملک و معه مفاتیح خزائن الارض فقال: یا محمد! هذه مفاتیح خزائن الارض یقول لک ربک: افتح و خذ منها ما شئت من غیر ان تنقص شیئا عندی، فقال له النبی صلی الله و علیه و اله، الدنیا دار من لا دار له، و لها یجمع من لا عقل له، فقال له الملک: و الذی بعثک بالحق نبیا! لقد سمعت هذا الکلام من ملک یقوله فی السماء الرابعه حین اعطیت المفاتیح. و عنه علیهالسلام: قال النبی صلی الله و علیه و اله: مالی و للدنیا! و ما انا و الدنیا انما مثلی و مثلها کمثل راکب رفعت له شجره فی یوم صائف فقال- من القیلوله- تحتها ثم راح و ترکها. و مر فی فصل زهده علیهالسلام قوله: و الله لدنیاکم هذه اهون فی عینی من عرق خنزیر فی ید مجذوم)، (و لا لفیتم دنیاکم هذه ازهد عندی من عفطه عنز)، (و ان دنیاکم عندی لاهون من ورقه فی فم جراده تقضمها، ما لعلی و لنعیم یفنی و لذه لا تبقی، نعوذ بالله من سبات العقل و قبح الزلل.
کل الاثام و الموبقات من الکفر و الزندقه، و الظلم و الغش، و الکذب و الریاء، و الحسد و الحقد و الفجور و الفساد، کل اولاء و ما الیه لا تکون و لن تکون الا فی الدنیا، و لا مقر للشیطان و حزبه فی غیرها، و کفاها بذلک سوئا و قبحا. و المراد بترکها ترک المحرمات.
امام علیهالسلام (در نکوهش دنیا) فرموده است: از نشانههای خواری دنیا نزد خدا آن است که معصیت نکنند او را مگر در دنیا، و نیابند آنچه (سعادت و نیکبختی) را که نزد او است مگر به دوری از آن.
در بیارزش و بیاعتبار بودن دنیا تردیدی نیست. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آنگاه که از کنار گوسفند مردهای میگذشت فرمود: آیا این گوسفند در نظر صاحبش بیارزش است؟ عرض کردند بلی یا رسولالله! و علامت بیارزش بودن آن این است که آن را کنار انداختهاند. حضرت فرمود: سوگند به آنکس که جانم در دست اوست دنیا برای مردم در نظر خدا از این گوسفند در نظر صاحبش بیارزش تر است. اگر دنیا ارزش بال پشهای را داشت کافر از دنیا جرعه آبی نمینوشید. عیسی ابن مریم فرمود: (الدنیا قنطره فاعبروها و لا تعمروها.): دنیا پلی است. از روی آن عبور کنید و آن را تعمیر ننمائید. از آنجا که دوستی دنیا و آخرت با هم جمع نمیشود خدا پس از اینکه صفات نکوهیده دنیاطلبان را بیان میکند میفرماید: (اینها کسانی هستند که دنیا را خریدند و آخرت را رها کردند. اینها نه عذابشان کم میشود و نه پیروز میگردند).
و قال علیهالسلام: (من هو ان الدنیا علی الله انه لا یعصی) الله (الا فیها) و من المعلوم ان المحل الذی یعصی فیه الشخص، هین لا قیمه له عند ذلک الشخص (و لا ینال ما عنده) من الکرامه و الثوب (الا بترکها) ای ترک الدنیا و لذائذها.
اللغه: الهوان: الحقاره و الذل. ینال: یدرک. الشرح: الدنیا مرتع الشیطان و فیها تکون المعصیه و التمرد و یکون الشقائ، فیها یجری سفک الدماء و هتک الاعراض و الاعتداء علی الممتلکات، فیها یعصی الله و یتجرا علی العصیان و ذلک کله یدلل علی هوانها عند الله و احتقاره لها و من اراد ان ینال الجنه و الثواب و ما اعده الله للاولیائ، فعلیه ان یترکها و یترک ما فیها …
«از جمله خواری دنیا در نظر خداوند این است که جز در آن از خداوند نافرمانی نمی شود، و جز با ترک و وانهادن دنیا به آنچه پیش خداوند است دست یافته نمی شود.»
ابن ابی الحدید می گوید: این سخن را غزالی در کتاب احیاء علوم الدین به ابو الدرداء نسبت داده است و صحیح این است که این سخن علی علیه السّلام است، و این موضوع را شیخ ما ابو عثمان جاحظ در چند جا از کتابهای خود آورده است و او به سخن مردان بزرگ آشناتر از غزالی است. درباره دنیا و پستی و زبونی آن در نظر خداوند و شیفتگی مردم به آن و مکر دنیا نسبت به مردم و نکوهش خردمندان از آن و بر حذر داشتن از آن پیش از این به حد کفایت سخن گفته شد و اینک مطالب دیگری می آوریم.
در یکی از کتابهای قدیمی الهی آمده است که دنیا مایه غنیمت زیرکان و غفلت نادانان است که تا از آن بیرون نروند، آن را نمی شناسند و آن گاه مسألت می کنند که - برای انجام دادن کارهای نیکو- به آن برگردانده شوند و برگردانده نمی شوند.
یکی از عارفان گفته است: هر کس دنیا را از خداوند متعال مسألت می کند، طولانی بودن توقف خود را برای حساب پس دادن در پیشگاه او مسألت کرده است.
حسن بصری گفته است: جان آدمی از دنیا جز با سه اندوه بیرون نمی رود، اندوه آنکه از چیزهایی که جمع کرده است، سیر نشده است و آنچه را که آرزو داشته است، در نیافته است و برای آنچه در پیش دارد، زاد و توشه فراهم نساخته است.
در حدیث مرفوع آمده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از کنار گوسپند مرده ای گذشت و به یاران خود فرمود: آیا این میش مرده را در نظر صاحبش خوار و زبون می بینید؟ گفتند: آری و از بی ارزشی آن این است که آن را کناری افکنده اند. فرمود: سوگند به کسی که جان من در دست اوست که دنیا در نظر خداوند زبون تر و بی ارزش تر از این لاشه است و اگر دنیا در نظر خداوند به اندازه بال پشه ای ارزش می داشت به هیچ کافری جرعه آبی از آن نمی آشاماند.
و همان حضرت که درود خدا بر او و خاندانش باد، فرموده است: «دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است.» و فرموده است: «هر کس دنیای خویش را دوست بدارد به رستاخیز خود زیان زده است و هر کس آخرت خویش را دوست بدارد به دنیای خویش زیان رسانده است، اینک آنچه را که جاوید است بر آنچه فانی است برگزینید.» و فرموده است: «دنیا نفرین شده است و هر چه در آن است جز آنچه برای خداوند است نیز نفرین شده است.» و فرموده است: «دوستی دنیا سرمایه همه گناهان است.»
زید بن ارقم گفته است: روزی پیش ابو بکر بودیم، آشامیدنی خواست، برای او آبی آمیخته با عسل آوردند. همین که آن را نزدیک دهان خود برد چندان گریست که حاضران هم گریستند. حاضران ساکت شدند و او همچنان می گریست، سرانجام دوباره خواست آن را بیاشامد باز شروع به گریستن کرد تا آنجا که حاضران پنداشتند نمی توانند از او سؤال کنند که چرا می گرید. پس از اینکه چشمهایش را پاک کرد، گفتند: ای خلیفه رسول خدا سبب گریه ات چیست؟ گفت: همراه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودم و دیدم با دست خود چیزی را از خود دور می کند و من چیزی نمی دیدم. گفتم: ای رسول خدا چه چیزی را از خود می رانی فرمود: دنیا در نظرم آمد و به او گفتم از من دور شو، دور شد. و گفت: اگر تو از چنگ من می گریزی، کسانی که پس از تو خواهند بود از چنگ من نخواهند گریخت.
و آن حضرت فرموده است: «ای شگفتا و تمام شگفتی از کسی که سرای جاودان را تصدیق می کند و در عین حال برای سرای فریب - این جهان- کار و کوشش می کند.»
از سخنان عیسی علیه السّلام است که فرموده است: دنیا را ارباب خود مگیرید که شما را برده خود می سازد، گنجینه خود را پیش کسی اندوخته کنید که آن را تباه نمی کند، صاحب گنجینه های دنیا از هر آفتی بر آن بیمناک است و حال آنکه صاحب گنجینه آخرت را ترس و بیمی بر آن نیست.
[[و قال علیهالسلام ]]
مِنْ هَوَانِ الدُّنْیَا عَلَی اللّهِ أَنَّهُ لَا یُعْصَی إِلَّا فِیهَا،وَ لَا یُنَالُ مَا عِنْدَهُ إِلَّا بِتَرْکِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
برای پستی این دنیا (ی فریبنده پرزرق و برق) همین بس که تنها جایی است که معصیت خدا در آن میشود،و برای رسیدن به پاداشهای الهی راهی جز ترک آن نیست.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: این گفتار حکیمانه را ابوعثمان جاحظ (متوفای ۲۵۵) در تعدادی از کتاب هایش نقل کرده و آمدی نیز در غررالحکم با تفاوت مختصری آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۰))
در پستی دنیا همین بس!
درباره پستی دنیا و بیارزش بودن زرق و برق آن در قرآن مجید تعبیرات مختلفی دیده میشود.گاهی از آن تعبیر به لهو و لعب شده:« وَ مَا هَذِهِ الْحَیَاهُ الدُّنْیَا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ »(عنکبوت، آیه ۶۴.) و گاه از آن تعبیر به زخرف شده و اینکه اگر مردمِ دنیاپرست همگی به دنیا اقبال نمیکردند بهقدری دنیا بیارزش بود که برای کافران خانههای پرزرق و برق و زینتی قرار میدادیم:« وَ لَوْ لَا أَنْ یَکُونَ النَّاسُ أُمَّهً وَاحِدَهً لَّجَعَلْنَا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمَنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِّنْ فَضَّهٍ وَ مَعَارِجَ عَلَیْهَا یَظْهَرُونَوَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْوَاباً وَ سُرُراً عَلَیْهَا یَتَّکِئُونَوَ زُخْرُفاً وَ إِنْ کُلُّ ذَلِکَ لَمَّا مَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ ».(زخرف، آیات ۳۳-۳۵)
و در احادیث اسلامی به برگ درخت نیمجویده در دهان ملخ تشبیه شده است
(وَإِنَّ دُنْیَاکُمْ عِنْدِی لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَهٍ فِی فَمِ جَرَادَهٍ تَقْضَمُهَا) .(نهج البلاغه، کلام ۲۲۴) و امثال این تعبیرات.
آنچه در این گفتار حکیمانه میبینیم تعبیر جدیدی در این زمینه است.امام علیه السلام میفرماید:«برای پستی دنیا (ی فریبنده و پرزرق و برق) همین بس که معصیت خداوند فقط در آن انجام میشود و برای رسیدن به پاداش الهی راهی جز ترک آن نیست»؛ (مِنْ هَوَانِ الدُّنْیَا عَلَی اللّهِ أَنَّهُ لَا یُعْصَی إِلَّا فِیهَا،وَ لَا یُنَالُ مَا عِنْدَهُ إِلَّا بِتَرْکِهَا) .
امام علیه السلام در این گفتار نورانی به دو نکته در پستی دنیا اشاره میکند:نخست اینکه جای معصیت الهی تنها اینجاست و دوم اینکه وسیله رسیدن به سعادت جاویدان ترک آن است.
عجیب آن است که در حدیثی از امام سجاد علیه السلام میخوانیم که میفرماید:
«خَرَجنا مع الحُسَینِ فَما نَزَلَ مَنزِلاً و ما ارتَحَل مِنه إلّا ذَکَر یحیی بنَ زکرِیّا و قَتْلَه و قال یَوماً:وَ مِن هَوانِ الدُّنیا علی اللّهِ عزّ و جَلّ أنّ رأسَ یحیی بنَ زکرِیّا أُهدِیَ إلی بَغیٍّ مِن بَغایا بنی إسرائیل؛ ما با امام حسین (پدرم به سوی کربلا) خارج شدیم امام هر زمان در منزلی پیاده میشد و یا از آن حرکت میکرد به یاد یحیی بن زکریا و قتل او میافتاد و روزی فرمود:در پستی دنیا در برابر خداوند متعال همین بس که سر یحیی بن زکریا (پیامبر بزرگ الهی) برای زن آلودهای از زنان آلوده بنیاسرائیل هدیه فرستاده شد».(بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۹۰.)
این تعبیر اشاره روشنی است به پیشبینی شهادت امام علیه السلام.
امام کاظم علیه السلام در حدیث معروف هشام بن حکم که در آغاز جلد اوّل اصول کافی آمده است خطاب به هشام میفرماید:
«یا هِشام! إنّ العُقَلاءَ ترَکوا فُضولَ الدُّنیا فَکَیف الذّنوب،و تَرْکُ الدّنیا مِن الفَضْلِ و تَرْکُ الذّنوبِ مِنَ الفَرْضِ؛ عاقلان اضافات دنیا را ترک کردهاند تا چه رسد به گناهان،چراکه ترک دنیا فضیلت است و ترک گناهان فریضه».(اصول کافی، ج ۱، ص ۱۷.)
از حدیث بالا به خوبی استفاده میشود که منظور از ترک دنیا ترک ضروریات و نیازهای زندگانی ساده نیست چراکه در احادیث دیگر،کمکی برای رسیدن به آخرت شمرده شده (نعم العون الدنیا علی الآخره)(کافی، ج ۵، ص ۷۲.) بلکه به تعبیر امام کاظم علیه السلام منظور فضول دنیاست،زرق و برقها،زینت و تجملات بیحساب و مانند آن است بنابراین هیچ منافاتی بین کلام حکیمانه بالا و روایاتی که درباره لزوم برخورداری از حدّ معقول زندگی آمده نیست.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله از راهی عبور میکرد،چشمش به بزغاله مردهای افتاد که در محل گردآوری زبالهها افتاده بود،به اصحابش فرمود:ارزش این بزغاله چقدر است؟ عرض کردند:اگر زنده بود شاید بهاندازه یک درهم نیز نبود.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«و الّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَلدُّنیا أهوَنُ عَلی اللّهِ من هذا الجَدْی علی أهْلِه؛ دنیا کمارزشتر است در پیشگاه خدا از این بزغاله در نزد صاحبانش».(کافی، ج ۲، ص ۱۲۹؛ بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۵۵.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “It is (the proof of the) humbleness of the world before Allāh that He is disobeyed only herein and His favors cannot be achieved except by renouncing it.“
وَ قَالَ علیه السلام مَن طَلَبَ شَیئاً نَالَهُ أَو بَعضَهُ
ترجمهها:
(علمی، اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: جوینده چیزی یا به آن یا به برخی از آن، خواهد رسید .
آن که چیزی را جوید، بدان یا به برخی از آن رسد.
و فرمود هر که طلب کند چیزی را که برسد باو همه آن یا بعضی آن
و فرمود (علیه السلام): هر کس در طلب چیزی برخیزد، یا همه آن را به دست خواهد آورد یا بخشی از آن را.
و آن حضرت فرمود:هر که جوینده چیزی باشد،به تمام آن یا به قسمتی از آن میرسد .
شروح:
(هر که در پی چیزی باشد، تمام آن را یا بخشی از آن را به دست خواهد آورد). این عبارت امام (علیه السلام) نظیر سخن مشهور است که هر کس در طلب چیزی بکوشد آن را مییابد، و هر کس دری را بکوبد و پافشاری کند، عاقبت وارد آنجا خواهد شد. بدیهی است که جستن وسیلهای است برای رسیدن به مطلوب، پس اگر آمادگی کامل باشد به همهی مطلوب، و اگر نه به مقدار کاستی آمادگی به مطلوب ناقص میرسد.
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ طَلَبَ شَیْئاً نَالَهُ أَوْ بَعْضَهُ .
هذا مثل قولهم من طلب و جد وجد.
و قال بعض الحکماء ما لازم أحد باب الملک فاحتمل الذل و کظم الغیظ و رفق بالبواب و خالط الحاشیة إلا وصل إلی حاجته من الملک
(و قال علیهالسلام: من طلب شیئا) کسی که طلب کرد چیزی را به کوشش خود پس اغلب آن است که (ناله او بعضه) میرسد به آن یا بعضی از آن.
(و قال علیهالسلام: من طلب شیئا) کسی که طلب کرد چیزی را به کوشش خود پس اغلب آن است که (ناله او بعضه) میرسد به آن یا بعضی از آن.
و قال علیهالسلام: «من طلب شیئا، ناله او بعضه.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که طلب کرد چیزی را و تلاش کرد در تحصیل آن، میرسد به تمام آن، یا اینکه میرسد به بعضی از آن.
المعنی: من اهم وسائل النیل بالمقاصد هو له و الاستقامه فی طلبه، فلابد من نیل المقاصد من الجد فی المطالب، و حذر (علیه السلام) فی کلامه هذا من ملازمه الکسل و الخوف من الکد فی تصیل المقاصد البعیده، فقد وصل الانسان بمقاصد همه فی عالم الطبیعه کتسخیر قوی البخار و البرق و الطیران فی الفضاء الی اجواء بعیده بالطلب و الجد فیه، و ربما یعد هذه الامور فی القرون الماضیه من الممتنعات. الترجمه: فرمود: هر کس چیزی را بجوید بهمه آن یا بعضی از آن برسد. هر که چیزی جوید و کوشش کند گر بکلش نه بجزءش میرسد
و قال علیهالسلام: قیل: هو نظیر قولهم: من طلب شیئا وجد وجد و قولهم من قرع (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) قرع بابا ولج ولج و قال تعالی (و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا … ). و فی (الامثال): ان عامر بن الطرف لما کبر قال له قومه: اجعل لنا قائدا بعدک، فقال: من طلب شیئا وجده و ان لم یجده یوشک ان یوقع قریبا منه.
من جد و اجتهد فی طلب شیء ممکن الوقوع و الحصول بالنسبه الی طالبه- فلابد ان یناله کله او بعضه، ان استمر فی جهاده و صبر صبر الاحرار علی ما یعترضه من عقبات.
… شیئا ناله او بعضه: ای ان الذی یطلب و یعمل لما یطلبه و یداوم علی ذلک لابد ان یناله او ینال بعضا منه
… شیئا ناله او بعضه: ای ان الذی یطلب و یعمل لما یطلبه و یداوم علی ذلک لابد ان یناله او ینال بعضا منه
امام (علیه السلام) در این مطلب توجه به تصمیم، جدیت و کوشش داده است. هر کس هر تصمیمی داشته باشد و بخواهد آن را عملی کند بر اثر پشتکار و کوشش اگر به تمام خواستههای خود نرسد به مقداری از آن میرسد، در حدود استعدادش. شعیب پیامبر خدا در برابر اعتراضهای مردم میگوید: (من به خدا توکل کردهام و تا آنجا که قدرت دارم در راه اصلاح شما میکوشم.) شعیب کوشید و سرانجام در اثر پشتکار در حدود
و قال علیهالسلام: (من طلب شیئا ناله) تماما (او) نال (بعضه) و هذا غالی، لا دائمی، کما لا یخفی.
اللغه: ناله: حصل علیه و ادرکه. الشرح: کل من اراد شیئا فی الدنیا و سعی له و ذلل الصعوبات من امامه استطاع الوصول الیه کله و الا فبعضه و قد سمعنا و راینا کثیرا من هذه النماذج فهناک عشاق الکراسی قد وصلوا الی امنیاتهم و طموحاتهم و هناک عشاق المال اضحوا بعد تصمیمهم و جهادهم للفقر فوق ما کانوا یتمنونه و هکذا کثیرون من الذین صمموا علی ادراک امر قد ادرکوه او بعضه …
«هر که چیزی را جوید به آن یا برخی از آن خواهد رسید.»
نظیر این گفتار اعراب است که گفته اند: «هر که چیزی را جوید و کوشش کند می یابد.»
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْ طَلَبَ شَیْئاً نَالَهُ أَوْ بَعْضَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
هرکس برای رسیدن به چیزی تلاش کند یا به همه آن میرسد
یا به قسمتی از آن چیز.(سند گفتار حکیمانه:
این کلام شریف را میدانی در مجمع الامثال آورده است، صاحب کتاب مصادر بعد از ذکر این مطلب می گوید: ما بارها گفته ایم که میدانی کتابش را از کتب پیشینیان گردآوری کرده (نه از نهج البلاغه) و قاضی قضاعی نیز در کتاب دستور معالم الحکم آن را ذکر کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۰))
هر تلاشی سرانجام به نتیجه میرسد،کم یا زیاد
امام علیه السلام در این کلام نورانی اشاره به تأثیر جدّ و جهد بر وصول به مقاصد عالی کرده،میفرماید:«هرکس برای رسیدن به چیزی تلاش کند یا به همه آن میرسد یا به قسمتی از آن»؛ (مَنْ طَلَبَ شَیْئاً نَالَهُ أَوْ بَعْضَهُ) .
بدون شک برای رسیدن به مقصود،عوامل زیادی باید دست به دست هم بدهند ولی در میان همه آن عوامل،نقش تلاش و کوشش از همه پررنگتر است و تجربه نیز همین را نشان میدهد که بزرگان دنیا که به مقاصد عالی دست یافتهاند براثر کار و کوشش و تلاش فراوان بوده و حتی مخترعان و مکتشفان که توانستهاند نیروهای مختلف جهان طبیعت را به تسخیر خود درآورَند،بر فراز آسمان پرواز کنند و یا به بعضی از کرات بالا برسند،در اعماق دریاها سیر کرده و ذخایر آن را کشف نمایند،نیروی اتم را در اختیار بگیرند و از آن برای مقاصد صلحجویانه استفاده کنند،به کشفیات فراوانی در علوم مختلف دست یابند و درهای گنجینههای علوم را بگشایند،همه اینها در سایه تلاش و کوشش و استقامت و پشتکار است.
شبیه آنچه در گفتار حکیمانه بالا آمد در افواه دانشمندان مشهور است گاه به عنوان حدیث از آن یاد میشود و گاه به عنوان یک ضرب المثل عام و آن اینکه
«من طلب شیئاً وَ جَدَّ وَجَد؛ کسی که چیزی را طلب کند و جدیت درباره آن داشته باشد آن را خواهد یافت»و نیز گفتهاند:
«مَن قَرَعَ باباً و لَجَّ وَلَج؛ کسی که دری را بکوبد و اصرار کند سرانجام وارد میشود».و شاعر نیز آن را به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نسبت داده و میگوید:
گفت پیغمبر که چون کوبد دری عاقبت ز آن در برون آید سری
شبیه آنچه در بالا آمد با تفاوتی در غررالحکم از علی علیه السلام نقل شده است که فرمود:
«مَنِ استَدام قَرْعَ البابِ وَ لَجَّ وَلَج؛ کسی که کوبیدن در را ادامه دهد و اصرار کند وارد میشود».(غررالحکم، ح ۳۷۵۸.)
تفاوتی که گفتار حکیمانه مورد بحث با سایر آنچه در این زمینه نقل شده، دارد این است که امام علیه السلام میفرماید:اگر به تمام آنچه میخواهید،نائل نشوید لااقل به بخشی از آن خواهید رسید و این نکته حائز اهمیت است که معمولاً انسان بهطور کامل ناکام نمیشود،گاه به تمام آنچه میخواهد بر اساس سعی و کوشش میرسد و گاه حداقل به بعضی از آن نائل میشود.
در حدیث مشابهی نیز از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«و مَن یُکْثِر مِنْ قَرْعِ بابِ المَلِک یُفْتَحُ له؛ کسی که بسیار درِ خانه پادشاه (خداوند عالم هستی) را بکوبد سرانجام برای او گشوده خواهد شد».(اعلام الدین، ص ۱۹۲.)
این نکته نیز حائز اهمیت است که گاه برای رسیدن به مقصود کوشش فردی نتیجهبخش نیست و باید از دیگران نیز در امور عمومی کمک گرفت،پیدا کردن اعوان و انصار و یاران نیز نتیجه طلب و تلاش و کوشش انسان است،بنابراین آنچه در این گفتار حکیمانه آمد با آنچه در خطبه 5 نهجالبلاغه آمده که میفرماید:
«أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجِنَاحٍ؛ کسی که با کمک یاران قیام کند رستگار و پیروز میشود» منافاتی ندارد.
آخرین نکتهای که لازم میدانیم در اینجا یادآور شویم این است که آنچه در کلام امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه آمده حکم غالبی است چرا که ممکن است در بعضی از موارد،مطلوب انسان بهقدری پیچیده و مشکل باشد و یا گاهی غیر ممکن به نظر برسد که با تلاش و کوشش فراوان نیز به آن دست نیابد.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ One who searches for something will obtain it, or at least some of it.”
وَ قَالَ علیه السلام مَا خَیرٌ بِخَیرٍ بَعدَهُ النّارُ وَ مَا شَرّ بِشَرّ بَعدَهُ الجَنّةُ وَ کُلّ نَعِیمٍ دُونَ الجَنّةِ فَهُوَ مَحقُورٌ وَ کُلّ بَلَاءٍ دُونَ النّارِ عَافِیَةٌ
ترجمهها:
(اخلاقی، اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: خیری که در پی آن آتش باشد، خیر نخواهد بود، و شرّی که در پی آن بهشت است شرّ نخواهد بود ، و هر نعمتی بیبهشت ناچیز است، و هر بلایی بیجهنّم، عافیّت است .
خیری را که آتش- دوزخ- در پی بود خیر نتوان به حساب آورد، و شرّی را که پس آن بهشت بود، شرّ نتوان وصف کرد. هر نعمتی جز بهشت خوارست، و هر بلایی جز آتش- دوزخ- عافیت به شمار.
و فرمود نیست خیری که مستحق؟؟؟ نامیدن شر باشد آن شر که بعد از انرا و بهشت باشد و هر نعمتی نسبت ببهشت حقیر است و بیمقدار و هر بلائی که غیر آتش باشد عافیتست
و فرمود (علیه السلام): خیری که پس از آن عذاب آتش باشد، خیر نیست و شرّی که پس از آن نعیم بهشت بود، شر نیست. هر نعمتی جز نعمت بهشت، حقیر است و هر بلایی، جز عذاب آتش، عافیت است.
و آن حضرت فرمود:خیری که پس از آن عذاب خداست خیر نیست،و رنجی که پس از آن بهشت است رنج نیست .هر نعمتی پایینتر از بهشت کم ارزش،و هر بلایی پستتر از جهنم عافیت است .
شروح:
(خیر نیست آن خیری که به دنبال آن آتش باشد، و بدی نیست آن شری که پس از آن بهشت باشد، هر نعمت پایینتر از بهشت ناچیز است، و هر گرفتاری غیر از آتش دوزخ سلامتی است). امام (علیه السلام) از آنچه که انسان را به طرف آتش میبرد، شایستگی نام خیر را نفی کرده است، اگر چه در دنیا آن را خیر و لذت بنامند، به خاطر تحقیر و تحذیر داشتن از آن، چون لازمهی نهایی آن آتش و همان نتیجهی است که از شر عاید میشود. و همچنین از آن طاعات دشواری که انسان را به سمت بهشت میکشاند، نام شر را نفی کرده است، هر چند که در دنیا آنها را شر و گرفتاری بنامند، به خاطر تشویق به نتیجهی نهایی این اعمال، یعنی ورود به بهشت و تقدیر عبارت این است ما خیر بعده النار بخیر، و ما شر بعده الجنه بشر. و عبارت و کل نعیم بدون الجنه محقور یعنی هر نعمت، در حد کمتر از بهشت ناچیز است، تفسیر مطلب اول است. و جملهی و هر گرفتاری غیر از آتش دوزخ سلامتی است، تفسیر مطلب دوم است و مقصود عافیت و سلامتی نسبی است.
وَ قَالَ علیه السلام مَا خَیْرٌ بِخَیْرٍ بَعْدَهُ اَلنَّارُ وَ مَا شَرٌّ بِشَرٍّ بَعْدَهُ اَلْجَنَّةُ وَ کُلُّ نَعِیمٍ دُونَ اَلْجَنَّةِ فَهُوَ مَحْقُورٌ وَ کُلُّ بَلاَءٍ دُونَ اَلنَّارِ عَافِیَةٌ .
موضع بعده النار رفع لأنه صفة خیر الذی بعد ما و خیر یرفع لأنه اسم ما و موضع الجار و المجرور نصب لأنه خبر ما و الباء زائدة مثلها فی قولک ما أنت بزید کما تزاد فی خبر لیس و التقدیر ما خیر تتعقبه النار بخیر کما تقول ما لذة تتلوها نغصة بلذة و لا ینقدح فی ما الوجهان اللذان ذکرهما أرباب الصناعة النحویة فی لا فی قولهم لا خیر بخیر بعده النار أحدهما ما ذکرناه فی ما و الآخر أن یکون موضع بعده النار جرا لأنه صفة خیر المجرور و یکون معنی الباء معنی فی کقولک زید بالدار و فی الدار و یصیر تقدیر الکلام لا خیر فی خیر تعقبه النار و ذلک أن ما تستدعی خبرا موجودا فی الکلام بخلاف لا فإن خبرها محذوف فی مثل قولک لا إله إلا الله و نحوه أی فی الوجود أو لنا أو ما أشبه ذلک و إذا جعلت بعده صفة خیر المجرور لم یبق معک ما تجعله خبر ما.
و أیضا فإن معنی الکلام یفسد فی ما بخلاف لا لأن لا لنفی الجنس فکأنه نفی جنس الخیر عن خیر تتعقبه النار و هذا معنی صحیح و کلام منتظم و ما هاهنا إن کانت نافیة احتاجت إلی خبر ینتظم به الکلام و إن کانت استفهاما فسد المعنی لأن ما لفظ یطلب به معنی الاسم کقوله ما العنقاء أو یطلب به حقیقة الذات کقولک ما الملک و لست تطیق أن تدعی أن ما للاستفهام هاهنا عن أحد القسمین مدخلا لأنک تکون کأنک قد قلت أی شیء هو خیر فی خیر تتعقبه النار و هذا کلام لا معنی له
(و قال علیهالسلام: ما خیر بخیر بعده النار) نیست خیری که مستحق باشد، به حسب واقع آن را خیر گویند، که بعد از او آتش دوزخ است (و ما شر بشر بعده الجنه) و نیست شری که مستحق نامیدن شر باشد، آن که بعد از آن بهشت است (و کل نعیم دون الجنه محقور) و هر نعیمی و نعمتی نسبت به بهشت حقیر است و بیمقدار (و کل بلاء دون النار عافیه) و هر بلایی و محنتی نسبت به آتش دوزخ عافیت است و راحت بسیار.
فرمود: نیست خیر به حقیقت آن خیر که بعد از آن آتش باشد، و نیست شر آن شری که بعد از آن جنت باشد، آری هر نفع و خوشی دنیا که نه با رضای او تعالی مقرون باشد آن را خیر نتوان گفت و چگونه خیر باشد خیری که عاقبت آن نزول در جحیم و نار الیم بود، و هر سختی و ناخوشی دنیا که با رضای او تعالی مقرون باشد شر نتوان گفت و چگونه شر توان گفت که منتهای آن نزول در جنات نعیم و رضوان رب رحیم بود. و هر نعمتی دون بهشت حقیر و بیمقدار است در جنب آن و هر بلائی کمتر از آتش عافیت و راحت است نسبت به آن.
و قال علیهالسلام: «ما خیر بخیر بعده النار و ما شر بشر بعده الجنه و کل نعیم دون الجنه محقور و کل بلاء دون النار عافیه.» یعنی و گفت علیهالسلام که نیست چیزی که بعد از آن و ثمر آن آتش جهنم باشد خیر و صلاح مثل منافع و لذات دنیا که عاقبت آن شر و جهنم است و نیست شری که بعد از آن و ثمر آن بهشت باشد شر، مثل مصائب دنیا که عاقبت آن خیر و بهشت است و هر نعمتی غیر از بهشت حقیر است و هر بلایی و مشقتی غیر از آتش جهنم راحت است.
الاعراب: ما مشبهه بلیس، و خیر اسمها مرفوع، بخیر خبرما و الباء زائده. بعده ظرف مستقر خبر مقدم و النار مبتدء موخر، و الجمله صفه او حال عن اسم ما، و کذلک الکلام فی الجمله التالیه، و المقصود ان الخیر الذی تتعقبه النار لیس بخیر، و الشر الذی تتعقبه الجنه لیس بشر. قال الشارح المعتزلی: موضع بعده النار رفع لانه صفه خیر الذی بعد ما و خیر یرفع لانه اسم ما و موضع الجار و المجرور نصب لانه خبر ما، و الباء زائده- الخ-. المعنی: نفی الخیر و الشر یمکن ان یکون علی وجه الحقیقه. اما لان کل خیر ینتهی الی النار باعتبار قصر زمانه و حقاره اثره بالنسبه الی طول مده النار و شده عذابها عدم لان الخیر القلیل فی الشر الکثیر شرکما قالوا: ان الشر القلیل فی الخیر الثیر خیر فلایکون خیرا. و اما لان الخیر امر احساسی لا واقع عینی فاذا تصور الانسان ای لذه من ای شیء متعقبه بدخول النار لا یمکن ان یحس منه اللذه و الخیر، و کذلک الکلام فی قوله: 0 و ما شر بشر بعده الجنه) و قد شاهدنا انه تحمل المشاق فی سبیل الوصول بالمحبوب لیس الما بل ربما یکون لذه، کما ان نیل الملاذ فی سبیل فوت المحبوب لایکون لذه، بل ربما یکون الما و مشقه. و یظهر من ابن میثم انه حمله علی النفی الادعائی فقال: نفی عما یقود الی النار و ان عد فی الدنیا خیرا استحقاق اسم الخیر تحقیرا له و تنفیرا عنه بما یلزمه من غایته التی هی النهایه فی الشر، و هی النار- الخ. الترجمه: خیری که دوزخش بدنبال است خیر نیست، و شریکه بهشتش به دنبال است شر نیست، هر نعمتی در برابر بهشت ناچیز است، و هر بلائی در برابر دوزخ آسایش است.
(الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) (اقول): هو جزء خطبته (علیه السلام) الوسیله التی خطب بها بعد سبعه ایام من وفاه النبی (صلی الله علیه و آله) حین فرع من جمع القرآن و تدوینه کما رواه (روضه الکافی) مسندا عن جابر الجعفی عن الباقر (علیه السلام) عنه (علیه السلام). (ما خیر بخیر بعده النار و ما شر بشر بعده الجنه) فی الدعاء (اللهم انی اسالک خیر الخیر رضوانک و الجنه و اعوذ بک من شر الشر سخطک و النار). و عن الباقر (علیه السلام) کان علی (علیه السلام) بکره یطوف فی اسواق الکوفه سوقا سوقا و معه الدره علی عاتقه و کان لها طرفان و کانت تسمی السبیه فیقف علی سوق فینادی یا معشر التجار قدموا الاستخاره و تبرکوا بالسهوله و اقتربوا من المبتاعین و تزینوا بالحلم و تناهوا عن الیمین و جانبوا الکذب و تجافوا عن الظلم و انصفوا المظلومین و لا تقربوا الربا و اوفوا الکیل و المیزان و لا تبخسوا الناس اشیاء هم و لا تعثوا فی الارض مفسدین- ثم ینشد هذه الابیات: تفنی اللذاذه ممن نال صفوتها من الحرام و یبقی الاثم و العار تفنی عوااقب سوء فی مغبتها لا خیر فی لذه ما بعدها النار و عنه (علیه السلام) ما من رجل یغدو و یروح الی سوقه فیقول حین یضع رجله فی السوق اللهم انی اسالک خیرها و خیر اهلها و اعوذ بک من شرها و شر اهلها الا و کل الله تعالی به من یحفظه و یحفظ علیه حتی یرجع الی منزله (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) و یقول له قد اجرتک من شرها و شر اهلها یومک هذا. هذا وعدوا فی الرجال حجر الخیر و حجر الشر و سلمه الخیر و سلمه الشر. (و کل نعیم دون الجنه فهو) هکذا فی (المصریه) و کلمه (فهو) زائده لعدم وجودها فی ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه. (محقور و کل بلاء دون النار عافیه) فی الطبری لما زحف عمر بن سعد یوم الطف قال له الحر بن یزید امقاتل انت هذا الرجل قال ای و الله- الی ان قال- فاخذ الحر یدنو من الحسین (علیه السلام) قلیلا قلیلا فقال له رجل من قومه یقال له المهاجر بن اوس ما ترید اترید ان تحمل؟ فسکت- و اخذه مثل العرواء- فقال للحر و الله ان امرک لمریب و الله ما رایت منک فی موقف قط مثل شیء اراه الان و لو قیل لی من اشجع اهل الکوفه ما عدوتک فما هذا الذی اری منک قال انی و الله اخیر نفسی بین الجنه و النار و و الله لا اختار علی الجنه شیئا و لو قطعت و حرقت ثم ضرب فرسه فالحق بالحسین (علیه السلام)
هذا هو المقیاس الوحید للخیر و الشر عند الامام، فکل ما یودی ای جنه الله و رضوانه فهو خیر. و کل ما یودی الی غضبه و عذابه فهو شر، و تقدم فی الخطبه 188 قوله: (فان الغایه القیامه) و یاتی قوله: (الغنی و الفقر بعد العرض علی الله). و من اجل هذا وحده طلق الدنیا ثلاثا، و اخرجها من قلبه، و لو کان فی قلبه شیء منها لنعته ابناوها بالمعلم الاول فی السیاسه.
… ما شر بشر بعده الجنه: ما استفهامیه انکاریه ای لا خیر فیما یسمیه اهل الشهوه خیر من الکسب بغیر الحق و التغلب بغیر شرع حیث ان وراء ذلک النار و لا شر فیما یدعوه الجهله شرا من الفقر او الحرمان مع الوقوف عند الاستقامه فوراء ذلک الجنه و المحقور الحقیر المحقر
امام علیهالسلام (در نیکی و بدی حقیقی) فرموده است: خوشی و نیکی (سود دنیا) که پس از آن آتش باشد (موجب کیفر الهی گردد در حقیقت) خوشی و نیکی نیست، و ناخوشی و بدی (سختی دنیا) که پس از آن بهشت باشد (در حقیقت ناخوشی و بدی نیست، و هر نعمتی پائینتر از بهشت کوچک و بیاهمیت است، و هر بلاء و گرفتاری کمتر از آتش آسایش و آسودگی است (زیرا نعمتی را نعمت توان گفت که پی آن کیفر نباشد و سختی را سختی توان دانست که پی آن آسایش همیشگی نباشد).
امام (علیه السلام) به این نکته توجه میدهد که آن ناملایماتی که انسان در طریق انجام وظیفه میبیند چون پایانش بهشت است هیچ نگرانی ندارد و آن لذتهای زودگذری که انسان در طریق معصیت میبیند چون پایانش آتش دوزخ است بیارزش است و با توجه به لذتهای بهشتی هیچ قابل مقایسه نیست، زیرا لذتهای دنیا محدود و زودگذر است. اما لذتهای بهشت بیپایان و ابدی است. (در بهشت هر آنچه دل بخواهد و چشم ببیند وجود دارد و شما در بهشت جاودان خواهید بود.)
و قال علیهالسلام: (ما خیر بخیر بعده النار) ای لیس الشیء الذی یوجب دخول النار خیرا، و ان سمی خیرا، و یحتمل ان یکون (ما) استفهامیه للانکار (و ما شر بشر بعده الجنه) فان التعب الذی یوجب الجنه لیس شرا، و ان سمی شرا (و کل نعیم دون الجنه) ای باستثناء نعیم الجنه (فهو محقور) ضئیل (و کل بلاء دون النار عافیه) اذ هی بالنسبه الی جمیع انواع البلاء اشد و امر، حتی کان البلاء عافیه بالنسبه الیها.
اللغه: دون: غیر. محقور: الحقیر المحقر. بلاء: مصیبه، کل امر مکروه. الشرح: لا نستطیع ان نقول ان هناک خیر فی عمل اذا اعقبته النار و کانت النهایه و کان المصیر جهنم و لا نستطیع ان نقول لشیء انه شر اذا اعقبته الجنه و کانت خاتمته و نهایته رحمه الله، فالعمده فی الجنه و النار و فی رضیالله و غضبه فان حسن العمل بما یعقبه و کل نعیم اذا کان غیر الجنه فهو حقیر صغیر قلیل تافه و کل بلاء مهما کان عظیما اذا لم یودی الی النار فهو مقبول و عافیه، و هذا ترغیب فی الجنه و تنفیر من النار …
«خیری که آتش دوزخ از پی آن بود، خیر نیست، و شرّی که بهشت از پی آن باشد، شر نیست، و هر نعمتی در قبال بهشت خوار و اندک است و هر بلایی در قبال آتش عافیت است.»
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا خَیْرٌ بِخَیْرٍ بَعْدَهُ النَّارُ،وَ مَا شَرٌّ بِشَرٍّ بَعْدَهُ الْجَنَّهُ،وَ کُلُّ نَعِیمٍ دُونَ الْجَنَّهِ فَهُوَ مَحْقُورٌ،وَ کُلُّ بَلاَءٍ دُونَ النَّارِ عَافِیَهٌ.
امام علیه السلام فرمود:
آن خوبی و نعمتی که بهدنبالش جهنم باشد خوبی نیست و آن بدی و مشکلی که بعد از آن بهشت باشد بدی نیست،هر نعمتی در مقایسه با بهشت،حقیر و کوچک است و هر رنج و بلایی در مقایسه با جهنم،تندرستی و عافیت محسوب میشود.)سند گفتار حکیمانه:
این گفتار نورانی را سه نفر از بزرگانی که قبل از سید رضی می زیسته اند در کتاب های خود آورده اند: مرحوم کلینی در کتاب روضه کافی و صدوق در من لا یحضره الفقیه و ابن شعبة حرانی در تحف العقول. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۱).(
همه چیز دنیا در برابر آخرت ناچیز است
همان گونه که در مصادر این گفتار حکیمانه اشاره شد مرحوم کلینی آن را در کتاب کافی آورده و بهصورت بخشی از خطبه بسیار مفصلی است که به نام خطبه وسیله معروف شده و طبق نقل کافی امیر مؤمنان علی علیه السلام این خطبه را در مدینه بعد از هفت روز از وفات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله ایراد کرد و مواعظ بسیار مهمی در آن بیان شده که اگر مردم آن را بهکار میبستند وضع مسلمانان بسیار بهتر از امروز بود.
امام علیه السلام به دو نکته مهم درباره خیر و شر در این کلام نورانی اشاره کرده است؛ نخست میفرماید:«آن خوبی و نعمتی که جهنم دنبال آن باشد خوبی نیست»؛ (مَا خَیْرٌ بِخَیْرٍ بَعْدَهُ النَّارُ) .
سپس میافزاید:«و آن بدی و مشکلی که بعد از آن بهشت باشد بدی محسوب نمیشود»؛ (وَ مَا شَرٌّ بِشَرٍّ بَعْدَهُ الْجَنَّهُ) .
مفهوم«خیر»و«شر»بهطور اجمال بر همه روشن است ولی معیار سنجش آن در جوامع و مکاتب مختلف کاملاً متفاوت میباشد،مادیگراها خیر و نیکی را در لذات مادی میدانند و بدی را در ضررها و زیانهای مادی،در حالی که مکاتب الهی خیر و شر را بهگونه دیگری تفسیر میکنند آنها خیر را در سعادت جاویدان سرای دیگر و در فضایل انسانی و صفات برجسته اخلاقی میدانند، هرچند زیانهای مادی نیز ظاهراً سنگین است و بهعکس،شر و بدی را در رذایل اخلاقی و کارهای غیر انسانی و آنچه مایه خسران و زیان در سرای دیگر میشود حساب میکنند و اینجاست که دیدگاه این دو مکتب کاملاً از هم جدا میشود.
در اینکه تعبیر امام علیه السلام که (نفی خیر بودن از خیری که بعد از آن آتش دوزخ است و نفی شر بودن از شری که بعد از آن بهشت جاویدان است)،آیا یک تعبیر حقیقی است یا مجازی و ادعایی؟ دو نظر متفاوت وجود دارد،بعضی میگویند:
خیر مادی واقعاً خیر است اما اگر دنبال آن آتش دوزخ باشد بهمنزله شر محسوب میشود و شر مادی واقعاً شر است و اگر بعد از آن بهشت جاویدان باشد بهمنزله خیر محسوب میشود.ولی حق این است که تعبیر،یک تعبیر واقعی است زیرا خیر و شر و خوب و بد بودن چیزی با در نظر گرفتن تمام جهات آن میباشد اگر انسان،امروز غذای بسیار لذیذی بخورد ولی بعد از آن یک هفته بیمار شود و در بستر بیفتد هیچ عاقلی آن را خیر نمینامد و بهعکس اگر انسان داروی تلخی را مینوشد و بهدنبال آن از یک بیماری سخت بهبودی مییابد هیچکس آن را شر حساب نمیکند بنابراین آغاز و انجام و تمام جوانب را باید در نظر گرفت تا بتوان حکم به خیر بودن یا شر بودن چیزی کرد،به همین دلیل کارهای ظاهراً خیری که بعد از آن آتش دوزخ است واقعاً شر است،هوسرانیهای بیحساب، حکومت کردن به غیر حق،لذات گناهآلود دنیوی،تمامشان ازنظر خداپرستان شر است چون پایانش دوزخ است و بهعکس،شهادت در راه خدا و انفاق فی سبیل اللّه و تحمل زحمات در مبارزه با هوای نفس که بعد از آن بهشت جاویدان الهی است واقعاً خیر است.
در ضمن از کلام امام علیه السلام بهخوبی استفاده میشود که خیر و شر چیزی است که با حکم عقل درک میشود و پاسخ خوبی است برای اشاعره که منکر خیر و شر به حکم عقلاند.امام علیه السلام در اینجا به یک استدلال عقلی تمسک جسته که عقیده منکران را ابطال میکند.
سپس امام علیه السلام به دو نکته دیگر اشاره میفرماید که هرکدام تأکیدی بر یکی از دو نکته اول است،در تأکید بر نکته اوّل میفرماید:«هر نعمتی در برابر بهشت، حقیر و کوچک است»؛ (وَ کُلُّ نَعِیمٍ دُونَ الْجَنَّهِ فَهُوَ مَحْقُورٌ) .
بنابراین،نعمتهای مادی که از طریق حرام بهدست آمده گرچه در کوتاهمدت لذتی دارد ولی در برابر بهشتی که انسان آن را از دست میدهد بسیار کوچک است.
و در تأکید بر نکته دوم میفرماید:«هر رنج و بلایی در مقایسه با جهنم، عافیت و تندرستی است»؛ (وَ کُلُّ بَلاَءٍ دُونَ النَّارِ عَافِیَهٌ) .
به همین دلیل خداوند انسان را با انواع بلاها آزمایش میکند تا صفِ صابران را از دیگران جدا سازد و پاداش خیر به آنها دهد.قرآن مجید میفرماید:
« وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنْ الْأَمْوَالِ وَ الْأَنفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ »؛به یقین همه شما را با اموری همچون ترس،گرسنگی و کاهش در مالها و جانها و میوهها آزمایش میکنیم و بشارت ده به صابران».(بقره، آیه ۱۵۵.)
و در جای دیگر میفرماید:« وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَهً وَ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ »؛ و شما را با بدیها وخوبیها آزمایش میکنیم و بهسوی ما بازگردانده میشوید».( انبیاء، آیه ۳۵.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Goodness is not good if it is followed by the Fire. Hardship is no hardship at all if followed by Paradise. Every blessing other than Paradise is minor; every calamity other than the Fire is comfort.”
وَ قَالَ علیه السلام أَلَا وَ إِنّ مِنَ البَلَاءِ الفَاقَةَ وَ أَشَدّ
مِنَ الفَاقَةِ مَرَضُ البَدَنِ وَ أَشَدّ مِن مَرَضِ البَدَنِ مَرَضُ القَلبِ أَلَا وَ إِنّ مِن صِحّةِ البَدَنِ تَقوَی القَلبِ
ترجمهها:
(اقتصادی، بهداشتی) و درود خدا بر او، فرمود: آگاه باشید که فقر نوعی بلا است. و سختتر از تنگدستی بیماری تن و سخت تر از بیماری تن، بیماری قلب است ، آگاه باشید که همانا عامل تندرستی تن، تقوای دل است .
بدانید که از جمله بلاها درویشی است و سختتر از درویشی بیماری تن، و سختتر از بیماری تن بیماری دل. بدانید که از نعمتها فراخی مال است و بهتر از فراخی مال، درستی تن و بهتر از درستی تن، دل از گناه محفوظ بودن.
بدانید و بدرستی که از جمله بلاست درویشی و سختر از درویشی بیماری بدنست و سختر از بیماری بدن بیماری دل است که فساد اعتقاد است بدانید و بدرستی که از نعمتهاست فراخی مال و بهتر از فراخی مال صحت بدنست و بهتر از صحت بدن پرهیزگاری دل است
و فرمود (علیه السلام): بدانید که یکی از بلاها تهیدستی است و بدتر از تهیدستی بیماری تن است و بدتر از بیماری تن بیماری دل است. بدانید که [از نعمتهاست گشایش در مال و برتر از گشایش در مال تندرستی است و] برتر از تندرستی پرهیزگاری است.
و آن حضرت فرمود:بدانید از جمله بلاها تهیدستی،و سختتر از آن بیماری جسم،و سختتر از بیماری جسم بیماری قلب است .
و بدانید از جمله نعمتها ثروت،و برتر از ثروت سلامت جسم،و برتر از سلامت جسم تقوای قلب است .
شروح:
و مرض القلب: الشک و النفاق.
(بدانید که از جمله گرفتاریها تنگدستی است، و سخت تر از تنگدستی بیماری جسم است و بدتر از بیماری جسم بیماری دل است، و بدانید که از جمله نعمتها، دارایی زیاد است و بهتر از دارایی زیاد تندرستی است و بهتر از تندرستی تقوای دل است). امام (علیه السلام) به مراتب گرفتاری و تفاوت آنها در شدت و ضعف، و همچنین در مقابل آنها به مراتب نعمت و تفاوت آنها اشاره فرموده است. و براستی که مبتلا شدن دل به بیماری رذایل بدتر از بیماری جسم است، به خاطر این که لازمهی آن از دست دادن کاملترین خوشبختیها در آخرت است، و در حقیقت آن نوعی مرگ است که پس از آن زندگی وجود ندارد، و به همین جهت تقوای دل و کامل ساختن آن با فضایل، بالاتر از تندرستی است چون لازمهی آن خوشبختی همیشگی و حیات جاوید است.
وَ قَالَ علیه السلام أَلاَ وَ إِنَّ مِنَ الْبَلاَءِ الْفَاقَةَ وَ أَشَدُّ مِنَ الْفَاقَةِ مَرَضُ الْبَدَنِ وَ أَشَدُّ مِنْ مَرَضِ الْبَدَنِ مَرَضُ الْقَلْبِ أَلاَ وَ إِنَّ [مِنَ النِّعَمِ سَعَةَ الْمَالِ وَ أَفْضَلُ مِنْ سَعَةِ الْمَالِ صِحَّةُ الْبَدَنِ وَ أَفْضَلُ]
مِنْ صِحَّةِ الْبَدَنِ تَقْوَی الْقَلْبِ .
قد تقدم الکلام فی الفاقة و الغنی فأما المرض و العافیة
ففی الحدیث المرفوع إلیک انتهت الأمانی یا صاحب العافیة.
فأما مرض القلب و صحته فالمراد به التقوی و ضدها و قد سبق القول فی ذلک.
و قال أحمد بن یوسف الکاتب المال للمرء فی معیشته
(و قال علیهالسلام: الا و ان من البلاء الفاقه) بدان به درستی که از جمله بلا و محن، درویشی است و بیچیزی (و اشد من الفاقه مرض البدن) و سخت تر از درویشی، بیماری بدن است (و اشد من مرض البدن مرض القلب) و سخت تر از بیماری بدن، بیماری دل است که آن بداعتقادی و بداندیشی است. و تفاوت میان مرض بدن و مرض قلب به حسب تفاوت غایت میباشد که موت محسوس و موت معقول است و آنچه لازم هر دو است از شدت و عذاب، و آنچه فوت میشود به سبب آن از عافیت حسیه و عقلیه. (الا و ان من النعم سعه المال) بدانکه از جمله نعمتها فراخی مال است (و افضل من سعه المال صحه البدن) و فاضلتر از وسعت مال، صحت بدن است (و افضل من صحه البدن تقوی القلب) و بهتر از صحت بدن، پرهیزکاری دل است از رذایل. چه آن موجب دولت عاجل است و سعادت آجل.
فرمود: آگاه باشید که به درستی که از بلا و محنت است درویشی، و سخت تر از درویشی مرض بدن، و سخت تر از مرض بدن مرض دل است. و آن بداعتقادی و بداندیشی است و تفاوت میان مرض تن و مرض دل به قدر تفاوت میان هلاک تن و هلاک جان و فقدان عافیت دنیا و عافیت آخرت باشد. و بدان که از نعمتها است توانگری، و فاضلتر از توانگری صحت بدن است، و فاضلتر از صحت بدن پرهیزکاری دل است.
و قال علیهالسلام: «الا و ان من البلاء الفاقه و اشد من الفاقه مرض البدن و اشد من مرض البدن مرض القلب. الا و ان من النعم سعه المال و افضل من سعه المال صحه البدن و افضل من صحه البدن تقوی القلب.» یعنی و گفت علیهالسلام که آگاه باش که به تحقیق که از جملهی بلا و مصیبت است فقر و احتیاج و سختتر از فقر است مرض بدن و سختتر از مرض بدن است مرض دل. آگاه باش و به تحقیق که از جملهی نعمتها است توسعهی در مال و بهتر از توسعهی در مال است صحت بدن و بهتر از صحت بدن است پرهیزگار بودن دل.
اللغه: (الفاقه): الخصاصه و الاملاق و المسکنه و المتربه- مجمع البحرین-. المعنی: بین (علیه السلام) بالیا ثلاث بعضها فوق بعض و هی: الفاقه، و مرض الجسم، و رض القلب، و هو اشد هن لان الاولتین بلاء دنیوی، و الثالثه بلاء اخروی، و لان الاولتین اسهل معالجه من الثالثه و تزولان بسرعه، و الثالثه اصعب علاجا و اکثر لوما و بقاءا. و یقابها نعم ثلاث: و هی سعه المال، و صحه البدن، و تقوی القلب، فالتقوی صحه اقلب فکما ان علامه صحه البدن اعتدال الاعمال الصادره عن جهازاته و نشاط صاحبها فی اعماله، فصحه القلب علامتها اعتدال الاخلاق و نشاط صاحبها فی عباداته و توجهه الی الله تعالی. الترجمه: فرمود: نداری بلائیست، و سخت تر از آن بیماری تن است، و سخت تر از بیماری تن بیماری دل است، آگاه باشید که وسعت مال نعمتی است، و بهتر از آن تندرستی است، و بهتر از تندرستی پرهیزکاری دل است.
و قال علیهالسلام: اقول: و رواه تحف عقول ابن ابیشعبه الحلبی. الا و ان من البلاء الفاقه عن النبی (صلی الله علیه و آله): کادت الفاقه ان تکون کفرا. و عن بزرجمهر: ان کان شیء مثل الموت فالفقر، بل قیل شر من الموت ما یتمنی الموت له. (الفصل الخامس و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی القلوب) و اشد من الفاقه مرض البدن فی (کامل المبرد): قیل لخریم المری: ما النعمه؟ قال: الامن، فلیس لخائف عیش، و الغنی، فلیس لفقیر عیش، و الصحه، فلیس لسقیم عیش. قیل: ثم ماذا؟ قال: لامزید بعد هذا. و فی (الطبری): و فی سنه (287) انصرف ابواحمد بن المتوکل من الجبل الی العراق و قد اشتد به وجع النقرس حتی لم یقدر علی الرکوب، فاتخذ له سریر علیه قبه، فکان یقعد علیه و معه خادم یبرد رجله بالاشیاء البارده حتی بلغ من امره انه کان یضع علیها الثلج، ثم صارت عله رجله داء الفیل و کان یحمل سریره اربعون حمالا یتناوب علیه عشرون عشرون، و ربما اشتد به احیانا فیامرهم ان یضعوه. فذکر انه قال یوما للذین یحملونه: قد ضجرت بحملی، بودی انی اکون کواحد منکم احمل علی راسی و انا آکل فی عافیه. و قال فی مرضه هذا: اطبق دفتری علی مائه الف مرتزق ما اصبح فیهم اسوا حالا منی. قلت: و ابو احمد هذا کان الخلیفه بالمعنی و اخوه المعتمد الخلیفه بالاسم. و اشد من مرض البدن مرض القلب مراده علیهالسلام بالقلب، القلب الباطنی لقوله بعد: و افضل من صحه البدن تقوی القلب. و ایضا القلب الظاهری و هو القلب الصنوبری محسوب من البدن، و مرضه مرض البدن، و اما القلب الحقیقی فمرضه التخلق بالاخلاق الفاسده المهلکه. و انما کان مرضه اشد من مرض البدن لان غایه اثر مرض البدن سلب (الفصل الخامس و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی القلوب) الحیاه الدنیویه، قان کان سعیدا لا یضره الموت، و ما عند الله خیر للابرار، و اما ان کان قلبه الحقیقی مریضا، یقول صاحبه: یا لیتنی کنت ترابا. و قد وصف تعالی تلک القلوب بقوله جل و علا: (فانها لاتعمی الابصار ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور) و بقوله تعالی: (لهم قلوب لایفقهون بها- الی- اولئک کالانعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون). الا و ان من النعم سعه المال عن بزرجمهر: ان کان شیء مثل الحیاه فالغنی. و افضل من معه المال صحه البدن عن بزرجمهر ان کان شیء فوق الحیاه فالصحه. و قالوا: خیر من الحیاه ما لاتطیب الحیاه الا به. و فی (البیان): خرج الحجاج ذات یوم فاصحر و حضر غذاوه، فقال: اطلبوا من یتغذی معی، فطلبوا فاذا اعرابی فی شمله، فاتی به فقال: السلام علیکم: هلم ایها الاعرابی. قال: دعانی من هو اکرم منک فاجبته. قال: و من هو. قال: دعانی الله ربی الی الصوم فانا صائم. قال: و صوم فی مثل هذا الیوم الحار! قال: صمت لیوم هو احر منه. قال: فافطر الیوم و صم غدا. قال: و یضمن لی الامیر انی اعیش الی غد؟ قال: لیس ذلک الیه. قال: فکیف یسالنی عاجلا باجل لیس الیه. قال: انه طعام طیب. قال: ما طیبه خبازک و لاطباخک. قال: فمن طییه؟ قال: العافیه. قال الحجاج: تالله ما رایت کالیوم! اخرجوه. و افضل من صحه البدن تقوی القلب قال تعالی: (یا ایها الناس انا (الفصل الخامس و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی القلوب) خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عند الله اتقاکم ان الله علیم خبیر. (و من یعظم شعائر الله فانها من تقوی القلوب. هذا، و مر فی فصل نقص الناس قوله علیهالسلام: لقد علق بنیاط هذا الانسان بضعه هی اعجب ما فیه، و ذلک القلب- الی آخر ما مر.
الفاقه: الفقر، و هو مرض، بل الموت الاکبر کما قال الامام فی الحکمه 162، و مع هذا فان مرض البدن اشد منه آلاما و اوجاعا.. و ایضا یمنع عن الحرکه و العمل بخلاف الفقر فانه یبعث علی الکفاح و النضال، و ربما کان خیرا فی عاقبته، فاکثر العباقره من البائسین و المعدمین.. و کل انسان یوثر الصحه مع الفقر علی الغنی مع المرض، و اشد الامراض علی الاطلاق امراض القلب، و هی کثیره و متنوعه کامراض البدن، و منها الضلال و النفاق، و الحقد و الکبریاء، و لکن الناس لا یحسون بادواء القلب، لانها مغلفه بالشهوات تماما کالسم بالعسل. و بالقلب یناط صلاح الجسد کما فی الحدیث الشریف: (الا و ان فی الجسد مضغه اذا صحلت صلح الجسد کله، و اذا فسدت فسد الجسد کله). و تسال: ان الکثیر من مرضی القلوب کالمجرمین ابدانهم سلیمه من الامراض، فما هو المبرر لقول الرسول (صلی الله علیه و آله): اذا صلح القلب صلح الجسد؟. الجواب: مراد الرسول (صلی الله علیه و آله) بصلاح الجسد ان اعضائه لا تجترح الماثم و المحرمات کالزنا و السرقه و القتل و الضرب و الکذب و الغیبه، و ما الی ذلک مما تتبع اسبابه من مرض القلب و شهواته، و لذا قال الرسول (صلی الله علیه و آله): صلح الجسد، و لم یقل صح او سلم. و بعد ان اشار الامام الی النقمه و مراتبها الثلاث قال: ان مراتب النعمه ایضا ثلاث: علیا، و هی التقوی، و دنیا و هی سعه الرزق، و وسطی و هی صحه الجسد علی العکس من النقمه بشتی اقسامها.
امام علیهالسلام (درباره گرفتاریها و نعمتها) فرموده است: بدانید که از جمله گرفتاریها بیچیزی است، و سختتر از بیچیزی بیماری تن است، و سختتر از بیماری تن بیماری دل است (چون لازمه آن از دست دادن نیکبختیهای آخرت میباشد) و بدانید که از جمله نعمتها دارائی فراوان است، و بهتر از دارائی فراوان تندرستی است، و بهتر از تندرستی پرهیز دل است (چون سبب به دست آوردن نیکبختیهای همیشگی میباشد).
امام (علیه السلام) روی بیماری قلب و سلامت آن تکیه کرده و به آن توجه داده است. قلبی که بر اثر گناهان و آلوده شدن به معصیت پژمرده باشد، سرانجام بدن را سقوط میدهد، در صورتی که هیچ گاه فقیر از گرسنگی و یا بیچارگی سقوط نمیکند و جان را در معرض خطر قرار نمیدهند مگر اینکه ایمانش ضعیف باشد. اگر چه ثروت خوب و سلامت بدن خوبتر است ولی چه بسا غرور ثروت که انسان را به سقوط کشانیده است اما قلب پاک و پرهیزکار همیشه صاحبش را بسوی سعادت و نجات رهبری کرده است بنابراین بزرگترین فقر ضعف و نبود ایمان است و بزرگترین ثروت، سرمایه پرهیزکاری است. به هیمن جهت خدا پرهیزکار را از همه باشخصیت تر معرفی کرده است.
و قال علیهالسلام: (الا و ان من البلاء الفاقه) ای الفقر (و اشد من الفاقه) بلائا (مرض البدن و اشد من مرض البدن مرض القلب) بالرذائل کالحسد و الغل و الریاء و ما اشبه (الا و ان النعم سعه المال) و الغنی (و افضل من سعه المال صحه البدن) و سلامته من الامراض (و افضل من صحه البدن تقوی القلب) لانها توجب السعاده الابدیه، کما ان مرض القلب یوجب الشفاء الابدی.
اللغه: البلاء: المصیبه، و کل امر مکروه. الفاقه: الفقر و الحاجه. الشرح: الابتلاء فی الدنیا لا ینتهی و الامراض مستمره متعاقبه و لکن بعضها اخف من بعض اذ رب مرض اخذ معه الانسان و رب مرض اخذ معه الایمان و من البلاء الحاجه الی الناس و اشد من الحاجه الی الناس و امضی منها و اقسی مرض البدن الذی لا یشعر الانسان معه بلذه الحیاه و نعیمها و خیرها و اشد من مرض البدن و اقسی منه مرض القلب، المعبر عنه بالنفاق و التذبذب و عدم الاستقامه و فی مقابل هذه الابتلائات هناک نعم توازیها فالغنی نعمه و الصحه نعمه و تقوی القلب و الایمان و الورع عن المحارم من سلامه القلب و تقواه نعمه نسال الله ادامه النعمه و ازاله النقمه …
«بدانید که از جمله گرفتاریها درویشی است و سخت تر از درویشی بیماری تن است و سخت تر از بیماری تن، بیماری دل است، هان که از نعمتها، گشایش مالی است و برتر از گشایش مال، سلامت بدن است و برتر از سلامت بدن، پرهیزگاری دل است.»
مقصود از بیماری و صحت دل پرهیزگار بودن و ضد آن است.
[[و قال علیهالسلام ]]
ألَا وَ إِنَّ مِنَ الْبَلاَءِ الْفَاقَهَ،وَ أَشَدُّ مِنَ الْفَاقَهِ مَرَضُ الْبَدَنِ،وَ أَشَدُّ مِنْ مَرَضِ الْبَدَنِ مَرَضُ الْقَلْبِ.ألَا وَ إِنَّ مِنْ صِحَّهِ الْبَدَنِ تَقْوَی الْقَلْبِ.
امام علیه السلام فرمود:
آگاه باشید که یکی از بلاها فقر و تنگدستی است و بدتر از آن بیماری جسم است و از آن بدتر بیماری قلب (فساد اخلاق و انحراف عقیدتی) میباشد و بدانید که تقوای قلب به دلیل صحت بدن است.(سند گفتار حکیمانه:
این کلام حکیمانه - به گفته مرحوم خطیب در مصادر - جزء وصایای امیر مؤمنان علی ع به فرزندش امام حسن علیه السلام است که مرحوم شیخ طوسی در کتاب امالی خود به صورت مسند از آن حضرت با اضافات فراوانی نقل کرده است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۱)
اضافه میکنیم که مرحوم ابن شعبة حرانی آن را در کتاب تحف العقول با اضافاتی نقل کرده است (تحف العقول، ص ۲۰۳) نیز در غررالحکم با تفاوتی آمده که نشان می دهد از منابع دیگری گرفته شده است (غررالحکم، ح ۸۲۱۹).)
بدترین بلاها
امام علیه السلام در این گفتار نورانی در چهار جمله به چهار نکته مهم اشاره میکند.
در جملههای سهگانه نخست اشاره به سه بلا کرده که یکی از دیگری شدیدتر و رنجآورتر است.
نخست میفرماید:«آگاه باشید که فقر و تنگدستی یکی از بلاهاست»؛ (ألَا وَ إِنَّ مِنَ الْبَلاَءِ الْفَاقَهَ) .
در حکمت 163 نیز فقر به عنوان«الموت الاکبر؛مرگ بزرگتر»معرفی شده است.در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
«الْفَقْرُ سَوَادُ الْوَجْهِ فِی الدَّارَینِ؛ فقر مایه روسیاهی در دنیا و آخرت است».(بحارالانوار، ج ۶۹، ص ۳۰.)
دلیل آن هم روشن است؛شخصی که گرفتار فقر و تنگدستی میشود چه بسا آلوده گناهان زیادی ازقبیل سرقت و خیانت و تقلب و مانند آن میگردد.ازنظر معنوی،فقر،انسان را به ناشکری و ناسپاسی در برابر پروردگار و جزع و فزع وامیدارد و به این ترتیب،هم از خدا دور میشود و هم از خلق خدا.
به همین دلیل در اسلام دستورهای فراوانی برای مبارزه با فقر داده شده است چراکه دعوت به فضایل اخلاقی و ایمان و اعتقاد صحیح بههنگام بینیازی، بسیار آسانتر است.
البته نمیتوان انکار کرد که گروهی از اولیاء اللّه هستند که گرفتار فقرند و در عین حال شاکرند و صابرند و در مسیر حق گام برمیدارند.
آنگاه امام علیه السلام در جمله دوم اشاره به چیزی که بدتر از فقر است میکند، میفرماید:«بدتر از فقر،بیماری بدن است»؛ «وَ أَشَدُّ مِنَ الْفَاقَهِ مَرَضُ الْبَدَنِ» .
به یقین،غالب افراد اگر زندگانی فقیرانهای داشته باشند ولی تندرست باشند آن را بر غنای توأم با بیماری و بیزاری از همه چیز،ترجیح میدهند.انسان بیمار که ملازم و حلیف بستر است چه بهرهای میتواند از غنا و ثروت خود ببرد جز اینکه ببیند و حسرت بخورد.بسیارند کسانی که حاضرند تمام ثروت خود را بدهند تا از بستر بیماری برخیزند.
اساساً همانگونه که اشاره کردیم ثروتمند بیمار نه تنها از ثروت خود بهرهای نمیبرد بلکه زجر هم میکشد چون میبیند دیگران از ثروت او بهرهمند میشوند و او محروم است.
سپس امام علیه السلام به بلایی که از آن هم بدتر است اشاره کرده،میفرماید:«و بدتر از بیماری بدن،بیماری قلب است»؛ (وَ أَشَدُّ مِنْ مَرَضِ الْبَدَنِ مَرَضُ الْقَلْبِ) .
روشن است که منظور از قلب در اینجا آن عضوی که وسیله خونرسانی به تمام بدن است نمیباشد بلکه قلب به معنای روح و جان آدمی است و در لغت، یکی از معانی آن نیز همین معنا ذکر شده است.افراد بیماردل کسانی هستند که یا ازنظر اعتقادی گرفتار انحرافات مختلفی شدهاند و یا ازنظر اخلاقی آلوده به انواع رذایل گشتهاند مانند بخل و حسد و کینهتوزی و شهوتپرستی و....
معلوم است که بیماری تن در دنیا انسان را آزار میدهد ولی بیماری قلب و روح،هم در دنیا انسان را آزار میدهد و هم مایه بدبختی او در سرای دیگر است و به همین دلیل بیماری روح و قلب از همه آنچه قبلاً ذکر شد بدتر میباشد.
در آخرین جمله از این کلام نورانی،امام علیه السلام میفرماید:«آگاه باشید که بهسبب صحت بدن تقوای قلب حاصل میشود»؛ (ألَا وَ إِنَّ مِنْ صِحَّهِ الْبَدَنِ تَقْوَی الْقَلْبِ) .
اشاره به اینکه عقل سالم و اخلاق خوب از سلامت جسم سرچشمه میگیرد یا به تعبیر دیگر انسانی که ازنظر جسمی سالم نباشد زمینههای بیتقوایی ممکن است در وی حاصل شود.
ولی باید توجه داشت که این جمله به این صورت در تمام نسخههای اصلی نهجالبلاغه که به دست ما رسیده،نیامده است بلکه در همه نسخههای معروف به این صورت نقل شده است:
«وَ أَفْضَلُ مِنْ صِحَّهِ الْبَدَنِ تَقْوَی الْقَلْب؛ بهتر از صحت بدن تقوای قلب است».
به این ترتیب جمله مزبور هماهنگ با جملههای قبل از آن میشود که امام علیه السلام درباره اهمیت تقوای الهی و فضایل اخلاقی و برتری آن بر مال و ثروت و سلامت تن بیان فرموده است.در حالی که جمله مزبور بهصورت اول هیچ هماهنگیای با جملههای قبل ندارد و بعید نیست که صبحی صالح که این نسخه را انتخاب کرده اشتباه نموده باشد.
مرحوم علامه مجلسی نیز در بحار الانوار به نقل از نهج البلاغه جمله مزبور را بهصورت دوم آورده است که نشان میدهد نسخه نهج البلاغهای که نزد ایشان بوده به همین صورت بوده است.(بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۱۷۵، ح ۱۲)
در نهج البلاغهای که اخیراً از طرف سازمان اوقاف جمهوری اسلامی منتشر شده و در مقدمه آن تصریح شده که در تحقیق عبارات نهج البلاغه به چهار نسخه قدیمی موجود در کتابخانههای مهم مربوط به زمانی که نزدیک به زمان مرحوم سید رضی بوده اعتماد شده است نیز جمله بالا بهصورت دوم یعنی
«وَ أَفْضَلُ مِنْ صِحَّهِ الْبَدَنِ تَقْوَی الْقَلْب» آمده است.بنابراین احتمال اشتباه صبحی صالح بسیار قوی به نظر میرسد.به خصوص اینکه در مصادر نهج البلاغه نیز به همین صورت دوم ذکر شده است.
در ضمن،از کلام مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار و کسانی که عبارت نهج البلاغه را بهصورت دوم آوردهاند استفاده میشود که منشأ اشتباه صبحی صالح حذف بعضی از جملههای گفتار حکیمانه مورد بحث است و در اصل چنین بوده است:
«أَلَا وَ إِنَّ«مِنَ النِّعَمِ سَعَهَ الْمَالِ وَ أَفْضَلُ مِنْ سَعَهِ الْمَالِ صِحَّهُ الْبَدَنِ وَ أَفْضَل»مِنْ صِحَّهِ الْبَدَنِ تَقْوَی الْقَلْبِ؛ آگاه باشید که یکی از نعمتهای مهم الهی وسعت مال است و از وسعت مال برتر صحت بدن است و از صحت بدن برتر تقوای قلب است».
در واقع امام علیه السلام در مقابل سه جمله اول که اشاره به فقر و بیماری جسمانی و بیماری قلب فرموده و یکی را از دیگری بدتر شمرده،در این عبارت به نقطههای مقابل آن اشاره کرده (ثروت و مال و صحت بدن و صحت قلب) و هر کدام را از مورد قبلی بالاتر شمرده است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Beware that destitution is a calamity, but worse than destitution is the sickness of the body, while worse than bodily sickness is the disease of the heart. Beware that plenty of wealth is a blessing, but better than plenty of wealth is the health of the body, while still better than the health of the body is the piety of the heart.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن أَبطَأَ بِهِ عَمَلُهُ لَم یُسرِع بِهِ نَسَبُهُ وَ فِی رِوَایَةٍ أُخرَی مَن فَاتَهُ حَسَبُ نَفسِهِ لَم یَنفَعهُ حَسَبُ آبَائِهِ
ترجمهها:
(اخلاقی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: آن کس که کردارش او را به جایی نرساند، بزرگی خاندانش، او را به پیش نخواهد راند.
[در نقل دیگری آمده که] آن کس که ارزش خویش را دست بدهد، بزرگی خاندانش او را سودی نخواهد رساند .
آن که کرده وی به جاییاش نرساند، نسب او را پیش نراند. [و در روایت دیگری است:] آن که گوهر خویشش از دست شود، بزرگی تبار وی را سود ندهد.
و فرمود (علیه السلام): هر که عملش او را واپس دارد، نسبش سبب نشود که پیش افتد.
و در روایتی دیگر است: هر که شرافت و حسب خود را از دست بدهد، شرافت و حسب نیاکان سودش نکند.
و آن حضرت فرمود:کسی که عملش او را کند نماید نسبش او را تند نکند.
و در روایتی دیگر است :کسی که مقام خود را از دست داد منزلت پدرانش به او نفعی ندهد .
شروح:
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ أَبْطَأَ بِهِ عَمَلُهُ لَمْ یُسْرِعْ بِهِ نَسَبُهُ:وَ فِی رِوَایَةٍ أُخْرَی:مَنْ فَاتَهُ حَسَبُ نَفْسِهِ لَمْ یَنْفَعْهُ حَسَبُ آبَائِهِ .
قد تقدم مثل هذا و قد ذکرنا ما عندنا فیه و قال الشاعر لئن فخرت بآباء ذوی حسب لقد صدقت و لکن بئس ما ولدوا.
و کان یقال أجهل الناس من افتخر بالعظام البالیة و تبجح بالقرون الماضیة و اتکل علی الأیام الخالیة.
و کان یقال من طریف الأمور حی یتکل علی میت.
و کان یقال ضعة الدنیء فی نفسه و الرفیع فی أصله أقبح من ضعة الوضیع فی نفسه و أصله لأن هذا تشبه بآبائه و سلفه و ذاک قصر عن أصله و سلفه فهو إلی الملامة أقرب و عن العذر أبعد.
افتخر شریف بأبیه فقال خصمه لو وفقت لما ذکرت أباک لأنه حجة علیک تنادی بنقصک و تقر بتخلفک.
کان جعفر بن یحیی یقول لیس من الکرام من افتخر بالعظام.
و قال الفضل بن الربیع کفی بالمرء عارا أن یفتخر بغیره.
و قال الرشید من افتخر بآبائه فقد نادی علی نفسه بالعجز و أقر علی همته بالدناءة.
و قال ابن الرومی و ما الحسب الموروث لا در دره
و قال عبد الله بن جعفر لسنا و إن أحسابنا کرمت و قال آخر- و ما فخری بمجد قام غیری و قال آخر إذا فخرت بآبائی و أجدادی و قال آخر أ یقنعنی کونی بمن کونی ابنه
و قیل لرجل یدل بشرف آبائه لعمری لک أول و لکن لیس لأولک آخر.
و مثله أن شریفا بآبائه فاخر شریفا بنفسه فقال الشریف بنفسه انتهی إلیک شرف أهلک و منی ابتدأ شرف أهلی و شتان بین الابتداء و الانتهاء.
و قیل لشریف ناقص الأدب إن شرفک بأبیک لغیرک و شرفک بنفسک لک فافرق بین ما لک و ما لغیرک و لا تفرح بشرف النسب فإنه دون شرف الأدب
مردان خود ساخته به عمل خود تکیه میکنند و به امید طائفه، رفیق و حتی فرزند نمینشینند، زیرا هر قدر طائفه مشهور و معتبرتر باشند بیشتر از انسان توقع دارند. نکته قابل توجه این است که افتخار کردن به دیگران، دلیل بر عجز انسان است و عملا انسان فریاد میزند که خودم کسی نیستم. مردان خدا نه تنها در اثر رفتار نیک در دنیا محترماند بلکه پس از مرگ هم محترم میباشند و این همان موضوعی است که حضرت ابراهیم (علیه السلام) از خدا درخواست میکند.
و قال علیهالسلام: (من ابطا به عمله) بان لم یقدمه عمله الی صفوف السابقین (لم یسرع به نسبه) اذ النسب الرفیع لا یجعل الانسان فی رعیل الاشراف و الصالحین (فی روایه اخری) (من فاته حسب نفسه) الحسب ما یحصله الانسان من الکمالات (لم ینفعه حسب آبائه) فی ترفیعه و تشریفه.
اللغه: ابطاء: تاخر. الشرح: من کان سییء العمل موذ غیر عامل بامر الله فان نسبه و ان کان یرجع الی الاباء العظام و المحققین الکبار بل لو کان یرجع الی اعظم الانبیاء و سیدهم محمد فانه لن ینفعه نسبه و لم یفده آباوه و هذه دعوه الی العمل الجید و الی ان یصل الانسان بعمله الی اعلی المراتب و لا یعتمد علی النسب فانه لا یفید …
«آن را که کردار خودش به جایی نرساند، نسبش او را پیش نخواهد برد.
در روایت دیگری به این صورت است: هر کس گهر خویش را از دست دهد، تبار نیاکانش او را سودی نخواهد رساند.»
نظیر این سخن گذشت و ما آنچه داشتیم آنجا گفتیم. شاعری گفته است: اگر به نیاکان والاگهر افتخار می کنی هر چند راست می گویی ولی چه بد فرزندی پدید آورده اند.
و گفته شده است: نادان تر مردم کسی است که به استخوانهای پوسیده ببالد و به سده های سپری شده افتخار ورزد و به روزگاران گذشته تکیه و توکل کند.
جعفر بن یحیی برمکی می گفته است: کسی که به استخوانها ببالد از افراد کریم و گرامی نیست.
فضل بن ربیع گفته است: برای مرد همین ننگ بسنده است که به غیر خود ببالد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 8، ص140
هارون الرشید گفته است: آن کس که به نیاکان خود می بالد برای خویش بانگ ناتوانی برداشته است و در مورد همت خود اقرار به پستی کرده است.
عبد الله بن جعفر در این مورد چنین سروده است: هر چند تبار و حسب ما گرامی است چنان نیستیم که روزی بر نیاکان خود ببالیم، همان گونه که نیاکان ما بنای شرف برپا می کردند، ما هم بنای شرف می نهیم و همچون ایشان کار می کنیم. یکی از آنان که از لحاظ نیاکان شریف بود به کسی که خود شریف بود، بالید. آن که خود شریف بود، گفت: شرف خاندان تو به تو پایان یافته و شرف خاندان من از من آغاز شده است و میان آغاز و پایان فاصله بسیار است.
به شریفی بی ادب گفته شد، شرف تو به پدرت از دیگری است و شرف تو به خودت از آن توست، میان آنچه که از تو و از دیگران است فرق بگذار و به شرف نسب شاد مباش که فروتر از شرف ادب است.
[[و قال علیهالسلام ]]
«مَنْ أَبْطَأَ بِهِ عَمَلُهُ لَمْ یُسْرِعْ بِهِ نَسَبُهُ».
وَ فِی روایه أُخْرَی:مَنْ فَاتَهُ حَسَبُ نَفْسِهِ لَمْ یَنْفَعْهُ حَسَبُ آبَائِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که اعمالش او را عقب براند نسبش او را پیش نخواهد برد.
و در روایت دیگری آمده است: آنکس که از ارزشهای وجودی بیبهره است ارزش پدران و نیاکان سودی به او نخواهد بخشید.(سند گفتار حکیمانه
مرحوم خطیب در مصادر در این جا تنها به این جمله قناعت می کند که این کلام حکیمانه از کلماتی است که در نهج البلاغه تکرار شده و تحت شماره ۲۳ آمده است و با مراجعه به آنچه مصادر در آن جا ذکر کرده مشاهده می کنیم که جمله اول از این گفتار حکیمانه در کتاب های زیادی از جمله نهایة ابن اثیر، عقد الفرید ابن عبد ربه و غررالحکم آمدی، از آن حضرت نقل شده ولی فخر رازی در ذیل آیه ۸۱ سوره بقره آن را از رسول خدای را نقل می کند. (و البته منافاتی میان این دو نیست) (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۲)
ولی آنچه در حکمت ۲۳ آمده فقط جمله اول است و اما جمله دوم (من فاته حسب نفسه...) در آن جا ذکر نشده است)
هر افتخاری است در عمل است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اشاره میکند که بسیاری،از آن غافلاند.میفرماید:«کسی که اعمالش او را به عقب براند نسبش او را پیش نخواهد برد»؛ (مَنْ أَبْطَأَ بِهِ عَمَلُهُ لَمْ یُسْرِعْ بِهِ نَسَبُهُ) .
اشاره به اینکه ارزش و شخصیت در انسان به صفات و فضایل شخصی اوست،علم و دانش،شجاعت و سخاوت،بزرگواری و امانت و صفات برجسته دیگر.و آنها که از این صفات بیبهرهاند و تنها به مقام پدران خود افتخار میکنند در اشتباه بزرگی هستند و به گفته شاعر:
گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر،تو را چه حاصل؟
و به گفته بعضی از بزرگان:از عجایب روزگار این است که انسان زنده به شخص مردهای افتخار کند و استخوانهای پوسیده را نشانه عظمت خود بداند.
این همان است که قرآن مجید در سوره حجرات به آن اشاره کرده است:
« یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِّنْ ذَکَرٍ وَ أُنثَی وَ جَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقَاکُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ »؛ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید؛(اینها ملاک امتیاز نیست،) گرامیترین شما نزد خداوند،باتقواترین شماست؛خداوند دانا و آگاه است!».(حجرات، آیه ۱۳)
البته عظمت نیاکان ممکن است بهصورت تشریفاتی مایه افتخار شود ولی افتخار حقیقی در پرتو صفات و اعمال خود انسان است.
در حدیثی میخوانیم:شخصی خدمت امام علی بن موسیالرضا علیه السلام رسید و عرض کرد:به خدا سوگند که بر روی زمین کسی ازنظر شرافت پدر از تو برتر نیست.امام علیه السلام فرمود:
«التَّقْوَی شَرَّفَتْهُمْ وَ طَاعَهُ اللَّهِ أَحْظَتْهم؛ تقوای الهی آنها را شریف نمود و اطاعت پروردگار آنها را والامقام ساخت».آن مرد بار دیگر عرض کرد:به خدا سوگند تو بهترین مردم هستی.امام علیه السلام فرمود:ای مرد! قسم مخور؛
خَیرٌ مِنِّی مَنْ کَانَ أَتْقَی لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَطْوَعَ لَهُ وَ اللَّهِ مَا نَسَخَتْ هَذِهِ الْآیهَ، آیهٌ وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً ... إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُم ؛ بهتر از من کسی است که تقوای الهیاش بیشتر و مطیعتر در برابر فرمان خدا باشد به خدا سوگند این آیه را هیچ آیهای نسخ نکرده است:خداوند شما را طوایف و قبایلی قرار داده تا یکدیگر را بشناسید،گرامیترین شما نزد خدا با تقواترین شماست».( بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۱۷۷، ح ۳۳)
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم که فرمود:«سه چیز است که از اعمال دوران جاهلیت است...»و نخستین آن را«الفخر بالانساب؛افتخار به نسب»ذکر فرمود.( بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۲۹۱، ح ۱۵.)
این سخن را با حدیثی از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام پایان میدهیم:زید بن موسی (برادر امام علی بن موسیالرضا علیه السلام) در مدینه خروج کرد و بر ضد حکومت قیام نمود و در مدینه آتشافروزی کرد و عدهای را به قتل رساند و به همین دلیل زید النار نامیده شد.لشکریان مأمون او را اسیر کردند و نزد مأمون آوردند.مأمون گفت:او را نزد ابوالحسن علی بن موسیالرضا علیه السلام ببرید.یاسر (غلام حضرت) میگوید:هنگامی که او را نزد امام علیه السلام آوردند حضرت به او فرمود:آیا سخن افراد بیسروپای کوفه که میگویند:فاطمه زهرا علیها السلام دامانش پاک بود و خداوند تمام فرزندانش را بر آتش دوزخ حرام کرد،تو را فریفته؟ این فقط مربوط به امام حسن و امام حسین بود اگر چنین میپنداری که تو خدا را معصیت کنی و وارد بهشت شوی و موسی بن جعفر اطاعت خدا را کند و او هم وارد بهشت شود در این صورت مقام تو نزد خداوند از موسی بن جعفر علیه السلام هم بالاتر است.
سپس فرمود:
«وَ اللَّهِ مَا ینَالُ أَحَدٌ مَا عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ إِلَّا بِطَاعَتِهِ وَ زَعَمْتَ أَنَّکَ تَنَالُهُ بِمَعْصِیتِهِ فَبِئْسَ مَا زَعَمْت؛ به خدا سوگند کسی به مقامات الهی نمیرسد مگر از طریق طاعت او ولی تو چنین پنداشتهای که به آن مقامات از طریق معصیت میرسی،چه پندار غلطی!».
سپس زید عرض کرد:من برادرت و فرزند پدرت هستم.حضرت فرمود:تو برادر من هستی مادامی که اطاعت خداوند متعال کنی.نوح عرض کرد:خداوندا! فرزند من از خانواده من است و وعده تو حق میباشد (که خاندان مرا نجات دهی) و تو احکم الحاکمینی.خداوند فرمود:ای نوح! او از خاندان تو نیست او عمل غیر صالحی است ( فرد ناشایستهای است).خداوند متعال او را بهسبب معصیت از خاندان نوح طرد کرد.(بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۲۳۱، ح ۶ و ج ۴۹، ص ۲۱۸، ح ۲)
از بعضی از روایات استفاده میشود که مأمون او را به خاطر امام علی بن موسیالرضا علیه السلام بخشید و او تا پایان خلافت متوکل عباسی زنده بود سپس از دنیا رفت و در سامرا به خاک سپرده شد.(عیون اخبار الرضاعاب، ج ۲، ص ۲۳۴)
مرحوم سید رضی در ذیل این گفتار حکیمانه میافزاید:«در روایت دیگری (این مطلب بهصورت دیگری نقل شده است):آنکس که از ارزشهای وجودی بیبهره است ارزش پدران و نیاکان سودی به او نخواهد بخشید»؛ (مَنْ فَاتَهُ حَسَبُ نَفْسِهِ لَمْ یَنْفَعْهُ حَسَبُ آبَائِهِ).
مضمون این سخن همان است که امام علیه السلام در گفتار حکیمانه اول فرموده و هردو بر این معنا تأکید دارند که ارزش وجودی انسان به فضایل و صفات و ویژگیهای وجود خود اوست و عظمت پدران و فضایل آنها سودی به انسان نمیبخشد اگر خودش از آنها بیبهره باشد.
متأسفانه نه تنها در دوران جاهلیت افتخار به انساب و آباء امر بسیار رایجی بود تا آنجا که گاهی به گورستان میرفتند و تعداد قبرهای مردگان قبیله خود را میشمردند تا برتری خود را بر قبایل دیگر اثبات کنند:« أَلْهَاکُمْ التَّکَاثُرُ*حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ ».( تکاثر، آیات ۱ و ۲) بلکه در عصر ما نیز همین سنت جاهلی باقی است که عدهای فاقد هرگونه علم و دانش و فضیلت اخلاقی،تنها با اتکا به فضایل آباء و نیاکانشان انتظار دارند در جامعه مورد احترام و صاحب شخصیت باشند.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Anyone whose action keeps him behind, his lineage cannot push him forward.” In another version, it is expressed thus: “Whoever misses his own personal attainments cannot gain any benefit from his forefathers' attainments.“
وَ قَالَ علیه السلام لِلمُؤمِنِ ثَلَاثُ سَاعَاتٍ فَسَاعَةٌ ینُاَجیِ فِیهَا رَبّهُ وَ سَاعَةٌ یَرُمّ مَعَاشَهُ وَ سَاعَةٌ یخُلَیّ بَینَ نَفسِهِ وَ بَینَ لَذّتِهَا فِیمَا یَحِلّ وَ یَجمُلُ وَ لَیسَ لِلعَاقِلِ أَن یَکُونَ شَاخِصاً إِلّا فِی ثَلَاثٍ مَرَمّةٍ لِمَعَاشٍ أَو خُطوَةٍ فِی مَعَادٍ أَو لَذّةٍ فِی غَیرِ مُحَرّمٍ
ترجمهها:
(اخلاقی، اجتماعی، اخلاق خانواده) و درود خدا بر او، فرمود: مؤمن باید شبانه روز خود را به سه قسم تقسیم کند، زمانی برای نیایش و عبادت پروردگار، و زمانی برای تأمین هزینه زندگی، و زمانی برای واداشتن نفس به لذّتهایی که حلال و مایه زیبایی است . خردمند را نشاید جز آن که در پی سه چیز حرکت کند: کسب حلال برای تأمین زندگی، یا گام نهادن در راه آخرت، یا به دست آوردن لذّتهای حلال .
مؤمن را سه ساعت است: ساعتی که در آن با پروردگارش به راز و نیاز است، و ساعتی که در آن زندگانی خود را کارساز است، و ساعتی که در حلال و نیکو با لذّت نفس دمساز است ، و خردمند را نسزد که جز پی سه چیز رود: زندگی را سر و سامان دادن، یا در کار معاد گام نهادن، یا گرفتن کام از چیزهایی غیر حرام.
و فرمود مر مؤمن را سه ساعتست پس ساعتیست که راز میگوید در آن ساعت پروردگار خود را و ساعتی که بصلاح میآورد در آن معیشت خود را و ساعتی که وامیگذارد میان نفس خود و میان لذتهای خود در آنچه حلال باشد و نیکو باشد و نیست مر عاقل را که باشد رونده از شهری بشهری مگر در سه چیز بصلاح آوردن معیشت یا گام نهادن در امر معاد مانند حج یا لذتی که در غیر حرام باشد.
و فرمود (علیه السلام): مؤمن را سه ساعت است: ساعتی که در آن با پروردگار خود راز می گوید و ساعتی که در پی تحصیل معاش خویش است و ساعتی که به خوشیها و لذات حلال و نیکوی خود می پردازد. و عاقل در پی سه کار باشد: یا در پی اصلاح معاش خود یا در کار معاد یا در پی لذتهای غیر حرام.
و آن حضرت فرمود:مؤمن را سه ساعت است:ساعتی که در آن با خداوند راز و نیاز میکند،و ساعتی که در آن به ترمیم معاش اقدام مینماید،و ساعتی که در آن از لذتهای حلال و نیکو بهره میگیرد .عاقل را نرسد که جز برای سه چیز سفر کند:اصلاح معاش،یا گام نهادن در امر معاد،یا کام بردن از غیر حرام .
شروح:
و یرم فیها معاشه ای یصلحه. و روی: و یروم ای یطلب. و الشاخص فی ثلاث یذهب من بلد الی بلد. و الحظوه: المنزله. و المرمه: المصلحه. و روی: حظوه لمعاد.
یرم معاشه: یصلحه.
رم المعاش: اصلاح کردن امر زندگی، شاخص: مسافری که از شهری به شهری میرود. (برای مومن سه ساعت است ساعتی که با پروردگارش راز و نیاز میکند، و ساعتی که در آن به معاش خود میرسد، و ساعتی که بین خود و لذت حلال و پسندیده خلوت میکند و عاقل سزاوار نیست که جز برای سه منظور مسافرت کند: اصلاح امور زندگی، و یا قدمی در راه آخرت برداشتن، یا لذت در راه غیر حرام). امام (علیه السلام) اوقات مومن عاقل را به سه قسم تقسیم کرده است و بر حسب آنچه که به اقتضای حکمت عملی و نظر درست شایسته است: یک قسم آن که به عبادت و مناجات پروردگار خود بپردازد، و این قسم در درجه اول اهمیت است. و قسمی که برای خاطر قسم اول معاش لازم را فراهم آورد، و قسمی را نیز برای خود و لذتهای جایزی که شایسته و نیکو است- نه آن که حرام و زشت است- خلوت کند. و این دو قسم به خاطر قسم اول لازم است چون بدون اینها قسم اول ناممکن است. عبارت لیس للعاقل … یعنی بر حسب اقتضای عقل عملی حق ندارد- جز در این سه مورد- وقت خود را صرف کند.
وَ قَالَ علیه السلام لِلْمُؤْمِنِ ثَلاَثُ سَاعَاتٍ فَسَاعَةٌ یُنَاجِی فِیهَا رَبَّهُ وَ سَاعَةٌ یَرُمُّ [فِیهَا مَعَایِشَهُ]
مَعَاشَهُ وَ سَاعَةٌ یُخَلِّی [فِیهَا]
بَیْنَ نَفْسِهِ وَ بَیْنَ لَذَّتِهَا فِیمَا یَحِلُّ وَ یَجْمُلُ وَ لَیْسَ لِلْعَاقِلِ أَنْ یَکُونَ شَاخِصاً إِلاَّ فِی ثَلاَثٍ مَرَمَّةٍ لِمَعَاشٍ أَوْ خُطْوَةٍ فِی مَعَادٍ أَوْ لَذَّةٍ فِی غَیْرِ مُحَرَّمٍ .
تقدیر الکلام ینبغی أن یکون زمان العاقل مقسوما ثلاثة أقسام.
و یرم معاشه یصلحه و شاخصا راحلا و خطوة فی معاد یعنی فی عمل المعاد و هو العبادة و الطاعة.
و کان شیخنا أبو علی رحمه الله یقسم زمانه علی ما أصف لک کان یصلی الصبح و الکواکب طالعة و یجلس فی محرابه للذکر و التسبیح إلی بعد طلوع الشمس بقلیل ثم یتکلم مع التلامذة و طلبة العلم إلی ارتفاع النهار ثم یقوم فیصلی الضحی ثم یجلس فیتمم البحث مع التلامذة إلی أن یؤذن للظهر فیصلیها بنوافلها ثم یدخل إلی أهله فیصلح شأنه و یقضی حوائجه ثم یخرج للعصر فیصلیها بنوافلها و یجلس مع التلامذة إلی المغرب فیصلیها و یصلی العشاء ثم یشتغل بالقرآن إلی ثلث اللیل ثم ینام الثلث الأوسط ثم یقعد فیصلی الثلث الأخیر کله إلی الصبح
ر(و قال علیهالسلام: للمومن ثلث ساعات) مر مومن را سه ساعت از روزگار (فساعه یناجی ربه) پس یکی از آن ساعتها، ساعتی است که راز میگوید در او با پروردگار خود (و ساعه یرم فیها معاشه) و دوم ساعتی است که اصلاح میکند در آن و به صلاح میآورد کار معاش خود را که ناگزیر است و ناچار (و ساعه یخلی بین نفسه و بین لذتها) و سوم ساعتی است که وامیگذارد آن را میان نفس خود و میان لذت آن (فیما یحل و یجمل) در آنچه حلال باشد و نیکو. یعنی حظ او از ممر حلال باشد نه حرام (و لیس للعاقل ان یکون شاخصا) و نیست مر عاقل را که رونده باشد از شهری به شهری (الا فی ثلاث) مگر در سه حال (مرمه لمعاش) در اصلاح کردن معاش. یعنی کسب معیشت نمودن در آن (او خطوه فی معاد) یا گام نهادن و برداشتن در امر معاد مثل حج رفتن و زیارت انبیا و ائمه به جای آوردن (او لذه فی غیر محرم) یا لذت یافتن در غیر فعل حرام.
فرمود: مومن را سه ساعت است: یعنی شبانهروز خود را بر سه بخش کند. ساعتی مناجات میکند در آن با خدای خود و طاعات و عبادات به جای میآورد، و ساعتی مرمت میکند در آن امر معاش خود را، و ساعتی رها میکند میانه نفس خود و لذت او در آنچه حلال باشد نه حرام و قبیح، مثل مباشرت جفت خویش و سیر باغ و مشغولی به اطفال خویش. و نیست روا مر عاقل را که بیرون رود از مقام خویش و سفر بر اقامت گزیند مگر در سه امر: برای مرمت معاش همچو تجارت و وفود بر ارباب خیرات، یا کام نهادن در امر معاد و طلب نصیبی از ثواب همچو حج و غرو یا زیارات مشاهد مقدسه، یا لذتی نه در حرام مثل بیرون شدن برای تفرج شهر و دهی خوش آب و هوا و با میوه و باغ و غالبا صحیح (حظوه) است به (حاء) مهمله مضمومه یعنی نصیب و بهره نه (خطوه) به (خاء منقوطه)
و قال علیهالسلام: «للمومن ثلاث ساعات: فساعه یناجی فیها ربه و ساعه یرم معاشه، و ساعه یخلی بین نفسه و بین لذتها فیما یحل و یجمل. و لیس للعاقل ان یکون شاخصا الا فی ثلاث: مرمه لمعاش، او خطوه فی معاد، او لذه فی غیر محرم.» یعنی و گفت علیهالسلام که مختص مومن است قسمت کردن اوقاتش را به سه وقت: پس وقتی است که مناجات میکند در آن پروردگار خود را و وقتی است که اصلاح میکند در آن معیشت و گذران خود را و وقتی است که تخلیه میکند میان نفس خود و میان لذت بردن او در چیزی که حلال است و نیک است. و نیست از برای عاقل اینکه باشد مسافر مگر در سه چیز: در اصلاح کردن معیشت و گذران و یا در گام زدن در معاد و یا لذت بردن در غیر حرام.
اللغه: (رممت) الشیء ارمه رما و مرمه اذا اصلحته (شخص) من البلد: ذهب و سار- مجمع البحرین-. المعنی: الساعه: مقیاس و مقسم للزمان و العمر، و قد اهتم البشر بتقسیم الیوم و الیله علی ساعات لنظم اموره و اصلاح احواله، فاشتغل بصنع الساعه بوسیله شعاع الشمس و الماء و غیرها، و قد ارتقی فی هذا العصر صنعه الساعات من الفلزات الی درجات راقیه. و اشار (علیه السلام) فی هذه الحکمه الی تقسیم الیوم و اللیله بمقیاس الحال و العمل فللیوم مع لیلته ثلاث ساعات: ساعه للعباده، وساعه للاعاشه، و ساعه للاستراحه و للذه، و یدل باعتبار التثلیث علی ان وقت العمل لمعاش ثمانی ساعات کما ستقر علیه داب کل الشعوب فی هذه العصور و سنوه قانونا للعمل و العمال، و وقت الاستراحه ثمانی ساعات فانه مقرر للنوم فی نظر الاطباء فیبقی ثمان للمناجاه و العباده بمالها من المقدمات و النهیو. ثم اشار الی ان السفر مشقه لا ینبغی للعاقل ان یتحملها الا لاصلاح معاشه او معاده او درک لذه محلله من التفریحات السالمه. الترجمه: فرمود: شبانه روز مومن سه قسمت است: قسمتی که در آن با پروردگارش راز و نیاز کند، و قسمتی که باصلاح معاش پردازد، و قسمتی که بلذت و استراحت روا و آبرمند مشغول شود، و خردمند را نرسد که سفر کند مگر برای یکی از سه مقصد اصلاح معاش: یا تحصیل زاد معاد، یا کامیابی بر وجه حلال.
اقول و فی (عرائس) الثعلبی عن ابیذر قال النبی (صلی الله علیه و آله): مما فی صحف ابراهیم (علیه السلام) علی العاقل ما لم یکن مغلوبا علی عقله ان یکون له اربع ساعات: (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) ساعه یناجی فیها ربه، و ساعه یتفکر فی صنع الله تعالی، و ساعه یحاسب فیها نفسه علی ما قدم و اخر، و ساعه یخلو فیها لحاجته من الحلال و ترک الحرام فی المطعم و المشرب و غیرهما. و علی العاقل الا یکون ظاعنا الا فی ثلاث تزود لمعاده، و مونه لمعاشه، و لذه فی غیر محرم. للمومن ثلاث ساعات روی محمد بن بابویه فی (خصاله) عن مالک بن انس فقیه المدینه، قال: کنت ادخل علی الصادق جعفر بن محمد (علیه السلام) فیقدم لی مخده و یعرف لی قدرا- و کان (علیه السلام) لایخلو من احدی ثلاث خصال: اما صائما، و اما قائما، و اما ذاکرا، و کان من عظماء العباد، و اکابر الزهاد و الذین یخشون الله تعالی و کان کثیر الحدیث طیب المجالسه، کثیر الفوائد، فاذا قال قال رسولالله (صلی الله علیه و آله) اخضر مره، و اصفر اخری، حتی ینکره من یعرفه. و لقد حججت معه سنه فلما استوت به راحلته عن الاحرام کان کلما هم بالتلبیه انقطع الصوت فی حلقه و کاد یخر من راحلته فقلت قل یا ابن رسولالله (صلی الله علیه و آله) فلابد لک من ان تقول فقال (علیه السلام): یا ابن ابیعامر کیف اجسر ان اقول لبیک اللهم لبیک و اخشی ان یقول عزوجل لا لبیک و لاسعدیک. فساعه یناجی فیها ربه فی (العیون) عن محمد بن یحیی الصولی عن جدته قالت اشتریت مع عده جوار من الکوفه و کنت من مولداتها فحملتا الی المامون فکنا فی داره فی جنه من الاکل و الشرب و الطیب و کثره الدنانیر، فوهبنی للرضا (علیه السلام). (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) فلما صرت فی داره فقدت جمیع ما کنت فیه من النعیم و کانت علینا قیمه تنبهنا من اللیل و تاخذنا بالصلاه- و کان ذلک من اشد شیء علینا-. فکنت اتمنی الخروج من داره الی ان وهبنی لجدک عبدالله بن العباس فلما صرت الی منزله کنت کانی قد ادخلت الجنه. و کان الرضا (علیه السلام) اذا صلی الغداه- و کان یصلیها فی اول وقت ثم یسجد فلا یرفع راسه الی ان ترتفع الشمس ثم یقوم فیجلس للناس او یرکب و لم یکن یقدر احد ان یرفع صوته فی داره کائنا ما کان، انما یتکلم الناس قلیلا قلیلا. و ساعه یرم بضم العین و کسره ای: یصلح. معاشه فالعباده سبعون جزء افضلها طلب الحلال. و ساعه یخلی بین نفسه و بین لذته فی ما یحل و یجمل فی (العیون) کان الرضا(علیه السلام) ضحکه التبسم و کان اذا خلا و نصب مائدته اجلس معه
علی مائدته ممالیکه و موالیه حتی البواب البائس. و لیس للعاقل ان یکون شاخصا الا فی ثلاث مرمه لمعاش (رجال لاتلهیهم تجاره و لابیع عن ذکر الله و اقام الصلاه و ایتاء الزکاه یخافون یوما تتقلب فیه القلوب و الابصار). او خطوه فی معاد فی (العیون) کان الرضا (علیه السلام) کثیر الصیام فلا یفوته صیام ثلاثه ایام فی الشهر و یقول: ذلک صوم الدهر- و کان (علیه السلام) کثیر المعروف و الصدقه فی السر، و اکثر ذلک یکون منه فی اللیالی المظلمه فمن زعم انه رای مثله فی فضله فلا یصدق. و عن ابیالصلت: جئت الی باب الدار التی حبس فیها الرضا (علیه السلام) (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) بسرخس و قد قید فاستاذنت علیه السجان فقال لاسبیل لک علیه قلت و لم؟! قال لکونه ربما صلی فی یومه و لیله الف رکعه. و انما ینفلت من صلاته ساعه فی صدر النهار و قبل الزوال، و عند اصفرار الشمس فهو فی هذه الاوقات قاعد فی مصلاه یناجی ربه. او لذه فی غیر محرم فی الاستیعاب زار سلمان اباالدرداء فرای ام الدرداء متبذله، فقال: ما شانک قالت: ان اخاک لیس له حاجه فی شیء من الدنیا، فلما جاء سلمان و جاء بطعام الی سلمان قال له سلمان: اطعم قال: انی صائم، قال اقسمت علیک الاطعمت انی لست باکل حتی تطعم. و بات عنده فقام ابو الدرداء فی اللیل فحبسه سلمان و قال له ان لربک علیک حقا، و لاهلک علیک حقا، و لجسدک علیک حقا، فاعط کل ذی حق حقه. فلما کان وجه الصبح قال قم الان فقاما فصلیا ثم خرجا الی الصلاه فاخبر ابو الدرداء بما قال سلمان النبی (صلی الله علیه و آله) فقال النبی (صلی الله علیه و آله) مثل سلمان. و فی (تاریخ بغداد)، کان زید بن صوحان یقوم اللیل و یصوم النهار و اذا کانت لیله الجمعه احیاها. فکان یکرهها مما یلقی فیها، فبلغ سلمان ما کان یصنع فاتاه، فقال این هو؟ قالت امراته لیس ههنا. قال فانی اقسم علیک، لما صنعت طعاما و لبست محاسن ثیابک ثم بعثت الیه فجاء فقرب الطعام فقال سلمان: کل یا زیید قال: انی صائم. قال یا زیید لاینقص دینک، ان شر السیر الحقحقه، ان لعینک علیک حقا، و ان لبدنک علیک حقا، و ان لزوجتک علیک حقا کل یا زیید فاکل و ترک ما کان یصنع.
لا شیء اعز من العمر، و یحدد العمر بالوقت، و الوقت بالساعات، و اذن فلا شیء اعز و اغلی من الساعات، و من هنا وجب تقنینها و تنظیمها، و قسمها الامام علی الوجه الثالی: 1- (ساعه یناجی ربه) لیس المراد بالمناجاه هنا الصلوات و الدعوات، کما قال الشارحون: بل المراد- علی منطق الامام- ان یتخلی الانسان عن اهوائه و اوهامه، و یجابه الحقیقه بجراه و شجاعه، و یحاسب نفسه قبل ان یحاسب، کما قال الامام فی الخطبه 88 و 220 فیذکرها بالله و ایامه، و انها قاده علیه، و ماثله بین یدیه للحساب و الجزاء، و انه لا نجاه لها الا بتقوی الله و العمل الذی یعود علی العامل و سواه بالخیر و الصلاح. 2- (ساعه یرم معاشه) یرم: یصلح، و المعنی علی الانسان ان یعمل لمطالب الحیاه و حاجاتها بالوسائل المشروعه کی تستقیم و تستمر فی طریقها القویم، و قال العلماء: ان الانسان خلیفه الله فی ارضه لعماریها و اصلاحها و العیش من خیراتها، قالوا هذا فی تفسیر (الایه 30 من سوره البقره): (انی جاعل فی الارض خلیفه). 3- (ساعه یخلی بین الخ).. هذه اساعه للتنفیس بالمتعه و الراحه، و هی استجمام للقلب و نشاط و قوه منعشه للساعه الاولی و الثانیه.. و انا محروم من هذه الساعه، و ما لی الیها من سبیل، و لکن طبیه عملی، و هو التالیف و بخاصه (التفسیر الکاشف) و (فی ظلال نهجالبلاغه) قد جمع بین الساعه الاولی و الثانیه، و ادخل احداهما فی الاخری، و اذا کان فی الشای و التدخین راحه و متعه تداخلت الساعات الثلاث، و اصبحت کالساعه الواحده مناجاه و تالیفا و ترویحا. (و لیس للعاقل ان یکون شاخصا الخ).. ای مشتغلا و مهتما (الا فی ثلاث) و هی الساعات التی سبق ذکرها: السعی من الحیاه الدنیا، و التزود للمعاد، و الترویح عن النفس فی نطاق حلال الله و حرامه.
امام علیهالسلام (درباره وقت مومن) فرموده است: برای مومن سه ساعت است (شبانهروز خود را باید سه قسمت کند): ساعتی که در آن با پروردگارش راز و نیاز مینماید (هشت ساعت آن را در کار خدا صرف نماید) و ساعتی که در آن معاش خود (نیازمندیهای زندگی) را اصلاح میکند (هشت ساعت آن را به داد و ستد و صنعت یا سائر امور به کار برد) و ساعتی که بین خویش و بین لذت و خوشی آنچه حلال و نیکو است آزاد گذارد (هشت ساعت آن را در خواب و خوراک و تن پروری بسر برد، و ناگفته نماند که منظور از اختصاص هر قسمت به چیزی آن نیست که پی در پی آن را به جا آورد بلکه مراد آن است که در هر شبانهروز ثلث آن را اختصاص به کاری دهد) و برای خردمند (به اقتضای عقل عملی) روا نیست که سفر کند مگر در سه امر: اصلاح معاش (تجارت و داد و ستد و کار) یا گام نهادن در امر معاد (مانند رفتن به مکه معظمه و مشاهد مقدسه و جهاد در راه خدا و دفاع از کفار و منافقین) یا لذت و خوشگذرانی در آنچه حرام و ناروا نیست (مانند رفتن برای تغییر آب و هوا و تندرستی).
نظر امام (علیه السلام) بر خلاف تصور خیلی از مقدسها، اعتدال در عبادت، کار و لذت است. همان طور که عبادت خدا واجب است تامین زندگی و درآمد هم واجب: تامین آسایش روح و جسم که از طریق خوردن، خوابیدن، تفریح سالم و … تامین میگردد به منظور باز یافتن قدرت برای عبادت و کار بیشتر واجب است. این همان مطلبی است که بارها رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: (از دنیای شما سه چیز دوست دارم: عطر، زن اما نور چشمم نماز است). لباس شیک پوشیدن مخصوصا به هنگام مسجد وظیفه هر مسلمان است. از غذای حلال استفاده کردن سفارش خداست.
و قال علیهالسلام: (للمومن ثلاث ساعات) ای یقسم وقته الی ثلاثه اقسام (فساعه یناجی فیها ربه) و یعمل لاخرته (و ساعه یرم) ای یصلح (معاشه) و قوم للدنیا (و ساعه یخلی بین نفسه و بین لذتها فیما یحل) له (و یجمل) کالنزهه و المقاربه و الاجتماع مع الاصدقاء و ما اشبه (و لیس للعاقل ان یکون شاخصا) ای مسافرا (الا فی ثلاث) ای فی احد من هذه الثلاثه الجهات (مرمه لمعاش) ای ترمیم و اصلح لمعاشه و قوته (او خطوه فی معاد) ای یخطو لاجل تحصیل المعارف و العلوم الموجب لاصلاح آخرته (او لذه فی غیر محرم) کازدواج او نزهه او زیاره صدیق او ما اشبه.
اللغه: یرم: بکسر الراء و ضمها ای یصلح. المعاش: ما تکون به الحیاه ما یتعیش به من الماکل و المشرب. شاخصا: راحلا. المرمه: بالفتح الاصلاح. المعاد: یوم القیامه. الشرح: تقسیم الزمن و الالتزام بکل قسم بما یناسبه من اروع الامور و اشدها فائده فلا یضیع راس المال- و هو العمر- سدی و بدون ثمره و الامام هنا یقسم لنا الزمن و یضع لنا برنامج اجمالی و مفاده ان یومک المکور علیک من بیاض النهار و سواد اللیل یجب ان تقسمه الی ثلاثه اقسام، فساعه تناجی فیها ربک تتعبد، تصلی، تدعو، تتضرع الی الله و ساعه ثانیه ترم معاشک، ای تصلحه فتبحث عما تستفیده لتستغنی عن الناس و تکف یدک عنهم و وجهک ان یضرع الیهم بذل العطیه و ساعه ثالثه ان تکون خاصه لمتعتک و لذتک المحلله مع زوجتک و نزهتک و العیش مع اطفالک و لیس للعاقل ان یکون شاخصا ای مرتحلا، متنقلا الا فی ثلاث مرمه لمعاش، لاصلاح معاشه او خطوه فی معاد، من اجل الاخره و ما بعدها او لذه فی غیر محرم کان یقصد اهله البعیدین عنه فهذه الثلاثه یحل معها السفر و الارتحال …
«مؤمن را سه ساعت است: ساعتی که در آن با خدای خویش مناجات کند و ساعتی که کارهای زندگی خویش را به صلاح آورد، و ساعتی که واگذارد میان خود و نفس خویش را در لذتهای حلال و پسندیده، و عاقل را نشاید که آهنگ کاری جز این سه کار کند: مرمت امور زندگی یا گام برداشتن در راه آخرت، یا لذت بردن از چیز غیر حرام.»
شیخ ما ابو علی که خدایش رحمت کناد، ساعات شبانه روز خود را بدین گونه که برای تو شرح می دهم می گذراند: هنگامی که هنوز ستارگان در آسمان می درخشید نماز می گزارد و سپس در محراب خود تا اندکی پس از طلوع خورشید می نشست و ذکر و تسبیح می گفت. پس از آن تا بر آمدن روز به بحث و گفتگو با شاگردان می پرداخت.
آن گاه برمی خاست و نماز نافله می گزارد و دوباره می نشست و درس را با شاگردان خویش دنبال می گرفت تا برای ظهر اذان گفته می شد. نماز ظهر و نافله های آن را می گزارد، آن گاه به خانه و پیش زن خود می رفت و امور خانه را مرتب می ساخت و کارهای افراد خانواده اش را رسیدگی می کرد. سپس برای نماز عصر بیرون می آمد و آن را با نافله های عصر می گزارد و تا هنگام نماز مغرب با شاگردان می نشست و پس از گزاردن نماز مغرب و عشا تا یک سوم از شب گذشته به تلاوت قرآن می پرداخت. ثلث میانی شب را می خفت و ثلث آخر شب را تا طلوع صبح به نمازگزاردن می گذراند.
[[و قال علیهالسلام ]]
لِلْمُؤْمِنِ ثَلاَثُ سَاعَاتٍ:فَسَاعَهٌ یُنَاجِی فِیهَا رَبَّهُ،وَ سَاعَهٌ یَرُمُّ مَعَاشَهُ،وَ سَاعَهٌ یُخَلِّی بَیْنَ نَفْسِهِ وَ بَیْنَ لَذَّتِها فِیَما یَحِلُّ وَ یَجْمُلُ.وَ لَیْسَ لِلْعَاقِلِ أَنْ یَکُونَ شَاخِصاً إِلَّا فِی ثَلاَثٍ:مَرَمَّهٍ لِمَعَاشٍ،أَوْ خُطْوَهٍ فِی مَعَادٍ،أَوْ لَذَّهٍ فِی غَیْرِ مُحَرَّمٍ.
امام علیه السلام فرمود:
انسان باایمان ساعات شبانهروز خود را به سه بخش تقسیم میکند:قسمتی را صرف مناجات با پروردگارش میکند و قسمت دیگری را برای ترمیم معاش و کسب و کار زندگی قرار میدهد و قسمت سوم را برای بهرهگیری از لذات حلال و دلپسند میگذارد و سزاوار نیست که انسان عاقل حرکتش جز در سه چیز باشد:مرمت معاش،گامی در راه معاد و لذت در غیر حرام.(سند گفتار حکیمانه:
این گفتار حکمت آمیز مطابق آنچه مرحوم شیخ طوسی در امالی آورده جزء وصایای امیر مؤمنان علیه السلام به فرزندش امام حسن مجتبی علی است که در ذیل کلام حکیمانه ۳۸۸ در آن کتاب ذکر شده است. اضافه بر آن قبل از مرحوم سید رضی در کتاب محاسن برقی، کتاب السفر، از اصبغ بن نباتة ذیل آن (ولیس للعاقل) نقل شده است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۲))
تقسیم صحیح ساعات شب و روز
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه برنامهای بهمنظور نظم زندگی پربرکت برای انسانها،ارائه داده است.
نخست میفرماید:«انسان باایمان ساعات شبانهروز خود را به سه بخش تقسیم میکند»؛ (لِلْمُؤْمِنِ ثَلاَثُ سَاعَاتٍ) .
روشن است که منظور از ساعت در اینجا،ساعت مصطلح امروز نیست که عبارت از شصت دقیقه باشد بلکه ساعت بهمفهوم لغوی آن است یعنی بخشی از زمان (برحه من الزمان).
آنگاه به این تقسیم سهگانه پرداخته،میفرماید:«قسمتی را صرف مناجات با پروردگارش میکند و قسمت دیگری را برای ترمیم معاش و کسب و کار زندگی قرار میدهد و قسمت سوم را برای بهرهگیری از لذات حلال و دلپسند میگذارد»؛ (لِلْمُؤْمِنِ ثَلاَثُ سَاعَاتٍ:فَسَاعَهٌ یُنَاجِی فِیهَا رَبَّهُ،وَ سَاعَهٌ یَرُمُّ مَعَاشَهُ، وَ سَاعَهٌ یُخَلِّی بَیْنَ نَفْسِهِ وَ بَیْنَ لَذَّتِها فِیَما یَحِلُّ وَ یَجْمُلُ).
به این ترتیب قسمت مهم و اصلی زندگی همان مناجات با پروردگار است و قسمت دوم که انسان را برای بخش اوّل آماده میسازد ترمیم معاش و کسب درآمدهای مادی است به گونهای که سربار دیگران نباشد و زندگی معقول آبرومندی برای خود تهیه کند.
بخش سوم که در واقع کمک به دو بخش اول میکند این است که به استراحت و تفریح سالم بپردازد تا هم نشاط برای کار پیدا کند و هم برای عبادت و نیز بتواند سلامتی را که شرط انجام بخش اوّل و دوم است برای خود حفظ کند.
چه تقسیم جالب و دلپسندی که ضامن سعادت دنیا و آخرت است!
بعضی از شارحان از این تقسیمات سهگانه اینگونه استفاده کردهاند که باید به هرکدام هشت ساعت را اختصاص داد؛کار نباید بیش از هشت ساعت باشد و استراحت و تفریح نیز بیش از این مطلوب نیست و اما مناجات با پروردگار نیز با توجه به مقدمات و آمادگیهایی که جهت آن لازم است (شستوشوی بدن، طهارت لباس،غسل و وضو و نیز رفتن به مسجد و بازگشت از آن و انجام عبادات) هشت ساعت را دربر میگیرد.
البته ممکن است برای عدهای این تقسیم بهطور دقیق انجام نشود ولی با مقداری کم و زیاد تقسیم مزبور صادق است.
اما متأسفانه بعضی آنچنان غرق زندگی مادی میشوند که تقریباً تمام اوقات شب و روز آنها به آن تعلق میگیرد و حتی در خواب نیز حساب درآمدها و بدهیها را انجام میدهند و به زن و فرزند خود نیز نمیرسند و حتی سلامتی خود را در این راه به خطر میاندازند.اینها درحقیقت بینوایانی هستند که برای دیگران زحمت میکشند،جمع میکنند و میگذارند و میروند.نه خود از آن بهرهای میگیرند و نه به نیازمندان بهرهای میدهند.
وبهعکس،بعضی کسب و کار را رها کرده و گوشه عزلت اختیار نموده و دائماً مشغول عبادتاند که به یقین آنها نیز از تعلیمات اسلام دور و با آن بیگانهاند.
و گروه سومی غرق لذات و عیاشی و هوسرانی هستند؛نه از دنیا خبر دارند و نه از عقبی،اموال بیحسابی از پدر و مادر یا از طرق دیگر به آنها رسیده و همه چیز را رها کرده و به عیش و نوش پرداختهاند که به یقین آنها نیز نه عاقبت خوبی در این دنیا دارند و نه آیندهای در آخرت.
در بعضی از روایات ساعات شبانهروز به چهار بخش تقسیم شده است.
ازجمله در حدیثی از امام موسی بن جعفر علیه السلام چنین میخوانیم:
«اجْتَهِدُوا فِی أَنْ یکُونَ زَمَانُکُمْ أَرْبَعَ سَاعَاتٍ سَاعَهً لِمُنَاجَاهِ اللَّهِ وَ سَاعَهً لِأَمْرِ الْمَعَاشِ وَ سَاعَهً لِمُعَاشَرَهِ الْإِخْوَانِ وَ الثِّقَاتِ الَّذِینَ یعَرِّفُونَکُمْ عُیوبَکُمْ وَ یخْلِصُونَ لَکُمْ فِی الْبَاطِنِ وَ سَاعَهً تَخْلُونَ فِیهَا لِلَذَّاتِکُمْ فِی غَیرِ مُحَرَّم؛ کوشش کنید که زمان شما به چهار بخش تقسیم شود:بخشی برای مناجات با پروردگار و بخشی برای امر معاش و بخشی برای معاشرت با دوستان و افراد مورد اعتماد که عیوب شما را برای شما بازگو میکنند و با خلوص باطن به شما خدمت مینمایند،و بخشی از آن را نیز برای لذات غیر حرام باقی گذارید».(بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۳۲۱.)
و روایات دیگری نیز به همین مضمون یا قریب به آن از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام نقل شده است.و روشن است که منافاتی بین این تقسیم بندیها نیست برای اینکه در تقسیم سه گانه بخشی در بخش دیگر ادغام شده است.
در ضمن از این احادیث بهخوبی استفاده میشود که اسلام هیچ گونه مخالفتی با لذات حلال ندارد بلکه بر آن تأکید نموده زیرا همانگونه که در بالا به آن اشاره شد تفریح سالم و لذات حلال،روح را آرامش بخشیده و جسم را سالم میکند و انسان در پرتو آن میتواند به بخشهای مهم زندگی،بهتر برسد.ولی مهم آن است که خط فاصل لذات حلال و حرام روشن گردد و این احادیث بهانهای برای هوسرانان و عیاشان نگردد.
سپس امام علیه السلام در بخش دوم این گفتار حکیمانه همان مطلب را بهصورت زیبای دیگری بیان کرده است،میفرماید:«سزاوار نیست که انسان عاقل حرکتش جز در سه چیز باشد:مرمت معاش،گامی در راه معاد و لذت در غیر حرام»؛ (وَ لَیْسَ لِلْعَاقِلِ أَنْ یَکُونَ شَاخِصاً إِلَّا فِی ثَلاَثٍ:مَرَمَّهٍ لِمَعَاشٍ،أَوْ خُطْوَهٍ فِی مَعَادٍ،أَوْ لَذَّهٍ فِی غَیْرِ مُحَرَّمٍ).
جمعی از شارحان نهجالبلاغه واژه«شاخص»را در اینجا«مسافر»معنا کردهاند که البته یکی از معانی این واژه همین است و به این ترتیب گفتهاند:
نه تنها انسان در حضر باید اوقات شبانهروز را به سه بخش تقسیم کند بلکه سفرش نیز باید چنین باشد.ولی با توجه به اینکه واژه شاخص تنها به معنای مسافر نیست بلکه به کسی که برای کاری قیام میکند نیز اطلاق میشود ضرورتی ندارد که ذیل این کلام حکمتآمیز را فقط مربوط به زمانی که کسی در حال سفر است بدانیم.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The believer's time has three periods: The period when he is in communion with Allāh, the period when he manages for his livelihood, and the period when he is free to enjoy what is lawful and pleasant. It does not behoove a wise person to be away (from his house) save for three matters, namely: learning, going to do something for the next life, or enjoying what is not prohibited.”
وَ قَالَ علیه السلام ازهَد فِی الدّنیَا یُبَصّرکَ اللّهُ عَورَاتِهَا وَ لَا تَغفُل فَلَستَ بِمَغفُولٍ عَنکَ
ترجمهها:
(اخلاقی، اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: از حرام دنیا چشم پوش، تا خدا زشتیهای آن را به تو نمایاند ، و غافل مباش که لحظهای از تو غفلت نشود .
خواهان دنیا مباش، خدا زشتیهای آن را به تو خواهد نمود و بی خبر ممان که از تو بی خبر نخواهند بود.
بی رغبت باش در دنیا تا بینا سازد تو را خدا مر عیبهای آن و غافل مشو که نیستی غافل کرده شده از تو
و فرمود (علیه السلام): در دنیا پرهیزگاری پیشه کن تا خدا نیز دیده تو را به عیبهای آن بینا سازد. غافل مباش که از تو غافل نیستند.
و آن حضرت فرمود:به دنیا بی رغبت باش تا خداوند تو را به زشتیهای آن بینا نماید ،و بیخبر نباش که از تو بیخبر نیستند .
شروح:
(در دنیا پارسا باش، تا خداوند تو را به زشتیهای آن آگاه سازد، و بیخبر مباش که از تو بیخبر نیستند. چون علاقهی به دنیا باعث پوشیده ماندن معایب آن از نظر دلبستگان به آن است، همانطوری که گفتهاند: محبت به چیزی (انسان را) کور و کر میسازد. دشمنی با دنیا و پارسایی در آن باعث از بین بردن آن پوشش و ظاهر کردن عیبها و زشتیهایی است که زیر پوشش بوده است. بنابراین امام (علیه السلام) به خاطر همان نتیجهی قابل احتراز، دستور به پارسایی در دنیا داده است آنگاه از غفلت در دنیا از ماورای این دنیا به وسیلهی قیاس مضمری برحذر داشته است که صغرای آن جملهی فلست بمغفول عنک، بوده و کبرای مقدر نیز چنین است: و هر چه که غیر مغفول عنه باشد، شایسته نیست که از هدف آن غفلت شود.
وَ قَالَ علیه السلام ازْهَدْ فِی الدُّنْیَا یُبَصِّرْکَ اللَّهُ عَوْرَاتِهَا وَ لاَ تَغْفُلْ فَلَسْتَ بِمَغْفُولٍ عَنْکَ .
أمره بالزهد فی الدنیا و جعل جزاء الشرط تبصیر الله تعالی له عورات الدنیا و هذا حق لأن الراغب فی الدنیا عاشق لها و العاشق لا یری عیب معشوقه کما قال القائل و عین الرضا عن کل عیب کلیلة و لکن عین السخط تبدی المساویا ( هو عبد اللّه بن معاویة،الأغانی 12:214(طبعة دار الکتب).) فإذا زهد فیها فقد سخطها و إذا سخطها أبصر عیوبها مشاهدة لا روایة .
ثم نهاه عن الغفلة و قال له إنک غیر مغفول عنک فلا تغفل أنت عن نفسک فإن أحق الناس و أولاهم ألا یغفل عن نفسه من لیس بمغفول عنه و من علیه رقیب شهید یناقشه علی الفتیل و النقیر (الفتیل:ما یکون فی شق النواة،و النقیر:النقرة التی فی ظاهر النواة.)
(و قال علیهالسلام: ازهد فی الدنیا) بیرغبت باش در متاع دنیا (یبصرک الله فی عوراتها) نابینا گرداند خدای تعالی تو را بر عیوب آن زیرا که راغب به دنیا کور است دیده بصیرت او از عیوب آن (و لا تغفل) و غافل مشو از اطاعت و عبادات (فلست بمغفول عنک) تا نباشی که غافل باشد از تو در جمیع حالات.
فرمود: بیرغبت باش در دنیا تا بینا گرداند خدای سبحانه تو را به زشتیها و عیبهای او چه هر که شیفته و عاشق چیزی باشد عیبهای آن چیز نبیند و دیده بصیرتش در آن چیز کور گردد که (حبک الشیء یعمی و یصم) و غافل از کار خویش که اگر تو غافل شوی از تو غافل نشوند. آری اگر تو از خدای غافل شوی خدای تعالی از تو غافل نشود، پیوسته نظرش بر تو و بر کار تو باشند، و اگر تو از اعمال خویش غافل گردی کرام کاتبین از ضبط و کتاب آن غافل نگردند، و اگر تو از حوادث زمان غافل نشینی حوادث از تو غافل نشوند و روز و شب در کمین تو باشند و اگر تو از پایان کار و جنت و نار غافل باشی آنها از تو غافل نباشند، و اگر تو از موت و اهوال قبر غافل گردی آنها از تو غافل نباشند. پس علیالجمله غفلت و اغماض و تجاهل اینجا هیچ صواب و منجح نباشد، و هیچ فایده و سود ندهد جز دامن بر میان زدن و در کار کوشیدن، و به خدای عزوجل التجاء کردن و تضرع نمودن و در اصلاح عیوب و تهذیب نفس گرفتن، و تدبیر واقعه مرگ و حوادث بعد از مرگ ساختن، و دل از دنیا و شهوات غرور آن پرداختن، و به دیده تامل در خطر کار و پایان حال خویش نظر کردن.
و قال علیهالسلام: «ازهد فی الدنیا یبصرک الله عوراتها و لاتغفل فلست بمغفول عنک.» یعنی و گفت علیهالسلام که باش بیرغبت در دنیا که بینا میگرداند تو را خدا به عیبهای آن و مباش غافل از مرگ که نیستی تو غافل شدهی از تو، یعنی مرگ غافل از تو نیست.
المعنی: فی الدنیا عورات کثیره و عیوب غیر یسیره. فمن وقف بها و اطلع علیها یجتنب منها و یترکها لاهلها. ولکن لما جبلت النفوس علی حبها من نواح کثیره یکون حبها ما نعا عن رویه عیوبها، فان الحب غشاوه علی البصیره و ربما علی البصر او مرآه مقلوبه تتصرف فی البصر و یمنع ان یتجلی المحبوب فی عین الحبیب کما هو فی الواقع و الحقیقه، فیقول (علیه السلام): ان اردت ان تری عورات الدنیا فازهد فیها حتی یخرج حبها عن قلبک و یفتح الله بصر ک فتری عوراتها. الترجمه: فرمود: بدنیا زهد بورز تا خدایت بعیوبش تو را بینا سازد، غفلت مورز که تو را پاینده هست.
(الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: من زهد فی الدنیا ثبت الله الحکمه فی قلبه، و انطق بها السانه و بصره عیوب الدنیا دائها و دوائها، و اخرجه منها سالما الی دار السلام. و عنه علیهالسلام: جعل الخیر کله فی بیت و جعل مفتاحه الزهد فی الدنیا. قال النبی صلی الله و علیه و اله: لا یجد الرجل حلاوه الایمان حتی الا یبالی من اکل الدنیا، و حرام علی قلوبکم ان تعرف حلاوه الایمان حتی تزهد فی الدنیا. و عن النبی صلی الله و علیه و اله: ان صلاح ول هذه الامه بالزهد و لیقین، و هلاک آخرها بالشح و الامل. و عن السجاد علیهالسلام: ان الزهد فی آیه من کتاب الله لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم … ). (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) و عن الصادق علیهالسلام: لیس الزهد فی الدنیا باضاعه المال، و لا بتحریم الحلال بل الا تکون بما فی یدک اوثق منک بما فی ید الله. و فی (الاکمال): فی قصه یوذاسف و بلوهر: کان ملک حسن الانصاف و له وزیر صالح له زهاده، لقی اهل الدین، و کان کل منهما الا یکتم الاخر شیئا من امره الا ان الوزیر لم یکن یطلع الملک علی امر الدین و اسرار الحکمه، فاستشار اصحابه فی ذلک فقالوا: ان رایته موضعا للکلام فکلمه، الی ان قال الملک للوزیر بعدما هدت العیون: اهل لک ان نرکب فنسیر فی المدینه فننظر فی حال الناس، فقال: نعم، فرکبا یجولان فی نواحیها فمرا علی مزبله تشبه الجبل فنظر الملک الی ضوء نار تبدو فی ناحیه المزبله فقال للوزیر: ان لهذه النار لقصه فانزل بنا نمشی حتی ندنو منها فنعلم خبرها، ففعلا حتی انتهیا الی مخرج الضوء فوجدا ثقبا شبیها بالغارو فیه مسکین! فنظر الیه من حیث لا یراهما فاذا هو مشوه الخلق علیه ثیاب من خلقان المزبله متکی علی متکا قد هیاه من المزبل و بین یدیه ابریق فخار فیه شراب، و فی یده طنبور یضرب به، و امراته فی خلقه و لباسه قائمه بین یدیه، تسقیه اذا استسقی و ترقص له اذا ضرب، و تحییه بتحیه الملوک، و هو یسمیها سیده النسائ، و ملکه الافاق، و هما یصفان انفسهما بالحسن و الجمال و بینهما من السرور و الضحک و الطرب ما لا یوصف، فقام الملک علی رجلیه و الوزیر، یتعجبان منهما و من اعجابهما بما هما فیه، ثم انصرفا فقال الملک للوزیر: ما اعلم انی و ایاک اصابنا الدهر من اللذه و السرور مثل ما راینا عند هذین، فاغتنم الوزیر الفرصه و قال له: اخاف ایها الملک ان تکون دنیانا هذه من الغرور، و یکون ملکک و ما نحن فیه من البهجه و السرور، فی عین من یعرف ملکوت الدم مثل هذه المزبله، و مثل (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) هذین الشخصین الذین رایناهما و تکون مساکننا و ما شیدنا منهما عند من یرجو مساکن السعاده و ثوب الاخره، مثل هذه الغار فی اعیننا، و تکون جسادنا عند من یعرف الطهاره و النضاره الاخرویه مثل جسد هذین المشوهین خلقا فی عیننا، و یکون تعجبهم من اعجابنا بما نحن فیه کتعجبنا من عجاب هذین الشخصین بما هما فیه، قال الملک: و هل تعرف لاهل هذه لصفه اهلا؟ قال: نعم، قال: من هم؟ قال: هم الذین عرفوا ملک الاخره الذی لا خوف بعده، و الحیاه التی لا موت بعدها و الملک الذی لا زوال بعده، و هی دار البقا و دار الحیون التی لا انقطاع لها رفع الله تعالی عن مساکنها السقم، و الهرم، و الشقائ، و المرض، و الجوع، و الظما و الموت، ایها الملک! هذه صفه ملک الاخره و خبرها، قال: هل الی هذه الدار و دخولها سبیلا؟ قال: نعم هی مهیاه لمن طلبها من وجه مطلبها و قال: ما منعک ان تخبرنی بهذا قبل الیوم؟ قال: الهیبه السلطانک! قال: لئن کان ما وصفت یقینا فلا ینبغی لنا تضییعه … و لا تغفل فلست بمغفول عنک فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: ما من اهل بیت شعر و لا و بر الا و یتصفحهم ملک الموت کل یوم خمس مرات.
رغبه الانسان فی الشیء تعمیه عن معائبه، و زهده فیه یکشفه علی حقیقته.. و انت اذا زهدت فی الدنیا عرفت اخبارها و اوضارها، و مصیرها و تحذیرها، و ان صحبتها راغبا فیها جهلت حقیقتها و کان مالک الندم و الخسران.
امام علیهالسلام (درباره دنیا و کالای آن) فرموده است: در (کالای) دنیا بیرغبت باش (به آن دل مبند) تا خدا تو را به زشتیهای آن بینا سازد (چون شیفته عیبها را نمیبیند و دیده بینائیش کور میگردد) و (از کار خویش) بیخبر مباش که از تو غافل نیستند (خدا به تو و به کار تو مینگرد).
امام (علیه السلام) توجه میدهد که شرط درک کردن عیوب دنیا پرهیزکاری است زیرا کسی که علاقمند به دنیا باشد، عیبهای آن را درک نمیکند چون گفتهاند: (حب الشیء یعمی و یصم) علاقه به هر چیزی عیب آن چیز را از انسان میپوشاند. شاعر عرب هم میگوید: و عین الرضا عن کل عیب کلیله و لکن عین السخط تبدی المساویا چشمی که از روی علاقه ببیند از دیدن هر عیبی عاجز است، چشم عصبانیت است که عیبها را آشکار میسازد. وقتی انسان با دید انتقاد به دنیا نگریست عیبهای دنیا برای او آشکار میگردد. امام (علیه السلام) مخصوصا به این نکته توجه داده است که انسان تحت کنترل است و از کوچکترین عمل و سخن مواخذه میشود و کمترین ذرهای از حق کسی پامال نمیگردد.
و قال علیهالسلام: (ازهد فی الدنیا) الزهد التنفر عن الدنیا (یبصرک الله عوراتها) ای عیوبها (و لا تغفل) عن السعاده و الاخره (فلست بمغفول عنک) لان الله لیس غافلا عما یعمله الانسان.
اللغه: یبصرک: یعرفک. العورات: جمع العوره ما یستحی الانسان من کشفه امام الناس و المراد هنا عیوبها. الشرح: قد قیل: حبک للشیء یعمی و یصم و نحن لم ندرک عیوب الدنیا و نقف علی مسالبها لاننا نحبها فاذا اردنا ان نعرف عیوبها و سیئاتها فما علینا الا ان نزهد فیها، فاذا زهدنا فیها استطاع بصرنا ان ینفذ الی داخلها و یحکم علیها بنزاهه و موضوعیه، و ینبغی علی الانسان ان لا یغفل عما یراد به و عما هو مطلوب به لانه غیر مغفول عنه سیحاسب علی کل کبیره و صغیره و سیقف امام علام الغیوب و کاشف الکروب.
«در دنیا زاهد و بی رغبت باش تا خداوند عیبهای آن را به تو فرا نماید و غافل مباش که از تو غفلت نمی شود.»
جمله اوّل را شرط و جمله دوّم را جواب و جزای شرط قرار داده است و این سخنی بر حق است که رغبت کننده به دنیا، عاشق آن است و عاشق، عیب معشوق خود را نمی بیند، آن چنان که شاعر چنین سروده است: چشم رضا از هر عیبی چشم پوش است ولی چشم خشم نکوهیده ها را آشکار می سازد. و چون به دنیا بی رغبت شود، آن را خوش نمی دارد و در آن صورت به چشم خویش عیبهای دنیا را می بیند نه به طریق نقل دیگران.
[[و قال علیهالسلام ]]
ازْهَدْ فِی الدُّنْیَا یُبَصِّرْکَ اللّهُ عَوْرَاتِهَا،وَ لَا تَغْفُلْ فَلَسْتَ بِمَغْفُولٍ عَنْکَ!
امام علیه السلام فرمود:
زهد و بیاعتنایی به (زرق و برق) دنیا پیشه کن تا خداوند چشم تو را برای دیدن عیوب آن بینا سازد و غافل مباش که (فرشتگان الهی و از آن بالاتر ذات پاک پروردگار) مراقب تواند.( سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در ذیل این گفتار حکیمانه تنها به این قناعت می کند که می گوید: شبیه این سخن در خطبه های ۹۷ و ۱۷۳ و ۱۸۶ گذشت. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۲)
اضافه میکنیم که مرحوم آمدی در غررالحکم آن را با تفاوتی ذکر کرده و به جای عوراتها اعیوبها» آورده است، غررالحکم، ح ۶۰۸۵).)
زاهد باش تا ببینی!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته مهم اشاره میکند.
نخست میفرماید:«زهد و بیاعتنایی به (زرق و برق) دنیا پیشهکن تا خداوند چشم تو را برای دیدن عیوب آن بینا سازد»؛ «ازْهَدْ فِی الدُّنْیَا یُبَصِّرْکَ اللّهُ عَوْرَاتِهَا» .
روشن است که انسان هرگاه دلبسته و عاشق چیزی باشد هرگز عیوب آن را نمیبیند بلکه بسیار میشود که عیوب را محاسن و صفات برجسته میشمرد و در حدیث مشهوری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است
«حُبُّکَ لِلشَّیءِ یعْمِی وَ یصِمُّ؛ علاقه تو به چیزی،نابینا و کرت میکند».(من لا یحضر، ج ۴، ص ۳۸۰، ح ۵۸۱۴)
این مسأله با تجربههای شخصی کاملاً به اثبات رسیده است که در واقع محبت افراطی و عشق به چیزی،از حجابهای معرفت محسوب میشود و تا این حجاب کنار نرود انسان حسن و عیبها را از هم تشخیصنمیدهد.
شاعر عرب هم میگوید:
وَ عَیْنُ الرِّضا عَن کُلِّ عَیْبٍ کَلِیلَهٌ وَ لکِنّ عَیْنَ السُّخْطِ تُبْدِی المَساوِیا
نگاه خوشبینانه (و عاشقانه) به چیزی،تمام عیوب را میپوشاند ولی نگاههای خشمگین همه عیوب را آشکار میسازد.
در شعری از مجنون عامریِ معروف درباره معشوقهاش لیلی میخوانیم:
یَقولونَ لَیْلی سَوْدَهٌ حَبَشِیَّهٌ وَ لَو لا سَوادُ المِسْکِ ما کانَ غالِیا
میگویند لیلی سیاه و حبشی است (درست است ولی) اگر مشک،سیاه نباشد گرانقیمت نیست.
و به گفته شاعر فارسیزبان:
اگر بر دیده مجنون نشینی به جز زیبایی لیلی نبینی
از همینرو گفتهاند که عیوب خود را از دیگران بشنوید و در آینه وجود دیگران ببینید زیرا انسان به خود بسیار خوشبین است و همین خوشبینی مانع از مشاهده عیوب خویشتن است.این سخن درمورد تمام اموری که انسان به آن علاقه دارد صادق است.افرادی هستند که وقتی فحشهای رکیک از فرزندانشان میشنوند آن را شیرینزبانی میپندارند و هنگامی که شیطنتهای بدی از آنها میبینند آن را نشانه نشاط و استعداد آنها میشمرند.
امام علیه السلام درباره زیباییهای ظاهری دنیا نیز هشدار میدهد و میفرماید:اگر میخواهید از عیوب دنیا آگاه شوید باید زهد در دنیا را پیشه کنید.هنگامی که بیاعتنا شدید،عیوب،یکی بعد از دیگری آشکار میگردد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«مَنْ زَهِدَ فِی الدُّنْیا أَثْبَتَ اللَّهُ الْحِکْمَهَ فِی قَلْبِهِ وَ أَنْطَقَ بِهَا لِسَانَهُ وَ بَصَّرَهُ عُیوبَ الدُّنْیا دَاءَهَا وَ دَوَاءَهَا وَ أَخْرَجَهُ مِنَ الدُّنْیا سَالِماً إِلَی دَارِ السَّلَامِ؛ کسی که زهد در دنیا را پیشه کند خداوند علم و دانش را در قلب او قرار میدهد و زبانش را به آن جاری میسازد و عیوب دنیا را به او نشان میدهد دردهای دنیا و دواهای آن را میشناسد و از دنیا سالم به دارالسلام (و جوار رحمت الهی) میرود».(کافی، ج ۲، ص ۱۲۸، ح ۱.)
در روایت دیگری که آن را نیز مرحوم کلینی در کتاب کافی از آن حضرت آورده است میخوانیم:
«إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیراً زَهَّدَهُ فِی الدُّنْیا وَ فَقَّهَهُ فِی الدِّینِ وَ بَصَّرَهُ عُیوبَهَا؛ هنگامی که خداوند خیر و نیکی برای بندهاش اراده کند او را به دنیا بیاعتنا میسازد و عالم به احکام دینش میکند و عیوب دنیا را در نظرش آشکار میسازد».(کافی، ج ۲، ص ۱۲۸، ح ۱۰.)
سپس امام علیه السلام در دومین نکته میفرماید:«غافل مباش که (از تو غفلت ندارند و) مراقب تواند»؛ (وَ لَا تَغْفُلْ فَلَسْتَ بِمَغْفُولٍ عَنْکَ!).
اشاره به اینکه مأموران پروردگار و فرشتگانِ ثبت اعمال،پیوسته مراقب تو میباشند؛هر عمل کوچک یا بزرگی از تو سر زند آن را ثبت میکنند و از آن بالاتر عالم،محضر خداست و ذات پاک او به تو از تو نزدیکتر است.بنابراین هرگز مورد غفلت نخواهی بود و چون چنین است تو نیز از حال خود غافل مباش.
ارتباط این جمله با جمله اول از اینجا روشن میشود که انسانهای فریفته دنیا غالباً از خود و آینده خویش غافل میشوند و همین امر سبب بدبختی و تیرهروزی آنها میشود و انسان غافل همواره در دام بلاها گرفتار میگردد.
در حدیثی نیز از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«عَجَبٌ لِغَافِلٍ وَ لَیسَ بِمَغْفُولٍ عَنْهُ وَ عَجَبٌ لِطَالِبِ الدُّنْیا وَ الْمَوْتُ یطْلُبُهُ وَ عَجَبٌ لِضَاحِکٍ مِلْءَ فِیهِ وَ هُوَ لَا یدْرِی أَ رَضِی اللَّهُ أَمْ سَخِطَ لَهُ؛ در تعجبم از کسی که غافل است و از او غافل نیستند و نیز در تعجبم از کسی که در طلب دنیاست و مرگ در طلب اوست و در شگفتم از کسی که با تمام دهانش میخندد (و قهقهه میزند) در حالی که نمیداند خدا از او راضی است یا خشمگین».(بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۱۳۳، ح ۳۸.)
سلمان فارسی نیز در این زمینه میگوید:
«عَجِبْتُ بِسِتٍّ ثَلَاثَهٌ أَضْحَکَتْنِی وَ ثَلَاثَهٌ أَبْکَتْنِی فَأَمَّا الَّتِی أَبْکَتْنِی فَفِرَاقُ الْأَحِبَّهِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله وَ هَوْلُ الْمُطَّلَعِ وَ الْوُقُوفُ بَینَ یدَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَمَّا الَّتِی أَضْحَکَتْنِی فَطَالِبُ الدُّنْیا وَ الْمَوْتُ یطْلُبُهُ وَ غَافِلٌ وَ لَیسَ بِمَغْفُولٍ عَنْهُ وَ ضَاحِکٌ مِلْءَ فِیهِ وَ لَایدْرِی أَ رَضِی لَهُ أَمْ سَخِطَ؛از شش چیز در شگفتم؛سه چیز مرا میخنداند و سه چیز مرا به گریه وامیدارد.اما آنچه مرا به گریه وامیدارد جدایی دوستان عزیز است (دوستی همچون) محمّد صلی الله علیه و آله و وحشت قیامت و ایستادن در پیشگاه خداوند عزّوجلّ و اما آنچه مرا به خنده وامیدارد طالب دنیاست در حالی که مرگ در طلب اوست و غافل است در حالی که مورد غفلت نیست،و کسی که با تمام دهان خود میخندد و قهقهه میزند در حالی که نمیداند از او خوشنود شدهاند یا نه».(بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۴۵۳، ح ۲۴.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Abstain from the world so Allāh may show you its real evils, and do not be neglectful because (in any case) you will never be neglected.”
وَ قَالَ علیه السلام تَکَلّمُوا تُعرَفُوا فَإِنّ المَرءَ مَخبُوءٌ تَحتَ لِسَانِهِ
ترجمهها:
(علمی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: سخن بگویید تا شناخته شوید، زیرا که انسان در زیر زبان خود پنهان است .
سخن گویید تا شناخته شوید که آدمی زیر زبانش نهان است.
سخن کنید تا شناخته شوید پس بدرستی که مرد پوشیده شده است در زیر زبان او
و فرمود (علیه السلام): سخن بگوید تا شناخته شوید که آدمی در زیر زبانش پنهان است.
و آن حضرت فرمود:سخن گویید تا شما را بشناسند،که مرد در زیر زبانش پنهان است .
شروح:
(سخن بگویید تا شناخته شوید، زیرا که مرد زیر زبانش نهفته است). تفسیر این عبارت گذشت، لکن در اینجا امام (علیه السلام) آن را مقدمهی صغرای قیاس مضمری قرار داده و بدان وسیله آدمی را به سخن گفتن به هنگام نیاز به منظوری که موردنظر گوینده است واداشته و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر که در زیر زبانش پنهان باشد، شایسته است که خویشتن را در ضمن گفتارش ظاهر سازد تا دیگران او را بشناسند.
وَ قَالَ علیه السلام تَکَلَّمُوا تُعْرَفُوا فَإِنَّ الْمَرْءَ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ .
هذه إحدی کلماته ع التی لا قیمة لها و لا یقدر قدرها و المعنی قد تداوله الناس قال و کائن تری من صامت لک معجب
و کان یحیی بن خالد یقول ما جلس إلی أحد قط إلا هبته حتی یتکلم فإذا تکلم إما أن تزداد الهیبة أو تنقص
(و قال علیهالسلام: تکلموا تعرفوا) سخن گوئید تا شناخته شوید (فان المرء مخبوء تحت لسانه) پس به درستی که مرد پنهان است در زیر زبان خویش. شعر: مرد پنهان است در زیر زبان خویشتن قیمت و قدرش نیابی تا نیاید در سخن
فرمود: سخن کنید تا شناخته گردید که به تحقیق آدمی پنهان است در زیر زبان خویش. تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد و اصحاب لسان گفتهاند (ما الانسان لولا اللسان الا صوره ممثله او بهیمه مهمله) و این خطاب با اصحاب کمال است که چون گویا گردند قدران به سخن پیدا گردد و خطاب با جاهل این است که سخن مگوئید تا شناخته نگردید که خاموشی پرده فضیحتها و زبان بسته راز دار علتها است.
و قال علیهالسلام: «تکلموا تعرفوا، فان المرء مخبوء تحت لسانه.» یعنی و گفت علیهالسلام سخن گویید تا شناخته شوید، زیرا که به تحقیق که مرد پنهان است در زیر زبان خود، یعنی تا سخن نگفته است کمال او معلوم نمیشود.
المعنی: قد وصی (علیه السلام) فی غیر واحد من حکمه بتقلیل الکلام و ملازمه الصمت و قد امر فی هذه الحکمه بالتکلم لتعریف المتکلم نفسه، و ذلک لان بعض الکلام واجب و بعضه حسن فی محله، و لیس الصموت و السکوت حسنا علی وجه الاطلاق، و من الموارد التی یستحسن فیه الکلام و ربما یجب فی مقام تعریف الانسان نفسه فان لکل شخص قدرا و حرمه بمقدار علمه و معرفته، و معرف العلم و المعرفه هو التکلم بل الکلام موجب لمعرفه الانسان من نواح شتی لها تاثیر فی معاملته و معاشرته و کثیر من اموره فقال (علیه السلام): یلزم علیکم الکلام لتعرفوا به. الترجمه: فرمود: سخن گوئید تا شناخته شوید زیرا هر کس زیر زبان خود پنهانست.
و قال علیهالسلام: اقول: الفقره الثانیه تکرار من المصنف لعنوانه (148) المرء مخبوء تحت لسانه. و کیف کان فمر فی الدیباجه قول الشعبی انه علیهالسلام تکلم بتسع کلمات ارتجلهن ارتجالا فقان عیون البلاغه و ایتمن جواهر الحکمه و قطعن جمیع الانام عن اللحاق بواحده منهن، ثلاث منهن فی المناجاه و ثلاث منهن فی الحکمه- الی ان قال- و اما اللاتی فی الحکمه فقال: قیمه کل امری ما یحسنه، و ما هلک امرو عرف قدره، و المرء مخبر تحت لسانه. هذا، و قد غیروا کلامه علیهالسلام المرء مخبو تحت لسانه فقالوا المرء مخبو تحت طی لسانه لا طیلسانه. تکلموا تعرفوا قال تعالی: (فلما کلمه قال انک الیوم لدینا (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) مکین امین). و فی (تاریخ بغداد): دخل عبدالعزیز بن یحیی المکی- و کانت خلقته شنعه- علی المامون و عنده المعتصم، فضحک منه فاقبل علی المامون و قال: لم ضحک هذا؟ لم یصطف الله یوسف لجماله و انما اصطفاه لدینه و بیانه، و لم یقل الملک لما رای جماله انک الیوم لدینا مکین امین بل لما کلمه، بیانی احسن من وجه هذا. فاعجب المامون قوله. و فی (العیون) عن ربیعه الرای: الساکت بین النائم و الاخرس. و ذکروا افضلیه الکلام و الصمت فقال ابومسهر: کلا ان النجم لیس کالقمر، انک تصف الصمت بالکلام و لا تصف الکلام بالصمت. و قال یونس: لیس لعیی مروه، و لا لمنقوص البیان بهاء و لو بلغ یافوخه اعنان السماء. و فی (تاریخ بغداد): قال ابن عمار: کنت اذا نظرت الی یحیی بن سعید القطان ظننت انه رجل لایحسن شیئا فاذا تکلم انصت له الفقهاء. و فی (الطبری)- فی قدوم الحجاج الکوفه و صعوده المنبر- فطال سکوته فتناول محمد بن عمیر حصی اراد ان یحصبه بها و قال: قاتله الله ما اعیاه! و الله انی لاحسب خبره کروائه، فلما تکلم الحجاج جعل الحصی ینتثر من یده و لایعقل به. و فی (البلاذری): سعی عبدالله بن الاهتم- خلیفه قتیبه علی مرو- بقتیبه الی الحجاج، فارسل الحجاج کتابه الی قتیبه فاحس بالشر، فهرب الی الشام (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و وضع قطنه علی احدی عینیه ثم عصبها و اکتنی بابی قطنه، و کان یبیع الزیت حتی اذا هلک الولید و قام سلیمان القی عنه ذاک الدنس و قام بخطبه تهنئه لسلیمان و وقوعا فی الحجاج و قتیبه- و کانا خلعا سلیمان- قتفرق الناس و هم یقولون ابوقطنه الزیات ابلغ الناس. هذا، و عنه علیهالسلام: اللسان معیار اطاشه الجهل و ارجحه العقل. و روی انه علیهالسلام سئل ای شیء احسن؟ فقال: الکلام. فقال: ای شیء اقبح؟ فقال: الکلام. ثم قال: بالکلام ابیضت الوجوه و بالکلام اسودت الوجوه. المرء مخبوء تحت لسانه و قال شاعر: و النار فی احجارها مخبوءه لیست تری ان لم یثرها الازند و فی (العیون) ذکر اعرابی رجلا فقال: رایت عورات الناس بین ارجلهم و عوره فلان بین فکیه. و عاب آخر رجلا فقال: ذاک من یتامی المجلس، ابلغ ما یکون فی نفسه و اعیی ما یکون عند جلسائه. و فی (تاریخ بغداد): کان رجل یجلس الی ابییوسف فیطیل الصمت، فقال له: الا تتکلم؟ فقال: بلی متی یفطر الصائم. قال: اذا غابت الشمس. قال: فان لم تغب الی نصف اللیل، فضحک ابویوسف و قال: اصبت فی صمتک و اخطات انا فی استدعاء نطقک، ثم تمثل: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) عجبت لازراء العیی بنفسه و صمت الذی قد کان للقول اعلما و فی الصمت ستر للعیی و انما صحیفه لب المرء ان یتکلما و فی (کامل المبرد): ان الحجاج بعث براس ابن الاشعث بعد ظفره به مع عرار بن عمرو بن شاس الاسدی- و کان اسود دمیما- الی عبدالملک فلما ورد به علیه جعل عبدالملک لایسال عن شیء من امر الوقیعه الا انباه به عرار فی اصح لفظ و اشبع قول و اجزا اختصار- و کان عبدالملک اقتحمه عینه حیث رآه- فقال متمثلا: ارادت عرارا بالهوان و من یرد لعمری عرارا بالهوان فقد ظلم و ان عرارا ان یکن غیر واضح فانی احب الجون ذا المنکب العمم فقال له عرار: اتعرفنی ایها الخلیفه؟ قال: لا. قال: فانا و الله عرار فزاد فی سروره و زاد فی جائزته. و فی (الخلفاء): لما بنیالحجاج خضراء واسط قال لجلسائه: کیف ترون هذه القبه؟ قالوا: ما راینا مثلها. قال: و لها عیب ما هو؟ قالوا: ما نری. قال: سابعث الی من یخبرنی، فبعث الی الغضبان الشیبانی- و کان فی سجنه لانه کان قال لابن الاشعث تغد بالحجاج قبل ان یتعشاک- فاقبل به و هو یرسف فی القیود فقال له: کیف قبتی هذه؟ قال: نعمت حسنه مستویه. قال: اخبرنی بعیبها. قال: بنیتها فی غیر بلدک لا یسکنها ولدک. قال: صدق ردوه الی السجن. فقال: قد اکلنی الحدید و اوهن ساقی القیود فما اطیق المشی. قال: احملوه، فلما حمل علی الایدی قال: (سبحان الذی سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنین) قال: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) انزلوه. فقال: (رب انزلنی منزلا مبارکا و انت خیر المنزلین) قال: جروه. فقال- و هو یجر- (بسم الله مجراها و مرساها ان ربی لغفور رحیم). قال: اضربوا به الارض. فقال: (منها خلقناکم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم تاره اخری) فضحک الحجاج حتی استلقی علی قفاه ثم قال: و یحکم قد غلبنی هذا الخبیث، اطلقوه الی صفحی عنه. فقال الغضبان: (فاصفح عنهم و قل سلام) فنجا من شره بلسانه- و کان قال له لاقطعن یدیک و رجلیک و لاضربن بلسانک عینیک. و فی (البیان): خرج صعصعه الی مکه، فلقیه رجل فقال: یا عبدالله کیف ترکت الارض. قال: عریضه اریضه. قال: انما عنیت السماء. قال: فوق البشر و مد البصر. قال: سبحان الله انما اردت السحاب. قال: تحت الخضراء و فوق الغبراء. قال: انما اعنی المطر. قال: قد عفی الاثر و ملا القتر و بل الوبر و مطرنا احیا المطر. قال: انسی انت ام جنی؟ قال: بل انسی من امه رجل مهدی. و فی (شعراء ابن قتیبه): کان الحارث بن حلزه الیشکری ارتجل بین (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) یدی عمرو بن هند فی شیء کان بین بکر و تغلب بعد الصلح قصیدته آذنتنا ببنیها اسماء- و کان ینشده من وراء سبع ستور، فامر برفع الستور عنه استحسانا لها. و نظر النعمان بن المنذر الی ضمره بن ضمره، فلما رای دمامته قال: تسمع بالمعیدی لا ان تراه. فقال ضمره: ان الرجال لا تکال بالقفزان، و انما المرء باصغریه لسانه و قلبه. و فی (المعجم) قال خلف الاحمر: کنت اسمع ببشار بسرعه جوابه و جوده شعره، فانشدونی شیئا من شعره لم احمده فقلت: لاتینه و لاطاطان منه، فاتیته و هو جالس علی باب بیته، فرایته اعمی قبیح المنظر عظیم الجثه، فقلت: لعن الله من یبالی بهذا، اذ جاء رجل فقال: ان فلانا سبک عند الامیر و جاء قوم فسلموا علیه فلم یردد علیهم فجعلوا ینظرون الیه و قد و رمت او داجه فلم یلبث ان انشدنا باعلی صوته: نبئت نائک امه یغتابنی عند الامیر و هل علی امیر فارتعدت فرائصی و عظم فی عینی فقلت: الحمد لله الذی ابعدنی من شرک. القیس فارسل الیه زیاد الاعجم: فما ترک الهاجون لی ان هجوته مصحا اراه فی ادیم الفرزدق. و هم الفرزدق بهجاء عبد … فقال الفرزدق: مالی الی هجاء هولاء سبیل ما عاش هذا العبد. و فی (العیون): قال عبدالملک بن عمیر: قدم علینا الاحنف الکوفه مع (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) مصعب بن الزبیر، فما رایت خصله تذم الا و رایتها فیه، کان اصغر الراس متراکب الاسنان فی خده میل مائل الذقن ناتی الوجه، غائر العین خفیف العارض احنف الرجل، ولکنه اذا تکلم جلی عن نفسه. و قال الشاعر: و ما حسن الرجال لهم بحسن اذا لم یسعد الحسن البیان کفی بالمرء عیبا ان تراه له وجه و لیس له بیان و فی (الطبقات)- فی وفد عبدالقیس- قال لهم النبی (صلی الله علیه و آله): ایکم عبدالله الاشج؟ فقال احدهم: انا- و کان رجلا دمیما- فنظر الیه النبی (صلی الله علیه و آله) فقال: لا یستسقی فی مسوک الرجال، و انما یحتاج من الرجل الی اصغریه لسانه و قلبه. و فی (العقد): و ما المرء الا الاصغران لسانه و معقوله و الجسم خلق مصور فان تر منه ما یروق فربما امر مذاق العود و العود اخضر و قال زهیر: و کائن تری من معجب لک صامت زیادته او نقصه فی التکلم لسان الفتی نصف و نصف فواده فلم یبق الا صوره اللحم و الدم هذا، و فی اخبار حکماء القفطی: کان فی مصر یهودی یرتزق بصناعه مداواه الجراح فی غایه الخمول، فاتفق ان عرض لرجل الحاکم عقر زمن عجز اطباوه الخواص عنه، فاحضر له الرجل فطرح علیه دواء یابسا فنشفه و شفاه (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) فی ثلاثه ایام، فاطلق له الف دینار و خلع علیه و لقبه بالحقیر النافع و جعله من اطبائه الخواص.
(تکلموا تعرفوا) ان کنتم من اهل الفضل و المعرفه و الا فالسکوت خیر و افضل، و فی مستدرک نهجالبلاغه ان الامام قال: (تکلموا فی العلم تعرف اقدارکم)، و واضح ان العالم ینبغی ان یتکلم اذا وجد الراغب الفاهم و الا (من باع درا علی الفحام ضیعه). و تقدم مع الشرح فی الحکمه 147: المرء مخبوء تحت لسانه.
امام علیهالسلام (درباره گفتار) فرموده است: سخن بگوئید تا شناخته شوید که مرد در زیر زبانش پنهان است (خردمندان و دانشمندان تا نگویند قدرشان هویدا نگردد، و جاهل و نادان سخن نگفتنش شایسته است، زیرا زبان بسته رازدار زشتیها و رسوائیها میباشد).
ابن ابیالحدید در توضیح مطلب مینویسد: (این مطلبی است که نمیتوان ارزش و قیمت آن را بدست آور … ). اگر چه امام (علیه السلام) ارزش را به زبان معرفی کرده است، ولی در حقیقت، ارزش مخصوص فکر، روح و معنویت انسان است و از این نظر که زبان ابزار معرفی فکر است، شخصیت به زبان نسبت داده شده است. شاعر عرب میگوید: لسان الفتی نصف و نصف فواده فلم یبق الا صوره اللحم و الدم نصف عظمت انسان به زبان است و نصف دیگر به قلب (فکر) پس از آن غیر از گوشت و خون چیزی نیست. از این نظر که عظمت انسان به فکر است اسلام آن همه سفارش به تقویت فکر، اراده و تصفیه روح و تکمیل معنویت نموده است.
و قال علیهالسلام: (تکلموا تعرفوا) ای یعرف الناس مقادیرکم بالکلام (فان المرء مخبوء) ای مستور (تحت لسانه) فاذا تکلم عرف.
اللغه: مخبوء: مستور و مختفی. الشرح: الناس صنادیق مغلقه و محکمه الغلق لا یعرف ما فیها الا بفتحها فاذا فتحت عرفت و اذا کان الانسان صامتا لا تعرفه و لا تعرف داخله و لا تستطیع الدخول الی قلبه و سره و لکن دعه یتکلم فتعرف من خلال حدیثه وعیه الاسلامی و تعرف منطقه و تعرف نفسیته و جمیع شوونه، فهذا اللسان اذا انطلق کشف حقیقه الانسان و وضعه فی موضعه …
«سخن گویید تا شناخته شوید که آدمی زیر زبانش نهان است.»
این یکی دیگر از سخنان آن حضرت است که نمی توان ارزش و بهای آن را تعیین کرد، و همین معنی را مردم میان خود متداول ساخته و به کار برده اند.
یحیی بن خالد می گفته است: هیچ کس کنار من ننشست مگر آنکه هیبت او را داشتم تا هنگامی که سخن گفت و چون سخن گفت آن هیبت فزونی یا کاستی پذیرفت.
شاعر چنین سروده است: «زبان جوانمرد نیمی از شخصیت او و نیمه دیگرش دل اوست، و چیزی جز گوشت و خون از او باقی نمی ماند.»
[[و قال علیهالسلام ]]
تَکَلَّمُوا تُعْرَفُوا،فَإِنَّ الْمَرْءَ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
سخن بگویید تا شناخته شوید زیرا انسان در زیر زبان خود پنهان است.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در این جا مدرک خاصی ذکر نکرده و ارجاع به کلام حکمت آمیز ۱۴۸ داده ولی مرحوم آمدی در غرر آن را به همین صورت آورده است در حالی که کراجکی (متوفای ۴۴۹) در معدن الجواهر با تفاوتی روشن و با اضافه ای آورده که نشان می دهد از منبع دیگری گرفته است.)
شخصیت انسان زیرزبان او نهفته است
امام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی اشاره کرده سپس دلیل زیبایی برای آن ذکر میکند،نخست میفرماید:«سخن بگویید تا شناخته شوید»؛ (تَکَلَّمُوا تُعْرَفُوا).
اشاره به اینکه اگر میخواهید مقامات علمی و فضل و کمال و ایمان و ارزشهای وجودی شما آشکار گردد و مردم از آن بهره گیرند سخن بگویید تا شما را بشناسند و به شخصیت شما پی ببرند و جایگاه خود را در جامعه پیدا کنید و بتوانید فرد مفیدی باشید.
زیرا زبان،ترجمان عقل و کلید گنجینههای روح آدمی است و«تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد».
و اگر سکوت کنید ممکن است سالیان دراز در میان مردم باشید و شما را نشناسند و از وجودتان استفاده نکنند و در واقع مانند محتکری شوید که مواد مورد نیاز مردم را در انباری پنهان کرده و درِ آن را قفل نموده است.
آنگاه امام علیه السلام با تعبیر جالبی برای آن استدلال میکند،میفرماید:«زیرا انسان در زیر زبان خود پنهان است»؛ (فَإِنَّ الْمَرْءَ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ).
گویی شخصیت انسان مخفیگاهی دارد و آن،زیر زبان اوست،هنگامی که سخن بگوید،زبان از روی آن برمیخیزد و مخفیگاه آشکار میشود.
ضمناً از این جمله دو نکته دیگر نیز استفاده میشود:
نخست اینکه گرچه سکوت نشانه کمال انسان است و در روایات تأکید زیادی بر آن شده ولی در مواردی سخنگفتن لازم و واجب است،همانگونه که پیش از این در روایت بسیار پرمعنایی از امام سجاد علیه السلام آمد که از آن حضرت سؤال کردند:آیا کلام افضل است یا سکوت؟ امام علیه السلام فرمود:هر دو آفاتی دارند اگر از آفات سالم بمانند کلام از سکوت افضل است.عرض کردند:چگونه افضل است ای فرزند رسول خدا؟ فرمود:خداوند متعال انبیا و اوصیا را به سکوت مبعوث نکرد بلکه آنها را مبعوث به کلام کرد،هرگز بهشت را با سکوت به کسی نمیدهند و ولایت اللّه با سکوت حاصل نمیشود،پرهیز از آتش دوزخ با سکوت میسر نمیگردد،همه اینها بهوسیله کلام بهدست میآید.
آری من هرگز ماه را با خورشید برابر نمیبینم،حتی اگر بخواهی فضیلت سکوت را بیان کنی باید با کلام،این فضیلت را شرح دهی در حالی که هرگز نمیتوانی فضیلت کلام را با سکوت بیان کنی.
دیگر اینکه افرادی که فضیلتی ندارند و نقایصی در خود میبینند چه بهتر که در مجالس سکوت کنند و شخصیت ناقص خود را که در زیر زبانشان نهفته است آشکار نسازند.
مرحوم صدوق در کتاب خصال سخنی از شعبی (محدث و تابعی معروف، متوفای 103) نقل میکند که میگوید:امیرمؤمنان علیه السلام نُه جمله را بهصورت ارتجالی (بدون مقدمه) بیان فرمود که چشم بلاغت را درآورد و گوهرهای حکمت و دانش را یتیم نمود و همه مردم را حتی از رسیدن به یکی از آنها بازداشت.سه جمله در باب مناجات است و سه جمله در باب حکمت و سه جمله در باب ادب.
اما سه جملهای که در باب مناجات است:
«إلهی کَفی لی عِزّاً أن أکونَ لَکَ عَبداً و کَفی بِی فَخراً أن تکونَ لی رَبّاً أنتَ کما أُحِبّ فاجعَلْنی کَما تُحِبّ؛ الهی این عزت برای من بس که بنده تو باشم و این افتخار برای من بس که تو پروردگار من باشی تو همانگونه هستی که من دوست میدارم پس مرا آنگونه قرار ده که تو دوست داری».
و اما درباره حکمت و دانش چنین فرمود:
«قِیمهُ کُلِّ امْرِءٍ ما یُحسِنُه وما هلَک امرِءٌ عَرَف قَدْرَهُ و المَرءُ مَخبوءٌ تَحت لِسانِهِ؛ ارزش هر انسانی بهاندازه کاری است که بهخوبی از عهده آن برمیآید،و آنکس که قدر خود را بشناسد (و از آن تجاوز نکند) هرگز هلاک نمیشود و انسان در زیر زبانش پنهان است».
و اما سه جملهای که درباره آداب است؛فرمود:
«امْنُنْ علی مَنْ شِئْتَ تَکُن أمِیرَهُ و احْتَج إلی مَن شِئْتَ تَکُنْ أسِیرَه و اسْتَغْنِ عمَّن شِئْتَ تَکُن نَظِیره؛ به هرکس میخواهی،نعمتی ببخش تا امیرش باشی و به هرکس میخواهی محتاج شو تا اسیرش شوی و از هرکس میخواهی بینیاز باش تا نظیرش باشی».(خصال صدوق، باب التسعة، ح ۴)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Speak so that you may be known, since man is hidden under his tongue.”
وَ قَالَ علیه السلام خُذ مِنَ الدّنیَا مَا أَتَاکَ وَ تَوَلّ عَمّا تَوَلّی عَنکَ فَإِن أَنتَ لَم تَفعَل فَأَجمِل فِی الطّلَبِ
ترجمهها:
(اخلاقی، اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: از دنیا آن مقدار که به تو میرسد، بردار، و از آنچه پشت کند، روی گردان، و اگر نتوانی، در جستجوی دنیا نیکو تلاش کن . (و از خداوند اندازه آن در نگذر).
آنچه از دنیا نزد تو آید بستان و از آنچه به تو پشت کند روی بگردان، و اگر چنین نتوانی باری جستن را از حد در نگذرانی.
بگیر از دنیا آنچه آمده است بتو و برگرد از تحصیل آنچه برگشته است بتو پس اگر تو نکنی پس نیکو باش در طلب کردن
و فرمود (علیه السلام): از دنیا همان را برگیر که نزد تو آید و از آنچه روی از تو بر می تابد، روی برتاب. اگر چنین نتوانی، اندازه نگه دار.
و آن حضرت فرمود:آنچه از دنیا پیش تو آید برگیر،و آنچه از تو روی بگرداند روی بگردان،اگر چنین نکردی در طلب روزی زیاده روی مکن .
شروح:
(از دنیا آنچه را به تو روی آورد برگیر و از آنچه که از تو روی گرداند روی بگردان. و اگر این کار را نکنی پس در طلب و خواستن زیادهروی نکن). امام (علیه السلام) نخست دستور داده است که آدمی از دنیا به آنچه میسر میشود و بر آن دست مییابد، قناعت کند، و آن که برایش میسر نیست به طور صحیح دنیا را بطلبد، و راه صحیح طلب دنیا، جستن دنیا از راه درست و به گونهی مناسب و رواست.
وَ قَالَ علیه السلام خُذْ مِنَ الدُّنْیَا مَا أَتَاکَ وَ تَوَلَّ عَمَّا تَوَلَّی عَنْکَ فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَفْعَلْ فَأَجْمِلْ فِی الطَّلَبِ .
کان یقال اجعل الدنیا کغریم السوء حصل منه ما یرضخ لک به و لا تأس علی ما دفعک عنه ثم قال ع فإن لم تفعل فأجمل فی الطلب و هی من الألفاظ النبویة لن تموت نفس حتی تستکمل رزقها فأجملوا فی الطلب.
قیل لبعض الحکماء ما الغنی فقال قلة تمنیک و رضاک بما یکفیک
(و قال علیهاسلام: خذ من الدنیا ما اتاک) فراگیر از متاع دنیا آنچه آید به تو بیتعجب (و تول عما تولی عنک) و برگرد از طلب آنچه روگردانید از تو در روز یا در شب (فان انت لم تفعل) پس اگر تو نکنی آنچه گفته شد از قناعت، و سلوک نکنی در این مذهب (فاجمل فی الطلب) پس بر وجه جمیل بوده باش در طلب و امور محظوره آن را مطلب
فرمود بگیر از دنیا آنچه میآید به تو و روی بگردان از آنچه روی میگرداند از تو و اگر این نکنی پس باری اجمال کن در طلب، و به نیکوئی و اندازه صواب و به حد اعتدال سعی کن در امر رزق و طلب منافع و حاجات دنیا. یعنی بر دنائتها و قباحتها در آن ارتکاب مکن، و از حرام و آثام اجتناب کن و رنج و زحمت بیپایان بر جان خویش منه و خود را و اهل بیت خود را در اخطار و بلا میفکن.
و قال علیهالسلام: «خذ من الدنیا ما اتاک و تول عما تولی عنک، فان انت لم تفعل، فاجمل فی الطلب.» یعنی و گفت علیهالسلام که بردار از دنیا آن چیزی که رسیده است به تو و روگردان باش از چیزی که روگردان است از تو، پس اگر روگردان نمیشوی، پس نیکو باش در طلب کردن، یعنی پس طلب کن به عدل نه به افراط.
المعنی: من الدنیا ما تقبل، و منها ما تدبر، فامر (علیه السلام) بالقناعه بما تقبل و تتیسر و صرف النظر عما تدبر و تنفر، و ترک الکد و الجهد فی طلبها فهو اسهل و ایسر، فان کان و لابد من الطلب فلیکن علی وجه جمیل ولکین برفق و حسن تدبیر لئلا یقع الطالب فی المهالک، لتحصیل ما هو فان و هالک. الترجمه: فرمود: از دنیا همانرا برگیر که در دسترس تو است و آنچه که از دستت بدر میرود رو بر گردان، و اگر بدنبال آن روی در طلبش آرام باش و آبرومند.
خذ من الدنیا ما اتاک و تول عما تولی عنک فی (الکافی) عن الرضا علیهالسلام: قال عیسی علیهالسلام للحواریین الا تاسوا علی ما فاتکم من الدنیا کما الا یاسا اهل الدنیا علی ما فاتهم من دینهم اذا صابوا دنیاهم. فان انت لم تفعل فاجمل فی الطلب فی (الکافی) عنه علیهالسلام: اما ان زهد (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) الزاهد فی هذه الدنیا الا ینقصه مما قسم الله له فیها و ان زهد، و ان حرص الحریص علی عاجل زهره الحیاه الدنیا الا یزیده فیها و ان حرص، فالمغبون من حرم حظه من الاخره. و عن الباقر علیهالسلام: انزل الدنیا کمنزل نزلته ثم رتحلت عنه، او کمال و جدته فی منامک فاستیقظت و لیس معک منه شیئ، و انها عند اهل العلم کفیء الظلال.
الحلال الطیب کثیر فی هذه الحیاه، فخذ منه ما تیسر فهو قسمتک و نصیبک، و ان رغبت فی المزید فاسع الیه فی حدود حلال الله و حرامه، و لا تعتد ان الله لا یحب المعتدین.
… فاجمل فی الطلب: ای فان رغبت فی طلب ما تولی و ذهب عنک منها فلیکن طلبک جمیلا واقفا بک عند الحق
امام علیهالسلام (درباره تلاش برای کالای دنیا) فرموده است: بگیر از (کالای) دنیا آنچه (از راه حلال) به سوی تو میآید، و رو بگردان از آنچه رو میگرداند (دستت نمیرسد) و اگر تو (این کار) نکنی (دنبال آنچه دستت نمیرسد بروی) پس در طلب و خواستن زیادهروی مکن (از حرام و گناه دوری کرده رنج بسیار به خود و اهل بیت خویش روا مدار).
امام (علیه السلام) در این مطلب حرص را مورد نکوهش قرار داده و پرهیزکاری و قناعت و بیاعتنائی بدنیا را مورد توجه قرار داده است. پرهیزکار و قانع کسی است که به فرموده معصوم نمونه این آیه قرآن باشد: (نسبت به آنچه از دست میدهی تاسف نخور و نسبت به آنچه داری مغرور مباش … ).
و قال علیهالسلام: (خذ من الدنیا ما اتاک) ای لا تتکلف لاجل الدنیا، بل ما اتاک منها بنفسه، فخذه (و تول) ای اعرض (عما تولی عنک) ای لم یاتک، فلا تطلبه (فان انت لم تفعل) حسب هذه الوصیه، بل اردت طلب الدنیا (فاجمل فی الطلب) ای لیکن طلب طلبا جمیلا، لا قبیحا، کطلب الحریص، و الطلب الذی یوجب العقاب، و ما اشبه ذلک.
اللغه: تول: اعرض. اجمل فی الطلب: اعتدل. الشرح: اذا اقبلت علیک الدنیا بشیء فخذه و اذا ادبرت عنک بشیء فاصرف وجهک عنه و لا تذهب نفسک علیه حسرات و اذا کنت لا ترید ذلک و لا تقنع به فقصر الطلب و اجعله ضمن الحلال دون التجاوز به الی الحرام …
«آنچه از دنیا به تو رسید، بستان و از آنچه به تو پشت کند، روی بگردان و اگر چنین نمی توانی، باری به صورت پسندیده طلب و جستجو کن.»
گفته شده است دنیا را همچون وامدار بد حساب فرض کن، هر چه از آن به دست می آید بگیر و از آنچه خودداری کرد، اندوهگین مباش.
جمله آخر این سخن مقتبس از حدیث نبوی است که فرموده است: «هرگز کسی نمی میرد تا روزی خود را به کمال دریابد، پس در طلب روزی پسندیده عمل کنید.»
به یکی از حکیمان گفته شد: توانگری در چیست؟ گفت: کمی تمنای تو و خشنودی به آنچه تو را بسنده باشد.
[[و قال علیهالسلام ]]
خُذْ مِنَ الدُّنْیَا مَا أَتَاکَ،وَ تَوَلَّ عَمَّا تَوَلَّی عَنْکَ؛فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَفْعَلْ فَأَجْمِلْ فِی الطَّلَبِ.
امام علیه السلام فرمود:
از دنیا همان قدر را بگیر که بهسراغ تو میآید و از آنچه از تو روی گردانده روی بگردان (و بهدنبال آن مشتاب) و اگر چنین نمیکنی لااقل در طلب دنیا بهصورت معقول تلاش کن (و تندروی مکن).(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در مصادر تنها منبع دیگری که برای این گفتار حکیمانه ذکر می کند غررالحکم آمدی است که آن را با تفاوت مختصری نقل کرده است.( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۳).
اضافه میکنیم که مرحوم ابن شعبة حرانی قبل از سید رضی آن را در کتاب تحف العقول ضمن وصایای امیر مؤمنان علی عالی به فرزندش امام مجتبی علی با تفاوت مختصری نقل کرده است. (تحف العقول، ص ۷۸))
تلاش معقول
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته اشاره میکند که یکی زاهدانه است و دیگری عاقلانه.
در نکته اول میفرماید:«از دنیا همانقدر را بگیر که بهسراغ تو میآید و از آنچه از تو روی گردانده روی بگردان (و بهدنبال آن مشتاب)»؛ (خُذْ مِنَ الدُّنْیَا مَا أَتَاکَ،وَ تَوَلَّ عَمَّا تَوَلَّی عَنْکَ).
اشاره به اینکه هر انسانی در شرایط معمولی و کسب و کار عادی،درآمدی دارد که این درآمد خواهناخواه بهسراغ او میآید.مثلاً هنگامی که زراعت میکند معمولاً این زراعت درآمدی دارد و همچنین دامداری و تجارت و صنعت.
ولی بسیار میشود که اضافه بر آن بهسراغ انسان نمیآید.امام علیه السلام میفرماید:
چه بهتر که تو هم بهسراغ آن نروی و این حقیقت زهد و بیاعتنایی به دنیاست.
هرگز منظور امام علیه السلام این نیست که انسان در خانه خود بنشیند تا رزق و روزیاش بهسراغ او بیاید این همان چیزی است که با صراحت در روایات از آن نهی شده است.بلکه منظور آن است که اصرار بر افزودن مال و ثروت در جایی که اسبابش فراهم نیست نداشته باشد چراکه هم مشقت زیادی را بر انسان تحمیل میکند و هم ممکن است آلوده انواع گناهان و انحراف از مسیر شرع شود و ای بسا اگر به آن نرسد زبان به ناشکری و کفران بگشاید.
در جمله دوم میفرماید:«اگر چنین نمیکنی لااقل در طلب دنیا بهصورت معقول تلاش کن (و تندروی مکن)»؛ (فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَفْعَلْ فَأَجْمِلْ فِی الطَّلَبِ).
اشاره به اینکه اگر اصرار داری بر مال و جاه خود بیفزایی،تندروی مکن؛ عاقلانه تلاش کن و آلوده گناهان مشو و به تعبیر دیگر مانند افراد حریص و دنیاپرست که به هر دری میزنند مباش.
به یقین یک زندگی ساده و آبرومندانه و خالی از هرگونه آلودگی به گناه، بسیار افتخارآمیزتر است از زندگی پرزرق و برقی که از طریق تلاش خستهکننده و آلوده به انواع گناهان بهدست آمده است.
در حدیثی که مرحوم کلینی در کافی آورده است میخوانیم که امام صادق علیه السلام فرمود:
«خَرَجَ النَّبِی صلی الله علیه و آله وَ هُوَ مَحْزُونٌ فَأَتَاهُ مَلَکٌ وَ مَعَهُ مَفَاتِیحُ خَزَائِنِ الْأَرْضِ فَقَالَ یا مُحَمَّدُ هَذِهِ مَفَاتِیحُ خَزَائِنِ الْأَرْضِ یقُولُ لَکَ رَبُّکَ افْتَحْ وَ خُذْ مِنْهَا مَا شِئْتَ مِنْ غَیرِ أَنْ تُنْقَصَ شَیئاً عِنْدِی فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الدُّنْیا دَارُ مَنْ لَا دَارَ لَهُ وَ لَهَا یجْمَعُ مَنْ لَا عَقْلَ لَهُ فَقَالَ الْمَلِکُ وَ الَّذِی بَعَثَکَ بِالْحَقِّ نَبِیاً لَقَدْ سَمِعْتُ هَذَا الْکَلَامَ مِنْ مَلَکٍ یقُولُهُ فِی السَّمَاءِ الرَّابِعَهِ حِینَ أُعْطِیتُ الْمَفَاتِیحَ؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حالی که غمگین بود از منزل خارج شد فرشتهای خدمت آن حضرت آمد در حالی که کلید گنجهای زمین را در دست داشت عرض کرد:ای محمّد! این کلید گنجهای زمین است پروردگارت میفرماید:آنها را بگشا و هرچه میخواهی بردار بیآنکه چیزی از مقام تو نزد من کم شود.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:دنیا خانه کسی است که خانه دیگری ندارد و آن را کسی گردآوری میکند که عقلی ندارد.آن فرشته عرض کرد:قسم به خدایی که تو را مبعوث به حق کرده است عین این سخن را از فرشتهای در آسمان چهارم شنیدم در آن هنگام که کلید این گنجها به دست من داده شد».(کافی، ج ۲، ص ۱۲۹، ح ۸)
مشکلات عظیمی که در دنیای دیروز و امروز و فردا وجود داشته،دارد و خواهد داشت ناشی از حرص حریصان و دنیاپرستان است که به سهم و حق خود از دنیا قانع نیستند و اصرار دارند از دیگران بگیرند و به خود بیفزایند.
سرچشمه جنگها و نزاعها و بسیاری از پروندههای سنگین دادگاهها همین حرص دنیا و بیش از حق خود طلبیدن است و اگر به دستوری که امام علیه السلام فرموده عمل شود آتش جنگها خاموش میگردد و پروندههای دادگاهها بسته خواهد شد.
این سخن را با شعری از شاعر عرب پایان میدهیم هرچند سخن در اینجا بسیار است.
یا حَرِیصاً قَطَع الأیّامَ فِی بُؤسِ عَیْشٍ وَ عَناءٍ و تَعَب
لَیْسَ یَعدُوکَ مِنَ الرِّزقِ الّذِی قَسَم اللّهُ فأجْمِل فی الطَّلَب
ای کسی که تمام روزها را در ناراحتی و رنج و تعب (برای افزودن مال و ثروت) میگذرانی!
(بدان) آن رزقی که خدا برای تو مقرر کرده است از تو دریغ نخواهد شد بنابراین در طلب دنیا معقولانه رفتار کن.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Take of the favors of the world whatever comes to you; keep away from whatever is kept away from you. If you cannot do so, be moderate in your pursuits.”
وَ قَالَ علیه السلام رُبّ قَولٍ أَنفَذُ مِن صَولٍ
ترجمهها:
(علمی، سیاسی) و درود خدا بر او، فرمود: بسا سخن که از حمله مسلّحانه کارگرتر است .
بسا سخن که از حمله کارگرتر بود.
و فرمود بسا گفتاری که روانتر است از حمله آوردن چه بنرمی
و فرمود بسا گفتاری که روانتر است از حمله آوردن چه بنرمی
و آن حضرت فرمود:چه بسا سخنی که اثرش از حمله مؤثّرتر است .
شروح:
و الصول: الحمل.
انفذ بالرفع خبر مبتدا محذوف ای هو انفذ، و بالفتح مجرور الموضع نعت لقول، و فتح لامتناع الصرف، و یروی اشد و المعنی رب قول یقوله الانسان، و یکون ضرره لدیه اشد من حمله عدو یصول علیه، او رب قول یسمعه من غیره، من قذف او هجر، یکون اشد علیه من صوله عدو یصول علیه، فیکون فی المعنی ضرر القول عایدا الی القائل، و فی الثانی الی المفعول له و کلا المعنیین ذکرهما ابنآدم الهروی و هذا کلام یتمثل به.
(بسا گفتاری که اثرش از حمله بردن به طرف بیشتر است). یعنی گاهی ممکن است انسان به وسیلهی گفتار به چیزی دست بیابد که با خشونت حمله بردن، به آن نرسد، بنابراین سخن در رسیدن به هدف موثرتر است. این عبارت ضربالمثلی شایسته است برای مواردی که انسان با نرمش و مدارا به نتایجی میرسد که با درشتی نمیرسد. بعضی به جای انفذ، اشد روایت کردهاند. معنای عبارت چنین است: بسا سخنی که انسان میگوید و زیانش بیشتر از حملهی دشمن بر اوست، و یا این که: بسا سخنی که- مانند تهمت و ناسزا- که صدمهاش برای او از حملهی دشمن بیشتر است. و این هر دو معنا را از ابنآدم هروی نقل کردهاند.
وَ قَالَ علیه السلام رُبَّ قَوْلٍ أَنْفَذُ مِنْ صَوْلٍ .
قد قیل هذا المعنی کثیرا فمنه قولهم و القول ینفذ ما لا تنفذ الإبر.
و من ذلک القول لا تملکه إذا نما کالسهم لا تملکه إذا رمی و قال الشاعر و قافیة مثل حد السنان
و قال محمود الوراق أتانی منک ما لیس
و قال الرضی رحمه الله سأمضغ بالأقوال أعراض قومکم
و قال أیضا کعمت لسانی أن یقول و إن یقل
(و قال علیهالسلام: رب قول انفذ من صول) بسا گفتار که روانتر است و به انجاح مرام آسانتر از حمله کردن با اضرار و آزار. چه به نرمزبانی بسیار کارها حاصل میشود که به وصلت و حمله عشری از آن حاصل نمیشود
فرمود: بسا سختی که نفاذ آن در مدعا و تاثیر آن در حصول غرض بیشر میباشد از صولتی که شخص از خود ظاهر سازد مثلا. غرض آن است که بسیار مواضع باشد که شخص به تیغ زبان و سنان و بیان کاری و مهمی مشیت دهد و غرضی به نجاح مقرون سازد که به تیغ و سنان و شتم و ضرب و بطش و غلظت و سفاهت میسر و مقدور نباشد، یا چنین تقریر کنیم که شخص عاقل به گفتاری صواب و سخنی مرضی و مقبول و حرفی شایسته و معقول کاری انفاذ دهد که از حمله و صولت و طیش و غضب برنیاید.
و قال علیهالسلام: «رب قول انفذ من صول.» یعنی و گفت علیهالسلام که بسا گفتاری است که جاریتر است در دلها از صولت و سطوت.
اللغه: یقال: (صال) علیه اذا استطال وصال علیه صوله- مجمع البحرین. المعنی: قد شاع التعبیر عن اللسان لنفوذ الکلام الصادر منه فی القلب کنفوذ السنان فی الجسم قال الشاعر: و قافیه مثل حد السن ان تبغی و یذهب من قالها و قول الاخر: جراحات السنان لها الالتیام و لا یلتام ما جرح اللسان فقال (علیه السلام): بعض الاقوال انفذ فی القلب من وقع السهام و السنان و قال ابن میثم: و المعنی: رب قول یقوله الانسان فیکون ضرره علیه اشد من صوله عدوه، او رب قول یسمعه من غیره کقذف او هجر یکون اشد علیه من صوله العدو، و المعنیان منقولان عن ابن آدم الهروی. الترجمه: بسا گفتاری که نافذتر از یورش.
و قال علیهالسلام: فی (الاغانی): وفد ابوبراء ملاعب الاسنه و اخوته طفیل و معاویه و عبیده بنومالک بن جعفر بن کلاب و معهم لبید بن ربیعه بن مالک- و هو غلام- علی النعمان بن المنذر، فوجدوا عنده الربیع بن زیاد العبسی- و کان ینادم النعمان- فاذا خلا به یطعن فی الجعفریین، فراوا من الملک جفاء- و قد کان یکرمهم قبل ذلک- فخرجوا من عنده غضابا- و لبید فی رحالهم یحفظ امتعتهم- فالفاهم اللیله یتذاکرون امر الربیع فسالهم فکتموه، فقال: و الله لا احفظ لکم متاعا او تخبرونی- و کانت ام لبید امراه من عبس- فقالوا: خالک قد غلبنا علی الملک. فقال لهم: هل تقدرون علی ان تجمعوا بینی و بینه فازجره عنکم بقول ممض ثم لا یلتفت النعمان الیه ابدا. الی ان قال: ثم غدوا به معهم علی النعمان فوجدوه یتغدی و معه الربیع و هما یاکلان لیس معه غیره، فلما فرغ اذن لهم فذکروا له حاجتهم، فاعترض الربیع فی کلامهم، فقام لبید و قال: یا رب هیجا هی خیر من دعه اکل یوم هامتی مقرعه یخبرک عن هذا خبیر فاسمعه مهلا ابیت اللعن لاتاکل معه ان استه من برص ملمعه و انه یدخل فیها اصبعه (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) یدخلها حتی یواری اشجعه کانما یطلب شیئا ضیعه فلما فرغ التفت النعمان الی الربیع شزرا یرمقه قال: لا و الله! لقد کذب علی، و انصرف الی منزله و کتب الی النعمان: انی قد تخوفت ان یکون قد و قر فی صدرک ما قاله لبید، و لست برائم حتی تبعث من یجردنی فیعلم من حضرک انی لست کما قال، فارسل النعمان الیه: انک لست بانتفائک مما قال لبید شیئا و لا قادرا علی ما زلت به الالسن. و کتب الیه: شرد برحلک عنی حیث شئت و لا تکثر علی ودع عنک الاباطیلا فقد ذکرت به و الرکب حامله وردا یعلل اهل الشام و النیلا فما انتفاوک منه بعد ما جزعت هوج المطی به ابراق شملیلا قد قیل ذلک ان حقا و ان کذبا فما اعتذارک من شیء اذا قیلا و فی (العیون): اسر معاویه یوم صفین رجلا من اصحاب علی علیهالسلام، فلما اقیم بین یدیه قال: الحمد لله الذی امکن منک. قال: لا تقل ذلک، فانها مصیبه. قال: و ایه نعمه اعظم من ان یکون الله اظفرنی برجل قتل فی ساعه واحده جماعه من اصحابی اضربا عنقه. فقال: اللهم اشهد ان معاویه لم یقتلنی فیک و لا لانک ترضی قتلی ولکن قتلنی فی الغلبه علی حطام الدنیا، فان فعل فافعل به ما هو اهله و ان لم یفعل فافعل به ما انت اهله. فقال له معاویه: قاتلک الله لقد سبیت فاوجعت فی السبو دعوت فابلغت فی الدعاء، خلیا سبیله. و کان قول الفرزدق- و علم قومه اکل الخبیص- و قول ابیالعتاهیه وضع سیفک خلخالا فی هجو الفزاری و ابن معن انفذ من صول. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال الحطیئه و القول ینفذ مالا ینفذ الابر. و فی (انساب البلاذری): کان خالد بن یزید یقاتل قرقیسا مع کلب و هم اخواله لان ام یزید میسون بنت بجدل من کلب، فالخ علیهم بالقتال و الرمی حتی کاد یظفر، فقال رجل من بنیکلاب: لاسمعنه قولا لا یعود بعده الی ما یصنع، و لاکسرنه به، فلما غدا خالد للمحاربه اشرف الکلابی علیه و هو یقول: ماذا ابتغاء خالد و همه اذ سلب الملک و نیکت امه فانکر و استحی و لم یعد الی الحرب حتی انقضی. و تقاذف عبدالرحمن بن حسان و یحیی بن الحکم فی اماره اخیه مروان، فضرب مروان اخاه عشرین و عبدالرحمن ثمانین، فقال عبدالرحمن: ضربنی مروان ضرب حر و ضرب اخاه حد نصف عبد، فکان هذا القول اشد علی یحیی من سبه و انفذ من صوله. و فی (صفین نصر): ذکروا ان علیا علیهالسلام اظهر انه مصبح غدا معاویه و مناجزه، ففزع اهل الشام لذلک و انکسروا- و کان معاویه بن الضحاک صاحب رایه بنیسلیم مع معاویه- و کان مبغضا له، و کان یکتب بالاخبار الی عبدالله بن الطفیل العامری و یبعث بها الی علی علیهالسلام، فبعث الی عبدالله انی قائل شعرا اذ عربه اهل الشام، و کان معاویه لا یتهمه، فقال لیلا لیسمع اصحابه: الا لیت هذا اللیل اطبق سرمدا علینا و انا لانری بعده غدا و یالیتنا ان جاءنا بصباحه وجدنا الی مجری الکواکب مصعدا حذار علی انه غیر مخلف مدی الدهر ما لبی الملبون موعدا (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) فاما فراری فی البلاد فلیس لی مقام و لو جاوزت جابلق مصعدا کانی به فی الناس کاشف راسه علی ظهر خوار الرحاله اجردا یخوض غمار الموت فی مرجحنه ینادون فی نقع العجاج محمدا فوارس بدر و النضیر و خیبر واحد یروون الفصیح المهندا و یوم حنین جالدوا عن نبیهم فریقا من الاحزاب حتی تبددا هنالک لا تلوی عجوز علی ابنها و ان اکثرت فی القول نفسی لک الفدا فقل لابن حرب ما الذی انت صانع اتثبت ام ندعوک فی الحرب قعددا و ظنی بالا یصبر القوم موقفا یقفه و ان لم نجر فی الدهر للمدا فلا رای الا ترکنا الشام جهره و ان ابرق الفجفاح فیها و ارعدا فلما سمع اهل الشام شعره اتوابه معاویه، فهم بقتله ثم راقب فیه قومه و طرده عن الشام فلحق بمصر، و قال معاویه: لقول السلمی اشد علی اهل الشام من لقاء علی، ما له قاتله الله لو اصاب خلف جابلق مصعدا نفذه- و جابلق مدینه بالمشرق و جابلص بالمغرب لیس بعدهما شیء. و قال هارون: لما سمع من وراء الستر محاجه هشام بن الحکم مع المذاهب فی اثبات امیرالمومنین علیهالسلام الی موسی بن جعفر علیهالسلام ببراهین بینه: لکلام هذا اشد علی من مائه الف سیف، و العجب کیف بقیت خلافتی مع وجود مثل هذا الرجل فی الناس، و هم بقتله لکن تواری هشام و انصدع قلبه من الخوف فمات. و قد نقل شرحه (الاکمال) فی آخر بابه الرابع و الثلاثین.
رب کلمه خبیثه اثارت حربا، و اهلکت البلاد و العباد، و رب کلمه طیبه الانت القلوب، و مهدت سبل الخیر و السلام. قال سبحانه: (ضرب الله مثلا کلمه طیبه کشجره طیبه اصلها ثابت و فرعها فی السماء توتی اکلها کل حین باذن ربها.. و مثل کلمه خبیثه کشجره خبیثه اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار- 26 ابراهیم).
… انفذ من صول: الصول بالفتح السطوه
امام علیهالسلام (درباره گفتار شایسته) فرموده است: بسا گفتار که اثرش (در دلها) بیشتر است از حمله نمودن و برجستن (بسا شخص خردمند به گفتار کاری انجام میدهد که به شمشیر و کتک انجام نگیرد).
اجتماع هم سخنگو میخواهد هم سرباز دلاور. هم نویسنده توانا میخواهد و هم نقاش زبردست. هنگامی که اینگونه ارکان سازنده، در یک مسیر قرار گرفتند و در راه هدف با همدیگر تشریک مساعی کردند، زودتر به مقصود میرسند. از این نظر که قلم چه به صورت نویسندگی و چه بصورت نقاشی سازندگیاش عمیقتر است افراد را شجاع میسازد، آنگاه اثر سخنگو، در شجاع حداکثر را میگذارد و در نتیجه اثر سخن از شجاعت زیادتر است چون شجاعهایی را تحریک میکند. شاید امام (علیه السلام) در این مطلب به این نکته نظر داشته باشد که خیلی از مسائل و مشکلات جامعه نیاز به فکر، سخن و دقت دارد تا حل گردد با دلاوری، ابراز وجود گردنکشی غالبا در اینگونه امور کمتر به نتیجه میرسند. خدای عزیز بطور کلی اصلاح جامعه را در نظر گرفته و راه آن را به فکر خواننده واگذار کرده است.
و قال علیهالسلام: (رب قول انفذ من صول) ای رب کلام یوثر، اکثر من نفوذ السطوه.
اللغه: نفذ السهم: خرق الهدف و خرج منه. الصول: السطوه. الشرح: الصول معناه السطوه ای قد یبلغ الانسان بالقول ما لا یبلغه بالسطوه و القوه و ان الرفق انفذ من العنف و اقوی اثرا و قد یقال: ان الشخص قد توذیه الکلمه اکثر مما یوذیه السیف اذ رب شخص یکون الکلام علی عرضه و شرفه اشد اثرا عنده من ان تطعنه بالسیف لما فی الاول من الهتک و الفضیحه دون الثانی …
ربّ قول، انفذ من صول. «بسا سخن که از حمله کارگرتر است.»
[[و قال علیهالسلام ]]
رُبَّ قَوْلٍ أَنْفَذُ مِنْ صَوْلٍ.
امام علیه السلام فرمود:
چه بسیار سخنهایی که از حمله کردن (و اعمال قدرت) نافذتر است.(سند گفتار حکیمانه:
به گفته مرحوم خطیب، آمدی آن را در غرر با تفاوتی که بیانگر استفاده از منبع دیگر است آورده (به جای انقذ»، «اشد» ذکر کرده و میدانی در مجمع الامثال آن را به عنوان یک ضرب المثل مشهور ذکر کرده است بی آنکه نامی از قائل آن ببرد ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۳))
کلمات نافذتر از تیرها!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به نکته مهمی درباره تأثیر سخن کرده، میفرماید:«چه بسیار سخنانی که از حمله (و اعمال قدرت) نافذتر است»؛ (رُبَّ قَوْلٍ أَنْفَذُ مِنْ صَوْلٍ).
این کلام حکمتآمیز ممکن است هم ناظر به تأثیرات مثبت سخن باشد هم تأثیرات منفی آن.زیرا گاهی سخن بهقدری نافذ و مؤثر است که ممکن است دشمن یا دشمنانی را مغلوب سازد و مردم را بر ضد آنها بشوراند و آنها را به فرار وادارد.نیز گاه ممکن است تأثیر سخن در آزردن اشخاص و ناراحت کردن آنها از حمله کردن با سلاح بیشتر باشد همانگونه که شاعر عرب میگوید:
جِراحاتُ السِّنانِ لها التِیامٌ وَ لا یَلتامُ ما جَرَح اللِّسانُ
جراحات نیزهها ممکن است بهبود یابد ولی ای بسا که جراحات زبان هرگز بهبودی نیابد.
به همین دلیل است که بعضی نام«لسان»را«سنان»گذاشتهاند.
زبان آدمی بهراستی از عجایب مخلوقات پروردگار است.قطعه گوشتی بیشتر نیست اما کارهای حیرتآوری انجام میدهد.بههنگام غذا خوردن،مرتب لقمه را از یک طرف دهان به طرف دیگر به زیر دندانها میفرستد و بهقدری ماهرانه کار میکند که خودش زیر دندانها نمیرود ولی گاه اتفاق میافتد که خطایی از او سر میزند و انسان چنان زبان خود را گاز میگیرد که فریادش بلند میشود آنگاه به یاد این نعمت الهی میافتد که اگر مهارت زبان نبود اینگونه حوادث پیوسته اتفاق میافتاد و زندگی را بر انسان تلخ میکرد.
از سوی دیگر هنگامی که غذا آماده بلعیدن شد کمک بسیار مؤثری به بلع آن میکند و اگر نبود بلعیدن غذا امکان نداشت.
تشخیص طعم غذاهای مختلف و جدا کردن خوب از بد و زهر از دارو نیز بهوسیله آن انجام میشود.
پزشکان نیز از مشاهده رنگ و شکل زبان به بسیاری از بیماریها پی میبرند.
کار مهم دیگر آن به هنگام سخن گفتن آشکار میشود.
صدایی که از تارهای صوتی از گلوی انسان بیرون میآید یک صدای ممتد، یکنواخت و بیمعناست.این زبان است که آن را بهوسیله حرکات مختلف تبدیل به مخارج حروف میکند و از آن،کلمه و جمله میسازد و مکنون دل آدمی را بیان میکند.
صدایی که از تارهای صوتی برمیخیزد در واقع مانند مُرکبی است که بر نوک قلمهای دانشمندان قرار دارد.این مرکب هیچ شکل و قیافهای ندارد و این قلم است که با گردش خود به آن شکل حروف میدهد و جملهها را میسازد و مسائل مهم علمی را منعکس میکند.
اما همین زبان اگر از مسیر حق منحرف شد میتواند مبدل به یکی از بلاهای خطرناک شود و آدمی را تا سرحد کفر و مرگ بکشاند همانگونه که از قدیم ضمن ضربالمثلی گفتهاند:«زبان سرخ،سر سبز میدهد بر باد».
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«فِتْنَهُ اللِّسَانِ أَشَدُّ مِنْ ضَرْبِ السَّیفِ؛ گزش زبان از ضربت شمشیر سختتر است».(بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۲۸۶)
در کتاب تمام نهج البلاغه ضمن وصیت مشروحی از امیر مؤمنان علی علیه السلام که خطاب به اصحابش میکند و آداب دین و دنیا را به آنها میآموزد چنین آمده است:
«إِحْسَبُوا کَلَامَکُمْ مِنْ أَعْمَالِکُمْ یقِلُّ کَلَامُکُمْ إِلَّا فِی الْخَیرِ کُفُّوا أَلْسِنَتَکُمْ، وَ سَلِّمُوا تَسْلیماً تَغْتَنِمُوا فَرُبَّ قَوْلٍ أنْفَذُ مِنْ صَوْلٍ،وَ رُبَّ فِتْنَهٍ أَثَارَهَا قَوْلٌ؛ گفتار خود را از اعمال خویش حساب کنید تا سخن شما جز در راه خیر و نیکی کم شود زبانهای خود را نگاه دارید و تسلیم فرمان خدا باشید تا غنیمت ببرید.
چه بسیار سخنانی که از حمله نافذتر است و چه بسیار فتنهها که از گفتارها برخاسته است».(تمام نهج البلاغه، ص ۷۱۷.)
در کتاب میزان الحکمه در واژه«اللسان»تحت عنوان«خطر اللسان»روایات تکاندهندهای ذکر شده است.ازجمله در حدیثی از امام امیرمؤمنان علیه السلام آمده است:
«رب لسان أتی علی إنسان؛ چه بسیار زبانی که انسانی را به کشتن داده است».(غررالحکم، ح ۴۱۵۴)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:
«کَم مِن دَمٍ سَفَکَهُ فَمٌ؛ چه خونهایی که با دهان ریخته شده است».(غررالحکم، ح ۴۱۵۸)
به عکس،چه بسیار آتشهای جنگهایی که با چند جمله خاموش شده و نزاعهای فامیلی و قبیلهای با سخنان شیرین و حسابشدهای پایان یافته است.
شاعر فارسی زبان میگوید:
با صارم زبان بگشاید هزار حصن با تیر خامه درشکند پشت صد سوار
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Many an expression is more effective than an onslaught.”
وَ قَالَ علیه السلام کُلّ مُقتَصَرٍ عَلَیهِ کَافٍ
ترجمهها:
(اقتصادی، اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: هر مقدار که قناعت کنی کافی است .
هر چه بدان بسنده کردن توان، بس بود همان.
هر چیزی که اقتصار کرده شده است برو کافی است
و فرمود (علیه السلام): هر چه بدان اکتفا توان کرد، همان کافی است.
و آن حضرت فرمود:به اندازهای که بتوان قناعت نمود بس است .
شروح:
(هر چه که به آن میشود اکتفا کرد بس است.) براستی انسان جز به مقداری که میتواند ضرورت و نیز خود را برطرف سازد، بسنده نمیکند، و همین مقدار برای شخص قانع، بس است و او را از بیشتر بینیاز میسازد، و در این سخن دستور ضمنی به اکتفا کردن بر مقدار اندک از دنیاست.
وَ قَالَ علیه السلام کُلُّ مُقْتَصَرٍ عَلَیْهِ کَافٍ .
هذا من باب القناعة و إن من اقتصر علی شیء و قنعت به نفسه فقد کفاه و قام مقام الفضول التی یرغب فیها المترفون و قد تقدم القول فی ذلک
(و قال علیهالسلام: کل مقتصر علیه کاف) هرچیزی که اقتصار کرده شده است بر او کافی است در امر معاش. کلام از روی حقیقت، امر است بر اقتصار نمودن از متاع دنیا بر متاع یسیر، یعنی میباید که اقتصار کند آدمی بر مقداری که ممکن باشد رفع ضرورت به آن و این قدر کافی و مغنی است مر قانع را و ما سوای آن.
فرمود: هر چه توان بر آن اقتصار نمود از اندک معاش آدمی را بس باشد بهتر آنکه گرد زاید نگردد.
و قال علیهالسلام: «کل مقتصر علیه کاف.» یعنی و گفت علیهالسلام که هر چه از روزی که اقتصار شده است بر آن، کفایتکنندهی معیشت است، یعنی پس باید اقتصار به آن کرد و زائد بر آن طلب نکرد.
الاعراب: کاف: فاعل من کفی یکفی مرفوع تقدیرا خبرا لقوله کل. المعنی: الحرص و الولع یوسعان الحاجه و یثیران الشره و الطمع، و القناعه یزیل الحاجه عما لا ضروره الیه، فمن اقتصر علی ما تیسر یراه کافیا لمعاشه و قوته، ولکن من ترک القناعه و اتبع الحرص و الشهوه فلا ینفد حاجته ابدا فان فی حصول کل حاجه یظهر حوائج کثیره، و لا یمکن الوصول الی نهایه الحوائج. الترجمه: فرمود: هر که قناعت کند و بهر چه دارد بسازد برای او بس است.
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: و قال علیهالسلام کما روی (الکافی): من رضی من الدنیا بما یجزیه کان ایسر ما فیها یکفیه، و من لم یرض من الدنیا بما یجزیه لم یکن فیها شیء یکفیه. و قال الباقر او الصادق علیهماالسلام: من قنع بما رزقه الله فهو اغنی الناس. و نزل هارون فی سفر فی ظل میل- و کان معه ابوالعتاهیه- فقال ابیاتا و منها: و ما تصنع بالدنیا و ظل المیل یکفیکا و قال علیهالسلام: لبعض مخاطبیه و قد تکلم بکلمه یستصغر عن قول مثلها: اقول: فی (المعجم) صاحب ابن جنی الفارسی اربعین سنه، و کان السبب فی صحبته ان الفارسی اجتاز بالموصل فمر بالجامع و ابن جنی فی حلقه یقری النحو و هو شاب، فساله الفارسی عن مساله فی التصریف فقصر فیها، فقال له الفارسی زببت و انت حصرم فسال عنه فقیل له هذا الفارسی، فلزمه فلما مات الفارسی تصدر ابن جنی فی مجلسه ببغداد. قول المصنف (و الشکیر هاهنا اول ما ینبت من ریش الطائر قبل ان (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) یقوی و یستحصف) ای: یستحکم، انما قال المصنف و الشکیر هاهنا ای: فی کلامه علیهالسلام لانه یاتی الشکیر بمعنی آخر کما فی قول الشاعر: و من عضه ماینبتن شکیرها بمعنی ما ینبت حول الشجره من اصلها، یقال شکرت الشجره - بالکسر- کثر شکیرها، الا ان الظاهر ان الاصل واحد، و هو اول ما نبت ریش الطائر. و قولهم شکرت الشجره استعاره و تشبیه بالطائر کقولهم اشتکر الجنین نبت علیه الزغب و کقول هلال بن مجاعه- لما قال له عمر بن عبدالعزیز: هل بقی من شیوخ مجاعه احد نعم و شکیر کثیر ای: و احداث کثیر. و السقب الصغیر من الابل و لا یهدر بالتخفیف و التشدید، ای: لا یردد صوته فی حنجرته. قال الولید بن عقبه لمعاویه تهدر فی دمشق فما تریم. و فی (المثل) کالمهدر فی العنه یضرب للرجل یصیح و یجلب و لیس و راء ذلک شیء کالبعیر الذی یحبس فی الحظیره و یمنع من الضراب و هو یهدر الا بعد ان یستفحل ای: یصیر فحلا. هذا و لیس فی نسخه (ابن میثم) بیان المصنف. و من امثالهم قد استنوق الجمل ای: صار الجمل ناقه. قیل الاصل فیه ان شاعرا انشد ملکا فی وصف جمل ثم حوله الی ناقه، فقال طرفه- و کان حاضرا- قد استنوق الجمل.
من اقتصر علی ما اصاب من سعیه و رضی به فقد کفاه، لان معنی الکفایه اطمئنان النفس و الرضا بالمکتوب، فلا تتشوف النفس الی سواه، و کل من وثق بالله، و ادرک الدنیا حقیقته، و انه تارکها الی غیره لا محاله- یصل الی البلغه و الکفایه. و من دعاء نبی الرحمه (صلی الله علیه و آله): اللهم ارزقنی کفافا، و ارزق آل محمد کفافا.
… مقتصر علیه کاف: مقتصر بفتح الصاد اسم مفعول و اذا اقتصرت علی شیء فقنعت به فقد کفاک
امام علیهالسلام (در ترغیب به قناعت) فرموده است: هر چه (از روزی) که به آن میتوان اکتفاء نمود (زندگانی را گذراند) بس است (بهتر آن است که شخص گرد زیادی نگشته رنج بسیار به خود هموار ننماید و وقتش را در راه خدا و خدمت به خلق صرف کند تا سعادت جاوید به دست آرد).
امام (علیه السلام) در این جمله سفارش به اقتصاد و قناعت نموده و از حرص و زیادهروی منع نموده است. همان نکتهای که لقمان به فرزندش سفارش میکرد (در راه رفتن- برنامه زندگی- میانهرو باش).
و قال علیهالسلام: (کل مقتصر علیه) ای کلما اقتصر الانسان علیه و قنع به، فهو (کاف) له یکفیه، و اذا لم یرد القناعه لم یکفه کل شیء.
اللغه: اقتصر علیه: اکتفی به. الشرح: هذا من باب القناعه و ان من قنع بما قسمه الله له اکتفی به و اقتصر علیه و اما من کان طامعا فلا یکفیه ما بیدیه حتی یطلب ما بید غیره و یبقی طیله عمره فی حاجه لانه کلما سدت حاجه انفتحت له حاجات …
«هر چیز که بدان بسنده توان کرد، بس است.»
این سخن از باب قناعت است و هر کس بر چیزی قناعت کند، او را کافی و بسنده است.
[[و قال علیهالسلام ]]
کُلُّ مُقْتَصَرٍ عَلَیْهِ کَافٍ.
امام علیه السلام فرمود:
به هرمقدار (از دنیا) قناعت کنی همان برای تو کافی است.(سند گفتار حکیمانه:
تنها منبع دیگری که مرحوم خطیب در مصادر برای این کلام حکمت آمیز آورده مجمع الأمثال میدانی است و میدانیم میدانی بعد از مرحوم سید رضی می زیسته است (متوفای ۵۱۸) (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۳)
اضافه میکنیم: ابن طلحه شافعی در مطالب السؤول (ص ۲۰۳) و کفعمی در محاسبة النفس (ص ۷۴) آن را ضمن کلماتی طولانی از حضرت آورده اند از جمله اینکه در عبارت خود چنین نقل می کنند: «کل مقتصر علیه کاف و کل ما زاد علی الاقتصاد اسراف»)
زندگی ساده قانعکننده است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای که در طرز زندگی انسان بسیار مؤثر است اشاره کرده،میفرماید:«به هر مقدار (از دنیا) قناعت کنی همان برای تو کافی است»؛ (کُلُّ مُقْتَصَرٍ عَلَیْهِ کَافٍ).
اشاره به اینکه نیاز آدمی با نحوه تفکر و روحیات او متفاوت میشود.انسان قانع میتواند با زندگی سادهای بسازد در حالی که افراد غیر قانع فکر میکنند نیاز آنها با اینگونه زندگیها تأمین نمیشود و باید امکانات فراوان در اختیار داشته باشند؛منزل وسیع همچون یک قصر،وسایل منزل گسترده و در حد آن،خادمان فراوان،مرکبهای سواری،سفرههای رنگین و امثال آن.
گاهی تصور میکنند اینها همه نیازهای اصلی زندگی آنهاست و گاه نام آن را زندگی در حد شأن میگذارند که همه اینها فریب نفس اماره است.اگر روح قناعت بر آنها حاکم باشد میدانند اینها فوق نیاز بلکه اسراف است.همانطور که در عبارت کفعمی خواندیم که طبق آن امام علیه السلام میفرماید:آنچه مافوق میانهروی است اسراف میباشد؛(کل ما زاد علی الاقتصاد اسراف).(محاسبة النفس، ص ۷۴.)
امام علیه السلام در گفتار حکیمانه دیگری که مرحوم علامه مجلسی آن را در بحارالانوار نقل کرده میفرماید:
«مَنْ لَمْ یقْنِعْهُ الْیسِیرُ لَمْ ینْفَعْهُ الْکَثِیرُ؛ کسی که مقدار کم،او را قانع نسازد مقدار زیاد (از دنیا) نیز او را قانع نخواهد ساخت».(بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۷۶، ح ۳۳.)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:
«ابْنَ آدَمَ إِنْ کُنْتَ تُرِیدُ مِنَ الدُّنْیا مَا یکْفِیکَ فَإِنَّ أَیسَرَ مَا فِیهَا یکْفِیکَ وَ إِنْ کُنْتَ إِنَّمَا تُرِیدُ مَا لَا یکْفِیکَ فَإِنَّ کُلَّ مَا فِیهَا لَا یکْفِیکَ؛ ای فرزند آدم! اگر از دنیا بهمقداری که لازم است و کفایت میکند بخواهی،سادهترین زندگی برای تو کافی است اما اگر چیزی فراتر از آن بخواهی تمام دنیا را هم به تو بدهند تو را کفایت نمیکند».(کافی، ج ۲، ص ۱۳۸، ح ۶.)
این مطلب در میان مردم معروف است و تجربه نیز آن را نشان داده و در اخبار اسلامی هم منعکس میباشد که انسان اگر در مسیر حرص قرار بگیرد هیچچیز او را سیر نمیکند و صاحب«نفس لا یشبع»یعنی روح سیریناپذیر میگردد.
در حدیث معروف قدسی که امام صادق علیه السلام آن را نقل فرموده میخوانیم:
«إِنَّ فِیمَا نَزَلَ بِهِ الْوَحْی مِنَ السَّمَاءِ لَوْ أَنَّ لاِبْنِ آدَمَ وَادِیینِ یسِیلَانِ ذَهَباً وَ فِضَّهً لَابْتَغَی إِلَیهِمَا ثَالِثاً یا ابْنَ آدَمَ إِنَّمَا بَطْنُکَ بَحْرٌ مِنَ الْبُحُورِ وَ وَادٍ مِنَ الْأَوْدِیهِ لَا یمْلَأُهُ شَیءٌ إِلَّا التُّرَابُ؛ ازجمله وحیهای آسمانی این بود که اگر انسان دو رودخانه از طلا و نقره داشته باشد باز هم رود سومی را میخواهد.ای فرزند آدم! شکمت دریایی از دریاها و درهای از درههاست که چیزی جز خاک آن را پر نمیکند».(من لایحضره الفقیه، ج ۴، ص ۴۱۸، ح ۵۹۱۲)
به گفته سعدی:
گفت چشم تنگ دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور
این سخن را با روایت دیگری از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم:
«شَکَا رَجُلٌ إِلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَنَّهُ یطْلُبُ فَیصِیبُ وَ لَا یقْنَعُ وَ تُنَازِعُهُ نَفْسُهُ إِلَی مَا هُوَ أَکْثَرُ مِنْهُ وَ قَالَ عَلِّمْنِی شَیئاً أَنْتَفِعْ بِهِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام إِنْ کَانَ مَا یکْفِیکَ یغْنِیکَ فَأَدْنَی مَا فِیهَا یغْنِیکَ وَ إِنْ کَانَ مَا یکْفِیکَ لَا یغْنِیکَ فَکُلُّ مَا فِیهَا لَا یغْنِیکَ؛ مردی به امام صادق علیه السلام شکایت کرد و عرضه داشت که بهدنبال چیزهایی (از دنیا) میرود و به آن میرسد ولی باز هم قانع نیست و نفس او پیوسته بیش از آن را میطلبد و گفت:چیزی به من بیاموز که از آن بهرهمند شوم.امام علیه السلام در پاسخ،مطلبی فرمود که تعبیر دیگری از کلام حکیمانه مورد بحث است،فرمود:اگر آن اندازه که تو را کفایت میکند تو را بینیاز سازد،کمترین چیز دنیا سبب بینیازی توست و اگر بینیازت نسازد همه دنیا را هم به تو بدهند باز هم (عطش تو فرو نمینشیند و) بینیاز نخواهی شد.(کافی، ج ۲، ص ۱۳۹، ح ۱۰)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Every small thing with which one is contented suffices.”
وَ قَالَ علیه السلام المَنِیّةُ وَ لَا الدّنِیّةُ وَ التّقَلّلُ وَ لَا التّوَسّلُ وَ مَن لَم یُعطَ قَاعِداً لَم یُعطَ قَائِماً وَ الدّهرُ یَومَانِ یَومٌ لَکَ وَ یَومٌ عَلَیکَ فَإِذَا کَانَ لَکَ فَلَا تَبطَر وَ إِذَا کَانَ عَلَیکَ فَاصبِر
ترجمهها:
(اخلاقی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: مرگ بهتر از تن به ذلّت دادن و به اندک ساختن بهتر از دست نیاز به سوی مردم داشتن است . اگر به انسان نشسته در جای خویش چیزی ندهند. با حرکت و تلاش نیز نخواهند داد ، روزگار دو روز است، روزی به سود تو، و روزی به زیان تو است، پس آنگاه که به سود تو است به خوشگذرانی و سرکشی روی نیاور، و آنگاه که به زیان تو است شکیبا باش ،
مردن و خواری نبردن ، و به اندک ساختن و به این و آن نپرداختن ، و آن را که نصیب به آسانی به دست نیاید با کوشش با آن برنیاید و روزگار دو روز است روزی از تو و روزی به زیان تو، در روزی که از توست سرکشی بنه و در روزی که به زیان توست تن به شکیبایی ده.
اختیار کن مرگ را و اختیار مکن خواری و زبونی را و بقوت اندک و هر که داده نشد نشسته داده نشد ایستاده و روزگار دو روز است روزیست برای تست که و روزی که بر تست پس هر گاه باشد برای تو پس از حد در مگذران و هر گاه بوده باشد بر تو پس صبر کن
و فرمود (علیه السلام): مرگ، آری. خواری و پستی، نه. به اندک ساختن و دست به سوی این و آن دراز نکردن. آن کس که اگر بنشیند، چیزی به دستش نیاید، اگر هم بایستد چیزی ندهندش.
روزگار، دو روز است، روزی که به زیان توست و روزی که به سود تو است. روزی که به سود توست، سرمست مشو و روزی که به زیان توست، شکیبایی ورز.
و آن حضرت فرمود:مردن نه پستی و خواری ،و رضا به اندک نه دست توسل به دیگران .آن را که بدون کوشش نصیبی ندهند با کوشش هم سهمی نمیدهند .
روزگار دو روز است:روزی به سود تو،و روزی به زیان تو.هرگاه روزی به سود تو بود گردنکشی مکن،و هرگاه روزی به زیان تو بود شکیبا باش .
شروح:
و قوله: المنیه و لا الدنیه ای احتمل الموت و الزمه و لا تحتمل ما یعیبک. و النقلل ای الزم القلیل من الرزق و لا تتوسل الی الاغنیاء لتنال ما عندهم. و قوله من لم یعط قائما ای: من لم یرزق بالطلب السهل فلا ینفع التشدد. حث علیهالسلام علی ترک المبالغه فی طلب الدنیا فان بالاجمال فی طلب الرزق یدرک.
المنیه، و لا الدنیه: ای احتمل الموت و اختره، و لا یحتمل ما یشینک و یسمک بسمه الخساسه. و التقلل و لا التوسل: ای الزم القلیل من الرزق، و اختره و اقنع به و لا یتوسل الی الاغنیاء لتنال بما عندهم ببذل عرضک و من اشعار انوار العقول له علیهالسلام. و استر غناک و کن لفقرک صاینا یضنی حشاک و انت لا تبدیه فالحر یبخل جسمه اعدامه و کانه من نفسه یخفیه (من لم یعط قاعدا لم یعط قائما). ای من لم یرزق بالطلب السهل فلا ینفعه التشدد حث علی الاجمال فی الطلب و ترک الاقبال علیه بکل الوجوه.
(چه گوارا است مرگ و چه ناگوار است زبونی! به اندک بساز و به توانگران متوسل مشو! هر که را بیکوشش و تلاش ندهند، با تلاش و کوشش هم ندهند، و روزگار دو روز است: روزی با تو، و روزی بر تو. اما روزی که با تو است آن روز ناسپاسی نکن، و روزی که بر تو است شکیبا باش). شرح (چهار مطلب): 1- مرگ سهلتر است از ننگ. المنیه مبتداست، و لا الدنیه قرینه برای خبر مبتداست، گویا فرموده باشد: المنیه اسهل من الدنیه، یعنی (تحمل) مرگ آسانتر از ننگ است، و احتمال دارد که تقدیر چنین باشد: یحتمل المنیه و لا یحتمل الدنیه، (مرگ قابل تحمل است، اما ننگ قابل تحمل نیست)، دنیه یعنی پستی و ننگ نسبت به کاری که به خاطر به دست آوردن مال و منال دنیا مرتکب میشوند، که بسیاری از بزرگواران مرگ را بر آن ترجیح میدهند. 2- قناعت به اندکی از زندگی و به آن بسنده کردن بهتر است از چاپلوسی و نزدیکی به اهل دنیا به خاطر به دست آوردن مال بیشتر. 3- هر که را نشسته ندهند، ایستاده هم ندهند، نشسته کنایه از طلب بدون تلاش، و ایستاده کنایه از طلب با تلاش و کوشش است. یعنی هر کس را بدون تلاش و کوشش روزی ندهند، تلاش و کوشش او هم بیفایده است، و این حکم- چنانکه معمول سخن سخنگویان است- در اکثر موارد و صددرصد نیست بلکه بدین وسیله امام (علیه السلام) انسان را به کسب معاش از راه درست وادار کرده است. 4- روزگار دو روز است: روزی به سود تو و روزی به زیان تو است، روزی که به سود تو است، ناسپاسی مکن، و روزی که به زیان توست شکیبا باش. پس در روزی که زمان تنگنا و گرفتاری است، شکیبایی برای آمادگی پذیرش رحمت الهی لازم است، چنانکه خداوند فرموده است: بشر الصابرین.
وَ قَالَ علیه السلام الْمَنِیَّةُ وَ لاَ الدَّنِیَّةُ وَ التَّقَلُّلُ وَ لاَ التَّوَسُّلُ .
قد تقدم من کلامنا فی هذا الباب شیء کثیر و قال الشاعر أقسم بالله لمص النوی
و قال أیضا لمص الثماد و خرط القتاد
قلت لحاه الله هلا قال بأیدی الرجال
(و قال علیهالسلام: المنیه و لا الدنیه) اختیار بکن مرگ را، و اختیار مکن پستی و خواری را چه موت ارجح است نزد کرام از تحمل دنائت و خست دنیویه (و التقلل و لا التوسل) و لازم شو به قدرت اندک و قناعت کن بر آن و لازم مشو به متوسل شدن به اغنیای دنیا و متوجه شدن به جانب ایشان. و بسیاری از کرام، اختیار موت کردهاند بر دنیه و متوسل نشدند به غیر (و من لم یعط قاعدا) و کسی که داده نشد در حالتی که نشسته است (لم یعط قائما) داده نشد در حالتی که ایستاده است کنایه فرموده است به قاعد و قائم، از طلب کردن به سهولت و صعوبت. یعنی هر کس مرزوق نشد به سهولت طلبی و آسانی، نفع نرسانید او را تعسف در طلب روزی (و الدهر یومان) و روزگار دو روز است (یوم لک) روزی برای تو است که آن زمان نعمت و رخاء و سعت و منفعت است (و یوم علیک) و روزی بر تو است که آن زمان ضیق و بلا و مشقت و مضرت است (فاذا کان لک) پس هرگاه که باشد برای تو (فلا تبطر) پس از حد درمگذران سرور و شادی را. چه آن موجب زوال نعمت است (و اذا کان علیک) و هرگاه بر تو باشد (فاصبر) پس صبر کن بر دشواری امور، چه آن سبب انواع رحمت است.
به رفع منیه تا (مبتداء) باشد یا (نصب) تا مفعول باشد و دنیه کار خسیس و نالایق یعنی مرگ اختیار است و نه پستی و دنائت. کلام به این گردد که مرگ به است از دنیه یا اختیار مرگ کن نه دنیه و امر خسیس. یعنی به اندک رضا دادن نه متوسل شدن به خلق و بر در ایشان شدن و شفاعت از ایشان خواستن. و این دو جمله مانند آن است که عرب میگفتهاند (النار و لا العار) آتش اختیار کنیم و عار اختیار نکنیم چون طلحه و زبیر بر آن حضرت برآمدند حضرت ایشان را وصیت و نصیحت نمود گفتند (النار و لا العار) آن حضرت فرمود: برگردید از رای خویش پیش از آنکه جمع شود بر شما عار و نار و امر و زعایت امر شما عار است و در دیوان آن حمضرت مذکور است: النار اهون من رکوب العار و العار یدخل اهله فی النار و العار فی رجل یبیت و جاره طاوی الحشا متمزق الاطمار و العار فی هضم الضعیف و ظلمه و اقامه الاخیار بالاشرار و العاران تجدی علیک صنیعه فتکون عندک سهله المقدار و العار فی رجل یحید عن العدی و علی القرابه کالهزبر الضاری و العار ان تک فی الانام مقدما و تکون فی الهیجا من الفرار جاهد علی طلب الحلال و لا تکن تغذوه بالاسراف و التبذار الا لاهلک او لضیفک او لمن یشکو الیک مضاضه الاعسار هر کس که داده نشود نشسته یعنی بیسعی شدید و یا اجمال در طلب هم داده نشود ایستاده. یعنی با سعی شدید و با افراط و با اجتهاد در طلب، امر است به اجمال در طلب و تسلی شدن به آنچه میسر گردد از روزی و مناسب است با فقره سابقه بل فقرات سابقه یعنی روزی آنچه مقدر است لابد میرسد و آنچه نیست نمیرسد، جستجو و تکاپوی بسیار و ارتکاب اخطار دین و دنیا و سود نمیکند چنانچه به ترکی مثل (جهد چارق یرتر) و شاعر گوید. بشنو این نکته که خود را ز غم آزاد کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاد کنی و تواند (یعط) اول به صیغه (معلوم) باشد هر که ندهد وقتی که نشسته است یعنی حالت نعمت و فراخی، ندهند او را از وقتی که به پا ایستد. یعنی حالت سختی و تنگدستی. و روزگار دو روز است از برای تو روزی برای تو است. یعنی روز خوشی است و کامرانی و روزی بر تو است، یعنی روز سختی و ناکامی، پس اگر برای تو باشد در بطر نیفتی و مغرور و غافل نگردی که آن موجب زوال نعمت است (قال تعالی حتی اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغته.) گویند (بطر) فوق (فرح) است که (فرح) شاد شدن است و (بطر) از سر بیرون شدن و طغیان درگرفتن، و هرگاه ثابت شد به نص آیه که (فرح) مبغوض حق تعالی است و موجب زوال نعمت پس (بطر) به طریق اولی (قوله: تعالی و اذا کان.. الخ) و اگر بوده باشد بر تو صبر کن. یعنی روز سختی صبر و شکیبائی پیشه کن و بر طاعت حق ثابت باش و جزع مکن و دل بر خدای خویش بد مکن، و محبت و اخلاص کم مکن، و دل مباز و خود را خوار و سوگوار مساز.
و قال علیهالسلام: «المنیه و لا الدنیه و التقلل و لا التوسل و من لم یعط قاعدا لم یعط قائما و الدهر یومان: یوم لک و یوم علیک، فاذا کان لک فلا تبطر و اذا کان علیک فاصبر.»
یعنی و گفت علیهالسلام که واقع شود مرگ، یعنی بر کسی و واقع نشود دنائت و پستی، یعنی از برای کسی و واقع شود کمی روزی و واقع نشود توسل جستن به خلق و کسی که داده نشود به او مال دنیا، در حالتی که عاجز و ناتوان از کسب و تحصیل است، داده نمیشود به او در حالتی که قادر و توانا بر کسب و تحصیل است. و روزگار دو روز است: روزی است از برای نفع تو و روزی است بر ضرر تو، پس هرگاه باشد از برای نفع تو پس بینهایت خوشوقت مباش و هرگاه باشد بر ضرر تو، پس صبر و شکیبائی پیش گیر که منفعت در آن است.
اللغه: (المنیه): الموت (الدنیه): فعیله من الدنائه و هی الخسه و العار. الاعراب: قال ابن میثم مبتدء دل علی خبره بقوله: و لا الدنیه ای اسهل من الدنیه. اقول: فیه ضعف لانهلا یستقیم حیئذ عطف و لا الدنیه علیها، لانها یصیر الجمله بعد ذکر المبتدء المقدر هکذا المنیه اسهل من الدنیه و لا الدنیه و لایخفی سماجته، و الاولی انی قال: ان المنیه اسم لکان التامه المقدره بقرینه المقام ای کانت المنیه و لا الدنیه، و هکذا الکلام فی قوله: التقلل و لا التوسل. المعنی: حکمته الاولی جمله تنبا عن الشرف و الحمیه الرجولیه، فالانسان الشریف و الرجل الحمی یختار الموت بالعزه علی الحیاه فی الذله و الاسر کما افاده الامام (علیه السلام) الشهید فی خطبته الشهیره یوم عاشورا فقال: الا ان الدعی ابن الدعی قدر کزبین اثنتین بین السله و الذله و هیهات اخذ الدنیه ابی الله ذلک و رسوله و جدود طابت و حجور طهرت و انوف حمیه و نفوس حمیه و نفوس اببه و لا توثر مصارع اللئام علی مصارع الکرام. و الحکمه الثانیه تنبا عن النبل و الکرامه و مناعه النفس فالرجل النبیل یختار القناعه و الاکتفاء بالمیسور عن التوسل بالمزید هنا و هنا. ثم اشار الی ان مزید الطلب لا یزید فی المقدرفمن لمیعط و هو قاعد فی بیته یکتفی باجمل الطلب لا یعطی بالقیام و الکد وراء الرزق و مزیده. ثم اشار الی حفظ الاعتدال فی کل حال و قال: اذا اقبل علیک الدنیا و نلت بالمال و الجاه فلا تبطر و لا تسرف فی المعیشه، و اذا ضاق علیک الزمان و بلیت بالفقر و البوس فابر حتی یاتیک الفرج. الترجمه: فرمود: مرگ باشد و زبونی نباشد، کم باشد ودست نیاز دراز نشود، اگر بهر کس که آرام دارد ندادند اگر هم بجنبد و برپا شود و یورش برد ندهند، روزگار برای تو دو روز است: روزی که بسود تو است، و روزیکه بزیان و کم بود تو است در روزیکه سودمند و توانگری، خوشگذرانی را از حد مگزران، و چون گرفتار روز کم بود و بینوائی شدی بردبار باش.
(الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) (المنیه و لا الدنیه) فی کنایات الجرجانی لما تواترت النکبات علی قیس ابن زهیر خرج هو و صاحب له من بنیاسد یسیحان و علیهما المسوح یتقوتان بما تنبته الارض الا ان دفعا فی لیله قره الی اخبیه فوجدا رائحه القتار - و هما جائعان- فسعیا یرید انه فلما قاربناه ادرکت قیسا شهامه النفس و عزه الانفه فرجع و هو یقول: اعشبت فی الارض حتی کاد یطردنی الی الصغار شجاع النقس بالعنف ثم قال: (ان کان فی ترک الاغذیه التلف فان فی النزاهه الخلف). فانفتل عن صاحبه و قال له (دونک و ما ترید فان لی لبثا علی هذه الاجارع ارقب داهیه القرون الماضیه) فمضی صاحبه و رجع من الغد فوجده قد لجا الی شجره الوادی فنال من ثمرها شیئا ثم مات ففی ذلک یقول الحطیئه: ان قیسا کان میتته اسفا و الحر منطلق شام نارا بالحشا فسعی و شجاع النفس یختنق جاء حتی کاد ثم نمیاسفل الوادی له ورق فجشا فی فمه حشوقه ثم اغضی و هو مطرق فی دریس ما تعیبه رب حرثوبه خلق و فی (البحار) عن المناقب و کذا (تحف العقول) و (اللهوف) و (الاحتجاح) ان الحسین (علیه السلام) قال یوم الطف فی خطبته (الا ان الدعی ابن الدعی قد رکز بین اثنتین القتله و الذله و هیهات ماخذ الدنیه ابی الله ذلک و رسوله و جدود طابت (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و حجور طهرت و انوف حمیه و نفوس ابیه لا نوثر طاعه اللئام علی مصارع الکرام الا قد اعذرت و انذرت الا انی زاحف بهذه الاسره علی قله العتاد و خله الاصحاب- ثم انشا یقول-: (فان نهزم فهزامون قدما و ان نهزم فغیر مهزمینا و ما ان طبناجین و لکن منایانا و دوله آخرینا الا ثم لا تلبثون بعدها الا کریث ما یرکب الفرس حتی تدور بکم دور الرحا)- الخ- و فی (الطبری) - فی کتاب عمر بن سعد الی عبیدالله- (ان الحسین اعطانی ان یرجع) ققال له شمر لینزل علی حکمک فکتب الیه (اعرض علی الحسین و اصحابه النزول علی حکمی فان فعلوا ابعث الیهم سلما و ان ابوا فقاتلهم). فلما جاء ابن سعد کتابه قال (لا یستسلم الحسین و الله ان نفسا ابیه لبین جنبیه) الخ و لما عرض علی مصعب الامان ابی و قال: (و ان الاولی بالطف من آل هاشم تاسوا فسنوا للکرام التاسیا) (و التقلل و لا التوسل) فی المعجم (وجه سلیمان بن علی- و الی الاهواز- الی الخلیل لتادیب ولده فاخرج الخلیل لرسول سلیمان خبزا یابسا و قال ما دمت اجده فلا حاجه بی الی سلیمان و قال: ابلغ سلیمان انی عنه فی سعه و فی غنی غیرانی لست ذامال و کان النضر بن سلیمان یقول: اکلت الدنیا بعلم الخلیل و هو فی خص لا یشعر به (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و فی (ابن ابیالحدید) قال الشاعر: اقسم بالله لمص النوی و شرب ماء القلب المالحه احسن بالانسان من ذله و من سوال الاوجه الکالحه فاستغن بالله تکن ذاغنی مغتبطا بالصفقه الرابحه فالزهد عز و التقی سودد و ذله النفس لها فاضحه) (ایضا) لمص الثماد و خرط القتاد و شرب الاجاج او ان الظماء علی المرء اهون من ان یری ذلیلا لخلق اذا اعدما و خیر لعینیک من منظر الی ما بایدی اللئام قلت: فهلا قال (ما بایدی الکرام). (و من لم یعط قاعدا لم یعط فالما) فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) من اصبح و امسی و الدنیا اکبر همه جعل الفقر بین عینیه و شتت امره و لم ینل من الدنیا الا ما قسم له و من اصبح و امسی و الاخره اکبر همه جعل الغنی فی قلبه و جمع له امره). (و الدهر یومان یوم لک و یوم علیک) فی (المروج) کان بزرجمهر وزیر ابرویز و الغالب علیه الی ثلاث عشره سنه من ملکه ثم اتهمه بالمیل الی بعض الزنادقه من الثنویه فامر بحبسه و کتب الیه (کان من ثمره علمک و عقلک ان صرت اهلا للقتل) فاجابه (اما ان کان معی الجد کنت انتفع بثمره عقلی فالان اذ لا جد معی انتفع بثمره الصبر و ان فقد کثیر الخیر فقد استرحت من کثیر من الشر) فدعا ابرویز به و امر بکسر فمه فقال (فمی اهل لما هو شر) قال لم قال (لانی کنت اصفک للناس بما لیس فیک لا تقتلنی بالشک مع الیقین الذی قد علمته منی فمن الذی یثق بک بعد) فغضب و امر بضرب عنقه. (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) (فاذا کان لک فلا تبطر، و اذا کان علیک فاصبر) زاد التحف بعد الفقرتین (و بکلیهما ستختبر) قیل فی کامل (اذا سر لم یبطر و لیس لنکبه المت به بالخاشع المتضائل) هذا ابن ابیالحدید جعل العنوان ثلاثه عناوین فجعل من لم یعط قاعدا لم یعط قائما) عنوانا ثانیا و الباقی ثالثا و اما ابن میثم فکما هنا جعل الکل واحدا.
المنیه: الموت، و الدنیه: العار، و المعنی: الموت اولی من رکوب العار، و التقلل: الاکتفاء بالقلیل، و التوسل الی الناس التقرب الیهم بما یرضیهم و الطلب منهم، و لیس من شک ان القلیل مع العفه و الکرامه خیر من الکثیر مع الدنائه و المذله (و من لم یعط قاعدا لم یعط قائما) المراد بالقاعد هنا هو الساعی و الطالب برفق، و المراد بالقائم الساعی و الطالب بعنف، و المعنی ارفق فی السعی و الطلب، فان لم تدرک حاجتک من هذه السبیل فانک لن تدرکها من سبیل العنف. (و الدهر یومان) لو نان، شده و لین، فان اشتد و قسا فلا تموتن حزنا و اسفا، و ان هان و لان فلا تنتفخ کبرا و عجبا.. و خذ من الضیق و الشده درسا وعظ تنتفع بها فی حیاتک، و کن عند السعه و الدعه شاکرا متواضعا، و حذرا من المخبئات و المفاجات.
… و التقلل و لا التوسل: المنیه ای الموت یکون و لا یکون ارتکاب الدنیه کالتذلل و النفاق و التقلل ای الاکتفاء بالقلیل یرضی به الشریف و لا یرضی بالتوسل الی الناس … قاعدا لم یعط قائما: کنی بالقعود عن سهوله الطلب و بالقیام عن التعسف فیه
امام علیهالسلام (درباره زیر با زور و پستی نرفتن) فرموده است: مرگ (برای جوانمرد) برگزیده و نیک است نه پستی و خواری، و به اندک راضی شدن خوب ست نه نزدیک رفتن و چاپلوسی کردن (از توانگران) و هر که به او نشسته داده نشود (بیسعی و کوشش چیزی به دست نیاورد) ایستاده هم داده نشود (با تلاش بسیار هم چیزی به دست نخواهد آورد، پس باید در طلب و خواستن افراط ننمود و مرتکب فعل حرام نشد که مقدر خواهد رسید) و روزگار دو روز است: روزی برای خوشی و کامرانی تو، و روزی برای سختی و ناکامیت، پس روزی که برای خوشی تو بود در خوشی خود سرکشی مکن (ناسپاس مباش) و روزی که برای سختی تو بود شکیبا باش (بیتابی مکن و خود را پست مساز).
امام (علیه السلام) به دو نکته توجه داده: زیر بار ذلت نرفتن و از دیگران درخواست ننمودن بنابراین شخص عاقل کاری میکند که نیاز به ذلت، نفاق و چاپلوسی پیدا نکند و به آنچه دارد قناعت میکند و نیاز به درخواست از این و آن حتی مومنین نمیشود. بنده شایسته خدا نیازمندیها را با حضرت احدیت در میان میگذارد و مشکلاتش را با خدا میگوید و را چاره از او میخواهد خدا هم هر قدر مشکلات انسان زیاد باشد اگر صلاح باشد برطرف میگرداند همان طوری که یونس را در قعر دریا از شکم ماهی در اثر توجه به خدا نجات داد. نظر امام (علیه السلام) این است که حرص و جنب و جوش برای بدست آوردن مال دنیا اثر ندارد بلکه خدا آنچه را مقدر کرده میرساند بلکه چه بسا جنب و جوش سبب میشود که انسان کنترل خود را از دست بدهد و در اثر حرص، به ضرر خود حساب کند. شاعر عرب میگوید: جری قلم القضاء بما یکون فسیان التحرک و السکون جنون منک ان تسعی لرزق و یرزق فی غشاوته الجنین قلم سرنوشت به آنچه بوده حرکت کرده لذا مساوی است جنب و جوش و توقف. دیوانگی از توست که برای رزق بجوشی و جنین در تاریکی رحم رزقش را بخورد. خدای عزیز که طفل را در پس سه پرده گوشت مخفی کرده رزقش را میرساند چگونه ممکن است رزق بنده خود را که روی زمین است نادیده بگیرد؟ بنابراین اگر رزق انسان بدون تلاش نرسد، تلاش هم نتیجهای ندارد. لطف و محبت خدا فراوان است به کسی نعمت فراوان میدهد و او ناشکری میکند و غرور پیدا میکند، خدا برای اینکه قیامتش را حفظ کند مایه غرور را از او میگیرد، در این موقع است که انسان باید خود را نبازد، تجربه بیاموزد تا بار دیگر شوکت از دست رفته را بازیابد. این اخلاق بشر است: در موقع نعمت خدا را فراموش میکند و به هنگام ناراحتی فریاد و نالهاش بلند میشود. ولی مردان خدا به هنگام ناراحتی خود را حفظ میکند.
و قال علیهالسلام: (المنیه و لا الدنیه) ای ان الموت خیر من ارتکاب الاعمال الدنیئه، کالتذلل و النفاق و ما اشبه (و التقلل و لا التوسل) ای الاکتفاء بالقلیل خیر من التوسل الی الناس لاشباع الرغبات (و من لم یعط قاعدا) بان لم یقدر له الرزق و هو قاعد غیر طالب (لم یعط قائما) فی حال الطلب، اذ المفروض انه لم یقدر له (و الدهر یومان یوم لک و یوم علیک) ای یوم لنفعک، و یوم لضررک (فاذا کان لک فلا تبطر) ای لا تطغی و لا یخرجک المال و الجاه و ما اشبه عن الحق (و اذا کان علیک فاصبر) و لا تجزع، فان الصبر اجمل.
اللغه: المنیه: الموت. الدنیه: التذلل و النفاق و الخسه. التقلل: الاکتفاء بالقلیل. التوسل: الخضوع لاهل الدنیا و جعلهم و سیله لبلوغ مرامه. بطر النعمه: استخفها فلم یشکرها طغی بالنعمه فصرفها الی غیر وجهها. الشرح: هذه کلمات علویه ارق من النسیم و اطیب ریحا من المسک انتشرت بین الناس و اضحت شواهدا یستشهد بها الکتاب و الادباء و الشعراء و الخطباء من منا لم یقل المنیه و لا الدنیه و یستشهد بها لعزه النفس و الاباء و للترفع عن الدنایا و العار فالموت اطیب من العار و المذله. (و التقلل و لا التوسل) القلیل مما تملک و القناعه فیه خیر من التضرع علی ابواب الزعماء و الوجهاء و اصحاب الکراسی و قد راینا خساسه بعض المعممین الذین عملوا کخدم فی بیوت الزعماء من اجل وظیفه و بعضهم باع کرامته بل فقدها من اجل ان یتزلف الی صاحب مقام و وجیه … و اذا کنا نتکلم عن العلماء فلانهم الطبقه الراقیه و لانهم الاکمل فی سلم الکمال و اما غیرهم من العوام فغض الطرف و لا تسال … (و من لم یعط قاعدا لم یعط قائما) هذا حث علی الاجمال فی الطلب و ان الرزق مقسوم و ان الله اذا لم یعطک بالسعی البسیط لم یعطک بالسعی الحثیث … (و الدهر یومان یوم لک و یوم علیک) و هذه حکمه عظیمه تنحنی لها الرووس بخضوع و خشوع … الدهر یومان فتاره تقبل علیک الدنیا و یقول ل الکریم خذ ما شئت من اموال و اولاد و جاه و سلطان لیختبر طاعتک و التزامک و مقدار محافظتک علی النعمه فاذا کان الیوم یومک … و انزلت علیک النعم و البرکه فلا یاخذک البطر و تروح تسرف و تبذر و تمنع حق الله و حق العباد و لا تتسلط علی رقاب الناس بسلطانک و جاهک … و اما اذا کان الدهر علیک فسلبک عزک و اموالک و اولادک و سلطانک فلا تیاس و اصبر و احتسب فانما هو امتحان ارادک الله له لیری هل تنجح فیه ام ترسب … و علی کل حال سیزول و لن یبقی ابدا … فالصبر سیقطعه و ستنتصر ان بقیت علی تقوی الله و الالتزام باوامر الله …
«مردن و زبونی نبردن و به اندک بسنده کردن و متوسل نشدن. آن را که نشسته ندهند ایستاده هم نمی دهند. روزگار دو روز است روزی به سود تو و روزی به زیان تو، روزی که به سود توست سرمست مشو و روزی که به زیان توست، شکیبا باش.»
ابن ابی الحدید در شرح این سخنان که هر یک در یک صفحه است شواهدی از اشعار عرب آورده است. که برای نمونه به ترجمه چند بیتی قناعت می شود: به خدا سوگند می خورم که مکیدن دانه های خرما و آشامیدن آبهای شور چاهها برای آدمی از خواری و سؤال کردن از چهره های دژم بهتر است...
قلم سرنوشت به آنچه خواهد بود، رفته است، بنابراین حرکت و سکون یکسان است، دیوانگی است که برای روزی کوشش کنی و حال آنکه جنین در پرده خود روزی داده می شود.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْمَنِیَّهُ وَ لَا الدَّنِیَّهُ! وَ التَّقَلُّلُ وَ لَا التَّوَسُّلُ مَنْ لَمْ یُعْطَ قَاعِداً لَمْ یُعْطَ قَائِماً،الدَّهْرُ یَوْمَانِ:یَوْمٌ لَکَ،وَ یَوْمٌ عَلَیْکَ؛فَإِذَا کَانَ لَکَ فَلاَ تَبْطَرْ،وَ إِذَا کَانَ عَلَیْکَ فَاصْبِرْ!
امام علیه السلام فرمود:
مرگ آری اما تن دادن به پستی هرگز و قناعت بهمقدار کم آری ولی دست نیاز بهسوی دیگران دراز کردن،نه.آنکس که با تلاش معتدل و صحیح چیزی را به دست نیاورد با تلاش نادرست و بیرویه چیزی بهدست نخواهد آورد.دنیا دو روز است:روزی به سود توست و روزی به زیان تو.در آن روز که به سود توست مست و مغرور مباش و آن روز که به زیان توست صابر و شکیبا باش.(سند گفتار حکیمانه:
در مصادر آمده است که مرحوم حرانی این گفتار حکیمانه را در کتاب تحف العقول (قبل از مرحوم سید رضی) با تفاوت مختصر و جابه جایی بعضی از جمله ها نقل کرده است و این گفتار حکیمانه در کتاب کافی نیز در خطبه معروف وسیله با تفاوت هایی آمده است. و از کسانی که بعد از سید رضی آن را نقل کرده میدانی در مجمع الأمثال می باشد که بخشی از آن را ذکر کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۴))
مرگ آری ولی تن دادن به ذلّت هرگز!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به چهار نکته مهم اشاره میکند.نخست میفرماید:«مرگ آری اما تن دادن به پستی هرگز»؛ (الْمَنِیَّهُ وَ لَا الدَّنِیَّهُ!).
«منیه» به معنای مرگ و «دنیه» به معنای پستی است.
یعنی انسان با شخصیت اگر بر سر دو راهی قرار بگیرد که یک راه بهسوی مرگ و شهادت میرود و راه دیگر بهسوی ذلت و پستی،هرگز دومی را بر اولی ترجیح نمیدهد؛با قامتی رسا بهسوی خدا میرود و با قامتی شکسته و پست، زیردست افراد دون همت و پست قرار نمیگیرد.
نمونه این معنا در زندگی بسیاری از اولیاء اللّه و بهخصوص معصومین علیهم السلام و به ویژه سرور شهیدان کربلا دیده میشود که وقتی آن حضرت را بین تسلیم شدن و زنده ماندن و سر بر فرمان یزید نهادن و یا تن به شمشیر و نیزهها سپردن مخیر ساختند،فرمود:
«أَلَا وَ إِنَّ الدَّعِی ابْنَ الدَّعِی قَدْ تَرَکَنِی بَینَ السِّلَّهِ وَ الذِّلَّهِ وَ هَیهَاتَ لَهُ ذَلِکَ هَیهَاتَ مِنِّی الذِّلَّهُ أَبَی اللَّهُ ذَلِکَ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ جُدُودٌ طَهُرَتْ وَ حُجُورٌ طَابَتْ أَنْ نُؤْثِرَ طَاعَهَ اللِّئَامِ عَلَی مَصَارِعِ الْکِرَام؛ آگاه باشید این مرد ناپاک ناپاکزاده مرا در میان شمشیر و ذلت رها ساخته هیهات که بتواند چنین کاری را انجام دهد و هیهات که من تن به ذلت بدهم.خداوند از این کار ابا دارد و همچنین پیامبرش و مؤمنان و نیاکان پاک و دامنهای پاکیزه (اینها به ما اجازه نمیدهد) که اطاعت لئیمان را بر میدان شهادت کریمان مقدم داریم».(بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۸۳، ح ۱۰.)
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود در ذیل خطبه 51 جمله زیبایی دارد که گرچه در شرح آن خطبه آوردیم اما تکرار آن در اینجا مناسب به نظر میرسد.درباره امام حسین علیه السلام میگوید:
«سَیِّد أهلِ الإباء الّذی عَلَّم النّاسَ الحَمِیَّهَ و المَوت تحتَ ظِلال السُّیوفِ اختیاراً له علی الدَّنِیَّهِ أبو عبدِ اللّهِ الحُسَین بن علیّ بن أبی طالب علیهما السّلام عُرِض علیه الأمانُ و أصحابِه فَأنِفَ مِن الذُّلّ؛ بزرگ و پیشوای ستمناپذیران جهان که درس غیرت و برگزیدن مرگ در سایه شمشیرها را در برابر ذلّت و خواری،به مردم جهان داد،حسین بن علی بود، دشمن به او و یارانش امان داد ولی آنها تن به ذلّت ندادند».(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۳، ص ۲۴۹)
سپس امام علیه السلام در جمله دوم میفرماید:«قناعت بهمقدار کم آری ولی دست نیاز بهسوی دیگران دراز کردن نه»؛ (وَ التَّقَلُّلُ وَ لَا التَّوَسُّلُ).
«تقلل»به معنای اکتفا به مقدار قلیل است.و«توسل»به معنای دست به دامن دیگران زدن میباشد.
روشن است که اگر انسان در زندگی قانع باشد هرگز نیاز ندارد که سر در پیش هرکس خم کند،تملق بگوید،تعریف و تمجید بیجا کند و عزت و کرامت خود را پایمال سازد.
ولی اگر قناعت به کنار رفت و انسان زندگی پرزرق و برق را برای خود انتخاب نمود،اداره کردن چنین زندگیای غالباً با عزت و سربلندی میسر نیست؛ یا باید آلوده به انواع گناهان شود و از طرق مشروع و نامشروع کسب درآمد کند و یا سر در پیش این و آن خم کند و به تعبیر امام علیه السلام متوسل به این و آن شود و این شیوه آزادگان و رادمردان نیست.
و به گفته شاعر عرب:
أُقسِمُ بِاللّهِ لَمَصُّ النَّوی وَ شُربُ ماءِ القُلُبِ المالِحَه
أحسَنُ بالإنسانِ مِن ذُلِّه وَ مِن سُؤالِ الأوْجُهِ الکالِحَه
فَاستَغْنِ باللّهِ تَکُن ذا غِنیً مُغتَبِطاً بالصّفَقَهِ الرّابِحَه
فَالزُّهدُ عِزٌّ و التُّقی سُؤْدَدٌ وَ ذِلَّهُ النّفسِ لَها فاضِحَه
سوگند به خداوند که مکیدن هستهها (ی خرما برای سد جوع) و نوشیدن آب چاههای شور.
برای انسان بهتر است از تن دادن به ذلت و درخواست از افراد ترشروی.
بنابراین غنای الهی پیشه کن تا غنی و سربلند باشی و مردم با این تجارت پرسود به تو غبطه خورند.
زهد و قناعت عزت است و تقوا بزرگی و ذلت نفس،رسوایی است.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۹، ص ۳۶۲)
و شاعر فارسی زبان نیز میگوید:
آخر ز بهر دو نان تا کی دوی چو دونان
و آخر ز بهر سه نان تا کی خوری سنانش
و شاعر شیرین زبان دیگری میگوید:
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر
که یک جو منت دو نان دو صد من زر نمیارزد
اهمیت قناعت تا آن اندازه است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«خِیارُ امّتی القانِعُ و شِرارُ امّتی الطامِع؛ نیکان امت من قناعتکاراناند و بَدان آن طمعکاران».(کنزالعمال، ح 7095 (طبق نقل میزان الحکمة، مادة قناعت).) و در حدیث دیگری که مرحوم کلینی در کافی از امام صادق علیه السلام نقل کرده است میخوانیم:
«مَا أَقْبَحَ بِالْمُؤْمِنِ أَنْ تَکُونَ لَهُ رَغْبَهٌ تُذِلُّهُ؛ چقدر برای مؤمن زشت است که علاقه به چیزی پیدا کند که باعث ذلت او گردد»(کافی، ج ۲، ص ۳۲۰، ح 1)
در سومین نکته حکمتآمیز میفرماید:«آنکس که با تلاش معتدل و صحیح چیزی را بهدست نیاورد با تلاش ناصحیح چیزی بهدست نخواهد آورد»؛ (مَنْ لَمْ یُعْطَ قَاعِداً لَمْ یُعْطَ قَائِماً).
منظور امام علیه السلام این است که انسان باید برای بهدست آوردن روزی،از راههای صحیح و معقول وارد شود؛حرص و طمع را کنار بگذارد و گمان نکند همیشه تلاش بیشتر سبب درآمد بیشتر است زیرا اگر چیزی برای انسان مقدر نشده باشد هرقدر هم تلاش و کوشش کند به آن نخواهد رسید.
بعضی از شارحان،این جمله را چنین معنا کردهاند:اگر چیزی را به انسان با مدارا ندهند،با زور نخواهند داد.
ولی ظاهر همان است که در تفسیر بالا گفتیم.
و شبیه آن،تفسیر دیگری است که در کلام ابن ابی الحدید آمده است و میگوید:
اگر چیزی را بدون کوشش به انسان ندهند با کوشش به او نخواهند داد.
البته این سخن اگر ناظر به رزق مقسوم باشد قابل قبول است اما روزیهایی که مشروط به تلاش است نمیتواند در این تفسیر بگنجد.
آنگاه امام علیه السلام در آخرین جمله دورنمایی از زندگانی دنیا را نشان میدهد که همه حوادث را در دل خود دارد و دستور جامعی برای برخورد با این حوادث بیان میکند،میفرماید:«دنیا دو روز است:روزی به سود توست و روزی به زیان تو.در آن روز که به سود توست مست و مغرور مباش و آن روز که به زیان توست صابر و شکیبا باش»؛ (الدَّهْرُ یَوْمَانِ:یَوْمٌ لَکَ،وَ یَوْمٌ عَلَیْکَ؛فَإِذَا کَانَ لَکَ فَلاَ تَبْطَرْ،وَ إِذَا کَانَ عَلَیْکَ فَاصْبِرْ!).
«تبطر» از ماده«بطر»(بر وزن ضرر) به معنای غرور و مستی حاصل از فزونی نعمت است.واقعیت چنین است که دنیا همیشه به کام انسان نیست همانگونه که همواره به زیان او نمیباشد؛مخلوطی است از شیرینیها و تلخیها،کامیابیها و ناکامیها و پیروزیها و شکستها که باید با هر یک از این دو بخش برخورد مناسبی داشت.
آن روز که دنیا به کام انسان است و شاهد پیروزی را در آغوش گرفته و شهد زندگی خوب و مرفه را چشیده باید مراقب باشد که این پیروزی او را به غرور و مستی نکشاند بلکه شکرگزار بخشنده این نعمتها باشد و حق آنها را ادا کند تا خدا نعمتش را بر او افزون سازد.
و آن روز که دنیا چهره عبوس خود را نشان میدهد و کام انسان را با حوادث ناگوار تلخ میکند و مشکلات و مصائب یکی پس از دیگری فرامیرسد در آن روز نباید دست و پای خود را گم کند و زبان به شکایت بگشاید و جزع و فزع نماید بلکه باید صبر پیشه کند تا از یکسو اجر صابران را داشته باشد« وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ »( بقره، آیه ۱۵۵.) و از سوی دیگر با صبر و شکیبایی میتواند اعصابی آرام داشته باشد و برای برونرفت از مشکلات راه چارهای بیندیشد زیرا انسانی که بههنگام بروز مشکلات بیتابی میکند راه چاره را نیز گم خواهد کرد.
به علاوه بسیار میشود که کامیابی و ناکامی،هر دو برای آزمایش انسانهاست و اگر حق آنها را درست ادا نکند در آزمایش الهی مردود شده است و به همین دلیل در روایت تحف العقول بعد از این دو جمله آمده است:
«فَبکلَیَهْمِا سَتُخْتَبَر؛ با هر دو به زودی آزمایش میشوی».(تحف العقول، ص ۲۰۷)
امام علیه السلام در نامه 72 همین دوگانگی حوادث روزگار را با تعبیر حکیمانه دیگری بیان فرموده است؛خطاب به ابن عباس میفرماید:
«وَ اعْلَمْ بِأَنَّ الدَّهْرَ یوْمَانِ یوْمٌ لَکَ وَ یوْمٌ عَلَیکَ وَ أَنَّ الدُّنْیا دَارُ دُوَلٍ فَمَا کَانَ مِنْهَا لَکَ أَتَاکَ عَلَی ضَعْفِکَ وَ مَا کَانَ مِنْهَا عَلَیکَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِکَ؛ بدان که دنیا دو روز است:روزی به سود توست و روزی به زیان تو.این دنیا سرایی است متغیر (که هر روز به دست گروهی میافتد) آنچه از مواهب دنیا قسمت توست بهسوی تو میآید هر چند ضعیف باشی و آنچه به زیان توست گریبانت را خواهد گرفت (هر چند قوی باشی) و نمیتوانی با قدرتت آن را از خود دور سازی».
به یقین اینگونه توجه به حوادث روزگار آرامش فوقالعادهای به انسان میدهد و از تلخی ناکامیها میکاهد و از مستی و غرور کامیابیها جلوگیری میکند.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Let it be death , but not humiliation. Let it be little, but not through others. Whoever does not get while sitting will not get by standing either. The world has two days: One is for you, and the other is against you. When the day is for you, do not feel proud, but when it is against you, endure.“
وَ قَالَ علیه السلام نِعمَ الطّیبُ المِسکُ خَفِیفٌ مَحمِلُهُ عَطِرٌ رِیحُهُ
ترجمهها:
(تجمّل و زیبایی، بهداشتی) و درود خدا بر او، فرمود: چه خوب است عطر مشک، تحمّل آن سبک و آسان، و بوی آن خوش و عطر آگین است .
مشک عطری است نیکو. بردن آن آسان و بوی خوش آن پرورنده دماغ- انسان.
و فرمود (علیه السلام): مشک چه خوشبوی نیکویی است، در حمل سبک و رایحه اش هم دلپذیر است.
و آن حضرت فرمود:مشک عطر نیکویی است،مشک دانش سبک و بوی آن خوش است .
شروح:
وَ قَالَ علیه السلام نِعْمَ الطِّیبُ الْمِسْکُ خَفِیفٌ مَحْمِلُهُ عَطِرٌ رِیحُهُ .
کان النبی ص کثیر التطیب بالمسک و بغیره من أصناف الطیب.
و جاء الخبر الصحیح عنه حبب إلی من دنیاکم ثلاث الطیب و النساء و قرة عینی فی الصلاة.
و قد رویت لفظة أمیر المؤمنین ع عنه مرفوعة و نحوها
لا تردوا الطیب فإنه طیب الریح خفیف المحمل.
سرق أعرابی نافجة مسک فقیل له وَ مَنْ یَغْلُلْ یَأْتِ بِما غَلَّ یَوْمَ الْقِیامَةِ (سورة آل عمران 161. ) قال إذن أحملها طیبة الریح خفیفة المحمل.
و فی الحدیث المرفوع أنه ع بایع قوما کان بید رجل منهم ردع ( ردع الزعفران:لطخه. ) خلوق فبایعه بأطراف أصابعه و قال خیر طیب الرجال ما ظهر ریحه و خفی لونه و خیر طیب النساء ما ظهر لونه و خفی ریحه .
و عنه ع فی صفة أهل الجنة و مجامرهم الألوة (نهایة ابن الأثیر 4:70. )
و هی العود الهندی.
و روی سهل بن سعد عنه ع أن فی الجنة لمراغا من مسک مثل مراغ دوابکم هذه.
و روی عنه ع أیضا فی صفة الکوثر جاله المسک أی جانبه و رضراضة التوم و حصباؤه اللؤلؤ (التوم:الدر.و هی من«د». ) .
و قالت عائشة کأنی أنظر إلی وبیص المسک فی مفارق رسول الله ص و هو محرم ( الوبیص:البریق: ) .
و کان ابن عمر یستجمر بعود غیر مطری و یجعل معه الکافور و یقول هکذا رأیت رسول الله ص یصنع .
و روی أنس بن مالک قال دخل علینا رسول الله ص فقال عندنا و الوقت صیف فعرق فجاءت أمی بقارورة فجعلت تسلت عرقه فاستیقظ و قال یا أم سلیم ما تصنعین قالت هذا عرقک نجعله فی طیبنا فإنه من أطیب الطیب و نرجو به برکة صبیاننا فقال أصبت.
و من کلام عمر لو کنت تاجرا ما اخترت غیر العطر إن فاتنی ربحه لم یفتنی ریحه.
ناول المتوکل أحمد بن أبی فنن فأرة مسک فأنشده لئن کان هذا طیبنا و هو طیب لقد طیبته من یدیک الأنامل.
قالوا سمیت الغالیة غالیة لأن عبد الله بن جعفر أهدی لمعاویة قارورة منها فسأله کم أنفق علیها فذکر مالا فقال هذه غالیة فسمیت غالیة.
شم مالک بن أسماء بن خارجة الفزاری من أخته هند بنت أسماء ریح غالیة و کانت تحت الحجاج فقال علمینی طیبک قالت لا أفعل أ ترید أن تعلمه جواریک هو لک عندی ما أردته ثم ضحکت و قالت و الله ما تعلمته إلا من شعرک حیث قلت أطیب الطیب طیب أم أبان
و روی أبو قلابة قال کان ابن مسعود إذا خرج من بیته إلی المسجد عرف من فی الطریق أنه قد مر من طیب ریحه.
و روی الحسن بن زید عن أبیه قال رأیت ابن عباس حین أحرم و الغالیة علی صلعته کأنها الرب.
أولم المتوکل فی طهر بنیه فلما کثر اللعب قال لیحیی بن أکثم انصرف أیها القاضی قال و لم قال لأنهم یریدون أن یخلطوا قال أحوج ما یکونون إلی قاض إذا خلطوا فاستظرفه و أمر أن تغلف لحیته ففعل فقال یحیی إنا لله ضاعت الغالیة کانت هذه تکفینی دهرا لو دفعت إلی فأمر له بزورق لطیف من ذهب مملوء من غالیة و درج بخور فأخذهما و انصرف.
و روی عکرمة أن ابن عباس کان یطلی جسده بالمسک فإذا مر بالطریق قال الناس أ مر ابن عباس أم المسک و قال أبو الضحی رأیت علی رأس ابن الزبیر من المسک ما لو کان لی لکان رأس مالی.
لما بنی عمر بن عبد العزیز علی فاطمة بنت عبد الملک أسرج فی مسارجه تلک اللیلة الغالیة إلی أن طلعت الشمس.
کانت لابن عمر بندقة من مسک یبوکها بین راحتیه فتفوح رائحتها ( یبوکها بین راحتیه؛أی یقلبها.) .
کان عمر بن عبد العزیز فی إمارته المدینة یجعل المسک بین قدمیه و نعله فقال فیه الشاعر یمدحه له نعل لا تطبی الکلب ریحها ( یطّبی:یستمیل.و البیت لکثیر،انظر خزانة الأدب 4:147.)و إن وضعت فی مجلس القوم شمت.
سمع عمر قول سحیم عبد بنی الحسحاس و هبت شمال آخر اللیل قرة فقال له ویحک إنک مقتول فلم تمض علیه أیام حتی قتل.
قال الشعبی الرائحة الطیبة تزید فی العقل.
کان عبد الله بن زید یتخلق بالخلوق ثم یجلس فی المجلس.
و کانوا یستحبون إذا قاموا من اللیل أن یمسحوا مقادیم لحاهم بالطیب.
و اشتری تمیم الداری حلة بثمانمائة درهم و هیأ طیبا فکان إذا قام من اللیل تطیب و لبس حلته و قام فی المحراب.
و قال أنس یا جمیلة هیئی لنا طیبا أمسح به یدی فإن ابن أم ثابت إذا جاء قبل یدی یعنی ثابتا البنانی .
و قال سلم بن قتیبة لقد شممت من فلان رائحة أطیب من مشطة العروس الحسناء فی أنف العاشق الشبق.
و من کلام بعض الصالحین الفاسق رجس و لو تضمخ بالغالیة.
عرضت مدنیة لکثیر فقالت له أنت القائل فما روضة بالحزن طیبة الثری لو کانت هذه الصفة لزنجیة تجتلی الحلة لطابت هلا قلت کما قال سیدک (دیوانه 20. ) إمرؤ القیس أ لم تریانی کلما جئت طارقا
وجدت بها طیبا و إن لم تطیب ( دیوانه 41. ) .
و قال الزمخشری إن النوی المنقع بالمدینة ینتاب أشرافها المواضع التی یکون فیها التماسا لطیب ریحه و إذا وجدوا ریحه بالعراق هربوا منها لخبثها قال و من اختلف فی طرقات المدینة وجد رائحة طیبة و بنة ( البنّة:الرائحة مطلقا. ) عجیبة و لذلک سمیت طیبة و الزنجیة بها تجعل فی رأسها شیئا من بلح و ما لا قیمة له فتجد له خمرة لا یعدلها بیت عروس من ذوات الأقدار.
قال و لو دخلت کل غالیة و عطر قصبة الأهواز و قصبة أنطاکیة لوجدتها قد تغیرت و فسدت فی مدة یسیرة.
أراد الرشید المقام فی أنطاکیة فقال له شیخ منها إنها لیست من بلادک فإن الطیب الفاخر یتغیر فیها حتی لا ینتفع منه بشیء و السلاح یصدأ فیها.
سیراف من بلاد فارس لها فغمة طیبة.
فأرة المسک دویبة شبیهة بالخشف ( الخشف:ولد الظبی.) تکون فی ناحیة تبت تصاد لأجل سرتها فإذا صادها الصائد عصب سرتها بعصاب شدید و هی مدلاة فیجتمع فیها دمها ثم یذبحها و ما أکثر من یأکلها ثم یأخذ السرة فیدفنها فی الشعر حتی یستحیل الدم المحتقن فیها مسکا ذکیا بعد أن کان لا یرام نتنا و قد یوجد فی البیوت جرذان سود یقال لها فأر المسک لیس عندها إلا رائحة لازمة لها.
و ذکر شیخنا أبو عثمان الجاحظ قال سألت بعض أصحابنا المعتزلة عن شأن المسک فقال لو لا أن رسول الله ص تطیب بالمسک لما تطیبت به لأنه دم فأما الزباد فلیس مما یقرب ثیابی فقلت له قد یرتضع الجدی من لبن خنزیرة فلا یحرم لحمه لأن ذلک اللبن استحال لحما و خرج من تلک الطبیعة و عن تلک الصورة و عن ذلک الاسم و کذا لحم الجلالة فالمسک غیر الدم و الخل غیر الخمر و الجوهر لا یحرم لذاته و عینه و إنما یحرم للأعراض و العلل فلا تقزز ( تقزز منه:تباعد.) منه عند ذکرک الدم فلیس به بأس.
قال الزمخشری و الزبادة هرة و یقال للزیلع و هم الذین یجتلبون الزباد یا زیلع الزبادة ماتت فیغضب.
و قال ابن جزلة الطبیب فی المنهاج ( کتاب المنهاج لابن جزلة الطبیب؛منه نسخة مخطوطة بدار الکتب رقم 107-طب. ) الزباد طیب یؤخذ من حیوان کالسنور یقال إنه وسخ فی رحمها- و قال الزمخشری العنبر یأتی طفاوة علی الماء لا یدری أحد معدنه یقذفه البحر إلی البر فلا یأکل منه شیء إلا مات و لا ینقره طائر إلا بقی منقاره فیه و لا یقع علیه إلا نصلت أظفاره و البحریون و العطارون ربما وجدوا فیه المنقار و الظفر.
قال و البال و هو سمکة طولها خمسون ذراعا یؤکل منه الیسیر فیموت.
قال و سمعت ناسا من أهل مکة یقولون هو ضفع( ضفع الثور:نجوه. ) ثور فی بحر الهند و قیل هو من زبد بحر سرندیب و أجوده الأشهب ثم الأزرق و أدونه الأسود.
و فی حدیث ابن عباس لیس فی العنبر زکاة إنما هو شیء یدسره البحر أی یدفعه.
فأما صاحب المنهاج فی الطب فقال العنبر من عین فی البحر و یکون جماجم أکبرها وزنه ألف مثقال و الأسود أردأ أصنافه و کثیرا ما یوجد فی أجواف السمک التی تأکله و تموت و توجد فیه سهوکة.
و قال فی المسک أنه سرة دابة کالظبی له نابان أبیضان معقفان إلی الجانب الإنسی کقرنین.
جاء فی الحدیث المرفوع لا تمنعوا إماء الله مساجد الله و لیخرجن إذا خرجن ثفلات. أی غیر متطیبات ( المنهاج.الورقة:174. ).
و فی الحدیث أیضا إذا شهدت إحداکن العشاء فلا تمس طیبا.
و المراد من ذلک ألا تهیج علیهن شهوة الرجال.
قال الشاعر و المسک بینا تراه ممتهنا
الصنوبری فی استهداء المسک المسک أشبه شیء بالشباب فهب بعض الشباب لبعض العصبة الشیب یقال إن رجلا وجد قرطاسا فیه اسم الله تعالی فرفعه و کان عنده دینار فاشتری به مسکا فطیبه فرأی فی المنام قائلا یقول له کما طیبت اسمی لأطیبن ذکرک.
قال خالد بن صفوان لیزید بن المهلب ما رأیت صدا المغفر و لا عبق العنبر بأحد ألیق منه بک فقال حاجتک قال ابن أخ لی فی حبسک فقال یسبقک إلی المنزل.
شاعر کأن دخان الند ما بین جمره بقایا ضباب فی ریاض شقیق.
قالوا خیر العود المندلی و هو منسوب إلی مندل قریة من قری الهند و أجوده أصلبه و امتحان رطبة أن ینطبع فیه نقش الخاتم و الیابس تفصح عنه النار و من خاصیة المندلی أن رائحته تثبت فی الثواب أسبوعا و أنه لا یقمل ما دامت فیه.
قال صاحب المنهاج ( المنهاج الورقة 174. ) العود عروق أشجار تقلع و تدفن فی الأرض حتی تتعفن منها الخشبیة و القشریة و یبقی العود الخالص و أجوده المندلی و یجلب من وسط بلاد الهند ثم العود الهندی و هو یفضل علی المندلی بأنه لا یولد القمل و هو أعبق بالثیاب.
قال و أفضل العود أرسبه فی الماء و الطافی ردیء.
قال أبو العباس الأعمی لیت شعری من أین رائحة المسک
المسیب بن علس ( دیوان الأعشین 350. )
تبیت الملوک علی عتبها
و کالمسک ترب مقاماتهم
و ترب قبورهم أطیب.
أخذه العباس بن الأحنف فقال و أنت إذا ما وطئت التراب کان ترابک للناس طیبا.
و هجا بعض الشعراء العمال فی أیام عمر و وقع علیهم فقال فی بعض شعره نئوب إذا آبوا و نغزو إذا غزوا فقبض عمر علی العمال و صادرهم.
قالوا فی الکافور إنه ماء فی شجر مکفور فیه یغرزونه بالحدید فإذا خرج إلی ظاهر ذلک الشجر ضربه الهواء فانعقد کالصموغ الجامدة علی الأشجار.
و قال صاحب المنهاج ( المنهاج:ورقة 177. ) هو أصناف منها الفنصوری ( فنصور:جزیرة سرندیب.انظر المفردات لابن البیطار ج 4:52 طبع بولاق. ) و الرباحی ( نسبة إلی ملک اسمه رباح انظر نهایة الأرب ج 11:294. ) و الأزاد و الإسفرک ( کذا فی قانون ابن سینا و شرح الأدویة المفردة للکازرونی و نهایة الأرب ج 11:294. ) الأزرق و هو المختط بخشبه و قیل إن شجرته عظیمة تظلل أکثر من مائة فارس و هی بحریة و خشب الکافور أبیض إلی الحمرة خفیف و الرباحی یوجد فی بدن شجرته قطع کالثلج فإذا شققت الشجرة تناثر منها الکافور الند هو الغالیة و هو العود المطری بالمسک و العنبر و دهن البان و من الناس من لا یضیف إلیه دهن البان و یجعل عوضه الکافور و منهم من لا یضیف إلیه الکافور أیضا و من الناس من یرکب الغالیة من المسک و العنبر و الکافور و دهن النیلوفر.
قال الأصمعی قلت لأبی المهدیة الأعرابی کیف تقول لیس الطیب إلا المسک فلم یحفل الأعرابی و ذهب إلی مذهب آخر فقال فأین أنت عن العنبر فقلت کیف تقول لیس الطیب إلا المسک و العنبر قال فأین أنت عن البان قلت فکیف تقول لیس الطیب إلا المسک و العنبر و البان قال فأین أنت عن ادهان بحجر یعنی الیمامة قلت فکیف تقول لیس الطیب إلا المسک و العنبر و البان و ادهان بحجر قال فأین أنت عن فأرة الإبل صادرة فرأیت أنی قد أکثرت علیه فترکته قال و فأرة الإبل ریحها حین تصدر عن الماء و قد أکلت العشب الطیب.
و فی فأرة الإبل یقول الشاعر کأن فأرة مسک فی مباءتها إذا بدا من ضیاء الصبح تنتشر کان لأبی أیوب المرزبانی وزیر المنصور دهن طیب یدهن به إذا رکب إلی المنصور فلما رأی الناس غلبته علی المنصور و طاعته له فیما یریده حتی إنه ربما کان یستحضره لیوقع به فإذا رآه تبسم إلیه و طابت نفسه قالوا دهن أبی أیوب من عمل السحرة و ضربوا به المثل فقالوا لمن یغلب علی الإنسان معه دهن أبی أیوب .
أعرابی فیها مدر کف و مشم أنف.
و قال عیینة بن أسماء بن خارجة الفزاری لو کنت أحمل خمرا حین زرتکم قال الأصمعی ذکر لأبی أیوب هؤلاء الذین یتقشفون فقال ما علمت أن القذر و الذفر من الدین.
ریح الکلب مثل فی النتن قال الشاعر ریحها ریح کلاب هارشت فی یوم طل.
و قال آخر یزداد لؤما علی المدیح کما یزداد نتن الکلاب فی المطر.
و قالت امرأة إمرئ القیس له و کان مفرکا عند النساء إذا عرقت عرقت بریح کلب قال صدقت إن أهلی أرضعونی مرة بلبن کلبة.
قال سلمة بن عیاش یقول لجعفر بن سلیمان فما شم أنفی ریح کف رأیتها من الناس إلا ریح کفک أطیب فأمر له بألف دینار و مائة مثقال من المسک و مائة مثقال من العنبر.
وجه عمر إلی ملک الروم بریدا فاشترت أم کلثوم امرأة عمر طیبا بدنانیر و جعلته فی قارورتین و أهدتهما إلی امرأة ملک الروم فرجع البرید إلیها و معه ملء القارورتین جواهر فدخل علیها عمر و قد صبت الجواهر فی حجرها فقال من أین لک هذا فأخبرته فقبض علیه و قال هذا للمسلمین قالت کیف و هو عوض هدیتی قال بینی و بینک أبوک فقال علی ع لک منه بقیمة دینارک و الباقی للمسلمین جملة لأن برید المسلمین حمله.
قیل لخدیجة بنت الرشید رسل العباس بن محمد علی الباب معهم زنبیل یحمله رجلان فقالت تراه بعث إلی باقلاء فکشف الزنبیل عن جرة مملوءة غالیة فیها مسحاة من ذهب و إذا برقعة هذه جرة أصیبت هی و أختها فی خزائن بنی أمیة فأما أختها فغلب علیها الخلفاء و أما هذه فلم أر أحدا أحق بها منک
امام (علیه السلام) برای تقویت روح مسلمانان سفارش به عطر فرموده است. ابن ابیالحدید در توضیح مطلب مینویسد: عمر نمایندهای به دیار روم اعزام داشت. همسر عمر مقداری عطر برای همسر سلطان روم هدیه فرستاد. موقعی که سفیر آمد مقداری جواهر برای همسر عمر آورد. عمر که جواهرها را دید اعتراض کرد و گفت از کجا آوردهای؟ همسر عمر داستان را گفت. عمر گفت: این جواهرها از مسلمانان و بیتالمال است، در صورتی که همسر عمر آن را در برابر هدیه خود میدانست. علی (علیه السلام) فرمود: در برابر پولی که برای عطر دادهای بردار مابقی از مسلمانان است، زیرا سفیر مسلمانان به خرج بیتالمال عطر تو را برده است. نکته قابل توجه این است که وقتی عطر اثر دارد که سائر شرایط انسان مخصوصا سخن گفتن قابل توجه باشد و بخصوص سخن در برابر خدای عزیز که در این صورت انسان صد در صد طیب میگردد.
و قال علیهالسلام: (نعم الطیب المسک) هی التی تنفصل عن الغزال (خفیف محمله) ای حمله (عطر ریحه) ای شدید العطوره.
اللغه: الطیب: کل ذی رائحه عطره. المسک: طیب یستخرج من دابه کالظبی. الشرح: هذا مدح للمسک بما انه طیب و ذو رائحه طیبه تنعش الروح و تفرح القلب و قد کان رسولالله یحب الروائح الطیبه و خصوصا المسک و المومن رائحته کالمسک، من جهه الکرم و الشجاعه و العفه و النزاهه و رائحته ایضا عطره تتنسمها الانوف فتعشقها و هذه دعوه الی ان تکون رائحه المومن طیبه باستمرار …
«مشک چه نیکو عطری است، حمل آن آسان و رایحه اش سخت معطر و دل انگیز است.»
ابن ابی الحدید به جای شرح این سخن، فصلی در اخبار و احادیث وارد شده در فضیلت مشک و بوی خوش در یازده صفحه آورده است که به ترجمه برخی از آن بسنده می شود. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فراوان مشک و دیگر انواع عطر را به کار می برد و در خبر صحیح از آن حضرت نقل شده است که فرموده است: سه چیز از دنیای شما برای من دوست داشتنی است: بوی خوش، زنان و نماز و روشنی چشم من در نماز است.»
همین سخن امیر المؤمنین هم به صورت مرفوع و نظیر آن به این گونه از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل شده که فرموده است: «مشک را هرگز رد مکنید که سبک بار و بسیار خوشبو است.»
در حدیث مرفوع دیگری آمده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سرگرم بیعت گرفتن از قومی بود که در کف دست یکی از ایشان نشانه مشک آمیخته با زعفران دید. با سرانگشتان خود با او بیعت کرد و فرمود: «بهترین عطر برای مردان عطری است که بویش آشکار و رنگش پوشیده باشد و بهترین عطر برای زنان عطری است که رنگش آشکار و بویش اندک و پوشیده باشد.»
انس بن مالک گوید: روزی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به خانه ما آمد و خواب قیلوله فرمود. تابستان و هوا گرم بود و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عرق کرد. مادرم شیشه ای آورد و همان گونه که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خواب بود عرق آن حضرت را در شیشه جمع می کرد، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیدار شد و فرمود: ام سلیم چه می کنی؟ گفت: عرق بدن شما را که از خوشبوترین عطرها خوشبوتر است با عطر خود می آمیزیم و با آن به قصد تبرک، فرزندان و کودکان خود را معطر می سازیم. فرمود: نیکو کردی.
گویند: سبب آنکه به مشک غالیه می گویند، این است که عبد الله بن جعفر به معاویه شیشه ای مشک اهدا کرد. معاویه پرسید: برای فراهم کردن چنین مشکی چه قدر هزینه کرده است، عبد الله مبلغی را گفت. معاویه گفت: این سخت گران -غالیه- است، و از آن هنگام به غالیه معروف شد.
ابو قلابه روایت می کند که عبد الله بن مسعود هرگاه از خانه خود به مسجد می رفته است، همه رهگذران از بوی خوشی که میان راه احساس می کردند، می فهمیدند که از آن راه گذشته است.
تمیم داری، حله ای را به هشتصد درم خریده بود، مشکی گرانبها هم فراهم آورده بود. چون شبها برای نماز شب برمی خاست آن حله را می پوشید و از آن مشک به خود می مالید.
هارون الرشید می خواست در انطاکیه بماند، پیرمردی از مردم آن شهر گفت: این جا برای تو مناسب نیست که مشک گرانبها در این شهر فاسد می شود و نمی توان از آن بهره برد، شمشیر و سلاح هم در آن زنگ می زند.
و در حدیث مرفوع آمده است: «کنیزکان خدا -بانوان- را از آمدن به مساجد خدا منع مکنید و البته باید بدون استعمال بوی خوش به مسجد آیند.»
گویند: مردی کاغذی پیدا کرد که بر آن نام خدا نوشته شده بود، آن را برداشت و با درهمی که داشت عطر خرید و آن کاغذ را معطر ساخت. در خواب دید سروشی می گوید: همان گونه که نام مرا عطرآگین ساختی، یاد تو را عطر آگین می سازم.
ابن ابی الحدید سپس مطلبی درباره مشک و عنبر و عود و کافور و چگونگی به دست آمدن و آماده سازی و انواع آنها و داستانهایی از تأثیر بوی مشک آورده است و کسانی که بخواهند می توانند به آن مراجعه فرمایند.
[[و قال علیهالسلام ]]
نِعْمَ الطِّیبُ الْمِسْکُ خَفِیفٌ مَحْمِلُهُ عَطِرٌ رِیحُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
مشک،عطر خوبی است حملش سبک و عطرش بسیار خوب است.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در این جا منبع دیگری اضافه بر نهج البلاغه نقل نکرده است. تنها می گوید: این سخن را امیرمؤمنان علی علیه السلام از رسول خدا نیز نقل فرموده است و جای تعجب نیست زیرا علی علیه السلام باب مدینه علم پیامبر است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۴)
قابل توجه اینکه بسیاری از شروح نهج البلاغه این گفتار حکیمانه را اصلا ذکر نکرده اند.)
بهترین عطرها
امام علیه السلام در این بیان کوتاه و پرمعنا از یکی از مواد معطر یعنی مِشک تعریف و تمجید میکند،میفرماید:«مشک،عطر خوبی است حملش سبک و عطرش بسیار خوب است»؛ (نِعْمَ الطِّیبُ الْمِسْکُ خَفِیفٌ مَحْمِلُهُ عَطِرٌ رِیحُهُ).
بوی خوش در اسلام و مخصوصاً احادیث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام بسیار مدح شده است و به مسلمانان دستور دادهاند که از عطریات استفاده کنند و همیشه خوشبو باشند و مخصوصاً بههنگام نماز از بوی خوش استفاده نمایند.
مرحوم کلینی در جلد ششم کافی از امام سجاد علیه السلام نقل میکند که آن حضرت ظرفی داشت که در آن مشک بود و در کنار سجدهگاهش میگذاشت و هنگامی که میخواست وارد نماز شود از آن بر میداشت و خود را خوشبو میساخت؛
(کَانَتْ لِعَلِی بْنِ الْحُسَینِ علیه السلام قَارُورَهُ مِسْکٍ فِی مَسْجِدِهِ فَإِذَا دَخَلَ لِلصَّلَاهِ أَخَذَ مِنْهُ فَتَمَسَّحَ بِهِ) .(کافی، ج ۶، ص ۵۱۵، ح ۶.)
در حدیث دیگری آمده است که امام صادق علیه السلام فرمود:
«صَلاهُ مُتَطَیبٍ أَفْضَلُ مِنْ سَبْعِینَ صَلَاهً بِغَیرِ طِیبٍ؛ نماز کسی که خود را خوشبو میکند برتر از هفتاد نماز بدون آن است».(کافی، ص ۵۱۰، ح ۷.)
حتی برای روزهدار که بوییدن گلها مکروه است استفاده از عطریات نه تنها ممنوع نیست بلکه توصیه شده است:در روایتی میخوانیم:
«کَانَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام إِذَا صَامَ تَطَیبَ بِالطِّیبِ وَ یقُولُ الطِّیبُ تُحْفَهُ الصَّائِمِ؛ امام صادق علیه السلام هنگامی که روزه میگرفت از عطر استفاده میکرد و میگفت:عطر تحفه روزهدار است».(کافی، ج ۴، ص ۱۱۳، ح ۳.)
استفاده از عطر نه تنها در حال نماز و روزه بلکه در تمام حالات (جز در حال احرام) توصیه شده است تا آنجا که درباره پیغمبر صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«کَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله ینْفِقُ فِی الطِّیبِ أَکْثَرَ مِمَّا ینْفِقُ فِی الطَّعَامِ؛ آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله برای عطر هزینه میکرد بیش از آن بود که برای غذا هزینه میکرد».(کافی، ج ۶، ص ۵۱۲، ح ۱۸.)
البته این موضوع هرگز اسراف نبود زیرا هزینه زندگی ساده پیغمبر صلی الله علیه و آله بسیار کم بود و هزینه عطریات بهخصوص مشک که از راههای دور میآوردند نسبتاً زیاد بود.
البته درمورد زنان اکیداً نهی شده است که بههنگام بیرون آمدن از خانه یا ملاقات با نامحرم خود را خوشبو سازند به گونهای که دیگران آن عطر را استشمام کنند زیرا ممکن است منشأ مفاسدی گردد.
به هر حال امام علیه السلام در گفتار حکیمانه مورد بحث،درباره برتری مشک بر عطریات دیگر میفرماید:امتیاز این عطر بر سایر عطرها این است که اولاً حملش آسان است زیرا ظرف بزرگی لازم ندارد به علاوه مانند بسیاری از عطریات بهصورت مایع نیست که مشکلات خاص خود را داشته باشد بلکه بهصورت جامد بوده و استفاده کردن از آن نیز بسیار آسان است؛انسان با سر انگشت خود میتواند مقداری از آن را بردارد و به خویش بمالد.اضافه بر این، بوی مشک را غالب مردم با اختلاف سلیقهای که درباره عطر دارند میپسندند و لذا امام علیه السلام آن را مدح و ستایش میکند.
به همین دلیل از حالات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام استفاده میشود که بسیاری از آن بزرگواران از مشک استفاده میکردند حتی گاهی مقداری از آن را در غذا میریختند.(برای توضیح بیشتر به کافی، باب المسک، ج ۶، ص ۵۱۴ مراجعه فرمایید.)
در اهمیت استفاده از بوی خوش در نمازها همین بس که مرحوم کلینی در باب الغالیه در کافی نقل میکند که امام علی بن الحسین علیهما السلام شبی از شبهای سرد زمستانی جبه خز و ردایی از خز و عمامهای از خز پوشیده بود و خود را با بوهای خوش کاملاً معطر ساخته بود یکی از یاران حضرت،ایشان را با آن حالت مشاهده کرد،عرض کرد:فدایت شوم در این وقت شب با این وضع کجا میروید؟ فرمود:
«إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أَخْطُبَ الْحُورَ الْعِینَ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی هَذِهِ اللَّیلَهِ؛ من میخواهم از خداوند حور العین را خواستگاری کنم».(کافی، ج ۶، ص ۵۱۶، ح ۳) اشاره به اینکه استفاده از بوی خوش بههنگام عبادت و نماز و پوشیدن لباسهای خوب بههنگام رفتن به مسجد از اموری است که در آخرت پاداشهای مهم الهی دارد.
ممکن است از کلام حکیمانه مورد بحث به نکته مهم گستردهتری نیز برسیم و آن اینکه انسانهای شایسته کسانی هستند که خفیف مئونه و پرفایدهاند و آنها همچون مشکاند که وزن آن کم و عطر آن فراوان است.
گفتنی است که مِشک که در فارسی،هم به کسر میم و هم به ضم میم خوانده میشود مادهای است سیاه و بسیار معطر که از یک نوع آهو گرفته میشود و در واقع خونی است که در کیسهای در زیر شکم او پیدا میشود سپس جدا شده و میافتد.در آغاز بهصورت مایع و تیرهرنگ و بسیار معطر است و پس از خشک شدن سیاه میشود و در واقع از عطرهای تند است.
البته مشک علاوه بر اینکه به عنوان عطر معروفی بهکار میرود خواص طبی فراوانی نیز برای آن ذکر کردهاند و از روایاتی که در باب تروک احرام وارد شده است استفاده میشود که در آن زمان گاه در غذا برای خوشبو کردن میریختند و خوردن آن مجاز بوده است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The best fragrance is musk ; its weight is light while its smell is sweet.”
وَ قَالَ علیه السلام ضَع فَخرَکَ وَ احطُط کِبرَکَ وَ اذکُر قَبرَکَ
ترجمهها:
(اخلاقی، اعتقادی) ودرود خدا بر او، فرمود: فخر فروشی را کنار بگذار، تکبّر و خود بزرگ بینی را رها کن، به یاد مرگ باش .
ناز خود بگذار و کبر از سر به در آر و گور خود را به یاد آر.!
و فرمود (علیه السلام): به خود مناز و باد خودپسندی از سر به در کن و به یاد گورت باش.
و آن حضرت فرمود:فخر فروشی را بگذار،کبر خود را فرو ریز،و قبرت را یاد کن .
شروح:
وَ قَالَ علیه السلام ضَعْ فَخْرَکَ وَ احْطُطْ کِبْرَکَ وَ اذْکُرْ قَبْرَکَ .
قد تقدم القول فی العجب و الکبر و الفخر
فی الحدیث المرفوع أن الله قد أذهب عنکم عبیة الجاهلیة و فخرها بالآباء الناس لآدم و آدم من تراب مؤمن تقی و فاجر شقی لینتهین أقوام یتفاخرون برجال إنما هم فحم من فحم جهنم أو لیکونن أهون علی الله من جعلات(الجعلات:جمع جعل؛بضم ففتح:دویبة معروفة تغشی الأمکنة القذرة. ) تدفع النتن بأنفها.
و من وصیته ص إلی علی ع لا فقر أشد من الجهل و لا وحشة أفحش من العجب.
أتی وائل بن حجر النبی ص فأقطعه أرضا و أمر معاویة أن یمضی معه فیریه الأرض و یعرضها علیه و یکتبها له فخرج مع وائل فی هاجرة شاویة و مشی خلف ناقته فأحرقته الرمضاء فقال أردفنی قال لست من أرداف الملوک قال فادفع إلی نعلیک قال ما بخل یمنعنی یا ابن أبی سفیان و لکن أکره أن یبلغ أقیال ( الأقیال:جمع قیل؛و هو الملک.) الیمن أنک لبست نعلی و لکن امش فی ظل ناقتی فحسبک بذاک شرفا و یقال إنه عاش حتی أدرک زمن معاویة فأجلسه معه علی سریره.
قیل لحکیم ما الشیء الذی لا یحسن أن یقال و إن کان حقا فقال الفخر.
حبس هشام بن عبد الملک الفرزدق فی سجن خالد بن عبد الله القسری فوفد جریر إلی خالد لیشفع فیه فقال له خالد أ لا یسرک أن الله قد أخزی الفرزدق فقال أیها الأمیر و الله ما أحب أن یخزیه الله إلا بشعری و إنما قدمت لأشفع فیه قال فاشفع فیه فی ملإ لیکون أخزی له (فی د:«أذل له»؛و هو مستقیم أیضا.) فشفع فیه فدعا به فقال إنی مطلقک بشفاعة جریر فقال أسیر قسری و طلیق کلبی فبأی وجه أفاخر العرب بعدها ردنی إلی السجن.
ذکر أعرابی قوما فقال ما نالوا بأناملهم شیئا إلا و قد وطئناه بأخامص أقدامنا و إن أقصی مناهم لأدنی فعالنا.
نظر رجل إلی بعض ولد أبی موسی یختال فی مشیته فقال أ لا ترون مشیته کأن أباه خدع عمرو بن العاص .
و سمع الفرزدق أبا بردة یقول کیف لا أتبختر و أنا ابن أحد الحکمین فقال أحدهما مائق و الآخر فاسق فکن ابن أیهما شئت.
نظر رسول الله ص إلی أبی دجانة و هو یتبختر بین الصفین فقال إن هذه مشیة یبغضها الله إلا فی هذا الموطن .
لما بلغ الحسن بن علی ع قول معاویة إذا لم یکن الهاشمی جوادا و الأموی حلیما و العوامی شجاعا و المخزومی تیاها لم یشبهوا آباءهم فقال إنه و الله ما أراد بها النصیحة و لکن أراد أن یفنی بنو هاشم ما فی أیدیهم فیحتاجوا إلیه و أن یشجع بنو العوام فیقتلوا و أن یتیه بنو مخزوم فیمقتوا و أن یحلم بنو أمیة فیحبهم الناس.
کان قاضی القضاة محمد بن أبی الشوارب الأموی تائها فهجاه عبد الأعلی البصری فقال إنی رأیت محمدا متشاوسا
بعض الأمویة إذا تائه من عبد شمس رأیته
لبعض الأمویة أیضا أ لسنا بنی مروان کیف تبدلت
بعض التیاهین أتیه علی إنس البلاد و جنها
بعض العلویة لقد نازعتنا من قریش عصابة
کان عمارة بن حمزة بن میمون مولی بنی العباس مثلا فی التیه حتی قیل أتیه من عمارة و کان یتولی دواوین السفاح و المنصور و کان إذا أخطأ مضی علی خطئه تکبرا عن الرجوع و یقول نقض و إبرام فی حالة واحدة الإصرار علی الخطإ أهون من ذلک و افتخرت أم سلمة المخزومیة امرأة السفاح ذات لیلة بقومها علی السفاح و بنو مخزوم یضرب بهم المثل فی الکبر و التیه فقال أنا أحضرک الساعة علی غیر أهبة مولی من موالی لیس فی أهلک مثله فأرسل إلی عمارة و أمر الرسول أن یعجله عن تغییر زیه فجاء علی الحال التی وجده علیها الرسول فی ثیاب ممسکة مزررة بالذهب و قد غلف لحیته بالغالیة حتی قامت فرمی إلیه السفاح بمدهن ذهب مملوء غالیة فلم یلتفت إلیه و قال هل تری لها فی لحیته موضعا فأخرجت أم سلمة عقدا لها ثمینا و أمرت خادما أن یضعه بین یدیه فقام و ترکه فأمرت الخادم أن یتبعه به و یقول إنها تسألک قبوله فقال للخادم هو لک فانصرف بالعقد إلیها فأعطت الخادم فکاکه عشرة آلاف دینار و استرجعته و عجبت من نفس عمارة و کان عمارة لا یذل للخلفاء و هم موالیه و یتیه علیهم.
نظر رجل إلی المهدی و یده فی ید عمارة و هما یمشیان فقال یا أمیر المؤمنین من هذا قال هذا أخی و ابن عمی عمارة بن حمزة فلما ولی الرجل ذکر المهدی الکلمة کالممازح لعمارة فقال عمارة و الله لقد انتظرت أن تقول مولای فأنفض یدی من یدک فتبسم المهدی .
و کان أبو الربیع الغنوی أعرابیا جافیا تیاها شدید الکبر قال أبو العباس المبرد فی الکامل فذکر الجاحظ أنه أتاه و معه رجل هاشمی قال فنادیت أبو الربیع هنا فخرج إلی و هو یقول خرج إلیک رجل أکرم الناس فلما رأی الهاشمی استحیا و قال أکرم الناس ردیفا و أشرفهم حلیفا ( قال أبو العباس:قوله:«و أشرفهم حلیفا»؛کان أبو مرثد حلیف حمزة بن عبد المطلب.) أراد بذلک أبا مرثد الغنوی لأنه کان ردیف رسول الله ص و حلیف أبی بکر قال حدثنا ساعة ثم نهض الهاشمی فقلت له من خیر الخلق قال الناس و الله قلت من خیر الناس قال العرب و الله قلت فمن خیر العرب قال مضر و الله قلت فمن خیر مضر قال قیس و الله قلت فمن خیر قیس قال یعصر و الله قلت فمن خیر یعصر قال غنی و الله قلت فمن خیر غنی قال المخاطب لک و الله قلت أ فأنت خیر الناس قال إی و الله قلت أ یسرک أن تکون تحتک ابنة یزید بن المهلب قال لا و الله قلت و لک ألف دینار قال لا و الله قلت فألفا دینار قال لا و الله قلت و لک الجنة قال فأطرق ثم قال علی ألا تلد منی ثم أنشد تأبی لیعصر أعراق ( فی د:«أخلاق»و المعنی علیه یستقیم أیضا. ) مهذبة أراد حذیفة بن بدر الفزاری و کان سید قیس فی زمانه (الکامل 2:205،206. ) .
رأی عمر رجلا یمشی مرخیا یدیه طارحا رجلیه یتبختر فقال له دع هذه المشیة فقال ما أطیق فجلده ثم خلاه فترک التبختر فقال عمر إذا لم أجلد فی هذا ففیم أجلد فجاءه الرجل بعد ذلک فقال جزاک الله یا أمیر المؤمنین خیرا إن کان إلا شیطانا سلط علی فأذهبه الله بک
خودخواهی و تکبر مرضی است خطرناک که انسان را هم از نظر مردم میاندازد هم از نظر خدا، زیرا غرور انسان را از فعالیت و آمادگی باز میدارد، لذا خدا رمز شکست مسلمانان را در جنگ صفین خودخواهی بیان فرمود و بر آنان منت گذاشته که نجاتشان داد. امام (علیه السلام) نجات از خودخواهی را بیاد قبر افتادن معرفی فرموده است. ابن ابیالحدید نقل میکند (وائل بن حجر) پیش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمد. حضرت زمینی به او بخشید و به معاویه (که نویسنده حضرت بود) سفارش کرد زمین را به او نشان بدهد و قبالهاش را برای وی بنویسد. معاویه در ظهر گرمای بریانکننده دنبال وائل حرکت کرد و دنبال شتر وائل گام برمیداشت. گرمای هوا معاویه را سوزاند، به همین جهت به وائل گفت مرا پشت خودت روی شتر سوار کن! وائل گفت: تو لیاقت سوار شدن در ردیف سلاطین را نداری! معاویه: پس کفشهایت را به من بده که پا کنم! وائل: پسر ابیسفیان من بخیل نیستم ولی دوست ندارم که بگوش سلاطین یمن برسد که کفش مرا پوشیدهای، بلکه در سایه شتر من حرکت کن همین افتخار تو را بس! نقل شده که زنده ماند تا ریاست معاویه را دید و در کنارش روی تخت سلطانیاش نشست. این است وضع دنیا و این است غرور عرب.
و قال علیهالسلام: (ضع فخرک) فلا تفتخر (و احطط کبرک) فلا تتکبر (و اذکر قبرک) حین تموت و تدخل القبر ذلیلا مهانا.
اللغه: ضع: اترک. الفخر: التباهی، التمدح بالمناقب و الخصال و المکارم. الکبر: التکبر. الشرح: بماذا تفتخر، بالمال ام بالجاه، ام بالسطان ام بالحسب ام بالنسب فکلها لن تغنی عنک من الله شیئا و لن تنفعک یوم حشرک و نشرک و عرضک علی الواحد الدیان و اذا کانت کلها لا تنفعک فاترکها و اهجرها وضعها جانبا لا تتکلم بها و لا تفتخر فیها … و کبریائک بماذا اکتسبتها؟ و لماذا تتکبر؟ تتکبر لاصلک فاصلک نطفه ام تتکبر لنهایتک و نهایتک جیفه نتنه تشتمئز منها النفوس اذن انزل عن کبریائک و تنازل عنها و اذکر قبرک عند کل موقف تجمح نفسک الی العلو و تطغی فی الضلال، اذکره فانه مقام مرعب و مکان رهیب ما تصوره جبار او عظیم الا و ارتعش، انها نهایه فی بیت الوحده و بیت الوحشه و بیت الغربه لا یونس فیه الا العمل الصالح …
«فخرفروشی خود را کنار بگذار، کبر خود را از سر به درآر و گور خود را فرا یاد آر.»
درباره کبر و فخر و خودپسندی پیش از این سخن گفته شد. ابن ابی الحدید نمونه های دیگری از آنچه در نکوهش فخر و به خود بالیدن گفته شده است آورده است که به ترجمه پاره ای از آن بسنده می شود. از جمله سفارشهای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به علی علیه السّلام این است که «هیچ درویشی دشوارتر از نادانی نیست و هیچ غربت و تنهایی بدتر از به خود شیفتگی نیست.»
به حکیمی گفته شد: آن چیزی که اگر حق هم باشد، گفتن آن نکوهیده است چیست؟ گفت: فخر کردن.
مردی به یکی از پسران ابو موسی اشعری که در راه رفتن خود می خرامید، نگریست و گفت: راه رفتن این را می بینید گویی پدر او عمرو عاص را گول زده است.
فرزدق هم شنید که ابو بردة اشعری می گوید: چرا بر خود نبالم که من پسر یکی از دو داورم. فرزدق گفت: یکی از آن دو احمق و دیگری فاسق بود، پسر هر کدام که می خواهی باش.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به ابودجانه نگریست که میان دو صف لشکرها می خرامید و با ناز حرکت می کرد، فرمود: «این گونه راه رفتن را خداوند جز در چنین جایی خوش نمی دارد.»
چون این سخن معاویه -که گفته بود اگر هاشمی بخشنده و اموی بردبار و عوّامی شجاع و مخزومی به خود بالنده نباشند، به نیاکان خود شبیه نیستند- به اطلاع حسن بن علی علیهما السّلام رسید، فرمود: به خدا سوگند در این سخن خود نیت خیر نداشته است، بلکه خواسته است بنی هاشم با این وصفی که از ایشان کرده است، آنچه در دست دارند ببخشند و نیازمند او شوند، و بنی عوّام دلیر گردند و خود را به کشتن دهند و بنی مخزوم با ناز و غرور مورد نفرت قرار گیرند و بنی امیه بردباری کنند تا مردم ایشان را دوست بدارند.
[[و قال علیهالسلام ]]
ضَعْ فَخْرَکَ،وَ احْطُطْ کِبْرَکَ،وَ اذْکُرْ قَبْرَکَ.
امام علیه السلام فرمود:
فخرفروشی خود را کنار بگذار و تکبرت را (از خود) فرو ریز
و به یاد قبرت باش (و برای آن آماده شو).(سند گفتار حکیمانه:
این گفتار حکیمانه را قبل از مرحوم سید رضی نویسنده تحف العقول در کتاب خود (با تفاوتی و در ضمن خطبه ای طولانی) آورده است و بعد از مرحوم سید رضی مرحوم ورام در مجموعه خود بدون هیچ تغییری ذکر کرده که نشان میدهد آن را از نهج البلاغه گرفته است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۴))
ردای فخر و تکبر را بیفکن!
جمعی از شارحان نهج البلاغه در اینجا به شرح این کلام نورانی نپرداختهاند و جمع دیگری اصلاً آن را ذکر نکردهاند شاید به این دلیل که عین این کلام در لابهلای خطبه 153 آمده و به شرحی که در آنجا دادهاند قناعت کردهاند و میدانیم مرحوم سید رضی گاهی جملههایی را از خطبههای مفصل برمیگزیده و به عنوان کلمات قصار میآورده است.
به هر حال امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه سه دستور مهم میدهد که هرکس به آنها عمل کند رستگار خواهد بود.
نخست میفرماید:«فخرفروشی خود را کنار بگذار»؛ (ضَعْ فَخْرَکَ).
ممکن است انسان امتیازاتی داشته باشد که مایه افتخار است چه ازنظر علم و دانش و چه ازنظر موقعیت اجتماعی و حسن ظاهر و صفات برجسته اخلاقی.
اینها واقعیت است ولی آنچه نکوهیده است این است که انسان افتخارات خود را ذکر کرده و به آنها افتخار کند و خود را به این وسیله از دیگران برتر بشمارد.
از آیات قرآن مجید و روایات اسلامی بهخوبی استفاده میشود که این کار یکی از زشتترین کارهاست.در قرآن مجید در ضمن نصایح لقمان میخوانیم:
« وَ لَا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ وَ لَا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللّهَ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ »؛(پسرم!) با بیاعتنایی از مردم روی مگردان،و مغرورانه بر زمین راه مرو که خداوند هیچ متکبر مغرورِ خیالپردازی را دوست ندارد».( لقمان، آیه ۱۸.)
این موضوع بهقدری اهمیت دارد که امیرمؤمنان علی علیه السلام در حدیثی که مرحوم صدوق در کتاب خصال از آن حضرت نقل کرده،میفرماید:
«أَهْلَکَ النَّاسَ اثْنَانِ خَوْفُ الْفَقْرِ وَ طَلَبُ الْفَخْرِ؛ مردم را دو چیز هلاک کرده است:ترس از فقر (که موجب دست زدن به کارهای خلاف میشود) و فخرفروشی».(خصال، ج ۱، ص ۶۸)
در حدیث دیگری از امام زین العابدین علیه السلام میخوانیم که در ضمن دعای مکارم الاخلاق از خداوند چنین تقاضا میکند:
«وَ هَبْ لِی مَعَالِی الْأَخْلَاقِ، وَ اعْصِمْنِی مِنَ الْفَخْرِ؛ خداوندا! اخلاق برجسته را به من ارزانی کن و از فخرفروشی مرا مصون دار».(باید توجه داشت که فخر به معنای مصدری، همان فخرفروختن است و به معنای اسم مصدری افتخاراتی است که نصیب انسان می شود هرچند به رخ دیگران نکشد)
سپس امام علیه السلام در دومین دستور میفرماید:«کبر خود را فرو ریز»؛ (وَ احْطُطْ کِبْرَکَ).
ممکن است کسی فخرفروشی نکند و سخنی از امتیازات واقعی یا خیالی خود به زبان نیاورد ولی برخورد او با مردم متکبرانه و حتی راه رفتن و سایر حرکاتش آمیخته با کبر و غرور باشد زیرا حقیقت کبر آن است که انسان برای خود برتری خاصی نسبت به دیگران قائل باشد خواه این برتری واقعی باشد یا پنداری و خیالی،معنوی باشد یا مادی،این چیزی است که اسلام و تمام مکاتب اخلاقی آن را نمیپذیرند و در قرآن مجید علاوه بر آنچه در سوره لقمان ضمن نصایح آن مرد حکیم آمده است در جای دیگر میفرماید:« و لَا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً »؛در روی زمین متکبرانه راه مرو زیرا تو نه زمین را میتوانی زیر پای خود پاره کنی و نه قامت خود را به بلندای کوهها برسانی».( اسراء، آیه ۳۷.)
این اشاره به حال کسانی است که متکبرانه راه میروند گویی به زمین میگویند:زیر پای ما مباش و به کوهها میگویند:ما همسان شما هستیم.
البته اینگونه راه رفتن مسأله سادهای است،مهم این است که از روحیهای حکایت میکند که بسیار خطرناک و زشت و ناپسند است.
واژه«و احطط؛فرو بریز»گویا اشاره به این است که یک موجود مزاحم اضافی است که به بدن انسان میچسبد و انسان باید آن را از خود دور کند و فرو بریزد تا آسایش پیدا کند.
مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی در جلد دوم بابی مشروح و مفصل درباره نکوهش کبر ذکر کرده،ازجمله در روایتی از امام باقر و امام صادق علیهما السلام نقل میکند که فرمودند:
«لَا یدْخُلُ الْجَنَّهَ مَنْ فِی قَلْبِهِ مِثْقَالُ ذَرَّهٍ مِنْ کِبْرٍ؛ کسی که بهاندازه سنگینی ذرهای از تکبر در قلب او باشد وارد بهشت نمیشود».(کافی، ج ۲، ص ۳۱۰، ح ۶.)
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:
«ثَلَاثَهٌ لَا یکَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لَا ینْظُرُ إِلَیهِمْ یوْمَ الْقِیامَهِ وَ لَا یزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ شَیخٌ زَانٍ وَ مَلِکٌ جَبَّارٌ وَ مُقِلٌّ مُخْتَالٌ؛ سه گروهاند که خداوند روز قیامت با آنها سخن نمیگوید و به آنان (با نظر لطفش) نگاه نمیکند و آنها را پاکیزه نمیسازد و عذاب دردناکی در انتظار آنهاست:پیرمرد زناکار و پادشاه جبار و فقیر متکبر».(کافی، ص ۳۱۱، ح ۱۴)
بیشک تکبر برای همه بد است خواه غنی باشد یا فقیر ولی شخص فقیرِ متکبر در عالم خیالبافی برای جبران کمبود خود گرفتار کبر و غرور میشود و خطر او بیشتر است.
شک نیست که کبر سرچشمه مفاسد بسیاری است،کسی که خود را برتر از دیگران میداند حاضر نیست به دیگران همچون یک برادر نگاه کند بلکه انتظار دارد همه در برابر او تواضع کنند و به فرمانش گوش فرادهند و چون مردم از چنین روحیهای متنفرند از او فاصله میگیرند در نتیجه او کینه مردم را به دل میگیرد و آنها را حقنشناس میپندارد و گاه همین امر سبب میشود در حق دیگران ظلم و ستم کند.
کار کبر و غرور گاه به جایی میرسد که انسان تسلیم حرف حق نمیشود و حتی از اطاعت فرمان خدا سرپیچی میکند و به دره کفر سقوط مینماید همانگونه که شیطان براثر کبر و غرورش به چنین سرنوشتی گرفتار شد.
این سخن را با حدیثی از امام صادق علیه السلام و آیهای از قرآن مجید پایان میدهیم.
یکی از یاران امام علیه السلام به نام عمر بن یزید خدمتش عرض کرد:ما غذای خوب میخوریم و بوی خوش و عطریات استعمال میکنیم و سوار بر مرکب باارزش میشویم و گاهی خادم ما نیز بهدنبال ما میآید آیا این واقعاً مصداق تجبر و تکبر است که من همه آن را ترک کنم؟
امام علیه السلام مدتی سکوت نمود در حالی که به زمین نگاه میکرد.سپس فرمود:
«إِنَّمَا الْجَبَّارُ الْمَلْعُونُ مَنْ غَمَصَ النَّاسَ وَ جَهِلَ الْحَق؛ جبار و متکبر ملعون،کسی است که با مردم«با غمص»برخورد کند و حق را نشناسد».
آن مرد عرض کرد:اما من هرگز حق را انکار نمیکنم ولی نمیدانم غمص چیست؟ امام علیه السلام فرمود:
«مَنْ حَقَّرَ النَّاسَ وَ تَجَبَّرَ عَلَیهِمْ فَذَلِکَ الْجَبَّارُ؛ کسی که مردم را کوچک بشمارد و خود را برتر از آنها بداند،که این شخص جبار است».(کافی، ج ۲، ص ۳۱۱، ح ۱۳.)
قرآن مجید نیز در تعبیر تکاندهندهای میفرماید:« تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوّاً فِی الْأَرْضِ وَ لَا فَسَاداً وَ الْعَاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ »؛آن سرای آخرت را (تنها) برای کسانی قرار میدهیم که اراده برتریجویی در زمین و فساد ندارند؛ و عاقبت نیک برای پرهیزکاران است!».(قصص، آیه ۸۳)
آنگاه امام علیه السلام در سومین جمله میفرماید:«به یاد قبرت باش»؛ (وَ اذْکُرْ قَبْرَکَ).
منظور از این جمله آن است که انسان باید به فکر مرگ و پایان زندگی باشد و بداند روزی همه آنچه را از مقام و مال و جاه و قدرت و قوت دارد رها میسازد و بهصورت جسم بیجانی روانه گور میشود و او را در آنجا دفن میکنند و همه حتی عزیزترین عزیزانش از وی جدا میشوند و او میماند و اعمالش.
به یقین توجه به این نکته انسان را از فخرفروشی و تکبر و ظلم و ستم به دیگران و غفلت از خدا بازمیدارد.
در حدیثی که از امام امیرمؤمنان علیه السلام در امالی شیخ طوسی آمده است میخوانیم:
«الْمَوْتُ طَالِبٌ وَ مَطْلُوبٌ لَا یعْجِزُهُ الْمُقِیمُ وَ لَایفُوتُهُ الْهَارِبُ فَقَدِّمُوا وَ لَا تَتَّکِلُوا فَإِنَّهُ لَیسَ عَنِ الْمَوْتِ مَحِیصٌ إِنَّکُمْ إِنْ لَمْ تُقْتَلُوا تَمُوتُوا وَ الَّذِی نَفْسُ عَلِی بِیدِهِ لَأَلْفُ ضَرْبَهٍ بِالسَّیفِ عَلَی الرَّأْسِ أَهْوَنُ مِنْ مَوْتٍ عَلَی فِرَاشٍ؛ مرگ،هم طلبکننده است هم مطلوب (برای اولیاء اللّه)،نه کسی که از آن فرار نکند میتواند بر آن چیره شود و نه کسی که فرار میکند بنابراین برای بعد از مرگ خود چیزی بفرستید و اعتماد به زندگی نکنید زیرا هیچگونه راه فراری از مرگ نیست شما اگر شهید نشوید به مرگ طبیعی میمیرید ولی سوگند به کسی که جان علی به دست اوست هزار ضربه شمشیر بر سر،آسانتر است از مردن در بستر».(امالی شیخ طوسی، ص ۲۱۶؛ بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۲۶۴، ح ۵.)
آری مردان خدا نه تنها به فکر مرگ بودند بلکه به این فکر بودند که پایان زندگانشان شهادت در راه خدا باشد.
Imam Ali ibn Abu Talib said : Put off boasting , give up self-conceit and remember your grave.”
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ لِلوَلَدِ عَلَی الوَالِدِ حَقّاً وَ إِنّ لِلوَالِدِ عَلَی الوَلَدِ حَقّاً فَحَقّ الوَالِدِ عَلَی الوَلَدِ أَن یُطِیعَهُ فِی کُلّ شَیءٍ إِلّا فِی مَعصِیَةِ اللّهِ سُبحَانَهُ وَ حَقّ الوَلَدِ عَلَی الوَالِدِ أَن یُحَسّنَ اسمَهُ وَ یُحَسّنَ أَدَبَهُ وَ یُعَلّمَهُ القُرآنَ
ترجمهها:
(اخلاقی، حقوقی، تربیتی) و درود خدا بر او، فرمود: همانا فرزند را به پدر، و پدر را به فرزند حقّی است . حق پدر بر فرزند این است که فرزند در همه چیز جز نافرمانی خدا، از پدر اطاعت کند ، و حق فرزند بر پدر آن که نام نیکو بر فرزند نهد، خوب تربیتش کند، و او را قرآن بیاموزد .(نقد تفکّر: پاترنالیسمPATERNALISM )پدر سالاری) بلکه در روابط پدر و فرزند حقوق متقابل مطرح است.)
فرزند را بر پدر حقی است و پدر را بر فرزند حقی. حق پدر بر فرزند آن بود که فرزند در هر چیز، جز نافرمانی خدای سبحان، او را فرمان برد ، و حق فرزند بر پدر آن است که او را نام نیکو نهد و نیکش ادب آموزد و قرآنش تعلیم دهد.
و فرمود (علیه السلام): فرزند را بر پدر حقی است و پدر را نیز بر فرزند حقی. حق پدر بر فرزند این است، که فرزندش در همه حال، فرمانبردار باشد و مگر در معصیت خدای سبحان و حق فرزند بر پدر این است، که برای او نامی نیکو برگزیند و نیکو ادبش کند و قرآنش بیاموزد.
و آن حضرت فرمود:برای فرزند بر عهده پدر حقّی است،و برای پدر نیز بر عهده فرزند حقّی است .حق پدر بر فرزند اینکه پدر را در همه امور جز در معصیت خدا اطاعت کند ،و حق فرزند بر پدر اینکه برای او نام نیکو قرار دهد،و وی را نیکو تربیت نماید،و به او قرآن تعلیم دهد .
شروح:
وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ لِلْوَالِدِ عَلَی الْوَلَدِ حَقّاً وَ إِنَّ لِلْوَلَدِ عَلَی الْوَالِدِ حَقّاً فَحَقُّ الْوَالِدِ عَلَی الْوَلَدِ أَنْ یُطِیعَهُ فِی کُلِّ شَیْءٍ إِلاَّ فِی مَعْصِیَةِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ حَقُّ الْوَلَدِ عَلَی الْوَالِدِ أَنْ یُحَسِّنَ اسْمَهُ وَ یُحَسِّنَ أَدَبَهُ وَ یُعَلِّمَهُ اَلْقُرْآنَ .
أما صدر الکلام فمن قول الله سبحانه أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ وَ إِنْ جاهَداکَ عَلی أَنْ تُشْرِکَ بِی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما ( سورة لقمان 14،15.)
و أما تعلیم الوالد الولد القرآن و الأدب فمأمور به و کذلک القول فی تسمیته باسم حسن و قد جاء
فی الحدیث تسموا بأسماء الأنبیاء و أحب الأسماء إلی الله عبد الله و عبد الرحمن و أصدقها حارث و همام و أقبحها حرب و مرة .
و روی أبو الدرداء عن النبی ص أنکم تدعون یوم القیامة بأسمائکم و أسماء آبائکم فأحسنوا أسماءکم.
و قال ع إذا سمیتم فعبدوا.
أی سموا بنیکم عبد الله و نحوه من أسماء الإضافة إلیه عز اسمه و کان رسول الله ص یغیر بعض الأسماء سمی أبا بکر عبد الله و کان اسمه فی الجاهلیة عبد الکعبة و سمی ابن عوف عبد الرحمن و کان اسمه عبد الحارث و سمی شعب الضلالة شعب الهدی و سمی یثرب طیبة و سمی بنی الریبة بنی الرشدة و بنی معاویة بنی مرشدة .
کان سعید بن المسیب بن حزن المخزومی أحد الفقهاء المشهورین
أتی جده رسول الله ص فقال له ما اسمک قال حزن قال لا بل أنت سهل فقال لا بل أنا حزن عاوده فیها ثلاثا ثم قال لا أحب هذا الاسم السهل یوطأ و یمتهن فقال فأنت حزن فکان سعید یقول فما زلت أعرف تلک الحزونة فینا .
و روی جابر عنه ع ما من بیت فیه أحد اسمه محمد إلا وسع الله علیه الرزق فإذا سمیتموهم به فلا تضربوهم و لا تشتموهم و من ولد له ثلاثة ذکور و لم یسم أحدهم أحمد أو محمدا فقد جفانی.
أبو هریرة عنه ع أنه نهی أن یجمع بین اسمه و کنیته لأحد .
و روی أنه أذن لعلی بن أبی طالب ع فی ذلک فسمی ابنه محمد بن الحنفیة محمدا و کناه أبا القاسم .
و قد روی أن جماعة من أبناء الصحابة جمع لهم بین الاسم و الکنیة.
و قال الزمخشری قد قدم الخلفاء و غیرهم من الملوک رجالا بحسن أسمائهم و أقصوا قوما لشناعة أسمائهم و تعلق المدح و الذم بذلک فی کثیر من الأمور.
و فی رسالة الجاحظ إلی أبی الفرج نجاح بن سلمة قد أظهر الله فی أسمائکم و أسماء آبائکم و کناکم و کنی أجدادکم من برهان الفأل الحسن و نفی طیرة السوء ما جمع لکم صنوف الأمل و صرف إلیکم وجوه الطلب فأسماؤکم و کناکم بین فرج و نجاح و سلامة و فضل و وجوهکم و أخلاقکم و وفق أعراقکم و أفعالکم فلم یضرب التفاوت فیکم بنصیب.
أراد عمر الاستعانة برجل فسأله عن اسمه و اسم أبیه فقال سراق بن ظالم فقال تسرق أنت و یظلم أبوک فلم یستعن به.
سأل رجل رجلا ما اسمک فقال بحر قال أبو من قال أبو الفیض قال ابن من قال ابن الفرات قال ما ینبغی لصدیقک أن یلقاک إلا فی زورق.
و کان بعض الأعراب اسمه وثاب و له کلب اسمه عمرو فهجاه أعرابی آخر فقال و لو هیأ له الله
قالوا و کلما کان الاسم غریبا کان أشهر لصاحبه و أمنع من تعلق النبز ( النبز:أن یلقب الإنسان بما یکره. ) به قال رؤبة قد رفع العجاج ذکری فادعنی باسمی إذا الأسماء طالت تکفنی.
و من هاهنا أخذ المعری قوله یمدح الرضی و المرتضی رحمهما الله أنتم ذوو النسب القصیر فطولکم
و سأل النسابة البکری رؤبة عن نسبه و لم یکن یعرفه قال أنا ابن العجاج قال قصرت و عرفت.
صاح أعرابی بعبد الله بن جعفر یا أبا الفضل قیل لیست کنیته قال و إن لم تکن کنیته فإنها صفته نظر عمر إلی جاریة له سوداء تبکی فقال ما شأنک قالت ضربنی ابنک أبو عیسی قال أ و قد تکنی بأبی عیسی علی به فأحضروه فقال ویحک أ کان لعیسی أب فتکنی به أ تدری ما کنی العرب أبو سلمة أبو عرفطة أبو طلحة أبو حنظلة ثم أدبه.
لما أقبل قحطبة بن شبیب نحو ابن هبیرة أراد ابن هبیرة أن یکتب إلی مروان بخبره و کره أن یسمیه فقال اقلبوا اسمه فوجدوه هبط حق فقال دعوه علی هیئته.
قال برصوما الزامر لأمه ویحک أ ما وجدت لی اسما تسمینی به غیر هذا قالت لو علمت أنک تجالس الخلفاء و الملوک سمیتک یزید بن مزید .
قیل لبعض صبیان الأعراب ما اسمک قال قراد قیل لقد ضیق أبوک علیک الاسم قال إن ضیق الاسم لقد أوسع الکنیة قال ما کنیتک قال أبو الصحاری .
نظر المأمون إلی غلام حسن الوجه فی الموکب فقال له یا غلام ما اسمک قال لا أدری قال أ و یکون أحد لا یعرف اسمه فقال یا أمیر المؤمنین اسمی الذی أعرف به لا أدری فقال المأمون و سمیت لا أدری لأنک لا تدری بما فعل الحب المبرح فی صدری.
ولد لعبد الله بن جعفر بن أبی طالب ولد ذکر فبشر به و هو عند معاویة بن أبی سفیان فقال له معاویة سمه باسمی و لک خمسمائة ألف درهم فسماه معاویة فدفعها إلیه و قال اشتر بها لسمیی ضیعة.
و من حدیث علی ع عن النبی ص إذا سمیتم الولد محمدا فأکرموه و أوسعوا له فی المجلس و لا تقبحوا له وجها.
و عنه ص ما من قوم کانت لهم مشورة فحضر معهم علیها من اسمه محمدا أو أحمد فأدخلوه فی مشورتهم إلا خیر لهم و ما من مائدة وضعت فحضر علیها من اسمه محمدا أو أحمد إلا قدس ذلک المنزل فی کل یوم مرتین.
من أبیات المعانی و حللت من مضر بأمنع ذروة منعت بحد الشوک و الأحجار قالوا یرید بالشوک أخواله و هم قتادة و طلحة و عوسجة و بالأحجار أعمامه و هم صفوان و فهر و جندل و صخر و جرول .
سمی عبد الملک ابنا له الحجاج لحبه الحجاج بن یوسف و قال فیه سمیته الحجاج بالحجاج الناصح المکاشف المداجی.
استأذن الجاحظ و الشکاک و هو من المتکلمین علی رئیس فقال الخادم لمولاه الجاحد و الشکاک فقال هذان من الزنادقة لا محالة فصاح الجاحظ ویحک ارجع قل الحدقی ( الحدقی،من ألقاب الجاحظ. )بالباب و به کان یعرف فقال الخادم الحلقی بالباب فصاح الجاحظ ویلک ارجع إلی الجاحد.
جمع ابن درید ثمانیة أسماء فی بیت واحد فقال فنعم أخو الجلی و مستنبط الندی و ملجأ مکروب و مفزع لاهث عیاذ بن عمرو بن الجلیس بن جابر بن زید بن منظور بن زید بن وارث .
قال محمد بن صدقة المقرئ لیموت بن المزرع صدق الله فیک اسمک فقال له أحوجک الله إلی اسم أبیک.
سأل رجل أبا عبیدة عن اسم رجل من العرب فلم یعرفه فقال کیسان غلامه أنا أعرف الناس به هو خراش أو خداش أو ریاش ( ب:«دیاس». ) أو شیء آخر فقال أبو عبیدة ما أحسن ما عرفته یا کیسان قال إی و الله و هو قرشی أیضا قال و ما یدریک به قال أ ما تری کیف احتوشته الشینات من کل جانب قال الفرزدق و قد تلتقی الأسماء فی الناس و الکنی کثیرا و لکن میزوا فی الخلائق ( دیوانه 578،و روایته:«و لکن لا تلاقی الخلائق». ) .
رأی الإسکندر فی عسکره رجلا لا یزال ینهزم فی الحرب فسأله عن اسمه فقال اسمی الإسکندر فقال یا هذا إما أن تغیر اسمک و إما أن تغیر فعلک.
قال شیخنا أبو عثمان لو لا أن القدماء من الشعراء سمت الملوک و کنتها فی أشعارها و أجازت و اصطلحت علیه ما کان جزاء من فعل ذلک إلا العقوبة علی أن ملوک بنی سامان لم یکنها أحد من رعایاها قط و لا سماها فی شعر و لا خطبة و إنما حدث هذا فی ملوک الحیرة و کانت الجفاة من العرب لسوء أدبها و غلظ ترکیبها إذا أتوا النبی ص خاطبوه باسمه و کنیته فأما أصحابه فکانت مخاطبتهم له یا رسول الله و هکذا یجب أن یقال للملک فی المخاطبة یا خلیفة الله و یا أمیر المؤمنین.
و ینبغی للداخل علی الملک أن یتلطف فی مراعاة الأدب کما حکی سعید بن مرة الکندی دخل علی معاویة فقال أنت سعید فقال أمیر المؤمنین السعید و أنا ابن مرة .
و قال المأمون للسید بن أنس الأزدی أنت السید فقال أنت السید یا أمیر المؤمنین و أنا ابن أنس .
شاعر لعمرک ما الأسماء إلا علامة منار و من خیر المنار ارتفاعها.
کان قوم من الصحابة یخاطبون رسول الله ص یا نبیء الله بالهمزة فأنکر ذلک و قال لست بنبیء الله و لکنی نبی الله.
و کان البحتری إذا ذکر الخثعمی الشاعر یقول ذاک الغث العمی.
و کان صاحب ربیع یتشیع فارتفع إلیه خصمان اسم أحدهما علی و الآخر معاویة فانحنی علی معاویة فضربه مائة سوط من غیر أن اتجهت علیه حجة ففطن من أین أتی فقال أصلحک الله سل خصمی عن کنیته فإذا هو أبو عبد الرحمن و کانت کنیة معاویة بن أبی سفیان فبطحه و ضربه مائة سوط فقال لصاحبه ما أخذته منی بالاسم استرجعته منک بالکنیة
امام علیهالسلام (درباره حق پدر و فرزند بر یکدیگر) فرموده است: فرزند را بر پدر حقی و پدر را بر فرزند حقی است، حق پدر بر فرزند آن است که پدر را در هر چیز مگر در نافرمانی از خداوند سبحان اطاعت و پیروی نماید، و حق فرزند بر پدر آن است که نام فرزند را نیکو قرار دهد (به نام یکی از معصومین علیهمالسلام یا یکی از فرزندان و خاندان آنها نام نهد) و او را باادب و آراسته بار آورد، و قرآن را به او بیاموزد.
حقوق فرزند و پدر بر یکدیگر فراوان است و آنچه منتهی به عبادت خدا و خدمت به جامعه باشد در حقوق پدر و فرزند گنجانیده شده است. مهمترین مسئله میان پدر و فرزند رعایت احترام و صفامیان آنهاست خدای عزیز داستان پند و اندرز لقمان را به فرزندش در سوره لقمان آورده است. لطف و صفای فراوان در کلمات لقمان به چشم میخورد.
و قال علیهالسلام: (ان للولد علی الوالد حقا، و ان للوالد علی الولد حقا) اذ الحقوق تتکافیء، فکل له من الحق مثل الذی علیه (فحق الوالد علی الولد ان یطیعه فی کل شیء) یامره به (الا فی معصیه الله سبحانه) اذ لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق (و حق الولد علی الوالد ان یحسن اسمه) فلا یسمیه بالاسماء القبیحه نحو حرب، و نغل، و معاویه و مطی، و ما اشبه (و یحسن ادبه) حتی یتادب بالاداب الاسلام (و یعلمه القرآن) و شرائع الاسلام.
الشرح: حق الوالد علی الولد لیس له حدود و انما یجب علی الولد ان یطیعه فی کل امر او نهی الا ان یکون فی ذلک معصیه لله فلا طاعه عندئذ لمخلوق فی معصیه الخالق و هذا ماخوذ من قوله تعالی: (ان اشکر لی و لوالدیک الی المصیر و ان جاهداک علی ان تشرک بی ما لیس لک به علم فلا تطعهما). و اما حق الولد فتحسین الاسم لئلا ینبذ به او یساء الیه به او یستهجن منه او یتخذ سخریه و استهزاء و قد وردت احادیث کثیره فی اختیار الاسماء الجمیله ذات المعانی اللطیفه کاحمد و محمود و عبدالله و اما تحسین ادبه فهذا الثمره العظیمه و افضل ما ورثه الاباء للابناء و هو ان یکون الولد مودبا مع الناس معظما و محترما لهم لا یوذی و لا یعتدی و اما تعلیمه القرآن فلانه الاساس لاستقامته و عدالته و تقواه و هو الاخذ بیده الی العمل الموصل للجنه و حسن العاقبه …
«همانا فرزند را بر پدر حقی است و پدر را بر فرزند حقی، حق پدر بر فرزند این است که در همه کارها جز نافرمانی خداوند سبحان از او اطاعت کند و حق فرزند بر پدر این است که نام نیکو بر وی نهد و او را نیکو ادب کند و به او قرآن بیاموزد.»
لطایفی درباره نامها و کنیه ها:
در مورد تعلیم قرآن و نیکو ادب کردن فرمان داده شده است. همچنین درباره نام نیکو نهادن در حدیث آمده است که «نامهای پیامبران را برگزینید و محبوب ترین نامها در پیشگاه خداوند عبد الله و عبد الرحمان است و راست ترین آنها حارث و همام و زشت ترین آنها حرب و مرّة است.»
ابو الدرداء از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت می کند که فرموده است: «شما را روز قیامت به نامهایتان و نامهای پدرانتان فرا می خوانند، نامهای خود را نیکو بگذارید.» و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «چون نامگذاری می کنید نامهایی که با کلمه عبد شروع می شود بگذارید.» یعنی عبد الله یا دیگر اسامی ذات باری تعالی.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برخی از نامها را تغییر داد، نام ابو بکر را که در دوره جاهلی عبد الکعبة بود به عبد الله و نام پسر عوف را که در دوره جاهلی عبد الحارث بود به عبد الرحمان تغییر داد، شعب الضلالة را شعب الهدی و یثرب را طیبة و بنی ریبه را بنی رشدة و بنی معاویه را بنی مرشده نام نهاد.
حزن پدر بزرگ سعید بن مسیب بن حزن مخزومی که یکی از فقیهان مشهور است چون به حضور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسید، از او پرسیدند نامت چیست؟ گفت: حزن. پیامبر فرمود: نه که نام تو سهل است، او سه بار تکرار کرد که نام من حزن است و من نام سهل را دوست ندارم که زمین هموار است لگد مال و زبون می شود. پیامبر فرمود: بسیار خوب نام تو حزن باشد. سعید بن مسیب می گفته است: من همواره اندوه آن نام را میان خودمان احساس می کنم.
جابر از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت می کند که فرموده است: «هیچ خانه نیست که نام یکی در آن محمد باشد مگر اینکه خداوند بر آن خانه روزی را گشاده می فرماید و چون کودکان خود را محمد نام نهادید، آنان را مزنید و دشنام مدهید و هر کس سه پسر داشته باشد و نام یکی از ایشان را محمد یا احمد ننهد، بر من ستم روا داشته است.»
ابو هریره از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت می کند که آن حضرت از اینکه کسی نام و کنیه ایشان را برای خود جمع کند نهی فرموده است. روایت است که در این مورد به علی علیه السّلام اجازه فرموده است و او نام پسر خویش را محمد و کنیه اش را ابو القاسم نهاده است، و روایتی هم آمده است که گروهی از پسران صحابه هم نام محمد و کنیه ابو القاسم داشته اند.
زمخشری می گوید: خلیفگان و پادشاهان برخی از مردان را به سبب نام پسندیده ایشان مقدم داشته اند و گروهی را هم به سبب بدی نام از خود دور کرده اند، و در این باره ستایش و نکوهش بسیاری آمده است.
مردی از مرد دیگری پرسید: نامت چیست؟ گفت: بحر، گفت: نام پسرت چیست یا کنیه ات چیست؟ گفت: ابو الفیض، پرسید: نام پدرت چیست؟ گفت: فرات، گفت: بنابراین دوست تو باید با زورق به دیدارت آید.
عربی بیابان نشین عبد الله بن جعفر را با کنیه ابو الفضل صدا می کرد. گفتند: کنیه اش ابو الفضل نیست. گفت: بر فرض که نباشد در عمل و صفت چنین است.
عمر، یکی از کنیزکان سیاه خود را دید که می گریست، گفت: چرا می گریی؟ گفت: پسرت ابو عیسی مرا زده است. گفت: پسر من کنیه ابو عیسی برای خود برگزیده است؟ او را پیش من بیاورید. چون او را آوردند، گفت: ای وای بر تو، مگر عیسی پدر داشته است که تو چنین کنیه ای انتخاب کرده ای، مگر تو کنیه های عرب را نمی دانی که ابو سلمه، ابو عرفطه، ابو طلحه، و ابو حنظله است، و او را ادب کرد.
هنگامی که قحطبة بن شبیب پیش ابن هبیره آمد، ابن هبیره می خواست خبر او را برای مروان بنویسد و خوش نداشت که نام قحطبة بن شبیب را بنویسد، گفت: نامش را مقلوب بنویسید، دیدند مقلوب آن «هبط حق» -حق هبوط کرد- می شود، گفت: رهایش کنید و به همان شکل خودش بنویسید.
امیر المؤمنین علی علیه السّلام از قول پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل می کند که فرموده است: «هرگاه نام پسری را محمد نهادید، او را گرامی دارید و در مجلس خود برای او جا بگشایید وبرای او چهره ترش مکنید.»
و هم از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، نقل است که «هر گروهی را که مشورت و رایزنی باشد و کسی را که نامش محمد یا احمد است برای رایزنی پیش خود درآورند برای آنان خیر گزیده می شود، و هر سفره ای که پهن شود و بر سر آن کسی که نامش محمد یا احمد باشد، آن خانه هر روز دوبار تقدیس می شود.»
اسکندر میان لشکر خود مردی را دید که همواره در جنگ منهزم می شد، از نامش پرسید، گفت: نام من اسکندر است. گفت: ای مرد یا نامت را دگرگون ساز یا کردارت را.
و شایسته است کسی که به حضور شاه می رود در مراعات ادب لطافت به خرج دهد. گویند: سعید بن مرة کندی پیش معاویه رفت، معاویه گفت: تو سعیدی؟ گفت: نه، امیر المؤمنین سعید است، من پسر مرّةام.
مأمون به سید بن انس ازدی گفت: تو سیدی؟ گفت: ای امیر المؤمنین تو سیدی و من پسر انسم.
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ لِلْوَلَدِ عَلَی الْوَالِدِ حَقّاً،وَ إِنَّ لِلْوَالِدِ عَلَی الْوَلَدِ حَقّاً.فَحَقُّ الْوَالِدِ عَلَی الْوَلَدِ أَنْ یُطِیعَهُ فِی کُلِّ شَیْءٍ،إِلَّا فِی مَعْصِیَهِ اللّهِ سُبْحَانَهُ؛وَ حَقُّ الْوَلَدِ عَلَی الْوَالِدِ أَنْ یُحَسِّنَ اسْمَهُ،وَیُحَسِّنَ أَدَبَهُ وَ یُعَلِّمَهُ الْقُرْآنَ.(سند گفتار حکیمانه:
راغب اصفهانی در محاضرات الادباء شبیه این کلام را نقل کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۵).)
امام علیه السلام فرمود:
فرزند بر پدر حقی دارد و پدر را نیز بر فرزند حقی است.حق پدر بر فرزندان این است که در همه چیز جز در معصیت خداوند سبحان از او اطاعت کنند و حق فرزند بر پدر این است که نام نیک بر او بگذارد و او را بهخوبی ادب آموزد (و تربیت کند) و قرآن را به او تعلیم دهد.
حقوق متقابل پدر و فرزند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به بخشی از حقوق پدران بر فرزندان و حقوق فرزندان بر پدران اشاره میکند.برای حق پدر بر فرزند،تنها یک مورد را بیان میفرماید و برای حق فرزند بر پدر سه مورد،میفرماید:«فرزند را بر پدر حقی است و پدر را نیز بر فرزند حقی»؛ (إِنَّ لِلْوَلَدِ عَلَی الْوَالِدِ حَقّاً،وَ إِنَّ لِلْوَالِدِ عَلَی الْوَلَدِ حَقّاً) .
سپس درمورد حق پدر بر فرزند چنین میفرماید:«حق پدر بر فرزندان این است که در همه چیز جز در معصیت خداوند سبحان از وی اطاعت کنند»؛ (فَحَقُّ الْوَالِدِ عَلَی الْوَلَدِ أَنْ یُطِیعَهُ فِی کُلِّ شَیْءٍ،إِلَّا فِی مَعْصِیَهِ اللّهِ سُبْحَانَهُ).
ظاهر این است که حقی را که امام علیه السلام به این گستردگی درباره پدران فرموده اعم از واجب و مستحب است و به تعبیر دیگر،در مواردی اطاعت واجب است و آن جایی است که اگر ترک کند سبب اذیت و آزار میشود و منجر به عقوق پدر میگردد اما مواردی هست که اگر اطاعت نکند پدر اذیت نمیشود.در اینجا مستحب است که فرزند به امر پدر احترام بگذارد و اطاعت کند.
البته گاهی مسائل سرنوشتسازی است که اگر پسر بخواهد از پدر اطاعت کند گرفتار خسارت عظیمی میشود هرچند داخل در عنوان معصیت نیست.
مثلاً پدر از عروس خود ناراحت باشد و به فرزند دستور دهد که همسرت را طلاق بده و یا اینکه پسر تجارت پرسودی با شریکی دارد و پدر از شریک ناراحت باشد و به پسر بگوید که به شراکت خود خاتمه بده.
در اینگونه موارد دلیلی بر وجوب اطاعت پدر هر چند معصیت خدا نیست، نداریم.زیرا اطلاقات ادله از اینگونه مصادیق منصرف است و بیشتر ناظر به احترام پدر در مسائل مورد نیاز او یا مرتبط با اوست.
البته مسأله احترام به پدر و برخورد خاضعانه و متواضعانه با او و مصاحبت به معروف هرچند مسلمان نباشد مسأله جداگانهای است که در آیات قرآن به آن اشاره شده است آنجا که میفرماید:« وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ وَ قُلْ رَّبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی صَغِیراً »؛و بالهای تواضع خویش را از محبّت و لطف، در برابر آنان فرود آر! و بگو:«پروردگارا! همانگونه که آنها مرا در کوچکی تربیت کردند،مشمول رحمتشان قرار ده!».(اسراء، آیه ۲۴)
و در سوره لقمان میفرماید:« وَ إِنْ جَاهَدَاکَ عَلی أَنْ تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا وَ صَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفاً »؛و هر گاه آن دو،تلاش کنند که تو چیزی را همتای من قرار دهی،که از آن آگاهی نداری (بلکه میدانی باطل است)،از ایشان اطاعت مکن،ولی با آن دو در دنیا بهطرز شایستهای رفتار کن».(لقمان، آیه ۱۵.)
این آیات و مانند آن که در قرآن مجید آمده به خوبی نشان میدهد که تا چه حد حق پدر و مادر زیاد است و تا چهاندازه احترام آنها بر فرزندان لازم میباشد.
سپس امام علیه السلام بهسراغ حقوق سهگانه فرزند بر پدر رفته،میفرماید:«و حق فرزند بر پدر آن است که نام نیک بر او نهد و ادب و تربیتش را به خوبی انجام دهد و قرآن را به او بیاموزد»؛ (وَ حَقُّ الْوَلَدِ عَلَی الْوَالِدِ أَنْ یُحَسِّنَ اسْمَهُ،وَ یُحَسِّنَ أَدَبَهُ وَ یُعَلِّمَهُ الْقُرْآنَ) .
نامگذاری ممکن است در نظر بعضی،امر سادهای باشد در حالی که چنین نیست.نام،چیزی است که هر روز بارها انسان با آن مخاطب میشود و طبعاً اثر تلقینی دارد.اگر به فرض،پدر نام«ظالم»بر پسر بگذارد و هر روز او را به این نام خطاب کنند اگر روح ستمگری بر او غالب شود جای تعجب نیست.
و به عکس اگر نام محسن و حسن یا حسین بر او نهند و همواره آن را در خطابات تکرار کنند حقیقت نیکوکاری بهتدریج در او راسخ میشود.
همچنین نام عبد اللّه و عبد الرحیم و عبد الرحمان که همگی حکایت از عبودیت انسان در برابر خدا دارد.
در روایات اسلامی نیز درباره نامگذاری دقت زیادی شده است حتی در روایتی داریم که اگر نام زشتی بر انسانها و یا حتی شهرها گذاشته شده آن را تغییر دهید:
«کَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یغَیرُ الأَسْمَاءَ الْقَبِیحَهَ فِی الرِّجَالِ وَ الْبُلْدَانِ؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اسماء زشتی را که بر مردان و شهرها گذاشته بودند تغییر میداد»(بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۱۲۷، ح ۴.) و به یقین کار پیغمبر صلی الله علیه و آله برای ما الگو و اسوه است.
حتی از روایات استفاده میشود که برای فرزندان قبل از تولد اسم انتخاب شود و از امیر مؤمنان علیه السلام روایت شده که فرمود:
«سَمُّوا أَوْلَادَکُمْ فَإِنْ لَمْ تَدْرُوا أَ ذَکَرٌ أَوْ أُنْثَی فَسَمُّوهُمْ بِالأَسْمَاءِ الَّتِی تَکُونُ لِلذَّکَرِ وَ الْأُنْثَی فَإِنَّ أَسْقَاطَکُمْ إِذَا لَقُوکُمْ فِی الْقِیامَهِ وَ لَمْ تُسَمُّوهُمْ یقُولُ السِّقْطُ لِأَبِیهِ أَلَّا سَمَّیتَنِی وَ قَدْ سَمَّی رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مُحَسِّناً قَبْلَ أَنْ یولَدَ؛ برای فرزندانتان نام انتخاب کنید (حتی پیش از تولد) و اگر نمیدانید پسر است یا دختر برای آنها نامهایی انتخاب کنید که هم میتوان آنها را بر پسر گذاشت و هم دختر زیرا فرزندانی از شما که سقط میشوند هنگامی که روز قیامت با شما ملاقات میکنند و نامی برای آنها انتخاب نکردهاید به پدرش میگوید:چرا نامی بر من نگذاشتی در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله نام محسن را (برای فرزند حضرت فاطمه زهرا علیها السلام) انتخاب کرد پیش از متولد شدنش».(بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۱۲۸، ح ۶)
عجب اینکه عرب در عصر جاهلیت و حتی بعد از آن نیز نامهای خشن برای فرزندانش انتخاب میکرد مانند کلب (سگ) و نمر (پلنگ) و فهد (یوزپلنگ) و امثال آن.
در حدیثی از امام رضا علیه السلام میخوانیم:این انتخاب بهدلیل این بود که دشمنان را بهوسیله آن بترسانند و به عکس،نام غلامان خود را مبارک و میمون و امثال آن میگذاشتند.(بحارالانوار،ج ۱۰۱، ح ۷.)
از بعضی از روایات استفاده میشود که هر گاه نامهای بسیار خوبی مانند نام محمّد برای فرزند خود انتخاب کردید احترام بیشتری به فرزند بگذارید.رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«إِذَا سَمَّیتُمُ الْوَلَدَ مُحَمَّداً فَأَکْرِمُوهُ وَ أَوْسِعُوا لَهُ فِی الْمَجْلِسِ وَ لَا تُقَبِّحُوا لَهُ وَجْهاً؛ هنگامی که فرزند خود را محمّد نام نهادید او را گرامی دارید و در مجالس به آنها جای دهید و چهره خود را در مقابل آنها درهم نکشید».(بحارالانوار،ج ۱۰۱، ح ۸.)
و اما مسأله تعلیم و تربیت:امام علیه السلام تربیت را مقدم داشته و همگان را سفارش میکند که فرزندان را به خوبی تربیت کنند و ادب بیاموزند.
میدانیم که روح و ذهن انسان در کودکی بسیار تأثیرپذیر است و طبق حدیث معروف،علم در«صغر»همچون نقش بر«حجر»است و بسیار پررنگ و پردوام خواهد بود.ازاینرو اگر پدر و مادر در تعلیم و تربیت فرزند کوتاهی کنند خسارت عظیمی،هم دامان پدر و مادر را میگیرد و هم فرزند را،بهخصوص اگر وسوسههای شیطانی بر فرزند غلبه کند یا افراد ناباب یا رسانههای آلوده با آنها ارتباط برقرار کنند و تعلیمات زشت و ناپسند خود را در روح کودک فرو ریزند.
به همین دلیل در نامهای که امام علیه السلام به فرزند دلبندش امام حسن علیه السلام نوشت و آنچه خیر دنیا و آخرت در آن است در آن نامه ریخت و به فرزندش هدیه کرد میخوانیم:پسرم! چون احساس کردم به سن پیری رسیدهام و قوایم رو به سستی نهاده به این وصیت مبادرت ورزیدم و بخشهایی از آن را برای تو بیان کردم مبادا اجلم فرا رسد در حالی که آنچه در درون سینه داشتهام بیان نکرده باشم...
ازاینرو پیش از آنکه هوی و هوس و فتنههای دنیا به تو هجوم آورد و همچون مرکبی سرکش شوی،به تعلیم و تربیت تو روی آوردم زیرا
«إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیهِ مَا أُلْقِی فِیهَا مِنْ شَیءٍ قَبِلَتْهُ فَبَادَرْتُکَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ یقْسُوَ قَلْبُکَ وَ یشْتَغِلَ لُبُّک؛ قلب جوان همچون زمین خالی است و هر بذری در آن بیفشانند آن را میپذیرد.به همین دلیل پیش از آنکه قلبت قساوت یابد و فکرت به امور دیگر مشغول گردد (گفتنیها را گفتم)».(نهج البلاغه، نامه ۳۱)
این مطلب پیش از همه از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده شده است که فرمود:
«مَنْ تَعَلَّمَ فِی شَبَابِهِ کَانَ بِمَنْزِلَهِ الرَّسْمِ فِی الْحَجَر وَ مَنْ تَعَلَّمَ وَ هُوَ کَبِیرٌ کَانَ بِمَنْزِلَهِ الْکِتَابِ عَلَی وَجْهِ الْمَاءِ؛ کسی که در جوانی (و نوجوانی) چیزی را فراگیرد همچون مطلبی است که بر سنگ ترسیم میشود و کسی که در بزرگسالی چیزی را فراگیرد همچون نقشی است که برآب زنند».(بحارالانوار، ج ۱، ص ۲۲۲، ح ۶)
سپس امام علیه السلام از میان تمام آداب و تعلیمات به تعلیم قرآن توجه کرده و بر آن تأکید میکند.چرا که قرآن مجموعه بینظیری است که تمام درسهای زندگی مادی و معنوی در آن جمع است.توحید و معاد بهصورت گسترده در آن تجلی میکند،بخش مهم احکام الهی در آن بیان شده و دستورات اخلاقیاش فوقالعاده مؤثر و پربار است و تاریخ عبرتانگیز انبیاء پیشین نیز در جایجای آن دیده میشود.آری باید قبل از هرچیز به فرزندان قرآن تعلیم داد.
به همین دلیل در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«وَ مَنْ عَلَّمَهُ الْقُرْآنَ دُعِی بِالْأَبَوَینِ فَیکْسَیانِ حُلَّتَینِ یضِیءُ مِنْ نُورِهِمَا وُجُوهُ أَهْلِ الْجَنَّهِ؛ کسی که به فرزندش قرآن تعلیم دهد او و همسرش (پدر و مادر آن فرزند) را در روز قیامت میآورند و دو لباس فاخر نورانی بر آنها میپوشانند که از نور آنها صورت بهشتیان روشن میشود».(کافی، ج ۶، ص ۴۹، ح ۱.)
در حدیثی از اصبغ بن نباته میخوانیم که میگوید:امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ لَیهُمُّ بِعَذَابِ أَهْلِ الْأَرْضِ جَمِیعاً حَتَّی لَا یحَاشِی مِنْهُمْ أَحَداً إِذَا عَمِلُوا بِالْمَعَاصِی وَ اجْتَرَحُوا السَّیئَاتِ فَإِذَا نَظَرَ إِلَی الشِّیبِ نَاقِلِی أَقْدَامِهِمْ إِلَی الصَّلَوَاتِ وَ الْوِلْدَانِ یتَعَلَّمُونَ الْقُرْآنَ رَحِمَهُمْ فَأَخَّرَ ذَلِکَ عَنْهُمْ؛ خداوند گاه اراده میکند همه اهل زمین را هلاک کند و یک نفر را باقی نگذارد و این در زمانی است که غرق گناهان میشوند و آلوده انواع معاصی.هرگاه در این زمان پیرمردانی را ببیند که (لنگان لنگان) بهسوی نماز (در مسجد) گام برمیدارند و کودکانی که مشغول فراگرفتن قرآناند به آنها رحم میکند و عذابشان را به تأخیر میاندازد».(وسائل الشیعه، ج ۴، ص ۸۳۵، ح ۲.)
این نکته نیز حائز اهمیت است که همانگونه که فرزندان براثر عدم ادای حق پدران و مادران،عاق پدر و مادر میشوند پدر و مادر نیز براثر عدم ادای حق فرزندان عاق فرزندان خواهند شد همانگونه که در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
«یلْزَمُ الْوَالِدَینِ مِنَ الْعُقُوقِ لِوَلَدِهِمَا مَا یلْزَمُ الْوَلَدَ لَهُمَا مِنْ عُقُوقِهِمَا» .(کافی، ج ۶، ص ۴۸، ح ۵.)
1-چه حقوقی پدر و مادر بر فرزندان دارند؟
آنچه در این کلام حکیمانه امام علیه السلام آمد در واقع اشاره به مهمترین حقوق پدران و مادران بر فرزندان است و در روایات اسلامی حقوق متعدد دیگری نیز برای آنها ذکر شده است ازجمله:
1.هیچگاه پدر را با نام خطاب نکند.بلکه بگوید«یا ابتاه؛پدر جان»زیرا خطاب بزرگتر با اسم توسط کوچکتر،خلاف آداب است.
2.بههنگام راه رفتن از او جلوتر نرود.
3.بههنگام ورود در مجلس پیش از او ننشیند.
4.کاری نکند که مردم پدرش را دشنام دهند یا لعن کنند.
این چهار موضوع در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله در پاسخ سؤالی درباره حق پدر بر فرزند ذکر شده است؛
(لَا یسَمِّیهِ بِاسْمِهِ وَ لَا یمْشِی بَینَ یدَیهِ وَ لَا یجْلِسُ قَبْلَهُ وَ لَا یسْتَسِبُّ لَهُ) .(کافی، ج ۲، ص ۱۵۸، ح ۵)
«یستسب»از ماده«سب»به معنای طلب کردن سب و دشنام و لعن برای کسی است.
5.هنگامی که پدر عصبانی میشود عکسالعمل نشان ندهد و تواضع و خشوع کند.همانگونه که در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است:
«مِنْ حَقِّ الْوالِدِ عَلی وَلَدِهِ أن یخشَعَ له عند الغَضَبِ» .( کنزالعمال، ح ۴۵۵۱۲ (بنا به نقل میزان الحکمة).)
6.تشکر کردن در هر حال و خیرخواه آنها بودن در آشکار و پنهان.امام صادق علیه السلام میفرماید:
«یجِبُ لِلْوَالِدَینِ عَلَی الْوَلَدِ ثَلَاثَهُ أَشْیاءَ شُکْرُهُمَا عَلَی کُلِّ حَالٍ...وَ نَصِیحَتُهُمَا فِی السِّرِّ وَ الْعَلَانِیه» .(بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۲۳۶، ح ۱۰۷)
7.توجه به این نکته که پدر (و مادر) اصل و ریشه انسان هستند.بنابراین هرگاه امتیازی در خود ببیند باید بداند اساس این نعمت از آنهاست پس خدا را شکرگزاری کند.
(فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ أَصْلُکَ وَ أَنَّهُ لَوْلَاهُ لَمْ تَکُنْ فَمَهْمَا رَأَیتَ فِی نَفْسِکَ مِمَّا یعْجِبُکَ فَاعْلَمْ أَنَّ أَبَاکَ أَصْلُ النِّعْمَهِ عَلَیکَ فِیهِ فَاحْمَدِ اللَّهَ وَ اشْکُرْهُ عَلَی قَدْرِ ذَلِکَ) .(بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۶) و شاید به همین دلیل خداوند شکرگزاری در برابر پدر و مادر را بهدنبال شکرگزاری نعمتهای خود ذکر کرده است:« أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوَالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ ».(لقمان، آیه ۱۴.)
8.احسان و نیکی به پدر و مادر.در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که بعضی از یاران آن حضرت درباره تفسیر آیه شریفه« وَ بِالْوالِدَینِ إِحْساناً »(بقره، آیه ۸۳) سؤال کردند که مراد از احسان چیست؟ امام علیه السلام فرمود:
«الْإِحْسَانُ أَنْ تُحْسِنَ صُحْبَتَهُمَا وَ أَنْ لَا تُکَلِّفَهُمَا أَنْ یسْأَلَاکَ شَیئاً مِمَّا یحْتَاجَانِ إِلَیهِ وَ إِنْ کَانَا مُسْتَغْنِیین؛ برخورد خود را با آنها نیکو کن و اگر چیزی نیاز داشتند پیش از آنکه از تو بخواهند برای آنها فراهم کن تا ناچار نشوند از تو درخواست کنند هر چند خودشان هم بتوانند مشکل خویش را حل کنند».(کافی، ج ۲، ص ۱۵۷، ح ۱.)
9.اگر آنها بدهکاری دارند و در حیات خود نتوانستند دین خویش را ادا کنند فرزند دین آنها را ادا کند و برای گناهان آنها استغفار نمایند همانگونه که در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«وَ إِنَّهُ لَیکُونُ عَاقّاً لَهُمَا فِی حَیاتِهِمَا غَیرَ بَارٍّ بِهِمَا فَإِذَا مَاتَا قَضَی دَینَهُمَا وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمَا فَیکْتُبُهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بَارّاً؛ گاه فرزند در حیات پدر و مادر عاق آنهاست و نیکی در حق آنها نکرده اما بعد از وفات آنها بدهی آنها را ادا میکند و برای آنها استغفار مینماید.خدا او را جزء نیکوکاران (نه عاق) محسوب میدارد».(کافی، ص ۱۶۳، ح ۲۱)
10.یکی دیگر از حقوق مهم پدران و مادران بر فرزندان این است که بههنگام ضعف و پیری و ناتوانی که نیاز شدید به کمک و حمایت دارند آنها را فراموش نکنند و مشکلات آنها را تا آنجا که در توان دارند حل کنند به عکس آنچه در دنیای امروز دیده میشود که به محض اینکه پدر و مادر پیر و ناتوان شدند فرزندان از آنان فاصله میگیرند و حداکثر کاری که درباره آنها میکنند این است که آنها را به خانههای سالمندان میسپارند و گاه حتی از این کار نیز خودداری میکنند.در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که یکی از یارانش خدمت آن حضرت رسید و عرض کرد:پدرم بسیار پیر و ناتوان شده به گونهای که برای قضای حاجت باید او را بر دوش بگیریم.امام علیه السلام فرمود:
«إِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَلِی ذَلِکَ مِنْهُ فَافْعَلْ وَ لَقِّمْهُ بِیدِکَ فَإِنَّهُ جُنَّهٌ لَکَ غَداً؛ اگر توانستی این کار را برای او انجام دهی انجام ده حتی لقمه غذا را با دست خود به دهان او بگذار که این کار سپری است برای تو در فردای قیامت (در برابر آتش دوزخ)».(کافی، ج ۲، ص ۱۶۳، ح ۱۳.)
قرآن مجید نیز اشارهای به این امر دارد آنجا که میفرماید:« إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَّهُمَا أُفٍّ وَ لَا تَنْهَرْهُمَا وَ قُلْ لَّهُمَا قَوْلاً کَرِیماً »؛هر گاه یکی از آن دو،یا هر دوی آنها،نزد تو به سن پیری رسند،کمترین اهانتی به آنها روا مدار! و بر آنها فریاد مزن! و گفتار لطیف و سنجیده و بزرگوارانه به آنها بگو! (و مشکلات آنها را حل کن)».(اسراء، آیه ۲۳.)
2-فرزندان بر پدران و مادران چه حقوقی دارند؟
در روایات اسلامی همانگونه که موارد فراوانی از حقوق پدران و مادران بر فرزندان ذکر شده موارد زیادی نیز از حقوق فرزندان بر پدران و مادران بیان گردیده است که سه قسمت مهم آن را امام امیرمؤمنان علی علیه السلام در گفتار حکیمانه مورد بحث بیان فرموده است:اسم نیکو نهادن،تربیت خوب و تعلیم قرآن.در روایات،حقوق دیگری نیز ذکر شده ازجمله:
4.خواندن و نوشتن را به آنها بیاموزند.
5.شنا و تیراندازی را به آنها تعلیم دهند.(شنا برای جلوگیری از غرقشدن و تیراندازی برای جهاد).
6.غذای حلال به او بدهند.
این سه حق در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
«حَقُّ الوَلَدِ علی والِدِهِ أن یُعَلِّمَه الکِتابَهَ وَ السِّباحَهَ و الرِّمایهَ و أن لا یَرزُقَه إلّا طَیِّباً» .(کنزالعمال، ح ۴۵۳۴۰ (طبق نقل میزان الحکمة).)
7.بههنگام بلوغ (و آمادگی برای ازدواج) وسیله ازدواج او را فراهم کنند.در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:یکی از حقوق فرزندان این است که
«یزَوِّجُهُ إِذَا بَلَغَ» .(بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۸۰)
8.نماز (و فرائض دینی) را به آنها بیاموزند (و آنها را بهتدریج عادت دهند) و هنگامی که بالغ شدند آنها را وادار به نماز کنند.در غررالحکم از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده است که فرمود:
«عَلِّموا صِبْیانَکُم الصّلاهَ و خُذوهُم بِها إذا بلَغوا الحُلُمَ» .(غررالحکم، ح ۳۳۴۵.)
9.عدالت را در میان فرزندان رعایت کنند.در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده که میفرماید:پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله مردی را دید که دو فرزند دارد،یکی را بوسید و دیگری را نبوسید.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«فَهَلَّا وَاسَیتَ بَینَهُمَا؛ چرا میان آنها عدالت را رعایت نکردی؟».(بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۷۴، ح ۹۴)
10.به فرزندانشان در کارهای نیک کمک کنند (و آنها را تشویق نمایند).در روایات متعددی که مرحوم محدث نوری در مستدرک الوسائل نقل کرده به این
معنا توصیه شده ازجمله اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«رَحِمَ اللَّهُ وَالِدَینِ أَعَانَا وَلَدَهُمَا عَلَی بِرِّهِمَا» .(مستدرک، ج ۱۰، ص ۱۶۸، ح ۲.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The child has an obligation on the father, while the father, too, has an obligation on the child. The obligation of the father on the child is that the latter should obey the former in every matter save in committing sins against Allāh, the Glorified One, while the obligation of the child on the father is that the latter should give the first a beautiful name, provide him with good upbringing and teach him the Qur'ān.”
وَ قَالَ علیه السلام العَینُ حَقّ وَ الرّقَی حَقّ وَ السّحرُ حَقّ وَ الفَألُ حَقّ وَ الطّیَرَةُ لَیسَت بِحَقّ وَ العَدوَی لَیسَت بِحَقّ وَ الطّیبُ نُشرَةٌ وَ العَسَلُ نُشرَةٌ وَ الرّکُوبُ نُشرَةٌ وَ النّظَرُ إِلَی الخُضرَةِ نُشرَةٌ
ترجمهها:
(علمی، اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: چشم زخم حقیقت دارد، استفاده از نیروهای مرموز طبیعت حقیقت دارد، سحر و جادو وجود دارد (اشاره به علم: ماجیک لوژیLOGY -MAGIC (سحر شناسی))، و فال نیک راست است ، و رویداد بد را بد شگون دانستن، درست نیست ، بوی خوش درمان و نشاط آور، عسل درمان کننده و نشاط آور، سواری بهبودی آور، و نگاه به سبزه زار درمان کننده و نشاط آور است .
چشم زخم راست است و افسون راست، و جادوگری حق است و فال نیک درست و فال بد- نه راست،- و بیماری از یکی به دیگری نرسد و بوی خوش بیماری را بهبود دهد، و عسل درمان بود. و سواری و نگریستن به سبزه درمان بیماری.
و فرمود (علیه السلام): چشم زخم راست است و افسون راست است و سحر راست است و تفأل راست است. فال بد زدن راست نیست. سرایت بیماری از یکی به دیگری راست نیست. بوی خوش بیمار را بهبود بخشد و عسل بیماری را بهبود بخشد و سواری بیماری را بهبود بخشد و نظر به سبزه بیماری را بهبود بخشد.
و آن حضرت فرمود:چشم زخم،و افسونگری،و جادوگری، و فال نیک واقعیّت دارد ،اما فال بد زدن،و اثر گذاری از یکی به دیگری در امور خرافی درست نیست .بوی خوش،عسل،سوار کاری،و نظر به سبزه غم و اندوه را میزداید و کسالت را بهبودی میبخشد .
شروح:
وَ قَالَ علیه السلام الْعَیْنُ حَقٌّ وَ الرُّقَی حَقٌّ وَ السِّحْرُ حَقٌّ وَ الْفَأْلُ حَقٌّ وَ الطِّیَرَةُ لَیْسَتْ بِحَقٍّ وَ الْعَدْوَی لَیْسَتْ بِحَقٍّ وَ الطِّیبُ نُشْرَةٌ وَ الْعَسَلُ نُشْرَةٌ وَ الرُّکُوبُ نُشْرَةٌ ( النشرة:کالعوذة و الرقیة. ) وَ النَّظَرُ إِلَی الْخُضْرَةِ نُشْرَةٌ .
و یروی و الغسل نشرة بالغین المعجمة أی التطهیر بالماء
و قد جاء فی الحدیث المرفوع العین حق و لو کان شیء یسبق القدر لسبقته العین و إذا استغسلتم فاغسلوا.
قالوا فی تفسیره إنهم کانوا یطلبون من العائن أن یتوضأ بماء ثم یسقی منه المعین (المعین:المعیون،أی المصاب بالعین. ) و یغتسل بسائره.
و فی حدیث عائشة العین حق کما أن محمدا حق.
و للحکماء فی تعلیل ذلک قول لا بأس به قالوا هذا عائد إلی نفس العائن و ذلک لأن الهیولی مطیعة للأنفس متأثرة بها أ لا تری أن نفوس الأفلاک تؤثر فیها بتعاقب الصور علیها و النفوس البشریة من جوهر نفوس الأفلاک و شدیدة الشبه بها إلا أن نسبتها إلیها نسبة السراج إلی الشمس فلیست عامة التأثیر بل تأثیرها فی أغلب الأمر فی بدنها خاصة و لهذا یحمی مزاج الإنسان عند الغضب
یستعد للجماع عند تصور النفس صورة المعشوق فإذن قد صار تصور النفس مؤثرا فیما هو خارج عنها لأنها لیست حالة فی البدن فلا یستبعد وجود نفس لها جوهر مخصوص مخالف لغیره من جواهر النفوس تؤثر فی غیر بدنها و لهذا یقال إن قوما من الهند یقتلون بالوهم و الإصابة بالعین من هذا الباب و هو أن تستحسن النفس صورة مخصوصة و تتعجب منها و تکون تلک النفس خبیثة جدا فینفعل جسم تلک الصورة مطیعا لتلک النفس کما ینفعل البدن للسم.
و فی حدیث أم سلمة أن رسول الله ص رأی فی وجه جاریة لها سعفة (السعفة:قروح تخرج علی رأس الصبی.و استرقوا،أی اطلبوا من یرقیها. ) فقال إن بها نظرة فاسترقوا لها .
و قال عوف بن مالک الأشجعی کنا نرقی فی الجاهلیة فقلت یا رسول الله ما تری فی ذلک فقال أعرضوا علی رقاکم فلا بأس بالرقی ما لم یکن فیها شرک .
کان ناس من أصحاب رسول الله ص فی سفر فمروا بحی من أحیاء العرب فاستضافوهم فلم یضیفوهم و قالوا لهم هل فیکم من راق فإن سید الحی لدیغ فقال رجل منهم نعم فأتاه فرقاه بفاتحة الکتاب فبرأ فأعطی قطیعا من الغنم فأبی أن یقبلها حتی یأتی رسول الله ص فذکر ذلک لرسول الله ص و قال و عیشک ما رقیته إلا بفاتحة الکتاب فقال ما أدراکم إنها رقیة خذوا منهم و اضربوا لی معکم بسهم .
و روی بریدة قال قال رسول الله ص و قد ذکرت عنده الطیرة من عرض له من هذه الطیرة شیء فلیقل اللهم لا طیر إلا طیرک و لا خیر إلا خیرک و لا إله غیرک و لا حول و لا قوة إلا بالله .
و عنه ع لیس منا من تطیر أو تطیر له أو تکهن أو تکهن له.
أنس بن مالک یرفعه لا عدوی و لا طیرة و یعجبنی الفأل الصالح قالوا فما الفأل الصالح قال الکلمة الطیبة.
و عنه ع تفاءلوا و لا تطیروا.
و روی عبد الله بن بریدة عن أبیه أن رسول الله ص کان لا یتطیر من شیء و کان إذا بعث عاملا سأل عن اسمه فإذا أعجبه سر به و رئی بشر ذلک فی وجهه و إن کره اسمه رئیت الکراهة علی وجهه و إذا دخل قریة سأل عن اسمها فإن أعجبه ظهر علی وجهه .
بنی عبید الله بن زیاد بالبصرة دارا عظیمة فمر بها بعض الأعراب فرأی فی دهلیزها صورة أسد و کلب و کبش فقال أسد کالح و کبش ناطح و کلب نابح و الله لا یمتع بها فلم یلبث عبید الله فیها إلا أیاما یسیرة.
أبو هریرة یرفعه إذا ظننتم فلا تحققوا و إذا تطیرتم فامضوا و علی الله فتوکلوا.
و قال ع أحسنها الفأل و لا یرد قدرا و لکن إذا رأی أحدکم ما یکره فلیقل اللهم لا یأتی بالحسنات إلا أنت و لا یدفع السیئات إلا أنت و لا حول و لا قوة إلا بک .
و قال بعض الشعراء لا یعلم المرء لیلا ما یصبحه
و عن النبی ص القیافة و الطرق و الطیرة من الخبث.
ابن عباس یرفعه من اقتبس علما من النجوم اقتبس شعبة من السحر.
أبو هریرة یرفعه من أتی کاهنا فصدقه فیما یقول فقد برئ مما أنزل الله علی أبی القاسم .
شاعر لعمرک ما تدری الطوارق بالحصی و لا زاجرت الطیر ما الله صانع ( للبید،دیوانه 172. ).
و قال آخر لا یقعدنک عن بغاء
تفاءل هشام بن عبد الملک بنصر بن سیار فقلده خراسان فبقی فیها عشر سنین.
و تفاءل عامر بن إسماعیل قاتل مروان بن محمد باسم رجل لقیه فسأله عن اسمه فقال منصور بن سعد قال من أی العرب قال من سعد العشیرة فاستصحبه و طلب مروان فظفر به و قتله.
و تفاءل المأمون بمنصور بن بسام فکان سبب مکانته عنده.
قالوا إنما أصل الید الیسری العسری إلا أنهم أبدلوا الیسری من الیسر تفاؤلا.
مزرد بن ضرار
و إنی امرؤ لا تقشعر ذؤابتی
من الذئب یعوی و الغراب المحجل.
الکمیت
و لا أنا ممن یزجر الطیر همه
أ صاح غراب أم تعرض ثعلب ( عیون الأخبار 1:145،و نسبها إلی المرقش. ).
و قال بعض العرب خرجت فی طلب ناقة ضلت لی فسمعت قائلا یقول و لئن بعثت لها بغاة فما البغاة بواجدینا( الهاشمیات 36)
فلم أتطیر و مضیت لوجهی فلقینی رجل قبیح الوجه به ما شئت من عاهة فلم أتطیر و تقدمت فلاحت لی أکمة ( الأکمة:الموضع یکون أشدّ ارتفاعا ممّا حوله،و انظر عیون الأخبار 1:145. ) فسمعت منها صائحا و الشر یلقی مطالع الأکم فلم أکترث و لا انثنیت و علوتها فوجدت ناقتی قد تفاجت ( تفاجت:وسعت ما بین رجلیها.) للولادة فنتجتها ( نتجتها أی أولدتها. ) و عدت إلی منزلی بها و معها ولدها.
و قیل لعلی ع لا تحاربهم الیوم فإن القمر فی العقرب فقال قمرنا أم قمرهم .
و روی عنه ع أنه کان یکره أن یسافر أو یتزوج فی محاق (المحاق مثلثة:آخر الشهر أو ثلاث لیال من آخره،أو أن یستتر القمر فلا یری غدوة و لا عشیة،سمی محاقا لأنّه طلع مع الشمس فمحقته. ) الشهر و إذا کان القمر فی العقرب.
و روی أن ابن عباس قال علی منبر البصرة إن الکلاب من الحن و إن الحن من ضعفاء الجن فإذ غشیکم منهم شیء فألقوا إلیه شیئا أو اطردوه فإن لها أنفس سوء.
و قال أبو عثمان الجاحظ کان علماء الفرس و الهند و أطباء الیونانیین و دهاة العرب و أهل التجربة من نازلة الأمصار و حذاق المتکلمین یکرهون الأکل بین یدی السباع یخافون عیونها للذی فیها من النهم و الشره و لما ینحل عند ذلک من أجوافها من البخار الردیء و ینفصل من عیونها مما إذا خالط الإنسان نقض بنیة قلبه و أفسده و کانوا یکرهون قیام الخدم بالمذاب و الأشربة علی رءوسهم خوفا من أعینهم و شدة ملاحظتهم إیاهم و کانوا یأمرون بإشباعهم قبل أن یأکلوا و کانوا یقولون فی الکلب و السنور إما أن یطرد أو یشغل بما یطرح له.
و قالت الحکماء نفوس السباع أردأ النفوس و أخبثها لفرط شرهها و شرها قالوا و قد وجدنا الرجل یضرب الحیة بعصا فیموت الضارب و الحیة لأن سم الحیة فصل منها حتی خالط أحشاء الضارب و قلبه و نفذ فی مسام جسده.
و قد یدیم الإنسان النظر إلی العین المحمرة فتعتری عینه حمرة و التثاؤب یعدی أعداء ظاهرا و یکره دنو الطامث من اللبن لتسوطه لأن لها رائحة و بخارا یفسد اللبن المسوط ( الطامث:الحائض.و المسوط:المخلوط. ) .
و قال الأصمعی رأیت رجلا عیونا ( العیون:الشدید الإصابة بالعین. ) کان یذکر عن نفسه أنه إذا أعجبه الشیء وجد حرارة تخرج من عینه.
و قال أیضا کان عندنا عیونان فمر أحدهما بحوض من حجارة فقال تالله ما رأیت کالیوم حوضا فانصدع فلقتین فمر علیه الثانی فقال و أبیک لقلما ضررت أهلک فیک فتطایر أربع فلق.
و سمع آخر صوت بول من وراء جدار حائط فقال إنک کثیر الشخب فقالوا هو ابنک فقال أوه انقطع ظهره فقیل لا بأس علیه إن شاء الله فقال و الله لا یبول بعدها أبدا فما بال حتی مات.
و سمع آخر صوت شخب ناقة بقوة فأعجبه فقال أیتهن هذه فوروا بأخری عنها-فهلکتا جمیعا الموری بها و الموری عنها قال رجل من خاصة الممنصور له قبل أن یقتل أبا مسلم بیوم واحد إنی رأیت الیوم لأبی مسلم ثلاثا تطیرت له منها قال ما هی قال رکب فوقعت قلنسوته
عن رأسه فقال الممنصور الله أکبر تبعها و الله رأسه فقال و کبا به فرسه فقال الله أکبر کبا و الله جده و أصلد زنده فما الثالثة قال إنه قال لأصحابه أنا مقتول و إنما أخادع نفسی و إذا رجل ینادی آخر من الصحراء الیوم آخر الأجل یا فلان فقال الله أکبر انقضی أجله إن شاء الله و انقطع من الدنیا أثره فقتل فی غد ذلک الیوم.
تجهز النابغة الذبیانی للغزو و اسمه زیاد بن عمرو مع زبان بن سیار الفزاری فلما أراد الرحیل سقطت علیه جرادة فتطیر و قال ذات لونین تجرد غری من خرج فأقام و لم یلتفت زبان إلی طیرته فذهب و رجع غانما فقال تطیر طیرة یوما زیاد
حضر عمر بن الخطاب الموسم فصاح به صائح یا خلیفة رسول الله فقال رجل من بنی لهب و هم أهل عیافة و زجر دعاه باسم میت مات و الله أمیر المؤمنین فلما وقف الناس للجمار إذا حصاة صکت صلعة عمر فأدمی منها فقال ذلک القائل أشعر و الله أمیر المؤمنین لا و الله ما یقف هذا الموقف أبدا فقتل عمر قبل أن یحول الحول و قال کثیر بن عبد الرحمن تیممت لهبا أبتغی العلم عندها و قد صار علم العائفین إلی لهب ( الحیوان 3:447. ).
کان للعرب کاهنان اسم أحدهما شق و کان نصف إنسان و اسم الآخر سطیح و کان یطوی طی الحصیر و یتکلمان بکل أعجوبة فی الکهانة فقال ابن الرومی لک رأی کأنه رأی شق
و قال أبو عثمان الجاحظ کان مسیلمة قبل أن یتنبأ یدور فی الأسواق التی کانت بین دور العرب و العجم کسوق الأبلة و سوق بقة و سوق الأنبار و سوق الحیرة یلتمس تعلم الحیل و النیرنجیات و احتیالات أصحاب الرقی و العزائم و النجوم و قد کان أحکم علم الحزاة و أصحاب الزجر و الخط فعمد إلی بیضة فصب إلیها خلا حاذقا قاطعا فلانت حتی إذا مدها الإنسان استطالت و دقت کالعلک ثم أدخلها قارورة ضیقة الرأس و ترکها حتی انضمت و استدارت و جمدت فعادت کهیئتها الأولی فأخرجها إلی قوم و هم أعراب و استغواهم بها و فیه قیل ببیضة قارور و رایة شادن و توصیل مقطوع من الطیر حاذق قالوا أراد برایة الشادن التی یعملها الصبی من القرطاس الرقیق و یجعل لها ذنبا و جناحین و یرسلها یوم الریح بخیط طویل.
کان مسیلمة یعمل رایات من هذا الجنس و یعلق فیها الجلاجل و یرسلها لیلا فی شدة الریح و یقول هذه الملائکة تنزل علی و هذه خشخشة الملائکة و زجلها و کان یصل جناح الطیر المقصوص بریش معه فیطیر و یستغوی به الأعراب.
شاعر فی الطیرة
و أمنع الیاسمین الغض من حذری
علیک إذ قیل لی نصف اسمه یاس.
و قال آخر أهدت إلیه سفرجلا فتطیرا
و قال آخر یا ذا الذی أهدی لنا سوسنا
و مثله لا ترانی طوال دهری
و کانوا یتفاءلون بالآس لدوامه و یتطیرون من النرجس لسرعة انقضائه و یسمونه الغدار.
و قال العباس بن الأحنف إن الذی سماک یا منیتی
خرج کثیر یرید عزة و معه صاحب له من نهد فرأی غرابا ساقطا فوق بانة ینتف ریشه فقال له النهدی إن صدق الطیر فقد ماتت عزة فوافی أهلها و قد أخرجوا جنازتها فقال و ما أعیف النهدی لا در دره
فقال غراب لاغتراب و بانة
لبین و فقد من حبیب تعاشره.
و قال الشاعر و سمیته یحیی لیحیا و لم یکن
فأما القول فی السحر فإن الفقهاء یثبتونه و یقولون فیه القود و قد جاء فی الخبر أن رسول الله ص سحره لبید بن أعصم الیهودی حتی کان یخیل إلیه أنه عمل الشیء و لم یعمله.
و روی أن امرأة من یهود سحرته بشعر و قصاص ظفر و جعلت السحر فی بئر و أن الله تعالی دله علی ذلک فبعث علیا ع فاستخرجه و قتل المرأة .
و قوم من المتکلمین ینفون هذا عنه ع و یقولون إنه معصوم من مثله.
و الفلاسفة تزعم أن السحر من آثار النفس الناطقة و أنه لا یبعد أن یکون فی النفوس نفس تؤثر فی غیر بدنها المرض و الحب و البغض و نحو ذلک و أصحاب الکواکب یجعلون للکواکب فی ذلک تأثیرا و أصحاب خواص الأحجار و النبات و غیرها یسندون ذلک إلی الخواص و کلام أمیر المؤمنین ع دال علی تصحیح ما یدعی من السحر.
و أما العدوی
فقد قال رسول الله ص لا عدوی فی الإسلام .
و قال لمن قال أعدی بعضها بعضا یعنی الإبل فمن أعدی الأول.
و قال لا عدوی و لا هامة و لا صفر.
فالعدوی معروفة و الهامة ما کانت العرب تزعمه فی المقتول
لا یؤخذ بثأره و الصفر ما کانت العرب تزعمه من الحیة فی البطن تعض عند الجوع
و سنذکر هاهنا نکتا ممتعة من مذاهب العرب و تخیلاتها لأن الموضع قد ساقنا إلیه أنشد هشام بن الکلبی لأمیة بن أبی الصلت سنة أزمة تبرح بالناس
یروی أن عیسی بن عمر قال ما أدری معنی هذا البیت و یقال إن الأصمعی صحف فیه فقال و غالت البیقورا بالغین المعجمة و فسره غیره فقال عالت بمعنی أثقلت البقر بما حملتها من السلع و العشر و البیقور البقر و عائل غالب أو مثقل و کانت العرب إذا أجدبت و أمسکت السماء عنهم و أرادوا أن یستمطروا عمدوا إلی السلع و العشر فحزموهما و عقدوهما فی أذناب البقر و أضرموا فیها النیران و أصعدوها فی جبل وعر و اتبعوها یدعون الله و یستسقونه و إنما یضرمون النیران فی أذناب البقر تفاؤلا للبرق بالنار و کانوا یسوقونها نحو المغرب من دون الجهات و قال أعرابی شفعنا ببیقور إلی هاطل الحیا
و قال آخر قل لبنی نهشل أصحاب الحور
و یمکن أن یحمل تفسیر الأصمعی علی محمل صحیح فیقال غالت بمعنی أهلکت یقال غاله کذا و اغتاله أی أهلکه و غالتهم غول یعنی المنیة و منه الغضب غول الحلم.
و قال آخر لما کسونا الأرض أذناب البقر بالسلع المعقود فیها و العشر.
و قال آخر یا کحل قد أثقلت أذناب البقر بسلع یعقد فیها و عشر فهل تجودین ببرق و مطر و قال آخر یعیب العرب بفعلهم هذا لا در در رجال خاب سعیهم
و قال بعض الأذکیاء کل أمة قد تحذو فی مذاهبها مذاهب ملة أخری و قد کانت الهند تزعم أن البقر ملائکة سخط الله علیها فجعلها فی الأرض و أن لها عنده حرمة و کانوا یلطخون الأبدان بأخثائها ( الأخثاء:جمع خثة؛و هی البعرة اللینة. ) و یغسلون الوجوه ببولها و یجعلونها مهور نسائهم و یتبرکون بها فی جمیع أحوالهم فلعل أوائل العرب حذوا هذا الحذو و انتهجوا هذا المسلک
و للعرب فی البقر خیال آخر و ذلک أنهم إذا أوردوها فلم ترد ضربوا الثور لیقتحم الماء فتقتحم البقر بعده و یقولون إن الجن تصد البقر عن الماء و إن الشیطان یرکب قرنی الثور و قال قائلهم إنی و قتلی سلیکا حین أعقله کالثور یضرب لما عافت البقر ( للسلیک بن السلکة،و البیت من شواهد ابن عقیل 2:282. )
و قال نهشل بن حری کذاک الثور یضرب بالهراوی إذا ما عافت البقر الظماء.
و قال آخر کالثور یضرب للورود إذا تمنعت البقر.
فإن کان لیس إلا هذا فلیس ذاک بعجیب من البقر و لا بمذهب من مذاهب العرب لأنه قد یجوز أن تمتنع البقر من الورود حتی یرد الثور کما تمتنع الغنم من سلوک الطرق أو دخول الدور و الأخبیة حتی یتقدمها الکبش أو التیس و کالنحل تتبع الیعسوب و الکراکی تتبع أمیرها و لکن الذی تدل علیه أشعارها أن الثور یرد و یشرب و لا یمتنع و لکن البقر تمتنع و تعاف الماء و قد رأت الثور یشرب فحینئذ یضرب الثور مع إجابته إلی الورود فتشرب البقر عند شربه و هذا هو العجب قال الشاعر فإنی إذن کالثور یضرب جنبه إذا لم یعف شربا و عافت صواحبه.
و قال آخر فلا تجعلونی کالبقیر و فحلها
و قال الأعشی لکالثور و الجنی یضرب وجهه
قالوا فی تفسیره لما کان امتناعها یتعقبه الضرب حسن أن یقال عافت الماء لتضرب و هذه اللام هی لام العاقبة کقوله لدوا للموت و علی هذا فسر أصحابنا قوله سبحانه وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ (دیوانه 90. ) .
و من مذاهب العرب أیضا تعلیق الحلی و الجلاجل علی اللدیغ یرون أنه یفیق بذلک و یقال إنه إنما یعلق علیه لأنهم یرون [أنه]
إن نام یسری السم فیه فیهلک فشغلوه بالحلی و الجلاجل و أصواتها عن النوم و هذا قول النضر بن شمیل و بعضهم یقول إنه إذا علق علیه حلی الذهب برأ و إن علق الرصاص أو حلی الرصاص مات.
و قیل لبعض الأعراب أ تریدون شهرة فقال إن الحلی لا تشهر و لکنها سنة ورثناها.
و قال النابغة فبت کأنی ساورتنی ضئیلة
و قال بعض بنی عذرة کأنی سلیم ناله کلم حیة تری حوله حلی النساء مرصعا.
و قال آخر و قد عللوا بالبطل فی کل موضع و غروا کما غر السلیم الجلاجل و قال جمیل و ظرف فی قوله و لو قاله العباس بن الأحنف لکان ظریفا إذا ما لدیغ أبرأ الحلی داءه فحلیک أمسی یا بثینة دائیا (دیوانه 218. ).
و قال عویمر النبهانی و هو یؤکد قول النضر بن شمیل فبت معنی بالهموم کأننی سلیم نفی عنه الرقاد الجلاجل.
و مثله قول الآخر کأنی سلیم سهد الحلی عینه فراقب من لیل التمام الکواکبا.
و یشبه مذهبهم فی ضرب الثور مذهبهم فی العر یصیب الإبل فیکوی الصحیح لیبرأ السقیم و قال النابغة و کلفتنی ذنب امرئ و ترکته کذی العر یکوی غیره و هو راتع ( دیوانه 54. ) .
و قال بعض الأعراب کمن یکوی الصحاح یروم برءا به من کل جرباء الإهاب.
و هذا البیت یبطل روایة من روی بیت النابغة کذی العر بضم العین لأن العر بالضم قرح فی مشافر الإبل غیر الجرب و العر بالفتح الجرب نفسه فإذا دل الشعر علی أنه یکوی الصحیح لیبرأ الأجرب فالواجب أن یکون بیت النابغة کذی العر بالفتح.
و مثل هذا البیت قول الآخر فألزمتنی ذنبا و غیری جره حنانیک لا یکوی الصحیح بأجربا.
إلا أن یکون إطلاق لفظ الجرب علی هذا المرض المخصوص من باب المجاز لمشابهته له
و من تخیلات العرب و مذاهبها أنهم کانوا یفقئون عین الفحل من الإبل إذا بلغت ألفا کأنهم یدفعون العین عنها قال الشاعر فقأنا عیونا من فحول بهازر و أنتم برعی البهم أولی و أجدر.
و قال آخر وهبتها و کنت ذا امتنان تفقأ فیها أعین البعران.
و قال الآخر أعطیتها ألفا و لم تبخل بها ففقأت عین فحیلها معتافا.
و قد ظن قوم أن بیت الفرزدق و هو غلبتک بالمفقئ و المعنی و بیت المحتبی و الخافقات ( دیوانه 131.و الخافقات:الرایات. ) من هذا الباب و لیس الأمر علی ذلک و إنما أراد بالفقء قوله لجریر و لست و لو فقأت عینیک واجدا أخا کلقیط أو أبا مثل دارم (فی شرح دیوانه:«أو أبا مثل نهشل. ) .
و أراد بالمعنی قوله لجریر أیضا و إنک إذ تسعی لتدرک دارما لأنت المعنی یا جریر المکلف ( دیوانه 436. ) .
و أراد بقوله بیت المحتبی قوله بیت زرارة محتب بفنائه و مجاشع و أبو الفوارس نهشل (714. ) .
و بیت الخافقات قوله و معصب بالتاج یخفق فوقه خرق الملوک له خمیس جحفل ( دیوانه 715؛و فی شرح الدیوان.و الخافقات یرید قوله: و أین تقضّی المالکان أمورها بحقّ و أین الخافقات اللوامع قال أبو الهیثم:«فخر الفرزدق فی هذا البیت علی جریر؛لأن العرب کانت إذا بلغ لأحدهم ألف بعیر فقأ عین بعیر منها؛فإذا تمت ألفان أعماه؛فافتخر علیه بکثرة ماله». ) .
فأما مذهبهم فی البلیة و هی ناقة تعقل عند القبر حتی تموت فمذهب مشهور و البلیة أنهم إذا مات منهم کریم بلوا ناقته أو بعیره فعکسوا عنقها و أداروا رأسها إلی مؤخرها و ترکوها فی حفیرة لا تطعم و لا تسقی حتی تموت و ربما أحرقت بعد موتها و ربما سلخت و ملئ جلدها ثماما و کانوا یزعمون أن من مات و لم یبل علیه حشر ماشیا و من کانت له بلیة حشر راکبا علی بلیته قال جریبة ( دیوانه 346. ) بن الأشیم الفقعسی لابنه یا سعد إما أهلکن فإننی
و قال جریبة أیضا إذا مت فادفنی بجداء ما بها
و قد ذکرت فی مجموعی المسمی بالعبقری الحسان أن أبا عبد الله الحسین بن محمد بن جعفر الخالع رحمه الله ذکر فی کتابه فی آراء العرب و أدیانها هذه الأبیات و استشهد بها علی ما کانوا یعتقدون فی البلیة و قلت إنه وهم فی ذلک و إنه لیس فی هذه الأبیات دلالة علی هذا المعنی و لا لها به تعلق و إنما هی وصیة لولده أن یعقر مطیته بعد موته إما لکیلا یرکبها غیره بعده أو علی هیئة القربان کالهدی المعقور
بمکة أو کما کانوا یعقرون عند القبور و مذهبهم فی العقر علی القبور کقول زیاد الأعجم فی المغیرة بن المهلب إن السماحة و المروءة ضمنا
و قال الآخر نفرت قلوصی عن حجارة حرة و مذهبهم فی العقر علی القبور مشهور و لیس فی هذا الشعر ما یدل علی مذهبهم فی البلیة فإن ظن ظان أن قوله أو یفوز راکب فیه إیماء إلی ذلک فلیس الأمر کما ظنه و معنی البیت ادفنی بفلاة جداء مقطوعة عن الإنس لیس بها إلا الذئب و الغراب أو أن یعتسف راکبها المفازة و هی المهلکة سموها مفازة علی طریق الفأل و قیل إنها تسمی مفازة من فوز أی هلک فلیس فی هذا البیت ذکر البلیة و لکن الخالع أخطأ فی إیراده فی هذا الباب کما أخطأ فی هذا الباب أیضا فی إیراده قول مالک بن الریب و عطل قلوصی فی الرکاب فإنها ستبرد أکبادا و تبکی بواکیا ( الشعر و الشعراء 397. ) .
فظن أن ذلک من هذا الباب الذی نحن فیه و لم یرد الشاعر ذلک و إنما أراد لا ترکبوا راحلتی بعدی و عطلوها بحیث لا یشاهدها أعادی و أصادقی ذاهبة جائیة تحت راکبها فیشمت العدو و یساء الصدیق و قد أخطأ الخالع فی مواضع عده من هذا الکتاب و أورد أشعارا فی غیر موضعها و ظنها مناسبة لما هو فیه فمنها ما ذکرناه و منها أنه ذکر مذهب العرب فی الحلی و وضعه علی اللدیغ و استشهد علیه بقول الشاعر یلاقی من تذکر آل لیلی کما یلقی السلیم من العداد ( اللسان 4:274. ) .
و لا وجه لإیراد هذا البیت فی هذا الموضع فالعداد معاودة السم الملسوع فی کل سنة فی الوقت الذی لدغ فیه و لیس هذا من باب الحلی بسبیل.
و من ذلک إیراده قول الفرزدق غلبتک بالمفقئ ( و هو قوله: غلبتک بالمفقّئ و المعنّی و بیت المحتبی و الخافقات. . ) فی باب فقء عیون الفحول إذا بلغت الإبل ألفا و قد تقدم شرحنا لموضع الوهم فی ذلک و سنذکر هاهنا کثیرا من المواضع التی وهم فیها إن شاء الله.
و مما ورد عن العرب فی البلیة قول بعضهم أ بنی زودنی إذا فارقتنی
و قال عویم النبهانی أ بنی لا تنسی البلیة إنها لأبیک یوم نشوره مرکوب.
و من تخیلات العرب و مذاهبها ما حکاه ابن الأعرابی قال کانت العرب إذا نفرت الناقة فسمیت لها أمها سکنت من النفار قال الراجز أقول و الوجناء بی تقحم ویلک قل ما اسم أمها یا علکم .
علکم اسم عبد له و إنما سأل عبده ترفعا أن یعرف اسم أمها لأن العبید بالإبل أعرف و هم رعاتها.
و أنشد السکری فقلت له ما اسم أمها هات فادعها تجبک و یسکن روعها و نفارها.
و مما کانت العرب کالمجتمعة علیه الهامة و ذلک أنهم کانوا یقولون لیس من میت یموت و لا یقتل إلا و یخرج من رأسه هامة فإن کان قتل و لم یؤخذ بثأره نادت الهامة علی قبره اسقونی فإنی صدیة و عن هذا قال النبی ص لا هامة.
و حکی أن أبا زید کان یقول الهامة مشددة المیم إحدی هوام الأرض و أنها هی المتلونة المذکورة.
و قیل إن أبا عبید قال ما أری أبا زید حفظ هذا و قد یسمونها الصدی و الجمع أصداء قال و کیف حیاة أصداء و هام.
و قال أبو دواد الإیادی سلط الموت و المنون علیهم فلهم فی صدی المقابر هام( دیوانه 339. ) .
و قال بعضهم لابنه و لا تزقون لی هامة فوق مرقب
یقول له لا تترک ثأری إن قتلت فإنک إن ترکته صاحت هامتی اسقونی فإن کل صدی و هو هاهنا العطش بأبیک و تلک التی تبیض منها الذوائب لصعوبتها و شدتها کما یقال أمر یشیب رأس الولید و یحتمل أن یرید به صعوبة الأمر علیه و هو مقبور إذا لم یثأر به و یحتمل أن یرید به صعوبة الأمر علی ابنه یعنی أن ذلک عار علیک و قال ذو الإصبع یا عمرو إلا تدع شتمی و منقصتی أضربک حیث تقول الهامة اسقونی ( المفضلیة 31. ) .
و قال آخر فیا رب إن أهلک و لم ترو هامتی بلیلی أمت لا قبر أعطش من قبری (للمجنون،دیوانه 165. ).
و یحتمل هذا البیت أن یکون خارجا عن هذا المعنی الذی نحن فیه و أن یکون ری هامته الذی طلبه من ربه هو وصال لیلی و هما فی الدنیا و هم یکنون عما یشفیهم بأنه یروی هامتهم.
و قال مغلس الفقسی و إن أخاکم قد علمت مکانه
و قال توبة بن الحمیر و لو أن لیلی الأخیلیة سلمت علی و دونی جندل و صفائح لسلمت تسلیم البشاشة أو زقا
إلیها صدی من جانب القبر صائح (دیوان الحماسة-بشرح التبریزی 3:267.).
و قال قیس بن الملوح و هو المجنون و لو تلتقی أصداؤنا بعد موتنا
و قال حمید بن ثور ألا هل صدی أم الولید مکلم صدای إذا ما کنت رمسا و أعظما (دیوانه 46،و روایته:و من دون رمسینا من الأرض سبسب. ) .
و مما أبطله الإسلام قول العرب بالصفر زعموا أن فی البطن حیة إذا جاع الإنسان عضت علی شرسوفه و کبده و قیل هو الجوع بعینه لیس أنها تعض بعد حصول الجوع فأما لفظ الحدیث
لا عدوی و لا هامة و لا صفر و لا غول.
فإن أبا عبیدة معمر بن المثنی قال هو صفر الشهر الذی بعد المحرم قال نهی ع عن تأخیرهم المحرم إلی صفر یعنی ما کانوا یفعلونه من النسیء و لم یوافق أحد من العلماء أبا عبیدة علی هذا التفسیر و قال الشاعر لا یتأری لما فی القدر یرقبه و لا یعض علی شرسوفه الصفر (دیوانه 30. ) .
و قال بعض شعراء بنی عبس یذکر قیس بن زهیر لما هجر الناس و سکن الفیافی و أنس بالوحش ثم رأی لیلة نارا فعشا إلیها فشم عندها قتار اللحم فنازعته شهوته فغلبها و قهرها و مال إلی شجرة سلم فلم یزل یکدمها و یأکل من خبطها ( الخبط هنا:الورق.) إلی أن مات إن قیسا کان میتته
و قوله بالهوی اسم موضع بعینه و قال أبو النجم العجلی إنک یا خیر فتی نستعدی علی زمان مسنت بجهد عضا کعض صفر بکبد.
و قال آخر أرد شجاع البطن قد تعلمینه و أوثر غیری من عیالک بالطعم.
و من خرافات العرب أن الرجل منهم کان إذا أراد دخول قریة فخاف وباءها أو جنها وقف علی بابها قبل أن یدخلها فنهق نهیق الحمار ثم علق علیه کعب أرنب کان ذلک عوذة له و رقیة من الوباء و الجن و یسمون هذا النهیق التعشیر قال شاعرهم و لا ینفع التعشیر أن حم واقع و لا زعزع و لا کعب أرنب.
و قال الهیثم بن عدی خرج عروة بن الورد إلی خیبر فی رفقه لیمتاروا فلما قربوا منها عشروا و عاف عروة أن یفعل فعلهم و قال لعمری لئن عشرت من خیفة الردی
الولوع بالضم الکذب ولع الرجل إذا کذب فیقال إن رفقته مرضوا و مات بعضهم و نجا عروة من الموت و المرض.
و قال آخر لا ینجینک من حمام واقع کعب تعلقه و لا تعشیر.
و یشابه هذا أن الرجل منهم کان إذا ضل فی فلاة قلب قمیصه و صفق بیدیه کأنه یومئ بهما إلی إنسان فیهتدی قال أعرابی قلبت ثیابی و الظنون تجول بی
و قال أبو العملس الطائی فلو أبصرتنی بلوی بطان
و الأصل فی قلب الثیاب التفاؤل بقلب الحال و قد جاء فی الشریعة الإسلامیة نحو ذلک فی الاستسقاء دیوانه
و من مذاهب العرب أن الرجل منهم کان إذا سافر عمد إلی خیط فعقده فی غصن شجرة أو فی ساقها فإذا عاد نظر إلی ذلک الخیط فإن وجده بحاله علم أن زوجته لم تخنه و إن لم یجده أو وجده محلولا قال قد خانتنی و ذلک العقد یسمی الرتم و یقال بل کانوا یعقدون طرفا من غصن الشجرة بطرف غصن آخر و قال الراجز هل ینفعنک الیوم إن همت بهم کثرة ما توصی و تعقاد الرتم { 1) اللسان(رتم)من غیر نسبة. } .
و قال آخر خانته لما رأت شیبا بمفرقه و غره حلفها و العقد للرتم.
و قال آخر لا تحسبن رتائما عقدتها تنبیک عنها بالیقین الصادق.
و قال آخر یعلل عمرو بالرتائم قلبه
و قال آخر ما ذا الذی تنفعک الرتائم
و قد کانوا یعقدون الرتم للحمی و یرون أن من حلها انتقلت الحمی إلیه و قال الشاعر حللت رتیمة فمکثت شهرا أکابد کل مکروه الدواء.
و قال ابن السکیت إن العرب کانت تقول إن المرأة المقلات و هی التی لا یعیش لها ولد إذا وطئت القتیل الشریف عاش ولدها قال بشر بن أبی خازم تظل مقالیت النساء تطأنه یقلن أ لا یلقی علی المرء مئزر { 1) دیوانه 88. } .
و قال أبو عبیدة تتخطاه المقلات سبع مرات فذلک وطؤها له.
و قال ابن الأعرابی یمرون به و یطئون حوله و قیل إنما کانوا یفعلون ذلک بالشریف یقتل غدرا أو قودا.
و قال الکمیت و تطیل المرزآت المقالیت إلیه القعود بعد القیام.
و قال الآخر ترکنا الشعثمین برمل خبت تزورهما مقالیت النساء.
و قال الآخر بنفسی التی تمشی المقالیت حوله یطاف له کشحا هضیما مهشما.
و قال آخر تباشرت المقالت حین قالوا ثوی عمرو بن مرة بالحفیر.
و من تخیلات العرب و خرافاتها أن الغلام منهم کان إذا سقطت له سن أخذها بین السبابة و الإبهام و استقبل الشمس إذا طلعت و قذف بها و قال یا شمس أبدلینی بسن أحسن منها و لیجر فی ظلمها إیاتک أو تقول إیاؤک و هما جمیعا شعاع الشمس قال طرفة
سقته إیاة الشمس ( البیت بتمامه: سقته إیاة الشمس إلاّ لثاته أسفّ و لم تکدم علیه بإثمد. . ) .
و إلی هذا الخیال أشار شاعرهم بقوله شادن یجلو إذا ما ابتسمت
و قال آخر و أشنب واضح عذب الثنایا
و قال آخر بذی أشر عذب المذاق تفردت به الشمس حتی عاد أبیض ناصعا.
و الناس الیوم فی صبیانهم علی هذا المذهب.
و کانت العرب تعتقد أن دم الرئیس یشفی من عضة الکلب الکلب.
و قال الشاعر بناة مکارم و أساة جرح دماؤهم من الکلب الشفاء.
و قال عبد الله بن الزبیر الأسدی من خیر بیت علمناه و أکرمه کانت دماؤهم تشفی من الکلب.
و قال الکمیت أحلامکم لسقام الجهل شافیة کما دماؤکم تشفی من الکلب.
و من تخیلات العرب أنهم کانوا إذا خافوا علی الرجل الجنون و تعرض الأرواح الخبیثة له نجسوه بتعلیق الأقذار علیه کخرقة الحیض و عظام الموتی قالوا و أنفع من ذلک أن تعلق علیه طامث عظام موتی ثم لا یراها یومه ذلک و أنشدوا للمزق العبدی فلو أن عندی جارتین و راقیا و علق أنجاسا علی المعلق.
قالوا و التنجیس یشفی إلا من العشق قال أعرابی یقولون علق یا لک الخیر رمة و هل ینفع التنجیس من کان عاشقا.
و قالت امرأة و قد نجست ولدها فلم ینفعه و مات نجسته لو ینفع التنجیس و الموت لا تفوته النفوس.
و کان أبو مهدیة یعلق فی عنقه العظام و الصوف حذر الموت و أنشدوا أتونی بأنجاس لهم و منجس فقلت لهم ما قدر الله کائن.
و من مذاهبهم أن الرجل منهم کان إذا خدرت رجله ذکر من یحب أو دعاه فیذهب خدرها.
و روی أن عبد الله بن عمر خدرت رجله فقیل له ادع أحب الناس إلیک فقال یا رسول الله .
و قال الشاعر علی أن رجلی لا یزال امذلالها مقیما بها حتی أجیلک فی فکری.
و قال کثیر إذا مذلت رجلی ذکرتک أشتفی بدعواک من مذل بها فیهون ( اللسان(مذل)من غیر نسبة. ) .
و قال جمیل و أنت لعینی قرة حین نلتقی و ذکرک یشفینی إذا خدرت رجلی (دیوانه 172. ) .
و قالت امرأة إذا خدرت رجلی دعوت ابن مصعب فإن قلت عبد الله أجلی فتورها.
و قال آخر صب محب إذا ما رجله خدرت نادی کبیشة حتی یذهب الخدر.
و قال المؤمل و الله ما خدرت رجلی و لا عثرت إلا ذکرتک حتی یذهب الخدر.
و قال الولید بن یزید أثیبی هائما کلفا معنی إذا خدرت له رجل دعاک.
و نظیر هذا الوهم أن الرجل منهم کان إذا اختلجت عینه قال أری من أحبه فإن کان غائبا توقع قدومه و إن کان بعیدا توقع قربه.
و قال بشر إذا اختلجت عینی أقول لعلها فتاة بنی عمرو بها العین تلمع ( دیوانه 118. ) .
و قال آخر إذا اختلجت عینی تیقنت أننی أراک و إن کان المزار بعیدا.
و قال آخر إذا اختلجت عینی أقول لعلها لرؤیتها تهتاج عینی و تطرف.
و هذا الوهم باق فی الناس الیوم.
و من مذاهبهم أن الرجل منهم کان إذا عشق و لم یسل و أفرط علیه العشق حمله
رجل علی ظهره کما یحمل الصبی و قام آخر فأحمی حدیدة أو میلا و کوی به بین ألیتیه فیذهب عشقه فیما یزعمون.
و قال أعرابی کویتم بین رانفتی جهلا و نار القلب یضرمها الغرام.
و قال آخر شکوت إلی رفیقی اشتیاقی
و استشهد الخالع علی هذا المعنی بقول کثیر أ غاضر لو شهدت غداة بنتم
هذا البیت لیس بصریح فی هذا الباب و یحتمل أن یکون مراده فیه المعنی المشهور المطروق بین الشعراء من ذکر حرارة الوجد و لذعه و تشبیهه بالنار إلا أنه قد روی فی کتابه خبرا یؤکد المقصد الذی عزاه و ادعاه و هو عن محمد بن سلیمان بن فلیح عن أبیه عن جده قال کنت عند عبد الله بن جعفر فدخل علیه کثیر و علیه أثر علة فقال عبد الله ما هذا بک قال هذا ما فعلت بی أم الحویرث ثم کشف عن ثوبه و هو مکوی و أنشد عفا الله عن أم الحویرث ذنبها
و من أوهامهم و تخیلاتهم أنهم کانوا یزعمون أن الرجل إذا أحب امرأة و أحبته فشق برقعها و شقت رداءه صلح حبهما و دام فإن لم یفعلا ذلک فسد حبهما قال سحیم عبد بنی الحسحاس و کم قد شفقنا من رداء محبر
و قال آخر شققت ردائی یوم برقة عالج
و من مذاهبهم أنهم کانوا یرون أن أکل لحوم السباع تزید فی الشجاعة و القوة و هذا مذهب طبی و الأطباء یعتقدونه قال بعضهم أبا المعارک لا تتعب بأکلک ما
و قال بعض الأعراب و أکل فؤاد الأسد لیکون شجاعا فعدا علیه نمر فجرحه أکلت من اللیث الهصور فؤاده
و قال آخر إذا لم یکن قلب الفتی غدوة الوغی أصم فقلب اللیث لیس بنافع
و ما نفع قلب اللیث فی حومة الوغی
إذا کان سیف المرء لیس بقاطع
و من مذاهبهم أن صاحب الفرس المهقوع إذا رکبه فعرق تحته اغتلمت امرأته و طمحت إلی غیره و الهقعة دائرة تکون بالفرس و ربما کانت علی الکتف فی الأکثر و هی مستقبحة عندهم قال بعضهم لصاحبه إذا عرق المهقوع بالمرء أنعظت حلیلته و ازداد حر عجانها.
فأجابه صاحبه قد یرکب المهقوع من لیس مثله و قد یرکب المهقوع زوج حصان (اللسان(هقع)دون نسبة. ) .
و من مذاهبهم أنهم کانوا یوقدون النار خلف المسافر الذی لا یحبون رجوعه یقولون فی دعائهم أبعده الله و أسحقه و أوقد نارا أثره قال بعضهم صحوت و أوقدت للجهل نارا و رد علیک الصبا ما استعارا.
و کانوا إذا خرجوا إلی الأسفار أوقدوا نارا بینهم و بین المنزل الذی یریدونه و لم یوقدوها بینهم و بین المنزل الذی خرجوا منه تفاؤلا بالرجوع إلیه.
و من مذاهبهم المشهورة تعلیق کعب الأرنب قال ابن الأعرابی قلت لزید بن کثوة أ تقولون إن من علق علیه کعب أرنب لم تقربه جنان الدار و لا عمار الحی قال إی و الله و لا شیطان الخماطة و لا جار العشیرة و لا غول القفر و قال إمرؤ القیس
أ یا هند لا تنکحی بوهة
و الخماطة شجرة و العشیرة تصغیر العشرة و هی شجرة أیضا.
و قال أبو محلم کانت العرب تعلق علی الصبی سن ثعلب و سن هرة خوفا من الخطفة و النظرة و یقولون إن جنیة أرادت صبی قوم فلم تقدر علیه فلامها قومها من الجن فی ذلک فقالت تعتذر إلیهم کأن علیه نفره ثعالب و هرره و الحیض حیض السمرة.
و السمرة شیء یسیل من السمر کدم الغزال و کانت العرب إذا ولدت المرأة أخذوا من دم السمر و هو صمغه الذی یسیل منه ینقطونه بین عینی النفساء و خطوا علی وجه الصبی خطا و یسمی هذا الصمغ السائل من السمر الدودم و یقال بالذال المعجمة أیضا و تسمی هذه الأشیاء التی تعلق علی الصبی النفرات.
قال عبد الرحمن بن أخی الأصمعی إن بعض العرب قال لأبی إذا ولد لک ولد فنفر عنه فقال له أبی و ما التنفیر قال غرب اسمه فولد له ولد فسماه قنفذا و کناه أبا العداء قال و أنشد أبی کالخمر مزج دوائها منها بها تشفی الصداع و تبرئ المنجودا (دیوانه 128. ) .
قال یرید أن القنفذ من مراکب الجن فداوی منهم ولده بمراکبهم.
و من مذاهبهم أن الرجل منهم کان إذا رکب مفازة و خاف علی نفسه من طوارق اللیل عمد إلی وادی شجر فأناخ راحلته فی قرارته و عقلها و خط علیها خطا ثم قال أعوذ بصاحب هذا الوادی و ربما قال بعظیم هذا الوادی و عن هذا قال الله سبحانه فی القرآن وَ أَنَّهُ کانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ یَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادُوهُمْ رَهَقاً ( سورة الجن 6. ) .
و استعاذ رجل منهم و معه ولد فأکله الأسد فقال قد استعذنا بعظیم الوادی من شر ما فیه من الأعادی فلم یجرنا من هزبر عاد.
و قال آخر أعوذ من شر البلاد البید
و قال آخر یا جن أجراع اللوی من عالج عاذ بکم ساری الظلام الدالج لا ترهقوه بغوی هائج.
و قال آخر قد بت ضیفا لعظیم الوادی المانعی من سطوة الأعادی راحلتی فی جاره و زادی.
و قال آخر هیا صاحب الشجراء هل أنت مانعی فإنی ضیف نازل بفنائکا
و إنک للجنان فی الأرض سید
و مثلک آوی فی الظلام الصعالکا.
و من مذاهبهم أن المسافر إذا خرج من بلده إلی آخر فلا ینبغی له أن یلتفت فإنه إذا التفت عاد فلذلک لا یلتفت إلا العاشق الذی یرید العود قال بعضهم دع التلفت یا مسعود و ارم بها وجه الهواجر تأمن رجعة البلد.
و قال آخر أنشده الخالع عیل صیری بالثعلبیة لما
هذان البیتان ذکرهما الخالع فی هذا الباب و عندی أنه لا دلالة فیهما علی ما أراد لأن التلفت فی أشعارهم کثیر و مرادهم به الإبانة و الإعراب عن کثرة الشوق و التأسف علی المفارقة و کون الراحل عن المنزل حیث لم یمکنه المقام فیه بجثمانه یتبعه بصره و یتزود من رؤیته کقول الرضی رحمه الله و لقد مررت علی طلولهم
و لیس یقصد بالتلفت هاهنا التفاؤل بالرجوع إلیها لأن رسومها قد صارت نهبا لید البلی فأی فائدة فی الرجوع إلیها و إنما یرید ما قدمنا ذکره من الحنین و التذکر لما مضی من أیامه فیها و کذلک قول الأول تلفت نحو الحی حتی وجدتنی
وجعت من الإصغاء لیتا و أخدعا ( للصمة بن عبد اللّه،دیوان الحماسة-بشرح التبریزی 3:199. ) .
و مثل ذلک کثیر و قال بعضهم فی المذهب الأول تلفت أرجو رجعة بعد نیة
و قال آخر و قد طلق امرأته فتلفتت إلیه تلفت ترجو رجعة بعد فرقة
و من مذاهبهم إذا بثرت شفة الصبی حمل منخلا علی رأسه و نادی بین بیوت الحی الحلا الحلا الطعام الطعام فتلقی له النساء کسر الخبز و إقطاع التمر و اللحم فی المنخل ثم یلقی ذلک للکلاب فتأکله فیبرأ من المرض فإن أکل صبی من الصبیان من ذلک الذی ألقاه للکلاب تمرة أو لقمة أو لحمة أصبح و قد بثرت شفته و أنشد لامرأة أ لا حلا فی شفة مشقوقه فقد قضی منخلنا حقوقه.
و من مذاهبهم أن الرجل منهم کان إذا طرفت عینه بثوب آخر مسح الطارف عین المطروف سبع مرات یقول فی الأولی بإحدی جاءت من المدینة و فی الثانیة باثنتین جاءتا من المدینة و فی الثالثة بثلاث جئن من المدینة إلی أن یقول فی السابعة بسبع جئن من المدینة فتبرأ عین المطروف.
و فیهم من یقول بإحدی من سبع جئن من المدینة باثنتین من سبع إلی أن یقول بسبع من سبع.
و من مذاهبهم أن المرأة منهم کان إذا عسر علیها خاطب النکاح نشرت جانبا من شعرها و کحلت إحدی عینیها مخالفة للشعر المنشور و حجلت علی إحدی رجلیها و یکون ذلک لیلا و تقول یا لکاح أبغی النکاح قبل الصباح فیسهل أمرها و تتزوج عن قرب قال رجل لصدیقه و قد رأی امرأة تفعل ذلک أ ما تری أمک تبغی بعلا
و قال آخر قد کحلت عینا و أعفت عینا و حجلت و نشرت قرینا تظن زینا ما تراه شینا.
و قال آخر تصنعی ما شئت أن تصنعی
و من مذاهبهم کانوا إذا رحل الضیف أو غیره عنهم و أحبوا ألا یعود کسروا شیئا من الأوانی وراءه و هذا مما تعمله الناس الیوم أیضا قال بعضهم کسرنا القدر بعد أبی سواح فعاد و قدرنا ذهبت ضیاعا.
و قال آخر و لا نکسر الکیزان فی أثر ضیفنا و لکننا نقفیه زادا لیرجعا.
و قال آخر أما و الله إن بنی نفیل
و من مذاهبهم قولهم إن من ولد فی القمراء تقلصت غرلته (الغرلة:القلفة،و هی الجدة فی رأس الإحلیل قبل الختان. ) فکان کالمختون و یجوز عندنا أن یکون ذلک من خواص القمر کما أن من خواصه إبلاء الکتان و إنتان اللحم
و قد روی عن أمیر المؤمنین ع إذا رأیت الغلام طویل الغرلة فاقرب به من السؤدد و إذا رأیته قصیر الغرلة کأنما ختنه القمر فابعد به.
و قال إمرؤ القیس لقیصر و قد دخل معه الحمام فرآه أغلف إنی حلفت یمینا غیر کاذبة لأنت أغلف إلا ما جنی القمر (دیوانه 280. ) .
و من مذاهبهم التشاؤم بالعطاس قال إمرؤ القیس و قد اغتدی قبل العطاس بهیکل ( البیت بتمامه: و قد أغتدی قبل العطاس بهیکل شدید منیع الجنب فعم المنطّق دیوانه 173. ) .
و قال آخر
و خرق إذا وجهت فیه لغزوة
مضیت و لم یحبسک عنه العواطس
و من مذاهبهم قولهم فی الدعاء لا عشت إلا عیش القراد یضربونه مثلا فی الشدة و الصبر علی المشقة و یزعمون أن القراد یعیش ببطنه عاما و بظهره عاما و یقولون إنه یترک فی طینة و یرمی بها الحائط فیبقی سنة علی بطنه و سنة علی ظهره و لا یموت قال بعضهم فلا عشت إلا کعیش القراد عاما ببطن و عاما بظهر.
و من مذاهبهم کانت النساء إذا غاب عنهن من یحببنه أخذن ترابا من موضع رجله کانت العرب تزعم أن ذلک أسرع لرجوعه.
و قالت امرأة من العرب و اقتبضت من أثره یا رب أنت جاره فی سفره و جار خصییه و جار ذکره.
و قالت امرأة أخذت ترابا من مواطئ رجله غداة غدا کیما یئوب مسلما.
و من مذاهبهم أنهم کانوا یسمون العشا فی العین الهدبد و أصل الهدبد اللبن الخاثر فإذا أصاب أحدهم ذلک عمد إلی سنام فقطع منه قطعة و من الکبد قطعة و قلاهما و قال عند کل لقمة یأکلها بعد أن یمسح جفنه الأعلی بسبابته فیا سناما و کبد قال فیذهب العشا بذلک.
و من مذاهبهم اعتقادهم أن الورل و القنفذ و الأرنب و الظبی و الیربوع و النعام مراکب الجن یمتطونها و لهم فی ذلک أشعار مشهورة و یزعمون أنهم یرون الجن و یظاهرونهم و یخاطبونهم و یشاهدون الغول و ربما جامعوها و تزوجوها و قالوا إن عمرو بن یربوع تزوج الغول و أولدها بنین و مکثت عنده دهرا فکانت تقول له إذا لاح البرق من جهة بلادی و هی جهة کذا فاستره عنی فإنی إن لم تستره عنی ترکت ولدک علیک و طرت إلی بلاد قومی فکان عمرو بن یربوع کلما برق البرق غطی وجهها بردائه فلا تبصره و إلی هذا المعنی أشار أبو العلاء المعری فی قوله یذکر الإبل و حنینها إلی البرق طربن لضوء البارق المتعالی
قالوا فغفل عمرو بن یربوع عنها لیلة و قد لمع البرق فلم یستر وجهها فطارت و قالت له و هی تطیر أمسک بنیک عمرو إنی آبق برق علی أرض السعالی آلق (سقط الزند 1162. ) .
و منهم من یقول رکبت بعیرا و طارت علیه أی أسرعت فلم یدرکها و عن هذا قال الشاعر رأی برقا فأوضع فوق بکر فلا بک ما أسأل و لا أغاما ( شروح سقط الزند 1168.نوادر أبی زید 146،و روایته:«ردما أسال و ما أعاما». ) .
قال فبنو عمرو بن یربوع إلی الیوم یدعون بنی السعلاة و لذلک قال الشاعر یهجوهم یا قبح الله بنی السعلاة عمرو بن یربوع شرار النات (شروح سقط الزند 1168.نوادر أبی زید 146،و روایته:«ردما أسال و ما أعاما». ) لیسوا بأبطال و لا أکیات.
فأبدل السین تاء و هی لغة قوم من العرب .
و من مذاهبهم فی الغول قولهم إنها إذا ضربت ضربة واحدة بالسیف هلکت فإن ضربت ثانیة عاشت و إلی هذا المعنی أشار الشاعر بقوله فقالت ثن قلت لها رویدا مکانک إننی ثبت الجنان.
و کانت العرب تسمی أصوات الجن العزیف و تقول إن الرجل إذا قتل قنفذا أو ورلا لم یأمن الجن علی فحل إبله و إذا أصاب إبله خطب أو بلاء حمله علی ذلک و یزعمون أنهم یسمعون الهاتف بذلک و یقولون مثله فی الجان من الحیات و قتله عندهم عظیم و رأی رجل منهم جانا فی قعر بئر لا یستطیع الخروج فنزل و أخرجه منها علی خطر عظیم و غمض عینیه لئلا یری أین یدخل کأنه یرید بذلک التقرب إلی الجن.
و قال أبو عثمان الجاحظ و کانوا یسمون من یجاور منهم الناس عامرا و الجمع عمار فإن تعرض للصبیان فهو روح فإن خبث و تعرم فهو شیطان فإن زاد علی ذلک فهو مارد فإن زاد علی ذلک فی القوة فهو عفریت فإن طهر و لطف و صار خیرا کله فهو ملک و یفاضلون بینهم و یعتقدون مع کل شاعر شیطانا و یسمونهم بأسماء مختلفة قال أبو عثمان و فی النهار ساعات یری فیها الصغیر کبیرا و یوجد لأوساط الفیافی و الرمال و الحرار مثل الدوی و هو طبع ذلک الوقت قال ذو الرمة إذا قال حادینا لترنیم نبأة صه لم یکن إلا دوی المسامع (دیوانه 360.) .
و قال أبو عثمان أیضا فی الذین یذکرون عزیف الجن و تغول الغیلان إن أثر هذا الأمر و ابتداء هذا الخیال أن القوم لما نزلوا بلاد الوحش عملت فیهم الوحشة ( کذا فی ا و الحیوان،و فی ب:«الوحشیة». ) و من انفرد و طال مقامه فی البلاد الخلاء استوحش و لا سیما مع قلة الأشغال و فقد المذاکرین و الوحدة لا تقطع أیامها إلا بالتمنی و الأفکار و ذلک أحد أسباب الوسواس ( الحیوان 6:249. )
و من عجائب اعتقادات العرب و مذاهبها اعتقادهم فی الدیک و الغراب و الحمامة و ساق حر و هو الهدیل و الحیة فمنهم من یعتقد أن للجن بهذه الحیوانات تعلقات و منهم من یزعم أنها نوع من الجن و یعتقدون أن سهیلا و الزهرة الضب و الذئب و الضبع مسوخ و من أشعارهم فی مراکب الجن قول بعضهم فی قنفذ رآه لیلا فما یعجب الجنان منک عدمتهم فإن کانت الجنان جنت فبالحری
لا ذنب للأقوام و الله غالب ( الحیوان:«و لا ذنب للأقدار». ) .
و من الشعر المنسوب إلی الجن و کل المطایا قد رکبنا فلم نجد
و قال أعرابی یکذب بذلک أ یستمع الأسرار راکب قنفذ لقد ضاع سر الله یا أم معبد .
و من أشعارهم و أحادیثهم فی روایة الجن و خطابهم و هتافهم ما رواه أبو عثمان الجاحظ لسمیر بن الحارث الضبی و نار قد حضأت بعید وهن
و یزعمون أن عمیر بن ضبیعة رأی غلمانا ثلاثة یلعبون نهارا فوثب غلام منهم فقام علی عاتقی صاحبه و وثب الآخر فقام علی عاتقی الأعلی منهما فلما رآهم کذلک حمل علیهم فصدمهم فوقعوا علی ظهورهم و هم یضحکون فقال عمیر بن ضبیعة فما مررت یومئذ بشجرة إلا و سمعت من تحتها ضحکا فلما رجع إلی منزله مرض أربعة أشهر.
و حکی الأصمعی عن بعضهم أنه خرج هو و صاحب له یسیران فإذا غلام علی الطریق فقالا له من أنت قال أنا مسکین قد قطع بی فقال أحدهما لصاحبه أردفه خلفک فأردفه فالتفت الآخر إلیه فرأی فمه یتأجج نارا فشد علیه بالسیف فذهبت النار فرجع عنه ثم التفت فرأی فمه یتأجج نارا فشد علیه فذهبت النار ففعل ذلک مرار فقال ذلک الغلام قاتلکما الله ما أجلدکما و الله ما فعلتها بآدمی إلا و انخلع فؤاده ثم غاب عنهما فلم یعلما خبره.
و قال أبو البلاد الطهوی و یروی لتأبط شرا لهان علی جهینة ما ألاقی
و الذین یروون هذا الشعر لتأبط شرا یروون أوله ألا من مبلغ فتیات جهم
و لم أنفک مضطجعا لدیها
و قال البهرانی و تزوجت فی الشبیبة غولا بغزال و صدقتی زق خمر ( الحیوان 6:225. ) و قال الجاحظ أصدقها الخمر لطیب ریحها و الغزال لأنه من مراکب الجن و قال أبو عبید بن أیوب العنبری أحد لصوص العرب تقول و قد ألممت بالإنس لمة
و من هذه الأبیات إذا ما أراد الله ذل قبیلة
و هذا الشعر من جید شعر العرب و إنما کان غرضنا منه متعلقا بأوله و ذکرنا سائره لما فیه من الأدب.
و قال عبید بن أیوب أیضا فی المعنی الذی نحن بصدده و صار خلیل الغول بعد عداوة صفیا و ربته القفار البسابس (الحیوان 6:235. ) .
و قال أیضا فلله در الغول أی رفیقة
و قال أیضا و غولا قفرة ذکر و أنثی کأن علیهما قطع البجاد ( الحیوان 6:165. ) .
و قال أیضا فقد لاقت الغزلان منی بلیة و قد لاقت الغیلان منی الدواهیا ( الحیوان 6:159. ) .
و قال البهرانی فی قتل الغول ضربت ضربة فصارت هباء فی محاق القمراء آخر شهر (الحیوان 6:166. ).
و قال أیضا یزعم أنه لما ثنی علیها الضرب عاشت فثنیت و المقدار یحرس أهله فلیت یمینی یوم ذلک شلت.
و قال تأبط شرا یصف الغول و یذکر أنه راودها عن نفسها فامتنعت علیه فقتلها فأصبحت و الغول لی جارة فیا جارة أنت ما أغولا و طالبتها بضعها فالتوت
و من أعاجیبهم أنهم کانوا إذا طالت علة الواحد منهم و ظنوا أن به مسا من الجن لأنه قتل حیة أو یربوعا أو قنفذا عملوا جمالا من طین و جعلوا علیها جوالق و ملئوها حنطة و شعیرا و تمرا و جعلوا تلک الجمال فی باب جحر إلی جهة المغرب وقت غروب الشمس و باتوا لیلتهم تلک فإذا أصبحوا نظروا إلی تلک الجمال الطین فإن رأوا أنها بحالها قالوا لم تقبل الدیة فزادوا فیها و إن رأوها قد تساقطت و تبدد ما علیها من المیرة قالوا قد قبلت الدیة و استدلوا علی شفاء المریض و ضربوا بالدف قال بعضهم قالوا و قد طال عنائی و السقم
و قال آخر فیا لیت إن الجن جازوا جمالتی
و قال آخر أری أن جنان النویرة أصبحوا
و کانوا إذا غم علیهم أمر الغائب و لم یعرفوا له خبرا جاءوا إلی بئر عادیة (عادیة:قدیمة. ) أو جفر قدیم و نادوا فیه یا فلان أو یا أبا فلان ثلاث مرات و یزعمون أنه إن کان میتا لم یسمعوا صوتا و إن کان حیا سمعوا صوتا ربما توهموه وهما أو سمعوه من الصدی فبنوا علیه عقیدتهم قال بعضهم دعوت أبا المغوار فی الجفر دعوة
و قال و کم نادیته و اللیل ساج بعادی البئار فما أجابا.
و قال آخر غاب فلم أرج له إیابا
و قال آخر أ لم تعلمی أنی دعوت مجاشعا
و قال آخر دعوناه من عادیة نضب ماؤها
أقوی فی البیت الثانی و سکن نضب ضرورة کما قال لو عصر منه البان و المسک انعصر.
و من أعاجیبهم أنهم کانوا فی الحرب ربما أخرجوا النساء فیبلن بین الصفین یرون أن ذلک یطفئ نار الحرب و یقودهم إلی السلم.
قال بعضهم لقونا بأبوال النساء جهالة و نحن نلاقیهم ببیض قواضب.
و قال آخر بالت نساء بنی خراشة خیفة منا و أدبرت الرجال شلالا.
و قال آخر بالت نساؤهم و البیض قد أخذت منهم مآخذ یستشفی بها الکلب.
و هذان البیتان یمکن أن یراد بهما أن النساء یبلن خیفة و ذعرا لا علی المعنی الذی نحن فی ذکره فإذن لا یکون فیهما دلالة علی المراد.
و قال الآخر هیهات رد الخیل بالأبوال إذا غدت فی صور السعالی.
و قال آخر جعلوا السیوف المشرفیة منهم بول النساء و قل ذاک غناء.
فأما ذکرهم عزیف الجن فی المفاوز و السباسب فکثیر مشهور کقول بعضهم و خرق تحدث غیطانه حدیث العذاری بأسرارها.
و قال آخر و دویة سبسب سملق من البید تعزف جنانها (السملق:القاع الصفصف. ) .
و قال الأعشی و بهماء تعزف جناتها مناهلها آجنات سدم (دیوانه 29. ) .
و قال و بلدة مثل ظهر الترس موحشة للجن باللیل فی حافاتها زجل ( دیوانه 44. ) .
و قال آخر ببیداء فی أرجائها الجن تعزف.
و قال الشرقی بن القطامی کان رجل من کلب یقال له عبید بن الحمارس شجاعا و کان نازلا بالسماوة أیام الربیع فلما حسر الربیع و قل ماؤه و أقلعت أنواؤه تحمل إلی وادی تبل فرأی روضة و غدیرا فقال روضة و غدیر و خطب یسیر و أنا لما حویت مجیر فنزل هناک و له امرأتان اسم إحداهما الرباب و الأخری خولة فقالت له خولة أری بلدة قفرا قلیلا أنیسها و إنا لنخشی إن دجا اللیل أهلها.
و قالت له الرباب أرتک برأیی فاستمع عنک قولها و لا تأمنن جن العزیف و جهلها.
فقال مجیبا لهما أ لست کمیا فی الحروب مجربا
ثم صعد إلی جبل تبل فرأی شیهمة و هی الأنثی من القنافذ فرماها فأقعصها ( أقعصها:قتلها فی مکانها.) و معها ولدها فارتبطه فلما کان اللیل هتف به هاتف من الجن یا ابن الحمارس قد أسأت جوارنا
فأجابه ابن الحمارس یا مدعی ظلمی و لست بظالم
فأجابه الجنی یا ضارب اللقحة بالعضب الأفل قد جاءک الموت و أوفاک الأجل و ساقک الحین إلی جن تبل
فالیوم أقویت و أعیتک الحیل ( الحین:الهلاک. ) .
فأجابه ابن الحمارس یا صاحب اللقحة هل أنت بجل قال فسمعهما شیخ من الجن فقال لا و الله لا نری قتل إنسان مثل هذا ثابت القلب ماضی العزیمة فقام ذلک الشیخ و حمد الله تعالی ثم أنشد یا ابن الحمارس قد نزلت بلادنا
فأجابه ابن الحمارس الله یعلم حیث یرفع عرشه
ثم غرم للجن لقوحا متبعا للقنفذ و ولدها.
و هذه الحکایة و إن کانت کذبا إلا أنها تتضمن أدبا و هی من طرائف أحادیث العرب فذکرناها لأدبها و إمتاعها و یقال إن الشرقی بن القطامی کان یصنع أشعارا و ینحلها غیره.
فأما مذهب العرب فی أن لکل شاعر شیطانا یلقی إلیه الشعر فمذهب مشهور و الشعراء کافة علیه قال بعضهم إنی و إن کنت صغیر السن
و قال حسان بن ثابت إذا ما ترعرع فینا الغلام
و کانوا یزعمون أن اسم شیطان الأعشی مسحل و اسم شیطان المخبل عمرو و قال الأعشی دعوت خلیلی مسحلا و دعوا له جهنام جدعا للهجین المذمم (و جهنام تابعة الأعشی. ) .
و قال آخر لقد کان جنی الفرزدق قدوة
و قال الفرزدق یصف قصیدته کأنها الذهب العقیان حبرها لسان أشعر خلق الله شیطانا.
و قال أبو النجم إنی و کل شاعر من البشر شیطانه أنثی و شیطانی ذکر.
و أنشد الخالع فیما نحن فیه لبعض الرجاز إن الشیاطین أتونی أربعه فی غلس اللیل و فیهم زوبعه.
و هذا لا یدل علی ما نحن بصدده من أمر الشعر و إلقائه إلی الإنسان فلا وجه لإدخاله فی هذا الموضع.
و من مذاهبهم أنهم کانوا إذا قتلوا الثعبان خافوا من الجن أن یأخذوا بثأره فیأخذون روثة و یفتونها علی رأسه و یقولون روثة راث ثائرک.
و قال بعضهم طرحنا علیه الروث و الزجر صادق فراث علینا ثأره و الطوائل.
و قد یذر علی الحیة المقتولة یسیر رماد و یقال لها قتلک العین فلا ثأر لک و فی أمثالهم لمن ذهب دمه هدرا و هو قتیل العین قال الشاعر و لا أکن کقتیل العین وسطکم و لا ذبیحة تشریق و تنحار.
فأما مذهبهم فی الخرزات و الأحجار و الرقی و العزائم فمشهور فمنها السلوانة و یقال السلوة و هی خرزة یسقی العاشق منها فیسلو فی زعمهم و هی بیضاء شفافة قال الراجز لو أشرب السلوان ما سلیت ما بی غنی عنکم و إن غنیت.
السلوان جمع سلوانة.
و قال اللحیانی السلوانة تراب من قبر یسقی منه العاشق فیسلو و قال عروة بن حزام جعلت لعراف الیمامة حکمه
و قال آخر سقونی سلوة فسلوت عنها سقی الله المنیة من سقانی.
أی سلوت عن السلوة و اشتد بی العشق و دام و قال الشمردل و لقد سقیت بسلوة فکأنما قال المداوی للخیال بها ازدد.
و من خرزاتهم الهنمة تجتلب بها الرجال و تعطف بها قلوبهم و رقیتها أخذته بالهنمة باللیل زوج و بالنهار أمه.
و منها الفطسة و القبلة و الدردبیس کلها لاجتلاب قلوب الرجال قال الشاعر جمعن من قبل لهن و فطسة
و قیل الدردبیس خرزة سوداء یتحبب بها النساء إلی بعولتهن توجد فی القبور العادیة و رقیتها أخذته بالدردبیس تدر العرق الیبیس و تذر الجدید کالدریس و أنشد قطعت القید و الخرزات عنی فمن لی من علاج الدردبیس.
و أصل الدردبیس الداهیة و نقل إلی هذه لقوة تأثیرها.
و من خرزاتهم القرزحلة أنشد ابن الأعرابی لا تنفع القرزحلة العجائزا إذا قطعن دونها المفاوزا.
و هی من خرز الضرائر إذا لبستها المرأة مال إلیها بعلها دون ضرتها.
و منها خرزة العقرة تشدها المرأة علی حقویها فتمنع الحبل ذکر ذلک ابن السکیت فی إصلاح المنطق.
و منها الینجلب و رقیتها أخذته بالینجلب فلا یرم و لا یغب و لا یزل عند الطنب.
و منها کرار مبنیة علی الکسر و رقیتها یا کرار کریه إن أقبل فسریه و إن أدبر فضریه من فرجه إلی فیه.
و منها الهمرة و رقیتها یا همرة اهمریه من استه إلی فیه و ماله و بنیه.
و منها الخصمة خرزة للدخول علی السلطان و الخصومة تجعل تحت فص الخاتم أو فی زر القمیص أو فی حمائل السیف قال بعضهم یعلق غیری خصمة فی لقائهم و ما لی علیکم خصمة غیر منطقی.
و منها الوجیهة و هی کالخصمة حمراء کالعقیق.
و منها العطفة خرزة العطف و الکحلة خرزة سوداء تجعل علی الصبیان لدفع العین عنهم و القبلة خرزة بیضاء تجعل فی عنق الفرس من العین و الفطسة خرزة یمرض بها العدو و یقتل و رقیتها أخذته بالفطسة بالثوباء و العطسة فلا یزال فی تعسة من أمره و نکسة حتی یزور رمسه.
و من رقاهم للحب هوابه هوابه البرق و السحابه أخذته بمرکن فحبه تمکن أخذته بإبره فلا یزل فی عبره خلیته بإشفی ( الإشفی:الإسکاف. ) فقلبه لا یهدا خلیته بمبرد فقلبه لا یبرد و ترقی الفارک زوجها إذا سافر عنها فتقول بأفول القمر و ظل الشجر شمال تشمله و دبوره تدبره و نکباء تنکبه شیک فلا انتعش ثم ترمی فی أثره بحصاة و نواة و روثة و بعرة و تقول حصاة حصت أثره نواة أنأت داره روثة راث خبره لقعته ببعرة و قالت فارک فی زوجها أتبعته إذ رحل العیس ضحی بعد النواة روثة حیث انتوی الروث للرثی و للنأی النوی.
و قال آخر رمت خلفه لما رأت وشک بینه
و قال آخر یخاطب امرأته لا تقذفی خلفی إذا الرکب اغتدی
هذا الرجز أورده الخالع فی هذا المعرض و هو بأن یدل علی عکس هذا المعنی أولی لأن قوله لن یدفع المقدار بالرقی و لا بالتهاویل علی الجن کلام یشعر بأن قذف الحصاة و النواة خلفه کالعوذة له لا کما تفعله الفارک التی تتمنی الفراق.
فأما مذهبهم فی القیافة و الزجر و الکهانة و اختلافهم فی السانح و البارح و تشاتمهم باللفظة و الکلمة و تأویلهم لها و تیمنهم بکلمة أخری و ما کانوا یفعلونه من البحیرة و السائبة و الوصیلة و الحامی فکله مشهور معروف لا حاجة لنا إلی ذکره هاهنا .
فأما لفظ أمیر المؤمنین ع فی قوله نشرة فإن النشرة فی اللغة کالعوذة و الرقیة قالوا نشرت فلانا تنشیرا أی رقیته و عوذته و قال الکلابی إذا نشر المسفوع فکأنما أنشط من عقال أی یذهب عنه ما به سریعا و فی الحدیث أنه قال فلعل طبا أصابه یعنی سحرا ثم عوذه ب قل أعوذ برب الناس .
أی رقاه و کذلک إذا کتب له النشرة.
و قد عد أمیر المؤمنین ع أمورا أربعة ذکر منها النشرة و لم یکن ع لیقول ذلک إلا عن توقیف من رسول الله ص
تم الجزء التاسع عشر من شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید و یلیه الجزء العشرون
(الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و الصلاه و السلام علی محمد و آله الطاهرین. و بعد: فقد ذکر ابن ابیالحدید فی شرحه علی نهج البلاغه مقدارامن خرافات العرب و الاصل فیه الخالع فی کتابه (آراء العرب و ادیانها)، ذکر ذلک فیما تفرد به من نسبته الی النهج ان فیه (و قال: العین حق، و الرقا حق، و السحر حق، و الفال حق، و الطیره لیست بحق، و العدوی لیست بحق، و الطیب نشره، و العسل نشره، و الرکوب نشره، و النظر الی الخضره نشره)، مع انه لو کان ذلک من کلامه (علیه السلام) فرضا فلیس من النهج قطعا، لان موضوع النهج کلام کان فی غایه البلاغه لا ما کان من الاحادیث المتعارفه. و کیف کان فحیث کان فیها اشیاء غریبه و امور عجیبه احببت افرادها فی موضع، و قد انقل من غیره فی طیه و انقل بعده کلام المروج. قال فی شرح فقره (و العدوی لیست) قال النبی (علیه السلام) (لا عدوی و لا هامه و لا صفر) العدوی معروفه، ای: بان المراد تعدی الداء من حی الی حی. و الهامه ما کانت العرب تزعمه فی المقتول لا یوخذ بثاره، و الصفر ما کانت (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا)
العرب تزعمه من الحیه فی البطن تعض عند الجوع. قال: نذکر نکتا ممتعه من مذاهب العرب و تخیلاتها، انشد ابن الکلبی لامیه ابن ابیالصلت: سنه ازمه تبرح بالناس تری للعضاه فیها صریرا لا علی کوکب تنوء و لا ری ح جنوب و لا تری طحرورا دمها زیل خشیه ان تبورا ناب منهالکی تهیح البحورا سلع ماو مثله عشرما عامل ما و عالت البیقورا یروی ان عیسی بن عمر قال: ما ادری معنی هذا البیت- ای: البیت الاخیر-. و یقال: ان الاصمعی صحف فیه فقال (و غالت) بالغین المعجمه و قال غیره (عالت) بمعنی اثقلت البقر بما حملتها من السلع و العشر. والبیقور البقر، و عائل ای: غالب او مثقل. قلت: و السلع بفتحتین: شجر مر، و العشر بالضم فالفتح: شجر له صمغ من العضاه. قال: و کانت العرب اذا اجدبت و امسکت السماء عنهم و ارادوا ان یستمطروا عمدوا الی السلع و العشر فحزموهما و عقدوهما فی اذناب البقر و اضرموا فیهما النیران و اصعدوها فی جبل و عر و اتبعوها یدعون النه و یستسقونه، و انما یضرمون النیران فی اذناب البقر تفاولا للبرق بالنار، و کانوا یسوقونها نحو المغرب من دون الجهات، و قال اعرابی: شفعنا ببیقور الی هاطل الحیا فلم یغن عنا ذاک بل زادنا جدبا (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) فعدنا الی رب الحیا فاجارنا و صیر جدب الارض من بعده خصبا و قال اخر: قل لبنی نهشل اصحاب الحور اتطلبون الغیث جهلابالبقر و سلع من بعد ذاک و عشر لیس بذا یجلل الارض المطر و قال آخر: لماکسونا الارض اذناب البقر بالسلع المعقود فیها و عشر و قال آخر: یاکحل قد اثقلت اذناب البقر بسلع یعقدفیها و عشر فهل تجودین ببرق و مطر و قال آخر یعیب العرب بفعلهم هذا: لا در در رجال خاب سعیهم یستمظرون لدی الاعسار بالعشر اجاعل انت بیقورامسلعه ذریعه لک بین الله والمطر و قال بعض الاذکیاء: کل امه قد تحذو فی مذاهبها مذاهب مله اخری، و قد کانت الهند تزعم ان البقر ملائکه سخط الله علیها فجعلها فی الارض و ان لها عنده حرمه، و کانوا یلطخون الابدان باخثائها و یغسلون الوجوه ببولها و یجعلونها مهور نسائهم و یتبرکون بها فی جمیع احوالهم، فلعل اوائل العرب حذوا هذا الحذو و انتهجوا هذا المسلک. و للعرب فی البقر خیال آخر، و ذلک انهم اذا اوردوها فلم ترد ضربوا الثورلیقتحم الماء فتقتحم البقر بعده. و یقولون: ان الجن تصد البقر عن الماء و ان الشیطان یرکب قرنی الثور، قال قائلهم: انی وقتلی سلیک حین اعقله کالثوریضرب لماعافت البقر (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و قال نهشل بن حری: کذاک الثور یضرب بالهراوی اذاماعافت البقرالظماء و قال آخر: کالثوریضرب للورو داذاتمنعت البقر فان کان لیس الا هذا فلیس ذاک بعجیب من البقر و لا بمذهب من مذاهب العرب، لانه قد یجوز ان تمتنع البقر من الورود حتی یرد الثور کما تمتنع الغنم من سلوک الطرق او دخول الدار و الاخبیه حتی یتقدمها الکبش او التیس، و کالنحل تتبع الیعسوب، و الکراکی تتبع امیرها. ولکن الذی تدل علیه اشعارهم ان الثور یرد و یشرب ولکن البقر تعاف الماء و قد رات الثور یشرب فحینئذ یضرب الثور مع اجابته الی الورود فتشرب البقر عند شربه، و هذا هو العجب، قال الشاعر: فانی اذن کالثور یضرب جنبه اذالم یعف شربا وعافت صواحبه و قال آخر: فلاتجعلوها کالبقیر و فحلها یکسر ضربا و هو للورد طائع و ماذنبه ان لم یرد بقراته و قدفاجاتهاعند ذاک الشرائع و قال الاعشی: لکالثور و الجنی یضرب و جهه و ماذنبه ان عافت الماء مشربا و ماذنبه ان عافت الماء باقر و ما ان تعاف الماءالالتضربا قال: و اللام فی (لتضربا)للعاقبه کقوله (لدوا للموت). (قلت: و فی (الاساس): تزعم العرب ان الجن تمتطی الوحش و تجتنب الارانب لمکان حیضها و لذلک یستدفعون العین بتعلیق کعابها). و فی (مجالس (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) ثعلب) لامری القیس: یا هند لاتنکحی بوهه علیه عقیقته احسبا مرسعه بین ارباقه به عسم یبتغی ارنبا لیجعل فی ساقه کعبها حذارالمنیه ان یعطبا قال ثعلب: البوهه طائر یشبه البومه، و عقیقته ای: شعره، و الا حسب ای: الی السواد، یبتغی ارنبا لیاخذ عظمها فیصیره علیه من خشیه الجن. و قال الجوهری فی (هذذ) تزعم النساء انه اذا شق عند البضاع شیئا من ثوب صاحبه دام الود بینهما و الا تهاجرا. قال: و من مذاهب العرب تعلیق الحلی و الجلاجل علی اللدیغ، یرون انه یفیق بذلک، و یقال: انه انما یعلق علیه لانهم یرون انه ان نام یسری السم فیه فیهلک فشغلوه بالحلی و الجلاجل و اصواتها عن النوم. و هذا قول النضر بن شمیل، و بعضهم یقول: انه اذا علق علیه حلی الذهب برا و ان علق الرصاص او حلی الرصاص مات، و قال النابغه: فبت کانی ساورتنی ضئیله من الرقش فی انیابها السم ناقع یسهدمن لیل التمام سلیمها لحلی النساء فی یدیها قعاقع و قال بعض بنی عذره: کانی سلیم ناله کلم حیه تری حوله حلی النساء مرصعا و قال آخر: و قد عللوا بالبطل فی کل موضع و غروا کما غرالسلیم الجلاجل و قال جمیل- و طرف فی قوله- و لو قاله العباس بنالاحنف لکان ظریفا: اذا ما لدیغ ابرا الحلی داءه فحلیک امسی یابثینه دائیا (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و قال عویمر النبهانی- و هو یوکد قول النضر بن شمیل: فبت معنی بالهموم کاننی سلیم نفی عنه الرقاد الجلاجل و قال آخر: کانی سلیم سهدالحلی عینه فراقب من لیل التمام الکواکبا و یشبه مذهبهم فی ضرب الثور، مذهبهم فی العر یصیب الابل فیکوی الصحیح لیبرا السقیم، قال النابغه: و کلفتنی ذنب امری و ترکته کذی العر یکوی غیره و هو راتع و قال بعض الاعراب: کمن یکونی الصحاح یروم برءا به من کل جرباءالاهاب و قال آخر: فالزمتنی ذنبا و غیری جره حنانیک لاتکوی الصحیح باجربا و من تخیلات العرب و هذا مبهم انهم کانوا یفقاون عین الفحل من الابل اذا بلغت الفا کانهم یدفعون عنها العین، قال الشاعر: فقانا عیونامن فحول بهاذر و انتم برعی البهم اولی و اجدر و قال آخر: و هبتهاو کنت ذا امتنان
تفقافیها اعین البعران و قال آخر: اعطیتها الفاولم تبخل بها ففقات عین فحیلهامعتافا و قد ظن قوم ان بیت الفرزدق و هو: غلبتک بالمفقی و المعنی و بیت المختبی و الخافقات من هذا القبیل و لیس الامر علی ذلک و انما اراد قوله لجریر: و لست و لو فقات عینک و اجدا اخاکلقیط اوابامثل دارم (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و اراد ب(المعنی) قوله لجریر ایضا: و انک اذتسعی لتدرک دارما لانت المعنی یا جریرالمکلف و اراد بقوله (المختبی) قوله: بیت زراره مختب بفنائه و مجاشع و ابوالفوارس نهشل و اراد بقوله (بیت الخافقات) قوله: و معصب بالتاح یخفق فوقه خرق الملوک له خمیس جحفل فاما مذهبهم فی البلیه- و هی ناقه تعقل عند القبر حتی تموت- فمذهب مشهور، و (البلیه) انهم اذا مات کریم منهم بلوا ناقته او بعیره فعکسوا عنقها و اداروا راسها الی موخرها و ترکوها فی حفیره لا تطعم و لا تسقی حتی تموت، و ربما احرقت بعد موتها، و ربما سلخت و ملی جلدها ثماما. و کانوا یزعمون ان من مات و لم یبل علیه، حشر ماشیا، و من کانت له بلیه حشر راکبا علی بلیته. قال جریبه بن الاشیم الفقعسی لابنه سعد: یا سعد اما اهلکن فاننی اوصیک ان اخا الوصاه الاقرب لا اعرفن اباک یحشرخلفکم تعبایجرعلی الیدین و ینکب و احمل اباک علی بعیر صالح و تق الخطیئه انه هواصوب و لعل لی مماجمعت مطیه فی الحشرارکبها اذا قیل ارکبوا و قال جریبه ایضا: اذامت فادفنی بجداء مابها سوی الاصرخین او یفوز راکب فان انت لم تعقر علی مطیتی فلاقام فی مال لک الدهرحالب و لا تدفننی فی صوی و ادفنتی بدیمومه تنزو علیها الجنادب قال: و قد ذکرت فی مجموعی المسمی! (العبقری الحسان) ان الحسین بن محمد بن جعفر الخالع ذکر فی کتابه (آراء العرب و ادیانها) هذه الابیات (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و استشهد بها علی ما کانوا یعتقدون قی البلیه. و قلت: انه و هم فی ذلک و انه لیس فی مذه الابیات دلاله علی هذا المعنی و لا لها به تعلق، و انما هی وصیه لولده ان یعقر مطیته بعد موته اما لکیلا یرکبها غیره بعده او علی هیئه القربان کالهدی المعقور بمکه، او کما کانوا یعقرون عند القبور. و مذهبهم فی العقر علی القبور کقول زیاد الاعجم فی المغیره بن المهلب: ان السماحه و المروه ضمنا قبرابمرو علی الطریق الواضح فاذا مررت بقبره فاعقر به کوم الهجان و کل طرف سابح و قال آخر: نفرت قلوصی عن حجاره حره بنیت علی طلق الیدین و هوب لاتنفری یاناق منه فانه شریب خمرمسعر لحروب لولا السفار و بعد خرق مهمه لترکتهاتحبو علی العرقوب و مذهبهم فی العقر علی القبور مشهور، و لیس فی هذا الشعر ما یدل علی مذهبهم فی البلیه. قلت: و فی خبر، ان امیرالمومنین (علیه السلام) استشهد من بعض الصحابه قول النبی (علیه السلام) فیه: (من کنت مولاه فهذا علی مولاه) فانکر فقال له: ان کنت سمعت و لم تشهد لی فلا اماتک الله الامیته الجاهلیه، فلما مات جاء قومه بالخیل و الابل فعقرتها علی باب منزله. و المراد به الاشعث بن قیس، و فی لطائف معارف الثعالبی هو اول من دفن فی داره، فانه لما مات لم یقدر علی اخراجه من کثره الزحام و کان الرجل ینزل عن دابته فیعقرها و الاخر یجیء براحلته فینحرما، فخاف الحسن بن (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) علی ان یعقر الناس علی قبره فامر بدفنه فی داره. قال: فان ظن ظان ان قوله (او یفوذ راکب) فیه ایماء الی ذلک، قلیس الامر کما ظنه، و معنی البیت ادفنی بفلاه جداء مقطوعه عن الانس لیس بها الا الذئب و الغراب او ان یعتسف راکبها المفازه. و اخطا الخالع ایضا فی هذا الباب ایراده قول مالک بن الریب: و عطل قلوصی فی الرکاب فانها ستبرد اکباد او تبکی بواکیا فظنه من هذا الباب، و انما اراد الشاعر لا ترکبوا راحلتی بعدی و عطلوما بحیث لا یشاهدها اعادی و اصادقی ذاهبه جائیه تحت راکبها فیشمت العدو و یساء الصدیق. و قد اخظا فی مواضع اخر و اورد اشعارا فی غیر موضعها و ظنها مناسبه و منها انه ذکر مذهب العرب فی الحلی و وضعه علی اللدیغ، و استشهد علیه بقول الشاعر: یلاقی من تذکرآل لیلی کمایلقی السلیم من العداد فالعداد معاوده السم الملسوع فی کل سنه فی الوقت الذی لدغ فیه، و لیس هذا من باب الحلی بسبیل. و من ذلک ایراده قول الفرزدق (غلبتک بالمفقی) فی باب فقء عیون الفحول اذا بلغت الابل الفا، و سنذکر کثیرا من المواضع التی و هم فیها. و مما ورد فی البلیه قول بعضهم: ابنی زودنی اذا فارقتنی فی القبرراحله برحل فاتر للبعث ارکبها اذاقیل ارکبوا مستوسقین معالحشر الحاشر (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و قال عویم النبهانی: اینی لاتنس البلیه انها لابیک یوم نشوره مرکوب و من تخیلات العرب و مذاهبها ما حکاه ابن الاعرابی قال: کانت العرب اذا نفرت الناقه فسمیت لها امها سکنت من النفار، قال الراجز: اقول- و الوجناء بی تقحم- و یلک! قل ما اسم امها یا علکم (علکم) اسم عبده، و انما سال عبده ترفعا ان یعرف اسم امها، لان العبید بالابل اعرف و هم رعاتها. و انشد السکری: فقلت له ما اسم امهاهات فادعها تجبک و یسکن روعها و نفارها قلت: و فی اساس الزمخشری یقولون: الناقه الناده تسکن اذا سمیت امها، و کذلک یسکن الجمل الناد اذا سمی ابوه. قلت: و لعل وجه سکونهما انهما عند سماع اسمهما یتوجه خیالهما الی الام و الاب فیسکنان عن النفور و الند. و مما کانت العرب کالمجتمعه علیه (الهامه)، و ذلک انهم کانوا یقولون لیس من میت یموت و لا قتیل یقتل الاویخرج من راسه هامه، فان کان قتل و لم یوخذ بثاره نادت الهامه علی قبره: (اسقونی فانی صدیه)، و عن هذا قال النبی (علیه السلام)). و حکی ان ابازید قال (الهامه) مشدده المیم احدی هوام الارض، و انها میالمنادیه المذکوره. و قیل: ان اباعبید قال: ما اری ابازید حفط هذا. و قد یسمونها (الصدی) و الجمع اصداء، قال: (و کیف حیاه اصداء (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و هام)، و قال ابودواد الایادی: سلط الموت و المنون علیهم فلهم فی صدی المقابرهام و قال بعضهم لابنه: و لاترقون لی هامه فوق مرقب فان زقاءالهام للمرء عائب تنادی الا اسقونی و کل صدی به و تلک التی تبیض منها الذوائب یقول له لا تترک ثاری ان قتلت فانک ان ترکته صاحت مامتی: اسقونی، فان کل صدی- و هو هاهنا العطش- بابیک، و تلک التی تبیض منها الذوائب لشدتها، کما یقال: (امر یشیب راس الولید)، و یحتمل ان یرید صعوبه الامر علیه و هو مقبور اذا لم یثار به، و یحتمل ان یرید به صعوبه الامر علی ابنه، یعنی ان ذلک عار علیک. و قال ذو الاصبع: یا عمرو الا تدع شتمی و منقصتی اضربک حیث تقول الهامه اسقونی فلت: و انشد البیت عبدالملک بن مروان لعمرو بن سعید لما قتله. قال: و قال آخر: افیا رب ان اهلک و لم ترو هامتی بلیلی امت لاقبراعطش من قبری و یحتمل هذا البیت ان یکون خارجا عن هذا المعنی الذی نحن فیه و ان یکون ری هامته الذی طلبه من ربه هو و صال لیلی فی الدنیا، و هم یکنون عما یشفیهم بانه یروی هامتهم. و قال معلس الفقعسی: و ان اخاکم قدعلمت مکانه بسفح قباتسفی علیه الاعاصر له هامه تدعواذا اللیل جنها بنی عامرهل للهلالی ثائر (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و قال توبه بن الحمیر: و لو ان لیلی الاخیلیه سلمت علی و دونی جندل و صفائح لسلمت تسلیم البشاشه او زقا الیها صدی من جاند القبر صائح و قال قیس بن الملوح- و هو المجنون: و لو تلتقی اصداونا بعد موتنا و من دوننا رمس من الارض انکب لظل صدی رمسی و ان کنت رمه لصوت صدی لیلی یهش و یطرب و قال حمید بن ثور: الاهل صدی ام الولید مکلم صدای اذاماکنت رمسا و اعظما و مما ابطله الاسلام قول العرب بالصفر، زعموا ان فی البطن حیه اذا جاع الانسان عضت علی شرسوفه و کبده، و قیل: هو الجوع بعینه، لیس انها تعض بعد حصول الجوع. فاما لفظ الحدیث (لا عدوی و لا هامه و لا صفر) فان اباعبیده معمر بن المثنی قال: هو (صفر) الشهر الذی بعد المحرم. نهی (علیه السلام) عن تاخیرهم المحرم الی صفر، یعنی ما کانوا یفعلونه من النسیء، و لم یوافق احد من العلماء اباعبیده علی هذا التفسیر. قال الشاعر: لایتاری لمافی القدریرقبه و لا یعض علی شرسوقه الصفر و قال بعض شعراء بنی عبس یذکر قیس بن زهیر لما هجر الناس و سکن الفیافی و انس بالوحش، ثم رای لیله نارا فعشا الیها فشم عندها قتار اللحم فنازعته شهوته فغلبها و قهرها و مال الی شجره سلم فلم یزل یکدمها و یاکل من خبطها الی ان مات: ان قیساکان میتته کرم و الحی منطلق شام نارابالهوی فهوی و شجاع البطن یختفق (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) فی دریس لیس یستره رب حرثوبه خلق و قوله: (بالهوی) اسم موضع بعینه. و قال ابوالنجم العجلی: انک یاخیرفتی نستعدی علی زمان مسنا بجهد عضاکعض صفربکبد و قال آخر: ارده شجاع البطن قد تعلمینه و اوثر غیری من عیالک بالطعم و من خرافات العرب ان الرجل منهم کان اذا اراد دخول قریه فخاف و باءها او جنها، وقف علی بابها قبل ان یدخلها فنهق نهیق الحمار، ثم علق علیه کعب ارنب، کان ذلک عوذه له ورقیه من الوباء و الجن، و یسمون هذا النهیق: التعشیر قال شاعرهم: و لا ینفع التعشیران حم واقع و لا زعزع یغنی و لا کعب ارنب و قال الهیثم بن عدی: خرج عروه بن الورد الی خیبر فی رفقه لیمتاروا، فلما قربوا منها عشروا و عاف عروه ان یفعل فعلهم و قال: لعمری لئن عشرت من خیفه الردی نهاق حمیر اننی لجزوع فلا و الت تلک النفوس و لا اتوا قفولا الی الاوطان و هی جمیع و قالوا الا انهق لا تضرک خیبر و ذلک من فعل الیهود و لوع ای: کذب. فیقال ان رفقته مرضوا و مات بعضهم و نجا عروه من الموت و المرض. و قال آخر: لاینجینک من حمام واقع کعب تعلقه و لا تعشیر قلت: و الاصل فی وجه تسمیتهم له بالتعشیر ان الحمار یتابع فی نهیقه بین عشر نهقات. (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) قال: و یشابه هذا ان الرجل منهم کان اذا ضل فی فلاه قلب قمیصه و صفق بیدیه کانه یومی بهما الی انسان فیهتدی. قال اعرابی: قلت ثیابی و الظنون تجول بی و ترمی برحلی نحوکل سبیل فلایا بلای ماعرفت جلیتی و ابصرت قصدالم یصب بدلیل و قال ابوالعملس الطائی: فلوابصرتنی بلوی بطان اصفق بالبنان علی البنان فاقلب تاره خوفاردائی و اصرخ تاره بابی فلان لقلت ابوالعملس قد دهاه من الجنان خالعه العنان و الاصل فی قلب الثیاب التفاول بقلب الحال، و قد جاء فی الشریعه الاسلامیه نحو ذلک فی الاستسقاء. و من مذاهب العرب ان الرجل منهم کان اذا سافر عمد الی خیط فعقده فی غصن شجره او فی ساقها، فاذاعاد نظر الی ذلک الخیط، فان وجده بحاله علم ان زوجته لم تخنه، و ان لم یجده او وجده محلولا قال: خانتنی، وذلک العقد یسمی (الرتم). و یقال: بل کانوا یعقدون ظرفا من غصن الشجر بطرف غصن آخر. قال الراجز: هل ینفعنک الیوم ان ممت بهم کثره ماتوصی وتعقادالرتم و قال آخر: خانته لمارات شیبابمفرقه وغره حلفهاوالعقدللرتم و قال آخر: لاتحسبن رتائما عقدتها تنبیک عنهابالیقین الصادق و قال آخر: (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) یعلل عمرو بالرتائم قلبه و فی الحی ظبی قداحلت محارمه فمانفعت تلک الوصایاولاجنت علیه سوی ما لایحب رتائمه و قال آخر: ماذا الذی تنفعک الرتائم اذا صبحت و عشقهاملازم و هی علی لذاتها تداوم یزورها طب الفواد عارم بکل ادواء النساء عالم و قد کانوا یعقدون الرتم للحمی و یرون ان من حلها انتقلت الحمی الیه، قال الشاعر: حللت رتیمه فمکثت شهرا اکابد کل مکروه الدواء قلت: و تاتی (الرتیمه) ایضا لما یعقد فی الید للتذکره کما قال ثعلب فی مجالسه و انشد: اذا لم تکن حاجاتنافی نفوسنا لاخواننا لم تغن عنا الرتائم و قال ابن السکیت: ان العرب کانت تقول: ان المراه المقلات- و هی التی لا یعیش لها ولد- اذا وطئت القتیل الشریف عاش ولدها، قال بشر بن ابیحازم: قظل مقالیت النساء تطانه یقلن الا یلقی علی المرء مئزر و قال ابوعبیده: تتخطاه المقلاه سبع مرات فذلک و طاها له. و قال ابن الاعرابی: یمرون به و یطاون حوله. و قیل انما کانوا یفعلون ذلک بالشریف یقتل غدرا او قودا، و قال الکیمت: و تطیل المرزءات المقالی ت الیه القعود بعد القیام (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و قال آخر: ترکنا الشعثمین برمل خبت تزورهما مقالیت النساء و قال آخر: بنفسی الذی تمشی المقالیت حوله یطال له کشحا هضیما مهشما و قال آخر: تباشرت المقالیت حین قالوا ثوی عمرو بن مره بالحفیر و من تخیلات العرب و خرافاتها ان الغلام منهم کان اذا سقطت له سن اخذها بین السبابه و الابهام و استقبل الشمس اذا طلعت و قذف بها و قال: یا شمس، ابدلینی بسن احسن منها و لیجر فی ظلمها (ایاتک) او (ایاوک)، و هما جمیعا شعاع الشمس، قال طرفه (سقته ایاه الشمس)، و الی هذا الخیال اشار شاعرهم بقوله: شادن یجلو اذا ما ابتسمت عن اقاح کاقاح الرمل غر بدلته الشمس من منبته بردا ابیض مصقول الاثر و قال آخر: و اشنب و اضح عذب الثنایا کان رضابه صافی المدام کسته الشمس لونامن سناها فلاح کانه برق الغمام و قال آخر: بذی اشر عذب المذاق تفردت به الشمس حتی عاد ابیض ناصعا و الناس الیوم فی صبیانهم علی هذا المذهب. و کانت العرب تعتقد ان دم الرئیس یشفی من عضه الکلب الکلب، قال الشاعر: بناه مکارم واساه جرح دماوهم من الکلب الشفاء (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و قال ابنالزبیر الاسدی: من خیربیت علمناه و اکرمه کانت دما و هم تشفی من الکلب و قال الکمیت: احلامکم لسقام الجهل شافیه کما دماوکم تشفی من الکلب و من تخیلات العرب انهم کانوا اذا خافوا علی الرجل الجنون و تعرض الارواح الخبیثه له نجسوه بتعلیق الاقذار علیه کخرقه الحیض و عظام الموتی قالوا: و انفع من ذلک ان تعلق علیه طامث عظام موتی ثم لا یراما یومه ذلک و انشدوا للممزق العبدی: فلوان عندی جارتین و راقیا و علق انجا ساعلی المعلق قالوا: و التنجیس یشفی الا من العشق، قال اعرابی: یقولون علق یالک الخیر رمه و هل ینفع التنجیس من کان عاشقا! و قالت امراه و قد نجست و لدها فلم ینفعه و مات: نجسته لو ینفع التنجیس و الموت لا تفوته النفوس و کان ابومهدیه یعلق فی عنقه العظام و الصوف حذر الموت، و انشدرا: اتونی بانجاس لهم و منجس فقلت لهم ما قدر الله کائن و من مذاهبهم ان الرجل منهم کان اذا خدرت رجله ذکر من یحب او دعاه فیذهب خدرها، قال: علی ان رجلی لایزال امذلالها مقیما بهاحتی اجیلک فی فکری و قال کثیر: اذا مذلت رجلی ذکرتک اشتفی بدعواک من مذل بهافیهرن و قال جمیل: و انت لعینی قره حین نلتقی و ذکرک یشفینی اذا خدرت رجلی (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و قالت امراه: اذا خدرت رجلی دعوت ابنمصعب قان قلت عبدالله اجلی فتورما و قال آخر: صلب محلب اذا ما رجله خدوت نادی کبیشه حتی یذهب الخدر و قال المومل: و الله ما خدرت رجلی و لا عثرت الا ذکرتک حتی یذهب الخدر و قال الولید بن یزید: اثیبی هائما کلفا معنی اذا خدرت له رجل دعاک و نظیر هذا الوهم، ان الرجل منهم کان اذا اختلجت عینه قال: اری من احبه فان کان غائبا توقع قدومه و ان کان بعیدا توقع قربه، قال بشر: اذا اختلجت عینی اقول لعلها فتاه بنی عمرو بها العین تلمع و قال آخر: اذا اختلجت عینی تیقنت اننی اراک و ان کان المزار بعیدا و قال آخر: اذا اختلجت عینی اقول لعلها لرویتها تهتاج عینی و تطرف و هذا الوهم باق فی الناس الی الیوم. و من مذاهبهم، ان الرجل منهم کان اذا عشق ولم یسل، و افرط علیه العشق، حمله رجل علی ظهره کما یحمل الصبی و قام آخر فاحمی حدیده او میلا و کوی به بین الیتیه فیذهب عشقه فیما یزعمون، قال اعرابی: کویتم بین رانفتی جهلا و نار القلب یضرمها الغرام و قال آخر: شکوت الی رفیقی اشتیاقی فجاء انی و قد جمعا دواء (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و جاء ابالطبیب لیکویانی و لا ابغی- عدمتهما- اکتواء و لو اتیا بسلمی حین جاءا لعاضانی من السقم الشفاء و استشهد الخالع علی هذا المعنی بقول کثیر: اغاضر لو شهدت غداه بنتم حنو العائدات علی و سادی اویت لعاشق لم ترحمیه بواقده تلذع بالزناد و هذا البیت لیس بصریح فی هذا الباب، و یحتمل ان یکون مراده فیه المعنی المشهور المطروق بین الشعراء من ذکر حراره الوجد و لذعه و تشبیهه بالنار، الا انه قد روی فی کتابه خبرا یوکد المقصد الذی ادعاه، و هو: عن محمد ابنسلیمان بن فلیج عن جده قال: کنت عند عبدالله بن جعفر فدخل علیه کثیر و علیه اثر عله، فقال عبدالله: ما هذا بک؟ قال: هذا ما فعلت بی ام الحویرث، ثم کشف عن ثوبه و هو مکوی و انشد: عفا الله عن ام الحویرث ذنبها علی من تعنینی و تکمی دوائیا و لو آذنونی قبل ان یرقموا بها لقلت لهم ام الحویرث دائیا قلت: و الظاهر انه حرف شعره ایضا و انه قال: (کویت لعاشق لم ترحمیه) بقوله (اویت لعاشق لم ترحمیه). قال: و من اوهامهم و تخیلاتهم انهم کانوا یزعمون ان الرجل اذا احب امراه و احبته فشق برقعها و شقت رداءه صلح حبهما و دام، فان لم یفعلا ذلک فسد حبهما، قال سحیم عبد بنیالحسحاس: و کم قدشققنا من رداء محبر و من برقع عن طفله غیرعابس اذا شق برد شق بالبرد برقع دوالیک حتی کلنا غیر لابس نروم بهذا الفعل بقیا علی الهوی و الف الهوی یغری بهذی الوساوس و قال آخر: (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) شققت ردائی یوم برقه عالج و امکنتنی من شق برقعک السحقا فمابال هذا الحب یفسد بیننا و یمحق حبل الوصل ما بیننا محقا و من مذاهبهم انهم کانوا یرون ان اکل لحوم السباع یزید فی الشجاعه و القوه، و هذا مذهب طبی و الاطباء یعتقدونه، قال بعضهم: اباالمعارک لا تتعب باکلک ما تظن انک تلفی منه کرارا فلو اکلت سباع الارض قاطبه ما کنت الاجبان القلب خوارا و قال بعض الاعراب- و اکل فواد الاسد لیکون شجاعا فعدا علیه نمر فجرحه: اکلت من اللیث الهصور فواده لاصبح اجری منه قلبا و اقدما فادرک منی ثاره بابن اخته فیالک ثاراما اشد و اعظما و قال آخر: اذا لم یکن
قلب الفتی غدوه الوغی اصم فقلب اللیث لیس بنافع و ما نفع قلب اللیث فی حومه الوغی اذا کان سیف المرء لیس بقاطع و من مذاهبهم ان صاحب الفرس المهقوع- و الهقعه دائره تکون بالفرس و ربما کانت علی الکتف فی الاکثر و هی مستقبحه عندهم- اذا رکبه فعرق تحته اغتلمت امراته و طمحت الی غیره، قال بعضهم لصاحبه: اذا عرق المهقوع بالمرء انعظت حلیلته و ازداد حراعجانها فاجابه صاحبه: و قد یرکب المهقوع من لیس مثله و قد یرکب المهقوع زوج حصان و من مذاهبهم انهم کانوا یوقدون النار خلف المسافر الذی لا یحبون رجوعه و یقولون فی دعائهم (ابعده الله و اسحقه و اوقد نارا اثره)، قال بعضهم: (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) صحوت و او قدت للجهل نارا و رد علیک الصبا ما استعارا و فی لسان العرب قالت العقیلیه: کان الرجل اذا خفنا شره فتحول عنا او قدنا خلفه نارا. فقلت لها: ولم ذلک؟ قالت: لتحول ضبعهم معهم، ای: شرهم، قال الشاعر: و جمه اقوام حملت ولم اکن کموقد ناراثرهم للتندم و کانوا اذا خرجوا الی الاسفار او قدوا نارا بینهم و بین المنزل الذی یریدونه ولم یوقدوها بینهم و بین المنزل الذی خرجوا منه تفاولا بالرجوع الیه. و من مذاهبهم المشهوره تعلیق کعب الارنب، قال ابنالاعرابی: قلت لزید ابنکثوه: اتقولون: ان من علق علیه کعب ارنب لم تقربه جنان الدار و لا عمار الحی. قال: ای و الله و لا شیطان الحماطه و لا جار العشیره و لا غول القفر. (الحماطه) شجره (و العشیره) بالتصغیره شجره. و قال امرو القیس: ایا هند لا تنکحی بوهه علیه عقیقته احسبا مرسعه بین ادباقه به عسم یبتغی ارنبا لیجعل فی رجله کعبها حذارالمنیه ان یعطبا و قال ابومحلم: کانت العرب تعلق علی الصبی سن ثعلب و سن هره خوفا من الخطفه و النظره، و یقولون: ان جنیه ارادت صبی قوم فلم تقدر علیه فلامها قومها من الجن فی ذلک، فقالت تعتذر الیهم: کان علیه نفره ثعالب و هرره (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و الحیض حیض السمره و السمره: شیء یسیل من السمر کدم الغزال، و کانت العرب اذا و لدت المراه اخذوا من دم السمر- و هو صمغه الذی یسیل منه- ینقطونه بین عینی النفساء و خطوا علی وجه الصبی خطا، و یسمی هذا الصمغ السائل من السمر (الدودم) و یقال بالذال المعجمه ایضا. و تسمی هذه الاشیاء التی تعلق علی الصبی (النفرات). قال عبدالرحمن ابناخی الاصمعی:
ان بعض العرب قال لابی: اذا ولد لک و لد فنفر عنه. فقال له ابی: و ما التنفیر؟ قال: غرب اسمه. فولد له و لد فسماه قنفذا و کناه (ابا العداء). قال: و انشد ابی: کالخمر مزج دوائها منها بها تشفی الصداع و تبری المنجودا یرید ان القنفذ من مراکب الجن فداوی و لده منهم بمراکبهم. و من مذاهبهم ان الرجل منهم کان اذا رکب مفازه و خاف علی نفسه من طوارق اللیل عمد الی و اد ذی شجر فاناخ راحلته فی قرارته و عقلها و خط علیها خطا ثم قال: (اعوذ بصاحب هذا الوادی) و ربما قال (بعظیم هذا الوادی)، و عن هذا قال سبحانه فی القرآن: (و انه کان رجال من الانس یعوذون برجال من الجن فزادوهم رهقا). و استعاذ رجل منهم و معه و لد فاکله الاسد فقال: قد استعذنا بعظیم الوادی من شر ما فیه من الاعادی فلم یجرنا من هزبر عاد و قال آخر: اعوذ من شر البلاد البید بسید معظم مجید (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) اصبح یلوی بلوی زرود ذی عزه و کاهل شدید و قال آخر: یاجن اجزاءاللوی من عالج عاذ بکم ساری الظلام الدالج لا ترهقوه بغوی هائج و قال آخر: قد بت ضیفا لعظیم الوادی المانعی من سطوه الاعادی راحلتی فی جاره و زادی و قال آخر: هیاصاحب الشجراء هل انت مانعی فانی ضیف نازل بفنائکا و انک للجنان فی الارض سید و مثلک آوی فی الظلام الصعالکا و من مذاهبهم ان المسافر اذا خرج من بلده الی اخری فلا ینبغی له ان یلتفت، فانه اذا التفت عاد، فلذلک لا یلتفت الا العاشق الذی یرید العود، قال بعضهم: دع التلفت یامسعود و ارم بها وجه الهواجرتامن رجعه البلد و قال آخر، انشده الخالع: عیل صبری بالثعلبیه لما طال لیلی و ملنی قرنائی کلما سارت المطایا بنامی لاتنفست و التفت و رائی ذکرهما الخالع فی الباب، و عندی انه لا دلاله فیهما علی ما اراد، لان التلفت فی اشعارهم کثیر، و مرادهم به الابانه و الاعراب عن کثره الشوق و التاسف علی المفارقه و کون الراحل عن المنزل حیث لم یمکنه المقام فیه بجثمانه یتبعه بصره و یتزود من رویته، کقول الرضی (علیه السلام): و لقد مررت علی طلولهم و رسو مهم لیدالبلی نهب (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) فوقفت حتی ضج من لغب نضوی و لج بعذلی الرکب و تلفتت عینی فمذ خفیت عنی الطلول تلفت القلب و لیس یقصد بالتلفت هاهنا التفاول بالرجوع الیها، لان رسومها قد صارت نهبا لید البلی فای فائده فی الرجوع الیها، و انما یرید ما قدمنا ذکره من الحنین و التذکر لما مضی من ایامه فیها، و کذلک قول الاول: تلفت نحو الحی حتی و جدتنی و جعت من الاصغاء لیتا و اخدعا قلت: بل الظاهر ان انشاد الخالع من ذاک الباب، بشهاده بیته الاول بعدم میله الی الرجوع و کون البیت الثانی بلفظ الالتفات لا التلفت. قال: و قال بعضهم فی المذهب الاول: تلفت ارجو رجعه بعد نیه فکان التفاتی زائدا فی بلائیا ءارجو رجوعا بعد ما حال بیننا و بینکم حزن الفلا و الفیافیا و قال آخر، و قد طلق امراته فتلفتت الیه: تلفت ترجو رجعه بعد فرقه و هیهات مماترتجی ام مازن الم تعلمی انی جموح عنانه اذا کان من اهواه غیر ملاین و من مذاهبهم انه اذا بثرت شفه الصبی حمل منخلا علی راسه و نادی بین بیوت الحی: (الحلا الحلا، الطعام الطعام) فتلقی له النساء کسر الخبز و اقطاع التمر و اللحم فی المنخل ثم یلقی ذلک للکلاب فتاکله فیبرا من المرض، فان اکل صبی من الصبیان من ذلک الذی القاه للکلاب تمره او لقمه او لحمه بثرت شفته. و انشد لامراه: الاحلافی شفه مشقوقه فقد قضی منخلنا حقوقه و من مذاهبهم ان الرجل منهم کان اذا طرفت عینه بثوب آخر مسح (الفصل الثامن و العشرون-
فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) الطارف عین المطروف سبع مرات، یقول فی الاولی (باحدی جاءت من المدینه) و فی الثانیه (باثنتین جاءتا من المدینه) و فی الثالثه (بثلاث جئن من المدینه) الی ان یقول فی السابعه (بسبع جئن من المدینه) فتبرا عین المطروف، و فیهم من یقول (باحدی من سبع جئن من المدینه) الی ان یقول (بسبع من سبع). و من مذاهبهم ان المراه منهم کان اذا عسر علیها خاطب النکاح نشرت جانبا من شعرها و کحلت احدی عینیها مخالفه للشعر المنشور و حجلت علی احدی رجلیها، و یکون ذلک لیلا و تقول (یالکاح ابغی النکاح قبل الصباح) فیسهل امرها و تتزوج عن قریب: قال رجل لصدیقه، و قد رای امه تفعل ذلک: اماتری امک تبغی بعلا قد نشرت من شعرها الاقلا ولم توف مقلتیها کحلا ترفع رجلا و تحط رجلا هذا و قد شاب بنوها اصلا و اصبح الاصغر منهم کهلا خذ القطیع ثم سمها الذلا ضربا به تترک هذا الفعلا و قال آخر: قد کحلت عینا و اعفت عینا و حجلت و نشرت قرینا تظن زینا ما تراه شینا و قال آخر: تصنعی ما شئت ان تصنعی و کحلی عینک او لا فدعی ثم احجلی فی البیت او فی المجمع مالک فی بعل اری من مطمع و من مذاهبهم کانوا اذا رحل الضیف
او غیره عنهم و احبوا ان لا یعود (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) کسروا شیئا من الاوانی و راءه، و هذا مما تعمله الناس الیوم ایضا، قال بعضهم: کسرنا القدر بعد ابیسواح فعاد و قدرنا ذهبت ضیاعا و قال آخر: و لا نکسرالکیزان فی اثر ضیفنا و لکننانقفیه زادا لیرجعا و قال آخر: اما و الله ان بنی نفیل لحلالون بالشرف الیفاع اناس لیس تکسر خلف ضیف اوانیهم و لا شعب القصاع و من مذاهبهم قولهم: ان من ولد فی القمراء تقلصت غرلته فکان کالمختون، و یجوز عندنا ان یکون ذلک من خواص القمر، کما ان من خواصه ابلاء الکنان و انتان اللحم. و قد روی عن امیرالمومنین (علیه السلام): اذا رایت الغلام طویل الغرله فاقرب به من السودد، و اذا رایته قصیر الغرله کانما ختنه القمر فابعد به. و قال امرو القیس لقیصر و قد دخل معه الحمام فرآه اغلف: انی حلفت یمینا غیر کاذبه لانت اغلف الا ما جنی القمر و من مذاهبهم التشاوم بالعطاس، قال امرو القیس: و قد اغتدی قبل العطاس بهیکل شدید منیع الجنب فعم المنطق و قال آخر: و خرق اذا و جهت فیه لغزوه مضیت ولم یحبسک عنه العواطس و من مذاهبهم قولهم فی الدعاء علیه (لا عشت الاعیش القراد) یضربونه مثلا فی الشده و الصبر علی المشقه، و یزعمون ان القراد یعیش ببطنه عاما و بظهره عاما، و یقولون: انه یترک فی طینه و یرمی بها الحائط (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) فیبقی سنه علی بظنه و سنه علی ظهره و لا یموت، قال بعضهم: فلاعشت الا کعیش القرا دعاما ببطن و عامابظهر و من مذاهبهم: کانت النساء اذا غاب عنهن من یحببنه اخذن ترابا من موضع رجله، کانت العرب تزعم ان ذلک اسرع لرجوعه. و قالت امراه من العرب و اقتبضت من اثره: یا رب انت جاره فی سفره و جار خصبیه و جار ذکره و قالت امراه: اخذت ترابا من مواطی رجله غداه غداکیما یووب مسلما و من مذاهبهم انهم کانوا یسمون العشا فی العین الهدبد، و اصل الهدبد اللبن الخاثر، فاذا اصاب احدهم ذلک عمد الی سنام فقطع منه قطعه و من الکبد قطعه و قلا هما و قال عند کل لقمه یاکلها بعد ان یمسح جفنه الاعلی بسبابته: فیاسناما و کبد الا اذهبابالهدبد لیس شفاءاللدبد الا السنام والکبد فیذهب العشا بذلک. و من مذاهبهم اعتقادهم ان الورل و القنفذ و الارنب و الظبی و الیربوع و النعام مراکب الجن یمتطونها، و لهم فی ذلک اشعار مشهوره، و یزعمون انهم یرون الجن و یظاهرونهم و یخاطبونهم و یشاهدون الغول، و ربما جامعوها و تزوجوها. و قالوا: ان عمرو بن یربوع تزوج الغول و اولدها بنین و مکثت عنده دهرا فکانت تقول له: اذا لاح البرق من جهه بلادی- و هی جهه کذا- فاستره عنی و الا ترکت و لدک علیک و طرت الی بلاد قومی. فکان عمرو بن یربوع کلما برق البرق غطی وجهها بردائه فلا تبصره. (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و الی هذا المعنی اشار ابوالعلاء المعری فی قوله یذکر الابل و حنینها الی البرق: طربن لضوء البارق المتعالی ببغداد و هنامالهن و مالی سمت نحوه الابصارحتی کانها بناریه من هناوثم صوالی اذا طال عنها سرها لروسها تمدالیه فی صدور عوالی تمنت قویقا و الصراه امامها تراب لها من اینق و جمالی اذا لاح ایماض سترت و جوهها کانی عمرو والمطی سعالی و کم هم نضوان یطیرمع الصبا الی الشام لو لا حبسه بعقالی قالوا: فغفل عمرو بن یربوع عنها لیله و قد لمع البرق فلم یستر وجهها فطارت و قالت له و هی تطیر: و کم هم نضوان یطیرمع الصبا برق علی ارض السعالی آلق و منهم من یقول: رکبت بعیرا و طارت علیه- ای: اسرعت- فلم یدرکها. و عن هذا قال الشاعر: رای برقا فاوضع فوق بکر فلابک ما اسال و لا اغاما قال: فبنو عمرو بن یربوع الی الیوم یدعون بنی السعلاه، و لذلک قال الشاعر یهجوهم: یا قبح الله بنی السعلاه عمرو بن یربوع شرارالنات لیسوا بابطال و لا اکیات فابدل السین تاء و هی لغه قوم من العرب. قلت: ای: الاصل فی النات (الناس) و فی اکیات (اکیاس). و من مذاهبهم فی الغول قولهم: انها اذا ضربت ضربه واحده بالسیف (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) هلکت فان ضربت ثانیه عاشت، و الی هذا المعنی اشار الشاعر بقوله: فقالت: ثن قلت لها رویدا مکانک، اننی ثبت الجنان و کانت العرب تسمی اصوات الجن (العزیف) و تقول: ان الرجل اذا قتل قنفذا و ور لالم یا من الجن علی فحل ابله، و اذا اصاب ابله خطب او بلاء حمله علی ذلک. و یزعمون انهم یسمعون الهاتف بذلک، و یقولون مثله فی الجان من الحیات و قتله عندهم عظیم. و رای رجل منهم جانا فی قعر بئر لا یستطیع الخروج منها، فنزل و اخرجه منها علی خطر عظیم و غمض عینیه لئلا یری این یدخل، کانه یرید بذلک التقرب الی الجن. و قال الجاحظ: و کانوا یسمون من یجاور منهم الناس (عامرا) و الجمع عمار، فان تعرض للصبیان فهو (روح)، فان خبث و تعرم فهو (شیطان)، فان زاد علی ذلک فی القوه فهو (عفریت)، فان طهر و لطف و صار خیرا کله فهو (ملک)، و یفاضلون بینهم. و یعتقدون ان مع کل شاعر شیطانا و یسمونهم باسماء مختلفه. قلت: و فی (شعراء ابنقتیبه): راجز العجاج علی ناقه له کرماء و علیه ثیاب حسان، و خرج ابوالنجمالعجلی علی جمل مهنوء و علیه عباء، فانشد العجاج (قد جبر الدین الاله فجبر) و انشد ابوالنجم (تذکر القلب و جهلا ما ذکر) حتی بلغ قوله: انی و کل شاعر من البشر شیطانه انثی و شیطانی ذکر فما رآنی شاعر الا استسر فعل نجوم اللیل عاین القمر عیشی تمیم و اصغری فیمن صغر و باشری بالبذل و اعطی من عشر (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و امری الانثی علیک و الذکر فبینا هو ینشد اذ حمل جمله علی ناقه العجاج، فضحک الناس و انصرفوا یقولون: (شیطانه انثی و شیطانی ذکر) و العجاج من زید مناه بن تمیم. (قال: قال الجاحظ: و فی النهار ساعات یری فیها الصغیر کبیرا و یوجد لاوساط الفیافی و الرمال و الحرار مثل الدوی و هو طبع ذلک الوقت، قال ذو الرمه: اذا قال حادینالترنیم بناه صه لم یکن الادوی المسامع و قال الجاحظ ایضا فی الذین یذکرون عزیف الجن و تغول الغیلان: ان هذا الامر و ابتداء هذا الخیال ان القوم لما نزلوا بلاد الوحش عملت فیهم الوحشه و من انفرد و طال مقامه فی البلاد الخلاء استوحش و لا سیما مع قله الاشغال و فقد المذاکرین، و الوحده لاتقطع ایامها الا بالتمنی و الافکار، و ذلک احد اسباب الوسواس. و من عجائب اعتقادات العرب و مذاهبهم اعتقادهم فی الدیک و الغراب و الحمامه و ساق حر- و هو الهدیل- و الحیه، فمنهم من یعتقد ان للجن بهذه الحیوانات تعلقا، و منهم من یزعم انها نوع من الجن، و یعتقدون ان سهیلا و الزمره و الضب و الذئب و الضبع مسوخ. و من اشعارهم فی مراکب الجن قول بعضهم فی قنفد رآه لیلا: فما یعجب الجنان منک- عدمتهم- و فی الاسد افراس لهم و نجائب ایسرج یربوع و یلجم قنفذ لقد اعوزتکم ما علمت النجائب فان کانت الجنان جنت فبالحری و لا ذنب للاقوام و الله غالب و من الشعر المنسوب الی الجن: (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و کل المطایا قد رکبنا فلم نجد الذ و اشهی من رکوب الارانب و من عضر فوط عن لی فرکبته ابادر سربا من عطاء قوارب و قال اعرابی یکذب بذلک: ایستمع الاسرار راکب قنفذ لقد ضاع سرالله یا ام معبد و من اشعارهم و احادیثهم فی رویه الجن و خطابهم و هتافهم ما رواه الجاحظ لسمیر بن الحارث الضبی: و نارقد حضات بعید و هن بدار لا ارید بها مقاما سوی تحلیل راحله و عین اکالثهامخافه ان تناما اتوا ناری فقلت منون انتم؟ فقالوا: الجن قلت: عموا ظلاما و یزعمون ان عمیر بن ضبیعه رای غلمانا ثلاثه یلعبون نهارا فوثب غلام منهم فقام علی عاتقی صاحبه و وثب الاخر فقام علی عاتقی الاعلی منهما، فلما رآهم کذلک حمل علیهم فصدمهم فوقعوا علی ظهورهم و هم یضحکون، فقال عمیر بن ضبیعه: فما مررت یومئذ بشجره الا و سمعت من تحتها ضحکا، فلما رجع الی منزله مرض اربعه اشهر. و حکی الا صمعی عن بعضهم انه خرج هو و صاحب له یسیران فاذا غلام علی الطریق فقا لا له: من انت؟ قال: مسکین قد قطع بی. فقال احدهما لصاحبه اردفه خلفک، فاردفه خلفه فالتفت الاخر الیه فرای فمه یتاجج نارا، فشد علیه بالسیف فذهبت النار، فرجع عنه ثم التفت فرای فمه یتاجج نارا، فشد علیه فذهبت النار، ففعل ذلک مرارا، فقال ذلک الغلام: قاتلکما الله ما اجلدکما و الله ما فعلتها بادمی الا و انخلع فواده، (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) ثم غاب عنه مافلم یعلماخبره. و قال ابوالبلاد الطهوی- و یروی لتابط شرا: لهان علی جهینه ما الاقی من الروعات یوم رحی بطان لقیت الغول تسری فی ظلام بسهب کالعباءه صحصحان فقلت لها کلانا نقض ارض اخو سفر فخلی لی مکانی فشدت شده نحوی فاهوی لها کفی بمصقول یمانی فقالت زد فقلت رویدانی علی امثلهاثبت الجنان و الذین یروون هذا الشعر لتابط شرا یروون اوله: الامن مبلغ فتیات جهم بمالاقیت عندرحی بطان بانی قد لقیت الغول تلوی بمرت کالصحیفه صحصحان فصدت فانتحیت لهابعضب حسام غیرموتشب یمانی فقد سراتهاو البرک منها فخرت للیدین و للجران فقالت ثن قلت لها رویدا مکانک اننی ثبت الجنان ولم انفک مضطجعا لدیها لا نظر مصبحاماذا دهانی اذا عینان فی راس دقیق کراس الهر مشقوق اللسان و ساقامخدج و لسان کلب و ثوب من عباء او شنان و قال البهرانی: و تزوجت فی الشبیبه غولا بغزال و صدقتی زق خمر قال الجاحظ: اصدقها الخمر لطیب ریحها و الغزال لانه من مراکب الجن. و قال ابوعبید بن ایوب العنبری احد لصوص العرب: (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) تقول و قد الممت بالامس لمه مخضبه الاطراف خرس الخلاخل اهذا خدین الغول و الذئب و الذی یهیم بربات الحجال الهراکل رات خلق الدرسین اسود شاحبا من القوم بساما کریم الشمائل تعود من آبائه فتکاتهم و اطعامهم فی کل غبراء شامل اذا صاد صیدالفه بضرامه و شیکا ولم ینظر لغلی المراجل فنهسا کنهس الصقر ثم مراسه بکفیه راس الشیحه المتمائل و من هذه الابیات: اذا ما اراد الله ذل قبیله رماها بتشتیت الهوی و التخاذل و اول عجز القوم عماینوبهم تقاعدهم عنه و طول التواکل و اول خبث الماء خبث ترابه و اول لوم القوم لوم الحلائل و هذاالشعرمن جید شعر العرب، و انماکان غرضنامنه متعلقا باوله و ذکرنا سائره لما فیه من الادب. و قال عبیدبنایوب: و صارحلیل الغول بعد غراره صفیا و ربته القفارالبسابس و قال ایضا: فلله درالغول ای رفیقه لصاحب قفرفی المهامه یذعر ارنت بلحن بعدلحن و او قدت حوالی نیرانا تلوح و تزهر و قال ایضا: و غو لا قفره ذکر و انثی کان علیهما قطع البجاد و قال ایضا: فقد لاقت الغزلان منی بلیه و قد لاقت الغیلان منی الدواهیا و قال البهرانی فی قتل الغول: (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) ضربت ضربه فصارت هباء فی محاق القمراء آخر شهر و قال ایضا یزعم انه لما ثنی علیها الضرب عاشت: فثنیت و المقدار یحرس اهله فلیت یمینی یوم ذلک شلت و قال تابط شرا یصف الغول و یذکر انه راودما عن نفسها فامننعت علیه فقتلها: فاصبحت و الغول لی جاره فیاجاره انت ما اغولا و طالبتها بضعها فالتوت فکان من الرای ان تقتلا فجللتها مرهفا صارما ابان المرافق و المفصلا فطار بقحف ابنه الجن ذو شقاشق قد اخلق المحملا فمن یک یسال عن جارتی فان لهاباللوی منزلا غطاءه ارض لهاحلتا ن من ورق الطلح لم تغزلا و کنت اذا ماهممت اهتبلت و احری اذا قلت ان افعلا و من اعاجیبهم انهم کانوا اذا طالت عله واحد منهم وظنوا ان به مسا من الجن لانه قتل حیه او یربوعا او قنفذا، عملوا جمالا من طین و جعلوا علیها جوالق و ملاوها حنطه و شعیرا و تمرا و جعلوا تلک الجمال فی باب جحر الی جهه المغرب وقت غروب الشمس و باتوا لیلتهم تلک، فاذا اصبحوا نظروا الی تلک الجمال من الطین فان راوا انها بحالها قالوا: لم تقبل الدیه فزادوا فیها، و ان راوها قد تساقطت و تبدد ما علیها من المیره قالوا: قد قبلت الدیه، و استدلوا علی شفاء المریض و فرحوا و ضربوا بالدف، قال بعضهم: قالوا و قد طال عنائی و السقم احمل الی الجن جمالات و ضم فقد فعلت و السقام لم یرم فبالذی یملک یرئی اعتصم (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و قال آخر: فیالیت ان الجن جازوا حمالتی و زحزح عنی ماعنانی من السقم و یالیتهم قالوا انطنا کل ما حوت یمینک فی حرب عماس و فی سلم اعلل قلبی بالذی یزعمونه فیالیتنی عوفیت فی ذلک الزعم و قال آخر: اری ان جنان النویره اصبحوا و هم بین غضبان علی و آسف حملت ولم اقبل الیهم حماله تسکن عن قلب من السقم تالفد و لو انصفوالم یطلبوا غیر حقهم و من لی من امثالهم بالتناصف تغطوا بثوب الارض عنی و لو بدوا لاصبحت منهم آمنا غیر خائف و کانوا اذا غم علیهم امر الغائب ولم یعرفوا له خبر جاء و الی بئر عادیه او حفر قدیم و نادوا فیه (یا فلان) او (یا ابافلان) ثلاث مرات، و یزعمون انه ان کان میتا لم یسمعوا صوتا و ان کان حیا سمعوا صوتا ربما توهموه و هما او سمعوه من الصدی فبنوا علیه عقیدتهم، قال بعضهم: دعوت اباالمغوار فی الحفر دعوه فما آض صوتی بالذی کنت داعیا اظن اباالمغوار فی قعر مظلم تجر علیه الذاریات السوافیا و قال آخر: و کم نادیته و اللیل ساج بعادی البئار فما اجابا و قال آخر: غاب فلم ارج له ایابا و الحفر لا یرجع لی جوابا و ما قرات مذ نای کتابا حتی متی استنشد الرکابا عنه و کل یمنع الخطابا (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و قال اخر: الم تعلمی انی دعوت مجاشعا من الحفر و الظلماء باد کسورها فجاو بنی حتی ظننت بانه سیطلع من جوفاء صعب خدورها فقد سکنت نفسی و ایقنت انه سیقدم و الدنیا عجاب امورها و قال آخر: دعوناه من عادیه نضب ماوها و هدم جالیها اختلاف عصور فرد جوابا ما شککت بانه قریبا الینابالایاب یصیر اقوی فی البیت الثانی و سکن (نضب) ضروره، کما قال (لو عصر منه البان و المسک انعصر). و من اعاجیبهم انهم کانوا فی الحرب ربما اخرجوا النساء فبلن بین الصفین یرون ان ذلک یطفی نار الحرب و یقودهم الی السلم، قال بعضهم: لقونا بابوال النساء جهاله و نحن نلاقیهم ببیض قواضب و قال آخر: بالت نساء بنی خراشه خیفه منا و ادبرت الرجال شلا لا و قال: بالت نساوهم و البیض قد اخذت منهم ماخذ یستشفی بها الکلب و هذان البیتان یمکن ان یراد بهما ان النساء بلن خیفه و ذعرا لا علی المعنی الذی نحن فی ذکره. و قال آخر: هیهات رد الخیل بالابوال اذا غدت فی صورالسعالی و قال آخر: (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) جعلوا السیوف المشرفیه منهم بول النساء و قل ذاک غناء فاما ذکر هم عزیف الجن فی المفاوز و السباسب فکثیر، کقول بعضهم: و خرق تحدث غیطانه حدیث العذاری باسرارما و قال آخر: و دویه سبسب سملق من البید تعزف جنانها و قال الاعشی: و بهماء تعزف جنانها مناهلها آجنات سدم و قال: و بلده مثل ظهرالترس موحشه للجن باللیل فی حافاتها زجل و قال آخر: ببیداء فی ارجائها الجن تعزف و قال الشرقی بن القطامی: کان رجل من کلب یقال له عبید بن الحمارس شجاعا و کان نازلا بالسماوه ایام الربیع، فلما حسر الربیع و قل ماوه و اقلعت انواوه تحمل الی وادی تبل فرای روضه و غدیرا فقال: روضه و غدیر و خطب یسیر و انا لما حویت مجیر، فنزل هناک و له امراتان اسم احداهما الرباب و الاخری خوله، فقالت له خوله: اری بلده قفراقلیلا انیسها و انا لنخشی ان دجا اللیل اهلها و قالت له الرباب: ارتک برایی فاستمع عنک قولها و لا تامنن جن العزیف و جهلها فقال مجیبا لهما: (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) الست کمیا فی الحروب مجربا شجاعا اذا شبت له الحرب محربا سریعا الی الهیجا اذا حمس الوغا فاقسم لا اعدو الغدیر منکبا ثم صعد الی جبل تبل فرای شیهمه- و هی الانثی من القناقذ- فرماها فاقعصها و معها ولدها فارتبطه، فلما کان اللیل هتف به هاتف من الجن: یابن الحمارس قد اسات جوارنا و رکبت صاحبنا بامر مفظع و عقرت لقحته و قدت فصیلها قودا عنیفا فی المنیف الارفع و نزلت مرعی شائنا و ظلمتنا و الظلم فاعله و خیم المرتع فلنطرقنک بالذی اولیتنا شر یجینک ماله من مدفع فاجابه ابنالحمارس: یامدعی ظلمی و لست بظالم اسمع اریک مقالتی و تسمع ان کنتم جنا ظلمتم قنفذا عقرت فشر عقیره فی مصرع لا تطمعوا فیمالدی فمالکم فیما حویت و حزته من مطمع فاجابه الجنی: یا ضارب اللقحه بالعضب الافل قد جاءک الموت و وافاک الاجل و ساقک الحین الی جن تبل فالیوم اقویت و اعیتک الحیل فاجابه ابناللمارس: یا صاحب اللقحه هل انت بجل مستمع منی فقد قلت الخطل و کثره المنطق فی الحرب فشل هیجت قمقاما من القوم بطل لیث لیوث و اذا هم فعل لا یرهب الجن و لا الانس اجل من کان بالعقوه من جن تبل فسمعها شیخ من الجن فقال: لا و الله لا نری قتل انسان مثل هذا ثابت القلب ماضی العزیمه. ثم قام و انشد: (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) یا ابنالحمارس قد نزلت بلادنا فاصبت منها مشربا و مناما فبداتنا ظلما بعقر لقو حنا و اسات لما ان نطقت کلاما قاعمد لامر الرشد و اجتنب الردی انا نری لک حرمه و ذماما و اغرم لصاحبنا لقوحا متبعا فلقد اصبت بما فعلت اثاما فاجابه ابنالحمارس: الله یعلم حیث یرفع عرشه انی لاکره ان اصیب اثاما اما ادعاوک ما ادعیت فاننی جئت البلاد و لا ارید مقاما فاسمت فیها مالنا و نزلتها لاریح فیها ظهرنا ایاما فلیغد صاحبکم علینا نعطه ما قد سالت و لا نراه غراما ثم غرم للجن لقوحا متبعا للقنفذ و ولدها. و هذه الحکایه و ان کانت کذبا الا انها تتضمن ادبا و هی من طرائف احادیث العرب فذکرناها لادبها و امتاعها، و یقال: ان الشرقی کان یضع اشعارا و ینحلها غیره. فاما مذهب العرب فی ان لکل شاعر شیطانا یلقی الیه الشعر فمشهور و الشعراء کافه علیه، قال بعضهم: انی و ان کنت صغیرالسن و کان فی العین نبرعنی فان شیطانی امیرالجن یذهب بی فی الشعرکل فن و قال حسان بن ثابت: اذا ما ترعرع فینا الغلام فما ان یقال له من هوه اذا لم یسد قبل شد الازار فذلک فینا الذی لا هوه ولی صاحب من بنی الشیصبان فطورا اقول و طورا هوه (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و کانوا یزعمون ان اسم شیطان الاعشی مسحل و اسم شیطان المخبل عمر و قال الاعشی: دعوت خلیلی مسحلا و دعواله جهنام جدعاللهجین المذمم و قال آخر: لقد کان جنی الفرزدق قدوه و ما کان فینا مثل فحل المخبل و لا فی القوافی مثل عمر و وشیخه و لا بعد عمرو شاعر مثل مسحل قلت: و مر قول ابیالنجم: انی و کل شاعرمن البشر شیطانه انثی و شیطانی ذکر قلت: و قالوا انشد الفرزدق الصدر من ابیات لجریر فینشد الفرزدق العجز لها، فتعجب النشد فقال له الفرزدق: او ما علمت ان شیطاننا واحد. قال: و انشد الخالع فیما نحن فیه لبعض الرجاز: ان الشیاطین اتونی اربعه فی غلس اللیل و فیهم زوبعه و هو لا یدل علی ما نحن فیه فلا وجه لادخاله فی هذا الموضع. ومن مذاهبهم انهم کانوا اذا قتلوا الثعبان خافوا من الجن ان یاخذوا بثاره فیاخذون روثه و یفتونها علی راسها و یقولون (روثه راث ثائرک)، قال بعضهم: طرحنا علیه الروث و الزجر صادق فراث علینا ثاره و الطوائل و قد یذر علی الحیه المقتوله یسیر رماد و یقال لها: (قتلک العین فلا ثار لک)، و فی امثالهم لمن ذهب دمه هدرا (هو قتیل العین) قال الشاعر: و لا اکن کقتیل العین و سطکم و لا ذبیحه تشریق و تنحار فاما مذهبهم فی الخرزات و الاحجار و الرقی و العزائم فمشهور، فمنها (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) (السلوانه) و یقال: (السلوه)، و هی خرزه یسقی العاشق منها فیسلو فی زعمهم و هی بیضاء شفافه، قال: لو اشرب السلوان ما سلیت مابی غنی عنکم و ان غنیت و قال اللحیانی: السلوانه تراب من قبر یسقی منه العاشق فیسلو، و قال عروهابنحزام: جعلت لعراف الیمامه حکمه و عراف نجدان هما شفیانی فقالا نعم نشفی من الداء کله و قاما مع العواد یبتدران فما ترکا من رقیه یعرفانها و لا سلوه الا و قد سقیانی و قال آخر: سقونی سلوه فسلوت عنها سقی الله المنیه من سقانی قال: ای سلوت عن السلوه و اشتد بی العشق و دام قلت: ما فسره خلاف الظاهر، و الظاهر ان المراد سلوت عن المحبوبه، و انما دعا علیها لان عنده فی العشق لذه ازالها الراقی. فقالوا: عشق رجل جاریه مملوکه، فقالوا اشترها، قال: اذن یذهب عشقی و فی العشق لذه. و قال الشمردل: و لقد سقیت بسلوه فکانما قال المداوی للخیال بها ازدد و من خرزاتهم (الهنمه) تجلب بها الرجال و یعطف بها قلوبهم، و رقیتها: اخذته بالهنمه، باللیل زوج و بالنهار امه. و منها (الفطسه) و (القبله) و (الدردبیس) کلها لاجتلاب قلوب الرجال، (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) قال الشاعر: جمعن من قبل لهن فطسه و الدردبیس تمائما فی منظم فانقادکل مشذب مرس القوی لحبالهن وکل جلد شیظم و قیل: الدردبیس خرزه سوداء تتحبب بها النساء الی بعولتهن، توجد فی القبور العادیه، و رقیتها: اخذته بالدردبیس، تدر العرق الیبیس، و تذر الجدید کالدریس. و انشد: قطعت القید و الخرزات عنی فمن لی من علاج الدردبیس و اصل الدردبیس الداهیه، و نقل الی هذه لقوه تاثیرها. و من خرزاتهم (القرزحله)، انشد ابنالاعرابی: لاتنفع القرزحله العجائزا اذا قطعنا دونها المفاوزا و هی من خرز الضرائر اذا لبستها المراه مال الیها بعلها دون ضرتها. و منها خرزه (العقره) تشدها المراه علی حقویها فتمنع الحبل، ذکر ذلک ابنالسکیت فی اصلاح المنطق. و منها (الینجلب)، و رقیتها: فلایرم و لا یغب و لا یزل عند الطنب و منها: (کرار)، و رقیتها: یا کرار کریه ان اقبل فسریه و ان ادبر فضریه من فرجه الی فیه و منها (الهمره)، و رقیتها: یاهمره اهمریه من استه الی فیه (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و ماله و بنیه و منها: (الخصمه) خرزه الدخول علی السلطان و الخصومه تجعل تحت فص الخاتم او فی زر القمیص او فی حمائل السیف، قال بعضهم: یعلق غیری خصمه فی لقائهم و مالی علیکم خصمه غیرمنطقی و منها: (الوجیهه) و هی کالخصمه حمراء کالعقیق. و منها: (العطفه) خرزه العطف، و (الکحله) خرزه سوداء تجعل علی الصبیان لدفع العین عنهم، و (القبله) خرزه بیضاء تجعل فی عنق الفرس من العین، و (الفطسه) خرزه یمرض بها العدو و یقتل و رقیتها: اخذته بالفطسه بالثوباء و العطسه فلا یزال فی تعسه من امره و نکسه حتی یزور رمسه و من رقاهم للحب: هوا به هوا به البرق و السحابه اخذته بمرکن فحبه تمکن اخذته بابره فلایزل فی عبره جلبته باشفی فقلبه لایهدا جلبته بمبرد فقلبه لایبرد و ترقی الفارک زوجها اذا سافر عنها فتقول: (بافول القمر، و ظل الشجر، شمال تشمله، و دبور تدبره، و نکباء تنکبه، شیک فلا انتعش). ثم ترمی فی اثره بحصاه و نواه و روثه و بعره و تقول: حصاه حصت اثره نواه انات داره روثه راث خبره لقعته ببعره (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و قالت فارک فی زوجها: اتبعته اذ رحل العیس ضحی بعدالنواه روثه حیث انتوی الروث للریث وللنای النوی و قال شاعر: رمت خلفه لمارات و شک بینه نواه تلتهاروثه و حصاه و قالت نات منک الدیار فلا دنت و راثت بک الاخبار و الرجعات و حصت لک الاثار بعد ظهورها و لا فارق الترحال منک شتات و قال رجل یخاطب امراته: لا تقذفی خلفی اذا الرکب اغتدی روثه عیر و حصاه و نوی لن یدفع المقداراسباب الرقی و لا التهاویل علی جن الفلا و هذا الرجز اورده الخالع فی هذا المعرض، و هو بان یدل علی عکس هذا المعنی اولی، لان قوله (لن یدفع المقدار بالرقی و لا بالتهاویل علی الجن) کلام یشعر بان قذف الحصاه و النواه خلفه کالعوذه له لا کما تفعله الفارک التی تتمنی الفراق. قلت: بل دلالته علی عین المعنی فی غایه الوضوح، فان قذف الروثه و الحصاه و النواه لیس الا لعدم الرجوع، ولم یقل احد انها تکون للعوذه له من البلاء، و اما قوله (لن یدفع المقدار الرقی) فمعناه انه لو کان رجوعی مقدرالا تاثیر لرقاک کما لا تاثیر للرقی فی التهاویل علی الجن. قال: فاما مذهبهم فی القیافه و الزجر و الکهانه و اختلافهم فی السانح و البارح و تشامهم باللفطه و الکلمه و تاویلهم لها و تیمنهم بکلمه اخری و ما کانوا یفعلونه من البحیره و السائبه و الوصیله و الحام، فکله معروف لا حاجه (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) لنا الی ذکره هاهنا … قلت: قال ابوعبیده: سال یونس روبه- و انا شاهد- عن السانح و البارح، فقال: السانح ما و لاک میامنه و البارح ما و لاک میاسره، و العرب تتیمن بالسانح و تتشام بالبارح، و فی المثل (من لی بالسانح بعد البارح)، و قال الاعشی (جرت لهما طیر السناح باشام)، و فی المثل: (انما هو کبارح الاووی). قال (الجوهری): الاروی مساکنها فی قنان الجبال لا یکاد الناس یرونها سانحه و لا بارحه الا فی الدهور مره. و فی (المروج): حدث المنقری عن العتبی: و قف عبید الراعی ذات یوم مع رکب من ثقیف علی نفر و کانوایریدون استقصاد رجل من تمیم اذ سنحت ظباء سود منکره، ثم اعترضت الرکب مقصره فی حضرها واقفه علی شانها، فانکر ذلک عبید الراعی ولم ینتبه له اصحابه، فقال عبید: الم تدر ما قال الظباء السوانح اطفن امام الرکب و الرکب رائح فکرالذی لم یعرف الزجر منهم و ایقن قلبی انهن نوائح ثم شارفوا مقصدهم فالفوا الرئیس قد نهشته افعی فاتت علیه. قال ابوعبیده: و هذا من غریب الزجر، و ذلک ان السانح مرجو عند العرب و البارح هو المخوف، و اظن عبیدا انما زجر الظباء فی حال رجوعها و وصف الحال الاول فی شعره، کما ان من شرط الواصف ان یبدا بهوادی الاسباب فیوضح عنها، فهذا وجه زجر عبید فی شعره. و فی (المروج) (ذکر ما ذهب الیه العرب فی النفوس و الهام و الصفر (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و غیرها) منهم من زعم ان النفوس فی الدم لا غیر، و ان الروح الهواء الذی فی باطن جسم المرئی منه نفسه، و لذلک سموا المراه نفساء لما یخرج منها من الدم، و لذلک تنازع الفقهاء فیما له نفس سائله اذا سقط فی الماء مل ینجسه ام لا، و قال تابط شرا لخاله الشنفری (الجمته عضبا فسالت نفسه سکبا). و قالوا: ان المیت لا ینبعث منه الدم و لا یوجد فیه، و النماء مع الحراره و الرطوبه، لان کل حی فیه حراره و رطوبه فاذا مات بقی الیبس و البروده، قال ابنبراق: و کم لاقیت ذانجب شدید تسیل به النفوس علی الصدور اذا الحرب العوان به استهامت و حال فذاک یوم قمطریر و طائفه منهم تزعم ان النفس طائر ینبسط فی جسم الانسان، فاذا مات او قتل لم یزل مطیفا به متصورا الیه فی صوره طائر یصرح علی قبره مستوحشا، و فی ذلک یقول بعضهم: سلط الطیر و المنون علیهم فلهم فی صدی المقابرهام و هذا الطائر یسمونه (الهام) و الواحده هامه، و جاء الاسلام و هم علی ذلک حتی قال النبی (صلی الله علیه و آله) (لاهام و لا صفر). و یزعمون ان هذا الطائر یکون صغیراثم یکبر حتی یصیر کضرب من البوم و هی ابدا تتوحش فی الدیار المعطله و النواویس و حیث مصارع الموتی. و یزعمون ان الهامه لا تزال عند و لد المیت فی محلته بفنائهم لتعلم ما یکون بعده فتخبره به حتی قال الصلت بن امیه لبنیه: هامتی تخبرنی بماتستشعروا فتجنبوا الشنعاء و المکروها و عن حاتم طی و سنورد خبره: (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) اتیت لصحبک تبغی القری لدی حفرصدحت هامها و للعرب فی الغیلان اخبار ظریفه، یزعمون ان الغول یتغول لهم فی الخلوات و یظهر لخواصهم فی انواع من الصور فیخاطبونها و ربما ضیفوها، و قد اکثروا من ذلک فی اشعارهم، منها قول تابط شرا: وادهم قدجبت جلبابه کما اجتابت الکاعب الخیعلا فاصبحت والغول لی جاره فیاجارتی انت ما اهولا و یزعمون ان رجلیها رجلا عنز. و کانوا اذا اعترضتهم الغول فی الفیافی یرتجزون و یقولون: یا رجل عنزانهقی نهیقا لن نترک السبسب و الطریقا و ذلک انها کانت تتراءی لهم فی اللیالی و اوقات النهار فیتوهمون انها انسان فیتبعونها فتزیلهم عن الطریق التی هم علیها و تتیههم، و کان ذلک قد اشتهر عندهم و عرفوه فلم یکونوا یزولون عما کانوا علیه من القصد، فاذا صیح بها علی ما و صفنا شردت عنهم فی بطون الاودیه و رووس الجبال. قال: و قد ذکر جماعه من الصحابه منهم عمر بن الخطاب انه شاهد ذلک فی بعض اسفاره الی الشام قبل الاسلام، و هذا مشهور عندهم فی اخبارهم. و حکی عن بعض المتفلسفین ان الغول حیوان شاذ من جنس الحیوان لم تحکمه الطبیعه و انه لما خرج منفردا فی نفسه و هیئته توحش من مسکنه فطلب القفار و هو یناسب الانسان و الحیوان البهیمی فی الشکل. و ذهبت طوائف من الهند الی ان ذلک انما یظهر من فعل ما کان غائبامن الکواکب عند طلوعها مثل طلوع الکوکب المعروف بکلب الجبار، و هی الشعری العبور، و ان ذلک داء یحدث فی الکلاب، و سهیل فی الحمل و الذئب فی (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) الدب، و حامل راس الغول یحدث عند طلوعه تماثیل و اشخاص تظهر فی الصحاری و غیرها من العالم فتسمیه عوام الناس غولا و هی ثمانیه و اربعون کوکبا و قد ذکرما بطلیموس. و زعمت طائفه: ان الغول اسم لکل شیء یعرض للسفار و یتمثل فی ضروب من الصور ذکرا کان او انثی الا ان اکثر کلامهم علی انه انثی. و قد قال ابوالمطراب: و حالفنی الوحوش علی الوفاء و تحت عهودهن و با البعاد و غولا قفره ذکرا و انثی کان علیهماقطع النجاد و قال کعب بن زهیر الصحابی: فماتدوم علی حال تکون بها کماتلون فی اثوابها الغول و کانت العرب قبل الاسلام تزعم ان الغیلان توقد باللیل النیران للعبث و التحیل و اختلال السابله، قال ابوالمطراب: فلله درالغول ای رفیقه لصاحب قفر حالف و هو معبر ارنت بلحن بعد لحن و او قدت حوالی نیرانا تلوح و تزهر و قد فرقوا بین السعلاه و الغول، قال عبید بنایوب: و ساخره منی و لو ان عینها رات ما رات عینی من الهول جنت ابیت بسعلاه و غول بقفره اذا اللیل و اری اللحن فیه ارنت و وصفها بعضهم فقال: و حافرالعنز فی ساق مدملجه و جفن عین خلاف الانس بالطول و للناس کلام کثیر فی الغیلان و الشیاطین و المرده و الجن و القظرب و القدار- و هو نوع من انواع المتشیطنه- یعرف بهذا الاسم یظهر فی اکناف الیمن و التهائم و اعالی صعید مصر، و انه ربما یلحق الانسان فینکحه فیتدود (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) دبره فیموت و ربما یتواری للانسان فیذعره، فاذا اصاب الانسان ذلک منه یقول له اهل تلک النواحی: (امنکوح ام مذعور؟) فان قال: منکوح یئس منه و ان کان مذعورا اسکن روعه، و ذلک ان الانسان اذا عاین ذلک سقط مغشیا علیه، و منهم من لایکترث به لشهامه قلبه و شجاعه نفسه. (و فیه): و ذکر عن علقمه بن صفوان بن امیه الکنانی جد مروان بن الحکم لامه انه خرج فی بعض اللیالی یرید ما لا له بمکه، فاننهی الی الموضع المعروف (حائط حرمان) فاذا هو بشق قد ظهر له و قال: علقم انی مقتول و ان لحمی ماکول اضربهم بالمسلول ضرب غلام مشمول رحب الذراع بهلول فقال علقمه: شق مالی و لک اغمدعنی منصلک تقتل من لایقتلک؟ فقال شق: علقم، غنیت لک کیما ابیح معقلک فاصبرلماقد حم لک فضرب کل منهما صاحبه فخرا میتین، و هذا مشهور عندهم و ان علقمه قتلته الجن. و ذکر عن الجن بیتین من الشعر قالتهما فی حرب بن امیه حین قتلته و هما: و قبرحرب بمکان قفر ولیس قرب قبرحرب قبر و استدلوا علی ان هذا من قول الجن ان احدا من الناس لم یتات له ان ینشد هذین البیتین ثلاث مرات متوالیات لا یتتعتع فی انشادها، لان الانسان (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) قد ینشدو العشرین بیتا و الاقل و الاکثر اشد من هذا الشعر و اثقل و لا یتتعتع فیه. و ممن قتلته الجن: مرداس السلمی، و هو ابو (عباس بن مرداس السلمی). و منهم: الغریض المغنی بعد ان ظهر غناوه، و قد کانت الجن نهته ان یغنی بابیات من الشعر فغناها فقتلته. و عن منصور بن یزید الطائی قال: رایت قبر حاتم طیء ببیعه- و هو اعلی جبل له واد یقال له الحامل- و اذا قدر عظیمه من بقایا قدور حجر مکفاه فی ناحیه من القبر من القدور التی کان یطعم فیها الناس، و عن یمین قبره اربع جوار من حجاره و علی یساره اربع جوار من حجاره کلهن صاحبه شعر منشور متحجرات علی قبره کالنائحات علیه لم یر مثل بیاض اجسامهن و جمال و جوههن، مثلهن الجن علی قبره ولم یکن قبل ذلک، و الجواری بالنهار کما و صفنا فاذا هدات العیون ارتفعت اصوات الجن بالنیاحه علیه و نحن فی منازلنا نسمع ذلک الی ان یطلع الفجر، فاذا طلع سکتن و هدان، و ربما مر المار فیراهن فیفتتن بهن فیمیل الیهن عجبا بهن، فاذا دنا وجدمن حجاره. وحدث ابندرید عن ابیحاتم السجستانی عن ابیعبیده معمر بن المثنی قال: سمعت شیخا من العرب قد اناف علی المائه یقول: انه خرج و افدا علی بعض ملوک بنی امیه، قال: فسرت فی لیله صهاکیه حالکه کان السماء قد برقعت نجومها بطرائق السحاب و ضللت الطریق، فتولجت و ادیا لا اعرفه فاهمتنی نفسی بطرحها حتی الصباح، فلم آمن عزیف الجن فقلت: (اعوذ برب (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) هذا الوادی من شره و استجیره فی طریقی هذا و استرشده)، فسمعت قائلا یقول من بطن الوادی: تیامن تجاهک تلق الکلا تسیروتامن فی المسلک فتوجهت حیث اشار الی و قد امنت بعض الامن، فاذا انا باقباس نار تلمع امامی فی خللها کالوجوه علی قامات کالنخیل السحیقه، فسرت و اصبحت باوشال- و هو ماء لکلب یقارب بریه دمشق- و قد ذکر الله تعالی ذلک من فعلهم فقال (و انه کان رجال من الانس یعوذون برجال من الجن فزادوهم رهقا). قلت: و قال ابنقتیبه تقول العرب: ان الهدهد امه ماتت فدفنها فی راسه فلذلک انتنت ریحه، و قد ذکر هذا امیه بن ابی الصلت فقال: غیم و ظلماء و فضل سحابه ایام کفن و استراد الهدهد یبغی القرارلامه لیجنها فبنی علیهافی قفاه یمهد فیزال یدلج ما مشی بجنازه منهاو ما اختلف الحدید المسند و قال: و تقول العرب فی الدیک و الغراب: انهما کانا متنادمین، فلما نفد شرابهما رهن الغراب الدیک عند الخمار و مضی فلم یرجع الیه و بقی الدیک عنده حارسا، قال امیه ایضا: بایه قام ینظق کل شیء و خان امانه الدیک الغراب و فی (الصحاح): و الهدیل فرخ کان علی عهد نوح (علیه السلام) فصاده جارح من جوارح الطیر قالوا: فلیس من حمامه الا و تبکی علیه، قال: (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) و مامن تهتفین به لنصر باسرع جابه لک من هدیل (و فی حیوان الجاحظ): من خرافات العرب ما ذکروا ان جرهما کان من نتاج ما بین الملائکه و بنات آدم، و کان الملک من الملائکه اذا عصی ربه فی السماء اهبطه الی الارض فی صوره البشر و فی طبیعته کما صنع بهاروت و ماروت حین کان من شانهما و شان الزهره- و هی اناهید- ما کان فلما عصی الله تعالی ملک و اهبطه الی الارض فی صوره رجل تزوج ام جرهم فولدت جرهما، و لذلک قال شاعرهم: لاهم ان جرهما عبادکا الناس طارف و هم تلادکا و من هذا النسل و من هذا الترکیب کانت بلقیس ملکه سبا، و کذلک کان ذو القرنین امه (فیری) کانت آدمیه و ابوه (عبری) من الملائکه، و لذلک لما سمع عمر بن الخطاب رجلا ینادی یا ذا القرنین قال: افرغتم من اسماء الانبیاء فارتفعتم الی اسماء الملائکه. قلت: و من خرافاتهم انهم کانوا یقولون: ان الرجل اذا دعی علیه فاضطجع لجنبه لم یصبه الدعاء، کانهم یزعمون انه مثل ما لو کان الانسان فی مکان یرمی فیه بالسهام فاضطجع لم یصبه سهم. فلما اسر الکفار خبیب بن عدی الاوسی احد العشره الذین بعثهم النبی (صلی الله علیه و آله) عینا و باعوه بمکه بعد بدر من قریش فاخرجوه من الحرم و صلبوه، قال ابنهشام فی سیرته، فلما اوثقوه للقتل قال: (اللهم انا قد بلغنا رساله رسولک فبلغه الغداه ما یصنع بنا) ثم قال: (اللهم احصهم عددا و اقتلهم بددا و لا تغادر منهم احدا). قال معاویه: کنت حضرته مع ابی یومئذ فیمن (الفصل الثامن و العشرون- فی کلامه الجامع لمصالح الدین و الدنیا) حضره قلقد رایننی یلقینی ابی الی الارض فرقا من دعوه خبیب، و کانوا یقولون: ان الرجل اذا دعی علیه فاضطجع لجنبه ذالت عنه. قلت: و فی حیاه الحیوان للدمیری: ان الصیاد اذا اراد ان یصید الضبع رمی فی جحرما بحجر فتحسبه شیئا تصیده فتخرج لتاخذه فتصاد، و یقال لها و هی فی جحرها (اطرقی ام طریق، خامری ام عامر ابشری بجراد عطلی و شاه هزلی) فلا یزال یقال لها ذلک حتی یدخل علیها الصائد فیربط یدیها و رجلیها ثم یجرها. و الجاحظ یری هذا من خرافات العرب.
امام علیهالسلام (درباره آنچه اثر دارد و ندارد) فرموده است: چشم زخم، افسونها، جادو، شگون و فال نیک (مانند آنکه بیمار را کسی یا سالم )ای تندرست( بشنود و توجه نماید به اینکه همانطوری که شنیده بهبودی خواهد یافت) حق است (هر یک اثر خود را میبخشد) و فال بد و واگیری بیماری از شخصی به دیگری درست نیست (اثر ندارد) و بوی خوش و عسل و سواری و نگاه کردن به سبزه افسونهائی هستند که غمها و اندوهها را میزدایند و بیماران به آنها به بهبودی مییابند (این فرمایش و فرمایش سیصد و هشتاد و پنج و سیصد و هشتاد و شش و سیصد و نود و یک در بیشتر از نسخ نهجالبلاغه نیست ما آنها را نسخه ابن ابیالحدید نقل نمودیم).
اگر چه کوته نظرانی یافت میشوند که خیلی از مسائل از جمله: سحر، چشم زخم و امثال آن را منکر میشوند ولی امام (علیه السلام) آنها را صحیح میداند، زیرا چشم زخم یک نوع اظهار حسادت و تاسف و جادو یک نوع ارتباط عوامل پنهانی است که نمیشود آثار آن را منکر شد و از این نظر که اثر داشته اسلام آن را حرام کرده است، بلکه در ردیف شرک و کفر آمده است. همان طوری که برنامه رهبران اسلام است به هنگام درد، درمان را عرضه میکنند، علی (علیه السلام) برای رفع نگرانیهای روحی که دیگران با افسون، جادو تفال و امثال آن متوسل میشوند، عطر، عسل، سواری و سبزه دیدن را معرفی کند.
و قال علیهالسلام: (العین حق) فان الانسان قد یصاب بالعین المشومه (و الرقی حق) و هی الادعیه التی یعود بسببها الانسان (و الحسر حق) و هو ما یتصرف فی المسحور، و معنی حق: انه موجود فی الخارج، و لیس بوهم (و الفال حق) و هو الانتقال من شیء الی حادث حسن یکون فی المستقبل (و الطیره لیست بحق) و هی الانتقال من شیء الی حادث سیء یکون فی المستقبل (و العدوی لیست بحق) بان یتعدی بعض النواقص کالعمی و العرج و ما اشبه، من انسان الی انسان- کما کان یزعمه اهل الجاهلیه- (و الطیب نشره) ای یوجب انتشار الجسد (و العسل نشره) ای شرب العسل یوجب انتشار البدن و سمنه (و الرکوب نشره) ای رکوب الخیل و ما اشبه (و النظر الی الخضره نشره) موجبه لانتشار الجسد و نشاطه.
اللغه: الرقی: من الرقیه و هی ما یستعان به للحصول علی امر او دفعه بقوی تفوق القوی الطبیعیه. الفال: ضد الشوم و هو ما یستبشر برویته و یتوقع من خلالها المسره. الطیره: ما یتشائم به. العدوی: انتقال المرض من مریض الی سلیم. الطیب: کل ذی رائحه عطره. نشره: نشاط و قوه و فی الاصل رقیه یعالج بها المجنون او المریض سمیت بذلک لانها تکشف ما به من الداء. الشرح: العین حق: ای اصابه العین و تاثیرها فی بدن المصاب بمرض او وجع واقع و هذا من المجربات و قد کان النبی یعوذ الحسنین بلامعوذتین … الرقی حق: و هی ادعیه او اذکار او قرآن یقرا فیرتفع الاذی عن المصاب باالعین و ما اشبه ذلک. و السحر حق: و هذا واقع و من مسلمات الامور علی اختلاف تفسیره و تاویله. الفال حق: دعوه الی الفرح بالامور التی یراها الانسان و یستبشر بها و اما الطیره فهو التشاوم و هی حاله نفسیه رفعها الشرع برفضها کفکره و عالجها بالصدقه ثم المضی فی الامر المتوجه الیه. و العدوی لیست بحق: انتقال المرض لا یکون الا فی بعض الامراض الخبیثه و مثل هذه دعا الشرع الی الفرار من المصاب بها کالجذام فقال: فر من الجذام فرارک من الاسد و اما هنا فهی دعوه الی ما یسری بین الناس م
ن امراض اعتادوا علیها و لا تنقل بسرعه فیجب ان لا یعیش الانسان حاله الخوف منها،. و اما بقیه الامور من العسل و اخویه فهی تجدد نشاط الانسان و تحرک فیه روح الجد و یجد فیها لذه و نشوه.
«چشم زخم و افسون و جادوگری و فال نیک زدن راست و درست است، فال بد زدن و سرایت بیماری از یکی به دیگری راست نیست، بوی خوش و عسل و سواری و نگریستن به سبزه مایه درمان است.»
ابن ابی الحدید در شرح این سخنان پس از توضیح مختصری که داده، با اشاره به این که در برخی از روایات به جای عسل، غسل یعنی شست و شوی با آب آمده، دو مبحث مفصل یکی درباره اقوال مختلفی که در مورد چشم زخم و جادوگری و فال نیک و بد و سرایت بیماری آمده است و دیگری در مورد اعتقادات و پندارهای اعراب آورده است که شصت صفحه از چاپ مصر را شامل است و هر چند از لحاظ جنبه تاریخی چندان مهم نیست، ولی نشان دهنده فرهنگ و رسوم عامه و احاطه ابن ابی الحدید بر آن است، بدین سبب بخشهایی از آن ترجمه می شود، ضمنا در این مبحث به بیش از سیصد بیت استشهاد شده است.
در حدیث مرفوعی آمده است که «چشم زخم راست است و اگر چیزی بتواند بر سرنوشت پیشی گیرد، همان چشم زخم است و هرگاه نیازمند به شست و شو شدید، خویش را بشویید.» در تفسیر این حدیث گفته اند: آنان از کسی که چشم زخم زده است می خواسته اند با آبی وضو بگیرد و آنکه چشم خورده است قسمتی از آن آب می آشامیده است و با بقیه آن خود را شست و شو می داده است.
در حدیثی هم از قول عایشه آمده است که «چشم زخم راست است همان گونه که محمد حق است.» در حدیثی از ام سلمه نقل شده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر چهره یکی از کنیزان او زخمی دید. فرمود: «او را چشم زخم رسیده است، برای او افسون فراهم آورید.»
عوف بن مالک اشجعی می گوید: ما به روزگار جاهلی بر خود رقیه افسون می بستیم، گفتم: ای رسول خدا در این مورد چه عقیده دارید؟ فرمود: «افسونهای خود را بر من عرضه دارید، تا هنگامی که در آن شرک نباشد، به کار بردنش مانعی ندارد.»
گروهی از یاران رسول خدا در یکی از سفرهای خود از کنار قبیله ای گذشتند و از آنان اجازه خواستند میهمانشان باشند. آنان نپذیرفتند و گفتند: آیا کسی میان شما هست که افسون کند که سرور این قبیله را مار گزیده است. مردی از ایشان گفت: آری و خود پیش سالار قبیله رفت و فاتحة الکتاب بر او خواند و بهبود یافت. تعدادی گوسپند به آن مرد پیشکش شد که گفت تا به حضور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نرسد و اجازه نگیرد نخواهد پذیرفت. چون به حضور پیامبر رسید، موضوع را گزارش داد و گفت: سوگند به زندگی شما که من چیزی جز فاتحة الکتاب بر او نخواندم. فرمود: «چه می دانید که آن بهترین رقیه است، گوسپندها را از آنان بگیرید و برای من هم در آن سهمی منظور دارید.» در عین حال از آن حضرت نقل شده که فرموده است: «هر کس که فال بد زند یا به فال زننده مراجعه کند و هر کس کهانت کند یا پیش کاهن برود، از ما نیست».
انس بن مالک از قول پیامبر به صورت مرفوع نقل می کند که فرموده است: «سرایت و فال بد نه، ولی فال پسندیده مرا خوش می آید.» گفتند: فال پسندیده چیست؟ فرمود: سخن خوش و نیکو.
ابو هریره نقل کرده است که پیامبر فرموده است: «هر کس پیش کاهنی رود و گفته او را تصدیق کند از آنچه خداوند بر ابو القاسم نازل فرموده بیزاری جسته است.»
به علی علیه السّلام گفته شد: با آنان امروز جنگ را آغاز مکن که قمر در عقرب است. فرمود: قمر ما یا قمر ایشان؟ و هم روایت شده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خوش نمی داشته است در سه شبانه روز آخر ماه و به هنگام قمر در عقرب ازدواج یا مسافرت فرماید.
ابو عثمان جاحظ می گوید: دانشمندان ایرانی و هندی و پزشکان یونانی و زیرکان عرب و شهرنشینان مجرب و متکلمان ورزیده غذا خوردن مقابل جانوران درنده را خوش نمی داشته اند و از چشم زخم آنان و حرص و آزی که در آن نهفته است پرهیز می کرده اند و از بخاری که از دهان آنها بیرون می آمده است بیم داشته اند و معتقد بوده اند مایه تباهی قلب و کاستن نیروی آن می شود. همچنین از ایستادن خدمتگزاران بالاسر خود به هنگام خوردن و آشامیدن پرهیز می کرده اند و پیش از اینکه غذا بخورند، دستور می داده اند خدمتگزاران را سیر نمایند. در مورد سگ و گربه هم عقیده داشته اند که یا باید آنها را از کنار سفره دور کرد یا آنکه برای آنان چیزی انداخت که به خوردن آن سرگرم شوند.
یکی از نزدیکان منصور دوانیقی یک روز پیش از کشته شدن ابو مسلم به منصور گفت: من امروز سه چیز در ابو مسلم دیدم که برای او فال بد زدم. منصور گفت: چه چیزی دیده ای؟ گفت: نخست اینکه سوار بر اسب شد، کلاهش فرو افتاد، منصور ضمن تکبیر گفتن، گفت: به خدا سوگند سرش از پس کلاهش فرو خواهد افتاد. دیگر آنکه اسبش چموشی کرد و او را بر زمین افکند، منصور گفت: به خدا سوگند بخت او سرنگون می گردد و اقبالش چون سنگ سخت و سفت می شود. منصور پرسید سومی چه بود؟ گفت: ابو مسلم به یارانش گفت: من کشته می شوم و بیهوده چاره اندیشی می کنم، در همین حال صدای مردی از صحرا شنیده شد که به مردی دیگر می گفت: ای فلان امروز آخرین روز مهلت است. منصور گفت: الله اکبر به خواست خداوند متعال اجل او سر آمده است و نشان او از دنیا سپری می شود، و ابو مسلم فردای آن روز کشته شد.
عمر بن خطاب در موسم حج بود، مردی با صدای بلند او را با عنوان «یا خلیفة رسول الله» صدا کرد. مردی از قبیله بنی لهب که اهل فال زدن هستند، گفت: آن مرد عمر را با نام شخص درگذشته ای صدا کرد و بدین گونه امیر المؤمنین مرد، و چون مردم برای ریگ زدن جمرات ایستادند ناگاه ریگی به جلو سر عمر خورد که از محل زخم خون آمد. همان مرد گفت: به خدا سوگند نشان و زخم قربانی شدن بر امیر مؤمنان رسید و به خدا سوگند که دیگر هرگز در این موقف نمی ایستد. پیش از آنکه سال تمام شود، عمر کشته شد. کثیر بن عبد الرحمان درباره اطلاعات قبیله لهب در مورد فال خوب و بد زدن چنین سروده است: آهنگ قبیله لهب کردم که پیش ایشان دانش جستجو کنم، آری که همه دانش فال زنندگان به قبیله لهب رسیده است.
ابو عثمان جاحظ می گوید: مسیلمه کذاب پیش از آنکه ادعای پیامبری کند میان بازارهای عرب و عجم نظیر بازار ابلّة و بقّه و انبار و حیرة آمد و شد می کرد و انواع نیرنگها و حیله سازیها و کارهای افسونگران و عزیمت خوانان و ستاره شناسان را فرا می گرفت. پیش از آن هم کارهای فالگیران و پیشگویان را که با استفاده از حرکات پرندگان مطالبی می گفتند، به خوبی آموخته بود. او نخست روی تخم مرغ، سرکه بسیار تند و تیزی می ریخت و تخم مرغ نرم و ملایم می شد. به طوری که به شکل صمغ کشیده می گردید و سپس آن صمغ را وارد شیشه ای که سرش از تخم مرغ بسیار کوچکتر بود می کرد و به حال خود می گذاشت و صمغ به صورت بیضی و شکل نخستین خود برمی گشت و آن را به اعراب بادیه نشین نشان می داد و آنان را گمراه می ساخت. او پرچمهایی از کاغذ و به شکل بادبادک کودکان می ساخت و به آن زنگوله های کوچک می بست و شبها به هنگامی که وزش باد شدت می یافت آنها را در آسمان رها می کرد و می گفت اینها فرشتگان و آوای ایشان است که بر من نازل می شوند. بالهای بزرگ پرندگان را به خود می بست و اندکی پرواز می کرد و اعراب را گمراه می ساخت و به همین سبب درباره او چنین سروده شده است: «با تخم مرغ درون شیشه و بادبادک و چسباندن بالهای بریده پرندگان تیز پرواز چنان می کرد.»
درباره فال بد زدن به کلمه «سفرجل» «به، گلابی» چنین سروده اند: معشوقه به معشوق بهی هدیه داد، معشوق از آن فال بد زد، اندوهگین شد و اشکش فرو ریخت، آری حق داشت که فال بد بزند و از فراق بترسد که جزء اول این کلمه «سفر» است- نشان دهنده جدایی است.
دیگری درباره کلمه «سوسن» فال بد زده است و چنین سروده است: ای کسی که به ما گل سوسن هدیه کردی، در هدیه کردن آن پسندیده رفتار نکردی که نیمی از این کلمه سوء -بدی- است و مرا خوش نیامد، ای کاش من گل سوسن را نمی دیدم.
اما درباره جادوگری، فقها آن را منکر نشده اند و درباره کسی که دیگری را با جادو صدمه بزند به قصاص حکم داده اند، گاهی هم در اخبار آمده است که لبید بن اعصم یهودی نسبت به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جادوگری کرد و چنان اثر گذاشت که آن حضرت کاری را که نکرده بود، می پنداشت انجام داده است و هم روایت شده است که زنی یهودی آن حضرت را با چند تار مو و بریده های ناخن جادو کرد و آن را در چاهی افکند و خداوند متعال آن حضرت را راهنمایی فرمود و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی علیه السّلام را گسیل داشت تا آن را از چاه بیرون آورد و آن زن جادوگر را کشت. و گروهی از متکلمان این موضوع و تأثیر جادو را بر وجود مقدس پیامبر نفی کرده و گفته اند آن حضرت از این گونه امور معصوم است.
فلاسفه را پندار بر این است که سحر و جادو از آثار نفس ناطقه است و بعید نیست که میان نفوس نفسی باشد که در غیر خود بیماری یا کینه و مهر و نظایر آن ایجاد کند، منجمان هم برای ستارگان همین تاثیر را پذیرفته اند، همچنین گیاه شناسان و سنگ شناسان هم همین گونه خواص را برای آنها اعتقاد دارند. سخن امیر المؤمنین علیه السّلام هم دلالت بر صحت تأثیر سحر در مواردی دارد.
در مورد سرایت و مسری بودن، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: «در اسلام سرایت نیست.» همچنین پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده اند: «سرایت و هامه و صفر نیست.» هامه هم بومی بوده است که اعراب در مورد مقتول می پنداشته اند تا انتقام خون او گرفته نشود بانگ می زند و صفر ماری بوده که می پنداشته اند در شکم قرار دارد و به هنگام گرسنگی به هیجان می آید.
حکمت نکته هایی درباره رسوم عرب و پندارهای ایشان:
در این بخش نکاتی سودمند از رسوم و پندارهای اعراب را می آوریم که این مبحث ما را به این راه می کشاند. اعراب هنگامی که گرفتار خشکسالی می شدند و باران نمی آمد و می خواستند طلب باران کنند، مقداری پارچه و چیزهای دیگر را با بوته و علفهای خشک به هم می پیوستند و آن را به دم گاو می بستند و آتش می زدند و گاو را به سوی کوهی بلند و دشوار می راندند و خود از پی آن می دویدند و خدا را فرا می خواندند و طلب باران می کردند. آنان با آتش زدن دم گاو به برق فال می زدند و گاو را هم فقط به سوی مغرب می راندند. ابن ابی الحدید نمونه هایی از اشعاری را که متضمن این موضوع است آورده است که برای نمونه به ترجمه دو بیت زیر قناعت می شود: آفرین و خوشامد مباد بر مردمی که کوشش آنان در خشکسالی برای طلب باران کردن از بوته ها به جایی نرسید، آیا تو با گاوی که بر آن پارچه و بوته بسته ای به جستجوی وسیله ای میان خدا و فرو ریختن باران می پردازی.
یکی از روشنفکران گفته است: هر ملت در رسوم خود از رسوم ملت دیگر تقلید می کند. هندیان می پنداشته اند که گاو فرشته ای است که خداوند بر او خشم گرفته و به زمین فرستاده است و به همین سبب گاو را در نظر ایشان حرمتی بوده است، مدفوع تازه آن را بر بدن خود می مالیده اند و چهره خود را با ادرار گاو می شسته اند و کابین زنان خود قرار می داده اند و در همه احوال به گاو تبرک می جسته اند، شاید اعراب دوره جاهلی در توجه به گاو همین روش را تقلید می کرده و همین رسم را معمول می داشته اند. اعراب در مورد گله های گاو پندار دیگری هم داشته اند و چنین بوده است که اگر گله های گاو به آبشخور برای آب خوردن نمی رفته اند، گاو نر گله را می زده اند تا به آبشخور درآید و گله از پی آن آب بیاشامد، و معتقد بوده اند که جن، گله گاو را از آب خوردن و رفتن به آبشخور باز می دارد و شیطان روی دو شاخ گاو نر سوار می شود. در این مورد شاعران عرب اشعاری سروده اند، یا در سروده های خود آن را گنجانیده اند، از جمله شاعری می گوید: «همچون گاو نر که هرگاه گاوها از در آمدن به آبشخور خودداری می کنند، زده می شود.» دیگری گفته است: «در آن هنگام من همچو گاو نری هستم که چون دیگران آب نیاشامند او را با آنکه از آشامیدن خودداری نکرده است می زنند.»
دیگر از رسوم اعراب آویختن زر و زیور و زنگوله بر مار گزیده بوده است و معتقد بوده اند که مار گزیده با این کار بهبود می یابد. همچنین گفته شده است از این جهت آنها را بر مار گزیده می آویخته اند که سر و صدای آن مانع از به خواب رفتن بیمار باشد و عقیده داشته اند که اگر مارگزیده بخوابد زهر در بدنش سرایت می کند و می میرد و بدین گونه او را از به خواب رفتن باز می داشته اند. نضر بن شمیل هم همین عقیده را داشته است. برخی دیگر از اعراب معتقد بوده اند که اگر ابزارهای زینتی زرین بر او بیاویزند بهبود می یابد و اگر مس یا زیورهای مسی بر او آویخته شود، می میرد. به یکی از اعراب گفته شده است: آیا با این کار در جستجوی شهرت هستید گفته است: این زیورها مایه شهرت نیست ولی سنتی است که آن را به ارث برده ایم. در این باره هم در اشعار عرب مطالبی آمده است، از جمله یکی از افراد قبیله بنی عذره چنین گفته است: «گویی من مارگزیده ای هستم که گزش مار او را زخمی کرده است و بر گرد او زیورهای آویخته زنان را می بینی.» عویمر نبهانی هم چنین سروده است: «شبی را آمیخته با رنج اندوهها گذراندم، گویی من مارگزیده ای بودم که آوای زنگوله ها خواب را از او دور کرده است.»
دیگر از رسوم اعراب که شبیه رسم زدن گاو نر است، این است که اگر شتری از آنان گرفتار جرب می شد، شتر سالم را داغ می کردند تا شتری که گر گرفته بود بهبود یابد. نابغه در این باره چنین سروده است: گناه دیگری را بر من بار کردی و او را رها ساختی، همچون شتر گرفتار جرب که شتر دیگر را داغ می کنند و او به چرای خود سرگرم است.
دیگر از پندارها و رسوم عرب این بوده است که هرگاه شمار شتران ایشان به هزار می رسیده است یک چشم شتر نر را کور می کرده اند که چشم زخم را از شتران خود دفع کنند. این معنی هم در شعر شاعران عرب آمده است، یکی از آنان چنین سروده است: هزار شتر به او دادی و بخل نورزیدی و موجب شدی چشم شتر نر و گزینه را کور کنی.
و اما رسم دیگری از ایشان که مشهور بوده و به آن «بلیّة» می گفته اند این بوده است که ماده شتری را کنار گور صاحبش می بسته و پابند می زده اند تا بمیرد و چنین بوده است که اگر مرد شریف و گرانمایه ای از ایشان می مرده است، شتر ماده یا شتر نر او را می گرفته اند و سر و گردنش را به سوی پشت او برمی گردانده و می بسته اند و شتر را در گودالی کنار گور رها می کرده اند و آب و علف نمی داده اند تا بمیرد. گاهی جسد شتر را پس از مردنش آتش می زده اند و گاه آن را پوست می کنده اند و پوستش را از علف خشک آکنده می کرده اند. پندارشان بر این بوده است که اگر مرد گرانمایه ای بمیرد و شترش را چنان نکنند، آن مرد پیاده محشور می شود و اگر چنان کنند سواره محشور می شود و همان شتر مرکب او خواهد بود.
دیگر از پندارهای عرب و رسوم ایشان آن چنان که ابن الاعرابی آن را نقل کرده است، این است که چون ناقه رم می کرده است نام مادرش را به زبان می آورده اند و آرام می گرفته است. سکّری در این مورد چنین سروده است: «به او گفتم نام مادر این ناقه چیست، آن را بگو و صدا بزن شاید پاسخت دهد و بیم و رمیدگی این ناقه آرام گیرد.»
از عقاید دیگری که تقریبا همه اعراب جاهلی در آن اتفاق نظر داشته اند موضوع «هامة» است. آنان اعتقاد داشته اند که هیچ مرده ای نمی میرد و هیچ کشته ای کشته نمی شود مگر اینکه جغدی نر از سرش بیرون می پرد و اگر آن شخص کشته شده و انتقام خونش گرفته نشده باشد آن جغد بر سر گورش فریاد برمی آورد که آبم دهید که سخت تشنه ام. در همین مورد است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: «هامه وجود ندارد.» این موضوع هم فراوان در اشعار عرب آمده است، ابو داود ایادی گوید: «مرگ و میر بر آنان چیره شده است و آنان را در گورستانها نوای جغد است.»
دیگر از چیزهایی که اسلام آن را باطل کرده است، اعتقاد ایشان به صفر است و آن چنان است که می پنداشته اند ماری در شکم آدمی است که چون آدمی گرسنه شود آن مار روده ها و کبد آدمی را می گزد، و گفته شده است که منظور از آن خود گرسنگی است که پس از گرسنگی شروع به گزیدن می کند.
اما آنچه در این حدیث آمده است که «نه سرایت و نه هامه و نه صفر و نه غول وجود دارد.» ابو عبیدة معمر بن مثنی می گوید: منظور ماه صفر است یعنی ماهی که پس از محرم قرار دارد. ابو عبیدة می گوید: این حدیث ناظر بر آن است که اعراب در نسئی، ماه محرم را به ماه صفر تأخیر می انداخته اند، و هیچ یک از علما در این تفسیر با ابو عبیدة موافقت نکرده است. این موضوع هم در شعر شاعران عرب به چشم می خورد و ابو النجم عجلی چنین سروده است: ای بهترین جوانمردی که تو هستی، و ما از تو بر روزگار سخت و دشوار یاری می طلبیم و گزشی را همچون گزش صفر بر جگر خواهانیم.
دیگر از خرافات عرب این بوده است که اگر می خواسته اند وارد شهری شوند که از جن و وبای آن بیم داشته اند، پیش از آنکه وارد شهر شوند کنار دروازه آن می ایستاده اند و صدای خر در می آورده اند و گاه استخوان دنبالچه خرگوشی را به گردن خود می آویخته اند و آن را افسون جلوگیری از صدمه جن و بیماری وبا می پنداشته اند. تقلید صدای خر را تعشیر می نامیده اند و در اشعار ایشان به این موضوع فراوان اشاره شده است، چنان که شاعری گفته است: از مرگی که مقدر باشد، نه آوای خر در آوردن و نه آویختن استخوان دنبالچه خرگوش تو را می رهاند.
دیگر از کارهای ایشان که شبیه این بوده است، این است که هر کس در بیابان و فلات سرگردان می شد و راه را گم می کرد، پیراهن خود را باژگونه می ساخت و دو دست خویش را به یکدیگر می کوفت، گویی به کسی اشاره می کرد و راه را پیدا می کرد. ابو العملسّ طائی در این مورد چنین سروده است: گاهی از بیم ردای خود را باژگونه می سازم و گاه فلان کس را صدا می کنم. اساس اعتقاد آنان در باژگونه کردن لباس، فال نیک زدن به دگرگون شدن احوال روزگار از بدی به خوبی بوده است. روایاتی هم در مورد این رسم در شریعت اسلامی برای طلب باران آمده است.
دیگر از رسوم اعراب این بوده است که چون مرد به سفر می رفته است نخی را بر شاخه یا تنه درختی گره می زده است و پس از برگشتن به آن نخ می نگریسته است، اگر آن را به حال خود می دیده، معتقد بوده است که همسرش به او خیانت نکرده است و اگر آن نخ نمی بوده یا گرهش باز شده بود می گفت همسرم به من خیانت کرده است. به آن گره «رتم» می گفته اند، و گفته شده است شاخه ای از درخت را به شاخه ای دیگر می بسته اند. این موضوع هم در اشعار عرب آمده است و شاعری چنین سروده است: چنین مپندار که گرههایی که زده ای بر تو خبر راست و درستی از او می دهد. گاهی هم به هنگام تب نخ گره می زده و معتقد بوده اند هر کس آن گره را بگشاید تب به او منتقل می شود.
ابن سکیت گوید: اعراب معتقد بوده اند زنی که برای او فرزند باقی نمی مانده است اگر جسد کشته شده شریفی را لگد کند، فرزندش زنده می ماند. در همین باره بشر بن ابی خازم چنین سروده است: زنهایی که کودکان ایشان زنده نمی ماندند، شروع به لگد مال کردن جسد او می کردند و می گفتند چه خوب است بر این مرد پارچه «لنگی» افکنده شود.
دیگر از خرافات و پندارهای اعراب این بوده است که هرگاه دندان پسر بچه ای از ایشان می افتاد، آن را میان دو انگشت سبابه و ابهام خود می گرفت و چون خورشید طلوع می کرد روی به آن می آورد و دندان افتاده خود را به سوی خورشید پرتاب می کرد و می گفت: ای خورشید به جای این، دندانی نیکوتر به من بده. در مورد همین پندار شاعر عرب اشاره کرده و چنین سروده است: «خورشید از رستنگاه دندان او، دندانی سپیدتر از تگرگ و رخشان عوض داده است.» دیگری چنین سروده است: «خورشید از پرتو خود بر دندان او رنگ زده است و دندانش چون برق باران زا می درخشد.» اعراب همچنین معتقد بوده اند که خون سرور و سالار برای بهبود محل گاز گرفتن سگ گزنده سودمند و شفابخش است. عبد الله بن زبیر اسدی در این باره چنین سروده است: از بهترین و گرامی ترین خاندانی که می دانیم و خونهای ایشان شفابخش زخم سگ هار است. کمیت هم چنین سروده است: خردهای شما شفابخش دردهای نادانی است همان گونه که خونهای شما شفا بخش زخم سگ هار است.
دیگر از پندارهای عرب این است که چون بر مردی از دیوانگی و متعرض شدن ارواح پلید بیم داشته اند با آویختن چیزهای نجس و پلید او را آلوده می کردند، و چیزهایی چون کهنه حیض و استخوان مرده بر او می آویخته اند و معتقد بوده اند از این سودبخش تر آن است که سوده های استخوان مردگان را بر او بیاویزند. ممزق عبدی چنین سروده است: «ای کاش پیش من دو همسایه زن و افسونگری می بودند و پلیدیهایی بر من می آویختند.» و معتقد بوده اند این کار - تنجیس- همه دردها جز عشق را شفا می بخشد. عربی صحرانشین در این مورد چنین سروده است: می گویند: ای کسی که برای تو آرزوی خیر می کنیم، استخوان پوسیده ای بر خود بیاویز، مگر تنجیس برای عاشق سودی می بخشد.
دیگر از رسوم ایشان آن بوده است که چون پای کسی به خواب می رفته و کرخت می شده است کسی را که دوست می داشته یاد می کرده است یا فرا می خوانده است و کرختی و خواب رفتگی پای او از میان می رفته است. روایت شده است که پای عبد الله بن عمر به خواب رفت، او را گفتند: محبوب ترین مردم را فرا خوان. او گفت: یا رسول اللّه. جمیل در این باره چنین سروده است: تو، به هنگام دیدار مایه روشنی چشم منی و یاد تو هرگاه پایم به خواب می رود، مرا شفا می بخشد.
مؤمّل هم چنین سروده است: «به خدا سوگند هیچگاه پایم به خواب نرفت و نلغزید مگر اینکه تو را یاد کردم و حالت کرختی از میان رفت.» نظیر این پندار این بوده است که چون پلک چشم کسی به پرش می آمده، می پنداشته است کسی را که دوست می دارد خواهد دید و اگر محبوب در سفر بوده است، انتظار آمدن او را می داشته است و اگر دور بوده است، می گفته است نزدیک خواهد شد. در این باره بشر چنین سروده است: «چون چشمم به پرش می آید می گویم شاید دوشیزه خاندان عمرو می آید و چشم به دیدارش فروزان می شود.» و این گمان تا امروز - قرن هفتم هجری- همچنان میان مردم باقی است.
دیگر از رسوم ایشان چنین بوده است که اگر مردی از ایشان عاشق می شد و عشق بر او چیره می شد و آرام نمی یافت، مردی دیگر آن مرد را همچون کودکی بر پشت می گرفت و مردی دیگر قطعه آهن یا میلی را داغ می کرد و میان کپلهای او می کشید و می پنداشتند که عشق او از میان می رود. یکی از اعراب چنین سروده است: از نادانی میان کپلهای مرا داغ کردید و حال آنکه شیفتگی، آتش دل را فروزان می کند.
دیگر از پندارهای ایشان این بوده است که می پنداشته اند اگر مرد و زنی یکدیگر را دوست بدارند، در صورتی که مرد روبند زن و زن ردای مرد را پاره کند، عشق ایشان نیکو و پایدار می شود و اگر چنان نکنند، عشق ایشان تباه می شود. شاعری چنین سروده است: «روز دیدار در برقه عالج - نام جایی است- تو ردای مرا دریدی و من هم توانستم روبند کهنه تو را بدرم، پس به چه سبب دوستی میان ما تباه می شود و ریسمان وصل میان ما گسسته می شود گسستنی.»
دیگر از رسوم ایشان آن است که معتقد بوده اند خوردن گوشت جانوران درنده موجب فزونی نیرو و دلیری می شود، و این رسم پزشکی است و پزشکان چنین عقیده دارند. شاعری در این باره چنین سروده است: «اگر همه جانوران درنده زمین را بخوری چیزی جز ترسوی بزدل و ناتوان نخواهی بود.» مردی از اعراب دل شیر خورده بود که دلیر گردد، قضا را پلنگی بر او حمله آورد و او را زخمی کرد و آن مرد چنین سرود:
دل شیر ژیان را خوردم که از لحاظ دل و قدم از او گستاخ تر باشم، ولی او خون خود را به دست خواهرزاده اش از من گرفت، چه خونخواهی سخت و بزرگ. دیگری سروده است: «در میدان جنگ اگر شمشیر مرد برنده نباشد، دل شیر چه سودی خواهد داشت.» دیگر از پندارهای آنان این بوده است که دارنده اسبی که در شانه دارای دایره ای سپید است اگر سوارش شود و اسب زیر ران او به عرق نشیند، دلیل بر آن است که زنش تیز شهوت شده است و به مردان دیگر چشم دارد. به هر حال این موضوع و چنان دایره سپید بر شانه اسب در نظرشان زشت بوده است.
دیگر از رسوم ایشان آن بوده است که پشت سر مسافری که برگشتن او را خوش نمی داشته اند، آتش برمی افروخته اند و می گفته اند: خدایش او را دور دارد و در پی او آتش افروزد یکی از ایشان چنین سروده است: از نادانی آتش افروختی و حال آنکه باد صبا آنچه را آتش گرفته بود، بر تو برگرداند. و هرگاه برای سفر بیرون می آمدند آتش را میان خود و منزلی که آهنگ آنجا داشتند، روشن می کردند و میان خود و منزلی که از آن بیرون آمده بودند، آتش روشن نمی کردند و این فال نیکی بود که به منظور بازگشت به منزلی که از آن بیرون رفته بودند می زدند.
دیگر از رسوم مشهورشان آویختن پاشنه یا دنبالچه خرگوش بود، ابن اعرابی می گوید: به زید بن کثوة گفتم: آیا معتقدید هر کس به خود استخوان دنبالچه خرگوش بیاویزد جنیهای خانه و پریان قبیله به او نزدیک نمی شوند گفت: آری به خدا سوگند که شیطان خماطه و جار عشیره و غول فقر هم به او نزدیک نمی شوند. خاطه و عشیره که تصغیر عشره است نام دو درخت است.
ابو محلّم می گوید: اعراب از بیم چشم زخم و ربوده شدن کودکان بر آنان دندان روباه یا ماده گربه می آویخته اند و می گفته اند: ماده جنی می خواسته است کودک قومی را برباید و موفق نشده است، دیگر جنیان او را سرزنش کرده اند و او ضمن پوزش خواهی از ایشان چنین سروده است: «بر آن کودک آویزه هایی بود، دندانهای روباهها و ماده گربه ها و صمغ درخت طلح - خار مغیلان.» درختان طلح شیره ای از خود تراوش می کنند که همچون خون آهوست و اعراب هنگامی که زن می زاییده است از آن صمغ نقطه هایی میان دو چشم زائو می مالیده اند و بر چهره کودک هم با آن خطی می کشیده اند و آن شیره روان از درخت را دودم یا دوذم می نامیده اند و آن چیزها را که بر کودک می آویخته اند، نفرات می گفته اند.
عبد الرحمان بن اخی الاصمعی می گوید: یکی از اعراب به پدرم گفت، هنگامی که برای تو فرزندی متولد می شود، او را تنفیر کن، پدرم به او گفت: تنفیر چیست؟ گفت: بر او نام عجیب و غریبی بگذار. برای پدرم پسری متولد شد که نامش را قنفذ - خارپشت- و کنیه اش را ابو العدّاء نهاد، و این بیت را خواند: چون می که آمیزه دارویی آن همراه اوست و موجب شفا دادن درد سر و شاد شدن اندوهگین می شود. و مقصودش این بود که چون به اعتقاد ایشان خارپشت از مرکوبهای جن است با نام گذاری فرزندش به نام مرکوب جن او را از گزندشان محفوظ می دارد.
دیگر از رسوم ایشان آن بود که هرگاه مردی صحراهای خالی را می پیمود و بر جان خود از حوادث شبانه - هجوم جنیان- بیم داشت، خود را کنار درخت یا خاربنی می رساند، مرکوب خود را پای آن می خواباند و پابند می زد و بر گردش خطی می کشید و می گفت: به صاحب این وادی و گاه می گفت: به بزرگ این وادی پناه می برم. خداوند سبحان هم در این باره در قرآن مجید فرموده است: «و به تحقیق بودند مردانی از آدمی که پناه می بردند به مردانی از جن، پس افزود آنان را سرکشی.» مردی از اعراب که پسرش همراهش بود به بزرگ وادی پناه برد، قضا را شیر پسرش را درید و خورد و آن مرد چنین سرود: با آنکه به بزرگ وادی از شر دشمنانی که در آن است پناه بردیم، ولی ما را از شیرژیان ستمگر پناه نداد.
دیگر از رسوم آنان این بود که چون مسافر از شهر خود بیرون می آمد، سزاوار نبود که برگردد و پشت سر بنگرد که اگر چنان می کرد، از نیمه راه برمی گشت، فقط عاشقی که می خواست برگردد، پشت سر خویش می نگریست.
و از رسوم دیگرشان این بود که چون روی لب پسر بچه ای آبله ریز - تاول- می زد آن پسر بچه پرویزنی روی سر می نهاد و میان خانه های قبیله حرکت می کرد و بانگ بر می داشت بنخاله بنخاله، گندم گندم و زنان قبیله در آن پرویزن پاره های نان و گوشت و خرما می ریختند. و سپس آنها را برای سگها می ریخت و چون سگها آنها را می خوردند کودک بهبود می یافت. اگر کودکی از کودکان خرما یا گوشتی و لقمه ای از آنچه برای سگها ریخته شده بود می خورد، او گرفتار تاول و شکاف لب می شد.
دیگر از رسوم ایشان آن بود که چون گوشه جامه کسی به چشم دیگری می خورد- و موجب آبریزی چشم می شد، صاحب جامه هفت بار به چشم آن شخص دست می کشید و بار نخست می گفت: به حق یک زن که از مدینه - شهر- بیاید، و بار دوم می گفت: به دو زن که بیایند، تا آنکه بار هفتم می گفت: به هفت زن که بیایند و چشم بهبود می یافت. برخی از آنان هم می گفتند: به حق یک زن از هفت زنی که از مدینه بیاید، تا آنکه بار هفتم می گفت: به هفت زن از هفت زن.
دیگر از رسوم ایشان این بود که چون برای زنی خواستگار نمی آمد، یکی از زلفهای خود را باز می کرد و چشمی را که بر جانب دیگر آن زلف بود سرمه می کشید و در یکی از پاهای خود خلخال می کرد و این کارها را شبانه انجام می داد و می گفت: ای لکاح من پیش از رسیدن بامداد خواهان نکاح هستم، کارش آسان می شد و به زودی ازدواج می کرد. شاعری در این باره چنین سروده است: یکی از چشمهایش را سرمه کرده است و دیگری را رها کرده است، خلخال بر پای بسته و زلفش را پریشان کرده است، این را کاری پسندیده گمان می کند و نکوهیده نمی بیند.
از دیگر مراسم آنان این بود که چون میهمان یا غیر میهمان از پیش آنان می رفت و دوست نمی داشتند برگردد، پشت سرش چیزی از ظرفهای خود را می شکستند و این رسم را تا امروز مردم به کار می بندند. یکی از اعراب گفته است: دیگ سنگی خود را پشت سر ابی سواح شکستیم ولی او برگشت و دیگ ما هم نابود شد. دیگری گفته است: ما پشت سر میهمان خود کوزه ها را نمی شکنیم بلکه توشه از پی او روانه می کنیم که باز گردد.
دیگر از رسوم ایشان این اعتقادشان است که اگر پسر بچه ای در شب مهتابی متولد شود پوست سر آلتش جمع و مانند ختنه کرده می شود. به عقیده ما ممکن است این موضوع یکی از خواص مهتاب باشد، همان گونه که کتان را می پوساند و گوشت را گندیده می سازد.
یکی دیگر از رسوم ایشان فال بد زدن به عطسه زدن است، شاعری گفته است: «چه بسیار بیابانها که چون آهنگ رفتن به آن برای جنگ کردی، رفتی و عطسه ها تو را از آن باز نداشت.»
دیگر از رسوم ایشان در نفرین این است که زندگی نکنی مگر زندگی کنه، و این را برای سختی و شکیبایی در گرفتاری و دشواری می گفته اند و چنین می پنداشته اند که کنه یک سال بر روی شکمش و یک سال بر پشتش زندگی می کند و معتقد بوده اند که اگر کنه را میان گل رها کنند و روی دیواری افکنند یک سال روی شکم و یک سال بر پشت خود زنده می ماند و نمی میرد. شاعری از ایشان چنین گفته است: «زندگی مکنی مگر چون زندگی کنه، یک سال بر شکم و یک سال بر پشت.»
دیگر از رسوم ایشان این بوده است که زنان هنگامی که کسی را دوست می داشته اند و به سفر می رفته است، مقداری خاک از جای پای او برمی داشته و معتقد بوده اند که سبب سرعت در بازگشت او می شود. زنی در این باره چنین سروده است: خاکی از جایگاههای قدمش برداشتم، در بامدادی که رفت تا شاید به سلامت بازگردد.
دیگر از رسوم ایشان این بوده که بیماری شبکوری را در چشم «هدبد» می گفته اند. کلمه «هدبد» در اصل به معنی شیر ترش و لخته شده است، هرگاه یکی از ایشان شبکور می شده است، قطعه ای از کوهان و قطعه ای جگر سیاه را می گرفته و بریان می کرده است و با هر لقمه که می خورده با انگشت سبابه خویش به پلک بالای چشم می کشیده و می گفته است: «ای کوهان و جگر شبکوری را ببرید، که شفای شبکوری چیزی جز کوهان و جگر نیست.» شبکوری با این کار از میان می رفته است.
دیگر از رسوم و عقاید ایشان این بوده است که سوسمار و خارپشت و خرگوش و آهو و موش بزرگ صحرایی و شتر مرغ، مرکبهای جن است و جنیان بر آنها سوار می شوند. در این مورد اشعار مشهوری سروده اند: اعراب همچنین تصور می کنند که جن را می بینند و با آن گفتگو می کنند و یکدیگر را یاری می دهند، همچنین مدعی هستند که غول را می بینند گاه معتقدند که افرادی با ماده غولها ازدواج کرده یا همبستر شده اند. می گویند: عمرو بن یربوع، ماده غولی را به همسری گرفته است و آن ماده غول برای او پسرانی زاییده و روزگاری با او زندگی کرده است. ماده غول به عمرو بن یربوع می گفته است: هرگاه برق از ناحیه سرزمین من می زند، آن را از من پوشیده دار که اگر چنان نکنی، پسرانت را رها و به سوی دیار خود پرواز خواهم کرد. بدین سبب هرگاه برق می زد، چهره او را با لباس خود می پوشاند تا آن ماده غول برق را نبیند. ابو العلاء معری در اشعار خود به این موضوع اشاره کرده است. گویند شبی عمرو بن یربوع غافل ماند و برق زد و چهره او را نپوشاند. ماده غول به پرواز درآمد و در حال پرواز چنین می گفت: «ای عمرو فرزندانت را نگه دار که من گریزان شدم و بر فراز سرزمین غولان برق رخشانی است.» برخی هم می گویند: آن ماده غول سوار بر شتری شد و آن را به تاخت درآورد و عمرو بن یربوع به او نرسید. گوید: تا امروز- روزگار ابو العلاء معری قرن پنجم-
به اعقاب عمرو بن یربوع «فرزندان غول» می گویند. شاعری ضمن نکوهش آنان چنین سروده است: خداوند فرزندزادگان غول و عمرو بن یربوع را که شرورترین مردم بودند، زشت بدارد که نه دلیرند و نه زیرک.
دیگر از رسوم و عقاید ایشان درباره غول این بوده است که اگر فقط یک ضربه شمشیر به او بزنند، می میرد و اگر ضربه دوّم را بزنند، زنده می ماند. شاعری به همین معنی نظر داشته و گفته است: «گفت: ضربه دوّم را بزن، گفتم: آرام و بر جای خود باش که من دلیر و قوی دل هستم.» اعراب آوای جن را «عزیف» می گفتند و معتقد بودند که اگر کسی خارپشت یا سوسماری را بکشد، از هجوم جن بر شتر نر خود در امان نخواهد بود و هرگاه به شترش آسیب و بلایی می رسید بر این موضوع حمل می کرد و می پنداشتند که بانگ سروشی را هم در این باره می شنوند. همین عقیده را درباره مار سپید خانگی که - کم آزار و در خانه ها زندگی می کرده است- داشته اند و کشتن آن مار هم در نظر آنان گناهی بزرگ بوده است.
مردی از اعراب یکی از این مارها را ته چاهی دید که نمی توانست از آن بیرون آید، او با زحمت بسیار مار را از چاه بیرون آورد و چشمان خود را بست که نبیند کجا می رود، گویی با این کار خویش قصد تقرب به جنیان را داشته است. اعراب برای جنیهایی که در همسایگی مردم زندگی می کرده اند نامهای گوناگون می نهاده اند، معمولا عامر می گفتند که به عمار جمع بسته می شود. اگر متعرض کودکان می شد آن را روح می نامیدند و اگر خباثت و شوخی می کرد، شیطان و اگر فراتر از این بود مارد نام داشت و اگر نیرویش فزون تر بود، او را عفریت می نامیدند و اگر پاک و لطیف و سراسر خیر بود، آن را ملک می گفتند و بدین گونه میان آنان فرق می نهادند، همچنین عقیده داشتند که با هر شاعری شیطانی است و آن شیطانها هم نامهای گوناگون داشتند.
و از عقاید و رسوم شگفت انگیزشان عقیده آنان درباره خروس و کلاغ و کبوتر و قمری نر و ماده است. برخی از اعراب عقیده دارند که جن به این جانوران دلبستگی دارد و برخی معتقدند که اینها خود نوعی از جن هستند و نیز معتقدند که سهیل و زهره و سوسمار و گرگ و کفتار جانوران مسخ شده اند. از جمله اشعاری که به جن نسبت داده اند این است که سروده اند: بر همه مرکوبها سوار شدیم و هیچ مرکوبی را بهتر و لذت بخش تر از خرگوشها نیافتیم.
ابن ابی الحدید مطالب دیگری در مورد اشعار و داستانهای اعراب در مورد جن و گفتگو کردن و بانگ زدن به یکدیگر آورده است که به ترجمه یک مورد بسنده می شود. اصمعی از قول یکی از اعراب نقل می کند که می گفته است: همراه دوستی به سفر رفته است، ناگاه بر کناره راه پسرکی را دیده اند و بدو گفته اند: تو کیستی گفته است: درمانده و بینوایی که گرفتار راهزنان شده ام. یکی از آن دو به دیگری گفته است: او را پشت سر خود سوار کن و او چنان کرده است. در این هنگام آن که تنها سوار بوده است، پشت سر خود نگریسته و دیده است از دهان آن پسر بچه آتش زبانه می کشد، او با شمشیر بدو حمله برده است و زبانه کشیدن آتش از میان رفته است و این کار چند بار تکرار شده است. سرانجام پسرک گفته است خدایتان بکشد که چه چابک و دلیرید، به خدا سوگند من این کار را نسبت به هیچ آدمی انجام نداده ام مگر اینکه دلش ترکیده و خود را باخته است، و از نظر آن دو پنهان شده و خیری از او نیافته اند.
ابن ابی الحدید سپس به نقل اشعاری از شاعران به اصطلاح «صعالیک» چون «تأبط شرا» و «ابو عبید بن ایوب عنبری» و «بهرانی» در موضوع دیدن جن و غول و به همسری گرفتن و چگونگی کشتن آن آورده است که به ترجمه یکی دو بیت برای نمونه بسنده می شود. بهرانی گوید: «به روزگار جوانی ماده غولی را با کابین یک مشک شراب و یک آهو به ازدواج خود در آوردم.» جاحظ در شرح این بیت گفته است: شراب را به سبب بوی خوش آن و آهو را از این سبب که مرکب جن بوده، کابین کرده است. عبید بن ایوب گفته است: «آهوان از من بلاهایی و غولان از من چه مشقّتهایی دیده اند.»
از کارهای شگفت آنان این بوده است که چون بیماری کسی به درازا می کشید و گمان می کردند که چون او مار یا خارپشت یا موش صحرایی را کشته است، جنیان او را آزار می رسانند، مجسمه های شتران نری را از خاک و گل می ساختند و بر پشت آنها جوالهایی انباشته از گندم و جو و خرما می نهادند و آنها را بر در لانه جانوران در سمت مغرب به هنگام غروب می گذاشتند، آن شب را به صبح می آوردند و صبح به مجسمه ها گلی شتران می نگریستند، اگر آنها را به حال خود می دیدند، می گفتند جنیان این دیه را نپذیرفته اند و بر مقدار آن می افزودند، و اگر می دیدند مجسمه ها واژگون شده و خواربار فرو ریخته است، می گفتند دیه را پذیرفته اند و دایره می زدند و استدلال به بهبود یافتن بیمار می کردند. در این مورد هم اشعاری سروده اند و شاعری گفته است: ای کاش جنیان شتران مرا می پذیرفتند و جایزه می دادند و این درد که مرا به رنج انداخته است از من برکنار می شد.
و هرگاه از مسافر خود بی خبر می ماندند و نگران می شدند کنار چاهی کهن یا گودال قدیمی می آمدند و با صدای بلند نام یا کنیه مسافر خود را می بردند و این کار را سه بار تکرار می کردند و می پنداشتند که اگر صدایی نشنوند، او مرده است و اگر صدایی بشنوند، نمرده است. چه بسا در این مورد گمان می کرده اند چیزی می شنوند یا انعکاس صدای خود را می شنیده اند و گمان خود را بر آن پایه گذاری می کرده اند. در این باره یکی از شاعران ایشان گفته است: «در آن شب تاریک کنار چاههای کهنه چه بسیار او را ندا دادم و پاسخی نداد.» و دیگری سروده است: «رفت و نهان شد و برای او امید بازگشت ندارم و گودال هم پاسخی به من نمی دهد.»
از شگفتیهای دیگرشان این بوده است که به هنگام جنگ گاهی زنان خود را بیرون می آورده اند تا میان دو صف ادرار کنند و معتقد بودند که این کار آتش جنگ را خاموش می کند و ایشان را به آشتی می کشاند. در این باره یکی از ایشان گفته است: به نادانی با ادرار زنان با ما رویاروی شدند و ما با شمشیرهای برنده رخشان با آنان رویاروی می شویم.
ابن ابی الحدید سپس از قول شرقی بن القطامیّ داستان گفتگو و ستیز مردی از قبیله کلب را با جنیان آورده است که خود می گوید دروغ است ولی چون محتوای طرایفی است آن را نقل کرده است، و ترجمه مختصر آن چنین است. مرد دلیری به نام عبید بن حمارس هنگام بهار در سماوه ساکن بود و چون بهار سپری و آب و گیاه آن جا اندک شد، به وادی تبل کوچ کرد. آنجا آبگیر و مرغزاری دید و گفت آبگیر و مرغزار و خطر اندک و آنجا فرود آمد. دو همسر داشت نام یکی رباب بود و دیگری خولة، آنان هر دو به عبید اعتراض کردند که این جا دور افتاده و خالی از سکنه است و می ترسیم شبانگاه جنیان که اهل این منطقه اند فرا رسند. او در پاسخ زنان خویش گفت: من که در جنگها دلاور و کار آزموده ام، سوگند می خورم که این آبگیر را رها نمی کنم. او سپس به کوه تبل رفت و ماده خارپشتی را که همراه با بچه اش بوده کشت، شبانگاه سروشی از جنیان به او گفت: ای پسر حمارس حق همسایگی ما را رعایت نکردی و در چراگاه بد فرجامی فرود آمدی و بر ما ستم کردی و سرانجام ستمگر وخیم است. شبانگاه تو را چنان فرو می گیریم که هیچ چاره ای برای آن نخواهد بود. او پاسخ می دهد که من ستم نکرده ام، و بر آنچه دارم و این آبگیر طمع مبندید. جنی به او پاسخ می دهد اینک مرگت فرا رسیده است و درمانده خواهی شد. او می گوید: من شیر شیرانم نه از آدمی بیمناکم و نه از جن. در این هنگام پیرمردی از جن که این گفتگوها را شنیده است، بانگ برمی دارد که به خدا سوگند کشتن انسانی چنین دلیر و قویدل و استوار را مصلحت نمی بینم و به او پیشنهاد می کند که چون تو آغاز به ستم کرده ای، باید خونبهای کشته ما را بپردازی و ماده شتری دوشا و کره اش را به ما پیشکش کنی. ابن حمارس پس از آنکه سوگند می خورد که ارتکاب گناه را دوست نمی دارد، خونبها را پرداخت می کند.
اما این عقیده اعراب که هر شاعری را شیطانی است که شعر را به او القا می کند، عقیده ای مشهور است و عموم شاعران بر این عقیده اند. یکی از شاعران سروده است: شیطان من سالار جن است و مرا در همه فنون شعر رهبری می کند. حسان بن ثابت هم می گوید: «مرا دوستی از جن بنی شیصبان است که گاه من می سرایم و گاه او.» ابو النجم چنین سروده است: «شیطان همه شاعران بنی آدم ماده است و شیطان من نر است.» دیگر از رسوم ایشان آن بوده است که هرگاه مار بزرگی را می کشته اند و بیم آن می داشته اند که جنیان انتقام خونش را بگیرند، بر سر آن مار کشته مدفوع می مالیدند و می گفتند مدفوعی است که خون خواهت انداخته است. گاهی بر بدن مار کشته شده اندکی خاکستر می پاشیدند و می گفتند تو را چشم زخم کشته است و خونخواهی برای تو نیست. این موضوع در امثال عرب هم آمده است که به کسی که خونش پایمال می شده است می گفته اند: کشته چشم زخم است.
ابن ابی الحدید سپس بحثی درباره مهره ها و سنگها و افسونها و وردخوانیهای اعراب و نامهای آن آورده است که یکی دو نمونه آن ترجمه می شود. لحیانی می گوید: سلوانه خاک گور بوده است که آن را در آب حل می کرده اند و به عاشق می آشامانده اند و آرام می گرفته است. شاعری گفته است: سلوتی به من آشاماندند که عشق من - بر خلاف معمول- شدت یافت، خداوند به آن کس که آن را به من آشاماند مرگ را بیاشاماند. شمردل هم گفته است: «سلوتی به من آشامانیدند، گویی مداوا کننده من به خیال گفت بیشتر و فزون شو.» مهره دیگری را خصمه می نامیده اند که برای رفتن پیش سلطان یا خصومت آن را زیر نگین انگشتر یا در بند پیراهن می نهاده اند و برخی در حمایل شمشیر جای می داده اند. یکی از شاعران ایشان گفته است: در دیدار با ایشان کسان دیگر بر خود خصمه می آویزند ولی مرا بر شما خصمه ای جز زبانم نیست.
دیگر از مهره ها که برای افسون به کار می برده اند، فرزحلة نام داشت که زنان هوودار آن را به خود می آویختند و معتقد بودند که شوهر گرایش به آنان پیدا می کند بدون آنکه به هوو اعتنا کند. ابن سکیت در کتاب اصلاح المنطق، مهره دیگری به نام عقرة را نام برده است که زن آن را بر تهیگاه خود می بست و مانع از بارداری می شد.
اما کلمه «نشرة» که در این سخن امیر المؤمنین علی علیه السّلام آمده و فرموده است: «الطیب نشرة و العسل نشرة...» از لحاظ لغوی به معنی رقیه و عوذه است، و چون می گویند: «نشرت فلانا تنشیرا» یعنی او را تعویذ کردم و بر او رقیه بستم. امیر المؤمنین علیه السّلام چهار چیز را در این سخن خود آورده که «نشرة» هم یکی از آنهاست و او این سخن را بدون اینکه از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیده باشد، نقل نمی فرماید.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْعَیْنُ حَقٌّ،وَ الرُّقَی حَقٌّ،وَ السِّحْرُ حَقٌّ،وَ الْفَأْلُ حَقٌّ،وَ الطِّیرَهُ لَیْسَتْ بِحَقٍّ، وَ الْعَدْوَی لَیْسَتْ بِحَقٍّ،وَ الطِّیبُ نُشْرَهٌ،وَ الْعَسَلُ نُشْرَهٌ،وَ الرُّکُوبُ نُشْرَهٌ، وَ النَّظَرُ إِلَی الْخُضْرَهِ نُشْرَهٌ.
امام علیه السلام فرمود:
«چشم زخم»حق است و تعویذ (دعایی که برای دفع چشم زخم است) نیز حق است و سِحر حق است و فال (نیک) نیز حق است اما طیره (فال بد) حق نیست و عدوی (اثرگذاری کسی بر دیگری در امور خرافی نیز) حق نیست.بوی خوش،عسل،سوار شدن بر مرکب و نگاه کردن به سبزه،مایه قوت و نشاط است.(سند گفتار حکیمانه:
صاحب مصادر می گوید: بخشی از این گفتار حکیمانه (جملة: والتطیب نشرة و الغسل نشرة و النظر الخضرة نشرة و الرکوب نشرة...) قبل از مرحوم سید رضی در کتاب صحیفة الرضا از علی علی نقل شده است. ولی برای بقیه آن مدرک دیگری ذکر نکرده است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۷۶)
اضافه میکنیم که مرحوم صدوق بخش اخیر را در عیون اخبار الرضا با سندش از علی بن موسی الرضا علیه السلام از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل کرده است. (عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۴۰، ح ۱۲۶))
کدام حق است و کدام خرافه؟
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه تأثیر چهار موضوع از امور غیر عادی را تصدیق و تأثیر دو موضوع خرافی را نفی میکند و چهار چیز را مؤثر در نشاط آدمی میشمرد.نخست میفرماید:«چشم زخم حق است»؛ (الْعَینُ حَقٌّ).
همانگونه که در تفسیر نمونه در ذیل آخرین آیات سوره قلم آمده است بسیاری از مردم معتقدند که چشمهای برخی از افراد،دارای اثر مخصوصی است و یا به تعبیر دیگر،انرژی خاص و فوقالعادهای دارد که هرگاه از روی تعجب به چیزی بنگرند ممکن است آن را درهم بشکنند و یا تأثیر بدی در آن بگذارند.
این نیروی مغناطیسی و انرژی فوقالعاده و یا هرچه نام آن بگذاریم مطلب قابل انکاری نیست که در بعضی از چشمها بهطور طبیعی و گاه با تمرین بهوجود میآید و بسیاری نقل میکنند که با چشم خود افرادی را دیدهاند که دارای چنین نیروی مرموزی بودهاند که به حیوانات یا انسانها یا اشیا از طریق چشم زدن آسیب رساندهاند.
مسأله خواب مغناطیسی و اینکه افرادی با چشمهای خود میتوانند دیگری را به خواب مخصوصی فرو برند و مطالبی را از او کشف کنند در بسیاری از کتابها نوشته شده و جنبه علمی به خود گرفته و حتی برای درمانهای پزشکی مربوط به مسائل روانی از آن کمک میگیرند.
بنابراین هرگز نباید چشم زخم را فوراً حمل بر خرافات کرد به خصوص اینکه در قرآن مجید و در روایات اسلامی به آن اشاره شده و کلام امام علیه السلام که در بالا آمد اشاره به واقعیت داشتن آن است.
آنگاه امام علیه السلام به دعاهایی اشاره میفرماید که برای خنثی کردن چشم زخم است،میفرماید:«تعویذ (دعایی که برای دفع چشم زخم است) نیز حق است»؛ (وَ الرُّقَی حَقٌّ).
گاه«رقی»به معنی وسیعتری تفسیر شده و آن هرگونه دعایی است که جلوی آفتها را میگیرد.
در حدیثی میخوانیم که اسماء بنت عمیس (از زنان مشهور و بافضیلت اسلام در عصر پیغمبر صلی الله علیه و آله و امیر مؤمنان علیه السلام) خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد:
گاه فرزندان جعفر را چشم میزنند آیا رُقْیه (دعایی که جلوی چشم زخم را بگیرد) برای آنها بگیرم؟ پیامبر فرمود:مانعی ندارد.(بحارالانوار، ج ۶۰، ص ۷.)
در حدیث دیگری که ابن ابی الحدید در ذیل همین گفتار در شرح نهج البلاغه خود آورده است میخوانیم که عوفی بن مالک اشجعی میگوید:ما در زمان جاهلیت معتقد به رقیه بودیم،به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله عرض کردم:نظر مبارک شما درباره آن چیست؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«أعرِضُوا عَلَیَّ رُقاکُم فلا بأسَ بِالرُّقی ما لم یَکُنْ فیها شِرْکٌ؛ رقیههای خود را به من عرضه کنید اگر مطلب شرکآلودی در آن نباشد مانعی ندارد».(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 19، ص ۳۷۳.)
اشاره به اینکه نباید در دعاهای دفع چشم زخم مطلبی مخالف توحید وجود داشته باشد.
و اگر در روایاتی،از رقیه مذمت شده اشاره به رقیههای شرکآلود است و یا اینکه افرادی توکل بر خدا را بهکلی فراموش کرده و تنها به رقیهها دل ببندند.
حتی در بعضی از روایات اسلامی آمده است که جبرئیل برای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله هنگامی که بیمار شده بود رُقیه آورد و آن حضرت را از شر چشم حاسدان و هر بیماری و هر موجود ایذاگری به خداوند بزرگ سپرد.(بحارالانوار، ج ۶۰، ص ۷.)
به هر حال درباره تأثیر رقیه و دعاهای تعویذ،روایات متعددی در کتب اسلامی نقل شده و مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار (جلد 60) بحث مفصلی در این زمینه دارد.وی در همین جلد از بعضی نقل میکند که میگویند:
این امکان وجود دارد که از بعضی از چشمها اجزاء لطیفهای جدا شود و در اشخاص یا موجوداتی تأثیر بگذارد و این ویژگی در بعضی از چشمها باشد همانطور که بعضی از اشیا خواصی دارند که در مشابه آنها نیست.
این همان چیزی است که امروز از آن تعبیر به امواج مغناطیسی یا مانند آن میشود و معتقدند که این امواج و انرژیها در بعضی از موارد آثار عجیبی از خود بهجا میگذارد.
البته شک نیست که از طریق توکل بر خدا و دعاها و مخصوصاً سورههای حمد و ناس و فلق و آیه شریفه« وَ إِنْ یَکَادُ الَّذِینَ ...»و همچنین ذکر
«ما شاء اللّه و لا حولَ و لا قوّه إلّا باللّهِ العَلِیِّ العظیم» میتوان جلوی تأثیر اینگونه چشمها را گرفت.
سپس امام علیه السلام به سومین موضوع از آن چهار موضوع مثبت اشاره کرده، میفرماید:«سحر (نیز) حق است»؛ (وَ السِّحْرُ حَقٌّ).
در آیات فراوانی از قرآن مجید اشاره به مسأله سحر شده بهخصوص در داستان موسی علیه السلام و فرعون،کراراً از سحر ساحران سخن به میان آمده است و تأثیر آن اجمالاً مورد تأیید واقع شده که از طریق معجزه موسی علیه السلام سحر آنها باطل شد.
در سوره بقره در داستان دو فرشتهای که به بابِل آمدند نیز اشاره به مسأله سحر و تأثیر آن شده است.
نیز از آیات مختلف قرآن استفاده میشود که مسأله سحر،اجمالاً در میان اقوام گذشته معروف بوده و لذا بسیاری از پیغمبران را متهم به سحر کردند:
« کَذَلِکَ مَا أَتَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِّنْ رَّسُولٍ إِلَّا قَالُوا سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ ».(ذاریات، آیه ۵۲)
سحر در اصل به معنای هر کاری است که مأخذ آن پنهان باشد حتی در زبان روزمره گاه به کارهای مهم،سحر اطلاق میشود.ولی حقیقت سحر آن است که چیزی بهصورت خارقالعاده انجام شود که عوامل متعددی میتواند داشته باشد.
گاه صرفاً جنبه چشمبندی و تردستی دارد،گاه از عوامل تلقینی ناشی میشود و گاه از خواص ناشناخته فیزیکی و شیمیایی بعضی از اجسام.
از قرآن استفاده میشود که سحر ساحران فرعونی مجموعهای بود از این امور،زیرا در یکجا میفرماید:« سَحَرُوا أَعْیُنَ النَّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جَاءُو بِسِحْرٍ عَظِیمٍ »؛مردم را چشمبندی کردند و ترساندند؛و سحر عظیمی پدید آوردند».(اعراف، آیه ۱۱۶)
در جای دیگر میفرماید:« فَإِذَا حِبَالُهُمْ وَ عِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَی »؛در این هنگام طنابها و عصاهای آنان براثر سحرشان چنان به نظر میرسید که حرکت میکنند!»{طه، آیه ۶۶} ولی از داستان دو فرشته بابل استفاده میشود که ساحران واقعاً در مردم تغییراتی ایجاد میکردند ازجمله زن و شوهر را چنان به هم بدبین میساختند که کارشان منجر به طلاق میشد.« فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ »؛ولی آنها از آن دو فرشته،مطالبی را میآموختند که بتوانند بهوسیله آن،میان مرد و همسرش جدایی بیفکنند».(بقره، آیه ۱۰۲.)
امروز هم افراد زیادی پیدا میشوند که میتوانند از طریق چشمبندی و تردستی و استفاده از خواص فیزیکی و شیمیایی اشیا کارهای خارقالعادهای انجام دهند.
نوع دیگری از سحر نیز وجود دارد که ساحر بهوسیله ریاضتهای شدید، اراده خود را چنان تقویت میکند که میتواند آثار خارقالعادهای از خود نشان دهد که جنبه چشمبندی ندارد.
از مجموع آنچه گفته شد به خوبی استفاده میشود که کلام حکیمانه امام علیه السلام که فرموده سحر حق است،بیان یک واقعیت میباشد.(برای آگاهی بیشتر در باره سحر و اقسام سحر و عوامل و امور بازدارنده از آن به بحارالانوار، ج ۶۰ و تفسیر نمونه، ج ۱ ذیل آیه ۱۰۲ سوره بقره و ج ۱۳ ذیل آیات ۶۵ تا ۶۹ سوره طه و انوار الفقاهة، المکاسب المحرمة، بحث حرمت سحر، ص ۲۷۵ مراجعه فرمایید.)
آنگاه امام علیه السلام به سراغ چهارمین موضوعی که حق است رفته،میفرماید:«فال (نیک) حق است»؛ (وَ الْفَأْلُ حَقٌّ).
منظور از فال در ادبیات عرب این است که انسان حادثهای را نشان پیروزی، موفقیت و پیشامدهای خیر بداند.مثلاً بگوید که چون فلان نوزاد در روز میلاد مبارک یکی از معصومین علیهم السلام متولد شده آینده خوبی دارد و یا اینکه صبحگاهان که از منزل خارج میشود وقتی با انسان صالح و خوب و درستکاری برخورد کرد بگوید این نشان میدهد که امروز کارهای ما روبهراه خواهد بود.عرب از اینگونه پیشبینیها به فال تعبیر میکند که همان تفأل خوب است.
اما اینکه آیا واقعاً رابطهای میان اینگونه حوادث و حوادث دیگری که پشت سر آن پیشبینی میکنند وجود دارد؟ هیچ دلیلی برای آن در دست نیست ولی یک نکته را نمیتوان انکار کرد و آن اینکه وقتی انسان تفأل به خوبی میزند اثر روانی قابل ملاحظهای در او دارد؛او را امیدوار به آینده خوب میسازد و اراده او را برای ادامه کارها تقویت میکند و به او شجاعت و استقامت میبخشد و این اثر روانی،قابل انکار نیست و ای بسا همان،سبب پیشرفت و پیروزی میشود.
شاید به همین دلیل است که در حالات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دیده میشود گاه خودش تفأل به خیر میزد و گاه از تفأل دیگران اظهار رضایت میکرد.مثلاً در ماجرای برخورد مسلمانان با کفار مکه در سرزمین حدیبیه آمده است:هنگامی که سهیل بن عمرو به عنوان نماینده کفار مکه بهسراغ مسلمانان آمد و پیامبر صلی الله علیه و آله از نام او آگاه شد فرمود:
قد سَهُلَ علیکُم أمرُکُم؛ کار بر شما آسان شد (چون نام آن مرد سهیل بود پیامبر صلی الله علیه و آله آن را به فال نیک گرفت).(مناقب ابن شهر آشوب، ج ۱، ص ۲۰۳.)
جمله معروف «تفالوا بالخیر تجدوه؛ فال نیک بزنید آن را خواهید یافت»نیز که در تفسیر المیزان به عنوان حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده هر چند آن را در منابع معروف حدیث نیافتیم بلکه آنچه در حدیث علوی در غررالحکم آمده این است:
«تفأل بالخیر تنجح؛ فال نیک بزن تا پیروز شوی»(غررالحکم، ح ۱۸۵۷) همه گواه بر این است که اسلام نظر مثبتی درباره فال نیک زدن دارد.
لذا در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْفَأْلَ الْحَسَن؛ خداوند فال نیک را دوست دارد».(بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۱۶۵.)
به یقین اگر فال نیک با توکل بر خدا همراه باشد اثر معنوی آن غیر قابل انکار است.
بنابراین،اعتقاد به تأثیر فال نیک به آن معنا که گفتیم نه یک امر خرافی است و نه چیزی برخلاف عقیده توحیدی و بسیار شده که خود ما نیز آثار مثبت فال نیک را در زندگی دیدهایم.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن بهسراغ دو چیز میرود که آنها را غیر حق مینامد،میفرماید:«طیره (فال بد) حق نیست و عدوی (اثرگذاری کسی بر دیگری در امور خرافی نیز) حق نیست»؛ (وَ الطِّیرَهُ لَیْسَتْ بِحَقٍّ،وَ الْعَدْوَی لَیْسَتْ بِحَقٍّ).
اما «طِیرَه» به کسر طاء در اصل به معنای فال بد زدن است و چون اعراب بهوسیله پرندگان فال بد میزدند این واژه که از ماده طیر است به معنای فال بد بهکار رفته،در برابر«تفأل»که به معنای فال نیک است.در قرآن مجید نیز بهطور مکرر واژه«طیره»در همین معنا بهکار رفته که مشرکان خرافیمسلک در برابر پیامبران الهی به این حربه متوسل میشدند تا روحیه آنها را تضعیف کنند و یا مردم را از اطراف آنها پراکنده سازند.درمورد موسی علیه السلام و یارانش میفرماید:
« یَطَّیَّرُوا بِمُوسَی وَ مَنْ مَّعَهُ »( اعراف، آیه ۱۳۱.) هر گاه ناراحتی به فرعونیان میرسید آن را به شوم بودن موسی و همراهانش نسبت میدادند.
در مورد قوم ثمود نیز میفرماید:« قَالُوا اطَّیَّرْنَا بِکَ وَ بِمَنْ مَّعَکَ »؛گفتند:ما به تو و کسانی که با تو هستند فال بد میزنیم و شما را شوم میدانیم»(نمل، آیه ۴۷) و پیامبر آنها صالح علیه السلام در جواب آنها گفت:« قَالَ طَائِرُکُمْ عِنْدَ اللّهِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ »؛فال (نیک و) بد شما نزد خداست (و همه مقدّرات بهقدرت او تعیین میگردد)؛بلکه شما گروهی هستید فریبخورده».
و در جای دیگر میفرماید:« قَالُوا طَائِرُکُمْ مَّعَکُمْ »؛(رسولان) گفتند:«شومی شما از خودتان است».(یس، آیه ۱۹.)
به هر حال این واژه به معنای فال بد است و در کلام امام علیه السلام نیز به معنای فال بد ذکر شده هرچند«طائر»گاه به معنای فال بد و گاه به معنای فال نیک و یا به معنای عمل خوب و بد بهکار میرود.
اما اینکه چرا از فال بد نهی شده است؟ برای اینکه اولا یک مسأله خرافی است و هیچ گونه رابطهای در میان پرواز پرندگان،یا بهویژه کلاغ و حوادث شوم وجود ندارد و ثانیا باعث تضعیف روحیهها و سستی ارادهها میگردد.
به همین دلیل در روایات اسلامی نکوهش شدیدی درباره فال بد زدن و تطیر دیده میشود تا آنجا که در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الطیره شرک؛ فال بد زدن نوعی شرک است»(مسند احمد، ج ۱، ص ۳۸۹.) زیرا مفهومش این است که غیر از خدا را در سرنوشت خودمان مؤثر و شریک بدانیم و این نوعی شرک است.
در روایت دیگری از همان حضرت میخوانیم:
«مَن خَرَج یُریدُ سَفَراً فرجَع مِن طَیرٍ فقد کَفَر بما انزِل علی محمّدٍ صلی الله علیه و آله؛ کسی که اراده سفری کند و از منزل بهسوی مقصد حرکت نماید ولی پرندهای را ببیند و به فال بد بگیرد و به خانه برگردد به آنچه بر محمّد صلی الله علیه و آله نازل شده کافر گردیده است».(کنزالعمال، ج ۱۰، ص ۱۱۴، ح ۲۸۵۷۰.) زیرا پریدن پرندهای را در سرنوشت خود مؤثر دانسته به گونهای که او را از حرکت بهسوی مقصد بازداشته است.
و در روایات اسلامی دستور داده شده است که به فال بد اعتنا نکنید و توکل بر خدا کنید هیچ مشکلی برای شما پیش نخواهد آمد.در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین نقل شده است:
«الطّیرهُ شِرکٌ و لکنّ اللّه عزّ و جلّ یُذهِبَه بالتوکُّل؛ فال بد زدن نوعی شرک است و لیکن خداوند متعال آن را با توکل از بین میبرد».(مستدرک حاکم، ج ۱، ص ۱۷) این سخن را با حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم:
«أَنَّ النَّبِی صلی الله علیه و آله کَانَ یحِبُّ الْفَأْلَ الْحَسَنَ وَ یکْرَهُ الطِّیرَهَ وَ کَانَ علیه السلام یأْمُرُ مَنْ رَأَی شَیئاً یکْرَهُهُ وَ یتَطَیرُ مِنْهُ أَنْ یقُولَ اللَّهُمَّ لَا یؤْتِی الْخَیرَ إِلَّا أَنْتَ وَ لَا یدْفَعُ السَّیئَاتِ إِلَّا أَنْتَ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِکَ؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فال نیک را دوست میداشت و از فال بد متنفر بود و دستور میداد اگر کسی چیزی ببیند که میشود با آن فال بد زد (برای رفع نگرانی) بگوید:خداوندا! هیچکس جز تو نیکی عطا نمیکند و هیچکس جز تو بدیها را دور نمیسازد و هیچ پناه و نیرویی جز به وسیله تو نیست».( بحارالانوار، ج ۹۲، ص ۲.)
از مجموع آنچه درباره فال و طیره گفته شد این نکته بهدست میآید که شخص موحد هرگز بهسراغ خرافات نمیرود و غیر خدا را در سرنوشت خود مؤثر نمیداند.در واقع فال نیک که سبب خوشبینی به آینده و امیدواری و نشاط میگردد ضرری ندارد اما فال بد که نگرانی و آشفتگی و گاه یأس و حتی بدبینی به ساحت قدس خداوند ایجاد میکند کار زشت و ناپسندی است.
و اما «عدوی» به معنای سرایت است بهخصوص درمورد سرایت بیماری از کسی به دیگری بهکار میرود و اینکه امام علیه السلام سرایت را نفی فرموده به این معنا نیست که هیچگونه از بیماریها واگیردار نمیباشد زیرا امروز مسلم است که بسیاری از بیماریها از فردی به دیگری منتقل میشود مانند بیماری سل و سرماخوردگی و امثال آن.اما چنین هم نیست که تمام بیماریها واگیردار باشد بسیاری از بیماریها مانند بیماری قند،فشار خون،انواع سکتههای قلبی و مغزی چیزی نیست که از کسی به دیگری سرایت کند.
به نظر میرسد که در عصر جاهلیت افرادی بودند که بهشدّت از همه بیماران پرهیز میکردند و شاید اصلاً به عیادت آنها نمیرفتند و یک اعتقاد خرافی داشتند که باید از هر بیماری پرهیز کرد.اسلام این عقیده افراطی و خرافی را نفی میکند تا مردم به عیادت بیماران بروند و به کمک آنها بشتابند و از آنها رویگردان نشوند.
گاه این تفکر افراطی انحرافی به امور دیگر غیر از بیماریها نیز سرایت میکند مثلاً میگویند:فلان کس فرزندش را از دست داده،بهسراغ او نرویم ممکن است فرزندمان از دست برود،یا در امر تجارت ورشکست شده با او دوستی نکنیم ممکن است به ما هم سرایت کند،و امثال این خرافات که اسلام با همه آنها مخالفت کرده است.
جمعی از بزرگان(علامه مجلسی در بحارالانوار و ملا صالح مازندرانی در شرح اصول کافی) تفسیر دیگری برای نفی«عدوی»ذکر کردهاند و آن اینکه اسلام میخواهد به پیروان خود تعلیم دهد که حتی سرایت بیماری از کسی به دیگری بدون اراده خداوند نمیشود و هیچ سببی از اسباب این جهان استقلال در تأثیر ندارد بلکه باید اراده و فرمان خدا با آن همراه باشد.
ولی این تفسیر،مناسب به نظرنمیرسد زیرا این مطلب منحصر به بیماریها نیست،تمام اسباب و علل این جهان چنین است چرا در روایت فقط سرایت بیماریها ذکر شده است؟
آنگاه در پایان این سخن اشاره به چهار موضوع نشاطآور و برطرفکننده غم و اندوه میکند،میفرماید:«بوی خوش،عسل،سوار شدن بر مرکب و نگاه کردن به سبزه،مایه قوت و نشاط است»؛ (وَ الطِّیبُ نُشْرَهٌ،وَ الْعَسَلُ نُشْرَهٌ،وَ الرُّکُوبُ نُشْرَهٌ،وَ النَّظَرُ إِلَی الْخُضْرَهِ نُشْرَهٌ).
«نشره» در بسیاری از منابع لغت به عنوان تعویذ و حرز است،یعنی همان دعا و چیزی که به بیمار یا مصروع میدهند تا شفا پیدا کند و سبب زوال غم و اندوه او گردد و لذا بعضی مانند علامه مجلسی آن را به چیزی که سبب زوال غم و اندوه میشود تفسیر کردهاند. (بحارالانوار، ج ۶۳، ص ۲۹۱.)
و در اصل از ماده«نشر»(بر وزن حشر) گرفته شده زیرا حرز و تعویذ و امثال آن سبب انتشار آثار مثبت در شخص بیمار یا غیر بیمار میشود و لذا در کتاب التحقیق ریشه اصلی آن«هو بسط بعد قبض»ذکر شده است.
البته این مسأله گاه جنبه خرافی داشته و گمان میکردند اشخاصی که گرفتار بیماری صرع میشوند جن در آنها نفوذ کرده و بهوسیله تعویذ میخواستند جن را بیرون کنند ولذا در بعضی از روایات آمدهاست:
«النُّشرَهُ مِن عمَلِ الشَّیطانِ»(نهایه این اثیر، در ماده نشر.)
ولی در بسیاری از اوقات جنبه مثبت داشته و آن اینکه به وسیله دعا و حرز که به بیمار میدادند از خدا تقاضای شفای او را میکردند.
و از آنجا که بوی خوش و عسل و سوار شدن بر مرکب راهوار و نگاه کردن به سبزه سبب نشاط و زوال غم و اندوه میشود امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه آن را شبیه حرز و تعویذ دانسته و این تعبیر زیبا را درباره آن بهکار برده،گویی این چهار موضوع همچون حرز و تعویذی است که غم و اندوه را از انسان زایل میکند و این موضوع علاوه بر اینکه به تجربه ثابت شده هماکنون مورد تأکید پزشکان برای رفع غم واندوه وافسردگی و تجدید نشاط بعد از خستگی میباشد.
قابل توجه اینکه در بعضی از روایات بهجای«عسل»«غُسل»آمده است.
مرحوم طبرسی در کتاب مکارم الاخلاق حدیث را اینگونه نقل می کند:
«التَّطَیُّبُ نُشْرَهٌ و الغُسْلُ نُشْرَهٌ و النَّظَرُ إلی الخُضْرَهِ نُشْرَهٌ و الرُّکوبُ نُشْرَهٌ؛ خوشبو کردن خویشتن و غسل نمودن و نگاه کردن به سبزه و سوار بر مرکب شدن موجب زوال غم و اندوه است».(مکارم الاخلاق، ص ۴۲)
اسباب نشاط و شادی و دفع غم و اندوه
فراگیر بودن احکام اسلام سبب شده که اهمیتی نیز به اسباب نشاط و زوال غم و اندوه بدهد تا مسلمانها بتوانند از این طریق تجدید نشاط کنند و به زندگی سالم و شاد خود ادامه دهند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام که در کتاب محاسن برقی نقل شده چنین میخوانیم:
«النُّشْرَهُ فِی عَشَرَهِ أَشْیاءَ الْمَشْی وَ الرُّکُوبِ وَ الاِرْتِمَاسِ فِی الْمَاءِ وَ النَّظَرِ إِلَی الْخُضْرَهِ وَ الْأَکْلِ وَ الشُّرْبِ وَ النَّظَرِ إِلَی الْمَرْأَهِ الْحَسْنَاءِ وَ الْجِمَاعِ وَ السِّوَاکِ وَ مُحَادَثَهِ الرِّجَالِ؛ اسباب نشاط در ده چیز است:پیادهروی،سوار بر مرکب شدن،آبتنی کردن،نگاه به سبزه افکندن،غذا و نوشابه (خوب و مناسب) خوردن،نگاه به همسر زیبا،آمیزش جنسی،مسواک زدن و گفتگو (ی دوستانه) با مردان داشتن».(محاسن برقی، ج ۱، ص ۱۴.)
در حدیث دیگری شستن سر با خطمی (گیاهی است که معمولاً از گل آن برای شستوشو استفاده میکنند)(بحارالانوار، ج ۷۳، ص ۳۲۲، ح ۳.) و در احادیث دیگری،ملاقات الاخوان؛ دیدار دوستان،استفاده از داروی حمام و کوتاه کردن موی شارب (اصلاح کردن سر و صورت) از اسباب نشاط شمرده شده است.
بسیاری از آنچه در این روایات آمده است نیز به تجربه ثابت شده هر چند راهنمایی روایات گستردهتر از تجربیات ماست.
البته آنچه در روایات بالا درمورد نشره و اسباب زدودن غم و اندوه آمده بر حسب حالات عمومی مردم است ولی اولیاء اللّه وسیله دیگری دارند که از همه آنها برتر و مهمتر است و آن،راز و نیاز با خدا و عبادت و نماز و خلوت کردن با اوست.
حدیث معروف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که میفرماید:
«حُبِّبَ إلیَّ مِنْ دُنیاکُم ثَلاث:
الطِّیبُ وَ النِّساءُ و قُرَّهُ عَینِی فِی الصَّلاهِ؛ سه چیز از دنیای شما در نظر من محبوب است:بوی خوش و همسران و نور چشمان من در نماز است»(معدن الجواهر، ص ۳۱) گواه روشنی بر این مطلب است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Evil effect of sight is true, charm is true, sorcery is true, and fa'l (auguring good) is true, while tayrah (auguring evil){“Fa’l فال” means something from which one augurs well while “tayrah طیرة ” means something from which one augurs evil. From the point of view of religious laws, auguring evil from anything has no basis and it is just the product of whims.} is not true, and spreading of a disease from one to the other may not be true. Scent gives pleasure, honey gives pleasure, riding gives pleasure and looking at greenery gives pleasure.”
Auguring well is not objectionable. For example, after the migration of the Prophet (from Mecca to Medīna), Quraysh announced that whoever apprehended the Prophet would be given one hundred camels as a reward. Thereupon, Buraydah ibn al-Husayb al-Salami set off in his search with seventy of his men. When they met at a halting place, the Prophet asked him who he was. He said he was Buraydah ibn alHusayb al-Salami. Buraydah later recollected saying, “The Holy Prophet was not auguring evil. Instead, he used to augur well.” On hearing this, the Prophet remarked: “Barada amruna wa saluha” (our affair has been cooled and is sound). Then he asked him what tribe he came from. When he replied that he was from Aslam, the Prophetetty remarked: “Salimna!“ (We are safe). Then he asked from which scion he was. When Buraydah replied that he was from Banū Sahm, the Prophet remarked: “Kharaja sahmuka” (your arrow has missed its aim). Buraydah was very impressed by this pleasing conversation and inquired from the Prophet who he was. The Prophet replied, “Muhammed ibn Abdullāh”. Hearing this, he spontaneously exclaimed, “I do stand witness that you are the Messenger of Allāh!” Forsaking the prize announced by the Quraysh, he instead acquired the wealth of belief in Islam,” as we read in: Al-Istī'āb, Vol. 1, pp. 185 – 86 and Usd alGhābah, Vol. 1, pp. 175 - 76.
وَ قَالَ علیه السلام مُقَارَبَةُ النّاسِ فِی أَخلَاقِهِم أَمنٌ مِن غَوَائِلِهِم
ترجمهها:
(اخلاقی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: هماهنگی در اخلاق و رسوم مردم، ایمن ماندن از دشمنی و کینههای آنان است .
آمیزگاری با مردمان ایمنی است از گزند آنان.
و فرمود (علیه السلام): موافقت با مردم در خلق و خویشان، سبب ایمنی است از آسیبشان.
و آن حضرت فرمود:هماهنگی با اخلاق مردم سپر ایمنی است در برابر کینههایشان .
شروح:
و الغوایل جمع غایله و هی الحقد.
الغائله: الحقد.
غائله: کینه، (نزدیک شدن به اخلاق مردم باعث ایمنی از کینهی آنهاست). توضیح آن که دوری گرفتن از خلق و خوی مردم، باعث نفرت، دشمنی و کینهتوزی آنها میگردد، بنابراین بازگشت به نزدیکی و همسویی در اخلاق آنها باعث ایمنی از دشمنی و کینهی آنها خواهد بود. (همین حکمت با شماره کلمه قصار 168 در صفحه 574 نیز آمده است.)
وَ قَالَ ع:مُقَارَبَةُ النَّاسِ فِی أَخْلاَقِهِمْ أَمْنٌ مِنْ غَوَائِلِهِمْ .
إلی هذا نظر المتنبی فی قوله و خلة فی جلیس أتقیه بها
و قال الشاعر و ما أنا إلا کالزمان إذا صحا صحوت و إن ماق الزمان أموق ( دیوانه 4:212. ) .
و کان یقال إذا نزلت علی قوم فتشبه بأخلاقهم فإن الإنسان من حیث یوجد لا من حیث یولد و فی الأمثال القدیمة من دخل ظفار حمر.
شاعر أحامقه حتی یقال سجیة و لو کان ذا عقل لکنت أعاقله
(و قال علیهالسلام: مقاربه الناس فی اخلاقهم) نزدیک شدن به مردمان در اخلاق گوناگون ایشان و متخلق شدن به خلقهای ایشان (امن من غوایلهم) ایمن شدن است از کینههای اندرون ایشان.
فرمود: نزدیک شدن به مردمان در اخلاق ایشان سبب ایمنی است از کینه و ضررهای ایشان. چون کسی با اطوار و اخلاق اهل زمانه مخالف باشد او را نخواهد بلکه دشمن دارند و با او کینه ورزند جفا نمایند، و هر که با اطوار و اخلاق ایشان مشابه و مقارب باشد جنسیت و مناسبت او را دوست دارند و با او الفت و محبت گیرند پس اگر آن اخلاق در دین ضرر نداشته باشد تخلق به آن (مهما امکن) اولی بود تا از شر و ضرر مردمان خاطر فارغ گردد، و گاه باشد که آن اخلاق نفسانی نباشد بلکه اطوار ظاهری بود از مثل جامه و خانه و مرکوب آنجا کار سهل بود، و البته در موافقت حرجی نبود، نباید از عادات مردم بیرون رفتن همچو از مردم این دیار که به حجاز و عراق عرب و سایر بلاد مخالف روند. و جامه و اطوار خود تغییر ندهند، و انواع جفا و اهانت کشند اشرار آن قوم وقت درصدد آزار ایشان درآیند و بر وجه مثل گویند: به دین ما در نمیآئید به جامه ما درآئید، هر عاقل داند که در امثال این امور محض غلط و جهل است لجاج نمودن و بر عادات خود اصرار کردن. و در خبر آمده است مثل این مضمون که فرزندان خود را اکراه و اجبار بر عادات خویش مکنید که ایشان برای زمانه دیگر مخلوق شدهاند شاید عادات ایشان مطابق عادات اهل آن زمان باشد چه بسیار است که عادات جزئیه بلکه و کلیه در اندک زمانی تغییرات کلیه مییابد. مثلا پیش از این به عهد پدران ما بیتکلفی و بینسقی در طریق معاشرت و آشنائی و اختلاط دوستان و یاران ناپسندیده بود و در وضع جامه و خانه و نان و طعام پسندیده، و امروز برعکس شده است و پیش از این از ارباب علم صلاح بیوضعی و کهنگی جامه و درویشی و محقری خوب مینمود و امروز بد مینماید.
و قال علیهالسلام: «مقاربه الناس فی اخلاقهم، امن من غوائلهم.» یعنی و گفت علیهالسلام که نزدیک شدن به مردمان در اخلاق ایشان، ایمن شدن است از شرور ایشان.
اللغه: (الغوائل): جمع غائله و هی الحقد. المعنی: المباعده فی الاخلاق توجب النفور و الوحشه و تورث العداوه و الحقد، فالمقاربه فی الاخلاق توجب الانس و الالفه، و تصیر سببا للوداد و المحبه، و اذا تباعد الناس عن احد یضمرون له الحقد و یکیدون له المکائد، و الناس الی اشباههم امیل، و کل جنس یمیل الی جنسه، و لعله اشاره الی ما ناله العمران من النفوذ و المطاعیه بین المسلمین فی الصدر الاول، و لم یکیدوا لهما کیدا و لا نالوا منهما باعتبار مقاربه اخلاقهما للعرب الجاهلین و موافقتهما امیالهم، و الجد فی تحقیق امالهم. الترجمه: فرمود: هم آهنگی با اخلاق و عادات مردم مایه آسایش از کینهتوزی آنها است.
اقول: و عنه (علیه السلام): ان احسن ما یالف به الناس قلوب اودائهم و نفوا به الضغن عن قلوب اعدائهم، حسن البشر عند لقائهم و التفقد عنهم فی غیبتهم (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) و البشاشه عند حضورهم. قلت: و کان (و البشاشه … ) کان نسخه بدلیه من (حسن البشر … ) مع التقدیم و التاخیر. و فی (المعجم): کان الواثق یجری علی المازنی کل شهر مائه دینار لانه اجاب فی قوله تعالی ( … و ما کانت امک بغیا) لم لم یقل (بغیه) جوابا صحیحا. قال المازنی: و لما مات الواثق ذکرت للمتوکل فاشخصنی فلما دخلت الیه رایت من العده و السلاح و الاتراک ما راعنی و الفتح بن خاقان بین یدیه، و خشیت ان سئلت عن مساله الا اجیب فیها، فلما مثلت بین یدیه و سلمت قلت: اقول کما قال الاعرابی: لا تقلواها و ادلواها دلوا ان مع الیوم اخاه غدوا فلم یفهم عنی ما اردت و استبردت فاخرجت- و القلو رفع السیر و الدلو ادناوه- ثم دعانی بعد ذلک فقال: انشدنی احسن مرثیه قالت العرب. فانشدته قول ابیذویب (امن المنون و ریبها تتوجع) و قصیده متمم (لعمری و ما دهری بتابین هالک) و قول کعب الغنوی (تقول سلیمی ما لجسمک شاحبا) و قصیده محمد بن مناذر (کل حی لاقی الحمام یودی)
فکان کلما انشدته قصیده یقول لیست بشیء. ثم قال: من شاعرکم الیوم بالبصره؟ قلت: عبدالصمد بن المعذل. قال: فانشدنی له. فانشدته ابیاتا قالها فی قاضینا ابن رباح: ایا قاضیه البصره قومی فارقصی قطره و مری بروشنک فماذا البرد و الفتره اراک قد تثیرین عجاج القصف یاحره (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) بتجذیفک خدیک و تجعیدک للطره فاستحسنها و استطار لها و امر لی بجائزه، فجعلت اتعمل له ان احفظ امثالها فانشده اذا وصلت الیه فیقبلنی. و فی (تاریخ بغداد): شهد ابودلامه عند ابن ابیلیلی لامراه علی حمار هو و رجل آخر من اصحاب القاضی، فعدل الرجل و لم یعدل ابادلامه و قال للمراه زیدینی شاهدا، فاتت ابادلامه فاخبرته، فاتی ابن ابیلیلی فانشده: ان الناس غطونی تغطیت عنهم و ان بحثوا عنی ففیهم مباحث و ان حفروا بئری حفرت بئارهم لیعلم قومی کیف تلک النبائث فقال ابن ابیلیلی: اجزنا شهادتک یا ابادلامه. و بعث الی المراه و قال لها: کم ثمن حمارک؟ قالت: اربعمائه. فاعطاه اربعمائه. و ایضا: قدم مومل بن اهاب الرمله فاجتمع علیه اصحاب الحدیث- و کان ذعرا ممتنعا- فالحوا علیه فامتنع ان یحدثهم، فمضوا باجمعهم و الفوا منهم فئتین فتقدموا الی السلطان فقالوا له: ان لنا عبدا خلاسیا له علینا حق صحبه و تربیه و قد کان ادبنا و احسن لنا التادب و آلت بنا الحال الی الاضافه بحمل المجره و طلب الحدیث، و انا اردنا بیعه فامتنع علینا. فقال لهم السلطان: و کیف اعلم صحه ما ذکرتم؟ قالوا: ان معنا بالباب جماعه من حمله الاثار و طلاب العلوم و ثقات الناس یکتفی بالنظر الیهم دون المساله عنهم و هم یعلمون ذلک، فتاذن بوصولهم الیک لتسمع منهم. فادخلهم السلطان و سمع مقالتهم و وجه خلف (مومل) بالشرط و الاعوان یدعونه الی السلطان، فتعذر فجذبوه و جرروه و قالوا: اخبرنا انک قد استطعمت الاباق. فصار معهم الی (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) السطان، فلما دخل علیه قال له: ما یکفیک ما انت فیه من الاباق حتی تتعزز علی سلطانک؟ امضوا به الی الحبس. فحبس، و کان مومل من هینته انه اصفر طوال خفیف اللحیه یشبه عبید اهل الحجاز، فلم یزل فی حبسه ایاما حتی علم بذلک جماعه من اخوانه فصاروا الی السلطان و قالوا: هذا فی حبسک مظلوم. فقال لهم: و من ظلمه؟ قالوا: انت. قال: ما اعرف من هذا شیئا. قالوا: الشیخ الذی اجتمع علیه جماعه. فقال: ذاک العبد الابق. فقالوا: ما هو بابق بل هو امام من ائمه المسلمین فی الحدیث. فامر باخراجه و ساله عن حاله فاخبره کما اخبره الذین جاووا یذکرون له حاله، فصرفه و ساله ان یحله، فلم یر مومل بعد ذلک ممتنعا امتناعه الاول. ایضا: قدم شریک القاضی البصره فابی ان یحدثهم، فاتبعوه حین خرج و جعلوا یرمونه بالحجاره. فی (الجهشیاری): کان یحیی البرمکی اذا رای من الرشید شیئا ینکره لم یستقبله بالانکار و ضرب له الامثال و حکی له عن الملوک و الخلفاء ما یوجب مفارقه ما انکره و یقول (فی النهی اغراء و هو من الخلفاء احری، فانک و ان لم تقصد اغراءه اذا نهیته اغریته). و فی (المروج): ان الامین لما حلف للرشید بما حلف له به- ای فیما عهد الیه ابوه فی اخیه- و اراد الخروج من الکعبه رده جعفر البرمکی و قال له: فان غدرت باخیک خذلک الله- حتی فعل ذلک ثلاثا- فاضطغنت بذلک امالامین علی جعفر، فکانت احد من حرض الرشید علیه و علی ما نزل به. (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) و من لا یصانع فی امور کثیره یضرس بانیاب و یوطا بمنسم و فی (بیان الجاحط): قال الشاعر: تحامق مع الحمقی اذا ما لقیتهم و لا تلقهم بالعقل ان کنت ذا عقل فانی رایت المرء یشقی بعقله کما کان قبل الیوم یسعد بالعقل و قال آخر: و انزلنی طول النوی دار غربه اذا شئت لا قیت امرا لا اشاکله فحامقته حتی یقال سجیه و لو کان ذا عقل لکنت اعاقله و انشدنی آخر: و للدهر ایام فکن فی لباسه کلبسته یوما اجد و اخلقا و کن اکیس الناس اذا کنت فیهم و ان کنت فی الحمقی فکن انت احمقا و قال شاعر: ان تلقک الغربه فی معشر قد اجمعو افیک علی بغضهم فدارهم ما دمت فی دارهم و ارضهم ما دمت فی ارضهم و قال حمد الخطابی: ما دمت حیا فدار الناس کلهم فانما انت فی دار المداراه (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) ان من یدر داری و من لم یدر سوف یری عما قلیل ندیما للندامات
کان هذا المتکلم من اهل الجهل، و لکنه ظهر امام سید الکونین بعد رسول الله (صلی الله علیه و آله) بمظهر العلماء، فادبه الامام بهذه الکلمه، و لا اعرف جریمه تحمل معها العقوبه علیها الا جریمه الدعوی بغیر الحق.. فلقد طلب هذا المدعی الاحترام بالادعاء الکاذب، فعوقب بالازدراء و الاحتقار، و اول من ادعی بالباطل ابلیس فکان نصیبه اللعنه الی یوم الدین. و قال بعش الحکماء: (الادعاء رعونه لا یحتمل القلب امساکها، فیلقیها الی السنه الحمقی).
… امن من غوائلهم: المنافره فی الاخلاق و المباعده فیها مجلبه للعدوات و من عاداه الناس وقع فی غوائلهم فالمقاربه لهم فی اخلاقهم حافظه لمودتهم لکن لاتجوز الموافقه فی غیر حق
امام علیهالسلام (درباره همرنگ جماعت بودن) فرموده است: نزدیک شدن به مردم در اخلاقشان (مانند آنان در امر زندگانی رفتار نمودن موجب) ایمنی است از کینههاشان (چون کسی که با مردم همرنگ باشد در اموری که برخلاف دین و مذهب نیست او را دوست داشته و کینهاش را در دل نمیگیرند).
اگر چه غالب شارحین نهجالبلاغه (مقاربه الناس) را نزدیکی اخلاقی (همرنگ اخلاق) معنی کردهاند ولی نظر امام (علیه السلام) این است که باید با اخلاق صحیح مردم نزدیک شد و نزدیکی با اخلاق صحیح یکرنگ شدن با مردم است و اگر بگوئیم با هر اخلاقی خود را منطبق کنیم هر چند خلاف دستور اسلام باشد که فراوان است خلاف نظر امام (علیه السلام) است. در هر صورت آنچه در ارتباط با مردم کینهها را تحریک میکند، نادرستی، دوروئی و یکرنگ نبودن است و امام (علیه السلام) میخواهد عواملی را که عقدهها را تحریک میکند ریشه کن سازد و این همان نظر خدای متعال است که به بیان دیگر نکوهش کرده است: (بگو! از شر موجودات … از شر زنان جادوگر و از شر حسودان حسادتگر به خدای صبحآور پناه میبرم). نکته دیگر در فرمایش امام (علیه السلام) سازش با مردم است یعنی تا آنجا که اسلام اجازه میدهد برای ایمنی از شر مردم باید با آنان سازش کرد.
و قال علیهالسلام: (مقاربه الناس فی اخلاقهم) بان لا یبتعد الانسان عن عاداتهم و سلوکهم- مما لیس بمحرم- (امن من غوائلهم) ای موجب لان یامن الانسان من اذاهم و مکرهم، فان المقاربه توجب الموده و الحب.
اللغه: قاربه: داناه. امن: سلامه. الغوائل: جمع الغائله و هی العداوه و الشر و الغوائل هی الدواهی. الشرح: و متی قربت اخلاق الناس بعضها من بعض انسجمت و ائتلفت و امن کل شر الاخر و اما اذا تنافرت الاخلاق و اختلفت تباغض الاشخاص و بغی بعضهم علی بعض و هی دعوه الی مداراه الناس و الرفق بهم فی حدود الالتزام الشرعی المسموح به … و المجامله مطلوبه و مرغوبه …
«و آن حضرت فرمود: موافقت و نزدیکی با مردم در خویهای ایشان، ایمنی از گزندهای آنان است.»
[[و قال علیهالسلام ]]
مُقَارَبَهُ النَّاسِ فِی أَخْلَاقِهِمْ أَمْنٌ مِنْ غَوَائِلِهِمْ.
امام علیه السلام فرمود:
هماهنگی (معقول) با مردم در اخلاقشان سبب ایمنی از
کینهتوزی و دشمنی آنهاست.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب تنها منبع دیگری که برای این گفتار حکیمانه ذکر کرده غررالحکم است که با تفاوتی آن را به این صورت آورده است: «قارب الناس فی أخلاقهم تامن غوائلهم» (این تفاوت نشان میدهد که غرر آن را از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه آورده است) (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۶).)
هماهنگی معقول با مردم
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به یک نکته لطیف اجتماعی میکند میفرماید:«هماهنگی با مردم در اخلاقشان سبب در امان بودن از کینهتوزی و دشمنی آنهاست»؛ (مُقَارَبَهُ النَّاسِ فِی أَخْلَاقِهِمْ أَمْنٌ مِنْ غَوَائِلِهِمْ).
شک نیست که هر قوم و جمعیت بلکه هر انسانی صفات و اخلاق ویژه خود را دارد و به کسانی علاقهمند است که در صفات و اخلاق با او هماهنگ باشند،به آداب و رسومش احترام بگذارند و مطابق خواستههای او عمل کنند.هماهنگی با مردم در این امور-البته در مواردی که برخلاف شرع و عقل نیست-سبب میشود که آنها انسان را از خود بدانند و با او رابطه دوستی برقرار کنند و همین امر سبب امنیت از کینهتوزی و دشمنی آنها میشود.
البته همانگونه که اشاره شد منظور،همرنگ جماعت شدن در زشتی و بدیها و آداب و رسوم غلط و کارهای خلاف شرع و عقل نیست چراکه نه شرع به ما چنین اجازهای را میدهد و نه عقل و خرد.
در روایات اسلامی عنوان دیگری مطرح است که با آنچه در این کلام شریف آمده قریبالمضمون میباشد و آن مسأله مدارا با مردم است.
در احادیث فراوانی به مدارا کردن با مردم توصیه و بر آن تأکید شده است ازجمله امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
«دارِ النّاسَ تأمَنْ غوائِلَهُم و تَسْلَمْ مِن مَکایِدِهم؛ با مردم مدارا کن تا از دشمنی آنها و کید و مکرشان در امان باشی».(غررالحکم، ح ۱۰۱۷۹)
مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی در جلد دوم بابی تحت عنوان«باب المداراه»مطرح کرده که در ذیل آن روایات متعددی آورده است ازجمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:
«ثَلَاثٌ مَنْ لَمْ یکُنَّ فِیهِ لَمْ یتِمَّ لَهُ عَمَلٌ وَرَعٌ یحْجُزُهُ عَنْ مَعَاصِی اللَّهِ وَ خُلُقٌ یدَارِی بِهِ النَّاسَ وَ حِلْمٌ یرُدُّ بِهِ جَهْلَ الْجَاهِلِ؛ سه چیز است که در هرکس نباشد هیچ کاری از کارهای او سامان نمیپذیرد:ورع و تقوایی که او را از معصیت خدا بازدارد و اخلاقی که او را به مدارا کردن با مردم وادارد و حلم و بردباریای که جهل جاهلان را با آن از خود دور سازد».(کافی، ج ۲، ص ۱۱۶، ح ۱.)
در حدیث دیگری از آن حضرت این مسأله با تأکید بیشتری عنوان شده است،میفرماید:
«أَمَرَنِی رَبِّی بِمُدَارَاهِ النَّاسِ کَمَا أَمَرَنِی بِأَدَاءِ الْفَرَائِضِ؛ پروردگارم مرا به مدارا کردن با مردم دستور داده همانگونه که دستور به فرائض و واجبات داده است».(کافی، ص ۱۱۷، ح ۴.)
و در حدیث سومی باز هم تأکید بیشتری در این زمینه شده،میفرماید:
«مُدَارَاهُ النَّاسِ نِصْفُ الْإِیمَانِ وَ الرِّفْقُ بِهِمْ نِصْفُ الْعَیشِ؛ مدارا کردن با مردم نصف ایمان است و رفاقت با آنها نصف زندگی است».(کافی،ج ۲، ص ۱۱۷، ح ۵)
کلام امام علیه السلام درباره هماهنگی با اخلاق مردم و احادیث متعددی که در بالا از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درمورد مدارا کردن با خلق خدا و رفاقت با آنها نقل کردیم نشانه روشنی از روح اجتماعی تعلیمات اسلام است که تا چهاندازه مسائل مختلف اخلاقی و روانی را برای همزیستی مسالمتآمیز با مردم مورد توجه قرار داده است.
این سخن را با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم:
«إِنَّ قَوْماً مِنَ النَّاسِ قَلَّتْ مُدَارَاتُهُمْ لِلنَّاسِ فَأُنِفُوا (فَنُفُوا) مِنْ قُرَیشٍ وَ ایمُ اللَّهِ مَا کَانَ بِأَحْسَابِهِمْ بَأْسٌ وَ إِنَّ قَوْماً مِنْ غَیرِ قُرَیشٍ حَسُنَت مُدَارَاتُهُمْ فَأُلْحِقُوا بِالْبَیتِ الرَّفِیعِ؛ گروهی از مردم مدارا کردنشان نسبت به دیگران کم و ضعیف بود و لذا از قبیله قریش نفی و طرد شدند و به خدا سوگند ازنظر حسب و نسب مشکلی نداشتند (مشکلشان عدم مدارا بود) و گروهی از غیر قریش مدارا کردنشان خوب بود و ملحق به این بیت رفیع شدند».{کافی، ج ۲، ص ۱۱۷، ح ۶}
بار دیگر تأکید میکنیم که منظور از هماهنگی و مدارا با مردم این نیست که همرنگ آنها در خلافکاریها و معاصی و آلودگی شویم.به یقین کسی که پایبند به موازین شرع باشد چنین فکری به خود راه نمیدهد بلکه منظور هماهنگی و مدارا در امور مباح و چیزهایی است که مورد علاقه آنها و مشروع میباشد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Nearness with people in their manners brings about safety from their evil.”
وَ قَالَ علیه السلام لِبَعضِ مُخَاطِبِیهِ وَ قَد تَکَلّمَ بِکَلِمَةٍ یُستَصغَرُ مِثلُهُ عَن قَولِ مِثلِهَا لَقَد طِرتَ شَکِیراً وَ هَدَرتَ سَقباً
قال الرضی والشکیر هاهنا أول ماینبت من ریش الطائر قبل أن یقوی ویستحصف والسقب الصغیر من الإبل و لایهدر إلا بعد أن یستفحل
ترجمهها:
(اخلاقی، تربیتی) و درود خدا بر او، فرمود: (شخصی در حضور امام سخنی بزرگتر از شأن خود گفت، فرمود) پر در نیاورده پرواز کردی، و در خردسالی آواز بزرگان سر دادی !
(شکیر، نخستین پرهایی است که بر بال پرنده میروید و نرم و لطیف است و سقب، شتر خردسال است زیرا شتر بانگ در نیاورد تا بالغ شود.)
[و به یکی از کسانی که بدو سخنی گفته بود و از مقدار وی بزرگتر مینمود فرمود:] پر نیاورده پریدی و در خردسالی بانگ در کشیدی. [و شکیر، نخست پرهاست که بر پرنده روید، پیش از آنکه نیرومند و استوار شود، و سقب شتر خردسال است و شتر بانگ بر نیاورد مگر آن گاه که فحل گردد.]
و فرمود مر بعض خطاب کرده کرده شدههای خود را در وقتی که تکلم کرده بود بکلامیکه حقیر میشمرد مانند آنرا از گفتار مانند آن هر آینه پرواز کردی در حالت خوردی پیش از بیرون و آواز کردی در حالتی که آواز کردی در وقتی که شتری بودی در اول جوانی و این از فصیحترین کلام است در قرآن آمده است که بزرگست از روی کلمه که بیرون میآید از دهنهای ایشان بودیعه ننهاد
به یکی از مخاطبان خود که سخنی بر زبان آورد، که چون اویی از گفتن چنان سخنی حقیرتر می نمود، فرمود: هنوز پر بر نیاورده پریدی، و در کرّگی بانگ کردی.
سید رضی گوید: در این عبارت «شکیر» نخستین پرهای پرنده است، پیش از آنکه قوت گیرد و محکم شود. و «سقب» کره شتر است زیرا شتر تا بزرگ نشود، بانگ نکند.
و آن حضرت به کسی که در محضرش به سخن برخاست و سخنی گفت که از مثل او زیبنده نبود ،فرمود:پیش از بال در آوردن پریدی،و به خردسالی بانگ زدی.
«شکیر»در اینجا اولین بالهایی است که بر پرنده میروید پیش از آنکه قوی و محکم شود.
و«سقب»بچه شتر است،که تا بزرگ نشده فریاد نمیزند .
شروح:
امام (علیه السلام) به یکی از مخاطبانش- که سخنی فراتر از حد خود گفته بود- فرمود: شکیر: جوجه پیش از پر درآوردن، (پیش از پر درآوردن پرواز کردی و در خردی بانگ برآوردی). کلمه شکیر و کلمه سقب را به جهت کمارزشی او به خاطر سخنی که در محضر امام گفته بود، و صفت پرواز کردن و بانگ برآوردن را به خاطر گفتن چنین سخنی که بیجا بوده و او شایستگی گفتنش را نداشته است- برای آن شخص استعاره آورده است- همانطوری که پرواز در شان جوجه پر درنیاورده، و بانگ برآوردن درخور کودک نمیباشد.
وَ قَالَ علیه السلام لِبَعْضِ مُخَاطِبِیهِ وَ قَدْ تَکَلَّمَ بِکَلِمَةٍ یُسْتَصْغَرُ مِثْلُهُ عَنْ قَوْلِ مِثْلِهَا لَقَدْ طِرْتَ شَکِیراً وَ هَدَرْتَ سَقْباً.
[ قال الشکیر هاهنا أول ما ینبت من ریش الطائر قبل أن یقوی و یستحصف و السقب الصغیر من الإبل و لا یهدر إلا بعد أن یستفحل ]
هذا مثل قولهم قد زبب قبل أن یحصرم.
و من أمثال العامة یقرأ بالشواذ و ما حفظ بعد جزء المفصل
(و قال علیهالسلام لبعض مخاطبیه) و فرمود آن حضرت مر بعضی از خطاب کنندگان خود را (و قد تکلم) در وقتی که تکلم کرده بود (بکلمه یستصغر مثله) به کلامی که حقیر و خرد میشمردند مانند اورا (عن قول مثلها) از گفتار مانند آن (لقد طرت شکیرا) هر آینه پرواز کردی در حالت فروخیت و خردی پیش از پر درآوردن (و هدرت سقبا) و آواز کردی در حالتی که مثل بچه شتر نر بودی پیش از رسیدن به حد آواز کردن استعاره فرمود لفظ (شکیر) و (سقب) را از برای آن کسی که به اعتبار نهوض او به کلامی که از شان او نبود مثل آن گفتن. (و قال السید) و سید قدسسره میفرماید که: (و الشکیر هیهنا اول ما ینبت) لفظ شکیر که اینجا واقع شده، چیزی است که اول میروید (من ریش الطائر) از پر مرغ (قبل ان یقوی و یستحصف) پیش از آنکه قوت پیدا کند (و السقب الصغیر من الابل) و (سقب) بچهای است از شتر (و لا یهدر) و بانگ نمیکند (الا بعد ان یستفحل) مگر بعد از آنکه بگردد نر بزرگ باربردار.
فرمود آن حضرت با بعض مردم که با او مخاطب بود و آن شخص کلمهای گفت که خرد شمارند مثل او را از گفتن مثل آن کلمه. یعنی بیرون از اندازه او بود به اعتبار مرتبت و مقدار یا به اعتبار سن و سال حاصل آن کلمه حد او نبود و از قدر او برتر بود. فرمود: پرواز کردی در حالت کوچکی و بانگ کردی در وقت کرگی. سید میگوید: (و الشکیر ههنا اول ما ینبت من ریش الطایر قبل ان یقوی و یستحصف و السقب الصغیر من الابل و لا یهدر الا بعدان یستفحل) یعنی شکیر اینجا اول پر است که میروید از پر مرغ پیش از بزرگ شدن و اینجا مسامحه شده چه (شکیر) اصل آن جوجه باشد مگر تاویل کلام چنین کنیم که شکیر مرغ است در اول روئیدن پر او پس اول منصوب بر (ظرفیت) بود و (سقب) شتربچه که هنوز به فریاد نیامده است و هدیر نکند.
قال الرضی: و الشکیر هنا اول ما ینبت من ریش الطائر قبل ان یقوی و یستحصف، و السقب الصغیر من الابل و لا یهدر الا بعد ان یستحفل. اللغه: (الشکیر) ج: شکر، ما ینبت فی اصول الشجر الکبار، صغار النبت و الریش و الشعر بین کباره، شکیر الابل صغارها (السقب) ج: اسقب و سقاب و سقوب و سقبان ولد الناقه ساعه یولد. المعنی: قد تکلم هذا المخاطب بحضرته ما لا یلیق به من اظهار الرای، فنبهه (علیه السلام) بهذا التعبیر البلیغ علی ترفعه فوق قدره. الترجمه: تو چون جوجه نو در آمد بپرواز آمدی، و چون نوزاد یک روزه شتر بانگ برداشتی.
کان هذا المتکلم من اهل الجهل، و لکنه ظهر امام سید الکونین بعد رسول الله (صلی الله علیه و آله) بمظهر العلماء، فادبه الامام بهذه الکلمه، و لا اعرف جریمه تحمل معها العقوبه علیها الا جریمه الدعوی بغیر الحق.. فلقد طلب هذا المدعی الاحترام بالادعاء الکاذب، فعوقب بالازدراء و الاحتقار، و اول من ادعی بالباطل ابلیس فکان نصیبه اللعنه الی یوم الدین. و قال بعش الحکماء: (الادعاء رعونه لا یحتمل القلب امساکها، فیلقیها الی السنه الحمقی).
… عن قول مثلها: کلمه عظیمه مثله فی صغره قاصر عن قول مثلها … ان یقوی و یستحصف: کانه قال لقد طرت و انت فرخ لم تنهض
امام علیهالسلام به یکی از کسانی که با آن حضرت سخن میگفت در حالی که سخنی بر زبان راند که مانند او را از گفتن چنان سخن کوچک میپنداشتند (درباره سخن بیجا) فرمود: پرواز کردی پیش از پر در آوردن، و بانگ زدی هنگام بچه بودن (خلاصه تو را نمیترسید که چنین سخنی در محضر ما بگوئی، یا سزاوار نبود که چون توئی این سخن را بگوید. سیدرضی رحمهالله فرماید:) شکیر در اینجا: اول پری است که در مرغ میروید پیش از آنکه قوت یافته محکم گردد، و سقب: بچه شتری است که بانگ نمیزند مگر پس از آنکه بزرگ شود.
نه اینکه امام (علیه السلام) از ابراز وجود دیگران ناراحت شده است، بلکه از بیتربیتی او ناراحت شده که در اموری که تجربه و حق دخالت ندارد ابراز رای میکند، مانند پرندهای که قبل از پر درآوردن پرواز میکند و سقوط مینماید و یا بچه شتری که صدای بزرگان را میکند و ابراز وجود مینماید در نتیجه زیر بار میافتد. امام (علیه السلام) میخواهد توجه بدهد که هر کس باید قدر و موقعیت خود را بشناسد سپس در حدود شخصیت خود اظهار نظر کند و سخن بگوید. خدای عزیز داستان موسی و خضر را برای توجه دادن به سخن به جا گفتن در قرآن کریم ذکر نموده است.
و قال علیهالسلام- لبعض مخاطبیه، و قد تکلم بکلمه یستصغر مثله عن قول مثلها- (ای انه اصغر من ذلک الکلام قدرا): (لقد طرت شکیرا) ای و انت فرخ غیر قال لطیران (و هدرت سقبا) الهدیر صوت سقبا) الهدیر صوت الابل، و السقب صغیر الابل الذی لا یهدر. (قال الرضی (ره): و الکشیر ههنا اول ما ینبت من ریش الطائر قبل ان یقوی و یستحصف- و السقب: الصغیر من الابل، و لا یهدر الا بعد ان یستفحل) فکلامک ایها المتکلم کان اکبر منک، کما ان الطیران و الهدیر، اکبر من ذینک الحیوانین.
الشرح: قال الرضی: و الشکیرها هنا: اول ینبت من ریش الطائر، قبل ان یقوی و یتسحصف. و السقب: الصغیر من الابل، و لا یهدر الا بعد ان یستفحل. و هذا مثل قولهم فی المثل تزبزب قبل ان یتحصرم …
«و آن حضرت به یکی از مخاطبهای خود که سخنی گفته بود که از گفتن چنان سخنی کوچک تر شمرده می شد فرمود: همانا با پرهای نخستین پریدی و در خردسالی بانگ برکشیدی».
سید رضی گوید: شکیر در این سخن به معنی نخستین پرهایی است که در پرنده پیش از آنکه نیرومند و استوار شود، می روید. و سقب شتر خردسال است و شتر تا فحل نشود بانگ برنمی آورد.»
ابن ابی الحدید می گوید: نظیر این سخن اعراب است که غوره نشده مویز شده است.
[[و قال علیهالسلام ]]
لِبَعْضِ مُخَاطِبِیهِ وَ قَدْ تَکَلَّمَ بِکَلِمَهٍ یُسْتَصْغَرُ مِثْلُهُ عَنْ قَوْلِ مِثْلِهَا:
لَقَدْ طِرْتَ شَکِیراً،وَ هَدَرْتَ سَقْباً.
امام علیه السلام به شخصی که در حضورش سخنی بالاتر از شأن خود گفت، فرمود:
پیش از پردرآوردن پرواز کردی و هنوز بالغ نشده بانگ برآوردی.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در مصادر منبع دیگری برای این کلام حکیمانه نقل نمی کند جز چیزی که از غررالحکم نقل کرده و معتقد است عبارت غرر غلط می باشد. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۶)
اضافه میکنیم که زمخشری در ربیع الابرار آن را به همین صورت نقل کرده است. (ربیع الابرار، ج ۳، ص ۶۱))
مرحوم سید رضی میگوید:«منظور از«شکیر»در اینجا نخستین پرهایی است که بر بال پرنده میروید پیش از آنکه قوی و محکم شود و«سقب»به شتر نابالغ گفته میشود و شتر معمولاً پیش از رسیدن به بلوغ،فریاد مخصوص را سر نمیدهد»؛
(قال الرّضیّ:و الشّکیرُ هاهنا:أوّل ما یَنبُت من ریشِ الطائرِ قبل أن یَقوی و یستَحْصِفَ.و السّقبُ:الصّغیرُ مِنَ الإبلِ،و لا یَهدِرُ إلّا بعد أن یستَفحِل) .
فراتر از حد تو سخن مگو
از مقدمه این کلام استفاده میشود که شخصی در حضور امام علیه السلام سخنی بیش از حد و مقدار خود گفت (و به تعبیر رایج میان مردم:بزرگتر از دهانش حرف زد) امام علیه السلام برای اینکه او را بر سر جایش بنشاند و او دیگر زیاد از حد خود سخن نگوید با تعبیر بسیار زیبا و ذکر دو مثال جالب اشتباه او را به او گوشزد کرد و فرمود:«پیش از پر درآوردن پرواز کردی و هنوز بالغ نشده بانگی که درخور بالغان است سردادی»؛ (لِبَعْضِ مُخَاطِبِیهِ وَ قَدْ تَکَلَّمَ بِکَلِمَهٍ یُسْتَصْغَرُ مِثْلُهُ عَنْ قَوْلِ مِثْلِهَا:لَقَدْ طِرْتَ شَکِیراً،وَ هَدَرْتَ سَقْباً).
مرحوم سید رضی در شرح کلام امام علیه السلام چنین میگوید:«منظور از«شکیر»در اینجا نخستین پرهایی است که بر بال پرنده میروید پیش از آنکه قوی و محکم شود و«سقب»به شتر نابالغ گفته میشود و شتر معمولاً پیش از رسیدن به بلوغ فریاد مخصوص را سر نمیدهد»؛ (قال الرّضیّ:و الشّکیرُ هاهنا:أوّل ما یَنبُت من ریشِ الطائرِ قبل أن یَقوی و یستَحْصِفَ.و السّقبُ:الصّغیرُ مِنَ الإبلِ،و لا یَهدِرُ إلّا بعد أن یستَفحِل).
امام علیه السلام دو تشبیه درباره عمل شخصی که در محضرش بیش از حد خود سخن گفته بود بیان فرمود.نخست او را تشبیه به پرندگانی کرد که هنوز بال و پر آنها قوی نشده سعی میکنند مانند بزرگسالان پرواز کنند؛برمیخیزند و بر زمین میخورند.
تشبیه دیگر اینکه شتربچه آن صدای مخصوص شتران را که عرب آن را «هدیر»میگوید سر نمیدهد.امام علیه السلام میفرماید:به شتر بچهای میمانی که مانند شتران بزرگسال هدیر سر میدهی.
فصاحت و بلاغتی که در این کلام کوتاه و پرمعنا بهکار رفته بر هیچکس پوشیده نیست و این نشان میدهد که امام علیه السلام چنان بر سخن گفتن مسلط بود که با دو جمله کوتاه مطلب مهمی را به زیباترین وجه بیان میکند.
یکی از آداب مجلس این است که هرکس در جای خود بنشیند و هرکس بهاندازه قدر و مقام خود سخن بگوید.حافظ نیز با توجه به این رسم و آداب چنین گفته است:
افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
خوش بهجای خویشتن بود این نشست خسروی تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن
بنابراین کسانی که بلندپروازی میکنند و بیش از حد خود سخن میگویند کارشان نوعی بیادبی محسوب میشود و همگان بر آنها خرده میگیرند.
ازاینرو در غررالحکم از امام علیه السلام نقل شده که فرمود:
«رَحِمَ اللّه امرِأً عرَف قدرَهُ و لم یَتَعدَّ طَورَهُ؛ خداوند رحمت کند کسی را که قدر خود را بشناسد و از حد خود تجاوز نکند».(غررالحکم، ح ۴۶۶۶)
تاریخ نشان میدهد افرادی که بلندپروازی کردند و از حد خود تجاوز نمودند و سخنان نامناسبی گفتند گرفتار مشکلات مهمی شدند و شاید گاه جان خود را بر سر سخنان خود دادند.
بنابراین،گفتار امام علیه السلام خطاب به شخص معینی نیست بلکه همه انسانها مخاطب آن حضرتاند که حد و مقام خود را بشناسند و در گفتار و عمل و ادعا از آن تجاوز نکنند تا آبروی آنها در میان خاص و عام نرود.
در عربی و فارسی نیز ضربالمثلهایی مشابه این سخن دیده میشود هرچند هرگز آن فصاحت و بلاغت را ندارد.مثلاً عربها به کسی که بیش از حد خود سخن بگوید یا عملی انجام دهد میگویند:
«زببت و انت حِصرِم؛ هنوز غوره هستی مویز شدی».
در فارسی گفته میشود:سخن بزرگتر از دهانت میگویی،یا گفته میشود:
هنوز غوره نشده مویز شدی.
اشتباه نشود،ممکن است افراد کوچکی دارای استعدادهای مهم و فوقالعاده باشند و سخنهای مهمی بگویند.اینگونه افراد نه تنها نباید تحقیر شوند بلکه باید مورد تشویق قرار گیرند.سخن امام علیه السلام ناظر به کسانی است که ادعایی بیش از حد خود دارند و بیش از آنچه زیبنده آنهاست حرف میزنند.
مرحوم حاج شیخ محمّد علی انصاری،برادر واعظ معروف حاج شیخ مرتضی انصاری که شاعر باذوقی بود و تمام نهجالبلاغه را به شعر درآورده و با شرح و ترجمه آمیخته که در چندین جلد منتشر شده است در ترجمه این کلام امام علیه السلام چنین میگوید:
تو پیش از پر درآوردن پریدی نگشته فحل،فریادی کشیدی
تویی کوچک نشاید در محافل بزرگان را شوی قرن و مماثل
فراتر از گلیم خویش پا را مکش،در جای خود راحت بیاسا
Someone uttered an expression which was above his status. Imām Ali ibn Abū Tālib said: “You have started flying soon after growing feathers and commenced grumbling before attaining youth.”
Sayyid ar-Radi says: “Here, shākir [in the original Arabic text] means the first feathers that grow on a bird before it is strong enough to fly. And saqb means the young camel that does not grumble unless it becomes mature.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن أَومَأَ إِلَی مُتَفَاوِتٍ خَذَلَتهُ الحِیَلُ
ترجمهها:
(علمی، اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: کسی که به کارهای گوناگون پردازد، خوار شده، پیروز نمیگردد !
آن که پی چارههای گونهگون تازد، چارهجویی کار او را نسازد.
و فرمود (علیه السلام): کسی که به کارهای گوناگون می پردازد، چاره سازیهایش کارسازش نتواند بود.
و آن حضرت فرمود:آن که خود را به کارهای مختلف در اندازد تدبیرها او را واگذارند .
شروح:
و قوله من اوما الی متفاوت خذله الحیل ای من یتبع الفائت لم ینفعه التدبیر فیه، یعنی: ان الفایت لا یستدرک کقوله تعالی لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و قیل: المعنی: من اشار الی امر مختلف لا یساعده التدابیر فی صلاح ذلک، و هو کمن لا یبین دائه للطبیب. و قیل: هو کمن بنی عمادا من الحق و عمادا من الباطل، و دعا الی ذلک یکون فی العاقبه مخذولا. و الصحیح ان المراد بالمختلف المتشابه من القرآن، و کانه امر المستدل ان لا یستدل بالمختلف الذی هو المتشابه، فانه ان فعل ذلک لا ینصره الحیل و ان استدل بالمحکم فهو منصور.
من اوما الی متفاوت خذلته الحیل: ای ان الفایت لا یستدرک، و اراد من دبر فی اصلاح امر مختلف (لا یساعده التدابیر او اراد ان المختلف) فیه لا یمکن الاستدلال به، و البناء علیه.
(هر کس به چند کار دست بزند چارهسازی را از دست بدهد). متفاوت: کارهای مختلف مانند چند کار ناجور، یا کارهایی که از نظر عرف و عادت با هم جور درنمیآیند. صفت خوار ساختن را برای چارهسازیها از آن جهت استعاره آورده است که شخص نمیتواند آن کارهای مختلف را انجام دهد، و جمع بین آنها و بین کاری که مورد هدف اوست ممکن نیست.
وَ قَالَ ع:مَنْ أَوْمَأَ إِلَی مُتَفَاوِتٍ خَذَلَتْهُ الْحِیَلُ .
قیل فی تفسیره من استدل بالمتشابه من القرآن فی التوحید و العدل انکشفت حیلته فإن علماء التوحید قد أوضحوا تأویل ذلک.
و قیل من بنی عقیدة له مخصوصة علی أمرین مختلفین حق و باطل کان مبطلا.
و قیل من أومأ بطمعه و أمله إلی فائت قد مضی و انقضی لن تنفعه حیلة أی لا یتبعن أحدکم أمله ما قد فاته و هذا ضعیف لأن المتفاوت فی اللغة غیر الفائت
(و قال علیهالسلام: من اومیء الی متفاوت) هر که اشاره کند به کارهای متفاوت که جمع آن دشوار باشد و مافوق وسع در عادت (خذلته الحیل) فروگذاشت او را چارهسازیها، یعنی حیله و تدبیر او فایده ندهد در تصحیل آن.
فرمود: یعنی هر که اشارت کند به کار متفاوت فرو گذارد او را حیلها و تدبیرها. کار یا گفتار چون متفاوت باشد و بعضی بعضی را نفی کند و اول و آخر آن با هم موافق نباشد و اجزا با یکدیگر مطابق نیاید چاره آن کار و اصلاح آن تفاوت و اختلال مشکل باشد و حیلها آنجا آدمی را یاوری ننماید و چارهسازی نکند.
و قال علیهالسلام: «من اوما الی متفاوت خذلته الحیل.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که اشاره کند نفس خود را به سوی تدبیر کارهای متفاوتهی دنیا و آخرت، واگذارد او را تدبیر و چارهی رستگاری، زیرا که وامیماند از تدبیر دنیا و آخرت هر دو.
اللغه: (تفاوت) الشیئان تفاوتا: تباعد ما بیهما. المعنی: قال ابن میثم: المتافوت کالامور المتضاده او الذی یتعذر الجمع بینها فی العرف و العده، و استعار لفظ الخذلان اللحیل باعتبار لانها لا تواتیه و لا یمکنه الجمع بین ما یرومه من تلک الامور. اقول: الظاهر ان مقصوده (علیه السلام) من التفاوت هما الدنیا و الاخره، فمن اوما الیهما جمیعا و قصدهما معا لا یقدر علی الجمع بینهما و خذلته الحیل فی ذلک الترجمه: فرمود: هر کس بدو چیز دور از هم توجه کند- چون دنیا و آخرت حیله و تدبیر باو یاری نکند.
(الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال علیهالسلام: اقول: قال (ابن ابیالحدید): قیل فی تفسیر الکلام: من استدل بالمتشابه من القرآن فی التوحید و العدل انکشفت حیلته، فان علماء التوحید قد اوضحوا تاویل ذلک. و قیل: من بنیعقیدته علی امرین مختلفین حق و باطل کان مبطلا. و قیل: من اومی بطمعه الی فائت قد مضی لن تنفعه حیلته، ای لایتبعن احدکم امله ما قد فاته. و هذا ضعیف لان المتفاوت فی اللغه غیر الفائت. و قال ابن میثم: المتفاوت کالامور المتضاده، او التی یتعذر الجمع بینها فی العرف و العاده، فلا یمکنه الجمع بین ما یرومه من تلک الامور. قلت: و الظاهر ان المراد عدم امکان الجمع بین الحق و الباطل. قال عامر بن الضرب العدوانی لقومه: من جمع بین الحق و الباطل لم یجتمعا له، و کان الباطل اولی به، و ان الحق لم یزل ینفر من الباطل و لم یزل الباطل ینفر من الحق.
اوما: اشار، و متفاوت: متناقضات، و فی تفسیر هذه الحکمه اقوال ذکرها ابن ابیالحدید، و ارجحها ما ذهب الیه میثم و الشیخ محمد عبده، و یتلخص بان من حاول التالیف بین المتناقضات کالجمع بین رضوان الله و معصیته، و بین الاعتداء علی الاخرین و الفوز بحبهم و ثقتهم- فقد حاول المحال.
… متفاوت خذلته الحیل: او ما اشار و المراد طلب و اراد و المتفاوت المتباعد ای من طلب تحصیل المتباعدات و ضم بعضها الی بعض خذلته الحیل فیما یرید فلم ینجح فیه
امام علیهالسلام (در زیان همه کاره بودن) فرموده است: کسی که به کار مختلف پردازد (بخواهد کارهای گوناگون بنماید) چارهسازیها او را واگزارند (از حیلههایش نتیجه نمیبرد و فیروزی نمییابد).
امام (علیه السلام) در این فرمایش، به تمرکز فکر و جمعآوری نیروی اندیشه و بکار انداختن در یک موضوع و مسیر توجه داده است، زیرا افرادی که با یک دست میخواهند چند هندوانه بلند کنند و نمیتوانند و شکست میخورند و به زمین و زمان بد میگویند فراوانند. اینگونه افراد بدون ارزیابی قدرت خویش دست به چند کار نه یک کار میزنند و در برابر افرادی که نیروی فکریشان متمرکز است شکست میخورند، آنگاه ناله را سر داده و دین، خدا و امام (علیه السلام) را مسئول شکست خود میدانند. امام (علیه السلام) به اینگونه افراد هشدار میدهد که اراده متعدد، در برابر نقشههای فراوان دیگران شکست حتمی دارد، مگر اینکه خدا تصمیم دیگری داشته باشد که او هم عزت میدهد و هم ذلت، زیرا بدون ارده او کاری از پیش نمیرود.
و قال علیهالسلام: (من اوماء الی متفاوت) ای من طلب تحصیل الاشیاء البعیده، فان الایماء کنایه عن الطلب، و المتفاوت: المتباعد (خذلته الحیل) جمع حلیه ای لم یحد حیله و طریقه للوصول الیها.
اللغه: اوما: اشار. المتفاوت: المتباعد. خذلته الحیله: تخلت عنه المکیده و لم یفلح بها. الشرح: من اراد ان یجمع بین المتناقضات عجز عن ذلک و لم یقدر علیه کمن یرید ان یطیع الله و یطیع العصاه من الامه فانه لا یقدر علی الجمع بینهما.
«و فرمود: کسی که به کار متفاوت پردازد چاره جوییها کار او را نسازد.»
ابن ابی الحدید می گوید: در شرح این سخن گفته شده است: یعنی هر کس در مورد توحید و عدل به آیات متشابه قرآن استدلال کند، حیله اش آشکار می شود که علمای توحید تأویل آن آیات را شرح داده و روشن ساخته اند.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْ أَوْمَأَ إِلَی مُتَفَاوِتِ خَذَلَتْهُ الْحِیَلُ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که به کارهای مختلف بپردازد نقشهها و تدبیرهایش به جایی نمیرسد.(سند گفتار حکیمانه:
در مصادر آمده است که این گفتار حکمت آمیز را پیش از سید رضی مرحوم ابن شعبة حرانی در تحف العقول در ضمن وصیتی که امام علی به مالک اشتر فرمود، آورده است اما با این تفاوت: «من أوما إلی متفاوت خذلته الرغبة.» (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۷)
ولی در نسخه ای که از تحف العقول نزد ماست چنین آمده است: «من أهوی إلی متفاوت خذلته الرغبة» . (تحف العقول، ص ۲۰۲).)
پراکندهکاری و شکست
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به یکی از اصول مهم مدیریت کرده، میفرماید:«کسی که به کارهای مختلف بپردازد نقشهها و تدبیرهایش به جایی نمیرسد»؛ (مَنْ أَوْمَأَ إِلَی مُتَفَاوِتِ خَذَلَتْهُ الْحِیَلُ).
افراد زیادی را در جامعه میبینیم که قانع به یک یا چند شغل نیستند و حتی گاهی شغلهای متضاد و مختلف برای خود انتخاب میکنند و با اینکه از استعداد خوبی برخوردارند و گاه ممکن است جزء نخبهها و نابغهها باشند باز میبینیم به موفقیت چشمگیری نائلنمیشوند.
دلیل آن روشن است؛هر کاری تدبیر خاص خودش را میطلبد و کارهای مختلف تدبیرهای مختلفی را طلب میکند و جمعکردن بین تدبیرهای متضاد، کار بسیار مشکلی است به همین دلیل افرادی را میبینیم که تمام همّ خود را مصروف به یک فن میکنند و توفیقات زیادی بهدست میآورند ولی افرادی که چندین فن مختلف و گاه متضاد را بر عهده میگیرند غالباً همه را ناقص میگذارند و یا نتیجه مهم و چشمگیری بهدست نمیآورند.
بعضی از شارحان نهج البلاغه این کلام نورانی را به معنای جمع دنیا و آخرت گرفته و گفتهاند:کسانی که بخواهند هم دنیا و هم آخرت را بهطور کامل بهدست آورند ناکام میمانند زیرا این دو با هم جمعنمیشوند.
و بعضی آن را به معنای جمع میان حق و باطل تفسیر کردهاند؛کسی بخواهد از حق طرفداری کند و در عین حال حامی باطل نیز باشد و یا به تعبیر دیگر بخواهد همه را از خود راضی کند.تدبیرهای چنین کسی نیز به جایی نمیرسد.
این تفسیرها را به عنوان یکی از مصادیق آن مفهوم کلی و جامع کلام امام علیه السلام میتوان پذیرفت اما منحصر ساختن مفهوم کلام به این تفاسیر،صحیح به نظر نمیرسد.
بعضی نیز آن را به معنای قبول کردن شغلهای زیاد گرفتهاند که حتی در زمان ما مرسوم است بعضی چندین شغل برای خودشان انتخاب میکنند اما هیچکدام را بهطور صحیحنمیتوانند انجام دهند ولی این تفسیر با تعبیر«متفاوت»سازگار نیست زیرا متفاوت،مفهومش«ناهماهنگ»و یا«متضاد»است و این غیر از شغلهای زیادی است که ممکن است ناهماهنگ نیز نباشد.
اصولاً پیشرفت کارها بدون مدیریت صحیح امکانپذیر نیست و مدیریت صحیح،اصول و شرایطی دارد.یکی از شرایط مهمش همان است که امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به آن اشاره کرده و آن این است که مدیر از پراکندهکاری بپرهیزد کارها را از هم جدا کند و هر کاری را به کسی یا به گروهی واگذار نماید و ناظرانی بر آنها بگمارد.اما هرگاه به یک نفر یا یک گروه چندین کار متضاد و مختلف را بدهد به یقین همه آنها ناقص خواهد شد و این بر خلاف مدیریت صحیح است.
در حدیثی که مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی نقل کرده است میخوانیم که امام صادق علیه السلام به یکی از یاران خاصش به نام فضیل بن یسار فرمود:
«إِنَّهُ مَنْ کَانَ هَمُّهُ هَمّاً وَاحِداً کَفَاهُ اللَّهُ هَمَّهُ وَ مَنْ کَانَ هَمُّهُ فِی کُلِّ وَادٍ لَمْ یبَالِ اللَّهُ بِأَی وَادٍ هَلَکَ؛ به یقین کسی که یک هدف داشته باشد خداوند او را برای رسیدن به هدفش کمک میکند اما آنکس که همّ او در وادیهای مختلف است در هر وادیای هلاک شود خدا او را کمک نخواهد کرد».( کافی، ج ۲، ص ۲۴۶، ح ۵۔)
البته برای این حدیث تفسیرهای دیگری هم شده است،که انسان باید مذهب حق را پیدا کند و برگزیند و در مسیر آن گام بردارد و از سیر در مذاهب باطل گوناگون بپرهیزد.
امیر مؤمنان علی علیه السلام در نامه پرمحتوای مالک اشتر هنگامی که دستورات مربوط به فرماندهی لشکر را میدهد میفرماید:
«وَ أَفْضَلَ عَلَیهِمْ مِنْ جِدَتِهِ بِمَا یسَعُهُمْ وَ یسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ أَهْلِیهِمْ حَتَّی یکُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِی جِهَادِ الْعَدُوِّ؛ دستور بده که فرماندهان لشکر از امکاناتی که در اختیار دارند به سپاهیان کمک کنند به اندازهای که نفراتی که تحت تکفل آنها هستند به خوبی اداره شوند به گونهای که همّ آنها همّ واحدی باشد و آن جهاد با دشمن است».
این دستور نیز نشان میدهد که تمرکز بر برنامهها و فعالیت در یک بخش سبب پیروزی و موفقیت است.
این جمله از شیخ بهایی نیز معروف است که میگوید:
«غَلَبتُ کُلَّ ذِی فُنونٍ وَ غَلَبنِی ذو فَنٍّ واحِدٍ؛ بر تمام دانشمندانی که مثل من در علوم مختلفی کار کرده بودند غلبه کردم اما دانشمندی که تنها در یک علم فعالیت داشت بر من غلبه نمود».
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Whoever hankers after contraries obtains no means for success.”
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَد سُئِلَ عَن مَعنَی قَولِهِم لَا حَولَ وَ لَا قُوّةَ إِلّا بِاللّهِ إِنّا لَا نَملِکُ مَعَ اللّهِ شَیئاً وَ لَا نَملِکُ إِلّا مَا مَلّکَنَا فَمَتَی مَلّکَنَا مَا هُوَ أَملَکُ بِهِ مِنّا کَلّفَنَا وَ مَتَی أَخَذَهُ مِنّا وَضَعَ تَکلِیفَهُ عَنّا
ترجمهها:
(علمی، تفسیری) و درود خدا بر او، فرمود: (از امام معنی لا حول و لا قوّة الا بالله، را پرسیدند. پاسخ داد:) ما برابر خدا مالک چیزی نیستیم، و مالک چیزی نمیشویم جز آنچه او به ما بخشیده است، پس چون خدا چیزی به ما ببخشد که خود سزاوارتر است، وظایفی نیز بر عهده ما گذاشته، و چون آن را از ما گرفت تکلیف خود را از ما بر داشته است .
[و از معنی لا حول و لا قوة إلّا باللّه از او پرسیدند، فرمود:] با وجود خدا ما را بر چیزی اختیار نماند و چیزی نداریم جز آنچه او ما را مالک آن گرداند. پس چون ما را مالک چیزی کرد که خود بدان سزاوارتر است تکلیفی بر عهدهمان گذاشته و چون آن را از ما گرفت تکلیف خود را از ما برداشته.
در معنی «لا حول و لا قوة الّا بالله»، که می گویند از او پرسیدند، فرمود:
ما با وجود خدا مالک چیزی نیستیم. و مالک نمی شویم، مگر آنچه او ما را مالک آن گردانیده است. پس هرگاه به ما چیزی عطا کند که او از ما سزاوارتر به آن باشد ما را تکلیفی بر عهده گذاشته است و هرگاه آن را از ما گرفت، تکلیف خود را از ما برداشت.
حضرت را از معنای«لا حول و لا قوّة الاّ باللّه»پرسیدند فرمود :
با وجود خدا دارنده چیزی نیستیم،و دارنده چیزی نمیشویم جز آنچه او ما را دارنده آن نماید، بنا بر این وقتی ما را دارنده چیزی نمود که خود نسبت به آن دارندهتر است وظیفهای بر عهده ما گذاشته، و هرگاه آن را از ما گرفت تکلیف آن را از ما برداشته .
شروح:
فاما کلمه التحمید فقد فسرها الصادق علیهالسلام علی وجه آخر فقال: لا حول علی ترک المعاصی و لا قوه علی فعل الطاعات الا بالله.
و اما کلمه التمجید: فقد فسرها الصادق علیهالسلام علی وجه آخر فقال: لا حول علی ترک المعاصی و لا قوه علی فعل الطاعات الا بالله.
از امام (علیه السلام) وقتی که دربارهی معنای لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم پرسیدند، فرمود: (ما در چیزی با خدا شریک نیستیم و ما جز آنچه او داده است چیزی نداریم، پس هرگاه چیزی را به ما داد که او از ما در آن صاحب اختیارتر است، در آن صورت ما را مکلف ساخته و اگر آن چیز را از ما بازستاند، تکلیف آن را از ما برداشته است). دلیل فرمایش امام (علیه السلام) ما در چیزی با خدا شریک نیستیم، قول خدای تعالی است: قل فمن یملک لکم من الله شیئا ان اراد بکم ضرا او اراد بکم نفعا و ظاهر مطلب آن است که تکلیف به دنبال اعطای جوارح و قوا و عقل و سایر متعلقات است که خداوند به ما مرحمت کرده است، و موقعی که هر کدام از آنها را از ما بازستاند، تکلیف مربوط به آن را از ما رفع میکند. از امام صادق (علیه السلام) دربارهی این جمله پرسیدند، فرمود: هیچ نیرویی بر ترک گناهان و هیچ توانی بر انجام طاعات جز از طرف خدا وجود ندارد.
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ مَعْنَی قَوْلِهِمْ لاَ حَوْلَ وَ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ إِنَّا لاَ نَمْلِکُ مَعَ اللَّهِ شَیْئاً وَ لاَ نَمْلِکُ إِلاَّ مَا مَلَّکَنَا فَمَتَی مَلَّکَنَا مَا هُوَ أَمْلَکُ بِهِ مِنَّا کَلَّفَنَا وَ مَتَی أَخَذَهُ مِنَّا وَضَعَ تَکْلِیفَهُ عَنَّا .
معنی هذا الکلام أنه ع جعل الحول عبارة عن الملکیة و التصرف و جعل القوة عبارة عن التکلیف کأنه یقول لا تملک و لا تصرف إلا بالله و لا تکلیف لأمر من الأمور إلا بالله فنحن لا نملک مع الله شیئا أی لا نستقل بأن نملک شیئا لأنه لو لا إقداره إیانا و خلقته لنا أحیاء لم نکن مالکین و لا متصرفین فإذا ملکنا شیئا هو أملک به أی أقدر علیه منا صرنا مالکین له کالمال مثلا حقیقة و کالعقل و الجوارح و الأعضاء مجازا و حینئذ یکون مکلفا لنا أمرا یتعلق بما ملکنا إیاه نحو أن یکلفنا الزکاة عند تملیکنا المال و یکلفنا النظر عند تملیکنا العقل و یکلفنا الجهاد و الصلاة و الحج و غیر ذلک عند تملیکنا الأعضاء و الجوارح و متی أخذ منا المال وضع عنا تکلیف الزکاة و متی أخذ العقل سقط تکلیف النظر و متی أخذ الأعضاء و الجوارح سقط تکلیف الجهاد و ما یجری مجراه.
هذا هو تفسیر قوله ع فأما غیره فقد فسره بشیء آخر
قال
أبو عبد الله جعفر بن محمد ع
فلا حول علی الطاعة و لا قوة علی ترک المعاصی إلا بالله.
و قال قوم و هم المجبرة لا فعل من الأفعال إلا و هو صادر من الله و لیس فی اللفظ ما یدل ما ادعوا و إنما فیه أنه لا اقتدار إلا بالله و لیس یلزم من نفی الاقتدار إلا بالله صدق قولنا لا فعل من الأفعال إلا و هو صادر عن الله و الأولی فی تفسیر هذه اللفظة أن تحمل علی ظاهرها و ذلک أن الحول هو القوة و القوة هی الحول کلاهما مترادفان و لا ریب أن القدرة من الله تعالی فهو الذی أقدر المؤمن علی الإیمان و الکافر علی الکفر و لا یلزم من ذلک مخالفة القول بالعدل لأن القدرة لیست موجبة.
فإن قلت فأی فائدة فی ذکر ذلک و قد علم کل أحد أن الله تعالی خلق القدرة فی جمیع الحیوانات قلت المراد بذلک الرد علی من أثبت صانعا غیر الله کالمجوس و الثنویة فإنهم قالوا بإلهین أحدهما یخلق قدرة الخیر و الآخر یخلق قدرة الشر
(و قال علیهالسلام) و فرمود آن حضرت (قد سئل) در حالتی که سوال کرده شد (عن معنی قولهم (لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم)) از معنی قول مردمان، کلمه حوقله را که آن (لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم) است (انا لا نملک مع الله شیئا) به درستی که مالک نیستیم با خدای تعالی در چیزی و با او شریک نیستیم در ملکیت (و لا نمکل من دون الله) و مالک نیستیم بجز از خدای تعالی (شیئا) چیزی را (و لا نملک الا ما ملکنا) و مالک نیستیم مگر چیزی را که مالک گردانید ما را (فمتی ملکنا) پس هر وقت که مالک گردانید ما را (ما هو املک به منا) چیزی را مالک و تواناتر است به آن از ما (ما کلفنا) تکلیف فرمود ما را در آن از انفاق واجبه و مندوبه و صدقات مفروضه و متسحبه (و متی اخذ منا) و هرگاه که فراگرفت آن را از ما به جهت حکمتی و مصلحتی که بود به آن دانا (و ضع تکلیفه عنا) وضع کرد و برداشت تکلیف آن را از ما. و از حضرت صادق (علیه السلام) پرسیدند از معنی کلمه حوقله. فرمود: لا حول علی ترک المعاصی و قوه علی فعل الطاعات الا بالله.
پرسیدند از آن حضرت معنی قول (لا حول و لا قوه الا بالله) را فرمود: به درستی که مالک نیستیم ما با خدای عزیز چیزی را مالک نمیشویم مگر آنچه را او ما را مالک آن گرداند، پس هرگاه مالک گردانید ما را به چیزی که او مالک تر است به آن از ما تکلیفی کند ما را به آن چیز، و هرگاه وا گرفت آن چیز و قدرت بر آن ندارد وضع کند از ما تکلیف آن را و مواخذت نکند به آن. و بالجمله عنان همه اعمال و افعال که ما را در آن اختیاری هست علیالظاهر در چنگ خدای عزیز است نه در چنگ ما که بنده را هیچ ملکیت و قدرت با ملکیت و قدرت حق تعالی نیست مگر آنجا که او مالکیت دهد، پس شاید در بعضی از این اعمال که به ظاهر اختیار ما در آن نافذ است قوت و حول او تعالی ما را ملکیت و قدرت نداده باشد، پس تکلیف و مواخذت نیز ننماید. و این معنی هر چند با ظاهر قواعد شریعت موافق نیست، و به ظاهر همه آدمیان به اعمال اختیاریه مکلف و مواخذند ولیکن غالبا مانعی نیست از این احتمال که در بعضی افعال و اخلاق و مشیت حق تعالی قدرت کسی را قهر کرده باشد و قوت از او سلب کرده به بعضی از اسباب ظاهره و دواعی نفسانیه بیرون از این اسباب معلومه هر چند آن امروز بر کسی معلوم نگردد، پس واجب باشد در قضیه حکمت که روز جزا او را بر آن کار بیاختیار مواخذت ننماید. نمیبینی بعضی مردمان میل به صلاح و تقوی دارند، و عزم قوی بر طاعت ورع از خود ظاهر میسازند، ولیکن مگر بیاختیار و بیهیچ قدرت به معصیتی یا ترک طاعتی مبتلا میگردند، و شاید بعضی مردم را اسباب و حالاتی چند جمع شده باشد که کف از معصیتی و عزم بر طاعتی او را میسر نباشد. مثلا کنیزی اسیر کنند و به فاجری بفروشند او آن کنیزک عاجزه را به خرابات برد و بر مردم عرضه دهد، روزگاری بر آن بگذرد و آن کنیزک از آن جایگاه و از آن عمل هیچ تدبیر بیرون شدن نیابد تا آخر به مرور ایام و طول زمان حالت عفت از نفس آن کنیزک رفع شود، و عزیمت عصمت در طبع او ضعیف گردد، و هیچ گمان میبری که او را بعد از این اسباب مانعه اختیاری بماند که سرکشیدن از آن کار بتواند. و مثل این فرزندان که در خرابات متولد میشوند و همانجا نشو و نما میکنند. همچنین مذاهب و ادیان که هر قوم اختیار میکنند بر تبعیت پدران و اهل بیت و اهل بلد و اهل زمان خود. و بالجمله انسان را در مثل این امور اختیار سخت ضعیف است، ولیکن از این مقوله سخن همه جای نشاید گفتن که با ظواهر اقوال و عقاید موافق نیاید، و آثار در این باب کمتر یافت شود و شواهد آن مشتبه باشد و بر تقدیر ثبوت و وقوع این قضیه محتمله اعلان آن روا نبود، و الاشارع به آن اعلان مینمود (و الله اعلم به حقایق الامور) و شبیه به این کلام است قول حضرت امام زینالعابدین علیهالسلام در بعضی دعاهای صحیفه (اللهم انک کلفتنی ما انت املک به منی و قدرتک علیه و علی اغلب من قدرتی فاعطنی من نفسی ما یرضیک عنی و خذ لنفسک رضاها من نفسی) گویند از حضرت صادق علیهالسلام معنی (حوقله) را پرسیدند فرمود: (لا حول علی ترک المعاصی و لا قوه علی فعل الطاعات الا بالله)
و قال علیهالسلام و قد سئل عن معنی قولهم: لا حول و لا قوه الا بالله: «انا لا نملک مع الله شیئا و لا نملک الا ما ملکنا، فمتی ملکنا ما هو املک به منا کلفنا و متی اخذه منا وضع تکلیفه عنا.» یعنی و گفت علیهالسلام و حال آنکه پرسیده شده بود از معنی قول ایشان «لا حول و لا قوه الا بالله» که معنی آن این است که:
به تحقیق ما مالک نیستیم با قوه و سلطنت خدا چیزی را و مالک نیستیم ما مگر چیزی را که او مالک گردانیده است ما را به آن، که حیات ما باشد، پس در وقتی که ما مالک شدیم چیزی را که خدا مالکتر است به آن از ما، تکلیف کرد ما را به عبادت کردن و هر وقتی که گرفت حیات ما را از ما برداشت تکلیف خود را از ما.
المعنی: الظاهر ان مقصد السائل انه اذا لم یکن للانسان حول و لا قوه الا بالله یلزم الجبر، لان کل عمل یصدر عن الانسان یحتاج الی الحول ای الحرکه نحو الفعل و الی القوهای استطاعه العمل، فاذا کان الحول و القوه فی العمل لله فلا اختیار للعبد فی عمله و یلزم الجبر. فاجاب (علیه السلام) ان هذه الجمله ناظره الی ما قبل الاختیار، فالمقصود منه انا لا نملک شیئا الا ما اوجده الله لنا کاصل ایجادنا، فمبادی الفعل کالمیل و التصور امور اوجدها الله لنا کالشرائط العامه للتکلیف من العلم و القدره، و کان من الامور التی ملکنا الله ایاه کالاختیار الذی هو الشرط الاساسی للتکلیف، و بعد ما ملکنا شرائط التکلیف کلفنا، فیتوجه الینا المسئولیه فی الطاعه و العصیان، و اذا اخذ منا شرائط التکیف و مبادیها کلها او بعضها یسقط التکلیف، و اهم شرائطها القدره و الاختیار، فمعنی هذه الکلمه یوید الاختیار و لا ینا فیه. الترجمه: در پاسخ پرسش از معنی کلمه لا حول و لا قوه الا بالله فرمود: براستیکه ما در برابر خدا چیزی نداریم و دارای چیزی نباشیم، مگر همانرا که خداوند بما داده باشد، و چون آنچه را که از ما دارندهتر است بما بدهد ما را مکلف میسازد، و هر گاه آنرا از ما بگیرد تکلیفش را هم برمیدارد.
(الفصل الحادی عشر- فی تفسیره(علیه السلام) لایات و لغیرها … ) (و قال (علیه السلام): و قد سئل عن معنی قولهم لا حول و لا قوه الا بالله) قلت: روی سبط ابن الجوزی فی (تذکرته) معنی آخر لقولهم ذاک عنه (علیه السلام) فقال: قال علی (علیه السلام) فی معنی (لا حول و لا قوه الا بالله): انه لا حول عن معصیه الله الا بعصمته و لاقوه علی طاعته الا بمعونته. و لکن رواه الخطیب فی (تاریخ بغداده) عن ابن مسعود عن النبی (صلی الله علیه و آله) و لا منافاه فهو (علیه السلام) و النبی (صلی الله علیه و آله) کانا نفسا واحده کما یشهد له القرآن. (انا لا نملک مع الله شیئا) (قل من یرزقکم من السماء و الارض ام من یملک السمع و الابصار)، (قل فمن یملک لکم من الله شیئا ان اراد بکم ضرا او اراد بکم نفعا بل کان الله بما تعلمون خبیرا)، (لقد کفر الذین قالوا ان الله هو المسیح ابن مریم قل فمن یملک من الله شیئا ان اراد ان یهلک المسیح بن مریم و امه و من فی الارض جمیعا و لله ملک السماوات و الارض و ما بینهما (الفصل الحادی عشر- فی تفسیره(علیه السلام) لایات و لغیرها … ) یخلق ما یشاء و الله علی کل شیء قدیر. (و لا نملک الا ما ملکنا) فی (تحف العقول للحلبی): ساله (علیه السلام) عبایه بن ربعی عن الاستطاعه التی بها نقوم و نقعد و نفعل. فقال (علیه السلام) له: سالت عن الاستطاعه فهل تملکها من دون الله او مع الله؟ فسکت عبایه فقال (علیه السلام): ان قلت تملکها مع الله قتلتک، و ان قلت تملکها دون الله قتلتک، فقال عبایه: فما اقول؟ قال: تقول انک تملکها بالله الذی یملکها من دونک، فان ملکک ایاها کان ذلک من عطائه و ان سلبکها کان ذلک من بلائه، فهو المالک لما ملکک و القادر علی ما علیه اقدرک. و فی (تفسیر القمی): لما اسری بالنبی (صلی الله علیه و آله) وجد ریحا مثل المسک الاذفر، فسال جبرئیل عنها، فقال: انها تخرج من بیت عذب فیه قوم فی الله حتی ماتوا، ان الخضر کان من ابناء الملوک، فامن بالله و تخلی فی دار ابیه فی بیت یعبد الله، و لم یکن لابیه ولد غیره، فاشاروا علیه ان یزوجه لیکون له الملک فی عقبه، فخطب له امراه بکرا و ادخلها علیه، فلم یلتفت الیها، فلما کان فی الیوم الثانی قال لها: تکتمین؟ قالت: نعم. قال: ان سالک ابی هل کان منی ما یکون من الرجال الی النسائ، قولی نعم؟ فقالت: افعل! فسالها فقالت: نعم، فقال له الناس مر النساء بتفتیشها، فکانت کما کانت فقالوا: زوجت الغر من الغره زوجه امراه ثیبا، ففعل، فلما دخلت علیه سالها الخضر الکتمان فقالت: نعم، و لما سالها الملک قالت: ابنک امراه فهل تلد المراه من المراه فغضب، و امر بردم الباب علیه، فلما کان الیوم الثالث حرکته رقه الابائ، فامر بفتح الباب، ففتح فلم یجدوه، فاعطاه (الفصل الحادی عشر- فی تفسیره(علیه السلام) لایات و لغیرها … ) الله من القوه انه یتصور کیف شائ، ثم کان علی مقدمه ذی القرنین و شرب من الماء الذی من شرب منه بقی الی الصیحه! فخرج من مدینه ابیه رجلان فی تجاره، فوقعا فی جزیره فوجدا فیها الخضر قائما یصلی، فلما انفتل سالهما عن خبرهما فاخبراه، فقال: هل تکتمان علی امری ان رددتکما فی یومکما الی منازلکما. فقالا: نعم، فنوی احدهما ان یکتم فکتم، و ذهب الاخر الی الملک فاخبره، فقال له: من یشهد لک؟ قال: فلان التاجر، فاحضر فانکر فقال الاول: ابعث معی خیلا الی هذه الجزیره و احبس هذا حتی آتیک بابنک، فبعث معه خیلا فلم یجدوه، فاطلق الرجل الذی کتم علیه. ثم ان. القوم عملوا بالمعاصی فاهلکهم الله و جعل عالی مدینتهم سافلها، و ابتدرت الجاریه التی کتمت علیه امره، و الرجل الذی کتم علیه کل واحد منهما ناحیه من المدینه، فلما اصبحا التقیا فاخبر کل واحد منهما صاحبه بخبره، فقال: ما نجونا الا بذلک، فامنا برب الخضر، و حسن ایمانهما و تزوج بها الرجل و وقعا الی مملکه ملک آخر، و توصلت المراه الی ابنه الملک و کانت تزینها، فبینا هی یوما تمشطها، سقط من یدها المشط فقالت (لا حول و لا قوه الا بالله) فقالت بنت الملک: ما هذه الکلمه؟ فقالت لها: ان لی الها تجری الامور کلها بحوله و قوته. فقالت لها: الک اله غیر ابی؟ قالت: نعم و هو الهک و اله ابیک! قد خلت علی ابیها فاخبرته، فدعاها الملک فسالها فاخبرته، فقال: من علی دینک؟ قالت: زوجی و ولدی، فدعاهم الملک الی الرجوع فابوا، فدعا بمرجل من ماء فاسخنه فالقاهم فیه و ادخلهم بیتا و هدم علیهم البیت، فقال جبرئیل للنبی (صلی الله علیه و آله): فهذه الرائحه التی شممتها من ذاک البیت. و عن (نوادر محمد بن علی بن محبوب): کان امیرالمومنین (علیه السلام) یبرا (الفصل الحادی عشر- فی تفسیره(علیه السلام) لایات و لغیرها … ) من القدریه و یقول فی کل رکعه: (بحول الله (و قوته) اقوم و اقعد). هذا و روی الخطیب فی (تاریخ بغداده) فی عبدالعزیز التمیمی عنه عن آبائه- الی تسعه آباء- ان علیا (علیه السلام) سئل عن (الحنان المنان) فقال: الحنان الذی یقبل علی من اعرض عنه، و المنان الذی یبدا بالنوال قبل السوال.
الحول: الحرکه و التصرف. و لا حول الخ.. ثلاث کلمات تحمل اضخم المعانی، و انه لا ملک الا لله، و لا عون الا منه، و لا حرکه الا بعنایته.. و علیه فاذا قال قائل: انا املک هذا، او فعلته، او اعطانی ایاه فلان- کان قوله مجازا لا حقیقه، لان الکون بما فیه و من فیه لله وحده.. حتی انفسنا هی فی قبضته موتا و حیاه و نفعا و ضرا، و الیه تعود.. فمن اعطی شیئا فانما یعطی من مال الله، و من منع فقد منع مال الله لااله الا هو وحده لا شریک له. (قل اللهم مالک الملک توتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء، و تعز من تشاء و تذل من تشاء، بیدک الخیر انک علی کل شیء قدیر- 26 آل عمران).
… املک به منا کلفنا: ای متی ملکنا القوه علی العمل و هی فلی قبضته اکثر مما هی فی قبضتنا فرض علینا العمل
هنگامی که از امام علیهالسلام معنی سخنشان لاحول و لاقوه الا بالله (جنبش و توانائی نیست مگر به اراده خدا) را پرسیدند آن حضرت فرمود: ما با خدا دارنده چیزی نیستیم (شریک نمیباشیم) و دارنده نمیشویم مگر آنچه (اندام و قوی و عقل) را که ما را دارنده آن گرداند، پس هر گاه ما را به چیزی دارا گردانید که او از ما دارندهتر است تکلیف نماید (امر و نهی فرماید) و هر گاه آن چیز (توانائی بر آن) را از ما گرفت تکلیف آن را از ما برداشته (درباره آن مواخذه و بازپرسی نمینماید).
منظور امام (علیه السلام) این است که ملکیت مخصوص خداست به هر کس که بخواهد لطف میکند و تکلیف هم از طرف خداست هر که را بخواهد مامور میسازد. به بیان دیگر خدا اعضاء و جوارح سالم میدهد و در حدود توانائی تکلیف میخواهد. بنابراین هم نعمت از خداست و هم وظیفه. ثروت میدهد سپس حقوق مالی تعیین میکند، حج را واجب میکند و آنگاه که ثروت نداد حقوق مالی و حج ساقط میشود، بلکه واجب نمیشود. عقل میدهد بدنبال آن تکلیفهای گوناگون میآورد و آنگاه که عقل را گرفت تمام وظائف ساقط میگردد. احتمال دیگر این است که تغییر جهان و موجودات آن و همچنین نیروی تغییر مخصوص خداست و بشر هیچ قدرتی برای دخالت و کنترل ندارد. معنای دیگر که از لغت (حول) میتوان گرفت، زیرکی، هوشیاری و نبوغ است که نه این امتیاز و نه نیروی شجاعت از انسان است، بلکه از نعمتهای خداست به هر کس که بخواهد ارزانی میدارد و امام (علیه السلام) به تناسب روحیه سوالکننده به معنای اول توجه داده است.
و قال علیهالسلام- و قد سئل عن معنی قولهم (لا حول و لا قوه الا بالله)؟: (انا لا نملک مع الله شیئا) ای لیس ملکنا للاشیاء فی عرض ملک الله لها (و لا نملک الا ما ملکنا) ای اعطانا ملکه (فمتی ملکنا ما هو الملک به منا) اذ الاشیاء ملک حقیقی لله، و ملک مجازی لنا (کلفنا) بان نعمل حسب رضاه فی ملکه (و متی اخذه منا وضع تکلیفه عنا) اذ لا تکلیف الا علی المقدور. فان الحول، بمعنی القدره، و القوه قسم خاص منها، و من المعلوم ان جمیع انواع القدره التی توجد عندنا انما هی من عند الله سبحانه.
الشرح: المالک الحقیقی هو الله تعالی، فهو یملکنا و یملک ما نتصور انه مملوک لنا و کلمه لا حول تعنی لا حرکه، و لا قوه تعنی القدره و الطاقه فالحرکه و القوه و القدره من الله وحده فاذا کنا لا نملک شیئا من ذلک الا بمقدار ما سمح به جوده فمتی ملکنا و اعطانا کلفنا بمقدار طاقتنا اذ العاجز لا یکلف و لذا متی سلب التملیک سلب منا التکلیف و هذا اقرار بالعجز و الحاجه الی الله …
«از آن حضرت درباره معنی «لا حول و لا قوة الا باللّه» پرسیدند، فرمود: با وجود خداوند ما را بر چیزی اختیار نیست و چیزی نداریم جز آنچه او ما را مالک آن قرار داده است، پس چون ما را مالک چیزی فرمود که خود به آن سزاوارتر از ماست، تکلیف بر عهده ما گذاشت، و چون آن را از ما گرفت، تکلیف خود را از ما برداشت.»
ابن ابی الحدید می گوید: معنی این سخن این است که آن حضرت «حول» را به معنی ملکیت و تصرف و «قوه» را به معنی تکلیف گرفته است، گویی می فرماید هیچ تملک و تصرفی جز به عنایت خدا و هیچ تکلیفی برای هیچ کاری بدون امر خدا نیست. یعنی در قبال خداوند ما مالک چیزی نیستیم و استقلال نداریم که چیزی داشته باشیم، زیرا اگر خداوند ما را نمی آفرید و زنده قرار نمی داد نه مالک چیزی بودیم و نه اختیار تصرف داشتیم. و هرگاه مالک چیزی هم می شویم خداوند بر آن چیز از ما تواناتر و مالک تر است، و چون مالک مال می شویم که به حقیقت مالک آن هستیم یا دارای عقل و جوارح و اعضا می شویم که به صورت مجازی مالک آنهاییم، در این هنگام خداوند در قبال آنچه مالک هستیم تکلیفی برای ما تعیین فرموده است، نظیر آنکه در مال تکلیف زکات و در عقل تکلیف دقت کردن و در داشتن امکانات و اعضا و جوارح اموری چون حج و نماز و جهاد و دیگر احکام را بر ما مقرر فرموده است. هرگاه مال را از ما می گیرد، تکلیف زکات را از ما برمی دارد و هرگاه عقل را از ما می گیرد، تکلیف دقت و اندیشیدن از ما ساقط می شود و به همین ترتیب هرگاه اعضا و جوارح را می گیرد، تکلیف جهاد ساقط می شود.
این تفسیر سخن آن حضرت است، دیگران به گونه دیگر «لا حول و لا قوة الا بالله» را معنی کرده اند، ابو عبد الله جعفر بن محمد علیه السّلام فرموده است: هیچ نیرویی برای اطاعت و هیچ نیرویی برای ترک معصیتها جز به لطف خداوند نیست. و جبریان می گویند: هیچ کاری از کارها نیست مگر اینکه از خداوند صادر می شود و حال آنکه در الفاظ این کلمه هیچ لفظی که دلیل ادعای ایشان باشد وجود ندارد.
[[و قال علیهالسلام ]]
وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ مَعْنَی قَوْلِهِمْ:
«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللّهِ»:إِنَّا لَا نَمْلِکُ مَعَ اللّهِ شَیْئاً،وَ لَا نَمْلِکُ إِلَّا مَا مَلَّکَنَا؛ فَمَتی مَلَّکَنَا مَا هُوَ أَمْلَکُ بِهِ مِنَّا کَلَّفَنَا،وَ مَتَی أَخَذَهُ مِنَّا وَضَعَ تَکْلِیفَهُ عَنَّا.
امام علیه السلام در پاسخ سؤالی درباره معنای«لا حول و لا قوه الا بالله»چنین فرمود:
ما در برابر خداوند با مالکیت او شریک نیستیم بلکه ما چیزی را مالک نیستیم جز آنچه او به ما تملیک کرده و هرگاه قدرت یا مالی را به ما ببخشد-در حالی که او از ما به آن مال سزاوارتر است-ما را مکلف به وظایفی (درباره آن) فرموده و هر گاه آن را از ما باز پس گیرد تکلیفش را نیز از ما برداشته است.(سند گفتار حکیمانه:
در مصادر نهج البلاغه آمده است که مضمون این گفتار حکیمانه در کتاب تحف العقول (که پیش از نهج البلاغه تألیف شده) در لابه لای سؤالاتی که عبایة بن ربعی اسدی از حضرت کرد آمده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۷). (و عبارت تحف العقول چنین است که امام علی در تفسیر «لا حول ولا قوة إلا بالله» فرمود: «لا حول عن معاصی الله إلا بعصمة الله و لا قوة لنا علی طاعة الله إلا بعون الله قال: فوثب عبایة فقبل یدیه ورجلیه». تحف العقول، در کلمات امام هادی علیه السلام از امیر مؤمنان علی علیه السلام ، ص ۴۶۸))
هر چه هست از اوست!
به نظر میرسد-همانگونه که بعضی از شارحان نهج البلاغه استنباط کردهاند(مرحوم محقق کمرهای در شرح نهج البلاغه خود این سخن را آورده است.)- شخصی که معنای«لا حول و لا قوّه إلّا باللّه»برای او مفهوم نبود و گرفتار شبهه جبر شده بود سؤالی در این باره از حضرت کرد و امام علیه السلام برای رفع شبهه او سه جمله بیان فرمود.
نخست فرمود:«ما در برابر مالکیت خداوند مالک چیزی نیستیم»؛ (وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ مَعْنَی قَوْلِهِمْ«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللّهِ»-:إِنَّا لَا نَمْلِکُ مَعَ اللّهِ شَیْئاً).
بنابراین مالک اصلی خداست و هیچ کس استقلال در مالکیت ندارد و به تعبیر دیگر،توحید در مالکیت،یکی از شاخههای توحید افعالی است که بدون اعتقاد به آن توحید انسان کامل نمیشود.
سپس در جمله دوم میافزاید:«بلکه ما چیزی را مالک نیستیم جز آنچه او به ما تملیک کرده است»؛ (وَ لَا نَمْلِکُ إِلَّا مَا مَلَّکَنَا).
بنابراین مالکیت ما از ذات پاک او سرچشمه میگیرد؛آنچه اراده کند به ما میدهد و آنچه را اراده کند باز پس میگیرد و به تعبیر دیگر،مالکیت ما نسبت به مالکیت خداوند مالکیت طولی است نه مالکیت عرضی.
آنگاه در جمله سوم میفرماید:«هر گاه او چیزی را به ما تملیک کند که در واقع خودش به آن سزاوارتر از ماست ما را (درباره آن) مکلف به وظایفی میکند و هر گاه آن را از ما باز پس گیرد تکلیفش را از ما برمیدارد»؛ (وَ لَا نَمْلِکُ إِلَّا مَا مَلَّکَنَا؛فَمَتی مَلَّکَنَا مَا هُوَ أَمْلَکُ بِهِ مِنَّا کَلَّفَنَا،وَ مَتَی أَخَذَهُ مِنَّا وَضَعَ تَکْلِیفَهُ عَنَّا).
این همان نکته باریک و دقیق و بسیار جالب«الأمرُ بین الأمرَین»است.نه چنان است که ما از خود استقلال تام داشته باشیم و صاحب قدرتی در برابر خدا و مالکیتی در برابر مالکیت او گردیم و نه چنان است که در اعمال خود مطلقاً اراده و اختیاری نداشته باشیم.بلکه او به ما قدرت و قوت و اختیار داده و هماهنگ با آن تکالیفی بر عهده ما گذاشته است.تا زمانی که آن قدرت و قوت وجود دارد تکالیف هم هست هنگامی که گرفته شد تکالیف از بین میرود.
او به ما اموالی بخشیده و تملیک کرده و تکلیف خمس و زکات را در کنار آن قرار داده است،قوت و قدرت جسمانی داده و تکلیف نماز و روزه و حج و جهاد را در کنار آن مقرر فرموده،هر گاه مال را باز پس گیرد تکلیف خمس و زکات نیز برداشته میشود هر گاه قوت و قدرت جسمانی را از ما سلب کند واجباتی که نیاز به قوت و قدرت جسمانی دارد از ما برداشته خواهد شد.
همین معنا در حدیث دیگری که از امام علیه السلام نقل شده منعکس است:
«عبایه،از یاران خاص امیر المؤمنین علیه السلام از آن حضرت درباره مسأله تواناییهای انسان که با آن برمیخیزد و مینشیند و کارهایی انجام میدهد سؤال کرد (که آیا اینها جبری است یا اختیاری؟) امام امیرمؤمنان علی علیه السلام از او پرسید:
منظور تو کدام توانایی است؟ توانایی بدون پروردگار یا با پروردگار؟ عبایه ساکت شد و پاسخی نداد،امام علیه السلام فرمود:بگو،عرض کرد:چه بگویم،فرمود:
اگر بگویی با خداوند (در عرض خداوند) مالک قدرتی هستی،مایه هلاکت توست و اگر بگویی بدون خداوند چنین قدرتی را پیدا کردی آن هم مایه هلاکت توست.عبایه عرض کرد:چه بگویم ای امیر المؤمنین؟ فرمود:باید بگویی که این قدرت را خداوند به تو ارزانی داشته اگر این قدرت را برای تو ادامه دهد عطا و بخشش اوست و اگر از تو بگیرد بلا و آزمایش اوست.او مالک قدرتی است که به تو داده و قادر بر چیزی است که تو را بر آن قادر نموده،آیا نشنیدی مردم حول و قوه الهی را میطلبند در آنجا که میگویند:
«لا حولَ و لا قوّه إلّا باللّه العلیِّ العظیمِ» .
عبایه عرض کرد:تفسیر این سخن چیست؟ فرمود:پناهی دربرابر معاصی الهی نیست مگر پناه خداوند و قوتی بر طاعات نیست مگر با اعانت پروردگار.عبایه برخاست و خود را به روی دست و پای امام علیه السلام انداخت و بوسه زد.(تحف العقول، ص ۳۴۵، در کلمات امام هادی)
برای روشن شدن این بحث پیچیده و دقیق و ظریف یک مثال حسی داریم که سابقاً نیز به آن اشاره کردیم و آن این است که فرض کنید یک قطار برقی به حرکت درآمده است این قطار نیروی خود را لحظهبهلحظه از سیم برقی که در طول مسیر کشیدهاند و حلقه لغزنده قطار روی آن حرکت میکند دریافت میدارد هر لحظه مسئول اداره برق اراده کند میتواند برق آن قطار را از همان مبدأ قطع کند ولی مادامی که قطع نکرده راننده قطار با میل و اراده و آزادی،قطار را در مسیر به حرکت وامیدارد.هر کجا لازم بود توقف میکند هر کجا لازم بود سرعت میگیرد و هر کجا خواست ملایم میرود،این راننده قادر است قطار را بهصورتهای مختلف هدایت کند ولی این قوت و قدرت را از مبدائی میگیرد که لحظهبهلحظه به او نیرو میبخشد و هر لحظه بخواهد میتواند این قدرت و نیرو را قطع کند.بنابراین این راننده،هم اختیار دارد و هم ندارد،اختیار برای انتخاب حرکت و توقف ولی عدم اختیار در بقاء نیرویش.
و این است معنی الامر بین الامرین:نه جبر و سلب اختیار و نه آزادی مطلق.
نکته قابل توجه این است که«حول»در لغت به دو معناست:یکی حرکت و تحول و دیگری ممانعت و حائل شدن.اگر در لغت عرب به«سال»حول گفته میشود به این دلیل است که انسان از زمانی به زمان دیگر متحول میشود و حرکت میکند.
بنابر این معنا،معنی لا حول و لا قوه الا باللّه این است که هیچ نوع حرکت و تحول و هیچ قوت و قدرتی جز از سوی خدا نیست،اوست که به ما این نیروها را بخشیده و به ما توانایی و اختیار داده تا بتوانیم بهسوی مقاصد خویش حرکت کنیم.
و بنابر معنی دوم،معنی جمله این است که هیچ مانعی دربرابر معاصی و هیچ قدرتی بر اطاعات جز بهوسیله خداوند نیست،همانگونه که در ذیل حدیث عبایه آمده بود و در حدیثی از امام صادق علیه السلام نیز در تفسیر جمله
«لا حول و لا قوّهَ إلّا باللّه» میخوانیم که فرمود:
«لا یَحولُ بَینَنا و بینَ المَعاصِی إلّا اللّهُ و لا یُقَوّینا علی أداءِ الطّاعهِ و الفرائضِ إلّا اللّه؛ میان ما و گناهان جز خداوند حائل نمیشود و برای ادای اطاعت و واجبات جز خداوند به ما نیرو نمیبخشد».(بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۱۸۹، ح ۲۴)
به این ترتیب جمله پرمعنی و پرمحتوای
«لا حولَ و لا قوّه إلّا باللّه» دو معنی دارد که هر دو در روایات معصومین علیهم السلام آمده است.(برای توضیح بیشتر درباره مسئله جبر و تفویض و قضا و قدر می توانید به کتاب انوارالاصول، ج ۱، و تفسیر نمونه، ج ۲۶، ذیل آیه ۳۸ سوره نبأ و همچنین ج ۱۱، ذیل آیه ۳۳ سوره نحل، و بحث هایی که سابقا در پیام امام أمیر المؤمنین ، ج ۱۲، ص ۴۶۱، ذیل حکمت ۷۸ داشتیم، مراجعه کنید.)
On being asked about the meaning of the expression: La hawla wala quwwata illa Billāh (there is neither strength nor power except through Allāh), Imam Ali ibn Abū Tālib said: “We are not masters of anything along with Allāh, and we are not masters of anything save what He makes us masters of. So, when He makes us masters of anything of which He is a superior Lord over us, He also assigns some duties to us. And when He takes it away, He takes away those duties as well.”{What Imam Ali ibn Abū Tālib meant is that man does not enjoy mastery over anything. Rather, such mastery is assigned/granted by Allāh. So long as this mastery lasts, the obligations of the Shari'a also continue, whereas when the mastery is taken away, the obligations, too, are lifted, since in such a case, the laying of obligations will mean placing the responsibility beyond one's capacity which cannot be permitted by any wise or prudent person, let alone by Allāh. This is why Allāh has placed the responsibility of performing various acts after having conferred the necessary energy in the limbs. It follows that this responsibility will remain only so long as the energy subsists. On the disappearance of energy, the responsibility for action will also disappear. For example, the obligation to pay zakāt applies only when there is wealth, but when Allāh takes away that wealth, He removes the liability to pay zakāt because in such a case, the laying of obligation is against prudence.}
وَ قَالَ علیه السلام لِعَمّارِ بنِ یَاسِرٍ وَ قَد سَمِعَهُ یُرَاجِعُ المُغِیرَةَ بنَ شُعبَةَ کَلَاماً دَعهُ یَا عَمّارُ فَإِنّهُ لَم یَأخُذ مِنَ الدّینِ إِلّا مَا قَارَبَهُ مِنَ الدّنیَا وَ عَلَی عَمدٍ لَبَسَ عَلَی نَفسِهِ لِیَجعَلَ الشّبُهَاتِ عَاذِراً لِسَقَطَاتِهِ
ترجمهها:
(اعتقادی، سیاسی) و درود خدا بر او، فرمود: (چون عمّار پسر یاسر با مغیرة بن شعبه (مغیرة بن شعبه یکی از چهار نفری است که به مکر و حیله و زیرکی چونان معاویه و عمرو عاص و زیاد بن ابیه، معروف بود و دشمنی خاصّی با اهل بیت علیهم السّلام داشت.) بحث میکرد و پاسخ او را میداد، امام به او فرمود) ای عمّار! مغیره را رها کن، زیرا او از دین به مقداری که او را به دنیا نزدیک کند، برگرفته، و به عمد حقائق را بر خود پوشیده داشت، تا شبهات را بهانه لغزشهای خود قرار دهد .
[و به عمار پسر یاسر فرمود، چون گفتگوی او را با مغیره پسر شعبه شنود.] عمار! او را واگذار، چه او چیزی از دین بر نگرفته جز آنچه آدمی را به دنیا نزدیک کردن تواند، و به عمد خود را به شبههها در افکنده تا آن را عذرخواه خطاهای خود گرداند.
مر عمار بن یاسر را در وقتی که شنید ازو که باز میگردانید بمغیرة بن شعبه کلامیرا و با او مجادله میکرد بگذار او را ای عمار پس بدرستی که ان فرا نگرفت از دین مگر چیزی را که نزدیک گردانید او را دنیا و او بر قصدیست که پوشانید آنرا بر نفس خود تا آنکه برگرداند شبهات را عذر آورنده مر لغزیدنهای خود را
شنید که عمار بن یاسر با مغیرة بن شعبه گفتگو می کند، آن حضرت به عمّار فرمود:
ای عمار، مغیرة را به حال خود واگذار. زیرا او از دین نگرفته، مگر همان که او را به دنیا نزدیک می کند. بعمد، حق را بر خود مشتبه ساخته تا برای خطاهای خود عذری بیاورد.
به عمار یاسر رحمة اللّه علیه زمانی که گفتگویش را با مغیره پسر شعبه شنید فرمود:ای عمّار،او را واگذار،چرا که او از دین چیزی نگرفته مگر آنچه که او را به دنیا نزدیک کند،و عمدا خود را به شبههها در انداخته تا آنها را عذرخواه خطاهای خود قرار دهد .
شروح:
وقتی که امام (علیه السلام) شنید، عمار بن یاسر، به مغیره بن شعبه پاسخ میدهد، به او فرمود: (ای عمار! مغیره را به خود واگذار، زیرا او از دین چیزی را نیاموخته مگر آنچه را که دنیا را به او نزدیک کرده باشد، و از روی عمد، امر را بر خود مشتبه ساخته تا شبهات را بهانهی خطاهای خود قرار دهد). مقصود امام (علیه السلام) آن است که مغیره از دین جز آنچه را که دنیا را به همراه آورد و او را به دنیا نزدیک سازد، نیاموخته است همچون عدالت و صداقتی که باعث سود دنیوی است و بس، و این عبارت صغرای قیاس مضمری است که بدان وسیله عمار را از گفتگوی با مغیره برحذر داشته و کبرای آن نیز چنین است: و هر کس چنان باشد، شایسته است تا از مراجعه و گفتگوی با او خودداری شود.
وَ قَالَ علیه السلام لِعَمَّارِ بْنِ یَاسِرٍ رَحِمَهُ اللَّهُ تَعَالَی وَ قَدْ سَمِعَهُ یُرَاجِعُ اَلْمُغِیرَةَ بْنَ شُعْبَةَ کَلاَماً دَعْهُ یَا عَمَّارُ فَإِنَّهُ [لَنْ یَأْخُذَ]
لَمْ یَأْخُذْ مِنَ الدِّینِ إِلاَّ مَا قَارَبَهُ مِنَ الدُّنْیَا وَ عَلَی عَمْدٍ [لَبَّسَ]
لَبَسَ عَلَی نَفْسِهِ لِیَجْعَلَ الشُّبُهَاتِ عَاذِراً لِسَقَطَاتِهِ .
أصحابنا غیر متفقین علی السکوت علی المغیرة بل أکثر البغدادیین یفسقونه و یقولون فیه ما یقال فی الفاسق و لما جاء عروة بن مسعود الثقفی إلی رسول الله ص عام الحدیبیة نظر إلیه قائما علی رأس رسول الله ص مقلدا سیفا فقیل من هذا قیل ابن أخیک المغیرة قال و أنت هاهنا یا غدر و الله إنی إلی الآن ما غسلت سوءتک .
و کان إسلام المغیرة من غیر اعتقاد صحیح و لا إنابة و نیة جمیلة کان قد صحب قوما فی بعض الطرق فاستغفلهم و هم نیام فقتلهم و أخذ أموالهم و هرب خوفا أن یلحق فیقتل أو یؤخذ ما فاز به من أموالهم فقدم المدینة فأظهر الإسلام و کان رسول الله ص لا یرد علی أحد إسلامه أسلم عن علة أو عن إخلاص فامتنع بالإسلام و اعتصم و حمی جانبه.
ذکر حدیثه أبو الفرج علی بن الحسین الأصفهانی فی کتاب الأغانی ( الأغانی 16:80-82(طبعة دار الکتب)مع اختلاف الروایة. ) قال کان المغیرة یحدث حدیث إسلامه قال خرجت مع قوم من بنی مالک و نحن علی دین الجاهلیة إلی المقوقس ملک مصر فدخلنا إلی الإسکندریة و أهدینا للملک هدایا کانت معنا فکنت أهون أصحابی علیه و قبض هدایا القوم و أمر لهم بجوائز و فضل بعضهم علی بعض و قصر بی فأعطانی شیئا قلیلا لا ذکر له و خرجنا فأقبلت بنو مالک یشترون هدایا لأهلهم و هم مسرورون و لم یعرض أحد منهم علی مواساة فلما خرجوا حملوا معهم خمرا فکانوا یشربون منها فأشرب معهم و نفسی تأبی أن تدعنی معهم و قلت ینصرفون إلی الطائف بما أصابوا و ما حباهم به الملک و یخبرون قومی بتقصیره بی و ازدرائه إیای فأجمعت علی قتلهم فقلت إنی أجد صداعا فوضعوا شرابهم و دعونی فقلت رأسی یصدع و لکن اجلسوا فأسقیکم فلم ینکروا من أمری شیئا فجلست أسقیهم و أشرب القدح بعد القدح فلما دبت الکأس فیهم اشتهوا الشراب فجعلت أصرف لهم و أترع الکأس [فیشربون و لا یدرون]
(من الأغانی. ) فأهمدتهم الخمر حتی ناموا ما یعقلون فوثبت إلیهم فقتلتهم جمیعا و أخذت جمیع ما کان معهم.
و قدمت المدینة فوجدت النبی ص بالمسجد و عنده أبو بکر و کان بی عارفا فلما رآنی قال ابن أخی عروة قلت نعم قد جئت أشهد أن لا إله إلا الله و أن محمدا رسول الله فقال رسول الله ص الحمد لله فقال أبو بکر من مصر أقبلت قلت نعم قال فما فعل المالکیون الذین کانوا معک قلت کان بینی و بینهم بعض ما یکون بین العرب و نحن علی دین الشرک فقتلتهم و أخذت أسلابهم و جئت بها إلی رسول الله ص لیخمسها [و یری فیها رأیه]
( من الأغانی. ) فإنها غنیمة من المشرکین فقال رسول الله أما إسلامک فقد قبلته و لا نأخذ من أموالهم شیئا و لا نخمسها لأن هذا غدر و الغدر لا خیر فیه فأخذنی ما قرب و ما بعد فقلت یا رسول الله إنما قتلتهم و أنا علی دین قومی ثم أسلمت حین دخلت إلیک الساعة فقال ع الإسلام یجب ما قبله قال و کان قتل منهم ثلاثة عشر إنسانا و احتوی ما معهم فبلغ ذلک ثقیفا بالطائف فتداعوا للقتال ثم اصطلحوا علی أن حمل عمی عروة بن مسعود ثلاث عشرة دیة.
قال فذلک معنی قول عروة یوم الحدیبیة یا غدر أنا إلی الأمس أغسل سوءتک فلا أستطیع أن أغسلها فلهذا قال أصحابنا البغدادیون من کان إسلامه علی هذا الوجه و کانت خاتمته ما قد تواتر الخبر به من لعن علی ع علی المنابر إلی أن مات علی هذا الفعل و کان المتوسط من عمره الفسق و الفجور و إعطاء البطن و الفرج سؤالهما و ممالأة الفاسقین و صرف الوقت إلی غیر طاعة الله کیف نتولاه و أی عذر لنا فی الإمساک عنه و ألا نکشف للناس فسقه
و حضرت عند النقیب أبی جعفر یحیی بن محمد العلوی البصری فی سنة إحدی عشرة و ستمائة ببغداد و عنده جماعة و أحدهم یقرأ فی الأغانی لأبی الفرج فمر ذکر المغیرة بن شعبة و خاض القوم فذمه بعضهم و أثنی علیه بعضهم و أمسک عنه آخرون فقال بعض فقهاء الشیعة ممن کان یشتغل بطرف من علم الکلام علی رأی الأشعری الواجب الکف و الإمساک عن الصحابة و عما شجر بینهم فقد
قال أبو المعالی الجوینی إن رسول الله ص نهی عن ذلک و قال إیاکم و ما شجر بین صحابتی .
و قال دعوا لی أصحابی فلو أنفق أحدکم مثل أحد ذهبا لما بلغ مد أحدهم و لا نصیفه.
و قال أصحابی کالنجوم بأیهم اقتدیتم اهتدیتم.
و قال خیرکم القرن الذی أنا فیه ثم الذی یلیه ثم الذی یلیه ثم الذی یلیه.
و قد ورد فی القرآن الثناء علی الصحابة و علی التابعین
و قال رسول الله ص و ما یدریک لعل الله اطلع علی أهل بدر فقال اعملوا ما شئتم فقد غفرت لکم.
و قد روی عن الحسن البصری أنه ذکر عنده الجمل و صفین فقال تلک دماء طهر الله منها أسیافنا فلا نلطخ بها ألسنتنا.
ثم إن تلک الأحوال قد غابت عنا و بعدت أخبارها علی حقائقها فلا یلیق بنا أن نخوض فیها و لو کان واحد من هؤلاء قد أخطأ لوجب [أن یحفظ رسول الله ص فیه و من المروءة]
( تکملة من ا. ) أن یحفظ رسول الله ص فی عائشة زوجته و فی الزبیر ابن عمته و فی طلحة الذی وقاه بیده ثم ما الذی ألزمنا و أوجب علینا أن نلعن أحدا من المسلمین أو نبرأ منه و أی ثواب فی اللعنة و البراءة إن الله تعالی لا یقول یوم القیامة للمکلف لم لم تلعن بل قد یقول له لم لعنت و لو أن إنسانا عاش عمره کله لم یلعن إبلیس لم یکن عاصیا و لا آثما و إذا جعل الإنسان عوض اللعنة أستغفر الله کان خیرا له ثم کیف یجوز للعامة أن تدخل أنفسها فی أمور الخاصة و أولئک قوم کانوا أمراء هذه الأمة و قادتها و نحن الیوم فی طبقة سافلة جدا عنهم فکیف یحسن بنا التعرض لذکرهم أ لیس یقبح من الرعیة أن تخوض فی دقائق أمور الملک و أحواله و شئونه التی تجری بینه و بین أهله و بنی عمه و نسائه و سراریه و قد کان رسول الله ص صهرا لمعاویة و أخته أم حبیبة تحته فالأدب أن تحفظ أم حبیبة و هی أم المؤمنین فی أخیها.
و کیف یجوز أن یلعن من جعل الله تعالی بینه و بین رسوله مودة أ لیس المفسرون کلهم قالوا هذه الآیة أنزلت فی أبی سفیان و آله و هی قوله تعالی عَسَی اللّهُ أَنْ یَجْعَلَ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الَّذِینَ عادَیْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً ( سورة الممتحنة 7. ) فکان ذلک مصاهرة رسول الله ص أبا سفیان و تزویجه ابنته علی أن جمیع ما تنقله الشیعة من الاختلاف بینهم و المشاجرة لم یثبت و ما کان القوم إلا کبنی أم واحدة و لم یتکدر باطن أحد منهم علی صاحبه قط و لا وقع بینهم اختلاف و لا نزاع.
فقال أبو جعفر رحمه الله قد کنت منذ أیام علقت بخطی کلاما وجدته لبعض الزیدیة فی هذا المعنی نقضا و ردا علی أبی المعالی الجوینی فیما اختاره لنفسه من هذا الرأی و أنا أخرجه إلیکم لأستغنی بتأمله عن الحدیث علی ما قاله هذا الفقیه فإنی أجد ألما یمنعنی من الإطالة فی الحدیث لا سیما إذا خرج مخرج الجدل و مقاومة الخصوم ثم أخرج من بین کتبه کراسا قرأناه فی ذلک المجلس و استحسنه الحاضرون و أنا أذکر هاهنا خلاصته.
قال لو لا أن الله تعالی أوجب معاداة أعدائه کما أوجب موالاة أولیائه و ضیق علی المسلمین ترکها إذا دل العقل علیها أو صح الخبر عنها بقوله سبحانه لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ (سورة المجادلة 22. ) و بقوله تعالی وَ لَوْ کانُوا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ النَّبِیِّ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِیاءَ (سورة المائدة 81. ) و بقوله سبحانه لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً
غَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِمْ (سورة الممتحنة 13. ) و لإجماع المسلمین علی أن الله تعالی فرض عداوة أعدائه و ولایة أولیائه و علی أن البغض فی الله واجب و الحب فی الله واجب لما تعرضنا لمعاداة أحد من الناس فی الدین و لا البراءة منه و لکانت عداوتنا للقوم تکلفا و لو ظننا أن الله عز و جل یعذرنا إذا قلنا یا رب غاب أمرهم عنا فلم یکن لخوضنا فی أمر قد غاب عنا معنی لاعتمدنا علی هذا العذر و والیناهم و لکنا نخاف أن یقول سبحانه لنا إن کان أمرهم قد غاب عن أبصارکم فلم یغب عن قلوبکم و أسماعکم قد أتتکم به الأخبار الصحیحة التی بمثلها ألزمتم أنفسکم الإقرار بالنبی ص و موالاة من صدقه و معاداة من عصاه و جحده و أمرتم بتدبر القرآن و ما جاء به الرسول فهلا حذرتم من أن تکونوا من أهل هذه الآیة غدا رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ (سورة الأحزاب 67. ) .
فأما لفظة اللعن فقد أمر الله تعالی بها و أوجبها أ لا تری إلی قوله أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ ( سورة البقرة 159.) فهو إخبار معناه الأمر کقوله وَ الْمُطَلَّقاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ ( سورة البقرة 228. ) و قد لعن الله تعالی العاصین بقوله لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ عَلی لِسانِ داوُدَ (سورة المائدة 78. ) و قوله إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً ( سورة الأحزاب 57. )و قوله مَلْعُونِینَ أَیْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلاً (سورة الأحزاب 61. ) و قال الله تعالی لإبلیس وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلی یَوْمِ الدِّینِ ( سورة ص 78. ) و قال إِنَّ اللّهَ لَعَنَ الْکافِرِینَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِیراً ( سورة الأحزاب 64. ) .
فأما قول من یقول أی ثواب فی اللعن و إن الله تعالی لا یقول للمکلف لم لم تلعن بل قد یقول له لم لعنت و أنه لو جعل مکان لعن الله فلانا اللهم اغفر لی لکان خیرا له و لو أن إنسانا عاش عمره کله لم یلعن إبلیس لم یؤاخذ بذلک فکلام جاهل لا یدری ما یقول اللعن طاعة و یستحق علیها الثواب إذا فعلت علی وجهها و هو أن یلعن مستحق اللعن لله و فی الله لا فی العصبیة و الهوی أ لا تری أن الشرع قد ورد بها فی نفی الولد و نطق بها القرآن و هو أن یقول الزوج فی الخامسة أَنَّ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَیْهِ إِنْ کانَ مِنَ الْکاذِبِینَ ( سورة النور 7. ) فلو لم یکن الله تعالی یرید أن یتلفظ عباده بهذه اللفظة و أنه قد تعبدهم بها لما جعلها من معالم الشرع و لما کررها فی کثیر من کتابه العزیز و لما قال فی حق القاتل وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ ( سورة النساء 93. ) و لیس المراد من قوله وَ لَعَنَهُ إلا الأمر لنا بأن نلعنه و لو لم یکن المراد بها ذلک لکان لنا أن نلعنه لأن الله تعالی قد لعنه أ فیلعن الله تعالی إنسانا و لا یکون لنا أن نلعنه هذا ما لا یسوغ فی العقل کما لا یجوز أن یمدح الله إنسانا إلا و لنا أن نمدحه و لا یذمه إلا و لنا أن نذمه و قال تعالی هَلْ أُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِکَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللّهُ ( سورة المائدة 60.) و قال رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً ( سورة الأحزاب 68. ) و قال عز و جل وَ قالَتِ اَلْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا ( سورة المائدة 64. ) و کیف یقول القائل إن الله تعالی لا یقول للمکلف لم لم تلعن أ لا یعلم هذا القائل أن الله تعالی أمر بولایة أولیائه و أمر بعداوة أعدائه فکما یسأل عن التولی یسأل عن التبری أ لا تری أن الیهودی إذا أسلم یطالب بأن یقال له تلفظ بکلمة الشهادتین ثم قل برئت من کل دین یخالف دین الإسلام فلا بد من البراءة لأن بها یتم العمل أ لم یسمع هذا القائل قول الشاعر تود عدوی ثم تزعم أننی صدیقک إن الرأی عنک لعازب.
فمودة العدو خروج عن ولایة الولی و إذا بطلت المودة لم یبق إلا البراءة لأنه لا یجوز أن یکون الإنسان فی درجة متوسطة مع أعداء الله تعالی و عصاته بألا یودهم و لا یبرأ منهم بإجماع المسلمین علی نفی هذه الواسطة.
و أما قوله لو جعل عوض اللعنة أستغفر الله لکان خیرا له فإنه لو استغفر من غیر أن یلعن أو یعتقد وجوب اللعن لما نفعه استغفاره و لا قبل منه لأنه یکون عاصیا لله تعالی مخالفا أمره فی إمساکه عمن أوجب الله تعالی علیه البراءة منه و إظهار البراءة و المصر علی بعض المعاصی لا تقبل توبته و استغفاره عن البعض الآخر و أما من یعیش عمره و لا یلعن إبلیس فإن کان لا یعتقد وجوب لعنه فهو کافر و إن کان یعتقد وجوب لعنه و لا یلعنه فهو مخطئ علی أن الفرق بینه و بین ترک لعنة رءوس الضلال فی هذه الأمة کمعاویة و المغیرة و أمثالهما أن أحدا من المسلمین لا یورث عنده الإمساک عن لعن إبلیس شبهه فی أمر إبلیس و الإمساک عن لعن هؤلاء و أضرابهم یثیر شبهة عند کثیر من المسلمین فی أمرهم و تجنب ما یورث الشبهة فی الدین واجب فلهذا لم یکن الإمساک عن لعن إبلیس نظیرا للإمساک عن أمر هؤلاء.
قال ثم یقال للمخالفین أ رأیتم لو قال قائل قد غاب عنا أمر یزید بن معاویة و الحجاج بن یوسف فلیس ینبغی أن نخوض فی قصتهما و لا أن نلعنهما و نعادیهما و نبرأ منهما هل کان هذا إلا کقولکم قد غاب عنا أمر معاویة و المغیرة بن شعبة و أضرابهما فلیس لخوضنا فی قصتهم معنی.
و بعد فکیف أدخلتم أیها العامة و الحشویة و أهل الحدیث أنفسکم فی أمر عثمان و خضتم فیه و قد غاب عنکم و برئتم من قتلته و لعنتموهم و کیف لم تحفظوا أبا بکر الصدیق فی محمد ابنه فإنکم لعنتموه و فسقتموه و لا حفظتم عائشة أم المؤمنین فی أخیها محمد المذکور و منعتمونا أن نخوض و ندخل أنفسنا فی أمر علی و الحسن و الحسین و معاویة الظالم له و لهما المتغلب علی حقه و حقوقهما و کیف صار لعن ظالم عثمان من السنة عندکم و لعن ظالم علی و الحسن و الحسین تکلفا و کیف أدخلت العامة أنفسها فی أمر عائشة و برئت ممن نظر إلیها و من القائل لها یا حمیراء أو إنما هی حمیراء و لعنته بکشفه سترها و منعتنا نحن عن الحدیث فی أمر فاطمة و ما جری لها بعد وفاة أبیها.
فإن قلتم إن بیت فاطمة إنما دخل و سترها إنما کشف حفظا لنظام الإسلام و کیلا ینتشر الأمر و یخرج قوم من المسلمین أعناقهم من ربقة (ربقة الطاعة:عروتها.) الطاعة و لزوم الجماعة.
قیل لکم و کذلک ستر عائشة إنما کشف و هودجها إنما هتک لأنها نشرت ( نشرت حبل الطاعة:أی قطعته. ) حبل الطاعة و شقت عصا المسلمین و أراقت دماء المسلمین من قبل وصول علی بن أبی طالب ع إلی البصرة و جری لها مع عثمان بن حنیف و حکیم بن جبلة و من کان معهما من المسلمین الصالحین من القتل و سفک الدماء ما تنطق به کتب التواریخ و السیر فإذا جاز دخول بیت فاطمة لأمر لم یقع بعد جاز کشف ستر عائشة علی ما قد وقع و تحقق فکیف صار هتک ستر عائشة من الکبائر التی یجب معها التخلید فی النار
و البراءة من فاعله و من أوکد عری الإیمان و صار کشف بیت فاطمة و الدخول علیها منزلها و جمع حطب ببابها و تهددها بالتحریق من أوکد عری الدین و أثبت دعائم الإسلام و مما أعز الله به المسلمین و أطفأ به نار الفتنة و الحرمتان واحدة و الستران واحد و ما نحب أن نقول لکم أن حرمة فاطمة أعظم و مکانها أرفع و صیانتها لأجل رسول الله ص أولی فإنها بضعة منه و جزء من لحمه و دمه و لیست کالزوجة الأجنبیة التی لا نسب بینها و بین الزوج و إنما هی وصلة مستعارة و عقد یجری مجری إجارة المنفعة و کما یملک رق الأمة بالبیع و الشراء و لهذا قال الفرضیون أسباب التوارث ثلاثة سبب و نسب و ولاء فالنسب القرابة و السبب النکاح و الولاء ولاء العتق فجعلوا النکاح خارجا عن النسب و لو کانت الزوجة ذات نسب لجعلوا الأقسام الثلاثة قسمین.
و کیف تکون عائشة أو غیرها فی منزلة فاطمة و قد أجمع المسلمون کلهم من یحبها و من لا یحبها منهم أنها سیدة نساء العالمین.
قال و کیف یلزمنا الیوم حفظ رسول الله ص فی زوجته و حفظ أم حبیبة فی أخیها و لم تلزم الصحابة أنفسها حفظ رسول الله ص فی أهل بیته و لا ألزمت الصحابة أنفسها حفظ رسول الله ص فی صهره و ابن عمه ابن عفان و قد قتلوهم و لعنوهم و لقد کان کثیر من الصحابة یلعن عثمان و هو خلیفة منهم عائشة کانت تقول اقتلوا نعثلا لعن الله نعثلا و منهم عبد الله بن مسعود و قد لعن معاویة علی بن أبی طالب و ابنیه حسنا و حسینا و هم أحیاء یرزقون بالعراق و هو یلعنهم بالشام علی المنابر و یقنت علیهم فی الصلوات و قد لعن أبو بکر و عمر سعد بن عبادة و هو حی و برءا منه و أخرجاه من المدینة إلی الشام و لعن عمر خالد بن الولید لما قتل مالک بن نویرة و ما زال اللعن فاشیا فی المسلمین إذا عرفوا من الإنسان معصیة تقتضی اللعن و البراءة.
قال و لو کان هذا أمرا معتبرا و هو أن یحفظ زید لأجل عمرو فلا یلعن لوجب أن تحفظ الصحابة فی أولادهم فلا یلعنوا لأجل آبائهم فکان یجب أن یحفظ سعد بن أبی وقاص فلا یلعن ابنه عمر بن سعد قاتل الحسین و أن یحفظ معاویة فلا یلعن یزید صاحب وقعة الحرة و قاتل الحسین و مخیف المسجد الحرام بمکة و أن یحفظ عمر بن الخطاب فی عبید الله ابنه قاتل الهرمزان و المحارب علیا ع فی صفین .
قال علی أنه لو کان الإمساک عن عداوة من عادی الله من أصحاب رسول الله ص من حفظ رسول الله ص فی أصحابه و رعایة عهده و عقده لم نعادهم و لو ضربت رقابنا بالسیوف و لکن محبة رسول الله ص لأصحابه لیست کمحبة الجهال الذین یصنع أحدهم محبته لصاحبه موضع العصبیة و إنما أوجب الله رسول الله ص محبة أصحابه لطاعتهم لله فإذا عصوا الله و ترکوا ما أوجب محبتهم فلیس عند رسول الله ص محاباة فی ترک لزوم ما کان علیه من محبتهم و لا تغطرس فی العدول عن التمسک بموالاتهم فلقد کان ص یحب أن یعادی أعداء الله و لو کانوا عترته کما یحب أن یوالی أولیاء الله و لو کانوا أبعد الخلق نسبا منه و الشاهد علی ذلک إجماع الأمة علی أن الله تعالی قد أوجب عداوة من ارتد بعد الإسلام و عداوة من نافق و إن کان من أصحاب رسول الله ص و أن رسول الله ص هو الذی أمر بذلک و دعا إلیه و ذلک أنه ص قد أوجب قطع السارق و ضرب القاذف و جلد البکر إذا زنی و إن کان من المهاجرین أو الأنصار أ لا تری أنه قال لو سرقت فاطمة لقطعتها.
فهذه ابنته الجاریة مجری نفسه لم یحابها فی دین الله و لا راقبها فی حدود الله و قد جلد أصحاب الإفک و منهم مسطح بن أثاثة و کان من أهل بدر .
قال و بعد فلو کان محل أصحاب رسول الله ص محل من لا یعادی إذا عصی الله سبحانه و لا یذکر بالقبیح بل یجب أن یراقب لأجل اسم الصحبة و یغضی عن عیوبه و ذنوبه لکان کذلک صاحب موسی المسطور ثناؤه فی القرآن لما اتبع هواه فانسلخ مما أوتی من الآیات و غوی قال سبحانه وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْناهُ آیاتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ اَلشَّیْطانُ فَکانَ مِنَ الْغاوِینَ ( سورة الأعراف 175. ) و لکان ینبغی أن یکون محل عبدة العجل من أصحاب موسی هذا المحل لأن هؤلاء کلهم قد صحبوا رسولا جلیلا من رسل الله سبحانه.
قال و لو کانت الصحابة عند أنفسها بهذه المنزلة لعلمت ذلک من حال أنفسها لأنهم أعرف بمحلهم من عوام أهل دهرنا و إذا قدرت أفعال بعضهم ببعض دلتک علی أن القصة کانت علی خلاف ما قد سبق إلی قلوب الناس الیوم هذا علی و عمار و أبو الهیثم بن التیهان و خزیمة بن ثابت و جمیع من کان مع علی ع من المهاجرین و الأنصار لم یروا أن یتغافلوا عن طلحة و الزبیر حتی فعلوا بهما و بمن معهما ما یفعل بالشراة فی عصرنا و هذا طلحة و الزبیر و عائشة و من کان معهم و فی جانبهم لم یروا أن یمسکوا عن علی حتی قصدوا له کما یقصد للمتغلبین فی زماننا و هذا معاویة و عمرو لم یریا علیا بالعین التی یری بها العامی صدیقه أو جاره و لم یقصرا دون ضرب وجهه بالسیف و لعنه و لعن أولاده و کل من کان حیا من أهله و قتل أصحابه و قد لعنهما هو أیضا فی الصلوات المفروضات و لعن معهما أبا الأعور السلمی و أبا موسی الأشعری و کلاهما من الصحابة و هذا سعد بن أبی وقاص و محمد بن مسلمة و أسامة بن زید و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل و عبد الله بن عمر و حسان بن ثابت و أنس بن مالک لم یروا أن یقلدوا علیا فی حرب طلحة و لا طلحة فی حرب علی و طلحة و الزبیر بإجماع المسلمین أفضل من هؤلاء المعدودین لأنهم زعموا أنهم قد خافوا أن یکون علی قد غلط و زل فی حربهما و خافوا أن یکونا قد غلطا و زلا فی حرب علی و هذا عثمان قد نفی أبا ذر إلی الربذة کما یفعل بأهل الخنا و الریب و هذا عمار و ابن مسعود تلقیا عثمان بما تلقیاه به لما ظهر لهما بزعمهما منه ما وعظاه لأجله ثم فعل بهما عثمان ما تناهی إلیکم ثم فعل القوم بعثمان ما قد علمتم و علم الناس کلهم و هذا عمر یقول فی قصة الزبیر بن العوام لما استأذنه فی الغزو ها إنی ممسک بباب هذا الشعب أن یتفرق أصحاب محمد فی الناس فیضلوهم و زعم أنه و أبو بکر کانا یقولان إن علیا و العباس فی قصة المیراث زعماهما کاذبین ظالمین فاجرین و ما رأینا علیا و العباس اعتذرا و لا تنصلا و لا نقل أحد من أصحاب الحدیث ذلک و لا رأینا أصحاب رسول الله ص أنکروا علیهما ما حکاه عمر عنهما و نسبه إلیهما و لا أنکروا أیضا علی عمر قوله فی أصحاب رسول الله ص إنهم یریدون إضلال الناس و یهمون به و لا أنکروا علی عثمان دوس بطن عمار و لا کسر ضلع ابن مسعود و لا علی عمار و ابن مسعود ما تلقیا به عثمان کإنکار العامة الیوم الخوض فی حدیث الصحابة و لا اعتقدت الصحابة فی أنفسها ما یعتقده العامة فیها اللهم إلا أن یزعموا أنهم أعرف بحق القوم منهم و هذا علی و فاطمة و العباس ما زالوا علی کلمة واحدة یکذبون الروایة نحن معاشر الأنبیاء لا نورث و یقولون إنها مختلقة.
قالوا و کیف کان النبی ص یعرف هذا الحکم غیرنا و یکتمه عنا و نحن الورثة و نحن أولی الناس بأن یؤدی هذا الحکم إلیه و هذا عمر بن الخطاب یشهد لأهل الشوری أنهم النفر الذین توفی رسول الله ص و هو عنهم راض ثم یأمر بضرب أعناقهم إن أخروا فصل حال الإمامة هذا بعد أن ثلبهم و قال فی حقهم ما لو سمعته العامة الیوم من قائل لوضعت ثوبه فی عنقه سحبا إلی السلطان ثم شهدت علیه بالرفض و استحلت دمه فإن کان الطعن علی بعض الصحابة رفضا فعمر بن الخطاب أرفض الناس و إمام الروافض کلهم ثم ما شاع و اشتهر من قول عمر کانت بیعة أبی بکر فلتة وقی الله شرها فمن عاد إلی مثلها فاقتلوه و هذا طعن فی العقد و قدح فی البیعة الأصلیة.
ثم ما نقل عنه من ذکر أبی بکر فی صلاته و قوله عن عبد الرحمن ابنه دویبة سوء و لهو خیر من أبیه ثم عمر القائل فی سعد بن عبادة و هو رئیس الأنصار و سیدها اقتلوا سعدا قتل الله سعدا اقتلوه فإنه منافق و قد شتم أبا هریرة و طعن فی روایته و شتم خالد بن الولید و طعن فی دینه و حکم بفسقه و بوجوب قتله و خون عمرو بن العاص و معاویة بن أبی سفیان و نسبهما إلی سرقة مال الفیء و اقتطاعه و کان سریعا إلی المساءة کثیر الجبه و الشتم و السب لکل أحد و قل أن یکون فی الصحابة من سلم من معرة لسانه أو یده و لذلک أبغضوه و ملوا أیامه مع کثرة الفتوح فیها فهلا احترم عمر الصحابة کما تحترمهم العامة إما أن یکون عمر مخطئا و إما أن تکون العامة علی الخطإ.
فإن قالوا عمر ما شتم و لا ضرب و لا أساء إلا إلی عاص مستحق لذلک قیل لهم فکأنا نحن نقول إنا نرید أن نبرأ و نعادی من لا یستحق البراءة و المعاداة کلا ما قلنا هذا و لا یقول هذا مسلم و لا عاقل و إنما غرضنا الذی إلیه نجری بکلامنا هذا أن نوضح أن الصحابة قوم من الناس لهم ما للناس و علیهم ما علیهم من أساء منهم ذممناه و من أحسن منهم حمدناه و لیس لهم علی غیرهم من المسلمین کبیر فضل إلا بمشاهدة الرسول و معاصرته لا غیر بل ربما کانت ذنوبهم أفحش من ذنوب غیرهم لأنهم شاهدوا الأعلام و المعجزات فقربت اعتقاداتهم من الضرورة و نحن لم نشاهد ذلک فکانت عقائدنا محض النظر و الفکر و بعرضیة الشبه و الشکوک فمعاصینا أخف لأنا أعذر.
ثم نعود إلی ما کنا فیه فنقول و هذه عائشة أم المؤمنین خرجت بقمیص رسول الله ص فقالت للناس هذا قمیص رسول الله لم یبل و عثمان قد أبلی سنته ثم تقول اقتلوا نعثلا قتل الله نعثلا ثم لم ترض بذلک حتی قالت أشهد أن عثمان جیفة علی الصراط غدا فمن الناس من یقول روت فی ذلک خبرا و من الناس من یقول هو موقوف علیها و بدون هذا لو قاله إنسان الیوم یکون عند العامة زندیقا ثم قد حصر عثمان حصرته أعیان الصحابة فما کان أحد ینکر ذلک و لا یعظمه و لا یسعی فی إزالته و إنما أنکروا علی من أنکر علی المحاصرین له و هو رجل کما علمتم من وجوه أصحاب رسول الله ص ثم من أشرافهم ثم هو أقرب إلیه من أبی بکر و عمر و هو مع ذلک إمام المسلمین و المختار منهم للخلافة و للإمام حق علی رعیته عظیم فإن کان القوم قد أصابوا فإذن لیست الصحابة فی الموضع الذی وضعتها به العامة و إن کانوا ما أصابوا فهذا هو الذی نقول من أن الخطأ جائز علی آحاد الصحابة کما یجوز علی آحادنا الیوم و لسنا نقدح فی الإجماع و لا ندعی إجماعا حقیقیا علی قتل عثمان و إنما نقول إن کثیرا من المسلمین فعلوا ذلک و الخصم یسلم أن ذلک کان خطأ و معصیة فقد سلم أن الصحابی یجوز أن یخطئ و یعصی و هو المطلوب.
و هذا المغیرة بن شعبة و هو من الصحابة ادعی علیه الزنا و شهد علیه قوم بذلک فلم ینکر ذلک عمر و لا قال هذا محال و باطل لأن هذا صحابی من صحابة رسول الله ص لا یجوز علیه الزنا و هلا أنکر عمر علی الشهود و قال لهم ویحکم هلا تغافلتم عنه لما رأیتموه یفعل ذلک فإن الله تعالی قد أوجب الإمساک عن مساوئ أصحاب رسول الله ص و أوجب الستر علیهم و هلا ترکتموه لرسول الله ص فی قوله دعوا لی أصحابی.
ما رأینا عمر إلا قد انتصب لسماع الدعوی و إقامة الشهادة و أقبل یقول للمغیرة یا مغیرة ذهب ربعک یا مغیرة ذهب نصفک یا مغیرة ذهب ثلاثة أرباعک حتی اضطرب الرابع فجلد الثلاثة و هلا قال المغیرة لعمر کیف تسمع فی قول هؤلاء و لیسوا من الصحابة و أنا من الصحابة
و رسول الله ص قد قال أصحابی کالنجوم بأیهم اقتدیتم اهتدیتم.
ما رأیناه قال ذلک بل استسلم لحکم الله تعالی و هاهنا من هو أمثل من المغیرة و أفضل قدامة بن مظعون لما شرب الخمر فی أیام عمر فأقام علیه الحد و هو رجل من علیة الصحابة و من أهل بدر و المشهود لهم بالجنة فلم یرد عمر الشهادة و لا درأ عنه الحد لعلة أنه بدری و لا قال قد نهی رسول الله ص عن ذکر مساوئ الصحابة و قد ضرب عمر أیضا ابنه حدا فمات و کان ممن عاصر رسول الله ص و لم تمنع معاصرته له من إقامة الحد علیه.
و هذا علی ع یقول ما حدثنی أحد بحدیث عن رسول الله ص إلا استحلفته علیه.
أ لیس هذا اتهاما لهم بالکذب و ما استثنی أحدا من المسلمین إلا أبا بکر علی ما ورد فی الخبر و قد صرح غیر مرة بتکذیب أبی هریرة و قال لا أحد أکذب من هذا الدوسی علی رسول الله ص و قال أبو بکر فی مرضه الذی مات فیه وددت أنی لم أکشف بیت فاطمة و لو کان أغلق علی حرب فندم و الندم لا یکون إلا عن ذنب.
ثم ینبغی للعاقل أن یفکر فی تأخر علی ع عن بیعة أبی بکر ستة أشهر إلی أن ماتت فاطمة فإن کان مصیبا فأبو بکر علی الخطإ فی انتصابه فی الخلافة و إن کان أبو بکر مصیبا فعلی علی الخطإ فی تأخره عن البیعة و حضور المسجد ثم قال أبو بکر فی مرض موته أیضا للصحابة فلما استخلفت علیکم خیرکم فی نفسی یعنی عمر فکلکم ورم لذلک أنفه یرید أن یکون الأمر له لما رأیتم الدنیا قد جاءت أما و الله لتتخذن ستائر الدیباج و نضائد الحریر { 1) الکامل للمبرد 1:7. } أ لیس هذا طعنا فی الصحابة و تصریحا بأنه قد نسبهم إلی الحسد لعمر لما نص علیه بالعهد و لقد قال له طلحة لما ذکر عمر للأمر ما ذا تقول لربک إذا سألک عن عباده و قد ولیت علیهم فظا غلیظا فقال أبو بکر أجلسونی أجلسونی بالله تخوفنی إذا سألنی قلت ولیت علیهم خیر أهلک ثم شتمه بکلام کثیر منقول فهل قول طلحة إلا طعن فی عمر و هل قول أبی بکر إلا طعن فی طلحة .
ثم الذی کان بین أبی بن کعب و عبد الله بن مسعود من السباب حتی نفی کل واحد منهما الآخر عن أبیه و کلمة أبی بن کعب مشهورة منقولة ما زالت هذه الأمة مکبوبة علی وجهها منذ فقدوا نبیهم و قوله ألا هلک أهل العقیدة و الله ما آسی علیهم إنما آسی علی من یضلون من الناس.
ثم قول عبد الرحمن بن عوف ما کنت أری أن أعیش حتی یقول لی عثمان یا منافق و قوله لو استقبلت من أمری ما استدبرت ما ولیت عثمان شسع نعلی ( الشسع:قبال النعل. ) و قوله اللهم إن عثمان قد أبی أن یقیم کتابک فافعل به و افعل.
و قال عثمان لعلی ع فی کلام دار بینهما أبو بکر و عمر خیر منک فقال علی کذبت أنا خیر منک و منهما عبدت الله قبلهما و عبدته بعدهما.
و روی سفیان بن عینیة عن عمرو بن دینار قال کنت عند عروة بن الزبیر فتذاکرناکم أقام النبی بمکة بعد الوحی فقال عروة أقام عشرا فقلت کان ابن عباس یقول ثلاث عشرة فقال کذب ابن عباس و قال ابن عباس المتعة حلال (نکاح المتعة؛هو أن یتزوج الرجل المرأة یستمتع بها أیاما ثمّ یترکها.) فقال له جبیر بن مطعم کان عمر ینهی عنها فقال یا عدی نفسه من هاهنا ضللتم أحدثکم عن رسول الله ص و تحدثنی عن عمر .
و جاء فی الخبر عن علی ع لو لا ما فعل عمر بن الخطاب فی المتعة ما زنی إلا شقی و قیل ما زنی إلا شفا أی قلیلا.
فأما سبب بعضهم بعضا و قدح بعضهم فی بعض فی المسائل الفقهیة فأکثر من أن یحصی مثل قول ابن عباس و هو یرد علی زید مذهبه القول فی الفرائض إن شاء أو قال من شاء باهلته (باهل القوم بعضهم بعضا و ابتهلوا:تلاعنوا.) إن الذی أحصی رمل عالج ( عالج:موضع به رمل معروف،.) عددا أعدل من أن یجعل فی مال نصفا و نصفا و ثلثا هذان النصفان قد ذهبا بالمال فأین موضع الثلث.
و مثل قول أبی بن کعب فی القرآن لقد قرأت القرآن و زید هذا غلام ذو ذؤابتین یلعب بین صبیان الیهود فی المکتب.
و قال علی ع فی أمهات الأولاد و هو علی المنبر کان رأیی و رأی عمر ألا یبعن و أنا أری الآن بیعهن فقام إلیه عبیدة السلمانی فقال رأیک فی الجماعة ( ب:«لجماعة». ) أحب إلینا من رأیک فی الفرقة .
و کان أبو بکر یری التسویة فی قسم الغنائم و خالفه عمر و أنکر فعله.
و أنکرت عائشة علی أبی سلمة بن عبد الرحمن خلافه علی ابن عباس فی عدة المتوفی عنها زوجها و هی حامل و قالت فروج یصقع (صقع الدیک صقعا:صاح. ) مع الدیکة.
و أنکرت الصحابة علی ابن عباس قوله فی الصرف و سفهوا رأیه حتی قیل إنه تاب من ذلک عند موته.
و اختلفوا فی حد شارب الخمر حتی خطأ بعضهم بعضا.
و روی بعض الصحابة عن النبی ص أنه قال الشؤم فی ثلاثة المرأة و الدار و الفرس.
فأنکرت عائشة ذلک و کذبت الراوی و قالت إنه إنما قال ع ذلک حکایة عن غیره.
و روی بعض الصحابة عنه ع أنه قال التاجر فاجر.
فأنکرت عائشة ذلک و کذبت الراوی و قالت إنما قاله ع فی تاجر دلس.
و أنکر قوم من الأنصار
روایة أبی بکر
الأئمة من قریش .
و نسبوه إلی افتعال هذه الکلمة.
و کان أبو بکر یقضی بالقضاء فینقضه علیه أصاغر الصحابة کبلال و صهیب و نحوهما قد روی ذلک فی عدة قضایا.
و قیل لابن عباس إن عبد الله بن الزبیر یزعم أن موسی صاحب الخضر لیس موسی بنی إسرائیل فقال کذب عدو الله أخبرنی أبی بن کعب قال خطبنا رسول الله ص و ذکر کذا بکلام یدل علی أن موسی صاحب الخضر هو موسی بنی إسرائیل.
و باع معاویة أوانی ذهب و فضة بأکثر من وزنها فقال له أبو الدرداء سمعت رسول الله ص ینهی عن ذلک فقال معاویة أما أنا فلا أری به بأسا فقال أبو الدرداء من عذیری من معاویة أخبره عن الرسول ص و هو یخبرنی عن رأیه و الله لا أساکنک بأرض أبدا.
و طعن ابن عباس فی أبی هریرة
عن رسول الله ص إذا استیقظ أحدکم من نومه فلا یدخلن یده فی الإناء حتی یتوضأ.
و قال فما نصنع بالمهراس ( المهراس:إناء مستطیل منقور یتوضأ فیه. ) .
و قال علی ع لعمر و قد أفتاه الصحابة فی مسألة و أجمعوا علیها إن کانوا راقبوک فقد غشوک و إن کان هذا جهد رأیهم فقد أخطئوا.
و قال ابن عباس أ لا یتقی الله زید بن ثابت یجعل ابن الابن ابنا و لا یجعل أب الأب أبا.
و قالت عائشة أخبروا زید بن أرقم أنه قد أحبط جهاده مع رسول الله ص .
و أنکرت الصحابة علی أبی موسی قوله إن النوم لا ینقض الوضوء و نسبته إلی الغفلة و قلة التحصیل و کذلک أنکرت علی أبی طلحة الأنصاری قوله إن أکل البرد لا یفطر الصائم و هزئت به و نسبته إلی الجهل.
و سمع عمر عبد الله بن مسعود و أبی بن کعب یختلفان فی صلاة الرجل فی الثوب الواحد فصعد المنبر و قال إذا اختلف اثنان من أصحاب رسول الله ص فعن أی فتیاکم یصدر المسلمون لا أسمع رجلین یختلفان بعد مقامی هذا إلا فعلت و صنعت.
و قال جریر بن کلیب رأیت عمر ینهی عن المتعة و علی ع یأمر بها فقلت إن بینکما لشرا فقال علی ع لیس بیننا إلا الخیر و لکن خیرنا أتبعنا لهذا الدین.
قال هذا المتکلم و کیف یصح أن یقول رسول الله ص أصحابی کالنجوم بأیهم اقتدیتم اهتدیتم.
لا شبهة أن هذا یوجب أن یکون أهل الشام فی صفین علی هدی و أن یکون أهل العراق أیضا علی هدی و أن یکون قاتل عمار بن یاسر مهتدیا
و قد صح الخبر الصحیح أنه قال له تقتلک الفئة الباغیة.
و قال فی القرآن فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ فدل علی أنها ما دامت موصوفة بالمقام علی البغی مفارقة لأمر الله و من یفارق أمر الله لا یکون مهتدیا.
و کان یجب أن یکون بسر بن أبی أرطاة الذی ذبح ولدی عبید الله بن عباس الصغیرین مهتدیا لأن بسرا من الصحابة أیضا و کان یجب أن یکون عمرو بن العاص و معاویة اللذان کانا یلعنان علیا أدبار الصلاة و ولدیه مهتدیین و قد کان فی الصحابة من یزنی و من یشرب الخمر کأبی محجن الثقفی و من یرتد عن الإسلام کطلیحة بن خویلد فیجب أن یکون کل من اقتدی بهؤلاء فی أفعالهم مهدیا.
قال و إنما هذا من موضوعات متعصبة الأمویة فإن لهم من ینصرهم بلسانه و بوضعه الأحادیث إذا عجز عن نصرهم بالسیف.
و کذا القول فی الحدیث الآخر و هو قوله القرن الذی أنا فیه و مما یدل علی بطلانه أن القرن الذی جاء بعده بخمسین سنة شر قرون الدنیا و هو أحد القرون التی ذکرها فی النص و کان ذلک القرن هو القرن الذی قتل فیه الحسین و أوقع بالمدینة و حوصرت مکة و نقضت الکعبة و شربت خلفاؤه و القائمون مقامه و المنتصبون فی منصب النبوة الخمور و ارتکبوا الفجور کما جری لیزید بن معاویة و لیزید بن عاتکة و للولید بن یزید و أریقت الدماء الحرام و قتل المسلمون و سبی الحریم و استعبد أبناء المهاجرین و الأنصار و نقش علی أیدیهم کما ینقش علی أیدی الروم و ذلک فی خلافة عبد الملک و إمرة الحجاج و إذا تأملت کتب التواریخ وجدت الخمسین الثانیة شرا کلها لا خیر فیها و لا فی رؤسائها و أمرائها و الناس برؤسائهم و أمرائهم و القرن خمسون سنة فکیف یصح هذا الخبر.
قال فأما ما ورد فی القرآن من قوله تعالی لَقَدْ رَضِیَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ ( سورة الفتح 18. ) و قوله مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ (سورة الفتح 29. ) .
و قول النبی ص إن الله اطلع علی أهل بدر .
إن کان الخبر صحیحا فکله مشروط بسلامة العاقبة و لا یجوز أن یخبر الحکیم مکلفا غیر معصوم بأنه لا عقاب علیه فلیفعل ما شاء.
قال هذا المتکلم و من أنصف و تأمل أحوال الصحابة وجدهم مثلنا یجوز علیهم ما یجوز علینا و لا فرق بیننا و بینهم إلا بالصحبة لا غیر فإن لها منزلة و شرفا
و لکن لا إلی حد یمتنع علی کل من رأی الرسول أو صحبه یوما أو شهرا أو أکثر من ذلک أن یخطئ و یزل و لو کان هذا صحیحا ما احتاجت عائشة إلی نزول براءتها من السماء بل کان رسول الله ص من أول یوم یعلم کذب أهل الإفک لأنها زوجته و صحبتها له آکد من صحبة غیرها و صفوان بن المعطل أیضا کان من الصحابة فکان ینبغی ألا یضیق صدر رسول الله ص و لا یحمل ذلک الهم و الغم الشدیدین اللذین حملهما و یقول صفوان من الصحابة و عائشة من الصحابة و المعصیة علیهما ممتنعة.
و أمثال هذا کثیر و أکثر من الکثیر لمن أراد أن یستقرئ أحوال القوم و قد کان التابعون یسلکون بالصحابة هذا المسلک و یقولون فی العصاة منهم مثل هذا القول و إنما اتخذهم العامة أربابا بعد ذلک.
قال و من الذی یجترئ علی القول بأن أصحاب محمد لا تجوز البراءة من أحد منهم و إن أساء و عصی بعد قول الله تعالی للذی شرفوا برؤیته لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ ( سورة الزمر 65.) بعد قوله قُلْ إِنِّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ ( سورة الزمر 65. ) و بعد قوله فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِیدٌ إلا من لا فهم له و لا نظر معه و لا تمییز عنده.
قال و من أحب أن ینظر إلی اختلاف الصحابة و طعن بعضهم فی بعض و رد بعضهم علی بعض و ما رد به التابعون علیهم و اعترضوا به أقوالهم و اختلاف التابعین أیضا فیما بینهم و قدح بعضهم فی بعض فلینظر فی کتاب النظام قال الجاحظ کان النظام أشد الناس إنکارا علی الرافضة لطعنهم علی الصحابة حتی إذا ذکر الفتیا و تنقل الصحابة فیها و قضایاهم بالأمور المختلفة و قول من استعمل الرأی فی دین الله انتظم مطاعن الرافضة و غیرها و زاد علیها و قال فی الصحابة أضعاف قولها.
قال و قال بعض رؤساء المعتزلة غلط أبی حنیفة فی الأحکام عظیم لأنه أضل خلقا و غلط حماد ( حماد هو حماد بن أبی سلیمان. ) أعظم من غلط أبی حنیفة لأن حمادا أصل أبی حنیفة الذی منه تفرع و غلط إبراهیم أغلظ و أعظم من غلط حماد لأنه أصل حماد و غلط علقمة (علقمة بن قیس. ) و الأسود (الأسود بن یزید. ) أعظم من غلط إبراهیم لأنهما أصله الذی علیه اعتمد و غلط ابن مسعود أعظم من غلط هؤلاء جمیعا لأنه أول من بدر إلی وضع الأدیان برأیه و هو الذی قال أقول فیها برأیی فإن یکن صوابا فمن الله و إن یکن خطأ فمنی.
قال و استأذن أصحاب الحدیث علی ثمامة ( ثمامة بن أشرس.) بخراسان حیث کان مع الرشید بن المهدی فسألوه کتابه الذی صنفه علی أبی حنیفة فی اجتهاد الرأی فقال لست علی أبی حنیفة کتبت ذلک الکتاب و إنما کتبته علی علقمة و الأسود و عبد الله بن مسعود لأنهم الذین قالوا بالرأی قبل أبی حنیفة .
قال و کان بعض المعتزلة أیضا إذا ذکر ابن عباس استصغره و قال صاحب الذؤابة یقول فی دین الله برأیه.
و ذکر الجاحظ فی کتابه المعروف بکتاب التوحید أن أبا هریرة لیس بثقة فی الروایة عن رسول الله ص قال و لم یکن علی ع یوثقه فی الروایة بل یتهمه و یقدح فیه و کذلک عمر و عائشة .
و کان الجاحظ یفسق عمر بن عبد العزیز و یستهزئ به و یکفره و عمر بن العزیز و إن لم یکن من الصحابة فأکثر العامة یری له من الفضل ما یراه لواحد من الصحابة.
و کیف یجوز أن نحکم حکما جزما أن کل واحد من الصحابة عدل و من جملة الصحابة الحکم بن أبی العاص و کفاک به عدوا مبغضا لرسول الله ص و من الصحابة الولید بن عقبة الفاسق بنص الکتاب و منهم حبیب بن مسلمة الذی فعل ما فعل بالمسلمین فی دولة معاویة و بشر بن أبی أرطاة عدو الله و عدو رسوله و فی الصحابة کثیر من المنافقین لا یعرفهم الناس و قال کثیر من المسلمین مات رسول الله ص و لم یعرفه الله سبحانه کل المنافقین بأعیانهم و إنما کان یعرف قوما منهم و لم یعلم بهم أحدا إلا حذیفة فیما زعموا فکیف یجوز أن نحکم حکما جزما أن کل واحد ممن صحب رسول الله أو رآه أو عاصره عدل مأمون لا یقع منه خطأ و لا معصیة و من الذی یمکنه أن یتحجر واسعا کهذا التحجر أو یحکم هذا الحکم قال و العجب من الحشویة و أصحاب الحدیث إذ یجادلون علی معاصی الأنبیاء و یثبتون أنهم عصوا الله تعالی و ینکرون علی من ینکر ذلک و یطعنون فیه و یقولون قدری معتزلی و ربما قالوا ملحد مخالف لنص الکتاب و قد رأینا منهم الواحد و المائة و الألف یجادل فی هذا الباب فتارة یقولون إن یوسف قعد من امرأة العزیز مقعد الرجل من المرأة و تارة یقولون إن داود قتل أوریا لینکح امرأته و تارة یقولون إن رسول الله کان کافرا ضالا قبل النبوة و ربما ذکروا زینب بنت جحش و قصة الفداء یوم بدر .
فأما قدحهم فی آدم ع و إثباتهم معصیته و مناظرتهم من یذکر ذلک
فهو دأبهم و دیدنهم فإذا تکلم واحد فی عمرو بن العاص أو فی معاویة و أمثالهما و نسبهم إلی المعصیة و فعل القبیح احمرت وجوههم و طالت أعناقهم و تخازرت أعینهم و قالوا مبتدع رافضی یسب الصحابة و یشتم السلف فإن قالوا إنما اتبعنا فی ذکر معاصی الأنبیاء نصوص الکتاب قیل لهم فاتبعوا فی البراءة من جمیع العصاة نصوص الکتاب فإنه تعالی قال لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ (سورة المجادلة 5. ) و قال فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ ( سورة الحجرات 9. ) و قال أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ( سورة النساء 59. ) .
ثم یسألون عن بیعة علی ع هل هی صحیحة لازمة لکل الناس فلا بد من بلی فیقال لهم فإذا خرج علی الإمام الحق خارج أ لیس یجب علی المسلمین قتاله حتی یعود إلی الطاعة فهل یکون هذا القتال إلا البراءة التی نذکرها لأنه لا فرق بین الأمرین و إنما برئنا منهم لأنا لسنا فی زمانهم فیمکننا أن نقاتل بأیدینا فقصاری أمرنا الآن أن نبرأ منهم و نلعنهم و لیکون ذلک عوضا عن القتال الذی لا سبیل لنا إلیه.
قال هذا المتکلم علی أن النظام و أصحابه ذهبوا إلی أنه لا حجة فی الإجماع و أنه یجوز أن تجتمع الأمة علی الخطإ و المعصیة و علی الفسق بل علی الردة و له کتاب موضوع فی الإجماع یطعن فیه فی أدلة الفقهاء و یقول إنها ألفاظ غیر صریحة فی کون الإجماع حجة نحو قوله جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً ( سورة البقرة 143. ) و قوله کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ ( سورة آل عمران 110. ) و قوله وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ ( سورة النساء 115. ) .
و أما الخبر الذی صورته
لا تجتمع أمتی علی الخطإ.
فخبر واحد و أمثل دلیل للفقهاء قولهم إن الهمم المختلفة و الآراء المتباینة إذا کان أربابها کثیرة عظیمة فإنه یستحیل اجتماعهم علی الخطإ و هذا باطل بالیهود و النصاری و غیرهم من فرق الضلال.
هذه خلاصة ما کان النقیب أبو جعفر علقه بخطه من الجزء الذی أقرأناه.
و نحن نقول أما إجماع المسلمین فحجة و لسنا نرتضی ما ذکره عنا من أنه أمثل دلیل لنا أن الهمم المختلفة و الآراء المتباینة یستحیل أن تتفق علی غیر الصواب و من نظر فی کتبنا الأصولیة علم وثاقة أدلتنا علی صحة الإجماع و کونه صوابا و حجة تحریم مخالفته و قد تکلمت فی اعتبار الذریعة للمرتضی علی ما طعن به المرتضی فی أدلة الإجماع.
و أما ذکره من الهجوم علی دار فاطمة و جمع الحطب لتحریقها فهو خبر واحد غیر موثوق به و لا معول علیه فی حق الصحابة بل و لا فی حق أحد من المسلمین ممن ظهرت عدالته.
و أما عائشة و الزبیر و طلحة فمذهبنا أنهم أخطئوا ثم تابوا و أنهم من أهل الجنة و أن علیا ع شهد لهم بالجنة بعد حرب الجمل .
و أما طعن الصحابة بعضهم فی بعض فإن الخلاف الذی کان بینهم فی مسائل الاجتهاد لا یوجب إثما لأن کل مجتهد مصیب و هذا أمر مذکور فی کتب أصول الفقه و ما کان من الخلاف خارجا عن ذلک فالکثیر من الأخبار الواردة فیه غیر موثوق بها و ما جاء من جهة صحیحة نظر فیه و رجح جانب أحد الصحابیین علی قدر منزلته فی الإسلام کما یروی عن عمر و أبی هریرة .
فأما علی ع فإنه عندنا بمنزلة الرسول ص فی تصویب قوله و الاحتجاج بفعله و وجوب طاعته و متی صح عنه أنه قد برئ من أحد من الناس برئنا منه کائنا من کان و لکن الشأن فی تصحیح ما یروی عنه ع فقد أکثر الکذب علیه و ولدت العصبیة أحادیث لا أصل لها.
فأما براءته ع من المغیرة و عمرو بن العاص و معاویة فهو عندنا معلوم جار مجری الأخبار المتواترة فلذلک لا یتولاهم أصحابنا و لا یثنون علیهم و هم عند المعتزلة فی مقام غیر محمود و حاش لله أن یکون ع ذکر من سلف من شیوخ المهاجرین إلا بالجمیل و الذکر الحسن بموجب ما تقتضیه رئاسته فی الدین و إخلاصه فی طاعة رب العالمین و من أحب تتبع ما روی عنه مما یوهم فی الظاهر خلاف ذلک فلیراجع هذا الکتاب أعنی شرح نهج البلاغة فأنا لم نترک موضعا یوهم خلاف مذهبنا إلا و أوضحناه و فسرناه علی وجه یوافق الحق و بالله التوفیق
فأما عمار بن یاسر رحمه الله فنحن نذکر نسبه و طرفا من حاله مما ذکره ابن عبد البر فی کتاب الإستیعاب(الاستیعاب 434 و ما بعدها(طبعة الهند). ) قال أبو عمر بن عبد البر رحمه الله هو عمار بن یاسر بن عامر بن مالک بن کنانة بن قیس بن حصین بن لوذ بن ثعلبة بن عوف بن حارثة بن عامر بن نام بن عنس بالنون بن مالک بن أدد العنسی المذحجی یکنی أبا الیقظان حلیف لبنی مخزوم کذا قال ابن شهاب و غیره.
و قال موسی بن عقبة و ممن شهد بدرا عمار بن یاسر حلیف لبنی مخزوم بن یقظة .
و قال الواقدی و طائفة من أهل العلم إن یاسرا والد عمار بن یاسر عربی قحطانی من عنس من مذحج إلا أن ابنه عمارا مولی لبنی مخزوم لأن أباه یاسرا تزوج أمة لبعض بنی مخزوم فأولدها عمارا و ذلک أن یاسر قدم مکة مع أخوین له یقال لهما الحارث و مالک فی طلب أخ لهم رابع فرجع الحارث و مالک إلی الیمن و أقام یاسر بمکة فحالف أبا حذیفة بن المغیرة بن عبد الله بن عمر بن مخزوم فزوجه أبو حذیفة أمة له یقال لها سمیة بنت خیاط فولدت له عمارا فأعتقه أبو حذیفة فصار ولاؤه لبنی مخزوم و للحلف و الولاء الذی بین بنی مخزوم و عمار بن یاسر کان اجتماع بنی مخزوم إلی عثمان حین نال من عمار غلمان عثمان ما نالوا من الضرب حتی انفتق له فتق فی بطنه و کسروا ضلعا من أضلاعه فاجتمعت بنو مخزوم و قالوا و الله لئن مات لا قتلنا به أحدا غیر عثمان .
قال أبو عمر و أسلم عمار و عبد الله أخوه و یاسر أبوهما و سمیة أمهما و کان إسلامهم قدیما فی أول الإسلام فعذبوا فی الله عذابا عظیما
کان رسول الله ص یمر بهم و هم یعذبون فیقول صبرا یا آل یاسر فإن موعدکم الجنة و یقول لهم أیضا صبرا یا آل یاسر اللهم اغفر لآل یاسر و قد فعلت .
قال أبو عمر و لم یزل عمار مع أبی حذیفة بن المغیرة حتی مات و جاء الله بالإسلام .
فأما سمیة فقتلها أبو جهل طعنها بحربة فی قبلها فماتت و کانت من الخیرات
الفاضلات و هی أول شهیدة فی الإسلام
و قد کانت قریش أخذت یاسرا و سمیة و ابنیهما و بلالا و خبابا و صهیبا فألبسوهم أدراع الحدید و صهروهم فی الشمس حتی بلغ الجهد منهم کل مبلغ فأعطوهم ما سألوا من الکفر و سب النبی ص ثم جاء إلی کل واحد منهم قومه بأنطاع الأدم فیها الماء فألقوهم فیها ثم حملوا بجوانبها فلما کان العشی جاء أبو جهل فجعل یشتم سمیة و یرفث ثم وجأها بحربة فی قبلها فقتلها فهی أول من استشهد فی الإسلام فقال عمار للنبی ص یا رسول الله بلغ العذاب من أمی کل مبلغ فقال صبرا یا أبا الیقظان اللهم لا تعذب أحدا من آل یاسر بالنار قال أبو عمر و فیهم أنزل إِلاّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ ( سورة النحل 106. ).
قال و هاجر عمار إلی أرض الحبشة و صلی القبلتین و شهد بدرا و المشاهد کلها و أبلی بَلاءً حَسَناً ثم شهد الیمامة فأبلی فیها أیضا و یومئذ قطعت أذنه.
قال و ذکر الواقدی عن عبد الله بن نافع عن أبیه عن عبد الله بن عمر قال رأیت عمار بن یاسر یوم الیمامة علی صخرة و قد أشرف یصیح یا معشر المسلمین أ من الجنة تفرون أنا عمار بن یاسر هلموا إلی و أنا أنظر إلی أذنه قد قطعت فهی تذبذب و هو یقاتل أشد القتال.
قال أبو عمر و کان عمار طویلا أشهل بعید ما بین المنکبین قال و قد قیل فی صفته کان آدم طوالا مضطربا أشهل العینین بعید ما بین المنکبین رجلا لا یغیر شیبه.
قال و کان عمار یقول أنا ترب ( ترب الإنسان:من ولد معه فی العام الذی ولد فیه. ) رسول الله ص لم یکن أحد أقرب إلیه سنا منی.
قال و قتل عمار و هو ابن ثلاث و تسعین سنة
و الخبر المرفوع مشهور فی حقه تقتلک الفئة الباغیة.
و هو من دلائل نبوة رسول الله ص لأنه إخبار عن غیب.
و قال رسول الله ص فی عمار ملئ إیمانا إلی مشاشه ( المشاشة:الأصل. ) و یروی إلی أخمص قدمیه.
و فضائل عمار کثیرة و قد تقدم القول فی ذکر عمار و أخباره و ما ورد فی حقه
(و قال علیهالسلام: لعمار بن یاسر رحمه الله) و فرمود آن حضرت به عمار یاسر (و قد سمعه) در وقتی که شنید از او (یراجع المغیره بن شعبه کلاما) مراجعت میکرد و بازمیگردانید به مغیره بن شعبه کلامی را و با او مجادله میکرد در گفتاری (دعه یا عمار) بگذار او را ای عمار (فانه لن یاخذ من الدین) پس به درستی که او فرا نگرفت از دین اصلا (الا ما قاربته الدنیا) مگر چیزی راکه نزدیک شد او را دنیا یعنی عمل نکرد از دین مگر به آنچه مستلزم دنیا است و مقرب او است به آن (و علی عمد لبس علی نفسه) و بر قصدی است که پوشیده او را بر نفس خود (لیجعل الشبهات) تا بگرداند شبههها را یعنی اشیایی که مانندند به حق و به حسب واقع غیر حقند (عاذرا لسقطاته) عذرآورنده مر لغزیدههای خود را یعنی بد را لباس نیک میپوشاند برای فریب مردمان
و فرمود با عمار یاسر وقتی که شنید از او باز میگردانید با (مغیره بن شعبه) کلامی را در حرف دین و با او گفتگو مینمود در بحث آن مطلب: (دعه الخ) بگذار او را ای عمار که او فرا نگرفته است از دین مگر آنچه نزدیکی کرده است با آن دنیا. یعنی وسیله تحصیل دنیا و قرب به او است، و بعمد و دانسته ملتبس ساخته است بر خود حق را و پوشیده است راه صواب را به بهانهها و شبههها تا بگرداند آن شبهات را عذرخواه سقطات. یعنی لغزشها و خطاهای خود.
و قال علیهالسلام لعمار بن یاسر و قد سمعه یراجع المغیره بن شعبه کلاما:
«دعه یا عمار، فانه لم یاخذ من الدین الا ما قاربه من الدنیا و علی عمد لبس علی نفسه لیجعل الشبهات عاذرا لسقطاته.» یعنی و گفت علیهالسلام به عمار پسر یاسر و حال آنکه شنیده بود که عمار برمیگرداند به مغیره پسر شعبه سخنی را و جواب سخن او را میگوید که:
واگذار ای عمار او را و متعرض کلام او مشو، زیرا که به تحقیق که او برنمیدارد و نمیآموزد از مسائل دین مگر چیزی را که نزدیکی کند دنیا با او به سبب آن و بر نهج دانسته تلبیس و مشتبه کرده است بر نفس خود تا اینکه بگرداند تلبیسات را عذر خواه از برای لغزشهای خود.
المعنی: مغیره بن شعبه من کابر المهاجرین و احد الدهاه المعروفین فی الصدور الاولین، و یقابل عمار بن یاسر الذی کا من الاواد المخلصین لامیرالمومنین، فان هوی مغیره مع بنیامیه الداعین الی الدنیا و الخاذلین للدین اذا لم یروه نفاعا لدنیاهم، و کان مراجعه عمار معه الکلام فی مسمع امیرالمومنین یدور حول الایمان و النفاق، و قدعرفه (علیه السلام) لعمار بما یستحقه من الذم الجامع للنفاق و التعمد باظهار الخلاف و التشبث بالشبهات و الاعتذار عن السقطات، و ان کان عمار نفسه احد العارفین بالمنافقین من اصحاب خیر المرسلین، و تعلیمه (علیه السلام) ایاه احد مصادر علمه بالنفاق الکامن فی صدورهم. الترجمه: بعمار بن یاسر که شنید با مغیره بن شعبه سخنی رد و بدل میکرد فرمود: ای عمار از او دست بدار، زیرا از دیانت ندارد مگر آنچه بدنیایش نزدیک آرد، او عمدا خود را باشتباه میاندازد تا از شبهه خود برای خلافکاریهایش عذری بسازد.
اقول: رواه (امالی المفید) و (خلفاء ابنقتیبه)، ففی الاول: مسندا عن مالک بن انس عن عمه ابیسهل عن ابیه قال: انی لواقف مع المغیره عند نهوض علی (علیه السلام) من المدینه الی البصره اذ اقبل عمار فقال له: هل لک فی الله عز و جل یا مغیره، فقال: و این هو لی یا عمار؟ قال: تدخل فی هذه الدعوه فتلحق بمن سبقک و تسود من خلفک. فقال له المغیره: او خیر من ذلک؟ قال عمار: و ما هو؟ قال: ندخل بیوتنا و نغلق علینا ابوا بنا حتی یضیء لنا الامر، فنخرج و نحن مبصرون، و لا تکون کقاطع السلسله اراد الضحک فوقع فی الغنم. فقال له عمار: هیهات هیهات اجهل بعد علم و اعمی بعد علم و اعمی بعد استبصار و اسمع لقولی، فو الله لن ترانی الا فی الرعیل الاول، فطلع علیهما امیرالمومنین (علیه السلام) فقال: یا اباالیقظان ما یقول لک الاعور، فانه و الله دائما یلبس الحق بالباطل و یموه فیه، و لن یتعلق من الدین الا بما یوافق الدنیا، و یحک یا مغیره انها دعوه تسوق من یدخل فیها الی الجنه. (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) فقال له المغیره: صدقت یا امیرالمومنین ان لم اکن معک فلن اکون علیک. و فی الثانی: دخل المغیره علی علی (علیه السلام) فقال (علیه السلام) له: هل لک یامغیره فی الله؟ قال: فاین هو یاامیرالمومنین؟ قال تاخذ سیفک فتدخل معنا فی هذا الامر فتدرک من سبقک و تسبق من معک، فانی اری امورا لابد للسیوف ان تشحذ لها و تقطف الرووس بها. فقال المغیره: انی و الله ما رایت عثمان مصیبا و لا قتله صوابا، و انها لمظلمه تتلوها طلمات، فارید ان اذنت لی ان اضع و انا فی بیتی، حتی تنجلی الظلمه و یطلع قمرها فنسری مبصرین نقفو آثار المهتدین و نتقی سبیل الجائرین. فقال (علیه السلام) له: لقد اذنت لک فکن من امرک علی مابدالک. فقام عمار فقال له: معاذ الله یا مغیره تقعد اعمی بعد ان کنت بصیرا، یغلبک من غلبته و یسبقک من سبقته، انظر ما تری و ما تفعل، فاما انا فلا اکون الا فی الرعیل الاول. فقال له المغیره: یا اباالیقطان ایاک ان تکون کقاطع السلسله فر من الضحاء فوقع فی الرمضاء. فقال علی (علیه السلام) لعمار: دعه فانه لم یاخذ من الاخره الاما خالطته الدنیا، اما و الله یا مغیره انها المثوبه تودی من قام فیها الی الجنه ولما اختار بعدها، فاذا غششتنا فنم فی بیتک. فقال المغیره: انت و الله یا امیرالمومنین اعلم منی و لئن لا اقاتل معک لا اعین علیک، فان یکن ما فعلت صوابا فایاه اردت، و ان خطا فمنه نجوت، ولی ذنوب کثیره لا قبل لی بها الا الاستغفار منها. (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) قول المصنف: (و قال (علیه السلام) لعمار بن یاسر و قد سمعه یراجع المغیره بن شعبه کلاما) قد عرفت من الروایتین ان مراجعه عمار للمغیره کلاما انما کانت فی دعوه عمار للمغیره الی بیعه امیرالمومنین (علیه السلام) و مصاعدته علی اعدائه، و ان المغیره ما قبل ذلک، و قال لعمار: مثلک فی نصرتک له کمن فر من الضحاء فوقع فی الرمضاء، بمعنی انک قررت من ضغطه ایام عثمان فتقع بمساعدته (علیه السلام) فی ضغطات معاویه التی هی اکثر. قوله (علیه السلام): (دعه یا عمار فانه لم یاخذ من الدین الا ما قاربه من الدنیا) هکذا فی (المصریه) ولکن فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم): (الا ما قاربته الدنیا) و حینئذ فالمراد لم یاخذ من الدین الا ما قاربته الدنیا الیه، و اما دین لم تقاربه الدنیا الیه، فلا یکترث المغیره به. و یمکن ان یکون (قاربته) فیهما مصحف (قاربه) ففی (الخطیه): (قاربه الدنیا). و صدق (علیه السلام) حتی ان اصل اسلام المغیره انما کان کذلک. ففی (الاغانی)- و نقله ابن ابیالحدید ایضا-: ان المغیره کان یحدث حدیث اسلامه قال: خرجت مع قوم من بنیمالک- و نحن علی دین الجاهلیه- الی المقوقس ملک مصر فدخلنا الی الاسکندریه و اهدینا للملک هدایا کانت معنا- و کنت اهون اصحابی علی الملک- فقبض هدایا القوم و امر لهم بجوائز، و فضل بعضهم علی بعض و قصر بی فاعطانی شیئا قلیلا لاذکر له. و خرجنا فاقبلت بنومالک یشترون هدایا لاهلهم و هم مسرورون، ولم یعرض علی احد منهم مواساه، فلما خرجوا حملوا معهم خمرا فکانوا یشربون منها فاشرب معهم، و نفسی تابی ان تدعنی معهم و قلت: ینصرفون الی الطائف و یخبرون قومی بازدراء الملک ایای، فاجمعت علی قتلهم، فقلت انی اجد صداعا (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) فوضعوا شرابهم و دعونی، فقلت: راسی یصدع ولکن اجلسوا فاسقیکم فلم ینکروا من امری شیئا، فجلست اسقیهم فلما دبت فیهم اشتهوا الشرب فجعلت اصرف لهم الکاس و انتزع الکاس فاهمدتهم الخمر حتی ناموا ما یعقلون، فوثبت الیهم فقتلتهم جمیعا و اخذت جمیع ما کان معهم و قدمت بالمدینه فوجدت النبی فی المسجد و عنده ابوبکر و کان عارفا بی، فلما رآنی قال: ابناخی عروه، قلت: نعم، قد جئت اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسوله، فقال ابوبکر: امن مصر اقبلت؟ قلت: نعم، قال: فما فعل المالکیون الذین کانوا معک؟ قلت: کان بینی و بینهم بعض ما یکون بین العرب و نحن علی دین الشرک فقتلتهم و اخذت اسلابهم، و جئت بها الی النبی لیخمسها فانها غنیمه من المشرکین، فقال النبی (صلی الله علیه و آله): اما اسلامک فقبلته و لا ناخذ من اموالهم شیئا و لا نخمسها، لان هذا غدر و الغدر لا خیر فیه، فاخذنی ما قرب و ما بعد، فقلت: انما قتلتهم و انا علی دین قومی ثم اسلمت حین دخلت الیک الساعه، فقال: الاسلام یجب ما قبله- و کان قتل منهم ثلاثه عشر رجلا و احتوی علی ما معهم- فبلغ ذلک ثقیفا بالطائف فتداعوا للقتال ثم اصطلحوا علی ان حمل عمه عروه بن مسعود ثلاث عشره دیه. و قال ابن ابیالحدید: و لما جاء عروه بن مسعود الی النبی (صلی الله علیه و آله) عام الحدیبیه، نظر الی المغیره قائما علی راس النبی (صلی الله علیه و آله) متقلدا سیفا، فقال: من هذا؟ فقیل له: ابناخیک المغیره. قال: و انت هاهنا یا غدر، و الله انی الی الان ما غسلت سواتک. و قال ایضا: قال اصحابنا البغدادیون: من کان اسلامه علی هذا الوجه، و کانت خاتمته ما قد تواتر به الخبر من سبه علی المنابر- الی ان مات- (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) علیا (علیه السلام)، و کان المتوسط من عمره الفسق و اعطاءه البطن و الفرج سولهما و ممالاه الفاسقین، کیف نتولاه و لا نکشف فغعلقه و ای عذر لنا فی الامساک عنه. قلت: لم ینحصر کشف فسقه بل نفاقه بمعتزله بغداده، بل کشف ذلک قبلهم عبدالرحمن بن عوف احد عشرتهم و ستتهم و عثمان بن عفان احد عشرتهم و ستتهم و امامهم الثالث و ذو نوریهم. اما الاول ففی الجوهری فی (سقیفته) و عوانه فی (شوراه): انه لما بایع ابنعوف عثمان قال المغیره لعثمان: اما و الله لو بویع غیرک لما بایعناه. فقال له ابنعوف: کذبت و الله لو بویع غیره لبایعته، و ما انت و ذاک یابن الدباغه؟ لو و لیها غیره لقلت له مثل ما قلت الان تقربا الیه و طمعا فی الدنیا. و اما الثانی ففی (الطبری): ان الناس لما استسفروا علیا (علیه السلام) بینهم و بین عثمان، دخل علی عثمان و قال له: مما انکر الناس علیک تولیتک الفسقه کابن عامر و الولید بن عقبه. فقال له عثمان: انشدک الله یا علی هل تعلم ان المغیره بن شعبه لیس هناک؟ قال: نعم، قال: فتعلم ان عمر ولاه؟ قال: نعم، قال: فلم تلومنی ان ولیت ابن عامر فی رحمه … و ان کان فاروقهم انکر نفاقه حیث جعله من المهاجرین لما دافع عنه فی زناه، و مانع الشاهد الرابع من اداء شهادته حتی لا یرجم. ففی (الاغانی) لابی الفرج- بعد ذکر اداء ابیبکره و نافع و شبل بن معید شهادتهم فی رویتهم زنا المغیره، کالمیل فی المکحله-: فامر عمر ان ینحوا و لا یجالسهم احد من اهل المدینه، و انتظر قدوم زیاد فلما رآه مقبلا قال: انی (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) لاری رجلا لن یخزی الله علی لسانه رجلا من المهاجرین. و فی حدیث ابن شبه عن السری، عن عبدالکریم بن رشید عن ابیعثمان قال: لما جاء الثالث فشهد بزنا المغیره، کان عمر کانما نثر الرماد علی وجهه، فلما جاء زیاد جاء شاب یخطر بیدیه، فرفع عمر راسه الیه و قال له: ما عندک انت یا سلح العقاب- و صاح ابوعثمان صیحه تحکی صیحه عمر- قال عبدالکریم: لقد کدت ان یغشی علی لصیحته- فقال زیاد لعمر: اما ان احق ما حق القوم فلیس عندی، و لکنی رایت مجلسا قبیحا و سمعت نفسا حثیثا و ابتهارا، و رایته متبطنها، فقال عمر ارایته یدخل و یخرج کالمیل فی المکحله؟ قال: لا. و فی کثیر من الروایات: قال زیاد: رایته رافعا برجلیها و رایت خصییه مترددین بین فخذیها و سمعت خفرا شدیدا و نفسا عالیا، فقال عمر: ارایته یدخله ویخرجه کالمیل فی المکحله؟ قال: لا. فقال عمر: الله اکبر قم یا مغیره الیهم فاضربهم. فضربهم- فقال ابوبکره بعد ان ضرب: اشهد ان المغیره فعل کذا و کذا، فهم عمر بضربه. فقال له علی (علیه السلام): ان ضربته رجمت صاحبک. و حج عمر بعد ذلک مره فوافق الرقطاء التی رمی بها المغیره بالموسم فرآه- و کان المغیره یومئذ بالموسم- فقال عمر للمغیره: اتعرف هذه؟ قال: نعم، هذه ام کلثوم بنت علی، فقال له: و یحک اتتجاهل علی؟ و الله ما اظن ابابکره کذب علیک، و ما رایتک الا خفت ان ارمی بحجاره من السماء- و کان علی بعد ذلک یقول: ان طفرت بالمغیره لاتبعته احجاره. و فی (نقض الاسکافی): کان المغیره یسب علیا (علیه السلام) علی منبر الکوفه (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) لانه بلغه ایام عمر ان علیا قال: لئن رایت المغیره لارجمنه باحجاره. و فی (مفاخرات الزبیر بن بکار): اجتمع عمرو بن العاص و الولید بن عقبه و عتبه بن ابیسفیان و المغیره بن شعبه عند معاویه- و قد کان بلغهم عن الحسن بن علی (علیه السلام) قوارص- فقالوا لمعاویه: ان الحسن قد احیا اباه ابعث الیه فلیحضر لنسبه و نسب اباه و نوبخه و نخبره ان اباه قتل عثمان- الی ان قال-: فتکلم المغیره فشتم علیا (علیه السلام) و قال: و الله ما اعیبه فی قضیه یخون و لا فی حکم یمیل و لکنه قتل عثمان- فقال له الحسن (علیه السلام): و اما انت یا مغیره فلم تکن بخلیق ان تقع فی مثل هذا، و انما مثلک مثل البعوضه اذ قالت للنخله استمسکی فانی طائره عنک، فقالت النخله و هل علمت بک واقفه علی فاعلم بک طائره عنی؟ و الله ما نشعر بعداوتک ایانا و لا اغتممنا اذ علمنا بها و لا یشق علینا کلامک، و ان حد الله فی الزنا لثابت علیک، و لقد دراعمر عنک حقا الله سائله عنه،
و لقد سالت النبی (صلی الله علیه و آله) هل ینظر الرجل الی المراه یرید ان یتزوجها؟ فقال: لا باس بذلک یا مغیره ما لم ینو الزنا، لعلمه بانک زان … ولم یکتف عمر بمنع زیاد عن شهادته حتی لا یرجم، بل رفع درجته، فانه و ان عزله عن البصره لکون زناه فیها، الا انه ولاه الکوفه التی کانت اهم، حتی صار مثلا بین الناس (غضب الله علیک کما غضب امیرالمومنین علی المغیره عزله عن البصره و ولاه الکوفه). الا ان عمر کان معذورا فی ذلک، فعل ذلک به شکرا له لحمله له و لصاحبه علی طلب الخلافه و مساعدته لهما فی ذلک. فروی الجوهری فی (سقیفته): ان المغیره مر بابیبکر و عمر و هما جالسان علی باب النبی (صلی الله علیه و آله) حین قبض فقال لهما: ما یقعدکما؟ قالا: ننتظر هذا (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) الرجل یخرج فنبایعه- یعنیان علیا (علیه السلام)- فقال لهما المغیره: اتریدون ان تنظروا خیل الحلبه من اهل هذا البیت و سعوها فی قریش تتسع، فقاما الی سقیفه بنیساعده. ولکن فی اخبارنا ان ابلیس تمثل بصوره المغیره یوم السقیفه و قال: ایها الناس لا تجعلوها کسرانیه و لا قیصرانیه و سعوها تتسع و لا تردوها فی بنیهاشم. و فی (خلفاء ابنقتیبه)- بعد ذکر امتناع امیرالمومنین (علیه السلام) عن بیعه ابیبکر و لحوقه بقبر النبی
(صلی الله علیه و آله) (و خطابه للنبی: یا ( … ابنام ان القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی … )، و قول فاطمه (علیه السلام) لابیبکر: (و الله لا دعون الله علیک فی کل صلاه اصلیها). و قولها له و لعمر- بعد تقریرهما بان سخطها من سخط الله-: (اشهد الله و ملائکته انکما اسخطتمانی و لاشکونکما الیه اذا لقیته)- فقال المغیره لابیبکر: اری ان تلقوا العباس فتجعلوا له فی هذا الامر نصیبا یکون له و لعقبه، و تکون لکما الحجه علی علی و بنیهاشم اذا کان العباس معکم. و فعل ذلک به لاحتیاجه بنفسه الیه بعد، و لیبقی بعده و یساعد ولاه الامر بعده علی استیصال اهل بیت النبی (صلی الله علیه و آله). ففی (الطبری): لما ولی معاویه المغیره الکوفه سنه قال له: اردت ایصاءک باشیاء کثیره و انا تارکها اعتمادا علی بصرک بما یرضینی و یسعد سلطانی، و یصلح به رعیتی، و لست تارکا ایصاءک بخصله، لاتتحم عن شتم (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) علی و ذمه، و العیب علی اصحابه و الاقصاء لهم، و ترک الاستماع منهم و عن الترحم علی عثمان و اطراء شیعته و الادناء لهم و الاستماع منهم. فقال له المغیره: قد جربت و جربت، و عملت قبلک لغیرک فلا یذهم بی دقع و لا رفع و لا وضع … و من اطمینان المغیره بعمر لما قال فی الموسم للمغیره
اطمینانه بعمر انه لما شخص من البصره الی عمر رای: فی طریقه جاریه فاعجبته فخطبها الی ابیها، فقال له: انت علی هذه الحال- یعنی یذهبون بک لاجراء الحد علیک و یرجموک- فقال لابیها: و ما علیک ان اعف، فهو الذی نرید، و ان اقتل ترثنی. فزوجه و قدم بها علی عمر فقال له: انک لفارغ القلب طویل الشبق. و کیف لا یکون فارغ القلب و کان مطمئنا به؟ ولما ضرب الثلاثه الحد قال لهم المغیره: الله اکبر الحمد لله الذی اخزاکم. و عمر و ان کان قال له: اسکت اخزی الله مکانا و اراک، الا انه قال ذلک لئلا یفتضح بدفاعه عنه، مع ان الظاهر انه دعا علی مکان وقع العمل من المغیره، لعدم کونه مکانا یواریه حتی یروه و یحصل له کلفه. و مما یدل علی اعماله الغرض فی امره انه ضرب ابابکره ضربا شدیدا فوق الحد، حتی امرت امه بشاه فذبحت و جعلت جلدها علی ظهره. هذا و قد قال حسان فی هجو المغیره فی عمله هذا: لوان اللوم ینسب کان عبدا قبیح الوجه اعور من ثقیف ترکت الدین و الاسلام لما بدت لک غدوه ذات النصیف و کیف لا یدافع عمر عنه و هو سمی عمر امیرالمومنین؟ ققال الزبیر بن بکار: لما ولی عمر قال: کان ابوبکر یقال له خلیفه النبی، فکیف یقال لی خلیفه خلیفه النبی بطول هذا؟ فقال
له المغیره: انت امیرنا و نحن المومنون. (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) و اقول: صدق المغیره فی کونه، امیرالمومنین مثله ممن لم یومن الا بهواه، فالمغیره هو الذی قال یوما فی مجلس معاویه لارضائه: ان النبی لم ینکح علیا ابنته حبا له، و لکنه اراد ان یکافی بذلک احسان ابیطالب الیه. و هو الذی لما بویع معاویه، اقام خطباء یسبون امیرالمومنین (علیه السلام) لارضاء معاویه قبل ان یامر معاویه. و هو الذی حرض معاویه علی الحاق زیاد به و مفاسده فی الاسلام لا تخفی، کما انه هو الذی حرضه علی جعله یزید ولی عهده لئلا یعزله، لکبر سنه، فادی ذلک الی قتل الحسین (علیه السلام) و اهل بیته و سبی حریمه. ثم ان ابن ابیالحدید انما قال: و ای عذر لنا فی الامساک عنه؟ کما مر، لان کثیرا من علمائهم امسکوا عنه لرعایه فاروقهم، فهذا ابن عبدالبر طوی الکشح فی عنوانه له عن کیفیه اسلامه، و عن ذکر شنائعه و اقتصر علی کونه من دهاه العرب، و انه اشار علی امیرالمومنین (علیه السلام) بابقاء معاویه علی الشام و تولیه طلحه و الزبیر البصره و الکوفه، لیستقر امر سلطنته فلم یقبل منه. و اشد منه ما علیه حشویتهم و اصحاب حدیثهم، ینسبون الی انبیاء الله الامور العطام من القتل و الزنا، فاذا تکلم واحد فی معاویه و عمرو بن العاص و المغیره و اضرابهم من المنافقین و الجبابره و قتله اولاد الانبیاء، قالوا: مبدع بسب الصحابه و یشتم السلف- قبحهم الله و اخزاهم-. و نقل ابن ابیالحدید. عن ابیالمعالی الجوینی، منهم: تحریم التعرض لذکر الصحابه و ان ما ینقله الشیعه من المشاجره لم تثبت، و انهم کانوا کبنی (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) ام واحده ولم یتکدر باطن احد منهم علی صاحبه و لا وقع بینهم اختلاف. و المکابر المنکر للبدیهیات لا یحتاج الی جواب، و لکنه نقل جوابهم عن النقیب فی کلام طویل. هذا و من مصادیق قوله (علیه السلام) فی المغیره: (لم یاخذ من الدین الا ما قاربته الدنیا) ما رواه (الاغانی) ایضا: انه کان بین المغیره و مصقله بن هبیره الشیبانی تنازع فضرع له المغیره و تواضع فی کلامه حتی طمع فیه مصقله، فاستعلی علیه و شتمه و قذفه، و قال له: و الله انی لاعرف شبهی فی حمزه ابنک فقدمه الی شریح- و هو القاضی یومئذ- فاقام علیه البینه فضربه الحد، فالی مصقله الا یقیم ببلده فیها المغیره مادام حیا، و خرج الی بنیشیبان فنزل فیهم الی ان مات المغیره، ثم دخل الکوفه فتلقاه قومه و سلموا علیه، فما فرغ عن التسلیم حتی سالهم عن مقابر ثقیف فارشدوه الیها، فجعل قوم من موالیه یلتقطون له الحجاره فقال: ما هذا؟ قالوا: ظننا انک ترید ان ترجم قبره، فقال: القوا ما فی ایدیکم. فالقوه، و انطلق حتی وقف علی قبره ثم قال: و الله لقد کنت ما علمت نافعا لصدیقک ضارا لعدوک، و ما مثلک الا کما قال مهلهل فی اخیه کلیب: ان تحت الاحجار حزما و عزما و خصیما الد ذا معلاق حیه فی الوجاراربد لا ینفع منه السلیم نفث الراق (و علی عمد لبس) بالتخفیف و التشدید. (علی نفسه لیجعل الشبهات عاذرا لسقطاته) فتخلف عن امیرالمومنین (علیه السلام) لانه کان یعلم ان معاویه لا یطیعه، و ان طلحه و الزبیر یخرجان (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) علیه (علیه السلام)، ولم یساعد طلحه و الزبیر لعلمه بعجزهما عنه (علیه السلام)، ولم یساعد معاویه حتی وقع التحکیم و رای اختلاف اهل العراق علیه (علیه السلام)، و اتفاق اهل الشام علی معاویه و اطمان بذلک فلحق به. و فی (غارات الثقفی): ذکر المغیره عند علی (علیه السلام) وجده مع معاویه فقال (علیه السلام): و ما المغیره انما کان اسلامه لفجره و غدره بنفر من قومه فهرب و اتی النبی (صلی الله علیه و آله) کالعائذ بالاسلام، و الله ما رای علیه احد منذ ادعی الاسلام خضوعا و لا خشوعا، الا و ان امه کانت من ثقیف فراعنه قبل یوم القیامه، یجانبون الحق، و یوقدون الحرب، و یوازرون الظالمین. و فی (جمل المفید): الاحنف لما بعث الی امیرالمومنین (علیه السلام) فی الجمل انی مقیم علی طاعتک فی قومی، فان شئت اتیتک و مائتین من اهل بیتی، و ان شئت جلست عنک اربعه آلاف سیف من بنیسعد، قال رجل له (علیه السلام): من هذا؟ قال: ادهی العرب و خیرهم لقومه. فقال: کذلک هو و انی لامثل بینه و بین المغیره، لزم الطائف فاقام بها ینتظر علی من یستقیم الامر، فقال الرجل: انی لاحسب ان الاحنف لاسرع الی ما یحب من المغیره، فقال (علیه السلام): اجل ما یبالی المغیره ای لواء رفع، لواء ضلاله او هدی. هذا وفی (تاریخ الطبری): ان المغیره کان یدعی انه احدث الناس عهدا بالنبی (صلی الله علیه و آله) و یقول للناس: انی اخذت خاتمی فالقیته فی القبر و قلت: ان خاتمی سقط منی و انما طرحته عمدا لامس النبی لاکون آخر الناس عهدا به، فدخل نفر من العراق علی علی (علیه السلام) زمان عمر او عثمان و قالوا: جئنا نسالک عن امر نحب ان تخبرنا به. فقال (علیه السلام): اظن ان المغیره یحدثکم، انه احدث الناس عهدا (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) بالنبی (صلی الله علیه و آله). قالوا: اجل عن ذا جئناک نسالک. قال: کذب. و فی (ذیله): لما القی المغیره خاتمه فی القبر نزل علی (علیه السلام)، و قد رای موقعه فتناوله فدفعه الیه، و قال له: لا یتحدث الناس انک نزلت فی القبر و لاتحدث ان خاتمک فی قبره. و فیه قال قبیصه بن جابر الاسدی: لو ان المغیره جعل فی مدینه لا یخرج من ابوابها کلها الا بالغدر لخرج منها. و فی (المعارف): اول من رشا فی الاسلام المغیره، قال: ربما عرق الدرهم فی یدی ارفعه لیرفا لیسهل اذنی علی عمر. و فی (الکامل) ولی عمر جبیر بن مطعم الکوفه و قال له: لا تذکره لاحد فسمع المغیره ان عمر خلا بجبیر فارسل امراته الی امراه جبیر لتعرض علیها طعام السفر ففعلت، فقالت: نعم ماحییتنی به. فلما علم المغیره جاء الی عمر و قال له: بارک الله لک فی من ولیت، فعزله عمر و ولی المغیره.
لا یلتزم المغیره بشیء من الدین الا ما کان وسیله لماربه، و من اجل هذا یختلق لنفسه الشبهات عن عمد یتعلل بها لمرامه و آثامه. و قال ابن ابیالحدید، و هو یشرح هذا الکلام عن ابن شعبه: ان جماعه من المسلمین قد فسقوا المغیره، لانه مالا الفاسقین، و اعطی البطن و الفرج ما سالا، و صرف الوقت فی غیر طاعه الله، و لعن علیا علی المنابر حتی مات.. و ایضا نقل ابن ابیالحدید عن الاغانی لابی الفرج: ان المغیره ما اسلم الا خوفا من القتل، فقد کان مع جماعه فی سفر فسقاهم حتی عملت فیهم الکاس، فقتلهم جمیعا طمعا باموالهم، ثم ذهب الی المدینه فاسلم علی ید النبی (صلی الله علیه و آله) و کان النبی لا یرد علی احد اسلامه، فاعتصم المغیره بالاسلام من القتل.
… لبس علی نفسه: علی عمد متعلق بلبس ای اوقع نفسه فی الشبهه عامدا لتکون الشبهه عذرا له فی زلاته
امام علیهالسلام چون شنید عمار ابن یاسر رحمهالله به سخن مغیره ابن شعبه پاسخ میدهد (درباره اینکه نباید اعتناء نمود به کسی که دین را آلت و ابزار دنیا قرار داده) به او فرمود: ای عمار، مغیره را به خود گزار (بسخنانش اعتناء مکن) زیرا او از دین نگرفته و نیاموخته مگر چیزی که دنیا را به او نزدیک کرده است (چیزی که به درد دنیایش بخورد) و با قصد (دانسته) بر خود مشتبه ساخته تا شبهات (نادرستیهائی که به حق و درست مانند) را بهانه خطاها و لغزشهایش قرار دهد (خلاصه به دین معتقد نیست پس بحث در این گونه شبهات برای آن است که کفر و نفاقش فاش نشود و امر دنیایش منظم باشد).
امام (علیه السلام) در این نکته راه زندگی با افرادی که دین را وسیله استفاده دنیوی قرار دادهاند نشان داده است: بحث نکردن در مسائل دینی و وارد نشدن در گفتگو با آنان درباره شبه دینی. ابن ابیالحدید مطلبی درباره مغیره نقل میکند که مطلب امام (علیه السلام) را بخوبی توضیح میدهد: (در یکی از مسافرتها رفیقان خود را در خواب به قتل رسانید و اموالشان را برداشته فرار کرد سپس وارد مدینه شد و برای نجات از چنگ بازماندگان مقتولین اسلام آورد … در طول زندگی غلام شکم و فرج بود، با فاسقان همکاری میکرد و روی منبرها علی (علیه السلام) را لعن مینمود … با چنین وضعی آیا او را فاسق ندانیم). سرگذشت عمار هم نوشته شده که از بزرگان فداکار و یاوران خاص محمد (صلی الله علیه و آله) بوده است. مشرکین سمیه مادر و یاسر پدر عمار و عدهای دیگر را تحت شکنجه قرار دادند که دست از آئین محمد (صلی الله علیه و آله) بردارند ولی آنان تا آنجا استقامت کردند که سمیه با نیزه ابوجهل به قتل رسید، عمار ناگزیر شد به زبان بد بگوید و نجات یابد که آیه درباره آنان نازل شد: (دروغگویان کسانی هستند که پس از ایمان به خدا کافر میشوند مگر اینکه قلب آنان سرشار از ایمان باشد و مجبور به کفر شوند).
و قال علیهالسلام- لعمار بن یاسر، و قد سمعه یراجع المغیره بن شعبه کلاما-: (دعه) ای اترکه (یا عمار فانه لم یاخذ من الدین الاما قادم من الدنیا) ای سبب تقربه الی الدنیا (و علی عمد لبس علی نفسه) ای اوقع نفسه فی الشبهه عامدا (لیجعل الشبهات عاذرا) ای موجبه لعذره (لسقطاته) ای زلاته.
اللغه: قاربه: داناه و المقصود هنا ما نفعه. لبس علی نفسه: خلط علیها الامر فجعلها تشتبه. السقطات: الزلات. الشرح: المغیره بن شعبه الداهیه الفاجر الذی یستخدم الدین و المبادیء و الکرامه و کل شیء فی سبیل تحقیق دنیاه و الحصول علیها و قد یموه علی نفسه ببعض المواقف التی تستلزم اکثر من تفسیر لتکون عذرا له عند محاسبته و مخرجا یستطیع الاعتذار به عندما یحرج او یضطر للعذر و قد کان عمار یحاوره فی بعض الامور و قد سمعه الامام فنهاه عن محاورته لانه اخبر بنفسیته و ما تنطوی علیه روحه النجسه … ترجمه المغیره بن شعبه. المغیره بن شعبه بن ابیعامر بن مسعود بن معتب بن مالک بن کعب بن عمرو بن سعد بن عوف بن ثقیف. و امه اسمها اسماء بنت الافقم. و یکنی ابا عبدالله و کان داهیه. غدر بثلاثه عشر رجلا من بنی مالک کان معهم فی اثناء عودتهم من الاسکندریه بعد زیارتهم للمقوقس ثم سلبهم اموالهم و ما کان معهم و دخل مسجد النبی فاسلم و وضع المال بین یدیه فقال له النبی (صلی الله علیه و آله): اما اسلامک فقبلته و لا آخذ من اموالهم شیئا و لا اخمسه لان هذا غدر. رماه الامام بالکذب عندما ادعی انه احدث الناس عهدا برسولالله یوم وفاته. تولی لعمر و لایه البصره و عزله عنها لما کتب له ابوبکره بان المغیره قد زنی فی قصه طویله مفادها ان ثلاثه من الشهود شهدوا و تردد زیاد بن ابیه لیخلص المغیره فجلد الشهود و نجا المغیره. و کان سنه 22 والیا لعمر علی الکوفه و لما تولی عثمان الخلافه عزله عنها سنه 24. کان المغیره من جمله من تخلف عن بیعه الامام. و بعد الصلح بین الامام الحسن و معاویه سنه 41 ولی معاویه للمغیره الکوفه و لما اراد ان یعزله اعطاه عهدا ان یدعو لبیعه یزید و هکذا اعاده الی الکوفه و وطا لذلک. توفی سنه 50 و قیل سنه 51 و قیل سنه 49.
«و آن حضرت چون بگو و مگوی عمار بن یاسر رحمة الله تعالی را با مغیرة بن شعبه شنید، فرمود: ای عمار او را واگذار، که او چیزی از دین جز آنچه او را به دنیا نزدیک می سازد، نگرفته است و به عمد خود را به شبهه ها درافکنده است تا شبهه ها را عذرخواه و بهانه لغزشهای خود قرار دهد.»
مغیرة بن شعبه:
یاران معتزلی ما در مورد سکوت و خاموشی از بیان احوال مغیره متفق نیستند، بلکه بیشتر معتزله بغداد او را تفسیق می کنند و درباره او همان چیزی را می گویند که درباره فاسق بر زبان می آورند. هنگامی که به سال حدیبیه عروة بن مسعود ثقفی به حضور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسید، مغیره را در حالی که شمشیر به دوش آویخته بود کنار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ایستاده دید، پرسید: این کیست؟ گفتند: برادرزاده ات مغیره است. عروه به او نگریست و گفت: ای حیله گر تو این جایی؟ به خدا سوگند من تاکنون نتوانسته ام بدیهای تو را بشویم. اسلام آوردن مغیرة بدون اعتقاد صحیح و بدون نیت پسندیده و بازگشت به حق بوده است. او در یکی از راهها با گروهی همسفر بود آنان را در حالی که خواب بودند غافلگیر ساخت و کشت و اموالشان را برداشت و از بیم آنکه به او نرسند و او را بکشند یا اموالی را که از آنان به چنگ آورده بود بگیرند، گریخت و به مدینه آمد و به ظاهر مسلمان شد. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اسلام هیچ کس را بر او رد نمی فرمود، چه با اخلاص مسلمان می شد و چه به سببی دیگر، بدین گونه مغیره خود را در پناه و حمایت اسلام قرار داد و در امان قرار گرفت.
داستان مسلمان شدن مغیره را ابو الفرج علی بن حسین اصفهانی در کتاب الاغانی چنین آورده است: مغیره خود داستان اسلام خویش را چنین نقل می کرد که همراه گروهی از بنی مالک که همگان بر آیین جاهلی بودیم، برای رفتن پیش مقوقس پادشاه مصر بیرون آمدیم، و وارد اسکندریه شدیم و هدایایی را که همراهمان بود به پادشاه تقدیم کردیم. من در نظرش از همه یارانم زبونتر آمدم، او هدیه ها را پذیرفت و برای آنان جوایزی تعیین کرد و برخی را فزونتر از برخی دیگر داد و در مورد من چنان کوتاهی کرد که فقط چیز اندکی که در خور گفتن نیست به من داد. چون از بارگاهش بیرون آمدیم، بنی مالک در حالی که شاد بودند به خریدن هدایایی برای زن و فرزند خود پرداختند و هیچ یک از ایشان در آن مورد با من مواسات نکرد. چون از مصر بیرون آمدند، شراب با خود برداشتند و میگساری می کردند، من هم با آنان باده نوشی می کردم ولی نفس من مرا با آنان رها نمی کرد و با خود گفتم اینان با این همه اموال و عطایا ملک به طایف برمی گردند و کوتاهی کردن و زبون شمردن پادشاه را درباره من به قوم من خبر می دهند و تصمیم به کشتن ایشان گرفتم و گفتم سردردی را در خود احساس می کنم. آنان بساط باده نوشی گستردند و مرا هم به شراب فرا خواندند، گفتم: درد سر دارم، بنشینید من ساقی شما خواهم بود. آنان به چیزی از رفتار من بدگمان نشدند و نشستم و پیاپی به آنان قدح می دادم، و چون باده در آنان اثر کرد بیشتر اشتها پیدا کردند و من همچنان پیاپی جام پر به آنان می دادم و می نوشیدند و نمی فهمیدند. شراب سخت در آنان اثر گذاشت و ایشان را گیج کرد و بدون آنکه چیزی بفهمند خوابیدند، من برجستم و همگان را کشتم و همه چیزهایی که با آنان بود برگرفتم. به مدینه آمدم و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در مسجد یافتم، ابو بکر که با من آشنا بود، حضور داشت، همین که مرا دید گفت: برادرزاده عروه ای؟ گفتم: آری و آمده ام گواهی دهم که خدایی جز خداوند یکتا وجود ندارد و محمد فرستاده خداوند است. رسول خدا فرمود: سپاس خدا را. ابو بکر گفت: گویا از مصر می آیی؟ گفتم: آری. گفت: افراد بنی مالک که با تو بودند چه کردند؟ گفتم: میان من و ایشان که همگی بر آیین شرک بودیم، یکی از مسائلی که میان اعراب اتفاق می افتد پیش آمد و من آنان را کشتم و جامه و سلاح و کالاهای ایشان را گرفتم و اینک به حضور پیامبر آمده ام تا خمس آن را بگیرد و رأی خویش را در آن مورد عمل کند که به هر حال اینها غنیمت مشرکان است. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: اسلامت را پذیرفتم، ولی از اموال آنان نه خمس و نه چیز دیگری برنمی داریم، که این کار تو حیله گری است و در غدر و مکر خیری نیست. اندوه دور و نزدیک بر من فرود آمد، گفتم: ای رسول خدا من آنان را در حالی که بر آیین قوم خود بودم کشتم و اینک که پیش تو آمده ام، مسلمان شدم. فرمود: اسلام آنچه را پیش از آن بوده است، فرو می پوشاند.
گوید: مغیره سیزده مرد از بنی مالک را کشته و اموالشان را متصرف شده بود، چون این خبر به طائف و قبیله ثقیف رسید، یکدیگر را به جنگ فرا خواندند و سپس بر این صلح کردند که عمویم عروة بن مسعود پرداخت سیزده خونبها را بر عهده بگیرد.
ابو الفرج می گوید: همین موضوع معنی سخن عروه به هنگام صلح حدیبیه است که به مغیره گفت: «ای حیله گر تا دیروز زشتی و بدی تو را می شستم و هنوز هم نمی توانم آن را بشویم.»
ابن ابی الحدید می گوید: به همین سبب یاران معتزلی بغدادی ما گفته اند، کسی که اسلام او بدین گونه بوده است و سرانجام کار او همچنان است که طبق اخبار متواتر علی علیه السّلام را بر منبرها لعن می کرده است و بر همان حال هم مرده است و عمده عمر او چیزی جز تبهکاریها و نابکاریها و برآوردن خواسته های شکم و زیر آن و یاری دادن تبهکاران و صرف وقت در نافرمانی خدا نبوده است، چگونه دوست بداریم و چه عذری داریم که از بدگویی او خودداری کنیم و برای مردم تبهکاری او را آشکار نسازیم.
در سال ششصد و یازده در بغداد به حضور نقیب ابو جعفر یحیی بن محمد علوی بصری رفتم، گروهی هم پیش او بودند، یکی از ایشان اغانی ابو الفرج را می خواند، سخن از مغیرة بن شعبه به میان آمد و حاضران درباره او به گفتگو پرداختند. گروهی او را نکوهش و برخی او را ستایش کردند و گروهی هم از سخن گفتن درباره او خودداری کردند. یکی از فقیهان شیعه که به آموختن اندکی از علم کلام به عقیده اشعریها سرگرم بود، گفت: واجب آن است که از گفتگو درباره صحابه خودداری کرد و از بیان آنچه میان ایشان بروز کرده است، دست نگه داشت، که ابو المعالی جوینی گفته است: پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از این کار نهی فرموده است: «از اختلافهایی که میان اصحاب من بروز می کند بر حذر باشید.» و نیز فرموده است: «یارانم را برای من رها کنید که اگر یکی از شما هم وزن کوه احد طلا انفاق کند، هرگز به یک چهارم ارزش یکی از صحابه بلکه به نیمه آن هم نمی رسد.» و فرموده است: «یاران من چون ستارگان هستند به هر یک ایشان اقتداکنید هدایت می شوید.»
همچنین فرموده است: «بهترین شما مردم قرنی هستند که من در آنم سپس قرن پس از آن و سپس قرن پس از آن.» وانگهی در قرآن ستایش صحابه و تابعین آمده است و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: «چه می دانی شاید خداوند بر اهل بدر نظر افکنده و فرموده باشد هر چه می خواهید بکنید که شما را آمرزیده ام.» از حسن بصری روایت شده که پیش او سخن از جنگ جمل و صفین شده است، گفته است: آنها خونهایی است که خداوند شمشیرهای ما را از آن پاک نگهداشته است، زبانهای خود را با یاد آن خون آلوده نکنیم. وانگهی این اخبار از ما پوشیده مانده است و از حقیقت آن دور شده است و سزاوار و شایسته ما نیست که در آنها خوض کنیم و بر فرض که یکی از صحابه به خطا کرده باشد، واجب است به جهت حرمت رسول خدا و هم به جهت مروت رعایت کرده شود. جوانمردی اقتضا می کند که حرمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درباره همسرش عایشه و پسر عمه اش زبیر و طلحه که دست خود را سپر بلای آن حضرت ساخته است، نگه داشته شود. وانگهی چه چیزی بر ما واجب و لازم کرده است که از مسلمانی تبری جوییم یا لعن کنیم خداوند روز رستاخیز به مکلف نمی گوید چرا لعن نکردی بلکه می پرسد چرا لعن کردی و اگر انسانی در تمام عمر خود ابلیس را لعن نکند، گنهکار و سرکش نیست و اگر آدمی به جای لعن کردن استغفر الله بگوید برای او بهتر است. از این گذشته چگونه ممکن است برای عوام مردم دخالت در امور خواص جایز باشد و حال آنکه صحابه امیران و رهبران این امت بوده اند و ما امروز به راستی در طبقه ای به مراتب فروتر از آنانیم و چگونه ممکن است تعرض به نام و یادشان برای ما پسندیده باشد؟ آیا ناپسند نیست که رعیت در دقایق امور پادشاه و احوال او و کارهایی که میان او و اهلش و پسر عموها و همسران و کنیزانش می گذرد، دخالت کند؟ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شوهر خواهر معاویه است و ام حبیبه خواهر او همسر رسول خداست، لازمه ادب این است که حرمت ام حبیبه را در مورد برادرش نگه دارند. چگونه جایز است کسی را که خداوند میان او و پیامبرش مودت قرار داده است، لعن کرد. مگر همه مفسران نگفته اند که این آیه که خداوند متعال فرموده است: «شاید خداوند میان شما و میان کسانی از ایشان که با شما دشمنی کردند، مودت قرار دهد.» در مورد ابو سفیان و خاندان او نازل شده است. و ناظر به ازدواج پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با دختر ابو سفیان است، وانگهی همه اموری که شیعه درباره بروز اختلاف و مشاجره میان اصحاب نقل کرده اند ثابت نشده است، و آنان همچون فرزندان یک مادر بوده اند و هرگز باطن یکی از ایشان نسبت به دیگری مکدر نشده است و میان ایشان اختلاف و ستیزی صورت نگرفته است.
ابو جعفر که خدایش رحمت کناد، گفت: مدتی پیش به خط خودم مطالبی را که یکی از زیدیه در این مورد و رد و پاسخ سخنان ابو المعالی جوینی درباره این نظر نوشته است، نوشته ام و اینک همان را برای شما بیرون می آورم که با تأمل در آن از گفتگو درباره آنچه این فقیه گفت بی نیاز گردم که من احساس خستگی می کنم که مانع گفتگوی طولانی است به ویژه اگر جنبه جدال و پایداری در قبال مدعی باشد. ابو جعفر از میان کتابهای خویش جزوه ای بیرون آورد که در همان مجلس آن را خواندیم و حاضران آن را پسندیدند و من - ابن ابی الحدید- خلاصه آن را در این جا می آورم.
گوید: اگر نه این است که خداوند متعال دشمن داشتن دشمنان خود را همچون دوست داشتن دوستان خویش بر مسلمانان واجب فرموده است و ترک کردن آن را به دلیل عقل و نقل سخت گرفته است و فرموده است: «کسانی را که به خدا و روز رستاخیز ایمان آورده اند چنین نمی یابی که کسانی را که با خدا و رسولش ستیز می کنند دوست بدارند، هر چند آنان پدران یا پسران یا برادران و خویشاوندان ایشان باشند.» و نیز فرموده است: «اگر به خدا و پیامبر و آنچه به او نازل شده است، ایمان آورده بودند آنان را دوستان نمی گرفتند.» و نیز فرموده است: «قومی را که خداوند بر ایشان خشم گرفته است دوست مدارید.» وانگهی مسلمانان بر این موضوع اجماع دارند که خداوند متعال دشمنی دشمنانش و دوستی دوستانش را واجب فرموده است و حب و بغض در راه خداوند واجب است. اگر اینها که گفتیم نمی بود، متعرض ستیز با کسی در راه دین و تبری جستن از او نمی شدیم، و شاید در آن صورت دشمنی ما با آنان غیر لازم می بود.
اگر گمان کنیم که چون به خداوند متعال عرض کنیم چگونگی کار ایشان از ما پوشیده مانده و در روزگاران گذشته بوده است و برای خوض و بررسی ما در کاری که از ما نهان است، معنایی نیست و به این بهانه اعتماد کنیم و آنان را دوست بداریم، بیم آن داریم که خداوند سبحان بفرماید اگر کار آنان از دیده شما نهان و درگذشته بوده است از دل و گوش شما که نهان نمانده است و اخبار صحیحی به دست شما رسیده است که شما را موظف به اقرار به پیامبری پیامبر و دوست داشتن کسانی که او را تصدیق کرده اند و دشمنی با کسانی که او را انکار و با او ستیز کرده اند می سازد. وانگهی به شما فرمان داده شده است، درباره قرآن و آنچه رسول خدا آورده است، تدبر کنید، و ای کاش بر حذر می بودید که فردای قیامت از افرادی نباشید که عرضه می دارند: «پروردگارا، ما سروران و بزرگان خود را اطاعت کردیم و آنان گمراهمان ساختند.» اما لفظ لعن چنان است که خداوند متعال به آن فرمان داده است و آن را واجب فرموده است، مگر نمی بینی که فرموده است: «آن گروه را خداوند لعنت می کند و لعنت کنندگان هم لعنت می کنند.» و هر چند جمله اخباری است ولی معنی آن امر است، نظیر این گفتار خداوند که می فرماید «طلاق داده شدگان انتظار می برند به خود سه طهر را.» یعنی باید سه طهر را انتظار ببرند.
وانگهی خداوند متعال عاصیان را لعنت فرموده است، آن جا که می گوید: «کسانی از بنی اسرائیل که کافر شدند بر زبان داود لعنت کرده شدند.» و این گفتار خداوند که «همانا آنان که خدا و رسولش را آزار می دهند، خدایشان در دنیا و آخرت لعنت می کند و برای آنان عذابی خوارکننده آماده ساخته است». و هم فرموده است: «لعنت شدگان اند هر کجا یافته شوند، گرفته شوند و کشته شوند کشته شدنی.» و هم فرموده است: «خداوند کافران را لعنت کرده و آتش برای ایشان فراهم ساخته است.» و خداوند متعال خطاب به ابلیس فرموده است: «همانا تا روز دین لعنت من بر توست.» اما سخن آن کس که می گوید: «چه ثوابی در لعنت کردن است و خداوند به مکلف نمی گوید چرا لعن نکردی بلکه می پرسد چرا لعن کردی و اگر به جای لعن کردن فلان کس، بگوید خدایا مرا بیامرز برای او بهتر است، و اگر انسانی در تمام مدت عمر خود ابلیس را لعنت نکند مواخذه نمی شود.» سخن شخص نادانی است که نمی فهمد چه می گوید. لعنت کردن اگر چنان که بایست صورت گیرد، اطاعت فرمان خداوند است و سزاوار پاداش، یعنی کسی که سزاوار لعنت است، در راه خدا و برای خدا لعن شود نه به پیروی از هوای نفس و تعصب. وانگهی نمی بینی که در شریعت در مورد انکار فرزند، لعن وارد شده است آن هم به این صورت که شوهر بار پنجم بگوید: «همانا لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگویان باشد.» و اگر خداوند اراده نفرموده بود که بندگانش این لفظ را بر زبان آورند آنان را مجبور به آن نمی فرمود و این کلمه را از معالم شرع قرار نمی داد، و این همه در کتاب عزیز خود آن را تکرار نمی فرمود و درباره قاتل نمی گفت: «و خدای بر او خشم می گیرد و او را لعنت می کند.» و منظور از اینکه خداوند قاتل را لعنت می کند، فرمان به ماست که ما هم قاتل را لعنت کنیم و بر فرض که منظور هم این نباشد باز بر عهده ماست و حق داریم قاتل را لعنت کنیم که خدای متعال او را لعن کرده است. آیا وقتی که خداوند کسی را لعنت می کند ما حق نداریم او را لعنت کنیم، این چیزی است که خرد آن را نمی پذیرد، همچنان که چون خداوند کسی را ستایش و دیگری را نکوهش کند، حق ماست که یکی را ستایش و دیگری را نکوهش کنیم. خداوند می فرماید: «آیا خبر دهم شما را به بدتر از آن از لحاظ پاداش پیش خدا، کسی که خدایش لعنت کناد.» و هم فرموده است: «بار خدایا آنان را دو چندان از عذاب برسان و آنان را لعنت فرمای، لعنتی بزرگ.» و نیز خدای عز و جل فرموده است: «یهودیان گفتند دست خدای بسته است، دستهای ایشان بسته شد و بدان چه گفتند لعنت شدند.» چگونه این گوینده می گوید خداوند متعال به مکلف نمی گوید چرا لعن نکردی؟ مگر نمی داند که خداوند متعال به دوست داشتن دوستان خود و دشمن داشتن دشمنان خویش فرمان داده است و همان گونه که درباره تولی می پرسد از تبری هم سؤال می فرماید. مگر نمی بینی که چون شخص یهودی مسلمان می شود، نخست از او خواسته می شود شهادتین را بر زبان آورد و سپس می گویند بگو از هر دینی که مخالف دین اسلام باشد، تبری می جویم و از تبری چاره ای نیست که عمل با آن کامل و تمام می شود. مگر این گوینده این شعر شاعر را نشنیده است که می گوید: با دشمن من دوستی می ورزی و چنین می پنداری که من دوست تو هستم، به راستی که این اندیشه از تو شگفت است. دوست داشتن دشمن دوست، بیرون رفتن از دوستی دوست است و چون دوست داشتن دشمن باطل است چیزی جز تبری باقی نمی ماند، و طبق اجماع مسلمانان جایز نیست که آدمی با دشمنان خداوند متعال و نافرمان و گنهکار بی تفاوت باشد و بگوید نه آنان را دوست می دارم و نه از ایشان تبری می جویم.
اما این سخن که گفته است: «اگر آدمی به جای لعن کردن برای خود طلب آمرزش از خداوند کند، برای او بهتر است.» اگر معتقد به وجوب لعن باشد و لعنت نکند و استغفار کند، استغفارش سودی ندارد و از او پذیرفته نمی شود زیرا که از فرمان خداوند سرکشی کرده است و از انجام دادن چیزی که خداوند بر او واجب فرموده، خودداری کرده است و کسی که بر انجام دادن برخی از گناهان اصرار ورزد توبه و استغفار او از گناهان دیگرش هم پذیرفته نمی شود. اما این سخن که گفته است هر کس در تمام مدت عمر خویش ابلیس را لعنت نکند، زیانی نکرده است، چنین نیست که اگر اعتقاد به واجب بودن لعنت بر ابلیس نداشته باشد کافر است و اگر اعتقاد دارد و لعنت نمی کند خطاکار است. وانگهی میان لعنت نکردن ابلیس و لعنت نکردن سران گمراهی چون معاویه و مغیره و امثال ایشان تفاوت است. زیرا خودداری از لعنت کردن ابلیس در نظر هیچ مسلمانی شبهه ای در کار ابلیس ایجاد نمی کند و حال آنکه خودداری از لعنت آنان و امثال ایشان موجب ایجاد شبهه در کار آنان در نظر بسیاری از مسلمانان می شود، و اجتناب از چیزی که در دین شبهه برانگیزد واجب است، و بدین سبب خودداری از لعن ابلیس نظیر خودداری از لعن این گونه مردم نیست.
گوید: از این گذشته به مخالفان گفته خواهد شد آیا درست است کسی بگوید چون حقیقت کار یزید بن معاویه و حجاج بن یوسف از ما پوشیده مانده است، سزاوار نیست که در داستان آن دو درافتیم و با آنان ستیز و ایشان را لعنت کنیم و از آن دو تبری بجوییم؟ چه تفاوتی است میان این سخن و اینکه شما بگویید کار معاویه و مغیرة بن شعبه و امثال آن دو از ما پوشیده مانده است و بررسی داستان آنان برای ما سزاوار نیست. وانگهی، ای اهل حدیث و حشویه و عامه چگونه شما در داستان عثمان که از شما
پوشیده مانده است - در آن حضور نداشته اید- وارد می شوید و از قاتلان او تبری می جویید و ایشان را لعنت می کنید، و چگونه حرمت ابو بکر صدیق را درباره پسرش محمد و حرمت عایشه ام المؤمنین را درباره برادرش رعایت نمی کنید و محمد بن ابی بکر را لعنت و تفسیق می کنید، در عین حال ما را منع می کنید که درباره معاویه و ظلم او نسبت به علی و حسن و حسین علیهما السّلام و غصب حقوق ایشان سکوت نکنیم، چگونه است که لعن ظالم عثمان برای شما سنت است ولی لعن ظالم علی و حسن و حسین تکلف است و باید از آن خودداری کرد. و چگونه عامه در مسأله عایشه دخالت می کنند و از هر کس که به او نگریسته و بدو گفته است ای حمیراء، تبری می جویند و از اینکه پرده حرمت عایشه دریده شده است برخی را لعنت می کنند و در همان حال ما را از سخن گفتن در کار فاطمه و آنچه پس از رحلت پدرش بر سرش آمده است، منع می کنید. و اگر بگویید، دریدن پرده حرمت فاطمه و ورود به خانه او برای حفظ نظام اسلام صورت گرفته است و اینکه مبادا آن کار منتشر شود و گروهی از مسلمانان گردن خود را از حلقه اطاعت و رعایت حمایت بیرون کشند، به شما پاسخ داده خواهد شد پرده حرمت عایشه هم به همین سبب دریده و به کجاوه او هتک حرمت شده است که او خود ریسمان اطاعت را از گردن خود برداشته و اتحاد مسلمانان را شکسته است و پیش از رسیدن علی بن ابی طالب علیه السّلام به بصره خونهای ایشان را ریخته است و میان او و عثمان بن حنیف و حکیم بن جبله و مسلمانان نکوکاری که همراه آن دو بودند خونریزی و کشتاری اتفاق افتاده است که کتابهای تاریخ و سیره آن را نقل کرده است.
بنابراین اگر ورود به خانه فاطمه آن هم برای کاری که هنوز صورت نگرفته است، روا باشد، دریدن پرده حرمت عایشه برای کاری که صورت گرفته است و تحقق پیدا کرده است جایز خواهد بود و چگونه ممکن است دریدن پرده حرمت عایشه از گناهان کبیره ای باشد که موجب جاودانگی در آتش می گردد و تبری جستن از انجام دهنده آن از کارهای مهم ایمانی شمرده می شود و حال آنکه گشودن در خانه فاطمه و وارد شدن در آن و جمع کردن هیزم بر در خانه اش و تهدید به آتش زدن از بهترین کارها باشد که خداوند بدان وسیله اسلام را پایدار داشته و آتش فتنه را خاموش کرده است و حال آنکه حداقل این است که نگهداشتن حرمت فاطمه و عایشه یکی است و حرمت هر دو برابر است و ما دوست نداریم به شما بگوییم حرمت فاطمه بزرگتر و مقام او بلندتر است و حفظ حرمت او به پاس رسول خدا مهمتر است که فاطمه پاره تن پیامبر و بخشی از خون و گوشت رسول خداست و قابل مقایسه با همسری نیست که به هر حال میان او و شوهرش چیزی جز پیوند زناشویی وجود نداشته است و همسر به هر صورت پیوندی عاریتی است و میان زن و شوهر عقدی همچون عقد اجاره برای منفعت چیزی بسته می شود و در واقع شبیه خرید و فروش کنیز است. به همین سبب دانشمندان احکام میراث گفته اند اسباب ارث بردن سه چیز است سبب و نسب و ولاء، نسب همان خویشاوندی و سبب ازدواج است و ولا عبارت از ولای عتق - آزاد کردن بردگان- است و بدین گونه نکاح و پیوند ازدواج را خارج از نسب دانسته اند و اگر زن همچون خویشاوند نسبی بود، معنی نداشت که میراث برندگان را به سه دسته تقسیم کنند بلکه به دو دسته تقسیم می کردند.
از این گذشته چگونه ممکن است که عایشه یا کس دیگری غیر از او به منزلت فاطمه علیه السّلام باشد و حال آنکه همه مسلمانان چه آنان که فاطمه را دوست می دارند و چه آنان که او را دوست نمی دارند، در این مسأله اتفاق نظر دارند که او سرور زنان هر دو جهان است. گوید: چگونه امروز بر ما لازم است که حرمت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در مورد همسرش رعایت کنیم و حرمت ام حبیبه را درباره برادرش نگه داریم و حال آنکه صحابه خود را مکلف به حفظ حرمت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مورد اهل بیت آن حضرت ندانسته اند، همچنین حرمت رسول خدا را در مورد دامادش عثمان بن عفان که از پسر عموهای آن حضرت - یعنی با چند واسطه- هم بوده است رعایت نکرده اند و نه تنها عثمان و برخی از یاران او را کشته اند که آنان را لعنت هم کرده اند. بسیاری از صحابه عثمان را در حالی که خلیفه بود، لعن می کردند که یکی از ایشان عایشه است که می گفت نعثل را بکشید که خدای نعثل را لعنت فرماید. و دیگر عبد الله بن مسعود است که عثمان را لعنت می کرد، معاویه، علی و دو پسرش حسن و حسین علیهما السّلام را در حالی که زنده و در عراق بودند، لعنت می کرد و بر منبرهای شام لعن آنان را معمول داشت و در دعای دست نماز ایشان را نفرین می کرد. ابوبکر و عمر، سعد بن عباده را در حالی که زنده بود لعنت کردند و از او تبری جستند و او را از مدینه به شام بیرون کردند، عمر هم هنگامی که خالد بن ولید، مالک بن نویره را کشت، خالد را لعن کرد و این لعن کردن در مورد هر انسان مسلمانی که از او گناهی سزاوار لعن سر می زد متداول و آشکار بوده است.
گوید: وانگهی اگر نگهداشتن حرمت عمرو بر زید لازم باشد که او را لعن نکنند، باید حرمت صحابه در مورد فرزندان ایشان نگهداشته شود و مثلا حرمت سعد بن ابی وقاص درباره پسرش عمر بن سعد که قاتل حسین علیه السّلام است رعایت شود و او را لعنت نکنند، یا حرمت معاویه در مورد یزید قاتل حسین علیه السّلام و کسی که واقعه حره را پدید آورده و مسجد الحرام را به بیم انداخته است رعایت کنند و او را لعن و نفرین نکنند. و حرمت عمر بن خطاب را در مورد عبید الله پسرش که قاتل هرمزان است و در جنگ صفین با علی علیه السّلام جنگ کرده است، حفظ کرد.
گوید: اگر خودداری از ستیز و دشمنی با اصحاب پیامبر که با خدا دشمنی کرده اند مایه حفظ حرمت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم می بود، گردن ما را هم می زدند با آنان ستیز نمی کردیم ولی محبت رسول خدا نسبت به یارانش چون محبت جاهلان به یکدیگر نیست که بر پایه تعصب باشد و رسول خدا محبت اصحاب را بر مبنای اطاعت ایشان از فرمان خداوند قرار داده است و هرگاه آنان نسبت به خدا نافرمانی کنند و آنچه را لازمه محبت به ایشان است از دست بدهند دیگر رسول خدا از بی محبتی نسبت به ایشان پروا ندارد و از رها کردن محبت به ایشان خشمگین نمی شود. رسول خدا دوست داشته است با دشمنان خدا هر چند از افراد خاندانش باشند ستیز شود، همان گونه که دوست داشته است با دوستان خدا دوستی شود هر چند از لحاظ نسبت دورترین افراد نسبت به او باشند، و گواه این موضوع اجماع امت است بر اینکه خداوند دشمنی کردن با از دین برگشتگان و منافقان را هر چند از اصحاب پیامبر باشند، واجب فرموده است و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خود را به این کار فرمان داده و دعوت کرده است. چنان که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بریدن دست دزدان و تازیانه زدن به تهمت زنندگان و زناکاران را واجب فرموده است هر چند از اصحاب باشد چه از مهاجران و چه از انصار. مگر نمی بینی که پیامبر فرموده است: اگر فاطمه هم دزدی کند، دستش را می برم و این در مورد دختری است که چون جان اوست. در عین حال در دین خدا هیچ گونه پروایی از او ندارد و در مورد اجرای حدود خداوند هیچ گونه مراقبتی نسبت به او نمی فرماید، همان گونه که اصحاب افک را تازیانه زد که مسطح بن اثاثه هم در زمره ایشان است و او از شرکت کنندگان در جنگ بدر بوده است.
گوید: وانگهی اگر مقام و محل اصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به این درجه بود که اگر کسی از فرمان خداوند سرپیچی کند نه تنها با او ستیز و دشمنی نشود و درباره اش
سخن زشتی گفته نشود بلکه واجب باشد که فقط به اسم اینکه از صحابه است، مراقبت و از گناهان و معایب او چشم پوشی شود می بایست آن صحابی موسی علیه السّلام که ستایش از او در قرآن آمده است، پس از اینکه دگرگون شد و از هوای نفس خویش پیروی کرد و از آیاتی که بر او رسیده بود جدا و گمراه گردید، نکوهش نشود و حال آنکه خداوند متعال می فرماید: «و بخوان بر ایشان داستان آن کسی را که آیتهای خود را به او ارزانی داشتیم، پس بیرون آمد از آنها و شیطان او را پیرو خود قرار داد و از گمراهان شد.» همچنین لازم بود منزلت آن گروه از اصحاب موسی علیه السّلام که گوساله پرست شدند، محفوظ بماند که همه آنان با یکی از پیامبران گرانقدر خداوند سبحان مصاحبت داشته اند.
گوید: وانگهی اگر اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خودشان برای خویش چنین منزلتی را قائل بودند، این موضوع را از خود ایشان استنباط می کردی و می دانستی که خود آنان به محل و منزلت خویش از عوام مردم روزگار ما داناتر بوده اند و هرگاه چگونگی رفتار برخی از ایشان را نسبت به برخی دیگر بررسی کنی تو را راهنمایی می کند که موضوع کاملا بر خلاف چیزی است که امروز در دل مردم است.
این علی علیه السّلام و عمار بن یاسر و ابولهیثم بن التیهان و خزیمه بن ثابت و همه مهاجران و انصار همراه علی علیه السّلام هستند که به هیچ وجه از طلحه و زبیر تغافل نکرده اند بلکه نسبت به آن دو و همراهان ایشان همان گونه رفتار کرده اند که به روزگار ما نسبت به خوارج رفتار می شود، و این طلحه و زبیر و عایشه و همراهان ایشان هستند که از سوی دیگر به هیچ وجه دست از علی برنداشته اند و با او چنان رفتار کرده اند که به روزگار ما نسبت به کسی رفتار می شود که به زور حکومت را تصرف کرده باشد، و این معاویه و عمرو عاص هستند که نسبت به علی علیه السّلام هرگز به چشم دوستی و همسایگی نگاه نکرده اند بلکه از شمشیر کشیدن بر او خودداری نکردند و او و فرزندانش و هر کس از خویشاوندانش را که زنده بود، لعن می کردند و یارانش را کشتند، علی علیه السّلام هم در نمازهای واجب آن دو و ابو الاعور سلمی و ابو موسی اشعری را لعن می کرد که سلمی و اشعری هم از صحابه هستند، و این سعد بن ابی وقاص و محمد بن مسلمه و اسامة بن زید و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل عبد الله بن عمر و حسان بن ثابت و انس بن مالک هستند
که مصلحت ندیدند در جنگ جمل از علی یا طلحه و زبیر پیروی کنند و طلحه و زبیر به اجماع مسلمانان افضل از این افراد بودند، جز آنکه سعد و محمد بن مسلمه و دیگران چنین می پنداشتند که ممکن است علی در جنگ با آن دو و آن دو در جنگ با علی گرفتار اشتباه و لغزش شده باشند، و این عثمان بن عفان است که ابوذر را همچون اشخاص خیانت پیشه و فتنه انگیز به ربذه تبعید کرد، و این عمار و عبد الله بن مسعود هستند که چون اعمال عثمان برای ایشان آشکار شد، نخست او را پند و اندرز دادند و سپس بدان گونه برخورد کردند که می دانید و عثمان هم با آن دو چنان رفتار کرد که خبرش به شما رسیده است و سرانجام آن قوم با عثمان چنان رفتار کردند که نه تنها شما بلکه همه مردم می دانند، و این عمر است که چون زبیر بن عوام از او برای رفتن به جهاد اجازه خواست، گفت: من دروازه را گرفته ام و اجازه نمی دهم که اصحاب محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میان مردم پراکنده شوند و ایشان را گمراه سازند، و ابوبکر و عمر می گفته اند که علی و عباس هم در موضوع میراث پیامبر آن دو را دروغگو و ستمگر و تبهکار می پندارند، علی و عباس هم در این مورد عذرخواهی نکردند و از سخن خود دست برنداشتند و هیچ یک از اصحاب حدیث مدعی نشده است که آن دو عذر خواهی کرده باشند، یاران رسول خدا هم آنچه را که عمر نقل کرد و به آن دو نسبت داد بر آن دو انکار نکردند.
همچنین این سخن عمر را که به یاران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نسبت گمراه ساختن مردم را داده بود، منکر نشدند و زشت نشمردند. به علاوه لگدکوب کردن عثمان شکم عمار یاسر را و شکستن دنده عبد الله بن مسعود را زشت نشمردند، همچنین رفتار عمار و ابن مسعود را نسبت به عثمان زشت نشمردند، نه آن چنان که به روزگار ما عامه مردم سخن گفتن درباره صحابه را زشت می شمرند مگر اینکه عوام مردم چنین گمان برند که ایشان به صحابه از خودشان آشناترند.
این علی و فاطمه و عباس هستند که همواره و یک صدا این روایت را که از قول پیامبر نقل می کردند که «از ما گروه پیامبران ارث برده نمی شود»، تکذیب می کردند و آن را جعلی می شمردند و می گفتند: چگونه ممکن است پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این حکم را برای کس دیگری غیر از ما بیان فرموده باشد و حال آنکه وارثان او ما هستیم و سزاوارترین افراد هستیم که باید این حکم را به او ابلاغ می فرمود.
این عمر بن خطاب است که نخست درباره اعضای شوری گواهی می دهد که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رحلت فرموده و از ایشان خشنود بوده است و سپس فرمان می دهد که اگر
گزینش خلیفه را به تأخیر انداختند، گردن ایشان را بزنند. وانگهی برای هر یک از اعضای شوری عیبی را برشمرده است که اگر امروز عوام مردم آن را از کسی نسبت به صحابه بشنوند جامه اش را برگردنش می پیچد و او را به حضور حاکم می کشاند و گواهی به رافضی و حلال بودن خونش داده می شود، در صورتی که اگر طعنه زدن بر یکی از صحابه رفض باشد، عمر بن خطاب از همگان رافضی تر و پیشوای رافضیان خواهد بود، از این گذشته این سخن عمر که مشهور و شایع است که گفته است بیعت ابو بکر گرفتاری ناگهانی بود که خداوند شر آن را کفایت فرمود و هر کس خواست آن را تکرار کند بکشیدش، علاوه بر آنکه طعنه زدن در عقد بیعت است، خود بیعت را هم مخدوش می سازد. علاوه بر این سخنی که درباره ابوبکر در نمازش گفته است و این سخن عمر درباره عبد الرحمان پسر ابوبکر که گفته است جنبنده کوچک بدی است و در عین حال از پدرش بهتر است.
و عمر درباره سعد بن عباده که سرور و سالار انصار بوده است، گفته است: سعد را بکشید که خدایش بکشد، او را بکشید که منافق است. وانگهی عمر به ابو هریره دشنام داده است و روایات او را نادرست دانسته است و خالد بن ولید را هم دشنام داده است و در دین او طعنه زده است و حکم به تبهکار بودن و وجوب کشتن او داده است، عمرو عاص و معاویه را خیانتکار دانسته و به آن دو نسبت دزدی داده است که اموال عمومی را دزدیده و به تصرف خود درآورده اند. عمر در بدی کردن و روی ترش کردن و دشنام دادن و ناسزا گفتن نسبت به همگان شتاب زده بود و کمتر کسی از صحابه است که از زخم زبان یا تازیانه او در امان بوده باشد، به همین سبب است او را دشمن می داشتند و از روزگارش با همه فتوحات که در آن بود ملول شدند. ای کاش عمر هم صحابه را همان گونه که عامه احترام می گذارند، احترام می گذاشت، بنابراین یا عمر خطاکار بوده است یا عامه مردم بر خطایند. و اگر بگویند عمر جز به کسی که سزاوار بوده است و گنهکار، دشنام نداده و بدی نکرده و او را نزده است، به آنها می گوییم گویا تصور کرده اید ما می خواهیم از کسی که سزاوار تبری نیست، تبری جوییم یا با او دشمنی ورزیم، هرگز ما چنین نگفته ایم و هیچ مسلمان و عاقلی این سخن را نمی گوید.
به هر حال غرض ما از گفتن این سخنان این است که توضیح دهیم صحابه هم مردمی همچون دیگران هستند، آنچه برای مردم هست برای ایشان هم هست و آنچه بر مردم است بر ایشان هم هست هر کس از ایشان بدی کرده باشد، نکوهشش می کنیم و هر کس نیکی کرده باشد، ستایشش می کنیم و آنان را بر دیگر مسلمانان فضیلتی جز دیدار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و هم روزگاری با آن حضرت نیست، و چه بسا که گناهان ایشان از گناهان دیگران بزرگتر هم باشد که آنان نشانه های نبوت و معجزات را دیده اند و اعتقادات ایشان به ضرورت نزدیکتر بوده است و حال آنکه عقاید ما نتیجه فکر و اندیشه است و در معرض شبهه و شک است و بدین گونه گناهان ما سبکتر و عذر ما پذیرفته تر است.
اینک به بحث خود برمی گردیم و می گوییم: این ام المؤمنین عایشه است که پیراهن رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را بیرون آورد و به مردم گفت این پیراهن رسول خداست که هنوز کهنه نشده است و حال آنکه عثمان سنت پیامبر را کهنه کرد، و می گفت: نعثل را بکشید که خدایش بکشد و به این هم راضی نشد تا آنجا که گفت: گواهی می دهم که فردا عثمان لاشه گندیده ای افتاده در راه خواهد بود. برخی از مردم می گویند عایشه در این باره خبری نقل می کرده است و برخی از مردم می گویند این خبر موقوف بر خود عایشه است، گذشته از این موضوع اگر امروز کسی همین سخن عایشه را بر زبان آورد، در نظر عامه زندیق است. وانگهی عثمان محاصره شد، یعنی اعیان صحابه او را محاصره کردند و هیچ کس آن را کاری منکر نشمرد و آن را مهم ندانست و در از میان بردن محاصره کوششی نکرد بلکه کار کسانی را که آن محاصره را زشت می شمردند، زشت دانستند. همان گونه که می دانید عثمان نه تنها از روی شناسان اصحاب پیامبر که از اشراف ایشان شمرده می شد و به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نزدیکتر از عمر و ابو بکر بود و در آن هنگام امام مسلمانان و برگزیده از میان ایشان برای خلافت بود و امام را حقی بزرگ بر رعیت است. اگر آن قوم درست رفتار کرده اند که در این صورت صحابه در موقعیتی که اینک عامه مردم ایشان را قرار می دهند نیستند و اگر درست رفتار نکرده اند، این همان چیزی است که ما می گوییم که ارتکاب خطا بر هر یک از صحابه جایز است همان گونه که امروز بر هر یک از ما جایز است البته ما در اجماع اشکالی نمی کنیم. در عین حال مدعی اجماع حقیقی هم بر قتل عثمان نیستیم بلکه می گوییم بسیاری از مسلمانان این کار را انجام داده اند و طرف مقابل ما مسلم می داند که این کار خطا و معصیت بوده است و در این صورت تسلیم این نظریه شده است که جایز است صحابی خطا و معصیت کند و همین خواسته و مطلوب ماست.
و این مغیرة بن شعبه که از صحابه است، بر او ادعای زنا شد و گروهی هم علیه او گواهی دادند. عمر این ادعا و گواهی دادن را زشت نشمرد و نگفت که چون مغیره صحابی است، این کار ناممکن و ادعای باطلی است و امکان ندارد که صحابی زنا کند و چرا عمر کار گواهان را زشت نشمرد و به آنان نگفت ای وای بر شما، کاش بر فرض که دیدید او چنین کاری را کرد از او تغافل می کردید که خداوند واجب فرموده است از بیان بدیهای اصحاب پیامبر خودداری شود و پرده پوشی در مورد ایشان را واجب قرار داده است و ای کاش او را به حرمت این سخن رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرموده است یاران مرا برای خودم واگذارید رها می کردید، بلکه می بینیم که عمر آماده برای شنیدن گواهی گواهان و چگونگی ادعا می شود و روی به مغیره می کند و پس از گواهی سه تن از گواه چهارم در گواهی خود گرفتار اضطراب شد و در نتیجه سه گواه دیگر تازیانه خوردند. چگونه مغیره به عمر نگفت چرا سخن ایشان را که از صحابه نیستند درباره من می پذیری و حال آن که من از صحابه ام و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: «اصحاب من چون ستارگان اند که به هر یک اقتدا کنید هدایت می شوید» نه تنها مغیره چنین نگفت بلکه تسلیم فرمان خدا شد، و کسی که به مراتب گرانقدرتر و برتر از مغیرة بن شعبه است، قدامة بن مظعون است که از اصحاب بلند مرتبه پیامبر و شرکت کنندگان در جنگ بدر است و برای بدریها گواهی به بهشت داده شده است، همین شخص به روزگار حکومت عمر باده نوشی کرد و بر او حد زده شد و عمر گواهی اشخاص را رد نکرد و به این سبب که از شرکت کنندگان در جنگ بدر است از اجرای حد بر او جلوگیری نکرد و نگفت که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از بیان بدیها و نکوهیده های صحابه نهی فرموده است. همچنین عمر پسر خود را حد زد که از آن مرد و آن پسر از معاصران رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود و معاصر بودن با پیامبر مانع از اجرای حد بر او نشد.
و این علی علیه السّلام است که می گوید هیچ کس برای من حدیثی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نمی کند مگر اینکه او را بر آن سوگند می دهم که شنیده باشد، آیا این اتهام بر آنان نیست که ممکن است دروغ بگویند و علی علیه السّلام چنان که در متن این خبر آمده است هیچ یک از مسلمانان غیر از ابوبکر را استثنا نفرموده است. وانگهی علی علیه السّلام مکرر تصریح به دروغ گفتن ابو هریره کرده و فرموده است: هیچ کس از این مرد دوسی به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیشتر دروغ نبسته است. ابوبکر هم در بیماری مرگ خویش گفته است: بسیار دوست می داشتم که در خانه فاطمه را به زور نمی گشودم هر چند که برای جنگ بسته شده بود و از آن کار خود پشیمان شد و پشیمانی جز از خطا و گناه معنی ندارد.
وانگهی برای عاقل شایسته و سزاوار است که در این معنی بیندیشد که علی علیه السّلام شش ماه یعنی تا هنگامی که فاطمه علیها السّلام رحلت کرده از بیعت با ابو بکر درنگ کرده است، اگر علی بر حق بوده است، ابوبکر در به خلافت نشاندن خود خطاکار بوده است و اگر ابو بکر بر حق بوده است، علی در درنگ کردن از بیعت خطاکار بوده است، همچنین از حاضر نشدن در مسجد. از این گذشته ابوبکر در بیماری مرگ خود خطاب به صحابه گفت: همین که آن کسی را که در نظر من از همه شما بهتر بود - یعنی عمر را- بر شما خلیفه ساختم، همه تان در بینی خود باد انداختید و هر کس می خواست فرمانروایی از او باشد و این بدان سبب بود که دیدید دنیا روی آورده است و به خدا سوگند پرده ها و جامه های دیبا و ابریشمی خواهید گرفت. آیا این سخن ابوبکر طعنه زدن به صحابه نیست و تصریح به این مسأله نیست که آنان به عمر رشک می برد که چرا ابو بکر او را خلیفه ساخته است و همین که ابو بکر نام عمر را برای فرمانروایی گفت، طلحه به ابو بکر گفت: پاسخ خدای خودت را چه خواهی داد هنگامی که درباره بندگانش از تو بپرسد و حال آنکه شخص درشتخوی و خشنی را بر آنان ولایت دادی. ابو بکر گفت: مرا بنشانید بنشانید و به طلحه گفت: مرا از خدا می ترسانی، چون خداوند از من بپرسد خواهم گفت: بهترین اهل تو را بر ایشان ولایت دادم. سپس دشنام بسیاری به طلحه داد که نقل شده است، آیا این سخن طلحه طعنه به عمر و این سخن ابو بکر طعنه به طلحه نیست؟ از این گذشته موضوعی است که میان ابیّ بن کعب و عبد الله بن مسعود صورت گرفت و چندان به یکدیگر ناسزا گفتند و دشنام دادند که هر یک دیگری را فرزند پدر خود ندانست.
این سخن ابی بن کعب مشهور و نقل شده که گفته است این امت از آن گاه که پیامبر خود را از دست دادند همواره به روی در افتاده اند، آیا اهل عقیده همگی نابود شده اند، و به خدا سوگند من بر آنان اندوهگین نیستم، اندوه من برای مردمی است که آنان را گمراه می سازند. و این سخن عبد الرحمان بن عوف که می گفته است تصور نمی کردم چندان زندگی کنم که عثمان به من منافق بگوید و اگر درست اندیشیده و آینده نگر بودم عثمان را بر بند کفش خویش ولایت نمی دادم، و نیز این سخن او که خدایا عثمان از اقامه احکام کتاب تو خودداری کرد، او را چنین و چنان کن.
عثمان در گفتگویی به علی علیه السّلام گفت: ابوبکر و عمر از تو بهتر بودند. علی فرمود: دروغ می گویی که من از تو و از آن دو بهترم، خدا را پیش از آن دو و پس از ایشان پرستش کردم.
سفیان بن عیینه از عمرو بن دینار روایت می کند که می گفته است: پیش عروة بن زبیر بودم و در این باره گفتگو می کردیم که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پس از بعثت چند سال مقیم مکّه بوده است؟ عروه گفت: ده سال اقامت فرموده است. من گفتم: ابن عباس می گفته است سیزده سال، گفت: ابن عباس دروغ می گفته است. ابن عباس می گفته است: متعه حلال است. جبیر بن مطعم به او گفته است: عمر از آن نهی می کرد. ابن عباس به او گفته است: ای ستمگر بر خویشتن، از همین جا شما گمراه شدید که من از قول رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای شما سخن می گویم و تو از قول عمر برای من سخن می گویی. در خبری از قول علی علیه السّلام آمده است که اگر عمر درباره متعه آن چنان نمی کرد هیچ کس جز شخص بدبخت زنا نمی کرد و هم به این صورت نقل شده است که زنا جز اندکی صورت نمی گرفت.
اما این موضوع که صحابه در مسائل و اختلاف نظر فقهی یکدیگر را دشنام دهند و عقیده دیگری را باطل بدانند، فزون از شمار است - در این جا نمونه هایی از اختلاف نظرهای فقهی را نقل کرده است که برای نمونه به ترجمه یکی دو مورد بسنده می شود. ابوبکر معتقد بود که باید غنایم به صورت مساوی تقسیم شود و حال آنکه عمر کار او را ناپسند شمرد و خلاف آن عمل کرد. عایشه هم مخالفت ابو سلمة بن عبد الرحمان با ابن عباس را در مورد عده زنی که باردار باشد و همسرش بمیرد، ناپسند شمرد و گفت: ابو سلمه جوجه خروسی است که می خواهد همراه خروسها آواز بخواند.
این متکلّم زیدی سخن خود را چنین ادامه داده و گفته است: چگونه ممکن است پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده باشد: «اصحاب من چون ستارگان اند که به هر یک اقتدا کنید هدایت می شوید.» که در این صورت بدون شبهه باید مردم شام در جنگ صفین بر هدایت باشند و مردم عراق هم بر هدایت باشند و باید قاتل عمار یاسر هم بر هدایت باشد و حال آنکه طبق خبر صحیح پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده اند: «تو را گروه ستمگر می کشند.» و خداوند در قرآن فرموده است: «با آن گروه که ستم می کند چندان جنگ کنید که تسلیم فرمان خدا گردد.»
و این آیه دلالت بر آن دارد که تا آن گروه بر ستم خود پایداری کند از فرمان خدا دوری گزیده است و آن کس که از فرمان خدا دوری گزیند، نمی تواند بر هدایت باشد. در این صورت لازم می آید بسر بن ابی ارطاة که از صحابه بوده است و دو پسر صغیر عبید الله بن عباس را کشته است بر هدایت باشد، همچنین معاویه و عمرو عاص که هر دو پس از نماز علی و دو پسرش را لعن می کردند بر هدایت و هدایت کننده باشند. وانگهی میان اصحاب افرادی بوده اند که زنا می کرده و باده می آشامیده اند، نظیر ابو محجن ثقفی و برخی از ایشان مرتد شده و از دین بازگشته اند چون طلیحة بن خویلد، باز هم در این صورت هر کس به ایشان اقتدا کند و از کارهای آنان پیروی کند مهتدی است.
می گوید: بدون تردید این حدیث ساخته و پرداخته طرفداران متعصب امویان است و برخی از هواداران امویان که از یاری دادن ایشان با شمشیر ناتوان بوده اند آنان را با زبان خود یاری داده و به سود ایشان احادیثی را جعل کرده اند.
همچنین حدیث دیگری که به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نسبت داده اند که فرموده است: «قرنی که من در آن هستم بهترین است.» نمی تواند صحیح باشد و از جمله چیزهایی که بر بطلان آن دلالت دارد این است که پنجاه سال پس از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بدترین قرنهای جهان است و از قرنهایی است که در همین خبر از آن یاد کرده است، و این روزگار همان روزگاری است که حسین علیه السّلام در آن کشته شده است، و با مدینه درافتاده اند و مکه محاصره شده است و کعبه ویران گردیده است و خلیفگان و قائم مقامان مقام نبوت باده گساری و تبهکاریها می کرده اند، همچون یزید بن معاویه و یزید بن عاتکه و ولید بن یزید، و خونهای حرام ریخته شده و مسلمانان بی گناه کشته شده اند و زنان آزاده به اسیری گرفته شده اند، فرزندان مهاجران و انصار را به بردگی گرفته اند و بر دستهای آنان مهر بندگی زده اند همچنان که بر دست اسیران رومی مهر می زده اند و این به روزگار خلافت عبد الملک و امارت حجاج بن یوسف بوده است. هرگاه در کتابهای تاریخ تأمل کنی، پنجاه ساله دوّم را از هر جهت بد می یابی که نه خیری در آن و نه در سالارها و امیران آن وجود داشته است و خوبی مردم بستگی به خوبی سالارها و امیران دارد و با توجه به آنکه قرن پنجاه سال باشد، باز هم چگونه ممکن است این خبر صحیح باشد.
گوید: اما آنچه که از گفتار خداوند متعال که در قرآن آمده است، نظیر این آیه:
«همانا که خداوند خشنود شد از مؤمنان.» و این آیه: «محمد رسول خداوند است و کسانی که با اویند.»، و این حدیث نقل شده از قول پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر فرض صحت که فرموده باشد خداوند به شرکت کنندگان در جنگ بدر سرکشیده و به دیده رحمت نگریسته است، همگی مشروط به سلامت عاقبت و فرجام کار است و جایز نیست که خداوند حکیم به مکلف غیر معصومی خبر داده باشد که او را عقابی نخواهد بود هر چه می خواهد انجام دهد.
این متکلم می گوید: هر کس انصاف دهد و در احوال صحابه تأمل کند، ایشان را هم چون خود ما خواهد یافت و آنچه برای ما جایز است که اتفاق افتد برای آنان هم جایز است و میان ما و ایشان فرقی جز افتخار مصاحبت نیست و البته که این شرف و منزلتی بزرگ است ولی نه آن چنان که هر کس یک روز و یک ماه و بیشتر مصاحب پیامبر بوده باشد جایز نباشد که گناه کند و به لغزش افتد، و اگر چنین می بود عایشه نیازمند آن نمی شد که حکم برائت او از آسمان نازل شود بلکه می باید پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از روز نخست به دروغ اهل افک دانا می بود که عایشه همسر رسول خدا و مصاحبت او با آن حضرت بیشتر و مؤکدتر بوده است. همچنین صفوان بن معطل هم از صحابه بوده است و سزاوار است که - در صورت صحت ادعای شما- در آن مورد غم و اندوهی بر پیامبر نباشد و از روز نخست بگوید صفوان و عایشه هر دو از صحابه اند و معصیت برای آن دو غیر ممکن است. و نظایر این امور بسیار و فزون از بسیار است برای هر کس که بخواهد احوال صحابه را کاملا بررسی کند. تابعان هم در مورد صحابه همین راه ما را می پیموده اند و درباره گنهکاران ایشان همین سخن را می گویند و حال آنکه عامه مردم پس از آن ایشان را خدایان خود گرفته اند.
گوید: وانگهی چه کسی گستاخی آن را دارد که بگوید بر فرض که اصحاب محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بد و گناه کنند، جایز نیست از کسی از ایشان تبری بجوییم و حال آنکه خداوند خطاب به همان پیامبر بزرگواری که شرف همه صحابه به دیدار اوست چنین فرموده است: «اگر شرک بورزی بدون تردید عمل تو نابود خواهد شد و از زیان کاران خواهی بود.» و نیز این چنین فرموده است: «بگو به درستی که من اگر نافرمانی کنم
خدای خود را از عذاب روز بزرگ می ترسم.» و پس از اینکه فرموده است: «میان مردم به حق حکم کن و از خواسته نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا گمراه سازد، کسانی را که از راه خدا گمراه می شوند عذابی سخت است.»، مگر کسی که فهم و اندیشه و تمیز نداشته باشد.
گوید: و هر کس دوست دارد که به اختلاف صحابه با یکدیگر بنگرد و ببیند که چگونه به یکدیگر طعنه زده و اقوال یکدیگر را رد کرده اند و آنچه را تابعان بر آنان رد کرده اند و به گفته های آنان اعتراض کرده اند و هم از اختلاف تابعان با یکدیگر و طعن برخی از ایشان به برخی دیگر آگاه شود به کتاب نظّام مراجعه کند. جاحظ می گوید: نظام در آغاز کار به مناسبت اینکه رافضیان بر صحابه طعنه می زدند از همه نسبت به ایشان سخت گیرتر بود، تا آنکه مسائل فتوی و اختلاف صحابه در آن و احکام ایشان و گفتار اشخاصی که رأی و اندیشه خود را در دین خدا به کار برده بودند به میان آمد، در این هنگام مطاعن رافضیان و دیگران را با هم مرتب ساخت و درباره صحابه فراوان و چند برابر آنچه در مورد رافضیان گفته، مطلب آورده است.
گوید: یکی از بزرگان معتزله گفته است: غلط ابو حنیفه درباره احکام بزرگ است که خلقی را گمراه ساخته است ولی غلط حماد از غلط ابو حنیفه بزرگتر است که حماد کسی است که اصل و ریشه ابو حنیفه است و ابو حنیفه شاخه ای از آن است و غلط ابراهیم سخت تر و بزرگتر از غلط حماد است که او استاد حماد بوده است و غلط علقمه و اسود که ریشه اعتقادات حماد بوده اند و بر آن دو اعتماد کرده است از غلط حماد بیشتر و بزرگتر است و غلط ابن مسعود از غلط همه اینها بزرگتر است که او نخستین کسی است که به رأی توسل جسته و گفته است در این مسأله به رأی خویش فتوی می دهم، اگر درست بود عنایت خداوند است، و اگر خطا بود از من است.
گوید: اصحاب حدیث در خراسان از ثمامة ابن اشرس که در آن هنگام همراه هارون الرشید به خراسان آمده بود بار خواستند و از او درباره کتابی که در رد ابو حنیفه در مورد اجتهاد به رأی نوشته بود پرسیدند، گفت: من این کتاب را برای رد عقاید ابو حنیفه ننوشته ام بلکه آن را برای رد عقاید علقمه و اسود و عبد الله بن مسعود نوشته ام که ایشان پیش از ابو حنیفه قائل به رأی بوده اند.
گوید: یکی از معتزله هرگاه نام ابن عباس هم به میان می آمد او را کوچک می شمرد و می گفت: آن صاحب زلف که در دین خدا به رأی خویش حکم می داد.
جاحظ هم در کتاب معروف به کتاب التوحید خود گفته است: ابو هریره در روایاتی که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل کرده است ثقه و مورد اعتماد نیست و گفته است علی علیه السّلام نه تنها او را مورد وثوق نمی دانست که او را متهم می کرد و بر او طعنه می زد و عمر و عایشه هم در مورد ابو هریره همین گونه بودند. جاحظ خود، عمر بن عبد العزیز را مسخره و تفسیق و تکفیر می کرده است و درست است که عمر بن عبد العزیز از صحابه نیست ولی بیشتر عامه مردم برای او همان فضیلت را قائل اند که برای یکی از صحابه.
وانگهی چگونه ممکن است حکم قطعی کنیم که هر یک از صحابه عادل اند و حال آنکه حکم بن ابی العاص هم از صحابه است که هیچ دشمن و کینه توزی چون او برای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نبوده است و همین موضوع تو را بسنده است. ولید بن عقبه هم که به نص قرآن فاسق است، از صحابه است، حبیب بن مسلمه هم که در حکومت معاویه با مسلمانان آن کارها را کرد و بسر بن ابی ارطاة دشمن خدا و دشمن رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هم از صحابه اند. میان صحابه گروه بسیاری منافق بوده اند که مردم ایشان را نمی شناخته اند، بسیاری از مسلمانان بر این عقیده اند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رحلت فرمود در حالی که خداوند همه منافقان را به او معرفی نفرمود و آن حضرت گروهی از ایشان را می شناخت و نام آنان را به هیچ کس جز ابو حذیفه آن چنان که پنداشته اند نفرموده است، بنابراین چگونه ممکن است به طور قطع حکم کنیم که هر کس مصاحب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده یا هم عصر با ایشان بوده است یا چون آن حضرت را دیده است شخص عادل و مأمون از شری است و از او گناه و معصیتی سر نمی زند و چه کسی می تواند این گونه متبحر باشد که چنین حکم کند.
گوید: شگفت تر اینکه اصحاب حدیث و حشویه درباره گناهان پیامبران گفتگو می کنند و ثابت می کنند که آنان از فرمان خدا سرپیچی کرده اند و بر کسی که منکر این موضوع باشد خرده می گیرند و طعنه می زنند و می گویند: قدری و معتزلی است و گاهی هم می گویند: ملحد و مخالف نص کتاب خداست و از اصحاب حدیث نه یک نه صد بلکه هزارها دیده ایم که در این مورد جدل و ستیز می کنند. گاه می گویند: یوسف برای زنا کردن با زن عزیز چون دیگر مردان عمل کرد و گاه می گویند: داود اوریا را کشت تا باهمسر او همبستر شود، گاه می گویند: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پیش از پیامبری خود کافر و گمراه بوده است و گاه داستان زینب دختر جحش و فدیه گرفتن از اسیران بدر را مطرح می کنند. اما طعنه زدن آنان به آدم علیه السّلام و ثابت کردن نافرمانی او و مناظره ایشان با هر کس که منکر آن باشد خوی و عادت ایشان است، و حال آنکه اگر کسی درباره عمرو عاص و معاویه و امثال آنان سخن بگوید و به آنان کار زشت و گناه نسبت دهد چهره شان سرخ و گردنهایشان کشیده و چشمهایشان تنگ و تیز می شود و می گویند: این شخص رافضی و بدعت گزار است که صحابه را دشنام می دهد و به گذشتگان ناسزا می گوید.
اگر در پاسخ ما بگویند: در بیان گناهان و خطاهای پیامبران از نصوص قرآنی پیروی می کنیم به آنان گفته خواهد شد در تبری جستن از همه گنهکاران نصوص قرآنی را پیروی کنید که خداوند متعال فرموده است: «گروهی را که به خدا و روز قیامت ایمان آورده اند چنان نمی یابی که کسانی را که با خدا و رسولش ستیز می کنند دوست بدارند.» و فرموده است: «اگر یکی از آن دو گروه بر دیگری ستم کرد با آنکه ستم می کند چندان جنگ کنید که به فرمان خدا باز گردد.» و فرموده است: «خدا را فرمان برید و رسول و اولی الامر را فرمان برید.» و سپس از ایشان در مورد بیعت علی علیه السّلام سؤال می شود که آیا بیعت درستی بوده است و اطاعت از او بر همه مردم لازم بوده است ناچار از آری گفتن هستند، به آنان گفته خواهد شد در این صورت اگر کسی بر امام حق خروج کند، آیا بر مسلمانان جنگ کردن با او تا هنگامی که به فرمانبرداری برگردد، واجب نیست و مگر این جنگ کردن غیر از همان تبری جستن است که ما می گوییم و فرقی میان این دو نیست و ما بدین سبب که در روزگار ایشان نیستیم و امکان جنگ با آنان را نداریم از آنان تبری می جوییم و آنان را لعنت می کنیم تا این کار عوض جنگی باشد که ما را بر آن راهی نیست.
این متکلم زیدی می گوید: وانگهی نظام و یاران او بر این عقیده اند که در اجماع حجت نیست و ممکن است امت بر خطا و معصیت اجماع کنند و بر تباهی حتی بر ارتداد هماهنگ شوند و اجماع کنند. نظام را کتابی در موضوع اجماع است که در آن کتاب دلایل فقیهان را در مورد اجماع مورد طعن قرار داده و گفته است: الفاظی که مورد استناد ایشان قرار گرفته است صراحتی بر حجت بودن اجماع ندارد، نظیر این گفتار خداوند که فرموده است: «شما را امت میانه قرار دادیم.» و این گفتار الهی که «شما بهترین امتی هستید.» و این گفتار خداوند: «و پیروی کند غیر راه گروندگان را.» او می گوید: خبری هم که به این صورت نقل شده است که «امت من بر خطا اجتماع نمی کند.» خبر واحد است، و مهمترین دلیلی که فقیهان می گویند: این است که نظریه های مختلف و اندیشه های متفاوت و دگرگون هنگامی که شمار افرادش بسیار فراوان باشد محال است که بر خطا اجماع کنند، و حال آنکه بطلان این موضوع در یهود و مسیحیان و دیگر فرقه های گمراه آشکار است.
ابن ابی الحدید می گوید: این خلاصه چیزی است که نقیب ابو جعفر به خط خود نوشته است و ما آن را خواندیم. ابن ابی الحدید می گوید: ما می گوییم، اجماع مسلمانان حجت است و آنچه را که این متکلّم از قول ما نقل کرده است که ارزنده ترین دلیل ما این است که نظریه های مختلف و اندیشه های متفاوت محال است بر نادرست اتفاق کنند، کافی نمی دانیم و به آن خشنود نیستیم و هر کس به کتابهای اصول ما بنگرد استواری دلایل ما را بر صحت اجماع و درستی آن خواهد دید و من در این مورد در بررسی کتاب الذریعه سید مرتضی و طعنه هایی که او در مورد دلایل اجماع زده است به اندازه کافی سخن گفته ام.
آنچه هم که این متکلم زیدی در مورد هجوم به خانه فاطمه و جمع کردن هیزم برای آتش زدن آن نقل کرده است خبر واحدی است که نمی توان به آن اعتماد کرد و نه تنها نمی توان چنین کاری را به صحابه نسبت داد بلکه نسبت آن در حق هر مسلمانی که ظاهرا عادل باشد نیز دشوار است. اما در مورد عایشه و طلحه و زبیر عقیده ما این است که آنان نخست خطا کردند ولی پس از آن توبه کردند و آنان از اهل بهشت اند و علی علیه السّلام هم پس از جنگ جمل درباره ایشان گواهی به بهشتی بودن داده است.
اما طعنه زدن صحابه به یکدیگر، مخالفتی که میان ایشان بوده است مربوط به کیفیت اجتهاد ایشان است و موجب گناه نیست که هر مجتهدی در کار خود به صواب است و این موضوع در کتابهای اصول فقه آمده است. مخالفتها در موارد دیگر هم چنان است که بیشتر اخبار رسیده در این گونه موارد غیر قابل اعتماد است و آنچه هم که صحیح باشد در آن نگریسته می شود و طرف یکی از صحابه به میزان منزلت او در اسلام ترجیح داده می شود همچنان که از عمر و ابو هریره روایت می شود.
اما علی علیه السّلام در نظر و عقیده ما و صحیح شمردن سخن او و احتجاج به کار او همچون رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است و اطاعت از او را واجب می شمریم و هرگاه با روایت صحیحی ثابت شود که آن حضرت از کسی تبری جسته است، ما هم از آن شخص هر که می خواهد باشد تبری می جوییم، ولی در آنچه از او نقل شده است باید دقت کرد که روایات دروغ بر آن حضرت بسیار بسته اند و تعصب، احادیث بی پایه ای را فراهم آورده است.
اما تبری جستن علی علیه السّلام از مغیره و عمرو عاص و معاویه در نظر ما معلوم و همچون اخبار متواتر است و به همین سبب یاران معتزلی ما نه تنها آنان را ستایش نمی کنند که آنان را دوست نمی دارند و در نظر معتزله نکوهیده اند، ولی آن حضرت هرگز از پیشینیان و شیوخ مهاجران جز به نیکی و نام پسندیده یاد نکرده است و این مقتضی ریاست آن حضرت در دین و اخلاص او در اطاعت از خدای جهانیان است و هر کس دوست دارد از روایاتی که از آن حضرت بر خلاف این موضوع نقل شده و به ظاهر طعنه زدن او را بر مشایخ می رساند به همین کتاب شرح نهج البلاغه ما مراجعه کند که ما هیچ موردی را که از آن بر خلاف آنچه می گوییم فهمیده می شود رها نکرده ایم و آن را به طریقی که موافق حق است توضیح و شرح داده ایم، و توفیق از خداوند است.
عمار بن یاسر و پاره ای از اخبار او:
اما عمار بن یاسر که خدایش رحمت کناد ما اینک نسب و پاره ای از اخبار او را از آنچه که ابن عبد البر در کتاب الاستیعاب آورده است می آوریم، ابو عمر بن عبد البر که خدایش رحمت کناد چنین گفته است: او عمار بن یاسر بن عامر بن مالک بن کنانة بن قیس بن حصین بن لوذ بن ثعلبة بن عوف بن حارثه بن عامر بن نام بن عنس - بانون- بن مالک بن ادد عنسی مذحجی
است. کنیه اش ابو الیقظان و هم سوگند بنی مخزوم است، این موضوع را ابن شهاب و دیگران گفته اند. موسی بن عقبه هم گفته است: از جمله حاضران در جنگ بدر عمار بن یاسر هم سوگند بنی مخزوم بنی یقظه است.
واقدی و گروهی از اهل علم گفته اند که یاسر پدر عمار عربی قحطانی از قبیله عنس از شاخه مذحج بوده است، ولی پسرش عمار وابسته به بنی مخزوم است زیرا پدرش یاسر با یکی از کنیزان یکی از افراد بنی مخزوم ازدواج کرد و او عمار را زایید، و چنین بود که یاسر همراه دو برادرش به نامهای حارث و مالک در جستجوی برادر چهارم خود به مکه آمدند. حارث و مالک به یمن برگشتند و یاسر در مکه ماند و با ابو حذیفة بن مغیرة بن عبد الله بن عمر بن مخزوم هم سوگند و همپیمان شد. ابو حذیفه یکی از کنیزان خود به نام سمیه دختر خیاط را به ازدواج او درآورد که عمار را برای او زایید، ابو حذیفه عمار را آزاد کرد و عمار وابسته و همپیمان ایشان بود، و به مناسبت همین پیمان و وابستگی بود که چون غلامان عثمان عمار را چنان زدند که گرفتار فتق شکم شد و یکی از دنده هایش را شکستند، بنی مخزوم به طرفداری از او جمع شدند و گفتند به خدا سوگند اگر عمار بمیرد، کسی جز عثمان را به جای او نخواهیم کشت.
ابن عبد البر می گوید: عمار و برادرش عبد الله و پدر و مادرشان یاسر و سمیه مسلمان شدند و از نخستین مسلمانان اند و در راه خدا سخت شکنجه شدند. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در همان حال که آنان شکنجه می شدند از کنارشان عبور می فرمود و می گفت: «ای خاندان یاسر شکیبایی کنید که شکیبایی، که وعده گاه شما بهشت است.» همچنین به آنان می فرمود: «ای خاندان یاسر شکیبایی، بار خدایا خاندان یاسر را بیامرز هر چند که چنین کرده ای.»
ابن عبد البر می گوید: عمار همچنان با ابو حذیفة بن مغیره بود تا آنکه ابو حذیفه درگذشت و خداوند اسلام را آورد. سمیه را ابو جهل کشت، زوبینی به زیر شکمش زد و کشته شد. سمیه از زنان فاضل و نیکوکار بود و نخستین زنی است که در اسلام شهید شده است. قریش یاسر و سمیه و دو پسر ایشان و بلال و خباب و صهیب را می گرفتند و زره آهنی بر آنان می پوشاندند و
میان آفتاب نگه می داشتند آن چنان که تاب و توان ایشان تمام می شد و آنان با کراهت و اجبار هر چه از کفر و دشنام به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که کافران می خواستند بر زبان می آوردند، آن گاه خویشاوندان ایشان ظرفهای بزرگ چرمی که پر آب بود می آوردند و آنها را در آن می نهادند و اطرافش را می گرفتند و می بردند. چون شامگاه فرا رسید ابو جهل آمد و شروع به فحش و دشنام دادن به سمیه کرد و زوبینی به زیر شکمش زد و او را کشت و سمیه نخستین کسی است که در اسلام شهید شده است. عمار به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گفت: ای رسول خدا شکنجه مادر من به حد نهایت رسیده است، فرمود: «ای ابا الیقظان شکیبایی، پروردگارا هیچ یک از خاندان یاسر را با آتش عذاب مفرمای.»
ابن عبد البر می گوید: این آیه که می فرماید: «جز آن کس که مجبور شود و دلش مطمئن به ایمان باشد.» درباره ایشان نازل شده است.
گوید: عمار به حبشه هجرت کرده و بر هر دو قبله نماز گزارده و در جنگ بدر و تمام جنگهای دیگر شرکت کرده و متحمل رنج گران و پسندیده گردیده است و سپس در جنگ یمامه شرکت کرده است و در آن هم بسیار پسندیده زحمت کشیده است و در همان جنگ گوش او جدا شده است.
گوید: واقدی از قول عبد الله بن نافع از پدرش از عبد الله بن عمر نقل می کند که می گفته است: روز جنگ یمامه، عمار بن یاسر را دیدم که بر سنگی مشرف بر لشکر ایستاده است و فریاد می کشد که ای گروه مسلمانان آیا از بهشت می گریزید؟ من عمار بن یاسرم پیش من آیید، و من در همان حال که او سخت جنگ می کرد دیدم که گوشش قطع شده و در حال پرش بود.
ابن عبد البر می گوید: عمار مردی بلند قامت و چهارشانه و دارای چشمانی زیبا و درشت بوده است، و هم درباره او گفته شده است در عین چهارشانگی بلند قامت و سیه چرده و پر جنب و جوش و دارای چشمان زیبا و درشت و موهای صاف بود و خضاب نمی بست و رنگ سپید موهایش را تغییر نمی داد.
گوید: عمار می گفته است که من هم سن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هستم و هیچ کس از لحاظ سنی نزدیکتر به آن حضرت از من نیست. گوید: عمار در نود و سه سالگی شهید شد و این خبر مرفوع که درباره او آمده است که تو را گروه سرکش ستمگر می کشد، از دلایل نبوت حضرت ختمی مرتبت است که خبر دادن از غیب است. و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده اند: «عمار سراپا آکنده از ایمان است.» و هم به صورت: «عمار از سر تا گودی کف پایش آکنده از ایمان است.» نقل شده است. فضایل عمار بسیار است و پیش از این درباره او و اخبارش و آنچه در حق او نقل شده است سخن گفته شد.
[[و قال علیهالسلام ]]
لِعَمَّارِ بْنِ یَاسِرٍ وَ قَدْ سَمِعَهُ یُرَاجِعُ الْمُغِیرَهَ بْنَ شُعْبَهَ کَلاماً:
دَعْهُ یَا عَمَّارُ،فَإِنَّهُ لَمْ یَأْخُذْ مِنَ الدِّینِ إِلَّا مَا قَارَبَهُ مِنَ الدُّنْیَا،وَ عَلَی عَمْدٍ لَبَسَ عَلَی نَفْسِهِ لِیَجْعَلَ الشُّبَهَاتِ عَاذِراً لِسَقَطَاتِهِ.
امام علیه السلام هنگامی که شنید عمار یاسر با مغیره بن شعبه (آن مرد منافق لجوج) جرّ و بحث میکند، فرمود:
ای عمار! رهایش کن،چراکه او از دین خدا آن مقدار گرفته که به دنیا نزدیکش سازد و از روی عمد حق را بر خود مشتبه ساخته تا شبهات را بهانه لغزشها و خلافهایش قرار دهد.(سند گفتار حکیمانه:
در مصادر آمده است که این گفتار حکیمانه را ابن عساکر در تاریخ دمشق در شرح حال مغیرة بن شعبه و ابن قتیبه در الامامة و السیاسة با تفاوتی نقل کرده اند و (قبل از سید رضی مرحوم شیخ مفید آن را در کتاب مجالس آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۸).)
این مرد لجوج را رها کن
از مقدمه این کلام استفاده میشود که عمار یاسر،آن صحابی پاکباز و شجاع و مخلص با مغیره بن شعبه در مسائل مهم دینی گفتگو داشت و مغیره،آن مرد منافق و کوردل نمیپذیرفت.امام علیه السلام گفتگویی را که میان این دو نفر رد و بدل میشد شنید و چند جمله کوتاه و پرمعنا درباره مغیره بن شعبه فرمود که تمام روحیات و برنامه زندگی او در آن خلاصه شد.فرمود:«ای عمار! رهایش کن، چراکه او از دین خدا آن مقدار گرفته که به دنیا نزدیکش سازد و از روی عمد حق را بر خود مشتبه ساخته تا شبهات را بهانه لغزشها و خلافهایش قرار دهد»؛ (لِعَمَّارِ بْنِ یَاسِرٍ وَ قَدْ سَمِعَهُ یُرَاجِعُ الْمُغِیرَهَ بْنَ شُعْبَهَ کَلاماً:دَعْهُ یَا عَمَّارُ،فَإِنَّهُ لَمْ یَأْخُذْ مِنَ الدِّینِ إِلَّا مَا قَارَبَهُ مِنَ الدُّنْیَا،وَ عَلَی عَمْدٍ لَبَسَ عَلَی نَفْسِهِ لِیَجْعَلَ الشُّبَهَاتِ عَاذِراً لِسَقَطَاتِهِ).
امام علیه السلام روی دو نکته اساسی در این کلام حکیمانه تکیه فرموده که یکی مربوط به دنیای مغیره است و دیگری مربوط به اعتقادات و آخرتش.
در نکته اول میفرماید:او اعتقادی به مسائل اسلامی ندارد با آن هماهنگ نیست،آنجا که به نفع دنیای او باشد دیندار میشود و آنجا که به زیان دنیای او باشد احکام دین را رها میکند.
قرآن مجید این وصف را برای جمعی از منافقان بیان کرده که راه تبعیض را پیش میگرفتند و آنچه را به نفعشان بود میپذیرفتند و بقیه را انکار میکردند، میفرماید:« إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذَلِکَ سَبِیلاً »؛کسانی که خدا و پیامبرانِ او را انکار میکنند،و میخواهند میان خدا و پیامبرانش تبعیض قائل شوند،و میگویند:«به بعضی ایمان میآوریم،و بعضی را انکار میکنیم و میخواهند در میان این دو،راهی برای خود انتخاب کنند)».(نساء، آیه ۱۵۰.)
یکی از صفات زشت یهود نیز همین بود همانگونه که قرآن درباره آنها میفرماید:« أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتَابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذَلِکَ مِنْکُمْ إِلَّا خِزْیٌ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَ یَوْمَ الْقِیَامَهِ یُرَدُّونَ إِلَی أَشَدِّ الْعَذَابِ وَ مَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ »؛آیا به بعضی از دستورات کتاب آسمانی ایمان میآورید،و به بعضی کافر میشوید؟! برای کسی از شما که این عمل (تبعیض در میان احکام و قوانین الهی) را انجام دهد،جز رسوایی در این جهان،چیزی نخواهد بود، و روز رستاخیز به شدیدترین عذابها گرفتار میشوند.و خداوند از آنچه انجام میدهید غافل نیست».(بقره، آیه ۸۵.)
همین معنا در کلام سالار شهیدان امام حسین علیه السلام بههنگام ورود به کربلا،در دوم محرمآمده است آنجا که رو بهسوی یارانش کرد و فرمود:
«النَّاسُ عَبِیدُ الدُّنْیا وَ الدِّینُ لَعِقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ یحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیانُون؛ مردم،بردگان دنیا هستند و دین،تنها بر زبان آنهاست؛تا آن زمان که زندگی آنها تأمین شود بهدنبال دین هستند اما هنگامی که گرفتار بلا و آزمون الهی شدند (و دین از منافع مادی آنها جدا شد) دینداران کماند».(بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۳.)
ولی مؤمنان راستین کسانی هستند که آیین خدا را بهطور کامل با تمام وجود میپذیرند خواه به منفعت مادی آنها باشد یا به زیان آن و اصولاً بر سر همین دو راهی،دینداران از افراد منافق و بیدین،شناخته میشوند که دین از یک مسیر میرود و منافع مادی آنها از مسیر دیگر.
در جمله دوم میفرماید:او برای اینکه خود را در نظر خویش یا در نظر مردم معذور بشمرد عمداً حقایق را بر خود مشتبه میسازد و شبهاتی را بهانه برای کارهای خلافش قرار میدهد و این همان کاری است که همه منافقین انجام میدهند؛به شبهات پناه میبرند و وجدان خود را فریب میدهند و کارهای خلاف خود را به این وسیله توجیه میکنند.
قرآن مجید درباره بعضی از کافران میگوید:« بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ * یَسْأَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیَامَهِ »؛(انسان شک در معاد ندارد) بلکه میخواهد (آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قیامت) در تمام عمر گناه کند! (ازاینرو) میپرسد:«قیامت کی خواهد بود؟».(قیامت، آیات ۵ و ۶.)
بر این اساس امام علیه السلام عمار را نهی کرد ازاینکه سخن را با او ادامه دهد زیرا او کسی نبود که در برابر حق تسلیم شود و یا حتی حق را نشناخته باشد آگاهانه مخالفت میکرد و برای حفظ منافع مادی خود طرح شبهه مینمود،و سخن گفتن با چنین کسی روا نیست؛نه مصداق ارشاد جاهل است و نه تنبیه غافل.
اینگونه افراد در واقع مصداق آیه شریفه« سَوَآءٌ عَلَیْهِمْ ءَ أَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ »(بقره، آیه ۶.) میباشند.
1-ماجرای گفتگوی عمار یاسر و مغیره
مرحوم سید رضی به این نکته اشاره نکرده که میان عمار یاسر و مغیره بن شعبه چه گفتگویی بود که علی علیه السلام به عمار چنان فرمود.اما مرحوم علامه شوشتری نقل میکند که گفتگوی عمار با مغیره درباره این بود که عمار مغیره را دعوت کرد تا با امیرمؤمنان علیه السلام بیعت کند و او را در برابر دشمنانش (ازجمله معاویه) یاری دهد.مغیره نپذیرفت و به عمار گفت:یاری تو برای علی بن ابیطالب مانند کسی است که از گرما به بیابان سوزان فرار کند یعنی تو از آن مصیبتهای زمان عثمان فرار کردی و الآن در فشار معاویهای خواهی افتاد که مصائبش بیشتر از اوست.هنگامی که امیرمؤمنان علی علیه السلام این گفتگو را (یا گوشهای از آن را شنید) آن سخنان را به عمار فرمود.(بهج الصباغة، ج ۹، ص ۵۹۳)
2-عمار یاسر و مغیرة بن شعبه را بیشتر بشناسیم
درباره عمار یاسر،آن صحابی بزرگ و مخلص رسول اللّه صلی الله علیه و آله و صحابی فداکار جانشینش،امیر مؤمنان علی علیه السلام پیش از این در جلد 7،صفحه 83 از همین کتاب و جاهای دیگر سخن گفتهایم ولی فضایل و مناقب آن مرد پاکباز بیش از اینهاست.او کسی است که یکی از آیات قرآن درباره او نازل شد زمانی که جماعتی از مشرکین،او و پدر و مادرش را شکنجه کردند تا اظهار برائت از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله کنند پدر و مادرش حاضر نشدند و شهید گشتند ولی عمار با زبان و لفظ خود آنچه را میخواستند گفت و گریهکنان خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد.آیه شریفه نازل شد:« مَنْ کَفَرَ بِاللّهِ مِنْ بَعْدِ إِیمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمَانِ »؛ کسانی که بعد از ایمان کافر شوند (مجازات میشوند) بهجز آنها که تحت فشار واقع شدهاند در حالی که قلبشان با ایمان،آرام است»(نحل، آیه ۱۰۶) در اینجا بعضی از ناآگاهان گفتند:عمار با گفتن الفاظ مربوط به برائت و بیزاری از اسلام،کافر شد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«کَلَّا إِنَّ عَمَّاراً مَلِیءٌ إِیمَاناً مِنْ قَرْنِهِ إِلَی قَدَمِهِ وَ اخْتَلَطَ الْإِیمَانُ بِلَحْمِهِ وَ دَمِه؛ چنین نیست،عمار از فرق سر تا قدم مملو از ایمان است و ایمان با گوشت و خون او آمیخته است».سپس پیامبر صلی الله علیه و آله افزود:اگر باز در چنین شرایطی قرار گرفتی همینگونه عمل کن.(بحارالانوار، ج ۱۹، ص ۳۵.)
این آیه و روایت از مدارک روشنی است که اجازه تقیه را در شرایطی که جان انسان در خطر است میدهد.
در حدیث دیگری آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله به او بشارت داد،فرمود:
«یا ابا الیقظان (انتخاب این کنیه برای عمار شاید به این دلیل بود که در بعضی از جنگها او و بعضی دیگر از صحابه پیغمبر صلی الله علیه و آله شب بیدار بودند و از لشکریان حفاظت میکردند تا دشمن به آنها شبیخون نزند)
فَإِنَّکَ أَخُو عَلِی فِی دِیانَتِهِ وَ مِنْ أَفَاضِلِ أَهْلِ وَلَایتِهِ وَ مِنَ الْمَقْتُولِینَ فِی مَحَبَّتِهِ تَقْتُلُکَ الْفِئَهُ الْبَاغِیه؛ تو برادر علی در دیانتش هستی و از افراد برجسته اهل ولایت او میباشی و از کسانی هستی که در محبت او شهید میشوی و تو را گروه ستمکار شهید میکنند».(بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۳۳.)
و همین گونه شد؛او در صفین به دست لشکریان معاویه به شهادت رسید.
جالب اینکه علمای اهل سنت نیز در فضیلت عمار مطالب قابل توجهی نقل کردهاند ولی با نهایت تأسف عثمان بلایی بر سر عمار آورد که هر مسلمانی از شنیدن آن ناراحت میشود.بلاذری،از علمای معروف اهل سنت،در کتاب انساب الاشراف مینویسد که مقداد و عمار یاسر و طلحه و زبیر و جمعی دیگر از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله نامهای نوشتند و کارهای خلاف عثمان را در آن برشمردند و او را از عذاب الهی ترساندند و به او گفتند که اگر دست از کارهایش برندارد بر ضد او اقدام خواهند کرد.عمار نامه را گرفت و نزد عثمان آمد و بخشی از آن را برای عثمان خواند.عثمان گفت:تو چرا از میان آنها داوطلب شدی؟ عمار گفت:برای اینکه من بیش از آنها خیرخواه تو هستم.عثمان به او گفت:دروغ گفتی ای فرزند سمیه (او را به نام مادرش نامید که توهین بزرگی محسوب میشد،یعنی پدر تو معلوم نیست) عمار گفت:من فرزند سمیه هستم و پدرم یاسر است.عثمان دستور داد غلامانش دست و پای او را گرفتند و کشیدند و عثمان با دو پای خود با کفش به پایین شکم او زد و او دچار فتق (پارگی پرده شکم) شد.( انساب الاشراف، ج ۵، ص ۴۹ طبق نقل الغدیر، ج ۹، ص ۱۶.)
همین داستان را ابن عبدالبر،عالم دیگر اهل سنت در کتاب الاستیعاب در شرح حال عمار نقل کرده و افزوده که یکی از دندههای عمار را نیز شکستند.(الغدیر، ج ۹، ص ۱۶)
اما مغیره بن شعبه:بسیاری درمورد او نوشتند که مرد بسیار باهوشی بود و به همین دلیل بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز از طرف خلفا مناصب مهمی به او داده شد که آخرین منصبش فرمانداری کوفه بود ولی در عین حال مردی بسیار سنگدل و جنایتپیشه بود.
ابوالفرج اصفهانی درباره اسلام آوردن او چنین نوشته است که مغیره درباره اسلام آوردن خودش میگوید:با گروهی از طائفه بنی مالک در عصر جاهلیت نزد پادشاه مصر رفتیم و هدایایی برای او بردیم.او هدایا را گرفت و دستور داد جوایزی به همه ما دادند بعضی را بیشتر و بعضی را کمتر ولی به من چیز بسیار کمی داد و چندان اعتنایی به من نکرد.گروهی از قبیله بنی مالک که با من بودند با استفاده از کمک سلطان مصر هدایایی برای خانواده خود گرفتند و بسیار خوشحال بودند و هیچکدام حاضر نشدند با من مواسات کنند (و من کینه آنها را به دل گرفتم).هنگامی که از مصر خارج شدیم مقداری شراب با خود آوردند و از آن نوشیدند من هم با آنها خوردم ولی دوست نداشتم با آنها باشم،با خود گفتم:اینها به طائف بازمیگردند و به قبیله من میگویند که سلطان مصر به من بیاعتنایی کرد به همین دلیل تصمیم گرفتم آنها را به قتل برسانم.به آنها گفتم:
من گرفتار سردردی شدهام.آنها شراب خود را حاضر کردند و مرا دعوت نمودند.گفتم:چون سردرد دارم نمینوشم اما شما بنشینید من ساقی شما میشوم.قبول کرده و شروع به نوشیدن شراب نمودند و هنگامی که در آنها اثر کرد باز هم تقاضای شراب کردند.آنقدر نوشیدند و مست شدند که به خواب عمیقی فرو رفتند.من برخاستم و همه آنها را به قتل رساندم و آنچه با آنها بود برداشتم و به مدینه آمدم.دیدم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در مسجد است و ابوبکر نزد اوست،مرا میشناخت (پرسید:برای چه آمدهای؟) گفتم:آمدهام شهادتین بگویم و مسلمان شوم.ابوبکر گفت:از مصر آمدهای؟ گفتم:آری.گفت:آنهایی که با تو بودند چه کردند؟ گفتم:میان من و آنها اختلافاتی بروز کرد و ما مشرک بودیم من همه آنها را کشتم و غنائمشان را برگرفتم و خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله آمدم تا خمس آن را تقدیم کنم چون غنیمت مشرکین است.پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:اسلامت را میپذیرم ولی چیزی از اموالت را نمیگیرم و آن را تخمیس نمیکنم زیرا تو به آنها خیانت کردی.عرض کردم:هنگامی که آنها را کشتم بتپرست بودم اکنون مسلمان شدهام.فرمود:بسیار خوب،اسلام،گذشتهها را میپوشاند.چیزی نگذشت که این خبر (قتل سیزده نفر) به قبیله ثقیف رسید که در طائف بودند.
آنها تصمیم گرفتند با طائفه ما بجنگند سپس صلح کردند که سیزده دیه پرداخت شود و غائله پایان یابد.(اغانی، ج ۱۶، ص ۸۰ طبق نقل شرح نهج البلاغه علامه شوشتری (بهج الصباغه)، ج ۹، ص۵۹۳)
آری این است سابقه مغیره بن شعبه.
ابن ابی الحدید این داستان را نقل کرده و بعد از آن میافزاید:جمعی از اصحاب ما چنین میگویند:کسی که اسلام آوردنش اینگونه باشد و پایان کارش خبر متواتری باشد که تا پایان عمرش علی علیه السلام را بر منابر لعن میکرد و در میان این آغاز و پایان،کارش فسق و فجور و پر کردن شکم و هوسبازی جنسی و همراهی با فاسقان و صرف وقت در غیر اطاعت خدا بود چگونه ممکن است کسی به او علاقه داشته باشد و ما چه عذری داریم اگر فسق او را برای مردم آشکار نسازیم.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۱۰.)
این گفتار ابن ابی الحدید در واقع اشاره به داستان عدالت صحابه است که اهل سنت همه آنها را از خوب و بد و زشت و زیبا و مؤمن و فاسق،محترم میشمارند.مقصود ابن ابی الحدید این است که آیا کسی را با این زندگی سراسر کثیف و آلوده تنها به عنوان اینکه جزء صحابه بوده یعنی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را دیده میتوان تبرئه کرد یا او را عادل شمرد؟(کسانی که بخواهند اطلاعات بیشتری در باره مغیره و کارهای زشت و کثیف او پیدا کنند می توانند به تاریخ مدینة دمشق ابن عساکر، ج ۶۰، ص ۱۳ تا ۶۳ مراجعه کنند.)
Imām Ali ibn Abū Tālib heard `Ammār ibn Yāsir (may Allāh have mercy on him) conversing with al-Mughīrah ibn Shu'bah. He said to him, “Leave him alone, O 'Ammār, for he has entered religion only to the extent of his deriving from it a worldly advantage, and he has willfully involved himself in misgivings in order to adopt them as cover for his shortcomings.“
وَ قَالَ علیه السلام مَا أَحسَنَ تَوَاضُعَ الأَغنِیَاءِ لِلفُقَرَاءِ طَلَباً لِمَا عِندَ اللّهِ وَ أَحسَنُ مِنهُ تِیهُ الفُقَرَاءِ عَلَی الأَغنِیَاءِ اتّکَالًا عَلَی اللّهِ
ترجمهها:
(اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی) و درود خدا بر او، فرمود: چه نیکو است فروتنی توانگران برابر مستمندان، برای به دست آوردن پاداش الهی، و نیکوتر از آن خویشتنداری مستمندان برابر توانگران برای توکّل به خداوند است .
چه نیکوست فروتنی توانگران برابر مستمندان برای به دست آوردن آنچه نزد خداست، و نیکوتر از آن بزرگمنشی مستمندان به اعتماد بر خدا برابر اغنیاست.
و فرمود چه نیکست تواضع نمودن توانگران برای درویشان بجهة طلب کردن آنچه نزد خداست و نیکوتر از آنست که تکبر فقیران بر اغنیا بجهة اعتماد بر خدای تعالی
و فرمود (علیه السلام): چه نیکوست فروتنی توانگران در برابر بینوایان، برای به دست آوردن خشنودی خداوند، و نیکوتر از آن، مناعت بینوایان است در برابر توانگران به سبب توکلی که بر خدای دارند.
و آن حضرت فرمود:چه نیکوست فروتنی توانگران برای تهیدستان به جهت به دست آوردن رحمت خدا!و بهتر از آن بزرگ منشی تهیدستان است با توانگران به خاطر تکیه کردن بر خدا .
شروح:
و الاغنیاء اذا تواضعوا للفقراء کان حسنا. و التیه: التکبر، و ذلک قبیح من کل احد. و المراد ان الفقراء یجب ان لا یتواضعوا للاغنیاء.
(چه خوب است فروتنی ثروتمندان برای نیازمندان به خاطر پاداشی که نزد خدا میجویند و بهتر از آن است بیاعتنایی نیازمندان به ثروتمندان به جهت توکل و اعتماد بر خدا). بیاعتنایی مستمندان بر توانگران، بر ایشان دشوارتر و سخت تر است از فروتنی توانگران نسبت به آنها. از آن رو که بی اعتنایی ایشان نهایت توکل به خدا را میطلبد که بالاترین درجه، در راه وصول به قرب الهی است و از این جهت بالاتر و بهتر از فروتنی توانگران است، به دلیل فرمودهی پیامبر (صلی الله علیه و آله): (بالاترین اعمال دشوارترین آنهاست).
وَ قَالَ ع:مَا أَحْسَنَ تَوَاضُعَ الْأَغْنِیَاءِ لِلْفُقَرَاءِ طَلَباً لِمَا عِنْدَ اللَّهِ وَ أَحْسَنُ مِنْهُ تِیهُ الْفُقَرَاءِ عَلَی الْأَغْنِیَاءِ اتِّکَالاً عَلَی اللَّهِ [سُبْحَانَهُ ].
قد تقدم شرح مثل هذه الکلمة مرارا.
و قال الشاعر قنعت فأعتقت نفسی و لن
(و قال علیهالسلام: ما احسن تواضع الاغنیاء للفقراء) چه نیک است تواضع نمودن توانگران برای فقیران (لما عند الله) به جهت طلب کردن آنچه نزد خدای تعالی است از نعمتهای بیانتها (و احسن منه) و نیکوتر از آن است (تیه الفقراء علی الاغنیاء) تکبر فقیران بر توانگران (اتکالا علی الله) به جهت اعتماد کردن بر خدای تعالی به چیزی که ضروری است ایشان را از مایحتاج دنیا.
و فرمود: چه نیکو است تواضع توانگران با درویشان برای آنچه نزد خدا است از ثواب و منزلت، و نیکوتر از آن است تکبر و سرافرازی درویشان با توانگران از جهت اعتماد بر خداوند عزت و یقین به وعده او.
و قال علیهالسلام: «ما احسن تواضع الاغنیاء للفقراء، طلبا لما عند الله و احسن منه تیه الفقراء علی الاغنیاء اتکالا علی الله!» یعنی و گفت علیهالسلام که چه بسیار نیکو است تواضع کردن مالداران از برای فقیران از جهت طلب کردن مر چیزی که در نزد خدا است از ثواب و بهتر از آن است تواضع نکردن فقیران بر مالداران از جهت توکل کردن بر کرم خدا!
اللغه: (تاه) ای تکبر- مجمع البحرین. المعنی: ینقسم البشر بالغنا و الفقر الی طبقتین متفاوتتین متباعدتین، و من هذا الانقسام یتولد مفاسد اجتماعیه کثیره من الظلم و الطغیان و الکبر و العصیان، و من اهم مفاسد الانسانیه و الدینیه و خصوصا الدین الاسلامی محو المفارقات و نفی الطبقات و سوق البشر الی جامعه اخوی ملوها المواساه و المساواه، فاشار (علیه السلام) الی ان تواضع الغنی للفقیر ینزله من ترفعه الناشی عن اثر غناه فیساوی مع الفقیر یتحقق المساواه المطلوبه و یندفع الامتیازات المسمومه، فهو حسن جدا، و احسن منه توفع الفقیر تجاه الغنی باتکاله علی الله فیرتفع الامتیاز و یحصل المطلوب، و لعل کونه احسن باعتبار ان الفقراء اکثر بکثیر من الغنیاء فترفعهم علیهم موجب لحصول مساواه اکثر، فتدبر. الترجمه: فرمود: چه خوش است فروتنی توانگران در برابر بینوایان برای درک ثواب از خدای سبحان، و بهتر از آن ترفع و مناعت فقیرانست در برابر توانگران باعتماد بر خداوند منان.
و قال علیهالسلام: اقول: انما روی المسعودی و الخطیب و ابن طاووس انه علیهالسلام قال هذا الکلام فی المنام، قال الاول فی (مروجه)- بعد نقل خبر قال سمعته من ابراهیم بن جابر القاضی قبل ولایته القضاء و هو یومئذ ببغداد یعالج الفقر و یتلقاه من خالقه بالرضا ناصرا للفقر علی الغنی- فما مضت ایام حتی لقیته بحلب فی سنه تسع و ثلاثمائه و اذا هو بالضد عما عهدته، متولیا القضاء، ناصرا للغنی علی الفقر، فقلت له: ایها القاضی! تلک الحکایه التی کنت تحکیها عن الوالی بالری و انه قال لک: اعترضتنی الخواطر بین منازل الفقراء و الاغنیاء فرایت فی النوم امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیهالسلام فقال لی: یا (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) فلان! ما احسن تواضع الاغنیاء للفقراء شکرا لله تعالی، و احسن منه تعزز الفقراء علی الاغنیاء ثقه بالله تعالی- الی ان قال- و رکب بعد ذلک الهمالیج من الخیل و قطع لزوجته اربعین ثوبا تستریا علی مقراض واحد. و قال الثانی فی (تاریخه)- فی عبدالله بن بشران- قال ابوالحسین القاضی: سمعت الفتح بن شخرف یقول: رایت امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیهالسلام فی النوم فقلت له: اوصنی. فقال: ما احسن تواضع الاغنیاء للفقراء، و احسن من ذلک تیه الفقراء علی الاغنیاء. فقلت له: زدنی، فاومی الی بکفه فاذا فیه مکتوب: قد کنت میتا فصرت حیا و عن قلیل تصیر میتا اعیی بدار الفناء بیت فابن بدار البقاء بیتا و نقله فی الفتح نفسه ایضا، و فی تشریف علی بن طاووس الذی جمع فیه ثلاث فتن من العامه و ینقل فیه من کتب اخری. و من (المجموع) الذی لمحمد بن الحسین المرزبان ذکر یسیر بن الحرث انه رای امیرالمومنین فی المنام فقال: تقول شیئا لعل الله ینفعنی به فقال: ما احسن عطف الاغنیاء علی الفقراء، و احسن منه تیه الفقراء علی الاغنیاء ثقه بالله. فقلت: زدنی، فولی و هو یقول: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) قد کنت میتا فصرت حیا و عن قلیل تصیر میتا عز بدار الفناء بیت فابن بدار البقاء بیتا ما احسن تواضع الاغنیاء للفقراء طلبا لما عند الله فی (الکافی) عن اسحاق بن عمار قال لی ابوعبدالله علیهالسلام: کیف تصنع بزکاه مالک اذا حضرت؟ فقلت: یاتونی الی المنزل فاعطیهم. فقال: اراک یا اسحاق قد اذللت المومنین، فایاک ایاک! ان الله تعالی یقول: من اذل لی ولیا فقد ارصد لی بالمحاربه. و فی (تاریخ بغداد): کان عماره بن حمزه اتیه الناس حتی ضرب به المثل فقیل: اتیه من عماره، و استاذن علیه قوم لیشفعوا الیه فی برقوم اصابتهم حاجه- و کان قام عن مجلسه- فاخبره حاجبه بحاجتهم فامر لهم بمائه الف درهم، فاجتمعوا الیه لیدخلوا علیه للشکر له فقال لحاجبه: اقراهم سلامی و قل لهمک انی رفعت عنکم ذل المساله فلا احملکم موونه الشکر. و احسن منه تیه الفقراء علی الاغنیاء اتکالا علی الله فی (حلیه ابینعیم): جاء ابن لسلیمان بن عبدالملک فجلس الی جنب طاووس الیمانی، فلم یلتفت الیه فقیل له: جلس الیک ابن الخلیفه فلم تلتفت الیه، فقال: اردت ان یعلم ان لله تعالی عبادا یزهدون فی ما فی یدیه. و قال عمر بن عبدالعزیز له: ارفع حاجتک الی الخلیفه- یعنی سلیمان- فقال: مالی الیه حاجه. و فی (تاریخ بغداد): قال عیسی بن یونس: ما رایت الاغنیاء و السلاطین (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) عند احد احقر منهم عند الاعمش مع فقره و حاجته. و فی (المعجم): وجه سلیمان بن علی والی الاهواز الی الخلیل لتادیب ولده، فاخرج لرسوله خبزا یابسا و قال: ما دمت اجده فلا حاجه لی الی سلیمان. و فی (العیون): قال معاویه لحضین بن المنذر- و کان یدخل علیه فی اخریات الناس- یا اباساسان کانه لا یحسن اذنک، فانشا یقول: کل خفیف الشان یسعی مشمرا اذا فتح البواب بابک اصبعا و نحن الجلوس الماکثون رزانه و حلما الی ان یفتح الباب اجمعا
التیه: التکبر، و اذا کان التواضع فضیله لانه خضوع و انقیاد للحق فالتکبر علی الباطل و الطغیان ایضا فضیله، بحکم التلازم العقلی و الواقعی.. هذا، الی ان تکبر الفقراء علی الاغنیاء ینطوی علی التوکل و القناعه و الرضا بما یسر الله، اما تواضع الاغنیاء للفقراء فهو حسن، ما فی ذلک ریب، لان الغنی یبعث القسوه فی القلوب، کما یشهد العیان و قول الله و رسوله و اهل بیته، فاذا شذ غنی عن هذه القاعده فمعنی ذلک انه یسع الناس باخلاقه، و انه تغلب علی هوی القلب و میوله.. و مع هذا فان تیه الفقراء علی الاغنیاء افضل و اکمل، لما اشرنا الیه من ان هذا التیه یدل علی الاباء و القناعه و التوکل علی الله تعالی.
… اتکالا علی الله: لان تیه الفقیر و انفته علی الغی ادل علی کمال الیقین بالله فانه بذلک قد امات طمعا و محا خسوفا و صابر فی یاس شدید و لا شیء من هذا فی تواضع الغنی
امام علیهالسلام (در ترغیب به توکل و اعتماد به خدا) فرموده است: چه نیکو است فروتنی توانگران با درویشان برای بدست آوردن پاداشی که نزد خدا میباشد، و نیکوتر از آن بیاعتنائی و سرفرازی درویشان است با توانگران به جهت اعتماد به خدا (چون این کار بزرگترین دلیل است بر کمال یقین و باور به خدا زیرا به سبب سرفرازی خود با توانگر طمع و آز به غیر خدا و خوف و ترس از غیر او را از بین برده و در نومیدی سخت شکیبا گشته و هیچیک از اینها در فروتنی توانگر نیست).
جای تردید نیست که در جامعهها بیچاره و ثروتمند هر دو هست و باز در اینکه هر دو دسته باید توجه به خدا داشته باشند بحثی نیست. از این نظر که گاهی ثروت غرور میآورد امام (علیه السلام) سفارش میکند برای شکستن غرور به بیچارگان احترام بگذار و از این نظر که گاهی فقر عقده حقارت میآورد و انسان خدا را فراموش کرده برای ثروتمندان سر تعظیم فرودمیآورد. امام (علیه السلام) سفارش میکند بیچاره برای حفظ شخصیت خود باید به خدا توجه و توکل کند و به ثروتمند به خاطر ثروتش احترام نگذارد، بلکه به خاطر ایمان و کارهای نیکش. آری هر دو دسته باید توجه و توکل به خدا کنند که خدا متوکلین را دوست دارد.
و قال علیهالسلام: (ما احسن تواضع الاغنیاء للفقراء) اکراما من الاغنیاء لهم (طلبا لما عند الله) ای لثوابه سبحانه (و احسن منه تیه الفقراء) ای تکبرهم (علی الاغنیاء) بان لا یتواضعوا لغناهم (اتکالا) و اعتمادا (علی الله) سبحانه فی معیشتهم، فان فی هذا التیه اذ لا لنخوه الاغنیاء، و تقویه للاعتماد علی الله.
اللغه: التیه: الزهو و التکبر. الشرح: من عاده الاغنیاء ان یطغو و یتکبروا و یتمادوا فی الذله و من عاده الفقراء ان یذلوا و یخنعوا و یضرعوا الی من بیده المال وکلتا العادتین سیئه مکروهه لا یرتضیها الاسلام لاتباعه و امته و من هنا کان الخروج عن هذه العاده و الالتزام باوامر الله شیئا عظیما فی نظر الله و کبیرا فی میزانه و الشیء الجمیل و الحسن و الذی یستحق التعجب و الرضی ان یتواضع الاغنیاء للفقراء و یعاملوهم کما یعاملوا امثالهم من الاغنیاء فی الاحترام و التقدیر و التواضع و لکن احسن من ذلک ان یتمتع الفقراء بنفسیه الترفع و العلو علی الاغنیائ، اتکالا علی الله لکی یشعروا الاغنیاء بالاستغناء عنهم و عما فی ایدیهم …
«و آن حضرت فرمود: فروتنی توانگران در برابر بینوایان، برای جستجوی آنچه پیش خداوند است چه نیکوست، و نیکوتر از آن بزرگ منشی، بینوایان بر توانگران است برای توکل به خداوند سبحان.»
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا أَحْسَنَ تَوَاضُعَ الْأَغْنِیَاءِ لِلْفُقَرَاءِ طَلَباً لِمَا عِنْدَ اللّهِ! وَ أَحْسَنُ مِنْهُ تِیهُ الْفُقَرَاءِ عَلَی الْأَغْنِیَاءِ اتِّکَالاً عَلَی اللّهِ.
امام علیه السلام فرمود:
چه زیباست تواضع و فروتنی ثروتمندان در برابر فقرا،برای رسیدن به پاداشهای الهی،و از آن بهتر بیاعتنایی و بزرگمنشی مستمندان است
در برابر اغنیا برای توکل بر خدا.( سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب می گوید: از کسانی که قبل از سید رضی این کلام نورانی را نقل کرده اند ابو طالب مکی در قوت القلوب است سپس در داستانی از خطیب بغدادی در تاریخ بغداد در شرح حالات فتح بن شخرف نقل می کند که او بعد از ختم قرآن در یکی از کوههای انطاکیه شبی امیر مؤمنان علی علی را در خواب دید و تقاضا کرد کلام خیری به او تعلیم دهد امام علی دست مبارکش را باز کرد در آن دو سطر نوشته شده بود و آن این بود: ما رایت احسن من تواضع الغنی للفقیر یطلب ثواب الله، و احسن من ذلک تیه الفقیر علی العین ثقة بالله (کلامی که شباهت زیادی به گفتار حکیمانه بالا دارد.) نیز از کسانی که بعد از سید رضی آن را نقل کرده اند میدانی در مجمع الامثال است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۹).)
دو کار زیبا!
امام علیه السلام در این گفتار نورانی به دو نکته اشاره میکند که اگر در جامعه پیاده شود بسیاری از نابسامانیها سامان مییابد.زیرا دو چیز است که باعث تباهی جامعه و شکاف وسیع طبقاتی میشود:تکبر صاحبان ثروت و خضوع ذلتبار مستمندان در برابر آنها.
در واقع این دو رذیله اخلاقی علاوه بر اینکه چهره جامعه انسانی را زشت و نفرتانگیز میکند سرچشمه انواع نابسامانیها،عداوتها و کینهها و بیثباتیهاست.
به همین دلیل امام علیه السلام در جمله اول،اغنیا و ثروتمندان را به تواضع دعوت میکند و به آنها مژده پاداش الهی میدهد،میفرماید:«چه خوب و زیباست تواضع و فروتنی ثروتمندان در برابر فقرا برای رسیدن به پاداشهای الهی»؛ (مَا أَحْسَنَ تَوَاضُعَ الْأَغْنِیَاءِ لِلْفُقَرَاءِ طَلَباً لِمَا عِنْدَ اللّهِ!).
وقتی افرادی که امکانات مالی فراوان دارند در برابر نیازمندان تواضع کنند که لازمه این تواضع آن است که به درد دل آنها گوش فرادهند و مشکلاتشان را تا آنجا که در توان دارند حل کنند،کینهها تبدیل به دوستی،و فاصلهها مبدل به نزدیکی خواهد شد و اغنیا علاوه بر پاداشهای الهی آرامشی نیز در این جهان خواهند داشت که زندگی را برای آنها شیرین میکند.
آری،تواضع از سوی هر کسی زیباست ولی از سوی اغنیا و ثروتمندان زیباتر است چراکه نشان میدهد آنها بهسبب ثروت،بر مرکب غرور سوار نشدهاند و خود را گم نکردهاند و این فضیلت بزرگی است که بههنگام فزونی نعمتهای الهی،انسان خود را فراموش نکند.
از این گذشته،اغنیا نباید فراموش کنند که همه اموال و ثروتها از آنِ خداست و همه ما نمایندگان و خلفای او در استفاده از آن اموال هستیم همان گونه که قرآن مجید میگوید:« وَ أَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَکُمْ مُّسْتَخْلَفِینَ فِیهِ »؛انفاق کنید از آنچه خداوند شما را نماینده خود در آن قرار داده است».(حدید، آیه ۷.)
آنگاه امام علیه السلام بهسراغ جمله دوم رفته،چنین میفرماید:«و از آن بهتر بیاعتنایی و بزرگمنشی مستمندان در برابر اغنیا برای تکیه کردن بر خداست»؛ (وَ أَحْسَنُ مِنْهُ تِیهُ الْفُقَرَاءِ عَلَی الْأَغْنِیَاءِ اتِّکَالاً عَلَی اللّهِ).
«تیه» در لغت به دو معنا آمده است:نخست،سرگردانی؛همانگونه که خداوند در قرآن مجید درباره قوم بنیاسرائیل و سرگردانی آنها در صحرای سینا به مدت چهل سال میفرماید:« أَرْبَعِینَ سَنَهً یَتِیهُونَ فِی الْأَرْضِ ».( مائده، آیه ۲۶)
و معنای دیگر،تکبر و بزرگمنشی و بیاعتنایی است و در کلام امام علیه السلام منظور،معنای دوم است.
روشن است که اگر نیازمندان دست حاجت بهسوی اغنیا دراز کنند و خود را در برابر آنان ذلیل و خوار نمایند از یکسو شخصیت خود را پایمال کردهاند و از سوی دیگر به جای اینکه به خدا پناه ببرند به غیر خدا پناه بردهاند و این نوعی شرک خفی است.
به همین دلیل در کلام حکیمانه 228 آمده بود:
«مَنْ أَتَی غَنِیاً فَتَوَاضَعَ لَهُ لِغِنَاهُ ذَهَبَ ثُلُثَا دِینِهِ؛ کسی که بهسراغ ثروتمندی برای ثروتش برود و در برابر او تواضع کند دو سوم دینش از دست رفته است».و همانگونه که در آنجا گفتیم ایمان دارای سه رکن است:معرفت قلبی،اقرار زبانی و عمل به ارکان دین؛کسی که در برابر چنین ثروتمندی خضوع میکند در واقع اقرار زبانی به توحید را با کلمات تملقآمیزش در هم شکسته و همچنین خضوعی که باید در برابر ذات پاک پروردگار داشته باشد به وسیله خضوع در مقابل این ثروتمند،به شرک آلوده کرده است.بنابراین،دو رکن از ارکان ایمان را بر باد داده هر چند ایمان قلبی او محفوظ مانده باشد.
اشتباه نشود،منظور این نیست که نیازمندان در برابر اغنیا موضعگیری کرده و راه خصومت در پیش گیرند و آتش دشمنی و عناد در میان این دو گروه برافروخته شود بلکه منظور این است که آنها بزرگمنشی خود را حفظ کنند و اغنیا نیز دربرابر آنها متواضع باشند و کمکهای خود را بدون منت در اختیارشان بگذارند.
لذا در حدیثی میخوانیم:
«ذَکَرَ رَجُلٌ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام الْأَغْنِیاءَ وَ وَقَعَ فِیهِمْ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام اسْکُتْ فَإِنَّ الْغَنِی إِذَا کَانَ وَصُولاً لِرَحِمِهِ بَارّاً بِإِخْوَانِهِ أَضْعَفَ اللَّهُ لَهُ الْأَجْرَ ضِعْفَینِ لِأَنَّ اللَّهَ یقُولُ وَ ما أَمْوالُکُمْ وَ لا أَوْلادُکُمْ بِالَّتِی تُقَرِّبُکُمْ عِنْدَنا زُلْفی إِلَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَأُولئِکَ لَهُمْ جَزاءُ الضِّعْفِ بِما عَمِلُوا وَ هُمْ فِی الْغُرُفاتِ آمِنُونَ؛ مردی نزد امام صادق علیه السلام سخن از اغنیا به میان آورد و درباره آنها بدگویی کرد.امام علیه السلام فرمود:ساکت باش،اگر غنی صله رحم بهجا آورد و به برادران دینی خود نیکی کند خداوند اجر او را دو چندان خواهد داد زیرا در قرآن مجید فرموده:اموال و اولادتان شما را به ما نزدیک نمیکند مگر کسی که ایمان داشته باشد و عمل صالح انجام دهد که پاداش آنها به دلیل اعمالشان دو چندان است و در غرفههای بهشتی در امنیت خواهند بود».(بحارالانوار، ج ۱۰۰، ص ۲، ح ۳.)
در حالات معصومین علیهم السلام نیز میخوانیم که به گونهای به نیازمندان کمک میکردند که هرگز شخصیت آنها درهم نشکند و احساس شرمندگی نکنند.
در حدیث جالبی از امام حسن مجتبی علیه السلام میخوانیم که مردی خدمت امام علیه السلام رسید و اظهار فقر و پریشانی فراوان کرد و این دو بیت شعر را برای بیان نهایت فقر و درماندگی خود تقدیم نمود:
لَمْ یَبْقَ لِی شیءٌ یُباعُ بِدِرْهَمٍ یَکْفِیکَ مَنظَرُ حالَتی عَن مخبَری
إلّا بَقایا ماءِ وَجهٍ صُنْتُه ألّا یُباعَ و قَد وجَدتُک مُشتَری
چیزی در بساط من باقی نمانده که حتی یک درهم ارزش داشته باشد.نگاه به چهره من کافی است و نیازی به خبر دادن نیست.
تنها چیزی که باقی مانده آبرویم است که آن را هرگز نفروختهام ولی اکنون تو را مشتری یافتم و میخواهم به تو بفروشم.
امام مجتبی علیه السلام وکیل خویش را طلبید و فرمود:چقدر مال نزد توست؟ عرض کرد:دوازده هزار درهم.فرمود:همه آن را به این مرد فقیر بده،من از او شرمندهام.عرض کرد:چیزی برای مخارج روزانه نمیماند.فرمود:آن را به این مرد فقیر بده و حسن ظن به خدا داشته باش،خداوند جبران میکند.
سپس امام علیه السلام آن مرد فقیر را طلبید و پولها را به او داد و این دو بیت شعر را در جواب اشعارش فرمود:
عاجَلْتَنا فأتاک وابِلُ بِرّنا طَلّاً و لو أمهَلْتَنا لم تُمطِر
فَخُذِ القَلیلَ و کُن کأنَّک لم تَبِع ما صُنْتَهُ و کأنّنا لم نَشْتَری
بهسراغ ما آمدی و باران فیض ما بهسراغ تو آمد و اگر دیر آمده بودی شرمنده میشدیم.
با این حال این مقدار کم را بگیر و چنان باش که گویی آبرویت را که محفوظ میداشتی به ما نفروختی و ما هم از تو چیزی نخریدیم.(منتهی الآمال، حالات امام حسن مجتبی علیه السلام .)
آری! این پاسخ از آن عطای فوقالعاده زیباتر بود.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ It is good for the rich to show humility before the poor through seeking the rewards of Allāh. Yet better than that is the pride of the poor towards the rich while relying on Allāh.”
وَ قَالَ علیه السلام مَا استَودَعَ اللّهُ امرَأً عَقلًا إِلّا استَنقَذَهُ بِهِ یَوماً مَا
ترجمهها:
(علمی، معنوی) و درود خدا بر او، فرمود: خدا عقل را به انسانی نداد جز آن که روزی او را با کمک عقل نجات بخشید .
خدا خرد را نزد کسی به ودیعت ننهاد، جز که روزی او را بدان نجات داد.
خدا بهیچ مردی عقل را مگر بجهة آنکه برهاند او را بآن خرد روزی از بلا
و فرمود (علیه السلام): خداوند، عقل را به انسان ودیعت نداد، مگر این که، روزی سبب نجات او گردد.
و آن حضرت فرمود:خداوند عقل را در کسی به ودیعت نگذارد جز اینکه روزی او را به وسیله آن نجات دهد .
شروح:
و روی: استنقذه ای خلصه و نجاه. و قوله ما استودع الله امرئا عقلا ای: ما استحفظه تعالی ایاه الا لغرض حسن، و هو انه یستعمل فیتخلص به من نار جهنم، و من روی الا لیستنقذه اراد انه تعالی خلصه بالعقل فی الدنیا او فی الاخره.
اشاره الی القوه الحافظه التی للانسان و کون البصر جاسوسا یودی الیها ما یراه لیتنزع العقل من المبصرات و المحسوسات، ما یجردها عن المواد و علائق المواد و یصیرها ملائمه له.
(خداوند عقل را به کسی امانت نداده مگر این که روزی سبب نجات او گردد). یا از گرفتاریهای دنیا و یا به وسیله اطاعت خدا از گرفتاریهای آخرت او را نجات بخشد.
قَالَ ع:مَا اسْتَوْدَعَ اللَّهُ امْرَأً عَقْلاً إِلاَّ [لِیَسْتَنْقِذَهُ]
اِسْتَنْقَذَهُ بِهِ یَوْماً مَا .
لا بد أن یکون للبارئ تعالی فی إیداع العقل قلب زید مثلا غرض و لا غرض إلا أن یستدل به علی ما فیه نجاته و خلاصه و ذلک هو التکلیف فإن قصر فی النظر و جهل و أخطأ الصواب فلا بد أن ینقذه عقله من ورطة من ورطات الدنیا و لیس یخلو أحد عن ذلک أصلا لأن کل عاقل لا بد أن یتخلص من مضرة سبیلها أن تنال بإعمال فکرته و عقله فی الخلاص منها فالحاصل أن العقل إما أن ینقذ الإنقاذ الدینی و هو الفلاح و النجاح علی الحقیقة أو ینقذ من بعض مهالک الدنیا و آفاتها و علی کل حال فقد صح قول أمیر المؤمنین ع و قد رویت هذه الکلمة مرفوعة و رویت إلا استنقذه به یوما ما.
و عنه ص العقل نور فی القلب یفرق به بین الحق و الباطل.
و عن أنس قال سئل رسول الله ص عن الرجل یکون حسن العقل کثیر الذنوب فقال ما من بشر إلا و له ذنوب و خطایا یقترفها فمن کانت سجیته العقل و غریزته الیقین لم تضره ذنوبه قیل کیف ذلک یا رسول الله قال
کلما أخطأ لم یلبث أن یتدارک ذلک بتوبة و ندامة علی ما فرط منه فیمحو ذنوبه و یبقی له فضل یدخل به الجنة .
[نکت فی مدح العقل و ما قیل فیه]
و قد تقدم من قولنا فی العقل و ما ذکر فیه ما فیه کفایة و نحن نذکر هاهنا شیئا آخر کان یقال العاقل یروی ثم یروی و یخبر ثم یخبر.
و قال عبد الله بن المعتز ما أبین وجوه الخیر و الشر فی مرآة العقل.
لقمان
یا بنی شاور من جرب الأمور فإنه یعطیک من رأیه ما قام علیه بالغلاء و تأخذه أنت بالمجان.
أردشیر بن بابک أربعة تحتاج إلی أربعة الحسب إلی الأدب و السرور إلی الأمن و القرابة إلی المودة و العقل إلی التجربة.
الإسکندر لا تحتقر الرأی الجزیل من الحقیر فإن الدرة لا یستهان بها لهوان غائصها.
مسلمة بن عبد الملک ما ابتدأت أمرا قط بحزم فرجعت علی نفسی بلائمة و إن کانت العاقبة علی و لا أضعت الحزم فسررت و إن کانت العاقبة لی.
وصف رجل عضد الدولة بن بویه فقال لو رأیته لرأیت رجلا له وجه فیه ألف عین و فم فیه ألف لسان و صدر فیه ألف قلب.
أثنی قوم من الصحابة علی رجل عند رسول الله ص بالصلاة و العبادة و خصال الخیر حتی بالغوا فقال ص کیف عقله قالوا یا رسول الله نخبرک باجتهاده فی العبادة و ضروب الخیر و تسأل عن عقله فقال إن الأحمق لیصیب بحمقه أعظم مما یصیبه الفاجر بفجوره و إنما ترتفع العباد غدا فی درجاتهم و ینالون من الزلفی من ربهم علی قدر عقولهم .
الریحانی العقل ملک و الخصال رعیته فإذا ضعف عن القیام علیها وصل الخلل إلیها و سمع هذا الکلام أعرابی فقال هذا کلام یقطر عسله.
قال معن بن زائدة ما رأیت قفا رجل إلا عرفت عقله قیل فإن رأیت وجهه قال ذا کتاب یقرأ.
بعض الفلاسفة عقل الغریزة مسلم إلی عقل التجربة.
بعضهم کل شیء إذا کثر رخص إلا العقل فإنه إذا کثر غلا.
قالوا فی قوله تعالی لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا ( سورة یس 70. ) أی من کان عاقلا.
و من کلامهم العاقل بخشونة العیش مع العقلاء آنس منه بلین العیش مع السفهاء.
أعرابی لو صور العقل أظلمت معه الشمس و لو صور الحمق لأضاء معه اللیل.
قیل لحکیم متی عقلت قال حین ولدت فأنکروا ذلک فقال أما أنا فقد بکیت حین جعت و طلبت الثدی حین احتجت و سکت حین أعطیت یرید أن من عرف مقادیر حاجته فهو عاقل.
المأمون إذا أنکرت من عقلک شیئا فاقدحه بعاقل.
بزرجمهر العاقل الحازم إذا أشکل علیه الرأی بمنزلة من أضل لؤلؤة فجمع ما حول مسقطها من التراب ثم التمسها حتی وجدها و کذلک العاقل یجمع وجوه الرأی فی الأمر المشکل ثم یضرب بعضها فی بعض حتی یستخلص الرأی الأصوب.
کان یقال هجین عاقل خیر من هجان جاهل.
کان بعضهم إذا استشیر قال لمشاوره أنظرنی حتی أصقل عقلی بنومة.
إذا نزلت المقادیر نزلت التدابیر من نظر فی المغاب ظفر بالمحاب من استدت عزائمه اشتدت دعائمه الرأی السدید أجدی من الأید الشدید.
بعضهم و ما ألف مطرور السنان مشدد یعارض یوم الروع رأیا مسددا.
أبو الطیب
الرأی قبل شجاعة الشجعان
ذکر المأمون ولد علی ع فقال خصوا بتدبیر الآخرة و حرموا تدبیر الدنیا.
کان یقال إذا کان الهوی مقهورا تحت ید العقل و العقل مسلط علیه صرفت مساوئ صاحبه إلی المحاسن فعدت بلادته حلما و حدته ذکاء و حذره بلاغة و عیة صمتا و جبنه حذرا و إسرافه جودا.
و ذکر هذا الکلام عند بعضهم فقال هذه خصیصة الحظ نقلها مرتب هذا الکلام إلی العقل.
سمع محمد بن یزداد کاتب المأمون قول الشاعر إذا کنت ذا رأی فکن ذا عزیمة فإن فساد الرأی أن تترددا.
فأضاف إلیه و إن کنت ذا عزم فأنفذه عاجلا فإن فساد العزم أن یتفندا
(و قال علیهالسلام: ما استودع الله امرء عقلا) به ودیعه ننهاد خدای تعالی به هیچ مردی خرد را (الا لیستنقذه به) مگر به جهت آنکه برهاند آن مرد را به سبب آن خرد (یوما ما) روزی از روزها. که این بلای دنیا است و عقوبت عقبی.
فرمود: ودیعت ننهاد حق تعالی در مردی عقل و خردی را مگر نجات داد او را به سبب عقل روزی از روزها از فتنه و مکروهی در دین یا دنیا.
و قال علیهالسلام: «ما استودع الله امرءا عقلا، الا لیستنقذه به یوما ما.» یعنی و گفت علیهالسلام که به امانت نسپرده است خدا به مردی عقل را، مگر اینکه خلاص کند آن مرد را به سبب آن عقل در یک روزی از گرفتاریها.
المعنی: العقل هو ودیعه الله الکبری فی خلقه، و سراجه الوهاج الذی یضیء طریق الهدی لمن یرجع الیه و یخالف الهوی، و هو وسیله النجاه و لو بعد حین. الترجمه: فرمود: خداوند هیچ خردمندی بسکی ندهد جز اینکه روزی با آن ویرا از هلاکت رها سازد.
و قال علیهالسلام: اقول: هکذا فی الطبعه (المصریه)، ولکن فی ابن میثم و الخطیه الا لیستنقذه به یوما ما و مثله (ابن ابیالحدید) لکنه قال: و رویت استنقذه به یوما ما. (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) و کیف کان فمصداق ما قاله علیهالسلام امراه فاجره استودعها الله تعالی عقلا استنقذها به من هلکه عملها، ففی (روضه الکافی) عن الصادق علیهالسلام: کان عابد فی بنیاسرائیل لم یقارف شیئا من امر الدنیا، فنخر ابلیس نخره، فاجتمع الیه جنوده، فقال: من لی بفلان، فقال بعضهم انا، فقال من این تاتیه؟ قال: من ناحیه النساء، قال: لست له. فقال له آخر: فانا، فقال فمن این تاتیه، قال من ناحیه الشراب و اللذات. قال: لست له، لیس هذا بهذا. قال آخر: فانا له، قال: من این تاتیه؟ قال من ناحیه البر قال: انت صاحبه. فانطلق الی موضع الرجل فاقام یصلی، و کان الرجل ینام و یصلی و الشیظان یصلی و لا ینام، و الرجل یستریح و الشیطان لایستریح، فتحول الیه الرجل و قد تقاصرت الیه نفسه فقال: یا عبدالله! بای شیء قویت علی ما رایت من الصلاه، فلم یجبه ثم اعاد علیه فلم یجبه ثم اعاد فقال: یا عبدالله! انی اذنبت ذنبا و انا تائب منه، فاذا ذکرت الذنب قویت علی الصلاه. قال بصرنی ذنبک حتی اعمل و اتوب، فاذا فعلته قویت علی الصلاه. قال: ادخل المدینه فسل عن فلانه البغیه فاعطها در همین و نل منها. قال: و من این لی درهمان ما ادری ما الدرهمان؟ فتناول الشیطان من تحت قدمیه در همین فناوله. فقام فدخل المدینه بجلابیبه یسال عن منزل فلانه البغیه، فارشدوه و ظنوا انه جاء یعظها، فجاء الیها و رمی بالدرهمین الیها و قال قومی فقامت و دخل منزلها و قالت ادخل … فقالت: انک جئتنی فی هیئه لیس یوتی مثلی فی مثلها، فاخبرنی بخبرک، فاخبرها فقالت: یا عبدالله! ان ترک الذنب اهون من طلب التوبه و لیس کل من طلب التوبه وجدها، و انما ینبغی ان یکون هذا شیطانا مثل لک، فانصرف فانک لاتری شیئا. فانصرف و ماتت المراه من لیلتها، فاصبحت فاذا علی بابها مکتوب: احضروا فلانه فانها من اهل الجنه (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) فارتاب الناس فمکثوا ثلاثا ارتیابا فی امرها، فاوحی الله تعالی الی نبی من الانبیاء لااعلمه الا موسی ان ائت فلانه فصل علیها و امر الناس ان یصلوا علیها فانی غفرت لها و اوجبت لها الجنه بتثبیطها عبدی فلانا عن معصیتی. و فی (کامل الجزری): استوزر عبد المومن صاحب المغرب فی سنه (545) اباجعفر بن ابیاحمد الاندلسی- و کان ماسورا عنده- فوصف له بالعقل و جوده الکتابه، فاخرجه من الحبس و استوزره و هو اول وزیر کان للموحدین.
بالعقل تمیز الخطا عن الصواب، و الضار عن النافع، و الحق عن الباطل.. و اذا ظفر الهوی بالعقل حین القدره علی الملذات و الطیبات- فان العقل ینتصر، لا محاله، حین تبرز للعیان البلیه النازله العاجله. و اذن فالعقل منجد و منقذ فی ساعه من ساعات. و ان اکتنفته الاهواء و الشهوات فی اکثر الاحیان.
… استنقذه به یوماما: ای ان الله لایهب العقل الا حیث یرید النجاه فمتی اعطی شخصا عقلا خلصه به من شقاء الدارین
امام علیهالسلام (درباره سود خرد) فرموده است: خداوند عقل را در مردی ودیعه ننهاده (نبخشیده) مگر آنکه او را با آن یکی از روزها (با چارهسازی آن از فتنه و تباهی دنیا یا به وسیله طاعت و بندگی از گرفتاری آخرت) رهائی دهد.
جای تردید نیست که عقل یکی از نعمتهای بزرگ الهی است که خدا در نهاد او قرار داده است. خدا که این نعمت بزرگ را به عاقلان لطف فرموده آنان باید از این نعمت در راه خدمت به مردم و دین بهرهبرداری کنند و هرگاه منحرف شدند خدا آن را از آنان میگیرد تا بخود بیایند و در پسر تو تعقل خویش را نجات دهند. از این نظر که عقل نجاتگر عاقلان است خدای عزیز آن همه سفارش به تعقل و تدبر نموده است.
و قال علیهالسلام: (ما استودع الله امرئا عقلا) ای ما جعل بعنوان الودیعه فی شخص عقلا (الا استنقذه به)؟ ای انقذ الله بسبب العقل، ذلک الشخص (یوما) حیث یقع فی مضطرب من الامر لا یدری ماذا یصنع، فان عقله کفیل بارشاده سبیل الحق.
اللغه: استنقذه: خلصه و نجاه. الشرح: العقل زینه الانسان و راس ماله الذی لا یعادله شیء آخر فهو احسن من المال و احسن من النعمه و احسن من الامان و احسن من کل شیء لان الانسان اذا فقد هذه الامور یبقی انسانا و یبقی فی عداد العقلاء اما اذا فقد العقل فقد خرج من زمره العقلاء و تحول الی حیوان و لکن فی صوره انسان بل انحطت مرتبته عن الحیوان و من هنا کان العقل اعظم ما فی الانسان و هو المنقذ للانسان من الورطات و الازمات و یستطیع ان یتخلص به من الشدائد و المحن فی الدنیا و الاخره اذا احسن استخدامه و عرف کیف یستعمله و متی یستعمله …
«و آن حضرت فرمود: خداوند عقل را پیش کسی به ودیعت ننهاد مگر برای اینکه او را روزی به یاری آن برهاند.»
ابن ابی الحدید ضمن شرح این سخن روایات و نکته هایی در فضیلت عقل آورده است که به ترجمه چند مورد از آن بسنده می شود. از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل است که فرموده است: «عقل نوری در دل است که با آن میان حق و باطل فرق گذاشته می شود.»
انس گوید: از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درباره مردی که دارای عقل پسندیده و گناهان بسیار باشد پرسیده شد، فرمود: هیچ بشری نیست مگر اینکه مرتکب خطاها و گناهانی می شود، هرگاه خوی کسی عقل و غریزه اش یقین باشد، گناهانش او را زیانی نمی رساند. گفته شد: ای رسول خدا چگونه است؟ فرمود: هرگاه خطایی کند چیزی نمی گذرد که آن را با توبه و پشیمانی جبران می کند و بدین گونه گناهانش پاک می شود و فضیلتی برای او باقی می ماند که او را به بهشت می برد.
گفته شده است: عاقل نخست سیراب می شود و سپس سیراب می کند و نخست آگاه می شود و سپس آگاه می سازد.
عبد الله بن معتز گفته است: چهره های بدی و نیکی در آینه عقل چه آشکار و ظاهر است.
اردشیر بابکان گوید: چهار چیز محتاج چهار چیز است، حسب نیازمند ادب است و شادی نیازمند امنیت و نزدیکی نیازمند دوستی و عقل نیازمند تجربه است.
اسکندر گوید: رأی پسندیده را از شخص کوچک، کوچک مشمار که ارزش مروارید به سبب خواری غواص آن، زبون نمی شود.
گروهی از اصحاب در حضور رسول خدا مردی را از لحاظ انجام دادن عبادت و نمازگزاردن و صفات خیر ستایش کردند و چون در آن مورد زیاده روی کردند، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: عقل او چگونه است؟ گفتند: ای رسول خدا ما از کوشش او در عبادت و کارهای خیر می گوییم و شما از عقل او می پرسید. فرمود: آری، احمق با حماقت خود به زیان بزرگتری می رسد تا تبهکار به تبهکاریهایش، و همانا فردای قیامت مردم به درجات مقرب به خداوند خود به میزان عقلهای خود می رسند.
یکی از حکیمان گفته است: هر چیز چون فراوان شود ارزان می شود، غیر از عقل که چون فزون شود گرانتر می شود.
در تفسیر این گفتار خداوند که فرموده است: «تا هر که را زنده است بیم دهد.»، گفته اند یعنی کسی را که عاقل باشد.
دیگر از سخنان حکیمان این است، که خردمند با زندگی سخت همراه خردمندان خشنودتر از زندگی مرفه همراه سفلگان است.
عربی بیابان نشین گفته است: اگر صورت عقل کشیده و مجسم شود، خورشید در قبال آن تاریک می شود و اگر چهره حماقت تصویر شود شب در قبال آن نورانی به نظر می رسد.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا اسْتَوْدَعَ اللّهُ امْرَأً عَقْلاً إِلَّا اسْتَنْقَذَهُ بِهِ یَوْماً ما!
امام علیه السلام فرمود:
خداوند هیچ نوع عقلی را در وجود کسی به ودیعت ننهاده جز اینکه روزی بهوسیله آن وی را نجات خواهد داد.(سند گفتار حکیمانه:
تنها موردی که مرحوم خطیب در مصادر غیر از نهج البلاغه نقل کرده روایت آمدی در غررالحکم است که آن را با کمی تفاوت ذکر کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۰) اضافه میکنیم که مرحوم شیخ طوسی نیز آن را در کتاب امالی خود از امام علی بن موسی الرضاعی با تفاوتی ذکر کرده که عبارت او چنین است: «ما استودع الله عبدا عقلا إلا استنقذه به یوما». (امالی طوسی،ص ۵۶، ح ۴۸).)
هر درک عاقلانهای روزی نجاتبخش است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به حکمت خداوند میکند و اینکه هر چه را به هرکس داده روی حساب و کتابی بوده است،میفرماید:«خداوند هیچ نوع عقلی را در وجود کسی به ودیعت ننهاده جز اینکه روزی بهوسیله آن وی را نجات خواهد داد»؛ (مَا اسْتَوْدَعَ اللّهُ امْرَأً عَقْلاً إِلَّا اسْتَنْقَذَهُ بِهِ یَوْماً ما!).
از تعبیر امام علیه السلام استفاده میشود که عقل،شاخههای مختلفی دارد و خداوند در هر کسی شاخه یا شاخههایی از آن را به ودیعت مینهد.تعبیر امام علیه السلام به «عقلا»بهصورت نکره اشاره به همین نکته است.
آری،بعضی عقل معاد دارند،بعضی عقل معاش و بعضی هر دو.عقل معاد نیز شاخههای متعددی دارد؛کسانی از طریق ادله عقلی وارد میشوند و افرادی از طریق ادله نقلی که هرکدام نیز شاخههای متعددی دارد و در عقل معاش نیز بعضی عقل صنعت دارند،بعضی استعداد خوبی برای کشاورزی و بعضی برای امور دیگر و هر کدام از اینها نیز برای خود شاخههایی دارد.
امام علیه السلام میفرماید:این نقاط قوت که نامش عقل است و خداوند در میان بندگانش تقسیم کرده همه روی حساب است.ممکن است کسی عقل خاصی در وجودش باشد و سالیان دراز از آن استفاده نکند و گاه حتی خودش فکر کند که این عقل و استعداد خاص در وجود او به چه کار میآید ولی ناگهان جریانی در زندگانی او رخ میدهد که تا دست به دامان آن عقل و استعداد خاص نزند نجات نمییابد و این نکتهای است که کمتر کسی به آن توجه دارد و یا در نوشتههای خود آورده است ولی امام علیه السلام بهواسطه علم گسترده و وسیعش به این نکته اشاره فرموده است.
قابل توجه اینکه غالب شارحان نهج البلاغه به نکره بودن«عقل»که اشاره به شاخههای خاص عقل است توجه نکردهاند و نقش عقل را بهطور کلی در زندگی انسان ستوده و تشریح کردهاند در حالی که منظور امام علیه السلام بیان اهمیت عقل در این گفتار حکیمانه نیست هرچند عقل ازنظر اسلام فوقالعاده اهمیت دارد و در آیات و روایات اشارات گستردهای درباره آن آمده بلکه منظور امام علیه السلام این است که بسیاری از افراد،دارای عقل خاصی هستند که از مواهب الهی است و آن عقل خاص روزی به یاری آنها میآید و آنها را از مشکلات مهمی نجات میدهد،که نمونههای آن عبارت است از:
سلمان فارسی دارای یک عقل تجربی درمورد راه دفاع از شهرها از طریق کندن خندق در اطراف آن بود این عقل همواره در وجود او بود تا جریان جنگ احزاب پیش آمد،از آن استفاده کرد و نه تنها خودش را نجات داد بلکه لشکر اسلام را نیز از این طریق محافظت نمود.
مرحوم علامه شوشتری مثال دیگری در اینجا انتخاب کرده،میگوید:
داستان عابد بنیاسرائیل و آن زن بدکاره که هشیاری او سبب نجات عابد شد نمونهای از این کلام است.این عقل در واپسین روزهای زندگی بهکار او آمد که هم خودش را نجات داد هم دیگری را.
و اینکه در قرآن و روایات اسلامی تأکید بر مشورت شده ممکن است به ملاحظه همین امر باشد که هرکس دارای عقل و تدبیر و هشیاری خاصی است که بههنگام مشورت ظاهر میشود و ممکن است یکی از آنها مورد قبول همه طرفهای مشورت قرار گیرد و سبب نجات گردد.
در داستان مبارزه امیر مؤمنان علی علیه السلام با عمرو بن عبدود نیز میبینیم که حضرت با استفاده از یک شگرد،عمرو را مغلوب کرد و بر زمین انداخت.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Allah does not grant wisdom to a person except that some day He will save him from ruin with its help.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن صَارَعَ الحَقّ صَرَعَهُ
ترجمهها:
(اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: هر کس با حق در افتاد نابود شد .
آن که با حق درآویخت، خون خود بریخت.
هر که کشتی گرفت و مغالبه کرد با حق بینداخت او را حق
و فرمود (علیه السلام): هر که با حق پنجه در افکند، حق او را بر زمین زند.
و آن حضرت فرمود:آن که با حق در آویزد،حق بر زمینش زند .
شروح:
(هر کس با حق درافتد، حق او را به خاک اندازد). کلمه: مصارعه، را استعاره برای مقاومت آورده است، توضیح اینکه خداوند پاک و فرشتگان و کتابها و پیامبرانش و بندگان صالح او همه یاوران حقند و در برابر آنها، مقاومت و ایستادگی غیرممکن است.
وَ قَالَ ع:مَنْ صَارَعَ الْحَقَّ صَرَعَهُ .
هذا مثل قوله فی موضع آخر من أبدی صفحته للحق هلک و نحو هذا قول الطائی و من قامر الأیام عن ثمراتها فأحج بها أن تنجلی و لها القمر
(و قال علیهالسلام: من صارع الحق صرعه) هر که کشتی گرفت یعنی مغالبه و مقارنه نمود با حق، انداخت حق او را و مخذول و مغلوب گردانیدش. به جهت آنکه حق سبحانه و ملائکه و کتب و رسل او و صالحان، از اعوان و انصار حقند و هیچ کس را قدرت آن نیست که با ایشان مقاومت جوید و طریق مغالبه پیش گیرد.
فرمود: هر که با حق کشتی گرفت و مغالبه نمود حق او را بر خاک افکند و بر او غالب آمد.
و قال علیهالسلام: «من صارع الحق صرعه.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که کشتی گرفت با اهل حق و درصدد غلبهی بر حق برآمد، بر زمین اندازد حق او را و ذلیل کند او را در دنیا و در آخرت.
المعنی: قال ابن میثم: و ذلک لان الله سبحان و ملائکته و کتبه و رسله و الصالحون من عباده اعوان الحق و لا مقاوم لهم. الترجمه: فرمود: هر که با حق در ستیزه شود هلاکش سازد.
و قال علیهالسلام: اقول: هو نظیر قول علیهالسلام فی 1/15. و فی 3/188. من ابدی صفحته (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) للحق هلک. قال الاسکافی فی (نقض عثمانیته): علم الناس کافه ان الدوله و السلطان لارباب مقاله العثمانیه و عرف کل احد علو اقدار شیوخهم و علمائهم و امرائهم و ظهور کلمتهم و قهر سلطانهم و ارتفاع التقیه عنهم، و اعطاء الجائزه لمن روی فی فضل ابیبکر و ما کان من تاکید بنیامیه فی ذلک و ما ولده المحدثون طلبا لما فی ایدیهم، فکانوا لا یالون جهدا فی طول ما ملکوا ان یخملوا ذکر علی علیهالسلام و ولده و یطفئوا انوارهم و یکتموا فضائلهم و مناقبهم و سوابقهم و یحملوا الناس علی سبهم و لعنهم علی المنابر، و لم یزل السیف یقطر من دمائهم مع قله عددهم و کثره عدوهم، فکانوا بین قتیل و اسیر و شرید، و هارب و مستخف ذلیل و خائف مترقب و یتقدم الیهم الا یذکروا شیئا من فضائلهم، و حتی بلغ من تقیه المحدث منهم اذا ذکر حدیثا عن علی علیهالسلام کنی عن ذکره برجل من قریش، و راینا جمیع المخالفین قد حاولوا نقض فضائله و وجهوا الحیل و التاویلات نحوها، من خارجی مارق و ناصبی حنق و نابت مستبهم و ناشی معاند و منافق مکذب و عثمانی
حسود یطعن فیها، و معتزلی قد نطر فی الکلام و ابصر علم الاختلاف و عرف الشبهه و مواضع الطعن و ضرب التاویل، قد التمس الحیل فی ابطال مناقبه و تاول مشهور فضائله، فمره یتاولها بما لا یحتملها و مره یقصد ان یضع من قدرها بقیاس منتقض، و لا یزداد مع ذلک الا قوه و رفعه. و قد علمت ان معاویه و یزید و بنیمروان ایام ملکهم نحو ثمانین سنه لم یدعوا جهدا فی حمل الناس علی شتمه و اخفاء فضائله، فقال ابن لعامر بن عبدالله بن الزبیر لولده: یا بنی! لا تذکر علیا الا بخیر، فان بنیامیه لعنوه علی (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) منابرهم ثمانین سنه فلم یزده الله بذلک الا رفعه، ان الدنیا لم تبن شیئا قط الا رجعت علی ما بنت فهدمته، و ان الدین لم یبن شیئا قط و هدمه. الی ان قال بعد ذکر اخذ الحجاج الناس بترک قراءه ابن مسعود و ابی و لزومهم قراءه عثمان و مهجوریه قراءتهما و شیوع قراءته لذلک: و لقد کان الحجاج و من ولاه کعبدالملک و الولید و من قبلهما و بعدهما من فراعنه بنیامیه علی اخفاء محاسن علی علیهالسلام و فضائل ولده و شیعته احرص منهم علی اسقاط قراءه الرجلین، لان قراءتهما لم تکن سببا لزوال ملکهم و فی اشتهار فضل علی علیهالسلام و ولده بوارهم،
فحرصوا فی اخفاء فضائله و ابی الله ان یزید امره و امر ولده الا استناره و اشراقا و حبهم الا شغفا، فلولا ان فضائله کانت کالقبله المنصوبه فی الشهره و کالسنن المحفوظه فی الکثره لم یصل الینا منها فی دهرنا حرف واحد مع ما قلنا.
و مثله فی الحکمه 187 (من ابدی صفحته للحق هلک). و فی الحکمه 326 (ما ظفر من ظفر الاثم به، و الغالب بالشر مغلوب)، دنیا و آخره، اما فی الاخره فواضح، و اما فی الدنیا فهو مغلوب اولا بالحجه، و ثانیا انه ملعون علی کل لسان حتی تقوم الساعه.. و شهد التاریخ مذله الضعفاء المحقین، و جبروت الطغاه المبطلین، و لکن سرعان ما کشف التاریخ نفسه عن عورات هولاء، و اخذت الحقیقه مکانها. هذا، الی ان الباطل لا ینتصر الا فی بیئه الفساد و الباطل، و الا فی مجتمع کسول متخاذل، ینام علی الضیم و العدوان، و یرضخ للهون و الهوان، و الشاهد العدل وضع العرب مع اسرائیل.. و بالمناسبه قرات الیوم 1973 -4 -16 مقالا فی بعض الصحف قال فیه کاتبه من جمله ما قال: (نحن العرب کقبائل الهنود الحمر فی امریکا حیث استطاع غزاه اوروبا ان یکسبوا الی جانبهم بعض هولاء القبائل الاخری من الهنود، ثم قضی الغزاه علی حلفائهم، و استولوا علی القاره الامریکیه کلها.
امام علیهالسلام (درباره غلبه حق بر باطل) فرموده است: هر که با حق در آویزد (زد و خورد نموده بخواهد آن را از بین ببرد) حق او را به خاک افکند (نابود سازد، زیرا خداوند یار حق است و کسی را توانائی نیست که با او پنجه اندازد).
حق و یاورانش همیشه پیروزند و مخالف حق بطور حتم شکست میخورد، زیرا نه خدا با اوست و نه افکار عمومی و نه وجدانش، لذا خدای عزیز سفارش میکند به باطل لباس حق نپوشید و کتمان نکنید زیرا افرادی هستند که برای پیشبرد افکار ناپاک خود لباس حق به خود میپوشند و خدا از این گروه مذمت کرده است.
و قال علیهالسلام: (من صارع الحق صرعه) ای من قاوم الحق، اهلکه الحق، و القاه علی الارض.
الشرح: من اراد ان یقف فی وجه الحق و یقاومه فلابد انه مصروع و کما قیل: ان کان للباطل جوله فللحق دوله و النهایه لصالح الحق مهما انتفخ الباطل و تمدد فما هو الا ورم انتفخ یحسبه الانسان صحه … و بعد هذا کله فالله هو الحق و الی جانب الحق و لنا فی قصص فرعون و قارون و الاجیال الماضیه عبره عظیمه حیث کانوا علی رقاب الناس یسومونهم العذاب و الهوان و قد حاربوا الحق فما هی الا ایام حتی قضی علیهم و اصبحوا عبره لمن سواهم …
«هر کس با حق در آویخت حق هم با او در آویخت.» یا «هر که بیندازد حق را، حق او را بیفکند.»
نظیر سخن دیگر آن حضرت است که فرموده است: «هر کس ستیز خود را با حق آشکار سازد هلاک می شود.»
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْ صَارَعَ الْحَقَّ صَرَعَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
آنکس که با حق درافتد،حق او را بر زمین خواهد زد.(سند گفتار حکیمانه:
از کسانی که قبل از سید رضی» این گفتار حکیمانه را نقل کرده اند مرحوم شیخ مفید در ارشاد است و از کسانی که بعد از سید رضی» آن را در کتب خود آورده اند میدانی در مجمع الامثال و زمخشری در ربیع الابرار و قضاعی در دستور معالم الحکم است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۱))
با حق ستیزه مکن! به زمین خواهی خورد
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و حکیمانه به نکته مهم و سرنوشتسازی اشاره کرده،میفرماید:«آنکس که با حق درافتد حق او را بر زمین خواهد زد»؛ (مَنْ صَارَعَ الْحَقَّ صَرَعَهُ).
آنچه امام علیه السلام در این گفتار نورانی بیان فرموده همان چیزی است که بارها تجربه شده و تاریخ شواهد فراوانی برای آن دارد.
زیرا حق به معنای واقعیت است و در برابر آن،باطل چیزی است که برخلاف واقع است و طرفداران آن میخواهند با زور و فشار آن را سرپا نگاه دارند و طبیعی است روزی فرا میرسد که آن زور و فشار کم میشود و بساط باطل برچیده خواهد شد.
شک نیست که طرفداری از حق نیز گاه مشکلات فراوانی دارد و طرفداری از باطل گاه ساده و آسان است ولی اصل کلی بر این است که حق چون بر پایه واقعیتها استوار است سرانجام ثابت و برقرار خواهد شد و باطل چون برخلاف واقعیتهاست سرانجام شکست خواهد خورد.
قرآن مجید در مثالی که برای حق و باطل زده میفرماید:حق همچون آب است و باطل همچون کف های روی آب،این کفها مدتی خودنمایی و جوش و خروش دارند ولی چیزی نمیگذرد که محو و نابود میشوند و آب که حق است باقی میماند:« فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً وَ أَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ ».(رعد، آیه ۱۷.)
از این گذشته،بالاترین حق و واقعیت در عالم،ذات پاک خداست و اوست که از حق حمایت میکند و فرشتگان او مأمورند که طرفداران حق را حمایت کنند.« إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَهُ أَلاَّ تَخَافُوا وَ لَا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ »؛به یقین کسانی که گفتند:
«پروردگار ما خداوند یگانه است!»سپس استقامت کردند،فرشتگان بر آنان نازل میشوند که«نترسید و غمگین مباشید،و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است».(فصلت، آیه ۳۰)
هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ظهور کرد تنها بود و با گروه عظیم دشمنان سرسخت و لجوج و نیرومند روبرو شد اما چون طرفدار حق بود پیروز گشت و چون دشمنانش با حق درآویختند بر زمین خوردند.سایر انبیا از ابراهیم گرفته تا موسی بن عمران علیهما السلام و مردان مبارزی که حمایت از حق کردند به پیروزی رسیدند گرچه گروهی از آنها در این راه شربت شهادت نوشیدند ولی اهداف و برنامههای آنها زنده و جاویدان ماند.
این وعده الهی است که در آیات متعددی از قرآن نیز به آن اشاره شده ازجمله:« وَعَدَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِّنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لَا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً »؛خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند وعده میدهد که قطعاً آنان را حکمران روی زمین خواهد کرد،همانگونه که به پیشینیان آنها خلافت روی زمین را بخشید؛و دین و آیینی را که برای آنان پسندیده،پابرجا و ریشهدار خواهد ساخت؛و ترسشان را به امنیت و آرامش مبدّل میکند،آنچنانکه تنها مرا میپرستند و چیزی را شریک من نخواهند ساخت».(نور، آیه ۵۵)
جالب توجه اینکه ابن ابی الحدید در شرح خطبه قاصعه پس از اشاره به فعالیتهای تبلیغاتی بنیامیه برای محو آثار علی علیه السلام و فضایل او و تعیین جایزه برای کسانی که اخبار و احادیث برای خلفای پیشین ذکر کنند میگوید:آنها در هنگامی که قدرت به دست داشتند از هیچ کوششی برای محو کردن نام علی علیه السلام و فرزندانش و خاموش کردن نور آنها و کتمان فضایل و مناقب و سوابقشان و وادار کردن مردم به سب و لعن آنها بر منابر کوتاهی نکردند.پیوسته خون از شمشیرهای آنها میچکید در حالی که اهل بیت علیهم السلام در آن زمان عده کمی بودند و دشمنان،بسیار.بعضی را کشتند و بعضی را اسیر کردند و بعضی را تبعید نمودند و بعضی فرار کردند و پنهان شدند و بعضی پیوسته در خوف به سر میبردند این اوضاع به قدری وخیم بود که گاه فقیه و محدث و قاضی و متکلمی را ملاقات میکردند و او را تهدید شدید به اشد عقوبات مینمودند که کمترین سخنی از فضایل اهل بیت علیهم السلام نگوید و کار تقیه به جایی رسید که وقتی یکی از محدثین میخواست حدیثی از علی علیه السلام نقل کند نام او رانمیبرد و بهجای آن میگفت:مردی از قریش چنین گفت یا مردی از قریش چنین کرد....
سپس میافزاید:معاویه و یزید و بنی مروان در ایام حکومتشان که هشتاد سال طول کشید با تمام توان تلاش کردند که مردم را مجبور به دشنام دادن به امیرمؤمنان علی علیه السلام و پنهان کردن فضایلش کنند تا آنجا که عامر بن عبداللّه بن زبیر به فرزندش گفت:پسرم علی علیه السلام را جز به نیکی یاد مکن زیرا بنی امیه هشتاد سال او را بر منابر لعن کردند اما این کار چیزی جز بر رفعت مقام و عظمت علی علیه السلام نیفزود.سپس اشاره به دوران حجاج میکند که چه جنایاتی را برای اخفاء فضایل علی علیه السلام و فرزندان و شیعیانش مرتکب شد.
و در پایان میگوید:ولی خداوند اراده کرده بود که روزبهروز بر نور و روشنایی فضایل آنها بیفزاید و محبت آنها را در دلها افزون کند.اگر فضایل آن حضرت مانند کعبه آشکار و روشن نبود چیزی از آن امروز بهدست ما نمیرسید.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۳، ص ۲۱۹ به بعد.)
آری،به گفته امام شافعی:در شگفتم از مردی که دشمنانش فضایل او را از روی حسد کتمان کردند و دوستانش از ترس،ولی با این حال شرق و غرب جهان را پر کرده است.(علی فی الکتاب و السنة، ج ۱، ص ۱۰.)
در مقابل،دشمنانش چنان منفور شدند که در مرکز حکومت آنها (شام) حتی قبر آبادی از آنها دیدهنمیشود در حالی که آثار اهل بیت علیهم السلام در پایتخت حکومت آنها مثل آفتاب میدرخشد.
آری کسی که با حق بجنگد حق او را بر زمین میکوبد.
در اینجا ممکن است سؤال شود که پس چرا ما جمعی از طرفداران باطل را میبینیم که مدتها بر سر کار ماندند و حکومت کردند و با حق درافتادند و در عین حال به زمین نخوردند؟
پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود و آن اینکه اینگونه حکومتها برای حفظ خود کارهای مثبتی نیز داشتند:ایجاد امنیت،پیشرفت اقتصادی و گاه کمک به نیازمندان.آنها به دلیل همین مقدار از حق که عمل میکردند مدتی بر سر کار ماندند نه بهسبب حمایتهایی که از باطل داشتند.
این نکته را نیز نباید فراموش کرد که گروههایی ممکن است براثر اشتباه در راه باطل گام گذاشته باشند و اکثریت را در بعضی از جوامع تشکیل دهند اما چون با حق مبارزه ندارند مصداق کلام امیرمؤمنان علیه السلام نیستند که حق،آنها را بر زمین بزند.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Whoever clashes with the truth will be knocked down by it.”
وَ قَالَ علیه السلام القَلبُ مُصحَفُ البَصَرِ
ترجمهها:
(علمی) و درود خدا بر او، فرمود: قلب، کتاب چشم است (آنچه چشم بنگرد در قلب نشیند) (بابا طاهر رباعیّات ص 7:
ز دست دیده و دل هر دو فریادکه هر چه دیده بیند دل کند یاد.)
آنچه دیده بیند در دل نشیند.
دل مصحف بینائیست
و فرمود (علیه السلام): دل صحیفه دیده است که هر چه دیده بیند در دل نقش شود.
و آن حضرت فرمود:دل کتاب دیده است .
شروح:
(قلب آدمی دفتر دیده است). مقصود از قلب، نفس و یا ذهن انسان است، کلمهی مصحف، را- به اعتبار این که هر چه در ذهن نقش ببندد، بازگو میشود، پس ناگزیر باید حروف عبارت آن را، در لوح خیال و حس بینایی مشاهده کند و آنها را بخواند- استعاره آورده است.
وَ قَالَ ع:اَلْقَلْبُ مُصْحَفُ الْبَصَرِ .
هذا مثل قول الشاعر تخبرنی العینان ما القلب کاتم و ما جن بالبغضاء و النظر الشزر ( یقال:نظر إلیه شزرا:إذا نظر بمؤخر عینیه. ) .
یقول ع کما أن الإنسان إذا نظر فی المصحف قرأ ما فیه کذلک إذا أبصر الإنسان صاحبه فإنه یری قلبه بوساطة رؤیة وجهه ثم یعلم ما فی قلبه من حب و بغض و غیرهما کما یعلم برؤیة الخط الذی فی المصحف ما یدل الخط علیه.
و قال الشاعر إن العیون لتبدی فی تقلبها ما فی الضمائر من ود و من حنق ( الحنق:البغض. )
(و قال علیهالسلام: القلب مصحف البصر) دل مصحف بینایی است زیرا که منتقش میشود و منطبع میگردد بر لوح دل آنچه به حواس ظاهره مدرک میشود، پس دیده ظاهر میخواند آنچه در قلب است، بعد از آن ظاهر میشود در نظر انسان آنچه در دل است، پس دل همچو مصحفی باشد که از او خوانند آنچه باید.
فرمود: دل مصحف دیده است. یعنی آنچه دیده دیده است در لوح دل منتقش و منطبع گشته است پس دیده همه وقت آن نقش از آن لوح خواند همچو مصحف که کاتب معانی آنجا نقش کند و از آنجا باز خواند، و تواند مراد از مصحف: (کتابالله) باشد و شاید مراد از بصر بینائی دل و بصیرت باشد (قال تعالی: ما کذب الفواد ما رای) یعنی مصحف بینایان و ارباب بصیرت دل است هر جا امری مشتبه باشد به دل رجوع کنند، و حق و باطل آن به نور دل تمیز دهند چنانچه از مصحف و کلام الهی احکام معلم سازد. و در حدیث مکرر خواندهام این مضمون را که چون امری بر تو مشتبه گردد به دل خود رجوع کن ببین آن را به قبول تلقی میکند یا از آن نافر است و بر آن منکر.
و قال علیهالسلام: «القلب مصحف البصر.» یعنی و گفت علیهالسلام که دل مصحف دیده است، یعنی آنچه را که دیده میشود باید نوشت در صفحهی دل و تامل در آن کرد و خیر و شر را از آن یافت.
المعنی: البصر اله ادراک المحسوسات عن المشاهده، و قد درس الحکماء هذه الاله المصنوعه العجیبه بید القدره الالهیه بما فیها من الطبقات السبعه و الاجهزه المختلفه الصعبه، ولکن لم یصل العلم بعد الی فهم انه کیف یقل الا دراک البصری و ینطبع ما ینقش فی عدسه العین فی النفی فیقع الادارک و الحس، و فقوله (علیه السلام) (القلب مصحف البصر) یحتمل وجهین: 1- ان القلب صحیفه ینتقش فیه ما یدرک بالبصر، فالادراک البصری یقع بالقل و البصر آله له، فکان البصر قلم یرسم الحسوسات فی صحیفه القلب. 2- ان القلب یوثر فی الادارک البصری، فتاره یری الحسن قبیحا، و اخری یری القبیح حسنا، کما حکی ان الناس یقولون للمجنون: ان لیلی لا تحظو من الحسن و الجمال ما تستحقه هذا العشق و و الوله، فیجیب: لاترونها ببصری حتی تدرکوا بجمالها الفائق. الترجمه: فرمود: دل صحیفه دیده است.
(الفصل الخامس و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی القلوب) و قال علیهالسلام: اقول: قال ابن ابیالحدید: معنی کلامه علیهالسلام هذا مثل قول الشاعر: تخبرنی العینان ما القلب کاتم و ما جن بالبغضاء و النظر الشزر ای: کما ان الانسان اذا نظر فی المصحف قرا ما فیه، کذلک اذا ابصر الانسان صاحبه فانه یری قلبه بوساطه رویه وجهه، ثم یعلم ما فی قلبه من ود و بغض و غیرهما، کما یعلم برویه الخط الذی فی المصحف ما یدل الخط علیه، و قال الشاعر: ان العیون لتبدی فی تقلبها ما فی الضمائر من ود و من حنق و قال ابن میثم: اراد علیهالسلام بالقلب النفس او الذهن، و استعار له لفظ المصحف باعتبار ان کل تصور فی الذهن ارید التعبیر عنه، فلابد ان یتصور حروف العباره عنه فی لوح الخیال، و الحس البصری یشاهدها من هناک و یقراها، فالقلب اذن کالمصحف الذی یشاهدون فیه الحروف و الالفاظ و یقراونه بالبصر، فلذلک اضافه الی البصر. و قال بعض المحشین: ای: ان ما ینناوله البصر یحفظ فی القلب کانه یکتب فیه. قلت: و الاظهر کون مراده علیهالسلام ان البصر لایبصر الا بعد توجه القلب، فالانسان قد ینظرالی شیء الا ان قلبه متوجه الی غیره، فلا ینطبع شبحه فی (الفصل الخامس و الخمسون- کلامه (علیه السلام) فی القلوب) النفس کما یکون مع توجه القلب، و حینئذ فکما یحتاج الانسان غالبا لقراءته الی مصحف کذلک تحتاج العین فی ابصارها الی القلب. هذا، و فی خطبته علیهالسلام الموسومه بالوسیله: ایها الناس ان للقلوب شواهد تجری الانفس عن مدرجه اهل التفریط. فطنه الفهم للمواعظ مما یدعو النفس الی الحذر من الخطا، و للنفوس خواطر للهوی، و العقول تزجر و تنهی، و فی التجارب علم مستانف. و مر فی فصل العبادات قوله علیهالسلام: ان للقلوب اقبالا و ادبارا، فاذا اقبلت فاحملها علی النوافل، و اذا ادبرت فاقتصر بها علی الفرائض.
المراد بالصحف هنا ما یرتسم فی القلب من صور الکائنات التی تدرک بالحس، و المعنی ان القلب یستقی معلوماته من مصادر شتی، منها العیان و المشاهده. و کلمه مصحف تومیء الی ان رویه العین حق. انظر شرح قوله فی الخطبه 139: (و الحق ان تقول: رایت).
… القلب مصحف البصر: ای ما یتناوله البصر یحفظ فی القلب کانه یکتب فیه
امام علیهالسلام (درباره اندیشیدن) فرموده است: دل مصحف و کراسه دیده است (آنچه دیده میبیند باید در صفحه دل نوشت و در آن تامل و اندیشه نمود و حق و باطل و خیر و شر آن را معلوم ساخت).
لغت (مصحف) از نظر عرب به گلاسه بایگانی گفته میشود که در آن پروندههائی قرار میدهند و با ریسمان مخصوص آن را محکم مینمایند. با توجه به معنای مصحف که خبر قلب قرار گرفته است نتیجه این میشود که آنچه را چشم میبیند قلب ضبط و بایگانی میکند، گناه، غم، خاطره، همه و همه در قلب بایگانی میشود. جای تردید نیست که مراد از قلب در این جمله، فکر، ذهن و حافظه است نه قلب صنوبری ولی چون هستی فکر، اعصاب و جان به قلب است، نسبت به قلب داده شده همانطور که در قرآن کریم در موارد متعددی ذکر قلب شده و منظور فکر و ذهن است. (بگو هر کس دشمن جبرئیل است او قرآن را بر قلبت نازل کرده است).
و قال علیهالسلام: (القلب مصحف البصر) فان ما یراه البصر ینقش فی القلب، فکانه کتاب له.
الشرح: ان کل ما یقع تحت البصر ینطبع فی القلب و یحتفظ به فی اللاشعور حتی اذا جاء وقته خرج من مخزنه الی الخارج، فالقلب کالمصحف المحفوظ فیه کل ما نطق به الوحی.
«و فرموده است: دل مصحف دیده است.»
یعنی همان گونه که چون آدمی در مصحف می نگرد آنچه را که در آن است می خواند هرگاه به دوست خود می نگرد با دیدن چهره او آنچه را که در دل اوست می بیند و می داند که در دل او چه محبت یا چه کینه ای است، همان گونه که با دیدن خط مصحف آنچه را که خط به آن دلالت می کند می فهمد، شاعری در این مورد چنین سروده است: «چشمها در گردش خود آنچه از دوستی و کینه را که در دلهاست آشکار می سازد.»
[[و قال علیهالسلام ]]
الْقَلْبُ مُصْحَفُ الْبَصَرِ.
امام علیه السلام فرمود:
قلب،کتاب چشم است.(و آنچه را انسان با چشم میبیند و میآزماید
در قلبش نقش میبندد).(سند گفتار حکیمانه:
تنها موردی که مرحوم خطیب در مصادر به عنوان منبع دیگری برای این کلام حکیمانه نقل می کند میدانی در مجمع الامثال است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۱) اضافه میکنیم که ابوطلحه شافعی نیز در مطالب السؤول آن را به عین همین عبارت از علی نقل کرده است. (مطالب السؤول، ص ۲۰۳).)
قلب کتاب چشم است
برای این کلام حکیمانه دو تفسیر مختلف شده است:نخست اینکه«قلب، کتاب چشم است (و آنچه انسان با چشم میبیند و میآزماید در قلبش نقش میبندد»؛ (الْقَلْبُ مُصْحَفُ الْبَصَرِ).
به این ترتیب امام علیه السلام میخواهد اهمیت علوم تجربی و حقایق زیادی را که انسان میتواند با چشم درک کند بیان فرماید؛علوم و حقایق مربوط به اسرار آفرینش،نشانههای عظمت خدا،آثار پیشینیان و کتابها و نوشتههایی که از آنها باقی مانده و درسهای عبرتی که انسان در طول عمر خود میبیند.
به یقین قسمت بسیار مهمی از علوم و دانشهای ما از طریق چشم حاصل میشود اعم از آنچه مستقیماً با چشم میبینیم و یا آنچه در آثار گذشتگان میخوانیم.
بنابراین اگر گفته شود قلب،مصحَف و کتاب چشم است سخنی حکیمانه است و گویی چشم بهمنزله قلمی است که پیوسته در کتاب قلب مینویسد و رقم میزند.
تعبیرات دیگری که از امام علیه السلام نقل شده نیز این معنا را تأیید میکند.ازجمله در تعبیری میخوانیم:
«العین رائد القلب؛ چشم راهنمای قلب است».(غررالحکم، ح ۶۶۷.)
در تعبیر دیگری میفرماید:
«العین برید القلب؛ چشم همچون نامهرسان قلب است»(غررالحکم، ح ۶۶۸)
مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار تعبیر دیگری از امیر مؤمنان علیه السلام نقل کرده است:
«سُئِلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام بِمَا ذَا یسْتَعَانُ عَلَی غَضِّ الْبَصَرِ فَقَالَ بِالْخُمُودِ تَحْتَ سُلْطَانِ الْمُطَّلِعِ عَلَی سِرِّکَ وَ الْعَینُ جَاسُوسُ الْقَلْبِ وَ بَرِیدُ الْعَقْلِ فَغُضَّ بَصَرَکَ عَمَّا لَا یلِیقُ بِدِینِکَ وَ یکْرَهُهُ قَلْبُکَ وَ ینْکِرُهُ عَقْلُکَ؛ از امیرمؤمنان علیه السلام سؤال شد که چگونه انسان میتواند چشم (از نارواییها) بپوشد؟ فرمود:از طریق قرار گرفتن تحت سلطه خداوندی که مطلع از اسرار توست و چشم،جاسوس قلب است و نامهرسان عقل.چشمت را از آنچه مناسب دین تو نیست و قلب و عقلت آن را انکار میکند بپوشان»(بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۴۱، ح ۵۲۔)
قرآن مجید نیز میگوید:« أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَاتَعْمَی الْأَبْصَارُ وَ لَکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ »؛آیا آنان در زمین سیر نکردند،تا دلهایی داشته باشند که حقیقت را با آن درک کنند؛ یا گوشهای شنوایی که با آن (ندای حق را) بشنوند؟! چراکه چشمهای ظاهر، نابینا نمیشود،بلکه دلهایی که در سینههاست کور میشود».(حج، آیه ۴۶)
اشاره به اینکه اگر چشم باز و بینا داشته باشند و سیر در زمین کنند،هم آثار عظمت خدا را میبینند و هم درسهای عبرتی را که از پیشینیان و پایان کار آنها باقی مانده فرامیگیرند.
از سوی دیگر نیز بسیار میشود که انسان نگاههای هوسآلود میکند و آثار شوم آن در مصحف قلب نوشته میشود و منشأ حزن طویل یا انحراف کثیر میگردد و به گفته شاعر:
ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هرچه دیده بیند دل کند یاد
در تفسیر دوم،مفهومی درست مقابل تفسیر اوّل مورد توجه قرار گرفته و آن اینکه آنچه در قلب و درون روح انسان باشد در چشمان او نمایان است.در واقع چشم تابلویی است برای اسرار درون؛شبیه آن چیزی که در حکمت 26 آمد که امام علیه السلام میفرماید:
«مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَیئاً إِلَّا ظَهَرَ فِی فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجْهِهِ؛ هیچکس چیزی را در ضمیر و درون خود پنهان نمیکند مگر اینکه در سخنان (بیاندیشه) او و در رخسارش نمایان میشود».و این همان چیزی است که در ضربالمثل فارسی خود نیز داریم:رنگ رخساره خبر میدهد از سر ضمیر.
بنابر این تعبیر،قلب همچون کتاب پرمطلبی است که مطالب خود را از دریچه چشم بیرون میفرستد،و از نگاه و دید افراد،بسیاری از مطالب درونشان را میتوان درک کرد.
و به گفته شاعر عرب:
إنّ العیونَ لَتُبدِی فی تَقلُّبِها ما فِی الضّمائرِ مِن وُدٍّ و مِنْ حَنَقِ
چشمها در گردش خود آشکار میسازد آنچه در درون،از محبت و عداوت است.
و شاعر دیگر میگوید:
تَخْبِرُنی العَینانِ ما القَلْبُ کاتِمٌ وَ ما جَنّ بالبَغضاءِ و النَّظرِ الشَّزْرِ
چشمها به من خبر میدهد آنچه را که در دل پنهان است؛و آنچه از کینهها و عداوتها در دل وجود دارد از نگاههای غضبآلود که با گوشه چشم میشود ظاهر میگردد.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۴۶.)
ولی قرائن نشان میدهد که معنای اول مناسبتر است.بعضی از شارحان نهجالبلاغه احتمال دیگری نیز دادهاند که مناسب به نظر نمیرسد لذا از ذکر آن خودداری کردیم.(شرح نهج البلاغه مرحوم شوشتری، ج ۴، ص ۲۲۵.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The heart is the book of the eye.”
وَ قَالَ علیه السلام التُّقَی رَئِیسُ الأَخلَاقِ
ترجمهها:
(اخلاقی، معنوی) و درود خدا بر او، فرمود: تقوا در رأس همه ارزشهای اخلاقی است .
پرهیزگاری سر خلقهاست.
پرهیزگاری سردار اخلاق حسنه است
و فرمود (علیه السلام): پرهیزگاری سر همه خلقهاست.
و آن حضرت فرمود:تقوا پیشوای اخلاق است .
شروح:
(پرهیزگاری در راس همهی خلقهاست). کلمهی رئیس را برای تقوا استعاره آورده است از آن رو که تقوا در جلب خوشنودی خدا و سعادت همیشگی از همهی صفات بالاتر است و هیچ یک از اخلاق بتنهایی نمیتواند جلب رضای خدا و سعادت دائمی را موجب شود.
وَ قَالَ ع:اَلتُّقَی رَئِیسُ الْأَخْلاَقِ .
یعنی رئیس الأخلاق الدینیة لأن الأخلاق الحمیدة کالجود و الشجاعة و الحلم و العفة و غیر ذلک لو قدرنا انتفاء التکالیف العقلیة و الشرعیة لم یکن التقی رئیسا لها و إنما رئاسة التقی لها مع ثبوت التکلیف لا سیما الشرعی و التقی فی الشرع هو الورع و الخوف من الله و إذا حصل حصلت الطاعات کلها و انتفت القبائح کلها فصار الإنسان معصوما و تلک طبقة عالیة و هی أشرف من جمیع الطبقات التی یمدح بها الإنسان نحو قولنا جواد أو شجاع أو نحوهما لأنها طبقة ینتقل الإنسان منها إلی الجنة و دار الثواب الدائم و هذه مزیة عظیمة یفضل بها علی سائر طبقات الأخلاق
(و قال علیهالسلام: التقی رئیس الاخلاق) پرهیزکاری سردار اخلاق حسنه است به جهت افضلیت او بر سایر آنها. زیرا که او مستلزم جمیع سعادات ابدیه است، به خلاف هر فرد از افراد اخلاق.
فرمود: پرهیزکاری پیشوای و سردار همه اخلاق حسنه است. و هیچ خلقی نیست از اخلاق فاضله مگر به او باز بسته است، و در حکم او است و او مستجمع جمیع آنها است. و ایضا کدام خلق در آن پایه و منزلت بود که مستلزم سعادت دارین و کرامت نشاتین باشد.
و قال علیهالسلام: «التقی رئیس الاخلاق.» یعنی و گفت علیهالسلام که پرهیزگاری رئیس همه اخلاق است، یعنی حصول تمام اخلاق حسنه تابع حصول تقوی و پرهیزگاری است.
المعنی: التقوی ملکه الاجتناب عن الرذائل و التحلی بالفضائل، فتامر النفس بترک البخل و لبس الجود، و ترک الفحشاء و التزام الورع، فتکون رئیسها. الترجمه: تقوی رئیس اخلاق است.
لان التقوی لا تصدق الا بعد اجتماع جمیع مکارم الاخلاق و هو فی مقابل حب الدنیا الذی هو راس کل خطیئه.
قال ابن ابیالحدید ما معناه: (المراد بالاخلاق هنا الاخلاق الدینیه الشرعیه لا العقلیه، لان معنی التقی طاعه الله فی تکالیفه الشرعیه.. وصفه الجود و الشجاعه و الحلم و العفه تکون فی المتقین و فی الذین لا یومنون بشرع و لا دین). و یلاحظ بان الدین یقدس الفضائل بشتی انواعها، و قد نص علی الصدق و الایثار، و الصبر و الجهاد، و النجده و التعاون.. هذا، الی ان کل ما یحکم بها العقل یحکم به الشرع، و ان حکم الشرع یستکشف من حکم العقل، و نجزم بوجوده عن هذا الطریق، و ان لم یثبت النص عن الشارع بالسماع منه مباشره او بواسطه النقل.
امام علیهالسلام (در ستایش پرهیزکاری) فرموده است: پرهیزکاری پیشوای خوها است (هر خوی نیکی به آن بسته است و همه را در بر دارد).
منظور امام (علیه السلام) این است که پرهیز از گناه و ترس از خدا ریشه کارهای شایسته است و دارنده آن از رذائل اخلاقی برکنار و هرگاه کسی پرهیزکاری را از دست داد هیچ امیدی به او نخواهد بود به همین جهت خدا شایستگی را در پرهیزکاری قرار داده است.
و قال علیهالسلام: (التقی رئیس الاخلاق) فان الخوف من الله سبحانه بمنزله الرئیس لسائر الفضائل و الاخلاق الحسنه.
الشرح: التقوی ملکه فی النفس یقوم الانسان من خلالها بالواجبات و یجتنب عن المحرمات و یتورع عن الشبهات بالاجتناب عنها و هی کافیه عن غیرها من الصفات و لیس غیرها بکاف عنها و من هنا کانت کالرئیس …
«پرهیزگاری مهتر خلقهاست.»
یعنی مهتر و سر اخلاق دینی، و این بدان سبب است که اخلاق پسندیده همچون جود و بردباری و شجاعت و عفت، در صورتی که فرض کنیم تکالیف عقلی و شرعی هم وجود نداشته باشد، پسندیده است و تقوی نمی تواند مهتر آنها باشد و ریاست و مهتری پرهیزگاری فقط با ثبوت تکالیف به ویژه تکالیف شرعی است، تقوی در شریعت عبارت از ترس و بیم از خداوند است و اگر تقوی فراهم آمد همه طاعات فراهم می آید و همه زشتیها از میان می رود و انسان معصوم می شود که عصمت برترین طبقه رشد آدمی است و برتر از همه صفاتی است که آدم به آن ستوده می شود از قبیل شجاعت و بخشندگی و دیگر صفات پسندیده. عصمت و تقوی چنان فضیلتی است که آدمی با آن به بهشت و سرای پاداش جاودانه منتقل می شود و این خود بزرگترین مزیتی است که بر همه طبقات دیگر اخلاق برتری دارد.
[[و قال علیهالسلام ]]
التُّقَی رَئِیسُ الْأَخْلاَقِ.
امام علیه السلام فرمود:
پرهیزکاری،رئیس صفات پسندیده است.(سند گفتار حکیمانه:
در کتاب مصادر در ذیل این گفتار حکیمانه نیز اشاره شده که میدانی آن را در مجمع الامثال نقل کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۱)
اضافه میکنیم که زمخشری آن را در ربیع الأبرار و ابن طلحه شافعی در مطالب السؤول از امیر مؤمنان علیه السلام آورده اند. (ربیع الابرار، ج ۲، ص ۲۳۸، ح ۱۸۰؛ مطالب السؤول، ص ۲۰۳).)
رئیس صفات پسندیده
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و حکیمانه به نکته مهمی درباره رابطه تقوا با صفات برجسته و اخلاق انسانی بیان میکند،میفرماید:«پرهیزکاری،رئیس صفات پسندیده است»؛ (التُّقَی(«تقی» جمع «تقاة» به معنای تقواست و گاه به صورت مفرد و به معنای مصدری همانند تقوا استعمال شده است.) رَئِیسُ الْأَخْلاَقِ).
برای پی بردن به عمق کلام امام علیه السلام لازم است نخست مفهوم تقوا را آنچنانکه هست بدانیم.
تقوا در اصل از ماده«وقایه»به معنای نگهداری یا خویشتنداری گرفته شده و به گفته راغب در مفردات«وقایه»در اصل به معنای نگهداری اشیا در برابر اموری است که به آنها زیان میرساند و تقوا به معنای قراردادن روح و فکر در پوشش حفاظتی در برابر خطرها و گناهان است.
بنابراین،تقوا آن حالت خداترسی و احساس مسئولیت درونی است که بازدارنده انسان در برابر سرپیچی از فرمان خداست.
عبداللّه بن معتز (متوفای قرن سوم) این سخن را به شعر درآورده و گفته است: خَلِّ الذُّنوبَ صَغیرَها و کبیرَها فهو التُّقی و اصنَعْ کَماشٍ فَوقَ أر ضِ الشَّوکِ یَحذَرُ ما یَری
لا تَحقِرَنَّ صَغیرهً إنّ الجِبالَ مِن الحَصی
همه گناهان را از کوچک و بزرگ رها کن که حقیقت تقوا همین است.
و همچون کسی باش که در یک زمین پرخار با نهایت احتیاط گام برمیدارد و پیوسته مراقب اطراف خویش است.
گناهان صغیره را کوچک مشمر که کوههای بلند از سنگریزهها تشکیل شده است.
اما «اخلاق» جمع«خُلق»(بر وزن قفل) و«خُلُق»(بر وزن افق) به معنای قوا و سجایا و صفات درونی است که با چشم دل دیده میشود و آثاری در ظاهر دارد و گاه به همان آثار و اعمال و رفتاری که از خلقیات درونی ناشی میگردد اخلاق گفته میشود و در واقع،اولی،اخلاق صفاتی است و دومی اخلاق رفتاری و اخلاق به دو بخش تقسیم میشود:اخلاق فضیله که سرچشمه کارهای نیک میشود و اخلاق رذیله که منشأ کارهای زشت است.
در زمینه رابطه علم و اخلاق،رابطه اخلاق و عرفان و اینکه آیا اخلاق قابل تغییر است و نقش اخلاق در زندگی انسانها،بحث است که در این مختصر نمیگنجد.(علاقه مندان می توانند به کتاب ماء «اخلاق در قرآن» ج ۱ مراجعه کنند.)
با توجه به این دو تفسیر (تفسیر تقوا و تعریف اخلاق) روشن میشود که تقوا رئیس اخلاق است زیرا این ملکه درونی،انسان را از بخل و حسد و کینه و عداوت و غیبت و ظلم و ستم و کبر و غرور و مانند آن بازمیدارد و به همین دلیل امام علیه السلام آن را رئیس اخلاق شمرده است و نیز به همین دلیل آنها که از تقوای الهی بیبهرهاند آلوده انواع رذایل اخلاقی میشوند.
شاید به همین دلیل است که قرآن مجید تقوا را تشبیه به لباس کرده است و میفرماید:« وَ لِبَاسُ التَّقْوَی ذَلِکَ خَیْرٌ ».(اعراف، آیه ۲۶) همانگونه که لباس،بدن انسان را از آسیبهای فراوانی که در هر لحظه ممکن است بر جسم انسان وارد شود حفظ میکند تقوا نیز که لباس معنوی و روحانی است انسان را از آسیب مفاسد اخلاقی حفظ مینماید.
در خطبه 230 امام علیه السلام این مطلب را به شکل دیگری بیان کرده،میفرماید:
«فَإِنَّ تَقْوَی اللَّهِ مِفْتَاحُ سَدَادٍ،وَ ذَخِیرَهُ مَعَادٍ،وَ عِتْقٌ مِنْ کُلِّ مَلَکَهٍ،وَ نَجَاهٌ مِنْ کُلِّ هَلَکَهٍ.بِهَا ینْجَحُ الطَّالِبُ،وَ ینْجُو الْهَارِبُ،وَ تُنَالُ الرَّغائِبُ؛ به یقین تقوا و پرهیزکاری کلید درهای راستی است و ذخیره روز قیامت و سبب آزادی از هرگونه گناهی است که بر انسان چیره میشود و موجب نجات انسان از هرگونه هلاکت است.بهوسیله تقوا جویندگان به مقصود خود میرسند و فرار کنندگان (از کیفر الهی) رهایی مییابند و با تقوا به هر هدف و خواسته رفیع و بلندی میتوان رسید».چنانچه«تقی»را جمع بدانیم،با توجه به اینکه«اخلاق»نیز جمع است و هر دو شاخههای مختلفی دارند ممکن است کلام امام علیه السلام اشاره به این باشد که هر شاخهای از تقوا شاخهای از اخلاق را سرپرستی میکند.تقوای مالی جلوی بخل را میگیرد،تقوای زبانی جلوی تهمت و غیبت را میگیرد و به همین طریق.
این بحث را با حدیثی از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم.فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَصَّ الْأَنْبِیاءَ بِمَکَارِمِ الْأَخْلَاقِ فَمَنْ کَانَتْ فِیهِ فَلْیحْمَدِ اللَّهَ عَلَی ذَلِکَ وَ مَنْ لَمْ تَکُنْ فِیهِ فَلْیتَضَرَّعْ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لْیسْأَلْهُ إِیاهَا قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ وَ مَا هُنَّ قَالَ هُنَّ الْوَرَعُ وَ الْقَنَاعَهُ وَ الصَّبْرُ وَ الشُّکْرُ وَ الْحِلْمُ وَ الْحَیاءُ وَ السَّخَاءُ وَ الشَّجَاعَهُ وَ الْغَیرَهُ وَ الْبِرُّ وَ صِدْقُ الْحَدِیثِ وَ أَدَاءُ الْأَمَانَهِ؛ خداوند متعال پیامبران را به فضایل اخلاقی آراست.کسی که این فضایل در او باشد خدا را بر آن سپاس گوید و کسی که نداشته باشد به درگاه خداوند متعال تضرع کند و آنها را از او بخواهد.راوی میگوید:عرض کردم:فدایت شوم،این مکارم اخلاق که فرمودید چیست؟ فرمود:ورع،قناعت،صبر،شکر،حلم،حیا،سخاوت،شجاعت،غیرت، نیکوکاری،راستگویی و ادای امانت است».(کافی، ج ۲، ص ۵۶، ح ۳.)
آری کسی که این اوصاف دوازدهگانه را داشته باشد به یقین انسان کامل و برجسته و در خط انبیا و اولیاست.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Fear of Allah is the main trait of the moral character.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا تَجعَلَنّ ذَرَبَ لِسَانِکَ عَلَی مَن أَنطَقَکَ وَ بَلَاغَةَ قَولِکَ عَلَی مَن سَدّدَکَ
ترجمهها:
(اخلاق اجتماعی، تربیتی) و درود خدا بر او، فرمود: با آن کس که تو را سخن آموختن به درشتی سخن مگو، و با کسی که راه نیکو سخن گفتن، به تو آموخت لاف بلاغت مزن .
بدان کس که تو را سخن آموخت به تندی سخن مگوی و با کسی که گفتارت را نیکو گرداند راه بلاغتگویی مپوی.
مگردان تیزی زبان خود را بر کسی که بنطق در آورد تو را و مگردان بلاغت گفتار خود را بر کسی که بصورت تعلیم داد تو را
و فرمود (علیه السلام): با کسی که تو را سخن گفتن آموخته، بتندی سخن مگوی و با کسی که سخنت را استواری بخشیده، اظهار بلاغت منمای.
و آن حضرت فرمود:تیزی زبانت را علیه کسی که سخن به تو آموخت، و بلاغت گفتارت را بر ضدّ کسی که گفتارت را به صواب آورد به کار مگیر .
شروح:
و ذرب اللسان: حدته، یعنی من انطلقفک فلا تهجه و لا تشتمه، و نظم هذا المعنی الشاعر: اعلمه الرمایه کل یوم فلما اشتد ساعده رمانی
ذرب اللسان حدته، ای لا تتفاصح عند من علمک الفصاحه و لا تکن کمعلمه امها البضاع، و کمن قیل فی حقه. اعلمه الرمایه کل یوم فلما اشتد ساعده رمانی
(دم تیز زبانت را به سوی کسی که تو را گویا کرده، و بلاغت گفتارت را به زیان آن که تو را به راه راست هدایت کرده است به کار مگیر). ذرب اللسان: تیزی زبان. این یک جملهی ادبی است که به منزلهی ضربالمثلی برای آن است که از انسان علمی و فایدهای به دست میآورد، و بعد از همان حربه به زیان وی استفاده میکند مثل کسی که فصاحت را از شخص آموخته، و بعد با وی در فصاحت برخیزد.
وَ قَالَ ع:لاَ تَجْعَلَنَّ ذَرَبَ لِسَانِکَ عَلَی مَنْ أَنْطَقَکَ وَ بَلاَغَةَ قَوْلِکَ عَلَی مَنْ سَدَّدَکَ .
یقول لا شبهة أن الله تعالی هو الذی أنطقک و سدد لفظک و علمک البیان کما قال سبحانه خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ ( سورة الرحمن 3،4. ) فقبیح أن یجعل الإنسان ذرب لسانه و فصاحة منطقه علی من أنطقه و أقدره علی العبادة و قبیح أن یجعل الإنسان بلاغة قوله علی من سدد قوله و جعله بلیغا حسن التعبیر علی المعانی التی فی نفسه و هذا کمن ینعم علی إنسان بسیف فإنه یقبح منه أن یقتله بذلک السیف ظلما قبحا زائدا علی ما لو قتله بغیر ذلک السیف و ما أحسن قول المتنبی فی سیف الدولة و لما کسا کعبا ثیابا طغوا بها
(و قال علیهالسلام: و لا تجعلن ذرب لسانک) مگردان تیزی زبان خود را (علی من انطقک) بر کسی که به نطق درآورد تو را (و بلاغه قولک) و مگردان بلاغت گفتار و بیان خود را (علی من سددک) بر کسی که به صواب تعلیم داد تو را این ضربالمثلی است از برای مذمت کسی که تحصیل علوم و آداب کند از غیر خود و بعد از آن به استعانت این علوم و آداب، با معلم خود درصدد مغالبه و مخاصمه درآید اعلمه الرمایه کل یوم فلما اشتد ساعده رمانی یعنی ترغیب نمودن او به خیر. کس نیاموخت علم تیر از من که مرا عاقبت نشانه نکرد
فرمود: مگردان تیزی زبان خود را بر کسی که تو را گویا گردانیده است و سخن گفتن آموخته، و بلاغت گفتار خود را بر کسی که تو را تسدید نموده است. یعنی راست داشته است در کلام و سخن بلیغ تعلیم داده است، و این مثلی است آنجا استعمال کنند که شخص علمی یا تدبیر یا حیلتی از کسی آموزد پس هم در کار استاد کند و به آن الت با او غلبه نماید سعدی گوید: کس نیاموخت علم تیر از من که مرا عاقبت نشانه نکرد و به عربی گفتهاند: اعمله الرمایه کل یوم فلما اشتد ساعده رمانی اعلمه القوا فی کل یوم و لما قال قافیه هجایی و آن حضرت در کتاب معایه میگوید: (کداعی مسدده للنضال) و در امثال فارسی میگویند (با همه کس پلاس با ما نیز) اصلش آنست که شخص قرض بسیار داشته و قرضخواهان او ار زحمت و جفا میدادهاند با کسی آن حال شکایت میکند میگوید: مرا چه بخشی که ترا تدبیری بیاموزم، او چیزی قبول میکند او را میآموزد که خود را دیوانه ساز و هر که چیزی از تو طلبد در جواب پلاس بگو، و غیر این کلمه هیچ مگوی و به این تدبیر خلاص میشود پس معلم پیش او میآید و طلب مال موعود میکند همان پلاس در جواب میگوید آنکس میگوید (با همه پلاس با ما نیز)
و قال علیهالسلام: «لا تجعلن ذرب لسانک علی من انطقک و بلاغه قولک علی من سددک.» یعنی و گفت علیهالسلام که مگردان تندی و اذیت زبان تو را بر کسی که تو را گویا گردانیده است و سخن را به تو آموخته است و مگردان بلاغت گفتار تو را بر ضرر کسی که محکم گردانیده است تو را در گفتار و آموزگار تو است.
اللغه: (ذرب) السیف صار حدیدا ماضیا، و لسان ذرب ای فصیح، و لسان ذرب ایضا فاحش- مجمع البحرین-. المعنی: قال ابن میثم: و هو ادب یجری مجری المثل یضرب لمن یحصل من انسان علما و فائده فیستعین بها علیه- انتهی. اقول: الظاهر ان المقصود النهی عن التکلم علی الله و الشکوی منه بما لا ینبغی کما هو عاده الجلهاء، فانه تعالی هو الذی انطق الانسان قال الله تعالی: و قالوا لجلودهم لم شهدتم علینا قالوا انطقنا الله الذی انطق کل شیء- 21- السجده. الترجمه: فرمود: تیزی زبانرا بسوی کسیکه کویایت کرده مگردان، و شیوائی گفتارت را بر کسیکه سخنگویت نموده ملغزان.
و قال علیهالسلام: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) قال الشاعر: فیا عجبا لمن ربیت طفلا القمه باطراف البنان اعلمه الرمایه کل یوم فلما اشتد ساعده رمانی اعلمه الفتوه فلما طر شاربه جفانی و کم قد علمته نظم القوافی فلما قال شعرا قد هجانی
ذرابه اللسان: فحشه و بذائته، و تکون للفصاحه ایضا، و المعنی: انت تتقلب بنعم الله تعالی، و فلا تتخذ منها ذریعه الی معصیته. و تقدم مع الشرح قوله فی الحکمه 329: اقل ما یلزمکم الله ان لا تستعینوا بنعمه علی معصیته.
… علی من سددک: الذرب الحده و التسدید التقویم و التثقیف ای لا تطل لسانک علی من عملک النطق و لاتظهر بلاغتک علی من ثقفک و قوم عقلک
امام علیهالسلام (در ترغیب به احترام نمودن به معلم و آموزگار) فرموده است: تیزی زبانت را به کسی که تو را گویا کرده (آموخته) و استواری گفتارت را به کسی که تو را (در گفتار) به راه راست راهنمائی نموده نگردان (و شاید مراد چنین باشد: تندی زبان و استواری گفتارت را بر )زیان دین( خدا که تو را گویا کرده و به راه راست )به وسیله پیغمبر اکرم( راهنمائی نموده به کار مبر، زیرا بسیار زشت است که به کسی شمشیری دهند تا دشمن را دفع نماید و با همان شمشیردهنده را بکشد).
امام (علیه السلام) بطور وسیع توجه میدهد که نسبت به آنکس که به تو خدمت کرده، زبانت داده، عملت آموخته، کمکت کرده کفران نکن که در درجه اول خدا انسان را خلق کرده و به او نطق آموخته و در مراحل بعد، پدر و آموزگار.
و قال علیهالسلام: (لا تجعلن ذرب لسانک) ای حدته (علی من انطقک) ای لا تطل لسانک علی من عملک النطق، و المراد اما الله سبحانه او الابوان، او المعلم (و) لا (بلاغه قولک علی من سددک) ای لا تصرف بلاغتک فی صد من ارشدک و دلک الطریق.
اللغه: الذرب: الحده. التسدید: التقویم و التثقیف. الشرح: هذا ادب لمن یتعلم بعض العلوم من انسان ثم یستعلی علیه بما تعلم منه و ان من انطقه الله یجب ان یحول لسانه لطاعته و شکره لا ان یستعمل لسانه وحدته و وقته فی معصیته و کذلک کل شیء و هبه الله لک استخدمه فی طاعته و لیس فی معصیته …
«تیزی زبان خودت را برای آن کس که تو را به سخن آورده قرار مده و رسایی گفتارت را برای آن کس که تو را استوار کرد قرار مده.»
می فرماید: شبهه ای در این نیست که خداوند تو را به سخن آورده است و سخن تو را استوار فرموده است و بیان را به تو آموخته است، همچنان که خداوند سبحان فرموده است: «آدمی را آفرید و بیان را به او آموخت.» بنابراین بسیار زشت است که آدمی تیززبانی و فصاحت خود را برای ستیز با کسی قرار دهد که او را به سخن آورده و به عبادت توانا ساخته است و همچنین زشت است که بلاغت خود را برای کسی قرار دهد که او را بلیغ فرموده تا بتواند معنیهای درونی خود را بیان کند، و این مثل آن است که کسی به دیگری شمشیری دهد و او با آن شمشیر با ظلم و ستم آن شخص را بکشد و زشتی این کار فزون بر آن است که او را با شمشیر دیگری بکشد.
[[و قال علیهالسلام ]]
لَا تَجْعَلَنَّ ذَرَبَ لِسَانِکَ عَلَی مَنْ أَنْطَقَکَ،وَ بَلاَغَهَ قَوْلِکَ عَلَی مَنْ سَدَّدَکَ.
امام علیه السلام فرمود:
تندی و تیزی زبانت را بر ضد کسی که سخن گفتن را به تو آموخته بهکار مگیر و (نیز) بلاغت سخنت را بر ضد کسی که سخنوری به تو آموخت صرف مکن.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب میگوید: این کلام حکمت آمیز را آمدی در غرر با تفاوتی آورده است که نشان می دهد از غیر نهج البلاغه گرفته است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۱).
افزون بر این، زمخشری آن را در ربیع الابرار از علی ع نقل می کند. (ربیع الابرار، ج ۴، ص ۸۶، ح ۱۳۹۶).)
مراقب باش با چه کسی سخن میگویی؟
امام علیه السلام در این کلام نورانی به یک نکته اخلاقی و عاطفی اشاره کرده، میفرماید:«تندی و تیزی زبانت را بر ضد کسی که نیکوسخن گفتن را به تو آموخت بهکار مگیر و (نیز) بلاغت سخنت را بر ضد کسی که سخنوری به تو آموخت صرف مکن»؛ (لَا تَجْعَلَنَّ ذَرَبَ لِسَانِکَ عَلَی مَنْ أَنْطَقَکَ،وَ بَلاَغَهَ قَوْلِکَ عَلَی مَنْ سَدَّدَکَ).
اشاره به اینکه حقشناسی ایجاب میکند که اگر انسان نعمت و موهبتی از کسی بهدست آورده،بر ضد او بهکار نگیرد زیرا این نهایت بیانصافی و ناسپاسی است.
این سخن شامل پدر و مادرها و همه استادان و معلمها میشود؛انسان نباید در برابر پدر و مادری که یک حرف و دو حرف بر زبانش گذاشتهاند تا شیوه سخن گفتن را فراگیرد درشتی و خشونت کند.این کار گذشته از اینکه ازنظر شرعی منفور و زشت است تا آنجا که قرآن میفرماید:« وَ قَضَی رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَ بِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَاناً إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَّهُمَا أُفٍّ وَ لَا تَنْهَرْهُمَا وَ قُلْ لَّهُمَا قَوْلاً کَرِیماً »؛و پروردگارت فرمان داده که جز او را نپرستید! و به پدر و مادر نیکی کنید! هرگاه یکی از آن دو،یا هر دوی آنها،نزد تو به سن پیری رسند،کمترین اهانتی به آنها روا مدار! و بر آنها فریاد مزن! و گفتار لطیف و سنجیده و بزرگوارانه به آنها بگو!»(اسراء، آیه ۲۳) ازنظر وجدانی نیز کاری ناپسند و ناجوانمردانه است.
همچنین استادی که به انسان شیوه نوشتن و سخن گفتن فصیح و بلیغ را آموخته هرگز نباید از این سرمایه بر ضد او استفاده کرد.
تجربه نشان داده است بعضی از کسانی که مرتکب چنین کاری میشوند عمر کوتاهی دارند.
شاعر عرب میگوید:
فَیا عَجَباً لِمَن رَبّیتُ طِفْلاً أُلَقِّمُه بأطرافِ البَنانِ
اعَلِّمُهُ الرِّمایهَ کُلَّ یومٍ فَلمّا اشتَدَّ ساعِدُهُ رَمانی
اعَلِّمُهُ الفُتُوَّهَ فلمّا طَرَّ شارِبُه جَفانی
وَ کَم قد علّمتُه نَظْمَ القَوافی فَلمّا قال شِعراً قد هَجانی
در شگفتم از کسی که او را در کودکی تربیت کردم و با انگشتان خود لقمه در دهانش گذاشتم.
هر روز تیراندازی را به او میآموختم اما هنگامی که دست و بازویش قوی شد مرا نشانه گرفت و بهسوی من تیر انداخت.
من جوانمردی را به او آموختم اما همین که پشت لبهایش مو سبز شد به من جفا کرد.
چقدر نظم قافیهها را به او آموختم ولی هنگامی که قدرت بر شعر گفتن پیدا کرد مرا با اشعار خود هجو نمود.(شرح نهج البلاغه مرحوم شوشتری، ج ۱، ص ۶۲۲)
«ذَرَب» (بر وزن طرب) به معنای تیزی و حدت و خشونت است.و«ذَرِب» (بر وزن خشن) به معنای شخص فصیح و سخنور و گاه نیز به معنای انسان بدزبان آمده است.
در حدیثی که از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده است میخوانیم که بههنگام وصیت به فرزندش محمّد بن حنفیه فرمود:
«و أَکْرِمِ الَّذِینَ بِهِمْ تَصُول وَ ازْدَدْ لَهُمْ طُولَ الصُّحْبَهِ بِرّاً وَ إِکْرَاماً وَ تَبْجِیلاً وَ تَعْظِیماً فَلَیسَ جَزَاءُ مَنْ عَظَّمَ شَأْنَکَ أَنْ تَضَعَ مِنْ قَدْرِهِ وَ لَا جَزَاءُ مَنْ سَرَّکَ أَنْ تَسُوءَه؛ با برادران دینی و کسانی که به کمک آنها به دشمن حمله میکنی خوشرفتاری کن و آنها را گرامی و بزرگ دار چراکه جزای کسی که مقام تو را بالا برده این نیست که از قدرش بکاهی و نیز جزای کسی که تو را مسرور کرده این نیست که او را غمگین سازی».(من لایحضره الفقیه، ج ۴، ص ۳۹۱، ح ۵۸۶۴)
در حدیث دیگری از حذیفه (صحابی معروف) نقل شده که میگوید:من مردی بودم که به خانوادهام درشتی میکردم و خشونت زبان داشتم،به پیغمبر صلی الله علیه و آله عرض کردم:ای رسول خدا صلی الله علیه و آله ! میترسم زبانم مرا وارد دوزخ کند فرمود:
«فأین أنت من الاستِغفار إنّی لأستغفِرُ اللّهَ فی الیومِ مائهً؛ چرا استغفار نمیکنی من نیز هر روز یکصد مرتبه استغفار میکنم».(مسند احمد، ج ۵، ص ۳۹۷.)
در خطبه 186 نیز آمده بود که امام علیه السلام فرمود:
«وَ لْیخْزُنِ الرَّجُلُ لِسَانَهُ فَإِنَّ هَذَا اللِّسَانَ جَمُوحٌ بِصَاحِبِهِ وَ اللَّهِ مَا أَرَی عَبْداً یتَّقِی تَقْوَی تَنْفَعُهُ حَتَّی یخْزُنَ لِسَانَه؛ انسان باید زبانش را (از سخنان ناروا) حفظ کند زیرا این زبان در برابر صاحبش سرکش است.به خدا سوگند بندهای را نمیبینم که باتقوا باشد و تقوایش به او سودی ببخشد مگر اینکه زبانش را (از سخنان ناروا) حفظ کند».
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Do not steer the sharpness of your tongue against the One Who gave you the power to speak nor the eloquence of your speech against the One Who set you on the right path.”
وَ قَالَ علیه السلام کَفَاکَ أَدَباً لِنَفسِکَ اجتِنَابُ مَا تَکرَهُهُ مِن غَیرِکَ
ترجمهها:
(اخلاقی، تربیتی) و درود خدا بر او، فرمود: در تربیت خویش تو را بس که از آنچه بر دیگران نمیپسندی دوری کنی .
در ادب نفست این بس که واگذاری، آنچه را از جز خود ناپسند شماری.
بس است تو را ادب کردن مر نفس خود را دور شدن چیزی که مکروه میشمری تو آنرا از غیر
و فرمود (علیه السلام): برای ادب کردن خود همین بس، که از هر چه از دیگران ناپسند می داری، اجتناب کنی.
و آن حضرت فرمود:در آراستگیات همین بس که از آنچه برای دیگران نمیپسندی اجتناب کنی .
شروح:
(همین قدر در ادب و آراستگی تو بس که از آنچه برای دیگران بد میدانی، دوری کنی.) مقصود امام، از آنچه از دیگران بد میداند، همان خصلتهای پستی است که از هر کسی، چه از دیگران، و چه از خود او، وقتی که ناروا بودن آن قطعی باشد، ناپسند است، و به همین دلیل وقتی که آن را به او نسبت دهند، برخورد میکند، جز این که پارهای از خصلتهای ناروا بر دارندگان آنها پوشیده است، در نتیجه زشتی آنها را برای خود، نمیفهمند و یا این که میفهمند اما انگیزهی دیگری از قبیل شهوت و یا خشم آن را بر آنان تحمیل میکند. و چون دوری جستن از صفات ناپسند، باعث آن است که در هر چیزی در حد اعتدال انسان توقف کند، ناگزیر، دوری از آنها برای ادب و آراستگی دوری کنندهاش کافی است.
وَ قَالَ ع:کَفَاکَ أَدَباً لِنَفْسِکَ اجْتِنَابُ مَا تَکْرَهُهُ مِنْ غَیْرِکَ .
قد قال ع هذا اللفظ أو نحوه مرارا و قد تکلمنا نحن علیه و ذکرنا نظائر له کثیرة نثرا و نظما.
و کتب بعض الکتاب إلی بعض الملوک فی حال اقتضت ذلک
ما علی ذا افترقنا بشبذان ( کذا فی د؛و هو الصواب و الذی فی«ابشبذر»،و هو تصحیف. ) إذ کنا*** ما علی ذا افترقنا بشبذان إذ کنا
و لا هکذا عهدنا الإخاء
تضرب الناس بالمهنده البیض***علی غدرهم و تنسی الوفاء
(و قال علیهالسلام: کفاک ادبا لنفسک) بس است تو را ادب کردن مر نفس خود را (اجتناب ما تکرهه غیرک) دور شدن تو از چیزی که مکروه میشمردی آن را از غیر خود.
از پیش گذشت و ترجمه شد ولیکن به جای من لام بود و اندک تفاوتی در میان باشد به تامل دانسته شود.
و قال علیهالسلام: «کفاک ادبا لنفسک اجتناب ما تکرهه من غیرک.» یعنی و گفت علیهالسلام که کافی است تو را از برای ادب و ریاضت دادن مر نفس تو، دوری کردن از چیزی که مکروه میدانی تو آن را از برای غیر تو.
المعنی: یری الانسان عیوب غیره اوضح و اسهل من عیوب نفسه، لانه ینظر الی عیوب غیره و یشتغل عن عیوب نفسه، و لانه یحب ذاته حتی یخفی علیه عیوبها فینبه (علیه السلام) الی ان الغیر مرآه لکشف العیوب و الرذائل، و ینبغی ان یتعلم منها کشف عیوب النفس و فهمها و الاجتناب منها، و حکی انه قیل للقمان: ممن تعلمت الادب؟ فاجاب: ممن لا ادب له. الترجمه: فرمود: برای ادب آموزی خودت همین بس که آنچه را از دیگران بد داری فرو گزاری.
من انسجم مع نفسه، و انصف الناس منها فهو الادیب المهذب، و لیس من الاداب و الاخلاق فی شیء ان تطلب من غیرک ما ترکته انت عن تقصیر و عمد. و تکرر هذا باسالیب شتی، منها فی الحکمه 452: اکبر العیب ان تعیب ما فیک مثله.
امام علیهالسلام (در دوری از زشتیها) فرموده است: بس است ادب و آراستگی برای تو دوری نمودن از آنچه (زشتی) که برای دیگری بد میدانی.
امام (علیه السلام) راه بدست آوردن آداب و اخلاق را نشان داده است: کارهائی که دیگران میکنند و بد است انجام ندهیم. در صدر اسلام مسلمانان از همین راهها به وظائف خود آشنا میشدند. آنگاه که عدهای از شرکت در جنگ در رکاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کنارهگیری کردند و عذر آوردند خدا از آنان نکوهش کرد و پیامبر (صلی الله علیه و آله) را دلداری داد و به دنبال آن مسلمانان با آغوش باز آماده یاری محمد (صلی الله علیه و آله) و اسلام گردیدند و بدین طریق به وظائف خود آشنا شدند.
و قال علیهالسلام: (کفاک ادبا لنفسک اجتناب ما تکرهه من غیرک) فاذا رایت غیر متادب، فتعلم منه الادب، او ترک ما تری منه من سوء الادب مما یقبح فی نظرک، فان ذلک العمل منک ایضا قبیح.
الشرح: انت و انا نری عیوب الناس، نحصیها و نعددها و نشمئز منها و نکرهها، و هذا بدوره یتطلب منا ان نرتدع عنها و نتجنبها و فی اجتنابنا لها ادب عظیم ناخذ به انفسنا الی السعاده …
«در ادب نفس تو همین تو را بس که از آنچه از غیر خود خوش نمی داری، خودداری کنی.»
این سخن و نظیر آن را مکرر فرموده است و ما هم در این مورد مکرر به نظم و نثر سخن گفته و شواهدی آورده ایم.
[[و قال علیهالسلام ]]
کَفَاکَ أَدَباً لِنَفْسِکَ اجْتِنَابُ مَا تَکْرَهُهُ مِنْ غَیْرِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
برای اصلاح خویشتن همین بس که از آنچه برای دیگران نمیپسندی اجتناب ورزی.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در ذیل این گفتار حکیمانه اشاره میکند که همین سخن در (ذیل) حکمت شماره ۳۶۵ گذشت و در آن جا مدارکی برای آن ذکر کردیم و اضافه می کنیم که مرحوم کلینی آن را در روضه کافی و مرحوم حرانی در تحف العقول ضمن خطبه معروف وسیله آورده اند. همان گونه که حرانی در ضمن بعضی از وصایای امام علی به فرزندش امام حسین علیه السلام آن را با کمی تفاوت ذکر کرده و از این معلوم می شود که امام بارها این گفتار حکیمانه را بیان فرموده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۱))
بهترین راه تأدیب خویشتن
امام علیه السلام در این کلام نورانی راه خوب و مؤثری به انسانها برای تربیت خویش آموخته است.میفرماید:«برای اصلاح خویشتن همین بس که از آنچه برای دیگران نمیپسندی اجتناب ورزی»؛ (کَفَاکَ أَدَباً لِنَفْسِکَ اجْتِنَابُ مَا تَکْرَهُهُ مِنْ غَیْرِکَ).
بسیاری از افراد دوست دارند واقعاً خود را اصلاح کنند ولی اصلاح خویشتن و زدودن صفات رذیله از خود کار آسانی نیست زیرا در اینجا حجابی وجود دارد که نمیگذارد انسان عیوب خود را ببیند و آن حجاب حب ذات است و ای بسا نقاط ضعف خود را براثر این حجاب نقاط قوت پندارد و بهجای آنکه آنها را از نفس خویشتن بزداید سعی در تقویت آن کند.
امام علیه السلام راه روشنی برای تهذیب نفس و تعلیم و تربیت خویشتن به همه انسانها آموخته و آن اینکه در اعمال و رفتار و صفات دیگران دقت کنند و ببینند چه چیزهایی را برای آنها عیب و چه اعمالی را ناروا میشمرند،همانها را از خود دور سازند.
چه تعبیر زیبا و چه راه روشن و چه روش مؤثری امام علیه السلام پیشنهاد میفرماید.
انسان دربرابر دیگران خردهبین و خردهگیر است و کمترین عیوب و اشکالات کار آنها را میبیند زیرا آن حجاب که به آن اشاره کردیم درمورد دیگران وجود ندارد.بنابراین میتواند آنها را آینهای برای دیدن صفات زشت و رفتار ناپسند خود قرار دهد و با این آیینه خود را اصلاح کند و به صفات انسانی بیاراید و با اعمال و رفتار نیکو راه را برای رسیدن به قلههای سعادت بگشاید.
انزوا و گوشهگیری و جدا شدن از مردم عیوب زیادی دارد.یکی از عیوبش همین است که انسان را از این آینه خوب برای اصلاح خود محروم میسازد و به همین دلیل گوشهگیران غالباً گرفتار توهم و خود بزرگبینی و گاه ادعاهای ناروا و بیاساس میشوند.در حالی که اگر در اجتماع گام بگذارند و صفات خود را در دیگران ببینند و آن را به نقد بکشند میتوانند از این مرکب شیطان پیاده شوند.
همان گونه که بههنگام ذکر مصادر اشاره شد امام علیه السلام این سخن را کرارا بیان فرموده است.در ذیل حکمت 365 با عبارت:
«کَفَی أَدَباً لِنَفْسِکَ تَجَنُّبُکَ مَا کَرِهْتَهُ لِغَیرِکَ» ،اشاره به این مطلب فرموده بود و در حکمت 353 با تعبیر دیگری آن را بیان فرموده:
«أَکْبَرُ الْعَیبِ أَنْ تَعِیبَ مَا فِیکَ مِثْلُهُ؛ بزرگترین عیب آن است که چیزی دیگران را به عیب بگیری که در خود تو موجود است».
این تعبیرات متنوع و متعدد نشان میدهد که امام علیه السلام اهمیت فراوانی برای این مطلب قائل بوده و آن را به شکلهای مختلف ارائه میفرموده است.در وصیت امام علیه السلام به فرزندش امام مجتبی علیه السلام همین مطلب بهصورت گستردهتر و تعبیرات متنوعتر آمده است.آنجا که میفرماید:
«فَأَحْبِبْ لِغَیرِکَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِکَ وَ اکْرَهْ لَهُ مَا تَکْرَهُ لَهَا وَ لَاتَظْلِمْ کَمَا لَاتُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ وَ أَحْسِنْ کَمَا تُحِبُّ أَنْ یحْسَنَ إِلَیکَ وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِکَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَیرِکَ وَ ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِکَ وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ وَ لَاتَقُلْ مَا لَا تُحِبُّ أَنْ یقَالَ لَکَ؛ پسرم! خویشتن را معیار و مقیاس قضاوت میان خود و دیگران قرار ده.برای دیگران چیزی را دوست دار که برای خود دوست میداری و برای آنها نپسند آنچه را برای خود نمیپسندی.به دیگران ستم نکن همان گونه که دوست نداری به تو ستم شود.به دیگران نیکی کن چنانکه دوست داری به تو نیکی شود.آنچه را برای دیگران قبیح میشمری برای خودت نیز زشت شمار.و برای مردم راضی شو به آنچه برای خود از سوی آنان راضی میشوی.آنچه را که نمیدانی مگو، اگرچه آنچه میدانی اندک باشد،و آنچه را دوست نداری درباره تو بگویند، درباره دیگران مگو».(نهج البلاغه، نامه ۳۱.)
روح ادب و اسباب آن
«أدب»(بر وزن ابر) در اصل به معنای دعوت کردن به مهمانی است و لذا به مجلس مهمانی مَأْدُبَه و مَدعاه میگویند.
«أدَب»(بر وزن طلب) به معنای دعوت کردن دیگری به نیکیها و ترک زشتیهاست و تأدیب نیز همین معنا را میرساند.
این کار وظیفه تمام انبیا و اولیا و معلمان و پیشوایان و پدران و مادران است که پیروان و شاگردان و فرزندان خود را به نیکیها دعوت کنند و از بدی بازدارند.بلکه قبل از همه،ادب کردن کار خداست که گاه از طریق فرستادن پیامبران و نازل کردن کتب آسمانی،انسانها را ادب میکند و گاه از طریق آزمونهای تکوینی و مجازاتهای مادی و معنوی.
این واژه گاه معنای اسم مصدری دارد و اشاره به حالتی است که انسان در پرتو نیکیها و ترک زشتیها پیدا میکند.
در روایات اسلامی بحثهای گستردهای درباره ادب وارد شده است.
امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
«أفضَلُ الشَّرَفِ الأدَبُ؛ ادب بالاترین شرافت است».(غررالحکم، ح ۵۰۷۵)
در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم:
«خَیرُ ما وَرَّث الآباءُ الأبناءَ الأدَبَ؛ بهترین چیزی که پدران برای فرزندان به ارث میگذارند ادب است».(غررالحکم، ح ۹۳۴۷)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:
«قَلیلٌ الأدَبِ خَیرٌ مِن کثیرِ النَّسبِ؛ ادب اندک برتر است از بسیاری از نسبها (و شرفهای خانواده و فامیل)».(غررالحکم، ح ۵۱۱۵) و تعبیرات فراوان و جالب دیگری که نقل همه آنها به طول میانجامد.
نیز در دستورات اسلامی وارد شده که در درجه اول انسان باید خویشتن را تأدیب کند.در حکمت 73 نیز این گفتار حکیمانه آمده بود:
«مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَعَلَیهِ أَنْ یبْدَأَ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیرِهِ وَ لْیکُنْ تَأْدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِهِ بِلِسَانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلَالِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ؛ کسی که خود را پیشوای مردم میداند باید قبل از تعلیم دیگران،خویشتن را تعلیم دهد و باید ادب آموختن او از طریق اعمال خویش پیش از ادب آموختن به زبانش باشد و آنکس که معلم خویشتن و تأدیب کننده خود میباشد به احترام سزاوارتر است از کسی که به مردم تعلیم میدهد و آنها را تأدیب میکند».
در تفسیر نمونه،ج 22،ذیل آیات 1 تا 5 سوره حجرات بحثهای دیگری در این زمینه آمده است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ It is enough for your own self discipline that you abstain from what you dislike in others.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن صَبَرَ صَبرَ الأَحرَارِ وَ إِلّا سَلَا سُلُوّ الأَغمَارِ
ترجمهها:
(اخلاقی، تربیتی) و درود خدا بر او، فرمود: در مصیبتها یا چون آزادگان باید شکیبا بود، و یا چون ابلهان خود را به فراموشی زد .
- در مصیبتها- چون آزادگان شکیبایی باید و یا چون نادانان فراموش کردن شاید.
و فرمود هر که صبر کرد همچو صبر کردن آزادان از وساوس شیطان و اگر نه زایل شد اندوه او همچو زایل شدن غم نادانان
و فرمود (علیه السلام): کسی که در بلاها چون آزادگان شکیبایی نورزد، سرانجام، چون نادانان مصیبت را فراموش خواهد کرد.
و آن حضرت فرمود:شکیبا آن است که چون آزاد مردان شکیبایی ورزد،ور نه همچون تسلّی نادانان بی تجربه تسلّی یابد .
شروح:
و الاغمار: الغافلون.
و الاغمار، الغافلون.
(هر کس همچون آزادمردان در برابر ناملایمات ایستادگی نکند همچون نادانان بیتجربه آن را از یاد خواهد برد). امام (علیه السلام) با نسبت دادن صبر و ایستادگی به آزادمردان و بزرگان و بیان پیامد نداشتن صبر، یعنی فراموشی نظیر فراموش کردن غافلان و چهارپایان، (انسان را) به فضیلت صبر و ایستادگی جلب کرده است. اصل کلمهی الا: ان، لا، بوده است، یعنی: اگر صبر نکردی.
وَ قَالَ علیه السلام [یُعَزِّی قَوْماً]
مَنْ صَبَرَ صَبْرَ الْأَحْرَارِ وَ إِلاَّ سَلاَ سُلُوَّ الْأَغْمَارِ وَ فِی خَبَرٍ آخَرَ أَنَّهُ ع قَالَ لِلْأَشْعَثِ بْنِ قَیْسٍ مُعَزِّیاً عَنِ ابْنٍ لَهُ إِنْ صَبَرْتَ صَبْرَ الْأَکَارِمِ وَ إِلاَّ سَلَوْتَ سُلُوَّ الْبَهَائِمِ .
أخذ هذا المعنی أبو تمام بل حکاه فقال و قال علی فی التعازی لأشعث
(و قال علیهالسلام: من صبر صبر الاحرار) هر که صبر کرد همچو صبر جماعتی که آزاد باشند- از وساسوس و تسویلات شیطان دغا و خالص از کدورت بندگی هوی- او است صبور و به غایت شکیبا (و لا سلا سلو الاغمار) وگرنه زایل شد اندوه او همچون زایل شدن غم نادان و غافلان.
(سلو) زائل شدن اندوه و مصیبت و رفع شدن عشقی و محبتی از دل، و لفظ (تسلی) از اینجا است و (غمر) شخص گول و جاهل و ناآزموده را گویند. فرمود: هر که صبر کرد در معصیتی و اندوهی همچو آزادمردان، و اگر نه تسلی شد به آخر و از غم سلوت یافت همچو کولان و احمقان. غرض آنست که مردم عاقل و آزاد چون مصیبتی ایشان را رسد به قوت عقل در آن صبر کنند و خود را تسلی دهند و جاهلان ناآزموده جزع و بیتابی درگیرند و چندین اضطراب کنند پس به آخر که طریق چاره مسدود بینند تسلی گردند و خاموش نشینند بر عادت بهائم چنانچه در کلام آینده میآید.
و قال علیهالسلام: «من صبر صبر الاحرار و الا سلاسلو الاغمار.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که صبر کرد در مصیبتی مانند صبر کردن آزادگان از قید دنیا، پس او است صابر و اگر صبر نکرد فراموش خواهد کرد آن مصیبت را مانند فراموش کردن جاهلان بیمبالات.
اللغه: (سلوت) عنه سلوا من باب قعد: صبرت عنه. و دخلت فی (غمار) الناس بضم غین و فتحها ای فی زحمتهم و العرب تقول: دخل فی مار الناس ای فیما یواریه و یستره منهم- مجمع البحرین. الاعراب: من، شرطیه و جزاوها محذوف ای فهو، المعنی: الصبر صفه نفسانیه حسنه تدعو الی تحمل المصیبه و البلاء بالنظر الی انها من الله و بالنظر الی ما یترتب علیها من الاجر عند الله فیسهل البلاء کما قال الله تعالی: و بشر الطابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون- 186- البقره و هو داب العقلاء و الاحرار، ولکن السلو هو انطفاء لهیب المصیبه و اثر البلاء فی القلب شیئا فشیئا بالتوجه الی ما یشغل عنها من الحوادث و الملاهی کما هو داب الجهال و البهائم فی التسلی عن المصائب. الترجمه: فرمود: هر کس چون آزادگان صبر کند اجر برد، وگرنه چون جاهلان تسلیت یابد
(الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) الاصل فی سلا(سلا سلوا) مثل قعد قعودا، و اما(سلی سلیا) فلغه. قال ابوزید: السلو: طیب نفس الالف عن الفه، کما ان الاصل فی الغمر الصبی الذی لا عقل له، و یقال لکل من لا خیر فیه و لا غناء عنده. و فی(المروج): اعتلت حبابه مغنیه یزید بن عبدالملک و کانت ذات یوم غنته فطرب طربا ثم قال: ارید ان اطیر. فقالت: فعلی من تدع الامه؟ قال: الیک. و اقام ایاما لا یظهر للناس، ثم ماتت فاقام ایاما لا یدفنها جزعا علیها حتی جیفت، فقیل: ان الناس یتحدثون بجزعک و ان الخلافه تجل عن ذلک، فدفنها و اقام علی قبرها فقال: فان تسل عنک النفس او تدع الهوی فبالیاس تسلو النفس لا بالتجلد و قالوا ایضا: لما توفیت اکب علیها یتشممها ایاما حتی انتنت الی ان قال- و طعن فی جنازتها فدفنوه الی سبعه عشر یوما.
الاغمار: جمع غمر، و هو الجاهل، و المعنی: کل من نزلت به نازله فلابد ان یسلوها و ینصرف عنها مع مرور الزمن تماما کما ینصرف الجاهل عن الشیء الذی بجهله، و مادام هذا هو الواقع فعلام الجزع و الهلع؟. الیس الاولی بمن نزلت به مصبه ان یملک نفسه و یحملها علی یقینه بان الجزع لا یجدی نفعا، و لا مصدر له الا الوهم و الخیال.
… الا سلا سلو الاغمار: الاغمار جمع غمر مثلث الاول و هو الجاهل لم یجرب الامور و من فاته شرف الجلد و الصبر فلا بد یوما ان یسلو بطول المده فالصبره اولی
امام علیهالسلام (در شکیبائی) فرموده است: کسی که (در مصیبت و اندوهی) صبر کرد مانند شکیبائی آزاد مردان (که به قید و بند دنیا گرفتار نیستند) او شکیبا است (و پاداش خود را مییابد) و اگر صبر نکرد (بیتابی نمود در آن پیشامد) از یاد میبرد مانند فراموش کردن نادانان بیتجربه (که در پیشامدها بیتابی نمایند و چون چاره نبینند خاموش شوند، و پاداشی ندارند بلکه کیفر بیتابی را دریابند).
هر فرد عاقلی در دنیا ناملایمات دارد، آزاد مردان، دندان روی جگر میگذارند، تجربه میآموزند و نتیجه میگیرند اما نادانان ناله را سر میدهند، خود را میبازند، نه تجربه میآموزند و نه ثواب میاندوزند، پاداش بیحساب، پاداش صبر.
و قال علیهالسلام: (من صبر صبر الاحرار) فان الانسان الحر لا یقید بمیول نفسه، و لذا یصبر عند البلیه- و التقدیر: فهو- (و الا) یصبر (سلاسلو الاغمار) جمع غمر، هو الجاهل الذی لم یجرب الامور، و معنی سلا، انه لابد له ان یسلو بطول المده، کما یسلو الاغمار.
اللغه: سلا: نسی. الاغمار: جمع غمر و هو الجاهل الذی لیس له خبره بالامور. الشرح: الانسان اما ان یصبر صبر الاحرار الذین یتجرعون کاس المصیبه و یفکرون فیها بعقل و رویه و یعرفون انهم لن یردوا میتا و لن یرجعوا فقیدا و الا فلابد و ان یمر الزمن و یرتفع الجزع بالنسیان للمصیبه العظیمه کما ینسی الجهال المشاکل و الاحداث بعد مرور وقت من الزمن … و هی دعوه الی الصبر الجمیل الذی لا یحوی الجزع و لا الهلع بل التسلیم و الرضی بقضاء الله و قدره.
«در تسلیت دادن به قومی فرمود: هر که صبر کند باید صبر آزادگان کند و اگر نه اندوهی چون اندوه نادانان. در خبر دیگری است که آن حضرت ضمن تسلیت به اشعث بن قیس در مرگ پسری از او فرمود: اگر صبر کنی چون صبر بزرگواران باید و گرنه فراموشی ای چون فراموشی چهارپایان.» ابو تمام هم این سخن را به شعر سروده است.
مَنْ صَبَرَ صَبْرَ الْأَحْرَارِ،وَ إِلَّا سَلاَ سُلُّوَّ الْأَغْمَارِ.
امام علیه السلام فرمود:
هرکس همچون آزادگان شکیبا باشد (به اجر و پاداش صابران خواهد رسید و آرامش خواهد یافت) و گرنه همچون جاهلان،خود را به غفلت میزند
(و بینصیب خواهد بود).
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ One should endure like free people; otherwise, one should keep quiet like the ignorant.“
وَ فِی خَبَرٍ آخَرَ أَنّهُ علیه السلام قَالَ لِلأَشعَثِ بنِ قَیسٍ مُعَزّیاً عَنِ ابنٍ لَهُ
إِن صَبَرتَ صَبرَ الأَکَارِمِ وَ إِلّا سَلَوتَ سُلُوّ البَهَائِمِ
ترجمهها:
(اخلاقی، تربیتی) و درود خدا بر او، فرمود: (در روایت دیگری آمد که اشعث بن قیس را در مرگ فرزندش اینگونه تسلیت داد:) یا چون مردان بزرگوار شکیبا، و یا چون چهارپایان بی تفاوت باش .
[و در خبر دیگر است که به اشعث پسر قیس در تعزیت وی فرمود:]
چون بزرگواران شکیبایی، و گرنه چون چارپایان فراموش نمایی.
و در حدیث دیگر است که آن حضرت فرمود فرمود مرا اشعث بن قیس را در حالتی که تعزیه گوینده او بود اگر صبر کنی همچو صبر بزرگان دین و اگر نه زایل شوی از غم و اندوه همچو اندوه رفتن از بهایم
و در خبر دیگر آمده است که در تعزیت اشعث بن قیس فرمود: یا چون بزرگواران شکیبایی پیشه کن یا چون ستوران رنج را فراموش نمای.
در روایت دیگری است که به اشعث بن قیس در تسلیت فرزندش فرمود:اگر به مانند شکیبایی بزرگواران شکیبایی نمودی چه خوب،و گر نه چون فراموشی چهار پایان فراموش خواهی کرد .
شروح:
نظمه بعض الشعراء فقال: و قال علی فی التعازی لاشعث و خاف علیه بعض تلک الماثم اتصبر للبلوی عزاء و حسبه فتوجر ام تسلو سلو البهائم و قیل ان البیت الاخیر لامیرالمومنین علیهالسلام و بعده: خلقنا رجالا للتجلد و الاسی و تلک الغوانی للبکا و الماتم
در سخن دیگری امام (علیه السلام) را به اشعث بن قیس، برای تسلیت و دلداری فرمود: (اگر مثل بزرگان صبر کردی، چه بهتر وگرنه همانند چهارپایان از یاد خواهی برد!) امام (علیه السلام) با نسبت دادن صبر و ایستادگی به آزادمردان و بزرگان و بیان پیامد نداشتن صبر، یعنی فراموشی نظیر فراموش کردن غافلان و چهارپایان، (انسان را) به فضیلت صبر و ایستادگی جلب کرده است. اصل کلمهی الا: ان، لا، بوده است، یعنی: اگر صبر نکردی.
(و فی خبر اخر انه علیهالسلام قال) و فرموده است این کلام را آن حضرت علیهالسلام (للاشعث بن قیس) مر اشعث بن قیس را (معزیا) در حالتی که تعزیهگوینده و به صبرفرماینده بود او را از فوت پسرش (ان صبرت صبر الاکارم) اگر صبر کنی همچو صبر بزرگواران و شایستگان، مستحسن و نیکو باشد نزد حضرت ملک منان (و الا سلوت) و اگر صبری چنین نکنی، زایل شوی از غم و اندوه (سلو البهایم) همچو رفتن اندوه چهارپایان نزد انداختن بارگران.
اگر صبر کنی همچو صبر اکارم و صدور و اگر نه به آخر ساکن گردی همچو چارپایان و ستور، چارپایان از آنجا که عقل و تمیزی ندارند تا صواب از غیر صواب جدا کنند اگر ایشان را سختی و مصیبتی رسد به فقدان فرزند مثلا یا چون بیطار برای داغ کردن دست و پای آنها را ببندد یا از صحرا که آنها را به کمند درآرند اضطراب و بیطاقتی کنند، و چندانکه توانند خود را بر زمین زنند و از آب و علف باز مانند، تا چون مانده شوند یا مصیبت از یاد برود تسلی و ساکن گردند، نه به اختیار و اشارت عقل بلکه به اضطرار و عادت طبع، و آدمیان نیز بعضی بر صفت بهایم باشند در مصیبتها کمال جزع و اضطرار نمایند، و از خورد و خواب باز مانند تا روزی چند ماهی چند بعد از آن آن مصیبت فراموش کنند، و با غفلت و غرور خود عود نمایند و از آن یاد نیاورند، و از مثل آن خایف نباشند، و به خدای پناه نبرند و عافیت از مثل آن مسالت ننمایند، و اما عقلا و اشراف و آزادمردان در جمیع این حالات برخلاف آن باشند که گفتیم، وقت مصیبت شکور و صبور باشند و جزع ننمایند تا اجر مصیبت ضایع نگردد و آن مصیبت فراموش نکنند بلکه همه وقت به یاد دارند.
و قال علیهالسلام للاشعث بن قیس معزیا:
«ان صبرت صبر الاکارم و الا سلوت سلو البهائم.» یعنی و گفت علیهالسلام مر اشعث پسر قیس را در حالتی که تعزیه میگفت او را که:
اگر صبر کردی مانند صبر کردن کریمان پس صابر باشی و اگر صبر نکردی فراموش خواهی کرد البته آن مصیبت را، مانند فراموش کردن چارپایان زحمت خود را.
الا مرکب من ان و لا النافیه و الشرط محذوف ای ان لا یصبر، و جمله سلا جزاء. المعنی: الصبر صفه نفسانیه حسنه تدعو الی تحمل المصیبه و البلاء بالنظر الی انها من الله و بالنظر الی ما یترتب علیها من الاجر عند الله فیسهل البلاء کما قال الله تعالی: و بشر الطابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون- 186- البقره و هو داب العقلاء و الاحرار، ولکن السلو هو انطفاء لهیب المصیبه و اثر البلاء فی القلب شیئا فشیئا بالتوجه الی ما یشغل عنها من الحوادث و الملاهی کما هو داب الجهال و البهائم فی التسلی عن المصائب. به اشعث بن قیس فرمود: اگر صبر کریمان را پیشه سازی بردی، وگرنه باید چون بهائم تسلیت یابی.
(و فی خبر آخر انه قال للاشعث بن قیس معزیا: ان صبرت صبر الاکارم و الا سلوت سلو البهالم). قال ابن ابیالحدید: حکاه ابوتمام فقال: و قال علی فی التعازی لاشعث و خاف علیه بعض تلک الماثم اتصبر للبلوی عزاء و حسبه فتوجر ام تسلو سلو البهائم قلت: و قد اخذه آخر فقال: اذا انت لم تسل اصطبارا و حسبه سلوت علی الایام مثل البهائم (الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) و فی خبر آخر رواه المبرد فی(کامله): کان علی(علیه السلام) یقول عند التعزیه: (علیکم بالصبر فان به یاخذ الحازم و الیه یعود الجازع) و فی خبر آخر رواه ابن ابیشعبه فی(تحفه) انه(علیه السلام) عزی ابن عباس عن مولود صغیر له مات فقال: لمصیبه فی غیرک لک اجرها احب الی من مصیبه فیک لغیرک ثوابها، فکان لک الاجر لا بک و حسن لک العزاء لاعنک و عوضک الله عنه مثل الذی عوضه منک. و فی(تنبیه القالی) عن حذیفه: ما خلق الله تعالی شیئا الا صغیرا ثم یکبر الا المصیبه فانه خلقها کبیره ثم تصغر. و فی(الاغانی): کثر بکاء غیلان بن سلمه الثقفی علی ابنه نافع لما قتل مع خالد بن الولید بدومه الجندل، فعوتب فی ذلک فقال: و الله لا تسمح عینی بمائها فاضن به علی نافع، فلما تطاول العهد انقطع ذلک فقال: بلی نافع و بلی الجزع و فنیت الدموع و اللحاق به قریب. هذا، و فی(کامل المبرد): قال ابن عیاش: نزلت بی مصیبه او جعتنی فذکرت قول ذی الرمه: لعل انحدار الدمع یعقب راحه من الوجد او یشفی نجی البلابل فخلوت فبکیت فسلوت.
لا تختلف هذه الکلمه عن سابقتها فی المعنی، و تقدم فی الحکمه 290 قوله معزیا لهذا الاشعث الاغیر: ان صبرت جری علیک القدر، و انت ماجور، و ان جزعت جری علیک القدر، و انت مازور.
و در خبر دیگر است که آن حضرت علیهالسلام به اشعث ابن قیس که او را تسلیت و دلداری میداد (نیز در شکیبائی) فرمود: اگر شکیبائی کردی مانند شکیبائی بزرگان پس (نزد خداوند سبحان) نیکو و شایسته است، و اگر شکیبائی نکردی (آن مصیبت را) از یاد خواهی برد مانند فراموشی چهارپایان (رنج خود را، خلاصه ناچار شکیبا خواهی شد بدون پاداشی).
هر فرد عاقلی در دنیا ناملایمات دارد، آزاد مردان، دندان روی جگر میگذارند، تجربه میآموزند و نتیجه میگیرند اما نادانان ناله را سر میدهند، خود را میبازند، نه تجربه میآموزند و نه ثواب میاندوزند، پاداش بیحساب، پاداش صبر.
و فی خبر آخر، انه قال علیهالسلام، للاشعث بن قیس معزیا: (ان صبرت صبر الاکارم) جمع کریم، و هو شریف النفس (و الا سلوت سلو البهائم) اذ عند القضاء لا علاج سواء صبر الانسان ام جزع، لکن الصبر من فعل الکریم، و الجزع من فعل الدنیء.
الشرح: صبر الاکارم الذین لا یجزعون و لا یضجون و لا یولولون بل یحتسبون الامور عند الله لیوجروا علیها و اما اذا لم یصبر الانسان فیکون کالبهیمه التی ینسیها الزمن ما یغیب عن عینها …
وَ فِی خَبَرٍ آخَرَ أَنَّهُ علیه السلام قَالَ لِلْأَشْعَثِ بْنِ قَیْسٍ مُعَزِّیاً عَنِ ابْنٍ لَهُ:
إِنْ صَبَرْتَ صَبْرَ الْأَکَارِمِ،وَ إِلَّا سَلَوْتَ سُلُوَّ الْبَهَائِمِ.
امام علیه السلام در خبر دیگری (همین مضمون را) به اشعث بن قیس به عنوان تسلیت درگذشت فرزندش فرمود:
هرگاه همچون بزرگواران صبر پیشه کنی (پیروز خواهی شد) و گرنه همچون چهارپایان،خود را به غفلت خواهی زد (و بینصیب میمانی).(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: این کلام حکمت آمیز (۴۱۳) را ماوردی در ادب الدنیا والدین آورده است. و در ذیل کلام حکمت آمیز ۴۱۴ این را از آمدی نقل کرده و در دنبال آن می گوید: تسلیت گفتن امیر مؤمنان علی علیه السلام به اشعث بن قیس مشهور است که علما و بزرگان دین قبل از سید رضی و بعد از او به عبارات مختلف آن را نقل کرده اند و مضمون همه یکی است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۲))
دو راهی مصائب
به نظر میرسد امام علیه السلام این جمله گفتار حکیمانه 413 را به هنگام تسلیت گفتن به یکی از افراد مصیبتزده بیان فرموده و بعید نیست حکمت بعدی (414) که خطاب به اشعث بن قیس است تعبیر دیگری از این حکمت، و مخاطب در هر دو اشعث بن قیس باشد.امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه مصیبتزدگان را بر سر دو راهی قرار میدهد،میفرماید:«هرکس همچون آزادگان شکیبا باشد (به اجر و پاداش صابران خواهد رسید و آرامش خواهد یافت) وگرنه همچون جاهلان،خود را به غفلت خواهد زد»؛ (مَنْ صَبَرَ صَبْرَ الْأَحْرَارِ،وَ إِلَّا سَلاَ سُلُّوَّ الْأَغْمَارِ).
«سلا» از ماده«سُلُوّ»(بر وزن غلو) به معنای به فراموشی سپردن و از یاد بردن چیزی است.
و «اغمار» جمع«غُمر»(بر وزن عمق) به معنای انسان جاهل و نادان است.
این واژه در اصل به معنای از بین بردن اثر چیزی است مانند آب زیادی که چهره چیزی را میپوشاند و یا جهل و نادانی عمیق که انسان را در خود فرو میبرد و گرفتار غفلت و سرگردانی میکند.
اشاره به اینکه برای تخفیف آلام و دردهای مصائب،انسان دو راه در پیش دارد؛راهی را عاقلان برمیگزینند و راه دیگر را جاهلان.
افراد عاقل و بزرگوار و باشخصیت در برابر مصائب شکیبایی پیشه میکنند، جزع و فزع به خود راه نمیدهند و میدانند زندگی دنیا به هر حال،آمیخته با درد و رنجهاست که بسیاری از آنها اجتنابناپذیر است و همگان گرفتار آن میشوند،خواه یک فرد ضعیف باشد یا رئیس نیرومند یک کشور و فرمانده یک لشکر.
این شکیبایی سبب میشود که آنها زبان به ناشکری نگشایند و از خداوند شکایت نکنند و در عمل نیز جزع و فزع ننمایند بلکه خدا را شکر گویند و مصیبت را آزمون الهی یا جبران خطاها و یا مقدمه نعمتی بدانند.آنها اجر و پاداش صابران را خواهند داشت که قرآن مجید از آنها با عظمت یاد کرده، میفرماید:« وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَ الْأَنفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ*الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ قَالُوا إِنَّا للّهِِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ * أُوْلَئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَهٌ وَ أُوْلَئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ »؛قطعاً همه شما را با چیزی از ترس،گرسنگی و کاهش در مالها و جانها و میوهها آزمایش میکنیم؛ و بشارت ده به استقامت کنندگان! آنها که هرگاه مصیبتی به ایشان میرسد، میگویند:«ما از آن خداییم؛و بهسوی او بازمیگردیم».اینها،همانها هستند که الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده؛و آنها هدایتیافتگان هستند!».(بقره، آیات ۱۵۵-۱۵۷)
اما جاهلان،این راه روشن و پرافتخار را رها کرده برای فراموش کردن مصائب،خود را به غفلت و بیخبری میزنند و به سرگرمیهای ناسالم و لهو و لعب میپردازند؛نه اجر صابران را دارند و نه افتخارات آنها را.
روشن است که منظور امام علیه السلام این نیست که یکی از این دو راه را انتخاب کنید بلکه منظور این است که اگر راه اوّل را نپذیرفتید به راه دوم خواهید افتاد که رهبر شما در این راه،شیطان و هوای نفس است.
البته بعضی از جاهلان راه سومی انتخاب میکنند؛آنقدر جزع و فزع و بیتابی میکنند و سخنان ناموزون میگویند تا خسته شوند و با گذشت زمان بهتدریج فشار مصیبت کاسته شود؛این راه نیز راه عاقلان و افراد باایمان نیست.
در حکمت 414 که تعبیر دیگری از حکمت 413 است میخوانیم که امام علیه السلام در خبر دیگری این سخن را خطاب به اشعث به عنوان تسلیت مرگ فرزندش عنوان کرد و فرمود:«هرگاه همچون بزرگواران صبر پیشه کنی (پیروز خواهی شد) وگرنه همچون چهارپایان،خود را به غفلت خواهی زد»؛ (إِنْ صَبَرْتَ صَبْرَ الْأَکَارِمِ،وَ إِلَّا سَلَوْتَ سُلُوَّ الْبَهَائِمِ).
تفاوت میان این دو گفتار حکیمانه این است که در جمله دوم بهجای احرار (آزادگان)،اکارم (بزرگواران) آمده است که هر دو قریبالمضمون هستند و بهجای اغمار (جاهلان)،بهائم (چهارپایان) ذکر شده که آنها نیز مضمونی شبیه به هم دارند.
در حکمت 291 تسلیت امام علیه السلام به اشعثبنقیس برای مرگ فرزندش بهصورت گستردهتری آمده است که شرح آن را در ذیل همان حکمت بیان کردیم.
شرح حال اشعث بن قیس را نیز که از منافقان مشهور بود و امام علیه السلام به دلایلی با او مدارا میکرد در ذیل نامه پنجم (جلد نهم پیام امام علیه السلام) آوردیم.
راه صحیح برخورد با مشکلات زندگی
زندگی،خالی از مشکلات و درد و رنجها نیست.پارهای از آنها قابل اجتناب است که انسان باید با هشیاری جلوی آنها را بگیرد و یا اگر براثر غفلت مشکلی دامان او را گرفت راهی برای برون رفت از آن پیدا کند و دست روی دست نگذارد تا مشکل،او را از پای درآورد.
ولی پارهای از مشکلات چنین نیست و هیچکس قادر بر دفع آننمیباشد ازجمله اینکه همه دوستان و خویشاوندان با هم به دنیا نمیآیند و همه با هم از دنیا نمیروند؛فقدان عزیزان مطلبی است غیر قابل اجتناب.
این از یکسو،از سوی دیگر فشار مصیبت گاه بهقدری سنگین است که اگر انسان چارهای برای آن نیندیشد او را از پای درمیآورد.بهترین راه برای کاستن و از بین بردن فشار مصیبت توجه به پاداش صابران و شخصیت آنها در پیشگاه خداوند است و این زاییده ایمان و تقواست.
انسان مؤمن و متقی میداند هرچه از سوی دوست میرسد نیکوست و ای بسا در مصائب،مصالحی باشد که بسیار مفید و مؤثر بوده و از اهمیت مصیبت،برتر و بالاتر است و یا جبران گناهی است که از انسان سرزده و سبب پاکی او میشود و یا آزمونی است که اگر از عهده آن برآید مقام مقربان درگاه خدا را پیدا میکند.
این تفکر و اندیشه است که فشار مصیبت را میکاهد و از بین میبرد.
تعبیر به«احرار»در کلام امام علیه السلام نیز ناظر به همین معناست که آزادگان میکوشند از طرق مختلف،آثار سوء حوادث ناگوار را از خود دور سازند و با صبر و شکیبایی به استقبال آینده روشنی بروند و تا آنجا که ممکن است حوادث ناگوار را جبران سازند ولی اغمار (جاهلان) یا زبان به ناشکری میگشایند و یا با سرگرمیهای ناسالم خود را مشغول میکنند.
توجه به آنچه در آیات و روایات درباره پاداش صابران آمده نیز تأثیر بسزایی در صبر و شکیبایی انسان در برابر حوادث ناگوار دارد.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الصَّبْرُ خَیرُ مَرْکَبٍ مَا رَزَقَ اللَّهُ عَبْداً خَیراً لَهُ وَ لَا أَوْسَعَ مِنَ الصَّبْر؛ صبر بهترین مرکب راهوار است و خداوند به بندهای از بندگانش چیزی بهتر و گستردهتر از صبر عنایت نکرده است».( بحارالانوار، ج ۷۹، ص ۱۳۹)
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«الصّبرُ علی البلاءِ أفضَلُ مِن العافیهِ فی الرَّخاءِ؛ صبر در برابر مشکلات،برتر از عافیت در وسعت است».(غررالحکم، ح ۶۲۷۱) زیرا اجر فراوان اخروی آن قابل مقایسه نیست.
In an incident, it is related that Imam Ali ibn Abu Talib said to al-Ash'ath ibn Qays, by way of offering his condolences on the death of his son, “You should either endure like great people, or else you should forget like animals.”
وَ قَالَ علیه السلام فِی صِفَةِ الدّنیَا تَغُرّ وَ تَضُرّ وَ تَمُرّ إِنّ اللّهَ تَعَالَی لَم یَرضَهَا ثَوَاباً لِأَولِیَائِهِ وَ لَا عِقَاباً لِأَعدَائِهِ وَ إِنّ أَهلَ الدّنیَا کَرَکبٍ بَینَا هُم حَلّوا إِذ صَاحَ بِهِم سَائِقُهُم فَارتَحَلُوا
ترجمهها:
(اعتقادی، اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: (در وصف دنیای حرام) (دنیا) فریب میدهد، زیان میرساند و تند میگذرد. از این رو خدا دنیا را پاداش دوستان خود نپسندید، و آن را جایگاه کیفر دشمنان خود قرار نداد ، و همانا مردم دنیا چون کاروانی باشند که هنوز بار انداز نکرده کاروان سالار بانگ کوچ سر دهد تا بار بندند و برانند !.
[و در صفت دنیا فرمود:] میفریبد و زیان میرساند و میگذرد. خدا دنیا را پاداشی نپسندید برای دوستانش و نه کیفری برای دشمنانش. مردم دنیا چون کاروانند، تا بار فکنند کاروانسالارشان بانگ بر آنان زند تا بار بندند و برانند.
و فرمود در صفة دنیا دنیا میفریبد بزینت و میرساند ضرر و محنت بدرستی که حق تعالی راضی نشد بدنیا که ثواب باشد برای دوستان او نه عذاب برای دشمنان او و بدرستی که اهل دنیا همچو کاروانیند که ایشان نزول نمایند در همان زمان آواز دهد بایشان راننده ایشان پس رحلت کنند در آن زمان
و فرمود (علیه السلام): دنیا می فریبد و زیان می رساند و می گذرد. خدای سبحان، دنیا را نه پاداش دوستان خود قرار داده و نه شکنجه و عذاب دشمنان خود، مردم دنیا چون کاروانیانی هستند که تا فرود آیند و بار بگشایند، سالار کاروان، بانگ رحیل در دهد و بناچار، کوچ کنند.
و آن حضرت در وصف دنیا فرمود :دنیا میفریبد و زیان میزند و میگذرد.
خداوند دنیا را به عنوان پاداش برای اولیاءئش،و کیفر برای دشمنانش نپسندید .
اهل دنیا چون کاروانند که در اثنای فرود آمدن،کاروان سالارشان فریاد بر میدارد که کوچ کنند .
شروح:
و روی: بیناهم مخلول اذ صاح للمفاجاه و قد مضی هذا الکلام شبعا فیه.
بین یلحقه الف الاشباع اذا اضیف الی الجمل، حلوا جمله من مبتدا و خبره مجروره المحل بالاضافه، و اذا مرفوع المحل بالابتداء، و بین خبر له مقدم، و التقدیر وقت صباح سائقهم بین اوقات حلولهم، و الخبر فی الحقیقه هو ما یتعلق به بین لانه ظرف و الظرف لابد له من فعل او شبهه لانه مفعول فیه و المفعول یقتضی الفعل لا محاله، و التقدیر الحقیقی وقت الصیاح ثبت او کان، او ثابت، او کائن بین اوقات الحلول.
اغمار جمع غمر: نادانان، (فریب میدهد و زیان میرساند و تلخ میگرداند و خداوند پاک نپسندید که دنیا را پاداش دوستان و کیفر دشمنان خود قرار دهد، و اهل دنیا مانند مسافرانی هستند که تا در منزل فرود آیند ناگهان جلودارشان فریاد (بار کنید) برآورد و آنان بیدرنگ کوچ کنند). امام (علیه السلام) از دنیا به وسیلهی سه قیاس مضمری برحذر داشته است: 1- دنیا زیان میرساند یعنی با غم و اندوهش. و فریب میدهد، یعنی با آرایش و زینتش. و تلخ میگرداند، یعنی با فراق و جداییاش. زیرا که طبع دنیا چنین است. صفت امرار یعنی تلخ کردن را برای دنیا از آن رو استعاره آورده است که جدایی دنیا همانند تلخی باعث بیتابی و اندوه است، و بعضی، تمر به فتح تا روایت کردهاند به معنی تذهب (یعنی: گذراست). 2- عبارت: ان الله … لاعدائه، از آن رو آمده که اگر خداوند دنیا را پسندیده بود، باید آن را به دوستان خود میداد، و دشمنانش را از آن محروم میساخت. 3- سومین قیاس مضمر در عبارت: و ان اهل الدنیا … است و جملهی بیناهم … به منزلهی صفتی است برای رکب. یعنی همچون کاروانی که چنین و چنان است، و جهت تشبیه به کاروان و مسافران آن است که مانند کوچ مسافران، آنان نیز باید از دنیا بزودی کوچ کنند. و کبرای مقدر در هر دو قیاس مضمر نخستین چنین است: و هر چه اینطور باشد، سزاوار است که از آن اجتناب کرد و نباید در جستن آن کوشید. و کبرای مقدر قیاس سوم نیز چنین است: و هر چه آن طور باشد شایسته است که انسان در آن برای کوچ و سفر آماده گردد.
وَ قَالَ علیه السلام فِی صِفَةِ الدُّنْیَا:اَلدُّنْیَا تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ إِنَّ اللَّهَ [سُبْحَانَهُ]
تَعَالَی لَمْ یَرْضَهَا ثَوَاباً لِأَوْلِیَائِهِ وَ لاَ عِقَاباً لِأَعْدَائِهِ .
قد تقدم لنا کلام طویل فی ذم الدنیا و من الکلام المستحسن قوله تغر و تضر و تمر و الکلمة الثانیة أحسن و أجمل.
و قرأت فی بعض الآثار أن عیسی ع مر بقریة و إذا أهلها موتی فی الطرق و الأفنیة فقال للتلامذة إن هؤلاء ماتوا عن سخطة و لو ماتوا عن غیر ذلک لتدافنوا فقالوا یا سیدنا وددنا أنا علمنا خبرهم فسأل الله تعالی فقال له إذا کان اللیل فنادهم یجیبوک فلما کان اللیل أشرف علی نشز ثم ناداهم فأجابه مجیب فقال ما حالکم و ما قصتکم فقال بتنا فی عافیة و أصبحنا فی الهاویة قال و کیف ذلک قال لحبنا الدنیا قال کیف کان حبکم لها قال حب الصبی لأمه إذا أقبلت فرح بها و إذا أدبرت حزن علیها و بکی قال فما بال أصحابک لم یجیبونی قال لأنهم ملجمون بلجم من نار بأیدی ملائکة غلاظ شداد قال فکیف أجبتنی أنت من بینهم قال لأنی کنت فیهم و لم أکن منهم فلما نزل بهم العذاب أصابنی معهم فأنا معلق علی شفیر جهنم لا أدری أنجو منها أکبکب فیها فقال المسیح لتلامذته لأکل خبز الشعیر بالملح الجریش و لبس المسوح و النوم علی المزابل و سباخ الأرض فی حر الصیف کثیر مع العافیة من عذاب الآخرة.
(و قال علیهالسلام فی صفه الدنیا) و فرمود حضرت در وصف نمودن دنیای پر محنت (الدنیا تغره) دنیا میفریبد به زینت (و تضر) و میرساند مضرت و محنت (و تمر) و تلخ میشود به مفارقت یا میگذرد به سرعت (ان الله تعالی لم یرضها) به درستی که خدای تعالی راضی نشد به دنیا (ثواب لاولیائه) که ثواب باشد برای دوستان او (و لا عقابا لاعدائه) و نه عقاب و عذاب برای دشمنان (و ان اهل الدنیا کرکب) و به درستی که اهل دنیا همچو کاروانیند (بیناهم حلوا) در میان زمانی که ایشان نزول نمایند (اذ صاح بهم) در همان زمان آواز دهد به ایشان (سایقهم) راننده ایشان (فارتحلوا) پس رحلت کنند در آن زمان الا انما الدنیا کمنزل راکب اناخ عشیا و هو بی الصبح راحل بدانکه (بین) ظرف است و مضاف به قوله (هم حلوا) که مبتدا و خبر است و مقرر است که هرگاه او را اضافه نمایند به جمله، الف اشباعی داخل او میسازند و لفظ او مرفوعالمحل است به ابتدائیت و (بین) مرفوعالمحل است به اینکه خبر او است مقدم بر او و تقدیر چنین است که وقت صیاح سایقهم بین اوقات حلولهم و خبر فی الحقیقه متعلق (بین) است و تقدیر حقیقی آن است که وقتالصیاح ثابت او کاین بین اوقاتالحلول
در صفت دنیا فرمود: میفریبد آدمی را به زینتها و نعمتها و غافل میگرداند از خطرها و فتنهها و بلاها که در راه او است و ضرر میرساند به انواع جفاها و اقسام بلاها. و میگذرد از ایشان بیگانهوار یا میگذرد شتابان به سرعت باد و برق همچو سیل که آید و خرابی کند و شتابان بگذرد، یا دیگر آفتها که ناگهان آید و عالمی برکند و بسوزاند و برود. و مثال غزان در غارت خراسان یا همچو مغول در قتل عام ایران قایلی در چنگیز و اتباعش گفت: آمدند و کشتند و کندند و سوختند و رفتند و همچنین دنیا فریفت چندین خلق را به مکر و غدر، و به غفلت و متابعت شهوات، پس ضرر رسانید پس بگذشت و برفت و همچنین میافکند و میرود و میدرد و میشکند و میگذرد و میکند، و میسوزد، و میبرد. و میتواند لفظ تمر از (مر) باشد نه (مرور) یعنی میفریبد به مکر و دستان و ضرر میرساند همچو جفاکارترین دشمنان و تلخ میشود عاقبت کار به فراق و جدائی عقوبت آن جهان. به درستی که خدای سبحانه راضی نشد برای دنیا که او را ثواب دوستان خود گرداند و نه آنکه عقاب دشمنان خود گرداند از غایت حقارت امر او. و به درستی اهل دنیا همچو کاروانیند در اثنای آنکه فرود آمدهاند تا استراحتی بکنند که آواز دهد با ایشان راننده ایشان و منادی کند به کوچ نداکننده ایشان پس زود کوچ کنند. و الحاصل بر مثال کاروانی و قبیلهای که فرود آمدهاند تا یک لحظه استراحت نمایند و چشمی خواب کنند ناگاه سرهنگی بر ایشان موکل است فریاد کند بر ایشان که زود کوچ کنید، پس به تعجیل کوچ نمایند (و فی دیوانه علیهالسلام): معنی الدهر و الایام و الذنب حاصل و انت بما تهوی من الحق غافل سرورک فی الدنیا غرور و حسره و عیشک فی الدنیا محال و باطل و بادر فان الموت لا شک نازل تزود من الدنیا فانک راحل الا انما الدنیا کمنزل راکب اناخ عشیا و هو فی الصبح راحل و (بین) (ظرف) است و (مضاف) به جمله از آن رو (الف اشباع) به آن داخل شده است با مدخول خود قایم مقام خبر باشد از مضمون جمله (اذ صاح)
و قال علیهالسلام فی صفه الدنیا: «الدنیا تغر و تضر و تمر، ان الله تعالی لم یرضها ثوابا لاولیائه و لا عقابا لاعدائه. و ان اهل الدنیا کرکب، بیناهم حلوا اذ صاح بهم سائقهم، فارتحلوا.» یعنی و گفت علیهالسلام در صفت دنیا که دنیا فریب میدهد و ضرر میرساند و تلخی میآرد، به تحقیق که خدای تعالی راضی نمیشود از دنیا از جهت ثواب دادن به دوستان خود و نه از برای عذاب کردن دشمنان خود. و به تحقیق که اهل دنیا مثل سوارانی باشند که در میان اینکه به منزل رسند، ناگاه صدا کند ایشان را رانندهی ایشان به کوچ کردن، پس کوچ کنند.
الاعراب: تغر مضارع غر بصیغه المونث و فاعله هی مستنر فیه ترجع الی مبتدء محذوف و هی الدنیا و ما بعدها عطف علیها. ثوابا تمیز، بینا ظرف مضاف الی قوله: هم. المعنی: وصف (علیه السلام) الدنیا بانها تغیر المائل الیها بزیتها و بهر جها و آمالها، و تضر من توجه الیها بما فیها من المصائب و المحن و الدسائس و افتن، و لا تفی لطلابها بما وعدتهم بل تترکهم و تمر عنهم و تذیقهم مراره الفراق و الم الاشیتاق، فلا خیر فیها حتی لم یرضها الله تعالی ثوابا و اجرا لاولیائه فیعطیها ایاهم فی مقابل اعمالهم و لم یجعل ما فیها من الالم و المشقه عقابها لاعدائه بما ارتکبوه من الجرائم بل اخر عقابهم للاخر. ثم اشار الی دلیل ما قال: بان الدنیا سریعه الزوال، و اهلها علی اهبه السفر و الاستعجال فلا مجال فیها لا عطاء الثواب علی الاولیاء، و لا اجراء العقاب علی الاعداء فاهل الدنیا کرکب سائرین نزلوا فیها للاستراحه، ولکن بیناهم حلوا رحالهم اذا ناداهم سائقهم للحریل فارتحلوا الی الدار الاخره. الترجمه: در وصف دنیا فرمود: میفریبد و زیان میرساند و میگذرد، راستیکه خداوند تعالی آنرا برای پاداش دوستانش نپسندید، و برای کیفر دشمنانش هم بر نگزید و راستیکه اهل دنیا چون کاروانی باشند که تا بار گشودند، قافله سالارشان فریا کشد بار کنید و بکوچید.
(الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) تغر و تضر و تمر الثلاثه بضم العین و (تمر) من المرور، لا المراره، شبه علیهالسلام الدنیا بمن جائک فغرک و ضرک لم مر و ترکک، اما غرتها الانسان، فقد قال تعالی: (و ذر الذین اتخذوا دینهم لعبا و لهوا و غرتهم الحیاه الدنیا)، (یا ایها الناس اتقوا ربکم و اخشوا یوما لا یجزی والد عن ولده و لا مولود هو جاز عن والده شیئا ان وعد الله حق فلا تغرنکم الحیاه الدنیا و لا یغرلکم بالله الغرور)، (و قیل الیوم ننسیکم کما نسیتم لقاء یومکم هذا و ماواکم النار و مالکم من ناصرین)، و اما ضرها للانسان فلان الغر یستلزم الضر، و قال تعالی: (قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا: الذین ضل سعیهم فی الحیاه الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا)، (اولئک الذین اشتروا الحیاه الدنیا بالاخره فلا یخفف عنهم العذاب و لا هم ینصرون)، اما مرورها فکنایه عن عدم مبالاتها بما اصیب به من اصیب بواسطتها، و قال ابن میثم: تمر بضم التاء من الامرار لماء یستلزمه قراقها (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) من الم الحزن و الجزع کالم المرار، و روی و تمر بفتح التاء ای: تذهب. قلت: اما ما قاله اولا من کون (تمر) من المراره فیسقط الکلام عن الفصاحه، و اما ما قاله ثانیا من تعین کون (تمر) بقتح التاء لمعنی الذهاب فمطلقا ممنوع، و انما هو مع ضم المیم، و اما مع فتحها ایضا فهو بمعنی المراره ایضا ففی (الصحاح): (امر الشیء): صار مرا، و کذلک (مر الشیء یمر- بالفتح- مراره فهو مر و امره غیره و مره). ان الله لم یرضها ثوابا لاولیائه فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: (لو لا الحاح المومنین- و فی خبر (هذه الشیعه)- علی الله فی طلب الرزق لنقلهم من الحال التی هم فیها الی ما هو اضیق. و عنه علیهالسلام: (ما کان من ولد آدم مومن الا فقیرا و لا کافرا الا غنیا حتی جاء ابراهیم علیهالسلام، فقال: (ربنا لا تجعلنا فتنه للذین کفروا … )، فصیر الله فی هولاء اموالا و حاجه و فی هولاء اموالا و حاجه) و عنه علیهالسلام: (ان الله تعالی یلتفت یوم القیامه الی فقراء المومنین شبیها بالمعتذر الیهم فیقول، و عزتی! ما افقرتکم فی الدنیا من هوان بکم علی، و لترون ما اصنع بکم الیوم، فمن زورکم فی دار الدنیا معروفا فخذوا بیده، و ادخلوه الجنه، فیقول رجل منهم یا رب ان اهل الدنیا تنافسوا فی دنیاهم، فنکحوا النسائ، و لبسوا الثیاب اللینه، و اکلوا الطعام، و سکنوا الدور، و رکبوا المشهور من الدواب، فاعطنی مثل ما اعطیتهم، فیقول تعالی: و لکل منکم مثل ما اعطیت اهل الدنیا منذ کانت الی ان انقضت سبعین ضعفا)، و عنه علیهالسلام: انه تعالی لیعتذر الی عبده المومن المحوح (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) فی الدنیا، کما یعتذر الاح الی اخیه فیقول: و عزتی! ما احوجتک فی الدنیا من هوان بک علی فارفع هذا السجف فانظر الی ما عوضتک من الدنیا، فیرفع فیقول: ما ضرنی ما منعتنی مع ما عوضتنی. و لا مقابا لاعدائه فی (عقاب الاعمال): ذکر عند الصادق علیهالسلام قاتل الحسین علیهالسلام، فقال بعض اصحابه کنت اشتهی ان ینتقم الله منه فی الدنیا فقال علیهالسلام: کانک تستقل له عذاب الله تعالی و ما عند الله اشد عذابا و اخشی نکالا، و فی الدنیا یموتون بادنی عذاب، و لا یموتون فی القیامه من اشد عذاب فیقولون لمالک (لیقض علینا ربک قال انکم ماکثون)، و عذاب الدنیا المه فی الاول، و عذاب الاخره المه الی الازل (کلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غیرها لیذوقوا العذاب … ). و ان اهل الدنیا کرکب بیناهم حلوا اذ صاح بهم سانقهم فارتحلوا و قال الاعشی: ان محلا و ان مرتحلا و ان السفر اذ مضوا مهلا و قال البحتری: و ما
اهل المنازل غیر رکب منایاهم رواح و ابتکار لنا فی الدهر آمال طوال نرجیها و اعمار قصار و قیل بالفارسیه: (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) مرا منزل جانان چه جای امن چون هر دم جرس فریاد میدارد که بربندید محملها ایضا: تا بار نهادی که صدای کوچ است و قال ابن ابیالحدید: قال ابوالعتاهیه: ان دارا نحن فیها لدار لیس فیها لمقیم قرار کم و کم قد حلها من اناس ذهب اللیل بهم و النهار فهم الرکب اصابوا مناخا فاستراحوا ساعه ثم ساروا و کذا الدنیا علی ما راینا یذهب الناس و تخلوا الدیار هذا، و قال ابن ابیالحدید: اکثر اهل العربیه یمنعون من مجیء (اذ) و (اذا) بعد (بینا) و (بینما) و بعضهم یجیزه و علیه جاء کلامه علیهالسلام ما و انشدوا: بینما الناس علی علیائها اذ هو وا فی هوه منها فغاروا و قالت بنت النعمان: و بینا نسوس الناس و الامرا مرنا اذا نحن فیهم سوقه نتصنف و قال: استقدر الله خیرا و ارضین به فبینما العسر اذ دارت میاسیر و بینما المرء فی الاحیاء مغتبط اذ صار فی اللحد تعفوه الا عاصیر قلت: لم ادر من منع من اهل العربیه ما قال، بل قال ابن هشام: و من وجوه (اذ) ان تکون للمفاجاه و هی الواقعه بعد (بینا) او (بینما) … و قال الجوهری: اذ، لا یلیها الا الفعل نحو قولک بینما انا کذا اذ جاء زید.
تمر: من المراره، و المعنی الدنیا دار عمل و جهاد، و امتحان بالباساء و الضراء.. بل و بالنعماء ایضا، و ما هی للحساب و الجزاء (لنبلوکم حتی نعلم المجاهدین منکم و الصابرین و نبلو اخبارکم- 31 محمد) ای حتی تظهر الافعال التی تمیز العامل من العاطل عن العمل بتقصیر منه و تهاون، و ایضا تمیز الصابر عن الحق مهما کانت الظروف و الصدمات، تمیزه عن الذی یعطف الحق علی شهواته، و الدین علی رغباته. و من البداهه ان الجزاء لا یکون الا بعد الامتحان و الاختبار. و تقدم ذلک مرارا، منها فی الخطبه 42 (الیوم عمل و لا حساب، و غدا حساب و لا عمل) و الخطبه 109 (غراره ضراره.. اکاله غواله) ای الدنیا.
… صاح سائقهم فارتحلوا: ای بینماهم قد حلوا یفاجئهم صائح الاجل و هو سائقهم بالرحیل فارتحلوا
امام علیهالسلام در وصف و چگونگی دنیا فرموده است: دنیا (به زینت و آرایش خود) فریب میدهد، و (به بلاها و گرفتاریهایش) زیان میرساند، و (به سرعت و شتاب) میگذرد (از آنها جدائی مینماید) خداوند سبحان (بر اثر حقارت و پستی دنیا) راضی نگشت که آن را پاداش دوستان خود و کیفر دشمنانش قرار دهد، و اهل دنیا مانند کاروانی هستند که در بین آنکه فرود آمدهاند (تا لحظهای آسوده شده رفع خستگی نمایند) ناگاه راننده ایشان (جلودارشان) به آنها بانگ زند (کوچ کنید که اینجا جای استراحت نیست) پس کوچ کنند.
خیلیها هستند که ثروت را دلیل بر محبوبیت ثروتمند در نزد خدا میدانند امام (علیه السلام) میفرماید ثروت برای ثروتمند دلیل خوبی و بدی او نیست همان طوری که فقر دلیل خوبی و بدی فقر نیست و از آنجا که عشق به ثروت مفاسدی ببار میآورد امام (علیه السلام) در صدر مطلب از آن نکوهش کرده: گول میزند، زیان میرساند و از دست میرود. خدای عزیز دنیا را اینطور معرفی کرده است: (دنیا غیر از بیهوده و بازیچه چیز دیگری نیست و اگر بدانند آخرت زندگی جاوید است.)
و قال علیهالسلام، فی صفه الدنیا (تغر) الانسان و تخدعه (و تضر) بتفویت السعاده من یده (و تمر) ای تذهب (ان الله تعالی لم یرضها) ای لم یرض الدنیا (ثوابا لاولیائه) فلیس ثوابهم فی الدنیا (و لا عقابا لاعدائه) فلیس عقابهم هنا (و ان اهل الدنیا کرکب) جمع راکب، بمعنی: المسافر (بیناهم حلو) و نزلوا (اذ صاح بهم سائقهم) و هم الموت (فارتحلوا) و ذهبوا.
اللغه: الرکب: هم رکبان الابل و ما اشبه. حلوا: نزلوا. صاح: نادی. رحل عن المکان: ترکه و انتقل عنه. الشرح: هذه دعوه الی الزهد فی الدنیا و ما فیها و قد نفر عنها بذکر بعض معایبها بانها تعز الانسان بزینتها فیتصور انه ینال منها شیئا یسعده، و کذلک تضره بما فیها من مصائب و الام و محن و تمر علیه مرورا سریعا فتنغص علیه طیب حیاته و سعادته و من هوانها علی الله انه سبحانه لم یرض ان تکون ثوابا لاعمال اولیائه و لا عقابا لاعدائه و انما جعل الثواب و العقاب فی الدار الاخره ثم شبه اهلها بقوم مسافرین ارادوا الارتیاح بعض الوقت فخلوا رحالهم و انزلوا امتعتهم و بمجرد ان انزلوها صاح بهم قائدهم بالرحیل فلم یسعدوا بالراحه و لم ینالوا الهدوء حتی ارتحلوا و کذلک حال ابناء الدنیا یبنون و یجمعون حتی اذا اراد احدهم ان یستفید و یرتاج فاذا بید المنون تمتد الیه لتخطفه من الحیاه تارکا ورائه امواله و اولاده و کل ممتلکاته لم یتمتع بشیء منها …
«و آن حضرت در صفت دنیا فرموده است: دنیا می فریبد و زیان می رساند و می رود، و همانا که خداوند سبحان آن را پاداشی برای دوستان و عقابی برای دشمنان خود نپسندد.»
پیش از این سخن بسیار در نکوهش دنیا گفته ایم، و این جمله «می فریبد و زیان می رساند و می رود.»، چه سخن پسندیده ای است و جمله دوّم پسندیده تر و زیباتر است.
در یکی از کتابها خواندم که عیسی علیه السّلام از کنار دهکده ای گذشت که مردمش همگی مرده و بر کنار راه و گوشه و کنار افتاده بودند، عیسی به شاگردانش فرمود: این گروه به خشم خداوند گرفتار شده و مرده اند و اگر به غیر این صورت مرده بودند دفن شده بودند. آنان گفتند: ای سرور ما دوست می داریم از خبر آنان آگاه شویم. عیسی علیه السّلام از پیشگاه خداوند متعال مسألت کرد. خداوندش فرمود: چون شب فرا رسید ایشان را فراخوان، پاسخت خواهند داد. چون شب فرا رسید، عیسی علیه السّلام به جای بلندی رفت و آنان را صدا کرد، یکی از آن میان پاسخش را داد. عیسی علیه السّلام پرسید: داستان و حال شما چگونه است؟ گفت: شب را به سلامت گذراندیم و بامداد در بدبختی و دوزخ فتادیم، عیسی پرسید: به چه سبب؟ گفت: به سبب دوستی ما دنیا را. پرسید: محبت شما به دنیا چگونه بود؟ گفت: چون محبت کودک به مادرش که چون روی می آورد شاد می شود و چون پشت می کند اندوهگین می شود و می گرید. عیسی علیه السّلام گفت: چرا یاران دیگرت پاسخی به من نمی دهند؟ گفت: زیرا که به دست فرشتگان سخت گیر و تندخو بر دهان آنان لگامهای آتش زده شده است. فرمود: چگونه از آن میان تو پاسخ مرا دادی؟ گفت: از این جهت که هر چند میان ایشان بودم ولی از آنان نبودم ولی چون بر ایشان عذاب نازل شد مرا هم فرو گرفت، و من اینک آویخته بر دهانه دوزخم نمی دانم آیا رهایی می یابم یا با چهره در آن می افتم. عیسی علیه السّلام به شاگردانش فرمود: همانا خوردن نان جو با نمک ناسوده و پوشیدن گلیم و خوابیدن کنار مزبله ها و بر خاک و خاشاک در گرمای تابستان در صورتی که همراه با عافیت و رهایی از عذاب آخرت باشد، نعمت بسیاری است.
[[و قال علیه السلام ]]
فِی صِفَهِ الدُّنْیَا:
تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ،إِنَّ اللّهَ تَعَالَی لَمْ یَرْضَهَا ثَوَاباً لِأَوْلِیَائِهِ،وَ لَا عِقَاباً لِأَعْدَائِهِ.إِنَّ أَهْلَ الدُّنْیَا کَرَکْبٍ بَیْنَا هُمْ حَلُّوا إِذْ صَاحَ بِهِمْ سَائِقُهُمْ فَارْتَحَلُوا.
امام علیه السلام در وصف دنیا فرمود:
میفریبد و زیان میرساند و میگذرد.خداوند به (بخشیدن) آن به عنوان پاداش برای دوستانش،رضایت نداده و (گرفتن) آن را به عنوان کیفر دشمنانش نپذیرفته است.اهل دنیا همچون کاروانی هستند که هنوز رحل اقامت نیفکندهاند که قافلهسالار فریاد میزند (کوچ کنید):و آنها کوچ میکنند.(سند گفتار حکیمانه:
از کسانی که این کلام حکمت آمیز را در کتاب های خود آورده اند راغب اصفهانی در محاضرات و ماوردی در ادب الدنیا والدین و آمدی در غررالحکم و ابن طلحه شافعی در مطالب السؤول است که بعضی از آنها آن را با تفاوتی نقل کرده اند و این تفاوت نشان می دهد مصدری غیر از نهج البلاغه در اختیار داشته اند. میدانی نیز در مجمع الامثال آن را با تفاوت هایی نقل کرده است. همچنین طبرسی در مشکاة الانوار. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۳)
اضافه میکنیم که مجمع الأمثال و مطالب السؤول این کلام را در ضمن یک کلام طولانی از امام علیه السلام نقل کرده اند)
سه ویژگی دنیا
امام علیه السلام در این بیان کوتاه و حکیمانه پنج صفت برای دنیا بیان فرموده است.
در سه وصف اول میفرماید:«دنیا میفریبد و زیان میرساند و میگذرد»؛ (فِی صِفَهِ الدُّنْیَا:تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ).
فریبندگی دنیا از طریق ظواهر پرزرق و برق آن است؛اموال و ثروتها، کاخها و زینتها،مقامها و قدرتها؛همه از مظاهر فریبنده دنیاست که گروه زیادی را بهسوی خود جلب کرده و میکند.
و زیان رساندن دنیا از طریق ناکامیها،درد و رنجها،شکستها و مصیبتهاست.هنوز انسان دوران جوانی را طی نکرده برف پیری بر سر و روی او مینشیند و هنوز از قدرتش استفاده نکرده دیگران آن را از چنگ او درمیآورند.هنوز از سلامتیاش بهرهمند نشده امواج بیماری و درد و رنج او را احاطه میکند.
اساساً فریبندگی دنیا گویا مقدمهای برای زیان رساندن آن است؛انسان را غرق نعمت میکند ناگهان از او بازمیستاند و گرفتار امواج غم و اندوه میکند.
و گذرا بودن دنیا چیزی نیست که بر کسی مخفی باشد.تاریخ،بهترین شاهد و گواه آن است و حوادثی که با چشم خود در طول عمر دیدهایم گواه دیگری است.
فرعونها و نمرودها و شدادها همه رفتند سلاطین بزرگ و قدرتمند و جهانگشا همگی در زیر خاک پنهان شدند.تنها کاخهای ویرانشده آنها باقی مانده است.
در عمر خود نیز کسان بسیاری را دیدهایم که یک روز در اوج قدرت بودند و روز دیگر در نهایت ذلت.
بعضی از شارحان «تمُرُّ» را از ماده«مراره»به معنای تلخی دانسته و گفتهاند:
مفهوم کلام این است که دنیا میفریبد و ضرر میزند و تلخ میشود.(تمر فعل لازم است و اگر به باب افعال برود بعضی گفته اند که معنای متعدی دارد و بعضی از ارباب لغت گفته اند که آن هم معنای فعل لازم دارد. ولی بودن آن به معنای مرور و عبور با آنچه در ذیل این گفتار حکیمانه آمده است و با تناسب مقام، مناسب تر است. به علاوه اتضر» معنای مرارت را نیز دارد و نیازی به تکرار نیست)
آنگاه امام علیه السلام به چهارمین وصف دنیا پرداخته که حقارت آن را در پیشگاه خداوند روشن میسازد،میفرماید:«خداوند به (بخشیدن) آن به عنوان پاداش برای دوستانش،رضایت نداده و (گرفتن) آن را به عنوان کیفر دشمنانش نپذیرفته است»؛ (إِنَّ اللّهَ تَعَالَی لَمْ یَرْضَهَا ثَوَاباً لِأَوْلِیَائِهِ،وَ لَا عِقَاباً لِأَعْدَائِهِ).
این تعبیرِ بسیار جالبی است.درست مثل این که کسی بگوید:فلان مبلغ ناچیز بهقدری بیاهمیت است که نمیتواند بخشیدن آن سبب تشویق دوستان و نبخشیدنش سبب مجازات دشمنان گردد و این نهایت حقارت دنیا را نشان میدهد.
قرآن مجید در سوره زخرف میفرماید:« وَ لَوْ لَا أَنْ یَکُونَ النَّاسُ أُمَّهً وَاحِدَهً لَّجَعَلْنَا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمَنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِّنْ فَضَّهٍ وَ مَعَارِجَ عَلَیْهَا یَظْهَرُونَوَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْوَاباً وَ سُرُراً عَلَیْهَا یَتَّکِئُونَوَ زُخْرُفاً وَ إِنْ کُلُّ ذَلِکَ لَمَّا مَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ »؛اگر (تمکّن کفّار از مواهب مادی) سبب نمیشد که همه مردم،امت واحد (گمراهی) شوند،ما برای کسانی که به (خداوند) رحمان،کافر میشدند خانههایی قرار میدادیم با سقفهایی از نقره و نردبانهایی که از آن بالا روند و برای اطاقهای آنها درهایی (پر زرق و برق) و تختهایی (زیبا) قرار میدادیم که بر آن تکیه کنند،و هرگونه زیوری را در اختیار آنها میگذاشتیم،ولی اینها همه،متاع زندگی دنیاست،و سرای آخرت نزد پروردگارت برای پرهیزکاران است».(زخرف، آیات ۳۳-۳۵)
البته خداوند اقوام متعددی را به عذابهای دنیوی گرفتار کرده است که در قرآن مجید نمونههای فراوانی از آن دیده میشود ولی این به آن معنا نیست که فقط عذابهای دنیا و سلب نعمتها جزای کافران باشد؛جزای اصلی آنها در قیامت است.همان گونه که قرآن میفرماید:« وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِّنَ الْعَذَابِ الْأَدْنَی دُونَ الْعَذَابِ الْأَکْبَرِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ »؛به آنان از عذاب نزدیک (عذاب این دنیا) پیش از عذاب بزرگ (عذاب آخرت) میچشانیم،شاید بازگردند!».(سجده، آیه ۲۱)
در پنجمین و آخرین جمله امام علیه السلام شرح ناپایداری دنیا را در لباس مثال گویایی بیان کرده،میفرماید:«اهل دنیا همچون کاروانی هستند که هنوز رحل اقامت نیفکندهاند که قافلهسالار فریاد میزند (کوچ کنید) و آنها کوچ میکنند»؛ (وَ إِنَّ أَهْلَ الدُّنْیَا کَرَکْبٍ بَیْنَا هُمْ حَلُّوا إِذْ صَاحَ بِهِمْ سَائِقُهُمْ فَارْتَحَلُوا).
اشاره به اینکه مردم دنیا حتی وضعشان از مسافران عادی نیز بدتر است زیرا مسافران عادی هنگامی که وارد منزلی شدند مقداری در آنجا میمانند و استراحت میکنند و خود را آماده ادامه راه مینمایند مگر اینکه قافلهسالار بعد از اجازه اقامت احساس کند در آن منزلگاه خطری است،در این صورت بلافاصله اعلام میدارد همه برخیزند و آماده حرکت شوند و اهل دنیا درست به چنین قافله و قافلهسالاری میمانند و این مربوط به شرایط غیر عادی است.
ناپایداری مواهب این جهان
درباره بیوفایی و ناپایداری دنیا تعبیرات مختلفی در روایات اسلامی دیده میشود که هر یک از دیگری گویاتر است از جمله:
گاه دنیا را تشبیه به پلی کردهاند که باید از آن عبور کرد و ایستادن و توقف بر آن معنا ندارد.
«إِنَّمَا الدُّنْیا قَنْطَرَهٌ فَاعْبُرُوهَا وَ لَا تَعْمُرُوهَا» .(بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۳۱۹، ح ۲۰)
در جایی دیگر دنیا به عنوان سرای عبور و نه دار اقامت معرفی شده است همانگونه که امام امیرمؤمنان علیه السلام در حکمت 133 فرموده است:
«الدُّنْیا دَارُ مَمَرٍّ لَا دَارُ مَقَر» .
در تعبیر زیبای سومی دنیا تشبیه به لباسی شده که تمام آن از هم شکافته و تنها به نخی بند است که هر زمان احتمال میرود آن نخ،پاره شود و لباس فرو افتد همانگونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«هذِهِ الدُّنْیا مِثْلُ ثَوْبٍ شُقَّ مِنْ أَوَّلِهِ إلی آخِرِهِ فَیبْقی مُتَعَلِّقاً بِخَیطٍ فی آخِرِهِ یوشَکُ ذلِکَ الْخَیطُ أنْ ینْقَطِع» .(مجموعه ورام، ج ۱، ص ۱۴۸.)
در تعبیر چهارمی دنیا تشبیه به سایه ابرها شده که هرگز پایدار نیست و همچون صحنههای دلانگیز خواب است که به زودی میگذرد همانگونه که در غررالحکم از امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده است:
«إنَّ الدُّنْیا ظِلُّ الْغَمامِ وَ حُلُمُ الْمَنامِ» .(غررالحکم، ح ۲۱۶۶)
در پنجمین تعبیر،وضعیت انسان در برابر دنیا تشبیه به سواری شده است که برای استراحت و خواب نیمروز در سایه درختی در یک روز داغ تابستانی پیاده میشود و بعد از ساعتی استراحت آن را ترک میگوید و میرود همانگونه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«إِنَّمَا مَثَلِی وَ مَثَلُ الدُّنْیا کَمَثَلِ رَاکِبٍ مَرَّ لِلْقَیلُولَهِ فِی ظِلِّ شَجَرَهٍ فِی یوْمِ صَیفٍ ثُمَّ رَاحَ وَ تَرَکَهَا» .(بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۱۱۹، ح ۱۱۱.)
پیش از همه اینها قرآن مجید با مثال روشنی ناپایداری و بیوفایی دنیا را ترسیم کرده است:« وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَّثَلَ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا کَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیَاحُ وَ کَانَ اللّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ مُّقْتَدِراً ».( کهف، آیه ۴۵.)
و عجیب این است که با این همه توصیف و تشبیه باز هم گروه کثیری غافلاند و همچنان بر این دنیای ناپایدار تکیه میکنند و برای بهدست آوردن گوشهای از آن جانفشانی مینمایند.
Describing life in this world, Imām Ali ibn Abū Tālib said: “It deceives, it harms and it passes away. Allāh, the Sublime, neither approved it as a reward for His lovers nor as a punishment for His enemies. In fact, the people of this world are like those riders who, as soon as they descend, the driver calls out to them and they march off.”
وَ قَالَ لِابنِهِ الحَسَنِ علیه السلام لَا تُخَلّفَنّ وَرَاءَکَ شَیئاً مِنَ الدّنیَا فَإِنّکَ تَخَلّفُهُ لِأَحَدِ رَجُلَینِ إِمّا رَجُلٌ عَمِلَ فِیهِ بِطَاعَةِ اللّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ بِهِ وَ إِمّا رَجُلٌ عَمِلَ فِیهِ بِمَعصِیَةِ اللّهِ فشَقَیَِ بِمَا جَمَعتَ لَهُ فَکُنتَ عَوناً لَهُ عَلَی مَعصِیَتِهِ وَ لَیسَ أَحَدُ هَذَینِ حَقِیقاً أَن تُؤثِرَهُ عَلَی نَفسِکَ قَالَ الرضّیِّ وَ یُروَی هَذَا الکَلَامُ عَلَی وَجهٍ آخَرَ وَ هُوَ أَمّا بَعدُ فَإِنّ ألّذِی فِی یَدِکَ مِنَ الدّنیَا قَد کَانَ لَهُ أَهلٌ قَبلَکَ وَ هُوَ صَائِرٌ إِلَی أَهلٍ بَعدَکَ وَ إِنّمَا أَنتَ جَامِعٌ لِأَحَدِ رَجُلَینِ رَجُلٍ عَمِلَ فِیمَا جَمَعتَهُ بِطَاعَةِ اللّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ بِهِ أَو رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِمَعصِیَةِ اللّهِ فَشَقِیتَ بِمَا جَمَعتَ لَهُ وَ لَیسَ أَحَدُ هَذَینِ أَهلًا أَن تُؤثِرَهُ عَلَی نَفسِکَ وَ لَا أَن تَحمِلَ لَهُ عَلَی ظَهرِکَ فَارجُ لِمَن مَضَی رَحمَةَ اللّهِ وَ لِمَن بقَیَِ رِزقَ اللّهِ
ترجمهها:
(اخلاقی، اقتصادی) و درود خدا بر او، فرمود: (به فرزندش امام مجتبی علیه السّلام خطاب کرد:) چیزی از دنیای حرام برای پس از مرگت باقی مگذار، زیرا آنچه از تو میماند نصیب یکی از دو تن خواهد شد ، یا شخصی است که آن را در طاعت خدا به کار گیرد، پس سعادتمند میشود به چیزی که تو را به هلاکت افکنده است. و یا شخصی که آن را در نافرمانی خدا به کار گیرد، پس هلاک میشود به آنچه که تو جمع آوری کردی، پس تو در گناه او را یاری کردهای، که هیچ یک از این دو نفر سزاوار آن نیستند تا بر خود مقدّم داری . (این حکمت به گونه دیگری نیز نقل شده) پس از ستایش پروردگار! آنچه از دنیا هم اکنون در دست تو است، پیش از تو در دست دیگران بود، و پس از تو نیز به دست دیگران خواهد رسید ، و همانا تو برای دو نفر مال خواهی اندوخت، یا شخصی که اموال جمع شده تو را در طاعت خدا به کار گیرد، پس به آنچه که تو را به هلاکت افکند سعادتمند میشود، یا کسی است که آن را در گناه به کار اندازد، پس با اموال جمع شده تو هلاک خواهد شد، که هیچ یک از این دو نفر سزاوار نیستند تا بر خود مقدّمشان بداری، و بار آنان را بر دوش کشی ، پس برای گذشتگان رحمت الهی، و برای بازماندگان روزی خدا را امیدوار باش .
[و به پسرش حسن فرمود:] پسرکم! چیزی از دنیا بجا منه! چه آن را برای یکی از دو کس خواهی نهاد: یا مردی که آن را در طاعت خدا به کار برد پس به چیزی که تو بدان بدبخت شدهای نیکبخت شود، و یا مردی که به نافرمانی خدا در آن کار کند و بدانچه تو برای او فراهم کردهای بدبخت شود پس در آن نافرمانی او را یار باشی و هیچ یک از این دو در خور آن نبود که بر خود مقدمش داری. [و این گفتار به گونهای دیگر روایت شده است که:] اما بعد، آنچه از دنیا در دست توست پیش از تو خداوندانی داشت و پس از تو به دیگری رسد و تو فراهم آورندهای که برای یکی از دو تن خواهی گذاشت: آن که گرد آورده تو را در طاعت خدا به کار برد پس او بدانچه تو بدبخت شدهای خوشبخت شود، یا آن که آن را در نافرمانی خدا صرف کند پس تو بدانچه برای وی فراهم آوردهای بدبخت شوی و هیچ یک از این دو سزاوار نبود که بر خود مقدمش داری و بر پشت خویش برای او باری برداری ، پس برای آن که رفته است آمرزش خدا را امید دار و برای آن که مانده روزی پروردگار.!
و فرمود مر پسر خود را حسن ای پسرک من واپس مگذار بعد از خود چیزی را از متاع دنیا پس بدرستی که تو واپس میگذاری از برای یکی از مرد یا مردی که عمل کند در آن بطاعت خدا پس نیکبخت گردد به آن چه شقی شدی و بی بهره بآن و یا مردی که کار کرد در آن بنا فرمانی خدا پس باشی تو او را یاری دهنده بر نافرمانی خدا و نیست هیچکدام از این دو سزاوار آنکه برگزینی بر نفس خود او را و روایت کردهاند اینکلامرا بر وجهی دیگر و آن اینست اما پس از حمد خدا ای پسرک من پس بدرستی که آنچه در دست تست از دنیا بود او را اهلی و مالکی پیش از تو و آن گردنده است بسوی کسانی که بعد از تو باشند و جز این نیست که تو جمع کننده آنرا برای یکی از دو مرد مردیکه عمل کرد در آنچه جمع کرده تو آنرا بطاعت خدا پس نیکبخت شد به آن چه بدبخت شدی بآن و مردیکه عمل کرد در آن بنافرمانی خدا پس بدبخت شد به آن چه جمع کردی مر او را و نیست هیچکدام ازین دو از اهل آنکه برگزینی او را بر نفس خودت و برداری او را بر پشت خود پس امیدوار باش مر آن کسی را که گذشت رحمة خدا بر او برای کسی که باقی ماند روزی خدا را
به فرزند خود حسن (علیه السلام) فرمود: ای فرزند بعد از خود مالی برجای مگذار. زیرا آنچه می نهی برای یکی از این دو خواهد بود، یا کسی که آن مال را در طاعت خدا به کار می برد، پس او به چیزی که سبب بدبختی تو شده، نیکبخت می گردد یا کسی است که آن مال را در معصیت خدا صرف می کند، پس به آنچه تو برایش نهاده ای، بدبخت شود. و تو او را در معصیت یار باشی و این دو هیچیک شایسته آن نیستند که او را بر خود برگزینی.
سید رضی گوید: و این معنی را به گونه دیگری هم آورده اند:
اما بعد آنچه از دنیا در دست توست پیش از تو صاحبانی داشته و بعد از تو به دیگران خواهد رسید. مالی که گرد آورده ای به یکی از این دو خواهد رسید: یکی آنکه مال تو را در راه طاعت خدا به کار برد، پس او به چیزی که تو بدان بدبخت شده ای، خوشبخت گردد، یا کسی است که آن را در راه معصیت خدا مصرف کند، پس به سبب مالی که برای او گرد آورده ای، بدبخت شود. هیچیک از این دو، سزاوار آن نیستند که او را بر خود برگزینی یا بار او را بر دوش کشی. پس برای آنها که رفته اند، امید آمرزش داشته باش و برای آنان که مانده اند، امید روزی خداوند را.
به فرزندش حسن علیه السّلام فرمود:پسرم!چزی از دنیا را برای بعد از خود مگذار،زیرا برای یکی از دو نفر خواهی گذاشت :
یا کسی که مال را در طاعت خدا به مصرف خواهد رساند،پس او سعادتمند میشود به چیزی که تو به خاطر آن بدبخت شدهای.یا کسی که آن را در معصیت حق خرج خواهد کرد، پس زیانکار گشتهای به سبب آنچه برای او فراهم آوردی،و وی را بر معصیت خدا کمک کردی.
و هیچ کدام از این دو نفر شایسته نیستند که آنها را بر خود مقدّم بداری .
این سخن به صورتی دیگر هم روایت شده و آن این است :
اما بعد،آنچه از دنیا در اختیار توست پیش از تو مالکی داشته، و پس از تو به مالکی دیگر میرسد ،و تو برای یکی از این دو نفر جمع میکنی:کسی که با فراهم آوردهات به طاعت خدا بر میخیزد،پس خوشبخت گشته به آنچه که تو به آن بدبخت شدهای،یا کسی که آن را در معصیت خدا خرج مینماید، پس زیانکار شده به آنچه که تو برای او جمع کردی.هیچ کدام از این دو نفر سزاوار نیستند که بر خود مقدم نمایی،و نه اینکه به خاطر او بر پشت خود بار گذاری .پس برای کسی که از دنیا رفته رحمت خدا را،و برای آن که مانده رزق پروردگار را امیدوار باش .
شروح:
و روی: و لا یخلفه الا لاحد رجلین. و توثره علی نفسک: تختاره علیها.
و روی: و لا یخلفه الا لاحد رجلین. و توثره علی نفسک: تختاره علیها. و قوله و لا تحمل له علی ظهرک معطوف علی ان توثره و مفعوله محذوف ای و ان لا تحمل ثقلا لاجله علی ظهرک.
امام به فرزندش امام حسن (علیه السلام) فرمود: (پسرک من، مبادا چیزی از دنیا را پس از خود بگذاری، زیرا که آن را برای یکی از دو تن خواهی گذاشت: یا کسی که در طاعت و بندگی خدا آن را به کار میبرد، پس او خوشبخت میشود به چیزی که باعث بدبختی و زیانکاری تو شده است. یا برای کسی که آن را در معصیت و نافرمانی خدا به کار میبرد، پس به سبب آنچه که تو برای او گرد آوردهای بدبخت شده و تو او را در راه معصیت کمک کردهای و هیچ کدام از این دو شایسته نیست که او را بر خود ترجیح دهی). امام (علیه السلام) فرزندش را با نهی کردن از اندوختن مال، موعظه کرده و از این عمل به وسیلهی قیاس مضمری برحذر داشته است که صغرای آن عبارت: (فانک … ) است. و عبارت: (بما شقیت به) یعنی: بدبختی در دنیا با زحمت جمعآوری مال و بدبختی در آخرت به وسیلهی اندوختن مال است، به دلیل قول خدای تعالی: و الذین یکنزون الذهب و الفضه و لا ینفقونها فی سبیل الله … و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر کس مالی را پس از خود بگذارد برای هر یک از دو گروهی که استحقاق ترجیح دادن بر خویش را ندارند، چنین کاری روا نیست.
سیدرضی میگوید: این گفتار به نحو دیگر نیز به شرح زیر، روایت شده است: (اما بعد، آنچه از دنیا در اختیار تو است، پیش از تو صاحبی داشته و پس از تو نیز به صاحبی میرسد، و تو برای یکی از دو تن گردآوری میکنی: کسی که از آن در راه طاعت خدا استفاده کند و نیکبخت شود به وسیلهی آن چیزی که تو بدان سبب بدبخت شدهای یا کسی که آن را در راه معصیت خدا به کار برد، پس بدبخت شده به وسیلهی آنچه تو برای او جمع آوردهای و هیچ یک از این دو شایسته نیست که بر خود مقدم بداری و نه آن که بر عهدهی خود بگیری، پس برای کسی که گذشته، رحمت خدا را و برای آن که باقی است روزی خدا را امیدوار باش). در این روایت امام (علیه السلام) به وسیلهی دو قیاس مضمر از دنیا برحذر فرموده است:، یکی فان الذی فی یدک … و بعدک است، و کبرای مقدر آن چنین میشود: و هر چه اینطور باشد سزاوار نیست که تو بدان دل ببندی و بر آن اعتماد ورزی. دومی عبارت: و انما انت … ظهرک است و کبرای آن همان است که در روایت اول گذشت. کلمهی: حمل را برای بر دوش گرفتن گناهان و جمعآوری مال، استعاره آورده و کلمهی (ظهر) را به عنوان ترشیح به کار برده است. آنگاه امام (علیه السلام) به چیزی بهتر از مال-
برای گذشتگان امید رحمت خدا و برای بازماندگان امید روزیی که خداوند به هر زندهای وعده داده است- راهنمایی فرموده است.
وَ قَالَ علیه السلام لاِبْنِهِ اَلْحَسَنِ ع [یَا بُنَیَّ]
لاَ تُخَلِّفَنَّ وَرَاءَکَ شَیْئاً مِنَ الدُّنْیَا فَإِنَّکَ تَخَلِّفُهُ لِأَحَدِ رَجُلَیْنِ إِمَّا رَجُلٌ عَمِلَ فِیهِ بِطَاعَةِ اللَّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ بِهِ وَ إِمَّا رَجُلٌ عَمِلَ فِیهِ بِمَعْصِیَةِ اللَّهِ فَشَقِیَ بِمَا جَمَعْتَ لَهُ فَکُنْتَ عَوْناً لَهُ عَلَی مَعْصِیَتِهِ وَ لَیْسَ أَحَدُ هَذَیْنِ حَقِیقاً أَنْ تُؤْثِرَهُ عَلَی نَفْسِکَ قَالَ الرَّضِیُّ وَ یُرْوَی هَذَا الْکَلاَمُ عَلَی وَجْهٍ آخَرَ وَ هُوَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الَّذِی فِی [یَدَیْکَ]
یَدِکَ مِنَ الدُّنْیَا قَدْ کَانَ لَهُ أَهْلٌ قَبْلَکَ وَ هُوَ صَائِرٌ إِلَی أَهْلٍ بَعْدَکَ وَ إِنَّمَا أَنْتَ جَامِعٌ لِأَحَدِ رَجُلَیْنِ رَجُلٍ عَمِلَ فِیمَا جَمَعْتَهُ بِطَاعَةِ اللَّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ بِهِ أَوْ رَجُلٍ عَمِلَ [فِیمَا جَمَعْتَهُ]
فِیهِ بِمَعْصِیَةِ اللَّهِ [فَشَقِیَ]
فَشَقِیتَ بِمَا جَمَعْتَ لَهُ وَ لَیْسَ أَحَدُ هَذَیْنِ أَهْلاً أَنْ تُؤْثِرَهُ عَلَی نَفْسِکَ [أَوْ]
وَ لاَ أَنْ تَحْمِلَ لَهُ عَلَی ظَهْرِکَ فَارْجُ لِمَنْ مَضَی رَحْمَةَ اللَّهِ وَ لِمَنْ بَقِیَ رِزْقَ اللَّهِ [تَعَالَی ] .
روی فإنک لا تخلفه إلا لأحد رجلین و هذا الفصل نهی عن الادخار و قد سبق لنا فیه کلام مقنع.
و خلاصة هذا الفصل أنک إن خلفت مالا فإما أن تخلفه لمن یعمل فیه بطاعة الله أو لمن یعمل فیه بمعصیته فالأول یسعد بما شقیت به أنت و الثانی یکون معانا
منک علی المعصیة بما ترکته له من المال و کلا الأمرین مذموم و إنما قال له فارج لمن مضی رحمة الله و لمن بقی رزق الله لأنه قال فی أول الکلام قد کان لهذا المال أهل قبلک و هو صائر إلی أهل بعدک.
و الکلام فی ذم الادخار و الجمع کثیر و للشعراء فیه مذاهب واسعة و معان حسنة و قال بعضهم یا جامعا مانعا و الدهر یرمقه
(و قال علیهالسلام لابنه الحسن) و فرمود حضرت مر پسر خود را امام حسن علیهالسلام (یا بنی) ای پسرک من (لا تخلفن ورائک) واپس مگذار بعد از خود (شیئا من الدنیا) چیزی را از متاع دنیای بیاعتبار (فانک تخلفه) پس به درستی که تو واپس میگذاری آن را (لاحد رجلین) برای یکی از دو مرد (اما رجل عمل فیه بطاعه الله) یا مردی که عمل کند در آن به طاعت خدا (فسعد بما شقیت به) پس نیکبخت گردد به آنچه سمت شقاوت پیدا کردی به جمع و اذخار آن (و اما رجل عمل فیه بمعصیه الله) و یا مردی که عمل کند در آن به معصیت خدا (فکنت عونا له علی معصیه الله) پس باشی تو یاری دهنده او بر معصیت خدا (و لیس احد هذین حقیقا) و نیست هیچ یک از این دو مرد سزاوار (ان توثره علی نفسک) به آنکه اختیار کنی عمل او را بر نفس خود.
(و یروی هذا الکلام) و روایت کرده شده است این کلام (علی وجه اخر) بر وجهی دیگر (و هو) و آن، این است که: (اما بعد یا بنی) ای پسرک من اما پس از حمد خدا و درود و سلام بر سید انبیاء (فان الذی فی یدیک) پس به درستی که آنچه در دستهای تو است (من الدنیا) از متاع دنیا (قد کان له اهل قبلک) بود آن را صاحبی پیش از تو (صائر الی اهل بعدک) و آن بازگردنده است به سوی خداوندی دیگر بعد از تو (و انما انت جامع لاحد رجلین) و جز این نیست که تو جمعکنندهای متاع دنیا را از برای یکی از دو مرد (رجل عمل فیما جمعته بطاعه الله) مردی که عمل کند در آنچه جمع کردهای آن را به طاعت خدا و آن را در خیرات و مبرات صرف کند (فسعد بما شقیت) پس سعادت یافتهای به آنچه شقاوت پیدا کردی به آن (او رجل عمل بمعصیه الله) یا مردی که عمل کند در آن به معصیت خدا و آن را در معاصی خرج نماید (فشقی بما جمعت له) پس شقاوت ورزید به آنچه تو جمع کردی برای او (و لیس احد هذین) و نیست هیچ یک از آن دو مرد (اهلا ان توثره علی نفسک) اهلیت آنکه تو برگزینی او را بر نفس خود (و تحمل له علی ظهرک) و آنکه برداری از برای او بر پشت خود گناهان او را (فارج) پس امیدوار باش (لمن مضی) برای کسی که گذشت (رحمت الله) رحمت و بخشش خدا را (و لمن بقی) و برای کسی که باقی ماند (رزق الله) روزی خدا را.
فرمود با فرزند خود (امام حسن علیهالسلام) ای پسرک مگذار البته از پس خود چیزی از مال دنیا، چه حال از دو بیرون نیست: یا مگذاری برای کسی که عمل کند در آن مال به طاعت خدای و آن مال را در خیرات و طاعات صرف کند پس او نیکبخت و دولتیار گردد به آنچه تو به آن سبب محروم و زیانکار شدهای یا برای کسی که عمل کند در آن مال به معصیت خدا و وسیله غفلت و دوری از طاعت سازد پس توعون و ناصر او باشی بر معصیت و نافرمانی خدای عزوجل، و نیست هیچ یک از این دو کس شایسته و سزاوار اینکه او را اختیار کنی بر نفس خویش، و سود او طلبی در ضرر خویش و سعادت او جوئی به شقاوت خویش.
واین کلام را بر وجهی دیگر هم روایت کردهاند چنین، اما بعد پس به تحقیق آنچه در دو دست توست از دنیا او را بوده است صاحبی پیش از تو، و باز گردنده است به مصاحبی بعد از تو. بالجمله پیش از تو صاحبی داشته است، و بعد از تو به صاحبی باز گردد. و هیچ یک از این دو مرد اهل آن نیستند که تو آن را بر نفس خود اختیار کنی و از برای او بر پشت خویش بار گران نهی، پس امیدوار باش برای آنان که رفتهاند یعنی فوت شدهاند از اهل بیت تو رحمت خدای را، و از برای آنان که ماندهاند روزی خدای را، نه بر رفته افسوس خور، و نه برای مانده غم و اندوه. فرزند بندهایست خدا را غمش مخور تو کسیتی که به ز خدا بنده پروری گر مقبل است گنج سعادت از آن اوست ور مدبر است رنج زیادت چه میبری
و قال علیهالسلام لابنه الحسن علیهماالسلام: «یا بنی لا تخلفن وراءک شیئا من الدنیا، فانک تخلفه لاحد رجلین: اما رجل عمل فیه بطاعه الله، فسعد بما شقیت به و اما رجل عمل فیه بمعصیه الله (فشقی بما جمعت له) فکنت عونا له علی معصیته و لیس احد هذین حقیقا ان توثره علی نفسک.» یعنی و گفت علیهالسلام به پسر خود امام حسن علیهالسلام که ای پسرک من، به جا مگذار در پشت سر تو چیزی از مال دنیا را، زیرا که تو وامیگذاری مال دنیا را از برای یکی از دو مرد، یا مردی است که میکند در آن مال طاعت خدا را، پس نیکبخت شد او به چیزی که تو بدبخت شدی به سبب آن که به مصرف خیر خود نرساندی و یا مردی که میکند در آن مال معصیت خدا را (پس با چیزی که برایش گردآوردهای بدبخت شود)، پس باشی تو معین و یاور او بر معصیت او، و نیست هیچ یک از این دو سزاوار به اینکه تو اختیار کنی از برای نفس تو.
و روی هذا الکلام علی وجه آخر و هو: «اما بعد، فان الذی فی یدیک من الدنیا قد کان له اهل قبلک و هو صائر الی اهل بعدک و انما انت جامع لاحد رجلین: رجل عمل فیما جمعته بطاعه الله فسعد بما شقیت به، او رجل عمل فیه بمعصیه الله فشقی بما جمعت له و لیس احد هذین اهلا ان توثره علی نفسک و لا ان تحمل له علی ظهرک، فارج لمن مضی رحمه الله و لمن بقی رزق الله.» یعنی و روایت شده است این کلام بر وجهی دیگر و آن این است که اما بعد از حمد خدا و نعت رسول خدا، صلی الله علیه و آله، پس به تحقیق که آن چیزی که در دستهای تو است از مال دنیا به تحقیق که بود از برای آن صاحبی پیش از تو و آن مال خواهد برگردید به سوی صاحبی بعد از تو و نیستی تو مگر جمعکنندهی مال از برای یکی از دو مرد: مردی که بکند در مالی که تو جمع کردهای آن را طاعت خدا، پس نیکبخت باشد به مالی که تو بدبخت شدی به آن، یا مردی که بکند در آن معصیت خدا را، پس بدبخت شد به سبب مالی که تو جمع کردی از برای او و نیست هیچ یک از این دو سزاوار به اینکه تو اختیار کنی از برای نفس تو و تو بار کنی آن را بر پشت تو، پس امیدوار باش از برای کسی که گذشته است زمان او رحمت خدا را و از برای کسی که باقی مانده است روزی خدا را.
المعنی: کلامه (علیه السلام) هذا غایه فی ذم الادخار و جمع حطام الدنیا و تامین المال الموراث و ان کانوا من اهل الحق و العباده، و ظاهر کلامه یشمل ادخار المال و لو من الحلال لان صرفه فی الطاعه و تحصیل السعاده مشروطه بکونه حلالا و مباحا، و الا فلا یصح صرف الحرام فی طاعه الله الا ان یحمل علی جهل الوارث بالحال فقوله (بما شقیت) ینظر الی الشقاء فی الدنیا الملازم لجمع المال، فانه یحتاج الی بذل الوسع و تحمل التعب و الاقتار فی المعیشه. و قال ابن میثم: ای شقاء الدنیا بجمعه، و شقاء الاخره باد خاره مستدلا علی حرمه الادخار بقوله تعالی: ان الذین یکنزون الذهب و الفضه و لا ینفقونها فی سبیل الله- الخ- انتهی. و تحقیق المقام یحتاج الی تفصیل لا یسعه هذا المختصر. الترجمه: بفرزندش حسن (علیه السلام) فرمود: پسر جانم بجای خود هیچ چیزی از متاع دنیا را مگذار، زیرا تو آنرا برای یکی از دو کس بجا میگذاری: یا کیسکه آنرا در طاعت خداوند صرف میکند و بوسیله آنچه تو بخاطرش بدبخت شدی خوشبخت میشود، و یا کسیکه آنرا در معصیت خدا صرف میکند و بوسیله مال تو بدخبت میشود و تو یاور او شدی در گناهی که کرده، و هیچکدام از این دو سزاوار نیستند که آنها را بر خود مقدم شماری و برای آنها ارث گزاری.
الترجمه: سیدرضی فرماید: این کلام بعبارت دیگر هم روایت شده است: اما بعد آنچه از دنیا که در دست تو است صاحبانی پیش از تو داشته و بدیگرانی بعد از تو منتقل میگرد، تو برای یکی از دو کس مال جمع میکنی: یکی آنکه آنرا در طاعت خدا صرف میکند و بدانچه تو بدبخت شدی خوشبخت میشود یا کسیکه آنرا صرف در معصیت خدا مینماید و تو بدانچه برایش جمع کردی بدبخت میشوی، و هچکدام از این دو اهل نیستند که تو آنها را بر خود مقدم داری و برای آنها باری بر دوش خود گذاری، برای هر که از دنیا رفته رحمت خدا را بخواه و برای هر کس در آن مانده است روزی مقدر از خدا را.
و قال علیهالسلام لابنه الحسن: فی (المروج) کان المهدی محببا الی الخاص و العام، لانه افتتح امره بالنظر فی المظالم، و الکف عن القتل، و امن الخائف، و انصاف المظلوم، و بسط یده فی الاعطاء، فاذهب جعیع ما خلفه المنصور و هو ستمائه الف الف درهم و اربعه عشر الف الف دینار سوی ما جباه فی ایامه. و فی (الطبری): قال محمد بن سلیمان الهاشمی: کان المنصور لا یعزل احدا من عماله الا القاه فی دار خالد البطین علی شاطی دجله ملاصقا لدار (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) صالح المسکین، فیستخرج منه مالا، فما اخذ من شیء، امر به فعزل و کتب علیه اسم من اخذ منه و عزل فی بیتالمال و سماه بیت مال المظالم، فکثر فی ذلک البیت من المال و المتاع، ثم قال للمهدی: انی قد هیات لک شیئا ترضی به الخلق و لا تغرم من مالک شیئا، فاذا انامت فادع هولاء الذین اخذت منهم هذه الاموال التی سمیتها المظالم فاردد علیهم کل ما اخذ منهم فانک تستحمد الیهم و الی العامه، ففعل ذلک المهدی لما ولی. قال المصنف (و یروی هذا الکلام علی وجه آخر، و هو اما بعد، فان الذی فی یدک من الدنیا قد کان له اهل قبلک و هو صائر الی اهل بعدک). فی (الانوار النعمانیه): مر عیسی علیه السلام ذات یوم مع جماعه من اصحابه بزرع قد امکن من الفرک، فقالوا: یا نبیالله! انا جیاع. فاوحی الیه ان ائذن لهم فی قوتهم، فاذن لهم فتفرقوا فی الزرع یفرکون و یاکلون، فبیناهم کذلک اذ جاء صاحب الزرع و هو یقول: زرعی و ارضی ورثتها من آبائی فباذن من تاکلون؟ فدعا عیسی علیهالسلام ربه فبعث تعالی جمیع من ملک تلک الارض من لدن آدم الی ساعته کل ینادی زرعی و ارضی ورثته من آبائی ففزع الرجل منهم- و کان بلغه امر عیسی علیهالسلام، فاتاه و قال: لم اعرفک، زرعی لک حلال، فقال: و یحک! هولاء کلهم قد ورثوا هذه الارض و عمروها و ارتحلوا عنها و انت مرتحل عنها و لاحق بهم لیس لک ارض و لا مال. (و انما انت جامع لاحد رجلین رجل عمل فیما جمعته بطاعه الله فسعد بما شقیت به، و رجل عمل فیه بمعصیه الله فشقیت بما جمعت له، و لیس احد هذین اهلا ان توثره علی نفسک و لا ان تحمل له علی ظهرک، فارج لمن مضی (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) رحمه الله و لمن بقی رزق الله). الاصل فی هذه الروایه (الروضه)، روی ان مولی لامیرالمومنین علیهالسلام ساله مالا فقال: یخرج عطائی فاقاسمک. فقال: لا اکتفی، و خرج الی معاویه فوصله، فکتب علیهالسلام الیه: اما بعد- الخ. و زاد
بین قوله بعدک و قوله و انما و انما لک ما مهدت لنفسک فاثر نفسک علی اصلاح ولدک.
ینتقل المال من ید الی ید، نقدا کان ام غیر نقد.. کان هذا القصر و الحدیقه لزید، و هما الان لعمرو، و غدا لبکر.. و هکذا کل متاع و حطام تتداوله الایدی ثم تترکه الی غیرها، و تنتقل الی قبرها، و لا تاخذ معها شیئا، و یقول الامام لکل ذاهب تارک: انت تکدح و تجمع لغیرک، و هو بدوره یتصرف فیه کما یشاء، فان انفقه فیما یرضی الله کان هو الرابح المشکور عند الله و الناس علی شیء ما تعب فیه و لا اجهد نفسه، و کنت انت الخائب الخاسر، لانک زرعت و غیرک حصد، و بنیت و سواک سکن.. و ان انفقه فیما یغضب الله کنت المعین له علی الاثم و العدوان. فانت علی کل حال فی شقاء و عذاب، سواء اسعد غیرک بما ترکت ام شقی به، و کان الالیق بک و الاجدر ان تنفق بیدک ما جمعت فیما یبقی لک خیره و اجره، و تدع غیرک الی رزق الله و رحمته. و تقدم هذا مرات، منها فی الخطبه 107 (فیکون المهنا لغیره و العبء علی ظهره) و فی الحکمه 120 (عمل تذهب لذته و تبقی تبعته). و ایضا یاتی.
ینتقل المال من ید الی ید، نقدا کان ام غیر نقد.. کان هذا القصر و الحدیقه لزید، و هما الان لعمرو، و غدا لبکر.. و هکذا کل متاع و حطام تتداوله الایدی ثم تترکه الی غیرها، و تنتقل الی قبرها، و لا تاخذ معها شیئا، و یقول الامام لکل ذاهب تارک: انت تکدح و تجمع لغیرک، و هو بدوره یتصرف فیه کما یشاء، فان انفقه فیما یرضی الله کان هو الرابح المشکور عند الله و الناس علی شیء ما تعب فیه و لا اجهد نفسه، و کنت انت الخائب الخاسر، لانک زرعت و غیرک حصد، و بنیت و سواک سکن.. و ان انفقه فیما یغضب الله کنت المعین له علی الاثم و العدوان. فانت علی کل حال فی شقاء و عذاب، سواء اسعد غیرک بما ترکت ام شقی به، و کان الالیق بک و الاجدر ان تنفق بیدک ما جمعت فیما یبقی لک خیره و اجره، و تدع غیرک الی رزق الله و رحمته. و تقدم هذا مرات، منها فی الخطبه 107 (فیکون المهنا لغیره و العبء علی ظهره) و فی الحکمه 120 (عمل تذهب لذته و تبقی تبعته). و ایضا یاتی.
امام علیهالسلام به فرزندش (امام) حسن علیهالسلام (در زیان گذاشتن دارائی برای وارث) فرموده است: ای پسرک من البته چیزی از (مال و دارائی) دنیا را از پس خود مگذار، زیرا آن را برای یکی از دو مرد میگذاری: یا برای کسی که در طاعت و بندگی خدا به کار میبرد پس او نیکبخت میگردد به چیزی که تو به سبب آن بدبخت و زیانکار شدهای، یا برای کسی که در معصیت و نافرمانی خدا به کار میبرد پس بدبخت شده به سبب آنچه تو برای او گرد آوردهای و او را بر معصیتش کمک و یاور باشی، و هیچیک از این دو سزاوار و شایسته نیست که او را بر خود اختیار نموده برگزینی (سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) این فرمایش به طور دیگر روایت میشود که این است:
پس از حمد خدا و درود بر پیغمبر اکرم، آنچه در دو دست تو است از (کالای) دنیا پیش از تو صاحبی داشته است، و پس از تو به صاحبی میرسد، و تو (آن را) برای یکی از دو مرد گردآورندهای: کسی که به طاعت خدا عمل کند در آنچه گرد آوردهای پس نیکبخت شود به چیزی که تو به سبب آن بدبخت شدهای، یا مردی که آن را در معصیت خدا به کار برد پس بدبخت شده به آنچه برای او گرد آوردهای و هیچیک از این دو را شایسته نیست بر خویش اختیار نمائی، و نه آنکه برای او بر پشت خود (گناه) بار کنی، پس برای کسی که گذشته (مرده) آمرزش خدا را و برای کسی که مانده روزی خدا را امیدوار باش (نه بر رفته افسوس خور نه بر مانده اندوه).
امام (علیه السلام) مطلب سابق را توضیح میدهد و به صورت تشبیه میفرماید: مردم دنیا مانند کاروانی هستند که وارد مرکزی میشوند و هنوز وارد نشده ناگهان فریاد میرسد حرکت کنید. اگر به دقت عمر دنیا را بررسی کنیم: تعداد افرادی را که روی زمین آمده و رفتهاند و تعدادی که روی زمین هستند و تعدادی که در آینده به دنیا خواهند آمد شماره کنیم درک میکنیم که مجموع عمر انسان در برابر تشکیلات جهان همانند حرکت پشهای نخواهد بود و شخص عاقل از حرکت پشه هم اندرز میگیرد.
امام (علیه السلام) توجه میدهد که اندوختن ثروت بدون رعایت حقوق مالی و بدون صرف در کارهای خیر پایانی خطرناک دارد. عذاب کشیدن و آسایش و ثواب را دیگران بردن و یا خوشگذرانی کردن دیگران و عذاب کشیدن ثروتمند بخاطر کمک به گناه نمودن. خاندان رسالت شخصا از کسانی بودند که هر چه داشتند در راه خدا انفاق میکردند حتی نان شب را.
و قال لابنه الحسن علیهالسلام: (لا تخلفن ورائک شیئا من الدنیا) بان تجمع الدنیا و تذرها للورثه (فانک تخلفه لاحد رجلین) ان تخلفت شیئا (اما رجل عمل فیه) ای فیما تخلفت (بطاعه الله فسعد بما شقیت به) و الشقوه قد تکون بکون الوضع حراما، و قد تکون بمجرد ان یکون علی الانسان حسابه و ان کان الوضع حلالا (و اما رجل عمل فیه بمعصیه الله) بان صرف المال (فی عصیانه سبحانه (فشقی بما جمعت له) و صرت سببا لشقوه انسان (فکنت عونا له علی معصیته) لله تعالی (و لیس احد هذین حقیقا ان توثره) و ترجحه (علی نفسک) بان لا تصرف انت، و یصرف هو.
(قال الرضی (ره): و یروی هذا الکلام، علی وجه آخر، و هو): (اما بعد) الحمد و الصلاه (فان الذی فی یدک من الدنیا) من مالها و ارضها و ما اشبه (قد کان له اهل قبلک) ممن انتقل منهم الیک (و هو صائر الی اهل بعدک) ای بعد موتک (و انما انت جامع) ما تجمع من اموال الدنیا (لاحد رجلین) فان الوارث لک احد هذین الصنفین (رجل عمل فیما جمعته بطاعه الله) کان انفق الاموال فی الخیرات و القربات (فسعد بما شقیت به) اذ الانسان اذا ترک ماله لم یستفد منه، فهو تعب و لم ینتفع (او رجل عمل فیه بمعصیه الله) بان صرفه فی الحرام (فشقیت بما جمعت له) اذ جمعت مالک فیمن صرفه فی الحرام. (و لیس احد هذین) الرجلین (اهلا ان توثره علی نفسک) و ترجحه بان تجمع انت لذلک، دون نفسک (و لا ان تحمل له علی ظهرک) لان ما جمعه الانسان هو المحاسب به، فکانه حمله علی ظهره، ما انتفع به غیره (فارج لمن مضی) من صاحب الاموال قبلک (رحمه الله) بان یتفضل سبحانه علیه بالرحمه و الرضوان (و لمن بقی) من وراثک الذین ترید ان تبقی لهم مالک (رزق الله) بان یرزقهم، فلا تخلف لهم اکثر من القاعده- کما هو شان اهل الدنیا-.
اللغه: خلف الشیء: ترکه ورائه. العون: المساعد. حقیقا: جدیرا. توثره: تقدمه. الشرح: نهی عن الادخار للمال و دعوه الی التصرف فیه فی حال الحیاه فما تعبت فیه فانفقه فی حیاتک و لا تترکه الی من بعدک فانک تترکه لاحد رجلین کل منهما یتصرف فیه دونک فانت تجمع و غیرک یصرف و یتمتع فان کان الرجل صالحا استفاد منه لدنیاه و آخرته و ان کان شقیا استفاد منه فی دنیاه و تمتع به و کنت انت قد اعنته علی المعصیه و العاقل هو الذی یستفید مما جمعت یداه لدنیاه و آخرته و لا یوثر غیره علیه.
هذا علی الروایه الاولی و اما الثانیه فهی قریبه منها بزیاده قلیله و هی ان هذه الدنیا کانت لغیرک مما تقدم علیک و هی ستزول عنک و تنتقل لغیرک من بعدک فلا تجمع لغیرک لانک تجمع لاحد رجلین و لیس احدهما احق به منک فارج لمن مضی و مات رحمه الله و لمن بقی رزق الله و عطائه و لا تهتم الا بنفسک و ما ینفعک فی آخرتک …
«و آن حضرت به پسرش حسن علیه السّلام فرموده است: پسرکم چیزی از دنیا پس از خود به جا مگذار، که آن را برای یکی از دو کس وامی گذاری یا کسی که آن را در فرمانبری از خداوند به کار می برد او سعادتمند می شود به آنچه که تو با آن بدبخت شده ای، یا مردی که آن را در نافرمانی از خدا به کار می برد و با آنچه که تو برای او گرد آورده ای بدبخت می شود و تو بدین گونه یاور او در نافرمانی او بوده ای و هیچ کدام از این دو سزاوار نیستند که بر خود مقدمش داری.»
این سخن به صورت دیگری هم نقل شده که چنین است: «اما بعد، آنچه در دنیا به دست توست پیش از تو آن را صاحبی بوده است، و پس از تو به کس دیگری می رسد، و جز این نیست که تو برای یکی از دو کس گرد می آوری: کسی که با آنچه تو گرد آورده ای به فرمان خدا عمل می کند و با آنچه تو بدبخت شده ای نیکبخت می شود و کسی که با آنچه تو گرد آورده ای به نافرمانی خدا می پردازد و با آنچه تو برای او گرد آورده ای، بدبخت می شود. هیچ یک از این دو سزاوار آن نیستند که بر نفس خود ایشان را برگزینی، و بر پشت خود بار گناه کشی. برای آنان که درگذشته اند رحمت خدا را امید داشته باش و برای آنان که باقی می مانند روزی خدای متعال را.»
سخن در نکوهش اندوخته کردن و گردآوری مال بسیار است و شاعران هم در این باره فراوان سخن گفته اند و معانی پسندیده بسیاری گنجانیده اند.
[[و قال علیه السلام ]]
لِابْنِهِ الْحَسَنِ علیه السلام:
لَا تُخَلِّفَنَّ وَرَاءَکَ شَیْئاً مِنَ الدُّنْیَا،فَإِنَّکَ تُخَلِّفُهُ لِأَحَدِ رَجُلَیْنِ:إِمَّا رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِطَاعَهِ اللّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ بِهِ،وَ إِمَّا رَجُلُ عَمِلَ فِیهِ بِمَعْصِیَهِ اللّهِ فَشَقِیَ بِمَا جَمَعْتَ لَهُ؛فَکُنْتَ عَوْناً لَهُ عَلَی مَعْصِیَتِهِ،وَ لَیْسَ أَحَدُ هذَیْنِ حَقِیقاً أَنْ تُؤْثِرَهُ عَلَی نَفْسِکَ.
امام علیه السلام به فرزندش امام حسن علیه السلام فرمود:
چیزی از مال و ثروت دنیا را بعد از خود باقی مگذار زیرا آنچه باقی میگذاری برای یکی از دو کس خواهد بود:یا کسی که آن را در راه اطاعت خداوند مصرف میکند که در این صورت او به چیزی سعادتمند شده که تو بهسبب آن محروم شدهای یا برای کسی میگذاری که آن را در راه معصیت خداوند بهکار میگیرد در نتیجه تو بهسبب چیزی که برای اواندوختهای شقاوتمند،ومحروم ازسعادت میشوی ودرواقعاو را درگناهش یاری کردهای و سزاوار نیست هیچیک از این دو کس را بر خویشتن مقدم داری.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در کتاب مصادر نهج البلاغه می گوید: اما تعبیر اول را که امام علیه السلام به فرزندش امام حسن علیه السلام وصیت میکند گروهی از علما قبل از سید رضی و بعد از او روایت کرده اند مانند صدوق در کتاب خصال و ابن عساکر در تاریخ دمشق و آمدی در غرر (با تفاوت مختصری). اما جمله دوم را مرحوم کلینی در روضه کافی نقل کرده و مخاطب امام علی یکی از اصحابش است که مال قابل توجهی از امام علی درخواست کرد. امام علیه السلام؟ فرمود: به زودی سهم من از بیت المال معین می شود و من آن را با تو تقسیم می کنم. او گفت: من به این قناعت نمی کنم. از نزد حضرت بیرون رفت و به معاویه پیوست.
امام علی این سخن را به صورت نامه ای برای او نوشت. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۴))
مرحوم سید رضی میگوید:«این سخن بهگونه دیگری نیز نقل شده است و آن چنین است:اما بعد (از حمد و ثنای الهی)،آنچه از دنیا هماکنون در اختیار توست پیش از این در دست دیگران بوده است و بعد از تو نیز به دیگران میرسد تو اموال را برای یکی از دو کس گردآوری میکنی:یکی آنکس که آن را در راه طاعت الهی صرف میکند و با آن سعادتمند میشود در حالی که تو از آن محروم ماندهای یا کسی که آن را در راه معصیت خداوند صرف میکند و تو بهسبب آنچه برای او گردآوری کردهای شقاوتمند خواهی شد (چراکه کمک به گناه کردهای).هیچیک از این دو،شایستگی این را ندارد که تو او (شخص صالح) را بر خود مقدم داری و یا بار (گناه) او (شخص ناصالح) را بر دوش کشی بنابراین برای گذشتگان،رحمت خدا و برای بازماندگان،رزق پروردگار را طلب کن (و به فکر آخرت و آینده خویش باش)»؛
(قَالَ الرَّضِی وَ یرْوَی هَذَا الْکَلامُ عَلَی وَجْهٍ آخَرَ وَ هُوَ:أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ الَّذِی فِی یَدِکَ مِنَ الدُّنْیَا قَدْ کَانَ لَهُ أَهْلٌ قَبْلَکَ،وَ هُوَ صَائِرٌ إِلَی أَهْلٍ بَعْدَکَ،وَ إِنَّمَا أَنْتَ جَامِعٌ لِأَحَدِ رَجُلَیْنِ:رَجُلٍ عَمِلَ فِیَما جَمَعْتَهُ بِطَاعَهِ اللّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ بِهِ؛أوْ رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِمَعْصِیَهِ اللّهِ،فَشَقِیتَ بِمَا جَمَعْتَ لَهُ.
وَ لَیْسَ أَحَدُ هذَیْنِ أَهْلاً أَنْ تُؤْثِرَهُ عَلَی نَفْسِکَ،وَ لَا أَنْ تَحْمِلَ لَهُ عَلَی ظَهْرِکَ،فَارْجُ لِمَنْ مَضَی رَحْمَهَ اللّهِ،وَ لِمَنْ بَقِیَ رِزْقَ اللّهِ) .
برای چه کسی باقی میگذاری؟
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه با استدلال روشنی حریصان را از مالاندوزی بازمیدارد و خطاب به فرزندش امام حسن علیه السلام میفرماید:«چیزی از مال و ثروت دنیا را بعد از خود باقی مگذار زیرا آنچه باقی میگذاری برای یکی از دو کس خواهد بود:یا کسی که آن را در راه اطاعت خداوند مصرف میکند که در این صورت او به سبب چیزی سعادتمند شده که تو بهسبب آن شقاوت یافته و محروم شدهای یا برای کسی میگذاری که آن را در راه معصیت خداوند بهکار میگیرد در نتیجه تو بهسبب چیزی که برای او اندوختهای شقاوتمند،و محروم از سعادت میشوی و در واقع او را در گناهش یاری کردهای»؛ (وَ قَالَ لِابْنِهِ الْحَسَنِ علیه السلام:لَا تُخَلِّفَنَّ وَرَاءَکَ شَیْئاً مِنَ الدُّنْیَا،فَإِنَّکَ تُخَلِّفُهُ لِأَحَدِ رَجُلَیْنِ:إِمَّا رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِطَاعَهِ اللّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ بِهِ،وَ إِمَّا رَجُلُ عَمِلَ فِیهِ بِمَعْصِیَهِ اللّهِ فَشَقِیَ بِمَا جَمَعْتَ لَهُ؛فَکُنْتَ عَوْناً لَهُ عَلَی مَعْصِیَتِهِ).
و در پایان میفرماید:«و سزاوار نیست هیچیک از این دو کس را بر خویشتن مقدم داری»؛ (وَ لَیْسَ أَحَدُ هذَیْنِ حَقِیقاً أَنْ تُؤْثِرَهُ عَلَی نَفْسِکَ).
شک نیست که گذاشتن اموالی به عنوان ارثیه در حد نیاز فرزندان و بازماندگان مذموم و نکوهیده نیست و بسیاری از اولیاء اللّه و نیکان اموالی داشتهاند که به فرزندان و همسران یا سایر بستگان آنها رسیده و حتی در آیه 180 سوره بقره خداوند توصیه میکند که بههنگام فرا رسیدن مرگ،کسانی که اموالی دارند،برای پدر و مادر و نزدیکان بهطور شایسته وصیت کنند و آن را حقی بر پرهیزکاران میشمرد:« کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّهُ لِلْوَالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقّاً عَلَی الْمُتَّقِینَ »و حتی در این آیه از مال الارث به عنوان «خیر»یاد شده است که نشان میدهد باقی گذاشتن چنین مالی نه تنها عیب نیست بلکه مایه خیر و برکت است.
مخاطب امام علیه السلام حریصانی هستند که به نام تأمین آینده فرزندان به هر دری میزنند و حلال و حرام را بههم میآمیزند و خود را به زحمت و درد و رنج فراوان و مسئولیتهای سنگین گرفتار میکنند.
امام علیه السلام به اینگونه افراد میفرماید:برای چه کسی این اموال را ذخیره میکنید؟ برای افراد صالح که از آن در راه اطاعت خداوند بهره میگیرند؟ در این صورت آنها خوشبخت میشوند و شما محروم و زیانکار؛در حالی که زحمت جمع کردن مال را شما کشیدهاید.
و اگر این اموال بهدست افراد ناصالح و فاسد بیفتد و از آن در مسیر معصیت پروردگار کمک بگیرند سرنوشت بدتری خواهید داشت زیرا علاوه بر اینکه از برکات مال خود محروم شدهاید،اعانت به اثم و کمک به گناه کردهاید.
بنابراین چه بهتر که انسان حرص و طمع را کنار بگذارد و به کفاف و عفاف قناعت کند و از گردآوری اینگونه اموال بپرهیزد و اگر اموال فراوانی،خواسته یا ناخواسته بهدست او افتاد،تا زنده است از آنها بهره بگیرد و بار سفر آخرت خود را با آن ببندد و صالحات و باقیاتی از خود بهجای نهد و بخشی از آن را بهصورت ارث برای بازماندگانش بگذارد.در این صورت در قیامت گرفتار حسرت و اندوه نخواهد شد به عکس کسانی که اموالی را از طرق مختلف گردآوری کرده و برای دیگران گذاشتهاند که در هر صورت گرفتار حسرت و اندوه یوم القیامه خواهند بود.
بنابراین از هرکس شایستهتر برای اموالی که انسان گردآوری کرده است خود اوست که زحمت و مسئولیتش را بر دوش گرفته است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا نگوییم در صورت اول که بازماندگان،اموال را در راه خیر مصرف میکنند شخص گردآوری کننده کمک به طاعت آنها کرده و از این نظر دارای ثواب و پاداش،و سعادتمند است همان گونه که در صورت دوم به سبب اعانت بر گناه،شقاوتمند محسوب میشود؟
با توجه به یک نکته پاسخ این سؤال روشن میشود و آن این است که به فرض که به انسان به دلیل کمک و اطاعت پاداشی بدهند ولی بدون شک اگر خودش آن را در طریق اطاعت مصرف میکرد چندین برابر عایدش میشد و از این نظر گرفتار خسران شده است.
اضافه بر این ممکن است در جمعآوری این اموال دقت در حلال و حرام بودن آنها نکرده باشد که در این صورت وزر و وبال آن برای اوست و بهره گرفتن از آن در طریق طاعت برای کسی که از وجود حرام در آن خبر نداشته نصیب دیگران میشود.
سؤال دیگر اینکه فقها در بحث اعانت بر گناه نیت را لازم میدانند و میدانیم شخصی که اموالی را گردآوری کرده نیتش این نیست که فرزند ناصالحش آن را حتماً در طریق گناه مصرف کند بنابراین چگونه امام علیه السلام میفرماید:اعانت بر گناه کرده است؟
پاسخ این است که در بحث اعانت بر اثم گفتهایم که اگر انسان یقین داشته باشد مثلاً انگوری که به کارخانه شرابسازی میفروشد حتماً برای ساخت شراب مورد استفاده واقع میشود آن را نیز مصداق اعانت بر اثم میدانیم و ای بسا حریصانی که اموالی را جمعآوری کردهاند بدانند فرزندان آنها از آن در کارهای ناشایست استفاده میکنند بنابراین مصداق اعانت بر اثم میشود.
مرحوم سید رضی بعد از پایان این گفتار حکمتآمیز میگوید:«این سخن بهگونه دیگری نیز نقل شده است و آن چنین است»؛ (قَالَ الرَّضِی وَ یرْوَی هَذَا الْکَلامُ عَلَی وَجْهٍ آخَرَ وَ هُوَ).
این قسمت،که مرحوم سید رضی نقل میکند ازنظر معنا تفاوتی با بخش گذشته ندارد و روشن است که نقل به معنا شده است یا آن بخش نقل به معنای این بخش بود.ولی این تفاوت در آن دیده میشود که بخش گذشته بهصورت وصیتی به امام حسن مجتبی علیه السلام بود اما این بخش بهصورت خطبه ایراد شده است چون در آغازش«اما بعد»آمده که معمولاً در آغاز خطبهها میآید. به هر حال میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی)،آنچه از دنیا هماکنون در اختیار توست پیش از این در دست دیگران بوده است و بعد از تو نیز به دیگران میرسد»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ الَّذِی فِی یَدِکَ مِنَ الدُّنْیَا قَدْ کَانَ لَهُ أَهْلٌ قَبْلَکَ،وَ هُوَ صَائِرٌ إِلَی أَهْلٍ بَعْدَکَ).
آنگاه میافزاید:«تو اموال را برای یکی از دو کس گردآوری میکنی:یکی آنکس که آن را در راه طاعت الهی صرف میکند و با آن سعادتمند میشود در حالی که تو از آن محروم ماندهای یا کسی که آن را در راه معصیت خداوند صرف میکند و تو بهسبب آنچه برای او گردآوری کردهای شقاوتمند خواهی شد (چراکه کمک به گناه کردهای)»؛ (وَ إِنَّمَا أَنْتَ جَامِعٌ لِأَحَدِ رَجُلَیْنِ:رَجُلٍ عَمِلَ فِیَما جَمَعْتَهُ بِطَاعَهِ اللّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ بِهِ؛أوْ رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِمَعْصِیَهِ اللّهِ،فَشَقِیتَ بِمَا جَمَعْتَ لَهُ).
و در پایان میفرماید:«هیچیک از این دو،شایستگی این را ندارد که تو او (شخص صالح) را بر خود مقدم داری و یا بار (گناه) او (شخص ناصالح) را بر دوش کشی»؛ (وَ لَیْسَ أَحَدُ هذَیْنِ أَهْلاً أَنْ تُؤْثِرَهُ عَلَی نَفْسِکَ،وَ لَا أَنْ تَحْمِلَ لَهُ عَلَی ظَهْرِکَ).
آنگاه نتیجه میگیرد و میفرماید:«بنابراین برای گذشتگان،رحمت خدا و برای بازماندگان،رزق پروردگار را طلب کن (و به فکر آخرت و آینده خویش باش)»؛ (فَارْجُ لِمَنْ مَضَی رَحْمَهَ اللّهِ،وَ لِمَنْ بَقِیَ رِزْقَ اللّهِ).
در حکمت 352 نیز مطلبی آمده بود که از بعضی جهات شبیه کلام مورد بحث است آنجا که میفرماید:بیشترین دلمشغولی خود را به خانواده و فرزندان (و تأمین زندگی آنها) اختصاص مده زیرا اگر آنها از دوستان خدا باشند خداوند دوستان خود را تنها نمیگذارد و اگر از دشمنان خدا هستند چرا همّ خود را صرف دشمنان خدا میکنی؟
(وَ قال علیه السلام:لِبَعْضِ أَصْحَابِهِ لَا تَجْعَلَنَّ أَکْثَرَ شُغُلِکَ بِأَهْلِکَ وَ وَلَدِکَ فَإِنْ یکُنْ أَهْلُکَ وَ وَلَدُکَ أَوْلِیاءَ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یضِیعُ أَوْلِیاءَهُ وَ إِنْ یکُونُوا أَعْدَاءَ اللَّهِ فَمَا هَمُّکَ وَ شُغُلُکَ بِأَعْدَاءِ اللَّهِ) .
و در حکمت 429 نیز تنها به یک بخش از حکمت مورد بحث اشاره شده است که به خواست خدا خواهد آمد.
مرحوم علامه شوشتری در ذیل این کلام حکمتآمیز داستان جالبی از کتاب انوار نعمانیه نقل میکند،میگوید:حضرت عیسی علیه السلام روزی با جماعتی از یارانش از کنار زراعتی میگذشت که هنگام دروی آن رسیده بود.عرض کردند:
ای پیغمبر خدا! ما همه گرسنهایم.خداوند به عیسی علیه السلام وحی فرستاد که به آنها اجازه بده به مقدار قوتشان از آن زراعت بخورند.آنها در آن زراعت متفرق شدند و هرکدام مقداری را آماده خوردن کردند و خوردند.در این هنگام صاحب زراعت رسید و فریاد زد:این زراعت و زمین من است که از پدرانم به ارث بردهام.به اجازه چه کسی از آن میخورید؟ حضرت مسیح علیه السلام از خداوند تقاضا کرد تمام کسانی که از زمان حضرت آدم علیه السلام تا آن زمان مالک آن زمین شده بودند همه را مبعوث و حاضر کند.آنها حاضر شدند و هرکدام فریاد زدند:
زراعت من و زمین من است که از پدرانم به ارث بردهام.صاحب زمین از این صحنه در وحشت فرو رفت و کار و جایگاه حضرت عیسی علیه السلام به اطلاع او رسید (که به آنها اجازه استفاده از آن زمین را داده است).خدمت آن حضرت رسید و عرض کرد:من تو را نشناختم.زراعتم برای تو حلال است.حضرت عیسی علیه السلام فرمود:همه کسانی را که دیدی،این زمین را به ارث برده،آباد کرده و گذاشته بودند و رفته بودند و تو نیز خواهی رفت و به آنها ملحق خواهی شد در حالی که نه زمینی و نه مالی خواهی داشت.(شرح نهج البلاغه علامه شوشتری، ج ۱۴، ص ۶۲۳)
Imām Ali ibn Abū Tālib said to his son Imām al-Hassan :
“O my son! Do not leave anything of this world behind you because you will be leaving it for either of two kinds of persons: a person who uses it in obeying Allāh, in this case he will acquire virtue through what was evil for you, or a person who uses it in disobeying Allāh and, in this case, he will be reaping evil with what you gathered for him; so, you will be assisting him in his sinfulness.
Neither of these two deserves to be preferred by you over your own self.”
Sayyid ar-Radi says: “This saying is also related in another version thus: 'Whatever of this world is now with you was with others before you, and it will pass on to some others after you. Thus, you are gathering things for either of two sorts of men: a man who uses whatever you gathered in obeying Allāh and thus acquires virtues with what is evil for you, or a man who uses it in disobeying Allāh, so you will be getting evil for what he gathers. Neither of these two is such that you should prefer him over your own self, for you may burden yourself for his own sake. Therefore, hope for the mercy of Allāh: Divine livelihood is for whoever survives one who passes away.”
وَ قَالَ علیه السلام لِقَائِلٍ قَالَ بِحَضرَتِهِ أَستَغفِرُ اللّهَ ثَکِلَتکَ أُمّکَ أَ تدَریِ مَا الِاستِغفَارُ الِاستِغفَارُ دَرَجَةُ العِلّیّینَ وَ هُوَ اسمٌ وَاقِعٌ عَلَی سِتّةِ مَعَانٍ أَوّلُهَا النّدَمُ عَلَی مَا مَضَی وَ الثاّنیِ العَزمُ عَلَی تَرکِ العَودِ إِلَیهِ أَبَداً وَ الثّالِثُ أَن تؤُدَیَّ إِلَی المَخلُوقِینَ حُقُوقَهُم حَتّی تَلقَی اللّهَ أَملَسَ لَیسَ عَلَیکَ تَبِعَةٌ وَ الرّابِعُ أَن تَعمِدَ إِلَی کُلّ فَرِیضَةٍ عَلَیکَ ضَیّعتَهَا فتَؤُدَیَّ حَقّهَا وَ الخَامِسُ أَن تَعمِدَ إِلَی اللّحمِ
ألّذِی نَبَتَ عَلَی السّحتِ فَتُذِیبَهُ بِالأَحزَانِ حَتّی تُلصِقَ الجِلدَ بِالعَظمِ وَ یَنشَأَ بَینَهُمَا لَحمٌ جَدِیدٌ وَ السّادِسُ أَن تُذِیقَ الجِسمَ أَلَمَ الطّاعَةِ کَمَا أَذَقتَهُ حَلَاوَةَ المَعصِیَةِ فَعِندَ ذَلِکَ تَقُولُ أَستَغفِرُ اللّهَ
ترجمهها:
(اعتقادی، اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: (شخصی در حضور امام علیه السّلام بدون توجه لازم گفت: استغفر اللَّه، امام فرمود) مادرت بر تو بگرید، میدانی معنای استغفار چیست؟ استغفار درجه والا مقامان است، و دارای شش معنا است، اوّل- پشیمانی از آنچه گذشت، دوّم- تصمیم به عدم بازگشت ، سوم- پرداختن حقوق مردم چنانکه خدا را پاک دیدار کنی که چیزی بر عهده تو نباشد، چهارم- تمام واجبهای ضایع ساخته را به جا آوری ، پنجم- گوشتی که از حرام بر اندامت روییده، با اندوه فراوان آب کنی، چنانکه پوست به استخوان چسبیده گوشت تازه بروید، ششم- رنج طاعت را به تن بچشانی چنانکه شیرینی گناه را به او چشانده بودی، پس آنگاه بگویی، استغفر اللَّه !
[و به کسی که در محضر او أستغفر اللّه گفت، فرمود:] مادر بر تو بباید گریست میدانی استغفار چیست؟ استغفار درجت بلند رتبگان است و شش معنی برای آن است: نخست پشیمانی بر آنچه گذشت، و دوم عزم بر ترک بازگشت ، و سوم آن که حقوق مردم را به آنان بپردازی چنانکه خدا را پاک دیدار کنی و خود را از گناه تهی سازی، و چهارم این که حقّ هر واجبی را که ضایع ساختهای ادا سازی و پنجم این که گوشتی را که از حرام روییده است، با اندوهها آب کنی چندان که پوست به استخوان چسبد و میان آن دو گوشتی تازه روید، و ششم آن که درد طاعت را به تن بچشانی، چنانکه شیرینی معصیت را بدان چشاندی آن گاه أستغفر اللّه گفتن توانی.
و فرمود مر گوینده را که گفت در حضور او کلمه استغفر اللَّه بمرگ تو بنشیناد مادر تو آیا میدانی که چیست استغفار بدرستی که استغفار مرتبه جماعتیاند عالی رتبه و آن اسمیست واقع بر شش معنی اول آن پشیمانی بر آنچه گذشت و دوم قصد بر ترک بازگشتن بآن هرگز و سیم آنکه برسانی بسوی مخلوقان حقهای ایشان را تا که برسی بخدا پاک از گناه و سایر مظالم نباشد بر تو دامن گیری و چهارم آنکه قصد کنی بسوی هر فریضه که بر تست ضایع کرده تو آنرا پس ادا کنی حق آنرا و پنجم آنکه قصد کنی بگوشتی که روئیده شد بر حرام پس بگذاری آنرا باندوههای ریاضت تا که بچسبد پوست باستخوان و بروید میان آنها گوشت تازه ششم آنکه بچشانی بدنرا درد و مشقّت طاعت همچنان که چشانیده او را حلاوت و شیرینی معصیت پس نزد آن بگوئی
به مردی که در حضور او استغفر الله گفته بود، فرمود: مادرت در عزایت بگرید، آیا می دانی استغفار چیست؟ استغفار درجه بلند مرتبگان است و آن را شش شرط است، نخست پشیمانی برگذشته. دوم، عزم بر ترک بازگشت به طور همیشه. سوم، این که حقوق مردم را ادا کنی تا با خدای عاری از هر گناهی دیدار نمایی. چهارم، هر واجبی را که بر عهده تو بوده و انجامش نداده ای، به جای آوری. پنجم، آنکه گوشتی را که در گناه بر پیکرت روییده، در غمها و اندوهان آب کنی تا پوستت به استخوانت بچسبد و میان پوست و استخوان گوشت تازه بروید. ششم، جسم خود را رنج طاعت بچشانی، همچنان، که بر او حلاوت معصیت چشانده بودی. در این هنگام بگوی: استغفر الله.
کسی در محضرش گفت:«استغفر اللّه»فرمود:مادر به عزایت بنشیند، میدانی استغفار چیست ؟استغفار مقام مردم بلند مرتبه است، و آن نامی است که آن را شش معناست:اول پشیمانی از گناه انجام گرفته، دوم تصمیم بر ترک گناه در آینده ،سوم پرداخت حقوق مردم تا خدا را ملاقات کنی و حقی از مردم بر عهدهات نباشد.چهارم اراده بر ادای هر حق واجبی که آن را ضایع کردهای و آن را بپردازی .پنجم همّت بر آب کردن گوشتی که از حرام بر وجودت روییده با اندوه بر گذشته تا جایی که پوست را به استخوان بچسبانی و بین آنها گوشت جدید روید.ششم چشاندن رنج عبادت بر بدن چنانکه شیرینی گناه را بر آن چشاندی.آن گاه میگویی:استغفر اللّه .
شروح:
قوله ثکلتک امک ای نعتک، و انما یقال هذه الکلمه لمن یفعل امرا منکرا، او یقول شیئا عجیبا. و قوله اتدری ما الاستغفار ای: اتعلم ای شیء الاستغفار للاستفهام، و له صدر الکلام، و محله رفع بالابتداء، و الاستغفار خبر المبتدا و محل الجمله نصب لانها مفعول تدری. و روی، ان الاستغفار درجه العلیین، ای: اعلی الامکنه. قال المجاها: علیون: السماء السابعه حیث یسکن الکروبیون تکریما لهم و تعظیما. قال قتاده: تحت قائمه العرش الیمنی. قال الفراء: هو واحد کما تقول: لقیت منه البرحین. و العلیون: الجنه فی ارتفاع بعد ارتفاع لا غایه له. و قیل: هو منقول من جمع علی فعل من العلو کسجین من السجن. و قیل: علیون: سدره المنتهی، و هی التی ینتهی الیها کل شیء من امر الله. و السحت: الحرم الذی یسحت، ای یقشر و یستاصل و ینشا بینهما لحم جدید، ای یرتفع.
ای منزله اعلی منازل سکان الجنان، او منزله الذین علوا رتبه فی العباده و الطاعه: علی من عداهم، و لا شک ان من اتی بالشرائط التی ذکرها امیرالمومنین علیهالسلام، ثم استغفر، ان لم یفق الکل و بین منزله فقد شارکهم فی منازلهم. قوله علیهالسلام: (تلقی الله املس). ای نقی الصحیفه، من المظالم، و الاوزار، و الاملس تقیض الدبر فی المثل هان علی الاملس ما لاقی الدبر و فی المثل ایضا ملسی لا عهدهای قد انملس، من الامر لا له و لا علیه.
(مادرت به سوگت بنشیند، آیا میدانی استغفار چیست؟ استغفار مقام گروهی بلندمرتبه است و آن نامی است که شش معنی دارد: اول پشیمانی از گناه گذشته دوم تصمیم بر ترک گناه برای همیشه، سوم آن که حقوق مردم را بدهی تا خدا را با پاکی بدون هیچ زیان و گناه ملاقات کنی، چهارم آن که قصد کنی هر چه بر تو واجب بوده و تو از دست دادهای، حق آن را به جا آوری، پنجم آن که تصمیم بگیری گوشتی را که از حرام (در تنت) روئیده با تحمل غم و اندوه بگذاری تا پوستت به استخوان بچسبد و گوشت تازهای (بر تنت) بروید، ششم این که رنج عبادت را بر تنت بچشانی همانطوری که شیرینی معصیت را به آن چشاندهای، پس آنگاه میگویی: استغفر الله (از خداوند طلب آمرزش میکنم). ظاهر سخن امام (علیه السلام) مقتضی آن است که کلمهی استغفار به معنی واقعی، مقام بلندمرتبگانی است که شایستگی تصاحب آن را دارند، این کلمه دارای شش معنایی است که امام (علیه السلام) بدانها اشاره فرموده و آنها را نام برده تا حقیقت آن شناخته شود. و این معنای استغفار در عرف جدید شرعی است اگر نه معنی لغوی آن طلب آمرزش است. جز این که طلب مغفرت مشروط به شرایطی است که ذکر شد، و لفظ مشروط در اینجا بر شرط اطلاق شده است. و احتمال میرود که هدف امام (علیه السلام) تفسیر واقعیت استغفار نبوده بلکه اشاره بر شرایط آن باشد که بدون آنها استغفار سزاوار نیست، و آن شرایط شش تاست. و معنای عبارت (اتدری ما الاستغفار؟) یعنی: استغفار با شرایط کامل، و به دلیل این که ماهیت استغفار روشن بوده است از آن خودداری کرده است. و امام (علیه السلام) بر تمامیت آن وسیلهی شرایط اشاره نموده و قصدش از اشاره بر این که لفظ استغفار بر شرایطش صدق میکند، تاکید بر این مطلب است که استغفار بدون آنها ناتمام است تا آنجا که مجموع آنها حقیقت استغفار میباشد. کلمهی (املس) را برای پاکی نامهی اعمال از گناهان استعاره آورده است.
وَ قَالَ علیه السلام لِقَائِلٍ قَالَ بِحَضْرَتِهِ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ أَ تَدْرِی مَا الاِسْتِغْفَارُ [إِنَّ لِلاِسْتِغْفَارِ دَرَجَةَ الْعِلِّیِّینَ]
اَلاِسْتِغْفَارُ دَرَجَةُ الْعِلِّیِّینَ وَ هُوَ اسْمٌ وَاقِعٌ عَلَی سِتَّةِ مَعَانٍ أَوَّلُهَا النَّدَمُ عَلَی مَا مَضَی وَ الثَّانِی الْعَزْمُ عَلَی تَرْکِ الْعَوْدِ إِلَیْهِ أَبَداً وَ الثَّالِثُ أَنْ تُؤَدِّیَ إِلَی الْمَخْلُوقِینَ حُقُوقَهُمْ حَتَّی تَلْقَی اللَّهَ [عَزَّ وَ جَلَّ]
أَمْلَسَ لَیْسَ عَلَیْکَ تَبِعَةٌ وَ الرَّابِعُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَی کُلِّ فَرِیضَةٍ عَلَیْکَ ضَیَّعْتَهَا فَتُؤَدِّیَ حَقَّهَا وَ الْخَامِسُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَی اللَّحْمِ الَّذِی نَبَتَ عَلَی السُّحْتِ فَتُذِیبَهُ بِالْأَحْزَانِ حَتَّی تُلْصِقَ الْجِلْدَ بِالْعَظْمِ وَ یَنْشَأَ بَیْنَهُمَا لَحْمٌ جَدِیدٌ وَ السَّادِسُ أَنْ تُذِیقَ الْجِسْمَ أَلَمَ الطَّاعَةِ کَمَا أَذَقْتَهُ حَلاَوَةَ الْمَعْصِیَةِ فَعِنْدَ ذَلِکَ تَقُولُ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ .
قد روی أن الاستغفار درجة العلیین.
فیکون علی تقدیر حذف مضاف أی أن درجة الاستغفار درجة العلیین و علی الروایة الأولی یکون علی تقدیر حذف مضاف أی أن لصاحب الاستغفار درجة العلیین و هو هاهنا جمع علی فعیل کضلیل و خمیر تقول هذا رجل علی أی کثیر العلو و منه العلیة للغرفة علی إحدی اللغتین و لا یجوز أن یفسر بما فسر به الراوندی من قوله إنه اسم السماء السابعة و نحو قوله هو سدرة المنتهی و نحو قوله هو موضع تحت قائمة العرش الیمنی لأنه لو کان کذلک لکان علما فلم تدخله اللام کما لا یقال الجهنم و کذلک أیضا لا یجوز تفسیره بما فسره الراوندی أیضا قال العلیین جمع علی الأمکنة فی السماء لأنه لو کان کذلک لم یجمع بالنون لأنها تختص بمن یعقل و تصلح أن تکون الوجوه الأولی تفسیرا لقوله تعالی کَلاّ إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ ( المطففین:18.) .
قوله نبت علی السحت أی علی الحرام یقال سحت بالتسکین و سحت بالضم و أسحت الرجل فی تجارته أی اکتسب السحت
[و من کلامه ع فی]
و ینبغی أن نذکر فی هذا الموضوع کلاما مختصرا مما یقوله أصحابنا فی التوبة فإن کلام أمیر المؤمنین هو الأصل الذی أخذ منه أصحابنا مقالتهم و الذی یقولونه فی التوبة فقد أتی علی جوامعه ع فی هذا الفصل علی اختصاره.
قال أصحابنا الکلام فی التوبة یقع من وجوه منها الکلام فی ماهیة التوبة و الکلام فی إسقاطها الذم و العقاب و الکلام فی أنه یجب علینا فعلها و الکلام فی شرطها أما ماهیة التوبة فهی الندم و العزم لأن التوبة هی الإنابة و الرجوع و لیس یمکن أن یرجع الإنسان عما فعله إلا بالندم علیه و العزم علی ترک معاودته و ما یتوب الإنسان منه إما أن یکون فعلا قبیحا و إما أن یکون إخلالا بواجب فالتوبة من الفعل القبیح هی أن یندم علیه و یعزم ألا یعود إلی مثله و عزمه علی ذلک هو کراهیته لفعله و التوبة من الإخلال بالواجب هی أن یندم علی إخلاله بالواجب و یعزم علی أداء الواجب فیما بعد فأما القول فی أن التوبة تسقط العذاب فعندنا أن العقل یقتضی قبح العقاب بعد التوبة و خالف أکثر المرجئة فی ذلک من الإمامیة و غیرهم و احتج أصحابنا بقبح عقوبة المسیء إلینا بعد ندمه و اعتذاره و تنصله و العلم بصدقه و العلم بأنه عازم علی ألا یعود.
فأما القول فی وجوب التوبة علی العصاة فلا ریب أن الشرع یوجب ذلک فأما العقل فالقول فیه أنه لا یخلو المکلف إما أن یعلم أن معصیته کبیرة أو یعلم أنها صغیرة أو یجوز فیها کلا الأمرین فإن علم کونها کبیرة وجب علیه فی العقول التوبة منها لأن التوبة مزیلة لضرر الکبیرة و إزالة المضار واجبة فی العقول و إن جوز کونها کبیرة و جوز کونها صغیرة لزمه أیضا فی العقل التوبة منها لأنه یأمن بالتوبة من مضرة مخوفة و فعل ما یؤمن من المضار المخوفة واجب و إن علم أن معصیته صغیرة و ذلک کمعاصی الأنبیاء و کمن عصی ثم علم بإخبار نبی أن معصیته صغیرة محبطة فقد قال الشیخ أبو علی إن التوبة منها واجبة فی العقول لأنه إن لم یتب کان مصر ا و الإصرار قبیح.
و قال الشیخ أبو هاشم لا تجب التوبة منها فی العقل بالشرع لأن فیها مصلحة یعلمها الله تعالی قال إنه یجوز أن یخلو الإنسان من التوبة عن الذنب و من الإصرار علیه لأن الإصرار علیه هو العزم علی معاودة مثله و التوبة منه أن یکره معاودة مثله مع الندم علی ما مضی و یجوز أن یخلو الإنسان من العزم علی الشیء و من کراهته.
و مال شیخنا أبو الحسین رحمه الله إلی وجوب التوبة هاهنا عقلا لدلیل غیر دلیل أبی علی رحمه الله.
فأما القول فی صفات التوبة و شروطها فإنها علی ضربین أحدهما یعم (د:«یغمر». )کل توبة و الآخر یختلف بحسب اختلاف ما یتاب منه فالأول هو الندم و العزم علی ترک المعاودة.
و أما الضرب الثانی فهو أن ما یتوب منه المکلف إما أن یکون فعلا أو إخلالا بواجب فإن کان فعلا قبیحا وجب عند الشیخ أبی هاشم رحمه الله أن یندم علیه لأنه فعل قبیح و أن یکره معاودة مثله لأنه قبیح و إن کان إخلالا بواجب وجب علیه عنده أن یندم علیه لأنه إخلال بواجب و أن یعزم علی فعل مثل ما أخل به لأنه واجب فإن ندم خوف النار فقط أو شوقا إلی الجنة فقط أو لأن القبیح الذی فعله یضر ببدنه کانت توبته صحیحة ( فی ب:«توبة کانت صحیحة»..و صوابه من:د،ا.) و إن ندم علی القبیح لقبحه و لخوف النار و کان لو انفرد قبحه ندم علیه فإن توبته تکون صحیحة و إن کان لو انفرد القبح لم یندم علیه فإنه لا تکون توبته صحیحة عنده و الخلاف فیه مع الشیخ أبی علی و غیره من الشیوخ رحمهم الله و إنما اختار أبو هاشم هذا القول لأن التوبة تجری مجری الاعتذار بیننا و معلوم أن الواحد منا لو أساء إلی غیره ثم ندم علی إساءته إلیه و اعتذر منها خوفا من معاقبته له علیها أو من معاقبة السلطان حتی لو أمن العقوبة لما اعتذر و لا ندم بل کان یواصل الإساءة فإنه لا یسقط ذمه فکذلک التوبة خوف النار لا لقبح الفعل.
و قد نقل قاضی القضاة هذا المذهب عن أمیر المؤمنین ع و الحسن البصری و علی بن موسی الرضا و القاسم بن إبراهیم الزینبی .
قال أصحابنا و للتوبة شروط أخر تختلف بحسب اختلاف المعاصی و ذلک أن ما یتوب منه المکلف إما أن یکون فیه لآدمی حق أو لا حق فیه لآدمی فما لیس للآدمی فیه حق فنحو ترک الصلاة فإنه لا یجب فیه إلا الندم و العزم علی ما قدمنا و ما لآدمی فیه حق علی ضربین أحدهما أن یکون جنایة علیه فی نفسه أو أعضائه أو ماله أو دینه و الآخر ألا یکون جنایة علیه فی شیء من ذلک فما کان جنایة علیه فی نفسه أو أعضائه أو ماله فالواجب فیه الندم و العزم و أن یشرع فی تسلیم بدل ما أتلف فإن لم یتمکن من ذلک لفقر أو غیره عزم علی ذلک إذا تمکن منه فإن مات قبل التمکن لم یکن من أهل العقاب و إن جنی علیه فی دینه بأن یکون قد أضله بشبهة استزله بها فالواجب علیه مع الندم العزم و الاجتهاد فی حل شبهته من نفسه فإن لم یتمکن من الاجتماع به عزم علی ذلک إذا تمکن فإن مات قبل التمکن أو تمکن منه و اجتهد فی حل الشبهة فلم تنحل من نفس ذلک الضال فلا عقاب علیه لأنه قد استفرغ جهده فإن کانت المعصیة غیر جنایة نحو أن یغتابه أو یسمع غیبته فإنه یلزمه الندم و العزم و لا یلزمه أن یستحله أو یعتذر إلیه لأنه لیس یلزمه أرش ( الأرش:دیة الجراحات؛و قیل هو الجراحات نفسها تکون علی قدر معلوم.) لمن اغتابه فیستحله لیسقط عنه الأرش و لا غمه فیزیل غمه بالاعتذار و فی ذکر الغیبة له لیستحله فیزیل غمه منها إدخال غم علیه فلم یجز ذلک فإن کان قد أسمع المغتاب غیبته فذلک جنایة علیه لأنه قد أوصل إلیه مضرة الغم فیلزمه إزالة ذلک بالاعتذار
(و قال علیهالسلام) و فرمود آن حضرت علیهالسلام (لقائل قال بحضرته (استغفر الله)) مر قایلی را که گفت در حضور او کلمه استغفار را (ثکلتک امک) گریه کناد به مرگ تو، مادر تو (اتدری ما الاستغفار) آیا میدانی چیست استغفاری که بر وجه تام باشد و مقترن به جمیع شرایط معتبره آن (ان الاستغفار درجه العلیین) به درستی که استغفار کردن، درجه جماعتی است که بلند مرتبه و عالی رتبهاند در طاعت حضرت علی اعلی یا آنکه، مرتبه جماعتی است که مسکن ایشان در بهشت، منازل اعلی است. (و هو اسم واقع علی سته معان) و استغفار اسمی است که واقع شده بر شش معنی و مادامی که این شش معنی به فعل نیاید استغفار معنی ندارد و ثمرهای بر آن مترتب نمیشود. (اوله الندم علی ما مضی) اول از آن معانی سته پشیمانی است بر آنچه گذشته از گناه و عصیان (و الثانی العزم علی ترک العود الیه ابدا) و دوم عزم جزم کردن بر ترک بازگشتن به سوی آن همیشه (و الثالث ان تودی الی الخلوقین حقوقهم) و سوم آنکه ادا کنی و برسانی به خلایق حقهای ایشان را (حتی تلقی الله سبحانه املس) تا برسی به جزای خدای در حالتی که پاک باشی از گناه و از سایر مظالم (لیس علیک تبعه) نباشد بر تو دامنگیری و اثری از حقوق واجبه (و الرابع ان تعمد الی کل فریضه علیک) چهارم آنکه قصد کنی به هر فریضهای که بر تو است (ضیعتها) که ضایع ساختهای آن را یعنی قضا کنی فرایض را که بر طبق شرع از تو صادر نشده و اعمال خود را موافق سازی بر طریقه نبوی صلی الله علیه و آله (فتودی حقها) پس بگزاری حق آن را بر آن وجه که مخاطب شده به آن (و الخامس ان تعمد الی اللحم الذی نبت علی السحت) و پنجم آن که قصد کنی به گوشتی که روییده است بر اکل حرام (فتذیبه بالاحزان) پس بگدازی آن را به اندوهها و آلام (حتی یلصق الجلد بالعظم) تا آنکه بچسبد پوست بدن به استخوان (و ینشا بینهما لحم جدید) و بروید در میان پوست و استخوان گوشت نوی از حلال (و السادس ان تذیق الجسم الم الطاعه) و ششم آنکه بچشانی به بدن الم طاعت را (کما اذقته حلاوه المعصیه) همچنانکه چشانیده بودی او را شیرینی معصیت (فعند ذلک) پس نزد حصول این شرایط سته (تقول استغفر الله) میگویی استغفرالله تا موجب مغفرت شود نزد حضرت اله.
فرمود با گویندهای که در حضور آن حضرت گفت (استغفر الله): گریه کناد مادر به مرگ تو آیا میدانی چیست حقیقت استغفار که آن را بر زبان میگذرانی بیرویت در آن و بیشناخت حقی آن به حقیقت به درستی که استغفار درجه قومی است بلندمرتبه و عالیدرجه در طاعت علی اعلا جل جلاله یا قومی که ایشان را در بهشت منزل اعلا و مقام والا است. استغفار اسمی است واقع بر شش معنی چون هر شش صفت جمع باشد استغفار تمام باشد والا ناقص باشد: اول پشیمانی و تاسف از تقصیر گذشته دوم عزم بر ترک عود به آن تقصیر به هیچ وقت و به هیچ حال سوم آنکه برسانی به مخلوقین حقهای ایشان را تا با خدا ملاقات نمائی صاف و پاک بیحقوق و تبعات عباد. چهارم آنکه قصد کنی بهر واجبی بر تو که ضایع ساخته آنها را پس حق آنها بگذاری از مثل روزه و نماز و حج و امثال آنها. پنجم آنکه قصد کنی به گوشت تن خود که روئیده است بر حرام و لقمه ناپاک پس بگدازی آن گوشت را به اندوهها و غصهها تا پوست به استخوان بچسبد و میان آنها گوشتی تازه بروید از لقمه حلال، این شرط بزرگتر از همه مینماید مگر آنها گوشتی تازه بروید از لقمه حلال، این شرط بزرگتر از همه مینماید مگر آن گوشت که از حرام روئیده است شایسته نسیت که آن را به منزله پاکان راه دهند، و در بهشت عدن درآرند بلکه طعمه دوزخ را اولی و انسب بود که مناسبت میان اشیاء موجب اجتماع و اتفاق باشد، چنانچه عدم مناسبت موجب مبابنت و افتراق باشد ضد از ضد بگریزد چنانچه جنس با ناجنس نیامیزد و نه بینی کفش و جامه نجس داخل مسجد نکنند و نعلین از پای (موسی علیهالسلام) در وادی مقدس بکنند گویند که آن جلد میته بود از آن روی به خلع مامور شد، پس چنانچه باطل رجس و پلید را به آن جناب راه ندهند و ظاهر هم آنجا راه ندارد، بلکه این (زبان) و گوش و این قوی و حواس که روزی معصیت او کردهاند آنجا لایق نباشند، و برای خدمت حضرتش در خور نیایند به این نام او بردن نتوان که به نام غیر آلوده شده و به این گوش و چشم سوی او نتوان دید که به آن غیر دیده شده قال الشاعر: و کیف تری لیلی بعین تری بها سواها و ما طهرتها بالمدامع و تلتذ منها بالسماع و قد جری حروف سواها فی خروق المسامع مولوی آورده است: بهر این فرمود با موسی خدا وقت حاجت خواستن اندر دعا کای کلیم الله ز من میجو پناه با دهانی که نکردی تو گناه گفت موسی من ندارم آن دهان گفت ما را از دهان غیر خوان آن چنان کن که دهانها مر تو را در شب و در روزها آرد دعا از دهان غیر کی کردی گناه از دهان غیر بر خوان کای اله آن دهانی که نکردستی گناه آن دهان غیر باشد عذرخواه یا دهان خویشتن را پاک کن روح خود را چابک و چالاک کن ذکر حق پاکست چون پاکی رسید رخت بربندد برون آید پلید میگریزد ضدها از ضدها شب گریزد چون برافروزد ضیا چون برآمد نام پاک اندر دهان نه پلیدی ماند و نی آن دهان و ششم آن که بچشانی تن خود را الم طاعت و رنج کار و بندگی همچنانچه چشانیدهای او را حلاوت معصیت و نافرمانی. پس آن وقت بگو (استغفر الله)
و قال علیهالسلام لقائل قال بحضرته «استغفرالله»:
«ثکلتک امک! اتدری ما الاستغفار؟ الاستغفار درجه العلیین و هو اسم واقع علی سته معان: اولها الندم علی ما مضی و الثانی العزم علی ترک العود الیه ابدا و الثالث ان تودی الی المخلوقین حقوقهم، حتی تلقی الله املس، لیس علیک تبعه و الرابع ان تعمد الی کل فریضه علیک ضیعتها فتودی حقها و الخامس ان تعمد الی اللحم الذی نبت علی السحت، فتذیبه بالاحزان، حتی تلصق الجلد بالعظم و ینشا بینهما لحم جدید و السادس ان تذیق الجسم الم الطاعه کما اذقته حلاوه المعصیه، فعند ذلک تقول: استغفرالله!» یعنی و گفت علیهالسلام به کسی که میگفت در حضور او «استغفر الله» که:
به عزای تو بنشیند مادر تو، آیا میدانی چه چیز است استغفار کردن؟ به تحقیق که استغفار کردن درجه و مرتبهی کسانی است که از زمرهی علیین و مقربین باشند و استغفار نام است از برای مجموع شش معنی و شش صفت: اول آن پشیمان بودن از گناهان گذشته است و دویم عازم بودن بر عود نکردن به سوی آن است هرگز و سیم آن است که تو ادا کنی به سوی بندگان حقوق ایشان را، تا اینکه ملاقات کنی در روز قیامت خدا را، در حالتی که پاک باشی و نباشد بر تو گناهی و چهارم آن است که قصد کنی به سوی هر چیزی که واجب بود بر تو و تو ضایع ساختی آن را، تا اینکه به جا بیاری حق آن را و پنجم آن است که قصد کنی که گوشت آن چنانی که روییده است از اکل حرام، بگذاری تو آن را به اندوهها، تا اینکه بچسبد پوست تو به استخوان تو و بروید در میان آنها گوشت تازه و ششم آن است که بچشانی به بدن تو مشقت و رنج طاعت کردن را، چنانکه چشانیدهای به آن شیرینی معصیت کردن را، پس در آن وقت میگویی تو: استغفر الله!
اللغه: (العلیین) جمع فعیل کضلیل و خمیر تقول: هذا رجل علی، ای کثیر العلو، و منه العلیه للغرفه علی احدی اللغتین، و فسه الراوندی بانه اسم السماء السابعه، و بسدره المنتهی، و بموضع تحت قائمه العرش الیمنی، و بامکنه فی السماء ولکن ضعفها ابن ابیالدید فی شرحه بوجوه ضعیفه. اقول: العلیین من الملحقات بالجمع المذکر السالم کالسنین، و هو درجه عالیه فیها کتاب الابرار قال الله تعالی: کلا ان کتاب الابرار لفی علیین- 18 المطففین (السحت) الحرام، یقال: سحت بالتسکین و سحت بالضم و اسحت الرجل فی تجارته ای اکتسب السحت. الاعراب: درجه العلیین، علی تقدیر حذف مضاف ای لصاحب الاستغفار درجه العیین. المعنی: الاستغفار هو طلب المغفره للندم علی الذنب بوجه لایرجع الیه، ای الندم خوفا من الله، و ما ذکره (علیه السلام) من المعانی شرائط و لوازم للندم الحقیقی خوفا من الله تعالی، و لیس الغرض وضع الاستغفار لمعنی جدید شرعی کما ذکره ابن میثم قال: ظاهر کلامه یقتضی ان اسم الاستغفار الحق الذی له درجه العلیین و یستحقها صاحبها به واقع علی مجموع المعانی السته التی اشار الیها و ذکرها لیتعرف حقیقته منها، و یکون اراده هذا المعنی من لفظ الاستغفار بعرف جدید شرعی. اقول: المقصود من اطلاقه علی سته معان انها آثار الندم و الانابه الی الله لا انها اجزاء لمفهومه. الترجمه: بکسیکه در حضورش گفت استغفر الله فرمود: مادرت بر تو بگرید آیا میدانی استغفار چیست؟ استغفار درجه علیین است و آن نامی است که بر شش معنا اطلاق میشود: 1- پشیمانی از آنچه گذشته 2- تصمیم ابدی بر ترک بازگشت بدان 3- اینکه حقوق مردمیکه بردهای بدانها بپردازی تا خدا را پاک ملاقات کنی و بر تو بدهکاری نباشد 4- آنکه توجه کنی بهر واجبیکه آنرا ضایع کردی و حقش را ادا کنی 5- توجه کنی بگوشتی که از حرام بر تو روئیده و آنرا بر اندوه از گناه خود آب کنی تا پوستت به استخوانت بچسبد و گوشت تازه میان آنها بروید 6- بتنت سختی طاعت بچشانی چنانچه شیرینی گناهش چشاندی و آنگاه بگوئی: استغفر الله.
و قال علیهالسلام لقائل قال بحضرته استغفرالله: اقول: رواه تحف عقول ابن ابیشعبه الحلبی هکذا: قال کمیل بن زیاد قلت لامیرالمومنین علیهالسلام: العبد یصیب الذنب فیستغفرالله فما حد الاستغفار؟ قال: التوبه. قلت: بس. قال: لا. قلت: فکیف. قال: ان العبد اذا اصاب ذنبا یقول استغفرالله بالتحریک. قلت: و ما التحریک؟ قال: الشفتان و اللسان، یرید ان یتبع ذلک بالحقیقه. قلت: و ما الحقیقه؟ قال: تصدیق فی القلب و اضمار ان لا یعود الی الذنب الذی استغفر منه. قال کمیل: فاذا فعلت ذلک فانا من المستغفرین؟ قال: لا. قال: فکیف ذلک؟ قال: لانک لم تبلغ الاصل بعد. قال: فاصل الاستغفار ما هو؟ قال: الرجوع من الذنب الذی استغفرت منه، و هی اول درجه العابدین، و الاستغفار اسم واقع لمعان ست: اولها الندم علی ما مضی، (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) و الثانی العزم علی ترک العود ابدا، و الثالث ان تودی حقوق المخلوقین التی بینک و بینهم، و الرابع ان تودی حق الله فی کل فرض، و الخامس ان تذیب اللحم الذی نبت علی السحت و الحرام حتی یرجع الجلد الی عظمه ثم ینشا فی ما بینهما لحم جدیدا، و السادس ان تذیق البدن الم الطاعات کما اذقته لذات المعاصی. و عن (مناقب ابن الجوزی): قال امیرالمومنین علیهالسلام: التوبه علی اربعه دعائم: ندم بالقلب، و استغفار باللسان، و عمل بالجوارح، و عزم علی ان لا یعود. و عنه و قال علیهالسلام فی وصف التائبین: غرسوا اشجار ذنوبهم نصب عیونهم فی قلوبهم و سقوه بمیاه الندم، فاثمرت لهم السلامه و اعقبتهم الرضا و الکرامه. و قال علیهالسلام لقائل قال بحضرته: استغفرالله قلت: القائل کان رجل آخر غیر کمیل کما یشهد له تعبیر خبره. ثکلتک امک! اتدری ما الاستغفار؟ فی (تاریخ بغداد): قال ابوالحسن البصری: کنت فی مجلس ابن عطا فبکی رجل فقال: ما هذا البکاء لامنفذ له ههنا، اما سمعت قول الشاعر: قال لی حین رمته کل ذا قد علمته لو بکی طول دهره بدم ما رحمته (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) استغفار درجه العلیین هکذا فی (الطبعه المصریه، و الصواب: (ان الاستغفار درجه العلیین) کما فی (ابن میثم و الخطیه و کذا ابن ابی الحدید). و هو اسم واقع علی سته معان ای: له شروط سته: اولها الندم علی ما مضی فی (تاریخ بغداد) قال محمد بن علی الکتانی: لولا ان ذکره علی فرض ما ذکرته اجلالا له، مثلی یذکره و لم یغسل فمه بالف توبه متقبله. و قیل: من قدم الاستغفار علی الندم کان مستهزئا بالله و هو لایعلم، قال: اقرر بذنبک ثم اطلب تجاوزنا عنه فان جحود الذنب ذنبان الثانی العزم علی ترک العود الیه ابدا فی (الحلیه) قال حذیفه: یحسب للرجل من الکذب ان یقول استغفرالله ثم یعود. و عن الربیع بن خثیم لاتقل: استغفرالله و اتوب الیه فیکون ذنبا و کذبا ان لم تفعل، ولکن قل: اللهم اغفرلی و تب علی. و الثالث ان یودی الی المخلوقین حقوقهم روی ان شیخا من النخع قال للباقر علیهالسلام: لم ازل والیا منذ زمن الحجاج الی یومی هذا فهل لی من توبه؟ فسکت عنه، ثم اعاد، فقال علیهالسلام: لا، حتی تودی الی کل ذی حق حقه. حتی تلقی الله املس فی (الصحاح): الملاسه ضد الخشونه، و فی المثل: (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) هان علی الاملس ما لاقی الدبر. لیس ملیک تبعه (یوم لاینفع مال و لابنون الا من اتی الله بقلب سلیم) (الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن). الرابع ان تعمد ای: تقصد. الی کل فریضه علیک لیعتها فتودی حقها فکل صلاه لم یصلها او صلاها باطله یاتی بقضائها و فی بعضها یاتی بقضائها و کفارتها. و فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام فی رجل نام عن العتمه فلم یقم الا بعد انتصاف اللیل. قال: یصلیها و یصبح صائما. و روی (التهذیبان) عن حریز عمن اخبره عن الصادق علیهالسلام: اذا انکسف القمر فاستیقظ الرجل فکسل ان یصلی فلیغتسل من غد و لیقض الصلاه، و ان لم یستیقظ و لم یعلم بانکساف القمر فلیس علیه الا القضاء بغیر غسل، و حمل علی انکسافه بتمامه. و من افطر یوما من شهر رمضان بغیر عذر فعلیه القضاء و الکفاره صیام شهرین متتابعین او اطعام ستین مسکینا. و الخامس ان تعمد بالکسر ای تقصد. الی اللحم الذی نبت علی السحت بالضم و الفتح ای: الحرام. فتذیبه کذوب الحدید فی النار. حتی یلصق الجلد بالعظم و ینشا بینهما لحم جدید من غیر السحت. (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) فی (الحلیه): قال حذیفه: قال النبی علیهالسلام: لیس لحم ینبت من سحت فیدخل الجنه. و عن بعضهم: حلقت امراه راسها و کانت من احسن الناس شعرا، فسئلت عن ذلک فقالت: اردت ان اغلق باب البیت، فلمحنی رجل و راسی مکشوف فما کنت لادع علی راسی شعرا رآه من لیس بمحرم. و السادس ان تذیق الجسم الم الطاعه کما اذقته حلاوه المعصیه فی (تاریخ بغداد): کان سعید بن وهب البصری شاعرا خلیعا ماجنا، اکثر القول فی الغزل و الخمر، ثم تاب ونسک و حج راجلا فبلغ منه و جهد فقال لنفسه: قدمی اعتورا رمل الکثیب و اطرقا الاجن من ماء القلیب رب یوم رحتما فیه علی زهره الدنیا و فی واد خصیب و سماع حسن من حسن صخب المزهر کالضبی الربیب فاحسبا ذاک بهذا و اصبرا و خذا من کل فن بنصیب انما امشی لانی مذنب فلعل الله یعفو عن ذنوبی و فی (المعجم): نقض ابن عبد ربه صاحب (العقد الفرید) کل قطعه. قالها فی الصب و الغزل بقطعه فی المواعظ و الزهد سماها الممحصات. هذا، و قیل وقفت امراه تنظر الی رجل قبیح الصوره، فقیل لها فی ذلک فقالت: اذنبت عینی بنظرها الی امرد جمیل الصوره، فاحببت ان اعاقبها (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) بالنظر الی هذه الصوره القبیحه. فعند ذلک تقول: استغفرالله روی (امالی الصدوق) فی مجلسه (53) عن ابیحمزه الثمالی عن السجاد علیهالسلام قال: کان فی بنیاسرائیل رجل ینبش القبور، فاعتل جار له فخاف الموت، فبعث الی النباش فقال: کیف کان جواری لک؟ قال: احسن جوار. قال: فان لی الیک حاجه. قال: قضیت حاجتک. قال: فاخرج الیه کفنین فقال: احب ان تاخذ احبهما الیک و اذا دفنت فلا تنبشنی، فامتنع النباش من ذلک و ابی ان یاخذه، فقال له الرجل: احب ان تاخذه، فلم یزل به حتی اخذ احبهما الیه و مات الرجل، فلما دفن قال النباش: هذا قد دفن فما علمه بانی ترکت کفنه او اخذته، لاخذنه. فاتی قبره فنبشه فسمع صائحا یصیح به لاتفعل، ففزع النباش من ذلک فترکه و ترک ما کان علیه و قال لولده: ای اب کنت لکم؟ قالوا: نعم الاب کنت لنا. قال: فان لی الیکم حاجه. قالوا: قل ما شئت فانا سنصیر الیه انشاءالله. قال: احب اذا انا مت ان تاخذونی فتحرقونی بالنار فاذا صرت رمادا فدقونی ثم تعمدوا بی ریحا عاصفا فذروا نصفی فی البر و نصفی فی البحر. قالوا: نفعل. فلما مات فعل به ولده ما اوصاهم به، فلما ذروه قال الله جل جلاله للبر: اجمع ما فیک، و قال للبحر: اجمع ما فیک، فاذا الرجل قائم بین یدی الله جل جلاله، فقال الله عزوجل له: ما حملک علی ما اوصیت به ولدک ان یفعلوه بک؟ قال: حملنی علی ذلک- و عزتک- خوفک. فقال الله جل جلاله: فانی سارضی خصومک، و قد امنت خوفک و غفرت لک. هذا، و روی (امالی ابن الشیخ) فی جزئه الثالث عشر عن امیر (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) المومنین علیهالسلام قال: تعطروا بالاستغفار لاتفضحنکم روائح الذنوب.
معنی الاستغفار طلب المغفره.. و لکل مذنب ان یسال الله العفو و المغفره بلا قید و شرط تماما کما نقول: لااله الا الله محمد رسول الله طائعین و عاصین لله و رسوله، بل لا مانع من العقل و الشرع ان یغفر الله بعض الذنوب لسبب آخر غیر التوبه و طلب المغفره، لان رحمته وسعت و تسع کل شیء، و لانه تعالی امر عباده بالعفو عمن اساء الیهم بلا طلب من المسیء، و امر بالاحسان الی المحاویج بلا سوال من المحتاج.. و ما امرهم بذلک الا لانه اهل العفو و الجود. و المعانی السته التی ذکرها الامام هی شروط للمستغفر الذی یطمح الی الدرجه العلیا عند الله بدلیل قوله: (الاستغفار درجه العلیین، و هو اسم واقع علی سته معان). 1- (الندم علی ما مضی) ای الشعور بالذنب، و الخوف من عاقبته و آثاره، و تانیب النفس علی فعله، و یعبر عن هذا المعنی ادباء العصر بنقد الذات. 2- (العزم علی ترک العود الیه ابدا). هذا هو العلاج الشافی و الدواء الکافی لاستئصال الداء من الجذور، و بقیه الشروط لدرجه العلیین. 3- (ان تودی الی المخلوقین حقوقهم الخ).. لان علی الید ما اخذت حتی تودی الشیء الذی اخذته اما بعینه ان کان لا یزال قائما، و اما بمثله او قیمته مع التلف، و لا یسقط بمجرد العزم علی ترک العوده کبعض الحقوق الالهیه. 4- (ان تعمد الی کل فریضه علیک الخ).. اذا فاتک شیء من العبادات الواجیه کالصلاه و الصیام فعلیک ان تقضیه کما فات، سواء تبت من ذنوبک، ام لم تتب، و الفرق انک اذا قضیت بلا توبه تعاقب علی تهاونک بتاخیر الفریضه عن وقتها، و ایضا تعاقب علی ترک التوبه، اما اذا قضیت مع التوبه فلا حساب علیک و لا عقاب اطلاقا. 5- (ان تعمد الی اللحم الذی نبت علی السحت الخ).. و هو المال الحرام.. و من اکل منه حتی اشتد العظم و نبت اللحم فینبغی له ان یخفف وزنه بطریق او باخر حتی لا یبقی سوی جلده و عظمه فقط، اما من اکل لقمه واحده من الحرام او اکثر فیخفف وزنه بمقدار ما اکل من الحرام. و عن رسول الله (صلی الله علیه و آله): (من اکل لقمه من حرام لا تقبل منه صلاه اربعین لیله، و لا تستجاب له دعوه اربعین صباحا، و کل لحم ینبت من حرام فالی النار، و اللقمه الواحده ینبت بها اللحم) و اذا کان للقمه الواحده من الحرام هذا الاثر البالغ فکیف بمن یسعی سعیه المحموم لینهب و یسیطر علی اقوات العباد فی شرق الارض و غربها، کما حول معظم الانتاج الی الصناعه العسکریه للغایه نفسها!! 6- (ان تذیق الجسم الم الطاعه الخ).. کفر عن سیئاتک بفعل الحسنات، و عن تقصیرک بالجد و الاجتهاد فی خدمه الناس، و مغالبه النفس و اهوائها الشیطانیه.
… نبت علی السحت: السحت بالضم المال من کسب حرام
امام علیهالسلام به کسی که در حضور آن حضرت گفت: استغفرالله (در شرائط استغفار و طلب آمرزش) فرمود: مادرت به مرگ تو بنشیند آیا میدانی چیست (معنی حقیقی) استغفار (که بیاندیشه به زبان میگذرانی)؟ استغفار مقام و منزلت گروهی بلند مرتبه (مومنین) است و آن نامی است که شش معنی (شرط) دارد (اگر هر شش شرط جمع باشد استغفار تمام وگرنه ناقص است) اول پشیمانی از گناه گذشته، دوم تصمیم به ترک بازگشت به آن همیشه، سوم آنکه حقوق مردم را بپردازی تا خدا را ملاقات کنی (به پاداش برسی) با پاکی که بر تو زیان و گناهی نباشد، چهارم آنکه قصد کنی هر چه واجب بوده (مانند نماز و روزه و حج) و آن را از دست دادهای (به جا نیاوردهای) حق آن (قضائش) را به جا آوری، پنجم آنکه همت بگماری گوشتی را که (بر تن تو) از حرام روئیده به اندوهها بگدازی تا پوست با استخوان بچسبد و بین آنها گوشت تازهای بروید، ششم آنکه رنج عبادت و بندگی را به تن بچشانی چنانکه شیرینی معصیت را به آن چشاندهای، پس آنگاه (که این شرائط گرد آمد) میگوئی: استغفرالله (از خدا آمرزش میطلبم).
کلمه استغفار به هر یک از این مراحل مانند توبه گفته میشود ولی توبه کامل موقعی است که تمام شش شرط پیدا شود تا در ردیف توابین قرار گیرد که خدا دوستشان دارد.
و قال علیهالسلام- لقائل، قال بحضرته (ای فی محضر الامام علیهالسلام): (استغفر الله): (ثکلتک امک) هذا دعاء علی الشخص بالموت، حتی تجلس امه فی عزائه (اتدری ما الاستغفار)؟ ما هو، و ما شروطه (استغفار درجه العلیین) ای المربوطین بالدرجات العلی، و السعادات الرفیعه (و هو اسم واقع علی سته معان) ای علامه لسته اشیاء، اذ اکملت تلک الاشیاء، کان للاستغفار حقیقه، و الا فلا. (اولها الندم علی ما مضی) بان یندم الانسان علی ما اقترف من الاثام (و الثانی: العزم علی ترک العود الیه) ای الی ما مضی (ابدا) بان یعزم ان لا یعص طلیه عمره (و الثالث: ان تودی الی المخلوقین حقوقهم) التی لهم علیک (حتی تلقی الله املس) مجردا من الحقوق (لیس علیک تبعه) لاحد، و التبعه ما یتبع الانسان من الحقوق و الذنوب (و الرابع: ان تعمد) ای تقصد (الی کل فریضه علیک ضیعتها) من صلاه و صیام و ما اشبه (فتودی حقها) بان تفضیها کما امر الله تعالی. (و الخامس: ان تعمد الی اللحم الذی نبت علی السحت) ای: علی الحرام، فیما کان اکلا للاموال المحرمه کالربا و السرقه و الخمر و ما اشبه (فتذیبه بالاحزان) فان الحزن یذیب اللحم (حتی تلصق الجلد بالعظم و ینشا) ای ینبت (بینهما لحم جدید) غیر نابت علی الحرام (و السادس: ان تذیق الجسم الم الطاعه کمااذقته حلاوه المعصیه) بان تقوم فی طاعه الله صلاه و صیاما و سهرا و ما اشبه (فعند ذلک) ای بعد تلک الاعمال السنه (تقول: استغفر الله) فان الاستغفار حینئذ علی حقیقه.
اللغه: ثکلتک امک: فقدتک بالموت. العلیین: علی درجات الجنه. العزم: الثبات و الشده فیما یعزم علیه و ینوی اتیانه. ادی الشیء: اوصله. التبعه: ما یترتب علی الفعل من شر. تعمد: تقصد. الفریضه: ما اوجبه الله. ضیعه: اهمله. السحت: بالضم المال من کسب الحرام. الشرح: هذه کلمه صدرت من انسان لا یعرف معناها و لا مدلولها و لا شروطها اطلقها لقلقه لسان ککثیرین من اهل الذکر الذین ینطقون بما لا یفهمون و یتکلمون بما لا یفقهون فاراد الامام ان یعلمه و یبین له الوجه الصحیح لکلمته استغفر الله حتی تکون صادقه و واقعه موقعها، فاستغفر الله التی یرتقی الانسان ببرکتها الی اعلی الجنه و ارفع درجاتها ینبغی ان تتضمن. اولا: الندم علی ما مضی من السیئات و الاثام لکی یشعر الانسان انه کان علی خطا فی مسیرته الماضیه فیصحح المسیره. الثانی: العزم علی ترک العود الیه ابدا فیطلق ما مضی طلاقا بائنا لا رجعه فیه حتی یصدق الندم السابق و الا فیکون مغالطا لنفسه مستخفا بها. و الثالث: ان یودی الی کل ذی حق حقه ممن اکل حقوقهم لتصدق التوبه و الا فاذا کانت اموال الناس فی یده و هی تترای امامه فمعناه ان الذنب یعیش معه و یتحرک بحرکته. الرابع: ان یعمد الی کل فریضه واجبه علیه قد فوتها باختیاره او قهرا عنه فیقضیها لیکون ذلک ترجمه عملیه لتوبته و ترمیما لما هدمه من قبل و ما لم یقم فیه من الواجبات علیه. و الخامس: ان یعمد الی بدنه فیلاحظ انه قد تربی علی الحرام فیذیبه بالصیام و العباده و السهر فی سبیل الله حتی یذوب الحرام ثم ینشا لحم آخر تغذی من الحلال. السادس: ان یذیق هذا البدن الم الطاعه و العباده کما اذاقه حلاوه المعصیه فیجتهد فی العباده حتی تتورم قدماه و یصوم حتی یقال انه لا یفطر و بعد هذه الاعمال کلها یحق له ان یقول استغفر الله و تقع هذه الکلمه منه موقعها الطبیعی اللائق بها …
«و آن حضرت به کسی که در حضورش استغفر الله گفت، فرمود: مادر بر تو بگرید آیا می دانی استغفار چیست استغفار درجه بلندپایگان است و بر نامی اطلاق می شود که شش معنی لازمه آن است، نخست پشیمانی بر آنچه گذشت، دوّم تصمیم استوار که هرگز به سوی آن برنگردد، سوم آنکه حقوق خلق را به آنان چنان بپردازی که خداوند عز و جل را نرم و در حالی که بر تو گناهی نیست دیدار کنی، چهارم آنکه آهنگ ادای هر فریضه که بر تو بوده است و آن را تباه ساخته ای کنی، پنجم آنکه قصد آن کنی که گوشتی را که از حرام روییده است با اندوه ها چنان آب کنی که پوست تو به استخوان چسبد و میان پوست و استخوان گوشت نو بروید، ششم آنکه به جسم خویش درد طاعت را بچشانی همان گونه که شیرینی معصیت را به آن چشانده ای، در این هنگام می توانی بگویی: استغفر الله.»
ابن ابی الحدید پس از توضیح درباره کلمه «علیین» که در این جا جمع علّی است یعنی مرد بلند مرتبه و رد سخن قطب راوندی که آن را نام جایی زیر پایه عرش دانسته است و کلمه «سحت» که به معنی حرام است، بحثی درباره استغفار و توبه بر طبق عقیده معتزلیان آورده است که سرچشمه آن را همین گفتار امیر المؤمنین علیه السّلام دانسته است و گفته است در این سخن علی علیه السّلام با همه اختصار تمام اصول توبه و استغفار گنجانیده شده است.
[[و قال علیهالسلام ]]
لِقَائِلٍ قَالَ بِحَضْرَتِهِ:«أَسْتَغْفِرُ اللّهَ»:
ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ،أَ تَدْرِی مَا الاِسْتِغْفَارُ؟ الاِسْتِغْفَارُ دَرَجَهُ الْعِلِّیِّینَ،وَ هُوَ اسْمٌ وَاقِعٌ عَلَی سِتَّهِ مَعَانٍ:أَوَّلُهَا النَّدَمُ عَلَی مَا مَضَی،وَ الثَّانِی الْعَزْمُ عَلَی تَرْکِ الْعَوْدِ إِلَیْهِ أَبَداً،وَ الثَّالِثُ أَنْ تُؤَدِّیَ إِلَی الَْمخْلُوقِینَ حُقُوقَهُمْ حَتَّی تَلْقَی اللّهَ أَمْلَسَ لَیْسَ عَلَیْکَ تَبِعَهٌ،وَ الرَّابِعُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَی کُلِّ فَرِیضَهٍ عَلَیْکَ ضَیَّعْتَهَا فَتُؤَدِّیَ حَقَّهَا،وَ الْخَامِسُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَی اللَّحْمِ الَّذِی نَبَتَ عَلَی السُّحْتِ فَتُذِیبَهُ بِالْأَحْزَانِ، حَتَّی تُلْصِقَ الْجِلْدَ بِالْعَظْمِ،وَ یَنْشَأَ بَیْنَهُمَا لَحْمٌ جَدِیدٌ،وَ السَّادِسُ أَنْ تُذِیقَ الْجِسْمَ أَلَمَ الطَّاعَهِ کَمَا أَذَقْتَهُ حَلاَوَهَ الْمَعْصِیَهِ،فَعِنْدَ ذلِکَ تَقُولُ:«أَسْتَغْفِرُ اللّهَ».
امام علیه السلام به شخصی که در حضور او (از روی غفلت و بیخبری) استغفراللّه گفت، فرمود:
مادرت به عزایت بنشیند آیا میدانی استغفار چیست؟ استغفار مقام بلندمرتبهگان است و واژهای است که بر شش معنا اطلاق میشود (مراحل ششگانهای دارد):نخست پشیمانی از اعمال گذشته،دوم تصمیم بر ترک همیشگی آنها در آینده.سوم این است که حقوقی را که از مردم ضایع کردهای به آنها بازگردانی تا بههنگام ملاقات پروردگار (بههنگام مرگ یا محشور شدن در قیامت) مدیون کسی نباشی و چهارم اینکه هر واجبی که از تو فوت شده است حق آن را ادا کنی (و قضای آن را بهجای آوری) پنجم،گوشتهایی را که براثر حرام بر اندامت روییده با اندوه بر گناه آب کنی تا چیزی از آن باقی نماند و پوست به استخوانت بچسبد و گوشت تازه در میان آنها بروید و ششم آنکه به همان اندازه که لذت و شیرینی گناه را به خود چشاندهای زحمت و مرارت طاعت را نیز به آن بچشانی.پس از انجام این مراحل میگویی:استغفر اللّه.(سند گفتار حکیمانه:
این کلام آموزنده را قبل از سید رضی مرحوم ابن شعبة حرانی در کتاب تحف العقول نقل کرده ولی طولانی تر از مرحوم سید رضی، و بعد از مرحوم سید رضی فخر رازی در تفسیر خود و دیلمی در کتاب ارشاد آن را آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۵).)
مراحل استغفار کامل
امام علیه السلام در این گفتار بسیار پرمعنا،حقیقت استغفار را بیان میکند.استغفاری که جامع جمیع شرایط است و انسان را از تمام آثار گناه پاک میسازد و شستوشو میدهد.داستان این گفتار از این قرار است:«شخصی در حضور امام علیه السلام (از روی غفلت و بیخبری) گفت:استغفر اللّه.امام علیه السلام (که احساس کرد استغفار او ظاهری بیش ندارد او را مخاطب ساخته) فرمود:مادرت به عزایت بنشیند»؛ (لِقَائِلٍ قَالَ بِحَضْرَتِهِ:«أَسْتَغْفِرُ اللّهَ»:ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ).
«ثَکل»در لغت به معنای از دست دادن فرزند و یا از دست دادن یکی از عزیزان است بنابراین جمله (ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ) یعنی مادرت تو را از دست بدهد که نتیجه آن این است که او عزادار میشود.
البته منظور از این جمله واقعاً نفرین به مرگ نیست بلکه این،تعبیری است که هنگام نهی اکید از چیزی،در ادبیات عرب بهکار میرود.همانگونه که ما وقتی کسی کار بدی انجام میدهد و میخواهیم بهشدّت او را نهی کنیم میگوییم:خدا مرگت دهد چرا این کار را میکنی؟ این در واقع نفرین جدی به مرگ نیست بلکه اشاره به نهی شدید است.
به هر حال،از قرائن معلوم میشود که شخص مزبور انسان آلوده به گناهی بوده که استغفارش ظاهری و یا بسیار کممحتوا بوده است.امام علیه السلام در اینجا فرصت را غنیمت میشمرد تا کاملترین مرحله توبه و استغفار را بیان کند.
نخست به او میفرماید:«میدانی استغفار یعنی چه؟»؛ (أَ تَدْرِی مَا الاِسْتِغْفَارُ؟).
این استفهام در واقع استفهام انکاری است یعنی تو حقیقت استغفار را نمیدانی،بگذار برای تو شرح دهم.
سپس میافزاید:«استغفار مقام بلندمرتبهگان است»؛ (الاِسْتِغْفَارُ دَرَجَهُ الْعِلِّیِّینَ).
«علیین» جمع«عِلی»(بر وزن ملی) در اصل به معنای مکان بلند یا اشخاصی است که در محل بالا مینشینند و به اشخاص والامقام که ازنظر معنوی در مکان بالایی هستند نیز اطلاق میشود.بعضی نیز گفتهاند که ذکر علیین به صیغه جمع به منظور تأکید است یعنی (عُلُوٌّ فِی عُلُوٍّ) ولی در کلام امام علیه السلام به معنای اشخاص والامقام میباشد و معنای جمله این است که استغفار،مقام بلندپایگان نزد خداست و آنها هستند که از هر ترک اولایی استغفار میکنند؛استغفاری که جامع شرایط باشد (شرایط مذکور،در ادامه میآید).
آنگاه امام علیه السلام در تفسیر این سخن میفرماید:«استغفار واژهای است که بر شش معنا اطلاق میشود (و مراحل ششگانهای دارد)»؛ (وَ هُوَ اسْمٌ وَاقِعٌ عَلَی سِتَّهِ مَعَانٍ).
آنگاه امام علیه السلام به شرح این مقامات ششگانه پرداخته،میفرماید:«نخست پشیمانی از اعمال گذشته و دوم تصمیم بر ترک همیشگی آنها در آینده است»؛ (أَوَّلُهَا النَّدَمُ عَلَی مَا مَضَی،وَ الثَّانِی الْعَزْمُ عَلَی تَرْکِ الْعَوْدِ إِلَیْهِ أَبَداً).
به یقین،کسی که در مقام استغفار و توبه برمیآید باید از گذشته خویش پشیمان باشد و کسی که از گذشته خویش واقعاً پشیمان است باید تصمیم بر ترک آنها در آینده داشته باشد.چگونه ممکن است کسی از خدا تقاضای عفو گناهی را کند اما در عین حال از انجام آن پشیمان نباشد و یا تصمیم به تکرار آن در آینده داشته باشد؟ این دو از ارکان قطعی استغفار و توبه است و بدون آن توبه مفهومی نخواهد داشت.
لذا در حدیثی از امام باقر علیه السلام در کتاب شریف کافی میخوانیم:
«الْمُقِیمُ عَلَی الذَّنْبِ وَ هُوَ مُسْتَغْفِرٌ مِنْهُ کَالْمُسْتَهْزِی؛ کسی که به گناه خود ادامه میدهد و در عین حال استغفار میکند گویی دارد (خود را یا حکم گناه را یا نعوذ بالله خدا را) مسخره میکند»( کافی، ج ۲، ص ۴۳۵، ح ۱۰.)
آنگاه میفرماید:«سوم این است که حقوقی را که از مردم ضایع کردهای به آنها بازگردانی تا بههنگام ملاقات پروردگار (بههنگام مرگ یا محشور شدن در قیامت) حق کسی بر تو نباشد و چهارم اینکه هر واجبی که از تو فوت شده است حق آن را ادا کنی (و قضای آن را بهجای آوری)»؛ (وَ الثَّالِثُ أَنْ تُؤَدِّیَ إِلَی الَْمخْلُوقِینَ حُقُوقَهُمْ حَتَّی تَلْقَی اللّهَ أَمْلَسَ لَیْسَ عَلَیْکَ تَبِعَهٌ،وَ الرَّابِعُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَی کُلِّ فَرِیضَهٍ عَلَیْکَ ضَیَّعْتَهَا فَتُؤَدِّیَ حَقَّهَا).
این دو قسمت در حقیقت از آثار قطعی پشیمانی واقعی از گناه است زیرا کسی که از کاری پشیمان شده سعی میکند آن را جبران نماید و جبران،در ضایع کردن حقوق مردم،بازگرداندن حقوق به آنها و در تضییع حق اللّه قضای آن است.
بدیهی است که این دو رکن در مواردی است که قابل جبران باشد اما گناهانی که از طریق قضا کردن یا ادای حقوق مردم قابل جبران نیست تنها با انجام اعمال صالح دیگر میتوان آثار آن را از روح و جان شست.
به همین دلیل در آیات بسیاری بعد از ذکر توبه،ذکر اصلاح (جبران با اعمال صالحه) آمده است ازجمله در سوره بقره آیه 159 و 160 درباره علمای یهود که حقایق را مخفی میکردند میخوانیم:« إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَیِّنَاتِ وَ الْهُدَی مِنْ بَعْدِ مَا بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِی الْکِتَابِ أُوْلَئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ*إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَیَّنُوا فَأُوْلَئِکَ أَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ أَنَا التَّوَّابُ الرَّحِیمُ »؛کسانی که دلایل روشن،و وسیله هدایتی را که نازل کردهایم،بعد از آنکه در کتاب برای مردم بیان نمودیم،کتمان کنند،خدا آنها را لعنت میکند؛و همه لعنکنندگان نیز آنها را لعن میکنند.مگر آنها که توبه و بازگشت کردند،و (اعمال بد خود را با اعمال نیک) اصلاح نمودند،(و آنچه را کتمان کرده بودند؛آشکار ساختند؛) من توبه آنها را میپذیرم؛که من توّاب و رحیمم».
در واقع شخص گنهکار بهخصوص کسی که اصرار بر گناه داشته مانند بیماری است که نیروهای خود را از دست داده است؛هنگامی که بیماری قطع شد باید به تقویت خویشتن بپردازد تا نیروهای از دست رفته بازگردد و بهصورت نخستین درآید.تأثیر گناه بر روح انسان نیز همینگونه است و جبران و اصلاح آن نیز از طریق انجام اعمال صالحه است.
آنگاه امام علیه السلام بهسراغ پنجمین و ششمین مرحله که آخرین ارکان توبه و بالاترین مراحل آن هستند رفته،میفرماید:«پنجم،گوشتهایی را که براثر حرام بر اندامت روییده با اندوه بر گناه آب کنی تا چیزی از آن باقی نماند و پوست به استخوانت بچسبد و گوشت تازه در میان آنها بروید و ششم آنکه به همان اندازه که لذت و شیرینی گناه را به جسمت چشاندهای زحمت و مرارت طاعت را نیز به آن بچشانی»؛ (وَ الْخَامِسُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَی اللَّحْمِ الَّذِی نَبَتَ عَلَی السُّحْتِ فَتُذِیبَهُ بِالْأَحْزَانِ،حَتَّی تُلْصِقَ الْجِلْدَ بِالْعَظْمِ،وَ یَنْشَأَ بَیْنَهُمَا لَحْمٌ جَدِیدٌ، وَ السَّادِسُ أَنْ تُذِیقَ الْجِسْمَ أَلَمَ الطَّاعَهِ کَمَا أَذَقْتَهُ حَلاَوَهَ الْمَعْصِیَهِ) .
البته این مربوط به جایی است که گوشت انسان از اموال حرام روییده باشد و تعبیر به «حَتَّی تُلْصِقَ الْجِلْدَ بِالْعَظْمِ؛ تا پوستت به استخوانت بچسبد»نوعی تأکید و مبالغه است.حداقل چنین شخصی که در عیش و نوش و اموال حرام فربه شده بهوسیله گرفتن روزههای مستحب لاغر شود و بخش قابل توجهی از آن گوشتها را از طریق روزه و ریاضت آب کند.
قابل توجه اینکه این دو مرحله یکی ناظر به جنبههای جسمی است و دیگری ناظر به جنبههای روحی (هر چند هر دو از طریق جسم انجام میشود)؛جسم را با ریاضت لاغر میکند و روح را با چشیدن زحمت طاعت، همانگونه که در حال معصیت جسمش را با اموال حرام چاق و فربه کرد و روحش را با گناهانی مانند شنیدن انواع موسیقیها و کارهای حرام دیگری که از طریق جسم به روح منتقل میشود.
در پایان میفرماید:«پس از انجام این مراحل میگویی:استغفر اللّه»؛ (فَعِنْدَ ذلِکَ تَقُولُ:«أَسْتَغْفِرُ اللّهَ») .
بنابراین استغفار بازیچه نیست و لقلقه زبان نمیباشد که انسان هر زمان مرتکب گناهی شود بیآنکه شرایط توبه را فراهم کرده باشد با گفتن استغفراللّه خود را راحت کند و گمان کند گناهش بخشوده شده و از عذاب الهی در امان است.
البته بعضی از این مراحل ششگانه از ارکان است و بعضی دیگر از شرایط کمال.به یقین چهار مرحله اول از ارکان میباشد زیرا بدون پشیمانی که لازمه آن تصمیم بر ترک در آینده است و بدون جبران مافات از حقوق الناس و حقوق اللّه حقیقت توبه حاصل نمیشود.ولی آب شدن گوشتهایی که از حرام روییده و یا چشیدن مرارت طاعت برای از بین رفتن آثار لذت حرام،از مراحل کمال است.
به تعبیر دیگر-آنگونه که مرحوم امام خمینی قدس سره در مکاسب محرمه خود بیان کرده-دو مرحله اول،حقیقت توبه است،مرحله سوم و چهارم شرط پذیرش آن و مرحله پنجم و ششم شرط کمال آن است.
نکتهها
1-شرایط توبۀ واقعی
نخستین گام در سیر و سلوک الی اللّه ازنظر عمل،توبه از گناه است؛تا انسان از آثار گناهان پیشین از طریق توبه صحیح،پاک و پاکیزه نشود در حریم قرب پروردگار راهی نخواهد داشت.
در واقع توبه یک کلاس تربیتی مهم است زیرا اگر گنهکار راه بازگشت را به روی خود بسته ببیند از ادامه گناه پرهیز نخواهد کرد و پیش خود فکر میکند:
اکنون که من رانده درگاه خدا شدهام آب از سرم گذشته چه یک قامت چه صد قامت.
امام سجاد علیه السلام حقیقت توبه را در مناجات تائبین بهصورت بسیار زیبایی ترسیم کرده است:
«إِلَهِی أَنْتَ الَّذِی فَتَحْتَ لِعِبَادِکَ بَاباً إِلَی عَفْوِکَ سَمَّیتَهُ التَّوْبَهَ فَقُلْتَ تُوبُوا إِلَی اللَّهِ تَوْبَهً نَصُوحاً فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبَابِ بَعْدَ فَتْحِه؛ خداوندا! تو همان کسی هستی که دری بهسوی عفوت برای بندگانت گشودهای و نام آن را باب توبه گذاشتهای و از همه گنهکاران دعوت کردهای و فرمودهای:بهسوی خدا بازگردید و توبه کنید؛توبهای خالص.اکنون که این باب رحمت گشوده است کسانی که از آن وارد نمیشوند چه عذری دارند؟»همانگونه که علمای اخلاق توبه را به عنوان گام نخستین،بسیار مهم میشمارند فقها نیز آن را جزء واجبات میدانند و بر همه واجب میکنند که اگر لغزشی از کسی سر زد بلافاصله توبه کند و در مقام جبران برآید.
جالب این است که توبه در آیات قرآن در بسیاری از موارد به گنهکار نسبت داده شده ولی در پارهای از موارد به خدا نسبت داده شده است:« لَّقَدْ تَّابَ اللّهُ عَلَی النَّبِیِّ وَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنصَارِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ فِی سَاعَهِ الْعُسْرَهِ مِنْ بَعْدِ مَا کَادَ یَزِیغُ قُلُوبُ فَرِیقٍ مِّنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَّحِیمٌ »؛به یقین خداوند رحمت خود را شامل حال پیامبر و مهاجران و انصار،که در زمان عسرت و شدّت (در جنگ تبوک) از او پیروی کردند،نمود؛بعد از آنکه نزدیک بود دلهای گروهی از آنها،از حقّ منحرف شود (و از میدان جنگ بازگردند)؛سپس خدا توبه آنها را پذیرفت،که او درباره آنان مهربان و رحیم است!».(توبه، آیه ۱۱۷.)
هر دو توبه به معنای بازگشت است ولی توبه بندگان بازگشت از گناه به اطاعت است و توبه خداوند بازگشت از مجازات به رحمت.
و جالب اینکه هر دو توبه در یک آیه از قرآن در کنار هم قرار داده شده است آنجا که میفرماید:« فمَنْ تَابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اللّهَ یَتُوبُ عَلَیْهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ »؛اما آنکس که پس از ستم کردن،توبه و جبران نماید،خداوند توبه او را میپذیرد؛(و از مجازات الهی؛معاف میشود،زیرا) خداوند،آمرزنده و مهربان است»(مائده، آیه ۳۹)
درباره توبه،هم در آیات قرآن بهطور گسترده بحث شده و هم در روایات.در قرآن مجید بیش از هشتاد بار این واژه و مشتقات آن استعمال شده است.
همه انبیای الهی هنگامی که برای هدایت امتهای مختلف مأموریت پیدا میکردند قبل از هرچیز،آنها را به توبه دعوت مینمودند.هود و صالح و شعیب و...علیهم السلام همه قوم خویش را به توبه دعوت کردند و همچنین پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله.
امیرمؤمنان علیه السلام در وصیتنامهای که خطاب به امام مجتبی علیه السلام نوشته است میفرماید:
«إِنْ قَارَفْتَ سَیئَهً فَعَجِّلْ مَحْوَهَا بِالتَّوْبَهِ؛ هر وقت مرتکب گناهی شدی هرچه سریعتر آن را بهوسیله توبه محو کن»و به مؤمنان هشدار داده شده است که در مسأله توبه از تأخیر و تسویف بپرهیزند.( بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۲۰۸.)
و در جای دیگر میفرماید:
«مُسَوِّفُ نَفْسِهِ بِالتَّوْبَهِ مِنْ هُجُومِ الْأَجَلِ عَلَی أَعْظَمِ الْخَطَرِ؛ کسی که در برابر هجوم اجل،توبه را به تأخیر بیندازد خود را در معرض بزرگترین خطرات قرار داده است».(مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۱۳۰)
درباره توبه بحثهای زیادی مطرح است که در اینجانمیتوان به تمام آن پرداخت،ازجمله اینکه قبول شدن توبه عقلی است یا نقلی؟ شرایط توبه و مراتب آن و آثار و برکاتش چیست؟ یکی از بحثها نیز این است که توبه تا چه زمانی پذیرفته میگردد؟ و چه زمانی درهای توبه بسته میشود؟ که از آیات و روایات استفاده میشود هنگامی که انسان در آستانه مرگ قرار گرفت و چشم برزخی پیدا کرد درهای توبه بسته میشود.
قرآن مجید میفرماید:« وَ لَیْسَتِ التَّوْبَهُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئَاتِ حَتَّی إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ وَ لَا الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفَّارٌ أُوْلَئِکَ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَاباً أَلِیماً »؛توبه کسانی که کارهای بد انجام میدهند،و هنگامی که مرگ یکی از آنها فرا میرسد میگوید:«الان توبه کردم!»پذیرفته نیست؛و نه کسانی که در حال کفر از دنیا میروند؛اینها کسانی هستند که عذاب دردناکی برایشان فراهم کردهایم».(نساء، آیه ۱۸ .)
امام امیر مؤمنان علی علیه السلام در حکمت مورد بحث شرایط توبه کامل و جامع را در عباراتی کوتاه و بسیار پرمعنا بیان فرموده که چیزی فراتر از آن در امر توبه وجود ندارد.
چنین توبهای است که انسان را از هرگونه گناه و از تمام آثار وضعی و تکوینی آن پاک و پاکیزه میکند و از نفوذ گناه در اعماق وجود انسان جلوگیری مینماید.
البته گاه آلودگی انسان به اندازهای است که تصمیم به توبه گرفتن کار آسانی نیست؛زندگی او آلوده به انواع اموال حرام شده،شغل او و فکر او آلوده به گناه است.در اینگونه موارد تصمیم شجاعانهای لازم است که توأم با امدادهای الهی شود و انسان را از منجلاب گناه بیرون آورد.همانگونه که در داستان معروف ابو بصیر و همسایه توبهکارش آمده است.
2-سرگذشت عجیب همسایۀ ابوبصیر
او میگوید:همسایهای داشتم که از کارگزاران حکومت ظالم (بنیامیه یا بنیعباس) بود و از این طریق اموال فراوانی را بهدست آورده و مشغول عیش و نوش و لهو و لعب بود.اضافه بر این،افراد فاسد را به مجلس خود دعوت میکرد.بارها او را نصیحت کردم ولی دست برنداشت اما هنگامی که زیاد اصرار نمودم گفت:ای مرد! من آدمی آلوده به گناهم و تو مرد پاکی هستی اگر شرح حال مرا برای یارت امام صادق علیه السلام بازگو کنی امید میرود نجات یابم.
ابوبصیر میگوید:گفتههای او در دل من اثرکرد هنگامیکه خدمت امامصادق علیه السلام رسیدم شرح حال او را به آن حضرت عرض کردم.فرمود:هنگامی که به کوفه بازگشتی او به دیدار تو میآید.به او بگو جعفر بن محمّد برای تو پیغام فرستاده و گفته است که دست از این کارها بردار،من بهشت را برای تو تضمین میکنم.
ابو بصیر میگوید:وقتی به کوفه بازگشتم در میان کسانی که به دیدار من آمدند همسایه گنهکارم بود.هنگامی که خواست برخیزد و برود اشاره کردم بنشین تا منزل خلوت شود من کاری با تو دارم.هنگامی که منزل خلوت شد به او گفتم:
حال تو را برای امام صادق علیه السلام شرح دادم امام علیه السلام فرمود:سلام مرا به او برسان و به او بگو اعمال ناشایست خود را ترک کند و در برابر آن،من بهشت را برای او تضمین میکنم.
مرد همسایه با شنیدن این سخن،سخت منقلب شد و گریه کرد.سپس گفت:
تو را به خدا جعفر بن محمّد چنین پیامی به من داده است؟ ابو بصیر میگوید:
قسم یاد کردم که این پیام آن حضرت است.
آن مرد گفت:همین کافی است و سپس از نزد من بیرون رفت.
بعد از چند روز کسی را بهسراغ من فرستاد تا نزد او بروم.دیدم پشت در خانه ایستاده در حالی که بدنش تقریباً برهنه است.گفت:ای ابوبصیر! هرچه در منزل از اموال حرام بود آنها را در راه خدا دادم.(یا به صاحبانش بازگرداندم) و تو میبینی اکنون در چه حالم.
ابوبصیر میگوید:با کمک برادران شیعه،لباس (و سایر نیازمندیها را) برای او گردآوری کردم (در حالی که از تصمیم و همت او سخت شگفتزده بودم).
مدتی گذشت بار دیگر بهسراغ من فرستاد که بیا من بیمارم.ابوبصیر میگوید:
به سراغش رفتم و مرتباً برای درمان او میکوشیدم ولی درمانها سودی نبخشید و سرانجام در آستانه رحلت از دنیا قرار گرفت.
ابوبصیر میگوید:در واپسین ساعات عمر در کنار او نشسته بودم و او بیهوش شد.هنگامی که به هوش آمد صدا زد:ای ابوبصیر! دوست تو به عهدش وفا کرد.
این سخن را گفت و چشم از دنیا فروبست.
ابوبصیر اضافه میکند:مدّتی بعد به زیارت خانه خدا رفتم؛سپس برای زیارت امام صادق علیه السلام به مدینه آمدم هنگامی که میخواستم وارد منزل آن حضرت شوم در حالی که یک پای من در دالان خانه بود و پای دیگرم در حیاط خانه،امام علیه السلام از داخل اطاق صدا زد و فرمود:
«یا أَبَا بَصِیرٍ قَدْ وَفَینَا لِصَاحِبِکَ؛ ای ابو بصیر! ما به عهدی که با دوست تو کرده بودیم وفا کردیم!».( کافی، ج ۱، ص ۴۷۴، ح ۵)
Someone said “Astaghfirullāh!“ (I seek Allāh's forgiveness) in the presence of Imām Ali ibn Abū Tālib . Imām Ali ibn Abū Tālib said: “May your mother lose you! Do you know what istighfār is? Istighfār is meant for people of a high status. It is a word that stands on six pillars: The first is to repent over what was done in the past; the second is to make a firm determination never to revert to it again; the third is to carry out all the obligations of people so that you may meet Allāh quite clean, with nothing to account for; the fourth is to fulfill every obligation which you ignored in the past) so that you may now affect justice with it; the fifth is to aim at the flesh grown as a result of your unlawful earning, so that you may melt it down by grief (of repentance) till the skin touches the bone and new flesh grows between them; and the sixth is to make the body taste the pain of obedience as you (previously) made it taste the sweetness of disobedience. It is only on such an occasion that you may say: Astaghfirullāh!“
وَ قَالَ علیه السلام الحِلمُ عَشِیرَةٌ
ترجمهها:
(اخلاقی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: حلم و بردباری، خویشاوندی است .
بردباری- همچون- قبیله است- و نزدیکان که فراهم کند مردم را برای یاری انسان-.
بردباری خویش اوست
و فرمود (علیه السلام): بردباری همچون عشیره است.
و آن حضرت فرمود:بردباری برای انسان چون قبیله است .
شروح:
و قوله الحلم عشیره یعنی: الرجل کما یمتنع العشیره یمتنع بالحلم و یوقر لاجله.
الحلم عشیره: ای قائم مقامهم فی دفع الاذی.
(بردباری قبیلهای است). کلمهی (عشیره) را به اعتبار این که بردباری، شخص را از خطر افراد دشمن همانند پشتیبانی عشیره و قبیلهاش حمایت میکند، استعاره آورده است.
وَ قَالَ علیه السلام الْحِلْمُ عَشِیرَةٌ .
کان یقال الحلم جنود مجندة لا أرزاق لها.
و قال ع وجدت الاحتمال أنصر لی من الرجال.
و قال الشاعر و للکف عن شتم اللئیم تکرما أضر له من شتمه حین یشتم.
و کان یقال من غرس شجرة الحلم اجتنی ثمرة (فی ب«شجرة»و هو تصحیف. ) السلم.
و قد تقدم من القول فی الحلم ما فیه کفایة
(و قال علیهالسلام: الحلم عشیره) بردباری مرد، خویش او است به اعتبار دفع اذی. یعنی مندفع میشود اذیت به بردباری با مردمان همچنانکه مندفع میشود به معونت عشیره و خویشان. پس استعاره لفظ (عشیره) از برای حلم، به اععبار آن باشد که آن، حامی صاحب خود است از آنچه منافر او است، مانند عشیره که حامی او است از بلیه و اذیت.
فرمود: حلم عشیرت آدمی است. یعنی قوم و قبیله است به اعتبار آنکه آدمی را از مکروه حراست و محافظت نماید همچو قوم و قبیله یا به اعتبار آنکه مردم او را دوست و ناصر میگردند به سبب حلم و بردباری او، پس گویا صاحب عشیره میگردد.
و قال علیهالسلام: «الحلم عشیره.» یعنی و گفت علیهالسلام که بردبار بودن عشیره و قبیلهی این کس است، یعنی چنانکه عشیرهی این کس دفع اذیت دشمنان میکنند، حلم و بردباری نیز دفع اذیت مردمان میکند.
اللغه: (العشیره) ج: عشائر و عشیرات: القبیله، عشیره الرجل: بنوابیه الادنون- المنجد. المعنی: جعل (علیه السلام) الحلم عشیره الرجل باعتبار انه یدفع سفه السفیه کما ان العشیره تمنع عن الظلم و السفاهه. الترجمه: بردباری بجای قوم و تبار است.
اقول: قال الاحنف (اصبت الحلم انصر لی من الرجال) و فی (الطبری) کانت فی فارس امراه لم تلد الا الملوک الابطال فدعاها کسری ابرویز فقال انی ارید ان ابعث الی الروم جیشا و استعمل علیهم رجلا من بنیک فاشیری علی ایهم استعمل قالت هذا فلان و هو اروغ من ثعلب واحذر من صقر، و هذا فرخان و هو انفذ من سنان و هذا شهر براز و هو احلم من کذا، فاستعمل ایهم (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) شئت قال فانی قد استعملت الحلیم فاستعمل شهر براز الحلیم فسار الی الروم و ظهر علیهم- الخبر-. و فی (العیون) کان المتمشمش بن معاویه عم الاحنف یفضل فی حلمه علی الاحنف قیل فامره ابوموسی ان یقسم خیلا فی بنیتمیم فقسمها فقال رجل من بنیسعد ما منعک ان تعطینی فرسا- و وثب علیه فمرش وجهه- فقام الیه قوم لیاخذوه فقال دعونی و ایاه انی لا اعان علی واحد ثم انطلق به الی ابیموسی فلما رآه ساله عما بوجهه فقال دع هذا و لکن ابن عمی ساخط فاحمله علی فرس فحمله). هذا و فیه قال معاویه لا ینبغی ان یکون الهاشمی غیر جواد و لا الزبیری غیر شجاع و لا المخزومی غیر تیاه و لا الاموی غیر حلیم فبلغ ذلک الحسن (علیه السلام) فقال قاتله الله اراد ان یجود بنوهاشم فینفد ما بایدیهم و یتشجع آل الزبیر فیفنوا و یتیه بنو مخزوم فیبغضهم الناس و یحلم بنو امیه فیتحببوا الی الناس.
اذا حلمت عن السفیه کثر انصارک علیه، کما قال الامام فی الحکمه 223. و الانصار عشیره، بل لا خیر فی العشیره اذا لم توازر و تناصر.
… الحلم عشیره: خلق الحلم یجمع الیک من معاونه الناس لک ما یجتمع لک بالعشیره لانه یو الیک محبه الناس فکانه عشیره
امام علیهالسلام (در سود بردباری) فرموده است: بردباری قبیله است (چون بردبار را از آزار دشمن نگاه میدارد چنانکه قبیله و خویشاوند شخص را نگهداری میکنند، یا چون بر اثر بردباری مردم دوست و یاور او میشوند به آن ماند که صاحب قبیله شده است).
در برابر حرفهای نابجا و چرند دیگران بیتوجه بودن، حوصله بخرج دادن و تا آخر گوش دادن و بعد تصمیم گرفتن یک اخلاق پسندیده و قابل توجه است همان اخلاقی است که موسی از خدا میخواهد تا با داشتن آن بتواند با فرعون نبرد کند.
و قال علیهالسلام: (الحلم عشیره) فان الانسان الحلیم یجتمع حوله الناس، فیکونون له کالعشیره التی تکتنف بالشخص و تدافع عنه.
الشرح: من یحلم یکثر انصاره و احبابه و تتحول الناس الیه بشکل طبیعی تطیعه و تحترمه و تقدره و اذا اصابه شیء تداعت کلها لخدمته و السوال عنه و تفریج همه و اعانته و هل للعشیره اثر و فائده اکثر من هذا …
«و فرمود: بردباری همچون قبیله است.»
و گفته شده است: بردباری لشکرهای آماده بدون جیره و مواجب است. و علی علیه السّلام فرموده است: بردباری و تحمل کردن را برای خود یاری دهنده تر از مردان یافتم. شاعری در این باره گفته است: همانا خودداری از دشنام دادن فرومایه از روی بزرگواری، برای فرومایه زیان بخش تر از دشنام دادن به اوست هنگامی که دشنام می دهد.
و گفته شده است: هر کس درخت بردباری بکارد، میوه صلح و سلامت می چیند.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْحِلْمُ عَشِیرَهٌ.
امام علیه السلام فرمود:
حلم همچون یک قوم و قبیله است (در یاری کردن انسان در مقابل سفیهان).(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در این جا منبع دیگری برای این گفتار موجز حکمت آمیز ذکر نکرده و ماهم جست وجو کردیم و منبع دیگری جز نهج البلاغه نیافتیم جز این که در غررالحکم نیز با عین همین عبارت ذکر شده است. (غررالحکم، ح ۶۳۷۹) همچنین دانشمند معروف، واسطی نیز که در قرن ششم می زیسته در کتاب عیون الحکم و المواعظ آن را آورده است. ( عیون الحکم والمواعظ، ص ۳۸))
بهترین یاور در برابر سفیهان
امام علیه السلام در این گفتار بسیار کوتاه و حکیمانه به حقیقت مهمی اشاره کرده، میفرماید:«حلم همچون یک قوم و قبیله است (در یاری کردن انسان در مقابل سفیهان)»؛ (الْحِلْمُ عَشِیرَهٌ).
حقیقت حلم همان بردباری در برابر اهانتها و سخنان درشت و سخیف و بیادبانه افراد نادان است و همیشه در جوامع انسانی چنین افرادی بوده و هستند که گاهی از سر حسادت و یا نادانی،افراد باشخصیت را مورد اهانت قرار داده و میدهند.
یکی از دستورات اسلام که هم در آیات قرآن به اشاره شده و هم در روایات، سکوت و تحمل در برابر این افراد است.قرآن مجید میگوید:« وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً »؛بندگان (خاص خداوند) رحمان،کسانی هستند که با آرامش و بیتکبّر بر زمین راه میروند؛ و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند)،به آنها سلام میگویند (و با بیاعتنایی و بزرگواری میگذرند)»(فرقان، آیه ۶۳.)
و در جای دیگر میفرماید:« وَ الَّذِینَ لَا یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً» ؛و کسانی که شهادت به باطل نمیدهند (و در مجالس باطل شرکت نمیکنند)؛وهنگامیکه با لغو وبیهودگی برخورد کنند،بزرگوارانه از آن میگذرند»(فرقان، آیه۷۲)
امام علیه السلام در این کلام نورانی میفرماید:هرگاه افراد باشخصیت در مقابل نادانی که ناسزا میگوید و اهانت میکند سکوت کنند و بردبار باشند مردم به یاری آنها برمیخیزند و شخص نادان بیادب را بر سر جای خود مینشانند و چه بهتر که دشمن انسان به دست دیگران تنبیه شود.
در همین کلمات قصار نهجالبلاغه در حکمت 206 خواندیم که امام علیه السلام فرمود:
«أَوَّلُ عِوَضِ الْحَلِیمِ مِنْ حِلْمِهِ أَنَّ النَّاسَ أَنْصَارُهُ عَلَی الْجَاهِلِ؛ نخستین سودی که شخص حلیم از حلم خود میبرد این است که مردم در برابر شخص جاهل از او حمایت میکنند».
در حدیث دیگری که در غررالحکم آمده همین معنی به تعبیر زیبای دیگری بیان شده است.امام علیه السلام میفرماید:
«وجَدتُ الحِلمَ و الاحتِمالَ أنْصَرَ لِی مِن شُجعانِ الرِّجال؛ بردباری و تحمل را یاوری بهتر از مردان شجاع یافتم».(غررالحکم، ح ۶۴۶۷)
اضافه بر این،سکوت افراد باشخصیت در مقابل اینگونه افراد سبب میشود خودشان شرمنده شوند و دهان فرو بندند همانگونه که در حکمت 211 آمده بود:
«وَ الْحِلْمُ فِدَامُ السَّفِیه؛ حلم و بردباری دهانبند سفیهان است».ولی اگر افراد باشخصیت به مقابله برخیزند،هم مقام خودشان را تنزل میدهند و هم بر آتش جهل جاهلان میافزایند و نتیجه معکوس خواهند گرفت.
مرحوم علامه شعرانی در پاورقیهایی که بر شرح اصول کافی مرحوم ملاصالح مازندرانی نوشته در تفسیر جمله«الحلم عشیره»چنین میگوید:بعضی از افراد نادان چنین میپندارند که حلم و بردباری نشانه ضعف است و شخص نیرومند باغیرت هرگز آزار مردم را تحملنمیکند زیرا قبول ظلم از ظلم کردن زشتتر و بدتر است و گاه به آیه شریفه« فَمَنِ اعْتَدَی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیْکُمْ »(بقره، آیه ۱۹۴.) و آیه شریفه« وَ لَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاهٌ یَا أُوْلِی الْأَلْبَابِ »(بقره، آیه ۱۷۹.) و آیه « وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَاناً »( اسراء، آیه ۳۳.) استدلال میکنند اضافه بر این، سکوت در برابر ظلم و رضایت دادن به آن سبب جرأت و جسارت شخص ظالم میشود و افراد ظالم و بیادب اگر بدانند انسانهای باشخصیت،مأمور به سکوتاند بر ظلم و جسارتشان میافزایند.
نامبرده در پاسخ این اشکال میگوید:حلم و بردباری جایی دارد و مطالبه حقوق جای دیگر.آنچه مسلم است این است که انسان نباید تسلیم عواطف ناشی از شهوت و غضب شود به گونهای که اختیار را از او سلب کند و در مسیر قوه وهمیه قرار گیرد بلکه واجب است مالک نفس خویش باشد.حتی قصاص و انتقام و ایستادنش در برابر شخص متجاوز باید به مقتضای عقل باشد نه برای ارضای عواطف و متابعت از هوای نفس و شهوات زیرا امتیاز انسان نسبت به حیوان در همین است و پیروی از حلم از وظایف انسان است نه پیروی از هوی، و آن چیزی است که ذخیره او برای قیامت میشود و مقتضای عقل همین است.(شرح کافی، ج ۸، ص ۳۱۰.)
از بعضی روایات معصومین علیهم السلام استفاده میشود که آن بزرگواران حتی طرز حلم کردن و برخورد با سفیهان و جاهلان را به ما آموختهاند.
در حدیث معروف عنوان بصری که خدمت امام صادق علیه السلام برای آموختن علم آمد ازجمله مطالبی که امام علیه السلام به او فرمود این بود:من نُه چیز را به تو سفارش میکنم که برای همه سالکان الی اللّه نیز همان را توصیه مینمایم.سه نکته درباره ریاضت نفس است و سه نکته درباره حلم و سه نکته درباره علم.آنها را به خاطر بسپار و در آن سستی مکن.
عنوان بصری میگوید:تمام فکر و قلبم را متوجه آن حضرت ساختم.فرمود:
اما آنچه درباره ریاضت نفس است این است که هرگز چیزی را که به آن تمایل نداری نخور که موجب حماقت است و هنگامی که سیر شدی دست بهسوی غذا مبر و هنگامی که میخواهی چیزی بخوری باید از حلال باشد و نام خدا را ببری....
و اما سه نکتهای که درباره حلم است:اگر کسی به تو بگوید:اگر یک سخن نسنجیده درباره من بگویی ده برابر آن را درباره تو میگویم،تو در مقابل چنین شخصی باید بگویی:اگر ده گفتار نسنجیده بگویی حتی یکی هم نخواهم گفت و کسی که به تو دشنام و نسبت بد بدهد به او بگو:اگر در آنچه میگویی صادق هستی از خدا میخواهم مرا ببخشد و اگر کاذب هستی از خدا میخواهم تو را ببخشد.وهرگاه به تو وعده شروبدی بدهد تو وعده نصیحت وخیرخواهی به او بده.
اما آن سه چیز که درمورد علم است این است که آنچه رانمیدانی از علما بپرس و بپرهیز از اینکه برای آزار و آزمودن از آنها سؤال کنی،و از اینکه تنها به رأی خود چیزی را عمل کنی بپرهیز و راه احتیاط را در پیش گیر....(بحارالانوار، ج ۱، ص ۲۲۶)
نقطه مقابل حلم؛حدّت،تندی و پرخاشگری است.افرادی را سراغ داریم که با شنیدن یک جمله نامناسب از یک فرد نادان ناگهان تبدیل به کورهای از آتش میشوند و عکسالعملهای تند و شدیدی نشان میدهند که هم از مقام آنها کاسته میشود و هم شخص نادان را جسورتر میکند و هم کسی به یاری آنها برنمیخیزد.
لذا در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام میخوانیم:
«الحِلمُ یُطْفِئُ نارَ الغضَبِ و الحِدّهُ تُؤجِّجُ إحراقَه؛ حلم و بردباری آتش غضب را خاموش میکند اما حدت و تندی بر آتش آن میافزاید».(غررالحکم، ح ۶۴۵۰)
در حکمت 255 از نهج البلاغه نیز خواندیم:
«الْحِدَّهُ ضَرْبٌ مِنَ الْجُنُونِ؛ حدت و تندی و تندخویی نوعی از جنون و دیوانگی است».
جالب اینکه افراد سفیه و نادان دوست دارند عکسالعملی در برابر آنها نشان داده شود تا به کار خود ادامه دهند و عقده دل را بگشایند اما هنگامی که به آنها بیاعتنایی شود غمگین میشوند.آیا بهتر نیست با بیاعتنایی آنها را غمگین و مأیوس سازیم همانگونه که امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید:
«إذا حَلُمتَ عن السَّفیهِ غَمَمْتَه فَزِدْه غمّاً بحِلْمِکَ عنه؛ هنگامی که در برابر شخص سفیه و نادان بردباری نشان دهی غمگین میشود.حال که چنین است با حلم خود بر غم و اندوه او بیفزا».(غررالحکم، ح ۶۳۸۹)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Clemency is (like winning) a whole tribe (supporting you).”
وَ قَالَ علیه السلام مِسکِینٌ ابنُ آدَمَ مَکتُومُ الأَجَلِ مَکنُونُ العِلَلِ مَحفُوظُ العَمَلِ تُؤلِمُهُ البَقّةُ وَ تَقتُلُهُ الشّرقَةُ وَ تُنتِنُهُ العَرقَةُ
ترجمهها:
(علمی، اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: بیچاره فرزند آدم! اجلش پنهان، بیماریهایش پوشیده، اعمالش همه نوشته شده، پشّهای او را آزار میدهد، جرعهای گلو گیرش شده او را از پای در آورد، و عرق کردنی او را بد بو سازد !.
بینوا فرزند آدم، مرگش پوشیده است، و بیماریاش پنهان، کردارش نگاشته است و پشهای او را آزار رساند جرعهای گلوگیر بکشدش و خوی وی را گنده گرداند.
بیچاره فرزند آدم پنهان شده است اجل او پوشیده شده است مرضهای او نگاه داشته شده کردار او و بدرد میآرد او را پشه و میکشد او را آب در گلو شکستن و متعفن میسازد او را عرق کردن
و فرمود (علیه السلام): مسکین فرزند آدم، اجلش پوشیده است، بیماریش پنهان است، اعمالش را می نگارند، پشه ای می آزاردش، جرعه ای، گلوگیرش می شود و عرق تن، بویش را بد کند.
و آن حضرت فرمود:بیچاره فرزند آدم،مرگش پنهان، بیماریهایش پوشیده،و کردارش نزد خدا محفوظ است،پشهای او را میآزارد،جرعهای گلوگیر او را از پا میاندازد،و عرق او را بد بو میسازد .
شروح:
و قوله مسکین ابن آدم المبتدا موخر و خبره مقدم، و ینون مسکین علی اصله، و یحذف تنوینه ایضا تخفیفا کقرائه من قرا قل هو الله احد الله الصمد. ثم ذکر تفصیل مسکنته بسته اشیاء. لا یدری متی یکون اجله ای: وقت موته، فانه مستور منه و من غیره لاقتضاء مصلحه عامه فی ذلک. و علله و امراضه مکنونه ای مستوره عنه لا یعلم متی یصیر مریضا و یحفظ اعماله بالنقیر و القطمیر فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره، و یوذیه اقل شیء حتی البق. و تولمه ای تصیبه الماء. و تشرق بالماء ای تغتص به فیهلک، و الشرقه الغصه و یصیر بدنه منتنا باقل عرق یسیل منه، فکیف یامن من هذه حاله ام کیف یفتخر؟ و رمقها ای نظر الیها الناس.
ابن مبتدا و مسکین خبر مقدم علیه، و قد یحذف تنوین مسکین تخفیفا، کما یحذف من قل هل الله احد، الله. و الشرقه: الغصه.
(بیچاره فرزند آدم، اجلش پنهان، و بیماریهایش پوشیده و عملش محفوظ است. پشهای او را میرنجاند، و آب در گلو گرفتن وی را میکشد، و عرقی بدبویش میکند). امام (علیه السلام) آدمیزاده را بیچاره نامیده و با قیاس مضمری که دلایل بیچارگی و ناتوانی او را برشمرده، مطلب را توضیح داده است، صغرای قیاس، عبارت مکتوم الاجل … است که معنای آن نیز روشن است، و کبرای مقدر آن چنین است: و هر کس چنین باشد، پس او بیچاره است. کلمهی مسکین خبر مقدم بر مبتدا است چون دارای اهمیت است، و تنوین آن به خاطر تخفیف حذف شده است. و هدف از این سخن شکستن حالت خودخواهی و خودبینی و برتری جویی نفس از این دست رذایل اخلاقی است.
وَ قَالَ ع:مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ .
قد تقدم هاهنا خبر المبتدإ علیه و التقدیر ابن آدم مسکین ثم بین مسکنته من أین هی فقال إنها من ستة أوجه أجله مکتوم لا یدری متی یخترم و علله باطنة لا یدری بها حتی تهیج علیه و عمله محفوظ ما لِهذَا الْکِتابِ لا یُغادِرُ صَغِیرَةً وَ لا کَبِیرَةً إِلاّ أَحْصاها( سورة الکهف 49. ) و قرص البقة یؤلمه و الشرقة بالماء تقتله و إذا عرق أنتنته العرقة الواحدة و غیرت ریحه فمن هو علی هذه الصفات فهو مسکین لا محالة لا ینبغی أن یأمن و لا أن یفخر
(و قال علیهالسلام: مسکین ابن ادم) بیچاره فرزند آدم (مکتوم الاجل) پنهان داشته شده است اجل او (و مکنون العلل) و پوشیده شده است امراض و اعراض او (و محفوظ العمل) و نگه داشته شده است کردار او در صحیفه (تولمه البقه) به درد میآورد و میگزد او را پشه (و تقتله الشرقه) و میکشد او را آب در گلو گرفتن و فرو نرفتن (و تنتنه العرقه) و متعفن میسازد او را عرق کرد. غرض از این کلام، کسر نفوس است از سورت کبر و عجب و فخر.
فرمود: بیچاره فرزند آدم. پنهان است اجل او نداند موت او چه وقت بیاید. پوشیده است علتها و مرضها او همه وقت در معرض علتها باشد و نداند آن علت از کجا عارض شده و چه چاره دارد. نگاه داشته شده است عمل او در نامه اعمال او اگر او فراموش کند از او فراموش نکنند و روز جزا بر او بشمارند. متالم میسازد او را پشه بگزیدن. و میکشد او را شرقه یعنی آب در گلو گرفتن. و بدبو میسازد او را عرق کردنی.
و قال علیهالسلام: «مسکین ابن آدم! مکتوم الاجل، مکنون العلل، محفوظ العمل، تولمه البقه و تقتله الشرقه و تنتنه العرقه.» یعنی و گفت علیهالسلام که بیچاره است فرزند آدم! پنهان است وقت مرگ او، پوشیده است اسباب مرض و رنج او، محفوظ است کردار او، به درد میآورد او را پشهای و میکشد او را غصهای و گنده میگرداند او را عرق.
اللغه: (الشرقه): المره من شرق تقول: و اخذته شرقه کادیموت منها ای غصه- المنجد. الاعراب: مسکین، خبر مقدم لقوله: ابن آدم، و قال ابن میثم: حذف تنوینه تخفیفا مکتوم، مضاف الی الاجل و هو نائب عن الفاعل: ای اجله مکتوم، و کذا الکلام فی ما بعده. المعنی: بین (علیه السلام) فی کلامه هذا ما احاط علی الانسان من الضعف و المسکنه فی ذاته و فی مقابل مضاداته. اما الاول فلخصها فی ثلاث: عدم العلم علی مقدار عمره و موعد اجله فهو معرض الهلاک و الموت فی کل حال و فی ای ساعه فلا سبیل له الی تحصین حیاته حیناما، و عدم الثبات فی صحه ای اجزاء و اعضاء فی وجوده و اکتنان العلل و الامراض فی وجوده فه معرض البلاء و امرض فی کل حین و لا سبیل الی تحصی صحته یوماما و عدم امکان صرف النظر عما یرتکبه من الاعمال و کتم ما یرتکبه علی کل حال فعمله مکتوب محفوظ و هو معرض للسوال عن صغیره و کبیره کما قال الله تعالی: و وضع الکتاب فتری المجرمین مشفقین مما فیه و یقولون یا ویلنا مال هذا الکتاب لا یغادر سغیره و لا کبیره الا احصاها و وجدوا ما عخلوا حاضرا- 49- الکهف. و اما الثانی فلخصها فی ثلاث ایضا: یکون فی الم من بقه ضعیفه تقرصه، و تقتله شرقه شربه ماء یشربها، و ینتن من عرقه تعرضه من جوفه فلا یقدر علی دفع اهون ما یکرهه و معالجه اصغر مایضاده و کان ضعیفا عاجزا فمن این النخوه و الکبریاء و الغفله؟! الترجمه: فرمود: بیچاره آدمیزاده، اجلش نهانست، و بیماریش در آستین و آستان و کردارش سپرده به نگهبان، پشهاش آزارش، و گلوگیری جرعه آبی کشدش و نم عرقی گندندهش.
(الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) اقول: روی الفقرات الثلاث الاخیره الدمیری فی کتابه عن (کامل ابن عدی) عن الاصبغ عنه علیهالسلام هکذا: قال علیهالسلام فی خطبه: ابن آدم و ما ابن آدم! تولمه بقه وتنتنه عرقه وتقتله شرقه. (مسکین ابن آدم) تقدیم الخبر للحصر لاختصاصه دون سایر الحیوانات بمجموع هذه الصفات و لانه علیهالسلام فی مقام بیان مسکنته فتقدیم الخبر اهم. (مکتوم الاجل) حتی الانبیاء اذا لم یعلمهم الله تعالی قبل ذلک، فمات داود علیهالسلام فجاه، خطیبا علی المنبر، و مات سلیمان علیهالسلام فجاه متکئا علی عصاه ناظرا فی ملکه، فای مسکنه اشد منه، و الاصل فی کلامه علیهالسلام قوله تعالی: (و اجل مسمی عنده) فلا یعلمه غیره. و لنعم ما قیل بالفارسیه: ناگهان بانگی بر آمد خواجه مرد. (مکنون العلل) قال ابن معروف مشیرا الی قوله علیهالسلام هذا، و قوله: (مکتوم الاجل): یا بوس للانسان فی ال دنیا و ان نال الامل یعیش مکتوم العلل فیها و مکتوم الاجل بینا یری فی صحه مغتبطا قیل اعتلل و بینما یوجد فیها ثاویا قیل ارتحل فاوفر الحظ لمن یتبعه حسن العمل و فی (المعجم): کان اسحاق الموصلی یسال الله ان لا یبتلیه بالقولنج لما رای من صعوبته علی ابیه فاری فی منامه کان قائلا یقول له: قد اجیبت (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) دعوتک و لست تموت بالقولنج و لکن تموت بضده، فاصابه ذرب، فمات منه سنه (235) فی خلافه المتوکل. و فی (المعجم) ایضا: حدث یموت بن المزرع قال وجه المتوکل فی السنه التی قتل فیها ان یحمل الیه الجاحظ من البصره، فقال لمن اراد حمله: و ما یصنع بامری لیس بطائل، ذی شق مائل، و لغاب سائل، و فرج بائل، و عقل حائل (و قال المبرد دخلت علی الجاحظ فی آخر ایامه و قلت له: کیف انت؟ فقال: کیف یکون من نصفه مفلوج لو حز بالمناشیر ما شعر، و نصفه الاخر منقرس لو طار الذباب بقربه لالمه. و قال لمتطبب یشکو الیه علته: اصطلحت هذه الاضداد علی جسدی ان اکلت باردا اخذ برجلی، و ان اکلت حارا اخذ براسی. (محفوظ العمل) (و کل صغیر و کبیر مستطر)، (ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید) (یومئذ یصدر الناس اشتاتا لیروا اعمالهم فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره، ( … و ان کان مثقال حبه من خردل آتینا بها و کفی بنا حاسبین) و یقولون یا ویلتنا ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیره و لا کبیره الا احصاها و وجدوا ما عملوا حاضرا … ) یا بنی انها ان تک مثقال حبه من خردل فتکن فی صخره او (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) فی السماوات او فی الارض یات بها الله ان الله لطیف خبیر). (تولمه البقه) ای: البعوضه، روی ان المنصور آذاه بعوض فکلما دفعه عنه عاد الیه، و کان عنده الصادق علیهالسلام- فقال له: لم خلق الله هذا البعوض؟ قال: لیذل به الجبابره مثلک. و قال الدمیری: یقال ان البق یتولد من النفس الحار و لشده رغبته فی الانسان لا یتمالک اذا شم رائحته الا رمی نفسه علیه. و قال وهب بن منبه: لما ارسل الله تعالی البعوض علی النمرود اجتمع منه فی عسکره ما لا یحصی، فانفرد النمرود عن جیشه، و دخل بیته، و اغلق الابواب، و ارخی الستور، و نام علی قفاه مفکرا، فدخلت بعوضه فی انفه و صعدت الی دماغه فعذب بها اربعین یوما حتی الله کان یضرب براسه الارض، و کان اعز الناس عنده من یضرب راسه، ثم سقطت منه کالفرخ و هی تقول (کذلک یسلط الله رسله علی من یشاء من عباده..) ثم هلک حینئذ، قال الطبرخزی: و بعوضه قتلت بنیکنعان و کان بعض الجبابره بالعراق یاخذ من یرید قتله، فیخرجه مجردا الی بعض الاجام التی بالبطائح و یترکه فیها مکتوفا تقتله البعوض فی اسرع وقت. (و تقتله الشرقه) (شرق بریقه) غص به، قال عدی بن زید: لو بغیر الماء حلقی شرق کنت کالغصان بالماء اعتصاری و فی (الاغانی): نزل یزید بن عبدالملک ببیت راس- بالشام- و معه (الفصل السادس و الثلاثون- فی الموت) حبابه فقال: زعموا انه لا تصفو عیشه لاحد یوما الی اللیل الا یکدرها شیء علیه و ساجرب ذلک، ثم قال لمن معه: اذا کان غد فلا تخبرونی بشیء و لا تاتونی بکتاب، و قد خلا هو و حبابه فاتیا بما یاکلان فاکلت حبابه رمانه فشرقت بحبه منها فماتت! فاقام لا یدفنها ثلاثا حتی تغیرت و انتنت و هو یشمها و یرشفها فعابوا علیه ما یصنع حتی اذن فی دفنها فما مضت الاخمس عشره لیله حتی دفن الی جنبها. (و تنتنه العرقه) (تنتنه) من باب التفعیل لا الافعال، ففی (الصحاح): نتن الشیء و انتن بمعنی، و نتنه: غیره، تنتینا: جعله منتنا، و النتن: الرائحه الکریهه. و فی (الفقیه): قال الصادق علیهالسلام: عله غسل الجمعه ان الانصار کانت تعمل فی اموالها فاذا حضروا المسجد تاذی الناس بارواح آباطهم و اجسادهم، فامرهم النبی صلی الله و علیه و اله بالغسل فجرت بذلک السنه
کل کائن ممکن فیه جانبان: سلب و ایجاب، قوه و ضعیف، و اشار الامام فی حکمته هذه الی بعض جوانب الضعف فی الانسان، و هی: 1- انه لا یدری فی ای زمان او مکان یموت. 2- ان علله و امراضه النفسیه و الجسمیه لا یحصی عدیدها، و الکثیر منها مجهول السبب و الدواء. 3- انه مسوول عن کل ما یفعل و مجازی علیه. 4- ان احقر مخلوق کالبقه تولمه و تمرضه، و انه بالقیاس الیها ضئیل من هذه الجهه کما انها ضئیله بالقیاس الی عقله و مواهبه. 5- ان الماء قد یخنق انفاسه، و یودی بحیاته مع العلم بان الماء سبب الحیاه. و تقدم مثله فی الحکمه 6.275- انه اذا عرق انتن. و هذا منتهی العجز و الضعف. و غرض الامام من هذا البیان ان الانسان قد یاخذه الغرور و یتعالی علی غیره من الکائنات لا لشیء الا لانه اخترق المجهول بعقله، و اخترع آله تصوله الی القمر و المریخ، و ثانیه اطلعته علی اسرار الخلائق، و رابعه ضبطت له الالوف فی ثانیه، و تنبات ببعض الاحداث.. الی ما لا نهایه.. قد یتعالی الانسان و یشمخ و یری نفسه اعظم من سائر المخلوقات لهذه الغایه، و فنبهه الامام الی ان ما من مخلوق حتی النمله و البقه الا و فیه جهه ایجابیه تجعله اشد و اقوی المخلوقات من هذه الجهه.
و قدیما قیل: (ان البعوضه تدمی مقله الاسد). و الخلاصه ان الازدواجیه ین الضعف و القوه تشمل جمیع الکائنات دون استثناء و هی القاسم المشترک بین الجمیع.
… الشرقه و تنتنه العرقه: مکنون ای مستور العلل و الامراض لایعلم من این تاتیه اذا عضته بقه تالم و قد یموت بجرعه ماء اذا شرق بها و تنتن ریحه اذا عرق عرقه
امام علیهالسلام (در بیچارگی انسان) فرموده است: ذلیل و بیچاره فرزند آدم: اجلش پنهان (نمیداند چه وقت میمیرد) بیماریها و دردهایش پوشیده (همواره در معرض پیشامدها و بیماریهای ناگوار میباشد) عملش نگاهداری میشود (در نامه اعمال ثبت گردیده اگر خودش هم فراموش کند از او فراموش ننمایند) پشه او را دردناک میسازد، و آب در گلو گرفتن میکشد، و عرق بدبود میکند (پس آیا شایسته است چنین کسی گردنکشی و سرفرازی نموده به خود بنازد؟!).
امام (علیه السلام) به دو نکته توجه داده است: فخر نفروختن و ایمن نبودن: کسی که نه از مرگ و نه از مریض شدن و نه از اعمال خود خبر دارد چرا خیالش راحت است؟ و کسی که پشه او را به گریه و ناله میاندازد، آب گلوی او را خفه و عرق او را میگنداند چرا مغرور است؟
و قال علیهالسلام: (مسکین ابنآدم مکتوم الاجل) ای لا یعرف مقدار عمره، و وقت فوته (مکنون العلل) فلا یعلم العله التی تاتیه فی المستقبل (محفوظ العمل) فان اساء شیئا حفظ له، لیجزی به (تولمه البقه) هی البعوض (و تقتله الشرقه (هی الماء الذی یدخل فی مجری التنفس عوض مجری الطعام، و ربما قتله (و تنته العرقه) فان العرق القلیل یوجب نتن جسمه و عفونته.
اللغه: مسکین: فقیر. مکتوم: من کتم الشیء اذا اخفاه. الاجل: وقت الموت. مکنون: مستور. العلل: الامراض. تولمه: توذیه. البقه: حشره صغیره تمتص دم الانسان. الشرقه: الغصه بالریق. النتن: ما خبثت رائحته. العرقه: الواحد من العرق و هو ما یترشح من بدن الانسان. الشرح: الانسان ضعیف صغیر و ان ترایء فی نظر نفسه فی بعض الاحیان کبیرا و شیئا مهما عظیما و ضعفه فی نفسه یتشخص فی انه لا یعرف متی یفاجئه اجله فیموت و کذلک لا یعرف العلل و الامراض التی تهجم علیه و تغزو بدنه فرب اکله کان فیها حتفه و من ضعفه ان عمله محفوظ و محاسب علیه لا یستطیع الخلاص منه و لا الهروب من تبعاته و آثاره … و اما ضعفه مع غیره ممن هو حقیر فی نظره و تافه لا یعتد به فالبقه هذه الحشره الحقیره تولمه و لا تدعه ینام او یستقر، و لضعفه ایضا هذه الشربه من الماء قد یشرق بها فیموت و لضعفه اذا عرق قلیلا آذت رائحته الناس لنتنه و قبیح عرقه …
«فرمود: بیچاره پسر آدم مرگش پوشیده است و بیماریهایش نهان، کردارش نگهداشته شده است، پشه ای آزارش می دهد و جرعه گلوگیری می کشدش، و عرق او را گندناک می کند.»
در این عبارت خبر بر مبتدا مقدم شده است و در واقع چنین بوده است: «آدمی زاده بیچاره است.» و سپس فرموده است: بیچارگی او از کجاست و توضیح داده است که به شش جهت است، مرگش پوشیده است و نمی داند چه هنگام فرو گرفته می شود، بیماریش نهان است و نمی داند چه هنگام طغیان می کند، کردارش هم نگاشته شده و محفوظ است همچنان که خداوند فرموده است: «ای وای بر ما، این چه نامه ای است که هیچ گناه خرد و بزرگی را وانگذاشته مگر آنکه در شمار آورده است.»، و گزش پشه او را آزار می دهد، و به گلو گرفتن آب او را می کشد و هرگاه عرق می کند گندناک می شود و بوی بدنش دگرگون می شود. کسی که صفاتش چنین است به ناچار درمانده است و سزاوار نیست که فخر فروشی و احساس ایمنی کند.
[[و قال علیهالسلام ]]
مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ:مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ،مَحْفُوظُ الْعَمَلِ تُؤْلِمُهُ الْبَقَّهُ،وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَهُ،وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
بیچاره فرزند آدم،سرآمد زندگیاش نامعلوم،عوامل بیماریاش ناپیدا و (تمام) اعمالش در جایی محفوظ است.پشه او را آزار میدهد و گلوگیر شدن (آب یا غذا) موجب مرگ او میشود و عرق،او را متعفن و بدبو میسازد.(سند گفتار حکیمانه:
در مصادر آمده است که قبل از مرحوم سید رضی، جاحظ در المائة المختارة این کلام حکمت آمیز را آورده و بعد از سید رضی آمدی در غررالحکم آن را با تفاوت مختصری ذکر کرده و همچنین این القاسم در ریاض الاخبار با بعضی اضافات آن را آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۶)
اضافه میکنیم که طبق نقل دمیری در کتاب حیاة الحیوان اصبغ بن نباتة از امیر مؤمنان علی علیه السلام روایت را به این صورت نقل کرده است: ابن آدم و ما ابن آدم تؤلمه البقة و تنتنه العرقة و تقتله الشرقه. (ر.ک: شرح علامة تستری، ج ۱۱، ص ۳۳۷). نیز زمخشری در ربیع الابرار آن را با اضافه جملة وتمیته الغرقة» آورده است. (ربیع الابرار، ج ۲، ص ۳۴۲))
نقاط ضعف عجیب این انسان مغرور!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه پرده از روی ضعف انسان برداشته و غرور و غفلت او را درهم میشکند و نشان میدهد که در برابر تمام نقطههای قوت و تواناییهایی که انسان دارد نقاط ضعف عجیبی را نیز داراست و در مجموع به شش نقطه از این نقاط ضعف اشاره میفرماید،سه قسمت از درون انسان سرچشمه میگیرد و سه قسمت از برون.
اما درباره سه قسمت اول میفرماید:«بیچاره فرزند آدم،سرآمد زندگیاش نامعلوم،عوامل بیماریاش ناپیدا و اعمالش در جایی محفوظ است»؛ (مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ( در این جمله «ابن آدم» مبتدای مؤخر است و «مسکین» خبر مقدم و تنوین مسکین گاه برای تخویف حذف می شود) :مَکْتُومُ الْأَجَلِ مَکْنُونُ الْعِلَلِ،مَحْفُوظُ الْعَمَلِ).
آری از یکسو نمیداند پایان عمر او در چه زمان و تاریخی است؛شب میخوابد از صبح خبر ندارد،صبح میشود از عصر خبر ندارد.خواه پیر باشد یا جوان یا کودک در هر لحظه احتمال فرا رسیدن مرگ وجود دارد.
و از سویی دیگر عوامل بیماری در درون بدن او بهصورت ناپیدا وجود دارد.
بهخصوص با کشفیات امروز که میگویند:در هر ساعت از طریق آبوهوا و غذا و پوست بدن میکروبهایی وارد جسم انسان شده و در خون انسان شناور میشوند.هر زمان که بخشی از آنها غلبه کنند انسان به یکی از بیماریها مبتلا میشود.
دستگاههای بدن انسان اعم از دستگاه تنفس و قلب و کلیه و عروق و مغز، همه آسیبپذیرند و در معرض انواع آفات و بیماریها قرار دارند.با این حال چگونه انسان میتواند به فردای خود مطمئن باشد که سالم است و توانا؟
از سوی سوم،هر عملی که بهجا میآورد در نامه اعمال او ثبت میشود و فرشتگان الهی مأمور حفظ اعمال او هستند.اضافه بر این،زمین و زمان و اعضای بدن او نیز همگی مأموریت ضبط اعمال او را دارند.
آیا چنین انسانی شایسته عنوان مسکین نیست که امام علیه السلام فرموده است؟
آنگاه اشاره به عوامل بیرونی کرده و به چند نمونه ظاهراً کوچک آن که میتواند زندگی انسان را برهم زند اشاره میکند،میفرماید:«پشهای او را آزار میدهد و گلوگیر شدن (آب یا غذا) موجب مرگ اوست و عرق،او را متعفن و بدبو میسازد»؛ (تُؤْلِمُهُ الْبَقَّهُ،وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَهُ،وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَهُ) .
«شرقه» اسم«مره»از ماده«شَرَق»(بر وزن طرب) به معنای گلوگیر شدن است.
آری پشهای که گاه به آسانی به چشم نمیآید و در گوشه و کنار در کمین انسان است که بر بدن او بنشیند و با نیش خود بخشی از خون او را بمکد و خواب و استراحت را از او بگیرد.اضافه بر پشههای خطرناکی که گاه مایه مرگ انساناند یا بیماریهایی را به او تحمیل میکنند.
از سویی دیگر مجرای تنفس و تغذیه انسان دقیقاً در کنار یکدیگر قرار دارند.
به هنگامی که انسان میخواهد غذایی ببلعد دریچه تنفس بسته میشود و به هنگامی که بلعیدن تمام شد باز میشود.حال اگر آن دریچه کوچکی که این وظیفه را برعهده دارد دیر بجنبد و مقداری آب یا غذا وارد ریه شود اگر بسیار کم باشد با سرفههای شدید به خارج پرتاب میشود و اگر زیاد باشد حالت خفگی به انسان دست میدهد و پایان عمر او فرامیرسد.همچنین اگر لقمه یا جرعه آب در آن فضا بایستد و حرکت نکند راه نفس کشیدن را بر انسان میبندد و اگر در مدت کوتاهی مشکل برطرف نشود مرگ بهسراغ او میآید.
انسانی که اینقدر مرز زندگی و مرگش به هم نزدیک است چگونه ممکن است مغرور شود و از باده قدرت سرمست گردد و دست به هر کاری بزند؟
همچنین هر انسانی به هنگامی که فعالیت جسمانی شدیدی داشته باشد و یا در گرمای هوا گرفتار شود عرق از روزنههای پوست او جاری میگردد و بدن او را بدبو میسازد یعنی عوامل تعفن بهوسیله خود او بر بدنش آشکار میشود.
از مجموع این نقاط ضعف ششگانه به خوبی روشن میشود که چرا انسان مسکین و بیچاره است.
امام علیه السلام با این گفتار حکیمانهاش نمیخواهد مقام انسان را کاهش دهد و یا از عظمت او بکاهد؛انسانی که خلیفه اللّه و گل سرسبد آفرینش و مسجود فرشتگان الهی است.بلکه میخواهد غرور و غفلت او را درهم بشکند؛همان غرور و غفلتی که او را آلوده انواع گناهان و ظلم و ستمها و مفاسد بیشمار میسازد.
جالب این است که ابن معروف (قاضی القضاه ابومحمّد عبید اللّه بن احمد بن معروف،متولد 306) اشعاری دارد که ظاهراً از کلام امام علیه السلام در آن الهام گرفته است.او میگوید:
یا بُؤسَ للإنسانِ فی الدُّنیا و إنْ نالَ الأمَل
یَعیشُ مَکشوفَ العِلَل فیها و مَکتومَ الأجَل
بَیْنا یُری فی صِحّهٍ مُغْتَبِطاً قِیلَ اعتَلَل
و بَینَما یُوجَدُ فیها ثاوِیاً قِیلَ انْتَقَل
فَأوْفَرُ الحَظِّ لِمَن یَتْبَعُه حُسنُ العَمَل
بدا به حال انسان در دنیا هر چند به آرزوهای (دراز) خود برسد.
زندگی میکند در حالی که عوامل بیماری در او مکتوم و پایان عمرش نیز ناپیداست.
در حالی که کاملاً در سلامت است بهطوری که مردم به حال او غبطه میخورند ناگهان گفته میشود که بیمار شد.
و در حالی که مشغول حرکت به این طرف و آن طرف است ناگهان میگویند که از این جهان چشم فرو بست.
بنابراین بهره کامل از آن کسانی است که اعمال نیک درپی داشته باشند.(تاریخ بغداد، ج ۱۰، ص ۳۶۷.)
نکتهها
1-نیرومند ضعیف!
انسان موجودی است از یک نظر بسیار قوی و نیرومند که عرصه زمین و پهنای آسمان و اعماق دریاها را جولانگاه خود قرار داده و تمام موجودات زمینی را مسخّر خود ساخته و از تمام مواهب این جهان به نفع خود استفاده میکند.ولی با تمام قدرتی که دارد موجودی بسیار ضعیف و آسیبپذیر است.
یک پشه کوچک که گاه با چشم هم دیده نمیشود او را آزار میدهد یا بیمار میکند و گاهی سبب مرگ او میشود و از آن کوچکتر میکروبها و ویروسهای بیماریزا هستند که ابداً با چشم دیده نمیشوند ولی این موجودات نامرئی و ظاهراً بسیار ضعیف و ناتوان انسانهای قوی و قهرمان را میتوانند از پای درآورند.
این ترکیب عجیب انسان از قوت و ضعف ظاهراً برای این است که از طرفی بتواند مدارج ترقی و کمال را طی کند و از سویی دیگر گرفتار غرور و غفلت و خودبزرگبینی نشود.
ازجمله مسائلی که انسان با آن دست به گریبان است زمان اجل اوست که کاملاً مخفی و پنهان است.این نیز هشداری برای انسانهاست که آنی غافل نشوند و به گمان زندگی طولانی دست به هر کاری نزنند و فکر نکنند که زمان توبه از گناه و جبران خطاها وسیع است چراکه هر لحظه ممکن است مرگ او فرارسد.یک جرعه آب یا یک لقمه غذا میتواند گلوی او را بفشارد و در عین سلامتی،راهی دیار آخرت کند.
اینها حقایقی است که امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به آن اشاره فرموده و ریشه آن در قرآن مجید است میفرماید:« یُرِیدُ اللّهُ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ وَ خُلِقَ الْإِنسَانُ ضَعِیفاً »؛خدا میخواهد کار را بر شما سبک کند؛و انسان،ضعیف آفریده شده است».(نساء، آیه ۲۸.)
در جای دیگر میخوانیم:« إنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعاًإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً »؛ انسان،حریص آفریده شدههنگامی که ناراحتی به او رسد بسیار جزع و فزع میکند».(معارج، آیات ۱۹ و ۲۰.)
و در جای دیگر میفرماید:« وَ مَا تَدْرِی نَفْسٌ مَّا ذَا تَکْسِبُ غَداً وَ مَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ »؛و هیچکس نمیداند در چه سرزمینی میمیرد؟ خداوند عالم و آگاه است!».(لقمان، آیه ۳۴.)
در روایات آمده است:هنگامی که خداوند پشهها را بر نمرود و لشکرش مسلط ساخت تعداد فوقالعاده زیادی اطراف لشکر او را احاطه کردند.نمرود از لشکرش جدا شد و در خانهاش وارد گشت و تمام درها را بست و پردهها را فرو افکند و بر پشت خود خوابید،فکر میکرد که چگونه از این لشکر عظیم پشهها رهایی یابد ناگهان پشهای وارد بینی او شد و بهسوی مغز او بالا رفت.چهل روز او را آزار میداد به گونهای که برای پیدا کردن آرامش موقت،سر خود را بر زمین میکوبید و در این حال بود تا به هلاکت رسید.(شرح نهج البلاغه علامه شوشتری، ج ۱۱، ص ۳۳۹)
در حدیث دیگری آمده است که امام صادق علیه السلام نزد منصور دوانیقی بود در این حال پشهای منصور را آزار میداد و هر زمان او را از خود دور میساخت دو مرتبه بهسوی او بازمیگشت.او روی به امام صادق علیه السلام نمود و عرض کرد:
خداوند چرا این پشه (مزاحم) را آفریده است.امام علیه السلام فرمود:
«لِیُذِلَّ بِهِ الْجَبابِرَهَ مِثلَک؛ برای اینکه ستمگرانی مانند تو را خوار کند»(شرح نهج البلاغه علامه شوشتری، ج ۱۱، ص ۳۳۹)
2-مواد تشکیلدهندۀ عرق بدبو
دانشمندان تحقیقاتی درباره عرق کردن انسان و ماده تشکیل دهنده عرق و عوامل بدبویی آن کرده و به نتایج عجیب و شگفتانگیزی دست یافتهاند.
ازجمله:
آنها معتقدند که عرق بر دو گونه است:گونهای از آن همان است که بههنگام فعالیت زیاد که بدن انسان گرم میشود و یا گرمی هوا تأثیر میگذارد بدن برای خنک شدن عرق میکند.این نوع عرق بدبو نیست.
نوع دوم عرقی است که در زیر بغل،کشاله ران،پاها و گاه کف دستها ظاهر میشود.آن عرق بدبوست و تازه خود عرق نیز بدبو نمیباشد بلکه موجودات زنده ذرهبینی که در این نقاط از بدن هستند از عرق استفاده میکنند و مدفوعی از خود خارج میسازند که بوی بد از آن است و به همین دلیل دستور داده شده که بهخصوص این نقاط از بدن شسته شود تا محلی برای پرورش این موجودات زنده باقی نماند و در روایات اسلامی نیز آمده است که یکی از فایدههای غسل جمعه آن است که بوی بد زیر بغل را برطرف میکند.
البته وجود موهای زائد و بلند در زیر بغل نیز محل مناسبی برای پرورش این موجودات ذرهبینی مزاحم است و لذا در روایات اسلامی دستور به برطرف کردن آنها داده شده است.(رجوع شود به وسائل الشیعه، باب ۶ از ابواب اغسال مسنونه، ح ۱۵.)
3-پشه،موجودی کوچک اما شگفتانگیز
پشه ظاهراً موجود بسیار کوچک و بیارزشی است ولی تحقیقات دانشمندان نشان میدهد که آنها نیز جهان بزرگی برای خود دارند.آنان میگویند که بیش از 2800 گونه پشه در سراسر جهان وجود دارد و چون حشراتی خونسرد هستند در فصل زمستان به خواب زمستانی فرو میروند ولی به هنگامی که فعال میشوند به خون نیاز دارند اما نه برای تأمین انرژی بلکه پشههای ماده از آن برای تولید مثل و نمو تخمهای خود استفاده میکنند.
خرطوم و نیش پشه از دو کانال مجزا تشکیل یافته،یکی مجرای بزاق است و دیگری برای مکیدن خون و عجیب اینکه پشه هنگام مکیدن خون،از طریق بزاق خود یک ماده ضد انعقاد خون ترشح میکند تا هنگام مکیدن آن لخته نگردد و همین بزاق پشه است که موجب تحریک بدن میگردد و در نتیجه خارش و تورم و قرمزی در محل پدید میآید.
پشه ماده قادر است از فاصله سی متری و گاه پنجاه متری بوی بدن انسان را احساس کند و بهسوی او برای گرفتن خون بیاید.افرادی که گروه خونی آنها O میباشد بیشتر گزیده میشوند و آنهایی که گروه خونیشان میباشد کمتر.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ How wretched the son of Adam is! His death is hidden, his ailments are concealed, his actions are preserved, the bite of a mosquito pains him, choking causes his death and sweat gives him a bad smell.“
وَ روُیَِ أَنّهُ علیه السلام کَانَ جَالِساً فِی أَصحَابِهِ فَمَرّت بِهِمُ امرَأَةٌ جَمِیلَةٌ فَرَمَقَهَا القَومُ بِأَبصَارِهِم فَقَالَ علیه السلام
إِنّ أَبصَارَ هَذِهِ الفُحُولِ طَوَامِحُ وَ إِنّ ذَلِکَ سَبَبُ هِبَابِهَا فَإِذَا نَظَرَ أَحَدُکُم إِلَی امرَأَةٍ تُعجِبُهُ فَلیُلَامِس أَهلَهُ فَإِنّمَا هیَِ امرَأَةٌ کَامرَأَتِهِ
فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ الخَوَارِجِ قَاتَلَهُ اللّهُ کَافِراً مَا أَفقَهَهُ فَوَثَبَ القَومُ لِیَقتُلُوهُ فَقَالَ علیه السلام رُوَیداً إِنّمَا هُوَ سَبّ بِسَبّ أَو عَفوٌ عَن ذَنبٍ
ترجمهها:
(اخلاقی، سیاسی) و درود خدا بر او، فرمود: (اصحاب امام پیرامونش نشسته بودند که زنی زیبا از آنجا گذشت، حاضران دیده به آن زن دوختند . امام فرمود:) همانا دیدگان این مردان به منظره شهوت آمیز دوخته شده و به هیجان آمدهاند، هر گاه کسی از شما با نگاه به زنی به شگفتی آید، با همسرش بیامیزد که او نیز زنی چون زن وی باشد .
(مردی از خوارج گفت: خدا این کافر را بکشد چقدر فقه میداند! مردم برای کشتن او برخاستند، امام فرمود) آرام باشید، دشنام را با دشنام باید پاسخ داد یا بخشیدن از گناه .
[و روایت شده است که حضرتش روزی میان یاران خود نشسته بود.
زنی زیبا بر آنان بگذشت و حاضران دیده بدو دوختند. پس فرمود:] همانا دیدگان این نرینگان به شهوت نگران است و این نگریستن موجب هیجان. پس هر یک از شما به زنی نگرد که او را خوش آید با زن خویشش نزدیکی باید، که او نیز زنی چون زن وی نماید-.
[مردی از خوارج گفت خدا این کافر را بکشد چه نیک فقه داند.
مردم برای کشتن او برخاستند، امام فرمود:] آرام باشید، دشنام را دشنامی باید و یا بخشودن گناه شاید.
و روایت کردهاند که آن حضرت بود نشسته در میان اصحاب خود پس بگذشت بایشان زن نیکو جمال پس نظر کردند بآن زن گروهی بدیدهای خود پس فرمود آن حضرت و بدرستی که دیدههای این نرها بلند نظر است و بدرستی که این سبب هیجان شهوت ایشانست پس هر گاه نظر کرد یکی از شما بزنی که بعجب آورد او را حسن آن زن پس باید که ملامسه کند با زن خود پس جز این نیست که آن زنی است مثل آن زن شکننده شهوت پس گفت مردی از خارجیان بگشاد او را خدا در حالتی که کافر باشد این چه فقاهت است راوی گفت که پس برجستند گروهی که بکشند او را پس فرمود آن حضرت جز این نیست که آن دشنامیست بدشنامی یا یا عفو کردن از گناه
گویند در میان اصحابش نشسته بود. زنی خوب روی بگذشت. اصحاب چشم بر او دوختند. امام فرمود:
این نرینگان چه آزمندانه می نگرند. و این گونه نگریستن مایه هیجان شهوت است. هرگاه یکی از شما چشمش به زنی افتد، که او را خوش آید، با زن خود همبستر شود که او نیز زنی است همانند آن زن دیگر.
یکی از خوارج گفت: خدا این کافر را بکشد چه نیک می فهمد. مردم برخاستند تا آن مرد را بکشند. امام فرمود:
آرام گیرید. دشنام را پاداش دشنام است یا بخشیدن گناه.
نقل شده که آن حضرت در میان یارانش نشسته بود،زنی زیبا بر آنان عبور کرد، آنان دیده بر او دوختند ،آن حضرت علیه السّلام فرمود:دیده اینان به شهوت نگران،و این نظر اندازی موجب هیجان است،هرگاه یکی از شما به زنی که او را خوش آید نظر کند باید با همسر خود در آمیزد،که این زنی است همانند آن .
مردی از خوارج گفت:خدا این کافر را نابود کند،چقدر داناست!مردم برجستند تا او را نابود کنند،فرمود:او را واگذارید،پاسخ ناسزاگویی ناسزاست، یا گذشت از گناه .
شروح:
و طمع بصره الی الشیء ای ارتفع، و الابصار طامحه و الجمع طوامح. و الهباب و الهبب: نب التیس المسفاد و صوته عند هیجانه. و روی: فلیلمس. و قرا: اولا مستم النساء و لمستم النساء. و قاتله الله تعالی عند التعجب و کافرا حال من الضمیر المنصوب فی قاتله. و ما افقهه ای ما اعظم فقهه و ما اکثر علمه بالشرعیات. و رویدا ای: امهلوا و ارفقوا.
طمح البصر الی، الشیء: ارتفع. و الهباب و الهبیب: نبیب التیس للسفاد، و صوته عند هیجانه. قوله علیهالسلام: (فلیلامس امراته). و روی فلیلمس، و ذلک لانه یدفع عن نفسه الشهوه التی هی من دواعی الشیطان، و من لم ینکح، فالغالب علیه ان لا یحفظ نظره عن الحرام، و قلبه من الوسوسه، لذلک قال. ان ابصار هذا الفحول طوامح. کافرا: حال من الضمیر فی قاتله، رویدا، ای امهلوا و ارفقوا. انما هو سب بسب: ای انما جزاء هذا الساب عندی، و من حیث المصلحه سب بدل سبه او عفو عن ذنبه.
آوردهاند که امام (علیه السلام) در میان جمعی از یاران خود نشسته بود، زنی زیبارو از آنجا گذشت، اصحاب بر او چشم دوختند، امام (علیه السلام) فرمود: رمق: نگاه کردن، طموح البصر: بالا نگاه کردن، هبیب، الهباب: صدای قوچ موقع هیجان شهوت و طلبیدن میش، (دیدگان این مردها به هوا دوخته شده و اینگونه نگاه باعث هیجان و انگیزش شهوت و خوشی است پس هرگاه کسی از شما به زنی که خوش میآیدش نگاه کرد باید با همسر خود آمیزش کند که او زنی مانند وی است پس مردی از خوارج گفت: خدا او را بکشد چه قدر داناست! اصحاب از جا برخاستند تا او را بکشند. امام (علیه السلام) فرمود: او را مهلت دهید! به جای دشنام باید دشنام داد یا از گناهش گذشت). کلمه: فحول را برای آن افراد استعاره آورده است، و همچنین، کلمه: هباب را برای میل آنها به آمیزش استعاره آورده است. امام (علیه السلام) آنان را به رهایی از فتنهی آن نگاه، وسیلهی آمیزش با همسران راهنمایی کرده است، و بر این عمل وسیلهی قیاس مضمری، ترغیب کرده است که صغرای آن عبارت فانما هی امراه کامراه، است، یعنی همسر آن مرد زنی است نظیر آن زنی که دیده است، و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر کسی که شبیه آن زن باشد، جای آن را میگیرد. اما آن مرد خارجی که لفظ کافر را بر امام (علیه السلام) اطلاق کرده است برای این است که امام (علیه السلام) از نظر خوارج خطاکار است و هر خطاکاری کافر است. عبارت انما هو سبب … بنا بر اساس فضیلت عدالت است.
وَ [یُرْوَی]
رُوِیَ أَنَّهُ ع کَانَ جَالِساً فِی أَصْحَابِهِ [إِذْ مَرَّتْ]
فَمَرَّتْ بِهِمُ امْرَأَةٌ جَمِیلَةٌ فَرَمَقَهَا الْقَوْمُ بِأَبْصَارِهِمْ فَقَالَ ع إِنَّ أَبْصَارَ هَذِهِ الْفُحُولِ طَوَامِحُ وَ إِنَّ ذَلِکَ سَبَبُ هِبَابِهَا فَإِذَا نَظَرَ أَحَدُکُمْ إِلَی امْرَأَةٍ تُعْجِبُهُ فَلْیُلاَمِسْ أَهْلَهُ فَإِنَّمَا هِیَ امْرَأَةٌ کَامْرَأَتِهِ فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ اَلْخَوَارِجِ قَاتَلَهُ اللَّهُ کَافِراً مَا أَفْقَهَهُ قَالَ فَوَثَبَ الْقَوْمُ لِیَقْتُلُوهُ فَقَالَ ع رُوَیْداً إِنَّمَا هُوَ سَبٌّ بِسَبٍّ أَوْ عَفْوٌ عَنْ ذَنْبٍ .
تقول هب الفحل و التیس یهب بالکسر هبیبا أو هبابا إذا هاج للضراب أو للفساد و الهباب أیضا صوت و التیس إذا هب فهو مهباب و قد هبهبته أی دعوته لینزو ( نزا:وثب. ) فتهبهب أی تزعزع.
و سألنی صدیقنا علی بن البطریق عن هذه القصة فقال ما باله عفا عن الخارجی و قد طعن فیه بالکفر
و أنکر علی الأشعث قوله هذه علیک لا لک .
فقال ما یدریک علیک لعنة الله ما علی مما لی حائک ابن حائک منافق ابن کافر و ما واجهه به الخارجی أفظع مما واجهه الأشعث فقلت لا أدری.
قال لأن کل صاحب فضیلة یعظم علیه أن یطعن فی فضیلته تلک و یدعی علیه أنه فیها ناقص و کان علی ع بیت العلم فلما طعن فیه الأشعث طعن بأنک لا تدری ما علیک مما لک فشق ذلک علیه و امتعض منه و جبهه و لعنه و أما الخارجی فلم یطعن فی علمه بل أثبته له و اعترف به و تعجب منه فقال قاتله الله کافرا ما أفقهه فاغتفر له لفظة کافر بما اعترف له به من علو طبقته فی الفقه و لم یخشن علیه خشونته علی الأشعث و کان قد مرن علی سماع قول الخوارج أنت کافر و قد کفرت یعنون التحکیم فلم یحفل بتلک اللفظة و نهی أصحابه عن قتله محافظة و رعایة له علی ما مدحه به
(و روی انه علیهالسلام کان جالسا فی اصحابه) و در روایت واقع شده که آن حضرت صلوات الله علیه و آله نشسته بود در میان اصحاب خود (اذ مرت بهم امراه جمیله) پس بگذشت به ایشان زنی صاحب جمال (فرمقها القوم) پس نظر کردند به او اصحاب (بابصارهم) به دیدههای خود در آن حال (فقال علیهالسلام) پس فرمود آن حضرت صلوات الله علیه و آله (ان ابصار هذه الفحول طوامح) به درستی که دیدههای این نرها بلند نظرند (و ان ذلک) و به درستی که آن بلندی نظر (سبب هبابها) سبب هیجان شهوت ایشان است و منشا شدت شبق (فاذا نظر احدکم) پس هرگاه که نظر کند یکی از شما (الی امراه تعجبه) به زنی که به شگفت آورد او را چه آن واقع محرک شهوتی است که داعی شیطان است. و کسی که نکاح نمیکند، غالب آن است که او قادر نیست بر محافظت نظر خود را از حرام (فلیلامس اهله) پس باید که ملامسه کند و مجامعت نماید با زوجه خود (فانما هی امراه کامراه) پس به درستی که این زن، زنی است مثل آن زن. (فقال رجل من الخوارج) پس گفت مردی از خارجیان که (قاتله الله کافرا) بکشاد او را خدای در حالت کفر (ما افقهه) این چه فقاهت است (فوثب الیه القوم) برجستند به سوی او اصحاب (لیقتلوه) تا بشکند او را (فقال علیهالسلام رویدا) پس فرمود آن حضرت که مهلت دهید او را (انما هو سب بسب) جز این نیست که جزای آن سخن دشنامی است به دشنامی (او عفو عن ذنب) یا عفو کردن از گناه اطلاق خارجی لفظ کفر را بر آن حضرت به جهت آن است که نزد خوارج لعنه الله علیهم آن حضرت مخطی است و هر خطیئهای نزد ایشان کفر است. و محتمل است که ضمیر مفعول در (قاتله الله کفرا) راجع باشد به مرد خارجی و این مقول سیدرضی الدین باشد- رضی الله عنه- یعنی هلاک گرداناد خدای تعالی و معاقب سازاد آن خارجی را در حالتی که کافر است و عاصی در درگاه باری، و حینئذ مقول قول آن مرد خارجی (ما افقهه) باشد.
(طموح بصر) عبارت از بالا داشتن چشم است و بر هوا افکندن چنانچه شتر وقت نافرمانی کند و شتر نر وقت مستی البته طامح باشد. روایت کردهاند که آن حضرت وقتی نشسته بود در جمله اصحاب خود زنی با جمال بر ایشان بگذشت، آن قوم سوی او نظر کردند و چشمها بر او انداختند فرمود: به درستی دیدههای این نرها سر به هوا دارد. (هباب) صدائی است که (بز نر) وقت هیجان شهوت میکند. و این برداشتن چشم سبب هیجان شهوات است در ایشان. پس هرگاه نظر کند یکی از شما به زنی که او را خوش آید باید ملامست کند اهل خود را. یعنی مباشرت کند با زوجه خویش که آن زنی است همچو زنی. یعنی همه یکنوعند و لذت مباشرت همه یک نوع. گفت مردی از خوارج (لعنهم الله) و ایشان حضرت را دشمن میدارند بلکه کافر میدانند: بکشد خدای او را در حالت کفر. گفتهاند قول آن خارجی است. و گفتهاند قول (سیدرضی) است در سبب آن خارجی و (ما اففهه) قول آن خارجی است. یعنی این چه فقاهت و دانش است بر سبیل تهکم و استهزاء میگوید (خذله الله تعالی) پس برجستند مردم تا او را بکشند فرمود (رویدا) یعنی آهسته باشید و بگذارید غیر این نیست یا دشنامی است به عوض دشنامی، یا عفو است از گناه نافرجامی.
و روی انه علیهالسلام کان جالسا فی اصحابه، فمرت بهم امراه جمیله، فرمقها القوم بابصارهم، فقال علیهالسلام:
«ان ابصار هذه الفحول طوامح و ان ذلک سبب هیابها، فاذا نظر احدکم الی امراه تعجبه، فلیلمس اهله، فانما هی امراه کامراته!»
فقال رجل من الخوارج: قاتله الله کافرا، ما افقهه! فوثب القوم لیقتلوه فقال:
«رویدا! انما هو سب بسب، او عفو عن ذنب.» یعنی و روایت شده است که او علیهالسلام نشسته بود در میان اصحاب خود، ناگاه گذشت به ایشان زن صاحب جمال و حسنی، پس نگاه کردند او را قوم به دیدههای خود، پس گفت علیهالسلام که:
دیدههای این نرها بلند بیننده است و به تحقیق که آن نگاه سبب هیجان شهوت ایشان است، پس هرگاه که نگاه کند احدی از شما به سوی زنی که خوش آید او را، پس باید مقاربت کند با زوجهی خود، زیرا که نیست زوجهی او مگر زنی مانند آن زن.
پس گفت مردی از طایفهی خارجیها که: خدا بکشد او را در حالتی که کافر است چه چیز فقیه گردانیده است او را! یعنی تعجب است از فقاهت او. پس برجستند اصحاب به سوی او تا به قتل رسانند او را، پس گفت علیهالسلام که:
مهلت دهید او را مهلت دادنی که نیست جزای او مگر تعزیر کردن او به سبب دشنام گفتن او و یا عفو کردن از گناه او نه کشتن او!
اللغه: (رمق) رمقا: لحظه لحظا خفیفا، اطال النظر الیه. (الفحل): الذکر من کل حیوان (طموح) البصر: ارتفاعه (هب) الفحل و التیس: اذا هاج للضراب او للسفاد و الهباب صوت التیس عند هیاجه و طلبه للشاه (کافرا) مفعول فعل محذوف ای انظر کافرا، و (ما افقهه) فعل التعجب. المعنی: فی کلامه (علیه السلام) هذا موارد للبحث و التامل: 1- الظاهر ان هذه المراه الجمیله کانت سافره، فتوجه انظار اصحابه الیها. 2- کیف رمق اصحابه عامراه ماره علیهم بحضرته الی ان هاجوا و استحقوا هذه المعالجه؟ و کیف لم یتعرض (علیه السلام) لنهی هذه المراه و نهی اصحابه عن النظر الیها؟ 3- بین (علیه السلام) ان تاثیر جاذبه المراه امر طبیعی ناش عن الشهوه الجنسیه فقط فالعشق و الحب بالمراه الجمیله هیاج و هباب شهوانی، و علاجه دفع هذه الشهوه علی الوجه المحلل. 4- سماعه تکفیر الخارجی ایاه علی محضر اصحابه و نهیهم عن قتله مع انه امام و سب الامام کفر و ارتداد موجب للقتل، و هو حد لایقبل العفو، و یمکن الجواب عنه بان الخوارج اعتقدوا کفره و خروجه عن الامامه فلا یتوجه الیهم الحد من جهه الشبهه و الحدود تدرا بالشبهات فیبقی حقه الخصوصی فقال (علیه السلام): انه سب و یقاص بالسب لا بالقتل، او یعفا عن ذنب راسا، فحاله کحال من اعتقد الامام عدوه جهلا فسبه فانه لا یتوجه الیه الحد. 5- هذه القضیه کانت بعد فتنه الخوارج و عقیب قضیه الحکمین فی صفین و کانت فی ایام حکومته، فتدل علی عظیم ما اعطاه (علیه السلام) من الحریه للناس فی حکومته، سواء الاحباب و الاعداء، و هو من خواصه الخارقه للعاده فی الحکومات حیث بلغ الی حد مواجه الحاکم فی محضر اصحابه بهذا الکلام البالغ فی الاهانه. الترجمه: روایت شده که علی (علیه السلام) در میان اصحاب خود نشسته بود، ناگهان زنی زیبا بر آنان گذر کرد و حاضران با دیدگانشان او را ورانداز کردند، آنحصرت فرمود: دیدههای این مردان نر نظرباز هستند و همین مایه هیجان آنها است چون یکی از شماها بزنیکه او را خوش آید بنگرد برود و با همسر خود در آمیزد همانا این هم زنی باش چون خودش. مردی از خوارج گفت: خدایش بکشد ببین عجب فقیه است این مرد کافر گوید: آنمردم از جا پریدند تا آن خارجی را بکشند آنحضرت فرمود: آرام باشید این دشنامی است ناسزا که دشنامیش سزا است: یا گذشتی از گناهش روا است.
اقول: روی (تحف عقول ابن شعبه الحلبی) فی حدیث الاربعمائه عنه (علیه السلام) قال: اذا رای احدکم امراه تعجله قلیلق اهله، فان عندها مثل الذی رای، و لا یجعل للشیطان علی قلبه سبیلا، و لیصرف بصره عنها فان لم یکن له زوجه فلیصل رکعتین- الخبر. (و روی انه (علیه السلام) کان جالسا فی اصحابه فمرت) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (اذ مرت) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه) (بهم امراه جمیله فرمقها) بالتشدید ای: ادام النظر الیها (القوم بابصارهم) فی (عیون ابن قتیبه): مرت اعرابیه بقوم من بنینمیر فقالت: یا بنینمیر و الله ما اخذتم بواحده من اثنتین، لا بقول الله تعالی: (قل للمومنین یغضوا (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) من ابصارهم)، و لا بقول جریر: فغض الطرف انک من نمیر فلا کعبا بلغت و لا کلابا فاستحیا القوم من کلامها و اطرقوا. و فی (تاریخ بغداد): قال محمد بن احمد القاضی: حضرت مجلس موسی بن اسحاق القاضی بالری سنه (286) و تقدمت امراه فادعی ولیها علی زوجها خمسماه دینار مهرا فانکر، فقال القاضی للولی: شهودک، قال: قد احضرتهم، فاستدعی بعض الشهود ان ینظر الی المراه لیشیر الیها فی شهادته، فقام الشاهد و قال للمراه: قومی، فقال: تفعلون ماذا؟ قال الوکیل: ینظرون الی امراتک و هی مسفره لتصح عندهم معرفتها، فقال الزوج: ان لها علی هذا المهر الذی تدعیه و لا تسفر عن وجهها، فردت المراه و اخبرت بما کان من زوجها، فقالت المراه: فانی اشهد القاضی انی قد وهبت له هذا المهر و ابراته منه فی الدنیا و الاخره. فقال القاضی: یکتب هذا فی مکارم الاخلاق. (فقال (علیه السلام) ان ابصار هذه الفحول) فی (شعراء القتیبی): و من الشعراء علقمه الفحل، و اختلف فی تسمیته بالفحل، قیل سمی بذلک لانه احتکم مع امری القیس الی امراته ام جندب لتحکم بینهما، فقالت لهما قولا شعرا تصفان فیه الخیل علی روی واحد و قافیه واحده لاحکم بینکما، فقال امرو القیس: خلیلی مرا بی علی ام جندب لتقضی حاجات الفواد المعذب و قال علقمه: ذهبت من الهجران فی کل مذهب و لم یک حقا کل هذا التجنب (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) ثم انشداها جمیعا، فقالت لامری القیس: علقمه اشعر منک. قال: و کیف؟ قالت: لانک قلت: فللسوط الهوب و للساق دره و للزجر منه وقع اخرج مهذب فجهدت فرسک بسوطک و مریته بساقک- و قال علقمه: فادرکهن ثانیا من عنائه یمر کمر الرائح المتحلب فادرک طریدته و هو ثان من عنان فرسه لم یضربه بسوط و لا مراه بساق و لا زجره، فقال لها امرو القیس: ما هو باشعر منی و لکنک له وامق، فطلقها فخلفه علیها علقمه فسمی بذلک الفحل. و قیل بل سمی بالفحل لان فی قومه رجل یقال له علقمه الخصی، ففرقوا بینهما بهذا الاسم. و قالوا: العرب تسمی سهیلا بالفحل، تشبیها له بفحل الابل لاعتزال سهیل النجوم، کما ان الفحل اذا قرع الابل اعتزلها، قال الشاعر: اما تری الفحل کیف یزهر (طوامح) ای: مرتفعات (و ان ذلک سبب هبابها) فی (الصحاح) (الهبه) بالکسر: هیاج الفحل، تقول: هب التیس یهب- بالکسر- هبیبا و هبابا: اذا نب للسفاد. و فی الخبر: لا یزنی فرجک ما غضضت بصرک. و فی (عیون القتیبی): نظر اشعب یوما الی ابنه، و هو یدیم النظر الی امراه، فقال: یا بنی نظرک هذا یحبل. و قال بعضهم: ولی نظره لو کان یحبل ناظر بنظرته انثی لقد حبلت منی. (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) هذا و کما للرجال الطموح الیهن کذلک لهن الطموح الیهم، بل فی الخبر ان هم الرجال فی البناء و الطین، و هم النساء فی الرجال. و فی خبر، اربعه لا یشبعن من اربعه: عین من نظر، و انثی من ذکر، و ارض من مطر، و اذن من خبر. و قال الفرزدق: فلا تدخل بیوت بنیکلیب و لا تقرب لهم ابدا رحالا فان بها لوامع مبرقات یکدن ینکن بالحدق الرجالا و فی (الجمهره): قالت امراه لامه لها: مری ببنتی علی ذوی النظری لا ذوات النقری، ای مری بها علی الرجال الذین یرضون بالنظر، لا علی النساء اللواتی ینقرن عن الخبر. و عن ابیحازم: بینما ارمی الجمار رایت امراه سافره حسنه فقلت لها: اما تتقین الله تسفرین فی هذا الموضع فتفتنین الناس. قالت: انا و الله ممن قیل فیهن: من اللاء لم یحججن یبغین حسبه و لکن لیقتلن البری المغفلا و فی (الاغانی): کان ابن الغز الایادی، فکان اذا انعظ احتکت الفصال بایره، و کان فی ایاد امراه تستصغر ایور الرجال، فجامعها ابن الغز، فقالت: یا معشر ایاد، ابا لرکب تجامعون النسائ، فضرب بیده علی الیتها و قال: ما هذا؟ فقالت: و هی لا تعقل ما تقول! هذا القمر، فضربت العرب بها المثل (اریها استها و ترینی القمر). و جاء فی (الکافی): ان رجلا اتی النبی (صلی الله علیه و آله) فقال: انی احمل اعظم ما (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) یحمل الرجال، فهل یصلح لی ان آتی بعض مالی من البهائم ناقه او حماره فان النساء لا یقوین علی ما عندی، فقال النبی (صلی الله علیه و آله) له: ان الله تعالی لم یخلقک حتی خلق لک ما یحتملک من شکلک، فانصرف الرجل، و لم یلبث ان عاد فقال له مثل مقالته اول مره فقال له النبی (صلی الله علیه و آله): فاین انت من السوداء العنطنطه- ای: الطویله العنق- فانصرف الرجل فلم یلبث ان عاد فقال: اشهد انک رسولالله حقا،انی طلبت ما امصتشی به فوقعت علی شکلی مما تحملنی. (فاذا نظر احدکم الی امراه تعجبه فلیلا مس) و فی (ابن میثم: (فلیلمس) و فی (ابن ابیالحدید النسختان): (اهله فانما هی امراه کامراه) و فی (ابن ابیالحدید) (کامراته) و هو الانسب بالمقام. و فی (اسد الغابه) فی عبدالله بن نعیم بن النحام عن جابر، بینا النبی (صلی الله علیه و آله) فی اصحابه اذ مرت به امراه، فدخل علی زینب بنت جحش فقضی حاجته و خرج فقال: اذا رای احدکم امراه فاعجبته فلیات اهله، فان المراه تقبل فی صوره شیطان، و تدبر فی صوره شیطان. هذا و فی (کامل الجزری) کان یوسف بن تاشفین ملک العرب و الاندلس حلیما کریما خیرا یحب اهل العلم و الدین و یحکمهم فی بلاده، و کان یحب العفو عن الذنوب العظام، فمن ذلک ان ثلاثه نفر اجتمعوا فتمنی احدهم الف دینار یتجر بها، و تمنی الاخر عملا یعمل فیه لیوسف، و تمنی الاخر زوجته النفزاویه کالت من احسن الناس و لها الحکم فی بلاده، فبلغه الخبر، فاحضرهم و اعطی متمنی المال الف دینار، واستعمل الاخر و قال للذی
تمنی (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) زوجته: یا جاهل ما حملک علی هذا الذی لا تصل الیه، ثم ارسله الیها فترکته فی خیمه ثلاثه ایام تحمل الیه کل یوم طعاما واحدا، ثم احضرته و قالت له: ما اکلت هذه الایام؟ قال: طعاما واحدا، فقالت: کل النساء شیء واحد، و امرت له بمال و کسوه و اطلقته. و فی (امثال الکرمانی): ان الحکم بن صخر الثقفی سال امراه عن اختها و کان رآها عام اول، فقالت تزوجها ابن عم لها، فقال لها: لو ادرکتها لتزوجتها! فقالت له: ما یمعنک من شریکتها فی حسنها، قال: یمنعنی قول کثیر: اذا وصلتنا خله کی تزیلها ابینا و قلنا الحاجبیه اول فقالت: کثیر بینی و بینک، الیس الذی یقول: هل وصل عزه الاوصل غانیه فی وصل غانیه من وصلها خلف فعی عن جوابها. فی (الکافی) عن الباقر (علیه السلام): استقبل شاب من الانصار امراه بالمدینه، و کان النساء یتقنعن خلف آذانهن، فنظر الیها و هی مقبله، فلما جازت نظر الیها و دخل فی زقاق، فجعل ینظر خلفها، و اعترض وجهه عظم فی الحائط او زجاجه فشق وجهه، فلما مضت المراه نظر فاذا الدماء تسیل علی صدره و ثوبه، فقال: و الله لاتین النبی (صلی الله علیه و آله) و لاخبرنه، فاتاه فاخبره، مهبط جبرئیل بهذه الایه (قل للمومنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم ذلک ازکی لهم ان الله خبیر بما یصنعون. و عن الامام الصادق (علیه السلام): النظر سهم من سهام ابلیس مسموم، و کم (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) من نظره اورثت حسره طویله. و فی (الفقیه) عنه (علیه السلام): النظره سهم من سهام ابلیس مسموم، من ترکها لله تعالی لا لغیره اعقبه الله ایمانا یجد طعمه. و عن الرضا(علیه السلام): و حرم النظر لما فیه من التهییج، و ما یدعو التهییج الیه من الفساد. و عن الصادق (علیه السلام): من نظر الی امراه فرفع بصره الی السماء او غض بصره لم یرتد الیه بصره حتی یزوجه الله من الحور العین. (فقال رجل من الخوارج قاتله الله کافرا ما افقهه) قال الجوهری (ابل مسبه) ای خیار لانه یقال لها عند الاعجاب بها قاتلها الله. و فی (العیون): شکا الفرزدق امراته، فقال له شیخ من بنیمضر کان اسن منه: افلا تکسعها بالمحرجات- یعنی الطلاق- فقال له الفرزدق: قاتلک الله! ما اعلمک من شیخ. و نظیر قولهم عند الاعجاب (قاتله الله) قولهم عنده (لله دره) و ان کان هو لفظا حسنا، و الاول لفظا قبیحا. و روی المدائنی سب آخر له (علیه السلام) معجبا بالاخیر، فقال خطب علی (علیه السلام) مذکر الملاحم فقال (سلونی قبل ان تفقدونی، اما و الله لتشغرن الفتنه الصماء برجلها،
و تطا فی خطامها، یا لها من فتنه شبت نارها بالحطب الجزل، مقبله من شرق الارض رافعه ذیلها، داعیه ویلها، بدجله او حولها، ذاک اذا استدار الفلک، و قلتم مات او هلک، بای واد سلک) فقال قوم (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) تحت منبره: لله ابوه، ما افصحه کاذبا. و نظیر الاول عند الاعجاب ما فی (امالی القالی): ان الحجاج کان ینشد قول مالک بن اسماء: یا منزل الغیث من بعد ما قنطوا و یا ولی النعماء و المنن یکون ما شئت ان یکون، و ما قدرت الا یکون لم یکن لو شئت اذ کان حبها عرضا لم ترنی وجهها و لم ترنی یا جاره الحی اذ کنت لی سکنا اذ لیس بعض الجیران بالسکن اذکرمن جارتی و مجلسها طرائعا من حدیثها الحسن و من حدیث یزیدنی مقه مالحدیث الموموق من ثمن ثم یقول: احسن، فض الله فاه. (فوثب) زاد ابن میثم (الیه) (القوم لیقتلوه فقال (علیه السلام) رویدا) رویدا تصغیر الترخیم من (اروادا) و الاصل (ارودوه اروادا) ای: امهلوه امهالا. و نظیر ما رواه صاحب (الغارات) ان علیا(علیه السلام) قال علی المنبر: ما احد جرت علیه المواسی الا و قد انزل الله فیه قرآنا، فقام الیه رجل فقال: فما انزل الله فیک- یرید تکذیبه- فقام الناس الیه یضربونه؟ فقال
(علیه السلام) دعوه و قال له: اتقرا سوره هود؟ قال: نعم، فقرا قوله سبحانه (افمن کان علی بینه من ربه و یتلوه شاهد منه). ثم قال: الذی کان علی بینه من ربه محمد (صلی الله علیه و آله)، و الشاهد الذی یتلوه انا. (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) (انما هو سب بسب) بان یقال له (بل قتلک الله و انت کافر) (او عفو عن ذنب) بان یترک علی عمهه. و قد وقع نظیر ذلک للنبی (صلی الله علیه و آله) ففی (تاریخ الطبری) فی ذهاب النبی (صلی الله علیه و آله) الی احد: قال النبی لاصحابه: من یخرج بنا علی اقوم من کثب لا یمر بنا علیهم؟ فقال ابوخیثمه اخو بنیحارثه: انا، فقدمه، فنفذ به فی حره بنیحارثه، و بین اموالهم حتی سلک به فی مال المربع بن قیظی، و کان رجلا منافقا ضریر البصر، فلما سمع حس النبی (صلی الله علیه و آله) و من معه، قام یحثی فی وجوههم التراب و یقول: ان کنت رسولا فانی لا احل لک ان تدخل حائطی، و ذکر انه اخذ حفنه من تراب، ثم قال: لو اعلم انی لا اصیب بها غیرک یا محمد لضربت بها وجهک. فابتدره القوم لیقتلوه، فقال النبی (صلی الله علیه و آله): لا تفعلوا فهذا الاعمی البصر الاعمی القلب. و قد بدر الیه سعد بن زید اخو بنیعبد الاشهل حین نهی النبی (صلی الله علیه و آله) عنه، فضربه بالقوس فی راسه فشجه. و هذا الخارجی، و ان نسب الیه (علیه السلام) الکفر حسب عقیده الخوارج الفاسده الوضوح عند جمیع المسلمین، انهم کفروا بالتبری منه، الا انه لما وصفه بکثره الفقه و مدحه بذلک نهی (علیه السلام) عن قتله و قال: اما سبوه بسبه و اما اعفوا عنه و اهانه (علیه السلام) خارجی آخر بنسبه الجور الیه (علیه السلام)، فدعا علیه بالمسخ لیصیر عبره للاخرین فان العزه لله و لرسوله و للمومنین. ففی (خصائص المصنف): روی ان امیرالمومنین (علیه السلام) کان جالسا فی المسجد و دخل علیه رجلان و اختصما لدیه و کان احدهما من الخوارج، فتوجه الحکم علیه قحکم علیه، فقال له: و الله ما حکمت بالسویه، و لا عدلت فی القضیه، و ما قضیتک عند الله بمرضیه. فقال (علیه السلام) له- و اوما الیه بیده-: اخسا (الفصل العاشر- فی علمه(علیه السلام) و فی صفحه … ) عدو الله! فاستحال کلبا اسود!! فقال من حضره: فو الله لقد راینا تطایر لباسه عنه فی الهوائ، و جعل یبصبص له (علیه السلام) و دمعت عیناه و رایناه قد رق فلحظ السماء و حرک شفتیه بکلام لم نسمعه، فو الله لقد رایناه و قد عاد الی حاله و تراجعت ثیابه من الهواء حتی سقطت علی کتفیه! فرایناه و قد خرج من المسجد و ان رجلیه لتضطربان! فبهتنا ننظر الیه فقال (علیه السلام): ما بالکم تنظرون و تعجبون؟ فقلنا: کیف لا نتعجب و قد صنعت ما صنعت. فقال: اما تعلمون ان آصف بن برخیا وصی سلیمان بن داود قد صنع ما هو قریب من هذا الامر، فقص الله جل اسمه قصته حیث یقول: (ایکم یاتینی بعرشها- الی قوله- قال الذی عنده علم من الکتاب انا آتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک)- الایه، فایما اکرم علیه نبیکم ام سلیمان؟ قالوا: بل نبینا، قال: فوصی نبیکم اکرم من وصی سلیمان، و انما کان عند وصی سلیمان من اسم الله الاعظم حرف واحد، فسال الله تعالی فخسف به الارض ما بینه و بین سریر بلقیس، فتناوله فی اقل من طرفه عین! و عندنا من اسم الله الاعظم اثنان و سبعون حرفا، و حرف عند الله استاثر به دون خلقه! فقالوا: فاذا کان هذا عندک فما حاجتک الی الانصار فی قتال معاویه؟ فقال: بل عباد مکرمون لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون، ان الله تعالی ممتحن خلقه بما یشاء. قالوا: فنهضنا و نحن نعظم ما اتی به.
طوامح: جمع طامح، و هبابها- بفتح الهاء- هیجانها، و المعنی ان نظره الرجل الی المراه فی بعض الاحیان قد تکون داعیه الی شهوتها، و الشهوه طریق الفتنه. و لذا قال سبحانه لنبیه الکریم (قل للمومنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم ذلک ازکی لهم ان لله خبیر بما یصنعون، و قل للمومنان یغضضن من ابصارهن و یحفظن فروجهن- 31 النور). و اعتبر الامام قول الخارجی سبا لا تکفیرا، لقرینه خاصه ظهرت له من ظروف المقام و ملابساته و عفا عنه لان العفو اقرب للتقوی. و بهذه المناسبه نشیر الی ان العقاد فی کتاب (العبقریات) قال عن ثقافه الامام فیما قال: (الکلم الجوامع التی رویت عن الامام هی طراز لا یفوقه طراز فی حکمه السلوک علی اسلوب الامثال السائره، و قد قال النبی (صلی الله علیه و آله): علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل. و هذا الحدیث الشریف اصدق ما یکون علی الامام فی حکمته التی تقارن بحکم الانبیاء.. و تزید علیها انها ابدع فی التعبیر، و اوفر نصیبا من ذوق الجمال).
… هذه الفحول طوامح: جمع طامح او طامحه طمح البصر اذا ارتفع و طمع ابعد فی الطلب و ان ذلک ای طموح الابصار سبب هبابها بالفتح ای هیجان هذه الفحول لملامسه الانثی … او عفو عن ذنب: ان الخار جی سب امیرالمومنین بالکفر فی الکلمه السابقه فامیرالمومنین لم یسمح بقتله و یقول اما ان اسبه او اعفو عن ذنبه
روایت شده است که امام علیهالسلام در بین اصحاب خود نشسته بود زنی باجمال و نیکرو بر ایشان گذشت اصحاب چشمها بر او انداختند، آن حضرت علیهالسلام (در نهی نگاه کردن به زنها) فرمود: دیدههای این نرها (مانند شتر مست) بر هوا افکنده است، و اینگونه نگاه کردن سبب هیجان و انگیخته شدن شهوت و خوشی است در ایشان پس هر گاه یکی از شما به زنی که او را خوش آید نگاه کند باید با اهل خود همبستر شود که او زنی مانند زن است (همه زنها در لذت و خوشی رساندن یکسانند) پس مردی از خوارج گفت: خدا او را کافر بکشد چه او را فقیه و دانشمند گردانیده؟! اصحاب برجستند که او را بکشند، امام علیهالسلام فرمود: مهلتش دهید (واگزارید) به جای دشنام باید دشنامش داد یا از گناهش گذشت (نه آنکه او را بکشید).
نگاه به زن شهوت را تحریک میکند و ناگزیر باید شهوت اطفاء شود و اطفای آن به عمل جنسی است و به فرمایش حضرت عمل جنسی بین طرفین یکسان است تفاوتی هست که در مقدمات عمل است و همین مقدار سبب افزایش عمل است که هر قدر بیشتر باشد به قول ابنسینا عمر را کوتاهتر میگرداند. امام (علیه السلام) بجای جلوگیری از نگاه کردن که خدا امر فرموده سراغ نتیجه رفته که زودتر اثر کند و آن یکسان بودن نتیجه عمل (انزال) است.
و روی انه علیهالسلام کان جالسا فی اصحابه فمرت بهم امرئه جمیله فرمقها القوم بابصارهم (ای نظروا الیها) فقال علیهالسلام: (ان ابصار هذه الفحول) ای الرجال (طوامح) من طمح اذا ارتفع (و ان ذلک) الطموح (سبب هبابها) ای هیجان انفس هذه الفحول، فان هباب بمعنی الهیجان (فاذا نظر احدکم الی امرئه تعجبه فلیلامس اهله) ای یقترب منها (فانما هی) التی اعجبته (امرئه کامرئته) التی هی له فقال رجل من الخوارج (قاتله الله- یعنی الامام علیهالسلام- کافرا ما افقه) (فان الخوارج کانوا یعتبرون الامام کافرا، و معنی (ما افقه) انه اکثیر الفقه) فوثب القوم (الذین کانوا حوالی الامام) لیقتلوه، فقال علیهالسلام): (رویدا) ای اصبروا (انما هو) الذی قاله هذا الخارجی (سب بسب) سبنی، فاسبه ان شئت (او عفوا عن ذنب) فلا اسبه بل اعفو عنه، اما انکم تریدون قتله، فلا.
اللغه: الفحول: جمع فحل الذکر من کل حیوان. طوامح: جمع طامح تقول طمح البصر اذا ارتفع. الهباب: صوت التیس عند طلبه للشاه و هب التیس اذا هاج للضراب. رویدا: مهلا. الشرح: هذه حادثه وقف علیها الامام من اصحابه فاراد ان یخفف من هیجانهم و یعالجهم بما امکن و قد علل سبب طلبهم للمراه بان انظارهم قد تتبعتها فعشقها القلب و ارادوها لانفسهم فارشدهم الامام الی ان هذه الحاله علاجها ان یلامس الرجل زوجته فتزول الحراره و تخمد الشهوه لانها امراه کای امراه و عندما سمع الخارجی هذه الحکمه و البیان تعجب من فقه الامام و رماه بالکفر علی حد زعمه و هنا ینبری الاصحاب لیقتلوه فینهاهم الامام و یقول لهم هذه العباره العظیمه التی تنعکس فیها کل معالم الحریه و الانطلاق و هی سب بسب او عفو عن ذنب، و لا یقبل ان یواجه الخارجی باکثر من ذلک و هل فی الدنیا عداله و حریه یمثلها خلیفه مثل الامام … حاشا و کلا …
«و روایت شده است که آن حضرت میان یاران خود نشسته بود. ناگاه زنی زیبا از کنار ایشان گذشت، آن قوم دیده بر او دوختند، فرمود: همانا دیدگان این نرینگان به شهوت نگران است و این سبب هیجان است، هرگاه کسی از شما به زنی نگریست که او را خوش آمد با همسر خویش گرد آید که آن زن هم زنی چون زن خود اوست.» مردی از خوارج گفت: خدایش این کافر را بکشد که چه فقیه دانایی است. همنشینان علی علیه السّلام برای کشتن آن مرد برجستند، فرمود: «آرام باشید که باید دشنامی در قبال دشنام داد یا باید از آن گناه گذشت کرد.»
دوست ما علی بن بطریق درباره این موضوع از من پرسید و گفت: چگونه امیر المؤمنین از این مرد خارجی با اینکه او را به کفر طعنه زده است، گذشت و چشم پوشی کرده است و حال آنکه وقتی اشعث گفته است: «این موضوع به زیان و بر عهده خود توست نه به سود تو.» تحمل نفرموده و گفته است: «خدایت لعنت کناد تو از کجا و چگونه می توانی درک کنی چه چیزی به سود و چه چیزی به زیان من است، ای جولاهی پسر جولاهی و ای منافق پسر کافر، و حال آنکه آنچه این مرد خارجی گفته است بدتر از چیزی است که اشعث گفته است. گفتم: نمی دانم. او گفت: از این جهت بوده است که اگر در فضیلت هر صاحب فضیلتی طعنه بزنند بر او گران می آید به ویژه اگر بگویند در آن فضیلت ناقص است، و علی علیه السّلام آکنده از علم بود و چون اشعث بر او طعنه زد که تو تشخیص نمی دهی چه چیزی به سود و زیان توست بر او گران آمد و خشم گرفت و رویاروی اشعث را لعنت فرمود. اما آن مرد خارجی در علم او طعنه نزد بلکه به آن اقرار و اعتراف کرد و از دانش و فقه او تعجب هم کرد و علی علیه السّلام در قبال این اعتراف او از کلمه کافری که برای او گفته بود، گذشت فرمود و خشونتی را که در مورد اشعث به کار برده بود به کار نبرد، وانگهی این کلمه را از خوارج مکرر شنیده بود که به او کافر می گفتند و مقصود آنان موضوع حکمیت بود، و به این کلمه اعتنا نکرد و یاران خود را از کشتن او بازداشت به پاس ستایشی که از مقام علم و فقاهت آن حضرت کرده بود.
وَ رُوِی أَنَّهُ علیه السلام کَانَ جَالِساً فِی أَصْحَابِهِ فَمَرَّتْ بِهِمُ امْرَأَهٌ جَمِیلَهٌ فَرَمَقَهَا الْقَوْمُ بِأَبْصَارِهِمْ،
[[فقال علیهالسلام ]]
إِنَّ أَبْصَارَ هذِهِ الْفُحُولِ طَوَامِحُ؛وَ إِنَّ ذلِکَ سَبَبُ هَبَابِهَا،فَإِذَا نَظَرَ أَحَدُکُمْ إِلَی امْرَأَهٍ تُعْجِبُهُ فَلْیُلَامِسْ أَهْلَهُ،فَإِنَّما هِیَ امْرَأَتِهِ کَامْرَأَتِهِ.
فقال رجل من الخوارج:«قاتله اللّه کافراً ما أَفقهه»فوثب القوم لیقتلوه، فقال علیه السلام:رُوَیْداً إِنَّما هُوَ سَبٌّ بِسَبٍّ،أَوْ عَفْوٌ عَنْ ذَنْبٍ!
روایت شده است که آن حضرت در میان اصحابش نشسته بود.زن زیبایی (که تمام چهرهاش را نپوشانده بود) از آنجا عبور کرد و چشم حاضران را به خود جلب نمود.
امام علیه السلام فرمود:
چشمان این مردان،طغیانگر است و آنچه نظرشان بر آن افتاد مایه تحریک و هیجان آنهاست.هرگاه یکی از شما نظرش به زنی افتاد که زیبا و صاحب جمال بود،برود و با همسر خود آمیزش کند زیرا او هم زنی است مانند همسرش!
در اینهنگام مردی از خوارج گفت:خداوند این کافر را بکشد چقدر دانا و فقیه است!! هنگامی که حاضران این سخن را شنیدند از جای پریدند تا او را به قتل برسانند،ولی امام علیه السلام فرمود:آرام باشید جواب دشنام،بدگویی است و یا گذشت از گناه (نه کشتن مرد بد زبان).(سند گفتار حکیمانه:
این گفتار حکیمانه را مرحوم صدوق در خصال و مرحوم ابن شعبه در تحف العقول (با تفاوتی در ضمن حدیث اربع مائه) قبل از سید رضی آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۷))
راه غلبه بر شهوت
این گفتار حکیمانه زمانی از امام علیه السلام صادر شد که روایت شده است آن حضرت در میان اصحابش نشسته بود.زن زیبایی (که تمام چهرهاش را نپوشانده بود) از آنجا عبور کرد و چشم حاضران را به خود جلب نمود.امام علیه السلام فرمود:
«چشمان این مردان،طغیانگر است و آنچه نظرشان بر آن افتاد مایه تحریک و هیجان آنهاست»؛ (وَ رُوِی أَنَّهُ علیه السلام کَانَ جَالِساً فِی أَصْحَابِهِ فَمَرَّتْ بِهِمُ امْرَأَهٌ جَمِیلَهٌ فَرَمَقَهَا الْقَوْمُ بِأَبْصَارِهِمْ فَقال علیه السلام:إِنَّ أَبْصَارَ هذِهِ الْفُحُولِ طَوَامِحُ؛وَ إِنَّ ذلِکَ سَبَبُ هَبَابِهَا).
«رَمَقَ» از ماده«رَمْق»(بر وزن رنگ) به معنای نگاه کردن است.
«فحول» جمع«فَحْل»(بر وزن نخل) به معنای جنس مذکر قوی است.
«طوامح» جمع«طامح»به معنای طغیانگر است.
«هباب» در بسیاری از نسخهها و در لغت«هِباب»به (کسر هاء) آمده و به معنای هیجان است و مجموع این سخن که در نهایت فصاحت و بلاغت بیان شده اشاره به این است که وقتی نظر مردی (مخصوصاً مرد جوان) بیاختیار به زن زیبایی میافتد هیجان جنسی پیدا میکند و راه علاجش همان است که امام علیه السلام در ادامه این سخن بیان فرموده است.
در اینجا امام علیه السلام تصریح میکند که افتادن چشم اصحاب بر چنین زنی خواهناخواه سبب تحریک آنها میشود.
سپس به عنوان یک حکیم آگاه و مهربان راه حل مشکل را به آنها نشان میدهد،میفرماید:«هر گاه یکی از شما نظرش به زنی افتاد که زیبا و صاحب جمال بود،برود و با همسر خود آمیزش کند زیرا او هم زنی است مانند همسرش»؛ (فَإِذَا نَظَرَ أَحَدُکُمْ إِلَی امْرَأَهٍ تُعْجِبُهُ فَلْیُلَامِسْ أَهْلَهُ،فَإِنَّما هِیَ امْرَأَتِهِ کَامْرَأَتِهِ).
درست است که زنها ازنظر زیبایی و جاذبه جنسی با هم متفاوتاند ولی نتیجه نهایی ارتباط با آنها که آمیزش جنسی است کم و بیش یکسان است و میتواند جلوی تحریکات و انحرافات را بگیرد.
و این درسی است از سوی امام علیه السلام به همه جوانان که برای نجات از انحرافات جنسی و آلودگی به گناه اقدام به ازدواج کنند زیرا یک همسر مناسب میتواند جلوی همه این هیجانات را بگیرد واگر کسی هویپرست وشهوتپرست نباشد مشکل جنسی خود را با همسرش به هر صورت حل خواهد کرد.
در این هنگام مردی از خوارج گفت:«خداوند این کافر را بکشد چقدر دانا و فقیه است»؛ (فقال رجلٌ مِنَ الخَوارِج:«قاتَلَهُ اللّهُ کافِراً ما أَفْقَهَه»).
هنگامی که حاضران این سخن را شنیدند از جای پریدند تا او را به قتل برسانند ولی امام علیه السلام فرمود:«آرام باشید جواب دشنام،دشنام است و یا گذشت از گناه (نه اعدام)»؛ (فوثب القوم لیقتلوه،فقال علیه السلام:رُوَیْداً إِنَّما هُوَ سَبٌّ بِسَبٍّ،أَوْ عَفْوٌ عَنْ ذَنْبٍ!).
در اینجا سؤالاتی پیش میآید که باید به پاسخ آنها پرداخت:
1.بعضی سؤال میکنند که چرا امام علیه السلام در اینجا نهی از منکر نفرمود بلکه تنها دستوری داد که اصحاب و یارانش در آینده با مشاهده زنی زیبا گرفتار مشکلی نشوند.
پاسخ این سؤال روشن است و آن اینکه نظرانداختن اصحاب و یاران امام علیه السلام به آن زن عمدی نبود بلکه یک نظر اتفاقی و غیر ارادی بود و میدانیم چنین نظرهایی جزء منکرات نیست که از آن نهی کنند.اگر کسی چشمش بیاختیار به چنین منظرهای افتاد و بعد به نگاه کردن ادامه داد،ادامه آن نگاه،گناه است.همچنین در بعضی از روایات از علی علیه السلام نقل شده است:
«سُئِلَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله عَنِ الرَّجُلِ تَمُرُّ بِهِ المَرْأَهُ فَینْظُرُ إِلَیهَا فَقَالَ أَوَّلُ نَظْرَهٍ لَکَ وَ الثَّانِیهُ عَلَیکَ وَ لَا لَکَ وَ النَّظِرَهُ الثَّالِثَهِ سَهْمٌ مَسْمُومٌ مِنْ سِهَامِ إِبْلِیسَ مَنْ تَرَکَهَا لِلَّهِ لَا لِغَیرِهِ أَعْقَبَهُ اللَّهُ إِیمَاناً یجِدُ طَعْمَهُ؛ از رسول خدا صلی الله علیه و آله سؤال کردند که زنی (زیبا) از مقابل مردی عبور میکند و آن مرد به او نگاه مینماید (چه حکمی دارد؟) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:نخستین نظر از آنِ توست (چون بیاختیار است و گناهی در آن نیست) و نگاه دوم بر ضد توست نه به سود تو و نگاه سوم تیر زهرآگینی از تیرهای شیطان است،هر کس آن را برای خدا نه بهسبب دیگری ترک کند خداوند ایمانی در قلب او ایجاد میکند که طعم آن را احساس مینماید».(مستدرک الوسائل، ج ۱۴، ص ۲۶۸، ح ۱.)
2.سؤال دیگر اینکه آن مرد خارجی که نعوذ بالله نسبت کفر به امام علیه السلام داد قطعاً ناصبی و کافر بود.چرا امام علیه السلام اجازه نداد او را به قتل برسانند؟
پاسخ این است که امام علیه السلام از تعبیر او استفاده کفر به معنای واقعی نفرمود بلکه این کفر همان کفری بود که خوارج میگفتند؛آنها معتقد بودند که هرکس گناه کبیرهای مرتکب شود و توبه نکند کافر خواهد بود و چون به زعم آنها امام علیه السلام تن به مسأله حکمیت داده بود و این حکمیت به پندار آنها برخلاف شرع بود چنین نسبتی را به امام علیه السلام داد و لذا امام علیه السلام او را در حد یک سب و لعن تلقی کرد و فرمود: «إِنَّمَا هُوَ سَبٌّ بِسَبٍّ».
3.سؤال دیگر اینکه آیا میتوان در مقابل دشنام،دشنام داد که در عبارت امام علیه السلام آمده است؟
جواب اینکه مراد از سب در اینجا لعن است یعنی میتوان چنین شخص بدزبانی را لعن کرد چون مستحق لعن است.
در عین حال اشاره فرمود:راه دیگر،استفاده از عفو است همان راهی که امام علیه السلام درباره او انتخاب فرمود.
4.سؤال دیگر همان چیزی است که ابن ابیالحدید در شرح این گفتار حکیمانه مطرح کرده است و آن اینکه میگوید:یکی از دوستان من هنگامی که این گفتار امام علیه السلام را شنید پرسید:چرا امام علیه السلام آن مرد را که از خوارج بود عفو کرد ولی هنگامی که اشعث تعبیر زشتی درباره امام علیه السلام در برابر سخنی که فرموده بود به کار برد و گفت:«هذه علیک لا لک؛این سخن بر ضد توست نه به نفع تو»، امام علیه السلام برآشفت و او را بهشدّت توبیخ کرد و حتی او را مخاطب به خطاب «منافق بن کافر»فرمود؟
سپس چنین پاسخ میگوید که این مرد خارجی علم امام علیه السلام را ستود و در عین حال کلمه زشتی به امام علیه السلام گفت در حالی که اشعث بن قیس منافق،علم امام علیه السلام را انکار کرد و حضرت را به ناآگاهی متهم ساخت.چنین شخصی مستحق لعن و هر گونه سرزنش است.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۶۳)
بعضی نیز در پاسخ این سؤال گفتهاند که اشعث،مرد منافق و شروری بود و میخواست با این سخنش شری بهپا کند.امام علیه السلام محکم در مقابل او ایستاد و محکم او را بر سر جایش نشاند ولی این مرد خارجی چنین نظری نداشت و لذا امام علیه السلام او را مورد عفو قرار داد.
5.سؤال دیگری نیز در اینجا مطرح است قرآن اینکه نسبت کفر به امام علیه السلام به هر معنا باشد سب امام علیه السلام محسوب میشود و میدانیم سب امامان معصوم علیهم السلام موجب کفر است همانگونه که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است:
«مَن سَبّ علیّاً فقد سَبَّنی و مَن سَبّنی فقد سَبّ اللّه؛ کسی که علی علیه السلام را سب کند مرا سب کرده و کسی که مرا سب کند خدا را سب کرده است (و به یقین چنین کسی کافر است)».(مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۲۱.)
بنابراین چرا امام علیه السلام اجازه قتل او را نداد؟
پاسخ این سؤال با توجه به سیره امام علیه السلام در هنگام حکومتش روشن میشود و آن اینکه امام علیه السلام برای جلوگیری از اختلاف در میان مسلمین و نقشههای شوم منافقین که پیوسته درصدد ایجاد اختلاف و جنگ داخلی بودند در بسیاری از اینگونه موارد با مدارا رفتار کرد و مجازات بسیاری از مستحقین مجازات را موکول به زمان دیگری فرمود و محل کلام ما نیز از این قبیل بود که اگر امام علیه السلام دستور قتل این خارجی را میداد جمعیت خوارج فریاد بلند میکردند و غوغایی به راه میانداختند.
راههای روشن برای مبارزه با انحرافات جنسی
میدانیم که یکی از سرکشترین غرائز انسان غریزه جنسی اوست،تا آنجا که مطابق بعضی از روایات تأثیر آن روی انسان مساوی است با تأثیر تمام غرائز دیگر.حدیث معروف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که در کتاب شریف کافی آمده شاهد این مدعاست،میفرماید:
«مَنْ تَزَوَّجَ أَحْرَزَ نِصْفَ دِینِهِ...فَلْیتَّقِ اللَّهَ فِی النِّصْفِ الْآخَرِ؛ کسی که ازدواج کند نیمی از دین خود را حفظ کرده،پس تقوای الهی را در نیم دیگر رعایت کند».(کافی، ج ۵، ص ۳۲۸، ح ۲.)
به همین دلیل بسیاری از پروندههای جنایی به این مسأله ختم میشود،تا آنجا که بعضی گفتهاند:هیچ پرونده جنایی مهمی وجود ندارد که در آن پای زنی در میان نباشد.نیز به همین دلیل،اسلام برای پیشگیری از خطرات ناشی از این غریزه سرکش دستورات فراوانی داده است که بخش مهمی از آن در سوره نور که در واقع سوره عفت و پاکدامنی است آمده است از جمله:
تأکید بر مسأله ازدواج جوانان میفرماید:« وَ أَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنْکُمْ وَ الصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَ إِمَائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمْ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ »؛مردان و زنان بیهمسر خود را همسر دهید،همچنین غلامان و کنیزان صالح و درستکارتان را؛اگر فقیر و تنگدست باشند،خداوند از فضل خود آنان را بینیاز میسازد؛خداوند گشایشدهنده و آگاه است!».(نور، آیه ۳۲.)
اشاره به اینکه حتی فقرنمیتواند بهانهای برای فرار از این موضوع شود.
روشن است که اگر منظور از ازدواج،ازدواجهای پر زرق و برق و پر از تشریفات و چشم و همچشمیها باشد و هزینههای تالارهای پر از گناه آنها سنگین و کمرشکن گردد بسیارند کسانی که قادر بر آن نیستند.اما اگر ساده باشد و مهریه گاه یک قرآن مجید و گاه یک شاخه گل و یا چهارده سکه طلا باشد و مراسمی ساده و مملو از معنویت و صفا برگزار کنند و دامنه توقعات، بهخصوص در سنین جوانی که آغاز زندگی است کم شود،ازدواج کار آسانی خواهد بود.اسلام بر همه این موضوعات تأکید کرده است.
دیگر اینکه دستور مؤکد به حجاب داده تا یکی از مهمترین عوامل تحریک جوانان که خودنمایی زنان است از میان برود و از سویی دیگر به همه دستور داده که از چشمچرانی بهشدّت بپرهیزند:« قُلْ لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَلِکَ أَزْکَی لَهُمْ إِنَّ اللّهَ خَبِیرٌ بِمَا یَصْنَعُونَ*وَ قُلْ لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لَا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ »؛به مؤمنان بگو چشمهای خود را (از نگاه به نامحرمان) فروگیرند، و عفاف خود را حفظ کنند؛این برای آنان پاکیزهتر است؛خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است،و به زنان باایمان بگو چشمهای خود را (از نگاه هوسآلود) فروگیرند،و دامان خویش را حفظ کنند و زینت خود را-جز آن مقدار که نمایان است-آشکار ننمایند و (اطراف) روسریهای خود را بر سینه خود افکنند (تا گردن و سینه با آن پوشانده شود)».(نور، آیات ۳۰ و ۳۱)
و حتی در ذیل آیه اخیر از اینکه زنان بههنگام راه رفتن پایشان را محکم به زمین بزنند تا صدای خلخالی که بر پا دارند به گوش افراد نامحرم برسد نهی فرموده،که حاکی از نهایت دقت اسلام در این زمینه است:« وَ لَا یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مَا یُخْفِینَ مِنْ زِینَتِهِنَّ ».
و در سوره احزاب از اینکه زنان بههنگام سخن گفتن طرز کلام خود را به صورت هوسانگیز درآورند نهی فرموده مبادا بیماردلان به آنها طمع کنند:
« فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ ».(احزاب، آیه ۳۲)
در روایات اسلامی نیز دستورات جالب و دقیقی در این زمینه دیده میشود ازجمله از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است که هرگاه زنی در جایی بنشیند و آن محل براثر نشستن او کمی گرم شود مرد نامحرمی بلافاصله در آنجا ننشیند،تا آن محل سرد شود:
«إِذَا جَلَسَتِ الْمَرْأَهُ مَجْلِساً فَقَامَتْ عَنْهُ فَلَا یجْلِسُ فِی مَجْلِسِهَا رَجُلٌ حَتَّی یبْرُد»(کافی، ج ۵، ص ۵۴۶، ح ۳۸)حتی در صورتی که دسترسی به ازدواج دائم نباشد اجازه ازدواج موقت را داده که شرایط آن بسیار آسان و سادهتر است.
و دستورات فراوان دیگری که نقل همه آنها نیاز به تألیف کتاب مستقلی دارد.
It is related that Imam Ali ibn Abū Tālib was sitting with his companions when a beautiful woman passed by and they began to look at her. It was then that Imam Ali ibn Abū Tālib said: “The eyes of these men are covetous, and such glances are the cause of their becoming covetous. Whenever anyone of you sees a woman who attracts him, he should meet his wife (for cohabitation] because she is a woman just like his wife.”
One a Khārijite said: “May Allāh kill this heretic! How logical he is!“
People then leaped towards him to kill him, but Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Wait a little bit. There should either be abuse [for an abuse] or else pardoning the offender.”
وَ قَالَ علیه السلام کَفَاکَ مِن عَقلِکَ مَا أَوضَحَ لَکَ سُبُلَ غَیّکَ مِن رُشدِکَ
ترجمهها:
(علمی) و درود خدا بر او، فرمود: عقل تو را کفایت کند که راه گمراهی را از رستگاری نشانت دهد .
از خرد تو را این باید که راه گمراهیات را از راه رستگاریت، نماید.
و فرمود کافیست تو را از عقل تو آنچه روشن سازد مر تو را راه کجتر از راه صواب تو
و فرمود (علیه السلام): عقل تو را همین بس که راه گمراهیت را از راه رستگاریت آشکار می سازد.
و آن حضرت فرمود:از عقلت آن اندازه تو را بس که راههای گمراهیت را از رستگاریت بر تو ظاهر کند .
شروح:
و العقل لا یکون موجبا للاعمال الحسنه و انما یمیز الغی من الرشد ای الجهل من ضده، فعلی العاقل ان یستعمل عقله فاذا نظر وعرف الحق و الباطل اختار نفسه الحق دون الباطل.
اسناد الایضاح الی العقل من باب اسناد الفعل الی الاله..
(همین قدر در عقل و خرد تو بس که راههای گمراهیات را از راههای رستگاری آشکار سازد). هدف از عقل عملی همان است که امام (علیه السلام) بیان داشته است و همان قدر کافی است.
وَ قَالَ ع:کَفَاکَ مِنْ عَقْلِکَ مَا أَوْضَحَ لَکَ سُبُلَ غَیِّکَ مِنْ رُشْدِکَ .
یقول ع کفی الإنسان من عقله ما یفرق به بین الغی و الرشاد و بین الحق من العقائد و الباطل فإنه بذلک یتم تکلیفه و لا حاجة فی التکلیف و الفرق بین الغی و الرشد إلی زیادة علی ذلک نحو التجارب التی تفیده الحزم التام و معرفة أحوال الدنیا و أهلها و أیضا لا حاجة له إلی أن یکون عنده من الفطنة الثاقبة و الذکاء التام ما یستنبط به دقائق الکلام فی الحکمة و الهندسة و العلوم الغامضة فإن ذلک کله فضل مستغنی عنه فإن حصل للإنسان فقد کمل و إن لم یحصل للإنسان فقد کفاه فی تکلیفه و نجاته من معاطب العصیان ما یفرق به بین الغی و الرشاد و هو حصول العلوم البدیهیة فی القلب و ما جری مجراها من علوم العادات و ما یذکره أصحابنا فی باب التکلیف
(و قال علیهالسلام: کفاک من عقلک) بس است تو را از عقل گرامی تو (ما اوضح لک) آنچه روشن سازد برای تو (سبیل غیک من رشدک) راه ضلالت و گمراهی تو را از راه رشد و ثواب تو این اشارت است به غایت عقل عملی.
فرمود: بس است تو را از عقل تو آنچه واضح گرداند برای تو راه گمراهی و خطا را از راه راستی و صواب.
و قال علیهالسلام: «کفاک من عقلک، ما اوضح لک سبیل غیک من رشدک.» یعنی و گفت علیهالسلام که بس است تو را از عقل و دانش تو، آن قدری که ظاهر گرداند از برای تو راه ضلالت و گمراهی تو را از راه هدایت تو.
المعنی: نبه (علیه السلام) الی حسن الاستفاده من العقل فیما یفید الانسان و فیما یقع فی طریق سعادته و نجاته بعد موته و فی ایام حیاته، و لا ینبغی صرف العقل فی امور لا یرتبط بسعاده الدنیا او الاخره. الترجمه: فرمود: برای تو از خردت همین بس که راهها گمراهی خود را از راه درست و حق روشن سازد.
و قال علیهالسلام: اقول: العنوان لیس فی (الطبعه المصریه الاولی)، و انما موجود فی الطبعه الثانیه بین قوسین علامه فی اخذه عن (ابن ابیالحدید)، و الحق ثبوته، لتصدیق (ابن میثم) الذی نسخته بخط مصنفه و النسخه الخطیه له. ثم المراد ان ذلک المقدار من العقل یکفی فی تنجز التکلیف و فی المسوولیه، کما ان ما اتی به النبی (صلی الله علیه و آله) عن الله تعالی یکفی فی اتمام الحجه قال تعالی: (لااکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی). و فی الخبر: انما (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) یداق الله العباد فی القیامه علی قدر عقولهم. و فی (الکافی) عن الباقر علیهالسلام: لما خلق الله تعالی العقل استنطقه ثم قال له: اقبل فاقبل، ثم قال له: ادبر فادبر، ثم قال: و عزتی و جلالی ما خلقت خلقا احب الی منک، و لا اکملتک الا فی من احب، اما انی ایاک آمر و ایاک انهی، و ایاک اعاقب و ایاک اثیب. و عن النبی (صلی الله علیه و آله): ما قسم الله تعالی للعباد شیئا افضل من العقل، فنوم العاقل افضل من سهر الجاهل، و اقامه العاقل افضل من شخوص الجاهل، و لا بعث الله نبیا حتی یستکمل له العقل و یکون عقله افضل من عقول جمیع امته - الی ان قال- و لا بلغ جمیع العابدین فی فضل عبادتهم ما بلغ العاقل، و العقلاء هم اولوالالباب الذین قال تعالی: ( … و ما یذکر الا اولوالالباب). و عنه (صلی الله علیه و آله): اذا رایتم الرجل کثیر الصلاه کثیر الصیام فلا تباهوا به حتی تنظروا کیف عقله. و فی الدیوان المنسوب الیه علیهالسلام: و افضل قسم الله للمرء عقله فلیس من الخیرات شیء یقاربه اذا اکمل الرحمن للمرء عقله فقد کملت اخلاقه و ماربه یعیش الفتی فی الناس بالعقل انه علی العقل یجری علمه و تجاربه (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) یزین الفتی فی الناس صحه عقله و ان کان محظورا علیه مکاسبه یشین الفتی فی الناس قله عقله و ان کرمت اعراقه و مناصبه و من کان غلابا بعقل و نجده فذو الجد فی امر المعیشه غالبه
قد یملک الانسان عقلا یخترع به ادق الالات، کسفینه الفضاء و العقل الالکترونی، و یتنبا من القرائن الخفیه بما سیقع من الاحداث، و یکتشف اسرار الطبیعه و یکیفها حسبما یشاء و لکن هذا وحده لا یجعل الانسان عاقلا بالمعنی الصحیح الا اذا استعمل عقله و علمه فیما ینفع و لا یضر، اما اذا استغلهما فی الکذب و الخداع، و التخویف و اللصوصیه، اما هذا العقل و هذا العلم فهما شر و وبال، و فساد و ضلال.
… منهما کفاکموه اهله: ما ترکتموه من الخیر یقوم اهله بفعله بدلکم و ما ترکتموه من الشر یودیه عنکم اهله فلا تختاروا ان تکونوا للشر اهلا و لا ان یکون عنکم فی الخیر بدل
امام علیهالسلام (در سود عقل) فرموده است: بس است تو را (سود بردن) از عقل و خرد که راههای گمراهیت را از راههای رستگاریت به تو آشکار میسازد (زیرا این سود همه سودها را در بر دارد).
تکلیف پس از وجود شرائط آن (دختر 9 سال و پسر 15 -13 سال از نظر سن) واجب میگردد، اما عقل و رشد در حدود 18 سال برای پسر آشکار میشود. امام (علیه السلام) برای تکمیل عقل و بدست آوردن رشد درک حق و باطل را کافی میداند و مطالعات فراوان و درس زیاد را لازم نمیداند مگر آنکه کسی بخواهد راهبر جمعیت و یا ملتی گردد که مانند موسی با داشتن مقام پیامبری و آن همه علم ناگزیر میشود از خضر اجازه تعلیم رشد و تکامل را بگیرد و پیش وی شاگردی کند.
و قال علیهالسلام: (کفاک من عقلک ما اوضح لک سبل غیک) ای طرق الضلاله (من رشدک) ای من طریق الرشاد و الهدایه.
اللغه: اوضح: جعله واضحا ای ظاهر بینا. الغی: الضلال. الرشد: الاستقامه و الهدی ضد الغی. الشرح: اذا استطعت بعقلک ان تمیز بین الخیر و الشر و القبیح و الحسن و الحق و الباطل فقد حصلت علی نعمه کبری لا تعادلها غیرها من النعم فالتمییز هو الخطوه الاولی الصحیحه و المستقیمه فی طریق الخیر و العدل و کفی بذلک شرفا للعقل و دلیلا علی الحق …
«و فرمود: از خرد تو همین تو را بس که راههای گمراهی را از راه رستگاری تو برایت روشن سازد.»
می فرماید: برای آدمی همین بس از خرد و عقلش که فرق میان گمراهی و رستگاری نهد و عقیده حق و باطل را تشخیص دهد که تکلیف او به همین اندازه تمام می شود و نیازی نیست که برای تشخیص و فرق میان گمراهی و رستگاری تجربه هایی را که موجب دوراندیشی کامل و شناخت احوال دنیا و مردم آن است انجام دهد، همچنین نیازی نیست که چنان هوش و زیرکی داشته باشد که دقایق کلام و حکمت و هندسه و علوم دشوار را داشته باشد که همه اینها فضل است، البته اگر برای آدمی فراهم شود، کامل می شود و اگر فراهم نشود، از لحاظ تکلیف و نجات او از عقاب گناه همان تشخیص میان حق و باطل کافی است که عبارت از حصول علوم بدیهی در دل است و علوم دیگری که در این زمینه است و آنچه یاران معتزلی ما درباره تکلیف گفته اند.
[[و قال علیهالسلام ]]
کَفَاکَ مِنْ عَقْلِکَ مَا أَوْضَحَ لَکَ سُبُلَ غَیِّکَ مِنْ رُشْدِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
این مقدار از عقل تو برای تو کافی است که راههای گمراهی را از راه سعادت برای تو واضح و روشن سازد.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب تنها مدرک دیگری که برای این گفتار حکیمانه نقل کرده غررالحکم است که آن را با تفاوتی که حاکی از تعدد منبع است آورده، می گوید: «گفاک من عقلک ما أبان ترشدک من غیک». (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۹).)
عقل کافی
میدانیم عقل شاخههای متعدد و آثار فراوانی دارد و حتی گاهی شیطنت با عقل اشتباه میشود.امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه نشانه عقلی را که مایه نجات انسان است بهروشنی بیان میکند و میفرماید:«این مقدار از عقل تو برای تو کافی است که راههای گمراهی را از راه سعادت برای تو واضح و روشن سازد»؛ (کَفَاکَ مِنْ عَقْلِکَ مَا أَوْضَحَ لَکَ سُبُلَ غَیِّکَ مِنْ رُشْدِکَ).
ارباب لغت «غی» را به معنای گمراهی یا سرگردانی در بیراههها تفسیر کردهاند ولی به عقیده راغب در مفردات به هر گونه گمراهی غی گفتهنمیشود بلکه به نوعی از گمراهی اطلاق میگردد که از فساد عقیده سرچشمه میگیرد و به تعبیر دیگر،گمراهی توأم با اعتقاد فاسد است.
«رشد» در لغت به معنای راه یافتن به مقصد و مقصود و رسیدن به واقع است و اگر به کودک بالغشده و آگاه«رشید»گفته میشود برای این است که به مقصود رسیده و صلاح و مفسده خود را درک میکند.
البته درمورد عقل مراحل بالاتری نیز وجود دارد که انسان بهوسیله آن دقایق معانی و مسائل عمیق علمی را درک میکند و میتواند نوآوریها و ابتکارات فراوانی در علوم مختلف از خود به یادگار بگذارد.این مرحله از عقل،بسیار خوب است و مهم و تأثیرگذار ولی برای نجات انسان کافی نیست و چه بسیار عالمان بزرگی در فنون مختلف بودند که گرفتار انحرافاتی شدند.
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش انگشت روی آن شاخه از عقل گذاشته که مایه نجات انسان در دنیا و آخرت است و هدف اصلی از آفرینش عقل همان میباشد.
به همین دلیل در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«مَا قَسَمَ اللَّهُ لِلْعِبَادِ شَیئاً أَفْضَلَ مِنَ الْعَقْل؛ خداوند در میان بندگانش هیچ نعمتی را مهمتر از عقل تقسیم نکرده است».)کافی، ج ۱، ص ۱۲، ح ۱۱.)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ کَانَ عَاقِلاً کَانَ لَهُ دِینٌ وَ مَنْ کَانَ لَهُ دِینٌ دَخَلَ الْجَنَّهَ؛ کسی که عاقل باشد دیندار است و کسی که دیندار باشد وارد بهشت میشود».(کافی، ج ۱، ص ۱۱، ح ۶.)
حتی ممکن است انسان در مسیر حق باشد ولی چون عقل درستی ندارد ناگهان فریب هوای نفس یا شیطان و یا انسانهای شیطانصفت را بخورد و از راه منحرف گردد.
ازاینرو رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیثی میفرماید:
«إِذَا بَلَغَکُمْ عَنْ رَجُلٍ حُسْنُ حَالٍ فَانْظُرُوا فِی حُسْنِ عَقْلِهِ فَإِنَّمَا یجَازَی بِعَقْلِهِ؛ هنگامی که به شما خبر برسد که فلان شخص دارای حالت خوبی (و در مسیر اطاعت) است،به آن قناعت نکنید و نگاه به خوبی عقل او کنید چراکه جزای اعمال به مقدار عقل است».(کافی، ج ۱، ص ۱۲، ح ۹)
در حدیث دیگری که در تحفالعقول آمده میخوانیم:جمعی در حضور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بودند.مردی نصرانی از اهل نجران که دارای بیان خوب و وقار و هیبتی بود وارد مدینه شده بود.به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کردند:چقدر این مرد نصرانی عاقل و هشیار است.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:چنین نگویید.عاقل کسی است که به یگانگی خداوند ایمان داشته باشد و اطاعت فرمان او کند؛
«مَهْ إِنَّ الْعَاقِلَ مَنْ وَحَّدَ اللَّهَ وَ عَمِلَ بِطَاعَتِهِ» .(تحف العقول، ص ۵۴)
این سخن را با اشعاری که در دیوان منسوب به امیرمؤمنان علیه السلام آمده و هماهنگ با این گفتار حکیمانه است پایان میدهیم:
و أفضَلُ قسمِ اللّهِ للمرءِ عَقلُه فلیسَ مِنَ الخَیراتِ شیءٌ یُقارِبُه
إذا أکمَلَ الرحمنُ للمَرءِ عَقلَهُ فَقد کَملت أخلاقُه و مَآرِبُه
یعیشُ الفتی فی النّاسِ بالعَقلِ إنّه علی العقلِ یَجری عِلمُه و تَجاربُه
یُزینُ الفَتی فی النّاس صِحّهُ عَقلِه و إن کانَ مَحظوراً عَلیهِ مَکاسِبُه
یُشِینُ الفتی فی النّاس قِلّهُ عَقلِه و إن کَرُمَت أعراقُه و مَناصِبه
برترین تقسیم نعمتی که خداوند برای انسان کرده است عقل اوست و هیچچیز از نیکیها به پای آن نمیرسد.
هنگامی که خداوند بخشنده عقل انسان را کامل کند به یقین تمام اخلاق و اعمال او کامل میشود.
جوانمردان در میان مردم،با عقل خود زندگی میکنند چراکه علم و تجربه همراه عقل است.
آنچه انسان را در میان مردم زینت میدهد سلامت عقل اوست هر چند کسبوکار پر رونقی نداشته باشد.
و آنچه چهره انسان را در میان مردم زشت میسازد کمی عقل اوست هرچند ریشهها و منصبهای او فراوان باشد.(دیوان علی، ص ۶۶)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Suffices you for wisdom to be able to distinguish the ways of misguidance from guidance.“
وَ قَالَ علیه السلام افعَلُوا الخَیرَ وَ لَا تَحقِرُوا مِنهُ شَیئاً
فَإِنّ صَغِیرَهُ کَبِیرٌ وَ قَلِیلَهُ کَثِیرٌ وَ لَا یَقُولَنّ أَحَدُکُم إِنّ أَحَداً أَولَی بِفِعلِ الخَیرِ منِیّ فَیَکُونَ وَ اللّهِ کَذَلِکَ إِنّ لِلخَیرِ وَ الشّرّ أَهلًا فَمَهمَا تَرَکتُمُوهُ مِنهُمَا کَفَاکُمُوهُ أَهلُهُ
ترجمهها:
(اخلاقی، تربیتی) و درود خدا بر او، فرمود: کار نیک به جا آورید، و آن را هر مقدار که باشد کوچک نشمارید، زیرا کوچک آن بزرگ، و اندک آن فراوان است ، و کسی از شما نگوید که: دیگری در انجام کار نیک از من سزاوارتر است! گر چه سوگند به خدا که چنین است:
خوب و بد را طرفدارانی است که هر گاه هر کدام از آن دو را واگذارید، انجامشان خواهند داد .
کار نیک را به جای آرید و چیزی از آن را خرد مشمارید که خرد آن بزرگمقدار است و اندک آن بسیار ، و کسی از شما نگوید دیگری در انجام کار نیک از من سزاوارتر است که به خدا سوگند، بود که چنین شود، چه نیک و بد را مردمانی است، هر کدام را وانهادید اهل آن، کار را به انجام خواهد رسانید.
و فرمود بکنید نیکوئی را و حقیر مگیرید از آن چیزی پس بدرستی که کوچک آن بزرگست در وصول ثواب و اندک از بسیار در استحقاق مثوبت و باید که نگوید یکی از شما بدرستی که یکی سزاوار است بکردن نیکوئی از من پس باشد بحق خدا همچنین که تو میگوئی بدرستی که مر خیر و شر راه اهلی است پس هر گاه ترک کردید یکی از آن دو را کفایت کند بآن کسان که صاحبان اویند
و فرمود (علیه السلام): کار نیک را به جای بیاورید و آن خرد مشمارید، زیرا، کار نیک، هر چند، در نظر خرد آید، بزرگ باشد و هر چند، اندک نماید، بسیار باشد. نباید یکی از شماها بگوید که فلان در انجام دادن کارهای نیک سزاوارتر از من است. به خدا سوگند، بسا که چنین شود. زیرا گروهی اهل خیرند و گروهی اهل شر، که هرگاه کار خیر یا کار شر را شما رها کنید، اهل آن به جای شما به آن پردازند.
و آن حضرت فرمود:به کار خیر اقدام کنید و چیزی از آن را اندک ندانید، که کوچکش بزرگ،و کمش بسیار است ،و احدی از شما نگوید:دیگری در کار خیر از من سزاوارتر است،که سوگند به خدا چنین خواهد شد.برای خیر و شر اهلی است،که هرگاه شما یکی از آن دو را ترک کنید اهلش آن را به جای شما انجام میدهند .
شروح:
و قوله افعلوا الخیر و لا تحقروا منه شیئا قیل: هذا الخیر یراد به الاحسان الی الضعفاء و الانعام علیهم بدلاله ما بعده من التعلیل و النهی. و معنی القرینه الثانیه ای لا یقل احدکم ایها الشیعه ان غیره اولی و احق بان یفعل الخیر منه، فیکون کذلک، لانه اذا تفادی عن فعل الخیر و تحاماه و لم یتفاد غیره عن فعل الخیر، کان هذا الذی هو غیره اولی بفعل الخیر منه. و قد قال الصادق علیهالسلام: لیس من شیعتنا من فی جیرانه من هو اعبد منه، و لان یکو نالمراد بالخیر العموم اولی. و قوله ان للخیر و الشر اهلا یعنی ان من عباد الله من یحب فعل الخیر و منهم من یحب فعل الشر، فلما کان الغالب علی واحد منهما بسوء اختیاره هذا و بحسن اختیار الاخر ذلک سمی کلاهما (اهلا) لذلک. ثم قال: فمهما ترکتموه، و هذا الضمیر هنا اقیم مقام المظهر، فتقدیره: فمنی ترکتم واحدا منهما. و روی: فما ترکتموه منهما کفاکموه اهله، ای فالذی ترکتموه من الخیر و الشر یفعله من جعل نفسه اهلا لذلک. یعنی: لا تکن کسلان عن فعل الخیر و الاحسان اذا وجدت مستحقا، فانک ان لم تحسن الیه یغنیه الله بفضله، او یقیض ممن یحب فعل الخیرات خیرات من یکفیه مونته، و تندم انت بعد ذلک، و ان رایت من یستاهل الاسائه الیه فتغافل عنه فان غیرک یکفیک ذلک و یسیء الیه و انت برئی من کل کراهه فقد ذاق هو جزاء افعاله القبیحه او عاقبه الله عاجلا و آجلا.
فمهما ترکتموه منهما: مهما اصله ما ما قلبت الالف الاولی هاء لتحسین اللفظ، و ماء الاولی شرطیه و الثانیه صله موکده. و قیل: ان مه بمعنی اکفف، و ما شرطیه و ما مبتدا و الجمله یعده خبره، و الضمیر فی ترکتموه عاید الی ما اما علی التقدیر الاولی، فالی الاولی التی هی مه، و اما علی التقدیر الثانی فالی الثانیه. ان اراد بالخیر: نفع الغیر، فالمعنی ان لم تعطوا الفقیر حقه، و لم تحسنوا الیه یعطه غیرکم: و یحرز الاجر فیه دونکم. او یغنیه لله من فضله و ان اراد بالخیر العموم، فالمعنی ان لم تاتوا بالطاعات، علی وجوهها فضله عبید لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یومرون. کذا فی الشر ان لقیت من یستاهل الاسائه الیه فاعرض، و خله و الایام، و شرار الانام، فانه یستوفی حقه منهما و الا فالله من ورائه محیط.
(کار خیر را انجام دهید، و کم آن را نیز ناچیز ندانید، زیرا کوچک آن، بزرگ و کم آن زیاد است نباید کسی از شما بگوید دیگری از من به انجام کار نیک سزاوارتر است، اگر چنین بگوید به خدا سوگند که چنان خواهد شد. زیرا هر یک از خیر و شر اهلی دارد و هرگاه شما یکی از آنها را ترک گویید به جای شما اهلش آن را انجام خواهند داد.) امام (علیه السلام) دستور به انجام کار نیک داده و از کوچک شماردن آن- هر چند که اندک باشد- نهی فرموده است و بر این مطلب وسیلهی قیاس مضمری واداشته است که صغرای آن عبارت فان صغیره کبیر و قلیله کثیر، است، یعنی در ارزش گذاری و نسبت به آن کسی که نیاز به آن کار خیر دارد. آنگاه نهی کرده است از این که کسی بگوید: که دیگری از وی به کار نیک سزاوارتر است، و این کنایه از آن است که شخصی کار را به این حساب که دیگری بر آن سزاوارتر از اوست ترک گوید. اما عبارت فیکون و الله کذلک زیرا این سخن گویندهای که کار نیک را ترک میکند، باعث میشود که آن شخص که اهل خیر است آن کار را انجام دهد و کار به او نسبت داده شود. و جمله: ان للخیر و الشر اهلا … ترغیب به کار نیک و زنهار از کار بد است. با تذکر این که هر کدام از نیک و بد اهلی دارد که بدان بسنده میکنند، البته وقتی که نااهل آن را ترک کند و اهل خیر از او بشنوند که او نمیخواهد انجام دهد، آنان کار خیر را انجام میدهند و کار بد را به اهلش وامیگذارد.
وَ قَالَ ع:اِفْعَلُوا الْخَیْرَ وَ لاَ تَحْقِرُوا مِنْهُ شَیْئاً فَإِنَّ صَغِیرَهُ کَبِیرٌ وَ قَلِیلَهُ کَثِیرٌ وَ لاَ یَقُولَنَّ أَحَدُکُمْ إِنَّ أَحَداً أَوْلَی بِفِعْلِ الْخَیْرِ مِنِّی فَیَکُونَ وَ اللَّهِ کَذَلِکَ .
القلیل من الخیر خیر من عدم الخیر أصلا.
قال ع لا یقولن أحدکم إن فلانا أولی بفعل الخیر منی فیکون و الله کذلک مثاله قوم موسرون فی محلة واحدة قصد واحدا منهم سائل فرده و قال له اذهب إلی فلان فهو أولی بأن یتصدق علیک منی فإن هذه الکلمة تقال دائما نهی ع عن قولها و قال فیکون و الله کذلک أی إن الله تعالی یوفق ذلک الشخص الذی أحیل ذلک السائل علیه و ییسر الصدقة علیه و یقوی دواعیه إلیها فیفعلها فتکون کلمة ذلک الإنسان الأول قد صادفت قدرا و قضاء و وقع الأمر بموجبها
(و قال علیهالسلام: افعلوا الخیر) بکنید کار خیر را برای رضای خدا (و لا تحقروا منه شیئا) و حقیر مشمرید از آن چیزی را (فان صغیره کبیر) به درستی که کوچک خیر، بزرگ است (و قلیله کثیر) و اندک او بسیار به اعتبار کثرت ثواب آن در روز شمار (و لا یقولن احدکم) و باید که نگوید یکی از شما (ان احدا اولی بفعل الخیر منی) که فلان یکی سزاوارتر است به کردن خیر از من یعنی تو در طاعات و عبادات جد و جهدی بلیغ نمای و در صدد این باش که در خیرات بهتر باشی از غیر و اگر چنانچه در این ماده متقاعد شوی و گویی که فلان یکی اولی است از من (فیکون و الله کذلک) پس به حق خدا که خواهد بود همچنان (ان للخیر و الشر اهلا) به درستی که مر خیر و شر را صاحبانند (فمهما ترکتموه منهما) پس هر وقت که ترک کردید یکی از دو کار را (کفاکموه اهله) کفایت کند شما را به آن کار صاحبان آن اگر شما اتیان نمایید و به طاعات، حق تعالی را بندگان هستند که عصیان نمینمایند او را در هیچ وقتی از اوقات، بلکه همیشه مشغولند در عبادات، پس باید که جهد نمایی در اصلاح اعمال به حیثیتی که سبقت کنی بر غیر در خیرات و مبرات. و محتمل است که مراد از خیر، نفع غیر باشد. پس معنی بر این نهج باشد که اگر شما به فقیر ندهید حق او را و احسان نکنید به او، غیر شما متصدی این امر شود با آنکه حق سبحانه به فضل خود غنی گرداند فقیر را. بدانکه پیش بعضی از شارحین، ضمیر منصوب (ترکتموه) و (کفاکموه) قائم مقام مظهر است و تقدیر آن چنین است که (فمتی ترکتم واحدا منهما کفاکموه) چنانچه معبر شد به این. و میتواند بود که راجع باشد به (هما) و تقدیر او بر این وجه باشد که انما شیء ترکتموه منهما کفاکموه اهله و نظیر این، قول حق سبحانه است که (و قالوا مهما تاتنا به) یعنی (ایما شیء تاتنا به)
فرمود: بکنید کار خیر را حقیر مشمارید از آن چیزی را که خرد آن بزرگ است، و کم آن بسیار است. و نگوید البته کسی از شما که کسی دیگر سزاوارتر است به کار خیر از او، پس به حق خدای چنان باشد که او میگوید. یعنی آن دیگری به خیر از او سزوارتر باشد. به درستی خیر و شر هر کدام را صاحبان باشند. پس هرگاه ترک کنید شما یکی از این دو کار را کفایت کنند از شما آن را صاحبان آن.
و قال علیهالسلام: «افعلوا الخیر و لا تحقروا منه شیئا، فان صغیره کبیر و قلیله کثیر. و لا یقولن احدکم ان احدا اولی بفعل الخیر منی، فیکون و الله، کذلک! ان للخیر و الشر اهلا، فما ترکتموه منهما، کفاکموه اهله.» یعنی و گفت علیهالسلام که بکنید کار خیر را و حقیر مشمارید چیزی از کار خیر را، زیرا که به تحقیق که کوچک او بزرگ است در اجر و اندک او بسیار است در ثواب و باید نگوید کسی از شما که کسی دیگر شایستهتر است به کردن کار خیر از من، که اگر گفتید پس میگردد، سوگند به خدا، دیگری شایسته به فعل خیر و تو ناشایسته. به تحقیق که باشند از برای خیر و شر کسانی که شایسته به فعل آن باشند، پس هر کدام از خیر و شر را که ترک کردید شما، آن را کفایت خواهند کرد از شما در آن اهلش و کسان شایستهاش. یعنی هرگاه تو نکنی خیر را دیگری خواهد کرد پس تو بکن و شر را هرگاه تو نکنی دیگری خواهد کرد پس تو مکن.
المعنی: الخیر عمل لله او لخلق الله فیما یفیدهم و یرضیهم، و رضا الله مکنون فی کل اعمال الخیر صغیرها و کبیرها، کما ان رضا الناس و فائدتهم مکنونه فی ای خیر فربما یحتاج احد الی شربه ماء لرفع عطشه او دواء یسیر لبرء مرضه، فیکتسب حیاته و صحته من هذا الخیر القلیل، فقال (علیه السلام): لاتترکوا ای خیر تقدورن علیه و ان کان فی نظر کم قلیلا، فتری ما کینه عظیمه لها اجزاء کثیره بین صغیره و کبیره، فیکون تاثیر اصغرها فی عملها و تحرکها کتاثیر اکبرها، فای عمل خیر فی المجتمع البشری کجزء من الخیر الشامل الکلی، و لا ینبغی ان یترک لحقارته و عدم الاعتناء الیه، مضافا الی ان البحر یتکون من اجتماع قطرات المطر فلو ان کل احد یعمل بالخیر الذی یتیسر له، یجتمع من هذه الاعمال و الخیرات القلیله شطوطه و انهار من الخیر فتصیر بحرا زخارا، و بهذ الاعتبار یقول علیهالسلام 0 فان صغیره کبیر) الخ. و حذر عناحاله عمل الخیر الی الغیر و احتساب الخیر اولی به من نفسه فان ذلک یوجب تقدیمه علی نفسه و عزل نفسه عن اهل الخیر، و کفی به خزیا و خسارا. الترجمه: فرمود کار خوب بکنید و هیچ خوبی را خرد نشمارید، زیرا خردش بزرگ است و اندکش بسیار، مبادا احدی از شماها بگوید دیگر بدین کار خیر از من شایستهتر است که به خدا چنین خواهد شد، راستیکه برای خوبی و بدی اهلی است هر کدام را شما وانهید اهلش آنرا انجام دهد و شما را کفایت کند.
(افعلوا الخیر) فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) فی التوراه مکتوب یا ابن آدم تفرغ لعبادتی املا قلبک غنی و لا آکلک الی طلبک و علی ان اسد فاقتک و املا قلبک خوفا منی و الا تفرغ لعبادتی املا قلبک شغلا بالدنیا ثم لا اسد فاقتک (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) و اکلک الی طلبک. (و لا تحقروا منه شیئا فان صغیره کبیر و قلیله کثیر) فیه عنه (علیه السلام) ایضا اذا هم احدکم بعمل فلا یوخره فان العبد ربما صلی الصلاه او صام الصیام فیقال له اعمل ما شئت بعدها فقد غفر لک- و فی خبر آخر- و لا یستقل ما یتقرب به الی الله تعالی و لو بشق تمره. و عنه (علیه السلام) اذا هممت بشیء فلا توخره فانه تعالی ربما اطلع و هو علی شیء من الطاعه فیقول و عزتی و جلالی لا اعذبک بعدها ابدا و اذا هممت بسیئه فلا تعملها فانه ربما اطلع تعالی علی العبد و هو علی شیء من المعصیه فیقول و عزتی و جلالی لا اغفر لک بعدها ابدا. (و لا یقولن احدکم ان احدا اولی بفعل الخیر منی فیکون و الله کذلک) فیه عنه (علیه السلام) اذا هم احدکم بخیر او صله فان عن یمینه و شماله شیطانین فلیبادر لا یکفاه عن ذلک. (ان للخیر و الشر اهلا فمهما ترکتموه منهما کفاکموه اهله) فیه عن ابیجعفر(علیه السلام) ان الله ثقل الخیر علی اهل الدنیا کثقله فی موازینهم یوم القیامه و ان الله تعالی خفف الشر علی اهل الدنیا کخفته فی موازینهم یوم القیامه. هذا، و حیث ان الخیر و الشر من الامور النسبیه فقد یترک بعض اهل الشر شرا فظیعا لاشر منه کما ترک المغیره قتل حجر بنعدی لزیاد بن ابیه- ففی الطبری اقام المغیره علی الکوفه عاملا لمعاویه سبع سنین و اشهرا و هو احسن شیء سیره غیر انه لایدع ذم علی (علیه السلام) و الوقوع فیه و العیب لقتله عثمان و اللعن لهم والدعاء لعثمان بالرحمه و التزکیه لاصحابه فکان حجر اذا سمع ذلک قال بل ایاکم ذمم الله و لعن ثم قام فقال ان الله تعالی یقول ( … کونوا (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) قوامین بالقسط شهداء لله … ) و انا اشهد ان من تذمون و تعیرون لا حق بالفضل و ان من تزکون و تطرون اولی بالذم فیقول له المغیره یا حجر لقد رمی بسهمک اذ کنت انا الوالی علیک و یحک اتق السلطان و اتق غضبه و سطوته فان غضبه السلطان احیانا مما یهلک امثالک کثیرا ثم یکف عنه و یصفح فلم یزل حتی کان فی آخر امارته قام المغیره فقال فی علی و عثمان کما کان یقول- و کانت مقالته اللهم ارحم عثمان و تجاوز عنه و اجزه باحسن عمله فانه عمل بکتابک واتبع سنه نبیک و جمع کلمتنا و حقن دماءنا و قتل مظلوما اللهم فارحم انصاره و اولیاءه و محبیه و الطالبین بدمه- و یدعو علی قتلته- فقام حجر فنعر نعره بالمغیره سمعها کل من کان فی المسجد و من کان خارجا منه و قال انک لا تدری بمن تولع من هرمک و قد اصبحت مولعا بذم امیرالمومنین و تقریظ المجرمین- فنزل المغیره فدخل و استاذن علیه قومه فاذن لهم فقالوا علی م تترک هذا الرجل یقول هذه المقاله و یجتری علیک فی سلطانک هذه الجراه فقال لهم المغیره انی قد قتلته انه سیاتی بعدی امیر فیحسبه مثلی فیصنع به شبیها بما ترونه یصنع بی فیاخذه عند اول و هله فیقتله شر قتله انه قد اقترب اجلی و لا احب ان ابتدی اهل هذا المصر بقتل خیارهم فیسعدوا بذلک و اشقی و یعز فی الدنیا معاویه و یذل یوم القیامه المغیره. هذا و عن (دعوات القطب) الراوندی عن الصادق (علیه السلام) مرض امیر المومنین (علیه السلام) فعاده قوم فقالوا کیف اصبحت قال بشر فقالوا سبحان الله هذا کلام مثلک فقال یقول تعالی ( … و نبلوکم بالشر و الخیر فتنه و الینا (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) ترجعون) فالخیر الصحه و الغنی، و الشر المرض و الفقر ابتلاء و اختبارا. هذا، و لنا حجران حجر الخیر و هو حجر بن عدی من اصحاب امیرالمومنین (علیه السلام) و حجر الشر من اصحاب معاویه و فی اللسان و فی بنی قشیر سلمتان سلمه بن قشیر ابن القشیریه و هو سلمه الخیر و سلمه بن قشیر ابن لبینی بنت کعب بن کلاب و هو سلمه الشر.
کل فعل ینتفع به فاعله و لا یضر احدا- فهو خیر، و افضل افراده ما ینفع الاخرین.. و الفرق بین الحق و الخیر ان الخیر اشباع للرغبه علی اساس الحق و العدل، اما الحق فقد یوافق الرغبه، و قد یکون علی ضدها. و لذا قیل: الحق مر و ثقیل. و اذا قصد بالعمل النافع وجه الله سبحانه فهو خیر علی خیر. و لما کان الخیر عظیما بطبعه کان قلیله عظیما و کثیرا. قال سبحانه: (فمن یعمل مثقاق ذره خیرا یره- 7 الزلزه). و تقدم قول الامام فی الحکمه 93: و کیف یقل ما یتقبل؟. (و لا یقولن احدکم الخ).. اشار الامام الی ما هو شائع بیننا من ان احدنا قد یدعی لکشف ملمه او قضاء حاجه، فیجیب الداعی بان فلانا اول منی بهذا الفعل. قال ابن ابیالحدید بلسان حال الامام: (فیکون و الله کذلک ای ان الله سبحانه یوفق فلانا هذا الی الخیر دون المدعو الیه). و هکذا کل من یستنکف عن الخیر و المعروف یسجل علی نفسه انه لیس من الخیر فی شیء (ان للخیر و الشر اهلا الخ).. بادر الی عمل الخیر تکن من اهله، و دع الشر لمن غضب الله علیه، و اعد له عذاب الحریق.
امام علیهالسلام (در کوچک نشمردن کار خیر) فرموده است: کار خیر را انجام دهید و اندک آن را کوچک مشمارید زیرا خرد آن (نزد پروردگار) بزرگ و (پاداش) کم آن بسیار است، و باید کسی از شما نگوید دیگری از من به انجام کار نیک سزاوارتر است که سوگند به خدا دیگری سزاوارتر و شایستهتر خواهد بود (زیرا) هر یک از خیر و شر را اهل و دارندهای است و هر گاه شما یکی از آن دو را رها کنید اهلش آن را به جای شما انجام خواهند داد (و انجام دهنده سزاوار آن است).
ابن ابیالحدید مطلب خیر و شر را دو قسمت نموده تحت دو شماره آورده است ولی دیگران در یک شماره ثبت کردهاند، لذا توضیح آن یک جا آمد. منظور امام (علیه السلام) تشجیع به کار خیر و پرهیز دادن از کار شر است به این بیان که کار دنیا میچرخد، خوب و بد آن میگذرد شما مواظب باشید که بدام شر نیفتید. در آنجا که امام (علیه السلام) سوگند یاد میکند کار خیر را به دیگران ندهید که آنان شایستهتر خواهند شد، منظور امام (علیه السلام) این است که برای کمک بکار خیر حواله به مخالفت و دشمن میدهید، در صورتی که با همین عمل، بتدریج او را سعادتمند و شایسته خواهید کرد، زیرا (هر عمل خیری را انسان انجام میدهد- اگر آنرا باطل نکند- در روز قیامت آنرا مییابد.)
و قال علیهالسلام: (افعلوا الخیر) مهما قل (و لا تحقرو امنه) ای من الخیر (شیئا) بان ترونه صغیرا فلا تفعلوه (فان صغیره کبیر) عند الله (و قلیله کثیر) فی الاجر و الثواب (و لا یقولن احدکم ان احدا اولی بفعل الخیر منی) کما هی عاده الناس یقولون فلان یلزم ان یفعل هذا الخیر (فیکون- و الله- کذلک) ان یکون اول، فان من اشار الیه الناس بالاولویه، یکون اول عملا، اذ یعمل الخیر قطعا (ان للخیر و الشر اهلا) ای لکل واحد منهما اهل (فمهما ترکتموه منهما) ای ای شیء ترکتموه من الخیر او الشر (کفاکموه اهله) ای یقوم اهله بفعله عوضا عنکم.
اللغه: لا تحقروا: لا تستصغروا. الشرح: حث علی فعل الخیر و ان لا یحتقر الانسان منه شیئا مهما کان قلیلا فان صغیره یکون عظیما و قلیله کثیرا لما له عند المحتاج من وقع و اثر و لا یصح عند العقلاء ان یمتنع الشخص عن فعل القلیل من الخیر بحجه انه قلیل ثم لا یتصور الانسان ان احدا من الناس اولی به من فعل الخیر و لماذا یکون غیره اولی؟! و هل یسمح لنفسه فی تصور ذلک؟! و اذا بنی علی ذلک فان الغیر یتقدم فعلا علیه و یکون اولی بفعل الخیر ثم حذر و رغب بان لکل من الخیر و الشر اهل فان ترکتم الخیر و الشر صنعه اهلهما و من هنا کان علی العاقل ان یختار فعل الخیر و یمتنع عن فعل الشر.
«و فرمود: کار نیک را انجام دهید و چیزی از آن را کوچک مشمرید که کوچک آن بزرگ و اندکش فزون است و هیچ یک از شما نگوید دیگری در انجام دادن کار خیر از من سزاوارتر است که به خدا سوگند بود که چنین شود.»
[[و قال علیهالسلام ]]
اِفْعَلُوا الْخَیْرَ وَ لَا تَحْقِرُوا مِنْهُ شَیْئاً،فَإِنَّ صَغِیرَهُ کَبِیرٌ وَ قَلِیلَهُ کَثِیرٌ، وَ لَا یَقُولَنَّ أَحَدُکُمْ:إِنَّ أَحَداً أَوْلَی بِفِعْلِ الْخَیْرِ مِنِّی فَیَکُونَ وَ اللّهِ کَذلِکَ.إِنَّ لِلْخَیْرِ وَ الشَّرِّ أَهْلاً فَمَهْمَا تَرَکْتُمُوهُ مِنْهُمَا کَفَاکُمُوهُ أَهْلُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
کار نیک انجام دهید و هیچ مقدار از آن را کم مشمارید چراکه کوچک آن بزرگ و کمش بسیار است.هیچیک از شما نگوید:فلان کس در انجام (این) کار خیر از من سزاوارتر است،که به خدا سوگند چنین خواهد شد.هرکدام از خیر و شر را اهلی است که اگر شما آن را رها کنید دیگران بهجای شما انجام میدهند.(سند گفتار حکیمانه:
تنها منبعی که مرحوم خطیب برای این گفتار حکیمانه غیر از نهج البلاغه نقل می کند غررالحکم آمدی است که آن را با تفاوت هایی نه چندان زیاد آورده است (و احتمالا از منبع دیگری گرفته است) (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۹۹).)
کار نیک کمش،بسیار است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته مهم و سرنوشتساز در زندگی بشر اشاره میکند.نخست میفرماید:«کار نیک انجام دهید و هیچ مقدار از آن را کم مشمارید چراکه کوچک آن بزرگ و کمش بسیار است»؛ (افْعَلُوا الْخَیْرَ{«خیر» معنای وسیعی دارد که شامل هرگونه کار نیکی اعم از عبادات و خدمات مردمی و انسانی می شود. گاه در همین معنای عام به کار می رود مانند محل کلام ما و گاه در بخش خاصی به کار می رود که از قرینه کلام فهمیده می شود.} وَ لَا تَحْقِرُوا مِنْهُ شَیْئاً،فَإِنَّ صَغِیرَهُ کَبِیرٌ وَ قَلِیلَهُ کَثِیرٌ).
بسیارند اشخاصی که وقتی به کارهای نیک کوچک برخورد میکنند بیاعتنا از کنار آن میگذرند در حالی که گاهی همین کارهای کوچک،سرنوشتساز است؛ممکن است جرعه آبی تشنهای را از مرگ نجات دهد یا مقدار کمی دوا مایه نجات انسانی از مرگ شود.
اضافه بر این اگر همه مردم حتی به کارهای نیک کوچک اهمیت دهند،قطره قطره جمع میشود و تبدیل به دریایی از خیر و خیرات میگردد.
از این گذشته هرگاه کار خیر به نیت اطاعت فرمان خدا انجام گیرد بزرگ خواهد بود همان گونه که گناه،هر قدر کوچک باشد به دلیل جایگاه عظیم پروردگار،بزرگ خواهد بود.
اضافه بر این،رفتن بهسوی کارهای خیر کوچک انسان را بهتدریج آماده برای خیرات بزرگ میکند و این خود نکته مهمی است.
در حکمت 95 نیز به این نکته اشاره شده است:
«لَا یقِلُّ عَمَلٌ مَعَ التَّقْوَی وَ کَیفَ یقِلُّ مَا یتَقَبَّلُ؛ هیچ عملی اگر با تقوا (و قصد قربت) همراه باشد کم نیست و چگونه کم خواهد بود عملی که مقبول درگاه خداوند است».
با توجه به این چهار نکته هیچ کار خیری را هر چند کم و کوچک باشد نباید نادیده گرفت.همان گونه که شر کوچک را نباید کوچک گرفت که گاه از کار شر کوچکی آتشی بیپایان برمیخیزد؛میتوان با یک کبریت شهر بزرگی را آتش زد و در تاریخ نیز خواندهایم که حادثه قتل یک شاهزاده در اروپا جرقه جنگ جهانی را زد و بهدنبال آن تمام اروپا در آتش سوخت.
به این ترتیب امام علیه السلام همه مردم را به کارهای نیک اعم از کوچک و بزرگ تشویق میکند تا در سایه آن جامعه اسلامی راستین بهوجود آید.
در بخش دوم امام علیه السلام به عذر و بهانههایی که بعضی از افراد برای فرار از کار نیک میآورند اشاره کرده و پاسخ میگوید.میفرماید:«هیچیک از شما نگوید:
فلان کس در انجام (این) کار خیر از من سزاوارتر است،که به خدا سوگند چنین خواهد شد»؛ (وَ لَا یَقُولَنَّ أَحَدُکُمْ:إِنَّ أَحَداً أَوْلَی بِفِعْلِ الْخَیْرِ مِنِّی فَیَکُونَ وَ اللّهِ کَذلِکَ).
سپس امام علیه السلام توضیح میدهد و میفرماید:«هرکدام از خیر و شر را اهلی است که اگر شما آن را رها کنید دیگران بهجای شما انجام میدهند»؛ (إِنَّ لِلْخَیْرِ وَ الشَّرِّ أَهْلاً فَمَهْمَا(در تعدادی از نسخ نهج البلاغه به جای مهما «ما» آمده و در غررالحکم نیز همین گونه است اگر چنین باشد ضمیر مفرد ترکتموه» به آن بر می گردد ولی اگر به صورت مهما شرطیه باشد مرجع ضمیر مبهم خواهد شد.
بنابراین نسخه «ما» صحیح تر به نظر می رسد.) تَرَکْتُمُوهُ مِنْهُمَا کَفَاکُمُوهُ أَهْلُهُ).
در میان مردم،معمول است که وقتی کار خیری به کسی پیشنهاد میشود برای اینکه از آن فرار کند میگوید چرا بهسراغ فلان کس نمیروی که هم ثروتش از من بیشتر است و هم امکانات فراوانی دارد؟ با وجود او نوبت به من و امثال من نمیرسد.
این در واقع بهانهای است که انسان را از انجام کارهای خیر محروم میسازد.
امام علیه السلام میفرماید:ای بسا همین سخن سبب شود که توفیق از چنین انسانی سلب گردد و هیچگاه نتواند کار خیری انجام دهد.
اضافه بر آن،کارهای خیر بر زمین نمیماند همانگونه که کارهای شر هم طرفدارانی از افراد شیطانصفت دارد.پس باید سعی کرد در صف گروه اول قرار گرفت و از قرار گرفتن در صف گروه دوم پرهیز کرد.
قرآن مجید نیز در این زمینه اشارات پرمعنایی دارد که مضمون همه آنها این است که اگر گروهی بهدنبال راه حق و کارهای نیک نباشند این بار بر زمین نمیماند؛ اقوام دیگری هستند که آن را بر دوش میکشند و راه حق را هموار میسازند:
« أُوْلَئِکَ الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّهَ فَإِنْ یَکْفُرْ بِهَا هَؤُلَاءِ فَقَدْ وَکَّلْنَا بِهَا قَوْماً لَّیْسُوا بِهَا بِکَافِرِینَ »؛آنها (پیامبران) کسانی هستند که کتاب و حکم و نبوّت به آنان دادیم؛و اگر (این گروه) به آن کفر ورزند،(آیین حقّ زمین نمیماند؛زیرا) کسان دیگری را نگاهبان آن میسازیم که به آن،کافر نیستند».(انعام، آیه ۸۹.)
و در جای دیگری میفرماید:« وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لَا یَکُونُوا أَمْثَالَکُمْ »؛و هرگاه (شما) سرپیچی کنید،خداوند گروه دیگری را جای شما میآورد که آنها مانند شما نخواهند بود (و سخاوتمندانه در راه خدا انفاق میکنند)».(محمد، آیه ۳۸)
در جای دیگر از زبان هود علیه السلام پیغمبر الهی،خطاب به مخالفان قولش میگوید:« فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ مَّا أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَیْکُمْ وَ یَسْتَخْلِفُ رَبِّی قَوْماً غَیْرَکُمْ وَ لَا تَضُرُّونَهُ شَیْئاً إِنَّ رَبِّی عَلَی کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ »؛پس اگر روی برگردانید،من رسالتی را که مأمور بودم به شما رساندم؛و پروردگارم گروه دیگری را جانشین شما میکند؛و شما کمترین ضرری به او نمیرسانید؛پروردگارم حافظ و نگاهبان هرچیز است!».(هود، آیه ۵۷)
نیز در آیه دیگر خطاب به گروهی از امت اسلامی که برای رفتن به میدان جنگ تعلل میورزیدند میفرماید:« إِلَّا تَنفِرُوا یُعَذِّبْکُمْ عَذَاباً أَلِیماً وَ یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ وَ لَا تَضُرُّوهُ شَیْئاً وَ اللّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ »؛اگر (بهسوی میدان جهاد) حرکت نکنید،شما را مجازات دردناکی میکند،و گروه دیگری غیر از شما را بهجای شما قرار میدهد؛و هیچ زیانی به او نمیرسانید؛و خداوند بر هرچیزی تواناست!»(توبه، آیه ۳۹)
کوتاه سخن اینکه آیین خدا در هیچ عصر و زمانی بدون پیرو راستین و فداکارنمیماند ما باید سعی کنیم جزء آن گروه باشیم؛چه افتخاری از این بزرگتر و چه فرصتی از این بهتر.
آخرین نکتهای که لازم است در اینجا به آن اشاره کنیم این میباشد که مفهوم جمله اخیر در کلام امام علیه السلام این نیست که نیک و بد هرکدام طالبانی دارد و اگر شما نیک و بد را ترک کنید آنها به سراغش میروند بلکه منظور این است که این دو هر کدام طالبانی دارد شما بهسوی نیکیها و مبارزه با بدیها بروید و اگر شما نروید کسانی هستند که این بار را به مقصد برسانند.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Do good deeds, do not regard any part of it as small because its small is big and its little is much. None of you should say that another person is more deserving than he is in doing good deeds; otherwise, by Allāh, it will really be so. There are people of good and evil. When you leave either of the two, others will perform it.“
وَ قَالَ علیه السلام مَن أَصلَحَ سَرِیرَتَهُ أَصلَحَ اللّهُ عَلَانِیَتَهُ وَ مَن عَمِلَ لِدِینِهِ کَفَاهُ اللّهُ أَمرَ دُنیَاهُ وَ مَن أَحسَنَ فِیمَا بَینَهُ وَ بَینَ اللّهِ أَحسَنَ اللّهُ مَا بَینَهُ وَ بَینَ النّاسِ
ترجمهها:
(اعتقادی، اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود:
کسی که نهان خود را اصلاح کند، خدا آشکار او را نیکو گرداند ، و کسی که برای دین خود کار کند، خدا دنیای او را کفایت فرماید ، و کسی که میان خود و خدا را نیکو گرداند، خدا میان او و مردم را اصلاح خواهد کرد .
آن که نهان خود را اصلاح نماید خدا آشکار او را نیکو فرماید ، و آن که به کار دینش پردازد خدا کار دنیای او را درست سازد ، و آن که میان خود و خدا را به صلاح آرد، خدا میان او و مردمان را نیکو دارد.
هر که به صلاح آرد امر نهان خود را بصلاح آورد خدا برای او آشکار و کسی که کار کند برای دین خود کفایت کند او را خدا کار دنیای او را و هر که نیکوئی کند در آنچه میان او و میان خداست کفایت کند او را خدا آنچه میان اوست و میان مردمان
و فرمود (علیه السلام): هر که باطن خود را نیکو سازد، خداوند هم ظاهرش را نیکو جلوه دهد. هر که برای دینش کار کند، خداوند کار دنیایش را کفایت کند و هر که رابطه خود را با خدا نیکو گرداند، خداوند، رابطه او را با مردم نیکو گرداند.
و آن حضرت فرمود:کسی که درونش را اصلاح نماید خداوند برونش را اصلاح میکند .
و کسی که برای دینش کار کند خداوند دنیایش را کفایت مینماید .و هر کس آنچه را بین خود و خداست نیکو سازد خداوند آنچه را بین او و مردم است نیکو مینماید .
شروح:
و روی احسن الله ما بینه و بین الناس و هذا احسن.
(هر کس باطن خود را اصلاح کند، خداوند ظاهر او را بیاراید، و هر کس برای دینش کار کند، خداوند دنیای او را کفایت کند، و هر کس مابین خود و خدا را نیکو گرداند، خداوند بین او و مردم را نیکو سازد). آراستن باطن و درون انسان به وسیلهی اخلاق خوب زمینه است برای آن که خداوند گفتار و رفتار ظاهری او را به لطف خود اصلاح کند، زیرا آراستگی ظاهر به منزلهی نتایج آرایش باطن است، و همچنین عمل انسان به خاطر دین و برپا داشتن حدود الهی زمینه است برای اصلاح حال او در زندگی دنیویاش و انگیزهای است برای توجه مردم نسبت به او، چون او به جای این که مثل آنها شیفتهی دنیا گردد به خدا توجه دارد. و جملهی سومی نیز همین معنی را دارد، زیرا که خالص ساختن بندگی برای خدا و نیکو ساختن رفتار خود باعث بریدن از محبت و حرص بر دنیایی است که باعث برهم زدن و فساد مابین مردم است و در نتیجه زمینه برای از بین بردن و برطرف ساختن این فساد فراهم خواهد بود.
وَ قَالَ ع:مَنْ أَصْلَحَ سَرِیرَتَهُ أَصْلَحَ اللَّهُ عَلاَنِیَتَهُ وَ مَنْ عَمِلَ لِدِینِهِ کَفَاهُ اللَّهُ أَمْرَ دُنْیَاهُ وَ مَنْ أَحْسَنَ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ أَحْسَنَ اللَّهُ مَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النَّاسِ .
لا ریب أن الأعمال الظاهرة تبع للأعمال الباطنة فمن صلح باطنه صلح ظاهره و بالعکس و ذلک لأن القلب أمیر مسلط علی الجوارح و الرعیة تتبع أمیرها و لا ریب أن من عمل لدینه کفاه الله أمر دنیاه و قد شهد بذلک الکتاب العزیز فی قوله سبحانه وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ ( سورة الطلاق آیة(2،3). ) .
و لهذا أیضا علة ظاهرة و ذاک أن من عمل لله سبحانه و للدین فإنه لا یخفی حاله فی أکثر الأمر عن الناس و لا شبهة أن الناس إذا حسنت عقیدتهم فی إنسان و علموا متانة دینه بوبوا له إلی الدنیا أبوابا لا یحتاج أن یتکلفها و لا یتعب فیها فیأتیه رزقه من غیر کلفة و لا کد و لا ریب أن من أحسن فیما بینه و بین الله أحسن الله ما بینه و بین الناس و ذلک لأن القلوب بالضرورة تمیل إلیه و تحبه و ذلک لأنه إذا کان محسنا بینه و بین الناس عف عن أموال الناس و دمائهم و أعراضهم و ترک الدخول فیما لا یعنیه و لا شبهة أن من کان بهذه الصفة فإنه یحسن ما بینه و بین الناس
(و قال علیهالسلام: من اصلح سریرته) هر که به صلاح آورد امر پنهان خود را از عقاید و نیات. (اصلح الله له علانیته) به صلاح آورد خدای تعالی حال ظاهر او را از کفایت مهمات (و من عمل لدینه) و کسی که عمل کرد برای دین خود و مشغول شد به طاعات و عبادات (کفاه الله امر دنیاه) کفایت کرد خدای تعالی کار دنیای او را از مرادات و مطلوبات (و من احسن فیما بینه) و کسی که نیکو ساخت در آنچه میان او است (و بین الله) و میان معبود عالمیان (کفاه الله) کفایت کرد او را خدای تعالی (ما بینه و بین الناس) آنچه میان او است و میان مردمان زیرا که احوال ظاهره در صلاح و فساد، نتیجه و آثار احوال باطنه هستند
فرمود هر که اصلاح کند باطن و نیت خود را خدای عزوجل اصلاح کند ظاهر و آشکار او را یعنی احوال او نیکو و امر او به اصلاح آورد، و هر که کار کند برای دین خدا کفایت کند خدای عزوجل امر دنیای او را. و هر که نیکوئی کند در آنچه میان او و میان خدای عالمیان است کفایت کند برای او خدای آنچه میان او و میان مردمان است (و قد احسن الشاعر فی هذا المعنی چون از او گشتی همه چیز از تو گشت چون از او کشتی همه چیز از تو کشت
المعنی: الظاهر عنوان الباطن، فاذا صلح الباطن و السریره یتجلی من الاعمال و الاقوال و ینحلی الظاهر بالحسن و الکمال، و یترشح الاناء بما فیه، و العمل للدین موجب لکفایه امر الدنیا، لان الدین یتضمن ما یلزم للدنیا من الخیر و الصلاح و حسن الرابطه بین العبد و الرب ینعکس فی الرابطه بینه و بین الخلق، لان الله روف بکل العباد، و قرر فیما بینه و بینهم ما ینفعهم جمیعا. الترجمه: فرمود: هر کس باطنش نیکو کند خداوند ظاهر او را نیکو گرداند، و هر کس برای دینش کار کند خداوند کار دنیایش را کفایت نماید، و هر کس میان خود و خدایش را خوب سازد خدا میان او و خلقش را خوش و نیکو سازد.
و قال علیهالسلام: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) اقول: روی (روضه الکافی) فی حدیثه (477) عن الصادق علیهالسلام: قال امیر المومنین علیهالسلام: کانت الفقهاء و العلماء اذا کتب بعضهم الی بعض کتبوا بثلاثه لیس معهن رابعه: من کانت همته آخرته کفاه الله همه من الدنیا، و من اصلح سریرته اصلح الله علانیته، و من اصلح فیما بینه و بینه تعالی اصلح الله فیما بینه و بین الناس. قوله علیهالسلام فی الاول: من اصلح ما بینه و بین الله تعالی اصلح الله ما بینه و بین الناس و فی الثانی: و من احسن فی ما بینه و بین الله احسن الله ما بینه و بین الناس علی ما فی (الطبعه المصریه و ابن ابیالحدید)، ولکن فی (ابن میثم و النسخه الخطیه): کفاه اللله ما بینه و بین الناس. قال الصادق علیهالسلام: ما نقل الله عبدا من ذل المعاصی الی عز التقوی الا اغناه من غیر مال و اعزه من غیر عشیره و آنسه من غیر بشر. و فی الاول و من اصلح امر آخرته اصلح الله له امر دنیاه و فی الثانی و من عمل لدینه کفاه الله امر دنیاه قال تعالی: (و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لایحتسب). و عن عیسی علیهالسلام: اوحی الله تعالی الی الدنیا: من خدمنی فاخدمیه،و من خدمک فاستخدمیه. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و عن الباقر علیهالسلام: قال تعالی: و عزتی و جلالی لا یوثر عبد مومن هوای علی هواه فی شیء من امر الدنیا الا جعلت غناه فی نفسه و همه فی آخرته، و ضمنت السماوات و الارض رزقه، و کنت له من وراء تجاره کل تاجر. و فی (المروج) کان اسحاق بن ابراهیم بن مصعب علی بغداد- ای: فی خلافه المتوکل- فرای فی منامه کان النبی (صلی الله علیه و آله) یقول له اطلق القاتل، فارتاع لذلک روعا عظیما و نظر فی الکتب الوارده لاصحاب الحبوس فلم یجد فیها ذکر قاتل، فامر باحضار السندی و عباس فسالهما هل رفع الیهما احد ادعی علیه بالقتل. فقال له العباس: نعم و قد کتبنا بخبره، فاعاد النظر فوجد الکتاب فی اضعاف القراطیس و اذا الرجل قد شهد علیه بالقتل و اقر به، فامر باحضاره و قال له: ان صدقتنی اطلقتک، فذکر انه کان هو وعده من اصحابه یرتکبون کل عظیمه و یستحلون کل محرم و انه کان اجتماعهم فی منزل بمدینه المنصور یعکفون فیه علی کل بلیه، فلما کان فی هذا الیوم جاءتهم عجوز تختلف الیهم للفساد و معها جاریه بارعه الجمال، فلما توسط الجاریه الدار صرخت صرخه، فبادرت الیها من بین اصحابی فادخلتها بیتا و سکنت روعتها و سالتها عن قصتها. فقالت: الله الله فی فان هذه العجوز خدعتنی و اعلمتنی ان فی خزانتها حقا لم یر مثله، فشوقتنی الی النظر الیه فخرجت معها و اثقه بقولها فهجمت بی علیکم، و جدی رسولالله (صلی الله علیه و آله) و امی فاطمه علیهماالسلام و ابیالحسن بن علی علیهماالسلام فاحفظوهم فی، فضمنت خلاصها و خرجت الی اصحابی فعرفتهم، فکانی اغریتهم بها و قالوا: لما قضیت حاجتک منها اردت صرفنا عنها، و بادروا الیها و قمت دونها امنع عنها، فتفاقم الامر بیننا الی ان نالتنی جراح، فعمدت الی اشدهم فی امرها و اکلبهم علی هتکها فقتلته، و لم (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) ازل امنع عنها الی ان خلصتها و اخرجتها من الدار. فقالت: سترک الله کما سترتنی و کان لک کما کنت لی. و سمع الجیران الضجه فتبادروا الینا و السکین فی یدی و الرجل یتشحط فی دمه، فرفعت علی هذه الحاله. فقال له اسحاق: قد عرفت لک ما کان من حفظک للمراه و وهبتک لله و لرسوله. قال: فوحق من وهبتنی له لا عاودت معصیه و لادخلت فی ریبه حتی القی الله تعالی، فاخبره اسحاق بالرویا التی رآها و ان الله لم یضیع له ذلک، و عرض علیه برا واسعا فابی قبول شیء. و فی (المعجم) عن المبرد ان یهودیا بذل للمازنی مائه دینار لیقرئه کتاب سیبویه، فامتنع من ذلک فقیل: لم امتنعت مع حاجتک و عیلتک؟ فقال: ان فی کتاب سیبویه کذا و کذا آیه من کتاب الله فکرهت ان اقری کتاب الله للذمه، فلم یمض علی ذلک الا مدیده حتی ارسل الواثق فی طلبه و اخلف الله علیه اضعاف ما ترکه لله، فبعث الیه یساله عن قول الشاعر: اظلیم ان مصابکم رجلا اهدی السلام تحیه ظلم هل یصح رفع رجل؟ فاجابه: لا. لانه لیس بخبر و انما الخبر ظلم لان به یتم الکلام، فامر له بالف دینار و فی کل شهر مائه. و فی الاول: و من کان له من نفسه واعظ کان علیه من الله حافظ قال تعالی: (و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا) و فی الثانی: من اصلح سریرته (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) اصلح الله و علانیته نقل کشکول البهائی عن تفسیر القاضی قال: روی الحارث الهمدانی عن امیرالمومنین کرم الله وجهه قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله): یا علی ما من عبد الا و له جوانی و برانی- یعنی سریره و علانیه- فمن اصلح جوانیه اصلح الله برانیه، و من افسد جوانیه افسد الله برانیه، و ما من احد الا و له صیت فی اهل السماء، فاذا حسن وضع الله له ذلک فی اهل الارض، و اذا ساء صیته فی السماء وضع له ذلک فی الارض، فسئل عن صیته ما هو، قال: ذکره. و اقول: الصیت یقال له بالفارسیه: آوازه.
الانفعالات النفسیه تنعکس علی الاقوال و الافعال، بل و علی الاجسام ایضا، فمن کان لئیما حقودا علی الناس دل قوله و فعله علی سوء قصده و خبث سریرته، و من کان طیبا یحب الخیر لعیال الله ظهر اثر ذلک علی حرکاته و تصرفاته. و تقدم مع الشرح قوله فی الخطبه 154: (فبا لایمان یستدل علی الصالحات، و بالصالحات یستدل علی الایمان) و فی الحکمه 25: (ما اضمر احد شیئا الا ظهر فی فلتات لسانه و صفحات وجهه). (و من عمل لدینه کفاه الله امر دنیاه) ای ان الدین لا یفقر الانسان، و لا یعوقه عن العمل من اجل الرزق، بل ان اله سبحانه یعین المومن و یوفقه فی عمله من اجل العیال و الاطفال. و قلنا مرارا: ان کل عمل تدعو الیه الحاجه کالماکل و الملبس و المسکن فهو لله و من الدین فی الصمیم. و من احسن فیما بینه و بین الله الخ بکف الاذی عن عباده، و بالعمل لمصلحتهم- احبوه و اکبروه.
امام علیهالسلام (درباره رسیدن به سعادت) فرموده است: هر که نهان خود را درست کند (اندیشهاش را پاک گرداند) خدا آشکار او را درست نماید (خوش سازد) و هر که برای دینش کار کند خدا امر دنیای او را کفایت فرماید (از سختیها برهاند) و کسی که نیکو سازد آنچه بین خود و خدا است (از غیر خدا چشم بپوشد) خدا آنچه را بین او و مردم است نیکو نماید (مردم را با او مهربان گرداند).
جای تردید نیست که کارهای افراد از روی اراده انجام میگیرد و هرگاه قلب و طینت انسان ناشایسته باشد انسان را به کارهای ناشایسته میکشاند و اگر ذات انسان پاک باشد. انسان را بسوی کارهای شایسته سوق میدهد. نکته قابل توجه دیگر این است که افکار و ارادهها بدست خداست هرگاه انسان رابطه را با خدای اصلاح کند، خدا هم قلبها و ارادهها را به نفع انسان بسیج میکند و هرگاه انسان به فکر، اعتبار و وجود خود تکیه داشت بطور حتم سقوط میکند. این یک مطلب عینی است که افرادی که به وظائف اخلاقی، انسانی و اسلامی عمل میکنند، در اجتماع محبوبیتی دیگر دارند.
و قال علیهالسلام: (من اصلح سریرته) ای باطنه (اصلح الله علانیته) ای ظاهره، عند الناس، حتی یروه صالحا (و من عمل لدینه کفاه الله امر دنیاه) حتی لا یحتاج فی معیشته الی التعب (و من احسن فیما بینه و بین الله) فلم یعص الله فی خلواته (احسن الله بینه و بین الناس) حتی لا یوذنه و یحبونه.
اللغه: العلانیه: الظاهر خلاف السر. الشرح: علی العبد ان یقوم بامر لیتکفل الله بامر آخر یحققه له و یکفیه اتعابه و هذه نعمه عظیمه و تفضل من الله فمن اصلح سریرته و طابت نفسه و عقد العزم علی فعل الخیر و الاحسان و عدم الایذاء تکفل الله له ان یصلح علانیته فلا ینکشف له ستر عن عوره و لا یفتضح بین الناس من زله و لا یعاب علیه من الناس بشیء و اذا کانت العلانیه و السمعه الطیبه بین الناس عاش عزیزا مکرما محترم الجانب، و من عمل لدینه، فامر بالمعروف و نهی عن المنکر و دعا الی الله بالحکمه و الموعظه الحسنه و ادی ما علیه من واجبات و ابتعد عن المحرمات کان علی الله ان یکفیه امر دنیاه فیرزقه و یدفع عنه البلاء و یقیل عثرته و یوفقه لافضل الاعمال و الخیرات و من احسن فیما بینه و بین الله، فتصدق سرا و صنع المعروف مع الناس و اعانهم علی مصاعب الحیاه و متاعبها و سهل طرق الخیر کان علی الله ان یحسن العلاقه بینه و بین الناس و جعلهم یسالون عنه و یتفحصون عن احواله و یحلون مشاکله و یجعل له ودا عندهم یعطفون علیه و یحبونه …
«هر کس نهان خود را اصلاح کند، خداوند آشکار او را اصلاح فرماید، و هر کس برای دین خود کار کند، خداوند کار دنیایش را اصلاح فرماید و آن کس که میان خود و خدا را اصلاح و نیکو کند، خداوند آنچه را که میان او و مردم است، نیکو گرداند.»
تردید نیست که اعمال ظاهری پیرو اعمال باطنی است و هر کس نهان او درست باشد آشکار او هم درست است و عکس این موضوع هم درست است، زیرا قلب همچون امیری مسلط بر جوارح است و رعیت از امیر خود پیروی می کند، و تردید نیست آن کس که برای دین خود کار کند خداوند کار دنیایش را کفایت می فرماید و کتاب عزیز خداوند بر این موضوع گواه است که فرموده است: «هر کس بپرهیزد از خدا برای او راه بیرون شدی قرار می دهد و او را از جایی که گمان نمی برد روزی می دهد.»
برای این موضوع یک علت ظاهری هم هست و آن این است که هر کس برای دین و خداوند کار کند در بیشتر موارد حال او از مردم پوشیده نمی ماند و شک نیست که چون عقیده مردم درباره کسی نیکو شود و استواری دین او را بدانند، درهایی از امور دنیا را بر او می گشایند که در انجام دادن آن به تکلف و زحمت نمی افتد و روزی او بدون رنج و زحمت می رسد و شک نیست هر کس آنچه را میان او و خداوند است، اصلاح فرماید، خداوند آنچه را میان او و مردم است، اصلاح می فرماید و این بدان سبب است که دلها به او گرایش می یابد و به ضرورت او را دوست می دارد زیرا آن کس که بین خود و خدا را اصلاح کند از تعرض به اموال و خونها و آبروی مردم خودداری می کند و در چیزهای بی معنی دخالت نمی کند و بدون شبهه آن کس که چنین باشد رابطه اش با مردم پسندیده و نیکو می شود.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْ أَصْلَحَ سَرِیرَتَهُ أَصْلَحَ اللّهُ عَلاَنِیَتَهُ،وَ مَنْ عَمِلَ لِدِینِهِ کَفَاهُ اللّهُ أَمْرَ دُنْیَاهُ،وَ مَنْ أَحْسَنَ فِیَما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللّهِ أَحْسَنَ اللّهُ مَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النَّاسِ.
امام علیه السلام فرمود:
آنکس که درون و باطن خویش را اصلاح کند خداوند ظاهرش را اصلاح مینماید و هرکس برای دین خود کار کند خداوند کار دنیایش را سامان میبخشد و آنکس که رابطه میان خود و خدایش را اصلاح کند خداوند رابطه میان او و مردم را اصلاح خواهد کرد.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در این جا می گوید: این گفتار حکیمانه شبیه همان است که در حکمت ۸۹ با تفاوتی در الفاظ و اضافه ای بر این جاگذشت. منظور او این است که مدارک این سخن همان مدارکی می باشد که در آن جا ذکر کرده از جمله: تذکره ابن جوزی و نیز کسانی که قبل از سید رضی آن را آورده اند از جمله مرحوم شیخ صدوق در کتاب خصال و کتاب امالی و کلینی در روضه کافی با اضافه ای که بعدا به آن اشاره خواهیم کرد.)
اگر رابطه خود را با خدا اصلاح کنی...
مردم معمولاً خواهان سه چیزند:آراستگی ظاهر،تأمین امر معاش و حسن رابطه با سایر مردم.امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه و نورانی طرق معنوی رسیدن به این خواستههای سهگانه را در سه جمله کوتاه و پرمعنی بیان فرموده است.
نخست میفرماید:«آنکس که درون و باطن خویش را اصلاح کند خداوند ظاهرش را اصلاح مینماید»؛ (مَنْ أَصْلَحَ سَرِیرَتَهُ أَصْلَحَ اللّهُ عَلاَنِیَتَهُ).
البته رابطه وثیق میان ظاهر و باطن،روح و جسم،و سریره و علانیه ایجاب میکند که حسن باطن تأثیر در حسن ظاهر بگذارد ولی از این گفتار امام علیه السلام استفاده میشود که خداوند نیز در این امر امداد و کمک میکند و به یقین با امداد الهی ظاهر چنین انسانی نیز اصلاح خواهد شد.
در دومین جمله میفرماید:«هرکس برای دین خود کار کند خداوند کار دنیایش را سامان میبخشد»؛ (وَ مَنْ عَمِلَ لِدِینِهِ کَفَاهُ اللّهُ أَمْرَ دُنْیَاهُ).
عمل به دستورات دینی تنها منحصر به نماز و روزه و عبادات نیست بلکه سعی و تلاش و کوشش برای تحصیل روزی حلال و زندگی آبرومند نیز جزء آن است و به یقین دستورات دینی چنان است که اگر کسی به آن عمل کند دنیای او نیز آباد میشود و خداوند متعال برای رسیدن به این هدف به او کمک خواهد کرد.
قرآن مجید در سوره طلاق میفرماید:« وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَّهُ مَخْرَجاً * وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْراً »؛و هرکس تقوای الهی پیشه کند،خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند،و او را از جایی که گمان ندارد روزی میدهد؛و هرکس بر خدا توکّل کند،کفایت امرش را میکند؛خداوند فرمان خود را به انجام میرساند؛و خدا برای هرچیزی اندازهای قرار داده است!».(طلاق، آیات ۲ و ۳.)
و اگر میبینیم کسانی ظاهراً اهل دیناند ولی دنیای آنها تباه شده است،یا به این دلیل است که دین را به تمام و کمال نشناختهاند و تنها به بخشی از آن بسنده کردهاند یا نتیجه اعمال سابق خود را درک میکنند یا درگیر آزمونی از آزمونهای الهی برای ترفیع مقام هستند و یا امور دیگری از این قبیل.بنابراین نباید وجود بعضی از استثنائات،ما را درباره اصل این قانون دچار شک کند.
در سومین جمله میفرماید:«و آنکس که رابطه میان خود و خدایش را اصلاح کند خداوند رابطه میان او و مردم را اصلاح خواهد کرد»؛ (وَ مَنْ أَحْسَنَ فِیَما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللّهِ أَحْسَنَ اللّهُ مَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النَّاسِ).
کسی که پیوند خود را با خدا محکم سازد به یقین خیانتنمیکند،راستگو و درستکردار است،دارای سخاوت و محبت دربرابر خلق خداست و امر به معروف و نهی از منکر میکند و به یقین این اعمال سبب حسن ظن مردم به او و حسن رابطه آنها با وی میگردد.
قرآن مجید در سوره مریم میفرماید:« إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدّاً »؛مسلّماً کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند،خداوند رحمان محبّتی برای آنان در دلها قرار میدهد!».(مریم، آیه ۹۶)
و در دعای ابراهیم علیه السلام برای فرزندانش در سوره ابراهیم علیه السلام میخوانیم:
« فَاجْعَلْ أَفْئِدَهً مِّنَالنَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ »؛دلهای گروهی از مردم را متوجّه آنها ساز».(ابراهیم، آیه ۳۷)
جالب توجه اینکه مرحوم کلینی هنگامی که این گفتار حکیمانه را در روضه کافی از امام امیرمؤمنان علیه السلام نقل میکند مقدمهای به این صورت میآورد:
«قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام کَانَتِ الْفُقَهَاءُ وَ الْعُلَمَاءُ إِذَا کَتَبَ بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ کَتَبُوا بِثَلَاثَهٍ لَیسَ مَعَهُنَّ رَابِعَهٌ مَنْ کَانَتْ هِمَّتُهُ آخِرَتَهُ کَفَاهُ اللَّهُ هَمَّهُ مِنَ الدُّنْیا وَ مَنْ أَصْلَح سَرِیرَتَه ...؛ امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:دانشمندان و علما (انبیا و اولیا) هنگامی که میخواستند نصیحتی برای دیگران بنویسند سه چیز را که چهارمی نداشت مینگاشتند:کسی که در فکر آخرتش باشد خدا مشکل دنیایش را حل خواهد کرد و کسی که باطنش را اصلاح کند...».(کافی، ج ۸، ص ۳۰۷، ح ۴۷۷)
ازاین روایت به خوبی استفاده میشود که عمل به این سه برنامه مهم برای سعادت انسان در دنیا و آخرت کافی است و نیاز به چیز دیگری نمیباشد.
مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود داستان عجیبی که شاهد بخشی از سخن مولاست در ذیل این کلام از تاریخ مروج الذهب نقل کرده، میگوید:در زمان متوکل عباسی شخصی به نام اسحاق بن ابراهیم،والی بغداد بود شبی در خواب دید که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به او میگوید:این قاتل را آزاد کن.
اسحاق بسیار ترسید و روز بعد فهرست اسامی زندانیان را بررسی کرد و قاتلی در آن ندید.دستور داد مأموران زندان را احضار کردند.سؤال کرد:آیا شخص متهم به قتل در زندانها وجود دارد؟ یکی از آنها گفت:آری ما اسمش را در فهرست زندانیان نوشتهایم.اسحاق مجدداً نگاهی بهفهرست اسامی کرد در لابهلای آنها نام مردی را دید که شهود گواهی به قاتل بودن او داده و خودش نیز اقرار کرده بود.دستور داد احضارش کنید،به او گفت:اگر راست بگویی من تو را آزاد خواهم کرد.آن مرد داستان خود را چنین نقل کرد:من و جمعی از دوستانم آلوده به انواع مفاسد و محرمات بودیم.در منزلی در شهری به نام منصور حضور مییافتیم و هر کاری میخواستیم انجام میدادیم.روزی پیرزنی که واسطه فساد در میان ما بود آمد و زن جوان زیبایی همراه داشت.هنگامی که آن زن وارد خانه شد فریاد کشید.من بهسراغ او رفتم و او را در اتاقی وارد ساختم و به او آرامش دادم و درباره این کار او سؤال کردم.گفت:شما را به خدا سوگند مراعات حال مرا بکنید و از من دست بردارید این پیرزن مرا فریب داد و به من گفت خزانهای دارد که در آن جعبه زیبایی است که هیچکس مثل آن را ندیده و مرا تشویق کرد که آن را ببینم.من به سخن او اطمینان پیدا کردم و با او به اینجا آمدم که ناگهان خود را در میان شما دیدم.جد من رسول خدا صلی الله علیه و آله است و مادرم فاطمه زهرا علیها السلام و از دودمان حسن بن علی علیهما السلام هستم احترام آنها را درباره من رعایت کنید.من به او تضمین دادم که هر طور باشد او را خلاص خواهم کرد.بهسراغ دوستانم رفتم و وضع آن زن را برای آنها بازگو کردم ولی گویا مایه تشویق آنها برای تجاوز به آن زن شدم و به من گفتند:تو خواسته خود را از آن زن برآورده کردی میخواهی ما را از او باز داری؟ برخاستند و بهسراغ آن زن رفتند و من هم به حمایت از او برخاستم.در میان ما درگیری شد تا اینکه مرا مجروح ساختند.من به آن فردی که از همه بیشتر درمورد آن زن اصرار داشت و تصمیم بر هتک او گرفته بود حمله کردم و او را کشتم و پیوسته از آن زن دفاع میکردم تا اینکه او را رهایی بخشیدم و از خانه بیرون بردم.آن زن برای من دعا کرد و گفت:خداوند تو را از شر دشمنان محفوظ دارد همانگونه که تو مرا محفوظ داشتی و خداوند حامی تو باشد همانگونه که تو حامی من شدی.در این هنگام همسایگان صدای فریاد را از خانه ما شنیدند و بهسوی ما آمدند،کارد را در دست من دیدند در حالی که مقتول در خون خود دست و پا میزد.به همین صورت مرا نزد مأمورین حکومت آوردند.اسحاق گفت:فهمیدم که تو در حفظ آن زن کوشیدهای.تو را به خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله بخشیدم.آن مرد نیز گفت:قسم به حق کسی که مرا به او بخشیدهای هرگز به هیچ گناهی بازگشت نمیکنم و تا پایان عمر به جاهای آلوده نخواهم رفت.در اینجا بود که اسحاق خوابی را که دیده بود برای او بازگو کرد و گفت:خداوند خدمت تو را بیپاداش نگذاشت.سپس مال فراوانی را به او عرضه کرد اما او چیزی از آن را نپذیرفت.(مروج الذهب، ج ۴، ص ۱۲ مطابق نقل مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود (بهج الصیاغه)، ج۱۴، ص ۵۳۵)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Whoever mends his inward self, Allāh mends his outward self for him. Whoever performs acts for the sake of his religion, Allāh accomplishes his acts of this world for him. Anyone whose dealings between himself and Allāh are good, Allāh renders the dealings between him and other people good, too.”
وَ قَالَ علیه السلام الحِلمُ غِطَاءٌ سَاتِرٌ وَ العَقلُ حُسَامٌ قَاطِعٌ فَاستُر خَلَلَ خُلُقِکَ بِحِلمِکَ وَ قَاتِل هَوَاکَ بِعَقلِکَ
ترجمهها:
(اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: بردباری پردهای است پوشاننده، و عقل شمشیری است برّان، پس کمبودهای اخلاقی خود را با بردباری بپوشان، و هوای نفس خود را با شمشیر عقل بکش .
بردباری پردهای است پوشان، و خرد شمشیری است برّان، پس نقصانهای خلقت را با بردباریات بپوشان، و با خرد خویش هوایت را بمیران.
و فرمود بردباری پوشانندهایست عیوب را و عقل شمشیریست برنده پس بپوشان نقصان خوی خود را ببردباری خود و کارزار کن بآرزوی نفس خودت بعقل خود
و فرمود (علیه السلام): بردباری پرده ای است، پوشنده و عقل، شمشیری است برنده. پس عیبهای اخلاقت را به بردباری بپوش و با هوای نفست به نیروی عقلت پیکار نمای.
و آن حضرت فرمود:بردباری پردهای است پوشاننده،و عقل شمشیری است برنده، پس عیوبت را با بردباری بپوشان،و با عقل خود با هوایت بجنگ .
شروح:
(حلم پردهی پوشانندهای است و عقل شمشیری بر آن، پس عیبهای اخلاقیات را با بردباری بپوشان، و هوای نفست را با شمشیر عقل نابود ساز). کلمهی: غطاء را از آن رو برای بردباری استعاره آورده است که حالت خشم و زشتی کارهایی را که به وسیلهی خشم از انسان سر میزند، پوشیده میدارد، و امام (علیه السلام) کلمهی (ساتر) را از باب ترشیح آورده است، و همچنین کلمهی حسام را برای خرد از آن جهت استعاره آورده است که خواستهها و زیادهرویهای نفس اماره را از بین میبرد و با گفتن کلمهی قاطع ترشیح به کار برده است، و بدین وسیله او را مامور ساخته است تا هوای نفسش را با شمشیر عقل نابود سازد.
وَ قَالَ ع:اَلْحِلْمُ غِطَاءٌ سَاتِرٌ وَ الْعَقْلُ حُسَامٌ قَاطِعٌ فَاسْتُرْ خَلَلَ خُلُقِکَ بِحِلْمِکَ وَ قَاتِلْ هَوَاکَ بِعَقْلِکَ .
لما جعل الله الحلم غطاء و العقل حساما أمره أن یستر خلل خلقه بذلک الغطاء و أن یقاتل هواه بذلک الحسام و قد سبق القول فی الحلم و العقل
(و قال علیهالسلام: الحلم غطاء ساتر) بردباری و مواسات، پردهای است پوشاننده اخلاق رذیله (و العقل حسام قاطع) و عقل، تیغی است برنده نفس اماره (فاستر خلل خلقک بحلمک) پس بپوشان نقصان خوی خود را به بردباری خود (و قاتل هواک بعقلک) و کارزار کن به آرزوی نفس خود به مدد عقل خود
فرمود: حلم پردهای است پوشاننده عیبها را، و عقل شمشیری است برنده گردن نفس و هوا را. پس بپوش خلل و قصور خوی خود را به پرده حلم و نرمخوئی، و کارزار کن با هوای نفس به شمشیر عقل و خردمندی.
و قال علیهالسلام: «الحلم غطاء ساتر و العقل حسام قاطع، فاستر خلل خلقک بحلمک و قاتل هواک بعقلک.» یعنی و گفت علیهالسلام که بردباری پردهای است پوشاننده و دانش شمشیری است برنده، پس بپوشان عیبهای خلق تو را به بردبار بودن تو و بکش خواهشهای نفس امارهی تو را به دانش تو.
المعنی: شبه (علیه السلام) الحلم بغطاء یستر المعایب فانه اذا صبر الانسان فی مقابل سفه الجاهل یستر عیوبه من وجهین: 1- لا یظهر منه سوره الغضب فتتکلم بما لا ینبغی من السب، و لا یرتکب عمل من الضرب و اللکم فیستر هذه العیوب. 2- یسکت الجاهل تجاه حلمه فلا یصیبه باکثر مما سفه فی حقه، فیتسر ایضا عیوبه بسکوته. الهوی یصول علی ما یوافقه کالسبع الضاری و لا یمکن قتله الا بسیف العقل الذی یرده و یمنعه. الترجمه: فرمود: بردباری پردهایست پوشا، و خرد تیغی است برا، خلل اخلاق خود را با حلم نهان کن، و با خرد هوس را بکش.
و قال علیهالسلام: اقول: رواه (الکافی) مع تغییر و زیاده، روی فی (13) من اخبار کتاب عقله و جهله عنه علیهالسلام: العقل غطاء ستیر، و الفضل جمال ظاهر، فاستر خلل خلقک بفضلک، و قاتل هواک بعقلک، تسلم لک الموده و تظهر لک المحبه. الحلم غطاء ساتر فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: کظم الغیظ عن العدو فی دولاتهم تقیه حزم لمن اخذ به و تحرز من التعرض للبلاء فی الدنیا. و العقل حسام ای: سیف. قاطع فی (الکافی) عن الکاظم علیهالسلام: ان العاقل لایحدث من یخاف تکذیبه، و لایسال من یخاف منعه، و لایعد ما لایقدر علیه، و لایرجو ما یعنف (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) برجائه، و لایقدم علی ما یخاف فوته بالعجز عنه. فاستر خلل خلقک بحلمک قد عرفت ان (الکافی) رواه بفضلک بدل بحلمک، و کل منهما صحیح، فکل من الحلم و الفضل- ای الافضال- یستر کل خلل فی الخلق، الا ان الحلم یمنع عن ظهوره و الافضال عن تاثیره. و قاتل هواک بعقلک فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: اعرفوا العقل و جنده و الجهل و جنده تهتدوا- الی ان قال- و جعل للعقل خمسه و سبعون جندا و للجهل مثله، فکان مما اعطی العقل، الخیر و هو وزیره، و جعل ضده الشر و هو وزیر الجهل، و
الایمان و ضده الکفر، و التصدیق و ضده الجحود، و الرجاء و ضده القنوط، و العدل و ضده الجور- الی ان قال- و لا تجتمع هذه الخصال کلها من اجناد العقل الا فی نبی او وصی نبی او مومن قد امتحن الله قلبه للایمان، و اما باقی موالینا فلا یخلون من ان یکون فیهم بعض هذه …
الحلم یستر بعض العیوب، و جل من لا عیب فیه، فان لم تحلم لذات الحلم و فضله فتحلم لتستر بعض ما فیک من عیوب. و تقدم ذلک مرارا، منها فی الحکمه 106. و العقل امضی سلاح تصد به عدوک، و الهوی من اعدائک الالداء، فتغلب علی هواک بعقلک.
امام علیهالسلام (درباره حلم و عقل) فرموده است: بردباری پرده پوشاننده (عیبها) است، و عقل شمشیر برنده (نفس اماره) است، پس عیبهای خویت را با بردباری بپوشان، و هوا و خواهشت را با خرد بکش.
معصوم چهارده نفر بودهاند مابقی اشتباه میکنند و عیب دارند تفاوتی که هست این است که وقتی عاقل به عیب خود آگاه شد با دقت و حوصله آنرا میپوشاند و تکرار نمیکند، اما نادان زیر بار اشتباه خود نمیرود و از همینجا مشکلات فراوان آغاز میگردد، کشمکشها شروع میشود و چه مفاسدی بوجود میآید. پیامبران آسمانی و رهبران الهی برای مبارزه با همین نادانیها مبعوث شدند و سرانجام جان خود را روی آن گذاشتند. یک تفاوت که میان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و سایر پیامبران بود این بود که آنان در حق قوم نفرین میکردند نوح عرض کرد: (از کافران، روی زمین هیچکس را وا مگذار). اما در تمام مشکلات حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) میفرمود: (خدایا قوم من را هدایت کن، زیرا نادانند.)
و قال علیهالسلام: (الحلم غطاء ساتر) یستر عیوب الانسان، فان الحلیم لا یعمل الاعمال التی توجب ظهور عیبه (و العقل حسام) ای سیف (قاطع) اذ یقطع الحق من الباطل، و یمیز بینهما (فاستر خلل خلقک) ای نواقص اخلاقک (بحلمک) فان الحلیم لا یعرف الناس نواقصه، کالحسد، و البخل، و الجبن، و ما اشبه (و قاتل هواک بعقلک) حتی لا تغلبک الهوی فی الامور.
اللغه: الحسام: السیف. الخلل: الوهن و الفساد. الخلق: الطبع و السجیه. الشرح: ورد الحث علی الحلم و مدحوا الحلماء و ذکروا اعیانا منهم و بعض مواقفهم العظیمه التی اکبرتهم بها الناس و الحلم غطاء یستر بعض العیوب، یستر الغضب و آثاره السیئه و یمنع الطرف الاخر من التمادی بالاسائه، و من هنا قال الامام: فاستر خلل خلقک و بعض تصرفاتک السیئه و القبیحه بهذا الحلم و اما العقل فهو الفیصل الذی یحدد طرق الخیر و یدعو الیها و یحث علی فعلها و من هنا یقول الامام قاتل هواک واقض علیه بعقلک و لا تسمح للهوی ان یتحکم فیک او یسیطر علیک.
«و فرمود: بردباری پرده ای پوشنده و خرد شمشیری برنده است، کاستیهای خوی خود را با بردباریت بپوشان و با عقل خویش هوای خود را بکش.»
چون خداوند بردباری را پرده و خرد را شمشیر برنده قرار داده، فرمان داده است کاستیهای خلق خود را با آن پرده بپوشاند و با هوای خویش با آن شمشیر جنگ کند و پیش از این سخن درباره بردباری و عقل گفته شد.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْحِلْمُ غِطَاءٌ سَاتِرٌ،وَ الْعَقْلُ حُسَامٌ قَاطِعٌ،فَاسْتُرْ خَلَلَ خُلُقِکَ بِحِلْمِکَ، وَ قَاتِلْ هَوَاکَ بِعَقْلِکَ.(سند گفتار حکیمانه:
از کسانی که قبل از مرحوم سید رضی این گفتار حکیمانه را نقل کرده اند مرحوم کلینی در اصول کافی است که با تفاوت و اضافه ای آن را نقل کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۰).
اضافه میکنیم: مرحوم آمدی بخشی از آن را در غرر آورده ( غررالحکم، ح ۳۰۰) و زمخشری در ربیع الابرار آن را به طور کامل نقل کرده است ( ربیع الابرار، ج ۳، ص ۴۴۶) و نویری (متوفای ۷۳۳) همین کلام نورانی را با اضافاتی در نهایة الأرب آورده است. (نهایة الأرب، ج ۶، ص ۹۶))
امام علیه السلام فرمود:
حلم پردهای است ساتر و عقل شمشیری است برنده؛بنابراین،عیوب اخلاقی خود را با حلمت بپوشان و با هوی و هوسهای سرکشت با شمشیر عقل مبارزه کن.
نقش حلم و عقل
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نعمت خدادادی اشاره میفرماید که اگر انسان آن دو را در اختیار داشته باشد میتواند خود را از خطرات مادی و معنوی حفظ کند.میفرماید:«حلم پردهای است پوشنده و عقل شمشیری است برنده»؛ (الْحِلْمُ غِطَاءٌ سَاتِرٌ،وَ الْعَقْلُ حُسَامٌ قَاطِعٌ).
سپس کاربرد این دو را در یک کلام کوتاه و پرمعنا بیان میکند،میفرماید:
«بنابراین،عیوب اخلاقی خود را با حلمت بپوشان و با هوی و هوسهای سرکشت با شمشیر عقل مبارزه کن»؛ (فَاسْتُرْ خَلَلَ خُلُقِکَ بِحِلْمِکَ،وَ قَاتِلْ هَوَاکَ بِعَقْلِکَ).
انسان برای حفظ خود دربرابر خطرات مادی و معنوی احتیاج به دو چیز دارد:یکی وسیلهای که خود را دربرابر خطرات بپوشاند مانند زره و دژهایی که در سابق وجود داشت و وسایل نقلیه محکمی که امروز در جنگها در آن خود را حفظ میکنند و دیگری سلاحی که بهوسیله آن با دشمن مبارزه کند و او را از خود دور سازد.
امام علیه السلام این دو وسیله حیاتی را به حلم و عقل تفسیر کرده است.
حلم چگونه عیوب انسان را میپوشاند؟ روشن است که وقتی انسان عصبانی شد هم سخنان زشتی ممکن است بر زبان او بیاید و هم حرکات نادرستی انجام دهد و خوی حیوانی خود را ظاهر و آشکار سازد و اضافه بر این بر آتش خشم سفیه و نادانی که در برابر او به درشتگویی وپرخاشگری برخاسته افزوده میشود و ناسزاهای دیگری میگوید و ای بسا عیوب پنهانی انسان را نیز آشکار سازد.
بنابراین حلم تمام اینها را میپوشاند و از ضایعات حاصل از آن جلوگیری میکند.
قرآن مجید درباره پرهیزکاران راستین صفاتی را در سوره آل عمران برشمرده که از جمله آنها این است:« وَ الْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ »؛آنهایی که بر خشم خود مسلط میشوند و غضب خود را فرو مینشانند و مردم (نادان و خطاکار) را میبخشند».(آل عمران، آیه ۱۳۴)
در حدیثی از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام آمده است:
«لَا یکُونُ الرَّجُلُ عَابِداً حَتَّی یکُونَ حَلِیما؛ انسان بنده واقعی خدا نخواهد بود مگر آن زمانی که صاحب حلم و بردباری شود».(کافی، ج ۲، ص ۱۱۱، ح ۱)
در حکمت 211 نیز خواندیم که امام علیه السلام میفرماید:
«وَ الْحِلْمُ فِدَامُ السَّفِیه؛ حلم و بردباری،دهانبند سفیهان است».
در حدیث پرمعنای دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إِذَا وَقَعَ بَینَ رَجُلَینِ مُنَازَعَهٌ نَزَلَ مَلَکَانِ فَیقُولَانِ لِلسَّفِیهِ مِنْهُمَا قُلْتَ وَ قُلْتَ وَ أَنْتَ أَهْلٌ لِمَا قُلْتَ سَتُجْزَی بِمَا قُلْتَ وَ یقُولَانِ لِلْحَلِیمِ مِنْهُمَا صَبَرْتَ وَ حَلُمْتَ سَیغْفِرُ اللَّهُ لَکَ إِنْ أَتْمَمْتَ ذَلِکَ قَالَ فَإِنْ رَدَّ الْحَلِیمُ عَلَیهِ ارْتَفَعَ الْمَلَکَانِ؛ هنگامی که میان دو نفر نزاعی رخ دهد دو فرشته الهی در آنجا نازل میشوند.به سفیه میگویند:آنچه میخواستی گفتی و همه آن سزاوار خود توست و به زودی کیفر سخنانت را خواهی دید و به حلیم میگویند:صبر کردی و بردباری نشان دادی خداوند به زودی تو را میآمرزد اگر به همین حال نزاع را به پایان رسانی.اما اگر شخص حلیم مقابله کرد هر دو ملک آنجا را ترک میگویند.(نه وعده غفرانی به حلیم میدهند و نه سفیه را تهدید میکنند)».(کافی، ج ۲، ص ۱۱۲، ح ۹)
البته حلم و بردباری در مقابل افراد سفیه و نادان فایده بسیار مهم دیگری نیز دارد که در چند مورد از کلمات امام علیه السلام به آن اشاره شد و آن اینکه وقتی انسان باشخصیتی در مقابل سفیه سکوت آمیخته با حلم میکند مردم به یاری او برمیخیزند حتی در تعبیری امام علیه السلام میفرماید:حلم بهمنزله عشیره و قبیلهای است که انسان را در مقابل نادان حمایت میکند.(نهج البلاغه، حکمت ۴۱۸)
و برای دفع خطرات هوای نفس دستور میدهد که با شمشیر عقل با آن مبارزه کن.به یقین خطرناکترین دشمن انسان-همانگونه که در روایت نبوی صلی الله علیه و آله وارد شده است-هوای نفس اوست:
(أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَینَ جَنْبَیکَ) .(بحارالانوار، ج ۶۷، ص ۶۴، ح ۱.)
و تنها چیزی که میتواند در مقابل این دشمن بسیار خطرناک بایستد همان عقل است؛عقلی که زیانهای هویپرستی را برای انسان تشریح میکند و عاقبت کار هوسبازان را به او نشان میدهد.هرقدر این عقل قویتر باشد بازدارندگی آن بیشتر است و اگر ضعیف و ناتوان گردد هوای نفس بر آن غلبه میکند و او را به گوشهای میراند و محصور میسازد و خودش یکهتاز میدان وجود انسان میشود.
در حدیثی از امام امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«مَن أحَبَّ نَیْلَ الدَّرَجاتِ العُلی فَلْیَغْلِبِ الْهَوی؛ کسی که دوست دارد به درجات بالای فضیلت انسانی برسد باید بر هوای نفس خود غالب گردد».(غررالحکم، ح ۴۸۹۳)
در حدیث دیگری امام باقر علیه السلام میفرماید:
«وَ تَوَقَّ مُجَازَفَهَ الْهَوَی بِدَلَالَهِ الْعَقْل وَ قِفْ عِنْدَ غَلَبَهِ الْهَوَی بِاسْتِرْشَاءِ الْعِلْم؛ از بیهودهکاری هوای نفس با راهنمایی عقل پرهیز کن و اگر هوای نفس خواست بر تو غالب شود با راهنمایی علم و اندیشه در برابر آن بایست».(بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۱۶۳، ح ۱.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Forbearance is a covering curtain, and wisdom is a sharp sword. Therefore, conceal the weaknesses in your conduct with forbearance and kill your desires with wisdom.”
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ لِلّهِ عِبَاداً یَختَصّهُمُ اللّهُ بِالنّعَمِ لِمَنَافِعِ العِبَادِ فَیُقِرّهَا فِی أَیدِیهِم مَا بَذَلُوهَا فَإِذَا مَنَعُوهَا نَزَعَهَا مِنهُم ثُمّ حَوّلَهَا إِلَی غَیرِهِم
ترجمهها:
(اعتقادی، اقتصادی) و درود خدا بر او، فرمود: خدا را بندگی است که برای سود رساندن به دیگران، نعمتهای خاصّی به آنان بخشیده، تا آنگاه که دست بخشنده دارند نعمتها را در دستشگان باقی میگذارد، و هر گاه از بخشش دریغ کنند، نعمتها را از دستشان گرفته و به دست دیگران خواهد داد .
همانا خدا را بندگانی است که آنان را به نعمتها مخصوص کند، برای سودهای بندگان. پس آن نعمتها را در دست آنان وا مینهد چندان که آن را ببخشند، و چون از بخشش باز ایستند نعمتها را از ایشان بستاند و دیگران را بدان مخصوص گرداند.
بدرستی که مر خدای راست بندگان که مخصوص ساخته ایشان را بنعمتها برای منفعتهای بندگان پس ثابت میگرداند آنرا در دستهای ایشان ما دام که میدهند آنرا پس هر گاه منع کنند آنرا؟؟
کند آن نعمتها را از ایشان بعد از آن گردانید آنرا بغیر ایشان
و فرمود (علیه السلام): خدا را بندگانی است که نعمت خود را ویژه آنها کرده است تا مردم را سود رسانند. اینان تا زمانی که به مردم انفاق می کنند نعمتهایشان در دستهایشان باقی است و چون نعمت خود را از مردمان دریغ داشتند، خداوند نعمتش را از آنان می ستاند و به دیگری می دهد.
و آن حضرت فرمود:خدا را بندگانی است که آنان را برای منافع دیگر بندگان به نعمتها اختصاص میدهد،آن نعمتها را تا زمانی که بخشش میکنند در دست آنان وامیگذارد، و چون از بخشش منع کنند از آنان بگیرد و به دیگران تحویل دهد .
شروح:
(خداوند بندگانی دارد که آنها را ویژهی نعمتهایی کرده است تا بندگانش را سود رسانند پس آن نعمتها را در دسترس آنها قرار میدهد، تا ببخشند، و هرگاه به کسی چیزی از آنها ندهند، و آن نعمتها را از ایشان باز میستاند و به دیگران منتقل میسازد). یعنی از جمله بندگان خدا کسانی هستند که با قرار گرفتن نعمتهای الهی در دستشان مورد توجه خداوند میگردند، تا این که به بندگان وی سود رسانند و این سودرسانی به شرط بخشش نعمت است، و اگر چنان نباشد، نعمت از آنها گرفته میشود، و به دیگران داده میشود هدف از این سخن وادار ساختن بر سودرسانی است، برای این که هر عاقلی که خدا به او نعمت داده است روا میدارد که نعمتش چنین باشد.
وَ قَالَ ع:إِنَّ لِلَّهِ عِبَاداً [یَخْتَصُّهُمْ]
یَخْتَصُّهُمُ اللَّهُ بِالنِّعَمِ لِمَنَافِعِ الْعِبَادِ فَیُقِرُّهَا فِی أَیْدِیهِمْ مَا بَذَلُوهَا فَإِذَا مَنَعُوهَا نَزَعَهَا مِنْهُمْ ثُمَّ حَوَّلَهَا إِلَی غَیْرِهِمْ .
قد ذکرنا هذا المعنی فیما تقدم و قد قالت الشعراء فیه فأکثروا و قریب من ذلک قول الشاعر و بالناس عاش الناس قدما و لم یزل من الناس مرغوب إلیه و راغب.
و أشد تصریحا بالمعنی قول الشاعر لم یعطک الله ما أعطاک من نعم
(و قال علیهالسلام: ان الله عبادا) به درستی که مر خدای را بندگانیند (یختصهم بالنعم) که خاص میگرداند ایشان را به نعمتهای فراوان (لمنافع العباد) برای نفعهای بندگان (فیقرها) پس ثابت میگرداند نعمتها را (فی ایدیهم) در دستهای ایشان (ما بذلوها) مادام که میدهند آن را به مستحقان (فاذا منعوها) پس هرگاه که منع کردند و بازداشتند آن نعمتها را از اهل استحقاق (نزعها منهم) نزع فرمود حق سبحانه آن نعمتها را از ایشان (ثم حولها الی غیرهم) پس از آن گردانید آن نعم را به غیر ایشان تا صرف نمایند به مصرف آن.
فرمود: به درستی که حق تعالی را بندگانی هست که خاص میگرداند ایشان را به نعمتها از مال و جاه برای نفعهای بندگان، پس میگذارد آن نعمتها را در دستها ایشان چندانکه میبخشند آن را، و در راه مستحقین و ارباب حاجت صرف میکنند پس هرگاه منع کنند و باز دارند آن نعمتها را از اهل استحقاق نزع میکند آن را خدای از ایشان، پس میگرداند آن نعمتها را به غیر ایشان تا صرف نمایند در مصالح بندگان.
و قال علیهالسلام: «ان لله عبادا یختصهم بالنعم لمنافع العباد، فیقرها فی ایدیهم ما بذلوها، فاذا منعوها نزعها منهم، ثم حولها الی غیرهم.» یعنی و گفت علیهالسلام که به تحقیق از برای خدا باشند بندگانی که تخصیص داده است خدا ایشان را به نعمتها از برای نفع رساندن به بندگان، پس برقرار میدارد آن نعمتها را در دستهای ایشان مادامی که میبخشد آن را، پس در وقتی که نبخشند آن را وامیگیرد خدا آن را از ایشان، پس تحویل میکند آن را و برمیگرداند به سوی غیر ایشان.
المعنی: قد روی فی الحدیث القدسی ان الفقراء عیالی و الاغنیاء و کلائی و من المقرر ان الوکیل یبقی علی عمله مادام امینا و عاملا بمقتضی الوکاله، فاذا خان الوکیل و تعد و فی وکالته فلا ینتظر الا العزل عن العمل، و انواع نعم الله فی ایدی صاحبها امانه من الله تعالی لیصرف فی حوائج کافه العباد المستحقین فاذا لم یصرفها صاحبها فی ذلک یحولها الله تعالی الی غیرهم. الترجمه: فرمود: برای خدا بندههائیست که آنانرا به نعمتهای خود مخصوص ساخته تا بهمه بندگان خدا سود برسانند و تا وقتی آن نعمتها را به مستحقان ببخشند در دست آنها برقرار باشند، و چون دریغ کردند خدا از آنها بگیردشان و بدیگری تحویلشان دهد.
ابیالحدید و ابن میثم) و یشهد لکونه (یختصهم) السیاق فبعده (فیقرها) و لزیاده لفظ الجلاله تقدمه هذا و فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) (ان من بقاء المسلمین وبقاء الاسلام ان تصیر (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) الاموال عند من یعرف فیها الحق یصنع فیها المعروف و ان من فناء الاسلام و فناء المسلمین ان تصیر الاموال فی ایدی من لا یعرف فیها الحق و لا یصنع فیها المعروف) و عن الباقر (علیه السلام): (ان الله تعالی جعل للمعروف اهلا من خلقه حبب الیهم فعاله و وجه لطلاب المعروف الطلب الیهم و یسر لهم قضاءه کما یسر الغیث للارض المجدبه لیحییها و یحیی به اهلها و انه تعالی جعل للمعروف اعداء من خلقه بغض الیهم المعروف و بغض الیهم فعاله و حظر علی طلاب المعروف الطلب و حظر علیهم قضاءه کما حرم الغیث علی الارض المجدبه لیهلکها و یهلک اهلها) و عن الصادق (علیه السلام): (ان للجنه بابا یقال له المعروف لا یدخله الا اهل المعروف) و عنه (علیه السلام) (اهل المعروف فی الدنیا هم اهل المعروف فی الاخره یقال لهم ان ذنوبکم قد غفرت لکم فهبوا حسناتکم لمن شئتم) و عنه (علیه السلام) قالوا للنبی (صلی الله علیه و آله) ان اهل المعروف یعرفون بمعروفهم فی الدنیا فبم یعرفون فی الاخره؟ فقال اذا ادخل الله تعالی اهل الجنه الجنه امر ریحا عبقه طیبه فلزقت باهل المعروف فلا یمر احد منهم بملا من اهل الجنه الا وجدوا ریحه فقالوا هذا من اهل المعروف. و فی (وزراء الجهشیاری) دعا الرشید صالحا صاحب المصلی حین تنکر للبرامکه فقال له: اخرج الی منصور بن زیاد، فقل له قد صحت علیک عشره آلاف الف درهم فاحملها الی فی یومک هذا فان هو دفعها الیک کامله قبل مغیب الشمس من یومک هذا و الا فاحمل راسه الی و ایاک و مراجعتی فی شیء من امره قال صالح: فخرجت الی منصور و هو فی الدار فعرفته الخبر. (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) فقال: انا لله و انا الیه راجعون ذهبت و الله نفسی ثم حلف انه لا یعرف موضع ثلاثمائه الف درهم فکیف عشره آلاف الف درهم فقال له صالح جد فی عملک فقال له امض بی الی منزلی حتی اوصی و اتقدم فی امری فمضی فما هو ان دخل حتی ارتفع الصراخ من منازله و حجر نسائه فاوصی و خرج و ما فیه لحم و لا دم، فقال صالح: امض بنا الی ابیعلی یحیی بن خالد لعل الله ان یاتینا بفرج من جهته فمضی معه فدخل علی یحیی و هو یبکی فقال یحیی ما و راءک؟ فقص علیه القصه فقلق یحیی بامره و اطرق مفکرا ثم دعا خازنه فقال کم عندک من المال؟ قال: خمسه آلاف الف درهم، قال احضرنی مفاتیحها فاحضرها ثم وجه الی الفضل انک اعلمتنی ان عندک- فداک ابوک- الفی الف درهم قدرت ان تشتری بها ضیعه و قد اصبت لک ضیعه یبقی ذکرها و شکرها و تحمدن ثمرتها فوجه الینا بالمال فوجه به. ثم قال للرسول امض الی جعفر فقل له ابعث الی- فداک ابوک- الف الف درهم بحق لزمنی، فوجه الیه فقال صالح هذه ثمانیه آلاف الف الف درهم ثم اطرق اطراقه لانه لم یکن بقی عنده شیء ثم رفع راسه الی خادم علی راسه و قال له امض الی دنانیر فقل لها وجهی الی بالعقد الذی کان الخلیفه و هبک ایاه فجاء به فاذا عقد کعظم الذراع فقال لصالح: اشتریت هذا للخلیفه بمائه الف و عشرین الف دینار فوهبه لدنانیر و قد حسبناه علیک بالفی الف درهم و هذا تمام المال فانصرف و خل عن صاحبنا قال صالح فاخذت ذلک و رددت منصورا معی فلما صرنا بالباب انشد منصور متمثلا: (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) فما بقیا علی ترکتمانی و لکن خفتما صرد النبال فقال صالح: ما علی ظهر الارض کلها رجل هو انبل من رجل خرجنا من عنده و لا سمعت بمثله فی من مضی و لا یکون مثله فی من بقی، و لا علی ظهر الارض رجل اخبث سریره و لا اردء طبعا من هذا النبطی اذ لم یشکر من احیاه، قال و صرت الی الرشید فقصصت علیه قصه المال و طویت عنه ما قاله المنصور لانی خفت ان سمعه ان یقتله. فقال لی الرشید اما انی قد علمت انه ان نجا لم ینح الا باهل هذا البیت و قال اقبض المال و اردد العقد علی (دنانیر) فانی لم اکن لاهب هبه و ترجع الی قال صالح: فلم اطب نفسا ترک تعریف یحیی ما قال منصور فقلت له لما رایته- بعد ان اطنبت فی شکره و وصف ما کان منه- لقد انعمت علی غیر شاکر قابل اکرم فعل بالام قول قال و کیف ذاک فاخبرته بما قال فجعل و الله یطلب له المعاذیر و یقول (یا اباعلی ان المتحوب القلب ربما سبقه لسانه بما لیس فی ضمیره و قد کان الرجل فی حال عظیم) فقلت و الله ما ادری من ای امر بک اعجب امن الاول ام من الثانی و لکنی اعلم ان الدهر لا یخلف مثلک. (ایضا) حکی ان المامون قال یوما لمحمد بن عباد المهلبی بلغنی ان فیک سرفا فقال له (ان البخل مع الوجود سوء ظن بالله تعالی و انی لاهم بالامساک فاذکر قول اشجع السلمی فی جعفر البرمکی: یحب الملوک ندی جعفر و لا یصنعون کما یصنع و لیس باوسعهم فی الغنی و لکن معروفه اوسع (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و کیف ینالون غایاته و هم یجمعون و لا یجمع) فامر له المامون بماه الف دینار و قال له استعن بها علی مروءتک. (یقرها فی ایدیهم ما بذلوها فاذا منعوما نزعها منهم ثم حولها الی غیرهم) و الاصل فیه قوله تعالی: ( … ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم … ) و قال ابن ابیالحدید قال الشاعر: (لم یعطک الله ما اعطاک من نعم الالتوسع من یرجوک احسانا فان منعت فاخلق ان تصادفها تطیر عنک زرافات و وحدانا) (لیتاس صغیرکم بکبیرکم) الصدوق فی (ثواب اعماله) عن النبی (صلی الله علیه و آله) (من عرف فضل شیخ کبیر فوقره لسنه آمنه الله من فزع یوم القیامه، و من تعظیم الله عز و جل اجلال ذی الشیبه المومن). (و لیراف کبیرکم بصغیرکم) جاء (راف) بالضم و الفتح و الکسر قال الجوهری (قال ابوزید) (روفت بالرجل و رافت به اراف و رئفت به کل ذلک من کلام العرب) و علی الاول فلیقل (و لیروف) کما فی (ابن ابیالحدید) و علی الاخیرین (فلیراف) کما فی (المصریه) هذا و فی ادب الشرع معامله الکبیر مع (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) الصغیر معاملته مع ولده کما ان الصغیر علیه ان یعامل الکبیر معامله والده و ان من کان فی سنه یجعله کاخیه. (و لا تکونوا کجفاه الجاهلیه) فی (الاغانی) قتلت بنو سهم- و هم بطن من هذیل- عمرو بن عاصیه السلمی فاستسقاهم ماء فمنعوه ثم قتلوه فقالت اخته هلا سقیتم بنیسهم اسیرکم نفسی فدائک من ذی غله صادی فغزا اخوه هذیلا یطلبهم بدم اخیه فقتل منهم نفرا و سبی امراه فجردها ثم ساقها معه عاریه الی بلاد بنیسلیم فقالت اخته: الا مت سلیم فی السیاق و افحشت و تفرط فی سوق العنیف اسارها لعل فتاه منهم ان یسوقها فوارس منا و هی باد شوارها و قد صاروا اجفی منهم فقتلوا اهل بیت نبیهم فی الشهر الحرام مع تحریم اهل الجاهلیه القتال فیه (لا فی الدین یتفقهون) ( … فلو لا نقر من کل فرقه منهم طائفه لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون). (و لا عن الله یعقلون) (و ما اوتیتم من شیء فمتاع الحیاه الدنیا و زینتها و ما عند الله خیر و ابقی افلا تعقلون) (و هو الذی یحیی و یمیت و له اختلاف اللیل و النهار افلا تعقلون) (افلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها او آذان یسمعون بها فانها لا تعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور) (و لئن سالتهم من نزل من السماء ماء فاحیی به (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) الارض من بعد موتها لیقولن الله قل الحمد لله بل اکثرهم لا یعقلون) و (یتفقهون) و (یعقلون) ان کانا بالخطاب کما فی (ابن ابیالحدید) فالمراد المخاطبون المشبهون بجفاه الجاهلیه و ان کانا بالغیبه فالمراد بهما المشبه بهم. (کقیض بیض فی اداح یکون کسرها و زرا و یخرج حضانها شرا) فی نهایه ابن الاثیر (فی حدیث علی (علیه السلام) (لا تکونوا کقیض بیض فی اداح یکون کسرها و زرا و یخرج حضانها شرا القیض قشر البیض، و منه حدیث ابن عباس (اذا کان یوم القیامه مدت الارض مد الادیم فاذا کان ذلک قیضت هذه السماء الدنیا عن اهلها): ای شقت من (قاض الفرح البیضه فانقاضت) - الخ-. قال ابن ابیالحدید فی معنی الکلام (شبههم ببیض الافاعی فی الاعشاش یظن بیض القطا فلا یحل لمن رآه ان یکسره لانه یظنه بیض القطا و حضانه یخرج شرا لانه یفقص عن افعی، و استعار لقظه الا داحی للاعشاش لان الا داحی لا تکون الا للنعام تدحو بارجلها و تبیض فیه و دحوها توسیعها من (دحوت الارض) و القیض: الکسر) - الخ- و تبعه ابن میثم و الخوئی و لم ادر من این خص البیض ببیض الافاعی فالبیض مطلق و القیض غیر دال علیه و لعله استند الی وصف (و یخرج حضانها شرا) الا انه لابد فی اللفظ من ای ماء و لیس کما ان قوله القیض الکسر بلا وجه لانه یصبر المعنی (ککسر بیض یکون کسرها و زرا) و انما القیض القشر کما عرفته من النهایه و فی (القاموس) (القیض القشره العلیا الیابسه علی البیضه او هی التی خرج ما فیها من فرخ او ماء و موضعها المقیض) و قال اوس بن حجر یصف قوسا - کما فی اللسان فی ملک. (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) فملک باللیط التی تحت قشرها- کغرقی بیض کنه القیض من عل کما ان قوله (استعار لفظه الا داحی للاعشاش) لان الا داحی لا تکون الا للنعام) ایضا بلا وجه فالقطا الذی یفحص فی الارض ایضا له ادحی قال الجوهری (عش الطائر موضعه فی افنان الشجر فاذا کان فی بجل او جدار فهو و کر و وکن و اذا کان فی الارض فهو افحوص و ادحی) فتراه صرح بان الطیر قد یکون له عش و قد یکون له و کر و قد یکون له ادحی و انما توهم ابن ابیالحدید ما قال من قول الجوهری (مدحی النعامه موضع بیضها، و ادحیها موضعها الذی تفرخ فیه و هو افعول من (دحوت) لانها تدحو برجلها ثم تبیض فیه و لیس للنعام عش) فتراه انما قال لیس لها عش بل ادحی و لم یقل ان الادحی منحصر بها و بالجمله کون المراد بالکلام ما ذکر غیر معلوم و الحقیقه فیه لم اقف علیها بعد نسال منه تعالی الارشاد انه و لی الرشاد و لا یبعد ان یکون المراد بالقیض التشقق فانشدوا- کما فی اللسان- لابی ذویب: فراق کقیض السن فالصبر انه لکل اناس عثره و جبور هذا و فی الدمیری یقال للقطاه ام ثلاث لانها اکثر ما تبیض ثلاث قال الشاعر و ام ثلاث ان شببن عققنها وان متن کان الصبر منها علی نصب ای ان شبت فراخها فارقتها فکان ذلک عقوقا لها و ان متن لم تصبر الا و هی قلقه و النصب و التعب و قال (النعامه تترک بیضها و تخرج لتحصیل طعم فان وجدت بیض نعامه اخری تحضنه و تنسی بیضها و لعلها ان تصاد فلا ترجع و لذا یضرب بها المثل فی ذلک قال ابن هرمه: فانی و ترکی ندی الاکرمین و قدحی بکفی زنادا شحاحا کتارکه بیضها بالعراء و ملبسه بیض اخری جناحا (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و فی (دیوان معانی) شعر العسکری من اجود ما قیل فی بیض الحدید من قدیم الشعر قول سلامه بن جندل. اذا ما علونا ظهر نشز کانما علی الهام مناقیض بیض مفلق و المفهوم منه انه شبه بیض الحدید ببیض الطیر.
قوله: (ان الله عبادا الخ).. قضیه جزئیه لا تشمل کل من انعم الله علیه، لان الموضوع نکره فی ایجاب، و علیه یکون المعنی ان حکمه الله سبحانه قضت ان یتخذ من بعض عباده وسیله للبذل فی سبیل الخیر، فان فعلوا ابقی النعمه بایدیهم و الا نقلها الی من هو اولی و اجدر. و تقدم مع الشرح قوله فی الحکمه 12: (اذا وصلت الیکم النعم فلا تنفروا اقصاها بقله الشکر). و قوله فی الحکمه 371: (فمن قام لله بما یجب فی نعمه عرضها للدوام و البقاء، و من لم یقم فیها بما یجب عرضها للزوال و الفناء).
… فی ایدیهم ما بذلوها: یقرها ای یبقیها و یحفظها مده بذلهم لها
امام علیهالسلام (در ترغیب دستگیری مستمندان) فرموده است: خدا را بندگانی است که آنان را به نعمتهائی تخصیص داده برای سود بندگان پس آن نعمتها را در دسترس آنها میگذارد هنگامی که (به مستحقین و زیردستان) ببخشند، و هر گاه آن نعمتها را جلو گیرند (چیزی از آنها را به کسی ندهند) از آنان گرفته به دیگران انتقال میدهد (که در راه نیازمندان به کار برند).
فرمایش امام (علیه السلام) برداشتی است از قصههای قرآن: ثمود، هود، سباء، صالح و … که بر اثر کفران نعمت و بیاعتنائی به وظائف و درماندگان نه تنها ثروت را از دست دادند بلکه نابود هم شدند، زیرا اوست که هم ثروت میدهد و هم میگیرد.
و قال علیهالسلام: (ان لله عبادا یختصم الله بالنعم لمنافع العباد) ای یعطیهم النعم، حتی ینفعوا العباد (فیقرها) الله (فی ایدیهم ما بذلوها) ای مده بذلهم للناس (فاذا منعوها) ای منعوا النعم عن العباد (نزعها منهم) ای اخذ تلک النعم من اولئک المانعین (ثم حولها الی غیرهم) ممن یبذلها للعباد و هکذا.
اللغه: یختصهم: یفردهم، یختارهم. یقرها: یبقیها و یترکها. بذل الشیء: جاد به و اعطاه. نزع الشیء من مکانه: قلعه. حولها: نقلها من مکان الی آخر. الشرح: یغدق الله علی بعض عباده بالنعم و یجعلها فی ایدیهم لتجری منهم الی الفقراء و المحتاجین و تکون هذه النعم مشروطه البقاء و الدوام و الاستمرار ما دام البذل مستمرا فاذا بخل العبد بهذه النعم فامتنع عن البذل سحبها الله منه و منعه عنها ثم حولها الی غیره و حرمه اجر جریانها علی یدیه و شرف خدمه الفقراء و المحتاجین الذین هم عیال الله کما فی بعض الاحادیث …
«همانا خدا را بندگانی است که آنان را به نعمتها مخصوص فرموده است برای منافع بندگان، پس تا هنگامی که آنها را ببخشند در دست ایشان وا می نهد و هرگاه آنها را بازدارند، خداوند از ایشان بیرون کشد و به دیگران ارزانی فرماید.»
در مباحث گذشته در این باره سخن گفتیم، شاعران هم در این مورد سخن گفته اند و فراوان سروده اند، از جمله این اشعار تصریح به همین معنی دارد: نعمتهایی را که خداوند به تو ارزانی داشته است برای این است که به هر کس از تو امید دارد گشایش دهی و اگر جلوگیری کردی، سزاوار آنی که آنها را دسته دسته یا یکی یکی در حال پریدن از چنگ خود بینی.
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ لِلّهِ عِبَاداً یَخْتَصُّهُمُ اللّهُ بِالنِّعَمِ لِمَنَافِعِ الْعِبَادِ،فَیُقِرُّهَا فِی أَیْدِیهِمْ مَا بَذَلُوهَا؛فَإِذَا مَنَعُوهَا نَزَعَهَا مِنْهُمْ،ثُمَّ حَوَّلَها إِلَی غَیْرِهِمْ.
امام علیه السلام فرمود:
خداوند بندگانی دارد که نعمتهای خاصی را به آنان بخشیده تا بندگان دیگر از آن بهره گیرند،به همین دلیل مادامی که از این نعمتها به دیگران میبخشند خدا آن را در دستشان نگه میدارد اما هنگامی که آن نعمتها را از دیگران دریغ داشتند از آنها میگیرد و آن را به گروهی دیگر میدهد (که این شکرانه را انجام میدهند).(سند گفتار حکیمانه:
این کلام نورانی را مرحوم آمدی در غررالحکم با تفاوت هایی آورده که به احتمال قوی منبع دیگری غیر از نهج البلاغه نزد او بوده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۰).
اضافه میکنیم: همین سخن با تفاوت مختصری در تاریخ بغداد نوشته خطیب بغدادی از پیامبر اکرم نقل شده است. (تاریخ بغداد، ج ۹، ص ۴۶۶))
واسطههای فیض
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی اشاره میکند و میفرماید:
«خداوند بندگانی دارد که نعمتهای خاصی را به آنان بخشیده تا بندگان دیگر از آن بهره گیرند»؛ (إِنَّ لِلّهِ عِبَاداً یَخْتَصُّهُمُ اللّهُ بِالنِّعَمِ لِمَنَافِعِ الْعِبَادِ).
زیرا بندگان ضعیفی پیدا میشوند که توانایی مدیریت اموال خود را ندارند خداوند این مدیریت را به افرادی میسپارد که توان آن را دارند و در واقع سهم بندگان ضعیف را در اختیار بندگان قوی قرار میدهد تا آن را مدیریت کنند و بههنگام نیاز به آنها بپردازند.
در واقع آنها وکیلان خداوند درآن اموال هستند همانگونه که درحدیث قدسی وارد شده است:
«المالُ مالی وَ الفُقراءُ عِیالی و الأغنیاءُ وُکَلائی فَمَن بَخِلَ بِمالی علی عِیالی أُدخِلُه النّارَ وَ لا أُبالِی؛ اموال،متعلق به من است و فقرا تحت کفالت من قرار دارند و اغنیا وکیلان من هستند و اگر از دادن اموال من به آنها که تحت تکفل مناند خودداری کنند آنها را وارد دوزخ میکنم و اهمیتی (به آنان) نمیدهم».(جامع الاخبار، ۸۰)
سپس امام علیه السلام در ذیل این گفتار حکیمانه نتیجهگیری کرده،میفرماید:«اکنون که چنین است مادامی که از این نعمتها به دیگران میبخشند خدا آن را در دستشان نگه میدارد اما هنگامی که آن نعمتها را از دیگران دریغ دارند از آنها میگیرد سپس آن را به گروهی دیگر میدهد (که این وظیفه را انجام میدهند)»؛ (فَیُقِرُّهَا فِی أَیْدِیهِمْ مَا بَذَلُوهَا؛فَإِذَا مَنَعُوهَا نَزَعَهَا مِنْهُمْ،ثُمَّ حَوَّلَها إِلَی غَیْرِهِمْ).
این کلام در واقع اخطار شدیدی به افراد متمکن و ثروتمند است که گمان نکنند همه آنچه را خداوند به آنها ارزانی داشته متعلق به خود آنهاست بلکه خداوند سرپرستی اموال مورد نیاز نیازمندان را نیز به آنها سپرده است.اگر به وظیفه خود در این سرپرستی و مدیریت عمل نکنند از آنها میگیرد و به افرادی که وظیفهشناساند میدهد.
حدیث قدسی بالا نیز که فرمود:فقرا تحت تکفل مناند و اغنیا وکلای من میباشند اشاره به این است که وکیل مادامی میتواند وکیل باشد که خیانت در امر وکالت نکند،آن روز که خیانت کند او را عزل میکنند و به دیگری میسپارند.
گفتار حکیمانه 13 نیز که امام علیه السلام میفرماید:
«إِذَا وَصَلَتْ إِلَیکُمْ أَطْرَافُ النِّعَمِ فَلَا تُنَفِّرُوا أَقْصَاهَا بِقِلَّهِ الشُّکْرِ؛ هنگامی که مقدمات نعمت به شما روی آورد دنباله آن را به واسطه قلت شکرگزاری از خود دور نسازید».میتواند اشارهای به همین نکته باشد زیرا یکی از شئوون شکرگزاری نعمت این است که دیگران را هم در آن سهیم و بهرهمند سازند.
در حدیثی که معاذ بن جبل از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند میخوانیم:
«مَا عَظُمَتْ نِعْمَهُ اللَّهِ عَلَی عَبْدٍ إِلَّا عَظُمَتْ مَئُونَهُ النَّاسِ عَلَیهِ فَمَنْ لَمْ یحْتَمِلْ تِلْکَ الْمَئُونَهَ فَقَدْ عَرَّضَ تِلْکَ النِّعْمَهَ لِلزَّوَالِ؛ نعمت خداوند بر هیچ بندهای فزونی نمییابد مگر اینکه هزینههای مردم بر او زیاد میشود کسی که آن هزینهها را نپردازد آن نعمت را در معرض زوال قرار داده است».(وسائل الشیعه، ج ۱۱، ابواب فعل المعروف، باب ۱۴، ح ۱۲)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ مِنْ بَقَاءِ الْمُسْلِمِینَ وَ بَقَاءِ الْإِسْلَامِ أَنْ تَصِیرَ الْأَمْوَالُ عِنْدَ مَنْ یعْرِفُ فِیهَا الْحَقَّ وَ یصْنَعُ فِیهَا الْمَعْرُوفَ فَإِنَّ مِنْ فَنَاءِ الْإِسْلَامِ وَ فَنَاءِ الْمُسْلِمِینَ أَنْ تَصِیرَ الْأَمْوَالُ فِی أَیدِی مَنْ لَا یعْرِفُ فِیهَا الْحَقَّ وَ لَا یصْنَعُ فِیهَا الْمَعْرُوفَ؛ یکی از عوامل بقاء مسلمانان و بقاء اسلام این است که ثروتها نزد کسانی باشد که حق را در آن بشناسند و کارهای نیک انجام دهند (و به نیازمندان کمک کنند) و یکی از عوامل فناء اسلام و فناء مسلمین این است که ثروتها در دست کسانی باشد که حق را در آن نشناسند و نیکی نکنند».(کافی، ج ۴، ص ۲۵، ح ۱.)
مضمون این گفتار حکیمانه با عبارات مختلف در روایات معصومین علیهم السلام بیان شده است.
در حدیث دیگری در کتاب شریف کافی از امام باقر علیه السلام آمده است که فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ لِلْمَعْرُوفِ أَهْلاً مِنْ خَلْقِهِ حَبَّبَ إِلَیهِمْ فَعَالَهُ وَ وَجَّهَ لِطُلَّابِ الْمَعْرُوفِ الطَّلَبَ إِلَیهِمْ وَ یسَّرَ لَهُمْ قَضَاءَهُ کَمَا یسَّرَ الْغَیثَ لِلْأَرْضِ الْمُجْدِبَهِ لِیحْییهَا وَ یحْیی بِهِ أَهْلَهَا وَ إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ لِلْمَعْرُوفِ أَعْدَاءً مِنْ خَلْقِهِ بَغَّضَ إِلَیهِمُ الْمَعْرُوفَ وَ بَغَّضَ إِلَیهِمْ فَعَالَهُ وَ حَظَرَ عَلَی طُلَّابِ الْمَعْرُوفِ الطَّلَبَ إِلَیهِمْ وَ حَظَرَ عَلَیهِمْ قَضَاءَهُ کَمَا یحَرِّمُ الْغَیثَ عَلَی الْأَرْضِ الْمُجْدِبَهِ لِیهْلِکَهَا وَ یهْلِکَ أَهْلَهَا وَ مَا یعْفُو اللَّهُ أَکْثَرُ؛ خداوند متعال برای کارهای نیک (و خدمت به مردم) افرادی از خلق خود را قرار داده و انجام آن را محبوب آنها ساخته و طالبان کمک را بهسوی آنها فرستاده و برآوردن حاجت آنان را برای آنها آسان نموده همانگونه که باران در سرزمین خشک تأثیر میگذارد و آن را زنده میکند و صاحبان زمین بهوسیله آن زنده میشوند و نیز خداوند دشمنانی برای کار نیک از خلقش قرار داده (که براثر اعمال و نیات سوئشان گرفتار این دشمنی شدهاند) و انجام آن را در نظر آنها مبغوض ساخته و طلب کردن از آنها را بر طالبان نیکی ممنوع کرده همانگونه که باریدن بر (پارهای از) زمینهای خشک را بر باران ممنوع کرده تا آن زمین و اهلش هلاک شوند و آنچه خداوند عفو میکند بیشتر است».(کافی، ج ۴،ص ۲۵، ح ۲.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ There are some servants of Allāh whom Allāh particularly chooses for His favors so that they may be of benefit to other people. Therefore, He keeps such favors in their hands so long as they give them out to others. But when they deny them to others, He takes away the favors from them and gives them to others.”
وَ قَالَ علیه السلام لَا ینَبغَیِ لِلعَبدِ أَن یَثِقَ بِخَصلَتَینِ العَافِیَةِ وَ الغِنَی بَینَا تَرَاهُ مُعَافًی إِذ سَقِمَ وَ بَینَا تَرَاهُ غَنِیّاً إِذِ افتَقَرَ
ترجمهها:
(اقتصادی، معنوی) و درود خدا بر او، فرمود: سزاوار نیست که بنده خدا به دو خصلت اعتماد کنند: تندرستی، و توانگری، زیرا در تندرستی ناگاه او را بیمار بینی، و در توانگری ناگاه او را تهیدست !.
بنده را نسزد که به دو خصلت اطمینان کند: تندرستی و توانگری. چه آن گاه که او را تندرست بینی ناگهان بیمار گردد و آن گاه که توانگرش بینی ناگهان درویش شود.
و فرمود سزاوار نیست مر بنده را که اعتماد کند بدو خصلت که آن تندرستیست و توانگری در میان آنکه میبینی آنرا عافیت یافته ناگاه بیمار است و میبینی او را توانگر ناگاه درویش شده
و فرمود (علیه السلام): آدمی را به دو خصلت اعتماد نشاید، یکی تندرستی و یکی توانگری. چه بسا هنگامی که او را تندرست می بینی، بناگاه، بیمار شود و هنگامی که او را توانگر می بینی، بناگاه، فقیر گردد.
و آن حضرت فرمود:عبد را نسزد که به دو صفت اعتماد کند:
تندرستی و توانگری،چه اینکه در همان وقت که او را تندرست بینی ناگهان بیمار میشود، و آن زمان که او را توانگر بینی به ناگاه تهیدست میگردد .
شروح:
(سزاوار بندهای نیست که به دو چیز پشت گرم باشد: تندرستی و مالداری، زیرا در همان میان که او را تندرست میبینی ناگهان بیمار، و در آن بین که وی را مالدار میبینی ناگهان تنگدست میشود.) امام (علیه السلام) از اعتماد به دو خصلت یاد شده نهی فرموده است، از آن جهت که آن دو با نقطهی مقابشان یعنی بیماری و تنگدستی، در اختیار بنده نیستند و عوامل و اسباب آنها نیز نامعلوم است. بنابراین همواره احتمال در پی آمدن یکی پس از دیگری هست. پس اطمینان به چیزی که اینطور است از نادانی است. و سزاوار نیست که به این دو فضیلت انسان پشت گرم باشد.
وَ قَالَ ع:لاَ یَنْبَغِی لِلْعَبْدِ أَنْ یَثِقَ بِخَصْلَتَیْنِ الْعَافِیَةِ وَ الْغِنَی بَیْنَا تَرَاهُ مُعَافًی إِذْ سَقِمَ وَ بَیْنَا تَرَاهُ غَنِیّاً إِذِ افْتَقَرَ .
قد تقدم القول فی هذا المعنی.
و قال الشاعر و بینما المرء فی الأحیاء مغتبط إذ صار فی اللحد تسفیه الأعاصیر.
و قال آخر لا یغرنک عشاء ساکن قد یوافی بالمنیات السحر.
و قال عبید الله بن طاهر و إذا ما أعارک الدهر شیئا فهو لا بد آخذ ما أعارا.
آخر یغر الفتی مر اللیالی سلیمة و هن به عما قلیل عواثر.
و قال آخر و رب غنی عظیم الثراء
(و قال علیهالسلام: لا ینبغی للعبد) سزاوار نیست مر بنده را (ان یثق بخصلتین) که اعتماد کند به دو خصلت (العافیه و الغنی) و آن عافیت است از بلیه و غنا است و توانگری از امتعه دنیویه (بینا تراه معافیا) در اثنای وقتی که میبینی او را تندرست و رستگار (اذ سقم) ناگاه گردید مریض و بیمار (و بینا تراه غنیا) و در میان زمانی که میبینی او را مالدار (اذ افتقر) ناگاه گردید محتاج و پریشان روزگار این کلام تنفیر است از غفلت در عافیت
فرمود: سزاوار نیست بنده را که اعتماد کند به دو صفت: یکی صحت. و یکی غنا. در میان آنکه میبینی او را عافیت داده شده و صحیح ناگاه علیل و بیمار گشت. و در میان آنکه میبینی او را توانگر که ناگاه درویش شد.
و قال علیهالسلام: «لا ینبغی للعبد ان یثق بخصلتین: العافیه و الغنی، بینا تراه معافی اذ سقم و بینا تراه غنیا اذ افتقر.» یعنی و گفت علیهالسلام که سزاوار نیست از برای بندهای که اعتماد داشته باشد به دو خصلت: خصلت سلامتی از مرض و خصلت مالداری، در اثنای اینکه میبینی تو او را سالم از مرض ناگاه بیمار میشود و در اثنای اینکه میبینی تو او را مالدار ناگاه فقیر میشود.
الترجمه: فرمود: شایسته نیست بنده خدا بدو چیز اعتماد کند، و آن دو: تندرستی و توانگریست، در میان اینکه او را تندرست بینی بناگاه بیمار شود، و در این میان که توانگرش بینی ناگاه مستمند گردد.
و قال علیهالسلام: اقول: جزوه الاول نظیر قوله علیهالسلام ما المریض المبتلی باحوج الی الدعاء من الصحیح المعافی. و فی (دلالات الرضا علیهالسلام: عاد بعض اعمامه و عمه الاخر یبکی علیه، فتبسم علیهالسلام و قال یبرا المریض المحتضر المایوس منه و یموت السالم الباکی (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) علی اخیه، فصار کما قال علیهالسلام و من شعر الخلیل: و قبلک داوی الطبیب المریض فعاش المریض و مات الطبیب فکن مستعدا لدار البقاء فان الذی هو آت قریب و قال ابن ابیالحدید قال شاعر: و رب غنی عظیم الثراء امسی مقلا عدیما فقیرا و کم بات من مترف فی القصور فعوض فی الصبح عنها القبورا
لا تطیب الحیاه الدنیا الا بالمال و الصحه، و قد یظفر الانسان بهما معا او باحدهما، و من فقدهما بعد ان وجدهما وقع فی غمین، و ان فقد واحدا وقع فی غم واحد الا اذا ارتقب و انتظر المفاجات و المخبات فیهون علیه الخطب بعض الشیء، و الدرس النافع من حدوث السقم بعد الصحه، و الفقر بعد الغنی- هو ان لا نثق الا بالله، و ان نتوکل علیه وحده، و نستغنی به عمن سواه.
امام علیهالسلام (درباره تندرستی و دارائی) فرموده است: بنده را سزاوار نیست که به دو چیز پشت گرم باشد: تندرستی و دارائی (زیرا) در بین اینکه او را تندرست میبینی ناگهان بیمار گردد، و در بین اینکه او را دارا و توانگر میبینی به ناگاه درویش و بیچیز شود.
امام (علیه السلام) به آنان که به سلامتی و ثروت مینازند و به دیگران فخر میفروشند اعلام خطر میفرماید که نه سلامتی قابل اعتماد است نه ثروت. حوادث گوناگون تاریخ و رویدادهای شب و روز جهان، گواه زندهای است. ملتی سقوط میکند، ملت دیگر سربلندی میکند، فقیری یک شبه ثروتمند میشود و ثروتمند در یک لحظه بیچاره. چه باغها، چه چشمه سارها، چه کشتزارها و ساختمانهای زیبا و لذتهائی که در آن غرق بودند و اینطور (خدا از آنان انتقام گرفت و) به افراد و ملت دیگری داد و نه آسمان بر آنها گریست و نه زمین و نه مهلت به آنان داده شد.)
و قال علیهالسلام: (لا ینبغی للعبد ان یثق) و یعتمد (بخصلتین) ای صفتین (العافیه) البدنیه (و الغنی) المالیه، و ذلک لانک (بینا تراه معافی) فی جسمه (اذ سقم) و مرض (و بینا تراه غنیا اذ افتقر) و ذهب ماله.
اللغه: السقم: المرض. الشرح: تحذیر من الوثوق بهاتین الخصلتین، و انهما فی علم الله و تقدیره، فلا یعتمد علی غناه اذ رب لحظه من غضب الله افقدته کل ما یملک و نحن فی هذه الحرب المدمره فی لبنان و انا اکتب هذه الکلمات فی شتاء سنه 1987 نعرف من الاغنیاء الاثریاء من قد دمرت بیوتهم و اتلفت اموالهم و لم یبق لدیهم من ثروتهم الضخمه شیء حتی احوجتهم الایام الی اخذ الحقوق و تناول الصدقات و اما الصحه فارم بطرفک الی المستشفیات فتجد الارض و المصائب فالشاب الذی کان یرعد و یزبد تراه یصرخ من المرض و یستغیث ربه ان یفرج عنه و یریحه من بلواه …
«و فرمود: بنده را نشاید که به دو خصلت اعتماد کند، سلامتی و توانگری، در حالی که او را سلامت می بینی، ناگاه رنجور می شود و در حالی که او را توانگر می بینی، ناگاه درویش می شود.»
پیش از این در این باره سخن گفته شد. شاعری سروده است: در همان حال که آدمی میان زندگان آرزومند است، ناگهان در گور قرار می گیرد و بادهای گرم بر او می وزد.
دیگری گفته است: «شب آرام تو را نفریبد که مرگها - پیشامدها- سحرگاه می رسد.»
عبید الله بن طاهر سروده است: «چون روزگار چیزی به تو عاریت دهد ناچار آنچه را به عاریت داده است می گیرد.»
[[و قال علیهالسلام ]]
لَا یَنْبَغِی لِلْعَبْدِ أَنْ یَثِقَ بِخَصْلَتَیْنِ:الْعَافِیَهِ،وَ الْغِنَی.بَیْنَا تَرَاهُ مُعَافیً،إِذْ سَقِمَ؛وَ بَیْنَا تَرَاهُ غَنِیّاً،إِذِ افْتَقَرَ.
امام علیه السلام فرمود:
سزاوار نیست انسان به دو چیز اطمینان پیدا کند:سلامتی و ثروت.چراکه در همان حال که انسانی را تندرست میبینی ناگهان بیمار میشود و در همان حال که او را ثروتمند مشاهده میکنی ناگهان فقیر و مستمند میگردد.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در ذیل این گفتار حکیمانه می گوید: منابع دیگر آن را در پایان بحث های نهج البلاغه خواهیم آورد. گویا در آن موقع دسترسی به منابع مختلف نداشته و یا وقت او اجازه نداده و موکول به بعد کرده است و متاسفانه بعد هم موفق نشده به وعده خود در این مورد و امثال آن وفا کند. خدایش غریق رحمت گرداند.
اضافه می کنیم: در کتاب التذکرة الحمدونیة ابن حمدون از علمای قرن ششم (که تمایل به تشیع داشته) این گفتار حکیمانه با مختصر تفاوتی آمده است. (التذکرة الحمدونیة، ج ۱، ص ۳۷۹، ح ۹۸۳))
بیاعتباری این دو نعمت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای درباره ناپایداری نعمتهای دنیا اشاره کرده و مخصوصاً دو نعمت بزرگ سلامتی و بینیازی را مورد توجه قرار داده،میفرماید:«سزاوار نیست انسان به دو چیز اطمینان پیدا کند:سلامتی و ثروت.چراکه در همان حال که انسانی را تندرست میبینی ناگهان بیمار میشود و در همان حال که او را ثروتمند میبینی ناگهان فقیر و مستمند میگردد»؛ (لَا یَنْبَغِی لِلْعَبْدِ أَنْ یَثِقَ بِخَصْلَتَیْنِ:الْعَافِیَهِ،وَ الْغِنَی.بَیْنَا تَرَاهُ مُعَافیً،إِذْ سَقِمَ؛وَ بَیْنَا تَرَاهُ غَنِیّاً،إِذِ افْتَقَرَ).
آنچه را امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه بیان فرموده همه یا غالب ما در طول عمر خود نمونههای متعددی از آن را دیدهایم؛افرادی سالم،قویپیکر و قهرمان را مشاهده کردهایم که ناگهان به ما اطلاع دادند بیمار شده و در بستر بیماری افتاده و قادر به حرکت نیست.
آری! انسان بسیار آسیبپذیر است،یک میکروب بسیار کوچک و از آن کوچکتر یک ویروس که با چشم مسلّح نیز بهزحمت دیده میشود ممکن است انسانی را از پای درآورد.
بیماری بسیار خطرناک سرطان،از طغیان یک سلول در بدن شروع میشود که رشد و نمو پیدرپی میکند و تبدیل به غدهای سرطانی میشود و انسان قدرتمندی را از پای درمیآورد.
یک رگ کوچک از رگهایی که قلب را تغذیه میکند بهوسیله ذره کوچک خون لختهشدهای بسته میشود و ممکن است منجر به ایست قلبی گردد.
رگهای بسیار ظریفی که از لابهلای مغز میگذرند و آن را تغذیه میکنند اگر براثر فشار خون یا عامل دیگری پاره شوند و خون،بخشی از مغز را فراگیرد ممکن است قسمت مهمی از بدن را فلج کند یا انسان را به دیار باقی بفرستد.
با این حال چگونه انسان مغرور میشود و چنین میپندارد که سلامتی او دائماً باقی و برقرار است و هر کاری از دستش برمیآید باید انجام دهد و به هرکس میخواهد ظلم و ستم روا دارد؟
اموال و ثروتهای کلان انسان نیز وضع بهتری از این ندارد؛یک آتشسوزی مهیب،یک زلزله،یک خشکسالی،یک تلاطم در امور اقتصادی جهان،یک جنگ محلی یا جهانی ممکن است آنها را بر باد دهد،شب بخوابد در حالی که ثروتمندترین مردم جامعه خویش است،فردا بهصورت فقیرترین افراد درآید و به گفته شاعر:
بر مال و جمال خویشتن غره مشو کان را به شبی برند و این را به تبی
آیا با این حال سزاوار است که انسان به اموال خویش مغرور گردد؟
شاعر عرب میگوید:
وَ بَینَما المَرءُ فِی الأحیاءِ مُغتَبِطٌ إذ صارَ فی اللّحدِ تَسفیهُ الأعاصِیر
در همان حال که انسان در میان زندگان مورد غبطه این و آن است ناگهان چشم از دنیا فرو میبندد و به قبر سپرده میشود و بادها بر قبر او میوزند.
و شاعر دیگری میگوید:
لا یَغُرّنَّکَ عِشاءٌ ساکِنٌ قَد یُوافی بالمَنِیّاتِ السَّحَر
شب آرام،تو را مغرور نسازد گاه ممکن است سحرگاهان مرگ در انتظارت باشد.
شاعر دیگری میگوید:
وَ کَم باتَ مِن مُترَفٍ فی القُصور فَعوَّض فی الصُّبحِ عنها القُبورا
چه بسیار ثروتمندانی که شبانه در قصرها زندگی میکردند و صبحگاهان بهجای آن در قبرها قرار گرفتند.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۷۱.)
در حکمت 302 نیز همین معنا با عبارت جالب دیگری آمده بود.امام علیه السلام فرمود:
«مَا الْمُبْتَلَی الَّذِی قَدِ اشْتَدَّ بِهِ الْبَلَاءُ بِأَحْوَجَ إِلَی الدُّعَاءِ الَّذِی لَا یأْمَنُ الْبَلَاءَ؛ آنکس که بهشدّت به بلایی مبتلاست نیازمندتر به دعا نیست از کسی که مبتلا نمیباشد ولی هر لحظه انتظار آن را میکشد».
مقصود امام علیه السلام از این گفتارهای حکیمانه هشداری است به همه انسانها که در زندگی دنیا گرفتار غفلت و غرور نشوند.هیچچیز از دنیا برای هیچکس در هیچ زمانی پایدار نیست و همه چیز در معرض زوال است آنچه باقی و پایدار میماند ذات پاک خداست و تمام کارهایی که برای او انجام میشود.
در حالات شاعر معروف،اعشی میخوانیم که تصمیم گرفت به مکه بیاید و اسلام را بپذیرد.هنگامی که به مکه یا نزدیکی آن رسید بعضی از مشرکان قریش او را ملاقات کرده و از مقصدش جویا شدند.او گفت:تصمیم گرفتهام که خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله برسم و اسلام بیاورم.یکی از مشرکان گفت:میدانی که او زنا را حرام کرده است؟ اعشی گفت:واللّه من علاقهای به این کار ندارم.سپس آن مرد مشرک گفت:میدانی که شراب را تحریم نموده است؟ اعشی گفت:اما این یکی هنوز مورد علاقه من است بنابراین من برمیگردم و امسال از آن بهره میگیرم سپس میآیم و اسلام را میپذیرم.او بازگشت و در همان سال از دنیا رفت و هرگز خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نرسید و اسلام را نپذیرفت.(سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۱۳۸۸)
بنابراین تا فرصت در دست است باید کاری کرد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “It does not behoove a man to have trust in two things: health and riches, because there is many a man whom you see healthy but he soon falls, and many a man whom you see rich but soon turns destitute.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن شَکَا الحَاجَةَ إِلَی مُؤمِنٍ فَکَأَنّهُ شَکَاهَا إِلَی اللّهِ وَ مَن شَکَاهَا إِلَی کَافِرٍ فَکَأَنّمَا شَکَا اللّهَ
ترجمهها:
(اخلاقی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: کسی که از نیاز خود نزد مؤمنی شکایت کند، گویی به پیشگاه خدا شکایت برده است، و کسی که از نیازمندی خود نزد کافری شکوه کند، گویی از خدا شکوه کرده است !.
آن که حاجت به مؤمن برد چنان است که حاجت خود به خدا برده و آن که آن را به کافر برد چنان است که از خدا شکایت کرده.
و فرمود هر که شکایت کند حاجتی را بمؤمنی پس گویا عرض شکایت او کرده بسوی خدا و هر که شکایت کند حاجتی را بکافری پس گویا شکایت کرده از خدا
و فرمود (علیه السلام): هر که نیاز خود را با مؤمنی در میان نهد، گویی که با خدا در میان نهاده است و هر که حاجت خود را به کافری برد، گویی که از خدای گله کرده است.
و آن حضرت فرمود:کسی که شکوه از حاجت را نزد مؤمن برد انگار نزد خدا برده،و هر که شکایت به کافر نماید چنان است که از خدا شکایت کرده .
شروح:
(هر کس از داشتن نیازی به نزد مومنی شکوه کند، چنان است که شکوهی آن را به خدا نموده است و هر کس نزد کافری گله کند، مثل آن است که از خدا گله کرده است). گلهی مومن به مومن، کار بجایی است، زیرا نتیجهی گله، کمک آن مومن است به رفع گرفتاری مورد نظر. و از مومن همین انتظار است برخلاف گله کردن نزد کافر. امام (علیه السلام) به مورد اول ترغیب فرموده است با تشبیه کردن شکوهی نزد مومن به شکوهی نزد خدا، و وجهشبه آن است که مومن به منزلهی دوست خداست پس اگر در کاری که مربوط به خداست به او شکایت شود، مثل آن است که او را واسطهی برآوردن گرفتاری خود نزد خدا قرار داده است، پس شکوهی به مومن نظیر شکوه به خدا میباشد. و از مورد دوم برحذر داشته است با تشبیه نمودن آن به شکایت از خدا، وجهشبه آن است که کافر دشمن خداست، پس هر کس که نزد او شکوه میکند مثل آن است که از خدا نزد دشمنش شکایت برده است.
وَ قَالَ ع:مَنْ شَکَا الْحَاجَةَ إِلَی مُؤْمِنٍ [فَکَأَنَّمَا]
فَکَأَنَّهُ شَکَاهَا إِلَی اللَّهِ وَ مَنْ شَکَاهَا إِلَی کَافِرٍ فَکَأَنَّمَا شَکَا اللَّهَ .
قد تقدم القول فی شکوی الحال و کراهیتها و کلام أمیر المؤمنین ع یدل علی أنه لا یکره شکوی الحال إلی المؤمن و یکرهها إلی غیر المؤمن و هذا مذهب دینی غیر المذهب العرفی.
و أکثر مذاهبه و مقاصده ع فی کلامه ینحو فیها نحو الدین و الورع و الإسلام و کأنه یجعل الشکوی إلی المؤمن کالشکوی إلی الخالق سبحانه لأنه لا یشکو إلی المؤمن إلا و قد خلت شکواه من التسخط و التأفف و لا یشکو إلی الکافر إلا و قد شاب شکواه بالاستزادة و التضجر فافترقت الحال فی الموضعین.
فأما المذهب المشهور فی العرف و العادة فاستهجان الشکوی علی الإطلاق لأنها دلیل علی ضعف النفس و خذلانها و قلة الصبر علی حوادث الدهر و ذلک عندهم غیر محمود
(و قال علیهالسلام: من شکا الحاجه الی مومن) کسی که شکایت برد حاجت خود به سوی مومنی (فکانما شکاها الی الله) پس گوییا شکایت کرده به آن به درگاه الهی زیرا که مومن حبیب خدا است. پس شکایت به او همچه شکایت باشد به حضرت عزت (و من شکاها الی کافر) و هر که شکایت کرده به سوی کافری (فکانما شکا الله تعالی) پس گوییا که شکایت کرده از خدای تعالی زیرا که کافر عدو خدا است. پس شکایت به وی مانند شکایت خدا باشد به عدو او.
فرمود: هر که شکایت کند از حاجتی با مومنی گویا شکایت آن حاجت به خدای برده چه مومنان دوستان و نائبان خدایند. و هر که شکایت کند از آن حاجت به سوی کافری گویا شکایت از خدای کرده است که شکایت پیش دشمن او برده است.
و قال علیهالسلام: «من شکا الحاجه الی مومن، فکانما شکاها الی الله و من شکاها الی کافر، فکانما اشکی الله.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که شکایت کند از جهت احتیاج و فقر به سوی مومنی، پس گویا که شکایت کرده است در احتیاج و فقر به سوی خدا و کسی که شکایت کند از جهت احتیاج و فقر به سوی کافری، پس گویا که شکایت کرده است از خدا.
المعنی: روی فی الحدیث القدسی انه لا یسعنی ارضی و لا سمائی ولکن یسعنی قلب عبدی المومن و فی حدیث الکافی: لا یزال عبدی یتقرب الی بالنوافل حتی کنت سمعه الذی یسمع به، و بصره الذی یبصر بهما.. فاذ کان المومن بهذه المثابه من القرب الی الله و ینعکس فی قلبه و احساسه عنایه الله تعالی و رحمته، فالشکایه الیه کالشکایه الی الله تعالی، ولکن الکافر فی جمیع ذلک ضد للمومن فالشکایه الیه شکایه من الله عند عدوه. الترجمه: فرمود: هر که بمومنی شکایت کند مانند آنست که به خدا شکایت کرده، و هر کس به کافری شکایت برد مانند آنست که از خدا شکایت کرده.
اقول هکذا فی (المصریه) و الصواب فی الاول ایضا (فکانما) کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم و الخطیه). قالوا و وجه کلامه (علیه السلام) فی الشکایه من المرض ایضا حد للمذموم و غیره، ففی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) سئل عن حد الشکاه للمریض فقال ان الرجل یقول حممت الیوم و سهرت البارحه و قد صدق و لیس هذا شکاه، و انما الشکوی ان یقول لقد ابتلیت بما لم یبتل به احد، و یقول لقد اصابنی ما لم یصب احدا. ((مجلد 14، صفحه 284، الفصل السابع و الخمسون- فی الفقر)) و قال علیهالسلام: هکذا فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم) و الخطیه و ما فی الطبعه المصریه غلط. اقول: فی (روضه الکافی) عن الصادق علیهالسلام قال لبعض شیعته: اذا نزلت بک نازله فلا تشکها الی احد من اهل الخلاف، ولکن اذکرها لبعض اخوانک ((مجلد 14، صفحه 285، الفصل السابع و الخمسون- فی الفقر)) فانک لن تعدم خصله من اربع: اما کفایه بمال، او معونه بجاه، او دعوه فتستجاب، او مشوره برای. هذا، و فی (الکافی) عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال الله تعالی: من مرض ثلاثا فلم یشک الی احد من عواده ابدلته لحما خیرا من لحمه و دما خیرا من دمه، فان عافیته عافیته و لا ذنب له، و ان قبضته قبضته الی رحمتی. و فی خبر:
ان قال حممت الیوم او سهرت البارحه لیس بشکاه، انما الشکوی ان یقول: لقد ابتلیت بما لم یبتل به احد، و اصبت ما لم یصب احدا.
شکوی المومن الی مثله لا تسدعی السخط علی قضاء الله و عدم الرضا بقدره، لان کلا منهما مومن بذلک.. هذا الی ان المشکو الیه یخفف عن الشاکی، و یامره بالصبر، و یبشره بالاجر، و یدعو له بالخیر، اما شکوی المومن الی کافر فهی تشبه الاعتراف ضمنا بکفر الکافر و تشجیعه، و کان المومن یقول الکافر: ارایت ما صنع الله بی علی ایمانی به؟. و ایضا یشمت الکافر بالمومن و یقول له بلسان الحال او المقال: ارایت الی خطاک و ضلالک؟. و من هنا کانت الشکوی للکافر شکوی علی الله.
امام علیهالسلام (درباره گله از درخواست) فرموده است: هر که از حاجت و درخواستی پیش مومنی گله نماید به آن ماند که گله آن را نزد خدا برده (زیرا مومن دوست خدا است) و هر که از آن حاجت پیش کافری گله نماید به آن ماند که از خدا گله نموده است (زیرا کافر دشمن خدا است).
اظهار نیاز پیش هر کس، دلیل بر کوچکی روح و اعتراف به شکست و ابراز ناتوانی است و آنگاه که این انزجارها پیش دشمن ابراز شود یک نوع شکایت از خدا و ناشکری است که برای مسلمان شایسته نیست. کسی که خدا را خوب شناخته باشد حتی به خدا هم ناراحتی نمیکند چه رسد به بندهاش، کافر یا مومن! مگر نه این است که خدا دوازده مورد در قرآن میفرماید (علیم بذات الصدور) به نیتها آگاه است و مگر نه این است که میفرماید: (از خیانتهای پلک چشم و نیتها آگاه است.) برای کسی باید در دل کرد که آگاه نباشد. آنی تو که حال دل نادان دانی احوال دل شکسته بالان دانی گر خوانمت از سینه سوزان شنوی وردم نزنم زبان لالان دانی
و قال علیهالسلام: (من شکا الحاجه الی مومن فکانه شکاها الی الله) لان المومن مودب باداب الله تعالی (و من شکاها الی کافر فکانما شکا الله) لان الکافر بعید عن الله، فاذا رای شکایه المومن، حملها علی ایمانه، و ان ایمانه هو سبب هذه النکبه.
اللغه: شکی الامر او العله: ذکرهما او توجع منهما و شکی امره الی الله اظهره له. الشرح: المومن باعتبار قربه من الله و اتصاله به و توجهه الیه فعندما تشکو الیه حاجه فکانک تشکوها الی الله من حیث انک تجعله وسیله و توسطه فی قضائها او تجعله یدعو لک و هذا عکس الشکوی الی الکافر فانه باعتبار عداوته لله سیشمت بک و یفرح بمصیبتک و یضحک بینه و بین نفسه لما حصل لک فکانک تشکو الله الی الله …
«هر کس نیاز خود را به مؤمنی شکایت برد، گویی به خداوند شکایت برده است و هر کس به کافری شکایت برد، گویا از خدا شکایت کرده است.»
در مورد شکایت از احوال و ناخوشایند بودن آن پیش از این سخن گفته شد. این سخن امیر المؤمنین علیه السّلام دلالت بر آن دارد که شکایت احوال به مؤمن کراهت ندارد و آن را به غیر مؤمن مکروه دانسته است و این مذهب دینی و غیر از مذهب عرفی است و بیشترین مقصد و روش آن حضرت در گفتارش منطبق بر دین و پارسایی و اسلام است و گویی در این سخن خویش شکایت به مؤمن را همچون شکایت به خداوند سبحان دانسته است که انسان به مؤمن شکایت نمی کند مگر اینکه شکایت او از خشم و دلگیری خالی است و به کافر شکایت نمی کند مگر اینکه شکایت او آمیخته با دلتنگی و گله مندی است و در نتیجه این دو حالت با یکدیگر فرق دارد.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْ شَکَا الْحَاجَهَ إِلَی مُؤْمِنٍ،فَکَأَنَّهُ شَکَاهَا إِلَی اللّهِ؛وَ مَنْ شَکَاهَا إِلَی کَافِرٍ، فَکَأَنَّمَا شَکَا اللّهَ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که مشکل و نیاز خود را نزد مؤمنی بازگو کند گویا نزد خدا بازگو کرده و کسی که آن را نزد کافری بازگو کند گویی از خدا شکایت کرده است.(سند گفتار حکیمانه:
تنها موردی که مرحوم خطیب در مصادر اضافه بر کلام سید رضی آورده این است که می گوید: مرحوم آمدی در غررالحکم، آن را به این صورت نقل کرده است: «من شکا ضژه إلی غیر مؤمن فکانما شکا إلی الله سبحانه » (غررالحکم، ح ۵۶۳۶) و «من شکاضژه إلی مؤمن فکانما شکا إلی الله سبحانه» (غررالحکم، ح ۱۱۱۱۵) (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۰) و این تفاوت نشانه تعدد منابع است.
اضافه میکنیم: زمخشری در کتاب ربیع الأبرار عین این کلام نورانی را از امام علیه السلام نقل کرده است. (ربیع الابرار، ج ۳، ص ۱۹۵))
مشکل خود را با خدا بگو
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه در واقع به مؤمنان توصیه میکند که مشکلات و گرفتاریهای خود را تنها با برادران مؤمن خود در میان نهند نه با دشمنان و کافران.میفرماید:«کسی که مشکل و نیاز خود را نزد مؤمنی بازگو کند گویا نزد خدا بازگو کرده و کسی که آن را نزد کافری بازگو کند گویی از خدا شکایت کرده است»؛ (مَنْ شَکَا الْحَاجَهَ إِلَی مُؤْمِنٍ،فَکَأَنَّهُ شَکَاهَا إِلَی اللّهِ؛وَ مَنْ شَکَاهَا إِلَی کَافِرٍ، فَکَأَنَّمَا شَکَا اللّهَ).
تفاوت «شَکَاهَا إِلَی اللَّهِ» و «شَکَاهَا اللَّهِ» در این است که در اولی انسان، گرفتاری خود را در پیشگاه خدا شرح میدهد و از او تقاضای حل مشکل میکند که امری است بسیار پسندیده ولی در دومی از خداوند شکایت و گله میکند که چرا چنین نکرد و چنان نکرد،و این امری است بسیار زشت و ناپسند که انسان از پروردگاری که این همه نعمت برای او آفریده است شکایت کند.
روشن است کسی که نزد برادر ایمانی خود میرود و از گرفتاریها و مشکلات خویش سخن میگوید هرگز تعبیراتی را که دلیل بر ناشکری و ناسپاسی باشد بهکار نمیبرد بلکه هدفش این است که با طرح مشکل خود از آن برادر کمک بطلبد و پناه بردن برادران ایمانی به یکدیگر در مشکلات،کار خلافی نیست بلکه مفهوم تعاون و همکاری همین است که هر کس در مشکلات به یاری دیگری برخیزد.امروز این برادر از آن برادر کمک میطلبد، فردا به عکس.
البته بازگو کردن گرفتاریها و مشکلات ممکن است برای کمک طلبیدن نباشد بلکه به عنوان درددل برای کسب آرامش باشد اما تعبیر به«حاجه»نشان میدهد که منظور امام علیه السلام بازگو کردن برای حل مشکل است.
در داستان یعقوب و یوسف علیهما السلام میخوانیم که یعقوب علیه السلام به فرزندانش گفت:« قَالَ إِنَّمَا أَشْکُو بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّهِ »؛گفت:«من غم و اندوهم را تنها به خدا میگویم (و شکایت نزد او میبرم)!».{یوسف، آیه ۸۶.}
این آیه شریفه نشان میدهد که واژه«شکایت»در ادبیات عرب به معنای ابراز ناراحتی و گله نیست و هرگز یعقوب علیه السلام در برابر خداوند گله نکرد بلکه مشکلات و گرفتاریهای خود را بازگو نمود و لذا بهدنبال آن میگوید:من از خدا چیزهایی میدانم که شما نمیدانید« وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لَاتَعْلَمُونَ ».
به همین دلیل خداوند دعای او را مستجاب کرد و طولی نکشید که حاجت او را برآورد و دوران فراق او پایان یافت.
ولی اگر انسان مؤمنی نزد دشمنان اسلام حاجت خود را بازگو کند و یا درددل نماید قطعاً کلمات دیگری را بهکار میبرد که خوشایند نیست و از این گذشته دشمن را خوشحال میکند و ای بسا دشمن سنگدل لب به ملامت او بگشاید و مشکلات را ناشی از مسلمان بودن او بداند.به همین دلیل امام علیه السلام میفرماید:
چنین کسی گویا شکایت خدا را نزد آن فرد بیایمان کرده است.
در تأیید این گفتار حکیمانه در حکمت 66 آمده است:
«فَوْتُ الْحَاجَهِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِهَا إِلَی غَیرِ أَهْلِهَا؛ از دست رفتن حاجت،بهتر از طلب کردن آن از نامردان است».
مرحوم کلینی در روضه کافی در حدیثی از امام صادق علیه السلام چنین نقل میکند که به بعضی از شیعیانش فرمود:
«إِذَا نَزَلَتْ بِکَ نَازِلَهٌ فَلَا تَشْکُهَا إِلَی أَحَدٍ مِنْ أَهْلِ الْخِلَافِ وَ لَکِنِ اذْکُرْهَا لِبَعْضِ إِخْوَانِکَ فَإِنَّکَ لَنْ تُعْدَمَ خَصْلَهً مِنْ أَرْبَعِ خِصَالٍ إِمَّا کِفَایهً بِمَالٍ وَ إِمَّا مَعُونَهً بِجَاهٍ أَوْ دَعْوَهً فَتُسْتَجَابُ أَوْ مَشُورَهً بِرَأْی؛ هنگامی که مشکلی برای تو پیش میآید نزد هیچیک از مخالفان بازگو مکن بلکه نزد بعضی از برادران دینیات بازگو کن زیرا یکی از چهار چیز عاید تو میشود:یا با مال خویش تو را کمک میکند یا از موقعیت خویش به نفع تو استفاده مینماید یا دعایی در حق تو کرده و مستجاب میشود و یا مشورت مفیدی در اختیار تو میگذارد».( کافی، ج ۸، ص ۱۷۰، ح ۱۹۲.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Whoever complains to a believer about a need, it is as though he has complained about it to Allāh. But whoever complains about it to an unbeliever, it is as though he complained about Allāh.“
وَ قَالَ علیه السلام فِی بَعضِ الأَعیَادِ إِنّمَا هُوَ عِیدٌ لِمَن قَبِلَ اللّهُ صِیَامَهُ وَ شَکَرَ قِیَامَهُ وَ کُلّ یَومٍ لَا یُعصَی اللّهُ فِیهِ فَهُوَ عِیدٌ
ترجمهها:
(اجتماعی، اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: (در یکی از روزهای عید) این عید کسی است که خدا روزهاش را پذیرفته، و نماز او را ستوده است ، و هر روز که خدا را نافرمانی نکنند، آن روز عید است !
[و در یکی از عیدها فرمود:] این عید کسی است که خدا روزهاش را پذیرفته و نماز وی را سپاس گفته و هر روز که خدا را در آن نافرمانی نکنند روز عید است.
و فرمود در پاره از عیدها جز این نیست که آن عید است مر کسی را که قبول کرد خدا روزه او را و پسندید و ثواب داد قیام شب او را و هر روزی که نافرمانی خدا در آن نکنند پس آن روز عید است
در یکی از عیدها فرمود: عید از آن کسی است که روزه اش پذیرفته شده و نمازش را پاداش داده اند. هر روزی، که در آن روز، خدا را معصیت نکنی، تو را روز عید است.
آن حضرت در بعضی از اعیاد فرمود:این عید است برای کسی که خداوند روزهاش را قبول و نمازش را سپاس نهاده ،و هر روزی که خداوند در آن نافرمانی نشود روز عید است .
شروح:
و کذلک یروی: و کل یوم لا یعصی الله فیه فهو لنا یوم عید.
العید: الیوم الذی یعود فیه الفرح و السرور و اصله الواو قلب الواو یاء لکسره ما قبلها و جمع بالیاء ایضا للزومها فی الواحد و للفرق بینه و بین اعواد الخشب و لکل امه اعیاد، (فاعیاد النصاری المیلاد، و القلنداس و الذبح و عید السمع، و الشبار، و مرجورس و میلاد هوحنا و مرطوما و صوم ماره، مریم، و التجلی و فطر ماره مریم و آخر التجلی، و مقتل یوحنا و عید الصلیب و السباسب و السعانین. للهنود اعیاد کثیره اولها زائر و آخرها اوداد) و للیهود عشیه الاجتماع، و یوم الاجتماع اعنی اجتماع الشمس و القمر عید لهم. و ینفخ الامام فی الشبور و یحمدون الله علی سلامه ذلک الشهر، و عید العنصره یوم واحد فی التوراه. عید اهل الشام و العنانیه یومان، و هو یوم کلم الله بنیاسرائیل من طور، و یوم امر موسی بالصعود الی الجبل، و المکث فیه کما قال تعالی (و واعدنا موسی ثلثین لیله و اتممناها بعشر)، و عید صوماریا، و عید مطلی. عند المسلمین یوم الفطر و یوم الاضحی، و یوم الثامن عشر من ذیحجه عند طایفه منهم، و هو اکبر الاعیاد عند هولاء.
(امروز برای کسی عید است که خداوند روزهاش را قبول کرده و به نمازش پاداش داده است، و هر روز که در آن روز معصیت خدا را نکنند، آن روز عید است). هدف از این سخن، جلب مردم به عبادت و اطاعت خدا و درهم شکستن نفوس است از خرسند بودن بدانچه که خدای را در آن سهمی نباشد. چه از نظر زمان، یا مکان و یا جز اینها باشد. و چون عید عبارت از روزی است که مردم در آن روز شاد و مسرورند، پس هر روزی که در آن روز معصیت خدا نشود، آن روز شایستهتر به شادمانی است و در عرف اولیای خدا و طالبان نعمتهای او، آن روز عید نامیده میشود.
وَ قَالَ علیه السلام فِی بَعْضِ الْأَعْیَادِ إِنَّمَا هُوَ عِیدٌ لِمَنْ قَبِلَ اللَّهُ صِیَامَهُ وَ شَکَرَ قِیَامَهُ وَ کُلُّ یَوْمٍ لاَ [نَعْصِی اللَّهَ]
یُعْصَی اللَّهُ فِیهِ فَهُوَ [یَوْمُ عِیدٍ] عِیدٌ .
المعنی ظاهر و قد نقله بعض المحدثین إلی الغزل فقال قالوا أتی العید قلت أهلا
و رأیت بعض الصوفیة و قد سمع هذین البیتین من مغن حاذق فطرب و صفق و أخذهما لمعنی عنده.
و قد قال بعض المحدثین فی هذا المعنی أیضا قالوا أتی العید و الأیام مشرقة
(و قال علیهالسلام فی بعض الاعیاد) و فرمود آن حضرت علیهالسلام در بعضی از عیدهای رمضان (انما هو عید) جز این نیست که عید است (لمن قبل الله صیامه) مر کسی را که قبول کرد خدای تعالی روزه او را (و شکر قیامه) و پسندید و ثواب داد بر ایستادن او در نماز (و کل یوم لا یعصی الله فیه) و در هر روزی که در او عاصی نباشند بلکه مطیع و منقاد او باشند (فهو یوم عید) پس آن، روز عید است.
قیام عبارت از نماز است یا نماز شب از آن روی که در آن میایستند یا شب برمیخیزند فرمود در بعضی اعیاد روزه: امروز عید است برای کسی که قبول کرده است خدای عزوجل روزه او را، و پذیرفته است و ثواب داده نماز و شب خیزی او را نه برای دیگران که جامه نو پوشیدهاند و لیکن آبروی عبادات ایشان پیش خداوند کهنه است، و هر روز که خدای را معصیت نکنند آن روز عید است. و مثله: (لیس العید لمن لبس الجدید انما العید لمن امن الوعید)
و قال علیهالسلام فی بعض الاعیاد: «انما هو عید لمن قبل الله صیامه و شکر قیامه و کل یوم لایعصی الله فیه فهو یوم عید.» یعنی و گفت علیهالسلام در بعضی از عیدها که نیست آن عید مگر از برای کسی که قبول کرده باشد خدا روزههای او را و ثواب داده باشد نمازهای او را و هر روزی که گناه خدا نشود در آن روز آن روز عید است.
المعنی العید یوم موضوع لتزاور الاحباب و تبادل الافراح و اقامه حفلات السرور و لبس الثیاب الفاخره و المظاهره بالمفاخر و الماثر الشعبیه، و قد جعل الله یوم الفطر عیدا لاحتفال الناس بالصلاه و الدعاء و یوم الاضحی لاقامه الشعائر فی المشاعر فقال علیهالسلام: مغزی الاعیاد الاسلامیه التقرب الی الله تعالی فمن قبل صیامه و قیامه فقد فاز بالعید و کان عیده سعیدا، و بهذا الاعتبار کل یوم لا یرتکب المومن معصیه فهو عیدله و سعید علیه. الترجمه: در یکی از اعیاد فرمود: همانا عید است برای کسیکه روزهاش قبول و شب بیداریش مشکور باشد، و هر روز خداوند در آن معصیت نشود عید است.
و قال علیهالسلام فی بعض الاعیاد: فی بعض الاعیاد ای: الفطر بقرینه ذکر الصیام و القیام فیه. انما هو عید لمن قبل الله صیامه و قبول الصیام بالکف عن جمیع المحرمات لا خصوص المفطرات، و انما الکف عنها یوجب سقوط القضاء و الکفاره دون القبول. ففی الخبر: لیس الصیام من الطعام و الشراب وحده، اذا صمت فلیصم (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) سمعک و بصرک و باقی جوارک حتی شعرک. هذا، و قال الصابی فی بعض امراء عصره فی شهر رمضان: یا ذا الذی صام عن الطعم لیتک قد صمت عن الظلم هل ینفع الصوم امرءا ظالما احشاوه ملای من الاثم و شکر قیامه ای: قبل صلاته، و لاتقبل الصلاه الا بالاقبال فیها علی الله، ان کلا فکل و ان جزءا فجزء. و کل یوم لایعصی الله فیه فهو عید قال علیهالسلام: لا تامن البیات و قد عملت السیئات. و قال ایضا: و لا تبدین عن واضحه و قد عملت الاعمال الفاضحه. و قالوا: لیس العید لمن لبس الجدید، انما العید لمن سلم من الوعید، و لیس العید لمن رکب المطایا، انما العید لمن ترک الخطایا، و لیس العید لمن حضر المصلی، انما العید لمن صام و صلی. و فی (الفقیه): نظر الحسن بن علی علیهماالسلام الی ناس فی یوم فطر یلعبون و یضحکون، فقال علیهالسلام لاصحابه: ان الله عزوجل خلق شهر رمضان مضمارا لخلقه یستبقون فیه بطاعته الی رضوانه، فسبق فیه قوم ففازوا و تخلف (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) آخرون فخابوا، فالعجب کل العجب من الضاحک اللاعب فی الیوم الذی یثاب فیه المحسنون و یخیب فیه المقصرون، و ایم الله لو کشف الغطاء لشغل کل محسن باحسانه و مسیء باساءته. و فی الخبر: ان الملائکه ینادون الناس فی اول اوقات الصلاه و یقولون لهم: قوموا و اطفئوا بالصلاه فی اول الوقت النیران التی او قدتموها علی ظهورکم. و کما ان من اصیب بمصیبه فی یوم عید لیس له فیه سرور کباقی الناس فی العید، حتی ورد عن الباقر علیهالسلام: ما عید للمسلمین اضحی و لا فطر الا و یجدد لال محمد علیهمالسلام فیه حزن: قیل: و لم ذاک؟ قال: لانهم یرون حقهم فی ید غیرهم- کذلک من اصیب بخطیئه فیه استحقت العقوبه به. و فی (عیون ابن قتیبه) قال زید الحمیری: قلت لثوبان الراهب: اخبرنی عن لبس النصاری هذا السواد ما المعنی فیه؟ قال: هو اشبه بلبس اهل المصائب قلت: کلکم معشر الرهبان اصیب بمصیبه. قال: و ای مصیبه اعظم من مصیبه الذنوب. قال: فلا اذکر قوله ذاک الا ابکانی.
هذا و قال الصابی یهنی عضد الدوله بعید الفطر: یا ماجدا یده بالجود مفطره وفوه من کل هجر صائم ابدا اسعد بصومک اذ قضیت واجبه نسکا و وفیته من شهره العددا و اسحب بذا العید اذیالا مجدده و استقبل العیش فی افطاره رغدا (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) و قال الصابی ایضا فی بعض الوذراء: یصوم الوزیر الدهر عن کل منکر و لیس لهذا الصوم عید و لا فطر و یفطر بالمعروف و الجود و الندی و لیس لهذا الفطر صوم و لا حظر
هذا هو مبدا الامام و نهجه و قیاسه: (ما خیر بخیر بعده النار، و ما شر بشر بعده الجنه) کما فی الحکمه 386. (و لا خیر فی شیء من ازواد الدنیا الا التقوی) کما فی الخطبه 109.. ابدا لا فرحه و لا ثروه الا الزحزحه عن النار.
امام علیهالسلام در یکی از عیدها (که عید روزه بوده درباره عید) فرموده است: امروز عید کسی است که خدا روزهاش را پذیرفته و نمازش را پاداش داده است (نه برای آنکه جامه نو پوشد و پیش خدا آبرو نداشته باشد) و هر روز که خدا را در آن نافرمانی نکنند آن روز عید (روز جشن و شادی) است.
کودکان عید را به لباس نو و عیدی گرفتن میدانند و بیچارگان عید را به خوردن نان سیر. پول دوستان عید را به بازار رواج و درآمد سرشار و خوشگذرانان به فراهم بودن وسائل خوشگذرانی … امام علی (علیه السلام) عید را به آلوده نشدن، پاکی، بیگناهی و پرهیزکاری میداند، زیرا چنین روزهایی وجدان انسان راحت و فکر انسان آزاد است که فکر انسان و وجدان، سخت شکنجه گناه و معصیت نباشد، تا درآمد، لباس و خوراک برای انسان لذت بخش باشد که چنین افرادی حتما در ردیف فرشتگان خواهند بود.
و قال علیهالسلام: (انما هو عید لمن قبل الله صیامه و شکر قیامه) ای قبله و اثابه علیه، فان العید الحقیقی الموجب للفرح و المسره، لمثل هذا الانسان (و کل یوم لا یعصی الله فیه فهو عید) لان الانسان قد امن فیه من العقاب و نال فیه الثواب.
الشرح: العید یوم البهجه و الفرحه و السرور یوم ینتصر الانسان فیه علی نفسه و یلتحق فی رکب الصالحین، یوم یحتفل فیه الانسان بطاعه الله و التزام خطه و یتمرد فیه علی الشیطان و جنوده و کل الطواغیت و الظالمین و اذا کان العید بهذه المثابه فنستطیع ان نحول جمیع ایامنا الی اعیاد عندما لا نعصی الله و لا نتمرد عی ارادته و هذا هو معنی العید فی الاسلام و هکذا ینبغی ان نفهم العید و نعیشه و نحیاه و بهذا التوجه کانت کلمه الامام و بهذا الصدد العظیم کان یرشد و یبین.
«در یکی از اعیاد - فطر- فرمود: همانا برای کسی عید است که خداوند روزه اش را بپذیرد و نماز او را سپاس دارد، و هر روز که خدا را در آن نافرمانی نکنی آن روز عید است.»
معنی این سخن آشکار است، یکی از محدثان آن را به غزل چنین سروده است: گفتند عید آمد، گفتم خوش آمد، اگر همراه وصل است عید خواهد بود، هر کس دستهایش به آرزوها برسد همه روزهای او فرخنده است. یکی از صوفیه را دیدم که چون این دو بیت را از خواننده کار آزموده ای شنید به طرب آمد و دست بر دست کوبید و آن را به معنایی که خود در نظر داشت گرفت.
[[و قال علیه السلام ]]
فِی بَعْضِ الْأَعْیَادِ:
إِنَّمَا هُوَ عِیدٌ لِمَنْ قَبِلَ اللّهُ صِیَامَهُ وَ شَکَرَ قِیَامَهُ،وَ کُلُّ یَوْمٍ لَا یُعْصَی اللّهُ فِیهِ فَهُوَ عِیدٌ.
امام علیه السلام در یکی از اعیاد (عید فطر) فرمود:
امروز تنها برای کسانی روز عید است که روزه آنها مقبول درگاه پروردگار و عبادتهای شبانه آنان مورد پذیرش او قرار گرفته است و (بنابراین) هر روزی که در آن عصیان خداوند نشود آن روز،عید است.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در ذیل این کلام نورانی هیچ مدرک دیگری اضافه نمی کند و وعده می دهد که در پایان کتاب پس از بررسی، مدارک آن را بیاورد و همان گونه که قبلا نیز اشاره کردیم متاسفانه توفیق این کار برای او حاصل نشد.
اضافه میکنیم: در شرح احقاق الحق همین مضمون با تفاوت هایی از جمعی از دانشمندان اهل سنت از امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده است از جمله شیخ ابو الفتح دیرینی در طهارة القلوب.)
عید واقعی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه که در یکی از اعیاد (عید فطر) فرموده،اشاره به نکته مهمی درباره عید کرده،نخست میفرماید:«امروز تنها برای کسانی روز عید است که روزه آنها مقبول درگاه پروردگار و عبادتهای شبانه آنان مورد پذیرش او قرار گرفته باشد»؛ (فِی بَعْضِ الْأَعْیَادِ:إِنَّمَا هُوَ عِیدٌ لِمَنْ قَبِلَ اللّهُ صِیَامَهُ وَ شَکَرَ قِیَامَهُ).
سپس نتیجه گسترده و مهمی از آن گرفته،میافزاید:«(بنابراین) هر روزی که در آن عصیان خداوند نشود آن روز،عید است»؛ (وَ کُلُّ یَوْمٍ لَا یُعْصَی اللّهُ فِیهِ فَهُوَ عِیدٌ).
حقیقت این است که همه مردم جهان برای خود روزهای شادی خاصی دارند که آن را عید مینامند.این روزها یا مانند عید نوروز است که تحول جالبی در جهان طبیعت رخ میدهد؛گیاهان میخندند،درختان شکوفه میکنند و حیات و زندگی در طبیعت تجدید میشود.یا اینکه در آن روز،فتح مهمی در تاریخ مردم یک منطقه واقع شده و یا تحول اجتماعی و علمی صورت گرفته که یاد و خاطره آن را زنده میدارند و عید میشمرند.
جالب اینکه در اسلام،اعیاد بهدنبال اطاعت اوامر مهم الهی قرار دارد.
در عید فطر،ملت مسلمان بعد از یک ماه روزه داشتن به فرمان خدا و عبادات روزانه و شبانه و بر شیطان پیروز شدن،این پیروزی را جشن میگیرند؛جشن اطاعت فرمان حق.
در عید قربان که دومین عید اسلامی است بعد از انجام فریضه حج توسط زوار خانه خدا و به پایان رساندن قسمت عمده این فریضه،حاجیانی که در مِنا هستند عید میگیرند و سایر مسلمانان نیز با آنها همصدا میشوند و آن را روز عید اعلام میکنند که آن هم عید اطاعت است.
از اینجا روشن میشود،اینکه امام علیه السلام میفرماید:روز عید فطر عید برای کسانی است که روزه و طاعات آنها قبول شده،یک واقعیت است.کسانی که خداینکرده اصلاً روزه نگرفتهاند و یا روزههای آنها آلوده به گناهان و نافرمانیها بوده و به همین دلیل مقبول درگاه حق واقع نشده نمیتوانند شاد و خوشحال باشند؛شادی از آن کسانی است که طاعاتشان مقبول درگاه حق شده است.
بر اساس این منطق هر روزی که انسان در آن گناه نکند و از صبحگاهان تا آخر شب از معصیت پروردگار بپرهیزد آن روز،روز عید او محسوب میشود و به این بیان،ما میتوانیم تمام ایام سال را ایام عید خود قرار دهیم.
البته در اسلام اعیاد دیگری وجود دارد که مربوط به حوادث بسیار مهم است ازجمله عید غدیر که همان عید ولایت و منصوب شدن امیرمؤمنان علیه السلام به خلافت و جانشینی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است و عیداللّه الاکبر نامیده شده است.
میلادهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام نیز هرکدام عید محسوب میشود چون یادآور واقعه مهمی است و آن بهرهمند شدن از یک پیشوای بزرگ الهی است.
شاعر عرب میگوید:
قالوا أتی العِیدُ و الأیّامُ مُشرِقَهٌ و أنتَ تَبکی و کُلُّ النّاسِ مَسرورُ
فَقلتُ إنّ وَصْلَ الأحبابِ کانَ لنا عِیداً و إلّا فهذا الیومُ عاشورُ
گفتند:روز عید آمده و ایام نورانی و توأم با شادمانی است پس چرا تو گریه میکنی در حالی که همه مردم مسرورند؟
گفتم:اگر وصال محبوب رخ دهد عید ما خواهد بود و الا روز عاشورای ماست.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۷۳.)
در قرآن مجید نیز اشاره به یکی از اعیاد مسیحیان شده و آن روزی است که برای حواریین مائده آسمانی فرارسید.آنها قبلاً به حضرت مسیح علیه السلام چنین گفته بودند که آیا پروردگار تو میتواند مائدهای از آسمان برای ما فرو فرستد که از آن بخوریم و اطمینان کامل به نبوت تو پیدا کنیم؟
در اینجا حضرت مسیح علیه السلام به پیشگاه خداوند چنین عرضه داشت:
خداوندا! پروردگارا! از آسمان مائدهای بر ما بفرست تا برای اول و آخر ما،عیدی باشد و نشانهای از تو؛و به ما روزی ده! تو بهترین روزی دهندگانی؛« اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنزِلْ عَلَیْنَا مَائِدَهً مِنَ السَّمَاءِ تَکُونُ لَنَا عِیداً لِاَوَّلِنَا وَ آخِرِنَا وَ آیَهً مِنْکَ وَ ارْزُقْنَا وَ أَنْتَ خَیرُ الرَّازِقِینَ »(مائده، آیه ۱۱۴) یکی از علمای اهل سنت به نام ابوالفتح دیرینی در کتاب طهاره القلوب چنین نقل میکند که مردی در یکی از روزهای عید خدمت علی علیه السلام رسید.مشاهده کرد آن حضرت نان خشکی میخورد عرض کرد:ای امیرمؤمنان! روز عید،شما نان خشک و خشن میخورید؟
امام علیه السلام فرمود:
«الیَومَ عِیدُ مَن قُبِل صَومُه و شُکِرَ سَعیُه و غُفِر ذَنبُه ثم قال:الیَومَ لَنا عِیدٌ و کُلُّ یومٍ لا نَعصِی اللّهَ تَعالی فیهِ فَهُوَ عِیدٌ؛ امروز عید است برای کسانی که روزه آنها قبول شده و به سعی آنها پاداش داده شده و گناهانشان بخشوده شده است».
سپس فرمود:«امروز برای ما عید است و هر روزی که در آن معصیت خداوند را نکنیم آن روز هم برای ما عید است».(شرح احقاق الحق، ج ۱۷، ص ۵۹۴.)
و در کتاب من لا یحضره الفقیه چنین آمده که در یک روز عید فطر امام حسن علیه السلام گروهی را دید که بازی میکنند و (بیهوده) میخندند امام علیه السلام به یارانش فرمود:خداوند ماه رمضان را وسیله آزمایش خلق خود قرار داده که از طریق اطاعتش برای رسیدن به بهشت و رضایت او از یکدیگر پیشی گیرند.جمعی بهسرعت در آن شتافتند و به مقصد رسیدند و گروهی تخلف کردند و گرفتار خسران شدند.بسیار مایه تعجب است از کسی که در این روز بیهوده میخندد و به بازی مشغول است؛روزی که نیکوکاران پاداش داده میشوند و مقصران ناامید میگردند.به خدا سوگند اگر پردهها کنار رود نیکوکاران به اعمال نیکشان سرگرم خواهند بود و بدکاران به بدیهایشان.(من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۵۱۱، ح ۱۴۷۹)
Imām Ali ibn Abū Tālib said on the occasion of an 'Id: “It is an 'Id for anyone whose fast is accepted by Allāh and for whose prayers He is grateful, and (in fact) every day wherein no sin against Allāh is committed is an 'Id.”{If vision and conscience are alive, even the remembrance of a sin destroys one's peace of mind because tranquility and happiness are achieved only when the spirit is free from the burden of sin and one's robe is not polluted with disobedience. And this real happiness is not bound by time. Whenever one desires, he can avoid sin and enjoy this happiness. Such happiness will be the real happiness, and the harbinger of an 'Id. A Persian poet says: “Every night is the Grand Night provided you appreciate its value.}
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ أَعظَمَ الحَسَرَاتِ یَومَ القِیَامَةِ حَسرَةُ رَجُلٍ کَسَبَ مَالًا فِی غَیرِ طَاعَةِ اللّهِ فَوَرِثَهُ رَجُلٌ فَأَنفَقَهُ فِی طَاعَةِ اللّهِ سُبحَانَهُ فَدَخَلَ بِهِ الجَنّةَ وَ دَخَلَ الأَوّلُ بِهِ النّارَ
ترجمهها:
(اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: بزرگترین حسرتها در روز قیامت، حسرت خوردن مردی است که مالی را به گناه گرد آورد، و آن را شخصی به ارث برد که در اطاعت خدای سبحان، بخشش کرد، و با آن وارد بهشت شد، و گرد آورنده اوّلی وارد جهنّم گردید .
[و فرمود:] بزرگترین دریغها در روز رستاخیز دریغ مردی است که مالی را جز از راه طاعت خدا به دست آورد، پس مردی آن را به ارث برد و در طاعت خدای سبحان انفاق کرد. او بدان انفاق به بهشت رفت و نخستین بدان راه دوزخ سپرد.
فرمود بدرستی که بزرگترین حسرتها در روز قیامت از روی ندامت مردیست که کسب کرد مال را در غیر طاعت خدا و فرموده او پس بمیراث داد آنرا بمردی پس نفقه کرد آنرا در فرمانبرداری خدا پس داخل شد این کس بآن مال ببهشت و داخل شد بآن مال شخص اول بآتش
و فرمود (علیه السلام): بزرگترین حسرتها، در روز قیامت، حسرت کسی است که در نافرمانی خداوند، مالی گرد آورد و دیگری آن را به ارث برد و در راه خدای سبحان انفاقش کند و به بهشت رود و آن مرد نخستین را به سبب آن به دوزخ برند.
و آن حضرت فرمود:بزرگترین حسرتها روز قیامت حسرت مردی است که از حرام کسب ثروت کرده،و آن را مردی به ارث برده و در طاعت خدای سبحان انفاق نموده،پس به خاطر انفاقش وارد بهشت میگردد، و ارث گذارنده داخل جهنم میشود .
شروح:
(بزرگترین حسرتها در روز قیامت، حسرت آن کسی است که مالی را از راه حرام به دست آورده، و کسی آن را از وی به ارث برده و در راه بندگی خدا صرف کرده باشد و بدان سبب وارد بهشت گردد، اما او که خود فراهم آورندهی مال بوده است وارد جهنم شود). هدف از این سخن برحذر داشتن از کسب حرام و اندوختن مال و زنهار از آن است به دلیلی که ذکر کرده است. و عبارت اعظم الحسرات نمیرساند که این حسرت از تمامی حسرتها بزرگتر است، بلکه این حسرتی بزرگ است از آن جهت که در دنیا از مال سودی نبرده و در آخرت دچار عذاب آن بوده و از طرفی میبیند دیگری در آخرت از آن مال سود میبرد.
وَ قَالَ ع:إِنَّ أَعْظَمَ الْحَسَرَاتِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ حَسْرَةُ رَجُلٍ کَسَبَ مَالاً فِی غَیْرِ طَاعَةِ اللَّهِ [فَوَرَّثَهُ رَجُلاً]
فَوَرِثَهُ رَجُلٌ فَأَنْفَقَهُ فِی طَاعَةِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ فَدَخَلَ بِهِ اَلْجَنَّةَ وَ دَخَلَ الْأَوَّلُ بِهِ اَلنَّارَ .
کان یقال لعمر بن عبد العزیز بن مروان السعید ابن الشقی و ذلک أن عبد العزیز بن مروان ملک ضیاعا کثیرة بمصر و الشام و العراق و المدینة من غیر طاعة الله بل بسلطان أخیه عبد الملک و بولایة عبد العزیز نفسه مصر و غیرها ثم ترکها لابنه عمر فکان ینفقها فی طاعة الله سبحانه و فی وجوه البر و القربات إلی أن أفضت الخلافة إلیه فلما أفضت إلیه أخرج سجلات عبد الملک بها لعبد العزیز فمزقها بمحضر من الناس و قال هذه کتبت من غیر أصل شرعی و قد أعدتها إلی بیت المال
(و قال علیهالسلام: ان اعظم الحسرات یوم القیمه) به درستی که بزرگترین حسرتها و ندامتها در روز قیامت (حسره رجل کسب مالا) حسرت مردی است که اندوخته باشد مالی را (فی غیر طاعه الله) در غیر فرمان خدا و فراهم آورده باشد آن را از طرق محرمه و وجوه محظوره (فورثه رجلا) پس به میراث دهد مال را به مردی (فانفقه فی طاعه الله سبحانه) پس نفقه کند آن مرد آن مال را در طاعت ربالعزت (فدخل به الجنه) پس درآید به سبب آن انفاق به بهشت عنبر سرشت (و دخل الاول به النار) و درآید آن مرد پرحسرت به سبب آن مال به دوزخ در روز قیامت. و این کلام ماخوذ است از حدیث حضرت رسالت پناه (صلی الله علیه و آله) حیث: (و قال علیهالسلام: اشد ندامه من کان له مال و لم یخرج حقوقه و مات و انتقل الی ورثته و اخرج حقوقه و اذا کان یوم القیمه یوضع ماله علی المیزان و یومر الی جهنم بسبب ماله و یومر الوارث الی الجنه بسبب مال غیره) یعنی سخت تر است از روی پیشمانی، آن کسی که او را مالی بوده باشد و حقوق واجبه آن را اخراج نکند و بمیرد و منتقل شود آن مال به وارث او، و او حقوق واجبه او را اخراج کند و هرگاه که روز قیامت باشد مال او را در میزان اعمال نهند و امر کنند او را به دوزخ به سبب مال او و وارث او را امر نمایند به بهشت به سبب مال غیر.
فرمود: به درستی که بزرگترین حسرتها روز قیامت حسرت مردی است که مالی کسب کرد در غیر طاعت خدا، پس به میراث داد به مردی و او انفاق کرد در طاعت خدا، پس داخل شد او به آن در بهشت و داخل شد آن مرد اول که مال اندوخت در آتش. سیاهبختی از این بیشتر نمیباشد که مجلس دگری روشن از چراغ من است
و قال علیهالسلام: «ان اعظم الحسرات یوم القیامه، حسره رجل کسب مالا فی غیر طاعه الله، فورثه رجل فانفقه فی طاعه الله سبحانه، فدخل به الجنه و دخل الاول به النار.» یعنی و گفت علیهالسلام که به تحقیق که بزرگترین حسرتها در روز قیامت حسرت مردی است که تحصیل کرده باشد مالی را در غیر طاعت خدا و از ممر حرام، پس به ارث بدهد آن مال را به مردی، پس انفاق کند آن مرد آن مال را در طاعت خدای سبحانه، پس داخل میشود به سبب آن به بهشت و داخل شود آن مرد اول به سبب آن مال به آتش جهنم.
المعنی: کلامه هذا یحتمل وجهین: الاول- انه کسب المال من وجه محرم ولکن وصل الی الوارث بوجه محلل کالماخوذ بالربا فانه اذا اختلط بالمال و مات آخذه یحل لوارثه، و کما اذا لم یعلم الارث بحرمته اصلا او خمسه فیما یتعلق به الخمص من المشتبه بالحرام او ارتکب الخلاف فی الکسب و لم یسر الی حرمه الماخوذ به کما فی الغش و النجش. الثانی- انه کسبه لماله کان حلالا ولکنه عصی الله فی سائر اموره لکونه تارک الصلاه و الصوم مثلا، و له امثاله کثیره فی کل عصر. الترجمه: بزرگترین افسوس در روز قیامت افسوس کسی است که مالی در غیر طاعت خدا بدست آورده و مردی مالش را به ارث برده و آنرا در طاعت خداوند سبحان صرف کرده و ببهشت رفته و آن اولی بدوزخ رفته.
و قال علیهالسلام: هکذا فی (الطبعه المصریه) و الصواب: (فورثه رجلا) کما فی ابن ابی الحدید و ابن میثم و الخطیه. فانفقه فی طاعه الله سبحانه فدخل به الجنه و دخل الاول به النار. قال ابن ابیالحدید: یقال لعمر بن عبدالعزیز السعید ابن الشقی، و ذلک ان عبدالعزیز ملک ضیاعا کثیره بمصر و الشام و العراق و المدینه من غیر طاعه الله لسلطان اخیه عبدالملک و بولایته مصر و غیرها، ثم ترکها لابنه عمر فکان ینفقها فی طاعه الله الی ان افضت الخلافه الیه، فاخرج سجلات عبدالملک (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) بها لابیه فمزقها و اعادها الی بیتالمال. قلت: تسمیته سعیدا بذلک علی اصول العامه، و اما علی اصول الخاصه فکان اشقی من ابیه حیث انه تصدی للخلافه بغیر حق، و هو فوق اخذ الاملاک بغیر حق، و کان مصداق قوله تعالی (و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا). ثم ان کلامه علیهالسلام فی انفاق الوارث المال فی الطاعه محمول علی جهله بغاصبیه مورثه، و الا فالواجب علیه رده الی صاحبه، و قد رد عمر بن عبد العزیز فدک التی صارت الی ابیه علی اهلها، مع ان الاصل فی غصبها صدیقهم و فاروقهم، و قد قال له اقرباوه انک فی عملک هذا تطعن علی الشیخین فلم یکترث بهم.
کان المسکین یانس و یفرح بما اصاب من مال الحرام، و یحزن و یجزع اذا خاب سعیه له، او فقد شیئا منه بعد نواله، ثم ترک کل ما اصاب منه الی وارث صالح، فانفقه فی وجهه.. و لما وقف الاثنان بین یدی الجبار للحساب و الجزاء اثاب الوارث بلا کد و تعب، و عاقب المورث علی کدحه و اتعابه.. و النتیجه ان حسره هذا توازی فرحه ذاک.
امام علیهالسلام (در زیان مال حرام) فرموده است: بزرگترین پشیمانیهای روز قیامت پشیمانی و افسوس مردی است که دارائی را از راه حرام به دست آورده و آن را مردی به ارث برد و در طاعت و بندگی خدا به کار برد و به سبب آن داخل بهشت گردد و به دست آورنده دارائی حرام داخل آتش.
جمعآوری ثروت هرگاه از راه شرعی باشد و حقوق شرعی هم پرداخت شود و در راههای خدمات اجتماعی به کار گرفته شود ثروتی است که مورد توجه خدا و خواسته اوست، اما آنگاه که رعایت جهات شرعی نشود همان است که خدا و رهبران دینی از آن نکوهش کردهاند. خدائی که انفاق در راه خدا را از نظر ثواب و برکت این طور تشریح کرده: ( … دانهای گندم که از هر دانه هفت خوشه بروید و هر خوشهای صد دانه دهد … ) گفتار نیک و گذشت را بهتر از انفاقی میداند که دنبال آن ناراحتی ایجاد گردد.
و قال علیهالسلام: (ان اعظم الحسرات یوم القیامه حسره رجل کسب مالا فی غیر طاعه الله) بان کان کسبه من الحرام (فورثه رجل) بعد موت الرجل الکاسب، و لم یکن الوارث عالما بکیفیه المال، او کان عالما، و رده کما امر الله، کما لو سرق الاول، ورد الثانی (فانفقه فی طاعه الله سبحانه فدخل) الوارث (به) ای بسبب هذا المال (الجنه) حیث اطاع بسببه (و دخل الاول به) ای بسبب هذا المال (النار) فانه یتحسر کیف صار هذا المال سببا للنار بالنسبه الیه، بینما صار لدخول الجنه بالنسبه الی وارثه.
اللغه: الحسره: التلهف و التاسف. الشرح: یا لها حسره عظیمه تزید فی حزن الانسان و آلامه ان یری ماله الذی اکتسبه و تعب فیه و تصبب عرقا من اجل تحصیله قد وصل الی ید غیره یتصرف فیه بطاعه الله و یتقرب الیه بانفاقه فی وجوه البر و الخیر و یکتسب الجنه فیکون الوزر علی جامعه لانه جمعه من الحلال و الحرام و لم یود ما وجب علیه فیه و یکون الاجر و الثواب لوارثه الذی انفقه فی طاعه الله و تحصیل ثوابه.
«و فرمود: همانا بزرگترین اندوه ها به روز قیامت اندوه مردی است که مالی را در غیر طاعت خدا به دست آورده باشد و آن را برای مردی به میراث گذارد که او آن را در راه فرمانبرداری خداوند سبحان هزینه کرده باشد در نتیجه به بهشت درآید و اولی به سبب آن مال به آتش درافتد.»
به عمر بن عبد العزیز بن مروان، نیکبخت پسر بدبخت می گفتند و این بدان سبب بود که عبد العزیز در مصر و شام و عراق و مدینه اموال فراوانی را به زور حکومت برادرش عبد الملک و امارت خودش از راه نافرمانی نسبت به خداوند به دست آورد و سپس برای پسرش عمر باقی گذاشت و او آن اموال را در فرمانبرداری از خداوند متعال و راههای خیر و تقرب به خداوند هزینه می کرد تا آنکه خلافت بدو رسید و چون خلیفه شد اسناد و قباله های آن املاک را که عبد الملک به عبد العزیز داده بود بیرون آورد و در حضور مردم آنها را درید و گفت: این اموال بدون رعایت اصل شرع فراهم شده است و من آنها را به بیت المال برگرداندم.
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ أَعْظَمَ الْحَسَرَاتِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ حَسْرَهُ رَجُلٍ کَسَبَ مَالاً فِی غَیْرِ طَاعَهِ اللّهِ،فَوَرِثَهُ رَجُلٌ فَأَنْفَقَهُ فِی طَاعَهِ اللّهِ سُبْحَانَهُ،فَدَخَلَ بِهِ الْجَنَّهَ،
وَ دَخَلَ الْأَوَّلُ بِهِ النَّارَ.
امام علیه السلام فرمود:
بزرگترین حسرتها در قیامت حسرت کسی است که ثروتی را از راه حرام بهدست آورده و کسی آن را از او به ارث برده که در راه خداوند سبحان انفاق نموده است و خداوند بهسبب این مال او را داخل بهشت میکند و شخص اول را به سبب همان مال،وارد جهنم میگرداند.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در این جا نیز هیچ مدرک دیگری اضافه نمی کند و وعده می دهد که در پایان کتاب پس از بررسی، مدارک آن را بیاورد ولی همان گونه که قبلا نیز اشاره کردیم متاسفانه توفیق این کار را پیدا نکرد.)
بزرگترین حسرت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به نکته دقیقی میکند که بسیاری،در زندگی گرفتار آناند.میفرماید:«بزرگترین حسرتها در قیامت حسرت کسی است که ثروتی را از راه حرام بهدست آورده و کسی آن را از او به ارث برده که در راه خداوند سبحان انفاق نموده است و خداوند بهسبب این مال او را داخل بهشت میکند و شخص اوّل را به سبب همان مال،وارد جهنم میگرداند»؛ (إِنَّ أَعْظَمَ الْحَسَرَاتِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ حَسْرَهُ رَجُلٍ کَسَبَ مَالاً فِی غَیْرِ طَاعَهِ اللّهِ،فَوَرِثَهُ رَجُلٌ فَأَنْفَقَهُ فِی طَاعَهِ اللّهِ سُبْحَانَهُ،فَدَخَلَ بِهِ الْجَنَّهَ،وَ دَخَلَ الْأَوَّلُ بِهِ النَّارَ).
گاه میشود که انسان مالی بهدست میآورد ولی نمیتواند از آن استفاده کند و از دست میرود.چنین کسی واقعاً گرفتار حسرت میشود که چرا از این مال برای دنیا و آخرتم استفاده نکردم ولی از آن فراتر حسرت کسی است که مال حلالی را بهدست آورده ولی خودش از آن به نفع آخرتش بهره نگرفته و وارثان از آن بهره گرفتهاند و در قیامت میبیند آنها با اموالی که او با تلاش و زحمت بهدست آورده بود به جایی رسیدهاند و خودش محروم مانده است.
ولی از همه اینها بدتر حسرت کسی است که مال حرامی را با تلاش و زحمت بهچنگ آورده و برای وارثانش گذاشته و وارثان بیآنکه از حرام بودن آن باخبر باشند آن را در راه خدا انفاق کردهاند و ذخیره یوم المعاد آنها شده است.در حالی که آنکس که مال را بهدست آورده در آن روز گرفتار مجازات الهی میشود.چنین حسرتی اعظم حسرتهاست.
این احتمال نیز وجود دارد که وارثان از حرام بودن آن آگاه میشوند ولی از آنجا که صاحبانش رانمیشناسند به عنوان اموال مجهول المالک که روش مصرف آن،صدقه به نیازمندان است به فقرا میدهند و از این راه حسناتی بهدست میآورند در حالی که پدیدآورنده مال گرفتار سیئات خویش است.
گاه ممکن است مالی به دست انسان از طریق حرام بیفتد که حرمت آن تنها جنبه تکلیفی دارد مثلاً مرتکب احتکار شده که کار حرامی است ولی با توجه به اینکه معامله باطل نیست مالی که بهدست آورده حرام نمیباشد در عین حال از آن بهرهای نمیگیرد و مال به دست وارثی میرسد که از آن در طریق اطاعت فرمان خدا بهره میگیرد.روز قیامت حسرت عظیم نصیب شخص اوّل است و فوز عظیم نصیب شخص دوم.
البته مانعی ندارد که هر سه معنا در کلام امام علیه السلام جمع باشد.زیرا به عقیده ما «استعمال لفظ در اکثر از معنا»هیچ اشکالی ندارد.
همین مضمون با تعبیر گویای دیگری در حدیثی از همان حضرت نقل شده است:کسی از محضر مبارک آن حضرت پرسید:چه کسی از همه حسرتش در قیامت بیشتر است؟ امام علیه السلام فرمود:
«مَنْ رَأَی مَالَهُ فِی مِیزَانِ غَیرِهِ وَ أَدْخَلَهُ اللَّهُ بِهِ النَّارَ وَ أَدْخَلَ وَارِثَهُ بِهِ الْجَنَّهَ؛ کسی که روز قیامت مال خود را در میزان عمل دیگری ببیند خداوند صاحب مال را به دوزخ بفرستد و وارثش را به بهشت».
کسی پرسید:چگونه چنین چیزی ممکن است؟ امام علیه السلام فرمود:همانگونه که یکی از برادران دینی برای من نقل کرده که نزد کسی رفت که در حال احتضار بود به او گفت که این صد هزار درهمی که در این صندوق است چه وضعی دارد؟ گفت:هرگز نه زکات آن را پرداختهام و نه با آن صله رحم کردهام؟ گفت:
پس برای چه آن را اندوختهای؟ گفت:برای مالیات حکومت و تقاضاهای قبیله و ترس از فقر بر عیال و دگرگونی زمان.آن برادر دینی گفت که هنوز از نزد او خارج نشده بودم که جان به جانآفرین تسلیم کرد.(و فرزندانش از آن مال برای کارهای خیر و ادای حقوق بهره گرفتند).(بحارالانوار، ج ۱۰۰، ص ۱۴، ح ۶۸. در حکمت ۴۱۶ نیز همین معنا باز با تعبیر دیگری آمده است.)
همین معنا درباره امور معنوی مانند علم نیز جاری است که عالمی از علوم خود استفاده نکند و بیچاره شود ولی دیگران با فراگرفتن علم از او اهل نجات گردند.همانگونه که در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:
«وَ إِنَّ أَشَدَّ أَهْلِ النَّارِ نَدَامَهً وَ حَسْرَهً رَجُلٌ دَعَا عَبْداً إِلَی اللَّهِ فَاسْتَجَابَ لَهُ وَ قَبِلَ مِنْهُ فَأَطَاعَ اللَّهَ فَأَدْخَلَهُ اللَّهُ الْجَنَّهَ وَ أَدْخَلَ الدَّاعِی النَّارَ بِتَرْکِهِ عِلْمَهُ وَ اتِّبَاعِهِ الْهَوَی وَ طُولِ الْأَمَلِ؛ شدیدترین پشیمانی دوزخیان و برترین حسرت آنها برای کسی است که دیگری را بهسوی خداوند دعوت نمود و او اجابت کرد و پذیرفت و بدین سبب اطاعت خدا را میکند و خداوند او را وارد بهشت میسازد ولی دعوت کننده را به دوزخ میفرستد به دلیل ترک علم خویش و پیروی از هوای نفس و آرزوهای دور و دراز»(کافی، ج ۱، ص ۴۴، ح ۱.)
ابن ابیالحدید داستان جالبی را از عمر بن عبدالعزیز نقل میکند که مردم درباره او میگفتند:«سعید بن شقی»(سعادتمند،فرزند شقاوتمند) و علتش آن بود که پدرش عبدالعزیز اموال زیادی را از مصر و شام و مدینه از طریق نفوذ برادرش عبدالملک در حکومت و حکومتی که عبدالعزیز خودش در مصر داشت و غیر آن به ظلم جمعآوری کرده بود.سپس تمام آن را برای فرزندش عمر گذاشت.او اموال مزبور را در راه اطاعت خداوند سبحان و کارهای خیر مصرف میکرد تا زمانی که خلافت به او رسید در آن زمان تمام اسناد مالکیتی را که عبدالملک برای پدر او عبدالعزیز نوشته بود بیرون آورد و در حضور مردم همه آنها را پاره کرد و گفت:اینها اسنادی است که بهصورت نامشروع نوشته شده و من همه آنها را به بیتالمال بازگرداندم (تا همه مسلمین بهخصوص نیازمندان از آن استفاده کنند).(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۷۴.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ On the Day of Judgment , the greatest regret will be felt by the man who earned wealth through sinful ways, although it is inherited by a person who spends it in obeying Allāh, the Glorified One, and he will be awarded with Paradise on that account while the first one will be dragged into the Fire on its account.”
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ أَخسَرَ النّاسِ صَفقَةً وَ أَخیَبَهُم سَعیاً رَجُلٌ أَخلَقَ بَدَنَهُ فِی طَلَبِ مَالِهِ وَ لَم تُسَاعِدهُ المَقَادِیرُ عَلَی إِرَادَتِهِ فَخَرَجَ مِنَ الدّنیَا بِحَسرَتِهِ وَ قَدِمَ عَلَی الآخِرَةِ بِتَبِعَتِهِ
ترجمهها:
(اعتقادی، اقتصادی) و درود خدا بر او، فرمود: همانا زیانکارترین مردم در معاملات، و نومیدترین مردم در تلاش، مردی است که تن در گرد آوری مال خسته دارد، امّا تقدیرها با خواست او هماهنگ نباشد، پس با حسرت از دنیا رود، و با بار گناه به آخرت روی آورد .
زیانمندترین مردم در معاملت و نومیدترینشان در مجاهدت، مردی است که تن خویش در طلب مال فرسود و تقدیرها با خواست او مساعد نبود، پس با دریغ از دنیا برون شد و با وبال آن مال روی به آخرت نمود.
و فرمود بدرستی که زیانکارترین مردمان از روی بیعت کردن و نومیدترین ایشان از روی کوشش کردن مردیست که کهنه گردانید بدن خود را در طلب آرزوهای خود و یاری کرد او را مقدارهای مال بر اراده و خواست او در مال پس بیرون رفت از دنیا باندوه خود و آمد بر آخرت بعقوبت آن
و فرمود (علیه السلام): زیانکارترین مردم در داد و ستد و نومیدترین آنها در سعی و کوشش مردی است که جسم خود را در طلب مال فرسوده سازد و قضا او را در رسیدن به خواستهایش یاری نکرده باشد، پس حسرت زده از دنیا برود و با بار گناهانش به سرای دیگر در آید.
و آن حضرت فرمود:زیانکارترین مردم در معامله،و نومیدترینشان در کوشش مردی است که بدنش را در طلب آرزوهایش کهنه نموده،و مقدرات در این زمینه او را یاری نکرده،پس با حسرت از دنیا برود،و با گناه وارد آخرت گردد .
شروح:
و ان اخسر الناس صفقه، هذا مستعار من صفقه البایع و المشتری، و هو ضرب احدهما یده علی ید الاخر عند البیع. و اخلق بدنه ای جعله خلقا، و هذا ایضا استعاره، و اخلق یتعدی و لا یتعدی.
یقال صفقت له بالبیع، و البیعه صفقا ای ضربت یدی علی یده، و قد ربحت صفقتک للشری، و صفقه رابحه و صفقه خاسره و هو هاهنا مستعار، و المراد اسوء الناس حالا.
(زیانکارترین مردم در معامله، و ناامیدترین فرد در تلاش و کوشش آن کسی است که برای رسیدن به آرمانهایش جسمش را فرسوده کند، و مقدرات او را در رسیدن به خواستهاش یاری ننمایند، پس با حسرت و افسوس از دنیا برود و با گناهان خود وارد آخرت شود). صفت (اخسر صفقه) را استعاره برای آن کسی که معرفی کرده، آورده از آن رو که دنیا را به جای آخرت گرفته است و قضا و قدر، با او در رسیدن به آرزوهای دنیویاش موافق نبوده است. و بدیهی است که او در معاملهاش زیانکارتر از همه است و پیامد آن هم عبارت است از کیفر دردهایی که در اثر تلاش خود او عایدش میگردد.
وَ قَالَ ع:إِنَّ أَخْسَرَ النَّاسِ صَفْقَةً وَ أَخْیَبَهُمْ سَعْیاً رَجُلٌ أَخْلَقَ بَدَنَهُ فِی طَلَبِ [آمَالِهِ]
مَالِهِ وَ لَمْ تُسَاعِدْهُ الْمَقَادِیرُ عَلَی إِرَادَتِهِ فَخَرَجَ مِنَ الدُّنْیَا بِحَسْرَتِهِ وَ قَدِمَ عَلَی الآْخِرَةِ بِتَبِعَتِهِ .
هذه صورة أکثر الناس و ذلک لأن أکثرهم یکد بدنه و نفسه فی بلوغ الآمال الدنیویة و القلیل منهم من تساعد المقادیر علی إرادته و إن ساعدته علی شیء منها بقی فی نفسه ما لا یبلغه کما قیل نروح و نغدو لحاجاتنا
فأکثرهم إذن یخرج من الدنیا بحسرته و یقدم علی الآخرة بتبعته لأن تلک الآمال التی کانت الحرکة و السعی فیها لیست متعلقة بأمور الدین و الآخرة لا جرم أنها تبعات و عقوبات و نسأل الله عفوه
(و قال علیهالسلام: ان اخسر الناس صفقه) به درستی که زیانکارترین مردمان از روی دست به دست نهادن جهت بیع کردن (و اخیبهم سعیا) و نومیدترین ایشان از حیث کوشش کردن (رجل اخلق بدنه) مردی است که کهنه کرد بدن خود را و صرف نمود همه عمر خود را (فی طلب اماله) در طلب آرزوهای خود (و لم تساعده المقادیر) و مساعدت نکرد او را مقدارهای آمال (علی ارادته) بر اراده و خواست او در مال (فخرج من الدنیا بحسرته) پس بیرون رفت از دنیا به حسرت و ندامت خود (و قدم علی الاخره بتبعته) و درآمد به آخرت به عقوباتی که تابع طلب آمال او بود.
صفقه دست به دست زدن بایع و مشتری و از معامله به آن تعبیر کنند و مقادیر جمع مقدار یعنی قدر چنانچه میآید (یغلب المقدار علی التقدیر) فرمود: به درستی که خاسرترین مردمان از روی معامله و نومیدترین ایشان در بیع و شری مردی است که کهنه گردانید خود را و عمر به سر برد در طلب مرادهای خود و یاری نکرد او را تقدیرات الهی بر مرادهای او، پس بیرون رفت از دنیا با حسرت تمام و نایافته کام و آمد به آخرت خود با تبعه و آثام. نه دین و نه دنیا و نه امید بهشت چون کافر تنگدست و چون قحبه زشت
و قال علیهالسلام: «ان اخسر الناس صفقه و اخیبهم سعیا، رجل اخلق بدنه فی طلب ماله و لم تساعده المقادیر علی ارادته، فخرج من الدنیا بحسرته و قدم علی الاخره بتبعته.» یعنی و گفت علیهالسلام که زیانکارترین مردمان در تجارت و نومیدترین ایشان در سعی و تلاش، مردی است که کهنه ساخته باشد بدن خود را و پیر شده باشد در طلب کردن آرزوهای خود و مساعدت نکرده باشد او را تقدیرات خدا بر نهج ارادهی او، پس بیرون رود از دنیا با حسرت و نومیدی خود و وارد شود بر آخرت با گناه خود.
اللغه: (الصفقه): المتاع الذی یکون موردا للمبایعه و ینسب الیها الخساره و الربح. المعنی: کان طالب الدنیا هذا باع نفسه بهذا لمال الذی اکتسبه لصرفه فیما یریده من آماله، ولکن القدر لم یساعده علی حصول الامل فخسر فی معاملته. الترجمه: فرمود: زیانمندتر مردم در معامله خود و نومیدتر همه در تلاشش کسی است که تنش در کسب مالی فرسوده کرده و مقدراتش یار نشده تا کامی برآرد و با افسوس از دنیا رفته و وزر مالش را به آخرت برده.
و قال علیهالسلام: قال الجوهری: یقال صفقه رابحه و صفقه خاسره، و الصفق الضرب الذی یسمع له صوت، و صفقت له بالبیع و البیعه ای: ضربت یدی علی یده. و اخیبهم سعیا ای: ایاسهم من سعیه وجده. رجل اخلق بدنه ای: جعله بالیا. فی طلب آماله و لم تساعده المقادیر علی ارادته، فخرج من الدنیا بحسرته و قدم علی الاخره بتبعته. فی (کامل الجزری): مات برکیارق بن ملکشاه السلجوقی فی سنه (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) (498) عن خمس و عشرین سنه و مده وقوع اسم السلطنه علیه (12) سنه، قاسی من الحروب و اختلاف الامور علیه ما لم یقاسه احد، و اشرف فی عده نوب- بعد اسلام النعمه- علی ذهاب المهجه، و لما اطاعه المخالفون ادرکته المنیه. و فی (معجم بلدان الحموی): قادس جزیره غربی الاندلس، و کان صاحبها من ملوک الروم قبل الاسلام، و کانت له بنت ذات جمال خطبها ملوک النواحی الی ابیها فقال: لا ازوجها الا بمن یصنع فی جزیرتی طلسما یمنع البربر من الدخول الیها بغضا منها لهم او یسوق الماء الیها من البر بحیث یدور فیها الرحی، فخطبها ملکان فاختار احدهما سوق الماء و الاخر عمل الطلسم علی ان من سبق منهما یکون هو صاحب البنت، فسبق صاحب الماء فلم یظهر الملک ابوالبنت ذلک خوفا من ان یبطل الاخر، فلما فرغ صاحب الطلسم و لم یبق الا صقله اجری صاحب الرحاء الماء و دارت رحاه، فقیل لصاحب الطلسم انک قد سبقت، فالقی نفسه من اعلی الموضع الذی علیه الطلسم فمات و صارت الجاریه لصاحب الماء. قالوا: و الطلسم من حدید مخلوط بصفر علی صوره بربری له لحیه و فی راسه ذوابه من شعر جعد قائمه فی راسه لجعودتها متابط صوره کساء قد جمع فضلتیه علی یده الیسری قائم علی راس بناء عال مشرف طوله نیف و ستون ذراعا و طول الصوره قدر سته اذرع قد مد یده الیمنی بمفتاح قفل فی یده قابضا علیه مشیرا الی البحر کانه یقول: لا عبور … و فی (جمل المفید): قال الحسن البصری: خرج طلحه من رساتیق (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) اقطعه ایاها عثمان اذ کان یقبضها ینخ به الف راکب ثم یروحون فلم یعرف له ذلک حتی سعی فی دمه، فلما کان یوم البصره خرج للقتال و قد لبس درعا استجن به من السهام اذ اتاه سهم فاصابه (و کان امر الله قدرا مقدورا) و رایته یقول حین اصابه السهم: ما رایت کالیوم مصرع شیخ اضیع من مصرعی- و قد کان قبل ذلک جاهد مع النبی (صلی الله علیه و آله) و وقاه بیده فضیع امر نفسه - و لقد رایت قبره ماوی الشقاء یضع عنده الغریب ثم یقضی عنده حاجته. و اتی الزبیر حیا من احیاء العرب فقال اجیرونی. قال الحسن: و کنت یا زبیر قبل ذلک تجیر و لا یجار علیک و ما الذی اخافک و و الله ما اخافک الا ابنک فاتبعه ابن جرموز فقتله و و الله ما رایت مثله احدا قط قد ضاع، و هذا قبره بوادی السباع مخراه الثعالب، فخرجا من الدنیا لم یدرکا ما طلبا و لم یرجعا الی ما ترکا قال الحسن: فعز علی هذه الشقوه التی کتبت علیهما. (و فیه ایضا): لما انجلت الحرب بالبصره و قتل طلحه و الزبیر و حملت عائشه الی قصر بنیخلف رکب امیرالمومنین علیهالسلام و عمار یمشی مع رکابه حتی خرج الی القتلی یطوف علیهم، فمر بعبدالله بن خلف الخزاعی و علیه ثیاب حسان مشهره، فقال الناس: هذا و الله راس الناس. فقال علیهالسلام: لیس براس الناس ولکنه شریف منیع النفس. ثم مر بعبدالرحمن بن عتاب بن اسید فقال علیهالسلام: هذا یعسوب القوم و راسهم، ثم جعل یستعرض القتلی رجلا رجلا، فلما رای اشراف قریش صرعی فی جمله القتلی قال: جدعت انفی، اما و الله ان کان مصرعکم بغیضا الی و لقد تقدمت الیکم و حذرتکم عض السیوف و کنتم احداثا لا علم لکم بما ترون ولکن الحین و مصارع سوء (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) نعوذ بالله من سوء المصرع. ثم سار حتی وقف علی کعب بن سوار القاضی و هو مجدل بین القتلی و فی عنقه المصحف، فقال: نحوا المصحف وضعوه فی مواضع الطهاره. ثم قال: اجلسوا لی کعبا، فاجلس فقال علیهالسلام: یا کعب! قد وجدت ما وعدنی ربی حقا فهل وجدت ما وعد ربک حقا؟ ثم قال: اضجعوا کعبا، فتجاوزه فرای طلحه صریعا فقال: اجلسوه، فاجلس، فقال: یا طلحه! قد وجدت ما وعدنی ربی حقا فهل وجدت ما وعد ربک حقا؟ ثم قال اضجعوه، فوقف رجل من القراء امامه و قال له علیهالسلام: ما کلامک؟! هذه الهام قد صدیت لاتسمع لک و لاترد جوابا. فقال علیهالسلام: انهما لیسمعان کلامی کما سمع اصحاب القلیب کلام الرسول، و لو اذن لهما فی الجواب لرایت عجبا. و مر بمعبد بن المقداد و هو فی الصرعی، فقال علیهالسلام: رحم الله ابا هذا، انما کان رایه فینا احسن من رای هذا. فقال عمار: الحمد لله الذی اوقعه و جعل خده الاسفل، و الله لا نبالی بمن عند عن الحق من والد و ولد. فقال علیهالسلام: رحمک الله یا عمار و جزاک عن الحق خیرا. و مر بعبدالله بن ربیعه و هو فی القتلی، فقال علیهالسلام: هذا البائس ما کان اخرجه نصر عثمان، و الله ما کان رای عثمان فیه و لا فی ابیه بحسن. و مر بمعبد بن زهیر بن امیه فقال علیهالسلام: لو کانت الفتنه براس الثریا لتناولها هذا الغلام، و الله ما کان فیها بذی مخبره، و لقد اخبرنی من ادرکه انه یلوذ خوفا من السیف حتی قتل البائس ضیاعا. و مر بمسلم بن قرضه فقال: البر اخرج هذا و لقد سالنی ان اکلم عثمان فی شیء یدعیه علیه بمکه فلم ازل به حتی اعطاه و قال لی: لولا انت ما اعطیته ان هذا ما علمت بئس العشیره، ثم جاء لحینه ینصر عثمان. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) ثم مر بعبدالله بن عمیر بن زهیر قال: هذا ایضا ممن اوضع فی قتالنا یطلب بزعمه دم عثمان. و مر بعبدالله بن حکیم بن حزام فقال: هذا خالف اباه فی الخروج علی، و ان اباه حیث لم ینصرنا بایع و جلس فی بیته، ما الوم احدا اذا کف عنا و عن غیرنا ولکن الملوم الذی یقاتلنا. و مر بعبدالله بن الاخنس فقال: اما هذا فقتل ابوه یوم قتل عثمان فی الدار فخرج غضبا لمقتل ابیه و هو غلام لا علم له بعواقب الامور. و مر بعبدالله بن الاخنس بن شریق فقال: اما هذا فانی انظر الیه و قد اخذ القوم السیوف و انه لهارب یعدو من السیف، فنهیت عنه فلم یسمع حتی قتل. و ایضا مصداق ما ذکره علیهالسلام خلافه ابن المعتز، فانه ولی الامر لیله ثم قتل.
کدح فی طلب المال لغایه فی نفسه، و ضحی من اجلها بدینه و آخرته، و لکن الاجل حال بینه و بینها، فانتقل من حسره الی ما هو اشد، انتقل من عذاب الدنیا الی عذاب الاخره، من تبدید الجهود بلا جدوی الی بئس المصیر.. و تصدق هذه الصوره علی الکثیر من الفئات، یحتکر هذا التاجر لیکون فی طلیعه اغنیاء العالم، و یخون ذاک المرتزق لیصل الی الحکم و السلطه، فیخطفه الموت بعد ان یدفع الثمن، و قبل ان یقبض المثمن! فهل من مدکر؟ قتل الانسان ما اکفره!.
امام علیهالسلام (در زیان تلاش بسیار) فرموده است: زیانکارترین مردم در داد و ستد و نومیدترین آنها در کوشش و تلاش مردی است که برای رسیدن به آرزوهای خود بدنش را کهنه گرداند (خویش را پیر نموده عمر به سر برد) و قضاء و قدرها او را به اراده و خواستش یاری نکرده (به آرزوهایش نرسیده) پس با حسرت و دریغ از دنیا برود و با گناهانش (که از تلاش بسیار به او رسیده) به آخرت وارد شود.
زندگانی دنیا یک نوع تجارت است، عمری که میگذرانیم تحویل میدهیم و بجای آن، ثواب یا گناه تحویل میگیریم. کسی ورشکسته است که در برابر عمری که از دست میدهد گناه به دست آورد. خدای عزیز بهترین تجارت را تشریح میکند: ( … ایمان بخدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله) و با مال و جان در راه خدا کوشش کردن … )
و قال علیهالسلام: (ان اخسر الناس صفقه) الصفقه کنایه عن المعامله، اذ المتعاملان یصفقان بعد التمام کنایه عن ان کلا منهما، قد غسل یده و نفضها عن ما کان یتعلق به (و اخیبهم سعیا) الخیبه عدم ادراک النتیجه بعد العمل لاجل الوصول (رجل اخلق بدنه) ای صرف عمره (فی طلب ماله، و لم تساعده المقادیر علی ارادته) فلم یصل الی ما امله من جمع المال (فخرج من الدنیا بحسرته) یتحسر و یحزن علی ما فات (و قدم علی الاخره بتبعته) ای بما یتبع ما جمع من الذنوب، و ما اشبه، فانه فقد دنیاه و آخرته بذلک.
اللغه: الصفقه: عقد البیع و اصله ضرب الید بالید. خاب امله: لم ینجح. السعی: الکد و العمل. اخلق: ابلی. تبعته: ما یترتب علیه من الاثم. الشرح: بیع باطل و صفقه خاسره و خیبه فی الامل لا یعدلها خیبه، کان هذا الانسان یکد و یتعب من اجل جمع المال لیکسب به شهره او ینال به مرتبه رفیعه او یحقق امنیه تعیش فی نفسه و ما ان جمعه و حصله حتی فاجاه الموت منغص الحیاه و مکدر الشهوات فبارت تجارته و خرج من الدنیا دون ان یستفید منه بل خرج و معه حسره و الم لما سیقدم علیه من الاخره و ما یلحقه من جرائه من التبعه و الاثم و العقوبه.
«و فرمود: زیان کارترین مردم در معامله و بی بهره ترین ایشان از لحاظ کوشش کسی است که در جستجوی مال خود تن خویش را فرسوده کرد و سرنوشتها او را به رسیدن به خواسته اش یاری نداد و با اندوه آن از دنیا بیرون شد و با گناه آن به آخرت در آمد.»
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ أَخْسَرَ النَّاسِ صَفْقَهً وَ أَخْیَبَهُمْ سَعْیاً رَجُلٌ أَخْلَقَ بَدَنَهُ فِی طَلَبِ مَالِهِ،
وَ لَمْ تُسَاعِدْهُ الْمَقَادِیرُ عَلَی إِرَادَتِهِ،فَخَرَجَ مِنَ الدُّنْیَا بِحَسْرَتِهِ،
وَ قَدِمَ عَلَی الْآخِرَهِ بِتَبِعَتِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
زیانکارترین مردم در دادوستد و ناامیدترین آنها در تلاش و سعی،کسی است که بدن خود را برای رسیدن به آرزوهای درازش فرسوده کرده ولی مقدرات،او را برای رسیدن به خواستههایش یاری ننموده است؛با حسرت از دنیا بیرون رفته و با گناهانش در سرای آخرت گام نهاده است.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در اینجا تنها مدرک دیگری که به آن اشاره کرده غررالحکم است که با تفاوت نسبتا مختصری این گفتار حکیمانه را آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۰)، اضافه می کنیم: ابن دمشقی (متوفای ۸۷۱) در کتاب جواهر المحلالب همین مضمون را با تفاوت قابل توجهی به این صورت ذکر کرده است: «إن اخیب الناس سعیا واخرهم صفقة من أخلق بدنه فی آماله وشغل
بها عن معالیه وماله، ولم توافقه الأقدار علی مراده و قدم علی آخرته بغیر زاده» (جواهر المطالب، ج ۲، ص ۱۴۴) کتاب مزبور گرچه بعد از نهج البلاغه گردآوری شده ولی تفاوت آن نشان میدهد که از منبع دیگری آن را اخذ کرده است.
در کتاب تمام نهج البلاغه نیز این کلام حکیمانه با تفاوت هایی ضمن وصایای علی به فرزندش امام مجتبی ذکر شده است (تمام نهج البلاغه، ص ۹۷۸))
زیانکارترین انسانها
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه کسی را که از همه بیشتر در معامله زندگی دنیا گرفتار خسران میشود و سعی و تلاش او به جایی نمیرسد معرفی کرده، میفرماید:«زیانکارترین مردم در دادوستد و ناامیدترین آنها در تلاش و سعی، کسی است که بدن خود را برای رسیدن به آرزوهای درازش فرسوده کرده ولی مقدرات،او را برای رسیدن به خواستههایش یاری ننموده است؛با حسرت از دنیا بیرون رفته و با گناهانش در سرای آخرت گام نهاده است»؛ (إِنَّ أَخْسَرَ النَّاسِ صَفْقَهً وَ أَخْیَبَهُمْ سَعْیاً رَجُلٌ أَخْلَقَ بَدَنَهُ فِی طَلَبِ مَالِهِ(در بسیاری از تسخ به جای «ماله»، «آماله» آمده است که تعبیر صحیح تری به نظر می رسد زیرا دنیاپرستان تمام تلاش خود را تنها برای رسیدن به مال نمی کنند بلکه برای رسیدن به مقام یا بهره مند شدن از عیش و نوش و شهوترانی نیز تلاش فراوان دارند.)،وَ لَمْ تُسَاعِدْهُ الْمَقَادِیرُ عَلَی إِرَادَتِهِ،فَخَرَجَ مِنَ الدُّنْیَا بِحَسْرَتِهِ،وَ قَدِمَ عَلَی الْآخِرَهِ بِتَبِعَتِهِ).
«صفقه» در اصل به معنای زدن دست به دست بههنگام معامله است (خریدار و فروشنده به عنوان انجام معامله دستشان را به دست یکدیگر میزنند) و تصفیق به معنای کف زدن نیز آمده است و سپس این واژه به معنای معامله و دادوستد استعمال میشود.
«اخلق» از ماده«خلوق»به معنای کهنگی است.
«تبعه» به معنای پیامدهای نامطلوب است.
حاصل کلام امام علیه السلام این است که گروهی از انسانها را به معاملهگرانی تشبیه میکند که در این دنیا تمام نیروهای خود را برای رسیدن به آمال و آرزوها بهکار میگیرند و در عین حال،مقدرات به آنها اجازه رسیدن به مقصود را نمیدهد و هنگامی که از دنیا خارج میشوند چیزی نیندوختهاند در حالی که تمام نیروهای خود را از دست دادهاند و با دست خالی و کوششهای بیهوده وارد عرصه محشر میشوند؛کفه حسنات آنها بسیار سبک و کفه سیئاتشان سنگین است.چراکه برای رسیدن به آمال و آرزوها علاوه بر هدر دادن نیروهای خدادادی، سیئاتی در نامه اعمال خود ثبت کرده و بار سنگینی بر دوش خود نهادهاند.
اگر تنها نیروهای خود را از دست داده بودند و گناهی مرتکب نمیشدند حسرت آنها کمتر بود اما شدیدترین حسرتها به فرموده امام علیه السلام حسرت گروهی است که زبان حالشان این است:
سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم
قرآن مجید نیز به این حقیقت اشارات گویایی دارد ازجمله در آیه 167 سوره بقره میخوانیم:« کَذَلِکَ یُرِیهِمُ اللّهُ أَعْمَالَهُمْ حَسَرَاتٍ عَلَیْهِمْ وَ مَا هُمْ بِخَارِجِینَ مِنَ النَّارِ »؛خداوند اینگونه است که اعمال آنها را بهصورت مایه حسرت به آنان نشان میدهد؛و هرگز از آتش (دوزخ) خارج نخواهند شد!».
در سوره والعصر نیز تصریح شده که همه انسانها در خسران و زیاناند جز گروهی که برنامه مشتمل بر چهار ماده دارند:ایمان،عمل صالح،دعوت بهسوی حق و دعوت به استقامت (در برابر عوامل گناه،مشکلات اطاعت و مصائب):
« وَ الْعَصْرِإِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍإِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ ».
در غرر الحکم نیز همین معنا بهصورت فشردهتری از امام امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده است:
«أخْسَرُ النّاسِ مَن رَضِی بالدُّنْیا عِوَضاً عن الآخِرَهِ؛ زیانکارترین مردم کسی است که دنیا را بهجای آخرت بپذیرد.(و برای رسیدن به آن هیچ قید و شرطی قائل نباشد)».(غررالحکم، ح ۲۴۷۲)
در آیه 14 سوره حدید آمده است:« وَ لَکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْکُمُ الْأَمَانِیُّ حَتَّی جَاءَ أَمْرُ اللّهِ وَ غَرَّکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ »؛ولی شما خود را به هلاکت افکندید و انتظار (های بیهوده) کشیدید،و (در همه چیز) شکّ و تردید داشتید، و آرزوهای دور و دراز،شما را فریب داد تا فرمان (مرگ از سوی) خدا فرارسید، و شیطان فریبکار شما را در برابر (اوامر) خداوند فریب داد!».
جمله «لَمْ تُسَاعِدْهُ الْمَقَادِیرُ» اشاره به این است که تقدیرات با گروهی همراه میشود و آنها به خواسته دل و هوسهای خود میرسند و دست خالی از دنیا میروند.گرچه اینها نیز زیانکارند ولی از آنها زیانکارتر کسانی هستند که به آن خواستهها نیز نمیرسند.
این سخن را با کلامی عبرتانگیز از مرحوم شیخ مفید در کتاب جَمَل پایان میدهیم.او از حسن بصری(معروف این است که حسن بصری در جنگ جمل حضور نداشت و حتی در بعضی از روایات آمده است که او بعد سخت از این مساله پشیمان شد (بحارالانوار، ج ۱، ص ۷۸) و آنچه در روایت مورد بحث از حسن نقل شده ظاهرا با واسطه بوده است همان گونه که روایات دیگری از او درباره جنگ جمل با تصریح به واسطه نقل شده است. (بحارالانوار، ج ۳۲، ص ۳۲۷، ح ۳۱۳)) چنین نقل میکند که طلحه از یکی از مزارع بسیار وسیع و مهم که عثمان به او بخشیده بود خارج میشد مزرعهای که گاه هنگام رفتن به آنجا هزار سوار او را همراهی میکردند سپس همراه او از مزرعه بازمیگشتند و این وضع همچنان ادامه یافت تا او در قتل عثمان شرکت کرد.
هنگامی که جنگ جمل فرارسید برای جنگیدن به وسط میدان آمد در حالی که زره محکمی پوشیده بود تا او را از تیرهای دشمن حفظ کند.ناگهان تیری آمد و بر بدن او نشست و مقدرات الهی واقع شد.در آن حال میگفت:تا کنون به خاک افتادن کسی را ندیدم که از من بدبختتر باشد.و این در حالی بود که سالها همراه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جهاد کرده و از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حمایت نموده بود.
سرانجام این افتخارات را از دست داد.حسن بصری میافزاید:من قبر او را دیدم که عابران آن را آلوده کرده بودند.اما زبیر؛او نیز هنگامی که پشیمان شد و از جنگ جمل کنارهگیری کرد بهسراغ یکی از قبایل عرب آمد و گفت:مرا پناه بدهید.به او گفتند:ای زبیر! تو قبلاً به دیگران پناه دادی و نیاز به پناه نداشتی.از چه چیز میترسی؟ به خدا سوگند پسرت باعث این ترس تو شده است.در این هنگام ابن جرموز بهسراغ او رفت و او را به قتل رساند.و به خدا سوگند هرگز کسی را ضایعتر از او ندیدم.قبر او در سرزمین وادی السباع،محلی است که شغالان آن را آلوده میکنند.
سپس میافزاید:
«وَ لَمّا خَرَجا لَم یُدْرِکا ما طَلَبا و لَم یَرجِعا إلی ما تَرَکا؛ آری،این دو نفر از دنیا رفتند و به آنچه میخواستند،نرسیدند (و آنچه را از دست دادند نیز دوباره بهدست نیاوردند)».(جمل، ص ۳۸۴ و ۳۸۵.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The worst in bargaining and the most unsuccessful in striving is a man who exerts himself in seeking riches although fate does not help him in his aims and, consequently, he leaves this world in a sorrowful state while in the Hereafter, too, he will face its ill consequences.”{Despite efforts throughout life, a man does not always achieve all the successes of life. If on some occasions he succeeds, as a result of effort and of seeking, on many others he has to face defeat and give up his objectives, admitting defeat before fate. A little thinking can lead to the conclusion that when things of this world cannot be achieved despite one's effort and pursuit, how can the success of the next world be achieved without striving and pursuing? A Persian couplet says: “You hankered after the world but did not attain the objective. O Allāh! What will be the result when the good of the next world has not even been sought?”}
وَ قَالَ علیه السلام الرّزقُ رِزقَانِ طَالِبٌ وَ مَطلُوبٌ فَمَن طَلَبَ الدّنیَا طَلَبَهُ المَوتُ حَتّی یُخرِجَهُ عَنهَا وَ مَن طَلَبَ الآخِرَةَ طَلَبَتهُ الدّنیَا حَتّی یسَتوَفیَِ رِزقَهُ مِنهَا
ترجمهها:
(اقتصادی، اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: روزی بر دو قسم است:
آن که او را میخواهد، و آن که تو او را میجویی. کسی که دنیا را خواهد، مگر نیز او را میطلبد تا از دنیا بیرونش کند، و کسی که آخرت خواهد، دنیا او را میطلبد تا روزی او را به تمام پردازد .
روزی دو گونه است: آن که بجوید و آن که بجویندش، پس آن که دنیا را جوید مرگ در پی او پوید تا از دنیایش برون راند و آن که آخرت را خواهد دنیا او را جوید تا روزیش را به کمال بدو رساند.
و فرمود روزی دو قسمست طلب کننده و طلب کرده شده پس هر که طلب کرد دنیا را طلب کرد او را مرگ تا آنکه بیرون برد او را از دنیا و هر که طلب کرد آخرت را طلب کرد او را دنیا تا که بستاند تمام روزی خود را از دنیا
و فرمود (علیه السلام): روزی بر دو گونه است: یکی آنکه او تو را طلب می کند و دیگری آنکه تو در طلبش هستی. هر که دنیا را طلب کند، مرگ در طلب اوست تا از دنیا بیرونش برد و هر که آخرت را طلب کند، دنیا او را طلب کند و روزیش را بتمامی به او رساند.
و آن حضرت فرمود:رزق دو نوع است:رزقی که انسان را میطلبد و رزقی که انسان آن را میجوید، آن که دنیا را میطلبد مرگ دنبال اوست تا او را از دنیا بیرون ببرد، و آن که آخرت را میخواهد دنیا به دنبال اوست تا رزقش را به طور کامل از دنیا بستاند .
شروح:
(روزی دو قسم است: یکی آن که در پی تو است و دیگری آن که تو در پی آنی، پس کسی که خواهان دنیاست مرگ او را میطلبد تا از دنیا ببردش، و کسی که طالب آخرت است دنیا او را میطلبد تا وی از آن روزی خود را کامل ببرد). امام (علیه السلام) صفت طالب را برای روزی از آن رو استعاره آورده است که روزی همچون کسی که در پی صاحبش درآید ناگزیر به او میرسد. و از طلب دنیا به دلیل نتیجهی مقدری که در پی دارد، یعنی مرگ، برحذر داشته است به طوری که گویی مرگ شخص را دنبال میکند تا او را از دنیا بیرون سازد، آن هم به خاطر آن که خود شخص، دنیا را میجوید، و وادار به رفتن در پی آخرت نموده است به دلیل این که لازمهی طلب آخرت آن است که دنیا و اهل دنیا در پی کسی میروند که از دنیا بریده است تا آنجا که روزی وی از دنیا میسد، و این کاری است پسندیده، و ما در گذشته دلیل اقبال مردم را بر کسی که از ایشان بریده است بروشنی بیان کردیم.
وَ قَالَ ع:اَلرِّزْقُ رِزْقَانِ طَالِبٌ وَ مَطْلُوبٌ فَمَنْ طَلَبَ الدُّنْیَا طَلَبَهُ الْمَوْتُ حَتَّی یُخْرِجَهُ عَنْهَا وَ مَنْ طَلَبَ الآْخِرَةَ طَلَبَتْهُ الدُّنْیَا حَتَّی یَسْتَوْفِیَ [مِنْهَا رِزْقَهُ]
( د«رزقه منها». ) رِزْقَهُ مِنْهَا .
هذا تحریض علی طلب الآخرة و وعد لمن طلبها بأنه سیکفی طلب الدنیا و إن الدنیا ستطلبه حتی یستوفی رزقه منها.
و قد قیل مثل الدنیا مثل ظلک کلما طلبته بعد عنک فإن أدبرت عنه تبعک
(و قال علیهالسلام: الرزق رزقان) روزی بر دو قسمت است (طالب) رزقی که طلب کننده صاحب خود است (و مطلوب) و رزقی که طلب کرده شده است یعنی صاحب او طلب کننده است استعاره لفظ (طالب) از برای رزق به جهت وجوب وصول او است به صاحب خود. پس شبیه باشد به چیزی که طالب صاحب خود باشد (فمن طلب الدنیا) پس هر که طلب کند دنیا را (طلبه الموت) طلب کند او را موت (حتی یخرجه عنها) تا بیرون برد او را از دنیا به صد اندوه و بلا (و من طلب الاخره) و هر که طلب کند آخرت را (طلبته الدنیا) طلب کند او را دنیا (حتی یستوفی رزقه منها) تا آنکه بستاند تمام روزی خود را از دنیا این کلام میمنت انجام ماخوذ است از حدیث قدسی که (یا دنیا اخدمی من خدمنی و اتعبی من تبعک) یعنی ای دنیا خدمت کن کسی را که خدمت میکند مرا و در تعب و رنج انداز کسی را که پیروی میکند تو را
فرمود رزق دو نوع باشد، یکی طالب شخص را میجوید. و یکی مطلوب شخص او را میجوید پس هر که طلب میکند دنیا را تا تمام بستاند رزق خود را از دنیا پس آن شخص اول طالب است روزی را و مرگ او را طالب، و شخص ثانی طالب است آخرت را و روزی او را طالب
و قال علیهالسلام: «الرزق رزقان: طالب و مطلوب، فمن طلب الدنیا طلبه الموت حتی یخرجه عنها و من طلب الاخره طلبته الدنیا حتی یستوفی رزقه منها.» یعنی و گفت علیهالسلام که روزی دو قسم روزی است: یک قسم طلبکننده است و یک قسم طلب کرده شده، پس کسی که طلب کند دنیا را طلب کند او را مرگ تا اینکه بیرون کند او را از دنیا و کسی که طلب کرد آخرت را طلب کند او را دنیا تا اینکه استیفا کند روزی خود را از آن.
المعنی: تقسیم الرزق الی قسمین باعتبار حال المرزوق، فالرزق الطالب لمن صرف همه فی امر آخرته و لا یتوجه الی تحصیل الدنیا لعلو همته، فالرزق المقدر له یطلبه حتی یصل الیه و الکسب بمقدار تحصیل القوت لنفسه و عیاله الواجبی النفقه من طلب الاخره ایضا. و الرزق المطلوب لمن طلب الدنیا و لم یهتم بالاخره، و هو الذی یطلبه الموت حتی یخرجه من الدنیا. الترجمه: فرمود: روزی دو تا است: یکی جویای روزیخور است و یکی را جویند، هر کس بدنبال دنیا رود مرگ در دنبال او باشد تا از دنیاش بیرون برد، و هر کس دنبال آخرت رود دنیا بدنبال او باشد تا همه روزی او را به وی بپردازد.
فی (الکافی): اوحی تعالی الی الدنیا ان اتعبی من خدمک و اخدمی من خدمنی. ایضا عنه (علیه السلام): اما ان زهد الزاهد فی هذه الدنیا لاینقصه مما قسم الله تعالی له فیها، و ان حرص الحریص علی عاجل زهره الحیاه الدنیا لایزیده فیها، فالمغبون من حرم حظه من الاخره. و عن الباقر (علیه السلام): قال تعالی: و عزتی و جلالی! لایوثر عبدهوای علی هواه فی شیء من امر الدنیا، الا جعلت غناه فی نفسه و ضمنت السماوات و الارض رزقه، و کنت له من وراء تجاره کل تاجر. (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) هذا، و فی (الکشی): اتی عمار یوم صفین بلبن فضحک، و قال: قال لی النبی (صلی الله علیه و آله): آخر شراب تشربه من الدنیا مذقه من لبن حتی تموت. و فی خبر آخر: آخر زادک من الدنیا ضیاح من لبن.
(طالب) ای رزق من غیر احتساب (و مطلوب) و هو الذی صممت علیه، و سعیت الیه (فمن طالب الدنیا) لا یلوی علی شیء (طلبه الموت) و ادرکه قبل ان یبلغ من الدنیا حاجته، (و من طلب الاخره الخ).. و سعی لها سعیها نال منها ما اراد، و من قبل اخذ من دنیاه ما کفاه. و تقدم مع الشرح قوله فی الخطبه 97: (و طالب للدنیا و الموت یطلبه) و فی الحکمه 378: (الرزق رزقان الخ)..
امام علیهالسلام (درباره روزی) فرموده است: روزی دو جور است: یکی تو را میجوید و دیگری را تو میجوئی، پس کسی که دنیا خواه باشد (برای روزی خود را به رنج اندازد) مرگ او را میطلبد تا از دنیا بیرونش برد، و کسی که آخرت خواهد (به طاعت و بندگی مشغول بوده و بیش از نیاز برای روزی تلاش نکند) دنیا او را میطلبد تا او از آن روزی خود را تمام بستاند (خلاصه روزی جویای طالب آخرت و دنیاخواه جوینده روزی است).
رزق چیزی است که از گلو پائین میرود و صرف بدن میشود و آن ربطی به ثروت ندارد. بیچارگانی که غذاهای گوناگون را با لذت فراوان میخورند و ثروتمندانی که از همه چیز پرهیزند فراوانند، در این میان، دست و پا کردن و خدا و قیامت را فراموش کردن اشتباه محض است، زیرا چه بسا ثروت افزون شود و سلامتی و خوراک محدود و گناه زیاد. خدا زبان حال این عده را چنین میفرماید: (وقتی به آنان گفته میشود از آنچه خدا به شما رزق داده در راه خدا انفاق کنید میگویند آیا به کسی انفاق میکنیم که اگر خدا میخواست به آنان انفاق میکرد؟!)
و قال علیهالسلام: (الرزق رزقان طالب یطلب ذلک الرزق الانسان (و مطلوب) یطلبه الانسان و یسعی له (فمن طلب الدنیا طلبه الموت حتی یخرجه عنها) فقد صرف عمره فی الطلب ثم مات و خرج من الدنیا التی کان طلبه لاجلها- و هذا هو الرزق المطلوب- و من طلب الاخره) و کان عمله لاجلها (طلبته الدنیا حتی یستوفی) و یکمل (رزقه منها) ای من الدنیا، و هذا هو الرزق الطالب، و هو افضل الرزقین.
اللغه: یستوفی: یاخذ الشیء تاما کاملا. الشرح: جعل الرزق طالبا لانه سیحصل علیه و جعله مطلوب باعتبار توقف قسم من الرزق علی السعی و الکد و الجهاد و قد نفر من طلب دنیا و الانصراف الیها بکل ما یملک لانه لا یصل الیها الا و قد ادرکه الموت فاخرجه عنها ذلیلا صاغرا لم یدرک ما یرید و لم یحقق امنیته و رغب فی الاخره و السعی الیها و ان الله قد تکفل بایصال رزق العامل الیها متی اخلص فی سعیه و توکل علی ربه و لابد ان یستوفی رزقه المکتوب له …
«و فرمود: روزی دو گونه است: یکی جوینده و دیگری که بجویندش، آن کس که دنیا را بجوید مرگ در پی اوست تا او را از دنیا بیرون برد و آن کس که آخرت را جوید دنیا در پی اوست تا روزیش را به کمال فرا گیرد.»
این سخن تحریص به طلب آخرت است و وعده آن است که هر کس در طلب آخرت باشد از طلب دنیا کفایت می شود و دنیا خود در جستجوی اوست تا روزی خود را به کمال از دنیا فرا گیرد. و گفته شده است مثل دنیا چون سایه توست، هر چه در جستجوی آن برآیی از تو دور می شود و اگر پشت به آن کنی از پی تو می آید.
[[و قال علیهالسلام ]]
الرِّزْقُ رِزْقَانِ:طَالِبٌ،وَ مَطْلُوبٌ.فَمَنْ طَلَبَ الدُّنْیَا طَلَبَهُ الْمَوْتُ،حَتَّی یُخْرِجَهُ عَنْهَا؛وَ مَنْ طَلَبَ الْآخِرَهَ طَلَبَتْهُ الدُّنْیَا،حَتَّی یَسْتَوْفِیَ رِزْقَهُ مِنْهَا.
امام علیه السلام فرمود:
روزی بر دو گونه است:یکی آنکه بهدنبال انسان میآید و دیگر آنکه انسان بهدنبال آن میرود.کسی که دنیا را بطلبد،مرگ،او را میطلبد تا او را از دنیا خارج کند (و به تمام خواستههایش نخواهد رسید) و کسی که طالب آخرت باشد دنیا در طلب او برمیآید تا وی روزیاش را بهطور کامل از دنیا برگیرد.(سند گفتار حکیمانه:
تنها منبع دیگری که خطیب در مصادر برای این گفتار حکیمانه نقل کرده غررالحکم است که با تفاوتی آن را ذکر کرده و شبیه صدر این کلام در نامه ۳۱ (وصیت امام عالی به فرزند دلبندش امام مجتبی علیه) و در حکمت ۳۷۹ آمده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۱))
طالبان دنیا و طالبان آخرت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه برای اینکه دنیاپرستان را از راهی که میروند بازدارد و طالبان آخرت را در مسیری که دارند تشویق کند میفرماید:«روزی بر دوگونه است:یکی آنکه بهدنبال انسان میآید و دیگر آنکه انسان بهدنبال آن میرود»؛ (الرِّزْقُ رِزْقَانِ:طَالِبٌ،وَ مَطْلُوبٌ).
تجربههای ما نیز در زندگی به ما نشان داده است که گاه روزیهای فراوانی بیآنکه انسان بهدنبال آن برود و یا تلاش زیادی داشته باشد به او میرسد و گاه به عکس،تمام تلاش خود را برای رسیدن به اموال و ثروتهایی بهکار میگیرد و گاه بخش مهمی از عمر خودش را در این راه صرف میکند ولی هرگز به آن نمیرسد و ناکام از دنیا میرود.
لذا امام علیه السلام بهدنبال این تقسیم دوگانه میفرماید:«کسی که دنیا را بطلبد،مرگ، او را میطلبد تا او را از دنیا خارج کند (و به تمام خواستههایش نخواهد رسید) و کسی که طالب آخرت باشد دنیا در طلب او برمیآید تا وی روزیاش را بهطور کامل از دنیا برگیرد»؛ (فَمَنْ طَلَبَ الدُّنْیَا طَلَبَهُ الْمَوْتُ،حَتَّی یُخْرِجَهُ عَنْهَا؛وَ مَنْ طَلَبَ الْآخِرَهَ طَلَبَتْهُ الدُّنْیَا،حَتَّی یَسْتَوْفِیَ رِزْقَهُ مِنْهَا).
اشاره به اینکه دنیاپرستان غالباً به اهداف خود نمیرسند به خصوص اینکه هر قدر از دنیا را بهدست آورند عطش آنها فزونتر میشود تا زمانی که مرگ گلوی آنها را میفشارد و با حسرت آنچه بهدست نیاوردهاند و حسرت عدم استفاده از آنچه بهدست آوردهاند با زندگی وداع میگویند.
به عکس،طالبان آخرت بهوسیله تلاش آمیخته با تقوایی که دارند به زندگی ساده مطلوبی میرسند و خداوند منان روزی آنها را تأمین میکند و زمانی که از دنیا میروند نه حسرت و آه دارند و نه نگرانی.
در روایت هشامیه معروف که مرحوم کلینی در آغاز کتاب کافی آن را آورده است از قول امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ الْعُقَلَاءَ زَهِدُوا فِی الدُّنْیا وَ رَغِبُوا فِی الْآخِرَهِ لِأَنَّهُمْ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْیا طَالِبَهٌ مَطْلُوبَهٌ وَ الْآخِرَهَ طَالِبَهٌ وَ مَطْلُوبَهٌ فَمَنْ طَلَبَ الْآخِرَهَ طَلَبَتْهُ الدُّنْیا حَتَّی یسْتَوْفِی مِنْهَا رِزْقَهُ وَ مَنْ طَلَبَ الدُّنْیا طَلَبَتْهُ الْآخِرَهُ فَیأْتِیهِ الْمَوْتُ فَیفْسِدُ عَلَیهِ دُنْیاهُ وَ آخِرَتَه؛ عاقلان،زهد در دنیا و رغبت در آخرت را پیشه کردند زیرا آنها میدانند که دنیا طالب و مطلوب و آخرت نیز طالب و مطلوب است (یعنی) آنکس که آخرت را طلب کند دنیا بهسراغ او میآید تا رزق او را بهطور کامل به او برساند اما کسی که دنیا را طلب کند آخرت،او را میطلبد یعنی مرگ بهسراغش میآید؛هم دنیایش را فاسد میکند و هم آخرتش را».(کافی، ج ۱، ص ۱۸، ح ۱۲.)
البته مفهوم این سخن این نیست که طالبان آخرت برای تأمین زندگی ساده خود تلاش نکنند چراکه در روایات زیادی دستور به تلاش برای معاش داده شده است،بلکه منظور این است که دنیاطلبان که پیوسته برای رسیدن به اموال و ثروتهای بیشتر تلاش میکنند حرص را کنار بگذارند و عمر خود را برای چیزی که هرگز بهدست نمیآید و یا اگر بهدست آید نمیتوان آن را مصرف کرد تباه نکنند.
در حکمت 379 نیز تعبیر دیگری از این گفتار حکیمانه آمده است آنجا که امام علیه السلام روزی را به دوگونه تقسیم میکند:گونهای از آن بهسراغ انسان میآید هر چند او به سراغش نرود و گونهای از آن که انسان بهسراغ آن میرود؛گاه به آن میرسد و گاه به آن نمیرسد و بهدنبال آن،امام علیه السلام توصیه به خویشتنداری از زیادتطلبی و حرص میکند،همان چیزی که جهان را پر از شور و شر میکند و سرچشمه بسیاری از بدبختیهاست.
شبیه همین مضمون در وصیتنامه امام علیه السلام به فرزندش حسن به علی علیه السلام دیده میشود و تمام این عبارات پرمعنا برای نجات انسانها از چنگال حرص در دنیاست.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Livelihood is of two kinds: the seeker and the sought. Therefore, whoever hankers after this world, death traces him till it turns him out of it. But whoever hankers after the Hereafter, worldly ease itself seeks him till he receives his livelihood from it.”
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ أَولِیَاءَ اللّهِ هُمُ الّذِینَ نَظَرُوا إِلَی بَاطِنِ الدّنیَا إِذَا نَظَرَ النّاسُ إِلَی ظَاهِرِهَا وَ اشتَغَلُوا بِآجِلِهَا إِذَا اشتَغَلَ النّاسُ بِعَاجِلِهَا فَأَمَاتُوا مِنهَا مَا خَشُوا أَن یُمِیتَهُم وَ تَرَکُوا مِنهَا مَا عَلِمُوا أَنّهُ سَیَترُکُهُم وَ رَأَوُا استِکثَارَ غَیرِهِم مِنهَا استِقلَالًا وَ دَرَکَهُم لَهَا فَوتاً أَعدَاءُ مَا سَالَمَ النّاسُ وَ سَلمُ مَا عَادَی النّاسُ بِهِم عُلِمَ الکِتَابُ وَ بِهِ عَلِمُوا وَ بِهِم قَامَ الکِتَابُ وَ بِهِ قَامُوا لَا یَرَونَ مَرجُوّاً فَوقَ مَا یَرجُونَ وَ لَا مَخُوفاً فَوقَ مَا یَخَافُونَ
ترجمهها:
(اخلاقی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: دوستان خدا آنانند که به درون دنیا نگریستند آنگاه که مردم به ظاهر آن چشم دوختند، و سر گرم آینده دنیا شدند آنگاه که مردم به امور زودگذر دنیا پرداختند .
پس هواهای نفسانی که آنان را از پای در میآورد، کشتند، و آنچه که آنان را به زودی ترک میکرد، ترک گفتند، و بهرهمندی دنیا پرستان را از دنیا، خوار شمردند، و دستیابی آنان را به دنیا زودگذر دانستند . با آنچه مردم آشتی کردند، دشمنی ورزیدند، و با آنچه دنیا پرستان دشمن شدند آشتی کردند ، قرآن به وسیله آنان شناخته میشود، و آنان به کتاب خدا آگاهند، قرآن به وسیله آنان پا بر جاست و آنان به کتاب خدا استوارند ، به بالاتر از آنچه امیدوارند چشم نمیدوزند، و غیر از آنچه که از آن میترسند هراس ندارند .
[و فرمود:] دوستان خدا آنانند که به درون دنیا نگریستند، هنگامی که مردم برون آن را دیدند، و به فردای آن پرداختند آن گاه که مردم خود را سرگرم امروز آن ساختند ، پس آنچه را از دنیا ترسیدند آنان را بمیراند ، میراندند، و آن را که دانستند به زودی رهاشان خواهد کرد راندند و بهرهگیری فراوان دیگران را از جهان خوار شمردند، و دست یافتنشان را بر نعمت دنیا، از دست دادن آن خواندند. دشمن آنند که مردم با آن آشتی کردهاند. و با آنچه مردم با آن دشمنند در آشتی به سر بردهاند. کتاب- خدا- به آنان دانسته شد و آنان به کتاب خدا دانایند. کتاب به آنان برپاست و آنان به کتاب برپایند. بیش از آنچه بدان امید بستهاند ، در دیده نمیآرند. و جز از آنچه از آن میترسند از چیزی بیم ندارند.
و فرمود بدرستی که دوستان خدا آنها اندکند که نظر کردند بسوی باطن دنیا هر گاه نظر کردند مردمان بظاهر آن و مشغول شدند بعاقبت آن هر گاه مشغول شوند مردمان بمتاع شتابنده پس میمیرانیدند از دنیا چیزی را که ترسیدند که بمیراند ایشان را از نفس اماره و ترک کردند از دنیا آنچه دانستند که آن زود باشد که ترک کنید ایشان را و دیدند بسیار خواستن غیر خود را از آن متاع اندک خواستن و دیدند دریافتن خود را از آن فنا را ایشان دشمنان چیزیاند که صلح کردند مردمان بآن و صلح کنانند با چیزی که دشمنی کردند مردمان بایشان دانسته شد قران و بقرآن دانسته شدند و بایشان قائم شده کتاب خدا و بقرآن قائم شدند و عالم گشتند نمیبینند آنچه امید داشته شده است بالای آنچه امید میدارند از ثواب و نه ترسیده شده را بالای آنچه میترسند از عذاب
و فرمود (علیه السلام): دوستان خدا کسانی اند که به باطن دنیا نگریستند، در حالی که، دیگران به ظاهر آن می نگرند. آنان به کار آخرت پرداختند، در حالی که، دیگران به کار دنیا پردازند.
از دنیای خود دور کردند، آنچه را که می ترسیدند، سبب هلاکتشان شود و ترک کردند، آنچه را که می دانند که سرانجام ترکشان خواهد کرد. بهره مند شدن فراوان دیگران را از دنیا، بی مقدار شمردند و به دست آوردنش را با از دست دادن آن یکی دانستند.
با آنچه مردم دیگر دوست هستند، دشمن اند و با آنچه مردم دیگر دشمن اند، دوست هستند.
قرآن به آنان دانسته شد و خود دانای آن هستند. کتاب خدا به ایشان بر پاست و آنان به کتاب خدا بر پایند.
بیش از آنکه بدان امید بسته اند، نمی بینند و از چیزی، جز آنچه باید از آن بترسند، نمی ترسند.
و آن حضرت فرمود:اولیا خدا آنانی هستند که به باطن دنیا نظر کردند وقتی که مردم به ظاهرش نگریستند،و به فردای آن مشغول شدند وقتی مردم به امروزش پرداختند ،پس از دنیا میراندند آنچه را که میترسیدند آنان را بمیراند،و رها کردند آنچه را که دانستند به زودی آنان را رها نماید، بسیار خواهی دیگران را از دنیا کم یافتند،و یافتنشان را از دنیا از دست دادن دیدند .
دشمنند آنچه را که مردم با آن آشتی هستند،و آشتیاند آنچه را که مردم با آن دشمنند .
قرآن به آنان دانسته شد و آنان به قرآن دانستند،کتاب به آنان بر پاست و آنان هم به کتاب برپایند .
امیدی فوق آنچه امید دارند،و بیمی بالاتر از آنچه بیم دارند نمیبینند .
شروح:
ظاهر الدنیا: لذاتها المخدجه، و باطنها: ما یندرج تحت تلک اللذات من البلوی و المحن، و یتعقبها من التبعات و المواخذات علی الاستمرار الاعداء، ما سالم الناس من الاقبال بکل الوجوه علی الدنیا الدنیه و الاشتغال عما بعد المنیه، و الاکتفاء بالجهل من العلم و بالبطاله من العمل و بالدنیا من الاخره. و سلم ما عادی الناس: علی عکس ذلک. بهم علم الکتاب: ای کانوا حمله کتاب الله و حفظته لا حفظه صورته فحسب. بل حفظه صورته و حقیقه و المعربین عن حقائق تاویله، و دقائق تفسیره و به علموا ای بالقرآن عرف اولیاء الله حیث نبه علی صفاتهم (و دل علی نزاهتهم و نقاء ذواتهم). و بهم قام الکتاب: ای صارت احکام الکتاب بسببهم ماخوذا بها معمولا علیها فظلت اعمده الدین القیم بهم قائمه و آثاره فیما بین الخلائق ظاهره دائمه، و به قاموا باوامر الکتاب و نواهیه، و بنشر جمیع ذلک علی اهالیه لا یرجون الا رضا الله و ثوابه، و لا یخافون الا سخطه و عقابه.
(دوستان خدا کسانی هستند که به باطن دنیا نگاه کنند، آنگاه که مردم به ظاهر آن مینگرند و به پایان آن بپردازند، وقتی که مردم به وضع حاضر آن مشغولند، پس نابود میسازند آنچه را که میترسند آنها را نابود سازد، و ترک میکنند آنچه را که میدانند آنها را ترک خواهد کرد، و میبینند که بهرهبرداری فراوان دیگران از دنیا، کم بهره بردن است و دریافتن دنیا توسط ایشان، از دست دادن آخرت است، آنان با آنچه مردم در صلحند دشمن، و با آنچه مردم با آن دشمنند در صلح میباشند.. به وسیلهی ایشان کتاب آسمانی شناخته شده و به وسیلهی کتاب آنها شناخته شدند، و به وسیلهی آنها کتاب پایدار، و به وسیله کتاب آنها جاودانه شدند، امیدی بالاتر از امیدشان و ترسی بیشتر از ترس ایشان قابل تصور نیست). امام (علیه السلام) دوستان خدا را به وسیلهی ده صفت مشخص کرده است: 1- آنان به باطن و حقیقت دنیا و هدف حکمت الهی از پیدایش دنیا مینگرند و در نتیجه مطابق آگاهی خود عمل میکنند، در موقعی که مردم به ظاهر آن یعنی به آرایش و اندوختههای دنیا توجه دارند. 2- و به پایان دنیا مشغولند یعنی آنچه را که خداوند مقابل چشمشان، به عنوان هدف اصلی و نتیجهی آمادگی از دنیا قرار داده است که همان اجر و مزد و خوشنودی خدا میباشد، آنگاه که مردم به وضع حاضر و لذات موجود دنیا سرگرمند. 3- آنچه را که از دنیا ممکن بود باعث نابودی آنها شود، آنها نابود ساختهاند، یعنی نفس امارهای را که میترسیدند بر آنها غلبه کره و بر عقلشان چیره شود و در نتیجه باعث مرگ و نابودی آنها در آخرت گردد. و احتمال دارد که مقصود- به صورت استعاره- همان اندوختههای دنیا باشد که باعث نابودی انسان میگردند، و گویی از آن جهت که آنان دنیا را ترک کرده و به آن توجهی ندارند، دنیا در نزد آنها مرده و فراموش شده است. 4- و ترک میکنند از دنیا آنچه را که میدانند سرانجام آنها را ترک خواهد کرد، یعنی همان زیب و زیور دنیا که با مردن ایشان آنها را ترک خواهد گفت. من در هر دو مورد برای بیان جنس است. 5- بهرهی فراوان دیگرن را از دنیا کمبهرگی، و دریافت آنها را از دنیا، از دست دادن میدانند، یعنی کمبهرگی از خیر آخرت و از دست دادن آن، از آن رو که دریافت دنیا و بهرهی زیاد از آن چنین نتیجهای را دارد. 6- با آنچه مردم سازش دارند، یعنی با دنیا، دشمن، و با آنچه مردم آن را دشمن میدارند یعنی آخرت در صلح و سازشند. 7 و 8- به وسیلهی ایشان کتاب دانسته شد، چون ایشان کتاب را پاسداری و تفقه میکنند و به دیگران میآموزند، و به وسیلهی کتاب ایشان شناخته شدند به دلیل شهرتشان به وسیلهی آن در نزد مردم. 9- وسیلهی آنها کتاب پایدار ماند، یعنی احکام کتاب در بین مردم برقرار ماند و مردم به آن احکام عمل کردند، و همچنین به وسیلهی کتاب آنها جاودانه شدند یعنی با اجرای اوامر، و نواهی و آنچه سزاوار ایشان بود. و احتمال دارد که مقصود استواری ایشان در امر معاش و معاد به برکت قرآن باشد. 10- امیدی بالاتر از امیدی که به پاداش الهی دارند، و خوفی بالاتر از خوفی که از عذاب خدا و دوری از او دارند، وجود ندارد از آن رو که اینان یقین به آن امید و ترس در آن عالم دارند.
وَ قَالَ ع:إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ هُمُ الَّذِینَ نَظَرُوا إِلَی بَاطِنِ الدُّنْیَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَی ظَاهِرِهَا وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا إِذَا اشْتَغَلَ النَّاسُ بِعَاجِلِهَا فَأَمَاتُوا مِنْهَا مَا خَشُوا أَنْ یُمِیتَهُمْ وَ تَرَکُوا مِنْهَا مَا عَلِمُوا أَنَّهُ سَیَتْرُکُهُمْ وَ رَأَوُا اسْتِکْثَارَ غَیْرِهِمْ مِنْهَا اسْتِقْلاَلاً وَ [دَرْکَهُمْ]
دَرَکَهُمْ لَهَا [فَوَاتاً]
فَوْتاً [أَعْدَاءٌ لِمَا]
أَعْدَاءُ مَا سَالَمَ النَّاسُ وَ [سَلْمٌ لِمَنْ]
سَلْمُ مَا عَادَی النَّاسُ بِهِمْ عُلِمَ اَلْکِتَابُ وَ بِهِ [عُلِمُوا]
عَلِمُوا وَ بِهِمْ قَامَ [ کِتَابُ اللَّهِ تَعَالَی ]
اَلْکِتَابُ وَ بِهِ قَامُوا لاَ یَرَوْنَ مَرْجُوّاً فَوْقَ مَا یَرْجُونَ وَ لاَ مَخُوفاً فَوْقَ مَا یَخَافُونَ .
هذا یصلح أن تجعله الإمامیة شرح حال الأئمة المعصومین علی مذاهبهم لقوله فوق ما یرجون بهم علم الکتاب و به علموا و أما نحن فنجعله شرح حال العلماء العارفین و هم أولیاء الله الذین ذکرهم ع لما نظر الناس إلی ظاهر الدنیا و زخرفها من المناکح و الملابس و الشهوات الحسیة نظروا هم إلی باطن الدنیا فاشتغلوا بالعلوم و المعارف و العبادة و الزهد فی الملاذ الجسمانیة فأماتوا من شهواتهم و قواهم المذمومة کقوة الغضب و قوة الحسد ما خافوا أن یمیتهم و ترکوا من الدنیا اقتناء الأموال لعلمهم أنها ستترکهم و أنه لا یمکن دوام الصحبة معها فکان استکثار الناس من تلک الصفات استقلالا عندهم و بلوغ الناس لها فوتا أیضا عندهم فهم خصم لما سالمه الناس من الشهوات و سلم لما عاداه الناس من العلوم و العبادات و بهم علم الکتاب لأنه لولاهم لما عرف تأویل الآیات المتشابهات و لأخذها الناس علی ظواهرها فضلوا و بالکتاب علموا لأن الکتاب دل علیهم و نبه الناس علی مواضعهم نحو قوله إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ ( سورة فاطر 28.) .
و قوله هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ (سورة الزمر 9. ) .
و قوله وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً ( سورة البقرة 269. ) .
و نحو ذلک من الآیات التی تنادی علیهم و تخطب بفضلهم و بهم قام الکتاب لأنهم قرروا البراهین علی صدقه و صحة وروده من الله تعالی علی لسان جبریل ع و لولاهم لم یقم علی ذلک دلالة للعوام و بالکتاب قاموا أی باتباع أوامر الکتاب و آدابه قاموا لأنه لو لا تأدبهم بآداب القرآن و امتثالهم أوامره لما أغنی عنهم علمهم شیئا بل کان وباله علیهم ثم قال إنهم لا یرون مرجوا فوق ما یرجون و لا مخوفا فوق ما یخافون و کیف لا یکونون کذلک و مرجوهم مجاورة الله تعالی فی حظائر قدسه و هل فوق هذا مرجو لراج و مخوفهم سخط الله علیهم و إبعادهم عن جنابه و هل فوق هذا مخوف لخائف
(و قال علیهالسلام: ان اولیاء الله) به درستی که دوستان خدا (هم الذین نظروا الی باطن الدنیا) آنانند که نظر کردند به حقیقت دنیا و کنه آن یعنی ملاحظه نمودند آن چیزی را که مندرج است در تحت لذت آن از محن و بلوی و تبعات و مواخذات (اذ نظر الناس الی ظاهرها) در وقتی که نظر کردند مردمان به ظاهر او از لذات متجدده و جمع آمال و اموال آن (و اشتغلوا باجلها) و مشغول شدند به عاقبت آن کار که آن ثواب عمل است بعد از اجل (اذ اشتغل الناس بعاجلها) وقتی که مشغول گشتند مردمان به متاع شتابنده سریعالزوال آن (فاماتوا منها) پس بمیرانند از دنیا (ما خشوا ان یمیتهم) چیزی را که ترسیدند که بمیراند ایشان را و آن چیز نفوس امارهاند که میترسیدند که غالب شود بر مطمئنه و هلاک سازد آنها را و سبب هلاکت عقبی گردد (و ترکوا منها) و ترک کردند از دنیا (ما علموا) آن چیزی را که میدانستند به علم یقین (انه سیترکهم) که به زودی ترک میکند ایشان را از امتعه فانیه آن (و راوا) و بدیدند به دیده بصیرت (استکثار غیرهم منها) بسیار خواستن غیر خود از آن متاع ناپایدار (استقلالا) اندک خواستن نسبت به چیزی که سزاوار است طلب آن از برای دار قرار (و درکهم لها) و دیدند دریافتن خود را از آن متاع (فوتا) فنا و زوال آن را (اعداء ما سالم الناس) ایشان دشمنان چیزیند که صلح کردند مردمان به آن از متاع دنیا (و سلم ما عاد الناس) و صلحکنانند با چیزی که دشمنی کردند مردمان با ایشان از امور عقبی (بهم علم الکتاب) به سبب ایشان دانسته شد قرآن زیرا که به وجود باجود ایشان حل غوامض و مشکلات قرآنی میشود (و به علموا) و به قرآن دانسته شدند یعنی معروف و مشهور شدند در میان مردمان (و بهم قام الکتاب) و به ایشان قائم شد کلام ملک علام و مستقیم گشت از آن، تغیر و تبدل (و به قاموا) و به آن کلام قائم شدند ایشان یعنی انقیاد نمودند به مامورات و منهیات آن و عالم گشتند به قواعد آن (لا یرون مرجوا) نمیبینند امید داشته شده را (فوق ما یرجون) بالای آنچه امید میدارند از خدا (و لا مخوفا) و نمیبینند ترسیده شده را (فوق ما یخافون) بالای آنچه میترسند از عذاب حق جل و علا و شبههای نیست که این صفتهای ائمه هدی است علیهمالتحیه و الثناء
فرمود: به درستی که دوستان خدا آنانند که نظر کردند به حقیقت و باطن دنیا وقتی که نظر کردند مردم به مجاز و به ظاهر او، مشغول شدند به آخر و عاقبت او وقتی که مشغول شدند مردمان به حاضر ونزدیک او. پس میرانیدند از دنیا و نعیم اوآنچه ترسیدند ایشان را بمیراند و حیاه ابدی ونعیم مخلدی آخرت بر ایشان فاسد گرداند و ترک دادند از دنیا آنچه دانستند که آن ایشان را زود باشد که ترک دهد. و دیدند به چشم بصیرت و دانستند که بسیار یافتن دیگران از دنیا کم یافتن است این دوستان خدا دشمنان آن چیزند که مردمان با او صلح کردهاند یعنی متاع دنیا و حطام این سرا و صلحند با آنچه مردمان با او دشمنی نمودهاند. یعنی اهتمام به امر عقبی و طلب مرضات حضرت مولی به ایشان قائم باشد کتاب از آن رو که عمل به مضمون کتاب نماید و به او دعوت فرمایند و از تغییر و تحریف صیانت نمایند و به کتاب قائم باشند ایشان از آن رو که کتاب تصدیق ایشان کند و هادی و ناصر ایشان باشد. نمیبینی و نمیدانند امید داشته را بالای آنچه ایشان امید دارند از خدای رحمن یعنی جنت و رضوان. و نه ترسیده شده را بالای آنچه ایشان میترسند از آن یعنی عقاب نیران و سخط یزدان.
و قال علیهالسلام: «ان اولیاء الله هم الذین نظروا الی باطن الدنیا، اذا نظر الناس الی ظاهرها و اشتغلوا باجلها، اذا اشتغل الناس بعاجلها، فاماتوا منها ما خشوا ان یمیتهم و ترکوا منها ما علموا انه سیترکهم و راوا استکثار غیرهم منها استقلالا و درکهم لها فوتا. اعداء ما سالم الناس و سلم ما عادی الناس. بهم علم الکتاب و به علموا و بهم قام الکتاب و به قاموا، لایرون مرجوا فوق ما یرجون و لا مخوفا فوق ما یخافون.» یعنی و گفت علیهالسلام که به تحقیق دوستان خدا کسانی باشند که نگاه کنند به سوی باطن دنیا در وقتی که نگاه میکنند مردمان به سوی ظاهر دنیا و مشغول باشند به روز آخر دنیا که آخرت باشد، در وقتی که مشغول باشند مردمان به امروز دنیا، پس بمیرانند از دنیا آنچه را که میترسند که بمیراند ایشان را از خواهشهای نفس اماره و واگذارند از دنیا آنچه را که میدانند که زود وامیگذارد ایشان را از متاع دنیا و میبینند بسیار گردیدن غیر خود را از متاع دنیا اندک گردیدن و دریافتن مر دنیا را نیافتن. باشند دشمنان چیزی که خوش باشند مردمان به آن و خوش باشند با چیزی که دشمن باشند مردمان به آن، به سبب ایشان دانسته شود کتاب خدا و به سبب کتاب خدا دانسته شوند ایشان و به ایشان برپا باشد تفسیر کتاب خدا و به کتاب خدا برپا باشد عبادات ایشان، نبینند امید داشتهای را بالاتر از آنچه ایشان امید دارند که خدا باشد و نه ترسیده شدهای را بالاتر از آنچه ایشان میترسند که خدا باشد.
المعنی: قال الشارح المعتزلی: هذا یصلح ان تجعله الامامیه شرح حال الائمه المعصومین علی مذهبهم لقوله: فوق ما یرجون بهم علم الکتاب و به علموا، و اما نحن فنجعله حال العلماء العارفین.. اقول: ما تبادر الی فکره من المام کلامه (علیه السلام) الی شرح حال الائمه المعصومین علیهالسلام حق لا یصح العدول عنه، و هو معترف بوجود هذه الصفات و الالقاب فیهم (علیه السلام) فیالیت عرف اعیان و اشخاص بعض العارفین و الاولیاء غیرهم (علیه السلام) ممن حازوا هذه الصفات حتی نعرفهم و ندرس حالهم، و لو کان قدعرفهم لعرفهم و لم یکتف بوصفهم العام و ذکرهم علی وجه الابهام، و این اولئک و کم عددهم؟! الترجمه: فرمود: براستی اولیاء خدا هم آن کسانند که درون دنیا را نگرانند در آنگاه که مردم بظاهر فریبایش چشم دارند، و به آینده و سرانجام مشغولند در حالیکه مردم بنقد دنیا سرگرم و در تلاشند، اولیاء حق آنچه از دنیا را که مایه هلاک آنها است چون نفس اماره و هوا نابود میسازند و خود را رها مینمایند، و آنچه از دنیا که از آنها جدا میشوند وامینهند و بدان زهد میورزند و میدانند هر آنچه از دنیا را که دنیاطلبان فزون میدانند و افزون میخواهند اندک و ناچیز است، و رسیدن بدان فوت سعادت و نجاتست، اولیاء خدا دشمن آنچه هستند که مردم دنیاطلب با آن در سازشند و سازگارند با هر که دشمن مردم دنیادار است، بوجود آنها قرآن خدا دانسته شود و به نشانههای قرآنی آنها شناخته شوند، کتاب خدای تعالی بوجود آنان برپا است و آنها هستند که به احکام آن قیام کنند، امیدوارتری از امید مقدس آنان نیست و بیمناکتری از آنچه در بیم آنند وجود ندارد.
(الفصل السابع- فی الامامه العامه) قال ابن ابیالحدید بعد العنوان: هذا یصلح ان تجعله الامامیه شرح حال الائمه المعصومین علی مذهبهم، لقوله فوق ما یرجون: (بهم علم الکتاب و به علموا). و اما نحن فنجعله شرح العلماء العارفین، و هم اولیاء الله الذین ذکرهم). قلت: العلماء العارفون الکاملون فی العلم و العرفان لیسوا الا الائمه المعصومین الذین لهم اتصال بالمبدا، و لم یستطع احد فی عصر ان یدعی ان عنده علم جمیع الکتاب غیرهم، کما ان الاولیاء الکاملین ایضا هم من، و غیرهم ناقصون. (ان اولیاء الله هم الذین نظروا الی باطن الدنیا اذا نظر الناس الی ظاهرها) فان الناس یکونون کما قال تعالی: (یعلمون ظاهرا من الحیاه الدنیا و هم عن الاخره هم غافلون). و هم علیهم السلام یکونون کما قال تعالی: (و الذین یوتون ما آوتوا و قلوبهم وجله انهم الی ربهم راجعون اولئک یسارعون فی الخیرات و هم لها سابقون). و صدقوا قوله تعالی: ( … انما الحیاه الدنیا متاع و ان الاخره هی دار القرار). (و اشتغلوا باجلها) ای: بتحصیل درجات آخرتها، و کانوا کما قال تعالی: (تلک الدار الاخره نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا و العاقبه للمتقین). (اذا اشتغل الناس بعاجلها) (زین للناس حب الشهوات من النساء (الفصل السابع- فی الامامه العامه) و البنین و القناطیر المقنطره من الذهب و الفضه و الخیل المسومه و الانعام والحرث ذلک متاع الحیاه الدنیا و الله عنده حسن الماب)، (اعلموا انما الحیاه الدنیا لعب و لهو و زینه و تفاخر بینکم و تکاثر فی الاموال و الاولاد کمثل غیث اعجب الکفار نباته ثم یهیج فتراه مصفرا ثم یکون حطاما و فی الاخره عذاب شدید و مغفره من الله و رضوان و ما الحیاه الدنیا الا متاع الغرور). (فاماتوا منها ما خشوا) ای: خافوا. (ان یمیتهم) بنقص دینهم، روی (الخصال) عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال: ثلاث مجالستهم تمیت القلب: مجالسه الانذال، و الحدیث مع النساء، و مجالسه الاغنیاء. و روی الخطیب عن جابر قال: قدم قوم علی النبی (صلی الله علیه و آله) من غزاه له، فقال لهم: قدمتم خیر مقدم، قدمتم من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر. قالوا: و ما الجهاد الاکبر یا رسول الله؟ قال: مجاهده العبد هواه. (و ترکوا منها ما علموا انه سیترکهم) ( … و ترکتم ما خولناکم وراء ظهورکم … ) و فی الخبر: انما یجمع للدنیا من لا عقل له. (و راوا استکثار غیرهم منها استقلالا) ( … قل متاع الدنیا قلیل … ). (و درکهم لها قوتا) (ما عندکم ینفد و ما عند الله باق … ). (الفصل السابع- فی الامامه العامه) (اعداء ما سالم الناس و سلم) بالکسر فالسکون. (ما عادی الناس) من امر العقبی. (بهم علم الکتاب) کتاب الله لا بغیرهم، (الذین آتیناهم الکتاب یتلونه حق تلاوته اولئک یومنون به … )، (بل هو آیات بینات فی صدور الذین اوتوا العلم … )، ( … قل کفی بالله شهیدا بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب). و قال ابوجعفر (علیه السلام): ما ادعی احد من الناس انه جمع القرآن کله کما انزل الا کذاب، و ما جمعه و حفظه کما نزله الله تعالی الا علی بن ابیطالب (علیه السلام)، و الائمه من من بعده. و قال ایضا: ما یستطیع احد ان یدعی ان عنده جمیع القرآن کله، ظاهره و باطنه غیر الاوصیاء. و قال ابو عبدالله (علیه السلام): و الله انی لاعلم کتاب الله من اوله الی آخره، کانه فی کفی، فیه خبر السماء و خبر الارض، و خبر ما کان و خبر ما هو کائن، قال الله تعالی: فیه تبیان کل شیء. و روی الثعلبی فی (تفسیره) سکما فی (تذکره سبط ابن الجوزی)- عن امیرالمومنین (علیه السلام) قال: و الذی فلق الحبه، و برا النسمه، لو ثنیت لی الوساده لحکمت بین اهل التوراه بتوراتهم، و بین اهل الانجیل بانجیلهم، و بین اهل الزبور بزبورهم، و بین اهل الفرقان بفرقانهم، و الذی نفسی بیده ما من رجل (الفصل السابع- فی الامامه العامه) من قریش جرت علیه المواسی، الا و انا اعرف له آیه تسوقه الی الجنه، او تقوده الی النار. فقال له رجل: یا امیرالمومنین فما آیتک التی انزلت فیک؟ فقال: (افمن کان علی بینه من ربه و یتلوه شاهد منه … ). فرسول الله (صلی الله علیه و آله) علی بینه، و انا شاهد منه. (و به) ای: و بالقرآ ن. (علموا) ای: علم منزلتهم عند الله تعالی، و مکانتهم فی الدین، و یکفی فی درجتهم من القرآن آیه المباهله، قال تعالی: (فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله علی الکاذبین). قال سبط ابن الجوزی فی (تذکرته) قال جابر بن عبدالله- فی ما رواه عنه اهل السیر-: قدم وفد نجران علی النبی (صلی الله علیه و آله) و فیهم السید العاقب و جماعه من الاساقفه، فقالوا: من ابوموسی؟ فقال: عمران. قالوا: فابوک؟ قال: ابی عبدالله بن عبدالمطلب. قالوا: فعیسی من ابوه؟ فسکت ینتظر الوحی، فنزل قوله تعالی: (ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب … ) قالوا: لا نجدها فی ما اوحی الی انبیائنا. فقال: کذبتم. فنزل قوله تعالی: (فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعا
لوا ندع ابناءنا و ابناءکم … ) الایه. قالوا: انصفت، فمتی نباهلک؟ قال: غدا ان شاء الله. فانصرفوا، و قال بعضهم لبعض: ان خرج فی عده من اصحابه، فباهلوه، لانه غیر نبی، و ان خرج فی اهل بیته، (الفصل السابع- فی الامامه العامه) فلا تباهلوه فانه نبی صادق، و لئن باهلتموه لتهلکن. ثم بعث النبی (صلی الله علیه و آله) الی اهل المدینه و من حولها، فلم تبق بکر و لا آنس الا و خرجت، و خرج النبی (صلی الله علیه و آله) و علی (علیه السلام) بین یدیه، و الحسن (علیه السلام) عن یمینه و الحسین (علیه السلام) عن شماله و فاطمه علیها السلام خلفه، ثم قال: هلموا فهولاء ابناونا و اشار الی الحسن والحسین علیهما السلام- و هذه نساونا- یعنی فاطمه علیها السلام- و هذه انفسنا- یعنی نفسی و اشار الی علی (علیه السلام)- فلما رای القوم ذلک خافوا، و جاووا الی بین یدیه، فقالوا: اقلنا اقالک الله. فقال النبی (صلی الله علیه و آله): و الذی نفسی بیده لو خرجوا لامتلا الوادی علیهم نارا. و ذکر الثعلبی فی (تفسیره) ان النبی (صلی الله علیه و آله) غدا محتضنا الحسین (علیه السلام) آخذا بید الحسن و فاطمه تمشی خلفه، و علی (علیه السلام) خلفهم، و قال النبی (صلی الله علیه و آله): اذا دعوت فامنوا. فقال اسقف نجران: یا معاشر النصاری انی لاری وجوها لو سالوا الله ان یزیل جبلا من مکانه لازاله، فلا تبتهلوا فتهلکوا، و لا یبقی علی وجه الارض الا مسلم. فرجعوا الی بلادهم، و صالحوا النبی (صلی الله علیه و آله) علی الفی حله. و آیه التطهیر، قال تعالی: ( … انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا)، روی الثعلبی فی (تفسیره) مسندا عن ابیسعید الخدری قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله): نزلت هذه الایه فی خمسه: فی و فی علی و فی حسن و حسین و فاطمه ( … انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا. (الفصل السابع- فی الامامه العامه) و عن ام سلمه قالت: ان النبی (صلی الله علیه و آله) کان فی بیتها، فاتت فاطمه علیها السلام ببرمه فیها حریره، فدخلت بها علیه. قال: ادعی لی زوجک و ابنیک. فجاء علی و الحسن و الحسین علیهم السلام، فدخلوا و جلسوا یاکلون من تلک الحریره و هو و هم علی منامه له و لی، و کان تحته کساء خیبری، و انا فی الحجره اصلی فانزل الله عز و جل: ( … انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا). فاخذ فضل الکساء و کساهم به، ثم اخرج یده فالوی بها الی السماء و قال: هولاء اهل بیتی و خاصتی، اللهم فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا. فادخلت راسی البیت و قلت: و انا معکم یا رسول الله؟ قال: انک لعلی خیر انک لعلی خیر. و عن (مجمع) التیملی قال: دخلت مع امی علی عائشه، فسالتها امی، قالت: ارایت خروجک یوم الجمل؟ قالت: انه کان قدرا من الله. فسالتها عن علی (علیه السلام) قالت: سالتنی عن احب الناس کان الی النبی، لقد رایت علیا و فاطمه و حسنا و حسینا، و قد جمع النبی (صلی الله علیه و آله) یغدف علیهم، ثم قال: هولاء اهل بیتی و خاصتی، فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا. و عن شداد بن عمار قال: دخلت علی واثله بن الاسقع، و عنده قوم فذکروا علیا (علیه السلام)، فشتموه فشتمته معهم، فلما قاموا، قال: لم شتمت هذا الرجل؟ قلت: رایت القوم یشتمونه فشمته معهم. فقال: الا اخبرک بما سمعت من النبی (صلی الله علیه و آله)؟ قلت: بلی. قال: اتیت فاطمه علیها السلام اسالها عن علی (علیه السلام)، فقالت: توجه الی النبی (صلی الله علیه و آله) فجلست انتظر حتی جاء النبی (صلی الله علیه و آله)، فجلس و معه علی (الفصل السابع- فی الامامه العامه) و الحسن و الحسین علیهم السلام اخذ کل واحد منهما بیده حتی دخل، فادنی علیا و فاطمه علیهما السلام فاجلسهما بین یدیه، و اجلس حسنا و حسینا کل واحد منهما علی فخذه ثم لف علیهم ثوبه- او قال کساء- ثم تلا: ( … انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا). ثم قال: اللهم هولاء اهل بیتی، و اهل بیتی احق). و رواه احمد بن حنبل فی (فضائله). و روی الثعلبی ایضا فی (تفسیره) و الطبری فی (ذیله) عن ابیالحمراء قال: اقمت بالمدینه تسعه اشهر کیوم واحد، و کان النبی (صلی الله علیه و آله) یجیء کل غداه، فیقوم علی باب علی و فاطمه علیهما السلام عن فیقول: ( … انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا. و روی مسلم فی (صحیحه) مسندا عن زید بن ارقم قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله): الا و انی تارک فیکم ثقلین: احدهما کتاب الله عز و جل هو حبل الله، من اتبعه کان علی الهدی، و من ترکه کان علی ضلاله، و اهل بیتی، اذکرکم الله فی اهل بیتی، اذکرکم الله فی اهل بیتی، اذکرکم الله فی اهل بیتی. فقلنا: من اهل بیته، نساوه؟ قال: لا، و ایم الله، ان المراه تکون مع الرجل العصر من الدهر، ثم یطلقها فترجع الی ابیها و قومها. اهل بیته: اصله و عصبته الذین حرموا الصدقه بعده. (الفصل السابع- فی الامامه العامه) و لو اردنا استقصاء ما ورد عن طرقهم فی ذلک- فضلا عما ورد من طرقنا- لطال الکلام. (و بهم قام الکتاب) فلو لا هم ما عرف متشابهه من محکمه، و منسوخه من ناسخه، و خاصه من عامه، و مجمله من مبینه. (و به قاموا) حسبما قال النبی (صلی الله علیه و آله): ان القرآن و عترته لن یفترقا حتی یردا علیه الحوض. فکل منهما یقوم بالاخر کما ان کلا منهما یعلم بالاخر. و قال ابو عبدالله (علیه السلام): ان الائمه فی کتاب الله امامان: قال تعالی: (و جعلناهم ائمه یهدون بامرنا … ) لا بامر الناس یقدمون امر الله قبل امرهم، و حکم الله قبل حکمهم، و قال: (و جعلناهم ائمه یدعون الی النار … ) یقدمون امرهم قبل امر الله، و حکمهم قبل حکم الله، و یاخذون باهوائهم خلاف ما فی کتاب الله تعالی. و قال (علیه السلام) ایضا- فی قوله تعالی: (ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم)-: یهدی الی الامام. و قال ابوجعفر (علیه السلام)- فی قوله تعالی: ( … فقد آتینا آل ابراهیم الکتاب و الحکمه و آتیناهم ملکا عظیما)- ای: جعل منهم الرسل و الانبیاء و الائمه. قال: فکیف یقرون فی آل ابراهیم، و ینکرونه فی آل محمد (صلی الله علیه و آله)؟ (الفصل السابع- فی الامامه العامه) و قال الرضا (علیه السلام)- فی قوله تعالی: (یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقین)-: الصادقون مم الائمه. و قال (علیه السلام)- فی قوله: ( … فاسالوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون)-: نحن اهل الذکر، و نحن المسوولون. و قال ابوجعفر (علیه السلام)- فی قوله تعالی: ( … قل لا اسالکم علیه اجرا الا الموده فی القربی … )-: هم الائمه علیهم السلام. و قال ابو عبدالله (علیه السلام)- فی قوله تعالی: (واعلموا انما غنمتم من شیء فان لله خمسه و للرسول و لذی القربی … )-: ذو القربی امیرالمومنین (علیه السلام) و الائمه علیهم السلام. (لا یرون مرجوا فوق ما یرجون) و هو الله تعالی القادر علی کل شیء، و عن الباقر (علیه السلام) قال: قال علی بن الحسین (علیه السلام): مرضت مرضا شدیدا، فقال لی ابی (علیه السلام) ما تشتهی؟ فقلت: اشتهی ان اکون ممن لا اقترح علی ربی ما یدبره لی. فقال لی: احسنت، ضاهیت ابراهیم الخلیل (علیه السلام) حیث قال جبرئیل (علیه السلام): هل من حاجه؟ فقال: لا اقترح علی ربی، بل حسبی الله و نعم الوکیل. (و لا مخوفا فوق ما یخافون) و هو الله القاهر الذی لا یمکن الفرار من (الفصل السابع- فی الامامه العامه) حکومته، و عن (الحلیه): کان علی بن الحسین (علیه السلام) اذا فرغ من وضوئه للصلاه و صار بین وضوئه و صلاته، اخذته رعده و نفضه، فقیل له فی ذلک، فقال: و یحکم اتدرون الی من اقوم، و من ارید ان اناجی؟ و فی خبر آخر: کان السجاد (علیه السلام) اذا توضا اصفر لونه، فقیل له فی ذلک، فقال: اتدرون بین یدی من ارید ان اقف؟ و فی خبر: وقع حریق فی بیت هو فیه ساجد، فجعلوا یقولون: یابن رسول الله النار النار! فما رفع راسه حتی اطفئت. فقیل له بعد قعوده: ما الذی الهاک عنها؟ قال: النار الکبری. هذا، و فی (تاریخ بغداد): ان المتوکل قال لذی النون المصری: صف لنا اولیاء الله. فقال: هولاء قوم البسهم الله النور الساطع من محبته، و جللهم بالبهاء من اردیه کرامته، و وضع علی مفارقهم تیجان مسرته، و نشر لهم المحبه فی قلوب خلیقته، ثم اخرجهم و قد اودع القلوب ذخائر الغیوب، فهی معلقه بمواصله المحبوب، فقلوبهم الیه سائره، و اعینهم الی عظیم جلاله ناظره، ثم اجلسهم بعد ان احسن الیهم علی کراسی طلب المعرفه بالدواء، و عرفهم منابت الادواء، و جعل تلامیذهم اهل الورع و التقی، و ضمن لهم الاجابه عند الدعاء، و قال: یا اولیائی ان اتاکم علیل من فرقی فداووه، او مریض من ارادتی فعالجوه، او مجروح بترکی ایاه فلاطفوه، او فار منی فرغبوه، او آبق منی فخادعوه، او خائف منی فامنوه، او راغب فی مواصلتی فمنوه، او قاصد نحوی فادوه، او جبان فی متاجرتی فجرئوه، او آیس من فضلی فعدوه، او راح لاحسانی فبشروه، او حسن الظن بی فباسطوه، او (الفصل السابع- فی الامامه العامه) محب لی فواصلوه، او معظم لقدری فعظموه، او مستوصف نحوی فارشدوه، او مسیء بعد احسانی فعاتبوه، او ناس لاحسانی فذکروه، و ان استغاث بکم ملهوف فاغیثوه، و من وصلکم فی فواصلوه، فان غاب عنکم فافتقدوه، و ان الزمکم جنایه فاحتملوه، و ان قصر فی واجب حق فاترکوه، و ان اخطا خطیئه فانصحوه، و ان مرض فعودوه، و ان وهبت لکم هبه فشاطروه، و ان رزقتکم فاثروه. یا اولیائی لکم عاتبت، و لکم خاطبت، و ایاکم رغبت، و منکم الوفاء طلبت، لانکم بالاثره آثرت و انتخبت، و ایاکم استخدمت و اصطنعت و اختصصت، لا ارید استخدام الجبارین و لا مطاوعه الشرهین. جزائی لکم افضل الجزاء، و عطائی لکم اوفر العطاء، و بذلی لکم اغلی البذل، و فضلی علیکم اکبر الفضل، و معاملتی لکم او فی المعامله، و مطالبتی لکم اشد المطالبه. انا مفتش القلوب، انا علام الغیوب، انا ملاحظ اللحظ، انا مراصد الهمم، انا مشرف علی الخواطر، انا العالم باطراف الجفون. لا یفزعکم صوت جبار دونی، و لا مسلط سوای، فمن ارادکم قصمته، و من آذاکم آذیته، و من عاداکم عادیته، و من والاکم والیته، و من احسن الیکم ارضیته، انتم اولیائی، و انتم احبائی، انتم لی، و انا لکم.
تقدم الکلام عن الاولیاء و الاتقیاء مکررا فی الخطب و الرسائل و الحکم السابقه، و عاد الامام الی الحدیث عنهم، کما هو داب الدعاه الناصحین، عسی ان یصادفوا اذنا واعیه بالتکرار و الاعاده. و ذکر الامام من اوصافهم ما یلی: 1- (هم الذین نظروا الی باطن الدنیا اذا نظر الناس الی ظاهرها) للدنیا ظاهر و باطن، و ظاهر خادع کاذب من نظر الیه وحده شغل به قلبه، و انصرف عن آخرته و مصیره، و من نظر الی باطنها و واقعها اتخذها وسیله الی سعادته الابدیه تماما کما فعل اولیاء الله و احبابه. 2- (و اشتغلوا باجلها الخ).. الهاء فی آجلها تعود لفظا الی الدنیا، و معنی الی الاخره، لانها تاتی عقب الدنیا، و المعنی ان الصلحاء لا یتنافسون علی الدنیا، و لا یثیرون من اجلها الحروب، بل یعملون بالمثل السائر (دع مئه زهره تتفتح). 3- (اماتوا منها ما خشوا ان یمیتهم) کالطمع و الجشع، و الحقد و النفاق. 4- (ترکوا منها ما عملوا انه سیترکهم) کل ما زاد عن حاجتک فانت تارکه لغیرک لا محاله، و هو ایضا تارکک بطبیعه الحال، لانک لا تنفق منه شیئا، و اذن فعلام تلهث فی طلبه؟. اللهم الا اذا اردت به وجه الله و خدمه عیاله و عباده، لیکون لک ذخرا و اجرا کریما. 5- (راوا استکثار غیرهم منها استقلالا، و درکهم لها فوتا) عاینوا ان الانسان- فی الاغلب- کلما کثر ماله قل خیره، و کلما ادرک شیئا من دنیاه فاته الکثیر من دینه. و بکلمه کلما اسرف فی المادیات ازداد بعدا عن الروحیات. 6- (اعداء ما سالم الناس الخ).. المترفون یعادون الحق، لانه حرب علی اطماعهم، و الاولیاء یناصرون الحق، لانه لا نصیر لهم سواه. و المترفون یناصرون الباطل و الضلال، لانه یشبع اهوائهم و رغباتهم، و الاولیاء حرب علیه و علیهم. 7- (بهم علم الکتاب و به علموا) استمدوا علمهم من کتاب الله، و اذاعوه علی الناس (و بهم قام الکتاب) ای اقاموا الدلیل القاطع علی صدق و حجته (و به قاموا) ای عملوا. و بالاختصار: ان العالم حقا و واقعا هو الذی تعلم و علم و عمل. و هذه هی خله المومن الولی، و العالم التقی. 8- (لا یرون مرجوا الخ).. لا یرجون شیئا الا الصفح و الرحمه من الله و لا یخافون الا من سخطه و عذابه. و تقدم فی الحکمه 80: (لا یرجون احد منکم الا ربه، و لا یخافن الا ذنبه). و الخوف من الله رقیب الاعمال، اما رجاء الرحمه من الله فنعم الشفیع الی رضوانه، و الویل کل الویل لمن ظن بالله ظن السوء: (الظانین بالله ظن السوء علیهم دائره السوء و غضب الله علیهم و لعنهم و اعد لهم جهنم و سائت مصیرا- 6
امام علیه السّلام (در باره پاره ای از خوهای خدا دوستان) فرموده است:
1- دوستان خدا آنانند که بباطن (نیست شدن) دنیا بنگرند هنگامیکه مردم بظاهر (زینت و آرایش) آن می نگرند، و بپایان آن بپردازند (توشه سفر مرگ آماده نمایند) هنگامیکه مردم به امروز آن می پردازند (در صدد بدست آوردن کالای آنند)
2- پس می میرانند از دنیا آنچه را که می ترسند ایشان را بمیراند (از آنچه سبب عذاب و کیفر الهیّ است دوری می نمایند) و رها میکنند از آن آنچه را که می دانند ایشان را رها خواهد نمود (به کالای آن دل نمی بندند چون می دانند از ایشان جدا خواهد شد) و می بینند که بسیار بهره بردن دیگران از دنیا کم بهره بردن است (نسبت به بهره آخرت) و دریافتنشان دنیا را (موجب) از دست دادن (سعادت جاوید) است،
3- ایشان دشمنند آنرا که مردم با آن آشتی هستند و آشتی هستند آنرا که مردم با آن دشمنند (از خواهش نفس دوری گزیده و در برابر آن ایستادگی می نمایند)
4- بسبب ایشان کتاب دانسته شد (مردم به احکام قرآن پی بردند) و با آن کتاب آنها شناختند، و بایشان کتاب بر جا ماند (از تغییر و تبدیل و کم و زیادة شدن محفوظ ماند) و با آن کتاب آنها بر پا ماندند (آنچه داشتند از آن گرفتند)
5- امید و آرزویی بالاتر از امیدشان (پاداش خداوند سبحان) و ترسی بالاتر از ترسشان (کیفر الهیّ) نمی بینند.
مطلب امام (علیه السلام) درباره رهبران مذهبی است که درجه اول آنان ائمه اطهار علیهمالسلام و جانشینان حقیقی آنان و درجه دوم بندگان مخلصی که آلت دست شیطان نمیگردند و در هر حال خدا را ناظر خود میدانند.
و قال علیهالسلام: (ان اولیاء الله) ای احبائه (هم الذین نظروا الی باطن الدنیا) فعرفوا انها دار غرور و فناء (اذا نظر الناس الی ظاهرها) فخذعوا بزینتها و حیاتها (و اشتغلوا باجلها) ای الاخره (اذا اشتغل الناس بعاجلها ای زینتها العاجله، بدون اشتغال بما ورائها (فاماتوا منها) ای من الدنیا (ما خشوا ان یمیتهم) و ذلک هو النفس، ای اماتوا انفسهم قبل ان تمیتهم النفس، باتباع الشهوات. (و ترکوا منها ما علموا انه سیترکهم) فان الدنیا تترک الانسان اذا مات، فالافضل ان یترکها الانسان حتی لا یلوث بالاثام (و راوا استکثار غیرهم منها) ای من الدنیا (استقلالا) ای موجبا لقله ثوابهم و اجرهم فی الاخره (و درکهم لها) ای درک الناس للدنیا و لذائذها (فوتا) لما هو اهم منها، و هو الاخره فهم (اعداء ما سالم الناس) فان الناس یسالمون الشهوات (و سلم ما عادی الناس) فان الناس یعادون الخیرات و الاعمال الصالحه، ای یترکونها و یتضجرون منها (بهم علم الکتاب) ای ان الناس انما علموا انما علموا معنی القرآن بسبب هولاء الصلحاء. (و به علموا) ای عرفوا، فانهم معروفون عند الناس بانهم عارفون بالقرآن (و بهم قام الکتاب) بان صار له کیان فی المجتمع (و به قاموا) فانهم انما یعملون بالکتاب فهم قائمون به (لا یرون مرجوا فوق ما یرجون) فانهم یرجون رحمه الله و رضوانه، و لا شیء فوق هذا (و لا مخوفا فوق ما یخافون) فانهم یخافون النار، و لا شیء اکثر خوفا منها.
اللغه: الاجل: ضد العاجل و اجل الشیء آخره. خشوا: خافوا. الشرح: ان اولیاء الله و عباده المخلصین لهم میزات و صفات تفردهم عن غیرهم و تمیزهم عمن سواهم و قد رسم لهم الامام صوره عظیمه ذات ممیزات رائعه و وصفهم بعده اوصاف … الشرح: (ان اولیاء الله هم الذین نظروا الی باطن الدنیا) و عرفوا حقیقتها و وقفوا علی ما یطلب منهم بها فعرفوا انها دار جعلت من اجل الاخره یتزود الانسان منها لسعادته عکس غیرهم (اذ نظر الناس الی ظاهرها) فوجدوها طیبه بملذاتها و متعها و ما فیها (و) ایضا من ممیزاتهم انهم (اشتغلوا باجلها اذا اشتغل الناس بعاجلها فاماتوا منها ما خشوا ان یمیتهم و ترکوا منها ما علموا انه سیترکهم) فالناس تبحث عن لقمه عیش و عن قصر و عن جاه و عن سلطان و عن غیر هذه من زینه الدنیا فحسب بینما الاولیاء یتوجهون الی طاعه الله و الی الاجتهاد فی عبادته و تقواه و یقومون بکل ما یسعدهم فی آخرتهم و قد اماتوا نفوسهم الشریره و ما فیها من احقاد و حسد و بغض و غیرها من الصفات الرذیله قبل ان تمیتهم فی الاخره و تقضی علی سعادتهم و حیاتهم الخالده فی الجنان و کذلک ترکوا الدنیا و ما فیها لانها ستترکهم و تتخلی عنهم (و) من صفاتهم تفکیرهم انهم (راوا استکثار غیرهم منها) من مال و ثروه و متاع (استقلالا) ای ارادوه قلیلا لهم و لم یقبلوا باستکثاره کما یفعل ابناء الدنیا لانه شیء تافه و لا یدوم (و) کذلک راوا (درکهم لها) و حصولها لهم (فوتا) ای مفوت لهم عن نیل المطالب العالیه و الامانی السعیده انهم (اعداء ما سالم الناس) من الرذائل و خسیس الصفات حیث ان الناس یسالمون الرذیله و لا یقاتلون الفسق و لا یعادون الباطل بینما الاولیاء لله اعداء ذلک کله (و سلم ما عادی الناس) فان الناس یعادون الحق و العدل و الفضیله و هذه سلم للاولیاء و محبوبه لهم و مطلوبه عندهم (بهم علم الکتاب) حیث بینوه الناس و اوضحوا غوامضه و بینوا احکامه (و به علموا) و منه استفادوا و عن صفحاته فهموا (و بهم قام الکتاب) فانتشرت احکامه و نفذت تعالیمه و طبقت بنوده و تشریعاته (و به قاموا) و دموا و اخذوا المجد و العزه و القوه (لا یرون مرجوا فوق ما یرجون) فهم یرجون الله و یرون کل احد بعده صغیرا (و لا مخوفا فوق ما یخافون) فهم یخافون الله و یرون الخوف من غیره قلیل و حقیر و صغیر … و هذه صفات فی منتهی العظمه للاولیاء ینبغی علینا ان نجمعها فی قلوبنا و نفوسنا و اعمالنا و کل سلوکنا حتی نکون اولیاء لله …
«و آن حضرت فرمود: همانا دوستان خدا کسانی هستند که چون مردم به ظاهر دنیا می نگرند ایشان به درون آن می نگرند، و به فرجام و آینده آن پرداختند هنگامی که مردم سرگرم امروز آن اند، پس بمیرانند از دنیا آنچه را که می ترسند ایشان را بمیراند، و آنچه را از آن که دانستند به زودی رهایشان می کند رها کردند، بهره گیری فراوان دیگران را از دنیا خوار و اندک شمردند و دست یافتن آنان بر نعمت دنیا را از دست دادن آن پنداشتند، با آنچه که مردم با آن از در آشتی هستند - امور دنیایی- دشمن اند و با آنچه مردم با آن از در جنگ اند - امور آخرت- در آشتی اند، کتاب خدا به آنان دانسته شد و آنان به کتاب خدا دانایند، کتاب خدای متعال وسیله آنان برپاست و آنان به - احکام- کتاب قیام کردند، بیش از آنچه به آن امید بسته اند در دیده نمی آرند و جز آنچه می ترسند از چیزی بیم ندارند.»
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللّهِ هُمُ الَّذِینَ نَظَرُوا إِلَی بَاطِنِ الدُّنْیَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَی ظَاهِرِهَا، وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا إِذَا اشْتَغَلَ النَّاسُ بِعَاجِلِهَا،فَأَمَاتُوا مِنْهَا مَا خَشُوا أَنْ یُمِیتَهُمْ،وَ تَرَکُوا مِنْهَا مَا عَلِمُوا أَنَّهُ سَیَتْرُکُهُمْ،وَ رَأَوُا اسْتِکْثَارَ غَیْرِهِمْ مِنْهَا اسْتِقْلَالاً،وَ دَرَکَهُمْ لَهَا فَوْتاً،أَعْدَاءُ مَا سَالَمَ النَّاسُ،وَ سَلْمُ مَا عَادَی النَّاسُ! بِهِمْ عُلِمَ الْکِتَابُ وَ بِهِ عَلِمُوا،وَ بِهِمْ قَامَ الْکِتَابُ وَ بِهِ قَامُوا،لَا یَرَوْنَ مَرْجُوّاً فَوْقَ مَا یَرْجُونَ،وَ لَامَخُوفاً فَوْقَ مَا یَخَافُونَ.
امام علیه السلام فرمود:
اولیاء اللّه (دوستان واقعی خدا) کسانی هستند که به باطن دنیا مینگرند آنگاه که مردم (دنیاپرست) به ظاهر آن نگاه میکنند،آنها به آینده آن مشغولاند در حالی که دنیاپرستان به امروز آن سرگرماند،و اموری را که بیم دارند سرانجام قاتلشان خواهد شد از میان می برند،آنچه را که میدانند سرانجام آنها را ترک میگوید،رها میسازند،و آنچه را دیگران از دنیا بسیار میشمارند اولیاء اللّه کم میشمرند و رسیدن به آن را از دست دادن آن محسوب میکنند،آنان با آنچه دنیاپرستان با آن در صلحاند دشمناند و با آنچه دنیاپرستان با آن دشمناند در صلحاند، کتاب خدا (قرآن مجید) بهوسیله آنها فهمیده میشود و آنها نیز بهوسیله قرآن حقایق را درک میکنند،قرآن بهوسیله آنها برپاست همانگونه که آنها بهوسیله قرآن برپا هستند،برتر از آنچه به آن امید دارند و دل بستهاند امیدوار کنندهای نمیبینند و برتر از آنچه از آن میترسند مایه ترس سراغ ندارند.( سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: این گفتار حکیمانه را ابو نعیم اصفهانی (از علمای اهل سنت) در کتاب حلیة الاولیاء از حضرت مسیح عالیة نقل کرده و اگر این نسبت صحیح باشد مفهومش این است که ابو نعیم آن را به عربی ترجمه نموده زیرا زبان عیسی علیه السلام عربی نبود. سپس اضافه می کند که مرحوم مفید (قبل از سید رضی) آن را در کتاب مجالس از امیر مؤمنان علی ع نقل کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۲).)
دوازده صفت اولیاءاللّه
امام علیه السلام در این گفتار بسیار پرمعنا و حکیمانه،دوستان خاص خدا را با اوصاف دوازدهگانهای معرفی میکند.
نخست میفرماید:«اولیاء اللّه کسانی هستند که به باطن دنیا مینگرند آنگاه که مردم (دنیاپرست) به ظاهر آن نگاه میکنند»؛ (إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللّهِ هُمُ الَّذِینَ نَظَرُوا إِلَی بَاطِنِ الدُّنْیَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَی ظَاهِرِهَا).
همانگونه که قرآن مجید در سوره روم آیه 7 میفرماید:« یَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِّنَ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَهِ هُمْ غَافِلُونَ »؛آنها فقط ظاهری از زندگی دنیا را میدانند و از آخرت (و پایان کار) غافلاند!».
آری ظاهر دنیا آنها را چنان به خود مشغول میسازد که گمان میکنند هدف نهایی و کمال مطلق در رسیدن به آن است ولی اولیاء اللّه میدانند دنیا سرایی است ناپایدار،مزرعهای است برای آخرت و منزلگاهی است بر سر راه که باید از آن زاد و توشه برای سفر طولانی آخرت برگیرند.
در دومین صفت میفرماید:«آنها به آینده دنیا (سرای آخرت) مشغولاند در حالی که دنیاپرستان به امروز و حاضر آن سرگرماند»؛ (وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا إِذَا اشْتَغَلَ النَّاسُ بِعَاجِلِهَا).
اولیاء اللّه دنیا را گذرگاهی در مسیر آخرت میبینند در حالی که دنیاپرستان گمان میکنند سرای همیشگی آنهاست و هرکدام مطابق تفکر خود عمل میکنند.
قرآن مجید در سوره کهف،آیه 28 به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور میدهد:« وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاهِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لَا تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَهَ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَ لَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنَا وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ وَ کَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً »؛با کسانی باش که پروردگار خود را صبح و عصر میخوانند،و تنها رضای او را میطلبند! و هرگز بهسبب زیورهای دنیا،چشمان خود را از آنها برمگیر! و از کسانی که قلبشان را از یاد خود غافل ساختیم اطاعت مکن! همانها که از هوای نفس پیروی کردند،و کارهایشان افراطی است».
در سومین وصف میفرماید:«آنها اموری را که خوف دارند سرانجام قاتلشان باشد از میان میبرند»؛ (فَأَمَاتُوا مِنْهَا مَا خَشُوا أَنْ یُمِیتَهُمْ).
اولیاءاللّه از چه اموری میترسند که مایه مرگشان شود؟ (منظور مرگ دلهاست).
پاسخ روشن است:آنها از هوی و هوسهای سرکش،و حرص و طمع،و از وسوسهها و نقشههای پیچیده شیطان و شیطانصفتان بیمناکاند،مبادا بر آنان چیره شود و قلب آنها را بمیراند.
قرآن مجید دنیاپرستانی را که هوی و هوسها بر آنها غلبه کرده مردگانی میشمرد که حتی صدای پیامبر صلی الله علیه و آله به گوش آنها نمیرسد:« إِنَّکَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتَی وَ لَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ »؛مسلّماً تو نمیتوانی سخنت را به گوش مردگان برسانی،و نمیتوانی کران را هنگامی که روی برمیگردانند و پشت میکنند فراخوانی!».(نمل، آیه ۸۰.)
در چهارمین وصف میفرماید:«آنچه را که میدانند سرانجام آنها را ترک میگوید،رها میسازند»؛ (وَ تَرَکُوا مِنْهَا مَا عَلِمُوا أَنَّهُ سَیَتْرُکُهُمْ).
آری آنها میدانند مقامها و زینتها و ثروتها سرانجام،آنها را ترک میکند و تنها با کفنی ساده بهسوی دیار آخرت رهسپار میشوند پس چه بهتر که دل به این امور عاریتی نبندند،در نتیجه پیش از آنکه این امور آنها را ترک کند،آنها این امور را به فراموشی میسپارند.
تعبیر به«منها»که از«من»تبعیضیه در آن استفاده شده اشاره به این است که اموری در دنیا وجود دارد که هرگز انسان را ترک نمیگوید و در همه موارد با اوست همان گونه که قرآن میفرماید:« مَا عِنْدَکُمْ یَنفَدُ وَ مَا عِنْدَ اللّهِ بَاقٍ »؛آنچه نزد شما ذخیره شده نابود میشود و آنچه در نزد خداست باقی میماند».(نحل، آیه ۹۶)
نیز قبلاً (در خطبه 203) خواندیم که امام علیه السلام میفرماید:
«أَخْرِجُوا مِنَ الدُّنْیا قُلُوبَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَخْرُجَ مِنْهَا أَبْدَانُکُم؛ دلهای خود را از دنیا خارج کنید پیش از آنکه بدنهای شما خارج شود».
آنگاه در پنجمین وصف میفرماید:«آنچه را دیگران از دنیا بسیار میبینند اولیاء اللّه کم میشمرند و رسیدن به آن را از دست دادن آن محسوب میکنند»؛ (وَ رَأَوُا اسْتِکْثَارَ غَیْرِهِمْ مِنْهَا اسْتِقْلَالاً،وَ دَرَکَهُمْ لَهَا فَوْتاً).
این یک واقعیت است که دنیاپرستان هنگامی که به مال یا ثروت زیاد یا مقام مهمی میرسند در نظرشان بسیار زیاد است در حالی که دوستان خدا آن را متاع بیارزشی میدانند،تا آنجا که امیرمؤمنان علی علیه السلام تمام دنیا و آنچه در زیر افلاک واقع شده را کمتر از برگ درختی میداند که در دهان ملخی جویده شده است و سپس میافزاید:علی را با نعمتهایی که به زودی فانی میشود چهکار؟:
«إِنَّ دُنْیاکُمْ عِنْدِی لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَهٍ فِی فَمِ جَرَادَهٍ تَقْضَمُهَا مَا لِعَلِی وَ لِنَعِیمٍ یفْنَی وَ لَذَّهٍ لَا تَبْقَی» .(نهج البلاغه، خطبه ۲۲۴)
جمله «وَ دَرَکَهُمْ لَهَا فَوْتاً» اشاره به این است که اولیاءاللّه رسیدن به زرق و برق و اموال و مقامات دنیوی را نه تنها برای خود افتخاری نمیدانند بلکه آن را سبب از دست دادن توفیقات بیشتر و مهمتری محسوب میدارند؛درست به عکس دنیاپرستان که آن را افتخار میشمرند هرچند توفیقات بیشتری را برای رسیدن به معنویات از دست بدهند.
و در ششمین و هفتمین وصف میفرماید:«با آنچه دنیاپرستان با آن در صلحاند دشمناند و با آنچه دنیاپرستان با آن دشمناند در صلحاند»؛ (أَعْدَاءُ مَا سَالَمَ النَّاسُ،وَ سَلْمُ مَا عَادَی النَّاسُ!).
روشن است که دنیاپرستان با شهوات دنیا ولذات نامشروع آن وافتخار ومباهات به فزونی مال و ثروت پیوند دوستی بستهاند چیزی که اولیاءاللّه با آن مخالفاند و از سویی دیگر،دنیاپرستان،با تقوا و پرهیزکاری و زهد و ایثار و فداکاری دشمناند همان چیزهایی که اولیاء اللّه با آن پیمان صلح و دوستی بستهاند.
اولیاء اللّه طرفدار حقاند و دنیاپرستان مخالف آن،چون اجرای حق منافع کثیف آنها را بر باد میدهد و به عکس،اولیاء اللّه دشمن ظلم و ستم هستند چیزی که دنیاپرستان پیوسته از آن طرفداری میکنند زیرا اهداف شوم آنها را تحقق میبخشد.
در هشتمین و نهمین توصیف آنها میفرماید:«کتاب خدا (قرآن مجید) بهوسیله آنها فهمیده میشود و آنها نیز بهوسیله قرآن حقایق را درک میکنند»؛ (بِهِمْ عُلِمَ الْکِتَابُ وَ بِهِ عَلِمُوا).
آری از یکسو حقجویان و حقطلبان بهسراغ آنها میروند و حقایق قرآن را از آنها دریافت میدارند و از سویی دیگر خود آنها نیز بهسراغ قرآن میروند و حقایق را از آن درمییابند و به تعبیر دیگر سرچشمه فهم مردم از قرآن،آنها هستند و سرچشمه علوم آنها قرآن است.
قرآن مجید در سوره عنکبوت آیه 49 میفرماید:« بَلْ هُوَ آیاتٌ بَیناتٌ فی صُدُورِ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ »؛ولی این آیات روشنی است که در سینه دانشوران جای دارد».
و در جای دیگر میفرماید:« فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ ».(نحل، آیه ۴۳)
جمعی از مفسران نهجالبلاغه جمله «و به علموا» را چنین تفسیر کردهاند که مقام و منزلت آنها در نزد مردم بهوسیله قرآن دانسته میشود؛آیاتی همچون آیات مباهله و تطهیر و ولایت و امثال آن بیانگر مقامات آنهاست.البته این تفسیر در صورتی صحیح است که«عَلموا»بهصورت فعل مجهول (عُلموا) خوانده شود ولی هرگاه-آنگونه که در نسخههای مختلف آمده است-بهصورت فعل معلوم (عَلموا) خوانده شود تفسیر آن همان است که در بالا گفتیم.
سپس در دهمین و یازدهمین وصف اولیاء اللّه میافزاید:«قرآن بهوسیله آنها برپاست همانگونه که آنها بهوسیله قرآن برپا هستند»؛ (وَ بِهِمْ قَامَ الْکِتَابُ وَ بِهِ قَامُوا).
دلیل قیام قرآن بهوسیله آنها روشن است زیرا تبلیغ قرآن و تبیین مفاهیم آن برای عموم مردم و اجرای دستورات آن،بهوسیله آنها صورت میگیرد.
اما قیام آنها بهوسیله قرآن بهسبب آن است که قرآن سرچشمه اصلی تمام علوم و دانشهای آنهاست.
آری آنها همچون چشمههایی هستند که از منابع زیرزمین مدد میگیرند و سپس بهسوی باغها و گلزارها و کشتزارها سرازیر میشوند.
این دو وصف در واقع تأییدی است بر دو وصف سابق،با این تفاوت که در دو وصف سابق،سخن از علم و آگاهی آنها و علم و آگاهی مردم بهوسیله آنها بود و در اینجا سخن از عمل به دستورات و اجرای اوامر و نواهی الهی است.
در جمله «به قاموا» این احتمال نیز وجود دارد که برجستگی آنها در میان مردم و موقعیت آنان در افکار عمومی بهسبب قرآن مجید است که آنها را ستوده و منزلت آنها را روشن ساخته است.
در واقع مضمون این دو جمله همان است که بهصورت دیگر در حدیث ثقلین آمده است آنجا که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَینِ مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیتِی وَ إِنَّهُمَا لَنْ یفْتَرِقَا حَتَّی یرِدَا عَلَی الْحَوْضَ» .(برای اطلاع از مدارک این حدیث معتبر به جلد نهم پیام قرآن تحت عنوان «حدیث ثقلین» مراجعه شود در آن جا بیست و دو مدرک از صحاح معروف اهل سنت و سنن و غیر آنها ذکر شده است.)
سپس امام علیه السلام در دوازدهمین و آخرین وصف اولیاء اللّه میفرماید:«بالاتر از آنچه به آن امید دارند و دل بستهاند امیدوار کنندهای نمیبینند و برتر از آنچه از آن میترسند مایه ترس سراغ ندارند»؛ (لَا یَرَوْنَ مَرْجُوّاً فَوْقَ مَا یَرْجُونَ،وَ لَا مَخُوفاً فَوْقَ مَا یَخَافُونَ).
آری آنها به لطف عمیم و بیپایان خداوند امیدوارند که بالاتر از آن چیزی نیست و از خشم و سخط او میترسند که مخوفتر از آن چیزی نمیباشد و در حقیقت،خوف و رجاء،وجود آنها را پر کرده و به همین دلیل نه دلبستگی به غیر او دارند،نه غیر او را در سرنوشت خود مؤثر میدانند و نه از غیر او بیمناکاند و همین امر مایه صبر و استقامت و ثبات آنها در تمام حوادث زندگی است.
در حکمت 82 نیز تعبیری شبیه همین تعبیر آمده بود آنجا که فرمود:شما را به پنج چیز سفارش میکنم که برای بهدست آوردن آن هرقدر تلاش و کوشش کنید بهجاست.سپس فرمود:
«لَا یرْجُوَنَّ أَحَدٌ مِنْکُمْ إِلَّا رَبَّهُ وَ لَا یخَافَنَّ إِلَّا ذَنْبَه؛ هیچکس از شما امیدش جز به پروردگارش نباشد و از هیچچیز جز گناهش نهراسد».
اولیاء اللّه در این کلام امام علیه السلام چه کسانی هستند؟
بسیاری از شارحان نهج البلاغه که پیرو مکتب اهلبیت علیهم السلام هستند تصریح کردهاند که این اوصاف مربوط به ائمه معصومین علیهم السلام است،آنها بودند که این صفات دوازدهگانه را در سرحد اعلا داشتند،آنها بودند که مفسران حقیقی قرآن و برپا دارنده احکام آن محسوب میشدند و قرآن نیز فضایل آنها را بیان کرده است.(به شرح نهج البلاغه ابن میثم و مرحوم مغنیه و علامة شوشتری و مرحوم کمرهای رجوع شود.)
ابن ابی الحدید به اینجا که میرسد میگوید:مطابق عقیده شیعه این صفات قابل تطبیق بر امامان معصوم آنهاست ولی ما آن را ناظر به جمعی از علمای عارفین میدانیم.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۷۷.)
این احتمال نیز وجود دارد که صورت کامل و جامع این صفات در امامان معصوم علیهم السلام یافت میشود و کلام مزبور در درجه اوّل ناظر به آنهاست ولی مرتبه و مرحلهای از آن نیز در بزرگان علما وجود دارد که علاوه بر صفاتی مانند توجه به آخرت و کمارزش دانستن دنیا و زهد در زندگی مادی،دارای بخش مهمی از علوم قرآن و تفسیر هستند و در میان مردم آنها را گسترش میدهند و مردم نیز به اعتبار تأکیدهایی که قرآن درباره رجوع به علما و دانشمندان دارد به آنها رجوع کرده و میکنند.
مرحوم علّامه مجلسی در بحارالانوار نیز همین احتمال را پذیرفته،آنجا که میگوید:
«و هذهِ مِن أوصافِ أئمّتِنا المُقَدَّسِینَ صلواتُ اللّهِ علیهِم أجمَعین و یُحتَمل أن تَشمَل الحَفَظهَ لأخبارِهم المُقتَبسِین من أنوارِهم» .(بحارالانوار، ج ۶۶، ص ۳۲۰)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The friends of Allah are those who look at the inward side of the world, while the other people look at its outward side. They occupy themselves with its most remote benefits while other people occupy themselves with the immediate benefits. They kill those things which they feared will have killed them, and they abandon here in this world what they think will abandon them. They take the amassing of wealth by others as a small matter and regard it as a loss. They are enemies of those things which others love while they love things which others hate. Through them, the Qur'ān has been learned, and they have been given knowledge through the Qur'ān. With them, the Qur'ān is staying while they stand by the Qur'ān. They do not see any objective of hope above what they hope and no objective of fear above what they fear.”
وَ قَالَ علیه السلام اذکُرُوا انقِطَاعَ اللّذّاتِ وَ بَقَاءَ التّبِعَاتِ
ترجمهها:
(اخلاقی، اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: پایان لذّتها، و بر جای ماندن تلخیها را به یاد آورید .
به یاد دارید که لذتها تمام شدنی است، و پایان ناگوار آن برجای ماندنی.
یاد کنید بریده شدن لذتها و باقی ماندن عقوبات آن
و فرمود (علیه السلام): به پایان رسیدن خوشیها و برجای ماندن عواقب ناگوارشان را همواره به یاد داشته باشید.
و آن حضرت فرمود:تمام شدن خویشها و باقی ماندن گناهان را به یاد داشته باشید .
شروح:
و التبعات: العقوبات.
(به خاطر داشته باشید، بریده شدن لذتها و ماندن پیامدهای ناروای (آنها) را). هدف امام (علیه السلام) از این سخن برحذر داشتن از دنیاست.
وَ قَالَ ع:اُذْکُرُوا انْقِطَاعَ اللَّذَّاتِ وَ بَقَاءَ التَّبِعَاتِ .
قد تقدم القول فی نحو هذا مرارا و قال الشاعر تفنی اللذاذة ممن نال بغیته
و راود رجل امرأة عن نفسها فقالت له إن امرأ یبیع جنة عرضها السموات و الأرض بمقدار إصبعین لجاهل بالمساحة فاستحیا و رجع
(و قال علیهالسلام: اذکروا انقطاع اللذات) یاد کنید بریده شدن لذتهای بیاعتبار دنیا را (و بقاء التبعات) و باقی ماندن آثامی و عقوباتی را که تابعند در عقبی
فرمود: یاد آرید آن وقت را که لذتها منقطع شده باشد و تبعات برگردن همچو طوق لعنت (ابلیس) لازم مانده.
و قال علیهالسلام: «اذکروا انقطاع اللذات و بقاء التبعات.» یعنی و گفت علیهالسلام که ذکر کنید و غافل مشوید از منقطع شدن لذتهای دنیا و باقی ماندن عقوباتش.
الترجمه: یاد آور باشید که کامجوئیها میروند، و مسئولیت آنها بگردن شما میماند.
و قال علیهالسلام: و فی (دعاء التوبه): من ذنوب ادبرت لذاتها فذهبت و اقامت تبعاتها فلزمت، و قال الشاعر: ما کان ذاک العیش الاسکره رحلت لذاذتها و حل خمارها
تبعه الشیء عاقبته، و المعنی ما تصنع بلذه تذهب بعد ثوان، و یبقی حسابها و عقابها؟. و واضح ان الامور تقاس باثارها و ما یترتب علیها من خیر او شر
امام علیهالسلام (درباره به یاد مرگ بودن) فرموده است: به یاد داشته باشید بریده شدن لذتها و خوشیها و برجا ماندن گناهان را (به یاد مرگ باشید که با رسیدن آن خوشیهای چند روزه از بین میرود و کیفر گناهان همواره میماند).
اعلام خطری است برای غفلت زدگان که بفکر مرگ باشند و از گناه پرهیز کنند، بفکر روزی باشند که فریاد میزنند: (این چه نامه عملی است که نه از کوچک چشم پوشیده نه از بزرگ با دقت همه را حساب کرده است).
و قال علیهالسلام: (اذکروا انقطاع اللذات) فان لذائذ الدنیا تنتهی (و بقاء التبعات) ای الاثام التی اوجبتها تلک اللذات و اذا تذکر الانسان، هذا، انقلع عن الشهوات المحرمه، و اللذات المحظره.
اللغه: التبعات: جمع التبعه ما یلحق الفعل من خیر او شر. الشرح: تنفیر عن الرذیله و تخویف لمن یتعاطاها و دعوه الی البعد عنها فان الزنا لذته لحظات و لکن عقوبته نار جهنم و الغیبه تشفی نفس المغتاب و یرتاح لها للحظات و لکن عقوبتها عذاب شدید و العاقل هو الذی یحسب حساب النتیجه قبل الاقدام علی ای خطوه و ان کانت تسر النفس و تریحها …
«و فرمود: پایان یافتن لذتها و باقی ماندن بزه ها را فریاد آورید.»
در این باره پیش از این مکرر سخن گفته شد و شاعر گفته است: خوشیهایی که از حرام فراهم می شود از میان می رود و گناه و ننگ باقی می ماند، با از میان رفتن آن، فرجامهای نکوهیده باقی می ماند و در لذتی که پس از آن آتش باشد، خیری نیست.
مردی از زنی کام خواست. آن زن گفت: کسی که بهشتی را که پهنه اش چون پهنه آسمانها و زمین است به دو انگشت جای بفروشد، بدون تردید نادان است. آن مرد شرمگین شد و بازگشت.
[[و قال علیهالسلام ]]
اذْکُرُوا انْقِطَاعَ اللَّذَّاتِ،وَ بَقَاءَ التَّبِعَاتِ.
امام علیه السلام فرمود:
به یاد داشته باشید که لذات (معاصی بهسرعت) پایان میگیرد
و تبعات و آثار سوء آن (مدتها) باقی میماند.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم آمدی در غررالحکم این جمله را با دو تفاوت نقل کرده است: «اذکروا عند المعاصی ذهاب اللذات وبقاء التبعات» و این تفاوت نشان میدهد که از منبع دیگری آن را دریافت داشته است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۲))
لذات زودگذر و تبعات بسیار
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته قابل توجهی درباره گناهان اشاره کرده، میفرماید:«به یاد داشته باشید که لذات (معاصی بهسرعت) پایان میگیرد و تبعات و آثار سوء آن باقی میماند»؛ (اذْکُرُوا انْقِطَاعَ اللَّذَّاتِ،وَ بَقَاءَ التَّبِعَاتِ).
این یک واقعیت است که معاصی و گناهان لذتبخش،لذاتی ناپایدار و زودگذر دارند؛یک فرد شرابخوار چقدر از آنچه مینوشد لذت میبرد و یا زناکار لذتش از این گناه چقدر زمان میبرد؟ و این در حالی است که آثار گناه و تبعات آن بسیار طولانی و پایدار است.
اما تبعات اخروی آن تا دامنه قیامت و در عرصه قیامت باقی و برقرار است و حتی تبعات و آثار سوء دنیوی آن نیز غالباً طولانی است؛شرابخوار، بهخصوص با تکرار این گناه،انواع بیماریها را برای خود خریداری میکند.
افرادی را میبینیم که چند صباحی با استعمال مواد مخدر چنان خود را اسیر و ذلیل میکنند که این ذلت و اسارت تا آخر عمر بیثمرشان از آنها دستبردار نیست.
شخص ظالمی ممکن است در یک لحظه مرتکب قتلی شود و لذت انتقام از مخالف خود را بچشد اما ناراحتی وجدان،یک عمر باقی است اضافه بر این گاه زندان طویل المدتی بهسبب آن دامنگیرش میشود و عذاب الهی کشتن مؤمنان بیگناه طبق صریح قرآن مجید،خلود در جهنم و عذاب جاویدان است.( نساء، آیه ۹۳)
بنابراین هرکس در لحظه فراهم شدن اسباب گناه باید مراقب این نکته باشد که لذاتش بسیار زودگذر و آثار سوئش بسیار درازمدت است.
اضافه بر همه اینها آنگونه که از آیات و روایات اسلامی برمیآید یکی از آثار گناهان،سلب نعمتها و مواهب الهی است که گاه زمانهای بسیار طولانی این محرومیت ادامه مییابد.همانگونه که در خطبه 178 میخوانیم:
«ایمُ اللَّهِ مَا کَانَ قَوْمٌ قَطُّ فِی غَضِّ نِعْمَهٍ مِنْ عَیشٍ فَزَالَ عَنْهُمْ إِلَّا بِذُنُوبٍ اجْتَرَحُوهَا؛ به خدا سوگند هرگز ملتی که در ناز و نعمت میزیستند نعمتشان زوال نیافت مگر براثر گناهانی که مرتکب شدند.اضافه بر اینها بسیار میشود که براثر یک گناه لذتبخش زودگذر،ننگ و عاری بر دامان انسان مینشیند که بعد از مرگ نیز مردم او را به زشتی یاد میکنند».
در اشعاری که در دیوان منسوب به امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده است چنین میخوانیم:
تَفْنَی اللَّذَاذَهُ مِمَّنْ نَالَ شَهْوَتَها مِنَ الْحَرَامِ وَ یبْقَی الْإِثْمُ وَ الْعَارُ
تَبْقَی عَوَاقِبُ سُوءٍ فِی مَغَبَّتِهَا لا خَیرَ فِی لَذَّهٍ مِنْ بَعْدِهَا النَّار
کسانی که به شهوتهای نفسانی میرسند لذاتش به زودی پایان میگیرد لذاتی که از حرام حاصل شده ولی گناه و ننگ آن باقی میماند.
آری عواقب سوء آن در پایان،میماند و هیچ خیری در لذتی که بعد از آن آتش دوزخ باشد نیست.(دیوان امام علی علیه السلام، ص ۲۰۴)
در دعای 31 صحیفه سجادیه (فی ذکر التوبه و طلبها) امام علیه السلام به پیشگاه خدا عرضه میدارد:(من توبه میکنم) از گناهانی که لذاتش پایان یافته و تبعاتش پیوسته دامنگیر من است؛
«مِنْ ذُنُوبٍ أَدْبَرَتْ لَذَّاتُهَا فَذَهَبَتْ،وَ أَقَامَتْ تَبِعَاتُهَا فَلَزِمَتْ» .شاعر عرب نیز در این زمینه میگوید:
ما کان ذاک العَیشُ إلّا سَکْرَهً رَحَلَت لَذائذُها و حَلّ خُمارُها
آن زندگی (دنیوی آلوده به گناه) چیزی جز همچون مستی از شراب نبود که لذتش پایان گرفت و خماری آن باقی ماند.( شرح نهج البلاغه علامه شوشتری، ج ۱۴، ص ۵۴۰.)
در ضمن باید توجه داشت که منظور امام علیه السلام لذات معقول و مشروع نیست چراکه در بعضی از روایات تصریح شده که بخشی از ساعات شبانهروز را برای لذت مشروع و معقول بگذارید تا به شما برای انجام وظایف اصلی کمک کند، بلکه منظور،لذات نامشروع و نامعقول است به قرینه «و بَقاء التَّبعات» یعنی باقی ماندن آثار سوء و عقوبتهای آنها.
روایتی که در غرر آمده است نیز این معنا را تأیید میکند؛فرمود:
«اذکُروا عِندَ المَعاصِی ذَهابَ اللذّاتِ و بَقاءَ التَّبَعاتِ» .(غررالحکم، ح ۳۵۱۷)
شاهد دیگر باز هم حدیثی است که از امام علیه السلام در غرر الحکم نقل شده است، فرمود:
«إنّ مَن فارَق التّقوی أغری باللّذّاتِ و الشّهَوات و وقَع فی تَیهِ السَّیِّئاتِ وَ لَزِمَه کبیرُ التَّبَعاتِ؛ کسی که از تقوا دوری گزیند تشویق به لذات و شهوات سرکش میشود و در بیابان گناهان سرگردان خواهد شد و آثار شوم بزرگ آن دامانش را خواهد گرفت».(غررالحکم، ح ۶۰۱۴)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Remember that pleasures pass away while consequences linger.”
وَ قَالَ علیه السلام اخبُر تَقلِهِ
قال الرضی و من الناس من یروی هذاللرسول صلی الله علیه و آله ومما یقوی أنه من کلام أمیر المؤمنین علیه السلام ماحکاه ثعلب عن ابن الأعرابی قال المأمون لو لا أن علیا علیه السلام قال اخبر تقله لقلت اقله تخبر
ترجمهها:
(علمی) و درود خدا بر او، فرمود: مردم را بیازمای، تا دشمن گردی .
میگویم: (بعضی این حکمت را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل کردند، و نقل ثعلب «1» از این اعرابی را تأیید میکند که این کلام از علی علیه السّلام است، اعرابی از مأمون نقل کرد. اگر علی علیه السّلام نگفته بود «بیازمای تا دشمن گردی» من میگفتم که «دشمن دار تا بیازمایی»
بیازمای تا دشمن آن گردی، [و بعضی این جمله را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کردهاند: و آنچه تأیید میکند از سخنان امیر مؤمنان (علیه السلام) است روایت ثعلب از ابن اعرابی است که مأمون گفت: اگر علی (علیه السلام) نگفته بود «اخبر تقله» میگفتم «أقله تخبر».]
و فرمود بیازمای مرد را تا دشمن گیری آنرا و روایت کرده تعلب از ابن اعرابی گفت که گفت مامون که اگر نه آنکه علی علیه الصلاة و السّلام گفته که بیازمای تا دشمن گیری من میگفتم که دشمن گیر مر او را تا بیازمائی باطن او را
و فرمود (علیه السلام): امتحان کن تا دشمن گردی.
سید رضی گوید: بعضی این عبارت را به رسول الله (علیه السلام) نسبت داده اند. ولی از دلایلی که نسبتش را به علی (علیه السلام) قوت می بخشد، مطلبی است که ثعلب از ابن الاعرابی روایت کرده که می گوید: مأمون می گفت که اگر علی نگفته بود «اخبر تقله» من می گفتم «اقله تخبر» با آنها دشمنی کن تا امتحانشان کرده باشی.
و آن حضرت فرمود:بیازمای تا دشمن شوی .
عدهای از مردم این سخن را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت میکنند.آنچه مؤیّد این معناست که این جمله از سخنان امیر المؤمنین علیه السّلام این است که ثعلب گوید:
ابن اعرابی برای ما روایت نمود که مأمون گفت:اگر نه این بود که علی فرمود:
«بیازمای تا دشمن شوی»من میگفتم:اقله تخبر:دشمن بدار تا بیازمایی .
شروح:
و یقال: قلی یقلی اذا ابغض.
یقال قلاه یقلیه قلی و قلاء بالفتح و مقلیه و قلیه یقلاه: ابغضه و الهاء مزیده للسکت ما من احد الا و هو مسخوط الفعل عند الخبره، و اللفظ لفظ الامر، و المعنی الخبر کقوله تعالی: فلیمدد له الرحمن مدا، ای مد الرحمن مدا و هو کلام یتمثل به فی ذم الناس و سوء معاشرتهم. قال العمید ابوبکر القهستانی: لو لا ان لاعتراض علی السلف من الجهاله و السرف، لقلت القلی ثم الخبر حتی لایکون مضیعا وقته واضعا فی غیر موضعه مقته، قلت هذا انما افاد لو کان للبعضه: قیل: الخبره وجه لکن ذلک مما لا یرتضیه العقل و الشرع، و قیل الکریم صدیق کل احد، الا من اذاه و اللئیم عدو کل احد، الا من اعطاه.
(او را آزمایش کن تا دشمنش بداری). سیدرضی میگوید: بعضی از مردم این سخن را از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل کردهاند، اما آنچه تایید میکند که این سخن از امیرالمومنین است آن است که ثعلب از ابناعرابی نقل کرده که مامون گفت: اگر نبود که علی (علیه السلام) فرمود: اخبر تقله (بیازما تا دشمن بداری)، من میگفتم: اقله تخبر، (مردم را دشمن بدار تا بیازمایی). قلاه یقلیه، قلی به کسر (قاف) و قلاء، به فتح به معنی: دشمن داشت او را. های آخر برای سکت اضافه شده است. این جملهی امری است در معنای خبر و به منزلهی ضربالمثل به این معنی که باطن هر کس را بیازمایی، دشمنش میداری. و این حکم به غالب است چون بیشتر مردم از نظر باطن و اخلاق ناروا چنینند. و آنچه را که از مامون نقل کردهاند برعکس سخن اما (علیه السلام) است یعنی اظهار دشمنی با شخص باعث فاش شدن باطن او میگردد، زیرا که او یا در برابر، دشمنی میکند و یا نمیکند، در هر صورت خوبی و بدی او روشن میگردد. و نظیر این سخن از ابوبکر اصفهانی نقل شده است که گفت: اگر اعتراض بر گذشتگان در زمرهی نادانی و اسراف تلقی نمیشد، میگفتم: دشمنی، سپس آزمون، تا این که انسان عمرش را تلف نکرده و بیجا با کسی دشمنی نمیورزد.
وَ قَالَ ع:اُخْبُرْ تَقْلِهِ.
[ قال الرضی رحمه الله تعالی و من الناس من یروی هذا لرسول الله ص و مما یقوی أنه من کلام أمیر المؤمنین ما حکاه ثعلب قال حدثنا ابن الأعرابی قال قال المأمون لو لا أن علیا ع قال اخبر تقله لقلت أنا اقله تخبر ]
المعنی اختبر الناس و جربهم تبغضهم فإن التجربة تکشف لک مساویهم و سوء أخلاقهم فضرب مثلا لمن یظن به الخیر و لیس هناک فأما قول المأمون لو لا أن علیا قاله لقلت اقله تخبر فلیس المراد حقیقة القلی و هو البغض بل المراد الهجر و القطیعة یقول قاطع أخاک مجربا له هل یبقی علی عهدک أم ینقضه و یحوله عنک.
و من کلام عتبة بن أبی سفیان طیروا الدم فی وجوه الشباب فإن حلموا و أحسنوا الجواب فهم هم و إلا فلا تطمعوا فیهم یقول أغضبوهم لأن الغضبان یحمر وجهه فإن ثبتوا لذلک الکلام المغضب و حلموا و أجابوا جواب الحلیم العاقل فهم ممن یعقد علیه الخنصر و یرجی فلاحه و إن سفهوا و شتموا و لم یثبتوا لذلک الکلام فلا رجاء لفلاحهم و من المعنی الأول قول أبی العلاء
جربت دهری و أهلیه فما ترکت
لی التجارب فی ود امرئ غرضا (سقط الزند 656. ) .
و قال آخر و کنت أری أن التجارب عدة فخانت ثقات الناس حتی التجارب.
و قال عبد الله بن معاویة بن عبد الله بن جعفر بن أبی طالب رأیت فضیلا کان شیئا ملففا فأبرزه التمحیص حتی بدا لیا ( الأغانی 12:214،و روایته«رأیت قصیا». ).
آخر عتبت علی سلم فلما فقدته و جربت أقواما رجعت إلی سلم.
مثله ذممتک أولا حتی إذا ما
الذی یتعلق به غرضنا من الأبیات هو البیت الأول و ذکرنا سائرها لحسنها
(و قال علیهالسلام: اخبر تقله) آزمایش کن مردمان را تا دشمن داری ایشان را به سبب ظهور رذایل و قبح بواطن ایشان که ظاهر شود از اختبار این ضربالمثلی است از برای استلزام اختبار مردمان مر اجتناب نمودن را از ایشان به سبب ظاهر شدن قبح بواطن. و این امری است به معنای اخبار کقوله تعالی: (فلیمدد له الرحمن مدا) ای (مده الرحمن مدا) و غرض، ذم مردمان است در بدی معاشرت ایشان. و اصل معنی آن است که اختبار میکنند مردمان یکدیگر را به واسطه افعال رذیله و بواطن قبیحه که از اختبار ظاهر میشود دشمن میدارند یکدیگر را (و من الناس) و بعضی از مردمان (من یروی هذا الکلام) آن کسی است که روایت میکنند این کلام را (عن النبی (صلی الله علیه و آله)) از حضرت رسالت پناه (صلی الله علیه و آله) (و مما یقوی) و آنچه قوت میدهد (انه من کلام امیرالمومنین) آنکه این کلام امیرالمومنین علیهالسلام است (ما حکما ثعلب) چیزی است که حکایت کرد آن را ثعلب که راوی است از روات ثقات. و آن این است که: (قال حدثنی ابن الاعرابی) گفت حدیث کرد به من پسر اعرابی (قال) که گفت: (قال المامون) گفت مامون (لو ان علیا علیهالسلام قال اخبر ثقله) اگر نمیبود که علی علیهالسلام فرمود (اخ
برتقله) (لقلت انا) هر آینه میگفتم من که (اقله تخبر) دشمن دار مردمان را تا آزمایش کنی نیک و بد ایشان را در حین عداوت.
(تقیه) مجزوم است بر جواب شرط وها برای وقف است این فعل از (باب دوم) و از (باب چهارم) آمده است (قلاه یقلیه و قلیه یقلاه) (و فی الکتاب الکریم ما ودعک ربک و ما قلی) یعنی بیازمای مردم را تا دشمن داری، غرض آن است که اکثر مردم که ظاهر ایشان بدی نبینی چون تحقیق حال و امتحان باطن ایشان نمائی عیوب و قبایح ظاهر گردد، و خلاف آنچه ظاهر میسازند واضح شود. سید گوید: و بعضی مردم روایت کردهاند این کلام را از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم و از آنچه مقوی اینست که این کلام امیرالمومنین علیهالسلام است آن است که تغلب حکایت کرده است گفت: حدیث کرد ما را (ابناعرابی) گفت که گفت مامون اگر نه علی گفته است (اخبر تقله) من میگفتم (اقله تخبر) یعنی دشمن دار مردمان را تا بدانی و بیازمای نیک و بد ایشان را چنانچه گفتهاند (اذا اردت ان تعرف اخیک فاغضبه فان تصفک و الا فاحذره) غرض آنکه تا آدمی با رفیق مصاحب خویش به چشم انکار یا دشمنی نه بیند و چیزی از اسباب منافرت ظاهر نسازد عیب او ظاهر نگردد علیالخصوص قومی که مماذق و چاپلوس و مزاحدان باشند.
و قال علیهالسلام: «اخبر تقله.»
و من الناس من روی هذا لرسول الله، صلی الله علیه و آله و مما یقوی انه من کلام امیرالمومنین علیهالسلام، ما حکاه ثعلب عن ابن الاعرابی، قال: قال المامون: «لولا ان علیا علیهالسلام قال: اخبر تقله، لقلت انا: اقله تخبر.» یعنی و گفت علیهالسلام که بیازما مردمان را تا دشمن داری ایشان را.
و بعضی از مردمان کسی است که روایت کرده این کلام را از رسول خدا، صلی الله علیه و آله و از چیزهایی که قوت میدهد به اینکه از کلام امیرالمومنین است، چیزی است که حکایت کرد آن را ثعلب از ابن اعرابی که گفت او که گفت مامون الرشید که هرگاه نبود اینکه علی گفت که «بیازما تا دشمن داری ایشان را» هر آینه من میگفتم که «دشمن دار تا بیازمایی».
قال الرضی: و من الناس من یروی هذا لرسولالله، (صلی الله علیه و آله) و مما یقوی انه الکلام امیرالمومنین، (علیه السلام) ما حکاه ثعلب عن ابنالاعرابی قال: قال المامون: لولا ان علیا (علیه السلام) قال: اخبر تقله، لقلت انا: اقله تخبر. اللغه: (قلی) یقلی من باب ضرب و قلی یقلی من باب علیم قلی و قلاء: ابغضه. الاعراب: اخبر، فعل امر من خبر یخبر، تقله، مخاطب المضارع من تقلی مجزوم فی جواب الامر، و الهاء مزیده المسکت و الوقف. المعنی: قال اشارح المعتزلی: معناه انه اختبر الناس و جربهم تبغضهم، فان التجربه تکشف عن مساویهم و سوء اخلاقهم، فضرب مثلا لمن یظن به الخیر و لیس هناک فاما قول المامون لو لا ان علیا قاله لقلت: اقله تخبر فلیس المراد حقیقه القلی و هو البغض، بل المراد الهجر و القطیعه: یقول قاطع اخاک مجربا- الخ. و قال ابن میثم: و ما نقل عن المامون منالعکس، یرید به ان اظهار البغض لشخص یکشف عن باطنه لانه اما ان یقابل بمثل ذلک او یترک فیعرف خیره من شره. اقول: کلامه (علیه السلام) کنایه عن اختلال ظاهر حال المسلمین من الدلاله علی حسن باطنهم و الاعتماد علیهم فی الامور کما یوقع من مسلم سالم بل انسان سالم و کلام المامون کنایه عن بلوغ حال الناس من السوء الی انه صار ظاهر
حالهم الفساد فینبغی بغضهم و التجنب عنهم الا بعد التجربه و کشف حسن الحال و طیب السریره و کلاهما حسن فی ما یناسبها من العصور و احوال الشعوب و الاقوام. الترجمه: فرمود: خبر گیر تا دشمن شوی.
قال الرضی: و من الناس من یروی هذا للرسول(صلی الله علیه و آله)، و مما یقوی انه من کلام امیرالمومنین(علیه السلام) ما حکاه ثعلب عن ابن الاعرابی قال (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) المامون: لو لا ان علیا قال(اخبر تقله) لقلت اقله تخبر. اقول: ذکره ابوهلال العسکری فی امثاله و قال: لفظه الامر و معناه الخبر یعنی اذا اختبرتهم قلیتهم. و القلی: البغض. قال تعالی: ( … انی لعملکم من القالین). و قال زهیر: لعمرک و الامور مغیرات و فی طول المعاشره التقالی لقد بالیت مظعن ام اوفی و لکن ام او فی لا تبالی و الهاء فی(تقله) مثلها فی قولهم(یا زید امشه) (لبیان الحرکه) و نظم المصنف معنی کلامه(علیه السلام) فقال: من کشف الناس لم یسلم له احد و الناس داء فخل الداء مستورا (اخبر تقله) قال سوید بن الصامت: الارب من یدعی صدیقا و لو تری مقالته بالغیب ساءک ما یفری مقالته کالشحم مادام شاهدا و بالغیب ماثور علی ثغره النحر و قال معن بن اوس: و لقد بدالی ان قلبک ذاهل عنی و قلبی لو بدالک اذهل کل یجامل و هو یخفی بغضه ان الکریم علی القلی یتجمل و قال ابوبکر الارجانی قاضی تستر- کما فی(کامل الجزری): و لما بلوت الناس اطلب عندهم اخا ثقه عند اعتراض الشدائد تطلعت فی حالی رخاء و شده و نادیت فی الاحیاء هل من مساعد (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) فلم ار فیما ساءنی غیر شامت و لم ار فیما سرنی غیر حاسد و قال ابن الحریری- کما فی(معجم الحموی): لا تغترر ببنی الزمان و لا تقل عند الشدائد لی اخ و ندیم جربتهم فاذا المعاقر عاقر و الال آل والحمیم حمیم و قیل فی الاختبار بسوال المال: اذا شئت ان تلفی اخاک معبسا و جداه فی الماضین کعب و حاتم فکشفه عما فی یدیه فانما یکشف اخبارالرجال الدراهم و قیل ایضا: و لو انی جعلت امیر جیش لما قاتلت الا بالسوال فان الناس ینهزمون منه و قد ثبتوا لاطراف العوالی و قال ابن ابیالحدید: قال ابوالعلاء: جربت دهری و اهلیه فما ترکت لی التجارب فی ود امری غرضا و قال آخر: و کنت اری ان التجارب عده فخانت ثقات الناس حتی التجارب و قال آخر: عتبت علی سلم فلما فقدته و جربت اقوا ما رجعت الی سلم ذممتک اولا حتی اذا ما بلوت سواک عاد الذم حمدا و لم احمدک من خیر و لکن وجدت سواک شرا منک جدا فعدت الیک مضطرا ذلیلا لانی لم اجد من ذاک بدا (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء)
کمجهود تحامی اکل میت فلما اضطر عاد الیه شدا و قال عبدالله بن معاویه بن عبدالله بن جعفر: رایت فضیلا کان شیئاملففا فابرزه التمحیص حتی بدا لیا قلت: نقل البیت الاخیر من(کامل المبرد)، و الصواب فی المصراع الاول: (و ان حسینا کان شیئا ملففا). روی(اغانی ابیالفرج) عن الجوهری عن النوفلی عن ابراهیم بن یزید الخشاب قال: کان عبدالله بن معاویه صدیقا للحسین بن عبیدالله بن عبدالله بن العباس- و کانا یرمیان بالزندقه- فقال الناس: انما تصافیا علی ذلک. ثم دخل بینهما شیء فتهاجرا، فقال له عبدالله: و ان حسینا کان شیئا ملففا فمحصه التکشیف حتی بدا لیا و عین الرضا عن کل عیب کلیله و لکن عین السخط تبدی المساویا و انت اخی مالم تکن لی حاجه فان عرضت ایقنت ان لا اخا لیا و فی(مجالس ثعلب): یقال: ان بنی فلان مثل بنات او بر یظن ان فیهم خیرا فاذا خبروا لم یکن فیهم خیر. قال: و الواحد: ابن او بر. (قال الرضی) هکذا فی(المصریه)، و لیس من النهج بدلیل خلو النسخه الخطیه عنه بل و(ابن میثم) ایضا. (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) (و من الناس من یروی هذا للرسول) قلت: و منهم من یرویه لابی الدرداء کابن قتیبه و الجوهری، قال الثانی: و اما قول ابیالدرداء(وجدت الناس اخبر تقلهم) فیرید انک اذا اخبرتهم قلیتهم. و فی(امثال العسکری): و المثل لابی الدرداء فیما زعم بعضهم، و روی عن النبی(صلی الله علیه و آله) ایضا. و الصواب ما حققه المصنف، فان المامون کان اعرف. و تکلم ابیالدرداء بما نقل عنه(الصحاح) لا یدل علی کونه الاصل فی هذا، فاذا ثبت عنه(علیه السلام) کان هو الاصل و یکون ابوالدرداء کالمتمثل بکلامه(علیه السلام) کما هو شان المتمثلین بالامثال. و روی(الروضه) عن الصادق(علیه السلام) قال: خالط الناس تخبرهم، و متی تخبرهم تقلهم. هذا، و فی(ابن ابیالحدید) بدل ما فی(المصریه) - للرسول-: (لرسول الله) کما ان فی(ابن میثم) (للنبی). (و مما یقوی انه من کلام امیرالمومنین(علیه السلام) ما حکاه ثعلب) هو ابوالعباس احمد بن یحیی، قال فی(المعجم): ولد سنه مائتین و توفی سنه(291) و کان رای احد عشر خلیفه اولهم المامون و آخرهم المکتفی، و کان سبب وفاته انه انصرف من الجامع و بیده دفتر ینظر فیه و قد شغله عما سواه، فصدمته دابه (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) فسقط علی راسه فی هوه من الطریق اخذ ترابها فلم یقدر علی القیام فحمل الی منزله فمات. قال ثعلب: حفظت کتب الفراء ولی(25) سنه، و لما اتقنت النحو اکبیت علی الشعر و المعانی والغریب و لزمت ابن الاعرابی بضع عشره سنه. (عن ابن الامرابی) هکذا فی(المصریه) و لکن فی(ابن ابیالحدید و ابن میثم) قال: حدثنا ابن الاعرابی. و ابن الاعرابی هو محمد بن زیاد، قال ثعلب: انتهی علم اللغه و الحفط الیه، و کان یزعم ان الاصمعی و اباعبیده لا یحسنان قلیلا و لا کثیرا، توفی فی خلافه الواثق. (قال المامون) هکذا فی(المصریه) و لکن فی(ابن ابیالحدید و ابن میثم و النسخه الخظیه): (قال قال المامون). فی(الاغانی): کان ابراهیم بن المهدی شدید الانحراف عن علی(علیه السلام) فحدث یوما للمامون انه رای علیا فی النوم فقال له: من انت؟ فاخبره انه علی بن ابیطالب فمشینا حتی جئنا قنطره، فذهب یتقدمنی لعبورها، فامسکته و قلت له: انما انت رجل تدعی هذا الامر بامراه، و نحن احق به منک، فما رایت له فی الجواب بلاغه کما یوصف عنه. فقال له المامون: و ای شیء قال لک؟ فقال: ما زادنی علی ان قال: (سلاما سلاما) فقال له المامون: قد و الله اجابک ابلغ جواب. قال: و کیف؟ قال: عرفک انک جاهل لا یجاوب مثلک، قال تعالی (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) ( … و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما) فخجل ابراهیم و قال: لیتنی لم احدثک بهذا الحدیث. و فی(المروج): کان المامون یظهر التشیع و ابراهیم بن المهدی التسنن، فقال المامون: اذا المرجی سرک ان تراه یموت لحینه من قبل موته فجدد عنده ذکری علی وصل علی النبی و آل بیته فقال ابراهیم: اذا الشیعی جمجم فی مقال فسرک ان یبوح بذات نفسه فصل علی النبی و صاحبیه وزیریه و جاریه برمسه و ذکروا ان المامون امر باشخاص سلیمان بن محمد الخطابی من البصره، فلما مثل بین یدیه قال له: انت القائل: العراق عین الدنیا، و البصره عین العراق و المربد عین البصره، و مسجدی عین المربد، و انا عین مسجدی. و انت اعور فاذن عین الدنیا عوراء. قال: لم اقل ذلک و ما اظن احضرتنی لذلک. قال: بلغنی انک اصبحت فوجدت علی ساریه من سواری مسجدک(رحم الله علیا انه کان تقیا) مرت بمحوه. قال: کان(لقد کان نبیا) فامرت بازالته. فقال له المامون: کذبت کانت القاف اصح من عینک الصحیحه، و الله لو لا ان اقیم لک سوقا عند العامه لا حسنت تادیبک. و فی(غیبه الشیخ): عن محمد بن عبدالله بن الافطس قال: کنت عند المامون فصرف ندماءه و احتبسنی، ثم اخرج جواریه و ضربن و تغنین، فقال (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) لبعضهن: لما رثیت من بطوس قطنا. فانشات تقول: سقیا لطوس و من اضحی بها قطنا من عتره المصطفی ابقی لنا حزنا اعنی اباحسن المامون ان له حقا علی کل من اضحی بها شجنا فجعل یبکی حتی ابکانی، ثم قال: ویلک ایلمزنی اهل بیتی و امل بیتک ان انصب اباالحسن علما- الی ان قال- قال و الله لا حدثنک بحدیث عجیب فاکتمه: لما حملت زاهریه ببدر اتیته فقلت له: جعلت فداک بلغنی ان موسی بن جعفر و جعفر بن محمد و محمد بن علی و علی بن الحسین و الحسین بن علی علیهمالسلام کانوا یزجرون الطیر و لا یخطئون، و انت وصی القوم و عندک علم ما کان عندهم و زاهریه حظیتی و قد حملت غیر مره کل ذلک تسقط. فقال(علیه السلام): لا تخش من سقطها فستسلم و تلد غلاما صحیحا اشبه الناس بامه قد زاد الله فی یده الیمنی خنصرا و فی رجله الیمنی خنصرا- الی ان قال- فما شعرت الا بالقیمه و قد اتتنی بالغلام- کما وصفه- زائد الید و الرجل کانه کوکب دری، فاردت ان اخرج من الامر یومئذ و اسلم ما فی یدی الیه، فلم تطاوعنی نفسی لکن دفعت الیه الخاتم فقلت: دبر الامر فلیس علیک منی خلاف. و فی(العقد): قال الجاحظ: قال سهل بن هارون: لقد کانت البرامکه مع تهذیب اخلاقهم و کریم اعراقهم وسعه آفاقهم و رونق سیاقهم و معسول مذاقهم و بهاء اشراقهم و نقاوه اعراضهم و تهذیب اغراضهم و اکتمال الخیر فیهم فی جنب محاسن المامون کالنقطه فی البحر و الخردله فی المهمه القفر. (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) (لو لا ان علیا(علیه السلام) قال: اخبر تقله لقلت اقله تخبر) قال ابن ابیالحدید لیس مراده بقوله(اقله) حقیقه القلی و البغض بل الهجر و القطیعه، ای: قاطع اخاک محربا له هل یبقی علی عهدک. و من کلام عتبه بن ابیسفیان: طیروا الدم فی وجوه الشبان، فان حلموا و احسنوا الجواب فهم مم و الا فلا تطمعوا فیهم. ای: اغضبوهم لان الغضبان یحمر وجهه. قلت: فعلی ما قاله یکون معنی(اقله) اخبره فیرجع الی الاول، فلم عکس فلابد انه اراد بقوله(اقله) القلی حقیقه، و ذلک لان من لم یکن قالیا لا یری عیبا حتی یصیر مختبرا، فمر قول عبدالله بن معاویه: و عین الرضا عن کل عیب کلیله و لکن عین السخط تبدی المساویا و عن مخارق: انشدت المامون قول ابیالعتاهیه: و انی لمحتاج الی طل صاحب یروق و یصفو ان کدرت علیه فقال لی: اعد. فاعدت سبع مرات فقال: یا مخارق خذ منی الخلافه و اعطنی هذا الصاحب. هذا، و فی(کامل المبرد): یروی ان بلال بن ابیبرده بن ابی موسی و فد علی عمر بن عبدالعزیز بخناصره فسدک بساریه من المسجد فجعل یصلی الیها و یدیم الصلاه، فقال عمر للعلاء بن المغیره: ان یکن سر هذا کعلانیته فهو رجل اهل العراق غیر مدافع. فقال العلاء: انا آتیک بخبره. فاتاه و هو یصلی بین المغرب و العشاء، فقال: اشفع صلاتک فان لی الیک حاجه ففعل، فقال له العلاء: قد عرفت حالی من الخلیفه، فان انا اشرت بک علی ولایه العراق فما (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) تجعل لی؟ قال عمالتی سنه- و العماله بالضم اجره العامل- و کان مبلغها عشرین الفد الف درهم. قال: فاکتب لی بذلک. فاسرع الی منزله و کتب له بذلک. فاتی عمر بالکتاب، فلما رآه کتب الی و الی الکوفه: ان بلالا غرنا بالله فکدنا نغتر، فسبکناه فوجدناه خبثا کله، و لا تستعن علی عملک باحد من آل ابیموسی.
اخبر- بضم الباء- فعل امر من الاختبار، و تقله- بفتح التاء و سکون القاف- من القلی او القلاء ای البغض و المقت، فعل مضارع مجزوم بجواب الامر، و علامه الجزم حذف حرف العله من آخره، و الهاء للسکت. و معنی قول المامون ان حقیقه الشخص تعرفها من مبغضه و عدوه لا من محبه و صدیقه، لان عین الرضا تریک السیء حسنا!. و یلاحظ بان عین البغض ایضا تریک الحسن سیئا. و لا تعرف حقیقه الشخص الا بالتجربه المجرده عن الرضا و السخط.
امام علیهالسلام (درباره آزمایش مردم) فرموده است: (مردم را) بیازما تا (آنها را) دشمن داری (چون در ظاهر بیشتر مردم بد نیستند هنگام آزمایش بدیشان آشکار میگردد. سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) بعضی مردم این فرمایش را از پیغمبر صلی الله علیه و آله روایت میکنند و از آنچه کمک میکند که این فرمایش از امیرالمومنین علیهالسلام میباشد آن است که ثعلب بیان کرده ابن اعرابی برای ما نقل نمود که مامون گفته: اگر نه آن بود که علی علیهالسلام فرموده اخبر تقله یعنی بیازما تا دشمن داری، من میگفتم: اقله تخبر یعنی (مردم را) دشمن دار تا (آنها را) بیازمائی (این سخن مامون از آن است که دوستی با دیگری عیب پوش است و چون او را دشمن داشتی ممکن است به حال او چنانکه هست پی ببری، ولی برای مردمان پاک سزاوار نیست پیش از آزمایش کسی را دشمن بدارند به این جهت سخن مامون به کار دنیاطلبان بیشتر میآید، و ناگفته نماند که اخبر بضم باء امر است از خبر الشی یخبر یعنی آن را از روی آزمایش دانست، و تقله مضارع مجزوم بعد از امر است، و هاء برای وقف است از قلاه یقلی مثل رمی یرمی یعنی او را دشمن داشت).
مرحوم سید رضی مینویسد بعضی این مطلب را نسبت به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دادهاند اما از مطالبی که دلالت میکند که این جمله از امام علی (علیه السلام) است گفته مامون است که ابناعرابی نقل کرده است: (لو لا ان علیا علیهالسلام قال اخبر تقله لقلت انا اقله تخبر.) یعنی اگر امام (علیه السلام) نفرموده بود آزمایش کن، سپس مخالفت کن من میگفتم: مخالفت کن و آزمایش نما. نکته قابل توجه شناختن افراد است و امام علیهالسلام میفرماید: قبل از اینکه آزمایش کنی غضب و مخالفت نکن و این سیاستمداری توام با پرهیزکاری است اما مامون که میگویدآزمایش کن، (سوئظن داشته باش) تا آزمایش کنی و نقض نظرت پیدا شود، برنامه سیاسی منهای پرهیزکاری است، زیرا خدا از سوئظن منع فرموده است. (از بسیاری گمانها پرهیز کنید، زیرا بعضی گمانها گناه است).
و قال علیهالسلام: (اخبر تقله) (اخبر) امر من (خبر) باب (قتل) بمعنی (علم)، و (تقله) مضارع مجزوم بعد الامر، و هائه للوقف، من (قلاه) بمعنی (ابغضه) و معنی الجمله اذا اعجبک ظاهر شخص، فاختبره، تبغضه، لما تری من سوء باطنه (قال الرضی (ره) و من الناس من یروی هذا للرسول (صلی الله علیه و آله)، و مما یقوی انه من کلام امیرالمومنین علیهالسلام ما حکاه ثعلب، عن ابنالاعرابی قال المامون: لو لا ان علیا قال (اخبر تقله) لقلت (اقله تخبر)) ای ابغض شخصا ترید فهم عیوبه، تعرف عیوبه، فان الانسان مادام یحب الشخص، لا یری عیوبه، فاذا قلاه عرف عیوبه، و قدیما قالوا: (ان حب الشیء یعمی و یصم) و (و عین الرضا عن کل عیب کلیله).
قال الرضی: و من الناس من یروی هذا للرسول- صلی الله علیه و آله- و مما یقوی انه من کلام امیرالمومنین علیهالسلام ما حکاه ثعلب عن ابن الاعرابی، قال المامون: لو لا ان علیا قال: اخبر تقله لقلت: اقله تخبر. الشرح: القلی بکسر القاف البغض و المعنی ان من خبرت باطنه ابغضته و هذا مسوق مساق الاکثریه حیث اغلب الناس باطنهم سوء و خبث و عداوه للحق و اهله …
«و فرمود: بیازمای، سپس او را دشمن دار.» سید رضی که خدایش رحمت کناد می گوید: برخی از مردم این سخن را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده اند، ولی از جمله چیزها که تأیید می کند این سخن از سخنان امیر المؤمنین علیه السّلام است، چیزی است که ثعلب از قول ابن اعرابی روایت می کند که مأمون گفته است: اگر نه این بود که علی علیه السّلام فرموده است: «بیازمای سپس او را دشمن بدار.» من می گفتم: «او را دشمن بدار و سپس بیازمای.»
معنی این سخن این است که مردم را بیازمای و تجربه کن تا آنان را دشمن داری، که تجربه برای تو بدیها و بدخوییهای ایشان را آشکار می سازد و این به صورت ضرب المثل به کار می رود درباره کسی که به او گمان خیر برده می شود و چنان نیست. سخن مأمون هم کینه و بغض نیست بلکه مراد دوری کردن و بریدن است. می گوید: برای تجربه از دوست و برادر خود ببر ببین آیا به دوستی و پیمان خود با تو باقی می ماند یا آن را می شکند و از تو باز می گردد.
از جمله سخنان عتبة بن ابی سفیان است که می گفته است: نخست جوانان را خشمگین سازید و خون به چهره شان بدوانید، اگر بردباری کردند و پاسخ پسندیده دادند آنان لایق و درخور خواهند بود و گرنه بر آنان طمع مبندید.
[[و قال علیهالسلام ]]
أُخْبُرْ تَقْلهِ.
امام علیه السلام فرمود:
آزمایش کن تا دشمنش داری.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب می گوید: در کتاب غرر الخصائص الواضحة (تالیف وطواط، از علمای قرن ششم) این گفتار حکیمانه از امیر مؤمنان آمده است. این مضمون، هم از امیر مؤمنان علی نقل شده و هم از پیامبر اکرم و شبیه آن نیز از امام صادق روایت شده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۳).)
سید رضی میگوید:«بعضی این سخن را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کردهاند ولی آنچه تأیید میکند این کلام از امیرمؤمنان علیه السلام باشد چیزی است که ثعلب از ابن الاعرابی نقل کرده که مأمون گفته است:اگر نبود که علی علیه السلام فرمود:
اخبر تقله .من میگفتم:
اقله تخبر؛ دشمنش بدار تا او را بیازمایی»؛
(قال الرضیّ:و مِنَ النّاسِ مَن یَروی هذا للرَّسولِ صلی الله علیه و آله و مِمّا یُقَوّی أنَّهُ من کلام أمیر المؤمنین علیه السلام ما حکاه ثَعلَبُ عنِ ابْنِ الأعرابیّ:قال المأمونُ:لو لا أنّ علیّاً قال:«أخبُر تقلِه»لقُلتُ:اقْلِهِ تَخْبُرْ) .
نخست او را بیازمای
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه بسیار کوتاه و پرمعنا به یک اصل مهم اجتماعی اشاره کرده،میفرماید:به ظاهر اشخاص قناعت نکنید،آنها را بیازمایید و ای بسا با آزمودن،آنها را دشمن بدارید و در یک عبارت کوتاه:«آزمایش کن تا دشمنش داری»؛ (أُخْبُرْ تَقْلهِ).
«اخْبُرْ» از ماده«خُبر»(بر وزن قفل) به معنای آزمایش کردن است.
«تقله» از ماده«قِلی»(بر وزن صدا) به معنای بغض است.این ماده،هم بهصورت ناقص یایی آمده و هم ناقص واوی.در صورت اول به معنای بغض و عداوت و در صورت دوم به معنای طرد کردن است و در واقع هر دو به یک معنا بازمیگردد زیرا لازمه عداوت طرد کردن میباشد.
این درمورد جوامع آلوده یا گروههای خاص اجتماعی که افراد منحرف در آن کم نیستند صادق است والا نتیجه آزمایش،همیشه دشمن داشتن افراد مورد آزمون نخواهد بود.ممکن است اشاره به عصر خود حضرت نیز بوده باشد که افراد منافق و چند چهره در آن عصر فراوان بودند؛گروهی خودفروخته به معاویه و گروهی در بند مال و منال،از هیچ کاری ابا نداشتند هر چند برای فریفتن مردم ظاهر خود را میآراستند ولی به هنگامی که در کوره امتحان قرار میگرفتند بسان سیاه سیم زراندود،خلاف آن به درمیآمدند که خلق میپنداشتند.
سیاه سیم زراندود چون به کوره برند خلاف آن به در آید که خلق پندارند
بسیاری از شارحان نهج البلاغه گفتهاند که هاء در «تَقْلِه» هاء سکت است و در واقع بیانکننده کسره لام است که قبل از آن قرار گرفته ولی دلیلی بر این ادعا اقامه نکردهاند.در حالی که بعضی دیگر آن را ضمیر دانسته و اعراب برای هاء گذاشتهاند (در حالی که هاء سکت،ساکن است) و در واقع اشاره به ضمیر محذوفی است که در کلمه «اخبُر» وجود دارد و مفهوم کلام این میشود:او را آزمایش کن تا دشمنش داری.
همانگونه که در ذکر مصادر این گفتار حکیمانه اشاره کردیم همین معنا از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با تفاوتی نقل شده است:
«وجَدتُ النّاسَ اخبُر تقلِهِ» .(ابوحیان توحیدی در البصائر و الذخائر و ابونعیم در حلیة الأولیاء (طبق نقل مرحوم خطیب در مصادره ج ۴، ص ۳۰۳))
و از امام صادق علیه السلام نیز بهصورت دیگری نقل شده است:فرمود:
«خَالِطِ النَّاسَ تَخْبُرْهُمْ وَ مَتَی تَخْبُرْهُمْ تَقْلِهِمْ؛ با مردم معاشرت کن و آنها را بیازما و هنگامی که بیازمایی (ای بسا گروهی را) دشمن میداری».(کافی، ج ۸، ص ۱۷۶، ح ۱۹۶.)
قابل توجه اینکه مرحوم سید رضی برای تأیید صدور این گفتار حکیمانه از علی علیه السلام بعد از آنی که اشاره میکند بعضی از مردم آن را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کردهاند میگوید:«آنچه تأیید میکند این کلام از امیرمؤمنان علیه السلام باشد چیزی است که ثعلب از ابن الاعرابی نقل کرده که مأمون گفته است:اگر نبود که علی علیه السلام فرمود: اخبر تقله. من میگفتم: اقله تخبر؛ دشمنش بدار تا او را بیازمایی»؛ (قال الرضیّ:و مِنَ النّاسِ مَن یَروی هذا للرَّسولِ صلی الله علیه و آله و مِمّا یُقَوّی أنَّهُ من کلام أمیر المؤمنین علیه السلام ما حکاه ثَعلَبُ عنِ ابْنِ الأعرابیّ:قال المأمونُ:لو لا أنّ علیّاً قال:
«أخبُر تقلِه»لقُلتُ:اقْلِهِ تَخْبُرْ) .
همین معنا (سخن مأمون) از ابوحیان توحیدی در البصائر و الذخائر و ابو نعیم در حلیه الاولیاء نقل شده است.
منظور مأمون این بوده که برای آزمودن مردم باید از آنها فاصله گرفت و حتی اظهار تنفر و بیزاری کرد اگر عکس العمل شدیدی نشان دادند معلوم میشود لایق دوستی نیستند و اگر مدارا کردند افرادی صبور و شایسته دوستی میباشند.
البته جای تردید نیست که کلام امام علیه السلام بر کلام مأمون برتری دارد.کلام امام علیه السلام ناظر به یک مسأله اجتماعی است و کلام مأمون در واقع یک مسأله سیاسی است و منظورش این است:باید به همهکس با بدبینی نگاه کرد تا عیوبشان آشکار شود زیرا با خوشبینی،عیوب افراد آشکار نمیگردد و سیاستمداران غالباً اصل را درباره اشخاص و حوادث بر سوءظن و بدبینی میگذارند.
آزمودن قبل از دوستی
بیشک یکی از نیازهای انسان در زندگی،داشتن دوستان موافق و همراه است که در برابر انبوه مشکلات به او کمک کنند،در مصائب مایه تسلی خاطر او گردند و در حضور و غیاب مدافع او باشند زیرا انسانِ تنها در برابر این حوادث زانو میزند.
ولی در انتخاب دوست هرگز نباید عجله کرد بلکه باید نخست او را آزمود، اگر از آزمایشها پیروز درآمد او را به دوستی برگزید.امیرمؤمنان علی علیه السلام طبق حدیثی که در غررالحکم آمده،میفرماید:
«لا تَثِق بالصَّدیقِ قَبلَ الخِبْرهِ؛ به دوستت پیش از آزمودنش اعتماد نکن».(غررالحکم، ح ۹۴۹۸.)
بهخصوص اگر زمان،زمان پرفسادی باشد،که در آن هنگام باید دقت بیشتری در انتخاب دوستان کرد.امام صادق علیه السلام میفرماید:
«إِذَا کَانَ الزَّمَانُ زَمَانَ جَوْرٍ وَ أَهْلُهُ أَهْلَ غَدَرٍ فَالطُّمَأْنِینَهُ إِلَی کُلِّ أَحَدٍ عَجْزٌ؛ هرگاه زمان،زمان ظلم (و فساد) باشد و اهل آن زمان پیمانشکن باشند اطمینان به هر کسی کردن نشانه عجز و ناتوانی است».(بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۲۳۹، ح ۱۰۸.)
در احادیث اسلامی مواد این آزمون نیز تعیین شده است.ازجمله اینکه امام صادق علیه السلام میفرماید:
«یمْتَحَنُ الصَّدِیقُ بِثَلَاثِ خِصَالٍ فَإِنْ کَانَ مُؤَاتِیاً فَهُوَ الصَّدِیقُ الْمُصَافِی وَ إِلَّا کَانَ صَدِیقَ رَخَاءٍ لَا صَدِیقَ شِدَّهٍ تَبْتَغِی مِنْهُ مَالاً أَوْ تَأْمَنُهُ عَلَی مَالٍ أَوْ تُشَارِکُهُ فِی مَکْرُوه؛ دوست را با سه چیز میتوان امتحان کرد هرگاه حق این سه چیز را ادا کند او دوست خالص است والا دوست حال آرامش است نه دوست حال شدت:از او مالی بطلب یا مالی در اختیار او قرار بده یا در کاری که مورد میل او نیست با او شریک شو».(بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۲۳۵، ح ۱۰۷.)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«لَا تَسُمِ الرَّجُلَ صَدِیقاً سِمَهً مَعْرُوفَهً حَتَّی تَخْتَبِرَهُ بِثَلَاثٍ تُغْضِبُهُ فَتَنْظُرُ غَضَبَهُ یخْرِجُهُ مِنَ الْحَقِّ إِلَی الْبَاطِلِ وَ عِنْدَ الدِّینَارِ وَ الدِّرْهَمِ وَ حَتَّی تُسَافِرَ مَعَهُ؛ نام دوست بهصورت کامل بر کسی نگذار مگر اینکه او را به سه چیز بیازمایی:بههنگام غضب ببینی آیا او از مسیر حق بهسوی باطل خارج میشود؟ و در برابر درهم و دینار (آیا امتحان خوبی میدهد؟) و دیگر اینکه با او مسافرت کنی (چراکه در سفر باطن افراد بهتر آشکار میشود)».(بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۱۸۰، ح ۲۸.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Try (a man) and you will hate him!”
Sayyid ar-Radi says: “Some people say that this saying was articulated by the Prophet , but what confirms that it is the saying of Imām Ali ibn Abū Tālib is the statement related by Tha'lab from Ibn al-`Arabi, that is, that (caliph) al-Ma'mūn said, 'f Ali had not said ukhbur thiqlihi (try a man and you will hate him), I would have said: aqlihi takhbur (hate a man in order to try him).”
وَ قَالَ علیه السلام مَا کَانَ اللّهُ لِیَفتَحَ عَلَی عَبدٍ بَابَ الشّکرِ وَ یُغلِقَ عَنهُ بَابَ الزّیَادَةِ وَ لَا لِیَفتَحَ عَلَی عَبدٍ بَابَ الدّعَاءِ وَ یُغلِقَ عَنهُ بَابَ الإِجَابَةِ وَ لَا لِیَفتَحَ لِعَبدٍ بَابَ التّوبَةِ وَ یُغلِقَ عَنهُ بَابَ المَغفِرَةِ
ترجمهها:
(اخلاقی، اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: خدا در شکرگزاری را بر بندهای نمیگشاید که در فزونی نعمتها را بر او ببندد ، و در دعا را بر روی او باز نمیکند که در اجابت کردن را نگشاید، و در توبه کردن را باز نگذاشته که در آمرزش را بسته نگهدارد .
خدا در سپاس گفتن را بر بندهای نمیگشاید حالی که در نعمت را به روی او ببندد ، و در دعا را بر روی او باز نمیکند و در پذیرفتن را بر وی فراز. و در توبه را به روی بنده نمیگشاید و در آمرزش را بر وی ببندد- و استوار نماید.
و فرمود نیست خدا که بگشاید بر بنده درب سپاس گزاری را و در بندد از وی درب زیادتی نعمت را و نه آنکه بگشاید بر بنده درب توبه را و به بندد از او درب آمرزیدن را
و فرمود (علیه السلام): نشود که خدا در شکر را به روی بنده ای بگشاید، در حالی که، در افزون شدن نعمت را به رویش بسته باشد. و نشود که در توبه را بگشاید، در حالی که، در آمرزش را بسته باشد.
و آن حضرت فرمود:این نیست که خداوند باب شکر را بر عبد باز کند و باب افزونی نعمت را ببندد ،و درب دعا را بر عبد بگشاید و درب اجابت را ببندد،و باب توبه را بر عبد باز کند و درب مغفرت را ببندد .
شروح:
ثم اذکر ان ثلاثه اشیاء تکون مع ثلاثه اشیاء: زیاده النعم من الله تعالی مع شکره تعالی، و اجابه الدعاء مع ملازمه العبد للدعاء، و المغفره مع التوبه.
(نمیشود که خداوند به روی بندهای در شکر بگشاید و در زیادت روزی را ببندد، و در دعا و درخواستن را بگشاید، و در اجابت را ببندد، و در توبه را باز کند اما در بخشش را ببندد). امام (علیه السلام) به سه چیز اشاره فرموده است: سپاسگزاری برای فزونی نعمت، درخواست برای روای حاجت، و توبه برای آمرزش و رحمت پس به روی هر کس که خداوند در یکی از این ملزومات را بگشاید و او را آماده و مهیا سازد و آن را بر وی الهام کند، سزای مقام بخشندگی اوست که در لازم را نیز به روی او بگشاید و او را از فیض خویش بهرهمند سازد زیرا که در وجود خدا بخلی نیست و در سلطنت او منعی وجود ندارد. و صفت گشودن در، استعاره برای موفق ساختن و آماده کردن بنده است توسط خداوند، برای چنان مرحمتی.
وَ قَالَ ع:مَا کَانَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِیَفْتَحَ عَلَی عَبْدٍ بَابَ الشُّکْرِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الزِّیَادَةِ وَ لاَ لِیَفْتَحَ عَلَی عَبْدٍ بَابَ الدُّعَاءِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الْإِجَابَةِ وَ لاَ لِیَفْتَحَ [عَلَیْهِ]
لِعَبْدٍ بَابَ التَّوْبَةِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الْمَغْفِرَةِ .
قد تقدم القول فی الشکر و اقتضائه الزیادة [و]
( تکملة من د. ) اقتضاء الدعاء الإجابة و التوبة المغفرة علی وجه الاستقصاء فی الجمیع
(و قال علیهالسلام: ما کان الله لیفتح علی عبد باب الشکر) نیست که خدای تعالی بگشاید بر بنده در شکر را (و یغلق عنه باب الزیاده) و ببندد از او در زیادتی نعمت را (و لا لیفتح علی عبد باب الدعاء) و نیست که بگشاید بر بندهای در دعا را (و یغلق عنه باب الاجابه) و ببندد از او در اجابت را (و لا لیفتح علی عبد باب التوبه) و نیست که بشگاید بر بنده در توبه را (و یغلق عنه باب المغفره) و ببندد از او در آمرزش را این کلامی است که آن عالی مقدار اشاره کرده که شکر و دعا و توبه مستلزم زیاده و اجابت و مغفرت است. و مصدق این کلام، قرآن معجز نظام است حیث قال عز اسمه (لئن شکرتم لازیدنکم) و قوله (اجیب دعوه الداع اذا دعان) و قوله (انی لغفار لمن تاب)
فرمود: نیست که خدای تعالی بگشاید بر بنده در شکر را، و بندد از او در زیادت شدن نعمت را (لقوله تعالی: لئن شکرتم لازیدنکم..) و نه اینکه بگشاید بر بنده در دعا را و به بندد از او در اجابت را (لقوله تعالی.. اجیب دعوه اداع اذا دعان.. و قوله تعالی.. ادعونی استجب لکم..) و نه آنکه بگشاید بر بنده در توبه را، و ببندد از او در مغفرت را (لقوله تعالی: و انی لغفار لمن تاب..)
و قال علیهالسلام: «ما کان الله لیفتح علی عبد باب الشکر و یغلق عنه باب الزیاده و لا لیفتح علی عبد باب الدعاء و یغلق عنه باب الاجابه و لا لیفتح لعبد باب التوبه و یغلق منه باب المغفره.» یعنی و گفت علیهالسلام که نبوده است خدا که بگشاید بر بندهای در شکر کردن را و ببندد از او در زیاد کردن نعمت را و نبوده است که بگشاید بر بندهای در دعا کردن را و ببندد از او در اجابت کردن را و نبوده است که بگشاید بر بندهای در توبه کردن را و ببندد از او در بخشیدن گناهان را.
المعنی: من اهم وسائل السعادیه المعنویه و الطاف الله الخفیه للانسان بشارات توحی الیه باثاره همته نحو الطاعه و الا نابه الی الله، و قد بین (علیه السلام) فی هذه الحکمه ثلاث بشارات فیها اشارات: 1- توجیه الله، قلب عبده نحو شکر نعمته بصرفه فی رضا الله و فیما ینبغی صرفها فیه من الانفاق فی سبیل الخیرات، فانه یوذن بمزید النعم و دوامه کما تقدم. 2- اقبال القلب الی الدعاء و طلب الحاجه من الله، فان یوذن بالاجابه و قضاء الحاجه. 3- التنبه للانابه الی الله و التوبه عن المعاصی، فانه یوذن بالمغفره و البرائه من الذنوب. الترجمه: فرمود: نباشد که خدا در شکرگزاری را بر بنده بگشاید و در مزید نعمت را بر او ببندد، و نه اینکه در دعا و نیاز را برویش بگشاد و در اجابت را بروی ببندد، و نه اینکه در توبه را برویش بگشاید و در آمرزش را بر وی ببندد.
و قال علیهالسلام: و قال الصادق علیهالسلام: ما انعم تعالی علی عبد من نعمه فعرفها بقلبه و حمده تعالی بلسانه فتم کلامه حتی یومر له بالمزید. و لا لیفتح علی عبد باب الدعاء و یغلق عنه باب الاجابه قال تعالی (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) ادعونی اسجب لکم و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان فلیستجیبوا لی و لیومنوا بی لعلهم یرشدون). و فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: ان العبد لیدعو فیقول تعالی للملکین قد استجبت له ولکن احبسوه بحاجته فانی احب ان اسمع صوته، و ان العبد لیدعو فیقول تعالی: عجلوا له حاجته فانی ابغض صوته. و عنه علیهالسلام: خمس دعوات لا تحجبن عن الرب تعالی: دعوه الامام المقسط، و المظلوم، یقول تعالی: لانتقمن لک و لو بعد حین، و الولد الصالح لوالدیه، و الوالد الصالح لولده، و المومن لاخیه بظهر الغیب و یقول: و لک مثله. و عنه علیهالسلام: اربعه لا یستجاب لهم دعوه: الرجل الجالس فی بیته یقول: اللهم ارزقنی فیقال له: الم آمرک بالطلب، و من کانت له امراه سوء فدعا علیها فیقال له: الم اجعل امرها الیک، و رجل کان له مال فافسده فیقول: اللهم ارزقنی فیقال له الم آمرک بالاقتصاد: (و الذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواما) و رجل کان له مال فادانه بغیر بینه فیقال له: الم آمرک بالشهاده. و عنه علیهالسلام: کان فی بنیاسرائیل رجل فدعا الله تعالی ان یرزقه غلاما ثلاث سنین، فلما رای انه لا یجیبه قال: یارب ابعید انا منک فلا تسمعنی ام (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) قریب انت منی فلا تجیبنی، فاتی آت فی منامه فقال: انک دعوته منذ ثلاث سنین بلسان بذی و قلب عات غیر تقی و نیه غیر صادقه فاقلع عن بذائک و لیثق بالله تعالی قلبک و لیحسن نیتک، ففعل الرجل ذلک ثم دعا فولد له. و لا یفتح لعبد هکذا فی الطبعه المصریه، و الصواب: (علی عبد) کما فی ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه (باب التوبه و یغلق عنه باب المغفره) قال تعالی (استغفروا ربکم انه کان غفارا یرسل السماء علیکم مدرارا) و هو الذی یقبل التوبه عن عباده و یعفوا عن السیئات). و فی (الکافی) عن الصادق علیهالسلام: اذا تاب العبد توبه نصوحا احبه الله تعالی فستر علیه، ینسی ملکیه ما کانا یکتبان علیه، و یوحی الی جوارحه و الی بقاعه ان اکتمی علیه ذنوبه، فیلقی الله تعالی حین یلقاه و لیس شیء یشهد علیه بذنب. و عن الباقر علیهالسلام: اوحی تعالی الی داود علیهالسلام ان ائت عبدی دانیال فقل له انک عصیتنی فغفرت لک، و عصیتنی فغفرت لک، و عصیتنی فغفرت لک، فان انت عصیتنی الرابعه لم اغفر لک. فاتاه داود علیهالسلام و بلغه ذلک فقال له دانیال: قد بلغت یا نبی الله، فلما کان فی السحر قام دانیال و ناجی ربه فقال: یا رب ان داود اخبرنی عنک کذا و کذا و عزتک و جلالک لئن لم تعصمنی لاعصینک ثم (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) لاعصینک ثم لاعصینک. و اما قوله علیهالسلام فی الحکمه 135: من اعطی اربعا لم یحرم اربعا: من اعطی الدعاء لم یحرم الاجابه، و من اعطی التوبه لم یحرم القبول، و من اعطی الاستغفار لم یحرم المغفره، و من اعطی الشکر لم یحرم الزیاده و تصدیق ذلک فی کتاب الله قال الله عزوجل فی الدعاء (ادعونی استجب لکم) و قال فی الاستغفار: (و من یعمل لسوء او یظلم نفسه ثم یستغفر الله یجد الله غفورا رحیما) و قال فی الشکر (لئن شکرتم لازیدنکم) و قال فی التوبه: (انما التوبه علی الله للذین یعملون السوء بجهاله ثم یتوبون من قریب فاولئک یتوب الله علیهم و کان الله علیما حکیما) فلا یحتاج الی شرح لانه فی معنی سابقه، و انما زید فی هذا الاستغفار مع انه علیهالسلام استدل لکل منها بما فی کتاب الله تعالی. و اما زیاده المصریه، مطبعه الاستقامه جمله قال الرضی قبل قوله و تصدیق ذلک فاخذتها من نقل ابن ابیالحدید و هو اخذما من حاشیه و همیه خلطت بالمتن. و یدل علی کونها و هما انه لو کان کلام الرضی لقال: و تصدیق قوله علیهالسلام لا و تصدیق ذلک و ابن میثم و الخطیه لم ینقلا الجمله مع ان ابن (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) ابیالحدید ایضا قال: و فی بعض الروایات ان الجمله من کلامه علیهالسلام.
الشکر ان تری ما بک من نعمه فمن الله، و ان لا تعصیه فی امر و نهی، و هذا الشکر سبب لزیاده النعمه، لان الذی وهبها کتب ذلک علی نفسه حیث قال: (و اذ تاذن ربکم لئن شکرتم لازیدنکم- 7 ابراهیم). و قوله تعالی الصدق، و وعده الحق. و الدعاء مع العمل بطاعه الله سبب للهدایه الی طریق الفوز و النجاح. اما التوبه فهی انجح الوسائل لعفو الله و کرمه. و تقدم الکلام عن ذلک کله مرارا.
امام علیهالسلام (درباره شکرگزاری و دعاء و توبه) فرموده است: نمیشود که خدا بر بنده در سپاسگزاری را بگشاید (امر به شکر فرماید) و در افزونی را به رویش ببندد (بر نعمت نیافزاید) و در دعاء و درخواست را بگشاید (دستور دهد که از او بخواهند) و در روا شدن را به رویش ببندد (درخواست او را نپذیرد) و در توبه را بگشاید و در آمرزش را به رویش ببندد (گناهش را نیامرزد).
امام (علیه السلام) توجه میدهد که شکر همراهش افزایش دعا همراهش اجابت و توجه همراهش بخشش خداست.
و قال علیهالسلام: (ما کان الله لیفتح علی عبد باب الشکر) بان یکون العبد شکورا، لانعم الله، بتوفیقه سبحانه (و یغلق عنه باب الزیاده) فانه تعالی قال: (لئن شکرتم لازیدنکم) (و لا لیفتح علی عبد باب الدعاء) و الضراعه الیه فی حوائجه و یغلق عنه باب الاجابه) و قد قال سبحانه: (ادعونی استجب لکم) (و لا لیفتح لعبد باب التوبه) بان یوفقه للتوبه عن المعاصی (و یغلق عنه باب المغفره) و قد قال سبحانه: (و انی لغفار لمن تاب) فاذا کان العبد شاکرا دعاء ثوابا، اعطاه الله سبحانه لوزام هذه الزیاده، زیاده النعم، و الاجابه، و الغفران.
الشرح: لیس فی ساحه الله بخل بل کله جود و کرم و اذا فتح للعبد بابا استقبله منه فاذا فتح له باب الشکر و طلبه منه لم یغلق باب الزیاده بل هو القائل: (و لئن شکرتم لازیدنکم) و اذا فتح باب الدعاء لم یغلق عنه باب الاجابه، بل هو اخذ علی نفسه الاستجابه و قال سبحانه: (ادعونی استجب لکم) و کذلک عندما فتح باب التوبه لم یوصد دونه باب المغفره بل جعل المغفره لمن تاب و اصلح کما قال تعالی: (و الذین عملوا السیئات ثم تابوا من بعدها و آمنوا ان ربک من بعدها لغفور رحیم … ).
«فرمود: خداوند چنان نیست که در سپاس را بر بنده ای بگشاید و در نعمت و فزونی را بر او ببندد و نه اینکه بر بنده ای در دعا را بگشاید و در پذیرفتن را ببندد و نه اینکه در توبه را بر او بگشاید و در آمرزش را ببندد.»
درباره شکر و اینکه لازمه آن فزونی نعمت است و دعا و پذیرفته شدن و توبه و آمرزش به تفصیل و از جمیع جهات سخن گفته شد.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا کَانَ اللّهُ لِیَفْتَحَ عَلَی عَبْدٍ بَابَ الشُّکْرِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الزِّیَادَهِ،وَ لَالِیَفْتَحَ عَلَی عَبْدٍ بَابَ الدُّعَاءِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الْإِجَابَهِ،وَ لَالِیَفْتَحَ لِعَبْدٍ بَابَ التَّوْبَهِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الْمَغْفِرَهِ.
امام علیه السلام فرمود:
چنین نیست که خداوند درِ شکر را بهروی بندهای بگشاید و درِ فزونی نعمت را بهرویش ببندد،و چنین نیست که خداوند باب دعا را بهروی کسی بگشاید و باب اجابت را بهرویش ببندد،و نیز چنین نیست که خداوند در توبه را به روی کسی باز کند و در آمرزش را بهرویش ببندد.(سند گفتار حکیمانه:
تنها مدرک دیگری که مرحوم خطیب برای این گفتار حکیمانه ذکر می کند غررالحکم است که آن را با تفاوت هایی آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۴)
اضافه میکنیم که این گفتار نورانی به صورت کاملا مشروح تری در ارشاد القلوب دیلمی آمده است. (ارشاد القلوب، ج ۱، ص ۱۴۸))
گشایش درهای امید
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه که برگرفته از آیات قرآن مجید است سه بشارت به سه گروه میدهد.نخست میفرماید:«چنین نیست که خداوند درِ شکر را بهروی بندهای بگشاید و درِ فزونی را بهرویش ببندد»؛ (مَا کَانَ اللّهُ لِیَفْتَحَ عَلَی عَبْدٍ بَابَ الشُّکْرِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الزِّیَادَهِ).
این سخن برگرفته از آیه شریفه هفتم از سوره ابراهیم است:« وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ ».
آری این وعده الهی است که خداوند شاکران را فزونی نعمت میبخشد.دلیل آن هم روشن است:شخصی که از نعمت الهی در مسیر اطاعت او استفاده میکند و حق نعمت را ادا مینماید،با زبان حال میگوید:من لایق این نعمتم،و خداوند نیز نعمت را بر او میافزاید.درست مثل اینکه باغبانی هنگامی که باغ را آبیاری میکند درختان را بارور و پرثمر میبیند و این امر سبب میشود که باغبان بیشتر از آن باغ مراقبت کند زیرا درختانش به زبان حال،لیاقت خود را بیان کردهاند.
در دومین بشارت میفرماید:«چنین نیست که خداوند باب دعا را بهروی کسی بگشاید و باب اجابت را بهرویش ببندد»؛ (وَ لَا لِیَفْتَحَ عَلَی عَبْدٍ بَابَ الدُّعَاءِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الْإِجَابَهِ).
این،اشاره به آیه شریفه 60 سوره غافر است:« وَ قَالَ رَبُّکُمْ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ »و آیه شریفه 186 سوره بقره:« وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی »؛هر گاه بندگان من درباره من از تو سؤال کنند (بگو:) من به آنها نزدیکم و دعای دعا کننده را هنگامی که مرا (از صمیم دل) بخواند اجابت میکنم».
دلیل آن هم روشن است زیرا نه خداوند بخیل است و نه اجابت دعا چیزی از او میکاهد بلکه رحمانیت و رحیمیت او ایجاب میکند که تمام تقاضاهای بندگان را اجابت فرماید و اگر گاهی اجابت دعا تأخیر میافتد و یا بعضی از دعاها به اجابت نمیرسد حتماً به دلیل مصالحی است یا بهواسطه وجود موانع.
بسیار میشود که انسان از خدا چیزی میخواهد که دشمنِ جان اوست اما توجه ندارد.خداوند چنین دعایی را مستجابنمیکند و گاه چیزهایی میخواهد اما موانعی مانند گناهان بزرگ جلوی اجابت آن را میگیرد.
در سومین بشارت میفرماید:«چنین نیست که خداوند درِ توبه را بهروی کسی باز کند و درِ آمرزش را بهرویش ببندد»؛ (وَ لَا لِیَفْتَحَ لِعَبْدٍ بَابَ التَّوْبَهِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الْمَغْفِرَهِ).
این سخن برگرفته از آیه شریفه 25 سوره شوری است:« وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبَادِهِ وَ یَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ وَ یَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ »؛او کسی است که توبه را از بندگانش میپذیرد و بدیها را میبخشد،و آنچه را انجام میدهید میداند».
اصولاً امکان ندارد خداوند دستور به چیزی بدهد و نتیجه آن را پذیرا نشود؛ از یکسو به بندگانش بگوید توبه کنید یا بفرماید دری بهسوی رحمتم برای شما گشودهام و آن،باب توبه است از این در وارد شوید ولی خودش حاضر نباشد توبه توبهکاران را بپذیرد.
شبیه همین معانی در حکمت 135 آمد که امام علیه السلام فرمود:کسی که توفیق چهار چیز را پیدا کند از چهار چیز محروم نخواهد شد:کسی که موفق به دعا شود از اجابت محروم نمیگردد و کسی که موفق به توبه شود از قبول توبه محروم نخواهد شد و کسی که موفق به استغفار گردد از آمرزش محروم نمیشود و کسی که توفیق شکرگزاری پیدا کند محروم از فزونی نعمت نخواهد شد.
قابل توجه اینکه جمله «مَا کَانَ اللَّهُ» و جملههای معطوف بر آن اشاره به توفیقات الهی است یعنی هنگامی که خداوند کسی را به یکی از این سه چیز (شکر و دعا و توبه) موفق دارد درهای نتایج آنها را نیز به روی او میگشاید:
فزونی نعمت در برابر شکر،اجابت در برابر دعا و آمرزش در برابر توبه.
در واقع شکر و دعا و توبه،سه موضوع سرنوشتساز در زندگی انسان است و سعادتمند و خوشبخت کسانی هستند که بتوانند از هر سه استفاده کنند؛در برابر نعمتها شاکر باشند،در مشکلات دست به دعا بردارند و بههنگام لغزشها و گناهان از درِ توبه وارد شوند.
در روایت ارشاد القلوب دیلمی که این گفتار حکیمانه بهصورت مشروحتری در آن آمده جمله چهارمی نیز اضافه شده است و آن اینکه
«و ما کان اللّه لیفتح باب التوکل و لم یجعل للمتوکل مخرجا فإنه سبحانه یقول وَ مَنْ یتَّقِ اللَّهَ یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یرْزُقْهُ مِنْ حَیثُ لا یحْتَسِبُ وَ مَنْ یتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ؛ چنین نیست که خداوند باب توکل را به روی کسی بگشاید و برای خروج از مشکلاتش راهی برای او قرار ندهد زیرا خداوند میفرماید:کسی که تقوا را پیشه کند خداوند راه خروج از مشکلات را برای او قرار میدهد و از جایی که گمان نمیکند به او روزی میدهد و کسی که بر خدا توکل کند خداوند برای او کافی است».(ارشاد القلوب، ج ۱، ص ۱۴۸)
در روایات اسلامی نیز بر این سه موضوع تأکیدات فراوانی شده است که به سه نمونه آن در اینجا قناعت میکنیم.
امام صادق علیه السلام درمورد شکر میفرماید:
«مَکْتُوبٌ فِی التَّوْرَاهِ اشْکُرْ مَنْ أَنْعَمَ عَلَیکَ وَ أَنْعِمْ عَلَی مَنْ شَکَرَکَ فَإِنَّهُ لَا زَوَالَ لِلنَّعْمَاءِ إِذَا شُکِرَتْ وَ لَا بَقَاءَ لَهَا إِذَا کُفِرَتْ الشُّکْرُ زِیادَهٌ فِی النِّعَمِ وَ أَمَانٌ مِنَ الْغِیرِ؛ در تورات نوشته شده است:کسی که به تو نعمت بخشیده شکر او را بهجای آور و کسی که از تو تشکر میکند نعمت را بر او افزون کن زیرا هنگامی که شکر نعمت بهجای آورده شود نعمت زوال نمیپذیرد و هنگامی که کفران شود بقایی نخواهد داشت و شکر،سبب زیادیِ نعمتها و امان از دگرگونیهاست».( کافی، ج ۲، ص ۹۴، ح ۳)
امام صادق علیه السلام در روایت دیگری درمورد دعا میفرماید:
«فَأَکْثِرْ مِنَ الدُّعَاءِ فَإِنَّهُ مِفْتَاحُ کُلِّ رَحْمَهٍ وَ نَجَاحُ کُلِّ حَاجَهٍ وَ لَا ینَالُ مَا عِنْدَ اللَّهِ إِلَّا بِالدُّعَاءِ فَإِنَّهُ لَیسَ مِنْ بَابٍ یکْثُرُ قَرْعُهُ إِلَّا أَوْشَکَ أَنْ یفْتَحَ لِصَاحِبِهِ؛ بسیار دعا کن چراکه دعا کلید هر رحمت و سبب رسیدن به هر حاجت است و به آنچه نزد خداست جز با دعا نمیتوان رسید (و دعا سرانجام به اجابت میرسد) زیرا هر دری را بسیار بکوبند امید آن میرود که باز شود».(بحارالانوار، ج 90، ص ۲۹۹، ح ۳۳.)
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله درمورد توبه میخوانیم:
«لَیسَ شَیءٌ أَحَبَّ إِلَی اللَّهِ مِنْ مُؤْمِنٍ تَائِبٍ أَوْ مُؤْمِنَهٍ تَائِبَهٍ؛ هیچ کسی نزد خداوند محبوبتر از مرد و زن توبهکار نیست».(بحارالانوار، ج ۶، ص ۲۱، ح ۱۵)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ It is not that Allah , to Whom belongs Might and Majesty, keeps the gate of gratitude open for a person and closes the gate of plenty on him, or opens the gate of prayer to a person and closes the gate of acceptance on him, or opens the gate of repentance on a person and closes the gate of forgiveness on him... (He is above doing any of these things).”
وَ قَالَ علیه السلام أَولَی النّاسِ بِالکَرَمِ مَن عُرِفَت بِهِ الکِرَامُ
ترجمهها:
(اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: شایستهترین مردم به بزرگواری آن که بزرگواران را با او بسنجند .
سزاوارترین مردم به کرم کسی است که کریمان بدو شناخته شوند
و فرمود (علیه السلام): شایسته ترین مردم به کرم، کسی است که به گوهر کریمتر باشد.
و آن حضرت فرمود:سزاوارترین مردم به کرم کسی است که اجدادش از کریمان بودهاند .
شروح:
وَ قَالَ ع:أَوْلَی النَّاسِ بِالْکَرَمِ مَنْ [عَرَّقَتْ]
عُرِفَتْ فِیهِ الْکِرَامُ .
أعرقت و عرقت فی هذا الموضع بمعنی أی ضربت عروقه فی الکرم أی له سلف و آباء کرام و قال المبرد أنشدنی أبو محلم السعدی إنا سألنا قومنا فخیارهم
قال و أنشدنی أیضا فی المعنی لطلحة بن خثیم حین تسأله
و قال آخر عند الملوک مضرة و منافع
و قال آخر إن السری إذا سری فبنفسه و ابن السری إذا سری أسراهما.
و قال البحتری و أری النجابة لا یکون تمامها لنجیب قوم لیس بابن نجیب (دیوانه 1:57. )
و پرسیده شد آن حضرت که کدام یک فاضلتر است عدل یا جود؟ فرمود عدل وضع میکند امور را در مواضع خود بر وجه لایق و واجب، و جود بیرون میکند امور را از جهات خود. غرض تفصیل عدل است بر جود. و عدل ضابطی و نگاهدارندهای عام است، و جود عارضی خاص است. پس عدل اشرف هر دو و افضل هر دو است
و قال علیهالسلام: «اولی الناس بالکرم، من عرقت به الکرام.» یعنی و گفت علیهالسلام که شایستهترین مردمان به کرم داشتن کسی است که ریشه کرده باشند در او کریمان، یعنی ریشهی او که آبا و اجدادش باشند کریم باشند.
امام علیهالسلام (درباره جوانمردی) فرموده است: شایستهترین مردم به جوانمردی کسی است که جوانمردان در او ریشه کرده باشند (پدراننش از نیکان و جوانمردان بودهاند.
خدای عزیز در قرآن مجید میفرماید: (از سرزمین پاک گیاه میروید و از دشت ناپاک غیر از خمس و خوار چیز دیگری نروید.) نژاد بشر هم چنین است غالب فرزندان شایستگان شایسته شوند و شایستگی و احترام را درک کنند و آنان که ریشه و تربیت خانوادگی ندارند ارزش برای احترام قائل نیستند و چه بسا احترام را درک نمیکنند، بلکه گاهی احترام، آنان را فاسدتر میکند.
وقال علیهالسلام: (اولی الناس بالکرم من عرفت به الکرام) بان کان من اولادهم او قائما مقامهم، حتی کان معرفا للکرام من الناس و انما کان اولی، لانه یقبح ان یکون الانسان معرفا لقسم من الناس، و لا یکون متصفا بصفاتهم الحسنه.
اللغه: اعرقت و عرقت: ای ضربت عروقه فی الکرم. الشرح: احق الناس بالکرم و الجود من کان له اباء و اجداد کرام فلا یخرج عن اصله و لا یتنکر لابائه و مسیرتهم فی هذا المجال.
«و فرمود: سزاوارترین مردم به کرم کسی است که کریمان در او ریشه داشته باشند.»
باب افعال و تفعیل در مورد این کلمه دارای یک معنی است یعنی کسی که گذشتگان و نیاکانش کریم باشند. مبرد می گوید: ابو محلم سعدی برای من این دو بیت را خواند: ما درباره قوم خود پرسیدیم - از قوم خود حاجت خواستیم- برگزیدگان ایشان و افضل آنان کسی بود که پدرش افضل بود، همان کسی بخشید که پدرش هم پیش از او بخشیده بود و حال آنکه پسران بخیلان بخل ورزیدند.
و بحتری سروده است: «می بینیم که نجابت در نجیب قومی که نجیب زاده نیست تمام و کامل نیست.»
[[و قال علیهالسلام ]]
أَوْلَی الَّناسِ بِالْکَرَمِ مَنْ عُرِفَتْ بِهِ الْکِرَامُ.
امام علیه السلام فرمود:
شایستهترین مردم به کَرَم،آن کسی است که افراد کریم به واسطه او شناخته شوند.(معرف کریمان،از همه کریمتر است).(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب مدرک دیگری برای این گفتار حکیمانه در این جا نیاورده و حواله به آخر کتاب داده است؛ حواله ای که توفیق انجام آن را نیافت خدایش غریق رحمت کند. و ما هم در جست و جوهایی که کردیم چیز تازه ای در این باره نیافتیم هر چند سید رضی در گفتار خود صادق است و حتما آن را از منبع معتبری گرفته است.)
معرف کریمان
این گفتار حکیمانه در منابع مختلف نهج البلاغه به دو صورت نقل شده است:
اول به همان صورتی که در عبارت بالا آمده و«عُرِفَتْ»از ماده«معرفت»ذکر شده و مفهوم کلام امام علیه السلام این است:«شایستهترین مردم به کَرَم کسی است که معرف کریمان باشد»؛ (أَوْلَی الَّناسِ بِالْکَرَمِ مَنْ عُرِفَتْ بِهِ الْکِرَامُ).
«کَرَم» در اصل به معنای شرافت است و به شخصی که دارای صفات برجسته باشد کریم گفته میشود و به گفته راغب در مفردات،هرگاه کَرَم به عنوان صفت خداوند بهکار رود و گفته شود:خداوند کریم است،یعنی دارای انواع بخششها دربرابر بندگان خویش است و هنگامی که آن را به عنوان وصفی برای انسان ذکر کنند به معنای دارا بودن صفات برجسته انسانی و شرافت و شخصیت است.
و در گفتار حکیمانه مورد بحث به همین معنا آمده و اشاره به افراد صاحب فضیلت و باشخصیت است.به اشیاء نفیس نیز کریم گفته میشود و سنگهای قیمتی را«حجر کریم»میگویند.
اشاره به اینکه وقتی کسی اشخاص کریم و باشخصیت و بزرگوار را معرفی میکند مفهومش این است که او این اشخاص را دوست میدارد و کَرَم و کرامت را ارزش میشمرد اگر چنین است خودش از همه بیشتر باید به این موضوع اهمیت بدهد.
کسی که حاتم طایی را مدح و ستایش میکند باید خودش سهمی از سخاوت و کرم داشته باشد.
از آن فراتر کسی که امام بزرگواری را به صفات برجستهای میستاید؛ امیرمؤمنان علیه السلام را به جود و سخاوت و شجاعت و علم و درایت و امام حسین علیه السلام را به ایثار و شهادت در راه خدا میستاید و همچنین هر یک از ائمه علیهم السلام را به صفات برجستهای توصیف میکند چگونه میتواند خودش از تمام این اوصاف بیگانه و تهی باشد.آری آنکس که کرامت کریمان را میستاید از همه شایستهتر است که راه آنها را بپوید.
و در نقطه مقابل،بیچارهترین مردم کسانی هستند که خوبیهای خوبان را توصیف میکنند اما خودشان هرگز در عمل در مسیر آنها نیستند.
در حدیثی که مرحوم کلینی در کتاب کافی از امام صادق علیه السلام نقل کرده میخوانیم:
«إِنَّ مِنْ أَشَدِّ النَّاسِ حَسْرَهً یوْمَ الْقِیامَهِ مَنْ وَصَفَ عَدْلاً ثُمَّ عَمِلَ بِغَیرِهِ؛ شدیدترین حسرتها در روز قیامت حسرت و افسوس کسی است که از عدالتی تعریف و تمجید کرده ولی خودش به غیر آن عمل نموده است».(کافی، ج ۲، ص ۲۹۹، ح ۱)
مرحوم علامه مجلسی در جلد 69 بحار الانوار بابی به عنوان«من وصف عدلا ثم خالفه الی غیره»آورده و احادیث متعددی در ذیل آن نقل کرده است.
واما بنابر صورت دوم که در بسیاری از نسخ آمده مفهوم کلام امام علیه السلام این است:شایستهترین مردم به کَرَم کسی است که از دودمان کریمان باشد (و کَرَم در اعماق وجودش ریشه دوانده باشد)
«أَوْلَی النَّاسِ بِالْکَرَمِ مَنْ عَرَّقَتْ فِیهِ الْکِرَامُ» .
«عَرَّقَتْ»از ماده«عِرق»(بر وزن فکر) به معنای ریشه،گرفته شده است.
شاعر عرب نیز دراینباره میگوید:
إنّا سَألنا قَومَنا فَخِیارُهُم مَن کانَ أفضَلَهُم أبوه الأفضَل
أعطی الّذی أعطی أبوهُ قبلَه و تَبخّلت أبناءُ مَن یَتبخّل
ما درباره قوم و قبیله خود تحقیق کردیم دیدیم بهترین آنها کسی بود که پدرش فضل و شرافتی داشت.
کسی عطا و بخشش میکند که پدرش پیش از او بخشش داشته و به عکس، فرزندان بخیلان بخل را پیشه میکنند.
شاعر دیگری میگوید:
إنّ العروقَ إذا استَسَرّ بها الثَّری أثْری النّباتُ بها و طابَ المَزْرَع
هنگامی که خاک ریشهها را خوب تغذیه میکند گیاه و مزرعهای که از طریق آن ریشهها میروید خوب و پاکیزه است.
این کلام را با سخنی از از سالار شهیدان امام حسین علیه السلام پایان میدهیم آنجا که فرمود:
«إِنَّ الدَّعِیَّ ابْنَ الدَّعیّ قَدْ رَکَزَ بَیْنَ اثْنَتَیْنِ بَیْنَ السِّلَّهِ وَ الذِّلَّهِ وَ هَیْهاتَ مِنَّا الذِّلّه یأبی اللّهِ ذلِکَ وَ رَسُولُهُ وَ المؤمنونَ وَ حُجُورٌ طابَتْ و طَهُرَتْ،وَ أُنُوفٌ حَمِیَّهٌ، وَ نُفُوسٌ أَبِیَّهٌ،مِنْ أن نُؤثِرَ طاعَهَ اللِّئامِ عَلی مَصارِعِ الْکِرامِ؛ آگاه باشید! مرد آلوده، فرزند آلوده،مرا در میان شمشیر و ذلّت مخیر ساخته است.هیهات که من ذلّت را بپذیرم و او به مقصد خویش برسد! خداوند و رسولش و مؤمنان و نیاکان پاکدامن و مادران پاکیزه من،از این ابا دارند که اطاعت لئیمان را بر قربانگاه بزرگواران ترجیح دهیم».( لهوف، ص ۹۷)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The most appropriate person for an honorable status is whoever descends from the people of honor.”
وَ سُئِلَ علیه السلام أَیّهُمَا أَفضَلُ العَدلُ أَوِ الجُودُ فَقَالَ علیه السلام العَدلُ یَضَعُ الأُمُورَ مَوَاضِعَهَا وَ الجُودُ یُخرِجُهَا مِن جِهَتِهَا وَ العَدلُ سَائِسٌ عَامّ وَ الجُودُ عَارِضٌ خَاصّ فَالعَدلُ أَشرَفُهُمَا وَ أَفضَلُهُمَا
ترجمهها:
(اجتماعی، اقتصادی) و درود خدا بر او، فرمود: (از امام پرسیدند عدل یا بخشش، کدام یک برتر است، فرمود:) عدالت: هر چیزی را در جای خود مینهد، در حالی که بخشش آن را از جای خود خارج میسازد. عدالت تدبیر عمومی مردم است، در حالی که بخشش گروه خاصّی را شامل است، پس عدالت شریفتر و برتر است .
[و از او پرسیدند عدل یا بخشش کدام بهتر است؟ فرمود:] عدالت کارها را بدانجا مینهد که باید و بخشش آن را از جایش برون نماید.
عدالت تدبیر کنندهای است به سود همگان، و بخشش به سود خاصگان. پس عدل شریفتر و با فضیلتتر است.
و پرسیدند ازو که کدام فاضلتر و بهتر است عدل یا بخشش پس گفت مینهد عدل کارها را در مواضع خود و بخشش میآرد کارها را از وجه آن و عدل نگاه دارنده است نظام جمیع مردمان را و بخشش عارضیست خاص ببعضی مردمان پس عدل شریفتر ازین هر دو باشد و بهترین هر دو
از آن حضرت پرسیدند که کدام یک از این دو برترند: عدالت یا بخشندگی؟ فرمود:
عدالت، هر چیز را به جای خود می نهد و بخشندگی آن را از جای خود بیرون می نهد. عدل، نگاهدارنده همگان است و بخشندگی، تنها کسی را در بر می گیرد که بخشش نصیب او شده. پس، عدالت از بخشندگی شریفتر و برتر است.
از حضرت سؤال شد:کدام برتر است عدل یا جود؟آن حضرت فرمود:
عدل امور را در جای خود قرار میدهد،و جود آنها را از جایگاه خود بیرون میبرد.
عدل حافظ عموم است،و جود سود بخش به عدهای خاص.پس عدالت شریفترو برتر است .
شروح:
از امام (علیه السلام) پرسیدند: از عدالت و بخشندگی کدام یک بهتر است؟ فرمود: (عدالت چیزها را در جای خود مینهد، و بخشندگی آنها را از جای خود بیرون میسازد، و عدالت نگهبان همه است لیکن بخشندگی تنها به کسی که به او بخشش شده بهره میرساند پس عدالت برتر و بالاتر است). امام (علیه السلام) به فضیلت عدالت وسیلهی دو قیاس مضمری اشاره فرموده است که مقدمهی صغرای اول: العدل … جهتها است، مقصود آن است که در آغاز بخشندگی از صاحبش میخواهد تا آنچه را که مالک است از جای خود و از محل نیازش که بنا به خواست عدالت آنجا سزاوارتر است، خارج سازد. و صغرای قیاس دوم نیز عبارت (و العدل … خاص) است. کلمه: (سایس) را به اعتبار این که نظام عالم به عدالت بستگی دارد، استعاره برای عدالت آورده است، در صورتی که بخشندگی تنها به کسی از مردم که مورد بخشش قرار میگیرد، عارض میشود، و کبرای مقدر هر دو قیاس چنین است: میان دو امری که چنین باشند، عدالت برتر و بهترین آنها است.
وَ سُئِلَ ع [أَیُّمَا]
أَیُّهُمَا أَفْضَلُ الْعَدْلُ أَوِ الْجُودُ فَقَالَ الْعَدْلُ یَضَعُ الْأُمُورَ مَوَاضِعَهَا وَ الْجُودُ یُخْرِجُهَا مِنْ جِهَتِهَا وَ الْعَدْلُ سَائِسٌ عَامٌّ وَ الْجُودُ عَارِضٌ خَاصٌّ فَالْعَدْلُ أَشْرَفُهُمَا وَ أَفْضَلُهُمَا .
هذا کلام شریف جلیل القدر فضل ع العدل بأمرین أحدهما أن العدل وضع الأمور مواضعها و هکذا العدالة فی الاصطلاح الحکمی لأنها المرتبة المتوسطة بین طرفی الإفراط و التفریط و الجود یخرج الأمر من موضعه و المراد بالجود هاهنا هو الجود العرفی و هو بذل المقتنیات للغیر لا الجود الحقیقی لأن الجود الحقیقی لیس یخرج الأمر من جهته نحو جود البارئ تعالی.
و الوجه الثانی أن العدل سائس عام فی جمیع الأمور الدینیة و الدنیویة و به نظام العالم و قوام الوجود و أما الجود فأمر عارض خاص لیس عموم نفعه کعموم نفع العدل
(و سئل علیهالسلام) و سوال کردند از آن حضرت علیهالسلام (ایما افضل) که کدام فاضلتر است از این دو خصلت (العدل او الجود) داد کردن یا بخشش نمودن (فقال علیهالسلام) پس فرمود آن حضرت که: (العدل یضع الامور مواضعها) عدالت مینهد کار را در جایهای خود بر آن نهج که باید و شاید (و الجود یخرجها عن جهتها) و سخاوت بیرون میبرد آن امور را از جهات خود. زیرا که جود مقتضی آن است که جواد بیرون کند آنچه مالک شده، از مواضع خودش که آن مواقع حاجت او است. (و العدل سائس عام) و عدالت نگاهدارنده عام است (و الجود عارض خاص) و سخاوت امری است عارضی که خاص است به کسی که رسیده است عطیه و بخشش به او. (فالعدل اشرفهما و افضلهما) پس عدالت شریفتر و فاضلتر آن دو خصلت باشد.
و پرسیده شد آن حضرت که کدام یک فاضلتر است عدل یا جود؟ فرمود عدل وضع میکند امور را در مواضع خود بر وجه لایق و واجب، و جود بیرون میکند امور را از جهات خود. غرض تفصیل عدل است بر جود. و عدل ضابطی و نگاهدارندهای عام است، و جود عارضی خاص است. پس عدل اشرف هر دو و افضل هر دو است
و سئل علیهالسلام: «ایما افضل، العدل او الجود؟» فقال:
«العدل یضع الامور مواضعها و الجود یخرجها من جهتها و العدل سائس عام و الجود عارض خاص، فالعدل اشرفهما و افضلهما.» یعنی و پرسیده شد علیهالسلام که کدام یک افضلند، جود یا عدل؟ پس گفت علیهالسلام که:
عدل میگذارد چیزها را در مکان خود و جود بیرون میبرد چیزها را از طریقهی خود، زیرا که زاید بر استحقاق میشود و عدل سیاستکنندهی عامهی مردمان است و جود عارض شخص خاص است، پس عدل اشرف و افضل خصلتین است.
المعنی: العدل هو الاستقامه فی جمیع الحیاه و التساوی فی الحقوق و المبادلات فرجل عادل یعمل بوظیفه فی جمیع اموره و منها الکسب لمعاشه و رفع حاجته بیده، و جامعه عادله تعطی کل ذی حق حقها، فل یوجد فیها احد یکف نفسه عن العمل لحیاته و یعیش من کد ید غیره، و لا یوجد فیها عمل بلا اجره عادله و لا احتکار للثروه و استثمار للایادی الضعیفه فلا مورد فی الجامعه العادله التی تضع کل شیء فی موضعها للجود، فانه بذل بلا عوض لمن یسئل اولا یسئل، فان المعطی ان اعطی ما احتاج الیه فی نفسه و عیاله فقد اخرج المال فی غیر جهته، و اعطی من فاضل معضاه فقد اخرجه من جهه ادخاره و جمعه، فان جمع المال من الحلال یحاسب علیه و من الحرام موجب للعقاب، و الاخذ ان اخذه لحاجته فقد قصر فی تحصیل معاشه اولم یساعده الاجتماع علیه لعدم عدالته، و ان اخذه مزیدا علی الحاجه فقد ابتلی بالحرص و الطمع فالجود اخراج للامور عن جهتها العادله مضافا الی انه یدعو الی الکسل و الافتقار الی الجواد. و العدل اذا عم و تم یسوس الناس جمیعا الشئون الحیویه، فلا یبقی ذو حاجه للانفاق علیه، و الجود بذل خاص لافراد خاصه و عارض مفارق من الاجتماع فقد یکون و قد لایکون، فلا یصح الاعتماد علیه فی اداره الامور. الترجمه: از آن حضرت پرسش شد که عدالت بهتر است یا جود و سخاوت؟ در پاسخ فرمود: عدالت هر چیزی را در جای خود قرار میدهد و نظم اقتصادی و اجتماعی کامل فراهم میکند، ولی جود و بخشش کارها را از مجاری طبیعی خود بیرون میبرد و نظم را بر هم میزند، عدالت سیاست عموم و تدبیر زندگانی برای همه است، ولی جود عارضه مخصوصی است که شامل حال بعض میشود پس عدالت اشرف و افضل است.
قول المصنف: (و سئل (علیه السلام) زاد (المصریه) (منه) و هو غلط فلیس فی (ابن میثم و ابن ابیالحدید) (ایما) هکذا فی النسخ و یحتمل کون الاصل فیه (ایهما) (فضل) مع کون کل منهما ذا فضیله (العدل او) بمعنی الواو (الجود)؟ فقال (علیه السلام) العدل بضع الامور مواضعها) کما ان العدلین یجب ان یکونا فی موضعهما (و الجود یخرجها) ای: یخرج الامور و المراد بها الاموال (من جهتها) هکذا فی (المصریه) و الصواب: (عن جهتها) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). (و العدل سائس) ای: مصلح (عام) للاموال و الاعمال و فی جمیع الاحوال (و الجود عارض خاص) یختص ببذل المال (فالعدل افضلهما و اشرفهما) و ان کان الجود من الصفات الفاضله و الشیم الشریفه، حتی ورد ان النبی (صلی الله علیه و آله) اتی باساری فقدم رجل منهم لیضرب عنقه فقال له جبرئیل: ان (الفصل الثالث عشر- فی اجوبته(علیه السلام) التمثیلیه … ) ربک یقول ان اسیرک هذا یطعم الطعام، و یقری الضیف، و یصبر علی النائبه، و یحمل الحمالات. فقال له النبی (صلی الله علیه و آله): ان جبرئیل اخبرنی فیک عن الله تعالی بکذا و کذا و قد اعتقتک، فقال: و ان ربک لیحب هذا؟ فقال: نعم، فقال: اشهد الا اله الا الله و انک رسول الله، و الذی بعثک لا رددت عن مالی احدا ابدا، الا این مو من العدل الذی به قامت السماوات و الارضون، و هو ارفع من السماء و اوسع من الارض. و عن الصادق (علیه السلام): العدل احلی من الشهد، و الین من الزبد، و اطیب ریحا من المسک. و عنه (علیه السلام): العدل احلی من الماء یصیبه الظمان، ما اوسع العدل اذا عدل فیه. هذا و روی الشیخ الطوسی فی (امالیه)، عن زید بن علی عن ابیه قال: سئل امیرالمومنین (علیه السلام): من افصح الناس؟ قال: المجیب المسکت عند بدیهه السوال.
یفترق کل من العدل و الجود عن الاخر فی امرین: الاول ان العدل ضد الانحراف و الاجحاف، فای شیء وضعته فی مکانه المقرر له فقد عدلت و انصفت، فاذا انحرفت به عن موضعه فقد جرت و اجحفت، اما الجود فهو فضل و احسان تماما کالرحمه- مثلا- اذا کان لک حق علی آخر، و استوفیته منه بلا زیاده فهذا عدل و انصاف، و ان سامحت و تنازلت بلا عوض فهو جود تمدح علیه و تشکر (و من تطوع خیرا فان الله شاکر علیم- 158 البقره). و قول الامام: (الجود یخرجها من جهتها) ای یتجاوز بالاشیاء عن مواضعها الی جهه البر و الاحسان، لا الی جهه البغی و العدوان. الثانی (العدل سائس عام) ای اساس و نظام للحیاه بشتی جهاتها، و فالقوه بلا عدل هی استبداد، و الحریه بلا عداله فوضی، و العلم بلا انصاف ضلال و فساد، و بالتالی فلا حیاه بلا عدل (و الجود عارض خاص) لا یشمل جمیع نواحی الحیاه، و هی تتم و تستقیم بلا جود.
از امام علیهالسلام پرسیدند کدام یک از دادگری یا بخشش برتر است؟ آن حضرت علیهالسلام (در برتری عدل از جود) فرمود: دادگری چیزها را به جای خود مینهد، و بخشش آنها را از جای خود بیرون مینماید (زیرا جواد زیاده بر استحقاق میبخشد) و عدل نگاهدارنده همگان است و جود فقط به کسی بهره میدهد که به او بخشش شده پس عدل شریفتر و برتر میباشد.
امام (علیه السلام) به دو دلیل عدل را بهتر از جود میداند: اول کنترل و جلوگیری از افراط و تفریط، دوم حفظ و رشد جامعه بر اثر عدل. درصورتیکه غالب بخششها روی اساس توقعها و به اصطلاح نان قرض دادن است و بود و نبود آن زیانی به رشد اجتماع نمیزند اما بر اثر نبودن عدل در جامعهها، ملتها بسوی سقوط کشانده میشوند به همین جهت خدا به عدل و عدالت سفارش فراوان کرده است.
و سئل علیهالسلام (ایهما افضل: العدل، او الجود)؟ فقال علیهالسلام: (العدل یضع الامور مواضعها) فان العدل هو العمل بالموازین المقرره، و هی تعطی کل شیء حقه (و الجود یخرجها من جهتها) اذ هو زیاده فی الاعطاء- لکنه زیاده ممدوحه لا مذمومه- (و العدل سائس) ای مدیر للامور (عام) یشمل کل فضیله، فالعدل فی العمل، و فی الاکل، و فی القضاء، و فی الشجاعه، و هکذا (و الجود عارض) لیس من طبیعه الواقع (خاص) بشیء مخصوص هو الاعطاء (فالعدل اشرفهما و افضلهما) ای افضل الصفتین.
اللغه: السائس: الذی یتولی الامور و یدیر شوون الناس. الشرح: بین علیهالسلام افضلیه العدل و رغب فیه بذکر تلک الافضلیه فالعدل یکون بوضع الامور مواضعها دون انحراف او ظلم او اجحاف بینما الجود یخرجها عن حد العدل الی جهه البذل علی الناس و تقدیمها لهم دون مقابل و هو و ان کان فیه فضیله و لکن فیه اخراج عن العدل الی حد الطرف الاخر، و العدل یشمل جمیع الناس فمن عدل سار عدله علی الجمیع بینما من جاد فان جوده یختص ببعض الافراد فالعدل افضل لعمومیته و اشرف لشموله و فائدته لکل المجتمع …
«و او را پرسیدند: عدل یا بخشش کدام بهتر است؟ فرمود: عدل کارها را به موضع خود قرار می دهد و بخشش آنها را از جهت خود بیرون می برد، عدل تدبیرکننده ای همگانی است و بخشش روآورنده خاصی است، بنابراین از این دو عدل شریف تر و برتر است.»
این سخنی شریف و گرانقدر است و علی علیه السّلام عدل را به دو سبب برتری داده است، نخست آنکه عدل کارها را به موضع خود قرار می دهد، و در اصطلاح فلسفی هم عدالت همین و عبارت است از میانگین و حد فاصل افراط و تفریط. و بخشش کار را از موضع خود بیرون می برد و البته منظور از بخشش در این سخن همان سخاوت عرفی است که بخشیدن چیزهای به دست آمده به دیگران است نه جود و سخاوت حقیقی، زیرا جود حقیقی نظیر جود حق تعالی کارها را از جهت خود بیرون نمی برد.
دوم آنکه عدل تدبیر کننده ای همگانی در همه امور دینی و دنیایی است و نظام عالم و قوام وجود وابسته به آن است ولی جود کار خاصی است که نفع همگانی او هرگز چون نفع همگانی عدل نیست.
وَ سُئِلَ علیه السلام أَیُّهُمَا أَفْضَلُ الْعَدْلُ أَوِ الْجُودُ،
[[فقال علیهالسلام ]]
العَدْلُ یَضَعُ الْأُمُورَ مَوَاضِعَهَا،وَ الْجُودُ یُخْرِجُهَا مِنْ جِهَتِهَا،و الْعَدْلُ سَائِسٌ عَامٌّ،وَ الْجُودُ عَارِضٌ خَاصٌّ،فَالْعَدْلُ أَشْرَفُهُمَا وَ أَفْضَلُهُمَا.
از امام علیه السلام سؤال شد که کدام یک از این دو برترند:«عدالت»یا جود و بخشش؟
امام علیه السلام در جواب فرمود:
عدل،هرچیزی را در جای خود قرار میدهد ولی سخاوت و بخشش آن را از مسیرش فراتر میبرد.(اضافه بر این) عدالت،قانونی است همگانی ولی جود و بخشش جنبه خصوصی دارد بنابراین،عدل،شریفتر و برتر است.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در مصادر ذیل این کلام حکیمانه منبع دیگری را نقل نمی کند ولی ابن حمدون (متوفای ۵۶۲ قمری) در کتاب خود به نام التذکرة الحمدونیة این گفتار حکیمانه را با تفاوت قابل ملاحظه ای که در ادامه مشاهده میکنید آورده است: وسئل أیهما أفضل: العدل أم الجود؟ فقال: العدل سایت عام، و الجود عارض خاص، فالعدل أشرفهما و أفضلهما. (التذکرة الحمدونیة، ج ۱، ص ۲۵۴، ح ۶۳۱) و فتال نیشابوری (متوفای ۵۰۸) در کتاب روضة الواعظین عین این کلام را با اضافاتی بعد از آن ذکر کرده است و هر دو نفر ظاهرا این کلام را از منبعی غیر از نهج البلاغه گرفته اند. (روضة الواعظین، ج ۲، ص ۴۶۶).)
عدالت برتر است یا جود و بخشش؟
این گفتار حکیمانه و بسیار پرمعنا در پاسخ به سؤالی که از امام علیه السلام پرسیده شد مطرح گردید.سؤال کردند:«از این دو کدام برترند:عدالت یا جود؟»؛ (وَ سُئِلَ علیه السلام أَیُّهُمَا أَفْضَلُ الْعَدْلُ أَوِ الْجُودُ).
شاید این سؤال بهدنبال گفتگویی بوده که در میان بعضی از اصحاب آن حضرت واقع شده است.بعضی جود را مهمتر میدانستند و بعضی عدل را؛ قضاوت و داوری را خدمت امام علیه السلام آوردند و امام علیه السلام جواب بسیار جامع و حسابشدهای داد،فرمود:«عدل،هرچیزی را در جای خود قرار میدهد ولی جود و بخشش آن را از مسیرش فراتر میبرد،(اضافه بر این) عدالت،قانونی است همگانی ولی جود و بخشش جنبه خصوصی دارد بنابراین،عدل، شریفتر و برتر است»؛ (فَقال علیه السلام:العَدْلُ یَضَعُ الْأُمُورَ مَوَاضِعَهَا،وَ الْجُودُ یُخْرِجُهَا مِنْ جِهَتِهَا،و الْعَدْلُ سَائِسٌ عَامٌّ،وَ الْجُودُ عَارِضٌ خَاصٌّ،فَالْعَدْلُ أَشْرَفُهُمَا وَ أَفْضَلُهُمَا).
در واقع امام علیه السلام به دو نکته اساسی اشاره فرموده است:نخست اینکه نتیجه عدالت این است که هر کسی در جامعه به حق خویش برسد و هرچیز در جای خود باشد.اصولاً بعضی عدالت را چنین معنا کردهاند:
«وضع الشیء فی موضعه؛ هرچیز را در جای خود قرار دادن».
روشن است که در این صورت تمام افراد اجتماع به تلاش و کوشش برمیخیزند تا بتوانند حق عادلانه خود را بگیرند در نتیجه جامعه در سایه عدالت،شکوفا و فعال و مترقی میشود.
اما جود و بخشش چنین نیست زیرا چیزی اضافه بر استحقاق افراد است که البته در جای خود بسیار خوب و شایسته است ولی ای بسا همین صفت خوب و شایسته سبب شود که عدهای به تنبلی روی آورند و تلاش و کوشش را کم کنند و به انتظار جود و بخشش سخاوتمندان بنشینند.
سپس امام علیه السلام به نکته مهم دیگری اشاره میکند،میفرماید:عدالت امری است فراگیر که تمام جامعه انسانی میتوانند از آن بهرهمند گردند و در سایه آن به زندگی آبرومندی ادامه دهند در حالی که جود و بخشش فراگیر نیست و همیشه موضعی و محدود است و روشن است چیزی که آثار مثبت آن همه افراد جامعه را فرامیگیرد از چیزی که جنبه محدود دارد بهتر و اشرف و افضل است.
مرحوم علامه آیت اللّه مطهری در این باره سخنی دارد که عیناً در ذیل میآوریم:جود و ایثار را نمیتوان مبنای اصلی زندگی عمومی قرار داد و بر اساس آنها مقررات و قانون،وضع و آن را اجرا کرد.اگر جود و احسان و ایثار تحت قانون و مقررات لازم الاجراء درآید دیگر جود و احسان و ایثار نام ندارد، به اصطلاح از وجودش عدمش لازم میآید.جود و ایثار وقتی جود و ایثار است که هیچ قانون و مقررات حتمی و لازم الاجراء نداشته باشد و آدمی صرفاً به خاطر کرم و بزرگواری و گذشت و نوع دوستی و بلکه حیات دوستی جود کند.
بنابراین،عدل از جود افضل است...بهعلاوه همین جودها و احسانها و ایثارهایی که در مواقعی خوب و مفید است و ازنظر جودکننده فضیلتی بسیار عالی است،ازنظر گیرنده فضیلت نیست،حساب او را هم باید کرد،حساب اجتماع را هم باید کرد؛اگر رعایت موازنه اجتماعی نشود و حسابنکرده صورت بگیرد،همین فضیلت اخلاقی موجب بدبختی عمومی و خرابی اجتماع میگردد.صدقات زیاد و اوقاف زیاد و حسابنکرده،نذورات زیاد و حسابنکرده در هرجا که وارد شده مانند سیل،جامعه را خراب کرده، روحیهها را تنبل و کلّاش و فاسد الاخلاق بار آورده،لطمهها و خساراتی وارد آورده است.(مجموعه آثار، عدالت از نظر علی ، ج ۲۵، ص ۲۲۵)
قرآن مجید نیز در آیه 90 سوره نحل اشاره پرمعنایی به این موضوع دارد، میفرماید:« إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الإِحْسَانِ وَ إِیتَاءِ ذِی الْقُرْبَی وَ یَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ »؛خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان فرمان میدهد،و از فحشا و منکر و ستم نهی میکند؛خداوند به شما اندرز میدهد،شاید متذکّر شوید!».
نخست به اصل عدالت به عنوان یک اصل فراگیر اشاره میکند و مسأله احسان را در درجه بعد قرار میدهد،و از تعبیر به« إِیتَاءِ ذِی الْقُرْبَی »فراگیر نبودن آن روشن میشود.
البته نمیتوان انکار کرد که در بعضی از مواقع مشکلاتی در جامعه پیدا میشود که اصل عدالت با تمام اهمیتی که در اداره جامعه بشری بلکه در نظم تمام جهان آفرینش دارد به تنهایی کارساز نیست بلکه نیاز به احسان و ایثار و جود دارد.مانند موارد بحرانی که بیتالمال جوابگوی نیازهای مستمندان و دردمندان و آسیبدیدگان نیست و باید افراد متمکن دست سخاوت را از آستین فتوت بیرون آورند و مشکلات را حل کنند.
البته جود و بخشش و احسان و انفاق بهطور اصولی جزء واجبات نیست بلکه از مسائل مهم اخلاقی محسوب میشود ولی ممکن است جامعه در شرایطی قرار گیرد که جان عدهای با خطر جدی مواجه شود در این زمان آن جود و احسان اخلاقی تبدیل به یک واجب شرعی و انسانی میشود و حتی حکومت اسلامی میتواند مردم را به انجام آن مجبور سازد.
این نکته نیز قابل توجه است که ممکن است جود و احسان در موارد خاص از عدالت برتر باشد همانگونه که قرآن درمورد قصاص میگوید:« فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَدَاءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسَانٍ ».( بقره، آیه ۱۷۸.)
در این آیه بهروشنی،عفو و احسان،برتر از اجرای عدالت بهوسیله قصاص شمرده شده است و درمورد بعضی از اختلافات خانوادگی و مهریه میفرماید:
« وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی ».( بقره، آیه ۲۳۷ .)
نیز میفرماید:« وَ جَزَاؤُا سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِّثْلُهَا فَمَنْ عَفَا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللّهِ ».(شوری، آیه ۴۰.)
در تمام این آیات عفو و احسان،برتر از عدالت شمرده شده ولی اینها در محدودههای خاصی صورت میگیرد در حالی که عدالت محدودهای ندارد و تمام امور فردی و اجتماعی جامعه انسانی را دربر میگیرد.
این بحث را با روایتی از امام صادق علیه السلام درباره اهمیت عدل پایان میدهیم.
«الْعَدْلُ أَحْلَی مِنَ الشَّهْدِ وَأَلْینُ مِنَ الزُّبْدِ وَ أَطْیبُ رِیحاً مِنَ الْمِسْکِ؛ عدل شیرینتر از عسل،نرمتر از کره و خوشبوتر از مشک است».(کافی، ج ۲، ص ۱۴۷، ح ۱۵.)
Imam Ali ibn Abu Talib was asked : Which of the two is better : justice or generosity ? Imam Ali ibn Abi Talib : replied “Justice puts things in their places, while generosity takes them out of their directions. Justice is the general caretaker, while generosity is a particular benefit. Consequently, justice is superior and more distinguished of the two.“
وَ قَالَ علیه السلام النّاسُ أَعدَاءُ مَا جَهِلُوا
ترجمهها:
(علمی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: مردم دشمن آنند که نمیدانند .
مردم دشمن آنند که نمیدانند.
مردمان دشمناناند آن چیزی را که ندانستند
و فرمود (علیه السلام): مردم دشمن چیزهایی هستند که نمی دانند.
و آن حضرت فرمود:مردم دشمن آن چیزی هستند که نمیدانند.(تکرار شماره 172)
شروح:
(مردم دشمنند آنچه را که نمیدانند). قبلا عین عبارت به شماره(158)گذشت و توضیح داده شد.
وَ قَالَ ع:اَلنَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا .
هذه من ألفاظه الشریفة التی لا نظیر لها و قد تقدم ذکرها و ذکر ما یناسبها و کان یقال من جهل شیئا عاداه.
و قال الشاعر جهلت أمرا فأبدیت النکیر له و الجاهلون لأهل العلم أعداء.
و قیل لأفلاطون لم یبغض الجاهل العالم و لا یبغض العالم الجاهل فقال لأن الجاهل یستشعر النقص فی نفسه و یظن أن العالم یحتقره و یزدریه فیبغضه و العالم لا نقص عنده و لا یظن أن الجاهل یحتقره فلیس عنده سبب لبغض الجاهل
(و قال علیهالسلام: الناس اعداء ما جهلوا) مردمان دشمن آن چیزیند که نمیدانند.
فرمود: مردمان دشمنند هر چه را نمیدانند (و مثله: المرء عدو لما جهل)
و قال علیهالسلام: «الناس اعداء ما جهلوا.» یعنی و گفت علیهالسلام: مردمان دشمنان چیزی باشند که نمیدانند.
المعنی: العداوه نفور بین المتعادیین ینشا من عدم توافقهما فی محیط وجودهما، فلا عداوه ابین مما بین الوجود و العدم، و العلم و الجهل. الترجمه: آنچه را مردم ندانند دشمن آنند.
تقدم بالحرف الواحد فی الحکمه 171. انظر شرحها فی الصفحه 326 من هذا المجلد.
امام علیهالسلام (در نکوهش نادانی) فرموده است: الناس (تا آخر، این فرمایش بیکم و زیاده همان فرمایش یکصد و شصت و سوم است که ترجمه و شرحش بیان شد).
مطلب افلاطون فرمایش امام (علیه السلام) را توضیح میدهد. از افلاطون پرسیدند چرا نادانها با دانشمندان دشمنند اما عالم با نادان مخالفت ندارد؟ افلاطون جواب داد: نادان در برابر دانشمند احساس حقارت میکند و فکر میکند که دانشمند نسبت به او بیاعتناء است، لذا نسبت به او عصبانی میشود اما دانشمند در برابر جاهل احساس حقارت و کمبود نمیکند و نسبت به او هم دشمن نیست. از این نظر که قرآن برای رشد جامعهها آمده آن همه راجع به تقویت فکر، تدبر، علم و دانشمند توجه داده تا مسلمانان در برابر ملتها احساس حقارت نکنند. قرآن مجید برای توجه به فکر و علم، آدم نادان را در ردیف حیوان بلکه بدتر معرفی کرده است.
و قال علیهالسلام: (الناس اعداء ما جهلوا) فانهم ان اعترفوا بالجهل کان منقصه لهم، و لذا یعادون ما یسبب النقص فیهم- و قد من تفسیره-.
الشرح: مر شرح هذه الفقره بعینها فی الکلمه 172.
«مردم دشمن آن اند که نمی دانند.»
این هم از سخنان شریفی است که برای آن نظیری نیست و پیش از این گذشت و آنچه مناسب آن بود گفته شد، و از دیرباز گفته شده است هر کس چیزی را نداند با آن ستیز می ورزد. و شاعر چنین سروده است: کاری را ندانستی و ستیز آشکار ساختی آری که نادانان دشمنان اهل علم اند.
به افلاطون گفته شد: چرا جاهل عالم را دشمن می دارد و حال آنکه عالم جاهل را دشمن نمی دارد؟ گفت: بدین سبب که جاهل در خود احساس کاستی می کند و چنین گمان می برد که دانا او را تحقیر می کند و پست می شمرد در نتیجه او را دشمن می دارد و حال آنکه عالم را کاستی نیست و گمان نمی برد که نادان او را تحقیر می کند و بدین سبب انگیزه ای برای دشمنی با نادان ندارد.
[[و قال علیهالسلام ]]
النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا.
امام علیه السلام فرمود:
مردم دشمن چیزی هستند که نمیدانند!(سند گفتار حکیمانه:
این گفتار حکیمانه را مرحوم سید رضی عینا و بدون کم و زیاد در حکمت ۱۷۲ آورده و گویا براثر طولانی شدن فاصله زمانی بین این دو نوشته فراموش کرده است که آن را قبلا آورده و به هر حال در کتاب مصادر منابع زیادی برای آن در ذیل همان حکمت ۱۷۲ آمده که عینا در این جا نقل می کنیم: ( منابعی که قبل یا بعد از سید رضی بوده اند) از جمله جاحظ در کتاب المأة المختارة من کلامه علیه و مفید در کتاب اختصاص و میلانی در مجمع الأمثال وزمخشری در ربیع الابرار وحصری در زهر الأداب وثعالبی در خاص الخاص مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۴)
در کتاب مطالب السؤول نیز این جمله با کمی تفاوت در ضمن جمله های دیگری نقل شده است و مرحوم علامه مجلسی آن را در جلد ۷۵ بحارالانوار، صفحه ۱۴ آورده است.)
مردم دشمن چه چیزند؟
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه بسیار کوتاه و پرمعنا میفرماید:«مردم دشمن چیزی هستند که نمیدانند»؛ (النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا).
همانگونه که در سند این گفتار حکیمانه ذکر شد این جمله عیناً در حکمت 172 بدون هیچ تغییری آمده و در آنجا تفسیرهای سهگانهای برای آن ذکر کردیم و در اینجا اضافه میکنیم که ممکن است بسیاری از امور دارای فواید زیادی باشد اما شخصی که از آن بیخبر است با آن به مخالفت برمیخیزد همانگونه که قرآن مجید میفرماید:« کُتِبَ عَلَیْکُمْ الْقِتَالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسَی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ »؛ جهاد در راه خدا بر شما مقرّر شد؛در حالی که برایتان ناخوشایند است.چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید،حال آن که خیرِ شما در آن است و یا چیزی را دوست داشته باشید،حال آنکه شرِّ شما در آن است و خدا میداند،و شما نمیدانید».( بقره، آیه ۲۱۶)
افراد ناآگاه که به اهمیت جهاد و تأثیر آن در عظمت و عزت مسلمین واقف نیستند آن را امری خشونتآمیز و زیانبار میپندارند و طبیعی است که با آن به عداوت برخیزند یا برای آنها ناخوشایند باشد.اما مؤمنان آگاه که به اسرار جهاد و حتی شهادت فی سبیل اللّه آشنا هستند به آن عشق میورزند.
داروهای تلخ و شفابخش برای کودکی که از آن اطلاعی ندارد تنفرآمیز است و به این آسانی حاضر به نوشیدن آن نیست و با آن دشمنی میکند در حالی که افرادی که از آثار آن دارو باخبرند برای بهدست آوردن آن هرگونه بهایی را میپردازند و با عشق و علاقه آن را میخورند.
مؤید این سخن گفتاری است که به عنوان یک اصل کلی،بعضی از روانشناسان اظهار کرده و مثال روشنی نیز برای آن ذکر نمودهاند و آن اینکه جهل انسان به شرایط محیط،محیط را برای او غیر قابل تحمل میکند اما هنگامی که از آن شرایط باخبر میشود ناگهان همه چیز برای او قابل تحمل میگردد.
آنها در مثالشان چنین میگویند:شخصی در حال مسافرت با قطار با مسافر دیگری همنشین شد که چند فرزند خردسال شلوغ داشت ولی آنها را از کارهای نادرستشان باز نمیداشت.این مرد مسافر بسیار عصبانی شد و رو به پدر آن بچهها کرد و گفت:چرا مراقب آنها نیستی؟ آن مرد با چشمهای اشکبار گفت:ببخشید همسرم در بیمارستان در حال سختی است و من در فکر او بودم و از کودکان غافل شدم.این مرد با شنیدن این سخن و آگاه شدن از دلیل عدم مراقبت پدر،وضعش دگرگون شد،عذرخواهی کرد و بچهها را نوازش نمود و روحش آرام گرفت.
آری،هنگامی که آن مرد از شرایط موجود آگاه شد عداوت او به دوستی مبدل گشت.
در مسائل اعتقادی در طول تاریخ بسیار دیده شده است که دو گروه به جان هم افتادهاند و علت اصلی آن بیخبر بودن از اعتقاد دیگری بوده است و اگر آگاه بودند نه تنها به عداوت برنمیخاستند بلکه با هم دوستی داشتند.
در داستان معروفی که یکی از شعرا آن را به شعر درآورده میخوانیم که شخصی یک درهم به جماعتی داد که یکی از آنها فارس بود و دیگری عرب و دیگری ترک و دیگری رومی و گفت که هرچه میخواهید با آن بخرید.
شخصی که فارس بود گفت:انگور میخواهم،عرب گفت:عنب دوست دارم، آنکه ترک بود گفت:نمیشود باید اوزوم بخریم،چهارمی گفت:امکان ندارد باید استافیل تهیه کرد.همه یک چیز میگفتند اما براثر ناآگاهی به جان هم افتادند و قیل و قال کردند:
در تنازع آن نفر جنگی شدند که ز سرّ نامها غافل بدند
مشت برهم میزدند از ابلهی پر بدند از جهل و از دانش تهی
صاحب سرّی عزیزی صد زبان گر بدی آنجا بدادی صلحشان
کلام حکیمانه مولا علیه السلام پیام روشنی به همه مصلحان جهان میدهد که اگر میخواهید جوامع بشری اصلاح شود باید کار فرهنگی کنید و جهلها را به علم مبدل سازید چراکه تا افراد،جاهلاند دشمنی آنها با هرگونه اصلاح،طبیعی است و اگر آگاه شوند با پای خود شتابان بهسوی آن خواهند رفت.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “People are enemies of what they do not know.”
وَ قَالَ علیه السلام الزّهدُ کُلّهُ بَینَ کَلِمَتَینِ مِنَ القُرآنِ قَالَ اللّهُ سُبحَانَهُ لِکَیلا تَأسَوا عَلی ما فاتَکُم وَ لا تَفرَحُوا بِما آتاکُم
وَ مَن لَم یَأسَ عَلَی الماَضیِ وَ لَم یَفرَح باِلآتیِ فَقَد أَخَذَ الزّهدَ بِطَرَفَیهِ
ترجمهها:
(اعتقادی، اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: زهد بین دو کلمه از قرآن است، که خدای سبحان فرمود: «تا بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخورید، و به آنچه به شما رسیده شادمان مباشید» کسی که بر گذشته افسوس نخورد، و به آینده شادمان نباشد، همه جوانب زهد را رعایت کرده است .
همه زهد در دو کلمه از قرآن فراهم است: خدای سبحان فرماید «تا بر آنچه از دستتان رفته دریغ نخورید، و بدانچه به شما رسیده شادمان مباشید 2.» و آن که بر گذشته دریغ نخورد و به آینده شادمان نباشد از دو سوی زهد گرفته است.
و فرمود رغبت گردانیدن از دنیا سخنیست میان دو سخن آنجا که حق تعالی فرموده است که تا اندوه نخورید بر آنچه فوت شد از شما و شاد نشوید به آن چه آمد بشما بجهة عدم ثبات و هر که اندوهناک نشد برگذشته و شاد نشد به آینده پس بتحقیق گرفت زهد را بهر دو طرف خود
و فرمود (علیه السلام): همه زهد، میان دو کلمه از قرآن قرار گرفته است. خدای تعالی می فرماید: «تا بر آنچه از دستتان می رود اندوهگین نباشید و بدانچه به دستتان می آید شادمانی نکنید». کسی که بر گذشته تأسف نخورد و بر آینده شادمان نباشد زهد را از دو سوی آن گرفته است.
و آن حضرت فرمود:تمام زهد بین دو کلمه از قرآن است:
خداوند سبحان فرمود:«تا بر آنچه از دستتان رفته تأسف مخورید،و بر آنچه به شما رسیده شاد نگردید».پس آن که بر گذشته اندوه نخورد،و بر آینده شاد نگردد هر دو جانب زهد را یافته .
شروح:
(تمام پارسایی بین دو کلمه از قرآن است که خداوند پاک میفرماید: لکیلا تاسوا علی مافاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم، و کسی که بر گذشته افسوس نخورد، و به آینده شاد نشد، پارسایی را از دو طرف دریافت کرده است). دو موردی که در آیه ذکر شده است نتیجهی پارسایی و اعراض از دنیاست و به منزلهی خاصهی مرکبهای است که لازمهی پارسایی است، و برای تعریف پارسایی بدانها اشاره کرده است. و عبارت فقد اخذ الزهد بطرفیه (پارسایی را از دو طرف گرفته است) کنایه از کامل داشتن پارسایی و کمالات آن است در چنان حالتی، و بدیهی است که وجود چنان ویژگی باعث اعراض از دنیا و خوشیهای آن از صمیم قلب است و زهد واقعی هم همان است.
وَ قَالَ ع:اَلزُّهْدُ کُلُّهُ بَیْنَ کَلِمَتَیْنِ مِنَ اَلْقُرْآنِ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ( سورة الحدید 23. ) وَ مَنْ لَمْ یَأْسَ عَلَی الْمَاضِی وَ لَمْ یَفْرَحْ بِالآْتِی فَقَدْ أَخَذَ الزُّهْدَ بِطَرَفَیْهِ .
قد تقدم القول فی هذین المعنیین بما فیه کفایة
(و قال علیهالسلام: الزهد کله بین کلمتین من القران) همه زهد مندرج است در میان دو کلمه از قرآن. و آن این است: (قال الله تعالی) فرموده است حق سبحانه و تعالی (لکیلا تاسوا علی مافاتکم) تا اندوهناک نشوید از آنچه فوت شد از شما (و لا تفرحوا بما اتیکم) و شاد نگردید به آنچه داد خدای تعالی به شما (و من لم یاس علی الماضی) کسی که اندوهگین نشد بر گذشته (و لم یفرح بالاتی) و شاد نگشت به آینده (فقد اخذ الزهد بطرفیه) پس به تحقیق که فرا گرفت زهد را به هر دو طرف خود و این کنایت است به استکمال او به غایت زهد. یعنی اخذ نمود زهد، نهایت و حقیقت آن را
و فرمود: تمام زهد میان دو کلمه از قرآن است. یعنی تا اندوهناک نشوید و تاسف نخورید بر آنچه فوت شده است از چنگ شما، و شادمان نگردید به آنچه داد خدا شما را. پس هر که اندوه نخورد بر گذشته و شاد نگشت به آینده پس به تحقیق فرا گرفته است زهد را به دو طرف آن. یکی طرف عدم مبالات گذشته و فوت شده و دیگری طرف عدم مبالات آینده و یافته شده.
و قال علیهالسلام: «الزهد کله بین کلمتین من القرآن، قال الله سبحانه: (لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم) و من لم یاس علی الماضی و لم یفرح بالاتی، فقد اخذ الزهد بطرفیه.» یعنی و گفت علیهالسلام که معنی زهد معنی کلمهای است در میان معنی دو کلمهی از قرآن که گفت خدای سبحانه که (از جهت اینکه اندوهناک نشوید بر چیزی که نرسیده است به شما از متاع دنیا و شاد نشوید از چیزی که رسیده است به شما از آن)، پس کسی که اندوهناک نشود بر گذشته و شاد نشود از آینده، پس به تحقیق که گرفته است و حاصل کرده است صفت زهد از دنیا را که بیرغبتی در آن باشد به هر دو طرفش که ابتدا و انتهای آن باشد، یعنی زهد کامل را.
اللغه: (الاسی): الحزن. المعنی: الزهد هو عدم الرغبه الی شیء کما قال الله تعالی: و شروه بثمن بخس دراهم معدوده و کانوا فیه من الزاهدین- 20 یوسف و دلیل عدم الرغبه فی الدنیا عدم الحزن علی مافات منها و عدم الفرح بما یاتی منها، فیساوی عند الزاهد وجدان الدنیا و فقدانها، و هذا تعریض علی من تظاره بالزهد بترک العمل و لبس الخشن. الترجمه: فرمود: تمام معنی زهد در دو کلمه از قرآن قرار دارد خدای سبحان فرماید تا اندون نخورند بر آنچه از دست آنها رفته، و شاد نشوند بدانچه بدست آنها آید 23- الحدید و کسیکه بر گذشته اندوه نخورد و به آینده شاد نشود زهد را از دو سو بدست آورده.
(الزهد کله بین کلمتین من القرآن) و قال الجاحظ فی (بیانه): قد جمع محمد بن علی بن الحسین- ای الباقر (علیه السلام)- صلاح شان الدنیا بحذافیرها فی کلمتین، فقال: اصلاح شان جمیع التعایش و التعاشر ملا مکیال ثلثاه فطنه، و ثلثه تغافل. قال: فلم یجعل لغیر الفطنه نصیبا من الخیر، و لا حظا فی الصلاح، لان الانسان لا یتغافل الا عن شیء قد فطن له و عرفه. (قال الله سبحانه) فی سوره الحدید (لکیلا) عله لقوله تعالی قبله: (ما اصاب من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان (الفصل الحادی عشر- فی تفسیره(علیه السلام) لایات و لغیرها … ) نبراها ان ذلک علی الله یسیر) (تاسو) ای: تتاسفوا (علی ما فاتکم) من الدنیا (و لا تفرحوا بما آتاکم) اعطاکم منها. و فی (الکافی) عن الرضا (علیه السلام) قال عیسی (علیه السلام) للحواریین: لا تاسوا علی ما فاتکم من الدنیا، کما لا یاسی اهل الدنیا علی ما فاتهم من دینهم، اذا اصابوا دنیاهم. و عن امیرالمومنین (علیه السلام): ان علامه الراغب فی ثواب الاخره زهده فی عاجل زهره الحیاه الدنیا، اما ان زهد الزاهد فی هذه الدنیا لا ینقصه مما قسم الله تعالی له فیها و ان زهد، و ان حرص الحریص علی عاجل زهره الحیاه الدنیا لا یزیده فیها و ان حرص، فالمغبون من حرم حظه من الاخره. و عنه (علیه السلام): جعل الخیر کله فی بیت و جعل مقتاحه الزهد فی الدنیا، قال النبی (صلی الله علیه و آله): لا یجد الرجل حلاوه الایمان فی قلبه حتی لا یبالی من اکل الدنیا. و عنه (علیه السلام): من زهد فی الدنیا اثبت الله الحکمه فی قلبه، و انطق بها لسانه، و بصره عیوب الدنیا دائها و دوائها، و اخرجه من الدنیا سالما الی دارالسلام. (و من لم یاس علی الماضی) الذی فات (و لم یفرخ بالاتی) الذی یوتیه الله (فقد اخذ الزهد بطرفیه) اللذین مر ذکر القرآن لهما. و فی (تفسیر القمی): قال یزید لعلی بن الحسین (علیه السلام): الحمد لله الذی قتل اباک! فقال (علیه السلام): لعن الله من قتل ابی! افتری العن ربی، فغضب یزید و امر بضرب عنقه، فقال (علیه السلام): فاذا قتلتنی فبنات رسولالله من یردهن و لیس لهن محرم غیری. قال: انت تردهن. ثم قال یزید (و ما اصابکم من مصیبه (الفصل الحادی عشر- فی تفسیره(علیه السلام) لایات و لغیرها … ) فبما کسبت ایدیکم) فقال (علیه السلام): کلا ما هذا فینا نزلت انما نزلت فینا (ما اصاب من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبراها ان ذلک علی الله یسیر لکیلا تاسوا علی مافاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم) فنحن الذین لا ناسی علی ما فاتنا من الدنیا و لا نفرح بما آتانا منها.
الزهد هو الرضا بالمیسور، و معنی الکلمتین فی الایه الکریمه واضح، تقول الاولی: لا تحزنوا لمفقود، و تقول الثانیه: لا تفرحوا بموجود، لان الفائت لا یتلافی بالعبره، و الاتی لا یستدام بالحبره علی حد تعبر حکیم قدیم. و قال آخر: لا اقول لشیء کان: لیته لم یکن، او لشیء لم یکن: لیته کان. و تکرر فیما سبق حدیث الزهد.
… لم یاس علی الماضی: ای لم یحزن علی ما نفذ به القضاء
امام علیه السّلام (در باره پارسائی) فرموده است:
1- تمام زهد و پارسائی بین دو کلمه از قرآن است: خداوند سبحان (سوره 57 آیه 23) فرموده: «لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ، وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ» یعنی تا هرگز بر آنچه از دستتان رفته اندوه مخورید، و بر آنچه بشما داد شادی نکنید،
2- و کسیکه بر گذشته افسوس نخورد و به آینده شاد نگشت پس زهد را از دو سمت آن (بی اعتنائی به گذشته و آینده) دریافته است.
خیلیها زهد را به وسواس داشتن، غذای کم خوردن، روزه گرفتن، نماز شب خواندن و اینگونه امور استحبابی و امثال آن میدانند امام امام (علیه السلام) زهد را روی فکر و اندیشه، روی ظرفیت و متانت برده، میفرماید کسی که در برابر حوادث خوب و بد خود را نبازد زاهد حقیقی است.
و قال علیهالسلام: (الزهد کله بین کلمتین من القرآن) ای: فی هاتین الجملتین (قال الله سبحانه: لکیلا تاسوا علی ما فاتکم) ای لا تحزنوا علی ما فاتکم من المنافع، سواء کانت حاصله و فاتت ام کانت مترقبه و لم تدرکوها (و لا تفرحوا بما آتاکم) بما حصلتم علیه من امور الدنیا (و من لم یاس علی الماضی) الذی فات (و لم یفرح بالاتی) الذی جاء الیه (فقد اخذ الزهد بطرفیه) لان ذلک کاشف عن عدم اعتنائه بالدنیا، و الذی لا یعتنی بالدنیا هو الزاهد حقا.
اللغه: الاسی: الحزن. الشرح: الزهد ان یکون وجود الشیء و عدمه عندک علی حد سواء فلا تفرح بموجود و لا تحزن لمفقود و هذا یدل علی عدم تعلق نفسک بشیء من حطام الدنیا و هذا هو الزهد الحقیقی الذی ان عملت به تکون قد اخذته من طرفیه یعنی من کل جهاته و ادرکته بحقیقته …
«و فرمود: همه زهد میان دو کلمه از قرآن گنجانیده شده است، خداوند سبحان فرموده است: «تا بر آنچه از دست شما رفته است اندوه مخورید و به آنچه به شما رسیده است شادمان نشوید.» و هر کس بر گذشته اندوه نخورد و بر آینده شاد نشود، هر دو سوی زهد را گرفته است.»
[[و قال علیهالسلام ]]
الزُّهْدُ کُلُّهُ بَیْنَ کَلِمَتَیْنِ مِنَ الْقُرْآنِ:قَالَ اللّهُ سُبْحَانَهُ:« لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَی مَا فَاتَکُمْ،وَ لَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ »وَ مَنْ لَمْ یَأْسَ عَلَی الْمَاضِی،وَ لَمْ یَفْرَحْ بِالْآتِی فَقَدْ أَخَذَ الزُّهْدَ بِطَرَفَیْهِ.
امام علیه السلام فرمود:
تمام زهد در دو جمله از قرآن مجید آمده است.خداوند سبحان میفرماید:«تا بر گذشته تأسف مخورید و به آنچه در دست دارید دلبسته و شادمان نباشید».
بنابراین آنکس که بر گذشته تأسف نمیخورد و به آینده (و آنچه در دست دارد) دلبستگی ندارد هر دو طرف زهد (از آغاز تا پایان آن) را در اختیار گرفته است.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در ذیل این کلام شریف می گوید: زمخشری (متوفای ۵۳۸) آن را در کتاب خود به نام ربیع الابرار در باب الخیر والصلاح آورده و همین کلام نورانی از امام سجاد و امام صادق علی نیز نقل شده است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۵).
اضافه می کنیم: مرحوم طبرسی در مشکاة الانوار این گفتار حکیمانه را با اضافاتی در قبل و بعد از آن نقل کرده که نشان میدهد منبع دیگری غیر از نهج البلاغه در دست داشته است. (مشکاة الانوار، ص ۲۰۷) و سبط بن جوزی در تذکرة الخواص تنها بخشی از این کلام حکیمانه را آورده که نشان می دهد او نیز منبع دیگری در اختیار داشته است. (تذکرة الخواص، ص ۱۲۷))
عصاره مفهوم زهد
میدانیم زهد از اموری است که در آیات و روایات درباره اهمیت و فضیلت آن سخن بسیار آمده است ولی ماهیت و حقیقت آن برای گروهی ناشناخته است تا آنجا که گاه کارهای ریاکارانه و گاهی ابلهانه را به حساب زهد میگذارند.
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه زهد را به عالیترین صورت توصیف کرده و از آیهای از قرآن برای این تفسیر کمک گرفته است،میفرماید:«تمام زهد در دو جمله از قرآن مجید آمده است.خداوند سبحان میفرماید:«تا بر گذشته تأسف مخورید و به آنچه در دست دارید دلبسته و شادمان نباشید»؛ (الزُّهْدُ کُلُّهُ بَیْنَ کَلِمَتَیْنِ مِنَ الْقُرْآنِ:قَالَ اللّهُ سُبْحَانَهُ:« لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَی مَا فَاتَکُمْ،وَ لَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ »).
سپس امام علیه السلام چنین نتیجه میگیرد:«بنابراین آنکس که بر گذشته تأسف نمیخورد و به آینده (و آنچه در دست دارد) دلبستگی ندارد هر دو طرف زهد (از آغاز تا پایان آن) را در اختیار گرفته است»؛ (وَ مَنْ لَمْ یَأْسَ عَلَی الْمَاضِی،وَ لَمْ یَفْرَحْ بِالْآتِی فَقَدْ أَخَذَ الزُّهْدَ بِطَرَفَیْهِ).
این گفتار حکیمانه که برگرفته از قرآن مجید است حقیقت زهد را ازنظر اسلام تبیین میکند زیرا حقیقت زهد،وارستگی و آزادگی از زرق و برق دنیا و بیاعتنایی به آن است و نشانه این وارستگی و بیاعتنایی در دو چیز آشکار میشود:نخست اینکه اگر انسان مواهبی از دنیا را در اختیار دارد و از دستش رفت ناراحت نشود و ناله سر ندهد و پیوسته اظهار تأسف نکند و نشانه دیگر اینکه به آنچه دارد دلبسته نباشد.به این معنا که پیوسته به دلیل اینکه مبادا از دست برود نگران و دلمشغول نباشد.
و یا به تعبیر دیگر به دلیل داشتن امکانات مادی و مال و ثروت و مقام،اظهار خوشحالی و افتخار و بزرگی نکند و آنها را امانتی الهی بداند که روزی بر اساس حکمتش ارزانی میدارد و روز دیگری به حکم عدالتش بازمیستاند.
مناسب است در اینجا به قسمتی از اشعار شیخ بهایی که در این زمینه سروده است اشاره کنیم،او میگوید:
زهد چه؟ تجرید قلب از حب غیر تا تعلق نایدت مانع ز سیر
گر رسد مالی نگردی شادمان ور رود آن نبودت باکی از آن
لطف دانی آنچه آید از خدا خواه ذل و فقر خواه عز و غنا
هرکه او را این صفت حالی نشد دل ز حب ماسوا خالی نشد
نفی لا تأسوا علی ما فاتکم یأس آوردش شده از راه گم
ولی اشتباه نشود مفهوم این گفتار آن نیست که انسان دست از تلاش برای تأمین معاش و پیشرفت جامعه اسلامی بردارد بلکه هدف،نفی وابستگیها و اسارتهای مادی است که سرچشمه انواع حسادتها و جنگ و نزاعها میباشد.
در صدر اسلام افرادی بودند که زهد را به معنای غلط آن تفسیر کرده و عملاً خود را به انزوا کشانده و تن به تنبلی و بیکاری داده بودند.هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از وضع آنها باخبر شد آنها را سخت نکوهش کرد و کار آنها را بیگانه از تعلیمات اسلام دانست.
ازاینرو در روایات اسلامی زهد در نقطه مقابل حرص قرار داده شده است.
این سخن را با حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام که مرحوم کلینی در جلد دوم کتاب شریف کافی آورده است پایان میدهیم:
«إِنَّ عَلَامَهَ الرَّاغِبِ فِی ثَوَابِ الْآخِرَهِ زُهْدُهُ فِی عَاجِلِ زَهْرَهِ الدُّنْیا أَمَا إِنَّ زُهْدَ الزَّاهِدِ فِی هَذِهِ الدُّنْیا لَاینْقُصُهُ مِمَّا قَسَمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ فِیهَا وَ إِنْ زَهِدَ وَ إِنَّ حِرْصَ الْحَرِیصِ عَلَی عَاجِلِ زَهْرَهِ الْحَیاهِ الدُّنْیا لَا یزِیدُهُ فِیهَا وَ إِنْ حَرَصَ فَالْمَغْبُونُ مَنْ حُرِمَ حَظَّهُ مِنَ الْآخِرَهِ؛ نشانه علاقهمندان به ثواب آخرت زهد در زندگی زیبا و زودگذر دنیاست.بدانید زهد زاهدان در دنیا چیزی از قسمت الهی درباره آنها نمیکاهد هر چند راه زهد را پیش گیرند همانگونه که حرص حریصان به دنیای زیبای زودگذر چیزی بر آنها نمیافزاید هر چند حرص داشته باشند پس مغبون کسی است که از بهرهاش در آخرت محروم گردد».(کافی، ج ۲، ص ۱۲۹، ح ۶
در باره حقیقت زهد از نظر اسلام و مقامات زاهدان و آثار مثبت آن، در کتاب پیدایش مذاهب و همچنین در جلد دوم دائرة المعارف فقه مقارن و نیز در جلد سوم و چهارم پیام امام امیرالمؤمنین علی بحث های زیادی داشته ایم و علاقه مندان می توانند به آنها مراجعه کنند.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The whole of asceticism is confined between two expressions of the Qur'ān: Allāh, the Glorified One, says: ... lest you should distress yourselves because of what you miss and be over-joyous for what He has granted you (Qur'ān, 57: 23). Whoever does not grieve over what he misses and does not revel over what comes to him acquires asceticism from both its ends.“
وَ قَالَ علیه السلام مَا أَنقَضَ النّومَ لِعَزَائِمِ الیَومِ
ترجمهها:
(علمی) و درود خدا بر او، فرمود: خواب دیدنها چه بسا تصمیمهای روز را نقش بر آب کرده است . (سعدی نیکو سرود: خواب نوشین بامداد رحیلباز دارد پیاده را ز سبیل.)
خواب چه تصمیمهای روزانه را که نقش بر آب کرد.
و فرمود چه منهدم و ویران ساخت خواب عزیمتهای روز را یعنی
و فرمود (علیه السلام): چه تصمیمهای مهم روز را که خواب ناچیز کند.
و آن حضرت فرمود:خواب چه شکننده است تصمیمهای روز را ! .
شروح:
(چه تصمیمهای روزانه را که خواب درهم میشکند). ما در اینجا برای تعجب است، و این سخن به منزلهی ضربالمثلی است برای کسی که تصمیم به کاری بگیرد، و بعد از آن غفلت کند و یا آن را کوچک بشمارد و به تاخیر بیندازد تا این که نسبت به انجام آن از تصمیم خود برگردد. و اصل مطلب از این قرار است که گاهی انسان تصمیم به سفری- به طور مثال- و یا حرکت در قسمتی از شب میگیرد تا این که به سیر روزانهاش کمک کند، اما خواب بر او غلبه میکند تا بامدادان و آن وقت تصمیم از دست میرود، و آن تصمیم که در روز گرفته بود، درهم میشکند.
وَ قَالَ ع:مَا أَنْقَضَ النَّوْمَ لِعَزَائِمِ الْیَوْمِ .
هذه الکلمة قد سبقت و تکلمنا علیها و ما أحسن قول المعری ما قضی الحاجات إلا شمل نومه فوق فراش من نمال (الشمل:السریع. ) .
و قال الرضی رحمه الله علیها أخامس مثل الصقور
(و قال علیهالسلام: ما انقض النوم لعزایم الیوم) چه منهدم و ویران ساخت خواب، عزیمتهای روز را. یعنی هر که خواب کرد فوت شد از او وقتی که عزم آن دارد که عمل کند در آن این ضربالمثلی است برای کسی که عزم دارد بر امری پس غافل شود از او یا تهاون نماید در آن، تا آنکه منتقض شود عزم او، همچنانکه شخصی قصد سیر کند در شب تا متوفر شود و در روز بر سیر خود پس غالب شود او را خواب تا وقت صباح، و فوت شود از او وقت عزم فحینئذ منتقض شود در نوم خود. پس کسی که عزم کرد بر کاری باید اصلا تکاهل و تکاسل نورزد در آن، تا به موجب (للتاخیر آفات) زیانکار نشود.
فرمود: چه شکننده و خراب کننده است خواب عزیمتهای روز را.
و قال علیهالسلام: «ما انقض النوم لعزائم الیوم.» یعنی و گفت علیهالسلام که چه بسیار شکننده است خوابیدن در شب عزیمتهای امور مهمه در روز را که خوابیدن قافله در شب بازمیدارد از رسیدن به منزل را.
الاعراب: ما انقض النوم فعل التعجب مع مفعوله. المعنی: صدر کلامه (علیه السلام) کمثل سائر لنقض العزم و التصمیم بالتوانی و الکسل فکثیرا ما یعزم الانسان علی امر یعلمه غدا فینام علیه ثم یندم و ینصرف عنه. الترجمه: وه چه بسیار شده که خواب شب تصمیمات روز را در هم شکسته و گسسته.
و قال علیهالسلام: اقول: ذکرته (المصریه) بعد قوله علیهالسلام: ما انقض النوم لعزائم الیوم و ذکره ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه قبله و الصحیح ما فی تلک. و کیف کان فهو نظیر قوله علیهالسلام فی تقلب الاحوال علم جواهر الرجال، و قد مر فی اوائل الفصل. و فی (معارف ابن قتیبه): کان اول ولایه ولیها الحجاج تباله، فلما رآها احتقرها و انصرف، فقیل فی المثل اهون من تباله علی الحجاج. و فی (عقد ابن عبد ربه): کان الحجاج اولا یعلم الناس بالطائف، ثم لحق بروح بن زنباع وزیر عبدالملک، فکان فی عدید شرطته الی ان شکا عبدالملک ما رای من انحلال العسکر و ان الناس لا یرحلون برحیله و لا ینزلون بنزوله، فقال له روح: ان فی شرطتی رجلا لو ولیته امر عسکرک لارحلهم برحیله و انزلهم بنزوله یقال له: الحجاج بن یوسف. قال: فانا قد قلدناه ذلک، فکان لا یقدر احد ان یتخلف عن الرحیل و النزول الا اعوان روح، فوقف علیهم یوما (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قد رحل الناس و هم تخلفوا علی طعام یاکلون فقال لهم: ما منعکم ان ترحلوا برحیل الخلیفه؟ فقالوا له: انزل یا ابن اللخناء فکل معنا. فقال: هیهات ذهب ما هنالک. ثم امر بهم فجلدوا بالسیاط و طوفهم فی العسکر و امر بفساطیط روح فاحرقت، فدخل علی عبدالملک باکیا فقال له: مالک؟ قال: الرجل الذی کان فی عدید شرطتی ضرب عبیدی و احرق فساطیطی. قال: علی به. فلما دخل علیه قال: ما حملک علی ما فعلت؟ قال: ما انا فعلته قال: و من فعله؟ قال: انت و الله فعلته، انما یدی یدک و سوطی سوطک و ما علی الخلیفه ان یخلف علی روح لفسطاط فسطاطین و لغلام غلامین و لا یکسرنی فیما قدمنی له، فاخلف لروح ما ذهب له و تقدم الحجاج فی منزلته و کان ذلک اول ما عرف من کفایته.
تقدم بالنص الحر فی الخطبه 239. انظر ج 3 ص 370 و یتخلص المعنی بان للنوم منافع، منها ان الانسان قد یعزم علی الشیء فاذا نام تبخر العزم.
… النوم لعزائم الیوم: تقدمت هذه الجمله بنصها و معناها قد یجمع العازم علی امر فاذا نام و قام وجد انحلال فی عزیمته او ثم یغلبه النوم عن امضاء عزیمته
امام علیهالسلام (درباره سستی در کار) فرموده است: چه بسیار میشکند و تباه میسازد خواب تصمیمهای روز را (شرح این فرمایش در شرح سخن دویست و یازدهم در باب خطبهها گذشت).
مرور زمان به تجربه انسان میافزاید و انسان در کارها تجدید نظر میکند. مشکلات روز قدرت تصمیمگیری را از انسان میگیرد و چه بسا تصمیمهائی ناشیانه و اشتباه میگیرد، لذا شب فکر میکند و در تصمیم تجدید نظر مینماید و به همین جهت امام (علیه السلام) میفرماید خواب شب بسیاری از تصمیمها را عوض میکند امام خدا پیامبرش سفارش میکند در کارها مشورت کن آنگاه تصمیم بگیر و پس از تصمیم تردید را رها کن و توکل بر خدا نما.
و قال علیهالسلام: (ما انقض النوم لعزائم الیوم) فقد یعزم الانسان علی شیء، فاذا نام و استیقظ وجد انحلالا فی عزیمته- و قد مرت هذه الکلمه عن الامام علیهالسلام، فی السابق-.
اللغه: نقض: هدم و ابطل. العزائم: جمع العزیمه التصمیم علی الشیء و الثبات علیه. الشرح: قد یکون عندک امور قد عزمت علیها و صممت علی فعلها فاذا نمت و ارتاحت قواک البدنیه و العقلیه و فکرت فیها ملیا فانک قد تبطلها و تنقضها، و اصله ان الانسان قد ینوی السفر بقطعه من اللیل فینام و یاخذه النوم فیفوت وقت عزمه و ینتقض ما کان عزم علیه …
«چه شکننده است خواب مر عزیمتهای روز را.»
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا أَنْقَضَ النَّوْمَ لِعَزَائِمِ الْیَوْمِ.
امام علیه السلام فرمود:
چه شکننده است خواب برای تصمیمهایی که (انسان) در روز میگیرد.(سند گفتار حکیمانه:
با توجه به اینکه این جمله حکیمانه جزئی از خطبه ۲۴۱ بود مرحوم خطیب مدرک آن را ارجاع به آن خطبه میدهد و ذیل آن خطبه می نویسد که آمدی در غررالحکم بعضی از جمله های این خطبه را به صورت کلمات قصار ذکر کرده است)
به وعدههای اشخاص زیاد خوشبین نباشید
امام علیه السلام در این جمله کوتاه و پر معنا میفرماید:«چه شکننده است خواب برای تصمیمهایی که (انسان) در روز میگیرد»؛ (مَا أَنْقَضَ النَّوْمَ لِعَزَائِمِ الْیَوْمِ).
هدف امام علیه السلام از بیان این سخن این است که نمیتوان به تصمیمها و وعدههای افراد زیاد خوشبین بود زیرا بسیار میشود که تصمیمهای محکمی امروز میگیرند ولی شب میخوابند و صبح بیدار میشوند و بهکلی آن را رها میسازند گویی نه تصمیمی گرفته بودند نه وعدهای داده بودند.
این سخن،هم میتواند اشاره به این باشد که زیاد نباید به قول و قرارهای افراد اعتماد کرد و روی آن برنامهریزی نمود و نتیجه آن را سریع الوصول پنداشت و هم این که اگر کسانی براثر عصبانیت یا عدم مطالعه کافی تصمیم سوئی گرفتند نباید زیاد از آن وحشت کرد ای بسا خواب شبانه آن را برهم زند و فردا از آن خبری نباشد.
جملهای که بعد از آن در خطبه 241 آمده معنی اول را تقویت میکند زیرا میفرماید:
«و أمحی الظُّلَم بتَذاکیرِ الهِمَم؛ چه بسیار تاریکیهای شبانهای که یاد همتهای بلند را از خاطرهها محو کرده است».
این در واقع شبیه ضرب المثل معروفی است که میگویند:
«کلامُ اللّیلِ یَمحوه النّهارُ؛ سخن شب را صبحگاهان محو میکند».( این جمله ضرب المثلی است که از کلام کئیز محمد امین (خلیفه عباسی) گرفته شده، کنیز، شبانه وعده ای به او می دهد و فردا تخلف می کند وقتی از او می خواهد که به وعده اش عمل کند در جوابش می گوید:
«کلام اللیل یمحوه النهار» و عده ای از شعرا این مصرع را با مصرع های دیگری تکمیل کرده اند که شرح آن را می توانید در الفتوح ابن اعثم، ج ۸، ص ۴۰۴ بیابید.) به هرحال این موضوع هم یکی از نشانههای ناپایداری دنیاست.نه مالش پایدار است نه مقامش نه جوانی نه سلامت و نه وعده و وعیدهایش.با فاسد شدن یک خواب شبانه ممکن است همه چیز بههم بخورد و به همین دلیل هیچ عاقلی به مظاهر دنیا اعتماد واطمینان نمیکند هرچند نباید دست از تلاشوکوشش برداشت.
این احتمال نیز در تفسیر جمله بالا داده شده که منظور امام علیه السلام این است که خواب زیاد تصمیمها را سست میکند و پرخوابی عامل عقبماندگی و شکست است.ازاینرو مرحوم محدث نوری در کتاب مستدرک الوسائل این کلام شریف را در بابی ذکر کرده که عنوانش چنین است:بَابُ کَرَاهَهِ کَثْرَهِ النَّوْمِ وَ الْفَرَاغِ.و در همان باب به همین مناسبت احادیث دیگری آورده ازجمله اینکه امام علیه السلام فرمود:
«بِئْسَ الْغَرِیمُ النَّوْمُ یفْنِی قَصِیرَ الْعُمُرِ وَ یفَوِّتُ کَثِیرَ الْأَجْرِ؛ خواب،طلبکار بدی است عمر کوتاه را بر باد میدهد و اجر فراوان را از میان میبرد».( مستدرک الوسائل، ج ۱۳، ص ۴۴، ح ۲.)
دیگر اینکه ابن ابیحمزه نقل میکند که به ابوالحسن (موسی بن جعفر علیه السلام) عرض کردم:پدرت جانشین خود را معین کرد شما هم جانشین خود را معرفی کنید.امام علیه السلام دست مرا گرفت و تکان داد و این آیه را تلاوت فرمود:« وَ مَا کَانَ اللّهُ لِیُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَدَاهُمْ حَتَّی یُبَیِّنَ لَهُمْ مَّا یَتَّقُونَ »؛چنان نبود که خداوند قومی را،پس از آن که آنها را هدایت کرد (و ایمان آوردند) گمراه (و مجازات) کند؛ مگر اموری را که باید از آن بپرهیزند،برای آنان بیان نماید (و آنها مخالفت کنند)».(توبه، آیه ۱۱۵)
در این هنگام (براثر خستگی) کمی چشمم به خواب رفت.امام علیه السلام فرمود:
«مَهْ لَاتُعَوِّدْ عَینَیکَ کَثْرَهَ النَّوْمِ فَإِنَّهَا أَقَلُّ شَیءٍ فِی الْجَسَدِ شُکْراً؛ خودداری کن چشمت را به خواب عادت نده زیرا چشم در میان اعضای بدن از همه کمتر شکرگزاری میکند».(مستدرک الوسائل، ج ۱۳، ص ۴۴، ح ۳.)
لکن تفسیر اوّل صریحتر و مناسبتر به نظر میرسد.
به همین دلیل مرحوم علامه مجلسی آن را در جلد 68 بحارالانوار،در باب «التدبیر و الحزم و الحذر و التثبت فی الأمور و ترک اللجاجه»آورده است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ What a breaker sleep is for the resolutions of the day!’’
وَ قَالَ علیه السلام الوِلَایَاتُ مَضَامِیرُ الرّجَالِ
ترجمهها:
(سیاسی) و درود خدا بر او، فرمود: فرمانروایی، میدان مسابقه مردان است .
حکمرانیها میدانهای مسابقت مردان است .
و فرمود حکومتها مواضع ضمور و امکنه معرفت خیر و شر مردانست
و فرمود (علیه السلام): حکومتها میدان مسابقت مردان هستند.
و آن حضرت فرمود:حکمرانیها میدان آزمایش مردان است
شروح:
و المضامیر جمع المضمار و هو الموضع الذی یضمر فیه الخیل، و تضمیر الفرس ان تعلفه حتی یسمن ثم ترده الی القوت و ذلک فی اربعین یوما، و هذه المده تسمی المضمار.
هی جمع مضمار و قد سبق تفسیره، و هو موضع التضمیر او وقته و تضمیر الفرس ان تعلفه حتی یسمن ثم ترده الی القوت.
(حکومتها میدانهای آزمون مردانند.) مقصود از میدانها، جای شناخت، اسب تندرو است و آن جایی است که اسبها برای مسابقه در کنار هم قرار میگیرند. لفظ (مضامیر: میدانها) را برای حکومتها به اعتبار این که محل ظهور خوبی حاکم از بدی و پستی اوست، همانطوری که میدانها برای اسبها چنیناند، استعاره آورده است.
وَ قَالَ ع:اَلْوِلاَیَاتُ مَضَامِیرُ الرِّجَالِ .
أی تعرف الرجال بها کما تعرف الخیل بالمضمار و هو الموضع أو المدة التی تضمر فیها الخیل فمن الولاة من یظهر منه أخلاق حمیدة و منهم من یظهر منه أخلاق ذمیمة و قال الشاعر سکرات خمس إذا منی المرء
و قال آخر یا ابن وهب و المرء فی دولة السلطان
و قال البحتری و تاه سعید أن أعیر رئاسة
(و قال علیهالسلام: الولایات مضامیر الرجال) و لایتها و حکومتها مواضع ضمور مردان است استعار فرموده لفظ (مضامیر)- که عبارت از امکنهای است که اسبان را در آن موضع به جهت سباق فربه میسازند- از برای ولایات، به جهت آنکه ولایات مظنه معرفت خیر و شر است، همچنانکه مضامیر مواضع خیر و شر و قوت و ضعف اسبان است.
ولایت عبارت از حکومت بر خلق و مضامیر جمع (مضمار است) موضع تضمیر است و به میدان تعبیر کنند. یعنی ولایتها و حکومتها میدانهای امتحان مردان است آنجا ظاهر شود که سابق و لاحق و نیکوکار و بدکار است.
و قال علیهالسلام: «الولایات مضامیر الرجال.» یعنی و گفت علیهالسلام که منصب سلطنتها و امارتها، میدان دوانیدن اسبان مردان است در گرو بردن، یعنی چنانکه در آن میدان نیک و بد دویدن اسبان ظاهر میشود، در سلطنت کردن و امارت داشتن نیز نیک و بد عقل و تدبیر ایشان ظاهر میشود.
اللغه: (المضامیر) جمع مضمار و هی الامکنه التی یقرن فیها الخیل للسباق و یطلق علی مده السباق ایضا. المعنی: نبه (علیه السلام) الی انه کما یعرف جوده الفرس و جوهره فی میدان المسابقه، یعرف کفایه الرجل و جوهره بتصدیه للولایه علی شعب او صقع من حیث صحه تدبیره فی اداره الامور و عدمها و قوه رایه و عزمه ضعفه و من حیث عدله و ظلمه و من نواح اخر یرتبط بالولایه و الحکم. الترجمه: فرمود: حکمرانی میدان مسابقه مردان جهانست.
و قال علیهالسلام: فی (الاغانی): قال عبدالملک للحارث: ای البلاد احب الیک؟ قال: ما حسنت فیه حالی و صین وجهی، ثم قال: لا کوفه امی و لا بصره ابی و لست کمن یثنیه عن وجهه الکسل و قال ابن ابیالحدید: و ذهب کثیر من الناس الی غیر هذا المذهب فجعلوا مسقط الراس احق به، قال: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) احب بلاد الله ما بین منبج الی و سلمی ان یصوب سحابها بلاد بها نیطت علی تمائمی و اول ارض مس جلد ترابها و کانت العرب اذا سافرت حملت معها من تربه ارضها ما تستنشق ریحه و تطرحه فی الماء اذا شربته، و کذلک کانت فلاسفه الیونان تفعل. قلت: ما ذکره اعم، فان الوطن من حیث هو احق من غیره، و کلامه علیهالسلام فیما اذا لم یحمله وطنه فاختیاره حینئذ سفاهه، و قال البحتری: اضیع فی معشر و کم بلد یعد عود الکباء من حطبه الکباء عود البخور- و قال ایضا: و اذا ما تنکرت لی بلاد او خلیل فاننی بالخیار ایضا: متی لم یزل فی العرب ارتیادی حططت الی رباع الاعجمینا0
مضامیر: جمع مضمار، و هو المکان و الزمان اللذان تضمر فیهما الخیل للسباق، و بعد المضمار یعرف الجواد من البرذون، و کذلک تعرف الرجال بعد تولی الرئاسه و السلطان.. و کم من ودیع قبل ان یحکم اصبح وحشا کاسرا حین الحکم.
… الولایات مضامیر الرجال: المضامیر جمع مضمار و هو المکان الذی تضمر فیه الخیل للسباق و الولایات اشبه بالمضامیر اذ یتبین فیها الجواد من البرذون
امام علیهالسلام (درباره حکمرانان) فرموده است: حکومتها میدانهای (آزمایش) مردان است (چنانکه در اصطبلها اسبهای مسابقه در دواندن شناخته میشوند هنگامی که کسی به حکومت رسید نیکی و بدیش آشکار میگردد).
ابن ابیالحدید در توضیح مطلب امام (علیه السلام) دو شعر جالب دارد که معنای آن این است: (پنج مستی است که وقتی شخص به آن آزمایش شد قابل دقت و توجه روزگار میگردد.) (مستی مال، جوانی، شراب و ریاست.) نمونه عالی غرور ریاست داستان فرعون و نمرود است، تا آنجا که ادعای خدائی هم کردند.
و قال علیهالسلام: (الولایات مضامیر الرجال) المضامیر جمع مضمار، و هو المحل الذی تضمر فیه الخیل- ای یواظب علی اکله- للسباق و الرجال اذا صاروا حکاما تبین باطنهم و صفاتهم، کما یتبین فی المضمار الخیل الحسن من الخیل السیء.
اللغه: الولایات: البلاد المحکومه من قبل الوالی. مضامیر: جمع مضمار و هو المکان الذی تضمر فیه الخیل للسباق. الشرح: الحکم و الولایه و الوظیفه هی امکنه الاختبار للرجال فیها یعرف الصالح من الطالح و الجبار من المتواضع و القائم بخدمه الناس و قضاء حوائجهم من المتسلط علی رقابهم و اموالهم و فی التاریخ شواهد علی اناس کانوا قبل الحکم و دعاء حلماء ثم تحولوا بفعل السلطه الی جبابره طغاه و قتله مجرمین …
«حکمرانیها میدان مسابقه مردان است.»
یعنی همان گونه که اسبها در میدان مسابقه شناخته می شوند، مردان هم در حکمرانیها شناخته می شوند، از برخی حکمرانان اخلاق پسندیده آشکار می شود و از برخی اخلاق نکوهیده. شاعر گفته است: پنج مستی است که چون مرد به آنها گرفتار آید هدف دگرگونی روزگار می شود، مستی مال و جوانی و عشق و باده و قدرت.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْوِلَایَاتُ مَضَامِیرُ الرِّجَالِ.
امام علیه السلام فرمود:
مقامات حکومتی،میدان آزمون و مسابقه مردان است.(سند گفتار حکیمانه:
به گفته مرحوم خطیب در مصادر، میدانی در مجمع الأمثال (ضمن مطالب طولانی تری) این گفتار حکیمانه و گفتار بعد را نقل کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۵)
اضافه میکنیم: ابن طلحه شافعی در مطالب السؤول نیز ضمن مطالب طولانی تری این گفتار حکیمانه را آورده است. (مطالب السؤول، ص ۲۰۲))
میدان آزمون بزرگ
امام علیه السلام در این کلام کوتاه حکیمانه اشاره به یکی از مهمترین روشهای آزمودن شخصیتها کرده،میفرماید:«منصبهای حکومتی،میدان آزمون و مسابقه مردان است»؛ (الْوِلَایَاتُ مَضَامِیرُ الرِّجَالِ).
هم شخصیت و ظرفیت آنها در اینگونه حالات آشکار میشود و هم استعداد و توان و لیاقت آنان.
«مضامیر» جمع«مضمار»از ماده«ضُمور»(بر وزن ظهور) به معنای لاغر شدن گرفته شده و مضمار به میدانی گفته میشد که اسبها را بعد از پرورش و تقویت کامل جهت مسابقه اسب سواری به آنجا میآوردند و با تمرینهای مکرر آنها را لاغر و چابک میساختند بنابراین مضمار به معنای میدان تمرین است و گاه به محل مسابقه نیز اطلاق میشود و در کلام حکیمانه مورد بحث در همین معنا استعمال شده است.
انسانها را در میدانهای مختلفی میتوان آزمود؛گروهی بهوسیله مال و ثروت،گروه دیگری بهوسیله فقر و ناتوانی،گروهی دیگر بهوسیله مصائب و حوادث سخت و دردناک.
ولی در میان میدانهای آزمون و مسابقه بهخصوص برای شخصیتهای برجسته حساسترین میدان،میدان حکمرانی است.آنجاست که معلوم میشود چه کسانی را غرور فرامیگیرد و پا از گلیم خود فراتر مینهند و چه کسانی به واسطه داشتن ظرفیت کامل تغییری در وضع آنها رخ نمیدهد.چه کسانی برای اندوختن مال و ثروت از طریق حکومت،به ظلم و ستم به دیگران میپردازند و چه کسانی تقوا را از دست نمیدهند.چه افرادی به نفع طرفداران خود حکم ظالمانه میکنند و چه اشخاصی همگان در برابر آنها یکساناند.
بهراستی بسیار مشکل است کسانی را پیدا کنیم که بعد از رسیدن به مقامهای بالا تغییر و دگرگونی در حال آنها پیدا نشود جز معصومین علیهم السلام که کمترین تغییری پیدا نمیکردند.امیرمؤمنان علی علیه السلام آن روز که در گوشه خانه نشسته بود و دیگران بهناحق حکومت میکردند زندگی زاهدانهای داشت و آن روز نیز که به حکومت رسید همان زندگی زاهدانه را-و شاید بهطور کاملتری-ادامه داد.
در حکومتش فرقی میان برادر خود و افراد عادی نگذاشت و طرفداران خود را بههنگام انحراف از طریق حق همانگونه مؤاخذه و ملامت میکرد که مخالفان خود را.
در زندگی روزانه خود نیز کسانی را سراغ داریم که وقتی مقام مختصری پیدا کردند همه چیز آنها دگرگون شد و حتی دوستان سابق خود را بهکلی فراموش کردند و از عهده امتحان مقام کوچکی برنیامدند و به عکس،افراد عالم و باتقوایی را میبینیم که رسیدن به مقامات بالا آنها را دگرگون نساخت و گام جای گامهای مولایشان علی علیه السلام گذاشتند.
بهراستی این سخن حق است که مقامات حکومتی،در حکم میدان مسابقه مردان است.
مرحوم علامه آیت اللّه مطهری در مجموعه آثارش سخنی از یک نویسنده عربی به نام علی الوردی که اصالتاً عراقی،و شیعه و استاد دانشگاه بود ولی تمایلات مارکسیستی نیز داشت نقل میکند که جالب است.او میگوید:انصاف این است که علی علیه السلام در زندگی خود این اصل مارکس را نقض کرد که یک انسان نمیتواند در کاخ و کوخ یک رقم فکر کند و خواه ناخواه فکر او عوض میشود.تاریخ علی علیه السلام نشان داد که مطلب این گونه نیست زیرا ما علی علیه السلام را در وضع طبقاتی اجتماعی مختلف میبینیم در آن حد نزدیک به صفر و در آن نقطه اوج که از آن بالاتر نبود.یک روز او را به صورت کارگر و سرباز سادهای میبینیم که صبح از خانهاش حرکت میکند تا درخت و زراعتش را آبیاری کند و گاه ممکن است برای دیگری زحمت بکشد و مانند یک کارگر اجرت بگیرد.همین علی علیه السلام بعدها و در زمان خلافتش همان گونه فکر میکرد که قبلاً داشت و راه و رسم زندگیاش هرگز عوض نشد.(مجموعه آثار، ج ۱۶، ص ۶۳)
باید گفت:مارکس چون تفکر مادی داشته و در چنین محیطی میزیسته حق داشته چنین فکری کند در حالی که علی علیه السلام در محیطی مملو از معنویت و روحانیت میزیسته است.
امیر مؤمنان علی علیه السلام که جای خود دارد؛شاگردان آن حضرت همچون سلمانها و ابوذرها و مالک اشترها نیز هیچگونه تغییری در دوران زندگانیشان در فراز و نشیبها پیدا نشد.
شاعر عرب پنج نوع مستی برای افراد شمرده است که آخرین آن را مستی حکومت میشمرد،میگوید:
سَکَراتٌ خَمسٌ إذا مُنِیَ المَرءُ بِها صارَ عُرضَهً للزَّمانِ
سَکرَهُ المالِ و الحَداثهِ و العِشقِ و سُکرُ الشَّرابِ و السُّلطانِ
پنج نوع مستی هست که وقتی انسان به آن مبتلا شود در معرض آزمون قرار میگیرد.
مستی مال و مستی جوانی و مستی عشق و مستی شراب و مستی حاکمیت.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۸۸.)
این بحث را با حدیثی از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم.فرمود:
«ِذَا کَانَ لَکَ صَدِیقٌ فَوُلِّی وِلَایهً فَأَصَبْتَهُ عَلَی الْعُشْرِ مِمَّا کَانَ لَکَ عَلَیهِ قَبْلَ وِلَایتِهِ فَلَیسَ بِصَدِیقِ سَوْءٍ؛ هرگاه دوستی داشته باشی که به مقامی از مقامات حکومت برسد و حداقل یک دهم مناسبات قبل از دوران حکومتش با تو را حفظ کند دوست بدی نیست».( بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۱۷۶، ح ۱۰.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Governing power is the proving ground of men.”
وَ قَالَ علیه السلام لَیسَ بَلَدٌ بِأَحَقّ بِکَ مِن بَلَدٍ خَیرُ البِلَادِ مَا حَمَلَکَ
ترجمهها:
(اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: هیچ شهری برای تو از شهر دیگر بهتر نیست، بهترین شهرها آن است که پذیرای تو باشد .
شهری تو را از شهر دیگر بهتر نیست. بهترین شهرها آن بود که در آنت آسایش زندگی است.
و فرمود نیست شهری سزاوارتر بتو از شهری دیگر در برداشتن و فرمود بهترین شهر آنست که بردارد مؤنت تو را
و فرمود (علیه السلام): برای تو هیچ شهری بهتر از شهر دیگر نیست. بهترین شهرها شهری است که تو را بپذیرد و در آن آسوده باشی.
و آن حضرت فرمود:شهری برای تو شایستهتر از شهر دیگر نیست،بهترین شهرها شهری است که پذیرای تو باشد .
شروح:
(هیچ شهری از شهر دیگر برای تو شایستهتر نیست بهترین شهرها آنجاست که تو را تحمل کند). ما حملک، یعنی: آنجا که آرامش حال و آرایش زندگی به دست آوری و اقامت در آنجا برایت میسر گردد، همانجا بهترین جاست. کلمه: حمل را به اعتبار بر خود داشتن هزینه زندگی انسان از نظر شباهت به شتر و نظیر آن، برای محل زندگی استعاره آورده است. و به چنین چیزی یا نزدیک به همین ابوالطیب اشاره کرده است: و شهرها هر کدام، جایگزین دیگری میشوند. همچنین علی بن مقرب بحرانی میگوید از شهرها آزار و خواری برای من فراوان است، میان آزادمرد و میان خانه نسبتی و رابطهای وجود ندارد.
وَ قَالَ ع:لَیْسَ بَلَدٌ بِأَحَقَّ بِکَ مِنْ بَلَدٍ خَیْرُ الْبِلاَدِ مَا حَمَلَکَ .
هذا المعنی قد قیل کثیرا و من ذلک قول الشاعر لا یصدفنک عن أمر تحاوله
و قال شیخی أبو جعفر یحیی بن أبی زید نقیب البصرة أنسیتنی بلدی و أرض عشیرتی
أبو عبادة البحتری
فی نعمة أوطأتها و أقمت فی أکنافها فکأننی فی منبج ( فی د:«نراق ربع»و المعنی علیه یستقیم أیضا. )
و منبج هی مدینة البحتری أبو تمام کل شعب کنتم به آل وهب فهو شعبی و شعب کل أدیب ( فی د«بلاد»و هو مستقیم أیضا. )
إن قلبی لکم لکالکبد الحری
و قلبی لغیرکم کالقلوب.
و قد ذهب کثیر من الناس إلی غیر هذا المذهب فجعلوا بعض البلاد أحق بالإنسان من بعض و هو الوطن الأول و مسقط الرأس قال الشاعر أحب بلاد الله ما بین منبج
و کان یقال میلک إلی مولدک من کرم محتدک.
و قال ابن عباس لو قنع الناس بأرزاقهم قناعتهم بأوطانهم لما اشتکی أحد الرزق.
و کان یقال کما أن لحاضنتک حق لبنها فلأرضک حرمة وطنها.
و کانت العرب تقول حماک أحمی لک و أهلک أحفی بک.
و قال الشاعر و کنا ألفناها و لم تک مألفا
أعرابی رملة حضنتنی أحشاؤها و أرضعتنی أحساؤها.
کانت العرب إذا سافرت حملت معها من تربة أرضها ما تستنشق ریحه و تطرحه فی الماء إذا شربته و کذلک کانت فلاسفة یونان تفعل.
و قال الشاعر فی هذا المعنی نسیر علی علم بکنه مسیرنا بعفة زاد فی بطون المزاود ( معجم البلدان 8:180 فی ثلاثة أبیات نسبها إلی بعض الأعراب. )
و لا بد فی أسفارنا من قبیصة
من الترب نسقاها لحب الموالد.
و قالت الهند حرمة بلدک علیک کحرمة أبویک کان غذاؤک منهما و أنت جنین و کان غذاؤهما منک.
و من الکلام القدیم لو لا الوطن و حبه لخرب بلد السوء.
ابن الرومی
و حبب أوطان الرجال إلیهم
(و قال علیهالسلام: لیس بلد باحق بک من بلد) نیست شهری سزاوارتر به تو از شهری یعنی همه یکسانند در توطن برای عبادت. (خیر البلاد ما حملک) بهترین شهرها آن است که بردارد مونت تو را یعنی در خیر بلاد همین کافی است که متحمل مایحتاج تو شود
فرمود: نیست شهری سزوارتر به تو از شهری، بهترین شهرها آنست که تو را بردارد یعنی معیشت تو آنجا آسان گذرد، و تو را آنجا قدر و حرمت باشد، و آب و هوای آن با مزاج تو موافقتر باشد.
و قال علیهالسلام: «لیس بلد احق بک من بلد، خیر البلاد ما حملک.» یعنی و گفت علیهالسلام که نیست شهری از شهرها شایستهتر به منزل کردن از شهری دیگر، به حسب اصل خلقت. بهترین شهرها از برای سکنای تو آن شهری است که بردارد تو را و قبول کند اهل آن شهر تو را و خواهان تو باشند.
المعنی: کثیرا ما یضیق حال الانسان فی وطنه المالوف و بلده المانوس، فیضطر الی الرحله الی بلاد اخری، و من ذلک مهم الهجره التی شرعت بد هجره النبی (صلی الله علیه و آله) وجوبا و تعقبها هجره المسلمین وراء الجهاد و الفتوح الاسلامی الی بلاد شاسعه، و الهجره من مشاق التکالیف و مفارقه البلد صعب علی اکثر النفوس، فجاء کلامه (علیه السلام) تسلیه للمهاجرین من الاوصان و بین ان خیر البلاد ما حمل الانسان و وافقه فی سنن معاشه و التهیه لمعاده. الترجمه: شهری برای تو سزاوارتر از شهر دیگر نیست، بهترین شهرها شهریست که از تو پذیرائی کند.
و قال علیهالسلام: فی (الاغانی): قال عبدالملک للحارث: ای البلاد احب الیک؟ قال: ما حسنت فیه حالی و صین وجهی، ثم قال: لا کوفه امی و لا بصره ابی و لست کمن یثنیه عن وجهه الکسل و قال ابن ابیالحدید: و ذهب کثیر من الناس الی غیر هذا المذهب فجعلوا مسقط الراس احق به، قال: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) احب بلاد الله ما بین منبج الی و سلمی ان یصوب سحابها بلاد بها نیطت علی تمائمی و اول ارض مس جلد ترابها و کانت العرب اذا سافرت حملت معها من تربه ارضها ما تستنشق ریحه و تطرحه فی الماء اذا شربته، و کذلک کانت فلاسفه الیونان تفعل. قلت: ما ذکره اعم، فان الوطن من حیث هو احق من غیره، و کلامه علیهالسلام فیما اذا لم یحمله وطنه فاختیاره حینئذ سفاهه، و قال البحتری: اضیع فی معشر و کم بلد یعد عود الکباء من حطبه الکباء عود البخور- و قال ایضا: و اذا ما تنکرت لی بلاد او خلیل فاننی بالخیار ایضا: متی لم یزل فی العرب ارتیادی حططت الی رباع الاعجمینا0
لیس المهم ان تعیش فی هذا البلد دون ذاک، فای بلد تعیش فیه کانسان، له حریته و کرامته لا کحیوان مسخر للطغاه و المستغلین فهو بالقیاس الیک خیر مقر و وطن. و بکلمه، المهم کیف تعیش لا این تعیش؟. و تقدم مع الشرح فی الحکمه 55: الغنی فی الغربه وطن، و الفقر فی الوطن غربه.
… باحق من بلد: یقول کل البلاد تصلح سکنا و انما افضلها ما حملک ای کنت فیه علی راحه فکانک محمول علیه
امام علیهالسلام (درباره جای زندگی) فرموده است: شهری از شهر دیگر به تو سزاوارتر و شایستهتر نیست، بهترین شهرها شهری است که تو را به دوش گیرد (اهل آن تو را بخواهند و در زندگی در رفاه و آسایش باشی).
بسیاری از اختلافها و کشمکشها از ابراز تعصب نسبت به زادگاه است. بسیاری ناراحتیهای خانوادگی بر اثر دوری از منطقه زادگاه است و علی (علیه السلام) برای ریشه کن کردن این ناراحتیها و اختلافات میفرماید: بهترین شهرها شهری است که در آن زندگی میکنی. نکته قابل توجه این است که گاهی انسان برای حفظ و توسعه عقیده خویش ناگزیر است از نظر جغرافیائی در بدترین شرائط زندگی کند بهمین جهت چون برای بدست آوردن مقامی معنوی انسان مجاهده میکند، آن منطقه از نظر معنوی بهترین شهرها برای همان فرد است.
و قال علیهالسلام: (لیس بلد باحق بک من بلد) فکل البلاد تصلح مسکنا لک، و (خیر البلاد ما حملک) ای کنت فیه فی راحه و سعاده، و هذا تحریض علی ان ینتخب الانسان البلد الذی فیه راحته، لا البلد الذی الفه و کان فیه آبائه و اقاربه، فان المهم الراحه کیفما وجدت.
الشرح: الارض کلها لله و فی ای بقعه حللت جاز لک شریطه ان تقیم معالم دینک و شعائرک الاسلامیه و لا تکون مظلوما او مستعبدا او عبدا للطغاه فبلدک هو ما تعیش فیه عزیزا و تکسب لقمه عیشک فیه لا تستجدی احدا و لا تذل لاحد … و هذا فیه تهوین و تخفیف علی المهاجرین و الغرباء …
«و فرموده است: شهری تو را سزاوارتر از شهر دیگر نیست، بهترین شهرها آن است که تو را بر دوش کشد - در آن آسایش داشته باشی.»
در این معنی فراوان سخن گفته شده است، از جمله این شعر شاعر است: فراق اهل و دوستان و همسایگان تو را از کاری که آهنگ آن داری باز ندارد، در هر سرزمین که فرود آیی اهلی در قبال اهلی و وطنهایی در قبال وطنها می یابی.
شیخ من ابو جعفر یحیی بن ابی زید نقیب بصری چنین سروده است: شهر خودم و سرزمین عشیره ام را در من به فراموشی دادی و از نعمتهای تو در گرامی تر جایگاه فرود آمدم، سرودن مدایح خود را در تو چنان شروع کردم که گویی مدایح جرول درباره خاندان شماس است.
ابو تمام هم چنین سروده است: «ای خاندان وهب، هر کجا و در هر دره که شما باشید همان جا جایگاه من و جایگاه هر ادیبی است، همانا دل من برای شما چون جگر سوزان است برای غیر شما چون دلهای معمولی است.»
گروه بسیاری هم بر خلاف این عقیده اند و برخی از شهرها را برای انسان از برخی دیگر سزاوارتر دانسته اند و آن را وطن نخستین و مسقط الرأس پنداشته اند.
گفته شده است: گرایش تو به وطن و محل تولدت از نژادگی و پاک زادی توست.
ابن عباس می گفته است: اگر مردم به روزی خود همچون وطن خویش قناعت می کردند هیچ کس از روزی شکوه نمی کرد.
و گفته شده است: همان گونه که دایه تو را حق شیر است، سرزمین تو را هم حق و حرمت وطن است.
اعراب هنگامی که سفر می کرده اند از خاک سرزمین خود می برده اند که بوی آن را استشمام کنند و چون آب می خورده اند اندکی از آنان را در آن می ریخته اند. فلاسفه یونان هم همین گونه رفتار می کرده اند و شاعران هم در این باره در اشعار خود سخن گفته اند، هندیان هم گفته اند حرمت سرزمین تو چون حرمت پدر و مادر توست.
[[و قال علیهالسلام ]]
لَیْسَ بَلَدٌ بِأَحَقَّ بِکَ مِنْ بَلَدٍ.خَیْرُ الْبِلاَدِ مَا حَمَلَکَ.
امام علیه السلام فرمود:
هیچ شهری برای تو سزاوارتر از شهر دیگر نیست؛بهترین شهرها شهری است که تو را پذیرا شود (و وسیله آرامش و پیشرفت تو را فراهم کند).(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب منبع دیگری که برای این گفتار حکیمانه نقل می کند همان است که در گفتار سابق آمد و آن این که میدانی آن را در مجمع الأمثال (ضمن مطالب طولانی تری آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۵).
اضافه میکنیم: ابن طلحه شافعی در مطالب السؤول نیز ضمن مطالب طولانی تری این گفتار حکیمانه را آورده است. (مطالب السؤول، ص ۲۰۲) زمخشری نیز در ربیع الأبرار عین همین حکمت را ذکر کرده است: ربیع الابرار، ج ۱، ص ۳۰۰، ح ۲۱۸))
بهترین شهرها
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی برای پیشرفت انسان اشاره میکند و میفرماید:«هیچ شهری برای تو سزاوارتر از شهر دیگر نیست؛بهترین شهرها شهری است که تو را پذیرا شود (و وسیله آرامش و پیشرفت تو را فراهم کند)»؛ (لَیْسَ بَلَدٌ بِأَحَقَّ بِکَ مِنْ بَلَدٍ.خَیْرُ الْبِلاَدِ مَا حَمَلَکَ).
اشاره به اینکه گرچه حب وطن یک میل باطنی عمیق است و در احادیث اسلامی بر آن تأکید شده ولی بسیار میشود که ماندن در وطن باعث عقبماندگی و ذلت است در اینگونه موارد انسان باید شجاعت به خرج دهد و از وطن خویش بهجای دیگر مهاجرت کند؛جایی که در آن اسباب پیشرفت و ترقی و آرامش خاطر او فراهم است و تعصب کور و کر به وطن در اینگونه موارد نه منطقی است و نه کمکی به زندگی انسان میکند.
بعضی از شارحان نهج البلاغه چنین پنداشتهاند که در اینجا دو مکتب در مقابل هم قرار دارند؛مکتبی که میگوید در وطن خویش زندگی کن.همان گونه که مادر و قابله تو که تو را متولد میکنند بر تو حق دارند،شهری که در آنجا متولد شدی نیز بهمنزله مادر توست باید همواره در کنار آن بمانی.
و مکتب دیگری که میگوید:عشق به وطن یک عشق کاذب و بیهوده است؛ هرجا بهتر میتوانی زندگی کنی به آنجا برو.
ولی حق این است که تضادی در میان این دو نیست.بدون شک اگر انسان بتواند در وطن خویش با دوستان و خویشاوندان و آشنایان زندگی کند و از آزادی و عزت و شرف و آبرو و آرامش برخوردار باشد آنجا از همهجا بهتر است و حدیث
«حب الوطن من الایمان» نیز که حدیث مشهوری است این معنا را تأیید میکند و در حدیثی از امام سجاد علیه السلام در کتاب شریف کافی آمده است:
«إِنَّ مِنْ سَعَادَهِ الْمَرْءِ أَنْ یکُونَ مَتْجَرُهُ فِی بَلَدِهِ وَ یکُونَ خُلَطَاؤُهُ صَالِحِینَ وَ یکُونَ لَهُ وُلْدٌ یسْتَعِینُ بِهِمْ؛ از سعادت انسان این است که محل کسب و کار او در شهر خودش باشد و دوستانی صالح و درستکار و فرزندانی که از آنها کمک بگیرد داشته باشد».(کافی، ج ۵، ص ۲۵۷، ح ۱.)
ولی با این حال نباید عشق و علاقه به زیستن در وطن را به عنوان یک اصل غیر قابل استثناء دانست بسیار میشود که انسان در وطنش جز ذلت و عقبماندگی نصیبی ندارد در حالی که اگر بهجای دیگری مهاجرت کند درهای پیشرفت و موفقیت به رویش گشوده میشود.در این صورت آیا سزاوار است تعصب حب وطن او را از مهاجرت باز دارد؟
و به گفته سعدی:
سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح نتوان مُرد به سختی که من اینجا زادم
بعضی معتقدند که حدیث
«حُبُّ الوَطنِ مِن الإیمانِ» مجعول است و ما هم در منابع معتبر بهصورت مسند آن را نیافتیم و در جوامع روایی قدیم ذکر نشده ولی بعضی از متأخرین آن را بهصورت روایت مرسله آوردهاند(مرحوم شیخ حر عاملی در مقدمه کتاب امل الأمل فی ترجمة علماء جیل العامل آن را ذکر کرده همچنین مرحوم سید محسن امین در اعیان الشیعه (ج ۱، ص ۳۰۲) و مرحوم محدث قمی در سفینة البحار (ماده وطن).) اما اولاً علاقه به زادگاه یک علاقه طبیعی است همانند علاقه به پدر و مادر و اقوام و بستگان و در واقع از روح حقشناسی سرچشمه میگیرد و میدانیم حقشناسی یکی از نشانههای ایمان است.
ثانیاً در روایات اسلامی تعبیراتی مشابه این حدیث آمده است که مضمون آن را تأیید میکند.ازجمله در حدیثی از امام علی بن ابیطالب علیه السلام میخوانیم:
«عمرت البلدان بحبّ الأوطان؛ شهرها با حبّ وطن آباد میشود».(بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۴۵، ح ۵۰)
در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم:
«مِنْ کَرَمِ الْمَرْءِ بُکَاؤُهُ عَلَی مَا مَضَی مِنْ زَمَانِهِ وَ حَنِینُهُ إِلَی أَوْطَانِه؛ از نشانههای شخصیت انسان آن است که برای عمر از دست رفته خویش (که در آن کوتاهی کرده) اشک بریزد و به وطنش علاقهمند باشد».(بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۲۶۴، ح ۳)
فتال نیشابوری در روضه الواعظین چنین نقل میکند:هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از مکه بهسوی مدینه هجرت کرد وقتی به جحفه که منزلگاهی میان مکه و مدینه است رسید شوق به مکه و زادگاه خودش و پدرانش در دل او شعلهور شد.جبرئیل آمد عرض کرد:آیا به شهر و زادگاهت علاقهمندی؟ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:آری.جبرئیل عرض کرد:خداوند عز و جل میفرماید:« إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعادٍ »؛آنکس که قرآن را بر تو فرض کرد تو را به زادگاهت باز میگرداند».(قصص، آیه ۸۵؛ روضة الواعقلین، ج ۲، ص ۱۴۰۶)
و روایات متعدد دیگری نیز در این زمینه مورد بحث وارد شده که همگی نشان میدهد عشق و علاقه به وطن و زادگاه ازنظر اسلام پسندیده است.ولی امام امیر مؤمنان علیه السلام در گفتار حکیمانه مورد بحث میفرماید:این عشق و علاقه نباید چنان افراطی باشد که انسان را در وطنش نگه دارد هرچند به فقر و ذلت کشیده شود و یا دینش بر باد برود.در چنین مواقع هجرت کار بسیار پسندیدهای است.همان گونه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز با همه علاقهای که به مکه به عنوان زادگاه و به عنوان کانون خانه خدا داشت آن را در شرایط خاصی رها کرد و به مدینه آمد و اسباب پیشرفت اسلام در آنجا بهسرعت فراهم شد.
بسیاری از بزرگان نیز بعد از هجرت از وطن خود به مقامات عالی رسیدند و این هرگز با حب وطن منافات ندارد.
قرآن مجید نیز میفرماید:« یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِی وَاسِعَهٌ فَإِیَّایَ فَاعْبُدُونِ »؛ای بندگان من که ایمان آوردهاید! زمین من وسیع است،پس تنها مرا بپرستید (و در برابر فشارهای دشمنان تسلیم نشوید و در چنین شرایطی هجرت کنید)».(عنکبوت، آیه ۵۶)
Imam Ali ibn Abu Talib said : No town has a greater obligation on you than another. The best town for you is that which bears you.“
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَد جَاءَهُ نعَیُ الأَشتَرِ رَحِمَهُ اللّهُ
مَالِکٌ وَ مَا مَالِکٌ وَ اللّهِ لَو کَانَ جَبَلًا لَکَانَ فِنداً وَ لَو کَانَ حَجَراً لَکَانَ صَلداً لَا یَرتَقِیهِ الحَافِرُ وَ لَا یوُفیِ عَلَیهِ الطّائِرُ
قال الرضی والفند المنفرد من الجبال
ترجمهها:
(اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: (وقتی خبر شهادت مالک اشتر که رحمت خدا بر او باد، به امام رسید فرمود) مالک! چه مالکی؟ به خدا اگر کوه بود، کوهی که در سرفرازی یگانه بود، و اگر سنگ بود، سنگی سخت و محکم بود، که هیچ روندهای به اوج قلّه او نمیرسید، و هیچ برندهای بر فراز آن پرواز نمیکرد !
(فند. کوهی است از دیگر کوهها ممتاز و جدا افتاده باشد)
[و چون خبر مرگ اشتر بدو رسید فرمود:] مالک! مالک چه بود! به خدا اگر کوه بود کوهی بود جدا از دیگر کوهها و اگر سنگ بود سنگی بود خارا که سم هیچ ستور به ستیغ آن نرسد و هیچ پرنده بر فراز آن نپرد. [و فند کوهی است از دیگر کوهها جدا افتاده.]
وقتی که آمد خبر مرگ مالک اشتر مالک و چه چیز بود مالک اگر بودی کوه هر آینه بودی منفرد و تنها بالا نمیرفت بر او هیچ سمدار و قصد بالا شدن نمیکرد بر او مرغ بلند پرواز فند کوهیست تنها و منفرد و جدا از کوهها در بلندی
هنگامی که خبر مرگ مالک اشتر، رحمه الله، به او رسید، فرمود:
مالک، مالک چه بود! به خدا سوگند، اگر کوه می بود، کوهی بی همتا و سرافراز بود و اگر صخره ای بود، صخره ای سخت بود که سم هیچ ستوری آن را نمی سود و هیچ پرنده ای به اوجش نتوانست پرید.
سید رضی گوید: «فند» کوه های منفرد و جدا از دیگر کوهها را گویند.
وقتی خبر مرگ اشتر رحمة اللّه علیه به حضرت رسید،فرمود:
مالک و چه بود مالک!به خدا قسم اگر کوه بود کوهی جدای از کوهها بود،و اگر سنگ بود سنگی سخت بود،مرکبی به بلندای آن نمیرسد،و پرندهای بر قله آن نمیپرد .
«فند»به معنای کوهی جدای از کوههاست .
شروح:
و النعی: خبر الموت. و روی. نعی الاشتر، و النعی و الناعی الذی یاتی من بعید بخبر الموت. و قال الاصمعی کانت العرب اذا مات منها میت له قدر و منزله رکب راکب فرسا و جعل یسیر فی الناس و یقال: نعی فلان ای اظهر خبر وفاته.
وقتی که خبر مرگ مالک اشتر (خدایش بیامرزد) به امام (علیه السلام) رسید فرمود: (مالک، اما چه مالکی! به خدا قسم اگر کوه بود، کوهی بینظیر بود، و اگر سنگ بود سنگی سخت بود، که هیچ روندهی چالاک بر قلهی آن بالا نرود و هیچ پرندهای به اوج آن نرسد). سیدرضی میگوید: فند، کوهی است که از کوهها جداست. مالک مبتدا و یا فاعل است، یعنی: مالک بدرود زندگی گفت، ما، استفهامیه و در معرض تعجب از مالک- خدایش بیامرزد- و از نیرومندی اوست.
وَ قَالَ علیه السلام وَ قَدْ جَاءَهُ نَعْیُ اَلْأَشْتَرِ رَحِمَهُ اللَّهُ مَالِکٌ وَ مَا مَالِکٌ وَ اللَّهِ لَوْ کَانَ جَبَلاً لَکَانَ فِنْداً [أَوْ]
وَ لَوْ کَانَ حَجَراً لَکَانَ صَلْداً لاَ یَرْتَقِیهِ الْحَافِرُ وَ لاَ یُوفِی عَلَیْهِ الطَّائِرُ.
[ قال الرضی رحمه الله تعالی الفند المنفرد من الجبال ]
یقال إن الرضی ختم کتاب نهج البلاغة بهذا الفصل و کتبت به نسخ متعددة ثم زاد علیه إلی أن وفی الزیادات التی نذکرها فیما بعد.
و قد تقدم ذکر الأشتر و إنما قال لو کان جبلا لکان فندا لأن الفند قطعة الجبل طولا و لیس الفند القطعة من الجبل کیفما کانت و لذلک قال لا یرتقیه الحافر لأن القطعة المأخوذة من الجبل طولا فی دقة لا سبیل للحافر إلی صعودها و لو أخذت عرضا لأمکن صعودها.
ثم وصف تلک القطعة بالعلو العظیم فقال و لا یوفی علیه الطائر أی لا یصعد علیه یقال أوفی فلان علی الجبل أشرف
(و قال علیهالسلام: و قد جائه نعی الاشتر) و فرمود آن حضرت در آن زمان که آمد به او خبردهنده موت مالکاشتر (مالک و ما مالک) فوت شد مالک و چه چیز بود رفع مالک به فعل مقدر است، ای مات مالک، یعنی مرد مالک. یا آنکه مبتدا باشد و خبر آن صله شرطیهای است که بعد از آن میباشد. و ما مالک جمله معترضه است و یا ماء استفهامیه در معرض تعجب نمودن از قوت مالک در دین و شجاعت او در معارک حرب، بنابر آنکه رفع مالک به فعل مقدر باشد ای مات مالک معنی آن است که مرد مالک و چه مردی بود مالک در قوت و شجاعت. (لو کان جبلا) اگر بودی کوه (لکان فندا) هرآینه بودی منفرد و تنها از کوههای دیگر و مستقل در علو رتبت و قوت شوکت (لا یرتقیه الحافر) بالا نمیرفت بر او هیچ سم دارنده راهپردازی (و لا یوفی علیه الطایر) و قصد بالا شدن نمیکرد بر او مرغ بلند پروازی و او در محاربه خصمان و مقاتله اعدا شجاعی بود یگانه و مبارزی بود مردانه. و سید قدسسره میفرماید: (الفند المنفرد من الجبال) (فند) در اصل لغت به معنی کوهی است که منفرد باشد از کوهها.
فند کوهی است جدا از کوهها. و گفتهاند کوه رفیع و زبانه کشیده که پبش روی او همچو دیوار راست باشد، آن حضرت وقتی که آمد به او مرگ (مالکاشتر) فرمود: رفت مالک چه بود اگر مالک کوه میبود کوهی ممتاز و فرد میبود. یعنی از بیمثلی و یکتائی یا به اعتبار آنکه برشدن بر او دشوار باشد، زیرا که کوه چون تنها بود بالا شدن بر آن دشوار و اگر راست و بسیار بلند و راه آن سخت بود بالا شدن میسر نباشد که بالا نمیرود بر آن سم حیوان از سختی، و برنمیآید مرغ بلندپرواز از بلندی.
و قال علیهالسلام و قد جاءه نعی الاشتر.
«مالک و ما مالک!؟ لو کان جبلا لکان فندا، لایرتقیه الحافر و لایرقی علیه الطائر.» یعنی و گفت علیهالسلام در حالتی که آمد به حضرت او خبر دهندهی مرگ اشتر.
که بود مالک؟ و چه کسی بود مالک!؟ اگر کوه بود هر آینه دماغهی کوه بود که نمیتوانست بالا رود به آن هیچ حیوان سم داری و بلند شود بر قلهی او هیچ پرندهای! یعنی هیچ کس بر او غالب نمیتوانست شد در میدان مقاتله.
قال الرضی رحمه الله: و الفند المنفرد من الجبال. الاعراب: مالک، مبتدء او فاعل ای مات مالک، و ما استفهامیه فی مرض التعجب من مالک و قوته فی الدین. المعنی: قال الشارح المعتزلی: الفند قطعه الجبل طولا و لیس الفند القطعه من الجبل کیفما کانت و لذلک قال (علیه السلام): (لا یرتقیه الحافر) الی ان قال- ثم وصف تلک القطعه بالعلو العظیم فقال (و لا یوفی علیه الطائر) ای لا یصعد علیه، یقال: او فی فلان علی الجبل: اشرف. اقول: الجملتان بعد الفنذ صفتان له، و قد جعلهما هذا الشارح توضیحا له و فیه نظر. الترجمه: چون خبر مرگ اشتر را به او دادند فرمود: مالک در گذشت وه چه مالکی بود؟ اگر کوهی بحساب آید یکتا کوهی بود که نه سم داری را توان برآمدن بر آن بود، و نه پرندهای را نیروی پرواز بر سر آن.
اقول: رواه موفقیات الزبیر بن بکار عن المدائنی عن ابن الکلبی عن ابیمخنف عن نفیل بن علقمه بن قیس قال: دخلنا علی امیرالمومنین علی (علیه السلام) صبیحه جاء نعی الاشتر، فلما نظر الینا قال: رحم الله مالکا و ما مالک، لو کان من جبل لکان فندا، او من حجر لکان صلدا، علی مثل مالک فلتبک البواکی، و هل یوجد مثل مالک. فما زال یتلهف علیه حتی کانه المصاب به دوننا. قول المصنف: (و قال (علیه السلام) و قد جاءه نعی الاشتر) مالک بن الحارث النخعی، فی غارات الثقفی عن الشعبی: هلک الاشتر حین اتی عقبه افیق. و عن عاصم بن کلیب عن ابیه ان علیا (علیه السلام) لما بعث الاشتر والیا علیها و بلغ معاویه خبره بعث رسولا یتبع الاشتر الی مصر و امره باغتیاله، فحمل (الفصل الثانی و العشرون- فی اولیائه (علیه السلام) و اعدائه) معه مزودین فیهما شراب، و صحب الاشتر فاستسقی الاشتر یوما فسقاه من احدهما ثم استسقی یوما آخر فامنه و سقاه من الاخر و فیه سم، فمالت عنقه و طلب الرجل ففاته. و عن مغیره الضبی ان معاویه دس للاشتر مولی لال عمر، فلم یزل المولی یذکر للاشتر فضل علی (علیه السلام) و بنیهاشم حتی اطمان الیه و استانس به، فقدم الاشتر یوما ثقله فاستسقی ماءا فقال له مولی عمر: هل لک فی شربه سویق، فسقا
ه شربه سویق فیها سم فمات، و قد کان معاویه قال لاهل الشام لما دس الی الاشتر مولی عمر: ادعوا علی الاشتر، فدعوا علیه فلما بلغه موته قال: الا ترون کیف استجیب لکم. قوله (علیه السلام) مالک و ما مالک الظاهر ان مالک مبتدا و جمله و ما مالک خبره لبیان عظم الامر، مثل قوله تعالی: (الحاقه ما الحاقه و ما ادراک ما الحاقه)، و قال زهیر بن جذیمه حین قتل ابنه شاس: شاس و ما شاس، و الباس و ما الباس لو لا مقتل شاس لم یکن بیننا باس ثم انصرف الی قومه، فکان لا یقدر علی غنوی- و کان قتله غنوی- الا قتله. و الله هکذا فی (المصریه) اخذا من (ابن ابیالحدید)، و لیس فی (ابن میثم). لو کان جبلا لکان فندا فی (الجمهره): الفند: القطعه العظیمه من الجبل، و الجمع افناد، و به سمی الفند الزمانی- من فرسان العرب- لعظم (الفصل الثانی و العشرون- فی اولیائه (علیه السلام) و اعدائه) خلقه، قال الشاعر: کانه فند من الافناد و قال شریح التغلبی: و عنتره الفلحاء جاء ملاما کانک فند من عمایه اسود و فی (الاغانی): لقب سهل بن شیبان البکری بالفند، شبه بالفند من الجبل القطعه منه لعظم خلقه، و شهد الفند حرب بکر و تغلب و قد قارب المائه فابلی. و قال ابن الکلبی: لما کان یوم التحالق اقبل الفند الزمانی الی بنیشیبان و هو شیخ کبیر قد جاوز مائه سنه و معه بنتان له شیطانتان من شیاطین الانس، فکشفت احداهما عنها و تجردت و جعلت تصیح ببنیشیبان و من معهم من بکر: دعا دعا دعا دعا حر الجیاد و البطا یا حبذا المحلقون بالضحی ثم تجردت الاخری و اقبلت تقول: ان تقبلوا نعانق و نفرش النمارق او تدبروا نفارق فراق غیر وامق و قال ایضا: لحق الفند الزمانی رجلا من بنیتغلب یقال له مالک بن عوف قد طعن صبیا من صبیان بکر، فهو فی راس قناته و هو یقول یا ویس ام الفرخ، فطعنه الفند و هو و راوه مردف له، فانفذهما جمیعا و جعل یقول: ایا طعنه ما شیخ کبیر یفن بال تعنیت بها اذکره الشکه امثالی تقیم الماتم الاعلی علی جهدوا عوال (الفصل الثانی و العشرون- فی اولیائه (علیه السلام) و اعدائه) و عن هشام قال: ارسلت بنوشیبان فی محاربتهم بنیتغلب الی بنیحنیفه یستنجدونهم، فوجهوا الیهم بالفند الزمانی فی سبعین رجلا و قالوا: انا قد بعثنا الیکم الف رجل. و یکفیه انه کما فخرت اخت عمرو بن عبدود فارس یوم الخندق بکون امیرالمومنین (علیه السلام) قاتل اخیها، کذلک فخرت اخت عمرو بن یثربی الضبی فارس یوم الجمل، و قاتل زید بن صوحان، و عمرو الجملی، و علباء السدوسی بکون الاشتر قاتل اخیها، فقالت: لو غیرالاشتر ناله لندبته و بکیته مادام هضب ابان لکنه من لا یعاب بقتله اسدالاسود و فارس الاقران و لو کان حجرا لکان صلدا ای: صلبا، ذکر فقره و لو کان حجرا لکان صلدا (المصریه) اخذا عن (ابن ابیالحدید)، و لیست فی (ابن میثم)، و لعل نسخه ابن ابیالحدید زادتها من الروایات، ففی (غارات الثقفی) عن اشیاخ من النخع قالوا: دخلنا علی علی (علیه السلام) حین بلغه موت الاشتر، فوجدناه یتلهف و یتاسف علیه ثم قال: لله در مالک، و ما مالک لو کان من جبل لکان فندا و لو کان من حجر لکان صلدا، و الله لیهدن موتک عالما و لیفرحن عالما، و علی مثل مالک فلتبک البواکی، و هل مرجو کمالک و هل موجود کمالک. قال علقمه النخعی: فما زال (علیه السلام) یتلهف و یتاسف حتی ظننا انه المصاب به دوننا و عرف ذلک فی وجهه ایاما. لا یرتقیه الحافر ای: ذو حافر، ای: دابه. (الفصل الثانی و العشرون- فی اولیائه (علیه السلام) و اعدائه) و لا یوفی هکذا فی (المصریه و ابن ابیالحدید)، و فی نسخه ابن میثم و لا یرقی علیه الطائر و الفقرتا. کنایتان علو مقامه. و فی (تاریخ الطبری): قیل لعلی (علیه السلام) بعد ما کتبت صحیفه التحکیم: ان الاشتر لا یقر بما فیها، و لا یری الا قتال القوم. فقال: و انا و الله ما رضیت و لا احببت ان ترضوا، و اما الذی ذکرتم من ترک الاشتر امری و ما انا علیه، فلیس من اولئک، و لست اخافه علی ذلک، یا لیت لی فیکم مثله اثنین، یا لیت فیکم مثله و احدا یری فی عدوی ما اری، اذن لخفت علی مونتکم، و رجوت ان یستقیم لی بعض اودکم. و فی (غارات الثقفی): و لما بلغ علیا (علیه السلام) موت الاشتر قال: انا لله و انا الیه راجعون و الحمد لله رب العالمین، اللهم انی احتسبه عندک، فان موته من مصائب الدهر. ثم قال: رحم الله مالکا فقد و فی بعهده و قضی نحبه، و لقی ربه، مع انا قد وطنا انفسنا ان نصبر علی کل مصیبه بعد مصابنا برسولالله (صلی الله علیه و آله) فانها من اعظم المصیبات.
الصلد: الصلب الاملس، و الحافر للدابه بمنزله القدم للانسان، و لا یرتقبه: لا یصعد علیه، و لا یوفی علیه: لا یعلو علیه، و المعنی ان الاشتر کان عظیم المنزله فی دینه و خلقه، عالی الهمه فی شجاعته و مروئته، و فی جهاده و تضحیته.
… مالک و ما مالک: مالک هو الاشتر النخعی و الفند بکسر الفاء الجبل العظیم و الجملتان بعده کنایه عن رفعته و امتناع همته و اوفی علیه وصل الیه
هنگامی که خبر مرگ اشتر- خدایش بیامرزد به امام علیهالسلام رسید (در بزرگواری و دلاوری او) فرمود: مالک رفت اما چه بود مالک، سوگند به خدا اگر کوه بود کوهی جدا مانده و بزرگ بود، و اگر سنگ بود سنگی سخت بود که (از بزرگی و سختی) هیچ حیوان سمدار رهنورد به آن بالا نمیرود، و هیچ پرندهای بر آن نمیپرد (او یکتا و یگانه بود و هیچکس بر او پیروزی نمییافت. سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) فند به معنی کوهی است که از کوهها جدا است.
امام (علیه السلام) آنگاه که خبر مرگ یکی از سرداران خود را میشوند بیجای گریه و زاری از او تجلیل میکند، روح شهامت و شجاعتش را میستاید و بدین وسیله امثال او را افزایش میدهد همان روشی که خدای عزیز در قرآن مجید تعقیب فرموده است: (به فروتنان بشارت ده: به آنانکه نام خدا آید دلهایشان بطپد و در مقابل شدائد استوار باشند، نماز را بپای دارند و از آنچه به آنان رزق دادهایم خرج کنند).
و قال علیهالسلام- و قد جائه نعی الاشتر رحمه الله- (ای خبر وفات مالک الاشتر بدسیسه معاویه، حیث قتله بالسم فی العسل: (مالک، و ما مالک) هذا للتعظیم من شانه، و (مالک) الاول خبر مبتدء محذوف، ای (هو مالک) (و الله لو کان جبلا لکان فندا) (الفند)، الجبل العظیم ای لو کان مالک من جنس الجبال، لکان من هذا النوع العظیم من الجبال (و لو کان حجرا لکان صلدا) ای قویا محکما لا من الاحجار الرخوه (لا یرتقیه الحافر) ای ان الفرس لا یتمکن ان یرتقی هذا الجبل العظیم (و لا یوفی) ای لا یصل (علیه الطائر) لارتفاعه، و هذان کنایه عن عظمته و ارتفاعه، حتی انه شبیه بهذا الجبل العظیم (قال الرضی (ره): الفند: المفرد من الجبال).
الشرح: قال الرضی: و الفند: المنفرد من الجبال. اللغه: الفند: القطعه من الجبل طولا. الصلد: الصلب الاملس. الحافر: هو للدابه کالرجل للانسان. اوفی: اشرف. الشرح: اثنی الامام علی مالک فی طی کتبه الماضیه و قد حزن علیه اکثر من حزنه علی جمیع اصحابه و بکاه و تاثر علیه و قد کان مالک اهلا لذلک لشده اخلاصه للامام و قوه شکیمته علی عدوه و الامام هنا یثنی علیه و یصفه بهذه الاوصاف العظیمه بانه لو کان جبلا لکان منفردا فی علوه و خصائصه و ممیزاته و لو کان حجرا لکان صلبا قویا لا یتفتت لشده ایمانه و تقواه لا یذل لاحد و لا یمکن لاحد ان یطعن فیه او یدل علیه بسوء …
«و چون خبر مرگ اشتر که خدایش رحمت کناد به آن حضرت رسید، فرمود: «مالک و مالک چه بود» به خدا سوگند اگر کوه بود، کوهی یگانه بود که سم هیچ ستوری به ستیغ آن نمی رسید و هیچ پرنده ای بر فراز آن نمی پرید، و اگر سنگ بود، سنگی سخت بود.» سید رضی که خداوند متعال رحمتش کناد گفته است: فند پاره کوهی یگانه است.»
گفته می شود: سید رضی کتاب نهج البلاغه را در آغاز به همین سخن ختم کرده است و از آن نسخه های متعدد نوشته شده است و سپس اضافات بعدی را که می آوریم بر آن افزوده است.
درباره اشتر پیش از این سخن گفته شد. امیر المؤمنین او را به کلمه فند وصف فرموده است و فند کوه یگانه مرتفع است نه هر کوهی جدا از دیگر کوهها و به همین سبب افزوده است که هیچ سم داری نمی تواند بر آن بالا رود، یعنی کوه بلند و دارای شیب بسیار تند که سم داری نتواند از آن بالا رود و در غیر این صورت امکان صعود بر آن فراهم است. امیر المؤمنین سپس آن کوه را به بلندی و بزرگی توصیف کرده و فرموده است: هیچ پرنده ای نمی تواند بر آن صعود کند و مشرف بر آن شود.
[[و قال علیهالسلام ]]
و قد جاءه نعی الأشتر رحمه اللّه:
مَالِکٌ وَ مَا مَالِکٌ! وَ اللّهِ لَوْ کَانَ جَبَلاً لَکَانَ فِنْداً،وَ لَوْ کَانَ حَجَراً لَکَانَ صَلْداً، لَا یَرْتَقِیهِ الْحَافِرُ،وَ لَا یُوفِی عَلَیْهِ الطَّائِرُ.
هنگامی که خبر شهادت مالک اشتر رحمه الله به امام علیه السلام رسید،
امام علیه السلام درباره او چنین فرمود:
مالک،اما چه مالکی! به خدا سوگند اگر کوه بود یکتا بود و اگر سنگ بود سرسخت و محکم بود.هیچ مرکبی نمیتوانست از کوهسار وجودش بالا رود و هیچ پرندهای به قله آن راه نمییافت.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در مصادر منابع بسیار دیگری غیر از نهج البلاغه برای این گفتار پر معنا که امام علی در باره مالک اشتر فرموده بیان می کند. از جمله در کتاب الولاة و القضاة محمد بن یوسف کندی که به گفته او پنجاه سال قبل از صدور نهج البلاغه وفات کرده آمده است که علقمه ابن قیس می گوید: با جمعیتی از طایفه نخع بعد از شهادت مالک اشتر خدمت علی علی رسیدم هنگامی که مرا دید همین جمله را (با تفاوت هایی) بیان فرمود. سپس بعضی از آن را از دانشمند رجالی معروف، کشی (متوفای نیمه قرن چهارم) نقل می کند و نیز از کتاب غارات ابراهیم بن هلال ثقفی و از مرحوم مفید در کتاب های اختصاص و مجالس و همچنین از نهایة ابن اثیر (یک جمله آن) و از ربیع الابرار زمخشری و غررالحکم آمدی نقل می کند.( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۵).)
مرحوم سید رضی میافزاید:«واژه فِند (بر وزن هند) به معنای کوه یکه و تنهاست»؛
(قال الرضیُّ:و الفِندُ:المُنفَرِد من الجِبال) .
مالک،بزرگمرد نستوه
هنگامی که خبر شهادت مالک اشتر رحمه الله به امام علیه السلام رسید درباره او چنین فرمود:
«مالک اما چه مالکی! به خدا سوگند اگر کوه بود یکتا بود و اگر سنگ بود سرسخت و محکم بود.هیچ مرکبی نمیتوانست از کوهسار وجودش بالا رود و هیچ پرندهای به قله آن راه نمییافت»؛ (وَ قد جاءه نَعیُ الأشتَرِ رحِمهُ اللّه:مَالِکٌ وَ مَا مَالِکٌ! وَ اللّهِ لَوْ کَانَ جَبَلاً لَکَانَ فِنْداً،وَ لَوْ کَانَ حَجَراً لَکَانَ صَلْداً،لَا یَرْتَقِیهِ الْحَافِرُ،وَ لَا یُوفِی عَلَیْهِ الطَّائِرُ).
امام علیه السلام در این توصیف فشرده و پرمعنا درباره شخصیت مالک سنگ تمام گذاشته است.از یک طرف او را به کوه بینظیری تشبیه می کند که هیچ انسان و پرندهای نمیتواند به قله آن برسد و از سوی دیگر او را به سنگ محکمی تشبیه مینماید که در برابر حوادث بسیار مقاوم است.
در واقع دو وصف مهم در این عبارت درباره مالک بیان شده است:یکی اوج افکار بلند و همت عالی او و دیگر استقامت و پایداریاش در برابر دشمنان و مالک در طول عمر خود که در صحنههای مختلفی ظاهر شد هر دو معنا را به اثبات رساند.
«نَعْی» (بر وزن سعی) به معنای خبر فوت انسانی است و ناعی به کسی گفته میشود که خبر مرگ شخصی را به دیگران برساند.
«فِند» (بر وزن هند) همانگونه که در تفسیر مرحوم سید رضی آمده بود به معنای کوه یکه و تنهاست و بهکار بردن این تعبیر درباره مالک اشتر به این معناست که او در میان اصحاب و یاران بزرگ علی علیه السلام ازنظر عظمت،یکتا و تنها بود.
«صَلد» (بر وزن فرد) به معنای سنگ صاف و محکم است و مُصَلَّد به آنچه آب در آن نفوذ نکند و آن را متلاشی نسازد اطلاق شده است.
«حافر» در اصل به معنای سُم است و به حیواناتی که تکسم هستند مانند اسب و قاطر،حافر نیز اطلاق میشود.به این مناسبت که پای آنها زمین را حفر میکند و لذا اسم فاعل از ماده حفر بر آن اطلاق شده است و در عبارت حکیمانه امام علیه السلام به معنای مرکب است به قرینه جمله«لا یرتقیه»و همچنین تقابل با طائر.
«یرتقیه» از ماده«رقی»(بر وزن نهی) به معنای بالا رفتن است.
«یوفِی» از ماده«وفا»گرفته شده و در اینجا به معنای بالا رفتن در حد اعلی است.
زندگی پرافتخار مالک اشتر نیز شاهد بر این گفتار امام علیه السلام است.فکر او به اندازهای بلند بود که غیر از امام و پیشوای خود و مصالح مسلمین کسی یا چیزی را به رسمیت نمیشناخت و استقامت او در حدی بود که در برابر هیچ دشمنی سر تسلیم فرود نیاورد و بهخصوص امتحان خود را در جنگ صفین پس داد که اگر فتنهگران مانع نشده بودند کار لشکر شام و معاویه را یکسره کرده بود.
امام علیه السلام در موارد دیگری از نهج البلاغه ازجمله در نامه سیزدهم نیز به مدح و بیان منزلت او پرداخته به هنگامی که به او مأموریتی در لشکر صفین میدهد، درباره او میگوید:او کسی است که سستی در عزمش راه ندارد و بیم لغزش در او نمیرود.در جایی که سرعت لازم است کندی نخواهد کرد و در آنجا که ملایمت لازم است سرعت و شتاب به خرج نمیدهد؛
«فَإِنَّهُ مِمَّنْ لَا یخَافُ وَهْنُهُ وَ لَا سَقْطَتُهُ وَ لَا بُطْؤُهُ عَمَّا الْإِسْرَاعُ إِلَیهِ أَحْزَمُ وَ لَا إِسْرَاعُهُ إِلَی مَا الْبُطْءُ عَنْهُ أَمْثَلُ» .(رای توضیح بیشتر به شرحی که درباره نامه مذکور در جلد نهم از همین کتاب صفحه ۱۷۳ داده ایم مراجعه کنید.)
و هنگامی که ولایت کشور مصر را به دست مالک سپرد در نامهای به مردم آن کشور مرقوم داشت:بعد از حمد و ثنای الهی،من یکی از بندگان خاص خدا را بهسوی شما فرستادم؛کسی که بههنگام خوف و خطر خواب به چشم او راه نمییابد و در ساعات ترس و وحشت از دشمن نمیهراسد و فرار نمیکند.در برابر بدکاران از شعله آتش سوزندهتر است و او مالک بن حارث از طایفه مذحج است؛
«أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَیکُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللَّهِ لَا ینَامُ أَیامَ الْخَوْفِ وَ لَا ینْکُلُ عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ أَشَدَّ عَلَی الْفُجَّارِ مِنْ حَرِیقِ النَّارِ وَ هُوَ مَالِکُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِجٍ» .
مالک اشتر،مرد بسیار شجاع و پرافتخار
درباره شخصیت مالک اشتر و فضایل او بحثهای فراوانی در کتب تاریخ و حدیث آمده که نقل همه آنها در اینجا به طول میانجامد.تنها به چند نکته قناعت میکنیم:
نخست اینکه آنچه امام علیه السلام در مدح و بیان اوصاف او فرموده درباره هیچیک از اصحاب و یارانش بیان نکرده است ازجمله هنگامی که خبر شهادت او به امام علیه السلام رسید فوقالعاده ناراحت شد و کلماتی در مدح اشتر بیان کرد ازجمله فرمود:
«لقد کانَ لی کما کنتُ لرسولِ اللّه صلی الله علیه و آله؛ مالک برای من همچون من برای رسول خدا صلی الله علیه و آله بود».(رجال ابن داود، مدخل مالک بن اشتر.)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز در کلام معروفش درباره ابوذر اشاره سربستهای به فضیلت مالک اشتر کرد.ابوذر بههنگام وفاتش در ربذه در حالی که دخترش گریه میکرد گفت:گریه نکن بشارت باد بر تو.روزی من و سه نفر دیگر از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله در خدمتش بودیم فرمود:
«لَیمُوتَنَّ أَحَدُکُمْ بِفَلَاهٍ مِنَ الْأَرْضِ یشْهَدُهُ عِصَابَهٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ؛ یکی از شما در بیابانی از دنیا میرود که گروهی از مؤمنان (راستین) بهسراغ او میآیند (و او را با احترام دفن میکنند).افراد دیگری که با من بودند هیچکدام در بیابان از دنیا نرفتند و این منم که در این بیابان از دنیا میروم.نه من دروغ میگویم نه پیامبر صلی الله علیه و آله خلافی به من گفته است.تو در همینجا بنشین و به جاده نگاه کن خواهی دید که بهسراغ من میآیند.مرحوم علامه مجلسی پس از نقل این داستان،از ابن عبدالبرّ نقل میکند:از کسانی که آمدند و او را با احترام دفن کردند حجر بن عدی و مالک اشتر بودند.(بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۴۱۹)
ابن ابی الحدید در شرح نامه سیزدهم نهج البلاغه به هنگامی که مالک اشتر را معرفی میکند میگوید:او تکسوار شجاعی بود،و رئیسی از بزرگان شیعه و شخصیتهای برجسته محسوب میشد.بسیار به امیرمؤمنان علی علیه السلام و یاری آن حضرت علاقهمند بود.(و به او عشق میورزید).
سپس اشاره به جملهای که ذکر نمودیم میکند که امام علیه السلام فرمود:او نسبت به من مانند من نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.سپس به ذکر فضایل مالک پرداخته و در این زمینه داد سخن میدهد و در ادامه میگوید:مدح و تمجیدی که امیرمؤمنان علیه السلام در این نامه (نامه سیزده) از مالک اشتر کرده در عین اختصار بهقدری مهم است که در یک کلام طولانی نمیتوان آن را بیان کرد و به جانم سوگند که مالک اشتر شایسته این مدح و تمجید بود.او مردی جنگجو، باسخاوت،بردبار،فصیح و شاعر بود و میان نرمش و شدتِ عمل جمع کرده بود.بههنگام لزوم شدت،شدید و بههنگام لزوم مدارا،نرم و ملایم بود.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۵، ص ۹۸.)
این سخن را با روایتی درباره او که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار آورده پایان میدهیم هر چند سخن در این زمینه بسیار است.در جلد 33 بحارالانوار چنین میخوانیم که جمعی از بزرگان طایفه نخع هنگامی که خبر شهادت مالک اشتر به آنها میرسد میگویند:خدمت امیر مؤمنان علیه السلام رسیدیم دیدیم او بسیار اندوهگنین است و تأسف میخورد؛فرمود:
«لِلَّهِ دَرُّ مَالِکٍ وَ مَا مَالِکٌ لَوْ کَانَ مِنْ جَبَلٍ لَکَانَ فِنْداً وَ لَوْ کَانَ مِنْ حَجَرٍ لَکَانَ صَلْداً أَمَا وَ اللَّهِ لَیهُدَّنَّ مَوْتُکَ عَالَماً وَ لَیفْرِحَنَّ عَالَماً عَلَی مِثْلِ مَالِکٍ فَلْتَبْکِ الْبَوَاکِی وَ هَلْ مَرْجُوٌّ کَمَالِکٍ وَ هَلْ مَوْجُودٌ کَمَالِکٍ؛ آفرین بر مالک،چه مالکی! اگر کوه بود کوه تنهای بزرگی بود و اگر از سنگ بود سنگی بسیار محکم.به خدا سوگند مرگ تو عالَمی را تکان میدهد و عالَم دیگری را خوشحال میکند.(مردم عراق بر مرگ او اشک میریزند و مردم شام و یاران معاویه شادی میکنند) گریهکنندگان برای مثل مالک باید گریه کنند.آیا شخص امیدوار کنندهای مثل مالک پیدا میشود؟ آیا موجودی مثل مالک یافت میشود؟».
یکی از طائفه نخع (قبیله مالک) میگوید:علی علیه السلام پیوسته اندوهگین بود و بر مرگ مالک تأسف میخورد به اندازهای که ما فکر کردیم او مصیبتزده اصلی است نه ما که قبیله مالک هستیم و روزهای متوالی آثار آن در چهره امیرمؤمنان علیه السلام نمایان بود.(بحارالانوار، ج ۳۳، ص 556)
فضایل مالک اشتر در بسیاری از کتابهایی که قبل از نهج البلاغه تألیف شده بیان گردیده است.
When the news of the death of Mālik al-Ashtar (may Allāh have mercy on him ) , reached Imam Ali ibn Abu Talib, :he said: “Mālik, what a man Mālik was! By Allāh! If he had been a mountain, he would have been a great one. If he had been a stone, he would have been quite solid. No horseman could have reached it and no bird could have flown over it.” Sayyid ar-Radi says that the Imām is comparing Mālik to a lonely mountain (rising in height above the others in its range).
وَ قَالَ علیه السلام قَلِیلٌ مَدُومٌ عَلَیهِ خَیرٌ مِن کَثِیرٍ مَملُولٍ مِنهُ
ترجمهها:
(علمی) و درود خدا بر او، فرمود: چیز اندک که با اشتیاق تداوم یابد، بهتر از فراوانی است که رنج آور باشد .
اندکی که دوام دارد، به از بسیاری که ملال آرد.
و فرمود (علیه السلام): اندکی که پیوسته باشد به از بسیاری که از آن ملول گردند.
و آن حضرت فرمود:اندک کاری که بر آن مداومت کنی بهتر است از کار زیادی که از آن خسته شوی.(تکرار شماره 278)
شروح:
(کار اندکی که دوام داشته باشد بهتر است از کار بسیار که خستگی بیاورد). این دستور از اموری است که شایسته است تا به کار گیرند. و براستی چنین است زیرا دوام بر کار اندک باعث ملکه شدن طاعت و خیر برای نفس و به صورت خوبی برای آن درآمدن است، به خلاف کار بسیار و خستگیآور، و نظیر این سخن از پیامبر (صلی الله علیه و آله) است که میفرماید: (این دین ژرف است پس با مدارا وارد آن شو، زیرا برای خسته نه مسافتی قابل بریدن و نه پشتی سالم میماند.) و این سخن قبلا گذشت.
وَ قَالَ ع:قَلِیلٌ مَدُومٌ عَلَیْهِ خَیْرٌ مِنْ کَثِیرٍ مَمْلُولٍ مِنْهُ .
هذا کلام یخاطب به أهل العبادات و الصلاة قال قلیل من النوافل یدوم المرء علیه خیر له من کثیر منها یمله و یترکه.
و الجید النادر فی هذا قول رسول الله ص إن هذا الدین متین فأوغل فیه برفق فإن المنبت لا أرضا قطع و لا ظهرا أبقی.
و کان یقال کل کثیر مملول.
و قالوا کل کثیر عدو للطبیعة.
و قال الشاعر إنی کثرت علیه فی زیارته
(و قال علیهالسلام: قلیل مدوم علیه) اندکی که مداومت نموده شود بر آن از کارهای نیکو، مانند خیر و احسان (خیر من کثیر مملول منه) بهتر است از بسیاری که ملول شوند و منزجر و متنفر گردند از فعل آن.
فرمود: کمی که دائم باشید بر آن، بهتر است از بسیاری که ملول گردید از آن.
و قال علیهالسلام: «قلیل مدوم علیه، خیر من کثیر مملول منه.» یعنی و گفت علیهالسلام که اندک از عبادتی که مداومت بر آن بشود، مانند واجبات، بهتر است از بسیار آن که ملالت و انزجار از آن اصل شود و ترک شود، مانند نوافل.
الترجمه: اندک کار خیری که بر آن مداومت شود به از بسیاریست که باعث ملال گردد.
اقول هو تکرار اعتذر فی الدیباجه عنه بقوله (و ربما بعد العهد بما اختیر اولا فاعید بعضه سهوا او نسیانا لا قصدا و اعتمادا). و فی (الکافی) عن ابیجعفر (علیه السلام) ما من شیء احب الی الله تعالی من عمل یداوم علیه و ان قل- و عن الصادق (علیه السلام) اذا کان الرجل علی عمل فلیدم علیه سنه ثم یعدل عنه ان شاء و ذلک ان لیله القدر یکون فیها فی عامه ذلک ما شاءالله ان یکون. و عنه (علیه السلام) مر بی ابی و انا بالطواف و انا حدث و قد اجتهدت فرآنی و انا اتصاب عرقا فقال یا بنی ان الله اذا احب عبدا ادخله الجنه و رضی عنه بالیسیر. (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) و عن النبی (صلی الله علیه و آله) ان هذا الدین متین فاوغلوا فیه برفق و لا تکرهوا عباده الله الی عباده- و فی خبر- و لا تبغض الی نفسک عباده ربک. و عن الصادق (علیه السلام) ان من المسلمین من له سهم و من له سهمان و من له ثلاثه و من له اربعه- الی ان قال- فلیس ینبغی ان تحمل صاحب السهم علی ما علیه صاحب السهمین و لا صاحب السهمین علی ما علیه صاحب الثلاثه- الی ان قال- و ساضرب لک مثلا کان له جار نصرانی فدعاه الی الاسلام و زینه له فاجابه فاتاه سحرا فقرع علیه الباب و قال له توضا للصلاه فتوضا و خرج معه
فصلیا ما شاء الله ثم صلیا الفجر ثم مکثا حتی اصبحا فقام الجار لمنزله فقال له الرجل این تذهب النهار قصیر و الذی بینک و بین الظهر قلیل فجلس معه الی الظهر ثم قال له و ما بین الظهر و العصر قلیل فحبسه حتی صلی العصر ثم قام واراد ان ینصرف فقال له ان هذا آخر النهار و اقل من اوله فاحتبسه حتی صلی المغرب ثم اراد ان ینصرف فقال له انما بقی صلاه واحده فمکث حتی صلی العشاء الاخره ثم تفرقا فلما کان سحرا غدا علیه فضرب علیه الباب و قال له اخرج قال اطلب لهذا الدین من هو افرغ منی و انا انسان مسکین ولی عیال- فادخله فی شیء اخرجه منه- هذا و قال ابن ابیالحدید قال الشاعر: انی کثرت علیه فی زیارته فمل و الشیء مملول اذا کثر
اقرا فی کل یوم درسا واحدا بفهم و رویه، و واظب علیه سنوات تصبح عالما متمکنا من العلم الذی درسته، و اذا اکثرت من الدروس و طی الاوراق اختصارا للوقت فانک تمل و لا تهضم شیئا مما قرات و درست. و فی النهایه تتسم بسمات اهل العلم، و ما انت منهم فی شیء الا الشکل. و تقدم مع الشرح فی الحکمه 277 قوله: (قلیل تدوم علیه ارجی من کثیر مملول منه).
امام علیهالسلام (در ستودن پشتکار گرفتن) فرموده است: کار اندک که به آن ادامه داده شود بهتر است از کار بسیار که خستگی آورد (این فرمایش همان فرمایش دویست و هفتادم است با مختصر تفاوتی در لفظ که شرح آن گذشت).
روح انسان همانند آئینه لطیف و صاف است و آنچه بر آن عرضه میشود تا آنجا که همراه نشاط باشد میپذیرد و بیش از آن برایش خستهکننده است و چه بسا در اثر خستگی برای همیشه دست از آن کار برمیدارد: عبادتهای مستحبی، دیدار دوستان، ارفاق و حمایت از زیردستان هرگاه از مسیر طبیعی خارج شود قابل دوام نیست، هرگاه در عبارت دیدار دوستان زیادهروی شود خستگی میآورد به ترک آن منتهی میگردد. نکته قابل توجه این است که قرآن مجید در مورد عبادت و تقوی هیچ کجا صیغه مبالغه به کار نبرده و حد اعلای آن را به صورت اسم فاعل آورده است و این خود شاهدی است که خدا کثرت عبادت را نمیخواهد، بلکه عبادتی که همراه نشاط و رشد فکری باشد و به همین جهت خیلی از خدمات اسلامی را عبادت شمرده است.
و قال علیهالسلام: (قلیل مدوم علیه) ای عمل صالح قلیل یدوم علیه الانسان (خیر من کثیر مملول منه) ای من عمل کثیر یترکه للملاله و السامه.
الشرح: لان القلیل یستفید منه الانسان اذا کان مرغوبا فیه مطلوبا له محبوبا للنفس اکثر مما یستفید من الکثیر المملول الممقوت فانه لا یثبت منه فی النفس شیء فلو صلیت رکعتین نافله مع الاقبال علیهما و التوجه بهما الی الله کانتا افضل من صلاه عشر رکعات بدون اقبال و توجه …
«اندکی که همیشه بر آن مداومت باشد بهتر است از بسیاری که از آن ملول شوند.»
[[و قال علیهالسلام ]]
قَلِیلٌ مَدُومٌ عَلَیْهِ خَیْرٌ مِنْ کَثِیرٍ مَملُولٍ مِنْهُ.
امام علیه السلام فرمود:
کار کم اما مستمر (و پرنشاط) از کار بسیار امّا ملالتآور (و زودگذر) بهتر است.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب می گوید: این جمله با اضافه ای در امالی ابوطالب یحیی بن الحسین الحسنی (متوفای ۴۲۵) آمده است و از عبارت او استفاده می شود که امام این جمله را در لابه لای خطبه ای بیان فرموده است.
سپس می افزاید: نویسنده روض الاخیار نیز آن را در کتاب خود آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص۳۰۶).)
بهترین روش برای کار کردن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود به یک اصل اساسی در همه فعالیتهای فردی و اجتماعی اشاره کرده،میفرماید:«کار کم اما مستمر (و پرنشاط) از کار بسیار امّا ملالتآور (و زودگذر) بهتر است»؛ (قَلِیلٌ مَدُومٌ عَلَیْهِ خَیْرٌ مِنْ کَثِیرٍ مَملُولٍ مِنْهُ).
این جمله حکیمانه در حکمت 278 با تفاوت مختصری گذشت و به نظر میرسد همانگونه که مرحوم سید رضی در مقدمه نهجالبلاغه اشاره کرده گاه براثر فاصله زمانی فراموش میکرده که فلان جمله را قبلاً آورده لذا آن را تکرار میکرده است.ولی به هر حال به گفته شاعر:
«هو المِسْکُ ما کرَّرتَهُ یتضوَّع؛ کلمات امام علیه السلام همچون مشک است هر قدر تکرار شود بوی عطر بیشتری میدهد».
هدف امام علیه السلام از این گفتار حکیمانه این است که نباید همچون کسانی بود که وقتی مدح و فضیلت کاری را میشنوند با شتاب به آن روی میآورند و به صورتی خستهکننده آن را انجام میدهند ولی چیزی نمیگذرد که از آن ملول شده رهایش میسازند.چه بهتر که انسان کار سبکتری را انتخاب کند و همواره پرنشاط آن را انجام دهد.
این سخن،هم درمورد عبادات صادق است و هم درمورد مسائل اخلاقی و کمکهای اجتماعی و فراگیری علم و دانش و مانند آن.
بعضی هستند هنگامی که فضیلت عملی مانند تلاوت قرآن را میشنوند شب و روز و وقت و بیوقت به تلاوت میپردازند و خود را خسته و ملول میکنند و آن را به زودی رها میسازند.یا در مسیر علم و دانش شروع به فراگیری از این استاد و آن استاد و بحث با دوستان مختلف و مطالعه کتب تا نیمهشب و فراتر از آن میکنند اما به زودی خسته میشوند و گاه متنفر و بیزار،و برای همیشه آن را رها میسازند و این خطری است بزرگ برای پویندگان راه حق.
ولی عاقلان و هشیاران کار سبکتر و مستمر را بر چنین کارهای پرفشار و ملالتخیزی ترجیح میدهند.
اولی مانند رگباری است که در زمین خشک و تشنهای بریزد؛موقتاً آن را سیراب میکند ولی بعد از آن،آفتاب سوزان،گیاهانی را که با آن رگبار سر از زمین بیرون آوردهاند میخشکاند.
دومی مانند بارانهای ملایم و یا آبیاری قطرهای در عصر ماست که دستپرورده خود را رهانمیکند و پیوسته آن درخت و گیاه را سیراب و سرسبز و خرم و باطراوت نگه میدارد.
اضافه بر این،کار پرفشار و کوتاهمدت هرگز برای انسان بهصورت ملکه درنمیآید در حالی که کار کمفشار و مستمر تبدیل به ملکهای میشود که انسان همواره بهراحتی آن را انجام میدهد و از آن لذت میبرد.
شاعر عرب میگوید:
إنّی کثّرتُ علیهِ فی زیارتِه فَمَلّ و الشَّیءُ مَملولٌ إذا کَثُرا
وَ رابَنی أنّی لا أزالُ أری فی طَرْفِه قصراً عنّی إذا نَظَرا
هنگامی که من زیاد به زیارت او (دوستم) میروم خسته میشود و هرچیزی که زیاد گردد خستهکننده است.
و این امر مرا نگران ساخته که پیوسته هنگامی که مرا نگاه میکند نگاهش کوتاه و بیرمق است.(گویی نمیخواهد مرا ببیند).(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۹۴)
شاعر پارسیزبان نیز میگوید:
رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود
مرحوم سید رضی در کتاب المجازات النبویه حدیثی در این زمینه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند:
«إِنَّ هَذَا الدِّینَ مَتِینٌ فَأَوْغِلْ فِیهِ بِرِفْقٍ وَ لَا تُبَغِّضْ إِلَی نَفْسِکَ عِبَادَهَ اللَّهِ فَإِنَّ الْمُنْبَتَّ لَا أَرْضاً قَطَعَ وَ لَا ظَهْراً أَبْقَی؛ این دین متین و استوار است.
با رفق و مدارا در آن رفتار کن و عبادت خداوند را (براثر افراط و زیادهروی) منفور و مبغوض خود نساز زیرا کسی که افراط در سِیر میکند نه به مقصد میرسد و نه مرکب خود را سالم باقی میگذارد».(المجازات النبویه، ص ۲۴۴؛ بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۲۱۸، ح ۲۳.)
در حدیث دیگری که در کتاب شریف کافی آمده است میخوانیم که امام سجاد علیه السلام میفرماید:
«إِنِّی لَأُحِبُّ أَنْ أُدَاوِمَ عَلَی الْعَمَلِ وَ إِنْ قَلَّ؛ من دوست دارم کارهای نیک را ادامه دهم هر چند کم باشد».(کافی، ج ۲، ص ۸۳، ح ۴.)
اهمیت این موضوع به اندازهای است که مرحوم کلینی در جلد دوم اصول کافی بابی تحت عنوان«استواء العمل و المداوه علیه»آورده و با سند معتبر این حدیث را از امام صادق علیه السلام نقل کرده است:
«إِذَا کَانَ الرَّجُلُ عَلَی عَمَلٍ فَلْیدُمْ عَلَیهِ سَنَهً ثُمَّ یتَحَوَّلُ عَنْهُ إِنْ شَاءَ إِلَی غَیرِهِ وَ ذَلِکَ أَنَّ لَیلَهَ الْقَدْرِ یکُونُ فِیهَا فِی عَامِهِ ذَلِکَ مَا شَاءَ اللَّهُ أَنْ یکُونَ؛ هنگامی که کسی کار نیکی انجام میدهد حداقل یک سال آن را ادامه دهد سپس اگر مایل بود کار نیک دیگری بهجای آن انتخاب کند و این به دلیل آن است که شب قدر در آن یک سال خواهد بود و این چیزی است که خداوند میخواهد انجام شود.(اشاره به اینکه خداوند میخواهد اعمال نیک مصادف با شب قدر شود تا ارزش آن بسیار فزونی یابد)».(کافی، ج ۲، ص ۸۲، ح ۱.)
Imam Ali ibn Abū Tālib said: “A little that lasts is better than much that brings about grief.”
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا کَانَ فِی رَجُلٍ خَلّةٌ رَائِقَةٌ فَانتَظِرُوا أَخَوَاتِهَا
ترجمهها:
(اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: اگر در کسی خصلتی شگفت دیدید، همانند آن را نیز انتظار کشید .
اگر در کسی خصلتی شگفت دیدید، همانند آن را انتظار برید- چه طبیعت او وی را بر انگیزاند دیگر بار، بر کردن چنان کار-.!
و فرمود هر گاه باشد در مردی خصلت حسنه معجبه خوش آینده پس انتظار کشید و توقع دارید امثال
و فرمود (علیه السلام): اگر در کسی صفتی شگفت دیدید، منتظر صفات همانند آن باشید.
و آن حضرت فرمود:اگر در مردی خصلتی خوشایند باشد همانندهای آن را در انتظار باشید .
شروح:
وخله رائعه: خصله معجبه تروعک بحسنها.
خله رایعه: ای خصله تروعک بحسنها و هذا قریب من قولهم: اطلبوا الخیر عند حسان الوجوه.
رائقه: شگفتآور، (هرگاه کسی دارای مشقت شگفتآور باشد، نظیر آن را از وی انتظار داشته باشید). یعنی: هرگاه در انسان خوی برجستهای باشد، دلیل آن است که طبع او زمینه دارد که تمام اخلاق خوب که مناسب با آن خلق برجسته است در آن پیدا شود، و باید انتظار آنها را داشت، مثل کسی که روشش راستگویی است بنابراین از او انتظار وفاداری، و رفاقت خوب میرود، و به عکس (یعنی از آدم باوفا مثلا انتظار راستگویی میرود) و مثل کسی که روشش پاکدامنی است، از او بزرگواری، گذشت و بخشش، راستی و دوستی و امثال اینها نیز توقع است، و باز مانند کسی که دلیر باشد از او انتظار عظمت رهبران و بردباری و پایداری میرود، و همچنین کسی که دارای صفاتی برخلاف اینها از صفات رذیله باشد (از او نیز انتظار صفات رذیلهی دیگر میرود).
وَ قَالَ ع:إِذَا کَانَ فِی رَجُلٍ خَلَّةٌ [رَائِعَةٌ]
رَائِقَةٌ فَانْتَظِرُوا [مِنْهُ]
أَخَوَاتِهَا .
مثال ذلک إنسان مستور الحال عنا رأیناه و قد صدرت عنه حرکة تروعک و تعجبک إما لحسنها أو لقبحها مثل أن یتصدق بشیء له وقع و مقدار من ماله أو ینکر منکرا عجز غیره عن إنکاره أو یسرق أو یزنی فینبغی أن ینتظر و یترقب منه أخوات ما وقع منه و ذلک لأن العقل و الطبیعة التی فیه المحرکة له إلی فعل تلک الحرکة لا بد أن تحرکه إلی فعل ما یناسبها لأنها ما دعته إلی فعل تلک الحرکة لخصوصیة تلک الحرکة بل لما فیها من المعنی المقتضی وقوعها و هذا یتعدی إلی غیرها مما یجانسها و لذلک لا تری أحدا قد اطلعت من حاله یوما علی أنه قد شرب الخمر إلا و سوف تطلع فیما بعد منه علی أنه یشربها و بالعکس فی الأمور الحسنة لا تری أحدا قد صدر عنه فعل من أفعال الخیر و المروءة إلا و ستراه فیما بعد فاعلا نظیره أو ما یقاربه.
و شتم بعض سفهاء البصرة الأحنف شتما قبیحا فحلم عنه فقیل له فی ذلک فقال دعوه فإنی قد قتلته بالحلم عنه و سیقتل نفسه بجراءته فلما کان بعد أیام جاء ذلک السفیه فشتم زیادا و هو أمیر البصرة حینئذ و ظن أنه کالأحنف فأمر به فقطع لسانه و یده
(و قال علیهالسلام: اذا کان فی رجل خله رائقه) چون باشد در مردی خصلت حسنه خوشآینده (فانتظروا اخواتها) پس انتظار کشید و توقع دارید از او امثال این فضیلت را از مکارم اخلاق زیرا که طبع او مظنه آن است که امثال آن از او به فعل آید. این کلام قریب است به این قول که: (اطلبوا الخیر عند حسان الوجوه).
فرمود: چو باشد در مردی خصلتی نیکو و خوشآینده پس منتظر باشید از او خواهران آن خصلت نیکو را
و قال علیهالسلام: «اذا کان فی الرجل خله رائقه، فانتظروا اخواتها.» یعنی و گفت علیهالسلام که هرگاه باشد در مرد خصلت و صفت خوب خوش آیندهای، پس منتظر باش همشیرههای آن خصلت را! یعنی سایر صفات و اخلاق او را، زیرا که شاید همشیرههای آن خوبتر و خوشایندهتر باشند.
اللغه: (الرائقه): المعجبه. المعنی: مصدر الصفات البارزه فی الانسان ملکات نفسانیه و استعدادات عقلیه کامنه، فان الانسان یکون کالمعدن العمیق باطنه و ما یصدر منه من الاقوال و الافعال و الخلال مظاهر لکمونه و انفاجر لعیونه المستوره فی وجوده، فکما ان ظهور قطعه من حجر الذهب فی جبل یدل علی ان الجبل ذهب، و خروج شربه ماء من عین یدل علی ما یخزن فیه من الماء العذب او المر، فکذلک ظهور خله من الانسان نموذج عما فی وجوده و کمونه من الخلال المشابهه لها فیستدل بها علیها. الترجمه: چون در مردی صفت برجستهای باشد از او انتظار همانندهایش را داشته باشید.
و قال علیهالسلام: الخله بالفتح خصله. رائقه هکذا فی (الطبعه المصریه)، و الصواب: (راکعه) کما فی ابن (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه، و ان کانتا بمعنی واحد ای: معجبه، لصحه تلک دون الطبعه المصریه و کون نسخه ابن میثم بخط مصنفه. فانتظروا اخواتها و فی ابن ابیالحدید فانتظروا منه اخواتها. و کیف کان فانما حکم علیهالسلام بانتظار اخواتها لان تلک الخله لم تکن مصادفه و انما صدرت عن ملکه، و تلک الملکه لم تکن موجبه لشخص تلک الخله بل کل ما کان من قبیلها. و فی (الکامل) مات علی بن بابویه بشیراز سنه (338) من اسقام توالت علیه، فلما احس بالموت و لم یکن له ولد انفذ الی اخیه رکنالدوله ان یبعث الیه ابنه عضدالدوله لاستخلافه، فوصل قبل موته بسنه، فخرج فی جمیع عسکره للقائه و اجلسه علی السریر و وقف هو بین یدیه و کان یوما مشهودا، و کان فی قواده جماعه یخافهم و یعرفهم انهم یرون انفسهم احق منه بالامر، فلما جعل ولد اخیه فی الملک خافهم علیه فافناهم بالقبض، و کان منهم قائد کبیر یقال له (شیر نحین) فقبض علیه فشفع فیه اصحابه و قواده فقال لهم: انی احدثکم عنه بحدیث فان رایتم ان اطلقه فعلت، فحدثهم انه کان فی خراسان فی خدمه نصر بن احمد و نحن شرذمه قلیله من الدیلم و معنا هذا، فجلس یوما نصر و فی خدمته من ممالیکه و ممالیک ابیه بضعه عشر الفا سوی سائر العسکر، فرایت شیر نحین هذا قد جرد سکینا معه و لفه فی کسائه، فقلت: ما هذا؟ فقال: ارید ان اقتل هذا الصبی- یعنی نصرا- و لا ابالی بالقتل بعده فانی قد انفت نفسی من القیام فی خدمته، و کان عمر نصر بن احمد یومئذ عشرین سنه، (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) فعلمت انه اذا فعل ذلک لم یقتل وحده بل نقتل کلنا، فاخذت بیده و قلت له بینی و بینک حدیث، فمضیت به الی ناحیه و جمعت الدیلم و حدثتهم حدیثه فاخذوا منه السکین، فتریدون منی بعد ان سمعتم حدیثه فی نصر ان امکنه من الوقوف بین یدی هذا الصبی- یعنی عضدالدوله- فامسکوا عنه و بقی محبوسا حتی مات فی محبسه.
اذا رایت نفحه خیر من انسان فارتقب امثالها و نظائرها، لان تلک النفحه ثمره من شجره، و فرع من اصل. و تقدم مع الشرح قوله فی الخطبه16: (حق و باطل، و لکل اهل) و فی الحکمه 416: (ان للخیر و الشر اهلا).
… رائقه فانتظروا اخواتها: الخله بالفتح الخصله ای اذا اعجبک خلق من شخص فلا تعجل بالرکون الیه و انتظر سائر الخلال
امام علیهالسلام (درباره پیشرفت صفات) فرموده است: هر گاه در کسی صفت و خوی شگفتآورندهای باشد (خواه نیک و خواه زشت) همانندهای آن را منتظر باشید (که خوبتر خواهد بود اگر آن صفت خوب بوده و زشت تر اگر آن صفت زشت باشد).
افراد از نظر فکر، اخلاق، روحیه و عقیده متقاوت هستند و آثار نیز مختلف است. آنگاه که کار تعجبآوری از کسی انجام گرفت همفکران و همسلیقههای آن فرد از او تشویق میکنند و به دنبال این حالت، آن فرد، نمونههای بهتری عرضه میکند، خواه در مسیر کارهای ناشایسته باشد و یا خدمات اجتماعی. ابن ابیالحدید مینویسد: (یکی از نادانهای بصره به (احنف) (یکی از بزرگان بصره) ناسزا گفت اما احنف به او اعتنائی نکرد.) کسی به احنف اعتراض کرد که چرا ساکت ماندی؟ احنف گفت: با چشمپوشی از او بکشتنش دادم و او با این جرئتی که دارد خود را بزودی به کشتن میدهد. چند روزی نگذشت که همان نادان به زیاد فرماندار بصره ناسزا گفت و فکر میکرد که او هم مثل احنف است اما زیاد دستور داد دست و زبانش را بریدند. به همین جهت اسلام از قطره مشروب، گناه کوچک، دزدی کم منع کرده زیرا انسان جریتر میشود و سرانجام منحرف میگردد.
و قال علیهالسلام: (اذا کان فی رجل حله) ای: صفه (رائقه) ای حسنه (فانتظروا اخواتها) ای اخوات تلک الصفه فیه، فاذا کان سخیا فهو شجاع عفیف غیور، و هکذا، و ذلک لان الفضائل تتلازم کما ان الرذائل تتلازم،
اللغه: الخله: بالفتح الخصله. الرائق: الخالص. الشرح: اذا وجدت فی رجل صفه جمیله کریمه فانتظر اخواتها فانها غصن من شجره و فرع من اصل لانها لا تنفرد براسها و لا تقوم بذاتها و لکن تتبعها ملازماتها من الصفات ممن کان عفیفا ارتقب منه الکرم و المسامحه و البذل و الصداقه و المحبه و نحوها …
«چون در مردی خصلتی پسندیده - شگفت- دیدید، همانندهای آن را انتظار برید.»
نظیر این موضوع این است که هرگاه از کسی که احوال او بر ما پوشیده باشد، کاری زشت یا پسندیده سر زند که موجب شگفتی باشد نظیر آنکه بخش عمده ای از اموال خود را صدقه دهد، یا کار بسیار ناپسندی را که دیگران از انکار آن بر او عاجزند انجام دهد و دزدی و زنا کند شایسته است منتظر صدور کارهای دیگری نظیر آن از او گردید زیرا عقل و سرشتی که انگیزه او برای انجام دادن آن کار است او را به انجام دادن نظایر آن وا می دارد. بدین سبب است که اگر روزی بر احوال کسی مطلع شوی که باده نوشی کرده است به زودی پس از آن هم آگاه خواهی شد که همچنان باده نوشی می کند. برعکس آن در امور پسندیده هم همین گونه است یعنی کسی را که می بینی از او مروت و کار خیر سر می زند به زودی خواهی دید که کارهای دیگری نظیر و نزدیک به آن انجام می دهد.
یکی از سفلگان بصره به احنف دشنامی زشت داد. احنف بردباری و گذشت کرد، در این باره به احنف اعتراض کردند، گفت: رهایش کنید که من با بردباری در مورد او، او را کشتم، و به زودی با گستاخی خویش خود را به کشتن خواهد داد. پس از مدتی همان سفله به زیاد که در آن هنگام امیر بصره بود، دشنام داد و پنداشت که او هم همچون احنف است، زیاد فرمان داد دست و زبانش را بریدند.
[[و قال علیهالسلام ]]
إِذَا کَانَ فِی رَجُلٍ خَلَّهٌ رَائِقَهٌ،فَانْتَظِرُوا أَخَوَاتِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
هرگاه در انسانی خوی و خصلت خوشایندی باشد انتظار همانندهایش را نیز
(در او) داشته باشید.(سند گفتار حکیمانه:
در مصادر نهج البلاغه تنها منبع دیگری که برای این کلام شریف ذکر شده مجمع الأمثال میدانی است که از علمای قرن پنجم محسوب می شود که آن را با تفاوت مختصری نقل کرده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۷).)
پیوند اخلاق نیک با یکدیگر
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به نکتهای میکند که برای شناخت باطن اشخاص غالباً مفید و مؤثر است،میفرماید:«هر گاه در انسانی خوی و خصلت خوب و خوشایندی باشد انتظار همانندهایش را نیز (در او) داشته باشید»؛ (إِذَا کَانَ فِی رَجُلٍ خَلَّهٌ رَائِقَهٌ،فَانْتَظِرُوا أَخَوَاتِهَا).
«خَلَّهٌ» (به فتح خاء و تشدید لام) به معنای خصلت و خوی و صفات اخلاقی است.
«رَائِقَهٌ» از ماده«روق»(بر وزن ذوق) به معنای زیبا بودن و جلب توجه کردن است و در بعضی از نسخ«رائعه»آمده است که همان معنا را میرساند.
طبیعی است که وقتی بر شاخه درختی میوه خوب و جالبی ببینیم دور از انتظار نیست که همانند آن در شاخههای دیگر نیز یافت شود.همچنین هر گاه انسان در جایی به قطعه سنگ قیمتیای برخورد کند چه بسا که نشانه وجود معدنی از آن در آنجا باشد.
این سخن در وجود انسان دلیل روشنی دارد و آن اینکه کارهایی که انسان بهطور مکرر انجام میدهد یک ریشه باطنی دارد که در نهاد اوست و این ریشه باطنی سبب میشود که مشابهات آن نیز در وی ظاهر گردد.
همان گونه که عکس آن نیز چنین است؛هرگاه ببینیم انسانی بدزبان و فحاش است غالباً پی میبریم که در کارهای دیگر نیز در مسیر غلط و ناپسند قرار دارد از چنین انسانی نمیتوان انتظار امانتداری و صداقت داشت.
به تعبیر دیگر،نیکیها و بدیها غالباً بههم پیوستهاند گویی یکدیگر را صدا میزنند و دعوت میکنند.
البته ممکن است استثنائاتی وجود داشته باشد که شخصی تنها یک صفت خوب یا یک صفت بد داشته باشد و بقیه صفاتش با آن هماهنگ نباشد ولی همانگونه که اشاره شد اینها جنبه استثنایی دارد نه قاعده کلی.
به هر حال این گفتار حکیمانه دو پیام برای ما دارد:پیام اول درمورد انسانشناسی است که برای شناخت افراد،غالباً میتوان روی یکی از صفات خوب یا بد آنها تکیه کرد و آن را نشانهای برای بقیه صفات دانست.
دوم اینکه در تهذیب نفس باید مراقب باشیم که اگر صفت زشتی در ما پیدا شد انتظار نفوذ بقیه زشتیها را هم داشته باشیم و اگر توانستیم صفت خوبی را در خود ریشهدار کنیم باید به آینده خویش امیدوار باشیم که در پرتو آن،صفات دیگر نیز ممکن است رویش پیدا کند.
صفات اخلاقی کلیدی
از یک نظر تقریباً تمام صفات اخلاقی در جهت اخلاق حسنه یا رذیله با هم پیوند دارند و هر کدام همجنس خود را صدا میزنند.همان گونه که در گفتار حکیمانه بالا امام علیه السلام به آن اشاره فرموده است.
ولی در میان ویژگیهای اخلاقی،بعضی جنبه کلیدی داشته و با صفات دیگر که همجنس آنها هستند پیوند محکمی دارند و در روایات اسلامی نیز به آن اشاره شده است.
از جمله آنها دروغ است که سرچشمه گناهان بسیاری است.رشوهخواری، ظلم،غش در معامله،پایمال کردن حقوق مردم،اهانت به اشخاص و کمک به ظالمان در بسیاری از موارد با دروغ پیوند نزدیک دارند.به همین دلیل در روایت معروفی که از امام حسن عسکری علیه السلام نقل شده است میخوانیم:
«جُعِلَتِ الْخَبَائِثُ فِی بَیتٍ وَ جُعِلَ مِفْتَاحُهُ الْکَذِبُ؛ تمام زشتیها در اتاقی گذاشته شده و درِ آن قفل است و کلید آن دروغ میباشد».(بحارالانوار، ج ۶۹، ص ۲۶۳، ح ۴۶.)
در روایات اسلامی شراب و مسکرات نیز از گناهان کلیدی ذکر شده چراکه وقتی انسان مست شد هر کار خلاف اخلاق و هر جنایتی ممکن است از او سر بزند و لذا در ذیل روایتی مشابه روایت بالا که از امام باقر علیه السلام نقل شده میخوانیم:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ لِلشَّرِّ أَقْفَالاً وَ جَعَلَ مَفَاتِیحَ تِلْکَ الْأَقْفَالِ الشَّرَابَ وَ الْکَذِبُ شَرٌّ مِنَ الشَّرَابِ؛ خداوند متعال برای شر و زشتیها قفلهایی گذاشته و کلیدهای آن قفلها را شراب قرار داده و دروغ از شراب هم بدتر است».(کافی، ج ۲، ص ۳۳۸، ح ۳.)
روشن است که یک عامل مهم بازدارنده در برابر زشتیها عقل است و شراب عقل انسانی را از کار میاندازد و او را آماده هر زشتیای میکند.
درمورد صفت رذیله بخل نیز حدیثی از امام علیه السلام در حکمت 378 آمده بود:
«الْبُخْلُ جَامِعٌ لِمَسَاوِی الْعُیوبِ وَ هُوَ زِمَامٌ یقَادُ بِهِ إِلَی کُلِّ سُوءٍ؛ بخل،جامع تمام عیبهاست و در حقیقت افساری است که انسان را بهسوی هر بدیای میکشاند».
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است:
«الْغَضَبُ مِفْتَاحُ کُلِّ شَرٍّ؛ خشم، کلید همه بدیهاست».( کافی، ج ۲، ص ۳۰۳، ح ۳.)
زیرا روشن است که در چنین حالتی کنترل عقل از تمام وجود انسان زایل میشود و گاه انسان به صورت دیوانهای درمیآید که هر کار خلافی را ممکن است انجام دهد.
و از همه فراتر حب افراطی به دنیاست که انسان را وادار به هر کار زشتی میکند تا به هدف و مقصود خود که مال و مقام و جاه و جلال مادی است برسد.
به همین دلیل در روایت معروف نبوی آمده است:
«حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَه» .(بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۲۵۸.)
در حدیث مشروحتری از امام علی بن الحسین علیه السلام که در ذیل حکمت 371 آوردیم میخوانیم که امام علیه السلام بعد از آنی که تکبر و حرص و حسد را سرچشمه گناهان دیگر میشمرد در پایان میفرماید:
«فَاجْتَمَعْنَ کُلُّهُنَّ فِی حُبِّ الدُّنْیا فَقَالَ الْأَنْبِیاءُ وَ الْعُلَمَاءُ بَعْدَ مَعْرِفَهِ ذَلِکَ حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَه؛ همه اینها در حب دنیا جمع است و لذا پیغمبران و (بعد از آنها) دانشمندان با مشاهده این معنا گفتهاند:حب دنیا سرچشمه همه گناهان است».(کافی، ج ۲، ص ۱۳۱، ح ۱۱.)
این درمورد صفات زشت است که جنبه کلیدی دارد.درمورد اخلاق فضیله و صفات برجسته نیز همان معنا صادق است.حب آخرت و عشق به پروردگار و خوف از نافرمانی خداوند سرچشمه همه نیکیهاست همانگونه که در حدیثی از معصومین علیهم السلام آمده است:
«أَنَّ أَصْلَ کُلِّ خَیرٍ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ شَیءٌ وَاحِدٌ وَ هُوَ الْخَوْفُ مِنَ اللَّهِ تَعَالَی؛ ریشه هر نیکی در دنیا و آخرت یک چیز است و آن ترس از نافرمانی خداوند است».(مستدرک الوسائل، ج ۱۱، ص ۲۳۵، ح ۲۶)
همچنین در برابر احادیث سابق که از امام حسن عسکری و امام باقر و امام سجاد علیهم السلام درباره حب دنیا نقل کردیم در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«جُعِلَ الْخَیرُ کُلُّهُ فِی بَیتٍ وَ جُعِلَ مِفْتَاحُهُ الزُّهْدَ فِی الدُّنْیا؛ تمام نیکیها و خیرات در اتاقی نهاده شده و کلید آن زهد در دنیاست».(کافی، ج ۲، ص ۱۲۸، ح ۲.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “If a man possesses a revealing quality, wait and see his other qualities!”.{The good or bad quality that is found in a man springs from his natural temperament. If the temperament produces one quality, his other qualities will also be akin to this one because the dictates of temperament will be equally effective in either. Thus, if a man pays zakāt and khums, it means that his temperament is not miserly. Therefore, it is expected that he will not be niggardly in spending in other items of charity as well. Similarly, if a man speaks a lie, it can be expected that he will indulge in backbiting, too, because these two habits are similar to each other.}
وَ قَالَ علیه السلام لِغَالِبِ بنِ صَعصَعَةَ أَبِی الفَرَزدَقِ فِی کَلَامٍ دَارَ بَینَهُمَا
مَا فَعَلَت إِبِلُکَ الکَثِیرَةُ قَالَ دَغدَغَتهَا الحُقُوقُ یَا أَمِیرَ المُؤمِنِینَ فَقَالَ علیه السلام ذَلِکَ أَحمَدُ سُبُلِهَا
ترجمهها:
(اقتصادی، حقوقی) و درود خدا بر او، فرمود: (امام به پدر فرزدق، غالب بن صعصعه فرمود) (غالب بن صعصعه پیر مرد با شخصیّتی بود روزی با فرزندش، همام (فرزدق) خدمت امام رسید که این سؤال و جواب مطرح شد، امام پرسید این کودک تو است؟ گفت آری، به او ادبیّات عرب و روش شعر سرودن آموختم چنانکه دارد شاعر لایقی میشود. امام فرمود، اگر به او قرآن میآموختی بهتر بود، فرزدق میگوید این رهنمود امام همواره در گوش من بود تا آنکه کل قرآن را حفظ کردم.) شتران فراوانت چه شدهاند؟. (پاسخ داد، ای امیر مؤمنان، پرداخت حقوق آنها را پراکنده ساخت امام فرمود) این بهترین راه مصرف آن بود .
[و به غالب پسر صعصعه ابو الفرزدق در گفتگویی که میانشان رفت فرمود:] شتران فراوانت را چه شد؟ [گفت: امیر مؤمنان! پرداخت حقوق پراکندهشان کرد. [فرمود:] این بهترین راه آن است.
و فرمود مر غالب بن صعصعه را که پدر فرزدق شاعر بود در سخن که دائر بود میان ایشان چه کردند شتران بسیار تو و کجا رفتند گفت پراکنده ساختند آنها حقهای مردمان ای امیر مؤمنان پس فرمود حضرت که آن ستودهترین طرق متفرقه آن شترانست
میان امام علی (علیه السلام) و غالب بن صعصعه پدر فرزدق، گفتگویی بود، امام (علیه السلام) از او پرسید:
آن همه شتر که داشتی چه شد؟ گفت: ادای حقوق مردم، آنها را پراکنده ساخت. امام (علیه السلام) فرمود: بهترین راههای پراکنده شدنشان همین بود.
به غالب بن صعصعه پدر فرزدق در گفتگویی که میانشان گذشت، فرمود:شتران بسیارت چه شدند؟گفت:حقوق خدایی آنها را پراکنده ساخت ای امیر مؤمنان.فرمود:این پراکندگی ستودهترین راههای پراکندگی است .
شروح:
و ذعذعتها ای فرقنها. من شجون الحدیث: ان صعصعه هذا جد الفرزدق دخل علی رسول الله صلی الله علیه و آله فسلم، ثم قال: یا رسول الله انی صنعت معروفا فی الجاهلیه فهل یکون لی علیه ثواب؟ فقال: و ما هو؟ قال: ضاعت لی ذات یوم ناقتان عشراوان فرکبت نجیبا فی طلبهما فلاحت لی خیمه فاتیتها فاذا شیخ قاعد فاستکشفت عن خبرهما فقال، و ما بارهما؟ قلت: دارم. فاقعدنی الی ان یرجع الرعاه رواحا فقد کانت عندهم. فقال: فبینا نتحدث اذا اتت امراه و قالت، ان ام الولد وضعت بنتا قال: نئدها الان، نحزنت لذلک فقلت: ایها الشیخ بعنی حیاه هذه الجاریه بما شئت فقال: بالناقتین و النجیب فاجبته الی ذلک. ثم لما رجعت الی بیتی امرت منادیا ینادی فی العرب ان لا یئد احد ابنه و انا اعطی بکل واحده نجیبا و ناقتین، فاشتریت علی هذا اکثر من خمسمائه بنت فهل لی ثواب علی ذلک؟ فقال علیهالسلام: لا، لانک ما عرفت الله حینئذ حتی تکون ذلک تقربا الیه تعالی، و انما کنت تفعل الاحسان لکونه حسنا فی العقول، و لعله کان فعل ذلک للریاء و السمعه فی ذلک الوقت.
ذعذعتها الحقوق: ای فرقتها.
امام (علیه السلام) به غالب بن صعصعه پدر فرزدق در ضمن سخنی که میان آنان رد و بدل شد فرمود: (شتران بسیارت را چه کردی؟) عوض کرد: یا امیرالمومنین، حقوق مردم آنها را پراکنده ساخت، آنگاه امام (علیه السلام) فرمود: (این پراکندگی بهترین راه پراکنده شدن آنهاست.) گفتگویی که میان آنها رد و بدل شد از این قرار بود: غالب که پیرمردی بود وارد بر علی (علیه السلام) شد، و پسرش همام فرزدق که در آن روز پسر بچهای بود به همراه وی بود، امیرالمومنین پرسید: پیرمرد کیستی؟ گفت: من غالب بن صعصعه هستم، امام فرمود: همان صاحب شتران بسیار؟ عرض کرد: آری. فرمود: شترانت را چه کردی؟ عرض کرد، حقوق مردم آنها را پراکنده کرد و دگرگونیها و گرفتاریها آنها را از بین برد. آنگاه امام (علیه السلام) فرمود: این پراکندگی بهترین نوع پراکنده آنهاست، و فرمود: این پسر بچه کیست؟ عرض کرد: این پسرم همام است، یا امیرالمومنین من به او شعر و سخنان عرب را آموختهام، امید است که شاعری برجسته شود! امام (علیه السلام) فرمود: به او قرآن بیاموز که بهتر است. فرزدق همواره این داستان را نقل میکرد و میگفت: سخن امام (علیه السلام) در گوش دل من بود تا این که خود را مقید ساختم و سوگند یاد کردم که قرآن را حقظ کنم و دست برنداشتم تا قرآن را حفظ کردم. ذعذعتها به ذال معجمهی مکرر یعنی: پراکند آنها را.
وَ قَالَ علیه السلام لِغَالِبِ بْنِ صَعْصَعَةَ أَبِی اَلْفَرَزْدَقِ فِی کَلاَمٍ دَارَ بَیْنَهُمَا مَا فَعَلَتْ إِبِلُکَ الْکَثِیرَةُ قَالَ [ذَعْذَعَتْهَا]
دَغْدَغَتْهَا الْحُقُوقُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ ع ذَلِکَ أَحْمَدُ سُبُلِهَا .
ذعذعتها بالذال المعجمة مکررة فرقتها ذعذعته فتذعذع و ذعذعة السر أذاعته و الذعاذع الفرق المتفرقة الواحدة ذعذعة و ربما قالوا تفرقوا ذعاذع.
دخل غالب بن صعصعة بن ناجیة بن عقال المجاشعی علی أمیر المؤمنین ع أیام خلافته و غالب شیخ کبیر و معه ابنه همام الفرزدق و هو غلام یومئذ فقال له أمیر المؤمنین ع من الشیخ قال أنا غالب بن صعصعة قال ذو الإبل الکثیرة قال نعم قال ما فعلت إبلک قال ذعذعتها الحقوق و أذهبتها الحملات و النوائب قال ذاک أحمد سبلها من هذا الغلام معک قال هذا ابنی قال ما اسمه قال همام و قد رویته الشعر یا أمیر المؤمنین و کلام العرب و یوشک أن یکون شاعرا مجیدا فقال لو أقرأته (فی د«أقرئه»و المعنی علیه یستقیم أیضا. ) القرآن فهو خیر له فکان الفرزدق بعد یروی هذا الحدیث و یقول ما زالت کلمته فی نفسی حتی قید نفسه بقید و آلی ألا یفکه حتی یحفظ القرآن فما فکه حتی حفظه .
(و قال علیهالسلام: لغالب بن صعصعه ابیالفرزدق) و فرمود آن حضرت صلوات الله و سلامه علیه مر غالب بن صعصعه را که پدر فرزدق بود (فی کلام دار بینهما) در کلامی که دایر بود در میان ایشان (ما فعلت بابلک الکثیره) چه کردی با شتران بسیاری که داشتی و کجا بردی آنها را؟ (فقال) پس در جواب گفت: (دغدغتها الحقوق) متفرق و پراکنده ساخت آن را حقهای مردم یعنی در صدقت و زکوات و دیون مردم خرج شد ای امیر مومنان (فقال علیهالسلام) پس حضرت فرمود که (ذاک احمد سبلها) آن تفرق ستودهترین طرق متفرقه آن شتران است بعد از آن اشاره فرمود به فرزدق و گفت: ای غالب این غلام، چه کس است؟ گفت پسر من است یا امیرالمومنین و شروع در شعر نموده و شعرهای خوب از او به ظهور میآید. امید هست که او اشعرشعرا باشد. آن حضرت فرمود که قرآن را به یاد او ده که آن بهتر از شعر است. آوردهاند که فرزدق همیشه این روایت را نقل میکرد در مجالس و دایم این کلام در خاطر او بود تا آنکه نفس خود را مقید ساخت به زنجیر و آن قید را از دست و پای خود برنداشت تا آنکه جمیع قرآن را حفظ نمود.
فرمود: با غالب بن صعصعه پدر فرزدق در سخنی که میانشان گذشت: چه کردی شتران بسیار خود را؟ گفت: متفرق ساخت آن را حقوق یا امیرالمومنین. یعنی در حقوقی که در مال میباشد از قبیل صدقه و زکاه و صله رحم و ادای دین آن شترها صرف کردم. فرمود این ستودهترین راهها صرف و تفریق آنست.
و قال علیهالسلام لغالب بن صعصعه ابیالفرزدق، فی کلام دار بینهما:
«ما فعلت ابلک الکثیره؟»
قال: ذعذعتها الحقوق یا امیرالمومنین. فقال علیهالسلام:
«احمد سبلها.» یعنی و گفت علیهالسلام به غالب پسر صعصعه پدر فرزدق در اثنای کلامی که در میان ایشان گفته شده بود که چه شدند شتران بسیار تو؟ پس گفت غالب: متفرق ساخت آنها را حقوق حقداران، ای امیر مومنان. یعنی به مصرف حقوقی که بر من بود از خالق و خلق رسانیدم و متفرق شدند، پس گفت علیهالسلام که ستودهتر راهی بود از راههای تفرقه شدن.
اللغه: (ذعذعتها) بالذال المعجمه: فرقتها، الذعاذع: الفرق المتفرقه. المعنی: فی الشرح المعتزلی: دخل غالب بن صعصعه بن ناجیه بن عقال المجاشعی علی امیرالمومنین (علیه السلام) ایام خلافته، و غالب شیخ کبیر، و معه ابنه همان الفرزدق و هو غلام یومئذ، فقال له امیرالمومنین (علیه السلام): من الشیخ؟ قال: انا غالب بن صعصه قال: ذو الابل الکثیره؟ قال: نعم، قال: ما فعلت ابل؟ قال: ذعذعتها الحقوق و اذهبت الحمالات و النوائب، قال: ذاک احمدسبلها من هذا الغلام مع؟ قال: هذا ابنی قال: ما اسمه؟ قال: همام، و قد رویته الشعر یا امیرالمومنین و کلام العرب و یوشک ان یکون شاعرا مجیدا فقال: لو اقراته القرآن فهو خیر له.. اقول: واجه علی (علیه السلام) هذا الشیخ الطاعن فی السن الشاغل مع الاسراب من الابل المنهمک فیها فکانه لا یفهم من الحیاه غیرها، فساله (علیه السلام) عنها فلم یملک نفسه اذ شکی الیه مما اخذ منه من ذکاتها فعزاه بقوله: ذاک احمد سبلها و وصاه فی ابنه فرزدق بتعلیم القرآن ایاه، فصار ذلک غایه مناه. الترجمه: بغالب بن صعصعه پدر فرزدق در گفتگوئی که به آن حضرت داشت فرمود: شتران فراوانت چه کردند؟ در پاسخ گفت: یا امیرالمومنین حقوق آنها را پراکند، در پاسخش فرمود: این بهترین راه مصرف آنها بود.
(الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) اقول: قال ابن ابیالحدید دخل غالب بن صعصعه المجاشعی علیه (علیه السلام) ایام خلافته- و غالب شیخ کبیر ومعه ابنه همام: الفرزدق و هو غلام یومئذ- فقال (علیه السلام) له من الشیخ قال انا غالب بن صعصعه قال (علیه السلام) ذو الابل الکثیره قال نعم قال ما فعلت ابلک؟ قال (ذعذعتها الحقوق و اذهبتها الحمالات و النوائب) قال (ذاک احمد سبلها) من هذا الغلام معک قال ابنی قال ما اسمه قال همام و قد رویته الشعر و کلام العرب و یوشک ان یکون شاعرا مجیدا (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) فقال (لو اقراته القرآن فهو خیر له) فکان الفرزدق بعد، یروی هذا الحدیث و یقول ما زالت کلمته فی نفسی حتی قید نفسه بقید و آلی ان لا یفکه حتی یحفظ القرآن فما فکه حتی حفظ. قول المصنف. (لغالب بن صعصعه) اما غالب ففی (الاغانی) مسندا عن عوانه قال تراهن نفر من کلب ثلاثه علی ان یختاروا من تمیم و بکر نفرا لیسائلوهم فایهم اعطی و لم یسالهم عن نسبهم من هم فهو افضلهم فاختار کل رجل منهم رجلا اختاروا عمیر بن سلیک الشیبانی و طلبه بن قیس بن عاصم المنقری و غالب بن صعصعه المجاشعی فاتوا عمیرا فسالوه مائه ناقه فقال من انتم فانصرفوا ع
نه ثم اتوا طلبه فقال لهم مثل قول الشیبانی فاتوا غالبا فسالوه فاعطاهم مائه ناقه و راعیها و لم یسالها فساروا لیله ثم ردوها و اخذ صاحب غالب الرهن و فی ذلک یقول الفرزدق (و اذ نادبت کلب علی الناس ایهم - احق بتاج الماجد المکرم- علی نفرهم من نزار ذوی العلا و اهل الجراثیم التی لم تهدم- فلم یجز- عن احسابهم غیر غالب- جری لعنان کل ابیض خضرم). و عن الاصمعی قال جاءت امراه الی قبر غالب ابیالفرزدق فضربت علیه فسطاطا فاتاها الفرزدق فسالها عن امرها فقالت انی عائذه بقبر غالب من امر نزل بی قال ما هو قالت ان ابنا لی اغزی الی السند مع تمیم بن زید و هو واحدی قال انصرفی فعلی انصرافه الیک ان شاء الله و کتب من وقته الی تمیم: (تمیم بن زید لا تکونن حاجتی بظهر فیخفی علی جوابها و هل لی حبیشا و اتخذ فیه منه لحرمه ام ما یسوغ شرابها اتتنی فعاذت یا تمیم بغالب و بالحفره السافی علیه ترابها) فعرض تمیم جمیع من معه من الجند فلم یدع احدا اسمه (حبیش) او (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) (حنیش) الا وصله و اذن له فی الانصراف الی اهله) و اما صعصعه فی (الاغانی) کان یقال له محیی المووودات و ذلک انه مر برجل من قومه و هو یحفر قبرا
و امراته تبکی فقال لها صعصعه ما یبکیک قالت یرید ان یاد ابنتی هذه فقال له ما حملک علی هذا قال الفقر قال فانی اشتریتها منک بناقتین یتبعهما اولادهما تعیشون بالبانهما و لا تاد الصبیه قال قد فعلت، فاعطاه الناقتین و جملا کان تحته فحلا و قال فی نفسه ان هذه لمکرمه ما سبقنی الیها احد من العرب، فجعل علی نفسه الا یسمع بمووده الا فداها فجاء الاسلام و قد فدی ثلاثمائه و قیل اربعمائه. موووده و قد فخر بذلک الفرزدق فی عده قصائد و منها: ابی احد الغیثین صعصعه الذی متی یخلف الجوزاء و الدلو یمطر اجار بنات الوائدین و من یجر علی الفقر یعلم انه غیر مخفر علی حین لاتحیی البنات و اذ هم عکوف علی الاصنام حول المدور - الی ان قال-: فقال لها فیء فانی بذمتی لبنتک جار من ابیها القنور و روی مسندا عن صعصعه ایضا قال قدمت علی النبی (صلی الله علیه و آله) فعرض علی الاسلام فاسلمت و علمنی آیات من القرآن فقلت یا رسول الله انی عملت اعمالا فی الجاهلیه هل فیها من اجر- الی ان قال- قال ظهر الاسلام و قد احییت ثلاثمائه و ستین موووده اشتری کل واحده منهن بناقتین عشراوین و جمل فقال النبی (صلی الله علیه و آله) انی حملت حمالات فی الجاهلیه و علی منها الف بعیر فادیت من ذلک سبعماه فقال له ان الاسلام امر بالوفاء و نهی عن الغدر فقال حسبی (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) حسبی و وفی بها. و روی ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال له ما شیء بلغنی عنک فعلته قال رایت الناس یموجون علی غیر وجه و لم ادر این الوجه غیر انی علمت انهم لیعلعوا علیه و رایتهم یئدون بناتهم فعلمت ان ربهم لم یامرهم بذلک فلم اترکهم یئدون و فدیت من قدرت علیه و روی انه قال للنبی (صلی الله علیه و آله) اوصنی قال احفظ ما بین لحییک و ما بین رجلیک. (ابیالفرودق) فی (الاغانی) الفرزدق لقب غلب علیه و تفسیره الرغیف الضخم الذی تجففه النساء للفتوت و قیل بل هو القطعه من العجین تبسط فیخبز منها الرغیف شبه وجهه بذلک لانه کان غلیظا جهما و اسمه همام و قال هاشم العنزی ضمنی و الفرزدق مجلس فتجاهلت علیه فقال او ما تعرف الفرزدق قلت الفرزدق شیء یتخذه النساء عندنا یتسمن به فضحک و قال الحمد لله الذی جعلنی فی بطون نسائکم. و روی القحذمی قال لقی الفرزدق الحسین (علیه السلام) متوجها الی الکوفه خارجا من مکه فی الیوم السادس من ذی الحجه فقال له الحسین صلوات الله علیه ما وراءک قال یا ابن رسول الله انفس الناس معک و ایدیهم علیک قال و یحک مع وقر بعیر من کتبهم یدعوننی و یناشدوننی الله قال فلما
قتل الحسین (علیه السلام) قال الفرزدق فان غضبت العرب لابن سیدها و خیرها فاعلموا انه سیدوم عزها و تبقی هیبتها و ان صبرت علیه و لم تتغیر لم یزدها الله الا ذلا الی آخر الدهر و انشد فی ذلک: (فان انتم لا تثاروا لابن خیرکم فالقوا السلاح و اغزلوا بالمغازل) (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و عن الشعبی قال حج الفرزدق بعد ما کبر و قد اتت له سبعون سنه و کان هشام بن عبدالملک قد حج فی ذلک العام فرای علی بن الحسین (علیه السلام) فی غمار الناس فی الطواف فقال من هذا الشاب الذی تبرق اسره وجهه کانه مرآه صینیه تترائی فیها عذاری الحی وجوهها فقالوا هذا علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب (علیه السلام) فقال الفرزدق: هذا الذی تعرف البطحاء و طاته و البیت یعرفه و الحل و الحرم هذا ابن خیر عباد الله کلهم هذا التقی النقی الطاهر العلم هذا ابن فاطمه ان کنت جاهله بجده انبیاء الله قد ختموا و لیس قولک من هذا بضائره العرب تعرف من انکرت و العجم اذا راته قریش قال قائلها الی مکارم هذا ینتهی الکرم یغضی حیاء و یغضی من مهابته فما یکلم الا حین یبتسم بکفه خیزران ریحها عبق من کف اروع فی عرنینه شمم یکاد یمسکه عرفان راحته رکن الحطیم اذا ما جاء یستلم الله شرفه قدما و عظمه جری له ذلک فی لوحه القلم ای الخلائق لیست فی رقابهم لاولیه هذا اوله نعم من یشکر الله یشکر اولیه ذا فالدین من بیت هذا ناله الامم ینمی الی ذروه الدین التی قصرت عنها الاکف و عن ادراکها القدم من جده دان فضل الانبیاء له و فضل امته دانت له الامم مشتقه من رسول الله نبعته طابت مغارسه و الخیم و الشیم ینشق ثوب الدجی عن نور غرته کشمس تنجاب عن اشراقها الظلم من معشر حبهم دین و بغضهم کفر و قربهم منجی و معتصم مقدم بعد ذکر الله ذکرهم فی کل بر و مختوم به الکلم (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) ان عد اهل التقی کانوا ائمتهم او قیل من خیراهل الارض قیل هم لا یستطیع جواد بعد جودهم و لا یدانیهم قوم و ان کرموا یستدفع الشر و البلوی بحبهم و یسترب به الاحسان و النعم فغضب هشام فحبسه بین مکه و المدینه فقال الفرزدق: اتحبسنی بین المدینه و التی الیها قلوب الناس تهوی منیبها یقلب راسا لم یکن راس سید و عینا له حولاء باد عیوبها فبلغ شعره هشام فوجه فاطلقه. و فیه- بعد ذکر و فود الاحنف و جاریه بن قدامه و جون بن قتاده، و الحتات التمیمیین علی معاویه و اعطائه جوائزهم و موت الحتات بالطعن و حبس معاویه جائزته- و قال الفرزدق لمعاویه: فما بال میراث الحتات اخذته و میراث حرب جامد لک ذائبه الست اعز الناس قوما و اسره و امنعهم جارا اذا ضیم جانبه و ما ولدت بعد النبی و آله کمثلی حصان فی الرجال یقاربه ابیغالب و المرء ناجیه الذی الی صعصع ینمی فمن ذا یناسبه و بیتی الی جنب الثریا فناوه و من دونه البدر المضی کواکبه انا ابن الجبال الصم فی عدد الحصی و عرق الثری عرقی فمن ذا یحاسبه انا ابن الذی احیی الوئید و ضامن علی الدهر اذ عزت لدهر مکاسبه و کم من اب لی یا معاوی لم یزل اغر یباری الریح ما ازور جانبه نمته فروع المالکین و لم یکن ابوک الذی من عبد شمس یقاربه (و فی کلام دار بینهما ما فعلت ابلک الکثیره) لم اقف علیه مسندا و ابن ابیالحدید کالمصنف نقله مرلسلا و الذی وقفت علیه مسندا فی امر غالب انه نحر ابله مفاخره مع سحیم الریاحی فحرم امیرالمومنین (علیه السلام) لحومها لکون (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) نحرها لا لله روی (الاغانی) (عن ابن درید عن ابیحاتم عن ابیعبیده عن جهم السلیطی عن ایاس بن شبه بن عقال بن صعصعه قال اجدبت بلاد تمیم واصابت بنیحنظله سنه- ای قحط- فی خلافه عثمان فبلغهم خصب عن بلاد کلب بن وبره فانتجعها بنوحنظله فنزلوا اقصی الوادی و تسرع غالب بن صعصعه فیهم وحده دون بنیمالک فنحر ناقه فاطعمهم ایاها فلما وردت ابل سحیم بن وثیل الریاحی حبس منها ناقه فنحرها من غد فقیل لغالب انما نحر سحیم موائمه- ای مساواه- لک فضحک و قال کلا و لکنه امرو کریم و سوف انظر ذلک. فلما و ردت ابل غالب حبس منها ناقتین فنحرهما فاطعمهما بنی یربوع فعقر سحیم ناقتین و قال غالب الان علمت ان یوائمنی فعقر غالب عشرا فاطعمها بنی یربوع فعقر سحیم عشرا فلما بلغ غالبا فعله ضحک- و کانت ابله ترد لخمس- فلما و ردت عقرها کلها عن آخرها- فالمکثر یقول کانت اربعمائه و المقلل مائه- فامسک سحیم حینئذ ثم انه عقر فی خلافه علی بن ابیطالب (علیه السلام) بکناسه الکوفه مائتی ناقه و بعیر، فخرج الناس بالزنابیل و الاطباق و الحمال لاخذ اللحم و رآهم علی (علیه السلام) فقال ایها الناس انها لا تحل لکم انما اهل بها لغیر الله تعالی. قال فحدثنی من حضر ذلک قال کان الفرزدق یومئذ مع ابیه و هو غلام- فجعل غالب یقول یا بنیاردد علی، و الفرزدق یردها علیه و یقول له یا ابه اعقر، قال جهم فلم یغن عن سحیم فعله و لم یجعل کغالب اذ لم یطق فعله). و فی کتاب النجاشی- فی عنوان ربعی بن عبدالله بن الجارود بن ابیسبره الهذلی- (و هو الذی روی حدیث الابل). ثم روی باسناده (عن ربعی قال سمعت الجارود یحدث قال کان رجل (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) من بنی ریاح یقال له سحیم بن اثیل نافر غالبا ابافرزدق بظهر الکوفه علی ان یعقر هذا من ابله مائه و هذا من ابله اذا و ردت الماء فلما و ردت قاموا الیها بالسیوف فجعلوا یضربون عراقیبها فخرج الناس علی الحمیرات و البغال یریدون اللحم- و علی (علیه السلام) بالکوفه- فجاء علی بغله رسول (صلی الله علیه و آله) الینا و هو ینادی ایها الناس لا تاکلوا من لحومها فانما اهل بها لغیر الله) و فی دیوان الفرزدق (و اورثنی ضرب العراقیب غالب) و فیه ایضا: (اذا ما راوا نارا یقولون لیتها و قد خصرت ایدیهم نار غالب الی نار ضراب العراقیب لم یزل له من ذبابی سیفه خیر حالب) و مر ان صعصعه اباغالب ذعذع ابله الکثیره فی فداء المووودات و انه کان علیه من الحمالات الف بعیر ادی منها سبعمائه و بقی علیه ثلاثمائه. فامره النبی (صلی الله علیه و آله) بالوفاء فلعل المراد بقوله (علیه السلام) (ما فعلت ابلک الکثیره لغالب علی روایه المصنف الابل التی کانت لابیه کما ان جوابه (ذعذعتها الحقوق) محمول علی الحقوق التی کانت علی ابیه لکن فی دیوان الفرزدق ایضا (انی انا ابن حمال المئین غالب). (قال ذعذعتها الحقوق یا امیرالمومنین) ای: فرقتها فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) ان الله تعالی فرض فی اموال الاغنیاء حقوقا غیر (الزکاه) قال عز و جل (و الذین فی اموالهم حق معلوم) (فالحق المعلوم غیر (الزکاه) هو شیء یفرضه الرجل علی نفسه فی ماله یجب علیه ان یفرضه علی قدر طاقته و سعه ماله ان شاء فی کل یوم و ان شاء فی کل جمعه و ان شاء فی کل شهر و قال تعالی (و اقرضوا اللهه قرضا حسنا … ) (و هو ایضا غیر الزکاه و قال (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) تعالی ایضا (و انفقوا مما رزقناهم سرا و علانیه … ) و الماعون ایضا من الحقوق و هو القرض یقرضه و المتاع یعیره و المعروف یصنعه و مما فرض تعالی فی المال غیر الزکاه قوله عز و جل (و الذین یصلون ما امر الله به ان یوصل … ) و فی خبر (الزکاه الظاهره فی کل الف خمسه و عشرون و اما الزکاه الباطنه فلا تستاثر علی اخیک بما هو احوج الیه منک) هذا، و فی تاریخ بغداد قال الاصمعی: قال لی رجل من اهل الشام قدمت المدینه فقصدت منزل ابراهیم بن هرمه فاذا بنیه صغیره له تلعب بالطین فقلت لها: این ابوک؟ قالت: و فد الی بعض الاجواد فمالنا به علم منذ مده فقلت: انحری لنا ناقه فانا اضیافک قالت: و الله ما عندنا، قلت: فشاه قالت: و الله ما عندنا. قلت: فدجاجه قالت و الله ما عندنا، قلت فاعطینا بیضه قالت و الله ما عندنا قلت فباطل ما قال ابوک: (کم ناقه قد و جات منحرها بمستهل الشوبوب اوجمل قالت فذلک الفعل من ابی، هو الذی اصارنا الی ان لیس عندنا شیء و رواه ابن قتیبه فی عیونه لکن فیه (قال عبدالعزیز بن عمران نزلت ببنت ابن هرمه- الی ان قال- قلت: فاین قول ابیک؟ لا امتع العوذ بالفصال و لا ابتاع الا قریبه الاجل قالت: ذاک افناها فبلغ ابن هرمه قول ابنته فقال اشهد انها ابنتی و ان داری لها دون الذکور من ولدی). (فقال (علیه السلام): ذلک احمد سبلها) فی (الکافی) عن الرضا (علیه السلام) ان صاحب (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) النعمه علی خطر انه یجب علبه حقوق لله فیها و الله انه لتکون علی النعم من الله تعالی فما ازال منها علی و جل- و حرک یده- حتی اخرج من الحقوق التی یجب لله علی فیها. قال البزنطی: قلت انت فی قدرک تخاف هذا؟ قال نعم، فاحمد ربی علی مامن به علی.
ذعذعتها: فرقتها، و المراد بالحقوق هنا الزکوات و الصدقات، و لیس من شک ان بذل المال فی هذه السبیل افضل و اجدی من ای سبیل آخر. و قال ابن ابیالحدید: کان غالب هذا شیخا کبیرا یملک الکثیر من الابل، فوفد علی الامام ایام خلافته، و معه ولده الفرزدق الشاعر الشهیر، و هو غلام یومئذ، فساله الامام عن ابله، ثم عن الغلام؟ قال: هو ابنی، و قد رویته الشعر و کلام العرب. فقال له الامام: لو اقراته القرآن لکان خیرا له، فکان الفرزدق یروی ذلک و یقول: ما زالت کلمه الامام فی نفسی، و قیدت رجلی بقید ما فککته حتی حفظت القرآن.
… قال ذعذعتها الحقوق: ذعذع المال فرقه و بدده ای فرق ابلی حقوق الزکاه و الصدقات و ذلک احمد سبلها جمع سبیل ای افضل طرق افنائها
امام علیهالسلام به غالب ابن صعصعه پدر فرزدق (شاعر) در بین اینکه گفتگو میکردند فرمود: شتران بسیارت را چه کردی؟ غالب گفت: حقوق (مردم) آنها را پراکنده ساخت (در راههای خیر مانند صدقه، زکوه، صله رحم، اداء دین به کار رفت) آن حضرت علیهالسلام (در ستودن اداء حقوق مردم) فرمود: این پراکندگی ستودهترین راههای پراکنده شدن آن شتران است.
ابن ابیالحدید در توضیح مطلب مینویسد: غالب فرزند صعصعه در زمان ریاست علی (علیه السلام) در حالت پیروی با فرزندش فرزدق که پسری بود کوچک بود خدمت حضرت شرفیاب شد. حضرت فرمود: پیرمرد کیست؟ غالب گفت: من غالب فرزند صعصعه هستم. حضرت فرمود: غالب شتردار؟ غالب: بلی. علی (علیه السلام): شترهایت را چه کردی؟ غالب: در راه مشکلات زندگی و حقوق اسلامی صرف شد. علی (علیه السلام): بهترین راه مصرف آنهاست. این پسر که با شماست کیست؟ غالب: این پسرم است. علی (علیه السلام): اسمش چیست؟ غالب: همام. شعر و داستانهای عرب را به او میآموزم، امید میرود شاعری زبردست گردد! علی (علیه السلام): اگر به او قرآن را میآموختی برای او بهتر بود. فرزدق از این پس این روایت نقل میکرد و گفت: این کلمه همیشه در گوش من بود تا سرانجام خود را مهار کرد و سوگند یاد کرد تا قرآن را حفظ نکند مهار خود را بیرون نیاورد و چنین هم کرد وقتی قرآن را حفظ کرد را از خود برداشت. از آنجا که غالب فردی نیکوکار بود فرمایش علی (علیه السلام) هم در روح فرزندش اثر کرد و نه تنها از فداکاران و حافظان قرآن بود، بلکه در ردیف شاعران علوی قرار گرفت و داستان اشعارش درباره امام زینالعابدین در مکه در حضور هشام معروف است.
و قال علیهالسلام- لغالب، صعصعه، ابیالفرزدق، فی کلام دار بینهما-: (ما فعلت ابلک الکثیره)؟ ای این ذهبت و لماذا لا تملکها؟ (قال) صعصعه (دغدغتها الحقوق) ای فرقتها اعطائها فی حقوق الله کالزکاه، و حقوق الناس کصله الرحم و الاطعام (یا امیرالمومنین) فقال علیهالسلام: (ذلک) التفریق فی الحقوق (احمد سبلها) ای احسن طرق التفریق الذی یوجب الحمد و المدح لک، من الله، و من الناس.
اللغه: ذعذع الشیء: فرقه و بدده. الشرح: کان لابی الفرزدق فی نفسه الاثر السیء من جراء اخراج الحقوق الشرعیه من ابله و کانها نقصت فی عینه فلذا اجاب بهذا الجواب ان الحقوق قد بددتها و فرقتها و قللتها فاجابه الامام بان تبدیدها و تفریقها و نقصها فی اخراج الحقوق من افضل الطرق و احسنها لان فی ذلک مرضاه الله و اداء للواجب علیه …
«و آن حضرت ضمن گفتگویی که میان او و غالب بن صعصعه پدر فرزدق صورت گرفت فرمود: شتران بسیار تو چه شد گفت: ای امیر المؤمنین پرداخت حقوق آنها را پراکنده ساخت. فرمود: این بهترین راه آن است.»
غالب بن صعصعة بن ناجیة بن عقال مجاشعی به روزگار خلافت امیر المؤمنین علیه السّلام به حضور او آمد، غالب پیری سالخورده بود. پسرش همام - فرزدق- که در آن هنگام نوجوانی بود، همراهش بود. امیر المؤمنین پرسید این پیرمرد محترم کیست؟ گفت: من غالب بن صعصعه ام. فرمود: همان که شتر بسیار دارد؟ گفت: آری، فرمود: شترانت چه شد؟ گفت: رعایت و پرداخت حقوق و پیشامدها و تحمل گرفتاریها آن را پراکنده ساخت. فرمود: این پسندیده ترین راه آن است. این نوجوان که همراه توست کیست؟ گفت: پسر من است. فرمود: نامش چیست؟ گفت: همام و افزود که: ای امیر المؤمنین به او شعر و کلام عرب را آموخته ام و امید است که شاعری پسندیده گردد. فرمود: اگر قرآن به او می آموختی برایش بهتر بود. فرزدق بعدها خود این موضوع را نقل می کرد و می گفت: همواره سخن علی علیه السّلام در گوش جان من است. سرانجام هم بندی بر خود بست و سوگند یاد کرد که تا قرآن را حفظ نکند آن را از خود نگشاید و باز نکرد تا قرآن را حفظ کرد.
[[و قال علیهالسلام ]]
لغالب بن صعصعه أبی الفرزدق،فی کلام دار بینهما: مَا فَعَلَتْ إِبِلُکَ الْکَثِیرَهُ؟ قَالَ:دَغْذَغَتْهَا الْحُقُوقُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ.فقال علیه السلام:ذلِکَ أَحْمَدُ سُبُلِهَا.
امام علیه السلام در سخنی که بین او و مردی به نام غالب بن صعصعه،پدر فرزدق،رد و بدل شد چنین فرمود:شتران فراوانت چه شدند؟ غالب عرض کرد:ای امیرمؤمنان! حقوق واجب (ادای زکات)،آنها را پراکنده ساخت (و چیز چندانی برای من باقی نمانده است). امام علیه السلام فرمود:این بهترین راه مصرف آنها بود.(سند گفتار حکیمانه:
در مصادر علاوه بر اشاره به روایت مشروحی که از ابن ابی الحدید نقل کرده و این کلام حکیمانه بخشی از آن است می گوید: از تعبیرات این روایت استفاده می شود که این کلام در میان راویان روایات مشهور بوده است.
و نیز از ابن اثیر در کتاب نهایه بخشی از آن را نقل می کند. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۷)
اضافه میکنیم که این ماجرا و این گفتار حکیمانه در کتاب های زیاد دیگری نقل شده است از جمله ابن عساکر آن را در کتاب تاریخ دمشق (ج ۷۴، ص ۵۰) آورده همچنین در ربیع الابرار زمخشری (ج ۲،ص ۲۵۶) و در التذکرة الحمدونیة (ج ۲، ص ۲۶۴) آمده است)
بهترین مصرف مال
امام علیه السلام در این گفتار نورانی که در میان او و پدر فرزدق،غالب بن صعصعه، رد و بدل شد چنین فرمود:«شتران فراوانت چه شدند؟ غالب عرض کرد:ای امیر مؤمنان! حقوق واجب (ادای زکات)،آنها را پراکنده ساخت (و چیز چندانی برای من باقی نمانده است).امام علیه السلام فرمود:این بهترین راه مصرف آنها بود»؛ (و قال علیه السلام لغالب بن صعصعه أبی الفرزدق،فی کلام دار بینهما:مَا فَعَلَتْ إِبِلُکَ الْکَثِیرَهُ؟ قَالَ:دَغْذَغَتْهَا الْحُقُوقُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ.فقال علیه السلام:ذلِکَ أَحْمَدُ سُبُلِهَا).
در بسیاری از کتب و ازجمله تاریخ مدینه دمشق (نوشته ابن عساکر،متوفای 571) این ماجرا بهصورت گستردهتری نقل شده است.او مینویسد:فرزدق (شاعر معروف) در طفولیت همراه پدرش خدمت امیر مؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام رسید.فرزدق میگوید:هنگامی که با پدرم خدمت امام علیه السلام رسیدیم در برابر او شمشیرهایی بود که آنها را آزمایش میکرد.رو به پدرم کرد و فرمود:
تو کیستی؟ پدرم گفت:غالب بن صعصعه.فرمود:تو همان کسی هستی که شتران فراوان داشتی؟ عرض کرد:آری.فرمود:با آنها چه کردی؟ عرض کرد:
مشکلات و حقوق (زکات)،آنها را پراکنده ساخت.فرمود:این بهترین راه مصرف آنها بود.سپس فرمود:این کودک که با توست کیست؟ عرض کرد:
فرزندم همام (فرزدق) است.او در این سن و سال شعر میگوید.فرمود:قرآن به او تعلیم کن که قرآن برای او بهتر است.(تاریخ مدینة دمشق، ج ۷۴، ص ۵۰)
ابن ابی الحدید اضافهای بر این سخن دارد و آن این است که فرزدق میگوید:
پیوسته سفارش علی علیه السلام در ذهن من بود تا زمانی که خود را مقید کردم و سوگند یاد کردم که تا قرآن را حفظ نکنم دست برندارم.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۹۵)
در بسیاری از نسخ نهج البلاغه و کتب دیگری که این جمله در آنها نقل شده است بهجای«دغدغه»،«ذعذعه»آمده که ازنظر معنا تناسب بیشتری دارد زیرا «دغدغه»به معنای تحریک کردن و قلقلک دادن است که در اینجا تناسبی ندارد در حالی که«ذعذعه»به معنای پراکنده کردن و متفرق ساختن است که مناسب محل کلام میباشد و به نظر میرسد نسخه صبحی صالح در اینجا نادرست باشد.
نکتهها
1-اهمیت زکات
میدانیم که زکات به آن نُه چیزی که تعلق میگیرد هر سال تکرار میشود تا زمانی که مورد زکات از حد نصاب بیفتد.به خلاف خمس که هر مالی را یک بار خمس میدهند.
مثلاً کسی که دارای یکصد رأس گاو یا گوسفند است باید زکات مال خود را که در حدود دو و نیم درصد است (با رعایت نصابهای مختلفی که در آن است) بپردازد و سال بعد هم اگر همان گاو یا گوسفندان را داشته باشد مجدداً زکات به آن تعلق میگیرد تا زمانی که از حد نصاب پایین بیاید.(آخرین حد نصاب در گاو 30 رأس و در گوسفند 40 رأس و در شتر 5 نفر است).
شاید منظور غالب بن صعصعه این بوده که من پیوسته زکات شترانم را پرداختم و چیزی بر آن نیفزودم تا از آخرین نصاب گذشت.
امام علیه السلام میفرماید:چه مصرفی بهتر از اینکه آنها را ذخیره یومالمعاد خود ساختهای و به نیازمندان کمک کردهای و سلامت و عافیت را برای خود خریداری نمودهای.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از حقوق در جمله «ذَعذَعَتْهَا الْحُقُوقُ» تنها زکات نباشد بلکه حقوق واجب یا مستحب دیگر را نیز شامل شود ازجمله استفاده کردن از آن در راه جهاد و کارهای خیر دیگر،همان گونه که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار در توضیح همین عبارت فرموده است.(بحارالانوار، ج ۳۴، ص ۳۲۲.)
قرآن مجید نیز میفرماید:« مَا عِنْدَکُمْ یَنفَدُ وَ مَا عِنْدَ اللّهِ بَاقٍ »؛آنچه نزد شماست سرانجام از بین میرود ولی آنچه نزد خدا ذخیره شده باقی و برقرار است».( نحل، آیه ۹۶)
ولی بعضی از افراد ناآگاه یا ضعیف الایمان چنین میپندارند که اگر چیزی از اموال خود را در راه خدا هزینه کنند از اموال آنها کاسته شده و گرفتار نوعی غرامت شدهاند.همانگونه که قرآن مجید درباره اینگونه اشخاص میفرماید:
« و مِنَ الْأَعْرَابِ مَنْ یَتَّخِذُ مَا یُنفِقُ مَغْرَماً وَ یَتَرَبَّصُ بِکُمُ الدَّوَائِرَ عَلَیْهِمْ دَائِرَهُ السَّوْءِ وَ اللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ »؛گروهی از (این) اعراب بادیهنشین،چیزی را که (در راه خدا) انفاق میکنند،غرامت محسوب میدارند؛و انتظار حوادث دردناکی برای شما میکشند؛حوادث دردناک برای خود آنهاست؛و خداوند شنوا و داناست!».(توبه، آیه ۹۸)
این سخن را با حدیثی از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام پایان میدهیم:
«إِنَّ صَاحِبَ النِّعْمَهِ عَلَی خَطَرٍ إِنَّهُ یجِبُ عَلَیهِ حُقُوقُ اللَّهِ فِیهَا وَ اللَّهِ إِنَّهُ لَتَکُونُ عَلَی النِّعَمُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَمَا أَزَالُ مِنْهَا عَلَی وَجَلٍ وَ حَرَّکَ یدَهُ حَتَّی أَخْرُجَ مِنَ الْحُقُوقِ الَّتِی تَجِبُ لِلَّهِ عَلَی فِیهَا فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ أَنْتَ فِی قَدْرِکَ تَخَافُ هَذَا قَالَ نَعَمْ فَأَحْمَدُ رَبِّی عَلَی مَا مَنَّ بِهِ عَلَی؛ کسانی که صاحب نعمتی هستند در خطرند تا حقوق واجب آن را بپردازند.به خدا سوگند هنگامی که نعمتهایی از سوی خداوند متعال به من میرسد من ترسانم-در اینجا امام علیه السلام دست خود را به نشانه وحشت و اضطراب تکان داد-تا زمانی که حقوقی را که برای خداوند در آن بر من واجب است بپردازم.راوی عرض میکند:فدایت شوم شما هم با آن مقام و منزلتی که دارید باز بیمناکید؟ فرمود:آری من خدا را برای نعمتهایی که به من بخشیده است حمد و ستایش میکنم».( کافی، ج ۳، ص ۵۰۳، ح 19.)
2-صعصعه و غالب و فرزدق کیستند؟
فرزدق همان شاعر معروفی است که نام اصلیاش همام و لقبش فرزدق بود و اشعار او درباره امام زین العابدین علیه السلام در برابر هشام بن عبدالملک در کنار خانه خدا او را مشهور ساخته است که در آن اشعار بسیار بلند و زیبا و پرمعنایش مقام امام علیه السلام را به بهترین وجه در مقابل دشمنش بیان کرد و از عواقب آن نیز نترسید.
و در جریان کربلا هنگامی که خبر از آن حادثه خونین شد جمله تکان دهندهای بیان کرد.گفت:اگر عرب به دلیل شهادت فرزند بهترین فرد عرب خشم گیرد و یکپارچه بر ضد آن قاتلان قیام کند سبب دوام عزت و کرامت آنها خواهد شد و اگر کوتاهی کند و حرکتی انجام ندهد برای همیشه از سوی خداوند به ذلت گرفتار خواهد شد.و این بیت را دراینباره گفت:
و انتم لا تثار لابنِ خَیرِکم فالقُوا السّلاحَ و اغزِلوا بالمَغازِل
اگر برای خونخواهی فرزند بهترین فردتان قیام نمیکنید سلاحها را کنار بگذارید و همانند پیرزنان مشغول پشمریسی شوید.
فرزدق از همان کودکی شعر میگفت.مردی غیور و بسیار شجاع و باشخصیت بود.در کتاب الاعلام زرکلی آمده است که اگر اشعار فرزدق نبود یکسوم لغت عرب و نیمی از اخبار تاریخی آنها از میان میرفت.او در سال 110 هجری چشم از جهان فرو بست.(الاعلام زرکلی، مدخل همام بن غالب .)
اما غالب،پدر فرزدق طبق گفته زرکلی در الاعلام،مردی بسیار باسخاوت و از قبیله بنی تمیم بود بهقدری در سخاوت مشهور بود که حتی بعد از مردنش افرادی که گرفتار فقر میشدند به قبر او پناه میبردند که در یکی از این حادثهها فرزدق زنی را دید که به قبر پدرش،غالب،پناه آورده است،سؤال کرد:مشکلت چیست؟ او مشکل خود را فقر بیان کرد و فرزدق مشکل او را به نحو کامل حل نمود.غالب در حدود سال چهل قمری چشم از جهان فرو بست.
پدر غالب نیز که جد فرزدق بوده و صعصعه بن ناجیه نام داشت مرد بسیار سخاوتمندی بود که سخاوت خود را برای فرزندانش نیز به یادگار گذاشت.
در حالات او نوشتهاند که این انسان آزاده شریف در عصر جاهلیت با بسیاری از عادات زشت آنها مبارزه میکرد تا آنجا که سیصد و شصت دختر را که پدرانشان میخواستند آنها را زنده به گور کنند از پدرانشان خرید و از مرگ نجات داد.حتی در یک مورد برای نجات نوزاد دختری که پدرش تصمیم بر قتل او گرفته بود مرکب سواری خود را به اضافه دو شتر به پدر آن دختر داد.هنگامی که این خبر به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رسید فرمود:کار بسیار بزرگی انجام دادی و پاداش تو نزد خدا محفوظ است و حتی فرمود:همین پاداش برای تو بس که خداوند بهسبب آن،نعمت اسلام را بر تو ارزانی داشت.
وفات او را بعد از سال 9 هجری نوشتهاند.(برای توضیح بیشتر به شرح نهج البلاغه مرحوم شوشتری، ج ۱۳، ص ۲۲۶ و الاعلام زرکلی مراجعه شود)
Imām Ali ibn Abū Tālib asked Ghalib ibn Sa'sa'ah, father of al-Farazdaq (the famous Arab poet who was born before Islam in around 641 A.D. and died in around 110 A.H./728 A.D.), during a conversation between them: “What about the large number of your camels?!” The man replied: “They have been swept away by (the performing of) obligations, O Imām Ali ibn Abū Tālib!“ Whereupon Imām Ali ibn Abū Tālib said: “That is the most praiseworthy way of (losing) them.
وَ قَالَ علیه السلام مَنِ اتّجَرَ بِغَیرِ فِقهٍ فَقَدِ ارتَطَمَ فِی الرّبَا
ترجمهها:
(اقتصادی) و درود خدا بر او، فرمود: کسی که بدون آموزش فقه اسلامی تجارت کند، به ربا خواری آلوده شود !.
آن که بی دانستن فقه به بازرگانی پرداخت خود را در ورطه ربا انداخت.
کسی که تجارت کند بی دانستن احکام بیع و شرا بیفتد در ربا بعد از آن بیفتد یعنی پیوسته در راه افتد
و فرمود (علیه السلام): هر که علم فقه نداند و تجارت کند، در ورطه ربا افتد.
و آن حضرت فرمود:کسی که بدون آگاهی به احکام،به تجارت برخاست در ورطه ربا افتاد .
شروح:
(هر کس بدون دانستن احکام دین تجارت کند، در ربا درافتد). عبارت ارتطم فی الوحل و نحوه، یعنی گل و لای فرو رفت و راه نجات نداشت. این صفت مستعار برای کسی است که ناآگاه باشد، از آن رو که نجات از ربا برایش غیرممکن است. زیرا مسائل ربا با مسائل بیع اشتباه میشود به طوری که جز بزرگان فقها با اختلاف شدیدی که در بین آنها هست، کسی تفاوت این دو را درنمییابد. مانند فروختن گوشت گاو در مقابل گوشت گوسفند با مقدار زیادی که ابوحنیفه جایز دانسته و میگوید اینها دو جنس مختلفند ولی شافعی منع کرده است و مسائل دیگر از این قبیل …
وَ قَالَ ع:مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِی الرِّبَا .
یقول تجر فلان و اتجر فهو تاجر و الجمع تجر مثل صاحب و صحب و التجارة و التجر بمعنی واحد إذا أخذتهما مصدرین لتجر و أرض متجرة یتجر فیها.
و ارتطم فلان فی الوحل و الأمر إذا ارتبک فیه و لم یقدر علی الخروج منه و إنما قال ع ذلک لأن مسائل الربا مشتبهة بمسائل البیع و لا یفرق بینهما إلا الفقیه حتی أن العظماء من الفقهاء قد اشتبه علیهم الأمر فیها فاختلفوا فیها أشد اختلاف کبیع لحم البقر بالغنم متفاضلا هل یجوز أم لا و کذلک لبن البقر بلبن الغنم و جلود البقر بجلود الغنم فقال أبو حنیفة اللحوم و الألبان و الجلود أجناس مختلفة فیجوز بیع بعضها ببعض متفاضلا نظرا إلی أن أصولها أجناس مختلفة و الشافعی لا یجیز ذلک و یقول هو ربا و کذلک القول فی مدی عجوة و درهم بمد عجوة و کذلک بیع الرطب بالتمر متساویا کیلا کل ذلک یقول الشافعی إنه ربا و أبو حنیفة یخرجه عن کونه ربا و مسائل هذا الباب کثیرة
(و قال علیهالسلام: من اتجر بغیر فقه) کسی که تجارت کند بی دانش به احکام بیع و شراء (فقد ارتطم فی الربا) پس به تحقیق که بیفتد در ربا و ممکن نباشد او را خلاصی از آن مادام که جاهل باشد به مسائل بیع و شراء
(ارتطم فی الوحل) یعنی در گل بند و فروشد. هر که تجارت کند بیعلم به احکام شرعی در بیع و شرا به تحقیق بیفتد در ربا و ممکن نباشد او را خلاصی.
و قال علیهالسلام: «من اتجر بغیر فقه ارتطم فی الربا.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که تجارت کند بدون علم به احکام شرعیهی آن، پس به تحقیق که بیفتد در ورطهی ربای حرام.
اللغه: (ارتطم) فی الوحل و نحوه: وقع فیه فلم یمکنه الخلاص یقال: تجر فلان و اتجر فهو تاجر. المعنی: الربا یقع علی وجهین: 1- ربا البیع و هو مبادله جنس بمثله مع الزیاده. 2- ربا القرض و هو اقراض شیء مع اشتراط الزیاده فی رده، و فی کل منهما مسائل دقیقه لا یمیزها الا الفقیه الماهر، حتی ان العظماء من الفقهاء قد اشتبه علیهم الامر فی بعض الفروع و اختلفوا فیها اشد الاختلاف کبیع لحم البقر بلحم الغنم متفاضلا، و کذا لبنهما و جلودهما و غیر ذلک. الترجمه: فرمود: هر کس نادان بمسائل کسب معامله کند در منجلاب ربا فرو افتد.
ای ارتبک فیه من (ارتطم فی الوحل) و رواه (الکافی) عنه (علیه السلام) هکذا (من اتجر بغیر علم ارتطم فی الربا ثم ارتطم. و روی عنه (علیه السلام) لا تقعدون فی السوق الا من یعقل الشراء و البیع یا معشر التجار الفقه ثم المتجر و الله للربا فی هذه الامه اخفی من دبیب النمل علی الصفا شوبوا ایمانکم بالصدق، التاجر فاجر و الفاجر فی النار الا من اخذ الحق و اعطی الحق. هذا، و فی نزول اسباب الواحدی مسندا عن ابن عباس بلغنا ان آیه الربا نزلت فی بنیعمرو بن عمیر بن عوف من ثقیف و فی بنی المغیره من بنی مخزوم و کان بنوالمغیره یربون لثقیف فلما اظهر الله تعالی رسوله علی مکه (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) وضع یومئذ الربا کله فاتی بنوعمرو و بنوالمغیره الی عتاب بن اسید و هو علی مکه فقال بنوالمغیره ما جعلنا اشقی الناس بالربا. وضع عن الناس غیرنا و قال بنوعمرو صولحنا علی ان لنا ربانا فکتب عتاب فی ذلک الی النبی (صلی الله علیه و آله) فنزلت (یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و ذروا ما بقی من الربوا ان کنتم مومنین فان لم تفعلوا فاذنوا بحرب من الله و رسوله … ) فعرف بنوعمر و ان لایدان لهم بحرب یقول تعالی ( … و ان تبتم فلکم رووس اموالکم لا تظلمون- فتاخذون اکثر- و لا تظلمون) فتبخسون منه.
ارتطم: وقع. و الربا من کبائر المحرمات اخذا و عطاء، و یکون فی القرض و غیره، و له شروط، و فروعه کثیره، یقع الالتباس فیها او فی الکثیر منها، و لذا امر الامام ارباب التجاره ان یتفقهوا فی مسائل البیع و الدین کیلا یقعوا فی الحرام. و استقصی الفقهاء کل ما یتصل بالربا من قریب و بعید. و من اراد التوسع فی معرفه الربا و فروعه فعلیه بملحقات عروه الوثقی للسید کاظم الیزدی.
… فقد ارتطم فی الرباء: ارتطم وقع فی الورطه فلم یمکنه الخلاص و التاجر اذا لم یکن علی علم بالفقه لا یامن الوقوع فی الربا جهلا
امام علیهالسلام (در زیان نادانی به احکام دین) فرموده است: کسی که بدون دانستن احکام دین داد و ستد کند در ربا (بهره دادن و گرفتن در وام که حرام و موجب کیفر الهی است) فرو رود (گرفتار شود).
کسانی در جامعه ترقی میکنند و میتوانند در موقعیت خود حداکثر خدمت را به جامعه بنماید که در کار خود تخصص داشته باشند. بازرگانی که وارد تجارت میشود صرف نظر از مسائل اقتصادی باید به مسائل فقهی هم آگاه باشد تا ناخودآگاه بدام انحراف نیفتد. از این رهگذر است که اسلام آن همه سفارش درباره علم و دانش و رشد فکری نموده است.
و قال علیهالسلام: (من اتجر بغیر فقه) ای بدون معرفه الاحکام الشرعیه (فقد ارتطم) ای وقع (فی الربا) اذ کثیر من المعاملات توجب الربا، فاذا عرف الانسان الفقه، تجنب تلک المعاملات، و الا وقع فیها.
اللغه: ارتطم: وقع فی الورطه فلا یمکنه الخلاص. الشرح: دعوه الی التفقه فی الدین. خصوصا فی ابواب التجاره خوفا من المعاملات الربویه التی یمکن ان یقع فیها الانسان دون ان یعرف، اذا ربما باع مثلا بازید من مثله مما یکال او یوزن فیقع فی الربا …
«آن کس که بدون دانستن فقه به بازرگانی پرداخت، خود را در ربا انداخت.»
ابن ابی الحدید پس از توضیح لغوی درباره اتجار و ارتطام که به معنی بازرگانی و در گل و لای ماندن است، می گوید: علی علیه السّلام از این جهت این سخن را گفته است که مسائل ربا و خرید و فروش سخت مشتبه است و میان آنها را جز فقیه کسی فرق نمی تواند بگذارد. آن چنان که فقیهان بزرگ در این مسأله گرفتار شبهه و اختلاف شدید با یکدیگر شده اند، مثلا آیا جایز است مقداری از گوشت گاو را با مقدار بیشتری از گوشت شتر فروخت یا نه؟ همچنین در مورد شیر و پوست گاو و گوسپند.
ابو حنیفه می گوید: چون این گوشت و شیر و پوست از اجناس مختلف هستند که به هر حال گاو و شتر و گوسپند هم مختلف اند و فروختن برخی از آن به مقدار بیشتری از دیگری جایز است و حال آنکه شافعی اجازه نمی دهد و می گوید رباست. همچنین درباره اینکه دو مد خرمای عجوه و یک درهم را می توان در قبال یک مد عجوه خرید و آیا می توان دو کیل مساوی رطب را با خرمای معمولی فروخت یا نه، میان ابو حنیفه و شافعی اختلاف است، شافعی آنها را ربا می داند و ابو حنیفه ربا نمی داند و مسائل این باب بسیار است.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِی الرِّبَا.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که بدون آگاهی (از احکام الهی) به تجارت پردازد
در رباخواری غوطهور میشود.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم کلینی پیش از سید رضی این گفتار حکیمانه را در فروع کافی، کتاب المعیشه، فروع کافی مسندا از امام صادق علیه السلام از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل می کند همچنین صدوق با اضافه ای در من لایحضره الفقیه. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۷))
هشدار به بازرگانان
امام علیه السلام در اینجا به تجار هشدار میدهد که احکام فقه اسلامی را مخصوصاً در مسائل مربوط به ربا فرا گیرند تا گرفتار رباخواری نشوند.میفرماید:«کسی که بدون آگاهی (از احکام اسلام) به تجارت بپردازد در رباخواری غوطهور میشود»؛ (مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِی الرِّبَا).
«اتجر» و«تَجَرَ»هر دو به معنای تجارت کردن و خرید و فروش نمودن است.
«ارتطم» از ماده«رطم»(بر وزن ختم) به معنای فرو رفتن در چیزی است که امکان بیرون آمدن از آن نیست و معمولاً تشبیه به گلولای عمیق و باتلاق میکنند که وقتی کسی در آن بیفتد قادر به خروجنمیباشد.در لسانالعرب، ارتطام را به معنای فرو رفتن در چیزی دانسته است که اگر هم کسی بتواند از آن بیرون بیاید با اندوه و غم سنگینی خواهد بود.
روشن است که ورود در هر کاری بدون آگاهی از مسائل مربوط به آن، مشکلآفرین است بهخصوص ورود در تجارت با عدم آگاهی از فقه اسلامی انسان را گرفتار معاملات حرام و اعمال نامشروع میکند و دلیل آن این است که فقه اسلامی در امر تجارت و خرید و فروش دستورات دقیقی دارد که بخشی از مهمترین آن دستورات مربوط به رباست.
در فقه اسلامی دو نوع ربا داریم:یکی ربای معاملی و آن خرید و فروش جنسی در مقابل جنس مشابه آن با تفاضل است.مثلاً خریدن یک تن گندم نامرغوب در مقابل نیم تن گندم مرغوب.این کار،ربا و حرام است.همچنین درمورد اشیاء دیگر.
در اینکه چه چیزهایی با یکدیگر همجنس میباشند در میان فقها گفتگوهای زیادی است تا آنجا که حتی گروهی کره و روغن را با شیر یک جنس میدانند و خرید و فروش آنها را با تفاضل،ربا میشمارند و شرح این اجناس و بحثهای مربوط به آنها در کتب فقهی بهصورت گسترده آمده است.
نوع دوم،ربای قرضی است و آن اینکه انسان چیزی به دیگری وام بدهد و در مقابل آن اضافهای بگیرد و جالب این که این اضافه ممکن است ازقبیل همان جنس باشد مانند دادن یک میلیون پول نقد به کسی در برابر گرفتن یک میلیون و نیم،بعد از گذشتن یک سال،و یا از غیر آن جنس باشد و حتی اگر کسی چیزی را به دیگری وام بدهد و بگوید برای پدرم فلان سوره قرآن را نیز بخوان، این را هم نوعی ربا میدانند و یا خدمات دیگر که ارزشی دارد.همانگونه که در حدیث معروفی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است که فرمود:
«کُلُّ قَرضٍ جَرّ منفعهً فهو وَجهٌ مِن وجوهِ الرِّبا؛ هر وامی که جذب منفعتی کند نوعی رباست».(السنن الکبری للبیهقی، ج ۵، ص ۳۵۰)
یعنی هر شرطی که سودی را برای دهنده قرض به بار آورد ربا محسوب میشود خواه مبلغ اضافی باشد یا انجام کاری و یا حتی شرط معامله به مثل که در برابر این وام بعداً وامی به او بپردازد.تمام اینها از اشکال رباست.
با توجه به پیچیدگیهایی که در مسأله ربا وجود دارد کسی که وارد میدان تجارت بشود و آگاهی از این مسائل نداشته باشد احتمال بسیار میرود که گرفتار رباخواری شود.
عدهای از شارحان نهج البلاغه پیچیدگیهای حکمی مسأله ربا را نیز در اینجا مطرح کردهاند که در ربای معاملی چه چیزهایی همجنس است و چه چیزهایی همجنس نیست که شبیه آن را در ربای قرضی و اینکه چه چیزهایی شرط اضافی محسوب میشود و چه چیزهایی محسوب نمیشود میتوان تصور کرد.
ولی باید توجه داشت که اختلافات حکمی مشکلی ایجاد نمیکند زیرا مجتهد بعد از تلاش و کوشش اگر گرفتار خطا بشود معذور است و امام علیه السلام در این زمینه هشدار نداده است بلکه نظر مبارک امام علیه السلام اشتباهی است که در تشخیص موضوع برای ناآگاهان پیدا میشود و اگر در فراگرفتن مسائل مربوط به ربا و کسبهای حلال و حرام کوتاهی کرده باشند مشکل بیشتر میشود.
در تأیید این سخن در روایتی که ذیل گفتار حکیمانه مورد بحث در کتاب شریف کافی آمده است میخوانیم که امیر مؤمنان علیه السلام میفرمود:
«لَا یقْعُدَنَّ فِی السُّوقِ إِلَّا مَنْ یعْقِلُ الشِّرَاءَ وَ الْبَیعَ؛ کسی در بازار ننشیند مگر اینکه احکام خرید و فروش را به خوبی بداند».(کافی، ج ۵، ص ۱۵۴، ح ۲۳.)
و در حدیث دیگری که اصبغ بن نباته از آن حضرت نقل میکند میخوانیم که امیرمؤمنان علیه السلام بر منبر میفرمود:
«یا مَعْشَرَ التُّجَّارِ الْفِقْهَ ثُمَّ الْمَتْجَرَ الْفِقْهَ ثُمَّ الْمَتْجَرَ الْفِقْهَ ثُمَّ الْمَتْجَرَ وَ اللَّهِ لَلرِّبَا فِی هَذِهِ الْأُمَّهِ أَخْفَی مِنْ دَبِیبِ النَّمْلِ عَلَی الصَّفَا شُوبُوا أَیمَانَکُمْ بِالصِّدْقِ التَّاجِرُ فَاجِرٌ وَ الْفَاجِرُ فِی النَّارِ إِلَّا مَنْ أَخَذَ الْحَقَّ وَ أَعْطَی الْحَقَّ؛ ای جمعیت تجار! اول آگاهی بر مسائل سپس تجارت،و این سخن را سه بار تکرار نمود آنگاه فرمود:به خدا سوگند ربا در میان این امت پنهانتر است از جنبش مورچه بر سنگ سخت.ایمان خود را با حق بیامیزید.تاجر،فاجر است و فاجر در دوزخ است مگر کسی که حق بدهد و حق بستاند».(کافی، ج ۵، ص ۱۵۰، ح ۱)
خطرات ربا
میدانیم در اسلام درباره تحریم ربا تأکید بسیار فراوانی شده تا آنجا که به رباخواران از سوی خدا اعلام جنگ شده است:« فَإِنْ لَّمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِّنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ »؛اگر دست از رباخواری برندارید خدا و پیامبرش به شما اعلام جنگ میکنند».(بقره، آیه ۲۷۹.)
آیات دیگری در قرآن مجید از سرنوشت شوم رباخواران در روز قیامت و شامل آنها شدن عذاب الهی در این دنیا نیز خبر میدهد.
این حکم اسلامی بسیار حساب شده و حکیمانه است زیرا جامعهای که رباخواری در آن رایج گردد به زودی به دو گروه فقیر و ثروتمند تقسیم میشود.
ثروتمندانی که بدون کار کردن،هر روز آلاف و الوفی درآمد دارند و زحمتکشانی که هرچه زحمت میکشند باید در جیب رباخواران بریزند.
مفاسد شدید رباخواری را در دنیای امروز با چشم میبینیم تا آنجا که در عصر ما بحرانهای شدیدی در امور اقتصادی کشورهای بزرگ دنیا پیدا شده که یکی از علل مهم آن همین مسأله رباخواری است که حتی امروز که این بحث را مینویسیم هنوز از تنگنای آن بحرانها خارج نشدهاند و آینده روشنی در پیش ندارند.
از این گذشته،رباخواری مسائل اخلاقی را درهم میکوبد و سبب کینه شدید قشرهای ضعیف جامعه از ثروتمندان رباخوار میشود که گاه براثر تراکم کینهها شورشهای عظیمی جامعه را فرامیگیرد.
یکی از مشکلات دنیای امروز بانکهای رباخوار است که رباخواری در تار و پود آنها تنیده و هرچه مصلحان خیراندیش اسلامی میکوشند که رباخواری را از آن حذف کنند باز بهصورت دیگری ورود پیدا میکند و کار به جایی میرسد که همه جامعه را آلوده میسازد.آنگونه که در حدیث نبوی آمده است:
«یأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ لَا یبْقَی أَحَدٌ إِلَّا أَکَلَ الرِّبَا فَإِنْ لَمْ یأْکُلْهُ أَصَابَهُ مِنْ غُبَارِهِ؛ زمانی برای مردم فرا میرسد که همه رباخوار میشوند و اگر کسی رباخوار نباشد گرد و غبار ربا بر دامن او مینشیند».(مستدرک الوسائل، ج ۱۳، ص ۳۳۳، ح ۱۸.)
البته اگر قراردادی بین وامدهنده و وامگیرنده نباشد ولی وامگیرنده به عنوان یک کار اخلاقی و تشکر از دهنده وام بههنگام پس دادن وام،هدیهای بر آن بیفزاید شرعاً اشکالی ندارد.مهم آن است که وامدهنده خود را طلبکار چیزی نداند و مطالبه سودی نکند؛خواه کم باشد یا زیاد.(برای توضیح بیشتر درباره ربا، خطرات ربا و مضرات آن میتوانید به کتاب بانکداری اسلامی مراجعه کنید.)
Imam Ali ibn Abū Tālib said: “Whoever trades without knowing the rules of religious law will be involved in usury.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن عَظّمَ صِغَارَ المَصَائِبِ ابتَلَاهُ اللّهُ بِکِبَارِهَا
ترجمهها:
(اعتقادی، اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: کسی که مصیبتهای کوچک را بزرگ شمارد خدا او را به مصیبتهای بزرگ مبتلا خواهد کرد .
آن که مصیبتهای خرد را بزرگ داند، خدا او را به مصیبتهای بزرگ مبتلا گرداند.
و فرمود هر که بزرگ دارد مصیبتهای کوچک را مبتلا سازد او را خدا بمصیبتهای بزرگ آن
و فرمود (علیه السلام): هر که مصیبتهای خرد را بزرگ شمارد، خدایش به مصیبتهای بزرگ دچار خواهد کرد.
و آن حضرت فرمود:آن که مصائب کوچک را بزرگ شمارد خداوند او را به مصائب بزرگ مبتلا سازد .
شروح:
(هر کس گرفتاریهای کوچک را بزرگ شمارد، خداوند او را دچار گرفتاریهای بزرگ گرداند). از آن رو چنین است که آن شخص با بیتابی و خشمناک شدن از قضای الهی آمادهی گرفتاری بیشتر میگردد، در صورتی که اگر در برابر گرفتاری خدا را سپاس گوید، برای برطرف کردن بلا آماده خواهد شد.
وَ قَالَ ع:مَنْ عَظَّمَ صِغَارَ الْمَصَائِبِ ابْتَلاَهُ اللَّهُ بِکِبَارِهَا .
إنما کان کذلک لأنه یشکو الله و یتسخط قضاءه و یجحد النعمة فی التخفیف عنه و یدعی فیما لیس بمجحف به من حوادث الدهر أنه مجحف و یتألم بین الناس لذلک أکثر مما تقتضیه نکبته و من فعل ذلک استوجب السخط من الله تعالی و ابتلی بالکثیر من النکبة و إنما الواجب علی من وقع فی أمر یشق علیه و یتألم منه و ینال من نفسه أو من ماله نیلا ما أن یحمد الله تعالی علی ذلک و یقول لعله قد دفع بهذا عنی ما هو أعظم منه و لئن کان قد ذهب من مالی جزء فلقد بقی أجزاء کثیرة.
و قال عروة بن الزبیر لما وقعت الأکلة فی رجله فقطعها و مات ابنه اللهم إنک أخذت عضوا و ترکت أعضاء و أخذت ابنا و ترکت أبناء فلیهنک لئن کنت أخذت لقد أبقیت و لئن کنت ابتلیت لقد عافیت
(و قال علیهالسلام: من عظم صغار المصائب) کسی که بزرگ دارد مصیبتهای کوچک را (ابتلاه الله بکبارها) مبتلا گرداند او را خدای تعالی به مصیبتهای بزرگ زیرا که به واسطه عدم رضای او به قضاء و تضجر و تسخط او به حکم خدا، مستعد آن گردد که وارد شود بر او زیادتی بلا
هر که بزرگ شمارد خردهای مصیبتها را، مبتلا گرداند او را خدای عزوجل به بزرگهای آنها.
و قال علیهالسلام: «من عظم صغار المصائب، ابتلاه الله بکبارها.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که بزرگ شمرده مصیبتهای کوچک را، مبتلا گرداند خدا او را به مصیبتهای بزرگ.
المعنی: لعل سره ان من حکم نزول البلا تادیب العبد علی الصبر و حصول ملکه الصبر له بالمقاومه تجاه البلا، فاذا عظم المصیبه الصغیره یظهر منه الجزع فیبتلیه الله بکبیرتها لیرضی بصغیرتها و یصبر علیها، کما حکی ان رجلا رکب البحر مع عبد له فشرع العبد یجزع عن اهوال البحر و احوالها و هو یسلیه و لا یفید، فعرض حاله علی حکیم معه فی السفینه فقال: القه فی البحر ثم خذه، ففعل فسکت العبد بعد ذلک و اطمان. الترجمه: فرمود: هر که مصیبت کوچک را بزرگ شمارد خداوند به مصیبتهای بزرگ گرفتار کند.
(الفصل السابع و الاربعون- فی التعازی و التهانی) اقول: فی(کامل المبرد): قال علی بن الحسین(علیه السلام) حین مات ابنه فلم یر منه جزع، فسئل عن ذلک فقال: امر کنا نتوقعه فلما وقع لم ننکره. و قیل: ان حارث بن عبدالله الباهلی کان له بنون سبعه حلب لهم فی علبه فمج فیها افعی فبعث بها الیهم فشربوها فماتوا جمیعا، و هلکت لجار له شاه فجعل یعلن بالبکاء علیها، فقال قائل: یا ایها الباکی علی شاته یبکی جهارا غیر اسرار یا ایها الباکی علی شاته ما لقی الحارث فی الدار و قالوا: دخل کعب البقر الهاشمی علی محمد بن عبدالله بن طاهر یعزیه باخیه فقال: اعظم الله مصیبه الامیر. فقال: اما فیک فقد فعل.
ملک عظیم زال ملکه، و رای نفسه فی طرقه عین کاحد السوقه، لا یملک شیئا حتی مقدار موطیء قدمه.. فماذا یصنع؟ هل یبکی و ینوح؟ و لنفترض انه بکی و شکی فهل یعود ما فات؟ و متی کان البکاء حلال المشاکل؟ ان الهم و الغم یشل العقل و الجسم، و یضاعف المصاب، و یحوله الی کارثه مهلکه.. ان آخر قیاصره الصین کان اعظم ملک علی وجه الارض، و ما زال حیا یرزق، و حین ذهب ملکه تناسی کل شیء، و عمل فی احدی الحدائق باجر زهید، یسقی الزهور، و یقتلع الاعشاب الطفیلیه بیده، و الف العدید من الکتب عن حیاته کعبره وعظه لکل من ینتفع بالعظات و العبر. و هکذا کل عاقل ینسجم مع عالمه و واقعه و الا انفصل عن هویته، و عاش فی عالم الاساطیر و الخرافات.
… ابتلاه الله بکبارها: من تفاقم به الجزع و لم یجمل منه الصبر عند المصائب الخفیفه حمله الهم الی ما هو اعظم منها
امام علیهالسلام (در زیان ناسپاسی) فرموده است: هر کس مصائب و اندوههای کوچک و بزرگ شمارد خداوند او را به بزرگهای آنها گرفتار گرداند (زیرا بزرگ شمردن اندوه کوچک دلیل بر راضی نبودن به قضاء و قدر الهی است که مستلزم مستعد بودن برای فزونی بلاء و اندوه است، ولی اگر آدمی بر مصیبت و اندوهی که پیش میآید خدا را سپاسگزار باشد آماده برای دفع آن شود).
هر کسی در زندگی خود در اثر نادانی و یا لطف خدا برای تجربه افزودن به مشکلات و ناراحتیهای گرفتار میگردد در چنین مشکلاتی هرگاه انسان بیتابی کرد تمرکز فکر را از دست میدهد و تجربه نمیآموزد در نتیجه خود را میبازد و به مشکلات مهمتری گرفتار میگردد. یوسف که به چاره افتاد صبر کرد خدا نجاتش داد و به خانه عزیز فرستادش ولی آنگاه که از زندانی شدن که مقدمه ریاستش بود اظهار نارحتی کرد خدا وسائل آزادیش را به تاخیر انداخت.
و قال علیهالسلام: (من عظم صغار المصائب) ای عدها عظیمه (ابتلاه الله بکبارها) جزائا علی جزعه و عدم صبره فی الصغار.
الشرح: ان من لم یرض بقضاء الله الصغیر ابتلاه الله بکبیر الامور و عظیمها لکی یعود الی الله و یسلم اموره الیه و یصبر علی بلائه و ان الجزع و الحزن لا یحل مشکله و لا یرفع مصیبه فلذا یجب التجلد و الصبر و الرجوع الی الله …
«آن که مصیبتهای کوچک را بزرگ شمرد خداوندش گرفتار مصایب بزرگ فرماید.»
بدون تردید همین گونه است که چنان شخصی از خداوند شکایت می کند و قضای خدا را خوش نمی دارد و نعمتی را که در تخفیف مصیبت او داده شده است، منکر است و چیزهایی از حوادث روزگار را که بسیار سخت نیست، بسیار سخت می داند و میان مردم بیش از حد لازم اظهار اندوه می کند. و هر کس که چنین کند سزاوار خشم خداوند است و به نکبت بیشتری گرفتار می شود. وظیفه هر کس است که چون در کاری سخت افتاد و از آن متألم شد یا چیزی از تن و مال خود را از دست داد، خداوند متعال را ستایش کند و بگوید: شاید با این کار گرفتاری و بلای بزرگتری را از من دفع داده است و بر فرض که بخشی از مال من از میان رفته است، بخشهای بیشتری باقی مانده است. آن چنان که چون خوره بر پای عروة بن زبیر افتاد و آن را قطع کردند و پسرش هم مرد، گفت: بار خدایا اگر عضوی از مرا گرفتی، اعضای دیگر را رها فرمودی و اگر پسری را گرفتی، پسرانی را باقی گذاردی. آنچه فرمودی گوارا باد، اگر چیزی گرفتی، چیزها باقی نهادی و اگر مبتلا فرمودی، عافیت بخشیدی.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْ عَظَّمَ صِغَارَ الْمَصَائِبِ ابْتَلاَهُ اللّهُ بِکِبَارِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که مصیبتهای کوچک را بزرگ شمارد خداوند او را به مصائب بزرگ
مبتلا میسازد.(سند گفتار حکیمانه:
میدانی این کلام شریف را در کتاب خود، مجمع الامثال آورده و قرائنی در کتاب اوست که نشان میدهد روایات خود از علی علی را از منبع دیگری نقل کرده است. این طلحه شافعی نیز در مطالب السؤول این گفتار حکیمانه را در ضمن سخنان دیگری از امیرمؤمنان علی ما أورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۸)
اضافه میکنیم که مرحوم راوندی (متوفای ۵۷۳) این کلام شریف را همراه کلام دیگری از علی علیه السلام نقل میکند. (دعوات راوندی، ص ۱۶۹، ح ۴۷۳))
مصائب کوچک را بزرگ نشمرید
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه حکیمانه به تمام کسانی که گرفتار پارهای از مسائل میشوند هشدار میدهد که ناشکری نکنند مبادا گرفتار مصیبتهای فزونتری شوند.میفرماید:«کسی که مصیبتهای کوچک را بزرگ شمارد خداوند او را به مصائب بزرگ مبتلا میکند»؛ (مَنْ عَظَّمَ صِغَارَ الْمَصَائِبِ ابْتَلاَهُ اللّهُ بِکِبَارِهَا).
زندگی این جهان خالی از مصائب نیست منتها هر کسی به یک شکل گرفتار مصیبت میشود.آیا میتوان کسی را پیدا کرد که در تمام عمر مصیبتی ندیده باشد؟ آیا طول عمر که یکی از مواهب الهی است همواره توأم با تلخی مصائب دوستان و بستگان و آشنایان نیست؟ آیا افرادی که از عمر طولانی برخوردارند در پایان کار که مصداق ارذل العمر است گرفتار انواع بیماریها نمیشوند؟
شکست در ازدواج،بیماری فرزندان،مشکلات کسب و کار،از دست دادن عزیزان،عوارض ناشی از خشکسالیها و مانند آن،مصائبی است که هرکس به یک یا چند مورد از آن گرفتار است.
و همانگونه که در مباحث توحیدی آوردهایم بروز این حوادث فلسفههای زیادی دارد.گاه آزمایش و امتحان است،گاه کفاره گناهان،گاه زنگ بیدارباش و گاه در ظاهر مصیبت است و در باطن موهبت و رحمت و بهطور دقیق نمیتوان تعیین کرد که هر مصیبتی از کجا سرچشمه گرفته هرچند در بعضی از موارد قرائنی برای شناخت سرچشمه وجود دارد.
با این حال چرا و چگونه ممکن است انسان به مجرد مشاهده مصیبتی زبان به شکایت و ناشکری بگشاید و بیتابی کند و آه و ناله سر دهد؟
ای بسا خداوند رحیم مصیبت کوچکتری را برای جلوگیری از مصیبت بزرگتری برای بندهاش فرستاده است.
در هر حال آنها که در برابر مصیبتهای کوچک جزع و فزع و بیتابی میکنند و زبان به شکایت میگشایند با این کار خود،مستحق مصیبتهای بزرگتری میشوند و به عکس اگر شکر الهی را بهجا آورند و حتی آن را به عنوان موهبتی از ناحیه او پذیرا شوند چه بسا خداوند مواهب مهمی نصیب آنها کند که آن مصیبت در برابر آن کوچک و ناچیز است.
در تفسیر عیاشی آمده است که خداوند به یکی از شیعیان دختری داده بود و او خدمت امام صادق علیه السلام رسید.حضرت او را بهسبب تولد آن دختر خشمگین دید،فرمود:بگو ببینم اگر خداوند به تو وحی میفرستاد که من جنس فرزند را برای تو انتخاب کنم یا تو برای خویش انتخاب میکنی؟ در پاسخ چه میگفتی؟ عرض کرد:میگفتم خداوندا تو انتخاب کن.امام علیه السلام فرمود:اکنون نیز خداوند برای تو انتخاب کرده است.سپس امام علیه السلام فرمود:آیا داستان آن پسری را شنیدهای که در داستان خضر و موسی علیهما السلام به دست خضر علیه السلام به قتل رسید و سرانجام خضر علیه السلام گفت:خداوند میخواست بهتر و بامحبتتر از آن پسر (کافر فاسد) را به پدرومادرش بدهد؟ آری آن پدر و مادر،آن پسر فاسد را از دست دادند و خداوند بهجای آن،دختری به آنها داد که هفتاد پیغمبر از دودمان او به عرصه وجود آمدند.(بحارالانوار، ج ۵، ص ۲۹۸)
تاریخ،افرادی را نشان میدهد که براثر روح بزرگ و فکر بلند،عظیمترین مصائب را در خود هضم میکردند و با آن کنار میآمدند تا چه رسد به مصائب کوچک.
مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود در ذیل همین کلام نورانی امیرمؤمنان علیه السلام میگوید:فرض کنید پادشاه قدرتمندی براثر حادثهای ناگهان همه چیز را از دست میدهد و براثر بعضی از حوادث بهکلی او را از حکومت کنار میگذارند.ناگهان او خود را مانند یک نفر از افراد عادی کوچه و خیابان میبیند که مالک هیچچیز حتی بهاندازه جای پایش نیست در این حال چه کند؟ آیا گریه کند؟ ناله سر دهد؟ فرض کنیم گریه کند و زبان به شکوه بگشاید آیا آنچه را که از دست رفته بازمییابد؟ در چه زمانی گریه حلال مشکلات بوده در حالی که غم و اندوه،عقل و جسم را ضعیف میکند و مصیبت را سنگینتر میسازد و آن را به مشکلات مهلکی مبدل میکند.
سپس مرحوم مغنیه میگوید:آخرین پادشاه چین،بزرگترین پادشاه روی زمین بود ولی هنگامی که حکومتش از دست رفت همه آن قدرتها و امکانات را به فراموشی سپرد و در یکی از باغستانها با مزد کمی مشغول کار شد و گلها را آبیاری میکرد و علف هرزهها را با دست خود میکند و در همین حال کتابهای متعددی از شرح زندگانی خود به رشته تحریر درآورد،که درس عبرتی برای کسانی است که عبرتگیر هستند.
سپس میگوید:هر شخص عاقلی باید اینگونه باشد و با واقعیتهای موجود بسازد و الا هویت خود را از دست میدهد و در جهانی مملو از خرافات و اوهام و خیالات زندگی میکند.(شرح نهج البلاغه مغنیه، ج ۴، ص ۴۸۳)
وقتی بزرگترین مصیبتها را میتوان به فراموشی سپرد و بهجای ناله و فریاد و بیتابی،زندگانی جدید مناسب و آرامبخشی ساخت چگونه نمیتوان با مصائب کوچک کنار آمد تا مبدل به مصائب بزرگتر نشود؟
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Whoever regards small distresses as big, Allāh involves him in real big ones.”
وَ قَالَ علیه السلام مَن کَرُمَت عَلَیهِ نَفسُهُ هَانَت عَلَیهِ شَهَوَاتُهُ
ترجمهها:
(اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: کسی که خود را گرامی دارد، هوا و هوس را خوار شمارد .
هر که خود را بزرگوار دید شهوتهایش در دیده وی خوار گردید.
و فرمود هر که بزرگوار گشت بر او نفس او خوار شد بر او شهوت او بجهة تضاد این دو صفة
و فرمود (علیه السلام): هر که به کرامت نفس خود آگاه شود، شهوات در دیده اش حقیر آیند.
و آن حضرت فرمود:کسی که خود را گرامی داشت شهواتش نزد او خوار شد .
شروح:
(هر که دارای نفس کریم و بزرگوار بود، خواستههای نفس در نزد او بیارزش میگردد). توضیح این که نفس و خواستههایش دو دشمن انسانند، احترام یکی باعث خوار داشتن دیگری است پس هر کس نفس خود را گرامی داشت، آن را از عذاب خدا حفظ و حمایت میکند، و این خود باعث خوار ساختن شهوت و بیاعتنایی به آن است، زیرا هوای نفس خلاف آن را خواستار است.
وَ قَالَ ع:مَنْ کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ هَانَتْ عَلَیْهِ [شَهْوَتُهُ]
شَهَوَاتُهُ .
قد تقدم مثل هذا المعنی مرارا و من الکلام المشهور بین العامة قبح الله أمرا تغلب شهوته علی نخوته.
و الجید النادر فی هذا قول الشاعر فإنک إن أعطیت بطنک سؤله و فرجک نالا منتهی الذم أجمعا ( لحاتم الطائی،دیوانه 114. )
(و قال علیهالسلام: من کرمت علیه نفسه) کسی که کریم شد و بزرگوار گشت بر او نفس او (هانت علیه شهوته) خوار شد بر او شهوت او به جهت تضاد این دو صفت و تناقض این دو خصلت. چه اکرام احدهما مستلزم اهانت دیگری است.
فرمود هر کس که کریم گشت بر او نفس او. یعنی نفس خود را گرامی و عزیز داشت، خوار گشت بر او شهوت او.
و قال علیهالسلام: «من کرمت علیه نفسه، هانت علیه شهواته.» یعنی و گفت علیهالسلام که کسی که عزیز شد بر او نفس او، ذلیل شود بر او خواهش او، یعنی متابعت شهوتهای خود نکند تا نفس او به ذلت عقوبت گرفتار نشود.
المعنی: من نال شهوه فان کانت من حلال فقد نقص نشاطا و قوه، و ان کانت من حرام فقد نقص مع ذلک مروه و کرامه، فاتباع الشهوات موجب للنقصان فی الجسم و المال فی الدنیا، و یتبعه العذاب و السخط فی الاخره ان کان علی غیر وجه مشروع فمن یهتم بنفسه و یرید ان یحفظ کرامتها فیهون علیه شهوته و یردع عنها. الترجمه: فرمود: هر که خویش را ارجمند دارد شهوتش را خوار شمار.
و قال علیهالسلام: هکذا فی (الطبعه المصریه) و الصواب: (شهوته) کما فی ابن ابی الحدید و ابن میثم و الخطیه، قال ابن ابیالحدید: و الجید النادر فی هذا قول الشاعر: فانک ان اعطیت بطنک سوله و فرجک نالا منتهی الذم اجمعا قلت: الظاهر ان مراده علیهالسلام الشهوه المباحه فهی ایضا توجب هوان النفس، فمن کرمت علیه نفسه لابد ان تهون الشهوات المباحه عنده فیترکها، فمن عرفه الناس بکثره الاکل و النکاح یکون موهونا عندهم. و قال الشاعر: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) اذا کنت فی دار الهوان فانما ینجیک من دار الهوان اجتنابها هذا، و اعلم ان ابن ابیالحدید تفرد بنقل عناوین فی بابه الثالث لم تکن فی الطبعه المصریه الاولی و نقلها الثانیه عن ابن ابیالحدید بین قوسین. منها الرقم (336) المسوول حر حتی یعد و (342) الغنی الاکبر الیاس عما فی ایدی الناس. و منها الارقام (379) الی (41) نعم الطیب المسک خفیف محمله عطر ریحه ضع فخرک و احطط کبرک و اذکر قبرک و هو جزء العنوان 1/149. ان للولد علی الوالد حقا و ان للوالد علی الولد حقا، فحق الوالد علی الولد ان یطیعه فی کل شیء الا فی معصیه الله سبحانه، و حق الولد علی الوالد ان یحسن اسمه و یحسن ادبه و یعلمه القرآن. العین حق، و الرقی حق، و السحر حق، و الفال حق، و الطیره لیست بحق، و العدوی لیست بحق، و الطیب نشره، و العسل نشره، و الرکوب نشره، و النظر الی الخضره نشره. و منها الرقم (474): اولی الناس بالکرم من عرفت به الکرام و (453) مازال الزبیر رجلا منا اهل البیت حتی نشا ابنه المشوم عبدالله. و منها (474) ما المجاهد الشهید فی سبیل الله باعطم اجرا ممن قدر (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) فعف، لکاد العفیف ان یکون ملکا من الملائکه. و حیث ان ابن میثم لم یصدقها- و نسخته بخط الرضی رضیالله عنه- لم نعنونها و قد شرحها ابن ابیالحدید الذی تفرد بنقلها، و حیث ان نسخه ابن میثم بخط منصفه و هی خالیه فلابد اما ان یکون المصنف استنسخ کتابه ثانیا فزاد فیها و غیر، کما هو شان کل من استنسخ کتاب نفسه ثانیه، فقال ابن ابیالحدید بعد العنوان (443): و قد جاءه نعی الاشتر یقال: ان الرضی ختم الکتاب به و کتبت به نسخ ثم زاد علیه الی ان وفی الزیادات التی نذکرها فیما بعد، و اما یکون مازاد ابن ابیالحدید حواشی من المحشین اختلطت بالمتن و مثله یقع کثیرا فی الکتب. و منها ما فی (الطبعه المصریه) فی العنوانین الاخیرین فی جعلها کلام المحشین کلام الرضی کما عرفت عند ذکرهما و هو الاظهر، و ان قال ابن ابیالحدید: ان النسخه التی بنی هذا الشرح علی فضلها اتم نسخه و جدتها لنهج البلاغه، فانها مشتمله علی زیادات تخلو عنها اکثر النسخ فان الرضی رضیالله عنه لا ینقل کل کلام رآه مرویا عنه علیهالسلام بل ما کان فی غایه الفصاحه، و یبعد ان ینقل الرضی مثل قوله: نعم الطیب المسک خفیف محمله عطر ریحه و مثل قوله: العین حق … هذا، و صرح ابن ابیالحدید بانه نقل مما لیس فی النهج عنه علیهالسلام الف کلمه المشهوره و غیر المشهوره، و نحن نقلنا بعض ما وجدنا مما یناسب العناوین عند شرحها. هذا، و فی آخر الطبعه المصریه بعد (480) من عناوینه و هذا حین انتهاء الغایه بنا الی قطع المختار من کلام امیرالمومنین علیهالسلام حامدین له سبحانه علی ما من به من توفیقنا لضم ما انتشر من اطرافه و تقریب ما بعد من اقطاره، و تقرر العزم کما شرط اولا علی تفصیل اوراق من البیاض فی آخر کل باب من الابواب لیکون لانتقاض الشارد و استلحاق الوارد و ما عسی ان یظهر لنا بعد الغموض و یقع الینا بعد الشذوذ، و ما توفیقنا الا بالله علیه توکلنا و هو حسبنا و نعم الوکیل. و ذلک فی سنه اربعمائه من الهجره، و صلی الله علی سیدنا محمد خاتم الرسل و الهادی الی خیر السبل و آله الطاهرین و اصحابه نجوم الیقین. ولکن لم ینقله ابن ابیالحدید و ابن میثم هنا بل بعد الرقم (461) رب مفتون بحسن القول فیه. قال الاول: و اعلم ان الرضی رضیالله عنه قطع کتاب نهجالبلاغه علی هذا الفصل، و هکذا وجدت النسخه بخطه، و قال: هذا حین انتهاء الغایه بنا … مثله لکن فیه المنتزع بدل المختار و مقررین العزم کما شرطنا بدل و تقرر العزم کما شرط و و نعم الوکیل، نعم المولی و نعم النصیر بدل و نعم الوکیل و ذلک … ثم قال ابن میثم وجدنا نسخا کثیره فیها زیادات بعد هذا الکلام قیل انها وجدت فی نسخه کتبت فی حیاه الرضی و قرئت علیه فامضاها و اذن فی الحاقها … (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و قال الثانی و قال الرضی: و هذا حین انتهاء الغایه بنا الی قطع المختار - الی قوله- و نعم الوکیل بدون زیاده لکن فیه ایضا و مقررین کما شرطناه اولا علی تفصیل و فیه و ما عساه و مثله فی ابن ابیالحدید. ثم قال ابن میثم: بلغ المصنف فی اختیار کلامه علیهالسلام الی هنا ثم کتبت علی عهده زیاده من محاسن الکلمات اما باختیاره هو او بعض من کان یحضره من اهل العلم، و تلک الزیاده تاره توجد خارجه عن المتن و تاره موضوعه فیه ملحقه بمنقطع اختیاره، و روی انها قرئت علیه و امر بالحاقها بالمتن. ثم لیس فی واحد منهما ما فی الطبعه المصریه من قوله و ذلک …، لکن فی نسخه خطیه مورخه بسنه (1075) و ذلک فی رجب سنه اربعمائه من الهجره و صلاته علی رسوله محمد و آله و سلامه بدل ما فی الطبعه المصریه بدون زیاده.
مقیاس الکرامه عند الله و الناس هو ان یملک الانسان نفسه، و یعمل بوحی من دینه و عقله، و یصبر عند الملمات صبر الاحرار، اما من اسلس قیاده للشهوات فقد اهدر کرامته بنفسه. و قیل لحکیم: ما تشتهی؟ قال: اشتهی ان لا اشتهی.
امام علیهالسلام (درباره عزت نفس) فرموده است: هر کس را نفس کریم و بزرگوار شد (خود را ارجمند دانست) شهوتهایش نزد او خوار میگردد (از آن پیروی ننماید تا به ذلت و خواری نیفتد).
کسی که خود را درک کرد و به خویش علاقمند بود، سعی میکند کارهایی که موجب زیان جسم، روح، دنیاو آخرتش میباشد ترک کند. نه اینکه ثروتمندان راه کثافتکاری را نمیدانند، بلکه جان خود را دوست دارند و صرف نظر از قیامت، از آبروی خویش میترسند به همین جهت بیشتر کثافتکاریها زیر سر تازه به دوران رسیدهها و افراد بیخانواده و بیشخصیت است. قرآن میگوید: سقوط ملتها وقتی حتمی میشود که ثروتمندان و شخصیت دارها هم به گناه آلوده شوند.
و قال علیهالسلام: (من کرمت علیه نفسه هانت علیه شهواته) اذ تنفیذ الشهوات یوجب زوال الکرامه، فاذا کانت نفسه کریمه لم ینفذ شهواته.
الشرح: الشهوه تذل و تجعل الانسان عبدا لها فاذا قادتک شهوتک الی الطعام و لم یتوفر لدیک استعطیت الناس و مددت الیهم یدیک و فی ذلک ذل و عار و اذا قادتک شهوتک الی الزنا انحرفت عن خط الله و وقفت امام الناس لتنال العقاب الصارم و هکذا جمیع الشهوات المحرمه و قد تدخل المباحه فی بعض افرادها فتذل النفس و تهینها و من کرمت
«هر که نفس خود را گرامی بیند، شهوتش در دیده اش خوار آید.»
نظیر این معنی چند بار گذشت و از سخنان مشهور میان عوام مردم این است که خداوند زشت بدارد مردی را که شهوت او بر غرورش چیره گردد.
و از سخنان به راستی پسندیده و کمیاب در این مورد این شعر است: همانا که تو اگر خواسته شکم و فرج خود را برآوری، هر دو به نهایت نکوهیدگی می رسند.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْ کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ هَانَتْ عَلَیْهِ شَهَواتُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که برای خود شخصیت قائل است شهواتش در برابرش خوار خواهند بود.(سند گفتار حکیمانه:
این گفتار حکمت آمیز در مجمع الأمثال میدانی با تفاوتی آمده که نشان می دهد آن را از منبعی غیر از نهج البلاغه گرفته است و ابن عبد ربه در عقد الفرید نیز آن را با تفاوتی آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج۴، ص ۳۰۸).)
تضاد شخصیت با شهوات سرکش
امام علیه السلام در این گفتار حکمتآمیز اشاره به تضادی میکند که در میان شخصیت و شهوتپرستی وجود دارد،میفرماید:«کسی که برای خود شخصیت قائل باشد شهواتش در برابرش خوار خواهند بود»؛ (مَنْ کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ هَانَتْ عَلَیْهِ شَهَواتُهُ).
«شهوات» جمع«شهوت»به معنای خواسته دل است و معمولاً به مواردی گفته میشود که معقول و پسندیده نیست و یا به تعبیر دیگر جنبه افراطی و ناپسند دارد.
بدیهی است کسی که میخواهد شخصیتش در میان مردم و یا حتی برای خودش محفوظ بماند باید از بسیاری از خواستههای نفس صرفنظر کند و به تعبیر امام علیه السلام آن خواستهها در نظرش خوار و بیارزش باشد زیرا در میان این دو تضاد روشنی است.
افراد هویپرست که جز شکم و شهوت چیزی نمیفهمند در نظر عموم مردم افرادی پست و بیارزشاند و به همین دلیل مطرود هستند.
بنابراین،عواقب سوء شهوتپرستی تنها مربوط به زندگی آخرت نیست در دنیا هم شهوتپرستان زندگی بدی دارند.
تعبیر به «هانت علیه شهواته» مفهومش این نیست که خواستههای شهوانی نفس او از بین میرود بلکه در نظرش بیاهمیت میشود تا آنجا که گویی وجود ندارد.
امام علیه السلام در تعبیر دیگری که در غرر الحکم آمده است میفرماید:
«مَنْ کَرُمَتْ عَلَیهِ نَفْسُهُ لَمْ یهِنْهَا بِالْمَعْصِیهِ؛ کسی که برای خود شخصیت قائل است آن را با معصیت موهون نمیکند».(غررالحکم، ح ۴۶۱۰)
قرآن مجید در جایجای خود اشاره مستقیم یا غیر مستقیم به این حقیقت دارد.در داستان آدم علیه السلام میخوانیم که توجه به یک خواسته نفس لباس بهشتی را از اندامش فرو ریخت او را از بهشت بیرون کرد.
ولی یوسف علیه السلام با پا گذاشتن بر هوای نفس از بردگی به پادشاهی رسید.
عواقب شوم هواپرستی
هویپرستی و شهوترانی نه تنها از شخصیت انسان در جامعه و حتی نزد خودش میکاهد بلکه پیامدهای سوء خطرناکتری نیز دارد.ازجمله اینکه قرآن مجید کراراً هویپرستی را مایه ضلالت میشمرد.در سوره صاد آیه 26 خطاب به داود پیامبر علیه السلام میفرماید:« وَ لَا تَتَّبِعِ الْهَوَی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ »؛و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا منحرف میسازد».
در سوره قصص آیه 50 اینگونه اشخاص را گمراهترین مردم میشمرد:
« و مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَیْرِ هُدًی مِّنَ اللّهِ »؛و آیا گمراهتر از آنکس که پیروی هوای نفس خویش کرده و هیچ هدایت الهی را نپذیرفته،کسی پیدا میشود؟!».
در حدیث معروفی که هم از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده و هم از امیرمؤمنان علی علیه السلام،یکی از دو چیزی که پیامبر صلی الله علیه و آله برای امتش از آن میترسد پیروی از هوای نفس است چراکه انسان را از حق بازمیدارد:
«أَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَی فَإِنَّهُ یصُدُّ عَنِ الْحَقِّ» .(بحارالانوار، ج ۶۷، ص ۷۵، ح ۳.)
در حدیثی از امام جواد علیه السلام میخوانیم:
«رَاکِبُ الشَّهَوَاتِ لَا تُسْتَقَالَ لَهُ عَثْرَهٌ؛ آنکس که بر مرکب شهوات سوار شود لغزشهایش قابل جبران نیست».(بحارالانوار، ج ۶۷، ص ۷۸، ح ۱۱)
اصولاً هنگامی که پای شهوتپرستی به میان آید حجابی بر عقل افتاده و حاکمیت عقل کنار میرود و هنگامی که زمام امور انسان از عقل سلب شود و به دست شهوات بیفتد هرگونه بدبختی یا خطری برای او فراهم شود جای تعجب نیست.
در این زمینه آیات و روایات،فراوان است و این سخن را با سخنی از امیرمؤمنان علی علیه السلام که در غررالحکم آمده است پایان میدهیم:
«الْعَقْلُ صَاحِبُ جَیشِ الرَّحْمَنِ وَ الْهَوَی قَائِدُ جَیشِ الشَّیطَانِ وَ النَّفْسُ مُتَجَاذِبَهٌ بَینَهُمَا فَأَیهُمَا غَلَبَ کَانَتْ فِی حَیزِهِ؛ عقل دارای لشکر الهی است و هوای نفس فرمانده لشکر شیطان است و انسان در میان این دو قرار دارد هرکدام غالب شود انسان در اختیار او قرار میگیرد».(غررالحکم، ح ۳۰۴.)
همین معنا با عبارت شیوای دیگری از آن حضرت نقل شده است،فرمود:
«الْعَقْلُ وَ الشَّهْوَهُ ضِدَّانِ وَ مُؤَیدُ الْعَقْلِ الْعِلْمُ وَ مُزَینُ الشَّهْوَهِ الْهَوَی وَ النَّفْسُ مُتَنَازَعَهٌ بَینَهُمَا فَأَیهُمَا قَهَرَ کَانَتْ فِی جَانِبِهِ؛ عقل و شهوت ضد یکدیگرند.عقل را علم یاری میکند و شهوت را هوای نفس زینت میدهد و روح انسانی در میان این دو در کشمکش است هرکدام از این دو پیروز شود انسان در کنار آن قرار میگیرد».(غررالحکم، ح ۴۴۸، در ذیل حکمت شماره ۲ نیز مطالبی در این زمینه داشتیم.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Whoever maintains his own respect in view, his desires appear light to him.”
وَ قَالَ علیه السلام مَا مَزَحَ امرُؤٌ مَزحَةً إِلّا مَجّ مِن عَقلِهِ مَجّةً
ترجمهها:
(اخلاق اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: هیچ کس شوخی بیجا نکند جز آن که مقداری از عقل خویش را از دست بدهد .
هیچ کس به لاغ نپرداخت جز که اندکی از خرد خود بپرداخت.
مزاح نکرد مرد مزاح کردنی مگر که انداخت از عقل خود انداختنی
و فرمود (علیه السلام): هیچکس مزاح ننمود، مگر آنکه، اندکی از عقل خود را از دست داد.
و آن حضرت فرمود:مردی شوخی نکرد جز آنکه پارهای از عقل خود را بیرون انداخت .
شروح:
و مج من عقله مجه، استعاره من مج فلان الماء من فیه ای رمی به قلیلا.
لان المزاح یذهب بمهابه المرء، و ینظر الی صاحبه بعین الازدراء، و العقل یقضی بصیانه العرض عن المزاح، فبقدر ما عرض المازح عرضه للمهانه لمزحه لم ینتفع بعقله، فکان القدر المانع منه من العقل، غیر حاصل له، لفقد اثره، و قد روی عنه علیهالسلام انه قال: من مزح استخف به، و مج العقل مجاز مستعار من مج الماء.
(کسی شوخی بسیار نکرد، مگر این که بخشی از عقل خود را از دست داد). توضیح این که عقل باعث حفظ آبرو، و ماندن در حدی است که صاحبش محترم بماند و سبک شمرده نشود، و شوخی بیجا خلاف آن را میطلبد، و مستلزم خلاف عقل و از دست دادن آن است. کلمه: (مج) را برای آن مقدار، از عقل که انسان در اثر شوخی و یا شوخیها آن را از دست میدهد استعاره آورده است، به طوری که گویی انسان، آن را همچون آبی که از دهان خود، به دور میاندازد، به دور انداخته است.
وَ قَالَ ع:مَا مَزَحَ امْرُؤٌ مَزْحَةً إِلاَّ مَجَّ مِنْ عَقْلِهِ مَجَّةً .
قد تقدم القول فی المزاح.
و کان یقال خیر المزاح لا ینال و شره لا یستقال.
و قیل إنما سمی المزاح مزاحا لأنه أزیح عن الحق
(و قال علیهالسلام: ما مزح امرء مزحه) مزاح نکرد هیچ مردی مزاح کردنی (الا مج من عقله مجه) مگر آنکه انداخت پارهای از عقل عملی خود را انداختنی. زیرا که مزاح مخالف رای اصلح است و موذن است به نقصان رای که مشعر است به نقصان عقل و دیگر آنکه مزاح آبروی مرد میبرد و مهابتش کم میشود و به سبب آن بیعرضی عارض میشود و موجب مذلت میگردد و عقل مقتضی صیانت عرض است از مذلت. پس مزاح باعث نقص عقل او باشد.
فرمود: مزاح نکرد مردی هیچ مزاح کردنی مگر افکند بیرون پارهای از عقل خود را افکندنی. گویند (مج ریقه) یا (مج الماء من فمه) یعنی آب دهن بیرون افکند یا آب دهن بیرون افشاند
و قال علیهالسلام: «ما مزح امرو مزحه، الا مج من عقله مجه.» یعنی و گفت علیهالسلام که مزاح و شوخی نکرد مردی شوخی کردنی، مگر اینکه انداخت از عقل و دانش خود انداختنی، یعنی باعث نقصان عقل او شود.
اللغه: (مج) مجا الشراب او الشیء من فمه: رمی به. المعنی: المزاح قول او عمل یصدر لاعلی وجه الجد و الغرض العقلانی، و لا یصدر المزاح من المازح الا و قد نزل نفسه منزله صبی او سفیه، و هذا هو سر عدم الاعتناء به و عدم مسئولیه المازح عند العقلاء، لان کلامه او عمله ینزل منزله کلام او عمل من لا تکلیف علیه، و یعد فی من وضع عنهم القلم، و هذا هو مج العقل و طرده عینا. الترجمه: فرمود: هیچ مردی یک شوخی نکند جز اینکه از خردش از دهانش پرانده است.
و قال علیهالسلام: اقول: قال ابن ابیالحدید قیل: انما سمی المزاح مزاحا لانه ازیح عن الحق. قلت: لا ریب فی ان مزاح فعال من مزح، لامفعل من زاح حتی یحتمل ما قال، الا ان الاصل فی کلامه خبر روی عن فاروقهم. (الفصل الرابع و الخمسون- فی العقل) و قوله علیهالسلام الا مج من عقله مجه استعاره من مج الشراب من فیه: اذا رمی به. قال بعضهم: المزاح یجلب الشر صغیره و الحرب کبیره، و لو کان المزاح فحلا لم ینتح الا شرا. و فی (اخبار حکماء القفطی): عبث ابن حمدون الندیم بابن ماسویه بحضره المتوکل، فقال له ابن ماسویه: لو کان ما فیک من الجهل عقلا ثم قسم علی مئه خنفساء لکانت کل واحده منهن اعقل من ارسطو طالیس. انما السالم من الجم فاه بلجام ربما استفتحت بالمزح مغالیق الحمام قد صار فی الناس جدا ما مزحت به کم مازح صار بین الناس مذموما
مج الشراب: رمی به من فمه، و یقال: هذا کلام تمجه الاسماع ای تستکرهه.. و المزاح فی حدود الله و حلاله جائز، و الحرام منه ما یودی الی الحرام. و کان رسول الله یمزح و لا یقول الا حقا، و فی بعض الرویات: ان اعرابیا کان یاتی لزیارته، فرآه یوما فی السوق، فجاء من وراثه و غطی عینیه و قال له: من انا؟. و قال لعجوز: ان العجائز لا تدخل النار. و لما بکت قرا قوله تعالی: (انا انشاناهن انشاء فجعلناهن ابکارا عربا اترابا- 37 الواقعه).
… من عقله مجه: المزح و المزاحه و المزاح بمعنی واحد و هو المضاحکه بقول او فعل و اغلبه لا یخلو عن سخریه و مج الماء من فیه رماه و کان المازح ترمی بعقله و یقذف به فی مطارح الضیاع
امام علیهالسلام (در زیان شوخی) فرموده است: مردی شوخی نکرد از هر جور شوخی مگر آنکه پارهای از عقل خود را رها کرد رها کردنی (شوخی باعث سبکی عقل میشود).
اخلاق خوش از نظر اسلام پسندیده است ولی شوخی مذموم. اخلاق خوش، زبان شیرین، برخورد خوب داشتن و داستانهای فکاهی گفتن است، اما شوخی انتقاد از دیگران و مسخره کردن این و آن خیلی از ناراحتیهای اجتماعی را به بار میآورد و لذا اسلام سفارش کرده که از مسخره کردن دیگران پرهیز کنید.
و قال علیهالسلام: (ما مزح امرء مزحه) ای مزاحا صغیرا- فکیف بالکبیر- او المراد فرحه واحده (الا مج من عقله مجه) ای رمی و ابطل بعض عقله، اذ المزاح یوجب صغر الانسان.
اللغه: المزاح: المضاحکه. مج الشراب من فمه: رمی به. الشرح: مج الماء معناه رماه من فمه، و المزاح خلاف الجد و هو ذکرک او فعلک امرا مضحکا و باعتبار انه لا یکون علی نحو الجد و العاقل لا یطلق کلامه الا علی نحو الجد و هو دلیل العقل فالمازح کانه یلقی عقله و یستعمل غیره و هو علی وجه الحقیقه هکذا … فمن هنا ینبغی مجانبه المزاح …
«مزاح نکند کسی مزاح کردنی مگر آنکه چیزی از خرد خود بیرون افکند بیرون افکندنی.»
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا مَزَحَ امْرُؤٌ مَزْحَهً إِلَّا مَجَّ مِنْ عَقْلِهِ مَجَّهً.
امام علیه السلام فرمود:
هیچکس شوخی (نامناسبی) نکرد مگر اینکه مقداری از عقل خود را فرو ریخت.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم آمدی در غررالحکم نیز عین این عبارت را از علی عمل آورده سپس اضافاتی برای آن ذکر کرده است ولی این اضافات در غرر چاپ فعلی، ذیل این گفتار حکمت آمیز نیامده، بلکه در جای دیگری از غرر ذکر شده است). ابن قتیبه دینوری نیز همین مضمون را با عبارت دیگری آورده است: «اذا ضحک العالم ضحکة مج من عقله مجة» ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۸)
اضافه میکنیم که ابشیهی، دانشمند معروف شافعی مذهب که از علمای قرن نهم هجری است همین مضمون را با تفاوتی در کتاب المستطرف آورده که نشان می دهد از جای دیگری گرفته است. (المستطرف، ص ۴۶۹))
شوخی نامناسب
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به کسانی که مزاح نامناسب میکنند یا در مزاح افراط میورزند،هشدار میدهد که مزاح مایه فروریختن قسمتی از عقل انسان است،میفرماید:«هیچکس شوخی (نامناسبی) نکرد مگر اینکه مقداری از عقل خود را فرو ریخت»؛ (مَا مَزَحَ امْرُؤٌ مَزْحَهً إِلَّا مَجَّ مِنْ عَقْلِهِ مَجَّهً).
حقیقت مزاح آن است که انسان سخنی غیر واقعی بگوید-البته با قرائن حالی یا مقالی-که مایه انبساط خاطر و تفریح شود ولی این کار با اینکه در بسیاری از موارد پسندیده است و در اخبار به آن توصیه شده گاه مشکلات عظیمی بهبار میآورد که بعداً به آن اشاره خواهیم کرد.
«مَزَحَ»از ماده«مزاح»(بر وزن کتاب) و معادل آن در فارسی،شوخی کردن است و شامل سخنان غیر جدّی است که برای انبساط خاطر گفته میشود و در مدح آن همین بس که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در روایتی فرمود:
«إنّی أمزَحُ و لا أقولُ إلّا حقّاً؛ من مزاح میکنم ولی جز حق نمیگویم».(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۶، ص ۳۳۰.)
«مجَّ» از ماده«مجّ»(بر وزن حج) در اصل به معنای بیرون ریختن مایعی از دهان است.سپس به هرگونه ریزشی اطلاق شده است.و«مجَّه»به معنای یک بار فرو ریختن است.همچنین«مزحه»به معنای یک بار مزاح کردن میباشد.
و در روایات متعددی نمونههایی از شوخیهای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که معروف است ازجمله روزی پیرزنی خدمت آن حضرت رسید،ایشان رو به او کرد و فرمود:پیرزن هرگز وارد بهشت نمیشود.پیرزن گریه کرد،پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:(غصه مخور) آن روز تو پیرزن نیستی (بلکه جوان هستی)،خداوند میفرماید:« إِنَّا أَنشَأْنَاهُنَّ إِنشَاءً*فَجَعَلْنَاهُنَّ أَبْکَاراً »؛ما آن زنان بهشتی را بهوجود آوردیم و همه را باکره قرار دادیم».(واقعه، آیات ۳۵ و ۳۶؛ میزان الحکمة، ح ۱۸۸۵۸.) در حدیث دیگری آمده است که فردی اعرابی گاه خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میآمد و هدیهای میآورد سپس عرض میکرد:پول هدیه را لطف بفرمایید رسول خدا صلی الله علیه و آله (بهسبب این شوخی) میخندید و گاه هنگامی که آن حضرت غمگین میشد میفرمود:اعرابی کجاست؟ ای کاش باز هم میآمد.
واژه«مداعبه»و«دعابه»در لغت عرب به معنی مزاح است و در روایات از آن مدح شده است.در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إنَّ المُداعَبهَ مِن حُسنِ الخُلُقِ و إنّک لَتُدخِلُ به السّرورَ علی أخیک و لَقَد کان رسولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یُداعِبُ الرَّجُلَ یُریدُ أن یَسُرَّهُ؛ مزاح کردن از حُسن خلق است و تو بهوسیله آن،سرور در دل برادر مؤمنت وارد میکنی و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله گاهی با افراد شوخی میکرد تا آنها را شاد کند».(کافی، ج ۲، ص ۶۳۳، ح ۳.)
مخصوصاً در سفرها که مشکلات بیشتر است و گاه پیشامدهای نگرانکنندهای رخ میدهد دستور به مزاح داده شده است.
در بحار الانوار،جلد 73 بابی تحت عنوان«حسن الخلق و حُسن الصحابه و سائر آداب السفر»ذکر گردیده و در آن روایات متعددی درمورد حُسن مزاح در سفر آورده شده ازجمله حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله که میفرماید:
«وَ أَمَّا الَّتِی فِی السَّفَرِ فَبَذْلُ الزَّادِ وَ حُسْنُ الْخُلُقِ وَ الْمِزَاحُ فِی غَیرِ الْمَعَاصِی؛ اما آنچه در سفر نشانه شخصیت و جوانمردی است بخشیدن زاد و توشه به دیگران و حسن خلق و مزاح بدون آلودگی به معصیت است».(بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۲۶۶، ح ۲.)
خطرات مزاح و شوخی
با اینکه مزاح-همانگونه که گفته شد-باعث آرامش روح و رفع هموم و غموم و است و بهخصوص در مشکلاتی همچون مشکلات سفر،کار را بر انسان آسان میکند ولی در عین حال اگر خارج از حساب و کتاب باشد ممکن است عظیمترین مشکلات را بهبار آورد.
بسیاری از مزاحها ممکن است موجب دشمنی و عداوت گردد و کینهها را در سینهها انباشته کند چراکه شخص مزاحکننده نمیتواند کار خود را سالم انجام دهد،در لباس مزاح بر زخم مخالفان خود نمک میپاشد و دشنه در پهلوی آنها فرو میکند.
گاهی مزاح جنبه انتقامجویی و ایذاء و آزار دیگران را ندارد اما مسائل مبتذل و رکیکی در آن مطرح میشود همانگونه که بسیاری از مزاحهای عوام به این صورت است.اینگونه مزاحها شخصیت انسان را پایین میآورد و همانگونه که امام علیه السلام در کلام حکیمانه فوق فرمود:هر مزاحی که اینگونه باشد مقداری از عقل و درایت انسان را فرو میریزد.
گاهی مزاح،توأم با غیبت و تهمت است که آن نیز از گناهان کبیره میباشد.
گاه بعضی از مزاحها موجب وحشت و شوکهای سخت روحی میشود و افرادی در اینگونه مزاحها جان خود را از دست میدهند مثل اینکه تلفن را بردارد و از روی مزاح به دوست خود بگوید:مغازهات آتش گرفت یا اتومبیل تو را دزدیدند و یا فرزندت تصادف نمود و اینگونه خبرهای دروغ و وحشتناک که در میان بعضی از افراد بیبندوبار معمول است.
گاه بعضی از مزاحها که از فردی باشخصیت درباره افراد عادی صادر میشود زبان آنها را میگشاید و او را هتک احترام و به او توهین میکنند.آنگونه که در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«لَا تُمَارِ فَیذْهَبَ بَهَاؤُکَ وَ لَا تُمَازِحْ فَیجْتَرَأَ عَلَیکَ؛ مِراء و جدال با افراد مکن که ابهت تو را از بین میبرد و مزاح (با افراد ناآگاه) مکن که آنها را دربرابر تو جسور میسازد».(کافی، ج ۲، ص ۶۶۵، ح ۱۷.)
همین مضمون در تحف العقول از امام حسن عسکری علیه السلام نقل شده است.(تحف العقول، ص ۴۸۶؛ بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۳۷۰، ح 1. درباره مزاح و موارد خوب و بد آن در جلد سوم، ذیل خطبه ۸۴ نیز بحث دیگری داشتیم.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Whenever a man tells a joke, he separates himself a bit from his wits.”
وَ قَالَ علیه السلام زُهدُکَ فِی رَاغِبٍ فِیکَ نُقصَانُ حَظّ وَ رَغبَتُکَ فِی زَاهِدٍ فِیکَ ذُلّ نَفسٍ
ترجمهها:
(اجتماعی، تربیتی) و درود خدا بر او، فرمود: دوری تو از آن کس که خواهان تو است نشانه کمبود بهره تو در دوستی است، و گرایش تو به آن کس که تو را نخواهد، سبب خواری تو است .
دوری تو از کسی که تو را خواهان است، در بهرهای- که تو را از اوست- نقصان است، و گرایشت بدان که تو را نخواهد خوار ساختن گوهر جان است.
بیرغبتی تو در کسی که رغبت کننده است در تو نقصان نصیب است و رغبت تو در کسی که بی رغبت است در تو خواری نفسست مر تو را
و فرمود (علیه السلام): دوری گزیدن تو از کسی که خواستار توست نقصان بهره توست از او و گرایش تو به کسی که از تو دوری می گزیند، سبب خواری و ذلت توست.
و آن حضرت فرمود:بیمیلی تو به کسی که به تو مایل است موجب کمی بهره، و میل تو به کسی که به تو بیمیل است خواری نفس است .
شروح:
(دوری کردن تو از کسی که علاقهمند به توست، باعث کمبهرگی توست، و علاقهمندی تو به کسی که به تو بیاعتناست باعث ذل توست). اما مطلب اول، از آن روست که دوستان زیاد برای کمک بر اصلاح امر دنیا و آخرت باعث کمال بهرهمندی میباشند، بنابراین دوری از ایشان باعث کمبهرگی است، و از طرفی در برابر علاقهی دوستان، ابراز علاقه، خود فضیلتی است برای نفس، بنابراین عدم علاقه باعث نقصان این فضیلت است. اما مطلب دوم، بدیهی است که لازمهی علاقهی تو به کسی که به تو بیاعتنایی ندارد، خواری و کرنش در برابر اوست، این دو عبارت، دو صغرا برای قیاسات مضمری هستند که بدان وسیله از دوری نسبت به کسی که علاقمند است، و علاقمندی نسبت به کسی که از تو دوری میورزد، برحذر داشته است.
وَ قَالَ ع:زُهْدُکَ فِی رَاغِبٍ فِیکَ نُقْصَانُ حَظٍّ وَ رَغْبَتُکَ فِی زَاهِدٍ فِیکَ ذُلُّ نَفْسٍ .
أی نقصان حظ لک و ذلک لأنه لیس من حق من رغب فیک أن تزهد فیه لأن الإحسان لا یکافأ بالإساءة و للقصد حرمة و للآمل ذمام و من طلب مودتک فقد قصدک و أملک فلا یجوز رفضه و اطراحه و الزهد فیه و إذا زهدت فیه فذلک لنقصان حظک لا لنقصان حظه فأما رغبتک فی زاهد فیک فمذلة لأنک تطرح نفسک لمن لا یعبأ بک و هذا ذل و صغار.
و قال العباس بن الأحنف فی نسیبه و کان جید النسیب ما زلت أزهد فی مودة راغب أی ما زلت عزیزا حتی أذلنی الحب
(و قال علیهالسلام: زهدک فی راغب فیک) بیرغبتی تو در چیزی که رغبت کننده باشد در تو (نقصان حظ) کمی حظ است که کثرت اخوان از تمامیت حظ است به جهت اعانت ایشان در اصلاح امر معاش و معاد، پس رغبت بگردانیدن ایشان مستلزم نقصان حظ باشد (و رغبتک فی زاهد فیک) و رغبت کردن تو در چیزی که بیرغبت است در تو (ذل نفس) خواری نفس است و این خود بدیهی است که راغب بودن به کسی که رغبت گرداننده باشد، مستلزم مذلت است و خضوع
فرمود: بیرغبتی و اعراض تو در کسی که به تو راغب است نقصان نصیب است، و رغبت نمودن تو در کسی که زاهد است در تو خواری نفس است.
و قال علیهالسلام: «زهدک فی راغب فیک نقصان حظ و رغبتک فی زاهد فیک ذل نفس.» یعنی و گفت علیهالسلام که بیرغبتی تو به کسی که رغبت به تو دارد بیعقلی است و رغبت تو در کسی که رغبت به تو ندارد ذلت و خواری نفس است.
المعنی: الرغبه هی حقیقه اظهار الحاجه و التقاضا، فاذا رغب القلب الی شیء مد الید الیه و تحرک اللسان باظهار الحاجه لدیه، فمن المروه اجابه هذه الرغبه و اغتنام هذه المحبه فانها توجب الصداقه و تحکیم الاخوه، و النیل بالمقاصد من شتی النواحی، فالزهد فی الراغب الی الشخص یوجب نقض الحظ، کما ان الرغبه فیمن یزهد فی الراغب اظهار حاجه لدی من یردها، و هو ذل و هوان. الترجمه: فرمود: کنارهگیری از کسیکه دل بتو دهد مایه کم بود حظ و بهره است و دلدادن تو بکسیکه از تو کناره گیرد خواری نفس است.
اقول: کان ابن الزبیر راغبا فی اهل الشام و کانوا زاهدین فیه، فقال یوما: وددت ان لی بکل عشره من اهل العراق رجلا من اهل الشام صرف الدینار بالدرهم. فقال له ابوحاضر: مثلنا و مثلک کما قال الاعشی: علقتها عرضا و علقت رجلا غیری و علق اخری غیرها الرجل احبک اهل العراق و احببت اهل الشام، و احب اهل الشام عبدالملک. و قال الشاعر: کلانا یا معاذ یحب لیلی بفی و فیک من لیلی التراب شرکتک فی هوی من کان حظی و حظک من تذکرها العذاب ایضا: ان البلیه ان تحب و لا یحبک من تحبه و یصد عنک بوجهه و تلح انت فلا تعبه و قال ابوالعیناء- کما فی(تاریخ بغداد): لعمرک ما حق امری لا یعد لی علی نفسه حقا علی بواجب (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) و ما انا للنائی علی بوده و صافی خلته بمقارب و لکنه ان مال یوما بجانب من الصد و الهجران ملت بجانبی و قال له احمد بن ابیدواد- کما فی(المعجم) - ما اشد ما اصابک فی ذهاب بصرک؟ قال: ابتداء غیری بالسلام، و کنت احب ان اکون انا المبتدی، و ان احدث من لا یقبل علی حدیثی و لا اراه و لو رایته لا یقبل لما حدثته. و کان دعبل- کما فیه- یتعجب من قول ابراهیم الصولی: ان امراضن بمعروفه عنی لمبذول له عذری ما انا بالراغب فی خیره ان کان لا یرغب فی شکری و قال المثقب العبدی، کما فی(الشعراء): فانی لو تخالفنی شمالی بنصر لم تصاحبها یمینی اذن لقطعتها و قلت بینی کذلک اجتوی من یجتوینی و لبعضهم: و لو ان بعضی رابنی لقطعته و انی بقطع الرائبی لجدیر ایضا: فلقد تدوم لذی الصفاء مودتی و اذا لویت بتت ذا اللیان (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) اقول: هکذا فی(المصریه)، و هو تخلیط منها، فان قوله(لان التکلیف … ) کان حاشیه خلطته بالمتن، فان(ابن ابیالحدید و ابن میثم و النسخه الخطیه) لم تنقله، و لانه خارج عن موضوع کتابه، فان کتابه انما هو مجرد نقل کلماته(علیه السلام) لا شرح کما فی مجازاته النبویه، و انما قد یفسر بعض غریب لغاته او یصف بلاغه بعض فقراته(علیه السلام) الزائده مع ان این مثل هذا الکلام المبتذل من کلمات الرضی و تعبیراته، بل قوله(لان التکلیف) غلط لانه لم یرد تکلیف بل تکلف، و اما قوله(قال الرضی) فزید بعد الخلط توضیحا بزعمه. هذا و الاصل فی کلامه(علیه السلام) (شر الاخوان من تکلف له) ان بعض اصحابه(علیه السلام) دعاه الی ان یصیر ضیفه، فاجابه بشرط ان لا یتکلف له. قال ابن قتیبه فی(عیونه): دعا رجل علیا(علیه السلام) الی طعام فقال(علیه السلام): ناتیک علی ان لا تتکلف ما لیس عندک و لا تدخر عنا ما عندک. و کان(علیه السلام) یقول (شر الاخوان من تکلف له). و رواه التوحیدی فی(صداقته) ایضا مرفوعا عنه(علیه السلام) لکن مع زیاده و هی(و خیرهم من احدثت لک رویته ثقه به و اهدت الیک غیبته طمانینه الیه). و فی(الکافی): عن مرازم بن حکیم ان حارثا الاعور اتی امیرالمومنین(علیه السلام) و قال: احب ان تکرمنی بان تاکل عندی. فقال له: علی الا تتکلف (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) لی شیئا. و دخل فاتاه الحارث بکسر، فجعل امیرالمومنین(علیه السلام) یاکل، فقال له الحارث: ان معی دراهم- و اظهرها فاذا هی فی کمه- فان اذنت لی اشتریت لک شیئا غیرها. فقال(علیه السلام) له: هذه مما فی بیتک، و رواه الکشی. و روی(الکافی): عن صقوان بن یحیی قال: جاءنی عبدالله بن سنان فقال: هل عندک شیء؟ قلت: نعم، فبعثت ابنی فاعطیته درهما یشتری به لحما و بیضا فقال لی: این ارسلت ابنک، فاخبرته فقال: رده عندک زیت. قلت: نعم. قال: هاته فانی سمعت اباعبدالله(علیه السلام) یقول(هلک امرو احتقر لاخیه ما یحضره و هلک امرو احتقر من اخیه ما قدم الیه). و قال ابوالاسود فی الحضین العنبری: شنئت من الاصحاب من لست بارحا ادامله دمل السقاء المخرق و قال اسحاق الموصلی: نعم الصدیق صدیق لا یکلفنی ذبح الدجاج و لا شی الفراریج و فی(العیون): سئل اقری اهل الیمامه کیف ضبطتم القری؟ قال: بانا لا نتکلف ما لیس عندنا. هذا، و فی(الحلیه): جاء فتح الموصلی الی صدیق له فلم یجده فی المنزل، فقال للخادم: اخرجی الی کیس اخی، فاخرجته فاخذ منه درهمین (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) و جاء الصدیق فاخبرته الجاریه بمجیء فتح و اخذه الدرهمین فقال: ان کنت صادقه فانت حره. فنظر فاذا هی صادقه، فعتقت.
لا تزهد فی راغب، و لا ترغب فی زاهد، لان معنی زهدک فی راغب فیک انک تابی و ترفض قلبا مخلصا لک، و اخلاص القلوب قوه و ثروه ینبغی العمل من اجلها و التضحیه فی سبیلها، و لذا قال الامام فی الحکمه 11: اعجز الناس من عجز عن اکتساب الاخوان، و اعجز منه من ضیع من ظفر به منهم.. اما رغبتک فیمن زهد فیک فهوان و صغار.
… فیک نقصان حظ: بعدک عمن یتقرب منک و یلتمس مودتک تضییع لحظ من الخیر یصادفک و انت تلوی عنه و تقربک لمن یبتعد عنک ذل ظاهر
امام علیهالسلام (درباره آمیزش با یکدیگر) فرموده است: بیاعتنائی تو به کسی که به تو رغبت دارد (باعث) کمی نصیب و بهره است، و رغبت تو به کسی که به تو بیاعتناء است (سبب) ذلت و خواری نفس است.
شخص عاقل خود را درک میکند و موضع خویش را ارزیابی مینماید و در همان حدود از مردم انتظار ارتباط دارد، نه در دوستی زیادهروی میکند و نه در دشمنی. قرآن مجید زیادهروی دشمنی را از طرف مردم مکه نسبت به محمد (صلی الله علیه و آله) شرح میدهد: (نقشه کشیدند زندانت کنند، یا بکشندت و یا تبعیدت نمایند، مگر کردند، خدا هم حیله زد. خدا بهترین مکاران است.) آری علی (علیه السلام) جان خود را بر کف گرفته و در بستر استراحت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خوابید و آنحضرت نجات یافت و سالها بعد مردم مکه به فکر حیلهگری خود افتادند و شرمنده شدند.
و قال علیهالسلام: (زهدک فی راغب فیک) بان لا ترغب فیمن یحبک و یرغب فی خلقک (نقصان حظ) اذ الانسان یتقدم بواسطه الاصدقاء (و رغبتک فی زاهد فیک) بان ترغب فیمن لا یرید صداقتک (ذل نفس) اذ تذل نفسک لاجله بدون فائده.
الشرح: من تمام الحظ و سعاده المرء ان یکثر احبابه و اصدقاوه فاذا زهدت بمن رغب فیک کان ذلک نقصان حظ لک و علی العکس من ذلک فیما لو رغبت فیمن زهد فیک فان رغبتک فیه مع اعراضه عنک ذل لنفسک و اهانه لک و کلام الامام هنا ترغیب فی الراغب فیک و تبعید لک عن الزاهد فیک …
«بی رغبتی تو در مورد کسی که به تو راغب است، کاستی بهره است و رغبت تو در کسی که به تو بی رغبت است، خوار ساختن نفس است.»
یعنی موجب کاستی بهره توست و این بدان سبب است که شایسته نیست نسبت به کسی که به تو رغبت دارد بی رغبتی نشان دهی و احسان را نباید با بدی مکافات کرد و برای قصد حرمتی است و برای کسی که آرزومند است، احترام و تعهدی است و هر کس که خواهان دوستی با تو باشد و به تو امید بسته و آهنگ تو کرده است، جایز نیست که او را برانند و کنار زنند و بی رغبتی نشان دهند، اگر بی رغبتی نشان دهی مایه کاستی بهره توست نه کاستی بهره او. اما رغبت نشان دادن تو نسبت به کسی که به تو بی رغبت است، خواری و زبونی است زیرا خود را به کسی عرضه می داری که به تو اعتنایی ندارد و این مایه خواری و کوچک شدن است.
عباس بن احنف که غزل نیکو می سروده است، در این غزل خود چنین سروده است: همواره در قبال دوستی کسانی که راغب دوستی با من بودند بی رغبتی نشان می دادم تا آنکه گرفتار رغبت کردن به کسی شدم که بی رغبت است -معشوق-، آری این همان دردی است که چاره سازیهای طبیب از درمانش ناتوان است و نا امیدی عیادت کننده طولانی است.
مقصودش این است که همواره عزیز بودم تا آنکه عشق خوار و زبونم ساخت.
[[و قال علیهالسلام ]]
زُهْدُکَ فِی رَاغِبٍ فِیکَ نُقْصَانُ حَظٍّ،وَ رَغْبَتُکَ فِی زَاهِدٍ فِیکَ ذُلُّ نَفْسٍ.
امام علیه السلام فرمود:
اظهار بیمیلی به کسی که به تو علاقهمند است سبب کاستی بهره تو در دوستی اوست و اظهار میل به کسی که به تو بیاعتناست سبب خواری تو خواهد بود.<a href=
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Your turning away from the one who inclines towards you is a loss of your share of advantage, while your inclining towards one who turns away from you is selfhumiliation.”
و قال علیه السلام الغِنَی وَ الفَقرُ بَعدَ العَرضِ عَلَی اللّهِ
ترجمهها:
(اعتقادی، اقتصادی) و درود خدا بر او، فرمود: فقر و بی نیازی ما پس از عرضه شدن بر خدا آشکار خواهد شد .
توانگری و درویشی آن گاه آشکار شود- که در قیامت- عرضه بر کردگار شود.
و فرمود توانگری و درویشی بعد از عرض افعال است بر خدا در آخرتست
و فرمود (علیه السلام): توانگری و تهی دستی پس از عرضه داشتن کردار است به خدای تعالی.
و آن حضرت فرمود:توانگری و تهیدستی پس از عرضه اعمال بر خدا معلوم میگردد .
شروح:
ثم قال: الغنی و الفقر یوم القیامه انما یبینان و یظهر ان بعد العرض و بعد الفراغ من الحساب.
یحتمل ان یرید ان ارزاق العباد انما قسمها الملائکه المتولون لذلک، بعد عرضهم ذلک علی الله تعالی، و حکمه بصحه تلک القسمه، و صلاحها و ان ذلک مما لایزاد و لا ینقص، فلا فائده فی جد الطلب فی اتعابه النفس کما قال علیهالسلام: فان الرزق مقسوم، و کد المرء لا ینفع. یحتمل ان یرید ان الغنی الحقیقی المعتد به، هو ما یحصل فی الاخره بعد العرض علی الله فی موقف الحساب، و کذلک الفقر، و لا اعتداد بغنی الدنیا و فقرها، فان الفقیر فی الدنیا اذا عرض علی الله تعالی فی الاخره و فاز برضوان الله ظهر انه قد کان غنیا برحمه الله، و رب فقیر فی صورته و قلبه مشتاق الیه الغنی، فله ذل الفقراء فی الدنیا و عقوبه الاغنیاء فی الاخره.
(مالداری و تنگدستی، پس از عرضه شدن بر خداست). مقصود امام (علیه السلام) آن است که بینیازی واقعی منوط به داشتن پاداش اخروی است و تنگدستی واقعی منوط به نداشتن آن است.
اَلْغِنَی وَ الْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ [ تَعَالَی ].
أی لا یعد الغنی غنیا فی الحقیقة إلا من حصل له ثواب الآخرة الذی لا ینقطع أبدا و لا یعد الفقیر فقیرا إلا من لم یحصل له ذلک فإنه لا یزال شقیا معذبا و ذاک هو الفقر بالحقیقة.
فأما غنی الدنیا و فقرها فأمران عرضیان زوالهما سریع و انقضاؤهما وشیک.
و إطلاق هاتین اللفظتین علی مسماهما الدنیوی علی سبیل المجاز عند أرباب الطریقة أعنی العارفین
(و قال علیهالسلام: الغنی و الفقر بعد العرض علی الله) توانگری و درویشی بعد از عرض کردن کردار است بر کردگار زیرا که غنی حقیقی آن است که توانگر باشد به ثواب در دارالقرار و فقیر آنکه گرفتار باشد به عذاب نار، و محتمل است که معنی مراد این باشد که ملائکه که ارزاق عباد را منقسم میسازند بعد از آن که عرض کردهاند بر خدای تعالی و او سبحانه حکم فرموده بر صلاح آن فحینئذ آن ارزاق، قابل زیاده و نقصان نیست. پس طلب و تعب در آن فایده نخواهد داد او را. و موید این معنا آن است که حضرت علیهالسلام در جای دیگر فرموده که: (الرزق مقسوم و کد المرء لا ینفع) یعنی روزی قسمت یافته است و تعب مرد فایده نمیدهد در تحصیل آن.
فرمود: توانگری و درویشی بعد از عرض بر حضرت او است تعالی و تقدس.
و قال علیهالسلام: «الغنی و الفقر بعد العرض علی الله سبحانه.» یعنی و گفت علیهالسلام که مالدار بودن و محتاج بودن، بعد از وانمودن بر جزای خدای سبحانه است، یعنی هر کسی که جزای نیک دارد مالدار است و هر که ندارد فقیر و محتاج است.
المعنی: یرید (علیه السلام) فی کلامه هذا ان غنی الدنیا و فقرها امران عرضیان یزولان بسرعه و لا یتمیزان علی وجه الدقه، فان فقیر المال غنی من نواح شتی، و غنی المال فقیر الی غیر واحد من الاشیاء، فالغنی و الفقر یمتازان بعد العرض علی الله. الترجمه: فرمود: توانگری و بینوائی پس از عرضه مردم بدرگاه خدا معلوم میشوند.
و قال علیهالسلام: اقول: عن النبی (صلی الله علیه و آله) قالت ام سلیمان بن داود له: یا بنی! ایاک و کثره النیام باللیل، فانها تدع الرجل فقیرا یوم القیامه. و فی رجال الکشی عن الصادق علیهالسلام: ارسل عثمان الی ابیذر مولیین له و معهما مائتا دینار و قال لهما: قولا له: عثمان یقروک السلام و یقول لک: هذه مائتا دینار فاستعن بهما علی مانابک)(4، فقال لهما ابوذر: هل اعطی احدا من المسلمین مثل ما اعطانی؟ قالا: لا. قال: فانما انا رجل من المسلمین فیسعنی ما یسعهم. قالا: انه یقول: هذا من صلب مالی، و الله الذی لا اله الا هو ما خالطهما حرام. فقال لهما: لا حاجه لی فیها، و قد اصبحت یومی هذا و انا من اغنی الناس. فقالا له: ما نری فی بیتک قلیلا و لا کثیرا. فقال: بلی، تحت هذا الاکاف الذی ترون رغیفا شعیر قد اتی علیهما ایام، فما اصنع بهذه الدنانیر، لا و الله حتی یعلم انی لااقدر علی قلیل و لا کثیر و قد اصبحت غنیا بولایه علی بن ابیطالب و عترته الهادین المهدیین، الراضین المرضیین الذین یهدون بالحق و به یعدلون، کذلک سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول، و انه لقبیح بالشیخ ان یکون (الفصل السادس و الخمسون- فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) (الفصل السادس و الخمسون-فیما ذکره (علیه السلام) من الحقائق) کذابا. ثم قال لهما: فرداها علیه و اعلماه انه لا حاجه لی فیها و لا فیما عنده حتی القی الله ربی فیکون هو الحاکم بینی و بینه. و روی (الکافی): ان رجلا من اصحاب ابیعبدالله علیهالسلام کان یدخل علیه فغبر زمانا لا یحج، فدخل علیه بعض معارفه فقال علیهالسلام: کیف فلان؟ ما فعل؟ قال: فجعل یضجع الکلام- یظن انه علیهالسلام یعنی المیسره و الدنیا- فقال علیهالسلام له: کیف دینه؟ فقال: کما تحب. فقال علیهالسلام: هو و الله الغنی. و روی ان بلالا اقبل من جهه الحلبه، فساله رجل: من سبق؟ قال: المقربون. قال: اسالک عن الخیل. قال: و اجیبک عن الخیر.
القوه و الثروه و العزه کلها فی مرضاه الله و القرب من رحمته، و الفقر و الذل و الضعف کله فی غضبه تعالی. هذا هو مقیاس الفضل و الحق و الخیر عند الامام. انظر شرح الحکمه 422.
… بعد العرض علی الله: العرض علی الله یوم القیامه و هناک یظهر الغنی بالسعاده الحقیقیه و الفقر بالشقاء الحقیقی
امام علیهالسلام (درباره توانگری و بیچیزی حقیقی) فرموده است: توانگری و بیچیزی پس از بیان حال و نمودن کردار است (در روز قیامت) بر خدا (توانگر حقیقی کسی است که روز رستخیز پاداش الهی و بهشت جاوید بهره او گردد، و بینوای حقیقی کسی است که در آن روز به عذاب و کیفر خدا گرفتار باشد).
یکی از تفریحهای اهل بهشت گفتگو با جهنمیها است از جهنمیها میپرسند چرا در آتش افتادهاید؟ در دنیا چه کاری کردهاید؟ جهنمیها پاسخ میدهند: (نماز نمیخواندیم. به بیچارگان کمک نمیکردیم، همراه معصیتکاران در گناه فرورفتیم، عقیده به روز قیامت نداشتیم، تا اینکه مرگ گریبانمان را گرفت و شفاعت شفاعتگران برای آنان سودی نبخشید). در پاسخ بهشتیها، نداشتن پول، لباس، مد، باغ، خانه نیست، بلکه نپرداختن حقوق واجب و انجام ندادن واجبات است. سخنی از وضع لباس و ثروت سوالکنندگان نیست، زیرا آنان فقط یک نشانه ندارند و آن پرهیزکارتر بودن.
و قال علیهالسلام: (الغنی و الفقر بعد العرض علی الله) فمن رضی الله عنه کان غنیا، و من سخط علیه کان فقیرا، اما الغنی و الفقر فی الدنیا فشیء زائل.
الشرح: هذا هو مقیاس الاسلام و هذه کلمه الانبیاء فلیس العبره بغنی الدنیا و فقرها طالما انها الی انقضاء و زوال و انما الغنی فی الاخره لمن ربح الجنه و فاز الثواب و الفقر فی الاخره لمن دخل النار و نال العقاب …
«توانگری و درویشی پس از عرضه شدن بر خداوند متعال -در قیامت- است.»
یعنی توانگر در حقیقت کسی است که برای او پاداش آن جهانی که هرگز قطع نمی شود، فراهم آید و درویش هم درویش شمرده نمی شود مگر اینکه برای او این سعادت حاصل نشود که در آن صورت همواره بدبخت و معذب است و فقر و درویشی واقعی هم همین است. اما توانگری و فقر این جهانی، دو چیزی است که از میان رفتن و نابودی آن دو سریع صورت می گیرد و اطلاق این دو کلمه بر توانگران و درویشان این جهانی در نظر ارباب طریقت یعنی عارفان بر سبیل مجاز است.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْغِنَی وَ الْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللّهِ.
امام علیه السلام فرمود:
غنا وفقر آنگاه آشکار میشود که اعمال (انسانها) به پیشگاه خدا عرضه شود.(سند گفتار حکیمانه:
در غررالحکم، این جمله حکیمانه با تفاوتی آمده است که نشان می دهد منبع دیگری غیر از نهج البلاغه در اختیار داشته است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۹).)
غنا و فقر حقیقی
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و حکیمانه اشاره به نکته مهمی درباره حقیقت فقر و غنا کرده،میفرماید:«غنا و فقر آنگاه آشکار میشود که اعمال (انسانها) بر خدا عرضه شود»؛ (الْغِنَی وَ الْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللّهِ).
حقیقت غنا بینیازی و حقیقت فقر نیازمندی است ولی میدانیم که این دو عنوان گاه جنبه مادی دارد و گاه جنبه معنوی.جنبه مادی آن نیز شاخههایی دارد:
غنا ازنظر مال و ثروت،غنا ازنظر مقام و جاه و جلال و غنا ازنظر علوم و دانشهای مادی.
تمام این انواع غنای مادی،زودگذر و زوالپذیر و ناپایدار است.گاه یک شب انسان میخوابد در حالی که صاحب مال و مقام و علم و دانش و سلامت جسم است ای بسا صبح بیدار شود در حالی که تمام آنها را از دست داده است و به فرض که در زمان حیات انسان این سرمایههای مادی موجود باشد در پایان عمر از همه آنها جدا میشود و همچون سایر افراد به خاک سپرده خواهد شد بیآنکه تفاوتی میان او و فقرا باشد.همگی یک کفن را با خود از این دنیا به گور میبرند.
ولی غنای معنوی که آن هم شاخههای متعدد دارد امری است پایدار که در دنیا و برزخ و آخرت با اوست.غنا ازنظر علم و عرفان،غنا ازنظر صفات برجسته انسانی و غنا ازنظر کارهای خیر و خدمات بشری که آثار همه اینها در قیامت آشکار میگردد.
امام علیه السلام در واقع اشاره به همین نکته میکند که بههنگام حضور همگان در عرصه محشر و در پیشگاه عدل خداوند،آنجا معلوم میشود چه کسی غنی است و چه کسی فقیر.آنها که میزان اعمالشان سنگین و نامه اعمالشان پر از حسنات و خالی از سیئات است اغنیای حقیقی هستند.اما آنها که کفه ترازوی حسناتشان سبک و نامه اعمالشان سیاه است فقرای واقعی میباشند.
چنین اغنیایی به بهشت برین هدایت میشوند که در آنجا هرکدام مالک عرصههایی هستند که گاه از تمام این دنیا وسیعتر و گستردهتر است با آن همه نعمتهای بینظیر.آیا این غنا نیست؟
اما تهیدستان معنوی بهقدری فقیرند که گاه دست بهسوی بهشتیان درازکرده و میگویند:آیا امکان دارد شربت آبی یا میوهای بهشتی از آنچه در اختیار دارید به ما ارزانی دارید که با جواب منفی روبرو میشوند:« وَ نَادَی أَصْحَابُ النَّارِ أَصْحَابَ الْجَنَّهِ أَنْ أَفِیضُوا عَلَیْنَا مِنَ الْمَاءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَکُمُ اللّهُ قَالُوا إِنَّ اللّهَ حَرَّمَهُمَا عَلَی الْکَافِرِینَ »؛و دوزخیان،بهشتیان را صدا میزنند که«(محبّت کنید و) مقداری آب،یا از آنچه خدا به شما روزی داده،به ما ببخشید!»آنها (در پاسخ) میگویند:
«خداوند اینها را بر کافران حرام کرده است!».(اعراف، آیه ۵۰.)
یا به هنگامی که در عرصه محشرند و به دوزخ نرفتهاند اهل ایمان را صدا میزنند:نگاهی به ما کنید (و گوشه چشمی به ما بیفکنید):« یَوْمَ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَ الْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِنْ نُّورِکُمْ قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً »؛روزی که مردان و زنان منافق به مؤمنان میگویند:«نظری به ما بیفکنید تا از نور شما پرتوی برگیریم!»به آنها گفته میشود:«به پشت سر خود بازگردید و کسب نور کنید!».(حدید، آیه ۱۳.)
آری فقر و غنا در آنجا آشکار میشود.حتی گاهی در پایان عمر انسان در این دنیا نیز پرتوی از این فقر و غنا آشکار میگردد؛افرادی که فقط سرمایه مادی داشتند هنگامی که در خاک پنهان شدند فراموش میشوند امّا صالحان باایمان نام نیک و آثار پسندیدهشان سالها و گاهی ابدالدهر در میان انسانها باقی میماند.
اینجاست که فقرا و اغنیا شناخته میشوند.
در اینجا از بعضی جهات،مناسب است داستانی را که شاعر معروف،انوری درباره گفتگوی بوته کدو و چنار به شعر درآورده است یادآور شویم:
نشنیدهای که زیر چناری کدو بُنی برجست و بر دوید برو بر به روز بیست
پرسید از چنار که تو چند روزه ای گفتا چنار عمر من افزون تر از دویست
گفتا به بیست روز،من از او فزون شدم این کاهلی بگوی که آخر ز بهر چیست؟
گفتا چنار:نیست مرا با تو هیچ جنگ کاکنون نه روز جنگ و نه هنگام داوری است
فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست!
این سخن را با حدیثی از امام صادق علیه السلام که تناسب با بحث ما دارد پایان میدهیم.امام علیه السلام فرمود:عثمان دو نفر از خادمین خود را سراغ ابوذر فرستاد و دویست دینار به آنها داد و گفت:بهسراغ ابوذر بروید و بگویید که عثمان به تو سلام رسانده و میگوید که این دویست دینار را بگیر و مشکلات خود را به کمک آن حل کن.هنگامی که فرستادگان عثمان نزد ابوذر آمدند ابوذر پرسید:آیا به هیچیک از مسلمانان آنچه را به من عطا کرده،داده است؟ آنها گفتند:نه.
گفت:من یکی از مسلمانان هستم برای من آنقدر سزاوار است که برای سایر مسلمانان سزاوار میباشد.گفتند:عثمان میگوید که این از مال شخصی خود من است و به خداوندی که معبودی جز او نیست ذرهای حرام به آن مخلوط نشده و آنچه برای تو فرستاده مال حلال است.
ابوذر گفت:من نیازی به آن ندارم،من امروز را صبح کردم در حالی که از غنیترین مردمم.فرستادگان عثمان گفتند:خداوند تو را به سلامت بدارد ما در خانه تو چیز زیاد و یا حتی کمی که قابل استفاده باشد نمیبینیم.گفت:آری زیر این پارچه که میبینید یکی دو گِرده نان جو است که چند روزی از پختن آن گذشته،من این دینارها را برای چه میخواهم؟ نه به خدا سوگند نمیپذیرم،تا خداوند بداند گرچه من قادر به چیز کم یا زیادی نیستم ولی غنی به ولایت علی بن ابیطالب علیه السلام و عترت هادیان و مهدیین و راضیین و مرضیین او هستم همان کسانی که هدایت به حق میکنند و به حق و عدالت حکم مینمایند.من اینگونه از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود:برای پیران بسیار زشت است که دروغ بگویند (آنچه گفتم عین حقیقت بود).بنابراین این دینارها را به عثمان بازگردانید و به او بگویید:من نیازی به این دینارها و آنچه نزد اوست ندارم تا خداوندی که پروردگار من است را ملاقات کنم و او حاکم میان من و عثمان خواهد بود.(بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۹۸، ح ۵.)
این است معنای غنای معنوی یک انسان آگاه و وارسته.
Imam Ali ibn Abū Tālib said: “Riches and destitution will follow presentation before Allāh.”
وَ قَالَ علیه السلام مَا زَالَ الزّبَیرُ رَجُلًا مِنّا أَهلَ البَیتِ حَتّی نَشَأَ ابنُهُ المَشئُومُ عَبدُ اللّهِ
ترجمهها:
(تاریخی، سیاسی) و درود خدا بر او، فرمود: زبیر همواره با ما بود تا آن که فرزند نامبارکش عبد اللَّه، پا به جوانی گذاشت !
زبیر پیوسته خود را از ما به حساب میداشت تا آنکه فرزند نافرخندهاش عبد اللّه پا به جوانی گذاشت.
و فرمود (علیه السلام): زبیر همواره یکی از ما اهل بیت بود تا پسر نامیمون او عبد الله به جوانی رسید.
و آن حضرت فرمود:زبیر همواره مردی از ما اهل بیت بود تا زمانی که فرزند شومش عبد اللّه رشد کرد .
شروح:
وَ قَالَ ع:مَا زَالَ اَلزُّبَیْرُ رَجُلاً مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ حَتَّی نَشَأَ ابْنُهُ الْمَشْئُومُ عَبْدُ اللَّهِ .
ذکر هذا الکلام أبو عمر بن عبد البر فی کتاب الإستیعاب عن أمیر المؤمنین ع فی عبد الله بن الزبیر إلا أنه لم یذکر لفظة المشئوم
و نحن نذکر ما ذکره ابن عبد البر فی ترجمة عبد الله بن الزبیر فإن هذا المصنف یذکر جمل أحوال الرجل دون تفاصیلها ثم نذکر تفصیل أحواله من مواضع أخری.
قال أبو عمر رحمه الله یکنی ( الاستیعاب 904،طبعة نهضة مصر.) عبد الله بن الزبیر أبا بکر و قال بعضهم أبا بکیر ذکر ذلک أبو أحمد الحاکم الحافظ فی کتابه فی الکنی و الجمهور من أهل السیر و أهل الأثر علی أن کنیته أبو بکر و له کنیة أخری أبو خبیب بابنه خبیب و کان أسن ولده و خبیب هو صاحب عمر بن عبد العزیز الذی مات من ضربه إذ کان والیا علی المدینة للولید و کان الولید أمره بضربه فمات من أذیة ذلک فوداه عمر بعد.
قال أبو عمر ( عبارة الاستیعاب:«کناه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم باسم جده أبی أمه أبی بکر الصدیق، و سماه باسمه». ) و سماه رسول الله ص باسم جده و کناه بکنیة جده عبد الله أبی بکر ( عبارة الاستیعاب:«کناه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم باسم جده أبی أمه أبی بکر الصدیق، و سماه باسمه». ) و هاجرت أمه أسماء من مکة إلی المدینة و هی حامل به فولدته فی سنة اثنتین من الهجرة لعشرین شهرا من التاریخ و قیل ولد فی السنة الأولی و هو أول مولود ولد فی الإسلام من المهاجرین بعد الهجرة.
و روی هشام بن عروة عن أسماء قالت حملت بعبد الله بمکة فخرجت و أنا متم فأتیت المدینة فنزلت بقباء فولدته بقباء ثم أتیت رسول الله ص فوضعته فی حجره فدعا بتمرة فمضغها ثم تفل فی فیه فکان أول شیء دخل جوفه ریق رسول الله ص ثم حنکه بالتمرة ثم دعا له و بارک علیه و هو أول مولود ولد فی الإسلام للمهاجرین بالمدینة قال ففرحوا به فرحا شدیدا و ذلک أنهم قد کان قیل لهم إن الیهود قد سحرتکم فلا یولد لکم .
قال أبو عمر و شهد عبد الله الجمل مع أبیه و خالته و کان شهما ذکرا ذا أنفة و کان له لسن و فصاحة و کان أطلس لا لحیة له و لا شعر فی وجهه و کان کثیر الصلاة کثیر الصیام شدید البأس کریم الجدات و الأمهات و الخالات إلا أنه کان فیه خلال لا یصلح معها للخلافة فإنه کان بخیلا ضیق العطن سیئ الخلق حسودا کثیر الخلاف أخرج محمد بن الحنفیة من مکة و المدینة و نفی عبد الله بن عباس إلی الطائف .
و قال علی ع فی أمره ما زال الزبیر یعد منا أهل البیت حتی نشأ ابنه عبد الله .
قال أبو عمر و بویع له بالخلافة سنة أربع و ستین فی قول أبی معشر .
و قال المدائنی بویع له بالخلافة سنة خمس و ستین.
و کان قبل ذلک لا یدعی باسم الخلافة و کانت بیعته بعد موت معاویة بن یزید بن معاویة علی طاعته أهل الحجاز و الیمن و العراق و خراسان و حج بالناس ثمانی حجج و قتل فی أیام عبد الملک بن مروان یوم الثلاثاء لثلاث عشرة بقین من جمادی الأولی و قیل من جمادی الآخرة سنة ثلاث و سبعین و هو ابن اثنتین و سبعین سنة و صلب بمکة بعد قتله و کان الحجاج قد ابتدأ بحصاره من أول لیلة من ذی الحجة سنة اثنتین و سبعین و حج الحجاج بالناس فی ذلک العام و وقف بعرفة و علیه درع و مغفر و لم یطوفوا بالبیت فی تلک السنة فحاصره ستة أشهر و سبعة عشر یوما إلی أن قتله.
قال أبو عمر فروی هشام بن عروة عن أبیه قال لما کان قبل قتل عبد الله بعشرة أیام دخل علی أمه أسماء بنت أبی بکر و هی شاکیة فقال کیف تجدینک یا أمه قالت ما أجدنی إلا شاکیة فقال لها إن فی الموت لراحة فقالت لعلک تمنیته لی و ما أحب أن أموت حتی یأتی علی إحدی حالتیک إما قتلت فأحتسبک و إما ظفرت بعدوک فقرت عینی.
قال عروة فالتفت عبد الله إلی و ضحک فلما کان الیوم الذی قتل فیه دخل علیها فی المسجد فقالت یا بنی لا تقبل منهم خطة تخاف فیها علی نفسک الذل [مخافة]
(من د. ) القتل فو الله لضربة سیف فی عز خیر من ضربة سوط فی مذلة قال فخرج عبد الله و قد نصب له مصراع عند الکعبة فکان یکون تحته فأتاه رجل من قریش فقال له أ لا نفتح لک باب الکعبة فتدخلها فقال و الله لو وجدوکم تحت أستار الکعبة لقتلوکم عن آخرکم و هل حرمة البیت إلا کحرمة الحرم ثم أنشد و لست بمبتاع الحیاة بسبة و لا مرتق من خشیة الموت سلما.
ثم شد علیه أصحاب الحجاج فسأل عنهم فقیل هؤلاء أهل مصر فقال لأصحابه اکسروا أغماد سیوفکم و احملوا معی فإننی فی الرعیل الأول ففعلوا ثم حمل علیهم و حملوا علیه فکان یضرب بسیفین فلحق رجلا فضربه فقطع یده و انهزموا و جعل یضربهم حتی أخرجهم من باب المسجد و جعل رجل منهم أسود یسبه فقال له اصبر یا ابن حام ثم حمل علیه فصرعه ثم دخل علیه أهل حمص من باب بنی شیبة فسأل عنهم فقیل هؤلاء أهل حمص فشد علیهم و جعل یضربهم بسیفه حتی أخرجهم من المسجد ثم انصرف و هو یقول لو کان قرنی واحدا أردیته أوردته الموت و قد ذکیته.
ثم دخل علیه أهل الأردن من باب آخر فقال من هؤلاء قیل أهل الأردن فجعل یضربهم بسیفه حتی أخرجهم من المسجد ثم انصرف و هو یقول لا عهد لی بغارة مثل السیل لا ینجلی قتامها حتی اللیل.
فأقبل علیه حجر من ناحیة الصفا فأصابه بین عینیه فنکس رأسه و هو یقول و لسنا علی الأعقاب تدمی کلومنا و لکن علی أقدامنا تقطر الدما ( للحصین بن الحمام المری من المفضلیة 12. ) .
أنشده متمثلا و حماه مولیان له فکان أحدهما یرتجز فیقول العبد یحمی ربه و یحتمی.
قال ثم اجتمعوا علیه فلم یزالوا یضربونه و یضربهم حتی قتلوه و مولییه جمیعا فلما قتل کبر أهل الشام فقال عبد الله بن عمر المکبرون یوم ولد خیر من المکبرین یوم قتل.
قال أبو عمر و قال یعلی بن حرملة دخلت مکة بعد ما قتل عبد الله بن الزبیر بثلاثة أیام فإذا هو مصلوب فجاءت أمه أسماء و کانت امرأة عجوزا طویلة مکفوفة البصر تقاد فقالت للحجاج أ ما آن لهذا الراکب أن ینزل فقال لها المنافق قالت و الله ما کان منافقا و لکنه کان صواما قواما برا قال انصرفی فإنک عجوز قد خرفت قالت لا و الله ما خرفت و إنی سمعت رسول الله ص یقول یخرج من ثقیف کذاب و مبیر ( المبیر:المهلک. ) .
أما الکذاب فقد رأیناه تعنی المختار و أما المبیر فأنت.
قال أبو عمر و روی سعید بن عامر الخراز عن ابن أبی ملیکة قال کنت الآذن لمن بشر أسماء بنزول ابنها عبد الله من الخشبة فدعت بمرکن ( المرکن:الإناء. ) و شب یمان فأمرتنی بغسله فکنا لا نتناول منه عضوا إلا جاء معنا فکنا نغسل العضو و ندعه فی أکفانه و نتناول العضو الذی یلیه فنغسله ثم نضعه فی أکفانه حتی فرغنا منه ثم قامت فصلت علیه و قد کانت تقول اللهم لا تمتنی حتی تقر عینی بجثته فلما دفنته لم یأت علیها جمعة حتی ماتت.
قال أبو عمر و قد کان عروة بن الزبیر رحل إلی عبد الملک فرغب إلیه فی إنزال عبد الله من الخشبة فأسعفه بذلک فأنزل.
قال أبو عمر و قال علی بن مجاهد قتل مع ابن الزبیر مائتان و أربعون رجلا إن منهم لمن سال دمه فی جوف الکعبة .
قال أبو عمر و روی عیسی عن أبی القاسم عن مالک بن أنس قال کان ابن الزبیر أفضل من مروان و أولی بالأمر منه و من أبیه قال و قد روی علی بن المدائنی عن سفیان بن عیینة أن عامر بن عبد الله بن الزبیر مکث بعد قتل أبیه حولا لا یسأل الله لنفسه شیئا إلا الدعاء لأبیه.
قال أبو عمر و روی إسماعیل بن علیة عن أبی سفیان بن العلاء عن ابن أبی عتیق قال قالت عائشة إذا مر ابن عمر فأرونیه فلما مر قالوا هذا ابن عمر فقالت یا أبا عبد الرحمن ما منعک أن تنهانی عن مسیری قال رأیت رجلا قد غلب علیک و رأیتک لا تخالفینه یعنی عبد الله بن الزبیر فقالت أما إنک لو نهیتنی ما خرجت.
فأما الزبیر بن بکار فإنه ذکر فی کتاب أنساب قریش من أخبار عبد الله و أحواله جملة طویلة نحن نختصرها و نذکر اللباب منها مع أنه قد أذنب فی ذکر فضائله و الثناء علیه و هو معذور فی ذلک فإنه لا یلام الرجل علی حب قومه و الزبیر بن بکار أحد أولاد عبد الله بن الزبیر فهو أحق بتقریظه و تأبینه.
قال الزبیر بن بکار أمه أسماء ذات النطاقین ابنة أبی بکر الصدیق و إنما سمیت ذات النطاقین لأن رسول الله ص لما تجهز مهاجرا إلی المدینة و معه أبو بکر لم یکن لسفرتهما شناق ( الشناق:الحبل. ) فشقت أسماء نطاقها فشنقتها به فقال لها رسول الله ص قد أبدلک الله تعالی بنطاقک هذا نطاقین فی الجنة فسمیت ذات النطاقین.
قال و قد روی محمد بن الضحاک عن أبیه أن أهل الشام کانوا و هم یقاتلون عبد الله بمکة یصیحون یا ابن ذات النطاقین یظنونه عیبا فیقول ابنها و الإله ثم یقول إنی و إیاکم لکما قال أبو ذؤیب و عیرنی الواشون أنی أحبها
ثم یقبل علی ابن أبی عتیق و هو عبد الله بن محمد بن عبد الرحمن بن أبی بکر فیقول أ لا تسمع یا ابن أبی عتیق .
قال الزبیر و زعموا أن عبد الله بن الزبیر لما ولد أتی به رسول الله ص فنظر فی وجهه و قال أ هو هو لیمنعن البیت أو لیموتن دونه .
و قال العقیلی فی ذلک بر تبین ما قال الرسول له قال و قد روی نافع بن ثابت عن محمد بن کعب القرظی أن رسول الله ص دخل علی أسماء حین ولد عبد الله فقال أ هو هو فترکت أسماء رضاعه فقیل لرسول الله ص إن أسماء ترکت رضاع عبد الله لما سمعت کلمتک فقال لها أرضعیه و لو بماء عینیک کبش بین ذئاب علیها ثیاب لیمنعن الحرم أو لیموتن دونه.
قال و حدثنی عمی مصعب بن عبد الله قال کان عبد الله بن الزبیر یقول هاجرت بی أمی فی بطنها فما أصابها شیء من نصب أو مخمصة ( دیوان الهذلیین 1:21،قال:ظاهر عنک،أی لا یعلق بک،أی یظهر عنک و ینبو. ) إلا و قد أصابنی
قال و قالت عائشة یا رسول الله أ لا تکنینی فقال تکنی باسم ابن أختک عبد الله فکانت تکنی أم عبد الله .
قال و روی هند بن القاسم عن عامر بن عبد الله بن الزبیر عن أبیه قال احتجم رسول الله ص ثم دفع إلی دمه فقال اذهب به فواره حیث لا یراه أحد فذهبت به فشربته فلما رجعت قال ما صنعت قلت جعلته فی مکان أظن أنه أخفی مکان عن الناس فقال فلعلک شربته فقلت نعم.
قال و قال وهب بن کیسان أول من صف رجلیه فی الصلاة عبد الله بن الزبیر فاقتدی به کثیر من العباد و کان مجتهدا.
قال و خطب الحجاج بعد قتله زجلة ( ضبط فی د:«رجلة».) بنت منظور بن زبان بن سیار الفزاریة و هی أم هاشم بن عبد الله بن الزبیر فقلعت ثنیتها و ردته و قالت ما ذا یرید إلی ذلفاء ثکلی حری و قالت أ بعد عائذ بیت الله تخطبنی
قال و حدثنی عبد الملک بن عبد العزیز عن خاله یوسف بن الماجشون قال قسم عبد الله بن الزبیر الدهر علی ثلاث لیال فلیلة هو قائم حتی الصباح و لیلة هو راکع حتی الصباح و لیلة هو ساجد حتی الصباح.
قال و حدثنا سلیمان بن حرب بإسناد ذکره و رفعه إلی مسلم المکی قال رکع عبد الله بن الزبیر یوما رکعة فقرأت البقرة و آل عمران و النساء و المائدة و ما رفع رأسه.
قال و قد حدث من لا أحصیه کثرة من أصحابنا أن عبد الله کان یواصل الصوم سبعا یصوم یوم الجمعة فلا یفطر إلا یوم الجمعة الآخر و یصوم بالمدینة فلا یفطر إلا بمکة و یصوم بمکة فلا یفطر إلا بالمدینة .
قال و قال عبد الملک بن عبد العزیز و کان أول ما یفطر علیه إذا أفطر لبن لقحة بسمن بقر قال الزبیر و زاد غیره و صبر.
قال و حدثنی یعقوب بن محمد بن عیسی بإسناد رفعه إلی عروة بن الزبیر قال لم یکن أحد أحب إلی عائشة بعد رسول الله ص و بعد أبی بکر من عبد الله بن الزبیر .
قال و حدثنی یعقوب بن محمد بإسناد یرفعه إلی عبد الرحمن بن القاسم عن أبیه قال ما کان أحد أعلم بالمناسک من ابن الزبیر .
قال و حدثنی مصعب بن عثمان قال أوصت عائشة إلی عبد الله بن الزبیر و أوصی إلیه حکیم بن حزام و عبد الله بن عامر بن کریز و الأسود بن أبی البختری و شیبة بن عثمان و الأسود بن عوف .
قال الزبیر و حدث عمر بن قیس عن أمه قالت دخلت علی عبد الله بن الزبیر بیته فإذا هو قائم یصلی فسقطت حیة من البیت علی ابنه هاشم بن عبد الله فتطوقت { 1) فی د:«فتطوت»و المعنی علیه یستقیم. } علی بطنه و هو نائم فصاح أهل البیت الحیة الحیة و لم یزالوا بها حتی قتلوها و عبد الله قائم یصلی ما التفت و لا عجل ثم فرغ من صلاته بعد ما قتلت الحیة فقال ما بالکم فقالت أم هاشم إی رحمک الله أ رأیت إن کنا هنا علیک أ یهون علیک ابنک قال ویحک و ما کانت التفاتة لو التفتها مبقیة من صلاتی.
قال الزبیر و عبد الله أول من کسا الکعبة الدیباج و إن کان لیطیبها حتی یجد ریحها من دخل الحرم قال و لم تکن کسوة الکعبة من قبله إلا المسوح ( المسح:«الکساء من الشعر؛و جمعه مسوح. ) و الأنطاع فلما جرد المهدی بن المنصور الکعبة کان فیما نزع عنها کسوة من دیباج مکتوب علیها لعبد الله أبی بکر أمیر المؤمنین قال و حدثنی یحیی بن معین بإسناد رفعه إلی هشام بن عروة أن عبد الله بن الزبیر أخذ من بین القتلی یوم الجمل و به بضع و أربعون طعنة و ضربة قال الزبیر و اعتلت عائشة مرة فدخل علیها بنو أختها أسماء عبد الله و عروة و المنذر قال عروة فسألناها عن حالها فشکت إلینا نهکة من علتها فعزاها عبد الله عن ذلک فأجابته بنحو قولها فعاد لها بالکلام فعادت له بالجواب فصمت و بکی قال عروة فما رأینا متحاورین من خلق الله أبلغ منهما قال ثم رفعت رأسها تنظر إلی وجهه فأبهتت لبکائه فبکت ثم قالت ما أحقنی منک یا بنی ما أری فلم أعلم بعد رسول الله ص و بعد أبوی أحدا أنزل عندی منزلتک قال عروة و ما سمعت عائشة و أمی أسماء تدعون لأحد من الخلق دعاءهما لعبد الله قال و قال موسی بن عقبة أقرأنی عامر بن عبد الله بن الزبیر وصیة عبد الله بن مسعود إلی الزبیر بن العوام و إلی عبد الله بن الزبیر من بعده و إنهما فی وصیتی فی حل و بل ( فی د«و تل»تصحیف.و البل:المباح،قالوا:هو لک حل و بل. ) .
قال و روی أبو الحسن المدائنی عن أبی إسحاق التمیمی أن معاویة سمع رجلا ینشد ابن رقاش ماجد سمیدع یأبی فیعطی عن ید أو یمنع.
فقال ذلک عبد الله بن الزبیر و کان عبد الله من جملة النفر الذین ( ب:«الذی». ) أمرهم عثمان بن عفان أن ینسخوا القرآن فی المصاحف .
قال و حدثنا محمد بن حسن عن نوفل بن عمارة قال سئل سعید بن المسیب عن خطباء قریش فی الجاهلیة فقال الأسود بن المطلب بن أسد و سهیل بن عمرو و سئل عن خطبائهم فی الإسلام فقال معاویة و ابنه و سعید بن العاص و ابنه و عبد الله بن الزبیر .
قال و حدثنا إبراهیم بن المنذر عن عثمان بن طلحة قال کان عبد الله بن الزبیر لا ینازع فی ثلاث شجاعة و عبادة و بلاغة.
قال الزبیر و قال هشام بن عروة رأیت عبد الله أیام حصاره و الحجر من المنجنیق یهوی حتی أقول کاد یأخذ بلحیته فقال له أبی أیا ابن أم و الله إن کاد لیأخذ بلحیتک فقال عبد الله دعنی یا ابن أم فو الله ما هی إلا هنة حتی کان الإنسان لم یکن فیقول أبی و هو یقبل علینا بوجهه و الله ما أخشی علیک إلا من تلک الهنة.
قال الزبیر فذکر هشام قال و الله لقد رأیته یرمی بالمنجنیق فلا یلتفت و لا یرعد صوته و ربما مرت الشظیة منه قریبا من نحره.
و قال الزبیر و حدثنا ابن الماجشون عن ابن أبی ملیکة عن أبیه قال کنت أطوف بالبیت مع عمر بن عبد العزیز فلما بلغت الملتزم تخلفت عنده أدعو ثم لحقت عمر فقال لی ما خلفک قال کنت أدعو فی موضع رأیت عبد الله بن الزبیر فیه یدعو فقال ما تترک تحنناتک علی ابن الزبیر أبدا فقلت و الله ما رأیت أحدا أشد جلدا علی لحم و لحما علی عظم من ابن الزبیر و لا رأیت أحدا أثبت قائما و لا أحسن مصلیا من ابن الزبیر و لقد رأیت حجرا من المنجنیق جاءه فأصاب شرفة من المسجد فمرت قذاذة منها بین لحیته ( فی د«لحییه». ) و حلقه فلم یزل من مقامه و لا عرفنا ذلک فی صوته فقال عمر لا إله إلا الله لجاد ما وصفت.
قال الزبیر و سمعت إسماعیل بن یعقوب التیمی یحدث قال قال عمر بن عبد العزیز لابن أبی ملیکة صف لنا عبد الله بن الزبیر فإنه ترمرم علی أصحابنا فتغشمروا علیه فقال عن أی حالیه تسأل أ عن دینه أم عن دنیاه فقال عن کل قال و الله ما رأیت جلدا قط رکب علی لحم و لا لحما علی عصب و لا عصبا علی عظم مثل جلده علی لحمه و لا مثل لحمه علی عصبه و لا مثل عصبه علی عظمه و لا رأیت نفسا رکبت بین جنبین مثل نفس له رکبت بین جنبین و لقد قام یوما إلی الصلاة فمر به حجر من حجارة المنجنیق بلبنة مطبوخة من شرفات المسجد فمرت بین لحییه و صدره فو الله ما خشع لها بصره و لا قطع لها قراءته و لا رکع دون الرکوع الذی کان یرکع و لقد کان إذا دخل فی الصلاة خرج من کل شیء إلیها و لقد کان یرکع فی الصلاة فیقع الرخم علی ظهره و یسجد فکأنه مطروح.
قال الزبیر و حدث هشام بن عروة قال سمعت عمی یقول ما أبالی إذا وجدت ثلاثمائة یصبرون صبری لو أجلب علی أهل الأرض.
قال الزبیر و قسم عبد الله بن الزبیر ثلث ماله و هو حی و کان أبوه الزبیر قد أوصی أیضا بثلث ماله قال و ابن الزبیر أحد الرهط الخمسة الذین وقع اتفاق أبی موسی الأشعری و عمرو بن العاص علی إحضارهم و الاستشارة بهم فی یوم التحکیم و هم عبد الله بن الزبیر و عبد الله بن عمرو و أبو الجهم بن حذیفة و جبیر بن مطعم و عبد الرحمن بن الحارث بن هشام .
قال الزبیر و عبد الله هو الذی صلی بالناس بالبصرة لما ظهر طلحة و الزبیر علی عثمان بن حنیف بأمر منهما له قال و أعطت عائشة من بشرها بأن عبد الله لم یقتل یوم الجمل عشرة آلاف درهم.
قلت الذی یغلب علی ظنی أن ذلک کان یوم إفریقیة لأنها یوم الجمل کانت فی شغل بنفسها عن عبد الله و غیره.
قال الزبیر و حدثنی علی بن صالح مرفوعا أن رسول الله ص کلم فی صبیة ترعرعوا منهم عبد الله بن جعفر و عبد الله بن الزبیر و عمر بن أبی سلمة فقیل یا رسول الله لو بایعتهم فتصیبهم برکتک و یکون لهم ذکر فأتی بهم فکأنهم تکعکعوا حین جیء بهم إلیه و اقتحم ابن الزبیر فتبسم رسول الله ص و قال إنه ابن أبیه و بایعهم.
قال و سئل رأس الجالوت ما عندکم من الفراسة فی الصبیان فقال ما عندنا فیهم شیء لأنهم یخلقون خلقا من بعد خلق غیر أنا نرمقهم فإن سمعناه منهم من یقول فی لعبه من یکون معی رأیناها همة و خبء صدق فیه و إن سمعناه یقول مع من أکون کرهناها منه قال فکان أول شیء سمع من عبد الله بن الزبیر أنه کان ذات یوم یلعب مع الصبیان فمر رجل فصاح علیهم ففروا منه و مشی ابن الزبیر القهقری ثم قال یا صبیان اجعلونی أمیرکم و شدوا بنا علیه قال و مر به عمر بن الخطاب و هو مع الصبیان ففروا و وقف فقال لم ( فی د«ما لک لا تفر»؛و هو مستقیم أیضا. ) لم تفر مع أصحابک فقال لم أجرم فأخافک و لم تکن الطریق ضیقة فأوسع علیک.
و روی الزبیر بن بکار أن عبد الله بن سعد بن أبی سرح غزا إفریقیة فی خلافة عثمان فقتل عبد الله بن الزبیر جرجیر أمیر جیش الروم فقال ابن أبی سرح إنی موجه بشیرا إلی أمیر المؤمنین بما فتح علینا و أنت أولی من هاهنا فانطلق إلی أمیر المؤمنین فأخبره الخبر قال عبد الله فلما قدمت علی عثمان أخبرته بفتح الله و صنعه و نصره و وصفت له أمرنا کیف کان فلما فرغت من کلامی قال هل تستطیع أن تؤدی هذا إلی الناس قلت و ما یمنعنی من ذلک قال فاخرج إلی الناس فأخبرهم قال عبد الله فخرجت حتی جئت المنبر فاستقبلت الناس فتلقانی وجه أبی فدخلتنی له هیبة عرفها أبی فی وجهی فقبض قبضة من حصباء و جمع وجهه فی وجهی و هم أن یحصبنی فأحزمت فتکلمت.
فزعموا أن الزبیر لما فرغ عبد الله من کلامه قال و الله لکأنی أسمع کلام أبی بکر الصدیق من أراد أن یتزوج امرأة فلینظر إلی أبیها و أخیها فإنها تأتیه بأحدهما.
قال الزبیر و یلقب عبد الله بعائذ البیت لاستعاذته به.
قال و حدثنی عمی مصعب بن عبد الله قال إن الذی دعا عبد الله إلی التعوذ بالبیت شیء سمعه من أبیه حین سار من مکة إلی البصرة فإن الزبیر التفت إلی الکعبة بعد أن ودع و وجه یرید الرکوب فأقبل علی ابنه عبد الله و قال تالله ما رأیت مثلها لطالب رغبة أو خائف رهبة.
و روی الزبیر بن بکار قال کان سبب تعوذ ابن الزبیر بالکعبة أنه کان یمشی بعد عتمة فی بعض شوارع المدینة إذ لقی عبد الله بن سعد بن أبی سرح متلثما لا یبدو منه إلا عیناه قال فأخذت بیده و قلت ابن أبی سرح کیف کنت بعدی و کیف ترکت أمیر المؤمنین یعنی معاویة و قد کان ابن أبی سرح عنده بالشام فلم یکلمنی فقلت ما لک أمات أمیر المؤمنین فلم یکلمنی فترکته و قد أثبت معرفته ثم خرجت حتی لقیت الحسین بن علی رضی الله عنه فأخبرته خبره و قلت ستأتیک رسل الولید و کان الأمیر علی المدینة الولید بن عتبة بن أبی سفیان فانظر ما أنت صانع و اعلم أن رواحلی فی الدار معدة و الموعد بینی و بینک أن تغفل عنا عیونهم ثم فارقته فلم ألبث أن أتانی رسول الولید فجئته فوجدت الحسین عنده و وجدت عنده مروان بن الحکم فنعی إلی معاویة فاسترجعت فأقبل علی و قال هلم إلی بیعة یزید فقد کتب إلینا یأمرنا أن نأخذها علیک فقلت إنی قد علمت أن فی نفسه علی شیئا لترکی بیعته فی حیاة أبیه و إن بایعت له علی هذه الحال توهم أنی مکره علی البیعة فلم یقع منه ذلک بحیث أرید و لکن أصبح و یجتمع الناس و یکون ذلک علانیة إن شاء الله فنظر الولید إلی مروان فقال مروان هو الذی قلت لک إن یخرج لم تره فأحببت أن ألقی بینی و بین مروان شرا نتشاغل به فقلت له و ما أنت و ذاک یا ابن الزرقاء فقال لی و قلت له حتی تواثبنا فتناصیت أنا و هو و قام الولید فحجز بیننا فقال مروان أ تحجز بیننا بنفسک و تدع أن تأمر أعوانک فقال قد أری ما ترید و لکن لا أتولی ذلک منه و الله أبدا اذهب یا ابن الزبیر حیث شئت قال فأخذت بید الحسین و خرجنا من الباب حتی صرنا إلی المسجد و أنا أقول و لا تحسبنی یا مسافر شحمة تعجلها من جانب القدر جائع.
فلما دخل المسجد افترق هو و الحسین و عمد کل واحد منهما إلی مصلاه یصلی فیه و جعلت الرسل تختلف إلیهما یسمع وقع أقدامهم فی الحصباء حتی هدأ عنهما الحس ثم انصرفا إلی منازلهما فأتی ابن الزبیر رواحله فقعد علیها و خرج من أدبار داره و وافاه الحسین بن علی فخرجا جمیعا من لیلتهم و سلکوا طریق الفرع حتی مروا بالجثجاثة و بها جعفر بن الزبیر قد ازدرعها و غمز علیهم بعیر من إبلهم فانتهوا إلی جعفر فلما رآهم قال مات معاویة فقال عبد الله نعم انطلق معنا و أعطنا أحد جملیک و کان ینضح علی جملین له فقال جعفر متمثلا إخوتی لا تبعدوا أبدا و بلی و الله قد بعدوا.
فقال عبد الله و تطیر منها بفیک التراب فخرجوا جمیعا حتی قدموا مکة قال الزبیر فأما الحسین ع فإنه خرج من مکة یوم الترویة یطلب الکوفة و العراق و قد کان قال لعبد الله بن الزبیر قد أتتنی بیعة أربعین ألفا یحلفون لی بالطلاق و العتاق من أهل العراق فقال أ تخرج إلی قوم قتلوا أباک و خذلوا أخاک قال و بعض الناس یزعم أن ( کذا فی د؛و فی ب:«ابن»تصحیف. ) عبد الله بن عباس هو الذی قال للحسین ذلک قال الزبیر و قال هشام بن عروة کان أول ما أفصح به عمی عبد الله و هو صغیر السیف فکان لا یضعه من فیه و کان أبوه الزبیر إذا سمع منه ذلک یقول أما و الله لیکونن لک منه یوم و یوم و أیام.
فأما خبر مقتل عبد الله بن الزبیر فنحن نورده من تاریخ أبی جعفر محمد بن جریر الطبری رحمه الله قال أبو جعفر حصر ( تاریخ الطبریّ 2:844،و ما بعدها(طبعة أوربا)،مع تصرف و اختصار. ) الحجاج عبد الله بن الزبیر ثمانیة أشهر فروی إسحاق بن یحیی عن یوسف بن ماهک قال رأیت منجنیق أهل الشام یرمی به فرعدت السماء و برقت و علا صوت الرعد علی صوت المنجنیق فأعظم أهل الشام ما سمعوه فأمسکوا أیدیهم فرفع الحجاج برکة ( برکة قبائه:مقدمه. ) قبائه فغرزها فی منطقته و رفع حجر المنجنیق فوضعه فیه ثم قال ارموا و رمی معهم قال ثم أصبحوا فجاءت صاعقة یتبعها أخری فقتلت من أصحاب الحجاج أثنی عشر رجلا فأنکر أهل الشام فقال الحجاج یا أهل الشام لا تنکروا هذا فإنی ابن تهامة هذه صواعق تهامة هذا الفتح قد حضر فأبشروا فإن القوم یصیبهم مثل ما أصابکم فصعقت من الغد فأصیب من أصحاب ابن الزبیر عدة ما أصاب الحجاج فقال الحجاج أ لا ترون أنهم یصابون و أنتم علی الطاعة و هم علی خلاف الطاعة فلم تزل الحرب بین ابن الزبیر و الحجاج حتی تفرق عامة أصحاب ابن الزبیر عنه و خرج عامة أهل مکة إلی الحجاج فی الأمان.
قال و روی إسحاق بن عبید الله عن المنذر بن الجهم الأسلمی قال رأیت ابن الزبیر و قد خذله من معه خذلانا شدیدا و جعلوا یخرجون إلی الحجاج خرج إلیه منهم نحو عشرة آلاف و ذکر أنه کان ممن فارقه و خرج إلی الحجاج ابناه خبیب و حمزة فأخذا من الحجاج لأنفسهما أمانا.
قال أبو جعفر فروی محمد بن عمر عن ابن أبی الزناد عن مخرمة بن سلمان الوالبی قال دخل عبد الله بن الزبیر علی أمه حین رأی من الناس ما رأی من خذلانه فقال یا أمه خذلنی الناس حتی ولدی و أهلی و لم یبق معی إلا الیسیر ممن لیس عنده من الدفع أکثر من صبر ساعة و القوم یعطوننی ما أردت من الدنیا فما رأیک فقالت أنت یا بنی أعلم بنفسک إن کنت تعلم أنک علی حق و إلیه تدعو فامض له فقد قتل علیه أصحابک و لا تمکن من رقبتک یتلعب بک غلمان بنی أمیة و إن کنت إنما أردت الدنیا فبئس العبد أنت أهلکت نفسک و أهلکت من قتل معک و إن قلت قد کنت علی حق فلما وهن أصحابی وهنت و ضعفت فلیس هذا فعل الأحرار و لا أهل الدین و کم خلودک فی الدنیا القتل أحسن فدنا ابن الزبیر فقبل رأسها و قال هذا و الله رأیی الذی قمت به داعیا إلی یومی هذا و ما رکنت إلی الدنیا و لا أحببت الحیاة فیها و لم یدعنی إلی الخروج إلا الغضب لله أن تستحل محارمه ( الطبریّ:«أن یستحل حرمه». ) و لکنی أحببت أن أعلم رأیک فزدتنی بصیرة مع بصیرتی فانظری یا أمه فإنی مقتول من یومی هذا فلا یشتد حزنک و سلمی لأمر الله فإن ابنک لم یتعمد إتیان منکر و لا عملا بفاحشة و لم یجر فی حکم و لم یغدر فی أمان و لم یتعمد ظلم مسلم و لا معاهد و لم یبلغنی ظلم عن عمالی فرضیت به بل أنکرته و لم یکن شیء آثر عندی من رضا ربی اللهم إنی لا أقول هذا تزکیة منی لنفسی أنت أعلم بی و لکننی أقوله تعزیة لأمی لتسلو عنی فقالت أمه إنی لأرجو من الله أن یکون عزائی فیک حسنا إن تقدمتنی فلا أخرج من الدنیا حتی أنظر إلی ما یصیر أمرک فقال جزاک الله یا أمه خیرا فلا تدعی الدعاء لی قبل و بعد قالت لا أدعه أبدا فمن قتل علی باطل فقد قتلت علی حق ثم قالت اللهم ارحم طول ذلک القیام فی اللیل الطویل و ذلک النحیب و الظمأ فی هواجر المدینة و مکة و بره بأبیه و بی اللهم إنی قد سلمته لأمرک فیه و رضیت بما قضیت فأثبنی فی عبد الله ثواب الصابرین الشاکرین .
قال أبو جعفر و روی محمد بن عمر عن موسی بن یعقوب بن عبد الله عن عمه قال دخل ابن الزبیر علی أمه و علیه الدرع و المغفر فوقف فسلم ثم دنا فتناول یدها فقبلها فقالت هذا وداع فلا تبعد فقال نعم إنی جئت مودعا إنی لأری أن هذا الیوم آخر یوم من الدنیا یمر بی و اعلمی یا أمه إنی إن قتلت فإنما أنا لحم لا یضره ما صنع به فقالت صدقت یا بنی أتمم علی بصیرتک و لا تمکن ابن أبی عقیل منک و ادن منی أودعک فدنا منها فقبلها و عانقها فقالت حیث مست الدرع ما هذا صنیع من یرید ما ترید فقال ما لبستها إلا لأشد منک فقالت إنها لا تشد منی فنزعها ثم أخرج ( الطبریّ:«أدرج». ) کمیه و شد أسفل قمیصه و عمد إلی جبة خز تحت القمیص فأدخل أسفلها فی المنطقة فقالت أمه شمر ثیابک فشمرها ثم انصرف و هو یقول إنی إذا أعرف یومی أصبر إذ بعضهم یعرف ثم ینکر.
فسمعت العجوز قوله فقالت تصبر و الله و لم لا تصبر و أبوک أبو بکر و الزبیر و أمک صفیة بنت عبد المطلب .
قال و روی محمد بن عمر عن ثور بن یزید عن رجل من أهل حمص قال شهدته و الله ذلک الیوم و نحن خمسمائة من أهل حمص فدخل من باب المسجد لا یدخل منه غیرنا و هو یشد علینا و نحن منهزمون و هو یرتجز إنی إذا أعرف یومی اصبر و إنما یعرف یومیه الحر و بعضهم یعرف ثم ینکر.
فأقول أنت و الله الحر الشریف فلقد رأیته یقف بالأبطح لا یدنو منه أحد حتی ظننا أنه لا یقتل.
قال و روی مصعب بن ثابت عن نافع مولی بنی أسد قال رأیت الأبواب قد شحنت بأهل ( الطبریّ:«من أهل الشام»: ) الشام و جعلوا علی کل باب قائدا و رجالا و أهل بلد فکان لأهل حمص الباب الذی یواجه باب الکعبة و لأهل دمشق باب بنی شیبة و لأهل الأردن باب الصفا و لأهل فلسطین باب بنی جمح و لأهل قنسرین باب بنی سهم و کان الحجاج و طارق بن عمرو فی ناحیة الأبطح إلی المروة فمرة یحمل ابن الزبیر فی هذه الناحیة و لکأنه أسد فی أجمة ما یقدم علیه الرجال فیعدو فی أثر الرجال و هم علی الباب حتی یخرجهم ثم یصیح إلی عبد الله بن صفوان یا أبا صفوان ویل أمه فتحا لو کان له رجال ثم یقول لو کان قرنی واحدا کفیته ( من أبیات لدوید بن زید بن نهد،طبقات الشعراء 27،28. ) .
فیقول عبد الله بن صفوان إی و الله و ألفا.
قال أبو جعفر فلما کان یوم الثلاثاء صبیحة سبع عشرة من جمادی الأولی سنة ثلاث و سبعین و قد أخذ الحجاج علی ابن الزبیر بالأبواب بات ابن الزبیر تلک اللیلة یصلی عامة اللیل ثم احتبی بحمائل سیفه فأغفی ثم انتبه بالفجر فقال أذن یا سعد فأذن عند المقام و توضأ ابن الزبیر و رکع رکعتی الفجر ثم تقدم و أقام المؤذن فصلی ابن الزبیر بأصحابه فقرأ ن و القلم حرفا حرفا ثم سلم ثم قام فحمد الله و أثنی علیه ثم قال اکشفوا وجوهکم حتی أنظر و علیها المغافر و العمائم فکشفوا وجوههم فقال یا آل الزبیر لو طبتم لی نفسا عن أنفسکم کنا أهل بیت من العرب اصطلمنا لم تصبنا مذلة و لم نقر علی ضیم أما بعد یا آل الزبیر فلا یرعکم وقع السیوف فإنی لم أحضر موطنا قط ارتثثت فیه بین القتلی و ما أجد من دواء جراحها أشد مما أجد من ألم وقعها صونوا سیوفکم کما تصونون وجوهکم لا أعلم امرأ کسر سیفه و استبقی نفسه فإن الرجل إذا ذهب سلاحه فهو کالمرأة أعزل غضوا أبصارکم عن البارقة و لیشغل کل امرئ قرنه و لا یلهینکم السؤال عنی و لا تقولن أین عبد الله بن الزبیر ألا من کان سائلا عنی فإنی فی الرعیل الأول ثم قال أبی لابن سلمی أنه غیر خالد
ثم قال احملوا علی برکة الله ثم حمل حتی بلغ بهم إلی الحجون فرمی بحجر فأصاب وجهه فأرعش و دمی وجهه فلما وجد سخونة الدم تسیل علی وجهه و لحیته قال و لسنا علی الأعقاب تدمی کلومنا و لکن علی أقدامنا تقطر الدما ( للحصین بن الحمام المری،الأغانی 14:8. ) .
قال و تقاووا علیه و صاحت مولاة له مجنونة وا أمیر المؤمنیناه و قد کان هوی و رأته حین هوی فأشارت لهم إلیه فقتل و إن علیه لثیاب خز و جاء الخبر إلی الحجاج فسجد و سار هو و طارق بن عمرو فوقفا علیه فقال طارق ما ولدت النساء أذکر من هذا فقال الحجاج أ تمدح من یخالف طاعة أمیر المؤمنین فقال طارق هو أعذر لنا و لو لا هذا ما کان لنا عذر إنا محاصروه و هو فی غیر خندق و لا حصن و لا منعة منذ ثمانیة أشهر ینتصف منا بل یفضل علینا فی کل ما التقینا نحن و هو قال فبلغ کلامهما عبد الملک فصوب طارقا .
قال و بعث الحجاج برأس ابن الزبیر و رأس عبد بن صفوان و رأس عمارة بن عمرو بن حزم إلی المدینة فنصبت الثلاثة بها ثم حملت إلی عبد الملک .
و نحن الآن نذکر بقیة أخبار عبد الله بن الزبیر ملتقطة من مواضع متفرقة رئی عبد الله بن الزبیر فی أیام معاویة واقفا بباب میة مولاة معاویة فقیل له
یا أبا بکر مثلک یقف بباب هذه فقال إذا أعیتکم الأمور من رءوسها فخذوها من أذنابها.
ذکر معاویة لعبد الله بن الزبیر یزید ابنه و أراد منه البیعة له فقال ابن الزبیر أنا أنادیک و لا أناجیک إن أخاک من صدقک فانظر قبل أن تقدم و تفکر قبل أن تندم فإن النظر قبل التقدم و التفکر قبل التندم فضحک معاویة و قال تعلمت یا أبا بکر الشجاعة عند الکبر.
کان عبد الله بن الزبیر شدید البخل کان یطعم جنده تمرا و یأمرهم بالحرب فإذا فروا من وقع السیوف لامهم و قال لهم أکلتم تمری و عصیتم أمری فقال بعضهم أ لم تر عبد الله و الله غالب علی أمره یبغی الخلافة بالتمر.
و کسر بعض جنده خمسة أرماح فی صدور أصحاب الحجاج و کلما کسر رمحا أعطاه رمحا فشق علیه ذلک و قال خمسة أرماح لا یحتمل بیت مال المسلمین هذا.
قال و جاءه أعرابی سائل فرده فقال له لقد أحرقت الرمضاء قدمی فقال بل علیهما یبردان.
جمع عبد الله بن الزبیر محمد بن الحنفیة و عبد الله بن عباس فی سبعة عشر رجلا من بنی هاشم منهم الحسن بن الحسن بن علی بن أبی طالب ع و حصرهم فی شعب بمکة یعرف بشعب عارم و قال لا تمضی الجمعة حتی تبایعوا إلی أو أضرب أعناقکم أو أحرقکم بالنار ثم نهض إلیهم قبل الجمعة یرید إحراقهم بالنار فالتزمه ابن مسور بن مخرمة الزهری و ناشده الله أن یؤخرهم إلی یوم الجمعة فلما کان یوم الجمعة دعا محمد بن الحنفیة بغسول و ثیاب بیض فاغتسل و تلبس و تحنط لا یشک فی القتل و قد بعث المختار بن أبی عبید من الکوفة أبا عبد الله الجدلی فی أربعة آلاف فلما نزلوا ذات عرق تعجل منهم سبعون علی رواحلهم حتی وافوا مکة صبیحة الجمعة ینادون یا محمد یا محمد و قد شهروا السلاح حتی وافوا شعب عارم فاستخلصوا محمد بن الحنفیة و من کان معه و بعث محمد بن الحنفیة الحسن بن الحسن ینادی من کان یری أن الله علیه حقا فلیشم سیفه فلا حاجة لی بأمر الناس إن أعطیتها عفوا قبلتها و إن کرهوا لم نبتزهم (لم نبتزهم أمرهم:لم تسلبه منهم عفوا. ) أمرهم.
و فی شعب عارم و حصار ابن الحنفیة فیه یقول کثیر بن عبد الرحمن و من یر هذا الشیخ بالخیف من منی
و روی المدائنی قال لما أخرج ابن الزبیر عبد الله بن عباس من مکة إلی الطائف مر بنعمان فنزل فصلی رکعتین ثم رفع یدیه یدعو فقال اللهم إنک تعلم أنه لم یکن بلد أحب إلی من أن أعبدک فیه من البلد الحرام و إننی لا أحب أن تقبض روحی إلا فیه و أن ابن الزبیر أخرجنی منه لیکون الأقوی فی سلطانه اللهم فأوهن کیده و اجعل دائرة السوء علیه فلما دنا من الطائف تلقاه أهلها فقالوا مرحبا بابن عم رسول الله ص أنت و الله أحب إلینا و أکرم علینا ممن أخرجک هذه منازلنا تخیرها فانزل منها حیث أحببت فنزل منزلا فکان یجلس إلیه أهل الطائف بعد الفجر و بعد العصر فیتکلم بینهم کان یحمد الله و یذکر النبی ص و الخلفاء بعده و یقول ذهبوا فلم یدعوا أمثالهم و لا أشباههم و لا من یدانیهم و لکن بقی أقوام یطلبون الدنیا بعمل الآخرة و یلبسون جلود الضأن تحتها قلوب الذئاب و النمور لیظن الناس أنهم من الزاهدین فی الدنیا یراءون الناس بأعمالهم و یسخطون الله بسرائرهم فادعوا الله أن یقضی لهذه الأمة بالخیر و الإحسان فیولی أمرها خیارها و أبرارها و یهلک فجارها و أشرارها ارفعوا أیدیکم إلی ربکم و سلوه ذلک فیفعلون فبلغ ذلک ابن الزبیر فکتب إلیه أما بعد فقد بلغنی أنک تجلس بالطائف العصرین فتفتیهم بالجهل تعیب أهل العقل و العلم و إن حلمی علیک و استدامتی فیئک جرأک علی فاکفف لا أبا لغیرک من غربک و اربع علی ظلعک ( یقال:اربع علی ظلعک؛أی افعل بقدر ما تطیق،و لا تحمل علیها أکثر ممّا تطیق: ) و اعقل إن کان لک معقول و أکرم نفسک فإنک إن تهنها تجدها علی الناس أعظم هوانا أ لم تسمع قول الشاعر فنفسک أکرمها فإنک إن تهن علیک فلن تلقی لها الدهر مکرما.
و إنی أقسم بالله لئن لم تنته عما بلغنی عنک لتجدن جانبی خشنا و لتجدننی إلی ما یردعک عنی عجلا فر رأیک فإن أشفی بک شقاؤک علی الردی فلا تلم إلا نفسک فکتب إلیه ابن عباس أما بعد فقد بلغنی کتابک قلت إنی أفتی الناس بالجهل و إنما یفتی بالجهل من لم یعرف من العلم شیئا و قد آتانی الله من العلم ما لم یؤتک و ذکرت أن حلمک عنی و استدامتک فیئی جرأنی علیک ثم قلت اکفف من غربک و اربع علی ظلعک و ضربت لی الأمثال أحادیث الضبع متی رأیتنی لعرامک ( العرار:الشراسة و الشدة.) هائبا و من حدک ناکلا و قلت لئن لم تکفف لتجدن جانبی خشنا فلا أبقی الله علیک إن أبقیت و لا أرعی علیک إن أرعیت فو الله أنتهی عن قول الحق و صفة أهل العدل و الفضل و ذم الأخسرین أَعْمالاً اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً و السلام.
قدم معاویة المدینة راجعا من حجة حجها فکثر الناس علیه فی حوائجهم فقال لصاحب إبله قدم إبلک لیلا حتی أرتحل ففعل ذلک و سار و لم یعلم بأمره إلا عبد الله بن الزبیر فإنه رکب فرسه و قفا أثره و معاویة نائم فی هودجه فجعل یسیر إلی جانبه فانتبه معاویة و قد سمع وقع حافر الفرس فقال من صاحب الفرس قال أنا أبو خبیب لو قد قتلتک منذ اللیلة یمازحه فقال معاویة کلا لست من قتلة الملوک إنما یصید کل طائر قدره فقال ابن الزبیر إلی تقول هذا و قد وقفت فی الصف بإزاء علی بن أبی طالب و هو من تعلم فقال معاویة لا جرم أنه قتلک و أباک بیسری یدیه و بقیت یده الیمنی فارغة یطلب من یقتله بها فقال ابن الزبیر أما و الله ما کان ذاک إلا فی نصر عثمان فلم نجز به فقال معاویة خل هذا عنک فو الله لو لا شدة بغضک ابن أبی طالب لجررت برجل عثمان مع الضبع فقال ابن الزبیر أ فعلتها یا معاویة أما إنا قد أعطیناک عهدا و نحن وافون لک به ما دمت حیا و لکن لیعلمن من بعدک فقال معاویة أما و الله ما أخافک إلا علی نفسک و لکأنی بک و أنت مشدود مربوط فی الأنشوطة و أنت تقول لیت أبا عبد الرحمن کان حیا و لیتنی کنت حیا یومئذ فأحلک حلا رفیقا و لبئس المطلق و المعتق و المسنون علیه أنت یومئذ دخل عبد الله بن الزبیر علی معاویة و عنده عمرو بن العاص فتکلم عمرو و أشار إلی ابن الزبیر فقال هذا و الله یا أمیر المؤمنین الذی غرته أناتک و أبطره حلمک فهو ینزو فی نشطته نزو العیر فی حبالته کلما قمصته الغلواء و الشرة سکنت الأنشوطة منه النفرة و أحر به أن یئول إلی القلة أو الذلة فقال ابن الزبیر أما و الله یا ابن العاص لو لا أن الإیمان ألزمنا بالوفاء و الطاعة للخلفاء فنحن لا نرید بذلک بدلا و لا عنه حولا لکان لنا و له و لک شأن و لو وکله القضاء إلی رأیک و مشورة نظرائک لدافعناه بمنکب لا تئوده المزاحمة و لقاذفناه بحجر لا تنکؤه المراجمة فقال معاویة أما و الله یا ابن الزبیر لو لا إیثاری الأناة علی العجل و الصفح علی العقوبة و أنی کما قال الأول أجامل أقواما حیاء و قد أری قلوبهم تغلی علی مراضها.
إذا لقرنتک إلی ساریة من سواری الحرم تسکن بها غلواءک و ینقطع عندها طمعک و تنقص من أملک ما لعلک قد لویته فشزرته و فتلته فأبرمته و ایم الله إنک من ذلک لعلی شرف جرف بعید الهوة فکن علی نفسک ولها فما توبق و لا تنفذ غیرها فشأنک و إیاها.
قطع عبد الله بن الزبیر فی الخطبة ذکر رسول الله ص جمعا کثیرة فاستعظم الناس ذلک فقال إنی لا أرغب عن ذکره و لکن له أهیل سوء إذا ذکرته أتلعوا أعناقهم فأنا أحب أن أکبتهم.
لما کاشف عبد الله بن الزبیر بنی هاشم و أظهر بغضهم و عابهم و هم بما هم به فی أمرهم و لم یذکر رسول الله ص فی خطبة لا یوم الجمعة و لا غیرها عاتبه علی ذلک قوم من خاصته و تشاءموا بذلک منه و خافوا عاقبته فقال و الله ما ترکت ذلک علانیة إلا و أنا أقوله سرا و أکثر منه لکنی رأیت بنی هاشم إذا سمعوا ذکره اشرأبوا و احمرت ألوانهم و طالت رقابهم و الله ما کنت لآتی لهم سرورا و أنا أقدر علیه و الله لقد هممت أن أحظر لهم حظیرة ثم أضرمها علیهم نارا فإنی لا أقتل منهم إلا آثما کفارا سحارا لا أنماهم (لا أنماهم:لا أکثر عددهم.) الله و لا بارک علیهم بیت سوء لا أول لهم و لا آخر و الله ما ترک نبی الله فیهم خیرا استفرع نبی الله صدقهم فهم أکذب الناس.
فقام إلیه محمد بن سعد بن أبی وقاص فقال وفقک الله یا أمیر المؤمنین أنا أول من أعانک فی أمرهم فقام عبد الله بن صفوان بن أمیة الجمحی فقال و الله ما قلت صوابا و لا هممت برشد أ رهط رسول الله ص تعیب و إیاهم تقتل و العرب حولک و الله لو قتلت عدتهم أهل بیت من الترک مسلمین ما سوغه الله لک و الله لو لم ( فی د«لو لا».)ینصرهم الناس منک لنصرهم الله بنصره فقال اجلس أبا صفوان فلست بناموس(الناموس:الحاذق. ).
فبلغ الخبر عبد الله بن العباس فخرج مغضبا و معه ابنه حتی أتی المسجد فقصد قصد المنبر فحمد الله و أثنی علیه و صلی علی رسول الله ص ثم قال أیها الناس إن ابن الزبیر یزعم أن لا أول لرسول الله ص و لا آخر فیا عجبا کل العجب لافترائه و لکذبه و الله إن أول من أخذ الإیلاف و حمی عیرات (العیر-بالکسر:الإبل تحمل المیرة؛بلا واحد من لفظها،و جمعه عیرات. )
قریش
لهاشم و إن أول من سقی بمکة عذبا (فی الطبریّ:«و عبد المطلب هو الذی کشف عن زمزم بئر إسماعیل بن إبراهیم و استخرج ما کان فیها مدفونا». ) و جعل باب الکعبة ذهبا لعبد المطلب و الله لقد نشأت ناشئتنا مع ناشئة قریش و إن کنا لقالتهم ( القالة:جمع قائل. ) إذا قالوا و خطباءهم إذا خطبوا و ما عد مجد کمجد أولنا و لا کان فی قریش مجد لغیرنا لأنها فی کفر ماحق و دین فاسق و ضلة و ضلالة فی عشواء (فتنة عشواء،مر العشی؛و هو سوء البصر باللیل و النهار. ) عمیاء حتی اختار الله تعالی لها نورا و بعث لها سراجا فانتجبه ( انتجبه:انتخبه. ) طیبا من طیبین لا یسبه بمسبة و لا یبغی علیه غائلة فکان أحدنا و ولدنا و عمنا و ابن عمنا ( ابن عمنا،أی علیّ بن أبی طالب. ) ثم إن أسبق السابقین إلیه منا و ابن عمنا ثم تلاه فی السبق أهلنا و لحمتنا ( اللحمة:القرابة. ) واحدا بعد واحد.
ثم إنا لخیر الناس بعده و أکرمهم أدبا و أشرفهم حسبا و أقربهم منه رحما.
وا عجبا کل العجب لابن الزبیر یعیب بنی هاشم و إنما شرف هو و أبوه و جده بمصاهرتهم أما و الله إنه لمسلوب قریش و متی کان العوام بن خویلد یطمع فی صفیة بنت عبد المطلب قیل للبغل من أبوک یا بغل فقال خالی الفرس ثم نزل.
خطب ابن الزبیر بمکة علی المنبر و ابن عباس جالس مع الناس تحت المنبر فقال إن هاهنا رجلا قد أعمی الله قلبه کما أعمی بصره یزعم أن متعة النساء حلال من الله و رسوله و یفتی فی القملة و النملة و قد احتمل بیت مال البصرة بالأمس و ترک المسلمین بها یرتضخون ( یرتضخون النوی:یکسرونه. ) النوی و کیف ألومه فی ذلک و قد قاتل أم المؤمنین و حواری رسول الله ص و من وقاه بیده.
فقال ابن عباس لقائده سعد بن جبیر بن هشام مولی بنی أسد بن خزیمة استقبل بی وجه ابن الزبیر و ارفع من صدری و کان ابن عباس قد کف بصره فاستقبل به قائده وجه ابن الزبیر و أقام قامته فحسر عن ذراعیه ثم قال یا ابن الزبیر قد أنصف القارة من راماها ( فی اللسان:القارة:قوم رماة من العرب،و فی المثل:«قد أنصف القارة من راماها». )
یا ابن الزبیر أما العمی فإن الله تعالی یقول فَإِنَّها لا تَعْمَی الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ ( الحرض:الفساد فی الذهن و العقل و البدن. ) و أما فتیای فی القملة و النملة فإن فیها حکمین لا تعلمها أنت و لا أصحابک و أما حملی المال فإنه کان مالا جبیناه فأعطینا کل ذی حق حقه و بقیت بقیة هی دون حقنا فی کتاب الله فأخذناها بحقنا و أما المتعة فسل أمک أسماء إذا نزلت عن بردی عوسجة و أما قتالنا أم المؤمنین فبنا سمیت أم المؤمنین لا بک و لا بأبیک فانطلق أبوک و خالک إلی حجاب مده الله علیها فهتکاه عنها ثم اتخذاها فتنة یقاتلان دونها و صانا حلائلهما فی بیوتهما فما أنصفا الله و لا محمدا من أنفسهما أن أبرزا زوجة نبیه و صانا حلائلهما و أما قتالنا إیاکم فإنا لقینا زحفا فإن کنا کفارا فقد کفرتم بفرارکم منا و إن کنا مؤمنین فقد کفرتم بقتالکم إیانا و ایم الله لو لا مکان صفیة فیکم و مکان خدیجة فینا لما ترکت لبنی أسد بن عبد العزی عظما إلا کسرته.
فلما عاد ابن الزبیر إلی أمه سألها عن بردی عوسجة فقالت أ لم أنهک عن ابن عباس و عن بنی هاشم فإنهم کعم ( سورة الحجّ آیة 46. ) الجواب إذا بدهوا فقال بلی و عصیتک.
فقالت یا بنی احذر هذا الأعمی الذی ما أطاقته الإنس و الجن و اعلم أن عنده فضائح قریش و مخازیها بأسرها فإیاک و إیاه آخر الدهر فقال أیمن بن خریم بن فاتک الأسدی یا ابن الزبیر لقد لاقیت بائقة
و روی عثمان بن طلحة العبدری قال شهدت من ابن عباس رحمه الله مشهدا ما سمعته من رجل من قریش کان یوضع إلی جانب سریر مروان بن الحکم و هو یومئذ أمیر المدینة سریر آخر أصغر من سریره فیجلس علیه عبد الله بن عباس إذا دخل و توضع الوسائد فیما سوی ذلک فأذن مروان یوما للناس و إذا سریر آخر قد أحدث تجاه سریر مروان فأقبل ابن عباس فجلس علی سریره و جاء عبد الله بن الزبیر فجلس علی السریر المحدث و سکت مروان و القوم فإذا ید ابن الزبیر تتحرک فعلم أنه یرید أن ینطق ثم نطق فقال إن ناسا یزعمون أن بیعة أبی بکر کانت غلطا و فلتة و مغالبة ألا إن شأن أبی بکر أعظم من أن یقال فیه هذا و یزعمون أنه لو لا ما وقع لکان الأمر لهم و فیهم و الله ما کان من أصحاب محمد ص أحد أثبت إیمانا و لا أعظم سابقة من أبی بکر فمن قال غیر ذلک فعلیه لعنة الله فأین هم حین عقد أبو بکر لعمر فلم یکن إلا ما قال ثم ألقی عمر حظهم فی حظوظ و جدهم فی جدود فقسمت تلک الحظوظ فأخر الله سهمهم و أدحض جدهم و ولی الأمر علیهم من کان أحق به منهم فخرجوا علیه خروج اللصوص علی التاجر خارجا من القریة فأصابوا منه غرة فقتلوه ثم قتلهم الله به قتلة و صاروا مطرودین تحت بطون الکواکب.
فقال ابن عباس علی رسلک ( الرسل:الرفق و التؤدة. ) أیها القائل فی أبی بکر و عمر و الخلافة أما و الله ما نالا و لا نال أحد منهما شیئا إلا و صاحبنا خیر ممن نالا و ما أنکرنا تقدم من تقدم لعیب عبناه علیه و لو تقدم صاحبنا لکان أهلا و فوق الأهل و لو لا أنک إنما تذکر حظ غیرک و شرف امرئ سواک لکلمتک و لکن ما أنت و ما لا حظ لک فیه اقتصر علی حظک و دع تیما لتیم و عدیا لعدی و أمیة لأمیة و لو کلمنی تیمی أو عدوی أو أموی لکلمته و أخبرته خبر حاضر عن حاضر لا خبر غائب عن غائب و لکن ما أنت و ما لیس علیک فإن یکن فی أسد بن عبد العزی شیء فهو لک أما و الله لنحن أقرب بک عهدا و أبیض عندک یدا و أوفر عندک نعمة ممن أمسیت تظن أنک تصول به علینا و ما أخلق ثوب صفیة بعد وَ اللّهُ الْمُسْتَعانُ عَلی ما تَصِفُونَ .
أوصی معاویة یزید ابنه لما عقد له الخلافة بعده فقال إنی لا أخاف علیک إلا ممن أوصیک بحفظ قرابته و رعایة حق رحمه من القلوب إلیه مائلة و الأهواء نحوه جانحة و الأعین إلیه طامحة و هو الحسین بن علی فاقسم له نصیبا من حلمک و اخصصه بقسط وافر من مالک و متعه بروح الحیاة و أبلغ له کل ما أحب فی أیامک فأما من عداه فثلاثة و هم عبد الله بن عمر رجل قد وقذته العبادة فلیس یرید الدنیا إلا أن تجیئه طائعة لا تراق فیها محجمة دم و عبد الرحمن بن أبی بکر رجل هقل ( الهقل:الفتی من النعام. ) لا یحمل ثقلا و لا یستطیع نهوضا و لیس بذی همة و لا شرف و لا أعوان و عبد الله بن الزبیر و هو الذئب الماکر و الثعلب الخاتر فوجه إلیه جدک و عزمک و نکیرک و مکرک و اصرف إلیه سطوتک و لا تثق إلیه فی حال فإنه کالثعلب راغ بالختل عند الإرهاق و اللیث صال بالجراءة عند الإطلاق و أما ما بعد هؤلاء فإنی قد وطئت لک الأمم و ذللت لک أعناق المنابر و کفیتک من قرب منک و من بعد عنک فکن للناس کما کان أبوک لهم یکونوا لک کما کانوا لأبیک.
خطب عبد الله بن الزبیر أیام یزید بن معاویة فقال فی خطبته یزید القرود یزید الفهود یزید الخمور یزید الفجور أما و الله لقد بلغنی أنه لا یزال مخمورا یخطب الناس و هو طافح فی سکره فبلغ ذلک یزید بن معاویة فما أمسی لیلته حتی جهز جیش الحرة و هو عشرون ألفا و جلس و الشموع بین یدیه و علیه ثیاب معصفرة و الجنود تعرض علیه لیلا فلما أصبح خرج فأبصر الجیش و رأی تعبیته فقال أبلغ أبا بکر إذا الجیش انبری و أخذ القوم علی وادی القری عشرین ألفا بین کهل و فتی
أ جمع سکران من القوم تری أم جمع لیث دونه لیث الشری.
لما خرج الحسین ع من مکة إلی العراق ضرب عبد الله بن عباس بیده علی منکب ابن الزبیر و قال یا لک من قبرة بمعمر
خلا الجو و الله لک یا ابن الزبیر و سار الحسین إلی العراق فقال ابن الزبیر یا ابن عباس و الله ما ترون هذا الأمر إلا لکم و لا ترون إلا أنکم أحق به من جمیع الناس فقال ابن عباس إنما یری من کان فی شک و نحن من ذلک علی یقین و لکن أخبرنی عن نفسک بما ذا تروم هذا الأمر قال بشرفی قال و بما ذا شرفت إن کان لک شرف فإنما هو بنا فنحن أشرف منک لأن شرفک منا و علت أصواتهما فقال غلام من آل الزبیر دعنا منک یا ابن عباس فو الله لا تحبوننا یا بنی هاشم و لا نحبکم أبدا فلطمه عبد الله بن الزبیر بیده و قال أ تتکلم و أنا حاضر فقال ابن عباس لم ضربت الغلام و الله أحق بالضرب منه من مزق و مرق قال و من هو قال أنت.
قال و اعترض بینهما رجال من قریش فأسکتوهما.
دخل عبد الله بن الزبیر علی معاویة فقال اسمع أبیاتا قلتها عاتبتک فیها قال هات فأنشده لعمری ما أدری و إنی لأوجل
فقال معاویة لقد شعرت بعدی یا أبا خبیب و بینما هما فی ذلک دخل معن بن أوس المزنی فقال له معاویة إیه هل أحدثت بعدنا شیئا قال نعم قال قل فأنشد هذه الأبیات فعجب معاویة و قال لابن الزبیر أ لم تنشدها لنفسک آنفا فقال أنا سویت المعانی و هو ألف الألفاظ و نظمها و هو بعد ظئری (یقال:هی ظئره،و هو ظئره،و هم و هن أظآره،أی أخواته من الرضاعة. ) فما قال من شیء فهو لی و کان ابن الزبیر مسترضعا فی مزینة فقال معاویة و کذبا یا أبا خبیب فقام عبد الله فخرج.
و قال الشعبی فقد رأیت عجبا بفناء الکعبة أنا و عبد الله بن الزبیر و عبد الملک بن مروان و مصعب بن الزبیر فقام القوم بعد ما فرغوا من حدیثهم فقالوا لیقم کل واحد منکم فلیأخذ بالرکن الیمانی ثم یسأل الله تعالی حاجته فقام عبد الله بن الزبیر فالتزم الرکن و قال اللهم إنک عظیم ترجی لکل عظیم أسألک بحرمة وجهک و حرمة عرشک و حرمة بیتک هذا ألا تخرجنی من الدنیا حتی ألی الحجاز و یسلم علی بالخلافة و جاء فجلس.
فقام أخوه مصعب فالتزم الرکن و قال اللهم رب کل شیء و إلیک مصیر کل شیء أسألک بقدرتک علی کل شیء ألا تمیتنی حتی ألی العراق و أتزوج سکینة بنت الحسین بن علی ثم جاء فجلس.
فقام عبد الملک فالتزم الرکن و قال اللهم رب السموات السبع و الأرض ذات النبت و القفر أسألک بما سألک به المطیعون لأمرک و أسألک بحق وجهک و بحقک علی جمیع خلقک ألا تمیتنی حتی ألی شرق الأرض و غربها لا ینازعنی أحد إلا ظهرت علیه ثم جاء فجلس.
فقام عبد الله بن عمر فأخذ بالرکن و قال یا رحمان یا رحیم أسألک برحمتک التی سبقت غضبک و بقدرتک علی جمیع خلقک ألا تمیتنی حتی توجب لی الرحمة .
قال الشعبی فو الله ما خرجت من الدنیا حتی بلغ کل من الثلاثة ما سأل و أخلق بعبد الله بن عمر أن تجاب دعوته و أن یکون من أهل الرحمة.
قال الحجاج فی خطبته یوم دخل الکوفة هذا أدب ابن نهیة أما و الله لأؤدبنکم غیر هذا الأدب.
قال ابن ماکولا فی کتاب الإکمال یعنی مصعب بن الزبیر و عبد الله أخاه و هی نهیة بنت سعید بن سهم بن هصیص و هی أم ولد أسد بن عبد العزی بن قصی و هذا من المواضع الغامضة.
و روی الزبیر بن بکار فی کتاب أنساب قریش قال قدم وفد من العراق علی عبد الله بن الزبیر فأتوه فی المسجد الحرام فسلموا علیه فسألهم عن مصعب أخیه و عن سیرته فیهم فأثنوا علیه و قالوا خیرا و ذلک فی یوم جمعة فصلی عبد الله بالناس الجمعة ثم صعد المنبر فحمد الله ثم تمثل قد جربونی ثم جربونی
أیها الناس إنی قد سألت هذا الوفد من أهل العراق عن عاملهم مصعب بن الزبیر فأحسنوا الثناء علیه و ذکروا عنه ما أحب ألا إن مصعبا اطبی ( الغلوة:الغایة. ) القلوب حتی لا تعدل به و الأهواء حتی لا تحول عنه و استمال الألسن بثنائها و القلوب بنصائحها و الأنفس بمحبتها و هو المحبوب فی خاصته المأمون فی عامته بما أطلق الله به لسانه من الخیر و بسط به یدیه من البذل ثم نزل.
و روی الزبیر قال لما جاء عبد الله بن الزبیر نعی المصعب صعد المنبر فقال
الحمد لله الذی له الخلق و الأمر یؤتی الملک من یشاء و ینزع الملک ممن یشاء و یعز من یشاء و یذل من یشاء إلا و إنه لم یذلل الله من کان الحق معه و لو کان فردا و لم یعزز الله ولی الشیطان و حزبه و إن کان الأنام کلهم معه إلا و إنه قد أتانا من العراق خبر أحزننا و أفرحنا أتانا قتل المصعب رحمه الله فأما الذی أحزننا فإن لفراق الحمیم لذعة یجدها حمیمه عند المصیبة ثم یرعوی بعدها ذو الرأی إلی جمیل الصبر و کرم العزاء و أما الذی أفرحنا فإن قتله کان عن شهادة و إن الله تعالی جعل ذلک لنا و له ذخیرة ألا إن أهل العراق أهل الغدر و النفاق أسلموه و باعوه بأقل الثمن فإن یقتل المصعب فإِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ما نموت جبحا کما یموت بنو العاص ما نموت إلا قتلا قعصا ( القعص:الموت السریع. ) بالرماح و موتا تحت ظلال السیوف ألا إنما الدنیا عاریة من الملک الأعلی الذی لا یزول سلطانه و لا یبید فإن تقبل الدنیا علی لا آخذها أخذ الأشر البطر (الأشر و البطر کلاهما بمعنی واحد. ) و إن تدبر عنی لا أبکی علیها بکاء الخرف المهتر و إن یهلک المصعب فإن فی آل الزبیر لخلفا ثم نزل.
و روی الزبیر بن بکار قال خطب عبد الله بن الزبیر بعد أن جاءه مقتل المصعب فحمد الله و أثنی علیه ثم قال لئن أصبت بمصعب فلقد أصبت بإمامی عثمان فعظمت مصیبته ثم أحسن الله و أجمل و لئن أصبت بمصعب فلقد أصبت بأبی الزبیر فعظمت مصیبته فظننت أنی لا أجیزها ثم أحسن الله و سلم و استمرت مریرتی و هل کان مصعب إلا فتی من فتیانی ثم غلبه البکاء فسالت دموعه و قال کان و الله سریا مریا ثم قال هم دفعوا الدنیا علی حین أعرضت
کراما و سنوا للکرام التأسیا.
و روی أبو العباس فی الکامل أن عروة لما صلب عبد الله جاء إلی عبد الملک فوقف ببابه و قال للحاجب أعلم أمیر المؤمنین أن أبا عبد الله بالباب فدخل الحاجب فقال رجل یقول قولا عظیما قال و ما هو فتهیب فقال قل قال رجل یقول قل لأمیر المؤمنین أبو عبد الله بالباب فقال عبد الملک قل لعروة یدخل فدخل فقال تأمر بإنزال جیفة أبی بکر فإن النساء یجزعن فأمر بإنزاله قال و قد کان کتب الحجاج إلی عبد الملک یقول إن خزائن عبد الله عند عروة فمره فلیسلمها فدفع عبد الملک إلی عروة و ظن أنه یتغیر فلم یحفل بذلک کأنه ما قرأه فکتب عبد الملک إلی الحجاج ألا یعرض لعروة .
و من الکلام المشهور فی بخل عبد الله بن الزبیر الکلام الذی یحکی أن أعرابیا ( الخبر فی الأغانی 1:15،16.) أتاه یستحمله فقال قد نقب خف راحلتی فاحملنی ( الأغانی:«نفدت نفقتی،و نقبت راحلتی».و نقب العیر؛إذا رقت أخفافه. ) إنی قطعت الهواجر إلیک علیها فقال له ارقعها بسبت و اخصفها بهلب و أنجد بها و سر بها البردین ( السبت:جلود البقر المدبوغة بالقرظ تحذی منها النعال السبتیة.و الخصف:أن یظاهر الجلدین بعضهما إلی بعض و یخرزهما.و الهلب:شعر الخنزیر الذی یخرز به،الواحد هلبة،و أنجد،إذا دخل بلاد نجد،و هو موصوف بالبرد.و البردان:الغداة و العشی.) فقال إنما أتیتک مستحملا لم آتک مستوصفا لعن الله ناقة حملتنی إلیک قال إن و راکبها ( فی الأغانی عن الیزیدی:«أن»هاهنا بمعنی نعم،کأنّه إقرار بما قال،و مثله قول ابن قیس الرقیات: و یقلن شیب قد علا ک و قد کبرت،فقلت إنّه. . ) .
و هذا الأعرابی هو فضالة بن شریک فهجاه فقال أری الحاجات عند أبی خبیب
دخل عبد الله بن الزبیر علی معاویة فقال یا أمیر المؤمنین لا تدعن مروان یرمی جماهیر قریش بمشاقصه ( من ستة أبیات فی الأغانی.و أبو خبیب کنیة ابن الزبیر؛و خبیب ولده الأکبر.و یقال:نکده حاجته،إذا منعه إیاها.) و یضرب صفاتهم بمعوله أما و الله إنه لو لا مکانک لکان أخف علی رقابنا من فراشة و أقل فی أنفسنا من خشاشة ( المشاقص:جمع مشقص؛و هو النصل الطویل،أو سهم فیه ذلک یرمی به الوحش. ) و ایم الله لئن ملک أعنة خیل تنقاد له لترکبن منه طبقا( الخشاشة:واحدة الخشاش؛و هی حشرات الأرض و العصافیر و نحوها. )تخافه.
فقال معاویة إن یطلب مروان هذا الأمر فقد طمع فیه من هو دونه و إن یترکه یترکه لمن فوقه و ما أراکم بمنتهین حتی یبعث الله علیکم من لا یعطف علیکم بقرابة و لا یذکرکم عند ملمة یسومکم خسفا و یسوقکم عسفا.
فقال ابن الزبیر إذن و الله یطلق عقال الحرب بکتائب تمور ( الطبق:الحال؛وفق قوله تعالی: لَتَرْکَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ. .) کرجل الجراد تتبع غطریفا (تمور:تضطرب. ) من قریش لم تکن أمه راعیة ثلة (الغطریف:السیّد الشریف. ) .
فقال معاویة أنا ابن هند أطلقت عقال الحرب فأکلت ذروة السنام و شربت عنفوان المکرع (الثلة:جماعة الغنم؛أو الکثیرة منها. )و لیس للآکل بعدی إلا الفلذة ( عنفوان الشیء:أوله،أو أول بهجته.و المکرع:المورد،مفعل من کرع فی الماء أو الإناء. ) و لا للشارب إلا الرنق ( الفلذة:القطعة من اللحم. ) .
فسکت ابن الزبیر .
قدم عبد الله بن الزبیر علی معاویة وافدا فرحب به و أدناه حتی أجلسه علی سریره ثم قال حاجتک أبا خبیب فسأله أشیاء ثم قال له سل غیر ما سألت قال نعم المهاجرون و الأنصار ترد علیهم فیئهم و تحفظ وصیة نبی الله فیهم تقبل من محسنهم و تتجاوز عن مسیئهم.
فقال معاویة هیهات هیهات لا و الله ما تأمن النعجة الذئب و قد أکل ألیتها ( الألیة:ما رکب فی العظم من شحم و لحم. ) .
فقال ابن الزبیر مهلا یا معاویة فإن الشاة لتدر للحالب و إن المدیة فی یده و إن الرجل الأریب لیصانع ولده الذی خرج من صلبه و ما تدور الرحی إلا بقطبها و لا تصلح القوس إلا بمعجسها (المعجس:المقبض. ) .
فقال یا أبا خبیب لقد أجررت الطروقة قبل هباب الفحل ( ناقة طروقة الفحل:بلغت أن یضربها الفحل.و أجره رسنه:جعله یجره.و هب الفحل من الإبل و غیرها هبابا و هبیبا،أراد السفاد.) هیهات و هی لا تصطک لحبائها اصطکاک القروم السوامی ( تصطک:تضطرب.و القروم جمع قرم؛و هو الفحل و السوامی:جمع سام،وصف من سما الفحل سماوة:تطاول إلی الناقة التی تشول بذنبها رغبة اللقاح. ) فقال ابن الزبیر العطن بعد العل و العل بعد النهل و لا بد للرحاء من الثفال ( العطن:مبرک الإبل حول الحوض.و العل و العلل:الشرب الثانی،و النهل:الشرب الأول. و الثفال:جلد أو نحوه یبسط تحت الرحی لیقع علیه الطحین. ) ثم نهض ابن الزبیر .
فلما کان العشاء أخذت قریش مجالسها و خرج معاویة علی بنی أمیة فوجد عمرو بن العاص فیهم فقال ویحکم یا بنی أمیة أ فیکم من یکفینی ابن الزبیر فقال عمرو أنا أکفیکه یا أمیر المؤمنین قال ما أظنک تفعل قال بلی و الله لأربدن وجهه ( أی لأصیرنه أربد،و الربدة:لون إلی الغبرة. ) و لأخرسن لسانه و لأردنه ألین من خمیلة ( الخمیلة:القطیفة. ) .
فقال دونک فاعرض له إذا دخل فدخل ابن الزبیر و کان قد بلغه کلام معاویة و عمرو فجلس نصب عینی عمرو فتحدثوا ساعة ثم قال عمرو و إنی لنار ما یطاق اصطلاؤها لدی کلام معضل متفاقم (تفاقم الأمر،إذا عظم. ) .
فأطرق ابن الزبیر ساعة ینکت فی الأرض ثم رفع رأسه و قال و إنی لبحر ما یسامی عبابه متی یلق بحری حر نارک یخمد.
فقال عمرو و الله یا ابن الزبیر إنک ما علمت لمتجلبب جلابیب الفتنة متأزر بوصائل (الوصائل:جمع وصیلة؛و هی ثوب مخطط یمان. ) التیه تتعاطی الذری الشاهقة و المعالی الباسقة و ما أنت من قریش فی لباب جوهرها و لا مؤنق حسبها (آنقنی الشیء إیناقا؛أعجبنی فهو مؤنق. ) .
فقال ابن الزبیر أما ما ذکرت من تعاطی الذری فإنه طال بی إلیها وسما ما لا یطول بک مثله أنف حمی و قلب ذکی و صارم مشرفی فی تلید فارع ( فارع:عال. )و طریف مانع إذ قعد بک انتفاخ سحرک (السحر:الرئة؛و یقال:انتفخ سحره،أی عدا طوره. ) و وجیب قلبک (وجیب القلب:خفقانه و اضطرابه.) و أما ما ذکرت من أنی لست من قریش فی لباب جوهرها و مؤنق حسبها فقد حضرتنی و إیاک الأکفاء العالمون بی و بک فاجعلهم بینی و بینک.
فقال القوم قد أنصفک یا عمرو قال قد فعلت.
فقال ابن الزبیر أما إذ أمکننی الله منک فلأربدن وجهک و لأخرسن لسانک و لترجعن فی هذه اللیلة و کان الذی بین منکبیک مشدود إلی عروق أخدعیک ثم قال أقسمت علیکم یا معاشر قریش أنا أفضل فی دین الإسلام أم عمرو فقالوا اللهم أنت قال فأبی أفضل أم أبوه قالوا أبوک حواری رسول الله ص و ابن عمته قال فأمی أفضل أم أمه قالوا أمک أسماء بنت أبی بکر الصدیق و ذات النطاقین قال فعمتی أفضل أم عمته قالوا عمتک سلمی ابنة العوام صاحبة رسول الله ص أفضل من عمته قال فخالتی أفضل أم خالته قالوا خالتک عائشة أم المؤمنین قال فجدتی أفضل أم جدته فقال جدتک صفیة بنت عبد المطلب عمة رسول الله ص قال فجدی أفضل أم جده قالوا جدک أبو بکر الخلیفة بعد رسول الله ص فقال قضت الغطارف من قریش بیننا
أما و الله یا ابن العاص لو أن الذی أمرک بهذا واجهنی بمثله لقصرت إلیه من سامی بصره و لترکته یتلجلج لسانه و تضطرم النار فی جوفه و لقد استعان منک بغیر واف و لجأ إلی غیر کاف ثم قام فخرج.
و ذکر المسعودی فی کتاب مروج الذهب أن الحجاج لما حاصر ابن الزبیر لم یزل یزحف حتی ملک الجبل المعروف بأبی قبیس و قد کان بید ابن الزبیر فکتب بذلک إلی عبد الملک فلما قرأ کتابه کبر و کبر من کان فی داره حتی اتصل التکبیر بأهل السوق فکبروا و سأل الناس ما الخبر فقیل لهم إن الحجاج حاصر ابن الزبیر بمکة و ظفر بأبی قبیس فقال الناس لا نرضی حتی یحمل أبو خبیب إلینا مکبلا علی رأسه برنس راکب جمل یطاف به فی الأسواق تراه العیون.
و ذکر المسعودی أن عمة عبد الملک کانت تحت عروة بن الزبیر و أن عبد الملک کتب إلی الحجاج یأمره بالکف عن عروة و ذلک قبل أن یقتل عبد الله و ألا یسوءه إذا ظفر بأخیه فی ماله و لا فی نفسه قال فلما اشتد الحصار علی عبد الله خرج عروة إلی الحجاج فأخذ لعبد الله أمانا و رجع إلیه فقال هذا عمرو بن عثمان و خالد بن عبد الله بن خالد بن أسید و هما فتیا بنی أمیة یعطیانک أمان عبد الملک ابن عمهما علی ما أحدثت أنت و من معک و أن تنزل أی البلاد شئت و لک بذلک عهد الله و میثاقه فأبی عبد الله قبول ذلک و نهته أمه و قالت لا تموتن إلا کریما فقال لها إنی أخاف إن قتلت أن أصلب أو یمثل بی فقالت إن الشاة بعد الذبح لا تحس بالسلخ.
و روی المسعودی أن عبد الله بن الزبیر بعد موت یزید بن معاویة طلب من یؤمره علی الکوفة و قد کان أهلها أحبوا أن یلیهم غیر بنی أمیة فقال له المختار بن أبی عبید اطلب رجلا له رفق و علم بما یأتی و تدبر قوله إیاها یستخرج لک منها جندا تغلب به أهل الشام فقال أنت لها فبعثه إلی الکوفة فأتاها و أخرج ابن مطیع منها و ابتنی لنفسه دارا و أنفق علیها مالا جلیلا و سأل عبد الله بن الزبیر أن یحتسب له به من مال العراق فلم یفعل فخلعه و جحد بیعته و دعا إلی الطالبیین.
قال المسعودی و أظهر عبد الله بن الزبیر الزهد فی الدنیا و ملازمة العبادة مع الحرص علی الخلافة و شبر بطنه فقال إنما بطنی شبر فما عسی أن یسع ذلک الشبر و ظهر عنه شح عظیم علی سائر الناس ففی ذلک یقول أبو حمزة مولی آل الزبیر إن الموالی أمست و هی عاتبة
و قال فیه أیضا لو کان بطنک شبرا قد شبعت و قد
و قال فیه شاعر أیضا لما کانت الحرب بینه و بین الحصین بن نمیر قبل أن یموت یزید بن معاویة فیا راکبا إما عرضت فبلغن
و قال الضحاک بن فیروز الدیلمی تخبرنا أن سوف تکفیک قبضة
قال هو عمرو بن الزبیر أخوه ضربه عبد الله حتی مات و کان مباینا له ( مروج الذهب 3:84،85. ) .
کان یزید بن معاویة قد ولی الولید بن عتبة بن أبی سفیان المدینة فسرح الولید منها جیشا إلی مکة لحرب عبد الله بن الزبیر علیه عمرو بن الزبیر فلما تصاف القوم انهزم رجال عمرو و أسلموه فظفر به عبد الله فأقامه للناس بباب المسجد مجردا و لم یزل یضربه بالسیاط حتی مات (مروج الذهب 3:85. ) .
و قد رأیت فی غیر کتاب المسعودی أن عبد الله وجد عمرا عند بعض زوجاته و له فی ذلک خبر لا أحب أن أذکره.
قال المسعودی ثم إن عبد الله بن الزبیر حبس الحسن بن محمد بن الحنفیة فی حبس مظلم ( مروج الذهب:«سجن عارم». ) و أراد قتله فأعمل الحیلة حتی تخلص من السجن و تعسف الطریق علی الجبال حتی أتی منی و بها أبوه محمد بن الحنفیة ( فی مروج الذهب:«ففی ذلک یقول کثیر: تخبّر من لاقیت أنّک عائذ بل العائذ المظلوم فی سجن عارم و من یر هذا الشیخ بالخیف من منی من الناس یعلم أنّه غیر ظالم سمی نبیّ اللّه و ابن وصیّه و فکّاک أغلال و قاضی مغارم. . ) .
ثم إن عبد الله جمع بنی هاشم کلهم فی سجن عارم و أراد أن یحرقهم بالنار و جعل فی فم الشعب حطبا کثیرا فأرسل المختار أبا عبد الله الجدلی فی أربعة آلاف فقال أبو عبد الله لأصحابه ویحکم إن بلغ ابن الزبیر الخبر عجل علی بنی هاشم فأتی علیهم فانتدب هو نفسه فی ثمانمائة فارس جریدة فما شعر بهم ابن الزبیر إلا و الرایات تخفق بمکة فقصد قصد الشعب فأخرج الهاشمیین منه و نادی بشعار محمد بن الحنفیة و سماه المهدی و هرب ابن الزبیر فلاذ بأستار الکعبة فنهاهم محمد بن الحنفیة عن طلبه و عن الحرب و قال لا أرید الخلافة إلا إن طلبنی الناس کلهم و اتفقوا علی کلهم و لا حاجة لی فی الحرب (مروج الذهب 3:85. ) .
قال المسعودی و کان عروة بن الزبیر یعذر أخاه عبد الله فی حصر بنی هاشم فی الشعب و جمعه الحطب لیحرقهم و یقول إنما أراد بذلک ألا تنتشر الکلمة و لا یختلف المسلمون و أن یدخلوا فی الطاعة فتکون الکلمة واحدة کما فعل عمر بن الخطاب ببنی هاشم لما تأخروا عن بیعة أبی بکر فإنه أحضر الحطب لیحرق علیهم الدار (مروج الذهب 3:86. ) .
قال المسعودی و خطب ابن الزبیر یوم قدم أبو عبد الله الجدلی قبل قدومه بساعتین فقال إن هذا الغلام محمد بن الحنفیة قد أبی بیعتی و الموعد بینی و بینه أن تغرب الشمس ثم أضرم علیه مکانه نارا فجاء إنسان إلی محمد فأخبره بذلک فقال سیمنعه منی حجاب قوی فجعل ذلک الرجل ینظر إلی الشمس و یرقب غیبوبتها لینظر ما یصنع ابن الزبیر فلما کادت تغرب حاست (حاست الخیل:أحاطت بها من کل جانب. ) خیل أبی عبد الله الجدلی دیار مکة و جعلت تمعج ( تمعج:تشتد فی عدوها یمینا و شمالا. ) بین الصفا و المروة و جاء أبو عبد الله الجدلی بنفسه فوقف علی فم الشعب و استخرج محمدا و نادی بشعاره و استأذنه فی قتل ابن الزبیر فکره ذلک و لم یأذن فیه و خرج من مکة فأقام بشعب رضوی حتی مات ( مروج الذهب 3:86،87. ) .
و روی المسعودی عن سعید بن جبیر أن ابن عباس دخل علی ابن الزبیر فقال له ابن الزبیر إلام (فی د:«علام». ) تؤنبنی و تعنفنی
قال ابن عباس إنی سمعت رسول الله ص یقول بئس المرء المسلم یشبع و یجوع جاره.
و أنت ذلک الرجل فقال ابن الزبیر و الله إنی لأکتم بغضکم أهل هذا البیت منذ أربعین سنة و تشاجرا فخرج ابن عباس من مکة [خوفا علی نفسه]
فأقام بالطائف حتی مات ( مروج الذهب 3:89 و الزیادة منه. ) .
و روی أبو الفرج الأصفهانی ( الأغانی 1:15،16.) قال أتی فضالة بن شریک الوالبی ثم الأسدی من بنی أسد بن خزیمة عبد الله بن الزبیر فقال نفدت نفقتی و نقبت ناقتی فقال أحضرنیها فأحضرها فقال أقبل بها أدبر بها ففعل فقال ارقعها بسبت و اخصفها بهلب و أنجد بها یبرد خفها و سر البردین تصح فقال فضالة إنی أتیتک مستحملا و لم آتک مستوصفا فلعن الله ناقة حملتنی إلیک فقال إن و راکبها فقال فضالة أقول لغلمة شدوا رکابی أری الحاجات عند أبی خبیب
قال ابن الکاهلیة هو عبد الله بن الزبیر و الکاهلیة هذه هی أم خویلد بن أسد بن عبد العزی و اسمها زهرة بنت عمرو بن خنثر بن روینة بن هلال من بنی کاهل بن أسد بن خزیمة قال فقال عبد الله بن الزبیر لما بلغه الشعر علم أنها شر أمهاتی فعیرنی بها و هی خیر عماته.
و روی أبو الفرج قال کانت صفیة بنت أبی عبید بن مسعود الثقفی تحت عبد الله بن عمر بن الخطاب فمشی ابن الزبیر إلیها فذکر لها أن خروجه کان غضبا لله عز و جل و لرسوله ص و للمهاجرین و الأنصار من أثرة معاویة و ابنه بالفیء و سألها مسألة زوجها عبد الله بن عمر أن یبایعه فلما قدمت له عشاءه ذکرت له أمر ابن الزبیر و عبادته و اجتهاده و أثنت علیه و قالت إنه لیدعو (د:«إنّه لا یدعو إلی طاعة اللّه الأغانی».) إلی طاعة الله عز و جل و أکثرت القول فی ذلک فقال لها ویحک أ ما رأیت البغلات الشهب التی کان یحج معاویة علیها و تقدم إلینا من الشام قالت بلی قال و الله ما یرید ابن الزبیر بعبادته غیرهن (7:22،23. )
[صفحه 436]
اقول: کان ابن الزبیر راغبا فی اهل الشام و کانوا زاهدین فیه، فقال یوما: وددت ان لی بکل عشره من اهل العراق رجلا من اهل الشام صرف الدینار بالدرهم. فقال له ابوحاضر: مثلنا و مثلک کما قال الاعشی: علقتها عرضا و علقت رجلا غیری و علق اخری غیرها الرجل احبک اهل العراق و احببت اهل الشام، و احب اهل الشام عبدالملک. و قال الشاعر: کلانا یا معاذ یحب لیلی بفی و فیک من لیلی التراب شرکتک فی هوی من کان حظی و حظک من تذکرها العذاب ایضا: ان البلیه ان تحب و لا یحبک من تحبه و یصد عنک بوجهه و تلح انت فلا تعبه و قال ابوالعیناء- کما فی(تاریخ بغداد): لعمرک ما حق امری لا یعد لی علی نفسه حقا علی بواجب (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) و ما انا للنائی علی بوده و صافی خلته بمقارب و لکنه ان مال یوما بجانب من الصد و الهجران ملت بجانبی و قال له احمد بن ابیدواد- کما فی(المعجم) - ما اشد ما اصابک فی ذهاب بصرک؟ قال: ابتداء غیری بالسلام، و کنت احب ان اکون انا المبتدی، و ان احدث من لا یقبل علی حدیثی و لا اراه و لو رایته لا یقبل لما حدثته. و کان دعبل- کما فیه- یتعجب من قول ابراهیم الصولی: ان امراضن بمعروفه عنی لمبذول له عذری ما انا بالراغب فی خیره ان کان لا یرغب فی شکری و قال المثقب العبدی، کما فی(الشعراء): فانی لو تخالفنی شمالی بنصر لم تصاحبها یمینی اذن لقطعتها و قلت بینی کذلک اجتوی من یجتوینی و لبعضهم: و لو ان بعضی رابنی لقطعته و انی بقطع الرائبی لجدیر ایضا: فلقد تدوم لذی الصفاء مودتی و اذا لویت بتت ذا اللیان (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) اقول: هکذا فی(المصریه)، و هو تخلیط منها، فان قوله(لان التکلیف … ) کان حاشیه خلطته بالمتن، فان(ابن ابیالحدید و ابن میثم و النسخه الخطیه) لم تنقله، و لانه خارج عن موضوع کتابه، فان کتابه انما هو مجرد نقل کلماته(علیه السلام) لا شرح کما فی مجازاته النبویه، و انما قد یفسر بعض غریب لغاته او یصف بلاغه بعض فقراته(علیه السلام) الزائده مع ان این مثل هذا الکلام المبتذل من کلمات الرضی و تعبیراته، بل قوله(لان التکلیف) غلط لانه لم یرد تکلیف بل تکلف، و اما قوله(قال الرضی) فزید بعد الخلط توضیحا بزعمه. هذا و الاصل فی کلامه(علیه السلام) (شر الاخوان من تکلف له) ان بعض اصحابه(علیه السلام) دعاه الی ان یصیر ضیفه، فاجابه بشرط ان لا یتکلف له. قال ابن قتیبه فی(عیونه): دعا رجل علیا(علیه السلام) الی طعام فقال(علیه السلام): ناتیک علی ان لا تتکلف ما لیس عندک و لا تدخر عنا ما عندک. و کان(علیه السلام) یقول (شر الاخوان من تکلف له). و رواه التوحیدی فی(صداقته) ایضا مرفوعا عنه(علیه السلام) لکن مع زیاده و هی(و خیرهم من احدثت لک رویته ثقه به و اهدت الیک غیبته طمانینه الیه). و فی(الکافی): عن مرازم بن حکیم ان حارثا الاعور اتی امیرالمومنین(علیه السلام) و قال: احب ان تکرمنی بان تاکل عندی. فقال له: علی الا تتکلف (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) لی شیئا. و دخل فاتاه الحارث بکسر، فجعل امیرالمومنین(علیه السلام) یاکل، فقال له الحارث: ان معی دراهم- و اظهرها فاذا هی فی کمه- فان اذنت لی اشتریت لک شیئا غیرها. فقال(علیه السلام) له: هذه مما فی بیتک، و رواه الکشی. و روی(الکافی): عن صقوان بن یحیی قال: جاءنی عبدالله بن سنان فقال: هل عندک شیء؟ قلت: نعم، فبعثت ابنی فاعطیته درهما یشتری به لحما و بیضا فقال لی: این ارسلت ابنک، فاخبرته فقال: رده عندک زیت. قلت: نعم. قال: هاته فانی سمعت اباعبدالله(علیه السلام) یقول(هلک امرو احتقر لاخیه ما یحضره و هلک امرو احتقر من اخیه ما قدم الیه). و قال ابوالاسود فی الحضین العنبری: شنئت من الاصحاب من لست بارحا ادامله دمل السقاء المخرق و قال اسحاق الموصلی: نعم الصدیق صدیق لا یکلفنی ذبح الدجاج و لا شی الفراریج و فی(العیون): سئل اقری اهل الیمامه کیف ضبطتم القری؟ قال: بانا لا نتکلف ما لیس عندنا. هذا، و فی(الحلیه): جاء فتح الموصلی الی صدیق له فلم یجده فی المنزل، فقال للخادم: اخرجی الی کیس اخی، فاخرجته فاخذ منه درهمین (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) و جاء الصدیق فاخبرته الجاریه بمجیء فتح و اخذه الدرهمین فقال: ان کنت صادقه فانت حره. فنظر فاذا هی صادقه، فعتقت.
امام علیهالسلام (در نکوهش عبدالله ابن زبیر) فرموده است: همواره زبیر مردی از (خویشان) ما اهل بیت بود تا وقتی که پسر شوم او عبدالله پدید آمد (عبدالله خویشاوندی را با ما برید زیرا او اگر چه از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بود ولی بعد از آن حضرت زندیق گشت یعنی در باطن کافر گردیده و آشکار اظهار ایمان مینمود چنانکه مرحوم مامقانی در کتاب تنقیحالمقال فرموده، و از مرحوم مجلسی است در کتاب بحارالانوار: عبدالله ابن زبیر بنیهاشم را دشمن میداشت، و علی علیهالسلام را لعن نموده دشنام میداد، خلاصه این فرمایش را که نویسندگان سنی و شیعه در کتابهاشان نقل نمودهاند در نسخ نهجالبلاغه نیست ما آن را از نسخه ابن ابیالحدید نقل نمودیم).
حوادث روزگار، نشیب و فرازها روحیهها را آشکار میسازد عقائد را مجسم میگرداند و افراد را معرفی مینماید. خدا که ثروت و فرزند را وسیله آزمایش قرار داده به خاطر همین است که چه بسا افرادی که علاقه به فرزند خود را میبازند و خیلی از اوقات دین خود را زیر پا میگذارند. زبیر پسر عمه پیغمبر (صلی الله علیه و آله) (مادرش صفیه دختر عبدالمطلب است) و پسر برادر خدیجه بوده است. از کسانی بوده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) او را به بهشت بشارت داده است (عشره مبشره) اما پس از ریاست علی (علیه السلام) به تحریک فرزند خود و دیگران راه علی (علیه السلام) را رها کرد و به جنگ با آن حضرت برخاست، در سخنرانی خود به علی (علیه السلام) لعن میکرد. عایشه خالهاش بود مدتها با علی (علیه السلام) در نبرد بود و سرانجام بدست حجاج به قتل رسید …
و قال علیهالسلام: (ما زال الزبیر رجلا منا اهل البیت) یکون کاحدهم فی الاتجاه (حتی نشاء ابنه المشئوم) ای الشوم (عبدالله) فصرفه عنا.
[صفحه 527]
الشرح: الزبیر ابنالعوام ابنصفیه عمه رسولالله کان من اصحاب النبی (صلی الله علیه و آله) و المجاهدین معه و قد وقف الی جانب الامام فی بیعه السقیفه و لم یبایع لابیبکر و بقی علی ولائه لاهل البیت حتی نشا ولده عبد الله و کان ولده سوء اثر علی حیاه والده و توجهه و ولائه فحرفه عن اهل البیت حتی اخرجه مع طلحه و عائشه الی حرب الجمل التی فتحت باب النزاع بین المسلمین و کانت لعبدالله مواقف منحرفه شائنه یذکرها التاریخ حتی انه ترک الصلاه علی النبی فی صلاته و عندما عوتب علی ذلک قال: ان له اهل بیت سوء یشمخون بانوفهم عند ذکره … و هکذا قد یضل الابناء الاباء و یحرفونهم عن صراط الله المستقیم … ترجمه عبدالله بن الزبیر. عبدالله بن الزبیر بن العوام بن خویلد بن اسد بن عبدالعزی القرشی الاسدی. امه: اسماء بنت ابیبکر الصدیق هاجرت امه و هی حامل به ولد سنه اثنتین للهجره و قیل فی السنه الاولی. قیل انه اول مولود ولد للمسلمین بعد الهجره. قال ابن ابیالحدید فی شرح نهجالبلاغه نقلا عن ابن عبد البر: و شهد عبدالله الجمل مع ابیه و خالته عائشه و کان شهما ذکرا ذا انفه و کان له لسن و فصاحه و کان اطلس لا لحیه له و لا شعر فی وجهه و کان کثیر الصلاه کثیر الصیام شدید الباس کریم الجدات و الامهات و الخالات الا انه کان فیه خلال لا یصلح معها للخلافه فانه کان بخیلا ضیق العطن سیء الخلق حسودا کثیر الخلاف اخرج محمد بن الحنفیه من مکه و المدینه و نفی عبدالله بن عباس الی الطائف. بویع له بالخلافه سنه اربع و ستین و قیل سنه خمس و ستین و کانت بیعته بعد موت معاویه بن یزید بن معاویه علی طاعته اهل الحجاز و الیمن و العراق و خراسان و حج بالناس ثمای حجج و قتل فی ایام عبدالملک بن مروان سنه ثلاث و سبعین … قتله الحجاج بن یوسف الثقفی و صلب فی مکه. کان ابنالزبیر شدید البخل کان یطعم جنده تمرا و یامرهم بالحرب فاذا فروا من وقع السیوف لامهم و قال لهم: اکلتم تمری و عصیتم امری فقال بعضهم: الم تر عبدالله و الله غالب علی امره یبغی الخلافه بالتمر کان شدید البغض لبنیهاشم حصرهم و اراد احراقهم و فخلصهم المختار الثقفی و قطع ابنالزبیر فی الخطبه ذکر رسولالله- صلی الله علیه و آله- جمعا کثیره فاستعظم الناس ذلک فقال: انی لا ارغب عن ذکره و لکن له اهل سوء اذا ذکرته اتلعوا اعناقهم فانا احب ان اکبتهم.
«زبیر همواره مردی از ما اهل بیت بود تا آنکه پسر نافرخنده اش عبد الله به جوانی رسید.»
این سخن را ابو عمر بن عبد البر در کتاب الاستیعاب از قول امیر المؤمنین علیه السّلام درباره عبد الله بن زبیر آورده است با این تفاوت که کلمه مشئوم - نافرخنده- را نقل نکرده است.
عبد الله بن زبیر و بیان بخشی از اخبار تازه او:
ما - ابن ابی الحدید- اینک آنچه را که ابن عبد البر در شرح حال عبد الله بن زبیر آورده است می آوریم که این مصنف معمولا تلخیص بخشهای مهم شرح حال هر کس را نقل می کند. سپس تفصیل احوال او را از آثار دیگر نقل خواهیم کرد.
ابو عمر که خدایش رحمت کناد می گوید: کنیه عبد الله بن زبیر، ابو بکر بوده است. برخی هم گفته اند ابوبکیر، و این موضوع را ابو احمد حاکم حافظ در کتاب خود که درباره کنیه هاست گفته است ولی جمهور سیره نویسان و اهل آثار بر این عقیده اند که کنیه او ابو بکر است. کنیه دیگری هم داشته است که ابو خبیب است به نام پسر بزرگش خبیب، و این خبیب همان کسی است که عمر بن عبد العزیز به هنگام فرمانروایی خود بر مدینه از سوی ولید به فرمان ولید او را تازیانه زد و خبیب از ضربه های تازیانه کشته شد و عمر بن عبد العزیز بعدها خونبهای او را پرداخت. ابو عمر می گوید: پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را به نام و کنیه جد مادریش نام و کنیه نهاد. مادر عبد الله یعنی اسماء دختر ابو بکر در حالی که از او حامله بود، از مکه به مدینه هجرت کرد و او را به سال دوّم هجرت و بیستمین ماه هجرت زایید. و گفته شده است: عبد الله به سال نخست هجرت زاییده شده است و نخستین پسری است که پس از هجرت مهاجران به مدینه برای مهاجران متولد شده است.
هشام بن عروة از قول اسماء روایت می کند که گفته است من در مکه به عبد الله باردار شدم و هنگامی که مدت بارداری من نزدیک به پایان بود به مدینه آمدم و در منطقه قباء منزل کردم و همان جا او را زاییدم و سپس به حضور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رفتم و عبد الله را در دامن آن حضرت نهادم. رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خرمایی خواست و آن را جوید و آب آن را از دهان خویش به دهان او ریخت و نخستین چیزی که به شکم عبد الله وارد شد آب دهان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود، آن گاه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با خرمایی کام او را برداشت و برای او دعا فرمود و فرخندگی خواست، و او نخستین فرزندی بود که در مدینه برای مهاجران زاییده شد و سخت شاد شدند که به آنان گفته شده بود یهودیان شما را جادو کرده اند و برای شما فرزندی متولد نخواهد شد.
ابو عمر می گوید: عبد الله بن زبیر همراه پدر و خاله خود - عایشه- در جنگ جمل شرکت کرد، او مردی چالاک، تیزهوش و با نام و ننگ و زبان آور و سخنور بود. عبد الله کوسه بود، نه ریش داشت و نه یک تار موی در چهره اش. بسیار نماز می خواند و بسیار روزه می گرفت و سخت دلیر و نیرومند بود و نژاده و مادران و نیاکان مادری و خاله هایش همگان گرامی بودند، ولی خویهایی داشت که با آنها شایستگی خلافت نداشت. او مردی بخیل و تنگ سینه و بدخوی و حسود و ستیزه گر بود و محمد بن حنفیه را از مکه و مدینه تبعید کرد و عبد الله بن عباس را هم به طائف تبعید کرد. علی علیه السّلام درباره او فرموده است: همواره زبیر در شمار خانواده ما شمرده می شد تا آن گاه که پسرش عبد الله رشد و نمو کرد.
گوید: به گفته ابو معشر به سال شصت و چهار و به گفته مدائنی به سال شصت و پنج با او به خلافت بیعت شد، و پیش از آن او را خلیفه نمی خواندند. بیعت با عبد الله بن زبیر پس از مرگ معاویة بن یزید بن معاویه بود. مردم حجاز و یمن و عراق و خراسان با او بیعت کردند و او با مردم هشت حج گزارد و به روزگار عبد الملک بن مروان روز سه شنبه سیزده روز باقی مانده از جمادی الاولی و گفته شده است جمادی الاخر سال هفتاد و سه، در سن هفتاد و دو سالگی کشته شد. پیکرش پس از کشته شدن در مکه به دار آویخته شد. حجاج از شب اول ذیحجه سال هفتاد و دوم او را محاصره کرد و در آن سال حجاج به امارت حج بر مردم حج گزارد، و در عرفات در حالی که مغفر و زره بر تن داشت وقوف کرد و آنان در آن حج طواف انجام ندادند. حجاج، عبد الله بن زبیر را شش ماه و هفده روز در محاصره داشت تا او را کشت.
ابو عمر می گوید: هشام بن عروه از پدرش روایت می کند که می گفته است: ده روز پیش از کشته شدن عبد الله بن زبیر، عبد الله پیش مادرش اسماء که بیمار بود رفت و گفت: مادر جان چگونه ای؟ گفت: خود را بیمار می بینم. عبد الله گفت: همانا در مرگ راحت است. مادر گفت: شاید تو آرزوی آن را برای من داری ولی من دوست نمی دارم بمیرم مگر اینکه شاهد یکی از دو حال برای تو باشم، یا کشته شوی و تو را در راه خدا حساب کنم یا بر دشمنت پیروز شوی و چشم من روشن شود.
عروه می گوید: عبد الله برگشت به من نگریست و خندید. روز کشته شدن عبد الله بن زبیر، مادرش در مسجد پیش او آمد و گفت: پسرکم مبادا از بیم کشته شدن امانی از ایشان بپذیری که در آن بیم زبونی باشد که به خدا سوگند ضربت شمشیر خوردن در عزت بهتر است از تازیانه خوردن در خواری. گوید: عبد الله برون آمد و برای او تخته دری کنار کعبه نصب کرده بودند که زیر آن توقف می کرد، مردی از قریش پیش او آمد و گفت: آیا در خانه کعبه را برای تو بگشایم که داخل کعبه شوی؟ گفت: به خدا سوگند که اگر شما را زیر پرده های کعبه پیدا کنند، همه تان را خواهند کشت مگر حرمت خانه کعبه غیر از حرمت حرم است، و سپس این بیت را خواند: من خریدار زندگانی به ننگ و دشنام نیستم و از بیم مرگ بر نردبان بالا نمی روم. در همین حال گروهی از سپاهیان حجاج بر او سخت حمله آوردند، پرسید: آنان کیستند؟ گفتند: مصریان اند. عبد الله بن زبیر به یاران خود گفت: نیام شمشیرهای خود را بشکنید و همراه من حمله کنید که من در صف اوّل هستم، آنان چنان کردند، ابن زبیر بر مصریان حمله کرد و آنان بر او حمله کردند. ابن زبیر با دو شمشیر - که در دو دست داشت- ضربه می زد، به مردی رسید و چنان ضربتی به او زد که دستش را قطع کرد و به هزیمت رفتند و شروع به ضربه زدن به ایشان کرد تا آنها را از در مسجد بیرون راند، مرد سیاهی از آن میان او را دشنام می داد، ابن زبیر به او گفت: ای پسر حام بایست و بر او حمله کرد و او را کشت.
در این هنگام مردم حمص از در بنی شیبة هجوم آوردند، پرسید: اینان کیستند گفتند: مردم حمص اند، بر آنان حمله برد و چندان با شمشیر خود بر آنان ضربت زد که از مسجد بیرونشان کرد و برگشت و این شعر را می خواند: «اگر هماوردم یکی بود، او را نابود می کنم و در حالی که سرش را می برم به وادی مرگ در می آورمش.» آن گاه مردم اردن از در دیگری بر او حمله آوردند، پرسید: اینان کیستند؟ گفتند: مردم اردن هستند، شروع به ضربه زدن به آنان کرد و آنان را از مسجد بیرون راند و این بیت را می خواند: مرا چنین هجومی که چون سیل است و گرد و خاک آن تا شام فرو نمی نشیند در خاطر نیست. در این هنگام سنگی از ناحیه صفا رسید و میان چشمان او خورد و سرش را زخم کرد و این بیت را می خواند: «زخمهای ما بر پاشنه های ما خون نمی ریزد بلکه بر پشت پایمان خون فرو می چکد.» و به این بیت تمثل جسته بود، دو تن از بردگانش به حمایت از او پرداختند و یکی از ایشان چنین رجز می خواند: «برده از خدایگان خود حمایت می کند و پرهیز می دارد.» دشمنان بر او گرد آمدند و پیوسته بر او ضربت می زدند و او هم می زد و سرانجام او و آن دو برده را با هم کشتند، و چون کشته شد شامیان تکبیر گفتند، و عبد الله بن عمر گفته است: تکبیر گویندگان روز تولد عبد الله بن زبیر بهتر از تکبیر گویندگان روز کشته شدن او هستند.
ابو عمر می گوید: یعلی بن حرمله گفته است، سه روز پس از کشته شدن عبد الله بن زبیر وارد مکه شدم. پیکر عبد الله بردار کشیده بود. مادرش اسماء که پیرزنی فرتوت و بلند قامت و کور بود، و عصاکش داشت، آمد و به حجاج گفت: وقت آن نرسیده است که این سوار فرود آید؟ حجاج بدو گفت: همین منافق را می گویی؟ اسماء گفت: به خدا سوگند منافق نبود، بلکه بسیار روزه گیرنده و نمازگزارنده و نیکوکار بود. حجاج گفت: برگرد که تو پیرزنی و کودن شده ای. اسماء گفت: نه به خدا سوگند خرف نشده ام و خود از رسول خدا شنیدم می فرمود: «از میان ثقیف یک دروغگو و یک هلاک کننده بیرون خواهد آمد.» دروغگو را دیدیم -و منظور اسماء مختار بود- و هلاک کننده تویی.
ابو عمر می گوید: سعید بن عامر خراز، از ابن ابی ملیکه نقل می کند که می گفته است: من به کسی که برای اسماء مژده آورده بود که جسد پسرش عبد الله را از دار پایین آورده اند اجازه ورود دادم. اسماء دیگی آب و پارچه سپید یمنی خواست و به من دستور داد پیکر عبد الله را غسل دهم، هر عضو از اعضای او را که می گرفتیم، جدا می شد و به دست ما می آمد، ناچار هر عضوی را می شستیم و در کفن می نهادیم و سپس عضو دیگر را می شستیم و در کفن می نهادیم تا از غسل فارغ شدیم. اسماء برخاست و خود بر آن نماز گزارد، پیش از آن همواره می گفت: خدایا مرا ممیران تا چشم مرا به جثه عبد الله روشن فرمایی، و چون پیکر عبد الله را به خاک سپردند، هنوز جمعه بعد نرسیده بود که اسماء درگذشت.
ابو عمر می گوید: عروة بن زبیر پیش عبد الملک رفته و از او تقاضا کرده بود اجازه فرود آوردن جسد عبد الله را بدهد، عبد الملک پذیرفت و جسد از دار پایین آورده شد. ابو عمر می گوید: علی بن مجاهد گفته است همراه ابن زبیر دویست و چهل مرد کشته شدند و خون برخی از آنان درون کعبه ریخته بود.
ابو عمر می گوید: عیسی، از ابو القاسم، از مالک بن انس روایت می کند که می گفته است ابن زبیر از مروان بهتر و برای حکومت از او و پدرش شایسته تر بود. و گوید: علی بن مدائنی، از سفیان بن عیینه نقل می کند که عامر پسر عبد الله بن زبیر تا یکسال پس از مرگ پدرش فقط برای پدرش دعا می کرد و از خداوند برای خود چیزی مسألت نمی فرمود.
ابو عمر گوید: اسماعیل بن علیّه، از ابو سفیان بن علاء، از ابن ابی عتیق روایت می کند که می گفته است، عایشه گفته بوده است: هرگاه عبد الله بن عمر از این جا گذشت او را نشانم دهید، و چون ابن عمر از آن جا گذشت، گفتند که این عبد الله بن عمر است. عایشه گفت: ای ابا عبد الرحمان چه چیزی تو را منع کرد که مرا از این مسیر که رفتم - جنگ جمل- نهی کنی؟ گفت: من دیدم مردی بر تو چیره شده است و تو هم مخالفتی به او نمی کنی - مقصودش عبد الله بن زبیر بود- . عایشه گفت: ولی اگر تو مرا از آن کار نهی کرده بودی، بیرون نمی رفتم.
اما زبیر بن بکار در کتاب انساب قریش فصلی مفصل درباره اخبار و احوال عبد الله آورده است که ما آن را خلاصه می کنیم و چکیده آن را می آوریم. زبیر بن بکار در بیان فضایل و ستایش عبد الله بن زبیر بیش از اندازه سخن گفته است و البته در این باره عذرش پذیرفته است و نباید مرد را برای دوست داشتن خویشاوندش سرزنش کرد و چون زبیر بن بکار یکی از فرزندزادگان عبد الله بن زبیر است از دیگران سزاوارتر به مدح و ستایش اوست. زبیر بن بکار گوید: مادر عبد الله بن زبیر، اسماء ذات النطاقین دختر ابو بکر صدیق است و از این سبب به ذات النطاقین معروف شده است که هنگام آماده شدن و حرکت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای هجرت به مدینه که ابو بکر هم همراه آن حضرت بود برای سفره آنان بند و ریسمانی نبود که آن را ببندند، اسماء برگردان دامن خویش را درید و سفره را با آن بست. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به او فرمود: خداوند متعال به عوض این دامن، در بهشت دو دامن به تو ارزانی می فرماید و از آن هنگام به ذات النطاقین موسوم شد.
محمد بن ضحاک از قول پدرش روایت می کند که مردم شام هنگامی که در مکه با عبد الله بن زبیر جنگ می کردند، فریاد می کشیدند که ای پسر ذات النطاقین و این را به خیال خود عیبی می پنداشتند. گوید: عمویم مصعب بن عبد الله نقل می کرد که عبد الله بن زبیر می گفته است: مادرم در حالی که من در شکم او بودم هجرت کرد و هر خستگی و رنج و گرسنگی که به او رسید به من هم رسید.
گوید: عایشه گفت، ای رسول خدا آیا کنیه ای برای من تعیین نمی فرمایی؟ فرمود: به نام خواهرزاده ات عبد الله کنیه برای خود انتخاب کن و کنیه عایشه ام عبد الله بود.
گوید: هند بن قاسم، از عامر بن عبد الله بن زبیر، از پدرش نقل می کند که می گفته است، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خون گرفت و ظرف خون را به من داد و فرمود: برو آن را جایی زیر خاک پنهان کن که کسی آن را نبیند. من رفتم و آن را آشامیدم و چون برگشتم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم پرسید چه کردی؟ گفتم: آن را جایی قرار دادم که گمان می کنم پوشیده ترین جا از مردم باشد. فرمود: شاید آن را نوشیده ای؟ گفتم آری.
زبیر بن بکار می گوید: گروه بسیار و برون از شماری از یاران ما نقل کرده اند که عبد الله بن زبیر هفت روز پیاپی روزه مستحبی می گرفت و چنان بود که از روز جمعه شروع به روزه گرفتن می کرد و تا جمعه بعد روزه نمی گشاد و گاه در مدینه شروع به روزه گرفتن می کرد و در مکه روزه می گشود، و گاه در مکه شروع به روزه گرفتن می کرد و در مدینه افطار می کرد.
گوید: یعقوب بن محمد بن عیسی با اسنادی که به عروة بن زبیر می رساند از قول او نقل می کند که می گفته است در نظر عایشه پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و ابو بکر هیچ کس محبوبتر از عبد الله بن زبیر نبود.
گوید: مصعب بن عثمان برای من نقل کرد که عایشه و حکیم بن حزام و عبد الله بن عامر بن کریز و اسود بن ابی البختری و شیبة بن عثمان و اسود بن عوف، عبد الله بن زبیر را وصیّ خود قرار دادند.
زبیر بن بکار می گوید: عبد الله نخستین کسی است که پرده کعبه را دیبا قرار داد و هر چند گاه چنان آن را عطرآگین می ساخت که هر کس وارد حرم می شد بوی آن را استشمام می کرد و پیش از آن پرده کعبه گلیمهای مویین یا چرم بود. گوید: هنگامی که مهدی پسر منصور عباسی پرده کعبه را برداشت از جمله قطعه هایی که از آن کندند قطعه و پرده ای دیبا بود که بر آن نوشته بود «برای عبد الله ابو بکر امیر المؤمنین» - یعنی ابن زبیر.
گوید: یحیی بن معین با اسنادی که به هشام بن عروه می رساند نقل می کرد که می گفته است: در جنگ جمل عبد الله بن زبیر را که میان کشته شدگان افتاده بود برگرفتند در حالی که چهل و اند زخم نیزه و شمشیر بر بدنش بود.
گوید: عبد الله بن زبیر از جمله آن چند تنی بود که عثمان بن عفان به آنان دستور داده بود قرآن را در مصاحف بنویسند. محمد بن حسن، از نوفل بن عماره نقل می کند که می گفته است: از سعید بن مسیب درباره خطیبان قریش در دوره جاهلی پرسیدند، گفت: اسود بن مطلب بن اسد سهیل بن عمرو. درباره سخنوران مسلمانان پرسیدند، گفت: معاویه و پسرش و سعید بن عاص و پدرش و عبد الله بن زبیر.
گوید: ابراهیم بن منذر، از عثمان بن طلحه نقل می کرد که در سه مورد با عبد الله بن زبیر ستیز نمی شد، شجاعت و بلاغت و عبادت. و گوید: عبد الله بن زبیر یک سوم مال خود را در حال زندگانی خویش تقسیم کرد و پدرش زبیر هم نسبت به ثلث مال خویش وصیت کرد. ابن زبیر یکی از پنج تنی است که ابو موسی اشعری و عمرو عاص به اتفاق نظر آنان را برای مشورت به هنگام صدور رأی فراخواندند، آن پنج تن، عبد الله بن زبیر و عبد الله بن عمرو، و ابو الجهم بن حذیفة و جبیر بن مطعم و عبد الرحمان بن حارث بن هشام بودند.
زبیر بن بکار می گوید: در جنگ جمل هنگامی که طلحه و زبیر بر عثمان بن حنیف پیروز شدند به فرمان آن دو عبد الله بن زبیر با مردم نماز می گزارد. گوید عایشه به کسی که در جنگ جمل برای او مژده آورد که عبد الله بن زبیر کشته نشده است، ده هزار درهم مژدگانی داد.
می گویم - ابن ابی الحدید- آنچه بر گمان من غلبه دارد این است که موضوع این مژدگانی در جنگ افریقیه بوده است که در جنگ جمل عایشه گرفتار خود و از عبد الله بن زبیر غافل بوده است.
زبیر بن بکّار می گوید: علی بن صالح به طریق مرفوع برای من نقل کرد که با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درباره نوجوانانی که به حد بلوغ رسیده بودند مذاکره شد، عبد الله بن جعفر و عبد الله بن زبیر و عمر بن ابی سلمه مخزومی از آن نوجوانان بودند و به پیامبر گفته شد اگر با آنان بیعت فرمایی برکتی از وجود شما به آنان می رسد و مایه شهرت و شرف ایشان خواهد بود. چون آنان را برای بیعت کردن آوردند، گویی سست و کند شده بودند، ناگاه ابن زبیر خود را جلو انداخت، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم لبخند زد و فرمود: آری که او پسر پدرش است و با آنان بیعت فرمود.
گوید: از راس الجالوت پرسیده شد: دلایل شناخت زیرکی و آینده کودکان در نظر شما چیست؟ گفت: چیزی در این مورد نداریم که آنان از پی یکدیگر آفریده می شوند جز اینکه مواظب آنان هستیم اگر از یکی از آنان بشنویم که ضمن بازی خود می گوید: چه کسی با من خواهد بود، این سخن را نشانه همت و راستی نهفته در او می دانیم و اگر بشنویم که می گوید: من همراه چه کسی باید باشم آن را خوش نمی داریم. و نخستین سخنی که از عبد الله بن زبیر شنیده شد این بود که روزی با کودکان بازی می کرد، مردی عبور کرد و بر سرشان فریاد کشید، کودکان گریختند، ابن زبیر یک دو گام به عقب رفت و بانگ برداشت که بچه ها مرا امیر خود قرار دهید و همگی بر او حمله بریم. و گوید: در حالی که عبد الله بن زبیر همراه کودکان بود، عمر بن خطاب گذشت، کودکان همه گریختند و او ایستاد. عمر گفت: چرا تو نگریختی؟ گفت: گناهی نکرده ام که از تو بترسم. راه هم تنگ نبود که برای تو آن را گشاده سازم.
زبیر بن بکار روایت می کند که عبد الله بن سعد بن ابی سرح به روزگار خلافت عثمان به جنگ افریقیه رفت، در آن جنگ عبد الله بن زبیر، جرجیر فرمانده لشکر روم را کشت. ابن ابی سرح به او گفت: می خواهم مژده رسانی پیش امیر مؤمنان فرستم تا مژده این فتح را دهد و تو شایسته ترین کسی، پیش امیر مؤمنان - عثمان- برو و این خبر را به او بده. عبد الله بن زبیر گوید: چون پیش عثمان رفتم و خبر فتح و نصرت و لطف خدا را گفتم و برای او شرح دادم که کار ما چگونه بود، همین که سخنم تمام شد، گفت: آیا می توانی این سخن را به مردم ابلاغ کنی؟ گفتم: آری و چه چیز مرا از آن باز می دارد. گفت: پس برو و به مردم خبر بده. عبد الله می گوید: همین که کنار منبر رفتم و رو به روی مردم ایستادم، چهره پدرم رو به روی من قرار گرفت و هیبتی از او در دلم پدید آمد که پدرم نشان آن را در چهره ام دید. مشتی سنگ ریزه برداشت و چشم بر چهره ام دوخت و می خواست سنگ ریزه به من بزند، من کمر خویش را استوار بستم و سخن گفتم. آورده اند که پس از پایان سخنان عبد الله، زبیر گفت: به خدا سوگند گویی سخن ابو بکر را می شنیدم، هر کس می خواهد با زنی ازدواج کند به پدر و برادر آن زن بنگرد که آن زن فرزندی نظیر آنان برای او خواهد آورد.
زبیر بن بکار می گوید: و چون عبد الله بن زبیر به کعبه پناه برد به عائذ البیت ملقب شد. گوید: عمویم مصعب بن عبد الله برای من نقل کرد که آنچه سبب پناهندگی عبد الله بن زبیر به کعبه شد این بود که چون پدرش زبیر از مکه آهنگ بصره داشت، پس از اینکه بدرود کرد و می خواست سوار شود، نخست به کعبه نگریست و سپس به پسرش عبد الله رو کرد و گفت: به خدا سوگند برای کسی که خواهان رسیدن به آرزویی است یا از چیزی بیمناک است، چیزی نظیر کعبه ندیده ام.
اما خبر کشته شدن عبد الله بن زبیر را ما از تاریخ ابو جعفر محمد بن جریر طبری که خدایش رحمت کناد می آوریم. ابو جعفر می گوید: حجاج، عبد الله بن زبیر را هشت ماه محاصره کرد. اسحاق بن یحیی از یوسف بن ماهک روایت می کند که می گفته است خودم منجنیق مردم شام را دیدم که چون با آن سنگ انداختند آسمان رعد و برق زد و صدای رعد بر صدای منجنیق پیشی گرفت. مردم شام آن را بزرگ پنداشتند و از سنگ انداختن دست نگه داشتند. حجاج دامن قبای خود را جمع کرد و به کمر بند خویش زد و سنگ منجنیق را برداشت و در آن نهاد و گفت بیندازید و خودش هم همراه آنان سنگ می انداخت. گوید: صبح کردند در حالی که صاعقه پیاپی فرود می آمد و دوازده تن از یاران حجاج را کشت، و مردم شام آن را کاری زشت دانستند. حجاج گفت: ای مردم شام از این کار شگفت مکنید و آن را بزرگ مشمارید که من فرزند تهامه ام و اینها صاعقه های تهامه است، بر شما مژده باد که پیروزی نزدیک شده است و بر سر آنان هم همین مصیبت می رسد. فردای آن روز صاعقه ادامه داشت و از یاران ابن زبیر هم به شمار یاران حجاج صاعقه زده شدند. حجاج گفت: آیا نمی بینید که آنان هم همان گونه کشته می شوند و حال آنکه شما بر طاعت هستید و ایشان بر نافرمانی، جنگ همچنان میان حجاج و عبد الله بن زبیر ادامه داشت تا آنکه عموم یاران او متفرق شدند و عموم مردم مکه با گرفتن امان به حجاج پیوستند.
طبری گوید: اسحاق بن عبید الله از منذر بن جهم اسلمی روایت می کند که گفته است ابن زبیر را دیدم که کسانی که همراهش بودند، سخت از یاری دادنش خودداری و شروع به پیوستن به حجاج کردند. حدود ده هزار تن از آنان به حجاج پیوستند و گفته شده است: منذر بن جهم اسلمی هم از کسانی بود که از او جدا شد. دو پسر عبد الله بن زبیر خبیب و حمزه هم پیش حجاج رفتند و از او برای خود امان گرفتند.
طبری می گوید: محمد بن عمر، از ابن ابی الزناد، از مخرمة بن سلمان والبی نقل می کند که می گفته است: عبد الله بن زبیر همین که خودداری مردم را از یاری دادن خود بدین گونه دید، پیش مادر خود رفت و گفت: مادر جان مردم مرا خوار و زبون ساختند، حتی پسران و خویشاوندانم رفته اند، و جز شماری اندک که بیش از یک ساعت نمی توانند دفاع کنند همراه من باقی نمانده اند، و آن قوم آنچه از دنیا که بخواهم به من می دهند، عقیده تو چیست؟ گفت: پسرکم، تو به خود از من داناتری، اگر می دانی کاری که کردی حق است و بر آنچه فرا می خوانی حق است، به کار خود ادامه بده که به هر حال یاران تو بر همان عقیده کشته شده اند و سر به فرمان آنان فرو میاور که غلامان بنی امیه تو را بازیچه قرار دهند، و اگر دنیا را اراده کرده ای چه بد بنده ای تو هستی که خویشتن و آنان را که همراه تو کشته شده اند به هلاکت انداخته ای، و اگر می گویی من بر حق هستم ولی چون یارانم سستی کردند، سست و ناتوان شدم که این کار، کار آزادگان و دین داران نیست و بقای تو در دنیا چه اندازه است، کشته شدن نکوتر است. ابن زبیر نزدیک رفت و سر مادرش را بوسید و گفت: به خدا سوگند از هنگامی که قیام کرده ام تا امروز عقیده من همین است و به دنیا نگرویدم و زندگی در آن را دوست نمی دارم و چیزی مرا وادار به قیام نکرد مگر خشم گرفتن برای خدا که می بینم حرام خدا را حلال می شمرند، ولی دوست داشتم عقیده تو را بدانم که بینشی بر بینش من افزودی، اینک ای مادر بدان که من امروز کشته می شوم، اندوه تو سخت مباد و تسلیم فرمان خدا شو که پسرت هرگز کار ناپسند و عملی نکوهیده انجام نداده است و در هیچ حکمی ستم روا نداشته و در هیچ امانی مکر نورزیده و به هیچ مسلمان و اهل ذمه ای ظلم نکرده است. و هیچ ظالمی را از کارگزارانم که از آن آگاه شده ام نه تنها نپسندیده ام که آن را زشت شمرده ام، و هیچ چیز در نظرم برتر و گزینه تر از رضای پروردگارم نبوده است. بار خدایا این سخنان را برای تزکیه خویش نمی گویم تو به من داناتری و من این سخنان را می گویم تا مادرم آرام گیرد.
مادرش گفت: از خداوند امید دارم که سوگ من در مورد تو پسندیده باشد اگر از من به مرگ پیشی گرفتی و آرزومندم از دنیا نروم تا ببینم سرانجام تو چه می شود. عبد الله گفت: ای مادر خدایت پاداش نیکو دهاد و به هر حال پیش از مرگ من و پس از آن دعا را برای من رها مکن. گفت: هرگز رها نمی کنم، وانگهی هر کس بر باطل کشته شده باشد تو بر حق کشته می شوی. اسماء سپس گفت: پروردگارا بر آن شب زنده داریها و نمازگزاردن در شبهای بلند و بر آن تشنگی و ناله در نیمروزهای سوزان مدینه و مکه و بر نیکوکاری او نسبت به پدر و مادرش رحمت آور، خدایا من او را تسلیم فرمان تو درباره او کردم و به آنچه تقدیر فرموده ای خشنودم، پروردگارا در مورد عبد الله به من پاداش شکیبایان سپاسگزار را ارزانی فرمای.
ابو جعفر طبری می گوید: محمد بن عمر، از موسی بن یعقوب بن عبد الله، از عمویش نقل می کند که می گفته است: ابن زبیر در حالی که زره و مغفر پوشیده بود پیش مادرش رفت، سلام کرد و دست مادر را گرفت و بوسید و مادرش گفت: هرگز از رحمت خدا دور نباشی ولی این بدرود است، گفت: آری برای بدرود آمده ام که امروز را آخر روز دنیا می بینم که بر من می گذرد، و مادر جان بدان که چون من کشته شوم، من گوشتی خواهم بود که هر چه با آن کنند آن را زیان نمی رساند. گفت: پسرکم راست می گویی همچنین بینش خود را باش و ابن ابی عقیل را بر خود مسلط مگردان اینک پیش من بیا تا تو را بدرود کنم. عبد الله جلو رفت و مادر را در آغوش کشید و بوسید. اسماء همین که دستش زره عبد الله را لمس کرد گفت: این کار، کار کسی که قصدی چون تو دارد - از دنیا بریده است- نیست. گفت: فقط برای آن پوشیده ام که تو را آسوده خاطر دارم. گفت: زره مایه قرص شدن دل من نیست. عبد الله زره را از تن کند آن گاه آستینهای خود را بالا زد و پایین پیراهن خود را استوار بست و دامن جبه خزی را که زیر پیراهن بر تن داشت زیر کمربند خویش جا داد. مادرش گفت: دامن جامه ات را جمع کن و بر کمر زن، که چنان کرد، او برگشت و این شعر را می خواند: «من چون روز خویش را بشناسم شکیبایی می کنم که بعضی می شناسند و سپس منکر آن می شوند.» پیرزن سخن او را شنید و گفت: آری به خدا سوگند باید صبوری کنی و چرا صبوری نکنی که نیاکان تو ابو بکر و زبیراند و مادر بزرگت صفیه دختر عبد المطلب است.
گوید: و محمد بن عمر، از قول ثور بن یزید، از قول مردی از اهل حمص نقل می کند که می گفته است: در آن روز که او را دیدم در حالی که ما پانصد تن از مردم حمص بودیم و از دری که مخصوص ما بود و کسی غیر از ما از آن وارد نمی شد، وارد شدیم و او به ما حمله کرد و ما منهزم شدیم و او این رجز را می خواند: «من هرگاه روز - بخت- خود را بشناسم شکیبایی می کنم و آزاده روزهای خود را می شناسد و حال آنکه برخی آن را می شناسند و سپس منکر می شوند.» و من می گفتم: آری به خدا سوگند که تو آزاده شریفی، و خود او را دیدم که در ابطح به تنهایی ایستاده بود و کسی به او نزدیک نمی شد آن چنان که گمان بردیم کشته نخواهد شد.
گوید: مصعب بن ثابت، از نافع آزاد کرده بنی اسد نقل می کند که می گفته است: من همه درهای مسجد را دیدم که از مردم شام آکنده بود، آنان کنار هر در سرهنگی و پیادگانی از مردم یک شهر را جا داده بودند. دری که مقابل در کعبه قرار دارد و ویژه مردم حمص بود و در بنی شیبه از مردم دمشق و در صفا از مردم اردن و در بنی جمح از مردم فلسطین و در بنی سهم از مردم قنسّرین بود، حجاج و طارق بن عمرو میان ابطح و مروه بودند. ابن زبیر یک باز از این سو و بار دیگر از آن سو حمله می کرد گویی شیری در بیشه بود که مردان جرأت نزدیک شدن به او را نداشتند و او از پی ایشان می دوید و آنان را از در مسجد بیرون می راند و فریاد می کشید و عبد الله بن صفوان را مخاطب قرار می داد و می گفت: ای ابا صفوان اگر مردانی می داشت چه فتح و پیروزی می شد، و این رجز را می خواند: «اگر هماوردم یکی بود از عهده اش برمی آمدم.» و عبد الله بن صفوان می گفت: آری به خدا سوگند و اگر هزار می بود.
ابو جعفر طبری می گوید: سحرگاه سه شنبه هفدهم جمادی الاولی سال هفتاد و سه هجری حجاج همه درها را بر ابن زبیر گرفته بود. آن شب ابن زبیر بیشتر شب را نماز گزارده بود و سپس به شمشیر خود تکیه داده و چرتی زده بود، هنگام سپیده دم بیدار شد و گفت: سعد اذان بگو. سعد کنار مقام ابراهیم اذان گفت. ابن زبیر وضو ساخت و دو رکعت نافله صبح را خواند و سپس جلو آمد و ایستاد و موذن اقامه گفت و ابن زبیر نماز صبح را با یاران خود گزارد و سوره «ن و القلم» را کلمه به کلمه خواند و سلام داد و آن گاه برخاست و سپاس و ستایش خدا را بر زبان آورد و گفت: چهره های خود را بگشایید که بنگرم و آنان عمامه و مغفر بر سر و چهره داشتند، روهای خود را گشودند.
ابن زبیر گفت: ای خاندان زبیر، اگر از سر رضا و محبت با من همدلی کرده اید ما خاندانی از عرب بودیم که گرفتار شدیم اما ذلت ندیدیم و بر زبونی اقرار نیاوردیم، اما بعد، ای خاندان زبیر برخورد شمشیرها شما را بر بیم نیفکند که من هرگز در جنگی شرکت نکرده ام که در آن از میان کشتگان زخمی برنخاسته باشم مگر آنکه زحمت مداوای زخمها را سخت تر از خود زخم شمشیر خوردن دیده ام. شمشیرهای خود را همان گونه حفظ کنید که چهره های خویش را حفظ می کنید، کسی را نمی شناسم که شمشیرش شکسته باشد و جان خود را حفظ کرده باشد. وانگهی مرد هرگاه سلاح خود را از دست دهد همچون زن بی دفاع خواهد بود. از برق شمشیرها چشم بپوشید و هر کس به هماورد خود بپردازد و پرسش درباره من شما را از کار باز ندارد و مگویید عبد الله کجاست، همانا هر کس از من می پرسد بداند که من در صف مقدم هستم و این شعر را خواند: «... من کسی نیستم که خریدار زندگی در قبال یک دشنام باشم و یا از بیم مرگ بر نردبانی بالا روم.» و سپس گفت: در پناه برکت خدا حمله کنید و خود حمله کرد و دشمنان را تا حجون عقب راند، در این هنگام سنگی بر چهره اش خورد که لرزید و خون بر چهره اش جاری شد. همین که گرمی خون را بر چهره و ریش خود احساس کرد این بیت را خواند. «زخمهای ما بر پاشنه هایمان خون نمی ریزد ولی بر پشت پایمان خون می ریزد.» و بر او هجوم آوردند. کنیزک دیوانه ای داشت که فریاد کشید: ای وای بر امیر مؤمنانم، عبد الله بن زبیر بر زمین افتاد و هنگامی که افتاد همان کنیزک او را دید و با اشاره او را به ایشان نشان داد. عبد الله بن زبیر به هنگامی که کشته شد جامه خز بر تن داشت، و چون خبر به حجاج رسید، نخست سجده کرد و همراه طارق بن عمرو رفت و بر سر او ایستاد.
طارق گفت: زنان مردتر از این نزاده اند. حجاج گفت: آیا کسی را که با امیر المؤمنین مخالف بود ستایش می کنی؟ گفت: آری، از همین روی معذوریم و اگر چنان نمی بود برای ما عذری باقی نمی ماند که هشت ماه او را بدون اینکه خندق و حصار و حفاظی داشته باشد محاصره کردیم و هر بار که با او جنگ کردیم نه تنها داد خود را از ما ستاند که بر ما برتری هم داشت، و چون گفتگوی آن دو به اطلاع عبد الملک رسید، سخن طارق را تأیید کرد.
گوید: حجاج سرهای ابن زبیر و عبد الله بن صفوان و عمارة بن عمرو بن حزم را به مدینه فرستاد تا سه روز آنجا به نیزه نصب کنند و سپس پیش عبد الملک ببرند.
ما - ابن ابی الحدید- اینک بقیه اخبار عبد الله بن زبیر را از کتابهای دیگر نقل می کنیم. به روزگار حکومت معاویه، عبد الله بن زبیر را دیدند که بر در خانه میّة کنیزک معاویه ایستاده است، او را گفتند: ای ابا بکر آیا کسی مثل تو بر در خانه این زن می ایستد؟ گفت: هرگاه نتوانستید سر چیزی را به دست آورید، دم آن را بگیرید.
معاویه پیش عبد الله بن زبیر از پسر خود یزید نام برد و از او خواست با یزید بیعت کند. ابن زبیر گفت: من با صدای بلند با تو سخن می گویم و آهسته و درگوشی نمی گویم و برادر راستین تو کسی است که به تو راست بگوید، پیش از آنکه گام پیش نهی بنگر و پیش از آنکه پشیمان شوی بیندیش که نگریستن پیش از گام برداشتن است و اندیشیدن پیش از پشیمانی خوردن. معاویه خندید و گفت: ای ابا بکر شجاعت را در پیری می آموزی.
عبد الله بن زبیر به شدت بخیل بود، به سپاهیان خود فقط خرما می خوراند و به ایشان فرمان جنگ می داد و چون از ضربات شمشیر می گریختند، آنان را سرزنش می کرد و می گفت: خرمای مرا می خورید و از فرمان من سرپیچی می کنید. در این باره یکی از شاعران چنین سروده است: «با آنکه خداوند به فرمان خود چیره است آیا عبد الله را می بینی که با خرما در جستجوی خلافت است.» و یکی از سپاهیان او پنج نیزه را در سینه سپاهیان حجاج شکست و هر بار که نیزه اش می شکست، عبد الله بن زبیر نیزه ای به او می داد، بار پنجم بر عبد الله گران آمد و گفت: پنج نیزه، نه بیت المال مسلمانان چنین چیزی را تحمل نمی کند.
گدایی از اعراب بادیه نشین پیش او آمد، عبد الله چیزی به او نداد. گدا گفت: ریگهای سوزان پاهایم را سوزانده است. گفت: بر آنها ادرار کن تا خنک شود. عبد الله بن زبیر، محمد بن حنفیه و عبد الله بن عباس را همراه هفده تن از بنی هاشم که حسن بن حسن بن علی علیه السّلام هم از ایشان بود در یکی از دره های مکه که معروف به دره عارم بود جمع و محاصره کرد و گفت: هنوز جمعه نگذشته باید با من بیعت کنید
و گرنه گردنهایتان را خواهم زد یا شما را در آتش خواهم افکند. پیش از رسیدن جمعه آهنگ سوزاندن آنان را کرد، پسر مسور بن مخرمة زهری خود را به او رساند و به خدا سوگندش داد که تا روز جمعه ایشان را مهلت دهد. چون جمعه فرا رسید، محمد بن حنفیه آب و جامه سپید خواست، نخست غسل کرد و سپس جامه سپید - کفن- پوشید و بر خود حنوط زد و هیچ شکی در کشته شدن نداشت. قضا را مختار بن ابی عبید، ابا عبد الله بجلی را همراه چهار هزار سپاهی - برای یاری ایشان- گسیل داشته بود و چون آنان به ذات عرق فرود آمدند، هفتاد تن از ایشان با مرکوبهای خود شتابان جلو افتادند و بامداد جمعه به مکه رسیدند و در حالی که شمشیرهای خود را کشیده بودند بانگ برآوردند یا محمد یا محمد و خود را کنار دره عارم رساندند و محمد بن حنفیه و همراهانش را نجات دادند. محمد بن حنفیه، حسن بن حسن را مأمور کرد ندا دهد هر کس خدا را بر خود دارای حق می بیند، شمشیرش را در نیام کند که مرا نیازی به حکومت بر مردم نیست اگر با آشتی و سلامت حکومت به من داده شود می پذیرم و اگر ناخوش بدارند هرگز با زور حکومت بر ایشان را به چنگ نمی آورم.
در مورد دره عارم و محاصره کردن ابن حنفیه در آن، کثیر بن عبد الرحمان چنین سروده است: هر کس از مردم این پیرمرد را در مسجد خیف می بیند می داند که او ستمگر نیست، او همنام پیامبر مصطفی و پسر عموی اوست، گرفتاریهای سنگین مردم را بر دوش می کشد و باز کننده گره وامداران است، تو هر کس را که می بینی می گویی پناه برنده به خانه خدایی و حال آنکه پناه برنده راستی همان است که در زندان عارم زندانی است.
مدائنی می گوید: چون عبد الله بن زبیر، ابن عباس را از مکه به طائف تبعید کرد، او در ناحیه نعمان فرود آمد و دو رکعت نماز گزارد و سپس دستهای خود را برافراشت و بدین گونه دعا کرد: پروردگارا تو می دانی هیچ سرزمینی که تو را در آن پرستش کنم برای من خوشتر از مکه نیست و دوست نمی دارم که جز در آن مرا قبض روح فرمایی، پروردگارا ابن زبیر مرا از آن شهر بیرون کرد تا در حکومت خویش قویتر شود، خدایا
مکر او را سست کن و گردش بد زمانه را برای او قرار بده، و چون نزدیک طائف رسید، مردمش به دیدار او آمدند و گفتند: خوشامد باد بر پسر عموی رسول خدا، به خدا سوگند که تو در نظر ما محبوب تر و گرامی تر از آن کسی هستی که تو را بیرون کرده است، این خانه های ما در اختیار توست، هر کجا خوش می داری فرود آی. ابن عباس در خانه ای فرود آمد، و مردم طائف پس از نماز صبح و نماز عصر کنار او می نشستند و او خدا را ستایش می کرد و از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و خلفای پس از آن حضرت نام می برد و می گفت: آنان رفتند و کسی نظیر یا شبیه یا نزدیک به خود باقی نگذاردند، بلکه اقوامی باقی مانده اند که با عمل آخرت دنیا را می طلبند و در عین حال که پوست بز می پوشند، زیر آن دلهای گرگان و پلنگان نهفته است، این کار را بدان منظور انجام می دهند که مردم آنان را از زاهدان دنیا گمان برند، با اعمال ظاهری خود برای مردم ریاکاری می کنند و با کارها و اندیشه های نهانی خود خدا را به خشم می آورند، دعا می کنم و خدا را فرا می خوانم که برای این امت به خیر و نیکی قلم سرنوشت زند و کار حکومتش را به نیکان و برگزیدگان ایشان بسپارد و تبهکاران و بدان این امت را نابود فرماید، شما هم دستهای نیاز خود را به پیشگاه پروردگارتان برآرید و همین موضوع را مسألت کنید و مردم چنان می کردند.
چون این خبر به عبد الله بن زبیر رسید، برای ابن عباس چنین نوشت: اما بعد، به من خبر رسیده است که در طائف پس از نماز عصر برای مردم می نشینی و با نادانی برای آنان فتوی می دهی و اهل خرد و دانش را عیب می گیری، گویا بردباری من بر تو و ادامه پرداخت حقوق تو، تو را بر من گستاخ ساخته است. کسی جز تو بی پدر باد، تیزگفتاری خود را بس کن و اندازه نگهدار و اگر خردی داری بیندیش و خود خویشتن را گرامی بدار که اگر خود خویش را زبون داری، پیش مردم نفس خود را زبون تر خواهی یافت، مگر این شعر شاعر را نشنیده ای که می گوید: «نفس خود را خویشتن گرامی دارد که اگر خود آن را زبون داری، هرگز روزگار را گرامی دارنده آن نخواهی یافت.» و من به خدا سوگند می خورم که اگر از آنچه به من خبر رسیده است، باز نایستی مرا خشن خواهی یافت و در آنچه تو را از من باز دارد شتابان خواهی یافت، اینک درست بیندیش که اگر بدبختی تو دامن گیرت شد و بر لبه نابودی قرارت داد کسی جز خود را سرزنش نکنی.
ابن عباس در پاسخ او نوشت: اما بعد، نامه ات به من رسید، گفته بودی به نادانی فتوی می دهم و حال آنکه کسی به نادانی فتوی می دهد که چیزی از علم نداند و حال آنکه خداوند آن اندازه از علم به من ارزانی فرموده است که به تو عنایت نکرده است و یادآور شده بودی که بردباری تو و ادامه دادنت در پرداخت حقوق مرا بر تو گستاخ ساخته است و سپس گفته بودی «از تیز گفتاری خود خویشتن داری کن و اندازه نگهدار.» و برای من مثلهایی زده بودی مثلهای یاوه، تو چه هنگامی مرا از بدخویی و تندی ترسان و از تیزخشمی خود هراسان دیده ای. سپس گفته بودی «اگر بس نکنی مرا خشن خواهی یافت.»، خدایت باقی ندارد و رعایت نفرماید، به خدا سوگند از گفتن سخن حق و توصیف اهل عدل و فضیلت باز نمی ایستم و هم از نکوهش آنان که کارشان از همه زیان بخش تر است «آنان که کوشش ایشان در زندگی این جهانی گمراه شد و خود می پندارند که نیکو رفتار می کنند.» و السلام.
معاویه هنگامی که از یکی از سفرهای حج خود به مدینه برگشت، مردم درباره نیازهای خود با او بسیار سخن گفتند. او به شتردار خود گفت: همین امشب و شبانه شتران را آماده کن تا حرکت کنیم، و چنان کرد. معاویه شبانه حرکت کرد و کسی جز ابن زبیر را از آن کار آگاه نکرد. ابن زبیر اسب خود را سوار شد و از پی معاویه حرکت کرد. معاویه در کجاوه خویش خواب بود و ابن زبیر سوار بر اسب کنارش در حرکت بود، معاویه که صدای سم اسب را شنیده و بیدار شده بود پرسید: این سوار بر اسب کیست؟ ابن زبیر گفت: منم ابو خبیب، و در حالی که با معاویه شوخی می کرد، گفت: اگر امشب تو را کشته بودم چه می شد؟ معاویه گفت: هرگز که تو از کشندگان پادشاهان نیستی، هر پرنده شکاری به قدر و منزلت خود شکار می کند. ابن زبیر گفت: با من این چنین می گویی و حال آنکه در صف جنگ برابر علی بن ابی طالب ایستادم و او کسی است که خود می دانی. معاویه گفت: آری ناچار تو و پدرت را با دست چپ خود کشت و دست راستش آسوده و در جستجوی کس دیگری بود که او را با آن بکشد. ابن زبیر گفت: به خدا سوگند آن کار ما جز برای یاری دادن عثمان نبود و در آن کار پاداش داده نشدیم.
معاویه گفت: این سخن را رها کن که به خدا سوگند اگر شدت دشمنی و کینه تو نسبت به علی بن ابی طالب نمی بود، همراه کفتار پای عثمان را می کشیدی. ابن زبیر گفت: ای معاویه آیا چنین می کنی به هر حال ما با تو عهد و پیمانی بسته ایم و تا هنگامی که زنده باشی بر آن وفا می کنیم ولی آن کس که پس از تو می آید، خواهد دانست. معاویه گفت: به خدا سوگند که در آن حال هم من فقط بر خود تو بیم دارم گویی هم اکنون تو را می بینم که در ریسمانهای گره خورده استوار بسته ای و می گویی کاش ابو عبد الرحمان - معاویه- زنده می بود و ای کاش من آن روز زنده باشم که تو را به نرمی بگشایم و تو در آن هنگام هم چه بد آزاد و رها شده ای خواهی بود.
عبد الله بن زبیر پیش معاویه رفت. عمرو عاص هم پیش او بود، عمرو در حالی که اشاره به ابن زبیر می کرد، گفت: ای امیر المؤمنین به خدا سوگند این کسی است که تحمل تو او را مغرور کرده است و بردباری تو او را سرمست کرده است و همچون گورخری که در بند خود می جهد در سرمستی خویش جهش می کند و هرگاه که حرص و جوش او بسیار می شود بند و ریسمان رمیدگی او را آرام می سازد و او سزاوار و شایسته است که به زبونی و کاستی درافتد. ابن زبیر گفت: ای پسر عاص به خدا سوگند اگر ایمان و عهد و سوگندها نبود که ما را در مورد خلفا ملزم به طاعت و وفا کرده است و اینکه ما نمی خواهیم روش خویش را دگرگون سازیم و خواهان عوضی از آن نیستیم، هر آینه برای ما با او و تو کارها بود، و اگر سرنوشت او را به رأی تو و مشورت با افرادی نظیر تو واگذارد او را با چنان بازویی دفع خواهیم داد که چیزی با آن مزاحمت نداشته باشد و بر او سنگی خواهیم زد که هیچ سنگ انداختنی از عهده اش برنیاید. معاویه گفت: ای پسر زبیر به خدا سوگند اگر این نبود که من تحمل را بر شتاب و گذشت را بر عقوبت برگزیده ام و چنانم که آن شاعر پیشین سروده است: «از آزرم با اقوامی مدارا می کنم که می بینم دیگ خشم دلهای ایشان بر من می جوشد.» تو را بر یکی از ستونهای حرم می بستم تا جوش و خروشت آرام بگیرد و آزمندی تو کنار آن بریده و آرزویت کاسته شود و هر چه را بافته ای از هم باز کنی و آنچه را تافته ای دوباره بتابی، و به خدا سوگند بر کناره مغاکی ژرف خواهی بود و فقط گرفتار خویشتن و آن خواهی بود و گریزپا نخواهی بود و چیزی جز آن برای تو نباشد و همچنان خود دانی و آن مغاک.
عبد الله بن زبیر در بسیاری از نمازهای جمعه پیاپی نام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را از خطبه انداخت، مردم این کار را گناهی بزرگ دانستند، گفت: من از نام بردن رسول خدا روی گردان نیستم ولی او را خاندان کوچک و بدی است که هرگاه از او نام می برم گردنهای خود را افراشته می دارند و من دوست دارم آنان را زبون سازم.
هنگامی که عبد الله بن زبیر با بنی هاشم به ستیز پرداخت و بر آنان عیب گرفت و کینه را با آنان آشکار ساخت و تصمیم بر سرکوبی ایشان گرفت و در خطبه های خود چه در جمعه و چه غیر از آن نام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را نبرد، گروهی از نزدیکانش با او عتاب کردند و فال بد زدند و از فرجامش بیمناک شدند. ابن زبیر گفت: به خدا سوگند اگر در ظاهر از بردن نام پیامبر خودداری می کنم در نهان و درون خود فراوان او را یاد می کنم ولی می بینم هرگاه بنی هاشم نام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را می شنوند چهره هایشان از شادی گلگون و گردنهایشان برافراخته می شود و به خدا سوگند نمی خواهم در کاری که توانایی آن را دارم هیچ شادی ای به آنان بدهم، به خدا تصمیم گرفته ام سایبانی چوبین فراهم آرم و ایشان را در آن آتش بزنم و من از ایشان جز گنهکار ناسپاس جادوگر را نخواهم کشت، خدا شمار ایشان را فزون نکند و فرخندگی بر آنان ندهد، خاندان بدی هستند که نه آغازگر و نه فرجام گری دارند. به خدا پیامبر خدا هیچ خیری میان ایشان باقی نگذاشته است، فقط پیامبر خدا همه راستی آنان را در ربوده است و ایشان دروغگوترین مردم اند.
در این هنگام محمد بن سعد بن ابی وقاص برخاست و گفت: ای امیر المؤمنین خدایت موفق بدارد. من نخستین کسی هستم که تو را در مورد کار ایشان یاری می دهم. عبد الله بن صفوان بن امیه جمحی برخاست و به ابن زبیر گفت: سخن درست نگفتی و آهنگ کار پسندیده نکردی. آیا از خاندان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عیب می گیری و آنان را می خواهی بکشی، آن هم در حالی که اعراب برگرد تو هستند، به خدا سوگند اگر بخواهی به شمار ایشان از یک خاندان مسلمان ترک بکشی خداوند آن را برای تو روا نمی دارد، وانگهی به خدا سوگند که اگر مردم آنان را یاری ندهند، خداوند ایشان را با نصرت خود یاری خواهد داد. ابن زبیر گفت: ای ابو صفوان بنشین که تو دانای کار آزموده نیستی.
چون این خبر به عبد الله بن عباس رسید، همراه پسر خویش خشمگین بیرون آمد و چون به مسجد رسید، آهنگ منبر کرد. نخست ستایش خدا را انجام داد و بر
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درود فرستاد و سپس چنین گفت: ای مردم ابن زبیر به دروغ چنین می پندارد که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را اصلی و نسبی و انجام و فرجامی نبوده است، شگفتا تمام شگفتی از این تهمت بستن و دروغ زدن او، به خدا سوگند نخستین کس که کوچ و سفر را سنت نهاد و کاروانهای خواربار قریش را حمایت کرد، هاشم بود و نخستین کس که در مکه آب شیرین و گوارا به مردم نوشاند و در خانه کعبه را زرین ساخت، عبد المطلب بود، به خدا سوگند آغاز ما با آغاز قریش رشد و نمو کرده است، هرگاه سخن می گفتند ما سخنگویان ایشان بودیم و چون سخنرانی می کردند ما سخنرانان ایشان بودیم و هیچ مجدی چون مجد پیشینیان ما نبوده است، وانگهی در قریش اگر مجدی بوده جز به مجد ما نبوده است که قریش در کفر مطلق و دین فاسد و گمراهی سخت و در کوری و شبکوری بودند تا آنکه خداوند متعال برای آن پرتوی برگزید و چراغی برای آن برانگیخت و رسول خود را پاکیزه ای از میان پاکیزگان قرار داد، هیچ غائله و دشنامی را بر او نشاید، او یکی از ما و از فرزندان ما و عمو و پسر عموی ماست، وانگهی پیشگام ترین پیشگامان به سوی او از میان ما و پسر عموی ماست و سپس خویشان و نزدیکان ما یکی پس از دیگری در پیشگامی سبقت جستند. به علاوه ما پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بهترین و گرامی ترین و نژاده ترین و نزدیکترین افراد به اوییم. شگفتا تمام شگفتی از ابن زبیر که بر بنی هاشم خرده می گیرد و حال آنکه شرف او و پدر و جدش همگی به سبب پیوند سببی آنان با بنی هاشم، همانا به خدا سوگند که ابن زبیر دیوانه قریش است، و کجا عوام بن خویلد می پنداشت که می تواند امید به همسری صفیه دختر عبد المطلب داشته باشد، به استر گفتند: پدرت کیست؟ گفت: دایی من اسب است، آن گاه از منبر فرود آمد.
ابن زبیر در مکه خطبه می خواند و ابن عباس همراه مردم پای منبر نشسته بود، ابن زبیر گفت: این جا مردی است که خداوند همان گونه که چشمش را کور کرده است، چشم دلش را هم کور ساخته است، تصور می کند که متعه زنان به فرمان خدا و رسولش صحیح است و در مورد شپش و مورچه فتوی می دهد، در گذشته بیت المال بصره را با خود برد و مسلمانان را در حالی که از تنگدستی دانه های خرما را می شکستند، رها کرد و چگونه او را در این باره سرزنش کنم که با ام المؤمنین و حواری رسول خدا - زبیر- و کسی که دست خود را سپر بلای رسول خدا قرار داد طلحه- جنگ کرده است.
ابن عباس که در آن هنگام کور شده بود به عصاکش خود سعد بن جبیر بن هشام وابسته بنی اسد بن خزیمه گفت: چهره مرا برابر چهره او قرار بده و قامتم را برافراشته دار، که چنان کرد. ابن عباس آستینهای خود را بالا زد و نخست خطاب به ابن زبیر شعری را خواند که مضمون آن چنین است: «بیار آنچه داری ز مردی و زور، بگرد تا بگردیم.»، سپس چنین افزود: ای پسر زبیر اما در مورد کوری، خداوند متعال می فرماید «همانا دیدگان کور نمی شود بلکه دلهایی که در سینه هاست کور می شود.» اما فتوای من در مورد شپش و مورچه. در آن مورد دو حکم است که نه تو آن را می دانی و نه یارانت می دانند، اما بردن اموال، آری مالی بود که خود جمع کرده و به خراج گرفته بودیم و حق هر کس را پرداختیم و از آن باقی مانده ای که کمتر از حقی بود که خداوند در قرآن برای ما مقرر فرموده است باقی ماند و ما طبق حق خود آن را گرفتیم. درباره متعه از مادرت اسماء بپرس هنگامی که از گرفتن دو برد عوسجه منصرف شد، چه بوده است، اما جنگ ما با ام المؤمنین، آن زن به احترام ما ام المؤمنین نام نهاده شد، نه به احترام تو یا پدرت، و انگهی پدرت و داییت پرده و حجابی را که خداوند بر او کشیده بود از او برداشتند و او را فتنه ای قرار دادند که به پاس و برای او جنگ کنند، و زنهای خود را در خانه های خویش مصون داشتند. و به خدا سوگند که در حق خدا و محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم انصاف ندادند که همسر پیامبر را به صحرا کشاندند و همسران خود را مصون و پوشیده داشتند. اما جنگ ما با شما چنان بود که با لشکر گران به سوی شما آمدیم اگر ما کافر بودیم، شما با گریز خود از جنگ ما کافر شده اید و اگر ما مؤمن بودیم شما با جنگ کردن با ما کافر شده اید و به خدا سوگند می خورم که اگر منزلت صفیه میان شما و منزلت خدیجه میان ما نبود، برای خاندان اسد بن عبد العزی هیچ استخوانی باقی نمی گذاشتم و آن را می شکستم.
ابن زبیر هنگامی که پیش مادرش برگشت درباره دو برد عوسجه از او پرسید، گفت: مگر تو را از بگو و مگو با ابن عباس و بنی هاشم نهی نکرده بودم و نگفته بودم که چون با ایشان بی اندیشه سخن گفته شود حاضر جواب اند و پاسخهای سخت می دهند؟ گفت: آری گفته بودی و من نافرمانی کردم. اسماء گفت: پسر جان از این کوری که انس و جن یارای گفتگو با او را ندارند بپرهیز و بدان که همه رسواییها و زبونیهای قریش را می داند، تا آخر روزگار از او پرهیز کن. ایمن بن خریم بن فاتک اسدی در این مورد اشعار زیر را سروده است: ای ابن زبیر با بلایی از بلاها رویاروی شده ای مهربانی کن مهربانی شخص چاره اندیش به مردی هاشمی که ریشه اش پاکیزه است و عموها و داییهایش گرامی اند هرگاه رویاروی شوی همواره با قدرت و با صدای بلند در پاسخ تو استخوانت را در هم می شکند...
عثمان بن طلحه عبدری می گوید: از ابن عباس که خدایش رحمت کناد مجلسی دیدم و سخنانی شنیدم که از هیچ مرد قرشی نشنیده بودم، چنان بود که کنار تخت مروان بن حکم به روزگاری که امیر مدینه بود تختی کوچکتر می نهادند و هرگاه ابن عباس می آمد بر آن تخت می نشست و برای دیگران تشکچه می نهادند. روزی مروان اجازه ورود برای مردم داد و تخت دیگری هم کنار تخت مروان نهاده بودند، ابن عباس آمد و بر تخت - کرسیچه- خود نشست، عبد الله بن زبیر هم آمد و بر آن کرسیچه دیگر که در آن روز نهاده بودند نشست. مروان و مردم ساکت بودند، در این هنگام ابن زبیر حرکتی کرد که معلوم شد می خواهد سخن بگوید و شروع کرد و چنین گفت: گروهی از مردم می پندارند بیعت ابو بکر کاری نادرست و شتاب زده و با زور بوده است، در حالی که شأن ابو بکر بزرگتر از این است که درباره اش چنین گفته شود، آنان گمان یاوه می برند که اگر بیعت با ابو بکر اتفاق نمی افتاد حکومت از آنان و میان ایشان می بود، در صورتی که به خدا سوگند میان اصحاب محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هیچ کس با سابقه تر و دارای ایمانی استوارتر از ابو بکر نبود و هر کس جز این بگوید لعنت خدا بر او باد. وانگهی آنان کجا بودند هنگامی که ابو بکر عقد خلافت را برای عمر بست و همان شد که او گفت، سپس عمر بهره و بخت ایشان را میان بهره ها و بختهای دیگر افکند - شوری را تعیین کرد- و چون آن بختها تقسیم شد خداوند بهره آنان را به تأخیر انداخت و بخت ایشان را نگونسار فرمود و کسی که به حکومت از ایشان سزاوارتر بود - عثمان- بر آنان حکومت یافت، و ایشان بر او خروج کردند چون حمله دزدان بر بازرگانی که بیرون از شهر مانده باشد و او را غافلگیر کردند و کشتند و سپس خداوند ایشان را از دم کشت و زیر شکم ستارگان مطرود گردیدند.
ابن عباس گفت: ای کسی که درباره ابو بکر و عمر و خلافت سخن می گویی، آرام و بر جای باش که به خدا سوگند آن دو به هر چه رسیده باشند هیچ یک از آن دو به چیزی نرسیده است مگر آنکه سالار ما - علی علیه السّلام- به بهتر از آن رسیده است. وانگهی ما تقدم کسانی را که تقدم یافته اند به سبب عیبی که بر آنان بگیریم انکار نمی کنیم ولی اگر سالار ما تقدم می گرفت همانا شایسته و برتر از شایسته بود، و اگر نه این است که تو درباره حظ و شرف کس دیگری جز خودت سخن می گویی پاسخت را می دادم. تو را با چیزی که در آن بهره نداری چه کار، بر بهره خود بسنده کن و خاندانهای تیم و عدی را برای خودشان رها کن و خاندان امیه را به خودشان واگذار، که اگر کسی از خاندانهای تیم و عدی و امیّه با من سخن بگوید با او سخن می گویم و پاسخ شخص آماده ای را که حضور داشته است می دهم نه پاسخ گفتن شخص غایب از غایب را، ولی تو را چه کار با چیزی که بر عهده تو نیست البته اگر در خاندان اسد بن عبد العزی چیزی باشد از آن توست، و به خدا سوگند که عهد ما به تو نزدیکتر و دست ما بر تو رخشانتر و نعمت ما بر تو بیشتر از آن کسی است که می پنداری در پناه نامش می توانی به ما حمله کنی و حال آنکه هنوز جامه صفیه کهنه نشده است، «و خداست یاری خواسته بر آنچه وصف می کنید.»
پس از اینکه معاویه برای یزید عقد خلافت پس از خود را استوار ساخت او را چنین سفارش کرد: من بر تو از کسی بیم ندارم جز آن کس که تو را به حفظ حرمت قرابت او و پاس داشتن حق خویشاوندیش سفارش می کنم کسی که دلها به او گرایش دارد و هوای مردم به سوی اوست و چشمها بر او نگران است و او حسین بن علی است، بخش مهمی از بردباری خود را ویژه او قرار بده و مقدار در خوری از مال خود را مخصوص او گردان و او را از روح زندگی بهره مند ساز و به روزگار خود هر چه را که او خوش می دارد به او برسان. کسان دیگر جز او سه شخص اند و عبارت اند از عبد الله بن عمر، مردی که عبادت بر او چیره است و خواهان دنیا نیست مگر آنکه دنیا آرام و فرمانبردار به سویش آید و در آن باره به اندازه یک خون گرفتن هم خون به زمین نریزد، و عبد الرحمان بن ابی بکر که چون شتر مرغ جوان است نه یارای برداشتن بار سنگین دارد و نه امکان جهش. وانگهی شریف و با همت نیست و یارانی هم ندارد، و عبد الله بن زبیر که او گرگ حیله گر و روباه فریبکار است، همه کوشش و عزم خود را و تمام حیله و مکر خویش را در مورد او به کار بند و خشم و هجوم خود را سوی او برگردان و در هیچ حال بر او اعتماد مکن که چون روباه است به هنگام درماندگی برای فریب پویه می دود و همچون شیر است که به هنگام آزاد بودن با گستاخی حمله می آورد. اما کسان دیگر پس از این گروه را چنان رفتار کرده ام که امتها را برای تو زیر پا نهاده ام و گردنهای منابر را برای تو زبون ساخته ام و همه آنان را که به تو نزدیک یا از تو دورند کفایت کرده ام، برای مردم چنان باش که پدرت برای آنان بود تا آنان هم با تو چنان باشند که با پدرت بودند.
به روزگار حکومت یزید بن معاویه، عبد الله بن زبیر خطبه ای ایراد کرد و ضمن آن گفت: یزید بوزینه باز، یزید یوزباز، یزید مستیها و خماریها و یزید تبهکاریها، همانا به خدا سوگند به من خبر رسیده است که او همواره سرمست است و به حال مستی برای مردم خطبه می خواند. چون این خبر به یزید رسید، پیش از آنکه آن شب را به صبح رساند لشکری را که به حره گسیل داشته بود مجهز ساخت که بیست هزار سپاهی بودند، او در حالی که جامه زعفرانی پوشیده بود، نشست و شمعها روشن بود و شبانه سپاه را سان دید و صبح دوباره لشکر و آرایش آن را دید و این ابیات را خواند: اینک که لشکر آماده شد و راه وادی القری را پیش گرفت به ابوبکر - عبد الله بن زبیر- بگو همین گونه که می بینی شخص مست، بیست هزار مرد که جوان یا کامل مرد هستند گرد آورده است یا همچون جمع کردن شیری شیران ژیان را.
همین که حسین علیه السّلام از مکه به سوی عراق بیرون رفت، عبد الله بن عباس با دست خود به دوش ابن زبیر زد و این ابیات را خواند: ای پرستوی خانه آباد، محیط برای تو خلوت شد، تخم بگذار و چهچهه زن و اگر می خواهی همین جا آرام بگیری، آرام بگیر، این حسین است که می رود مژده بر تو باد. ای پسر زبیر به خدا سوگند جوّ برای تو خلوت شد و حسین به عراق رفت، ابن زبیر گفت: ای ابن عباس به خدا سوگند چنین می اندیشید که این حکومت فقط برای شماست و چنین تصور می کنید که شما از همه مردم به آن سزاوارترید. ابن عباس گفت: تصور و گمان برای کسی است که در شک باشد و ما این موضوع را یقین می داریم ولی تو از خود به من خبر بده که به چه چیزی آهنگ حکومت داری ؟گفت: به شرفم. گفت: بر فرض که شرفی داشته باشی، به چه چیز شریف شده ای؟ جز این نیست که آن شرف به سبب ماست و در این صورت ما از تو شریف تریم که شرف تو از ماست، و صداهایشان بلند شده در این هنگام یکی از غلامان خاندان زبیر گفت: ای ابن عباس دست از ما بدار که به خدا سوگند نه شما ما را دوست می دارید و نه ما شما را دوست می داریم، عبد الله بن زبیر بر او سیلی زد و گفت: در حالی که من حاضرم تو سخن می گویی؟ ابن عباس گفت: چرا این غلام را زدی، به خدا سوگند سزاوارتر از او برای زدن آن کسی است که پرده دری کرد و از دین بیرون شد. ابن زبیر گفت: آن چه کسی است؟ ابن عباس گفت: تو. گوید: در این حال تنی چند از مردان قریش خود را در میانه افکندند و آن دو را ساکت کردند.
عبد الله بن زبیر پیش معاویه رفت و گفت اشعاری را که سروده ام و تو را در آن مورد عتاب قرار داده ام بشنو. معاویه گفت بگو و ابن زبیر این اشعار را برای او خواند: «به جان خودم سوگند در حالی که ترسان هستم، نمی دانم مرگ بر کدام یک از ما نخست می تازد...» معاویه گفت: ای ابو خبیب، پس از به حکومت رسیدن من شاعر هم شده ای در همین حال که آن دو سرگرم گفتگو بودند معن بن اوس مزنی وارد شد، معاویه به معن گفت: ببینم تازگی شعری سروده ای؟ گفت: آری. معاویه گفت: بخوان، و معن همین ابیات را که سروده بود خواند. معاویه با شگفتی به ابن زبیر گفت: مگر این اشعار را هم اکنون تو به اسم خودت نخواندی؟ ابن زبیر گفت: معانی را من مرتب ساختم و الفاظ را او به نظم درآورد. وانگهی او برادر شیری من است و هر آنچه بگوید از من است - ابن زبیر میان قبیله مزینه شیر خورده بود. معاویه گفت: ای ابا خبیب دروغ هم می گویی عبد الله برخاست و بیرون رفت.
شعبی گوید: کنار خانه کعبه چیز شگفتی دیدم، من و عبد الله بن زبیر و عبد الملک بن مروان و مصعب بن زبیر نشسته بودیم و سخن می گفتیم چون سخن ایشان به پایان رسید، برخاستند و گفتند: هر یک از ما کنار رکن یمانی رود و از خداوند متعال حاجت خود را مسألت کند. عبد الله بن زبیر برخاست و کنار رکن رفت و عرضه داشت: بار خدایا تو بزرگی و از تو امید برآوردن هر حاجت بزرگی می رود، به حرمت عرش و حرمت وجه و حرمت این خانه ات از تو مسألت می کنم که مرا از دنیا نبری تا والی حجاز شوم و بر من به خلافت سلام داده شود و آمد و نشست. پس از او برادرش مصعب برخاست و کنار رکن رفت و گفت: بار خدایا تو پروردگار همه چیزی و بازگشت همه چیز به سوی توست. تو را به حق قدرت تو بر همه چیز سوگند می دهم که مرا نمیرانی تا عهده دار ولایت عراق شوم و با سکینه دختر حسین بن علی علیه السّلام ازدواج کنم، و آمد و نشست. آن گاه عبد الملک برخاست و کنار رکن رفت و گفت بار خدایا ای پروردگار آسمانهای هفتگانه و زمینهای سرسبز و بیابان تو را مسألت می کنم به آنچه فرمانبرداران فرمان تو مسألت کرده اند و تو را به حق آبروی تو و حقوق تو بر همه آفریدگانت مسألت می کنم که مرا نمیرانی تا بر خاور و باختر زمین ولایت یابم و هیچ کس با من ستیز نکند مگر آنکه بر او پیروز شوم و آمد و نشست. آن گاه عبد الله بن عمر برخاست و رکن را گرفت و گفت: ای خدای رحمان و رحیم از تو به حق رحمتت که بر خشمت پیشی دارد و به حق قدرت تو بر همه آفریدگانت مسألت می کنم که مرا نمی رانی تا رحمت تو برای من فراهم آید.
شعبی می گوید: به خدا سوگند که نمردم تا آنکه آن سه تن به خواسته خود رسیدند و آرزو می کنم که دعای عبد الله بن عمر هم پذیرفته شده و از اهل رحمت باشد.
حجاج روزی که وارد کوفه شد، در خطبه خود به مردم گفت: این ادب شما ادب ابن نهیه است و به خدا سوگند که شما را به ادبی غیر از این ادب، ادب خواهم کرد. ابن ماکولا در کتاب الاکمال می گوید: مقصود حجاج، مصعب بن زبیر و برادرش عبد الله بن زبیر بوده اند و نهیه دختر سعید بن سهم بن هصیص است که کنیز اسد بن عبد العزی بن قصی بوده است، و این سخن از مواضع پیچیده است.
زبیر بن بکار در کتاب انساب قریش روایت کرده است که نمایندگانی از مردم عراق پیش عبد الله بن زبیر آمدند و در مسجد الحرام روز جمعه به حضورش رفتند و بر او سلام دادند. او درباره مصعب و راه و روش او میان ایشان پرسید، آنان او را ستودند و پسندیده گفتند. عبد الله بن زبیر پس از آنکه با مردم نماز گزارد به منبر رفت و پس از ستایش خداوند متعال به این ابیات تمثل جست: «همانا مرا آزمودند و باز آزمودند و به نهایت و صد بار آزمودند تا آنکه خود پیر شدند و مرا پیر کردند و آن گاه لگام مرا رها ساختند و مرا ترک کردند.» ای مردم من از این نمایندگان مردم عراق در مورد کارگزارشان مصعب بن زبیر پرسیدم که او را ستودند و همان گونه که دوست می داشتم گفتند، آری مصعب دلها را استمالت کرده است تا از او روی گردان نشود و خواسته ها را برآورده است تا از او به چیز دیگری بازنگردد و زبانها ستایشگر او و دلها خیرخواه اوست و نفس مردم را با محبت شیفته خود ساخته است. او میان نزدیکان خویش دوست داشتنی است و میان عامه مردم مأمون است و این بدان سبب است که خداوند بر زبان او خیر جاری ساخته و به دست او بذل و بخشش ارزانی فرموده است، و از منبر فرود آمد.
همچنین زبیر بن بکار روایت کرده است که چون خبر مرگ مصعب به عبد الله بن زبیر رسید به منبر رفت و چنین گفت: سپاس خداوندی را که همه آفرینش و فرمان از آن اوست، به هر که خواهد پادشاهی دهد و از هر کس خواهد آن را بازگیرد، هر که را خواهد عزت بخشد و هر که را خواهد زبون سازد و همانا که خداوند آن کس را که حق با اوست هر چند که تنها باشد زبون نمی فرماید و دوستداران و حزب شیطان را هر چند که همگان با آنان باشند عزت نمی بخشد. اینک از عراق خبری برای ما رسیده است که هم ما را شاد ساخت و هم اندوهگین کرد، خبر مرگ مصعب که خدایش رحمت کناد به ما رسید، آنچه ما را اندوهگین ساخته است این است که فراق یار را سوزشی است که یار به هنگام سوگ احساس می کند و خردمند پس از آن به صبر جمیل و سوگواری پسندیده روی می آورد، و آنچه که ما را شاد ساخته است، این است که قتل او شهادت است و خداوند این شهادت را برای او و ما اندوخته قرار داده است. هان که مردم عراق همگی اهل مکر و نفاق اند که او را در قبال کمترین بها فروختند و تسلیم کردند، اگر مصعب کشته شد ما همگان از خداییم و به سوی او باز می گردیم، ما به مرگ طبیعی و با ضربه چوبدستی نمی میریم آن چنان که پسران عاص می میرند، بلکه مرگ ما به صورت کشته شدن آن هم با ضربه های سنگین نیزه یا زیر سایه های شمشیرهاست. و این است و جز این نیست که دنیا عاریه ای از پادشاه گرانقدری است که هرگز پادشاهی او زوال و نیستی نمی پذیرد، اگر دنیا به من روی آورد آن را چنان نمی گیرم که آزمند سرمست می گیرد و اگر بر من پشت کند بر آن گریه نمی کنم گریستن نابخرد خرف شده را، و اگر مصعب کشته و نابود شد همانا که در خاندان زبیر او را خلف است و از منبر فرود آمد.
همچنین زبیر بن بکار روایت کرده است که پس از رسیدن خبر کشته شدن مصعب، عبد الله بن زبیر به منبر رفت، نخست حمد و ستایش خدا را بر زبان آورد و سپس گفت: اگر اینک سوگوار مصعب شدم همانا پیش از آن سوگوار امام خود عثمان شدم که سوگی بزرگ بود ولی پس از آن خداوند چه احسان و پسندیدگی فرمود. و اگر اینک سوگوار مصعب شدم پیش از آن سوگوار مرگ پدرم زبیر شدم، سوگ او چنان بزرگ بود که پنداشتم تاب تحمل آن را ندارم و پس از آن خداوند احسان فرمود و ارجمندی من دوام یافت، مصعب هم جز جوانمردی از جوانمردان من نبود، در این هنگام گریه بر او چیره و اشکهایش روان شد و گفت: به خدا سوگند که مصعب گرانقدری ارجمند بود و این بیت را خواند: آنان دنیا را هنگامی که پشت کرد با کرامت دفع کردند و برای اشخاص گرامی شیوه ای نهادند که باید بر آن تأسی کنند.
ابو العباس مبرد در کتاب الکامل روایت کرده است که چون پیکر عبد الله بن زبیر را بردار کشیدند و همچنان بردار بماند، عروه به شام آمد و بر در بارگاه عبد الملک ایستاد و به حاجب گفت: به امیر المؤمنین بگو که ابو عبد الله بر درگاه است. حاجب به درون رفت و گفت: مردی بر درگاه است و سخنی بزرگ می گوید. عبد الملک گفت: کیست و چه می گوید؟ حاجب حرمت نگه داشت، عبد الملک گفت: بگو چه می گوید. گفت: مردی است که می گوید به امیر المؤمنین بگو ابو عبد الله بر درگاه است. عبد الملک گفت: به عروه بگو داخل شود و چون عروه در آمد، عبد الملک گفت: می خواهی بگویی که لاشه گندیده ابو بکر - عبد الله بن زبیر- را از دار فرو آوریم که زنان بی تابی می کنند، ما این فرمان را صادر کردیم.
گوید: حجاج نامه ای به عبد الملک نوشته بود که گنجینه های عبد الله بن زبیر پیش عروه است به او فرمان بده آنها را تسلیم کند. عبد الملک آن نامه را به عروه داد و پنداشت که او متغیر خواهد شد، ولی عروه اعتنایی نکرد گویی آن نامه را نخوانده است، عبد الملک به حجاج نامه ای نوشت که متعرض عروه نشود.
مسعودی در کتاب مروج الذهب گفته است که چون حجاج، ابن زبیر را محاصره کرد همواره پیش می رفت و حمله می کرد تا توانست کوه ابو قبیس را تصرف کند که پیش از آن در تصرف ابن زبیر بود. حجاج این خبر را برای عبد الملک نوشت و چون عبد الملک نامه او را خواند تکبیر گفت و هر کس که در خانه او بود بانگ تکبیر برداشت تا آنکه تکبیر گفتن به مردم بازار سرایت کرد و ایشان هم تکبیر گفتند و مردم پرسیدند: چه خبر است؟ گفته شد: حجاج، ابن زبیر را در مکه محاصره کرده و به کوه ابو قبیس دست یافته است. مردم گفتند: ما راضی نمی شویم مگر آنکه ابو خبیب را در بند و با شب کلاه سوار بر شتری پیش ما آورند و او را در بازارها بگردانند و چشمها او را ببیند.
و مسعودی نقل می کند که عمه عبد الملک، همسر عروة بن زبیر بود، عبد الملک پیش از آنکه عبد الله بن زبیر کشته شود نامه ای به حجاج نوشت و فرمان داد از آزار عروه دست بدارد و هرگاه بر برادر او پیروز شود به جان و مال عروه دست نیازد. گوید: چون محاصره شدت یافت، عروه پیش حجاج رفت و برای عبد الله امان گرفت و پیش او برگشت و گفت: عمرو بن عثمان و خالد بن عبد الله بن خالد بن اسید که دو جوانمرد بنی امیه هستند که امان پسر عموی خود عبد الملک را با همه کارها که تو و همراهانت کرده اید به شما عرضه می دارند و اینکه در هر سرزمین و شهری که می خواهید فرود آیید و در این باره عهد و میثاق خداوند هم برای تو خواهد بود. عبد الله آن را نپذیرفت، مادرش هم او را از آن کار منع کرد و گفت: نباید جز با کرامت بمیری. عبد الله به مادر گفت: بیم دارم که اگر کشته شوم پیکرم را بردار کشند یا مرا مثله کنند. مادر گفت: گوسپند پس از کشته شدن رنج پوست کندن را احساس نمی کند
مسعودی روایت می کند که عبد الله بن زبیر پس از مرگ یزید بن معاویه به جستجوی کسی برآمد که او را امیر کوفه سازد و کوفیان دوست می داشتند کسی غیر از بنی امیه والی ایشان باشد. مختار بن ابی عبید به او گفت: در جستجوی مردی باش که دارای علم و مدارا باشد و بداند چگونه با آنان سخن گوید و تدبیر کند تا بتواند برای تو از آن شهر لشکری فراهم آورد که به یاری آن بر شام پیروز شوی. عبد الله بن زبیر گفت: تو خود این کار را سزاواری و او را به کوفه گسیل داشت. مختار به کوفه آمد و ابن مطیع را از آن شهر بیرون کرد. آن گاه برای خود خانه ای ساخت که اموال فراوانی را در آن کار هزینه کرد. عبد الله بن زبیر از او خواست حساب اموال عراق را پس دهد که چنان نکرد، بلکه منکر بیعت با عبد الله بن زبیر شد و او را از خلافت خلع کرد و شروع به دعوت برای طالبیان کرد.
مسعودی همچنین می گوید: عبد الله بن زبیر در همان حال که زهد و پارسایی و عبادت را آشکار می ساخت، حرص به خلافت داشت و می گفت: شکم من مشتی بیش نیست هرگز مباد که این یک وجب مشت گسترش یابد و نسبت به مردم دیگر هم بخل و امساک شدیدی ظاهر ساخت آن چنان که ابو حمزه یکی از بردگان آزاد کرده خاندان زبیر در این باره چنین سروده است: بردگان وابسته روز را به شام می رسانند در حالی که از شدت گرسنگی و جنگ بر خلیفه خشمگین هستند، در این صورت ما را چه زیانی و چرا ناراحت شویم که کدامیک از پادشاهان می خواهد بر اطراف چیره شود... هنگامی که جنگ میان عبد الله بن زبیر و حصین بن نمیر پیش از مرگ یزید بن معاویه ادامه داشت، شاعر دیگری درباره عبد الله چنین سروده است: هان ای سوار اگر توانستی به سالار فرزندان عوام این موضوع را ابلاغ کن که تو با هر کس ملاقات می کنی می گویی پناهنده به خانه خدایی و حال آنکه چه بسیار کشتگان که میان زمزم و رکن می کشی.
ضحاک بن فیروز دیلمی هم خطاب به عبد الله بن زبیر چنین سروده است: به ما خبر می دهی که به زودی مشتی خوراک تو را بسنده است و شکم تو یک وجب یا کمتر از یک وجب است و حال آنکه چون به چیزی دست می یابی چنان نابودش می سازی که آتش برافروخته چوبهای درخت سدر را می خورد و نابود می سازد، آری اگر قرار بود که با نعمتی پاداش دهی می بایست مهربانی تو را متوجه عمرو سازد.
گوید: مقصود عمرو بن زبیر، برادر عبد الله است که چون با او مخالف بود او را چندان تازیانه زد که مرد. موضوع چنین بود که یزید بن معاویه، پسر عموی خود ولید بن عتبة بن ابی سفیان را به حکومت مدینه گماشت. ولید لشکری به فرماندهی عمرو بن زبیر برای جنگ با عبد الله بن زبیر به مکه گسیل داشت و چون دو لشکر مصاف دادند، مردان عمرو بن زبیر گریختند و او را رها کردند. عبد الله به او دست یافت و او را کنار در مسجد مقابل مردم برهنه کرد و چندان به او تازیانه زد که مرد.
من - ابن ابی الحدید- در جای دیگری غیر از کتاب مسعودی دیدم که عبد الله بن زبیر، عمرو را پیش یکی از همسران خود دیده بود و در این باره خبری است که آوردن آن را خوش نمی دارم.
مسعودی گوید: عبد الله بن زبیر، حسن بن محمد بن حنفیه را در زندانی تاریک زندانی کرد و قصد کشتن او را داشت. حسن حیله گری کرد و از زندان گریخت و از راههای دشوار کوهستانی خود را به منی رساند که پدرش محمد بن حنفیه آنجا مقیم بود. پس از آن عبد الله بن زبیر همه افراد بنی هاشم را در زندان عارم جمع کرد و بر دهانه آن فراوان هیزم گرد آورد و قصد کرد که ایشان را در آتش بسوزاند. در این هنگام مختار، ابو عبد الله جدلی را همراه چهار هزار مرد به یاری بنی هاشم گسیل داشت. ابو عبد الله جدلی به سپاهیان خود گفت: توجه داشته باشید که اگر این خبر به عبد الله بن زبیر برسد در مورد بنی هاشم شتاب خواهد کرد، و خودش همراه هشتصد سوار تیزرو حرکت کرد و ابن زبیر هنگامی متوجه شد که پرچمهای آنان در مکه به اهتزاز آمده بود. ابو عبد الله به آن دره رفت و بنی هاشم را بیرون آورد و شعار محمد بن حنفیه را داد و او را مهدی نام نهاد و ابن زبیر گریخت و به پرده های کعبه پناه برد. محمد بن حنفیه سپاهیان را از تعقیب ابن زبیر و جنگ بازداشت و گفت: من طالب خلافت نیستم مگر آنکه همه مردم در طلب من برآیند و همگان بر من موافقت نمایند و مرا نیازی به جنگ نیست.
مسعودی گوید: عروة بن زبیر، برادر خود عبد الله را در این کار که بنی هاشم را محاصره کرده و هیزم گرد آورده است تا آنان را آتش زند معذور می داشت و می گفت:
مقصود او از این کار این بود که اختلاف سخن و عقیده میان مسلمانان پیش نیاید و همگی به اطاعت او درآیند و وحدت کلمه فراهم آید، همچنان که عمر بن خطاب این کار را نسبت به بنی هاشم هنگامی که از بیعت ابو بکر خودداری کردند، انجام داد و هیمه فراهم آورد تا خانه را بر آنان آتش زند.
مسعودی گوید: دو ساعت پیش از آنکه ابو عبد الله جدلی وارد مکه شود عبد الله بن زبیر سخنرانی کرد و گفت: این پسرک محمد بن حنفیه از بیعت من خودداری می کند و مهلت میان من و او تا غروب آفتاب امروز است و پس از آن جایگاهش را به آتش می کشم. کسی آمد و این خبر را به محمد بن حنفیه داد، محمد گفت: حجابی قوی او را از من به زودی باز خواهد داشت. آن مرد شروع به نگریستن به خورشید کرد و مواظب بود چه هنگامی غروب می کند تا ببیند ابن زبیر چه خواهد کرد، همین که آفتاب نزدیک به غروب شد سوارگان ابو عبد الله جدلی از هر سو به مکه هجوم آوردند و میان صفا و مروه به تاخت و تاز پرداختند و ابو عبد الله جدلی آمد و بر دهانه دره ایستاد و محمد بن حنفیه را بیرون آورد و شعار او را بر زبان آورد و از او درباره کشتن ابن زبیر اجازه خواست. محمد این کار را خوش نداشت و اجازه نداد و از مکه بیرون رفت و در دره رضوی اقامت گزید تا همان جا درگذشت.
مسعودی از سعید بن جبیر نقل می کند که ابن عباس پیش ابن زبیر آمد، ابن زبیر به او گفت: تا چه هنگام و به چه سبب مرا سرزنش می کنی و نسبت به من خشونت می ورزی؟ ابن عباس گفت: من از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم می فرمود: «چه بد مسلمانی است که خود سیر باشد و همسایه اش گرسنه.» و تو همان مردی. ابن زبیر گفت: به خدا سوگند چهل سال است کینه شما اهل بیت را در سینه نهان می دارم، و بگو و مگو کردند و ابن عباس از بیم جان خویش از مکه بیرون رفت و تا هنگامی که مرد در طائف اقامت کرد.
ابو الفرج اصفهانی در کتاب الاغانی نقل می کند که فضالة بن شریک والبی که از عشیره بنی اسد بن خزیمة است، پیش عبد الله بن زبیر آمد و گفت: خرجی من تمام شده است و پاهای ناقه ام ساییده شده است. گفت: ناقه ات را بیاور ببینم. او ناقه خود را آورد،
ابن زبیر گفت: پشتش را به من کن، رویش را به من کن و او چنین کرد. عبد الله بن زبیر گفت: به کف دستها و پاهای ناقه ات چرم و موی گراز بچسبان و فلاتها و سرزمینهای بلند را با ناقه ات طی کن تا کف دست و پایش سرد شود و در سردی صبحگاه و شامگاه حرکت کن تا ناقه ات سلامت یابد، فضاله گفت: من پیش تو آمده ام که مرا سوار بر ناقه ای کنی نه اینکه چگونگی علاج آن را بیان کنی، خدا لعنت کند ناقه ای را که مرا پیش تو آورد. ابن زبیر گفت: و سوارش را، و فضاله اشعاری در هجای ابن زبیر سرود که چنین شروع می شود: به غلامان می گویم رکابهای مرا استوار سازید تا در سیاهی شب از سرزمین مکه کوچ کنم...
همچنین ابو الفرج روایت می کند که صفیه، دختر ابو عبید بن مسعود ثقفی - خواهر مختار- همسر عبد الله بن عمر بود. ابن زبیر پیش او رفت و گفت: قیام و خروج او به پاس خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و به احترام مهاجران و انصار است که چرا معاویه و پسرش درآمدهای عمومی مسلمانان را به خود اختصاص داده اند و از او خواست از شوهرش بخواهد تا با او بیعت کند. به هنگام شب که صفیه پیش عبد الله بن عمر رفت، موضوع ابن زبیر و عبادت و کوشش او را گفت و او را ستود و گفت: به اطاعت از خدای عز و جل فرا می خواند. صفیه چون در این باره بسیار سخن گفت، عبد الله بن عمر به او گفت: ای وای بر تو، آیا آن استران سرخ را که معاویه بر آنها حج می گزارد و از شام پیش ما می آمد دیده ای و به خاطر داری؟ گفت: آری. ابن عمر گفت: به خدا سوگند که ابن زبیر از عبادت خود چیزی جز همان استران را اراده نکرده است و نمی خواهد.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا زَالَ الزُّبَیْرُ رَجُلاً مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ حَتَّی نَشَأَ ابْنُهُ الْمَشْؤُومُ عَبْدُاللّهِ.
امام علیه السلام فرمود:
زبیر همواره از ما اهلبیت (و از یاران خاص ما) بود تا آنکه فرزند شومش عبداللّه نشو و نما کرد (و پدر را گمراه ساخت).(سند گفتار حکیمانه:
صاحب مصادر نهج البلاغه می گوید: این گفتار حکیمانه و پرمعنا قبل از آن که نهج البلاغه به وسیله سید رضی گردآوری شود در روایات دیگران آمده است از جمله ابن عبد ربه در عقد الفرید آن را با تفاوتی آورده و از کسانی که بعد از سید رضی آن را نقل کرده اند ابن عبدالبر در استیعاب در شرح حال عبدالله بن زبیر، و ابن اثیر در اسد الغابة است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۹)
اضافه میکنیم: مرحوم شیخ مفید نیز در کتاب الجمل، قبل از سید رضی همین مضمون را با کمی تفاوت به ضمیمه مطالب دیگری آورده است. (الجمل، ص ۳۸۹).)
پسر شوم زبیر!
مطابق آنچه در تاریخ طبری آمده این گفتار پرمعنا را امام علیه السلام زمانی فرمود که در جنگ جمل دو لشکر در مقابل هم قرار گرفتند.علی علیه السلام بر اسب سوار شد و زبیر را صدا زد و او در مقابل امام علیه السلام ایستاد.حضرت فرمود:چه چیز تو را به اینجا آورده؟ گفت:تو سبب شدی زیرا من برای تو اهلیت خلافت قائل نیستم و تو اولی از مانمیباشی.علی علیه السلام فرمود:آیا من بعد از عثمان شایسته خلافت نیستم؟ ما تو را از طائفه بنی عبد المطلب (از طائفه خودمان) میدانستیم تا اینکه فرزند بد تو به وجود آمد و بین ما و تو جدایی افکند.(تاریخ طبری، ج ۳، ص ۵۱۹)
سپس امام علیه السلام سخنانی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره خودش و زبیر نقل کرد و زبیر از خواب غفلت بیدار شد و از جنگ کنارهگیری کرد.وی بعداً بهوسیله ابن جرموز کشته شد و امام علیه السلام از قتل او ناراحت گشت.
ولی بنا بر گفته شیخ مفید این سخن را امام علیه السلام بعد از قتل زبیر بیان فرمود و مانعی ندارد امام علیه السلام آن را در دو حالت بیان فرموده باشد.(جمل، ص ۳۸۹)
به هر حال امام علیه السلام در این گفتار پرمعنای خود میفرماید:«زبیر همواره از ما اهلبیت (و از یاران خاص ما) بود تا آنکه فرزند شومش عبداللّه نشو و نمو کرد (و پدر را گمراه ساخت)»؛ (مَا زَالَ الزُّبَیْرُ رَجُلاً مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ حَتَّی نَشَأَ ابْنُهُ الْمَشْؤُومُ عَبْدُاللّهِ).
زبیر و عبداللّه بن زبیر
زبیر،فرزند عوام و مادرش صفیه،عمه رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.در نوجوانی، اسلام را پذیرفت و از افرادی بود که زود اسلام را پذیرفتند.او مرد شجاعی بود و در جنگهای اسلامی شجاعت خود را نشان داد.در جنگهای متعدد مهمی ازجمله بدر،احد،خندق و حنین شرکت داشت و طرفداران او فضائلی برای او برشمردهاند.او در زمان خلیفه دوم جزء شورای شش نفری او بود و جالب اینکه در آن شورا به علی علیه السلام رأی داد و در جریان سقیفه نیز از مدافعان علی علیه السلام بود ولی معالأسف زندگی او پایان خوبی نداشت چرا که بعد از خلافت ظاهری امیر مؤمنان علی علیه السلام بر اثر حسادت و جاهطلبی و تحریک معاویه و وسوسههای طلحه و همچنین فرزندش عبداللّه،بیعت خود را با علی علیه السلام شکست و در جنگ جمل حاضر شد.اما پیش از آغاز جنگ با نصایح علی علیه السلام به اشتباه خود پی برد و از جنگ کنارهگیری کرد و مردی به نام ابن جرموز او را در یکی از بیابانهای اطراف بصره به قتل رسانید و هنگامی که این خبر به علی علیه السلام رسید بهشدّت ناراحت شد و بر عاقبت سوء او تأسف خورد.(در باره زبیر توضیح بیشتری در جلد دوم، صفحه ۲۵۴ ذیل خطبه ۳۱ داده ایم.)
اما فرزندش عبداللّه بن زبیر از اولین کسانی بود که بعد از هجرت به مدینه در میان مسلمانان متولد شد علاقهمندان به او فضایل زیادی برای وی ذکر کرده، شجاعت او را ستوده و او را از خطبای انگشتشمار قریش محسوب داشتهاند.
او در سال شصت و چهار هجری بعد از مرگ یزید،حاکم مصر و حجاز و یمن و خراسان و اکثر شام شد و پایتخت خود را مدینه قرار داد ولی در زمان عبدالملک به دست حجاج بن یوسف ثقفی در حالی که از مدینه به مکه آمده بود کشته شد و این،بعد از آن بود که همه یارانش او را رها کرده بودند و بدنش را مدتها به دار آویزان کردند و این در سال 73 هجری بود.
ابن عبدالبَر در کتاب استیعاب مینویسد:نامگذاری او به وسیله پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود و حتی گفتهاند:پیامبر صلی الله علیه و آله پس از تولد برای او دعا کرد.
در عین حال،همین عبدالبَر مینویسد که او صفاتی داشت که با خلافت سازگار نبود.ازجمله بخیل و خسیس و بدخلق و حسود بود.او محمّد بن حنفیه را از مکه و مدینه بیرون فرستاد و عبد اللّه بن عباس را به طائف تبعید کرد.( ابن عبدالبر، استیعاب، شرح حال عبدالله بن زبیر؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۱۰۲ به بعد.)
بعضی از مورخان نوشتهاند که او چهل روز جمعه در نماز جمعه نامی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نبرد و درودی بر آن حضرت نفرستاد.هنگامی که مردم به او اعتراض کردند گفت:پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خانواده بدی دارد که اگر من درود بر آن حضرت بفرستم مردم به خانواده او علاقهمند میشوند و سبب خوشحالی آنها میگردد.(الکنی و الالقاب، ج ۱، ص ۲۹۳)
و این نشانه نهایت عداوت او با اهل بیت پیغمبر علیهم السلام بود.
ابن ابی الحدید در ادامه این سخن مینویسد:هنگامی که عبداللّه بن زبیر بغض و عداوت خود را درباره بنیهاشم آشکار ساخت و نام رسول اللّه صلی الله علیه و آله را در هیچ خطبهای،نه در روز جمعه و نه در غیر جمعه،نبرد جمعی از نزدیکانش او را سرزنش کردند و این کار را به فال بد گرفتند و او را از عاقبت خطرناک این کار برحذر داشتند.ابن زبیر گفت:واللّه من آشکارا نمیگویم ولی در پنهان نام آن حضرت را میبرم (و درود میفرستم) ولی من دیدم بنیهاشم وقتی نام آن حضرت برده میشود صورتهایشان گلگون میگردد و گردنها را میکشند،که نشانه خوشحالی آنهاست.به خدا سوگند من تا میتوانم نمیخواهم سرور در قلب آنها وارد شود.به خدا سوگند تصمیم گرفتهام گودالی برای آنها حفر کنم و آتش در آن بیفکنم و آنها را در آتش بسوزانم.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۱۲۷ و ۱۲۸.)
ممکن است بعضی چنین تصور کنند که قتل پدر عبداللّه در واقعه جمل سبب عداوت او شد در حالی که چنین نیست.او قبل از این واقعه نیز دربرابر خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام عداوت میورزید و همانطور که امام علیه السلام در گفتار حکیمانه بالا فرموده او یکی از عوامل اصلی انحراف پدرش بود.
حتی از تواریخ استفاده میشود که او از آتشبیاران اصلی جنگ جمل بود از جمله در داستان معروف سگهای حوئب.(حویب منطقه ای بود در مسیر مدینه به بصره و پیامبر اکرم لیوانه روزی به عایشه فرموده بود: گویی من یکی از شما را می بینم که سگ های منطقه حائب در برابر او پارس میکنند و بترس ای عایشه از این که تو آن زن باشی (زیرا آن مسیر، مسیر گناه و خطر است).) روشن میشود که عبداللّه بن زبیر چه نقش شیطنتآمیز خطرناکی در برافروختن آتش جنگ داشت.زیرا هنگامی که عائشه صدای سگها را شنید و سؤال کرد که آن محل چه نام دارد؟ و به او گفتند:نام آن حوئب است؛تصمیم بر بازگشت گرفت.
در اینجا عبداللّه بن زبیر آمد،قسم یاد کرد که اینجا حوئب نیست و ما مدتهاست از آنجا گذشتهایم و شاهدانی آورد که گواهی دروغ بدهند که آنجا حوئب نیست.(ابن قتیبة در الامامة و السیاسة، مطابق نقل بهج الصیاغة، ج ۱۲، ص ۷۴.)
حتی از بعضی از روایات استفاده میشود که وقتی زبیر از جنگ با علی علیه السلام در میدان جنگ جمل منصرف شد فرزندش عبداللّه بهشدّت او را نهی کرد و سرزنش نمود ولی در او اثر نگذاشت.(بهج الصباغة، ج ۵، ص ۲۳۳)
به هر حال رسواییهای عبداللّه بن زبیر بیش از آن است که در این مختصر بگنجد و چه تعبیر زیبایی امیر مؤمنان علی علیه السلام در کلام فوق درباره او کرده است:
«ابنه المشئوم؛ فرزند شوم زبیر».
در ضمن،این گفتار حکیمانه پیام مهمی برای همه پدران دارد که مراقب باشند گاه پیوند عاطفی آنها با فرزندشان سبب گمراهی و بدبختی آنها در دنیا و آخرت میشود.سخنان گمراهکننده آنها را بدون تحقیق میپذیرند و مسیر حق را رها میسازند و در بیراهههای زندگی سرگردان و بدبخت میشوند.
قرآن مجید نیز در این زمینه هشدار داده است آنجا که میفرماید:« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تُلْهِکُمْ أَمْوَالُکُمْ وَ لَا أَوْلَادُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذَلِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ »؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل نکند! و کسانی که چنین کنند،زیانکاراناند!».(منافقون، آیه ۹.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Az-Zubayr remained a man from our house till his wretched son, Abdullāh, came forth.”
Abdullāh ibn az-Zubayr ibn al-'Awwām (1 – 73 A.H./662 – 692 A.D.), whose mother was Asmā', sister of ‘A’isha (daughter of caliph Abū Bakr), had grown in his dislike of Banū Hāshim especially towards Imām Ali ibn Abū Tālib to such an extent that he was able to change the opinion of his father, az-Zubayr, against Imām Ali ibn Abū Tālibelle although the Imām was the son of his father's aunt. That is why Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Az-Zubayr had always been from us, we Ahl al-Bayt (our household), till his ill-owned son, Abdullāh, grew up,” as we read in these references: Al-Istī'āb, Vol. 3, p. 906; Usd al-Ghābah, Vol. 3, pp. 162 – 63; Ibn *Asākir, Vol. 7, p. 363; Ibn Abul-Hadīd, Vol. 2, p. 167; Vol. 4, p. 79, Vol. 20, p. 104 and others.
Abdullāh ibn az-Zubayr was one of the instigators of the Battle of Jamal. His aunt, 'Ā’isha, wife of the Prophet of Islam men, his father, az-Zubayr, and the son of his mother's uncle, Talhah, all fought against Imam Ali ibn Abu Talib.
Thus, Ibn Abul-Hadīd writes the following: “It was Abdullāh who urged az-Zubayr to fight (in the Battle of Jamal), making the march to Basra seem to ‘A’isha as an attractive idea,” as we read on p. 79, Vol. 4 of Sharh Nahjul-Balāgha.
Ā’isha loved her nephew Abdullāh very much. To her, he was like the only child of a mother, and none in those days was more beloved to her than he was,” as we are told by Abul-Faraj al-Isbahāni (or Isfahāni) who states so on p. 142, Vol. 9 of his famous work AlAghāni. This is also recorded on p. 120, Vol. 20 of Sharh NahjulBalāgha by the Mu'tazilite writer Ibn Abul-Hadīd as well as by Ibn Kathīr who states it on p. 336, Vol. 8 of his Tārīkh book.
Hishām ibn 'Urwah relates the following: “I have not heard her ('Ā’isha) praying for anyone as much as she used to pray for him (Abdullāh). She gave ten thousand dirhams (as a gift) to the one who informed her of Abdullāh's safety from getting killed (by Mālik alAshtar in the fight of the Battle of Jamal), and prostrated to Allāh in thanks-giving for his safety,” according to Ibn `Asākir who says so on pp. 400, 4002, Vol. 7 of his Tārīkh book. The same is recorded on p. 1117, Vol. 20 of the Sharh book of Ibn Abul-Hadīd.
This was the reason for Abdullāh's authority over her and his complete command over her affairs. He was the one who directed and guided her as he wished...
However, Abdullāh's hatred towards Banā Hāshim had reached such a degree that, according to the narrations of a group of historians, “During his (Abdullāh's) caliphate (in Mecca), he did not send blessings to the Holy Prophet in his Friday prayer sermon (khutba) for forty Fridays. He used to say: 'Nothing prevents me from mentioning the Prophet's name except that there are certain men (i.e. Banū Hāshim) who become proud (when his name is mentioned).” In another rendering, the text reads as follows: “Nothing prevents... except that the Prophet has a bad household who will shake their heads on the mention of his name,” according to Maqatil atTālibiyyin, p. 474; Murūj al-Dhahab, Vol. 3, p. 79; Tārīkh, alYa'qūbi, Vol. 2, p. 261; Al-'Iqd al-Farīd, Vol. 4, p. 413 and Ibn Abul-Hadīd, Vol. 4, p. 62, Vol. 19, pp. 91 - 92, Vol. 20, pp. 127 - 29.
Abdullāh ibn az-Zubayr said to Abdullāh ibn Abbās once: “I have been concealing my hatred towards you, the people of this house (i.e. the Household of the Prophet) for the last forty years...,“ as recorded by al-Mas`ūdi on p. 80, Vol. 3 of Murūj al-Dhahab and by Ibn AbulHadīd in his Sharh, Vol. 4, p. 62, Vol. 20, p. 148.
He also used to hate Imām Ali ibn Abū Tālib in particular, defame his honor, abuse and curse him, as we are told by the famous historian, al-Ya'qūbi, who indicates so on pp. 261 – 62, Vol. 2 of his Tārīkh, as well as by al-Mas'ūdi, p. 80, Vol. 3 of Murūj al-Dhahab in addition to Ibn Abul-Hadīd who records this fact on these pages of Vol. 4 of his Sharh book: pp. 61, 62-63, 79.
He gathered Muhammed ibn al-Hanafiyya (son of Imām Ali ibn Abū Tālib ) and Abdullāh ibn Abbās with seventeen men from Banū Hāshim, including al-Hassan ibn al-Hassan ibn Ali ibn Abū Tālib [alHassan II] and jailed them in the shi'b (valley) of `Arim. He intended to burn them alive, so he placed plenty of wood at the entrance of the shi'b. Meanwhile, al-Mukhtār ath-Thaqafi dispatched four thousand soldiers to Mecca. On their arrival, they attacked Abdullāh ibn az-Zubayr when the latter expected them the least and thus rescued those Banū Hāshim dignitaries. 'Urwah ibn az-Zubayr made an excuse for the action of his brother, Abdullāh, saying that it was the result of Banū Hāshim's refusal to swear the oath of allegiance to him (to Abdullāh ibn az-Zubayr). This was similar to what 'Omar ibn al-Khattāb had done to the Banū Hāshim when they gathered at Fātima's house to declare their refusal to swear the oath of allegiance to Abū Bakr when he was made caliph with help of 'Omar himself. So, 'Omar brought firewood and intended to burn the house on them. These gruesome details and many, many more can be reviewed in many history books such as these: Maqatil at-Tālibiyyin of Abul-Faraj al-Isfahāni{The edition of Maqātil al-Tālibiyyin which the Editor of this book has in his personal library is published by Dār al-Zahrā’a of al-Najaf al-Ashraf, Iraq; no date of publication is indicated. It lists many descendants of Imām Ali ibn Abū Tālib who were ruthlessly killed by various governments since the inception of Islam and till the author's time.}, p. 474, al-Mas'udi, Vol. 3, pp. 76-77, alYa'qūbi, Vol. 2, p. 261, Ibn Abul-Hadīd, Vol. 19, p. 91, Vol. 20, pp. 123
In this regard, Abul-Faraj al-Isfahāni writes the following: “Abdullāh ibn az-Zubayr always instigated others against Banū Hāshim and persuaded them (to adopt his viewpoint) by every worst method. He spoke against Banū Hāshim from the pulpit, instigating people against them. Once, Ibn Abbās, or someone else from (Banū Hāshim) raised an objection to him. But afterwards, he changed his way and imprisoned Ibn al-Hanafiyya at the Shib al-'Arim. Then he gathered Ibn alHanafiyya along with other members of Banū Hashim who were present (in Mecca) in a prison and collected firewood to set fire to it. This was so because of the news that had reached him that Abū Abdullāh al-Jadali and other followers of Ibn al-Hanafiyya had arrived in Mecca) to support Ibn al-Hanafiyya in fighting Abdullāh ibn az-Zubayr. Therefore, he hastened to do away with the prisoners. But when this news reached Abū Abdullāh al-Jadali, the latter went out as the fire was already ignited on them, put the fire out and rescued them,” as we read on p. 15 of Al-Aghāni.
So, all these prove what Imām Ali ibn Abū Tālibelle said about him.
وَ قَالَ علیه السلام مَا لِابنِ آدَمَ وَ الفَخرِ أَوّلُهُ نُطفَةٌ وَ آخِرُهُ جِیفَةٌ وَ لَا یَرزُقُ نَفسَهُ وَ لَا یَدفَعُ حَتفَهُ
ترجمهها:
(اعتقادی، علمی) و درود خدا بر او، فرمود: فرزند آدم را با فخر فروشی چه کار؟ او که در آغاز نطفهای گندیده، و در پایان مرداری بد بو است، نه میتواند روزی خویشتن را فراهم کند، و نه مرگ را از خود دور نماید .
پسر آدم را با ناز چه کار که آغازش نطفه بوده است و پایانش مردار. نه روزی خود دادن تواند و نه تواند مرگش را باز راند!!
و فرمود چیست مر فرزند آدمرا و نازیدن که اول او آب منیست و پایان او مردار روزی نمیتواند داد نفس خود را و دفع نمیتواند نمود مرگ خود را
و فرمود (علیه السلام): فرزند آدم به چه چیز خود می نازد؟ آغازش نطفه بود و پایانش مردار شود. توان آن ندارد که خود را روزی دهد و نتواند که مرگش را از خود دفع کند.
و آن حضرت فرمود:فرزند آدم را با نازیدن چکار؟اولش نطفه، و آخرش مردار است،روزی خود را نمیدهد،و مرگش را از خود نمیراند !
شروح:
و قوله ما لابن آدم و الفخر الواو بمعنی مع اذا نصبت الفخر و اذا کسرته فالواو للعطف.
اذا نصبت، فالواو بمعنی مع کمال قال مالک و زیدا، و ان جررت فللعطف والنصب هو الوجه.
(فرزند آدم را چه به فخرفروشی که آغازش آب گندیده و آخرش مردار است، نه روزی خود را میدهد، و نه مرگ را از خود دور میراند). امام (علیه السلام) از جمع بین انسان و افتخار، به صورت تعجب پرسیده است، و به عدم مناسبت بین آنها وسیلهی قیاس مضمری اشاره کرده است که مقدمهی صغرای آن، جملهی اوله … است، و کبرای مقدر آن چنین است: و هر که چنین باشد، هیچ مناسبتی میان او و فخرفروشی نیست. بعضی کلمهی فخر را منصوب به صورت مفعولمعه روایت کردهاند.
وَ قَالَ ع:مَا لاِبْنِ آدَمَ وَ الْفَخْرِ أَوَّلُهُ نُطْفَةٌ وَ آخِرُهُ جِیفَةٌ وَ لاَ یَرْزُقُ نَفْسَهُ وَ لاَ یَدْفَعُ حَتْفَهُ .
قد تقدم کلامنا فی الفخر و ذکرنا الشعر الذی أخذ من هذا الکلام و هو قول القائل ما بال من أوله نطفة
و قال بعض الحکماء الفخر هو المباهاة بالأشیاء الخارجة عن الإنسان و ذلک نهایة الحمق لمن نظر بعین عقله و انحسر عنه قناع جهله فأعراض الدنیا عاریة مستردة لا یؤمن فی کل ساعة أن ترتجع و المباهی بها مباه بما فی غیر ذاته.
و قد قال لبعض من فخر بثروته و وفره إن افتخرت بفرسک فالحسن و الفراهة له دونک و إن افتخرت بثیابک و آلاتک فالجمال لهما دونک و إن افتخرت بآبائک و سلفک فالفضل فیهم لا فیک و لو تکلمت هذه الأشیاء لقالت لک هذه محاسننا فما محاسنک.
و أیضا فإن الأعراض الدنیویة کما قیل سحابة صیف عن قلیل تقشع و ظل زائل عن قریب یضمحل کما قال الشاعر إنما الدنیا کرؤیا فرحت من رآها ساعة ثم انقضت.
بل کما قال تعالی إِنَّما مَثَلُ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمّا یَأْکُلُ النّاسُ وَ الْأَنْعامُ حَتّی إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا لَیْلاً أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصِیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ ( سورة یونس 24. ) .
و إذا کان لا بد من الفخر فلیخفر الإنسان بعلمه و بشریف خلقه و إذا أعجبک من الدنیا شیء فاذکر فناءک و بقاءه أو بقاءک و فناءه أو فناءکما جمیعا و إذا راقک ما هو لک فانظر إلی قرب خروجه من یدک و بعد رجوعه إلیک و طول حسابک علیه و قد ذم الله الفخور فقال وَ اللّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ ( سورة الحدید 23. )
(و قال علیهالسلام: ما لابن ادم و الفخر) چیست مر پسر آدم را با تفاخر کردن و نازیدن (اوله نطفه) که اول او آب منی است گندیده و بیاعتبار (و اخره جیفه) و آخر او مرداری است متعفن و بیمقدار (لا یرزق نفسه) روی نمیدهد نفس خود را و قادر نیست بر آن اصلا (و لا یذفع حتفه) و دفع نمیکند مرگ خود را و توانا نیست بر منع آن قطعا.
و قال علیهالسلام: «ما لابن آدم و الفخر! اوله نطفه و آخره جیفه، لایرزق نفسه و لایدفع حتفه.» یعنی و گفت علیهالسلام که چه مناسبت است پسر آدم را با افتخار کردن! که ابتدای او منی است و انتهای او مردار، نمیتواند روزی دهد نفس خود را و نمیتواند دفع کند مرگ خود را.
المعنی: الفخر اما بمظاهر جسمانیه من القوه و الجمال، و اما بقوی معنویه من القدره و الکمال، فنبه (علیه السلام) الی ان ابن آدم مسلوب الفخر من الجهتین: اما من جهه جسمه فاوله نطفه قذره لا قوه فیها و لا جمال، و آخره جیفه نتنه عفنه یفر منها، و اما من جهه القوی المعنویه فانه لا یقدر علی رزق نفسه فضلا من غیره فهو عبد کل علی مولاه، و لا یقدر علی حفظ نفسه من الموت و الفناء فمن این له الفخر؟! الترجمه: فرمود: فخر کجا و آدمیزاده کجا؟ آغازش نطفه است و انجامش مردار گندیده، روزی ده خود نیست، و مرگ خود را دفع نتواند.
اقول: لما سمع الصاحب بن عباد قول المتنبی: ای محل ارتقی ای عظیم اتقی و کل ماخلق الله و ما لم یخلق محتقر فی همتی کشعره فی مفرقی (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) قال: قبیح بمن اوله نطفه مذره، و آخره جیفه قذره، و هو فیما بینهما حامل بول و عذره ان یقول مثل هذا الکلام الذی لا تسعه معذره. (ما لابن آدم و الفخر) فی (نسب قریش مصعب الزبیری): کان علی بن یزید بن رکانه بن عبد یزید بن هاشم بن المطلب اشد الناس فخرا، و یضرب به المثل للشیء اذا کان ثقیلا فیقال (اثقل من فخر ابن رکانه). و ممن افرط فی الفخر قابوس بن وشمکیر فقال فی وصف نفسه- کما فی (دیوان معانی العسکری)- ملک عنان الدهر فهو طوع قیاده و تبع مراده، ینتظر امره لیمتثل و یرقب نهیه لیعتزل، تضاء لت الارض تحت قدمه فصارت له فی الانقیاد کبعض خدمه، اذا رات منه هشاشه اعشبت، و ان احست منه بجفوه اجدبت، خیله الغرمات و الاوهام، و انصاره اللیالی و الایام، من هرب منه ادرکه بمکائدها، و من طلبه وجده فی مراصدها، تعرض رفاهیه العیش باعراضه، و تنقبض الارزاق بانقباضه، اضاء نجم الاقبال اذا اقبل، و اهل هلال المجد اذا تهلل، تحقر فی عینه الدنیا، و تری تحته السماء العلیا، قد رکب عنق الفلک و استوی علی ذات الحبک، تبرجت له البروج و تکوکبت لعبادته الکواکب، و استجارت بعزته المجره، و آثرت لمحاسنه اوضاع الثریا، لو شاء عقد الهواء و جسم الهباء، و فصل تراکیب الاشیاء، و الف بین النار و الماء، و اخمد ضیاء الشمس و القمر، و کفاهما عناء السیر و السفر، و سد مناخر الریاح الزعازع، و اطبق اجفان البروق اللوامع و قطع السنه الرعود بسیف الوعید، و نظم صوب الغمام نظم الفرید، و قضی ما یراه علی القضاء النازل، و رفع عن الارض سطوه الزلازل، و عرض الشیطان بمعرض الانسان، و کحل العیون بصور الغیلان، و انبت العشب علی البحار، و البس اللیل ضوء النهار، (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و مهاجره من هذه قدرته ضلال، و منابذه من هذه سورته خبال، و من له هذه المعجزات یشتری رضاه بالنفس و الحیاه، و من یاتی بهذه الایات یبتغی هواه بالصوم و الصلاه، و من لم یتعلق بحبل منه کان بهیم لاشیه به، و من لم یاو منه الی ظل ظلیل ظل صریعا لا عصمه له، لو علمت ان الارض لا تسف تراب قدمی لما وضعت علیها جانبا، و ان السماء لا تتوق الی تقبیل هامتی لما رفعت الیها طرفا- الخ. قبحه الله قبحه ما اسفهه، ما اسفهه، و لنعم ما قال الصاحب فیه، لقب نفسه شمس المعالی و کان کسوفها. و فی (المعجم) لم یکن قابوس یعرف حدا فی التادیب غیر ضرب الاعناق، فتبرم به عسکره- و کان خرج الی قصر بناه و سماه شه آباد- فتعاهدوا ان یتسلقوا علیه و یغتالوه، و قد و اطاهم علی الامر جمیع من کان معه فی الحصن، فتعذر علیهم الصعود الیه، فنعوه الی الناس، فانتهت اصطبلاته و سیقت دوابه و بغاله، و قلدوا ابنه الامر، فخرج قابوس الی بسطام مع خزائنه فحصره ابنه و امتنع هو علیه، ثم امکن من نفسه عند الضروره فقبض علیه و حمل الی بعض القلاع و ذکر انه اغتیل … و ممن فخر عضد الدوله فقال فی نفسه: عضدالدوله و ابن رکنها ملک الاملاک غلاب القدر و فی (الیتیمه): یحکی ان عضد الدوله لما احتضر لم ینطق لسانه الا بتلاوه (ما اغنی عنی مالیه هلک عنی سلطانیه). (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و من الفخورین جذیمه الابرش، کان مع برصه لا ینادم احدا ذهابا بنفسه و کان یقول: انا اعظم من ان انادم الا الفرقدین، فکان یشرب کاسا و یصب لکل واحد من الفرقدین کاسا فی الارض، فلما اتاه مالک و عقیل بابن اخته الذی استهوته الشیاطین، قال لهما: احتکما. فقالا له: منادمتک. فنادماه اربعین سنه یحادثانه فیها و ما اعادا علیه حدیثا. هذا، و فی (دیوان المعانی): افخر بیت قالته العرب قول جریر: اذا غضبت علیک بنوتمیم حسبت الناس کلهم غضابا و قول الفرزدق: تری الناس ما سرنا یسیرون خلفنا و ان نحن او مانا الی الناس وقفوا و فی (نسب قریش ابن بکار): جلس محمد بن هشام المخزومی اذ کان علی مکه فی الحجر، فاختصم الیه عیسی بن عبدالله و عثمان بن ابیبکر الحمیدیان- ای: من ولد حمید بن زهیر بن الحارث بن اسد- فقال محمد: انا ابن الوحید لاقضین فیکما بقضاء یتحدث به اهل القریتین قضاء مغیریا. فقال عثمان: صه صه حبوا اتدری من الرجل معک؟ ازهر لزهر المتسربل المجد معه ازاره و رداوه. و قال عیسی: نوهت بما جد لما جد بکر لبکر، و الله ما انا بنافخ کیر و لاضارب زیر لو ثقبت قدمای لا نتثرت منهما بطحاء مکه، انا بن زهیر دفین الحجر. فقال محمد: قوموا کنتم وحشا فی الجاهلیه و ما استانستم فی الاسلام. (اوله نطفه و آخره جیقه) فی (العیون): قال الاحنف: عجبت لمن جری فی (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) مجری البول مرتین کیف یتکبر، و قال شاعر: یا مظهر الکبر اعجابا بصورته انظر خلاءک ان النتن تثریب لو فکر الناس فیما فی بطونهم لما استشعر الکبر شبان و لا شیب هل فی ابن آدم غیر الراس مکرمه و هو لخمس من الاقذار مضروب انف یسیل و اذن ریحها سهک و العین مرمصه و الثغر ملعوب یابن التراب و ماکول التراب غدا اقصر فانک ماکول و مشروب (لا یرزق نفسه) و ما فی (المصریه): (و لا یرزق نفسه) تحریف. فی (العیون): قال المدائنی: رایت مولی باهله یطوف بین الصفا و المروه علی بغله ثم رایته بعد ذلک راجلا فی سفر، فقلت له: اراجل فی هذا الموضع؟ قال: نعم انی رکبت حیث یمشی الناس فکان حقا علی الله ان یرجلنی حیث یرکب الناس. (و لا یدفع حتفه) ای: موته (الذین قالوا لاخوانهم و قعدوا لو اطاعونا ما قتلوا قل فادرووا عن انفسکم الموت ان کنتم صادقین)، (یقولون لو کان لنا من الامر شیء ما قتلنا هاهنا قل لو کنتم فی بیوتکم لبرز الذین کتب علیهم القتل الی مضاجعهم … ). و فی الخبر: اذا جزع احد من اهل المیت یقول له ملک الموت: فادرا عن نفسک الموت ان کنت صادقا. (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و قال ابن قتیبه: قال لی رجل: سمعت رجلا ینشد: الا رب ذی اجل قد حضر طویل التمنی قلیل الفکر اذا هز فی المشی اعطافه تبینت فی منکبیه البطر فغدوت علیه لاکتب تمام القصیده، فوجدته قدمات.
امام علیهالسلام (در نکوهش فخر و خودخواهی) فرموده است: پسر آدم را چه با فخر و نازیدن که اول او منی و آخر او مردار بدبو است، نه خود را روزی میدهد و نه مرگ خویش را دفع مینماید.
خیلی از حوادث اجتماعی و اختلافات بر اثر خودخواهی و غرور بوجود میآید به همین جهت رهبران دینی با بیانهای مختلف به دفع آن پرداختهاند. خدا هم به بیانهای مختلف از آن نکوهش کرده است از جمله میفرماید: (خدا هیچ یک از خودخواهان و فخرفروشان را دوست ندارد).
و قال علیهالسلام: (ما لابن آدم و الفخر)؟ ای لیس لابن آدم ان یفتخر (اوله نطفه) قذره (و آخره جیفه) منتنه (و لا یرزق نفسه) فان الله سبحانه یرزقه (و لا یدفع حتفه) ای موته، فمن اوله و آخره سیئان، و فی الوسط لا یملک شیئا کیف یفتخر؟.
اللغه: الجیفه: میته الانسان. الحتف: الموت. الشرح: من کان یفتخر و یشمخ بانفه و یتعالی علی الناس، فلیفکر قلیلا و یعید النظر من جدید فی اصله و تکوینه و هل هو الا نطفه قذره یغسل یده و بدنه و الانسان منها و کفی بهذا الاصل مهانه و هل یعود بعد ان یکبر و یطویه الموت الاتی الا الی جیفه یتقزز منها الاهل و یتمنون مواراتها و یعجلون دفنه ثم انه لعجزه فما بین الموت و الحیاه لا یستطیع ان یرزق نفسه لعجزه و عدم قدرته اذ لو لا کرم الله وجوده لمات من یوم ولادته و بعد هذا و ذاک لا یدفع عن نفسه الموت فهل رایت مخلوقا اعجز منه و احقر منه و هل یحق له بعد ذلک ان یفتخر و یتباهی علی الناس … العاقل من فکر و رجع لی نفسه …
«آدمی زاده را با بزرگی جستن چه کار است که آغازش نطفه و فرجامش مردار است، نه می تواند خود را روزی دهد و نه می تواند مرگ خود را باز دارد.»
سخن ما درباره فخر پیش از این گذشت و شعری را که از این کلام گرفته و سروده شده است آوردیم که مضمون آن چنین است: چرا آن کسی که آغازش نطفه و فرجامش مردار است به خود ببالد، شب را به صبح می آورد در حالی که نمی تواند آنچه را آرزومند است مقدم بدارد و از آنچه می ترسد آن را به تأخیر اندازد.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا لاِبْنِ آدَمَ وَ الْفَخْرِ:أَوَّلُهُ نُطْفَهٌ،وَ آخِرُهُ جِیفَهٌ،وَ لَا یَرْزُقُ نَفْسَهُ،وَ لَا یَدْفَعُ حَتْفَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
انسان را با تکبر چه کار؟ در آغاز،نطفه بیارزشی بود و سرانجام مرداری (گندیده) است.نمیتواند خود را روزی دهد و نه مرگ را از خود دور سازد.(سند گفتار حکیمانه:
تنها کسی که مرحوم خطیب در مصادر اضافه بر مرحوم سید رضی آورده است میدانی در مجمع الأمثال می باشد که آن را با همین عبارت از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل کرده سپس اشاره می کند که بعضی از شعرا مانند ابوالعطائیة و ابن بشام این مضمون را در اشعار خود آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۹))
با این حال تکبّر چرا؟
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش به متکبران فخرفروش هشدار میدهد که به گذشته و آینده خود بنگرند و این صفت رذیله را از خود دور سازند،میفرماید:
«انسان را با تکبر چه کار؟ در آغاز،نطفه بیارزشی است و سرانجام مرداری (گندیده).نمیتواند خود را روزی دهد و نه مرگ را از خود دور سازد»؛ (مَا لاِبْنِ آدَمَ وَ الْفَخْرِ:أَوَّلُهُ نُطْفَهٌ،وَ آخِرُهُ جِیفَهٌ،وَ لَا یَرْزُقُ نَفْسَهُ،وَ لَا یَدْفَعُ حَتْفَهُ).
شک نیست که انسان امتیازات فراوانی دارد و نسبت به مخلوقات دیگر برتر است و بسیاری از انسانها امتیازات ویژهای ازنظر مال و ثروت و جاه و مقام و شرافت خانوادگی و قدرت جسمانی بر دیگران دارند ولی این امتیازات دلیل بر آن نمیشود که انسان موقعیت خود را فراموش کند و به این و آن فخر بفروشد و به خویشتن ببالد و گرفتار صفت رذیلهای شود که مردم را از او و او را از خدا دور سازد.
امام علیه السلام روی چهار نکته برای اثبات کوچکی و حقارت متکبران فخرفروش تأکید میکند،نخست روی آغاز آفرینش انسان تکیه مینماید که نطفهای است کوچک و ناچیز که بسیاری از افراد از آن اظهار تنفر میکنند و در پایانش هنگامی که از دنیا میرود چند ساعت بعد تبدیل به جیفه گندیدهای میشود.
آیا این امور باعث افتخار و تکبر است؟
سپس به بیرون وجود او نظر افکنده،میفرماید:توان این را ندارد که خود را روزی دهد و نیز مرگ را از خود دور سازد.
البته ممکن است انسان برای تحصیل روزی،زراعت و دامداری و تجارت داشته باشد ولی اگر خشکسالی شود یا آفتی در زراعت و دامها بیفتد همه سرمایه او بر باد میرود.یک طوفان یا آتشسوزی ممکن است مال التجاره او را نابود سازد و به تعبیر دیگر تمام این موارد از سوی خداوند روزیبخش است.انسان آن را جابهجا میکند و از آن بهره میگیرد.پس هرگز روزیدهنده خویش نیست.
مرگ را هم از طریق درمان بیماریها و رعایت بهداشت ممکن است بتوان چند صباحی به تأخیر انداخت ولی چنین نیست که مرگ انسان در اختیار خودش باشد.بهخصوص مرگهای پیشبینی نشده که ناگهان دامان انسان را از دورن یا برون وجودش میگیرد و به جهان دیگر میفرستد.
گویا این کلام امام علیه السلام برگرفته از آیات قرآن مجید در اواخر سوره واقعه است هر چند قرآن آن را به عنوان دلیلی بر خداشناسی و معاد ذکر کرده ولی امام علیه السلام آن را بهصورت دیگری بیان نموده است.
قرآن مجید درباره آغاز وجود انسان میفرماید:« أَ فَرَأَیْتُمْ مَّا تُمْنُونَ*أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ »؛آیا از نطفهای که در رحم میریزید آگاهید؟ آیا شما آن را میآفرینید یا ما آفریدگاریم».
بعد میفرماید:« نَحْنُ قَدَّرْنَا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ »؛ما در میان شما مرگ را مقّدر ساختیم؛و هرگز کسی بر ما پیشی نمیگیرد!...».
بعد میافزاید:« أَ فَرَأَیْتُمْ مَّا تَحْرُثُونَ ...»؛آیا هیچ درباره آنچه کشت میکنید اندیشیدهاید؟! آیا شما آن را میرویانید یا ما میرویانیم؟! هرگاه بخواهیم آن را مبدّل به کاه درهم کوبیده میکنیم که در شگفتی فرو روید!
بعد میافزاید:« أَ فَرَأَیْتُمُ الْمَاءَ الَّذِی تَشْرَبُونَ ...»؛آیا درباره آبی که مینوشید اندیشیدهاید؟! آیا شما آن را از ابر نازل کردهاید یا ما نازل میکنیم؟! هرگاه بخواهیم،این آب گوارا را تلخ و شور قرار میدهیم؛پس چرا شکر نمیکنید؟!».(واقعه، آیات ۵۸-۷۰)
در حکمتهای 126 و 419 نیز تعبیرات دیگری آمده است که به فخرفروشان و متکبران بهشدّت هشدار میدهد و به آنها میگوید:آغاز و انجام زندگی خود را بنگرید و از ناتوانیهای خود در برابر حوادث کوچک زندگی باخبر شوید تا از باده غرور و تکبر سرمست نگردید و راه زندگی را گم نکنید.
شاعر عرب نیز میگوید:
ما بالُ مَن أوّلُه نُطفَهٌ وَ جیفَهٌ آخِرُه یَفْخَرُ
یُصبِحُ ما یَملِکُ تَقدِیمَ ما یَرجو و لا تأخِیرَ ما یَحذَرُ
چرا کسی که آغاز کارش نطفه بیارزش و آخرش مردار گندیدهای است اینقدر فخرفروشی میکند؟
صبح میکند در حالی که توانایی ندارد آنچه را میخواهد بهسرعت بهدست آورد و آنچه را از آن بیم دارد به عقب اندازد.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۱۵۰)
بلای تکبر
از قرآن مجید از داستان ابلیس و آدم علیه السلام گرفته تا قارون عصر موسی علیه السلام و تا سران بتپرست قریش،بهخوبی استفاده میشود که تکبر و غرور سرچشمه بزرگترین بدبختیهاست.
اوّلین گناهی که در جهان انجام شد همان نافرمانی ابلیس در برابر خداوند و حتی اعتراض به حکمت پروردگار بود که سرچشمهای جز تکبر نداشت.
سرکشان قریش و بتپرستان مکه نیز بهسبب همین رذیله خطرناک در برابر اسلام صفآرایی کردند و سرانجام به شکست و ذلت گرفتار شدند.
قرآن مجید درباره گمراهان قوم نوح علیه السلام از زبان آن پیغمبر بزرگ میگوید:
« وَ إِنِّی کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِی آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِیَابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبَاراً »؛و من هر زمان آنها را دعوت کردم که (ایمان بیاورند و) تو آنها را بیامرزی،انگشتان خویش را در گوشهایشان قرار داده و لباسهایشان را بر خود پیچیدند،و در مخالفت اصرار ورزیدند و به شدّت استکبار کردند!».(نوح، آیه ۷.)
و درباره ولید بن مغیره مخزومی که راه مبارزه با قرآن را به مشرکان نشان داد میفرماید:« ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَکْبَرَفَقَالَ إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ »؛بعد چهره در هم کشید و عجولانه دست به کار شد سپس پشت (به حق) کرد و تکبّر ورزید و سرانجام گفت:(این قرآن) چیزی جز افسون و سحری همچون سحرهای پیشینیان نیست!».(مدثر، آیات ۲۲-۲۴.)
سرانجام درباره همه متکبران جهان میفرماید:« فَادْخُلُوا أَبْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیهَا فَلَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ »؛به آنان گفته میشود:از درهای جهنّم وارد شوید، جاودانه در آن بمانید؛چه بد جایگاهی است جایگاه متکبّران!».(زمر، آیه ۷۲.)
از این آیه شریفه بهخوبی استفاده میشود که یکی از عوامل مهم دوزخی شدن همان استکبار است.
در احادیث نیز نکوهش شدید و گستردهای درمورد کبر و غرور شده ازجمله در حدیثی که در غرر الحکم از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده میخوانیم:
«احْذَرِ الْکِبْرَ فَانّهُ رَأْسُ الطُّغْیانِ وَ مَعْصِیهِ الرَّحْمَنِ؛ از تکبّر بپرهیزید که سرآغاز طغیانها و معصیت و نافرمانی خداوند رحمان است».(غررالحکم، ح ۲۶۰۹)
در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«مَا دَخَلَ قَلْبَ امْرِءٍ شَیءٌ مِنَ الْکِبْرِ الّا نَقَصَ مِنْ عَقْلِهِ مِثْلُ مَا دَخَلَهُ مِنْ ذَلِکَ! قَلَّ ذَلِکَ اوْ کَثُرَ؛ در قلب هیچ انسانی چیزی از کبر وارد نمیشود مگر اینکه به همان اندازه از عقلش کاسته خواهد شد،کم باشد یا زیاد».(بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۱۸۶.)
و از اینجا روشن میشود که چرا امیرمؤمنان علی علیه السلام در کلام مورد بحث و در کلمات دیگرش اشاره به ضعفهای انسان و نقاط آسیبپذیرش میکند چون او را از مرکب غرور پایین بیاورد و در مسیر صحیح انسانی قرار دهد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “What has a man to do with vanity? His origin is semen, his end is a carcass, while he cannot feed himself, nor can he ward off death?“{If one ponders over his original condition, the eventual disintegration and decay of his body, he will be compelled to admit his lowliness and humble status instead of being proud and vain. He will see that there was a time when he did not exist, then Allāh originated his existence with a humble drop of semen which took the shape of a piece of flesh in the mother's womb and continued feeding and growing on thick blood. On completion of the body, he set foot on earth. He was then so helpless and incapable that he had neither control over his hunger and thirst nor on his sickness and health, nor could he do himself any benefit or harm. He had no authority over life and death, not knowing when the energy of limbs might be exhausted. He felt his senses might stop functioning, his eyesight might be taken away and his hearing ability might be snatched away. He could not tell when death might separate his soul from the body and leave the latter to be cut into pieces by vultures and kites or by worms to feed on it in his grave. An Arabic couplet says: “How does one whose origin is semen and whose end is a carcass dare to be vain?”}
وَ سُئِلَ مَن أَشعَرُ الشّعَرَاءِ فَقَالَ علیه السلام
إِنّ القَومَ لَم یَجرُوا فِی حَلبَةٍ تُعرَفُ الغَایَةُ
عِندَ قَصَبَتِهَا فَإِن کَانَ وَ لَا بُدّ فَالمَلِکُ الضّلّیلُ
یرید إمرأ القیس
ترجمهها:
(هنری، علمی) و درود خدا بر او، فرمود: (از امام پرسید {ابو الأسود دؤلی از امام پرسید.} بزرگترین شاعر عرب کیست؟ فرمود:) شاعران در یک وادی روشنی نتاختهاند تا پایان کار معلوم شود، و اگر ناچار باید داوری کرد،
[و از او پرسیدند بهترین شاعران کیست؟ فرمود:] شاعران در میدانی نتاختهاند که آن را نهایتی بود و خط پایانش شناخته شود، و اگر در این باره داوری کردن باید پادشاه گمراه را این لقب شاید (امرء القیس 2 مقصود اوست.)
و پرسیدند از شاعرترین شاعران پس فرمودند بدرستی که آن گروه رانده نشدهاند در میان اسبانی نا شناخته شود پایان کار ایشان نزد پیشی گرفتن در میدان سبقت پس اگر باشد و ناچار باشد از بیان کردن اشعر شاعر پس از پادشاه شاعرانست اراده فرموده امر القیس را
از او پرسیدند که بزرگترین شاعر عرب کیست، فرمود: شاعران در یک مسابقه اسب دوانی، اسب نتاخته اند تا معلوم شود که چه کسی نی پایان را می رباید. و اگر بناچار باید کسی را نام برد، ملک الضلّیل.
[پادشاه گمراه و مراد او امرؤ القیس است.]
از بهترین شعرا از حضرت پرسیدند،فرمود:این طایفه در یک نوع میدان مسابقه اسب فصاحت نتاختهاند تا برنده آنان معلوم شود،اگر چارهای از پاسخ نباشد باید گفت:سلطان گمراه .مراد آن حضرت امرء القیس است .
شروح:
و الحلیه المیدان، و لم یجروا فی حلبته ای لم یجروا الخیل و الافراس فی میدان واحد، فحذف المفعول، و العرب یضع القصب فی آخر المیدان الذی تسابق الخیل فیها للرهان، فمن سبق فرسه کانت تلک القصبه فی یده، فلا حاجه مع ذلک الی شاهدی عدل، و انما سمی امرا القیس ضلیلا و هو بناء المبالغه لانه ضل عن امر عظیم و هو ملک ابیه بسبب قیله للشعر.
الجلبه: خیل تجمع للسباق من کل اوب لا تخرج من اصطبل واحد، و العرب عند المسابقه ینصب قصبا فی آخر المیدان، حتی یاخذه السابق فلا یمکن النزاع فی السبق، ای لم یجر کل واحد منهم فرسه بین الخیول المجموعه للسبق یعنی لم یکن کلامهم علی طریقه واحده، بل لکل منهم اسلوب خاص فی النظم و المعنی. قال صاحب المنهاج: الحلبه: المیدان ای لم یجروا الافراس فی میدان واحد و عهده هذه النقل علیه، و سمی امروالقیس الضلیل لانهماکه فی شرب الخمر و اقدامه علی امور النساء و تهتکه، و قال الحاکم ابوعبدالله الحافظ فی تاریخ نیسابور انه سمی ضلیلا لانه تنصر فی آخر عمره. ج- سمی ضلیلا لانه ضل عن امر عظیم و هو ملک ابیه بسبب قیله للشعر، و قد قال النبی صلی الله علیه و آله فی حق امروالقیس هو اشعرهم و قائدهم الی النار، و قیل: ان العباس بن عبدالمطلب سال عمر بن الخطاب عن الشعراء، فقال امروالقیس سابقهم خسف لهم عین الشعر فافتقر عن معان عور اصح بصر، و قال الفرزدق: کان الشعر جزورا فنحر فاخذ سنامها امروالقیس، و اخذ طرفه باطایب لحمها و اخذ لبید بامعائها و اکبادها، و بقیت عظامها و اورثها فاقتسمناها نحن. قیل: اشعر العرب امروالقیس حین رکب و الاعشی حین رغب،و النابغه حین رهب، و قیل للبید بن ابی ربیعه من اشعر الناس، فقال الملک الضلیل، فقیل: ثم من فقال الفتی القتیل، عنی به طرفه فقیل ثم من فقال: ابوعقیل عنی به نفسه.
از امام (علیه السلام) پرسیدند: بزرگترین شاعران کیست؟ فرمود: (آن گروه در یک ردیف اسب تازی نکردهاند تا در پایان ربودن نی، کمال آنها شناخته شود، و اگر ناگزیر باید برترین آنها تعیین شود، پس پادشاه بسیار گمراه برتر است). مقصود امام (علیه السلام) امروالقیس است. منظور آن است که شاعران به یک سبک شعر نسرودهاند تا میان آنها بالا و پایین تعیین شود بلکه هر کدام از آنها حالت مخصوصی دارند که در آن حال شعر نیکو میسرایند و ذوق آنها به کار میافتد، یکی وقت نشاط، و دیگری در هنگام ترس، و آن دیگری در حال خوشی و شادمانی شعر خوب میسراید و و از این رو گفتهاند: بهترین شاعر عرب امروالقیس است وقتی که سوار بر اسب باشد، اعشی است آنگاه که بخواهد و با نشاط باشد، و نابغه است وقتی که بترسد. کلمهی حلبه، یعنی دستهای از اسبان که در کنار هم برای مسابقه یکنواخت ایستادهاند، با ذکر کلمات: اجراء و غایت و قصبتها ترشیح به کار برده است با این توضیح که عادت عرب بر این بود که نی را در انتهای مسافتی قرار میدادند، هر کس زودتر میرسید و آن نی را برمیداشت، برندهی مسابقه محسوب میشد. عبارت: فان کان و لابد … یعنی اگر باید و ناگزیر از داوری هستم. امام (علیه السلام) دربارهی امروالقیس نظر دارد، چون او برخلاف دیگران در بیشترین حالات خود شعر نیکو میسرود همانطوری که در روایت دیگری از امام (علیه السلام) رسیده است که ابوالاسود از آن بزرگوار دربارهی بهترین شاعر عرب پرسید، فرمود: اگر اینان را در یک جهت و هدفی بسنجند، بهترین آنها را میشاسیم، اما اگر معیار یکی نباشد، پس آن که نه از روی شوق و نه تنها از روی ترس شعر خوب میگفت، پادشاه گمراه (امروالقیس) است. او را (ضلیل) گفتهاند به دلیل گمراهی زیاد، و شدت گمراهی، و بعضی گفتهاند: از آن جهت که وی در آخر عمرش نصرانی شد، و بعضی گفتهاند: به دلیل پردهدری زیاد، و اظهار فسق و فجور، چنانکه در شعرش پیداست. از متنبی نقل کردهاند: امروالقیس شتر را، هم دوشید و هم سوار شد، و هم قسمت خوب گوشت آن را برداشت، و لبید، جگر و دل و قلوهی آنرا سهم برد و استخوانها و فضولاتش ماند، ما (شاعران دیگر) آنها را بین خود تقسیم کردیم. از لبید بن ربیعه پرسیدند: بهترین شاعر عرب کیست؟ گفت: پادشاه بسیار گمراه (امروالقیس)، گفتند: بعد از آن چه کسی؟ گفت: جوانی کمشعر یعنی طرفه، پرسیدند: بعد از او چه کسی؟ گفت: پیرمرد، ابوعقیل، یعنی خودش.
وَ سُئِلَ عَنْ أَشْعَرِ الشُّعَرَاءِ فَقَالَ ع إِنَّ الْقَوْمَ لَمْ یَجْرُوا فِی حَلْبَةٍ تُعْرَفُ الْغَایَةُ عِنْدَ قَصَبَتِهَا فَإِنْ کَانَ وَ لاَ بُدَّ فَالْمَلِکُ الضِّلِّیلُ .
قال یرید إمرأ القیس
[فی مجلس علی بن أبی طالب]
قرأت فی أمالی ابن درید قال أخبرنا الجرموزی عن ابن المهلبی عن ابن الکلبی عن شداد بن إبراهیم عن عبید الله بن الحسن العنبری عن ابن عرادة قال کان علی بن أبی طالب ع یعشی الناس فی شهر رمضان باللحم و لا یتعشی معهم فإذا فرغوا خطبهم و وعظهم فأفاضوا لیلة فی الشعراء و هم علی عشائهم فلما فرغوا خطبهم ع و قال فی خطبته اعلموا أن ملاک أمرکم الدین و عصمتکم التقوی و زینتکم الأدب و حصون أعراضکم الحلم ثم قال قل یا أبا الأسود فیم ( فی د«ما کنتم»؛و هو وجه أیضا. ) کنتم تفیضون فیه أی الشعراء أشعر فقال یا أمیر المؤمنین الذی یقول و لقد أغتدی یدافع رکنی أعوجی ذو میعة إضریج ( دیوان أبی دواد 299. )
مخلط مزیل معن مفن
منفح مطرح سبوح خروج.
یعنی أبا دواد الإیادی فقال ع لیس به قالوا فمن یا أمیر المؤمنین فقال لو رفعت للقوم غایة فجروا إلیها معا علمنا من السابق منهم و لکن إن یکن فالذی لم یقل عن رغبة و لا رهبة قیل من هو یا أمیر المؤمنین قال هو الملک الضلیل ذو القروح قیل إمرؤ القیس یا أمیر المؤمنین قال هو قیل فأخبرنا عن لیلة القدر قال ما أخلو من أن أکون أعلمها فأستر علمها و لست أشک أن الله إنما یسترها عنکم نظرا لکم لأنه لو أعلمکموها عملتم فیها و ترکتم غیرها و أرجو أن لا تخطئکم إن شاء الله انهضوا رحمکم الله.
و قال ابن درید لما فرغ من الخبر إضریج ینبثق فی عدوه و قیل واسع الصدر و منفح یخرج الصید من مواضعه و مطرح یطرح ببصره و خروج سابق.
و الغایة بالغین المعجمة الرایة قال الشاعر و إذا غایة مجد رفعت نهض الصلت إلیها فحواها.
و یروی قول الشماخ إذا ما رایة رفعت لمجد تلقاها غرابة بالیمین ( دیوانه 97. ).
بالغین و الراء أکثر فأما البیت الأول فبالغین لا غیر أنشده الخلیل فی عروضه
و فی حدیث طویل فی الصحیح فیأتونکم تحت ثمانین غایة تحت کل غایة اثنا عشر ألفا.
و المیعة أول جری الفرس و قیل الجری بعد الجری
[اختلاف العلماء فی تفضیل بعض الشعراء علی بعض]
و أنا أذکر فی هذا الموضع ما اختلف فیه العلماء من تفضیل بعض الشعراء علی بعض و أبتدئ فی ذلک بما ذکره أبو الفرج علی بن الحسین الأصفهانی فی کتاب الأغانی قال أبو الفرج الثلاثة المقدمون علی الشعراء إمرؤ القیس و زهیر و النابغة لا اختلاف فی أنهم مقدمون علی الشعراء کلهم و إنما اختلف فی تقدیم بعض الثلاثة علی بعض ( الأغانی 10:288. ) .
قال فأخبرنی أبو خلیفة عن محمد بن سلام عن أبی قبیس عن عکرمة بن جریر عن أبیه قال شاعر أهل الجاهلیة زهیر .
قال و أخبرنی أحمد بن عبد العزیز الجوهری قال حدثنی عمر بن شبة عن هارون بن عمر عن أیوب بن سوید عن یحیی بن زیاد عن عمر بن عبد الله اللیثی قال قال عمر بن الخطاب لیلة فی مسیره إلی الجابیة أین عبد الله بن عباس فأتی به فشکا إلیه تخلف علی بن أبی طالب ع عنه قال ابن عباس فقلت له أ و لم یعتذر إلیک قال بلی قلت فهو ما اعتذر به قال ثم أنشأ یحدثنی فقال إن أول من راثکم عن هذا الأمر أبو بکر إن قومکم کرهوا أن یجمعوا لکم الخلافة و النبوة قال أبو الفرج ثم ذکر قصة طویلة لیست من هذا الباب ( ذکرت هذه القصة مفضلة فی الطبریّ 4:222-224(طبع المعارف). ) فکرهت ذکرها ثم قال یا ابن عباس هل تروی لشاعر الشعراء قلت و من هو قال ویحک شاعر الشعراء الذی یقول فلو أن حمدا یخلد الناس خلدوا و لکن حمد الناس لیس بمخلد.
فقلت ذاک زهیر فقال ذاک شاعر الشعراء قلت و بم کان شاعر الشعراء قال إنه کان لا یعاظل الکلام و یتجنب وحشیه و لا یمدح أحدا إلا بما فیه.
قال أبو الفرج و أخبرنی أبو خلیفة قال ابن سلام و أخبرنی عمر بن موسی الجمحی عن أخیه قدامة بن موسی و کان من أهل العلم أنه کان یقدم زهیرا قال فقلت له أی شعره کان أعجب إلیه فقال الذی یقول فیه قد جعل المبتغون الخیر فی هرم و السائلون إلی أبوابه طرقا ( الأغانی 10:288،289. ) .
قال ابن سلام و أخبرنی أبو قیس العنبری و لم أر بدویا یفی به عن عکرمة بن جریر قال قلت لأبی یا أبت من أشعر الناس قال أ عن أهل الجاهلیة تسألنی أم عن أهل الإسلام قال قلت ما أردت إلا الإسلام فإذا کنت قد ذکرت الجاهلیة فأخبرنی عن أهلها فقال زهیر أشعر أهلها قلت فالإسلام قال الفرزدق نبعة الشعر قلت فالأخطل قال یجید مدح الملوک و یصیب وصف الخمر قلت فما ترکت لنفسک قال إنی نحرت الشعر نحرا ( الأغانی 10:289،290 و فی د«نجرت الشعر نجرا». ) .
قال و أخبرنی الحسن بن علی قال أخبرنا الحارث بن محمد عن المدائنی عن عیسی بن یزید قال سأل معاویة الأحنف عن أشعر الشعراء فقال زهیر قال و کیف ذاک قال ألقی علی المادحین فضول الکلام و أخذ خالصه و صفوته قال مثل ما ذا قال مثل قوله و ما یک من خیر أتوه فإنما
قال و أخبرنی أحمد بن عبد العزیز قال حدثنا عمر بن شبة قال حدثنا
عبد الله بن عمرو القیسی قال حدثنا خارجة بن عبد الله بن أبی سفیان عن أبیه عن ابن عباس قال خرجت مع عمر فی أول غزاة غزاها فقال لی لیلة یا ابن عباس أنشدنی لشاعر الشعراء قلت من هو قال ابن أبی سلمی قلت و لم صار کذلک قال لأنه لا یتبع حوشی الکلام و لا یعاظل فی منطقه و لا یقول إلا ما یعرف و لا یمدح الرجل إلا بما فیه أ لیس هو الذی یقول إذا ابتدرت قیس بن عیلان غایة
قال أی لا یحتاج إلی أن یجلد الفرس بالسوط.
کفعل جواد یسبق الخیل عفوه
أنشدنی له فأنشدته حتی برق الفجر فقال حسبک الآن اقرأ القرآن قلت ما أقرأ قال الواقعة فقرأتها و نزل فأذن و صلی ( فی د«خلدوا». ) .
و قال محمد بن سلام فی کتاب طبقات الشعراء دخل الحطیئة علی سعید بن العاص متنکرا فلما قام الناس و بقی الخواص أراد الحاجب أن یقیمه فأبی أن یقوم فقال سعید دعه و تذاکروا أیام العرب و أشعارها فلما أسهبوا قال الحطیئة ما صنعتم شیئا فقال سعید فهل عندک علم من ذلک قال نعم قال فمن أشعر العرب قال الذی یقول قد جعل المبتغون الخیر فی هرم و السائلون إلی أبوابه طرقا.
قال ثم من قال الذی یقول
فإنک شمس و الملوک کواکب
إذا طلعت لم یبد منهن کوکب.
یعنی زهیرا ثم النابغة ثم قال و حسبک بی إذا وضعت إحدی رجلی علی الأخری ثم عویت فی أثر القوافی کما یعوی الفصیل فی أثر أمه قال فمن أنت قال أنا الحطیئة فرحب به سعید و أمر له بألف دینار.
قال و قال من احتج لزهیر کان أحسنهم شعرا و أبعدهم من سخف و أجمعهم لکثیر من المعنی فی قلیل من المنطق و أشدهم مبالغة فی المدح و أبعدهم تکلفا و عجرفیة و أکثرهم حکمة و مثلا سائرا فی شعره.
و قد روی ابن عباس عن النبی ص أنه قال أفضل شعرائکم القائل و من من یعنی زهیرا .
و ذلک فی قصیدته التی أولها أ من أم أوفی یقول فیها و من یک ذا فضل فیبخل بفضله
فأما القول فی النابغة الذبیانی فإن أبا الفرج الأصفهانی قال فی کتاب الأغانی کنیة النابغة أبو أمامة و اسمه زیاد بن معاویة و لقب بالنابغة لقوله ( الأغانی 11:3. ) فقد نبغت لهم منا شئون.
و هو أحد الأشراف الذین غض الشعر منهم و هو من الطبقة الأولی المقدمین علی سائر الشعراء.
أخبرنی أحمد بن عبد العزیز الجوهری و حبیب بن نصر قالا حدثنا عمر بن شبة قال حدثنی أبو نعیم قال شریک عن مجالد عن الشعبی عن ربعی بن حراش قال قال لنا عمر یا معشر غطفان من الذی یقول أتیتک عاریا خلقا ثیابی علی خوف تظن بی الظنون.
قلنا النابغة قال ذاک أشعر شعرائکم ( الأغانی 11:3،4. ).
قلت قوله أشعر شعرائکم لا یدل علی أنه أشعر العرب لأنه جعله أشعر شعراء غطفان فلیس کقوله فی زهیر شاعر الشعراء و لکن أبا الفرج قد روی بعد هذا خبرا آخر صریحا فی أن النابغة عند عمر أشعر العرب قال حدثنی أحمد و حبیب عن عمر بن شبة قال حدثنا عبید بن جناد قال حدثنا معن بن عبد الرحمن عن عیسی بن عبد الرحمن السلمی عن جده عن الشعبی قال قال عمر یوما من أشعر الشعراء فقیل له أنت أعلم یا أمیر المؤمنین قال من الذی یقول إلا سلیمان إذ قال الملیک له قالوا النابغة قال فمن الذی یقول أتیتک عاریا خلقا ثیابی علی خوف تظن بی الظنون قالوا النابغة قال فمن الذی یقول حلفت فلم أترک لنفسک ریبة قالوا النابغة قال فهو أشعر العرب ( الأغانی 11:4،5. ) .
قال و أخبرنی أحمد قال حدثنا عمر قال حدثنی علی بن محمد المدائنی قال قام رجل إلی ابن عباس فقال له أی الناس أشعر قال أخبره یا أبا الأسود فقال أبو الأسود الذی یقول فإنک کاللیل الذی هو مدرکی و إن خلت أن المنتأی عنک واسع یعنی النابغة ( الأغانی 11:5. ) .
قال أبو الفرج و أخبرنی أحمد و حبیب عن عمر عن أبی بکر العلیمی عن الأصمعی قال کان یضرب للنابغة قبة أدم بسوق عکاظ فتأتیه الشعراء فتعرض علیه أشعارها فأنشده مرة الأعشی ثم حسان بن ثابت ثم قوم من الشعراء ثم جاءت الخنساء فأنشدته و إن صخرا لتأتم الهداة به کأنه علم فی رأسه نار.
فقال لو لا أن أبا بصیر یعنی الأعشی أنشدنی آنفا لقلت إنک أشعر الإنس و الجن فقام حسان بن ثابت فقال أنا و الله أشعر منها و من أبیک فقال له النابغة یا ابن أخی أنت لا تحسن أن تقول فإنک کاللیل الذی هو مدرکی
قال فخنس حسان لقوله ( الخطاطیف:جمع خطاف،و خطاف البئر حدیدة حجناء تستخرج بها الدلاء و غیرها.و حجن: معوجة،واحدها أحجن،و الأنثی حجناء.و نوازع:جواذب. ) .
قال و أخبرنی أحمد و حبیب عن عمر عن الأصمعی عن أبی عمرو بن العلاء قال حدثنی رجل سماه أبو عمرو و أنسیته قال بینما نحن نسیر بین أنقاء من الأرض فتذاکرنا الشعر فإذا راکب أطیلس ( الأنقاء:جمع نقا،و هو القطعة من الرمل.و أطیلس تصغیر أطلس؛و هو ما فی لونه غبرة إلی السواد. و تملس:تملص و أفلت. ) یقول أشعر الناس زیاد بن معاویة ثم تملس فلم نره.
قال و أخبرنی أحمد بن عبد العزیز عن عمر بن شبة عن الأصمعی قال سمعت أبا عمرو بن العلاء یقول ما ینبغی لزهیر إلا أن یکون أجیرا للنابغة .
قال أبو الفرج و أخبرنا أحمد عن عمر قال قال عمرو بن المنتشر المرادی وفدنا علی عبد الملک بن مروان فدخلنا علیه فقام رجل فاعتذر من أمر و حلف علیه فقال له عبد الملک ما کنت حریا أن تفعل و لا تعتذر ثم أقبل علی أهل الشام فقال أیکم یروی اعتذار النابغة إلی النعمان فی قوله حلفت فلم أترک لنفسک ریبة و لیس وراء الله للمرء مذهب.
فلم یجد فیهم من یرویه فأقبل علی و قال أ ترویه قلت نعم فأنشدته القصیدة کلها فقال هذا أشعر العرب .
قال و أخبرنی أحمد و حبیب عن عمر عن معاویة بن بکر الباهلی قال قلت لحماد الراویة لم قدمت النابغة قال لاکتفائک بالبیت الواحد من شعره لا بل بنصف البیت لا بل بربع البیت مثل قوله حلفت فلم أترک لنفسک ریبة ربع البیت یغنیک عن غیره فلو تمثلت به لم تحتج إلی غیره.
قال و أخبرنی أحمد بن عبد العزیز عن عمر بن شبة عن هارون بن عبد الله الزبیری ( ب:«الزهری»،و صوابه فی ا،د و الأغانی. ) قال حدثنی شیخ یکنی أبا داود عن الشعبی قال دخلت علی عبد الملک و عنده الأخطل و أنا لا أعرفه و ذلک أول یوم وفدت فیه من العراق علی عبد الملک فقلت حین دخلت عامر بن شراحیل الشعبی یا أمیر المؤمنین فقال علی علم ما أذنا لک فقلت هذه واحدة علی وافد أهل العراق یعنی أنه أخطأ قال ثم إن عبد الملک سأل الأخطل من أشعر الناس فقال أنا فعجلت و قلت لعبد الملک من هذا یا أمیر المؤمنین فتبسم و قال الأخطل فقلت فی نفسی اثنتان علی وافد أهل العراق فقلت له أشعر منک الذی یقول هذا غلام حسن وجهه قال هی أمامة أم عمرو الأصغر بن المنذر بن إمرئ القیس بن النعمان بن الشقیقة خمسة آباء هم ما هم أفضل من یشرب صوب الغمام.
و الشعر للنابغة فالتفت إلی الأخطل فقال إن أمیر المؤمنین إنما سألنی عن أشعر أهل زمانه و لو سألنی عن أشعر أهل الجاهلیة کنت حریا أن أقول کما قلت أو شبیها به فقلت فی نفسی ثلاث علی وافد أهل العراق .
قال أبو الفرج و قد وجدت هذا الخبر أتم من هذه الروایة ذکره أحمد بن الحارث الخراز فی کتابه عن المدائنی عن عبد الملک بن مسلم قال کتب عبد الملک بن مروان إلی الحجاج أنه لیس شیء من لذة الدنیا إلا و قد أصبت منه و لم یبق عندی شیء ألذ من مناقلة الإخوان الحدیث و قبلک عامر الشعبی فابعث به إلی فدعا الحجاج الشعبی فجهزه و بعث به إلیه و قرظه و أطراه فی کتابه فخرج الشعبی حتی إذا کان بباب عبد الملک قال للحاجب استأذن لی قال من أنت قال أنا عامر الشعبی قال یرحمک ( روایة د«حیاک اللّه». ) الله قال ثم نهض فأجلسنی علی کرسیه فلم یلبث أن خرج إلی فقال ادخل یرحمک الله فدخلت فإذا عبد الملک جالس علی کرسی و بین یدیه رجل أبیض الرأس و اللحیة جالس علی کرسی فسلمت فرد علی السلام فأومأ إلی بقضیبه فجلست عن یساره ثم أقبل علی ذلک الإنسان الذی بین یدیه فقال له من أشعر الناس فقال أنا یا أمیر المؤمنین قال الشعبی فأظلم ما بینی و بین عبد الملک فلم أصبر أن قلت و من هذا الذی یزعم أنه أشعر الناس یا أمیر المؤمنین فعجب عبد الملک من عجلتی قبل أن یسألنی عن حالی فقال هذا الأخطل فقلت یا أخطل أشعر و الله منک الذی یقول هذا غلام حسن وجهه مستقبل الخیر سریع التمام الأبیات قال فاستحسنها عبد الملک ثم رددتها علیه حتی حفظها فقال الأخطل من هذا یا أمیر المؤمنین قال هذا الشعبی فقال و الجیلون ما استعذت بالله من شر إلا من هذا أی و الإنجیل صدق و الله یا أمیر المؤمنین النابغة أشعر منی قال الشعبی فأقبل عبد الملک حینئذ علی فقال کیف أنت یا شعبی قلت بخیر یا أمیر المؤمنین فلا زلت به ثم ذهبت لأصنع معاذیر لما کان من خلافی مع ابن الأشعث علی الحجاج فقال مه إنا لا نحتاج إلی هذا المنطق و لا تراه منا فی قول و لا فعل حتی تفارقنا ثم أقبل علی فقال ما تقول فی النابغة قلت یا أمیر المؤمنین قد فضله عمر بن الخطاب فی غیر موطن علی جمیع الشعراء ثم أنشدته الشعر الذی کان عمر یعجب به من شعره و قد تقدم ذکره قال فأقبل عبد الملک علی الأخطل فقال له أ تحب أن لک قیاضا بشعرک شعر أحد من العرب أم تحب أنک قلته قال لا و الله یا أمیر المؤمنین إلا أنی وددت أنی کنت قلت أبیاتا قالها رجل منا ثم أنشده قول القطامی إنا محیوک فاسلم أیها الطلل
قال الشعبی فقلت قد قال القطامی أفضل من هذا قال و ما قال قلت قال طرقت جنوب رحالنا من مطرق ما کنت أحسبها قریب المعنق ( الطلل:ما شخص من آثار الدیار.و الطیل:جمع طیلة،و هی الدهر. ) إلی آخرها ( الضمیر فی«به»یعود علی الدهر. ) فقال عبد الملک ثکلت القطامی أمه هذا و الله الشعر قال فالتفت إلی الأخطل فقال یا شعبی إن لک فنونا فی الأحادیث و إنما لی فن واحد فإن رأیت ألا تحملنی علی أکتاف قومک فأدعهم حرضا فقلت لا أعرض ( منجحة:ظافرة.و المستنجح:طالب النجاح. ) لک فی شیء من الشعر أبدا فأقلنی هذه المرة فقال من یتکفل بک قلت أمیر المؤمنین فقال عبد الملک هو علی أنه لا یعرض لک أبدا ثم قال عبد الملک یا شعبی أی نساء الجاهلیة أشعر قلت الخنساء قال و لم فضلتها علی غیرها قلت لقولها و قائلة و النعش قد فات خطوها فقال عبد الملک أشعر منها و الله التی تقول ( هی لیلی أخت المنتشر بن وهب الباهلی. ) مهفهف أهضم الکشحین منخرق ( مهفهف الکشح:ضامره. )
قال ثم تبسم عبد الملک و قال لا یشقن علیک یا شعبی فإنما أعلمتک هذا لأنه بلغنی أن أهل العراق یتطاولون علی أهل الشام و یقولون إن کان غلبونا علی الدولة فلم یغلبونا علی العلم و الروایة و أهل الشام أعلم بعلم أهل العراق من أهل العراق ثم ردد علی أبیات لیلی حتی حفظتها ثم لم أزل عنده أول داخل و آخر خارج فکنت کذلک سنین و جعلنی فی ألفین من العطاء و جعل عشرین رجلا من ولدی و أهل بیتی فی ألف ألف ثم بعثنی إلی أخیه عبد العزیز بمصر و کتب إلیه یا أخی قد بعثت إلیک بالشعبی فانظر هل رأیت قط مثله ( الأغانی 11:21-26. ) .
قال أبو الفرج الأصبهانی فی ترجمة أوس بن حجر إن أبا عبیدة قال کان أوس شاعر مضر حتی أسقطه النابغة قال و قد ذکر الأصمعی أنه سمع أبا عمرو بن العلاء یقول کان أوس بن حجر فحل العرب فلما نشأ النابغة طأطأ منه(4).
و قال محمد بن سلام فی کتاب طبقات الشعراء و قال من احتج للنابغة کان أحسنهم
دیباجة شعر و أکثرهم رونق کلام و أجزلهم بیتا کأن شعره کلام لیس بتکلف و المنطق علی المتکلم أوسع منه علی الشاعر لأن الشاعر یحتاج إلی البناء و العروض و القوافی و المتکلم مطلق یتخیر الکلام کیف شاء قالوا و النابغة نبغ بالشعر بعد أن احتنک و هلک قبل أن یهتر.
قلت و کان أبو جعفر یحیی بن محمد بن أبی زید العلوی البصری یفضل النابغة و استقرأنی یوما و بیدی دیوان النابغة قصیدته التی یمدح بها النعمان بن المنذر و یذکر مرضه و یعتذر إلیه مما کان اتهم به و قذفه به أعداؤه و أولها کتمتک لیلا بالجمومین ساهرا
یقول هذه النفس تکلفنی ألا یحدث لها الدهر هما و لا حزنا و ذلک مما لم یستطعه أحد قبلی.
أ لم تر خیر الناس أصبح نعشه
علی فتیة قد جاوز الحی سائرا.
کان الملک منهم إذا مرض حمل علی نعش و طیف به علی أکتاف الرجال بین الحیرة و الخورنق و النجف ینزهونه.
و نحن لدیه نسأل الله خلده
رأیتک ترعانی بعین بصیرة
أی لا آتیک حتی یثبت عندک أنی غیر مجرم.
فأهلی فداء لامرئ إن أتیته
أی سأمسک لسانی عن هجائک و إن کنت بالشام فی هذین الوادیین البعیدین عنک.
و حلت بیوتی فی یفاع ممنع
یقول أنا لا أهجرک و إن کنت من المنعة و العصمة علی هذه الصفة.
أقول و قد شطت بی الدار عنکم
فجعل أبو جعفر رحمه الله یهتز و یطرب ثم قال و الله لو مزجت هذه القصیدة بشعر البحتری لکادت تمتزج لسهولتها و سلامة ألفاظها و ما علیها من الدیباجة و الرونق من یقول إن إمرأ القیس و زهیرا أشعر من هذا هلموا فلیحاکمونی.
فأما إمرؤ القیس بن حجر فقال محمد بن سلام الجمحی فی کتاب طبقات الشعراء أخبرنی یونس بن حبیب أن علماء البصرة کانوا یقدمونه علی الشعراء کلهم و أن أهل الکوفة کانوا یقدمون الأعشی و أن أهل الحجاز و البادیة یقدمون زهیرا و النابغة ( طبقات الشعراء 44. ) .
قال ابن سلام فالطبقة الأولی إذن أربعة قال و أخبرنی شعیب بن صخر عن هارون بن إبراهیم قال سمعت قائلا یقول للفرزدق من أشعر الناس یا أبا فراس فقال ذو القروح یعنی إمرأ القیس قال حین یقول ما ذا قال حین یقول وقاهم جدهم ببنی أبیهم و بالأشقین ما کان العقاب.
قال و أخبرنی أبان بن عثمان البجلی قال مر لبید بالکوفة فی بنی نهد فأتبعوه رسول یسأله من أشعر الناس فقال الملک الضلیل فأعادوه إلیه فقال ثم من فقال الغلام القتیل یعنی طرفة بن العبد و قال غیر أبان قال ثم ابن العشرین قال ثم من قال الشیخ أبو عقیل یعنی نفسه ( طبقات الشعراء 44. ) .
قال ابن سلام و احتج لإمرئ القیس من یقدمه فقال إنه لیس ( طبقات الشعراء:«ما قال ما لم یقولوا». ) قال ما لم یقولوه و لکنه سبق العرب إلی أشیاء ابتدعها استحسنتها العرب فاتبعه فیها الشعراء منها استیقاف صحبه و البکاء فی الدیار و رقة النسیب و قرب المأخذ و تشبیه النساء بالظباء و بالبیض و تشبیه الخیل بالعقبان و العصی و قید الأوابد و أجاد فی النسیب و فصل بین النسیب و بین المعنی و کان أحسن الطبقة تشبیها ( طبقات الشعراء 46. ) .
قال و حدثنی معلم لبنی داود بن علی قال بینا أنا أسیر فی البادیة إذا أنا برجل علی ظلیم قد زمه و خطمه و هو یقول
هل یبلغنیهم إلی الصباح
هقل کأن رأسه جماح.
قال فما زال یذهب به ظلیمه و یجیء حتی أنست به و علمت أنه لیس بإنسی فقلت یا هذا من أشعر العرب فقال الذی یقول أ غرک منی أن حبک قاتلی و أنک مهما تأمری القلب یفعل یعنی إمرأ القیس قلت ثم من قال الذی یقول و یبرد برد رداء العروس
ثم ذهب به ظلیمة فلم أره(1).
قال و حدث عوانة عن الحسن أن رسول الله ص قال لحسان بن ثابت من أشعر العرب قال الزرق العیون من بنی قیس قال لست أسألک عن القبیلة إنما أسألک عن رجل واحد فقال حسان یا رسول الله إن مثل الشعراء و الشعر کمثل ناقة نحرت فجاء إمرؤ القیس بن حجر فأخذ سنامها و أطائبها ثم جاء المتجاوران من الأوس و الخزرج فأخذا ما والی ذلک منها ثم جعلت العرب تمزعها حتی إذا بقی الفرث و الدم جاء عمرو بن تمیم و النمر بن قاسط فأخذاه فقال رسول الله ص ذاک رجل مذکور فی الدنیا شریف فیها خامل یوم القیامة معه لواء الشعراء إلی النار(2) .
فأما الأعشی فقد احتج أصحابه لتفضیله بأنه کان أکثرهم عروضا و أذهبهم فی فنون الشعر و أکثرهم قصیدة طویلة جیدة و أکثرهم مدحا و هجاء و کان أول من سأل بشعره و إن لم یکن له بیت نادر علی أفواه الناس کأبیات أصحابه الثلاثة.
و قد سئل خلف الأحمر من أشعر الناس فقال ما ینتهی إلی واحد یجمع علیه کما لا ینتهی إلی واحد هو أشجع الناس و لا أخطب الناس و لا أجمل الناس فقیل له یا أبا محرز فأیهم أعجب إلیک فقال الأعشی کان أجمعهم.
قال ابن سلام و کان أبو الخطاب الأخفش مستهترا به یقدمه و کان أبو عمرو بن العلاء یقول مثله مثل البازی یضرب کبیر الطیر و صغیره و یقول نظیره فی الإسلام جریر و نظیر النابغة الأخطل و نظیر زهیر الفرزدق (طبقات الشعراء. ) .
فأما قول أمیر المؤمنین ع الملک الضلیل فإنما سمی إمرؤ القیس ضلیلا لما یعلن به فی شعره من الفسق و الضلیل الکثیر الضلال کالشریب و الخمیر و السکیر و الفسیق للکثیر الشرب و إدمان الخمر و السکر و الفسق فمن ذلک قوله فمثلک حبلی قد طرقت و مرضعا
و قوله سموت إلیها بعد ما نام أهلها
فلما تنازعنا الحدیث و أسمحت
و قوله فی اللامیة الأولی و بیضة خدر لا یرام خباؤها
و قوله فبت أکابد لیل التمام
و قوله تقول و قد جردتها من ثیابها و فی شعر إمرئ القیس من هذا الفن کثیر فمن أراده فلیطلبه من مجموع شعره
(و سئل علیهالسلام) و پرسیدند از آن حضرت علیهالسلام (عن اشعر الشعراء) از شاعرترین شاعران و گویند این سائل ابواسود دئلی بود که استفسار نمود از بهترین شاعران (فقال) پس آن حضرت فرمود که: (ان القوم لم یجروا) به درستی که آن گروه رانده نشدهاند (فی حلبه) در میان اسبانی که جمع کرده شده باشند برای دوانیدن (تعرف الغایه عند قصبتها) که شناخته شود پایان ایشان نزد پیشی گرفتن در میدان استعاره فرموده از برای طریق واحد، لفظ (حلیه) را که عبارت است از اسبانی که جمع کرده باشد در یک موضع برای سباق. یعنی شعر ایشان بر یک طریقه و بر یک منوال نیست تا دانسته شود پایان ایشان و معلوم گردد افضلیت هر یک از ایشان، بلکه هر یک اسلوب خاص دارند در نظم. یعنی یکی ماهر است در رغبت و دیگری در رهبت و یکی در عشقبازی و دیگری در طرب و نشاط و بازی (فان کان و لابد) پس اگر یافت شود افضلشعراء و ناگزیر باشد یافت شدن او (فالملک الضلیل) پس آن پادشاه ایشان است که فاسق و گمراه است در طریق ایمان (یرید امرء القیس) اراده فرمود به این گفتار امرئالقیس را و او را (پادشاه) گفته به جهت خوبی شعر او در اکثر حالات و مقامات و (ضلیل) گفته به اعتبار آنکه او شارب خمر بود و زانی، و بعضی گویند که در آخر نصرانی شد
(حلبه) به حاء مهمله مفتوحه اسبان که در یک میدان با هم بیکرو بتازند و قصبه آن نی که در آخر میدان نصب کنند، هر که سبقت کند آن نی برگیرد. و پرسیدند آن حضرت را از بهترین شعرا فرمود: این جماعت نه راندهاند و نه تاختهاند در یک میدان در جمله اسبانی که برای دعوت بتازند، بلکه هر کدام اسبانی و میدانی و جولانی خاص داشتهاند نه بر یک اسلوب و یک میدان تاختهاند تا شناخته شود نهایت نزد آن نی که نصب شده، اگر بوده باشد سابقی و ناچار باشد از تفضیل احدی آن ملک ضلیل است. یعنی (امرئالقیس) گویند: او را حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم ملک ضلیل خواند یا از کثرت فسق و عشقبازی او با زنان قبیله یا از جهت کفر و گمراهی او. آوردهاند که بیت اول (قصیده معلقه) نزد حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم خوانده شده. قفانبک من ذکری حبیب و منزل در مقام تحسین فرمود: وقف و استوقف و بکی و استبکی و ذکر الحبیب و المنزل فی مصراع واحد
و سئل عن اشعر الشعراء، فقال علیهالسلام: «ان القوم لم یجروا فی حلبه تعرف الغایه عند قصبتها، فان کان و لا بد، فالملک الضلیل.»
یرید امرا القیس. یعنی و پرسیده شد از او علیهالسلام از شاعرترین شاعرها که کیست؟ پس گفت علیهالسلام که به تحقیق جماعت شعرا حرکت داده نشدهاند در یک دسته اسبهای گرو بردن، یعنی شعر شعرا به یک طرز جاری نیست تا شناخته شود نهایت کمال آنها در نزد ربودن نی گرو بردن، یعنی چون شعرهای شعرا متفاوت است در اسلوب سخن، ترجیح در میان ایشان درست نیست، پس اگر لابد و ناچار باشد ترجیح پس ملک ضلیل اشعر است.
سید رحمهالله میگوید که اراده کرد علیهالسلام به ملک ضلیل، امروالقیس را، زیرا که این لقب لقب او است و او پادشاه شعرا بود در فن شعر، ولکن فاسق فاجر گمراه.
اللغه: (الحلبه): القطعه من الخیل یقرن للسباق للطریقه الواحده (الغایه): الرایه. و (القصبه) ما توضع فی آخر المدی، فمن سبق الیها و اخذها فاز بالسبق. المعنی: للشعر عند العرب مقاصد عدیده من الحماسه، و المدح، و الذم، و النسیب و الرثاء، و بیان قصه، او حکایه، و له بحور تزید علی خمسه عشر، و اوزان تزید علی الستین، فالمفاضله بین الشعراء تتحقق اذا نظموا الشعر فی مقصد واحد و علی وزن مخصوص مثلا ولکن شعراء العرب نظموا الشعر فی مقاصد شتی و اکثر کل واحد منهم فی بعضها و اختار کل واحد منهم اوزانا خاصه تلائم ذوقه، فیصعب القضاوه و الحکم فی المفاضله بینهم و تشخیص الاشعر منهم، فان بعضهم اشعر من بعض فی مقصد او فی وزن کما قیل: اشعر العرب امرء القیس اذا رکب، و الاعشی اذا رغب، و النابغه اذا رهب، و قد مال (علیه السلام) الی الجواب بترجیح امرء القیس صاحب المعلقه المعروفه الذی ابدا معلقتته بقوله: قفا نبک من ذکری حبیب و منزل بسقط اللوی بین الدخول فحول بحسب ضروره الجواب علی هذه السئوال، و یظهر منه (علیه السلام) الکراهه للبحث عن الشعر و الشاعر الجاهلی خصوصا فی مجلسه المنعقد للارشاد الدینی کما حکی قال الشارح المعتزلی نقلا عن امالی ابن درید مسندا الی ابن عراده قال: کان علی ابن ابیطالب (علیه السلام) یعشی الناس فی شهر رمضان باللحم و لا یتعشی معهم فاذا فرغوا خطبهم و نعظهم، فافاضوا لیله فی الشعراء و هم علی عشائهم فلما فرغوا خطبهم (علیه السلام) و قال فی خطبته: اعلموا ان ملاک امرکم الدین، و عصمتکم التقوی، و زینتکم الادب و حصون اعراضکم الحلم- الخ. الترجمه: پرسش شد از اشعر شعراء عرب در پاسخ فرمود: شاعران عرب در میدان مسابقه شعر یکراه را تا نشانه طی نکردهاند که پیشتاز آنها شناخته شود، و اگر بناچار باید جواب گفت اشعر آنان همان پادشاه گمراه است که مقصود امرءالقیس است.
(الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) و سئل عن اشعر الشعراء فقال (علیه السلام): (یرید امرا القیس). اقول: قال ابن ابیالحدید فی (امالی ابن درید الحرموزی): عن ابن المهلبی عن ابن الکلبی عن شداد بن ابراهیم عن عبیدالله بن الحسن العنبری عن ابن عراده قال: کان علی (علیه السلام) یعشی الناس فی شهر رمضان باللحم و لایتعشی معهم فاذا فرغوا خطبهم و وعظهم، فافاضوا لیله فی الشعراء و هم علی عشائهم، فلما فرغوا خطبهم و قال فی خطبته- (ان ملاک امرکم الدین و عصمتکم التقوی و زینتکم الادب و حصون اعراضکم الحلم) ثم قال: یا ابا الاسود قل فیما کنتم تفیضون فیه، ای الشعراء اشعر- فقال: الذی یقول: و لقد اغتدی یدافع رکنی اعوجی ذو میعه اضریج مخلط مزیل معن مقن مفنخ مطرح سیوح خروج - یعنی اباداود الایادی- فقال (علیه السلام): لیس به. قالوا: فمن؟ فقال (علیه السلام): لو رفعت للقوم غایه فجروا الیها معا علمنا من السابق منهم، و لکن ان یکن فالذی لم یقل عن رغبه و لارهبه. قیل: من هو؟ قال: هو الملک الضلیل ذو القروح. قیل: امرو القیس؟ قال (علیه السلام): هو. قلت: و رواه ابوالفرج فی (اغانیه) فی (ابیداود الایادی) باسناده عن شداد لکن فیه (شداد بن عبیدالله) لا (شداد بن ابراهیم) عن عبیدالله بن الحر لا (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) (ابن الحسن) عن ابیعراده لا (ابن عراده) و لابد ان احدهما تحریف کلا او بعضا. و متنه ایضا هکذا: کان علی صلوات الله علیه یفطر الناس فی شهر رمضان، فاذا فرغ من العشاء تکلم فاقل و اوجز فابلغ، فاختصم الناس لیله حتی ارتفعت اصواتهم فی اشعر الناس، فقال (علیه السلام) لابیالاسود: قل. فقال- و کان یتعصب لابی داود الایادی- اشعرهم الذی یقول: و لقد اغتدی یدافع رکنی احوذی ذو میعه اضریج مخلط مزیل مکر مفر منفخ مطرح سبوح خروج سلهب سرحب کان رماحا حملته و فی السراه دموج فاقبل (علیه السلام) علی الناس و قال: کل شعرائکم محسن و لو جمعهم زمان واحد و غایه واحده و مذهب واحد فی القول لعلمنا ایهم اسبق الی ذلک، و کلهم قد اصاب الذی اراد و احسن فیه، و ان یکن احد افضلهم فالذی لم یقل رغبه و لارهبه امرو القیس بن حجر فانه کان اصحهم بادره و اجودهم نادره. قول المصنف: (و سئل من اشعر الشعراء) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (و سئل (علیه السلام) عن اشعر الشعراء) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). و کیف کان فقال ابن ابیالحدید قال ابوالفرج فی (اغانیه): لا خلاف ان امراالقیس و زهیرا و النابغه مقدمون علی الشعراء کلهم، و انما اختلف فی تقدیم بعضهم علی بعض. ثم نقل عن (الاغانی) روایات عن جریر و الاحنف (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) و الحطیئه فی تقدیم زهیر، و قال: روی عن النبی (صلی الله علیه و آله) ایضا: افضل شعرائکم القائل (و من و من)- یعنی زهیرا فی قصیدته (امن ام اوفی) ففبها: و من یک ذا فضل فیبخل بفضله علی قومه یستغن عنه و یذمم و من لم یذد عن حوضه بسلاحه یهدم و من لم یظلم الناس یظلم و من هاب اسباب المنایا ینلنه و لو نال اسباب السماء بسلم و من لم یجعل المعروف من دون عرضه یفره و من لایتق الشتم یشتم ثم نقل عنه روایات عن عمر و عبدالملک و ابیالاسود و ابیعمرو و الشعبی فی تقدیم النابغه، و نقل عن النقیب ایضا تفضیل النابغه فی اعتذاره الی النعمان. قلت: و بعدهم باقی السبعه صاحب السبع المعلقات، و هذا معنی بحث عنه فی کل زمان عموما و خصوصا و کل قال بهواه، ففی (الاغانی): ان المامون قال لعبدالله بن طاهر: من اشعر من قال الشعر فی خلافه بنیهاشم؟ قال: الذی یقول: ایا قبر معن کنت اول حفره من الارض خطت للسماحه موضعا فقال احمد بن یوسف: بل اشعرهم الذی یقول: وقف الهوی بی حیث انت فلیس لی متاخر عنه و لامتقدم فقال له المامون: ابیت الا غزلا این انتم عن الذی یقول: (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) یا شقیق النفس من حکم نمت عن عینی و لم انم و فی (تاریخ بغداد): قیل لابی حاتم: من اشعر الناس؟ قال: الذی یقول: و لها مبتسم کثغر الاقاحی و حدیث کالوشی و شی البرود نزلت فی السواد من حبه القلب و زادت زیاده المستزید عندها الصبر عن لقائی و عندی زفرات یاکلن صبر الجلید یعنی بشارا- و کان یقدمه علی جمیع الناس. و فیه قال خالد الکاتب: بینا انا مار بباب الطاق اذا براکب خلفی علی بغله، فلما لحقنی نخسنی بسوطه فقال: انت القائل (و لیل المحب بلا آخر؟) قلت: نعم. قال: وصف امرو القیس اللیل الطویل فی ثلاث ابیات و وصفه النابغه فی ثلاثه ابیات و وصفه بشار فی ثلاثه ابیات، و برزت علیهم بشطر قلته؟ قلت: و بم وصفه امرو القیس؟ قال: بقوله: و لیل کموج البحر ارخی سدوله علی بانواع الهموم لیبتلی فقلت له لما تمطی بصلبه و اردف اعجازا وناء بکلکل الا ایها اللیل الطویل الا انجلی بصبح و ما الاصباح منک بامثل قلت: و بم وصف النابغه؟ فقال: بقوله: کلینی لهم یا امیمه ناصب و لیل اقاسیه بطیء الکواکب و صدر ازاح اللیل عازب همه فضاعف فیه الهم من کل
جانب تقاعس حتی قلت لیس بمنقض و لیس الذی یهدی النجوم بائب قلت: و بم وصفه بشار؟ فقال: بقوله: (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) خلیلی ما بال الدجی لاتزحزح و ما بال ضوء الصبح لایتوضح اظن الدجی طالت و ما طالت الدجی و لکن اطال اللیل سقم مبرح اضل النهار المستنیر طریقه ام الدهر لیل کله لیس یبرح الی ان قال: فلما مضی سالت عنه فقیل: هو ابوتمام الطائی. و هذا مع کونه عن هوی لایبعد حیث انه هو راوی مدح بیته وضعه له لترویجه، و الا فاین المعانی العالیه التی تضمنها ثلاثه الثلاثه من شطره العامی. و فیه: قال مسلمه بن مهدی: قلت لابیالعتاهیه: من اشعر الناس؟ فقال: جاهلیا ام اسلامیا ام مولدا؟ قلت: کل. قال: الذی یقول فی المدیح: اذا نحن اثنینا علیک بصالح فانت کما تثنی و فوق الذی تثنی و ان جرت الالفاط منا بمدحه لغیرک انسانا فانت الذی تعنی و الذی یقول فی الزهد: و ما الناس الاهالک و ابن هالک و ذو نسب فی الهالکین عریق اذا امتحن الدنیا لبیب تکشفت له عدو فی ثیاب صدیق و لقیت العتابی فسالته عن ذلک، فرد علی مثل ذلک. و فیه قال مسعود بن بشر: لقیت ابن مناذر بمکه- و کان عالما بالشعر زاهدا فی الدنیا- فقلت له: من اشعر الناس؟ فقال: من اذا شبب لعب و اذا اخذ فی ماجد قصد. قلت: مثل من؟ قال: مثل جریر اذ یقول: ان الذین غدوا بلبک غادروا و شلا بعینک لایزال معینا غیضن من عبراتهن و قلن لی ماذا لقیت من الهوی و لقینا (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) ثم قال حین جد: ان الذی حرم الخلافه تغلبا جعل الخلافه و النبوه فینا مضر ابی و ابوالملوک فهل لکم یا جرو تغلب من اب کابینا؟ هذا ابن عمی فی دمشق خلیفه لو شئت ساقکم الی قطینا و فیه: قال صدقه بن محمد: اجتمع عند المامون ذات یوم عده من الشعراء، فقال ایکم القائل: فلما تحساها وقفنا کاننا نری قمرا فی الارض یبلغ کوکبا قالوا: ابونواس. قال فالقائل: اذا نزلت دون اللهاه من الفتی دعا همه عن صدره برحیل قالوا: ابونواس. قال: فالقائل: فتمشت فی مفاصلهم کتمشی البرء فی السقم قالوا: ابونواس. قال هو اذن اشعرکم. و فیه: قال ابوالعتاهیه: قلت عشرین الف بیت فی الزهد و ودت ان لی مکانها ابیاتا ثلاثه قالها ابونواس هی: یا نواسی توقر و تعز و تصبر ان یکن ساءک دهر ان ماساءک اکثر یا کبیر الذنب عفو الله من ذنبک اکبر (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) و کانت هذه الابیات مکتوبه علی قبر ابینواس. و عن المناقب: قیل للاصمعی من اشعر الناس؟ قال: من قال: و کان اکفهم و الهام تهوی عن الاعناق تلعب بالکرینا فقال: هو السید الحمیری. فقال: هو و الله ابغضهم الی. و بالجمله اذا اعجبهم شعر حکموا باشعریه قائله، و انما یحتاج الحکم الی الاطلاع علی اشعار جمیعهم و المقایسه بینها. و قالوا: ان لبیدا انشد النابغه قوله: الم تلمم علی الدمن الخوالی لسلمی بالمذائب فالقفال فقال له: انت اشعر هوازن. فانشده قوله: عفت الدیار محلها فمقامها بمنی تابد غولها فرجامها فقال له: اذهب فانت اشعر العرب. و فی (الشعراء) لابن قتیبه: انشد العتبی مروان بن ابیحفصه لزهیر. فقال: هذا اشعر الناس، ثم انشده للاعشی فقال بل هذا اشعر الناس، ثم انشده لامری القیس فکانما سمع غناء علی الشراب فقال: امرو القیس و الله اشعر الناس. و القول الفصل ما قاله (علیه السلام) من کون امری القیس افضلهم علی الجمله، و اما ما روی عن النبی (علیه السلام) ان افضلهم زهیر، فان صحت الروایه فمحمول علی ان المراد کونه افضلهم من حیث بیان الکلمات الحکمیه کما فی قصیدته تلک، و هو لاینافی کون امری القیس افضل منه فی التشبیهات و المعانی الشعریه، مع انه یاتی ان النبی (صلی الله علیه و آله) جعل امرا القیس سابق الشعراء و جعله (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) الفرزدق مع الحطیئه و اسمه جرول و المخبل السعدی و کنیته ابویزید من النوابغ فقال: وهب القصائد للنوابغ اذ مضوا و ابویزید و ذی القروح و جرول و اما فی (المناقب): عن ابیمحمد الفحام قال: سال المتوکل ابن الجهم عن اشعر الناس؟ فذکر شعراء الجاهلیه و الاسلام. ثم انه سال الهادی (علیه السلام) فقال: الجمانی حیث یقول: لقد فاخرتنا من قریش عصابه بمط خدود و امتداد اصابع فلما تنازعنا المقال قضی لنا علیهم بما یهوی نداء الصوامع ترانا سکوتا و الشهید بفضلنا علیهم جهیر الصوت فی کل جامع فان رسولالله احمد جدنا و نحن بنوه کالنجوم الطوالع فقال المتوکل: اشهد ان محمدا رسولالله. فقال (علیه السلام): محمد جدی ام جدک؟ فضحک المتوکل و قال: هو جدک لاندفعک عنه. فلاینافی کلام جده (علیه السلام)، لان کلامه فی شعراء الجاهلیه و کلام الهادی فی شعراء الاسلام، و کلامه من حیث العموم و کلام الهادی من حیث الخصوص. ثم انه کما کان ابوالاسود یعتقد تقدم ابیداود، یعتقد ابن عباس تقدم زهیر، فروی الطبری فی ذکر شیء من سیر عمر عن عکرمه عن ابن عباس قال: بینما عمر و بعض اصحابه یتذاکرون الش
عر فقال بعضهم: فلان اشعر. و قال بعضهم: بل فلان اشعر. اقبلت فقال: قد جاءکم اعلم الناس بها. فقال لی: من شاعر الشعراء یابن عباس؟ قلت: زهیر بن ابیسلمی. فقال: هلم من شعره ما نستدل به علی ما ذکرت. فقلت: امتدح قوما من بنیعبدالله بن غطفان فقال: (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) لو کان یقعد فوق الشمس من کرم قوم باولهم او مجدهم قعدوا قوم ابوهم سنان حین تنسبهم طابوا و طاب من الاولاد ما ولدوا انس اذا امنوا جن اذا فزعوا مرزوون بها لیل اذا حشدوا محسدون علی ماکان من نعم لاینزع الله منهم ماله حسدوا فقال عمر: احسن، و ما اعلم اولی بهذا الشعر من هذا الحی من بنیهاشم لفضل النبی (صلی الله علیه و آله) و قرابتهم منه. فقلت له: وفقت و لم تزل موفقا. فقال: یابن عباس اتدری ما منع قومکم منکم بعد محمد؟ فکرهت ان اجیبه فقلت: ان لم اکن ادری فامیرالمومنین یدرینی. فقال: کرهوا ان یجمعوا لکم النبوه و الخلافه فتبجحوا علی قومکم بجحا بجحا، فاختارت قریش لانفسها فاصابت و وفقت. فقلت له: ان تاذن لی فی الکلام و تمط عنی الغضب تکلمت؟ فقال: تکلم یابن عباس. فقلت: اما قولک اختارت قریش لانفسها فاصابت و وفقت فلو ان قریشا اختارت لانفسها حیث اختار الله عزوجل لها لکان الصواب بیدها غیر مردود و لا محسود. و اما قولک انهم کرهوا ان تکون لنا النبوه و الخلافه فان الله عزوجل وصف قوما بالکراهیه فقال (ذلک بانهم کرهوا ما انزل الله فاحبط اعمالهم). فقال عمر: هیهات و الله یابن عباس قد کانت تبلغنی عنک اشیاء کنت اکره ان تزیل منزلتک منی لها. فقلت: و ما هی، فان کانت حقا فما ینبغی ان تزیل منزلتی منک، و ان کانت باطلا فمثلی اماط الباطل عن نفسه. فقال عمر: بلغنی انک تقول انما صرفوها عنا حسدا و ظلما. فقلت: اما قولک ظلما فقد تبین للجاهل و الحلیم، و اما قولک حسدا فان ابلیس حسد آدم فنحن ولده المحسودون. (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) فقال عمر: هیهات ابت و الله قلوبکم یا بنیهاشم الا حسدا ما یحول و غشا ما یزول. فقلت له: مهلا لاتنسب قلوب قوم اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا بالحسد و الغش، فان قلب رسولالله (صلی الله علیه و آله) من قلوب بنیهاشم. فقال عمر: الیک عنی یابن عباس. فقلت: افعل. فلما ذهبت لاقوم استحیی منی فقال: یابن عباس مکانک، فو الله انی لراع لحقک محب لما سرک. فقلت له: ان لی علیک حقا و علی کل مسلم فمن حفظه فحظه اصاب و من اضاعه اخطا. ثم قام فمضی. بل کان عمر نفسه ایضا قائلا بتقدم زهیر و ان مر نقل ابن ابیالحدید عن (الاغانی) نقله ذهابه الی تقدم النابغه. فروی الطبری فی ذاک الباب ایضا عن ابن عباس قال: خرجت مع عمر فی بعض اسفاره، فانا لنسیر لیله و قد دنوت منه اذ ضرب مقدم رحله بسوطه و قال: کذبتم و بیت الله یقتل احمد و لما نطاعن دونه و نناضل و نسلمه حتی نصرع حوله و نذهل عن ابنائنا و الحلائل ثم قال: استغفر الله. ثم سار فلم یتکلم. قلیلا ثم قال: و ما حملت من ناقه فوق رحلها ابر و اوفی ذمه من محمد و اکسی لبرد الخال قبل ابتذاله و اعطی لراس السابق المتجرد ثم قال: استغفرالله، یابن عباس ما منع علیا من الخروج معنا؟ قلت: لاادری. قال: یابن عباس ابوک عم النبی و انت ابن عمه، فما منع قومکم منکم؟ قلت: لاادری. قال: لکنی ادری یکرهون ولایتکم لهم. قلت: لم و نحن لهم کل (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) الخیر. قال: اللهم غفرا یکرهون ان تجتمع فیکم النبوه و الخلافه فیکون بجحا بجحا، لعلکم تقولون ان ابابکر فعل ذلک، لا و الله و لکن ابابکر اتی احزم ما حضره و لو جعلها لکم ما نفعکم مع قربکم، انشدنی لشاعر الشعراء زهیر قوله: اذا ابتدرت قیس بن عیلان غایه من المجد من یسبق الیها یسود فانشدته و طلع الفجر …
. قلت: و لم استغفر فی کل مره من انشاد ابیات قیلت فی مدح النبی (صلی الله علیه و آله)، هل کان مدحه منکرا استغفر منه، و لم لم یستغفر من امره ابن عباس بانشاد قصیده زهیر فی مدح قیس عیلان. کما انه لم یقول لابن عباس (انت ابن عم النبی و ابوک عمه فما منع قریشا منکما) و یترک ذکر امیرالمومنین (علیه السلام) مع انه لم یکن ابن عباس و لا ابوه یدعی فی قباله، بل کانا مذعنین بان الخلافه له (علیه السلام)، و انما اراد بذلک التفرقه بینه (علیه السلام) و بین اقربائه، کما انه و صاحبه فی اول الامر ذهبا باشاره المغیره علیهما الی العباس و جعلا له نصیبا لیضعفا بذلک امره (علیه السلام)، فانکر العباس علیهما، بما ذکره التاریخ. هذا، و کما اختلف فی اشعر الشعراء اختلف فی اشعر الاشعار، فقیل لابی عمرو بن العلاء- کما فی (العقد)- ای بیت تقوله العرب اشعر؟ قال: البیت الذی اذا سمعه سامعه سولت له نفسه ان یقول مثله، و لان یخدش انفه بظفر کلب اهون علیه من ان یقول مثله. و قیل مثل ذلک للاصمعی فقال: الذی یسابق لفظه معناه. (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) و قیل مثل ذلک للخلیل فقال: البیت الذی یکون فی اوله دلیل علی قافیته. و قیل مثل ذلک لعمیر فقال: البیت الذی لایحجبه عن القلب شیء. قال: و احسن من هذا کله قول زهیر: و احسن بیت انت قائله بیت یقال اذا انشدته صدقا و فی (صناعتی العسکری): قیل للاصمعی: من اشعر الناس؟ فقال: من یاتی بالمعنی الخسیس فیجعله بلفظه کبیرا، او الکبیر فیجعله بلفظه خسیسا، او ینقضی کلام قبل القافیه فاذا احتاج الیها افاد بها معنی. قیل: نحو من؟ قال: نحو ذی الرمه حیث یقول: قف العیس فی اطلال میه فاسال رسوما کاخلاق الرداء المسلسل فتم کلامه عند الرداء، فزاد بالمسلسل معنی ثم قال: اظن الذی یجد علیک سوالها دموعا کتبذیر الجمان المفصل فتم کلامه عند الجمان، فزاد بالمفصل معنی، و نحو قول الاعشی: کناطح صخره یوما لیفلقها فلم یضرها و اوهی قرنه الوعل فزاد بقوله (و اوهی قرنه الوعل) معنی. و فیه ایضا: سئل بعضهم عن احذق الشعراء؟ فقال: من یتفقد الابتداء و المقطع. هذا، و فی (الیتیمه): کانت بهمدان شاعره مجیده تعرف بالحنظلیه، و خطبها ابوعلی کاتب بکر، فلما الح علیها و الحف کتبت الیه: ایرک ایر ماله عند حری هذا فرج فاصرفه عن باب حری و ادخله من حیث خرج (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) فقال الصاحب بن عباد: هذه و الله فی هذین البیتین اشعر من کبشه ام عمرو و الخنساء اخت صخر و من کعوب الهذلیه و
لیلی الاخیلیه. هذا، و کما اختلف فی الاشعر عموما اختلف فیه فی جریر و الفرزدق خصوصا، ففی (الاغانی): قال یونس بن حبیب: ما ذکر جریر و الفرزدق فی مجلس شهدته قط فاتفق المجلس علی احدهما. و فیه قیل للمفضل الضبی: الفرزدق اشعر ام جریر؟ قال: الفرزدق، قال بیتا هجا فیه قبیلتین و مدح قبیلتین فقال: عجبت لعجل اذ تهاجی عبیدها کما آل یربوع هجوا آل دارم فقیل له قد قال جریر: ان الفرزدق و البعیث و امه و اباالبعیث لشر ما استار فقال: و ای شیء اهون من ان یقال: فلان و فلان و فلان کلهم بنوالفاعله. قلت: و فی لفظه (و اباالبعیث) رکاکه و انما حق الکلام (و اباه) کما قال: و امه. هذا، و وصف ابوبکر الخوارزمی ابن اخت محمد بن جریر الطبری الشعراء باوصاف فقال: ما ظنک بقوم الاقتصار لمحمود الا منهم. و الکذب مذموم الا فیهم، و اذا ذموا ثلبوا، و اذا مدحوا سلبوا، و اذا رضوا رفعوا الوضیع، و اذا غضبوا وضعوا الرفیع، و اذا افتروا علی انفسهم بالکبائر لم یلزمهم حد و لم یمتد الیهم ید … اشار بقوله الاخیر الی ما حکی عن الفرزدق انه انشد سلیمان بن عبد (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) الملک قصیدته التی یقول فیها: فبتن بجانبی مصرعات و بت افض
اغلاق الختام فقال له سلیمان: اقررت بالزنا و لابد من حدک. ققال له: کتاب الله یدرا عنی الحد. قال: و این؟ قال: قوله تعالی (و الشعراء یتبعهم الغاوون الم تر انهم قی کل واد یهیمون و انهم یقولون ما لایفعلون) فضحک و اجازه. قالوا: و عن مذه القصه اخذ صفی الدین الحلی قوله: نحن الذین اتی الکناب مخبرا بعفاف انفسنا و فسق الالسن هذا، و عن الثعالبی: قال لی سهل بن المرزبان یوما: ان من الشعراء من شلشل و منهم من سلسل و منهم من قلقل و منهم من بلبل. و قالوا: اراد بقوله (من شلشل) الاعشی فی قوله: و قد اروح الی الحانوت یتبعنی شاو مشل شلول شلشل شول و اراد بقوله (من سلسل) مسلم بن الولید فی قوله: سلت و سلت ثم سل سلیلها فاتی سلیل سلیلها مسلولا و اراد بقوله (من قلقل) المتنبی فی قوله: فقلقلت بالهم الذی قلقل الحشی قلاقل عیس کلهن قلاقل و اراد بقوله (من بلبل) المتغلبی فی قوله: و اذا البلابل افصحت بلغاتها فانف البلابل باحتساء بلابل قلت: و ململ احد شعراء بلدتنا (تستر) المعروف بملا حسنا فی قوله بالفارسیه باللسان البلدی: ساقیا میبیار بی مل مل ده بملای بیتامل مل و هلهل فی قوله ایضا: (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) دادیمه یه هل و دو هل دهلم دگه چو ری دلم مزن چه دهل (فقال ان القوم) ای: الشعراء. (لم یجروا) من: اجروا الخیل. (فی حلبه) بسکون اللام ای: میدان و مجال واحد، یقال (تجاروا فی الحلبه) ای مجال الخیل للسباق، و یقال مجازا: فلان یرکض فی کل حلبه من حلبات المجد. (تعرف الغایه) ای: النهایه. (عند قصبتها) فی (النهایه): فی حدیث سعید ابن العاص (سبق بین الخیل فجعلها مائه قصبه.) اراد انه ذرع الغابه بالقصب فجعلها مائه قصبه. و یقال: ان تلک القصبه ترکز عند اقصی الغابه، فمن سبق الیها اخذها و استحق الخظر، فلذلک یقال: حاز قصب السبق. قال (علیه السلام) ذلک لاختلاف مشاربهم، فکان امرو القیس مفتونا بالنساء، و الاعشی بالشراب، و طرفه بالدعه، و طفیل بالخیل، و قالوا: لم یقل احد فی التسلیه احسن من اوس بن حجر فی قوله: ایتها النفس اجملی جزعا فان ما تحذرین قد وقعا و فی ریاضه النفوس من ابیذویب فی قوله: و النفس راغبه اذا رغبتها و اذا ترد الی قلیل تقنع و فی الهیبه احسن من الفرزدق فی قوله: یغضی حیاء و یغضی من مهابته فلایکلم الا حین یبتسم و فی المدیح من جریر فی قوله: (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) الستم خیر من رکب
المظایا و اندی العالمین بطون راح و من زهیر فی قوله: تراه اذا ما جئته متهللا کانک تعطیه الذی انت سائله و لو لم یکن فی کفه غیر نفسه لجاد بها فلیتق الله سائله و فی الهجاء من الاعشی فی قوله: تبیتون فی المشتی ملاء بطونکم و جاراتکم غرثی یبتن خمائصا و من جریر فی قوله: فغض الطرف انک من نمیر فلاکعبا بلغت و لا کلابا و فی القدره من النابغه فی قوله: فانک کاللیل الذی هو مدرکی و ان خلت ان المنتای عنک واسع و فی الرقه من امری القیس فی قوله: و ما ذرفت عیناک الا لتضربی بسهمیک فی اعشار قلب مقتل و فی الکسل مما رواه یحیی بن سعید الاموی لبعضهم: سالت الله ان یاتی بسلمی و کان الله یفعل ما یشاء فیاخذها و یطرحها بجنبی و یرقدها و قد کشف الغطاء و یاخذنی و یطرحنی علیها و یرقدنا و قد قضی القضاء و یرسل دیمه سحا علینا فیغسلنا و لایلقی عناء و هذا باب واسع و من اراد اطلاعا اکثر فلیراجع (دیوان المعانی) لابی (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) هلال العسکری. و فی (المعجم): قال محمد بن سلام: سالت یونس النحوی عن اشعر الناس. فقال: لااومی الی رجل بعینه، و لکنی اقول امرو القیس اذا رکب و النابغه اذا رهب و زهیر اذا رغب و الاعشی اذا طرب- و قالوا: و جریر اذا غضب. و لابن جنی کتاب مترجم بالمهج فی تفسیر اسماء شعراء الحماسه. فی (الاغانی): قالوا: اجتمع الزبرقان بن بدر و المخبل السعدی و عبده بن الطبیب و عمرو بن الاهتم قبل ان یسلموا و بعد المبعث، قال: فجاءهم رجل من بنییربوع و هم جلوس یشربون، فقالوا له: اخبرنا اینا اشعر. قال: اخاف ان تغضبوا فامنوه. فقال: اما عمرو فشعره برود یمینه تنشر و تطوی، و اما انت یا زبرقان فشعرک کلحم لم ینضج فیوکل و لم یترک نیئا فینتفع به، و اما انت یا مخبل فشعرک شهب من نار الله یلقیها علی من یشاء، و اما انت یا عبده فشعرک کمزاده احکم خزرها فلیس یقطر منها شیء. (فان کان و لابد) من ذکر اشعرهم مع اختلاف مشاربهم و تشتت مساربهم. (فالملک الضلیل) و کما اختلف فی الاشعر اختلف فی الاشبه بامری القیس، فقال الحموی فی الحسین بن احمد بن الحجاج الکاتب: قالوا انه فی درجه امری القیس لم یکن بینهما مثلهما و ان کان جل شعره مجون و سخف، و ناهیک برجل یصف نفسه بمثل قوله: (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) رجل یدعی النبوه فی السخف و من ذا یشک فی الانباء جاء بالمعجزات یدعو الیها فاجیبوا الیها یا معشر السخفاء خاطر یصفح الفرزدق فی الشعر و نحو ینیک ام الکسائی و قال الصاحب بن عباد: بدی الشعر بملک- یعنی امرا القیس- و ختم بملک- یعنی ابافراس. و اقول: الا ان الملک الثانی کان مهدیا لا ضلیلا کالاول، فان ابافراس صاحب القصیده المیمیه فی مظلومیه اهل البیت علیهمالسلام و ظالمیه بنیالعباس. یححی انه دخل بغداد و امر ان یشهر خمسمائه سیف خلفه و قیل اکثر، و وقف فی المعسکر و انشد القصیده وخرج من باب آخر، اول القصیده: الحق مهتضم و الدین مخترم و فیء آل رسولالله مقتسم و منها قوله: یا للرجال اما لله منتصر من الطغاه و ما للدین منتقم بنوعلی رعایا فی دیارهم و الامر یملکه النسوان و الخدم محلوون فاصفی شربهم و شل عند الورود و اوفی وردهم لمم فالارض الا علی ملاکها سعه و المال الا علی اربابها دیم کان ابوفراس ابن عم ناصرالدوله الحمدانی و سیفالدوله الحمدانی، فقالوا فیه: کان و شاح قلاده آل حمدان. و اما کون امری القیس ملکا فلان اباه حجر بن عمرو الکندی ملک علی بنیاسد، و کان یاخذ منهم شیئا معلوما، فامتنعوا منه فسار الیهم فاخذ (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) سرواتهم فقتلهم بالعصی، ثم اجتمع بنواسد فجاووا
الیه علی غفله فوجدوه نائما فذبحوه، فالی امرو القیس الا یاکل لحما و لایشرب خمرا حتی یثار بابیه ثم استجاش بکر ابن وائل فاوقع بهم. و اما کونه ضلیلا فلعهره، حتی ان اباه اراد قتله لذلک، قال ابن قتیبه فی (شعرائه): کان ابوه قد طرده لما صنع بفاطمه ما صنع، کان عاشقا لها فطلبها زمانا فلم یصل الیها و کان یطلب غره حتی کان منها یوم الغدیر بداره جلجل، فلما بلغ ذلک اباه دعا مولی له و قال له: اقتل امرا القیس و ائتنی بعینیه، فذبح جوذرا فاتاه بعینیه، فندم. فقال له: ابیت اللعن انی لم اقتله … و فی (الاغانی): کان امرو القیس عاشقا لابنه عم له یقال لها عنیزه، فطلبها زمانا فلم یصل الیها، و کان فی طلب غره من اهلها لیزورها فلم یقض له، حتی کان یوم الغدیر- و هو یوم داره جلجل- و ذلک ان الحی احتملوا فتقدم الرجال و تخلف النساء و الخدم و الثقل، فلما رای ذلک امرو القیس تخلف بعد ما سار مع قومه غلوه، فکمن فی غابه من الارض حتی مر به النساء فاذا فتیات و فیهن عنیزه، فلما و ردن الغدیر قلن: لو نزلنا فذهب عنا بعض الکلال. فنزلن الیه و نحین العبید عنهن ثم تجردن فاغتمسن فی الغدیر، فاتاهن امرو القیس محتالا و هن غوافل، فاخذ ثیابهن فجمعها و قال لهن: و
الله لااعطی جاریه منکن ثوبها و لو اقامت فی الغدیر یومها حتی تخرج مجرده: فابین ذلک علیه حتی تعالی النهار ثم خشین ان یقصرن دون المنزل الذی اردنه، فخرجت احداهن فوضع لها ثوبها ناحیه فاخذته فلبسته، ثم تتابعن علی ذلک حتی بقیت عنیزه، فناشدته الله ان یطرح الیها ثوبها فقال: دعینا منک. فخرجت فنظر الیها مقبله و مدبره، فاخذت ثوبها و اقبلن علیه یعذلنه و یقلن له: عریتنا (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) و حبستنا و جوعتنا. قال: فان نحرت لکن مطیتی اتاکلن منها. قلن: نعم. فاخترط سیفه فعقرها و نحرها و کشطها و صاح بالخدم فجمعوا الیه حطبا فاجج نارا عظیمه، ثم جعل یقطع من سنامها و اطائبها و کبدها فیلقیها علی الجمر فیاکلن و یاکل معهن و یشرب من رکوه کانت معه و یغنیهن و ینبذ الی العبید و الخدم من الکباب حتی شبعن و طربن، فلما اراد الرحیل قالت احداهن: انا احمل طنفسته. و قالت الاخری: انا احمل رحله. و قالت الاخری: انا احمل حشیته و انساعه. فتقسمن متاع راحلته بینهن و بقیت عنیزه لم تحمل له شیئا، فقال لها یابنه الکرام لابد لک ان تحملینی معک فانی لا اطیق المشی و لیس من عادتی. فحملته علی غارب بعیرها، فکان یدخل راسه فی خدرها فیقبلها، فاذا
امتنعت مال حدجها فتقول له: یا امرا القیس عقرت بعیری فانزل. فذلک قوله: تقول و قد مال الغبیط بنا عقرت بعیری یا امرا القیس فانزل و قال ابن ابیالحدید کان یعلن فی شعره بالفسق کقوله: فمثلک حبلی قد طرقت و مرضع فالهیتها عن ذی تمائم محول اذا ما بکی من خلفها انصرفت له بشق و تحتی شقها لم یحول و کقوله: سموت الیها بعد ما نام اهلها سمو حباب الماء حالا علی حال فقالت: لحاک الله انک فاضحی الست تری السمار و الناس احوالی فقلت لها: تالله ابرح قاعدا و لو قطعوا راسی لدیک و اوصالی فلما تنازعنا الحدیث و اسمحت هصرت بغصن ذی شماریخ میال فصرنا الی الحسنی ورق کلامنا و رضت فذلت صعبه ای اذلال (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) حلفت لها بالله حلفه فاجر لناموا فما ان حدیث و لاصال فاصبحت مشعوفا و اصبح بعلها علیه القتام کاسف الوجه و البال و کقوله: و بیضه خدر لایرام خباوها تمتعت من لهو بها غیر معجل تخطیت ابوابا الیها و معشرا علی حراصا او یسرون مقتلی فجئت و قد نضت لنوم ثیابها لدی الستر الا لبسه المتفضل فقالت: یمین الله ما لک حیله و ما ان اری عنک الغوایه تنجلی فقمت بها امشی تجر
وراءنا علی اثرنا اذیال مرط مرحل فلما اجزنا ساحه الحی و انتحی بنا بطن حبت ذی حقاف عقنقل هصرت بفودی راسها فتمایلت علی هضیم الکشح ریا المخلخل و کقوله: فبت اکابد لیل التمام و لم یبد منا لدی البیت بشر و قد رابنی قولها یا هناه و یحک الحقت شرا بشر و کقوله: تقول و قد جردت من ثیابها کما رعت مکحول المدامع اتلعا لعمرک لو شخص اتانا رسوله سواک و لکن لم نجد لک مدفعا فبتنا نصد الوحش عنا کاننا قتیلان لم یعلم لنا الناس مصرعا تجافی عن الماثور بینی و بینها و تدنی علی السابری المضلعا قلت: وجره عهره الی هلکته، فکان اتی قیصرا لیعینه علی ثار ابیه، (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) فسمع بمراودته ابنته فاهلکه، ففی (شعراء ابن قتیبه): لم یزل امرو القیس یسیر فی العرب یطلب النصر حتی خرج الی الروم و نظرت الیه ابنه قیصر فعشقته، فکان یاتیها و تاتیه فطبن الطماح الاسدی لهما- و کان حجر ابوامری القیس قتل اباه- قوشی به الی الملک فخرج امرو القیس متسرعا، فبعث قیصر فی طلبه رسولا فادرکه دون انقره بیوم و معه حله مسمومه، فلبسها فی یوم صائف فتناثر لحمه و تفطر جسده، و کان یحمله جابر التغلبی فذلک قول امری القی
س: فاما ترینی فی رحاله جابر علی جرح کالقر تخفق اکفانی فیارب مکروب کررت وراءه و عان فککت الغل منه ففدانی اذا المرء لم یخزن علیه لسانه فلیس علی شیء سواه بخزان و قال حین حضرته الوفاه بانقره: رب خطبه محبره و طعنه مسحنفره و جفنه مثعنجره تبقی غدا بانقره و هذا آخر شیء تکلم به ثم مات. و مثله فی الاسلام عمر بن ابیربیعه المخزومی الشاعر، فکانوا یسمونه الفاسق لتعرضه للنساء، ففی (الشعراء): حج عبدالملک فلقیه عمر فقال له عبدالملک: یا فاسق. فقال له: بئست تحیه ابن العم علی طول الشحط. قال: یا فاسق اما ان قریشا تعلم انک اطولها صبوه و ابطاها توبه، الست القائل: و لولا ان تعنفنی قریش مقال الناصح الادنی الشفیق (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) لقلت اذا التقینا قبلینی و لو کنا علی ظهر الطریق و کان یتعرض للنساء و یتشبب بهن، فسیره عمر بن عبدالعزیز الی الدهلک ثم غزا فی البحر فاحرقت السفینه التی کان فیها فاحترق هو و من معه. و قد وصف (علیه السلام) امرا القیس فی روایه ابن درید بذی القروح لما عرفت من لبسه الحله المسمومه و تولیدها فیه القروح. و فی (الاغانی): ارسل القراء الاشراف- و هم سلیمان بن صرد وهانی بن عروه و خالد بن عرفطه و مسروق بن الاجدع- الی لبید: ای العرب اشعر؟ قال: الملک الضلیل ذو القروح. قالوا: من ذو القروح؟ قال: امرو القیس. قول المصنف: (یرید امرو القیس) قال ابن ابیالحدید: قال محمد بن سلام الجمحی فی (طبقات شعرائه): حدث عوانه عن الحسن ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال لحسان: من اشعر العرب؟ قال: الزرق العیون من بنیقیس. قال: لست اسالک عن القبیله، انما اسالک عن رجل واحد. فقال: ان مثل الشعر کناقه نحرت فجاء امرو القیس فاخذ سنامها و اطائبها، ثم جاء المتجاوران من الاوس و الخزرج فاخذا ما و الی ذلک منها، ثم جعلت العرب تمرعها حتی اذا بقی الفرث و الدم جاء عمرو بن تمیم و النمر بن قاسط فاخذاه. فقال النبی (صلی الله علیه و آله): ذاک رجل مذکور فی الدنیا شریف فیها، خامل یوم القیامه معه لواء الشعراء الی النار … (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) قلت: و روی الخطیب فی (تاریخ بغداده) عن عفیف بن معد یکرب قال: کنا عند النبی (صلی الله علیه و آله) فجاء وفد من اهل الیمن فقالوا له: لقد احیانا الله ببیتین من شعر امری القیس. قال لهم: و ما ذاک؟ قالوا: اقبلنا نریدک حتی اذا کنا بموضع کذا و کذا اخطانا الماء فمکثنا لانقدر علیه، فانتهینا الی موضع طلح و ممر، فانطلق کل منا الی اصل شجره لیموت فی ظلها، فبینما نحن فی آخر رمق اذا راکب قد اقبل معتم، فلما رآه بعضنا تمثل: و لما رات ان الشریعه همها و ان بیاضا فی فرائصها دامی تیممت العین التی عند ضارج یفیء علیها الظل عرمضها طامی فقال الراکب: من یقول هذا الشعر؟ قلنا: امرو القیس. قال: هذه و الله ضارح امامکم و قد رای ما بنا من الجهد. فرجعنا الیها فاذا بیننا و بینها نحو من خمسین ذراعا، فاذا هی کما وصف امرو القیس علیها العرمض یفیء علیها الظل. فقال النبی (صلی الله علیه و آله): ذاک مشهور فی الدنیا خامل فی الاخره، مذکور فی الدنیا منسی فی الاخره، یجیء یوم القیامه معه لواء الشعراء یقودهم الی النار. رواه (عیون ابن قتیبه). و قد اشار ابن لنکک الی حدیث النبی (صلی الله علیه و آله) المتقدم فی قوله: اذا خفق اللواء علی یوما و قد حمل امرو القیس اللواء رجوت الله لاارجو سواه لعل الله یرحم من اساء و فی (حیوان الجاحظ): قال خلف الاحمر: لم ار اجمع من بیت لامری القیس: افاد و جاد و ساد و قاد و عاد و زاد و افضل (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) و من بیت له: له ایطلا ظبی و ساقا نعامه و ارخاء سرحان و تقریب تنفل و قالوا: لم نر فی التشبیه کقوله حین شبه شیئین بشیئین فی حالین مختلفین فی بیت واحد: کان قلوب الطیر رطبا و یابسا لدی و کرها العناب و الحشف البالی و فی (الشعراء): سبق امرو القیس الشعراء الی اشیاء ابتدعها و اتبعوه علیها من استیقافه صحبه فی الدیار ورقه النسیب و قرب الماجد و یستحسن من تشبیهه قوله: کان عیون الوحش حول قبابنا و ارحلنا الجزع الذی لم یثقب و قوله: کانی غداه البین لما تحملوا لدی سمرات الحی ناقف حنظل و قد اجاد فی وصف الفرس: مکر مفر مقبل مدبر معا کجلمود صخر حطه السیل من عل له ایطلا ظبی و ساقا نعامه و ارخاء سرحان و تقریب تتفل و فی (تاریخ الیعقوبی): لما بلغ امرو القیس مقتل بنیاسد لابیه- و کان غائبا- جمع جمعا و قصد لهم، فلما کان فی اللیله التی اراد ان یغیر علیهم فی صبیحتها نزل بجمعه ذلک فذعر القطا، فطار عن مجاثمه فمر ببنیاسد، فقالت بنت علباء القائم بامر بنیاسد: ما رایت کاللیله قطا اکثر. فقال علباء: (لو ترک القطا لنام)، فارسلها مثلا و عرف ان جیشا قد قرب منه، فارتحل و اصبح امرو (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) القیس فاوقع بکنانه فاصاب فیهم و جعل یقول: یا لثارات حجر. فقالوا: و الله ما نحن الا من کنانه. فقال: الا یا لهف نفسی بعد قوم هم کانوا
الشفاء فلم یصابوا وقاهم جدهم ببنیابیهم و بالاشقین ما کان العقاب و افلتهن (علباء)جریضا و لو ادرکنه صفر الوطاب و مضی الی الیمن لما لم یکن به قوه علی بنیاسد و من معهم من قیس، فاقام زمانا و کان یدمن مع ندامی له، فاشرف یوما فاذا براکب مقبل، فساله من این اقبلت؟ قال: من نجد. فسقاه مما کان یشرب، فلما اخذت منه الخمره رفع عقیرته و قال: سقینا امرا القیس بن حجر بن حارث کووس الشجا حتی تعوذ بالفهر و الهاه شرب ناعم و قراقر و اعیاه ثار کان یطلب فی حجر و ذاک لعمری کان اسهل مشرعا علیه من البیض الصوارم و السمر ففزع امرو القیس لذلک ثم قال: یا اخا اهل الحجاز من قائل هذا الشعر؟ قال: عبید بن الابرص. قال: صدقت. ثم رکب و استنجد قومه فامدوه بخمسمائه من مذحج، فخرج الی ارض معد فاوقع بقبائل من معد و قتل الاشقر بن عمرو- و هو سید بنیاسد- و شرب فی قحف راسه و قال: قولا لدودان عبید العصا ما غرکم بالاسد الباسل و طلب قبائل معد امرا القیس و ذهب من کان معه و بلغه ان المنذر ملک الحیره قد نذر دمه، فاراد الرجوع الی الیمن فخاف حضر موت و طلبته بنو (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) اسد و قبائل معد، فسار الی سعد الایادی
شاعر فقال: و تشابهت سور القرآن علیکم فقرنتم الانعام بالشعراء
الحلبه: الدفعه من سباق الخیل، و المراد بالقصبه هنا ما تنصب فی السباق، و یاخذها السابق کعلامه علی انه الرابح الفائز.. و سمی امرو القیس بالضلیل، لانه کان اباحیا یستحل جمیع المحرمات کابی نواس. و یقول الامام: ان من شرط التفاضل بین شاعرین ان ینظما فی موضوع واحد تماما کفرسی الرهان یجریان فی میدان واحد، اما اذا نظم احدهما فی معنی، و الثانی فی معنی آخر، فیصعب التفاضل بینهما.. و اذا لم ننظر الی هذا الشرط بعین الاعتبار فامرو القیس هو المقدم. هذا هو المعنی المفهوم من کلام الامام. و لیس من شک ان الشرط الذی ذکره لابد منه للتمییز بین شاعرین او ناثرین فیما یعود الی الفکر و الابداع، و الالهام و الابتکار، اما التفاضل فی الاسلوب و البیان فلا یفتقر الی هذا الشرط، لان فن الاداء و التعبیر یدل بنفسه علی نفسه اینما کان.. بخلاف الفکر و العلم. و بمثال للتوضیح: لا یقال: هذا فی الطب اعلم من ذاک فی الهندسه، و یقال: هذا افصح بیانا و احسن تعبیرا من ذاک حتی و لو کان احدهما طبیبا و الاخر مهندسا. و علیه یکون غرض الامام التفاضل من حیث الفکر و الالهام لا من حیث التعبیر و البیان.
… الغایه عند قصبتها: الحلبه بالفتح القطعه من الخیل تجتمع للسباق عبر بها عن الطریقه الواحده و القصبه ما ینصبه طلبه السباق حتی اذا سبق سابق اخذه لیعلم انه السابق بلا نزاع و کانوا یجعلون هذا من قصب ای لم یکن کلامهم فی مقصد واحد بل ذهب بعضهم مذهب الترغیب و آخر مذهب الترهیب و ثالث مذهب الغزل و التشبیب و الضلیل من الضلال لانه کان فاسقا
از امام علیهالسلام پرسیدند بزرگترین شعراء کیست آن حضرت (درباره امراءالقیس) فرمود: شعراء نتاختهاند در یک دسته اسبهای گروبری تا پایان کمال آنها نزد ربودن نی گرو شناخته شود (شعر شعراء به یک روش نیست که بتوان یکی را بر دیگری برتری داد) و اگر ناگزیر بوده و چاره نباشد جز برتری دادن پس پادشاه گمراه برتر است (سیدرضی رحمهالله فرماید:) مراد حضرت از ملک ضلیل امراءالقیس است (و اینکه او را پادشاه خوانده برای خوبی شعر او است، و اینکه او را گمراه خوانده به جهت آن است که کافر و فاسق بوده).
سیدرضی (ره) مینویسد منظور از کلمه ملک (پادشاه) امروالقیس است او سلطان شعر بوده و اینکه حضرت او را گمراه معرفی کرده بخاطر این است که در دوران جاهلیت شعر گفته و قبل از اسلام از دنیا رفته است. امام علیهالسلام به قول ابن ابیالحدید در ماه رمضان شام میخورانید و پس از آن مردم را پند و اندرز میداد. یک شب قبل از آغاز سخنرانی، مردم وارد بحث شعراء شدند و برترین آنها. حضرت سخنرانی را آغاز کرد و آنان را به پرهیزکاری، ادب، صبر و توجه به دین دعوت کرد آنگاه وارد سخن آنان شد و از آنجا که امروالقیس مردی کافر بود، امام (علیه السلام) نخواست نامش را بر زبان آورد بلکه بعنوان ملک گمراه از وی یاد کرد. از آنجا که آغاز رسالت محمد (صلی الله علیه و آله) همراه با هزل، هجر و هتک از طرف شعرای عرب بود خدا به انتقاد از شعراء پرداخته میفرماید: (سفیهان پیروان آنها هستند. مگر نمیبینی از هر دری سخن میگویند (مدح، هجو، غزل، مضحکات، اندرز و … ) و بگفته خود عمل نمیکنند، مگر ایمانداران و نیکوکارانشان … ).
و سئل علیهالسلام، من اشعر الشعرائ؟ فقال علیهالسلام: (ان القوم) ای الشعراء (لم یجروا فی حلبه تعرف الغایه عند قصبتها) الحلبه القطعه من الخیل تجتمع للسباق، و المراد بالحلبه هنا الطریقه الواحده، و القصبه ما یجعلونه فی آخر الغایه، حتی یاخذه السابق، لیعرف، بدون نزاع، انه السابق، و کان الغالب ان یکون الشیء المجعول قصبا، و المراد ان الشعراء مختلفون لم یذهبوا مذهبا واحدا فی الشعر، بل بعضهم اکثر من المدح، و بعضهم اکثر التشبیب، و هکذا (فان کان و لابد) ان ترجح بعضهم علی بعض (فالملک الضلیل) لقب، او لانه کان ضالا (یرید امرء القیس)-.
اللغه: جری الفرس: رکض و عدا. الحلبه: بالفتح اصلها القطعه من الخیل تجتمع للسباق عبر بها عن الطریقه الواحده. القصبه: ما ینصبه طلبه السباق لیاخذه السابق دلیل فوزه. الملک الضلیل: امرو القیس. الشرح: غرضه علیهالسلام ان عاده الشعراء ان یاخذ کل واحد منهم ما یتلائم مع ذوقه فمنهم من یاخذ بالمدیح و آخر بالهجاء و ثالث بالرثاء و هکذا فمع اختلاف توجهاتهم لا نستطیع ان نحکم من هو اشعرهم نعم لو جروا کلهم فی نوع واحد فنظموا مثلا فی المدیح امکن معرفه اشعرهم … و اذا کان و لابد من معرفه اشعرهم مع اختلاف مشاربهم قلنا انه الملک الضلیل و هو امرو القیس فانه من اشدهم فیما قال فی کل الانواع و مختلف الاصناف …
«و از او درباره شاعرترین شاعران پرسیدند، آن حضرت علیه السّلام چنین فرمود: آنان در میدانی که آن را نهایتی بود نتاخته اند تا خط پایانش شناخته شود و اگر به ناچار در این باره باید داوری کرد، پادشاه بسیار گمراه است.» گوید: مقصودش امرؤ القیس است.
ابن ابی الحدید در شرح این سخن نخست مطلبی را از امالی ابن درید نقل می کند که متضمن گفتگوی امیر المؤمنین علیه السّلام با اصحابش در این باره است و سپس بحثی در هیجده صفحه در مورد اختلاف دانشمندان در برتری دادن شاعری به شاعر دیگر آورده است که بحثی ادبی است. ابن ابی الحدید در ادامه گفتار ابو الفرج اصفهانی را در کتاب الاغانی نقل کرده است و سپس سخنانی از ابن سلّام و احنف را آورده است که هر یک یکی از شاعران را بر دیگری ترجیح داده اند، ضمن بحث خود روایاتی هم آورده است که به ترجمه یکی بسنده می شود.
عوانة از حسن بصری نقل می کند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به حسان بن ثابت فرمود: شاعرترین عرب کیست؟ گفت: کمبود چشمان قبیله بنی قیس. فرمود: در مورد قبیله از تو نپرسیدم بلکه در مورد یک مرد از تو پرسیدم. گفت: ای رسول خدا، مثل شعر و شاعران مثل ناقه ای است که او را کشته باشند و امرؤ القیس بن حجر خود را رسانده و کوهان و همه گوشتهای خوب آن را برای خود برداشته است پس از او افرادی از قبیله های اوس و خزرج آمده اند و دیگر قسمتهای درخور آن را برداشته اند و دیگر اعراب آمده اند و لاشه آن را پاره پاره کرده و برگرفته اند تا آنجا که فقط چرک و خون باقی ماند، آن گاه عمرو بن تمیم و نمر بن قاسط آمدند و آن را برداشتند. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «آن مرد - امرؤ القیس- در این دنیا مردی نامور و به ظاهر شریف است ولی در قیامت سخت گمنام است و پرچم شاعران به سوی دوزخ بر دوش اوست.»
ابن ابی الحدید سپس می گوید: اینکه امیر المؤمنین علیه السّلام درباره امرؤ القیس «الملک الضلّیل» فرموده است به سبب آن است که او در شعر خود انواع فسق و تباهی را آشکارا بیان کرده است و ضلیل صیغه مبالغه است. آن گاه نمونه هایی از اشعار امرؤ القیس را که در آن به تبهکاری و تجاوزهای جنسی خود اقرار کرده است آورده است.
وَ سُئِلَ مَنْ أَشْعَرُ الشُّعَرَاءِ،
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ الْقَوْمَ لَمْ یَجْرُوا فِی حَلْبَهٍ تُعْرَفُ الْغَایَهُ عِنْدَ قَصَبَتِهَا،فَإِنْ کَانَ وَ لَا بُدَّ فَالْمَلِکُ الضِّلِّیلُ (یرید امرؤ القیس).
از امام علیه السلام پرسیدند:برترینِ شعرای عرب کیست؟
امام علیه السلام فرمود:
شاعران همه یک روش نداشتند و در یک میدان به مسابقه نپرداختند تا پیشگام آنها مشخص شود و اگر ناگزیر باید به این سؤال پاسخ داد باید گفت:برترین آنها همان سلطان گمراه بود.<a href=
Imām Ali ibn Abū Tālib was asked who the greatest poet was.
He said: “Any group of them that did not proceed on the same lines in such a way that we can know the height of their glory, but if it has to be done, then it is “al-Malik ad-Dillīl “الملک الضلیل“.{This means that a comparison can be made among the poets when their imagination runs in the same direction. But when one's expression differs from that of another, and when one's style varies from that of another, it is difficult to decide who is defeated and who wins. Consequently, from various considerations, one is preferred over another, and someone is considered greater for one consideration, while the other wins due to the other consideration, as the famous saying goes: “The greatest poet of Arabia is Imri’ul-Qays ibn Hajar ibn al-Hārith ibn 'Amr al-Kindi (c. 501 – 540 A.D.), the king who lost his kingdom, when he rides, al-A'shā (namely Maymūn ibn Qays ibn Jandal ibn Sharaheel who belonged to the tribe of Bakr ibn Wā'il; his date of birth is unknown and he died in 7 A.H./ 628 A.D.) when he is eager for something, and an-Nabighah (the genius] (al-Dhubyani, namely Ziyād ibn Mu'āwiyah ibn Dabab ibn Jābir; his date of birth is unknown and he died in 605 A.D.) when he is terrified.” Nevertheless, despite this categorization, Imri’ul-Qays is held in high esteem among the poets of the first era because of the beauty of his imagery, the excellence of his description, inimitable similes and rare metaphors, although many of his couplets are below moral and ethical standards and speak of obscene or promiscuous subject-matters. But in spite of this obscenity and promiscuity, the greatness of his art cannot be denied. An artist looks at a poetic production from the point of view of art, ignoring the other elements which do not affect art.}
Sayyid ar-Radi says, “Amīr al-Mu'minīn here is referring to Imri’ul Qays, the poet.“
وَ قَالَ علیه السلام أَلَا حُرّ یَدَعُ هَذِهِ اللّمَاظَةَ لِأَهلِهَا إِنّهُ لَیسَ لِأَنفُسِکُم ثَمَنٌ إِلّا الجَنّةَ فَلَا تَبِیعُوهَا إِلّا بِهَا
ترجمهها:
(اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: آیا آزاد مردی نیست که این لقمه جویده حرام دنیا را به اهلش واگذارد؟ همانا بهایی برای جان شما جز بهشت نیست، پس به کمتر از آن نفروشید !
آیا آزادهای نیست که این خرده طعام مانده در کام- دنیا- را بیفکند و برای آنان که در خورش هستند نهد؟. جانهای شما را بهایی نیست جز بهشت جاودان پس مفروشیدش جز بدان.
که در آخر عمر بدانید که مردار از میگذارد این سرا را همچو بقیه طعام برای اهل آن بدرستی که نیست مر نفسهای شما را بهائی مگر بهشت پس مفروشید آنرا مگر بآن
و فرمود (علیه السلام): آیا آزاده ای نیست که این ته مانده غذای در دهن مانده را برای آنان که در خور آن هستند، بیفکند. هر آینه نفسهای شما را بهایی جز بهشت نیست، پس خود را جز به آن بها مفروشید.
و آن حضرت فرمود:آیا آزاد مردی نیست که این نیم خورده دنیا را به اهل دنیا واگذارد؟! برای وجود شما قیمتی جز بهشت نیست،آن را جز به بهشت نفروشید .
شروح:
و اللماظه فی الاصل ما یلقی فی الفم من الطعام و کنی بذلک ههنا عن الدنیا لحقارتها و قله قدرها. و روی: هذه المماطه و المطیطه: الماء الخاثب فی اسفل الحوض و مطه یمطه ای مده، و المطیطاء بضم المیم ممدودا: التبختر و مد الیدین فی المشی. و فی الحدیث: اذا مست امتی المطیطا یوخذ منهم فارس و الروم کان باسهم بینهم. و اشتقاق المماطه یجوز من جمیعها.
اللماظه: ما یبقی فی الفم من الطعام، عنی بها زخارف الدنیا فانها شبه اللماظه لا اعتداد بها للعارفین. (لیس لانفسکم ثمن الا الجنه). من قوله تعالی: ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه.
لماظه، به ضم لام: باقی مانده عذا در دهان، (آیا از آزادگی نیست که این تهماندهی غذای دهان را به اهلش واگذارید؟ برای جانهای شما بهایی جز بهشت نمیباشد پس آنهارا جز به این بها نفروشید). این کلمه (لماظه) به اعتبار کمارزشی و ناچیزی دنیا، استعاره از دنیاست. امام (علیه السلام) به ترک دنیا دعوت کرده و سپس به وسیلهی قیاس مضمری از آن جدا ساخته است که صغرای قیاس، عبارت: فانه … است، و این سخن نظیر قول خدای تعالی است: ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه. و کبرای مقدر آن نیز چنین است: و هر چه اینطور باشد بهای جان شما جز آن چیزی نیست بنابراین جان خود را به چیزی جز آن نفروشید.
وَ قَالَ ع:أَلاَ حُرٌّ یَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ لِأَهْلِهَا إِنَّهُ لَیْسَ لِأَنْفُسِکُمْ ثَمَنٌ إِلاَّ اَلْجَنَّةَ فَلاَ تَبِیعُوهَا إِلاَّ بِهَا .
اللماظة بفتح اللام ما تبقی فی الفم من الطعام قال یصف الدنیا لماظة أیام کأحلام نائم.
و لمظ الرجل یلمظ بالضم لمظا إذا تتبع بلسانه بقیة الطعام فی فمه و أخرج لسانه فمسح به شفتیه و کذلک التلمظ یقال تلمظت الحیة إذا أخرجت لسانها کما یتلمظ الآکل.
و قال ألا حر مبتدأ و خبره محذوف أی فی الوجود و ألا حرف قال ألا رجل جزاه الله خیرا یدل علی محصلة تبیت.
ثم قال إنه لیس لأنفسکم ثمن إلا الجنة فلا تبیعوها إلا بها من الناس من یبیع نفسه بالدراهم و الدنانیر و من الناس من یبیع نفسه بأحقر الأشیاء و أهونها و یتبع هواه فیهلک و هؤلاء فی الحقیقة أحمق الناس إلا أنه قد رین علی القلوب فغطتها الذنوب و أظلمت الأنفس بالجهل و سوء العادة و طال الأمد أیضا علی القلوب فقست و لو أفکر الإنسان حق الفکر لما باع نفسه إلا بالجنة لا غیر
(و قال علیهالسلام: الا حر یدع هذه اللماظه) بدانکه مرد آزاد، میگذارد این سرا را که همچو بقیه طعام است در دهان (لاهلها) برای اهل آن از غافلان استعاره فرموده لفظ (لماظه) را از برای دنیا به اعتبار حقارت و بیاعتباری آن (انه لیس لانفسکم ثمن) به درستی که نیست مر نفسهای شما را بهایی (الا الجنه) مگر بهشت پاکیزهسرشت کقوله تعالی (ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه) (فلا تبیعوها الا بها) مفروشید آن نفسها را مگر به آن بهاء
(لماظه) بقیه طعام که در دهان ماند دنیا را (لماظه) گفت از غایت استحقار. فرمود آیا نیست آزادمردی که رها کند این دنیای حقیر را به اهلش. یعنی لئیمان که جویندگان ویاند، به درستی که نیست مر نفسهای شما را قیمتی که به آن بفروشید خود را مگر (بهشت) پس مفروشید نفسهای خود را مگر به بهشت.
و قال علیهالسلام: «الا حر یدع هذه اللماظه لاهلها؟ انه لیس لانفسکم ثمن الا الجنه، فلا تبیعوها الا بها.» یعنی و گفت علیهالسلام که آیا نیست آزادمردی که واگذارد این بقیهی طعام جاییده شده را که دنیا باشد، از برای اهلش که کفار باشند؟ به تحقیق که نیست از برای نفس شما قیمتی مگر بهشت، پس نفروشید نفسهای شما را مگر به بهشت، یعنی به جهنم نفروشید.
اللغه: (اللماظه) بضم اللام: ما یبقی فی الفم الطعام، و قال فی الشرح المعتزلی: اللماظه بفتح اللام: ما تبقی فی الفم من الطعام قال یصف الدنیا: لماظاه ایام کالحلام نائم. و لمظ الرجل یلمظ بالفم لمظا اذا تتبع بلسانه بقیه الطعام فی فمه و اخرج لسانه به شفتیه. الاعراب: الاحر مبتدء و خبره محذوفای فی الوجود، و الا، حرف التنبیه. المعنی: شبه (علیه السلام) الدنیا بما فیها من المتاع و المشتهیات بما یبقی من الطعام فی الفم و کفی بهذا التشبیه بیانا لحقارتها و اظهارا لتنفر عنها، ثمعظم نفس الانسان الی حیث لا ثمن لها الا الجنه و انه لا ینبغی بیعها بما فی الدنیا من المال و الجاه کما قال الله تعالی: الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه 111- التوبه. الترجمه: فرمود: آیا آزادهای نیست که این بن دندانی را برای اهلش رها کند؟ راستش اینست که برای جان شماها بهائی نیست مگر بهشت، آنرا نفروشید مگر ببهشت.
(الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) فی (الصحاح): اللماطه- بالضم- ما یبقی فی الفم من الطعام و منه قول الشاعر یصف الدنیا (لماظه ایام کاحلام نائم). و دعها الحر، و لذا قال له الحسین علیهالسلام: ما اخطات امک حیث سمتک حرا، انت حر فی الدنیا و الاخره. و فی (غایه السوول): نقل ان امیرالمومنین علیهالسلام رای جابر الانصاری یتنفس الصعداء فقال علیهالسلام له: علام تنفسک، اعلی الدنیا؟ قال: نعم، فقال علیهالسلام: ملاذ الدنیا سبعه: الماکول، و المشروب، و الملبوس، و المنکوح، و المرکوب، و المشموم، و المسموع، فالذ الما کولات، العسل و هو بصاق من ذبابه، و اجل المشروبات المائ، و کفی باباحته سیاحته علی وجه الارض، و اعلی المرکوبات الخیل، و هی قواتل، و اجل المشمومات المسک، و هو دم من سره دابه، و اجل المسموعات الغنائ، و الترنم، و هو اثم، فما هذه صفته لم یتنفس علیه عاقل! قال جابر: فو الله ما خطرت الدنیا بعد علی قلبی. و کان علیهالسلام یقول: و هو سید الاحرار و امیر الفتیان: الدنیا عندی بمنزله عرق خنزیر فی ید مجذوم. (الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) انه لیس لانفسکم ثمن الا الجنه فلا تبیعوها الا بها کان علیهالسلام یقول: اذا حضرت بلیه فاجعلوا اموالکم دون انفسکم، و اذا نزلت نازله فاجعلوا انفسکم دون دینکم، اعلموا ان الهالک من هلک دینه، و الحریب من سلب دینه، الا و انه لا فقر بعد الجنه، و لا غنی بعد النار. و فی (الطبری): لما زحف ابن سعد یوم عاشوراء الی الحسین علیهالسلام قال له الحر: امقاتل انت هذا الرجل؟ قال ای: و الله- الی ان قال- فاخذ الحر یدنو من الحسین علیهالسلام قلیلا قلیلا فقال له رجل من قومه یقال له مهاجر بن اوس: اترید ان تحمل؟ فسکت و اخذه مثل العرواء فقال له المهاجر: ان امرک لمریب، و الله ما رایت منک فی موقف قط مثل شیء اراه الان! و لو کان قیل لی من اشجع اهل الکوفه ما عدوتک، فما هذا الذی اری منک؟ قال: انی و الله اخیر نفسی بین الجنه و النار، و و الله لا اختار علی الجنه شیئا و لو قطعت و حرقت، ثم ضرب فرسه و التحق بالحسین علیهالسلام.
اللماظه- بضم اللام- کما فی مجمع البحرین للطریحی هی بقیه الطعام فی الفم، و المراد بها هنا الدنیا، و المعنی لا تعملوا للدنیا وحدها، و تهملوا العمل للجنه، و اعملوا لهما معا، و لا تتعرضوا بمعصیه الله لغضبه، و اعتصموا بطاعته یدخلکم جنات تجری من تحتها الانهار.
… هذه اللماظه لاهلها: اللماظه بالضم بقیه الطعام فی الفم یرید بها الدنیا ای لا یوجد حر یترک هذا الشیء الدنییء لاهله
امام علیهالسلام (در ترغیب به دوری از دنیا) فرموده است: آیا آزاد مردی نیست که این ته مانده طعام در دهان (دنیای پست) را برای اهلش (کفار و منافقین) رها کند؟ برای نفسهای شما بهایی جز بهشت نمیباشد پس آنها را جز به آن بها نفروشید.
عدهای خود را به لذت زودگذر دنیا میفروشند، وقت، جان، مال همه و همه را در راه لذت میدهند گو اینکه لذت واقعی یافت نمیشود اما دانایان چشم از همه این لذتهای فریبنده و زودگذر میپوشند و به نتیجه کار خود توجه میکنند. ثمره لذت دنیاطلبان، سرانجام، خواب، توالت و عمل زناشوئی است که پس از لحظاتی تمام میگردد، پس وقت، ثروت و جان را دادهاند و چیزی خریدهاند که خیلی زود از دست میرود، تنها بهشت است که وقتی خریداری شد ابدی است و لذتهایش دائم. خدا در مذهب بنیاسرائیل که به دنیا توجه کردند و از آخرت چشم پوشیدند میفرماید: (اینها کسانی هستند که دنیا را به آخرت خریدند، نه عذابشان کم میشود و نه یاری داده میشوند.)
و قال علیهالسلام: (الا حر) ای الا یوجد شخص حر، خرج من قید الشهوات، لا کالسائرین الذین هم عبید شهواتهم (یدع هذه اللماظه) هی بقیه الطعام فی الفم، و المراد بها هنا، الدنیا- تحقیرا لها- (لاهلها) ای یترک الدنیا، لاهل الدنیا (انه لیس لانفسکم ثمن الا الجنه فلا تبیعوها الا بها) لاکمن یبیع نفسه بالدنیا فیخسر الدنیا و الاخره.
اللغه: اللماظه: ما یبقی من الطعام فی الفم یرید بذلک الدنیا. الشرح: شبه الامام الدنیا لحقارتها بما تبقی فی الفم من الطعام ثم نبه الی عظمه نفس الانسان و ان علیه ان لا یبیعها بالدنیا و ما فیها لانها اغلی منها و ان هذه النفس لا یعادلها الا الجنه کما قال تعالی: (ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه … ).
«آیا آزاده ای نیست که این خرده خوراک - یعنی دنیا- را برای اهل آن وانهد همانا که برای جانهای شما بهایی جز بهشت نیست، و آن را جز به آن مفروشید.»
[[و قال علیهالسلام ]]
أَ لَا حُرٌّ یَدَعُ هذِهِ اللُّمَاظَهَ لِأَهْلِهَا؟ إِنَّهُ لَیْسَ لِأَنْفُسِکُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّهَ، فَلاَ تَبِیعُوهَا إِلَّا بِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
آیا آزادمردی پیدا نمیشود که این تهمانده غذا را به اهلش واگذارد؟ بدانید وجود شما بهایی جز بهشت ندارد آن را به چیزی جز بهشت نفروشید.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب تنها منابع دیگری که برای این کلام حکیمانه ذکر می کند مجمع الامثال میدانی و غررالحکم آمدی است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۳).)
تنها بهای وجود انسان
امام علیه السلام با تعبیر گویایی اشاره به بیارزش بودن مواهب مادی و دنیوی و پرارزش بودن وجود انسان میفرماید:«آیا آزاد مردی پیدا نمیشود که این تهمانده غذا را به اهلش واگذارد؟ بدانید وجود شما بهایی جز بهشت ندارد آن را به چیزی جز بهشت نفروشید»؛ (أَ لَا حُرٌّ یَدَعُ هذِهِ اللُّمَاظَهَ لِأَهْلِهَا؟ إِنَّهُ لَیْسَ لِأَنْفُسِکُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّهَ،فَلاَ تَبِیعُوهَا إِلَّا بِهَا).
«لماظه» که غالب شارحان نهجالبلاغه به ضم لام ذکر کردهاند و تنها بعضی به فتح لام نوشتهاند به معنی باقی مانده غذا در دهان است که انسان پس از فروبردن لقمه با زبان خود آن را از اطراف دهان جمع میکند و فرو میبرد و گاه زبانش را بر لبها میکشد که اگر چیزی از غذا مانده آن را نیز جمع کند،و این تشبیه بسیار گویایی است که امام علیه السلام درمورد بیارزش بودن مواهب مادی دنیا فرموده است.
اشاره به اینکه اقوام زیادی به این دنیا آمدهاند و از مواهب آن بهره بردهاند و غذاهای آن را خوردهاند گویا تهمانده آن به شما رسیده است،اصل آن ارزشی نداشته تا چه رسد به تهمانده آن.
تعبیر به«حر»اشاره به این دارد که تنها آزادگان میتوانند خود را از قید و بند دنیای مادی رها سازند ولی آنها که اسیر شهوات و زرق و برقها هستند هرگز نمیتوانند بهآسانی خود را از عشق به دنیا رها سازند و برای رسیدن به آن دست به هر کاری میزنند.
تعبیر «لاهلها» (برای اهل دنیا) اشاره به این است که افراد کوتهفکر و بیهمتی هستند که گوهر گرانبهای روح و جان انسانی را به متاعی قلیل و مال و مقام بیارزش میفروشند؛دنیا را برای آنها واگذارند.
شک نیست که هرگز منظور امام علیه السلام ترک سعی و تلاش برای زندگانی آبرومندانه و کفاف و عفاف نیست چراکه بدون چنین زندگیای انسان حریت و آزادی ندارد و ناچار میشود تن به ذلت وابستگی به دیگران بدهد و همچنین جوامع فقیر و نیازمند که همواره وابسته و ذلیل در چنگال دیگراناند بلکه منظور غرق شدن در مواهب مادی و فروختن شرافت انسانی خود برای بهدست آوردن مال و مقام دنیاست.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن و برای تکمیل آن میفرماید:به یقین برای وجود و جان شما بهایی جز بهشت وجود ندارد آن را به غیر بهشت نفروشید.
بهشت یعنی کانون رحمت الهی،آنجا که همه مواهب مادی و معنوی جمع است و زشتیهای دنیا و آسیبهایش به آنجا راه ندارد بهشت یعنی کانون رضا و خشنودی پروردگار،مرکز پاکان و نیکان و عالمان و مجاهدان و شهیدان گرانقدر.بهشت یعنی محلی که پذیرایی کنندگانش فرشتگان والامقام الهی هستند و همنشینانش انبیا و اولیای الهی.بهشت یعنی پیوستن به ابدیت قرب خداوند و بهرهگیری از انواع جمال و جلال پروردگار.بهشت یعنی جایی که حتی یک کلام رکیک بر زبان کسی جاری نمیشود« لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْواً وَ لَا تَأْثِیماً*إِلَّا قِیلاً سَلَاماً سَلَاماً ».آری وجود انسان آنچنان پرارزش است که اگر تمام دنیای مادی را بخواهیم با آن موازنه کنیم برابری ندارد.
در روایت معروف هشامیه امام کاظم علیه السلام همین نکته بهشکل دیگری بیان شده است آنجا که میفرماید:
«إِنَّ أَعْظَمَ النَّاسِ قَدْراً الَّذِی لَایرَی الدُّنْیا لِنَفْسِهِ خَطَراً أَمَا إِنَّ أَبْدَانَکُمْ لَیسَ لَهَا ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّهُ فَلَا تَبِیعُوهَا بِغَیرِهَا؛ گرانقدرترین مردم کسی است که دنیا را ارزشی برای وجود خودنمیشمرد.آگاه باشید! که وجود شما بهایی جز بهشت ندارد پس آن را به غیر بهشت نفروشید».(کافی، ج ۱، ص ۱۹، ح ۱۲.)
1-هدف امام علیه السلام از نکوهش دنیا
بارها گفتهایم که اگر در آیات و روایات اسلامی نکوهش دنیا میشود و سخن از بیارزش بودن آن به میان میآید هدف این نیست که مسلمین را به ترک دنیا و زندگی آمیخته با رهبانیت سوق دهند بلکه بهسبب این است که غالب انسانها بهطور طبیعی تمایل فوقالعادهای به مظاهر مادی دنیا دارند و شبیه وسیله نقلیهای هستند که در سراشیبی قرار گرفته که اگر بخواهند نیروی محرک آن را تشدید کنند خطر سقوط،حتمی است.در اینجا باید راننده ماهر از عامل بازدارندهای استفاده کند تا وسیله نقلیه از کنترل او خارج نشود.
اضافه بر این،در عصر امیرمؤمنان علیه السلام و همچنین ائمه هدی علیهم السلام فتوحات اسلامی سبب انتقال غنائم فراوانی به داخل سرزمینهای اصلی یعنی حجاز و عراق و شام شده بود و به همین دلیل گروهی به عیش و نوش و مسابقه در تجملپرستی روی آورده بودند؛در اینجا لازم بود به آنها پیدرپی هشدار داده شود تا خود را به زخارف دنیا نفروشند و غرق در مادیات نشوند و خدا و دین را فراموش نکنند.
در حدیثی که مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی از امیرمؤمنان علیه السلام نقل کرده است میخوانیم:
«فَارْفُضِ الدُّنْیا فَإِنَّ حُبَّ الدُّنْیا یعْمِی وَ یصِمُّ وَ یبْکِمُ وَ یذِلُّ الرِّقَابَ؛ دنیا را رها کن چراکه عشق به دنیا انسان را کور و کر و گنگ میکند و او را ذلیل میسازد».( کافی، ج ۲، ص ۱۳۶، ح ۲۳.)
در کتاب غررالحکم از همان حضرت نقل شده که فرمود:
«حُبُّ الدُّنْیا یفْسِدُ الْعَقْلَ وَ یصِمُّ الْقَلْبَ عَنْ سَمَاعِ الْحِکْمَهِ وَ یوجِبُ أَلِیمَ الْعِقَابِ؛ حب دنیا عقل و خرد را فاسد و قلب را دربرابر شنیدن گفتار حکمتآمیز کر میکند و موجب کیفرهای دردناک میشود».(غررالحکم، ح ۸۵۷.)
2-ارزش وجود انسان
انسان سرمایهای در اختیار دارد که بسیار پرارزش است و این سرمایه همان روح الهی و نفس شریف انسانی و عمری است که خدا در دنیا به او ارزانی داشته است.
همان گوهر شریفی که فرشتگان در برابر آن سجده کردند و بهسبب آن، خداوند مقام خلیفه اللهی به بشر داد.
این سرمایه را با هیچ ارزش مادی و دنیوینمیتوان برابر ساخت.حتی اگر تمام دنیای مادی را با آن همه ثروت و مقام و وسیله رفاهی و زرق و برق به انسان بدهند و روح الهیاش را از او بگیرند گرفتار خسران شدیدی شده است.
و همانگونه که امام علیه السلام در گفتار حکیمانه بالا فرمود،هیچ ثمن و بهایی جز بهشت برین و قرب پروردگار نمیتواند در برابر آن قرار گیرد.
قرآن مجید نیز به این معنا اشاره کرده آنجا که میفرماید:« إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقّاً فِی التَّوْرَاهِ وَ الْإِنجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفَی بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُمْ بِهِ وَ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ »؛خداوند از مؤمنان،جانها و اموالشان را خریداری کرده،که (در برابرش) بهشت برای آنان باشد؛(به اینصورت که) در راه خدا پیکار میکنند،میکشند و کشته میشوند؛این وعده حقّی است بر او،که در تورات و انجیل و قرآن ذکر فرموده؛و چه کسی از خدا به عهدش وفادارتر است؟! اکنون بشارت باد بر شما،به داد و ستدی که با خدا کردهاید؛و این است آن پیروزی بزرگ!».(توبه، آیه ۱۱۱.)
ولی افسوس که بسیاری قدر این سرمایه بزرگ را نمیشناسند و آن را به بهای ناچیزی به مصداق« وَ یشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً »میفروشند.
میگویند:یکی از گرانبهاترین گوهرهای دنیا گوهری بود که یکی از گردشگران آفریقا آن را در دست کودکانی دید که در کوچه و بازار با آن بازی میکردند.چیز کمی به آنها داد و آن را گرفت.کودکان خوشحال بودند ولی نمیدانستند چه گوهر عظیمی را از دست دادهاند.حال دنیاپرستانی که خود را به ارزشهای قلیل جهان میفروشند حال همان کودکان است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Is there no free man who can leave this chewed morsel (of the world) to those who like it? Certainly, the only price for your souls is Paradise. Therefore, do not sell your soul except for Paradise.”
وَ قَالَ علیه السلام مَنهُومَانِ لَا یَشبَعَانِ طَالِبُ عِلمٍ وَ طَالِبُ دُنیَا
ترجمهها:
(اخلاقی، اقتصادی) و درود خدا بر او، فرمود: دو گرسنه هرگز سیر نشوند: جوینده علم و جوینده مال .
دو آزمندند که سیر نشوند. آن که علم آموزد، و آن که مال اندوزد.
و فرمود (علیه السلام): دو گرسنه اند که هیچگاه سیر نشوند: طالب علم و طالب دنیا.
و آن حضرت فرمود:دو گرسنهاند که سیر نمیشوند:طالب علم و طالب دنیا .
شروح:
نهم: علاقهی زیاد به خوردن، (دو گرسنهاند که هرگز سیر نمیشوند، خواهان دانش و خواستار دنیا). این کلمه (نهم) استعاره برای شدت علاقه و حرص دانشجو بر دانش و خواستن صاحب دنیا، آورده شده است، و همچنین صفت سیر نشدن برای ایشان استعاره است، و این سخن از رسول خدا نیز روایت شده است: (منهومان لا یشبعان: منهوم بالمال و منهوم بالعلم.)
وَ قَالَ ع:مَنْهُومَانِ لاَ یَشْبَعَانِ طَالِبُ عِلْمٍ وَ طَالِبُ دُنْیَا .
تقول نهم فلان بکذا فهو منهوم أی مولع به و هذه الکلمة
مرویة عن النبی ص منهومان لا یشبعان منهوم بالمال و منهوم بالعلم.
و النهم بالفتح إفراط الشهوة فی الطعام تقول منه نهمت إلی الطعام بکسر الهاء أنهم فأنا نهم و کان فی القرآن آیة أنزلت ثم رفعت لو کان لابن آدم وادیان من ذهب لابتغی لهما ثالثا و لا یملأ عین ابن آدم إلا التراب و یتوب الله علی من تاب.
فأما طالب العلم العاشق له فإنه لا یشبع منه أبدا و کلما استکثر منه زاد عشقه له و تهالکه علیه مات أبو عثمان الجاحظ و الکتاب علی صدره.
و کان شیخنا أبو علی رحمه الله فی النزع و هو یملی علی ابنه أبی هاشم مسائل فی علم الکلام و کان القاضی أحمد بن أبی دواد یأخذ الکتاب فی خفه و هو راکب فإذا جلس فی دار الخلیفة اشتغل بالنظر فیه إلی أن یجلس الخلیفة و یدخل إلیه و قیل ما فارق ابن أبی دواد الکتاب قط إلا فی الخلاء و أعرف أنا فی زماننا من مکث نحو خمس سنین لا ینام إلا وقت السحر صیفا و شتاء مکبا علی کتاب صنفه و کانت وسادته التی ینام علیها الکتاب
(و قال علیهالسلام: منهومان لا یشبعان) دو پرخور حریصند که سیر نمیشوند اصلا (طالب علم) یکی طلب کننده علم از برای رضای خدا (و طالب دنیا) و دیگری جوینده دنیا.
فرمود: دو حریصند که سیر نمیگردند: یکی طالب علم. و این جوع خاصان است و کاملان، و دیگر طالب دنیا. و این جوع ناقصان است و دنیاپرستان
و قال علیهالسلام: «منهومان لایشبعان: طالب علم و طالب دنیا.» یعنی و گفت علیهالسلام که دو گرسنهاند که سیر نمیشوند: طلبکنندهی علم و طلبکنندهی دنیا.
اللغه: (المنهوم): مفعول ذو النهم: المولع بالشیء یقال هو منهوم بالمال: ای مولع به لا یشبع منه- المنجد. الاعراب: منهومان، مبتدء و لا یشبعان جمله فعلیه صفه له، و طالب علم و طالب دنیا خبر مرکب و یمکن ان یقال: لا یشبعان خبر و بعده بیان، و هل یصح الابتداء بالنکره حینئذ؟! المعنی: لا یشبع طالب العلم لان العلم غذاء للروح لا یوجد ثقلا و لا کسلا و لا ینتهی الی حد، لان فتح کل باب من العلم یوجب الاطلاع علی مجهولات اخر و یحرص طالب العلم علی فهمها، و قد اشتهر ان غایه العلم هو الاعتراف بالجهل و نقل عن سقراط انه قال: تعبت فی تحصیل العلم حتی علمت انی لا اعلم. و اما طالب دنیا فحاله کالمبتلی بمرض الاستسقاء کلما شرب الماء زاد عطشا. الترجمه: فرمود: دو گرسنهاند که سیر نشوند: دانشجو، و دنیاپرست.
اقول: روی الکافی عن سلیم بن قیس عنه (علیه السلام) قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله) (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) منهومان لا یشبعان طالب دنیا و طالب علم، فمن اقتصر من الدنیا علی ما احل الله له سلم، و من تناولها من غیر حلها هلک، الا ان یتوب و یراجع، و من اخذ العلم من اهله و عمل به نجا، و من اراد به الدنیا فهی حظه. منهومان ای: مولعان لا یشبعان و فی الخبر: اربعه لا یشبعن من اربعه: الارض من المطر، و العین من النظر، و الانثی من الذکر، و العالم من العلم. طالب علم روی الخطیب عن عبدالرحمن بن یوسف بن خراش انه شرب بوله فی طلب الحدیث خمس مرات، قال: احسبه فعل ذلک فی السفر عند عدم الماء. و عن محمد بن جعفر بن رمیس القصری قال: بعت صف الحدادین ببغداد بثلاثه آلاف دینار، فانفقتها کلها علی الحدیث. و فی (عیون القتیبی): قیل لبزرجمهر: بم ادرکت ما ادرکت من العلم؟ قال: ببکور کبکور الغراب، و حرص کحرص الخنزیر، و صبر کصبر الحمار. و حکی عن ابیریحان البیرونی: ان بعض العلماء دخل علیه و هو یجود بنفسه، فقال له فی تلک الحال: کیف قلت لی یوما حساب الجدات؟ فقال: افی هذه الحال. فقال: اودع الدنیا و انا عالم بها خیر من ان اخلیها و انا جاهل بها، فذکرها له و خرج، فسمع الصراغ علیه. و قال ابوالجوائز: رویت و ما رویت من الروایه و کیف و ما انتهیت الی نهایه و للاعمال غایات تناهی و ان طالت و ما للعلم غایه (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) و قال ابن ابیالحدید: مات الجاحظ و الکتاب علی صدره، و کان ابوعلی فی النزع و هو یملی علی ابنه ابیهاشم مسائل فی علم الکلام، و کان القاضی احمد بن ابیدواد یاخذ الکتاب فی خفه و هو راکب، فاذا جلس فی دار الخلیفه اشتغل بالنظر فیه الی ان یجلس الخلیفه، و ما فارق الکتاب قط الا فی الخلاء. و اعرف انا فی زماننا من مکث نحو خمس سنین لا ینام الاوقت السحر صیفا و شتاءا مکبا علی کتاب، و کانت و سادته التی ینام علیها الکتاب. و طالب دنیا فی (الکافی) عن ابیجعفر (علیه السلام): مثل الحریص علی الدنیا مثل دوده القز، کلما ازدادت من القز علی نفسها لفا کان ابعد لها من الخروج حلی تموت غما. و عن ابیعبدالله (علیه السلام): مر عیسی علی قریه قد مات اهلها و طیرها و دوابها، فقال: اما انهم لم یموتوا الا بسخط، و لو ماتوا متفرقین لتدافنوا. فقال الحواریون: یا روح الله ادع الله ان یحییهم لنا فیخبرونا ما کانت اعمالهم فنجتنبها. فدعا عیسی ربه، فنودی من الجو نادهم، فقام عیسی باللیل علی شرف من الارض، فقال: یا اهل هذه القریه، فاجابه منهم مجیب: لبیک یا روح الله. فقال: و یحکم ما کانت اعمالکم؟ قال: عباده الطاغوت، و حب الدنیا مع خوف قلیل، و اهل بعید، و غفله فی لهو. فقال: کیف کان حبکم للدنیا؟ قال: کحب الصبی لامه، اذا اقبلت علینا فرحنا، و اذا ادبرت عنا حزنا- الخبر. و قال ابن ابیالحدید: کان فی القرآن آیه انزلت ثم رفعت: لو کان لابن آدم و ادیان من ذهب لا بتغی لهما ثالثا، و لا یملا عین ابن آدم الا (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) التراب، و یتوب الله علی من تاب.
لذه العلم عند اهله تفوق لذه المال. و کان احد العلماء یقول: این الملوک و ابناء مما نحن؟ اما لو فطنوا لنا لقاتلونا علی العم بالسیوف.. و اللذه توجب العشق، و العاشق لا یشبع، و کلما استکثر ازداد تلهفا. اما منهوم المال فقد صوره الرسول الاعظم بابلغ صوره، و هی قوله: لو کان له جبلان من ذهب لتمنی لهم ثالثا.. و ایضا لو ملک الثالث لتمنی الرابع.. لا تشبه الا حفره فی التراب (الهاکم التکاثر حتی زرتم المقابر- 2 التکاثر).
… منهومان لا یشبعان: المنهوم المفرط فی الشهوه واصله فی شهوه الطعام
امام علیهالسلام (درباره خواهان علم و دنیا) فرموده است: دو خورنده هستند که سیر نمیشوند: خواهان علم (که هر چه بر او کشف و هویدا شود باز میخواهد مجهول دیگری را معلوم نماید) و خواهان دنیا (که آنچه از کالای دنیا بیابد باز میخواهد کالای دیگری به دست آورد).
کسی که به چیزی علاقه داشته باشد و به آن عشق بورزد، سرانجام جان خود را روی آن میگذارد، علاقه علم و دانش در نهاد هر کس جای گرفت برای بدست آوردن آن ناراحتیها میکشد. عشق به دنیا هم در قلب هر کس جای گرفت خواه نا خواه همه چیز خود را روی آن میگذارد. عشق به علم بود که حضرت موسی را فرسنگها راه در جستجوی خضر کشاند و عشق به ثروت بود که قارون را سرنگون کرد.
و قال علیهالسلام: (منهومان) المنهوم: المفرط فی الرغبه (لا یشبعان) من مرغوبهما (طالب علم) لا یشبع من العلم (و طالب دنیا) لا یشبع منها، مهما حصل منها.
اللغه: المنهوم: المفرط فی الشهوه و اصله فی شهوه الطعام. الشرح: المنهوم هو المفرط فی الشهوه و من کان اکولا منهوما للطعام لابد و ان یشبع اذ البطن له مقدار لا یسع غیره و اما طالب العلم و المنهوم به فانه کلما غرف منه انفتحت الابواب امامه و اتسعت آفاته و لم ینته من العلم الی آخر عمره بل یموت و تبقی فی نفسه غصه العلم و طلبه و الحصول علی المعرفه و کذلک طالب الدنیا فانه کلما اتسعت ممتلکاته و ثروته اتسعت آماله و اخذ یطلب المزید منها و یخرج من الدنیا و تبقی عینه فیها …
«دو آزمند سیری نمی پذیرند: دانش جوی و دنیا جوی.»
ابن ابی الحدید در شرح این سخن پس از توضیح درباره لغت منهوم می گوید: این سخن از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به این صورت نقل شده است که «دو آزمند سیری نمی پذیرند، آزمند مال و آزمند دانش.» و آیه ای در قرآن بوده که سپس تلاوت آن منسوخ شده است که چنین بوده است: «اگر آدمی زاده را دو دره زر باشد در جستجوی دره سوم است و چشم آدمی زاده را چیزی جز خاک انباشته نمی سازد و هر کس توبه کند خدای توبه او را می پذیرد.»
سپس می گوید: کسی که طالب علم و عاشق آن است هرگز از آن سیر نمی شود و هر چه افزون فرا گیرد عشق او افزون می شود و خود را در آن راه تا پای جان می برد.
ابو عثمان جاحظ در حالی مرد که کتاب روی سینه اش بود. شیخ ما ابو علی که خدایش رحمت کناد، در حال احتضار و جان کندن مسائلی از علم کلام را به پسرش ابو هاشم املا می کرد. قاضی احمد بن ابی داود در حالی که سوار می شد در کفش خود کتاب می نهاد و چون در دربار خلیفه می نشست تا خلیفه نیامده بود به مطالعه آن می پرداخت و گفته شده است که ابن ابی داود از کتاب جز به هنگام قضای حاجت جدایی نداشت. و من به روزگار خود کسی را می شناسم که پنج سال متوالی در تابستان و زمستان جز اندکی به هنگام سحر نخفته است و همواره متوجه و افتاده بر روی کتاب بود تا کتابی را تصنیف کند و بالش او که سر بر آن می نهاد کتاب بود.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَنْهُومَانِ لَا یَشْبَعَانِ:طَالِبُ عِلْمٍ وَ طَالِبُ دُنْیَا.
امام علیه السلام فرمود:
دو گرسنهاند که هرگز سیر نمیشوند:طالب علم و طالب دنیا.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در کتاب مصادر بعد از آن که این کلام نورانی را از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید از پیامبراکرم نیز نقل می کند می افزاید: کلینی نیز آن را در کتاب کافی از سلیم بن قیس هلالی نقل می کند که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: از پیامبر اکرم شنیدم که می فرمود: «منهومان لا یشبعان طالب دنیا وطالب علم» و سپس آن را از صدوق به سندش از امام صادق علی نقل می کند و ابن عبد ربه نیز آن را در عقد الفرید از ابن عباس ذکر کرده و روشن است که همه آنها به ریشه وحی الهی باز می گردد. (مصادر نهج البلاغه،ج ۴، ص ۳۱۳))
دو کس هرگز سیر نمیشوند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو گروه اشاره میکند که هرگز سیر نمیشوند،میفرماید:«دو شخصِ گرسنهاند که هرگز سیر نمیشوند:طالب علم و طالب دنیا»؛ (مَنْهُومَانِ لَا یَشْبَعَانِ:طَالِبُ عِلْمٍ وَ طَالِبُ دُنْیَا).
واژه «منهوم» از ماده«نَهَم»(بر وزن دهن) به معنای سیری ناپذیر بودن و اشتهای شدید به چیزی داشتن است.منهوم به معنای کسی است که اینگونه شده است.
اما اینکه طالبان علم هرگز از طلب علم سیر نمیشوند به این دلیل است که اولاً علم،حد و مرزی ندارد و به فرموده قرآن:« وَ فَوْقَ کُلِّ ذی عِلْمٍ عَلیمٌ ».(یوسف، آیه ۷۶.)
و در جای دیگر تمام معلومات انسان را در مقابل مجهولات،ناچیز میشمارد و میفرماید:« وَ ما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلیلاً ».(اسراء آیه ۸۵.)
و در مورد علم خداوند و حقایق جهان هستی میفرماید:« وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَهٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَهُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ »؛و اگر همه درختان روی زمین قلم شود،و دریا برای آن مرکّب گردد،و هفت دریاچه به آن افزوده شود،اینها همه تمام میشود ولی کلمات خدا پایان نمیگیرد؛خداوند عزیز و حکیم است».(لقمان، آیه ۲۷)
ثانیاً علم،نشاطآور است،روح را صیقل میدهد و در واقع غذای اصلی روح آدمی است و به همین دلیل طالبان علم هرگز از علم سیر نمیشوند بلکه هر مرحلهای را که طی کنند خواهان مرحله بالاتری هستند.
این سخن معروف است که بعضی از بزرگان در عین محرومیت مادی هنگامی که بعضی از مسائل پیچیده علمی را میگشودند به قدری لذت میبردند که میگفتند:«أینَ المُلوک و أبناءُ المُلوکِ من هذه اللذّه؛کجا هستند پادشاهان و شاهزادگان که ببینند چنین لذتی از که ما میبریم».
نیز در زمانهای گذشته بسیاری از دانشمندان تن به مسافرتهای طولانی میدادند که بسیار مشکلآفرین بود تا محضر بعضی از اساتید را درک کنند و حتی گاه به یک روایت از روایات معصومین علیهم السلام برسند.
و اما طالبان دنیا نیز در عشق به دنیا و زرق و برق و مواهب مادی آن آنقدر حرص و ولع دارند که با هیچ چیز سیر نمیشوند و به گفته شاعر:
هفت اقلیم ار بگیرد پادشاه همچنان در بند اقلیمی دگر
میدانیم که جغرافیدانان در گذشته تمام کره زمین را به هفت اقلیم تقسیم میکردند و شاعر به این نکته اشاره میکند که اگر همه زمین را به دنیاپرست بدهند باز هم سیر نمیشود و مایل است دست به کرات آسمانی دیگر بیندازد.
به همین دلیل در حدیث معروفی از امام کاظم علیه السلام آمده است:
«مَثَلُ الدُّنْیا مَثَلُ ماءِ الْبَحْرِ،کُلَّما شَرِبَ مِنْهُ الْعَطْشانُ ازْدادَ عَطَشاً حتَّی یقْتُلَهُ؛ مَثَل دنیا،مَثَل آب دریاست که هرچه انسانِ تشنه از آن بنوشد،عطش او بیشتر میشود،به حدّی که او را میکشد».(تحف العقول، ص ۳۹۶.)
اینگونه افراد که هرگز از دنیا سیر نمیشوند گرفتار بلاهای متعددی خواهند شد.
ازجمله گرفتار طول امل و آرزوهای دور و دراز میشوند و آخرت را بهکلی فراموش میکنند همانگونه که در حدیث معروف نبوی و علوی آمده است:
«أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَینْسِی الْآخِرَهَ» .( کافی، ج ۲، ص ۳۳۵، ح ۳.)
اضافه بر این،آرامش روح و جسم را بهکلی از دست میدهند و اگر روزی بخشی از دنیایشان به خطر بیفتد به زمین و زمان بد میگویند و گاه دست به خودکشی میزنند.
علاوه بر همه اینها چون دنیا،دار مزاحمت است و هر کسی به بیش از حد نیاز خود برسد با خواستههای دیگران مزاحمت دارد،دشمنی و عداوت بسیاری را برای خود میخرد.حسودان نیز اینگونه افراد را راحت نمیگذارند و پیوسته در انتظار زوال نعمت آنها هستند.
ولی آنها که قانعاند و اهل کفاف و عفافاند از همه این آثار سوء و مرگبار در اماناند.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Two greedy persons never get satisfied: a seeker of knowledge and a seeker of this world.
وَ قَالَ علیه السلام الإِیمَانُ أَن تُؤثِرَ الصّدقَ حَیثُ یَضُرّکَ عَلَی الکَذِبِ حَیثُ یَنفَعُکَ وَ أَلّا یَکُونَ فِی حَدِیثِکَ فَضلٌ عَن عَمَلِکَ وَ أَن تتَقّیَِ اللّهَ فِی حَدِیثِ غَیرِکَ
ترجمهها:
(اخلاق اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: نشانه ایمان آن است که راست بگویی، آنگاه که تو را زیان رساند، و دروغ نگویی که تو را سود رساند و آن که بیش از مقدار عمل سخن نگویی، و چون از دیگران سخن گویی از خدا بترسی !.
ایمان آن است که راستی را بر گزینی که به زیان تو بود بر دروغی که تو را سود دهد، و گفتارت بر کردارت نیفزاید و چون از دیگری سخن گویی ترس از خدا در دلت آید.
و فرمود علامة ایمان آنست که اختیار کنی راستی را هنگامی که ضرر رساند تو را بر دروغ گفتن وقتی که نفع رساند بتو و آنکه نباشد در سخن تو زیادتی از دانش تو و آنکه بترسی از خدا در سخن غیر خود
و فرمود (علیه السلام): نشان ایمان این است که راست را برگزینی، هر چند به زیان تو بود، بر دروغی که سود تو در آن است. و گفتارت از علمت افزون نیاید و از خدای بترس هنگامی که سخن از دیگری می گویی.
و آن حضرت فرمود:نشانه ایمان این است که راستی را در جایی که به زیان توست بر دروغی که به سود توست مقدم بداری،و اینکه گفتارت از کردارت بیشتر نباشد،و در سخن گفتن در باره دیگری از خدا پروا کنی .
شروح:
ای لا تقول ما لا تعلم، فمن قال: ما علم فقد ساوی قوله عمله و من قال: ما لا یعلم ففی قوله فضل عن علمه. (ان تتقی الله فی حدیث غیرک). اشاره الی آداب النطق، و ترک معائب الناس.
(نشانهی ایمان آن است که راستگویی را حتی در جایی که برای تو زیان دارد بر دروغگویی سودبخش برگزینی، و دیگر این که گفتارت از حد دانستهات بیشتر نباشد، و دربارهی (غیبت دیگران) نقل حدیث دیگران از خدا بترسی.) امام (علیه السلام) از نشانههای ایمان به سه مورد اشاره کرده است: 1- راست زیانبخش را بر دروغ سودمند- به خاطر علاقه به فضیلت و نپسندیدن دونمایگی- ترجیح دهد. 2- در سخنش چیزی علاوه بر دانستههایش نگوید که همین است عدالت در گفتار و دوری گزیدن از دروغ. 3- در سخن گفت راجع به دیگران خدا را در نظر بگیرد، و با غیبت کردن یا گوش دادن به غیبت دیگران آبروی کسی را به خطر نیندازد، و بعضی گفتهاند:، مقصود امام آن است که در نقل حدیث دیگران، چنانکه هست رعایت امانت کند، و کم و زیاد نکند.
وَ قَالَ ع: [عَلاَمَةُ الْإِیمَانِ]
اَلْإِیمَانُ أَنْ تُؤْثِرَ الصِّدْقَ حَیْثُ یَضُرُّکَ عَلَی الْکَذِبِ حَیْثُ یَنْفَعُکَ وَ أَلاَّ یَکُونَ فِی حَدِیثِکَ فَضْلٌ عَنْ [عِلْمِکَ]
عَمَلِکَ وَ أَنْ تَتَّقِیَ اللَّهَ فِی حَدِیثِ غَیْرِکَ .
قد أخذ المعنی الأول القائل علیک بالصدق و لو أنه أحرقک الصدق بنار الوعید.
و ینبغی أن یکون هذا الحکم مقیدا لا مطلقا لأنه إذا أضر الصدق ضررا عظیما یؤدی إلی تلف النفس أو إلی قطع بعض الأعضاء لم یجز فعله صریحا و وجبت المعاریض حینئذ.
فإن قلت فالمعاریض صدق أیضا فالکلام علی إطلاقه قلت هی صدق فی ذاتها و لکن مستعملها لم یصدق فیما سئل عنه و لا کذب أیضا لأنه لم یخبر عنه و إنما أخبر عن شیء آخر و هی المعاریض و التارک للخبر لا یکون صادقا و لا کاذبا فوجب أن یقید إطلاق الخبر بما إذا کان الضرر غیر عظیم و کانت نتیجة الصدق أعظم نفعا من تلک المضرة.
قال ع و ألا یکون فی حدیثک فضل عن علمک متی زاد منطق الرجل علی علمه فقد لغا و ظهر نقصه و الفاضل من کان علمه أکثر من منطقه قوله و إن تتقی الله فی حدیث غیرک أی فی نقله و روایته فترویه کما سمعته من غیر تحریف
(و قال علیهالسلام: علامه الایمان ان توثر الصدق) نشانه ایمان آن است که اختیار کنی راستی را (حیث یضرک) در جایی که ضرر رساند به تو (علی الکذب حیث ینفعک) بر دروغ بیفروغ در جایی که منعفت رساند به تو (و ان لا یکون فی حدیثک) و آنکه نباشد در سخن تو (فضل من علمک) افزونی از دانش تو یعنی نگویی آن چیز را که ندانی. چه هر که گوید چیزی را که عالم نباشد به او پس قول او فاضل خواهد بود از علم او (و ان تتقی الله) و آنکه بپرهیزی از خدا (فی حدیث غیرک) در سخن کردن تو در حق غیر خودت به غیبت کردن یا شنودن. یا آنکه در روایت و حدیث غیر احتیاط تمام کنی و آنچنانکه هست ادا نمایی بی زیاده و نقصان
فرمود: علامت ایمان آن است که اختیار کنی راستی و صواب را آنجا که ضرر کند تو را بر دروغ و ناصواب آنجا که نفع رساند تو را. و اینکه نبوده باشد در سخن تو زیادتی از علم تو. یعنی به قدر علم خویش سخن گوئی و تکلف در اظهار آنچه ندانی نکنی. و اینکه بترسی از خدای در سخن غیر خود بد مردم نگوئی نشنوی.
و قال علیهالسلام: «علامه الایمان ان توثر الصدق حیث یضرک، علی الکذب حیث ینفعک و ان لا یکون فی حدیثک فضل عن علمک و ان تتقی الله فی حدیث غیرک.» یعنی و گفت علیهالسلام که نشانهی ایمان آن است که تو اختیار کنی راست گفتن را در جایی که راستی ضرر میرساند به تو، بر دروغ گفتن در جایی که دروغ نفع میرساند به تو و اینکه نباشد در خبر دادن تو زیادتی از دانسته شدهی تو، یعنی آنچه را که دانستهای خبر دهی بیزیادتی و اینکه بپرهیزی تو خدا را در خبر دادن و شهادت دادن در حق غیر خود.
المعنی: مقتضی الایمان بالله و انه هو الضار النافع ان لا یتوسل فی جلب النفع الی ما هو مخالف لحکم الله، و حیث ان الله نهی عن الکذب مطلقا فمن یومن بالله تعالی لایکذب لجلب النفع بل یلازم الصدق و ان فات عنه هذا النفع المتوقع من الکذب کما اذا اختص عطیه او نذر للفقراء فیسال عنه انت فقیر او غنی و کان غنیا فلوقال: انا فقیر لجلب النفع آثر الکذب النافع علی الصدق الضارای المفوت لهذا النفع فعلامه الایمان ترک الذب لجلب النفع و ملازمه الصدق، کما ان المومن یقید کلامه بما یعلمه و لا یحدث بما لایعلم خصوصا فی الامور الدینیه و الاحکام الشرعیه و لا یحدث عنالغیر الا بما یجوز الحدیث عنه و یروی حدیثه بلا نقصان و تحریف. الترجمه: فرمود: نشانه ایمان اینست که راستگوی را در آنجا که زیانت دارد بر دروغیکه سودت بخشد برگزینی، و بیش از آنچه میدانی نگوئی، و در حدیث از دیگران تقوی از خدا را منظور داری.
الایمان هکذا فی (المصریه)، و الصواب:، علامه الایمان کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم و الخطیه). ان توثر ای: تختار. الصدق حیث یضرک فی دنیاک. علی الکذب، حیث ینفعک فیها کما ان علامه المریض الذی له شعور ان یوثر الدواء المر علی الطعام الحلو. و کیف لا و قد قال تعالی: (انما یفتری الکذب الذین لایومنون … ). و عن النبی (صلی الله علیه و آله) یکون المومن جبانا و بخیلا و لایکون کاذبا.. و فی (الکافی) عن الاصبغ، قال امیرالمومنین (علیه السلام) لایجد عبد طعم الایمان، حتی یترک الکذب هزله وجده. (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) و عن ابی جعفر (علیه السلام) کان علی بن الحسین (علیه السلام) یقول لولده اتقوا الکذب الصغیر منه و الکبیر، فی کل جد و هزل، فان الرجل، اذا کذب فی الصغیر اجترا علی الکبیر، و قال النبی (صلی الله علیه و آله) ما زال العبد یصدق حتی یکتبه الله صدیقا، و لایزال العبد یکذب حتی یکتبه الله کذابا. و عنه (علیه السلام) ان الکذب هو خراب الایمان، و ان الله تعالی جعل للشر اقفالا، و جعل مفاتیح تلک الاقفال الشراب، و الکذب شر من الشراب. و عنه (علیه السلام) ان اول من یکذب الکذاب الله ثم الملکان اللذان معه، ثم هو یعلم انه کاذب. و عن الصادق (علیه السلام) ان مما اعان الله به علی الکذابین النسیان و قال عیسی (علیه السلام) من کثر کذبه ذهب بهاوه. و قال (علیه السلام) لابی بصیر، ان العبد لیصدق حتی یکتب عند الله من الصادقین، و یکذب حتی یکتب عند الله من الکاذبین، فاذا صدق قال تعالی صدق و بر، و اذا کذب قال تعالی کذب و فجر. و یکفی فی فضل الصدق قوله تعالی: ( … و کونوا مع الصادقین)- و قول الصادق (علیه السلام) ان الله تعالی، لم یبعث نبیا الا بصدق الحدیث و اداء الامانه الی البر و الفاجر،- و بعث (علیه السلام) الی عبدالله بن ابییعفور انظر ما بلغ به علی (علیه السلام) عن النبی (صلی الله علیه و آله) فالزمه ان علیا (علیه السلام) انمابلغ مابلغ بصدق الحدیث، و اداء الامانه،- و قال (علیه السلام) لفضیل بن یسار ان الصادق اول من یصدقه هو الله عز و جل. و فی (تاریخ بغداد)، کان لربعی بن خراش العبسی ابنان عاصیان فی زمن الحجاج، فقیل للحجاج ان اباهما لم یکذب کذبه قط لو ارسلت الیه فسالته (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر و الایمان و النفاق) عنهما، فارسل الیه، این ابناک؟ فقال: هما فی البیت، فقال الحجاج قد عفونا عنک بصدقک. و فی (السیر) ان الحجاج امر بقتل احد الاساری من اصحاب ابن الاشعث، فقال: لاتقتلنی، فلی عندک ید، قال: ما هی؟ قال: سبک ابنالاشعث یوما، و انا دافعت عنک، قال: هل لک شاهد؟ قال: نعم فلان- رجل آخر من اساری ابنالاشعث. فقال له: هل دافع عنی؟ قال: نعم، قال: فانت ایضا دافعت؟ قال لا: قال لم؟ قال: لانی کنت ابغضک و اسر بسبک- فقال الحجاج عفوت عن الاول بدفاعه عنی، و عفوت عنک بصدقک فی بغضی، ومما یقرب من قوله (علیه السلام) (ان توثر الصدق حیث یضرک علی الکذب حیث ینفعک) قولهم (علیک بالصدق و ان جر علیک المغارم، و ایاک و الکذب و ان ساق علیک المغانم). هذا: و من الاکاذیب الهزلیه، ما فی (کامل المبرد) (قال تکاذب اعرابیان، فقال احدهما خرجت مره علی فرس لی فاذا بظلمه شدیده فیممتها حتی وصلت الیها، فاذا قطعه من اللیل لم تنتبه فما زلت احمل بفرسی علیها حتی انبهتها فانجابت فقال الاخر لقد رمیت ظبیا مره بسهم فعدل الظبی یمنه فعدل السهم یمنه خلفه، فتیاسر الظبی فتیاسر السهم خلفه، ثم علا الظبی فعلا السهم خلفه، فانحدر الظبی، فانحدر السهم خلفه حتی اخذه. و ان لایکون فی حدیثک فضل عن عملک هکذا فی (المصریه) و الصواب: (عن علمک) کما فی (ابن ابیالحدید و ابنمیثم) قال تعالی: (و لاتقف ما لیس لک به علم ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسئولا). و عن الباقر (علیه السلام) (من افتی الناس بغیر علم و لاهدی لعنته ملائکه (الفصل الاربعون- فی الاسلام والکفر
و الایمان و النفاق) الرحمه و ملائکه العذاب و علیه وزر من عمل بفتیاه- فان قیل ان (عن عملک) ایضا صحیح لانه فی معنی قوله تعالی (کبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لاتفعلون). قلت: بل لامعنی له لان (عملک) یدل علی وقوع عمل منه. و ان تتقی الله فی حدیث غیرک حتی لایکون فیه غیبته و ما یسووه لو سمعه. قال تعالی: ( … لا یغتب بعضکم بعضا ایحب احدکم ان یاکل لحم اخیه میتا فکرهتموه). و قال النبی (صلی الله علیه و آله) یا معشر من اسلم بلسانه، و لم یسلم بقلبه، لاتتبعوا عثرات المسلمین، فانه من یتبع عثرات المسلمین یتبع الله عثراته، و من تتبع الله عثراته یفضحه. و قال النبی (صلی الله علیه و آله) الغیبه اسرع فی دین الرجل المسلم من الاکله فی جوفه، و قال الصادق (علیه السلام) من قال فی مومن ما راته عیناه، و سمعته اذناه فهو من الذین قال تعالی فیهم: (ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشه فی الذین آمنوا لهم عذاب الیم … ).
الصدق حسن بالذات، و الکذب قبیح کذلک. و مع هذا قد یجب الکذب، و یحرم الصدق دفعا للمفسده و جلبا للمصلحه، کما لو رایت سفاکا یعدو خلف بریء لیغتاله، و سالک السفاک: هل رایت هذا الرجل؟. و ایضا یقبل الکذب فی فن الحرب، و من الطبیب لیطمئن المریض، و علیه یکون مراد الامام بالضرر هنا ما یمکن تحمله و لا یجوز دفعه و ازالته باضرار الاخرین، کالشهاده بالحق علی الطغاه المبطلین و ان غضبوا و شتموا. (و ان لا یکون فی حدیثک فضل من عملک) المومن لا یتحدث عن نفسه، و ان دعت الحاجه فلا یختلق و یتزید حتی و لو کان فی الزیاده منفعه له. و هذا ایضا من الصدق و ایثاره علی الکذب (و ان تتقی الله فی حدیث غیرک) لا تذکره بما یوذیه، و لا تنسب الیه ما لیس فیه.
… فضل عن عملک: ای ان لا تقول ازید مما تفعل و حدیث الغیر الروایه عنه و التقوی فیه عدم الافتراء او حدیث الغیر التکلم فی صفاته نهی عن الغیبه
امام علیهالسلام (درباره پارهای از نشانههای ایمان) فرموده است: نشانه ایمان آن است که اختیار کنی راست گفتن را جائی که به تو زیان میرساند بر دروغ گفتن جائی که سود میدهد، و اینکه گفتارت از دانائیت فزون نباشد (آنچه میدانی بگوئی و در آنچه نمیدانی خاموش باشی، و در بعض نسخ نهجالبلاغه عن عملک بجای عن علمک ضبط شده است که معنی چنین میشود: و اینکه گفتارت از کردارت فزونی نداشته باشد یعنی زیادهتر از آنچه بجا میآوری نگوئی) و اینکه در سخن گفتن درباره دیگری از خدا بترسی (از کسی بد نگوئی و نشنوی و ندانسته گواهی ندهی، و ممکن است معنی این باشد: در نقل روایت از دیگری از خدا بترسی یعنی آن را بیکم و زیاد بیان کنی و به او دروغ نبندی).
هر امر معنوی اثری وجودی در رفتار و کردار انسان دارد. امام (علیه السلام) برای نشانههای ایمان میفرماید، باید توجه به مطلب کرد، دروغ را شناخت، راست را هم شناخت، وظیفه را هم شناخت. آنجا که با دروغ گفتن، جان، مال و آبروی انسان یا دیگری خریده میشود راست گفتن صحیح نیست بلکه دروغ لازم است و آنجا که ضرر مالی و عنوانی قابل تحمل است مورد فرمایش امام (علیه السلام) است که انسان برای توجه به امر معنوی و وظیفه الهی حاضر میشود ضرری را تحمل کند و دیگری ضرر نکند و جان سالم بدر برد و این یکنوع فداکاری است همانند اهداء خون به مریض. رکن دوم ایمان حرف منطقی و به مورد سخن گفتن است. رکن سوم نقل مطلب از دیگران بدون کم و زیاد، بدون غیبت، دروغ، تهمت و اضافه، زیرا سخن هم از امانتهای دیگران است و برای حفظ آن باید کوشید.
و قال علیهالسلام: (الایمان ان توثر) ای ترجح (الصدق حیث یضرک) ای فی مقام یضرک الصدق (علی الکذب حیث ینفعک) فان معنی طلب الجنه هذا، فان فی الصدق الجنه، و هی اعظم من کل منفعه دنیویه یوجب الصدق تفویتها (و ان لا یکون فی حدیثک فضل) و زیاده (عن عملک) فلا تقول ازید مما تعمل (و ان تتقی الله فی حدیث غیرک) بان تخافه سبحانه فلا تحدث عن غیرک بما لم یقله، او لم یعمله، بل تقول طبق الواقع.
اللغه: الفضل: الزیاده. الشرح: للایمان اثر عظیم فی حیاه الانسان و سلوکه و من آثاره ان یوثر المومن الصدق و ان کان فیه ضرر علی الکذب و ان کان فیه نفع انطلاقا من الانسجام بین القول و العمکل و بین التوحد فی الشخصیه فلا ینفصل القول عن العمل و ابتعادا عن الرذیله و ان کانت تجر له نفعا و فائده و کذلک من اثر الایمان ان لا یزید کلام الانسان علی فعله بل یفعل فیقول: ان کان هناک مصلحه فی القول مقدار الفعل و کذلک من علامه الایمان ان یتقی الله فی حدیث غیره فیرویه کما هو دون زیاده او نقصان او یتقی الله فی عدم اختلاق شیء من الحدیث عن لسان احد من الناس …
«نشانه ایمان آن است که راستی را که بر زیان تو بود به دروغی که تو را سودبخش است برگزینی و نباید در سخن تو زیادتی از علم تو باشد و باید که در سخن گفتن از قول دیگری از خدای بپرهیزی.»
ابن ابی الحدید در شرح این سخن می گوید: هرگاه سخن آدمی افزون از علم او باشد کاستی او آشکار می شود و به یاوه گویی می افتد و فاضل کسی است که علم او افزون از سخن او باشد و باید در نقل و روایت سخن دیگران از خدای بترسد و همان گونه که شنیده است بدون هیچ گونه تحریفی نقل کند.
[[و قال علیهالسلام ]]
الإِیمَانُ أَنْ تُؤْثِرَ الصِّدْقَ حَیْثُ یَضُرُّکَ،عَلَی الْکَذِبِ حَیْثُ یَنْفَعُکَ،وَ أَلَّا یَکُونَ فِی حَدِیثِکَ فَضْلٌ عَنْ عَمَلِکَ،وَ أَنْ تَتَّقِی،اللّهَ فِی حَدِیثِ غَیْرِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
ایمان آن است که راستگویی را در آنجا که به زیان توست بر دروغگویی در آنجا که به سود توست مقدم داری و اینکه گفتارت بیش از عملت نباشد و بههنگام سخن گفتن درباره دیگران تقوای الهی را پیشه کنی.(سند گفتار حکیمانه:
از کسانی که این گفتار حکیمانه را در کتاب خود آورده اند ابن شمس الخلافة (متوفای ۶۲۲) در کتاب الآداب الآداب النافعة بالالفاظ المختارة الجامعة) است که آن را با تفاوت مختصری ذکر کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۴))
حقیقت ایمان
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه حقیقت ایمان را در ضمن سه چیز که از مظاهر ایمان به خدا هستند بیان کرده است:
نخست میفرماید:«ایمان آن است که راستگویی را در آنجا که به زیان توست بر دروغگویی در آنجا که به سود توست مقدم داری»؛ (الإِیمَانُ أَنْ تُؤْثِرَ الصِّدْقَ حَیْثُ یَضُرُّکَ،عَلَی الْکَذِبِ حَیْثُ یَنْفَعُکَ).
بسیار میشود که انسان اگر در بیان حقیقتی،راستی را برگزیند زیانهایی دامن او را میگیرد.مثل اینکه سؤال کنند:تو چیزی به فلان شخص که از دنیا رفته است بدهکاری؟ و او حقیقتش را بگوید که آری فلان مبلغ را بدهکارم.این اعتراف گرچه ظاهراً به زیان گوینده است و دروغ گفتن به سود اوست ولی قطعاً این صدق و راستی از نشانههای ایمان به خدا و روز قیامت میباشد.
یا اینکه تصادفی موجب خسارت شده و شخص میداند مقصر بوده است اگر تقصیر خود را بپوشاند و دروغ بگوید نفع مادی میبرد ولی اگر حق را آشکار سازد گرفتار زیان میشود ولی این زیان در حقیقت منفعت است و از نشانههای ایمان میباشد.
قرآن مجید نیز دروغ گفتن را نشانه بیایمانی شمرده آنجا که میفرماید:
« إِنَّما یفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذینَ لا یؤْمِنُونَ بِآیاتِ اللَّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْکاذِبُونَ »؛تنها کسانی دروغ میبندند که به آیات خدا ایمان ندارند؛(آری،) دروغگویان واقعی آنها هستند!».(نحل، آیه ۱۰۵.)
نیز در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که کسی از آن حضرت پرسید:آیا شخص باایمان ممکن است (لغزش پیدا کند و) آلوده زنا شود؟ فرمود:امکان دارد.عرض کرد:ممکن است آلوده سرقت گردد؟ فرمود:گاه ممکن است چنین شود.عرض کرد:ممکن است دروغ بگوید؟ فرمود:نه.(مگر نمیدانی؟) خداوند متعال میفرماید:« إِنَّما یفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ ».(بحارالانوار، ج ۱۹، ص ۲۶۳، ح ۴۷.)
در واقع راستگویی گاه همچون داروی تلخ شفابخش است و دروغ همچون غذای مطبوع زیانبار.انسان عاقل آن داروی شفابخش را رها نمیکند و به سراغ آن غذای زیانبار نمیرود.
البته شکی نیست که در مواردی،امر،دایر بین اهم و مهم است یعنی راستگویی سبب به خطر افتادن جان یا منافع مهم مسلمانی میشود.مثل اینکه یک ناصبی متعصب و مسلح از انسان سؤال کند:آیا تابع مکتب اهلبیت علیهم السلام هستی؟ که اگر راستش را بگوید سلاح به روی او میکِشد.بهیقین اینگونه موارد از کلام امام علیه السلام مستثنی است همان گونه که در باب تقیّه به آن اشاره شد.
یا اینکه برای اصلاح ذات البین اگر مجبور به دروغ شویم مجاز است زیرا اصلاح ذات البین مهمتر از راستگویی است.البته تفاوتی نمیکند که نفع و زیان،مربوط به خود انسان باشد یا مربوط به انسان دیگری.اگر مصلحت اهمی ایجاب کند از قاعده کلی مورد بحث که امام علیه السلام به آن اشاره فرمود مستثنی است.
به هر حال اصل اساسی این است که انسان همیشه صدق و راستی را پیشه کند هر چند به زیان او تمام شود ولی این قاعده موارد استثنایی هم دارد و آن در جایی است که مصلحت مهمتر از مصلحت صدق به خطر میافتد.مرحوم علامه مجلسی در جلد دوم بحار الانوار،صفحه 122 ذیل همین روایت بهعنوان شرح و بیان میفرماید:ممکن است منظور امام علیه السلام از ضرر،در این گفتار حکیمانه ضرری باشد که تقیه در آن روا نیست.
آنگاه امام علیه السلام به سراغ دومین نشانه ایمان میرود و میفرماید:«اینکه گفتارت بیش از عملت نباشد»؛ (وَ أَلَّا یَکُونَ فِی حَدِیثِکَ فَضْلٌ عَنْ عَمَلِکَ).
بسیارند کسانی که سخن از نیکیها و خوبیها و صفات برجسته انسانی، بسیار میگویند اما عملشان هماهنگ با آن نیست و این نشانه ضعف ایمان آنهاست.مؤمنان حقیقی آنچه را میگویند انجام میدهند و ای بسا اعمالشان فراتر از گفتارشان است.
به تعبیر دیگر اگر انسان به چیزی که میگوید اعتقاد راسخ داشته باشد حتماً عمل او با آن هماهنگ خواهد بود و اگر نبود،نشانه عدم اعتقاد راسخ به آن گفتار است.
قرآن مجید میفرماید:« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ*کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ ».(صف، آیات ۲ و ۳.)
در بعضی از نسخههای نهج البلاغه بهجای«عَمَلِک»،«عِلمِک»آمده است که در این صورت مفهوم کلام امام علیه السلام چنین میشود:نباید انسان بیش از آنچه میداند سخن بگوید.همانگونه که قرآن مجید میفرماید:« وَ لا تَقْفُ ما لَیسَ لَکَ بِهِ عِلْم ».(اسراء، آیه ۳۶)
در آیات و روایات اسلامی نکوهش شدیدی از«قول به غیر علم»شده چراکه این کار سرچشمه اختلافات و مشکلات فراوان و گمراهی افراد و نزاعها میشود.
بنابراین هرکدام از این دو نسخه واقعیت داشته باشد مفهوم صحیحی دارد هر چند بعضی از شارحان نهجالبلاغه نسخه«عَمَلِک»را نادرست پنداشتهاند.
آنگاه نشانه سوم و آخر را بیان میکند و آن اینکه«بههنگام سخن گفتن درباره دیگران تقوای الهی را پیشه کنی»؛ (وَ أَنْ تَتَّقِی اللّهَ فِی حَدِیثِ غَیْرِکَ).
اشاره به اینکه غیبت نکنید،تهمت نزنید،حق کسی را با سخنانتان باطل نسازید،عیب بر مسلمانی ننهید و او را با سخن نیشدار نیازارید.خلاصه،تقوای الهی را در نظر داشته باشید و تمام این جهات را رعایت کنید.
در تفسیر کلام مذکور دو احتمال دیگر نیز داده شده است:نخست اینکه هنگامی که میخواهی سخنی از دیگری نقل کنی رعایت تقوای الهی کن و سخن او را بیکم و کاست و بدون اضافه نقل کن.
دیگر اینکه در برخورد با سخنان دیگران تقوا پیشه کن و فوراً گفتار آنها را نفی نکن؛درست بیندیش،اگر گفتار صحیحی است بپذیر و جدال و مِراء نکن و از روی حسادت به نفی سخنان صحیح دیگران اقدام مکن.
ولی معنای نخست مناسبتر به نظر میرسد هر چند جمع میان هر سه معنا نیز امکانپذیر است.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Belief means that you should prefer truth (even) when it harms you rather than falsehood (even) when it benefits you, that your words should not be more than your action and that you should “Fear Allāh when speaking about others.
وَ قَالَ علیه السلام یَغلِبُ المِقدَارُ عَلَی التّقدِیرِ حَتّی تَکُونَ الآفَةُ فِی التّدبِیرِ
قال الرضی و قدمضی هذاالمعنی فیما تقدم بروایة تخالف هذه الألفاظ
ترجمهها:
(اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: تقدیر الهی چنان بر محاسبات ما چیره شود که تدبیر، سبب آفت زدگی باشد . «2»
میگویم: «مفهوم این حکمت در حکمت 16 با عبارت دیگری نقل شد»)
[و فرمود:] تقدیر بر تدبیر چیره شود چندان که آفت در تدبیر بود 2. [و این معنی در پیش آورده شد با تعبیری مخالف این الفاظ].
(شماره 16).
فرمود غالب میشود قدر و قضای الهی بر اندازه کردن و تدبیر کردن و بحیثیتی که میباشد آفت در تدبیر و صلاح اندیشیدن و بتحقیق که گذشت این معنی که در امر پیش ذکر رفت بروایتی که مخالف بود پاره از این لفظها از این جهت آنجا تکرار یافت
و فرمود (علیه السلام): تقدیر بر تدبیر چیره می شود، به گونه ای که گاهی آفت و تباهی در تدبیر است.
سید رضی گوید: این معنی پیش از این در روایتی دیگر با الفاظی دیگر آمده است.
و آن حضرت فرمود:مقدّرات بر تدبیر غالب آیند تا بدانجا که گاهی آفت آدمی به تدبیر خود اوست . این معنا در گذشته(شماره 16)به روایت با الفاظ دیگر گذشت .
شروح:
(قضای الهی بر حسابگری پیشی میگیرد بطوری که آفت در تدبیر و حسابگری میباشد). مقدار، یعنی قضا و قدر، چون انسان از اسرار قدر ناآگاه است، پس ساختن تدبیر و اندازهگیری در امور مربوط به خود بر اساس توهمات است و به هیچ وجه قابل اطمینان نیستند. بنابراین ممکن است آنچه را که انسان موجب مصلحت خود اندیشیده و معتقد است، باعث هلاکت و از عوامل مفسده باشد. توضیح این مطلب در قبل گذشت.
وَ قَالَ ع:یَغْلِبُ الْمِقْدَارُ عَلَی التَّقْدِیرِ حَتَّی تَکُونَ الآْفَةُ فِی التَّدْبِیرِ.
[ قال و قد مضی هذا المعنی فیما تقدم بروایة تخالف بعض هذه الألفاظ ]
قد تقدم هذا المعنی و هو کثیر جدا و من جیده قول الشاعر لعمرک ما لام ابن أخطب نفسه
و قال أبو تمام و رکب کأطراف الأسنة عرسوا
و قال آخر فإن بین حیطانا علیه فإنما أولئک عقالاته لا معاقله دیوانه
(و قال علیهالسلام: یغلب المقدار علی التقدیر) غالب میآید قدر بر اندازه گرفتن بنده چیزی را برای نفس خود (حتی تکون الافه فی التدبیر) تا آنکه میباشد آفت، در تدبیر و اصلاح نفس به جهت جهالت بنده به اسباب تقدیر (و قد مضی هذا المعنی فیما تقدم بروایه تخالف بعض هذه الالفاظ) و مثل این معنی در ماتقدم سمت ذکر یافت به اوضح تفسیر
قال السیدالرضی الله عنه: و قد مضی هذا المهنی فیما تقدم براویه تخالف بعض هذه الالفاظ. فرمود: غالب میآید قضا و قدر حق تعالی بر تقدیر و اندازه کردن بنده چیزی را برای نفع خویش تا آنکه میباشد آفت او در تدبیر او و ضرر او در تقدیر او (سید رضی الله عنه) گوید: این معنی سابقا مذکور شد.
و قال علیهالسلام: «یغلب المقدار علی التقدیر، حتی تکون الافه فی التدبیر.» یعنی و گفت علیهالسلام که غالب است مقدار روزی مقدر بر اندازه کردن روزی، تا اینکه میباشد آفت و بلا در تدبیر کردن.
المعنی: المقدار کالمثقال ما قدر للانسان بقضاء الله و قدره، و التقدیر فی کلامه ما یقدره الانسان لنفسه و تدبیره، فیقول (علیه السلام): ان القدر غالب علی البشر و علی ما یقدر لنفسه من الخیر و الشر بحیث یصیر تدبیر الانسان موجبا للافه و البلا، قال الرضی، و قد مضی هذا المعنی فیما تقدم بروایه تخالف بعض هذه الالفاظ. الترجمه: فرمود: قدر بر تقدیر انسان غالب است تا آنجا که تدبیر بشر آفتآور میشود.
(الفصل الاول- فی التوحید) و قد مضی هذا المعنی فی ما تقدم بروایه تخالف بعض هذه الالفاظ. اقول: و حکاه الجهشیاری فی (وزرائه) بلفظ آخر فقال: دخل یحیی البرمکی علی الرشید لما ابتدات حاله فی الفساد و هو خال فرجع فعرف خبره. فقال لبعض الخدم: الحق یحیی و قل له: خنتنی فاتهمتنی، فابلغه الرسول فقال له: قل للرشید: اذا انقضت المده کان الحتف فی الحیله. و الله ما انصرفت عن خلوتک الا تخفیفا عنک. قال و هذا کلام لعلی بن ابیطالب کرم الله مثواه: (اذا انقضت المده کان الهلاک فی العده) قال: و سرق هذا المعنی ابن الرومی فقال: غلط الطبیب علی غلطه مورد عجزت محالته عن الاصدار و الناس یلحون الطبیب و انما غلط الطبیب اصابه المقدار و رواه (ارشاد المفید) مع الاصل فیه، و ان اصل المعنی لیزدجرد آخر ملوک فارس، فقال: سال امیرالمومنین (علیه السلام) شاهزنان بنت کسری حین اسرت: ما حفظت عن ابیک بعد وقعه الفیل؟ قالت: حفظت عنه انه کان یقول: (اذا غلب الله علی امر ذلت المطامع دونه، و اذا انقضت المده کان الحتف فی الحیله). فقال (علیه السلام): ما احسن ما قال ابوک! تذل الامور للمقادیر حتی یکون الحتف فی التدبیر. (الفصل الاول- فی التوحید) و مما یشهد للمعنی ما فی (عیون القتیبی): ان ابامسلم لما قدم المدائن فی الیوم الذی قتل فیه جعل یضرب بالسوط معرفه برذونه و یقول بالفارسیه کلاما معناه: ما تغنی المعرفه اذا لم تقدر علی دفع المحتوم. ثم قال: (جاره ذیلها تدعو یا ویلها بدجله او حولها، کانا بعد ساعه قد صرنا فی دجله). و ما فی (تاریخ الطبری): قال ابومسلم لنیزک: انی و الله ما رایت طویلا اعقل منک، فما تری فی اتیانی المنصور، فقد جاءت هذه الکتب، و قد قال القوم ما قالوا؟ قال: لا اری ان تاتیه، و اری ان تاتی الری فتقیم بها، فیصیر ما بین خراسان و الری لک، و هم جندک، ما یخالفک احد- الی ان نقل قول ابیمسلم- رایت ان اوجه ابااسحاق الی المنصور، فیاتینی برایه فانه ممن اثق به، فوجهه، فلما قدم تلقاه بنو هاشم بکل ما یحب، و قال له المنصور: اصرفه عن وجهه و لک ولایه خراسان، و اجازه فرجع ابواسحاق الی ابیمسلم، فقال له: ما انکرت شیئا رایتهم معظمین لحقک- الی ان قال- فقال له: نیزک: قد اجمعت علی الرجوع؟ قال: نعم، و تمثل: ما للرجال مع القضاء محاله ذهب القضاء بحیله الاقوام و یشهد له ما فی (المروج): ذکر المدائنی و العتبی و غیرهما ان مروان حین نزل علی الزاب جرد من رجاله من اختاره من سائر جیشه من اهل الشام و الجزیره و غیرهم مائه الف فارس علی مائه الف قارح، فلما کان یوم الوقعه و اشرف عبدالله بن علی فی المسوده، و فی اوائلهم البنود السود یحملها الرجال علی الجمال البخت، و قد جعلت اقتابها من خشب الصفصاف و الغرب، قال مروان لمن قرب منه: اما ترون رماحهم کانهم النخل غلظا، اما ترون الی (الفصل الاول- فی التوحید) اعلامهم فوق هذه الابل کانها قطع من الغمام سود، فبینا هو کذلک اذ طار من افرجه هنالک قطعه من الغرابیب سود فاجتمعت علی اول رایات عبدالله بن علی و اتصل سوادها بسواد تلک الرایات و البنود، و مروان ینظر فتطیر من ذلک، فقال: اما ترون السواد قد اتصل بالسواد، و کان الغرابیب کالسحب سوادا، ثم نظر الی اصحابه المحاربین، و قد استشعروا الجزع و الفزع و الفشل فقال: انها لعده و ما تنفع العده اذا انقضت المده. و ما فی (تاریخ الطبری): کان مروان لما لقیه اهل خراسان لا یدبر شیئا الا کان فیه الخلل و الفساد، کان یوم انهزم واقفا و الناس یقتتلون اذ امر بالاموال فاخرجت فقال للناس: اصبروا و قاتلوا فهذه الاموال لکم، فجعل ناس یصیبون من ذلک المال، فارسلوا الیه ان الناس قد مالوا علی هذا المال و لا نامنهم ان یذهبوا به، فارسل الی ابنه عبدالله ان سر فی اصحابک الی موخر عسکرک، فاقتل من اخذ من ذلک المال و امنعهم، فمال عبدالله برایته و اصحابه فقال الناس الهزیمه فانهزموا. و فی (اذکیاء ابن الجوزی)- باب فی من احتال فانعکس علیه مقصوده- و نقل امورا، و منها: عن علی بن المحسن عن ابیه قال: حدثنا جماعه من اهل جند سابور- و فیهم کتاب و تجار و غیر ذلک- انه کان عندهم فی سنه نیف و اربعین و ثلاثمائه شاب من کتاب النصاری و هو ابن ابیالطیب القلانسی، فخرج الی بعض شانه فی الرستاق، فاخذته الاکراد و عذبوه و طالبوه ان یشتری نفسه منهم، و کتب الی اهله انفذوا الی اربعه دراهم افیون و اعلموا انی اشربها فتلحقنی سکته، فلا تشک الاکراد انی مت فیحملونی الیکم، فاذا (الفصل الاول- فی التوحید) حصلت عندکم فادخلونی الحمام و اضربونی لیحمی بدنی و سوکونی بالایارج، فانی افیق، و کان سمع ان من شرب افیونا اسکت، فاذا ادخل الحمام و ضرب و سوک بالایارج برا، فلم یعلم مقدارا لشربه، فشرب اربعه دراهم، فلم یشک الاکراد فی موته، فلفوه فی شیء و انفذوه الی اهله، فلما حصل عندهم ادخلوه الحمام و ضربوه و سوکوه، فما تحرک و اقام فی الحمام ایاما، و رآه اهل الطب فقالوا: قد تلف کم شرب؟ قالوا: اربعه دراهم.
فقالوا: هذا الوشوی فی جهنم ما عاش. انما یجوز ان یفعل هذا بمن شرب اربعه دوانیق او وزن درهم او حوالیه. فاما هذا فقد مات. فلم یقبل اهله ذلک، فترکوه فی الحمام حتی اراح و تغیر فدفنوه، و انعکست الحیله علیه. و منها: روی ان بلال بن ابیبرده بن ابیموسی الاشعری کان فی حبس الحجاج و کان یعذبه، و کان کل من مات فی الحبس رفع خبره الی الحجاح، فیامر باخراجه و تسلیمه الی اهله. فقال بلال للسجان: خذ منی عشره آلاف درهم و اخرج اسمی الی الحجاج فی الموتی، فاذا امرک بتسلیمی الی اهلی هربت فی الارض، فلم یعرف الحجاج خبری، و ان شئت ان تهرب معی فعلت و علی غناک ابدا. فاخذ السجان المال و رفع اسمه فی الموتی، فقال الحجاج مثل هذا لا یجوز ان یخرج الی اهله حتی اراه، هاته. فعاد الی بلال، فقال: اعهد. قال: و ما الخبر؟ قال: ان الحجاج قال کیت و کیت، فان لم احضرک الیه میتا قتلنی و علم انی اردت الحیله علیه، و لابد ان اقتلک خنقا، فبکی بلال و ساله ان لا یفعل، فلم یکن الی ذلک طریق، فاوصی، فاخذه السجان و خنقه و اخرجه الی الحجاج، فلما رآه میتا قال: سلمه الی اهله، فاخذوه، و قد اشتری القتل لنفسه بعشره آلاف درهم و جعلت الحیله علیه. (الفصل الاول- فی التوحید)
ثم معلوم بعد جمعنا بین العنوانین ان قول المصنف فی الثانی (و قد مضی هذا المعنی) اشاره الی ذکره فی الاول باختلاف فی بعض الفاظه.
یشیر الشریف الرضی بهذا الی الحکمه 15 (تذل الامور للمقادیر حتی یکون الحتف فی التقدیر). انظر شرحها فی ص 225 من هذا المجلد.
… المقدار علی التقدیر: المقدار القدر الالهی و التقدیر القیاس
امام علیهالسلام (در اعتماد نداشتن به تدبیر و پایانبینی) فرموده است: قضاء و قدر الهی بر حسابگری (بنده چیزی را برای خود) پیشی میگیرد به طوری که (گاهی) آفت و تباهی در تدبیر و پایانبینی میباشد (پس نباید شخص دست از توکل برداشته به تدبیر و اندیشه خود اطمینان نماید. سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) این معنی پیش از این (در فرمایش شانزدهم) به روایتی که الفاظ آن با این الفاظ تفاوت دارد گذشت.
قسمتی از حوادث جهان مانند مرگ در اختیار بشر نیست و نمیتواند از آن جلوگیری کند و چه بسیار حوادثی که انسان میخواهد از دام آنها فرار کند و بطور ناخودآگاه وسیله دام خویش را فراهم میسازد. داستان یعقوب و یوسف و دست و پا لرزیدن یعقوب برای همراه ساختن یوسف را با برادرانش از این ردیف است. هر چه یوسف و یعقوب بیشتر دست و پا زدند به خواست خدا بیشتر کمک کردند و خواسته خدا زمامداری یوسف بود.
و قال علیهالسلام: (یغلب المقدار علی التقدیر) ای ان القدر الالهی غالب علی تقدیر الانسان للاشیائ0 حتی تکون الافه لی التدبیر) مثلا التقدیر ان یموت الانسان فی یوم کذا، و یقدر الانسان لحیاته شرب الدواء، و یکون تدبیره للدواء مهلکا، فالافه جائت من محل ظنه الانسان تدبیرا و تهیئه للوسائل (ضد القدر الالهی) (قال الرضی (ره)): و قد مضی هذا المعنی فیما تقدم بروایه تخالف هذه الالفاظ).
قال الراضی: و قد مضی هذا المعنی فیما تقدم بروایه تخالف هذه الالفاظ. اللغه: المقدار: القدر الذی قضاه الله علیه. التقدیر: تدبیر الانسان لنفسه. الافه: البلیه. الشرح: ما قدره الله علی العبد لابد و ان یسبق تقدیر العبد و حساباته و باعتبار ان العبد یجهل ما قدره له الله فربما دبر امرا یظن فیه سلامته و سعادته و اذا به یکون الهلاک و العطب و القضاء علی الحیاه …
«و آن حضرت فرمود: سرنوشت بر تدبیر چیره شود آن چنان که آفت در تدبیر باشد.»
سید رضی گفته است: این سخن در سخنان پیشین با روایتی که الفاظ آن اندکی با این الفاظ تفاوت داشت، گذشت.
ابن ابی الحدید گوید: در این معنی پیش از این سخن گفتیم و شاعران هم در این باره به راستی فراوان سروده اند و چند بیتی شاهد آورده است.
[[و قال علیهالسلام ]]
یَغْلِبُ الْمِقْدَارُ عَلَی التَّقْدِیرِ،حَتَّی تَکُونَ الْآفَهُ فِی التَّدْبِیرِ.
امام علیه السلام فرمود:
مقدرات بر تقدیر و تدبیر (ما) غلبه میکند تا آنجا که (گاه)
آفت انسان در تدبیر اوست.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در ذیل این گفتار حکیمانه می گوید: همین معنا با عبارت دیگری در حکمت ۱۵ (طبق متنی که ما انتخاب کرده ایم حکمت شانزدهم است.) گذشت: «تذل الأمور للمقادیر حتی یکون الحق فی التدبیر » و در ذیل آن حکمت منابع متعددی برای آن ذکر کرده از جمله مرحوم ابن شعبه در تحف العقول و جاحظ در المائة المختارة و همچنین شیخ مفید در ارشاد. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۴))
مرحوم سید رضی میگوید:«همین مضمون پیش از این (در حکمت 16) با عبارت دیگری و با تفاوت (مختصری) گذشت»؛
(قال الرضی:وَقَد مضی هذا المعنی فیما تقدم بروایه تخالف هذه الأَلفاظ) .
مقدرات بر تدبیر ما پیشی میگیرد
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به تأثیر نافذ مقدرات کرده،میفرماید:
«مقدرات بر تقدیر و تدبیر (ما) غلبه میکند تا آنجا که (گاه) آفت بهسبب تدبیر (انسان) بهوجود میآید»؛ (یَغْلِبُ الْمِقْدَارُ عَلَی التَّقْدِیرِ،حَتَّی تَکُونَ الْآفَهُ فِی التَّدْبِیرِ).
مرحوم سید رضی بعد از ذکر این گفتار حکیمانه میگوید:«همین مضمون پیش از این (در حکمت 16) با عبارت دیگری و با تفاوت (مختصری) گذشت»؛ (قال الرضی:وَ قَد مضی هذا المعنی فیما تقدم بروایه تخالف هذه الأَلفاظ).
«مقدار» در اینجا به معنای مقدرات و اندازهگیریهای الهی است.
واژه «حتی» در واقع برای بیان غایت و سرانجام چیزی است.
این گفتار حکیمانه در واقع سه پیام دارد:
پیام اول اینکه:ما را با مسأله خداشناسی و توحید افعالی پروردگار آشناتر میسازد.هنگامی که میبینیم برای انجام کاری نقشههای فراوان میکشیم، مشورت بسیار و مدیریت کافی میکنیم ولی به آن نمیرسیم آگاه میشویم که پشت این دستگاه خلقت،دست باعظمتی است که چرخه جهان را میچرخاند و درواقع این کلام شبیه چیزی است که در گفتار حکیمانه دیگری از آن حضرت علیه السلام آمده بود:
«عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ» .(نهج البلاغه، حکمت ۲۵۰)
پیام دوم پیام توکل بر خداست و آن اینکه تنها به تقدیر و تدبیر و قوت فکر خود اعتماد نکنیم بلکه در همه چیز و در هر کار توجه به مسبب الاسباب داشته باشیم و از او مدد بخواهیم و کمک بگیریم.
پیام سوم اینکه:غرور بر ما غلبه پیدا نکند.هنگامی که میبینیم صاحب قدرت ظاهری شدهایم و گروه عظیمی سر بر فرمان ما هستند و مشاوران تیزهوشی داریم که در همه کار به ما کمک میکنند مبادا غرور،ما را بگیرد و از خدا غافل شویم.چراکه گاه میبینیم همه اسباب فراهم است ولی کاری از پیش نمیرود.یعنی مقدرات طرح دیگری برای ما ریخته و تلاشهای ما دربرابر تقدیر الهی همچون نقش بر آب است.
مرحوم مفید در کتاب ارشاد این کلام حکمتآمیز را با مقدمهای به این شرح نقل میکند:هنگامی که«شاهزنان»دختر کسری اسیر شد و او را خدمت امام امیرمؤمنان علیه السلام آوردند آن حضرت از او پرسید:بعد از داستان ابرهه و لشکر فیل و نابودی آن در کنار کعبه (هنگامی که جریان به گوش پدرت رسید) چه شنیدی؟
او گفت:این سخن را از او شنیدم که میگفت:هنگامی که خداوند بر کاری غالب شود تمام طمعها دربرابر آن ذلیل میشوند و هنگامی که مدت حیات کسی سر آمده باشد مرگ او در چارهاندیشیهای اوست.
امام علیه السلام فرمود:چه سخن زیبایی پدرت گفته است.آری.سپس فرمود:
«تَذِلُّ الْأُمُورُ لِلْمَقَادِیرِ حَتَّی یکُونَ الْحَتْفُ فِی التَّدْبِیرِ» .(ارشاد مفید، ص ۱۵۹ (مطابق نقل علامه شوشتری در بهج الصباغة).)
این جمله همان چیزی است که در حکمت 16 گذشت و هماهنگ با گفتار حکیمانه مورد بحث است.
شعرای عرب در این زمینه اشعار متعددی گفتهاند.ابوتمّام میگوید:
و رَکبٌ کأطرافِ الأسِنَّهِ عَرَّسوا
سوارانی بودند که همچون سرنیزهها دربرابر مخالفینشان صف کشیدند در حالی که تاریکی شب غلبه داشت.
آنها بهدنبال مقصدی بودند که آغازش به دست آنها بود ولی پایانش از دست آنها خارج.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۱۷۶.)
شاعر فارسی زبان نیز میگوید:
دیدهای باید سبب سوراخ کن تا حجب را برکند از بیخ و بن
تا مسبب بیند اندر لا مکان هرزه داند جهد و اکساب و دکان
از مسبِّب میرسد هر خیر و شر نیست اسباب و وسائط ای پدر
جز خیالی منعقد بر شاهراه تا بماند دور غفلت چند گاه
بابا افضل کاشانی نیز در این زمینه میگوید:
سعی تو کلید قفل مشکل نشود تقدیر به تدبیر تو باطل نشود
گر هر دو جهان خواسته باشند چه سود چیزی که خدا نخواست حاصل نشود
قابل توجه اینکه در غرر الحکم،کلام حکیمانه دیگری در کنار این کلام نقل شده که مفسر و مؤید آن است،میفرماید:«یجری القضاء بالمقادیر علی خلاف الاختیار و التدبیر؛قضای الهی همراه مقدرات،برخلاف اختیار و تدبیر ما جریان مییابد».(غرر الحکم، ح ۱۷۹۱)
شک نیست که منظور امام علیه السلام از بیان اینگونه کلمات این نیست که انسان دست از تدبیر و تلاش و کوشش برای رسیدن به مقاصد مشروع و مطلوب بردارد و همه چیز را به مقدرات بسپارد بلکه منظور این است که ضمن هر گونه تلاش و کوشش مراقب باشد که ماوراء نقشه و تدبیر او نقشه و تدبیر کس دیگری است،از او غافل نگردد،دل به او بندد و پیروزیها را از او بطلبد.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Destiny holds Sway over ( our ) predetermination till effort itself brings about ruin. Sayyid ar-Radi says, “Something of this meaning has already appeared earlier though in words different from these.”
وَ قَالَ علیه السلام الحِلمُ وَ الأَنَاةُ تَوأَمَانِ یُنتِجُهُمَا عُلُوّ الهِمّةِ
ترجمهها:
(اخلاقی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: بردباری و درنگ هم آهنگند و نتیجه آن بلند همّتی است .
بردباری و درنگ از یک شکم افتادند و هر دو از همت بلند زادند.
بردباری و تانی دو فرزند یک شکماند نتیجه این هر دو بلندی همتست
و فرمود (علیه السلام): بردباری و تأمل توأمان هستند که هر دو از همت بلند می زایند.
و آن حضرت فرمود:بردباری و درنگ دو فرزند دو قلویند که همت بلند آنها را میزاید .
شروح:
(بردباری و دوراندیشی دو فرزند توامان هستند که زاییدهی همت والایند). امام (علیه السلام) برای این دو فضیلت کلمهی (توامان) را به لحاظ ارتباط آنها با علو همت و پیدایش آنها به واسطهی بلندهمتی استعاره آورده است، توضیح آن که شخص والاهمت هر گناه و گنهکاری را در حق خود، ناچیز میشمارد، پس بردباری کرده و از شتافتن به مقابلهی با آن خودداری میکند.
وَ قَالَ ع:اَلْحِلْمُ وَ الْأَنَاةُ تَوْأَمَانِ یُنْتِجُهُمَا عُلُوُّ الْهِمَّةِ .
قد تقدم هذا المعنی و شرحه مرارا.
و قال ابن هانئ و کل أناة فی المواطن سؤدد
و قال أرباب المعانی علمنا الله تعالی فضیلة الأناة بما حکاه عن سلیمان سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْکاذِبِینَ ( دیوانه 123 و فی د«من قدیر محکم». ) .
و کان یقال الأناة حصن السلامة و العجلة مفتاح الندامة.
و کان یقال التأنی مع الخیبة خیر من التهور مع النجاح.
و قال الشاعر الرفق یمن و الأناة سعادة فتأن فی أمر تلاق نجاحا.
و قال من کره الأناة و ذمها لو کانت الأناة محمودة و العجلة مذمومة لما قال موسی لربه وَ عَجِلْتُ إِلَیْکَ رَبِّ لِتَرْضی ( سورة طه 84. ) .
و أنشدوا عیب الأناة و إن سرت عواقبها أن لا خلود و أن لیس الفتی حجرا.
و قال آخر کم من مضیع فرصة قد أمکنت
(و قال علیهالسلام: الحلم و الاناه توامان) بردباری و تانی دو فرزند یک شکمند. استعاره فرموده لفظ (توامان) را برای حلم و تانی به اعتبار تلازم ایشان در مرتبه واحد (ینتجهما علو الهمه) نتیجه آنها بلندی همت و اثبات انتاج از برای ایشان به اعتبار دخول آنها است در ضمن علو همت یعنی حلم و انائت در یک درجهاند و مندرجند در تحت علو همت.
و فرمود: حلم و تانی دو فرزند یک شکمند که متولد میسازد آنها را بلندی همت.
و قال علیهالسلام: «الحلم و الاناه توامان، ینتجهما علو الهمه.» یعنی و گفت علیهالسلام بردباری و تانی کردن در امور همزاد یکدیگرند، زاییده میشود از ایشان بلندی همت.
المعنی: الاناه هو التاخیر و الامهال فی مجازات و معادات الخاطیء و المذنب الناتج من الحلم تجاه سفاهه السفیه، فیقول (علیه السلام): ان الحلم و الاناه نتیجه علو الهمه و الکرامه و یقابلهما الطیش و العجله و التهور الناشی من الخفه و حقاره النفس. الترجمه: فرمود: بردباری و مهلت دو قلو باشند که از همت والا زائیده شوند.
اقول: نسبه الیه (علیه السلام) ابن المعتز فی بدیعه و روی انه (علیه السلام) قال ذلک لما اخبر عن انو شروان بانه کان فیه الحلم و الاناه و فی (طبقات کاتب الواقدی) - فی عنوان و فد عبدالقیس فی عام الفتح ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال لراسهم عبدالله بن عوف الاشج- (فیک خصلتان یحبهما الله الحلم و الاناه) و یقال انه لم یغضب قط. و فی (کامل المبرد) حدث ابن عایشه عن ابیه ان رجلا من اهل الشام دخل المدینه فقال رایت رجلا علی بغله لم ار احسن وجها و لا احسن لباسا (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و لا افره مرکبا منه فسالت عنه فقیل لی الحسن بن علی بن ابیطالب فامتلات له بغضا فصرت الیه فقلت ءانت ابن ابیطالب فقال انا ابن ابنه فقلت له بک و بابیک- اسبهما فقال احسبک غریبا قلت اجل فقال (ان لنا منزلا واسعا و معونه علی الحاجه و ما لا نواسی به) فانطلقت و ما علی وجه الارض احب الی منه. و قال رجل لرجل من آل الزبیر کلاما اقذع له فیه فاعرض الزبیری عنه، ثم دار کلام فسب الزبیری علی بن الحسین علیهما السلام فاعرض عنه فقال الزبیری ما یمنعک من جوابی فقال (علیه السلام) (ما منعک من جواب الرجل) و قال رجل لرجل - و کان سبه و لم یک التفت الیه- (ایاک اعنی) فقال له الرجل و عنک اعرض. و فی (الطرائف) الموضوع لمدح الاشیاء و ذمها، اما مدح الاناه فقال تعالی (یا ایها الذین امنوا ان جاءکم فاسق بنبا فتبینوا ان تصییوا قوما بجهاله) و قال حکیم ینبغی للوالی ان یتثبت فی ما انهی الیه و یاخذ بادب سلیمان (علیه السلام) حیث قال (قال سننظر اصدقت ام کنت من الکاذبین) و قال النبی (صلی الله علیه و آله) (من تانی اصاب او کاد و من تعجل اخطا او کاد) و اما ذمه فقیل لابی العیناء لا تعجل فان العجله من الشیطان فقال لو کانت من الشیطان لما قال کلیم الله ( … و عجلت الیک رب لترضی) و قال محمد بن بشیر: کم من مضیع فرصه قد امکنت لغد و لیس غد له بموات حتی اذا فاتت و فات طلابها ذهبت علیها نفسه حسرات قلت: ما نقله فی ذم الاناه تخلیط و مغالطه فان ما نقله اولا من الاستباق (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) الی الخیرات و ما نقله ثانیا من تضییع الفرصه و لیس واحد منهما من الاناه فی شیء فان الاناه و ترکها فی امر لم یعلم عاقبته کعقوبه من لم یعلم جنایته و لعله یکشف بعد ترک الاناه فیه و عقوبته برائته فیکون قتل نفسا بغیر حق و کما قال (علیه السلام) (الحلم و الاناه نتیجه علو الهمه) قال (علیه السلام) (فان الفقر نتیجه الکسل و العجز. روی (الکافی) فی کراهه کسل معیشته عنه (علیه السلام) ان الاشیاء لما ازدوجت ازدوج الکسل و العجز فنتجا بینهما الفقر).
عالی الهمه هو الذی یزهد فی الحقیر، و ینطلع الی الخطیر، و یتحمل المشاق فی سبیله، و من کان هذا شانه یصبر علی اذی الناس، و یسعهم باخلاقه، و یعفو عند المقدره.
… ینتجهما علو الهمه: الحلم بالکسر حبس النفس عند الغضب و الاناه یرید بها التانی و التوامان المولودان فی بطن واحد و التشبیه الاقتران و التولد من اصل واحد
امام علیهالسلام (در بردباری و شتاب نکردن) فرموده است: حلم و تانی دو فرزند یک شکمند که آنها را بلندی همت و اراده پابرجا میزاید (بردباری و شتاب نکردن در یک درجه و یک پایه هستند، زیرا همانطور که شخص بلند همت زود به خشم نیامده حلم میورزد همچنین در کارها شتاب ننموده پایان را مینگرد).
افرادی که در خوشی و یا غم خیلی زود خود را میبازند فراوانند و امثال سلیمانی که گزارش هدهد را میشنود که مملکتی و ملکهای برایش کشف کرده خود را نمیبازد و میگوید: (درباره گفتهات فکر میکنم ببینم راست میگوئی و یا دروغ؟) بسیار کم. باری بلند همتی سلیمان و خونسردی و ظرفیت داشتن سبب شد که نه تنها به جمال دلارای بلقیس با کمال احترام و شخصیت رسید بلکه ملتی را هم از قید شرک و کفر نجات داد که هدف اصلی سلیمان بود. با توجه به نکته فوق خونسردی و ظرفیت داشتن و خود را نباختن آن هم در حوادث مهم از خواستههای الهی و رهبران دین و حتی عجله از نظر قرآن مجید و رهبران اسلام ناپسند است تا آنجا که موسی (علیه السلام) آنگاه که برای عبادت و کوه طور رفتن عجله میکند مواخذه میشود.
و قال علیهالسلام: (الحلم و الاناه تومان) الحلم حبس النفس عند الغضب، و الاناه: التانی فی الامور، و التومان: هما المولودان فی بطن واحد، و المراد ان هاتین الصفتین کالتوامین، کلما کانت احدا هما، کانت الاخری (ینتجهما علو الهمه) فان الانسان العالی همته لا ینظر الی القریب لیعجل او یغضب، بل ینظر الی العواقب.
اللغه: الاناه: عدم العجله و التروی فی الشیء. التوامان: المولودان فی بطن واحد. الحلم: بکسر الحاء حبس النفس عند الغضب. الشرح: علو الهمه یذلل الصعاب و من کان عالی الهمه تمتع بالحلم بالحلم و الاناه فلم یبادر الی العقاب بل حلم عن الجاهل و صفح عن ذنبه و ترفع عن مجازاته …
«و آن حضرت فرمود: بردباری و درنگ همزادند - دو فرزند یک شکم اند- و هر دو زاده همت بلندند.»
[[و قال علیهالسلام ]]
اَلْحِلْمُ وَ الْأَنَاهُ تَوْأَمَانِ یُنْتِجُهُمَا عُلُوُّ الْهِمَّهِ.
امام علیه السلام فرمود:
بردباری و ترک شتاب،فرزندان دوقلویی هستند که از همّت بلند متولد میشوند.(سند گفتار حکیمانه:
به گفته مرحوم خطیب در مصادر از جمله کسانی که این گفتار حکیمانه را از امیر مؤمنان علی نقل کرده اند، ابن معتز (متوفای ۲۹۶) در کتاب البدیع است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۴) اضافه میکنیم که ابن عبد ربه (متوفای ۳۲۸) در عقد الفرید (ج ۲، ص ۱۴۳) و راغب اصفهانی (متوفای ۵۰۲) در محاضرات الادباء (ج ۱، ص ۲۷۶) نیز آن را آورده اند.)
بردباری و ترک شتاب
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود به اهمیت حلم و بردباری و ترک شتاب در کارها و سرچشمه این دو صفت برجسته اشاره کرده،میفرماید:«بردباری و ترک شتاب،فرزندان دوقلویی هستند که از همت بلند متولد میشوند»؛ (الْحِلْمُ وَ الْأَنَاهُ تَوْأَمَانِ یُنْتِجُهُمَا عُلُوُّ الْهِمَّهِ).
جالب اینکه ابن عبد ربه در کتاب عقد الفرید شأن ورودی برای این گفتار حکیمانه ذکر کرده و آن اینکه یکی از بزرگان ایران خدمت امام علیه السلام رسید.آن حضرت پرسید:بهترین پادشاهان شما نزد شما چه کسی بود؟ او در پاسخ عرض کرد:اردشیر در کشورداری پیشگام بود ولی بهترین روش را انوشیروان داشت.امام علیه السلام سؤال کرد:کدامیک از فضایل اخلاقی در وی برجستهتر بود؟ عرض کرد:بردباری و عدم شتاب در کارها.امام علیه السلام فرمود:این دو،همچون فرزندان دوقلویی هستند که از علو همت متولد میشوند.(عقد الفرید، ج ۲، ص ۱۴۳.)
«حلم»همان بردباری در مقابل سفیهان و افراد بیمنطق و همچنین در برابر متخلفان و گنهکارانی که گناه سنگینی ندارند و ترک مجازات آنها میباشد.
«اناه»به معنای شتاب نکردن در انجام کارها پیش از دقت کافی در اطراف و جوانب آن و به تعبیر دیگر صبر و حوصله تا روشن شدن تمام جوانب کار و همچنین شتاب نکردن در مجازات بدکاران.
البته این دو،قرابت و نزدیکی با هم دارند و به همین دلیل امام علیه السلام اینها را به منزله فرزندان دو قلو ذکر کرده است که در عین دوگانگی،دارای شباهت زیادی هستند.
اما علو همت به معنای شخصیت والا و برجسته،و بلندنظری و سعه صدر است.بدیهی است کسی که دارای چنین صفتی است هرگز دربرابر سفیهان واکنش نشان نمیدهد بلکه با تحمل و بردباری،میگذرد همانگونه که قرآن درباره صفات مؤمنان فرموده است:« وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً ».(فرقان، آیه ۶۳.)
نیز افرادی که دارای علو همت و سعه صدرند در کارها شتاب نمیکنند بلکه تمام جوانب را در نظر میگیرند تا اقدام نسنجیدهای که موجب پشیمانی است صورت نگیرد.
همانگونه که قرآن مجید درباره حضرت سلیمان علیه السلام میگوید:هنگامی که سلیمان پیام هدهد را درباره مردم سرزمین سبا شنید،گفت:« سَنَنظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ کُنتَ مِنَ الْکَاذِبِینَ »؛ما تحقیق میکنیم ببینیم راست گفتی یا از دروغگویان هستی؟».(نمل، آیه ۲۷.)
سپس نامهای برای آنها فرستاد و با آنها اتمام حجت کرد و این نشان میدهد که او در کارها هرگز شتاب نمیکرد.
و درباره خبری که ولید بن مغیره از طائفه بنی المصطلق داد که آنها اسلام را رها کرده و مرتد شده و به مقابله با فرستادگان پیامبر صلی الله علیه و آله برخاستهاند قرآن میفرماید:« إِنْ جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهَالَهٍ فَتُصْبِحُوا عَلَی مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِینَ »؛اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد،درباره آن تحقیق کنید،مبادا به گروهی،از روی نادانی آسیب برسانید و از کرده خود پشیمان شوید!».(حجرات، آیه ۶.)
در این آیه ضمناً اشاره به نتیجه منفی شتاب بدون تحقیق نیز شده است و آن، آسیب رساندن به بیگناهان و ندامت و پشیمانی است.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الْأَنَاهُ مِنَ اللَّهِ وَ الْعَجَلَهُ مِنَ الشَّیْطَانِ؛ ترک شتاب از سوی خداست و عجله از شیطان است».(بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۳۴۰، ح ۱۲.)
البته این دستور مربوط به مواردی است که مسائل روشن نیست و نیاز به تأمل و دقت و تدبیر دارد.اما هنگامی که راه،روشن و برنامه معین باشد و تردیدی در صحت آن نباشد باید عجله کرد و فرصت را غنیمت شمرده و به بهانههای واهی از دست نداد.
همانگونه که در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إِذَا هَمَّ أَحَدُکُمْ بِخَیْرٍ أَوْ صِلَهٍ فَإِنَّ عَنْ یَمِینِهِ وَ شِمَالِهِ شَیْطَانَیْنِ فَلْیُبَادِرْ لَا یَکُفَّاهُ عَنْ ذَلِکَ؛ هنگامی که کسی از شما تصمیم بر کار خیر یا کمک به خویشاوند (یا غیر خویشاوند) گرفت باید عجله کند و آن را انجام دهد زیرا از طرف راست و چپ او دو شیطان حاضر میشوند و او را وسوسه میکنند».(کافی، ج ۲، ص ۱۴۳، ح ۱۲.)
در حکمت 363 نیز آمده بود:
«مِنَ الْخُرْقِ الْمُعَاجَلَهُ قَبْلَ الْإِمْکَانِ وَ الْأَنَاهُ بَعْدَ الْفُرْصَهِ؛ عجله کردن پیش از فراهم شدن امکانات و از دست دادن امکانات،بعد از فرصت،از نادانی است».
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Forbearance and endurance are twin products of high courage.”
وَ قَالَ علیه السلام الغِیبَةُ جُهدُ العَاجِزِ
ترجمهها:
(اخلاقی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: غیبت کردن تلاش ناتوان است .
به زشتی یاد کردن مردمان پشت سر آنان، سلاحی است برای مرد ناتوان.
فرمود غیبت کردن توانائی عاجز است از انتقام
و فرمود (علیه السلام): غیبت کردن تنها سلاح ناتوان است.
و آن حضرت فرمود:غیبت کوشش ناتوان است .
شروح:
(غیبت کردن از کسی، تلاش شخص ناتوان است). بیشتر اوقات غیبت، از دشمنان و حسودانی سر میزند که از رسیدن به هدف خویش و فرونشاندن آتش درونی خود عاجزند پس به این دلیل به عیبگویی از دشمنان خود میپردازند چون از این راه لذت میبرند. امام (علیه السلام) با نسبت دادن ناتوانی بر غیبت کننده، از غیبت برحذر داشته است و این که این عمل نهایت کوشش اوست تا طرف را با این کاستی برنجاند و باعث نارضایتی او شود.
وَ قَالَ ع:اَلْغِیبَةُ جُهْدُ الْعَاجِزِ .
قد تقدم کلامنا فی الغیبة مستقصی.
و قیل للأحنف من أشرف الناس قال من إذا حضر هابوه و إذا غاب اغتابوه.
و قال الشاعر و یغتابنی من لو کفانی اغتیابه
و قد نظمت أنا کلمة الأحنف فقلت أکل عرضی إن غبت ذما فإن أبت
(و قال علیهالسلام: الغیبه جهد العاجز) غیبت کردن توانایی عاجز است از انتقام زیرا که اکثرا غیبت از کسی صادر میشود که قادر نیست بر انتقام غیر و به واسطه آن عجز، زبان به غیبت او میگشاید تا فیالجمله توانایی و تسلطی پیدا کند بر او
فرمود غیبت کردن توانائی عاجز و غایت طاعت ضعیف باشد.
و قال علیهالسلام: «الغیبه جهد العاجز.» یعنی و گفت علیهالسلام که غیبت کردن وسعت و طاقت عاجز از انتقام است.
المعنی: الغیبه ذکر مساوی الغائب و الانقاص منه وراء ظهره، و قد شدد الشرع الاسلامی فی التنهی عن غیبه الاخ المومن فقال تعالی: و لا یغتب بعضکم بعضا ایحب احدکم ان یاکل لحم اخیه میتا- 12- الحجرات و کفی بهذه الایه ذما و تاکیدا فی التحریم، و فیها اشاره الی ما قاله (علیه السلام) من الغیبه عمل العاجز وجهد الجبون عن المقابله مع المغتاب حیث عبرت عنها بانها کاکل لحم المیت الغیر القادر علی الدفاع. الترجمه: فرمود: غیبت و بدگوئی پشت سر تلاش ناتوانست.
قالوا: و شر عداوه المرء السباب. و قالوا: الغیبه ادام کلاب النار. و قال ابن ابیالحدید: قیل للاحنف: من اشرف الناس؟ قال: من اذا حضر هابوه و اذا غاب اغتابوه.
الغیبه من المحرمات، و قد نفر منها سبحانه بقوله: (ایحب احدکم ان یاکل لحم اخیه میتا- 12 الحجرات). و قالوا فی حد الغیبه المحرمه: ان تذکر انسانا بفعل الحرام الذی تستر به و لم یقم علیه حد. و فی راینا یجوز ذکر الغائب بکل ما فعل من المحرمات التی نهی الله عنها، و ان تستر و لم یجاهر، شریطه ان یکون الذاکز منزها عما عاب به غیره، و ان یکون غرضه بیان الحق لوجه الحق. و فی ذلک روایه عن الامام جعفر الصادق فی کتاب (مصباح الشریعه). و قول الامام: (جهد العاجز) یومیء الی ذلک، و ان الذاکر قصد الانتقاص من الغائب، و التنکیل به بکل سبیل، و لما لم یجد الا سبیل الغیبه التجا الیها.
… الغیبه جهد العاحز: الغیبه بالکسر ذکرک الاخر بما یکره و هو غائب و هی سلاح العاجز ینتقم به من عدوه و هی جهده ای غایه ما یمکنه
امام علیهالسلام (در نکوهش غیبت) فرموده است: غیبت و سخن گفتن پشت سر گوشش ناتوان است (تنها وسیلهای که شخص ناتوان میتواند به آن از دشمن انتقام کشد یا بر کسی حسد و رشک برد بدگوئی پشت سر او است).
انتقاد و بدگوئی مایه نمیخواهند، اثر وجودی عرضه کردن، قدم مثبت برداشتن خون دلها، رنجها، مشکلات و ناراحتیها دارد. کسانی که در زندگی هدف دارند وقتی به هدف خود نزدیک میشوند تمام ناراحتیهای را فراموش میکنند و لذتی نشاطآور به آنان دست میدهد که قابل درک نیست. و از این رهگذر اینگونه افراد در برابر غیبت، تهمت، ناملایمات، خم به ابرو نمیآورند زیرا میدانند که بدگوئی کردن بدخواهان علامت ناتوانی و عجز آنهاست و از این راه عقیدههای درونی را بر طرف میسازند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پیراهن را به فقیر داده و در خانه لخت نشسته و متحیر است برای نماز چه کند، منافقین هم به یاوه سرائی علیه محمد (صلی الله علیه و آله) پرداختند. در چنین شرائطی آیه نازل شد، نه مانند دست بگردن زنجیر شده باش (که انفاق نکنی) و نه هر چه داری در راه خدا بده که ناگزیر باشی در خانه متاسف و شرمسار بنشینی. ابن ابیالحدید نکتهای را نقل میکند. به احنف گفتند بهترین مردم کیست؟ گفت: کسی که در حضورش از او واهمه دارند و در پشت سرش از او بد میگویند.
و قال علیهالسلام: (الغیبه) و التکلم وراء الناس بذمهم (جهد العاجز) الذی عجز عن الانتقام عن عدوه، فهو یستغیبه.
اللغه: الغیبه: ذکرک اخاک المومن فی غیبته بما یکره. الجهد: الطاقه و القدره. الشرح: الغیبه ان تذکر اخاک المومن بعیب فیه یکره ذکره سواء کان العیب فی دینه او دنیاه فی خلقه او فی خلقه و هی شغل العاجز الذی لا یستطیع مواجهه الغیر و مقابلتهم وجها لوجه فیعمد الی غیبتهم فیدیر لسانه بذکر معایبهم و یاخذ فی تجریحهم و اکل لحومهم، و لو کان قادرا علی المواجهه لما اغتنم غیابهم لذکر معایبهم …
«غیبت کردن کوشش مرد عاجز است.»
ابن ابی الحدید در شرح این سخن می گوید: پیش از این به تفصیل درباره غیبت سخن گفتیم و می افزاید که به احنف گفته شد شریف ترین مردم کیست؟ گفت: کسی که چون حاضر باشد او را هیبت دارند و چون غایب شود از او غیبت کنند.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْغِیبَهُ جُهْدُ الْعَاجِزِ.
امام علیه السلام فرمود:
غیبت کردن،آخرین تلاش شخص ناتوان است.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در مصادر منبع دیگری برای این گفتار حکیمانه نقل نمی کند جز این که می گوید: در مجمع الأمثال میدانی چنین آمده است: «للعبد جهد العاجز». سپس می افزاید: به یقین اللعبد، غلط و الغیبة» به جای آن صحیح است. (به خصوص اینکه واژه للعبد در این جمله هیچ مفهوم صحیحی ندارد). (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۴).
اضافه میکنیم: زمخشری آن را در ربیع الأبرار (ج ۲، ص ۳۳۲) ضمن جمله های حکیمانه دیگری از امام الا نقل کرده و نیز ابن طلحه شافعی آن را در مطالب السؤول (ص ۲۰۳) آورده است.)
غیبت نشانه ناتوانی است
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و پرمعنا به یکی از عیوب مهم غیبت اشاره کرده میفرماید:«غیبت کردن،آخرین تلاش شخص ناتوان است»؛ (الْغِیبَهُ جُهْدُ الْعَاجِزِ).
اشاره به اینکه تنها فرومایگان و افراد پست و ناتوان به سراغ غیبت میروند چرا که اگر انسان در خود،توانایی و استعداد پیشرفت ببیند بهجای اینکه با غیبت مقام کسی را خدشهدار کند خودش میکوشد و به آن مقام و برتر از آن میرسد ولی چون عاجز و ناتوان و فرومایه است سعی میکند به وسیله غیبت آبروی دیگری را در انظار عموم بریزد.ازاینرو امام علیه السلام میفرماید:غیبت،آخرین تلاش افراد ناتوان است.
در میان گناهان کبیره کمتر گناهی است که همانند غیبت،نشانه پستی و ضعف و زبونی و ناجوانمردی باشد.
به تعبیر دیگر،آنها که پشت سر مردم به مذمت و عیبجویی میپردازند و آبرو و حیثیت افراد را با افشای عیوب پنهانی،که غالب مردم به یکی از این عیوب گرفتارند،میبرند،و آتش حسد و کینه خود را به این وسیله فرو مینشانند،افرادی ناتوان و فاقد شخصیتاند که حتی در مبارزه بیدلیل وظالمانه خود شهامت ندارند و تمام قدرتشان این است که از پشت خنجر بزنند.
غیبت و آثار شوم آن
در تعریف غیبت،در میان ارباب لغت و همچنین در کتب فقهیه و کلمات علمای اخلاق،تفسیرهای گوناگونی دیده میشود که در واقع همه آنها به یک چیز برمیگردد.
مرحوم شیخ انصاری از بعضی از بزرگان علما نقل کرده است که اخبار معصومین علیهم السلام و اجماع فقها دلالت بر این دارد:حقیقت غیبت این است که از دیگری در غیاب او چیزی بگوید که اگر بشنود ناراحت شود.( مکاسب محرمه، شیخ انصاری، بحث غیبت)
گاه گفته میشود که غیبت،افشای عیوب و گناهان پنهانی افراد در غیاب آنها نزد کسانی است که از آن آگاهی ندارند و اینکه بعضی از عوام میگویند:آنچه گفتیم،صفت اوست غیبت نیست؛اشتباه روشنی است.زیرا غیبت همان بیان صفت زشت پنهانی در غیاب افراد است و اگر صفت آنها نباشد مصداق تهمت و بهتان میباشد و نیز آنچه بعضی از عوام میگویند:حاضریم همین مطلب را نزد خود شخص بگوییم؛این هم اشتباه دیگری است که خیال میکنند اگر چیزی واقعیت داشته باشد غیبت نیست.
به هر حال،شدیدترین تعبیر درباره غیبت در قرآن مجید آمده و درباره هیچ گناهی چنین تعبیری دیده نمیشود و آن اینکه غیبتکننده همچون کسی است که گوشت برادر مرده خود را بخورد:« أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ ».(حجرات، آیه ۱۲.)
اشاره به اینکه آبروی انسان مانند گوشت تن اوست و غیبت کننده گویی گوشت تن برادر مسلمانش را میخورد و غایب و بیدفاع بودن او بهمنزله مردن اوست.
حق الناس یا حق اللّه؟
در اینکه آیا غیبت یک حق الهی است یا مردمی در میان فقها گفتوگوست آنها که آن را حق اللّه میدانند به روایاتی استدلال میکنند که میگوید:برای رهایی از عواقب غیبت استغفار برای صاحبش کافی است.ازجمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«سُئِلَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله مَا کَفَّارَهُ الاِغْتِیَابِ؟ قَالَ:تَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لِمَنِ اغْتَبْتَهُ کُلَّمَا ذَکَرْتَهُ؛ از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سؤال کردند:کفاره غیبت چیست؟ فرمود:کفارهاش این است که هر زمان به یاد غیبت شونده افتادی برای او استغفار کنی».( کافی، ج ۲، ص ۳۵۷، ح ۴.)
آنها که آن را حق الناس میدانند به روایاتی استدلال میکنند که میگوید:تا غیبتشونده راضی نشود خداوند غیبت کننده را نمیآمرزد.ازجمله در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«إنّ صاحِبَ الغَیبَهِ لا یُغفَرُ لَهُ حتّی یَغفِرَ لَه صاحِبُه؛ غیبتکننده بخشوده نخواهد شد تا غیبت شونده او را عفو کند».(المحجة البیضاء، ج ۵، ص ۲۵۱)
ولی با توجه به اینکه قرآن مجید غیبت را تشبیه به خوردن گوشت برادر بعد از مرگ او کرده و میدانیم که هر جنایتی بر میت حق الناس است و دیه دارد بنابراین،تشبیه مذکور،حق الناس بودن غیبت را تأیید میکند.
بهعلاوه،هم در روایات آمده و هم عقل حاکم است که آبروی انسان مانند مال و جان اوست و هرگاه کسی صدمهای بر مال و جان کسی وارد کند،تا جبران نکند یا حلیت نطلبد در امان نخواهد بود.همینطور است درباره آبروی او،که گاه ارزش آن از مال و جان هم بیشتر است.
البته اگر غیبت به گوش غیبت شونده نرسد و شخص غیبت کننده آن را نزد اشخاصی که در حضور آنان غیبت کرده،جبران نماید مثلاً بگوید:اشتباه کردم، معلوم نیست او دارای چنین صفاتی باشد و بهعلاوه اگر هم چنین باشد ای بسا ما از او بدتریم؛خلاصه آبروی از دست رفته او را جبران نماید،درست مثل کسی که خسارتی در غیاب کسی به مال او زده و در همانجا آن را جبران میکند؛در چنین صورتی نیازی به طلبیدن حلیت نیست.
دعای معروف روز دوشنبه امام سجاد علیه السلام نیز به خوبی نشان میدهد که غیبت حق الناس است.
البته جای تردید نیست که اگر حلیت طلبیدن سبب فتنه و فساد یا اذیت و آزار بیشتری شود باید از آن صرفنظر کرد و به دعا و استغفار و کار خیر قناعت نمود و شاید همان گونه که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار گفته،ممکن است به این وسیله جمع میان اخبار شود یعنی اخباری که میگوید:باید حلیت طلبید، مربوط به جایی است که منشأ فتنه و فساد و اهانتی نشود و اخباری که میگوید:
استغفار کافی است،ناظر به جایی است که منشأ چنین اموری گردد.(بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۲۴۲)
البته در هر حال غیبت کننده باید در پیشگاه خدا از گناه خود توبه و استغفار کند.
این نکته نیز حائز اهمیت است که اگر غیبت به غیبت شونده برسد گناه مضاعفی خواهد بود یک گناه اینکه آبروی او را در میان جمعی برده و گناه دیگر اینکه او را آزار داده و غمگین ساخته است.
البته سزاوار است هنگامی که غیبتکننده برای عذرخواهی،توأم با تواضع و ندامت نزد غیبتشونده میآید،او هم محبت کند و از خطای او درگذرد تا مسأله بهطور کامل پایان یابد.
Imam Ali ibn Abi Talib said : “ Backbiting is the tool of the helpless.”
وَ قَالَ علیه السلام رُبّ مَفتُونٍ بِحُسنِ القَولِ فِیهِ
ترجمهها:
(اخلاقی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: چه بسا کسانی که با ستایش دیگران فریب خوردند
بسا شیفته دلداده بدان که نام نیکش بر زبانها افتاده!
و فرمود بسا و در فتنه و بلا افتاده بسبب گفتار خوب مردمان در شان او
و فرمود (علیه السلام): چه بسیار کسان که از ستودن دیگران فریفته و گمراه شده اند.
و آن حضرت فرمود:چه بسا آدمی با ستایشی که از او شود فریب خورد.(تکرار شماره 116)
شروح:
یعنی یتخیل ان مدح الناس فی حقه صدق، و ان الکمال الانسانی لازم له فصار مفتونا بالثناء و المدح: و المادح ان کان کاذبا فمدحه استهزاء و من مدحک بما لیس فیک یوشک ان یذمک بما لیس فیک، و ان کان صادقا، فمن حق العاقل ان یبتهج بما فیه من الکمال، لا بقول المادح اذ لا اثر لقوله فی ذلک، و قد سبق ان حب الثناء من المهلکات.
(بسا کسی که از گفتهی نیک دیگران دربارهی خود، دچار فتنه شده است). اصل فتنه به معنی انصراف است، یعنی بسا شخصی که از کسب فضیلت و اطاعت خدا و تکمیل فضیلت، به دلیل ستایش و تعریف دیگران از انصراف حاصل کرده است مثل کسی که مثلا مردم او را به فزونی عبادتش بستایند، و این باعث اکتفا کردن او به همان مقدار گردد. سیدرضی (رحمه الله علیه) میگوید: این کلام را در آخرین قسمت از سخنان برگزیدهی امیرالمومنین علی بن ابیطالب (علیه السلام)، آوردیم در حالی که سپاس میگوییم خداوند سبحان را بر این که منت نهاد و به ما توفیق داد تا آنچه از سخنان امام در اطراف پراکنده بود جمعآوری کنیم و مطالب دور را از گوشه و کنار به هم نزدیک سازیم. و همانطوری که از آغاز شرط کردیم، تصمیم ما بر این شد که چند ورقی سفید در آخر هر بابی از ابواب بیفزاییم، تا پراکنده را در خود جا دهد و کلام تازهوارد و شاید چیزی را که پس از دشواری، برای ما روشن شود، و پس از پراکندگی به دست ما بیفتد، به آن ملحق سازیم. سیدرضی، در کلمات برگزیدهی از امام (علیه السلام) تا اینجا رسیده و همین جا پایان داده است، اما در همان زمان، از سخنان زیبای امام مقدار بیشتری یا با گزینش خود او، و یا وسیلهی علمی که در محضر او بودند، افزوده شده است، و این افزوده گاهی در خارج از متن و گاهی در داخل متن پیوسته به آخر برگزیدهی وی به چشم میخورد.
وَ قَالَ ع:رُبَّ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِ .
طالما فتن الناس بثناء الناس علیهم فیقصر العالم فی اکتساب العلم اتکالا علی ثناء الناس علیه و یقصر العابد فی العبادة اتکالا علی ثناء الناس علیه و یقول کل واحد منهما إنما أردت ما اشتهرت به للصیت و قد حصل فلما ذا أتکلف الزیادة و أعانی التعب و أیضا فإن ثناء الناس علی الإنسان یقتضی اعتراء العجب له و إعجاب المرء بنفسه مهلک.
و اعلم أن الرضی رحمه الله قطع کتاب نهج البلاغة علی هذا الفصل و هکذا وجدت النسخة بخطه و قال هذا حین انتهاء الغایة بنا إلی قطع المنتزع من کلام أمیر المؤمنین ع حامدین لله سبحانه علی ما من به من توفیقنا لضم ما انتشر من أطرافه و تقریب ما بعد من أقطاره مقررین العزم کما شرطنا أولا علی تفضیل أوراق من البیاض فی آخر کل باب من الأبواب لتکون لاقتناص الشارد و استلحاق الوارد و ما عساه أن یظهر لنا بعد الغموض و یقع إلینا بعد الشذوذ و ما توفیقنا إلا بالله عَلَیْهِ تَوَکَّلْنا و هو حسبنا وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ نِعْمَ الْمَوْلی وَ نِعْمَ النَّصِیرُ .
ثم وجدنا نسخا کثیرة فیها زیادات بعد هذا الکلام قیل إنها وجدت فی نسخة کتبت فی حیاة الرضی رحمه الله و قرئت علیه فأمضاها و أذن فی إلحاقها بالکتاب نحن نذکرها
(و قال علیهالسلام: رب مفتون بحسن القول فیه) بسا کسی که در آزمایش الهی افتاده به سبب نیکویی گفتار مردم در شان او یعنی در آنحال که گمان میبرد که مدح مردمان درباره او صدق است و کمال انسانی لازم او است، او سبحانه آزمایش کبر و کسر نفس او میکند. اگر عجب و تکبر پیشه کرد هالک شد و اگر خضوع و تذلل و شکستگی و افتقار را دثار خود گردانید ناجی. پس باید که مرد ممدوح فکر نماید در این که مادح کاذب است یا صادق، اگر کاذب است پس مستهزی او است و اگر صادق است پس مبتهج نگردد به آن و خود را قاصر داند و فریفته نشود تا از زمره متکبران و گردنکشان نباشد.
فرمود: بسا شیفته و مغرور گشته به سبب نیکوئی گفتار مردمان در حق او. یعنی مردم او را بستایند و مدح و تعظیم او نمایند پس او به آن فتنه گردد و در نفس او آثار عجب و اغترار و در افعال و اطوار او علامات خود بینی و استکبار ظاهر گردد.
و قال علیهالسلام: «رب مفتون بحسن القول فیه.» یعنی و گفت علیهالسلام که چه بسیار مفتون و گمراه شده به سبب گفتن سخن نیک دربارهی او، یعنی از گفتار به عنوان خوش آمد مردم گمراه است.
المعنی: استماع المدح و الثناء و حسن القول و الصیت یجر البلاء و الفتنه علی الممدوح من نواح کثیره یعجبه نفسه و یجلب الیه الکسل فی عمله و یحرضه الی اعمال فوق شانه، و قد مرت هذه الحکمه سابقا و کان المصنف رحمه الله اختتم کتابه به تذکره لنفسه، ففی الشرح المعتزلی مایلی: و اعلم ان الرضی رحمه الله قطع کتاب نهجالبلاغه علی هذا الفصل، و هکذا وجدت النسخه بخطه و قال: هذا حین انتهاء الغایه بنا الی قطع المنتزع من کلام امیرالمومنین (علیه السلام) حامدین لله سبحانه علی مامن به من توفیقنا لضم ما انتشر من اطرافه، و تقریب ما بعد من اقطاره، مقررین العزم کما شطنا اولا علی تفضیل اوراق من البیاض فی آخر کل باب من الابواب لیکون لاقتناص الشارد و استلحاق الوارد، و ما عساه ان یظهرلنا بعد الغموض، و یقع الینا بعد الشذوذ، و ما توفیقنا الا بالله علیه توکلنا و هو حسبنا و نعم الوکیل، نعم المولی و نعم النصیر. ثم وجدنا نسخا کثیره فیها زیادات بعد هذا الکلام قیل: انها وجدت فی نسخه کتبت فی حیاه الرضی رحمه الله و قرات علیه فامضاها و اذن فی الحقاها بالکتاب و نحن نذکرها. الترجمه: بسیار کسیکه مغرور شود به واسطه ستایش بروی.
و قال علیهالسلام: اقول: کرره بعینه بنقل (ابن ابیالحدید) و الخطیه فی (260)- زائدا و قد مضی هذا الکلام فیما تقدم الا ان فیه هاهنا زیاده جیده بنقل ابن ابی الحدید و زیاده مفیده بنقل (النسخه الخطیه و الطبعه المصریه) جمعت (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) بینهما، لکن لیس فی (ابن میثم) تکرار، لکن اواخر نسخته لاتخلو من السقم فلعله من سقط النسخه، و لو کان نقل الاولین صحیحا لم یصح قول المصنف و قد مضی …، بعد کونه بعینه بلا زیاده و لا نقصان. و کیف کان فکرر الفقره الثالثه مستقله فی (462) اتفاقا بلفظ رب مفتون بحسن القول فیه کما عرفت من العنوان، و قد عرفت فی اول الکتاب تصریح (ابن ابیالحدید و ابن میثم) بختم المصنف الکتاب اولا به.
المراد بالمفتون هنا المغرور، و المعنی من یهتم بثناء الناس و مدیحهم فهو سخیف تافه لا یعتمد علی جهده، و لا یثق بکفائته، و یتوکا علی السراب الخادع.
امام علیهالسلام (در آزمایش بندگان) فرموده است: چه بسا کسی به سبب گفتار نیک (مردم) درباره او در فتنه و سختی افتاده (ترجمه و شرح این جمله در فرمایش یکصد و دوازدهم گذشت).
غالب ستایشها، تقدیر و تشکرها روی حساب نیست همان طوری که بیشتر انتقادها بیمورد است. آنکه بیشتر ستایش میکند، زیادتر سود میخواهد و آنکه بیشتر از همه انتقاد میکند زیادتر از همه توقع داشته است. دانا نه به اعتقاد توجه میکند و نه به ستایش، زیرا انتقاد دلیل بر عجز دشمن و موجب دقت انسان در کارهای خویش است و ستایش و تعریف هم انسان را مغرور میکند و از فعالیت و رشد بازمیدارد، چه در عبادت، چه در علم، چه در خدمات اجتماعی. خدا به پیامبرش اکید میکند که فراوانی مال و ثروت دیگران تو را نفریبد و گرفتار نگردی و باز سفارش میکند گول چوب زبانی را نخور هر چند خدا را بر گرفته خود شاهد بگیرند.
و قال علیهالسلام: (رب مفتون) قد خدع (بحسن القول فیه) ای یمدح الناس له، فظن ان فیه ما یقوله الناس، و الحال ان الامر بالعکس.
اللغه: المفتون: المغرور الذی انصرف عما کان علیه من الخیر. الشرح: بعض الناس اذا مدحتهم و احسنت القول فیهم تجمدت اعمالهم و توقفت حرکاتهم و تعطلت اشغالهم و کان مدحک لهم اشبع غریزتهم التی کانوا یتطلعون الی اروائها و ان حسن القول فیهم ثبطهم عن الزیاده و التقدم و فتنهم عن الاجتهاد و النشاط …
«و فرمود: چه بسا شیفته و به فتنه افتاده به سبب سخن پسندیده درباره او.»
چه بسیار است که مردم به سبب ستایش کردن ایشان شیفته و مفتون می شوند. دانشمند در کسب دانش بیشتر کوتاهی می کند و بر ستایش مردم تکیه می کند و عابد به همین سبب در عبادت کوتاهی می کند و هر یک می گویند مقصود من این بود که مشهور شوم و بلند آوازه گردم و اینک که این موضوع حاصل شده است چرا برای فزونی آن متحمل رنج گردم و زحمت کشم. وانگهی ستایش مردم از انسان موجب می شود که به خود شیفته گردد و شیفتگی آدمی به خود هلاک کننده است.
و بدان که سید رضی که خدایش رحمت کند کتاب نهج البلاغه را به این سخن پایان داده و من خود در نسخه ای که به خط سید رضی است چنین یافتم که گفته است: این جا پایان سخنان گزینه امیر المؤمنین علیه السّلام است، حمد و ستایش خدا را به جا می آوریم که بر ما منت نهاد و توفیق جمع آوری این کلمات پراکنده و گردآوری آن را از گوشه و کنار ارزانی فرمود و ما از آغاز این کار در پایان هر فصل از فصلهای کتاب اوراق سپیدی قرار دادیم که به آنچه بعدا دست می یابیم و ممکن است برای ما فراهم آید، اختصاص داشته باشد. توفیق ما جز بر خدا نیست که بر او توکل کرده ایم و او ما را بسنده و بهترین وکیل و نکوترین مولی و ارزنده ترین یاور است.
پس از آن نسخه های فراوانی یافتیم که در آنها پس از این سخن افزونیهای دیگری بود که گفته می شود در نسخه ای بوده است که به روزگار سید رضی نوشته شده و برای او آن را خوانده اند و تصویب کرده است و بدین سبب ما هم آن سخنان را می آوریم.
[[و قال علیهالسلام ]]
رُبَّ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِ.
امام علیه السلام فرمود:
بسیارند کسانی که بهسبب تعریف و تمجید دیگران فریب میخورند.(سند گفتار حکیمانه:
در کتاب مصادر آمده است که مثل همین مضمون در حکمت ۲۶۰ آمده و سپس می افزاید: قبل از سید رضی، ابن شعبة حرانی آن را در تحف العقول نقل کرده و میدانی نیز آن را در مجمع الامثال آورده است.
(مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۵)
اضافه میکنیم که همین مضمون در حکمت ۱۱۶ نیز ضمن بیان مطالب دیگر (مانند حکمت ۲۶۰) آمده است.)
بیاعتنایی به تعریف و تمجید
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه حکیمانه به کسانی که مورد مدح و تمجید از سوی این و آن قرار میگیرند هشدار میدهد و میفرماید:«بسیارند کسانی که بهسبب تعریف و تمجید دیگران فریب میخورند»؛ (رُبَّ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِ).
درست است که باید افراد نیکوکار را تشویق کرد و عالمانی را که علم آنها سبب پیشرفت جامعه انسانی اسلامی شده مورد تمجید قرار داد ولی گاه این تعریف و تمجیدها آفاتی را نیز بهدنبال دارد که باید از آن پرهیز کرد.
نخست اینکه در بسیاری از اوقات سبب کبر و غرور میشود و شخصِ تمجید و تعریف شده پیش خود فکر میکند که سرآمد افراد جامعه است همه باید به او احترام بگذارند و دربرابر او سکوت کنند و گوش به فرمانش باشند، و میدانیم که غرور و خودبرتربینی یکی از مهلکات است.
دیگر اینکه گاه این تعریف و تمجیدها سبب میشود که انسان در مسیر تکامل متوقف گردد.شخصِ تعریف و تمجیدشده به خود میگوید:حال که همه پذیرفتهاند من دارای صفات برجسته و فوقالعادهای هستم چه دلیلی دارد که بیش از این به خود زحمت دهم؟
مشکل دیگری که گاه از این تعریف و تمجیدها ناشی میشود این است که حسادت مخالفان را برمیانگیزد و به عداوت و دشمنی آنها دامن میزند و سبب میشود که آن شخص را به هر وسیلهای که ممکن است ضعیف و ناتوان سازند و از اعتبار و حیثیتش بکاهند.
به همین دلیل باید در هرچیز ازجمله مدح و ثنای دیگران اعتدال را رعایت کرد و افراد کمظرفیت و پرظرفیت را به تناسب حالشان مورد مدح و تشویق قرار داد.
واژه «مفتون» از ماده«فَتْن»(بر وزن متن) به گفته بسیاری از ارباب لغت در اصل به معنای قراردادن طلا در کوره است تا خالص و ناخالص شناخته شود سپس این واژه به معنای آزمایش و امتحان بهطور عام بکار رفته است.ولی در قرآن مجید در معانی متعددی استفاده شده است:آزمایش (عنکبوت،آیه 2)، فریب دادن (اعراف،آیه 27)،بلا و عذاب (انفال،آیه 25)،شرک و بتپرستی و مانع ایمانآوردن افراد شدن (انفال،آیه 39)،اضلال و گمراه ساختن (مائده، آیه 41) و شکنجه کردن (ذاریات،آیه 13).
ولی ظاهراً تمام این معانی به همان ریشهای باز میگردد که به آن اشاره شد.
واژه«فتنه»نیز در معانی مذکور بهکار رفته و اما در مورد کلام امام علیه السلام منظور از «مفتون»شخص فریبخورده است یعنی بسیارند کسانی که فریب تعریف و تمجیدها را میخورند و از راه راست منحرف میشوند.
در اینجا به دو نکته باید توجه کرد:
نخست اینکه همان گونه که در شرح سند این گفتار حکیمانه اشاره شد مرحوم سید رضی آن را در سه مورد از کلمات قصار آورده است:یکی در اینجا و دو مورد دیگر در حکمتهای 116 و 260.ممکن است این تکرار بهدلیل مشغلههای زیاد آن بزرگوار و طول زمان تألیف این کتاب نورانی بوده که گاه فراموش میکرده جملهای را قبلاً آورده است،و باز تکرار مینموده و ممکن است بهسبب اهمیتی که به این سخن داده تکرار آن را مناسب دانسته است.
نکته دیگر اینکه در بعضی از نسخ نهج البلاغه این گفتار حکیمانه آخرین کلمه قصار است و هجده کلمه قصار بعدی ذکر نشده است در حالی که در نسخههای دیگر چنین نیست شاید به این دلیل که مرحوم سید رضی بعداً آنها را ملحق ساخته و در همه نسخهها نبوده است.
مدح و تمجید در حد اعتدال
شک نیست که باید نیکوکاران را بهسبب نیکیهایشان مورد تشویق و تقدیر قرار داد همان گونه که بدکاران مورد نکوهش قرار میگیرند.
خداوند متعال در قرآن مجید یاران پیشگام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و کسانی را که بعداً به آنها ملحق میشوند و مسیر صحیح آنها را در پیش میگیرند مورد تقدیر قرار داده،میفرماید:« وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنصَارِ وَالَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَّضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً ذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ »؛پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار، و کسانی که به نیکی از آنها پیروی کردند،خداوند از آنها خشنود شد و آنها (نیز) از او خشنود شدند؛و باغهایی از بهشت برای آنان فراهم ساخته که نهرها از زیر درختانش جاری است؛جاودانه در آن خواهند ماند و این است پیروزی بزرگ!».(توبه، آیه ۱۰۰.)
امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز در عهدنامه معروف مالک اشتر به مالک چنین توصیه میکند:
«وَ لا یَکُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَ الْمُسِیءُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَهٍ سَوَاءٍ فَإِنَّ فِی ذَلِکَ تَزْهِیداً لِأَهْلِ الْإِحْسَانِ فِی الْإِحْسَانِ وَ تَدْرِیباً لِأَهْلِ الْإِسَاءَهِ عَلَی الْإِسَاءَهِ؛ هرگز نباید افراد نیکوکار و بدکار نزد تو یکسان باشند،زیرا این کار سبب میشود که نیکوکاران در نیکیهایشان بیرغبت شوند و بدکاران در اعمال بدشان تشویق گردند».
و این امر دلیل روشنی دارد:زیرا هنگامی که نیکوکاران بهسبب نیکیهایشان مدح و ثنا شوند و یا-آنگونه که در دنیای امروز معمول است-جوایزی به آنها داده شود،هم آنها تشویق به ادامه راه میشوند و هم دیگران به راه نیک دعوت خواهند شد.همینگونه است در مورد نکوهش بدکاران یا مجازات آنها،که هم سبب خودداری آنها از تکرار آن اعمال در آینده میشود و هم دیگران عبرت میگیرند.
ولی این کار-همانند هر کار دیگر-اگر از حد اعتدال بیرون رود آثار سوئی خواهد داشت.مدح و ثنای زیاد،اسباب غرور و غفلت و عُجب و خودبرتربینی و عوارض فاسد این صفات رذیله میگردد.
امیر مؤمنان علی علیه السلام در همان عهدنامه مالک اشتر،قبل از ذکر جملههایی که پیشتر آمد به مالک خطاب کرده،میفرماید:
«ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَی أَلَّا یُطْرُوکَ وَ لَا یَبْجَحُوکَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ فَإِنَّ کَثْرَهَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ وَ تُدْنِی مِنَ الْعِزَّهِ؛ آنان را طوری تربیت کن که ستایش بیهوده از تو نکنند و تو را برای اعمالی که انجام ندادهای،تمجید ننمایند! زیرا کثرت مدح و ثنا،خودپسندی و عُجب بهبار میآورد و انسان را به تکبّر و غرور نزدیک میسازد».
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«لَو مَشی رَجُلٌ إلی رَجُلٍ بِسَیفٍ مُرْهَفٍ کانَ خَیْراً لَهُ مِن أن یُثْنِی علیهِ فی وَجهِه؛ هر گاه کسی به دیگری با شمشیر تیز حمله کند بهتر از آن است که او را در پیش رو مدح و ثنا گوید».(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۸، ص ۲۵۶ .)
روایات در این زمینه بسیار است و حتی دستور داده شده که هر گاه انسان با چنین صحنهای مواجه شد به خدا پناه برد.
امیر مؤمنان علیه السلام درباره صفات پرهیزکاران در خطبه همام میفرماید:
«إِذَا زُکِّیَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا یُقَالُ لَهُ فَیَقُولُ أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِی مِنْ غَیْرِی وَ رَبِّی أَعْلَمُ بِی مِنِّی بِنَفْسِی اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِی بِما یَقُولُونَ،وَ اجْعَلْنِی أَفْضَلَ مِمَّا یَظُنُّونَ،وَ اغْفِرْ لی مَا لَا یَعْلَمُونَ !؛هرگاه یکی از آنها را مدح و ستایش کنند از آنچه درباره او گفته شده به هراس میافتد و میگوید:من از دیگران به خود آگاهترم و پروردگارم به اعمال من از من آگاهتر است.بارالها! مرا بهسبب نیکیهایی که به من نسبت میدهند مؤاخذه مفرما! و مرا برتر از آنچه آنها گمان میکنند قرار ده و گناهانی را که من دارم و نمیدانند ببخش».
Imam Ali ibn Abi Talib said : “ Many a man gets into mischief because of being spoken well of.”
وَ قَالَ علیه السلام الدّنیَا خُلِقَت لِغَیرِهَا وَ لَم تُخلَق لِنَفسِهَا
ترجمهها:
(اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: دنیا برای رسیدن به آخرت آفریده شد، نه برای رسیدن به خود .
دنیا را برای جز دنیا آفریدهاند نه برای دنیا- و راهگذاری است به جهان فردا-.
و فرمود دنیا آفریده شد از برای غیر خود که آخرتست و آفریده نشد برای نفس خودش
و فرمود (علیه السلام): دنیا برای دیگری آفریده شده، برای خود آفریده نشده.
و آن حضرت فرمود:دنیا برای دیگری به وجود آمده نه برای خودش .
شروح:
و قوله (الدنیا خلقت لغیرها) الدنیا هی الفعلی تانیث الادون، و سمیت هذه الدار التی نحن فیها دنیا لانهادنت من الزوال، ولد نائتها یقال: رجل دنی ای خسیس. و خلقت لغیرها، ای لتکتسب الجنه فیها و لم تخلق لتعمر دورها و قصورها. و معناه: ان الله تعالی بفضله و کرمه تعبد المکلفین فی دار الدنیا بالعبادات النفسیه و المالیه، و ابتلاهم بزخارفها و حلالها و حرامها، و خلق شهوتهم فنهی عما حرمه علیهم، و کذلک خلق نفرتهم عما اوجب علیهم و ندبهم الیه، و لم یعنهم بالحسن فی الدنیا عن القبیح، و لو کان کذلک لکان قد خلقها لنفسها، و لم یفعل ذلک، بل دعاه داع الحکمه الی ان کلفهم فی الدنیا، لیطیعوا الله تعالی و لا یعصوه، فیستحقوا بذلک الثواب الدائم الذی هو المنافع العظیمه مع التعظیم و التبجیل فی الدار الاخره فی جنه عدن. یعین: خلق الدنیا لیعبده العقلاء فیها، فهی بمنزله سوق الاخره یتجر فیها، و بکتسب شیء سواها و ما خلقها لیعمل لها، بل لیعمل فیها لغیرها. و نحوه قول النبی صلی الله علیه و آله: اصلحوا دنیاکم و اعملوا لاخرتکم.
ای لیحصل فیها، و منها زاد الاخره. (لم تخلق لنفسها). ای لیکنن نفسها هی المقصوده لمن فیها، فیقتصرون عل جمعها و منعها و یعزمون علی الاقامه فیها و لا یخطرون السفر الذی خلقوا لاجلها ببال و سمیت دنیا لدنوها و دنو من فیها من الزوال و الانتقال، و ما امر الساعه الا کلمح البصر او هو اقرب.
(دنیا برای دیگری آفریده شده است نه برای خود). مقصود امام (علیه السلام) آن است که دنیا برای آمادگی و درک اجر و پاداش اخروی آفریده شده است نه برای آن که نادانان از لذات آن بهره گیرند.
وَ قَالَ ع:اَلدُّنْیَا خُلِقَتْ لِغَیْرِهَا وَ لَمْ تُخْلَقْ لِنَفْسِهَا .
قال أبو العلاء المعری مع ما کان یرمی به فی هذا المعنی ما یطابق إرادة أمیر المؤمنین ع بلفظه هذا خلق الناس للبقاء فضلت
(و قال علیهالسلام: الدنیا خلقت لغیرها) دنیا آفریده شده است از برای غیر خود زیرا که غرض از ایجاد او آن است که مستعد شوند در او برای ثواب عقبی. (و لم تخلق لنفسها) و آفریده نشده است از برای نفس خود یعنی از آفرینش او استمتاع لذات نیست در ایجاد
فرمود: دنیا مخلوق شده است برای غیر خود، و مخلوق نشده است برای نفس خود یعنی آمدن آدمی به سرای دنیا نه برای آن است که تمتع از دنیا بیابد، بلکه برای آن است که از دنیا تمتع در عقبی بیابد.
و قال علیهالسلام: «الدنیا خلقت لغیرها و لم تخلق لنفسها.» یعنی و گفت علیهالسلام که دنیا خلق شده از برای تحصیل غیر خود که آخرت باشد و خلق نشده است از برای تحصیل نفس خود که التذاذ در آن باشد.
المعنی: حکمته (علیه السلام) هذه فلسفیه حکمیه و ارشادیه تفید الموعظه لان الدنیا مادیه منصرمه و متغیره من حال الی حال حتی تنتهی الی الزوال، فلیست مخلوقه لنفسها تبقی الی الابد، و بیان لان الانسان فیها فی عبر الی الاخره، فلابد من التزود و التهیو فیها، لما بعدها. الترجمه: فرمود: دنیا آفریده شده برای عالم دیگری، و برای خود آفریده نشده.
(الفصل السابع و الثلاثون- فی ذم الدنیا و فنائها) قال بعضهم: و نحن بنو الدنیا خلقنا لغیرما، و قال ابن ابیالحدید: قال ابوالعلاء: خلق الناس للبقاء فضلت امه یحسبونهم للنفاد انما ینقلون من دار اعمال الی دار شقوه او رشاد
و مثله فی الحکمه 132 (الدنیا دار ممر لا دار مقر) و فی الخطبه 155 (فما یصنع بالدنیا من خلق للاخره). (و لم تخلق لنفسها) و لو ان الدنیا خلقت لنفسها لکانت دار الخلود.
… و لم تخلق لنفسها: خلقت الدنیا سبیلا الی الاخره و لو خلقت لنفسها لکانت دار خلد
امام علیهالسلام (درباره دنیا) فرموده است: دنیا برای دیگری آفریده شده است، و برای خود آفریده نشده است (دنیا راهی است به آخرت که باید آدمی در آن بندگی کند تا پاداش یابد نه آنکه همیشگی باشد که فقط در آن خوش بگذراند).
دنیا آزمایشگاهی است برای عرضه شدن به بازار آخرت. در این دنیا افراد همانند حیوانات آزمایشگاهی، در اثر علل و عوامل مختلف برای آنچه ذات آنان ارزش دارد آماده میشوند. تا حوادث گوناگون جهان نباشد، ذات افراد هویدا نمیشود و لیاقت اشخاص آشکار نمیگردد. دانههای مخصوص، در لابراتوارها و آزمایشگاههای کشاورزی استعداد خود را در برابر علل و عوامل مختلف آشکار میسازند و در نتیجه یا راه جهنم فراموشی را میسپارند و یا راه بهشت تکثیر را. دوران کوتاه زندگی بشر هم در ردیف دانههای آزمایشگاه کشاورزی است، برای آزمایش و ارزیابی در معرض علل و عوامل جهان قرار میگیرد تا برای جهان ابدی آماده شود با این تفاوت که نتیجه آزمایشگاه دنیا عائد بشر میشود و بر معلوماتش اضافه میشود، اما خدا نتیجهای از آزمایش نمیگیرد، چون بر همه چیز آگاه است، بلکه نتیجه آزمایش عائد خود انسان میشود که درک میکند چه کاره است! و اینجا درک رمز خلقت آسان میگردد.
و قال علیهالسلام: (الدنیا خلقت لغیرها) ای للاخره (و لم تخلق لنفسها) حتی یعمل الانسان فیها لاجلها، بل اللازم ان یکون العمل للاخره.
الدنیا خلقت من اجل الاخره و بمقدار جهادک هنا تحقق الفوز هناک فاذا اطعت الله و خدمت عباده و اعنتهم فزت فی الدار الاخره، و لم تخلق الدنیا لاجل الدنیا و الا لکانت هی دار الخلود بدل الدار الاخره فلذا ینبغی الاهتمام بتلک الدار الاخره و بجعل المرء هذه الدار وسیله لنیل تلک …
«و آن حضرت فرمود: دنیا برای غیر خود -جهان دیگر آفریده شده است و برای خود آفریده نشده است.»
ابو العلاء معری با آنکه تیر زندقه به او زده می شود در این معنی دو بیتی سروده است که مطابق با اراده و خواسته امیر المؤمنین علیه السّلام در این سخن است: مردم برای جاودانگی آفریده شده اند، کسانی که آنان را آفریده شده برای نیستی پنداشته اند، گمراه شده اند، این است و جز این نیست که آنان از سرای کردار به سرای سعادت یا بدبختی منتقل می شوند.
[[و قال علیهالسلام ]]
الدُّنْیَا خُلِقَتْ لِغَیْرِهَا،وَ لَمْ تُخْلَقْ لِنَفْسِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
دنیا برای غیرش آفریده شده نه برای خودش.(هدف از آفرینش این جهان، تکامل و آمادگی برای زیستن در جهان آخرت است).(سند گفتار حکیمانه:
تنها منبع دیگری که مرحوم خطیب در کتاب مصادر برای این گفتار حکمت آمیز ذکر کرده غررالحکم آمدی است که آن را با تفاوتی آورده است. سپس می افزاید: در کلمات و خطبه های امام علی در این زمینه مطالب زیادی ذکر شده است. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۵))
مرحوم سید رضی در اینجا سخن مبسوطی دارد که متن و شرح آن ذیلاً خواهد آمد.
دنیا وسیله است نه هدف
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه موقعیت واقعی دنیا را در عبارت کوتاهی بیان کرده،میفرماید:«دنیا برای غیرش آفریده شده نه برای خودش.(هدف از آفرینش این جهان،تکامل و آمادگی برای زیستن در جهان آخرت است)»؛ (الدُّنْیَا خُلِقَتْ لِغَیْرِهَا،وَ لَمْ تُخْلَقْ لِنَفْسِهَا).
نکته مهمی که امام علیه السلام در اینجا یادآوری میکند نگاههای مختلفی است که به دنیا میشود.
توضیح اینکه:گاه در نظر بعضی افراد،روایاتی که در مدح دنیا آمده و آن را مزرعه آخرت یا دار عافیت و یا بهمنزله دانشگاه شمرده،با روایاتی که در ذم آن آمده متناقض است.در حالی که هرگز چنین نیست.اگر دنیا را برای دنیا بخواهیم، دنیای مذموم و نکوهیده است و اگر دنیا را ابزاری برای رسیدن به آخرت و مزرعهای برای کِشت بذر نیکیها و معارف بدانیم ممدوح است و سرای نمونه.
امام علیه السلام در کلام گرانبهای دیگری در نهج البلاغه همین معنا را با تعبیر دیگری بیان کرده است؛در خطبه 82 میفرماید:
«وَ مَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَیْهَا أَعْمَتْهُ؛ کسی که دنیا را وسیله بصیرت قرار دهد او را بینا میسازد و کسی که به آن بهعنوان هدف نگاه کند نابینایش میکند».
مرحوم سید رضی در شرح این کلام در خطبه هشتاد و دو تعبیر جالبی دارد میگوید:
«وَ إذَا تَأَمَّلَ الْمُتَأَمِّلُ قَوْلَهُ علیه السلام:«وَ مَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ»وَجَدَ تَحْتَهُ مِنَ الْمَعْنَی الْعَجِیبِ وَ الْغَرَضِ الْبَعِیدِ،مَا لا تُبْلَغُ غَایَتُهُ وَ لایُدْرَکُ غَوْرُهُ،لا سِیَّمَا إِذَا قَرَنَ إِلَیْهِ قَوْلُهُ:«وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَیْهَا أَعْمَتْهُ»فَإِنَّهُ یَجِدُ الْفَرْقَ بَیْنَ«أَبْصَرَ بِهَا»وَ«أَبْصَرَ إِلَیْهَا» وَاضِحاً نَیِّراً،وَ عَجِیباً بَاهِراً! صَلَوَاتُ اللَّهِ وَ سَلامُهُ عَلَیْهِ؛ اگر به درستی انسان در این سخن امام علیه السلام که میفرماید:کسی که با آن بنگرد بینایش میکند،دقّت کند، در آن،معنای شگفتآور و مفهوم ژرفی خواهد یافت که هرگز به عمق آن نتوان رسید،به ویژه اگر جمله«مَنْ أَبْصَرَ إِلَیْهَا أَعْمَتْهُ»(کسی که به دنیا بنگرد و منتهای آرزویش را دنیا قرار دهد کورش خواهد کرد) در کنار جمله قبل گذاشته شود؛در این صورت فرق واضحی میان آن دو خواهد یافت،فرقی روشن و شگفتانگیز و آشکار.درود و سلام خدا بر او باد».
به تعبیر دیگر اگر به دنیا ازنظر جنبههای مادی آن نگاه شود مرکز تزاحم و تعارض و انواع زشتیهاست و اگر به جنبههای معنوی که به وسیله دنیا میتوان به آنها دست یافت نگاه شود هیچگونه تعارض و تزاحمی نیست و همه انسانها با هم در مسیر روشنی میتوانند بهسوی زندگی جاویدان و پرافتخار سرای دیگر از آن کوچ کنند.
و در خطبه 203 آمده است که امام علیه السلام میفرماید:
«فَفِیهَا اخْتُبِرْتُمْ وَ لِغَیْرِهَا خُلِقْتُم؛ شما در دنیا آزمایش میشوید و برای غیر آن،آفریده شدهاید».
قرآن مجید همین مطلب را با بیان شفاف دیگری ذکر کرده است آنجا که میفرماید:« أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُون »؛آیا گمان کردید که شما را بیهوده آفریدهایم،و بهسوی ما بازگشت نخواهید کرد؟!».(مؤمنون، آیه ۱۱۵.)
اشاره به اینکه اگر سرای آخرتی بعد از دنیا نبود این زندگی عبث و بیهوده بود و همانگونه که در تفسیر نمونه در ذیل این آیه آمده است این جمله کوتاه و پر معنی یکی از زندهترین دلایل رستاخیز و حساب و جزای اعمال را بیان میکند،و آن این که:اگر بهراستی قیامت و معادی در کار نباشد زندگی دنیا عبث و بیهوده خواهد بود؛زیرا زندگی این جهان،با تمام مشکلاتی که دارد و با این همه تشکیلات،مقدمات و برنامههایی که خدا برای آن چیده است اگر صرفاً برای همین چند روز باشد بسیار پوچ و بیمعنی میباشد.
این موضوع،درست به آن میماند که طفلی در شکم مادر صاحب عقل و هوش کامل گردد،از خود سؤال میکند:چرا آفریدگار،مرا در اینجا زندانی کرده است؟ این دست و پا این چشم و گوش برای چیست و به چه منظوری آفریده شده است؟ در این ظلمات ثلاث و در میان مشتی خون و آب،وجود من چه فایدهای دارد؟
ولی هنگامی که به او بگویند:در اینجا پرورش مییابی و به زودی وارد دنیای وسیعی میشوی که فضایی باز و آفتابی درخشان،نهرهایی جاری و باغهایی پرگل و پرطراوت دارد و در آنجا میتوانی به تحصیل علم و دانش و انواع تفریحات سالم بپردازی،باور میکند که زندگی دوران جنینی بیهوده و عبث نیست.(برای توضیح بیشتر به جلد ۱۴ تفسیر نمونه ذیل آیه ۱۱۵ سوره مؤمنون تحت عنوان مرگ، نقطه پایان زندگی نیست » مراجعه کنید.)
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ Life in this world has been created for other than its own self, and it has not been created for itself.”
وَ قَالَ علیه السلام إِنّ لبِنَیِ أُمَیّةَ مِروَداً یَجرُونَ فِیهِ وَ لَو قَدِ اختَلَفُوا فِیمَا بَینَهُم ثُمّ کَادَتهُمُ الضّبَاعُ لَغَلَبَتهُم
قال الرضی والمرود هنا مفعل من الإرواد و هوالإمهال والإظهار و هذا من أفصح الکلام وأغربه فکأنه علیه السلام شبه المهلة التی هم فیهابالمضمار ألذی یجرون فیه إلی الغایة فإذابلغوا منقطعها انتقض نظامهم بعدها
ترجمهها:
(تاریخی، اجتماعی، سیاسی) و درود خدا بر او، فرمود: بنی امیّه راه ملتی است که در آن میتازند، پس آنگاه که میانشان اختلاف افتد کفتارها بر آنان دهان گشایند و بر آنان پیروز شوند .
میگویم: «مرود» بر وزن «منبر» از مادّه «ارواد» به معنای مهلت است و این از فصیح ترین و زیباترین کلام است، گوئی امام علیه السّلام مهلت کوتاه بنی امیّه در حکومت را به میدان مسابقه تشبیه کرده که مسابقه دهندگان به ترتیب در یک مسیر مشخّص به سوی یک هدف به پیش میروند و آنگاه که به هدف رسیدند نظم آنها درهم شکسته میشود) .
بنی امیه را مهلتی است که در آن میتازند، هر چند خود میان خود اختلاف اندازند. سپس کفتارها بر آنان دهن گشایند و مغلوبشان نمایند [و مرود مفعل است از «ارواد» و آن مهلت و فرصت دادن است، و این از فصیحترین و غریبترین کلام است.
گویی امام (علیه السلام) مهلتی را که آنان دارند به مسابقت جای، همانند فرموده است که برای رسیدن به پایان میتازند و چون به نهایتش رسیدند رشته نظم آنان از هم میگسلد.]
و فرمود بدرستی که امر بنی امیّه راست جای مهلت دادن و آمد و شد؟؟؟ است میشوند در آن و اگر اختلاف کنند در آنچه؟؟؟ کسانیاند که مانند گفتار در رذالت و سبعیّت پس از آن کید و مکر نکنید بایشان مرود اینجا بر وزن مفعل است ماخوذ از ارواد و آن بمعنی مهلت دادنست و واگذاشتن و این از فصیحترین سخنست و غریبتر و عجیبتر آن پس گویا آن حضرت تشبیه فرموده مهلتی را که ایشان در آن واقعاند بمیدانی که جاری میشوند در آن تا پایان آن پس هر گاه برسند بمحل انقطاع آن شکسته شود پیوستگی ایشان بعد از آن
و فرمود (علیه السلام): بنی امیه را مهلتی است که در آن اسب قدرت می تازند، هر چند، میانشان اختلاف افتد. سپس، کفتاران به جنگشان برخیزند و مغلوبشان سازند.
سید رضی گوید: «مرود» بر وزن «مفعل» از مصدر «ارواد» است و آن به معنی مهلت دادن است و این از فصیحترین و غریبترین سخنان اوست. گویی، مهلتی را که در آن هستند به میدان مسابقه تشبیه کرده است که در آن برای رسیدن به هدف، اسب می تازند که چون به پایان رسند رشته انتظامشان گسسته شود.
آن حضرت فرمود:بنی امیه را عرصه مهلتی است که در آن میرانند، جون بینشان اختلاف پیدا شود اگر کفتارها فریبشان دهند بر آنان پیروزی یابند .
«مرود»در اینجا مفعل است از«ارواد»و آن مهلت دادن است.این از فصیحترین و شگفت ترین کلام است،گویی امام علیه السّلام مهلتی را که بنی امیه در آن بودند تشبیه به میدانی کرده که تا پایان آن میتازند،و چون به نهایتش رسند نظام حکومتشان از بین میرود .
شروح:
و روی: ان لبنیامیه مرودا و هو مفعل من ارود یرود ای انظر و امهل یرجع الی ما ذکره. و فی الروایه الاخری: و انما لم یقل مراودا و لا مراد الواو، لانه صح الواو فی ارود یرود اروادا، فلما صحت الواو فی المصدر و الافعال صحت فی المفعل ایضا. و روی یجرون بضم الیاء و المفعول محذوف، ای: یجرون فرسانهم فی هذا المیدان. و اذا روی: بفتح الیاء ای یجرونهم فیه یقول: ان لهم دوله فی الدنیا بسبب اجتماعهم ابدانا و آراء فاذا وقع الخلاف فیما بینهم و لا یکون منهم موافقه یغلبهم اضعف الناس و اخملهم ذکرا و اخسهم قدرا. و لیس ذلک بقضاء قضاه الله لهم و لا سلطانهم من الله تعالی، الا ان الناس لما تخاذلوا و تواکلوا و خذلوا الامام الحق الذی هو من قبل الله تعالی، حتی ثغلبت بنو امیه علی کافه الناس، و اخذوهم بالظلم خذلهم الله فی ایدیهم، کما خذلوا هولاء امامهم الذی هو من قبل الله تعالی، لو کان الناس مجتمعین علی من جعله الله تعالی خلیفه بعد رسول الله صلی الله علیه و آله لم یتسلط بنو امیه علی الوری. ثم طیب قلوب المومنین، بان دولتهم سینقضی، و ان امورهم لینعکس، و اماره ذلک و علامته اختلافهم فیما بینهم. و قیل: یتشبه ملکهم بالمرود الذی یجییء
و یذهب ثم یزول زواله. و المرود و المراد: المکان الذی یذهب فیه الریح و یجیء، و ارود فی السیر اروادا و مرودا: اذا رفق، و بفتح المیم ایضا مثل المخرج و المخرج، یقال: ربیت الصبی تربیه اذا غذوته، و یقال: هذا الکل ما یتمنی کالولد و الزرع و نحوهما.
ای مهله او مرادا و مختلفا یعنی انهم ما داموا علی الالفه، و اتفاق الکلمه کان لملکهم نظام فاذا وقع الاختلاف فیهم، غلبهم اضعف الناس و اخسهم قدرا و کنی عن الاراذل بالضباع.
(بنیامیه میدان فرصتی دارند تا در آن بتازند، و چون در امر خلافت میان آنها اختلاف افتد، کفتارها، آنان را بفریبند و بر ایشان چیره شوند). سیدرضی گوید: مرود، در اینجا بر وزن مفعل از مصدر ارواد، به معنی مهلت دادن و فرصت دادن است. و این سخن از رساترین و زیباترین سخنان است گویا امام (علیه السلام) فرصتی را که بنیامیه داشتهاند به میدان تاخت و تازی تشبیه کرده است که چون به پایان آن برسند رشته نظام آنها از هم گسسته شود. لفظ مرود برای مدت حکمرانی بنیامیه استعاره آورده است، و وجهشبهه همان است که سید فرموده است، و سخن کاملا راست است، زیرا که دولت بنیامیه پیوسته برقرار بود تا وقتی که اختلاف میان آنها افتاد، و این در زمان حکومت ولید بن یزید بود که یزید بن ولید بر او خروج کرد، و باز ابراهیم بن ولید به برادرش حمله برد، و در همین زمان بود که داعیان بنیالعباس در خراسان قیام کردند، و از طرفی مروان بن محمد از جزیره به قصد خلافت آمد، و ابراهیم بن ولید را از کار برکنار کرد و گروهی از بنیامیه را کشت و در نتیجه حکومت آنها متزلزل شد، تا اینکه به دست ابومسلم خراسانی از بین رفت. در صورتی که وی در آغاز کار از ناتوانترین و مست مندانترین خلق خدا بود، و این خود دلیل درستی سخن امام (علیه السلام) است که فرمود: (کفتارها آنان را بفریبند و بر ایشان چیره شوند). کلمه: (ضباع: کفتارها) گاهی برای مردمان فرومایه و ناتوان استعاره آورده میشود. و این خود از کرامات امام (علیه السلام) است.
وَ قَالَ ع:إِنَّ لِبَنِی أُمَیَّةَ مِرْوَداً یَجْرُونَ فِیهِ وَ لَوْ قَدِ اخْتَلَفُوا فِیمَا بَیْنَهُمْ ثُمَّ [لَوْ]
کَادَتْهُمُ الضِّبَاعُ لَغَلَبَتْهُمْ.
[ قال الرضی رحمه الله تعالی و هذا من أفصح الکلام و أغربه و المرود هاهنا مفعل من الإرواد و هو الإمهال و الإنظار فکأنه ع شبه المهلة التی هم فیها بالمضمار الذی یجرون فیه إلی الغایة فإذا بلغوا منقطعها انتقض نظامهم بعدها ]
هذا إخبار عن غیب صریح لأن بنی أمیة لم یزل ملکهم منتظما لما لم یکن بینهم اختلاف و إنما کانت حروبهم مع غیرهم کحرب معاویة فی صفین و حرب یزید أهل المدینة و ابن الزبیر بمکة و حرب مروان الضحاک و حرب عبد الملک ابن الأشعث و ابن الزبیر و حرب یزید ابنه بنی المهلب و حرب هشام زید بن علی فلما ولی الولید بن یزید و خرج علیه ابن عمه یزید بن الولید و قتله اختلف بنو أمیة فیما بینهما و جاء الوعد و صدق من وعد به فإنه منذ قتل الولید دعت دعاة بنی العباس بخراسان و أقبل مروان بن محمد من الجزیرة یطلب الخلافة فخلع إبراهیم بن الولید و قتل قوما من بنی أمیة و اضطرب أمر الملک و انتشر و أقبلت الدولة الهاشمیة و نمت و زال ملک بنی أمیة و کان زوال ملکهم علی ید أبی مسلم و کان فی بدایته أضعف خلق الله و أعظمهم فقرا و مسکنة و فی ذلک تصدیق قوله ع ثم لو کادتهم الضباع لغلبتهم
(و قال علیهالسلام: ان لبنیامیه مرودا) به درستی که بنیامیه را جای مهلت داده نیست یا محل مراد و مقصودی است یا موضع آمد شده است (یجزون فیه) که رانده میشوند در آن و آن مدت دولت ایشان است. یعنی مادام که ایشان متفقالکلمه باشند و ثابت قدم بر اجتماع و اتفاق خود دولت ایشان باقی خواهد بود (ثم کادتهم الضباع) پس از آن کید و مکر کنند به ایشان تا کسانی که مانند کفتار بودند در رذالت و خساست و سبعیت (لغلبتهم) هر آینه غالب گردند بر آنان و ایشان را مغلوب و مقهور سازند سید قدسسره میفرماید که: (و المرود هیهنا مفعل بمعنی الارواد) یعنی (مرود) در این گفتار، مصدر میمی است به معنی ارواد (و هو الامهال و الانظار) و آن به معنی مهلت دادن است و واگذاشتن (و هذا) و این کلام (من افصح الکلام) از فصیحترین کلام است (و اغربه) و غریبترین و عجیبترین کلام است (فکانه علیهالسلام شبه) پس گوییا آن حضرت تشبیه فرموده (المهله التی هم فیها) مهلتی را که بنیامیه واقعند در آن (بالمضمار الذی یجرون فیه) به میدانی که روان میشوند در آن (الی الغایه) تا پایان آن (فاذا بلغوا منقطعها) پس چون رسیدند به محل انقطاع آن (انتقض نظامه
م بعدها) شکسته شد نظام و پیوستگی ایشان بعد از آن.
فرمود به درستی که (بنیامیه) را زمان مهلتی و میدان فرصتی است که میرانند است دولت را در آن زمان و میدوانند سمند غرور را در آن میدان، و امر دولت ایشان در آن مدت منتظم باشد بی هیچ اختلاف و نزاع، و اگر اختلاف کنند میان خود، یعنی در وقت انتها آن مدت، پس کید کنند با ایشان (کفتاران) که احمقترین حیواناتند بر ایشان غالب گردند. (سید) میگوید: (مرود) در اینجا اسم مفعول است از (ارواد) به معنی مهلت و فرصت دادن بر وزن (مفعل) و این از فصیحترین و غریب ترین کلمات است گویا آن حضرت تشبیه کرده زمان مهلت را که ایشان درآنند به میدانی که میتازند در آن تا غایت آن، پس زمانی که برسند به انتهای میدان مزبور گسیخته میشود رشته انتظام امر ایشان بعد از آن.
و قال علیهالسلام: «ان لبنی امیه مرودا یجرون فیه و لو قد اختلفوا فیما بینهم، ثم کادتهم الضباع لغلبتهم.» یعنی و گفت صلوات الله علیه که به تحقیق از برای بنیامیه زمان مهلتی هست که سیر میکنند در آن و اگر چه اختلاف کنند در میان خود، پس خدعه و مکر کنند با ایشان کفتار صفتهایی چند و هر آینه غلبه کنند بر ایشان.
قال الرضی: و المرود ههنا مفعل من الارواد، و هو الامهال و الانظار، و هذا من افصح الکلام و اغربه، فکانه (علیه السلام) شبه المهله التی هم فیها بالمضمار الذی یجرون فیه الی الغایه، فاذا بلغوا متقطعها انتقض نظامهم بعدها. اللغه: (کاد) کادا: کئب، کادتهم الضباع ای اجتمعت علیهم الضباع. المعنی: قال الشارح المعتزلی: هذا اخبار عن غیب صریح، و قال ابن میثم: فان دولتهم لم تزل علی الاستقامه الی حین اختلافهم و ذلک حین ولی الولید بن الیزید فخرج علیه یزید بن الولید فخرج علیه ابراهیم بن الولید و قامت حینئذ دعاه بنیالعباس بخراسان، و اقبل مروان بن محمد من الجزیره یطلب الخلافه فخلع ابراهیم بن الولید و قتل قوما من بنیامیه، و اضطرب امر دولتهم و کان زوالها علی ید ابیمسلم و کان فی بدو امره اضعف خلق الله و اشدهم فقرا، و فی ذلک تصدیق قوله (ثم کادتهم الضباع لغلبتهم) و لفظ الضباع قد یستعار للاراذل و الضعفاء، و هذا من کراماته (علیه السلام). الترجمه: فرمود: بنیامیه را میدانیست که در آن دوانند و اگر باختلاف گرایند و دست کفتار بر آنها فشار آرند از میانشان بر دارند.
(الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) اقول: و فی غریب حدیثه (علیه السلام) کما رواه ابن قتیبه- و قد نقله ابن ابیالحدید فی فصل غریب الکتاب- (ان بنیامیه لا یزالون یطعنون فی مسجل ضلاله، و لهم فی الارض اجل حتی یهریقوا الدم الحرام فی الشهر الحرام، و الله لکانی الی غرنوق من قریش یتشحط فی دمه. فاذا فعلوا ذلک لم یبق لهم فی الارض عاذر و لم یبق لهم ملک علی وجه الارض). قال ابن قتیبه: قوله (علیه السلام) (فی مسجل ضلاله) من قولک (رکب فلان مسجله) اذا جد فی امر هو فیه، و الغرنوق القرشی الذی قتلوه فانقضی امرهم -و الغرنوق الشاب- هو ابراهیم الامام، قیل: قتل بالسیف، و قیل: خنق فی جراب فیه نوره و قوله (علیه السلام): (یتشحط فی دمه) یشید الاول. (ان لبنیامیه مرودا یجرون فیه) فی (تاریخ الطبری): لما دخل عبد الرحمن بن محمد بن الاشعث کرمان بعد انهزامه فی وقعه الزاویه بالبصره تلقاه عمرو بن لقیط العبدی- و کان عامله علیها- فهیا له نزلا. فنزل. فقال له (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) شیخ من عبدالقیس: و الله لقد بلغنا عنک یا ابن الاشعث ان قد کنت جبانا. فقال: و الله ما جبنت، و الله لقد دلفت الرجال بالرجال، و لففت الخیل بالخیل، و لقد قاتلت
فارسا. و قاتلت راجلا، و ما انهزمت، و لا ترکت العرصه للقوم فی موطن حتی لا اجد مقاتلا، و لا اری معی مقاتلا، و لکنی زاولت ملکا موجلا. و روی فی اول الصحیعه مسندا عن متوکل بن هارون الثقفی البلخی قال: لقیت یحیی بن زید بعد قتل ابیه و هو متوجه الی خراسان. فقلت له: انی رایت الناس الی ابن عمک جعفر بن محمد (علیه السلام) امیل منهم الیک و الی ابیک. فقال: ان عمی محمد بن علی، و ابنه جعفرا دعوا الناس الی الحیاه، و نحن دعوناهم الی الموت. قال: فلما قتل یحیی صرت الی المدینه. فلقیت اباعبدالله (علیه السلام). فقال لی: کیف قال لک یحیی؟ ان ابیحدثنی عن ابیه، عن جده عن علی (علیه السلام) ان النبی (صلی الله علیه و آله) اخذته نعسه، و هو علی منبره. فرای فی منامه رجالا ینزون علی منبره نزو القرده، و یردون الناس علی اعقابهم القهقری. فاستوی جالسا و الحزن یعرف فی وجهه. فاتاه جبرئیل (علیه السلام) بهذه الایه: (و ما جعلنا الرویا التی اریناک الا فتنه للناس و الشجره الملعونه فی القرآن و نخوفهم فما یزیدهم الا طغیانا کبیرا) یعنی بنیامیه- فقال النبی (صلی الله علیه و آله): یا جبرئیل، اعلی عهدی یکونون؟ قال: لا و لکن تدور رحی الاسلام من مهاجرک. فتلبث بذلک عشرا ثم تدور رحی الاسلام علی راس خمسه و ثلاثین من مهاجرک فتلبث بذلک خمسا ثم لابد من رحی ضلاله هی قائمه علی قطبها، ثم ملک الفراعنه، و انزل تعالی فی ذلک (انا انزلناه فی لیله القدر و ما ادراک ما لیله القدر لیله القدر خیر من الف شهر) یملکها بنوامیه لیس فیها لیله القدر. (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) فاطلع الله نبیه (صلی الله علیه و آله) ان بنیامیه تملک سلطان هذه الامه، و ملکها طول هذه المده. فلو طاولتهم الجبال لطالوا علیها حتی یاذن الله تعالی بزوال ملکهم، و هم فی ذلک یستشعرون عداوتنا اهل البیت و بغضنا، و اخبر الله نبیه (صلی الله علیه و آله) بما یلقی اهل بیته، و اهل مودتهم و شیعتهم فی ایامهم و ملکهم، و انزل تعالی فیهم: (الم تر الی الذین بدلوا نعمه الله کفرا و احلوا قومهم دار البوار جهنم یصلونها و بئس القرار) نعمه الله محمد و اهل بیته، حبهم ایمان یدخل الجنه، و بغضهم کفر و نفاق یدخل النار. فاسر النبی (صلی الله علیه و آله) ذلک الی علی (علیه السلام) و اهل بیته. ثم قال الصادق (علیه السلام) ما خرج و لا یخرج منا اهل البیت الی قیام قائمنا احد لیدفع ظلما او ینعش حقا الا اصطلمته البلیه، و کان قیامه زیاده فی مکروهنا و شعثنا. (و لو قد اختلفوا فی ما بینهم) و اختلافهم الشدید کان زمن خلافه الولید بن یزید. و فی (تاریخ الطبری): ضرب ابن عمه سلیمان بن هشام مئه سوط و حلق راسه و لحیته و غربه الی عمان. فحبسه بها، و حبس یزید بن هشام لما اراد البیعه لابنیه، و اخذ جاریه لال الولید عمه. فکلمه عمر بن الولید فیها. فقال: لا اردها. فقال: اذن تکثر الصواهل حول عسکرک. فرماه بنوالولید و بنوهشام عمیه بالکفر، و غشیان امهات اولاد ابیه، و قالوا: اتخذ مئه جامعه، و کتب علی کل جامعه اسم رجل من بنیامیه لیقتله بها و رموه بالزندقه، و کان اشدهم فیه قولا یزید بن الولید- و کان یظهر النسک- فحمل الناس علی الفتک به. (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) فقتل فی سنه (126) ثم بویع یزید و اضطرب حبل بنیمروان. فوثب اهل حمص علی العباس بن الولید فهدموا داره و انتهبوها و سلبوا حرمه، و حبسوا بنیه. و وقع الاختلاف فی خراسان بین الیمانیه و النزاریه، و اظهر الکرمانی فیها الخلاف لنصر بن سیار. و اجتمع مع کل واحد منهما جماعه، و اظهر مروان بن محمد الخلاف علی یزید طالبا بدم الولید. فمات یزید فی آخر یوم من السنه ثم قام مقامه اخوه ابراهیم بن الولید لکنه لم یتم امره، و کان یسلم علیه جمعه بالخلافه و جمعه بالامره، و جمعه لا بالخلافه و لا بالامره حتی قدم مروان بن محمد. فخلعه، و قتل عبدالعزیز بن الحجاج بن عبدالم
لک. فبایع الناس مروان بن محمد. ثم خالف سلیمان بن هشام مروان و نصب الحرب فحاربه مروان و هزمه، و قتل ابنه ابراهیم بن سلیمان و هرب سلیمان الی الضحاک الخارجی. و اما اصل اختلافهم فمن زمان عمر بن عبدالعزیز. فلما قیل لسلیمان اجعله ولی عهدک فانه رجل صالح قال: ان ولیته و لم اول احدا سواه لتکونن فتنه و لا یترکه بنو عبدالملک یلی علیهم الا ان یجعل احدهم بعده. فجعل یزید بعده، و مع ذلک لم یجتری ان یسمیه. فاخذ بیعتهم علی طاعه من ولاه فی کتاب عهده، و لما سمع هشام بعد سلیمان بکونه عمر، نادی: لا نبایعه ابدا. فحمله الموکل باخذ البیعه علی البیعه کرها. ولی عمر سنه (99) و قام الدعاه سنه مئه فبعث محمد بن علی العباسی رجلا الی العراق و ثلاثه رجال الی خراسان للدعوه تلک السنه. (ثم کادتهم) من الکید. ای: مکرتهم. (الضباع) جمع الضبع، و خصها (علیه السلام) بالذکر لانها مما یضرب المثل (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) بحمقها فقالوا (احمق من الضبع) و قالوا (ما یخفی هذا علی الضبع) و المراد دعاه بنیالعباس، و فی راسهم ابومسلم. و فی (تاریخ الطبری): ان المنصور لما عاتب ابامسلم لما اراد قتله، و قال له: فعلت و فعلت، قال ابومسلم: لیس یقال هذا لی بعد بلائی. قال له المنصور: لو کانت امه مکانک لاجزت ناحیتها انما عملت ما عملت فی د ولتنا. و فیه ایضا: قال المنصور للسفاح: اطعنی و اقتل ابامسلم. فوالله ان فی راسه لغدره. فقال: یا اخی قد عرفت بلائه، و ما کان منه. فقال المنصور: انما کان بدولتنا، و الله لو بعث سنورا لقام مقامه، و بلغ ما بلغ فی هذه الدوله. (لغلبتهم) و قال العباس بن الولید لما وقع الاختلاف بینهم و خرج یزید بن الولید علی الولید بن یزید: (انی لاظن ان الله قد اذن فی هلاککم یا بنی مروان) ثم تمثل: انی اعیذکم بالله من فتن مثل الجبال تسامی ثم تندفع لا تلحمن ذئاب الناس انفسکم ان الذلاب اذا ما الحمت رتعوا لا تبقرن بایدیکم بطونکم فثم لا حسره تغنی و لا جزع و فی (العقد): لما نزل الموت بابیهاشم ابن محمد بن الحنفیه لما سمه سلیمان قال لمحمد بن علی بن عبدالله بن العباس: انی میت، و انت صاحب هذا الامر، و ولدک القائم به ثم اخوه من بعده، و الله لیتمن الله هذا الامر حتی تخرج الرایات السود من خراسان ثم لیغلبن ما بین حضرموت، و اقصی افریقیه، (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) و ما بین عانه، و اقصی فرغانه. فعلیک بهولاء الشیعه، و استوص بهم الخیر. فهم دع
اتک، و انصارک، و لتکن دعوتک خراسان لا تعدوها لا سیما مرو، و استبطن هذا الحی من الیمن. فان کل ملک لا یقوم به فمصیره الی انتقاض. و انظر هذا الحی من ربیعه فانهم معهم فی کل امر. و انظر هذا الحی من قیس و تمیم فاقصهم الا من عصم الله منهم، و ذلک قلیل، ثم مرهم ان یرجعوا. فلیجعلوا اثنی عشر نقیبا و بعدهم سبعین نقیبا. فان الله لم یصلح امر بنی اسرائیل الا بهم، و قد فعل ذلک النبی (صلی الله علیه و آله). فاذا مضت سنه الحمار فوجه رسلک فی خراسان منهم من یقتل، و منهم من ینجو حتی یظهر الله دعوتکم. ققال محمد لابیهاشم: و ما سنه الحمار؟ قال: ان الله لم یمض مئه سنه من نبوه قط الا انتقض امرها لقوله عزوجل: (او کالذی مر علی قریه و هی خاویه علی عروشها قال انی یحیی هذه الله بعد موتها فاماته الله مئه عام- الی قوله- و انظر الی حمارک و لنجعلک آیه للناس). ثم قدم الشیعه علی محمد بن علی فاخبروه انهم حبسوا بخراسان فی السجن، و کان یخدمهم فیه غلام من السراجین ما راوا قط مثل عقله و طرفه، و محبته فی اهل بیت النبی یقال له ابومسلم. فقال: احر ام عبد. قالوا: اما عیسی فیزعم انه عبد، و اما هو فیزعم انه حر. قال: فاشتروه و اعتقوه، و اجعلوه بینکم اذ رضیتموه. فلما انقضت المئه سنه بعث محمد رسله الی خراسان. فغرسوا بها غرسا، و ابومسلم المقدم علیهم، و ثارت الفتنه فی خراسان بین المضریه و الیمنیه فتمکن ابومسلم، و فرق رسله فی کور خراسان یدعو الناس الی آل الرسول فاجابوه. (الفصل التاسع- فی اخباره(علیه السلام) بالملاحم … ) قول المصنف: (و المرود هنا مفعل من الارواد) بمعنی انه اسم مکان. فان غیر الثلاثی المجرد اسم مکانه بلفظ اسم مفعوله. فیکون بضم المیم، و اما المرود بکسرها فهی حدیده مشدوده بالرسن اذا دار المهر دار معه یقال (دار المهر فی المرود) قال عباس بن مرداس: علی شخص الابصار تسمع بینها اذا هی جالت فی مراودها عزفا ای: صهیلا.
المرود: من ارود اروادا و رویدا ای تمهل، و المراد بالمرود هنا المده التی یکون فیها الامویون یدا واحده، و کادتهم: مکرت بهم، و الضباع: جمع الضبع نوع من السباع الضعاف، یقال: ضبع الرجل ای جبن، و ربما المراد بالضباع هنا ابومسلم خراسانی و جیشه حیث کان فی بدایه امره اضعف خلق الله، و المعنی ان دوله الامویین تبقی حتی یختلفوا فیما بینهم، و عندئذ یسلبهم الملک و السلطان الذین کانوا اذلاء مستضعفین. و قال المورخون: مات هشام بن عبدالملک، و الامویون قلبا واحدا، و دولتهم فی اوج عظمتها، و بعده تنازعوا علی الملک، و شهروا السیوف، و قتلوا انفسهم بایدیهم، و کان الغالب ینتهب اموال المغلوب حتی اثاب البیت، و یشرد و یسجن اهله و اولاده.. و بلغت بهم الحال ان الاحیاء منهم کانوا ینبشون قبور موتاهم و یصلبونهم علی الاخشاب فی الاماکن العامه. کما فعلوا بجثه یزید بن الولید بن عبدالملک، و لما رای الناس منهم هذا و غیر هذا ثاروا علیهم، و قتلوهم تحت کل حجر و مدر. و فی الخطب 85 قال الامام: ستقبل الدنیا علی بنیامیه، ثم تدور علیهم فتطحنهم بکلکلها حتی لا تری منهم باقیه.
… کادتهم الضباع لغلبتهم: مردود بضم فسکون ففتح فسره صاحب الکتاب بالمهله و هی مده اتحادهم فلو اختلفوا ثم کادتهم ای مکرت بهم او حاربتهم الضباع دون الاسود لقهرتهم
امام علیهالسلام (درباره از بین رفتن دولت بنیامیه) فرموده است: بنیامیه را زمان مهلت و میدان فرصتی است که (اسب سلطنت و پادشاهی را) در آن میرانند، و چون در خلافت و سلطنت بینشان اختلاف و زد و خورد افتد پس گفتارها (فرومایگان) آنها را فریب داده بر آنها تسلط یابند (ابن ابیالحدید در اینجا مینویسد: این فرمایش خبر صریحی است از غیب داده و انقراض سلطنت بنیامیه به دست ابومسلم بود و او در اول کار خود ناتوانترین و بیچیزترین مردم بود. سیدرضی رحمهالله فرماید:) مرود در اینجا (اسم مفعول) از ارواد و آن مهلت و فرصت دادن و بر وزن مفعل است، و این از رساترین و شگفت ترین سخن میباشد، گویا آن حضرت علیهالسلام زمان مهلتی را که ایشان در آنند تشبیه کرده به میدانی که تا پایان آن میتازند و چون به پایان آن برسند رشته نظام و آراستگی کار ایشان بعد از آن گسیخته میشود.
سیدرضی (ره) مینویسد این مطلب از فصیحترین و عجیب ترین کلمات است، زیرا فرصت زمان را برای بنیامیه به میدان مسابقه و رسیدن به جایزه تشبیه کرده است و این مطلب و تشبیه جالبی است. ابن ابیالحدید در توضیح مطلب مینویسد: از اخبار غیبی است که امام (علیه السلام) بطور آشکار از آینده بنیامیه خبر داده است: بنیامیه تا زمانی که میانشان اختلاف نبود قدرت خود را صرف توسعه و کوبیدن مخالف میکردند. معاویه با علی (علیه السلام) جنگید. یزید با مردم مدینه و امام حسین (علیه السلام). ابنزبیر با مکه، مروان با ضحاک، عبدالملک با اشعث و ابنزبیر و یزید بن عبدالملک با (بنیالمهلب) و هشام با زید ابن علی و آنگاه که ولید بن یزید به ریاست رسید و یزید بن ولید پسر عمویش علیه او قیام کرد پیش بینی امام (علیه السلام) آشکار شد. زیرا وقتی ولید کشته است طرفداران بنیعباس در خراسان قیام کردند و بر اثر بوجود آمدن دولت هاشمی و اختلاف و کشتار میان بنیامیه ابومسلم خراسانی که در زمان بنیامیه از جهت فقر و ذلت از همه مردم عصر خود ناچیزتر بود بر آنان تسلط یافت تا فرمایش امام (علیه السلام) بوقوع پیوندد (که فرمود اگر کفتار بخواهد بر آنان غلبه کند میتواند). و این نتیجه طبیعی غرور و زیر پا گذاشتن مقدسات و مقررات اسلام است و آنگاه که پیامبر الهی موسی به قتل تهدید میشود و فرعون میگوید: (اجازه دهید موسی را به قتل برسانم او خدایش را بخواند تا به فریادش برسد من میترسم دین شما را عوض کند و یا در زمین شما اخلاق کند) موسی پاسخ میدهد:، (من به خدای خودم و شما از هر فرد خودخواهی که عقیده به روز قیامت ندارد پناه میبرم). زیرا موسی نتیجه غرور را به خوبی میداند.
و قال علیهالسلام: (ان لبنی امیه مرودا) ای مهله- هی زمان اتحاد بعضهم مع بعض- (یجرون فیه) الی غایتهم، عند اختلافهم (و لو قد اختلفوا فیما بینهم) و تشتتت کلمتهم (ثم کادتهم الضباع) جمع ضبع، و معنی کادتهم، مکرت بهم، و حاربتهم (لغلبتهم) اذ لیس لای واحد منهم قوه الدفاع فی مقابل الضبع- هذا الحیوان الضعیف- فکیف فی مقابل الاسود القویه.
قال الرضی: و المرود هنا مفعل من الارواد، و هو الامهال و الاظهار، و هذا من افصح الکلام و اغربه، فکانه علیهالسلام شبه المهله التی هم فیها بالمضمار الذی یجرون فیه الی الغایه، فاذا بلغوا منقطعها انتقض نظامهم بعدها. الشرح: هذا اخبار منه علیهالسلام بامر غیبی کشفت عن صدقه الایام فهو یقول ان لبنیامیه مده یمهلون فیها تکون دولتهم و یبقی عزهم و قوتهم ما بقوا مجتمعین و اما اذا اختلفوا فان الضعفاء و الجبناء من الناس لو ارادتهم لقهرتهم و غلبتهم و یذکر ابنمیثم فی شرحه فان دولتهم لم تزل علی الاستقامه الی حین اختلافهم و ذلک حین ابنمیثم فی شرحه فان دولتهم لم تزل علی الاستقامه الی حین اختلافهم و ذلک حین ولی الولید بن یزید فخرج علیه یزید بن الولید فخرج علیه ابراهیم بن الولید و قامت حینئذ دعاه بنیالعباس … الی ان یقول: و کان زوالها علی ید ابیمسلم و کان فی بدء امره اضعف خلق الله و اشدهم فقرا و لفظ الضباع قد یستعار للاراذل و الضعفاء …
«همانا بنی امیه را روزگار و مهلتی است که در آن می تازند و هرگاه میان خود اختلاف کنند اگر کفتارها بر ایشان کید و مکر کنند، بر آنان چیره خواهند شد.»
سید رضی که خدایش رحمت کند می گوید: این از فصیح ترین و غریب ترین سخنان است، کلمه مرود در این جا از مصدر ارواد است به معنی مهلت و روزگار دادن، گویی امام علیه السّلام مهلتی را که آنان دارند به جایگاه مسابقه تشبیه فرموده است که تا پایان آن می تازند و چون به پایان آن برسند نظام ایشان گسیخته می شود.
ابن ابی الحدید در شرح این سخن می گوید: این کلمه خبر دادن صریح از امور غیبی است، زیرا بنی امیه تا هنگامی که میان ایشان اختلافی نبود پادشاهی ایشان منظم بود. جنگهای ایشان هم با افراد دیگر بود چون جنگ معاویه در صفین و جنگهای یزید بن معاویه با اهل مدینه و با ابن زبیر در مکه و جنگ مروان با ضحاک و جنگ عبد الملک با ابن اشعث و ابن زبیر و جنگ یزید بن عبد الملک با بنی مهلب و جنگ هشام با زید بن علی، و همین که ولید بن یزید به حکومت رسید و پسر عمویش یزید بن ولید بر او خروج کرد و او را کشت، میان خود بنی امیه اختلاف افتاد و وعده فرا رسید و آن کس که به آن وعده داده بود راست گفته بود که از هنگام کشته شدن ولید، داعیان بنی عباس در خراسان شروع به دعوت کردند. مروان بن محمد از جزیره به طلب خلافت آمد و ابراهیم بن ولید را خلع کرد و گروهی از بنی امیه را کشت، در نتیجه کار کشور و پادشاهی مضطرب شد و پراکنده گردید و دولت هاشمیان رو آمد و نمو یافت و پادشاهی بنی امیه زوال پذیرفت و زوال پادشاهی ایشان به دست ابو مسلم صورت گرفت که خود در آغاز کار ناتوان تر و بینوا و درویش تر مردمان بود و در همین موضوع مصداق گفتار علی علیه السّلام آشکار شد که فرموده است: «اگر کفتارها با آنان مکر بورزند بر ایشان چیره می شوند.»
[[و قال علیهالسلام ]]
إِنَّ لِبَنِی أُمَیَّهَ مِرْوَداً یَجْرُونَ فِیهِ،وَ لَوْ قَدِ اخْتَلَفُوا فِیَما بَیْنَهُمْ
ثُمَّ کَادَتْهُمُ الضِّبَاعُ لَغَلَبَتْهُمْ.
امام علیه السلام فرمود:
بنیامیه تا زمان معینی مهلت دارند که به تاخت و تاز مشغول باشند و همین که بین آنها اختلاف افتاد دشمنانِ ضعیفِ کفتارصفتشان آنها را فریب میدهند
و بر آنان پیروز میشوند.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در این جا منبع دیگری برای این گفتار حکیمانه ذکر نکرده ولی در آن در نهایة ابن اثیر و همچنین در لسان العرب آمده است. ذکر آن در این دو کتاب لغت معروف، دلیل بر شهرت آن است. در مصنف ابن ابی شیبه (ج ۸، ص ۶۱۲) نیز این کلام بدون ذکری از بنی امیه آمده است. همچنین در کنزالعمال متقی هندی (ج ۵، ص ۷۹۹))
مرحوم سید رضی در ذیل این گفتار حکیمانه میگوید:«مَرود»در اینجا مَفعل (بر وزن مکتب) است که از ماده«إرواد»گرفته شده و به معنای مهلت دادن و اظهار کردن است و این تعبیر از فصیحترین و جالبترین تعبیرات است گویا امام علیه السلام مهلتی را که آنها برای حکومت دارند تشبیه به میدان مسابقه کرده که مسابقه دهندگان با نظم و ترتیب در یک مسیر بهسوی هدفی پیش میروند اما هنگامی که به آن هدف رسیدند نظم آنها به هم میخورد؛
(قال الرضیُّ:و المِروَدُ هنا مِفعَلٌ من الإروادِ و هو الإمهالُ و الإظهارُ و هذا من أفصحِ الکلام و أغرَبِهِ فکأنَّه علیه السلام شِبّه المُهله التی هم فیها بالمِضمارِ الذی یجرون فیه إلی الغایهِ فإذا بلغوا مُنقطَعها انتقَض نِظامُهم بعدَها) .
پایان عمر بنیامیّه
امام علیه السلام در این گفتار حسابشده خود پیشبینی روشنی درباره آینده بنیامیه کرده،میفرماید:«بنیامیه تا زمان معینی مهلت دارند که به تاخت و تاز مشغول باشند و همین که بین آنها اختلاف افتاد دشمنانِ ضعیفِ کفتارصفتشان آنها را فریب میدهند و بر آنان پیروز میشوند»؛ (إِنَّ لِبَنِی أُمَیَّهَ مِرْوَداً یَجْرُونَ فِیهِ،وَ لَوْ قَدِ اخْتَلَفُوا فِیَما بَیْنَهُمْ ثُمَّ کَادَتْهُمُ الضِّبَاعُ لَغَلَبَتْهُمْ) .
همانگونه که مرحوم سید رضی گفته: «مَرْوَد» (بر وزن مکتب)(در نسخه صبحی صالح مود» با کسره میم (بر وزن منبر) ذکر شده در حالی که ارباب لغت این واژه را به معنای میله ای که در سر میدان می گذارند ذکر کرده اند که هیچ تناسبی با محل بحث ما ندارد. بنابراین، صحیح همان مرود» (بر وزن مکتب) به معنای مهلت است) به معنای مهلت است و «یَجْرُونَ» به معنای حرکت بهسوی مقصد میباشد. «کَادَتْهُمُ» از ماده«کید»به معنای فریب دادن است و «الضِّبَاعُ» جمع«ضَبُع»به معنای کَفتار است.
امام علیه السلام پیشبینی روشنی درباره آینده تاریک بنیامیه کرده است و همانگونه که پیشبینی کرده بود رخ داد.
ابن ابی الحدید میگوید:این یک خبر غیبی صریح است زیرا بنیامیه مادامی که در میانشان اختلاف نبود و جنگشان تنها با غیر خودشان بود مانند جنگ معاویه در صفین و جنگ یزید با اهل مدینه و ابن زبیر در مکه و جنگ مروان ضحاک و عبد الملک با ابن اشعث و ابن زبیر و جنگ یزید بن عبد الملک با بنیالمهلب و جنگ هشام با زید بن علی،در این ایام حکومت مستقری داشتند اما هنگامی که ولید بن یزید به حکومت رسید و پسر عمویش یزید بن ولید به جنگ او برخاست و او را به قتل رسانید بنوامیه با هم اختلاف کردند و وعده الهی فرارسید و در این زمان بود که دعوت کنندگان بهسوی بنی العباس در خراسان برخاستند و مروان بن محمّد از جزیره آمد و طالب خلافت بود.ابراهیم بن ولید را از خلافت خلع کرد و گروهی از بنیامیه را به قتل رسانید و حکومتشان سست شد و دولت هاشمی روی کار آمد و نمو کرد و حکومت بنیامیه بهکلی زایل شد و زوال نهایی آن به دست ابومسلم خراسانی بود (و عجب اینکه) او در ابتدای کار فردی بسیار ضعیف،فقیر و مسکین بود و این شاهد خوبی برای گفتار امام علیه السلام است که لشکر او را تشبیه به کفتار کرده است.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۱۸۲.)
این احتمال نیز وجود دارد که تشبیه ابومسلم و یارانش به کفتار نه بهدلیل ضعف و ناتوانی آنها بود؛آنها مردانی شجاع و نیرومند بودند ولی همچون کفتار تدبیر کافی نداشتند و لذا به آسانی بنیعباس قدرت را از دست آنها گرفتند در حالی که پایهگذار قدرت آنها بودند ولی بنیعباسِ شیطانصفت و فرصتطلب حکومت را ربودند و ابومسلم را به آسانی کشتند.
در واقع زوال حکومت بنیامیه بهدلیل قدرت زیاد لشکر ابومسلم نبود بلکه بخش مهمی از آن بهسبب همان اختلافات و جنگ درونی آنها بود که امام علیه السلام در کلام مورد بحث به آن اشاره فرموده است.
مرحوم شهید مطهری در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران در این زمینه چنین میگوید:برخی تاریخنویسان ایرانی اخیراً کوشش دارند که همه موفقیتهای قیام سیاهجامگان را مرهون شخصیت ابومسلم معرفی کنند.شک نیست که ابو مسلم سردار لایقی بوده است،ولی آن چیزی که زمینه را فراهم کرد چیز دیگر بود.گویند که ابومسلم در مجلس منصور آنگاه که مورد عتاب قرار گرفت،از خدمات خویش در راه استقرار خلافت عباسی سخن راند و کوشش کرد با یادآوری خدمات خود منصور را رام کند.منصور پاسخ داد که اگر حتی کنیزی را برای این امر دعوت میکرد موفق میشد،و اگر تو به نیروی خودت میخواستی قیام کنی از عهده یک نفر هم برنمیآمدی.
هر چند در بیان منصور اندکی مبالغه است،اما حقیقت است و به همین دلیل منصور توانست ابومسلم را در اوج عزت و قدرتش بکُشد و آب هم از آب تکان نخورد.(مجموعه آثار شهید مطهری، ج ۱۴، ص ۳۵۸.)
بنابراین،مفهوم تشبیه امام علیه السلام ممکن است این باشد که به قدری بنیامیه بر اثر اختلاف درونی ضعیف میشوند که حتی فرد ضعیفی نیز میتواند آنها را از پای درآورد تا چه رسد به سردار نیرومندی همچون ابومسلم.
البته در مورد قساوت و خونریزی ابومسلم مطالب زیادی در تواریخ آمده که آن هم در جای خود قابل قبول است.
به هر حال مرحوم سید رضی در ذیل کلام امام علیه السلام چند جمله دارد که با ذکر آن این بحث را پایان میدهیم.او میگوید: «مَرود» در اینجا مَفعل (بر وزن مکتب) است که از ماده«إرواد»گرفته شده و به معنای مهلت دادن و اظهار کردن است و این تعبیر از فصیحترین و جالبترین تعبیرات است گویا امام علیه السلام مهلتی را که آنها برای حکومت دارند تشبیه به میدان مسابقه کرده که مسابقهدهندگان با نظم و ترتیب در یک مسیر بهسوی هدفی پیش میروند اما هنگامی که به آن هدف رسیدند نظم آنها بههم میخورد»؛ (قال الرضیُّ:و المِروَدُ هنا مِفعَلٌ من الإروادِ و هو الإمهالُ و الإظهارُ و هذا من أفصحِ الکلام و أغرَبِهِ فکأنَّه علیه السلام شِبّه المُهله التی هم فیها بالمِضمارِ الذی یجرون فیه إلی الغایهِ فإذا بلغوا مُنقطَعها انتقَض نِظامُهم بعدَها).(در جلد سوم از همین کتاب، ذیل خطبه ۸۷ بحث مفصلی در مورد ناکامی بنی امیه در حکومت و زوال حکومت آنها مطرح کرده ایم.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Banū Umayyah (the Umayyads) have a fixed period (mirwad) wherein they are having their way. But when differences rise among them, even if the hyena attacks them, it will overpower them.”
Sayyid ar-Radi says, “Here, mirward is derived from irwad which means: to allow time, to wait for, to give a respite. It is an extremely eloquent and wonderful expression. It is as though Imām Ali ibn Abū Tālib has likened the period of Banū Umayyah to a limited area meant for the training of horses for racing, a place where they are running towards the limit, so that when they reach its extremity, their organization is destroyed.“{This is a prediction about the decline and fall of the Umayyads that proved true, word for word. This ruling dynasty was founded by Mu'awiyah ibn Abū Sufyān and it was terminated by the death of Marwan ibn Muhammed al-Himār (“the donkey') in 132 A.H. (749 A.D.) after a period of ninety years, eleven months and thirteen days. The Umayyad period was second to none in tyranny, oppression, cruelty and despotism. The despotic rulers of this period perpetrated such tyranny that it put blots on Islam, blackened the pages of history, injured the spirit of humanity and damaged the image of the creed and its followers. They allowed every kind of ruin and destruction only to retain power. They led armies into Mecca, set fire to the Ka'ba, made Medina the victim of their brute passions and created streams of Muslim blood. At last, this bloodshed and ruthlessness resulted in rebellions and conspiracies from all sides against the Umayyads. The latter's own internal strife and agitation as well as infighting paved the way for their ruin. Although political unrest had set-in among them earlier, during the days of al-Walīd ibn Yazid, open disturbances began to take place one after the other. On the other hand, Banū al-Abbās (the Abbāsids or Abbāsides) also started preparations [to take power from the Umayyads). During the reign of Marwān al-Himār, they started a movement under the name of “Al-Khilāfah al-Ilāhiyya“ (the Divine caliphate). For successful piloting of this movement, they appointed a military leader, namely Abū Muslim al-Khurāsāni who, in addition to his knowledge of political events and occurrences, was also an expert in the art of warfare. Making Khurāsān (in today's Iran) his base, he spread a whole net against the Umayyads and succeeded in bringing the Abbāsids to power. In the beginning, this man was quite unknown. It is for this reason, and for his humble status, that Imām Ali ibn Abū Tālib likened him and his associates to the hyena as this simile is used for modest and humble people.}
وَ قَالَ علیه السلام فِی مَدحِ الأَنصَارِ هُم وَ اللّهِ رَبّوُا الإِسلَامَ کَمَا یُرَبّی الفِلوُ مَعَ غَنَائِهِم بِأَیدِیهِمُ السّبَاطِ وَ أَلسِنَتِهِمُ السّلَاطِ
ترجمهها:
(تاریخی، اجتماعی، سیاسی) و درود خدا بر او، فرمود: (در ستایش انصار فرمود) به خدا سوگند! آنها اسلام را پروراندند، چونان مادری که فرزندش را بپروراند، با توانگری، با دستهای بخشنده، و زبانهای برنده و گویا
[و در ستایش انصار فرمود:] به خدا آنان اسلام را پروراندند چنانکه کره اسب از شیر گرفته را پرورانند، با توانگری و دستهای بخشنده و زبانهای برنده.
و فرمود در ستایش انصار پیغمبر ایشان بخدا سوگند که تربیت دادند اسلامرا همچنان که تربیت داده میشود کره؟؟؟ اسب با جوهر با وجود بدستهای خود که گسترده بودند بجود و سخا و بزبانهای تیز و فصیح خود
در ستایش انصار فرماید:
به خدا سوگند، اینان اسلام را پرورش دادند، آنسان، که کره اسب از شیر باز گرفته را پرورش دهند. به نیروی دارایی خود و کفهای بخشنده خود و زبانهای تیز و برنده خود.
و آن حضرت در مدح انصار فرمود:به خدا قسم اسلام را با بینیازی پرورش دادند همچنانکه کرّه اسب از شیر گرفته تربیت میشود،با دستهای بخشنده،و زبانهای برنده .
شروح:
و کما یربی الفلو ما مصدریه ای: ربی الانصار الاسلام، و هم: الاوس، و الخزرج، و جمیع اهل المدینه الذین نصروا رسول الله تربیه مثل تربیه صاحب الفلو فلوه، و هو الحوار اذا اقتلی ای فطم. ثم مدح الانصار فقال مع عنائهم ای: کفایتهم و نفعهم اهل الاسلام. و الغناء: النفع بایدیهم. السباط ای الممتده و ذلک ممدوح عندهم، اما لکونها طوالا او لکونها مشتغله بالخیرات یقال: فلان سبط الجسم اذا کان حسن القد و الاستواء قال الشاعر: فجائت به سبط العظام کانما عمامته بین الرجال لواء و یقال: فلان سبط الید: اذا کان سخیا منبسط الیدین، قال الشاعر: اطلق یدیک ینفعاک یا رجل (بالریث ما ارویتها لا بالعجل) و السلاطه: الحذه فی اللسان، و المراد بقوله السنتهم السلاط ای الفصیحه لذلاقتها. و المعنی: ان الانصار نصروا رسول الله صلی الله علیه و آله و آووه، فکان تربیه الاسلام بایدیهم و السنتهم و عزه الدین بافعالهم و اقوالهم.
الغلو: الحوار اذا قلی ای نظم الغناء الکفایه. بایدیهم السیاط، ای الطوال البالغه حد ما یتوقع منها فی السخاء و الشجاعه. و السنتهم السلاط: ای الفصاح.
امام (علیه السلام) در ستایش انصار فرمود: فلو: کرهاسب (یکساله)، سباط: بخشندگی و به کسی که در نیزه زدن ماهر است میگویند: (دستهایش باز و روان است و مقصود آن که در کار ماهر است.)، سلاط: آهن تیز، (به خدا قسم که ایشان با ثروتشان اسلام را- چون کرهی اسب از شیر گرفته که تربیت میکنند- با دست پرسخاوت و زبانهای تیزشان تربیت کردند). امام (علیه السلام) عمل انصار را در پروردن اسلام و حمایت از آن، به تربیت کرهاسب تشبیه کرده است، وجهشبه زیادی توجه ایشان به اسلام و رعایت کامل اسلام بود، تا وقتی که به اوج خود رسید.
وَ قَالَ علیه السلام فِی مَدْحِ اَلْأَنْصَارِ هُمْ وَ اللَّهِ رَبَّوُا اَلْإِسْلاَمَ کَمَا یُرَبَّی الْفِلْوُ مَعَ غَنَائِهِم بِأَیْدِیهِمُ السِّبَاطِ وَ أَلْسِنَتِهِمُ السِّلاَطِ .
الفلو المهر و یروی بأیدیهم البساط أی الباسطة و الأولی جمع سبط یعنی السماح و قد یقال للحاذق بالطعن إنه لسبط الیدین یرید الثقافة و ألسنتهم السلاط یعنی الفصیحة.
و قد تقدم القول فی مدح الأنصار و لو لم یکن إلا قول رسول الله ص فیهم إنکم لتکثرون عند الفزع و تقلون عند الطمع.
و لو لم یکن إلا ما قاله لعامر بن الطفیل فیهم لما قال له لأغزونک فی کذا و کذا من الخیل یتوعده
فقال ع
یکفی الله ذلک و أبناء قیلة .
لکان فخرا لهم و هذا عظیم جدا و فوق العظیم و لا ریب أنهم الذین أید الله بهم الدین و أظهر بهم الإسلام بعد خفائه و لولاهم لعجز المهاجرون عن حرب قریش و العرب و عن حمایة رسول الله ص و لو لا مدینتهم لم یکن للإسلام ظهر یلجئون علیه و یکفیهم فخرا یوم حمراء الأسد یوم خرج بهم رسول الله ص إلی قریش بعد انکسار أصحابه و قتل من قتل منهم و خرجوا نحو القوم و الجراح فیهم فاشیة و دماؤهم تسیل و إنهم مع ذلک کالأسد الغراث تتواثب علی فرائسها و کم لهم من یوم أغر محجل و قالت الأنصار لو لا علی بن أبی طالب ع فی المهاجرین لأبینا لأنفسنا أن یذکر المهاجرون معنا أو أن یقرنوا بنا و لکن رب واحد کألف بل کألوف.
و قد تقدم ذکر الشعر المنسوب إلی الوزیر المغربی و ما طعن به القادر بالله الخلیفة العباسی فی دینه بطریقه و کان الوزیر المغربی یتبرأ منه و یجحده و قیل إنه وجدت مسودة بخطه فرفعت إلی القادر بالله .
و مما وجد بخطه أیضا و کان شدید العصبیة للأنصار و لقحطان قاطبة علی عدنان و کان ینتمی إلی الأزد أزد شنوءة قوله إن الذی أرسی دعائم أحمد
و هذا إفراط قبیح و لفظ شنیع و الواجب أن یصان قدر النبوة عنه و خصوصا البیت الأخیر فإنه قد أساء فیه الأدب و قال ما لا یجوز قوله و خالد بن سنان کان من بنی عبس بن بغیض من قیس عیلان ادعی النبوة و قیل إنه کانت تظهر علیه آیات و معجزات ثم مات و انقرض دینه و دثرت دعوته و لم یبق إلا اسمه و لیس یعرفه کل الناس بل البعض منهم
(و قال علیهالسلام: فی مدح الانصار) و فرموده آن قدوه ابرار در مدح انصار سیداخیار (هم و الله ربوا الاسلام) به حق خدا که ایشان تربیت دادند اسلام را (کما یرب الفلو) همچنانکه تربیت داده میشود اسب کره جنس به تعظیم و اکرام و تشبیه تربیت اسلام به تربیت (فلو) حسن رعایت است. یعنی انصار آنچه کمال حسن رعایت اسلام بود بجای آوردند (مع غنائهم) با وجود توانگری و بینیازی ایشان (بایدیهم السباط) به دستهای خودشان که گسترده شده در سخاوت (و السنتهم السلاط) و زبانهای خودشان که تیز بود با فصاحت و بلاغت
(الفلو) اسب کره (سباط) همچو (سماح) جوانمردان و هر کس که حاذق و ماهر باشد در طعن و ضرب او را (سبط الیدین) گویند. یعنی چست و چالاک و (سلاط) در وصف زبان و یعنی زبانهای تیز فصیح فرمود در مدح انصار: ایشان به خدا قسم تربیت کردند اسلام را آنچنانچه تربیت کرده میشود اسب کره با وجود توانگری و بینیازی ایشان بدستهای جوانمرد، یا ماهر و چابک در طعن و ضرب و زبانهای تیز و فصیح خود.
و قال علیهالسلام: فی مدح الانصار: «و هم والله ربوا الاسلام کما یربی الفلو مع عنائهم، بایدیهم السباط و السنتهم السلاط.» یعنی و گفت علیهالسلام در مدح انصار که ایشان، سوگند به خدا، تربیت کردند دین اسلام را چنانکه تربیت کرده میشود کره اسب را با تعب و مشقت ایشان، به دستهای سخی خود و زبانهای فصیح خود.
اللغه: (الفوا): المهر (السباط): السماح و یقال للحاذق فی الطعن: انه لسبط الیدین یرید انه ثقیف فیه (السلاط): الحدید الفصیح. الاعراب: بایدیهم متعلق بغنائهم و الباء سببیه او بقوله: ربوا، و یجوز تعلقه بهما علی وجه التنازع و هو اکمل معنا. المعنی: کلامه هذا بلیغ فی مدح الانصار من وجوه: 1- اخلاصهم فی الدین و ایمانهم بالله و رسوله عن یقین و تفادیهم فیه، لانه شبه حبهم و تربیتهم للاسلام بحب الفلو و المهر الذی کان عزیزا عند العرب الی الغایه. 2- وصفهم بالشجاعه بقوله (ایدیهم السباط) بل و السماحه، لدلالته اللفظ علی کلتا الصفتین. 3- وصفهم بالفصاحه و حسن البیان، و قد وصفهم رسولالله بقوله (صلی الله علیه و آله): انکم لتکثرون عند الفزع و تقلون عند الطمع و کفی به فخرا. الترجمه: در مدح انصار فرمود: هم ایشان به خدا سوگند اسلام را بمانند کره اسب عزیزی پرورش دادند با اینکه طمعی و نیازی نداشتند، زیرا دستشان باز بود و زبانشان شیوا و دراز.
(الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) و قال علیهالسلام فی مدح الانصار: قول المصنف: و قال (علیه السلام) فی مدح الانصار فی (الاغانی): حضرت وفود الانصار باب معاویه فقیل له: استاذن للانصار- و کان عنده عمرو بن العاص- فقال له: ما هذا اللقب ارددهم الی انسابهم- الی ان قال- فدخلوا یقدمهم النعمان بن بشیر و هو یقول: یاسعد لاتجب الدعاء فمالنا نسب نجیب به سوی الانصار نسب تخیره الاله لقومنا اثقل به نسبا علی الکفار ان الذین ثووا ببدر منکم یوم القلیب هم وقود النار (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) فقال معاویه لعمرو بن العاص: قد کنا لاغنیاء عن هذا. و فیه: روی الزهری ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال: من کان یومن بالله و الیوم الاخر فلایبغض الانصار. و عنه (صلی الله علیه و آله): بنوهاشم و الانصار حلفان، و بنوامیه و ثقیف حلفان. و فی (المجازات النبویه) للمصنف: قال النبی (صلی الله علیه و آله) للانصار انتم الشعار و الناس الدثار و قال النبی (صلی الله علیه و آله) الانصار کرشی و عیبتی. و فی (کامل الجزری): قال ابوسعید الخدری: لما اعطی النبی (صلی الله علیه و آله) من غنائم حنین قریشا و قبائل العرب و لم تعط الانصار شیئا وجدوا فی انفسهم حتی قال قائلهم: لقی النبی قومه. فاخبر سعد بن عباده النبی بذلک فقال(صلی الله علیه و آله): له: فاین انت من ذلک یا سعد؟ قال: ما انا الا من قومی. قال: فاجمع لی قومک. فجمعهم فاتاهم النبی فقال: ما حدیث بلغنی عنکم، الم آتکم ضلالا فهداکم الله بی و فقراء فاغناکم الله بی واعداء فالف الله بین قلوبکم بی؟ قالوا: بلی و الله، و لله و لرسوله المن و الفضل. فقال: الا تجیبونی؟ قالوا: بماذا نجیبک؟ فقال: و الله لو شئتم لقلتم فصدقتم اتیتنا مکذبا فصدقناک و مخذولا فنصرناک و طریدا فاویناک و عائلا فواسیناک اوجدتم یا معشر الانصار فی انفسکم فی لعاعه من الدنیا تالفت بها قوما لیسلموا و وکلتکم الی اسلامکم، افلا ترضون ان یذهب الناس بالشاه و البعیر و ترجعوا برسولالله الی رحالکم، و الذی نفسی بیده لولا الهجره لکنت امرا من الانصار، و لو سلک الناس شعبا و سلکت الانصار شعبا لسلکت شعب الانصار، اللهم ارحم الانصار و ابناء (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) الانصار و ابناء ابناء الانصار. فبکی القوم حتی اخضلوا لحاهم و قالوا: رضینا برسولالله قسما و حظا، و تفرقوا. و قال کعب بن زهیر فیهم: من سره کرم الحیاه فلایزل فی مقنب من صالحی الانصار ورثوا المکارم کابرا عن کابر ان الخیار هم بنوالاخیار الناظرون باعین محمره کالجمر غیر کلیله الابصار الباذلون نفوسهم و دماءهم یوم الهیاج و سطوه الجبار یتطهرون یرونه نسکالهم بدماء من قتلوا من الکفار فکساه النبی (صلی الله علیه و آله) برده کانت علیه، وهی البرده التی عند الخلفاء الان اشتراها معاویه من ولده. و فی (الطبری): لما مات ابوامامه اسعد بن زراره اجتمعت بنوالنجار الی النبی (صلی الله علیه و آله) فقالوا: ان هذا الرجل کان منا فاجعل منا رجلا مکانه یقیم من امرنا ما کان یقیمه. فقال لهم النبی (صلی الله علیه و آله): انتم اخوالی و انا منکم و انا نقیبکم. کره النبی (صلی الله علیه و آله) ان یخص بها بعضهم دون بعض، فکان من فضل بنیالنجار الذی یعد علی قومهم ان النبی (صلی الله علیه و آله) کان نقیبهم. و قال ابن ابیالحدید قال النبی (صلی الله علیه و آله) للانصار: انکم لتکثرون عند الفزع و تقلون عند الطمع. و قال (صلی الله علیه و آله) لعامر بن الطفیل لما توعده: یکفی الله ذلک و ابناء قیله. (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) و قالت الانصار: لولا علی (علیه السلام) لانفنا ان یذکر المهاجرون معنا او ان یقرنوا بنا، ولکن رب واحد کالف بل کالوف. و قال الوزیر المغربی- و کان شدید العصبیه للانصار و لقحطان قاطبه، و کان ینتمی الی ازد شنوه: ان الذی ارسی دعائم احمد و علا بدعوته علی کیوان ابناء قیله وارثو شرف العلی و عراعر الاقیال من قحطان بسیوفهم یوم الوغی و اکفهم ضربت مصاعب ملکه بجران لولا مصارعهم و صدق قراعهم خرت عروش الدین للاذقان فلیشکرن محمد اسیاف من لولاه کان کخالد بن سنان و قال ابن ابیالحدید و هذا افراط قبیح منه، و لاسیما فی البیت الاخیر. قلت: بل لیشکرن الانصار له (صلی الله علیه و آله)، قال تعالی ( … بل الله یمن علیکم ان هداکم للایمان ان کنتم صادقین). قوله (علیه السلام) هم و الله ربوا بفتح الباء من التربیه. الاسلام کما یربی الفلو) بتشدید الواو و ضم الفاء او فتحها، ای: المهر لانه یفتلی ای یفطم. فی (المروج)- فی ورود النبی (صلی الله علیه و آله) المدینه و احداق الانصار به- یقول صرمه النجاری: ثوی فی قریش بضع عشره حجه یذکر لایلقی صدیقا مواتیا و یعرض فی اهل المواسم نفسه فلم یر من یوفی و لم یر داعیا (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) فلما اتانا اظهر الله دینه و اصبح مسرورا بطیبه راضیا و اصبح لایخشی من الناس واحدا بعیدا و لایخشی من الناس دانیا بذلنا له الاموال فی کل ملکنا و انفسنا عند الوغی والتاسیا و نعلم ان الله لا رب غیره و ان رسولالله للحق رائیا نعادی الذی عادی من الناس کلهم جمیعا و ان کان الحبیب المصافیا و فی (الاستیعاب): اختلف الیه ابن عباس حتی تعلم منه هذه الابیات. مع غنائهم بایدیهم السباط قال الجوهری: شعر سبط و سبط: مسترسل و رجل سبط الجسم اذا کان حسن القد و الاستواء، قال جندح: فجاءت به سبط العظام کانما عمامته بین الرجال لواء فی (الطبری): کان مما صنع الله به لرسوله ان هذین الحیین الاوس و الخزرج من الانصار کانا یتصاولان مع النبی تصاول الفحلین، لاتصنع الاوس شیئا فیه عن النبی غناء الا قالت الخزرح و الله لایذهبون بهذه فضلا علینا عند النبی فی الاسلام حتی یوقعوا مثلها، و اذا فعلت الخزرج شیئا قالت الاوس مثل ذلک ثم ذکر غیله الاوس لکعب بن الاشرف الذی کان شدیدا فی عداوه النبی (صلی الله علیه و آله)، ثم ذکر غیله الخزرج فی قبالهم لسلام بن ابیالحقیق الخیبری الذی کان ایضا شدیدا فی عداوته. قال: و کان المتصدون لقتله ثمانیه، و کان نهاهم ان یقتلوا ولیدا او امراه، و کانت امراته تصیح فیرفعون السیف علیها فیذکرون نهی النبی (صلی الله علیه و آله) فیکفون ایدیهم عنها. ثم کل منهم یدعی قتله لما رجعوا، فنظر النبی الی اسیافهم فقال: اری اثر العظام فی سیف (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) عبدالله بن انیس- رجل من الثمانیه. و فیه- فی مجیء قریش الی بدر-: فبعثوا عمیر الجمحی و قالو اله احزرلنا اصحاب محمد. فاستجال بفرسه حول العسکر ثم رجع الیهم فقال ثلاثمائه یزیدون او ینقصون، و لکن یا معشر قریش رایت الولایا تحمل المنایا نواضح یثرب تحمل الموت الناقع، قوم لیس لهم منعه و لا ملجا الا سیوفهم، و الله ما اری یقتل رجل منهم حتی یقتل رجل منکم … و فیه- فی مسیر النبی الی بدر- ثم قال (صلی الله علیه و آله): اشیروا علی ایها الناس- و انما یرید الانصار لانهم کانوا عدد الناس و کانوا لما بایعوه (صلی الله علیه و آله) بالعقبه قالوا له: اذا وصلت الینا نمنعک مما نمنع منه ابناءنا و نساءنا. فکان النبی یتخوف الا تری الانصار نصرته الا من عدو دهمه بالمدینه، فقال له سعد بن معاذ: و الله لکانک تریدنا یا رسولالله. قال: اجل. قال: فقد آمنا بک و صدقناک فامض لما اردت، فوالذی بعثک بالحق ان استعرضت بنا هذا البحر لخضناه معک، انا لصبر عند الحرب صدق عند اللقاء. فسر النبی (صلی الله علیه و آله) بقوله فقال: سیروا و ابشروا، و الله لکانی الان انظر الی مصارع القوم. و فی (المروج): دخل قیس بن سعد بن عباده بعد وفاه علی (علیه السلام) و وقوع الصلح فی جماعه من الانصار علی معاویه فقال لهم معاویه: یا معشر الانصار بم تطلبون ما قبلی، فو الله لقد کنتم قلیلا معی کثیرا علی، و لفللتم حدی یوم صفین حتی رایت المنایا تلظی فی اسنتکم، و هجوتمونی فی اسلافی باشد من وقع الاسنه حتی اذا اقام الله ما حاولتم میله قلتم (ارع وصیه النبی فینا) هیهات یابی الحقیر الغدره. فقال قیس: نطلب ما قبلک بالاسلام الکافی به الله لا بما تمت الیه الاحزاب، و اما عدواتنا لک فلو شئت کففنا، و اما هجاونا ایاک (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) فقول یزول باطله و یثبت حقه، و اما استقامه الامر لک فعلی کره کان منا، و اما فلنا حدک یوم صفین فانا کنا مع رجل طاعته طاعه الله، و اما وصیه النبی بنا فمن آمن بالنبی رعاها بعده. و فی (صفین نصر): دعا معاویه النعمان بن بشیر و مسلمه بن مخلد- و لم یکن معه من الانصار غیرهما- فقال: یا هذان لقد غمنی ما لقیت من الاوس و الخزرج، صاروا واضعی سیوفهم علی عواتقهم یدعون الی النزال، حتی و الله جبنوا اصحابی الشجاع و حتی ما اسال عن فارس من اهل الشام الا قالوا قتله الانصار، اما و الله لالفینهم بحدی و حدیدی و لاعبین لکل فارس منهم فارسا ینشب فی حلقه، ثم لارمینهم باعدادهم من قریش رجال لم یغذهم التمر و الطفیشل، آووا و نصروا و لکن افسدوا حقهم بباطلهم. فغضب النعمان و قال: یا معاویه لاتلو من الانصار بسرعتهم فی الحرب، فانهم کانوا کذلک فی الجاهلیه، و اما دعاوهم الی النزال فقد رایتهم مع النبی (صلی الله علیه و آله)، و اما لقاوک ایاهم فی اعدادهم من قریش فان احببت ان تری فیهم مثل ما رایت آنفا فافعل، و اما التمر فانه کان لنا فلما ان ذقتموه شارکتمونا فیه، و اما الطفیشل فکان للیهود فلما اکلناه غلبناهم علیه کما غلب قریش علی السخینه. الی ان قال: و انتهی الکلام الی الانصار، فجمعهم قیس بن سعد و خطبهم فقال: ان معاویه قال ما قد بلغکم و اجاب عنکم صاحبکم، فلعمری لئن غظتم الیوم معاویه لقد غظتموه بالامس، و ان و ترتموه فی الاسلام لقد و ترتموه فی الشرک، و مالکم الیه ذنب غیر نصر هذا الدین انتم علیه، فجدوا الیوم جدا تنسونه ما کان امس، و جدوا غدا فتنسوه ما کان الیوم، و انتم مع هذا الذی کان عن یمینه جبرئیل یقاتل و عن یساره میکائیل یقاتل و القوم مع (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) لواء ابیجهل و الاحزاب. و فی (جمل المفید): قال محمد بن الحنفیه: فوقفت بین یدی ابی باللواء، فقال قیس بن سعد بن عباده: هذا اللواء الذی کنا نحف به مع النبی و جبریل لنامددا ما ضر من کانت الانصار عیبته الا یکون له من غیرهم احدا قوم اذا حاربوا طالت اکفهم بالمشرفیه حتی یفتحوا البلدا (و السنتهم السلاط) ای: الحداد. فی (طبقات کاتب الواقدی): اقام النبی (صلی الله علیه و آله) بمکه ما اقام یدعو القبائل الی الله و یعرض نفسه علیهم نفسه کل سنه بمجنه و عکاظ و منی ان یوووه حتی یبلغ رساله ربه و لهم الجنه، فلایستجیب له قبیله بل یوذی و یشتم، حتی اراد الله اطهار دینه ساقه الی هذا الحی من الانصار، فانتهی الی نفر منهم و هم یحلقون رووسهم، فجلس الیهم فدعاهم الی الله و قرا علیهم القرآن، فاستجابوا له و اسرعوا، فامنوا و صدقوا و آووا و نصروا و واسوا، و کانوا اطول الناس السنه و احدهم سیوفا. هذا، و فی (کامل المبرد): قال رجل من بنیمخزوم- قلت و هم قوم ابیجهل- لرجل من الانصار: اتعرف الذی یقول: ذهبت قریش بالمکارم کلها و اللوم تحت عمائم الانصار قال: لا و لکن اعرف الذی یقول: الناس کنوه اباحکم و الله کناه اباجهل (الفصل الخمسون- فی وصف الانصار و … ) ابقت رئاسته لاسرته لوم الفروع و دقه الاصل و کان یزید عتب علی قوم من الانصار، فامر کعب بن جعیل بهجائهم فقال: اهجو الانصار فارد الی الکفر، ادلک علی غلام من الحی نصرانی کان لسانه لسان ثور- یعنی الاخطل-. فامره فقال ذاک البیت، فدخل النعمان بن بشیر علی معاویه، فحسر عمامته عن راسه ثم قال: یا معاویه اتری لوما؟ فقال: ما اری الا کرما. فقال له: فما لی ثار دون قطع لسانه. و دونک من یرضیه عنک الدراهم. و روی (سنن ابیداود) عن انس: ان المهاجرین قالوا للنبی (صلی الله علیه و آله) ذهبت الانصار بالاجر کله. قال: لا ما دعوتم الله لهم و اثنیتم علیهم. هذا، و فی (سیره ابن هشام): اسعد ابوکرب تبع الاخر لما قاتل اهل المدینه تزعم الانصار انهم کانوا یقاتلونه بالنهار و یقرونه باللیل، فیعجبه ذلک منهم و یقول: و الله ان قومنا لکرام. و فیه: بلغنی عن یحیی بن سعید ان النبی (صلی الله علیه و آله) حین افتتح مکه و دخلها قام علی الصفا یدعو و قد احدقت به الانصار، فقالوا فیما بینهم: اترون النبی اذ فتح الله علیه ارضه و بلده یقیم بها. فلما فرغ من دعائه قال: ماذا قلتم؟ قالوا: لا شیء. فلم یزل بهم حتی اخبروه. فقال النبی: معاذ الله، المحیی محیاکم و الممات مماتکم.
ربوا الاسلام: قوته التی بها ازهر و اثمر: و الفلو: المهر اذا بلغ سنه، و مع غنائهم: مع استغنائهم ای اسلموا لوجه الله لا یبغون جزاء و لا شکورا، و الایدی السباط: الایدی الکریمه، و الالسنه السلاط: الالسنه الفصیحه. کان الاسلام ضعیفا فی مکه المکرمه، فوجد فی الانصار من اهل المدینه المنوره قوه رادعه، و طریقا جدیدا لنشره و سلطانه. و من هنا اثنی الله علیهم و رسوله فی العدید من آی الذکر الحکیم، و احادیث الرسول العظیم (صلی الله علیه و آله)، فمن الایات: (و الذین آووا و نصروا اولئک هم المومنون حقا لهم مغفره و رزق کریم- 74 الانفال). و من الاحادیث: ان الانصار احب الناس الی.. اللهم اغفر للانصار و لابناء الانصار.
… السیاط و السنتهم السلاط: ربوا من التربیه و الانماء و الفلو بالکسر او بفتح فضم فتشدید او بضمتین فتشدید المهر اذا فطم او بلغ السنه و الغناء بالفتح ممدودا الغنی ای مع استغنائهم و بایدیهم متعلق بربوا و یقال رجل سبط الیدین بالفتح ای سخی و السباط ککتاب جمعه و السلاط جمع سلیط الشدید و اللسان الطویل
امام علیهالسلام در ستایش انصار فرموده است: سوگند به خدا ایشان با توانگریشان اسلام را تربیت و پرورش نمودند چنانکه کره اسب از شیر گرفته شده (یا یکساله) تربیت میشود (آنچه لازم بود درباره اسلام به جا آوردند) به دستهای با سخاوت و بخشنده و زبانهای تیزشان (در فداکاری برای اسلام از هیچ چیز خودداری نکردند، و شک نیست که خدا دین اسلام را که در نهان بود به وسیله ایشان آشکار ساخت و اگر آنها نبودند مهاجرین از جنگ با قریش و حمایت و نگاهداری رسول خدا صلی الله علیه و آله ناتوان بودند).
ابن ابیالحدید مینویسد: بدون تردید دین اسلام بوسیله آنان یاری شد و اسلام با حمایت آنان آشکار گردید اگر مردم مدینه نبودند مهاجرین از جنگ با قریش و عرب و حمایت از محمد (صلی الله علیه و آله) عاجز بودند و اگر مدینه آنان نبود اسلام پناهگاهی نداشت. انصار هم در برابر مهاجرین گفتند: اگر علی (علیه السلام) در میان مهاجرین نبود نمیخواستیم نام ما در ردیف مهاجرین باشد ولی چه بسا یک فرد در برابر هزار فرد بلکه هزاران فرد است. اخلاق محمد (صلی الله علیه و آله) و روش علی (علیه السلام) نه تنها جنگهای طولانی مردم مدینه را به صلح و وحدت بدل کرد بلکه میان غریب و بومی نه تنها وحدت برقرار ساخت بلکه برادری هم بوجود آورد خدا هم در آیات متعدد مهاجر و انصار را در ردیف هم قرار داده تا عملا با موهوم پرستی مبارزه شود.
و قال علیهالسلام- فی مدح الانصار- (هم و الله ربوا الاسلام کما یربی الفلو): المهر (مع غنائهم) ای کونهم اغنیاء و لم یحتاجوا الی الاسلام- حسب الظاهر، احتیاجا مادیا- (بایدیهم السباط) یقال: رجل سبط الیدین، ای سخیهما (و السنتهم السلاط) جمع سلیط، و هو الطویل الشدید.
اللغه: ربوا: من التربیه و الانماء. الفلو: بالکسر المهر. السباط: ککتاب جمع سبط بفتح السین یقال: رجل سبط الیدین ای سخی. السلاط: جمع سلیط ذو اللسان الفصیح الحدید. الشرح: الانصار هم سکان المدینه المنوره الذین استقبلوا النبی عندما هاجر الیهم و قد حموه و دافعوا عنه و قاتلوا المشرکین کافه دفاعا عن الاسلام و قد تحملوا الاذی و المصائب و القتل و استمروا مع ذلک فی دفاعهم و حمایتهم للاسلام و النبی لم ینس جهادهم بل بقی وفیا لهم فاوصی المسلمین بهم و دعاهم الی احترامهم و الامام هنا فی کلمته یثنی علیهم هذا الثناء الجمیل فیقول: انهم اقاموا علی تقویه الاسلام و دعمه و نصرته کما یربی الفرس و یعتنی به حتی یکتمل و یستغنی بدون منه و لا حاجه الی هذا العذاب و التعب الا رضی الله و رضی رسوله و کانوا یسعون فی سبیل ذلک بایدیهم الکریمه السمحه جهادا و قتالا و نضالا و بالسنتهم الفصیحه القویه الحدیدیه.
«و آن حضرت در ستایش انصار فرموده است: به خدا سوگند که آنان اسلام را پرورش دادند، آن چنان که کره اسب را می پرورانند با توانگری و دستهای بخشنده و زبانهای فصیح و گویا.»
ابن ابی الحدید در شرح این سخن چنین آورده است، پیش از این سخن درباره ستایش انصار گفته شد و اگر چیزی جز این سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درباره ایشان نبود که فرموده است: «شما به هنگام بیم افزون و به هنگام طمع کاسته می شوید.»، و اگر چیزی جز این سخن دیگر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درباره ایشان نبود که در پاسخ عامر بن طفیل که به عنوان تهدید گفته بود «بی تردید با تو با این شمار سوارگان جنگ خواهم کرد.» فرمود: «خداوند و فرزندان قیله - انصار- آن را بسنده خواهند بود.» برای فخر انصار کافی بود و این منزلتی بزرگ و فراتر از بزرگ است. تردید نیست که آنان هستند که خداوند دین را به ایشان تأیید و اسلام را پس از پوشیدگی آشکار فرمود. اگر انصار نبودند همانا که مهاجران از جنگ با قریش و اعراب و از حمایت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عاجز می ماندند و اگر مدینه ایشان نبود مسلمانان را پشتی نبود که بر آن متکی شوند، و برای فخر ایشان تنها جنگ حمراء الاسد کفایت می کند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پس از شکست یاران خود در جنگ احد و کشته شدن کسانی که کشته شدند، همراه انصار به تعقیب قریش پرداخت و انصار در حالی که بیشتر ایشان زخمی بودند و از زخمهای ایشان خون می تراوید آهنگ قریش کردند و در همان حال چون شیران گرسنه به شکارهای خود حمله می کردند، و چه بسیار روزهای روشن و رخشان که ایشان راست.
انصار می گفته اند: اگر علی بن ابی طالب علیه السّلام میان مهاجران نبود ما خود را فراتر از این می دانستیم که نام مهاجران را همراه نام ما بیاورند و آنان همتای ما باشند ولی چه بسا که یک تن چون هزار بلکه چون هزارها شمرده می شود.
پیش از این شعری را که منسوب به وزیر مغربی است و خلیفه القادر بالله به سبب همان شعر در دین وزیر طعنه می زد آورده ایم، البته وزیر مغربی منکر سرودن آن شعر بود و از آن تبری می جست، هر چند گفته شده است پیش نویسی از آن ابیات را به خط وزیر به خلیفه القادر بالله عباسی ارائه داده اند.
وزیر مغربی که نسبش به قبیله ازدشنوءة می رسید نسبت به انصار سخت تعصب داشت و به ویژه در مورد برتری قحطانیها به عدنانیها تعصب می ورزید، این ابیات را هم سروده است: آنان که پایه های آیین احمدی را استوار ساختند و دعوت او را به کیوان رساندند پسران قیله - انصار- و وارثان شرف و شیران بیشه ها قحطان بودند، که با پنجه ها و شمشیرهای خود آنان پادشاهی او استوار و گسترده و پابرجای شد، اگر کشتارگاهها و ضربه های راستین آنان نبود سریر دین واژگون می شد، پس باید محمد سپاسگزار شمشیر کسانی باشد که اگر نمی بودند او هم مانند خالد بن سنان می بود.
که این اشعار افراطی ناپسند و کلماتی ناستوده است و واجب است منزلت پیامبری از این گونه سخنان مصون بماند به ویژه در آخرین بیت که سخت بی ادبی کرده و آنچه جایز نبوده بر زبان آورده است. خالد بن سنان از عشیره بنی عبس بن بغیض و از شاخه های قبیله قیس عیلان است که مدعی نبوت بوده و گفته شده است آیات و معجزاتی بر دست او آشکار شده است، و در گذشت و دین او منقرض و آیین او سپری شد و از او چیزی جز نام بر جای نماند و همه مردم او را نمی شناسند بلکه پاره ای از مردم او را می شناسند.
[[و قال علیهالسلام ]]
فِی مَدْحِ الْأَنْصَارِ
هُمْ وَ اللّهِ رَبَّوُا الإِسْلاَمَ کَمَا یُرَبَّی الْفِلْوُ،مَعَ غَنَائِهِمْ،بِأَیْدِیهِمُ السِّبَاطِ، وَ أَلْسِنَتِهِمُ السِّلاَطِ.
امام علیه السلام در مدح و ستایش انصار چنین فرمود:
بهخدا سوگند آنها اسلام را همچون فرزندی در دامانشان پرورش دادند با دستهای گشاده و پرسخاوت و زبانهای گویا و فصیح،با اینکه نیاز مادی به آن نداشتند.(سند گفتار حکیمانه:
تنها موردی که مرحوم خطیب در مصادر اضافه بر نهج البلاغه ذکر می کند این است که زمخشری در ربیع الابرار آن را با تفاوتی ذکر کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۵).
ولی در نسخه ربیع الأبراری که ما در دست داریم هیچ تفاوتی با آنچه در نهج البلاغه آمده است دیده نمی شود.)
طایفه پرافتخار انصار
امام علیه السلام در این گفتار فصیحانه مدح بلیغی درباره انصار (یارانی که اهل مدینه بودند و به پیغمبر صلی الله علیه و آله پیوستند) بیان کرده،میفرماید:«به خدا سوگند آنها اسلام را همچون فرزندی در دامانشان پرورش دادند با دستهای گشاده و پرسخاوت و زبانهای گویا و فصیح،با اینکه نیاز مادی به آن نداشتند»؛ (هُمْ وَ اللّهِ رَبَّوُا الإِسْلاَمَ کَمَا یُرَبَّی الْفِلْوُ،مَعَ غَنَائِهِمْ،بِأَیْدِیهِمُ السِّبَاطِ،وَ أَلْسِنَتِهِمُ السِّلاَطِ).
«فِلْوْ» (بر وزن حلم) به معنای بچه اسب است.در بعضی از شروح نهجالبلاغه این واژه را تفسیر به مُهر کردهاند که آن هم به معنای بچه اسب است.
«سِبَاطِ» (بر وزن صفات) جمع«سَبَط»(بر وزن سبد) به معنای شخص سخاوتمند است.
«سِلاطِ» (بر وزن صفات) جمع«سلیط»به معنای شخص فصیحی است که منطق کوبندهای دارد.
در این گفتار حکیمانه،امام علیه السلام،هم اشاره به نقش انصار در پیشرفت اسلام کرده و هم دو صفت برجسته آنها را بیان نموده است.
در قسمت اول،کار آنها را تشبیه به پرورش فرزند میکند و میدانیم که اسلام هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از مکه به مدینه هجرت کرد در واقع همچون نهال یا کودکی بود که هنوز پرورش نیافته بود.انصار و یاران مدینه بهسرعت به آن پیوستند و از آن حمایت کردند و در جنگهای مختلف دفاع جانانه نمودند تا اسلام پرورش و گسترش یافت و این نهال الهی به ثمر رسید.
بهراستی اگر اسلام در مکه میماند بر حسب ظاهر نور آن خاموش میگشت چراکه بتپرستان مکه تعصب عجیبی به بتهای خود داشتند،اضافه بر این، سلطه آنها بر کعبه و حرم مکه منافع مادی زیادی برایشان داشت و اسلام این منافع را تهدید میکرد.به همین دلیل با تمام قوا مقابل پیغمبر صلی الله علیه و آله ایستادند و حتی تصمیم بر قتل آن حضرت گرفتند و اگر هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به آن صورت پیچیده رخ نمیداد ای بسا به دست آنها به شهادت میرسید.
ولی انصار از همان آغاز کار جان خود را در طبق اخلاص گذاشتند و به پیغمبر صلی الله علیه و آله تقدیم نمودند،و پشتیبانی آنها حملات پیدرپی بتپرستان مکه را خنثی کرد و سرانجام،اسلام،تمام جزیرهالعرب را در زیر بال و پر خود قرار داد و این افتخار برای انصار در تاریخ اسلام ثبت شد.
فضایل انصار در قرآن و روایات اسلامی
قرآن مجید کراراً انصار را ستوده است.در آیه 100 سوره توبه میخوانیم:
« وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنصَارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَّضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً ذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ »؛پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار،و کسانی که به نیکی از آنها پیروی کردند،خداوند از آنها خشنود گشت،و آنها (نیز) از او خشنود شدند؛ و باغهایی از بهشت برای آنان فراهم ساخته،که نهرها از زیر درختانش جاری است؛جاودانه در آن خواهند ماند؛و این است پیروزی بزرگ!».
همچنین در آیه 117 همین سوره میخوانیم:« لَّقَدْ تَّابَ اللّهُ عَلَی النَّبِیِّ وَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنصَارِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ فِی سَاعَهِ الْعُسْرَهِ مِنْ بَعْدِ مَا کَادَ یَزِیغُ قُلُوبُ فَرِیقٍ مِّنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَّحِیمٌ »؛مسلّماً خداوند رحمت خود را شامل حال پیامبر و مهاجران و انصار،که در زمان عسرت و شدّت (در جنگ تبوک) از او پیروی کردند،نمود؛بعد از آنکه نزدیک بود دلهای گروهی از آنها،از حقّ منحرف شود (و از میدان جنگ بازگردند)؛سپس خدا توبه آنها را پذیرفت،که او نسبت به آنان مهربان و رحیم است!».
همچنین در آیه 74 سوره انفال آمده است:« وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هَاجَرُوا وَ جَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ الَّذِینَ آوَوا وَّ نَصَرُوا أُوْلَئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ »؛ و آنها که ایمان آوردند و هجرت نمودند و در راه خدا جهاد کردند،و آنها که پناه دادند و یاری نمودند،آنان مؤمنان حقیقیاند؛برای آنها،آمرزش (و رحمت خدا) و روزی شایستهای است».
در احادیث اسلامی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام رسیده نیز فضایل فراوانی برای طائفه انصار ذکر شده است.ازجمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْن» تا آنجا که فرمود:
«أَلا إِنَّ أَهْلَ بَیْتِی عَیْنِیَ الَّتِی آوِی إِلَیْهَا أَلا وَ إِنَّ الْأَنْصَارَ تُرْسِی فَاعْفُوا عَنْ مُسِیئِهِمْ وَ أَعِینُوا مُحْسِنَهُمْ؛ من از میان شما میروم و دو چیز گرانمایه در میان شما میگذارم...
آگاه باشید که اهل بیت من بهمنزله چشمان مناند که به آنها اعتماد میکنم و انصار،سپر من (دربرابر دشمنان) هستند.خطاکار آنها را ببخشید و نیکوکار ایشان را یاری کنید».(بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۱۱، ح ۱۴)
در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«وَ مَا سُلَّتِ السُّیُوفُ وَ لا أُقِیمَتِ الصُّفُوفُ فِی صَلاهٍ وَ لا زُحُوفٍ وَ لا جُهِرَ بِأَذَانٍ وَ لا أَنْزَلَ اللَّهُ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا حَتَّی أَسْلَمَ أَبْنَاءُ الْقَیْلَهِ الْأَوْسُ وَ الْخَزْرَجُ؛ شمشیرها کشیده نشد و صفوف (پرجمعیت) در نماز و میدان جنگ برپا نگشت و اذان آشکارا گفته نشد و خطاب به«یا ایها الذین آمنوا»از سوی خداوند نازل نگردید تا زمانی که فرزندان قیله(«قیله» اسم مادر طائفه اوس و خزرج می باشد. (بحارالانوار، ج ۱۹، ص ۱۲۵).) یعنی اوس و خزرج (طائفه انصار) اسلام را پذیرفتند (و آن را یاری کردند)».(بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۱۲، ح ۱۷.)
در کامل ابن اثیر حدیث مشروحی که حاکی از فضیلت بزرگ انصار است از ابو سعید خدری نقل شده که خلاصهاش چنین است:هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله غنائم جنگ حنین را به قریش و قبایل عرب داد و به انصار چیزی عطا نفرمود انصار ناراحت شدند و گفتند:گویا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به قوم و قبیله خود رسیده و ما را فراموش کرده است.سعد بن عباده که بزرگ انصار بود این مطلب را به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رسانید.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:جمعیت انصار را نزد من حاضر کن.آنها نزد حضرت حاضر شدند.پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را مؤاخذه کرد و فرمود:این چه حرفی است که پشت سر من زدید؟ مگر هنگامی که بهسوی شما آمدم گمراه نبودید؟ خداوند شما را به وسیله من هدایت کرد،فقیر بودید بینیاز کرد،با هم دشمن بودید شما را با هم متحد نمود.آیا چنین نیست؟ همه عرض کردند:آری،به خدا سوگند همینگونه است.فرمود:چرا به من پاسخ نمیگویید؟ عرض کردند:چه پاسخی بدهیم؟ فرمود:شما هم میتوانید بگویید:دیگران تو را تکذیب کردند ما تصدیق کردیم،دست از یاریات برداشتند ما یاریات کردیم تو را ترک کردند ما به تو پناه دادیم.با این حال آیا راضی نیستید مردم (اشاره به قریش و قبایل عرب است) گوسفند و شتر ببرند اما شما همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله به خانههایتان بازگردید؟ سپس این جمله را فرمود:قسم به کسی که جان من به دست اوست اگر من از مهاجرین نبودم دوست داشتم از انصار باشم،اگر همه مردم مسیری را انتخاب کنند و انصار مسیر دیگری را،من به مسیر انصار خواهم رفت:«اللهمّ ارحَمِ الأنصارَ و أبناءَ الأنصارِ و أبناء أبناء الأنصارِ؛خداوندا! انصار و فرزندان و فرزندان فرزندان آنها را مشمول رحمت قرار ده.اینجا بود که انصار به گریه افتادند و آنقدر اشک ریختند که محاسنشان از اشک چشمشان تر شد و عرضه داشتند:همه ما راضی شدیم که پیامبر صلی الله علیه و آله در سهم ما باشد».(کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۲۷۱؛ تاریخ طبری، حوادث سال هشتم.)
امام سجاد علیه السلام در دعای چهارم صحیفه سجادیه توصیف بسیار بلیغ و جالبی درباره انصار و فضایل آنها فرموده است.
ولی روشن است که منظور از انصار در این آیات و روایات،افراد ثابت الایمان و خالص و مخلص هستند نه گروهی از منافقین که خود را در صف آنها جای داده بودند و یا آنها که بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بر عهد خود با خدا و رسولش باقی نماندند.
Eulogizing the Ansar, Imam Ali ibn Abu Talib said : “ By Allāh, they nurtured Islam with their generous hands and eloquent tongues as a year-old calf is nurtured.”.
وَ قَالَ علیه السلام العَینُ وِکَاءُ السّهِ
قال الرضی و هذه من الاستعارات العجیبة کأنه یشبه السه بالوعاء والعین بالوکاء فإذاأطلق الوکاء لم ینضبط الوعاء و هذاالقول فی الأشهر الأظهر من کلام النبی صلی الله علیه و آله و قدرواه قوم لأمیر المؤمنین علیه السلام وذکر ذلک المبرد فی کتاب المقتضب فی باب اللفظ بالحروف و قدتکلمنا علی هذه الاستعارة فی کتابنا الموسوم بمجازات الآثار النبویة
ترجمهها:
(علمی) و درود خدا بر او، فرمود: چشم، بند ظرف حوادث است .
میگویم: «این کلام امام علیه السّلام از استعارههای شگفت است، که نشستنگاه را به مشک، و چشم را به سربند آن تشبیه کرد، و آنگاه که بند گشوده شود آنچه در مشک است بیرون ریزد. مشهور است که این سخن از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است ، ولی عدّهای آن را از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل کردهاند، این حکمت را «مبرّد» در کتاب «مقتضب» در باب لفظ به حروف آورده، و ما آن را در کتاب خود که «مجازات آثار نبوی» نام دارد آوردهایم .
چشم، نشستنگاه را چون رشته سر بند است- چون خواب در چشم آید بند بسته بگشاید-. [و این از استعارههای شگفت است. گویی نشستنگاه را به آوند و چشم را به سر بند همانند فرموده و چون سربند بگشاید آنچه در آوند است برون آید، و این سخن در گفته مشهورتر و ظاهرتر از سخنان پیامبر (صلی الله علیه و آله) است و گروهی آن را از امیر مؤمنان علیه السّلام دانستهاند و از جمله گفته مبرد است در کتاب مقتضب در باب لفظ به حروف و ما در کتاب خود که مجازات آثار نبوی نام دارد از این استعاره سخن گفتهایم.]!
و فرمود چشمبند مقعد است از خروج؟؟؟
و این از استعارتهای غریب و عجیب است گویا آن حضرت تشبیه فرموده سوراخ مقعد را بظرف و چشم را ببند پس هر گاه رها کرده شد بند منضبط نشد ظرف و این قول در آنچه مشهورتر و ظاهرتر است از کلام پیغمبر است و بتحقیق که روایت کرده گروهی مر امیر مؤمنان را و یاد کرده آنرا مبرد در کتاب مقتضب در باب ایراد لفظ بحروف تهجّی و بتحقیق که سخن کردهایم بر این استعاره کتاب خود که نام نهاده شد بمجازات آثار نبویّه
و فرمود (علیه السلام): چشم به مثابه بند نشیمنگاه است.
رضی گوید: این از استعاره های عجیب است. گویی نشیمنگاه را به ظرفی تشبیه کرده که چشم، بند آن ظرف است. چون بند باز شود، هر چه در ظرف است، بریزد. بنا بر قول اشهر این سخن از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است. و بعضی آن را از امیر مؤمنان نقل کرده اند. مبرد در کتاب المقتضب در باب «اللفظ بالحروف» ذکر کرده. ما نیز در کتاب خود موسوم به مجازات الآثار النبویّة این استعاره را آورده ایم.
و آن حضرت فرمود:دیده سربند نشیمنگاه است .
این سخن از کنایات شگفتآور است،انگار امام نشیمنگاه را به مشک و چشم را به بند تشبیه نموده،چون بند را رها کنند مشک نمیتواند آنچه را در آن است نگاه دارد.
مشهورتر و ظاهرتر این است که این قطعه از سخنان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است ، و عدهای آن را از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کردهاند.و این سخن را مبرّد در کتاب «المقتضب»در باب لفظ به حروف ذکر نموده،و ما در رابطه با این کنایه در کتاب خود که به مجازات آثار نبویه نامیده شده سخن گفتهایم .
شروح:
و روی: العینان و کاء السه. فالوکاء ما یشد به راس القربه. و السه: الاست، اصله: سته، فحذفوا منه عین الفعل. و تمام الحدیث: فاذا نامت العینان استطلق الوکاء، و النوم اذا کان غالبا علی السمع و البصر ینقض الوضوء، سواء کان مضطجعا، او قاعدا، متکئا او متمکنا علی الارض. و قد ذکر الرضی (رضی الله عنه) فی مجازات الاثار النبویه و جعل استعاره هذا الخبر فقال قوله العین وکاء السه فاذا نامت العین استطلق الوکاء من احاسن الاستعارات. و السه: اسم للسته فکانه علیهالسلام شبه السه بالوعاء و شبه العین بالوکاء، فاذا نامت العین انحل صرار السه، کما انه اذا زال الوکاء وسع بما فیه الوعاء، الا ان حفظ العین للسه علی خلاف حفظ الوکاء للوعاء، فان العین اذا اشرجت لم یحفظ سنتها، و الا مکه اذا حللت لم یضبط او عیتها، و نسبت هذا الی علی علیهالسلام، و الاظهر انه کلام النبی صلی الله علیه و آله. و اقتضاب الکلام: ارتجاله و اقتطاعه من الحروف من غیر تصحیح و تقویم، تقول هذا شعر مقتضب و کتاب مقتضب. و قوله: ان المبرد قال فی کتابه ان علیا علیهالسلام قال: العین وکاء السه فی باب اللفظ بالحروف ای فی باب ما یتلفظ ببعض الحروف من الکلمه لا بالکلمه کلها مثل ید، و دم، و شفه، اصلها یدی، دمو، و شفهه، و نحو ذلک سه اصله سته علی ما ذکرناه. و روی العین وکاء الست بالتاء علی حذف لام الفعل، و قربت من ذلک الحروف المقطعه فی القرآن، فانها بعض کلماتها علی بعض التاویلات، و تقدیره فی باب اللفظ بالحروف المقتضبه من الکلمات الموضوعه المقرره فی اصل الوضع، و حذف الصفه من الکلام کثیر.
و تمام الحدیث فاذا نامت العینان استطلق الوکاء، الوکاء: ما یشد به راس القربه، و السه: الاست، محذوف العین من سته فالنوم الغالب علی السمع و البصر ینقض الوضوء سواء کان مضطجعا او قاعدا او متکیا او متمکنا علی الارض.
(چشم، بند نشستنگاه است). سیدرضی میگوید: این سخن از استعارههای عجیب است گویا مقعد را به مشکی تشبیه کرده است و چشم را به بند مشک، چون بند باز شود، مشک به حال خود نمیماند و مشهور آن است که این سخن از پیامبر (صلی الله علیه و آله) است، ولی گروهی از امیرالمومنین روایت کردهاند. مبرد این سخن را در کتاب المقتضب در باب: (اللفظ بالحروف) بیان کرده است، و ما در کتاب خود به نام: (مجازات الاثار النبویه) دربارهی این استعاره گفتگو کردهایم. امام (علیه السلام) کلمهی وکاء را که به معنی بند مشک است استعاره برای چشم آورده است به خاطر آن که انسان در وقت بیداری خویشتنداری میکند که مبادا بادی و چیزی از او بیرون آید کما این که بند مشک، آنچه را که بستهاند نگاه میدارد، و از این رو تشبیه نشیمنگاه به ظرفی همچون مشک است. و دنبالهی حدیث از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) است: هرگاه چشمها به خواب روند بند رها شود.
وَ قَالَ ع:اَلْعَیْنُ وِکَاءُ [اَلسَّتَهِ]
اَلسَّهِ .
[ قال الرضی رحمه الله تعالی و هذه من الاستعارات العجیبة کأنه شبه السته بالوعاء و العین بالوکاء فإذا أطلق الوکاء لم ینضبط الوعاء و هذا القول فی الأشهر الأظهر من کلام النبی ص و قد رواه قوم لأمیر المؤمنین ع و ذکر ذلک المبرد فی الکتاب المقتضب فی باب اللفظ المعروف قال الرضی و قد تکلمنا علی هذه الاستعارة فی کتابنا الموسوم بمجازات الآثار النبویة ]
المعروف أن هذا من کلام رسول الله ص ذکره المحدثون فی کتبهم و أصحاب غریب الحدیث فی تصانیفهم و أهل الأدب فی تفسیر هذه اللفظة فی مجموعاتهم اللغویة و لعل المبرد اشتبه علیه فنسبه إلی أمیر المؤمنین ع و الروایة بلفظ التثنیة
العینان وکاء السته.
و السته الاست.
و قد جاء فی تمام الخبر
فی بعض الروایات فإذا نامت العینان استطلق الوکاء.
و الوکاء رباط القربة فجعل العینین وکاء و المراد الیقظة للسته کالوکاء للقربة و منه
الحدیث فی اللقطة احفظ عفاصها و وکاءها و عرفها سنة فإن جاء صاحبها و إلا فشأنک بها.
و العفاص السداد و الوکاء السداد و هذه من الکنایات اللطیفة
[فصل فی ألفاظ الکنایات و ذکر الشواهد علیها]
و قد کنا قدمنا قطعة صالحة من الکنایات المستحسنة و وعدنا أن نعاود ذکر طرف منها و هذا الموضع موضعه فمن الکنایة عن الحدث الخارج و هو الذی کنی عنه أمیر المؤمنین ع أو رسول الله ص الکنایة التی ذکرها یحیی بن زیاد فی شعره قیل إن یحیی بن زیاد و مطیع بن إیاس و حمادا الراویة جلسوا علی شرب لهم و معهم رجل منهم فانحل وکاؤه فاستحیا و خرج و لم یعد إلیهم فکتب إلیه یحیی بن زیاد أ من قلوص غدت لم یؤذها أحد
و لیس هذا الکتاب أهلا أن یضمن حکایة سخیفة أو نادرة خلیعة فنذکر فیه ما جاء فی هذا المعنی و إنما جرأنا علی ذکر هذه الحکایة خاصة کنایة أمیر المؤمنین ع أو رسول الله ص عنها و لکنا نذکر کنایات کثیرة فی غیر هذا المعنی مستحسنة ینتفع القارئ بالوقوف علیها.
یقال فلان من قوم موسی إذا کان ملولا إشارة إلی قوله تعالی وَ إِذْ قُلْتُمْ یٰا مُوسیٰ لَنْ نَصْبِرَ عَلیٰ طَعٰامٍ وٰاحِدٍ ( سورة البقرة 61. ) .
قال الشاعر فیا من لیس یکفیه صدیق
و قال العباس بن الأحنف کتبت تلوم و تستریث زیارتی
و یقولون للجاریة الحسناء قد أبقت من رضوان قال الشاعر جست العود بالبنان الحسان
و یقولون للمکشوف الأمر الواضح الحال ابن جلا و هو کنایة عن الصبح و منه ما تمثل به الحجاج أنا ابن جلا و طلاع الثنایا متی أضع العمامة تعرفونی ( الکامل 1:224،و نسبه إلی سحیم بن وثیل الریاحی. ) .
و منه قول القلاخ بن حزن
أنا القلاخ بن القلاخ ابن جلا.
و منه قولهم فلان قائد الجمل لأنه لا یخفی لعظم الجمل و کبر جثته و فی المثل ما استتر من قاد جملا و قالوا کفی برغائها نداء و مثل هذا قولهم ما یوم حلیمة بسر یقال ذلک فی الأمر المشهور الذی لا یستر و یوم حلیمة یوم التقی المنذر الأکبر و الحارث الغسانی الأکبر و هو أشهر أیام العرب یقال إنه ارتفع من العجاج ما ظهرت معه الکواکب نهارا و حلیمة اسم امرأة أضیف الیوم إلیها لأنها أخرجت إلی المعرکة مراکن الطیب فکانت تطیب بها الداخلین إلی القتال فقاتلوا حتی تفانوا.
و یقولون فی الکنایة عن الشیخ الضعیف قائد الحمار و إشارة إلی ما أنشده الأصمعی آتی الندی فلا یقرب مجلسی و أقود للشرف الرفیع حماری.
أی أقوده من الکبر إلی موضع مرتفع لأرکبه لضعفی و مثل ذلک کنایتهم عن الشیخ الضعیف بالعاجن لأنه إذا قام عجن فی الأرض بکفیه قال الشاعر فأصبحت کنتیا و أصبحت عاجنا و شر خصال المرء کنت و عاجن.
قالوا الکنتی الذی یقول کنت أفعل کذا و کنت أرکب الخیل یتذکر ما مضی من زمانه و لا یکون ذلک إلا عند الهرم أو الفقر و العجز.
و مثله قولهم للشیخ راکع قال لبید أخبر أخبار القرون التی مضت أدب کأنی کلما قمت راکع ( دیوانه 171. ) .
و الرکوع هو التطأطؤ و الانحناء بعد الاعتدال و الاستواء و یقال للإنسان إذا انتقل من الثروة إلی الفقر قد رکع قال لا تهین الفقیر علک أن ترکع یوما و الدهر قد رفعه ( للأضبط بن قریع السعدی،أمالی القالی 1:108. ) .
و فی هذا المعنی قال الشاعر ارفع ضعیفک لا یحر بک ضعفه
و مثله أیضا و أکرم کریما إن أتاک لحاجة لعاقبة إن العضاه تروح.
تروح الشجر إذا انفطر بالنبت یقول إن کان فقیرا فقد یستغنی کما إن الشجر الذی لا ورق علیه سیکتسی ورقا و یقال رکع الرجل أی سقط.
و قال الشاعر خرق إذا رکع المطی من الوجی
و کما یشبهون الشیخ بالراکع فیکنون به عنه کذلک یقولون یحجل فی قیده لتقارب خطوه قال أبو الطمحان القینی حنتنی حانیات الدهر حتی
و نحو هذا قولهم للکبیر بدت له الأرنب و ذلک أن من یختل الأرنب لیصیدها یتمایل فی مشیته و أنشد ابن الأعرابی فی النوادر و طالت بی الأیام حتی کأننی من الکبر العالی بدت لی أرنب.
و نحوه یقولون للکبیر قید بفلان البعیر أی لا قوة لیده علی أن یصرف البعیر تحته علی حسب إرادته فیقوده قائد یحمله حیث یرید.
و من أمثالهم لقد کنت و ما یقاد بی البعیر یضرب لمن کان ذا قوة و عزم ثم عجز و فتر.
و من الکنایا عن شیب العنفقة قولهم قد عض علی صوفه.
و یکنون عن المرأة التی کبر سنها فیقولون امرأة قد جمعت الثیاب أی تلبس القناع و الخمار و الإزار و لیست کالفتاة التی تلبس ثوبا واحدا.
و یقولون لمن یخضب یسود وجه النذیر و قالوا فی قوله تعالی وَ جٰاءَکُمُ النَّذِیرُ ( سورة فاطر 37. ) إنه الشیب و قال الشاعر و قائلة لی اخضب فالغوانی
و زاحم شاب شیخا فی طریق فقال الشاب کم ثمن القوس یعیره بانحناء الظهر فقال الشیخ یا ابن أخی إن طال بک عمر فسوف تشتریها بلا ثمن.
و أنشد لابن خلف تعیرنی وخط المشیب بعارضی
و یقولون لمن رشا القاضی أو غیره صب فی قندیله زیتا و أنشد و عند قضاتنا خبث و مکر
و کان أبو صالح کاتب الرشید ینسب إلی أخذ الرشا و کان کاتب أم جعفر .
و هو سعدان بن یحیی کذلک فقال لها الرشید یوما أ ما سمعت ما قیل فی کاتبک قالت ما هو فأنشدها صب فی قندیل سعدان
قالت فما قیل فی کاتبک أشنع و أنشدته قندیل سعدان علا ضوءه
و یقولون لمن طلق ثلاثا قد نحرها بمثلثه.
و یقولون أیضا أعطاها نصف السنة.
و یقولون لمن یفخر بآبائه هو عظامی و لمن یفخر بنفسه هو عصامی إشارة إلی قول النابغة فی عصام بن سهل حاجب النعمان نفس عصام سودت عصاما و علمته الکر و الإقداما ( ثمار القلوب.... ) و جعلته ملکا هماما.
و أشار بالعظامی إلی فخره بالأموات من آبائه و رهطه و قال الشاعر إذا ما الحی عاش بعظم میت فذاک العظم حی و هو میت.
و نحو هذا أن عبد الله بن زیاد بن ظبیان التمیمی دخل علی أبیه و هو یجود بنفسه فقال أ لا أوصی بک الأمیر فقال إذا لم یکن للحی إلا وصیة المیت فالحی هو المیت و یقال إن عطاء بن أبی سفیان قال لیزید بن معاویة أغننی عن غیرک قال
حسبک ما أغناک به معاویة قال فهو إذن الحی و أنت المیت و مثل قولهم عظامی قولهم خارجی أی یفخر بغیر أولیة کانت له قال کثیر لعبد العزیز أبا مروان لست بخارجی و لیس قدیم مجدک بانتحال.
و یکنون عن العزیز و عن الذلیل أیضا فیقولون بیضة البلد فمن یقولها للمدح یذهب إلی أن البیضة هی الحوزة و الحمی یقولون فلان یحمی بیضته أی یحمی حوزته و جماعته و من یقولها للذم یعنی أن الواحدة من بیض النعام إذا فسدت ترکها أبواها فی البلد و ذهبا عنها قال الشاعر فی المدح لکن قائله من لا کفاء له من کان یدعی أبوه بیضة البلد ( من أبیات لامرأة من بنی عامر بن لؤی،ترثی عمرو بن ود،اللسان(بیض). ) .
و قال الآخر فی الذم تأبی قضاعة لم تعرف لکم نسبا و ابنا نزار فأنتم بیضة البلد ( اللسان(بیض)و نسبه إلی ابن الرقاع. ) .
و یقولون للشیء الذی یکون فی الدهر مرة واحدة هو بیضة الدیک قال بشار یا أطیب الناس ریقا غیر مختبر
و یکنون عن الثقیل بالقذی فی الشراب قال الأخطل یذکر الخمر و الاجتماع علیها و لیس قذاها بالذی قد یضیرها
فذاک القذی و ابن القذی و أخو القذی
فإن له من زائر آخر الدهر
و یکنون أیضا عنه بقدح اللبلاب قال الشاعر یا ثقیلا زاد فی الثقل
و یکنون عنه أیضا بالقدح الأول لأن القدح الأول من الخمر تکرهه الطبیعة و ما بعده فدونه لاعتیاده قال الشاعر و أثقل من حضین بادیا و أبغض من قدح أول.
و یکنون عنه بالکانون قال الحطیئة یهجو أمه تنحی فاقعدی عنی بعیدا
قالوا و أصله من کننت أی سترت فکأنه إذا دخل علی قوم و هم فی حدیث ستروه عنه و قیل بل المراد شدة برده.
و یکنون عن الثقیل أیضا برحی البزر قال الشاعر و أثقل من رحی بزر علینا کأنک من بقایا قوم عاد ( کنایات الجرجانی 111. ).
و یقولون لمن یحمدون جواره جاره جار أبی دواد و هو کعب بن مامة الإیادی کان إذا جاوره رجل فمات وداه و إن هلک علیه شاة أو بعیر أخلف علیه فجاوره أبو دواد الإیادی فأحسن إلیه فضرب به المثل.
و مثله قولهم هو جلیس قعقاع بن شور و کان قد قدم إلی معاویة فدخل علیه و المجلس غاص بأهله لیس فیه مقعد فقام له رجل من القوم و أجلسه مکانه فلم
یبرح القعقاع من ذلک الموضع یکلم معاویة و معاویة یخاطبه حتی أمر له بمائة ألف درهم فأحضرت إلیه فجعلت إلی جانبه فلما قام قال للرجل القائم له من مکانه ضمها إلیک فهی لک بقیامک لنا عن مجلسک فقیل فیه و کنت جلیس قعقاع بن شور
أخذ قوله و لا یشقی بقعقاع جلیس من قول النبی ص هم القوم لا یشقی بهم جلیسهم.
و یکنون عن السمین من الرجال بقولهم هو جار الأمیر و ضیف الأمیر و أصله أن الغضبان بن القبعثری کان محبوسا فی سجن الحجاج فدعا به یوما فکلمه فقال له فی جملة خطابه إنک لسمین یا غضبان فقال القید و الرتعة و الخفض و الدعة و من یکن ضیف الأمیر یسمن.
و یکنی الفلاسفة عن السمین بأنه یعرض سور حبسه و ذلک أن أفلاطون رأی رجلا سمینا فقال یا هذا ما أکثر عنایتک بتعریض سور حبسک.
و نظر أعرابی إلی رجل جید الکدنة ( کنایات الجرجانی 111. ) فقال أری علیک قطیفة محکمة قال نعم ذاک عنوان نعمة الله عندی.
و یقولون للکذاب هو قموص الحنجرة و أیضا هو زلوق الکبد و أیضا لا یوثق بسیل بلقعه و أیضا أسیر الهند لأنه یدعی أنه ابن الملک و إن کان من أولاد السفلة.
و یکنی عنه أیضا بالشیخ الغریب لأنه یحب أن یتزوج فی الغربة فیدعی أنه ابن خمسین سنة و هو ابن خمس و سبعین.
و یقولون هو فاختة البلد من قول الشاعر أکذب من فاختة
و قال آخر فی المعنی حدیث أبی حازم کله
و یکنون عن النمام بالزجاج لأنه یشف علی ما تحته قال الشاعر أنم بما استودعته من زجاجة یری الشیء فیها ظاهرا و هو باطن.
و یکنون عنه بالنسیم من قول الآخر و إنک کلما استودعت سرا أنم من النسیم علی الریاض.
و یقولون إنه لصبح و إنه لطیب کله فی النمام و یقولون ما زال یفتل له فی الذروة و الغارب حتی أسمحت قرونته و هی النفس و الذروة أعلی السنام و الغارب مقدمه.
و یقولون فی الکنایة عن الجاهل ما یدری أی طرفیه أطول قالوا ذکره و لسانه و قالوا هل نسب أبیه أفضل أم نسب أمه.
و مثله لا یعرف قطانه من لطانه أی لا یعرف جبهته مما بین ورکیه.
و قالوا الحدة کنیة الجهل و الاقتصاد کنیة البخل و الاستقصاء کنیة الظلم.
و قالوا للجائع عضه الصفر و عضه شجاع البطن.
و قال الهذلی أرد شجاع البطن قد تعلمینه
و یقولون زوده زاد الضب أی لم یزوده شیئا لأن الضب لا یشرب الماء و إنما یتغذی بالریح و النسیم و یأکل القلیل من عشب الأرض.
و قال ابن المعتز یقول أکلنا لحم جدی و بطة
و قال أبو الطیب لقد لعب البین المشت بها و بی و زودنی فی السیر ما زود الضبا ( لأبی خراش الهذلی،دیوان الهذلیین 2:128. ) .
و یقولون للمختلفین من الناس هم کنعم الصدقة و هم کبعر الکبش قال عمرو بن لجأ و شعر کبعر الکبش ألف بینه لسان دعی فی القریض دخیل ( کنایات الجرجانی 115. ) .
و ذلک لأن بعر الکبش یقع متفرقا.
و قال بعض الشعراء لشاعر آخر أنا أشعر منک لأنی أقول البیت و أخاه و تقول البیت و ابن عمه فأما قول جریر فی ذی الرمة إن شعره بعر ظباء و نقط عروس فقد فسره الأصمعی فقال یرید أن شعره حلو أول ما تسمعه فإذا کرر إنشاده ضعف لأن أبعار الظباء أول ما تشم توجد لها رائحة ما أکلت من الجثجاث و الشیح
و القیصوم فإذا أدمت شمها عدمت تلک الرائحة و نقط العروس إذا غسلتها ذهبت.
و یقولون أیضا للمختلفین أخیاف و الخیف سواد إحدی العینین و زرق الأخری و یقولون فیهم أیضا أولاد علات کالإخوة لأمهات شتی و العلة الضرة.
و یقولون فیهم خبز کتاب لأنه یکون مختلفا قال شاعر یهجو الحجاج بن یوسف أ ینسی کلیب زمان الهزال
و مثله أ ما رأیت بنی سلم وجوههم کأنها خبز کتاب و بقال ( سرح العیون 170 و کنایات الجرجانی 118. ) .
و یقال للمتساوین فی الرداءة کأسنان الحمار قال الشاعر سواء کأسنان الحمار فلا تری لذی شیبة منهم علی ناشئ فضلا ( سرح العیون 170 و کنایات الجرجانی 118. ) .
و قال آخر شبابهم و شیبهم سواء فهم فی اللؤم أسنان الحمار ( الکامل 1:172،و نسبه إلی أعرابی من طیئ. ) .
و أنشد المبرد فی الکامل لأعرابی یصف قوما من طیئ بالتساوی فی الرداءة و لما أن رأیت بنی جوین
قال فقوله لیس بینهم جلیس هجاء قبیح یقول لا ینتجع الناس معروفهم
فلیس بینهم غیرهم و یقولون فی المتساویین فی الرداءة أیضا هما کحماری العبادی قیل له أی حماریک شر قال هذا ثم هذا و یقال فی التساوی فی الشر و الخیر هم کأسنان المشط و یقال وقعا کرکبتی البعیر و کرجلی النعامة.
و قال ابن الأعرابی کل طائر إذا کسرت إحدی رجلیه تحامل علی الأخری إلا النعام فإنه متی کسرت إحدی رجلیه جثم فلذلک قال الشاعر یذکر أخاه و إنی و إیاه کرجلی نعامة علی ما بنا من ذی غنی و فقیر ( کنایات الجرجانی 119. ) .
و قال أبو سفیان بن حرب لعامر بن الطفیل و علقمة بن علاثة و قد تنافرا إلیه أنتما کرکبتی البعیر فلم ینفر واحدا منهما فقالا فأینا الیمنی فقال کل منکما یمنی.
و سأل الحجاج رجلا عن أولاد المهلب أیهم أفضل فقال هم کالحلقة الواحدة.
و سئل ابن درید عن المبرد و ثعلب فأثنی علیهما فقیل فابن قتیبة قال ربوة بین جبلین أی خمل ذکره بنباهتهما.
و یکنی عن الموت بالقطع عند المنجمین و عن السعایة بالنصیحة عند العمال و عن الجماع بالوطء عند الفقهاء و عن السکر بطیب النفس عند الندماء و عن السؤال بالزوار عند الأجواد و عن الصدقة بما أفاء الله عند الصوفیة .
و یقال للمتکلف بمصالح الناس إنه وصی آدم علی ولده و قد قال شاعر فی هذا الباب فکأن آدم عند قرب وفاته
و یقولون فلان خلیفة الخضر إذا کان کثیر السفر قال أبو تمام
خلیفة الخضر من یربع علی وطن
و یقولون للشیء المختار المنتخب هو ثمرة الغراب لأنه ینتفی خیر الثمر.
و یقولون سمن فلان فی أدیمه کنایة عمن لا ینتفع به أی ما خرج منه یرجع إلیه و أصله أن نحیا ( دیوانه 3:308،310. ) من السمن انشق فی ظرف من الدقیق فقیل ذلک قال الشاعر ترحل فما بغداد دار إقامة
و یقولون لمن لا یفی بالعهد فلان لا یحفظ أول المائدة لأن أولها یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (کنایات الجرجانی 120،و نسبها إلی أبی العالیة. ) .
و یقولون لمن کان حسن اللباس و لا طائل عنده هو مشجب و المشجب خشبة القصار التی یطرح الثیاب علیها قال ابن الحجاج لی سادة طائر السرور بهم
و إنهم یضحکون إن ضحکوا
منی و أبکی أنا من الجوع
و قال آخر إذا لبسوا دکن الخزوز و خضرها و راحوا فقد راحت علیک المشاجب ( لدعبل،دیوانه 22. ).
و روی أن کیسان غلام أبی عبیدة وفد علی بعض البرامکة فلم یعطه شیئا فلما وافی البصرة قیل له کیف وجدته قال وجدته مشجبا من حیث ما أتیته وجدته.
و یکنون عن الطفیلی فیقولون هو ذباب لأنه یقع فی القدور قال الشاعر أتیتک زائرا لقضاء حق
و قال آخر و أنت أخو السلام و کیف أنتم
و یکنون عن الجرب بحب الشباب قال الوزیر المهلبی یا صروف الدهر حسبی
و یکنون عن القصیر القامة بأبی زبیبة و عن الطویل بخیط باطل و کانت کنیة مروان بن الحکم لأنه کان طویلا مضطربا قال فیه الشاعر لحا الله قوما أمروا خیط باطل علی الناس یعطی من یشاء و یمنع ( کنایات الجرجانی 122،و نسبه لابن أبی عیینة. ) .
و فی خیط باطل قولان أحدهما أنه الهباء الذی یدخل من ضوء الشمس فی الکوة
من البیت و تسمیه العامة غزل الشمس و الثانی أنه الخیط الذی یخرج من فی العنکبوت و تسمیه العامة مخاط الشیطان .
و تقول العرب للملقو ( الملقو:المصاب باللقوة،و هو مرض یعرض للوجه فیمیله إلی أحد جانبیه. ) لطیم الشیطان .
و کان لقب عمرو بن سعید الأشدق لأنه کان ملقوا.
و قال بعضهم لآخر ما حدث قال قتل عبد الملک عمرا فقال قتل أبو الذبان لطیم الشیطان وَ کَذٰلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظّٰالِمِینَ بَعْضاً بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ .
و یقولون للحزین المهموم یعد الحصی و یخط فی الأرض و یفت الیرمع ( الیرمع:الحجارة الرخوة. ) قال المجنون عشیة ما لی حیلة غیر أننی
و هذا کالنادم یقرع السن و البخیل ینکت الأرض ببنانه أو بعود عند الرد قال الشاعر عبید إخوانهم حتی إذا رکبوا
و قال آخر فی نکت الأرض بالعیدان قوم إذا نزل الغریب بدارهم
و یقولون للفارغ فؤاد أم موسی .
و یقولون للمثری من المال منقرس و ذلک أن علة النقرس أکثر ما تعتری أهل الثروة و التنعم.
حکی المبرد قال کان الحرمازی فی ناحیة عمرو بن مسعدة و کان یجری علیه فخرج عمرو بن مسعدة إلی الشام و تخلف الحرمازی ببغداد فأصابه النقرس فقال أقام بأرض الشام فاختل جانبی
و قال بعضهم یهجو ابن زیدان الکاتب تواضع النقرس حتی لقد
و یقولون للمترف رقیق النعل و أصله قول النابغة رقاق النعال طیب حجزاتهم یحیون بالریحان یوم السباسب ( کنایات الجرجانی 125. )
یعنی أنهم ملوک و الملک لا یخصف نعله و إنما یخصف نعله من یمشی و قوله طیب حجزاتهم أی هم أعفاء الفروج أی یشدون حجزاتهم علی عفة و کذلک قولهم فلان مسمط النعال أی نعله طبقة واحدة غیر مخصوف قال المرار بن سعید الفقعسی وجدت بنی خفاجة فی عقیل کرام الناس مسمطة النعال ( دیوانه 3. ) .
و قریب من هذا قول النجاشی و لا یأکل الکلب السروق نعالنا و لا ینتقی المخ الذی فی الجماجم ( دیوانه 3. ) .
یرید أن نعالهم سبت و السبت جلود البقر المدبوغة بالقرظ و لا تقربها الکلاب و إنما تأکل الکلاب غیر المدبوغ لأنه إذا أصابه المطر دسمه فصار زهما.
و یقولون للسید لا یطأ علی قدم أی هو یتقدم الناس و لا یتبع أحدا فیطأ علی قدمه.
و یقولون قد اخضرت نعالهم أی صاروا فی خصب و سعة قال الشاعر یتایهون إذا اخضرت نعالهم و فی الحفیظة أبرام مضاجیر.
و إذا دعوا علی إنسان بالزمانة قالوا خلع الله نعلیه لأن المقعد لا یحتاج إلی نعل.
و یقولون أطفأ الله نوره کنایة عن العمی و عن الموت أیضا لأن من یموت فقد طفئت ناره.
و یقولون سقاه الله دم جوفه دعاء علیه بأن یقتل ولده و یضطر إلی أخذ دیته إبلا فیشرب ألبانها.
و یقولون رماه الله بلیلة لا أخت لها أی لیلة موته لأن لیلة الموت لا أخت لها.
و یقولون وقعوا فی سلا جمل أی فی داهیة لا یری مثلها لأن الجمل لا سلا له و إنما السلا للناقة و هی الجلیدة التی تکون ملفوفة علی ولدها.
و یقولون صاروا فی حولاء ناقة إذ صاروا فی خصب.
و کانوا إذا وصفوا الأرض بالخصب قالوا کأنها حولاء ناقة.
و یقولون لأبناء الملوک و الرؤساء و من یجری مجراهم جفاة المحز قال الشاعر جفاة المحز لا یصیبون مفصلا و لا یأکلون اللحم إلا تخذما.
یقول هم ملوک و أشباه الملوک لا حذق لهم بنحر الإبل و الغنم و لا یعرفون التجلید و السلخ و لهم من یتولی ذلک عنهم و إذا لم یحضرهم من یجزر الجزور تکلفوا هم ذلک بأنفسهم فلم یحسنوا حز المفصل کما یفعله الجزار و قوله و لا یأکلون اللحم إلا تخذما.
أی لیس بهم شره فإذا أکلوا اللحم تخذموا قلیلا قلیلا و الخذم القطع و أنشد الجاحظ فی مثله و صلع الرءوس عظام البطون جفاة المحز غلاظ القصر.
لأن ذلک کله أمارات الملوک و قریب من ذلک قوله لیس براعی إبل و لا غنم و لا بجزار علی ظهر وضم (الکامل 218(طبع أوربا). ) .
و یقولون فلان أملس یکنون عمن لا خیر فیه و لا شر أی لا یثبت فیه حمد و لا ذم.
و یقولون ملحه علی رکبته أی هو سیئ الخلق یغضبه أدنی شیء قال لا تلمها إنها من عصبة ملحها موضوعة فوق الرکب ( الجرجانی 127،و نسبه إلی مسکین.) .
و یقولون کنایة عن مجوسی هو ممن یخط علی النمل و النمل جمع نملة و هی قرحة بالإنسان کانت العرب تزعم أن المجوسی إذا کان من أخته و خط علیها برأت قال الشاعر و لا عیب فینا غیر عرق لمعشر کرام و أنا لا نخط علی النمل (اللسان(نمل). ) .
و یقولون للصبی قد قطفت ثمرته أی ختن و قال عمارة بن عقیل بن بلال بن جریر ما زال عصیاننا لله یرذلنا
و یقولون قدر حلیمة أی لا غلیان فیها.
و یقولون لمن یصلی صلاة مختصرة هو راجز الصلاة.
و قال أعرابی لرجل رآه یصلی صلاة خفیفة صلاتک هذه رجز.
و یقولون فلان عفیف الشفة أی قلیل السؤال و فلان خفیف الشفة کثیر السؤال.
و تکنی العرب عن المتیقظ بالقطامی و هو الصقر.
و یکنون عن الشدة و المشقة بعرق القربة یقولون لقیت من فلان عرق القربة أی العرق الذی یحدث بک من حملها و ثقلها و ذلک لأن أشد العمل کان عندهم السقی و ما ناسبه من معالجة الإبل.
و تکنی العرب عن الحشرات و هوام الأرض بجنود سعد یعنون سعد الأخبیة و ذلک لأنه إذا طلع انتشرت فی ظاهر الأرض و خرج منها ما کان مستترا فی باطنها قال الشاعر قد جاء سعد منذرا بحره موعدة جنوده بشره ( کنایات الجرجانی 129،130. ).
و یکنی قوم عن السائلین علی الأبواب بحفاظ سورة یوسف ع لأنهم یعتنون بحفظها دون غیرها و قال عمارة یهجو محمد بن وهیب تشبهت بالأعراب أهل التعجرف فدل علی ما قلت قبح التکلف ( کنایات الجرجانی 129،130. )
لسان عراقی إذا ما صرفته
و یکنون عن اللقیط بتربیة القاضی و عن الرقیب بثانی الحبیب لأنه یری معه أبدا قال ابن الرومی موقف للرقیب لا أنساه
و یکنون عن الوجه الملیح بحجة المذنب إشارة إلی قول الشاعر قد وجدنا غفلة من رقیب
و یکنون عن الجاهل ذی النعمة بحجة الزنادقة قال ابن الرومی مهلا أبا الصقر فکم طائر
و قال ابن بسام فی أبی الصقر أیضا یا حجة الله فی الأرزاق و القسم
فهذا ضد ذلک المقصد لأن ذاک جعله حجة علی الزندقة و هذا جعله حجة علی قدرة البارئ سبحانه علی عجائب الأمور و غرائبها و أن النعم لا قدر لها عنده سبحانه حیث جعلها عند أبی الصقر مع دناءة منزلته و قال ابن الرومی
و قینة أبرد من ثلجه
و قد یشابه ذلک قول أبی علی البصیر فی ابن سعدان یا ابن سعدان أجلح الرزق فی أمرک
و للمفجع فی قریب منه إن کنت خنتکم المودة غادرا
و یقولون عرض فلان علی الحاجة عرضا سابریا أی خفیفا من غیر استقصاء تشبیها له بالثوب السابری و الدرع السابریة و هی الخفیفة.
و یحکی أن مرتدا مر علی قوم یأکلون و هو راکب حمارا فقالوا انزل إلینا فقال هذا عرض سابری فقالوا انزل یا ابن الفاعلة و هذا ظرف و لباقه.
و یقولون فی ذلک وعد سابری أی لا یقرن به وفاء و أصل السابری اللطیف الرقق.
و قال المبرد سألت الجاحظ من أشعر المولدین فقال القائل کأن ثیابه أطلعن
و وجه سابری لو
تصوب ماؤه قطرا.
یعنی العباس بن الأحنف ( دیوانه 129. ) .
و تقول العرب فی معنی قول المحدثین عرض علیه کذا عرضا سابریا عرض علیه عرض عالة أی عرض الماء علی النعم العالة التی قد شربت شربا بعد شرب و هو العلل لأنها تعرض علی الماء عرضا خفیفا لا تبالغ فیه.
و من الکنایات الحسنة قول أعرابیة قالت لقیس بن سعد بن عبادة أشکو إلیک قلة الجرذان فی بیتی فاستحسن منها ذلک و قال لأکثرنها املئوا لها بیتها خبزا و تمرا و سمنا و أقطا و دقیقا.
و شبیه بذلک ما روی أن بعض الرؤساء سایره صاحب له علی برذون مهزول فقال له ما أشد هزال دابتک فقال یدها مع أیدینا ففطن لذلک و وصله.
و قریب منه ما حکی أن المنصور قال لإنسان ما مالک قال ما أصون به وجهی و لا أعود به علی صدیقی فقال لقد تلطفت فی المسألة و أمر له بصلة.
و جاء أعرابی إلی أبی العباس ثعلب و عنده أصحابه فقال له ما أراد القائل بقوله الحمد لله الوهوب المنان صار الثرید فی رءوس القضبان فأقبل ثعلب علی أهل المجلس فقال أجیبوه فلم یکن عندهم جواب و قال له نفطویه الجواب منک یا سیدی أحسن فقال علی أنکم لا تعلمونه قالوا لا نعلمه فقال الأعرابی قد سمعت ما قال القوم فقال و لا أنت أعزک الله تعلمه فقال ثعلب أراد أن السنبل قد أفرک قال صدقت فأین حق الفائدة فأشار إلیهم ثعلب
فبروه فقام قائلا بورکت من ثعلب ما أعظم برکتک.
و یکنون عن الشیب بغبار العسکر و برغوة الشباب قال الشاعر قالت أری شیبا برأسک قلت لا هذا غبار من غبار العسکر.
و قالت آخر و سماه غبار وقائع الدهر غضبت ظلوم و أزمعت هجری
و یقولون للسحاب فحل الأرض.
و قالوا القلم أحد اللسانین و رداءة الخط أحد الزمانتین.
قال و قال الجاحظ رأیت رجلا أعمی یقول فی الشوارع و هو یسأل ارحموا ذا الزمانتین قلت و ما هما قال أنا أعمی و صوتی قبیح و قد أشار شاعر إلی هذا فقال اثنان إذا عدا
و قال رسول الله ص إیاکم و خضراء الدمن فلما سئل عنها قال المرأة الحسناء فی المنبت السوء .
و قال ع فی صلح قوم من العرب إن بیننا و بینهم عیبة مکفوفة.
أی لا نکشف ما بیننا و بینهم من ضغن و حقد و دم
و قال ع
الأنصار کرشی و عیبتی.
أی موضع سری و کرشی جماعتی.
و یقال جاء فلان ربذ ( فی اللسان:«ربذ العنان،أی منفردا منهزما». ) العنان أی منهزما.
و جاء ینفض مذرویه ( المذروان:الجانبان من کل شیء؛و قد یطلقان علی المنکبین. ) أی یتوعد من غیر حقیقة.
و جاء ینظر عن شماله أی منهزما.
و تقول فلان عندی بالشمال أی منزلته خسیسة و فلان عندی بالیمین أی بالمنزلة العلیا قال أبو نواس أقول لناقتی إذ بلغتنی
و قال ابن میادة أبینی أ فی یمنی یدیک جعلتنی فأفرح أم صیرتنی فی شمالک.
و تقول العرب التقی الثریان فی الأمرین یأتلفان و یتفقان أو الرجلین قال أبو عبیدة و الثری التراب الندی فی بطن الوادی فإذا جاء المطر و سح فی بطن الوادی حتی یلتقی نداه و الندی الذی فی بطن الوادی یقال التقی الثریان.
و یقولون هم فی خیر لا یطیر غرابه یریدون أنهم فی خیر کثیر و خصب عظیم فیقع الغراب فلا ینفر لکثرة الخصب.
و کذلک أمر لا ینادی ولیده أی أمر عظیم ینادی فیه الکبار دون الصغار.
و قیل المراد أن المرأة تشتغل عن ولیدها فلا تنادیه لعظم الخطب و من هذا قول الشاعر یصف حربا عظیمة
إذا خرس الفحل وسط الحجور
و صاح الکلاب و عق الولد.
یرید أن الفحل إذا عاین الجیش و البارقة لم یلتفت لفت الحجور و لم یصهل و تنبح الکلاب أربابها لأنها لا تعرفهم للبسهم الحدید و تذهل المرأة عن ولدها رعبا فجعل ذلک عقوقا.
و یقولون أصبح فلان علی قرن أعفر و هو الظبی إذا أرادوا أصبح علی خطر و ذلک لأن قرن الظبی لیس یصلح مکانا فمن کان علیه فهو علی خطر قال إمرؤ القیس و لا مثل یوم بالعظالی قطعته کأنی و أصحابی علی قرن أعفرا (دیوانه 70 و روایته: و لا مثل یوم فی قذران ظلته کأنّی و أصحابی علی قرن أعفرا. ) .
و قال أبو العلاء المعری کأننی فوق روق الظبی من حذر ( سقط الزند 131،و صدره: فی بلدة مثل ظهر الظبی بت لها. . ) .
و أنشد ابن درید فی هذا المعنی و ما خیر عیش لا یزال کأنه محلة یعسوب برأس سنان یعنی من القلق و أنه غیر مطمئن.
و یقولون به داء الظبی أی لا داء به لأن الظبی صحیح لا یزال و المرض قل أن یعتریه و یقولون للمتلون المختلف الأحوال ظل الذئب لأنه لا یزل مرة هکذا و مرة هکذا و یقولون به داء الذئب أی الجوع.
و عهد فلان عهد الغراب یعنون أنه غادر قالوا لأن کل طائر یألف أنثاه إلا الغراب فإنه إذا باضت الأنثی ترکها و صار إلی غیرها.
و یقولون ذهب سمع الأرض و بصرها أی حیث لا یدری أین هو.
و تقولون ألقی عصاه إذا أقام و استقر قال الشاعر فألقت عصاها و استقر بها النوی کما قر عینا بالإیاب المسافر ( اللسان(عصا). ) .
و وقع القضیب من ید الحجاج و هو یخطب فتطیر بذلک حتی بان فی وجهه فقام إلیه رجل فقال إنه لیس ما سبق وهم الأمیر إلیه و لکنه قول القائل و أنشده البیت فسری عنه.
و یقال للمختلفین طارت عصاهم شققا.
و یقال فلان منقطع القبال ( القبال:زمام النعل. ) أی لا رأی له.
و فلان عریض البطان أی کثیر الثروة.
و فلان رخی اللب أی فی سعة.
و فلان واقع الطائر أی ساکن.
و فلان شدید الکاهل أی منیع الجانب.
و فلان ینظر فی أعقاب نجم مغرب أی هو نادم آیس قال الشاعر فأصبحت من لیلی الغداة کناظر مع الصبح فی أعقاب نجم مغرب ( للمجنون،دیوانه 79. ) .
و سقط فی یده أی أیقن بالهلکة.
و قد رددت یده إلی فیه أی منعته من الکلام.
و بنو فلان ید علی بنی فلان أی مجتمعون.
و أعطاه کذا عن ظهر ید أی ابتداء لا عن مکافأة.
و یقولون جاء فلان ناشرا أذنیه أی جاء طامعا.
و یقال هذه فرس غیر محلفة أی لا تحوج صاحبها إلی أن یحلف أنها کریمة قال کمیت غیر محلفة و لکن کلون الصرف عل به الأدیم.
و تقول حلب فلان الدهر أشطره أی مرت علیه صروبه خیره و شره.
و قرع فلان لأمر ظنبوبه أی جد فیه و اجتهد.
و تقول أبدی الشر نواجذه أی ظهر.
و قد کشفت الحرب عن ساقها و کشرت عن نابها.
و تقول استنوق الجمل یقال ذلک للرجل یکون فی حدیث ینتقل إلی غیره یخلطه به.
و تقول لمن یهون بعد عز استأتن العیر.
و تقول للضعیف یقوی استنسر البغاث.
و یقولون شراب بأنقع أی معاود للأمور و قال الحجاج یا أهل العراق إنکم شرابون بأنقع أی معتادون الخیر و الشر و الأنقع جمع نقع و هو ما استنقع من الغدران و أصله فی الطائر الحذر یرد المناقع فی الفلوات حیث لا یبلغه قانص و لا ینصب له شرک
[و من کلامه ع فی]
و نختم هذا الفصل فی الکنایات بحکایة رواها أبو الفرج علی بن الحسین الأصبهانی قال أبو الفرج أخبرنی ( الأغانی 9:101-103. ) محمد بن القاسم الأنباری قال حدثنی ابن عمی قال حدثنا أحمد بن عبد الله عن الهیثم بن عدی قال و حدثنی عمی قال حدثنا محمد بن سعد الکرانی قال حدثنا العمری عن الهیثم بن عدی عن مجالد بن سعید عن عبد الملک بن عمیر قال قدم علینا عمر بن هبیرة الکوفة أمیرا علی العراق فأرسل إلی عشرة من وجوه أهل الکوفة أنا أحدهم فسرنا عنده فقال لیحدثنی کل رجل منکم أحدوثة و ابدأ أنت یا أبا عمرو فقلت أصلح الله الأمیر أ حدیث حق أم حدیث باطل قال بل حدیث حق فقلت إن إمرأ القیس کان آلی ألی ( الأغانی:«بألیة». ) ة ألا یتزوج امرأة حتی یسألها عن ثمانیة و أربعة و اثنتین فجعل یخطب النساء فإذا سألهن عن هذا قلن أربعة عشر فبینا هو یسیر فی جوف اللیل إذا هو برجل یحمل ابنة صغیرة له کأنها البدر لتمه فأعجبته فقال لها یا جاریة ما ثمانیة و أربعة و اثنتان فقالت أما ثمانیة فأطباء الکلبة و أما أربعة فأخلاف الناقة و أما اثنتان فثدیا المرأة فخطبها إلی أبیها فزوجه إیاها و شرطت علیه أن تسأله لیلة بنائها عن ثلاث خصال فجعل لها ذلک و علی أن یسوق إلیها مائة من الإبل و عشرة أعبد و عشر وصائف و ثلاثة أفراس ففعل ذلک ثم بعث عبدا إلی المرأة و أهدی إلیها معه نحیا ( النحی:الزق. ) من سمن و نحیا من عسل و حلة من عصب فنزل العبد علی بعض المیاه و نشر الحلة فلبسها فتعلقت بسمرة فانشقت و فتح النحیین فأطعم أهل الماء منهما فنقصا ثم قدم علی المرأة و أهلها خلوف ( خلوف:غیب. ) فسألها عن أبیها و أمها و أخیها و دفع إلیها
هدیتها فقالت أعلم مولاک أن أبی ذهب یقرب بعیدا و یبعد قریبا و أن أمی ذهبت تشق النفس نفسین و أن أخی ذهب یراعی الشمس و أن سماءکم انشقت و أن وعاءیکم نضبا.
فقدم الغلام علی مولاه فأخبره فقال أما قولها أن أبی ذهب یقرب بعیدا و یبعد قریبا فإن أباها ذهب یحالف قوما علی قومه و أما قولها إن أمی ذهبت تشق النفس نفسین فإن أمها ذهبت تقبل ( یقال:قبلت القابلة المرأة؛إذا تلقت ولدها عند ولادته. ) امرأة نفساء و أما قولها إن أخی ذهب یراعی الشمس فإن أخاها فی سرح له یرعاه فهو ینتظر وجوب الشمس لیروح به و أما قولها إن سماءکم انشقت فإن البرد الذی بعثت به انشق و أما قولها إن وعاءیکم نضبا فإن النحیین اللذین بعثت بهما نقصا فاصدقنی فقال یا مولای إنی نزلت بماء من میاه العرب فسألونی عن نسبی فأخبرتهم أنی ابن عمک و نشرت الحلة و لبستها و تجملت بها فتعلقت بسمرة فانشقت و فتحت النحیین فأطعمت منهما أهل الماء فقال أولی لک ثم ساق مائة من الإبل و خرج نحوها و معه العبد یسقی الإبل فعجز فأعانه إمرؤ القیس فرمی به العبد فی البئر و خرج حتی أتی إلی أهل الجاریة بالإبل فأخبرهم أنه زوجها فقیل لها قد جاء زوجک فقالت و الله ما أدری أ زوجی هو أم لا و لکن انحروا له جزورا و أطعموه من کرشها و ذنبها ففعلوا فأکل ما أطعموه فقالت اسقوه لبنا حازرا و هو الحامض فسقوه فشرب فقالت افرشوا له عند الفرث (الفرث:السرجین ما دام فی الکرش. ) و الدم ففرشوا له فنام فلما أصبحت أرسلت إلیه أنی أرید أن أسألک فقال لها سلی عما بدا لک فقالت مم تختلج شفتاک قال من تقبیلی إیاک فقالت مم یختلج کشحاک قال لالتزامی إیاک قالت فمم یختلج فخذاک
قال لتورکی إیاک فقالت علیکم العبد فشدوا أیدیکم به ففعلوا.
قال و مر قوم فاستخرجوا إمرأ القیس من البئر فرجع إلی حیه و ساق مائة من الإبل و أقبل إلی امرأته فقیل لها قد جاء زوجک فقالت و الله ما أدری أ زوجی هو أم لا و لکن انحروا له جزورا و أطعموه من کرشها و ذنبها ففعلوا فلما أتوه بذلک قال و أین الکبد و السنام و الملحاء ( الملحاء:لحم فی الصلب من الکاهل إلی العجز من البعیر) و أبی أن یأکل فقالت اسقوه لبنا حازرا فأتی به فأبی أن یشربه و قال فأین الضریب ( و الضریب:هو اللبن یحلب من عدة لقاح؛و فی الأغانی:«الصریف».و هو الحلب الحار ساعة یصرف من الضرع،و الرثیئة: اللبن الحلیب یصب علیه اللبن الحامض،فیروب من ساعته. ) و الرثیئة فقالت افرشوا له عند الفرث و الدم ففرشوا له فأبی أن ینام و قال افرشوا لی عند التلعة الحمراء و اضربوا لی علیها خباء ثم أرسلت إلیه هلم شریطتی علیک فی المسائل الثلاث فأرسل إلیها أن سلی عما شئت فقالت مم تختلج شفتاک فقال لشربی المشعشعات قالت فمم یختلج کشحاک قال للبسی الحبرات قالت فمم تختلج فخذاک قال لرکضی المطهمات ( المطهمات:الخبل التامة الحسن. )فقالت هذا زوجی لعمری فعلیکم به فأهدیت إلیه الجاریة.
فقال ابن هبیرة حسبکم فلا خیر فی الحدیث سائر اللیلة بعد حدیث أبی عمرو و لن یأتینا أحد منکم بأعجب منه فانصرفنا و أمر لی بجائزة
(و قال علیهاسلام: العین وکاء السته) چشم بیدار بند دبر است و حفظ کننده او از خروج ریح. استعاره فرموده لفظ (وکاء) را از برای عین به اعتبار محافظت کردن انسان نفس خود را در بیداری از خروج ریح از موضع دبر و لهذا اگر خواب غالب شود بر چشم و گوش منتقض شود وضوء در حین اضطجاع یا قعود یا قیام یا غیر آن. بعضی گفتهاند که مراد آن است که هرگاه چشم نگه ندارند از طعامها مایل میشوند به خوردن آنچه به نظر آید و افراط میکنند در خوردن آن و منجر میشود به نفخ و اسهال. و از اینجا است که گفتهاند: (فلان یاکل بالعین) یعنی فلانی مادام که میبیند، میخورد (قال الرضی) سید قدسسره میفرماید که: (و هذا من الاستعارات العجبیه) و این کلام از جمله استعارههای عجبآورنده است (کانه شبه السته بالوعاء) گوییا که تشبیه کرده دبر را به ظرف (و العین بالوکاء) و چشم را به بند (فاذا اطلق الوکاء) پس هرگاه که رها کرده شد بند ظرف (لم ینضبط الوعاء) منضبط نشد ظرف (و هذا القول فی الاشهر و الاظهر) و این قول در آنچه مشهورتر و ظاهرتر است (من کلام النبی (صلی الله علیه و آله)) از سخنان پیغمبر آخرالزمان (صلی الله علیه و آله) است و در روایت آمده که شخصی در مجلس پیغمبر صلی الله علیه و آله خواب بر او غالب شد و بادی از موضع مخصوص او بیرون آمد. اهل مجلس به خنده درآمدند. پیغمبر صلی الله علیه و آله منکر آن شد و فرمود که: العین وکاء السته. (و قد رواه قوم لامیرالمومنین) و روایت کردهاند آن کلام را جماعتی مر امیرالمومنین علیهالسلام (و ذکر ذلک المبرد) ذکر کرده است آن کلام را مبرد (فی کتاب المقتضب فی باب اللفظ بالحروف) در کتابی که مسمی است به (مقتضب) در باب ایراد لفظ به حروف تهجی (و قد تکلمنا علی هذه الاستعاره) و سخن کردیم ما بر این استعاره موصوفه (فی کتابنا الموسوم بمجازات الاثار النبویه) در کتاب خود که نامیده شد به (مجازات آثار نبویه) یعنی به کنایات احادیث نبویه. (و قال علیهالسلام فی کلام له) و فرمود آن حضرت در کلامی که مر او را است و این از جمله خطبه او است که در زمان خلافت فرمود و در اول اظهار اختصاص و قرابت خود نموده نسبت به حضرت رسالت پناه (صلی الله علیه و آله) و منتهی ساخته آن را به تشنیع صحابه ثلاثه به این عبارت که: (فاختار المسلمون بعده) پس اختیار کردند مسلمانان بعد از حضرت رسالت (بارائهم) به فکرهای فاسد خود (رجلا منهم) مردی را از خود. که آن ابابکر است. (فقارب و سدد) پس نزدیک شد به امر خلافت و تسدید آن نمود (بحسب استطاعته) به قدر توانایی خود (علی ضعف و جد) بر سستی و کوششی که بود در ذات او یعنی او بر یک منوال نبود در آن امر، بلکه متزلزل بود در آن (ثم ولاه بعده والیا) بعد از رحلت او به دار آخرت متولی امر خلافت گردانید بعد از خود والی و حاکمی را و سید قدسسره از این فقره اخذ نموده آنچه فرموده
(سه) مقعد را گویند (وکاء) (بند سر مشک) و امثال آن. یعنی چشم بند مقعد است. چون چشم به خواب رفت او نیز به جای نماند، و مظنه خروج ریح گردد از اینجا است که خواب موجب نقص وضو میگردد. سید میگوید: و این کلام از استعارات عجیبه است گویا آن حضرت تشبیه کرده است مقعد را به بند و چشم را به ظرف پس زمانیکه رها کرده شود بند نگاه داشته نمیشود ظرف و آنچه که در آن است نمیایستد، و این کلام بنا بر اشهر اظهر از کلمات رسول صلی الله علیه و آله و سلم است و به تحقیق قومی روایت کردهاند این کلام را برای امیرالمومنین علیهالسلام و ذکر کرده است (مبرد) در کتاب (المقتضب) در باب (اللفظ بالحروف) و به تحقیق تکلم کردهایم ما بر این استعاره در کتاب خودمان که موسوم به (مجازات الاثار النبویه) است.
و قال علیهالسلام: «العین وکاء السه.» یعنی و گفت علیهالسلام که چشم انسان بند در خیک حلقهی دبر او است. یعنی چنانکه محافظت بند در خیک نشود، در خیک واشود و آنچه در او است بریزد و هرگاه محافظت چشم نشود و به خواب رود در حلقهی دبر او واشود و اخراج ریح از آن شود.
قال الرضی رحمه الله: و هذه من الاستعارات العجیبه کانه شبه السته بالوعاء و العین بالوکاء فاذا اطلق الوکاء لم ینضبط الوعاء، و هذا القول فی الاشهر لاظهر من کلام النبی (صلی الله علیه و آله)، و قد رواه قوم لامیرالمومنین (علیه السلام) و ذکر ذلک المبرد فی الکتاب المقضب فی باب اللفظ بالحروف (المعروف)، و قد تکلمنا علی هذه الاستعاره فی کتابنا الموسوم بمجازات الاثار النبویه. اللغه: السته: الاست و یعبر عنه بما تحت. قال الشارح المعتزلی: و قد جاء فی تمام الخبر فی بعض الروایات: فاذا نامت الینان استطلق الوکاء و الوکاء رباط القربه فجعل العینین و کاء- و المراد الیقظه للسته کالولکاء للقربه انتهی. اقول: یرید ان الیقظه توجب التوجه الی حفظ النفس و ضبط الاریاح عن الخروج، فاذا نام الانسان لا یقدر علی ضبط نفسه و یعذر عما یخرج منه. الترجمه: فرمود: چشم سر، بند ما تحت است.
و قال علیهالسلام: اقول: ای حبل یسد به الاست، فالوکاء الذی یشد به راس القربه و (السه) الاست، ای: الدبر و اصل سه سته لان جمعه استاه. و قال الجوهری فی سته اذا اردت الهاء التی هی لام الفعل و حذفت العین- ای: من الاست- قلت (سه) بالفتح. قال الشاعر: و انت السه السفلی اذا دعیت نصر ای: انت فیهم بمنزله الاست، و فی الحدیث: العین وکاء السه. فی (العیون): کان سلیمان بن عبدالملک یاخذ الولی بالولی و الجار بالجار، فدخل علیه رجل و علی راسه و صیفه روقه، فنظر الیها فقال سلیمان: ااعجبتک؟ قال: بارک الله للخلیفه فیها. قال: هات سبعه امثال فی الاست و خذها. فقال: صر علیه الغزو استه قال: واحد، قال: است البائن اعلم قال: اثنان، قال: است لم تعود المجمر تحترق قال: ثلاثه، قال: الحر یعطی و العبد ییجع باسته قال: اربعه، قال: استی اخبثی قال: خمسه، قال: عاد سلاها فی استها قال: سته، قال لا مائک ابقیت و لا حرک انفیت قال: لیس هذا من ذاک. قال: اخذت الجار بالجار کما یفعل الخلیفه. قال: خذها. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) قلت: و لو ذکر السابع شعر جعفر بن الزبیر فی الفرزدق و امراته نوار لما وکلته فی تزویجها فزوجها من نفسه فابت و ما رضیته و حاکمته الی ابن الزبیر: لقد اصبحت عرس الفرزدق ناشزا و لو رضیت رمح استه لاستقرت کان وجها، و الظاهر انه تعمد التبدیل و الا فقولهم اخطات استه الحفره مثل معروف. و فی الاساس: و فی مثل انی لاعلم من المائح باست الماتح و الثانی من ینزح من البئر و الاول من ینزل فی البئر فیملا الدلوله. هذا، و فی (الاغانی) کانت امراه من عقیل یقال لها لیلی یتحدث الیها الشبان، فدخل علیها الفرزدق فجعل یحادثها، و اقبل فتی من قومها فاقبلت علیه، فغاظ ذلک الفرزدق فقال للرجل اتصارعنی؟ قال: ذاک الیک. فقام الیه فصرعه الفتی و جلس علی صدره، فخرج من الفرزدق صوت فقام الرجل و قال: ما اردت بک ما جری. فقال: ما بی ان صرعتنی، ولکن کانک بجریر بلغه خبری فقال فی: جلست الی لیلی لتحظی بقربها فخانک دبر لایزال یخون فلو کنت ذا حزم شددت وکاءها کما شد خرتا للدلاص قیون فما مضت ایام حتی بلغ جریر الخبر فقال فیه البیتین. و من امثالهم کما فی (الاغانی) اریها استها و ترینی القمر. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) و من امثالهم کما فی (الکرمانی). مالک است مع استک و قال: قال ابوزید: یضرب لمن لم تکن له ثروه من مال و لا عده من رجال. و منها کمافیه فی است المغبون عود ایضا فی استها ما لاتری. و فی الاساس: لقیت منه است الکلبه ای ما کرهته و اضیق استا من ذاک ای: عاجز و ترکته باست الارض ای: عدیما لا شیء له و یا ابن استها کنایه عن احماض امه ایاه و علی است الدهر ای: علی وجهه و باست فلان اذا استخف به. هذا، و فی (القاموس المحیط) الحماء الاست جمعه حم. و فی (الاغانی): حکی ابن الکلبی ان النبی (صلی الله علیه و آله) لما افتتح مکه قدمت علیه وفود العرب، فکان فیمن قدم قیس بن عاصم و عمرو بن اهتم ابن عمه، فلما صارا عنده تسابا، فقال قیس لعمرو: و الله ما هم منا، و انهم لمن اهل الحیره. فقال عمرو: هو و الله من الروم و لیس منا. ثم قال له: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) ظللت مفترش الهلباء تشتمنی عندالرسول فلم تصدق و لم تصب الهلباء یعنی استه، یعیره بذلک و بان عانته وافیه. قال: و انما نسبه الی الروم لانه کان احمر، فیقال: ان النبی (صلی الله علیه و آله) نهاه عن هذا القول فی قیس، و قال: اسماعیل بن ابراهیم کان احمر. و فی (القاموس) و ام العزم و عزمه و ام عزمه مکسورات الاست. و فی (النهایه): قال الاشعث لعمرو بن معد یکرب: لئن دنوت لاضرطنک. فقال عمرو: کلا انها لعزوم مفرغه، یرید ان استه ذات عزم و قوه. و فی (بدیع ابن المعتز): قال عبدالله بن ایاد لسوید بن منجوف: اقعد علی است الارض. فقال سوید: ما اعلم للارض استا. و فی (الصحاح): الوباعه بالعین و الغین، الاست. و فی (تقریب المعاهد): قال المنصور الخالدی کنت لیله عند التنوخی فی ضیافه فاغفی اغفاء فخرجت منه، فضحک بعض القوم فانتبه لضحکه فقال: اذا نامت العینان من متیقظ تراخت بلاشک تشاریح فقحته فمن کان ذا عقل فیعذر نائما و من کان ذا جهل ففی جوف لحیته و ذکروا ان المامون وضع راسه فی حجر بوران بنت الحسن بن سهل (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) امراته، فلما صار فی النوم وضعت راسه علی الارض و قامت، فانتبه المامون و غضب لذلک فقالت: ان ابیادبنی بان لا اقعد عند نائم و لا انام عند قاعد. قول المصنف (و هذه من الاستعارات العجیبه، کانه شبه السه بالوعاء و العین بالوکاء، فاذا اطلق الوکاء لم ینضبط الوعاء، و هذا القول فی الاشهر الاظهر من کلام النبی (صلی الله علیه و آله) فروی ابوداود فی سننه فی آخر باب الوضوء من النوم عن حیوه بن شریح الحمصی، فی آخرین عن بقیه عن الوضین بن عطا عن محفوظ بن علقمه عن عبدالرحمن بن عائذ عن علی علیهالسلام قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله): وکاء السه العینان فمن نام فلیتوضا. (و قد رواه قوم لامیرالمومنین علیهالسلام و ذکر ذلک المبرد محمد بن یزید) قال الحموی: لقب محمد بن یزید بالمبرد لانه لما صنف المازنی کتاب الالف و اللام ساله عن دقیقه و عویصه، فاجابه باحسن جواب، فقال له المازنی: قم فانت المبرد- بکسر الراء- ای: المثبت للحق، فحرفه الکوفیون و فتحوا الراء، و کان متهما بالوضع فی اللغه و ارادوا امتحانه، فسالوه عن القبعض فقال هو القطن و انشد کان سنامها حشی القبعضا فقالوا: ان کان صحیحا فهو عجیب و ان کان مختلقا فهو اعجب. (فی کتاب المقتضب فی باب اللفظ بالحروف) فی کشف الظنون المقتضب فی الخطب للمبرد شرحه الرمانی و علق علی مشکلات اوائله الفارقی. (و قد تکلمنا علی هذه الاستعاره فی کتابنا الموسوم بمجازات الاثار النبویه) قال ثمه کانه علیهالسلام شبه السته بالوعاء و العین بالوکاء، فاذا نامت العین (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) انحل صرار السته کما انه اذا زال الوکاء وسع بما فیه الوعاء، الا ان حفظ العین للسته علی خلاف حفظ الوکاء للوعاء، فان العین اذا اشرجت لم تحفظ سیتها و الاوکیه اذا حللت لم تضبط اوعیتها.
هذه الکلمه وردت ایضا فی کلام النبی (صلی الله علیه و آله). و الوکاء: رباط القربه، و الالسه: موخر الانسان، و المراد بها هنا الوعاء، و المعنی ان الالسه وعاء او کالوعاء تربطه العین کما یربط الوکاء القربه لحفظ ما فیها من الماء و نحوه.. و الغرض من هذه الاشاره التنبیه الی ان العین تحفظ الانسان و تحرسه من بین یدیه و من خلفه. هذا ما فهمناه من اقوال الشارحین و المعلقین و اهل اللغه فی تفسیر هذه الکلمه.. و عسی ان یکون هو المراد.
… العین وکاء السه: السه بفتح السین و تخفیف الهاء العجز و موخر الانسان و العین الباصره و انما جعل العجز وعاء لان الشخص اذا حفظ من خلفه لم یصب من امامه فی الاغلب فکانه وعاء الحیاه و السلامه اذا حفظ حفظتا و الباصره وکاء ذلک الوعاء ای رباطه لانها تلحظ ما عساه یصل الیه فتنبه العزیمه لذفعه و التوقی منه فاذا اهمل الانسان النظر الی موخرات احواله ادرکه العطب و الکلام تمثیل لفائده العین فی حفظ الشخص مما قد یعرض علیه من خلفه و انها لا تختلف عن فائدتها فی حفظه مما یستقبله من امامه و ارشاد الی وجوب التبصر فی مظنات الغفله و هذا هو المحمل اللائق بمقام النبی صلی الله علیه و سلم او مقام امیرالمومنین
امام علیهالسلام (درباره باز بودن چشم) فرموده است: چشم بند نشستن گاه است (مادامی که چشم باز و شخص بیدار باشد از رها کردن باد خودداری مینماید چنانکه مادامیکه بند مشک بسته باشد آب از آن بیرون نریزد، ولی چون چشم به خواب رود مظنه بیرون آمدن باد رود، و شاید از این رو فرمودهاند: خواب موجب نقض و شکستن وضوء میباشد، و ممکن است مراد این باشد که اگر شخص چشم از خوردنیها نپوشد میل پیدا میکند به خوردن هر چه میبیند و در خوردن افراط مینماید و در نتیجه به نفخ و اسهال گرفتار میشود، و شاید مراد این باشد که اگر شخص در پس و آینده بنگرد از گرفتاریها و پیشامدهای بد رهائی یابد، پس چشم بند موخر انسان است و هر گاه آن را بسته موخر و آینده خود را ننگرد ممکن است به فتنه و بلاء گرفتار شود. سیدرضی رحمهالله فرماید:) این فرمایش از کنایات شگفتآور است گویا حضرت نشستنگاه را به ظرف و چشم را به بند تشبیه فرموده و چون بند باز شود ظرف به حال خود نمیماند (آنچه در آن است بیرون میآید) و مشهورتر و آشکارتر آن است که این گفتار راز فرمایش پیغمبر صلی الله علیه و آله میباشد، و گروهی آن را از امیرالمومنین علیهالسلام روایت کردهاند، و این مطلب را مبرد در کتاب المقتضب در باب اللفظ بالحروف بیان کرده است، و ما درباره این کنایه در کتاب خود که مجازات الاثار النبویه نامیده شده است گفتگو نمودهایم.
مرحوم رضی مینویسد: این مطلب از استعارات عجیب است، زیرا نشیمنگاه به ظرف تشبیه شده و چشم بند آن. منظور مرحوم رضی این است که بدن در حکم مشک است و چشمبند آن، وقتی چشم سست شد (به خواب رفت) خروج محتوای مشک آزاد است و پرهیز لازم. ضمنا مرحوم رضی میگوید مشهور است که این کلمه از فرمایشات رسول خداست و مبرد آن را در کتاب (المقتضب) آورده و من در کتاب (المجازات الاثار النبویه) ذکر کردهام. معنای فوق در صورتی است که وکاء به معنای بند گرفته شود ولی در لغت وکاء بمعنای ظرف هم آمده است و با توجه به روش امام (علیه السلام) در القاء کلمات این معنی جالبتر به نظر میرسد: منظور امام (علیه السلام) این است که چشم ظرف پائین است. اگر چشم دقت کرد، در خوراک، نگاه کردن، و همچنین در کنترل خویشتن مواظب بود، سرنوشت انسان و آبروی محفوظ خواهد بود و آنگاه چشم بسته شد در حقیقت، گنایش نشیمنگاه و حفظ آن را ندارد و نباید از انسان توقع داشت که در حال خواب هم خود را نگه دارد. نکته قابل توجه ادب امام (علیه السلام) در ادای سخن است با اینکه لغاتی که برای پائین استعمال شده فراوان است امام (علیه السلام) لغت نامانوس بالا را بکار برده است. همان روشی که خدا در مورد جنایت زن و مرد درقرآن بکار برده است.
و قال علیهالسلام: (العین وکاء السه) الوکاء: الرباط، و السه، عقب الانسان، و لعل المعنی ان العین رباط یربط خلف الانسان بامامه، فلا یصاب الانسان من خلفه بالعدو و ما اشبه، لان العین تراقب الخلف، کما ترافب الامام.
قال الرضی: و هذه من الاستعارات العجیبه، کانه یشبه السه بالوعائ، و العین بالوکائ، فاذا اطلق الوکاء لم ینضبط الوعاء. و هذا القول فی الاشهر الاظهر من کلام النبی- صلی الله علیه و آله-، و قد رواه قوم لامیرالمومنین علیهالسلام، و ذکر ذلک المبرد فی کتاب المقتضب فی باب اللفظ بالحروف. و قد تکلمنا علی هذه الاستعاره فی کتابنا الموسوم: بمجازات الاثار النبویه. اللغه: الوکاء: رباط القربه. السه: الاست، الدبر. الشرح: کانه علیهالسلام یرید ان یقول: ان العین اذا لم تنم بل بقیت مفتوحه یبقی الانسان ضابطا لنفسه من خروج الاریاح کالرباط للقربه فانه لا یخرج منها شیء اذا کان مشدودا علیها و لکن اذ نامت العین لا یقدر علی ضبط نفسه و التحفظ من خروج شیء یکرهه …
«و آن حضرت فرمود: چشم سربند نشستنگاه است.» سید رضی که خدایش رحمت کناد گوید این از استعارات شگفت است که گویی نشستنگاه را به ظرف و چشم را به سربند آن تشبیه فرموده است که چون سربند گشوده شود ظرف آنچه را درون آن است نگه نمی دارد. این سخن بنابر شهرت و آنچه آشکار است از سخنان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است و قومی آن را از امیر المؤمنین علیه السّلام دانسته اند و مبرد در کتاب المقتضب در باب لفظ معروف آورده است، و ما در مورد این استعاره در کتاب خودمان که نامش مجازات آثار النبویه است سخن گفته ایم.»
ابن ابی الحدید در شرح این سخن می گوید: معروف این است که این سخن از سخنان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است که محدثان و مؤلفان غریب الحدیث در آثار خود و اهل ادب در مجموعه های لغوی خود آن را آورده اند و شاید موضوع بر مبرد مشتبه شده است که آن را به امیر المؤمنین علیه السّلام نسبت داده است و در اصل روایت کلمه «عین» به صورت تثنیه و چنین است که «العینان وکاء السته»، و لغت سته به معنی نشیمنگاه است. در دنباله خبر هم در پاره ای از روایات آمده است «و چون دو چشم بخسبد سر بند گشوده می شود.» وکاء هم به معنی بند مشک است که چشمها را چون بند مشک قرار داده است و مقصود بیداری است. در حدیثی هم که در مورد لقطه نقل شده است همین کلمه وکاء آمده است که فرموده اند: «بند و بسته آن را بر آن باقی بدار و یک سال آن را معرفی کن اگر صاحب آن آمد که چه بهتر و گرنه هر چه خواهی با آن انجام بده.»
ابن ابی الحدید سپس بحثی مفصل در چهل صفحه در مورد کنایات مختلف و ارائه شواهدی برای آن اختصاص داده است که از مباحث ارزنده صناعات ادبی است و از جمله درباره همین ترکیب «بند گشوده شدن» کنایه از باد در رفتن، شاهدی از یحیی بن زیاد در شعر آورده است. نکات جالب و خواندنی در این بحث ابن ابی الحدید بسیار است و چون بیرون از مقوله کار این بنده است به ترجمه چند موردی از آن بسنده می شود.
اگر بگویند فلان از قوم موسی علیه السّلام است کنایه از ناشکیبایی و دلتنگی و اشاره به آیه شصت و یکم سوره بقره است که می فرماید: «و هنگامی که گفتید ای موسی هرگز به یک خوراکی شکیبایی نمی ورزیم.»
به دوشیزه بسیار زیبا می گویند از بهشت گریخته است.
به کاری که آشکار و روشن است و به شخصی که چنان است، ابن جلا می گویند که کنایه از صبح و بامداد هم هست و حجاج هم به آن تمثل جسته است.
جوانی در راه جلو پیرمرد خمیده پشتی را گرفت و گفت: بهای این کمان چند است و او را به گوژپشتی ریشخند زد. پیرمرد گفت: ای برادرزاده اگر عمرت دراز شود به زودی بدون پرداخت بها آن را خواهی خرید.
در مورد کسی که به قاضی یا غیر قاضی رشوه دهد، می گویند: در چراغ او روغن ریخت.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْعَیْنُ وِکَاءُ السَّه.
امام علیه السلام فرمود:
چشم،نگهدارنده نشیمنگاه است.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در مصادر به آنچه مرحوم سید رضی در ذیل این کلام شریف آورده قناعت کرده و می گوید:
آن مرحوم در ذیل این کلام ذکر کرده است که مبرد آن را در کتاب مقتضب آورده و ما به همین قناعت می کنیم. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۶).
اضافه میکنیم این کلام در بسیاری از کتب اهل سنت گاه از پیامبر اکرم علی واله و گاه از امیر مؤمنان علة نقل شده از جمله: مسند احمد، ج ۴، ص ۹۷؛ تاریخ مدینه دمشق، ج ۱۴، ص ۲۵؛ تاریخ بغداد، ج ۷، ص ۹۵)
مرحوم سید رضی در توضیح این گفتار میگوید:«این کلام امام علیه السلام از تشبیهات عجیب است.امام علیه السلام نشیمنگاه را به مَشک تشبیه کرده و چشم را به بندی که بر دهانه مشک میبندند که هر گاه بند را رها کنند مَشک نمیتواند آنچه در آن است نگهداری کند،مشهور است که این سخن نخست از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده شده ولی جمعی آن از امیرمؤمنان علیه السلام نقل کردهاند،این را مبرد در کتاب المقتضب در باب اللفظ بالحروف آورده و ما در کتاب مجازات آثار النبویه درباره این استعاره و تشبیه سخن گفتهایم»؛
(قال الرضیّ:و هذه من الاستِعارات العجیبه، کأنّه یشبّه السّه بالوعاءِ،و العینَ بالوِکاء،فإذا أُطلِق الوِکاءُ لم ینضَبطِ الوِعاءُ و هذا القولُ فی الأشهَرِ الأظهَرِ من کلام النبیِّ صلی الله علیه و آله و قد رواه قومٌ لأمیر المؤمنین علیه السلام و ذکر ذلک المبرّد فی کتاب«المقتضب»فی باب«اللفظ بالحروف».و قد تکلّمنا علی هذه الاستِعاره فی کتابنا الموسوم:«بمَجازاتِ الآثار النبویّه») .
یک تشبیه عجیب
امام علیه السلام در این جمله کوتاه و پرمعنا اشاره به نکتهای میکند که متن آن در واقع یک مسأله فقهی است و پیام آن یک مسأله اجتماعی و سیاسی و اخلاقی.
میفرماید:«چشم،نگهدارنده نشیمنگاه است»؛ (الْعَیْنُ وِکَاءُ السَّه).
اشاره به اینکه هنگامی که انسان به خواب میرود بسیار میشود که وضوی او بر اثر خروج ریح باطل گردد.
«وِکاء» به معنای نخی است که دهانه مشک را با آن میبندند و«السَّه»به معنای نشیمنگاه است.هنگامی که این نخ محکم باشد چیزی از مشک خارج نمیشود ولی زمانی که آن نخ،باز یا شل شود آنچه در مشک است بیرون میریزد و این تعبیر به گفته مرحوم سید رضی از کنایات و تشبیهات عجیب است و منظور امام علیه السلام این است که انسان تا خواب نرفته میتواند خود را حفظ کند تا وضوی او باطل نشود اما زمانی که به خواب رفت اعضای او سست میشود و نمیتواند خود را حفظ کند و ای بسا چیزی از او خارج شود و وضو باطل گردد و در واقع فلسفه بطلان وضو بهسبب خواب،ممکن است همین باشد.
در احادیث اهل سنت جملهای در ذیل این حکمت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که این معنا را روشنتر میسازد.در کتاب مغنی ابن قدامه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین نقل شده است که فرمود:
«العَینُ وِکاءُ السَّهِ فَمَن نامَ فلیتَوضّأ» .(مغنی ابن قدامه، ج ۱، ص ۱۶۵.)
این گفتار پرمعنی پیام مهمی در زمینه مسائل اجتماعی و اخلاقی و سیاسی دارد و به ما میگوید.اگر چشمانتان بسته باشد خطاهای زیادی از شما سرمیزند.
کسی که چشمبسته بر سر سفره غذا بنشیند نمیتواند خوب و بد و آنچه را برای او نافع یا زیانبار است تشخیص دهد.
کسی که چشمبسته در مسائل سیاسی وارد میشود ممکن است سرنوشت جامعهای را به خطر بیفکند.
کسی که چشمبسته دوست انتخاب میکند ای بسا دوستانی را برگزیند که بلای جان او شوند.
خلاصه هرکس چشمبسته به راهی برود آینده مبهم و یا خطرناکی دارد.چشم در واقع طنابی است که بر دهانه زشتیها و بدیها و ناهنجاریها گره میزند.
نویسنده معروف مصری،محمّد عبده در شرح نهجالبلاغه خود در شرح این کلام میگوید:این سخن در واقع مثالی است برای فایده چشم در حفظ انسان از آنچه از پشت سرش (ناآگاهانه) ممکن است به او برسد و اینکه فایده چشم تنها این نیست که صاحبش را از آنچه دربرابر اوست حفظ کند بلکه باید از آنچه پشت سر اوست نیز آگاه گردد و وی را حفظ کند و این در واقع ارشادی است به وجوب بینا بودن در مواردی که غفلتزاست.
و در پایان میگوید:آنچه سزاوار سخنی است که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله یا از امیرمؤمنان علیه السلام در این زمینه نقل شده،همین است.(شرح نهج البلاغة عبده، ص ۵۷۸)
البته این سخن نباید بدان معنا باشد که مفهوم اصلی کلام امام علیه السلام یا کلام رسول اللّه صلی الله علیه و آله در مورد مبطلات وضو نادیده گرفته شود در واقع،کلام،یک مفهوم مطابقی دارد و یک سلسله معانی التزامی.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The eye is the strap of the rear “.
Sayyid ar-Radi says, “This is a wonderful metaphor. It is as though Imām Ali ibn Abū Tālib likens the rear part of the body to a bag and the eye to a strap. When the strap is let loose, the bag cannot retain anything. According to the well-known and reputed view, this is a saying of the Prophetarum, but some people have stated that it belongs to Imām Ali ibn Abū Tālib. Al-Mubarrad has mentioned it in his book Al-Muqtadab in a chapter titled “Words of single letters”. We, too, have discussed this metaphor in our book titled Majazāt al-Athār an-Nabawiyyah.
وَ قَالَ علیه السلام فِی کَلَامٍ لَهُ وَ وَلِیَهُم وَالٍ فَأَقَامَ وَ استَقَامَ حَتّی ضَرَبَ الدّینُ بِجِرَانِهِ
ترجمهها:
(سیاسی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: بر آنان فرمانروایی حاکم شد، که کارها را به پاداشت، و استقامت ورزید، تا دین استوار شد .
[و در گفتاری فرموده است که:] و بر آنان والیی فرمانروا شد 2 که کار را بر پاداشت و استقامت ورزید تا دین برقرار گردید.
[و در گفتاری فرموده است که:] و بر آنان والیی فرمانروا شد 2 که کار را بر پاداشت و استقامت ورزید تا دین برقرار گردید.
در ضمن سخن فرموده است: والیی بر آنان فرماندهی یافت. کار را بر پای داشت و خود استقامت ورزید تا دین قرار گرفت.
در یکی از سخنان خود فرمود:بر آنان حاکمی حکومت کرد که حق را بر پا داشت و استقامت نمود، تا دین استقرار گرفت .
شروح:
ثم وصف امیرالمومین علیهالسلام والیا مدحه بانه کان مقیما علی العدل و الفضل مستقیما علی الطریقه الحسنه، حتی ثبت امر الدین و تاکدت اسبابه. و جران البعیر: مقدم عنقه من مذبحه الی منحره. و قوله علیهالسلام حتی ضرب الدین بجرانه استعاره للثبوت و الرسوخ.
جران البعیر: مقدم عنقه من مذبحه الی منحره و الضرب بالجران کنایه عن الثبوت و الاستقرار.
(حاکمی فرمانروای مردم شد، پس برپا داشت و پایداری کرد تا دین همچون شتر در حال آسایش سر بر زمین نهاد). نقل کردهاند که مقصود از فرمانروا، عمر بن خطاب است. و این سخن جزئی از خطبهای طولانی است که امام (علیه السلام) در روزگار خلافت خود ایراد کرده است، و از نزدیکی و خصوصیت خود، و محرم اسرار پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودن خود یاد کرده و میگوید: مردم مسلمان پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) با رای خود مردی از خودشان را برگزیدند و او در عین حال که ضعیف بود ولی با پشتکاری که داشت زمام امر را بر عهده گرفت و دین را استوار ساخت. پس از او حاکمی، فرمانروای مردم شد که امر زندگی و دینی مردم را برپا داشت و با این که دو صفت کجروی و ناتوانی را داشت، سرانجام چون شتری که جلو گردن خود را بر زمین مینهد، توانست بر کار خود مستقر گردد و آنگاه سومی را جایگزین کردند که به هیچ وجه مالک نفس خود نبود، و خویشاوندانش بر او غالب شدند و او ا به سمت خواستههای خود کشاندند، چنانکه نوزاد گرسنهی شتر به دنبال مادر میدود، و پیوسته کار بین او و مردم گاهی دور و گاهی نزدیک میشد، تا این که بر او تاختند و او را از پای درآوردند، سپس به قصد بیعت با من همچون هجوم ملخها روآوردند.
خطبه طولانی است. جران: جلو گردن شتر، ضربه بجرانه، به صورت وصف مستعار، کنایه از آرامش و پابرجایی اسلام است همانطوری که شتر بر زمین میخوابد و آرام میگیرد.
وَ قَالَ علیه السلام فِی کَلاَمٍ لَهُ:وَ وَلِیَهُمْ وَالٍ فَأَقَامَ وَ اسْتَقَامَ حَتَّی ضَرَبَ الدِّینُ بِجِرَانِهِ .
الجران مقدم العنق و هذا الوالی هو عمر بن الخطاب .
و هذا الکلام من خطبة خطبها فی أیام خلافته طویلة یذکر فیها قربه من النبی ص و اختصاصه له و إفضاءه بأسراره إلیه حتی
قال فیها فاختار المسلمون بعده بآرائهم رجلا منهم فقارب و سدد حسب استطاعته علی ضعف و حد کانا فیه ولیهم بعده وال فأقام و استقام حتی ضرب الدین بجرانه علی عسف و عجرفیة کانا فیه ثم اختلفوا ثالثا لم یکن یملک من أمر نفسه شیئا غلب علیه أهله فقادوه إلی أهوائهم کما تقود الولیدة البعیر المخطوم فلم یزل الأمر بینه و بین الناس یبعد تارة و یقرب أخری حتی نزوا علیه فقتلوه ثم جاءوا بی مدب الدبا یریدون بیعتی.
و تمام الخطبة معروف فلیطلب من الکتب الموضوعة لهذا الفن
(و ولیهم وال) یعنی والی ایشان شد والی که عمرخطاب است (فاقام) پس به خود قرار داد امر را (و استقام) و راست شد در آن. یعنی مستولی شد بر آن (حتی ضرب الدین بجرانه) تا آنکه بزد دین پیش سینه خود را به زمین و این کنایت است از استقرار و تمکین. و اهل اسلام بعد از فتنه بسیار و غوغای بیشمار (علی عسف و عجز کانا فیه) بر بیراهی و ناتوانی که بود در او. یعنی احکام اسلام را بر آن نهجی که لازم بود عمل ننمود (ثم ولاه بعده ثالثا) بعد از آنکه او نیز رخت به دار بقا کشید، طلب خلافت کردند از ثالثی، که عثمان است (لم یکن یملک من نفسه شیئا) مالک و قادر نبود از نفس خود چیزی را یعنی ضبط نفس سرکش خود نمیتوانست نمود (غلب علیه اهله) غالب شدند بر او اقربای او (فقادوه الی اهوائهم) پس کشیدند او را به سوی مدعیات و آرزوهای خود (کما یقود الولیده البعیر المخطوم) همچنانکه میکشد بچه شتر مهار کرده را. (و لا یزال الامر بینه و بین الناس) و پیوسته این امر در میان او و میان مردمان بود و هیچ وقت با مردمان یک جهت نمیبود. بلکه: (یبعد تاره) دور میشد یک بار از صواب دید ایشان (و یقرب اخری) و نزدیک میشد گاهی برای ایشان (حتی نزلوا علیه) تا آنکه فرود آمدند بر او، اجماع و اتفاق نمودند بر قتل او (فقتلوه) پس کشتند او را به خواری تمام تا سه روز بی غسل و دفن انداختند او را و بعد از سه روز او را در مقبره یهودان دفن کردند (ثم جاووا الی) پس از آمدند به سوی من (یریدون بیعتی) اراده نمودند بیعت مرا.
فرمود: در جمله کلام خود: والی شد بر ایشان والئی پس راست داشت و راست ایستاد تا زد شتر دین پیش گردن خود بر زمین. یعنی در جای قرار گرفتن چنانچه شتر وقت قرار گرفتن گردن خود بر زمین نهد. و شارح بحرانی گوید: این کلام از جمله خطبهایست طویل که ایام خلافت فرمود ذکر قرب و اختصاص خود به حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم نمود تا آنجا که گفت: (فاختار المسلمون بعده بارائهم رجلا منهم فقارب و سدد حسب استطاعته علی ضعف و جد کافه فیه) پس اختیار کردند مسلمانان بعد از آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم به رایهای خود مردی را از ایشان. یعنی ابوبکر پس نزدیک شد و کار بر سداد نهاد به قدر استطاعت خویش با سستی و کوششی که بودند هر دو در او. یعنی از اصل ضعیف بود و جد از خود ظاهر مینمود، یا بر یک حال نبود گاه ضعف و گاه جد مینمود (ثم ولیهم بعده وال فاقام و استقام حتی ضرب الدین بجرانه علی عسف و عجز کانا فیه) (عسف) بیراهی و گمراهی. پس والی شد بر مردمان بعد از او والئی یعنی عمر پس برپا داشت و بر پا ایستاد تا اینکه زد دین پیش گردن خود را بر زمین با بیراهی و عاجزی که بودند در او. و تواند عجز به راء مهمله باشد یعنی غلظت و صلابت.
(ثم استخلفوا ثالثا لم یکن یملک من امر نفسه شیئا غلب اهله فقادوه الی اهوائهم کما یقود الولیده البعیر المخطوم. پس از آن خلیفه ساختند سیمی را یعنی عثمان که مالک نبود از امر خود چیزی را، غالب شد بر او اهل بیت او پس کشیدند او را به سوی هواهای خود چنانچه میکشد کنیز نو رسیده و مولات (عرب) یا دختر خرد شتر مهار کرده را، اشارت است به غایت ضعف و عجز او در کار خویش، یا مگر شتری است که هوی مهار او گرفته میکشد (و لم یزل الامر بینه و بین الناس یبعد الناس یبعد تاره و یقرب اخری حتی نزوا علیه فقتلوه ثم جاوا فی مدب الدبایر یدون بیعتی) (دبا) بفتح (دال) مهمله (ملخ) را گویند و بعضی قید کنند به ملخ که هنوز پر نیاورده یا در هوا پرواز کند و مدب به کسر دال اسم مکان است از (دب فی الارض یدب ای مشی) یا به فتح دال تا مصدر باشد یعنی آمدند در رفتار و مشی مانند ملخ تعبیر است از بسیاری قوم و ازدحام ایشان همچو ملخ که به انبوهی میآید. میفرماید: و پیوسته بود این امر میان او و میان مردمان. یعنی او متابعت خویشان خود از بنیامیه مینمود و ایشان او را بر راه خطا و جفا میبردند و مردم از آن حال در سخط و غیظ بودند، و بر او طعن و قدح مینمودند، دور میشد یکبار امر ایشان از صلاح و صواب، و نزدیک میشد بار دیگر اشارت به آنکه مدتی میان مردم و عثمان نزاع قائم بود گاه عثمان با ایشان راه سلوکی میگرفت و ایشان را برفع بعضی از مظالم خشنود میساخت و گاه دیگر اغوای مروان و اشباه او راه حیف و ظلم میسپرد، تا برجستند مردم بر او و بکشتند او را، پس آمدند در جنبش و انبوهی ملخ میجستند بیعت مرا. و تتمه کلام آن حضرت دراز است.
و قال علیهالسلام فی کلام له: «و ولیهم وال، فاقام و استقام، حتی ضرب الدین بجرانه.» یعنی و گفت علیهالسلام در اثنای کلام خود که و حاکم شد ایشان را حاکمی، پس برخاست و مستقیم و برقرار شد، تا اینکه زد دین زیر گردن خود را به زمین و قرار گرفت.
اللغه: (الجران): مقدم عنق البعیر یجعله علی الارض اذا برک و استقر، و هو کنایه عن الاستقرار و الثبات. المعنی: هذه حکمه من خطبه طویله له (علیه السلام) فی ایام خلافته یذکر فیها قربه من النبی (صلی الله علیه و آله) و اختصاصه له و افضائه باسراره الیه حتی قال فیها: فاختار المسلمون بعده بارائهم رجلا منهم، فقارب و سدد حسب استطاعته علی ضعف وعجز کانا فیه ثم ولیهم بعده و ال فاقام و استقام حتی ضرب الدین بجرانه علی عسف و عجز کانا فیه ثم استخلفوا ثالثا لم یکن یملک امر نفسه شیئا غلب علیه اهله فقادوه الی اهوائهم کما یقود الولیده البعیر المحطوم. اقول: قد بین (علیه السلام) ضعف امر الخلفاء و عدم صلاحیتهم بوجه بلیغ نلخه فیما یلی: کان ولایه الاول باختیار المسلمین حسب، لا باذن من الله و لا نص عن رسولالله (صلی الله علیه و آله)، و لم یصب اختیارهم الحق و الرجل اللائق لان فی مختارهم ضعف و الضعیف لا یحق الخلافه علی المسلمین، و ثمره ضعفه نفوذ بنیامیه فی ایامه و تسلطهم علی المناصب الهامه و تمکنهم لما فعلوه بعد ذلک من المظالم و المفاسد فی الاسلام الی ان و هن العظم و صار المسلمون شیعا و فرقا یقاتل بعضهم بعضا و اما الثانی فوصفه بالعسف و العجز معا و کفی بهما دلیلا علی عدم لیاقته مع
ان ولایته لم تکن باختیار المسلمین بل بالعهد من الاول رغما علیهم و اما الثالث فوصفه بما لا یحتاج الی مزید شرح و بیان. الترجمه: فرمود: یک والی بر مسلمانان برآمد که برپا شد و بر جا ماند تا دین اسلام در معموره جهان مستقر گردید.
قول المصنف: (و قال (علیه السلام) فی کلام له (علیه السلام)) قال ابن ابیالحدید: هذا الکلام من خطبه له (علیه السلام) طویله، یذکر فیها قربه من النبی (صلی الله علیه و آله) و اختصاصه (علیه السلام) به (صلی الله علیه و آله)، و افضائه (صلی الله علیه و آله) باسراره الیه (علیه السلام)، حتی قال (علیه السلام) فیها: (فاختار المسلمون بارائهم رجلا منهم، فقارب وسدد حسب استطاعته علی ضعف وجد کانا فیه، ثم و لیهم بعده وال فاقام و استقام، حتی ضرب الدین بجرانه علی عسف و عجرفیه کانا فیه، ثم استخفلوا ثالثا لم یکن یملک فی امر نفسه شیئا غلب علیه اهله، فقادوه الی اهوائهم کما تقود الولیده البعیر المخطوم، قلم یزل الامر بینه و بین الناس یبعد تاره و یقرب اخری، حتی نزوا علیه فقتلوه ثم جاوونی (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) مدب الدبا یریدون بیعتی) و تمام الخطبه معروف. (فاقام و استقام) ای: لم یکن عمر مثل عثمان لم یکن یملک امر نفسه، و کان عمر بالضد، کان مستبدا. (علی عسف و عجر فیه کانا فیه) کقوله (علیه السلام) فی الشقشقیه: (حوزه خشناء یغلظ کلمها و یخشن مسها و یکثر العثار فیها، فصاحبها کراکب الصعبه، ان اشفق لها خرم و ان اسلس لها تقحم. و العسف: الاخذ علی غیر طریق و العجرفیه الخرق، (حتی ضرب الدین بجرانه) ای: الفتوحات الواقعه فی ایامه، فی فارس و الروم فان السلطه سبب لاستحکام الامر. و جران البعیر و الفرس مقدم عنقهما.
الجران: مقدم عنق البعیر، و الباء زائده، یقال: القی البعیر جرانه ای برک و استراح، و الضمیر فی ولیهم یعود للمسلمین، و المراد بالوالی هنا رسول الله، کما فی تعلیق الشیخ محمد عبده، و المعنی ان الاسلام تمکن فی الارض، و اظهره الله علی الدین کله بفضل نبی الرحمه (صلی الله علیه و آله).
… حتی ضرب الدین بجرانه: الجران ککتاب مقدم عنق البعیر یضرب علی الارض عند الاستراحه کنایه عن التمکن و الوالی یرید به النبی صلی الله علیه و سلم و ولیهم ای تولی امورهم و سیاسه الشریعه فیهم و قال قائل یرید به عمر بن الخطاب
امام علیهالسلام در سخنی (درباره عمر ابن خطاب) فرموده است: و (بعد از ابوبکر) فرمانروا شد بر مردم فرماندهی (عمر به مقام خلافت نشست) پس (امر خلافت را) برپا داشت و ایستادگی نمود (بر همه تسلط یافت) تا آنکه دین قرار گرفت (همچنانکه شتر هنگام استراحت پیش گردن خود را بر زمین نهد، اشاره به اینکه اسلام پس از فتنه و هیاهوی بسیار از او تمکین نموده زیر بارش رفتند).
ابن ابیالحدید مینویسد: امام (علیه السلام) این خطبه را در زمان ریاست خود به منظور بیان تاریخ ریاست خویش بیان داشتند، در ضمن خطبه نسبت و اختصاص خویش را با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و نگهداری اسرار آن حضرت را مورد بحث قرار داد تا به ریاست عمر میرسد که بر اوضاع مسلط شد سپس کسی جای او را گرفت که بر خود مسلط نبود و نزدیکانش بر او مسلط شوند و در مسیر هواهای خویش کشاندندش تا مردم از وی کناره گرفتند و سرانجام او را به قتل رسانیدند و به من برای انتخاب ریاست هجوم آوردند. خدای عزیز وعده داده که دین خویش را حفظ کند و در لحظات خطرناک مسلمانان را نجات دهد. در آن شرائط که پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دستگاه حاکمه متزلزل بود و هر آن بیم نابودی اسلام جوان میرفت علی (علیه السلام) که دید بصورت ظاهر نمیتواند کاری از پیش ببرد در مقام مشاورت به آن کمک کرد و سرانجام خود مسئولیت ظاهری را به عهده گرفت.
و قال علیهالسلام- فی کلام له-: (و ولیهم) ای تولی امورهم (وال) المراد به الرسول (صلی الله علیه و آله)، فانه تولی شئونهم (فاقام) الناس (و استقام) الامر (حتی ضرب الدین بجرانه) مقدم عنق البعیر، یضرب به الارض عند الاستراحه، و هذا کنایه عن استراحه الدین و تمکنه.
اللغه: الجران: مقدم عنق البعیر یجعله علی الارض اذا برک و استقر. الشرح: مراده بالوالی هنا رسولالله (صلی الله علیه و آله) و انه تولی امر المسلمین فاقام الدین و استقام حتی بسط سلطانه فی الارض و استقر و استطاع ان یوطد احکامه و ینشر تعالیمه.
«و آن حضرت ضمن گفتاری فرمود: و بر آنان فرمانروایی فرمانروا شد که کار را برپا داشت و استقامت ورزید تا آنکه دین برقرار گردید.»
ابن ابی الحدید در شرح این سخن می گوید: کلمه جران به معنی جلو گلو است و این فرمانروا عمر بن خطاب است، و این سخن از خطبه بلندی است که آن حضرت به روزگار خلافت خویش ایراد کرده و در آن به قرابت خود به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اختصاص خود به ایشان و اینکه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رازهای خویش را به او فرموده اند، اشاره فرموده است و ضمن آن می گوید: و مسلمانان پس از آن حضرت به رأی خویش مردی را برگزیدند که با وجود ناتوانی و تندی که در او بود به اندازه توان خویش کارها را استوار و نزدیک به صلاح ساخت. پس از او فرمانروایی بر ایشان فرمانروا شد که کار را برپا داشت و استقامت ورزید تا آنکه دین برقرار شد با بیراهی و خشونتی که در او بود. سپس سومی را خلیفه ساختند که از خود هیچ اختیاری نداشت، بستگان او بر او چیره شدند و او را به سوی هوسهای خود کشیدند همان گونه که دخترکی می تواند شتر لگام زده را از پی خود کشد و همواره کار میان او و مردم چنان بود که گاه نزدیک و گاه دور می شد تا سرانجام بر او شوریدند و او را کشتند همچون مور و ملخ آهنگ بیعت من کردند. تمام این خطبه معروف است و باید از کتابهایی که در این باره تألیف شده است آن را طلب کرد.
[[و قال علیهالسلام ]]
فِی کَلَامٍ لَهُ:
وَ وَلِیَهُمْ وَالٍ فَأَقَامَ وَ اسْتَقَامَ،حَتَّی ضَرَبَ الدِّینُ بِجِرَانِهِ.
امام علیه السلام در کلام خویش فرمود:
یک والی (الهی) بر مسلمانان حکومت کرد و حق را برپا داشت و خود در جاده حق گام برداشت تا آنجا که شتر دین گلوگاه خود را بر زمین نهاد و اسلام استقرار یافت (این سخن اشاره زیبایی است به وضع شتران هنگامی که به مقصد میرسند
و از پیمودن راه راحت میشوند،استراحت میکنند آنگونه که
گلوگاه خود را بر زمین مینهند).( سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در کتاب مصادر تنها چیزی که در این جا نقل می کند کلام ابن ابی الحدید است که می گوید:
این گفتار حکیمانه بخشی از خطبه ای طولانی است که امام علی هنگام خلافتش آن را ایراد فرمود و موقعیت خود را نسبت به پیغمبر اکرم عنواة و وضع مسلمانان را بعد از آن حضرت بیان کرد. سپس نتیجه گیری می کند: از کلام ابن ابی الحدید استفاده میشود که او دسترسی به خطبه ای در غیر نهج البلاغه پیدا کرده که در آن روز در میان اندیشمندان رواج داشته و این جمله بخشی از آن بوده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۶).)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آیین الهی را سامان بخشید
امام علیه السلام در این گفتار پرمعنی خویش اشاره به شخصی کرده که نام او را نبرده و از خدمات او تعریف میکند میفرماید:«یک والی (الهی) بر مسلمانان حکومت کرد و حق را برپا داشت و خود در جاده حق گام برداشت تا آنجا که شتر دین گلوگاه خود را بر زمین نهاد و اسلام استقرار یافت (این سخن اشاره زیبایی است به وضع شتران هنگامی که به مقصد میرسند و از پیمودن راه راحت میشوند،استراحت میکنند آنگونه که گلوگاه خود را بر زمین مینهند)»؛ (فِی کَلَامٍ لَهُ:وَ وَلِیَهُمْ وَالٍ فَأَقَامَ وَ اسْتَقَامَ،حَتَّی ضَرَبَ الدِّینُ بِجِرَانِهِ).
در تفسیر این سخن و اینکه امام علیه السلام اشاره به چه کسی نموده نظرات مختلفی در میان شارحان نهج البلاغه وجود دارد که میتوان آن را در سه نظر خلاصه کرد:
نخست اینکه منظور،پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله است که بر مردم حکومت کرد و امور را سامان داد و خود در مسیر صحیح الهی گام برداشت تا زمانی که اسلام سراسر جزیره العرب را فراگرفت و آرامشی پیدا شد آنگونه که شتر هنگامی که به مقصد میرسد میخوابد و گلوگاه خود را بر زمین مینهد.
محمّد عبده،دانشمند معروف مصری در شرح نهجالبلاغه خود میگوید:
منظور از والی در اینجا پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است که مردم را سرپرستی کرد و سیاست شریعت را در میان آنها گسترش داد.آنگاه اضافه میکند:بعضی گفتهاند که منظور از این شخص،عمر بن خطاب است.(شرح نهج البلاغة عبده، ص ۵۷۸.)
ولی روشن است که خود او نظریه دوم را نپذیرفته است.
مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود موسوم به فی ظلال نهج البلاغه همین نظریه را تأیید میکند و میگوید:منظور از والی در اینجا رسول خدا صلی الله علیه و آله است همان گونه که در شرح شیخ محمّد عبده آمده و معنی کلام امام علیه السلام این است که اسلام در زمین مستقر شد و خداوند به برکت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آن را بر ادیان دیگر برتری داد.(فی ظلال نهج البلاغه، ج ۴، ص ۴۸۰)
نظریه دیگر این است که منظور از این شخص،خلیفه دوم میباشد که در زمان او اسلام گسترش فراوانی یافت و فتوحات زیادی برای مسلمین رخ داد به گونهای که اسلام قسمت عمده جهان متمدن آن روز را زیر بال و پر خود قرار داد.
ابن ابی الحدید از طرفداران سرسخت این نظریه است.
آنها برای اثبات این نظریه معتقدند که این جمله بخشی از خطبهای بوده که امام علیه السلام ایراد فرموده و بخشی از آن خطبه طبق آنچه ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود آورده چنین است:
«فاختارَ المُسلمون بعده بآرائهم رجلاً منهم،فقارَبَ وَ سدّدَ حَسَبِ استِطاعَتِه علی ضَعفٍ و عَجزٍ کانا فیه ثمّ وَلِیهم بعده والٍ فأقام و استَقام حتّی ضرب الدّین بِجِرانه علی عَسفٍ و عَجزٍ کانا فیه ثم استخلَفوا ثالثاً لم یکن یملِک أمرَ نَفسِه شیئاً غَلَبَ علیه أهلُهُ فَقادوه إلی أهوائهم کما یقودُ الوَلیدهَ البَعیرُ المَخطومُ فلم یَزلُ الأمرُ بینه و بینِ النّاس یَبعُد تارهً و یَقرُب أخری حتّی نَزَوا علیه فَقَتَلوه،ثمّ جاءوا بی مَدَبَّ الدَّبا یریدونَ بَیعَتی؛مسلمانان،بعد از او (بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله) به آرای خود مردی را انتخاب کردند که به افکار آنها نزدیک شد و بهاندازه توان خود کارها را محکم نمود با اینکه ضعف و ناتوانیهایی نیز داشت سپس بعد از آنها مردی بر آنها حکومت کرد که حق را برپا داشت و در مسیر حق گام برمیداشت تا زمانی که دین گسترش یافت و همچون شتری که به مقصد میرسد و آرام میگیرد و گلوی خود را بر زمین مینهد آرامش در جهان اسلام پیدا شد هر چند او نیز دارای خشونت فراوان و عدم اعتدال در پیمودن راه بود سپس شخص سومی را به خلافت برگزیدند که مالک چیزی از امور خود نبود خاندان او بر او چیره شدند و او را بهسوی خواستههای نادرست خود سوق دادند همانگونه که بچهشتر مهارزده را به هر طرف میبرند و این وضع همچنان بین او و بین مردم ادامه یافت.گاه از مردم دور میشد و گاه به آنها نزدیک میگردید تا(مردم به جان آمدند و) او را به قتل رساندند سپس به سراغ من آمدند و همچون سیل خروشانی اطراف مرا گرفتند تا با من بیعت کنند».(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۲۱۸)
البته اگر صحت این خطبه را بپذیریم-هر چند مرحوم علامه امینی آن را شدیدا انکار کرده و از مجعولات میشمرد(الغدیر، ج ۸، ص ۴۰)-مشکل مهمی طبق عقاید شیعه ظاهر نمیشود چرا که امام علیه السلام گرچه کارهایی از خلیفه دوم را ستوده اما اعمال دیگری از او را نکوهش کرده و او را به خشونت و عدم اعتدال در پیمودن راه توصیف کرده است.
نویسنده کتاب تمام نهج البلاغه این جمله را ضمن نامهای بیان کرده که امام علی علیه السلام در پاسخ سؤالات مردم درباره خلفای پیشین نگاشت و دستور داد هر روز جمعه آن را در نقاط مختلف برای مردم بخوانند و آن نامه بسیار طولانی و مفصل است و جمله مذکور در ضمن آن آمده است.
نویسنده این کتاب در پایان این نامه منابع متعددی برای آن ذکر کرده است
ولی چنان نیست که تمام آنچه او آورده در یک منبع باشد بلکه ظاهراً قسمتهای مختلفی از آن در منابع گوناگونی بوده و او آنها را به هم پیوند داده است.(تمام نهج البلاغه، ج ۷، ص ۲۶۰-۳۳۱)
نظریه سوم اینکه آنچه امام علیه السلام در تمجید از خلیفه اول و دوم ذکر کرده از باب تقیه و ملاحظه حال مردم بوده چرا که گروه زیادی تحت تأثیر تبلیغات پرشور طرفداران خلفای نخستین بودند و مقاومت در مقابل اعتقادات آنها موجب تنش فراوانی میشد.امام علیه السلام در این بخش از سخنان خود مصلحت را در آن دیده که نخست خدمات آنها را بستاید سپس به نقاط ضعف آنها اشاره کند ولی در مورد خلیفه سوم که حتی مردم آن زمان اعتقاد چندانی به او نداشتند و از محبوبیت عامه برخوردار نبود تقیه را کنار گذاشته و با صراحت به اشتباهات او اشاره فرموده است.
ولی با توجه به اینکه اصالت این خطبه و نامه ثابت نیست تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
در بعضی از کتب معروف،مانند کشف المحجه سید بن طاووس و المسترشد محمّد بن جریر طبری نامه فوق از مرحوم کلینی در کتاب الرسائل نقل شده است (متأسفانه الرسائل،امروز در دست ما نیست و به همین دلیل از دو کتاب فوق نقل کردیم) ولی جملهای که مرحوم سید رضی آورده در آن نامه نیست.بنابراین احتمال دیگری وجود دارد و آن اینکه نامه مزبور خالی از این جمله بوده و بعداً این جمله را که امیر مؤمنان علی علیه السلام در جای دیگر بیان کرده به آن افزودهاند و محتوای نامه دگرگون شده است.
Imām Ali ibn Abū Tālib said in one of his speeches: “A ruler came to power over them. He remained uncommitted and made them uncommitted till the entire religion put its bosom on the ground.”
وَ قَالَ علیه السلام یأَتیِ عَلَی النّاسِ زَمَانٌ عَضُوضٌ یَعَضّ المُوسِرُ فِیهِ عَلَی مَا فِی یَدَیهِ وَ لَم یُؤمَر بِذَلِکَ قَالَ اللّهُ
سُبحَانَهُ وَ لا تَنسَوُا الفَضلَ بَینَکُم تَنهَدُ فِیهِ الأَشرَارُ وَ تُستَذَلّ الأَخیَارُ وَ یُبَایِعُ المُضطَرّونَ وَ قَد نَهَی رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله عَن بَیعِ المُضطَرّینَ
ترجمهها:
(اقتصادی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: مردم را روزگاری دشوار در پیش است که توانگر اموال خود را سخت نگهدارد، در صورتی که به بخل ورزی فرمان داده نشد. خدای سبحان فرمود: «بخشش میان خود را فراموش نکنید» بدان در آن روزگار، بلند مقام، و نیکان خوار گردند، و با درماندگان به ناچاری خرید و فروش میکنند در حالی که رسول خدا صلّی اللّه علیه وآله و سلّم از معامله با درماندگان نهی فرموده .
[و فرمود:] مردمان را روزگاری رسد بس دشوار، توانگر در آن روز آنچه را در دست دارد سخت نگاهدارد و او را چنین نفرمودهاند.
خدای سبحان فرماید «بخشش میان خود را فراموش مکنید.» بدان در آن روزگار بلند مقدار شوند و نیکوان خوار، و خرید و فروخت کنند با درماندگان به ناچار 2 و رسول خدا فرموده است با درماندگان معاملت مکنید از روی اضطرار.
و فرمود میآید بر مردمان زمانی گزنده و ضرر رساننده که بگزد مالدار در آن بر آنچه در هر دو دست اوست و حال آنکه فرموده نشده است باین فرموده است حق تعالی فراموش مکنید فضل و احسان خدای را در میان خود بلند شوند در آن بدکاران و خوار شمرند نیکوکاران آن را و مبایعت کنند با بیچارگان غیر قادر بثمن و حال آنکه نهی کرده رسول خدا از بیع کردن با بیچارگان که سزاوار احسانند
و فرمود (علیه السلام): بر مردم روزگاری می آید، سخت گزنده که توانگر از شدت بخل، مال خود را به دندان نگه می دارد، و حال آنکه او را چنین نفرموده اند. خدای سبحان، می فرماید: «بخشندگی را میان خود فراموش مکنید.»
در آن روزگاران، بدان بلند پایه شوند و نیکان خوار گردند و با درماندگانی که از خریدن یا فروختن چیزی ناچارند، معامله کنند. و حال آنکه رسول الله (صلی الله علیه و آله) معاملت با چنین کسان را در حالت اضطرار منع فرموده است.
و آن حضرت فرمود:بر مردم زمانی رسد بسیار سخت،که توانگران در آن زمان از آنچه در دست دارند انفاق نکنند در حالی که به نگاهداری مال امر نشدهاند، خداوند سبحان فرموده:«احسان بین خود را فراموش نکنید ».در آن زمان بدکاران بلند مرتبه،و خوبان خوار میشوند،تهیدستان هستی خود را از روی ناچاری به قیمت اندک میفروشند (و توانگران میخرند)در حالی که پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله از چنین خرید و فروشی منع کرده .
شروح:
و اما الزمن العضوض فهو الکلب الشدید مستعار من احد شیئین: اما من قولهم فرس عضوض، یعض کل من لقیه، و یکثر العض المضر لم یحسن الیه، و لمن یضربه و لمن لا یتعرض له. و اما من قولهم: بئر عضوض ای: بعیده القعر ضیقه یستقی منها بالسائبه کمیاه بنیتمیم. و یقال: عض فلان علی یده و علی کفه اذا ندم علی شیء و عاض القوم العیش منذ العالم فاشتد عضاضهم ای عیشهم. و الموسر: الغنی، و عضه و عض به و عض علیه، و اصله فی اللقمه و نحوها ثم یقال فی اللزوم للشیء، و المواظبه علیه و المحاماه عنه: عض الرجل علی ماله او علی مال غیره، اذا جمعه لنفسه فلا ینفقه و لا یعطی شیئا منه. و قوله یاتی علی الناس زمان عضوض وصف لزماننا هذا و لاهل هذا الزمان و شده الدهر کما تری. بلغت النهایه، و بخل الاغنیاء بما فی ایدیهم تجاوز الغایه، لا ینفق احد منهم علی اهله و عیاله فضلا عن الاعطاء فقراء و المساکین، و امرهم الله بالامساک عن دفع الزکوات الواجبه و ما یجری مجراها، و انما ندب تعالی الی التفضیل و الصدقه المستحبه، فقال: و لا تنسوا الفضل بینکم و قال تعالی نسوا الله فنسیهم ای ترکوا امر الله و طاعته فترک اثابتهم، و اصل النسیان الترک. ثم ذکر ثلاث امارات و علامات یستدل بها علی ذلک الزمان، فقال: ینهد فیه الاشرار، ای یقوم و ینهض بالامر فاسق کل قبیله فیهم، و لا یکون الامر و النهی و الحکم بین الناس الا فی ایدی شرارهم، و کل من کان فیه خیر یستذل و یوخذ و یعد ذلیلا. و یکون البیع علی الاضطرار فان من کان قویا اذا رای دارا او ضیعه فی یدی ضعیف کلفه بیع ذلک منه و الجاه و اکرهه علی ذلک، هذا اذا کان عدلا و یقال: انه عادل. و کتب الرضی ههنا علی حاشیه نسخته: یبایع ههنا من المبایعه التی هی المفاعله من البیع، و کانه اشاره الی ان البیع و الشری و کلاهما یکون فی ذلک الزمان علی الاکراه و الاضطرار.
زمن عضوض: ای یعض فیه کقولهم لیله قائم و نهاره صائم، و لذلک نبه بقوله. یعض فیه الموسر علی ما فی یدیه: ای یغلب الامساک علی الطباع حتی یصیر ما فی ایدی الاغنیاء للفقراء بمنزله الشیء المعضوض علیه الماکول فی الیاس عنه. ینهد ای ینهض، و یقوم بالامر.
تنهد: گردنفرازی و کبر ورزیدند، (روزگاری بر مردم بیاید بسیار دشوار، که در آن زمان مالدار بر آنچه در دست دارد، سختگیر و بخیل باشد، در حالی که بر این مامور نشده. خداوند سبحان میفرماید: و لا تنسوا الفضل بینکم. یعنی احسان و فضل خدا را مابین خودتان فراموش نکنید. در آن روزگار، بدکاران گردنفرازی کنند، و نیکوکاران خوار شوند و با درماندگان معامله کنند، در حالی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) از معامله با درماندگان نهی فرموده است). امام (علیه السلام) برای روزگار، نکوهشهایی نموده است: 1- کلمهی (عضوض) را برای دنیا استعاره آورده است به اعتبار این که دنیا چون حیوان ناهموار، ناراحت کننده و گزنده است. وزن فعول در اینجا برای مبالغه است. 2- مالدار آنچه در دست دارد سخت میگیرد. کنایه از بخل وی از مال خود است، و برای درستی سخن خود: (و لم یومر بذلک)، یعنی: در حالیکه بدان مامور نشده است و به آیهی مبارکهی و لا تنسوا الفضل بینکم استدلال فرموده است، زیرا این آیه به استحباب صرف مازاد مال دلالت دارد، و این خود، با بخل در مال منافات دارد. 3- در آن روزگار، مقام بدان بالا میرود و نیکان خوار میگردند. 4- درماندگان، از روی جبر، با رهبران جور و ستمگران معامله کنند، و بر زشتی مطلب منع پیامبر را دلیل آورده است.
وَ قَالَ ع:یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ عَضُوضٌ یَعَضُّ الْمُوسِرُ فِیهِ عَلَی مَا فِی یَدَیْهِ وَ لَمْ یُؤْمَرْ بِذَلِکَ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ لاٰ تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ [یَنْهَدُ]
تَنْهَدُ فِیهِ الْأَشْرَارُ وَ [یُسْتَذَلُّ]
تُسْتَذَلُّ الْأَخْیَارُ وَ یُبَایِعُ الْمُضْطَرُّونَ وَ قَدْ نَهَی رَسُولُ اللَّهِ ص عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّینَ .
زمان عضوض أی کلب علی الناس کأنه یعضهم و فعول للمبالغة کالنفور العقوق و یجوز أن یکون من قولهم بئر عضوض أی بعیدة القعر ضیقة و ما کانت البئر عضوضا فأعضت کقولهم ما کانت جرورا فأجرت و هی کالعضوض.
و عض فلان علی ما فی یده أی بخل و أمسک .
و ینهد فیه الأشرار ینهضون إلی الولایات و الرئاسات و ترتفع أقدارهم فی الدنیا و یستذل فیه أهل الخیر و الدین و یکون فیه بیع علی وجه الاضطرار و الإلجاء کمن بیعت ( ب:«بیع». ) ضیعته و هو ذلیل ضعیف من رب ضیعة مجاورة لها ذی ثروة و عز و جاه فیلجئه بمنعه الماء و استذلاله الأکرة و الوکیل إلی أن یبیعها علیه و ذلک منهی عنه لأنه حرام محض
(و قال علیهالسلام: یاتی علی الناس زمان عضوض) میآید بر مردمان زمان گزنده بسیار دشوار اسناد (عضوض) بر زمان از قبیل لیله نائم و نهاره صائم بر سبیل مجاز است (یعض الموسر فیه) یعنی زمانی که بگزد مالدار در آن (علی ما فی یدیه) بر آنچه در دستهای او است و این کنایت است از بخل او. یعنی جمع کند مال را برای نفس خود و انفاق نکند آن را بر مستحقان. و مراد آن است که در آن زمان امساک غالب باشد به حیثیتی که آنچه در دستهای اغنیا باشد از مال فقرا، به منزله چیزی باشد که به دندان آن را گزیده باشند و خورده. (و لم یومر بذلک) و حال آنکه مامور نشده باشد به آن کار. به جهت آنکه (قال الله تعالی) فرموده است حضرت عزشانه که: (و لا تنسوا الفضل بینکم) و فراموش نکنید فضل کردگار را در میان خود بلکه احسان نمایید در حق یکدیگر آن چیزی را که او سبحانه به فضل خود بر شما انعام فرموده تا رستگار شوید (تنهد فیها الاشرار) بلند شوند در آن زمان، بدکاران (و یستذل الاخیار) و خوار شمرده شوند در او نیکوکاران (و یبایع المضطرون) و مبایعه کنند با بیچارگانی که قادر بر ثمن نباشند از روی اجبار و اکراه (و قد نهی رسولالله (صلی الله علیه و آله)) و حال آنکه نهی فرمود حضرت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) (عن بیع المضطرین) از بیع کردن با بیچارگان زیرا که ایشان سزاوار ایثار و احسانند نه مبایعه
(عض) دندان گرفتن. میآید بر مردم زمانی گزنده بسیار دشواری، میگزد توانگر بر آنچه در دو دست او است. یعنی از بخل دندان بر مال خود میفشارد و آن را انفاق نمینماید و مامور نشده است به این بلکه مامور شده است به بذل و انفاق. بلکه گفته است حق سبحانه تعالی: فراموش مکنید فضل و احسان را میان خود یا فضل خدای را بر خود در میان خود، بلند شوند در آن زمان بدکاران و خوار شمرده شوند نیکوکاران، و مبایعت کنند با مضطرون خرید و فروخت با قومی کنند که ایشان را مضطر و بیچاره بینند پس به ایشان گران فروشند، و از ایشان ارزان خرند و به تحقیق نهی کرده است رسول صلی الله علیه و آله و سلم از بیع ارباب اضطرار، یا داد و ستد با ایشان، یا غرض آن است که نباید با ارباب اضطرار بیع و شری نمودن بلکه باید بذل و احسان نمودن، یا آن نوعی معامله کردن که با غیر مضطر کنند، یعنی بثمن عدل.
و قال علیهالسلام: «یاتی علی الناس زمان عضوض یعض الموسر علی ما فی یدیه و لم یومر بذلک، قال الله تعالی (و لا تنسوا الفضل بینکم) تنهد فیه الاشرار و تستذل الاخیار و یبایع المضطرون. و قد نهی رسول الله، صلی الله علیه و آله، عن بیع المضطرین.» یعنی و گفت علیهالسلام که میآید بر مردمان زمان گزندهای که میگزد مالدار بر آنچه در دست او است از اموال، یعنی دندان بر مال میگذارد و بخل میورزد در انفاق آن و حال آنکه مامور نیست به آن. گفته است خدای تعالی که (باید فراموش نکنید فضل و احسان کردن را در میان شما) در آن زمان گردن میکشند بدکاران و ذلیل میشوند نیکوکاران و بیع و شرا میکنند با بیچارگان و حال آنکه نهی کرده است پیغمبر، صلی الله علیه و آله، از فروختن طعام به کسانی که مضطرند در تحصیل روزی و فقیرند.
اللغه: (عضوض: کلب علی الناس کانه بعضهم و فعول للمبالغه، عض فلان علی ما فی یدیه ای بخل و امسک (تهد) ای ترتفع و تعلو. المعنی: هذه الحکمه من ملاحمه (علیه السلام) و تنباته عن المستقبل، و هی غیر قلیله فی خطبه و حکمه یخبر فیها عن زمان یقرب من زمانه الی هذه العصور و یلمه بخمس علامات: 1- زمان الضیق و الشده علی اهله من جهه ضیق المعاش و تنوع الملاذ و کثره القوانین و الحدود الموضوعه من اظلمه و الجبارین علی الضعفاء و المساکین و غیر ذلک. 2- امساک الاثریاء علی اموالهم و منع الحقوق الواجبه و الانفاق علی ذوی الحاجه. 3- نهوض الاشرار الی تصدی الولایات و الریاسات و تسلطهم علی الامور و ارتفاع اقدارهم فی الدنیا. 4- استذلال اهل الایمان و الابرار و عدم الاعتناء بهم فی الامور و مظان الاقتدار. 5-الاضطرار علی المعامله من وجوه شتی یبیع الناس نفوسهم للبیعه و الانتخاب و یضطرون الی بیع اموالهم من ذوی النفوذ و السلطه و الاقتدار. الترجمه: فرمود: زمانی بر مردم رسد گزنده و آزار دهنده، توانگران بر آنچه دارند دندان نهند و از خود جدا نکنند با اینکه بدان دستور ندارند، و خداوند سبحان فرماید: احسان میان خود را فراموش میکنید- 237- البقره بدمنشان در آن زمان سروری یا بند و نیکان بخواری گرایند، و از روی ضرورت و بیچارهگی خرید و فروش شود با اینکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از فروش بیچارهها غدقن فرموده.
(الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) اقول: الاصل فیه روایه عیون ابنبابویه عن الرضا عن آبائه علیهمالسلام عن الحسین (علیه السلام) قال: خطبنا امیرالمومنین (علیه السلام) فقال: سیاتی علی الناس زمان عضوض یعض المومن علی ما فی یده و لم یومر بذلک، قال الله تعالی: (و لا تنسوا الفضل بینکم ان الله بما تعملون بصیر). و سیاتی زمان یقدم فیه الاشرار، و ینسی فیه الاخیار، و یبایع المضطر، و قد نهی رسول الله (صلی الله علیه و آله) عن بیع المضطر، و عن بیع الغرر، فاتقوا الله یا ایها الناس، و اصلحوا ذات بینکم و احفظونی فی اهلی. و رواه (سنن ابیداود) عن شیخ من بنیتمیم قال: خطبنا علی (علیه السلام) فقال: سیاتی علی الناس زمان عضوض (علیه السلام) الموسر علی ما فی یدیه و یومر بذلک. قال الله تعالی: (و لا تنسوا الفضل بینکم) و یبایع المضطرون و قد نهی النبی (صلی الله علیه و آله) عن بیع المضطر، و بیع الغرر، و بیع الثمره قبل ان تدرک. (الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) (یاتی علی الناس زمان عضوض) ای: زمان (علیه السلام) الناس ککلب کلب. قال ابناحمر: نات عن سبیل الخیر الا اقله و عضت من الشر القراح بمعظم (یعض الموسر علی ما فی یدیه) فلا یدع ان یخرج منه خیر الی غیره. (و لم یومر بذلک) (بل بضده) قال الله سبحانه: (و لا تنسوا الفضل بینکم). و فی (الکافی) عن الباقر (علیه السلام): ان الشمس لتطلع، و معها اربعه املاک. ملک ینادی: یا صاحب الخیر اتم و ابشر، و ملک ینادی: یا صاحب الشر انزع و اقصر، و ملک ینادی: اعط منفقا خلفا، و آت ممسکا تلفا، و ملک ینضحها بالماء، و لو لا ذلک اشتعلت الارض. و عن الصادق (علیه السلام): من یضمن اربعه باربعه ابیات فی الجنه؟ انفق و لا تتخف فقرا، و انصف الناس من نفسک، و افش السلام فی العالم، و اترک المراء و ان کنت محقا. و عن الرضا (علیه السلام) قال لمولی له: هل انفقت الیوم شیئا؟ فقال لا فقال فمن این یخلف الله علینا. انفق و لو درهما و احدا. و عنه (علیه السلام) کتب الی ابنه الجواد (علیه السلام) بلغنی ان الموالی اذا رکبت اخرجوک من الباب الصغیر. فانما ذلک من بخل منهم لئلا ینال منک احد خیرا، و اسالک بحقی علیک لا یکن مدخلک و مخرجک الا من الباب الکبیر. فاذا رکبت فلیکن معک ذهب و فضه ثم لا یسالک احد شیئا الا اعطیته، و من سالک من عمومتک ان تبره فلا تعطه اقل من خمسین دنیارا، والکثیر الیک، ومن سالک (الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) من عماتک فلا تعطها اقل من خمسه و عشرین دینارا، و الکثیر الیک. انی انما ارید بذلک ان یرفعک الله فانفق، و لا تخش من ذی العرش اقتارا. و عن النبی (صلی الله علیه و آله): ما محق الاسلام محق الشح شیء. ان لهذا الشح دبیبا کدبیب النمل، و شعبا کشعب الشرک- و فی نسخه- (الشوک). و عن الصادق (علیه السلام): جاء رجل الی النبی (صلی الله علیه و آله) فقال: انی شیخ کثیر العیال قلیل المال فنظر (صلی الله علیه و آله) الی اصحابه و قال: قد اسمعنا. فقام رجل و قال: کنت بالامس مثلک. فذهب به الی منزله فاعطاه مرودا من تبر، و کانوا یتبایعون بالذهب و الفضه. فقال: هذا کله؟ قال: نعم. قال: خذ تبرک. انی لست بانسی و لا جنی ولکنی رسول من الله لابلوک. فوجدتک شاکرا جزاک الله خیرا. (تنهد) ای: تنهض و تقوم. (فیه الاشرار و تستذل الاخیار) فی (العقد الفرید): دفع الحجاج الی محمد بن المنتشر الهمدانی رجلا ذمیا، و امره بالتشدید علیه، و الاستخراج منه. قال: فقال لی: ان لک لشرفا و دینا و انی لا اعطی علی القسر شیئا فارفق بی. ففعلت. فادی الی فی اسبوع خمسمئه الف. فبلغ ذلک الحجاج. فاغضبه فانتزعه من یدی، و دفعه الی الذی کان یتولی له العذاب. فدق یدیه و رجلیه. فلم یعطه شیئا، و انی لسائر یوما فی السوق اذ صاح بی صائح. فالتفت فاذا انابه معترضا علی حمار مدقوق الیدین و الرجلین. فقال لی: انک ولیت منی ما ولی هولاء. فرفقت بی، و انهم صنعوا بی ما (الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) تری ولی خمسمئه الف عند فلان فخذها مکافاه لما احسنت الی. فقلت: ما کنت لاخذ منک شیئا. قال: فاما اذ ابیت فاسمع منی حدیثا احدثک به حدثنیه بعض اهل دینک عن نبیک انه قال: اذا رضی الله عن قوم انزل علیهم المطر فی وقته، و جعل المال فی سمحائهم، و استعمل علیهم خیارهم، و اذا سخط علی قوم انزل علیهم المطر فی غیر وقته، و جعل المال فی بخلائهم، و استعمل علیهم شرارهم. فانصرفت فما وضعت ثوبی حتی اتانی رسول الحجاج فاتیته فالفیته جالسا علی فراشه، و السیف مصلت بیده. فقال لی: ادن. فدنوت شیئا ثم قال لی الثانیه: ادن لا ابا لک. فقلت: ما بی الی الدنو من حاجه، و فی ید الامیر ما اری. فضحک و اغمد سیفه. و قال: اجلس! ما کان من حدیث الخبیث. فقلت له: ایها الامیر! و الله ما خنتک منذ ائتمنتنی. ثم حدثته فلما صرت الی ذکر الرجل الذی عنده المال اعرض عنی بوجهه، و اوما الی ان لا تسمه: ثم قال: ان للخبیث نفسا و قد سمع الاحادیث. (و یبایع المضطرون و قد نهی رسول الله (صلی الله علیه و آله) عن بیع المضطرین) عقد الشیخ فی (الاستبصار) بابا لکراهیه مبایعه المضطر، ثم روی خبرا عن الصادق (علیه السلام) قال: (یاتی علی الناس زمان عضوض یعض کل امری علی ما فی یدیه، و ینسی الفضل، و قد قال تعالی (و لا تنسوا الفضل بینکم) ثم ینبری فی ذلک الزمان اقوام یبایعون المضطرین اولئک هم شرار الناس). و روی خبرا آخر انه قیل للصادق: ان الناس یزعمون ان الربح علی المضطر حرام، و هو من الربا. فقال: و هل رایت احدا اشتری غنیا او فقیرا الا (الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) من ضروره قد احل الله البیع، و حرم الربا بع و اربح و لا ترب … ثم قال: لا تنافی بینهما. فالمضطر الذی فی الخبر الاول محمول علی المضطر الذی یضطره غیره الی البیع بالجبر و الاکراه، و فی الخبر الثانی محمول علی الذی تضطره حاجته لا غیره. قلت: بل المضطر فی الخبر الاول محمول بقرینه صدره علی عدم تفضل الموسرین علی المعسرین حتی یضطر المعسرون الی بیع نفائسهم باقل ثمن، و مثله کلامه (علیه السلام) فان الاصل فیهما واحد. و کلام آخرهم ککلام اولهم لا ما قاله من انه فی ما اجبره جبار، و الخبر الثانی مورده ان کل من یشتری شیئا لابد انه کان محتاجا الی ذاک الشیء. فلا باس ان یاخذ البائع ربحا بدون ربا لا کما یتوهمه بعض القاصرین من المتصوفین من حرمه اخذ الربح من کل مشتر. و یوضح کون المراد من الخبر الاول ما قلناه. ما رواه (الکافی): ان رجلا قال لابی عبدالله (علیه السلام): انی رایت فی منامی کانی خارج من الکوفه فی موضع اعرفه، و کان شبحا من خشب- او رجلا منحوتا من خشب- علی فرس من خشب یلوح بسیفه، و انا اشاهده فزعا مرعوبا. فقال له (علیه السلام): انت رجل ترید اغتیال رجل فی معیشته. فاتق الله الذی خلقک ثم یمیتک. فقال الرجل: اشهد انک اوتیت علما. ان رجلا من جیرانی جاءنی و عرض علی ضیعته فهممت ان املکها بوکس کثیر لما عرفت انه لیس لها طالب غیری. فقال له (علیه السلام): و صاحبک یتولانا و یتبرا من اعدائنا؟ فقال: نعم. رجل جید البصیره، مستحکم الدین، و انا تائب الی الله تعالی (الفصل التاسع- فی اخباره (علیه السلام) بالملاحم … ) و الیک مما هممت به. فاخبرنی لو کان ناصبا ایحل لی اغتیا له. فقال: اد الامانه الی من ائتمنک و اراد منک النصیحه، و لو الی قاتل الحسین (علیه السلام). هذا، و روی زیادات (حج التهذیب) عن محمد بن جعفر، عن ابیه (علیه السلام) قال: قال النبی (صلی الله علیه و آله): یاتی علی الناس زمان یکون فیه حج الملوک نزهه، و حج الاغنیاء تجاره، و حج المساکین مساله.
عضوض: شدید، و یعض الموسر: یقبض الغنی یده و یمسک امواله، و لا تنسوا الفضل: احسنوا کما احسن الله الیکم، و تنهد: ترتفع، و البیع- بکسر الباء و فتح الیاء- جمع بیعه ایضا بکسر الباء للهیئه لا للمره، و المعنی یاتی زمان علی الناس قاس و شدید، و یبخل فیه الغنی بماله، و الله یامره بالبذل، و یسود فیه الباطل، و یسیطر الاذناب و الذئاب، ینکلون بالابرار و الاحرار، و یعم الفساد و الضلال، و ینقاد من ینقاد للحاکمین الباغین اضطرارا لا اختیارا، و الاسلام لا یقر معامله المضطر ای المکره. و انما فسرنا الاضطرار هنا بالاکراه، لان الفقهاء یصححون معامله المضطر دون المکره، و یفلسفون ذلک بان التجاره لابد ان تکون عن تراض، و الاضطرار یجتمع مع الرضا دون الاکراه کمن باع داره عن رضا و طیب نفس بدافع العلاج و تکالیفه. و سبق الحدیث عن آخر الزمان فی الخطبه 101 و الحکمه 10 و 367.
… الناس زمان عضوض: العضوض بالفتح الشدید و الموسر الغنی و یعض علی ما فی یده یمسکه بخلا علی خلاف ما امره الله فی قوله (و لا تنسوا الفضل بینکم) ای الاحسان … تنهد فیه الاشرار: تنهد ای ترتفع … عن بیع المضطرین: بیع بکسر ففتح جمع بیعه بالکسر هیئه البیع کالجلسه لهیئه الجلوس
امام علیهالسلام (در پیشامدهای ناروا) فرموده است: میآید بر مردم روزگار بسیار گزنده (دشوار) که در آن توانگر بر آنچه در دو دست راست میگزد (به مال و دارائی بخل ورزیده آن را در راه خدا نمیدهد) و به این کار امر کرده نشده است، خداوند سبحان (در قرآن کریم س 2 ی 237) فرموده: و لاتنسوا الفضل بینکم یعنی فضل و احسان خدا را بین خود فراموش ننمائید (به یکدیگر کمک کنید) در آن روزگار بدکاران برخاسته گردن میکشند، و نیکوکاران بیچاره و خوار شدند، و با درماندگان خرید و فروش کنند (به آنها گران فروخته و از آنان ارزان خرند) و رسول خدا صلی الله علیه و آله از فروختن (طعام) به درماندگان (یا داد و ستد با آنها) منع نموده است (چون باید به آنان کمک کرد، یا با آنها چنان معامله و خرید و فروش نمود که با آنکه درمانده و بیچاره نیست معامله مینمایند).
امام (علیه السلام) مطلبی را به عنوان پیشگوئی بیان داشته که در هر عصر و مذهبی و هر کشور و منطقهای نمونه داشته است. عدم انفاق پولداران، ترک تازی ناپاکان و گوشهگیری نیکان و ایجاد محیط اضطراری برای خریدن باقیمانده ثروت بیچاره در هر عصری وجود داشته، زیرا لازمه طبیعی زندگی دسته جمعی و نبود رشد اخلاقی و فکری جامعههاست. پیروان واقعی قرآن هرگاه تنها همین مسئله بخشش به یکدیگر، احترام یکدیگر و کمک به یکدیگر را رعایت میکردند بیشتر ناملایمات اجتماعات حل میشد.
و قال علیهالسلام: (یاتی علی الناس زمان عضوض) ای زمان شدید (یعض الموسر فیه) ای یمسک الغنی فی ذلک الزمان (علی ما فی یدیه) امساکا شدیدا کانه عض بالاسنان (و لم یومر بذلک) بان یبخل هکذا بخل (قال الله سبحانه: (و لا تنسوا الفضل بینکم) بان یتفضل بعضکم علی بعض (تنهد) ای ترتفع (فیه) ای فی ذلک الزمان (الاشرار) الذین لا دین لهم (و تستذل الاخیار) ای یذلهم الناس (و یبایع المضطرون) ای یتعامل اضطرار لجبر السلطان او ما اشبه (و قد نهی رسول (صلی الله علیه و آله) عن بیع المضطرین) بیع جمع (بیعه) بالکسر، بمعنی هیئه البیع، و حالته.
اللغه: العضوض: الشدید. العض: الامساک بالاسنان. الموسر: الغنی. تنهد: ترتفع و تعلو. الشرح: یذکر سیئات ما یاتی فی الزمن القادم و انه زمان شدید قاس عنید تنعکس فیه الامور فیمسک الغنی یده و یمتنع عن البذل و العطاء و السخاء خلافا لقوله تعالی: (و لا تنسوا الفضل بینکم) و الفضل هو الاحسان و العطاء فی ذلک الزمن ترتفع الاشرار و تتولی امور الامه و یصبح بایدیهم الحل و العقد و طبعا تستذل الاخیار و الطیبون من عباد الله و یکرهون علی بیعه الحکام الظالمین اضطرارا منهم حفظا لنفوسهم و بقاء علیها و هذا خلاف قول النبی الذی نهی عن بیعه المضطرین و لا تکون البیعه شرعیه ان حصل شیء من ذلک …
«و آن حضرت فرمود: روزگاری سخت و گزنده بر مردم فرا خواهد رسید که توانگر در آن روزگار بر آنچه در دست دارد دندان می فشرد - بخل می ورزد- و حال آنکه او را به چنان کاری فرمان نداده اند، خداوند سبحان فرموده است: فضل و احسان را میان خود فراموش مکنید، در آن روزگار بدکاران بلند مرتبه و نیکان زبون می شوند، و با درماندگان به زور معامله می شود و حال آنکه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از معامله به زور با درماندگان نهی فرموده است.»
[[و قال علیهالسلام ]]
یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ عَضُوضٌ،یَعَضُّ الْمُوسِرُ فِیهِ عَلَی مَا فِی یَدَیْهِ وَ لَمْ یُؤْمَرْ بِذلِکَ،قَالَ اللّهُ سُبْحَانَهُ:« وَ لَا تَنْسَوا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ ».تَنْهَدُ فِیْهِ الْأَشْرَارُ،وَ تُسْتَذَلُّ الْأَخْیَارُ،وَ یُبَایِعُ الْمُضْطَرُّونَ،وَ قَدْ نَهَی رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله عَن بِیَعِ الْمُضْطَرِّینَ.
امام علیه السلام فرمود:
زمانی بر مردم فرا میرسد که ثروتمندان بر آنچه در دست دارند دندان میفشارند در حالی که چنین دستوری به آنها داده نشده است (بلکه به عکس) خداوند سبحان میفرماید:«احسان و بخشش را در میان خود فراموش نکنید»(و در آن زمان) اشرار و بدان بر مردم مسلط میشوند و نیکان و پاکان را خوار میکنند و مردم بینوا هستی خود را از روی اضطرار (به قیمت کم) میفروشند در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله از چنین معاملهای نهی فرموده است.(کتاب های خود آورده اند، از جمله مرحوم کلینی در کتاب کافی و صدوق در عیون اخبار الرضا. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۷)
اضافه میکنیم که این کلام شریف در کتاب صحیفة الامام الرضاعی که منسوب به آن حضرت است و از اصول اربع مائة به شمار آمده از جدش امام علی بن ابی طالب ما نقل شده است. (با تفاوت هایی))
یک پیشگویی مهم
امام در این گفتار پرمعنا که جنبه پیشگویی زمان آینده را دارد اشاره به زمانی میکند که مردم در فشار شدید قرار میگیرند و ارزشهای اسلامی به فراموشی سپرده میشود میفرماید:«زمانی بر مردم فرا میرسد که ثروتمندان بر آنچه در دست دارند دندان میفشارند در حالی که چنین دستوری به آنها داده نشده است (بلکه به عکس) خداوند سبحان میفرماید:«احسان و بخشش را در میان خود فراموش نکنید»(و در آن زمان) اشرار و بدان بر مردم مسلط میشوند و نیکان و پاکان را خوار میکنند و مردم بینوا هستی خود را از روی اضطرار (به قیمت کم) میفروشند در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله از چنین معاملهای نهی فرموده است»؛ (یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ عَضُوضٌ،یَعَضُّ الْمُوسِرُ فِیهِ عَلَی مَا فِی یَدَیْهِ وَ لَمْ یُؤْمَرْ بِذلِکَ،قَالَ اللّهُ سُبْحَانَهُ:« وَ لَا تَنْسَوا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ ».تَنْهَدُ فِیْهِ الْأَشْرَارُ، وَ تُسْتَذَلُّ الْأَخْیَارُ،وَ یُبَایِعُ الْمُضْطَرُّونَ،وَ قَدْ نَهَی رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله عَن بِیَعِ الْمُضْطَرِّینَ).
«عضوض» از ماده«عضّ»(بر وزن خزّ) در اصل به معنی گازگرفتن با دندان است،سپس این واژه در مورد مشکلات طاقتفرسا که انسان را شدیداً تحت فشار قرار میدهد اطلاق شده است و«عضوض»صیغه مبالغه از این ماده است و معنی آن در کلام امام علیه السلام زمانی است که بسیار مردم را تحت فشار قرار میدهند.
«تنهد» از ماده«نهد»(بر وزن مهد) به معنی برآمدن چیزی است و در کلام امام علیه السلام به معنی حاکمیت اشرار است.
امام علیه السلام درباره مشکلات و مصائب آن زمان به چهار نکته اساسی اشاره میکند:نخست بخل و امساک ثروتمندان را مطرح میکند.آنها چنان درباره اموالشان سختگیر میشوند که گویا با دندان گرفته و فشار میدهند.
آنگاه میفرماید:این برخلاف دستور اسلام است.خداوند در آیات متعددی از قرآن با صراحت دستور به احسان و نیکی داده،ازجمله در سوره بقره،آیه 237 به این معنی اشاره فرموده که هرگز مسلمانان نباید احسان و بخشش را فراموش کنند گرچه گاهی در مورد مهریه زنان مطلقه میباشد ولی حکمی که در پایان آن آمده عام است و مخاطب آن،همه مسلمانان هستند.
آنگاه به فساد اوضاع سیاسی آن زمان اشاره کرده و سلطه اشرار را بر حکومت اسلامی بیان میدارد سلطهای که عامل مهمی برای فساد تمام مسائل اجتماعی است.
و بهدنبال آن،انزوای نیکان و به خواری کشیدن آنها را مطرح میفرماید.
بدیهی است هنگامی که اشرار زمام حکومت را به دست گیرند اخیار به اجبار منزوی میشوند و از صحنه جامعه کنار میروند.
و درباره چهارمین مفسده آن زمان باز به مسائل اقتصادی برمیگردد و میفرماید:کار به جایی میرسد که افراد از روی اضطرار،اموال خود را به ثمن بخس میفروشند در حالی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از این کار نهی فرموده و در واقع دستور داده است که به اینگونه افراد کمک کنید تا مجبور نشوند اموال خود را اینگونه بفروشند.درست است که معامله مضطر مانند معامله مکره نیست، معامله مکره باطل است اما معامله مضطر صحیح است اما اگر متمکنان جامعه وظیفهشناس باشند کار به جایی نمیرسد که افراد از روی اضطرار داروندار خود را بفروشند و ضروریات اولیه زندگانی خود را از دست بدهند.
در واقع امام علیه السلام در این پیشبینی،از دو فساد اجتماعی آینده خبر میدهد:
نخست فساد اقتصادی و فاصله شدید طبقاتی که گروهی ثروتمند میشوند و برای ثروتاندوزی تلاش میکنند و اصرار دارند که هیچگونه کمکی به نیازمندان نکنند هر چند همه آن ثروتها را نمیتوانند مورد استفاده قرار دهند.
و فساد دیگر فساد سیاسی جامعه است که گروهی از اشرار زمام امور را به دست گرفته و نیکان و پاکان و صالحان را به حاشیه میرانند.
و آنچه امام علیه السلام در این پیشگویی بیان فرموده به زودی در حکومت بنیامیه بعد از آن حضرت ظاهر شد.معاویه با یارانش بر بیتالمال مسلط شدند کاخها ساختند مجالس عیش و نوش درست کردند و گروه عظیمی از جامعه را به صورت بردگان خود درآوردند.
تفالههای زمان جاهلیت و فرزندان آنها را در پستهای مهم قرار دادند و صحابی راستین پیغمبر صلی الله علیه و آله و فرزندان آنها را خانهنشین ساخته و یا اگر اعتراضی میکردند یا بیم اعتراضی بود به زندان میانداختند و میکشتند و خاموش میکردند.
اینها همان چیزی است که امیرمؤمنان علی علیه السلام در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده که فرمود:«زمانی بر مردم فرا میرسد که از قرآن چیزی جز خطش و از اسلام چیزی جز نامش باقی نمیماند نامشان مسلمان است ولی از همه دورترند مساجد آنها ظاهراً آباد و پرشکوه اما خالی از نور هدایت است فقهای آن زمان (که وابسته به حاکمان جورند) بدترین فقیهانی هستند که در زیر آسمان وجود دارد فتنهها از آنها برمیخیزد و بهسوی آنها بازمیگردد»؛
(قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله سَیَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ لا یَبْقَی مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا رَسْمُهُ وَ مِنَ الْإِسْلامِ إِلَّا اسْمُهُ یُسَمَّوْنَ بِهِ وَ هُمْ أَبْعَدُ النَّاسِ مِنْهُ مَسَاجِدُهُمْ عَامِرَهٌ وَ هِیَ خَرَابٌ مِنَ الْهُدَی فُقَهَاءُ ذَلِکَ الزَّمَانِ شَرُّ فُقَهَاءَ تَحْتَ ظِلِّ السَّمَاءِ مِنْهُمْ خَرَجَتِ الْفِتْنَهُ وَ إِلَیْهِمْ تَعُودُ) .(کافی، ج ۸، ص ۳۰۸.)
نکتهها
1-نکوهش شدید از بخل
کمتر چیزی در اسلام بهاندازه بخل نکوهش شده است.
در روایتی از امام باقر علیه السلام آمده است:«هر روز که خورشید طلوع میکند چهار فرشته همراه آن هستند فرشتهای (خطاب به انسانها) ندا میدهد:ای صاحب نیکی وظیفه خود را انجام ده و بشارت بر تو باد،و فرشتهای صدا میزند:ای صاحب بدی خودداری کن و دست نگه دار،و فرشتهای (به ثروتمندان) ندا میدهد:انفاق کنید تا اموال شما برقرار بماند و به سراغ امساک بروید تا اموالتان تلف شود،و فرشتهای آب بر خورشید میپاشد و اگر چنین نبود زمین شعلهور میشد»؛
(إِنَّ الشَّمْسَ لَتَطْلُعُ وَمَعَهَا أَرْبَعَهُ أَمْلاکٍ مَلَکٌ یُنَادِی یَا صَاحِبَ الْخَیْرِ أَتِمَّ وَ أَبْشِرْ وَ مَلَکٌ یُنَادِی یَا صَاحِبَ الشَّرِّ انْزِعْ وَ أَقْصِرْ وَ مَلَکٌ یُنَادِی أَعْطِ مُنْفِقاً خَلَفاً وَ آتِ مُمْسِکاً تَلَفاً وَ مَلَکٌ یَنْضَحُهَا بِالْمَاءِ وَ لَوْ لا ذَلِکَ اشْتَعَلَتِ الْأَرْضُ)» .(کافی، ج ۴، ص ۴۲)
ممکن است منظور از پاشیدن آب بر خورشید این باشد که بادها و بخارهایی از دریا برمیخیزد و حرارت خورشید را بر زمین تعدیل میکند.
اشاره به این است که هر لحظه خداوند میتواند بلایی بر سر مردم بفرستد و به خورشیدی که مایه حیات و زندگی انسانهاست دستور دهد تمام زمین را شعلهور سازد.
اصولاً مواهب و نعمتهایی که خداوند در اختیار انسانها گذاشته در بسیاری از موارد بیش از نیاز آنهاست به گونهای که میتوانند دیگران را نیز در آن سهیم کنند بیآنکه زیانی به زندگی آنها یا فرزندانشان برسد بلکه به عکس،مایه محبت و آرامش در جامعه میگردد.
ولی با نهایت تأسف گروهی بهدلیل کوتاهبینی و تنگنظری و داشتن بخل،از این کار امتناع میورزند و هیچکس را در این مواهب خدادادی سهیم نمیکنند.
نه تنها سهیم نمیکنند بلکه گاه با نمایش ثروت و قدرت،نمک بر جراحات قلب محرومان میپاشند و گویا از این عمل بسیار زشت،لذت هم میبرند آن چنانکه در حالات قارون ثروتمند قوم بنیاسرائیل در قرآن مجید در سوره قصص آمده است.
احادیث فراوانی نیز در مذمت بخل وارد شده تا آنجا که در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الشّحُّ و الإیمانُ لا یجتَمِعان فی قلبٍ واحدٍ؛ بخل و ایمان در یک قلب جمع نمیشود (آنجا که پای بخل به میان آید ایمان رخت برمیبندد)».(جامع السعادات، ج ۲، ص ۱۱۱.)
و در حدیث دیگری میخوانیم که امام امیرمؤمنان علیه السلام شنید که کسی میگوید:
«إِنَّ الشَّحِیحَ أَعذرُ مِنَ الظَّالِمِ؛ بخیل از ظالم معذورتر است و گناه او کمتر».
امام علیه السلام فرمود:«دروغ گفتی،ظالم گاهی توبه میکند و استغفار مینماید و حق الناس را به صاحبانش میپردازد ولی بخیل هنگامی که بر سر بخل آید نه زکات میپردازد نه صدقه نه صله رحم میکند نه پذیرایی از میهمان نه انفاق در راه خدا و نه کارهای نیک (و بر همان حال میماند).و بر بهشت حرام است که بخیل وارد آن شود»؛
(فَقَالَ لَهُ کَذَبْتَ إِنَّ الظَّالِمَ قَدْ یَتُوبُ وَ یَسْتَغْفِرُ وَ یَرُدُّ الظُّلَامَهَ عَلَی أَهْلِهَا وَ الشَّحِیحُ إِذَا شَحَّ مَنَعَ الزَّکَاهَ وَ الصَّدَقَهَ وَ صِلَهَ الرَّحِمِ وَ قِرَی الضَّیْفِ وَ النَّفَقَهَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ أَبْوَابَ الْبِرِّ وَ حَرَامٌ عَلَی الْجَنَّهِ أَنْ یَدْخُلَهَا شَحِیحٌ) .(الفقیه، ج ۲، ص63)
2-فرق میان بیع مکره و مضطر
همه فقها اتفاق نظر دارند که بیع مکره باطل است و مکره به کسی میگویند که او را به اجبار وادار به فروش چیزی از اموالش کنند یا با تهدید جانی یا مالی یا عرض و آبرو،و قرآن مجید با صراحت میگوید:تجارت باید با رضایت طرفین باشد و غیر آن را مصداق اکل مال به باطل شمرده است:« لَا تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ إِلَّا أَنْ تَکُونَ تِجَارَهً عَنْ تَرَاضٍ مِّنْکُمْ ».(نساء، آیه ۲۹)
و اما بیع مضطر باطل نیست چراکه منظور از مضطر کسی است که به میل خود اموالش را میفروشد ولی ضرورتی در زندگی او پیش آمده که اقدام به فروش اموالش میکند مثل اینکه فرزندی دارد که به بیماری سختی مبتلا شده و یا در تجارت ورشکست گردیده و برای حفظ آبروی خود ناچار است خانهاش را بفروشد و به طلبکاران دهد.اینگونه معاملات قطعاً باطل نیست و اگر باطل باشد شخص مضطر از حال اضطرار بیرون نخواهد آمد.
ولی از آنجا که مسلمانان باید در مشکلات به یاری هم برخیزند چنین معاملاتی مکروه است به ویژه اینکه در بسیاری از موارد متاع خود را به زیر قیمت میفروشند.باید به حکم اخوت اسلامی به چنین افرادی وام دهند یا کمک بلاعوض کنند تا آنها مجبور نشوند ضروریات زندگی خود را بفروشند.
به همین دلیل معامله با مضطر،مکروه شمرده شده است.
مرحوم شیخ طوسی در استبصار بعد از نقل این روایت (کلام حکیمانه امام علیه السلام البته با تفاوتی)،از امام صادق علیه السلام این جمله را در ذیل این حدیث آورده است:
«اولئک هم شِرارُ النّاس؛ کسانی که با مضطرین معامله میکنند (و رحم ندارند) بدترین مردماند».
سپس روایت دیگری از امام صادق علیه السلام نقل میکند که کسی به آن حضرت عرض کرد:
«إنّ النّاس یَزعُمون أنّ الرِّبح علی المُضطَرِّ حَرامٌ و هو مِن الرِّبا فقال و هل رأیتَ أحداً اشتری غنِیّاً أو فقیراً إلّا من ضَرورهٍ قد أحلّ اللّهُ البیعَ و حرّم الرِّبا؛ مردم گمان میکنند سودبردن از معامله مضطر حرام است و آن نوعی رباخواری است.امام علیه السلام فرمود:آیا احدی را سراغ داری چه غنی باشد یا فقیر که معاملاتش بهدلیل ضرورتها نبوده باشد؟ خداوند بیع را حلال شمرده و ربا را حرام».(استبصار، ج ۳، ص ۷۱ و ۷۲، بعضی از شارحان نهج البلاغه نیز همین معنا را انتخاب کرده اند.)
مرحوم شیخ طوسی روایت نهی را حمل بر اکراه کرده و روایت دوم را حمل بر مضطر.
ولی ظاهراً چنین نیست؛منظور از مضطر در روایت اول کسی است که به اصطلاح،کارد به استخوانش رسیده و اموال خود را به قیمت نازل میفروشد، معامله با چنین کسی مکروه است و باید بهجای خریدن اموال آنها به قیمت کم، به آنها کمک کرد.
ولی منظور از مضطر در روایت دوم ضرورتهای روزانه زندگی است که همه مردم دارند.طبیعی است که هر کسی که چیزی را خرید و فروش میکند لابد نیاز به آن دارد و در اینگونه نیازهای عادی،گرفتن سود عادلانه اشکالی ندارد.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “A severe period will come to people wherein the rich will seize their possessions with their teeth (by way of miserliness) although they have not been commanded to do so. Allāh, the Glorified One, says: Do not forget generosity among yourselves (Qur'ān, 2: 237). During this time, the wicked will rise while the virtuous will remain low. Purchases will be made from the helpless, although the Prophetaret e has prohibited purchasing from the helpless.“{Generally, purchases are made from helpless people in such a way that taking advantage of their need and necessity, things are purchased from them at unfarily cheap prices and are sold to them at high prices. No religion allows taking advantage of such helplessness and extreme need, nor is it ethically permissible to profiteer by taking advantage of others helplessness.}
وَ قَالَ علیه السلام یَهلِکُ فِیّ رَجُلَانِ مُحِبّ مُفرِطٌ وَ بَاهِتٌ مُفتَرٍ
قال الرضی و هذامثل قوله علیه السلام
هَلَکَ فِیّ رَجُلَانِ مُحِبّ غَالٍ وَ مُبغِضٌ قَالٍ
ترجمهها:
(اخلاقی، اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: دو کس نسبت به من هلاک میگردند، دوستی که زیادهروی کند، و دروغ پردازی که به راستی سخن نگوید .
(این کلام مانند سخن دیگری است که فرمود) دو تن نسبت به من هلاک گردند، دوستی که از حد گذراند، و دشمنی که بیهوده سخن گوید .
دو تن در باره من تباه گردیدند، دوستی که ازحد بگذراند و دروغ بافندهای که از آنچه در من نیست سخن راند] و این مانند فرموده اوست: که [دو تن در باره من هلاک شدند دوستی که از حد گذراند و دشمنی که بیهوده سخن راند.]
و هلاک میشود درشان من دو مرد دوست مبالغه کننده در مدح که خوارجاند و این مانند قول حضرتست که هلاک میشوند در حق من دو مرد دوست غلوّ کننده و دشمن مبالغه کننده در عداوت
و فرمود (علیه السلام): دو کس در باره من هلاک شدند، یکی آنکه، در دوستی افراط می ورزد و یکی آنکه، بهتان می زند و افترا می بندد.
نظیر این سخن امام (علیه السلام) است که فرمود: دو کس در باره من هلاک شدند: دوستی که در دوستیش غلو کند و دشمنی که در دشمنیش افراط ورزد.
و آن حضرت فرمود:دو نفر در رابطه با من هلاک میشوند:عاشق غلوّ کننده، و دشمن متجاوز از حد .(تکرار شماره 117)
شروح:
و محب الانسان من یرید خیره، و لابد من حذف المضاف و اقامه المضافالیه مقامه اذا قلت: انه محب زید ای محب منفعه زید و اطراه مدحه، و المبالغه فی المدح حتی یکون کذبا غیر ممدوحه. و روی: من حقنا او رقنا فلیقتصد. و الباهت: الذی یتکلم بالبهتان. و المفتری: الکذاب الذی یفتری و یختلق، بین علیهالسلام ان من اظهر محبه علی، ثم ادعی النبوه او الالهیه فهو هالک. و الغالی: المتجاوز فی الحد. و الغلاه قوم کانوا یقولون: ان علیا هو الاله. و القالی: المبغض الشدید البغضاء و العداوه.
و الاطراح، المبالغه فی المدح حتی یقع فی الکذب عنی به من نسبه الی الالهیه و النبوه تعالی الله و انبیاوه عما یقول الجاهلون الظالمون علوا کبیرا.
(دو دسته دربارهی من هلاک میشوند: دوستی که تندروی میکند، و بهتانزنندهای که دروغ میبندد). سیدرضی میگوید: این سخن مانند عبارت سابق آن بزرگوار: (هلک فی رجلان محب غال و مبغض قال) میباشد. دوست تندرو، مانند غلاه که زیاده از حد امام را ستوده و در طرف افراط بودند، و کسی که بهتان میزند و دروغ میبندد و او را کافر و خطاکار میشمارند، همچون خوارج که در طرف تفریطند. و این هر دو عمل دو صفت ناپسند و بیرون از فضیلت عدالتند. و قبلا معلوم شد که رذایل، پرتگاههای هلاکت اخروی هستند. و نظیر این سخن در پیش گذشت.
وَ قَالَ ع:یَهْلِکُ فِیَّ رَجُلاَنِ مُحِبٌّ مُفْرِطٌ وَ بَاهِتٌ مُفْتَرٍ.
[قال الرضی رحمه الله تعالی:و هذا مثل قوله ع]
یَهْلِکُ فِیَّ [اِثْنَانِ]
رَجُلاَنِ مُحِبٌّ غَالٍ وَ مُبْغِضٌ قَالٍ .
قد تقدم شرح مثل هذا الکلام و خلاصة هذا القول أن الهالک فیه المفرط و المفرط أما المفرط فالغلاة و من قال بتکفیر أعیان الصحابة و نفاقهم أو فسقهم و أما المفرط فمن استنقص به ع أو أبغضه أو حاربه أو أضمر له غلا و لهذا کان أصحابنا أصحاب النجاة و الخلاص و الفوز فی هذه المسألة لأنهم سلکوا طریقة مقتصدة قالوا هو أفضل الخلق فی الآخرة و أعلاهم منزلة فی الجنة و أفضل الخلق فی الدنیا و أکثرهم خصائص و مزایا و مناقب و کل من عاداه أو حاربه أو أبغضه فإنه عدو لله سبحانه و خالد فی النار مع الکفار و المنافقین إلا أن یکون ممن قد ثبتت توبته و مات علی تولیه و حبه.
فأما الأفاضل من المهاجرین و الأنصار الذین ولوا الإمامة قبله فلو أنه أنکر إمامتهم
و غضب علیهم و سخط فعلهم فضلا عن أن یشهر علیهم السیف أو یدعو إلی نفسه لقلنا إنهم من الهالکین کما لو غضب علیهم رسول الله ص لأنه قد ثبت
أن رسول الله ص قال له حربک حربی و سلمک سلمی.
و أنه قال
اللهم وال من والاه و عاد من عاداه .
و قال له لا یحبک إلا مؤمن و لا یبغضک إلا منافق.
و لکنا رأینا رضی إمامتهم و بایعهم و صلی خلفهم و أنکحهم و أکل من فیئهم فلم یکن لنا أن نتعدی فعله و لا نتجاوز ما اشتهر عنه أ لا تری أنه لما برئ من معاویة برئنا منه و لما لعنه لعناه و لما حکم بضلال أهل الشام و من کان فیهم من بقایا الصحابة کعمرو بن العاص و عبد الله ابنه و غیرهما حکمنا أیضا بضلالهم.
و الحاصل أنا لم نجعل بینه و بین النبی ص إلا رتبة النبوة و أعطیناه کل ما عدا ذلک من الفضل المشترک بینه و بینه(1) و لم نطعن فی أکابر الصحابة الذین لم یصح عندنا أنه طعن فیهم و عاملناهم بما عاملهم ع به
[فصل فیما قیل فی التفضیل بین الصحابة]
و القول بالتفضیل قول قدیم قد قال به کثیر من الصحابة و التابعین فمن الصحابة عمار و المقداد و أبو ذر و سلمان و جابر بن عبد الله و أبی بن کعب و حذیفة و بریدة و أبو أیوب و سهل بن حنیف و عثمان بن حنیف و أبو الهیثم بن التیهان و خزیمة بن ثابت و أبو الطفیل عامر بن واثلة و العباس بن عبد المطلب و بنوه و بنو هاشم کافة و بنو المطلب کافة.
و کان الزبیر من القائلین به فی بدء الأمر ثم رجع و کان من بنی أمیة قوم یقولون بذلک منهم خالد بن سعید بن العاص و منهم عمر بن عبد العزیز .
و أنا أذکر هاهنا الخبر المروی المشهور عن عمر و هو من روایة ابن الکلبی قال بینا عمر بن عبد العزیز جالسا فی مجلسه دخل حاجبه و معه امرأة أدماء طویلة حسنة الجسم و القامة و رجلان متعلقان بها و معهم کتاب من میمون بن مهران إلی عمر فدفعوا إلیه الکتاب ففضه فإذا فیه بسم الله الرحمن الرحیم إلی أمیر المؤمنین عمر بن عبد العزیز من میمون بن مهران سلام علیک و رحمة الله و برکاته أما بعد فإنه ورد علینا أمر ضاقت به الصدور و عجزت عنه الأوساع ( الأوساع:جمع وسع؛و هو الطاقة. ) و هربنا بأنفسنا عنه و وکلناه إلی عالمه لقول الله عز و جل وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی اَلرَّسُولِ وَ إِلیٰ أُولِی الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ ( سورة النساء 83. ) و هذه المرأة و الرجلان أحدهما زوجها و الآخر أبوها و إن أباها یا أمیر المؤمنین زعم أن زوجها حلف بطلاقها أن علی بن أبی طالب ع خیر هذه الأمة و أولاها برسول الله ص و أنه یزعم أن ابنته طلقت منه و أنه لا یجوز له فی دینه أن یتخذه صهرا و هو یعلم أنها حرام علیه کأمه و إن الزوج یقول له کذبت و أثمت لقد بر قسمی و صدقت مقالتی و إنها امرأتی علی رغم أنفک و غیظ قلبک فاجتمعوا إلی یختصمون فی ذلک فسألت الرجل عن یمینه فقال نعم قد کان ذلک و قد حلفت بطلاقها أن علیا خیر هذه الأمة و أولاها برسول الله ص عرفه من عرفه و أنکره من أنکره فلیغضب من غضب و لیرض من رضی و تسامع الناس بذلک فاجتمعوا له و إن کانت الألسن مجتمعة فالقلوب شتی و قد علمت یا أمیر المؤمنین اختلاف الناس فی أهوائهم و تسرعهم إلی ما فیه الفتنة فاحجمنا عن الحکم لتحکم بما أراک الله و إنهما تعلقا بها و أقسم أبوها ألا یدعها معه و أقسم زوجها ألا یفارقها و لو ضربت عنقها إلا أن یحکم علیه بذلک حاکم لا یستطیع مخالفته و الامتناع منه فرفعناهم إلیک یا أمیر المؤمنین أحسن الله توفیقک و أرشدک.
و کتب فی أسفل الکتاب إذا ما المشکلات وردن یوما
قال فجمع عمر بن عبد العزیز بنی هاشم و بنی أمیة و أفخاذ قریش ثم قال لأبی المرأة ما تقول أیها الشیخ قال یا أمیر المؤمنین هذا الرجل زوجته ابنتی و جهزتها إلیه بأحسن ما یجهز به مثلها حتی إذا أملت خیره و رجوت صلاحه حلف بطلاقها کاذبا ثم أراد الإقامة معها فقال له عمر یا شیخ لعله لم یطلق امرأته فکیف حلف قال الشیخ سبحان الله الذی حلف علیه لأبین حنثا و أوضح کذبا من أن یختلج فی صدری منه شک مع سنی و علمی لأنه زعم أن علیا خیر هذه الأمة و إلا فامرأته طالق ثلاثا فقال للزوج ما تقول أ هکذا حلفت قال نعم فقیل إنه لما قال نعم کاد المجلس یرتج بأهله و بنو أمیة ینظرون إلیه شزرا إلا أنهم لم ینطقوا بشیء کل ینظر إلی وجه عمر .
فأکب عمر ملیا ینکت الأرض بیده و القوم صامتون ینظرون ما یقوله ثم رفع رأسه و قال إذا ولی الحکومة بین قوم
ثم قال للقوم ما تقولون فی یمین هذا الرجل فسکتوا فقال سبحان الله قولوا فقال رجل من بنی أمیة هذا حکم فی فرج و لسنا نجترئ علی القول فیه و أنت عالم بالقول مؤتمن لهم و علیهم قل ما عندک فإن القول ما لم یکن یحق باطلا و یبطل حقا جائز علی فی مجلسی.
قال لا أقول شیئا فالتفت إلی رجل من بنی هاشم من ولد عقیل بن أبی طالب فقال له ما تقول فیما حلف به هذا الرجل یا عقیلی فاغتنمها فقال یا أمیر المؤمنین إن جعلت قولی حکما أو حکمی جائزا قلت و إن لم یکن ذلک فالسکوت أوسع لی و أبقی للمودة قال قل و قولک حکم و حکمک ماض.
فلما سمع ذلک بنو أمیة قالوا ما أنصفتنا أمیر المؤمنین إذ جعلت الحکم إلی غیرنا و نحن من لحمتک و أولی رحمک فقال عمر اسکتوا أ عجزا و لؤما عرضت ذلک علیکم آنفا فما انتدبتم له قالوا لأنک لم تعطنا ما أعطیت العقیلی و لا حکمتنا کما حکمته فقال عمر إن کان أصاب و أخطأتم و حزم و عجزتم و أبصر و عمیتم فما ذنب عمر لا أبا لکم أ تدرون ما مثلکم قالوا لا ندری قال لکن العقیلی یدری ثم قال ما تقول یا رجل قال نعم یا أمیر المؤمنین کما قال الأول دعیتم إلی أمر فلما عجزتم
فقال عمر أحسنت و أصبت فقل ما سألتک عنه قال یا أمیر المؤمنین
بر قسمه و لم تطلق امرأته قال و أنی علمت ذاک قال نشدتک الله یا أمیر المؤمنین أ لم تعلم
أن رسول الله ص قال لفاطمة ع و هو عندها فی بیتها عائد لها یا بنیة ما علتک قالت الوعک یا أبتاه و کان علی غائبا فی بعض حوائج النبی ص فقال لها أ تشتهین شیئا قالت نعم أشتهی عنبا و أنا أعلم أنه عزیز و لیس وقت عنب فقال ص إن الله قادر علی أن یجیئنا به ثم قال اللهم ائتنا به مع أفضل أمتی عندک منزلة فطرق علی الباب و دخل و معه مکتل قد ألقی علیه طرف ردائه فقال له النبی ص ما هذا یا علی قال عنب التمسته لفاطمة فقال الله أکبر الله أکبر اللهم کما سررتنی بأن خصصت علیا بدعوتی فاجعل فیه شفاء بنیتی ثم قال کلی علی اسم الله یا بنیة فأکلت و ما خرج رسول الله ص حتی استقلت و برأت.
فقال عمر صدقت و بررت أشهد لقد سمعته و وعیته یا رجل خذ بید امرأتک فإن عرض لک أبوها فاهشم أنفه ثم قال یا بنی عبد مناف و الله ما نجهل ما یعلم غیرنا و لا بنا عمی فی دیننا و لکنا کما قال الأول تصیدت الدنیا رجالا بفخها
قیل فکأنما ألقم بنی أمیة حجرا و مضی الرجل بامرأته.
و کتب عمر إلی میمون بن مهران علیک سلام فإنی أحمد إلیک الله الذی لا إله إلا هو أما بعد فإنی قد فهمت کتابک و ورد الرجلان و المرأة و قد صدق الله یمین الزوج و أبر قسمه و أثبته علی نکاحه فاستیقن ذلک و اعمل علیه و السلام علیک و رحمة الله و برکاته.
فأما من قال بتفضیله علی الناس کافة من التابعین فخلق کثیر کأویس القرنی و زید بن صوحان و صعصعة أخیه و جندب ( فی د«و حبیب. ) الخیر و عبیدة السلمانی و غیرهم ممن لا یحصی کثرة و لم تکن لفظة الشیعة تعرف فی ذلک العصر إلا لمن قال بتفضیله و لم تکن مقالة الإمامیة و من نحا نحوها من الطاعنین فی إمامة السلف مشهورة حینئذ علی هذا النحو من الاشتهار فکان القائلون بالتفضیل هم المسمون الشیعة و جمیع ما ورد من الآثار و الأخبار فی فضل الشیعة و أنهم موعودون بالجنة فهؤلاء هم المعنیون به دون غیرهم و لذلک قال أصحابنا المعتزلة فی کتبهم و تصانیفهم نحن الشیعة حقا فهذا القول هو أقرب إلی السلامة و أشبه بالحق من القولین المقتسمین طرفی الإفراط و التفریط إن شاء الله
(و قال علیهالسلام: یهلک فی رجلان) هلاک میشوند در شان من دو مرد (محب مفرط) دوست مبالغهکننده در مدح به حیثیتی که مرا به مرتبه الوهیت و نبوت رساند (و باهت مفتر) و بهتاننهنده دروغگوی چون خارجیان و مخالفان که مفضول نامعصوم را با من برابر کنند. (و هذا مثل قوله علیهالسلام) و این مثل قول آن حضرت علیهالسلام است که فرمود: (یهلک فی رجلان) هلاک میگردند در حق من دو مرد (محب غال) دوست غلوکننده در محبت (و مبغض قال) و دشمن مبالغهنماینده در عداوت
فرمود: هلاک شد در من دو مرد: یکی دوست افراط کننده. یعنی مبالغت در ثناء نماید و مسلک غلو سپرد، و دیگر بهتان نهنده. افترائکننده. و مانند این کلام از پیش گذشت. سید میگوید: این کلام مثل قول آن حضرت است که گذشت یعنی هلاک شود در من دو مرد: دوست از حد مجاوز، دشمن منافر. و این خبر را حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم او را داده بود چنانچه خود فرمود در جمله خطب و کلمات که گذشت.
و قال علیهالسلام: «یهلک فی رجلان: محب مفرط و باهت مفتر.»
و هذا مثل قوله علیهالسلام: «یهلک فی محب غال و مبغض قال.» یعنی و گفت علیهالسلام که هلاک میشود دربارهی من دو مرد: دوست دارندهی تجاوزکنندهی از حد و بهتان زنندهی افتراکنندهای که به بهتان و افترا خلافت را از من غصب کنند.
سید رحمهالله میگوید که این کلام مثل قول او است علیهالسلام که هلاک میشود دربارهی من دوست دارندهی غلوکننده در محبت، به اسناد مرتبهی الوهیت به من و دشمن دارندهی مبالغهکننده در دشمنی با من.
اللغه: (اطری) اطراء فلانا: احسن الثناء علیه و بالغ فی مدح فکانه جعله غضا- المنجد- المعنی: الاطراء هو المبالغه فی الثناء، و هی فی حقه القول بر بوبیته کما صدر عن الغالین، فان کل ثناء علیه دونه لیس مبالغه فی مدحه، و الباهت المفتری من انکر حقه اللائق به و اقله انکار وصایته عن النبی (صلی الله علیه و آله) و انکار امامته بعده فیشمل غیر الشیعه، لان کلهم بهتوا فی امره و تاهوا فی منزلته التی نص علیها النبی (صلی الله علیه و آله) بقوهله: یا علی انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی و لا اشکال فی ان کل هذه الفرق قد افتری علیه ما لیس ما شانه، و اظلهم الخوارج الذین افتروا علیه بالکفر. الترجمه: فرمود: دو کس درباره من بهلاکت رسیدند: دوستی که ستایش مرا از حد گزراند و مرا خدا خواند، و دشمنی که در درک مقامم درماند و بمن ناروا گفت.
و اما الثانی فراواه ابوالعباس الثقفی- و قد نقله ابن ابیالحدید فی موضع آخر- عن علی بن محمد النوفلی عن ابیه و مشیخته قالوا: قال علی (علیه السلام): یهلک فی رجلان: محب مطر یضعنی غیر موضعی و یمدحنی بما لیس فی، و مبغض مفتر یرمینی بما انا منه بریء. و مصداق ما قاله (علیه السلام) من وقوع الخلاف فیه ما رواه المدائنی- و قد نقله (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) ابن ابیالحدید فی موضع آخر-انه (علیه السلام) خطب فقال: لو کسرت لی الوساده لحکمت بین اهل التوراه بتوراتهم، و بین اهل الانجیل بانجیلهم، و بین اهل الفرقان بفرقانهم، و ما من آیه فی کتاب الله انزلت فی سهل او جبل الا و انا عالم متی انزلت، و فیمن انزلت. فقال رجل من القعود تحت منبره: یا لله و للدعوی الکاذبه، و قال آخر الی جانبه: اشهد انک انت الله رب العالمین. قال: فانظر الی هذا التناقض و التباین فیه. و به (علیه السلام) فسر قوله تعالی: (عم یتساءلون عن النبا العظیم الذی هم فیه مختلفون). و روی (العقد) عن الشعبی قال: کان علی بن ابیطالب (علیه السلام) فی هذه الایه مثل المسیح فی بنیاسرائیل، احبه قوم فکفروا فی حبه، و ابغضه قوم فکفروا فی بغضه. و قوله (علیه السلام) فی الثانی یهلک فی رجلان محب مفرط هکذا فی (المصریه)، (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) و الصواب: مطر کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه)، و کما عرفته من روایه الثقفی من اطری، و المراد به ما فی ذاک الخبر من وصفه بخلاف الواقع من الالوهیه (و باهت) ای: الاتی بالبهتان، و فی الجمهره: رجل باهت و بهات و مباهت و بهوت (مفتر) الاتی بالافتراء. و من الباهتین المفترین علیه (علیه السلام) عائشه، و ابن اختها عروه بن الزبیر، روی عبدالرزاق عن معمر قال: کان عند الزهری حدیثان عن عروه عن عائشه فی علی (علیه السلام)، فسالته یوما عنهما، فقال: ما تصنع بهما و بحدیثهما؟ الله اعلم بهما، انی لا تهمهما فی بنیهاشم. و الحدیثان قال عروه قالت عائشه: کنت عند النبی (صلی الله علیه و آله) اذ اقبل العباس و علی فقال: یا عائشه ان هذین یموتان علی غیر ملتی. و قال عروه قالت عائشه: کنت عند النبی (صلی الله علیه و آله) فقال: یا عائشه ان سرک ان تنظری الی رجلین من اهل النار فانظری الی هذین قد طلعا- فنظرت فاذا العباس و علی- روی هذا الاسکافی فی (نقضه). کما انه کان من بغض المراه له (علیه السلام) انها لم تستطع ان تذکر اسمه، کما قاله ابن عباس فی حدیثها: ان النبی (صلی الله علیه و آله) فی مرضه توجه الی المسجد متکئا علی رجل، و لما سمعت ببیعه الناس له (علیه السلام) قالت: لیت السماء اطبقت علی الارض،
ولیت الجبال تدکدکت علی السهل، و لم تقع بیعه الناس لعلی، و لما سمعت بموته (علیه السلام) سرت و انشدت اشعارا شماته حتی لامتها زینب بنت ام (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) سلمه، و مدحت قاتله ابن ملجم، و اعتقت عبدها المسمی باسم قاتله شکرا- روی ذلک الطبری و المسعودی و الاصبهانی. کما ان عروه کان تاخذه الرعده عند ذکره (علیه السلام) و یسبه و یضرب باحدی یدیه علی الاخری و یقول: کیف لم یخالف و قد اراق من الدماء ما اراق. و کان یعذر اخاه عبدالله بن الزبیر لما حصر بنیهاشم فی الشعب و جمع الحطب لتحریقهم و یقول: اراد ادخالهم فی طاعته کما جمع الحطب لا حراقهم فیما سلف فی السقیفه- ذکره المسعودی و غیره. و من الباهتین المفترین علیه (علیه السلام) الزبیر بن بکار، کما قال ابوالفرج، فادخل بنیناجیه فی قریش لکونهم مبغضین له (علیه السلام)، و منهم علی بن الجهم الشاعر الهاجی له، فرد علیه البحتری: علام هجوت مجتهدا علیا بما لفقت من کذب و زور اما لک فی استک الوجعاء شغل یکفک عن اذی اهل القبور و منهم عمرو بن العاص، فقال: سمعت النبی یقول: ان آل ابیطالب لیسوا لی باولیاء، انما ولیی الله و صالح المومنین، و من المضحک ان مسلما و البخاری نقلاه فی صحیحیهما. اف لهم و لما یعبدون من دون الله. و منهم ابوهریره، فقال: ان علیا خطب ابنه ابیجهل فی حیاه النبی (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) فاسخطه، فخطب علی المنبر فقال: لاما الله لا تجتمع ابنه ولی الله و ابنه عدو الله. ان فاطمه بضعه منی، یوذینی ما یوذیها، قان کان علی یرید ابنه ابیجهل فلیفارق ابنتی و لیفعل ما یرید. قول المصنف: (و هذا مثل قوله (علیه السلام) هلک) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: یهلک کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم)، و منه یظهر ان الصواب: نقله الثانی لکون مستنده بلفظ یهلک (فی رجلان) و فی (ابن ابیالحدید): (اثنان)، و لیست فی (الخطیه) راسا، و لکن فی (ابن میثم) کما نقل و هو الصواب: (محب غال و مبغض قال) کما فی عنوانه الاول. قال ابن ابیالحدید: الهالک فیه (علیه السلام) المفرط ای: الغلاه و من قال بتکفیر اعیان الصحابه، و المفرط ای: من استنقص به او ابغضه او حاربه او اضمر له غلا، و لذا قال اصحابنا انه (علیه السلام) افضل الخلق فی الاخره، و اعلاهم منزله فی الجنه، و افضل الخلق فی الدنیا، و اکثرهم خصائص و مزایا و مناقب، و کل من عاداه او حاربه او ابغضه فانه عدو لله سبحانه و خالد فی النار. فاما الافاضل من المهاجرین فلو انه انکر امامتهم لقلنا انهم من الهالکین، لانه ق
د ثبت ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال له: حربک حربی، و سلمک سلمی، و انه قال: اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه و قال له: لا یحبک الا مومن، و لا یبغضک الا منافق، و لکنا رایناه رضی امامتهم، و بایعهم، و صلی خلفهم، و انکحهم، و اکل من فیئهم، و لما بری من معاویه برئنا منه. (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) و الحاصل انا لم نجعل بینه و بین النبی (صلی الله علیه و آله) الا رتبه النبوه، و اعطیناه کل ما عدا ذلک من الفضل المشترک بینه و بینه، و لم نطعن فی اکابر الصحابه الذین لم یصح عندنا انه طعن فیهم، و القول بالتفضیل قول قدیم قال به کثیر من الصحابه و التابعین، و من الصحابه عمار، و المقداد، و ابوذر، و جابر بن عبدالله، و ابی بن کعب، و حذیفه، و بریده، و ابوایوب، و سهل بن حنیف، و عثمان بن حنیف، و ابوالهیثم بن التیهان، و خزیمه بن ثابت، و ابوالطفیل، و العباس و بنوه، و بنوهاشم کافه، و بنوالمطلب کافه، و کان الزبیر من القائلین به فی بدء الامر ثم رجع، و کان من بنیامیه من یقول بذلک منهم خالد بن سعید بن العاص، و منهم عمر بن عبدالعزیز. ثم نقل خبر ابن الکلبی فیمن حلف بطلاق امراته ان علیا خیر هذه الامه و اولاهم بالنبی (صلی الله علیه و آله) و ان اباها اعتقد حرمتها علیه بذلک، فرفع
الی عمر بن عبدالعزیز، فحکم عقیلیا، فقال: برقسمه فان فاطمه (علیه السلام) لما اشتهت عنبا فی و عکها- و لم یکن وقت العنب- قال النبی: (اللهم ائتنا به مع افضل امتی عندک منزله، فطرق علی (علیه السلام) الباب، و دخل و معه مکتل القی علیه طرف ردائه، فقال: ما هذا؟ فقال: عنب- فقال عمر بن عبدالعزیز: لقد سمعت حدیث النبی (صلی الله علیه و آله) و وعیته، یا رجل خذ بید امراتک- و اما من قال بتفضیله علی الکافه من التابعین، فخلق کثیر کاویس القرنی، و زید بن صوحان، و صعصعه، و جندب الخیر، و عبیده السلمانی، و غیرهم ممن لا یحصی کثره- و لم تکن لفظه الشیعه تعرف فی ذلک العصر الالمن قال بتفضیله، و جمیع ما ورد فی فضل الشیعه و کونهم موعودین بالجنه فهولاء هم دون غیرهم، و لذلک قال اصحابنا المعتزله فی تصانیفهم نحن الشیعه حقا. (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) قلت: کلامه کل خلط و خبط، فهو (علیه السلام) انما قال بهلاک محبه الغال القائل بالوهیته، من این زاد علیه: من قال بتکفیر صحابه تقدموا علیه (علیه السلام). و اما قوله و لو انه انکر امامتهم لقلنا انهم من الهالکین فمن المضحک، فالانکار احمر او اخضر، و له قرن او ذنب، و کیف لم ینکر و قد ملا انکاراته یوم السقیفه، و یوم الشوری ما بین السماوات و الارض، و هذا کتابه الی معاویه فی جواب کتابه: و قلت انی کنت اقاد کما یقاد الجمل المخشوش حتی ابایع، و لعمر الله لقد ارادت ان تذم فمدحت، و ان تفضح فافتضحت، و ما علی المسلم من غضاضه فی ان یکون مظلوما. و الم یامر عمر یوم الشوری بقتل من خالف دستوره فی تمهیده انتقال الامر الی عثمان، و کیف یعقل تقدم جمع جهال ذوی بدع و مناکیر علی مثله (علیه السلام) الذی کان شریکا للنبی (صلی الله علیه و آله) فی کل کمال و فضیله سوی اصل النبوه، الم یقل النبی للناس: من کنت اولی به فعلی اولی به، فهل کان ذلک منه لفظ بلا معنی؟ و کلام هذا الرجل هنا نظیر کلام عابدی الاصنام ان الله تعالی خالق السماوات و الارض و ما بینهما، و مع ذلک فالاصنام آلهه مثله و شرکاوه، قال تعالی: (و لئن سالتهم من خلق السماوات و الارض و سخر الشمس و القمر لیقولن الله فانی یوفکون). الم یکف الرجل فی انکاره (علیه السلام) امر شیخیه اغضاوه عن حقه یوم الشوری لما طلبوا منه العمل بسنتهما، و کذلک یوم حدوث الخوارج و بیعه (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) اصحابه (علیه السلام) له ثانیه، فذلک یکفی اتمام حجه لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید. الم یکفه شکایاته (علیه السلام) طول ایامه فی امره الثلاثه و فی امرته، الم یکفه شکایات سیده نساء العالمین و تکفیرها لهم صریحا فی کلماتها و موتها کمدا مما عاملوها، و دفن امیرالمومنین لها سرا، و قد کان (علیه السلام) یقول: ظلمت عدد المدر و الوبر. و اما قوله لو انکر علیهم کما انکر علی معاویه لتبرانا منهم فغلط و مغالطه، فالفرق بین یوم السقیفه و یوم معاویه کثیر، فیوم معاویه کان کما قال (علیه السلام) لو لم یکن انکر و شهر السیف کان کفرا و اضمحلالا للاسلام، کما ان یوم السقیفه لو کان خرج لا ضمحل اصل الاسلام لحدوث عهدهم بالکفر، و هو (علیه السلام) کان کالنبی (صلی الله علیه و آله) یتحمل کل مشقه فی سبیل الاسلام بعده کما معه، و الثلاثه کانوا لا یبالون ان یبدل الاسلام بالکفر، فاغتنموا عداوه قریش المولفه الذین حاربوا النبی (صلی الله علیه و آله) و کان وترهم علی یده (علیه السلام) ان ینالوا بها الرئاسه و الامره، و لم یکن لهم اثر فی الاسلام الا الفرار فی الغزوات. و قد روی المدائنی- و نقله نفسه فی موضع آخر- عن عبدالله بن جناده قال: قدمت من الحجاز ارید العراق فی اول اماره علی (علیه السلام)، فمررت بمکه، فاعتمرت، ثم قدمت المدینه، فدخلت مسجد الرسول (صلی الله علیه و آله) اذ نودی الصلاه جامعه، فاجتمع الناس، و خرج علی (علیه السلام) متقلدا سیفه، فشخصت الابصار (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) نحوه، فحمد الله و صلی علی رسوله، ثم قال: اما بعد فان الله تعالی لما قبض نبیه (صلی الله علیه و آله) قلنا نحن اهله و ورثته و عترته و اولیاوه دون الناس، لا ینازعنا سلطانه منازع، و لا یطمع فی حقنا طامع، اذ انبری لنا قومنا، فغصبونا سلطان نبینا، فصارت الامره لغیرنا، و صرنا سوقه یطمع فینا الضعیف، و یتعزز علینا الذلیل، فبکت الاعین منا لذلک، و خشنت الصدور، و جزعت النفوس، و ایم الله لو لا مخافه الفرقه بین المسلمین، و ان یعود الکفر، و یبور الدین، لکنا علی ما کنا لهم- الخ. و مثله کتاب الحسن الی معاویه. ثم عده شیعته کعمار، و المقداد، و حذیفه، و ابیذر، و غیرهم من القائلین بافضلیته فقط کما یقول هو مغالطه، فانکاراتهم یوم الشوری و یوم السقیفه مذکوره فی السیر کعده العباس، و خالد بن سعید الاموی، فالعباس انما اتاه ابوبکر و عمر باشاره المغیره علی ان یجعلوا له فی الامر نصییا، و یجعلاه شریکا فی سطلنتهم، لئلا یساعد امیرالمومنین (علیه السلام)، فردهم بما هو مذکور فی السیر. و خالد ممن انکر بیعه ابیبکر حتی اضطغن عمر علیه ذلک، فمنع ابابکر من تولیته لما احتاج الیه ابوبکر لاماره جند بعد استقرار الامر له لذلک. کما ان قوله بانه (علیه السلام) صلی خلفهم و انکحهم واکل من فیئهم، فرضی بامامتهم غلط، فالتقیه تجوز اظهار الکفر، مع ان صلاته (ع
) خلفهم کانت لا عن اقتداء، فقالت عترته (علیه السلام) انه بعد صلاه جمعته خلفهم کان یضیف الیها (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) رکعتین، و اما انکاحهم فکان الرجل ذا سلطان فاجبره کما لا یخفی علی من راجع سیرهم، و کفاهم بذلک طعنا و شناعه، و قد قالت عترته (علیه السلام) ان الرجل قال للعباس: ای عیب فی حتی لا ینکحنی ابن اخیک؟ فلو لم یقبل لا ضعن شهودا علی سرقته فاقطع یده. و فی کتاب معاویه الی محمد بن ابیبکر فهما به الهموم و ارادا به العظیم. و اما اکله من فیئهم فانما کان لان حکم الله- کما بینه عترته (علیه السلام)- ان الجهاد اذا لم یکن من قبل الامام فکل ما غنموه له (علیه السلام)، و الکتاب و السنه یحکمان بثبوت الخمس له، فمنعوه الخمس کما اخذوا فدک منه غصبا و اجروه فی الخمس کرجل منهم، فلم لا یاخذ جزءا من جزء من حقه. و اما قوله و لم تکن مقاله الامامیه و من نحا نحوها من الطاعنین فی امامه السلف مشهوره ففیه انه اذا کان مثل امیرالمومنین (علیه السلام) ایام سلطنته یتقی من الشکایه منهما حتی تقلد سیفه لما اراد ان یخطب تلک الخطبه فی اول امره، و کذلک بعد فتح مصر لما سالوه عن رایه فی الثلاثه و اراد بیان حقیقه امرهم کتب (علیه السلام) مقالته، و امر جعده بن هبیره ان یقراها، و عین عشره من ثقات
ه مع السیوف ان ثار احد، و کذلک ابنه الحسن (علیه السلام) فی ایام امارته قبل (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) تفویض الامر الی معاویه، مع کونه سید شباب اهل الجنه، و من اهل بیت العصمه و الطهاره، و ممن باهل به النبی (صلی الله علیه و آله)، وعد فی القرآن ابن النبی، لما کتب الی معاویه التشکی منهما کتب الیه معاویه یرمیه بالخروج عن الدین، ففی مقاتل ابیالفرج انه (علیه السلام) لما کتب الی معاویه ان قریشا استولوا بالاجتماع علی ظلمنا و مراغمتنا و العنت منهم لنا، فالموعد الله و هو الولی النصیر، و قد تعجبنا لتوثب المتوثبین علینا فی حقنا و سلطان نبینا و ان کانوا ذوی فضیله و سابقه فی الاسلام، فامسکنا عن منازعتهم مخافه علی الدین ان یجد المنافقون و الاحزاب بذلک مغمزا یثلمونه به، او یکون لهم بذلک سبب لما ارادوا به من فساده کتب الیه معاویه: رایتک صرحت بتهمه ابیبکر الصدیق، و عمر الفاروق، و ابیعبیده الامین، و حواری النبی، و صلحاء المهاجرین و الانصار، فکرهت ذلک لک، فانک امرو عندنا و عند الناس غیر ظنین و لا المسیء و لا اللئیم، و انا احب لک القول السدید، و الذکر الجمیل- الخ. کیف یجتری شیعته علی اطهار طعن فیهما، فکان اولئک الاحزاب لما ارادوا اکل الدنیا بواسطتهما یقتلون من سمعوا منه ادنی غمز فیهما، الم یقتل خالد بن الولید مالک بن نویره لانه عبر عن ابیبکر فی مکالمته معه بصاحبک و لم یقل خلیفه رسولالله. و من این انهم لم یطعنوا فیهم سرا، فروی احمد بن ابیطاهر فی اول بلاغات نسائه ان عائشه بلغها ان ناسا نالوا من ابیها، فبعثت الی جماعه منهم، فعذلت و قرعت ثم قالت: ابی ما ابی- الخ. و فی (تاریخ الطبری): ان الاشراف لما ارادوا خلع المختار قال شبث- فی جمله ما طعن علیه- و اظهر هو و سبائیته البراءه (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) من اسلافنا الصالحین. ثم ما یفعل فی ذی نوریه، فکان یکفره ابوذر، و عمار، و ابن مسعود، و حجر ابن عدی، و عمرو بن الحمق، و مالکالاشتر، و محمد بن ابیبکر، و محمد بن ابیحذیفه، بل الشیعه و غیرهم ابا حوادمه، و لم یجیزوا دفنه، فالمسلمون ذلک الیوم جمهورهم اذ کانوا یقولون: ابوبکر، و عمر، و علی، و الامویه یقولون: ابوبکر، و عمر، و عثمان، و انما حمل عثمان علی جمهور المسلمین معاویه و عبدالملک بالسیف، فکانوا یقولون به تقیه، فکیف جعله هو و اصحابه من افاضل المهاجرین، و من الخلفاء الراشدین، و دانوا الله بولایته. و روی المفید فی (امالیه) عن الاصبغ قال: دخل الحارث الهمد
انی فی نفر من الشیعه علی امیرالمومنین (علیه السلام) و کنت فیهم، فجعل الحارث یتاود فی مشیته و یخبط الارض بمحجنه- و کان مریضا- فاقبل (علیه السلام) علیه و کانت له منه منزله، فقال: کیف تجدک یا حارث؟ فقال: نال الدهر منی، و زادنی اوارا و غلیلا اختصام اصحابک ببابک. قال: و فیم خصومتهم؟ قال: فیک و فی الثلاثه قبلک، فمن مفرط منهم غال، و مفرط قال، و متردد مرتاب لا یدری ایقدم ام یحجم. فقال (علیه السلام): حسبک یا اخا همدان، الا ان خیر شیعتی النمط الاوسط، فالیهم یرجع الغالی، و بهم یلحق التالی. فقال له الحارث: لو کشفت- فداک ابی و امی- الرین عن قلوبنا، و جعلتنا فی ذلک علی بصیره من امرنا. فقال: فانک امرو ملبوس علیک، ان دین الله لا یعرف بالرجال بل بایه الحق، فاعرف الحق تعرف اهله، یا حارث ان الحق احسن الحدیث، و الصادع به مجاهد، و بالحق اخبرک، فارعنی سمعک، ثم خبر به من کان له حصافه من اصحابک، الا انی عبدالله و اخو رسوله و صدیقه الاول صدقته و آدم بین الروح و الجسد، ثم انی (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) صدیقه الاول فی امتکم، فنحن الاولون و نحن الاخرون، و نحن یا حارث خاصته و خالصته، و انا صنوه و وصیه و ولیه و صاحب نجواه و سره، اوتیت فهم الکتاب و فصل الخطاب، و علم القرون و الاسباب، و استودعت الف مفتاح کل مفتاح یفتح الف باب و یفضی کل باب الی الف الف عهد، و ایدت و مددت بلیله القدر نفلا، و ان ذلک یجری لی و لمن استحفظ من ذریتی ما جری اللیل و النهار حتی یرث الله الارض و من علیها، و ابشرک یا حارث لتعرفنی عند الممات و عند الصراط و عند الحوض و عند المقاسمه. قال: و ما المقاسمه؟ قال: مقاسمه النار اقاسمها قسمه صحیحه، اقول: هذا ولیی فاترکیه و هذا عدوی فخذیه. ثم اخذ (علیه السلام) بید الحارث و قال: اخذت بیدک کما اخذ النبی (صلی الله علیه و آله) بیدی و قال لی- و قد شکوت الیه حسد قریش و المنافقین لی- انه اذا کان یوم القیامه اخذت بحبل الله و بحجزته- یعنی عصمته من ذی العرش تعالی- و اخذت انت یا علی بحجزتی، و اخذ ذریتک بحجزتک و اخذ شیعتکم بحجزتکم، فماذا یصنع الله بنبیه و ما یصنع بوصیه، خذها الیک یا حارث قصیره من طویله انت مع من احببت و لک ما اکتسبت- یقولها ثلاثا- فقام الحارث یجر رداءه و هو یقول: ما ابالی بعدها متی لقیت الموت او لقینی. قال جمیل بن صالح: و انشدنی السید الحمیری فیما تضمنه هذا الخبر: قول علی لحارث عجب کم ثم اعجوبه له حملا یا حار همدان من یمت یرنی من مومن او منافق قبلا یعرفنی طرفه و اعرفه بنعته و اسمه و ما عملا و انت عند الصراط تعرفنی فلا تخف عثره و لا زللا اسقیک من بارد علی ظما تخاله فی الحلاوه العسلا (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) اقول للنارحین توقف لک عرض دعیه لا تقربی الرجلا دعیه لا تقربیه ان له حبلا بحبل الوصی متصلا و بالجمله ان اخواننا کما قال (علیه السلام) یعرفون الحق بالرجال، فلما راوا الرجلین صارا سلطانین و لهما اسم فی التاریخ استبعدوا کونهما علی الباطل، و الا فبعد کونه (علیه السلام) کنفس النبی (صلی الله علیه و آله) بنص القرآن و کونه شریکا للنبی فی جمیع الفضائل سوی النبوه، لا یعقل ان یکون من تقدم علیه علی الحق، لا سیما مع ترتب تلک المفاسد علی تصدیهما للامر، و لو قیل بصحه تقدمهما علیه (علیه السلام) مع ذلک فلیقل بجواز تقدمهما علی النبی (صلی الله علیه و آله)، و من الواضح ان نصبهما و نصب الثالث کان دینا من قریش اعداء النبی اخترعوه لا صلاح دنیاهم. و قد اقر بذلک فاروقهم فی مکالمته مع ابن عباس، ففی تاریخ الطبری ان عمر قال لابن عباس: اتدری ما منع قومکم منکم بعد محمد؟ کرهوا ان یجمعوا لکم النبوه و الخلافه، فتبجحوا علی قومکم بجحا بجحا، فاختارات قریش لانفسها، فاصابت و وفقت، فقال له ابن عباس: لو ان قریشا اختارت لانفسها حیث اختار الله لها لکان الصواب: بیدها غیر مردود، و اما کراهتهم لان تکون فینا النبوه و الخلافه فقد قال تعالی: (ذلک بانهم کرهوا ما انزل الله فاحبط اعمالهم). و فی (تاریخ الطبری) ایضا: ان عمارا قال یوم الشوری: ان الله تعالی اکرمنا بنبیه، و اعزنا بدینه، فانی تصرفون هذا الامر عن اهل بیته. فقال رجل من بنیمخزوم: لقد عدوت طورک یا ابن سمیه، (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) و ما انت و تامیر قریش لانفسها. ثم لا غرو من بنیامیه و باقی اعدائه و مبغضیه (علیه السلام) ان یسمعوا شیعته الذین علی النمط الاوسط غلاه و سبائیه تابعی ابن سبا الغالی تهجینا لهم عند عامتهم، فکتب زیاد لما اراد قتل حجر و اصحابه الی معاویه: ان طواغیت من هذه الترابیه السبائیه راسهم حجر- الخ. و کذلک کان مصعب بن الزبیر ایام اماره اخیه یعبر عنهم بالسبائیه، و کذلک ابوحمزه الخارجی کان یعبر عن الشیعه بالسبائیه، انما العجب من المدعین للعلم منهم و المعرفه الذین یدعون حبه کابن قتیبه، و ابن عبد ربه، و کثیر من مصنفیهم یذکرون فی عنوان الشیعه مذاهب الغلاه یموهون بذلک علی الناس کون الشیعه عباره عن الغلاه، و من بغضهم له (علیه السلام) جعلوا اباه کافرا مع تواتر الاخبار عنه باقراره بالنبی (صلی الله علیه و آله) غیر مره. ولا لوم علیهم فکلهم من مبغضیه (صلی الله علیه و آله)، لانه لازم قولهم بامامه الثلاثه، فلا یمکن ان یکون عدو صدیقک صدیقک، و مباینته مع صدیقهم و فاروقهم معلوم، و لذلک کانوا یسالونه مره بعد مره عنهم کما فی خبر الحرث المتقدم، و خبر آخر رواه خلفاء ابن قتیبه و غارات الثقفی و رسائل الکلینی. هذا و الخلفاء الامویین کلهم کانوا مظهرین بغضهم له (علیه السلام) سوی عمر بن عبدالعزیز، و روی (الاغانی) عن یزید بن عیسی بن مورق قال: دخلت علی عمر ابن عبدالعزیز زمن ولی و کان بخناصره، فقال لی: من انت؟ قلت: مولی علی. فقال: و انا و الله مولی علی، اشهد علی عدد ممن ادرکوا النبی (صلی الله علیه و آله) (الفصل العشرون- فی حبه و بغضه (علیه السلام)) یقولون ان النبی قال: من کنت مولاه فعلی مولاه. و العباسیون یظهرون التولیه له (علیه السلام) سوی المتوکل، فکان ابغض له من الامویه، فروی الخطیب ان نصر بن علی الجهضمی لما روی ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال من احبنی و احب هذین- و کان قد اخذ بید الحسن و الحسین- و اباهما و امهما کان معی فی درجتی یوم القیامه امر المتوکل بضربه الف سوط. و روی ان البحتری الشاعر کان یکنی اباعباده و اباالحسن، فاشیر علیه فی ایام المتوکل ان یقتصر علی ابی عباده.
کل من الباهت و المفتری کذاب یرمی بالباطل، و لکن الباهت صلف وقح، لانه یرمی بالحضور، و المفتری اعم یرمی بالحضور و الغیاب. و تقدم مثله مع الشرح فی الخطبه 125. انظر ج 2 ص 246 و الحکمه 116.
… مفرط وباهت مقتر: بهته کمنعه قال علیه ما لم یفعل و مفتر اسم فاعل من الافتراء
امام علیهالسلام (درباره دوست و دشمن خود) فرموده است: درباره من دو مرد هلاک و تباه میگردد (یکی) دوستی که (در دوستیش) زیادهروی کند، و (دیگر) بهتان زنندهای که (به من) دروغ بندد (آنچه در من نیست به من نسبت دهد. سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) این فرمایش مانند فرمایش (یکصد و سیزدهم) آن حضرت علیهالسلام است: هلک فی رجلان: محب غال، و مبغض قال (که ترجمه و شرحش بیان شد).
زیادهروی در دوستی و زیادهروی در دشمنی نیست به هر کس عمل ناپسند و پشیمانیآور است. اما آنجا که بحث از عقیده به میان آید و در حق امام (علیه السلام) زیادهروی شود و دوستی انسان را بجائی برساند که بگوید خداست و یا دشمنی آن حضرت را تا بجائی برساند که کافرش بداند هر دو ناشایسته و خارج شدن از اسلام است. ابن ابیالحدید مینویسد: روش علی (علیه السلام) این بود که در دوران زندگی خود به صحابه (خلفاء) لعن نکرد ما هم به آنان لعن نمیکنیم. نکته قابل توجه این است که لعن به خلفاء عکسالعمل به علی (علیه السلام) است که معاویه آن را آغاز کرد و در طول تاریخ بصورتهای مختلفی خودنمائی کرده است. قرآن مجید به پیروان خود میفرماید: (آنان را که عقیده بخدا ندارند لعن نکنید که آنها هم بعنوان انتقام از روی نادانی خدا را لعن میکنند.) مرحوم سیدرضی مینویسد: فرمایش امام (علیه السلام) همانند قول دیگر آن حضرت است که فرموده (هلک فی اثنان: محب غال و مبغض قال) دو دسته درباره من به هلاکت رسیدهاند: دوستدار زیادهرو و دشمن بهتان زن.
و قال علیهالسلام: (یهلک فی رجلان) ای صنفان من الرجال (محب مفرط) ای یفرط فی حبه، کالذین قالوا انه علیهالسلام هو الله (الغلاه) (و باهت مفتر) من بهت، بمعنی نسب الیه ما لم یفعل، و هو عباره عن اخری عن الافتراء، و هم کالخوارج و النواصب الذین نسبوا الی الامام ما لیس فیه (قال الرضی (ره): و هذا مثل قوله علیهالسلام: هلک فی رجلان محب غال و مبغض قال) (غال) من (غلی) بمعنی افرط و (قال) من (قلا) بمعنی بغض و عادی.
اللغه: افرط: تجاوز الحد. بهته: افتری علیه ای نسب الیه ما لم یقله. الشرح: الهلکه محتومه لخروج کل طرف عن حد الاعتدال الی الظلم و الجور فمن ازداد حبه لم حتی رفعه الی منزله الالوهیه او وصفه بغیر ما هو فیه استحق النار و من اتهمه بالباطل و کفره او افتری علیه بما هو بریء منه و ما وضعه الله فیها علی لسان رسوله فقد استحق العذاب و وقع فی الهلاک.
«و آن حضرت فرمود دو تن در مورد من تباه گردند، دوستی که زیاده روی کند و تهمت زننده ای که دروغ بندد.»
سید رضی که خداوند متعال او را رحمت فرماید، گوید: و این سخن مانند آن فرموده اوست که فرموده است: دو تن درباره من تباه گردند، دوستی غلو کننده در دوستی و دشمنی مبالغه کننده در دشمنی.
ابن ابی الحدید در شرح این سخن چنین آورده است: پیش از این سخن دیگری نظیر این سخن شرح داده شد و خلاصه گفتار این بود که کسی در مورد علی علیه السّلام به هلاکت می افتد که افراط و تفریط کند. افراط کنندگان همان غلو کنندگان هستند و کسانی که معتقد به تکفیر بزرگان صحابه و نفاق و تبهکاری ایشان باشند، تفریط کنندگان کسانی هستند که در جستجوی منقصتی از علی علیه السّلام باشند یا او را دشمن بدارند و کسانی که با او جنگ کرده اند و کینه او را در دل دارند. به همین سبب در این باره یاران معتزلی ما اهل نجات و رستگاری و کامیابی هستند که ایشان راه میانه را پیموده و معتقدند که علی علیه السّلام در آن جهان برترین مردم است و منزلت او در بهشت هم از همگان برتر است و در این جهان هم از همه خلق فاضلتر و دارای خصایص پسندیده و مزایا و مناقب بیشتر است و هر کس با او جنگ کرده است یا او را دشمن و کینه اش را در سینه بدارد دشمن خداوند سبحان است و با کافران و منافقان جاودانه در آتش خواهد بود، مگر کسانی که توبه آنان ثابت شده باشد و بر دوستی و محبت او در گذشته باشند.
در مورد افاضل مهاجران و انصار که پیش از او عهده دار امامت شده اند، اگر امیر المؤمنین امامت آنان را انکار فرموده و بر ایشان خشم گرفته بود و کارشان را ناپسند می شمرد و بر آنان شمشیر می کشید و به امامت خویش مردم را فرا می خواند بدون تردید معتقد بودیم که آنان از هلاک شدگان هستند، همان گونه که اگر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر آنان خشم می گرفت هلاک شده بودند زیرا این مسأله ثابت شده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به امیر المؤمنین فرموده است: «جنگ با تو جنگ با من است و آشتی با تو آشتی با من است.» و همان حضرت فرموده است: «پروردگار دوست بدار هر کس که علی را دوست می دارد و دشمن بدار هر که را با او دشمنی می ورزد.» و هم به علی علیه السّلام فرموده است: «تو را جز مؤمن دوست نمی دارد و جز منافق با تو دشمنی نمی ورزد.» ولی ما می بینیم که علی علیه السّلام به امامت آن گروه رضایت داده و با ایشان بیعت فرموده است و پشت سر ایشان نماز گزارده و از غنایم و اموال عمومی آنان که تقسیم می کرده اند سهم خویش را گرفته و خورده است و بنابراین ما را نشاید که از رفتار آن حضرت تعدی کنیم و از آنچه که از او مشهور شده است درگذریم. مگر نمی بینی که چون امیر المؤمنین علیه السّلام از معاویه تبری جسته است، ما هم از او تبری می جوییم و چون او را لعنت فرموده است، ما هم او را لعنت می کنیم و چون به گمراهی اهل شام و بقایای برخی از صحابه که همراه آنان بوده اند نظیر عمرو عاص و پسرش عبد الله فرموده است ما هم به گمراهی آنان حکم می کنیم. و خلاصه آنکه ما میان امیر المؤمنین و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چیزی جز مرتبه نبوت را کم نمی دانیم و گرنه همه فضایل دیگر را میان آن دو بزرگوار مشترک می دانیم و البته در مورد بزرگان صحابه که بر ما ثابت نشده است که علی علیه السّلام بر آنان طعنه ای زده باشد، طعنه نمی زنیم و همان گونه عمل می کنیم که علی علیه السّلام با آنان عمل کرده است.
آنچه درباره تفضیل میان صحابه گفته شده است:
اعتقاد به تفضیل اعتقادی کهن است که بسیاری از اصحاب و تابعان بر آن بوده اند، از میان اصحاب عمار و مقداد و ابوذر و سلمان و جابر بن عبد الله و ابیّ بن کعب و حذیفة و بریدة و ابو ایوب و سهل بن حنیف و عثمان بن حنیف و ابو الهیثم بن التیهّان، و خزیمة بن ثابت و ابو الطفیل عامر بن وائلة و عباس بن عبد المطلب و پسرانش و تمام بنی هاشم و بنی مطلب بر این اعتقاد بوده اند. زبیر بن عوام هم در آغاز کار از معتقدان به این عقیده بوده و سپس برگشته است. تنی چند از بنی امیه هم همین عقیده را داشته اند که از جمله ایشان خالد بن سعید بن عاص و عمر بن عبد العزیز بوده اند.
من - ابن ابی الحدید- در این جا خبر مشهوری را که از عمر بن عبد العزیز روایت شده است و آن را ابن کلبی نقل کرده است می آورم. ابن کلبی می گوید: روزی عمر بن عبد العزیز که در جلسه عمومی خود نشسته بود پرده دارش وارد شد و زنی بلند قامت و گندم گون و زیبا و خوش اندام را که دو مرد همراهش بودند وارد مجلس کرد که همراه ایشان نامه ای از میمون بن مهران برای عمر بن عبد العزیز بود. نامه را به عمر بن عبد العزیز دادند که آن را گشود و در آن چنین نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحیم، به امیر المؤمنین عمر بن عبد العزیز از میمون بن مهران، سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد، و سپس کاری برای ما پیش آمده است که سینه ها از آن تنگی گرفته و بیرون از تاب و توان است و ما چنان مصلحت دیدیم که آن را به عالمی که آن را نیکو بداند موکول کنیم که خدای عز و جل فرموده است: «اگر آن را به رسول و اولیای امر برمی گرداندند کسانی از ایشان که آن را استنباط می کنند آن را بدون تردید می دانستند.»، این زن و دو مردی که همراه اویند یکی شوهر او و دیگری پدر اوست. ای امیر المؤمنین پدر این زن چنین می پندارد که چون شوهرش سوگند خورده است که اگر علی بن ابی طالب علیه السّلام برترین این امت و سزاوارترین افراد به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نباشد همسرش مطلقه است، بنابراین دختر او مطلقه است و در آیین و دین او سزاوار و جایز نیست که آن مرد را داماد خویش بداند و مدعی است که علم به حرمت دخترش بر آن مرد دارد و این زن برای آن مرد همچون مادر اوست. همسر این زن هم به پدر همسرش می گوید دروغ می گویی و گناه می ورزی که سوگند من درست و عقیده ام صادق و راست است و بر خلاف تو و به کوری چشم و کینه توزی تو، این زن همسر من است. آنان برای داوری پیش من آمدند، از مرد درباره سوگندش پرسیدم گفت: آری چنین سوگندی خورده ام و گفته ام اگر علی بهترین این امت و سزاوارترین ایشان به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نباشد، همسرم مطلقه خواهد بود. با توجه به اینکه هر که باید علی را بشناسد، شناخته است و هر کس خواهد انکار کند، هر کس می خواهد از این سخن به خشم آید و هر کس می خواهد به آن خشنود گردد. مردم هم که این سخن او را شنیدند گرد آمدند و هر چند زبانها هماهنگ است ولی دلها پراکنده است. وانگهی تو خود ای امیر المؤمنان اختلاف هوسهای مردم و شتاب آنان را در آنچه مایه فتنه است می دانی، بدین سبب ما از حکم کردن در این مورد خودداری کردیم تا تو بدان چه خدایت ارائه می فرماید حکم کنی. اینک این دو مرد از این زن دست برنمی دارند، پدرش سوگند خورده است که او را همراه شوهرش وانگذارد، و شوهرش هم سوگند خورده است که اگر گردنش را هم بزنند از همسرش جدا نخواهد شد مگر آنکه در این باره حاکمی حکم کند که امکان مخالفت و سرپیچی از حکم او نباشد. اینکه این گروه را پیش تو روانه کردم خدای توفیق تو را پسندیده و تو را هدایت فرماید.
میمون بن مهران پایین نامه این اشعار را نوشته بود: ای ابا حفص هرگاه مشکلاتی فرا رسد که چشمها در تأمل آن سرگردان شوند و سینه مردم از روشن کردن حکم آن عاجز ماند تو در آن باره امین خواهی بود که همه علم را فرا گرفته ای و تجربه ها و کارها تو را استوار ساخته است، خداوند تو را بر رعایا خلیفه ساخته است و بهره تو در ایشان بهره گرانبهاست.
گوید: عمر بن عبد العزیز، بنی هاشم و بنی امیه و دیگر افراد شاخه های قبیله قریش را جمع کرد و به پدر آن زن گفت: ای پیر چه می گویی؟ او گفت: ای امیر المؤمنین من دختر خویش را به همسری این مرد درآوردم و او را با بهترین جهاز پیش او گسیل داشتم و آرزومند خیر و امیدوار به صلاح او بودم تا آنکه سوگند به چیز دروغی در مورد طلاق او خورد و اینک هم می خواهد با او زندگی کند. عمر بن عبد العزیز گفت: ای پیرمرد، شاید همسرش مطلقه نباشد بگو چه سوگندی خورده است؟ پیرمرد گفت: سبحان الله سوگندی که او خورده است، دروغ و گناهش چنان روشن است که با این سن و سال و دانشی که دارم هیچ گونه شکی در سینه ام خلجان نمی کند زیرا او چنین پنداشته است که اگر علی بهترین این امت نباشد همسرش سه طلاقه باشد. عمر بن عبد العزیز به همسر آن زن گفت: چه می گویی آیا تو چنین سوگندی خورده ای؟ گفت: آری. گویند: همین که گفت آری، نزدیک بود مجلس به لرزه درآید و بنی امیه خشمگین به او می نگریستند ولی سخن نمی گفتند و همگان به چهره عمر بن عبد العزیز می نگریستند.
عمر بن عبد العزیز مدتی خاموش ماند و با دست خود آهسته بر زمین می زد و آن قوم همچنان خاموش و منتظر بودند که او چه خواهد گفت. عمر سر برداشت و این دو بیت را خواند «چون عهده دار حکومت میان قومی شود به جستجوی حق و در طلب استواری است و امامی که از حق تعدی کند و از راه راست اجتناب ورزد امام نیکویی نیست.» سپس به بنی امیه گفت: در مورد سوگند این مرد چه می گویید؟ خاموش ماندند. گفت: سبحان الله سخن بگویید. مردی از بنی امیه گفت: این حکم در مورد ناموس است و ما در باره آن گستاخی نمی کنیم و تو دانا به گفتاری و امین ایشان، عقیده خود را بگو، و هر سخن و عقیده ای، تا باطلی را حق و حقی را باطل نکرده است، در این مجلس بر من جایز است.
عمر بن عبد العزیز گفت: من سخنی نمی گویم و به مردی از بنی هاشم که از فرزندزادگان عقیل بن ابی طالب بود روی کرد و به او گفت: ای عقیلی، در سوگندی که این مرد خورده است چه می گویی؟ او این فرصت را غنیمت شمرد و گفت: ای امیر المؤمنین اگر سخن مرا حکم و حکم مرا جایز قرار می دهی سخن می گویم و گرنه خاموشی برای من بهتر و برای بقای دوستی هم ارزنده تر است. عمر بن عبد العزیز گفت: سخن بگو که گفته تو حکم و حکم تو نافذ خواهد بود.
بنی امیه همین که این سخن را شنیدند گفتند: ای امیر المؤمنین نسبت به ما انصاف ندادی و حکم کردن در این باره را به غیر ما واگذاشتی و حال آنکه ما همچون خون و گوشت تو و سزاوارترین خویشاوندان توایم. عمر بن عبد العزیز گفت: ای فرومایگان ناتوان خاموش باشید که هم اکنون آن را به شما عرضه داشتم و آماده پذیرش آن نشدید، گفتند: بدین سبب بود که این امتیازی را که به این مرد عقیلی دادی به ما ندادی و بدان گونه که او را داور ساختی ما را داور نکردی. عمر گفت: اگر شما خطا کردید و او درست اندیشید و اگر شما ناتوانی کردید و او دوراندیشی کرد و اگر شما کور شدید و او بینا بود، گناه عمر بن عبد العزیز چیست؟ ای بی پدران می دانید مثل شما مثل چیست؟ گفتند: نمی دانیم. گفت: ولی این مرد عقیلی می داند و از او پرسید ای مرد در این مورد چه می گویی؟ آن مرد گفت: آری ای امیر المؤمنین چنان است که آن شاعر پیشین سروده است: «شما را به کاری فرا خواندند و چون از آن ناتوان ماندید کسی به آن رسید که ناتوانی نداشت و چون چنین دیدید پشیمان شدید و آیا مهره برای برحذر بودن بسنده است» عمر بن عبد العزیز گفت: آفرین بر تو باد که درست گفتی، اینک پاسخ حکمی را که از تو پرسیدم بگو.
گفت: ای امیر المؤمنین، سوگند او درست است و از عهده آن برون آمده است و همسرش هم مطلقه نیست. عمر بن عبد العزیز گفت: این موضوع را از کجا دانستی؟ گفت: ای امیر المؤمنین تو را به خدا سوگند می دهم آیا این موضوع را نمی دانی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای عیادت فاطمه علیها السّلام به خانه او رفت و فرمود: دخترم بیماری تو چیست؟ گفت: پدر جان تب دارم، در آن هنگام علی علیه السّلام برای انجام دادن یکی از کارهای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از خانه بیرون رفته بود. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به فاطمه فرمود: آیا اشتهای به چیزی داری؟ گفت: آری، انگور می خواهم و می دانم چون هنگام آن نیست کمیاب و گران است. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: خداوند قادر است که برای ما انگور بیاورد و سپس عرضه داشت بار خدایا همراه برترین امت من در پیشگاه خودت برای ما انگور بیاور. در این هنگام علی در زد و درون خانه آمد و سبدی کوچک همراه داشت که جانب ردای خویش را بر آن کشیده بود، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به او فرمود: ای علی این چیست؟ گفت: انگور است که برای فاطمه علیها السلام فراهم آورده ام. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دوبار تکبیر گفت
و سپس عرضه داشت: پروردگارا همان گونه که با اختصاص دادن علی به دعای من مرا شاد فرمودی، اینک بهبودی دختر مرا در این انگور قرار بده، آن گاه به فاطمه فرمود: دخترکم به نام خدا بخور و فاطمه از آن انگور خورد و هنوز پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیرون نرفته بود که شفا یافت.
عمر بن عبد العزیز گفت: راست گفتی و نیکی کردی، گواهی می دهم که این موضوع را شنیده و درست به گوش گرفته بودم، و به آن مرد گفت: ای مرد دست همسرت را بگیر و برو و اگر پدرش متعرض تو شد بینی او را درهم شکن. آن گاه به بنی عبد مناف گفت: به خدا سوگند چنان نیست که ما چیزهایی را که دیگران می دانند ندانیم و ما را در دین خود کوری نیست اما چنانیم که آن شاعر پیشین گفته است: دوستی ثروت و توانگری چنان کور و کرشان ساخته است که جز زیان و گناه به چیزی دیگری نمی رسند.
گوید: چنان شد که گویی سنگ بر دهان بنی امیه زده شد و آن مرد همسرش را با خود برد و عمر بن عبد العزیز برای میمون بن مهران چنین نوشت: سلام بر تو، همراه تو پروردگاری را که خدایی جز او نیست می ستایم و سپس من مضمون نامه ات را فهمیدم، آن دو مرد همراه آن زن پیش من آمدند. خداوند سوگند همسر آن زن را راست قرار داده است و سوگندش برآورده است و نکاح او پا بر جای است. این موضوع را یقین بدان و به آن عمل کن و سلام و رحمت و برکتهای خداوند بر تو باد.
و اما کسانی از تابعان که معتقد به فضیلت علی علیه السّلام بر همه مردم بودند بسیارند همچون اویس قرنی و زید بن صوحان و برادرش صعصعة و جندب الخیر و عبیدة سلمانی و گروه بسیار دیگر که برون از شمارند.
در آن روزگاران لفظ شیعه فقط در مورد کسانی به کار رفته است که معتقد به تفضیل علی علیه السّلام بوده اند، و این گفتگوهای امامیه و کسانی که بر آن عقیده اند که بر امامت خلیفگان پیش از علی علیه السّلام طعنه می زنند، در آن روزگار بدین گونه مشهور نبوده است، و همان کسانی که معتقد به تفضیل بوده اند شیعه نام داشته اند و هر آنچه در اخبار و آثار در فضیلت شیعه آمده است و آنان را به بهشت وعده داده اند درباره همانهاست نه کس دیگری جز ایشان و به همین سبب است که یاران معتزلی ما در کتابها و تصنیفهای خویش گفته اند که شیعیان حقیقی ما هستیم، و این اعتقاد ما به سلامت و حق نزدیکتر از دو عقیده دیگری است که همراه افراط و تفریط باشد ان شاء الله تعالی.
[[و قال علیهالسلام ]]
یَهْلِکُ فِیَّ رَجُلاَنِ:مُحِبٌّ مُفْرِطٌ،وَ بَاهِتٌ مُفْتَرٍ.
امام علیه السلام فرمود:
دو کس در مورد من هلاک خواهند شد:دوستی که در حق من افراط و غلو میکند و دشمنی که بهتان میزند و افترا میبندد.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: مانند همین کلام در خطبه ۱۲۵ و در حکمت ۱۱۷ گذشت و منابع آن را در آن جا بیان کردیم و به نظر می رسد امام علی این سخن را در چند مورد بیان فرموده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۷) نامبرده در ذیل حکمت ۱۱۷ می افزاید که این سخن به صورت متواتر از امیر مؤمنان علی علیه السلام با الفاظ مختلف نقل شده است و از جمله کسانی که قبل از سید رضی آن را نقل کردهاند ابوعثمان جاحظ در کتاب الحیوان و بیهقی در المحاسن و مرحوم صدوق در امالی است.)
سید رضی در ذیل این کلام میگوید:«این سخن مانند سخن دیگری است که از امام علیه السلام نقل شده است:دو کس درباره من هلاک شدهاند:دوست غلوکننده و دشمن کینهتوز»؛
(قال الرضیّ:و هذا مِثلُ قَولهِ علیه السلام:هَلَکَ فِیَّ رَجُلانِ:مُحِبٌّ غالٍ و مُبْغِضٌ قالٍ) .
هر دو گروه هلاک میشوند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو گروه از منحرفان اشاره کرده و همه آنها را اهل هلاکت میشمرد میفرماید:«دو کس در مورد من هلاک خواهند شد:
دوستی که در حق من افراط و غلو میکند و دشمنی که بهتان میزند و افترا میبندد»؛ (یَهْلِکُ فِیَّ رَجُلاَنِ:مُحِبٌّ مُفْرِطٌ،وَ بَاهِتٌ مُفْتَرٍ).
و همانگونه که سید رضی گفته،شبیه این سخن در حکمت 117 گذشت.
هنگامی که به تاریخ زندگی پرفرازونشیب این امام بزرگوار مراجعه میکنیم میبینیم که درباره کمتر کسی اینگونه افراط و تفریط شده است.
گروهی آن حضرت را خدا دانستهاند که به غُلات معروف شدهاند.
شیخ مفید (متوفای 413) در کتاب تصحیح الاعتقاد میگوید:غلات که از متظاهرین به اسلام بودهاند کسانی بودهاند که امیر مؤمنان علی علیه السلام و ائمه هدی علیهم السلام از فرزندان آن حضرت را به خدایی یا نبوت نسبت میدادند و در بیان فضایل آنها از حد گذشته و طریق افراط را پیمودهاند.این گروه در شمار گمراهان و کافراناند حتی امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمان کشتن و سوزاندن آنان را صادر کرد و ائمه طاهرین علیهم السلام نیز در حق آنها به کفر و خروج از اسلام حکم کردهاند.(تصحیح الاعتقاد، ص ۱۳۱)
غالیان،خود به گروههای مختلفی تقسیم شدهاند که مشاهیر آنها عبارتاند از:آل مشعشع،اباحیه،احمدیه،اخیه،ازدریه،اسحاقیه،بکتاشیه،تناسخیه، شلمغانیه و گروههای زیاد دیگر.(لغت نامه دهخدا، ماده غلات (با تلخیص))
شرح بیشتر را دراینباره در پایان همین بحث در بخش نکتهها خواهیم آورد ان شاء اللّه.
نقطه مقابل غالیان،گروهی هستند که به نواصب یا ناصبیها معروف شدند و آنها کسانی بودند که با آن حضرت عداوت و دشمنی میکردند و نمونه آن در زمان آن حضرت،خوارج و گروهی از اهل شام بودند.
و قابل توجه اینکه آن حضرت و امامان بعد از آن حضرت از هر دو گروه تبری جستند و حکم به کفر هر دو کردند.
ابن ابی الحدید شرحی در ذیل این گفتار حکیمانه دارد که از جهاتی قابل توجه است.او چنین میگوید:کسانی که درباره امام علیه السلام (ازنظر معنوی و عقیدتی) هلاک میشوند افراطگران و تفریط کنندگاناند.اما افراطگران همان غُلاتاند و کسانی که قائل به تکفیر بزرگان صحابه و نفاق یا فسق آنها میشوند و اما تفریط کننده کسی است که آن حضرت را از مقامش پایین میآورد یا کینه او را به دل گرفته یا با او به جنگ برخاسته یا عداوتی در درون با او دارد و لذا اصحاب ما (اشاره به کسانی است که با او همعقیدهاند) اصحاب نجات و خلاص و رستگاری در این مسأله هستند زیرا آنها طریق اعتدال را پیمودهاند، درباره امام علیه السلام میگویند که او برترین خلایق در آخرت است و والاترین منزلت را در بهشت دارد و برترین خلق (بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله) در دنیاست و بیش از همه خصایص برجسته و مزایا و مناقب دارد و هرکس با او دشمنی کند و یا به جنگ با او برخیزد یا کینه او را به دل بگیرد دشمن خداست و همیشه در آتش دوزخ با کفار و منافقین خواهد ماند مگر اینکه از کسانی باشد که توبهاش ثابت شده باشد و با محبت و علاقه به او،از دنیا رفته باشد.
اما بزرگان و مهاجرین و انصار،آن کسانی که امامت و خلافت را قبل از او بر عهده گرفتند اگر علی علیه السلام را انکار کرده باشند و آن حضرت بر آنها خشمگین شده باشد تا چه رسد به اینکه شمشیر بر آنها بکشد و آنها را بهسوی خویشتن دعوت کند،ما آنها را از هالکین میدانیم آنگونه که اگر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بر آنها غضب میکرد؛زیرا ثابت شده است که رسول اللّه صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود:
«حَرْبُک حَربی وسِلمُک سِلْمی؛ جنگ با تو جنگ با من است و صلح با تو صلح با من» و نیز ثابت است که پیغمبر صلی الله علیه و آله در حق او فرمود:
«اللهمّ والِ مَن والاهُ و عادِ مَن عاداه» و نیز فرمود:
«لا یُحِبّک إلّا مؤمِنٌ و لا یَبغُضُک إلّا مُنافِق» .
سپس ابن ابی الحدید برای اینکه اعتقادش را به خلفای پیشین توجیه کند چنین میگوید:ولی ما دیدهایم که علی علیه السلام به خلافت آنها رضایت داد و با آنها بیعت کرد و پشت سر آنها نماز خواند و با آنها پیوند ازدواج برقرار کرد و از بیتالمال که در دست آنها بود استفاده میکرد.ما هم نباید از آنچه آن حضرت انجام داد تجاوز کنیم آیا نمیبینی هنگامی که آن حضرت از معاویه برائت جست ما هم برائت جستیم و هنگامی که او را لعن کرد ما هم لعن کردیم و هنگامی که به گمراهی کسانی از اهل شام که در میان آنها از بقایای صحابه مانند عمرو بن عاص و فرزندش عبد اللّه وغیر آنها بودند حکم کرد،ما هم حکم به گمراهی آنها کردیم؟
و در پایان میافزاید:خلاصه اینکه ما میان او و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تفاوتی جز رتبه نبوت قائل نیستیم و غیر از آن تمام فضائلی را که آن حضرت داشت برای علی علیه السلام نیز قائلیم.در عین حال،بزرگان صحابه را که برای ما ثابت نیست علی علیه السلام آنها را نکوهش کرده باشد،نکوهش نمیکنیم.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲۰ ص ۲۲۰.)
البته توجیهاتی که ابن ابی الحدید برای پذیرش خلافت خلفای پیشین ذکر کرده و معتقد است امام علیه السلام درباره آنها هیچگونه طعن و مذمتی نداشته،صحیح نیست زیرا آن حضرت در روایات مختلف ازجمله خود نهج البلاغه کراراً به صورت صریح یا کنایه از غصب حقش بهوسیله آنها نکوهش شدید کرده است.
نکتهها
1-غلات و مفرطین چه کسانی هستند؟
غلات کسانی هستند که درباره پیشوایان دین،غلو کرده و آنها را برتر از یک انسان بافضیلت دانسته و صفات خدایی برای آنها قائل شدهاند.
تاریخ نشان میدهد که قبل از اسلام نیز غلو درباره پیشوایان دینی وجود داشته و بعضی معتقدند که در طول تاریخ همواره در میان افراد نادان بوده است.
ازجمله مصادیق روشن آن،غلو مسیحیان درباره حضرت عیسی علیه السلام و مریم علیها السلام است که آنها را از خدایان سهگانه شمردهاند.قرآن مجید شدیداً آنها را از این کار نهی کرده،میفرماید:« یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لَا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ وَ لَا تَقُولُوا عَلَی اللّهِ إِلَّا الْحَقَّ إِنَّمَا الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اللّهِ وَ کَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَی مَرْیَمَ وَ رُوحٌ مِّنْهُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لَا تَقُولُوا ثَلَاثَهٌ انتَهُوا خَیْراً لَّکُمْ إِنَّمَا اللّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ سُبْحَانَهُ أَنْ یَکُونَ لَهُ وَلَدٌ لَّهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الْأَرْضِ وَ کَفَی بِاللّهِ وَکِیلاً »؛ای اهل کتاب! در دین خود،غلوّ (و زیاده روی) نکنید؛و درباره خدا؛غیر از حق نگویید.مسیح-عیسی بن مریم-فقط فرستاده خدا،(و مخلوق) و کلمه اوست؛ که او را به مریم القا نمود؛و روحی (شایسته) از طرف او بود.پس به خدا و پیامبران او ایمان بیاورید و نگویید:«(خداوند) سهگانه است.»(از این سخن) خودداری کنید که برای شما بهتر است.خدا،تنها معبود یگانه است؛او منزه است که فرزندی داشته باشد؛(بلکه) از آن اوست آنچه در آسمانها و زمین است؛و برای تدبیر و سرپرستی آنها،خداوند کافی است».(نساء، آیه ۱۷۱.)
در آیه 116 سوره مائده و بعضی دیگر از آیات نیز به این معنی اشاره شده است.
در اسلام نیز به نظر میرسد که نخستین بار جمعی تصمیم داشتند راه غلو را درباره پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بپیمایند که حضرت آنها را نهی کرد و به آنها فرمود:
«لا تَرْفَعُونِی فَوْقَ حَقِّی فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَی اتَّخَذَنِی عَبْداً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَنِی نَبِیّاً؛ مرا بالاتر از حقم قرار ندهید زیرا خداوند مرا بهعنوان بنده خود پذیرفته پیش از آنی که مقام نبوت بدهد».(قرب الاسناد، ص ۶۴.)
در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم که فرمود:
«رَجُلانِ لَا تَنَالُهُمَا شَفَاعَتِی صَاحِبُ سُلْطَانٍ عَسُوفٍ غَشُومٍ وَ غَالٍ فِی الدِّینِ مَارِقٌ؛ دو گروه از امت من هستند که هرگز شفاعت من به آنها نمیرسد:کسی که با حاکم سختگیر ظالمی همراهی کند و کسی که در دین غلو نماید و از آن فراتر برود».(بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۲۶۹.)
سپس در عصر امام امیر مؤمنان علی علیه السلام غلو به اوج خود رسید و گروهی رسماً قائل به الوهیت آن حضرت شدند که حکمت مورد بحث و مشابهات آن در نهجالبلاغه شاهد گویای آن است.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که خطاب به امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:
«أَنْتَ فِی الْجَنَّهِ یَا عَلِیُّ وَ شِیعَتُکَ وَ مُحِبُّ شِیعَتِکَ وَ عَدُوُّکَ وَ الْغَالِی فِی النَّارِ؛ ای علی! تو و شیعیان و دوستان شیعیانت در بهشت خواهید بود اما دشمنت و همچنین کسی که درباره تو غلو کند در آتش دوزخ است».(بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۲۶۵.)
این مسأله همچنان ادامه یافت تا زمان امام صادق علیه السلام که غلات به فریب جوانان پرداختند و آن حضرت در حدیثی فرمود:
«احْذَرُوا عَلَی شَبَابِکُمُ الْغُلَاهَ لا یُفْسِدُوهُمْ فَإِنَّ الْغُلاهَ شَرُّ خَلْق اللّه یُصَغِّرُونَ عَظَمَهَ اللَّهِ وَ یَدَّعُونَ الرُّبُوبِیَّهَ لِعِبَادِ اللَّه؛ مراقب باشید غلات،جوانان شما را نفریبند و فاسد نکنند زیرا غلات بدترین خلق خدا هستند عظمت خدا را کوچک میشمرند و ربوبیت را برای بندگان خدا قائلاند».(بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۲۶۵)
به نظر میرسد این صفت زشت از یکی از این دو چیز سرچشمه میگیرد:
نخست،نشناختن خداوند و عدم آگاهی از حقیقت آفرینش بشر.کسی که بداند خداوند وجودی است از هر نظر نامحدود،علمش،قدرتش،وجودش و دیگر صفاتش هرگز حد و پایانی ندارد ولی انسانها هر قدر والامقام باشند ازنظر عمر و قدرت و علم و سایر صفات،دارای محدودیتهایی هستند چگونه ممکن است صفات دریا را برای قطره آبی قرار دهد؟ یا نور آفتاب را با نور یک چراغ یکسان بشمرد؟ ولی آنها که از این مسائل غافلاند دست به دامن غلو میزنند و تمام صفات خدا یا بعضی از صفات او را برای بعضی از بندگانش قائل میشوند.
دیگر اینکه انسان بر اثر حب ذات افراطی علاقه دارد هرچه متعلق به اوست بسیار مهم باشد تا او نیز بر اثر انتساب به آن کسب اهمیت کند.گاه پدرش را تجلیل میکند و صفاتی که هرگز در او وجود نداشته برای او میشمرد تا خودش که فرزند اوست در سایه این دروغپردازیها بزرگ جلوه کند.
این امر در مورد پیشوایان نیز صادق است،سعی میکند پیشوایش را در حد خدایی توصیف کند تا خود نیز که پیرو چنین پیشوایی است از این طریق عظمتی کسب نماید.
گاه مشاهده معجزات و کرامات از اولیای دین نیز سبب میشود که افراد نادان به آنها نسبت خدایی بدهند در حالی که آنها تصریح میکردند که آنچه ما انجام میدهیم به اذن و اراده خداوند است و در واقع از اوست نه از ما.
در فقه اسلامی ازجمله گروههایی که محکوم به نجاست شدهاند غلات میباشند و به عکسِ آنچه دشمنان شیعه به شیعه نسبت میدهند بزرگان شیعه همه دشمن غلات بودهاند و آنها را شدیداً محکوم کردهاند.
البته نمیتوان انکار کرد که بعضی از گویندگان کمسواد یا بیسواد برای اظهار فضل یا ابراز علاقه شدید به پیغمبر اکرم و امامان معصوم علیهم السلام مطالبی را میگویند که مصداق آشکار غلو است و ما همواره آنها را از این کار برحذر داشتهایم تا روشن شود که آنچه آنها میگویند تعلیمات مذهب شیعه نیست.و بر همه بزرگان دین و علمای راستین فرض است که این افراد را نصیحت کنند و اگر نصیحتپذیر نیستند از خود برانند تا کسی تصور نکند شیعیان طرفدار غلوند.
در بعضی از روایات آمده است که امام امیر مؤمنان علی علیه السلام گروهی را که در حق او غلو کردند و هرچه آنها را نصیحت کرد گوش ندادند اعدام فرمود.
البته فضایل امامان علیهم السلام فوقالعاده زیاد است همانگونه که در احادیث متعدد ازجمله در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«إِیَّاکُمْ وَ الْغُلُوَّ فِینَا قُولُوا إِنَّا عَبِیدٌ مَرْبُوبُونَ وَ قُولُوا فِی فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ؛ از غلو درباره ما بپرهیزید و بگویید که ما بندگانی هستیم تحت ربوبیت پروردگار ولی در فضل ما هرچه میخواهید بگویید».(خصال شیخ صدوق (بنابر نقل میزان الحکمه در ماده غلو))
تصور نشود که غلات فقط در میان بعضی از فرق شیعه که از تعلیمات اهلبیت علیهم السلام دور بودند پیدا شدند در میان اهل سنت نیز غلات کم نبودند ازجمله اینکه به موازات روایاتی که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره فضایل علی علیه السلام نقل شده روایاتی درباره خلفای نخستین جعل کرده و آنها را به مقامات فوقالعاده ارتقا دادند و جالب اینکه بعضی از بزرگان اهل سنت حداقل به مجعول بودن بخشی از روایات مذکور تصریح کردهاند.
از آن مهمتر غلو عجیبی است که درباره صحابه از سوی علمای آنها عنوان شده و آن اینکه همه آنها بدون استثنا عادل بودهاند؛در حالی که قرآن با صراحت میگوید:گروهی در میان مسلمانان بودند که ظاهراً جزء صحابه محسوب میشدند اما در باطن منافق بودند؛(ر.ک: توبه، آیه ۱۰۱) که در سورههای مختلفی از قرآن درباره آنها بحث شده است.با توجه به این آیات چگونه ممکن است آنها عادل باشند؟ اضافه بر این،قرآن درباره بعضی از آنها با صراحت حکم به فسق کرده،آیا فسق با عدالت سازگار است؟
از طرفی میدانیم که بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بعضی از صحابه در اثر فساد اخلاقی محکوم بهحدّ شدند و حد نیز بر آنها جاری شد و از همه مهمتر اینکه جمعی دربرابر امیرمؤمنان علی علیه السلام در آن زمانی که همه مردم با او بیعت کرده بودند به مبارزه برخاستند و به روی او شمشیر کشیدند و گروهی از مسلمانان را در میدان جمل به کشتن دادند.آیا همه آنها عادل بودند؟
نمونه دیگر از غلو در میان اهل سنت اعتقادی است که گروه کثیری از آنها که در زمره صوفیه هستند درباره مشایخ خود دارند که مصداق اتمّ غلو است.
در این زمینه بحث بسیار است که اگر بیش از این ادامه بدهیم از شیوه بحثهای شرح نهج البلاغه خارج خواهیم شد.
2-ناصبیها
«ناصبی»از ماده«نصب»در اصل به معنی برپا داشتن چیزی است و از آنجا که شخص عداوت خویش را آشکار میسازد به او ناصبی گفتهاند ولی در عرف فقهای اسلام،ناصبی به کسی گفته میشود که عداوت و بغض علی علیه السلام را در دل دارد و آن را آشکار میسازد.
در کتاب قاموس آمده است:نواصب و اهل نصب کسانی بودند که بغض و عداوت علی علیه السلام را دین خود میشمردند،و به آنها ناصبی میگفتند چون با آن حضرت عداوت و دشمنی داشتند (و یکی از معانی نصب،عداوت و دشمنی است).
همین معنی در کتاب لسان العرب نیز آمده است.
در واقع ناصبیها در طرف تفریط در مقابل غالیان بودهاند گرچه ظهور و بروز شدید آنها در عصر امیرمؤمنان علی علیه السلام بود ولی در زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز ناصبیهایی بودند که با پیغمبر صلی الله علیه و آله دشمنی میورزیدند و ظاهراً در میان مسلمین و صحابه بودند.غالباً عداوت خود را مخفی میداشتند ولی گاه آشکار میساختند.همانگونه که در سوره منافقین آیات 7 و 8 درباره آنها آمده است:
« هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لَا تُنْفِقُوا عَلَی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ حَتَّی یَنْفَضُّوا وَ للّهِِ خَزَائِنُ السَّماوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَا یَفْقَهُونَ*یَقُولُونَ لَئِنْ رَّجَعْنَا إِلَی الْمَدِینَهِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَ للّهِِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ »؛آنها کسانی هستند که میگویند:«به افرادی که نزد پیامبر خدا هستند انفاق نکنید تا پراکنده شوند» (غافل از این که) خزاین آسمانها و زمین از آنِ خداست،ولی منافقان نمیفهمند.*آنها میگویند:«اگر به مدینه بازگردیم،عزیزان،ذلیلان را بیرون میکنند!»در حالی که عزّت مخصوص خدا و پیامبر او و مؤمنان است؛ولی منافقان نمیدانند».
به یک معنا میتوان گفت که ظهور ناصبیها به صورت آشکار از جنگ جمل شروع شد و سپس در داستان حکمین تشدید گردید و در جنگ نهروان به اوج خود رسید بعداً نیز بهوسیله دارودسته معاویه در شام قوت گرفت و تا آنجا که در تواریخ آمده است هفتاد سال بر منابر-نعوذبالله-سبّ و لعن علی علیه السلام میکردند.
ولی در حال حاضر در میان مسلمین کمتر کسی پیدا میشود که درباره علی علیه السلام یا امامان اهلبیت علیهم السلام اظهار عداوت کند و یا زبان خود را-نعوذبالله-به سبّ و لعن آنان آلوده نماید.
این نکته نیز قابل توجه است که در روایات اهلبیت علیهم السلام ناصبیها در زمره کفار شمرده شدهاند بلکه مصداق بدترین کافران محسوب میشوند.
مرحوم کلینی در کتاب کافی در احکام آب حمام این حدیث را از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود:«از غساله آب حمام استفاده نکنید زیرا فرزندان نامشروع از آن استفاده کردهاند و نیز ناصبیها-دشمنان ما اهل بیت-که بدترین آنها هستند از آن استفاده نمودهاند».(کافی، ج ۶، ص ۴۹۸، باب الحمام)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Two types of persons will fall into ruin on my account: One who loves me and exaggerates, and the other who lays on me false and baseless blames.”
Sayyid ar-Radi says, “ This is on the lines of Imām Ali ibn Abū Tālib own saying which runs thus: “Two categories of persons will be ruined on my account: One who loves me with exaggeration, and one who hates (me) and is a bearer of malice’.” The Holy Prophetarum litused often to urge and order the umma to love Imām Ali ibn Abū Tālib, forbidding them from bearing any hatred towards him. Moreover, the Holy Prophet used to regard love for Imām Ali ibn Abū Tālib as the sign of faith (īmān) and hating him as the sign of hypocrisy (nifāg) (as we have already mentioned in a footnote above).
We would like to quote one of the traditions of the Holy Prophet with regard to this subject. It has been narrated through fourteen companions that the Holy Prophet said, “Whoever loves Ali, he surely loves me, and whoever loves me, he surely loves Allāh, and whoever is loved by Allāh, He will permit him to enter Paradise. Whoever hates Ali, he surely hates me, and whoever hates me, he surely hates Allāh, and whomsoever Allāh hates, He will surely let him enter the Fire. And whoever harms Ali, he surely harms me, and whoever harms me, he surely harms Allāh: Surely, those who harm (the Cause of] Allāh and His Messenger, Allāh has cursed them in the present life and in the one to come and has prepared for them a humiliating chastisement (Qur'ān, 33: 57), as we read in these references: AlMustadrak, Vol. 3, pp. 127 - 128, 130; Hilyat al-Awliyā', Vol. 1, pp. 66 - 67; Al-Istī'āb, Vol. 3, p. 1101; Usd al-Ghāba, Vol. 4, p. 383; AlIsābah, Vol. 3, pp. 496 -497, Majma' az-Zawā'id, Vol. 9, pp. 108 - 109, 129, 131, 132, 133; Kanz al-`Ummāl, Vol. 12, pp. 202, 218 - 19, Vol. 15, pp. 95 - 96, Vol. 17, p. 70; al-Muhibb al-Tabari, Ar-Riyād anNadira, Vol. 2, pp. 166, 167, 209, 214 and Ibn al-Maghāzili, AlManāqib, pp. 103, 196, 382.
At the same time, the Holy Prophet used to caution the umma against exaggerating with regard to love for Imām Ali ibn Abū Tālib that exceeds the bounds of Islam. One who does so is called ghāli (extremist or excessive), In other words, such a person is anyone who believes that the Holy Prophet or Imām Ali ibn Abū Tālib or any Shī“ite Imām is a god, or attributes to them the special attributes of Allāh, or believes that the twelve Imāms pelle are prophets, or makes any claim which they (the Holy Prophet and the Imāms) did not make about themselves.
On the contrary, the Holy Prophet had also forbidden any offense or denigration concerning them (the Imāms). He used to blame those who make false and baseless accusations against them as well as those who hated and harbored malice against them.
It was for this reason that the Holy Prophet sometimes used to refrain from mentioning some of the excellent qualities of Imām Ali ibn Abū Tālib as Jābir ibn Abdullāh al-Ansāri narrates: “When Imām Ali ibn Abū Tālib approached the Holy Prophet with the news of the conquest over Khaybar by himself (by Imām Ali ibn Abū Tālib ), the Holy Prophet said to him: “O Ali! Had it not been for some groups of my umma who may say about you what the Christians say about 'Isa son of Maryam (Jesus son of Mary), I would have said (something) about you so that you would not pass before any Muslim but that he would seize the dust from the tracks of your feet to seek a blessing from it. But it suffices to say that you hold the same status in relation to me as Hārūn (Aaron) held in relation to Mūsa (Moses) except that there shall, in all certainty, be no prophet after me,”” according to Majma' az-Zawā’id, Vol. 9, p. 131; Ibn Abul-Hadīd, Vol. 5, p. 4, Vol. 9, p. 168, Vol. 18, p 282; Manāqib Ali ibn Abū Tālib, Ibn al-Maghāzili, pp. 237 – 239; Manāqib Ali ibn Abū Tālib, al-Khawārizmi, pp. 75 - 76, 96, 220; Kifayat at-Tālib fi Manāqib Ali ibn Abū Tālib, al-Ganji, pp. 264 -265; Arjah alMatālib, pp. 448, 454 and Yanābī' al-Mawadda of al-Zamakhshari, pp. 63 - 64, 130 - 131.
The Holy Prophet had also informed the Muslim umma that there would appear two types of deviated groups among the Muslims who would exceed the bounds of Islamic principles with regard to understanding Imām Ali ibn Abū Tālib as he himself has related: “The Messenger of Allāhvert called on me and said: “O Ali! There is a resemblance between you and 'Isa son of Maryam (Jesus son of Mary) whom the Jews hated so much that they laid a false accusation against his mother, and whom the Christians loved so much that they assigned to him the status (of being a god) which is not his”.
Then, Imām Ali ibn Abū Tālib went on to say: “Beware! Two types of persons will fall into ruin on my account: One who loves (me) and praises me for what is not in me, and one who hates me and whose detesting me will lead him to any false and baseless accusation on me. Beware! I am not a prophet, and nothing has been revealed to me. But I act according to the Book of Allāh and the Sunnah of His Prophet as much as I can,” as we read in these references: Al-Musnad, Ahmad ibn Hanbal, Vol. 1, p. 160; Al-Mustadrak, al-Hākim, Vol. 3, p. 123; Mishkāt al-Masābīh, Vol. 3, pp. 245 – 246; Majma' az-Zawā'id, Vol. 9, p. 133; Kanz al-'Ummāl, Vol. 12, p. 219, Vol. 15, p. 110; Tārīkh, Ibn Kathīr, Vol. 7, p. 356.
The above quoted statements of Imam Ali ibn Abū Tālib have also been reported from the Holy Prophet when he said the following to Imām Ali ibn Abū Tālib: “O Ali! Two types of people will fall into ruin on your account: One who loves you exceedingly, and liar is the one who attributes false things to you,” according to Al-Istī'āb, Vol. 3, p. 1101.
Also, he said to him, “Two categories will be ruined on your account: One who loves you with exaggeration, and one who hates you and bears malice [against you],” as we read in Ibn Abul-Hadīd, Vol. 5, p. 6.
The famous scholar of tradition, `Amir ibn Sharahil ash-Sha'bi (19 - 103 A.H./640 – 721 A.D.), has confirmed this saying that these two categories of people have already appeared, and that both became disbelievers. They were annihilated, according to Al-Istī'āb, Vol. 3, p. 1130 and Al-'Iqd al-Farīd, Vol. 4, p. 312.
وَ سُئِلَ عَنِ التّوحِیدِ وَ العَدلِ فَقَالَ علیه السلام
التّوحِیدُ أَلّا تَتَوَهّمَهُ وَ العَدلُ أَلّا تَتّهِمَهُ
ترجمهها:
(اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: (از امام نسبت به توحید و عدل پرسیدند فرمود) توحید آن است که خدا را در وهم نیاری، و عدل آن است که او را متّهم نسازی (صاحب کتاب طراز میگوید: این دو کلمه تمام علوم توحید را با همه گستردگی در بردارد، اگر در باره خداشناسی نبود جز همین دو کلمه، کافی بود.).
[و او را از توحید و عدل پرسیدند، فرمود:] توحید آن است که او را به وهم در نیاری و عدل آنست که او را بدانچه درخور نیست متّهم نداری.
و پرسیدند از توحید و عدل پس فرمود که توحید آنست که تو ستم نکنی و در وهم نیاری و عدل آنست که متهم نسازی خدای را بفعل قبیح
او را از توحید و عدل پرسیدند، فرمود: توحید این است که خدا را به تصوّر در نیاوری و عدل این است که خدا را متهم نسازی.
از توحید و عدل از آن حضرت سؤال شد،فرمود:توحید آن است که خدا را در وهم نیاوری،و عدل آن است که او را متّهم نکنی .
شروح:
و سئل عن علامه التوحید و علامه العدل فقال: الذی یقول بتوحید الله تعالی هو من لا یتوهمه تعالی، ای لا یظن الله جسما و لا عرضا، و لا یکون فی وهمه و ظنه انه یجوز علیه ما یجوز علی الاجسمام و الاعراض. و اما من یقول بعدل الله تعالی، فهو من لا یتهمه تعالی بانه یحلق الکفر فی الکافر و یفعل القبیح او یریده او یرضی به او یامر بذلک، بل یعلم انه تعالی منزه من ذلک.
ان لا تتصوره فی وهمک فان کل ما یقع الوهم علیک، فالله بخلافه. و العدل ان لا تتهمه: یعنی باسناد القبائح الیه. و الحکم: الحکمه، قال النبی صلی الله علیه و آله: الصمت حکم و قلیل فاعله.
از امام (علیه السلام) دربارهی توحید و عدالت پرسیدند: (توحید و پگانه دانستن خدا آن است که او را در اندیشه نیاوری، و عدالت آن است که او را متهم (به اجبار بنده بر عمل قبیح و بعد هم کیفر کردن او) نسازی). این دو کلمه با تمام اختصار و کوتاهی در نهایت ارزش و محور علم خداشناسیاند. کلمهی نخست، مهمترین کلمهای است که امام (علیه السلام) دربارهی توحید و تنزیه خداوند، به منظور تربیت بندگان خدا فرموده است، و ما معنای آن را در خطبهی اول کتاب نقل کردیم. و خلاصهی مطلب در اینجا آن است که قوهی وهم تنها جزئیات مربوط به حسن را درک میکند و خداوند به اقتضای این که معقول صرف است، از محسوسات و متعلقات آن منزه و مبراست، ناگزیر، روا نیست که خدای تعالی را در تصور وهم درآوریم، و احکام وهم را بر ذات مقدس او اجرا کنیم. زیرا دربارهی او جز خلاف نخواهد بود، چون اقتضای وهم، آن است که خدا را محسوس و یا وابسته به محسوس بدانیم که از شان آن کثرت و ترکیب است و این دو با وحدت مطلقه حق تعالی منافات دارند. پس در حقیقت، امام (علیه السلام) توحید را به وسیلهی یکی از خواص آن که لازم سلبی اوست (به وهم نیامدن) معرفی نموده است. اما جملهی دوم: مقصود از عدل، اعتقاد به جریان در تمام کارها و گفتههای خداوند متعال است، و از لوازم چنین ویژگی آن است که بندهی خدا او را متهم نسازد بر این که خداوند او را بر عمل ناروا مجبور ساخته و بعد او را به کیفر برساند و یا این که او را تکلیف ما لا یطاق نماید، و نظایر اینها از مسائل مربوط به اصل دین که معتزله در آنها به ظواهر قرآن توجه کردند.
وَ سُئِلَ عَنِ التَّوْحِیدِ وَ الْعَدْلِ فَقَالَ التَّوْحِیدُ أَلاَّ تَتَوَهَّمَهُ وَ الْعَدْلُ أَلاَّ تَتَّهِمَهُ .
هذان الرکنان هما رکنا علم الکلام و هما شعار أصحابنا المعتزلة لنفیهم المعانی القدیمة التی یثبتها الأشعری و أصحابه و لتنزیههم البارئ سبحانه عن فعل القبیح.
و معنی قوله ألا تتوهمه أی ألا تتوهمه جسما أو صورة أو فی جهة مخصوصة أو مالئا لکل الجهات کما ذهب إلیه قوم أو نورا من الأنوار أو قوة ساریة فی جمیع العالم کما قاله قوم أو من جنس الأعراض التی تحل الحال أو تحل المحل و لیس بعرض کما قاله النصاری و غلاة الشیعة أو تحله المعانی و الأعراض فمتی توهم علی شیء من هذا فقد خولف التوحید و ذلک لأن کل جسم أو عرض أو حال فی محل أو محل الحال أو مختص بجهة لا بد أن یکون منقسما فی ذاته لا سیما علی قول من نفی الجزاء مطلقا و کل منقسم فلیس بواحد و قد ثبت أنه واحد و أضاف أصحابنا إلی التوحید نفی المعانی القدیمة و نفی ثان فی الإلهیة و نفی الرؤیة و نفی کونه مشتهیا أو نافرا أو ملتذا ( فی د«متلذذا». ) أو آلما أو عالما بعلم محدث أو قادرا بقدرة محدثة أو حیا بحیاة محدثة أو نفی کونه عالما بالمستقبلات أبدا أو نفی کونه عالما بکل معلوم أو قادرا علی کل الأجناس و غیر ذلک من مسائل علم الکلام التی یدخلها أصحابنا فی الرکن الأول و هو التوحید.
و أما الرکن الثانی فهو ألا تتهمه أی لا تتهمه فی أنه أجبرک علی القبیح و یعاقبک علیه حاشاه من ذلک و لا تتهمه فی أنه مکن الکذابین من المعجزات فأضل بهم الناس و لا تتهمه فی أنه کلفک ما لا تطیقه و غیر ذلک من مسائل العدل التی یذکرها أصحابنا مفصلة فی کتبهم کالعوض عن الألم فإنه لا بد منه و الثواب علی فعل الواجب فإنه لا بد منه و صدق وعده و وعیده فإنه لا بد منه.
و جملة الأمر أن مذهب أصحابنا فی العدل و التوحید مأخوذ عن أمیر المؤمنین و هذا المواضع من الموضع التی قد صرح فیها بمذهب أصحابنا بعینه و فی فرش کلامه من هذا النمط ما لا یحصی
(و سئل علیهالسلام عن التوحید و العدل) پرسیدند از آن منبع افضال از توحید و عدل (فقال) پس فرمود که: (التوحید ان لا تتوهمه) توحید آن است که توهم نکنی و در وهم نیاوری باری تعالی را زیرا که هر چه در وهم و خیال درمیآید از جنس محسوسات است و ذات بزرگوار او از آن منزه است. پس غایت توحید آن است که هر امری که وهم آن را درمییابد از ذات او سبحانه سلب نمایی، چه آن از جنس مخلوق است. چنانچه منقول است از امام محمد باقر علیهالسلام که: کل ما میزتموه باوهامکم فهو مخلوق. (و العدل ان لا تتهمه) و عدل آن است که متهم نسازی خدای تعالی را به فعل قبیح چه فعل قبیح کسی کند که عالم نباشد به قبح آن یا محتاج باشد به آن و حق سبحانه از این هر دو مبرا است.
پرسیدند از آن معدن فضل از توحید و عدل. فرمود: توحید آن است که خدای را توهم نکنی یعنی در اندیشه و وهم در نیاوری که هر چه در وهم مخلوق درآید هم مثل او مخلوق باشد چنانچه از (حضرت باقر علیهالسلام) منقول است (و کل ما میز تموه باوهامکم فهو مخلوق مثلکم مردود علیکم) آنچه شما به وهمهای خود آن را تمیز و تعیین دهید آن چیز مخلوق است مثل شما، و آن توصیف و تعریف برگردانیده شده است بر شما که هم شما به آن لایقید نه ذات بیهمتا. از اینجا است که آن حضرت فرمود (و کما التوحید نفی الصفات عنه) این صفات که ما خداوند جلیل را به آن یاد میکنیم نه شایسته حضرت او است و این نعوت و اشارات چنانچه اندیشه ما آن را فهم میکند و تمیز مینماید نه لایق جناب او آنچه بالای آن تراره نیست غایت علم توست الله نیست سعدی گفته است: ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم و ز هر چه دیدهایم و شنیدیم و خواندهایم ولیکن ما به زبان عجز وصفی در خور خویش میکنیم و ثنائی به اندازه طاقت خویش میآوریم و لیکن با اعتراف به عجز خویش و اقرار به قصور ادارک خویش. بر مثال شاکران حضرت او که شکر او گزارند و اعتراف به عجز از شکر او دارند. تا این اعتراف نایب مناب شکر او گردد، همچنین خدای را وصفی کنیم و ثنا و ستایش نمائیم و معذلک اقرار به عجز کنیم همچنانچه انبیاء و اولیاء نمودند به عجز از احصای ثنا و عد آلاء و نعماء و شناخت حقایق ذات و صفات و نعوت جلال و جمال که این وصف و ثناء آن وقت از ما پذیرفته شود که بدانیم آنچه اندیشه ما به آن میرسد در آن اوصاف و نعوت هیهات که به مقام جلال و کمال او تعالی برسد. از این روی محققان برای دفع توهم کثرت و تعدد جمیع آن صفات را به معانی منفیه باز گردانند و این کمال توحید باشد مثلا گوئیم: خدای سمیع است. یعنی هیچ مسموعی بر او مخفی نیست. یا بصیر است. یعنی هیچ مبصری بر او پوشیده نیست. زنده است. یعنی موت بر او روا نیست. و همچنین سایر صفات مولوی در این باب مثال مناسبی میآورد و چنین میگوید: مطرب آغازید نزد ترک مست در حجاب نغمه اسرار الست میندانم که تو ماهی یا وثن میندانم که چه میخواهی ز من میندانم تا چه خدمت آرمت تن زنم یا در عبارت آرمت ای عجل گر نیستی از من جدا میندانم من کجایم تو کجا همچنین لب در ندانم باز کرد میندانم میندانم ساز کرد چون ز حد شد میندانم از شگفت ترک ما را ز این حرارت دل گرفت برجهید آن ترک و دبوسی کشید با علیها بر سر مطرب دوید گرز را بگرفت سرهنگی به دست گفت نی مطرب کشی ایندم بد است گفت این تکرار بیحد و مرش کوفت طبعم را بکوبم بر سرش قلتیانا میندانی که مخور ز آنچه میدانی بگو مقصود بر چون بگویم از کجائی بی مری تو بگوئی نه ز بلخم نزهری یا بپرسم که چه خوردی ناشتاب تو بگوئی نه شراب و نه کباب این سخن خائی دراز از بهر چیست گفت مطرب ز آنکه مقصودم خفیست میرمد اثبات پیش از نفی تو نفی کردم تا بری ز اثبات بو در نوا آرم بنفی این ساز را چون بمیری مرگ گوید راز را (قول: و العدل الخ) و عدل آن است که متهم نسازی حق تعالی را به آنچه لایق حکمت و عدالت او نباشد که او از هر قبیح و از هر تهمت و ناصواب مبرا باشد، زیرا که ارتکاب ناصواب به سبب جهل یا به سبب حاجت باشد، و این هر دو اینجا روا نباشد.
و سئل عن التوحید و العدل، فقال علیهالسلام: «التوحید ان لا تتوهمه و العدل ان لاتتهمه.» یعنی و پرسیده شد از او علیهالسلام از معنی توحید و یگانه بودن خدا و عدالت خدا، پس گفت که توحید آن است که توهم نکنی خدا را و در قوهی مدرکهی باطنی در نیاوری او را، چه عقل باشد و چه خیال، زیرا که او مدرک نشود نه به معنی و نه به هیئت و نه به صورت، پس هر چه مدرک شود آن غیر خدا باشد و اذعان به خدایی آن نیست مگر شرک، پس توهم نکردن او نباشد مگر توحید و عدل آن است که تهمت بر او ننهی و او را متهم و متصف نسازی به صفات مخلوقات، زیرا که هر که متصف است به صفاتی که مانند صفات مخلوقات باشد، مثل مخلوقات ناقص و ظالم باشد نه عادل.
و پرسیده شد از حضرت صادق علیهالسلام از توحید و عدل، پس گفت علیهالسلام اما توحید پس آن است که تجویز نکنی بر خالق تو آن چیزی را که جایز است بر تو و اما عدل پس آن است که تو نسبت ندهی به خالق تو چیزی را که ملامت کرده است تو را بر آن چیز و این حدیث شریف در حقیقت تفسیر حدیث شریف سابق است.
المعنی: حکمته هذه تضمن تحقیق اصلین هامین من اصول الاسلام علی و جازتها و عمقها العمیق، فهنا بحثان: 1- الوهم من الحواس الباطنه و من القوی الفعاله فی وجود الانسان یشکل فی باطنه فضاء غیر متناه اعظم و اوسع من الفضاء اللایتناهی الخارجی المحسوس فان الوهم یمثل فی باطن الانسان هذه الفضاء مرات و الف مره و لا یضیق بها و لا یتعب، فالاعداد اللانهائی من الوهم و الاشکال النهدسی اللانهائی من الوهم و خلاصه القول انه کل مدرک له کم و بعد فی باطن الانسان ان کان صوره لوجود عینی دخل فیه بواسطه الحواس الظاهره فهو خیال و حفظ، و الا فهو من الواهمه وحده ان یکون محدودا بالکم او الکیف، و موصوفا بالبعد خطا او سطحا او جسما فالوهم فی باطن وجود الانسان الصغیر الجثه اکبر العوالم المادیه، بل یصح ان یعبر عنه بعالم اللاتناهی فی اللاتناهی و التعدد من منشات الوهم و یبدا من عدد الواحد الذی بعده الاثنان، فالواحد العددی من عالم الوم و لا یطلق علی الله کما لا یطلق علیه الاثنان و الثلاث و هذا هو المقصود من قوله (علیه السلام): واحد لا بالعدد فاذا جاوزنا عن عالم الوهم فلا یبقی الا الوحده الحقه الصرفه، و یتبین سر قوله (علیه السلام): (التوحید ان لا تتوهمه).. فکل انحراف فی التوحید الذاتی من الثنویه و التثلیث و غیرهما و الوثیته و ما یشا کلها، ناش عن الهوم، بل الانحراف فی التوحید الصفاتی کالقول بزیاده الصفات علی الذات و وجود المعانی فی الذات کما اعتقده الاشاعره، ناش عن الوهم ایضا لانه مبنی علی تصور ذات معها صفه المستلزم للتعدد الکمی و هو من عالم الوهم ایضا. فقوله (علیه السلام) التوحید ان لا تتوهمه حد جامع مانع فلا سبیل الی الاعتقاد بالله تعالی بما له من الوحده الحقه الا بتعقل بسیط عبر عنه فی الاحادیث بانه شیء لا کالاشیاء، فلیس فی المفاهیم التی تکون مرآتا للحائق ما هو ابسط من مفهوم الشیء المساوق لمفهوم الوجود المطلق البسیط. روی الکلینی فی باب اطلاق القول بانه شیء، یسنده الی عبدالرحمن بن ابینجران قال: سالت اباجعفر (علیه السلام) عن التوحید فقلت: اتوهم شیئا؟ فقال: نعم غیر معقول و لا محدود فما وقع و همک علیه من شیء فهو خلافه، لا یشبهه شیء و لا تدرکه الاوهام، کیف تدرکه؟ و هو خلاف ما یعقل و خلاف ما یتصور فی الاوهام، انما یتوهم شیء غیر معقول و لا محدود. و بسنده عن الحسین بن سعید قال: سل ابوجعفر الثانی (علیه السلام) یجوز ان یقال لله انه شیء؟ قال: نعم یخرجه عن الحدین: حد التعطیل و حد التشبیه. و قد شرحنا اخبار هذا الباب فی کتابنا شرح اصول الکافی مستوفی، فمن اراد مزید الاطلاع فلیرجع الیه (ج- 1). 2- فی العدل- یظهر من کلامه (علیه السلام): ان العدل یعد اصلا اسلامیا بعد التوحید و مقررا فی تعلیمات الاسلامیه الاصولیه من زمن النبی (صلی الله علیه و آله) و الصحابه حتی ظهرت بدعه الاشاعره فانکروا هذا الاصل و اسقطوه من الاصول، و حقیقه العدل هو الاعتقاد بان الله خیر مطلق و لا یصدر منه الا الخیر و الاسحان، و کلما یلقاه الانسان فی الدنیا مما یتصوره شرا و ظلما و نقصانا فی نفسه او غیره فلایخلو من وجوه: 1- الاشتباه فی اعتقاده و احساسه لجهله بالحقیقه و الواقع، فربما یکون بعض الامور المکروهه فی نظرنا عند الله من قبیل حرض الاشجار بقطع فضول الاغصان للنمو و الاستثمار، فالجاهل یراه نقصانا و تخریبا، او کقطع الغرله فی الختان یولم الولد و یوسف الناظر، و الجاهل یتصوره ظلما و لیس کذلک. 2- آلام و نواقص ینعکس فی عالم الماده و فی وجود الانسان من العدم المحیط به و المختلط بوجوده، فان الم الماده المحسوس حد للوجود المطلق و مشوب بالعدم من نواح شتی، فهذه النواقص و الاعدام لا یستند الی الله تعالی، و هو معنی التسبیح و التنزیه الذی یکون احد الاداب التعلیمات العامه فی السلام، و قد بین الله ذلک فی قوله تعالی: ما اصاب من حسنه فمن الله و ما اصابک من سیئه فمن نفسک- 79- النساء. 3- من الشرور و الاحساسات المره مالا واقع له اصلا و انما هو سوء نظر و سوء تفاهم و توهم فی الامور، فهی آلام مجعوله و همیه لا واقعیه، و قد اکد الاسلام بتصفیه النفس و التزکیه بالاخلاق الفاضله لدفع هذه الالام، و هو الهدف الاساسی من الرضا و التسلیم الذی جعل من وظائف الایمان القلبی فی غیر واحد من الاخبار، فکلما یراه الانسان خلاف العدل و ینسبه الی الله بجهله فقداتهم الله بما لایکون منه حقیقه، فقال (علیه السلام): (العدل ان لا تتهمه). الترجمه: پرسش شد از توحید و عدل در پاسخ فرمود: حقیقت توحید اینست که خدا را برتر از وهم بدانی، و حقیقت عدل اینست که او را بهیچ بدی و ظلمی متهم ندانی.
و اقول: و قال الصادق (علیه السلام): اما التوحید فان لا تجوز علی ربک ما جاز علیک، و اما العدل فان لا تنسب الی خالقک ما لامک علیه. و فی الخبر: ان اباالصلت الهروی قال للرضا (علیه السلام): لای عله اغرق الله تعالی الدنیا کلها فی زمن نوح (علیه السلام) و فیهم الاطفال و من لا ذنب له؟ فقال: ما کان فیهم الاطفال لان الله تعالی اعقم اصلاب قوم نوح (علیه السلام) و ارحام نسائهم اربعین عاما، فانقطع نسلهم فغرقوا و لا طفل فیهم، و ما کان الله تعالی لیهلک (الفصل الاول- فی التوحید) بعذابه من لا ذنب له، و اما الباقون من قوم نوح (علیه السلام) فاغرقوا لتکذیبهم لنبی الله نوح (علیه السلام)، و سائرهم اغرقوا برضاهم بتکذیب المکذبین، و من غاب عن امر فرضی به کان کمن شهده و اتاه.
(لا تتوهمه) سبحانه و تعالی ای لا تتصوره فی وهمک بشکل من الاشکال، لان التصور محدود، و الله لا یحده شیء، و لا یحیط به شیء، ازلی ابدی لا اول له و لا آخر. و التفکیر یجب ان یکون فی خلقه تعالی و آیاته لا فی حقیقته و ذاته (لا تتهمه) بشیء یتنافی مع عظمته و حکمته (ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار- 191 آل عمران). و تقدم الکلام عن ذلک مرات، منها فی الخطبه الاولی و الخطبه 185 و شرحهما.
… و العدل ان لا تتهمه: الضمیر المنصوب لله فمن توحیده ان لا تتوهمه ای لا تصوره بوهمک فکل موهوم محدود و الله لا یحد بوهم و اعتقادک بعدله ان لا تتهمه فی افعاله بظن عدم الحکمه فیها
از امام علیهالسلام از (معنی) توحید و عدل پرسیدند آن حضرت فرمود: توحید و یگانه دانستن خدا آن است که او را در وهم و اندیشه در نیاوری (که آنچه در اندیشه آید مانند تو مخلوق است) و عدل آن است که او را (به آنچه شایسته او نیست) متهم نسازی (زیرا کار ناشایسته کردن یا از جهل و نادانی است، یا از ناچاری و نیاز و خداوند از این دو منزه است).
منظور امام (علیه السلام) از مجسم نساختن در فکر این است که نباید برای خدا صورت، قیافه، شکل در نظر بگیریم، نه نیرویش بدانیم و نه نور، زیرا تمام اینها برگشت به جسم بودن خدا میکند، بلکه باید اعتقاد داشت خدائی هست اما وضع وجودش چگونه است فقط از طریق آثارش باید اعتراف بوجودش کرد- همانند وجود برق که نمیتوان با وسائل عادی آن را دید و درک کرد اما وجود آن قابل انکار نیست، خدا هم در تمام جهان وجود دارد و آنانکه در شناسائی خدا و امور معنوی رشد پیدا کردهاند میتوانند او را درک کنند و برای دیگران قابل درک نیست در عین حال هر کس بقدر معرفت خود او را شناخته است که همان معرفت خداست و خدا آن را قبول دارد، زیرا در حد معرفت تکلیف میکند.
و قال علیهالسلام- و سئل عن التوحید و العدل؟-: (التوحید ان لا تتوهمه) ای لا تصور الله بوهمک اذ کل ما دخل فی الذهن فهم مخلوق، و لیس بخالق (و العدل ان لا تتهمه) بان تتهمه بعدم الحکمه فی افعاله او اوامره و نواهیه.
الشرح: التوحید ان لا تتوهم الله علی صوره معینه لانک اذا توهمته فقد حددته و کل محدود مجسم و الله منزه عن ذلک و العدل ان لا تتهمه فی فعل من افعاله انه فی غیر موضعه او فی غیر زمانه و مکانه …
«درباره توحید و عدل از او پرسیده شد، فرمود: توحید آن است که او را در وهم نیاوری و عدل آن است که او را - به آنچه در او نیست متهم نداری.»
این دو رکن همان دو رکن اصلی علم کلام است و شعار یاران معتزلی ما هم همین است که ایشان معانی قدیمی را که اشعری و یارانش ثابت می کنند از ذات باری تعالی نفی می کنند و دیگر آنکه خداوند متعال را از فعل قبیح منزه می دانند.
معنی سخن امیر المؤمنین علیه السّلام که فرموده است: «او را در وهم و گمان نیاوری.» این است که او را جسم و صورتی در جهتی مخصوص گمان نبری یا چنانچه قومی دیگر بر این عقیده اند او را چنان نپنداری که همه جهات را شامل است یا آنکه نوری از انوار یا نیرویی روان در همه جهان است که گروهی دیگر بر این عقیده اند یا از جنس اعراضی است که در محلها یا یک محل حلول می کند و بدیهی است که آن چنان که مسیحیان و غلو کنندگان شیعیان گفته اند عرض نیست، یا آنکه گمان بری که معانی و اعراض در او جایگزین است که هرگاه با یکی از این پندارها پندار شود، مخالف توحید است و این بدان سبب است که هر جسم یا عرض یا چیزی که در محلی حلول کند یا محل حلول حال باشد یا اختصاص به جهتی داشته باشد، ناچار باید در ذات خود قسمت پذیر باشد. خاصه بنابر عقیده افرادی که مطلقا جزء شدن را نفی کرده اند. و هر چیزی که قسمت شود واحد نیست و حال آنکه ثابت شده است که خداوند واحد است. یاران ما بر توحید نفی معانی قدیمی را هم افزوده اند همچون وجود ثانی در الاهیت، و نیز روایت را نفی کرده اند و این موضوع را که خداوند به چیزی مشتهی و از چیزی متنفر و از چیزی لذت برنده یا از چیزی متألم باشد با آنکه علم محدث را و قدرت محدث را و زندگی محدث را داشته باشد یا عالم به همه مستقبل تا ابد و عالم بر هر معلوم و قادر به هر قدرتی نباشد نفی کرده اند و دیگر از مسائل کلامی که یاران ما در این رکن نخست در آورده اند، همگی مباحث توحید است.
اما رکن دوم که می فرماید: «او را متهم نداری.» یعنی بر او تهمت نزنی که تو را به انجام دادن کار قبیح مجبور کرده است و در عین حال برای انجام دادن آن عقاب می فرماید، که خداوند متعال هرگز چنین نیست و نباید او را متهم سازی که دروغگویان را یارای آوردن سحر و جادوهایی داده است و بدان گونه مردم را به گمراهی افکنده است و نباید او را متهم داری که چیزی را برون از تاب و توان بر تو تکلیف فرموده است و مسائل دیگر مربوط به عدل که اصحاب ما آن را در کتابهای خود به تفصیل آورده اند، همچون پاداش در قبال رنج که چاره ای از آن نیست و پاداش در قبال انجام دادن کارهای واجب که از آن هم چاره ای نیست و صدق و درستی وعد و وعید که از آن هم چاره نیست.
و خلاصه آنکه عقیده و مذهب یاران ما در عدل و توحید گرفته شده از امیر المؤمنین است و این موضع یکی از مواضعی است که به مذهب اصحاب ما تصریح فرموده است و ضمن سخنان آن حضرت از این گونه سخنان بیرون از شمار است.
وَ سُئِلَ عَنِ التَّوْحِیدِ وَ الْعَدْلِ،
[[فقال علیهالسلام ]]
التَّوْحِیدُ أَلَّا تَتَوَهَّمَهُ،وَ الْعَدْلُ أَلَّا تَتَّهِمَهُ.
از آن حضرت درباره توحید و عدل سؤال شد،
امام علیه السلام فرمود:
توحید آن است که خدا را در وهم و اندیشه نیاوری و عدل آن است که او را متهم نسازی (اشاره به اینکه ذات خداوند در اندیشه هیچکس نمیگنجد و بدانیم در تقسیم نعمتهایش عدالت و حکمت را رعایت میفرماید).(سند گفتار حکیمانه:
صاحب مصادر بعد از تمجید و ستایش بلیغی از این کلام مولا علی که بعدا به آن اشاره خواهیم کرد می گوید:
این گفتار حکیمانه در غررالحکم با تفاوت روشنی ذکر شده که نشان می دهد آن را از منبع دیگری دریافت داشته است و همچنین راغب اصفهانی در کتاب مفردات (در ماده بصر، با تفاوتی) آن را ذکر کرده است.
(مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۷))
حقیقت توحید و عدل
امام علیه السلام در این کلام کوتاه و بسیار پرمعنا دو اصل مهم دین را به عالیترین وجهی بیان میکند:«از آن حضرت درباره توحید و عدل سؤال شد،فرمود:
توحید آن است که خدا را در وهم و اندیشه نیاوری و عدل آن است که او را متهم نسازی (اشاره به اینکه ذات خداوند در اندیشه هیچکس نمیآید و در تقسیم نعمتهایش عدالت و حکمت را رعایت میفرماید)»؛ (وَ سُئِلَ عَنِ التَّوْحِیدِ وَ الْعَدْلِ فَقَالَ التَّوْحِیدُ أَلَّا تَتَوَهَّمَهُ،وَ الْعَدْلُ أَلَّا تَتَّهِمَهُ).
توحید در اینجا به معنی خداشناسی است و خداشناسی در صورتی کامل میشود که او را برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم بدانیم و از هرچه دیدهایم و شنیدهایم و گفتهایم فراتر بشماریم.
زیرا آنچه در وهم انسان و خیال و قیاس و عقل او میگنجد محدود است و خداوند وجودی است نامحدود از هر جهت و به همین دلیل همواره بزرگان علم عقاید گفتهاند که کنه ذات خدا بر هیچکس حتی بر انبیا و اولیا روشن نیست.
آنچه از خداوند میدانیم صفات جلال و جمال اوست و افعال و آثاری که صحنه جهان را پر کرده است.
به همین دلیل در روایات دستور داده شده که در ذات خدا اندیشه نکنید که به جایی نمیرسید.
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«تَکَلَّمُوا فِی خَلْقِ اللَّهِ وَ لا تَتَکَلَّمُوا فِی اللَّهِ فَإِنَّ الْکَلَامَ فِی اللَّهِ لَا یَزْدَادُ صَاحِبَهُ إِلَّا تَحَیُّراً؛ درباره آفرینش خداوند سخن بگویید ولی درباره کنه ذات او نه،زیرا سخن درباره ذات خدا جز بر حیرت صاحبش نمیافزاید».(کافی، ج ۱، ص ۹۲.)
و در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ نَظَرَ فِی اللَّهِ کَیْفَ هُوَ هَلَکَ؛ کسی که درباره ذات خدا اندیشه کند که چگونه است؟ گمراه میشود».( کافی، ج ۱، ص ۹۳)
و در حدیث دیگری امام باقر علیه السلام میفرماید:
«قل إِیَّاکُمْ وَ التَّفَکُّرَ فِی اللَّهِ وَ لَکِنْ إِذَا أَرَدْتُمْ أَنْ تَنْظُرُوا إِلَی عَظَمَتِهِ فَانْظُرُوا إِلَی عَظِیمِ خَلْقِهِ؛ از تفکر درباره ذات خداوند بپرهیزید و اگر خواستید به عظمت او نگاه کنید به آفرینش عظیم او بنگرید».( کافی، ج ۱، ص ۹۳)
حتی در موضوع یگانگی خداوند،در روایات و همچنین در کلمات بزرگان آمده است که توحید به معنی یگانگی او،به معنی توحید عددی نیست که بگوییم خداوند یکی است و دو تا نیست بلکه به این معنی است که هیچچیز مثل او نمیباشد (لیس کمثله شیء) و در سوره توحید نیز میخوانیم:« وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَد ».
ابن ابی الحدید در این زمینه اشعار جالبی دارد میگوید:
فِیکَ یا أُعجوبهَ الکَوْنِ غَدا الفِکْرُ کَلِیلا
أنتَ حَیَّرتَ ذَوِی اللُّبِّ وَبَلْبَلْتَ العُقولا
کُلّما أقْدَمَ فِکْری فِیکَ شِبْراً فِرَّ مِیلا
ناکِصاً یَخبِطُ فی عَمیاءَ لا یهدی السَّبیلا
در تو ای اعجوبه جهان هستی! (ای خدای بزرگ!) فکر،خسته و وامانده شد.
تو صاحبان عقل و اندیشه را حیران ساختهای و خردها را بههم ریختهای.
هر زمان فکر من یک وجب به تو نزدیک میشود یک میل فرار میکند (و از عظمت ذاتت در وحشتی شدید فرو میرود).
آری،به عقب برمیگردد و در تاریکی غرق میشود و راهی بهسوی جلو پیدا نمیکند.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۳، ص ۵۱.)
و به گفته شاعر توانای فارسیزبان (سنایی غزنوی):
نتوان وصف تو گفتن که تو در وصف نگنجی نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
همه عزّی و جلالی همه علمی و یقینی همه نوریّ و سروری همه جودی و جزایی(در شرح خطبه ۱ و ۹۱ نهج البلاغه بحث مشروحی در این زمینه آمده است.)
این کلام حکیمانه انسان را به یاد حدیث معروفی میاندازد که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار از امام باقر علیه السلام نقل کرده است که فرمود:
«کُلَّ ما مَیِّزتُمُوه بأوهامِکُم فی أدقِّ مَعانِیه مَخلوقٌ مَصنوعٌ مِثلُکُم مَردودٌ إلیکُم؛ آنچه با وهم و گمان خود در دقیقترین معانی (درباره خدا) فکر میکنید همانند خودتان مخلوق و ساخته شده است و بهسوی شما بازمیگردد (و ذات واجب الوجود، برتر از آن است که مخلوق کسی باشد)».(بحارالانوار، ج ۶۶، ص ۲۹۲.)
این نکته نیز قابل توجه است که در تفسیر آیه« وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی »؛همه چیز بهسوی پروردگارت پایان میگیرد».( نجم، آیۀ ۴۲.) از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی فَإِذَا انْتَهَی الْکَلامُ إِلَی اللَّهِ فَأَمْسِکُوا؛ خداوند متعال میفرماید:ان الی ربک المنتهی یعنی هنگامی که سخن به خداوند (وکنه ذات او) رسید توقف کنید و چیزی نگویید».(کافی، ج ۱، ص ۹۲)
و اما جمله دوم که امام علیه السلام میفرماید:«حقیقت عدل (عدالت خداوند) آن است که او را متهم نسازی»اشاره به این است که کسی عقیده کامل به عدالت خداوند دارد که همه کارهای او را بر وفق حکمت و عدالت بداند.تقسیم نعمتها در میان بندگان،وجود حوادث دردناک در زندگی،هجوم آفات و بلاها در مواقع خاص به فرد یا گروهی؛آری،او همه اینها را از سوی خداوند میداند و او را متهم به ظلم و بیعدالتی نمیکند و مشکل را در نقصان علم و آگاهی خود از مصالح و مفاسد امروز و آینده میشمرد.میگوید:دلیلی ندارد که اینها ظالمانه باشد چراکه خداوند نه نیاز به کسی دارد و نه کاری برخلاف حکمت انجام میدهد.
این مطلب در علم کلام و عقاید در بحث عدل الهی تحت عنوان«فلسفه آفات و بلاها»بهطور مشروح آمده است و ما آن را در کتاب پیام قرآن در بحث عدل الهی بهصورت مشروح آوردهایم.
و بهطور خلاصه امور بسیاری وجود دارد که ما آن را شرّ و آفت مینامیم در حالی که در پشت آن مصلحتی نهفته است و در واقع خیر و برکت است و بسیار میشود که شرور و آفات نتیجه اعمال خود ماست و گاه کیفر الهی برای پاک کردن ما،و گاه هشداری است برای زدودن آثار غفلت و گاه سوء تفاهمهایی است که با دقت زایل میشود و....
مرحوم خطیب در کتاب مصادر در ذیل این گفتار حکیمانه سخنی دارد که با ذکر آن این بحث را که بسیار عمیق و گسترده است پایان میدهیم.
او میگوید:این سخن از کلمات جامع و مانع آن حضرت (صلوات اللّه علیه و سلامه) میباشد که در عین اختصار و فشردگی،اساس تمام بحثهایی است که طرفداران عدل و توحید از مسلمین،آن را گفتهاند و نوشتهاند.
سپس میافزاید:صاحب طراز (امیریحیی علوی زیدی) میگوید:این دو جمله تمام آنچه را علوم توحید با همه وسعتش و علوم حکیمانه با تمام گستردگیاش با لطیفترین و فشردهترین عبارات بیان کرد و اگر در کلام امیر مؤمنان در باب توحید و عدل جز این دو جمله نبود در فضل و مقام آن حضرت و دارا بودن دقیقترین نکات بلاغت کافی بود تا چه رسد به سایر حکمتهای دینی آن حضرت و آداب درخشان علمیه؛و ما به لطایف کلام آن حضرت اشاراتی داشتیم و آنچه را خداوند از اسرار علوم آن حضرت به ما روزی داده بود در شرح کتاب نهجالبلاغه آوردیم و آن کتابی است جامع تمام صفات پسندیده و خصال نیکو درباره دین و دنیا.(مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۷.)
و چه غافلاند کسانی که در باب خداشناسی،او را دارای جسم و اعضا میدانند یا میگویند که در آخرت با همین چشم،به صورت حسی دیده میشود و همچنین کسانی که منکر عدالت او هستند اجبار بندگان و سپس مجازات آنها را برای اعمالشان درباره خدا جایز میشمرند و انحرافات فراوانی بهدنبال دورافتادن از چشمه فیض اهلبیت علیهم السلام دامنگیر آنها شده است.و ما افتخار میکنیم که بهعنوان پیروان آن مکتب،اصل عدل را یکی از اصول پنجگانه دین خود میشمریم.
Imām Ali ibn Abū Tālib was asked about the Unity of Allāh(Tawhid) and His justice (Adl). He replied: “Unity means that you do not subject Him to the limitations of your imagination, while justice means that you do not lay any blame on Him:{The belief in the Unity of Allāh is not complete unless it is supported by belief in Allāh being free of all imperfections, that is, one should regard Him as being above the limitations of body, shape, place or time and should not subject Him to his own imagination and whims. This is so because the being who is contained by imagination and whims cannot be Allāh. Contrariwise, a creation of the human mind can. The field of mental activity remains confined to things which are seen and observed. Consequently, the greater one tries to appreciate Him through illustrations concocted by his mind or through his imaginative efforts, the more remote he will get from reality. In this regard, Imām Muhammed al-Bāqir pelo says, “Whenever you contain Him in your imagination, He will not be Allāh but a creation like your own self and is revertible to you.” Justice means that whatever the form of injustice and inequity may be, it should be dissociated from Allāh, and He should not be given such attributes which are evil, useless and which the mind can in no way agree to attribute to Him. In this regard, Allāh says, “And perfect is the word of your Lord in truth and justice: There is none who can change your Lord's words.“} His words, and He is the all-Hearing, the all-Knowing (Qur'ān, 6: 115).”
و قال علیه السلام لَا خَیرَ فِی الصّمتِ عَنِ الحُکمِ کَمَا أَنّهُ لَا خَیرَ فِی القَولِ بِالجَهلِ
ترجمهها:
(علمی، اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: در آنجا که باید سخن گفت، خاموشی سودی ندارد، و آنجا که باید خاموش ماند سخن گفتن خیری نخواهد داشت .
نیکو نیست خاموشی آنجا که سخن گفتن باید، چنانکه نیکو نیست گفتن که نادانسته آید.
و فرمود بدرستی که هیچ چیزی نیست در خاموشی که از حکم بحق گردن همچنان که هیچ خیر نیست در گفتار بنادانی
و فرمود (علیه السلام): کسی که سخنش حکمت آمیز است، خاموشیش سود ندارد، همان گونه که سخن گفتن نادان را فایدتی نیست.
و آن حضرت فرمود:در خاموشی از سخن حکیمانه خیری نیست،چنانکه در گفتار جاهلانه خیری وجود ندارد.(تکرار شماره 182)
شروح:
و قال علیهالسلام: «لاخیر فی الصمت عن الحکم، کما انه لا خیر فی القول بالجهل.» یعنی و گفت علیهالسلام که نیست خیری در خاموشی از علم، چنانکه نیست خیری در گفتار با جهل.
امام علیهالسلام (در نکوهش بجا گفتن و بیجا گفتن) فرموده است: لاخیر فی الصمت عن الحکم (تا آخر، این فرمایش عینا همان فرمایش یکصد و هفتاد و سوم است که ترجمه و شرحش گذشت). امام علیهالسلام در دعائی که به آن (از خدا) طلب باران مینمود عرض کرد: خدایا ما را آب ده با ابرهای رام گشته فرمانبر (ابرهای باراندار مانند شتران رام بارکش) نه با ابرهای سخت نافرمان (ابرهای بیباران مانند شتران سرکش که بار نکشند. سیدرضی رحمهالله فرماید:) این فرمایش از جمله سخنی است که فصاحت و رسا بودنش شگفتآور است ،و آن این است که امام علیهالسلام ابرهائی را که دارای رعدها و صداهای ترسآور و برقها و روشنیها و بادها و صاعقهها و آتشها هستند تشبیه نموده به شترهای سرکش که بر میجهند با بارها (تا پالانها و بارهائی را که در پشت دارند بیفکنند) و برمیجهانند سواران را (که آنها را بیندازند) و ابرهای خالی از این چیزهای ترسناک را تشبیه نموده به شتر رام که شیرشان را میدوشند و آنها فرمان برند، و بر پشتشان مینشینند و آنها خوشرفتارند.
[[و قال علیهالسلام ]]
لاَ خَیْرَ فِی الصَّمْتِ عَنِ الحُکمِ،کَمَا انَّه لا خَیْرَ فی القَوْلِ بِالجَهْلِ.
امام علیه السلام فرمود:
خاموش ماندن از گفتار حکمتآمیز خیری ندارد
همانگونه که سخن گفتن نابخردانه.(سند گفتار حکیمانه:
با توجه به این گفتار حکیمانه عین چیزی است که در حکمت ۱۸۲ آمده و مرحوم خطیب در ذیل آن، مدارک آن را بیان کرده در این جا می گوید: اضافه میکنیم که زمخشری نیز آن را در باب سکوت کتاب ربیع الابرار آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۸).)
حق گفتار صحیح
امام علیه السلام در این گفتار نورانی موارد سکوت و سخن گفتن را به صورت جالب و موجزی بیان کرده،میفرماید:«خاموش ماندن از گفتار حکمتآمیز خیری ندارد همانگونه که سخن گفتن نابخردانه»؛ (لاَ خَیْرَ فِی الصَّمْتِ عَنِ الحُکمِ،کَمَا انَّه لا خَیْرَ فی القَوْلِ بِالجَهْلِ).
همانگونه که در مصادر ذکر شد این کلام شریف یکبار دیگر در نهجالبلاغه در حکمت 182 بدون کمترین تغییری آمده است و این نشان میدهد که مرحوم سید رضی گاه بر اثر فاصله زمانی در گردآوری خطبهها و نامهها و کلمات قصار حکمتآمیز فراموش میکرده که آن را قبلاً ذکر نموده لذا آن را بار دیگر در ضمن کلمات آن حضرت آورده است.
به هر حال منظور امام علیه السلام از واژه«حکم»در اینجا قضاوت و داوری در میان مردم نیست آنگونه که بعضی از شارحان تصور کردهاند زیرا امام علیه السلام آن را در نقطه مقابل جهل قرار داده و میدانیم که نقطه مقابل جهل،علم و دانش و حکمت است.
و اگر به موارد استعمال«حکم»در قرآن مجید و روایات مراجعه کنیم خواهیم دید که«حکم»گاهی به معنای فرمان نبوت و رسالت،گاه به معنای قضاوت،گاه به معنی عقل و خرد و گاه به معنی علم و دانش آمده است.
و معنی اصلی«حکم»بهگونهای که ارباب لغت گفتهاند همان منع کردن به منظور اصلاح است به همین دلیل به لگام حیوان«حَکَمَ»(بر وزن صدف) گفته میشود.سپس این واژه به هرچیزی که بازدارنده است اطلاق شده،مانند علم و دانش و عقل و خرد و حتی قضاوت که جلوی اختلافات را میگیرد.
در ذیل حکمت 182 بیان کردیم که در مورد برتری سکوت و سخن گفتن در میان دانشمندان گفتوگوست:بعضی سکوت را ترجیح میدهند زیرا خطرات و آفات زبان را بسیار میدانند و در واقع نیز همینطور است چراکه گناهان کبیره فراوانی (حدود سی گناه کبیره) با زبان انجام میشود.
از سوی دیگر،بدون سخن،تعلیم و تربیت،امر به معروف و نهی از منکر، اجرای عدالت و فصل خصومت امکانپذیر نیست.
ازاینرو امام علیه السلام بیان دیگری میفرماید که موارد برتری سکوت و برتری سخن گفتن را در آن مشخص کرده است؛آنجا که گفتار حکیمانه مفید و سودمند،راهنما و هدایت کننده است باید سخن گفت و آنجا که گفتار از سر جهل است،غیبت است،تهمت،افترا،دروغ،سخنچینی،مطالب بیهوده و لغو است سکوت ترجیح دارد و البته گاه پیدا کردن مصادیق این دو کمی مشکل است،هوای نفس میگوید:این گفتار حکیمانه است،بگو؛ولیکن شرع و عقل میگویند:سخنی است بیهوده یا فسادانگیز،مگو؛و در اینگونه موارد اگر انسان بر هوای نفس چیره نشود چهبسا سخنان ناپسند را خوب و پسندیده پندارد و به سراغ آن برود و این همان چیزی است که بهعنوان تسویلات نفس و تزئینات شیطان معروف است.
به همین دلیل هنگامی که از امام سجاد علیه السلام سؤال کردند که سکوت بهتر است یا کلام؟ فرمود:«هرکدام آفتی دارد.اگر کلام،خالی از آفت باشد از سکوت بهتر است».
و هنگامی که پرسیدند:به چه دلیل؟ امام علیه السلام دو دلیل جالب بیان کرد:نخست فرمود:
«لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مَا بَعَثَ الْأَنْبِیَاءَ وَ الْأَوْصِیَاءَ بِالسُّکُوتِ إِنَّمَا بَعَثَهُمْ بِالْکَلامِ؛ خداوند متعال انبیا و اولیا را به سکوت کردن مبعوث نکرد بلکه آنها را به سخن گفتن مبعوث نمود».
دیگر اینکه:«شما هنگامی که میخواهید فضیلت سکوت را بیان کنید از کلام استفاده میکنید ولی هرگز برای بیان فضیلت کلام از سکوت نمیتوان استفاده کرد»؛
(إِنَّکَ تَصِفُ فَضْلَ السُّکُوتِ بِالْکَلامِ وَ لَسْتَ تَصِفُ فَضْلَ الْکَلامِ بِالسُّکُوتِ) .(بحارالانوار، ج ۸، ص ۲۷۴.)
کوتاه سخن اینکه چگونه ممکن است خداوند نعمت بیان را بهعنوان یکی از بزرگترین نعمتهایش بعد از نعمت آفرینش انسان در قرآن بیان کند،« الرَّحْمَنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَخَلَقَ الْإِنسَانَ »و با این حال او را دعوت به سکوت نماید؟ چرا از این نعمت بزرگ الهی که امتیاز انسان نسبت به تمام جانداران است برای گفتن ذکر خدا و تسبیح و تقدیس او،برای شکر نعمتهایش،برای تعلیم و تربیت خلق،برای امر به معروف و نهی از منکر،برای حمایت از مظلوم و مبارزه با ظالم استفاده نشود؟
و نیز چگونه ممکن است خداوند و اولیایش اجازه دهند که از این موهبت بینظیر در راه دروغ و تهمت و سخنان رکیک و اعانت ظالم و ظلم به بیگناهان بهرهگیری شود؟
بنابراین همانگونه که امام علیه السلام در گفتار بسیار حکیمانه مورد بحث فرموده،نه سکوت از بیان حق،خوب است و نه سخن گفتن با جهل.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “There is no good in silence about matters involving wisdom just as there is no good in speaking with ignorance.“
وَ قَالَ علیه السلام فِی دُعَاءٍ استَسقَی بِهِ
أللّهُمّ اسقِنَا ذُلُلَ السّحَابِ دُونَ صِعَابِهَا
قال الرضی و هذا من الکلام العجیب الفصاحة و ذلک أنه علیه السلام شبه السحاب ذوات الرعود والبوارق والریاح والصواعق بالإبل الصعاب التی تقمص برحالها وتقص برکبانها وشبه السحاب خالیة من تلک الروائع بالإبل الذلل التی تحتلب طیعة وتقتعد مسمحة
ترجمهها:
(نیایشی، معنوی) و درود خدا بر او، فرمود: (در دعا به هنگام طلب باران فرمود) خدایا ما را با ابرهای رام سیراب کن، نه ابرهای سرکش !
(این کلمات از فصیحترین و شگفتیآورترین کلمات ادیبانه است که ابرهای سرکش همراه با رعد و برق را به شتران چموش تشبیه کرد که بار از پشت میافکنند و سواری نمیدهند ، و ابرهای رام را به شتران رام تشبیه کرد که به راحتی شیر داده، و سواری میدهند)
[و در دعا هنگام باران خواستن گفت:] خدایا ما را سیراب ساز به ابرهای رام به فرمان، نه ابرهای سرکش خروشان [و این از گفتار فصیح عجیب است، چه او ابرهای با رعد و برق همراه با بادها و آذرخشها را به شتران سرسخت همانند فرموده است، که بار از پشت بیفکنند و در سواری دادن سرکشی کنند ، و ابرهای تهی از رعد و برق ترسناک را به شتران رام تشبیه کرده است که شیرشان را به آرامی میدوشند و به آسانی بر پشتشان نشینند.]
و فرمود در دعای که باران خواست بآن بار الها آب ده ما را از ابرهای رام کرده شده نه ابرهای سرکش زود رفتار و این از کلام غریب و عجیب با فصاحتست و آن بسبب آنست که تشبیه فرموده ابرها را که خداوند آن رعدهاست و برقهاست و بادها و صاعقهها بشتران سرکش که بر میجهند با بارها و بر میجنبانند سواران خود را و تشبیه فرموده ابرهای خالی از آن امور مخوفه بشتران رام که دوشیده میشوند در حالتی که مطیعاند و و مرکب ساخته میشوند در وقتی که منقادند و خوش رفتار
و در طلب باران فرمود (علیه السلام): بار خدایا، ما را باران ده از ابرهایی که به فرمان اند نه از ابرهایی چموش و سخت نافرمان.
سید رضی گوید: این سخنی است در فصاحت شگفت آور. زیرا ابرهای تندر زای آذرخش افکن همراه با بادها و صاعقه ها را به اشتران سرکش که بر می جهند و بارهای خود می افکنند و سواران خود را بر زمین می زنند، تشبیه کرده و ابرهای خالی از تندر و آذرخش را به اشتران رام که، به آسانی، شیرشان را توان دوشید و، به آسانی بر آنها سوار توان شد.
در دعایی که با آن طلب باران نمود،گفت:خداوندا،ما را به ابرهای رام سیراب کن، نه ابرهای سرکش .
این سخنی است عجیب رسا،چه اینکه آن حضرت علیه السّلام ابرهای دارای رعد و برق و طوفان و صاعقه را به شترهای سرکشی که بار را از پشت خود میاندازند،و سواران خود را به زمین میزنند ، و ابرهای خالی از این امور وحشتزا را به شترهای رامی که شیرشان را میدوشند و آنها هم فرمان میبرند،و بر آنها سوار میشوند و آنها هم خوشرفتاری میکنند تشبیه نموده .
شروح:
و ذلل السحاب مستعاره من قولهم: دابه ذلول بینه الذل، و هو ضد الصعوبه من دواب ذلل. و لما لم یکن فی السحاب رعد و لا برق و لا صاعقه وصفها بالذل الذی هو اللین. و روی تقمص بر حالها بالتشدید و هو التکثیر، و قمص الفرس و غیره اذا کان فیه قماص. و فی المثل: ما البعیر من قماص و هو الحمار یضرب لمن ذل بعد العز، و قمص البحر بالسنینه: اذا حرکها بالموج، و لان یکون تقمص او تقمص مشتقا من هنا اولی من کونه من الاول، و روی و تتوقص برکابها ای یقال فلان تتوقص به فرسه اذا نزا به نزوا یقارب الخطو. الکسائی: وقصت عنقه اقتصها وقصا ای کسرتها، وقص الرجل انکسرت عنقه، و یقال ایضا: وقصت به راحلته، و هو کقولک: خذ الخطام و خذ بالخطام و التوقص متعدی ایضا و قد یعدی بالباء اذا جعلته عیر متعد. و الرکبان: اصحاب الابل، و الرکاب جمع راکب. و الروایع: الاشیاء المخوفه، ای تروع شدیدا ای تخیف.
و ذلل السحاب: مستعاره من الدابه الذلول و کذا صعابها، و هی السحاب التی فیها الرعد و البرق و الصاعقه، و الذلل بخلافها.
(خدایا ما را آب ده، از ابرهای رام فرمانبردار، نه با ابرهای سخت نافرمان). سیدرضی میگوید: این سخن از کلماتی است که فصاحتش شگفتآور است، توضیح این که امام (علیه السلام) ابرهایی را که دارای رعد و برق و صاعقهها هستند به شتران سرکش که برمیجهند با بارها و برمیجهانند سواران را و ابرهای خالی از این چیزهای ترسناک را تشبیه کرده به شتر رام که شیرش را میدوشند و به آن فرمان میدهند و بر آنها سوار میشوند و آن حیوانی خوش رفتار است. کلمات (الذلل) و (الصعاب) به دلیل همان وجهشبهی که سیدرضی فرمود، استعاره برای ابر آورده شدهاند. در عبارت سیدرضی: (قصت به راحلته) یعنی با بارها برمیجهند و سوارها را نیز برمیجهانند به حدی که نزدیک است بیفتند. روایع، یعنی امور ترسناک!
وَ قَالَ علیه السلام فِی دُعَاءٍ اسْتَسْقَی بِهِ اللَّهُمَّ اسْقِنَا ذُلُلَ [اَلسَّحَائِبِ]
اَلسَّحَابِ دُونَ صِعَابِهَا .
[ قال الرضی رحمه الله تعالی و هذا من الکلام العجیب الفصاحة و ذلک أنه ع شبه السحب ذوات الرعود و البوارق و الریاح و الصواعق بالإبل الصعاب التی تقمص برحالها (فی د«بصاحبها». ) و تتوقص برکبانها و شبه السحائب الخالیة من تلک الزوابع بالإبل الذلل التی تحتلب طیعة و تقتعد مسمحة ]
قد کفانا الرضی رحمه الله بشرحه هذه الکلمة مئونة الخوض فی تفسیرها
(و قال علیهاسلام فی دعاء استسقی به) و فرمود آن حضرت در دعایی که باران طلبید به آن دعا: (اللهم اسقنا ذلل السحائب) بار خدایا آب ده ما را ابرهای رام کرده شده (دون صعابها) نه از ابرهای سرکشس که کثیرالاضطراب باشند سید قدسسره میفرماید که: (و هذا من الکلام العجیب الفصاحه) و این کلام از قبیل کلامی است که عجیب است در فصاحت و غریب است در بلاغت (و ذلک انه علیهالسلام شبه) و آن از این جهت است که حضرت صلوات الله علیه تشبیه فرموده (السحاب ذوات الرعود) ابرهایی که خداوندان رعدها (و البوارق) و برقها هستند (و الریاح و الصواعق) و صاحبان بادها و صاعقهها میباشند. (بالابل الصعاب) به شتران سرکش (التی تقمض برحالها) که برمیجهند با بارها (و تتوقص برکبانها) و برمیجهانند سواران را در جولان (و شبه السحاب الخالیه) و تشبیه نموده ابرهایی که خالیند (من تکل الروایع) از آن امور مخوفه (بالابل الذلل) به شتران رام (التی تحتلب طیعه) که دوشیده میشوند در حالتی که مطیعند و فرمانبردار (و تقعد مسمحه) و مرکب ساخته میشوند در وقتی که منقادند و خوشرفتار.
فرمود در دعائیکه استسقا کرد: خداوندا آب ده ما را به ابرهای رام گشته فرمان برنده، نه ابرهای رام نشده نافرمان (توقص ساربین العنق و الجنب) (توقص بعیر) آن است که رفتاری کند میان (عنق) و (جنب محرکه) و این دو نوع از دویدن و رفتار سخت تر است. (سید) میگوید: و این از کلام عجیب است در فصاحت و غریب در بلاغت چه تشبیه میکند ابرهائی را که صاحب رعد و برق و بادها و صاعقهاند به شترهای سرکش که برمیجهند تا پالانها و بارها که در پش دارند بیفکنند و میدوند، و برمیجهانند سواران را تا بیندازند ایشان را و تشبیه کرده است ابرهای خالی از این امور مخوفه را به شتران رام ذلول که میدوشند شیرشان را در حالتی که مطیع و فرمان بردارند، و مینشینند بر پشتشان در حالتی که منقاد و خوش رفتارند.
و قال علیهالسلام فی دعاء استسقی به:
«اللهم اسقنا ذلل السحاب، دون صعابها.» یعنی و گفت علیهالسلام در دعائی که طلب باران میکرد در آن که:
بار خدایا آب ده به ما از ابرهای ذلول رام، مانند شتران ذلول رام بارکش، نه از ابرهای سرکش بیبار مانند شتران سرکش رام نشده که بار نکشند و خالی از بار باشند.
قال الرضی رحمه الله: و هذا من الکلام العجیب الفصاحه، و ذلک انه (علیه السلام) شبه السحاب ذوات الرعود و البوارق و الریاح و الصواعق بالابل الصعاب التی تقمص برحالها، و تتوقص برکبانها، و شبه السحاب الخالیه من تلک الزوابع بالابل الذلل التی تحتلب طیعه، و تقتعد مسمحه. اللغه: (الذلول): المطیع للرکب و الحلب، (الصعب): الممتنع عن الرکوب او الاحتلاب، (قمص) یقمص قماصا و قمصا الفرس و غیره: رفع یدیه معا و طرحهما معا و عجن و برجلیه، و قمص البعیر: وثب و نفر (وقص) یق وقصا به الدابه: رمت به فکسرت عنقه، (الزوبعه) جمع زوابع: هیجان الاریاح و تصاعدها الی المساء و یقال لها ایضا: ام زوبعه- المنجد. المعنی: قال الشارح المعتزلی: قد کفانا الرضی رحمه الله بشرحه هذه الکلمه مونه الخوض فی تفسیرها. اقول: الظاهر انه (علیه السلام) اراد بالسحاب الذلول الماطر من السحاب لان وجه الشبه المناسب للمقام هو الاستفاده، و المفید من الدواب هو الذلول فی الرکوب و الحلب و غیره، فالمفید من السحاب هو الماطر کما انه اراد بالسحاب الصعب الجاف الذی لا مطر فیه تشبیها بالدابه الصعب التی لا فائده فیها للرکوب و اللبن و غیر هما فتدبر. الترجمه: در ضمن دعاء طلب باران فرمود: بار
خدای از ابری هموار ما را سیراب کن نه از ابر گریزان و خروشان.
و قال علیهالسلام فی دعاء استسقی به: (الفصل الواحد و الخمسون - فی کلامه فی الاستسقاء و فی الاضحیه) اقول: رواه کتب غریب الحدیث، کما یظهر من (النهایه) و حیث انه علیهالسلام دعا لذلل السحاب ننقل اوصاف السحاب و اسماءها من (فقه لغه الثعالبی)، فقال: اول ما ینشا السحاب فهو النشو، فاذا انسحب فی الهواء فهو السحاب، فاذا تغیرت له السماء فهو الغمام، فاذا کان غیما ینشا فی عرض السماء فلا تبصره ولکن تمسمع رعده من بعید فهو العقر، فاذا اظل السماء فهو العارض، فاذا کان ذا رعد و برق فهو العراص، فاذا کانت السحاب قطعا صغارا متدانیا بعضها من بعض فهی النمره، فاذا کانت متفرقه فهی القزع، فاذا کانت قطعا متراکمه فهی الکرفی، فاذا کانت کانها قطع الجبال فهی قلع و کنهور واحدتها کنهوره، فاذا کانت قطعا مستدقه رقاقا فهی الطخاریر واحدتها طخرور، فاذا کانت حولها قطع من السحاب فهی مکلله، فاذا کانت سوداء فهی طخیاء و متطخطخه، فاذا رایتها و حسبتها ماطره فهی مخیله، فاذا غلط السحاب و رکب بعضه بعضا فهو المکفهر فاذا ارتفع و لم ینبسط فهو النشاص، فاذا انقطع فی اقطار السماء و تلبد بعضه فوق بعض فهو القرد، و اذا ارتفع و حمل الماء و کثف و اطب
ق فهو العماء و العمایه و الطخاء و الطخاف و الطهاء، فاذا اعترض اعتراض الجبل قبل ان یطبق السماء فهو الحیا، فاذا عن فهو العنان، فاذا اظل الارض فهو الدجن، فاذا اسود تراکب فهو المحمومی، فاذا تعلق سحاب دون السحاب فهو الرباب، فاذا کان سحاب فوق السحاب فهو الغفاره، فاذا تدلی و دنا من الارض مثل هدب القطیفه فهو الهیدب، فاذا کان ذا ماء کثیر فهو القنیف، فاذا کان ابیض فهو المزن و الصبیر، فاذا کان لرعده صوت فهو الهزیم، فاذا اشتد صوت رعده فهو الاجش فاذا کان باردا و لیس فیه ماء فهو الصرار، فاذا کان خفیفا تسفره الریح فهو الزبرج، فاذا کان ذا صوت شدید (الفصل الواحد و الخمسون - فی کلامه فی الاستسقاء و فی الاضحیه) فهو الصیب، فاذا هراق ماوه فهو الجهام. و یقال بل ما لا ماء فیه. ثم الظاهر ان المراد بذلل السحاب سحاب اذا ظهر امطر و اکثر، و بصعابها سحاب ترعد و تبرق و تتکاثف و تتدانی و لاتری منها اثرا. هذا، و فی (الاسد): استسقی النبی (صلی الله علیه و آله) فقال: اللهم اسقنا فقال ابولبابه له (صلی الله علیه و آله): ان التمر فی المربد و ما فی السماء سحاب نراه. فقال النبی (صلی الله علیه و آله) ثلاثا اللهم اسقنا و قال فی الثالثه حتی یقوم ابولبابه عریانا یسد ثعلب مربده بازاره. فاستهلت السماء و
امطرت مطرا شدیدا، فاطافت الانصار بابی لبابه و قالوا له: ان السماء لن تقلع حتی تقوم عریانا فتسد ثعلب مربدک بازارک کما قال النبی (صلی الله علیه و آله)، فقام فسد ثعلب مربده بازاره فاقلعت السماء. قول المصنف: قال الرضی انه من کلام الشراح فلیس فی (الخطیه) راسا و فی (ابن میثم) قال السید. و هذا من الکلام العجیب الفصاحه ککثیر من کلامه (علیه السلام). و ذلک انه علیهالسلام شبه السحاب ذوات الرعود قال الثعالبی فی (فقه لغته): تقول العرب رعدت السماء، فاذا زاد صوتها قیل ارزمت و دوت، فاذا زاد و اشتد قیل قصفت و قعقعت، فاذا بلغ النهایه قیل جلجلت و هدهدت. و البوارق قال الثعالبی ایضا: عن الاصمعی و ابیزید: اذا برق البرق کانه یبتسم و ذلک بقدر ما یریک سواد الغیم من بیاضه قیل انکل انکلالا، فاذا بدا من السماء برق یسیر قیل او شمت السماء و منه قیل او شم النبت اذا ابصرت اوله، فاذا برق برقا ضعیفا قیل خفی یخفی عن ابیعمرو، و خفا (الفصل الواحد و الخمسون - فی کلامه فی الاستسقاء و فی الاضحیه) یخفو عن الکسائی، فاذا لمع لمعا خفیفا قیل لمح و اومض، فاذا تشقق قیل انعق انعقاقا، فاذا ملا السماء و تکشف و اضطرب قیل تبوج، فاذا کثر و تتابع قیل ارتعج، فاذا لمع و اطمع ثم عدل ق
یل له خلب. و الریاح و الصواعق قال الثعالبی ایضا: اذا وقعت الریح بین الریحین فهی النکباء، فاذا وقعت بین الجنوب و الصبا فهی الجربیا، فاذا هبت من جهات مختلفه فهی المتناوحه، فاذا کانت لینه فهی الریدانه، فاذا جاءت بنفس ضعیف و روح فهی النسیم، فاذا کان لها حنین کحنین الابل فهی الحنون، فاذا ابتدات بشده فهی النافجه، فاذا کانت شدیده فهی العاصف و السیهوج، فاذا کانت شدیده و لها زفزفه و هی الصوت فهی الزفزافه، فاذا اشتدت حتی تقلع الخیام فهی الهجوم، فاذا حرکت الاغصان تحریکا شدیدا و قلعت الاشجار فهی الزعزع و الزعزاع و الزعزعان، فاذا جاءت بالحصباء فهی الحاصبه، فاذا درجت حتی تری لها ذیلا کالرسن فی الرمل فهی الدروج، فاذا کانت شدیده المرور فهی النئوج، فاذا کانت سریعه فهی المجفل و الجافه، فاذا هبت من الارض نحو السماء کالعمود فهی الاعصار و یقال لها زوبعه ایضا، فاذا هبت بالغبره فهی الهبوه، فاذا حملت المور و جرت الذیل فهی الهوجاء، فاذا کانت بارده فهی الحرجف و الصرصر و العریه فاذا کان مع بردها ندی فهی البلیل، فاذا کانت حاره فهی الحرور و السموم، فاذا کانت حاره و اتت من قبل الیمن فهی الهیف، فاذا کانت بارده شدیده تخرق الثوب فهی الخریق، فاذا ضعفت و جرت فویق الارض فهی المسفسفه، فاذا لم تلقح شجرا و لم تحمل مطرا فهی العقیم و قد نطق بها القرآن. (الفصل الواحد و الخمسون - فی کلامه فی الاستسقاء و فی الاضحیه) بالابل الصعاب التی تقمص برحالها قال الجوهری: یقال دابه فیها قماص، و هو ان ترفع یدیها و تظرحهما معا و تعجن برجلیها، و فی المثل ما بالعیر من قماص و هو الحمار یضرب لمن ذل بعد عز. و فی (الاساس): قمصت الناقه بالردیف: مضت به نشیطه، قال لبید: عذافره تقمص بالردا فی تخونها نزولی و ارتحالی و تقص هکذا فی (المصریه) و الصواب: و تتوقص کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). و فی (الاساس): توقصت الرکاب توقصا، و هو نزوها مع القرمطه کانها تکسر الخطو. برکبانها جمع الرکب اصحاب الابل فی السفر. و شبه السحاب خالیه هکذا فی (المصریه) و الصواب: الخالیه کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم و الخطیه). من تلک الروائع جمع الروعه بالفتح ای: الفزعه. بالابل الذلل التی تحتلب طیعه ای: طائعه. و تقعد فی (الصحاح): القعود البعیر الذی یقتعده الراعی فی کل حاجه، و هو بالفارسیه رخت، و بتصغیره جاء المثل اتخذوه قعید الحاجات اذا امتهنوا الرجل فی حوائجهم. (الفصل الواحد و الخمسون - فی کلامه فی الاستسقاء و فی الاضحیه) مسمحه ای: ذلوله. هذا، و روی (العیون): ان المامون لما جعل الرضا علیهالسلام ولی عهده احتبس المطر، فجعل بعض حاشیه المامون من المتعصبین علیه علیهالسلام یقولون انظروا لما جاءنا علی بن موسی و صار ولی عهدنا حبس عنا المطر، فاتصل ذلک بالمامون فاشتد علیه فقال له علیهالسلام: لو دعوت الله. قال: نعم. قال: متی- و کان یوم الجمعه- فقال: یوم الاثنین. قال النبی (صلی الله علیه و آله): اتانی البارحه فی منامی و معه امیرالمومنین علیهالسلام فقال: یا بنیانتظر یوم الاثنین فابرزلی الصحراء و استسق فان الله تعالی سیسقیهم و اخبرهم بما یریک الله مما لا یعلمون من حالهم لیزداد علمهم بفضلک و مکانک من ربک تعالی. فلما کان یوم الاثنین غدا الی الصحراء و خرج الخلائق ینظرون، فصعد المنبر فحمد الله و اثنی علیه ثم قال: اللهم یا رب انت عظمت حقنا اهل البیت فتوسلوا بنا کما امرت و املوا فضلک و رحمتک و توقعوا احسانک و نعمتک فاسقهم سقیا نافعا عاما غیر رائث و لا ضائر، ولیکن ابتداء مطرهم بعد انصرافهم من مشهدهم هذا الی منازلهم و مقارهم. فو الذی بعث محمدا بالحق لقد نسجت الریاح فی الهواء الغیوم و ارعدت و ابرقت و تحرک الناس کانهم یریدون التنحی عن المطر، فقال علیهالسلام: علی رسلکم فلیس هذا الغیم لکن انما هو لاهل بلد کذا. فمضت السحابه و عبرت ثم جاءت اخری تشتمل علی رعد و برق فتحرکوا فقال علیهالسلام: علی رسلکم انماهو لاهل بلد کذا. حتی جاءت عشرسحابه فی کلها یقول علیهالسلام: هی لبلد کذا. ثم اقبلت سحابه فقال علیهالسلام: هذه لکم فاشکروا الله و انها ممسکه عنکم الی ان تدخلوا مقارکم. فانصرفوا الی ان قربوا من بیوتهم فجاءت بوابل المطر فملات الاودیه و الحیاض و الغدران و الفلوات، فجعلوا
ذلل: جمع ذلول ای لین و سهل. قال سبحانه: (فاسلکی سبل ربک ذللا- 69 النحل) ای منقاده.. شبه الامام السحاب الجدب الماحل بالبغیر النفور المتمرد، و السحاب المورق المثمر بالناقه الطیعه الحلوب. و تقدم شرح خطبتی الاستسقاء 113 و 141.
… التی تقمص برجالها: قمص الفرس و غیره کضرب و نصر رفع یدیه و طرحهما معا و عجن برجلیه و الرحال جمع رحل ای انها تمتنع حتی علی رحالها فتقمص لتلقیها و وقصت به راحلته تقص کوعد یعد تقحمت به فکسرت عنقه … خالیه من تلک الروائع: جمع رائعه ای مفزعه … طیعه و تقتعد مسمحه: طیعه بتشدید الیاء شدیده الطاعه و الاحتلاب استخراج اللبن من الضرع و تقتعد مبنی للمجهول اقتعده اتخذه قعده بالضم یرکبه فی جمیع حاجاته و مسمحه اسم فاعل اسمح ای سمح ککرم بمعنی جاد و سماحها مجاز عن اتیان ما یریده الراکب من حسن السیر
مرحوم سیدرضی مینویسد: این جمله از فصاحت قابل توجه و عجیب است زیرا حضرت ابرهای رعد و برقآور، صاعقه ساز و آتشافروز را به شترهای سرکش و چموش تشبیه کرده که هم بارش را در معرض تلف قرار میدهد و هم سوارهاش را. و ابرهای نافع، خالی از رعد و برق و صاعقه را به شترهای رام و شیرده تشبیه کرده که به حال سوارهاش نافع هستند، هم سواری میدهند و هم شیر. خدا که از حرکت حشرات زمین و گیاهانی که میروید و آنچه از آسمان فرودمیآید و یا بسوی آن پرواز میکند آگاه است مورد توجه امام (علیه السلام) قرار گرفته و از وی باران خواهد، بارانی که برای مردم نافع باشد. خدا قدرت دارد ابرهای در حال حرکت را تغییر مسیر دهد و نافعها را برای سرزمینی که علی (علیه السلام) خواسته است بفرستد.
و قال علیهالسلام- فی دعاء استسقی به-: (اللهم اسقنا ذلل السحاب) ذلل جمع ذلیل، و هو السحاب الحامل للمطر لانه ذلیل بحمل الماء (دون صعابها) جمع صعب، و هو الخال من الماء، فانه یصعد مع الهواء و ینزل کالناقه الصعبه.
قال الرضی: و هذا من الکلام العجیب الفصاحه، و ذلک انه علیهالسلام شبه السحاب ذوات الرعود و البوارق و الریاح و الصواعق بالابل الصعاب التی تقمص برحالها و تقص برکبانها، و شبه السحاب خالیه من تلک الروائع، بالابل الذلل التی تحتلب طیعه و تقتعد مسمحه. اللغه: الذلول: الهین، السهل الرکوب. الصعب: الممتنع عن الرکوب او الاحتلاب. الشرح: دعاء فی ان یکون السحاب نافعا مفیدا للعباد و البلاد و ان لا یکون مهلکا للحرث و النسل کما لو اصطحب معه الشده و الصواعق و البروق فانه یکون مضرا مفسدا …
و آن حضرت در دعای هنگام باران خواستن فرمود: «پروردگارا ما را با ابرهای رام نه ابرهای سرکش سیراب فرمای.»
سید رضی که خدایش رحمت کناد گفته است: و این سخن را فصاحتی شگفت است که آن حضرت ابرهای همراه با برقها و تندرها و بادها و آذرخشها را به شتران سرکش تشبیه فرموده است که بار خود را از پشت می اندازند و نسبت به سواران خود سرکشی می کنند، و ابرهای خالی از رعد و برق ترسناک را به شتران رامی که به آسانی دوشیده می شوند و به راحتی بر پشت آنان می نشینند، تشبیه فرموده است.
ابن ابی الحدید در شرح این سخن نوشته است: سید رضی که خدایش رحمت کناد با شرحی که درباره این سخن داده است، زحمت شرح آن را از دوش ما برداشته است.
[[و قال علیهالسلام ]]
فِی دُعَاءٍ اسْتَسْقَی بِهِ
اللَّهُمَّ اسْقِنَا ذُلُلَ السَّحَابِ دُونَ صِعَابِهَا.
امام علیه السلام در دعایی که برای درخواست باران کرده، عرضه میدارد:
خداوندا! بهوسیله ابرهای رام به ما باران عنایت کن
نه بهوسیله ابرهای سرکش (و خطر آفرین).(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب تنها منبع دیگری که برای این دعای پرمعنا و زیبا ذکر کرده نهایة ابن اثیر در ماده «زلل» می باشد. ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۱۹).)
مرحوم سید رضی بعد از ذکر این دعای پرمعنا میگوید:«این از کلمات فصیح و شگفتانگیز است زیرا امام علیه السلام ابرهای پرسروصدا را که توأم با رعد و برق و طوفان و صاعقه است تشبیه به شتران سرکشی کرده که بار خود را فرو میافکنند و سوار خود را به زمین میکوبند ولی ابرهای خالی از این هیاهو را به شتران رام تشبیه فرموده که به راحتی میتوان از آنها شیر دوشید و بر آنها سوار شد»؛
(قال الرضیّ:وهذا من الکلامِ العَجیبِ الفَصاحهِ،وذلک أنّه علیه السلام شبّه السّحابَ ذواتِ الرُّعودِ وَ البَوارِق و الرِّیاح وَ الصّواعقِ بالإبلِ الصِّعابِ التی تَقمِصُ بِرحالِها و تَقصُّ برُکبانِها و شبّه السَّحابَ خالیهً من تلک الروائعِ بالإبلِ الذُّلَلِ التی تُحْتَلَبُ طَیِّعَهً و تُقْتَعَدُ مُسْمِحَهً) .
بارانهای مفید
باران یکی از نعمتهای بزرگ الهی است که در قرآن مجید بارها بهعنوان نعمت و همچنین بهعنوان آیتی از آیات حق به آن اشاره شده است این نعمت الهی گاهی خالی از ضایعات است،ابرها نرمنرم میبارند بیآنکه طوفان و صاعقه و گردبادی همراه داشته باشد.امام علیه السلام در کلام خود آنها را ابرهای رام و تسلیم شمرده،و گاه با طوفانها و صواعق و گردبادها همراه است که در عین باریدن،ضایعات فراوانی همراه دارد.آتش صاعقه انسانها و خانههایی را میسوزاند و خاکستر میکند و گردباد و طوفان سبب ویرانی خانهها و امارتها و ریشهکن شدن درختان میشود.
به همین دلیل امام علیه السلام در دعای باران خود عرضه میدارد:«خداوندا! بهوسیله ابرهای رام به ما باران عنایت کن نه بهوسیله ابرهای سرکش»؛ (فِی دُعَاءٍ اسْتَسْقَی بِهِ اللَّهُمَّ اسْقِنَا ذُلُلَ السَّحَابِ دُونَ صِعَابِهَا).
جمعی از شارحان نهجالبلاغه این کلام امام علیه السلام را طور دیگری تفسیر کردهاند گفتهاند:منظور از ابرهای رام و تسلیم،ابرهای بارانزا و منظور از ابرهای سرکش،ابرهای بدون باران و پرسر و صداست.
و ظاهراً مرحوم سید رضی نیز در شرح زیبایی که برای این کلام نوشته و بعداً آن را تفسیر خواهیم کرد کلام امام علیه السلام را همینگونه تفسیر کرده است.
در حالی که جمله «اسقنا» (ما را سیراب کن) به هر دو گروه از ابرها اشاره میکند.امام علیه السلام عرضه میدارد:«ما را با ابرهای رام سیراب کن نه با ابرهای سرکش».یعنی آنها هم سیراب میکنند ولی توأم با آسیبهای مختلفی هستند.
شبیه این سخن چیزی است که در دعای باران از امام امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده است؛در این دعا حضرت بارانی را تقاضا میکند که مایه برکت نهرها،رویش درختان،ارزان شدن ارزاق،پرنشاط شدن انسانها و حیوانها و پرورش زراعتها و پرشیر شدن پستان حیوانات گردد نه بارانی که ضرر و زیان رساند و مشکلات گوناگون و پیدرپی بیافریند.(رجوع شود به مستدرک الوسائل، ج ۶، ابواب صلاة الاستسقاء، باب ۱، ص ۱۷۹، ح ۲.)
نکتهها
1-صلاة الاستسقاء (نماز باران)
در دستورات اسلامی وارد شده است که هرگاه باران تأخیر بیفتد و مردم در زحمت قرار گیرند رو به درگاه خدا آورند و بعد از سه روز روزه پیدرپی بهطور گروهی به خارج شهر بروند و در زیر آسمان نماز باران را که آداب خاصی دارد بهجا آورند.از گناهان خود توبه کنند و خدا را به اسماء حسنایش بخوانند و دعا کنند تا باران رحمت الهی نازل گردد.
بارها و بارها تجربه شده است-و ما خود نیز تجربه کردیم که خود داستان مفصلی دارد-که باران رحمت الهی به فاصله کمی بعد از نماز استسقاء باریده است.
بسیاری از آداب آن مانند نماز عید است و در روایات آمده که اگر روز دوشنبه انجام شود بهتر است.مؤذنان پیشاپیش امام بهسوی خارج شهر حرکت میکنند و نماز بدون اذان و اقامه خوانده میشود یکصد بار رو به قبله تکبیرمیگویند و یکصد بار رو به طرف راست،تسبیح و یکصد بار رو به طرف چپ ذکر«لا اله الا اللّه»و یکصد بار رو به مردم«الحمد لله»میگویند و امام بعد از نماز خطبه میخواند و مردم را در آن خطبه به دوری از گناهان و قیام به واجبات دعوت میکند. (آداب نماز استسقاء را می توانید در جلد پنجم وسائل الشیعه، صفحه 162تا169 مطالعه نمایید.)
در خطبه 115 و همچنین در خطبه 143 که پیشتر ذکر کردیم تعبیرات بسیار زیبا و پرمعنا و گویایی درباره نماز باران و چگونگی تقاضای این رحمت الهی از خداوند آمده است که به خوبی نشان میدهد امام علیه السلام در هر صحنهای وارد بشود حق آن را به عالیترین وجهی ادا میکند.
در اینجا مناسب است از نماز باران باشکوهی یاد کنیم که امام علی بن موسیالرضا علیه السلام در عصر مأمون بهجا آورد و مایه حیرت مأمون و اطرافیانش شد.
جریان از این قرار است:هنگامی که مأمون امام علی بن موسیالرضا علیه السلام را ولیعهد خود ساخت در آن سال باران نبارید،اطرافیان مأمون و آنها که با امام علیه السلام دشمنی داشتند گفتند:ببینید،هنگامی که علی بن موسیالرضا آمد و ولیعهد ما شد باران از ما قطع گردید.این سخن به گوش مأمون رسید و بر او سخت آمد به امام علیه السلام عرضه داشت:آیا میشود دعایی کنی تا مردم از باران بهرهمند شوند؟ امام علیه السلام فرمود:آری.مأمون عرض کرد:کی انجام میدهی (آن روز،جمعه بود) فرمود:روز دوشنبه این کار را انجام میدهم زیرا شب گذشته پیغمبر گرامی صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم در حالی که امیرمؤمنان علی علیه السلام با او بود به من فرمود:فرزندم! منتظر روز دوشنبه باش و در آن روز نماز باران را در بیابان بخوان و بدان که خداوند باران را بر این مردم خواهد فرستاد و آنها را از فضیلت و کرامتی که نزد پروردگارت داری باخبر خواهد ساخت (البته این احتمال نیز بعید نیست که یکی از مقدمات نماز باران گرفتن سه روز روزه است و امام علیه السلام میخواستند روز شنبه و یکشنبه و دوشنبه را روزه بگیرند).
روز دوشنبه فرا رسید،آن حضرت به بیابان رفتند و جمعیت زیادی همراه ایشان از شهر خارج شدند،سپس امام بالای منبر رفت و حمد و ثنای الهی بهجا آورد و عرضه داشت:«خدایا،پروردگارا! تو حقّ ما اهل بیت را عظیم داشتی و بر همین اساس مردم به ما توسل جستهاند،همانگونه که تو امر کردی آنان امید به فضل تو دارند و منتظر احسان تواند،تو نیز بارانی نافع و فراگیر،بارانی بدون تأخیر و خالی از ضرر بر آنان فرو فرست،بارانی که پس از رسیدن آنان به خانههایشان آغاز گردد».(احتمال دارد که امام از این دعا را بعد از نماز استسقاء به جا آورده و نیز محتمل است که حتی بدون نماز استسقاء این دعای پر معنی را خوانده و به سبب آن، بارانی پربرکت باریده است.)
راوی این خبر میگوید:به آن خدایی که محمّد صلی الله علیه و آله را به حق مبعوث ساخت سوگند که پس از دعای آن حضرت مشاهده کردیم ابرهای متراکم در آسمان ظاهر شدند و رعد و برق شدیدی پدید آمد و مردم با سرعت بهسوی خانههایشان به راه افتادند گویی از باران شدیدی فاصله میگرفتند.
امام علیه السلام خطاب به آنان فرمود:این ابر مربوط به شما نیست مربوط به فلان منطقه است.ابرها عبور کردند و گذشتند،ابر دیگری ظاهر شد فرمود:این ابر نیز مربوط به شما نیست و مربوط به فلان منطقه است؛ده بار ابرها آمدند و رفتند.
هنگامی که ابر یازدهم ظاهر شد امام علیه السلام فرمود:این مال شماست،شکر خدا را بهجا آورید و بدانید که این ابر نمیبارد تا وارد خانههایتان شوید هنگامی که به خانهها رسیدند باران دانهدرشتی شروع به باریدن کرد بهگونهای که تمام ظرفها و استخرها و بیابانها پر از آب شد و مردم همگی زمزمه میکردند:
«هنیئاً لولد رسول اللّه کراماته؛ این کرامات بر فرزند پیغمبر گوارا باد».(بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۸۰.)
2-قطع برکات آسمانی بر اثر گناهان
از آیات قرآن و روایات اسلامی استفاده میشود که یکی از عوامل خشکسالی و کمی باران،گناهانی است که مردم مرتکب میشوند و بهسبب آن از این رحمت واسعه الهی محروم میگردند.
در سوره نوح در ماجرای گفتوگوی این پیغمبر بزرگ الهی با مردم آن زمان میخوانیم که آن حضرت میفرماید:از گناهان خود استغفار کنید تا بارانهای پربرکت نازل گردد:« اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کَانَ غَفَّاراً*یُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَیْکُمْ مِّدْرَاراً ».
و در آیه 130 سوره اعراف میخوانیم:« وَ لَقَدْ أَخَذْنَا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِینَ وَ نَقْصٍ مِّنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ »؛ما آل فرعون را به خشکسالی و زیانهای مالی گرفتار ساختیم شاید از راه نادرست خود بازگردند».
در ذیل خطبه 115 این حدیث را از امام صادق علیه السلام آوردیم که میفرماید:
«إِذَا فَشَتْ أَرْبَعَهٌ ظَهَرَتْ أَرْبَعَهٌ إِذَا فَشَا الزِّنَا ظَهَرَتِ الزَّلازِلُ وَ إِذَا أُمْسِکَتِ الزَّکَاهُ هَلَکَتِ الْمَاشِیَهُ وَ إِذَا جَارَ الْحُکَّامُ فِی الْقَضَاءِ أُمْسِکَ الْقَطْرُ مِنَ السَّمَاءِ وَ إِذَا خُفِرَتِ الذِّمَّهُ نُصِرَ الْمُشْرِکُونَ عَلَی الْمُسْلِمِین؛ هنگامی که چهار گناه شایع بشود چهار بلا دامنگیر مردم میشود:هنگامی که«زنا»شایع شود زلزلهها آشکار میگردد و هنگامی که مردم از دادن زکات امساک کنند مرگومیر در چهارپایان میافتد و هنگامی که حاکمان در قضا ستم کنند آسمان از باریدن باران بازمیایستد و هنگامی که پیمانها شکسته شود مشرکان بر مسلمین پیروز میشوند».(بحارالانوار، ج ۷۶، ص ۲۱، ح ۱۳)
هنگامی که امام صادق علیه السلام فتوای نادرست ابوحنیفه را در بعضی از مسائل میشنود میفرماید:
«فِی مِثْلِ هَذَا الْقَضَاءِ وَ شِبْهِهِ تَحْبِسُ السَّمَاءُ مَاءَهَا وَ تَمْنَعُ الْأَرْضُ بَرَکَتَهَا؛ بهدلیل اینگونه قضاوتها و مانند آن،آسمان آب خود را حبس میکند و زمین برکت خود را منع مینماید». (وسائل الشیعه، ج ۱۳، ص ۲۵۶)
سخن در این زمینه بسیار است و در اینجا با ذکر کلام سید رضی که در ذیل این گفتار حکیمانه آمده و شرح لغات آن،این بحث را به پایان میبریم.
او چنین میگوید:«این از کلمات فصیح و شگفتانگیز است زیرا امام علیه السلام ابرهای پرسروصدا را که توأم با رعد و برق و طوفان و صاعقه است تشبیه به شتران سرکشی کرده که بار خود را فرو میافکنند و سوار خود را به زمین میکوبند ولی ابرهای خالی از این هیاهو را به شتران رام تشبیه فرموده که به راحتی میتوان از آنها شیر دوشید و بر آنها سوار شد». (قال الرضیّ:و هذا من الکلامِ العَجیبِ الفَصاحهِ،و ذلک أنّه علیه السلام شبّه السّحابَ ذواتِ الرُّعودِ وَ البَوارِق و الرِّیاح وَ الصّواعقِ بالإبلِ الصِّعابِ التی تَقمِصُ بِرحالِها و تَقصُّ برُکبانِها و شبّه السَّحابَ خالیهً من تلک الروائعِ بالإبلِ الذُّلَلِ التی تُحْتَلَبُ طَیِّعَهً و تُقْتَعَدُ مُسْمِحَهً).
«رعود» جمع«رعد»و «بوارق» جمع«برق»و «صواعق» جمع«صاعقه» میباشد.
«تقمص» از ماده«قَمص»(بر وزن شمس) به معنی سرکش شدن شتر است بهگونهای که پاهای جلو را بلند کند و پاهای عقب را بر زمین بکوبد و سوار خود را بر زمین بیفکند.
«تقص» از ماده«وقص»(بر وزن نقص) به معنی پرتاب کردن شخص سوار بر زمین آمده است.
«روائع» جمع«روعه»به معنی چیز وحشتانگیز است و در بعضی از نسخ «زوابع»آمده که جمع«زوبعه»به معنی گردباد است.
«طیّعه» به معنی مطیع و فرمانبردار است.
«تقتعد» از ماده«قعود»به معنی نشستن و «مسمحه» از ماده«سماح»به معنی رام است و در مجموع اشاره به شترانی است که بههنگام دوشیدن شیر هیچگونه ناآرامی و نافرمانیای نمیکنند.
Imām Ali ibn Abū Tālib said the following in his prayer for rain: “O Lord! Send us rain by submissive clouds, not by unruly ones.”
Sayyid ar-Radi says, “This is an expression of wonderful eloquence, because Imām Ali ibn Abū Tālib has likened the cloud, which is accompanied by thunder, lightning, wind and flashes with unruly camels that throw away their saddles and throw down their riders, likening the clouds that are free of these terrible things to the submissive camels that are easy to milk and obedient to ride.“
وَ قِیلَ لَهُ علیه السلام لَو غَیّرتَ شَیبَکَ یَا أَمِیرَ المُؤمِنِینَ فَقَالَ علیه السلام الخِضَابُ زِینَةٌ وَ نَحنُ قَومٌ فِی مُصِیبَةٍ یُرِیدُ وَفَاةَ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله
ترجمهها:
(تجمّل و زیبایی) و درود خدا بر او، فرمود: (به امام گفتند چه میشد موی خود را رنگ میکردی؟ فرمود) رنگ کردن مو، آرایش است، امّا ما، در عزای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به سر میبریم .
[و او را گفتند: ای امیر مؤمنان چه میشد اگر موی خود را رنگین میکردی؟] [فرمود:] رنگ کردن مو آرایش است و ما در سوک به سر میبریم [و از سوک رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را قصد دارد.]
و گفتند مر آن حضرت را که اگر تغییر دهی مویهای سفید خود را ای امیر مؤمنان پس فرمود خضاب زینت و آرایش است و ما گروهی هستیم در مصیبت و عزا اراده میفرماید باین مصیبت فوت حضرت رسالت را
او را گفتند: یا امیر المؤمنین، چه می شد که موی خود خضاب می کردید. فرمود: خضاب آرایش است و ما قومی مصیبت زده ایم.
[مرادش وفات رسول الله (صلی الله علیه و آله) بود].
به حضرت گفتند:ای امیر مؤمنان،چه میشد اگر مویت را خضاب میکردی؟آن حضرت فرمود:
خضاب آرایش است و ما در عزا هستیم .
منظور آن حضرت مصیبت وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است .
شروح:
یا امیرالمومنین خوب بود که موی سفید خود را تغییر میدادی (خضاب میکردی) فرمود: (خضاب زینت و آرایش است، و ما گروهی عزاداریم). سیدرضی میگوید: مقصود امام (علیه السلام) وفات رسول خداست. نیازی به توضیح ندارد و مطلب روشن است.
وَ قِیلَ لَهُ ع لَوْ غَیَّرْتَ شَیْبَکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ ع الْخِضَابُ زِینَةٌ وَ نَحْنُ قَوْمٌ فِی مُصِیبَةٍ [ بِرَسُولِ اللَّهِ ص ]
یُرِیدُ وَفَاةَ رَسُولِ اللَّهِ ص .
[مختارات مما قیل من الشعر فی الشیب و الخضاب]
قد تقدم لنا فی الخضاب قول کاف و أنا أستملح قول الصابی فیه خضاب تقاسمناه بینی و بینها
و قال أبو تمام لعب الشیب بالمفارق بل جد
و لئن عبن ما رأین لقد أنکرن
و قال فإن یکن المشیب طغی علینا
ابن الرومی
لم أخضب الشیب للغوانی
و من مختار ما جاء من الشعر فی الشیب و إن لم یکن فیه ذکر الخضاب قول أبی تمام نسج المشیب له لفاعا مغدفا
و قال أیضا غدا الهم مختطا بفودی خطة طریق الردی منها إلی الموت مهیع ( دیوانه 2:324. )
هو الزور یجفی و المعاشر یجتوی
و قال أیضا شعلة فی المفارق استودعتنی
و قال الصابی و ذکر الخضاب خضبت مشیبی للتعلق بالصبا
البحتری
بان الشباب فلا عین و لا أثر
(و قیل له علیهالسلام) و گفتند آن قدوه ارباب را که (لو غیرت شیبک یا امیرالمومنین) اگر تغییر میدادی موی سفید خود را به خضاب ای امیر مومنان، بسیار مستحسن میبود (فقال علیهالسلام) پس فرمود آن حضرت علیهالسلام (الخضاب زینه) رنگ کردن موی، آرایش است (و نحن قوم فی مصیبه) و ما گروهییم در مصیبت، گرفتار و در ماتم، قرین ناله زار (یرید رسولالله (صلی الله علیه و آله)) اراه فرمودهاند به آن، ماتم حضرت رسولالله (صلی الله علیه و آله).
و گفتند با آن حضرت: اگر تغییر میدادی موی سفید خود را. یعنی به خضاب بهتر بود. فرمود: خضاب زینتی است و ما قومی هستیم در مصیبت، مراد مصیبت فوت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم است و آنچه بر آن مترتب شد از مصیبتها و بلیتها، و کلامی در این باب گذشت.
و قیل له علیهالسلام: لو غیرت شیبک یا امیرالمومنین؟ فقال علیهالسلام:
«الخضاب زینه و نحن قوم فی مصیبه.»
یرید برسولالله صلی الله علیه و آله. یعنی و گفته شد به او علیهالسلام که کاش تغییر میدادی سفیدی ریش تو را ای امیرمومنان. پس گفت علیهالسلام که:
خضاب کردن زینت است و ما قومی باشیم در مصیبت.
سید رحمهالله گوید که اراده کرد علیهالسلام مصیبت رسول خدا، صلی الله علیه و آله، را.
المعنی: الخضاب سنه ورد التاکید بها فی الاخبار و خصوصا مع الحناء کما یستفاد من اطلاق هذه اللفظه و توصیفه بانها زینه، و قال ابوتمام: خضت خدها الی لولو العقد دما ان رات شواتی خضیبا. و الشوات، جلده الراس فوصف لون الخضاب بالدم و هو لون الخضاب بالحناء و مات النبی (صلی الله علیه و آله) و عمر علی (علیه السلام) یقارب ثلاثین سنه و یبعد منه الشیب حینئذ، و الظاهر ان هذا الکلام قیل له فی ایام حکومته، فجوابه بانا فی مصیبه یبعد ان یفسر بالمصیبه علی رسولالله (صلی الله علیه و آله) و لم یصرح الشارح بمن فسر المصیبه فی کلامه، ولکن عباره المتن فی الشرح المعتزلی هکذا و نحن قوم فی مصیبه برسولالله. فالظاهر ان المراد من المصیبه مطلقا او مسندا الیه (صلی الله علیه و آله) لیست مصیبه موته و فقدانه، بل المصیبه التی حلت بشرعه الشریف من طغیان المغرضین و المفسدین فی السقیفه و فی بیعه عثمان و ما ترتب علیهما من الاختلاف و الشقاق و النفاق الذی جر الی حرب الجمل و صفین و سفک الدماء العزیزه، و یقرب ان یکون هذا الکلام فی اواخر ایام عمرهو کان (علیه السلام) ینتظر بشیبته الخضاب من دمه الطاهر الزکی کما اخبر به رسولالله (صلی الله علیه و آله) و ذکره مرارا لاصحابه. الترجمه: به او گفته شد: کاش موی سپیدت را با خضاب تغییر رنگ میدادی، در پاسخ فرمود: خضاب خود زیوریست و ما خاندانی هستیم که در سوک و مصیبت گرفتاریم مقصودش مصیبت داری بر پیغمر (صلی الله علیه و آله) بوده است.
(الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) یرید وفاه رسول الله (صلی الله علیه و آله). قول المصنف: (و قیل له (علیه السلام): لو غیرت شیبتک یا امیرالمومنین) و کانه (علیه السلام) لم یغیر شیبته الی آخر عمره ابتداء لما ذکر هنا، و اخیرا لما روی عبدالله بن سنان ان النبی (صلی الله علیه و آله) خضب و الحسین (علیه السلام) قد خضب، و ابوجعفر (علیه السلام)، و لم یمنع علیا (علیه السلام) الا قول النبی (صلی الله علیه و آله): تخضب هذه من هذه. و مما قیل فی الاعتذار عن ترک الخضاب قول شاعر: و قائله اتخضب فالغوانی تطیر من ملاحظه القتیر فقلت لها المشیب نذیر عمری و لست مسودا وجه النذیر و قیل لحکیم: شبت و انت شاب، فلم لا تعالجه بالخضاب؟ فقال: ان الثکلی لا تحتاج الی الماشطه (اراد ثکله بعمره). (فقال (علیه السلام): الخضاب زینه و نحن قوم فی مصیبه) و فی الخبر: ان الحسین (علیه السلام) لما وضع الحسن (علیه السلام) فی اللحد قال: اادهن راسی ام اطیب محاسنی و راسک معفور و انت سلیب و لابد ان السجاد (علیه السلام) ترک الخضاب دائما، لانه کان فی مصیبه ابیه الی آخر عمره. (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) (یرید وفاه رسول الله (صلی الله علیه و آله)) هکذا فی (المصریه) ولکن فی (ابن ابیالحدید) بدل الجمله (برسول الله (صلی الله علیه و آله)) و فی (ابن میثم) (یعنی برسول الله (صلی الله علیه و آله)) و فی (الخطیه) (یرید برسول الله (صلی الله علیه و آله)) وعلی نقل ابن ابیالحدید یکون (برسول الله (صلی الله علیه و آله)) جزء کلامه (علیه السلام)، و علی نقل الاخرین من کلام الرواه الرضی- رضوان الله علیه- او غیره، و کان نقل ابن ابیالحدید اصح، و یکون تنکیر (مصیبه) للتعظیم، و علی نقل (ابن میثم و الخطیه) الصفه مقدره، و کیف کان فما فی المصریه لیس بصحیح لانه کخلاف الاجماع المرکب.
قال الشریف الرضی: یرید بالمصیبه وفاه رسول الله (صلی الله علیه و آله). و کان النبی (صلی الله علیه و آله) یجب النظافه و حسن المظهر، فیختضب و یتطیب و یستاک و یستعمل المشط و المرآه. و رآه الامام یوما، و قد خضب لحیته بالسواد، فقال: ما احسن هذا الخضاب یا رسول الله!. افلا اخضب لحیتی اقتداء بک؟. فقال: لا، دعها سیبعث اشقی الاولین و الاخرین شقیق عاقر ناقه صالح، فیضربک علی راسک ضربه تخضب منها لحیتک، و انت فی السجود بین یدی الله. فقال الامام: افی سلامه من دینی یا رسول الله؟. قال: فی سلامه من دینک.
به امام علیهالسلام گفتند: یا امیرالمومنین اگر موی سفید (ریش) خود را تغییر میدادی (خضاب و رنگ مینمودی) بهتر بود، حضرت (درباره خضاب) فرمود: خضاب زینت و آرایش است و (لیکن) ما گروهی هستیم عزادار و در اندوه (سیدرضی علیهالرحمه فرماید:) حضرت از فرمایش خود (ما در عزا و اندوه هستیم) وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله را اراده دارد (و سخنی درباره خضاب در شرح فرمایش هفدهم گذشت).
یکی از برنامههائی که اسلام روی آن سفارش کرده احترام از اموات به صورتهای مختلف است. اعلام عزاداری در لباس، زندگی و حتی زن نسبت به شوهر احترام بیشتری باید قائل شود: عده معمولی که حدود سه ماه است عده وفات چهار ماه و ده روز است. البته احترام از مرده برای همه لازم است بالاخص برای اقوام. خدای عزیز در اوصاف صابران میفرماید: (کسانی هستند که وقتی مصیبت میبینند میگویند: انا الله و انا الیه راجعون: ما در اختیار خدائیم و بسوی او بازگشت میکنیم.
و قال علیهالسلام- لو غیرت شیبک یا امیرالمومنین؟- فقال علیهالسلام: (الخضاب زینه و نحن قوم فی مصیبه) (یرید وفات رسول (صلی الله علیه و آله)) فان وفات الشخص العظیم، یوثر فی اصحابه طول الحیاه، فکیف بمثل الرسول (صلی الله علیه و آله).
اللغه: الشیب: بیاض الشعر. الخضاب: ما یصبغ به الشعر. الشرح: الخضاب مستحب لانه زینه و قد کان رسولالله (صلی الله علیه و آله) یستعمله و یامر اصحابه به و قد فسر الامام و بین عدم استعماله لانه فی مصیبه یتنافی الخضاب معها …
«آن حضرت را گفتند ای امیر المؤمنین چه می شد اگر موهای سپید خود را رنگ می کردی فرمود: رنگ کردن مو آرایش است و ما در سوگ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به سر می بریم.»
ابن ابی الحدید در شرح این سخن می گوید: در مورد خضاب پیش از این به حد کافی سخن گفته شد و سپس سی و شش بیت از شاعران و ادیبان بزرگی چون صابی و ابو تمام و ابن رومی و بحتری را که در موضوع خضاب سروده شده است یا از سپید شدن موها در آن شکوه شده است آورده است که به ترجمه سه بیت از صابی قناعت می شود: خضابی را میان خود و محبوبه ام قسمت کردم ولی کار من در آن بر خلاف کار او بود خضابی که در زلف و فرق سر من به کار رفت چه زشت بود و آنچه سرانگشتان او را آراست چه زیبا بود، خضابی که گیسوی مرا از حال خود بیرون برد و سبب زشتی آن گردید دور باد، و آفرین بر آن خضاب که کف دست محبوبه را آراست.
وَ قِیلَ لَهُ علیه السلام لَوْ غَیَّرْتَ شَیْبَکَ،یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ،
[[فقال علیهالسلام ]]
الْخِضَابُ زِینَهٌ وَ نَحْنُ قَوْمٌ فِی مُصِیبَهٍ!
یُرِیدُ وَفَاهَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله
به حضرت عرض کردند:چه خوب بود محاسن خود را رنگ و خضاب میکردید.
امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
خضاب و رنگبستن زینت است ولی ما عزاداریم.
(منظور امام علیه السلام رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بود).(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب برای این گفتار پرمعنی مدرکی غیر از نهج البلاغه ذکر نکرده است.
اضافه میکنیم که مرحوم سید رضی آن را در کتاب خصائص الائمه (ص ۱۲۵) نیز آورده است.)
ما به سوگ پیامبر نشستهایم
شک نیست که خضاب کردن و زدن رنگ مناسب به موهای سفید در هنگام کهنسالی یا میانسالی،هم ازنظر عرف عقلا کار مطلوبی است و هم در شریعت اسلام بر آن تأکید شده است همانگونه که بعداً به صورت مشروحتر بیان خواهیم کرد.
به همین دلیل سؤال کننده هنگامی که امام علیه السلام را با محاسن سفید شده و بدون خضاب دید سؤال برای او پیش آمد و عرض کرد:«ای امیرمؤمنان! چه خوب بود محاسن خود را رنگ و خضاب میکردید»؛ (وَ قِیلَ لَهُ علیه السلام لَوْ غَیَّرْتَ شَیْبَکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ).
امام علیه السلام در پاسخ فرمود:«خضاب و رنگبستن زینت است ولی ما عزاداریم (منظور امام علیه السلام رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است)»؛ (فَقَالَ علیه السلام:الْخِضَابُ زِینَهٌ وَ نَحْنُ قَوْمٌ فِی مُصِیبَهٍ یُرِیدُ وَفَاهَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله).
ظاهر نسخه صبحی صالح که ما آن را متن کلام خود قرار دادهایم این است که جمله «یُرِیدُ وَفَاهَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله» جزء کلام سید رضی است نه کلام امام علیه السلام در حالی که ظاهر نسخه ابن ابیالحدید که بعضی آن را ترجیح دادهاند این است که آن جمله جزء کلام خود امام علیه السلام است (نَحْنُ قَوْمٌ فِی مُصِیبَهٍ بِرَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله).
در این صورت تفسیرهای دیگری نمیتوان برای این مصیبت ذکر کرد زیرا خود امام علیه السلام آن را تفسیر فرموده است که منظور،مصیبت رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میباشد.
ولی بنابر اینکه این تفسیر جزء کلام سید رضی باشد بعضی آن را نپذیرفتهاند و گفتهاند که منظور،مصیبت سقیفه و پیامدهای آن در عصر عثمان و سپس در دوران حکومت امام علیه السلام نظیر جنگهای جمل و صفین و مانند آن است که دائماً امام علیه السلام با نهایت تأسف درگیر آثار مصیبتبار آن بود.(منهاج البراعه، ج ۲۱، ص ۵۳۹ (این بخش از منهاج به وسیله مرحوم آیت الله کمرهای نگاشته شده است).)
البته اگر منظور،مصیبت رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله باشد آن نیز بعید به نظر نمیرسد زیرا مصیبت به اندازهای سنگین بود که آثارش تا پایان عمر بر قلب امام علیه السلام سنگینی میکرد همانگونه که در حالات امام حسین علیه السلام هنگام دفن برادر ارجمندش امام مجتبی علیه السلام میخوانیم که بر سر قبر او چنین بیان کرد:
«أ أدهَنُ رَأْسِی أم اطِیبُ مَحاسِنی وَ رَأْسُکَ مَعفورٌ و أنْتَ سَلِیبُ
آیا موهای سرم را روغن بزنم یا محاسنم را خوشبو سازم در حالی که سر تو در زیر خاک پنهان شده و تو غارت زدهای (تمام حقوقت را دشمنان غارت کردند)؟».(منتهی الآمال، حالات امام حسن مجتبی عالی و بحارالانوار، ج ۴، ص ۱۶۰ (باکمی تفاوت).)
و در حالات امام سجاد علیه السلام نیز میخوانیم که بعد از شهادت پدرش حضرت امام حسین علیه السلام تا پایان عمر همواره عزادار بود با اینکه حدود 40 سال طول کشید.
علاوه بر آنچه گفته شد این احتمال نیز وجود دارد که طبق آنچه در احادیث معروف آمده که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود:«زمانی فرامیرسد که محاسن تو را با خون سرت خضاب میکنند»؛امام علیه السلام پیوسته آن زمان را انتظار میکشید تا شربت شهادت بنوشد و از شرّ اشرار آسوده شود.(سفینة البحار، ج ۲، ص ۶۰۴ ماده خضب»)
بهخصوص اینکه در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«خَضَبَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله وَ لَمْ یَمْنَعْ عَلِیّاً علیه السلام إِلَّا قَوْلُ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله تُخْضَبُ هَذِهِ مِنْ هَذِهِ؛ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خضاب کرد ولی آنچه علی علیه السلام را از این کار بازداشت کلام پیامبر صلی الله علیه و آله بود که فرمود:روی محاسنت از خون فرقت خضاب خواهد شد».(بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۱۶۵.)
1-خضاب و رنگ کردن موها در اسلام
در آموزههای اسلامی تأکید شده است که مسلمانان،پاکیزه و مرتب باشند و از زینتهای معقول و دور از اسراف و تبذیر بهره بگیرند و به تعبیر دیگر،اسلام پیروانش را زیبا میپسندد.
در قرآن مجید به مسلمانان دستور داده شده هنگامی که به مسجد که کانون مهم عبادت است میروند لباس مزین بپوشند و زینت داشته باشند« یَا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ »؛ای فرزندان آدم! زینت خود را هنگام رفتن به مسجد با خود بردارید».(اعراف، آیه ۳۱)
و از آنجا که ممکن است بعضی از افراد نادان و سطحینگر از این دستور تعجب کنند در آیه بعد از آن میفرماید:« قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَهَ اللّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَ الطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ »؛بگو چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده،و روزیهای پاکیزه را،تحریم کرده است؟».
این زینت ممکن است معنی وسیعی داشته باشد که هم زینتهای جسمانی را شامل شود و هم زینتهای معنوی را.
در همین باره روایات متعددی درباره خضاب و رنگ کردن مو برای مردان و زنان وارد شده است و مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار یک باب تحت عنوان«الخِضابُ للرّجال و النّساء»آورده و در آن 16 روایت از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام ذکر نموده است.
ازجمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام از پدرانش از رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین آمده است:
«أَرْبَعٌ مِنْ سُنَنِ الْمُرْسَلِینَ الْعِطْرُ وَ النِّسَاءُ وَ السِّوَاکُ وَ الْحِنَّاء؛ چهار چیز است که از سنت پیامبران است:عطر و داشتن همسر و مسواک و رنگ کردن موهای سفید با حنا».(بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۹۷)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است که فرمود:
«اخْتَضِبُوا بِالْحِنَّاءِ فَإِنَّهُ یُجَلِّی الْبَصَرَ وَ یُنْبِتُ الشَّعْرَ وَ یُطَیِّبُ الرِّیحَ وَ یُسَکِّنُ الزَّوْجَهَ؛ با حنا موهای سفید خود را رنگ کنید که بر نورانیت چشم میافزاید و موها را تقویت میکند و بوی انسان را خوش میسازد و به همسران آرامش میدهد».( بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۹۹.)
در حدیث دیگری میخوانیم:
«أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بِالْخِضَابِ ذَاتَ بَعْلٍ وَ غَیْرَ ذَاتِ بَعْلٍ؛ پیغمبر اکرم زنان را به خضاب کردن دستور داد هم زنان شوهردار را و هم زنان بدون شوهر».(بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۱۰۲.)
به همین دلیل هنگامی که سؤال کننده موهای مبارک حضرت امیر مؤمنان علیه السلام را بدون خضاب دید پرسید که چرا خضاب نکردهاید؟ امام علیه السلام پاسخ معناداری به او داد و فرمود:ما عزاداریم.
2-خضاب در اشعار شعرا
شعرای عرب و عجم در اشعار خود از زوایای مختلف به این امر نگاه کرده و اشعار نابی سرودهاند.
یکی از شعرای عرب (به نام ابن الرومی) میگوید:
لَم أخضِبِ الشَّیْبَ لِلغَوانی أبْغِی بهِ عِنْدَهم وِدادا
لکِن خِضابی علی شَبابی لَبِستُ مِن بَعدِهِ حِدادا
من محاسن سفید خود را برای جلب توجه زیبارویان و محبت آنها خضاب نکردم بلکه خضاب من برای مرگ جوانی است.
شاعر معروف دیگری به نام ابوتمّام میگوید:
فإن یَکُنِ المَشیبُ طَغَی علینا و أودَی بالبَشاشهِ و الشَّبابِ
فإنّی لستُ أدفَعُه بشیءٍ یکونُ علیه أثقَلَ مِن خِضابِ
أرَدتُ بأنّ ذاک و ذا عَذابٌ فسَلَّطتُ العذابَ علی العَذابِ
اگر پیری بر ما طغیان کرد و شادی و جوانی را از ما گرفت
من هم او را به چیزی که سنگینتر از خضاب باشد از خود دور نمیکنم
درست است که هم پیری و هم خضاب کردن مشکلاتی دارد ولی من تصمیم گرفتم مشکل خضاب را بر مشکل پیری مسلط کنم.
شاعر فارسیزبان (کسائی مروزی) از زاویهای دیگر به این موضوع نگاه کرده و چنین میسراید:
از خضاب من و از موی سیه کردن من گر همی رنج خوری بیش مخور رنج مبر
غرضم زان نه جوانی است،بترسم که ز من خرد پیران جویند و نیابند اثر
It was said to Imām Ali ibn Abū Tālib once: “We wish you had dyed your gray hair, O Imam Ali ibn Abu Talib He said : “ Dye is a way of adornment, whereas we are in a state of grief.”
Sayyid ar-Radi says in his comment that Imām Ali ibn Abū Tālib is referring here to his grief at the demise of the Messenger of Allāh .
وَ قَالَ علیه السلام مَا المُجَاهِدُ الشّهِیدُ فِی سَبِیلِ اللّهِ بِأَعظَمَ أَجراً مِمّن قَدَرَ فَعَفّ لَکَادَ العَفِیفُ أَن یَکُونَ مَلَکاً مِنَ المَلَائِکَةِ
ترجمهها:
(اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: پاداش مجاهد شهید در راه خدا، بزرگتر از پاداش عفیف پاکدامنی نیست که قدرت بر گناه دارد و آلوده نمیگردد ، همانا عفیف پاکدامن، فرشتهای از فرشتههاست .
مزد جهادگر کشته در راه خدا، بیشتر نیست از مرد پارسا که- معصیت کردن- تواند- لیکن- پارسا ماند. و چنان است که گویی پارسا فرشتهای است از فرشتهها.
و فرمود (علیه السلام): اجر و مزد مجاهد شهید در راه خدا، بالاتر از اجر و مزد کسی نیست که بر گناهش توانایی هست، ولی پاکدامنی می ورزد. نزدیک است که مردم پاکدامن در زمره ملایکه در آیند.
و آن حضرت فرمود:مجاهد شهید در راه خدا پاداشش بیشتر از کسی نیست که قدرت بر گناه داشته ولی خودداری نموده .چنین انسان با عفّتی نزدیک است فرشتهای از فرشتگان باشد .
شروح:
وَ قَالَ ع:مَا الْمُجَاهِدُ الشَّهِیدُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَعْظَمَ أَجْراً مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ لَکَادَ الْعَفِیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلاَئِکَةِ .
[نبذ و حکایات حول العفة]
قد تقدم القول فی العفة و هی ضروب عفة الید و عفة اللسان و عفة الفرج و هی العظمی
و قد جاء فی الحدیث المرفوع من عشق فکتم و عف و صبر فمات مات شهیدا و دخل الجنة .
و فی حکمة سلیمان بن داود أن الغالب لهواه أشد من الذی یفتح المدینة وحده.
نزل خارجی علی بعض إخوانه منهم مستترا من الحجاج فشخص المنزول علیه لبعض حاجاته و قال لزوجته یا ظمیاء أوصیک بضیفی هذا خیرا و کانت من أحسن الناس فلما عاد بعد شهر قال لها کیف کان ضیفک قالت ما أشغله بالعمی عن کل شیء و کان الضیف أطبق جفنیه فلم ینظر إلی المرأة و لا إلی منزلها إلی أن عاد زوجها.
و قال الشاعر إن أکن طامح اللحاظ فإنی و الذی یملک القلوب عفیف.
خرجت امرأة من صالحات نساء قریش إلی بابها لتغلقه و رأسها مکشوف فرآها رجل أجنبی فرجعت و حلقت شعرها و کانت من أحسن النساء شعرا فقیل لها فی ذلک قالت ما کنت لأدع علی رأسی شعرا رآه من لیس لی بمحرم.
کان ابن سیرین یقول ما غشیت امرأة قط فی یقظة و لا نوم غیر أم عبد الله و إنی لأری المرأة فی المنام و أعلم أنها لا تحل لی فأصرف بصری عنها.
و قال بعضهم و إنی لعف عن فکاهة جارتی
دخلت بثینة علی عبد الملک بن مروان فقال ما أری فیک یا بثینة شیئا مما کان یلهج به جمیل فقالت إنه کان یرنو إلی بعینین لیستا فی رأسک یا أمیر المؤمنین قال فکیف صادفته فی عفته قالت کما وصف نفسه إذ قال لا و الذی تسجد الجباه له
و قال أبو سهل الساعدی دخلت علی جمیل فی مرض موته فقال یا أبا سهل رجل یلقی الله و لم یسفک دما حراما و لم یشرب خمرا و لم یأت فاحشة أ ترجو له الجنة قلت إی و الله فمن هو قال إنی لأرجو أن أکون أنا ذلک فذکرت له بثینة
فقال إنی لفی آخر یوم من أیام الدنیا و أول یوم من أیام الآخرة لا نالتنی شفاعة محمد إن کنت حدثت نفسی بریبة معها أو مع غیرها قط.
قال الشاعر قالت و قلت ترفقی فصلی
یقال إن امرأة ذات جمال دعت عبد الله بن عبد المطلب إلی نفسها لما کانت تری علی وجهه من النور فأبی و قال أما الحرام فالممات دونه
راود توبة بن الحمیر لیلی الأخیلیة مرة عن نفسها فاشمأزت منه و قالت و ذی حاجة قلنا له لا تبح بها
ابن میادة
موانع لا یعطین حبة خردل
آخر بیض أوانس ما هممن بریبة کظباء مکة صیدهن حرام
یحسبن من لین الکلام زوانیا
و یصدهن عن الخنا الإسلام
فی الحدیث المرفوع لا تکونن حدید النظر إلی ما لیس لک فإنه لا یزنی فرجک ما حفظت عینیک و إن استطعت ألا تنظر إلی ثوب المرأة التی لا تحل لک فافعل و لن تستطیع ذلک إلا بإذن الله.
کان ابن المولی الشاعر المدنی موصوفا بالعفة و طیب الإزار فأنشد عبد الملک شعرا له من جملته و أبکی فلا لیلی بکت من صبابة
فقال عبد الملک من لیلی هذه إن کانت حرة لأزوجنکها و إن کانت أمة لأشترینها لک بالغة ما بلغت فقال کلا یا أمیر المؤمنین ما کنت لأصعر وجه حر أبدا فی حرته و لا فی أمته و ما لیلی التی أنست بها إلا قوسی هذه سمیتها لیلی لأن الشاعر لا بد له من النسیب.
ابن الملوح المجنون
کأن علی أنیابها الخمر مجه
هذا مثل بیت الحماسة بأعذب من فیها و ما ذقت طعمه و لکننی فیما تری العین فارس ( دیوانه 203. ) .
شاعر ما إن دعانی الهوی لفاحشة إلا نهانی الحیاء و الکرم
و لا إلی محرم مددت یدی
و لا مشت بی لریبة قدم.
العباس بن الأحنف
أ تأذنون لصب فی زیارتکم
قال بعضهم رأیت امرأة مستقبلة البیت فی الموسم و هی فی غایة الضر و النحافة رافعة یدیها تدعو فقلت لها هل لک من حاجة قالت حاجتی إن تنادی فی الموقف بقولی تزود کل الناس زادا یقیمهم و ما لی زاد و السلام علی نفسی.
ففعلت و إذا أنا بفتی منهوک فقال أنا الزاد فمضیت به إلیها فما زادوا علی النظر و البکاء ثم قالت له انصرف مصاحبا فقلت ما علمت أن التقاء کما یقتصر فیه علی هذا فقالت أمسک یا فتی أ ما علمت أن رکوب العار و دخول النار شدید.
قال بعضهم کم قد ظفرت بمن أهوی فیمنعنی
قال محمد بن عبد الله بن طاهر لبنیه اعشقوا تظرفوا و عفوا تشرفوا.
وصف أعرابی امرأة طرقها فقال ما زال القمر یرینیها فلما غاب أرتنیه فقیل فما کان بینکما قال ما أقرب ما أحل الله مما حرم إشارة فی غیر بأس و دنو من غیر مساس و لا وجع أشد من الذنوب.
کثیر عزة
و إنی لأرضی منک یا عز بالذی
و قال بعض الظرفاء کان أرباب الهوی یسرون فیما مضی و یقنعون بأن یمضغ أحدهم لبانا قد مضغته محبوبته أو یستاک بسواکها و یرون ذاک عظیما و الیوم یطلب أحدهم الخلوة و إرخاء الستور کأنه قد أشهد علی نکاحها أبا سعید و أبا هریرة .
و قال أحمد بن أبی عثمان الکاتب و إنی لیرضینی المرور ببابها و أقنع منها بالوعید و بالزجر.
قال یوسف بن الماجشون أنشدت محمد بن المنکدر قول وضاح الیمن إذا قلت هاتی نولینی تبسمت
فضحک و قال إن کان وضاح لفقیها فی نفسه.
قال آخر فقالت بحق الله إلا أتیتنا
مرت امرأة حسناء بقوم من بنی نمیر مجتمعین فی ناد لهم فرمقوها بأبصارهم.
و قال قائل منهم ما أکملها لو لا أنها رسحاء ( الرسحاء:القبیحة. )فالتفتت إلیهم و قالت و الله
یا بنی نمیر ما أطعتم الله و لا الشاعر قال الله تعالی قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ ( سورة النور 30. ) .
و قال الشاعر فغض الطرف إنک من نمیر فلا کعبا بلغت و لا کلابا ( لجریر،دیوانه 75. ) .
فأخجلتهم.
و قال أبو صخر الهذلی من شعر الحماسة للیلة منها تعود لنا
آخر و ما نلت منها محرما غیر أننی
و أعف من هذا الشعر قول عبد بنی الحسحاس علی فسقه لعمر أبیها ما صبوت و لا صبت
و قال آخر و مجدولة جدل العناق کأنما قوله لیست بکنة و لا جارة یخشی علی ذمامها مأخوذ من قول قیس بن الخطیم و مثلک قد أحببت لیست بکنة و لا جارة و لا حلیلة صاحب ( دیوانه 36. ).
و هذا الشاعر قد زاد علیه بقوله و لا حلیلة صاحب.
و أنشد ابن مندویه لبعضهم أنا زانی اللسان و الطرف إلا
آخر نلهو بهن کذا من غیر فاحشة لهو الصیام بتفاح البساتین.
بشار بن برد
قالوا حرام تلاقینا فقلت لهم
-البیت الآخر مثل قول القائل من راقب الناس مات هما و فاز باللذة الجسور.
أبو الطیب المتنبی
و تری الفتوة و المروءة و الأبوة
کان الصاحب رحمه الله یستهجن قوله عما فی سراویلاتها و یقول إن کثیرا من العهر أحسن من هذه العفة و معنی البیت الأول أن هذه الخلال الثلاث تراهن الملاح ضرائر لهن لأنهن یمنعنه عن الخلوة بالملاح و التمتع بهن ثم قال إن هذه الخلال هی التی تمنعه لا الخوف من تبعاتها و قال قوم هذا تهاون بالدین و نوع من الإلحاد و عندی أن هذا مذهب للشعراء معروف لا یریدون به التهاون بالدین بل المبالغة فی وصف سجایاهم و أخلاقهم بالطهارة و أنهم یترکون القبیح لأنه قبیح لا لورود الشرع به و خوف العقاب منه و یمکن أیضا أن یرید بتبعاتها تبعات الدنیا أی لا أخاف من قوم هذه المحبوبة التی أنست بها و لا أشفق من حربهم و کیدهم فأما عفة الید و عفة اللسان فهما باب آخر و قد ذکرنا طرفا صالحا من ذلک فی الأجزاء المتقدمة عند ذکرنا الورع.
و فی الحدیث المرفوع لا یبلغ العبد أن یکون من المتقین حتی یترک ما لا بأس به حذار ما به البأس.
و قال أبو بکر فی مرض موته إنا منذ ولینا أمر المسلمین لم نأخذ لهم درهما و لا دینارا و أکلنا من جریش الطعام و لبسنا من خشن الثیاب و لیس عندنا من فیء المسلمین إلا هذا الناضح و هذا العبد الحبشی و هذه القطیفة فإذا قبضت فادفعوا ذلک إلی عمر لیجعله فی بیت مال المسلمین فلما مات حمل ذلک إلی عمر فبکی کثیرا ثم قال رحم الله أبا بکر لقد أتعب من بعده.
قال سلیمان بن داود یا بنی إسرائیل أوصیکم بأمرین أفلح من فعلهما لا تدخلوا أجوافکم إلا الطیب و لا تخرجوا من أفواهکم إلا الطیب.
و قال بعض الحکماء إذا شئت أن تعرف ربک معرفة یقینیة فاجعل بینک و بین المحارم حائطا من حدید فسوف یفتح علیک أبواب معرفته.
و مما یحکی من ورع حسان بن أبی سنان أن غلاما له کتب إلیه من الأهواز أن قصب السکر أصابته السنة آفة فابتع ما قدرت علیه من السکر فإنک تجد له ربحا کثیرا فیما بعد فابتاع و طلب منه ما ابتاعه بعد قلیل بربح ثلاثین ألف درهم فاستقال البیع من صاحبه و قال إنه لم یعلم ما کنت أعلم حین اشتریته منه فقال البائع قد علمت الآن مقدار الربح و قد طیبته لک و أحللتک فلم یطمئن قلبه و ما زال حتی رده علیه.
یقال إن غنم الغارة اختلطت بغم أهل الکوفة فتورع أبو حنیفة أن یأکل اللحم و سأل کم تعیش الشاة قالوا سبع سنین فترک أکل لحم الغنم سبع سنین.
و یقال إن المنصور حمل إلیه بدرة فرمی بها إلی زاویة البیت فلما مات جاء بها ابنه حماد بن أبی حنیفة إلی أبی الحسن بن أبی قحطبة و قال إن أبی أوصانی أن أرد هذه علیک و قال إنها کانت عندی کالودیعة فاصرفها فیما أمرک الله به فقال أبو الحسن رحم الله أبا حنیفة لقد شح بدینه إذ سخت به نفوس أقوام.
و قال سفیان الثوری انظر درهمک من أین هو و صل فی الصف الأخیر.
جابر سمعت النبی ص یقول لکعب بن عجرة لا یدخل الجنة لحم نبت من السحت النار أولی به.
الحسن لو وجدت رغیفا من حلال لأحرقته ثم سحقته ثم جعلته ذرورا ثم داویت به المرضی.
عائشة قالت یا رسول الله من المؤمن قال من إذا أصبح نظر إلی رغیفیه کیف یکتسبهما قالت یا رسول الله أما إنهم لو کلفوا ذلک لتکلفوه فقال لها إنهم قد کلفوه و لکنهم یعسفون الدنیا عسفا .
حذیفة بن الیمان یرفعه أن قوما یجیئون یوم القیامة و لهم من الحسنات کأمثال الجبال فیجعلها الله هَبٰاءً مَنْثُوراً ثم یؤمر بهم إلی النار فقیل خلهم لنا یا رسول الله قال إنهم کانوا یصلون و یصومون و یأخذون أهبة من اللیل و لکنهم کانوا إذا عرض علیهم الحرام وثبوا علیه .
امام علیهالسلام (در ستایش پاکدامنی) فرموده است: اجر و پاداش جهاد کنندهای که در راه خدا کشته شود بیشتر نیست از کسی که (بر حرام و ناشایسته) توانائی داشته باشد و عفت و پاکدامنی به کار برد، نزدیک است شخص پاکدامن (که از حرام و ناشایسته خود را نگاه میدارد) فرشتهای از فرشتگان بشود (این فرمایش در بیشتر از نسخ نهجالبلاغه نیست ما آن را از نسخه ابن ابیالحدید نقل نمودیم).
شهادت در راه خدا که شهید را در ردیف پیامبران میبرد در نظر امام (علیه السلام) اجرش از پاکدامن کمتر است. زیرا شهید چند ساعت و یا چند روز در راه خدا جهاد میکند و کشته میشود او در جهاد خود با عدهای معدودی نبرد کرده و کشته شده اما پاکدامن لحظه به لحظه، دست، زبان و تمام بدنش را باید حفظ کند، از هر گذر که میگذرد و در برابر هر سخنگوئی باید با هوای نفس مجاهده کند تا آلوده به دروغ، غیبت، مال حرام، زنا و فحشاء نگردد. ابن ابیالحدید حدیثی نقل میکند: (من عشق فکتم و عف و صبر فمات مات شهیدا و دخل الجنه) کسی که عاشق شد و ابراز نکرد و پاکدامنی کرد و صبر نمود و از دنیا رفت در ردیف شهیدان از دنیا رفته است. خدا به جوانان عزیز سفارش کرده ازدواج کنند و آنانکه قدرت ازدواج ندارند عفت داشته باشند تا خدا به آنان ثروت دهد.
و قال علیهالسلام: (ما المجاهد الشهید فی سبیل الله باعظم اجرا ممن قدر) علی الشهوه (فعف) و لم یرتکب (لکاد العفیف ان یکون ملکا من الملائکه) و ذلک لشده اخذ الانسان زمام نفسه، حتی ان الفاعل لذلک کانه ملائکه فی طهاره النفس.
الشرح: لان العفه صفه للنفس و جهاد لها و متی استطاع الانسان ان یتغلب علی نفسه و ینتصر علیها استطاع ان ینتصر علی الاعداء و لذا عندما عادت احدی السرایا التی بعثها رسولالله للغزو قال لهم: مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقی علیهم الجهاد الاکبر فقیل له: و ما الجهاد الاکبر قال: جهاد النفس … فمن جاهد نفسه و انتصر علیها و استطاع ان یطوعها علی طاعه الله و خدمته کان فی الاجر کالمجاهد الشهید بل کاد ان یکون ملکا فی نزاهته و سموه و طهارته …
«و آن حضرت فرمود: پیکارکننده کشته شده در راه خدا از لحاظ پاداش بزرگتر از کسی نیست که (به انجام دادن حرام) توانا باشد و پارسایی ورزد، و چنان است که گویی پارسا فرشته ای از فرشتگان است.»
ابن ابی الحدید در شرح این سخن چنین آورده است: سخن درباره پارسایی و پاکدامنی پیش از این گذشت که بر چند نوع است، پارسایی دست، پارسایی زبان و پارسایی شهوت جنسی که این یکی از همه برتر است و در حدیث مرفوع آمده است: «هر کس عاشق شود و عشق خود را نهان دارد و پاکدامنی ورزد و بر آن حال بمیرد شهید مرده است و به بهشت در می آید.»
و از جمله سخنان حکمت آمیز سلیمان بن داود علیه السّلام این است آن کس که به هوای خود چیره شود دلیرتر و استوارتر از کسی است که به تنهایی شهری را می گشاید.
ابن ابی الحدید سپس داستانهایی درباره عفت و پاکدامنی آورده است و به اشعاری در این مورد استشهاد کرده است که به ترجمه یکی دو مورد بسنده می شود.
یکی از خوارج پوشیده از حجاج به خانه یکی از همکیشان خود وارد شد، میزبان برای انجام دادن کارهای خود به سفری رفت و به همسر خود گفت: ای گندم گون تو را در مورد این میهمان خود به انجام دادن خیر و نیکی سفارش می کنم، و آن زن از زیباترین مردم بود. چون میزبان پس از یک ماه از سفر برگشت به زن گفت: میهمان تو چگونه بود؟ گفت: کوری او را از هر کاری باز داشته بود، و میهمان در آن مدت پلکهای خود را بر هم نهاده بود و نه به آن زن نگریسته بود و نه به چیزی از خانه و اسباب آن تا همسرش از سفر برگشته بود.
زنی از زنان پارسای قریش بر در خانه خویش رفت تا آن را ببندد و سر برهنه بود، مردی بیگانه او را دید، آن زن به خانه برگشت و موهای خود را که از بهترین موها بود تراشید و چون در آن باره از او پرسیدند، گفت: من مویی را که نامحرم دیده است بر سر خود باقی نمی گذارم.
توبة بن حمیّر یک بار از لیلی اخیلیة کام خواست، لیلی را سخت از او کراهیت آمد و در پاسخ تقاضای او چنین سرود: چه بسیار نیازمند که گفتیمش نیاز خود را آشکار مساز که تا هنگامی که زنده باشی برای برآوردن آن راهی نیست، ما را صاحبی است که سزاوار نیست او را خیانت کنیم تو هم همسر و دوست زنی دیگری.
محمد بن عبد الله بن طاهر به پسرانش می گفت: عشق بورزید تا ظریف شوید و در همان حال پاکدامنی کنید تا شریف شوید.
سلیمان بن داود علیه السّلام فرموده است: ای بنی اسرائیل شما را به دو چیز سفارش می کنم که هر کس آن دو را انجام دهد رستگار می شود، به درون خود چیزی جز حلال وارد مسازید -چیزی جز حلال مخورید- و از دهان خود به جز سخن پسندیده بیرون میاورید.
جابر گوید: از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که به کعب بن عجرة می فرمود: «گوشتی که از حرام روییده باشد به بهشت درنمی آید که آتش آن را سزاوارتر است.»
حذیفة بن الیمان در حدیثی مرفوع گوید: به روز قیامت گروهی می آیند که حسنات ایشان همچون کوههاست ولی خداوند آنها را چون گردی پراکنده می سازد و سپس فرمان داده می شود آنان را به دوزخ برند، گفته شد: ای رسول خدا آنان را برای ما توصیف فرمای. فرمود: آنان نماز و روزه را انجام می دهند و بخشی از شب را به گرفتن ساز و برگ - عبادت- می گذرانند ولی همین که حرام بر ایشان عرضه می شود بر آن هجوم می برند.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا الْمجَاهِدُ الشَّهِیدُ فِی سَبِیلِ اللّهِ بِأَعْظَمَ أَجْراً مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ:لَکَادَ الْعَفِیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلاَئِکَهِ.
امام علیه السلام فرمود:
مجاهد شهید راه خدا اجر و پاداشش بیشتر از کسی نیست که قدرت بر گناه دارد اما خویشتنداری میکند،این فرد عفیف و خویشتندار نزدیک است که فرشتهای از فرشتگان خدا شود.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: اکثر نسخه های نهج البلاغه این گفتار حکمت آمیز را ذکر نکرده اند ولی در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید آمده و شاید بتوانم در آینده به آن بازگردم (و مدارکی را برای آن گردآوری کنم) ( مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۲۰) هر چند ظاهرا موفق به این کار نشد.)
همسان شهیدان
امام علیه السلام در کلام کوتاهی مقایسهای میان مجاهد شهید و فرد عفیف و پاکدامن کرده و عفیف را کمتر از مجاهد شهید نمیشمرد،میفرماید:«مجاهد شهید راه خدا اجر و پاداشش بیشتر از کسی نیست که قدرت بر گناه دارد اما خویشتنداری میکند.این فرد عفیف و خویشتندار نزدیک است که فرشتهای از فرشتگان خدا شود»؛ (مَا الُْمجَاهِدُ الشَّهِیدُ فِی سَبِیلِ اللّهِ بِأَعْظَمَ أَجْراً مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ:لَکَادَ الْعَفِیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلاَئِکَهِ).
میدانیم که مقام شهیدان در اسلام بسیار والاست و مطابق حدیث معروف نبوی که در کتاب شریف کافی آمده است:
«فَوْقَ کُلِّ ذِی بِرٍّ بِرٌّ حَتَّی یُقْتَلَ الرَّجُلُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَإِذَا قُتِلَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَلَیْسَ فَوْقَهُ بِر؛ والاتر از هر کار نیکی کار نیک دیگری وجود دارد تا به شهادت در راه خدا میرسد که بالاتر از آن،نیکی دیگری نیست».
قرآن مجید و روایات،درباره شهیدان راه خدا و مقام والای آنها سخن بسیار گفتهاند.
با این حال،امام علیه السلام مسأله عفت و پاکدامنی و چشمپوشی از گناه را به هنگامی که انگیزههای شدید آن در وجود انسان زنده میشود کمتر از شهادت در راه خدا ندانسته است و این نشان میدهد که اسلام برای مسائل اخلاقی مخصوصاً عفت نفس به ویژه در مقابل انگیزههای شدید جنسی چه اندازه اهمیت قائل است.
امام علیه السلام در تأیید این مطلب و تأکید بر آن،در پایان این سخن،عفیف و پاکدامن را همچون فرشتهای از فرشتگان خدا میشمرد و میفرماید:چنین کسی نزدیک است به مقام فرشتگان مقرب الهی برسد.
بخشی از مقاماتی که بسیاری از اولیا و انبیا پیدا کردهاند مرهون عفت نفس آنها بوده است.
حضرت یوسف علیه السلام گرچه بهدلیل عفت و پاکدامنی سالها در زندان به سر برد و رنجهای فراوانی تحمل کرد اما علاوه بر مقامات معنوی و اخروی،در دنیا سربلند و سرافراز شد و عزیز مصر،آن کشور پهناور و بزرگ گشت.
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْ سَلِمَ مِنْ أُمَّتِی مِنْ أَرْبَعِ خِصَالٍ فَلَهُ الْجَنَّهُ مِنَ الدُّخُولِ فِی الدُّنْیَا وَ اتِّبَاعِ الْهَوَی وَ شَهْوَهِ الْبَطْنِ وَ شَهْوَهِ الْفَرْج؛ کسی که از چهارچیز خود را حفظ کند وارد بهشت میشود،دنیاپرستی، هواپرستی،شهوت شکم و شهوت جنسی».(بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۲۷۱، ح ۱۴.)
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَیْءٍ أَفْضَلَ مِنْ عِفَّهِ بَطْنٍ وَ فَرْجٍ؛ هیچ عبادت الهیای برتر از این نیست که انسان در مقابل شکمپرستی و شهوتپرستی عفیف و پاک بماند».( بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۲۷۰، ح ۷.)
و در نقطه مقابل عفت و پاکدامنی،پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
«أَکْثَرُ مَا تَلِجُ بِهِ أُمَّتِی النَّارَ الْأَجْوَفَان؛ بیشترین چیزی که امت مرا گرفتار آتش دوزخ میکند دو چیز است:شکم و شهوت جنسی».
و اگر درست دقت کنیم میبینیم که سرچشمه بسیاری از گناهان کبیره و ظلمها و ستمها و خونریزیها علاقه به این دو چیز است.
در دنیای امروز به خوبی میبینیم که شهوت مال و شهوت جنسی انگیزه بسیاری از حوادث دردناک میباشد و پروندههای جنایات در سایه آنها رقم میخورد و به همین دلیل جهانخواران برای فریب و خرید وجدانها از این دو عامل استفاده میکنند و بسیارند افراد ظاهراً سالمی که در این دو دام گرفتار میشوند.
همان گونه که در بحث سند این کلام حکیمانه گفتیم،کمتر کسی از شارحان نهج البلاغه این جمله بسیار پرمعنا را جزء کلمات قصار آن حضرت شمرده است و معلوم میشود در بسیاری از نسخ نهجالبلاغه وجود نداشته با این که کلامی است بسیار گرانبها.
Imam Ali ibn Abu Talib said : “ The fighter in the way of Allah who is martyred will not get a greater reward than whoever remains chaste despite limited means. It is possible that a chaste person may even become one of the angels.”
وَ قَالَ علیه السلام القَنَاعَةُ مَالٌ لَا یَنفَدُ
قال الرضی و قدروی بعضهم هذاالکلام لرسول الله صلی الله علیه و آله
ترجمهها:
(اقتصادی، اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: قناعت مالی است که پایان نمیپذیرد .
«برخی این حکمت را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل کردهاند»
خرسندی مالی است که پایان نیابد [و بعضی این گفته را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کردهاند.]
و فرمود قناعت مالیست که فانی نمیشود بتحقیق که روایت کردهاند پاره از ایشان این خبر را از پیغمبر خدا
و فرمود (علیه السلام): قناعت ثروتی است پایان ناپذیر.
سید رضی گوید: بعضی این سخن را از رسول الله صلی الله علیه و آله نقل کرده اند.
و آن حضرت فرمود:قناعت گنجی است که تمام نمیشود .
شروح:
(قناعت، ثروت بیپایان است). سیدرضی میگوید: بعضی این سخن را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل کردهاند کلمهی مال را برای قناعت با صفت بیپایان از آن رو استعاره آورده است که بدان وسیله بینیازی ابدی حاصل میشود، همچون ثروتی که جاودانه باشد.
وَ قَالَ ع:اَلْقَنَاعَةُ مَالٌ لاَ یَنْفَدُ.
[ قال و قد روی بعضهم هذا الکلام عن رسول الله ص ]
قد تقدم القول فی هذا المعنی و قد تکررت هذه اللفظة بذاتها فی کلامه ع.
و من جید القول فی القناعة قول الغزی أنا کالثعبان جلدی ملبسی
و قال أیضا لا تعجبن لمن یهوی و یصعد فی
(و قال علیهالسلام: القناعه مال لا ینفد) قناعت مالی است که نیست نمیشود. شعر: قناعت توانگر کند مرد را خبر ده حریص جهانگرد را (و قد روی بعضهم) و روایت کنند بعضی مردمان (هذا الکلام عن النبی (صلی الله علیه و آله)) این کلام را از حضرت رسالت پناه (صلی الله علیه و آله)
فرمود: قناعت مالی است که هرگز تمام نگردد و فانی نشود. (سید) میگوید: بعضی روایت کردهاند این کلام را از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم
و قال علیهالسلام: «القناعه مال لاینفد.»
و قد روی بعضهم هذا الکلام عن النبی، صلی الله علیه و آله. یعنی و گفت علیهالسلام که قناعت کردن مالی است که نیست نمیگردد.
و روایت کرده بعضی از عامه این کلام را از پیغمبر، صلی الله علیه و آله.
قال الرضی: و قد روی بعضهم هذا الکلام لرسولالله (صلی الله علیه و آله). المعنی: المال ما یبذل بازائه الحوائج فی کل حال، فهو رافع الحاجه و القناعه ترک الحوائج الغیر الضروریه راسا و تقلیل الحوائج الضروریه الی اقل ما یدفعها و یرفعها کاکتفاء بالماء بدل الطیب کما قال (علیه السلام): کفی بالماء طیبا، فللقناعه طرق شتی و مناح کثیره فقال (علیه السلام): انها مال لا ینفد، باعتبار حصول اثر المال منها و باعتبار کثره طرقها فی شتی مناحی الحیاه. الترجمه: فرمود: قناعت ثروتی است بیپایان. سیدرضی فرموده است: برخی از اهل حدیث این جمله را از سخنان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل کردهاند.
اقول: هذا من المواضع التی کررها المصنف کما عرفت سهوا و اما قوله و قد روی بعضهم هذا الکلام عن النبی (صلی الله علیه و آله) فانما هو فی الموضع الثانی اتفق علیه الکل ابن ابیالحدید و ابن میثم و (الخطیه) و نقل (المصریه) تحریف. و اما فی الموضع الاول فانما تفرد بنقله ابن ابیالحدید و لیس فی (ابن میثم) الذی نسخته بخط المصنف. و کیف کان فسر الحیاه الطیبه فی قوله تعالی (من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مومن فلنحیبنه حیاه طیبه … ) بالقناعه و لبعضهم (اذا شئت ان تحیا سعیدا فلا تکن علی حاله الارضیت بدونها و من طلب العلیا من العیش لم یزل حقیرا و فی الدنیا اسیر غبونها) و قال بعض الحکماء لابنه (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) (العبد حر اذا قنع و الحر عبد اذا طمع) و عنه (علیه السلام) (من رضی فی الدنیا بما یجزیه کان ایسر ما فیها یکفیه و من لم یرض من الدنیا بما یجزیه لم یکن فیها شیء یکقیه) و عن الباقر (علیه السلام) (ایاک ان تطمح بصرک الی من هو فوقک فکفی بما قال الله لنبیه (صلی الله علیه و آله) (و لا تعجبک اموالهم و لا اولادهم … ) (و لا تمدن عینک الی ما متعنا به ازواجا منهم زهره الحیاه الدنیا … ) فان دخلک من ذلک شیء قاذکر عیش رسوله فانما کان قوته الشعیر و حلوه التمر- الخبر-
تقدم بالحرف الواحد فی الحکمه 56. انظر شرحها فی ص 251 من هذا المجلد.
امام علیهالسلام (در سود قناعت) فرموده است: القناعه (تا آخر، این فرمایش عینا همان فرمایش پنجاه و چهارم است که ترجمه و شرحش بیان شد).
مرحوم سیدرضی مینویسد: این کلام از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هم نقل شده است. حرص به جمعآوری ثروت و نداشتن قناعت خیلی از مصیبتها و اختلافهای اجتماعی را بوجود میآورد به همین جهت از حرص نکوهش شده و از قناعت ستایش در عین حال احترام قناعتگران از نظر خدا در حدی است که در امر حج سفارش میکند موقعی که در مکه در قربانگاه قربانی کردید به قناعتکاران و فقیران کمک کنید بدین ترتیب بر مسلمانان پذیرائی از کم ثروتان واجب شمرده شده است و این خود یکی از راههای مبارزه با تبعیض در اسلام است.
و قال علیهالسلام: (القناعه مال لا ینفد) اذ هی مع الانسان دائما بخلاف المال اذ یمکن ذهابه و نفاده (قال الرضی (ره): و قد روی بعضهم هذا الکلام لرسول (صلی الله علیه و آله)) و من الممکن ان قاله الامام بعد ما قاله الرسول (صلی الله علیه و آله)، و لذا حکی عنهما.
قال الرضی: و قد روی بعضهم هذا الکلام لرسولالله- صلی الله علیه و آله-. الشرح: مرت هذه الکلمه بعینها فی الکلمه 57.
«و آن حضرت فرمود: قناعت مالی است که پایان نمی پذیرد.»
سید رضی گوید: برخی از محدثان این سخن را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده اند.
ابن ابی الحدید نوشته است پیش از این در این مورد سخن گفته شد و این سخن همین گونه در سخنان علی علیه السّلام مکرر آمده است.
[[و قال علیهالسلام ]]
الْقَنَاعَهُ مَالٌ لَا یَنْفَدُ.
امام علیه السلام فرمود:
قناعت ثروتی است پایانناپذیر.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در کتاب مصادر در ذیل این کلام حکمت آمیز می گوید: عین این جمله در حکمت ۵۷ و ۳۴۹ آمده است و قبلا به مصادر دیگر این کلام اشاره کرده ایم. (منظورش چیزی است که در ذیل حکمت ۳۴۹ آورده است). (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۲۰).)
مرحوم سید رضی بعد از ذکر این گفتار حکیمانه میگوید:بعضی این سخن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کردهاند.
(قال الرضیُّ:و قد روی بَعضُهُم هذا الکلامَ لِرسولِ اللّه صلی الله علیه و آله) .
گنج پایانناپذیر!
امام علیه السلام در این جمله کوتاه و حکیمانه به نکته مهمی درباره قناعت اشاره کرده،میفرماید:«قناعت ثروتی است پایانناپذیر»؛ (الْقَنَاعَهُ مَالٌ لَا یَنْفَدُ).
مال و ثروت،مهمترین وسیله برای زندگی مادی است که انسان به کمک آن به تمام خواستههای ضروری و رفاهی خود میرسد و حتی وسیلهای است برای رسیدن هوسبازان به هوسهایشان.
اما این مال و ثروت هرقدر زیاد باشد باز هم پایانپذیر است به همین دلیل بسیار دیده شده جوانانی که از پدرانشان مال و ثروت هنگفتی به ارث میبرند ولی بعد از مدتی همه آن را در راه شهوات و عیش و نوش و شراب و قمار و مانند آن تلف کرده و به روز فلاکتباری گرفتار میشوند و حتی اگر انسان ثروتش را در راههای غلط مصرف نکند اما زندگی را بسیار مرفه سازد اموال رو به فنا میروند.
در اینجا امام علیه السلام ما را متوجه یک سرمایه معنوی،درونی و ذاتی میکند که هرگز پایان نمیگیرد و آن،روح قناعت است.
افراد قانع زندگی ساده و بیتکلف خود را به راحتی میتوانند تأمین کنند و معمولاً تهیدست نخواهند شد زیرا اداره کردن یک زندگی ساده با یک کسبوکار ساده نیز امکانپذیر است در حالی که زندگیهای پرزرقوبرق روز به روز گستردهتر و پرهزینهتر میشود و حدّ توقفی ندارد و به همین دلیل حریصانی که به قناعت پشت کردهاند هرچه بهدست آورند آنها را راضی نمیکند اما قانعان همیشه از زندگی خود راضیاند.
مرحوم کلینی در جلد دوم اصول کافی بابی تحت عنوان«قناعت»دارد که احادیث زیادی در ذیل آن آورده ازجمله در حدیثی از امام باقر علیه السلام آمده است:
«إِیَّاکَ أَنْ تُطْمِحَ بَصَرَکَ إِلَی مَنْ فَوْقَکَ فَکَفَی بِمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِنَبِیِّهِ صلی الله علیه و آله فَلا تُعْجِبْکَ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ وَ قَالَ وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلی ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَهَ الْحَیاهِ الدُّنْیا فَإِنْ دَخَلَکَ مِنْ ذَلِکَ شَیْءٌ فَاذْکُرْ عَیْشَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَإِنَّمَا کَانَ قُوتُهُ الشَّعِیرَ وَ حَلْوَاهُ التَّمْرَ وَ وَقُودُهُ السَّعَفَ إِذَا وَجَدَه؛ از اینکه چشم به کسانی که (ازنظر ثروت) از تو برترند بدوزی بپرهیز؛(برای اثبات حقانیت این سخن،) آنچه خداوند به پیغمبرش خطاب کرده کافی است،فرموده که اموال و اولاد فراوان آنها (کافران) تو را در شگفتی فرو نبرد و نیز فرموده که چشمان خود را به نعمتهای مادیای که به گروههایی از آنها دادهایم میفکن،اینها شکوفههای زندگی دنیاست (هدف این است که آنها را با آن بیازماییم).و اگر وسوسهای در دل تو درباره این امر واقع شد به یاد زندگی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله باش، غذای آن حضرت از نان جو و حلوای آن حضرت خرما و وسیله آتش افروختنش شاخه درختان نخل بود».(کافی، ج ۲، ص ۱۳۷، ح ۱.)
امیر مؤمنان علی علیه السلام تفسیر زیبایی درباره حیات طیبه (در آیه شریفه « فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً ») کرده،میفرماید:«زندگی پاک و پاکیزه همان قناعت است».
چرا زندگی آنها پاک و از هر نظر سالم است؟ زیرا نه افکارشان مشغول مطالبات از مردم است،نه رنج بدهکاری به این و آن دارند،نه تشویش حاصل از نوسان قیمتها و نه مشکلات حفظ اموال و ثروتها.
و این حیات طیبه بر اثر ایمان و عمل صالح پیدا میشود همانگونه که در آیه شریفه مذکور آمد« مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً ».(نحل، آیه ۹۷)
ایمان به خدا و اعتماد به وعدههای او زرق و برق دنیا را در نظر انسان کوچک و بیارزش میکند عمل صالح،انسان را از تمام فعالیتهای اقتصادی نامشروع بازمیدارد و نتیجه اینها همان قناعت است.
حرص و ولع و سیریناپذیری بلای بزرگی است که بر سر کسانی که قناعت را ترک گفتهاند نازل میشود.
در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ رَضِیَ مِنَ الدُّنْیَا بِمَا یُجْزِیهِ کَانَ أَیْسَرُ مَا فِیهَا یَکْفِیهِ وَ مَنْ لَمْ یَرْضَ مِنَ الدُّنْیَا بِمَا یُجْزِیهِ لَمْ یَکُنْ فِیهَا شَیْءٌ یَکْفِیهِ؛ کسی که از دنیا به آنچه برای زندگی او ضرورت دارد راضی شود کمترین زندگی،او را کفایت میکند و کسی که به آن راضی نشود هیچچیز در دنیا برای او کافی نیست».(کافی، ج ۲، ص ۱۴۰، ح ۱۱.)
و به گفته شاعر فارسیزبان:
گفت چشم تنگ دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور
مرحوم سید رضی بعد از ذکر این کلام حکیمانه میگوید:«بعضی این سخن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کردهاند»؛
(قال الرضیُّ:و قد روی بَعضُهُم هذا الکلامَ لِرسولِ اللّه صلی الله علیه و آله) .
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Contentment is a wealth that is not exhausted.”
Sayyid ar-Radi says, “Some people have narrated saying that this statement was made by the Messenger of Allāh .”
وَ قَالَ علیه السلام لِزِیَادِ ابنِ أَبِیهِ وَ قَدِ استَخلَفَهُ لِعَبدِ اللّهِ بنِ العَبّاسِ عَلَی فَارِسَ وَ أَعمَالِهَا فِی کَلَامٍ طَوِیلٍ کَانَ بَینَهُمَا نَهَاهُ فِیهِ عَن تَقَدّمِ الخَرَاجِ.استَعمِلِ العَدلَ وَ احذَرِ العَسفَ وَ الحَیفَ فَإِنّ العَسفَ یَعُودُ بِالجَلَاءِ وَ الحَیفَ یَدعُو إِلَی السّیفِ
ترجمهها:
(سیاسی، نظامی) و درود خدا بر او، فرمود: چون زیاد بن ابیه را به جای عبد اللَّه بن عباس، به فارس و شهرهای پیرامون آن حکومت داد، او را در دستور العمل طولانی از گرفتن مالیات تا به هنگام نهی فرمود) عدالت را بگستران، و از ستمکاری پرهیز کن، که ستم رعیّت را به آوارگی کشاند، و بیدادگری به مبارزه و شمشیر میانجامد .
[و چون زیاد بن ابیه را به جای عبد اللّه پسر عباس به فارس و شهرهای تابع آن حکومت داد، در گفتاری دراز که او را از گرفتن خراج پیش از رسیدن وقت آن نهی فرمود گفت:] کار به عدالت کن و از ستم و بیداد بپرهیز که ستم رعیت را به آوارگی وادارد و بیدادگری شمشیر را در میان آرد.
و فرمود مر زیاد بن ابیه را در وقتی که او را خلیفه گردانیده بود برای عبد اللَّه بن عباس بر فارس و بر عملهای آن در سخن دراز که بود میان ایشان نهی فرمود او را در آن کلام طویل از پیش افتادن او بکار دار عدالت را و بترس از بیراهی جور و ستم کار پس بدرستی که بیراهی باز میگردد بر رعایا بجلای وطن و آوارگی و ستمکاری میخواند بشمشیر و محاربه رعایا باوالی عالم؟؟؟
به زیاد بن ابیه فرمود، هنگامی که او را به جای عبد الله بن عباس به فارس و اعمال آن می فرستاد و این سخن دراز است، امام او را از گرفتن خراج پیش از موعد منع می کند.
و نیز می گوید: عدالت را به کار بند و از ستم و بیداد حذر کن زیرا ستم رعیت را آواره می کند و بیدادگری، شمشیر را فرا می خواند.
به زیاد بن ابیه هنگامی که او را جانشین عبد اللّه بن عباس در سرزمین فارس و قلمرو آن قرار داد،در سخنی طولانی که او را از گرفتن مالیات پیش از موعد آن نهی نمود ، فرمود:عدالت را به کار گیر،و از سختگیری و ستم کردن حذر کن، چرا که سختگیری باعث آوارگی مردم شود،و ستم کردن کار را به جنگ کشاند .
شروح:
و زیاد بن ابیه و الد عبیدالله، و نسب زیاد الی ابیه لما ادعی فیه جماعه و لم یدر من نطفه ایهم خلق. و العسف: الظلم بالابدان، کالضرب و القتل. و الحیف: الظلم بالمال، و نحوه یقال: حاف علیه ای حاول نقضه من حافته، ای طرفه. و الجلا: الخروج من البلد، و قد جلوا عن اوطانهم ای ترکوها لقهر او خوف،
و العسف: ظلم یتعلق بالابدان کالضرب. و الحیف: ظلم یتعلق بالمال.
امام (علیه السلام) به زیاد بن ابیه- وقتی که او را برای خطهی فارس به جای عبدالله بن عباس تعیین کرد- در ضمن سخنی طولانی که بین آنها رد و بدل شد و امام او را از پیشاپیش گرفتن مالیات نهی کرد، فرمود: (با عدل و انصاف رفتار کن، و از تندروی و ستم بپرهیز، زیرا که تندروی منجر به آوارگی مردم، و ستمکاری باعث به کار بردن شمشیر میگردد). امام (علیه السلام) زیاد را به عدالت امر کرده و از ستمکاری بر مردم و بیانصافی برحذر داشته است، یعنی وادار کردن مردم به کارهای دشواری که بر انجام آنها هیچ تمایلی ندارند. امام (علیه السلام) از بیعدالتی به وسیلهی قیاس مضمری برحذر داشته است که مقدمهی صغرای آن فان العسف … است یعنی بیعدالتی باعث میشود، آنان که مورد ستم قرار گرفتهاند وطن خود را رها کنند و بدیهی است که ستمکاری زمینه فرار از وطن را فراهم میسازد، و یا باعث قیام مردم با شمشیر در برابر ستمگر میگردد، و کبرای مقدر نیز چنین است: و هر چه اینطور باشد، اجتناب از آن لازم است.
وَ قَالَ علیه السلام لِزِیَادِ ابْنِ أَبِیهِ وَ قَدِ اسْتَخْلَفَهُ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَلَی فَارِسَ وَ أَعْمَالِهَا فِی کَلاَمٍ طَوِیلٍ کَانَ بَیْنَهُمَا نَهَاهُ فِیهِ عَنْ [تَقْدِیمِ]
تَقَدُّمِ الْخَرَاجِ.
اسْتَعْمِلِ الْعَدْلَ وَ احْذَرِ الْعَسْفَ وَ الْحَیْفَ فَإِنَّ الْعَسْفَ یَعُودُ بِالْجَلاَءِ وَ الْحَیْفَ یَدْعُو إِلَی السَّیْفِ .
قد سبق الکلام فی العدل و الجور و کانت عادة أهل فارس فی أیام عثمان أن یطلب الوالی منهم خراج أملاکهم قبل بیع الثمار علی وجه الاستسلاف أو لأنهم کانوا یظنون أن أول السنة القمریة هو مبتدأ وجوب الخراج حملا للخراج التابع لسنة الشمس علی الحقوق الهلالیة التابعة لسنة القمر کأجرة العقار و جوالی أهل الذمة فکان ذلک یجحف بالناس و یدعو إلی عسفهم و حیفهم.
و قد غلط فی هذا المعنی جماعة من الملوک فی کثیر من الأعصار و لم یعلموا فرق ما بین السنتین ثم تنبه له قوم من أذکیاء الناس فکبسوا و جعلوا السنین واحدة ثم أهمل الناس الکبس و انفرج ما بین السنة القمریة و السنة الخراجیة التی هی سنة الشمس انفراجا کثیرا.
و استقصاء القول فی ذلک لا یلیق بهذا الموضع لأنه خارج عن فن الأدب الذی هو موضوع کتابنا هذا
(و قال علیهالسلام لزیاد بن ابیه) فرمود آن حضرت صلوات الله علیه مر زیاد بن ابیه را (و قد استخلفه) در وقتی که خلیفه ساخته بود او را (لعبدالله بن العباس) از برای عبدالله بن عباس (علی فارس) بر فارس (و اعمالها) و عملهای آن (فی کلام طویل کان بینهما) در کلامی دراز که بود میان ایشان (نهاه فیه عن تقدم الخراج) که نهی فرموده بود او را در آن کلام از پیش افتادن او بر مال خراج و زیاده از قدر معین گرفتن. (استعمل العدل) به کاردار عدالت را (و احذر العسف و الحیف) و حذر کن از بیراه رفتن و جور و ستم کردن (فان العسف یعود بالجلاء) پس به درستی که عنف باز میگردد بر رعایا به جلای وطن و آوارگی (و الحیف یدعو الی السیف) و ستمکار میخواند به شمشیر یعنی به محاربه نمودن رعایا با والی ظالم یا به هلاکت او به شمشیر غیر.
فرمود با زیاد بن ابیه وقتی ک او را خلیفه و جانشین (عبدالله بن عباس) ساخته بود بر فارس و ولایات فارس در جمله سخندرازی که میان ایشان رفت نهی میکرد او را در آن سخن از پیش داشتن خراج و تقدیم نمودن بر وقت آن. کار بند با رعیت عدالت و انصاف را و حذر کن از بیراه رفتن و از جور و ستم کردن چه بیراهی و ناانصافی منجر میشود به جلای ایشان و آوارگی از اوطان، و حیف و ظلم میخواند به شمشیر یعنی کار والی با دعیت به محاربه میاندازد که رعیت به سبب جفای او بر او خروج میکنند، یا به این معنی که مستوجب کشته شدن والی میگردند به دست رعیتی یا غیر.
و قال علیهالسلام لزیاد بن ابیه و قد استخلفه لعبدالله بن العباس علی فارس و اعمالها، فی کلام طویل کان بینهما، نهاه فیه عن تقدیم الخراج:
«استعمل العدل و احذر العسف و الحیف، فان العسف یعود بالجلاء و الحیف یدعو الی السیف.» یعنی و گفت علیهالسلام به زیاد پسر پدر خود و حال آنکه خلیفه و جانشین ساخته بود او را از برای عبدالله پسر عباس بر ملک فارس و کارهای آنجا، در اثنای کلام درازی که بود در میان ایشان که نهی میکرد در آن کلام او را از پیش گرفتن خراج که:
به کار دار عدالت را و حذر کن از بیراهی و میل کردن از حق، پس به تحقیق که بیراهی عاید میسازد جلا و فرار از وطن را و میل و عدل از حق میخواند کشته شدن به شمشیر را.
اللغه: (العسف) الظلم و العسف فی الاصل ان یاخذ المسافر علی غیر طریق و لا جاده و لا علم، فنقل الی الظلم و الجور (حاف) حیفا: جار علیه- المنجد. المعنی: زیاد بن ابیه احد دهاه عصره الفتاکین و من الذی خمرت طینتهم بالظلم و الجور، و لعل استعماله من قبله (علیه السلام) لتوقع اصلاحه و تادیبه و تقییده باللطف لعله یرجع عن غیه، و یظهر من کلامه هذا معه عنایه امیرالمومنین (صلی الله علیه و آله) بارشاده و تعلیمه و قد شاع العسف و الحیف علی اهل فارس من زمن عثمان بوسیله عماله الجائرین، قال فی الشرح المعتزلی: و کانت عاده اهل فارس فی ایام عثمان ان یطلب الوالی منهم خراج املاکهم قبل بیع الثمار علی وجه الاستسلاف- الخ. اقول: و یظهر من ذلک شده العسف و الجور، لان هذا الاستسلاف یضیق المعاش علی اهل فارس من وجوه، فان اخذ الخراج قبل بیع الثمره معناه تقویم الثمره علیهم باغلی ثمن، ثم الضغط علیهم فی تسلیم الخراج من مالهم فیلجئون الی بیع الثمره سلفا بارخص القیم، او الاقتراض بالربح المجحف، و هذا الضغط یوجب جلائهم عن الاریاف و المزارع فینجر الی الخراب و الدمار، او الجائهم الی المقاومه و الثوره فینجر الی الحر ب و اعمال السیف و القتل و التدمی و لا ینتج الا الخراب
و نقصان الخراج و کان زیاد اخذ اهل فارس علی سنه عمال و عثمان، فنهاه (علیه السلام) عن طلب الخراج قبل بیع الثمار، و بین له ان هذا العسف و الحیف یوجب خراب البلاد و قطع الخراج راسا للجوء اهلا الی الجلاء عنها او القیام بالسیف علی وجه الحکومه و الدوله، و هو اکثر فسادا و اخیب مغبه. الترجمه: بزیاد بن ابیه که بجای عبدالله بن عباسش بر فارس و توابع آن حکمرانش کرده بود در ضمن سخن طولانی وی را از پیش گرفتن خراج نهی کرد و چنین فرمود: عدالت را بکار بند و از روزگوئی و خلاف حق حذر کن، زیرا زور گوئی مایه جلاءاز وطن و کوچیدنست، و ستم و خلاف حق مایه بروز شورش و تیغ کشیدن.
(الفصل الثالث و العشرون- فی عتاباته (علیه السلام) لعماله و غیرهم) قول المصنف: (و قال (علیه السلام) لزیاد بن ابیه و قد استخلفه لعبدالله بن العباس علی فارس و اعمالها) فی تاریخ الطبری لما قتل ابن الحضرمی بالبصره، و اختلف الناس علی علی (علیه السلام)، طمع اهل فارس و اهل کرمان فی کسر الخراج، فغلب اهل کل ناحیه علی ما یلیهم، و اخرجوا عمالهم. و عن الشعبی قال: لما انتفض اهل الجبال، و طمع اهل الخراج فی کسره، و اخرجوا سهل بن حنیف عامل علی (علیه السلام) علی فارس، قال ابنعباس له (علیه السلام): اکفیک فارس، فقدم البصره و وجه زیادا الی فارس فی جمع کثیر، فوطا بهم اهل فارس. فادوا الخراج، ضرب بعضهم ببعض، فقتل بعضهم بعضا، و صفت له فارس، و فعل مثل ذلک بکرمان، و کانوا یقولون ما راینا سیره اشبه بسیره کسری من سیره هذا العربی فی اللین، و المداراه، و العلم بما یاتی. (فی کلام طویل کان بینهما نهاه فیه عن تقدم الخراج) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (عن تقدیم الخراج) کما فی (ابن ابیالحدید و ابن میثم). و من المضحک ان محشی (المصریه) فسر التقدم بالزیاده، فزاد غلطا علی غلط. نهاه (علیه السلام) عن تقدیم الخراج لان عمال عثمان کانوا یفعلون ذلک، قال ابن ابیالحدید: کانت عاده اهل فارس فی ایام عثمان ان یطلب الوالی منهم خراج (الفصل الثالث و العشرون- فی عتاباته (علیه السلام) لعماله و غیرهم) املاکهم قبل بیع الثمار علی وجه الاستسلاف، او لانهم کانوا یظنون ان اول السنه القمریه هو مبدا و جوب الخراج کاجره العقار، فکان ذلک یجحف بالناس و یدعو الی عسفهم و حیفهم. قوله (علیه السلام) (استعمل العدل) العدل عدلان: عدل فی الشریعه، و عدل فی السیاسه، و مقصوده (علیه السلام) الاول، الا ان زیادا کان من اهل الثانی. و عن المدائنی: قدم زیاد ایام معاویه البصره، و الفسق فیها فاش جدا، و اموال الناس منتهبه، و السیاسه ضعیفه، فصعد المنبر ثم قال: فان الجاهلیه الجهلاء، و الضلاله العمیاء، و الغی الموقد علی اهله النار، ما فیه سفهاوکم، و یشتمل علیه حلماوکم، من الامور العظام، ینبت فیها الصغیر، و لا یتحاشی منها الکبیر، کانکم لم تقراوا کتاب الله، و لم تسمعوا ما اعد من الثواب الکثیر لاهل طاعته، و العذاب الالیم لاهل معصیته، فی الزمن السرمد الذی لا یزول. اتکونون من طرفت عینه الدنیا، و سدت مسامعه الشهوات. لا تذکرون انکم احدثتم فی الاسلام الحدث الذی لم تسبقوا به، من ترککم الضعیف یقهر و یوخذ ماله، و الضعیفه المسلوبه فی النهار، هذا و العدد غیر قلیل. الم یکن منکم نهاه تمن
ع الغواه عن دلج اللیل و غاره النهار، و کل امری منکم یذب عن سفیهه، صنیع لا یخاف عاقبه، و لا یرجو معادا، ما انتم بالحلماء، و قد اتبعتم السفهاء، فلم یزل بهم ما یرون من قیامکم دونهم حتی انتهکوا حرمه الاسلام، ثم اطرقوا و راءکم کنوسا فی مکانس الریب، حرم علی الطعام و الشراب حتی اسویها بالارض هدما و احراقا. انی رایت آخر هذا الامر لا یصلح الا بما صلح به اوله. لین فی غیر ضعف، و شده فی غیر عنف، و انا اقسم بالله لاخذن الولی بالولی، و الظاعن بالظاعن، و المقبل بالمدبر، و الصحیح منکم فی نفسه (الفصل الثالث و العشرون- فی عتاباته (علیه السلام) لعماله و غیرهم) بالسقیم، حتی یلقی الرجل اخاه فیقول: انج سعد فقد هلک سعید، او تستقیم لی قناتکم. ان کذبه المنبر تلفی مشهوره، فاذا تعلقتم علی بکذبه فقد حلت لکم معصیتی، من نقب علیه منکم فانا ضامن لما ذهب منه، فایاکم و دلج اللیل، فانی لا اوتی بمدلج الا سفکت دمه. و قد اجلتکم بقدر ما یاتی الخبر الکوفه، و یرجع الیکم. ایاکم و دعوی الجاهلیه، فانی لا اجد احدا دعا بها الا قطعت لسانه، و قد احدثتم احداثا، و قد احدثنا لکل ذنب عقوبه، فمن غرق بیوت قوم غرقناه، و من حرق علی قوم حرقناه، و من نقب علی احد بیتا نقبنا
عن قلبه، و من نبش قبرا دفناه فیه حیا. کفوا عنی ایدیکم و السنتکم، اکف عنکم یدی و لسانی، و لا یظهرن من احد خلاف ما علیه عامتکم فاضرب عنقه، و قد کانت بینی و بین اقوام احن فقد جعلت ذلک وراء اذنی، و تحت قدمی، فمن کان منکم محسنا فلیزد احسانا، و من کان مسیئا فلینزع عن اساءته، انی لو علمت ان احدکم قد قتله السلال من بغضی لم اکشف عنه قناعا، و لم اهتک له سترا حتی یبدی لی صفحته، فاذا فعل لم انظره. رب مبتئس بقدومنا سیسر، و مسرور بقدومنا سیباس، انا اصبحنا لکم ساسه، و عنکم ذاده، بسلطان الله الذی اعطانا، فلنا علیکم السمع و الطاعه فیما احببنا، و لکم علینا العدل و الانصاف فیما ولینا، فاستوجبوا عدلنا و فیئنا بمناصحتکم لنا، و اعلموا انی مهما قصرت عن شیء فلن اقصر عن ثلاث: لست محتجبا عن طالب حاجه منکم، و لا حابسا عطاء، و لا مجمرا بعثا، و ادعوا الله بالصلاح لائمتکم فانهم ساستکم المودبون، و متی یصلحوا تصلحوا، فلا تشربوا قلوبکم بغضهم، فیشتد غیظکم، و یطول حزنکم، و ایم الله ان لی فیکم لصرعی کثیره، فلیحذر کل امری منکم ان یکون من صرعای. فقام عبدالله بن الاهتم فقال: اشهد ایها الامیر، لقد اوتیت الحکمه و فصل (الفصل الثالث و العشرون- فی عتاباته (علیه السلام) لعماله و غیرهم) الخطاب. فقال: کذبت ذاک نبی الله داود. فقام الاحنف فقال: انما الثناء بعد البلاء، و الحمد بعد العطاء، و انا لا نثنی حتی نبتلی، و لا نحمد حتی نعطی، فقال زیاد: صدقت. فقام ابوبلال مرداس یهمس و یقول: انبانا الله بغیر ما قلت (و ابراهیم الذی و فی الا تزر وازره وزر اخری) فسمعها زیاد فقال: یا ابا بلال، انا لا نبلغ ما نرید باصحابک حتی نخوض الیهم الباطل خوضا. و عن الشعبی: لما خطب زیاد خطبته البتراء بالبصره و نزل سمع تلک اللیله اصوات الناس یتحارسون، فقال: ما هذا؟ قالوا: ان البلد مفتونه، و ان المراه من اهل المصر لتاخذها الفتیان الفساق فیقال لها: نادی ثلاثه اصوات، فان اجابک احد و الا فلا لوم علینا فیما نصنع. فغضب و قال: ففیم انا و فیم قدمت؟ فلما اصبح امر فنودی فی الناس، فاجتمعوا، فقال: ایها الناس، انی قد نبئت بما انتم فیه و سمعت ذروا منه، و قد انذرتکم و اجلتکم شهرا مسیر الرجل الی الشام، و مسیره الی خراسان، و مسیره الی الحجاز، فمن وجدناه بعد شهر خارجا من منزله بعد العشاء الاخره فدمه هدر. فانصرف الناس یقولون: هذا القول کقول من تقدمه من الامراء، فلما کمل الشهر دعا صاحب شرطته عبدالله بن حصین الیربوعی- و کانت رجال الشرطه معه اربعه آلاف- فقال له: هیی خیلک و رجلک، فاذا صلیت العشاء الاخره و قرا القاری مقدار سبع آیات من القرآن، فسر و لا تلقین احدا، عبیدالله بن زیاد فمن دونه الا جئتنی براسه، و ان راجعتنی فی احد ضربت عنقک. فصبح علی باب القصر تلک اللیله سبعمائه راس، ثم خرج اللیله الثانیه فجاء (الفصل الثالث و العشرون- فی عتاباته (علیه السلام) لعماله و غیرهم) بخمسین راسا، ثم خرج اللیله الثالثه فجاء براس واحد، ثم لم یجیء بعدها بشیء. و کان الناس اذا صلوا العشاء الاخره احضروا الی منازلهم شدا حثیثا، و قد یترک بعضهم نعاله. (و احذر العسف) قال الجوهری: العسف الاخذ علی غیر الطریق (و الحیف) ای: الجور و الظلم (فان العسف یعود بالجلاء) ای: العسف بالناس یوجب جلاءهم عن وطنهم. و فی (تاریخ الطبری): کان خروج الحسن بن زید الحسنی فی سنه (250) و کان سببه ان المستعین اقطع محمد بن عبدالله بن طاهر- لوقوع قتل یحیی بن عمر العلوی علی یده- من صوا فی السلطان بطبرستان، و فیها قطیعه کان بحذائها ارض لاهل تلک الناحیه فیها مرافقهم محتطبهم، و مراعی مواشیهم، و مسرح سارحتهم، صحراء ذات غیاض و اشجار و کلاء، و عامل طبرستان یومئذ سلیمان بن عبدالله اخوه، و کان المستولی علی سلیمان محمد بن اوس البلخی الذی فرق ولده و هم احداث سفهاء فی مدن طبرستان، و وتر الدیلم بدخوله اقرب بلادهم و سبیه و قتله منهم علی غفله. و بعث محمد بن عبدالله بن طاهر، جابر بن هارون النصرانی اخا کاتبه لحیازه الصوافی، فحازها و حاز معها ما اتصل بها مما یرتفق به اهل تلک الناحیه- و رام حیازه کلار و سالوس ثغری طبرستان من قبل الدیلم- و کان محمد و جعفر ابنا رستم مذکورین قدیما بضبط تلک الناحیه ممن رامها من الدیلم، و باطعام الناس بها، فانکرا فعل جامر واستنهضا من فی ناحیتهما، فهرب جابر و لحق بسلیمان، فراسلا الدیلم، فاجابوهما و تعاقدوا هم و اهل کلار و سالوس علی التعاون، فارسلا الی الحسن بن زید بالری و اشخصاه (الفصل الثالث و العشرون- فی عتاباته (علیه السلام) لعماله و غیرهم) الی طبرستان، فوافاهم و قد صارت کلمه الدیلم و اهل کلار علی بیعته، و قتال سلیمان و اخذه. الی ان قال: فاجتمعت للحسن بن زید مع طبرستان الری الی حد همدان. و فی وزراء الجهشیاری: صرف الرشید الفضل بن یحیی عن خراسان و قلد علی بن عیسی بن ماهان، لانه تعهد التکثیر علی الفضل، فقتل علی بن عیسی وجوه اهل خراسان و ملوکها، و جمع اموالا جلیله، فحمل الی الرشید الف بدره معموله من الوان الحریر و فیها عشره آلاف الف درهم، فلما وصلت الیه سربها و احضر یحیی بن خالد فقاله: یا ابه این کان الفضل عن هذا؟ فقال: ان خراسان سبیلها ان یحمل الیها الاموال و لا تحمل منها، و الفضل اصلح نیات روسائها و استجلب طاعتهم، و علی بن عیسی قتل صنادید اهل خراسان و طراخنتها و حمل اموالهم، ولو قصدت لدرب من دروب الصیارف بالکرخ لوجدت فیه اضعاف هذه و ستنفق مکان کل درهم منها عشره، فثقل هذا القول منه علی الرشید، فلما نتقض امر خراسان و خرج رافع بن اللیث، احتاج الی النهوض الیها بنفسه حتی صار الی طوس یتذکر هذا الحدیث و یقول: صدقنی و الله یحیی و نصح لی فلم اقبل منه، و الله لقد انفقت مائه الف الف و ما بلغت شیئا. و فیه: حمل الحجاج الی عبدالملک هدیه و مالا عظیما و هو بحمص، فابرز سریره و جمع الناس و کان فیمن حضر خالد بن عبدالله بن اسید و اخوه امیه، فلما نظر الی الهدیه و المال قال: هذه و الله الامانه و الحزم و النصیحه- ثم اشار الی خالد- و قال: انی استعملت هذا علی البصره، فاستعمل کل فاسق، (الفصل الثالث و العشرون- فی عتاباته (علیه السلام) لعماله و غیرهم) فجبی عشره و اختان تسعه و رفع الی هذا درهما، فدفع الی هذا من الدرهم سدسا،و استعملت هذا- یعنی اخاه- علی خراسان و سجستان، فبعث الی بمفتاح من ذهب زعم انه مفتاح مدینه و فیل و برذونین حطیمین، و استعملت الحجاج، ففعل کذا، فاذا استعملتکم ضیعتم، و اذا عزلتکم قلتم قطع ارحامنا. فاراح خالد اراحه الفرس ثم قال: استعملتنی علی البصره و اهلها رجلان: مطیح مناصح، و مخالف مشایح، فاما المطیع فانی جزیته بطاعته فازداد رغبه، و اما المخالف فانی داویت عداوته، و استللت ضغینته، و حشوت صدره ودا، و علمت انی متی اصلح الرجال اجب الاموال، و استعملت الحجاج، فجبی لک المال، و کنز العداوه فی قلوب الرجال، فکانک بالعداوه التی کنزها قد ثارت و انفقت الاموال، و لا مال و لا رجال، فسکت عبدالملک، فلما هیج الجماجم جلس عبدالملک علی باب ذی الاکارع و معه خاله یندب الناس الی الفریضه و یتامل خالدا و یذکر قوله و یضحک. (و الحیف) ای: الجور (یدعو الی السیف) قالوا: تراهن قیس بن زهیر العبسی و حذیفه بن بدر الذبیانی علی خطر عشرین بعیرا، و جعلا الغایه مائه غلوه و المضمار اربعین لیله، و المجری من ذات الاصاد، فاجری قیس داحسا و الغبراء اسما فرسیه- و اجری حذیفه الخطار و الحنفاء- اسما فرسیه فوضعت بنو فزاره- رهط حذیفه- کمینا علی الطریق، فردوا الغبراء و لطموها - و کانت سابقه- فهاجت الحرب بین عبس و ذبیان اربعین سنه. و فی (فتوح البلاذری)- بعد ذکر اخذ سعید بن عثمان من السغد رهنا من ابناء عظمائهم فی فتح سمرقند- مضی سعید بالرهن حتی ورد بهم المدینه، فدفع ثیابهم و مناطقهم الی موالیه، و البسهم جباب الصوف، و الزمهم (الفصل الثالث و العشرون- فی عتاباته (علیه السلام) لعماله و غیرهم) السقی و السوانی و العمل، فدخلوا علیه مجلسه، ففتکوا به ثم قتلوا انفسهم. و فی (تاریخ الطبری)- بعد ذکر فتح ابن ابیسرح فی سنه (27) افریقیه - مازال اهل افریقیه من اسمع اهل البلدان الی زمان هشام، فدب الیهم اهل العراق، فقالوا لهم جنایه عمالکم. من امر خلفائکم، فخرج میسره منهم فی بضعه عشر انسانا علی هشام و قالوا للابرش ابلغ هشاما ان امیرنا یغزو بنا و بجنده، فاذا اصاب غنیمه نفلهم دوننا، و قال هم احق به، فقلنا هو اخلص لجهادنا لا ناخذ منه شیئا ان کان لنا فهم منه فی حل، و ان لم یکن لنا لم نرده، و اذا حاصرنا مدینه قال تقدموا و اخر جنده، فقلنا تقدموا، فوقیناهم بانفسنا و کفیناهم، ثم انهم عمدوا الی ماشیتنا، فجعلوا یبقرونها عن السخال یطلبون الفراء البیض للخلیفه، فیقتلون الف شاه فی جلد، فقلنا ما ایسر هذا للخلیفه، ثم انهم سامونا ان یاخذوا کل جمیله من بناتنا، فقلنا لم نجد هذا فی کتاب و لا سنه و نحن مسلمون، فاحببنا ان نعلم اعن رای الخلیفه ذلک ام لا، فطال علیهم الجواب و نفدت نفقاتهم، فکتبوا اسماءهم فی رقاع، ثم رجعوا الی افریقیه، فخرجوا علی عامل هشام، فقتلوه و استولوا علی افریقیه و بلغ هشاما الخبر و سال عن النفر، فرفعت الیه اسماوهم، فاذا هم الذین جاء الخبر انهم صنعوا ما صنعوا. و فیه ایضا: و قتل فی سنه (102) یزید بن ابیمسلم بافریقیه، و سببه انه کان فیما ذکر عزم ان یسیر بهم بسیره الحجاج فی اهل الامصار الذین سکنوا الامصار ممن کان اصله من السواد من اهل الذمه، فاسلم بالعراق ممن ردهم الی قراهم و رساتیقهم، و وضع الجزیه علی رقابهم علی نحو ما (الفصل الثالث و العشرون- فی عتاباته (علیه السلام) لعماله و غیرهم) کانت توخذ منهم و هم علی کفرهم، فلما عزم علی ذلک تامروا فی امره، فاجمع رایهم علی قتله، فقتلوه و ولوا علی انفسهم الوالی الذی کان علیهم قبل یزید بن ابیمسلم- و هو محمد بن یزید مولی الانصار و کان فی جیش یزید بن ابی مسلم- و کتبوا الی یزید ابن عبدالملک: انا لم نخلع ایدینا من الطاعه، و لکن یزید بن ابیمسلم سامنا ما لا یرضی الله و المسلمون، فقتلناه و اعدنا عاملک السابق، فاقره یزید. و فی الاغانی: کان عملیق الطسمی امر الا تزوج بکر من جدیس الی زوجها حتی یفترعها هو قبل زوجها، فلقوا من ذلک بلاء و ذلا حتی زوجت الشموس اخت الاسود الذی دفع الی جبل طی، فقتله طی و سکنوا الجبل بعده، فلما دخلت علیه و افترعها خرجت الی قومها فی دمائها شاقه درعها من قبل و هی تقول: لا احد اذل من جدیس اهکذا یفعل بالعروس فقال اخوها الاسود- و کان سیدا مطاعا- لقومه: یا معشر جدیس، ان هولاء القوم لیسوا باعز منکم فی دارکم، و قال لهم: انی اصنع للملک طعاما ثم ادعوهم جمیعا، فاذا جاووا یرفلون فی الحلل ثرنا الی سیوفنا و هم غارون فاهمدناهم بها. قالوا: افعل، فصنع طعاما کثیرا و خرج به الی ظهر بلدهم و دعا عملیقا و ساله ان یتغدی عنده هو و اهل بیته، فاجابهم و خرج الیه مع اهله یرفلون فی الحلی و الحلل، حتی اذا اخذوا مجالسهم و مدوا ایدیهم الی الطعام اخذوا سیوفهم من تحت اقدامهم، فشد الاسود علی عملیق فقتله و کل رجل منهم علی جلیسه حتی اماتوهم، فلما فرغوا من الاشراف شدوا علی السفله فلم یدعوا منهم احدا. و قال الاسود فی ذلک: (الفصل الثالث و العشرون- فی عتاباته (علیه السلام) لعماله و غیرهم) ذوقی ببغیک یا طسم مجلله فقد اتیت لعمری اعجب العجب و فیه- فی مقتل خالد بن جعفر بن کلاب- اغار خالد علی رهط الحارث بن طالم الیر بوعی فی واد یقال له حراض، فقتل الرجال و الحارث یومئذ غلام و بقیت النساء- و کانت نساء بنی ذبیان لا یحلبن النعم- فلما بقین بغیر رجال طفقن یدعون الحارث، فیشد عصاب الناقه، ثم یحلبنها و یبکین رجالهن و یبکی الحارث معهن- و اردف ذلک قتل خالد بن زهیر بن جذیمه، قال: فمضی الحارث الی خالد و هو نائم، فضربه بالسیف حتی قتله. و فی (المعجم): قال ابوسعید الابی فی (تاریخه): کان قابوس بن وشمکیر اسرف فی القتل، و تجاوز الحد فی سفک الدماء و لم یکن یعرف حدا فی التادیب و اقامه السیاسه غیر ضرب الاعناق و اماته الانفس، و کان یاتی ذلک فی الاقرب فالاقرب، و الاخص فالاخص من الجند و الحاشیه حتی افنی جمیعهم، و اتی علی جلهم، و اذل الخیل و اصناف العسکر للرعیه، و جراهم علیهم، و لم یتظلم احد من اهل البلد من واحد من اکابر اهل عسکره الا قتله، و اتی علی نفسه من غیر ان یتفحص عن الشکوی اصحیحه ام باطله، فتبرم به عسکره و حاشیته و خافوا سطوته، فمشی بعضهم الی بعض، و تمالووا علیه و تحالفوا، و خفی الامر، لانه کان خرج الی حصن بناه سماه شمرآباد و عزم القوم ان یتسلقوا علیه و یغتالوه و قد و اطاهم علی الامر جمیع من کان معه فی الحصن، فتعذر علیهم الصعود الیه و علموا انه لو اصبح و عرف الخبر لم ینج منهم احد، فنعوه الی الناس و ذکروا انه قد قضی نحبه، فانتهبت اصطبلاته و سیقت دوابه و بغاله و لم یقدر هو علی مفارقه الموضع لاعواز الظهور التی تحمل و تنقل علیها خزائنه، و کان عنده وزیره ابوالعباس الغانمی، فاتهمه بممالاه القوم، فاوقع به وقتله، فاستدعوا منوجهر ابنه (الفصل الثالث و العشرون- فی عتاباته (علیه السلام) لعماله و غیرهم) و کتبوا الیه متی تاخر قدموا غیره، فبادر الیهم فقلدوه الامر، و بلغ ذلک قابوس، فجمع امراء الرستاق و فارق المکان، و صحبه طائفه من العرب و غیرهم من الجند، و خرج الی بسطام مع خزائنه و اسبابه، و تبعه ابنه منوجهر مع العسکر، فحصره و امتنع هو علیه، ثم امکن من نفسه عند الضروره، فقبض علیه و حمل الی بعض القلاع، و تقرر امر ابنه و لقب بفلک المعالی. و کان ابوه یلقب شمس المعالی، ثم ورد الخبر بموته فی جمادی الاخره سنه (403). و ذکر انه اعتیل، و حمل تابوته الی جرجان، و دفن فی مشهد عظیم کان بناه لنفسه و انفق علیه الاموال العظیمه، و بالغ فی تحصیله و تحصینه.
عطف الحیف علی العسف من باب عطف التفسیر، و المراد بالجلاء هجره اهل البلاء عنها فرارا من البغی و الجور، و المعنی لا تظلم احدا من الرعیه، لان الظلم یدعو المواطنین الی الثوره او ترک البلاد، و بالثوره تسفک الدماء، و بالهجره تخرب البلاد.
… عن تقدم الخراج: تقدم الخراج الزیاده فیه … العسف یعود بالجلاء: العسف بالفتح الشده فی غیر حق و الجلاء بالفتح التفرق و التشتت و الحیف المیل عن العدل الی الظلم و هو ینزع بالمظلومین الی القتال لانقاذ انفسهم
امام علیهالسلام به زیاد ابن ابیه فرمود: هنگامی که او را بر فارس و جاهائی که در قلمرو آن بود جانشین عبدالله ابن عباس گردانید در ضمن سخن درازی که بین ایشان بود و او را در آن از پیش گرفتن مالیات (از رعیت) نهی نمود: عدل و انصاف را (با رعیت) به کار بر، و از بیراهه رفتن و ستم بترس، زیرا بیراهه رفتن (بیانصافی) منجر به آوارگی (آنان) میشود، و ظلم و ستم به شمشیر (نزاع و زد و خورد بین رعیت و والی) میکشاند (یا ستم سبب میشود که والی به دست رعیت کشته شود).
ابن ابیالحدید مینویسد: در زمان خلافت عثمان معمول بود که مالیات را به صورت پیش فروش میپرداختند و یا اینکه فکر میکردند مالیات او سال قمری واجب میشود و آن موقع هم محصول بدست نیامده بود. امام (علیه السلام) دو نکته حساس ریاستمداری را در این مطلب بیان کرده: رعایت انصاف و عدالت و رمز لزوم آن را هم مطرح کرده و فرموده است: بیانصافی مردم را آواره میکند و ظلم به قیام مردم منتهی میشود. بدین ترتیب رمز اختلاف خیلی از کشورها و یا کوچ کردن بسوی شهرها و یا از کشوری بسوی کشور دیگر از نظر علی (علیه السلام) روشن است. به همین جهت قرآن مجید آن همه سفارش راجع به عدل کرده است.
و قال علیهالسلام- لزیاد بن ابیه، و قد استخلفه لعبد الله بن العباس علی فارس و اعمالها، فی کلام طویل کان بینهما، نهاه فیه عن تقدم الخراج (ای ان یرید فیه): (استعمل العدل) فاعدل فی الناس (و احذر العسف) ای الظلم (و الحیف) ای الافراط فی امور الناس (فان العسف) و الشده (یعود بالجلاء) ای مفارقه الوالی عن عمله، بالانعزال (و الحیف) ای الافراط (یدعو الی السیف) ینزعه المظلومون لقتال الظالم.
اللغه: العسف: الشده فی غیر حق. الحیف: الظلم. الشرح: امره بالعدل و نهاه عن الشده و الظلم و بین آثار الشده و الاخذ بالقهر بانها تودی الی اخلاء البلاد و الهجره عنها و هو یودی الی خرابها و اما الظلم و الجور فانه یودی الی التمرد و الثوره التی تزیل الدوله و تقضی علی حکامها.
«هنگامی که زیاد بن ابیه را قائم مقام ابن عباس بر حکومت فارس و شهرهای تابع آن قرار داد در گفتاری دراز که میان آن دو صورت گرفت او را از گرفتن خراج پیش از رسیدن وقت آن نهی کرد و به او چنین فرمود: دادگری را به کار بند و از بیداد و ستم پرهیز کن که بیداد سبب آوارگی گردد و ستم شمشیر در میانه آرد.»
ابن ابی الحدید در شرح این سخن می گوید: پیش از این درباره دادگری و ستم سخن گفته شد و سپس می افزاید که به روزگار عثمان چنین مرسوم بود که حاکم خراج مردم فارس را پیش از فروش میوه ها و خواربار و به صورت پیش پرداخت دریافت می کرد. یا سبب این کار آن بود که حاکم اول سال قمری را آغاز وجوب گرفتن خراج می دانستند و به سال شمسی توجه نداشتند و این موضوع موجب ظلم و بیداد نسبت به مردم می شد و گروهی بسیار از حاکمان در این مسأله به صورت نادرست عمل می کردند و فرق میان دو سال شمسی و قمری را نمی دانستند تا آنکه گروهی از افراد زیرک متوجه شدند و موضوع کبیسه را پیش آوردند و هر دو سال را یکی قرار دادند. پس از آن باز این موضوع را مهمل گذاشتند و فاصله میان سال قمری و سال پرداخت خراج که سال شمسی بود، بسیار شد. بحث کامل در این مسأله در خور این جا نیست که خارج از موضوع ادب است که مبنای این کتاب ما بر آن است.
[[و قال علیهالسلام ]]
لِزِیَادِ ابْنِ أَبِیهِ وَ قَدِ اسْتَخْلَفَهُ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَلَی فَارِسَ وَ أَعْمَالِهَا فِی کَلامٍ طَوِیلٍ کَانَ بَیْنَهُمَا نَهَاهُ فِیهِ عَنْ تَقَدُّمِ الْخَرَاجِ:
اسْتَعْمِلِ الْعَدْلَ،وَ احْذَرِ الْعَسْفَ وَ الْحَیْفَ،فَإِنَّ الْعَسْفَ یَعُودُ بِالْجَلاَءِ، وَ الْحَیْفَ یَدْعُو إِلَی السَّیْفِ.
امام علیه السلام این سخن را به زیاد بن ابیه هنگامی که او را جانشین عبداللّه بن عباس در منطقه فارس کرد در ضمن یک سخن طولانی فرمود و او را از گرفتن خراج و مالیات قبل از زمان بهدست آمدن محصول نهی فرمود.
عدالت را پیشهکن واز خشونت وسختگیری وستمگری بپرهیز زیرا سختگیریسبب فرارمردم از منطقه میشود وظلموستم،مردم را بهشورش مسلحانه دعوت میکند.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب می گوید: این سخن را آمدی در غررالحکم در حرف الف با تفاوتی آورده و این تفاوت نشان میدهد که از منبعی غیر از نهج البلاغه گرفته است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۲۰)
اضافه میکنیم که فتال نیشابوری (از علمای قرن پنجم هجری) در کتاب روضة الواعظین این کلام حکیمانه را در ضمن کلام مشروح تری از امیرمؤمنان علیه السلام عمل آورده و کاملا روشن است که آن را منبع دیگری غیر از نهج البلاغه گرفته است)
هرگز مردم را تحت فشار قرار مده
از سخن بعضی از شارحان نهج البلاغه استفاده میشود که والیانی که از طرف خلفا به منطقه فارس میرفتند گاه اصرار داشتند که خراج را قبل از موعد یعنی قبل از بهدست آمدن محصول کشاورزی و باغداری از مردم بگیرند و علت آن این بود که توجه نداشتند که برای گرفتن خراج باید سال شمسی را در نظر گرفت زیرا فرا رسیدن زمان محصول،مطابق سال شمسی است نه سال قمری.
اما آنها سال قمری را معیار قرار میدادند و مردم را در فشار شدید گرفتار میساختند به گونهای که مردم مجبور بودند محصولات خود را به صورت پیشفروش به قیمت نازلی بفروشند و مال الخراج را بپردازند و همین،سبب نارضایی شدید مردم میشد.
به همین دلیل هنگامی که امام علیه السلام میخواست زیاد بن ابیه را بهجای عبد اللّه بن عباس به فارس و مناطق اطراف آن بفرستد توصیه مفصلی به او فرمود و او را از مقدم داشتن خراج بر زمان بهدست آمدن محصول نهی کرد و فرمود:«عدالت را پیشه کن و از خشونت و سختگیری و ستمگری بپرهیز زیرا سختگیری سبب فرار مردم از منطقه میشود و ظلم و ستم،مردم را به شورش مسلحانه دعوت میکند»؛ (لِزِیَادِ ابْنِ أَبِیهِ وَ قَدِ اسْتَخْلَفَهُ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَلَی فَارِسَ وَ أَعْمَالِهَا فِی کَلامٍ طَوِیلٍ کَانَ بَیْنَهُمَا نَهَاهُ فِیهِ عَنْ تَقَدُّمِ الْخَرَاجِ:اسْتَعْمِلِ الْعَدْلَ،وَ احْذَرِ الْعَسْفَ وَ الْحَیْفَ،فَإِنَّ الْعَسْفَ یَعُودُ بِالْجَلاَءِ،وَ الْحَیْفَ یَدْعُو إِلَی السَّیْفِ).
امام علیه السلام در این بخش از کلام خود نخست به زیاد دستور عدالت میدهد سپس آثار شوم تخلف آن را بیان میفرماید.نخست بر عدالت تأکید میورزد عدالتی که زمین و آسمان بهسبب آن برپاست،عدالتی که مایه آرامش و آسایش و نظم امور است و آنگاه از خشونت و سختگیری و ظلم و تعدی (در گرفتن خراج و یا غیر آن) که نقطه مقابل عدالت است نهی میکند و میفرماید:ترک عدالت سبب میشود که مردم مزارع و باغهای خود را رها کنند و از آن منطقه بهجای دیگری بروند و در نتیجه منطقه به ویرانهای تبدیل گردد و سخت گیری گاه سبب میشود که بمانند و بر حاکم و والی بشورند و دست به اسلحه ببرند که آن هم سبب ویرانی کشور اسلام میشود.
نکتهها
1-چرا امام علیه السلام زیاد را به این منصب گماشت؟
همان گونه که در ذیل نامه 44 نیز گفتهایم زیاد در آغاز از یاران علی علیه السلام بود و در جنگهای آن حضرت با معاویه شرکت کرد و حتی قبل از صلح امام حسن علیه السلام با معاویه با آن حضرت بود ولی چیزی نگذشت که معاویه او را فریب داد و بهسوی خود برد و سرانجام به یکی از مدافعان سرسخت بنیامیه مبدل شد.
بنابراین در زندگی او دو دوران مشخص وجود دارد:دوران اول،دوران سلامت فکر و ایمان به مقام ولایت علی علیه السلام و افتخارِ در خدمت بنیهاشم و اهلبیت علیهم السلام بودن است.
در همین دوران معاویه بارها برای او نامه نوشت یا پیکی فرستاد تا او را بهسوی خود بَرَد ولی موفق نشد.
دوران دوم:مدتی بعد از صلح امام حسن علیه السلام در حالی که او همچنان والی فارس بود و اجازه نمیداد آن منطقه در سیطره معاویه قرار گیرد،تا اینکه معاویه او را فریب داد و گفت:تو فرزند آن مرد چوپان نیستی،تو فرزند پدر من، ابوسفیانی بنابراین به تو زیاد بن ابیسفیان میگویم و هرچه بخواهی نزد من برای تو وجود دارد.زیاد،گرفتار هوای نفس شد و فرزندی ابوسفیان و برادری معاویه و رسیدن بهقدرتهای عظیم اجتماعی را بر اعتقاد باطنی خود به امیر مؤمنان علی علیه السلام ترجیح داد و به معاویه پیوست و به صورت عنصری خطرناک برای اهل بیت علیهم السلام درآمد و میدانیم که فرزندش عبیداللّه بن زیاد در ماجرای شهادت شهیدان کربلا چه نقش خطرناکی داشت.
اگر میبینیم امام علیه السلام در اینجا او را جانشین ابن عباس در حکومت فارس و اطراف و نواحی آن میکند مربوط به دوران نخست زندگی اوست.
او مردی بسیار هوشیار و شجاع و سخنور و بیباک بود و در هر دو دوران زندگیاش از این استعداد خود بهره گرفت.دوران اول در خدمت علی علیه السلام و دوران دوم در خدمت معاویه و در واقع در خدمت هوای نفس و شیطان.(برای توضیح بیشتر به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید و تنقیح المقام علامه مامقانی و شرح نهج البلاغه علامه تستری ذیل خطبه ۴۴ مراجعه کنید.)
2-چرا زیاد را زیاد بن ابیه میگفتند؟
بعضی معتقدند که مجهول بودن پدرش سبب این تعبیر شد و بعضی میگویند که چون پدرش برده و چوپانی بود که هیچ موقعیت اجتماعیای نداشت مایل نبود او را به نام پدرش خطاب کنند.
مادرش نیز کنیز حارث بن کلده،طبیب معروف عرب بود،که به نام او نیز هرگز افتخار نمیکرد.
گرچه معاویه سرانجام اصرار داشت که او را فرزند نامشروع ابوسفیان بداند و برادر خویش بشمارد ولی همان گونه که در نامه 44 گذشت امیر مؤمنان علیه السلام شدیدا این سخن را انکار میکند و میفرماید:«در زمان عمر بن خطاب، ابوسفیان سخنی بدون اندیشه و فکر یا بر اثر تحریک شیطان گفت (منظور این است که زیاد را فرزند نامشروع خود خواند ولی این سخن کاملاً بیپایه بود) سخنی که نه با آن،نَسَب ثابت میشود و نه استحقاق میراث را همراه دارد»؛
(وَ قَدْ کَانَ مِنْ أَبِی سُفْیَانَ فِی زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَهٌ مِنْ حَدِیثِ النَّفْسِ وَ نَزْغَهٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّیْطَانِ لَا یَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ وَ لَا یُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ) .
و به این ترتیب او را فرزند مشروع پدرش دانست و از وسوسههای معاویه که او را برادر خود میخواند برحذر داشت.هرچند همان گونه که گفتیم وسوسهها بعد از دوران علی علیه السلام و صلح امام حسن علیه السلام کار خود را کرد و زیاد را برای همیشه گمراه و بدبخت نمود و عجب اینکه خود او نیز طبق بعضی از روایات به این گمراهی اعتراف کرد و درباره گذشته خود تأسف خورد ولی چه سود؟ چنان در دام معاویه و هوای نفس بود که راهی برای بازگشت پیدا نمیکرد.(در این زمینه مرحوم علامه مجلسی روایت بسیار مشروحی در بحارالانوار نقل می کند که بسیار عبرت انگیز است. (بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۲۶۱))
3-عدالت و سختگیری و خشونت
واژه عدالت از چیزهایی است که همه عاشق آناند و نخستین شرط نظام جامعه اسلامی شمرده میشود ولی کمتر کسی از حکمرانان و زمامداران تاریخ توانستهاند آن را اجرا کنند جز انبیا و اوصیا که همواره در خط عدالت اجتماعی گام برمیداشتند هرچند همیشه با موانعی روبرو بودند.
با اینکه همه،آثار شوم ظلم و بیعدالتی را میدانند ولی از آنجا که رسیدن به جاه و مقام و شهوات و ثروتها از طریق عدالت کمتر میسر میشود رو به ظلم و جور آورده و مطامع خود را گاهی با صراحت و گاهی حتی به نام عدالت پیگیری میکنند.
نکتهای که امام علیه السلام درباره نتیجه ترک عدالت بیان کرده بسیار قابل توجه است.
میفرماید:عسف (سختگیری و خشونت) سبب کوچ کردن مردم از منطقه و ویران شدن آبادیهاست و حیف (ظلم و بیعدالتی) سبب شورش مردم و قیامهای مسلحانه است.گرچه این دو واژه قریب الافق هستند ولی تفاوت روشنی دارند که به آن اشاره شد.
بعضی از ارباب لغت (مانند راغب در مفردات) که اصرار به ریشهیابی لغات دارند میگویند:اصل حیف به معنای انحراف در حکم و تمایل به یکی از دو جانب افراط و تفریط است که مصداق ظلم و بیعدالتی است.
و ابن منظور در لسان العرب در تفسیر واژه عسف چنین میگوید:
«والعَسْف فی الأَصل:أَن یأْخذَ المُسافرُ علی غیرِ طریقٍ و لا جادّهٍ و لا عَلَمٍ فنُقِل إلی الظُّلم و الجَوْر؛ عسف در اصل این است که مسافر بدون در نظر گرفتن راه و جاده روشن و نشانهها در مسیر خود اقدام به سفر کند (که مایه گمراهی و بدبختی او خواهد شد) سپس این واژه در معنای ظلم و جور استعمال شده است».
بعضی نیز اشاره به یکی دیگر از مصادیق آن کردهاند و آن،تمایل به فرد یا گروهی و تبعیض در مورد آنهاست و آن نیز از مصادیق ظلم است.
تاریخ زندگی بشر در ادوار مختلف شاهد بسیار خوبی بر گفته امام علیه السلام است.
بسیاری از انقلابها ازجمله انقلاب کمونیستی در شرق اروپا و شرق آسیا از ظلم حاکمان جور برخاست؛هنگامی که تودههای مردم کارد به استخوانشان رسید دست به اسلحه بردند و خروشیدند و حکومت را ریشهکن ساختند.
در بسیاری از کشورها هنگامی که جور سلاطین و زمامداران از حد گذشت مردم زمینها را رها کرده و به نقطههای امن کوچ کردند؛کاری که نتیجهاش ویرانی آن منطقه بود.
این سخن را با حدیثی از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم که بعد از توصیههای متعدد به رعایت اعتدال در دعوت مردم بهسوی اسلام و عبادات میفرماید:
«أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ إِمَارَهَ بَنِی أُمَیَّهَ کَانَتْ بِالسَّیْفِ وَ الْعَسْفِ وَ الْجَوْرِ وَ أَنَّ إِمَامَتَنَا بِالرِّفْقِ وَ التَّأَلُّفِ وَ الْوَقَارِ وَ التَّقِیَّهِ وَ حُسْنِ الْخُلْطَهِ وَ الْوَرَعِ وَ الْاجْتِهَادِ فَرَغِّبُوا النَّاسَ فِی دِینِکُمْ وَ فِیمَا أَنْتُمْ فِیهِ؛ آیا نمیدانی که حکومت بنیامیه با شمشیر و سختگیری و ظلم و ستم بود و امامت ما با مدارا و تألیف قلوب و وقار تقیه و خوشرفتاری و ورع و جهد و تلاش است.بنابراین مردم را به دین خود و آنچه به آن اعتقاد دارید از این طریق دعوت کنید».(بحارالانوار، ج ۶۶، ص ۱۷۰، ح ۱۱.)
When Imām Ali ibn Abū Tālib put Ziyād ibn Abīh in place of Abdullāh ibn al-Abbās over Fars (part of Persia, today's Iran) and its revenues, he had a long conversation with him in which he prohibited him from conducting an early collection of the revenue. Therein he said: “Act on justice and stay away from violence and injustice: Violence will lead them to forsake their abodes, while injustice will prompt them to take up arms.“
وَ قَالَ علیه السلام أَشَدّ الذّنُوبِ مَا استَخَفّ بِهَا صَاحِبُهُ
ترجمهها:
(اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: سختترین گناهان، گناهی است که گناهکار آن را سبک شمارد .
سختترین گناهان گناهی بود که گناهکار آن را سبک شمارد.
و فرمود سخترین گناهان آنست که سبک و سهل گیرد آنرا صاحب آن
و فرمود (علیه السلام): سخت ترین گناه، گناهی است که گناهکار حقیرش شمارد.
و آن حضرت فرمود:سختترین گناهان گناهی است که گنه کار آن را ناچیز بشمارد .(تکرار شماره 348)
شروح:
(سختترین گناهان، گناهی است که صاحب گناه آن را سبک شمارد). توضیح آن که گنهکار به خاطر سبک شمردن گناه، آن را به حدی ادامه میدهد که به صورت ملکه و خویی جداییناپذیر درمیآید، برخلاف گناهی که مهم تلقی کند، که چه بسا آن را پیش از استحکام، ریشهکن سازد، تفسیر این سخن قبلا گذشت.
وَ قَالَ ع:أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَخَفَّ بِهَا [صَاحِبُهَا]
صَاحِبُهُ .
عظم المصیبة علی حسب نعمة العاصی و لهذا کان لطم الولد وجه الوالد کبیرا لیس کلطمة وجه غیر الوالد.
و لما کان البارئ تعالی أعظم المنعمین بل لا نعمة إلا و هی فی الحقیقة من نعمه و منسوبة إلیه کانت مخالفته و معصیته عظمة جدا فلا ینبغی لأحد أن یعصیه فی أمر و إن کان قلیلا فی ظنه ثم یستقله و یستهین به و یظهر الاستخفاف و قلة الاحتفال بمواقعته فإنه یکون قد جمع إلی المعصیة معصیة أخری و هی الاستخفاف بقدر تلک المعصیة التی لو أمعن النظر لعلم أنها عظیمة ینبغی له لو کان رشیدا أن یبکی علیها الدم فضلا عن الدمع فلهذا قال ع أشد الذنوب ما استخف بها صاحبها
(و قال علیهالسلام: اشد الذنوب مااستخف به صاحبه) سخت ترین گناه آن است که سبک شمرده آن را صاحب آن زیرا که به واسطه استصغار، مرتکب آن میشود همیشه و در کسب او میکوشد
فرمود: سختترین گناهان آن باشد که سبک شمارد آن را صاحب آن گناه هر چند خرد باشد چون خرد شماری بزرگ گردد. و خرد شمردن یا از غایت جرات و عدم مبالات به آن گناه است یا از جهت جهل و عدم بصیرت در دین، یا از اعتماد بر توبه و تدارک آن به بعضی طاعات و کفارات (و ما یشبه ذلک) علی ای تقدیر خوار شمردن امر الهی و سهل گرفتن ارتکاب مناهی موجب بزرگی گناه شود. و اگر شخص هیچ گناه نکند همین اعتقاد و مجرد عدم مبالات معصیتی و شقاوتی بس بزرگ باشد، و اما گناه کردن و خوار شمردن از روی اعتماد بر فضل و عفو اله چنانچه شعراء در گفتار خود میآورند و از زبان شیطان در اغوای مردمان انشاء مینمایند چنانچه گوید: ز آن بیش گنه کنم که صاحب کرمی ترسم که ز بخشش کمت عار آید هم عین خطا است و موجب اغواء است هر چند از اعتقاد صواب خبر دهد، و بر عقیدتی فاضله مترتب گردد، و آن نیت و عقیدت آن وقت محض صواب باشد که زمان عمر و عمل سر آمده باشد و وقت ملاقات حضرت حق حاضر گشته، پس باید بنده با ندامت و حسرت از تقصیر و معاصی خویش همه آن معاصی که کرده است هر چند بس جلیل باشد در جنب رحمت بیپایان او حقیر شناسد. و مثل این کلمه به اندک تفاوتی گذشت.
و قال علیهالسلام: «اشد الذنوب، ما استخف به صاحبه.» یعنی و گفت علیهالسلام که سختترین گناهان آن گناهی است که خفیف و سبک بشمرد آن را کنندهی آن گناه.
المعنی: قد سبق من حکمه (علیه السلام) ما یقرب من تلک و فسرناه هناک و یشدد الذنب الاستخفاف به من وجوه: 1- الاسختفاف بالذنب هتک لحرمه المولی و توهین لامره، و الهتک و التوهین بحضره الحق عظیم و شدید. 2- الاستخفاف تجری علی ارتکاب الخلاف و التجری هو مخ العصیان الموجب العقاب و النکران. 3- الاستخفاف علی الذنب موجب للاصرار علیه، و الاصرار علی الصغیره کبیره موبقه فلا ینبغی لاحد ان یعصیه فی امره و ان کان قلیلا فی ظنه. الترجمه: فرمود: سخت ترین گناهان آن گناهیست که بنظر گنکارش سبک و بیمقدار آید.
اقول: الاصل فیهما واحد، و قد غفل المصنف فی الثانی عن الاول حتی ینبه علی ذلک کما هو دابه، و مقادهما واحد. و المراد ان کل ذنب عده صاحبه هینا و خفیفا یصیر اشد ذنب و لو کان ذنبا صغیرا. قال النبی (صلی الله علیه و آله) کما روی فی (الکافی)-: اتقوا المحقرات من الذنوب فانها لا تغفر بان یذنب و یقول طوبی لی لو لم یکن لی غیر ذلک. و قال الصادق (علیه السلام)- کما روی ایضا- ان النبی (صلی الله علیه و آله) نزل بارض قرعاء فقال لاصحابه: ایتونی بحطب. فقالوا: نحن بارض قرعاء ما بها من حطب. قال: فلیات کل انسان بما قدر علیه. فاتوا بما صار بعضه علی بعض. فقال (علیه السلام): هکذا تجتمع الذنوب، ایاکم و المحقرات من الذنوب، فان لکل شیء طالبا. یقول تعالی ( … و نکتب ما قدموا و آثارهم و کل شیء احصیناه فی امام مبین). (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و فی دعا ابیحمزه: الهی ما عصیتک و انا بربوبیتک جاحد، و لا بامرک مستنفد، و لا لو عیدک متهاون، و لا لعقولبتک متعرض، و لکن خطیئه عرضت و سولت لی نفسی و غلبنی هوای و اعاننی علیها شقوتی. و تارک لصلاه کافر دون الزانی، لان الزانی یزنی من غلبه الشهوه وتارک الصلاه یترکها استخفافا بها. و قالوا علیهم السلام: لا تنال شفاعتنا مستخفا بالصلاه. هذا، و نقل ابن المعتز فی (بدیعه) العنوان بلفظ آخر فقال: قال علی (علیه السلام): (ان اعظم الذنوب ما صغر عند صاحبه).
تقدم مع الشرح فی الحکمه 347، و هذا نصها بالحرف: (اشد الذنوب ما استهان به صاحبه).
امام علیهالسلام (درباره گناه) فرموده است: اشد الذنوب ما استخف (تا آخر، این فرمایش عینا همان فرمایش سیصد و چهلم است که ترجمه و شرحش گذشت جز آنکه در آن ما استهان به جای مااستخف بیان شده و معنی هر دو یکی است).
کسی که هنوز ایمانش ضعیف نشده از گناه ناراحت میشود و به شکنجه وجدان گرفتار میگردد و همین حالت مقدمه توبه و بازگشت و نجات است، اما اگر گناه تکرار شد به تدریج اهمیت گناه از نظر انسان میرود و به تدریج انسان منحرف میگردد. به همین جهت از نظر علی (علیه السلام) گناهی که در نظر گناهکار کوچک و بیارزش جلوه میکند، مهمترین گناه است، هر چند گناهی کوچک باشد.
و قال علیهالسلام: (اشد الذنوب ما استخف به صاحبه) لانه یوجب عدم المبالات بالدین و الاحکام، و هذا من اشد الاجرام.
الشرح: مر هذا فی الکلمه 347 و وجه کونه اشد لان من استکبر ذنبه استعظم الله و ارتدع عنه اما من استسهل الذنب فانه استخف بالله و بالتالی لسهولته عنده یستمر علیه و یستمرء تناوله.
«و آن حضرت فرمود: سخت ترین گناهان، گناهی بود که گنهکار آن را سبک شمارد.»
بزرگی مصیبت معصیت به میزان برخورداری گنهکار از نعمت کسی است که نسبت به او گناه می ورزد و به همین سبب سیلی زدن فرزند به چهره پدر در بزرگی گناه قابل مقایسه با سیلی زدن به چهره دیگری نیست. و چون باری تعالی بزرگترین نعمت دهندگان است بلکه هیچ نعمتی نیست مگر اینکه در حقیقت از نعمتهای خداوندی است و همه نعمتها منسوب به اوست، بنابراین مخالفت با خداوند و انجام دادن معصیت به راستی بزرگ است و برای هیچ کس سزاوار نیست که در کاری هر چند در گمان او کوچک باشد معصیت کند، وانگهی آن را اندک و بی ارزش بداند و این موضوع را آشکار کند و به آن گناه اعتنا نکند که در این صورت علاوه بر گناه مرتکب گناهی دیگر هم شده است که همان بی اعتنایی به اهمیت آن است، و حال آنکه اگر امعان نظر کند می داند که آن کاری بزرگ است چندان که اگر خردمند باشد باید بر آن به جای اشک خون گریه کند. به همین سبب است که امیر المؤمنین علیه السّلام فرموده است: «سخت ترین گناهان، گناهی بود که گنهکار آن را سبک شمارد.»
[[و قال علیهالسلام ]]
أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَخَفَّ بِهِ صَاحِبُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
بدترین و خطرناکترین گناهان گناهی است که مرتکبشونده آن،
آن را کوچک بشمرد.(سند گفتار حکیمانه:
این گفتار حکیمانه نیز از روایات تکراری مرحوم سید رضی است زیرا عین آن با تفاوت بسیار کمی در حکمت ۳۴۸گذشت. در آن جا بدین صورت بود: «أشد الذنوب ما استهان به صاحبه». مرحوم خطیب در ذیل همان حکمت آن را از زمخشری در کتاب ربیع الابرار و ابن قاسم در روضة الاخبار نقل کرده است و در این جا چیزی بر آن نمی افزاید.
اضافه می کنیم: در غررالحکم نیز با تفاوتی به این صورت آمده است: «أشد الذنوب عند الله سبحانه ذنب استهان به راکبه». (غررالحکم، ح ۳۵۷۰).)
از گناهی که کوچک میشمری بترس!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی در باب سنجش گناهان اشاره کرده،میفرماید:«بدترین و خطرناکترین گناهان گناهی است که مرتکبشونده آن،آن را کوچک بشمرد»؛ (أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَخَفَّ بِهِ صَاحِبُهُ).
بعضی معتقدند که گناهان را نباید به صغیره و کبیره تقسیم کرد؛همه گناهان نسبت به مقام شامخ الهی کبیره است زیرا هرقدر شخصی که معصیتش میشود بزرگتر باشد معصیت،بزرگتر خواهد بود و چون خداوند از هرچیز برتر و بالاتر است هر معصیتی در پیشگاهش عظیم است.
البته این سخن از یک نظر صحیح است ولی از یک نظر میتوان میان گناهان تفاوت گذاشت.گاهی ذات گناهان با هم متفاوت است؛تفاوتی که مثلاً در میان سیلی زدن به یک شخص بیگناه یا کشتن او میباشد و تفاوتی که میان زنای با غیر محارم و زنای با محارم است.
و گاه تفاوت بهسبب اصرار یا ندامت و استغفار است.ممکن است کسی گناه کبیرهای انجام دهد ولی فوراً پشیمان شود و به درگاه خدا توبه کند این گناه نسبت به گناه کسی که صغیرهای را انجام میدهد و اصرار بر آن دارد کوچکتر محسوب میشود و گاهی این تفاوت بهسبب نیت گناهکار است گاهی گناهکار گناه را با ترس و وحشت و اضطراب انجام میدهد و گاه با بیاعتنایی و کوچک شمردن گناه.بهیقین دومی از اولی بزرگتر است هرچند خودِ گناه هیچ تفاوتی نکند.
این از یک نظر،ازنظر دیگر گناهی که انسان درباره آن بیاعتناست به آسانی دامن او را میگیرد و به او ضربه میزند ولی گناهی که در نظر او عظیم و خطرناک است کمتر به آن گرفتار میشود.درست مثل اینکه انسان،دشمنی را کوچک بشمرد،از چنین دشمنی ممکن است به آسانی غافل شود و ضربه بخورد ولی از دشمنی که او را بزرگ و خطرناک میشمرد در امان بماند.
در روایات اسلامی این مسأله نیز به صورت گسترده آمده است.مرحوم شیخ حر عاملی در کتاب وسائل الشیعه در ابواب جهاد نفس،بابی تحت عنوان «وجوب اجتناب المحقرات من الذنوب»ذکر کرده و در آن باب،چهارده روایت از معصومین علیهم السلام در همین زمینه آورده است.ازجمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«لَا تُحَقِّرُوا شَیْئاً مِنَ الشَّرِّ وَ إِنْ صَغُرَ فِی أَعْیُنِکُمْ وَ لَا تَسْتَکْثِرُوا شَیْئاً مِنَ الْخَیْرِ وَ إِنْ کَثُرَ فِی أَعْیُنِکُمْ فَإِنَّهُ لَا کَبِیرَ مَعَ الاِسْتِغْفَارِ وَ لَا صَغِیرَ مَعَ الْإِصْرَارِ؛ چیزی از کار بد را کوچک نشمرید هرچند در نظر شما کوچک باشد و چیزی از کار نیک را بزرگ نشمرید هرچند در نظر شما بزرگ و فراوان باشد زیرا هیچ گناه کبیرهای با استغفار باقی نمیماند و هیچ گناه صغیرهای با اصرار بر آن بخشوده نخواهد شد».(وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۲۴۶، ح ۸)
از سویی دیگر هنگامی که انسان درباره گناهی بیاعتنا باشد،آن گناه تکرار میشود و روی هم انباشته میگردد و تبدیل به گناهی بسیار عظیم میشود.
همانگونه که در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إِیَّاکُمْ وَ مُحَقَّرَاتِ الذُّنُوبِ فَإِنَّ لَهَا مِنَ اللَّهِ طَالِباً وَ إِنَّهَا لَتَجْتَمِعُ عَلَی الْمَرْءِ حَتَّی تُهْلِکَهُ؛ از گناهان کوچک برحذر باشید زیرا از سوی خدا درباره آن مطالبه میشود و آنها روی هم انباشته میگردد تا انسان را هلاک کند».(وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۲۴۷، ح ۱۱.)
در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«وَ مِنَ الذُّنُوبِ الَّتِی لا تُغْفَرُ قَوْلُ الرَّجُلِ لَیْتَنِی لا أُؤَاخَذُ إِلَّا بِهَذَا؛ ازجمله گناهانی که هرگز بخشوده نمیشود گناهی است که کسی که آن را انجام میدهد (هنگامی که به او بگویند:چرا چنین میکنی؟) بگوید:(اینکه گناه مهمی نیست) کاش من با همین یک گناه مؤاخذه میشدم».(وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۲۴۷، ح ۱۰)
در روایتی از حضرت مسیح علیه السلام میخوانیم:
«بِحَقٍّ أَقُولُ لَکُمْ إِنَّ صِغَارَ الْخَطَایَا وَ مُحَقَّرَاتِهَا لَمِنْ مَکَایِدِ إِبْلِیسَ یُحَقِّرُهَا لَکُمْ وَ یُصَغِّرُهَا فِی أَعْیُنِکُمْ فَتَجْتَمِعُ فَتَکْثُرُ فَتُحِیطُ بِکُمْ؛ حق را به شما میگویم که گناهان کوچک و حقیر از دامهای شیطان است.آن را در نظر شما حقیر میشمرد و در چشم شما کوچک مینماید تا روی هم انباشته شود و وجود شما را احاطه کند (بر حذر باشید)».(مستدرک الوسائل، ج ۱۱، ص ۳۵۰، ح ۱۱.)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The worst sin is that which the one who commits it takes it lightly.”
وَ قَالَ علیه السلام مَا أَخَذَ اللّهُ عَلَی أَهلِ الجَهلِ أَن یَتَعَلّمُوا حَتّی أَخَذَ عَلَی أَهلِ العِلمِ أَن یُعَلّمُوا
ترجمهها:
(علمی، اعتقادی) و درود خدا بر او، فرمود: خدا از مردم نادان عهد نگرفت که بیاموزند، تا آن که از دانایان عهد گرفت که آموزش دهند .
خدا بر عهده نادانان ننهاد که دانش آموزند تا بر عهده دانایان نهاد که بدانان بیاموزند.
و فرمود فرا نگرفت خدا بر اهل نادانی که تعلیم گیرند تا که فرا گرفت بر اهل دانش که تعلیم دهند
و فرمود (علیه السلام): خداوند، نادان را به آموختن موظف نساخت، مگر آن گاه، که دانایان را موظف ساخت که نادانان را تعلیم دهند.
و آن حضرت فرمود:خداوند از جاهلان پیمان فراگیری نگرفت تا اینکه از دانشمندان پیمان آموختن گرفت .
شروح:
قیل ان الامور المعقوله التی یتوصل الی اکتسابها بحصول الحد الاوسط بعد الجهل بها انما یتوصل الیها بالقیاس و هذا الحد الاوسط قد یحصل ضربین من الحصول، فتاره یحصل بالحدس، و الحدس فعل الذهن یستنبط بذاته الحد الاوسط، و الذکاء قوه الحدس، و تاره یحصل بالتعلیم و یتادی التعلیم الی الحدس، فان الاشیاء ینتهی لا محاله الی حدوس استنبطها ارباب تلک الحدوس. ثم ادبها الی المتعلمین فجائز ان یقع للانسان بنفسه الحدس، و ان ینعقد فی ذهنه القیاس بلا مفید، و هذا یتفاوت بالکم و الکیف اما فی الکم فلان بعض الناس یکون اکثر عدد حدس للحدود الوسطی و اما بالکیف فلان بعض الناس یکون اسرع زمان حدس، و لان هذا التفاوت لیس منحصرا فی حد بل یقبل الزیاده و النقصان دائما و ینتهی فی طرف النقصان الی من لا حدس له البته. فیجب ان ینتهی ایضا فی طرف الزیاده الی من له حدس فی اسرع وقت و اقصره، فیمکن ان یکون شخص من الناس موید النفس لشده الصفا الی ان یستعمل حدسا فی کل شیء فیرتسم فیه الصور اما دفعه و اما قریبا من دفعه ارتساما لا تقلیدیا، فان التقلید یاتی فی الامور التی انما یعرف باسبابها لیست یقینیه عقلیه، فیجب لمثله ان یعلم غیره و لمن دونه فی الرتبه ان یتعلم. قال الامام الوبری: فریضه العلم ینقسم الی عقلی و شرعی و کلاهما ینقسم الی فرض عین و کفایه، فاما العقلی فلابد من منبه عل الادله فکما وجب علی الجاهل ان یعلم بعقله ما یحتاج الیه یجب ایضا علی العلماء ان ینبهوا بالسنتهم و تصانیفهم و لذلک کثر فی هذه الامه من العلماء من هذا الجنس الدرس و التصانیف، و صنوف المذاکرات و غیر ذلک. اما المسموعات ففیه فرض عین و کفایه و کلی القسمین فی السمع یحتاج فیهما الی هاد و مبین و واصف للمذاهب، و دلالاتها، و علم الشرع لا طریق له الا السمع، فالمفید فی العقلیات یکون منبها لا معلما، و یجوز ان یقال فی مفید العقلیات، علمه کذا اذا وصف المعلوم و الدلیل، فاما الواصف للشرع و ادلته، فانه یقال علمه کذا و عرفه کذا و هداه، فهذه الاسماء حقیقه فیه و من قال حکما باجتهاد فقوله، دلیل و هدایه و بیان و تعریف. اما المعلم علی الاطلاق فیقال لمن حرفته تعلیم الصبیان و المودب من حرفته تادیبهم، و لا یجوز اطلاق اسم المعلم علی علماء الاسلام لانه شنیع غیر مشهور، و اذا وجب تحصیل العلم علی العقلاء من الوجهین المذکورین، و لابد فی کلی القسمین من منبه او مبلغ للسمعیات او صاحب للفتاوی فی نوازل الشرع وجب علی العلماء التعریف و علی غیرهم المعرفه. اذا وجب التنبیه فی العقلیات و البیان و البلوغ فی الشرعیات، جمع الله حمل ذلک فی القرآن العظیم، فانطوی علی بیان العقل و الشرع تقریرا بهذا الاصل، فقال تعالی: (و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شیء) الی غیر ذلک من الایات فلذلک قال علیهالسلام. ما اخذ الله علی اهل الجهل ان یتعلموا حتی اخذ علی اهل العلم ان یعلموا. و لما وجب التنبیه فی العقلیات و البیان و البلاغ فی الشرعیات اودع الله تعالی جملا من العقل و تفاصیله و جملا من الشرع و بعض تفاصیله القرآن العظیم، کما قال: (و لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین). هذا اوان ان یختم الکتاب و قد قضینا منه الوطر المقصود، و بلغنا الغرض المنشود و وفینا بما وعدنا و شرطنا، و ما وجدنا تلعه فی التحقیق الا علونا و لا وادیا فی التدقیق الا هبطنا، جعل الله تعالی جزاء ما اصابنا من الکد و الوکد، و بذل الوسع و الجهد فی تنقیحه و تهذیبه و ترتیبه، و تشذیبه و جمع ما انتشر من اطرافه و مبانیه و ضبط ما شرد من الفاظه و معانیه، الفوز برضاه و الجنه و التوقی من سخطه یبلغ جنه لانه ذوالحول و المنه و ولی الطول و المنه، و وافق الفراغ من تصنیفه فی اواخر الشهر المبارک شعبان سنه ست و سبعین و خمسمائه. و الرزاق فی اوخر شهر الله المبارک رمضان عظم الله برکته علی الانسان علی انلمه اضعف عباد الله محمد بن ابیالحسین محمد القصار سنه خمس و اربعین و ستمائه.
(خداوند از نادانان پیمان نگرفته که بیاموزند، مگر این که (اول) بر دانایان واجب کرده است که تعلیم دهند). چون آموختن بر نادان واجب است و این واجب جز به وسیلهی دانایی که تعلیم دهد امکانپذیر نیست، بنابراین وجوب آموختن بر نادان، مستلزم وجوب تعلیم دادن بر داناست، در خبر مرفوعی آمده است: هر کس علمی را فراگیرد، و آن را پنهان دارد، خداوند روز قیامت او را با لجامی از آتش لگام کند. و معاذ بن جبل از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل کرده است که فرمود: علم را بیاموزید که آموختن علم برای خدا حسنه و مطالعه و تحقیقش تسبیح، و بحث و گفتگویش جهاد، و پیگیریاش عبادت، و آموزش به دیگران صدقه، و در اختیار اهلش قرار دادن، باعث تقرب به خداست. زیرا که دانش نشانههای حلال و حرام، موجب شناخت راه بهشت، همدم در هنگام ترس، و همسخن در خلوت و همنشین تنهایی، و رفیق در غربت، و راهنما به سوی خوشیها و کمک در برابر ناخوشیها و زینت در نزد دوستان، و اسلحه در مقابل دشمنان است.
وَ قَالَ ع:مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَی أَهْلِ الْجَهْلِ أَنْ یَتَعَلَّمُوا حَتَّی أَخَذَ عَلَی أَهْلِ الْعِلْمِ أَنْ یُعَلِّمُوا .
تعلیم العلم فرض کفایة
و فی الخبر المرفوع من علم علما و کتمه ألجمه الله یوم القیامة بلجام من نار.
و روی معاذ بن جبل عن النبی ص قال تعلموا العلم فإن تعلمه خشیة الله و دراسته تسبیح و البحث عنه جهاد و طلبه عبادة و تعلیمه صدقة و بذله لأهله قربة لأنه معالم الحلال و الحرام و بیان سبیل الجنة و المؤنس فی الوحشة و المحدث فی الخلوة و الجلیس فی الوحدة و الصاحب فی الغربة و الدلیل علی السراء و المعین علی الضراء و الزین عند الأخلاء و السلاح علی الأعداء.
و رئی واصل بن عطاء یکتب من صبی حدیثا فقیل له مثلک یکتب من هذا فقال أما إنی أحفظ له منه و لکنی أردت أن أذیقه کأس الرئاسة لیدعوه ذلک إلی الازدیاد من العلم.
و قال الخلیل العلوم أقفال و السؤالات مفاتیحها.
و قال بعضهم کان أهل العلم یضنون بعلمهم عن أهل الدنیا فیرغبون فیه و یبذلون لهم دنیاهم و الیوم قد بذل أهل العلم علمهم لأهل الدنیا فزهدوا فیه و ضنوا عنهم بدنیاهم.
و قال بعضهم ابذل علمک لمن یطلبه و ادع إلیه من لا یطلبه و إلا کان مثلک کمن أهدیت له فاکهة فلم یطعمها و لم یطعمها حتی فسدت
(و قال علیهالسلام: ما اخذ الله علی اهل الجهل) فرانگرفت خدای تعالی بر خداوندان جهل (ان یتعلموا) آنکه تعلیم گیرند (حتی اخذ علی اهل العلم) تا آنکه فرا گرفت بر اهل علم (ان یعلموا) آنکه تعلیم دهند زیرا که وجوب تعلم علم بر جاهل مستلزم وجوب تعلیم است بر عالم کامل و در حدیث وارد است که: (من تعلم علما فکتمه الجمه الله یوم القیمه بلجام من النار). و بدانکه علم بر دو قسم است: عقلی و نقلی. و ناچار است در عقلی از تنبیهکننده بر ادله و براهین، و در نقلی لابد است از بیانکننده و راهنماینده بر اصول و فروع دین مبین، و بر متعلم واجب است فراگفتن آن از روی یقین.
فرمود: نگرفت خدای عزیز بر جاهلان آنکه تعلم کنند تا بگرفت بر صاحبان علم آنکه تعلیم دهند چه بیتعلیم عالم تعلم مقدر نباشد. پس هر علم که تعلم آن واجب است از علوم دین اول تعلیم آن بر عالم واجب شده، پس تعلم آن بر جاهل غرض آن است که بر علماء واجب است تعلیم کنند جاهلان را و اگر واجب نمیبود بر جاهلان نیز تعلم واجب نمیبود، و خلاف آن معلوم است. و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم مروی است که انبیاء و اولیاء همیشه علم و ایمان خود پنهان میداشتند مقید به صورتی است که مقام تقیه باشد و مامور به کتمان گشته باشند. در کتاب اول (کافی) روایت میکند که مردی از اهل بصره نزد حضرت (باقر علیهالسلام) گفت: زعم حسن بصری آن است که آنان که علم پنهان میکنند اذیت میرساند رنج شکمهای ایشان اهل نار را، آن حضرت فرمود: پس بنابراین هلاک باشد مومن آل فرعون همیشه علم پنهان میداشت او از آن وقت که برانگیخت خدای عزوجل (نوح) را پس حسن برود به راست و چپ که به خدا قسم که یافت نمیشود علم مگر اینجا. یعنی نزد ما که اهل بیت و امان مامنیم
و قال علیهالسلام: «ما اخذ الله علی اهل الجهل ان یتعلموا، حتی اخذ علی اهل العلم ان یعلموا.» یعنی و گفت علیهالسلام که عهد و پیمان نگرفت خدا بر اهل جهل اینکه تعلیم گیرند، تا اینکه عهد گرفت بر اهل علم که تعلیم دهند.
المعنی: فی حکمته (علیه السلام) هذه مسائل: 1- ظاهر کلامه وجوب تحصیل العلم علی وجه اکید اخذ الله علیه الجاهل بتعهد شدید، و قد ورد اخبار کثیره ناصه علی وجوب تحصیل العلم و طلبه، ففی الکافی فی باب فرض العلم و وجوب طلبه و الحث علیه بسنده عن ابیعبدالله (علیه السلام) قال: قال رسولالله (صلی الله علیه و آله): طلب العلم فریضه علی کل مسلم الا ان الله یحب بغاه العلم- و ذکر فی معناه و لفظه اخبارا کثیره. و لا اشکال ان للعلم انواع کثیره متشعبه لا یقدر الانسان علی تحصیلها اجمع و لایظن فرض طلبها کافه علی الناس، فلابد من حمل الالف و اللام بقرینه المقام علی العهد الخراجی، و هو العلم بالشرع الاسلامی، و ینقسم الی ما هو فرض عین کالعلم باصول الدین الذی لابد فیها لکل احد من الیقین، و لایصح فیها تقلید السائرین، و الی ما هو فرض کفایه و له انواع عدیده: منها العلم الاجتهادی بالفروع فانه فرض کفایه علی الکل لا یجوز ترکه کلا ولکن اذا اجتهد فیها عده کافیه لرفع احتیاج الباقین یجوز للجاهل جینئذ الاکتفاء بالتقلید فی اداء ما یجب علیه من التکالیف. و منها علیم الصناعات و الطب الذی لو ترک کلا ادی الی اخالال نظام الامه و انحلال المدنیه و انخلاع الناس الی التوحش و البربریه، فیجب علی الکفایه فاذا تعلمه عده کافیه لحفظ النظام یجوز للباقین الاستفاده منهم و رفع الحاجه بعلمهم. و منها ما یحتاج الیه فی رفع شبه الملحدین یو الدفاع عن التهاجم بالدین من الاعداء الکافرین، و ربما یندرج فیه فی زماننا هذا تعلم بعض الصناعات المکانیکیه و التدبیرات الحربیه لصیانه بیضه الاسلام. 2- ظاهر کلامه وجوب التعلیم علی العلام فیما یجب تعلمه، و هل هو علی الاطلاق کالصلاه و الصیام فیحرم اخذ الاجره علیه، او الا عم من ذلک و ظاهر الفقهاء وجوب تعلیم مسائل الدین علی الجاهلین مجانا، و اما تعلیم الصناعات الواجبه علی الکفایه ففی وجوبه مجانا کلام. 3- و عن معاذ بن حبل عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال: تعلموا العلم فان تعلمه خشیه الله و دراسته تسبیح، و البحث عنه جهاد، و طلبه عباده، و تعلیمه صدقه، و بذله لاهله قربه، لانه معالم الحلال و الحرام، و بیان سبیل الجنه، و المونس فی الوشحه و المحدث فی الخلوه، و الجلیس فی الوحده، و الصاحب فی الغربه، و الدلیل علی السراء و المعین عی الضراء، و الزین عند الاخلاء، و السلاح علی الاعداء. اقول: و فی قوله (صلی الله علیه و آله): و السلاح علی الاعداء اشاره الی وجوب علوم جمه للدفاع عن الدین تجاه الاعداء فتدبر. 4- و یظهر من کلامه (صلی الله علیه و آله) الملازمه بین وجوب التعلم و وجوب التعلیم و یستفاد منه فی مسائل کثیره. الترجمه: فرمود: خدا از نادانان تعهد به آموختن علم نگرفته تا از دانایان تعهد آموزش آنرا گرفته است.
اقول: فی (تفسیر الطبرسی) عن الثعلبی باسناده عن الحسن بن عماره قال: اتیت الزهری بعد ان ترک الحدیث، فقلت: ارایت ان تحدثنی. فقال: اما علمت انی ترکت الحدیث. فقلت: اما ان تحدثنی و اما ان احدثک. فقال: حدثنی. فقلت: حدثنی الحکم بن عیینه عن نجم الجزار قال: سمعت علیا (علیه السلام) یقول: ما اخذ الله علی اهل الجهل ان یتعلموا حتی اخذ علی اهل العلم ان یعلموا- فحدثنی باربعین حدیثا. و فی (الکافی) عن الصادق (علیه السلام) فی کتاب علی (علیه السلام): ان الله تعالی لم یاخذ علی الجهال عهدا بطلب العلم حتی اخذ علی العلماء عهدا ببذل العلم للجهال، لان العلم کان قبل الجهل. و فی (المروج): دخل ابوحازم الاعرج علی سلیمان بن عبدالملک، فقال له سلیمان: عظنی و اوجز. فقال له: نزه ربک، و عظمه ان یراک حیث ما نهاک، او یفقدک حیث امرک به. فبکی سلیمان، فقال له بعض جلسائه: اسرفت علیه. فقال له ابوحازم: اسکت، فان الله تعالی اخذ المیثاق علی (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) العلماء لیبیننه للناس و لا یکتمونه. و مراده (علیه السلام) بالاخذ علی العالم التعلیم قبل الاخذ علی الجاهل التعلم فیما اذا کان الجاهل قابلا و اهلا لا مطلقا، فروی (الکافی) ان رجلا قال لابیجعفر (علیه السلام) ان الحسن البصری یزعم ان الذین یکتمون العلم یوذی ریح بطونهم اهل النار. فقال (علیه السلام): فهلک اذن مومن آل فرعون، ما زال العلم مکتوما منذ بعث الله تعالی نوحا، فلیذهب الحسن یمینا و شمالا، فوالله ما یوجد العلم الا هاهنا. و روی ان عیسی (علیه السلام) قام خطیبا فی بنیاسرائیل فقال: لا تحدثوا بالحکمه الجهال فتظلموها، و لا تمنعوها اهلها فتظلموهم. هذا، و فی (اذکیاء ابن الجوزی) عن الحمیدی قال: کنا عند سفیان بن عیینه، فحدثنا بحدیث زمزم انه لما شرب له، فقام رجل من المجلس، ثم عاد فقال لسفیان: الیس الحدیث الذی حدثتنا ان زمزم لما شرب له بصحیح؟ قال: بلی. فقال: انی قد شربت الان دلوا من زمزم علی ان تحدثنی بمائه حدیث. فقال له سفیان: اقعد فحدثه بمائه حدیث. و عن ابن ابیذر قال: کان اذا ورد الحاج اذا ورد جلس سفیان بن عیینه بباب بنیهاشم علی موضع عال لیری الناس، فجاء رجل من اصحاب الحدیث، فقعد بین یدیه، فقال له: حدثنی، فحدثه احادیث، فقال: زدنی، فزاده، فقال: زدنی، فزاده، فقال: زدنی، فدفع فی صدره، فوقع الی الوادی، فتفاشی ذلک، فاجتمع الحاج و قالوا: سفیان بن عیینه قتل رجلا من الحاج، فلما کثر ذلک اشفق سفیان، فنزل الی الرجل، فوضع راسه فی حجره و قال له: مالک ای (الفصل الثامن عشر- فی العلوم مذمومها و ممدوحها) شیء اصابک، فلم یزل یرکض رجلیه و یزبد من فیه- و کثر الضجیج: سفیان بن عیینه قتل رجلا، فقال له: قم ویلک اما تری الناس یقولون، فقال له- و هو یخفی صوته- لا و الله لا اقوم حتی تحدثنی مائه حدیث عن الزمری و عمرو بن دینار، ففعل فقام.
العلم حسن بذاته، و طلبه راجح بحکم البدیهه، و لا یفتقر ذلک الی دلیل من کتاب او سنه.. و فی ذات یوم سالنی سائل: ما الدلیل علی جواز تعلیم المراه؟ قلت له: لیس هذا سوالا. و انما السوال: هل هناک دلیل علی حرمه تعلیمها؟ لان العلم بطبعه یحمل الدلیل الکافی علی رجحانه لکل انسان ذکرا کان ام انثی، مومنا ام غیر مومن، بل هو لغیر المومن الزم و ارجح. اما وجوب طلب العلم و الالزام به، و هل هو فرض عین او فرض کفایه، اما هذا فیختلف بحسب الغایه المقصوده من طلبه، فان کانت الغایه اقامه ما لابد منه لقوام الدین و الحیاه الدنیا- کان طلب العلم واجبا لتحقیق ذلک. و اذا کانت الغایه تتحقق بفعل البعض دون الکل، و فعل بالبعض، و تحقق المطلوب- کان الفرض کفایه و الا فهو فرض عین.. و قد یحرم طلب العلم اذا کانت الغایه منه التقتیل و التدمیر، و الغش و اللصوصیه و العهر و الفجو، و ما الی ذلک من المحرمات. و الامام یتحدث هنا عن العلم الذی هو وسیله لعمل الواجب، و من البداهه ان ما لا یتم الواجب الا به فهو واجب. و ایضا من البداهه ان وجوب طلب العلم معناه التلازم و الترابط بین وجوب التعلم و التعلیم حیث لا تعلیم بلا متعلم، و لا تعلم بلا معلم، فکل منهما جزء متمم للاخر.. و تختم الکلام هنا عن العلم بقول الامام جعفر الصادق (علیه السلام): (کن عالما او متعلما او محبا لهما، و لا تکن رابعا فتهلک) ای جاهلا مبغضا للعلم و اهل العلم.
… اهل العلم ان یعلموا: کما اوجب الله علی الجاهل ان یتعلم اوجب علی العالم ان یعلم
امام علیهالسلام (در ترغیب به یاد دادن به نادان) فرموده است: خداوند از نادانان عهد و پیمان نگرفت که یاد گیرند تا اینکه از دانایان عهد و پیمان گرفت که یاد دهند (وقتی بر نادان واجب گردانید که یاد گیرند که بر دانا واجب گردانیده بود که او را یاد دهد و دانش خود را پنهان ننماید).
یک برنامه طبیعی جهانی است که نادان را به نداشتن علم و رشد فکری نکوهش میکنند و از وی مذمت و انتقاد و در این برنامه دیگری را مسوول نمیدانند اما امام (علیه السلام) مسئولیت را به عهده دانایان گذاشته است. بدین ترتیب در محیطهائی که رشد فکری وجود ندارد مردم به وظائف خود آشنا نیستند، دانشمندان و دانایان مسئولند، زیرا نادان ارزش و لذت علم را نمیداند و احساس مسئولیت هم نمیکند باید اول مسئولیتش را نشانش داد بعد احساس آن را در نهادش بوجود آورد، سپس از او توقع داشت. ابن ابیالحدید مینویسد: واصل بن عطارا دیدند نشسته و حدیثی را از کودکی میشنود و آن را مینویسد. به او گفتند: از مثل شما تعجب است که از این کودک علم میآموزی! واصل پاسخ داد: من این مطلب را بهتر از او میدانم ولی میخواهم لذت علم و ریاست را به او بچشانم تا بیشتر تحصیل کند.
و قال علیهالسلام: (ما اخذ الله علی اهل الجهل ان یتعلموا) ای ما اوجب علیهم التعلم (حتی اخذ علی اهل العلم ان یعلموا) ای: اوجب علیهم تعلیم الجهال، و هذا لبیان اشدیه التکلیف علی العلماء بتعلیم الجهال
الشرح: حث لاهل العلم ان یبذلوا علمهم و یعلموا غیرهم و لا یبخلوا بهذه النعمه الالهیه و لیس فی کلامه عذر للجاهل ان یبقی علی جهله بل هناک تلازم فالمعلم یعلم و الجاهل یتعلم و بذلک تتکامل الحیاه و تتقدم …
«خداوند از نادانان پیمان نگرفت که بیاموزند تا نخست بر عهده دانایان نهاد که آموزش دهند.»
آموزش دادن علم واجب کفایی است و در خبر مرفوع آمده است: «هر کس دانشی بیاموزد و آن را پوشیده دارد، خداوند به روز رستاخیز او را لگامی از آتش می زند.»
معاذ بن جبل از قول پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل می کند که فرموده است: «علم بیاموزید که آموختن آن موجب بیم از خداوند و تدریس آن تسبیح و کاوش درباره آن جهاد و طلب آن عبادت و آموزش دادن آن صدقه و بخشیدن آن به اهلش مایه قربت است که راههای دانستن حلال و حرام و بیان راه بهشت است و مونس هنگام وحشت و یار سخنگوی در خلوت و همنشین تنهایی و دوست هنگام غربت است، راهنمای آسایش و یاور به گاه سختی و مایه زیور نزد دوستان و اسلحه در قبال دشمنان است.»
واصل بن عطاء را دیدند که حدیثی را از کودکی می پرسد و می نویسد. او را گفتند: آیا کسی چون تو گفته چنین کودکی را می نویسد؟ گفت: من خود این حدیث را از او بهتر در حفظ دارم ولی خواستم بدین گونه طعم جام ریاست را به او بچشانم تا این کار او را وادار به بیشتر فراگرفتن دانش سازد.
خلیل گفته است: دانشها قفلهایی است که پرسشها کلیدهای آن است.
یکی از حکیمان گفته است: دانش خود را برای کسی که در جستجوی آن است بذل کن و کسی را هم که در جستجوی آن نیست به آن فراخوان، و گرنه همچون کسی هستی که میوه ای به او داده شود که نه خود خورد و نه به کس دهد تا تباه گردد.
[[و قال علیهالسلام ]]
مَا أَخَذَ اللّهُ عَلَی أَهْلِ الْجَهْلِ أَنْ یَتَعَلَّمُوا حَتَّی أَخَذَ
عَلَی أَهْلِ الْعِلْمِ أَنْ یُعَلِّمُوا.
امام علیه السلام فرمود:
خداوند از افراد جاهل پیمان نگرفته که دنبال علم و دانش بروند،مگر این که قبل از آن از علما و دانشمندان پیمان گرفته که به آنها علم بیاموزند.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم کلینی در کتاب کافی از امام صادق علیه السلام نقل می کند که آن حضرت می فرماید: در کتاب علی علیه السلام دیدم: «إن الله لم یأخذ علی الجهال عهدأ بطلب العلم حتی أخذ علی العلماء عهدا ببذل العلم للجهال لأن العلم کان قبل الجهل» (و همان گونه که می بینیم این کلام به آنچه در نهج البلاغه آمده کاملا شبیه است هر چند از جهاتی متفاوت می باشد).
در اوایل جلد ۸۸ بحارالانوار نیز روایات متعددی به این مضمون دیده میشود. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۲۱).
ولی به نظر میرسد که جلد ۸۸ صحیح نباشد بلکه صحیح، جلد ۲، صفحه ۶۴ است که مرحوم علامه مجلسی در آن باب، هشتاد و چهار حدیث ذکر کرده که قسمت مهمی از آنها همین معنا را تعقیب می کند.)
مسئولیت سنگین دانشمندان
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته بسیار مهمی در مورد فراگیری علوم اشاره کرده،میفرماید:«خداوند از افراد نادان پیمان نگرفته که دنبال علم و دانش بروند،مگر این که قبل از آن از علما و دانشمندان پیمان گرفته که به آنها علم بیاموزند»؛ (مَا أَخَذَ اللّهُ عَلَی أَهْلِ الْجَهْلِ أَنْ یَتَعَلَّمُوا حَتَّی أَخَذَ عَلَی أَهْلِ الْعِلْمِ أَنْ یُعَلِّمُوا).
در بسیاری از کشورها در دنیای امروز تحصیل علم در حد قابل ملاحظهای اجباری است و چنانچه فرزندی متولد شود و مثلاً به سن شش سالگی برسد و نام او برای فراگرفتن علم در هیچ مدرسهای نوشته نشده باشد پدر و مادر او مورد مؤاخذه قرار خواهند گرفت.
این کار در دنیای ما که توجه خاصی به علوم در آن میشود چیز عجیبی نیست.مهم آن است که حدود چهارده قرن پیش،اسلام نه تنها فراگیری علم را فریضه شمرده بلکه بالاتر از آن،تعلیم دادن را بر دانشمندان واجب کرده است و منطق عقل نیز همین را ایجاب میکند.چگونه ممکن است بر افراد نادان فراگرفتن علم واجب باشد اما بر دانشمندان تعلیم دادن واجب نباشد؟
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به دو پیمان الهی میکند:پیمانی که در درجه اول است پیمانی است که از دانشمندان گرفته که علم خود را کتمان نکنند و در اختیار مردم بگذارند،و پیمانی که از افراد جاهل گرفته که بهدنبال تحصیل علم بروند.و اگر این دو پیمان در جامعه انسانی لباس عمل به خود بپوشد،جهل و نادانی ریشهکن خواهد شد.
همانگونه که در سند این کلام حکیمانه اشاره شد،در احادیث اسلامی مطالب بسیاری در همین زمینه وارد شده است،ازجمله همان حدیث امام صادق علیه السلام که از جدش علی علیه السلام نقل کرده و این مطلب را بهطور مشروحتری بیان میکند.میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ لَمْ یَأْخُذْ عَلَی الْجُهَّالِ عَهْداً بِطَلَبِ الْعِلْمِ حَتَّی أَخَذَ عَلَی الْعُلَمَاءِ عَهْداً بِبَذْلِ الْعِلْمِ لِلْجُهَّالِ لِأَنَّ الْعِلْمَ کَانَ قَبْلَ الْجَهْلِ؛ خداوند از جاهلان پیمانی برای طلب علم نگرفت تا اینکه از عالمان پیمان بذل علم گرفت زیرا علم،قبل از جهل است (و تا عالمی که علمش را در اختیار بگذارد وجود نداشته باشد مکلف ساختن جاهلان به تحصیل علم مفهومی ندارد)».( بحارالانوار، ج ۲، ص ۶۷، ح ۱۴.)
درباره همین گفتار حکیمانه حدیث جالبی از حسن بن عماره نقل شده که میگوید:روزی نزد«زهری»رفتم-بعد از آنکه نقل حدیث برای مردم را ترک گفته بود-و به او گفتم:احادیثی که شنیدهای برای من بازگو،به من گفت:مگر تو نمیدانی که من دیگر برای کسی حدیث نقل نمیکنم؟! گفتم:به هر حال،یا تو برای من حدیث بگو یا من برای تو حدیث نقل میکنم،گفت:تو حدیث بگو!
گفتم:از علی علیه السلام نقل شده که میفرمود:
«ما أَخَذَ اللَّهُ عَلی أَهْلِ الْجَهْلِ أَنْ یَتَعَلَّمُوا حَتّی أَخَذَ عَلی أَهْلِ الْعِلْمِ أَنْ یُعَلِّمُوا؛ خداوند از افراد نادان پیمان نگرفته که دنبال علم و دانش بروند،مگر این که قبل از آن از علما و دانشمندان پیمان گرفته که به آنها علم بیاموزند»! هنگامی که این حدیث تکاندهنده را برای او خواندم، سکوت خود را شکست و گفت:اکنون بشنو تا برای تو بگویم.و در همان مجلس،چهل حدیث برای من روایت کرد!(تفسیر مجمع البیان و تفسیر ابوالفتوح رازی، ذیل آیه ۱۸۷ سورة آل عمران؛ بحارالانوار، ج ۲، ص ۸۰ تاریخ مدینة دمشق، ج ۵۵، ص ۳۶۷.)
همین مطلب را که امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه بیان کرده در حکمت 372 با تعبیر دیگری فرموده است آنجا که قوام دین و دنیا را بر چهار اصل،استوار میشمارد و اصل اول و دوم را این قرار میدهد:
«عَالِمٍ مُسْتَعْمِلٍ عِلْمَهُ وَ جَاهِلٍ لا یَسْتَنْکِفُ أَنْ یَتَعَلَّمَ؛ عالم و دانشمندی که علم خود را بهکار گیرد و غیر عالمی که از فراگیری علم سرباز نزند».
در آیات و روایات متعددی شدیداً از کتمان علم نهی شده است که مفهومش این است که عالم باید علم خود را در اختیار دیگران بگذارد و به افراد ناآگاه اطلاع دهد.ازجمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«کاتِمُ العِلْمِ یَلْعَنُه کُلُّ شَیءٍ حتّی الحوتُ فِی البَحرِ وَ الطَّیرُ فی السَّماءِ؛ عالمی که علم خود را مکتوم دارد همه چیز،او را لعنت میکنند حتی ماهیان دریا و مرغان هوا».(کنزالعمال (طبق نقل میزان الحکمة، باب التحذیر من کتمان العلم).)
آموزش کدام علم واجب است؟
این سؤال در ذیل کلام امام علیه السلام مطرح میشود که خداوند برای تعلیم کدام علم از علما پیمان گرفته پیش از آنکه از جاهلان فراگرفتن آن را پیمان گرفته باشد؟
شک نیست که علوم اعتقادی و واجبات و محرمات و اخلاق اسلامی نخستین علومی است که پیمان تعلیم آن از عالمان و پیمان فراگیری آن از جاهلان گرفته شده است.
اما علوم دیگر که قوام جامعه و نظام اجتماع بر آن استوار است مانند علم طب و علوم مربوط به صنایع و کشاورزی و دامداری و سیاست و تدبیر مُدُن و علوم مربوط به جنگ و مبارزه با دشمنان،از علومی است که فقها تصریح کردهاند که فراگرفتن آن واجب کفایی است و اگر من به الکفایه (به مقدار کافی) نباشد واجب عینی میگردد.بنابراین در هر دو صورت لازم است عالمانِ این علوم به تعلیم گروهی از ناآگاهان بپردازند تا جامعه اسلامی از این جهت فقیر و ناتوان نگردد و نظام دین و دنیا بههم نریزد.
در عصر ما،کشورهای صنعتی بزرگ بهسبب نیاز دیگران به صنایع آنها، خواستهها و افکار و فرهنگ خویش را به آنها تحمیل میکنند و سعی در اسارت دیگران از طریق پیشرفتهای علمی خود دارند،به همین دلیل بر مسلمانان لازم است که در میدان این علوم سبقت جویند و لااقل خود را به دیگران برسانند تا از قید اسارت آنان رهایی یابند.
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “Allāh has not made it obligatory on the ignorant to learn till He has made it obligatory on the learned to teach.”
وَ قَالَ علیه السلام شَرّ الإِخوَانِ مَن تُکُلّفَ لَهُ
قال الرضی لأن التکلیف مستلزم للمشقة و هوشر لازم عن الأخ المتکلف له فهو شر الإخوان
ترجمهها:
(اخلاق اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: بدترین دوست آن که برای او به رنج و زحمت افتی .
میگویم: (تکلّف و تکلیف با مشکلات و به زحمت افتادن است، پس دوستی که انسان را دچار مشکلات میکند مایه شر است پس او از بدترین دوستان بشمار میآید) .
[و فرمود:] بدترین برادران کسی است که برای او به رنج افتی. [چه رنج افتادن مستلزم مشقّت است. و این شرّ را برادری که برای او به رنج افتادهاند سبب شده. پس او بدترین برادران است.]
فرمود بدترین برادران کسیست که تکلف باید کرد برای او
و فرمود (علیه السلام): بدترین دوستان تو، دوستی است که برای او خود را به رنج و تکلف اندازی.
سید رضی گوید: تکلّف مستلزم مشقت است و آن شرّی است که از دوستی که خود را برای او به تکلّف انداخته ای، می زاید. پس چنین دوستی، بدترین دوستان توست.
و آن حضرت فرمود:بدترین برادران آن است که آدمی برای او دچار زحمت شود .
چرا که تکلیف مستلزم رنج است،و این رنج را برادری که به خاطر او به زحمت افتادهاند باعث شده، پس او بدترین برادران است .
شروح:
(بدترین دوستان کسی است که به خاطر او انسان به زحمت افتد). یعنی کسی که نیاز باشد برای او زحمتی تحمل شود. توضیح آن که دوستی صمیمانه مستلزم خوشی و شادمانی میان دوستان و باعث ترک زحمت از یکدیگر است. بنابراین نبودن این جهت و وجود زحمت، مستلزم عدم ملزوم یعنی صمیمیت در دوستی خواهد بود، و کسی که دوست صمیمی نباشد پس بدترین دوستان است. این جمله به منزله مقدمهی صغرایی است که بدان وسیله امام (علیه السلام) بر اجتناب از چنین برادری توجه داده است، و تقدیر جمله چنین است: هر کس که باعث نیاز به رنج و زحمت زیاد باشد او بدترین دوستان است و کبرای مقدر نیز چنین است: و هر کس بدترین دوست باشد، اجتناب از او لازم است.
وَ قَالَ ع:شَرُّ الْإِخْوَانِ مَنْ [تَکَلَّفُ]
تُکُلِّفَ لَهُ .
إنما کان کذلک لأن الإخاء الصادق بینهما یوجب الانبساط و ترک التکلف فإذا احتیج إلی التکلف له فقد دل ذلک علی أن لیس هناک إخاء صادق و من لیس بأخ صادق فهو من شر الإخوان.
و روی ابن ناقیا فی کتاب ملح الممالحة قال دخل الحسن بن سهل علی المأمون فقال له کیف علمک بالمروءة قال ما أعلم ما یرید أمیر المؤمنین فأجیبه قال علیک بعمرو بن مسعدة قال فوافیت عمرا و فی داره صناع و هو جالس علی آجرة ینظر إلیهم فقلت إن أمیر المؤمنین یأمرک أن تعلمنی المروءة فدعا بآجرة فأجلسنی علیها و تحدثنا ملیا و قد امتلأت غیظا من تقصیره بی ثم قال یا غلام عندک شیء یؤکل فقال نعم فقدم طبقا لطیفا علیه رغیفان و ثلاث سکرجات فی إحداهن خل و فی الأخری مریء و فی الأخری ملح فأکلنا و جاء الفراش فوضأنا ثم قال إذا شئت فنهضت متحفظا و لم أودعه فقال لی إن رأیت أن تعود إلی فی یوم مثله فلم أذکر للمأمون شیئا مما جری فلما کان فی الیوم الذی وعدنی فیه لقیاه سرت إلیه فاستؤذن لی علیه فتلقانی علی باب الدار فعانقنی و قبل بین عینی و قدمنی أمامه و مشی خلفی حتی أقعدنی فی الدست و جلس بین یدی و قد فرشت الدار و زینت بأنواع الزینة و أقبل یحدثنی و یتنادر معی إلی أن حضرت وقت الطعام فأمر فقدمت أطباق الفاکهة فأصبنا منها و نصبت الموائد فقدم علیها أنواع الأطعمة من حارها و باردها و حلوها و حامضها ثم قال أی الشراب أعجب إلیک فاقترحت علیه و حضر الوصائف للخدمة فلما أردت الانصراف حمل معی جمیع ما أحضر من ذهب و فضة و فرش و کسوة و قدم إلی البساط فرس بمرکب ثقیل فرکبته و أمر من بحضرته من الغلمان الروم و الوصائف حتی سعوا بین یدی و قال علیک بهم فهم لک ثم قال إذا زارک أخوک فلا تتکلف له و اقتصر علی ما یحضرک و إذا دعوته فاحتفل به و احتشد و لا تدعن ممکنا کفعلنا إیاک عند زیارتک إیانا و فعلنا یوم دعوناک
(و قال علیهالسلام: شر الاخوان من تکلف له) بدترین برادران، کسی است که تکلف کرده شود برای او زیرا که تکلف، مستلزم مشقت است و آن شری است که لازم اخ متکلف له است. پس او شر اخوان باشد.
فرمود: بدترین برادران کسی است که برای او تکلیف باید نمودن. یعنی صحبت دوستی او مقتضی کلفت و مونت باشد، و مخالطت او موجب زحمت. چنانچه گذشت آنکه مومن در همه حال خفیف الموونه باشد، پس مونت صحبت و ضیافت او مثلا همه باید خفیف باشد نه ثقیل، باید سبک روح باشد نه گرانجان
و قال علیهالسلام: «شر الاخوان من تکلف له.» یعنی و گفت علیهالسلام که بدترین برادران کسی است که مشقت و رنج برده شود از برای او.
المعنی: الاخوان جمع الاخ علی اصله و هو اخو و یطلق علی الشقیق و الصدیق و المعاشر و له موارد اخر فاذا کان الاخ صدیقا و فیا یحسب بیت اخیه کبیته و لا یتوقع نزلا و تکلفا، و اذا توق ذلک و اوقع الاخر فی التکلف و التعب فلیس صدیقا و فیا قیل فی حقه: ابذل نفسک و مالک لصدیقک، بل من اخوان المکاشره و المضاحکه الذین قال (علیه السلام) فی حقهم: خذ حظک مما بذلوه لک من حلاوه اللسان و طلاقه الوجه. قد ذکر الشارح المعتزلی قصه یتبین منها التکلف نلخصها فیما یلی: امر المامون حسن بن سهل بتعلم المرءه من عمر و بن مسعده فدخل علیه و فی داره بناء و هو قاعد علی الاجر ینظر هم و طلب منه تعلیم المورء فدعا باجره فاقعده علیها فاغتاظ من ذلک ثم دعا بالطعام فقدم غلامه طبقا فیه رغیفان و خل و مریء و ملح ثم جاءه بالسراج و قال له: اذا شئت فلما نهض دعاه لمثل هذا الیوم فلما جاءه استقبله و اجلسه علی الدستو تکلف له انواع النزل و الوسائل. الترجمه: فرمود: بدترین برادرها صاحب توقعی است که پذیرائی رنجآور دارد.
الاخ بحق هو الذی یخفف عن اخیه الهموم و الاثقال، فان زاده هما علی هم، و حملا علی حمل فهو من اخوان الزمان و اصدقاء المصلحه یقبل عند الطمع، و یدبر عند الیاس.
امام علیهالسلام (در نکوهش به رنج انداختن دوست) فرموده است: بدترین برادران (دوستان) کسی است که برای او شخص به رنج افتد (دوستی با او سبب آزار و رنج گردد. سیدرضی رحمهالله فرماید:) زیرا تکلیف یعنی زیاده از طاقت سبب مشقت و رنج است و آن شر و بدی است که لازم برادر و دوستی است که برای او رنج برده میشود پس او بدترین برادران میباشد.
پذیرائی از مهمان و دوست یک وظیفه انسانی و اخلاقی است اما موقعی که دعوت کرده باشد و آنگاه که بدون دعوت کسی پیش کسی رفت نباید توقع تشریفات داشته باشد که به فرمایش امام (علیه السلام) بدترین دوست خواهد بود. زیرا اطراف خانهها دیوار است و انسان از درون آنها خبر ندارد. یکی فقیر و آبرودار است، دیگری کمککار ندارد، سومی پول و کارگر دارد وسیله پذیرائی نیست امام موقعی که دعوت کرده است قبلا همه کارها را تهیه دیده است. پذیرائی از مهمان یک سنت ریشهدار است که در میان ملتها و تاریخ نمونههای فراوان دارد. داستان مهماننوازی حضرت لوط پیامبر (صلی الله علیه و آله) تا آنجا که برای حفظ و احترام آنان حاضر شد دختران خود را به دشمنان مهمانان بدهد و داستان مهماننوازی ابراهیم که گوشت بریان آورد و مهمانها نخوردند از این نمونههاست.
و قال علیهالسلام: (شر الاخوان من تکلف له) ای اوقع الانسان نفسه فی الکلفه و المشقه، لاجله (قال الرضی (ره)): لان التکلیف مستلزم للمشقه، و هو شر لازم عن الاخ المتکلف له، فهو شر الاخوان).
قال الرضی: لان التکلیف مستلزم للمشقه، و هو شر لازم عن الاخ المتکلف له، فهو شر الاخوان. الشرح: الاخ کالنفس فکما لا یتکلف الانسان لنفسه بل یاکل الموجود و یصبر علی المعدوم هکذا ینبغی ان یتحول الاخوان فیما بینهم فاذا انعکس الامر و تکلف الاخ لاخیه امرا استلزم مشقه و تعبا کان شر لازم للاخ فیکون الاخ من شرار الاخوان …
«و آن حضرت فرمود: بدترین برادران کسی است که برای او به رنج و تکلف افتند.»
بدون تردید همین گونه است زیرا دوستی صادقانه موجب انبساط و ترک تکلف است و هرگاه برای دوستی نیاز به تکلف و رودربایستی باشد دلیل بر آن است که دوستی و برادری صادقانه نیست و هر کس برادر راستین نباشد از بدترین برادران است.
ابن ناقیا در کتاب ملح الممالحة می گوید: حسن بن سهل پیش مأمون رفت، مأمون به او گفت: از مروت چه می دانی؟ گفت: نمی دانم امیر المؤمنین چه اراده فرموده است که پاسخش دهم. مأمون گفت: ملازم عمرو بن مسعده شو - از او بیاموز. حسن بن سهل گوید: به خانه عمرو رفتم، گروهی از صنعتگران در خانه اش به کار مشغول بودند و او روی آجری نشسته بود و به ایشان می نگریست. به او گفتم: امیر المؤمنین به تو فرمان می دهد که مروت را بر من بیاموزی. او آجری خواست و مرا بر آن نشاند و مدتی گفتگو کردیم و من از کوتاهی کردن او نسبت به خود سخت خشمگین بودم، عمرو آن گاه به غلام خود گفت: آیا چیزی که خورده شود پیش تو یافت می شود؟ گفت: آری و سینی ظریف و کوچکی آورد که در آن دو گرده نان و سه پیاله بود یکی سرکه و دومی سیرابی و سومی نمک و هر دو از آن خوردیم و خدمتکار آمد و دستهای خود را شستیم. عمرو به من گفت: هرگاه بخواهی می توانی بروی و من در حالی که از او پرهیز می کردم برخاستم و با او خداحافظی نکردم. او به من گفت: اگر مصلحت بدانی فلان روز پیش من بیا. من از آنچه گذشت چیزی به مأمون نگفتم و چون روزی که مرا دعوت کرده بود فرا رسید به خانه اش رفتم، همین که برای من از او اجازه ورود خواستند تا در خانه به استقبال من آمد و مرا در آغوش کشید و میان دو چشم مرا بوسید و مرا جلو انداخت و خود پشت سرم حرکت می کرد تا مرا بر مسند نشاند و خود روبه روی من نشست. خانه را به انواع فرش و زینت آراسته بودند، او با من شروع به سخن گفتن و تبادل نظر کرد تا هنگام خوراک فرا رسید، دستور داد انواع سینیهای میوه حاضر آوردند که خوردیم. سپس سفره ها گسترده شد و انواع خوراکیهای سرد و گرم و ترش و شیرین بر آنها نهادند. از من پرسید چه شرابی را خوشتر می داری؟ گفتم. کنیزکان برای ساقی گری و خدمت آمدند، و چون خواستم برگردم همه چیز را که آن جا بود و فراهم آورده بود از سیمینه و زرینه و جامه و فرش همراه من ساخت و مرکبی گرانبها را کنار بساط آوردند و من سوار شدم. او به همه غلامان رومی و کنیزکانی که در حضورش بودند فرمان داد که پیشاپیش مرکب من بدوند و گفت همه اینها از آن توست و آنان را برای خود بگیر. عمرو بن مسعده آن گاه به من گفت: هرگاه دوست و برادر تو بدون دعوت قبلی به دیدن تو آمد، برای او تکلف مکن و به هر چه آماده است قناعت کن. ولی هرگاه او را دعوت می کنی آنچه می توانی میزبانی و تکلف کن و از هیچ کار ممکن فروگذار مشو، همان گونه که ما انجام دادیم چه آن روزی که به دیدن ما آمدی و چه روزی که تو را دعوت کردیم.
[[و قال علیهالسلام ]]
شَرُّ الْإِخْوَانِ مَنْ تُکُلِّفَ لَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
بدترینِ برادران (دوستان) کسی است که برای پذیرایی از او (ناچار باشی)
خود را به زحمت افکنی.(سند گفتار حکیمانه:
مرحوم خطیب در مصادر می گوید: این گفتار حکیمانه را قبل از مرحوم سید رضی، ابن قتیبه در عیون الأخبار و ابوطالب مکی در قوت القلوب و ابو حیان توحیدی در الصدیق والصداقة نقل کرده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۲۱).)
مرحوم سید رضی بعد از ذکر این گفتار حکیمانه میگوید:«تکلیف (و تکلف) همیشه با مشقت همراه است بنابراین دوست پرتوقعی که انسان را به تکلف وامیدارد مایه شر است.به همین دلیل او بدترینِ برادران محسوب میشود»؛
(قال الرضیّ:لأن التّکلیفَ مُستَلزِم للمَشقّهِ،و هو شرٌّ لازِمٌ عن الأخِ المُتَکَلَّفِ لَهُ،فهو شَرُّ الإخوانِ) .
دوستان پرتکلّف
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی اشاره کرده که دوستان خوب و بد را از هم جدا میکند.میفرماید:«بدترینِ برادران (دوستان) کسی است که برای پذیرایی از او (ناچار باشی) خود را به زحمت افکنی»؛ (شَرُّ الْإِخْوَانِ مَنْ تُکُلِّفَ لَهُ).
مرحوم سید رضی بعد از ذکر این گفتار حکیمانه میگوید:«تکلیف (و تکلف) همیشه با مشقت همراه است بنابراین دوست پرتوقعی که انسان را به تکلف وا میدارد مایه شر است.بنابراین او بدترینِ برادران محسوب میشود»؛ (قال الرضیّ:لأن التّکلیفَ مُستَلزِم للمَشقّهِ،و هو شرٌّ لازِمٌ عن الأخِ المُتَکَلَّفِ لَهُ، فهو شَرُّ الإخوانِ).
اصولاً زندگی پرتکلف و پردردسر،همیشه مایه بدبختی و اضطراب و ناراحتی است بنابراین اگر دوستانی پیدا شوند که توقع زیادی در پذیرایی یا کمکرسانی دارند و انسان مجبور شود به خاطر آنها خود را به زحمت بیفکند، دوستان بدی هستند.
دوست باصفا کسی است که پذیرایی ساده را به جان و دل میپذیرد و سعی میکند دوست خود را در آرامش و آسایش قرار دهد اما اگر توقعات زیادی داشت که بهسبب آن،دوستش مجبور بود برای کمک به او یا پذیرایی از او خود را به زحمت بیفکند و گاه حتی وسایل منزل خود را برای این کار بفروشد چنین دوست خودخواهی لایق دوستی نیست.
اولیاء اللّه و پیروان آنها همیشه این دستور را در نظر داشتند و دربرابر دوستان خود بیتکلف بودند،بهسادگی از آنها پذیرایی میکردند و با آنها انس میگرفتند.
به عکس،کسانی در گذشته و بهخصوص امروز بوده و هستند که اگر دوستشان پذیرایی سنگین و پرخرجی از آنها نکند آن را دلیل بر اهانت میدانند و از او فاصله میگیرند،در پشت سر گله میکنند و در پیش او گاه اظهار میدارند.
در مجموع،تکلف در پذیرایی از دوستان،عیوب زیادی دارد که به چهار عیب آن بهخصوص میتوان اشاره کرد:
نخست اینکه سبب میشود دوستان،کمتر یکدیگر را ملاقات کنند زیرا تشریفات پردردسر به آسانی قابل تکرار نیست.
دوم اینکه طرف مقابل ممکن است توانایی پذیرایی به آن شکل را نداشته باشد و سبب شرمندگی او در آینده شود.
سوم اینکه از سادهزیستی که مورد تأکید اسلام است دور میشوند.
چهارم اینکه اینگونه پذیراییها غالباً توأم با خودنمایی و ریاکاری است که با روح تعلیمات اسلامی سازگار نیست.
البته تکلف گرچه غالباً در نحوه پذیراییهاست ولی ممکن است آداب دیگر را نیز شامل شود مانند چگونگی تعارفها و جلوس در مقابل یکدیگر و سایر اموری که در دیدار دوستان انجام میشود.
ابن ابیالحدید در اینجا به داستانی تاریخی اشاره میکند که از جهاتی قابل توجه است.میگوید:از حسن بن سهل (وزیر مأمون) نقل شده که گفت:روزی نزد مأمون رفتم و با سؤالی که قابل پیشبینی نبود مواجه شدم.به من گفت:
مروّت (شخصیت) یعنی چه؟ در پاسخ گفتم:منظور خلیفه را نمیفهمم تا جواب مناسبی عرض کنم.گفت:نزد عمرو بن مسعده برو و از وی سؤال کن.
میگوید:من به سراغ عمرو رفتم،اوضاع خانه او بههم ریخته و مشغول بنایی بود.روی آجری نشسته و مراقب کارگران بود.به او گفتم:مأمون دستور داده تا درباره معنای مروت از تو سؤال کنم.صدا زد آجری آوردند و به من گفت:روی آن بنشین.در همان حال،سخنانی گفت که مقصود من در میان آنها وجود نداشت.من از اینکه مورد احترام واقع نشدم و مقدار زیادی حرفهای نامناسب شنیدم عصبانی شدم و به خود میپیچیدم.هنگام غذا خوردن که شد خدمتکاری آمد و دو قرص نان و مقداری خورش ساده و یک ظرف آب با خود آورد.کمی از آن تناول کردم و در حالی که از چنین برخورد اهانتآمیزی ناراحت بودم با وی خداحافظی کردم،ولی به من گفت:هر روز دوست داشتی میتوانی نزد من بیایی.من چیزی دراینباره به مأمون نگفتم.فکر کردم اکنون که رسماً از طرف او دعوت شدم یک روز پیش او بروم و رفتار او را ببینم و بعد با مأمون ملاقات کنم.آن روز که نزد او رفتم برخلاف انتظار با استقبال بسیار خوب او روبرو شدم.مرا در آغوش کشید و پیشانی مرا بوسید و پشت سر من به راه افتاد و در محل پذیرایی مرا در جای خوبی نشاند و دربرابر من نشست و با سخنان سنجیدهای با من گفتوگو کرد.هنگام پذیرایی،ظرفهای پر از میوه و غذاهای گوناگون آوردند و در سفره چیدند و پذیراییاش از من بسیار جالب بود.هنگامی که میخواستم خداحافظی کنم دستور داد هدایای فراوانی به من دادند و مرکبی را با هدایای فراوان آماده ساخت و غلامانی را همراه من فرستاد.
بسیار تعجب کردم هنگامی که شنیدم همه آنها را به من بخشیده است.در موقع خداحافظی گفت:اگر برادرت به دیدنت آمد به خاطر او خود را به زحمت نینداز و به آنچه در خانه وجود دارد کفایت کن اما اگر کسی را دعوت کردی از چیزی در خدمت به او فروگذار مکن همانگونه که من در این دو جلسه با تو رفتار کردم.سپس این جمله را افزود:معنای مروت همین است.(شرح نهج البلااغة ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۲۴۹)
البته عمرو بن مسعده در جلسه دوم مرتکب تکلف شده و مصداق کلام امام علیه السلام نیست ولی شاید هدف او این بوده است که کمبودها و اهانتهای ظاهری جلسه اول را بدین وسیله جبران کند و از دل میهمان خود بیرون سازد.
مرحوم علامه شوشتری در شرح این عبارت،حدیثی از ابن قتیبه دینوری در عیون الاخبار نقل میکند که این بحث را با آن حدیث پایان میدهیم.میگوید:
مردی علی علیه السلام را به مهمانی دعوت کرد.امام علیه السلام فرمود:
«نَأتِیکَ علی أن لا تَتَکلَّف ما لَیسَ عِندَک و لا تَدَّخِرَ عنّا ما عِندَک و کانَ یقولُ:شَرُّ الإخوانِ مَن تُکلِّفَ لَهُ؛ ما دعوت تو را اجابت میکنیم و نزد تو خواهیم آمد به شرط اینکه برای چیزی که نزد تو نیست تکلف نکنی و از آنچه نزد توست دریغ نورزی»و میفرمود:
«بدترینِ دوستان،دوستی است که برای او خود را به تکلف و مشقت بیندازی».(شرح نهج البلاغه علامه شوشتری، ج ۱۳، ص ۴۳۸)
Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The worst comrade is he for whom formality has to be observed.”
Sayyid ar-Radi says, “This is so because formality is inseparable from hardship, and it is an evil that is caused by a comrade for whom formality is observed. Consequently, he is the worst of all comrades.“
A friendship based on love and sincerity frees one from ceremonial formalities, but the friendship for which formalism is necessary is unstable. Such a friend is not a true friend. True friendship requires that a friend should not be a cause of trouble for his friend. If he is a cause of trouble, he will prove tedious and harmful. This harmfulness is a sign of his being the worst of all friends.
وَ قَالَ علیه السلام إِذَا احتَشَمَ المُؤمِنُ أَخَاهُ فَقَد فَارَقَهُ
قال الرضی یقال حشمه وأحشمه إذاأغضبه وقیل أخجله أواحتشمه طلب ذلک له و هومظنة مفارقته
و هذاحین انتهاء الغایة بنا إلی قطع المختار من کلام أمیر المؤمنین علیه السلام ،حامدین للّه سبحانه علی ما منّ به من توفیقنا لضم ماانتشر من أطرافه ، وتقریب ما بعد من أقطاره . وتقرر العزم کماشرطنا أولا علی تفضیل أوراق من البیاض فی آخر کل باب من الأبواب ،لیکون لاقتناص الشارد، واستلحاق الوارد، و ماعسی أن یظهر لنا بعدالغموض ، ویقع إلینا بعدالشذوذ، و ماتوفیقنا إلاباللّه علیه توکلنا، و هوحسبنا ونعم الوکیل . و ذلک فی رجب سنة أربع مائة من الهجرة، وصلی اللّه علی سیدنا محمدخاتم الرسل ، والهادی إلی خیر السبل ، وآله الطاهرین ، وأصحابه نجوم الیقین .
ترجمهها:
(اخلاق اجتماعی) و درود خدا بر او، فرمود: وقتی مؤمن برادرش را به خشم آورد، به یقین از او جدا شده است .
میگویم: (حشمه و احشمه، یعنی او را به خشم آورد، برخی گفتهاند، یعنی او را شرمنده ساخت و احتشم به معنای فراهم آوردن چنین حالتی است که زمینه جدائی را پدید میآورد) .
(این آخرین قسمت از سخنان برگزیده امام، امیر المؤمنین علیه السّلام است که خدای را سپاس میگویم تا مرا به این گرد آوری سخنان پراکنده، و نزدیک ساختن آنها به یکدیگر در یک مجموعه، توفیق عنایت فرمود، در آغاز کار، برگهای سفید در هر فصل قرار دادیم تا به کلام تازه، یا تفسیر جالبی که رسیدیم بر آن بیفزاییم، تا سخن پوشیده آشکار شود، و آنچه دست نایافتنی مینمود به دست آید. توفیق ما از خداست، و بر او توکّل میکنیم، که او ما را کفایت کننده و بهترین سرپرست است، و جمع آوری سخنان امام علیه السّلام در ماه رجب سال 400 هجری انجام پذیرفت درود ما بر سیّد و مولای ما حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خاتم پیامبران، و هدایت کننده انسانها به بهترین راهها، و بر اهل بیت پاک و یاران او باد که ستارگان یقیناند!)
[و فرمود:] هرگاه مرد با ایمان برادر خود را خشمگین ساخت، میان خود و او جدائی انداخت. [گویند: حشمه و أحشمه، چون او را بخشم آورد. و گفتهاند شرمگین شدن و خشم آوردن را برای او خواست. و آن گاه جدائی اوست]. [و اکنون هنگام آن است که گزیدههای سخن امیر مؤمنان علیه السّلام را پایان دهیم، حالی که خدای سبحان را بر این منّت که نهاد و توفیقی که به ما داد سپاس میگوییم. که آنچه پراکنده بود فراهم کردیم و آنچه دور مینمود نزدیک آوردیم. و چنانکه در آغاز بر عهده نهادیم بر آنیم که برگهای سفید در پایان هر باب بنهیم تا آنچه از دست شده و به دست آریم در آن برگها بگذاریم. و بود که سخنی پوشیده آشکار شود و از آن پس که دور مینمود به دست آید. و توفیق ما جز با خدا نیست. بر او توکل کردیم و او ما را بسنده و نیکوکار گزار است.
و این در رجب سال چهار صد از هجرت است و درود بر سید ما محمد خاتم پیمبران و هدایت کننده به بهترین راه و بر آل پاک و یاران او باد که ستارگان یقیناند.]
و فرمود هر گاه در غضب آرد مؤمن؟؟؟؟
پس بتحقیق آن برادر ازو مفارقت کند
سید میفرماید این وقت منتهی شدن غایت ماست بسوی قطع کردن برگزیده شده از کلام امیر مؤمنان در حالتی که حمد کنندهگانیم مر خدای سبحانه را بر آنچه منت نهاد بآن از توفیق دادن ما برای فراهم آوردن آنچه پراکنده بود از طرفهای آن کلام و نزدیک گردانیدن از آنچه دور شده بود از جوانب آن و در حالتی که قرار دهندهایم قصد را همچنان که شرط کردیم در اول خطبه بر زیاده گردانیدن ورقی چند از بیاض تا نوشته در آخر هر بابی از آن بابها تا باشد برای صید کردن رمیده از آن کلام و ملحق شدن و زود آمدن و آنچه امید هست که آن ظاهر شود ما را پس از پنهان بودن آن و واقع شود بسوی ما پس از تنها ماندن و جدا شدن از حوزه تصرف ما و نیست توفیق ما بجز بخدا برو توکل کردیم و او بس است ما را در مهمات و نیکو کسیست که کار خود را باو واگذارند بحمد اللَّه و المنّه بانجام این نسخه شریفه موفّق گردید بنده عاصی و غریق بحر معاصی حاج سیّد سعید طباطبائی نائینی با کمال دقّت در تصحیح و طبع و کاغذ آن امید دارد از مطالعه کنندگان که این عاصی را از دعای خیر فراموش ننمایند کتبه ابو القاسم ابن مرحوم میرزا محمّد علی خوشنویس اصفهانی فی ستة من الهجرة المقدّسة النّبویة
و فرمود (علیه السلام): هنگامی که مؤمن برادر خود را به خشم می آورد، سبب جدایی او می شود.
سید رضی گوید: گویند «حشمه» و «احشمه» زمانی که او را به خشم آورد یا گویند که شرمگین شدن و به خشم آوردن برای او خواهد و آن نشانه این است که قصد جدایی دارد.
اکنون زمان آن رسید که گزیده سخنان امیر المؤمنین (علیه السلام) را پایان دهیم، سپاس می گوییم خدای سبحان را که بر ما منت نهاد و توفیق عنایت کرد، تا هر چه از کلام امام (علیه السلام) پراکنده بود، در یک جای گرد آوریم و عباراتی، که دور از هم بودند به هم نزدیک سازیم. و همان گونه که در آغاز کتاب آوردیم، برگهایی نانوشته در آخر هر باب بیفزاییم تا اگر مطلبی از دست رفته را یافتیم به آن بپیوندیم، شاید سخنی از ما پوشیده مانده، سپس، آشکار گردد و پس از دور نمودن به دست آید. هیچ توفیقی حاصل نمی شود، مگر به یاری خدای تعالی. به او توکل کردیم. او ما را بسنده است و کار سازی نیکوست. و این در ماه رجب سال چهار صد از هجرت است. درود خدا بر سید و سرور ما، محمد (صلی الله علیه وآله) خاتم پیامبران و راهنمای بهترین راهها و بر خاندان پاک و یاران او که ستارگان آسمان یقین اند.
و آن حضرت فرمود:زمانی که مؤمن برادرش را به خشم آورد از او جدایی نموده .
گفته شود:حشمه و احشمه:زمانی که او را خشمگین سازد،و گفته شده:یعنی شرمنده نماید، و«احتشمه»یعنی غضب و شرمندگی را برای برادرش بخواهد،و چنین برنامهای مظنّه جدایی است .
اکنون وقت آن است که به گزیدههای کلام امیر المؤمنین علیه السلام پایان دهیم،و خدا را بر توفیقی که بر ما منّت گذاشت تا آنچه پراکنده بود جمع کنیم،و آنچه دور بود نزدیک نماییم،سپاس گزاریم.و همان طور که در ابتدا شرط کردیم تصمیم ما این است که اوراق سپیدی در پایان هر باب از ابواب کتاب اضافه کنیم، تا آنچه از دست شده در آن بگذاریم،یا آنچه دست یافتیم به آن ملحق کنیم.شاید کلامی که پنهان بوده برای ما آشکار گردد،و بعد از آنکه دور بوده به ما برسد.
ما را جز به خدا توفیق نیست،بر او تکیه کردیم و او ما را کافی است و نیکو وکیلی است.
پایان این برنامه در ماه رجب سال چهار صد هجری است.درود خدا بر سیّد ما محمّد خاتم انبیا،و راهنمای به بهترین راهها، و اهل بیت پاک،و اصحابش که ستارگان یقیناند.
شروح:
و یقال: حشمت الرجل و احشمته و احتشمته بمعنی، و هو ان یجلس الیک، فوذیه و تغضبه، یقال احتشمت لفلان و احتشمته ای تکلفت له قال الکمیت: و رایت الشریف فی اعین النا س ذلیلا و قل منه احتشامی و لا یوحشنک قله التفسیر فی آخر الکتاب لالفاظه المشکله، فقد مضی قبل البیان لاخواتها شافیا و اوردنا لما کان الکلام مکررا بیانه مختصرا کافیا. و قد ذکرنا اسناد نهجالبلاغه من طریق الخاصه فی صدر الکتاب و نذکر الان اسنادا آخر من طریق العامه، و هو ما اخبرنا به الشیخ ابونصر الغازی، عن ابیمنصور العکبری، عن الرضی رحمه الله. و قد اخبرنا ایضا الامام ابوالفضل عبدالرحیم بن احمد بن محمد بن ابراهیم ابن خالد المعروف بابن (الاخوه، عن السیده النفیسه بنت المرتضی، عن عمها الرضی و اخبر ابن) الاخوه البغدادی عن الشیخ ابیالفضل محمد بن یحیی البابلی، ابینصر عبدالکریم بن محمد الدیباجی المعروف بسبط بشر الحافی الشیراوی، قال: قریء علی الشریف الرضی رضی الله عنه کتاب نهج البلاغه و انا اسمع. و روی: ان الرضی ولد سنه تسع و خمسین و ثلاثمائه ببغداد، و وفاته کانت فی الیوم السادس من المحرم سنه ست و اربعمائه، فعمره کان ست و اربعین سنه و شهورا وقبره و قبر اخیه المرتضی بکربلا حیال ضریح الحسین علیهالسلام بابی … صلی الله علیه.
(هرگاه مومن باعث خشم برادر خود گردد، در حقیقت از او جدا شده است). حشمه، احشمه: او را به خشم آورد و بعضی گفتهاند: او را شرمسار کند. این عبارت مقدمهی صغرا برای قیاس مضمری است که امام (علیه السلام) بدان وسیله مومن را از خشمگین ساختن برادر خویش برحذر داشته است، توضیح آن که اگر مومن، برادر مومن خود را خشمگین و یا شرمنده کند، این عمل باعث نفرت و انس نگرفتن با وی میگردد، و این خود از انگیزهها و عوامل جدایی است. و تقدیر عبارتی که به منزلهی کبراست: چون جدایی از برادر جایز نیست پس خشمگین ساختن او روا نیست. توفیق و مصونیت از خطا به دست خداست. این آخرین سخن از برگزیدههای سیدرضی- خدایش از او راضی باد- از سخنان مولایمان امیرالمومنین علیهالسلام است، و سپاس خداوند سبحان را که به من توفیق به پایان رساندن شرح آن را داد و برای من منتها و عنایات خود را نسبت به چنین نعمتی بزر گ فراهم کرد، و از او درخواست دارم، و از او میخواهم که این نوشتههای مرا حجتی به سود من قرار دهد نه به زیان من! که او بسی منت گذارنده و صاحب لطف و احسان است. بندهی خدایی امیدوار به رحمت او، پناهنده از دست گناهانش به عفو و کرم او، میثم بن علی بن میثم بحرانی، در نیمهشب، شنبه ششم ماه خدا، ماه مبارک رمضان- خداوند برکتش را شامل حال همگان قرار دهد- سال ششصد و هفتاد و هفت، این نوشتار را به پایان رساند. و سپاس خدای را چنان که درخور حضرت اوست و درود و سلام خدا بر سرور ما محمد پیامبر امی و بر خاندان پاک و بزرگوار او باد.
وَ قَالَ علیه السلام [فِی کَلاَمٍ لَهُ]
:إِذَا احْتَشَمَ الْمُؤْمِنُ أَخَاهُ فَقَدْ فَارَقَهُ.
قال الرضی یقال حشمه و أحشمه إذا أغضبه و قیل أخجله أو احتشمه طلب ذلک و هو مظنة مفارقته
لیس یعنی أن الاحتشام علة الفرقة بل هو دلالة و أمارة علی الفرقة لأنه لو لم یحدث عنه ما یقتضی الاحتشام لانبسط علی عادته الأولی فالانقباض أمارة المباینة.
هذا آخر ما دونه الرضی أبو الحسن رحمه الله من کلام أمیر المؤمنین ع فی نهج البلاغة قد أتینا علی شرحه بمعونة الله تعالی.
و نحن الآن ذاکرون ما لم یذکره الرضی مما نسبه قوم إلیه فبعضه مشهور عنه و بعضه لیس بذلک المشهور لکنه قد روی عنه و عزی إلیه و بعضه من کلام غیره من الحکماء و لکنه کالنظیر لکلامه و المضارع لحکمته و لما کان ذلک متضمنا فنونا من الحکمة نافعة رأینا ألا نخلی هذا الکتاب عنه لأنه کالتکملة و التتمة لکتاب نهج البلاغة .
و ربما وقع فی بعضه تکرار یسیر شذ عن أذهاننا التنبه له لطول الکتاب و تباعد أطرافه و قد عددنا ذلک کلمة کلمة فوجدناه ألف کلمة.
فإن اعترضنا معترض و قال فإذا کنتم قد أقررتم بأن بعضها لیس بکلام له فلما ذا ذکرتموه و هل ذلک إلا نوع من التطویل.
أجبناه و قلنا لو کان هذا الاعتراض لازما لوجب ألا نذکر شیئا من الأشباه و النظائر لکلامه فالعذر هاهنا هو العذر هناک و هو أن الغرض بالکتاب الأدب و الحکمة فإذا وجدنا ما یناسب کلامه ع و ینصب فی قالبه و یحتذی حذوه و یتقبل منهاجه ذکرناه علی قاعدتنا فی ذکر النظیر عند الخوض فی شرح نظیره.
و هذا حین الشروع فیها خالیة عن الشرح لجلائها و وضوحها و إن أکثرها قد سبقت نظائره و أمثاله و بالله التوفیق
(و قال علیهالسلام: اذا احتشم المومن اخاه) چون در غضب آورد یا خجل سازد مومن، برادر خود را (فقد فارقه) پس به تحقیق که برادر روی به مفارقت او آورد زیرا که هر چه موجب شرم و خشم و خجالت است آخرالامر میکشد به مفارقت (قال السید قدس سره) و فرمود سید رضیالدین رضیالله عنه و قدسسره (و هذا حین انتهاء الغایه بنا) این زمان هنگام منتهی شدن غایت ما است (الی قطع المختار) به سوی قطع کردن کلام برگزیده شده (من کلام امیرالمومنین علیهالسلام) که از کلام معجز نظام امیرمومنان است و مقتدای متقیان علیه صلوات الله الملک المنان (حامدین لله سبحانه) در آنحال که ستایش کنندگانیم حق سبحانه و تعالی را (علی ما من به) بر آنچه منت نهاد و انعام فرمود به آن (من توفیقنا) از موافق ساختن اسباب مطلوب ما را (لضم ما انتشر من اطرافه) برای فراهم آوردن چیزی که پراکنده بود از طرفهای آن کلام میمنت انجام (و تقریب ما بعد من اقطاره) و نزدیک گردانیدن آنچه دور بود از جوانب آن سخنان بلاغت فرجام (مقررین العزم) در آنحال که قراردهندهایم عزم و قصد را (کما شرطنا اولا) همچنانکه شرط کردیم در اول کتاب (علی تفضیل اوراق من البیاض) بر زیاده گردانیدن ورقی چند از بیاض (لکل باب من الابواب) مر هر بابی از ابواب (لیکون لاقتناص الشارد) تا باشد از برای صید رمیده از آن کلام (و استلحاق الوارد) و لاحق نمودن فرود آمده که بود نارسیده در آن ایام (و ما عساه ان یظهر لنا) و چیزی شاید ظاهر شود برای ما (بعد الغموض) پس از پنهان بودن (و یقع الینا) و واقع شود به سوی ما (بعد الشذوذ) پس از تنها ماندن و جدا شدن آن از آنچه به حوزه تصرف درآمده از کلام آن عالی مقام (و ما توفیقنا الا بالله) و نیست توفیق ما مگر به حق، جل و علا (علیه توکلنا) بر او توکل و اعتماد میکنیم (و هو حسبنا) و او بس است ما را در هر دو سرا (و نعم الوکیل) و نیکو کارگزاری است او. (سبحانه و تعالی)
فرمود: هرگاه احتشام کند مومن برادر خود را و با او منبسط نگردد به تحقیق از او بریده است و مفارقت اختیار کرده. یعنی عنقریب الفت به وحشت و اتصال به مفارقت مبدل گردد، چه اختلاط چنین رنج و زحمت باشد نه دوستی و الفت. و بالجمله صحبت محتشمان با مراعات حشمت ایشان موجب وحشت و ضجرت باشد نه التیام و مودت. و حکیمی گفته است: نصف غمهای دنیا از دل افکندم به معاشرت دوستان که از ایشان حشمتی ندارم.
و قال علیهالسلام: «اذا احتشم الرجل اخاه فقد فارقه.» یعنی و گفت علیهالسلام که هرگاه حشمت و جاه بفروشد مرد به برادر خود، پس به تحقیق که جدایی کرده است از او.
و هذا حین انتهاء الغایه بنا الی قطع المختار من کلام امیرالمومنین علیهالسلام، حامدین لله سبحانه:
یعنی میگوید سید رحمهالله که این هنگام هنگام منتهی شدن مسافت است به سوی قطع کردن نقل برگزیدهای از کلام امیرمومنان علیهالسلام، در حالتی که حمد کنندهایم مر خدای سبحانه را، سپاس و ستایش میکنم خدا را که از فضل و کرم نعمت توفیق او و از برکت تولای نبی و ولی و آل اطهار ایشان، علیهم الصلاه و السلام. به اتمام رسید ترجمهی این کلام معجز نظام، در عصر روز جمعه غرهی شهر جمادی الاولی، سنهی هزار و دویست و بیست و شش ناقصهی هجری و ما توفیقی الا بالله، علیه توکلت و هو حسبی و نعم الوکیل و انا اقل الاقلین و اذل الاذلین، العبد الخاسر الجانی، محمد المدعو بباقر اللاهجانی، عفی الله عن جرائمه و الحقه بالصالحین، بمحمد و عترته الطاهرین صلوات الله و سلامه علیه و علیهم اجمعین.
المعنی: الحشمه هی النحفظ علی الانانیه و التشخص تجاه الغیر طلبا للامتیاز و اظهارا للکبر و الانحیاز، فمنها حشمه الملوک و الامراء یضربون علی نفوسهم الاستار و یقیمون علی ابوابهم البوابین و الحفاظ، فلا یقدر المراجعون من مواجهتهم و مکالمتهم الا نادرا و علی شرائط ثقیله خاصه، و ینتزل تلک الاداب الی المراتب النازله بحسب حال کل مرتبه، فالحشمه بانواعها حجاب و فراق بین المحتشم و سائر الناس و من مزایا الدین الاسلامی البلیغه التساوی بین المسلمین و التاخی بینهم بادق معانیه و اصرحها، فاالاحتشام بنفسه مفارقه بین المحتشم و المحتشم له لا انه اماره علیها او عله لها کما توهمه الشارح المعتزلی فقال: لیس یعنی ان الاحتشام علیه الفرقه بل هو دلاله و اماره علی الفرقه. و نختم الکلام فی شرح حکم مولینا علی بن ابیطالب (علیه السلام) بخبر ال.اخات بین المومنین و المسلمین و حدودها الذی رواه فی الکافی الشریف فی باب حق المومن علی اخیه عن علی بن الحکم، عن عبدالله بن بکیر الهجری، عن معلی بن خنیس عن ابیعبدالله (علیه السلام) قال: قلت له: ما حق المسلم علی المسلم؟ قال: له سبع حقوق واجبات ما منهن حق الا و هو علیه واجب ان ضیع منها شیئا خرج من ولایه الله و طاعته و لم یکن لله فیه نصیب، قلت له: جعلت فداک و ما هی؟ قال: یا معلی انی علیک شفیق اخاف ان تضیع و لا تحفظ و تعلم و لا تعمل قال: قلت له: لا قوه الا بالله. قال: ایسر حق منها ان تحب له ما تحب لنفسک و تکره له ما تکره لنفسک و الحق الثانی ان تجتنب سخطه و تتبع مرضاته و تطیع امره، و الحق الثالث ان تعینه بنفسک و مالک و لسانک و یدک و رجلک، و الحق الرابع ان تکون عینه و دلیله و مرآته، و الحق الخامس ان لا تشبع و یجوع و لا تروی و یظما و لا تلبس و یعری و الحق السادس ان یکون لک خادم و لیس لاخیک خادم فواجب ان تبعث خادمک فیغسل ثیابه و یصنع طعامه و یمهد فراشه، و الحق السابع ان تبر قسمه و تجیب دعوته و تعود مریضه و تشهد جنازته و اذا علمت ان له حاجه تبادره الی قضائها و لا تلجئه ان یسائلکها ولکن تبادره مبادره، فاذا فعلت ذلک وصلت و لا یتک بولایته و ولایته بولایتک. و قد شرحت هذا الحدیث فی شرح اصول الکافی الشریف و ترجمته بالفارسیه (ج 2) من اراد الاطلاع فلیرجع الیه، و یظهر منه ان المسلمین کاسره واحده یشد بعضهم بعضا، فلا مقام للاحتشام بینهم بوجه، و نقل فی سیره النبی (صلی الله علیه و آله) انه یجلس فی حلقه المسلمین کاحدهم، و کذلک کان مولانا امیرالمومنین (علیه السلام).
الترجمه: چون مومن در برابر برادر دینی خود حشمتجو شد از او جدا شده است. هذا آخرما ضبطه السید الرضی رحمه الله من حکم مولینا علی بن ابیطالب علیهالسلام و قد وفقنی الله تعالی لاتمام شرحه فیما یقرب من ولاده امیرالمومنین فی شهر رجب سنه الثمانیه و الثمانین بعد الالف و الثلاثمائه من الهجره النبویه، المطابق لعاشر مهر ماه من سنه الف و ثلاثمائه و سبع و اربعین شمسیه، و انا العبد: محمد باقر ابن محمد من اهالی کمره النزیل فی جوار سیدنا عبدالعظیم الحسنی (علیه السلام) فی شهر ری.
اقول: هو کسابقه، قوله(یقال حشمه … ) حاشیه خلطت بالمتن لعدم وجوده فی(ابن ابیالحدید و ابن میثم و النسخه الخطیه) و لخروجه من موضوع النهج کما عرفت فی سابقه، مع ان قوله(و احتشمه: طلب ذلک له) بلا معنی. هذا، و قال ابن الاعرابی: الحشمه الاستحیاء و الغضب. و قال الاصمعی: الحشمه انما هو بمعنی الغضب لا الاستحیاء. نقل ذلک عنهما الجوهری، و الصحیح ما قال الاول من مجیء الحشمه بمعنی الاستحیاء و الانقباض ایضا کما یدل علیه موارد استعماله فی الاخبار و الاشعار. اما الاخبار ففی(الکافی) عن الصادق(علیه السلام): المومن لا یحتشم من اخیه، و لا ادری ایهما اعجب الذی یکلف اخاه اذا دخل ان یتکلف له او المتکلف لاخیه. (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) و عن عنبسه بن مصعب: اتینا اباعبدالله(علیه السلام) و هو یرید الخروج الی مکه، فامر بسفره فوضعت بین ایدینا فقال: کلوا. فاکلنا، فقال: ابیتم ابیتم انه کان یقال: اعتبر حب القوم باکلهم. فاکلنا و ذهبت الحشمه. و عن عبدالرحمن بن الحجاج: اکلنا مع ابیعبدالله(علیه السلام) فاتینا بقصعه من ارز فجعلنا نعذر فقال(علیه السلام): ما صنعتم شیئا، ان اشدکم حبا لنا احسنکم اکلا عندنا. قال: فرفعت کشحه المائده. فقال: نعم الان. و انشا یحدث
نا ان النبی(صلی الله علیه و آله) اهدی الیه قصعه ارز من ناحیه الانصار، فدعا سلمان و المقداد و اباذر فجعلوا یعذرون فی الاکل فقال: ما صنعتم شیئا احسنکم حبا لنا احسنکم اکلا عندنا. فجعلوا یاکلون اکلا جیدا. ثم قال ابوعبدالله(علیه السلام): رحمهم الله و رضی عنهم و صلی علیهم. و اما الاشعار فقال شاعر فی ابن الزبیر: لعمرک ان قرص ابیخبیب بطیء النضج محشوم الاکیل - الاکیل: من یواکلک- و قال الکمیت: و رایت الشریف فی اعین الناس وضیعا و قل منه احتشامی و یوید ذلک قول نفطویه: ما استمتع الناس بشیء کما یستمتع الناس بحسم الحشم و به صرح ابن درید، قال فی(جمهرته): حشم الرجل اتباعه الذین یغضبون بغضبه- الی ان قال- و لیس تعرف العرب الحشمه الا الغضب او (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) الانقباض عن الشیء. هذا، و فی(عیون ابن قتیبه): کتب رجل الی صدیق له: وجدت الموده منقطعه ما کانت الحشمه علیها متسلطه، و لیس یزیل سلطان الحشمه الا الموانسه و لا تقع الموانسه الا بالبر و الملاطفه. و فی(المعجم): عن الشرمقانی: کان احمد بن ابیخالد الضریر مثریا ممسکا لا یکسر راس رغیف له، انما یاکل عند من یختلف الیهم، لکنه کان ادیب النفس عاقلا حضر یوما مجلس عبدالله بن طاهر فقدم الیه طبق علیه قصب السکر و قد قشر و قطع کاللقم، فامره ان یتناول فقال: ان لهذا لفاظه ترتجع من الافواه و انا اکره ذلک فی مجلس الامیر. فقال له: تناول فلیس بصاحبک من احتشمک و احتشمته اما انه لو قسم عقلک علی مائه رجل لصار کل رجل منهم عاقلا. و فی(ادب کاتب الصولی): قال هشام: قد مرت لذات الدنیا کلها علی یدی و فعلی فما رایت الذ من محادثه صدیق القی التحفظ بینی و بینه.
المراد بالاحتشام هنا الحذر و التحفظ و عدم الانس و الانطلاق. و هو دلیل قاطع علی عدم الثقه و التصافی.. و لو صحت النیه و توکدت الثقه و العلاقه لسقط التحفظ، و زالت الحدود و القیود. کان الفراغ منه فی 20 ربیع الاول سنه 1393 ه. الموافق 23 نیسان سنه 1973 م. و احمد الله الذی اکرمنی بنعمه الصبر و الجلد علی ما کتب و نشرت، و وقانی من داء الکسل و الملل، و اذاقنی حلاوه القرائه و الکتابه، و لم یشغلنی عنهما بشاغل مع امان من الحاجه. و قد شکرته مخلصا علی ما الفت قبل ان اکتب فقه الامام جعفر الصادق (علیه السلام)، فزادنی من احسانه، و قادنی بتوفیقه الی کتابه (فقه الامام) من الفه الی یائه عرضا و استدلالا.. و ایضا شکرته علی هذه النعمه الجلی، فتابع فیضه و فضله، و هدانی الی (التفسیر الکاشف).. و ایضا حمدت و شکرت فقبل سبحانه حمدی و شکری و زادنی هذا الکتاب وفاء لقوله: (و اذ تاذن ربکم لئن شکرتم لازیدنکم). و الان اذکره و اشکره، و اشهد علی نفسی بالاهمال و التقصیر.. قال الامام زین العابدین (علیه السلام): (اللهم ان احدا لا یبلغ من شکرک غایه الا حصل علیه من احسانک ما یلزمه شکرا) و اذا وجب الشکر علی الشکر للتوفیق الیه فکیف اذا کان مع هذا التوفیق فضل علی فضل.. اللهم لا استطیع شکرک بما انت اهله.. فزدنی من فیضک.. انک جواد کریم، و صل علی محمد و آله اشرف الخلق اجمعین من الاولین و الاخرین.
امام علیه السّلام (در باره از دست دادن دوست) فرموده است:
هر گاه مؤمن برادر (دوست) خود را بخشم آورد (یا شرمنده گرداند) پس با او جدائی نموده است (خشم آوردن یا شرمنده ساختن سبب جدائی است.)
(سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) گفته میشود: «حشمه و أحشمه» هر گاه او را بخشم آورد، و گفته شده است: (بمعنی) او را شرمنده سازد، و «احتشمه» (یعنی) خشم یا شرمندگی را برای او خواهد و آن گمان بردن به جدائی او است).
در این هنگام که کار ما پایان می یابد با دست کشیدن از آنچه برگزیدیم از سخن امیر المؤمنین علیه السّلام خداوند سبحان را سپاس می گزاریم بآنچه بآن منّت نهاد از توفیق و جور شدن اسباب کار ما برای گرد آوردن آنچه پراکنده بود، و نزدیک گردانیدن آنچه دور بود از سخنان آن حضرت، و قصد داریم همانطور که در اوّل کتاب قرار گزاردیم ورقهای سفید چندی در آخر هر باب زیادة کنیم تا آنچه از دست رفته بگیریم و آنچه بدست آمده ملحق سازیم، و شاید سخنی که پنهان بوده برای ما آشکار شود، و پس از دوری بما برسد، و اسباب کار ما جور نشده است مگر بکمک و یاری خدا، باو توکّل و اعتماد می نماییم، و او ما را بس است و نیکو وکیل و یاوری است. و این کتاب در ماه رجب سال چهار صد از هجرت بپایان رسید، و خدا درود فرستد بر سیّد و آقای ما محمّد آخرین پیمبران و راهنمای بهترین راهها و بر آل او که (از هر عیب و نقص) پاک و پاکیزه اند و بر اصحاب و یارانش که ستارگان علم و دانشند.
اظهار ناراحتی نسبت به برادر، دوست و هر بیگانهای موجب کدورت، دشمنی و جدائی میگردد. شرمنده کردن، خجالت دادن به افراد بوی خودخواهی، کبر و نخوت میدهد و جامعه از خودخواهان تا آنجا که مردم قدرت داشته باشند و نیازی نداشته باشند گریزانند. لذا قرآن مجید به عصبانی نشدن، فرونشاندن خشم و شرمنده نساختن و آزار ندادن افراد سفارش کرده است و این آزار را بزرگترین گناه معرفی کرده است.
و قال علیهالسلام: (اذا احتشم المومن اخاه) ای خجل منه فی اموره (فقد فارقه) اذ لا تبقی الاخوه مع الخجل فی البین، و انما یکون الاخ من یکون موضع سر الانسان. (قال الرضی (ره)): یقال: حشمه و احشمه اذا اغضبه، و قیل، اخجله (او احتشمه) طلب ذلک له، (هو مظنه مفارفته).
قال الرضی: یقال: حشمه و احشمه اذا اغضبه، و قیل: اخجله، او احتشمه طلب ذلک له، و هو مظنه مفارقته. الشرح: اذا تحفظ المومن من اخیه و لم ینشرح له و یرتاح الیه هذا بنفسه یجعل عند الطرف الاخر عقده تجعله یفارقه لانه لم یعمل بروح الاسلام التی فرضت المواخاه و الانشراح فیما بین المسلمین …
«و آن حضرت ضمن گفتاری فرموده است: هرگاه مؤمن نسبت به برادر خود حشمت و جاه بفروشد - او را خشمگین سازد- همانا که میان خود و او جدایی افکند.»
ابن ابی الحدید در شرح این سخن می گوید: مقصود و معنی این نیست که این کار علت جدایی است بلکه مقصود این است که نشانه و دلیلی برای جدایی است که اگر آنچه مقتضی حشمت و جاه است از او سر نزند به همان شیوه نخست حالت صمیمیت خواهد بود و حال آنکه خود را گرفتن نشانه جدایی و دوری است.
ابن ابی الحدید سپس چنین آورده است: این آخرین سخنان امیر المؤمنین علیه السّلام است که ابو الحسن رضی که خدایش رحمت کناد تدوین فرموده است و ما به یاری خداوند متعال آن را شرح زدیم. و ما اینک دیگر سخنانی را که گروهی به آن حضرت نسبت داده اند و سید رضی آنها را نیاورده است می آوریم، پاره ای از این سخنان از قول او مشهور است و پاره ای دیگر بدان شهرت نیست ولی از قول آن حضرت روایت و به او نسبت داده شده است. پاره ای از آنها سخنان حکیمان دیگر است ولی شبیه سخن او و همانند حکمت اوست و چون این سخنان متضمن انواعی از حکمتهای سودمند است چنین مصلحت دیدیم که این کتاب از آنها خالی نباشد که به هر حال متمم و تکمله ای برای کتاب نهج البلاغه است. و ممکن است گاه اندک تکراری در آن واقع شده باشد که به سبب بزرگی و گسترش کتاب ذهن ما متوجه آن نشده است، ما این سخنان را یک به یک شمردیم و شمار آن را هزار کلمه یافتیم.
و اگر کسی بر ما اعتراض کند و بگوید اینک که خود اقرار می کنید که پاره ای از این سخنان از علی علیه السّلام نیست و چه سبب آنها را آورده اید و آیا این نوعی از تطویل کلام نیست؟ به او پاسخ می دهیم که اگر رعایت این اعتراض لازم می بود بر عهده ما بود که هیچ یک از اشباه و نظایر سخن آن حضرت را هم نیاوریم و همان عذر ما در آن مورد در این جا هم صادق است که مقصود اصلی از این شرح ادب و حکمت است و ما هرگاه چیزی را که مناسب گفتار آن حضرت و در همان قالب و راه و روش بوده است یافته ایم بر طبق قاعده خودمان که آوردن آن در شرح کلمه نظیر آن بوده است، آورده ایم. و به سبب واضح و روشن بودن آن کلمات و اینکه برای بیشتر آنها پیش از این شبیه و نظیری بوده است از شرح آن خودداری شد و ارزانی داشتن توفیق به عنایت خداوند است.
پس از آوردن سخنان منسوب چنین نوشته است: این جا پایان گفتار ما در شرح نهج البلاغه است، توفیقی که بدان نایل شدیم و به آنچه که رسیدیم به نیرو و یارای خودمان نبود که ما را از انجام دادن کارهای کوچکتر از آن هم ناتوانیم. هنگامی که آغاز به این کار کردیم خود را در قبال کوه برافراشته صاف و تیزی می دیدیم که بزهای کوهی خوش خط و خال هم در پرتگاههای آن گرفتار لغزش می شوند و نه این چنین که خود را برابر فلک اطلس می دیدیم که اندیشه و گمان را به شناخت مرز و پایان آن راهی نیست، ولی همواره یاری خداوند سبحان و متعال، دشواریهای آن را برای ما آسان و ناهمواریهای آن را هموار کرد و شتر چموش آن را رام و سرکشیهای آن را به فرمانبرداری مبدل ساخت و به سبب حسن نیت و اخلاص عقیدت در تصنیف این کتاب دروازه های برکت بر ما گشوده و مطالب خیرات فراهم آمد تا آنجا که سخن بر ما به صورت بدیهی فرو می بارید. و سپاس خدای را که تصنیف آن در مدت چهار سال و هشت ماه پایان پذیرفت که آغاز آن نخستین روز ماه رجب سال ششصد و چهل و چهار و پایان آن آخرین روز صفر سال ششصد و چهل و نه بود و این مدت همان مقدار مدت خلافت امیر المؤمنین علی علیه السّلام است. و هرگز گمان و سنجش نمی رفت که در کمتر از ده سال بتوان آن را به پایان رساند جز اینکه الطاف خداوند و عنایات آسمانی موانع و گرفتاریها را برطرف فرمود و بینش ما را در آن تیز و روشن و همت ما را در استوار ساختن مبانی آن و مرتب کردن الفاظ و معانی پایدار فرمود.
وزیر کامیاب و خردمند موید الدین- ابن العلقمی- را که خداوند قلمهای او را به نگارش فرمانهای خیر روان دارد و شمشیر برنده اش را در زدودن دشمنان به کار دارد، بهترین و افزونترین بهره ها در یاری دادن بر این کار است که این کتاب برای گنجینه کتابهای او ساخته و پرداخته شده است و به نام او زیور یافته است، و همت بلند او که خدایش فراتر دارد همواره برای به پایان رساندن آن تشویق و ترغیب فرمود و چه همتی بود که کاری بس دشوار و باری به این گرانی را سبک کرد و دشواری را آسان و زمان دراز را به روزگار کوتاه مبدل ساخت.
و من در بسیاری از فصلهای این کتاب که به بیان سخن متکلمان و حکیمان اختصاص داشت الفاظ و اصطلاحات ویژه آن قوم را به کار بردم با آنکه می دانستم زبان سلیس عربی آن کلمات را روا نمی دارد نظیر «محسوسات، کل و بعض، صفات ذاتیه، جسمانیات، اما، اولا، فالحال کذا» و امثال این کلمات را که بر هر کس که اندک انسی به ادب دارد ناهمگونی این کلمات پوشیده نیست ولی ما تغییر دادن اصطلاحات و الفاظ ایشان را سبک شمردیم و خوش نداشتیم که هر کس با هر قومی سخن گوید با اصطلاحات خودشان باید سخن بگوید و آن کس که به شهر ظفار رود باید با زبان و لهجه حمیری سخن گوید. نسخه ایی که این شرح بر مبنای آن صورت گرفت کامل ترین نسخه نهج البلاغه است که من آن را یافته ام که مشتمل بر افزونیهایی است که بسیاری از نسخه ها از آن خالی است. و اینک از پروردگار بزرگ از هر گناهی که آدمی را از رحمت او دور می کند و از هر اندیشه ای که انگیزه خروج از فرمانبرداری او را برمی انگیزد آمرزش می خواهم، و همان کسی را شفیع خود به درگاهش قرار می دهم که در شرح کلام او و بزرگداشت منزلت و مقام او به قصد تقرب به خداوند خویشتن را به رنج افکندم و چشم خود را شب زنده داری و بی خوابی دادم و اندیشه خویش را به کار بستم و بخشی از عمر خود را بر سر آن کار نهادم، تا خداوند به حرمت او گردن مرا از آتش آزاد فرماید و مرا در این جهان به بلا و آزمونی که تاب و توانم از آن فرو ماند گرفتار نسازد و آبرویم را از مردمان مصون بدارد و ستم ستمگران را از من باز دارد که خداوند متعال شنوای برآورنده نیاز است و همان خدای یگانه ما را بسنده است و سلام و درودهای او بر سرور ما محمد نبی و آل او باد.
[[و قال علیهالسلام ]]
إِذَا احْتَشَمَ الْمُؤْمِنُ أَخَاهُ فَقَدْ فَارَقَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که مؤمن،برادر باایمانش را به خشم آورد و شرمگین سازد اسباب جدایی از او را فراهم کرده است.(سند گفتار حکیمانه:
تنها موردی که مرحوم خطیب به عنوان منبع دیگری برای کلام فوق ذکر می کند چیزی است که در کتاب محاضرات الادباء راغب اصفهانی (از علمای قرن پنجم) آمده است. می گوید: علی علیه السلام فرمود: «اشر الاخوان من یحتشم منه ویتکلف له» (و با توجه به تفاوتی که بین نقل راغب اصفهانی و آنچه در نهج البلاغه آمده وجود دارد و روشن می شود که او منبع دیگری در اختیار داشته است). (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۲۲).)
مرحوم سید رضی میگوید:«حشمه و أحشمه»یعنی او را به غضب آورد و بعضی گفتهاند:او را شرمنده ساخت و«احتشم»به معنی طلب شرمندگی است برای دیگری و چنین کاری مقدمه جدایی از اوست؛
(قال الرضیُّ:یقال:حَشَمَهُ و أحْشَمَهُ إذا أغْضَبَه،و قیل:أخْجَلَهُ«أو احْتَشَمَهُ»طَلَبَ ذلِکَ له و هوَ مَظَنَّهُ مُفارَقَتِه) .
اسباب جدایی دوستان
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یکی از عوامل مهم جدایی از دوست اشاره کرده،میفرماید:«هنگامی که مؤمن،برادر باایمانش را به خشم آورد و شرمگین سازد مقدّمه جدایی از او را فراهم کرده است»؛ (إِذَا احْتَشَمَ الْمُؤْمِنُ أَخَاهُ فَقَدْ فَارَقَهُ).
مرحوم سید رضی ذیل این حکمت،احشام و حشمت را چنین تفسیر میکند،میگوید: «حشمه و أحشمه» یعنی او را به غضب آورد و بعضی گفتهاند:
او را شرمنده ساخت یا «احتشم» به معنی طلب شرمندگی است برای دیگری و چنین کاری مقدمه جدایی از اوست»؛ (قال الرضیُّ:یقال:حَشَمَهُ و أحْشَمَهُ إذا أغْضَبَه،وقیل:أخْجَلَهُ«أو احْتَشَمَهُ»طَلَبَ ذلِکَ له و هوَ مَظَنَّهُ مُفارَقَتِه).
آنچه سید رضی گفته،یکی از تفسیرهای کلام حکیمانه امام علیه السلام است،بعضی از شارحان نهج البلاغه تفسیر دیگری ذکر کردهاند که بر اساس مفهوم دیگری است که برای حشمت گفتهاند و آن اینکه«حشمت»به معنی حفظ خودخواهی و تشخص دربرابر دیگران و برتریجویی در مقابل دوستان است و این تعبیر در مورد حشمت پادشاهان و امرا گفته شده که در پشت پردههای کاخها خود را مستور میدارند و دربانها بر درهای آن میگمارند بهگونهای که مراجعهکنندگان نه قدرت مراجعه به آنها را دارند و نه گفتوگوی با آنها،مگر در موارد نادر آن هم با شرایط سنگین خاص.همین معنی ممکن است در مورد دوستان به صورت سادهتری انجام گیرد.به هر حال حجابی میان انسان و سایرین میشود و یکی از اسباب جدایی از دوستان است.(شرح مرحوم کمرهای بر نهج البلاغه (منهاج البراعه)، ج ۲۱، ص ۵۴۶.)
بنابراین برای گفتار حکیمانه مورد بحث سه تفسیر به نظر میرسد و ممکن است همه آنها در مفهوم کلام امام علیه السلام جمع باشد.نخست،خشمگین ساختن دوستان،دوم،شرمنده نمودن آنها و سوم،برتریجویی و تکبر دربرابر آنها.
هرکدام از این امور سهگانه برای جدا شدن دوستان از انسان کافی است البته ممکن است انجام یک مرتبه و دو مرتبه این کارها تأثیرگذار نباشد ولی بهیقین اگر تکرار شود سبب جدایی از دوستان خواهد شد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«مَنِ احْتَشَمَ أَخَاهُ حَرُمَتْ وُصْلَتُهُ وَ مَنِ اغْتَمَّهُ سَقَطَتْ حُرْمَتُه؛ کسی که برادر مسلمانش را عصبانی یا شرمنده سازد دوستی با او حرام است و کسی که برادر مسلمانش را اندوهگین نماید احترامش از بین میرود».( بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۲۵۴.)
و در کتاب دعائم الاسلام از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:
«أکْرَمُ أخلاقِ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهداءِ وَ الصّالِحینَ التَّزاوُرُ فِی اللّهِ وَ حَقٌّ علی المَزورِ أن یُقَرِّبَ إلی أخیهِ ما تیسَّرَ عِندَه و لو لم یَکُن إلّا جُرعَهٌ من ماءٍ،فَمَنِ احْتَشَم أن یُقَرِّب إلی أخیهِ ما تیسَّر عِندَه لَمْ یَزَلْ فی مَقْتِ اللّهِ یَوْمَهُ وَ لَیْلَتَهُ؛ برجستهترین اخلاق پیغمبران و صدیقین و شهدا و صالحین،زیارت دوستان برای خداست و بر کسی که به زیارت او میروند لازم است آنچه را نزد او میسر است برای پذیرایی از دوستش بیاورد هر چند یک جرعه آب باشد،و کسی که از این کار خودداری کند و آنچه را میسر است برای پذیرایی دوستش نبرد پیوسته در خشم و غضب الهی در آن روز و شب خواهد بود».(دعائم الاسلام، ج ۲، ص ۱۰۶، ح ۳۴۱)
از این حدیث شریف معنی چهارمی برای احتشام استفاده میشود و آن خودداری کردن و بیاعتنایی نمودن است.
شرایط دوستی
میدانیم که اسلام همه مسلمانان را برادر یکدیگر شمرده که این بالاترین رابطه و پیوند عاطفی در میان دو انسان است و به همه مسلمین سفارش کرده که با یکدیگر همچون دو برادر صمیمی رفتار کنند،و برای آنها حقوق متقابل فراوانی ذکر شده که اگر جمعآوری شود خود یک کتاب خواهد شد.
بهیقین بهدست آوردن اینچنین دوستان گرچه زیاد مشکل نیست ولی نگهداری آنها آسان نمیباشد.
دوستان را بههنگام گرفتاریها و مشکلات و پشت کردن دنیا به انسان میتوان شناخت.
در حدیثی که مرحوم کلینی در جلد دوم کافی نقل کرده است میخوانیم:
هنگامی که امیر مؤمنان علیه السلام در بصره بود کسی از میان مجلس برخاست و عرض کرد:«ای امیرمؤمنان!
أَخْبِرْنَا عَنِ الْإِخْوَانِ؛ برادران حقیقی را به ما معرفی کن».
امام علیه السلام فرمود:
«الْإِخْوَانُ صِنْفَانِ إِخْوَانُ الثِّقَهِ وَ إِخْوَانُ الْمُکَاشَرَهِ فَأَمَّا إِخْوَانُ الثِّقَهِ فَهُمُ الْکَفُّ وَ الْجَنَاحُ وَ الْأَهْلُ وَ الْمَالُ فَإِذَا کُنْتَ مِنْ أَخِیکَ عَلَی حَدِّ الثِّقَهِ فَابْذُلْ لَهُ مَالَکَ وَ بَدَنَکَ وَ صَافِ مَنْ صَافَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ اکْتُمْ سِرَّهُ وَ عَیْبَهُ وَ أَظْهِرْ مِنْهُ الْحَسَنَ وَ اعْلَمْ أَیُّهَا السَّائِلُ أَنَّهُمْ أَقَلُّ مِنَ الْکِبْرِیتِ الْأَحْمَرِ وَ أَمَّا إِخْوَانُ الْمُکَاشَرَهِ فَإِنَّکَ تُصِیبُ لَذَّتَکَ مِنْهُمْ فَلا تَقْطَعَنَّ ذَلِکَ مِنْهُمْ وَ لَا تَطْلُبَنَّ مَا وَرَاءَ ذَلِکَ مِنْ ضَمِیرِهِمْ وَ ابْذُلْ لَهُمْ مَا بَذَلُوا لَکَ مِنْ طَلاقَهِ الْوَجْهِ وَ حَلاوَهِ اللِّسَانِ؛ برادران دینی دو دستهاند:برادران مورد اعتماد و برادران ظاهری.اما برادران واقعی مورد اعتماد:
آنها بهمنزله دست و بال و اهل و مال انساناند.بنابراین هرگاه به برادرت اطمینان پیدا کردی از بذل مال و تن خود درباره او دریغ مدار،با دوستانش دوست باش و با دشمنانش دشمن،اسرار و عیب او را پوشیده دار و صفات نیکش را آشکار کن و بدان ای سؤالکننده که آنها از گوگرد سرخ(گوگرد سرخ ضرب المثلی است برای کمبود چیزی.) کمترند.و اما برادران ظاهری:میتوانی لذت همنشینی با آنها را داشته باشی.این مقدار را از آنها قطع مکن و بیش از این از درون آنها چیزی مخواه.تا زمانی که با تو خوشرو و خوشزباناند با آنها خوشرو و خوشزبان باش».( کافی، ج ۲، ص ۲۴۸، ح ۳.)
این کلام را با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام ادامه میدهیم؛میفرماید:
«برادران (دوستان دینی) سه دستهاند؛گروهی همچون غذایی هستند که انسان همیشه به آنها نیاز دارد و آنها گروهی هستند که دارای عقل و درایتاند.دوم گروهی هستند که همانند درداند و آنها گروه احمق و ناداناند و سومی گروهی هستند که همچون دوا (بههنگام بروز بیماری) میباشند و آنها اشخاص فهمیده هوشیارند».(بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۲۳۸، ح ۱۰۷.)
شک نیست که برای حفظ اخوت با دوستان واقعی باید تلاش و کوشش فراوان کرد.ازجمله دوست را نه شرمنده بسازیم نه خشمگین و نه دربرابر او برای خود جاه و جلالی قائل باشیم که امام علیه السلام در کلام مورد بحث به آن اشاره فرموده است.
در روایات اسلامی آسیبهای متعددی برای صداقت و دوستی ذکر شده است که باید برای حفظ دوستی از آن پرهیز کرد ازجمله امیرمؤمنان علی علیه السلام طبق روایتی که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار آورده است به فرزند دلبندش امام حسن علیه السلام میفرماید:
«لا یَغْلِبَنَّ عَلَیْکَ سُوءُ الظَّنِّ فَإِنَّهُ لَا یَدَعُ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ صَدِیقٍ صَفْحا؛ مبادا سوء ظن بر تو غلبه کند که هیچ دوستی را برای تو باقی نمیگذارد».(بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۲۰۹)
و امام باقر علیه السلام میفرماید:
«إِنْ أَرَدْتَ أَنْ یَصْفُوَ لَکَ وُدُّ أَخِیکَ فَلا تُمَازِحَنَّهُ وَ لا تُمَارِیَنَّهُ وَ لا تُبَاهِیَنَّهُ وَ لا تُشَارَّنَّهُ؛ اگر میخواهی محبت برادر مسلمانت برای تو صاف شود مزاح (افراطی) با او نداشته باش و ستیزهجویی و جر و بحث با او مکن و به او فخر مفروش و خصومت مورز».(بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۲۹۱، ح ۲.)
در احادیث دیگری درباره حسد و گوش دادن به سخنان سخنچینان هشدار داده شده که اینها نیز دوستان را از انسان جدا میسازد.(میزان الحکمة، فصل ما یفسد الصداقة» ماده صدق)
سخن پایانی مرحوم سید رضی:هنگامی که سید رضی رحمه الله به پایان کلمات قصار میرسد چنین میگوید:
«وهذا حین انتِهاء الغایهِ بنا إلی قَطعِ المُختارِ من کلامِ أمیر المؤمنین علیه السلام،حامِدِین لِلّهِ سُبحانَهُ علی ما مَنّ به مِن تَوفِیقِنا لضَمّ ما انتَشَر مِن أطرافِه،و تَقریب ما بَعُدَ مِن أقطارِه.و تقرّر العزمُ کما شرطنا أوّلاً علی تفضیلِ أوراقٍ مِن البَیاضِ فی آخِر کلِّ بابٍ من الأبواب،لیکون لاقتِناص الشاردِ، و استِلحاقِ الوارِد،و ما عسی أن یظهرَ لنا بعد الغُموضِ،و یقَع إلینا بعدَ الشُّذُوذِ، و ما تَوفیقُنا إلا باللّه علیه توکّلنا،و هو حسبُنا و نِعم الوکیلِ.و ذلِک فی رجب سنه أربع مائه من الهجره،و صلّی اللّه علی سیّدنا محمّدٍ خاتَمِ الرُّسل،و الهادی إلی خَیرِ السُّبُلِ،و آلِه الطاهرین،و أصحابِهِ نُجومِ الیقین؛ این زمان پایان چیزی است که از کلمات امیر مؤمنان علی علیه السلام برگزیدیم.در حالی که خداوند سبحان را برای توفیق جمعآوری آن بعد از آنکه پراکنده بود و از منابع مختلف،آن را بههم پیوستیم سپاس میگوییم و همانگونه که از آغاز شرط کردیم صفحات سفیدی را در آخر هر باب از ابواب گذاشتیم تا اگر چیزی از دست رفته باشد بر آن بیفزاییم و سخنان جدیدی از آن حضرت را به آن ملحق سازیم و اگر تفسیری برای بعضی از کلمات پیچیده آن حضرت برای ما آشکار شد بر آن بیفزایم و توفیق ما تنها به ذات پاک پروردگار است،بر او توکل کردیم و او برای یاری ما کافی است و بهترین وکیل ماست و پایان این سخنان در ماه رجب سنه چهارصد هجری بود.درود خداوند بر سید و مولای ما محمّد؛خاتم پیغمبران وهادی بهسوی بهترین راهها و همچنین بر خاندان پاک و یاران باوفایش باد که ستارگان ایمان و یقیناند».
خداوندا! پروردگارا! با تمام وجود تو را شکر میکنیم که بعد از 20 سال تلاش و کوشش،توفیق تکمیل این شرح بر کلمات بسیار مبارک امیر مؤمنان علی علیه السلام را به ما دادی.کاری که از روز 13 رجب سال 1413 آغاز شد و درست در روز 13 ماه رجب،میلاد مبارک آن حضرت در سال 1433،پایان گرفت.
در این لحظه دوستان از شادمانی در پوست خود نمیگنجند که توانستند خدمت ناچیزی را به پیشگاه آن فخر عالم بشریت ارائه دهند و علاقهمندان و عاشقان مکتبش را شاد سازند.مژدهای که اگر جان بر آن بیفشانیم رواست چراکه مایه افتخار و آرامش روح ماست.
حقیقت این است که نهج البلاغه کتابی است بینظیر،آفتابی است بیغروب، ستارهای است درخشان بر تارک قرون و اعصار،پیامی است روحپرور و ندایی است آسمانی که از عمق جان بزرگمَرد جهان بشریت برخاسته و به همین دلیل بر عمق جانها مینشیند و تا انسان در گلستان این کلمات روحپرور سیر نکند و از گلهایش نچیند از بوی آن سرمست نمیشود.
پروردگارا! تو را شکر میگوییم که ما را قرین این افتخار ساختی و علیرغم مشکلات فراوان زندگی که هر کسی را دربر گرفته این موفقیت را از ما دریغ نداشتی.
بارالها! تو را به عظمت این معلم بزرگ جهان انسانیت و کلمات دلنشین و انسانپرور آسمانیاش سوگند میدهیم که توفیق عمل به آن را به همه ما و تمام مسلمین جهان مرحمت کنی و ما را از آن بهرهمند سازی.امیدواریم دستهجمعی در حضور آن حضرت در بهشت جاویدان از جمال پرنورش بهرهمند شویم و امیدواریم که حتی غیر مسلمانان حقطلب از آن بهرهمند شوند آنگونه که توفیق را نصیب گروه بیدادگری کردی که عهدنامه او به مالک اشتر را بهعنوان سندی نورانی در آیین کشورداری در سازمان ملل به زبانهای مختلف منتشر ساختند و شعاع آن کلمات نورانی در آن فضای ظلمانی درخشید.
در اینجا از همه دوستان دانشمند و پرتلاش و پراستقامت که در این بیست سال کمک کردند صمیمانه تشکر میکنم و اجر جزیل آنها را از خداوند بزرگ میطلبم.
قم-ناصر مکارم شیرازی
13 رجب 1433 هجری قمری
سال 1433 هجری قمری
Imām Ali ibn AbūTālib said: “If a believer enrages (ihtashama) his brother, it means that he will leave him.”
Sayyid ar-Radi says, “It is said that hashamahu or ahshamahu means: ‘He enraged him'. According to another view, it means 'He humiliated him', while ihtashamahu means “He sought these for him', and that is most likely to cause him to separate.“